ghaemiyeh.com
سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پديدآور : هفت شهر عشق : نگاهی نو به حماسه کربلا / مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۳۰۴ ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال978-964-540-228-8 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق.
رده بندی کنگره : BP۴۱/۵/خ۳۶ھ۷ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۲۹۸۹۱
سلام بر عاشورا و آموزههايش. سلام بر عاشورا و عبرتهايش. سلام بر آيينه اسلامنمايش. سلام بر حماسهآفرينان عاشورا كه جاىجاى اين قيام پايدار را سرشار از درس زندگى نمودند؛ آنگاه كه خورشيد بىغروب عاشورا در صحراى شفقگون نينوا بر جهان اسلام تابيد و راستقامتان تاريخ، حماسه و شكوه آفريدند؛ انسانيت جانى تازه يافت و پايدارى در برابر زور و زر و تزوير تفسير شد. آنان كه از شراب سر به مُهر بهشتى «رَحِيقٍ مَخْتُومٍ» نوشيدند، جهانى را به وجد و طرب آوردند و از آن پس، هر نهضتى كه از جامِ چشمه نابشان نوشيد، جانى تازه يافت و بوى كهنگى از آنان رخت بربست؛ همه شور شدند و شكوفايى؛ همه حركت شدند و پويايى؛ همه عشق شدند و ايثار؛ همه اخلاص شدند و پرواز.
براى دستيابى به اين همه آموزههاى حياتبخش، بايد حوادث كربلا و رفتارهاى شهدا و حماسهآفرينان را بررسى كرد و از آن آموزهها در زندگى بهره گرفت. درسهايى چون خدامحورى، حقگرايى، احياى ارزشها، شكيبايى، دنياگريزى، امر به معروف و نهى از منكر، ولايتپذيرى، فداكارى، استقامت، تكليفگرايى، عدالتخواهى و دهها آموزه ديگر كه هر كدام، ميراث گرانبهاى انسانساز و حركتآفرين است.
عاشورا مىتواند با معارف زلال خود، راه سعادت را به همگان بياموزد. اين آموزهها رنگ جهانى دارد؛ زيرا اين ارزشها ناب و زلال است و هر انسان آزادانديشى را به سوى خود مىكشاند.
قيام عاشورا، همچون سلاحى نيرومند و كارآمد در دست ماست كه بايد از آن بهره بريم.
قلبهاى بىشمارى به ياد حسين عليه السلام و نهضت او تپيده و لحظه لحظه اين حماسه پرشكوه را در قلب و ذهن خود پاسدارى كرده و به آيندگان انتقال داده است. اين بار پژوهشگر ارجمند، جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى «مهدى خداميان» كوشيده است تا اين نهضت تاريخى را در قالب داستان، به زائران حسينى و عاشوراييان عرضه نمايند.
اميد است اين تلاش روزى به كار آيد كه: «يَوْمَ لايَنْفَعُ مالٌ وَ لابَنُونَ* إِلّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ».
انه ولى التوفيق
گروه تاريخ و سيره
مركز تحقيقات حج
هر سال با فرا رسيدن ماه محرّم، مادرم لباس سياه به تنم مىكرد و مرا به حسينيّه مىفرستاد تا براى امام حسين عليه السلام، عزادارى كنم.
زمانى كه بزرگ شدم، هميشه به دنبال كسى بودم كه همه حوادث كربلا را از اوّل تا آخر برايم تعريف كند. امّا از هر كسى مىپرسيدم، فقط قسمتى از اين حادثه بزرگ را به خاطر داشت.
سالها گذشت تا سرانجام تصميم گرفتم با مطالعه و تحقيق و مراجعه به متون معتبر تاريخى، به بررسى حماسه عاشورا بپردازم. اين كتاب، نتيجه همان بررسىهاى انجام شده است كه به كمك خود امام حسين عليه السلام، توانستم آن را به رشته تحرير درآورم.
اكنون آماده شويد تا با كاروان امام حسين عليه السلام همراه شويم و از مدينه به سوى مكّه حركت كنيم و بعد از آن نيز، حوادث مسير مكّه تا كربلا و حماسه عاشورا را از نزديك ببينيم؛ همچنين با داستان قهرمانى حضرت زينب عليها السلام، در سفر كوفه و شام، آشنا شويم.
سفر ما از مدينه شروع مىشود و به مدينه پايان مىپذيرد. در واقع، ما در اين سفر به هفت شهر عشق سفر مىكنيم: مدينه، مكّه، كربلا، كوفه، شام، كربلا، مدينه.
اين كتاب را به امام حسين عليه السلام هديه مىكنم؛ به اميد آنكه روز قيامت، شفيع من و همه خوانندگان اين كتاب باشد.
دوست من، سلام! از اينكه اين كتاب را در دست گرفتهاى خيلى خوشحالم.
من و تو مىخواهيم ريشههاى قيام امام حسين عليه السلام را بررسى كنيم. پس براى دسترسى به اطلاعات بيشتر، بايد به شام سفر كنيم. آيا شام را مىشناسى؟ شهرى كه مركز حكومت معاويه بوده است.
سفر ما آغاز مىشود و ما به شهر شام(دمشق) مىرويم ...
امشب، شب نيمه رجب سال شصت هجرى است. خبرى در شام مىپيچد و خيلىها را بيمناك مىكند. معاويه سخت بيمار شده و طبيبان از معالجه او نااميد شدهاند.
معاويه، كسى است كه به دستور خليفه دوم، امير شام شد و توانست سالهاى زيادى با مكر و حيله، به رياست دنيا برسد. اما او اكنون بايد خود را براى مرگ آماده كند. (1)معاويه، سراغ پسرش يزيد را مىگيرد. امّا يزيد به مسافرت رفته است. او با حسرت، به درِ قصر خود نگاه مىكند تا شايد تنها پسرش وارد شود. (2)معاويه خطاب به اطرافيان مىگويد: «نامهاى به يزيد بنويسيد و از او بخواهيد كه هر چه زودتر نزد من بيايد». نامه را به يك پيك تندرو مىدهند تا آن را به يزيد برساند.
آيا معاويه براى آخرين بار پسرش را خواهد ديد؟
حالِ معاويه لحظه به لحظه بدتر مىشود. طبيبان مخصوص دربار، به هيچ كس اجازه ملاقات نمىدهند. همه مأموران حكومتى در آماده باش كامل به سر مىبرند و همه رفت و
آمدها، كنترل مىشود.
معاويه در بستر مرگ است. او فهميده است كه نفسهاى آخر را مىكشد.
نگاه كن! معاويه با خودش سخن مىگويد: «كاش براى رسيدن به رياست دنيا، اين قدر تلاش نمىكردم! كاش همچون فقيران زندگى مىكردم و همواره لباسى كهنه بر تن داشتم!». (1)حالا كه وقت مرگش فرا رسيده، گويا فراموش كرده كه براى رياست چند روزه دنيا، چقدر ظلم و ستم كرده است. اكنون موقع آن است كه به سزاى اعمال خود برسد. آرى، معاويه مىميرد و خبر مرگ او به زودى در شهر شام، پخش مىشود، ولى يزيد هنوز از سفر نيامده است. (2)
يزيد با عجله به سوى شهر شام مىآيد. سه روز از مرگ معاويه گذشته است. او بايد هر چه سريعتر خود را به مركز خلافت برساند.
نگاه كن! گروهى از بزرگان شهر شام، به خارج شهر رفتهاند تا از خليفه جديد استقبال كنند. اكنون يزيد، جانشين پدر و خليفه مسلمانان است.
يزيد وارد شهر مىشود. كنار قبر پدر خود مىرود و نماز مىخواند. يكى از اطرافيان يزيد جلو مىآيد و مىگويد: «اى يزيد، خدا به تو در اين مصيبت بزرگ صبر بدهد و به پدرت مقامى بزرگ ببخشد و تو را در راه خلافت يارى كند. اگر چه اين مصيبت، بسيار سخت است، امّا اكنون تو به آرزوى بزرگ خود رسيدهاى!». (3)يزيد به قصر مىرود. مأموران خبر آوردهاند كه عدّهاى در سطح شهر، زمزمه مخالفت با خليفه را دارند و مردم را به نافرمانى از حكومت او تشويق مىكنند.
يزيد به فكر فرو مىرود! به راستى، او براى مقابله با آنها چه مىكند؟ آيا بايد دست به شمشير برد؟
از طرف ديگر، اوضاع ناآرام عراق باعث نگرانى يزيد شده است. او مىداند وقتى خبر
مرگ معاويه به عراق برسد، موج فتنه همه جا را فرا خواهد گرفت.
اكنون سه روز است كه يزيد در قصر است. او در اين مدّت، در فكر آن بوده است كه چگونه مردم را فريب دهد. به همين دليل دستور مىدهد تا همه مردم، در مسجد بزرگ شهر جمع شوند.
پس از ساعتى، مسجد پر از جمعيّت مىشود. همه مردم براى شنيدن اولين سخنرانى يزيد آمدهاند. يزيد در حالى كه خود را بسيار غمناك نشان مىدهد، بر بالاى منبر مىرود و چنين مىگويد: «اى مردم! من مىخواهم دين خدا را يارى كنم و مىدانم شما، مردم خوب و شريفى هستيد. من خواب ديدم كه ميان من و مردم عراق، رودى از خون جريان دارد. آگاه باشيد به زودى بين من و مردم عراق، جنگ بزرگى آغاز خواهد شد». (1)عدهاى فرياد مىزنند: «اى يزيد! ما همه، سرباز تو هستيم، ما با همان شمشيرهايى كه در صفيّن به جنگ مردم عراق رفتيم، در خدمت تو هستيم». يزيد با شنيدن اين سخنان با دست، به مأموران خود اشاره مىكند.
كيسههاى طلا را نگاه كن! آرى، آنها، همان «بيتالمال» است كه براى وفادارى مردم شام، بين آنها تقسيم مىشود.
صداى يزيد در فضاى مسجد مىپيچد: «به هر كسى كه در مسجد است، از اين طلاها بدهيد».
تا چند لحظه قبل، فقط چند نفر، براى شمشير زدن در ركاب يزيد آمادگى خود را اعلام كردند امّا حالا فريادِ «ما سرباز تو هستيم» همه مردم به گوش مىرسد.
مردم در حالى كه سكّههاى سرخ طلا را در دست دارند، وفادارى خود را به يزيد اعلام مىكنند. آرى! كيست كه به طلاى سرخ وفادار نباشد؟
يزيد ادامه مىدهد: «آگاه باشيد كه من به شما پول و ثروت زيادى خواهم داد». (2)مردم با شنيدن وعدههاى يزيد، خوشحال مىشوند و صداى «اللَّه اكبر» در تمام مسجد مىپيچد. يزيد با اين كار، نظر همه مردم را به خود جلب كرد و اكنون همه آنها، حكومت او را
دوست دارند.
مگر مردم شام جز پول و آرامش چيز ديگرى مىخواستند؟ يزيد، مردم شام را به خوبى مىشناخت؛ بايد جيبشان پر شود تا بتوان به راحتى بر آنها حكومت كرد. با پول مىتوان كارهاى بزرگى انجام داد. حتى مىتوان مردم را دوستدار يك حكومت كرد.
يزيد مطمئن مىشود كه مردم شام، او را يارى خواهند كرد. بدين ترتيب، فكرش از مردم اين شهر آسوده شده و فرصتى پيدا مىكند كه به فكر مخالفان خود باشد. به راستى آيا مىشود آنها را هم با پول خريد؟
او خوب مىداند كه مردم عادى را مىتواند با پول بخرد، امّا هرگز نمىتواند امام حسين عليه السلام را تسليم خود كند. معاويه هم خيلى تلاش كرد تا شايد بتواند امام حسين عليه السلام را با وليعهدىِ يزيد موافق نمايد، امّا نتوانست.
تا زمانى كه معاويه زنده بود، امام حسين عليه السلام وليعهدىِ يزيد را قبول نكرد و اين براى يزيد، بزرگترين خطر است. يزيد خوب مىداند كه امام حسين عليه السلام اهل سازش با او نيست.
اگر امام حسين عليه السلام در زمان معاويه، دست به اقدامى نزد، به اين دليل بود كه به پيمان نامه صلح برادرش امام حسن عليه السلام، پاىبند بود.
در همان پيمان نامه آمده بود كه معاويه، نبايد كسى را به عنوان خليفه بعد از خود معرفى كند، امّا معاويه چند ماه قبل از مرگ خود، با معرفى جانشين، اين پيمان نامه را نقض كرد.
يزيد مىداند كه امام حسين عليه السلام هرگز خلافت او را قبول نخواهد كرد، پس براى حل اين مشكل، دستور مىدهد تا اين نامه براى امير مدينه(وليد بن عُتبه) نوشته شود: «از يزيد به امير مدينه: آگاه باش كه پدرم معاويه، از دنيا رفت. او رهبرى مسلمانان را به من سپرده است. وقتى نامه به دست تو رسيد حسين را نزد خود حاضر كن و از او براى خلافت من بيعت بگير و اگر از بيعت خوددارى كرد او را به قتل برسان و سرش را براى من بفرست». (1)
1) مثير الأحزان، ص 13؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 324؛ تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 241.
يزيد دستور مىدهد قبل از اينكه خبر مرگ معاويه به مدينه برسد، نامه او به دست حاكم مدينه رسيده باشد. او اين چنين برنامه ريزى كرده است تا امام حسين عليه السلام را غافلگير كند. او مىداند كه اگر خبر فوت معاويه به مدينه برسد، ديگر نخواهد توانست به اين آسانى به امام حسين عليه السلام دسترسى پيدا كند.
آيا اين نامه به موقع به مدينه خواهد رسيد؟
پاسى از شب گذشته است. نامهرسانى وارد مدينه مىشود و بدون درنگ به سوى قصر حكومتى مىرود تا با امير مدينه(وليد بن عُتبه) ديدار كند.
نامهرسان به نگهبانان قصر مىگويد:
من همين الآن، بايد امير مدينه را ببينم.
امير مدينه استراحت مىكند، بايد تا صبح صبر كنى.
من دستور دارم اين نامه را هر چه سريعتر به او برسانم. به او خبر دهيد پيكى از شام آمده است و كار مهمّى دارد. (1)اميرِ مدينه با خبر مىشود، نامه را مىگيرد و آن را مىخواند. او مىفهمد كه معاويه از دنيا رفته و يزيد روى كار آمده است.
امير مدينه گريه مىكند. اما آيا او براى مرگ معاويه گريه مىكند؟
امير مدينه به خوبى مىداند كه امام حسين عليه السلام با يزيد بيعت نمىكند. گريه او براى انجام كارِ دشوارى است كه يزيد از او خواسته است. آيا او اين مأموريّت را خواهد پذيرفت؟
امير مدينه خود را ملامت مىكند و با خود مىگويد: «ببين كه رياست دنيا با من چه مىكند.
آخر مرا با كشتن حسين چه كار». (2)او سخت مضطرب و نگران است و مىداند كه نامهرسان منتظر است تا نتيجه كار را براى يزيد ببرد. اگر از دستور يزيد سرپيچى كند، بايد منتظر روزهاى سختى باشد.
«خدايا، چه كنم؟ كاش هرگز به فكر حكومت كردن نمىافتادم! آيا اين رياست ارزش آن را دارد كه من مأمور قتل حسين شوم. هنوز مردم مدينه فراموش نكردهاند كه پيامبر چقدر به حسين علاقه داشت. آنها به ياد دارند كه پيامبر، حسينش را غرق بوسه مىكرد و مىفرمود:
«هر كس كه حسينِ مرا دوست داشته باشد خدا نيز، او را دوست مىدارد». هر كس امام حسين عليه السلام را مىبيند به ياد مىآورد كه پيامبر او را گلِ زندگى خود مىدانست. چرا يزيد مىخواهد گل پيامبر را پر پر كند؟ (1)
اميرِ مدينه هر چه فكر مىكند به نتيجهاى نمىرسد. سر انجام تصميم مىگيرد كه با مَروان مشورت كند.
مروان كسى است كه از زمان حكومت عثمان، خليفه سوم، در دستگاه حكومتى حضور داشت و عثمان او را به عنوان مشاور مخصوص خود، انتخاب كرده بود. (2)مروان در خانه خود نشسته است كه سربازان حكومتى به او خبر مىدهند كه بايد هر چه سريعتر به قصر برود. مروان حركت مىكند و خود را به امير مدينه مىرساند.
امير مدينه مىگويد: «اى مروان! اين نامه از شام براى من فرستاده شده است، آن را بخوان».
مروان نامه را مىگيرد و با دقّت آن را مىخواند و مىگويد:
خدا معاويه را رحمت كند، او بهترين خليفه براى اين مردم بود.
من تو را به اينجا نياوردهام كه براى معاويه فاتحه بخوانى، بگو بدانم اكنون بايد چه كنم؟
من بايد چه خاكى بر سرم بريزم؟!
در شهر پخش شود، مردم دور حسين جمع خواهند شد و دست تو ديگر به او نخواهد رسيد. (1)سخن مروان تمام مىشود و امير مدينه سر خود را پايين مىاندازد و به فكر فرو مىرود كه چه كند؟ او به اين مىانديشد كه آيا مىتوان حسين عليه السلام را براى بيعت با يزيد راضى كرد يا نه؟
مروان به او مىگويد: «حسين، بيعت با يزيد را قبول نمىكند. به خدا قسم، اگر من جاى تو بودم هر چه زودتر او را مىكشتم». (2)مروان زود مىفهمد كه امير مدينه، مرد اين ميدان نيست، به همين دليل به او مىگويد: «از سخن من ناراحت نشو. مگر بنىهاشم، عثمان(خليفه سوم) را مظلومانه نكشتند، حالا ما مىخواهيم با كشتن حسين، انتقامِ خون عثمان را بگيريم». (3)حتماً با شنيدن اين حرف، خيلى تعجّب مىكنى! آخر مگر حضرت على عليه السلام، فرزندش امام حسين عليه السلام و ديگر جوانان بنىهاشم را براى دفاع از جان عثمان به خانه او نفرستاد! اين اطرافيان عثمان بودند كه زمينه كشتن او را فراهم كردند. اكنون چگونه است كه مروان، گناه قتل عثمان را به گردن امام حسين عليه السلام مىاندازد؟ (4)اميدوارم كه امير مدينه، زيركتر از آن باشد كه تحت تأثير اين تبليغات دروغين قرار گيرد. او مىداند كه دست امام حسين عليه السلام به خون هيچ كس آلوده نشده است.
مروان به خاطر كينهاى كه نسبت به اهل بيت عليهم السلام دارد، سعى مىكند براى تحريك امير مدينه، از راه ديگرى وارد شود. به همين دليل رو به او مىكند و مىگويد: «اى امير، اگر در اجراى دستور يزيد تأخير كنى، يزيد تو را از حكومت مدينه بركنار خواهد كرد».
امير به مروان نگاهى مىكند و در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده است مىگويد:
«واى بر تو اى مروان! مگر نمىدانى كه حسين يادگار پيامبر است. من و قتل حسين!؟ هرگز، كاش به دنيا نيامده بودم و اين چنين شبى را نمىديدم». (5)امير مدينه در فكر است و با خود مىگويد: «چقدر خوب مىشود اگر حسين با يزيد بيعت كند. خوب است حسين را دعوت كنم و نامه يزيد را براى او بخوانم. چه بسا او خود، بيعت با
يزيد را قبول كند». سپس يكى از نزديكان خود را مىفرستد تا امام حسين عليه السلام را به قصر بياورد. (1)
شب از نيمه گذشته و فرستاده امير مدينه در جستوجوى امام حسين عليه السلام است. (2)او وارد كوچه بنىهاشم مىشود و به خانه امام مىرسد.
درِ خانه را مىزند و سراغ امام را مىگيرد.
امام، داخل خانه نيست. به راستى، كجا مىتوان او را پيدا كرد؟ مسجد پيامبر در شبهاى پايانى ماه رجب، صفاى خاصّى دارد و امام در مسجد پيامبر، مشغول عبادت است.
فرستاده امير مدينه، راهى مسجد پيامبر مىشود و پس از ورود به آن مكان مقدس، بدون درنگ نزد امام حسين عليه السلام مىرود. امام در گوشهاى از مسجد همراه عدّهاى از دوستان خود، نشسته است. فرستاده امير رو به امام حسين عليه السلام مىكند و مىگويد:
امام خطاب به اطرافيان خود مىفرمايد: «فكر مىكنيد چه شده است كه امير در اين نيمه شب، مرا طلبيده است. آيا تا به حال سابقه داشته است كه او نيمه شب، كسى را نزد خود فرا بخواند؟». همه در تعجّب هستند كه چه پيش آمده است.
امام مىفرمايد: «گمان مىكنم كه معاويه از دنيا رفته و امير مدينه مىخواهد قبل از آنكه اين خبر در مدينه پخش شود، از من بيعت بگيرد». (4)آيا امام اين موقع شب، نزد امير مدينه خواهد رفت؟ نكند خطرى در كمين باشد؟ آيا معاويه از دنيا رفته است؟ آيا خلافت شوم يزيد آغاز شده است؟
يكى از اطرافيان امام از ايشان مىپرسد: «اگر امير مدينه شما را براى بيعت با يزيد خواسته باشد، آيا بيعت خواهى نمود؟»
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 339؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 529؛ تذكرة الخواصّ، ص 236؛ الأخبار الطوال، ص 227؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 147.
2) تهذيب الكمال، ج 6، ص 414؛ تاريخ الإسلام، للذهبي، ج 5، ص 7؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 206؛ سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 295؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 162؛ الإرشاد، ج 2، ص 32.
3) الفتوح، ج 5، ص 11؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 181.
4) تاريخ الطبري، ج 5، ص 339؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 529؛ تذكرة الخواصّ، ص 236؛ الأخبار الطوال، ص 227؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 147.
امام جواب مىدهد: «من هرگز با يزيد بيعت نمىكنم. مگر فراموش كردهاى كه در پيمان نامه صلحِ برادرم امام حسن عليه السلام، آمده بود كه معاويه نبايد جانشينى براى خود انتخاب كند.
معاويه عهد كرد كه خلافت را بعد از مرگش به من واگذار كند. اكنون او به قول و پيمان خود وفا نكرده است. من هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد، چون كه يزيد مردى فاسق است و شراب مىخورد». (1)مأمور امير مدينه، دوباره نزد امام مىآيد و مىگويد:
اى حسين! هر چه زودتر نزد امير بيا كه او منتظر توست.
من به زودى مىآيم.
امام از جاى برمىخيزد. مىخواهد كه از مسجد خارج شود، يكى از اطرافيان مىپرسد:
«اى پسر رسول خدا، تصميم شما چيست؟»
امام در جواب مىفرمايد: «اكنون جوانان بنىهاشم را فرا مىخوانم و همراه آنان نزد امير مىروم». (2)امام به منزل خود مىرود. ظرفِ آبى را مىطلبد. وضو مىگيرد و شروع به خواندن نماز مىكند. او در قنوت نماز، دعا مىكند ... به راستى، با خداى خويش چه مىگويد؟
آرى، اكنون لحظه آغاز قيام حسينى است. به همين دليل، امام حركت خويش را با نماز شروع مىكند. او در اين نماز با خداى خويش راز و نياز مىكند و از او طلب يارى مىنمايد.
على اكبر! برو به جوانان بنىهاشم بگو شمشيرهاى خود را بردارند و به اينجا بيايند.
چشم بابا!
بعد از لحظاتى، همه جوانان بنىهاشم در خانه امام جمع مىشوند. آن جوانمرد را كه مىبينى عبّاس، پسر امّ البنين است. آنها با خود مىگويند كه چه خطرى جان امام را تهديد كرده است؟
امام، به آنها خبر مىدهد كه بايد نزد امير مدينه برويم.
همه افراد، همراه خود شمشير آوردهاند. امّا امام به جاى شمشير، عصايى در دست دارد.
آيا اين عصا را مىشناسى؟ اين عصاى پيامبر است كه در دست امام است. (1)امام به سوى قصر حركت مىكند، آيا تو هم همراه مولاى خويش مىآيى تا او را يارى كنى؟
كوچههاى مدينه بسيار تاريك است. امام و جوانان بنىهاشم به سوى قصر حركت مىكنند. اكنون به قصر مدينه مىرسيم، امام رو به جوانان مىكند و مىفرمايد: «من وارد قصر مىشوم، شما در اينجا آماده باشيد. هرگاه من شما را به يارى خواندم به داخل قصر بياييد». (2)امام وارد قصر مىشود. امير مدينه و مروان را مىبيند كه كنار هم نشستهاند. امير مدينه به امام مىگويد: «معاويه از دنيا رفت و يزيد جانشين او شد. اكنون نامه مهمّى از او به من رسيده است». (3)آنگاه نامه يزيد را براى امام مىخواند. امام به فكر فرو مىرود و پس از لحظاتى به امير مدينه مىگويد: «فكر نمىكنم بيعت مخفيانه من در دل شب، براى يزيد مفيد باشد. اگر قرار بر بيعت كردن باشد، من بايد در حضور مردم بيعت كنم تا همه مردم با خبر شوند». (4)امير مدينه به فكر فرو مىرود و درمىيابد كه امام راست مىگويد، زيرا يزيد هرگز با بيعت نيمه شب و مخفيانه امام، راضى نخواهد شد.
از سوى ديگر، امير مدينه كه هرگز نمىخواست دستش به خون امام آلوده شود، كلام امام را مىپسندد و مىگويد: «اى حسين! مىتوانى بروى و فردا نزد ما بيايى تا در حضور مردم، با يزيد بيعت كنى». (5)امام آماده مىشود تا از قصر خارج شود، ناگهان مروان فرياد مىزند: «اى امير! اگر حسين از اينجا برود ديگر به او دسترسى پيدا نخواهى كرد».
آنگاه مروان نگاه تندى به امام حسين عليه السلام مىكند و مىگويد: «با خليفه مسلمانان، يزيد، بيعت كن»، امام نگاهى به او مىكند و مىفرمايد: «چه سخن بيهودهاى گفتى، بگو بدانم چه
1) الفتوح، ج 5، ص 12؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 182.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 339؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 529؛ الإمامة والسياسة، ج 1، ص 226؛ تذكرة الخواصّ، ص 236؛ وراجع، الأخبار الطوال، ص 227؛ الإرشاد، ج 2، ص 32؛ روضة الواعظين، ص 189؛ إعلام الورى، ج 1، ص 434؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 324.
3) الإرشاد، ج 2، ص 33؛ إعلام الورى، ج 1، ص 434.
4) الأخبار الطوال، ص 228.
5) روضة الواعظين، ص 189؛ إعلام الورى، ج 1، ص 434؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 324.
كسى يزيد را خليفه كرده است؟».
مروان از جا برمىخيزد و شمشير خود را از غلاف بيرون مىكشد و به امير مدينه مىگويد: «اى امير، بهانه حسين را قبول نكن، همين الآن از او بيعت بگير و اگر قبول نكرد، گردنش را بزن». (1)مروان نگران است كه فرصت از دست برود، در حالىكه امير مدينه دستور حمله را نمىدهد. اينجاست كه امام، ياران خود را فرامىخواند، و جوانان بنىهاشم در حالى كه شمشيرهاى خود را در دست دارند، وارد قصر مىشوند.
مروان، خود را در محاصره جوانان بنىهاشم مىبيند و اين چنين مىشنود: «تو بودى كه مىخواستى مولاى ما را بكشى؟».
ترس تمام وجود مروان را فرا مىگيرد. مروان اصلًا انتظار اين صحنه را نداشت. او در خيال خود نقشه قتل امام حسين عليه السلام را طرح كرده بود، امّا خبر نداشت كه با شمشيرهاى اين جوانان، روبهرو خواهد شد. (2)همه جوانان، منتظر دستور امام هستند تا جواب اين گستاخى مروان را بدهند؟ ولى امام سخن مروان را ناديده مىگيرد و همراه با جوانان، از قصر خارج مىشود.
مروان نگاهى به امير مدينه مىكند و مىگويد: «تو به حرف من گوش نكردى. به خدا قسم، ديگر هيچگاه به حسين دست پيدا نخواهى كرد». (3)امير مدينه به مروانِ آشفته مىگويد: «دوست ندارم همه دنيا براى من باشد و من در ريختن خون حسين، شريك باشم». (4)مروان ساكت مىشود و ديگر سخنى نمىگويد.
صبح شده است و اكنون مردم از مرگ معاويه باخبر شدهاند. امير مدينه همه را به مسجد فرا خوانده است و همه مردم، به سوى مسجد مىروند تا با يزيد بيعت كنند.
1) مثير الأحزان، ص 24.
2) الفتوح، ج 5، ص 13؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 183.
3) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 530؛ الإمامة والسياسة، ج 1، ص 227؛ الإرشاد، ج 2، ص 33.
4) تاريخ الطبري، ج 5، ص 340؛ الأخبار الطوال، ص 228؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 147؛ إعلام الورى، ج 1، ص 435؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 325.
از طرف ديگر، مروان در اطراف خانه امام پرسه مىزند. او در فكر آن است كه آيا امام همراه با مردم براى بيعت با يزيد به مسجد خواهد آمد يا نه؟
امام حسين عليه السلام، از خانه خود بيرون مىآيد. مروان خوشحال مىشود و گمان مىكند كه امام مىخواهد همچون مردم ديگر، به مسجد برود. او امام را از دور زير نظر دارد. امّا امام به سوى مسجد نمىرود. مروان مىفهمد كه امام براى بررسى اوضاع شهر از خانه خارج شده و تصميم ندارد به مسجد برود.
مروان با خود مىگويد كه خوب است نزد حسين بروم و با او سخن بگويم، شايد راضى شود به مسجد برود.
اى حسين! من آمدهام تا تو را نصيحت كنم.
نصيحت تو چيست؟
بيا و با يزيد بيعت كن. اين كار براى دين و دنياى تو بهتر است.
«إِنّا للَّهوَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُون»؛ اگر يزيد بر امّت اسلام خلافت كند، ديگر بايد فاتحه اسلام را خواند. اى مروان! از من مىخواهى با يزيد بيعت كنم، در حالى كه مىدانى او مردى فاسق و ستمكار است. (1)مروان سر خود را پايين مىاندازد و مىفهمد كه ديگر بايد فكر بيعت امام را از سر خود، بيرون كند.
امير مدينه، در مسجد نشسته است و مردم مدينه با يزيد بيعت مىكنند. امّا هر چه منتظر مىماند، خبرى از امام حسين عليه السلام نيست.
برنامه بيعت تمام مىشود و امير مدينه به قصر باز مىگردد. مروان، نزد او مىآيد و به او گزارش مىدهد كه امام حسين عليه السلام حاضر به بيعت با يزيد نيست.
اكنون پيك مخصوص يزيد، آماده بازگشت به شام است. امير مدينه نامهاى به يزيد
1) مثير الأحزان، ص 14؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 326.
مىنويسد كه حسين با او بيعت نخواهد كرد. (1)چند روز پس از آن، نامه به دست يزيد مىرسد. او با خواندن آن بسيار عصبانى مىشود.
چشمان يزيد از شدّت غضب، خونآلود است و دستور مىدهد تا اين نامه را بنويسند: «از يزيد، خليفه مسلمانان به امير مدينه: هنگامى كه اين نامه به دست تو رسيد، بار ديگر از مردم مدينه بيعت بگير، و بايد همراه جواب اين نامه، سرِ حسين را برايم بفرستى و بدان كه جايزهاى بسيار بزرگ در انتظار توست». (2)گستاخى يزيد را ببين! او از امير مدينه مىخواهد كه جواب نامهاش فقط سر امام حسين عليه السلام باشد. به راستى، چه حوادثى در انتظار مدينه است؟ وقتى اين نامه به مدينه برسد، چه اتّفاقى خواهد افتاد؟
هماينك، شب يكشنبه بيست و هشتم رجب سال شصت هجرى است و ما در مدينه هستيم.
نامهرسان يزيد، با فرمان قتل امام در راه مدينه است. او بايد حدود هزار كيلومتر راه را طى كند تا به مدينه برسد. براى همين، چند روز ديگر در راه خواهد بود. امشب همه مردم مدينه در خوابند. امير مدينه هم، در خواب خوشى است.
خواننده عزيز! مىدانم كه تو هم مثل من خيلى نگرانى. چند روز ديگر نامه به مدينه خواهد رسيد، آن وقت چه خواهد شد. آيا موافقى با هم به سوى حرم پيامبر صلى الله عليه و آله برويم و براى امام خويش دعا كنيم؟
آنجا را نگاه كن! او كيست كه در اين تاريكى شب، به اين سو مىآيد؟
صورتش در دل شب مىدرخشد. چقدر با وقار راه مىرود. شايد او مولايمان حسين عليه السلام باشد!
آرى! درست حدس زدى. او كنار قبر جدّش، پيامبر صلى الله عليه و آله مىآيد تا با او سخن بگويد. پس به
نماز مىايستد تا با معبود خود، راز و نياز كند، او اكنون به سجده رفته و اشك مىريزد.
مىخواهى صداى امام را بشنوى؟ گوش كن: «بار خدايا! تو مىدانى كه من براى اصلاح امّت جدّم قيام مىكنم. من براى زنده كردن امر به معروف و نهى از منكر، آمادهام تا جانم را فدا كنم.
يزيد مىخواهد دين تو را نابود كند تا هيچ اثرى از آن باقى نماند. من مىخواهم از دين تو دفاع كنم». (1)اين سخنان، بوى جدايى مىدهد. گويى امام تصميم سفر دارد و اين آخرين نماز او در حرم پيامبر صلى الله عليه و آله است. آرى! او آمده است تا با جدّ خويش، خداحافظى كند.
جانم فداى تو اى آقايى كه در شهر خودت هم در امان نيستى! شمشيرها، در انتظار رسيدن نامه يزيد هستند تا تو را كنار قبر جدّت رسول خدا صلى الله عليه و آله شهيد كنند. يزيد مىخواهد تو را در همين شهر به قتل برساند تا صداى عدالت و آزادگى تو، به گوش مردم نرسد. او مىداند كه حركت و قيام تو سبب بيدارى جهان اسلام خواهد شد. امّا تو خود را براى اين سفر آماده كردهاى، تا دين اسلام را از خطر نابودى نجات دهى و به تمام مردم درس آزادگى و مردانگى بدهى.
سفر تو، سفر بيدارى تاريخ است. سفرِ زندگى شرافتمندانه است.
لحظاتى امام در سجده به خواب مىرود. رسول خدا صلى الله عليه و آله را مىبيند كه آغوش خود را مىگشايد و حسينش را در آغوش مىگيرد. سپس، پيامبر صلى الله عليه و آله ميان دو چشم او را مىبوسد و مىفرمايد: «اى حسين! خدا براى تو مقامى معيّن كرده است كه جز با شهادت به آن نمىرسى». (2)امام از خواب بيدار مىشود، در حالى كه اشك شوق ديدار يار، بر چشمانش حلقه زده است. اكنون ديگر همه چيز معلوم شده است، سفر شهادت آغاز مىشود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم»
امام حسين عليه السلام مىخواهد از مسجد بيرون برود. خوب است همراه ايشان برويم.
امام در جايى مىنشيند و دست روى خاك مىگذارد و مشغول سخن گفتن مىشود. آيا
مىدانى اينجا كجاست؟ نمىدانم، تاريكى شب مانع شده است. من فقط صداى امام را مىشنوم:
مادر!
درست حدس زدى. امام اكنون كنار قبر مادر است و با مادر مهربانش خداحافظى مىكند و سپس به سوى قبرستان بقيع مىرود تا با برادرش امام حسن عليه السلام نيز، وداع كند. (1)
مردم مدينه در خوابند. امّا در محلّه بنىهاشم خبرهايى است. امام حسين عليه السلام تا ساعتى ديگر، مدينه را ترك خواهد كرد. پس دوستان و ياران امام، پيش از روشن شدن آسمان، بايد بار سفر را ببندند.
چرا صداى گريه مىآيد؟ عمّههاى امام حسين عليه السلام، دور او جمع شدهاند و آرام آرام گريه مىكنند. امام نزديك مىرود و مىفرمايد: «از شما مىخواهم كه لب به نوحه و زارى باز نكنيد».
يكى از آنها در جواب مىگويد: «اى حسين جان! چگونه گريه نكنيم در حالى كه تو تنها يادگار پيامبر هستى و از پيش ما مىروى». امام، آنها را به صبر و بردبارى دعوت مىكند. (2)نگاه كن، آيا آن خانم را مىشناسى كه به سوى امام مىآيد؟ او به امام مىگويد: «فرزندم! با اين سفر مرا اندوهناك نكن».
امام با نگاهى محبت آميز مىفرمايد: «مادرم! من از سرانجام راهى كه انتخاب نمودهام آگاهى دارم. امّا هر طور كه هست بايد به اين سفر بروم». (3)اين كيست كه امام حسين عليه السلام را فرزند خود خطاب مىكند و آن حضرت هم، او را مادر صدا مىزند؟
او امّ سَلَمه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله است. همان خانم كه عمر خود را با عشق به اهل بيت عليهم السلام
سپرى كرده است. آيا مىدانى بعد از حضرت خديجه عليها السلام، او بهترين همسر براى پيامبر بود؟ (1)
اكنون امام قلم و كاغذى برمىدارد و مشغول نوشتن مىشود. او وصيّتنامه خويش را مىنويسد، او مىداند كه دستگاه تبليغاتى يزيد، تلاش خواهند كرد كه تاريخ را منحرف كنند.
امام مىخواهد در آغاز حركت، مطلبى بنويسد تا همه بشريت در طول تاريخ، بدانند كه هدف امام حسين عليه السلام از اين قيام چه بوده است. ايشان مىنويسد: «من بر يگانگى خداى متعال شهادت مىدهم و بر نبوت حضرت محمّد اعتقاد دارم و مىدانم كه روز قيامت حق است.
آگاه باشيد! هدف من از اين قيام، فتنه و آشوب نيست، من مىخواهم امّت جدّم رسول خدا را اصلاح كنم، من مىروم تا امر به معروف و نهىاز منكر بنمايم». (2)آرى! تاريخ بايد بداند كه حسين عليه السلام، مسلمان است و از دين جدّ خود منحرف نشده است.
امام برادرش، محمّد بن حنفيّه را نزد خود فرا مىخواند و اين وصيّت نامه را به او مىدهد و از او مىخواهد تا در مدينه بماند و برنامههاى امام را در آنجا پيگيرى كند، همچنين خبرهاى آنجا را نيز، به او برساند. (3)اكنون موقع حركت است، محمّد بن حنفيّه رو به برادر مىكند:
1) الأمالي، للطوسي، ص 565.
2) الفتوح، ج 5، ص 21؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 188؛ المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 329.
3) الفتوح، ج 5، ص 20؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 187.
4) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 187.
5) الفتوح، ج 5، ص 20.
همه جوانان بنىهاشم و ياران امام آماده حركت هستند. زمان به سرعت مىگذرد. امام بايد سفرش را در دل شب آغاز كند. كاروان، آرام آرام به راه مىافتد.
نمىدانم چرا مدينه با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله اينقدر نامهربان بود. تشييع پيكر مادرى پهلو شكسته در دل شب، اشك شبانه على عليه السلام كنار قبر همسر در دل شب، تيرباران پيكر امام حسن عليه السلام. اكنون هم آغاز سفر حسين عليه السلام در دل شب!
خداحافظ اى مدينه! خداحافظ اى كوچه بنىهاشم!
حتماً مىدانى كه هر كس بخواهد به مكّه برود، بايد اعمال «عُمره» را بهجا آورد. آرى، شرط زيارت خانه خدا اين است كه لباسهاى دنيوى را از تن بيرون آورى و لباس سفيد احرام بر تن كنى تا بتوانى به سوى خدا بروى. اينكار در بين راه مكه و مدينه، در مسجد شجره انجام مىشود.
كاروان شهادت در مسجد شجره توقّف كوتاهى مىكند و همه كاروانيان، لباس احرام بر تن مىكنند و «لَبَّيك اللهمّ لَبَّيك» مىگويند.
عجب حال و هوايى است. از هر طرف صداى «لَبَيّك» به گوش مىرسد: «به سوى تو مىآيم اى خداى مهربان!».
نگاه كن، همه جوانان دور امام حسين عليه السلام حلقه زدهاند، من و تو اگر بخواهيم همراه اين كاروان برويم بايد لباس احرام بر تن كنيم و لبيك بگوييم.
خواننده خوبم! فرصت زيادى ندارى، زود آماده شو، چرا كه اين كاروان به زودى حركت مىكند.
نماز جماعت صبح برپا مىشود. همه نماز مىخوانند و بعد از آن آماده حركت مىشوند.
بانويى از مسجد بيرون مىآيد. عبّاس، على اكبر و بقيّه جوانان، دور او حلقه مىزنند و با احترام او را به سوى كجاوه مىبرند.
او زينب عليها السلام است، دختر على و فاطمه عليهما السلام.
كاروان وارد جادّه اصلى مدينه مكّه مىشود و به سوى شهر خدا مىرود. بعضى از ياران امام، به حضرت پيشنهاد مىدهند كه از راه فرعى به سوى مكّه برويم تا اگر نيروهاى امير مدينه به دنبال ما بيايند نتوانند ما را پيدا كنند. امّا امام در همان راه اصلى به سفر خود ادامه مىدهد. (1)از طرف ديگر امير مدينه خبردار مىشود كه امام حسين عليه السلام از مدينه خارج شده است. او خدا را شكر مىكند كه او را از فتنه بزرگى نجات داده است. او ديگر سربازانش را براى برگرداندن امام نمىفرستد.
جاسوسان به يزيد خبر مىدهند كه امير مدينه در كشتن حسين كوتاهى نموده و در واقع با سياست مسالمتآميز خود، زمينه خروج او را از مدينه فراهم نموده است.
وقتى اين خبر به يزيد مىرسد بىدرنگ دستور بر كنارى امير مدينه را صادر مىكند، ولى كار از كار گذشته است و اكنون ديگر كشتن امام حسين عليه السلام كار سادهاى نيست. (2)امام در نزديكىهاى مكّه است. اين شهر نزد همه مسلمانان احترام دارد و ديگر نمىتوان به اين سادگى، نقشه قتل امام را اجرا نمود. مكّه شهر امن خداست و تا به حال كسى جرأت نكرده است به حريم اين شهر جسارت كند. امّا آيا او در اين شهر در آرامش خواهد بود؟
همسفر خوبم! آيا مىدانى ما چند روز است كه در راه هستيم؟
ما شب يكشنبه 28 رجب، از مدينه خارج شديم. امشب هم شب جمعه، شب سوم ماه شعبان است. ما راه مدينه تا مكّه را پنج روزه آمدهايم. چه توفيقى از اين بهتر كه اعمال عمره خود را در شب جمعه انجام دهيم.
تا يادم نرفته بگويم كه امشب، شب ولادت امام حسين عليه السلام نيز، هست.
خورشيد را نگاه كن كه پشت آن كوهها غروب مىكند. پشت آن كوهها شهر مكّه قرار
دارد. آرى، ما به نزديكىهاى مكّه رسيدهايم. (1)امام، همراه ياران خود وارد شهر مىشود و به مسجد الحرام رفته و اعمال عمره را انجام مىدهد. بيا من و تو هم اعمال عمره خود را انجام بدهيم. بيا كمى با خداى خود خلوت كنيم ...
خانه خدا چه صفايى دارد!
خبر ورود امام حسين عليه السلام در همه شهر مىپيچد، همه مردم خوشحال مىشوند كه تنها يادگار پيامبر به مكّه آمده است. (2)شهر دوباره بوى پيامبر را گرفته است و خوب است بدانى كه افراد زيادى از شهرهاى مختلف براى انجام عمره، به مكّه آمدهاند و آنها هم با شنيدن اين خبر براى ديدن امام لحظه شمارى مىكنند. (3)آرى، امام به حرم امن الهى پناه آورده است. كسانى كه زيرك هستند، مىفهمند كه جان امام حسين عليه السلام در خطر است. امام در شهر منزل مىكند و مردم دستهدسته به ديدن ايشان مىآيند. مردم مىدانند كه امام حسين عليه السلام براى اينكه با يزيد بيعت نكند به اين شهر آمده است.
او آمده است تا نهضت سرخ خود را از مكّه آغاز كند.
پيش از آمدن امام حسين عليه السلام، امير مكّه در مسجد الحرام، امام جماعت بود. امّا اكنون امام حسين عليه السلام تنها امام جماعت خانه خداست و سيل جمعيّت پشت سر ايشان به نماز مىايستند. (4)خبر مىرسد كه قلب همه مردم با امام حسين عليه السلام است و آنها هر صبح و شام خدمت آن حضرت مىرسند. (5)ترس و وحشت تمام وجود امير مكّه را فرا مىگيرد. اگر آن حضرت فقط يك اشاره به مردم كند، آنها اطاعت مىكنند. او با خودش فكر مىكند كه خوب است قبل از اينكه مردم، مرا از شهر بيرون كنند، خودم فرار كنم.
او مىداند كه لحظه به لحظه، بر تعداد هواداران امام حسين عليه السلام افزوده مىشود. پس چه بهتر كه جان خود را نجات دهد. اگر مردم شورش كنند، اوّل سراغ نماينده يزيد مىآيند كه
1) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 531؛ الإرشاد، ج 2، ص 35؛ روضة الواعظين، ص 190؛ إعلام الورى، ج 1، ص 435؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 332.
2) الفتوح، ج 5، ص 23؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 190.
3) تاريخ الطبري، ج 5، ص 351؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 533؛ الإرشاد ج 2، ص 35؛ إعلام الورى، ج 1، ص 435.
4) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام، ص 371.
5) الأخبار الطوال، ص 229.
امير مكه است.
امير مكه سرانجام تصميم مىگيرد شبانه از مكّه فرار كند. خبر در همهجا مىپيچد كه امير مكّه فرار كرده است. همهجا جشن و سرور است. همه خوشحال هستند و اين را يك موفقيّت بزرگ براى نهضت امام حسين عليه السلام مىدانند. (1)مىخواهى من و تو هم در اين جشن شركت كنيم؟ آيا موافق هستى كمى شيرينى بگيريم و در ميان دوستان خود تقسيم كنيم؟
اكنون مكّه، يك امير دارد آن هم امام حسين عليه السلام است.
امام براى قيام عليه يزيد، به مكّه آمده است. افرادى كه براى انجام عمره به مكّه آمدهاند، وقتى به شهر خود باز مىگردند اين خبر را به همشهريان خود مىرسانند.
خبر در همه جاى جهان اسلام مىپيچد. عده زيادى از آزادانديشان خود را به مكّه مىرسانند. حلقه ياران روز به روز گستردهتر مىشود.
مردم كوفه با شنيدن اين خبر خوشحال مىشوند. آنها كه زير ستم بنىاميّه، كمر خم كرده بودند، اكنون به رهايى از اين همه ظلم و ستم مىانديشند.
مردم كوفه، كينهاى سخت از حكومت بنىاميّه به دل دارند. به همين دليل با شنيدن خبر قيام امام حسين عليه السلام، فرصت را غنيمت شمرده و تصميم مىگيرند تا امام را به شهر خود دعوت كنند.
آنها صد و پنجاه نفر از بزرگان خود را همراه با نامههاى بسيارى به سوى مكّه مىفرستند، تا امام حسين عليه السلام را به شهر خود دعوت كنند. (2)آيا موافقى با هم به خانه امام حسين عليه السلام سرى بزنيم.
اينجا چقدر شلوغ است. حتماً بزرگان كوفه خدمت امام هستند. آنجا را نگاه كن! چقدر نامه روى هم جمع شده است. موافقى آنها را با هم بشماريم؟
خسته نباشى، خواننده عزيزم! دوازده هزار نامه!! (1)اينها، نامههاى مردم كوفه است.
در يكى از نامهها نوشته شده است: «اى حسين! ما جان خود را در راه تو فدا مىكنيم. به سوى ما بيا، ما همه، سرباز تو هستيم». (2)در نامه ديگر آمده است: «اى حسين! باغهاى ما سرسبز است. بشتاب كه همه ما در انتظار تو هستيم. در شهر ما لشكرى صد هزار نفرى خواهى يافت كه براى يارى تو سر از پا نمىشناسند. ديگر كسى در كوفه به نماز جمعه نمىرود. همه ما منتظر تو هستيم تا به تو اقتدا كنيم». (3)آيا مىدانى در آخرين نامهاى كه به امام رسيده، چه نوشته شده است: «اى حسين! همه مردم اين شهر، چشم انتظار شما هستند. آنها امامى جز شما ندارند، پس بشتابيد».
امام حسين عليه السلام هنوز جواب اين نامهها را نداده است. او در حال بررسى اين مسأله است.
اين صد و پنجاه نفر خيلى اصرار مىكنند كه امام دعوت آنها را بپذيرد.
آنها به امام مىگويند: «مردم كوفه شيعيان شما هستند. آنها مىخواهند شما را يارى كنند تا با يزيد بجنگيد و خليفه مسلمانان شويد». (4)امام در فكر است. نمىدانم به رفتن مىانديشد يا به ماندن؟ آيا در اين شرايط، باز بايد ترديد كرد؟ آيا مىتوان به مردم كوفه اعتماد كرد؟ نگاه كن! امام از جا برمىخيزد. اى مولاى ما، به كجا مىروى؟
امام وضو مىگيرد و از خانه خارج مىشود. بيا ما هم همراه آن حضرت برويم؟
امام به سوى «مسجد الحرام» مىرود. همه ياران، همراه آن حضرت مىروند. نگاه كن! امام كنار درِ خانه خدا به نماز مىايستد و بعد از نماز، دستهاى خود را به سوى آسمان مىبرد و چنين مىگويد: «خدايا، آن چه خير و صلاح مسلمانان است براى ما مقدّر فرما». (5)
سپس قلم و كاغذى مىطلبد و براى مردم كوفه نامهاى مىنويسد.
اكنون امام مىگويد: «بگوييد پسر عمويم، مسلم بن عقيل بيايد».
آيا مسلم بن عقيل را مىشناسى؟ او پسر عموى امام حسين عليه السلام است. مسلم، شخصى شجاع، قوّى و آگاه است و براى همين، امام حسين عليه السلام او را براى مأموريتى مهم انتخاب كرده است. (1)امام به بزرگان كوفه رو مىكند و به آنها مىفرمايد: «من تصميم گرفتهام مسلم را به عنوان نماينده خود به شهر شما بفرستم و از او خواستهام تا اوضاع آنجا را براى من گزارش كند.
وقتى گزارش مسلم به من برسد به سوى كوفه حركت خواهم كرد».
بزرگان كوفه بسيار خوشحال مىشوند و به همديگر تبريك مىگويند. آنها يقين دارند كه مسلم با استقبال باشكوه مردم روبهرو خواهد شد و بهترين گزارشها را براى امام حسين عليه السلام خواهد نوشت.
همسفرم! آيا دوست دارى قسمتى از نامه امام به مردم كوفه را برايت نقل كنم:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم: از حسين به مردم كوفه: من نامههاى شما را خواندم و دانستم كه مشتاق آمدن من هستيد. براى همين، پسر عمويم مسلم را نزد شما مىفرستم تا اوضاع شهر شما را بررسى كند. هرگاه او به من خبر دهد، به سوى شما خواهم آمد. (2)امام، مسلم را در آغوش مىگيرد. صداى گريه امام بلند مىشود. مسلم نيز اشك مىريزد.
راز اين گريه چيست؟ سفر عشق براى مسلمآغاز شده است. (3)امام نامه را به دست او مىدهد و دستانش را مىفشارد و مىفرمايد: «به كوفه رهسپار شو و ببين اوضاع مردم شهر چگونه است. اگر آن گونه بودند كه در نامهها نوشتهاند، به من خبر بده تا به سوى تو بيايم و در غير اين صورت، هر چه سريعتر به مكّه باز گرد». (4)او نامه را مىگيرد و بر چشم مىگذارد و آخرين نگاه را به امام خويش مىنمايد و بعد از وداع با همسر و فرزندانش، به سوى كوفه حركت مىكند.
مسلم براى امنيّت بيشتر، تنها و از راههاى فرعى به سوى كوفه مىرود. چرا كه اگر او با
1) تاريخ الإسلام، للذهبي، ج 4، ص 170؛ لسان الميزان لابن حجر، ج 6، ص 293؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 215؛ الإرشاد، ج 2، ص 31؛ فتح الباري، ج 7، ص 74.
2) الأخبار الطوال، ص 230؛ الكامل في التاريخ، لابن الأثير، ج 4، ص 21؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 334؛ تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 22.
3) الفتوح، ج 5، ص 30.
4) الأخبار الطوال، ص 230.
گروهى از دوستان خود به اين سفر برود، ممكن است گرفتار مأموران يزيد شود.
آن صد و پنجاه نفرى كه از كوفه آمده بودند، در مكّه مىمانند تا هم اعمال حج را انجام دهند و هم به همراه امام حسين عليه السلام به كوفه باز گردند. آنها مىخواهند امام با احترام خاصّى به سوى كوفه برود.
امروز، پانزدهم ماه رمضان است كه مسلم به سوى كوفه مىرود ...
او راه مكّه تا كوفه را مدّت بيست روز طى مىكند و روز پنجم شوّال به كوفه مىرسد.
مردم كوفه به استقبال مسلم آمده و گروه گروه با او بيعت مىكنند.
آيا مىدانيد چند نفر با مسلم بيعت كردهاند؟ هجده هزار نفر، چه شرايطى از اين بهتر! (1)صبح روز دهم ذى القعده، مسلم قلم در دست مىگيرد. او در اين سى و پنج روز به بررسى اوضاع كوفه پرداخته است و شرايط را براى حضور امام مناسب مىبيند.
مسلم مىداند كه امام حسين عليه السلام، در مكّه منتظر رسيدن نامه اوست و بايد نتيجه بررسى اوضاع كوفه را به امام خبر بدهد. پس نتيجه بررسىهاى يك ماهه خود را گزارش مىدهد و اين نامه را براى امام مىنويسد: «هجده هزار نفر با من بيعت كردهاند. هنگامى كه نامه من به دست شما رسيد، هر چه زودتر به سوى كوفه بشتابيد». (2)مسلم، اين نامه را به يكى از ياران خود مىدهد و از او مىخواهد كه هر چه سريعتر اين نامه مهمّ را به امام برساند.
فرستاده مسلم با شتاب به سوى مكّه مىتازد تا نامه را به موقع به امام برساند. (3)
يزيد در قصر خود در شام نشسته و همه مشاوران را گرد خود جمع كرده است و به آنها چنين سخن مىگويد: «به راستى، ما براى مقابله با حسين چه كنيم؟ آيا او را در مكّه به قتل برسانيم؟ در مكّه حتى حيوانات هم، در امن و امان هستند. اگر ما حسين را در آن شهر به قتل برسانيم، همه دنياى اسلام شورش خواهند كرد. آن وقت ديگر آبرويى براى ما نخواهد ماند».
همه در فكر هستند كه چه كنند. حمله به حسين در مكّه، براى حكومت يزيد بسيار خطرناك است و مىتواند پايههاى حكومت او را به لرزه در آورد.
مشكل يزيد اين است كه اكنون، مكّه در تصرّف امام حسين عليه السلام است. ايام حج هم نزديك است و همه حاجيان براى طواف خانه خدا به مكّه مىروند.
مشاوران يزيد مىگويند: «ما نمىتوانيم لشكرى به مكّه بفرستيم و با حسين به صورت آشكارا بجنگيم».
يزيد سخت آشفته است. بر سر اطرافيان خود فرياد مىزند: «من اين همه پول به شما مىدهم تا در اين مواقع حسّاس، فكرى به حال من بكنيد. زود باشيد! نقشهاى براى خاموش كردن نهضت حسين بكشيد».
همه به فكر فرو مىروند. برنامههاى امام حسين عليه السلام آنقدر حساب شده و دقيق است كه راهى براى يزيد باقى نگذاشته است.
يكى از اطرافيان مىگويد: «من راه حلّ را يافتم. من راه حلّ بسيار خوبى پيدا كردم». او طرح خود را مىگويد، همه با دقّت گوش مىدهند و در نهايت، اين طرح مورد تأييد همه قرار مىگيرد و يزيد هم بسيار خوشحال مىشود.
طرحى بسيار دقيق و حساب شده كه داراى پنج مرحله است:
ابتدا اميرى شجاع و نترس را به مكّه اعزام مىكنيم و از او مىخواهيم كه هرگز با حسين درگير نشود.
لشكرى بزرگ و مجهز همراه او به مكّه اعزام مىكنيم.
سى نفر از هواداران بنىاميّه را انتخاب نموده و آنها را به مكّه مىفرستيم. آنها بايد در زير لباسهاى خود شمشير داشته باشند.
در هنگام طواف خانه خدا، حسين مورد حمله قرار مىگيرد و از آن جهت كه همراه داشتن اسلحه در هنگام طواف بر همه حرام است، پس ياران حسين قدرت دفاع از او را نخواهند داشت.
روزهاى اوّل ماه ذى الحجّه است و مردم بسيارى براى انجام مراسم حج به مكّه آمدهاند.
نامه مسلم به مكّه مىرسد و امام آن را مىخواند. آيا امام به سوى كوفه خواهد رفت؟
روزهاى انجام حج نزديك است. امام مىخواهد اعمال حج را انجام دهد.
حج يك اجتماع عظيم اسلامى است و امام مىتواند از اين فرصت به خوبى استفاده كند.
از تمام دنياى اسلام به اين شهر آمدهاند و هر حاجى مىتواند پس از بازگشت به وطن خود، يك مبلّغ خوب براى قيام امام باشد.
در حال حاضر مكّه هم بدون امير است و زمينه براى هرگونه فعاليت ياران امام فراهم است.
در شام جاسوسها خبر بيعت مردم كوفه با امام حسين عليه السلام را به يزيد دادهاند.
قلب كشور عراق در كوفه مىتپد و اگر امام بتواند آنجا را تصرّف كند به آسانى بر بخش عظيمى از دنياى اسلام تسلّط مىيابد. اگر امام حسين عليه السلام به كوفه برسد، گروه بىشمارى از شيعيان دور او جمع خواهند شد.
روز دوشنبه هفتم ذى الحجّه است و ما دو روز ديگر تا روز عرفه فرصت داريم. همه حاجيان لباس احرام بر تن كردهاند و خود را براى رفتن به صحراى عرفات آماده مىكنند.
1) بحار الأنوار، ج 44، ص 364؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 99.
آيا تو هم آمادهاى لباس احرام بر تن كنى و به صحراى عرفات بروى؟
ناگهان خبر مهمّى به شهر مىرسد. گوش كن! يزيد براى مكّه، امير جديدى انتخاب كرده و اين امير همراه با لشكر بزرگى به نزديكىهاى مكّه رسيده است. (1)او مىآيد تا نقشه شوم يزيد را عملى كند و شعله نهضت امام حسين عليه السلام را خاموش كند.
امير جديد به مكّه مىرسد و وارد مسجدالحرام مىشود.
تا پيش از اين، هميشه امام حسين عليه السلام كنار خانه خدا به نماز مىايستاد و مردم پشت سر او نماز مىخواندند. موقع نماز كه مىشود امير جديد، در جايگاه مخصوص امام جماعت مىايستد.
امام حسين عليه السلام اين صحنه را مىبيند. ولى براى اينكه بهانهاى به دست دشمن ندهد، اقدامى نمىكند و پشت سر او نماز مىخواند.
با ورود امير جديد و بررسى تغييرات اوضاع مكّه، امام تصميم جديدى مىگيرد. مردم از همه جاىِ جهان اسلام به مكّه آمدهاند تا اعمال حج را بهجا آورند. دو روز ديگر نيز، مردم به صحراى عرفات مىروند. ولى امام مىخواهد به كوفه برود.
به راستى چرا امام اين تصميم را گرفته است؟
پيام امام حسين عليه السلام، به گوش ياران و شيفتگان آن حضرت مىرسد: «هر كس كه مىخواهد جان خويش را در راه ما فدا كند و خود را براى ديدار خداوند آماده مىبيند، با ما همسفر شود كه ما به زودى به سوى كوفه حركت خواهيم كرد». (2)امام حسين عليه السلام مىخواهد طواف وداع را انجام دهد. طواف خداحافظى با خانه خدا!
مردم همه در لباس احرام هستند و آرام آرام خود را براى رفتن به سرزمين عرفات آماده مىكنند. امّا ياران امام حسين عليه السلام بار سفر مىبندند.
مردم مكّه همه در تعجّباند كه چرا امام با اين عجله، مكّه را ترك مىكند؟ چرا او در اين شهر نمىماند؟
در اينجا كه هيچ خطرى او را تهديد نمىكند. اينجا حرم امن الهى است. اگر امام تصميم به رفتن دارد چرا صبر نمىكند تا اعمال حج تمام شود. در آن صورت گروه زيادى از حاجيان همراه او خواهند رفت.
در حال حاضر، براى مردم بسيار سخت است كه اعمال حج را رها كنند و همراه امام حسين عليه السلام بروند. هر مسلمانى در هر جاى دنيا، آرزو دارد روز عرفه در صحراى عرفات باشد.
اين سؤالها ذهن مردم را به خود مشغول كرده است. هيچ كس خبر ندارد كه يزيد چه نقشه شومى كشيده است. او مىخواهد امام حسين عليه السلام را در حال احرام و كنار خانه خدا به قتل برساند.
هيچ كس باور نمىكند كه جان امام در اين سرزمين در خطر باشد. آخر تا به حال سابقه نداشته است كه حرمت خانه خدا شكسته شود.
از زمانهاى قديم تاكنون، مردم به خانه خدا احترام گذاشتهاند و حتّى در زمان جاهليّت نيز، هيچ كس جرأت نداشته است كسى را كنار خانه خدا به قتل برساند. امّا يزيد كه پايههاى حكومت خود را متزلزل مىبيند تصميم گرفته است تا حرمت خانه خدا را بشكند و امام حسين عليه السلام را در اين حرم امن به قتل برساند.
امام حسين عليه السلام طواف وداع انجام مىدهد. مستحب است هر كس كه از مكّه خارج مىشود، طواف وداع انجام دهد. آيا موافقى ما هم همراه آن حضرت طواف وداع انجام دهيم؟
اشك در چشمان ياران امام حسين عليه السلام حلقه زده است. آيا قسمت خواهد شد بار ديگر خانه خدا را ببينند؟ آيا بار ديگر، دور اين خانه طواف خواهند كرد؟
يك نفر رو به امام مىكند و مىگويد: «اى حسين! كبوترى از كبوتران حرم باش».
همه خيال مىكنند كه اگر امام در مكّه بماند در امن و امان خواهد بود. همانطور كه كبوتران حرم در امن و امان هستند. امّا امام مىفرمايد: «دوست ندارم به خاطر من حرمت اين
خانه شكسته شود». (1)آرى، اينجا شهر خدا و حرم خداست و امام نمىخواهد حرمت خانه خدا شكسته شود.
يزيد مىخواهد بعد از كشتن امام حسين عليه السلام، با تبليغات زياد در ذهن مردم جا بيندازد كه اين حسين بود كه حريم خانه خدا را براى اوّلين بار شكست. كافى است كه ابتدا درگيرى ساختگى بين مأموران حكومتى و ياران امام ايجاد كنند. به گونهاى كه تعدادى از مأموران كشته شوند و بعد از آن، امام به وسيله مأموران به قتل برسد و در ذهن مردم اينگونه جا بيفتد كه ابتدا ياران امام با هواداران يزيد درگير شده و در اين درگيرى آنها از خود دفاع كردهاند و در اين كشمكش امام حسين عليه السلام نيز، كشته شده است.
اكنون يزيد مىخواهد كه هم حسين عليه السلام را به قتل برساند و هم او را به عنوان اوّلين كسى كه در مكّه خون كسى را ريخته است، معرفى كند.
او كيست كه چنين سراسيمه به سوى امام مىآيد؟ به گمانم يكى از پسر عموىهاى امام حسين عليه السلام است كه خبردار شده امام مىخواهد به سوى كوفه برود.
او خدمت امام مىرسد و سلام كرده و مىگويد: «اى حسين! به من خبر رسيده كه تصميم دارى به سوى كوفه بروى. امّا من خيلى نگرانم. زيرا هنوز نماينده يزيد در آن شهر حكومت مىكند و يزيد پولهاى بيت المال را در اختيار دارد و مردم هم كه بنده پول هستند. من مىترسم آنها مردم را با پول فريب بدهند و همانهايى كه به تو وعده يارى دادهاند، به خاطر پول به جنگ با تو بيايند». (2)وقتى سخن او تمام مىشود امام مىگويد: «خدا به تو جزاى خير دهد. مىدانم كه تو از روى دلسوزى سخن مىگويى. امّا من بايد به اين سفر بروم». (3)هيچ كس خبر ندارد كه يزيد چه نقشهاى براى كشتن امام حسين عليه السلام كشيده است. براى
همين، همه دلسوزان، امام را از ترك مكّه نهى مىكنند. ولى امام مىداند كه در مكّه هم در امان نيست. پس صلاح در اين است كه به سوى كوفه حركت كند.
آيا محمّدبنحَنَفيّه را به ياد مىآورى؟ برادر امام حسين عليه السلام را مىگويم. همان كه به دستور امام(در موقع حركت از مدينه)، به عنوان نماينده امام در آن شهر ماند.
اكنون او براى انجام مراسم حج و ديدن برادر به سوى مكّه مىآيد.
او شب هشتم ذى الحجّه به مكّه مىرسد. امّا همين كه وارد شهر مىشود به او خبر مىدهند كه اگر مىخواهى برادرت حسين عليه السلام را ببينى، فرصت زيادى ندارى. زيرا ايشان فردا صبح زود، به سوى كوفه حركت مىكند.
مگر او اعمال حج را انجام نمىدهد؟
محمّدبنحنفيّه با عجله خدمت برادر مىرسد. امام حسين عليه السلام را در آغوش مىگيرد.
اشكش جارى مىشود و مىگويد: «اى برادر! چرا مىخواهى به سوى كوفه بروى؟ مگر فراموش كردى كه آنها با پدرمان چه كردند؟ مگر به ياد ندارى كه با برادرمان، حسن عليه السلام، چگونه برخورد كردند؟ من مىترسم كه آنها باز هم بىوفايى كنند. اى برادر، در مكّه بمان كه اينجا حرم امن الهى است».
امام مىفرمايد: «اى برادر! بدان كه يزيد، براى كشتن من در اين شهر، برنامهريزى كرده است».
محمّدبنحنفيّه، با شنيدن اين سخن به فكر فرو مىرود. آيا امام حسين عليه السلام كنار خانه خدا هم در امان نيست؟ او به امام مىگويد: «برادر، به سوى كشور يمن برو كه آنجا شيعيان زيادى هستند».
امام نيز مىفرمايد: «من در مورد پيشنهاد تو فكر مىكنم». (1)محمّدبنحنفيّه اكنون آرام مىگيرد و نزد خواهرش زينب عليها السلام مىرود تا با او ديدارى تازه
1) بحار الأنوار، ج 44، ص 364.
كند. امشب اوّلين شبى است كه لشكر يزيد در مكّه مستقر شدهاند. بايد به هوش بود و بيدار!
آيا موافقى امشب، من و تو كنار خانه امام نگهبانى بدهيم؟
جوانان بنىهاشم جمع شدهاند. عبّاس را نگاه كن! او هر رفت و آمدى را با دقّت زير نظر دارد. مگر جان امام در خطر است؟ چرا بايد چنين باشد، مگر اينجا حرم امن خدا نيست؟ به راستى، چه شده كه حقيقت حرم، اينگونه جانش در خطر است؟
سى نفر از هواداران بنىاميّه كه قرار است نقشه قتل امام را اجرا كنند، اكنون خود را به مكّه رسانيدهاند. آنها به جايزه بزرگى كه يزيد به آنها وعده داده است فكر مىكنند. امّا نمىدانند كه نقشه آنها عملى نخواهد شد.
امام حسين عليه السلام عاشق صحراى عرفات است. او هر سال در آن صحرا، دعاى عرفه مىخواند و با خداى خويش راز و نياز مىكند. هيچ كس باور نمىكند كه امام يك روز قبل از روز عرفه، مكّه را ترك كند؟
امروز امام به فكر صحراى ديگرى است. او مىخواهد حج ديگرى انجام دهد. او مىخواهد با خون وضو بگيرد تا اسلام زنده بماند.
امت اسلامى گرفتار خواب شده است. همه اين مردمى كه در مكّه جمع شدهاند بر شيطان سنگ مىزنند. امّا دست در دست شيطان بزرگ، يزيد مىگذارند. آنها نمىدانند كه بيعت با يزيد، يعنى مرگ اسلام! يزيد تصميم گرفته است تا اسلام را از بين ببرد. او كه آشكارا شراب مىخورد و سگبازى مىكند، خليفه مسلمانان شده و قرآن را به بازى گرفته است.
اكنون امام، مصلحت ديده است كه براى بيدارى بشريّت بايد هجرت كند. هجرت به سوى بيدارى. هجرت به سوى آزادگى.
همسفر من! برخيز! مگر صداى شترها را نمىشنوى؟ مگر خبر ندارى كه كاروان امام حسين عليه السلام آماده حركت است؟
اين كاروان به سوى كوفه مىرود. همه سوار شدهاند. كجاوهها را نگاه كن! زينب عليها السلام هم عزم سفر دارد. همه اهل و عيال امام همراه او مىروند.
امام رو به همه مىكند و مىفرمايد: «ما به سوى شهادت مىرويم». (1)آرى، امام آينده اين كاروان را بيان مىكند. مبادا كسى براى رياست و مال دنيا با آنها همراه شود.
خواننده عزيزم! ما چه كار كنيم؟ آيا همراه اين كاروان برويم؟ گمانم دل تو نيز مثل من گرفتار اين كاروان شده است.
يكى فرياد مىزند: «صبر كنيد! به كجا چنين شتابان؟».
آيا اين صدا را مىشناسى؟ او محمّد بن حنفيّه است كه مىآيد. مهار شتر امام حسين عليه السلام را مىگيرد و چنين مىگويد: «برادر جان! ديشب با شما سخن گفتم كه به سوى كوفه نروى. گفتى كه روى سخنم فكر مىكنى. پس چه شد؟ چرا اين قدر عجله دارى؟»
امام حسين عليه السلام مىفرمايد: «برادر! ديشب، پس از آن كه تو رفتى در خواب پيامبر را ديدم.
او مرا در آغوش گرفت و به من فرمود كه اى حسين، از مكّه هجرت كن. خدا مىخواهد تو را آغشته به خون ببيند».
اشك در چشم محمّد بن حنفيّه حلقه مىزند.
«إِنّا للَّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُون».
اين سفرى است كه بازگشتى ندارد. اين آخرين ديدار با برادر است. پس برادر را در آغوش مىگيرد و به ياد آغوشِ گرم پدر مىافتد.
محمّدبنحنفيّه با دست اشارهاى به سوى كجاوه زينب عليها السلام، مىكند و مىگويد: «برادر! اگر به سوى شهادت مىروى چرا اهل و عيال خود را همراه مىبرى؟». امام در جواب مىفرمايد:
«خدا مىخواهد آنها را در اسارت ببيند». (2)چه مىشنوم؟ خواهرم زينب عليها السلام بر كجاوه اسيرى، سوار شده است؟
آرى! اگر زينب عليها السلام در اين سفر همراه امام حسين عليه السلام نباشد، پيام او به دنيا نمىرسد.
من با شنيدن اين سخن خيلى به فكر فرو مىروم.
شايد بگويى چرا خدا اراده كرده است كه اهل و عيال پيامبر اسير شوند؟ مگر خبر ندارى كه اگر امام حسين عليه السلام، آنها را در شهر مىگذاشت، نمىتوانست به هدف خود برسد.
يزيد دستور داده بود كه اگر نتوانستند مانع حركت امام حسين عليه السلام به كوفه شوند، نقشه دوم را اجرا كنند. آيا مىدانى نقشه دوم چيست؟
يزيد خيال نمىكرد كه حسين عليه السلام زن و بچّهاش را همراه خود ببرد، به همين دليل، نقشه كشيد تا موقع خروج امام از مكّه، زن و بچّه آن حضرت را اسير كند تا امام با شنيدن اين خبر، مجبور شود به مكّه باز گردد تا ناموسش را از دست دشمنان نجات دهد و در اين بازگشت است كه نقشه دوم اجرا مىشود و امام به شهادت مىرسد.
ولى امام حسين عليه السلام، يزيد را به خوبى مىشناسد. مىداند كه او نامرد است و اينطور نيست كه فقط با خود او كار داشته باشد. بنابراين، امام با اين كار خود، دسيسه يزيد را نقش بر آب مىكند. (1)
نگاه كن! كاروان حركت مىكند. ياران امام همه پا در ركاب آن حضرت هستند. اين كاروان چقدر با عجله مىرود.
خطر در كمين است. قبل از اينكه هواداران يزيد بفهمند بايد از اين شهر دور شوند. اشك در چشمان امام حسين عليه السلام حلقه زده است. او هجرت پيامبر را به ياد آورده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در دل شب از اين شهر هجرت كرد. امام حسين عليه السلام هم در تاريكى شب به سوى كوفه پيش مىرود.
هوا روشن مىشود. صداى اسبهايى از دور، سكوت صبحدم را مىشكند. چه خبر شده است؟ آيا سپاه يزيد مىآيد؟
آرى، امير جديد مكّه فهميده است كه امام حسين عليه السلام از مكّه مىرود. براى همين، گروهى
1) اللهوف فى قتلى الطفوف، ص 51.
را به سرپرستى برادرش به سوى امام مىفرستد تا هر طور شده است مانع از رفتن حسين عليه السلام بشوند.
آنها، راه را بر كاروان امام مىبندند. يكى فرياد مىزند: «اى حسين! كجا مىروى؟ هر چه زودتر بايد به مكّه برگردى!». (1)آنها آمدهاند تا راه را بر حرم واقعى ببندند. به دستهاى آنها نگاه كن! كسى كه لباس احرام بر تن دارد نبايد وسيله نبرد در دست بگيرد. امّا اينان تازيانه در دست دارند. (2)وقتى كه آنها تازيانهها را بالا مىبرند، جوانان بنىهاشم مىگويند: «خيال مىكنيد ما از تازيانههاى شما مىترسيم». عبّاس، علىاكبر و بقيه جوانان پيش مىآيند.
غوغايى مىشود. نگاه كن! همه آنها وقتى برق غضب عبّاس را مىبينند، فرار مىكنند.
كاروان به حركت خود ادامه مىدهد ...
مردم، گروه گروه به سوى مكّه مىآيند. فردا روز عرفه است. اينان آخرين گروههايى هستند كه براى اعمال حج مىآيند. هر طرف را نگاه كنى مردمى را مىبينى كه لباس احرام بر تن كردهاند و ذكر «لبّيك» بر لب دارند. امّا آنها با ديدن اين كاروان كه از مكّه بيرون آمده تعجّب مىكنند و به هم مىگويند كه مگر آنها مشتاق انجام مناسك حج نيستند. چرا حج خانه خدا را رها كردهاند؟ خوب است جلو برويم و علّت را جويا شويم. امّا چون نزديك مىآيند امام حسين عليه السلام را مىبينند و راهى جز سكوت نمىگزينند.
همه گيج مىشوند. ما شنيده بوديم كه او عاشق صحراى عرفات است و اوّلين حجّ گزار خانه خداست. پس چرا حج را رها كرده است؟
آنها نمىدانند كه او مىرود تا حج راستين خود را انجام دهد.
نگاه كن! آنجا حاجيان همراه خود قربانى مىبرند تا در منى قربانى كنند و اينجا امام حسين عليه السلام براى مناىِ كربلا، قربانى شش ماهه مىبرد.
او مىخواهد درخت اسلام را با خون خود آبيارى كند.
كيستيد و از كجا مىآييد؟
ما از بصره آمدهايم و مىخواهيم به مكّه برويم.
سفر به خير.
آيا شما از امام حسين عليه السلام خبرى داريد. ما براى يارى او اين راه دور را آمدهايم.
خوش آمديد! اين كاروان امام حسين عليه السلام است كه به كوفه مىرود.
تا نام امام حسين عليه السلام به گوش آنها مىرسد، غرق شادى و سرور مىشوند. نگاه كن! آنها سر به خاك مىنهند و سجده شكر بهجا مىآورند كه سرانجام به محبوب خود رسيدهاند.
آنها براى عرض ادب و احترام، نزد امام مىروند. آنها در نزديكى مكّه، فكرِ طواف و ديدن خانه خدا را از سر بيرون مىكنند. زيرا مىدانند كه كعبه حقيقى از مكّه بيرون آمده است. به همين جهت به زيبايى كعبه حقيقى دل مىبندند و همراه كاروان امام، به سوى كوفه به راه مىافتند.
تاريخ همواره به معرفت اين سه نفر غبطه مىخورد. خوشا به حالشان كه در لحظه انتخاب بين حج و امام حسين عليه السلام، دوّمى را انتخاب كردند.
آيا آنها را شناختى؟ يزيد بن ثُبَيْط و دو جوان او. آرى، از هزاران حاجى در آن سال هيچ نام و نشانى نمانده است. امّا نام اين حاجيان واقعى، براى هميشه باقى خواهد ماند. (1)
1) أعيان الشيعة، ج 3، ص 232؛ أبصار العين في أنصار الحسين عليه السلام، ص 189.
اين سه نفر اهل بصره هستند. آنها وقتى با خبر شدند كه امام در مكّه اقامت كرده است، بىقرار ديدن امام، دل به دريا زده و به سوى مكّه رهسپار شدهاند. امّا آنها هم، مثل من و تو از حج و طواف خانه خدا دل مىكَنند و مىخواهند دور كعبه حقيقى طواف كنند. آنها مىخواهند تا يار و ياور امام زمان خود باشند.
پسرم، من ديگر خسته شدهام. در جاى مناسبى قدرى بمانيم و استراحت كنيم.
چشم، مادر! قدرى صبر كن. به زودى به منزلگاه «صَفاح» مىرسيم. آنجا كه برسيم استراحت مىكنيم. (1)او فَرَزْدَق است كه همراه مادر خود از كوفه به سوى مكّه حركت كرده است. حتماً مىگويى فرزدق كيست؟ او يكى از شاعران بزرگ عرب است كه به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله علاقه زيادى دارد و شعرهاى بسيار زيبايى به زبان عربى در مدح اين خاندان سروده است.
مادر او پير و ناتوان است. امّا عشق زيارت خانه خدا، اين سختىها را براى او آسان مىكند. آنها تصميم مىگيرند كه در اينجا توقّف كنند.
مادر با كمك فرزندش از كجاوه پياده مىشود و زير درختى استراحت مىكند. فرزدق مىرود تا مقدارى آب تهيّه كند.
صداى زنگ كاروان مىآيد. فرزدق به جاده نگاهى مىكند، امّا كاروانى نمىبيند. حتماً آخرين كاروان حاجيان به سوى مكّه مىرود، ولى صداى كاروان، از سوى مكّه مىآيد.
فرزدق تعجّب مىكند. امروز، هشتم ذى الحجّهاست و فردا روز عرفات. (2)پس چرا اين كاروان از مكّه باز مىگردد؟
فرزدق، لحظهاى ترديد مىكند. نكند امروز، روز هشتم نيست! ولى او اشتباه نكرده و امروز، جمعه هشتم ذى الحجّهاست. پس چه شده، اينان چه كسانى هستند كه حج انجام نداده از مكّه برمىگردند؟
فرزدق پيش مىرود، و خوب نگاه مىكند. خداى من! اين مولايم امام حسين عليه السلام است!
پدر و مادرم به فداى شما. با اين شتاب چرا و به كجا مىرويد؟ چرا حج خود را نيمه تمام گذاشتيد؟
اگر شتاب نكنم مرا به قتل خواهند رساند. (1)فرزدق به فكر فرو مىرود و همه چيز را از اين كلام مختصر مىفهمد. آيا او مادر خود را رها كند و همراه امام برود يا اينكه در خدمت مادر بماند؟ او نبايد مادر را تنها بگذارد. اما دلش همراه مولايش است. سرانجام در حالى كه اشك در چشم دارد با امام خود خداحافظى مىكند، او اميد دارد كه بعد از تمام شدن اعمال حج، هر چه سريعتر به سوى امام بشتابد. (2)با آخرين نگاه به كاروان، اشكش جارى مىشود. امّا نمىدانم او مىتواند خود را به كاروان ما برساند يا نه؟ آيا او لياقت خواهد داشت تا در راه امام، جانفشانى كند؟
غروب روز دوازدهم ذى الحجّه است. ما چهار روز است كه در راه هستيم. اين چهار روز را شتابان آمدهايم. افراد كاروان خسته شده و نياز به استراحت دارند.
اكنون به حد كافى از مكّه دور شدهايم. ديگر خطرى ما را تهديد نمىكند. خوب است در جاى مناسبى منزل كنيم. غروب آفتاب نزديك است.
مردم، اينجا را به نام «وادى عَقيق» مىشناسند. امام دستور توقّف مىدهد و خيمهها بر پا مىشود.
عدّهاى از جوانان، اطراف را با دقّت زير نظر دارند. آيا آن اسب سوارانى كه به سوى ما مىآيند را مىبينى؟ بگذار قدرى نزديك شوند.
آنها به نظر آشنا مىآيند. يكى از آنها عبد اللَّهبنجعفر(پسر عموى امام حسين عليه السلام و شوهر حضرت زينب عليها السلام) است. او به همراه دو پسر خود عَوْن و محمّد آمده است.
امير مكّه، يك نفر را به همراه آنها فرستاده است. آنها نزديك مىآيند و به امام حسين عليه السلام
سلام مىكنند.
من مىروم تا به آن بانو خبر بدهم كه همسرش به اينجا آمده است. زينب عليها السلام تعجّب مىكند. قرار بود كه شوهر او به عنوان نماينده امام حسين عليه السلام در مكّه بماند پس چرا به اينجا آمده است. نگاه كن! عبداللَّهبنجعفر نامهاى در دست دارد.
جريان چيست؟ من جلو مىروم و از عبداللَّهبنجعفر علّت را مىپرسم. او مىگويد:
«وقتى شما به راه خود ادامه داديد، امير مكّه از من خواست تا نامه او را براى امام حسين عليه السلام بياورم».
دوست من! نگران نباش، اين يك اماننامه است.
امام نامه را مىخواند: «از امير مكّه به حسين: من از خدا مىخواهم تا شما را به راه راست هدايت كند. اكنون به من خبر رسيده است كه به سوى كوفه حركت نمودهاى. من براى جان شما نگران هستم. به سوى مكّه باز گرديد كه من براى تو از يزيد امان نامه خواهم گرفت. تو در مكّه، در آسايش خواهى بود». (1)عجب! چه اتفاقى افتاده كه امير مكه اينقدر مهربان شده و نگران جان امام است. همه حيلهها و ترفندهاى اين روباه مكار نقش بر آب شده است. او چارهاى ندارد جز اينكه از راه محبت و صلح و صفا وارد شود.
او مىخواهد امام را با اين نامه به مكّه بكشاند تا مأموران ويژه، بتوانند نقشه خود را اجرا كنند.
اكنون امام، جواب نامه امير مكّه را مىنويسد: «نامه تو به دستم رسيد. اگر قصد داشتى كه به من نيكى كنى، خدا جزاى خير به تو دهد. تو، به من امان دادى، ولى بهترين امانها، امان خداست». (2)پاسخ امام كوتاه و كامل است. زيرا امام مىداند كه اين يك حيله و نيرنگ است و امانِ يزيد، سرابى بيش نيست. آرى، امام هرگز با يزيد سازش نمىكند.
نامه امام به عبداللَّهبنجعفر داده مىشود تا آن را براى امير مكّه ببرد.
لحظه وداع است و او با همسر خود، زينب خداحافظى مىكند.
آنجا را نگاه كن! آن دو جوان را مىگويم، عَوْن و محمّد كه همراه پدر به اينجا آمدهاند.
اشك در چشمان آنها حلقه زده است. آنها مىخواهند با امام حسين عليه السلام همسفر شوند.
پدر به آنها نگاهى مىكند و از چشمان آنها حرف دلشان را مىخواند. براى همين رو به آنها مىكند و مىگويد: «عزيزانم! مىدانم كه دل شما همراه اين كاروان است. شما مىتوانيد همراه امام حسين عليه السلام به اين سفر برويد». لبخند بر لبهاى اين دو جوان مىنشيند و پدر ادامه مىدهد:
فرزندانم، مىدانم كه شما را ديگر نخواهم ديد. شما بايد قولى به من بدهيد. شما بايد در راه امام حسين عليه السلام تا پاى جان بايستيد. مبادا مولاى خود را تنها بگذاريد.
چشم بابا.
و اكنون پدر، جوانان خود را در آغوش مىگيرد و براى آخرين بار آنها را مىبويد و مىبوسد و با آنها خداحافظى مىكند. پدر براى مأموريتى كه امام حسين عليه السلام به او داده است به سوى مكّه باز مىگردد. (1)
خوب نگاه كن! گويا تعداد افراد كاروان بيشتر شده است و ما بايد خوشحال باشيم. اما اينگونه نيست. امام حسين عليه السلام به سوى كوفه مىرود و عدّهاى از مردم كه در بين راه، اين كاروان را مىبينند، پيش خود اين چنين مىگويند: «اكنون مردم كوفه حسين را به شهر خود دعوت كردهاند. خوب است ما هم همراه او برويم، اگر ما او را همراهى كنيم در آينده نزديك مىتوانيم به پست و مقامى برسيم». (2)نمىدانم اينان تا كجاى راه همراه ما خواهند بود؟ ولى مىدانم كه اينان عاشقان دنيا هستند نه دوستداران حقيقت! وقت امتحان همه چيز معلوم خواهد شد.
امروز، دوشنبه چهاردهم ذى الحجّه است و ما شش روز است كه در سفر هستيم. آيا اين
منزل را مىشناسى؟ اينجا را «ذات عِرْق» مىگويند. ما تقريباً صد كيلومتر از مكّه دور شدهايم.
آيا موافقى قدرى استراحت كنيم؟ نگاه كن! پيرمردى به اين سو مىآيد.
او سراغ خيمه امام را مىگيرد. مىخواهد خدمت امام برسد. بيا ما هم همراه او برويم.
وارد خيمه مىشويم. آيا باورت مىشود؟ اكنون من و تو در خيمه مولايمان هستيم. نگاه كن! امام مشغول خواندن قرآن است و اشك مىريزد. گريه امام حسين عليه السلام مرا بىاختيار به گريه مىاندازد.
پيرمرد به امام سلام مىكند و مىگويد: «جانم به فدايت! اى فرزند فاطمه! در اين بيابان چه مىكنى؟».
امام مىفرمايد: «يزيد مىخواست خونم را كنار خانه خدا بريزد. من براى اينكه حرمت خانه خدا از بين نرود به اين بيابان آمدهام. مىخواهم به كوفه بروم. اينها نامههاى اهل كوفه است كه براى من نوشتهاند و مرا دعوت كردهاند تا به شهر آنها بروم. آنها با نماينده من بيعت كردهاند». (1)آيا آنها در بيعت خود ثابت قدم خواهند ماند؟ به راستى راز گريه امام چيست؟
غروب سه شنبه، پانزدهم ذى الحجّه است. ما هفت روز است كه در راه هستيم.
اينجا منزلگاه «حاجِز» است و ما تقريباً يك سوم راه را آمدهايم. كمى آن طرفتر يك دو راهى است. يك راه به سوى بصره مىرود و راه ديگر به سوى كوفه. اينجا جاى خوبى است.
آب و درختى هم هست تا كاروانيان نفسى تازه كنند.
به راستى، در كوفه چه مىگذرد؟ آيا كسى از كوفه خبرى دارد؟ آن طرف را ببين! آنها گروهى از مردم هستند كه در بيابانها زندگى مىكنند. خوب است برويم و از آنها خبرى بگيريم.
1) بحار الأنوار، ج 44، ص 368.
سلام.
ما از كاروان امام حسين عليه السلام هستيم. آيا شما از كوفه خبرى داريد؟
نه، اينقدر مىدانيم كه تمام مرزهاى عراق بسته شده است. نيروهاى زيادى نزديك كوفه مستقر شدهاند. به هيچ كس اجازه نمىدهند كه وارد كوفه شده و يا از آن شهر خارج شود. (1)همه، نگران مىشوند. در كوفه چه خبر است؟ مگر نه اين است كه اهل كوفه براى ما نامه نوشتهاند و ما را دعوت كردهاند. پس آن نيروها براى چه آمدهاند و راهها را بستهاند؟
حتماً مىخواهند از آمدن لشكر يزيد به كوفه جلوگيرى كنند و به استقبال ما بيايند تا ما را با عزّت و احترام به كوفه ببرند.
راستى چرا كوفه در محاصره است؟ چرا همه چيز اينقدر عجيب به نظر مىآيد؟ كاش مىشد خبرى از كوفه گرفت. از آن وقتى كه مسلم براى امام نامه نوشت، ديگر كسى خبرى از كوفه نياورده است.
امام تصميم مىگيرد كه يكى از ياران خود را به سوى كوفه بفرستد تا براى او خبرى بياورد. آيا شما مىدانيد چه كسى براى اين مأموريت انتخاب خواهد شد؟
اكنون كه راهها به وسيله دشمنان بسته شده است، فقط كسى مىتواند به اين مأموريّت برود كه به همه راههاى اصلى و فرعى آشنا باشد. او بايد اهل كوفه باشد و آن منطقهها را به خوبى بشناسد.
چه كسى بهتر از قَيْس اسَدى!
او بارها بين كوفه و مكّه رفت و آمد كرده و پيامهاى مردم كوفه را به امام رسانيده است.
نگاه كن! قيس دو زانو خدمت امام نشسته است. امام قلم و كاغذى را مىطلبد و شروع به نوشتن مىكند: «نامه مسلم به من رسيد و او به من گزارش داده است كه شما همراه و ياور من خواهيد بود. من روز سه شنبه گذشته از مكه بيرونآمدم. اكنون فرستاده من، قيس، نزد شماست. خود را آماده كنيد كه به خواست خدا به زودى نزد شما خواهم آمد». (2)
1) الإرشاد، ج 2، ص 72.
2) الأخبار الطوال، ص 245؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 394؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 378؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 167؛ الإرشاد، ج 2، ص 70؛ مثير الأحزان، ص 42؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 69؛ وراجع، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 548؛ و تذكرة الخواصّ، ص 245؛ و المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 95؛ و روضة الواعظين، ص 196؛ و إعلام الورى، ج 1، ص 446.
امام نامه را مهر كرده و به قيس تحويل مىدهد تا آن را به كوفه ببرد و خبرى بياورد. قيس نامه را بر چشم مىنهد و آماده حركت مىشود. امام او را در آغوش مىگيرد و اشك در چشمانش حلقه مىزند. او سوار بر اسب پيش مىتازد و كم كم از ديدهها محو مىشود.
حسّ غريبى به من مىگويد كه ديگر قيس را نخواهيم ديد.
ببين چه جاى سرسبز و خرّمى!
درختان فراوان، سايههاى خنك و نهر آب. اينجا خيلى با صفاست. خوب است قدرى استراحت كنيم. همه كاروانيان به تجديد قوا نياز دارند.
امام دستور توقّف مىدهد و كاروان به مدّت يك شبانه روز در اينجا منزل مىكند. نام اين مكان «خُزَيْميّه» است.
ما ده روز است كه در راه هستيم وامشب شب هجدهم ذى الحجّه است، خداى من! داشتم فراموش مىكردم كه امشب، شب عيد غدير است!
همانطور كه مىدانى، رسم بر اين است كه همه مردم، روز عيد غدير به ديدن فرزندان حضرت زهرا عليها السلام بروند. ما فردا صبح بايد اوّلين كسانى باشيم كه به ديدن امام حسين عليه السلام مىرويم.
هوا روشن شده است و امروز عيد است.
همسفر خوبم، برخيز! مگر قرار نبود اوّلين نفرى باشيم كه به خيمه امام مىرويم.
با خوشحالى به سوى خيمه امام حركت مىكنيم. روز عيد و روز شادى است.
آيا مىشنوى؟ گويا صداى گريه مىآيد! كيست كه اين چنين اشك مىريزد؟
او زينب عليها السلام است كه در حضور برادر نشسته است:
خواهرم، چه شده، چرا اين چنين نگرانى؟
برادر، ديشب زير آسمان پر ستاره قدم مىزدم، كه ناگهان از ميان زمين و آسمان
صدايى شنيدم كه مىگفت: «اى ديدهها! بر اين كاروان كه به سوى مرگ مىرود گريه كنيد». (1)امام، خواهر را به آرامش دعوت مىكند و مىفرمايد: «خواهرم! هر آنچه خداوند براى ما تقدير نموده است، همان خواهد شد». (2)آرى! اين كاروان به رضاى خدا راضى است.
ما به راه خود به سوى كوفه ادامه مىدهيم و در بين راه از آبادىهاى مختلفى مىگذريم.
نگاه كن! آن كودك را مىگويم. چرا اين چنين با تعجّب به ما نگاه مىكند؟ گويا گمشدهاى دارد.
آقا پسر، اينجا چه مىكنى؟
آمدهام تا امام حسين عليه السلام را ببينم.
آفرين پسر خوب، با من بيا.
كاروان مىايستد. او خدمت امام مىرسد و سلام مىكند. امام نيز، با مهربانى جواب او را مىدهد. گويا اين پسر حرفى براى گفتن دارد. امّا خجالت مىكشد. خداى من! او چه حرفى با امام حسين عليه السلام دارد.
او نزديك مىشود و مىگويد: «اى پسر پيامبر! چرا اينقدر تعداد همراهان و نيروهاى تو كم است؟».
اين سؤال، دل همه ما را به درد مىآورد. اين كودك خبر دارد كه امام حسين عليه السلام عليه يزيد قيام كرده است. پس بايد نيروهاى زيادترى داشته باشد.
همه منتظر هستيم تا ببينيم كه امام چگونه جواب او را خواهد داد. امام دستور مىدهد تا شترى كه بار نامههاى اهل كوفه بر آن بود را نزديك بياورند. سپس مىفرمايد: «پسرم! بار اين شتر، دوازده هزار نامه است كه مردم كوفه براى من نوشتهاند تا مرا يارى كنند».
كودك با شنيدن اين سخن، خوشحال شده و لبخند مىزند. سپس او براى امام دست تكان مىدهد و خداحافظى مىكند. كاروان همچنان به حركت خود ادامه مىدهد. (1)
غروب يكشنبه بيستم ذى الحجّه است. اكنون دوازده روز است كه در سفر هستيم.
كاروان به منزلگاه «شُقُوق» مىرسد. بركه آب، صفاى خاصّى به اين منزلگاه داده است. (2)نگاه كن! يك نفر از سوى كوفه مىآيد. امام مىخواهد او را ببيند تا از كوفه خبر بگيرد.
اهل كجا هستى؟
اهل كوفهام.
مردم آنجا را چگونه يافتى؟
دلهاى مردم با شماست. امّا شمشيرهاى آنها با يزيد. (3)- هر آنچه خداى بزرگ بخواهد، همان مىشود. ما به آنچه خداوند برايمان مقدّر نموده است، راضى هستيم. (4)آرى، امام حسين عليه السلام، باخبر مىشود كه يزيد به ابنزياد نامه نوشته و از او خواسته است تا كوفه را آرام كند و اينك ابنزياد، آن جلّاد خون آشام به كوفه آمده است و مردم را به بيعت با يزيد خوانده است. (5)ابنزياد براى اينكه خوش خدمتى خود را به يزيد ثابت كند، لشكر بزرگى را به مرزهاى عراق فرستاده است. آن لشكر راهها را محاصره كردهاند و هر رفت و آمدى را كنترل مىكنند.
آن مرد عرب، اين خبرها را مىدهد و از ما جدا مىشود. اين خبرها همه را نگران كرده است. به راستى، در كوفه چه خبر است؟ مسلم بن عقيل در چه حال است؟ آيا مردم پيمان خود را شكستهاند؟ معلوم نيست اين خبر درست باشد. آرى اگر اين خبر درست بود، حتماً مسلم بن عقيل نماينده امام، از كوفه بازمىگشت و به امام خبر مىداد.
ما سخن امام را فراموش نكردهايم كه وقتى مسلم مىخواست به كوفه برود، به او فرمود:
1) تاريخ دمشق، ج 14، ص 214؛ تاريخ الإسلام، للذهبي، ج 5، ص 10؛ سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 305.
2) معجم البلدان، ج 3، ص 356.
3) دلائل الإمامة، ص 182.
4) المناقب، لابن شهر آشوب، ج 3، ص 245.
5) المعجم الكبير، ج 3، ص 115؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 214، أنساب الأشراف، ج 3، ص 371؛ سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 305؛ تاريخ الإسلام، للذهبي، ج 5، ص 10؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 165؛ مثير الأحزان، ص 40، بحار الأنوار، ج 44، ص 360.
«اگر مردم كوفه را يار و ياور ما نيافتى با عجله باز گرد». پس چرا از مسلم هيچ خبرى نيست؟
چرا از قَيْس هيچ خبرى نيامد؟ اكنون اين دو فرستاده امام، كجا هستند و چه مىكنند؟
امروز، دوشنبه بيست و يكم ذى الحجّه است.
ما در نزديكىهاى منزل «زَرُود» هستيم. جايى كه فقط ريگ است و شنزار. چند نفر زودتر از ما در اينجا منزل كردهاند. آن مرد را مىشناسى كه كنار خيمهاش ايستاده است؟
او زُهيْر نام دارد و طرفدار عثمان، خليفه سوم است و تاكنون با امام حسين عليه السلام ميانه خوبى نداشته است.
صداى زنگ شترها به گوش زُهيْر مىرسد. آرى، كاروان امام حسين عليه السلام به اينجا مىرسد.
زُهير با ناراحتى وارد خيمه مىشود و به همسرش مىگويد: «نمىخواستم هرگز با حسين هم منزل شوم. امّا نشد. از خدا خواستم هرگز او را نبينم. امّا نشد». (1)همسر زُهيْر از سخن شوهرش تعجّب مىكند و چيزى نمىگويد. ولى در دل خود به شوهرش مىگويد: «آخر تو چه مسلمانى هستى كه تنها يادگار پيامبرت را دوست ندارى؟»، اما نبايد الآن با شوهرش سخن بگويد. بايد صبر كند تا زمان مناسب فرا رسد.
وقتى همسر زُهيْر زينب عليها السلام را مىبيند، دلباخته او مىشود و از خدا مىخواهد كه همراه زينب عليها السلام باشد. او مىبيند كه امام حسين عليه السلام ياران كمى دارد. او آرزو دارد كه شوهرش از ياران آن حضرت بشود.
به راستى چه كارى از من بر مىآيد؟ شوهرم كه حرف مرا نمىپذيرد. خدايا! چه مىشود كه همسرم را عاشق حسين عليه السلام كنى! خدايا! اين كاروان سعادت از كنارمان مىگذرد. نگذار كه ما بىبهره بمانيم.
ساعتى مىگذرد. امام حسين عليه السلام نگاهش به خيمه زُهير مىافتد:
1) أنساب الأشراف، ج 3، ص 378.
خيمه زُهير است.
چه كسى پيام مرا به او مىرساند؟
آقا! من آمادهام تا به خيمهاش بروم.
خدا خيرت بدهد. برو و سلام مرا به او برسان و بگو كه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله، تو را مىخواند.
فرستاده امام حركت مىكند. زُهير همراه همسرش سر سفره غذا نشسته است. مىخواهد اوّلين لقمه غذا را به دهان بگذارد كه اين صداى را مىشنود: «سلام اى زُهير! حسين تو را فرا مىخواند». (1)همسر زُهير نگران است. چرا شوهرش جواب نمىدهد. دست زُهير مىلرزد. قلبش به تندى مىتپد. او در دو راهى رفتن و نرفتن مانده است كه كدام را انتخاب كند. عرق سرد بر پيشانى او مىنشيند.
اين همان لحظهاى است كه از آن مىترسيد. اكنون همسر زُهير فرصت را غنيمت مىشمارد و با خواهش به او مىگويد: « «مرد، با تو هستم، چرا جواب نمىدهى؟
حسينِ فاطمه تو را مىخواند و تو سكوت كردهاى؟ برخيز! ديدن حسين كه ضرر ندارد.
برخيز و مرد باش! مگر غربت او را نمىبينى». (2)زُهير نمىداند كه چرا نمىتواند در مقابل سخنان همسرش چيزى بگويد. او به چشمان همسرش نگاه مىكند و اشكِ التماس را در قاب چشمان پاك او مىبيند.
او به ياد مىآورد كه از روزى كه همسرش به خانه او آمده، چيزى از او درخواست نكرده است. اين تنها خواسته همسر اوست. اكنون او در جواب همسرش مىگويد: «باشد، ديگر اينطور نگاهم نكن! دلم را به درد نياور! مىروم».
زُهير از جا برمىخيزد. گل لبخند را بر صورت همسرش مىبيند و مىرود. امّا نمىداند چه خواهد شد.
او فاصله بين خيمهها را طى مىكند و ناگهان، امامِ مهربانىها را مىبيند كه به استقبال او
1) تاريخ بغداد، ج 9، ص 206؛ تاريخ خليفة بن خيّاط، ص 118؛ أُسد الغابة، ج 2، ص 508، تاريخ دمشق، ج 21، ص 462.
2) الأخبار الطوال، ص 246؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 378؛ تاريخ بغداد، ج 9، ص 206؛ تاريخ خليفة بن خيّاط، ص 118؛ أُسد الغابة، ج 2، ص 508؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 396؛ الإرشاد، ج 2، ص 72؛ روضة الواعظين، ص 97؛ مثير الأحزان، ص 46؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 371؛ وراجع، مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 225.
آمده و دستهاى خود را گشوده است ... گرمى آغوش امام و يك دنيا آرامش!
لحظهاى كوتاه، نگاه چشمانش به نگاه امام گره مىخورد. نمىدانم اين نگاه با قلب زُهير چه مىكند.
به راستى، او چه ديد و چه شنيد و چه گفت؟ هيچ كس نمىداند. اكنون ديگر زُهير، حسينى مىشود.
نگاه كن! زُهير به سوى خيمه خود مىآيد. او منقلب است و اشك در چشم دارد. خدايا، در درون زُهير چه مىگذرد؟
به غلام خود مىگويد: «زود خيمه مرا برچين و وسايل سفرم را آماده كن. من مىخواهم همراه مولايم حسين بروم».
زُهير با خود زمزمه عشق دارد. او ديگر بىقرار است. شوق دارد و اشك مىريزد.
همسر زُهير در گوشهاى ايستاده است و بىهيچ سخنى فقط شوهر را نظاره مىكند. امّا زُهير فقط در انديشه رفتن است. او ديگر هيچ كس را نمىبيند.
همسر زُهير خوشحال است. امّا در درون خود غوغايى دارد. ناگهان نگاه زُهير به همسرش مىافتد. نزد او مىآيد و مىگويد:
عشقى مقدّس در وجودم كاشانه كرده است. براى همين مىخواهم تو را طلاق بدهم تا آزاد باشى و نزد خاندان خود بروى. تو ديگر مرا نخواهى ديد. من به سوى شهادت مىروم. (1)- مىخواهى مرا طلاق بدهى؟ آن روز كه عشق حسين به سينه نداشتى اسير تو بودم.
اكنون كه حسينى شدهاى چرا اسير تو نباشم؟ چه زود همه چيز را فراموش كردهاى. اگر من نبودم، تو كى عاشق حسين مىشدى! حالا اينگونه پاداش مرا مىدهى؟ بگذار من هم با تو به اين سفر بيايم و كنيز زينب باشم.
زُهير به فكر فرو مىرود. آرى! اگر اشك همسرش نبود او هرگز حسينى نمىشد. سرانجام زُهير درخواست همسرش را قبول مىكند و هر دو به كاروان كربلا
1) تاريخ بغداد، ج 9، ص 206؛ تاريخ خليفة بن خياط، ص 118؛ أُسد الغابة، ج 2، ص 508؛ تاريخ دمشق، ج 21، ص 462.
مىپيوندند.
آيا به امام حسين عليه السلام خواهيم رسيد؟
اين سوالى است كه ذهن مُنْذر را مشغول كرده است. او اهل كوفه است و از بيعت مردم كوفه با مسلم بن عقيل خبر دارد و اينك براى حج، به مكّه آمده است. مُنْذر وقتى شنيد كه كاروان امام حسين عليه السلام مكّه را ترك كرده و او بىخبر مانده است، غمى بزرگ بر دلش نشست.
آرزوى او اين بود كه در ركاب امام خويش باشد. به همين دليل، اعمال حج خود را سريع انجام داد و همراه دوست خود عبداللَّهبنسليمان راه كوفه را در پيش گرفت.
اين دو، سوار بر اسب روز و شب مىتازند و به هر كس كه مىرسند، سراغ امام حسين عليه السلام را مىگيرند. آيا شما مىدانيد امام حسين عليه السلام از كدام طرف رفته است؟
آنها در دل اين بيابانها در جستوجوى مولايشان امام حسين عليه السلام هستند.
هوا طوفانى مىشود و گرد و غبار همه جا را فرا مىگيرد. در ميان گرد و غبار، اسب سوارى از دور پيدا مىشود. او از راه كوفه مىآيد. منذر به دوستش مىگويد: «خوب است از او در مورد امام حسين عليه السلام سؤال كنيم».
آنها نزديك مىروند. او را مىشناسند. او همشهرى آنها و از قبيله خودشان است.
همشهرى! بگو بدانيم تو در راهى كه مىآمدى حسين عليه السلام را ديدى؟
آرى! من ديروز كاروان او را ديدم. او اكنون با شما يك منزل فاصله دارد.
يعنى فاصله ما با حسين عليه السلام فقط يك منزل است؟
آرى، اگر زود حركت كنيد و با سرعت برويد، مىتوانيد شب كنار او باشيد.
خدا خيرت دهد كه اين خبر خوش را به ما دادى.
امّا من خبرهاى بدى هم از كوفه دارم.
خبرهاى بد!
آرى! كوفه سراسر آشوب است. مردم پيمان خود را با مسلم شكستند و مسلم را به قتل رساندند. به خدا قسم، من با چشم خود ديدم كه پيكرِ بدون سر او را در كوچههاى كوفه بر زمين مىكشيدند در حالى كه سر او را براى يزيد فرستاده بودند.
«انّا للَّهو اليه راجعون». بگو بدانيم چه روزى مسلم شهيد شد؟
دوازده روز قبل، روز عرفه. (1)- مگر هجده هزار نفر با او بيعت نكرده بودند، پس آنها چه شدند و كجا رفتند؟
كوفيان بىوفايى كردند. از آن روزى كه ابنزياد به كوفه آمد ناگهان همه چيز عوض شد. ابنزياد وقتى كه فهميد مسلم در خانه هانى منزل دارد، با مكر و حيله، هانى را به قصر كشاند و او را زندانى كرد و هنگامى كه مسلم با نيروهاى خود براى آزادى هانى قيام كرد، ابنزياد با نقشههاى خود موفق شد مردم را از مسلم جدا كند.
چگونه همه هجده هزار نفر بىوفايى كردند؟
آنها شايعه كردند كه لشكر يزيد در نزديكىهاى كوفه است. با اين فريب مردم را دچار ترس و وحشت كردند و آنها را از مسلم جدا كردند. سپس با سكّههاى طلا، طمعكاران را به سوى خود كشاندند. خدا مىداند چقدر سكههاى طلا بين مردم تقسيم شد. همينقدر برايت بگويم كه مسلم در شب عرفه در كوچههاى كوفه تنها و غريب ماند و روز عرفه نيز، همه مردم او را تنها گذاشتند. نه تنها او را تنها گذاشتند بلكه به يارى دشمن او نيز، رفتند و از بالاى بامها به سر و صورتش سنگ زدند و آتش به طرف او پرتاب كردند. فرداى آن روز بعد از ساعتى جنگ نابرابر در كوچهها، مسلم را دستگير كردند و او را بر بام قصر كوفه بردند و سرش را از بدن جدا كردند.
مرد عرب آماده رفتن مىشود. او هم بر غربت مسلم اشك مىريزد.
صبر كن! گفتى كه ديروز كاروان امام حسين عليه السلام را ديدهاى؛ آيا تو اين خبر را به امام دادهاى يا نه؟
راستش را بخواهيد ديروز وقتى به آنها نزديك شدم، آن حضرت را شناختم. آن
1) روضة الواعظين ص 197؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 372؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 397؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 228؛ وراجع، أعلام الورى، ج 1، ص 447؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 549؛ مقاتل الطالبيّين، ص 111.
حضرت نيز كمى توقّف كرد تا من به او برسم. گمان مىكنم كه او مىخواست در مورد كوفه از من خبر بگيرد. امّا من راه خود را تغيير دادم.
چرا اين كار را كردى؟
من چگونه به امام خبر مىدادم كه كوفيان، نماينده تو را شهيد كردهاند. آيا به او بگويم كه سر مسلم را براى يزيد فرستادهاند؟ من نمىخواستم اين خبر ناگوار را به امام بدهم.
مرد عرب اين را مىگويد و از آنها جدا مىشود. او مىرود و در دل بيابان، ناپديد مىشود.
اكنون غروب روز سه شنبه، بيست و دوم ذى الحجّه است و كاروان حسينى در منزلگاه «ثَعْلبيّه» منزل كرده است. اينجا بيابانى خشك است و فقط يك چاه آب براى مسافران وجود دارد. (1)با تاريك شدن هوا همه به خيمههاى خود مىروند، مگر جوانانى كه مسئول نگهبانى هستند.
آنجا را نگاه كن! دو اسب سوار به اين طرف مىآيند. به راستى، آنها كيستند كه چنين شتابان مىتازند؟ گويا از مكّه مىآيند.
آنها فرسنگها راه را به عشق پيوستن به اين كاروان طى كردهاند. نام آنها عبداللَّه و مُنذر است.
آنها وارد خيمه امام مىشوند. خدمت امام مىرسند و دست آن حضرت را مىبوسند.
ببين! آنها چقدر خوشحالاند كه به آرزوى خود رسيدهاند.
خدايا! شكر.
خداى من! اين دو آرام آرام اشك مىريزند.
من گمان مىكنم كه اينها از شدت خوشحالى گريه مىكنند، امّا نه، اين اشك شوق نيست.
اين اشك غم است. به يكى از آنها رو مىكنى و مىگويى: «چه شده است؟ آخر حرفى بزنيد».
1) معجم البلدان، ج 2، ص 78.
همه نگاهها متوجّه مُنذر و عبد اللَّه است. گويا آنها مىخواهند خصوصى با امام سخن بگويند و منتظرند تا دور امام خلوت شود.
امام نگاهى به ياران خود مىكند و مىفرمايد:
من هيچ چيز را از ياران خود پنهان نمىكنم. هر خبرى داريد در حضور همه بگوييد.
آيا شما آن اسب سوارى را كه ديروز از كوفه مىآمد ديديد؟
آرى.
آيا از او سؤالى پرسيديد؟
ما مىخواستيم از او در مورد كوفه خبر بگيريم. ولى او مسير خود را تغيير داد و به سرعت از ما دور شد.
وقتى ما با او روبرو شديم از او در مورد كوفه سؤال كرديم. ما آن اسب سوار را مىشناختيم. او از قبيله ما و مردى راستگوست. او به ما خبر داد كه مسلم بن عقيل ...
بغض در گلو، اشك در چشم ...
همه نفسها در سينه حبس شده است!
آنها چنين ادامه مىدهند: «مسلم بن عقيل در كوفه غريبانه كشته شدهاست. آن اسب سوار ديده است كه پيكر بىجان او را در كوچههاى كوفه به زمين مىكشيدند».
نگاهها متوجّه امام است. همه مبهوت مىشوند. آيا اين خبر راست است؟ امام سر خود را پايين مىاندازد و سه بار مىگويد: «إنّا للَّهو إنّا اليه راجعون. خدا مسلم و هانى را رحمت كند». (1)قطرات اشك به آرامى بر گونههاى امام سرازير مىشود. صداى گريه امام به گوش همه مىرسد. بغض همه مىتركد و صداى گريه همه بلند مىشود.
امام، برادرانِ مسلم را به حضور طلبيده و به آنان مىفرمايد:
اكنون كه مسلم شهيد شده است، نظر شما چيست؟
به خدا قسم ما از اين راه باز نمىگرديم. ما به سوى كوفه مىرويم تا انتقام خون
1) الإرشاد، ج 2، ص 73؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 397.
برادرمان را بگيريم و يا اينكه به فيض شهادت برسيم. (1)آرى! شهادت مظلومانه و غريبانه مسلم دل همه را به درد آورده است. ياران امام، مصمّمتر از قبل به ادامه راه مىانديشند. مگر مسلم چه گناهى كرده بود كه بايد او را چنين غريبانه و مظلومانه به شهادت برسانند.
جانم به فدايت، اى مسلم! بعد از تو زندگى دنيا را چه سود. ما مىآييم تا راه تو بىرهرو نماند.
عصر روز چهارشنبه، بيست و سوم ذى الحجّه است. ما به منزلگاه «زُباله» رسيدهايم.
تقريباً بيش از نيمى از راه را آمدهايم. امام دستور توقّف در اين منزل را مىدهد و خيمهها بر پا مىشود.
همسفرم! آنجا را نگاه كن! اسب سوارى از سوى كوفه مىآيد و با خود نامهاى دارد. او خدمت امام مىرسد و مىگويد: «نام من اياس است. چهار روز قبل، ابن اشعث فرمانده نيروهاى ابنزياد اين نامه را به من داد تا براى شما بياورم».
من با تعجّب از او مىپرسم چطور شده است كه فرمانده نيروهاى ابنزياد، براى امام حسين عليه السلام نامه نوشته است؟
نزديك او مىروم و در اين مورد از او سؤال مىكنم. او مىگويد: «وقتى كه مسلم به مرگ خود يقين پيدا كرد از ابناشعث(فرمانده نيروهاى ابنزياد) خواست تا نامهاى را براى حسين بنويسد و او را از حوادث كوفه با خبر كند. ابناشعث چون به مسلم قول داده بود به قول خود وفا كرد و مرا مأمور كرد تا اين نامه را براى حسين بياورم».
امام نامه را باز مىكند و آن را مىخواند. ابناشعث نوشته است كه مسلم در آخرين لحظههاى زندگى خود، اين پيام را براى امام حسين عليه السلام داشته است: «من در دست دشمنان اسير شدهام و مىدانم كه ديگر شما را نمىبينم. اى مولاى من! اهل كوفه به من دروغ
1) الإرشاد، ج 2، ص 73؛ روضة الواعظين، ص 197؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 372؛ تاريخ الطبري ج 5، ص 397، مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 228؛ وراجع، إعلام الورى، ج 1، ص 447؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 549؛ و مقاتل الطالبيّين، ص 111.
گفتند».
اشك امام جارى مىشود. آرى! حقيقت دارد، مسلم يار با وفاى امام، مظلومانه شهيد شده است.
امام در حالى كه اشك از ديدگانش جارى است، رو به آسمان مىكند و مىگويد: «خدايا! شيعيان مرا در جايگاهى رفيع مهمان نما و همه ما را در سايه رحمت خود قرار بده». (1)
خبر آمدن قاصد ابن اشعث، در ميان كاروان پخش مىشود.
همسفر خوبم! اگر يادت باشد برايت گفتم كه عدّهاى از مردم به هوس رياست و مال دنيا با ما همراه شده بودند.
آنها از ديروز كه خبر شهادت مسلم را شنيدهاند دو دل شدهاند. آنها نمىدانند چه كنند؟
اگر تو هواى وصال يار دارى بايد تا پاى جان وفادار باشى.
اين مردم، مدّتى با امام حسين عليه السلام همراه بودهاند. با آن حضرت بيعت كردهاند و به قول خودمان نان و نمك امام حسين عليه السلام را خوردهاند. امّا مشكل اين است كه اينها از مرگ مىترسند.
اينان عاشقان دنيا هستند و براى همين نمىتوانند به سفر عشق بيايند. در اين راه بايد مانند مسلم همه چيز خود را فداى امام حسين عليه السلام كرد. ولى اين رفيقان نيمهراه، سوداى ديگرى دارند. آنها با خود مىگويند: «عجب كارى كرديم كه با اين كاروان همراه شديم».
امام تصميم دارد كه براى ياران و همراهان خود مطالبى را بازگو كند. همه افراد جمع مىشوند و منتظر شنيدن سخنان امام هستند. امام چنين مىفرمايد: «اى همراهان من! بدانيد كه مردم كوفه ما را تنها گذاشتهاند. هر كدام از شما كه مىخواهد برگردد، برگردد و هر كس كه طاقت زخم شمشيرها را دارد بماند». (2)سخن امام خيلى كوتاه و واضح است و همه كاروانيان پيام آن حضرت را فهميدند.
اين كاروان راهى سفر خون و شهادت است!
همسفر عزيز! نمىدانم از تو بخواهم طرف راست را نگاه كنى يا طرف چپ را.
ببين! چگونه ما را تنها مىگذارند و به سوى دنيا و زندگانى خود مىروند. (1)هر سو را مىنگرى گروهى را مىبينى كه مىرود. عاشقان دنيا بايد از اين كاروان جدا شوند. اينكه امروز فقط حسينى باشى مهم نيست. مهم اين است كه تا آخر حسينى باقى بمانى!
اكنون از آن همه اسبسوار، فقط سى و سه نفر ماندهاند. تعجب نكن. فقط سى و سه نفر.
شايد بگويى كه من شنيدهام كه امام حسين عليه السلام هفتاد و دو ياور داشت. آرى! درست است، ديگر ياران بعداً به امام حسين عليه السلام مىپيوندند. (2)
به راه خود به سوى كوفه ادامه مىدهيم. اكنون ديگر همراهان زيادى نداريم. خيلىها ما را تنها گذاشتند و رفتند! خانواده امام حسين عليه السلام طاقت ديدن غريبى امام را ندارند. آن ياران بىوفا كجا رفتند؟
در بين راه، به آبى گوارا مىرسيم. مقدارى آب برمىداريم و به حركت خود ادامه مىدهيم. مردى به سوى امام مىآيد، سلام مىكند و مىگويد:
ابنزياد امير كوفه شده و براى كسانى كه به جنگ با امام اقدام كنند جايزه زيادى قرار داده است. او نگهبانان زيادى در تمامى راهها قرار داده تا هرگونه رفت و آمدى را به او گزارش كنند.
پايگاههاى نظامى در مسير كوفه ايجاد شده است. يكى از فرماندهان ابنزياد، با چهار هزار لشكر در «قادسيّه» مستقر شده است. حُرّ رياحى با هزار سرباز در بيابانهاى اطراف كوفه گشت مىزند. (1)ما به حركت خود ادامه مىدهيم. جادّه به بلندىهايى مىرسد. از آنها نيز، بالا مىرويم.
امام خطاب به ياران مىفرمايد: «سرانجام من شهادت خواهد بود».
ياران علّت اين كلام امام را سؤال مىكنند. امام در جواب به آنها مىفرمايد: «من در خواب ديدم كه سگهايى به من حمله مىكنند». (2)آرى! نامردان زيادى در اطراف كوفه جمع شدهاند و منتظر رسيدن تنها يادگار پيامبر صلى الله عليه و آله هستند تا به او حمله كنند و جايزههاى بزرگ ابنزياد را از آن خود كنند.
امروز مردم كوفه با شمشير به استقبال مهمان خود آمدهاند. آنها مىخواهند خون مهمان خود را بريزند. ديروز همه ادّعا داشتند كه فدايى امام حسين عليه السلام هستند و امروز براى جنگ با او مىآيند.
امروز شنبه بيست و ششم ذى الحجّه است.
ما ديشب را در اين منزلگاه كه «شَراف» نام دارد مانديم و اكنون قصد حركت داريم. بيش از سه منزل ديگر تا كوفه نمانده است.
اينجا آب فراوان است و درختان سرسبزاند. امام دستور مىدهد تا يارانش مشكها را پر كنند و آب زياد بردارند. (3)اين همه آب را براى چه مىخواهيم؟ كاروان حركت مىكند. آفتاب بالا آمده است و
1) الأخبار الطوال، ص 248.
2) كامل الزيارات، ص 157؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 87.
3) الإرشاد، ج 2، ص 73؛ روضة الواعظين، ص 197؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 372؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 397؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 228؛ وراجع، إعلام الورى، ج 1، ص 447؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 549؛ مقاتل الطالبيّين، ص 111.
خورشيد بىرحمانه مىتابد.
آفتاب و بيابانى خشك و بىآب. هيچ جنبندهاى در اين بيابان به چشم نمىآيد. كاروان آرام آرام به راه خود ادامه مىدهد. يك ساعت تا نماز ظهر باقى مانده است.
اللَّه اكبر!
اين صداى يكى از ياران امام است كه سكوت را شكسته است. همه نگاهها به سوى او خيره مىشود. امام از او مىپرسد:
چرا اللَّه اكبر گفتى؟
نخلستان! آنجا نخلستانى است. (1)او با اشاره دست آن طرف را نشان مىدهد. راست مىگويد، يك سياهى به چشم مىآيد. آيا به نزديكىهاى كوفه رسيدهايم؟ يكى از ياران امام كه اهل كوفه است به امام مىگويد:
من بارها اين مسير را پيمودهام و اينجا را مثل كف دست مىشناسم. اين اطراف نخلستانى نيست.
پس اين سياهى چيست؟
اين لشكر بزرگى از سربازان است.
آيا در اين اطراف پناهگاهى هست تا به آنجا برويم و منزل كنيم؟
پناهگاه براى چه؟
به گمانم اين لشكر به جنگ ما آمده است. ما بايد به جايى برويم كه دشمن نتواند از پشت سر به ما حمله كند.
به سوى «ذو حُسَم» برويم. آنجا كوهى هست كه مىتوانيم كنار آن منزل كنيم. در اين صورت، دشمن ديگر نمىتواند از پشت سر به ما حمله كند. اگر كمى به سمت چپ برويم به آنجا مىرسيم.
كاروان به طرف «ذو حُسَم» تغيير مسير مىدهد و شتابان به پيش مىرود.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 400؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 380.
نگاه كن! آن سياهىها هم تغيير مسير مىدهند. آنها به دنبال ما مىآيند. (1)
خيمهها در «ذو حُسَم» بر پا مىشود و همه ما آماده مقابله با دشمن هستيم.
كمى بعد سپاهى با هزار نفر جنگجو نزديك مىشود. امام از آنها مىپرسد:
شما كيستيد؟
ما سپاه كوفه هستيم.
فرمانده شما كيست؟
حُرّ رياحى.
اى حُرّ! آيا به يارى ما آمدهاى يا به جنگ ما؟
به جنگ شما آمدهام.
لا حولَ و لا قوّةَ الا باللَّه. (2)سپاه حُرّ تشنه هستند. گويا مدّت زيادى است كه در بيابانها در جستوجوى ما بودهاند.
اينها نيروهاى گشتى ابنزياداند، من مىخواهم در دلم آنها را نفرين كنم. آنها آمدهاند تا راه را بر ما ببندند.
گوش كن! اين صداى امام حسين عليه السلام است: «به اين لشكر آب بدهيد، اسبهاى آنها را هم سيراب كنيد». (3)ياران امام مَشكها را مىآورند و همه آنها را سيراب مىكنند. خود امام حسين عليه السلام هم، مشكى در دست گرفته است و به اين مردم آب مىدهد. اين دستور امام است: «يال داغ اسبها را نيز خنك كنيد». (4)به راستى، تو كيستى كه به دشمن خود نيز، اينقدر مهربانى مىكنى؟
اين لشكر براى جنگ با تو آمدهاند، امّا تو از آنها پذيرايى مىكنى!
اى حسين! اى درياى عشق و مهربانى!
1) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 551؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 229؛ الإرشاد، ج 2، ص 77.
2) الفتوح، ج 5، ص 76؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 230.
3) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 551؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 229؛ الإرشاد، ج 2، ص 77.
4) تاريخ الطبري، ج 5، ص 400؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 380.
وقت نماز ظهر است. امام يكى از ياران خود به نام حَجّاج بن مَسْروق را فرا مىخواند و از او مىخواهد كه اذان بگويد. (1)فضاى سرزمين ذو حُسَم پر از آرامش مىشود و همه به نداى اذان گوش مىدهند.
سپاه حُرّ آماده نماز شدهاند. امام را مىبينند كه به سوى آنها مىرود و چنين مىگويد: «اى مردم! اگر من به سوى شهر شما مىآيم براى اين است كه شما مرا دعوت كرده بوديد. مگر شما نگفتهايد كه ما رهبر و پيشوايى نداريم. مگر مرا نخواندهايد تا امام شما باشم. اگر امروز هم بر سخنان خود باقى هستيد من به شهرتان مىآيم و اگر اين را خوش نداريد و پيمان نمىشناسيد، من باز مىگردم». (2)سكوت پر معنايى همه جا را فرا گرفته است. امام رو به حُرّ مىكند:
مىخواهى با ياران خود نماز بخوانى؟
نه، ما با شما نماز مىخوانيم. (3)لشكر حُرّ به دستور او پشت سر امام به نماز مىايستند.
آفتاب گرم و سوزان بيابان، همه را بىتاب كرده است. همه به سايه اسبهاى خود پناه مىبرند.
بار ديگر صداى امام در اين صحرا مىپيچد: «اى مردم كوفه! مگر شما مرا به سوى خود دعوت نكردهايد؟ اگر شما مرا نمىخواهيد من از راهى كه آمدهام باز مىگردم». (4)حُرّ پيش مىآيد و مىگويد: «اى حسين! من نامهاى به تو ننوشتهام و از اين نامهها كه مىگويى خبرى ندارم». امام دستور مىدهد دو كيسه بزرگ پر از نامه را بياورند و آنها را در مقابل حُرّ خالى كنند.
خداى من، چقدر نامه! دوازده هزار نامه!!
يعنى اين همه نامه را همشهريان من نوشتهاند. پس كجايند صاحبان اين نامهها؟ حُرّ جلوتر مىرود. تعدادى از نامهها را مىخواند و با خود مىگويد: «واى! من اين نامها را مىشناسم. اينها كه نام سربازان من است!». آنگاه سرش را بالا مىگيرد و نگاهى به سربازان خود مىكند. آنها سرهاى
خود را پايين گرفتهاند. فرمانده غرق حيرت است. اين ديگر چه معمّايى است؟
حُرّ پس از كمى تأمل به امام حسين عليه السلام مىگويد: «من كه براى تو نامه ننوشتهام و در حال حاضر نيز، مأموريّت دارم تا تو را نزد ابنزياد ببرم».
حُرّ راست مىگويد. او امام را به كوفه دعوت نكردهاست. اين مردم نامرد كوفه بودند كه نامه نوشتند و از امام خواستند كه به كوفه بيايد.
امام نگاه تندى به حُرّ مىكند و مىفرمايد: «مرگ از اين پيشنهاد بهتر است» و آنگاه به ياران خود مىفرمايد: «برخيزيد و سوار شويد! به مدينه برمىگرديم». (1)
زنها و بچّهها بر كجاوهها سوار شده و همه آماده حركت مىشوند. ما داريم برمىگرديم!
گويا شهر كوفه، شهر نيرنگ شده است. آنها خودشان ما را دعوت كردهاند و اكنون مىخواهند ما را تحويل دشمن دهند. كاروان حركت مىكند. صداى زنگ شترها سكوت صحرا را مىشكند.
همسفرم، نگاه كن!
اينجا سه مسير متفاوت وجود دارد. راه سمت راست به سوى كوفه مىرود، راه سمت چپ به كربلا و راهى هم كه ما در آن هستيم، به مدينه مىرسد. ما به سوى مدينه برمىگرديم.
چند قدمى برنداشتهايم كه صدايى مىشنويم: «راه را بر حسين ببنديد!». اين دستور حرّ است! هزار سرباز جنگى هجوم مىبرند و راه بسته مىشود.
هياهويى مىشود. ترس به جان بچّهها مىافتد. سربازان با شمشيرها جلو آمدهاند. خداى من چه خبر است؟
امام دست به شمشير مىبرد و در حالى كه با تندى به حرّ نگاه مىكند، فرياد برمىآورد:
است. من نمىتوانم نام مادر تو را جز به خوبى ببرم. (1)- از ما چه مىخواهى؟
مىخواهم تو را نزد ابنزياد ببرم.
به خدا قسم، هرگز همراه تو نمىآيم.
به خدا قسم من هم شما را رها نمىكنم.
پس به ميدان مبارزه بيا! آيا حسين را از مرگ مىترسانى؟
ياران امام، شمشيرهاى خود را از غلاف بيرون مىآورند. عبّاس، على اكبر، عَون، و همه ياران امام به صف مىايستند.
لشكر حُرّ هم، آماده جنگ مىشوند و منتظرند كه دستور حمله صادر شود.
نگاه كن! حُرّ، سر به زير انداخته و سكوت كرده است. او در فكر است كه چه كند. عرق بر پيشانى او نشسته است.
او به امام رو مىكند و مىگويد: «اى حسين! هر مسلمانى اميد به شفاعت جدّ تو دارد. من مىدانم اگر با تو بجنگم، دنيا و آخرتم تباه است. امّا چه كنم مأمورم و معذور!». امام به سخنان او گوش فرا مىدهد.
حُرّ، دوباره سكوت مىكند. ناگهان فكرى به ذهن او مىرسد و به امام پيشنهاد مىدهد:
«شما راهى غير از راه كوفه و مدينه را در پيش بگير و برو تا من بهانهاى نزد ابنزياد داشته باشم و نامهاى به او بنويسم و كسب تكليف كنم». (2)حُرّ به امام چشم دوخته است و با خود مىگويد: «خدا كند امام اين پيشنهاد را بپذيرد».
او باور نمىكند كه امام هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. او خيال مىكند اكنون كه اهل كوفه پيمان خود را شكستهاند و امام بدون يار و ياور مانده است، با يزيد سازش خواهد كرد.
اگر امام، سخن حُرّ را قبول نكند و نخواهد به سوى مدينه بازگردد، بايد با اين لشكر وارد جنگ شود. امّا امام نمىخواهد آغاز كننده جنگ باشد. امام براى جنگ نيامده است.
اكنون كه حُرّ نيز، دست به شمشير نبرده و اين پيشنهاد را داده است، امام سخن او را مىپذيرد.
حُرّ اين نامه را براى ابنزياد مىنويسد: «من در نزديكىهاى كوفه به كاروان حسين رسيدم، امّا او حاضر به تسليم نشد». (1)شمشيرها در غلافها قرار مىگيرد و آرامش بر همه جا حكمفرما مىشود. كودكان اشك چشم خود را پاك مىكنند.
ما آماده حركت هستيم. امّا نه به سوى كوفه و نه به سوى مدينه. پس به كجا؟ خدا مىداند.
ما قرار است راه بيابان را پيش گيريم تا ببينيم چه مىشود.
امام قبل از حركت، با ياران خود سخن مىگويد:
همه مردم، بنده دنيا هستند و ادّعاى مسلمانى مىكنند. امّا زمانى كه امتحان پيش آيد دينداران اندك و ناياب مىشوند. ببينيد چگونه حق مرده است و باطل زنده شده است. امروز مؤمن بايد مشتاق شهادت باشد. بدانيد من امروز مرگ را مايه افتخار خود مىدانم و سازش با ستمگران را مايه خوارى و ذلّت». (2)سخن امام، همه چيز را روشن مىكند. امام به سوى شهادت مىرود و هرگز با يزيد سازش نخواهد كرد.
امام از يارى مردم كوفه نااميد شده است. آرى! مردم كوفه به دروغ ادّعاى مسلمانى كردند.
آن روزى كه آنها به امام نامه نوشتند تا امام به كوفه بيايد هنوز ابنزياد در كار نبود.
شهر آرام بود و هر كس براى اينكه خودش را آدم خوبى معرفى كند به امام نامه مىنوشت. شايد چشم و همچشمى هم شده بود. آن محلّه پانصد نامه نوشتهاند پس ما بايد ششصد نامه بنويسيم. ما نبايد در مقابل آنها كم بياوريم. آرى، دوازده هزار نامه براى امام نوشتند: «اى حسين! بيا كه ما همه، سرباز تو هستيم».
اكنون كه ابنزياد خون آشام، به كوفه آمده است و قصد دارد كه ياران امام حسين عليه السلام را قتل عام كند، كيست كه حسينى باقى بماند؟ اينجاست كه دينداران ناياب مىشوند.
بعد از سخنان امام، اكنون نوبت ياران است تا سخن بگويند. اين زُهير است كه برمىخيزد با اينكه فقط پنج روز است كه حسينى شده، امّا اوّلين كسى است كه سخن مىگويد: «اى حسين! سخنان تو را به جان شنيديم. به خدا قسم اگر قرار باشد ميان زندگانى جاويد دنيا و كشته شدن در راه تو، يكى را انتخاب كنيم، همانا كشته شدن را انتخاب خواهيم كرد». (1)چه كلام زيبا و دلنشينى! هيچ كس باور نمىكند اين همان كسى است كه پنج روز قبل، شيعه شده و به كاروان عشق پيوسته است.
چه شده كه او اينقدر عوض شده و اينگونه، گوى سبقت را از همه ربوده است و از عشق و وفادارى خود سخن مىگويد. اكنون نوبت بُرَير است، او از جا برمىخيزد.
آيا او را مىشناسى؟ او معلّم قرآن كوفه است. محاسن سفيد و قامت رشيدش را نگاه كن!
او چنين مىگويد: «اى فرزند پيامبر! خداوند بر ما منّت نهاده كه افتخار شمشير زدن در ركاب تو را نصيب ما كرده است. ما آمادهايم تا جانمان را فداى شما كنيم». (2)اشك در چشمان اين پيرمرد حلقه زده است. آرى! او خوب مىداند كه در تاريخ، ديگراين صحنه تكرار نخواهد شد كه تمام حقيقت، اينگونه غريب بماند.
كاروان در بيابانهاى خشك و بىآب، به پيش مىرود. اينجا نه درختى هست و نه آبى!
اكنون به سرزمين «بَيْضه» مىرسيم. (3)كاروان در محاصره هزار جنگجو است.
مهماننوازى مردم كوفه شروع شده است!
خورشيد غروب مىكند و هوا تاريك مىشود. امام دستور مىدهد كه همينجا منزل كنيم. خيمهها بر پا مىشود و سپاه حُرّ هم كه به دنبال ما مىآيند همينجا منزل مىكنند. آنها تا صبح نگهبانى مىدهند و مواظب اين كاروان هستند.
آخر اين سفر تا كجا ادامه خواهد داشت؟ سفرى به مقصدى نامعلوم!
روز ديگرى پيش رو است. گويى آنقدر بايد برويم تا از ابنزياد خبرى برسد. حُرّ نگاهش به
جاده است. چرا نامهرسان ابنزياد نيامد؟ همه چشم انتظارند و لحظهها به سختى مىگذرد.
امام كه هدفش هدايت انسانها است، به سپاه كوفه رو مىكند و مىفرمايد:
اى مردم! پيامبر فرموده است: «اگر اميرى حرام خدا را حلال كند و پيمان خدا را بشكند و مردم سكوت كنند، خداوند آنها را به آتش دوزخ مبتلا مىكند» و امروز يزيد از راه بندگى خدا خارج شده است.
مگر شما مرا دعوت نكرديد و نامه برايم ننوشتيد تا به شهر شما بيايم؟ مگر شما قول نداده بوديد كه در مقابل دشمن مرا تنها نگذاريد؟ اكنون چه شده كه خود، دشمن من شدهايد؟ من حسين، پسر پيامبر شما هستم.
سكوت تمام لشكر را فرا گرفته و سرها در گريبان است. در اين ميان گروهى هستند كه نامههايى را با دست خود نوشتهاند و امام را به كوفه دعوت كردهاند. اما هيچكس جواب نمىدهد.
سكوت است و هواى گرم بيابان!
امام به سخن خود ادامه مىدهد:
اگر شما پيمان خود را با من مىشكنيد، كار تازهاى نكردهايد، چرا كه پيمان خود را با پدر و برادرم نيز شكستهايد. (1)باز سكوت است و سكوت. امام رو به ياران خود مىكند و دستور حركت مىدهد.
هيچكس نمىداند اين كاروان به كجا مىرود.
امروز دوشنبه بيست و هشتم ذى الحجّه است. كاروان تا پاسى از عصر به حركت خود ادامه مىدهد. بيابان است و زوزه باد گرم.
آن دورترها درختان خرمايى سر به فلك كشيده، نمايان مىشوند. حتماً آب هم هست.
به حركت خود ادامه مىدهيم و به «عُذَيْب» مىرسيم. اينجا چه آب گوارايى دارد. آب شيرين و درختانى با صفا! (2)
خيمهها برپا مىشود. لشكريان حُرّ نيز كنار ما منزل مىكنند.
صداى شيهه اسب مىآيد. چهار اسب سوار به سوى ما مىآيند.
امام حسين عليه السلام باخبر مىشود و از خيمه بيرون مىآيد. كمى آن طرفتر، حُرّ رياحى هم از خيمهاش بيرون مىآيد و گمان مىكند كه نامهاى از طرف ابنزياد آمده است و از اين خوشحال است كه از بلا تكليفى رها مىشود.
شما از كجا آمدهايد و اينجا چه مىخواهيد؟
ما از كوفه آمدهايم تا امام حسين عليه السلام را يارى كنيم.
حُرّ تعجّب مىكند. مگر همه راهها بسته نيست، مگر سربازان ابنزياد تمام مسيرها را كنترل نمىكنند. آنها چگونه توانستهاند حلقه محاصره را بشكنند و خود را به اينجا برسانند.
اين صداى حُرّ است كه در فضا مىپيچد: «دستگيرشان كنيد». (1)گروهى از سربازان حُرّ به سوى اين چهار سوار مىتازند.
اندوهى بر دل اين مهمانان مىنشيند و نجواكنان مىگويند: «خدايا! ما اين همه راه را به اميد ديدن امام خويش آمدهايم، اميد ما را نا اميد مكن».
امام حسين عليه السلام پيش مىرود و به حُرّ مىفرمايد: «اجازه نمىدهم تا ياران مرا دستگير كنى.
من از آنها دفاع مىكنم. مگر قرار بر اين نبود كه ميان من و تو جنگ نباشد. اين چهار نفر نيز از من هستند. پس هر چه سريعتر آنها را رها كن وگرنه آماده جنگ باش». حُرّ دستور مىدهد تا آنها را رها كنند.
اشك شوق بر چشم آنها مىنشيند. خدمت امام سلام مىكنند و جواب مىشنوند. (2)آنها خود را معرفى مىكنند:
امام خطاب به آنها مىفرمايد:
از كوفه برايم بگوييد!
به بزرگان كوفه پولهاى زيادى دادهاند تا مردم را نسبت به يزيد علاقهمند سازند و
اكنون آنها به خاطر مال دنيا با شما دشمن شدهاند.
آيا از قَيس هم خبرى داريد؟
همان قَيس كه نامه شما را براى اهل كوفه آورد؟
آرى، از او چه خبر؟
او در مسير كوفه گرفتار مأموران ابنزياد شد. نقل شده كه نامه شما را در دهان قرار داده و بلعيده است تا مبادا نام ياران شما براى ابنزياد فاش شود. او را دستگير كردند و نزد ابنزياد بردند. ابنزياد به او گفته بود: «يا نامها را برايم بگو يا اينكه در مسجد كوفه به منبر برو و حسين و پدرش على را ناسزا بگو». او پيشنهاد دوم را قبول مىكند. ما در مسجد بوديم كه او را آوردند و او با صداى بلند فرياد زد: «اى مردم كوفه! امام حسين عليه السلام، به سوى شما مىآيد، اكنون برخيزيد و او را يارى كنيد كه او منتظر يارى شماست». بلافاصله پس از آن ابنزياد دستور داد تا او را فوراً به قتل برسانند.
امام با شنيدن جريان شهادت قَيس اشك مىريزد و مىفرمايد: «خدايا! قَيس را در بهشت مهمان كن». (1)
نماز ظهر را در زير سايه درختان مىخوانيم و حركت مىكنيم.
حُرّ رياحى از ترس اينكه عدّهاى به كمك امام بيايند، ما را مجبور مىكند تا همينطور در دل بيابانها به حركت ادامه بدهيم. لحظه به لحظه از كوفه دور مىشويم!
كاروان ما به حركت ادامه مىدهد و سپاه حُرّ نيز همراه ما مىآيد. سكوت مرگبارى بر اين صحرا حكمفرما شده است.
راستش را بخواهى من كه خسته شدهام. آخر تا كى بايد سرگردان باشيم. طِرِمّاح كه خستگى من و ديگر كاروانيان را مىبيند مىفهمد كه بايد از هنر شاعريش استفاده كند. او مىخواهد شعرى را كه ساعتى قبل سروده است بخواند. براى اين كار سوار بر شتر در جلو
1) الإرشاد، ج 2، ص 69؛ مثير الأحزان، ص 42؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 369؛ وراجع، المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 95؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 548؛ روضة الواعظين، ص 196؛ إعلام الورى، ج 1، ص 446.
كاروان مىايستد و با صداى بلند مىخواند:
يا ناقتي لا تجزعي من زجري وامضي بنا قبل طلوع الفجرِ ...
(1)نمىدانم چگونه زيبايى اين شعر را به زبان فارسى بيان كنم. اما خوب است اين شعر فارسى را برايت بخوانم، شايد بتوانم پيام طِرِمّاح را بيان كنم:
تا خار غم عشقت، آويخته در دامن كوته نظرى باشد، رفتن به گلستانها
گر در طلبت ما را، رنجى برسد غم نيست چون عشق حَرَم باشد، سهل است بيابانها
نمىدانم تا به حال برايت پيش آمده است كه در حال و هواى خودت باشى، امّا ناگهان به ياد خاطره غمناكى بيفتى و سكوت تمام وجود تو را بگيرد، به گونهاى كه هر كس در آن لحظه نگاهت كند غم و اندوه را در چهره تو بخواند. نگاه كن، طِرِمّاح به يكباره سكوت مىكند. همه تعجّب مىكنند.
به راستى چرا طِرِمّاح ساكت شده و همينطور مات و مبهوت، بيابان را نگاه مىكند؟
اين بار تو جلو مىروى و او را صدا مىزنى. امّا او جواب تو را نمىدهد. بار ديگر صدايش مىكنى و به او مىگويى:
طِرِمّاح به چه فكر مىكنى؟
ديروز كه از كوفه مىآمدم، صحنهاى را ديدم كه جانم را پر از غم كرد.
بگو بدانم چه ديدى؟
ديروز وقتى از كوفه بيرون آمدم، اردوگاه بزرگى را ديدم كه مردم با شمشيرها و نيزهها در آنجا مستقر شده بودند. همه آنها آماده بودند تا با حسين عليه السلام بجنگند.
عجب! آنها به جنگِ مهمان خود مىروند.
باور كن من تا به حال، لشكرى به اين بزرگى نديده بودم.
طِرِمّاح در اين فكر است كه امام حسين عليه السلام چگونه مىخواهد با اين ياران كم، با آن سپاه بزرگ بجنگد. (2)
ناگهان فكرى به ذهن طرماح مىرسد. با عجله نزد امام مىرود:
مولاى من، پيشنهادى دارم.
بگو، طرماح!
به زودى لشكر بزرگ كوفه به جنگ شما خواهد آمد. شما بايد در جايى سنگر بگيريد.
در راه حجاز، كوهى وجود دارد كه قبيله ما در جنگها به آن پناه مىبرند و دشمن هرگز نتوانسته است بر آنجا غلبه كند. آنجا پناهگاه خوبى است و شما را از شر دشمنان حفظ مىكند. من به شما قول مىدهم وقتى آنجا برسيم از قبيله ما، ده هزار نفر به يارى شما بيايند و تا پاى جان از شما دفاع كنند.
امام قدرى فكر مىكند و آنگاه رو به طرماح مىكند و مىفرمايد: «خدا به تو و قبيله تو پاداش خير دهد. امّا من به آنجا نمىآيم، براى اينكه من با حُرّ رياحى پيمان بستهام و نمىتوانم پيمان خود را بشكنم».
آرى! قرار بر اين شد كه ما به سوى مدينه برنگرديم و در مقابل، حُرّ از نبرد با ما خوددارى كند.
اگر امام حسين عليه السلام به سوى قبيله طرماح مىرفت، جان خود و همراهان خود را نجات مىداد. امّا اين خلاف پيمانى بود كه با دشمن بسته است. (1)مرام امام حسين عليه السلام، وفادارى است حتّى با دشمن!
هرگز عهد و پيمان را نشكن؛ زيرا رمز جاودانگى انسان در همين است كه در سختترين شرايط، حتى با دشمنان خود نامردى نكند.
امروز چهارشنبه اوّل ماه محرّم است و ما در دل بيابانها پيش مىرويم.
سربازان حُرّ خسته شدهاند. آنها به يكديگر مىگويند: «تا كى بايد در اين بيابانها سرگردان باشيم؟ چرا حرّ، كار را يكسره نمىكند؟ چرا ما را اين طور معطّل خود كرده است؟
1) البداية والنهاية، ج 8، ص 173.
ما با يك حمله مىتوانيم حسين و ياران او را به قتل برسانيم».
خرابههايى به چشم مىخورد. اينجا قصر بنىمقاتِل نام دارد. اين خرابهاى كه مىبينى روزگارى قصرى باشكوه بوده است. به دستور امام در اينجا منزل مىكنيم. لشكر حُرّ هم مانند ما متوقّف مىشود.
آنجا را نگاه كن! خيمهاى برافراشته شده و اسبى كنار خيمه ايستاده و نيزهاى بر زمين استوار است. آن خيمه از آن كيست؟
خبر مىآيد كه صاحب اين خيمه عُبَيْد اللَّه جُعْفى است. او از شجاعان و پهلوانان عرب است، طورى كه تنها نام او لرزه بر اندام همه مىاندازد.
پهلوان كوفه اينجا چه مىكند؟ او از كوفه بيرون آمده است تا مبادا ابنزياد از او بخواهد كه در لشكر او حضور پيدا كند. (1)امام يكى از ياران خود را نزد پهلوان مىفرستد تا به او خبر دهد كه امام حسين عليه السلام مىخواهد تو را ببيند. پيك امام نزد او مىرود و مىگويد:
سلام بر پهلوان كوفه! امام حسين عليه السلام تو را به حضور خود طلبيده است.
سلام بر شما! حسين از من چه مىخواهد؟
مىخواهد كه او را يارى كنى.
سلام مرا به او برسان و بگو كه من از كوفه بيرون آمدم تا در ميان جمع دشمنانش نباشم.
من با حسين دشمن نيستم و البته قصد همراهى او را نيز ندارم. من از فتنه كوفه خود را كنار كشيدهام. (2)فرستاده امام برمىگردد و پيام او را مىرساند. امام با شنيدن پيام از جا برمىخيزد و به سوى خيمه او مىرود.
پهلوان كوفه به استقبال امام مىآيد. او كودكانى را كه دور امام پروانهوار حركت مىكردند، مىبيند و دلش منقلب مىشود. گوش كن! اكنون امام با او سخن مىگويد:
اكنون پيمان شكستهاند. آيا نمىخواهى كارى كنى كه خدا تمام گناهان تو را ببخشد؟
من گناهان زيادى انجام دادهام. چگونه ممكن است خدا گناهان مرا ببخشد؟
با يارى كردن من.
به خدا مىدانم هر كس تو را يارى كند روز قيامت خوشبخت خواهد بود. امّا من يك نفر هستم و نمىتوانم كارى براى تو بكنم. تمام كوفه به جنگ تو مىآيند. حال من با تو باشم يا نباشم، فرقى به حال شما نمىكند. تعداد دشمنان شما بسيار زياد است. من آماده مرگ نيستم و نمىتوانم همراه شما بيايم. ولى اين اسب من از آن شما باشد. يك شمشير قيمتى نيز، دارم آن هم از آن شما ...
من يارى خودت را خواستم نه اسب و شمشيرت را. اكنون كه ياريم نمىكنى از اينجا دور شو تا صداى مظلوميّت مرا نشنوى. چرا كه اگر صدايم را بشنوى و ياريم نكنى، جايگاهت دوزخ خواهد بود. (1)چه شد كه اين پهلوان پيشنهاد يارى امام را قبول نكرد. او با خود فكر كرد كه اگر من به يارى امام حسين عليه السلام بشتابم فايدهاى براى او ندارد. من ياريش بكنم يا نكنم، فرقى نمىكند و اهل كوفه او را شهيد مىكنند. امّا امام حسين عليه السلام از او خواست تا وظيفه گرا باشد. يعنى ببيند كه الآن وظيفه او چيست؟ آيا نبايد به قدر توان از حق دفاع كرد؟ ببين كه وظيفه امروز تو چيست و آن را انجام بده، حال چه به نتيجه مطلوب برسى، چه نرسى. اين درس مهمّى است كه امام حسين عليه السلام به همه تاريخ داد.
در مقابل گناه و فساد سكوت نكن! اگر در جامعه هزاران فساد و گناه است، بىخيال نشو و نگو من كارى نمىتوانم بكنم. اگر مىتوانى با يك زشتى و پليدى مقابله كنى اين كار را بكن.
امام دستور مىدهد تا مشكها را پر از آب كنيم و حركت كنيم.
خيمهها جمع مىشود و همه آماده حركت مىشوند. ساعتى مىگذرد. امام بر اسب خويش سوار است و لحظهاى خواب بر چشم او غلبه مىكند و چون چشم مىگشايد، اين آيه
1) الأمالي، للصدوق، ص 219، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 315؛ الفتوح، ج 5، ص 73؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 226؛ وراجع، الأخبار الطوال، ص 262.
را مىخواند: «إنّا للَّهو إنّا اليه راجعون».
علىاكبر جلو مىرود و مىگويد:
پدر جان! چه شده است؟
عزيزم، لحظهاى خواب چشم مرا ربود. در خواب، سوارى را ديدم كه مىگفت: «اين كاروان منزل به منزل مىرود و مرگ هم به دنبال آنهاست». پسرم! اين خبر مرگ است كه به ما داده شده است. (1)- پدر جان! مگر ما بر حق نيستيم؟
آرى! سوگند به خدايى كه همه به سوى او مىروند ما بر حق هستيم.
اگر چنين است ما از مرگ نمىترسيم، چرا كه راه ما حق است. (2)چه خوب پاسخ دادى اى علىاكبر! سخن تو آرامش را به قلب پدر هديه كرد. پدر تو را نگاه مىكند و در چشمانش رضايت و عشق موج مىزند.
پسرم، خداوند تو را خير دهد.
كاروان حركت مىكند. منزلگاه بعدى ما كربلاست.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 407؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 555؛ مقاتل الطالبيّين، ص 111؛ الإرشاد، ج 2، ص 82؛ روضة الواعظين، ص 198؛ إعلام الورى، ج 1، ص 45؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 379؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص 384؛ و سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 298؛ ومثير الأحزان، ص 47.
2) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 226؛ الفتوح، ج 5، ص 70؛ مثير الأحزان، ص 44؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 367؛ وراجع، المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 95.
امروز پنجشنبه دوم محرّم است و آفتاب سوزان صحرا بر همه جا مىتابد. سربازان حُرّ خسته شدهاند و اصرار مىكنند تا فرمانده آنها امام را دستگير كند و نزد ابنزياد ببرد.
حُرّ با امام سخن مىگويد و از آن حضرت مىخواهد تا همراه او نزد ابنزياد برود. امّا امام قبول نمىكند.
بعضى از سربازان حُرّ به او مىگويند: «دستور جنگ را بدهيد». ولى حُرّ آنها را به ياد پيمانى كه با امام حسين عليه السلام بسته است، مىاندازد و مىگويد: «من پيمان خود را نمىشكنم».
آنجا را نگاه كن! اسب سوارى، شتابان به اين سو مىآيد. او نزديك مىشود و مىگويد كه نامهاى از ابنزياد براى حُرّ آورده است.
همه منتظرند. حالا ديگر از اين سرگردانى نجات پيدا مىكنند. حُرّ نامه را مىگشايد: «از ابنزياد به حُرّ، فرمانده سپاه كوفه: زمانى كه اين نامه به دست تو رسيد سختگيرى بر حسين و يارانش را آغاز كن. حسين را در بيابانى خشك و بىآب گرفتار ساز، تا جايى كه هيچ پناهگاه و سنگرى نداشته باشد». (1)او نامه را نزد امام مىآورد و آن را مىخواند و مىگويد: «بايد اينجا فرود آييد». اينجا بيابانى خشك و بىآب است و صحرايى است صاف، مثل كف دست.
صداى گريه بچّهها به گوش مىرسد. ترس و وحشت، در دل كودكان نشسته است. به
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 408؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 555؛ الأخبار الطوال، ص 251؛ الإرشاد، ج 2، ص 82؛ روضة الواعظين، ص 199؛ إعلام الورى، ج 1، ص 450؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 380؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص 384؛ ومثير الأحزان، ص 48.
راستى، آيا اين رسم مهمان نوازى است؟ امام نگاهى به بچّهها مىاندازد. نمىدانم چه مىشود كه دل دريايى امام، منقلب شده و اشك در چشمان او حلقه مىزند.
آن حضرت به آسمان نگاهى مىكند و به خداى خود عرض مىنمايد: «بار خدايا! ما خاندان پيامبر تو هستيم كه از شهر جدّ خويش آواره گشتهايم و اسير ظلم و ستم بنىاميّه شدهايم. بار خدايا! ما را در مقابل دشمنانمان يارى نما». (1)امام به حُرّ مىفرمايد: «پس بگذار در سرزمين نينوا فرود آييم». گويا ما فاصلهاى تا منزلگاه نينوا نداريم. امام دوست دارد در آنجا منزل كند، امّا حُرّ قبول نمىكند و مىگويد: «من نمىتوانم اجازه اين كار را بدهم. ابنزياد براى من جاسوس گذاشته است و بايد به گفته او عمل كنم». امام به حُرّ مىگويد: «ما مىخواهيم كمى جلوتر برويم». (2)حُرّ با خود فكر مىكند كه ابنزياد دستور داده كه من حسين عليه السلام را در صحراى خشك و بىآب فرود آورم. حال چه فرق مىكند حسين عليه السلام اينجا فرود آيد يا قدرى جلوتر.
كاروان به راه مىافتد و لشكر حُرّ دنبال ما مىآيند. ما از كنار منزلگاه «نينوا» عبور مىكنيم.
كاش مىشد در اينجا منزل مىكرديم. اينجا، آب فراوانى است و درختان خرما سر به فلك كشيدهاند. امّا به اجبار بايد از اين «نينوا» گذشت و رفت. همه مضطرب و نگران هستند كه سرانجام چه خواهد شد.
بعد از مدّتى، حُرّ نزد امام مىآيد و مىگويد:
اى حسين! اينجا بايد توقّف كنى.
چرا؟
چون اگر كمى جلوتر بروى به رود فرات مىرسى. من بايد تو را در جايى كه از آب فاصله داشته باشد فرود آورم. اين دستور ابنزياد است.
نگاه كن! سپاه حُرّ راه را بر كاروان مىبندد. امام نگاهى به اطرافيان خود مىكند:
نام اين سرزمين چيست؟
كربلا.
نمىدانم چه مىشود؟ امام تا نام كربلا را مىشنود بىاختيار اشك مىريزد و مىگويد:
«مشتى از خاك اين صحرا را به من بدهيد». (1)آيا مىدانيد امام خاك را براى چه مىخواهد؟ امام اين خاك را مىبويد و آنگاه مىفرمايد:
«اينجا همان جايى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره آن به من خبر داده است. يارانم! اينجا منزل كنيد كه اينجا همان جايى است كه خون ما ريخته خواهد شد». (2)آرى! اينجا منزلگاه ابدى و سرزمين موعود است. آنگاه امام خاطرهاى را براى ياران خود تعريف مىكند. آيا تو هم مىخواهى اين خاطره را بشنوى؟
امام مىفرمايد: «ياران من! با پدر خويش براى جنگ با لشكر معاويه به سوى صفيّن مىرفتيم، تا اينكه گذر ما به اين سرزمين افتاد. من ديدم كه اشك در چشمان پدرم نشست و از ياران خود پرسيد كه نام اين سرزمين چيست؟ وقتى نام كربلا را شنيد فرمود: اينجا همان جايى است كه خون آنها ريخته خواهد شد. زمانى فرا مىرسد كه گروهى از خاندان پيامبر در اينجا منزل مىكنند و در اينجا به شهادت مىرسند». (3)
اينجا كربلاست و آفتاب گرم است و سوزان!
به ابنزياد خبر دادهاند كه امام حسين عليه السلام در صحراى كربلا منزل كرده است. همچنين شنيده است كه حُرّ، شايسته فرماندهى سپاه بزرگ كوفه نيست، چرا كه او با امام حسين عليه السلام مدارا كرده است. او با خبر شده كه حُرّ، دستور داده همه سپاه او پشت سر امام حسين عليه السلام نماز بخوانند و خودش هم در صف اوّل به نماز ايستاده است. اين فرمانده هرگز نمىتواند براى جنگ با امام حسين عليه السلام گزينه مناسبى باشد.
از طرف ديگر، ابنزياد خيال مىكند اگر امام حسين عليه السلام از يارى كردن مردم كوفه نااميد شود، با يزيد بيعت مىكند. پس نامهاى براى امام مىنويسد و به كربلا مىفرستد.
نگاه كن! اسب سوارى از دور مىآيد. او فرستاده ابنزياد است و با شتاب نزد حُرّ مىرود و
1) الأخبار الطوال، ص 251.
2) تذكرة الخواصّ، ص 250؛ الإرشاد، ج 2، ص 84؛ مثير الأحزان، ص 49؛ المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 97؛ روضة الواعظين، ص 199؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 259؛ إعلام الورى، ج 1، ص 451؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 409؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 555؛ الفتوح، ج 5، ص 83؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 237؛ مطالب السؤول، ص 75.
3) الأخبار الطوال، ص 251؛ المطالب العالية، ج 4، ص 326.
مىگويد: «اى حُرّ! اين نامه ابنزياد است كه براى حسين نوشته است».
حُرّ نامه را مىگيرد و نزد امام مىآيد و به ايشان تحويل مىدهد. امام نامه را مىخواند: «از امير كوفه به حسين: به من خبر رسيده است كه در سرزمين كربلا فرود آمدهاى. بدان كه يزيد دستور داده است كه اگر با او بيعت نكنى هر چه سريعتر تو را به خدايت ملحق سازم». (1)امام بعد از خواندن نامه مىفرمايد: «آنها كه خشم خدا را براى خود خريدند، هرگز سعادتمند نخواهند شد». (2)پيك ابنزياد به امام مىگويد: «من مأموريّت دارم تا جواب شما را براى ابنزياد ببرم». امام مىفرمايد: «من جوابى ندارم جز اينكه ابنزياد بداند عذاب بزرگى در انتظار او خواهد بود». (3)فرستاده ابنزياد سوار بر اسب، به سوى كوفه مىتازد. به راستى، چه سرنوشتى در انتظار است؟ وقتى ابنزياد اين پيام را بشنود چه خواهد كرد؟
فرستاده ابنزياد به سرعت خود را به قصر مىرساند و به ابنزياد گزارش مىدهد كه امام حسين عليه السلام اهل سازش و بيعت با يزيد نيست.
ابنزياد بسيار عصبانى مىشود و به اين نتيجه مىرسد كه اكنون تنها راه باقى مانده، جنگيدن است. او به فكر آن است كه فرمانده جديدى براى سپاه خود پيدا كند.
به راستى، چه كسى انتخاب خواهد شد تا اين مأموريّت مهم را، به دلخواه آنها انجام دهد؟
همه فرماندهان كوفه نزد ابنزياد نشستهاند. او به آنها نگاه مىكند و فكر مىكند. هيچ كس جرأت ندارد چيزى بگويد. او سرانجام مىگويد: «حسين به كربلا آمدهاست. كداميك از شما حاضر است به جنگ با او برود؟». (4)همه، سرهايشان را پايين مىاندازند. جنگ با حسين؟ هيچ كس جواب نمىدهد. ابنزياد بار ديگر مىگويد: «هر كس از شما به جنگ با حسين برود من حكومت هر شهرى را كه
1) الفتوح، ج 5، ص 84؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 239.
2) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 239؛ مطالب السؤول، ص 75.
3) الفتوح، ج 5، ص 84؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 383.
4) الفتوح، ج 5، ص 85؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 239؛ وراجع، مطالب السؤول، ص 75؛ و كشف الغمّة، ج 2، ص 259.
بخواهد به او مىدهم».
باز هم جوابى نمىشنود. جنگيدن با تنها يادگار پيامبر، تصميم سادهاى نيست. قلب عمرسعد مىلرزد. نكند ابنزياد او را به اين كار مأمور كند. ناگهان ابنزياد عمرسعد را مورد خطاب قرار مىدهد:
اى عمرسعد! تو بايد براى جنگ با حسين بروى!
قربانت شوم، خودت دستور دادى تا من به رى بروم. (1)- آرى! امّا در حال حاضر جنگ با حسين براى ما مهمتر از رى است. وقتى كه كار حسين را تمام كردى مىتوانى به رى بروى.
اى امير! كاش مرا از جنگ با حسين معاف مىكردى.
بسيار خوب، مىتوانى به كربلا نروى. من شخص ديگرى را براى جنگ با حسين مىفرستم. ولى تو هم ديگر به فكر حكومت رى نباش! (2)در درون عمرسعد آشوبى برپا مىشود. او خود را براى حكومت رى آماده كرده بود. امّا حالا همه چيز رو به نابودى است. او كدام راه را بايد انتخاب كند: جنگ با حسين و به دست آوردن حكومت رى، يا سرپيچى از نبرد با حسين و از دست دادن حكومت.
البته خوب است بدانى كه منظور از حكومت رى، حكومت بر تمامى مناطق مركزى سرزمين ايران است. منطقه مركزى ايران، زير نظر حكومت كوفه است و امير كوفه براى اين منطقه، امير مشخّص مىكند و دل كندن از كشورى همچون ايران نيز، كار آسانى نيست! به همين جهت، عمرسعد به ابنزياد مىگويد: «يك روز به من فرصت بده تا فكر كنم». (3)ابنزياد لبخند مىزند و با درخواست عمرسعد موافقت مىكند.
عمرسعد با دلى پر از غوغا به خانهاش مىرود. از يك طرف مىداند كه جنگ با امام حسين عليه السلام چيزى جز آتش جهنّم براى او نخواهد داشت، امّا از طرف ديگر، عشق به
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 389؛ تهذيب الكمال، ج 6، ص 427؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 592؛ مقاتل الطالبيّين، ص 112؛ الأمالي، للشجري، ج 1، ص 192؛ الحدائق الوردية، ج 1، ص 116.
2) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 555؛ الفتوح، ج 5، ص 85؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 239، وراجع، مطالب السؤول، ص 75 و كشف الغمّة، ج 2، ص 259.
3) تاريخ دمشق، ج 45، ص 49؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 336؛ تذكرة الخواصّ، ص 247؛ تهذيب الكمال، ج 21، ص 359؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 683؛ تاريخ دمشق، ج 45، ص 49؛ تذكرة الخواصّ، ص 247؛ كنز العمّال، ج 13، ص 674؛ مثير الأحزان، ص 50؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385.
رياست دنيا او را وسوسه مىكند.
به راستى، عمرسعد كدام يك از اين دو را انتخاب خواهد كرد؟ آيا در اين لحظه حسّاس تاريخ، عشق به رياست پيروز خواهد شد يا وجدان؟
او در حياط خانهاش قدم مىزند و با خود مىگويد: «خدايا، چه كنم؟ كدام راه را انتخاب كنم؟ اى حسين، آخر اين چه وقت آمدن به كوفه بود؟ چند روز ديگر صبر مىكردى تا من از كوفه مىرفتم، آن وقت مىآمدى. امّا چه كنم كه راه رياست و حكومت بر ايران از كربلا مىگذرد. اگر ايران را بخواهم بايد به كربلا بروم و با حسين بجنگم. اگر بهشت را بخواهم بايد از آرزوى حكومت ايران چشم بپوشم».
نگاه كن! همه دوستان عمرسعد براى مشورت دعوت شدهاند. آيا آن جوان را مىشناسى كه زودتر از همه به خانه عمرسعد آمده است؟ اسم او حَمزه است. او پسرِ خواهرِ عمرسعد است.
عمرسعد جريان را براى دوستان خود تعريف مىكند و از آنها مىخواهد تا او را راهنمايى كنند. اوّلين كسى كه سخن مىگويد پسر خواهر اوست كه مىگويد: «تو را به خدا قسم مىدهم مبادا به جنگ با حسين بروى. با اين كار گناه بزرگى را مرتكب مىشوى. مبادا فريفته حكومت چند روزه دنيا بشوى. بترس از اينكه در روز قيامت به ديدار خدا بروى در حالى كه گناه كشتن حسين به گردن تو باشد». (1)عمرسعد اين سخن را مىپسندد و مىگويد: «اى پسر خواهرم! من كه سخن ابنزياد را قبول نكردم. اينكه گفتم به من يك روز مهلت بده براى اين بود كه از اين كار شانه خالى كنم».
دوست قديمىاش ابن يَسار نيز، مىگويد: «اى عمرسعد! خدا به تو خير دهد. كار درستى كردى كه سخن ابنزياد را قبول نكردى». (2)همه كسانى كه در خانه عمرسعد هستند او را از جنگ با امام حسين عليه السلام بر حذر مىدارند.
كم كم مهمانان خانه او را ترك مىكنند و از اينكه عمرسعد سخن آنها را قبول كرده است، خوشحال هستند.
شب فرا مىرسد. همه مردم شهر در خواباند؛ امّا خواب به چشم عمرسعد نمىرود و در حياط خانه راه مىرود و با خود سخن مىگويد: «خدايا، با عشق حكومت رى چه كنم؟» و گاه خود را در جايگاه اميرى مىبيند كه دور تا دور او، سكّههاى سرخ طلا برق مىزند.
او در خيال خود مىبيند كه مردم ايران او را امير خطاب مىكنند و در مقابلش كمر خم مىكنند. امّا اگر به كربلا نرود بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند.
به راستى، من چگونه مخارج زندگى خود را تأمين كنم؟ آيا خدا راضى است كه زن و بچه من گرسنه باشند؟ آيا من نبايد به فكر آينده زن و بچّه خود باشم.
آرى! شيطان صحنه فقر را اينگونه برايش مجسّم مىكند كه اگر تو به كربلا نروى بايد براى نان شبِ زن و بچهات، منتظر صدقه مردم باشى.
عمرسعد يك لحظه هم آرام و قرار ندارد. مدام از اين طرف حياط به آن طرف مىرود. بيا قدرى نزديكتر برويم و ببينيم با خود چه مىگويد:
أتركُ مُلْكَ الريّ والريّ رغبةٌ أمْ ارجعُ مذموماً بقَتلِ الحسينِ
او هم سرذوق آمده و براى خود شعر مىگويد. او مىگويد: «نمىدانم آيا حكومت رى را رها كنم يا به جنگ با حسينبروم؟ مىدانم كه در جنگ با حسين آتش جهنّم در انتظار من است. امّا چه كنم كه حكومت رى تمام عشق من است». (1)عمرسعد تو مىتوانى بعداً توبه كنى. مگر نمىدانى كه خدا توبه كنندگان را دوست دارد، آرى! اين سخنان شيطان است.
گوش كن! اكنون عمرسعد با خود چنين مىگويد: «اگر جهنّم راست باشد، من دو سال ديگر توبه مىكنم و خداوند مهربان و بخشنده است و اگر هم جهنّم دروغ باشد من به آرزوى بزرگ خود رسيدهام». (2)عمرسعد سرانجام به اين نتيجه مىرسد كه به كربلا برود، اما با حسين جنگ نكند. او به خود مىگويد كه اگر تو به كربلا بروى بهتر از اين است كه افراد جنايتكار بروند. تو به كربلا
مىروى ولى با حسين درگير نمىشوى. تو با او سخن مىگويى و در نهايت، او را با ابنزياد آشتى مىدهى. تو تلاش مىكنى تا جان حسين را نجات دهى. همراه سپاه مىروى ولى هرگز دستور حمله را نمىدهى. به اين ترتيب هم ناجى جان حسين مىشوى و هم به حكومت رى مىرسى!
آرى! وقتى حسين ببيند كه ديگر در كوفه يار و ياورى ندارد، حتماً سازش مىكند. او به خاطر زن و بچهاش هم كه شده، صلح مىكند. مگر او برادر حسن نيست؟ چطور او با معاويه صلح كرد، پس حسين هم با يزيد صلح خواهد كرد و خود و خانوادهاش را به كشتن نخواهد داد.
هوا كمكم روشن مىشود و عمرسعد كه با پيدا كردن اين راه حلّ، اندكى آرام شده است به خواب مىرود.
آفتاب بالا آمده است و سربازان ابنزياد پشت درِ خانه عمرسعد آمدهاند.
صداى شيهه اسبها، عمرسعد را از خواب بيدار مىكند. با دلهره در را باز مىكند:
چه خبر شده است؟ اينجا چه مىخواهيد؟
ابن زياد تو را مىخواند.
عمرسعد، از جا برمىخيزد و به سوى قصر حركت مىكند. وقتى وارد قصر مىشود به ابنزياد سلام مىكند و مىگويد: «اى امير، من آمادهام كه به سوى كربلا بروم و فرماندهى لشكر تو را به عهده بگيرم». ابنزياد خوشحال مىشود و دستور مىدهد تا حكم فرماندهى كلّ سپاه براى او نوشته شود.
عمرسعد حكم را مىگيرد و با غرور تمام مىنشيند. ابنزياد با زيركى نگاهى به عمرسعد مىكند و مىفهمد كه او هنوز خود را براى كشتن حسين آماده نكرده است. براى همين، به او مىگويد: «اى عمرسعد، تو وظيفه دارى لشكر كوفه را به كربلا ببرى و حسين را به قتل برسانى».
عمرسعد لحظهاى به فكر فرو مىرود. گويا بار ديگر ترديد به سراغش مىآيد. برود يا نرود؟ او با خود مىگويد: «اگر من موفق شوم و حسين را راضى كنم كه صلح كند، آن وقت آيا ابنزياد به اين كار راضى خواهد شد؟».
ابنزياد فرياد مىزند: «اى عمرسعد! من تو را فرمانده كل سپاه كردم، پس آگاه باش اگر از جنگ با حسين خوددارى كنى گردن تو را مىزنم و خانهات را خراب مىكنم». (1)عمرسعد با شنيدن اين سخن، بر خود مىلرزد. تا ديروز آزاد بود كه يا به جنگ حسين برود و يا به گوشه خانهاش پناه ببرد. امّا امروز ابنزياد او را به مرگ تهديد مىكند.
اكنون او بين دو راهى سختترى مانده است، يا مرگ يا جنگ با حسين. او با خود مىگويد:
«كاش، همان ديروز از خير حكومت رى مىگذشتم». اكنون از مرگ سخن به ميان آمده است!
چهره عمرسعد زرد شده است و با صدايى لرزان مىگويد: «اى امير! سرت سلامت، من به زودى به سوى كربلا حركت مىكنم». او ديگر چارهاى جز اين ندارد. او بايد براى جنگ، به كربلا برود. (2)
آقاى نويسنده، نگاه كن! عمرسعد از قصر بيرون مىرود. بيا ما هم همراه عمرسعد برويم و ببينيم كه او مىخواهد چه كند.
صبر كن، من اينجا كارى دارم.
چه كارى؟
من مىخواهم سؤالى از ابنزياد بپرسم. به راستى چرا او عمرسعد را براى فرماندهى انتخاب كرد.
من جلو مىروم و سوال خود را از ابنزياد مىپرسم.
ابنزياد نگاهى به من مىكند و مىگويد: «امروز به كسى نياز دارم كه با اسم خدا و دين، مردم را به جنگ با حسين تشويق كند. قدرى صبر كن! آن وقت خواهى ديد كه عمرسعد به
جوانان خواهد گفت كه براى رسيدن به بهشت، حسين را بكشيد. فقط عمرسعد است كه مىتواند كشتن حسين را مايه نجات اسلام معرفى كند».
صداى خنده ابنزياد در فضا مىپيچد. به راستى، ابنزياد چه حيله گر ماهرى است.
مىدانم كه مىخواهى در مورد سوابق عمرسعد اطلاعات بيشترى داشته باشى؟
عمرسعد در كوفه، به دانشمندى وارسته مشهور بوده است. او اهل مدينه و خويشاوند خاندان قريش است، يعنى در ميان مردم، به عنوان يكى از خويشاوندان امام حسين عليه السلام معروف شده است. چرا كه امام حسين عليه السلام و عمرسعد هر دو از نسل عبد مناف(پدر بزرگ پيامبر) هستند. (1)شايد برايت جالب باشد كه بدانى حكومت بنىاميّه براى شهرت و محبوبيّت عمرسعد، تلاش زيادى كرد و با تبليغات زياد باعث شده تا عمرسعد در ميان مردم مقام و منزلتى شايسته پيدا كند.
ابنزياد وقتى به كوفه آمد و مسلم را شهيد كرد به عمرسعد وعده حكومت رى را داد و حتّى حكم حكومتى هم براى او نوشت. زيرا مىدانست كه اين زاهد دروغين، عاشق رياست دنياست.
عمرسعد به اين دليل ساليان سال در مسجد و محراب بود كه مىخواست بين مردم، شهرت و احترامى كسب كند. اكنون به او حكومت منطقه مركزى ايران پيشنهاد مىشود كه او در خواب هم، چنين چيزى را نمىديد.
عمرسعد، حسابى سرمست حكومت رى شده و آماده است تا به سوى قبله عشق خود حركت كند. امّا حكومت رى در واقع طعمهاى بود براى شكار عمرسعد! اگر عشق رى و حكومتش نبود، هرگز عمرسعد به جنگ امام حسين عليه السلام نمىرفت.
راه بهشت از كربلا مىگذرد! مردم بشتابيد! اگر مىخواهيد خدا را از خود راضى كنيد. اگر مىخواهيد از اسلام دفاع كنيد برخيزيد و با حسين بجنگيد. حسين از دين اسلام منحرف
1) معرفة الثقات، ج 2، ص 166؛ الأعلام، للزركلي، ج 3، ص 87.
شده است. او مىخواهد در جامعه اسلامى، آشوب به پا كند. او با خليفه پيامبر سر جنگ دارد.
اين صداى عمرسعد است كه به گوش مىرسد. او در حالى كه بر اسب خود سوار است و گروه زيادى از سربازان همراه او هستند، مردم را تشويق مىكند تا به كربلا بروند. (1)اى مردم، گوش كنيد! حسين از دين جدّ خود خارج شده و جنگ با او واجب است. هر كس مىخواهد كه بهشت را براى خود بخرد، به جنگ حسين بيايد. هر مسلمانى وظيفه دارد براى حفظ اسلام، شمشير به دست گيرد و به جنگ با حسين بيابد.
اى مردم! به هوش باشيد! همه امّت اسلامى با يزيد، خليفه پيامبر بيعت كردهاند. حسين مىخواهد وحدت جامعه اسلامى را بر هم بزند. امروز جنگ با حسين از بزرگترين واجبات است.
مردم! مگر پيامبر نفرموده است كه هر كس در امّت اسلامى تفرقه ايجاد كند با شمشير او را بكشيد؟
آرى! خود پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر گاه امّت من بر حكومت فردى توافق كردند، همه بايد از آن فرد اطاعت كنند و هر كس كه مخالفت كرد بايد كشته شود». (2)همسفر خوبم! دروغ بستن به پيامبر كارى ندارد. اگر كسى عاشق دنيا و رياست باشد به راحتى دروغ مىگويد.
حتماً شنيدهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده است كه بعد از من، دروغهاى زيادى را به من نسبت خواهند داد. (3)پيامبر صلى الله عليه و آله در سخنان خود به اين نكته اشاره كردهاند كه روزى فرزندم حسين، به صحراى كربلا مىرود و مردم براى كشتن او جمع مىشوند. پس هركس كه آن روز را درك كند، بايد به يارى حسينم برود. (4)اگر ما خودمان را جاى آن جوانانى بگذاريم كه هميشه عمرسعد را به عنوان يك دينشناس وارسته مىشناختند، چه مىكرديم؟ آيا مىدانيد كه ما بايد از اين جريان، چه درسى بگيريم؟
آخر تا به كى مىخواهيم فقط براى امام حسين عليه السلام گريه كنيم، امّا از نهضت عاشورا درس
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 409؛ تاريخ دمشق، ج 45، ص 49.
2) المحلّى، ج 11، ص 112؛ مسند أحمد، ج 4، ص 341؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 22؛ السنن الكبرى، ج 8، ص 168؛ صحيح ابن حبان، ج 10، ص 255؛ كنز العمّال، ج 10، ص 255.
3) نهج البلاغة، ج 2، ص 189؛ الكافي، ج 1، ص 62؛ الخصال، ص 255؛ كمال الدين، ج 1، ص 60؛ كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 364؛ مكارم الأخلاق، ص 440؛ مسند أحمد، ج 1، ص 78؛ صحيح البخاري، ج 1، ص 36؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 13؛ سنن الترمذي، ج 4، ص 142؛ المستدرك، للحاكم، ج 3، ص 262.
4) كنز العمّال، ج 12، ص 125.
نگيريم؟ ما بايد به هوش باشيم، همواره افرادى مانند عمرسعد هستند كه براى رسيدن به دنيا و رياست شيرين دنيا، دين را دستمايه مىكنند.
نگاه كن! مردمى كه سخنان عمرسعد را شنيدند، باور كردند كه امام حسين عليه السلام از دين خارج شده است. آيا گناه آنهايى كه به خاطر سخن عمرسعد شمشير به دست گرفتند و در لشكر او حاضر شدند، به گردن اين دانشمند خودفروخته نيست؟ آيا مىدانى چند نفر در همين روز اوّل در لشكر عمرسعد جمع شدند؟
چهار هزار نفر!
اين چهار هزار نفر همان كسانى هستند كه چند روز پيش براى امام حسين عليه السلام نامه نوشته بودند كه به كوفه بيايد. آنها اعتقاد داشتند كه فقط او شايسته مقام خلافت است. امّا امروز باور كردهاند كه آن حضرت از دين خدا خارج شده است.
خبر فرماندهى عمرسعد به گوش دوستانش مىرسد. آنها تعجّب مىكنند. يكى از آنها به نام ابنيَسار به سوى عمرسعد مىرود تا با او سخن بگويد، ولى عمرسعد روى خود را برمىگرداند. او ديگر حاضر نيست با دوست قديمى خود سخن بگويد. (1)او اكنون فرمانده كلّ سپاه شده است و ديگر دوستان قديمى به درد او نمىخورند.
خبر به ابنزياد مىرسد كه چهار هزار نفر آمادهاند تا همراه عمرسعد به كربلا بروند. او باور نمىكند كه كلام عمرسعد تا اين اندازه در دل مردم كوفه اثر كرده باشد. براى همين، دستور مىدهد تا مقدار زيادى سكه طلا به عنوان جايزه حكومتى، به عمرسعد پرداخت شود. (2)وقتى چشم عمرسعد به اين سكّههاى سرخ مىافتد، ديگر هرگونه شك را از دل خود بيرون مىكند و به عشق سكّههاى طلا و حكومت رى، فرمان حركت سپاه به سوى كربلا را صادر مىكند.
روز جمعه سوم محرم است و لشكر عمرسعد به سوى كربلا حركت مىكند. گرد و غبار به هوا برخاسته است و شيهه اسب و قهقهه سربازان به گوش مىرسد. همه براى به دست
آوردن بهشتى كه عمرسعد به آنها وعده داده است، به پيش مىتازند ...
اكنون ديگر سپاه كوفه به نزديكىهاى كربلا رسيده است. نگاه كن! عدّه زيادى چهرههاى خود را مىپوشانند، بهطورىكه هرگز نمىتوان آنها را شناخت. چهره يكى از آنها يك لحظه نمايان مىشود. امّا دوباره به سرعت صورتش را مىپوشاند. همسفر! او را شناختى يا نه؟
او عُرْوه نام دارد و يكى از كسانى است كه براى امام حسين عليه السلام نامه نوشته است. تازه مىفهمم كه تمام اينهايى كه صورتهاى خود را پوشاندهاند، همان كسانى هستند كه امام حسين عليه السلام را به كوفه دعوت كردهاند و اكنون به جنگ مهمان خود آمدهاند. آخر سادهلوحى و نادانى تا چه اندازه؟ يك بار بهشت را در اطاعت امام حسين عليه السلام مىبينند و يك بار در قتل آن حضرت.
عمرسعد به اردوگاه حُرّ وارد مىشود و حكم ابنزياد را به او نشان مىدهد. حُرّ مىفهمد كه از اين لحظه به بعد، عمرسعد فرمانده است و خود او و سپاهش بايد به دستورهاى عمرسعد عمل كنند.
در كربلا پنج هزار نيرو جمع شدهاند و همه منتظر دستور عمرسعد هستند. عمرسعد دستور مىدهد تا عُرْوه نزد او بيايد.
او نگاهى به عُرْوه مىكند و مىگويد: «اى عُرْوه، اكنون نزد حسينمىروى و از او سؤال مىكنى كه براى چه به اين سرزمين آمده است؟». عُرْوه نگاهى به عمرسعد مىكند و مىگويد:
«اى عمرسعد، شخص ديگرى را براى اين مأموريّت انتخاب كن. زيرا من خودم براى حسين نامه نوشتهام. پس وقتى اين سؤال را از حسين بكنم، او خواهد گفت كه خود تو مرا به كوفه دعوت كردى».
عمرسعد قدرى فكر مىكند و مىبيند كه عُرْوه راست مىگويد. امّا هر كدام از نيروهاى خود را كه صدا مىزند آنها هم همين را مىگويند. (1)بايد كسى را پيدا كنيم كه به حسين نامهاى ننوشته باشد. آيا در اين لشكر، كسى پيدا خواهد شد كه امام حسين عليه السلام را دعوت نكرده باشد؟
1) إعلام الورى، ج 1، ص 451.
همه سرها پايين است. آنها با خود فكر مىكنند و نداى وجدان خود را مىشنوند: «حسين مهمان ما است. مهمان احترام دارد. چرا ما به جنگ مهمان خود آمدهايم؟»
سكوتى پر معنا، بر لشكر عمرسعد حكمفرماست.
تو مىتوانى ترديد را در چهره آنها بخوانى. درست است كه عمرسعد توانسته بود با نيرنگ و فريب اين جماعت را با خود به كربلا بياورد، امّا اكنون وجدان اينها بيدار شده است.
ناگهان صدايى از عقب لشكر توجّه همه را به خود جلب مىكند: «من نزد حسين مىروم و اگر بخواهى او را مىكشم». (1)او كيست كه چنين با گستاخى سخن مىگويد؟
اسم او كثير است. نزديك مىآيد. عمرسعد با ديدن كثير، خيلى خوشحال مىشود. او به امام حسين عليه السلام نامه ننوشته و از روز اوّل، از طرفداران يزيد بوده است.
عمرسعد به او مىگويد: «اى كثير! پيش حسين برو و پيام مرا به او برسان». كثير، حركت مىكند و به سوى امام حسين عليه السلام مىآيد.
ياران امام حسين عليه السلام(كه تعدادشان به صد نفر هم نمىرسد)، كاملًا آماده و مسلّح ايستادهاند. آنها گرداگرد امام حسين عليه السلام را گرفتهاند و آمادهاند تا جان خود را فداى امام كنند.
كثير، نزديك خيمهها مىشود و فرياد مىزند: «با حسين گفتوگويى دارم». ناگهان ابوثُمامه كه يكى از ياران باوفاى امام است او را مىشناسد و به دوستان خود مىگويد: «من او را مىشناسم، مواظب باشيد، او بدترين مرد روى زمين است». (2)ابوثمامه جلو مىآيد و به او مىگويد:
اينجا چه مىخواهى؟
من فرستاده عمرسعد هستم و مأموريّت دارم تا پيامى را به حسين برسانم.
اشكالى ندارد، تو مىتوانى نزد امام بروى. امّا بايد شمشيرت را به من بدهى.
به خدا قسم هرگز اين كار را نمىكنم.
پس با هم خدمت امام مىرويم. ولى من دستم را روى شمشير تو مىگيرم.
هرگز، هرگز نمىگذارم چنين كارى بكنى.
پس پيام خود را به من بگو تا من به امام بگويم و برايت جواب بياورم.
نه، من خودم بايد پيام را برسانم.
اينجاست كه ابوثمامه به ياران امام اشاره مىكند و آنها راه را بر كثيرمىبندند و او مجبور مىشود به سوى عمرسعد بازگردد. تاريخ به زيركى ابوثمامه آفرين مىگويد. (1)
عمرسعد به اين فكر است كه چه كسى را نزد امام حسين عليه السلام بفرستد.
اطرافيان به طرف حُزِيْمه اشاره مىكنند. حُزِيْمه، روبهروى عمرسعد مىايستد. عمرسعد به او مىگويد: «تو بايد نزد حسين بروى و پيام مرا به او برسانى».
حُزِيْمه حركت مىكند و به سوى خيمه امام حسين عليه السلام مىآيد. نمىدانم چه مىشود كه امام به ياران خود دستور مىدهد تا مانع آمدن او به خيمهاش نشوند.
او مىآيد و در مقابل امام حسين عليه السلام قرار مىگيرد. تا چشم حُزِيْمه به چشم امام مىافتد طوفانى در وجودش برپا مىشود.
زانوهاى حُزِيْمه مىلرزد و اشك در چشمش حلقه مىزند. اكنون لحظه دلباختگى است.
او گمشده خود را پيدا كرده است.
او در مقابل امام، بر روى خاك مىافتد ...
اى حسين! تو با دلها چه مىكنى. اين نگاه چه بود كه مرا اينگونه بىقرار تو كرد؟
امام خم مىشود و شانههاى حُزِيْمه را مىفشارد. بازوى او را مىگيرد تا برخيزد. او اكنون در آغوش امام زمان خويش است. گريه به او امان نمىدهد. آيا مرا مىبخشى؟ من شرمسار هستم. من آمده بودم تا با شما بجنگم.
1) الإرشاد، ج 2، ص 84؛ روضة الواعظين، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 384؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص 386.
امام لبخندى بر لب دارد و حُزِيْمه با همين لبخند همه چيز را مىفهمد. آرى! امام او را قبول كرده است.
لشكر كوفه منتظر حُزِيْمه است. امّا او مىرود و در مقابل سپاه كوفه مىايستد و با صداى بلند مىگويد: «كيست كه بهشت را رها كند و به جهنّم راضى شود؟ حسين عليه السلام بهشت گمشده من است».
در لشكر كوفه غوغايى به پا مىشود. به عمرسعد خبر مىرسد كه حُزِيْمه حسينى شده و نبايد ديگر منتظر آمدن او باشد. (1)خوشا به حال تو! اى حُزِيْمه كه با يك نگاه چنين سعادتمند شدى. تو كه لحظهاى قبل در صف دشمنان امام بودى، چگونه شد كه يك باره حسينى شدى؟
تو براى همه آن پنج هزار نفرى كه در مقابل امام حسين عليه السلام ايستادهاند، حجّت را تمام كردى و آنها نزد خدا هيچ بهانهاى نخواهند داشت. زيرا آنها هم مىتوانستند راه حق را انتخاب كنند.
عمرسعد از اينكه فرستاده او به امام ملحق شده، بسيار ناراحت است. در همه لشكر به دنبال كسى مىگردند كه به امام حسين عليه السلام نامه ننوشته باشد و فرياد مىزنند: «آيا كسى هست كه به حسين نامه ننوشته باشد؟».
همه سرها پايين است. امّا ناگهان صدايى در فضا مىپيچد: «من! من به حسين نامه ننوشتهام».
آيا او را مىشناسى؟ او قُرَّه است. عمرسعد مىگويد: «هم اكنون نزد حسين عليه السلام برو و پيام مرا به او برسان». (2)قُرَّه حركت مىكند و نزديك مىشود. امام حسين عليه السلام به ياران خود مىگويد: «آيا كسى او را مىشناسد؟» حَبيب بن مظاهر مىگويد: «آرى، من او را مىشناسم، من با او آشنا و دوست
بودم. من از او جز خوبى نديدهام. تعجّب مىكنم كه چگونه در لشكر عمرسعد حاضر شده است». (1)حبيب بن مظاهر جلو مىرود و پس از دادن سلام با هم خدمت امام مىرسند. قُرّه خدمت امام سلام مىكند و مىگويد: «عمرسعد مرا فرستاده است تا از شما سؤال كنم كه براى چه به اينجا آمدهايد؟»
امام در جواب مىگويد: «مردم كوفه به من نامه نوشتند و از من خواستند تا به اينجا بيايم». (2)جواب امام بسيار كوتاه و منطقى است. قرّه با امام خداحافظى مىكند و مىخواهد كه به سوى لشكر عمرسعد باز گردد.
حبيب بن مظاهر به او مىگويد: «دوست من! چه شد كه تو در گروه ستمكاران قرار گرفتى؟ بيا و امام حسين عليه السلام را يارى كن تا در گروه حق باشى». (3)قُرّه به حبيب بن مظاهر نگاهى مىكند و مىگويد: «بگذار جواب حسين را براى عمرسعد ببرم، آنگاه به حرفهاى تو فكر خواهم كرد. شايد به سوى شما باز گردم». امّا او نمىداند كه وقتى پايش به ميان لشكر عمرسعد برسد، ديگر نخواهد توانست از دست تبليغات سپاه ستم، نجات پيدا كند. (4)كاش او همين لحظه را غنيمت مىشمرد و سخن حبيب بن مظاهر را قبول مىكرد و كار تصميمگيرى را به بعد واگذار نمىكرد.
اينكه به ما دستور دادهاند در كار خير عجله كنيم براى همين است كه مبادا وسوسههاى شيطان ما را از انجام آن غافل كند.
ابنزياد مىداند كه امام حسين عليه السلام هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. به همين دليل، در فكر جنگ است. البته خودش مىداند كه كشتن امام حسين عليه السلام كار آسانى نيست، براى همين مىخواهد تا آنجا كه مىتواند براى خود شريكِ جرم درست كند.
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 240؛ الإرشاد، ج 2، ص 84؛ روضة الواعظين، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 384.
2) تاريخ الطبري ج 5 ص 410، الفتوح ج 5 ص 86؛ تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 243؛ إعلام الورى ج 1 ص 451.
3) روضة الواعظين، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 384.
4) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 240؛ الإرشاد، ج 2، ص 84.
او مىخواهد كشتن امام حسين عليه السلام را يك نوع حركت مردمى نشان بدهد. اكنون پنج هزار سرباز كوفى در كربلا حضور دارند و او به خوبى مىداند كه ياران امام به صد نفر هم نمىرسند. امّا او به فكر يك لشكر سى هزار نفرى است. او مىخواهد تاريخ را منحرف كند تا آيندگان گمان كنند كه اين مردم كوفه بودند كه حسين عليه السلام را كشتند، نه ابن زياد!
در كوچههاى كوفه اعلام مىشود همه مردم به مسجد بيايند كه ابنزياد مىخواهد سخنرانى كند. همه مردم، از ترس در مسجد حاضر مىشوند. چون آنها ابنزياد را مىشناسند. او كسى است كه اگر بفهمد يك نفر پاى منبر او نيامده است، او را اعدام مىكند.
ابنزياد سخن خويش را آغاز مىكند: «اى مردم! آيا مىدانيد كه يزيد چقدر در حقّ شما خوبى كرده است؟ او براى من پول بسيار زيادى فرستاده است تا در ميان شما مردمِ خوب، تقسيم كنم و در مقابل، شما به جنگ حسين برويد. بدانيد كه اگر يزيد را خوشحال كنيد، پولهاى زيادى در انتظار شما خواهد بود». (1)آنگاه ابنزياد دستور مىدهد تا كيسههاى پول را بين مردم تقسيم كنند.
بزرگان كوفه دور هم جمع شدهاند و به رقص و پايكوبى مشغولاند. مىبينى دنيا چه مىكند و برق سكّهها چه تباهىها مىآفريند.
به ياد دارى كه روز سوّم محرّم، چهار هزار نفر فريب عمرسعد را خوردند و براى آنكه بهشت را خريدارى كنند، به كربلا رفتند. امروز نيز، عدّهاى به عشق سكّههاى طلا آماده مىشوند تا به كربلا بروند. آنها با خود مىگويند: «با آنكه هنوز هيچ كارى نكردهايم، يزيد برايمان اينقدر سكّه طلا فرستاده است، پس اگر به جنگ حسين برويم او چه خواهد كرد.
بايد به فكر اقتصاد اين شهر بود. تا كى بايد چهره فقر را در اين شهر ببينيم و تا كى بايد سكّههاى طلا، نصيب اهل شام شود. اكنون كه سكّههاى طلا به سوى اين شهر سرازير شده است، بايد از فرصت استفاده كنيم».
مردم گروه گروه براى رفتن به كربلا و جنگ با امام آماده مىشوند. آهنگران كوفه، شب و روز كار مىكنند تا شمشير درست كنند. مردم نيز، در صف ايستادهاند تا شمشير بخرند. مردم
1) الفتوح، ج 5، ص 89؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 242؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 385.
با همان سكّههايى كه از ابنزياد گرفتهاند، شمشير و نيزه مىخرند.
در اين هياهو، عدّهاى را مىبينم كه به فكر تهيه سلاح نيستند. با خودم مىگويم: عجب! مثل اينكه اينها انسانهاى خوبى هستند. خوب است نزديكتر بروم تا ببينم كه آنها با هم چه مىگويند:
جنگ با حسين گناه بزرگى است. او فرزند رسول خداست.
چه كسى گفته كه ما با حسين جنگ مىكنيم. ما هرگز با خود شمشير نمىبريم. ما فقط همراه اين لشكر مىرويم تا اسم ما هم در دفتر ابنزياد ثبت شود و سكّههاى طلا بگيريم.
راست مىگويى. هزاران نفر به كربلا مىروند. اما ما گوشهاى مىايستيم و اصلًا دست به شمشير نمىبريم.
اينها نمىدانند كه همين سياهىِ لشكر بودن، چه عذابى دارد. مگر نه اين است كه وقتى بچههاى امام حسين عليه السلام ببينند كه بيابان كربلا پر از لشكر دشمن شده است، ترس و وحشت وجود آنها را فرا مىگيرد.
گمان مىكنم كه آنها در روز جنگ با امام حسين عليه السلام آرزو كنند كه اى كاش ما هم شمشيرى آورده بوديم تا در اين جنگ، كارى مىكرديم و جايزه بيشترى مىگرفتيم!
آن وقت است كه اين مردم به جاى شمشير و سلاح، سنگهاى بيابان را به سوى امام حسين عليه السلام پرتاب خواهند كرد. آرى! اين مردم خبر ندارند كه روز جنگ، حتى بر سر سنگهاى بيابان دعوا خواهد شد. زيرا سنگ بيابان در چشم آنها سكه طلا خواهد بود.
ابنزياد دستور داد در منطقه «نُخَيْله»، اردوگاهى بزنند تا نيروهاى مردمى در آنجا سازماندهى شوند و سپس به سوى كربلا حركت كنند.
برنامه او اين است كه دستههاى هزار نفرى، هر كدام به فرماندهى يك نفر به سوى كربلا حركت كنند.
مردم گروه گروه به سوى نُخَيْله مىروند و نام خود را در دفتر مخصوصى كه براى اين كار
آماده شده است، ثبت مىكنند و به سوى كربلا اعزام مىشوند. در اين ميان گروهى هستند كه پس از ثبتنام و پيمودن مسافتى، مخفيانه به كوفه باز مىگردند.
اين خبر به گوش ابنزياد مىرسد. او بسيار خشمگين مىشود و يكى از فرماندهان خود را مأمور مىكند تا موضوع فرار نيروها را بررسى كند و به او اطّلاع دهد. (1)هنگامى كه مأمور ابنزياد به سوى اردوگاه سپاه حركت مىكند، يك نفر را مىبيند كه از اردوگاه به سوى شهر مىآيد اما در اصل او اهل كوفه نيست. اين از همه جا بىخبر به كوفه آمده است تا طلب خود را از يكى از مردم كوفه بگيرد و وقتى مىفهمد مردم به اردوگاه رفتهاند، به ناچار براى گرفتن طلب خود به آنجا مىرود.
مأمور ابنزياد با خود فكر مىكند كه او مىتواند وسيله خوبى براى ترساندن مردم باشد.
پس اين بخت برگشته را دستگير مىكند و نزد ابنزياد مىبرد.
او هر چه التماس مىكند كه من بىگناهم و از شام آمدهام، كسى به حرف او گوش نمىدهد. ابنزياد فرياد مىزند:
چرا به كربلا نرفتى؟ چرا داشتى فرار مىكردى؟
من هيچ نمىدانم. كربلا را نمىشناسم. من براى گرفتن طلب خود به اينجا آمدهام.
او هر چه قسم مىخورد، ابنزياد دلش به رحم نمىآيد و دستور مىدهد او را در ميدان اصلى شهر گردن بزنند تا مايه عبرت ديگران شود و ديگر كسى به فكر فرار نباشد.
همه كسانى كه نامشان در دفتر سپاه نوشته شده و اكنون در خانههاى خود هستند، با وحشت از جا برخاسته و به سرعت به اردوگاه برمىگردند. (2)
ابنزياد لحظه به لحظه از فرماندهان خود، در مورد حضور نيروهاى مردمى در اردوگاه خبر مىگيرد.
هدف ابنزياد تشكيل يك لشكر سى هزار نفرى است و تا اين هدف فاصله زيادى دارد.
سياست او بسيار دقيق است. او مىداند كه مردم را فقط به سه روش مىتوان به جنگ با حسين فرستاد: فريب، پول و زور.
امروز سپاه كوفه از سه گروه تشكيل شده است:
گروه اول، كسانى هستند كه با سخنان عمرسعد به اسم دين، فريب خورده و به كربلا رفتهاند.
گروه دوم نيز از افرادى تشكيل شده كه شيفته زرق و برق دنيايى هستند و با هدف رسيدن به دنيا، براى جنگ آماده شدهاند و سومين گروه هم از ترس اعدامو كشتهشدن به سپاه ملحق مىشوند.
همسفرم! حالا ديگر زمان دلهره و نگرانى است. حتماً سخنرانى قبلى ابنزياد را به ياد دارى كه چقدر با مهربانى سخن مىگفت. امّا اين سخن را بشنو: «من به اردوگاه سپاه مىروم و هر مردى كه در كوفه بماند به قتل خواهد رسيد».
آنگاه به يكى از فرماندهان خود مأموريّت داد تا بعد از رفتن او به نُخَيْله، در كوچههاى كوفه بگردد و هر كس را كه يافت مجبور كند تا به اردوگاه برود و اگر قبول نكرد او را به قتل برساند. (1)با اين اوصاف، ديگر مردم چارهاى ندارند جز اينكه گروه گروه به سپاه ابنزياد ملحق شوند.
آنها كه از يارى امام حسين عليه السلام دست كشيدند، حالا بايد در مقابل آن حضرت هم بايستند.
ابنزياد به اردوگاه نُخَيْله مىرود و در آنجا نيروها را ساماندهى مىكند. او هر روز يك يا دو لشكر چهار هزار نفرى به سوى كربلا مىفرستد.
آخر مگر امام حسين عليه السلام چند ياور دارد؟ ابنزياد مىداند كه تعداد آنها كمتر از صد نفر است. گويا او مىخواهد در مقابل هر سرباز امام، سيصد نفر داشته باشد. (2)او هفت فرمانده معيّن مىكند و با توجّه به شناختى كه از قبيلههاى كوفه دارد، نيروهاى هر قبيله را در سپاه مخصوصى سازماندهى مىكند.
به ابنزياد خبر مىدهند كه عدّهاى از دوستان امام حسين عليه السلام، براى يارى امام به سوى كربلا حركت كردهاند. او به يكى از فرماندهان خود به نام زَجْر، مأموريّت مىدهد تا همراه با
پانصد سوار به سوى «پل صَراه» برود و در آنجا مستقر شود.
زيرا هر كس كه بخواهد از كوفه به كربلا برود، بايد از روى اين پل عبور كند.
اين پل در محاصره نيروها درمىآيد و از عبور كردن افرادى كه بخواهند به يارى امام حسين عليه السلام بروند، جلوگيرى مىشود.
آيا كسى مىتواند براى يارى امام حسين عليه السلام از اين پل عبور كند؟ آرى، هر كس مثل عامِر شجاع و دلير باشد مىتواند از اين پل عبور كند.
او براى يارى امام حسين عليه السلام به سوى كربلا مىرود و به اين پل مىرسد. او مىبيند كه پل در محاصره سربازان است. امّا با اين حال، يك تنه با شمشير به جنگ اين سربازان مىرود وسربازان ابنزياد چون شجاعت او را مىبينند، فرار مىكنند.
آرى عامِر براى عقيده مقدّسى شمشير مىزد و براى همين، همه از او ترسيدند و راه را براى او باز كردند و او توانست از پل عبور كند. (1)خبر عبور عامِر به ابنزياد مىرسد. او دستور مىدهد تا نيروهاى بيشترى براى مراقبت از پل فرستاده شوند و در مسير كربلا هم نگهبانان زيادترى قرار گيرند تا مبادا كسى براى يارى امام حسين عليه السلام به كربلا برود و يا كسى از سپاهيان كوفه فرار كند.
امروز يكشنبه و پنجم محرّم است. لحظه به لحظه بر تعداد سربازان عمرسعد افزوده مىشود.
هر گروه هزار نفرى كه به كربلا مىرسد، جشن و سرورى در لشكر عمرسعد بر پا مىشود. امّا آيا كسى به يارى حق و حقيقت خواهد آمد؟ راهها بسته شده و اطراف كربلا نيز كاملًا محاصره شده است.
آنجا را نگاه كن! سه اسب سوار با شتاب به سوى ما مىآيند. آنها كه هستند؟
سه برادر كه در جنگ صفيّن و نهروان در ركاب حضرت على عليه السلام شمشير زدهاند، اكنون
1) كربلا، الثوره والمأساة، ص 275.
مىآيند تا امام حسين عليه السلام را يارى كنند. شجاعت آنها در جنگ صفيّن زبانزد همه بوده است.
كُرْدوس و دو برادرش!
آنها شيران بيشه ايمان هستند كه از كوفه حركت كردهاند و حلقه محاصره دشمنان را شكسته و اكنون به كربلا رسيدهاند. (1)دوستان به استقبال آنها مىروند و به آنها خوشآمد مىگويند. پيوستن اين سه برادر، شورى تازه در سپاه حق آفريد. خبر آمدن اين جوانان به همه مىرسد. زنان و كودكان هم غرق در شادى مىشوند.
خدا به شما خير دهد كه امام حسين عليه السلام را تنها نگذاشتيد. آنها نزد امام حسين عليه السلام مىآيند.
سلام عرضه مىدارند و وفادارى خويش را اعلام مىكنند.
اما در طرفى ديگر كسانى نيز، هستند كه روزى در ركاب حضرت على عليه السلام شمشير زدند و در صفيّن رشادت و افتخار آفريدند، اما اكنون براى كشتن امام حسين عليه السلام، لباس رزم پوشيده و در سپاه كوفه جمع شده اند.
به راستى كه در اين دنيا، هيچ چيزى بهتر از عاقبت به خيرى نيست. بياييد همواره دعا كنيم كه خدا عاقبت ما را ختم به خير كند.
به هر حال، هر كس كه مىخواهد به يارى امام حسين عليه السلام بيايد، فقط امروز را فرصت دارد. از فردا حلقه محاصره بسيار تنگتر، و راه رسيدن به كربلا بسيار پرخطر مىشود.
من نگاه خود را به راه كوفه دوختهام. آيا ديگر كسى به يارى ما خواهد آمد؟ اين در حالى است كه يك لشكر هزار نفرى به كربلا مىرسد. آنها براى كشتن امام حسين عليه السلام مىآيند. يك نفر هم براى يارى او نمىآيد. در سپاه كوفه هياهويى بر پا شده است. همه نيروها شمشير برهنه به دست، منتظرند تا دستور حمله صادر شود.
خدايا! چه شده و مگر آنها چه بدى از امام حسين عليه السلام ديدهاند كه براى كشتن او، اين همه
1) أبصار العين في أصحاب الحسين عليه السلام، ص 200.
بىتابى مىكنند. من ديگر طاقت ندارم اين صحنهها را ببينم.
آنجا را نگاه كن! آنجا را مىگويم، راه بصره، اسب سوارى با شتاب به سوى ما مىآيد.
او كيست كه توانسته است حلقه محاصره را بشكند و خود را به ما برساند.
او حَجّاجبنبَدْر است كه از بصره مىآيد. او نامهاى از خوبان بصره در دست دارد. او فرستاده مردم بصره است و آمده تا جواب نامه را براى آنها ببرد.
حَجّاجبنبَدْر خدمت امام حسين عليه السلام مىرسد. اشك امانش نمىدهد. و به اين وسيله، اوج ارادتش را به امام نشان مىدهد. نامه را به امام مىدهد. امام آن را باز مىكند و مشغول خواندن نامه مىشود.
اكنون حجّاجبنبدر رو به من مىكند و مىگويد: «وقتى امام حسين عليه السلام هنوز در مكّه بود براى شيعيان بصره نامه نوشت و از آنها طلب يارى كرد. هنگامى كه نامه امام به دست ما رسيد، در خانه يزيد بن مسعود جمع شديم و همه براى يارى امام خود، اعلام آمادگى كرديم.
يزيد بن مسعود اين نامه را براى امام حسين عليه السلام نوشت و از من خواست تا آن را براى امام بياورم. چه شبها و روزهايى را كه در جستوجوى شما بودم. همه بيابانها پر از نگهبان بود. من در تاريكى شبها به سوى شما شتافتم و اكنون به شما رسيدم».
همسفرم! حتماً شما هم مثل من مىخواهيد بدانيد كه در اين نامه چه نوشته شده است.
گوش كن: «اى امام حسين! پيام تو را دريافت كرديم و براى يارى كردن تو آمادهايم. باور داريم كه شما نماينده خدا در روى زمين هستيد و تنها يادگار پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشيد. بدان كه همه دوستان شما در بصره تا پاى جان آماده يارى شما هستند». (1)امام بعد از خواندن نامه در حقّ يزيدبنمسعود دعا مىكند و از خداوند براى او طلب خير مىكند. (2)من نگاهى به صورت پيك بصره مىكنم. در صورت او ترديد را مىخوانم. آيا شما مىتوانى حدس بزنى در درون او چه مىگذرد؟ او بين رفتن و ماندن متحيّر است؟
هزاران نفر به جنگ امام حسين عليه السلام آمدهاند. آرى! او فهميده است كه ديگر فرصتى نيست
تا به بصره برود و دوستانش را خبر كند. تا او به بصره برسد، اين نامردان امام حسين عليه السلام را شهيد خواهند كرد.
آرى! ديگر خيلى دير است. راهها بسته شده و حلقه محاصره هر لحظه تنگتر مىشود. او مىداند كه اگر دوستانش هم از بصره حركت كنند، ديگر نمىتوانند خودشان را به امام برسانند. او تصميم خود را مىگيرد و مىماند.
نگاه كن! او به سجده شكر رفته و خدا را شكر مىكند كه در ميان همه دوستانش، تنها او توفيق يافته كه پروانه امام حسين عليه السلام باشد. (1)او از صحراى كربلا رو به بصره مىكند و با آنها سخن مىگويد: «دوستانم! عذر مرا بپذيريد و در انتظارم نمانيد. ديگر كار از كار گذشته است. اكنون امام، غريب و بىياور در ميان هزاران نامرد گرفتار شده است. من نمىتوانم غربت امام خود را ببينم. من مىمانم و جان خود را فداى او مىكنم».
همسفرم! راستش را بخواهيد پيش از اين با خود گفتم كه كاش او به بصره مىرفت و براى امام نيروى كمكى مىآورد، امّا حالا متوجه شدم كه تصميم او بهترين تصميم بوده است. زيرا عمرسعد دستور داده اگر او خواست به سوى بصره حركت كند، تيربارانش كنند.
در حال حاضر بهترين كار، ماندن در كربلا است. البته شيعيان بصره وقتى از آمدن فرستاده خود نا اميد شوند، مىفهمند كه حتماً حادثهاى پيش آمده است. بدين ترتيب، آنها لباس رزم مىپوشند و آماده حركت به سوى كربلا مىشوند.(گرچه آنها زمانى به كربلا خواهند رسيد كه ديگر امام حسين عليه السلام شهيد شده است). (2)
غروب دوشنبه، ششم محّرم است و يك لشكر چهار هزار نفرى ديگر به نيروهاى عمرسعد افزوده مىشود.
آمار سپاه او به بيست هزار نفر رسيده است. صداى قهقهه و شادى آنها دل
حَبيب بن مظاهر را به درد مىآورد. (1)آخر، اى نامردان، به چه مىخنديد؟ نماز مىخوانيد و در نماز بر پيامبر و خاندان او درود مىفرستيد، ولى براى جنگ با فرزندِ دختر او، شمشير به دست گرفتهايد؟
نگاه كردن و غصه خوردن، دردى را دوا نمىكند. بايد كارى كرد. ناگهان فكرى به ذهن حبيب مىرسد. او خودش از طايفه بنى اسَد است و گروهى از اين طايفه در نزديكى كربلا منزل دارند.
حبيب با آنها آشنا است و پيش از اين، گاهى با آنها رفت و آمد داشته است. در ديدارهاى قبلى، آنها به حبيب احترام زيادى مىگذاشتند و او را به عنوان شيخ و بزرگ قبيله خود مىشناختند. اكنون او مىخواهد پيش آنها برود و از آنها بخواهد تا به يارى امام حسين عليه السلام بيايند.
حبيب به سوى خيمه امام حسين عليه السلام حركت مىكند و پيشنهاد خود را به امام مىگويد.
امام با او موافقت مىكند و او بعد از تاريك شدن هوا به سوى طايفه بنىاسَد مىرود. (2)افراد بنىاسَد باخبر مىشوند كه حبيب بن مظاهر مهمان آنها شده است. همه به استقبال او مىآيند، اما تعجّب مىكنند كه چرا او در دل شب و تنها نزد آنها آمده است.
حبيب صبر مىكند تا همه جمع شوند و آنگاه سخن مىگويد: «من از صحراى كربلا مىآيم. براى شما بهترين ارمغانها را آوردهام. امام حسين عليه السلام به كربلا آمده و عمرسعد با هزاران سرباز، او را محاصره كرده است. من شما را به يارى فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله دعوت مىكنم. (3)نمىدانم سخنان اين پيرمرد با اين جوانان چه كرد كه خون غيرت را در رگهاى آنها به جوش آورد.
زنان، شوهران خود را به يارى امام حسين عليه السلام تشويق مىكنند. در قبيله بنىاسَد شور و غوغايى بر پا شده است.
جوانى به نام بِشر جلو مىآيد و مىگويد: «من اوّلين كسى هستم كه جان خود را فداى
امام حسين عليه السلام خواهم نمود». (1)تمام مردان طايفه از پير و جوان(كه تعدادشان نود نفر است)، شمشيرهايشان را برمىدارند و با خانواده خود خداحافظى مىكنند.
نود مرد جنگجو!
اشك در چشم همسرانشان حلقه زده است. كاش ما هم مىتوانستيم بياييم و زينب عليها السلام را يارى كنيم.
در دل شب، ناگهان سوارى ديده مىشود كه به سوى بيابان مىتازد. خداى من او كيست؟
واى، او جاسوس عمرسعد است كه از كربلا تا اينجا همراه حبيب آمده و اكنون مىرود تا خبر آمدن طايفه بنىاسَد را به عمرسعد بدهد و با تأسف او به موقع خود را به عمرسعد مىرساند.
عمرسعد به يكى از فرماندهان خود به نام ازْرَق دستور مىدهد تا همراه چهارصد نفر به سوى قبيله بنىاسد حركت كند. (2)حَبيب بىخبر از وجود يك جاسوس، خيلى خوشحال است كه نود سرباز به نيروهاى امام اضافه مىشود. وقتى بچههاى امام حسين عليه السلام اين نيروها را ببينند خيلى شاد مىشوند. او به شادى دل زينب عليها السلام نيز مىانديشد. ديگر راهى تا كربلا نمانده است.
ناگهان در اين تاريكى شب، راه بر آنها بسته مىشود. لشكر كوفه به جنگ بنىاسد مىآيد.
صداى برخورد شمشيرها به گوش مىرسد.
مقاومت ديگر فايدهاى ندارد. نيروهاى كمكى هم در راه است. بنىاسد مىدانند كه اگر مقاومت كنند، همه آنها بدون آنكه بتوانند براى امام حسين عليه السلام كارى انجام دهند، در همينجا كشته خواهند شد.
بنابراين، تصميم مىگيرند كه برگردند. آنها با چشمان گريان با حبيب خداحافظى مىكنند و به سوى منزل خود برمىگردند. (3)آنها بايد همين امشب دست زن و بچه خود را بگيرند و به سوى بيابان بروند. چرا كه عمرسعد گروهى را به دنبال آنها خواهد فرستاد تا به جرم يارى امام حسين عليه السلام مجازات شوند.
حبيب به سوى خيمه امام مىرود. او تنها رفته است و اكنون تنها برمىگردد. غم و غصه را در چهره حبيب مىتوان ديد. امّا امام با روى باز از او استقبال مىكند و در جواب او خداوند را حمد و ستايش مىنمايد. (1)امام به حبيب مىگويد كه بايد خدا را شكر كنى كه قبيلهات به وظيفه خود عمل كردهاند.
آنها دعوت ما را اجابت كردند و هر آنچه از دستشان برمىآمد، انجام دادند و اين جاى شكر دارد. اكنون كه به وظيفهات عمل كردى راضى باش و شكرگزار.
1) أنساب الأشراف، ج 3، ص 388.
روز سه شنبه، هفتم محرّم است و آفتاب داغ كربلا بيداد مىكند.
اسب سوارى از راه كوفه مىآيد و نزد عمرسعد مىرود. او با خود نامهاى دارد. عمرسعد نامه را مىگيرد و آن را مىخواند: «اى عمرسعد! بين حسين و آب فرات جدايى بينداز و اجازه نده تا او از آب فرات قطرهاى بنوشد. من مىخواهم حسين با لب تشنه جان بدهد». (1)عمرسعد بىدرنگ يكى از فرماندهان خود به نام عَمْرو بن حَجّاج را مأمور مىكند كه به همراه هفتصد نفر كنار فرات مستقر شوند تا از دسترسى امام حسين عليه السلام و يارانش به آب ممانعت كنند. (2)از امروز بايد خود را براى شنيدن صداى گريه كودكانى كه از تشنگى بىتابى مىكنند، آماده كنى.
صحراى كربلا سراسر گرما و سوز و عطش است. آرى! اين عطش است كه در صحرا طلوع مىكند و جان كودكان را مىسوزاند. من و تو چه كارى مىتوانيم براى تشنگى بچههاى امام حسين عليه السلام انجام بدهيم؟
من ديگر نمىتوانم طاقت بياورم. رو به سوى لشكر كوفه مىكنم. مىروم تا با عمرسعد سخن بگويم، شايد دل او به رحم بيايد.
اى عمرسعد! تو با امام حسين عليه السلام جنگ دارى، پس اين كودكان چه گناهى كردهاند؟ او
مىخندد و مىگويد: «مگر همين حسين و پدرش نبودند كه آب را بر روى عثمان، خليفه سوم بستند تا به شهادت رسيد؟ مگر زن و بچه عثمان تشنه نبودند؟ ما امروز مىخواهيم انتقام عثمان را بگيريم».
از شنيدن اين سخن متحير شدم، زيرا تا به حال چنين مطلبى را نشنيدهام كه حضرت على عليه السلام و فرزندان او، آب را بر عثمان بسته باشند. امّا با كمال تعجب مىبينم كه تمام سپاه كوفه اين سخن را مىگويند كه اين تشنگى در عوض همان تشنگى است كه به عثمان روا داشتهاند.
عمرسعد نامه ابنزياد را به من مىدهد تا بخوانم. در اين نامه چنين آمده است: «امروز، روزى است كه من مىخواهم انتقام لبهاى تشنه عثمان را بگيرم. آب را بر كسانى ببنديد كه عثمان را با لب تشنه شهيد كردند».
مات و مبهوت به سوى فرات مىروم. آب موج مىزند. مأموران، ساحل فرات را محاصره كردهاند.
عبداللَّه ازْدى را مىبينم. او فرياد برمىآورد: «اى حسين! اين آب را ببين كه چه رنگ صاف و درخشندهاى دارد، به خدا قسم نمىگذاريم قطرهاى از آن را بنوشى تا اينكه از تشنگى جان بدهى». (1)حالا مىفهمم كه عمرسعد روى اين موضوع تشنگى تبليغات زيادى انجام داده است.
خيلى علاقهمند مىشوم تا از قصه كشته شدن عثمان و تشنگى او با خبر شوم.
آيا كسى هست كه در اين زمينه مرا راهنمايى كند؟ به راستى، چه ارتباطى بين تشنگى عثمان و تشنگى امام حسين عليه السلام وجود دارد؟
همسفرم! آيا موافقى با هم اندكى تاريخ را مرور كنيم. بايد به بيست و شش سال قبل برگرديم تا حوادث سال سى و پنج هجرى قمرى را بررسى كنيم.
عثمان به عنوان خليفه سوم در مدينه حكومت مىكرد. او بنىاميّه را همه كاره حكومت خود قرار داده بود و مردم از اينكه بنى اميّه، بيت المال را حيف و ميل مىكردند، از عثمان
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 412؛ روضة الواعظين، ص 201؛ إعلام الورى، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389؛ وراجع، تذكرة الخواصّ، ص 247؛ تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 243؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 244؛ الفتوح، ج 5، ص 91؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 387.
ناراضى بودند.
به مردم مصر بيش از همه ظلم و ستم مىشد. امّا سرانجام صبر آنها لبريز شد و در ماه شَوّال سال سى و پنج هجرى به سوى مدينه آمدند. آنها خانه عثمان را محاصره كردند و اجازه ندادند كه او براى خواندن نماز جماعت به مسجد بيايد.
حضرت على عليه السلام براى دفاع از عثمان، امام حسن و امام حسين عليهما السلام را به خانه عثمان فرستاد و به آنها دستور داد كه نگذارند آسيبى به عثمان برسد. محاصره بيش از دو هفته طول كشيد و در تمام اين مدّت، امام حسن و امام حسين عليهما السلام و گروه ديگرى از اهل مدينه از عثمان دفاع مىكردند.
جالب اين است كه خود بنىاميّه كه طراح اصلى اين ماجرا بودند، مىخواستند كه با از ميان برداشتن عثمان به اهداف جديد خود برسند.
روز هجدهم ذى الحجّه مروان منشى و مشاور عثمان، به او گفت از كسانى كه براى دفاع او آمدهاند بخواهد تا خانه او را ترك كنند. عثمان هم كه به مروان اطمينان داشت و خيال مىكرد خطر برطرف شده است، از همه آنهايى كه براى دفاع از آنها آمده بودند خواست تا به خانههاى خود بروند.
او به همه رو كرد و چنين گفت: «من همه شما را سوگند مىدهم تا خانه مرا ترك كنيد و به خانههاى خود برويد». امام حسن عليه السلام فرمود: «چرا مردم را از دفاع كردن از خود منع مىكنى؟» عثمان در جواب ايشان گفت: «تو را قسم مىدهم كه به خانه خود بروى. من نمىخواهم در خانهام خونريزى شود». (1)آخرين افرادى كه خانه عثمان را ترك كردند امام حسن و امام حسين عليهما السلام بودند. (2)حضرت على عليه السلام چون متوجّه بازگشت امام حسن عليه السلام شد، به او دستور داد تا به خانه عثمان باز گردد. امام حسن عليه السلام به خانه عثمان بازگشت. امّا بار ديگر عثمان او را قسم داد كه خانه او را ترك كند. (3)شب هنگام، نيروهايى كه از مصر آمده بودند از فرصت استفاده كردند و حلقه محاصره را تنگتر كردند. محاصره آنقدر طول كشيد كه ديگر آبى در خانه عثمان پيدا نمىشد. (4)عثمان و خانواده او به شدت تشنه بودند، امّا شورشيان، اجازه نمىدادند كسى براى عثمان
آب ببرد. آنها مىخواستند عثمان و خانوادهاش از تشنگى بميرند.
هيچ كس جرأت نداشت به خانه عثمان نزديك شود. شورشيان با شمشيرهاى برهنه خانه را در محاصره خود داشتند.
اما حضرت على عليه السلام به بنىهاشم دستور داد تا سه مشك آب بردارند و به سوى خانه عثمان حركت كنند. آنها هرطور بود آب را به خانه عثمان رساندند. (1)امام حسن عليه السلام و قنبر هنوز بر درِ خانه عثمان ايستاده بودند كه تيراندازى شروع شد. در اين گيرودار امام حسن عليه السلام نيز مجروح شد. امّا سرانجام شورشيان به خانه عثمان حمله كردند و او را به قتل رساندند.
پس از مدّتى بنىاميّه با بهانه كردن پيراهن خون آلود عثمان، حضرت على عليه السلام را به عنوان قاتل او معرفى كردند. دستگاه تبليغاتى بنى اميّه تلاش مىكردند تا مردم باور كنند كه حضرت على عليه السلام براى رسيدن به حكومت و خلافت در قتل عثمان دخالت داشته است.
امروز، روز هفتم محرّم است. ابنزياد نيز، تشنگى عثمان را بهانه كرده تا آب را بر امام حسين عليه السلام ببندد.
عجب! تنها كسى كه به فكر تشنگى عثمان بود و براى او آب فرستاد حضرت على عليه السلام بود.
امام حسين عليه السلام و امام حسن عليه السلام براى بردن آب به خانه عثمان تلاش مىكردند. امّا امروز و بعد از گذشت بيست و شش سال اعتقاد مردم بر اين است كه اين بنىهاشم و امام حسين عليه السلام بودند كه آب را بر عثمان بستند؟! به راستى كه تاريخ را چقدر هدفمند تحريف مىكنند!
همسفرم! آيا تو هم با من موافقى كه اين تحريف تاريخ بيشتر از تشنگى، دل امام حسين عليه السلام را به درد آورده است.
خورشيد بىوقفه مىتابد. هوا بسيار گرم شده و صحراى كربلا، غرق تشنگى است.
كودكان از سوز تشنگى بىتابى مىكنند و رخساره آنها، دل هر بينندهاى را مىسوزاند.
1) الفتوح، ج 2، ص 417؛ الإمامة والسياسة، ج 1، ص 41؛ تاريخ المدينة، ج 4، ص 1206؛ و راجع: تاريخ دمشق، ج 39، ص 434؛ تاريخ الطبري، ج 3، ص 417.
ابن حصين هَمْدانى نزد امام مىآيد و مىگويد: «مولاى من! اجازه دهيد بروم و با عمرسعد سخن بگويم. شايد بتوانم او را راضى كنم تا آب را آزاد كند».
امام با نظر او موافقت مىكند و او به سوى لشكر كوفه مىرود و به آنها مىگويد: «من مىخواهم با فرمانده شما سخن بگويم».
او را به خيمه عمرسعد مىبرند و او وارد خيمه مىشود، امّا سلام نمىكند. عمرسعد از اين رفتار او ناراحت مىشود و به او مىگويد: «چرا به من سلام نكردى، مگر مرا مسلمان نمىدانى؟».
ابن حصين در جواب مىگويد: «اگر تو خودت را مسلمان مىدانى چرا آب فرات را بر خاندان پيامبر بستهاى؟ آيا درست است كه حيوانات اين صحرا از آب فرات بنوشند، امّا فرزندان پيامبر لب تشنه باشند؟ در كدام مذهب است كه آب را بر كودكان ببندند؟».
عمرسعد سر خود را پايين مىاندازد و مىگويد: «مىدانم كه تشنه گذاردن خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله، حرام است. امّا چه كنم ابنزياد به من اين دستور را داده است. باور كن كه من در شرايط سختى قرار گرفتهام و خودم هم نمىدانم چه كنم؟ آيا بايد حكومت رى را رها كنم.
حكومتى كه در اشتياق آن مىسوزم. دلم اسير رى شده است. به خدا قسم نمىتوانم از آن چشم بپوشم». (1)اينجاست كه ابنحصين باز مىگردد، در حالى كه مىداند سخن گفتن با عمرسعد كار بيهودهاى است. او چنان عاشق حكومت رى شده كه براى رسيدن به آن حاضر است به هر كارى دست بزند.
نيمههاى شب هشتم محرّم است. هوا كاملًا تاريك است. امّا بچّهها از شدت تشنگى خواب ندارند.
1) مطالب السؤول، ص 75؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 259؛ وراجع: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 98.
آيا راهى براى يافتن آب هست؟ نگاه كن عبّاس به سوى خيمه امام مىآيد. او ديگر تاب ديدن تشنگى كودكان را ندارد.
سلام مىكند و با ادب روبهروى امام مىنشيند و مىگويد: مولاى من! آيا به من اجازه مىدهى براى آوردن آب با اين نامردان بجنگم؟
امام به چهره برادر نگاهى مىكند. غيرت را در وجود او مىبيند.
پاسخ امام مثبت است. عبّاس با خوشحالى از خيمه بيرون مىرود و گروهى از دوستان را جمع مىكند و دستور مىدهد تا بيست مشك آب بردارند. (1)آنگاه در دل شب به سوى فرات پيش مىتازند. عبّاس، ابتدا نافع بن هلال را مىفرستد تا موقعيّت دشمن را ارزيابى كند.
قرار مىشود هر زمان او فرياد زد آنها حمله كنند. نافع آرام آرام جلو مىرود. در تاريكى شب خود را به نزديكى فرات مىرساند. امّا ناگهان نگهبانان او را مىبينند و به فرمانده خود، عَمْرو بن حَجّاج خبر مىدهند. او نزديك مىآيد و نافع را مىشناسد:
نافع تو هستى؟ سلام! اينجا چه مىكنى؟
سلام پسر عمو! من براى بردن آب آمدهام.
خوب، مىتوانى مقدارى آب بنوشى و سريع برگردى.
او نگاهى به موجهاى آب مىاندازد. تشنگى در او بيداد مىكند. ولى در جواب مىگويد:
چگونه من از اين آب بنوشم در حالى كه مولايم و فرزندان او تشنه هستند؟ مىخواهم آب براى خيمهها ببرم.
اين عبّاس است كه مىآيد. نگاه كن كه چه مردانه مىآيد! شير بيشه ايمان، فرزند حيدر
كرّار مىآيد. عبّاس و عدّهاى از يارانش، راه پانصد سرباز را مىبندند و گروه ديگر مشكها را از آب پر مىكنند. (1)صداى برخورد شمشيرها به گوش مىرسد. بعد از مدتى درگيرى و تاخت و تاز، عبّاس دلاور و همراهانش با بيست مشك پر از آب به سوى خيمهها باز مىگردند. او همراه خود آب سرد و گوارا دارد و لبهايش از تشنگى خشكيده است. امّا تا آب را به خيمهها نرساند و امام حسين عليه السلام آب نياشامد، عبّاس آب نمىنوشد. (2)نگاه كن! همه بچّهها چشم انتظارند. آرى! عمو رفته تا آب بياورد.
دستهاى كوچك آنها به حالت قنوت است و دعا بر لبهاى تشنه آنها نشسته است:
«خدايا، تو عموى ما را يارى كن!».
صداى شيهه اسب عمو مىآيد.
اللَّه اكبر!
اين صدا، صداى عمو است. همه از خيمهها بيرون مىدوند. دور عمو را مىگيرند و از دست مهربان او سيراب مىشوند.
همه اين صحنه را مىبينند. امام حسين عليه السلام هم، به برادر نگاه مىكند كه چگونه كودكان گرد او را گرفتهاند.
همسفر! آيا مىدانى بعد از اينكه بچّهها از دست عموى خود آب نوشيدند به يكديگر چه گفتند: «بياييد از امشب عموى خود را سقّا صدا بزنيم».
نيمههاى شبِ است. صحراى كربلا در سكوت است و لشكر كوفه در خواب هستند.
آنجا را نگاه كن! سه نفر به اين طرف مىآيند. خدايا، آنها چه كسانى هستند؟
او وَهَب است كه همراه همسر و مادر خود به سوى كربلا مىآيد. (3)آيا مىدانى اين سه نفر، مسيحى هستند؟ زمانى كه يك صحرا مسلمان جمع شدهاند تا
امام حسين عليه السلام را بكشند، اين سه مسيحى به كجا مىروند؟
همسفرم! عشق، مسيحى و مسلمان نمىشناسد. اگر عاشق آزادگى باشى، نمىتوانى عاشق امام حسين عليه السلام نباشى.
آنها كه به خون امام حسين عليه السلام تشنهاند همه اسير دنيا هستند، پس آزاد نيستند. آنها كه آزادهاند و دل به دنيا نبستهاند به امام حسين عليه السلام دل مىبندند.
من جلو مىروم و مىخواهم با وَهَب سخن بگويم.
اى وهب! در اين صحرا چه مىكنى؟ به كجا مىروى؟
به سوى حسين عليه السلام فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله شما مىروم.
مگر نمىبينى كه صحرا پر از آشوب است. سربازان ابنزياد همه جا نگهبانى مىدهند.
اگر شما را دستگير كنند كشته خواهيد شد.
اين راه عشق است. سود و زيان ندارد.
آخر شما مولاى ما، حسين عليه السلام را از كجا مىشناسيد.
اين حكايتى دارد كه بهتر است از مادرم بشنوى.
من نزد مادرش مىروم و سلام مىكنم. او برايم چنين حكايت مىكند:
ما در بيابانهاى اطراف كوفه زندگى مىكرديم. چند هفته گذشته چاه آبى كه كنار خيمه ما بود خشك شد. گوسفندان ما داشتند از تشنگى مىمردند. فرزندم وهب همراه همسرش، براى پيدا كردن آب به بيابان رفته بودند. امّا آنها خيلى دير برگشتند و من نگران آنها بودم.
آن روز، كاروانى در نزديكى خيمه ما منزل كرد و آقاى بزرگوارى نزد من آمد و گفت: «مادر اگر كارى دارى بگو تا برايت انجام دهم».
متانت و بزرگوارى را در سيماى او ديدم. به ذهنم رسيد كه از او طلب آب كنم چرا كه بىآبى، زندگى ما را بسيار سخت كرده بود. در دل خود، آرزوى آبى گوارا كردم.
ناگهان ديدم كه چشمه زلالى از زمين جوشيد. باور نمىكردم، پس چنين گفتم:
كيستى اى جوانمرد و در اين بيابان چه مىكنى؟ چه قدر شبيه حضرت مسيح عليه السلام هستى!
من حسينام، فرزند آخرين پيامبر خدا. به كربلا مىروم. وقتى فرزندت رسيد؛ سلام مرا به او برسان و بگو كه فرزند پيامبرِ آخرالزّمان، تو را به يارى طلبيده است.
و بعد از لحظاتى كاروان به سوى اين سرزمين حركت كرد. ساعتى بعد پسر و عروسم آمدند. چشمه زلال آب چشم آنها را خيره كرده بود و گفت:
اينجا چه خبر بوده است مادر؟
حسين فرزند آخرين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اينجا بود و تو را به يارى فرا خواند و رفت.
فرزندم در فكر فرو رفت. اين حسين عليه السلام كيست كه چون حضرت عيسى عليه السلام معجزه مىكند؟ بايد پيش او بروم. پسرم تصميم خود را گرفت تا به سوى حسين عليه السلام برود. او مىخواست به سوى همه خوبىها پرواز كند.
دل من هم حسينى شده بود و مىخواستم همسفر او باشم. براى همين به او گفتم «پسرم! حق مادرى را ادا نكردهاى اگر مرا هم به كربلا نبرى».
فرزندم به من نگاهى كرد و چيزى نگفت.
آنگاه همسرش جلو آمد و به او گفت: «همسر عزيزم! مرا تنها مىگذارى و مىروى.
من نيز مىخواهم با تو بيايم». وهب جواب داد: «اين راه خون است و كشته شدن.
مگر خبر ندارى همه دارند براى كشتن حسين عليه السلام به كربلا مىروند. امّا همسر وهب اصرار كرد كه من هم مىخواهم همراه تو بيايم.
و اين چنين بود كه ما هر سه با هم حركت كرديم تا حسين عليه السلام را ببينيم. (1)من با شنيدن اين حكايت به اين خانواده آفرين مىگويم وتصميم مىگيرم تا در دل تاريكى شب، آنها را همراهى مىكنم.
گويا امام حسين عليه السلام مىداند كه سه مهمان عزيز دارد. پيش از اينكه آنها به كربلا برسند خودش از خيمه بيرون آمده است. زينب عليها السلام هم به استقبال ميهمانان مىآيد. اكنون وهب در
1) من أخلاق الإمام الحسين عليه السلام، ص 191.
آغوش امام حسين عليه السلام است و مادر و همسرش در آغوش زينب عليها السلام.
به خدا سوگند كه آرامش دو جهان را به دست آوردهاى، اى وهب! خوشا به حال تو!
و اين سه نفر به دست امام حسين عليه السلام مسلمان مىشوند.
«أشهد أنْ لا اله الّا اللَّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه».
خوشا به حال شما كه مسلمان شدنتان با حسينى شدنتان يكى بود. ايمان آوردن شما در اين شرايط حساس، نشانه روحيه حقطلبى شماست.
نگاه كن! آن پيرمرد را مىگويم. آيا او را مىشناسى؟
او انس بن حارث، يكى از ياران پيامبر است. او نبرد قهرمانانه حمزه سيد الشّهدا را از نزديك ديده است و اينك با كوله بارى از خاطرههاى بزرگ به سوى امام حسين عليه السلام مىآيد.
سن او بيش از هفتاد سال است. امّا او مىآيد تا اين بار در ركاب فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير بزند.
نگاهش به امام مىافتد. اشك در چشمانش حلقه مىزند. اندوهى غريب وجودش را فرا مىگيرد. او خودش از پيامبر شنيده است: «حسين من در سرزمين عراق مىجنگد و به شهادت مىرسد. هر كس كه او را درك كند بايد ياريش كند». (1)او ديده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله چقدر به حسين عليه السلام عشق مىورزيد و چقدر در مورد او به مردم توصيه مىكرد.
اكنون پس از سالها، آن هم در دل شب هشتم، انس بار ديگر مولايش حسين عليه السلام را مىبيند. تمام خاطرهها زنده مىشود. بوى مدينه در فضا مىپيچد. انس نزد امام مىرود و با او بيعت مىكند كه تا آخرين قطره خون خود در راه امام جهاد كند. (2)آرى! چنين است كه مدينه به عاشورا متصل مىشود. انس كه در ركاب پيامبر شمشير زده،
آمده است تا در كربلا هم شمشير بزند. اگر در ركاب پيامبر شهادت نصيبش نشد، اكنون در ركاب فرزندش مىتواند شهد شهادت بنوشد. (1)
آنجا را نگاه كن!
دو اسب سوار با شتاب به سوى ما مىآيند. خدايا! آنها كيستند؟ نكند دشمن باشند و قصد حمله داشته باشند؟
ما آمدهايم امام حسين عليه السلام را يارى كنيم.
شما كيستيد؟
منم نُعمان ازْدى، آن هم برادرم است.
خوش آمديد.
آنها به سوى خيمه امام مىروند تا با او بيعت كنند. آيا آنها را مىشناسى؟ آنها كسانى هستند كه در جنگ صفيّن در ركاب حضرت على عليه السلام شمشير زدهاند.
فرداى آن شب نزد نعمان و برادرش مىروم و مىگويم:
ديشب از كدام راه به اردوگاه امام آمديد؟ مگر همه راهها بسته نيست؟
راست مىگويى، همه راهها بسته شده است. امّا ما با يك نقشه توانستيم خود را به اينجا برسانيم.
چه نقشهاى؟
ما ابتدا خود را به اردوگاه ابنزياد رسانديم و همراه سپاهيان او به كربلا آمديم و سپس در دل شب خود را به اردوگاه حق رسانديم. (2)
لحظه به لحظه بر نيروهاى عمرسعد افزوده مىشود. صداى شادى و قهقهه سپاه كوفه به آسمان مىرسد.
همه راهها بسته شده است. ديگر كسى نمىتواند براى يارى امام حسين عليه السلام به سوى كربلا بيايد. مگر افراد انگشتشمارى كه بتوانند از حلقه محاصره عبور كنند.
امام حسين عليه السلام بايد حجّت را بر همه تمام كند. به همين جهت، پيكى را براى عمرسعد مىفرستد و از او مىخواهد كه با هم گفتوگويى داشته باشند.
عمرسعد به اميد آنكه شايد امام حسين عليه السلام با يزيد بيعت كند با اين پيشنهاد موافقت مىكند. قرار مىشود هنگامى كه هوا تاريك شد، اين ملاقات صورت گيرد. (1)حتماً مىدانى كه عمرسعد از روز اوّل هم كه به كربلا آمد، جنگ را به بهانههاى مختلفى عقب مىانداخت. او مىخواست نيروهاى زيادى جمع شود و با افزايش نيروها و سخت شدن شرايط، امام حسين عليه السلام را تحت فشار قرار دهد تا شايد او بيعت با يزيد را قبول كند.
در اين صورت، علاوه بر اينكه خون امام حسين عليه السلام به گردن او نيست، به حكومت رى هم رسيده است. او مىداند كه كشتن امام حسين عليه السلام مساوى با آتش جهنّم است، و روايتهاى زيادى را در مقام و عظمت امام حسين عليه السلام خوانده است. امّا عشق حكومت رى او را به اين بيابان كشانده است.
فرماندهان سپاه بارها از عمرسعد خواستهاند تا دستور حمله را صادر كند، امّا او به آنها گفته است: «ما بايد صبر كنيم تا نيروهاى كمكى و تازه نفس از راه برسند».
به راستى آيا ممكن است كه عمرسعد پس از ملاقات امام، از تصميم خود برگردد و عشق حكومت رى را از سر خود بيرون كند؟
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 413؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 556؛ وراجع: سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 311؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 220.
امشب شب نهم محرم(شب تاسوعا) است. و شب از نيمه گذشته است.
امام حسين عليه السلام با عبّاس و على اكبر و هيجده تن ديگر از يارانش، به محلّ ملاقات مىروند. عمرسعد نيز، با پسرش حَفْص و عدّهاى از فرماندهان خود مىآيند. محلّ ملاقات، نقطهاى در ميان اردوگاه دو سپاه است. دو طرف مذاكره كننده، به هم نزديك مىشوند.
امام حسين عليه السلام دستور مىدهد تا يارانش بمانند و همراه با عبّاس و على اكبرجلو مىرود.
عمرسعد هم دستور مىدهد كه فرماندهان و نگهبانان بمانند و همراه با پسر و غلامش پيش مىآيد.
مذاكره در ظاهر كاملًا مخفيانه است. تو همين جا بمان، من جلو مىروم ببينم چه مىگويند و چه مىشنوند.
امام مىفرمايد: «اى عمرسعد، مىخواهى با من بجنگى؟ تو كه مىدانى من فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. از اين مردم جدا شو و به سوى من بيا تا رستگار شوى». (1)جانم به فدايت اى حسين عليه السلام!
با اينكه عمرسعد آب را بر روى كودكان تو بسته و صداى گريه و عطش آنها دشت كربلا را فرا گرفته است، باز هم او را به سوى خود دعوت مىكنى تا رستگار شود.
دل تو آنقدر دريايى است كه براى دشمن خود نيز، جز خوبى نمىخواهى.
دل تو به حال دشمن هم مىسوزد. كجاى دنيا مىتوان مهربانتر از تو پيدا كرد.
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 245؛ الفتوح، ج 5، ص 92.
عمرسعد حيران مىشود و نمىداند چه جوابى بدهد. او هرگز انتظار شنيدن اين كلام را از امام حسين عليه السلام نداشت.
امام نمىگويد كه آب را آزاد كن. امام از او مىخواهد كه خودش را آزاد كند. عمرسعد، بيا و تو هم از بندِ هواى نفس، آزاد شو. بيا و دنيا را رها كن.
آشوبى در وجود عمرسعد بر پا مىشود. بين دو راهى عجيبى گرفتار مىشود. بين حسينى شدن و حكومت رى. امّا سرانجام عشق حكومت رى به او امان نمىدهد. امان از رياست دنيا! تاريخ پر از صحنههايى است كه مردم ايمان خود را براى دو روز رياست دنيا فروختهاند.
پس عمرسعد بايد براى خود بهانه بياورد. او ديگر راه خود را انتخاب كرده است.
رو به امام مىكند و مىگويد:
مىترسم اگر به سوى تو بيايم خانهام را ويران كنند.
من خودم خانهاى زيباتر و بهتر برايت مىسازم.
مىترسم مزرعه و باغ مرا بگيرند.
من بهترين باغ مدينه را به تو مىدهم. آيا اسم مزرعه بُغَيْبِغه را شنيدهاى؟ همان مزرعهاى كه معاويه مىخواست آن را به يك ميليون دينار طلا از من بخرد. امّا من آن را نفروختم، من آن باغ را به تو مىدهم. ديگر چه مىخواهى؟
مىترسم ابنزياد زن و بچهام را به قتل برساند.
نترس، من سلامتى آنها را براى تو ضمانت مىكنم. تو براى خدا به سوى من بيا، خداوند آنها را حفاظت مىكند.
عمرسعد سكوت مىكند و سخنى نمىگويد. او بهانه ديگرى ندارد. هر بهانهاى كه مىآورد امام به آن پاسخى زيبا و به دور از انتظار مىدهد.
سكوت است و سكوت.
او امام حسين عليه السلام را خوب مىشناسد. حسين عليه السلام هيچگاه دروغ نمىگويد. خدا در قرآن
سخن از پاكى و عصمت او به ميان آورده است. امّا عشق رياست و حكومت رى را چه كند؟
امام حسين عليه السلام مىخواست مزرعه بزرگ و باصفايى را كه درختان خرماى زيادى داشت به عمرسعد بدهد. امّا عمرسعد عاشق حكومت رى شده است و هيچ چيز ديگر را نمىبيند.
سكوت عمرسعد طولانى مىشود، به اين معنا كه او دعوت امام حسين عليه السلام را قبول نكرده است. اكنون امام به او مىفرمايد: «اى عمرسعد، اجازه بده تا من راه مدينه را در پيش گيرم و به سوى حرم جدّم باز گردم». (1)باز هم عمرسعد جواب نمىدهد. امام براى آخرين بار به عمرسعد مىفرمايد: «اى عمرسعد، بدان كه با ريختنِ خون من، هرگز به آرزوى خود كه حكومت رى است نخواهى رسيد». (2)و باز هم سكوت ... ديدار به پايان مىرسد و هر گروه به اردوگاه خود باز مىگردد. (3)خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده است. خداوند راه خوب و بد را به انسان نشان مىدهد و اين خود انسان است كه بايد انتخاب كند. امشب عمرسعد مىتوانست حسينى شود و سعادت دنيا و آخرت را از آن خود كند.
شايد با خود بگويى چگونه شد كه امام حسين عليه السلام به عمرسعد وعده داد كه اگر به اردوگاه حق بيايد براى او بهترين منزل را مىسازد و زن و بچّههاى او نيز، سالم خواهند ماند.
اين نكته بسيار مهمّى است. شايد فكر كنى كه عمرسعد يك نفر است و پيوستن او به لشكر امام، هيچ تأثيرى بر سرنوشت جنگ ندارد. امّا اگر به ياد داشته باشى برايت گفتم كه عمرسعد به عنوان يك شخصيت مهم، در كوفه مطرح بود و مردم او را به عنوان يك دانشمند وارسته مىشناختند.
من باور دارم اگر عمرسعد امشب حسينى مىشد، بيش از ده هزار نفر حسينى مىشدند و همه كسانى كه به خاطر سخنان عمرسعد به جنگ امام حسين عليه السلام آمده بودند به امام ملحق مىگشتند و سرنوشت جنگ عوض مىشد.
و شايد در اين صورت ديگر جنگى رخ نمىداد. زيرا وقتى ابنزياد مىفهميد عمرسعد و سپاهش به امام حسين عليه السلام ملحق شدهاند، خودش از كوفه فرار مىكرد، در نتيجه امام به
راحتى مىتوانست كوفه را تصرّف كند و پس از آن به شام حمله كرده و به حكومت يزيد خاتمه بدهد.
همسفرم! به نظر من يكى از مهمترين برنامههاى امام حسين عليه السلام در كربلا، مذاكره ايشان با عمرسعد بوده است.
امام حسين عليه السلام در هر لحظه از قيام خود همواره تلاش مىكرد كه از هر موقعيّتى براى هدايت مردم و دور كردن آنها از گمراهى استفاده كند. امّا افسوس كه عمرسعد وقتى در مهمترين نقطه تاريخ ايستاده بود، بزرگترين ضربه را به حق و حقيقت زد، آن هم براى عشق به حكومت!
عمرسعد به خيمه خود باز گشته است. در حالى كه خواب به چشم او نمىآيد.
وجدانش با او سخن مىگويد: «تو مىخواهى با پسر پيامبر بجنگى؟ تو آب را بر روى فرزندان زهرا عليها السلام بستهاى؟».
به راستى، عمرسعد چه كند؟ عشق حكومت رى، لحظهاى او را رها نمىكند. سرانجام فكرى به ذهن او مىرسد: «خوب است نامهاى براى ابنزياد بنويسم».
او قلم و كاغذ به دست مىگيرد و چنين مىنويسد: «شكر خدا كه آتش فتنه خاموش شد.
حسين به من پيشنهاد داده است تا به او اجازه دهم به سوى مدينه برگردد. خير و صلاح امّت اسلامى هم در قبول پيشنهاد اوست». (1)عمرسعد، نامه را به پيكى مىدهد تا هر چه سريعتر آن را به كوفه برساند.
امروز پنجشنبه، نهم محرّم و روز «تاسوعا» است.
خورشيد بالا آمده است. ابنزياد در اردوگاه كوفه در خيمه فرماندهى نشسته است.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 413؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 556؛ وراجع: سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 311؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 220.
امروز نيز، هزاران نفر به سوى كربلا اعزام خواهند شد. دستور او اين است كه همه مردم بايد براى جنگ بيايند و اگر مردى در كوفه بماند، گردنش زده خواهد شد.
فرستاده عمرسعد نزد ابنزياد مىآيد.
هان، از كربلا چه خبر آوردهاى؟
قربانت شوم، هر خبرى كه مىخواهيد داخل اين نامه است.
ابنزياد نامه را مىگيرد و آن را باز كرده و مىخواند. نامه بوى صلح و آرامش مىدهد. او به فرماندهان خود مىگويد: «اين نامه مرد دلسوزى است. پيشنهاد او را قبول مىكنم».
او تصميم مىگيرد نامهاى به يزيد بنويسد و اطّلاع دهد كه امام حسين عليه السلام حاضر است به مدينه برگردد. ريختن خون امام حسين عليه السلام براى حكومت بنىاميّه، بسيار گران تمام خواهد شد و موج نارضايتى مردم را در پى خواهد داشت.
او در همين فكرهاست كه ناگهان صدايى به گوش او مىرسد: «اى ابنزياد، مبادا اين پيشنهاد را قبول كنى!».
خدايا، اين كيست كه چنين گستاخانه نظر مىدهد؟
او شمر است كه فرياد بر آورده: «تو نبايد به حسين اجازه دهى به سوى مدينه برود. اگر او از محاصره نيروهاى تو خارج شود هرگز به او دست پيدا نخواهى كرد. بترس از روزى كه شيعيان او دورش را بگيرند و آشوبى بزرگتر بر پا كنند». (1)ابنزياد به فكر فرو مىرود. شايد حق با شمر باشد. او با خود مىگويد: «اگر امروز، امير كوفه هستم به خاطر جنگ با حسين است. وقتى كه حسين، مسلم را به كوفه فرستاد، يزيد هم مرا امير كوفه كرد تا قيام حسين را خاموش كنم».
آرى، ابنزياد مىداند كه اگر بخواهد همچنان در مقام رياست بماند، بايد مأموريّت مهمّ خود را به خوبى انجام دهد. نقشه كشتن امام حسين عليه السلام در مدينه، با شكست روبهرو شده و طرح ترور امام در مكّه نيز، موفق نبوده است. پس حال بايد فرصت را غنيمت شمرد.
اينجاست كه ابنزياد رو به شمر مىكند و مىگويد:
1) الإرشاد، ج 2، ص 87؛ روضة الواعظين، ص 201؛ إعلام الورى، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389؛ وراجع: مثير الأحزان، ص 50؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 97.
آفرين! من هم با تو موافقم. اكنون كه حسين در دام ما گرفتار شده است نبايد رهايش كنيم.
اى امير! آيا اجازه مىدهى تا مطلبى را به شما بگويم كه هيچ كس از آن خبرى ندارد؟
چه مطلبى؟
خبرى از صحراى كربلا.
اى شمر! خبرت را زود بگو.
من تعدادى جاسوس را به كربلا فرستادهام. آنها به من خبر دادهاند كه عمرسعد شبها با حسين ارتباط دارد و آنها با يكديگر سخن مىگويند. (1)ابنزياد از شنيدن اين خبر آشفته مىشود و مىفهمد كه چرا عمرسعد اين قدر معطّل كرده و دستور آغاز جنگ را نداده است.
ابنزياد رو به شمر مىكند و مىگويد: «اى شمر! ما بايد هر چه سريعتر جنگ با حسين را آغاز كنيم. تو به كربلا برو و نامه مرا به عمرسعد برسان. اگر ديدى كه او از جنگ با حسين شانه خالى مىكند بىدرنگ گردن او را بزن و خودت فرماندهى نيروها را به عهده بگير و جنگ را آغاز كن». (2)ابنزياد دستور مىدهد نامه مأموريّت شمر نوشته شود. شمر به عنوان جانشين عمرسعد به سوى كربلا مىرود.
مايلى نامه ابنزياد به عمرسعد را برايت بخوانم: «اى عمرسعد، من تو را به كربلا نفرستادم تا از حسين دفاع كنى و اينقدر وقت را تلف كنى. بدون درنگ از حسين بخواه تا با يزيد بيعت كند و اگر قبول نكرد جنگ را شروع كن و حسين را به قتل برسان. فراموش نكن كه تو بايد بدن حسين را بعد از كشته شدنش، زير سمّ اسبها قرار بدهى زيرا او ستمكارى بيش نيست!!». (3)شمر يكى از فرماندهان عالىمقام ابنزياد بود و انتظار داشت كه ابنزياد او را به عنوان فرمانده كلّ سپاه كوفه انتخاب كند. به همين دليل، از روز سوم محرّم كه عمرسعد به عنوان
فرمانده كل سپاه معيّن شد، به دنبال ضربه زدن به عمرسعد بود و سرانجام هم موفق شد.
اكنون او فرمان قتل عمرسعد را نيز در دست دارد و او منتظر است كه عمرسعد فقط اندكى در جنگ با امام حسين عليه السلام معطّل كند، آن وقت با يك ضربه شمشير گردن او را بزند و خودش فرماندهى سپاه را به عهده بگيرد.
آرى! شمر هم به عشق به دست آوردن فرماندهى كلّ سپاه، ابنزياد را از اجراى نقشه صلح عمرسعد منصرف كرد. البته فكر جايزههاى بزرگ يزيد هم در اين ميان بىتأثير نبود.
شمر مىخواست به عنوان سردار بزرگ در پيروزى كربلا معروف شود و با اين عنوان نزد يزيد مقام پيدا كند.
اكنون شمر با چهارهزار سرباز به سوى كربلا به پيش مىتازد. (1)
عصر روز تاسوعاست. هواى بسيار گرم اين بيابان همه را به ستوه آورده است.
عمرسعد با عدّهاى از ياران خود به سوى فرات حركت مىكند. او مىخواهد در آب فرات آب تنى كند.
به به، چه آب خنك و با صفايى! صداى خنده و قهقهه بلند است.
واى بر تو! آب را بر كودكان حسين بستهاى و خودت در آن لذت مىبرى.
در اين هنگام سوارى از راه مىرسد. گويى از راهى دور آمده است.
من بايد همين حالا عمرسعد را ببينم.
فرمانده آبتنى مىكند، بايد صبر كنى.
من از كوفه مىآيم و خبر مهمّى براى او دارم.
به عمرسعد خبر مىدهند و او اجازه مىدهد تا آن مرد نزدش برود.
عمرسعد او را شناخت زيرا پول زيادى به او داده است تا خبرهاى مهم اردوگاه ابنزياد را براى او بياورد.
1) الإرشاد، ج 2، ص 87؛ روضة الواعظين، ص 201؛ إعلام الورى، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389؛ وراجع: مثير الأحزان، ص 50؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 97.
اى عمرسعد! به هوش باش! شمر در راه است و مىخواهد گردن تو را بزند.
آخر مگر من چه كردهام؟
خبر ملاقات تو با حسين به گوش ابنزياد رسيده و او خيلى خشمگين شده و به شمر دستور داده است تا به كربلا بيايد. تو بايد خيلى زود جنگ با حسين را آغاز كنى و اگر بخواهى لحظهاى ترديد كنى شمر از راه خواهد رسيد و گردن تو را خواهد زد.
عمرسعد به فكر فرو مىرود. وقتى ابنزياد به او پيشنهاد كرد كه به كربلا برود، به او جايزه و پول فراوان داد و احترام زيادى براى او قائل بود.
او به اين خيال به كربلا آمد تا كارى كند كه جنگ برپا نشود و توانسته بود از روز سوم محرّم تا به امروز شروع جنگ را عقب بياندازد. امّا اكنون اگر بخواهد به صلح بينديشد جانش در خطر است. او فرصتى ندارد و شمر به زودى از راه مىرسد.
عمرسعد از فرات بيرون آمد. لباس خود را پوشيد و پس از ورود به خيمه فرماندهى، دستور داد تا شيپور جنگ زده شود. (1)نگاه كن! همه سپاه كوفه به تكاپو افتادند. چه غوغايى بر پا شده است!
همه سربازان خوشحالاند كه سرانجام دستور حمله صادر شده است. زيرا آنها هفت روز است كه در اين بيابان معطلاند.
عمرسعد زره بر تن كرده و شمشير در دست مىگيرد.
شمر اين راه را به اين اميد طى مىكند كه گردن عمرسعد را بزند و خود فرمانده بيش از سى و سه هزار سرباز شود. شمر با خود فكر مىكند كه اگر او فرمانده سپاه كوفه بشود، يزيد جايزه بزرگى به او خواهد داد.
شمر كيسههاى طلا را در دست خود احساس مىكند و شايد هم به فكر حكومت منطقه مركزى ايران است. بعيد نيست كه اگر او عمرسعد را از ميان بردارد، ابنزياد او را امير رى
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 393؛ تاريخ دمشق، ج 45، ص 53؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 171.
كند. اما شمر خبر ندارد كه عمرسعد از همه جريان با خبر شده است و نمىگذارد در اين عرصه رقابت، بازنده شود.
شمر به كربلا مىرسد و مىبيند كه سپاه كوفه آماده حمله است. او نزد عمرسعد مىآيد.
عمرسعد را مىبيند كه لباس رزم پوشيده و شمشير در دست گرفته است. به او مىگويد: «اى عمرسعد، نامهاى از طرف ابنزياد برايت آوردهام».
عمرسعد نامه را مىگيرد و خود را به بىخبرى مىزند و خيلى عادى شروع به خواندن آن مىكند. صداى قهقهه عمرسعد بلند مىشود: «آمدهاى تا فرمانده كل قوّا شوى، مگر من مردهام؟! نه، اين خيالها را از سرت بيرون كن. من خودم كار حسين را تمام مىكنم». (1)شمر كه احساس مىكند بازى را باخته است، سرش را پايين مىاندازد. عمرسعد خيلى زيرك است و مىداند كه شمر تشنه قدرت و رياست است و اگر او را به حال خود رها كند، مايه درد سر خواهد شد. بدين ترتيب تصميم مىگيرد كه از راه رفاقت كارى كند تا هم از شرّ او راحت شود و هم از او استفاده كند.
بدين ترتيب، عمرسعد براى رسيدن به اهداف خود بزرگترين رقيب خود را اينگونه به خدمت مىگيرد.
سپاه كوفه سراسر جوش و خروش است. همه آمادهاند تا به سوى امام حسين عليه السلام حمله كنند.
سواره نظام، پياده نظام، تيراندازها و نيزه دارها همه آماده و مرتّب ايستادهاند.
عمرسعد با تشريفات خاصّى در جلوى سپاه قرار مىگيرد.
آنجا را نگاه كن! امروز او فرمانده بيش از سى و سه هزار نيرو است. همه منتظر دستور او هستند. آيا شما مىدانيد عمرسعد چگونه دستور حمله را مىدهد؟
اين صداى عمرسعد است كه مىشنوى: «اى لشكر خدا، پيش به سوى بهشت»! (1)درست شنيديد! اين صداى اوست: «اگر در اين جنگ كشته شويد شما شهيد هستيد و به بهشت مىرويد. شما سربازانى هستيد كه در راه خدا مبارزه مىكنيد. حسين از دين خدا خارج شده و مىخواهد در امّت اسلامى اختلاف بيندازد. شما براى حفظ و بقاى اسلام شمشير مىزنيد».
همسفرم! مظلوميّت امام حسين عليه السلام فقط در تشنگى و كشته شدنش نيست. يكى ديگر از مظلوميّتهاى او اين است كه دشمنان براى رسيدن به بهشت، با او جنگيدند. براى اين مصيبت نيز، بايد اشك ماتم ريخت كه امام حسين عليه السلام را به عنوان دشمن خدا معرفى كردند.
تبليغات عمرسعد كارى كرد كه مردم نادان و بىوفاى كوفه، باور كردند كه امام حسين عليه السلام از دين خارج شده و كشتن او واجب است.
آنها با عنصر دين به جنگ امام حسين عليه السلام آمدند. به عبارت ديگر، آنها براى زنده كردن اسلامِ ساختگى، با اسلام واقعى جنگيدند.
امام حسين عليه السلام كنار خيمه نشسته است. بىوفايى كوفيان دل او را به درد آورده است.
لحظاتى خواب به چشم آن حضرت مىآيد. در خواب مهمان جدّش پيامبر صلى الله عليه و آله مىشود.
پيامبر به ايشان مىفرمايد: «اى حسين! تو به زودى، مهمان ما خواهى بود». (2)صداى هياهوى سپاه كوفه به گوش مىرسد! زينب عليها السلام از خيمه بيرون مىآيد و نگاهى به صحراى كربلا مىكند.
خداى من! حمله كوفيان آغاز شده است. آنها به سوى ما مىآيند. شمشيرها و نيزهها در دست، همچون سيل خروشان در حركتاند.
زينب عليها السلام سراسيمه به سوى خيمه برادر مىآيد. امّا مىبيند كه برادرش، سر روى زانو نهاده و گويى خوابش برده است. نزديك مىآيد و كنار او مىنشيند و به آرامى مىگويد:
«برادر! آيا اين هياهو را مىشنوى؟ دشمنان به سوى ما مىآيند». (1)امام سر خود را از روى زانوهايش بلند مىكند. خواهر را كنار خود مىبيند و مىگويد:
«اكنون نزد پيامبر بودم. او به من فرمود: به زودى مهمان من خواهى بود».
زينب عليها السلام نگاهى به برادر دارد و نيم نگاهى به سپاهى كه به اين طرف مىآيند. او متوجّه مىشود كه بايد از برادر دل بكند. برادر عزم سفر دارد. اشكى كه در چشمان زينب عليها السلام حلقه زده بود فرو مىريزد.
گريه او به گوش زنها و بچهها مىرسد و موجى از گريه در خيمهها به پا مىشود.
امام به او مىفرمايد: «خواهرم، آرام باش!». (2)سپاه كوفه به پيش مىآيد. امام از جا برمىخيزد و به سوى برادرش عبّاس مىرود و مىفرمايد: «جانم فدايت!».
درست شنيدى، امام حسين عليه السلام به عبّاس چنين مىگويد: «جانم فدايت، برو و ببين چه خبر شده است؟ اينان كه چنين با شتاب مىآيند چه مىخواهند؟». (3)عبّاس بر اسب سوار مىشود و همراه بيست نفر از ياران امام به سوى سپاه كوفه حركت مىكند. چهره مصمّم و آرام عبّاس، آرامش عجيبى به خيمهنشينان مىدهد. آرى! تا عبّاس پاسدار خيمههاست غم به دل راه ندارد.
عباس، پسر على عليه السلام، شير بيشه ايمان مىغرّد و مىتازد.
گويا حيدر كرّار است كه حمله ور مىشود. صداى عبّاس در صحراى كربلا مىپيچد. سى و سه هزار نفر، يك مرتبه، در جاى خود متوقّف مىشوند.
شما را چه شده است؟ از اين آشوب و هجوم چه مىخواهيد؟
دستور از طرف ابنزياد آمده است كه يا با يزيد بيعت كنيد يا آماده جنگ باشيد.
صبر كنيد تا پيام شما را به امام حسين عليه السلام برسانم و جواب بياورم.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 416؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 558؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الورى، ج 1، ص 454.
2) الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الورى، ج 1، ص 454؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 391.
3) تاريخ الطبري، ج 5، ص 416؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 558؛ الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 249؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 391.
عبّاس به سوى خيمه امام حسين عليه السلام برمىگردد. (1)بيست سوار در مقابل هزاران نفر ايستادهاند. يكى از آنها حبيب بن مظاهر است. ديگرى زُهير و ... اكنون بايد از فرصت استفاده كرد و اين قوم گمراه را نصيحت كرد.
حَبيب بن مظاهر رو به سپاه كوفه مىكند و مىگويد: «روز قيامت چه پاسخى خواهيد داشت وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از شما بپرسد چرا فرزندم را كشتيد؟»
در ادامه زُهير به سخن مىآيد: «من خير شما را مىخواهم. از خدا بترسيد. چرا در گروه ستمكاران قرار گرفتهايد و براى كشتن بندگان خوبِ خدا جمع شدهايد».
يك نفر از ميان جمعيّت مىگويد:
زُهير! تو كه طرفدار عثمان بودى. پس چه شد كه اكنون شيعه شدهاى و از حسين طرفدارى مىكنى؟
من به حسين نامه ننوشته بودم و او را دعوت نكرده و به او وعده يارى نيز، نداده بودم.
امّا در راه مكّه، راه سعادت خويش را يافتم و شيعه حسين شدم. او فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله ماست. من آمادهام تا جان خود را فداى او كنم تا حقّ پيامبر صلى الله عليه و آله را ادا كرده باشم. (2)آرى، آنها آنقدر كوردل شدهاند كه گويى اصلًا سخنان حبيب و زهير را نشنيدهاند.
عبّاس خدمت امام حسين عليه السلام مىآيد و سخن سپاه كوفه را باز مىگويد.
امام مىفرمايد: «عبّاسم! به سوى اين سپاه برو و از آنها بخواه تا يك شب به ما فرصت بدهند. ما مىخواهيم شبى ديگر با خداى خويش راز و نياز كنيم و نماز بخوانيم. خدا خودش مىداند كه من چقدر نماز و سخن گفتن با او را دوست دارم». (3)عبّاس به سرعت باز مىگردد. همه نگاهها به سوى اوست. به راستى، او چه پيامى آورده است؟
او در مقابل سپاه كوفه مىايستد و مىگويد: «مولايم حسين از شما مىخواهد كه امشب را
1) الإرشاد، ج 2، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 391؛ وراجع روضة الواعظين، ص 202؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 98؛ الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 249.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 416؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الورى، ج 1، ص 454.
3) بحار الأنوار، ج 44، ص 391.
به ما فرصت دهيد». (1)سكوت بر سپاه كوفه حاكم مىشود. پسر پيامبر صلى الله عليه و آله يك شب از ما فرصت مىخواهد.
عمرسعد سكوت را مىشكند و به شمر مىگويد: «نظر تو در اين باره چيست؟» امّا شمر نظرى نمىدهد. (2)عمرسعد نگاهى به فرماندهان خود مىكند و نظر آنها را جويا مىشود. آنها هم سكوت مىكنند، در حالى كه همه در شك و ترديد هستند. از يك سو مىخواهند هر چه زودتر به وعدههاى طلايى ابنزياد دست يابند و از سويى ديگر امام حسين عليه السلام از آنها يك شب فرصت مىخواهد.
اينجاست كه فرمانده نيروهاى محافظ فرات(عمرو بن حجّاج) سكوت را مىشكند و مىگويد: «شما عجب مردمى هستيد! به خدا قسم، اگر كفّار از شما چنين درخواستى مىكردند، مىپذيرفتيد. اكنون كه پسر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين خواستهاى را از شما دارد، چرا قبول نمىكنيد؟» (3)همه منتظر تصميم عمرسعد هستند. به راستى، او چه تصميمى خواهد گرفت؟ عمرسعد فكر مىكند و با زيركى به اين نتيجه مىرسد كه اگر الآن دستور حمله را بدهد، نيروهايش روحيّه لازم را نخواهند داشت.
او دستور عقبنشينى مىدهد و سپاه كوفه به سوى اردوگاه باز مىگردد. عبّاس و همراهانش نيز، به سوى خيمهها باز مىگردند. (4)تنها امشب را فرصت داريم تا نماز بخوانيم و با خدا راز و نياز كنيم.
غروب روز تاسوعا نزديك مىشود. امام در خيمه خود نشسته است.
پس از آن همه هياهوى سپاه كوفه، اكنون با پذيرش پيشنهاد امام، سكوت در اين دشت حكمفرماست و همه به فردا مىانديشند.
صدايى سكوت صحرا را مىشكند: «كجايند خواهر زادگانم؟».
با شنيدن اين صدا، همه از خيمهها بيرون مىدوند.
آنجا را نگاه كن! اين شمر است كه سوار بر اسب و كمى دورتر، رو به خيمهها ايستاده و فرياد مىزند: «خواهر زادگانم! كجاييد؟ عبّاس كجاست؟ عبداللَّه و جعفر و عثمان، فرزندان امُّ البَنين كجا هستند؟» (1)شمر نقشهاى در سر دارد. او ساعتى پيش، شاهد شجاعت عبّاس بود و ديد كه او چگونه سپاهى را متوقّف كرد. به همين دليل تصميم دارد اين مرد دلاور، عبّاس را از امام حسين عليه السلام جدا كند.
او مىداند عبّاس به تنهايى نيمى از لشكر امام حسين عليه السلام است. همه دلها به او خوش است و آرامش اين جمع به وجود اوست.
حتماً مىدانى كه ام البَنين، مادر عبّاس و همسر حضرت على عليه السلام و از قبيله بنىكِلاب است. شمر نيز، از همان قبيله است و براى همين، عبّاس را خواهر زاده خود خطاب مىكند.
بار ديگر صدا در صحرا مىپيچد: «من مىخواهم عبّاس را ببينم». امّا عبّاس پشت خيمه ايستاده و جواب او را نمىدهد. او نمىخواهد بدون اجازه امام با شمر هم كلام شود.
امام حسين عليه السلام او را صدا مىزند: «عبّاسم! درست است كه شمر آدم فاسقى است، امّا صدايت مىكند. برو ببين از تو چه مىخواهد؟».
اگر امر امام نبود او هرگز جواب شمر را نمىداد.
عبّاس سوار بر اسب، خود را به شمر مىرساند و مىگويد:
پاسخ فرزند على عليه السلام آنقدر محكم و قاطع بود كه جاى هيچ حرفى نماند.
شمر كه مىبيند نقشهاش با شكست روبهرو شده خشمگين و خجل به سوى اردوگاه سپاه كوفه برمىگردد.
عبّاس هم به سوى خيمهها مىآيد. چه فكرى كرده بود آن شمر سيه دل؟ عبّاس و جدايى از حسين عليه السلام؟ عبّاس و بىوفايى و پيمانشكنى؟ هرگز! (1)اكنون عبّاس نزديك خيمههاست. نگاه كن! همه به استقبالش مىآيند. خيمهنشينان، بار ديگر جان مىگيرند و زنده مىشوند. گويى كلام عبّاس در پشتيبانى از حسين عليه السلام، نسيم خنكى در صحراى داغ كربلا بود.
عبّاس، با ادب و تواضع از اسب پياده مىشود و خدمت امام حسين عليه السلام مىرسد. تبسمى شيرين بر لبهاى امام نشسته است. آرى! تماشاى قامت رشيد عبّاس چه شوق و لذّتى به قلب امام مىبخشد.
امام دستهاى خود را مىگشايد و عبّاس را در آغوش مىگيرد و مىبوسد.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 415؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 558؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 175؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الورى، ج 1، ص 454؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 390؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ تذكرة الخواصّ، ص 249.
همسفر خوبم! امشب همراه من باش. امشب، شب جمعه، شب عاشوراست.
به چشمهايت التماس كن كه به خواب نرود امشب شورانگيزترين شب تاريخ است.
آن طرف را نگاه كن كه چگونه شيطان قهقهه مىزند. صداى پاىكوبى و رقص و شادمانيش در همهجا پيچيده و گويى ابليس امشب و در اينجا، سى و سه هزار دهان باز كرده و مىخندد!
اين طرف صداها آرام است. همچون صداى آبى زلال كه مىرود تا به دريا بپيوندد.
آيا صداى تپش عشق را مىشنوى؟ همه فرشتگان آمدهاند تا اشكِ دوستان خدا را كه بر گونهها نشسته است ببينند. عدّهاى در سجدهاند و عدّهاى در ركوع. زمزمههاى تلاوت قرآن به گوش مىرسد. (1)عمرسعد نيروهاى گشتىاش را به اطراف خيمههاى امام فرستاده تا اوضاع اردوگاه امام را، براى او گزارش كنند.
يكى از آنها هنگامى كه از نزديكى خيمهها عبور مىكند، فرياد مىزند: «خدا را شكر، كه ما خوبان از شما بدْسرشتان جدا شديم!».
بُرير اين سخن را مىشنود و با خود مىگويد: عجب! كار به جايى رسيده است كه اين نامردان افتخار مىكنند كه از امام حسين عليه السلام جدا شدهاند؟ يعنى تبليغات عمرسعد با آنها چه
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 251؛ الفتوح، ج 1، ص 99.
كرده است؟
اكنون بُرير با صداى بلند فرياد مىزند:
خيال مىكنى كه خدا تو را در گروه خوبان قرار داده است؟
تو كيستى؟
من بُرَير هستم.
اى بُرَير! تو را مىشناسم.
آيا نمىخواهى توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟
معلوم است كه جواب او منفى است. قلب اين مردم آنقدر سياه شده كه ديگر سخن هيچ كس در آنها اثرى ندارد. (1)به هرحال، اينجا همه مشغول نماز و دعا هستند. البته خيال نكن كه فقط امشب شب دعا و نماز است. اكنون اوّل شب است. بايد منتظر بمانيم تا نگهبانان عمرسعد به خواب بروند، آنگاه كارهاى زيادى هست كه بايد انجام دهيم.
امام حسين عليه السلام براى امشب چند برنامه دارد.
زينب عليها السلام در خيمه امام سجّاد عليه السلام نشسته است. او پرستار پسر برادر است.
اين خواست خداوند بود كه نسل حضرت فاطمه عليها السلام در زمين حفظ شود. بنابراين، به اراده خداوند، امام سجّاد عليه السلام اين روزها را در بستر بيمارى بهسر برد.
امام حسين عليه السلام كنار بستر فرزند خود مىرود. حال او را جويا مىشود و سپس از آن خيمه بيرون مىآيد.
امام حسين عليه السلام به سوى خيمه خود مىرود. جَوْن(غلام امام حسين عليه السلام) كنار خيمه نشسته است و در حال تيز كردن شمشير امام است. (2)صداى نرم و آرام صيقل خوردن شمشير با زمزمهاى آرام درهم مىپيچد.
اين زمزمه حزين براى زينب عليها السلام تازگى دارد، اگر چه خيلى هم آشناست.
خداى من اين صداى كيست كه چنين غريبانه شعر مىخواند؟ آرى! اين صداى برادرم حسين عليه السلام است:
يا دَهْرُ افٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ كَم لَكَ بِالإشراقِ والأصيلِ
اى روزگار، اف بر تو باد كه تو ميان دوستان جدايى مىافكنى. به راستى كه سرانجام همه انسانها مرگ است. (1)واى بر من! سخن برادرم بوى رفتن مىدهد. صداى ناله و گريه زينب عليها السلام بلند مىشود. او تاب شنيدن اين سخن را ندارد. پس با شتاب به سوى برادر مىآيد:
كاش اين ساعت را نمىديدم. بعد از مرگ مادر و پدر و برادرم حسن عليه السلام، دلم به تو مأنوس بود، اى حسين! (2)- خواهرم! صبر داشته باش. ما بايد در راه خدا صبر كنيم و اكنون نيز، چاره ديگرى نداريم.
برادر! يعنى بايد خود را براى ديدن داغ تو آماده كنم. اما قلب من طاقت ندارد.
و زينب عليها السلام بىهوش بر زمين مىافتد و صداى شيون و ناله زنان بلند مىشود. (3)امام خواهر را در آغوش مىگيرد. زينب آرام آرام چشمان خود را باز مىكند و گرمى دست مهربان برادر را احساس مىكند.
امام عليه السلام با خواهر سخن مىگويد: «خواهرم! سرانجام همه مرگ است. مگر رسول خدا صلى الله عليه و آله از من بهتر نبود، ديدى كه چگونه اين دنيا را وداع گفت. پدر و مادر و برادرم حسن، همه رفتند. مرگ سرنوشت همه انسانهاست. خواهرم ما بايد در راه خدا صبر داشته باشيم».
زينب عليها السلام آرام شده است و اكنون به سخنان برادر گوش مىدهد: «خواهرم! تو را سوگند مىدهم كه در مصيبت من بىتابى نكنى و صورت نخراشى». (4)
1) البداية والنهاية، ج 8، ص 177؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 559؛ المنتظم، ج 5، ص 338؛ الإرشاد، ج 2، ص 93؛ تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 243؛ إعلام الورى، ج 1، ص 456؛ روضة الواعظين ص 203؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 1؛ وراجع: تذكرة الخواصّ، ص 249؛ والأمالي للشجري، ج 1، ص 177؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 393؛ الفتوح، ج 5، ص 84.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 420؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 177.
3) أنساب الأشراف، ج 3، ص 393؛ الفتوح، ج 5، ص 84.
4) بحار الأنوار، ج 45، ص 1؛ الفتوح، ج 5، ص 84.
نگاه زينب عليها السلام به نگاه امام دوخته شده و در اين فكر است كه چگونه خواهد توانست خواسته برادر را عملى سازد.
اى زينب! برخيز، تو در آغاز راه هستى. تو بايد پيام برادر را به تمام دنيا برسانى. همسفر تو در اين سفر، صبر است و تاريخ فرياد مىزند كه خدا به تو صبرى زيبا داده است.
خبرى در خيمهها مىپيچد. همه با عجله سجّادههاى نماز خود را جمع مىكنند و به سوى خيمه خورشيد مىشتابند. امام ياران خود را طلبيده است.
همسفر خوبم! بيا من و تو هم به خيمه امام برويم تا ببينيم چه خبر شده است و چرا امام نيمه شب همه ياران خود را فرا خوانده است؟
چه خيمه باصفايى! بوى بهشت به مشام جان مىرسد. ديدار شمع و پروانههاست! همه به امام نگاه مىكنند و در اين فكراند كه امام چه دستورى دارد تا با جان پذيرا شوند. آيا خطرى اردوگاه حق را تهديد مىكند؟
امام از جاى خود برمىخيزد. نگاهى به ياران خود كرده و مىفرمايد: «من خداى مهربان را ستايش مىكنم و در همه شادىها و غمها او را شكر مىگويم. خدايا! تو را شكر مىكنم كه به ما فهم و بصيرت بخشيدى و ما را از اهل ايمان قرار دادى». (1)امام براى لحظهاى سكوت مىكند. همه منتظرند تا امام سخن خود را ادامه دهد: «ياران خوبم! من يارانى به خوبى و وفادارى شما نمىشناسم. بدانيد كه ما فقط امشب را مهلت داريم و فردا روز جنگ است. من به همه شما اجازه مىدهم تا از اين صحرا برويد. من بيعت خود را از شما برداشتم، برويد، هيچ چيز مانع رفتن شما نيست. اينك شب است و تاريكى! اين پرده سياه شب را غنيمت بشماريد و از اينجا برويد و مرا تنها گذاريد». (2)با پايان يافتن سخن امام غوغايى به پا مىشود. هيچ كس گمان نمىكرد كه امام بخواهد اين سخنان را به ياران خود بگويد.
نگاه كن! همه، گريه مىكنند. اى حسين! چقدر آقا و بزرگوارى!
چرا مىخواهى تنها شوى؟ چرا مىخواهى جان ما را نجات دهى؟
آتشى در جانها افتاده است. اشك است و گريههاى بىتاب و شانههاى لرزان! كجا برويم؟ چگونه كربلا را رها كنيم؟
وقتى حسين اينجاست، بهشت اينجاست، ما كجا برويم؟!
فضاى خيمه پر از گريه است. اشك به هيچ كس امان نمىدهد و بوى عطر وفادارى همه را مدهوش كرده است.
عبّاس برمىخيزد. صدايش مىلرزد و گويى خيلى گريه كرده است. او مىگويد: «خدا آن روز را نياورد كه ما زنده باشيم و تو در ميان ما نباشى». (1)ديگر بار گريه به عبّاس فرصت نمىدهد. با گريه عبّاس، صداى گريه همه بلند مىشود. (2)امام نيز، آرام آرام گريه مىكند و در حق برادر دعا مىكند. سخنان عبّاس به دل همه آتش غيرت زد.
فرزندان عقيل از جا برخاستند و گفتند: «پناه به خدا مىبريم، از اينكه تو را تنها گذاريم». (3)مسلم بن عَوْسجه نيز، مىايستد و با اعتقادى راسخ مىگويد: «به خدا قسم، اگر هفتاد بار زنده شوم و در راه تو كشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمىشوم و در راه تو جان خويش را فدا مىكنم. امّا چه كنم كه يك جان بيشتر ندارم». (4)زُهير از انتهاى مجلس با صداى لرزان فرياد مىزند: «به خدا دوست داشتم در راه تو كشته شوم و ديگر بار زنده شوم و بار ديگر كشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم». (5)هر كدام به زبانى خاص، وفادارى خود را اعلام مىكنند، اما سخن همه آنها يكى است: به
خدا قسم ما تو را تنها نمىگذاريم و جان خويش را فداى تو مىكنيم. (1)همسفر خوبم! بيا ما هم به گونهاى وفادارى خود را به مولايمان حسين عليه السلام بيان كنيم و قول بدهيم كه تا پاى جان در راه هدف مولايمان بايستيم.
امام نگاهى پر معنا به ياران با وفاى خود مىكند و در حقّ همه آنها دعا مىكند. (2)اكنون امام مىفرمايد: «خداوند به شما جزاى خير دهد! بدانيد كه فردا همه شما به شهادت خواهيد رسيد و هيچ كدام از شما زنده نخواهيد ماند».
همه خدا را شكر مىكنند و مىگويند: «خدا را ستايش مىكنيم كه به ما توفيق يارى تو را داده است».
تاريخ با تعجّب به اين راد مردان نگاه مىكند. به راستى، اينان كيستند كه با آگاهى از مرگ، خدا را شكر مىكنند؟!
آرى! وفا، از شما درس آموخت. اين كشته شدن نيست، شهادت است و زندگى واقعى! (3)
اكنون تو فقط نگاه مىكنى!
مىبينى كه همه با شنيدن خبر شهادت خود، غرقِ شادى هستند و بوى خوش اطاعت يار، فضا را پر كرده است. اما هنوز سؤالى در ذهن تو باقى مانده است.
سر خود را بالا مىگيرى و به چهره عمو نگاه مىكنى. منتظر هستى تا نگاه عمو به تو بيفتد.
و اينك از جا برمىخيزى و مىگويى: «عمو جان! آيا فردا من نيز كشته خواهم شد؟» با اين سخن، اندوهى غريب بر چهره عمو مىنشانى.
و دوباره سكوت است و سكوت. همه مىخواهند بدانند عمو و پسر برادر چه مىگويند؟
چشمها گاه به امام حسين عليه السلام نگاه مىكند و گاه به تو.
چرا اين سؤال را مىپرسى؟ مگر امام نفرمود همه كشته خواهيم شد.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 418؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 559؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 176.
2) سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 301.
3) الأمالي للصدوق، ص 220، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 315؛ وراجع: تاريخاليعقوبي، ج 2، ص 244؛ مثير الأحزان، ص 52؛ مقاتل الطالبيّين، ص 112، راجع الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 246؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 418؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 559؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 91؛ روضة الواعظين، ص 202؛ إعلام الورى، ج 1، ص 455؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 392.
اما نه! تو حق دارى سؤال كنى. آخر كشتن نوجوان كه رسم مردانگى نيست. تو تنها سيزده سال سن دارى. امام، قامت زيباى تو را مىبيند. اندوه را با لبخند پيوند مىزند و مىپرسد:
پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
مرگ و شهادت براى من از عسل هم شيرينتر است.
چه زيبا و شيرين پاسخ دادى!
همه از جواب تو، جانى دوباره مىگيرند و بر تو آفرين مىگويند. تو اين شيوايى سخن را از پدرت، امام حسن عليه السلام به ارث بردهاى.
امام با تو سخن مىگويد: «عمويت به فدايت! آرى، تو هم شهيد خواهى شد». (1)با شنيدن اين سخن، شادى و نشاط تمام وجود تو را فرا مىگيرد. آرى! تو عزيز دل امام حسن عليه السلام هستى! تو قاسم هستى! قاسم سيزده سالهاى كه مايه افتخار جهان شيعه است.
به راستى كه شما از بهترين ياران هستيد. چه استوار مانديد و از بزرگترين امتحان زندگى خويش سر بلند بيرون آمديد. تاريخ همواره به شما آفرين مىگويد.
اكنون امام حسين عليه السلام نگاهى به ياران خود مىكند و مىفرمايد: «سرهاى خود را بالا بگيريد و جايگاه خود را در بهشت ببينيد».
همه، به سوى آسمان نگاه مىكنند. پردهها كنار مىرود و بهشت نمايان مىشود. خداى من! اينجا بهشت است! چقدر با صفاست!
امام تك تك ياران خود را نام مىبرد و جايگاه و خانههاى بهشتى آنها را نشانشان مىدهد.
بهشت در انتظار شماست. آرى! امشب بهشت، بىقرار شما شده است. (2)براى لحظاتى سراسر خيمه غرق شادى و سرور مىشود. همه به يكديگر تبريك مىگويند، بهترين جاى بهشت! آن هم در همسايگى پيامبر! فرشتگان با تعجب از مقام و جايگاه شما، همه صف بستهاند و منتظر آمدن شمايند. شما مىرويد تا نام خود را در تاريخ
زنده كنيد.
به راستى كه دنيا ديگر يارانى به باوفايى شما نخواهد ديد.
هنوز ياران در حضور امام هستند و از همنشينى با امام و شنيدن رضايت خدا و زيبايىهاى بهشتى كه در انتظار آنهاست، لذت مىبرند.
اكنون امام حسين عليه السلام برنامههاى امشب را مشخّص مىكند. ايشان همراه با ياران خود از خيمه بيرون مىآيد.
شب از نيمه گذشته است. سپاه كوفه پس از ساعتها رقص و پايكوبى به خواب رفتهاند.
اوّلين دستور امام اين است كه فاصله بين خيمهها كم شود و خيمه زنان و كودكان در وسط قرار گيرد.
چرا امام اين دستور را مىدهد؟ بايد اندكى صبر كنيم.
خيمهها با نظمى جديد و نزديك به هم بر پا مىشود. امام دستور مىدهد تا سه طرف خيمهها، خندق(چاله عميق) حفر شود.
همه ياران شروع به كار مىكنند. كارى سخت و طاقتفرساست، فرصت هم كم است.
در تاريكى شب همه مشغول كاراند. عدّهاى هم نگهبانى مىدهند تا مبادا دشمن از راه برسد. كار به خوبى پيش مىرود و سرانجام سه طرف اردوگاه، خندق حفر مىشود.
امام از چند روز قبل دستور داده بود تا مقدار زيادى هيزم از بيابان جمع شود. اكنون دستور مىدهد تا هيزمها را داخل خندق بريزند.
با آماده شدن خندق يك مانع طبيعى در مقابل هجوم دشمن ساخته شده و امام از اجراى اين طرح خشنود است.
امام به ياران خود مىگويد: «فردا صبح وقتى كه جنگ آغاز شود، دشمن تلاش مىكند كه ما را از چهار طرف مورد حمله قرار دهد، آن هنگام اين چوبها را آتش خواهيم زد و براى همين دشمن فقط از روبهرو مىتواند به جنگ ما بيايد». (1)حالا مىفهمم كه امام از اين طرح چه منظورى دارد.
برنامه بعدى، آماده شدن براى شهادت است. امام از ياران خود مىخواهد عطر بزنند و خود را براى شهادت آماده كنند. (2)فردا روز ملاقات با خداست. بايد معطر و آراسته و زيبا به ديدار خدا رفت.
نگاه كن! امشب، برير، چقدر شاداب است! او زبان به شوخى باز كرده است.
همه شگفت زده مىشوند. هيچ كس بُريَر را اين چنين شاداب نديده است. چرا، امشب شورِ جوانى دارد؟ چرا از لبخند و شوخى لب فرو نمىبندد؟
او نگاهى به دوست خود عبد الرّحمان مىكند و مىگويد: «فردا، جوان و زيبا، در آغوش حُور بهشتى خواهى بود». آرى، زلف حوران بهشتى در دست تو خواهد بود. از شراب پاك بهشتى، سرمست خواهى شد. البته تو خود مىدانى كه وصال پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام براى او از همه چيز دلنشينتر است!
عبد الرحمان با تعجّب به بُرَير نگاه مىكند:
بُرَير، هيچگاه تو را چنين شوخ و شاداب نديدهام. همواره چنان با وقار بودى كه هيچ كس جرأت شوخى با تو را نداشت. ولى اكنون ...
راست مىگويى، من و شوخى اين چنينى! امّا امشب، شب شادى و سرور است. به خدا قسم، ما ديگر فاصلهاى با بهشت نداريم. فردا روز وصال است و بهشت در انتظار ما است. از همه مهمتر، فردا روز ديدار پيامبر صلى الله عليه و آله است، آيا اين شادى ندارد؟
عبد الرحمان مىخندد و بُرَير را در آغوش مىگيرد. آرى اكنون هنگامه شادمانى است.
اگر چه در عمق اين لحظات شاد اما كوتاه غصه تنهايى حسين عليه السلام و تشنگى فرزندانش موج مىزند. (1)
نافِع بن هلال از خيمه بيرون مىآيد، او مىخواهد قدرى قدم بزند.
ناگهان در دل شب، سايهاى به چشمش مىآيد. خدايا، او كيست؟ نكند دشمن است و قصد شومى دارد. نافع شمشير مىكشد و آهسته آهسته نزديك مىشود. چه مىبينم؟ در زير نور ماه، چقدر آشنا به چشم مىآيد:
كيستى اى مرد و چه مىكنى؟
نافع، من هستم، حسين!
مولاى من، فدايت شوم. در دل اين تاريكى كجا مىرويد. نكند دشمن به شما آسيبى برساند.
آمدهام تا ميدان نبرد را بررسى كنم و ببينم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.
آرى! امام حسين عليه السلام مىخواهد براى فردا برنامهريزى كند و نيروهاى خود را آرايش نظامى بدهد. بايد از ميدان رزم باخبر باشد. نافع همراه امام مىرود و كارِ شناسايى ميدان رزم، انجام مىشود. اكنون وقت آن است كه به سوى خيمهها بازگردند.
امام حسين عليه السلام دست نافع را مىگيرد و به او مىفرمايد:
فردا روزى است كه همه ياران من كشته خواهند شد.
راست مىگويى. فردا وعده خدا فرا مىرسد.
اكنون شب است و تاريكى و جز من و تو هيچ كس اينجا نيست. آنجا را نگاه كن! نقطه كور ميدان است، هر كس از اينجا برود هيچ كس او را نمىبيند؛ اينك بيا و جان خود را نجات بده، من بيعت خود را از تو برداشتم، برو.
عرق سردى بر پيشانى نافع مىنشيند و اندوهى غريب به دلش چنگ مىزند. پاهايش
1) بحار الأنوار، ج 45، ص 1.
سست مىشود و روى زمين مىافتد.
ناگهان صداى گريهاش سكوت شب را مىشكند.
چرا گريه مىكنى. فرصت را غنيمت بشمار و جان خود را نجات بده.
اى فرزند پيامبر! به رفتنم مىخوانى؟ من كجا بروم؟ تا جانم را فدايت نكنم، هرگز از تو جدا نخواهم شد. شهادت در راه تو افتخارى است بزرگ.
امام دست بر سر نافع مىكشد و او را از زمين بلند مىكند و با هم به سوى خيمهها مىروند. آنها به خيمه زينب عليها السلام مىرسند. امام وارد خيمه خواهر مىشود و نافع كنار خيمه منتظر امام مىماند.
صدايى به گوش نافع مىرسد كه دلش را به درد مىآورد. اين زينب عليها السلام است كه با برادر سخن مىگويد: «برادر! نكند فردا، يارانت تو را تنها بگذارند؟».
نافع، تاب نمىآورد و اشك در چشمهاى او حلقه مىزند. عجب! عمّه سادات در اضطراب است.
چنين شتابان كجا مىروى؟ صبر كن من هم مىخواهم با تو بيايم. آنجا، خيمه حبيب بن مظاهر، بزرگ اين قوم است.
نافع وارد خيمه مىشود. حبيب در گوشه خيمه مشغول خواندن قرآن است. نافع، سلام مىكند و مىگويد: «اى حبيب! برخيز! دختر على نگران فرداست؟ برخيز بايد به او آرامش و اعتماد بدهيم، برخيز حبيب!».
حبيب از جا برمىخيزد و با شتاب به خيمه دوستانش مىرود. همه را خبر مىدهد و از آنها مىخواهد تا شمشيرهاى خود را بردارند و بيايند.
مىخواهى چه كنى اى حبيب؟
همه در صفهاى منظم دور حبيب جمع شدهاند. به سوى خيمه زينب عليها السلام مىرويم.
ايشان و همه زنانى كه در خيمهها بودند، متوجّه مىشوند كه خبرى شده است. آنها سراسيمه از خيمهها بيرون مىآيند. ياران حسين عليه السلام به صف ايستادهاند:
سلام، اى دختر على! سلام اى يادگار فاطمه! نگاه كن، شمشيرهايمان در دستانمان است. ما همگى قسم خوردهايم كه آنها را بر زمين نگذاريم و با دشمن شما مبارزه كنيم.
اى جوانمردان! فردا از حريم دختران پيامبر دفاع كنيد.
همه ياران با شنيدن سخن حبيب اشك مىريزند. (1)قلب زينب عليه السلام آرام شده و به وفادارى شما يقين كرده است. اكنون به سوى خيمههاى خود باز گرديد! ديگر چيزى تا اذان صبح نمانده است. كم كم شب عاشورا به پايان نزديك مىشود.
آنجا را نگاه كن! سياهىهايى را مىبينم كه به سوى خيمهها مىآيند. خدايا، آنها كيستند؟
امام با لبخند دلنشينى از آنها استقبال مىكند. (3)خوشا به حالتان كه در آخرين لحظهها، به اردوگاه سعادت پيوستيد. اين توبهكنندگان در ساعتهاى پايانى شب و قبل از آنكه هوا كاملًا روشن شود به اردوگاه امام مىپيوندند. هر كدام از آنها كه مىآيند، قلب زينب عليها السلام را شاد مىكنند.
بعضى از آنها نيز، از كسانى هستند كه براى گرفتن جايزه به جنگ آمده بودند، امّا يكباره دلشان منقلب شد و حسينى شدند.
و به راستى كه هيچ چيز، بهتر از عاقبت به خيرى نيست.
اين شيشه سبز چيست كه در دست آن فرشته است؟
براى چه او به زمين آمده است؟ او آمده تا خون سرخ حسين عليه السلام را در اين شيشه سبز قرار
دهد. امام حسين عليه السلام مهمان جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
اين پيامبر است كه با حسينش سخن مىگويد: «فرزندم! تو شهيد آل محمّد هستى! تمام اهل آسمان منتظر آمدن تواند و تو به زودى كنار من خواهى بود. پس به سوى من بشتاب كه چشم انتظار توام». (1)آن فرشته مأمور است تا خون مظلوم و پاك تو را به آسمان ببرد. (2)چرا كه خون تو، خون خداست. تو ثاراللَّه هستى!
امام از اين خواب شيرين بيدار مىشود. او بار ديگر آغوش گرم پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب احساس مىكند.
امروز دشمنان مىخواهند اسلام را نابود كنند. اما تو با قيام خود دين جدّت را پاس مىدارى.
تو با خون خود اسلام را زنده مىكنى و اگر حماسه سرخ تو نباشد، اثرى از اسلام باقى نخواهند ماند. خون سرخ تو، رمز بقاى اسلام است.
آرى! تو خون خدايى! السلام عليك يا ثاراللَّه!
اللَّه اكبر، اللَّه اكبر!
صداى اذان صبح در دشت كربلا طنينانداز مىشود. امام حسين عليه السلام همراه ياران خود به نماز مىايستد.
نماز تمام مىشود و امام دست به دعا برمىدارد: «خدايا! تو پناه من هستى و من در سختىها به يارى تو دل خوش دارم. همه خوبىها و زيبايىها از آن توست و تو آرزوى بزرگ من هستى». (1)سپس ايشان برمىخيزد و رو به ياران خود مىگويد: «ياران خوبم! آگاه باشيد كه شهادت نزديك است. شكيبا باشيد و صبور، كه وعده خداوند نزديك است. ياران من! به زودى از رنج و اندوه دنيا آسوده شده و به بهشت جاودان رهسپار مىشويد».
همه ياران يك صدا مىگويند: «ما همه آمادهايم تا جان خود را فداى شما نماييم». (2)با اشاره امام، همه برمىخيزند و آماده مىشوند. امام نيروهاى خود را به سه دسته تقسيم مىكند.
دسته راست، دسته چپ و دسته ميانه. زُهير فرمانده دسته راست و حَبيب بن مظاهر فرمانده دسته چپ لشكر مىشوند و خود حضرت نيز، در قلب لشكر قرار مىگيرد.
پروانهها آمادهاند تا جان خود را فداى شمع وجود امام حسين عليه السلام كنند.
امام پرچم لشكر را به دست برادرش عبّاس مىدهد. او امروز علمدار دشت كربلاست. (1)امام، اكنون دستور مىدهد تا هيزمهاى داخل خندق را آتش بزنند. (2)
سوارى به سوى لشكر امام مىآيد. او همراه خود شمشيرى ندارد. اما در دست او نامهاى است. خدايا، اين نامه چيست؟
او جلو مىآيد و مىگويد: «من نامهاى براى محمّد بن بَشيردارم. آيا شما او را مىشناسيد؟»
محمد بن بَشير از ياران امام است كه اكنون در صف مبارزه ايستاده است.
نگاه كن! محمّد بن بَشير پيش مىآيد. آورنده نامه يكى از بستگان اوست.
سلام مىكند و مىگويد از من چه مىخواهى؟
اين نامه را براى تو آوردهام.
در آن چه نوشته شده است؟
خبر رسيده پسرت كه به جنگ با كفار رفته بود، اكنون اسير شده است. بيا برويم و براى آزادى او تلاش كنيم.
من فرزندم را به خدا مىسپارم.
امام حسين عليه السلام كه اين صحنه را مىبيند، نزد محمّد بن بَشير مىآيد و مىفرمايد: «من بيعت خود را از تو برداشتم. تو مىتوانى براى آزادى فرزند خود بروى».
چشمان محمّد بن بَشير پر از اشك مىشود و مىگويد: «تو را رها كنم و بروم. به خدا قسم كه هرگز چنين نمىكنم».
نامهرسان با نااميدى ميدان را ترك مىكند. او خيلى تعجّب كرده است. زيرا محمّد بن بَشير، پسر خود را بسيار دوست مىداشت. او را چه شده كه براى آزادى پسرش
كارى نمىكند؟
او نمىداند كه محمّد بن بَشير هنوز هم جوان خود را دوست دارد. امّا عشقى والاتر قلب او را احاطه كرده است. او اكنون عاشق امام حسين عليه السلام است و مىخواهد جانش را فداى او كند. (1)
سپاه كوفه آماده جنگ مىشود. در خيمه فرماندهى، سران سپاه جمع شده و به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد هر چه سريعتر جنگ را آغاز كنند. برنامه آنها اين است كه از چهار طرف به سوى اردوگاه امام حسين عليه السلام حمله كنند و در كمتر از يك ساعت او و يارانش را اسير نموده و يا به قتل برسانند.
عمرسعد به شمر مىگويد: «خود را به نزديكى خيمههاى حسين برسان و وضعيّت آنها را بررسى كن و براى من خبر بياور».
شمر، سوار بر اسب مىشود و به سوى اردوگاه امام پيش مىتازد.
آتش!
خدايا! چه مىبينم؟ سه طرف خيمهها پر از آتش است. گودالى عميق كنده شده و آتش از درون آنها شعله مىكشد.
يك طرف خيمهها باز است و مقابل آن، لشكرى كوچك امّا منظّم ايستاده است. آنها سه دسته نظامىاند. شير مردانى كه شمشير به دست آمادهاند تا تمام وجود از امام خويش دفاع كنند.
او مىفهمد كه ديگر نقشه حمله كردن از چهار طرف، عملى نيست.
شمر عصبانى مىشود. از شدّت ناراحتى فرياد مىزند: «اى حسين! چرا زودتر از آتش جهنّم به استقبال آتش رفتهاى؟». (2)سخن شمر دلها را به درد مىآورد. شمر چه بىحيا و گستاخ است. مسلم بن عَوْسجه
طاقت نمىآورد. تيرى در كمان مىنهد و مىخواهد حلقوم اين نامرد را نشانه رود.
مولاى من، اجازه مىدهى اين نامرد را از پاى درآورم.
نه، صبر كن. دوست ندارم آغازگر جنگ ما باشيم.
مسلم بن عوسجه تير از كمان بيرون مىنهد. (1)
شمر باز مىگردد و خبر مىدهد كه ديگر نمىتوان از چهار طرف حمله كرد.
عمرسعد با تغيير در شيوه حمله، پرچم سپاه را به غلام خود مىدهد. طبل آغاز جنگ، زده مىشود و سپاه كوفه حركت مىكند.
اين صداى عمرسعد است كه در صحراى كربلا مىپيچد: «اى لشكر خدا! پيش به سوى بهشت!».
لشكر كوفه حركت مىكند و روبهروى لشكر امام مىايستد.
امام حسين عليه السلام رو به سپاه كوفه مىفرمايد: «اى مردم! سخن مرا بشنويد و در جنگ شتاب نكنيد. مىخواهم شما را نصيحت كنم».
نفسها در سينه حبس مىشود و همه منتظر شنيدن سخن امام هستند: «آيا مرا مىشناسيد؟ لحظهاى با خود فكر كنيد كه مىخواهيد خون چه كسى را بريزيد. مگر من فرزند دختر پيامبر صلى الله عليه و آله نيستم؟». (2)سكوت بر تمام سپاه كوفه سايه افكنده است. هيچكس جوابى نمىدهد.
امام ادامه مىدهد: «آيا در اين هم شك داريد كه من فرزند دختر پيامبر شما هستم؟ به خدا قسم، اگر امروز شرق و غرب دنيا را بگرديد، غير از من كسى را نخواهيد يافت كه پسر دختر پيامبر باشد. آيا من، خونِ كسى را ريختهام كه مىخواهيد اين گونه قصاص كنيد؟ آيا مالى را از شما تباه كردهام؟ بگوييد من چه كردهام؟». (3)سكوت مرگبار سپاه كوفه، ادامه پيدا مىكند. امام حسين عليه السلام فرماندهان سپاه كوفه را
1) المنتظم، ج 5، ص 339؛ الكامل فيالتاريخ، ج 2، ص 560؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 178؛ تذكرة الخواصّ، ص 251؛ الإرشاد، ج 2، ص 94؛ إعلام الورى، ج 1، ص 475.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 424؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 561.
3) الإرشاد، ج 2، ص 97؛ إعلام الورى، ج 1، ص 458؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 6؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 396؛ المنتظم، ج 5، ص 339؛ تذكرة الخواصّ، ص 251.
مىشناسد، آنها شَبَث بن رِبْعى، حَجّار بن ابْجَر، قَيْس بن اشْعَث هستند، اكنون آنها را با نام صدا مىزند و مىفرمايد: «آيا شما نبوديد كه برايم نامه نوشتيد و مرا به سوى شهر خود دعوت كرديد؟ آيا شما نبوديد كه به من وعده داديد كه اگر كوفه بيايم مرا يارى خواهيد نمود؟» (1)همسفرم! به راستى كه اين مردم، چقدر نامرد هستند. آنها امام حسين عليه السلام را به كوفه دعوت كردهاند و اكنون در مقابلش شمشير كشيدهاند!
عمرسعد نگاهى به قَيْس بن اشْعَث مىكند و با اشاره از او مىخواهد كه جواب امام را بدهد.
او فرياد مىزند: «اى حسين! ما نمىدانيم تو از چه سخن مىگويى. امّا اگر بيعت با يزيد را بپذيرى روزگار خوب و خوشى خواهى داشت». (2)امام در جواب مىگويد: «من هرگز با كسى كه به خدا ايمان ندارد، بيعت نمىكنم». (3)امام با اين سخن، چهره واقعى يزيد را به همه نشان مىدهد.
عمرسعد به نيروهاى خود نگاه مىكند. بسيارى از آنها سرشان را پايين انداختهاند. اكنون وجدان آنها بيدار شده و از خود مىپرسند: به راستى، ما مىخواهيم چه كنيم؟ مگر حسين چه گناهى كرده است؟
عمرسعد نگران مىشود. براى همين، يكى از نيروهاى خود به نام ابن حَوْزَه را صدا مىزند و با او خصوصى مطلبى را در ميان مىگذارد.
من نزديك مىروم تا ببينم آنها درباره چه سخن مىگويند. تا همين حد متوجه مىشوم كه عمرسعد به او وعده پول زيادى مىدهد و او پيشنهاد عمرسعد را قبول مىكند.
او سوار بر اسب مىشود و با سرعت به سوى سپاه امام مىرود و فرياد مىزند: «حسين كجاست؟ با او سخنى دارم».
ياران، امام را به او نشان مىدهند و از او مىخواهند سخن خود را بگويد. امام هم نگاه خود را به سوى آن مرد مىكند و منتظر شنيدن سخن او مىشود.
همه نگاههاى دو لشكر به اين مرد است. به راستى، او چه مىخواهد بگويد؟
ابن حوزه فرياد مىزند: «اى حسين، تو را به آتش جهنّم بشارت مىدهم». (1)زخم زبان از زخم شمشير نيز، دردناكتر است. نمىدانم اين سخن با قلب امام چه كرد؟
دل ياران امام با شنيدن اين گستاخى به درد مىآيد.
سپاه كوفه با شنيدن اين سخن شادى و هلهله مىكنند. بار ديگر شيطان در وجود آنها فرياد مىزند: «حسين از دين پيامبر خويش خارج شده، چون او از بيعت با خليفه مسلمانان خوددارى كرده است». (2)امام سكوت مىكند و فقط دستهاى خود را به سوى آسمان گرفته و با خداى خويش سخنى مىگويد.
آن مرد هنوز بر اسب خود سوار است. قهقهه مستانهاش فضا را پر كرده است. اما يك مرتبه اسب او رَم مىكند و مهار اسب از دستش خارج مىشود و از روى اسب بر زمين مىافتد. اما گويى پايش در ركاب اسب گير كرده است. اسب به سوى خندق پر از آتش مىتازد و ابن حَوزه كه چنين جسارتى به امام كرد در آتش گرفتار مىشود و به سزاى عملش مىرسد.
به هرحال با پيش آمدن اين صحنه عدّهاى از سپاهيان عمرسعد از جنگ كردن با امام حسين عليه السلام پشيمان مىشوند و دشت كربلا را ترك مىكنند. (3)
جانم به فدايت! اجازه مىدهى تا من نيز سخنى با اين مردم بگويم؟
اى زُهير! برو، شايد بتوانى در دل سياه آنها، روزنهاى بگشايى.
زُهير جلو مىرود و خطاب به سپاه كوفه مىگويد: «فرداى قيامت چه جوابى به پيامبر
خواهيد داد؟ مگر شما نامه ننوشتيد كه حسين به سوى شما بيايد؟ رسم شما اين است كه از مهمان با شمشير پذيرايى كنيد؟» (1)عمرسعد نگران است از اينكه سخن زُهير در دل مردم اثر كند. به شمر اشاره مىكند تا اجازه ندهد زُهير سخن خود را تمام كند.
شمر تيرى در كمان مىگذارد و به سوى زُهير پرتاب مىكند و فرياد مىزند: «ساكت شو! با سخن خود ما را خسته كردى. مگر نمىدانى كه تا لحظاتى ديگر، همراه با امام خود كشته خواهى شد». (2)خدا را شكر كه تير خطا مىرود. زُهير خطاب به شمر مىگويد: «مرا از مرگ مىترسانى؟
به خدا قسم شهادت در راه حسين عليه السلام نزد من از همه چيز بهتر است». (3)آنگاه زُهير فرياد برمىآورد: «اى مردم، آگاه باشيد تا فريب شمر را نخوريد و بدانيد كه هر كس در ريختن خون حسين عليه السلام شريك باشد، روز قيامت از شفاعت پيامبر صلى الله عليه و آله محروم خواهد بود». (4)اينجاست كه امام به زُهير مىفرمايد: «تو وظيفه خود را نسبت به اين مردم انجام دادى.
خدا به تو جزاى خير دهد». (5)امام بُرَير را مىطلبد و از او مىخواهد تا با اين مردم سخن بگويد، شايد سخن او را قبول كنند.
مردم كوفه بُرَير را به خوبى مىشناسند. او بهترين معلّم قرآن كوفه بود. بسيارى از آنها خواندن قرآن را از او ياد گرفتهاند. شايد به حرمت قرآن از جنگ منصرف شوند.
گوش كن! اين صداى بُرَير است كه در دشت كربلا طنين انداخته است: «واى بر شما كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را به شهر خود دعوت مىكنيد و اكنون كه ايشان نزد شما آمدهاند با شمشير به استقبالشان مىآييد». (6)عمرسعد، دستور مىدهد كه سخن بُرَير را با تير جواب دهند. اگر چه تير بار ديگر به خطا مىرود، امّا سخن بُرَيرناتمام مىماند.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 426؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 562؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 180؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 397.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 426؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 562.
3) البداية والنهاية، ج 8، ص 180.
4) تاريخ الطبري، ج 5، ص 426؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 562؛ وراجع: تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 244.
5) البداية والنهاية، ج 8، ص 180؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 397.
6) الأمالي للصدوق، ص 222؛ روضة الواعظين، ص 204؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 318.
آرى! امام براى اتمام حجت با مردم كوفه، به برخى از ياران خود اجازه مىدهد تا با كوفيان سخن بگويند. امّا هيچ سخنى در دل آنها اثر نمىكند.
اكنون خود امام مقابل آنها مىرود و مىفرمايد: «شما مردم، سخن حق را قبول نمىكنيد.
زيرا شكمهاى شما از مال حرام پر شده است».
آرى! مال حرام، رمز سياهى دلهاى اين مردم است.
عمرسعد به سربازان دستور مىدهد كه همهمه كنند تا صداى امام به گوش كسى نرسد. او مىترسد كه سخن امام در دل اين سپاه اثر كند. براى همين، صداى طبلها بلند مىشود و همه سربازان فرياد مىزنند.
آرى! صداى امام ديگر به جايى نمىرسد. كوفيان نمىخواهند سخن حق را بشنوند و براى همين، راهى براى اصلاح خود باقى نمىگذارند.
امام دست به دعا برمىدارد و با خداى خود چنين مىگويد: «بار خدايا! باران رحمتت را از اين مردم دريغ كن و انتقام من و يارانم را از اين مردم بگير كه اينان به ما دروغ گفتند و ما را تنها گذاشتند». (1)سى و سه هزار سرباز، براى شروع جنگ لحظه شمارى مىكنند. آنها به فكر جايزههايى هستند كه ابنزياد به آنها وعده داده بود.
سكّههاى طلا، چشم آنها را كور كرده است. كسى كه عاشق دنيا شده، ديگر سخن حق در او اثر نمىكند.
سخنان نورانى امام حسين عليه السلام در قلب برادرم اثر نكرد. آيا ممكن است كه او سخن مراقبول كند؟
عَمْرو بن قَرَظَه با خود اين چنين مىگويد و تصميم مىگيرد كه براى آخرين بار برادر خود، على را ببيند. او در مقابل سپاه كوفه مىايستد و برادرش على را صدا مىزند. على، خيال
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 6؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 8.
مىكند كه عَمْرو آمده است تا به سپاه كوفه بپيوندد. براى همين، خيلى خوشحال مىشود و به استقبالش مىرود:
اى عمرو! خوش آمدى. به تو گفته بودم كه دست از حسين بردار چرا كه سرانجام با حسينبودن كشته شدن است. خوب كردى كه آمدى!
چه خيالِ باطلى! من نيامدهام كه از حسين عليه السلام جدا شوم. آمدهام تا تو را با خود ببرم.
من همراه تو به قتلگاه بيايم! هرگز، مگر ديوانه شدهام!
برادر! مىدانى حسين كيست. او كليد بهشت است. حيف است كه در ميان سپاه كفر باشى. ما خاندان همواره طرفدار اهل بيت عليهم السلام بودهايم. آيا مىدانى چرا پدر نام تو را على گذاشت؟ به خاطر عشقى كه به اين خاندان داشت.
عمرو همچنان با برادر سخن مىگويد تا شايد او از خواب غفلت بيدار شود. امّا فايدهاى ندارد، او هم مثل ديگران عاشق دنيا شده است.
على آخرين سخن خود را به عمرو مىگويد: «عشق حسين، عقل و هوش تو را برده است».
او مهار اسب خود را مىچرخاند و به سوى سپاه كوفه باز مىگردد. (1)
عبداللَّه بن زُهير يكى از فرماندهان سپاه كوفه است. نگاه كن! چرا او اينقدر مضطرب و نگران است؟
حتماً مىگويى چرا؟ او و پدرش با هم به اينجا آمدهاند. او به پدرش بسيار علاقه دارد و هميشه مواظبش بود. اما حالا از پدرش بىخبر است و او را نمىيابد.
ديشب، پدرش در خيمه او بوده و در آنجا استراحت مىكرده است. امّا نيمه شب كه براى خوردن آب بيدار شد، پدرش را نديد.
فكر پيدا كردن پدر لحظهاى او را آرام نمىگذارد. او بايد چند هزار سرباز را فرماندهى
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 434؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 399؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 565؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 22؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 105؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 22.
كند. آيا شما مىدانيد پدر فرمانده، كجا رفته است؟ خدا كند هر چه زودتر پدر پيدا شود تا او بتواند به كارش برسد.
دو لشكر در مقابل هم به صف ايستادهاند. يكى از سربازان كوفى، آن طرف را نگاه مىكند و با تعجب فرياد مىزند خداى من! چه مىبينم؟ آن پيرمرد را ببينيد!
كدام پيرمرد؟
همان كه نزديك حسين عليه السلام ايستاده است. او همان گمشده فرمانده ماست.
سرباز با شتاب نزد فرمانده خود مىرود:
جناب فرمانده! من پدر شما را پيدا كردم.
كو، كجاست؟
آنجا.
سرباز با دست به سوى لشكر امام حسين عليه السلام اشاره مىكند.
فرمانده باور نمىكند. به چشمهاى خود دستى مىكشد و دقيقتر نگاه مىكند. واى! پدرم آنجا چه مىكند؟
غافل از اينكه پدر آن طرف در پناه خورشيد مهربانى ايستاده است.
آرى! او حسينى شده و آماده است تا پروانه وجود امام حسين عليه السلام گردد. او با اشاره با پسر سخن مىگويد: «تو هم بيا اين طرف، بهشت اين طرف است». امّا امان از رياست دنيا و عشق پول! پسر عاشق پول و رياست است. او نمىتواند از دنيا دل بكند.
پدر و پسر روبهروى هم ايستادهاند. تا دقايقى ديگر پدر با شمشيرِ سربازانِ پسر، به خاك و خون كشيده خواهد شد. (1)
حُرّ رياحى يكى از فرماندهان عمرسعد است. همان كه با هزار سرباز راه را بر امام حسين عليه السلام بسته بود.
1) تاريخ الطبري، ج 4، ص 320؛ الكامل في التاريخ، ج 4، ص 60؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 113؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 64.
او فرمانده چهار هزار سرباز است. لشكر او در سمت راست ميدان جاى گرفته و آماده حملهاند. حُرّ از سربازان خود جدا مىشود و نزد عمرسعد مىآيد:
آيا واقعاً مىخواهى با حسين بجنگى؟
اين چه سؤالى است كه مىپرسى. خوب معلوم است كه مىخواهم بجنگم، آن هم جنگى كه سرِ حسين و يارانش از تن جدا گردد.
حُرّ به سوى لشكر خود باز مىگردد. امّا در درون او غوغايى بهپاست. او باور نمىكرد كار به اينجا بكشد و خيال مىكرد كه سرانجام امام حسين عليه السلام با يزيد بيعت مىكند. امّا اكنون سخنان امام حسين عليه السلام را شنيده است و مىداند كه حسين بر حق است. او فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله است كه اين چنين غريب مانده است. او به ياد دارد كه قبل از رسيدن به كربلا، در منزل شَراف، امام حسين عليه السلام چگونه با بزرگوارى، او و يارانش را سيراب كرد.
با خود نجوا مىكند: «اى حُرّ! فرداى قيامت جواب پيامبر را چه خواهى داد؟ اين همه دور از خدا ايستادهاى كه چه بشود؟ مال و رياست چند روزه دنيا كه ارزشى ندارد. بيا توبه كن و به سوى حسين برو».
بار ديگر نيز، با خود گفتوگو مىكند: «مگر توبه من پذيرفته مىشود؟! من بودم كه راه را بر حسين بستم و اين من بودم كه اشك بر چشم كودكان حسين نشاندم. اگر آن روز كه حسين از من خواست تا به سوى مدينه برگردد اجازه مىدادم، اكنون او در مدينه بود. واى بر من! حالا چه كنم. ديگر برگشتن من چه فايدهاى براى حسين دارد. من بروم يا نروم، حسين را مىكشند».
اين بار نداى ديگرى درونش را نشانه مىگيرد. اين نداى شيطان است: «اى حرّ! تو فرمانده چهار هزار سرباز هستى. تو مأموريّت خود را انجام دادهاى. كمى صبر كن كه جايزه بزرگى در انتظار تو است. اى حرّ! توبهات قبول نيست، مىخواهى كجا بروى. هيچ مىدانى كه مرگى سخت در انتظار تو خواهد بود. تا ساعتى ديگر، حسين و يارانش همه كشته مىشوند».
حُرّ با خود مىگويد: «من هر طور كه شده بايد به سوى حسين بروم. اگر اينجا بمانم جهنّم
در انتظارم است».
حُرّ قدم زنان در حالى كه افسار اسب در دست دارد به صحراى كربلا نگاه مىكند. از خود مىپرسد كه چگونه به سوى حسين برود؟ ديگر دير شده است. كاش ديشب در دل تاريكى به سوى نور رفته بودم. خداى من، كمكم كن!
ناگهان اسب حُرّ شيههاى مىكشد. آرى! او تشنه است. حُرّ راهى را مىيابد و آن هم بهانه آب دادن به اسب است.
يكى از دوستانش به او نگاه مىكند و مىگويد:
اين چه حالتى است كه در تو مىبينم. سرگشته و حيرانى؟ چرا بدنت چنين مىلرزد؟
من خودم را بين بهشت و جهنّم مىبينم. به خدا قسم بهشت را انتخاب خواهم كرد، اگر چه بدنم را پاره پاره كنند. (1)حُرّ با تصميمى استوار، افسار اسب خود را در دست دارد و آرام آرام به سوى فرات مىرود. همه خيال مىكنند كه او مىخواهد اسب خود را سيراب كند. او اكنون فرمانده چهار هزار سرباز است كه همه در مقابل او تعظيم مىكنند.
او آنقدر مىرود كه از سپاه دور مىشود. حالا بهترين فرصت است! سريع بر روى اسب مىنشيند و به سوى اردوگاه امام پيش مىتازد.
آنقدر سريع چون باد كه هيچ كس نمىتواند به او برسد. اكنون وارد اردوگاه امام حسين عليه السلام شده است.
او شمشير خود را به زمين مىاندازد. آرام آرام به سوى امام مىآيد. هر كس به چهره او نگاه كند، درمىيابد كه او آمده است تا توبه كند.
وقتى روبهروى امام قرار مىگيرد مىگويد:
به خدا قسم نمىدانستم كه اين نامردان تصميم به كشتن شما خواهند گرفت. من از كردار خود پشيمانم. آيا خدا توبه مرا قبول مىكند. (2)
آفرين بر تو اى حُرّ!
امام از حُرّ مىخواهد كه از اسب پياده شود، چرا كه او مهمان است.
گوش كن! حُرّ در جواب امام اينگونه مىگويد: «من آمدهام تا تو را يارى كنم. اجازه بده تا با كوفيان سخن بگويم». (1)صداى حرّ در دشت كربلا مىپيچد. همه تعجّب مىكنند. صداى حُرّ از كدامين سو مىآيد: «اى مردم كوفه! شما بوديد كه به حسين نامه نوشتيد كه به كوفه بيايد و به او قول داديد كه جان خويش را فدايش مىكنيد. اكنون چه شده است كه با شمشيرهاى برهنه او را محاصره كردهايد؟». (2)سپاه كوفه متعجّب شدهاند و نداى بر حق حرّ را مىشنوند. در حالى كه سخنى از آنها به گوش نمىرسد. سخن حق در دل آنها كه عاشق دنيا شدهاند، هيچ اثرى ندارد. حرّ باز مىگردد و كنار ياران امام در صف مبارزه مىايستد. (3)
ساعت حدود هشت صبح است. همه ياران امام، تشنه هستند. در خيمهها هم آب نيست.
سپاه كوفه منتظر فرمان عمرسعد است. دستور حمله بايد از طرف او صادر شود. ابتدا بايد مردم را با وعده پول خامتر نمود. براى همين، عمرسعد فرياد مىزند: «هر كس كه سر يكى از ياران حسين را بياورد هزار درهم جايزه خواهد گرفت». (4)تصميم بر آن شد تا ابتدا لشكر امام را تير باران نمايند. همه تيراندازان آماده شدهاند، امّا اوّلين تير را چه كسى مىزند؟
آنجا را نگاه كن! اين عمرسعد است كه روى زمين نشسته و تير و كمانى در دست دارد. او آماده است تا اوّلين تير را پرتاب كند: «اى مردم! شاهد باشيد كه من خودم نخستين تير را به سوى حسين و يارانش پرتاب كردم». (5)
1) إعلام الورى، ج 1، ص 460؛ مثير الأحزان، ص 58؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 10.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 427؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 563.
3) تاريخ الطبري، ج 5، ص 427؛ الكاملفي التاريخ، ج 2، ص 563؛ الإرشاد، ج 2، ص 99؛ إعلام الورى، ج 1، ص 460؛ مثير الأحزان، ص 58؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 10؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 397؛ الأخبار الطوال، ص 256؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 99؛ روضة الواعظين، ص 204.
4) تاريخ دمشق(ترجمة الإمام الحسين عليه السلام)، هامش، ص 324.
5) مثير الأحزان، ص 41.
تير از كمان عمرسعد جدا مىشود و به طرف لشكر امام پرتاب مىشود. جنگ آغاز مىشود. عمرسعد فرياد مىزند: «در كشتن حسين كه از دين بر گشته است شكى نكنيد». (1)واى خداى من، نگاه كن! هزاران تير به اين سو مىآيند.
ميدان جنگ با فرو ريختن تيرها سياه شده است. ياران امام، عاشقانه و صبورانه خود را سپر بلاى امام خود مىكنند و بدين ترتيب، حماسه بزرگ صبح عاشورا رقم مىخورد.
اين اوج ايثار و فداكارى است كه در تاريخ نمونهاى ندارد. زمين رنگ خون به خود مىگيرد و عاشقان پر و بال مىگشايند و تنهاى تير باران شده بر خاك مىافتند.
همه ياران در اين فكر هستند كه مبادا تيرى به امام اصابت كند. زمين و آسمان پر از تير شده و چه غوغايى به پاست!
عمرسعد مىداند كه به زودى همه تيرهاى اين لشكر تمام خواهد شد، در حالى كه او بايد براى مراحل بعدى جنگ نيز، مقدارى تير داشته باشد. به همين دليل، دستور مىدهد تا تيراندازى متوقّف شود.
آرامشى نسبى، ميدان را فرا مىگيرد. سپاه كوفه خيال مىكنند كه امام حسين عليه السلام را كشتهاند. امّا آن حضرت سالم است و ياران او تيرها را به جان و دل خريدهاند.
اكنون سى و پنج تن از ياران امام، شربت شهادت نوشيده و به ديدار خداى خويش رفتهاند.
اشك در چشمان امام حلقه زده است. نيمى از ياران باوفاى او چه سريع پر گشودند و رفتند. سپاه كوفه، هلهله و شادى مىكنند.
امام همچنان از ديدن ياران غرق به خونش، اشك مىريزد.
گوش كن! اين صداى امام است كه در دشت كربلا طنين انداز است: «آيا يار و ياورى هست كه به خاطر خدا مرا يارى نمايد؟».
جوابى شنيده نمىشود. اهل كوفه، سرمست پيروزى زودرس خود هستند.
در آسمان غوغايى بر پا مىشود. فرشتگان از خداوند اجازه مىگيرند تا براى يارى امام
1) تاريخ الطبري، ج 3، ص 323؛ الإرشاد، ج 2، ص 102.
بيايند. فرشتگان گروه گروه نزد امام حسين عليه السلام مىروند و مىگويند: «اى حسين! صدايت را شنيديم و آمدهايم تا تو را يارى كنيم».
اما امام ديدار خداوند را انتخاب مىكند و به فرشتگان دستور بازگشت مىدهد.
آرى! امام حسين عليه السلام در آن لحظه براى نجات از مرگ، طلب يارى نكرد، بلكه او براى آزادى اهل كوفه و همه كسانى كه تا قيامت فرياد او را مىشنوند، صدايش را بلند كرد تا شايد دلى بيدار شود و به سوى حق بيايد و از آتش جهنّم آزاد گردد.
از آغاز حمله و تيرباران دستهجمعى ساعتى مىگذرد. اكنون نوبت جنگ تن به تن و فداكارى ديگر ياران مىرسد. آيا مىدانى كه شعار ياران امام چيست؟
شعار آنها «يا محمّد» است. (1)آرى! تنها نام پيامبر صلى الله عليه و آله است كه غرور و عزّت را براى لشكر حق به همراه دارد.
اكنون ساعت حدود نُه صبح است و نيمى از ياران امام به شهادت رسيدهاند و حالا نوبت پروانههاى ديگر است.
حرّ نزد امام مىآيد و مىگويد: «اى حسين! من اوّلين كسى بودم كه به جنگ تو آمدم و راه را بر تو بستم. اكنون مىخواهم اوّلين كسى باشم كه به ميدان مبارزه مىرود و جانش را فداى شما مىكند. به اميد آنكه روز قيامت اوّلين كسى باشم كه با پيامبر صلى الله عليه و آله دست مىدهد. (2)من وقتى اين كلام را مىشنوم به همّت بالاى حرّ آفرين مىگويم! به راستى كه تو معمّاى بزرگ تاريخ هستى! تا ساعتى قبل در سپاه كفر بودى و اكنون آنقدر عزيز شدهاى كه مىخواهى روز قيامت اوّلين كسى باشى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله دست مىدهد.
مىدانم كه خداوند اين سخن را بر زبان تو جارى ساخت تا عظمت حسينش را نشان دهد. حسين كسى است كه توبهكنندگان را عزيزتر مىداند به شرط آنكه مثل تو، مردانه توبه كنند. تو مىخواهى به گنهكاران پيام دهى كه بياييد و حسينى شويد.
امام به حُرّ اجازه مىدهد و او بر اسب رشيدش سوار مىشود و به ميدان مىآيد. انبوه سپاه برايش حقير و ناچيز جلوه مىكند. اكنون او «رَجَز» مىخواند.
همانطور كه مىدانى «رجز» شعر حماسى است كه در ميدان رزم خوانده مىشود.
گوش كن! «من حُرّ هستم كه زبانزد مهماننوازىام، من پاسدار بهترين مرد سرزمين مكّهام». (1)غبار از زمين برمىخيزد. حُرّ به قلب لشكر مىزند، اما اسب او زخمى شده است. سپاه كوفه مىترسد و عقبنشينى مىكند.
عمرسعد كه كينه زيادى از حُرّ به دل گرفته است، دستور مىدهد تا او را تير باران كنند.
تيرها پشت سر هم مىآيند. فرياد حُرّ بلند است: «بدانيد كه من مرد ميدان هستم و از حسين پاسدارى مىكنم». (2)او مىجنگد و چهل تن از سپاه دشمن را به خاك سياه مىنشاند. اما سرانجام دشمن او را محاصره مىكند. تيرها و نيزهها حملهور مىشوند. نيزهاى سينه حُرّ را مىشكافد و او روى زمين مىافتد.
ياران امام به نزد حُرّ مىروند و او را به سوى خيمهها مىآورند. امام نيز به استقبال آمده و در كنار حُرّ به روى زمين مىنشيند و سر او را به سينه گرفته و با دستهاى خود، خاك و خون را از چهره او پاك مىكند.
حُرّ آخرين نگاه خود را به آقاى خود مىكند. لحظه پرواز فرا رسيده است، او به صورت امام لبخند مىزند، به راستى، چه سعادتى از اين بالاتر كه او روى سينه مولاى خويش جان مىدهد.
گوش كن، امام با حُرّ سخن مىگويد: «به راستى كه تو حُرّ هستى، همانگونه كه مادرت تو را حُرّ نام نهاد».
و حتماً مىدانى كه «حُرّ» به معناى «آزادمرد» است. آرى! حُرّ همان آزادمردى است كه در هنگامه غربت به يارى امام زمان خويش آمد و جان خود را فداى حق و حقيقت نمود و با
حماسه توبه خود، تاريخ را شگفت زده كرد. (1)
يَسار و سالم، دو غلام ابنزياد به ميدان آمدهاند و مبارز مىطلبند.
كيست كه به جنگ ما بيايد؟ حبيب و بُرَير از جا برمىخيزند تا به جنگ آنها بروند. امّا امام، شانههايشان را مىفشارد كه بنشينند. (2)عبد اللَّه كَلْبى همراه همسر خود، به كربلا آمده است. او وقتى كه شنيد كوفيان به جنگ امام حسين عليه السلام مىآيند، تصميم گرفت براى يارى امام به كربلا بيايد. آرى! او همواره آرزوى جهاد با دشمنان دين را در دل داشت. (3)اكنون روبهروى امام حسين عليه السلام ايستاده است و مىگويد: «مولاى من! اجازه بدهيد تا به جنگ اين نامردان بروم».
امام به او نگاهى مىكند، پهلوانى را مىبيند با بازوانى قوى. درست است اين پهلوان بايد به جنگ آن دو نفر برود. لبخند بر لبهاى او مىنشيند و براى رسيدن به آرزوى خود در دفاع از حسين عليه السلام سوار بر اسب مىشود.
تو كيستى؟ تو را نمىشناسيم.
من عبد اللَّه كلبى هستم!
چرا حبيب و بُرَير نيامدند؟ ما آنها را به مبارزه طلبيده بوديم.
ناگهان عبد اللَّه كلبى شمشير خود را به سوى يسار مىبرد و در كارزارى سخت، او را به زمين مىافكند. (4)سالم، فرصت را غنيمت شمرده به سوى عبد اللَّه كلبى حملهور مىشود. ناگهان شمشيرِ سالم فرود مىآيد و انگشتان دست چپ عبد اللَّه كلبى قطع مىشود.
يكباره عبد اللَّه كلبى به خروش مىآيد و با حملهاى سالم را هم به قتل مىرساند. اكنون او در ميدان قدم مىزند و مبارز مىطلبد. امّا از لشكر كوفه كسى جواب او را نمىدهد.
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 9؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 13.
2) الإرشاد، ج 2، ص 101؛ إعلام الورى، ج 1، ص 461؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 12.
3) تاريخ الطبري، ج 5، ص 429- 438؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 564- 566؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 8.
4) تاريخ الطبري، ج 5، ص 429- 438؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 564- 566؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 8.
نمىدانم چه مىشود كه دلش هواى ديدن يار مىكند.
دست چپ او غرق به خون است. به سوى امام مىآيد. لبخند رضايت امام را در چهره آن حضرت مىبيند و دلش آرام مىگيرد. رو به دشمن مىكند و مىگويد: «من قدرتمندى توانا و جنگجويى قوى هستم». (1)عمرسعد دستور مىدهد كه اين بار گروهى از سواران به سوى عبد اللَّه كلبى حمله ببرند.
آنها نيز، چنين مىكنند. امّا برق شمشير عبداللَّه، همه را به خاك سياه مىنشاند.
ديگر كسى جرأت ندارد به جنگ اين شير جوان بيايد. عمرسعد كه كارزار را سخت مىبيند، دستور مىدهد تا حلقه محاصره را تنگتر كنند و گروه گروه بر عبد اللَّه كلبى حمله ببرند.
دل همسرش بىتاب مىشود. عمود خيمهاش را مىكند و به ميدان مىرود. خود را به نزديكىهاى عبد اللَّه كلبى مىرساند و فرياد مىزند: «فدايت شوم، در راه حسينمبارزه كن! من نيز، هرگز تو را رها نمىكنم تا كنارت كشته شوم». (2)اى زنان دنيا! بياييد وفادارى را از اين خانم ياد بگيريد! او وقتى مىفهمد كه شوهرش در راه حق است، او را تشويق مىكند و تا پاى جان در كنار او مىماند.
امام اين صحنه را مىبيند و در حق همسر عبداللَّه دعا مىكند و به او دستور مىدهد تا به خيمهها برگردد.
همسر عبداللَّه به خيمه باز مىگردد. امّا دلش در ميدان كارزار و كنار شوهر است. سپاه كوفه هجوم مىآورند و گرد و غبار بلند مىشود، به طورى كه ديگر چيزى را نمىبينم.
عبد اللَّه كلبى كجاست؟ خداى من! او بىحركت روى زمين افتاده است. به يقين روحش در بهشت جاودان، مهمان رسول خداست.
زنى سراسيمه به سوى ميدان مىدود. او همسر عبد اللَّه كلبى است كه پيش از اين شوهرش را تشويق مىكرد. او كنار پيكر بىجان عزيزش مىرود و زانو مىزند و سر همسر را به سينه مىگيرد.
خون از صورتش پاك مىكند و بر پيشانى مردانهاش بوسه مىزند؛ «بهشت گوارايت باشد». اشك
از چشمان او مىريزد و صداى گريه و مرثيهاش هر دلى را بىتاب مىكند.
اين رسم عرب است كه زنى را كه مشغول عزادارى است نبايد آزار داد. امّا عمرسعد مىترسد كه مرثيه اين زن، دلهاى خفته سپاه را بيدار كند. براى همين، به يكى از سربازان خود دستور مىدهد تا او را ساكت كند.
غلام شمر مىآيد و عمود چوبى بر سر او فرود مىآورد. خون از سرِ او جارى مىشود و با خون صورت همسرش آميخته مىگردد. (1)خوشا به حال تو كه تنها زن شهيد در كربلا هستى! امّا به راستى، چقدر زنان جامعه من، تو را مىشناسند و از تو درس مىگيرند؟ كاش، همه زنان مسلمان نيز، همچون تو اينگونه يار و مددكار شوهران خوب خود باشند. هر كجا كه در تاريخ مردى درخشيده است، كنار او همسرى مهربان و فداكار بوده است.
عبد اللَّه كلبى تنها شير مرد صحراى كربلاست كه كنار پيكر خونينش، پيكر همسرش نيز غرق در خون است. آن دو كبوتر با هم پرواز كردند و رفتند.
بيا و عشق را در صحراى كربلا نظارهگر باش.
مُجَمَّع، اهل كوفه است. امّا اكنون مىخواهد در مقابل سپاه كوفه بايستد.
او به سوى سه نفر از دوستان خود مىرود. گوش كن! او با آنها در حال گفتوگو است:
«بنگريد كه چگونه دوستان ما به خاك و خون كشيده شدند و چگونه دشمن قهقهه مستانه سر مىدهد. بياييد ما با هم يك گروه كوچك تشكيل دهيم و با هم به جنگ اين نامردها برويم».
دوستان با او موافقاند. آنها مىخواهند پاسخى دندان شكن به گستاخى دشمن بدهند.
چهار شير كربلا به سوى امام مىروند تا براى رفتن به ميدان، از ايشان اجازه بگيرند. امام در حق آنها دعا مىكند و بدين ترتيب به آنها اجازه رفتن مىدهد. چهار جوانمرد مىآيند و در حالى كه شمشيرهاى آنها در هوا مىچرخد، به قلب سپاه حمله مىبرند.
1) الكامل فيالتاريخ، ج 2، ص 564- 566؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 8.
همه فرار مىكنند و سپاه كوفه در هم مىريزد. آنها شانه به شانه يكديگر حمله مىكنند.
گاه به قلب لشكر مىزنند و گاه به سمت چپ و گاه به سمت راست. هيچ كس توان مقابله با آنها را ندارد. آنها مىخواهند انتقام خونِ شهيدان را بگيرند. خدا مىداند كه چقدر از اين نامردها را به خاك سياه مىنشانند.
عمرسعد بسيار عصبانى مىشود. اين چهار نفر، يك لشكر را به زانو در آوردهاند. يك مرتبه فكرى به ذهن عمرسعد مىرسد و دستور مىدهد تا هنگامى كه آنها به قلب لشكر حمله مىكنند لشكر راه را باز كند تا آنها به عقب سپاه برسند و آنگاه آنها را محاصره كنند.
اين نقشه اجرا مىشود و اين چهار تن در حلقه محاصره قرار مىگيرند. صداى «يا محمّد» آنها به گوش امام مىرسد. امام، عبّاس را به كمك آنها مىفرستد. عبّاس همچون حيدر كرّار مىتازد و با شتاب به سپاه كوفه مىرسد. همه فرار مىكنند و حلقه محاصره شكسته مىشود و آنها به سوى امام مىآيند.
همسفرم، نگاه كن! با اينكه پيكر آنها زخمهاى زيادى خورده است، امّا باز هم عزم جهاد دارند. ماندن، رسمِ جوانمردى نيست. آنها مىخواهند باز گردند. ولى اى كاش آبى مىبود تا اين ياران شجاع، گلويى تازه مىكردند!
با ديدن امام و شنيدن كلام آن حضرت، جانى تازه در وجودشان دميده مىشود. بدين ترتيب به سوى ميدان باز مىگردند. باران تير و نيزه شروع مىشود و گرد و غبار همه جا را فرا مىگيرد. نبرد سنگين شده است ... و اندكى پس از آن در خاموشى فريادها و نشستن غبار، پيكر چهار شهيد ديده مىشود كه كنار هم خفتهاند. (1)
تاكنون نام نافِع بن هلال را شنيدهاى؟ آن كه تيرانداز ماهر كربلاست.
او تيرهاى زيادى همراه خود به كربلا آورده و نام خود را بر روى همه تيرها نوشته است.
اينك زمان فداكارى او رسيده است.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 446؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 569.
او براى دفاع از امام حسين عليه السلام، تير در كمان مىنهد و قلب دشمنان را نشانه مىگيرد و تعدادى را به خاك سياه مىنشاند. تيرهاى او تمام مىشود. پس خدمت امام حسين عليه السلام مىآيد و اجازه ميدان مىخواهد.
امام نيز به او اجازه جنگ مىدهد. گوش كن اين صداى نافع است: «روى نيازم كجاست، سوى حسين است و بس».
او مىرزمد و به جلو مىرود. همه مىترسند و از مقابلش فرار مىكنند. (1)عمرسعد، دستور مىدهد هيچ كس به تنهايى به جنگ ياران حسين نرود. آنها به جاى جنگ تن به تن، هر بار كه يكى از ياران امام حمله مىكند، دسته جمعى حمله كرده و او را محاصره مىكنند.
دشمنان دور نافع حلقه مىزنند و او را آماج تيرها قرار مىدهند و سنگ به سوى او پرتاب مىكنند. اما او مانند شير مىجنگد و حمله مىبرد. دشمن حريف او نمىشود. تيرى به بازوى راست او اصابت مىكند و استخوان بازويش مىشكند.
او شمشير را به دست چپ مىگيرد و شمشير مىزند و حمله مىكند. تير ديگرى به بازوى چپ او اصابت مىكند، او ديگر نمىتواند شمشير بزند.
اكنون دشمنان نزديكتر مىشوند. او نمىتواند از خود دفاع كند. دشمنان، نافع را اسير مىكنند و در حالى كه خون از بازوهايش مىچكد، او را نزد عمرسعد مىبرند.
عمرسعد تا نافع را مىبيند او را مىشناسد و مىگويد: «واى بر تو نافع، چرا بر خودت رحم نكردى؟ ببين با خودت چه كردهاى؟». (2)نافع مردانه جواب مىدهد: «خدا مىداند كه من بر اراده و باور خود هستم و پشيمان نيستم و در نبرد با شما نيز، كوتاهى نكردم. شما هم خوب مىدانيد كه اگر بازوان من سالم بود، هرگز نمىتوانستيد اسيرم كنيد. دريغا كه دستى براى شمشير زدن نمانده است». (3)همه مىفهمند اگر چه نافع بازوان خود را از دست داده، امّا هرگز دست از آرمان خويش بر نداشته است. او هنوز در اوج مردانگى و دفاع از امام خويش ايستاده است.
شمر فرياد مىزند: «او را به قتل برسان». عمرسعد مىگويد: «تو خود او را آوردهاى،
خودت هم او را بكش». شمر خنجر مىكشد. «إنّا للَّهو إنّا اليه راجعون».
روح نافع پر مىكشد و به سوى آسمان پرواز مىكند. (1)
دشمن قصد جان امام را كرده است. اين بار دشمن مىخواهد از سمت چپ حمله كند.
ياران امام راه را بر آنها مىبندند. مسلم بن عوسجه سوار بر اسب، شمشير مىزند و قلب دشمن را مىشكافد. شجاعت او، ترس و وحشت در دل دشمن انداخته است. اين پيرمرد هشتاد ساله، چنين رَجَز مىخواند: «من شير قبيله بنىاسَد هستم». (2)آرى! همه اهل كوفه مسلم بن عَوْسجه را مىشناسند. او در ركاب پيامبر شمشير زده است و همه مردم او را به عنوان يار پيامبر صلى الله عليه و آله مىشناسند.
لشكر كوفه تصميم به كشتن مسلم بن عوسجه گرفته و به سوى او هجوم مىآورند. او دوازده نفر را به خاك سياه مىنشاند. لشكر او را محاصره مىكنند. گرد و غبار به آسمان مىرود و من چيز ديگرى نمىبينم. بايد صبر كنم تا گرد و غبار فروكش كند.
امام حسين عليه السلام و ياران به كمك مسلم بن عوسجه مىشتابند. همه وارد اين گرد و غبار مىشوند، هيچ چيز پيدا نيست. پس از لحظاتى، وسط ميدان را مىبينم كه بزرگ مردى بر روى خاك آرميده، در حالى كه صورت نورانيش از خون رنگين شده است و امام همراه حبيب بن مظاهر كنار او نشستهاند.
مسلم بن عوسجه چشمان خود را باز مىكند. سر او اكنون در سينه امام است. (3)قطرههاى اشك، گونه امام را مىنوازد. سر به سوى آسمان مىگيرد و با خداى خويش سخن مىگويد.
حبيب بن مظاهر جلو مىآيد. او مىداند كه اين رفيق قديمى به زودى او را ترك خواهد كرد. براى همين به او مىگويد: «آيا وصيتّى دارى تا آن را انجام دهم؟»
مسلم بن عوسجه مىخندد. او ديگر توان حركت ندارد. امّا گويى وصيتى دارد. پس
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 441؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 568؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 435؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 565؛ الإرشاد، ج 2، ص 103؛ إعلام الورى، ج 1، ص 462؛ مثير الأحزان، ص 60.
2) المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 102؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 19؛ الفتوح، ج 5، ص 105؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 14.
3) مثير الأحزان، ص 63.
آخرين نيرو و توان خود را بر سر انگشتش جمع مىكند و به سوى امام حسين عليه السلام اشاره مىكند: «اى حبيب! وصيّت من اين است كه نگذارى اين آقا، غريب و بىياور بماند».
اشك در چشمان حبيب حلقه مىزند و مىگويد: «به خداى كعبه قسم مىخورم كه جانم را فدايش كنم». (1)چشمان مسلم بن عوسجه آرام آرام بسته مىشود و در آغوشِ امام جان مىدهد.
همسفرم! آيا عابِس را مىشناسى؟
عابس نامهرسان مسلم بن عقيل بود. مسلم او را به مكّه فرستاد تا نامه مهمى را به امام حسين عليه السلام برساند.
كسانى كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند شمشير در دست دارند و به خونش تشنه شدهاند.
عابِس نيز همچون ديگر دلاوران طاقت اين همه نامردى و نيرنگ را ندارد. خدمت امام مىرسد: «مولاى من! در روى اين زمين هيچ كس را به اندازه شما دوست ندارم. اگر چيزى عزيزتر از جان مىداشتم آن را فدايت مىكردم». (2)امام نگاهى به او مىاندازد. آرى! خدا چه ياران با وفايى به حسين داده است! عابِس، اجازه ميدان مىگيرد و مىخواهد حركت كند. پس با نگاهى ديگر به محبوب خود از او خداحافظى مىكند.
عابِس، شمشير به دست وارد ميدان مىشود و خشمگين و بىپروا به سوى دشمن مىتازد. رَبيع كسى است كه در يكى از جنگها همرزم او بوده است. امّا اكنون به خاطر مال دنيا در سپاه كوفه است.
او فرياد مىزند: «اى مردم! اين عابس است كه به ميدان آمده، من او را مىشناسم. اين شير شيران است. به نبرد او نرويد كه به خدا قسم هر كس مقابل او بايستد كشته خواهد شد». (3)عابس در وسط ميدان ايستاده است و مبارز مىطلبد: «آيا يك مرد در ميان شما نيست كه به جنگ من بيايد؟». هيچ كس جواب نمىدهد. ترس وجود همه را فرا گرفته است. عمرسعد
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 435؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 565؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 15؛ الإرشاد، ج 2، ص 103؛ الأمالي للشجري، ج 1، ص 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 19؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 400.
2) أنساب الأشراف، ج 3، ص 404.
3) تاريخ الطبري، ج 5، ص 444؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 23؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 185؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 29؛ وراجع: الكامل في التاريخ، ج 2، ص 569.
عصبانى است. چرا يك نفر جواب نمىدهد؟ همه مىترسند، شير شيران به ميدان آمده است.
باز اين صدا در دشت كربلا مىپيچد: «آيا يك نفر هست كه با من مبارزه كند؟».
عمرسعد اين صحنه را مىبيند كه چگونه ترس بر آن سپاه بزرگ سايه افكنده است. او به هر كسى كه دستور مىدهد به ميدان برود، كسى قبول نمىكند. پس با عصبانيت فرياد برمىآورد: «او را سنگ باران كنيد». (1)سنگ از هر طرف مىبارد. امّا هيچ مبارزى به ميدان نمىآيد.
نامردها! چرا سنگ مىزنيد. مگر شما براى جنگ نيامدهايد، پس چرا به ميدان نمىآييد؟
آرى! شما حقير هستيد و بايد حقيرتر بشويد.
نگاه كن! حماسهاى در حال شكلگيرى است.
عابس لباس رزم از بدن بيرون مىآورد و به گوشهاى پرتاب مىكند و فرياد مىزند:
«اكنون به جنگم بياييد!».
همه از كار عابس متعجّب مىشوند و عابس به سوى سپاه كوفه حمله مىبرد. (2)به هر سو كه هجوم مىبرد، همه فرار مىكنند. عدّه زيادى را به خاك سياه مىنشاند.
دشمن فرياد مىزند: «محاصرهاش كنيد، تير بارانش كنيد». و به يكباره باران تير و سنگ شروع به باريدن مىكند و حلقه محاصره تنگتر مىشود.
او همه تيرها را به جان و دل مىخرد. از سر تا پاى او خون مىچكد. اكنون او با پيكرى خونين در آغوش فرشتگان است!
آرى! او به آرزويش كه شهادت است، مىرسد. (3)
او جَوْن است، غلامِ ابوذر غِفارى كه بعد از مرگ ابوذر، همواره در خدمت امام حسين عليه السلام بوده است.
او در اصل اهل سودان است و رنگ پوستش سياه مىباشد. امام كه دايماً اطراف اردوگاه را
بررسى مىكند، اين بار كنار ميدان ايستاده است. جَوْن جلو مىآيد و مىگويد:
مولاى من، آيا اجازه مىدهيد به ميدان بروم. مىخواهم جانم را فداى شما كنم.
اى جَوْن! خدا پاداش خيرت دهد. تو با ما آمدى، رنج اين سفر را پذيرفتى، همراه و همدل ما بودى و سختىهاى زيادى نيز، كشيدى، امّا اكنون به تو رخصت بازگشت مىدهم.
تو مىتوانى بروى.
اشك در چشم جَون حلقه مىزند. شانههايش مىلرزد و با صدايى لرزان مىگويد: «آقا، عزيز پيامبر، در شادىها با شما بودم و اكنون در اوج سختى شما را تنها بگذارم!».
امام شانههاى او را مىنوازد و با لبخندى پر از محبّت اجازه ميدان به او مىدهد.
جَوْن رو به امام مىكند و مىگويد: «آقا، دعا كن پس از شهادت، سپيدرو و خوشبو شوم».
نمىدانم چه شده است كه جَون اين خواسته را از امام طلب مىكند. امّا هر چه هست اين تنها خواسته اوست.
جَون به ميدان مىرود. شمشير مىزند و چنين مىخواند: «به زودى مىبينيد كه غلامِ سياهِ حسين، چگونه مىجنگد و از فرزند پيامبر دفاع مىكند». (1)دستور مىرسد تا او را محاصره كنند. سپاه كوفه به پيش مىتازد و او شمشير مىزند.
گرد و غبار به آسمان بلند شده، جَوْن بر روى خاك افتاده است. آخرين لحظههاى عمر اوست. چشمهاى خود را بر هم مىنهد. او به ياد دارد كه امام حسين عليه السلام بالاى سر شهدا مىرفت. با خود مىگويد آيا آقايم به بالين من نيز، خواهد آمد؟ نه، من لايق نيستم. من تنها غلامى سياه هستم. حسين به بالين كسانى مىرود كه از بزرگان و عزيزان هستند. منِ سياه كجا و آنها كجا!
ناگهان صدايى آشنا مىشنود. دستى مهربان سر او را از زمين بلند مىكند. خداى من، اين دست مهربان كيست كه سر مرا به سينه گرفته است؟ بوى مولايم به مشامم مىرسد. يعنى مولايم آمده است؟!
جَون با زحمت چشمانش را باز مىكند و مولايش حسين را مىبيند. خداى من! چه
1) مثير الأحزان، ص 63؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 22.
مىبينم؟ مولايم حسين آمده است.
او مات و مبهوت است. مىخواهد بلند شود و دو زانو در مقابل آقاى خود بنشيند، امّا نمىتواند. مىخواهد سخن بگويد، امّا نمىتواند. با چشم با مولايش سخن مىگويد. بعد از لحظاتى چشم فرو مىبندد و روحش پر مىكشد.
امام در اينجا به ياد خواسته او مىافتد. براى همين، دست به دعا برمىدارد: «بار خدايا! رويش را سفيد، بويش را خوش و با خوبان محشورش نما».
آرى! خداوند دعاى امام حسين عليه السلام را مستجاب مىكند و پس از چند روز وقتى بنىاسد براى دفن كردن شهدا به كربلا مىآيند، بدن او را مىيابند در حالى كه خوشبوتر از همه گلهاست. (1)او در بهشت، همنشين امام خواهد بود.
اكنون نوبت بُرَيْر است تا جان خود را فداى امامش كند.
برير معلّم قرآن كوفه است. او با آنكه حدود شصت سال سن دارد. امّا دلش هنوز جوان است. او نيز، با اجازه امام به سوى ميدان مىشتابد: «من بُرَيرام. چون شيرى هستم كه از هيچ كس نمىترسد».
او مبارز مىطلبد، چه كسى مىخواهد به جنگ او برود؟
در سپاه كوفه خبر مىپيچد كه معلّم بزرگ قرآن به جنگ آمده و مبارز مىطلبد.
شرم در چهره آنها نشسته است. آيا به جنگ استاد خود برويم؟
صداى بُرَير در ميدان طنين انداخته است. عمرسعد فرياد مىزند: «چرا كسى به جنگ او نمىرود؟ چرا همه ايستادهاند؟». به ناچار يكى از سربازان خود به نام يزيد بن مَعْقِل را به جنگ بُرَيرمىفرستد.
1) الفتوح، ج 5، ص 108؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 403؛ مقتلالحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 19، المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 103؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 23.
آرى! اكنون هم بر همان عقيدهام.
راه تو، راه باطل و راه شيطان است.
آيا حاضرى داورى را به خدا بسپاريم و با هم مبارزه كنيم و از خدا بخواهيم هر كس كه گمراه است كشته و هر كس كه راستگو است پيروز شود؟
آرى! من آمادهام.
سكوتى عجيب بر كربلا حكمفرماست. چشمها گاه به بُرَير نگاه مىكند و گاه به يزيد بن معقل.
بُرَير دست به سوى آسمان برمىدارد و دعا مىكند كه فرد گمراه كشته شود.
سپاه كوفه آرزو مىكنند كه يزيد بن معقل پيروز شود. عمرسعد دستور مىدهد تا همه لشكر براى يزيد بن معقل دعا كنند. آنها به اين فكر مىكنند كه اگر بُرَير شكست بخورد، بر حقّ بودن سپاه كوفه بر همه آشكار خواهد شد. به راستى، نتيجه چه خواهد شد؟ آيا بُرَير مىتواند حريف خود را شكست دهد؟ آرى! در واقع، اين بُرَير است كه يزيد بن معقل را به جهنم مىفرستد. صداى «اللَّه اكبر» در لشكر حقّ، بلند است.
بدين ترتيب، بر همه معلوم شد كه راه بُرَير حق است. عمرسعد بسيار عصبانى است.
گروهى را براى جنگ مىفرستد. جنگ بالا مىگيرد. بدن بُرَير زخمهاى بسيارى برمىدارد.
در اين گيرودار، مردى به نام ابن مُنْقِذ از پشت سر حمله مىكند و نيزه خود را بر كمر بُرَير فرو مىآورد. برير روى زمين مىافتد. «إنّا للَّهو إنّا اليه راجعون».
روح بلند بُرَير نيز، به سوى آسمان پر مىكشد. (1)
همسفر خوبم! اكنون ديگر وقت آن است كه حكايت سقّاى كربلا را برايت روايت كنم.
او علمدار و جوانمرد سى و پنج ساله كربلا بود. آيا مىدانى كه چرا او را سقّاى كربلا
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 431؛ وراجع: الكامل فيالتاريخ، ج 2، ص 565؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 399.
ناميدهاند؟
از روز هفتم كه آب را بر امام حسين عليه السلام و يارانش بستند، او بارها و بارها همراه ديگر ياران، به سوى فرات حملهور مىشد تا براى خيمهها، آب بياورد.
البته تو خود مىدانى كه دشمن، هزاران نفر را در اطراف فرات مأمور كرده است تا نگذارند كسى آب ببرد. امّا عبّاس و همراهانش هر بار كه به سوى فرات مىرفتند، با دست پر، باز مىگشتند.
آرى! تا فرزندان ام البَنين زندهاند، در خيمهها، مقدارى آب پيدا مىشود.
در روايتها آمده است كه پس از شهادت حضرت زهرا(عليها السلام)، حضرت على عليه السلام به برادرش عقيل فرمود: «همسرى براى من پيدا كن كه از شجاعترين طايفه عرب باشد». عقيل نيز، امّ البنين را معرفى كرد. او از طايفهاى بود كه شجاعت و مردانگى آنها زبانزد روزگار بود.
اكنون چهار پسر ام البَنين عبّاس، جعفر، عثمان و عبداللَّه در كربلا هستند.
فرزندان امّ البنين تصميم گرفتهاند كه بار ديگر براى آوردن آب به سوى فرات بروند.
دشمن از هر طرف در كمين آنها بود. آنها بايد از ميان چهار هزار سرباز مىگذشتند. خبر به آنها مىرسد كه آب در خيمهها تمام شده است و تشنگى بيداد مىكند.
اين بار، عبّاس تنها با سه تن از برادران خود به سوى فرات حركت مىكند، زيرا يارانى كه پيش از اين او را همراهى مىكردند، اكنون به بهشت سفر كردهاند. آنها تصميم خود را گرفتهاند. اين كار، دل شير مىخواهد. چهار نفر مىخواهند به جنگ چهار هزار نفر بروند.
حماسهاى شكل مىگيرد. پسران حيدر كرّار مىآيند! آنها لشكر چهار هزار نفرى را مىشكافند و خود را به آب مىرسانند.
عبّاس مشك را پر از آب مىكند و بر دوش مىگيرد و همراه برادران خود به سوى خيمهها حركت مىكند. امّا آنها هنوز لب تشنه هستند.
مسلماً راه برگشت بسيار سختتر از راه آمدن است. اينجا بايد مواظب باشى تا تيرى به
مشك اصابت نكند.
مشك بر دوش عبّاس است و سه برادر همچو پروانه، دور آن مىچرخند. آنها جان خود را سپر اين مشك مىكنند تا مشك سالم به مقصد برسد. همه بچهها در خيمهها، منتظر اين آب هستند. آيا اين مشك به سلامت به خيمهها خواهد رسيد؟ صداى «آب، آب» بچّهها هنوز در گوش پسران امّ البنين است.
آنها تيرها را به جان مىخرند و به سوى خيمهها مىآيند. نمىتوانم اوج حماسه را برايت به تصوير بكشم. عبّاس مشك بر دوش دارد و اشك در چشم!
او وقتى از فرات بالا آمد، سه برادرش همراه او بودند. تا اينكه دشمن شروع به تيرباران كرد و جعفر روى زمين افتاد. در واقع، او همه تيرها را به جان خريد. عبّاس مىخواهد بايستد و برادر را در آغوش كشد، امّا فرصتى نمانده است. جعفر با گوشه چشم، به او اشاره مىكند كه اى عباس برو، بايد مشك را به خيمهها برسانى.
آيا مشك به سلامت به خيمهها خواهد رسيد؟ اشك در چشمان عبّاس حلقه زده است.
آنها به راه خود ادامه مىدهند. كمى جلوتر، برادر ديگر بر زمين مىافتد.
عبّاس و ديگر برادرش به سوى خيمهها مىروند. ديگر راهى تا خيمهها نمانده است. اما سرانجام برادر ديگر هم روى زمين مىغلتد. (1)همه كودكان چشم انتظارند. آنها فرياد مىزنند: «عمو آمد، سقّاى كربلا آمد». امّا چرا او تنهاى تنها مىآيد؟
عزيزانم! بياشاميد، كه من سه برادر را براى اين آب از دست دادهام.
آيا عبّاس عليه السلام باز هم براى آوردن آب به سوى فرات خواهد رفت؟! اكنون نزديك ظهر است و گرماى آفتاب بيداد مىكند. اين همه زن و بچّه و يك مشك آب و آفتاب گرم كربلا!
ساعتى ديگر، باز صداى «آب، آب» كودكان در صحرا مىپيچد.
عبّاس بايد چه كند؟
1) شرح الأخبار، ج 3، ص 191.
او كه ديگر سه برادر ندارد. آنها پر كشيدند و رفتند.
تو اسْلَم غلامِ امام حسين عليه السلام هستى.
تو از نژاد تُركى و افتخارت اين است كه خدمتگذار امام حسين عليه السلام هستى. همراه امام از مدينه تا كربلا آمدهاى و اكنون مىخواهى جان خود را فداى ايشان كنى.
دست خود را به سينه مىگذارى و به رسم ادب مىايستى و اجازه ميدان مىخواهى. در نگاهت يك دنيا التماس است. با خود مىگويى: «آيا مولايم به من اجازه مىدهد؟».
امام نگاهى به تو مىكند. مىداند شوق رفتن دارى ... و سرانجام به سوى ميدان مىروى و فرياد مىزنى: «أميرى حسينٌ ونِعمَ الأميرِ»؛ «امير من، حسين است و او بهترين اميرهاست».
هيچ كس به زيبايى تو رَجَز نخوانده است. صدايت همه كوفيان را به فكر مىاندازد. به راستى، آيا رهبرى بهتر از حسين هم پيدا مىشود؟
اى كوفيان، شما رهبرى يزيد را قبول كردهايد، امّا بدانيد كه در واقع در دنيا و آخرت ضرر كرديد، چراكه نه دنيا را داريد و نه آخرت را. ولى آقاى من حسين است. او در دنيا و آخرت به من آرامش و سعادت مىدهد.
تو مىغرّى و شمشير مىزنى و همه از مقابل تو فرار مىكنند. دشمن تاب شنيدن صداى تو را ندارد. محاصرهات مىكنند و بر سر و رويت تير و سنگ مىريزند.
تو را مىبينم كه پس از لحظاتى روى خاك گرم كربلا افتادهاى. هنوز نيمه جانى دارى. به سوى خيمهها نگاه مىكنى و چشم فرو مىبندى. گويى آرزويى در دل دارى كه از گفتنش شرم مىكنى. آيا مىشود مولايم حسين، كنار من هم بيايد؟
صداى شيهه اسبى به گوش مىرسد. خدايا! اين كيست كه به سوى من مىآيد؟ لحظهاى بىهوش مىشوى و سپس چشم باز مىكنى و مولاى خود را مىبينى!
خدايا، خواب مىبينم يا بيدارم؟ اين مولايم حسين عليه السلام است كه سرم را به سينه گرفته
است. اى تاريخ! بزرگوارى حسين عليه السلام را ببين. امام، صورت خود را به صورت تو مىگذارد!
و تو باور نمىكنى! خدايا! اين صورت مولايم است كه بر روى صورتم احساس مىكنم.
خيلى زود به آرزويت رسيدى و بهشت را لمس كردى! لبخند شادى و رضايت بر چهرهات مىنشيند. آخرين جمله زندگىات را نيز، مىگويى: «چه كسى همانند من است كه پسر پيامبر صلى الله عليه و آله صورت به صورتش نهاده باشد».
به راستى، چه سعادتى بالاتر از اينكه آفتاب، تو را در آغوش گرفته است و روح تو از آشيانه جان پر مىكشد و به سوى آسمانها پرواز مىكند.
امام بين غلام و پسرش فرق نمىگذارد و فقط در دو جا چنين مىكند. يكبار زمانى كه به بالين على اكبر مىآيد و صورت به صورت ميوه دلش مىگذارد و اينجا هم كه صورت به صورت غلامِ تُرك خود مىنهد و در واقع امام به ما مىآموزد كه بهترين مردم با تقواترين آنهاست. (1)
جوانان زيادى رفتند و جان خود را فداى حسين عليه السلام كردند. امّا اكنون نوبت او است.
بيش از هفتاد سال سن دارد. ولى دلش هنوز جوان است. آيا او را شناختى؟ او انس بن حارث است. همان كه سالها پيش در ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير مىزد. او به چشم خود ديده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله چقدر حسينش را مىبوسيد و مىبوييد.
نگاه كن! با دستمالى پيشانى خود را مىبندد تا ابروهاى سفيد و بلندش را زير آن مخفى كند. كمر خود را نيز محكم بسته است. او شمشير به دست به سوى امام مىآيد.
سلام مىكند و جواب مىشنود و اجازه ميدان مىخواهد. امام به او مىفرمايد: «اى شيخ! خدا از تو قبول كند». او لبخندى مىزند و به سوى ميدان حركت مىكند.
كوفيان همه او را مىشناسند و براى او به عنوان يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله احترام خاصى قايلاند. امّا اكنون بايد به جنگ او بروند. انس هيچ پروايى ندارد. گر چه در ظاهر پير و
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 24؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 30؛ المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 104؛ أعيان الشيعة، ج 3، ص 303.
شكسته شده است، ولى جرأت شير را دارد و به قلب سپاه دشمن مىتازد.
در مقابل سپاه مىايستد و به مردم كوفه مىگويد: «آگاه باشيد كه خاندان علىّ بن ابىطالب پيرو خدا هستند و بنىاميّه پيرو شيطان».
آرى! او در اين ميدان از عشق به مولايش حضرت على عليه السلام، پرده برمىدارد. تنها كسى كه نام حضرت على عليه السلام را در ميدان كربلا، شعار خود نموده است، اين پيرمرد است.
او روزهايى را به ياد مىآورد كه در ركاب حضرت على عليه السلام در صفيّن و نهروان، شمشير مىزد. اكنون علىگويان و با عشقى كه از حسين در سينه دارد، شمشير مىزند و كافران را به قتل مىرساند.
اما پس از لحظاتى، پير مردِ عاشورا روى خاك گرم كربلا مىافتد، در حالى كه محاسن سفيدش با خون سرخ، رنگين است. (1)
خدايا! اكنون نوبت كيست كه براى حسين عليه السلام جان فشانى كند؟
نگاه كن! وَهَب از دور مىآيد. آيا او را مىشناسى؟ يادت هست وقتى كه به كربلامىآمديم امام حسين عليه السلام كنار خيمه او ايستاد و به بركت دعاى ايشان چاه آنها، پر از آب شد. آنها مسيحى بودند، امّا چه وقت خوبى، حسينى شدند. روزى كه هزاران مسلمان به جنگ حسين آمدهاند، وهب به يارى اسلام واقعى آمده است.
او اكنون آمده است تا اجازه ميدان بگيرد. مادر و همسر او كنار خيمه ايستادهاند و براى آخرين بار او را نگاه مىكنند. اكنون اين وهب است كه صدايش در صحراى كربلا طنينانداخته است: «به زودى ضربههاى شمشير مرا مىبينيد كه چگونه در راه خدا شمشير مىزنم». (2)او مىرزمد و مىجنگد و عدّه زيادى را به قتل مىرساند. مادر كنار خيمه ايستاده است. او رزم فرزند خود را مىبيند و اشك شوق مىريزد.
او چگونه خدا را شكر كند كه پسرش اكنون در راه حسينِ فاطمه شمشير مىزند.
نگاه وهب به مادر مىافتد و به سرعت به سوى خيمهها برمىگردد. نگاهى به مادر مىكند.
مادر تو چقدر خوشحالى! چقدر شاد به نظر مىآيى!
وهب شمشير به دست دارد و خون از سر و روى او مىريزد. در اين جنگ، زخمهاى زيادى بر بدنش نشسته است. احساس مىكند كه بايد از مادر خود حلاليت بطلبد:
مادر، آيا از من راضى هستى؟
نه.
همه تعجّب مىكنند. چرا اين مادر از پسر خود راضى نيست! مادر به صورت وهب خيره مىشود و مىگويد: «پسرم، وقتى از تو راضى مىشوم كه تو در راه حسين كشته شوى».
آفرين بر تو اى بزرگ مادرِ تاريخ! وهب اكنون پيام مادر را درك كرده است.
آن طرف، همسر جوانش ايستاده است. او سخنِ مادر وهب را مىشنود كه فرزندش را به سوى شهادت مىفرستد.
همسر وهب جلو مىآيد: «وهب، مرا به داغ خود مبتلا نكن!». وهب در ميان دو عشق گرفتار مىشود. عشق به همسر مهربان و عشق به حسين عليه السلام.
وهب بايد چه كند؟ آيا نزد همسرش برگردد و رضايت او را حاصل كند و يا به سوى ميدان جنگ بتازد. البته همسر وهب حق دارد. چرا كه آنها چند روزى است كه مسلمان شدهاند. او هنوز از درگيرى ميان جبهه حق و باطل چيز زيادى نمىداند.
صداى مادر، او را به خود مىآورد: «عزيزم، به سوى ميدان باز گرد و جان خود را فداى حسين كن تا در روز قيامت، جدش پيامبر صلى الله عليه و آله از تو شفاعت كند». (1)وهب، در يك چشم به هم زدن، انتخاب خود را مىكند و به سوى ميدان باز مىگردد. او مىجنگد و پيش مىرود. دست راست او قطع مىشود، شمشير به دست چپ مىگيرد و به جنگ ادامه مىدهد.
دست چپ او هم قطع مىشود. اكنون ديگر نمىتواند شمشير بزند. دشمنان او را اسير
1) مثير الأحزان، ص 62.
مىكنند و به نزد عمرسعد مىبرند. عمرسعد به او مىگويد: «وهب، آن شجاعت تو كجا رفت؟» و آنگاه دستور مىدهد تا گردن وهب را بزنند. (1)سپاه كوفه اكنون خشنود است كه شير مردى را از پاى در آورده است. شمردستور مىدهد تا سر وهب را به سوى مادرش بيندازند. شمر، كينه وهب را به دل گرفته است، چرا كه اين مسيحىِ تازه مسلمان شده، حسّ حقارت را در همه سپاه كوفه زنده كرده است.
مادر وهب نگاه مىكند و سرِ فرزندش را مىبيند. او سرِ پسر خود را برمىدارد و مىبوسد و مىبويد. همه منتظر هستند تا صداى گريه و شيون او بلند شود، امّا از صداى گريه مادر خبرى نيست.
نگاه كن! او عمود خيمهاى را برمىدارد و به سوى دشمن مىدود. با همين چوب به جنگ دشمن مىرود و دو نفر را از پاى در مىآورد. همه مات و مبهوتاند. آيا اين همان مادرى است كه داغ فرزند ديده است؟
اينجاست كه امام حسين عليه السلام مىفرمايد: «اى مادر وهب، به خيمهها برگرد. خدا جهاد را از زنان برداشته است».
او به خيمه برمىگردد. امام به او روى مىكند و مىفرمايد: «تو و پسرت روز قيامت با پيامبر خواهيد بود». (2)و چه وعدهاى از اين بالاتر و بهتر!
ابو ثُمامه نگاهى به آسمان مىكند. خورشيد به ميانه آسمان رسيده است. بدين ترتيب آخرين دقايق راز و نياز با خداوند نزديك مىگردد.
او نزد امام مىرود. لبهاى خشك و تركخورده امام، غمى بزرگ بر دلش مىنشاند. هوا بسيار گرم است و دشمن بسيار زياد و ياران بسيار اندكاند.
به امام مىگويد: «جانم به فدايت! دوست دارم آخرين نماز را با شما بخوانم. موقع اذان
ظهر نزديك است». (1)امام در چشمان او نگاه مىكند: «نماز را به يادمان انداختى. خدا تو را در گروه نماز گزاران محشور كند».
امام رو به سپاه كوفه مىكند و از آنها مىخواهد تا براى خواندن نماز لحظاتى جنگ را متوقّف كنند. يكى از فرماندهان سپاه كوفه به نام ابن تميم فرياد مىزند: «نماز شما كه پذيرفته نيست». (2)حَبيب بن مظاهر از سخن او خشمناك مىشود و در جواب بىشرمى او چنين مىگويد:
«آيا گمان مىكنى كه نماز پسر پيامبر صلى الله عليه و آله قبول نمىشود و نماز نادانى چون تو قبول مىشود؟». (3)ابن تميم شمشير مىكشد و به سوى حبيب مىآيد. حبيب از امام اجازه مىگيرد و به جنگ با او مىرود. خون غيرت در رگهاى حبيب به جوش مىآيد، او مىخواهد بىشرمى ابن تميم را پاسخ گويد.
شمشير حبيب به سوى ابن تميم نشانه مىرود. ابن تميم از اسب بر زمين مىافتد و ياران او به كمكش مىآيند.
حبيب، رَجَز مىخواند: «من حبيب هستم، من يكه تاز ميدان جنگم! مرگ در كام من همچون عسل است». (4)صفهاى سپاه كوفه همچون موجى سهمگين، حبيب را در برمىگيرد. باران سنگ و تير و نيزه است كه مىبارد. حلقه محاصره نيز، تنگتر مىشود. حبيب مىغرّد و شمشير مىزند، اما نيزهها و شمشيرها ...، جويبارى از خون، بر موى سپيد حبيب جارى مىكنند.
اكنون سر حبيب را بر گردن اسبى كه در ميدان مىتازانند آويختهاند. (5)دل امام با ديدن اين صحنه، به درد مىآيد و اشك از چشمانش جارى مىشود.
اى حبيب! تو چه يار خوبى برايم بودى. تو هر شب ختم قرآن مىكردى!
آنگاه سر به سوى آسمان مىگيرد و مىفرمايد: «خدايا! ياران مرا پاداشى بزرگ عطا
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 439- 441؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 567- 568.
2) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 16؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 21.
3) تاريخالطبري، ج 5، ص 439- 441؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 567- 568.
4) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 567.
5) تاريخ الطبري، ج 5، ص 439؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 567؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 402؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 17- 19؛ مثير الأحزان، ص 62 و 65.
فرما». (1)
جنگ را متوقّف كنيد! حسين مىخواهد نماز بخواند.
اين دستور عمرسعد است.
خندهاى همراه با مكر و حيله بر لبان عمرسعد نقش مىبندد. او نقشهاى در سر دارد. آرى! او به تيراندازان مىگويد كه آماده دستور او باشند. او مىخواهد حسين عليه السلام را به هنگام نماز خواندن شهيد كند.
امام حسين عليه السلام آماده نماز مىشود. اين آخرين نمازى است كه امام به جا مىآورد. اكنون كه آن حضرت به نماز ايستاده است، گويى دريايى از آرامش را در تلاطم ميدان جنگ شاهد است.
ياران و جوانان بنىهاشم پشت سر امام ايستادهاند. چه شكوهى دارد اين نماز!
آنجا را نگاه كن! يكى از ياران، در كنار امام حسين عليه السلام ايستاده است.
آيا او را مىشناسى؟ او سعيد بن عبداللَّه است. چرا او نماز نمىخواند؟
آرى! او امروز نماز نمىخواند، زيرا ظهر امروز نماز او با ديگران فرق مىكند. او مىخواهد پروانه شمع وجود امام باشد.
عمرسعد اشارهاى به تيراندازان مىكند. آنها قلب امام را نشانه گرفتهاند و سعيد بن عبد اللَّه، سپر به دست، در جلوى امام ايستاده است.
از هر طرف تير مىبارد. او سپر خود را به هر طرف مىگيرد، امّا تعداد تيرها بسيار زياد است و از هر طرف تير مىآيد.
سعيد خود را سپر بلاى امام مىكند و همه تيرها را به جان و دل مىپذيرد. نبايد هيچ تيرى مانع تمام شدن نماز امام بشود. اين نماز، طولانى نيست. تو مىدانى كه در هنگام جنگ، نماز چهار ركعتى را دو ركعت مىخوانند و به آن «نماز خوف» مىگويند.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 439؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 567؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 402؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 17- 19؛ مثير الأحزان، ص 62 و 65.
همه آسمان چشم به اين نماز و اين حماسه دارند. نماز تمام مىشود و پروانه عاشق روى زمين مىافتد. او نماز عشق خويش را تمام كرد. سيزده تير بر پيكر او نشسته و خون از بدنش جارى است.
زير لب دعايى مىخواند. آرى دعاى بعد از نماز مستجاب مىشود. آيا مىخواهى دعاى او را بشنوى؟ گوش كن: «بار خدايا! من اين تيرها را در راه يارى فرزند پيامبر تو به جان خريدم».
امام به بالين او مىآيد و سر سعيد بن عبد اللَّه را به سينه مىگيرد. او چشم خود را باز مىكند، لبخند مىزند و مىگويد: «اى پسر رسول خدا! آيا به عهد خود وفا كردم؟»
اشك در چشم امام حلقه مىزند و در جواب مىفرمايد: «آرى! تو در بهشت، پيش من خواهى بود».
چه وعدهاى از اين بهتر! چشمهاى او بسته مىشود. (1)
اكنون نوبت زُهير است كه جان خود را فداى امام حسين عليه السلام كند.
با آنكه او بيست روز است كه شيعه شده، امّا در اين مدّت، سخت عاشق و دلباخته امام خود گرديده است. او نزديك امام مىشود و مىگويد: «آيا اجازه مىدهى به ميدان مبارزه بروم؟».
امام به زُهير اجازه مىدهد و زُهير به ميدان مىآيد و چنين رَجَز مىخواند: «من زُهيرم كه با شمشيرم از حريم حسين پاسدارى مىكنم». (2)رقص شمشير زُهير و طنين صداى او، لرزه بر اندام سپاه كوفه مىاندازد. او مىرزمد و شمشير مىزند و عدّه زيادى را به خاك زبونى مىنشاند. عطش بيداد مىكند و زُهير نيز تشنه است. امّا تشنه ديدار يار!
با خود مىگويد دلم مىخواهد يك بار ديگر امام خود را ببينم. پس به سوى امام
باز مىگردد. همه ايمان و عشق و باور خويش را در يك نگاه خلاصه و تقديم امام مىكند.
او به امام مىگويد: «جانم به فداى تو! امروز جدّت پيامبر را ملاقات خواهم كرد». (1)امام نگاهى به او مىكند و مىفرمايد: «آرى، اى زُهير! من نيز بعد از تو مىآيم».
زُهير به ميدان برمىگردد. دشمن او را محاصره مىكند و به سويش تيرها و نيزهها پرتاب مىكند.
بدين ترتيب پس از لحظاتى، او پر مىكشد و به ديدار پيامبر مىشتابد. (2)
فرزندم! تو بايد راه پدر را ادامه دهى. مىبينى كه امام حسين عليه السلام تنها مانده است.
مادر! من آمادهام تا جان خود را فداى امام نمايم.
مادر پيشانى نوجوانش را مىبوسد و پيراهن سفيدى بر تنش مىكند. شمشير به دستش مىدهد و بند كفشهايش را مىبندد. اكنون نوجوان او آماده رزم است. مادر براى بار آخر نوجوانش را در آغوش مىگيرد و مىگويد: «پسرم، خدا به همراهت!».
سپس او را تا آستانه خيمه بدرقه مىكند. مادر در آستانه خيمه ايستاده است و شكوه رفتن پسر را مىنگرد. او در دل خويش با امام خود سخن مىگويد: «اى مولاى من! اكنون كه نمىتوانم خودم تو را يارى كنم، نوجوانم را تقديمت مىكنم، باشد كه قبول كنى».
همه نگاهها متوجّه اين نوجوان است. او مىآيد و خدمت امام مىرسد.
امام حسين عليه السلام مىبيند كه عَمْرو بن جُنادَه در مقابلش ايستاده است. پدرش جناده در حمله صبح، شربت شهادت نوشيد. او به امام سلام مىكند و پاسخ مىشنود. امام مىفرمايد:
امام مىگويد: «فرزندم، داغ سنگين پدر كافى است. مادرت چگونه داغى تازه را طاقت مىآورد. مادرت را تنها نگذار». امّا عَمْرو همچنان اصرار مىكند. آنجا را نگاه كن! مادر كنار خيمه ايستاده است و با نگاهش تمنّا مىكند.
سرانجام امام اجازه مىدهد و عَمْرو به سوى ميدان مىرود. او شمشير مىكشد و به سوى ميدان مىتازد. در آغاز حمله خود چند نفر را به خاك و خون مىكشد. امّا دشمنان او را محاصره مىكنند. گرد و غبار است، نمىدانم چه خبر شده است؟
آن چيست كه به سوى خيمهها پرتاب مىشود؟
خداى من! اين سر عَمْرو است. مادر مىدود و سر نوجوانش را به سينه مىگيرد و بر پيشانى معصوم او بوسهاى مىزند و با او سخن مىگويد: «آفرين بر تو اى فرزندم! اى آرامش قلبم». (1)اى زنان دنيا! اى مادران!
نگاه كنيد كه چه حماسهاى در حال شكل گيرى است. به خدا هيچ مردى در دنيا نمىتواند عمق اين حماسه را درك كند. فقط بايد مادر باشى تا بتوانى عظمت اين صحنه را درك كنى.
سرِ جوان در آغوش مادر است او آن را مىبويد و مىبوسد. امّا اين مادر پس از اهداى گل زندگيش به امام، يك كار عجيب ديگر هم انجام مىدهد. او رو به دشمن مىكند و سر فرزندش را به سوى آنها پرتاب مىكند. (2)او با صداى رسا فرياد مىزند: «ما چيزى را كه در راه خدا داديم پس نمىگيريم!». (3)آسمان مىلرزد و فرشتگان همه، متعجّب مىشوند. نگاه كنيد كه چگونه يك مادر قهرمان، ايثار و عشق واقعى را نمايش مىدهد.
ما كربلا را خوب نشناختيم و آن را در گريه و زارى خلاصه كردهايم. كربلا هم گريه دارد و هم گريه نكردن.
به نظر من يكى از عظمتهاى كربلا در گريه نكردن اين مادر است. او داغ جوان ديده و دستهايش از خون سر جوانش رنگين شده است، امّا با اين وجود گريه
نمىكند.
شايد به زبان آوردن اين وقايع كار آسانى باشد، اما به خدا تا انسان مادر نباشد، به اوج اين حماسهها پى نمىبرد.
اين شير زن كربلا، چنان كارى كرد كه تاريخ تا ابد مبهوت او ماند.
امام حسين عليه السلام به ياران خود كه در خاك و خون غلتيدهاند نگاهى مىكند و اشك ماتم مىريزد. همه آنها با هم عهد بسته بودند كه تا يكى از آنها زندهاند، نگذارند هيچ يك از جوانان بنىهاشم به ميدان بيايند.
بيش از پنجاه يار وفادار، جان خود را فداى امام نمودند و اكنون نوبت هجده جوان بنىهاشم است. (1)امام در ميدان ايستاده است و نگاهش به سوى سپاه كوفه خيره مانده است و به نادانى مردم كوفه فكر مىكند. آنهايى كه امام را دعوت كردهاند، امّا اكنون در مقابل او ايستادهاند.
صدايى به گوش امام حسين عليه السلام مىرسد: «بابا به من اجازه ميدان مىدهى؟». امام برمىگردد و على اكبر، جوان خود را مىبيند كه آماده رفتن شده است. اشك در چشمان او حلقه مىزند و به پسرش اجازه ميدان مىدهد.
در خيمهها چه غوغايى بر پا شده است. خواهر، عمّه و هر كه در اطراف خيمه است، اين منظره را تماشا مىكند.
على اكبر به ميدان مىرود. او آنقدر شبيه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هر كس دلش براى پيامبر صلى الله عليه و آله تنگ مىشد او را مىنگاه مىكرد. (2)اكنون او سوار اسب مىشود و مهار آن را در دست مىگيرد. نگاه حسين عليه السلام به سوى او
خيره مانده است. از پس پرده اشك، جوانش را نظاره مىكند.
تمام لشكر كوفه، منتظر آمدن على اكبراند، آنها مىخواهند دل حسين را با ريختن خون على اكبر به درد آورند.
نگاه كن! امام دست خود را به سوى آسمان مىگيرد و دعا مىكند: «بار خدايا! خودت شاهد باش من جوانى را به سوى اين سپاه مىفرستم كه هرگاه دلتنگ پيامبر صلى الله عليه و آله مىشديم، او را نگاه مىكرديم».
على اكبر به سوى ميدان مىتازد، سپاه كوفه نيز، به دستور عمرسعد، به جنگ با او مىروند.
على اكبر شمشير مىزند و دشمنان را به خاك سياه مىنشاند.
در ميدان مىچرخد و رَجَز مىخواند: «من على پسر حسينام. من از خاندان پيامبر هستم». (1)او به هر سو كه مىرود لشكر كوفه فرار مىكند و در هر حمله، عده زيادى از شجاعان سپاه كوفه را نيز، به قتل مىرساند.
در دل پدر چه مىگذرد؟ او مىخواهد يك بار ديگر جوانش را ببيند.
على اكبر مىرزمد و مىجنگد. آفتاب گرم كربلا غوغا مىكند. تشنگى بر او غلبه كرده است.
على اكبر باز مىگردد. چقدر پيكرش زخم برداشته است!
اكنون او مقابل پدر مىايستد و مىگويد: «تشنگى مرا كُشت بابا! سنگينى اسلحه توانم را بريده است. آيا آبى هست تا بنوشم و بر دشمنان حمله ببرم». (2)چشمان امام حسين عليه السلام پر از اشك مىشود. آخر پاره جگرش از او آب مىطلبد. صدا مىزند: «اى محبوب من! صبر داشته باش!». (3)آرى! امام، همه علاقه خود به پسرش را در اين عبارت خلاصه مىكند: «اى محبوب من».
نگاه كن! اشك در چشم امام حلقه مىزند و مىفرمايد: «پسرم! به زودى از دست جدّ
خود، رسول خدا سيراب خواهى شد». (1)على اكبر به ميدان برمىگردد. شمشير او در هوا مىچرخد و پىدرپى دشمنان را به تباهى مىكشاند. همه از ترس او فرار مىكنند. نيزهها و تيرها همچنان پرتاب مىشود و سرانجام نيزهاى به كمر على اكبر اصابت مىكند. اكنون نامردان كوفه فرصت مىيابند و بر فرق سرش شمشير مىزنند. خون فوران مىكند و او سر خود را روى گردن اسب مىنهد.
خون چشم اسب را مىپوشاند و اسب به سوى قلب دشمن مىرود. دشمنان شادى و هلهله مىكنند و هر كسى با شمشير ضربهاى به على اكبر مىزند. اسب سرگردان به ميدان باز مىگردد و على اكبر روى زمين مىافتد و فرياد مىزند: «بابا! خداحافظ!». (2)امام حسين عليه السلام به سرعت مىآيد و پيكرِ پاره پاره جوانش را در آغوش مىكشد.
نگاه كن! حسين، سر على اكبر را به سينه گرفته است. على اكبر چشم خود را باز مىكند و چهره پدر را مىبيند. او به ياد مىآورد كه دل پدر براى تشنگى او سوخته بود.
او مىخواهد با پدر سخن بگويد: «بابا! اين جدّم، رسول خداست كه مرا از آب كوثر سيراب مىنمايد». (3)آرى! اى حسين! ديگر غصه تشنگى پسر را نخور!
در اين دنيا هيچ چيز براى انسان سختتر از اين نيست كه فرزندش روى دستانش جان بدهد. به خدا سختى آن لحظه را نمىتوان بيان كرد.
على اكبر روى دست بابا در حال جان دادن است. امام او را به سينه مىگيرد. اما رنگِ او زردِ زرد شده، خون از بدنش رفته و در حال پر كشيدن به اوج آسمانها است.
ناگهان، نالهاى مىزند و جان مىدهد. پدر فرياد مىزند: «پسرم!». اما ديگر صدايى به گوشش نمىرسد. پدر صورت به صورت جوانش مىگذارد و مىگويد: «بعد از تو، ديگر، زندگى دنيا را نمىخواهم». (4)خدايا! چه صحنهاى است. حسين كنار جسم بىجان پسر گريه مىكند. زينب عليها السلام شتابان
به سوى ميدان مىآيد. و نگران است كه اگر دير برسد، حسين عليه السلام از داغ جوانش، جان بدهد.
او گريه مىكند و مىگويد: «واى برادرم! واى پسر برادرم!». (1)آرى! او مىآيد تا جان برادر را نجات دهد. زينب عليها السلام، پيكر بىجان على اكبر را در آغوش مىگيرد و صداى گريهاش بلند مىشود. (2)امام توان برداشتن پيكر جوانش را ندارد. سپس جوانان بنىهاشم را به يارى مىطلبد و مىفرمايد: «پيكر برادرتان را به خيمهها ببريد». آنگاه همراه زينب عليها السلام به سوى خيمهها باز مىگردد. (3)
عَوْن، نگاه كن! على اكبر نيز، شهيد شد. حالا نوبت توست و بايد جانت را فداى دايىات حسين كنى.
چشم، مادر! من آمادهام.
زينب عليها السلام، صورت فرزند خويش را مىبوسد و او را تا كنار خيمه بدرقه مىكند. آرى! زينب يك دسته گل براى برادر دارد، يك جوان رشيد!
زينب آنجاست، در آستانه خيمه ايستاده و به جوانش نگاه مىكند. عَون خدمت دايى مىآيد و اجازه ميدان مىگيرد و به پيش مىتازد.
گوش كن! اين صداى عَون است كه در صحراى كربلا مىپيچد: «اگر مرا نمىشناسيد، من از نسل جعفر طيّارم! همان كه خدا در بهشت دو بال به او عنايت فرموده است». (4)نام جعفر طَيّار براى همه آشناست و عَون از پدربزرگ خود سخن مىگويد. مردى كه دستهايش در راه اسلام و در جنگ حُنَيْن از بدن جدا شد و به شهادت رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله بارها فرمود كه خدا در بهشت به جعفر دو بال داده است. براى همين، او را جعفر طيّار لقب دادهاند.
جعفر طيّار پسرى به نام عبداللَّه دارد كه شوهر حضرت زينب عليها السلام است. او نماينده امام حسين عليه السلام در مكّه است و براى همين در آن شهر مانده است. امّا فرزندان خود عَوْن و
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 446؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 569؛ وراجع: تاريخ دمشق، ج 69، ص 169؛ المنتظم، ج 5، ص 340.
2) الإرشاد، ج 2، ص 106؛ مثير الأحزان، ص 68؛ إعلام الورى، ج 1، ص 464.
3) تاريخالطبري، ج 5، ص 446؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 569.
4) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 27؛ الفتوح، ج 5، ص 111.
محمّد را به همراه همسرش زينب عليها السلام به كربلا فرستاده است.
عون و محمّد برادر هستند. اما مادرِ عون، زينب عليها السلام است و مادر محمّد، حَوْصاء نام دارد كه اكنون در مدينه است.
ساعتى پيش محمّد نيز، به ميدان رفت و جان خود را فداى امام حسين عليه السلام كرد. (1)اكنون اين عون است كه در ميدان مىجنگد و شمشير مىزند و دشمنان را به خاك سياه مىنشاند. دستور مىرسد تا عَون را محاصره كنند. باران تيرها و نيزهها پرتاب مىشوند و گرد و غبار به آسمان مىرود.
و پس از لحظاتى، او هم به سوى برادر پر مىكشد و خونش، خاك گرم كربلا را رنگين مىكند. (2)آيا زينب عليها السلام كنار پيكر جوان خود مىآيد؟ هر چه صبر مىكنم، زينب عليها السلام را نمىبينم. به راستى، زينب عليها السلام كجاست؟
زينب نمىخواهد برادر، اشك چشم او را در داغ جوانش ببيند.
بعد از شهادت عون، جوانان بنىهاشم به ميدان مىروند و يكى پس از ديگرى به شهادت مىرسند.
اين نوجوان كيست كه بر آستانه خيمه ايستاده است.
او يادگار امام حسن عليه السلام، قاسم سيزده ساله است! نگاه كن! قاسم با خود سخن مىگويد:
«حالا اين منم كه بايد به ميدان بروم. عمويم ديگر يار و ياورى ندارد». او به سوى عمو مىآيد:
«عمو، به من اجازه مىدهى تا جانم را فدايت كنم؟».
امام حسين عليه السلام به او نگاهى مىكند و دلش تاب نمىآورد. آخر تو يادگار برادرم هستى و سيزده سال بيشتر ندارى. قاسم بيا در آغوشم. تو بوى برادرم حسن عليه السلام را مىدهى. گريه ديگر امان نمىدهد. امام حسين عليه السلام و قاسم هر دو اشك مىريزند. (3)
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 469؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 581؛ تاريخ خليفة بن خياط، ص 179؛ نسب قريش، ص 83؛ تذكرة الخواصّ، ص 255.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 447؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 406؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 570؛ الإرشاد، ج 2، ص 107؛ مثير الأحزان، ص 67؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 44؛ مقاتل الطالبيّين، ص 95.
3) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 27؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 34؛ وراجع: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 106- 107.
دل كندن از قاسم براى حسين عليه السلام خيلى سخت است. نگاه كن! حسين عليه السلام داغ على اكبر را ديد، ولى از هوش نرفت. امّا حالا به عشق قاسم بىهوش شده است.
هيچ چشمى طاقت ديدن اين صحنه را ندارد. قاسم به عمو مىگويد: «اى عمو به من اجازه ميدان بده».
آخر چگونه عمو به تو اجازه ميدان دهد؟
قاسم التماس مىكند و مىگويد: «من يتيم هستم، دلم را مشكن!». سرانجام عمو را راضى مىكند و قاسم بر اسب سوار مىشود.
صدايى در صحرا مىپيچد، همه گوش مىكنند: «اگر مرا نمىشناسيد من پسر حسن عليه السلام هستم».
اين جوان چقدر زيباست. گويى ماه كربلا طلوع نموده است. پس چرا لباس رزم بر تن ندارد؟ اين چه سؤالى است؟ آخر چه كسى براى نوجوان سيزده ساله زره مىسازد؟ او پيراهن سفيدى بر تن دارد و شمشيرى در دست.
او به سوى دشمن حمله مىبرد، چون شير مىغرّد و شمشير مىزند. (1)دشمن او را محاصره مىكند. نمىدانم چه مىشود، فقط صدايى به گوشم مىرسد: «عمو جان! به فريادم برس». اين صدا به گوش حسين عليه السلام نيز، مىرسد. امام فرياد مىزند: «آمدم، عزيزم!». (2)امام به سرعت، خود را به ميدان مىرساند. دشمنان، دور قاسم جمع شدهاند، اما هنگامى كه صداى حسين عليه السلام را مىشنوند، همه فرار مىكنند. پيكر قاسم زير سُم اسبها قرار مىگيرد. گرد و غبارى بر پا مىشود كه ديگر چيزى نمىبينم. اما بايد صبر كنم.
نگاه كن! امام كنار پيكر قاسم نشسته است و سرِ او را به سينه دارد.
امام عليه السلام به قاسم مىگويد: «قاسمم! تو بودى كه مرا صدا زدى. من آمدم، چشم خود را باز كن!». امّا ديگر جوابى نمىآيد. گريه امام را امان نمىدهد، قاسم را مىبوسد و مىگويد:
«به خدا قسم، بر من سخت است كه تو مرا به يارى بخوانى و من وقتى بيايم كه تو ديگر جان
داده باشى». (1)آنگاه با دلى شكسته و تنى خسته، پيكر قاسم را به سوى خيمهها مىآورد.
ديگر هيچ كس از جوانان بنىهاشم غير از عبّاس نمانده است.
تشنگى در خيمهها غوغا مىكند، آفتاب گرم كربلا مىسوزاند. گوش كن!
آب، آب!
اين صداى عطش كودكان است كه صحراى گرم كربلا را در برگرفته است. عبّاس تاب شنيدن ندارد. چگونه ببيند كه همه از تشنگى بىتابى مىكنند.
اكنون عبّاس نزد امام مىآيد. اجازه مىگيرد تا براى آوردن آب به سوى فرات برود. هيچ كس نيست تا او را يارى كند؟ كاش ياران باوفا بودند و عبّاس را همراهى مىكردند. عبّاس مشك آب را برمىدارد تا به سوى فرات برود.
صبر كن، برادر! من هم با تو مىآيم.
اين بار امام حسين عليه السلام به همراهى عبّاس مىرود. دو برادر با هم به سوى فرات هجوم مىبرند. صدايى در صحرا مىپيچد: «مبادا بگذاريد كه آنها به آب برسند، اگر آنها آب بنوشند هيچ كس را توان مبارزه با آنها نخواهد بود». (2)حسين و عبّاس به پيش مىتازند. هيچ كس توان مقابله با آنها را ندارد. صداى «اللَّه اكبر» دو برادر در دل صحرا، مىپيچد.
دستور مىرسد: «بين دو برادر فاصله ايجاد كنيد سپس تير بارانشان كنيد».
تيراندازان شروع به تيراندازى مىكنند.
خداى من! تيرى به چانه امام اصابت مىكند. امام مىايستد تا تير را بيرون بكشد. خون فواره مىكند. امام، خون خود را در دست خود جمع مىكند و به سوى آسمان مىپاشد و به خداى خود عرضه مىدارد: «خدايا! من از ظلم اين مردم به سوى تو شكايت مىكنم». (3)
لشكر از فرصت استفاده مىكند و بين امام و عبّاس جدايى مىاندازد.
خدايا، عبّاس من كجا رفت؟ چرا ديگر صداى او را نمىشنوم؟
امام به سوى خيمهها باز مىگردد. نكند خطرى خيمهها را تهديد كند.
عبّاس همچنان پيش مىتازد و به فرات مىرسد.
اى آب! چه زلال و گوارايى! تشنگى جان او را بر لب آورده است. وقتى دست خود را به زير آب مىزند، او را بيشتر به ياد تشنگى كودكان و خيمهنشينان مىاندازد ...، لبهاى خشك عبّاس نيز، در حسرت آب مىماند. اى حسين! بر لبِ آبم و از داغ لبت مىميرم!
عبّاس، مشك را پر از آب مىكند. صداى دلنشين آب كه در كام مشك مىرود جان عبّاس را پر از شور مىكند. (1)اكنون مشك پر شده است. آن را به دوش راست مىاندازد و حركت مىكند.
نگاه كن! هزاران گرگ سر راه او قرار گرفتهاند. عبّاس نگاهى به آنها مىكند و در مىيابد كه هدف دشمن، مشك آب است. چهار هزار نفر در مقابلش ايستادهاند آب به خيمهها نرسد، عبّاس مىخواهد آب را به خيمهها برساند. فرياد مىزند: «من از مرگ نمىترسم. من سپر جان حسينم! من ساقى تشنگان كربلايم».
عبّاس به سوى خيمهها به سرعت باد پيش مىتازد، تا زودتر آب را به خيمهها برساند.
سپاه كوفه او را محاصره مىكنند. يك نفر با هزاران نفر روبهرو شده است.
عبّاس بايد هم مشك را از خطرِ تيرها حفظ كند و هم شمشير بزند و سپاه را بشكافد. او شمشير مىزند، سپاه كوفه را مىشكافد، مىرزمد، مىجنگد و جلو مىرود.
دهها نفر را به خاك و خون مىنشاند. نگاه او بيشتر به سوى خيمهها است و به مشك آبى كه در دست دارد، مىانديشد. او بيشتر به فكر مشك آب است تا به فكر مبارزه. او آمده است تا آب براى كودكان ببرد، على اصغر تشنه است!
در اين كارزار شمشير و خون، شمشير نَوْفل به دست راست عبّاس مىنشيند.
بىدرنگ شمشير را به دست چپ مىگيرد و به مبارزه ادامه داده و فرياد مىزند: «به خدا
1) ينابيع المودّة، ج 3، ص 67.
قسم، اگر دست مرا قطع كنيد من هرگز از حسين، دست بر نمى دارم».
خون از دست عبّاس جارى است. او فقط به فكر اين است كه هرطور شده آب را به خيمهها برساند. اكنون عبّاس با دست چپ شمشير مىزند! لشكر را مىشكافد و جلو مىرود امّا اين بار شمشير حَكَم بر دست چپ او مىنشيند.
دست چپ سقّاى كربلا نيز قطع مىشود. امّا پاهاى عبّاسكه سالم است. (1)اكنون او با پا اسب را مىتازاند، شايد بتواند به خيمهها برسد امّا افسوس ...! در اين ميان تيرى به مشك آب اصابت مىكند و اينجاست كه اميد عبّاس نا اميد مىشود. آبها روى زمين مىريزد. او ديگر آبى با خود ندارد، پس چگونه به خيمهها برگردد؟
گرگهايى كه از صبح تا كنون در دل كينه او را داشتند، دورش جمع مىشوند. آرى، همين عبّاس بود كه چند بار از فرات آب برد. تيرى به سينه او اصابت مىكند و نامردى، عمود آهن به سر او مىزند.
عبّاس روى زمين مىافتد و صدايش بلند مىشود: «اى برادر! مرا درياب». (2)نگاه كن! اكنون سرِ عبّاس بر زانوى امام حسين عليه السلام است و اشك در چشم او.
اين صداى امام است كه با برادر خود سخن مىگويد: «اكنون كمر من شكست، عبّاسم». (3)آرى! عبّاس پشت و پناه حسين بود و با رفتن او ديگر امام حسين عليه السلام، تنهاى تنها شد.
صداى گريه امام آنچنان بلند است كه كسى تا به حال گريه او را اينگونه نديده بود. (4)
امام، غريبانه، تنها و تشنه در وسط ميدان ايستاده است.
از پشت پرده اشكش به يارانِ شهيد خود نگاه مىكند. همه پر كشيدند و رفتند. چه با وفا بودند و صميمى! طنين صداى امام در دشت مىپيچد: «آيا يار و ياورى هست تا مرا يارى كند؟».
هيچ جوابى نمىآيد. كوفيان، سرِ خود را پايين گرفتهاند. آرى! ديگر هيچ خداپرستى در ميان آنها نيست. اينان همه عاشقان دنيا هستند!
نگاه كن! سپاه كوفه گريه مىكنند. آخر شما چه مردمى هستيد كه بر غريبى حسين اشك مىريزيد. آخر اين چه معمّايى است؟ غربت امام، آنقدر زياد است كه دل دشمن را هم براى لحظاتى به درد آورده است. نمىدانم براى چه امام به سوى خيمهها برمىگردد. (1)صداى «آب، آب» در خيمهها پيچيده است. همه، تشنه هستند، اما اين دشت ديگر سقّايى ندارد. خداى من! شيرخوار حسين از تشنگى بىتاب شده است.
امام، خواهر را صدا مىزند: «خواهرم، شيرخوارهام را بياوريد». (2)على اصغر، بىتاب شده است. زينب او را از مادرش رباب مىگيرد و در آغوش مىفشارد و روى دست برادر قرار مىدهد. امام شيرخوار خود را در آغوش مىگيرد، او را مىبويد و مىبوسد: «عزيزم! تشنگى با تو چه كرده است».
امام حسين عليه السلام، على اصغر را به ميدان مىبرد تا شايد از دل سنگ اين مردم، چشمه عاطفهاى بجوشد! شايد اين كودك سيراب شود!
او طاقت ديدن تشنگى على اصغر را ندارد. اكنون امام در وسط ميدان ايستاده است. در دور دست سپاه، همه از هم مىپرسند كه حسين عليه السلام چه چيزى را روى دست دارد. آيا او قرآن آورده است؟
امام فرياد برمىآورد: «اى مردم! اگر به من رحم نمىكنيد، به كودكم رحم كنيد». (3)عمرسعد با نگرانى، سپاه كوفه را مىبيند كه تاب ديدن اين صحنه را ندارند. آرى! امام حجت ديگرى بر كوفيان آشكار مىكند. على اصغر با دستان كوچكش بر همه قلبها چنگ زده است. چه كسى به اين صحنه پايان خواهد داد؟ سكوت است و سكوت!
ناگهان حَرْمَله تيرى در كمان مىگذارد. او زانو مىزند. سپاه كوفه با همه قساوتى كه در دل دارند چشمانشان را مىبندند و تير رها مىشود.
خداى من چه مىبينم، خون از گلوىِ على اصغرمىجوشد. (4)اينك اين صداى گريه امام است كه به گوش مىرسد.
نگاه كن! اين چه صحنهاى است كه مىبينى؟ امام چه مىكند؟ او دست خود را زير گلوىِ
على اصغر مىگيرد و خون او را به سوى آسمان مىپاشد. (1)همه، از اين كار تو تعجّب مىكنند. اشك در چشم دارى و خون فرزند به سوى آسمان مىپاشى. تو نمىگذارى حتى يك قطره از خون على اصغر به زمين بريزد. (2)صدايى ميان زمين و آسمان طنين مىاندازد: «اى حسين! شيرخوار خود را به ما بسپار كه در بهشت از او پذيرايى مىكنيم». (3)
امام، آماده شهادت است. به سوى خيمه مىآيد و مىفرمايد: «براى من پيراهن كهنهاى بياوريد تا آن را به تن كنم. من به سوى شهادت مىروم». (4)صداى گريه همه بلند مىشود. آنها مىفهمند كه اين آخرين ديدار است.
به راستى، چرا امام پيراهن كهنه مىطلبد؟ شايد او مىخواهد اين پيراهن كهنه را بپوشد تا اين دشمنِ غارتگر، بعد از شهادت آن حضرت به آن لباس طمع نكرده و آن را غارت نكنند.
امام سجّاد عليه السلام در بستر بيمارى است. امام حسين عليه السلام براى خداحافظى به سوى خيمه او مىرود. مصلحت خدا در اين است كه او امروز بيمار باشد تا نسل امامت قطع نگردد.
امام وارد خيمه مىشود. پسرش را در آغوش مىگيرد و وصيّتهاى خود را به او مىفرمايد. آرى امام حسين عليه السلام اسرار امامت را كه از امام حسن عليه السلام گرفته است، به امام سجّاد عليه السلام مىسپارد. (5)اشك از چشم امام سجّاد عليه السلام جارى است، او براى غربت و مظلوميّت پدر گريه مىكند.
امام حسين عليه السلام از او مىخواهد در راه خدا صبر كند. او پناه اين كاروان خواهد بود.
امام حسين عليه السلام آماده رفتن به ميدان است اينك لحظه خداحافظى است.
اكنون او با عزيزان خود سخن مىگويد: «دخترانم، سكينه! فاطمه! و خواهرانم، زينب!
امّ كُلْثوم! من به سوى ميدان مىروم و شما را به خدا مىسپارم».
همه اشك مىريزند. آرى! اين آخرين بارى است كه امام را مىبينند. سكينه(دختر امام)، رو به پدر مىكند و مىگويد:
بابا، آيا به سوى مرگ مىروى؟
چگونه به سوى مرگ نروم حال آنكه ديگر هيچ يار و ياورى ندارم.
بابا، ما را به مدينه برگردان!
دخترم! اين نامردان هرگز اجازه نمىدهند كه شما را به مدينه ببرم. (1)صداى ناله و شيونِ همه بلند مىشود. امّا در اين ميان سكينه بيش از همه بىتابى مىكند، آخر او چگونه دورى پدر را تحمّل كند. او آنچنان گريه مىكند كه دل همه را به درد مىآورد. امام سكينه را در آغوش مىگيرد و مىفرمايد: «دخترم! دل مرا با اشك چشم خود نسوزان». (2)آغوش پدر، سكينه را آرام مىكند. پدر اشك چشم او را پاك مىكند و با همه خداحافظى مىكند و به سوى ميدان مىرود. (3)
امام نگاهى به ميدان مىكند. ديگر هيچ يار و ياورى براى امام باقى نمانده است. كجا رفتيد؟ اى ياران باوفا!
غم بر دل امام حسين عليه السلام نشسته و اكنون تنهاى تنها شده است. امام سوار بر اسب خويش جلو مىآيد. مهار اسب را مىكشد و فرياد او تا دور دست سپاه كوفه، طنين مىاندازد: «آيا كسى هست تا از ناموس رسول خدا دفاع كند؟ آيا كسى هست كه در اين غربت و تنهايى، مرا يارى كند؟» (4)فرياد غريبانه را پاسخى نبود امّا ...
ناگهان زانوىِ دو برادر مىلرزد. عرقى سرد بر پيشانى آنها مىنشيند. شمشيرهاى اين دو برادر فرو مىافتد. شما را چه مىشود؟
حسىّ ناشناخته در وجود اين دو برادر جوانه مىزند. آرام آرام، همديگر را نگاه مىكنند.
چشمهاى آنها با هم سخن مىگويد. آرى! هر دو حسّ مشتركى دارند. به تنهايى و غربت
امام حسين عليه السلام مىنگرند.
همسفرم! آيا آنها را مىشناسى؟
آنها سَعْد و ابوالحُتُوف، فرزندان حارث هستند. آنها هر دو از گروه «خَوارج» اند. عمرى با بغض و كينه حضرت على عليه السلام زندگى كردهاند. آنها همواره دشمن آن حضرت بودهاند.
چه شده است كه اكنون بىقرار شدهاند؟ صداى حسين عليه السلام چگونه آنها را اين چنين دگرگون نمود. آنها با خود سخن مىگويند: «ما را چه شده است؟ ما و عشق حسين. مردم ما را به بغض حسين مىشناسند».
هنوز طنين صداى حسين عليه السلام در گوششان است: «آيا كسى هست منِ غريب را يارى كند».
همسفر خوبم! قلم من از روايت اين صحنه ناتوان است. نمىتوانم اوج اين حماسه را بيان كنم. خدايا، چه مىبينم؟ دو اسب سوار با سرعت باد به سوى امام عليه السلام مىتازند.
كسى مانع آنها نمىشود. آنها از خوارج هستند و هميشه كينه حضرت على عليه السلام را به دل داشتهاند. عمرسعد خوشحال است و با خود فكر مىكند كه اينان به جنگ حسين عليه السلام مىروند!
وقتى كه نزديك امام مىرسند، خود را از روى اسب بر زمين مىافكنند.
خداى من! آنها سيل اشك توبه را نثار امام مىكنند.
نمىدانم با امام چه مىگويند و چه مىشنوند، تنها مىبينم كه اين بار سوار بر اسب شده و به سپاه كوفه حمله مىبرند.
دو برادر به ميدان مىروند تا خون كافران را بريزند. چه شجاعانه مىجنگند، مىغرّند و به پيش مىروند.
لحظاتى بعد، صحراى كربلا رنگين به خون آنها مىشود. آنها به هم نگاه مىكنند و لبخند مىزنند و با هم صدا مىزنند: يا حسين، يا حسين! (1)
سپاه كوفه ايستاده است. شمشيرها در دستانشان بىتابى مىكنند. امام، تنهاى تنهاست.
بار ديگر، صداى امام در صحراى كربلا مىپيچد: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟».
1) أعيان الشيعة، ج 2، ص 319؛ الكُنى والألقاب، ج 1، ص 45.
هيچ كس صداى حسين را جواب نمىگويد. حسين غريب است و تنها.
نگاه كن! امام سجّاد عليه السلام از خيمه خود بيرون آمده است. او توان راه رفتن ندارد و از شدّتِ تب نيز، مىسوزد.
زينب عليها السلام به دنبال او مىآيد و مىفرمايد: «فرزند برادرم! باز گرد». امام سجّاد عليه السلام در پاسخ مىگويد: «عمه جان! مىخواهم جانم را فداى پدر نمايم». ناگهان چشم امام حسين عليه السلام به او مىافتد. رو به خواهرش مىكند و مىگويد: «خواهرم! پسرم را به خيمه باز گردان». (1)عمّه، پسر برادر را به خيمه مىبرد و كنارش مىماند. پروانهها، همه روى خاك گرم كربلا، بر خاك و خون آرميدهاند. (2)امام در ميدان تنهايى ايستاده است. رو به پيكر بىجان ياران باوفايش مىكند و مىفرمايد:
«اى دلير مردان، اى ياران شجاع!».
هيچ جوابى نمىآيد. اكنون امام مىفرمايد: «من شما را صدا مىزنم، چرا جواب مرا نمىدهيد؟ شما در خواب هستيد و من اميد دارم كه بار ديگر بيدار شويد. نگاه كنيد كسى نيست كه از ناموس رسول خدا دفاع كند». (3)باز هم صدايى نمىآيد. هنوز صداى امام حسين عليه السلام مىآيد كه يارى مىطلبد.
همسفر! بيا من و تو به كمكش برويم. من با قلمم، امّا تو چگونه؟
صداى غريبىِ امام، شورى در آسمان مىاندازد. فرشتگان تاب شنيدن ندارند.
امام، بىيار و ياور مانده است.
بار ديگر چهار هزار فرشته به كربلا مىآيند. آنها به امام مىگويند: «اى حسين! تو ديگر تنها نيستى! ما آمدهايم تا تو را يارى كنيم، ما تمام دشمنان تو را به خاك و خون مىنشانيم».
همه آنها، منتظر اجازه امام هستند تا به دشمنان هجوم ببرند. امّا امام به آنها اجازه مبارزه نمىدهد. (4)
فرشتگان، همه در تعجّباند. مگر تو نبودى كه در اين صحرا فرياد مىزدى: «آيا كسى هست مرا يارى كند». اكنون ما به يارى تو آمدهايم.
اما امام ديدار خدا را انتخاب كرده است. او مىخواهد تا با خون خود، درخت اسلام را آبيارى كند.
نگاه كن! امام، قرآنى را روى سر مىگذارد و رو به سپاه كوفه چنين مىفرمايد: «اى مردم! قرآن، بين من و شما قضاوت مىكند. آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم، چه شده كه مىخواهيد خون مرا بريزيد؟» (1)هيچ كس جوابى نمىدهد. سكوت است و سكوت!
پسر حيدرِ كرّار به ميدان آمده است. او رَجَز مىخواند و خود را معرفى مىكند: «من فرزند على هستم و به اين افتخار مىكنم». (2)لشكر كوفه به سوى امام حمله مىبرد. امام دفاع مىكند و سپس چون شير به قلب سپاه حمله مىبرد.
امام، شمشير مىزند و به پيش مىرود. تعداد زيادى از نامردان را به خاك و خون مىكشد.
نگاه كن! امام متوجّه سمت راست سپاه مىشود، آنگاه حمله مىبرد و فرياد مىزند: «مرگ بهتر از زندگى ذلت بار است». (3)اكنون به سمت چپ لشكر حمله مىبرد و چنين رَجَز(شعر حماسى) مىخواند:
أَنَا الحُسَينُ بنُ عَلِيّ آلَيتُ أَن لَاأَنثَنِي
من حسين بن على هستم و قسم خوردهام كه هرگز تسليم شما نشوم. (4)همه تعجّب مىكنند. حسينى كه از صبح تا به حال اين همه داغ ديده و بسيار تشنه است، چقدر شجاعانه مىجنگد. او چگونه مىتواند به تنهايى دهها نفر را به خاك هلاكت بنشاند.
امام تلاش مىكند كه خيلى از خيمهها دور نشود. به سپاه حمله مىكند و بار ديگر
1) تذكرةالخواصّ، ص 252.
2) الاحتجاج، ج 2، ص 103؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 80؛ كشفالغمّة، ج 2، ص 231؛ الفتوح، ج 5، ص 116؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 32؛ مطالب السؤول، ص 72.
3) مثير الأحزان، ص 72؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 50؛ وراجع: شرحالأخبار، ج 3، ص 163.
4) المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 110؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 49؛ وراجع: إثبات الوصيّة، ص 178.
به نزديك خيمهها باز مىگردد. زيرا به غير از امام سجّاد عليه السلام، هيچ مردى در خيمهها نيست.
امام چند بار به سپاه دشمن حمله مىكند و تعداد بسيارى را به جهنم مىفرستد و هر بار كه به خيمهها باز مىگردد، صداى «لا حَوْلَ و لا قُوّةَ الّا باللَّه» ايشان به گوش مىرسد. صداى امام، مايه آرامش خيمههاست. امام رو به سپاه كوفه مىكند و مىگويد: «براى چه به خون من تشنهايد؟ گناه من چيست؟»
صدايى به گوش امام مىرسد كه دل او را به درد مىآورد و اشكش جارى مىشود: «ما تو را مىكشيم چون كينه پدرت را در سينه داريم». (1)اشك در چشم امام حلقه مىزند. آرى! او(كه خود اين همه مظلوم و غريب است) اكنون براى مظلوميّت پدرش گريه مىكند.
بار ديگر امام به قلب لشكر مىتازد و شمشير مىزند و جلو مىرود.
فرماندهان سپاه كوفه در فكر اين هستند كه در مقابله با امام حسين عليه السلام چه كنند. آنها نقشهاى شوم مىكشند بايد حسين را از خيمهها دور كنيم و آنگاه به خيمهها حمله ببريم، در اين صورت ديگر حسين در هم مىشكند و نمىتواند اينگونه شمشير بزند.
قرار مىشود در فرصتى مناسب، شمر همراه سربازان خود به سوى خيمهها حمله كند.
هنگامى كه امام به قلب لشكر حمله كرده است، شمر دستور حمله به خيمهها را مىدهد.
امام متوجّه مىشود و فرياد مىزند: «اى پيروان شيطان! مگر دين نداريد و از قيامت نمىترسيد؟ غيرت شما كجا رفته است؟». (2)شمر مىگويد: «اى حسين چه مىگويى؟». امام مىفرمايد: «تا من زنده هستم به ناموسِ من، نزديك نشويد». (3)سخنِ امام، لشكر شمر را به خود مىآورد و غيرت عربى را به آنها يادآور مىشود.
شمر مىبيند به هيچ وجه صلاح نيست كه به حمله ادامه دهد. سپس دستور عقب نشينى مىدهد.
شمر نزد عمرسعد مىرود و با او سخن مىگويد: «اى عمرسعد! اينگونه كه حسين مىجنگد تا ساعتى ديگر، همه ما را خواهد كشت».
تاريخ هيچگاه اين سخن شمر را فراموش نخواهد كرد. حسينى كه جگرش از تشنگى مىسوزد و داغ عزيزانش را به دل دارد، طورى مىجنگد كه ترس وجودِ همه فرماندهان را فرا گرفته است. عمرسعد رو به شمر مىكند:
اى شمر! به نظر تو چه بايد بكنيم؟
بايد به لشكر دستور بدهى تا همه يكباره به سوى او هجوم آورند. تيراندازان را بگو تيربارانش كنند، نيزهداران نيزه بزنند و بقيه سپاه هم سنگبارانش كنند. (1)عمرسعد نظر او را مىپسندد و دستور صادر مىشود.
امام سوار بر اسب خويش در ميدان مىرزمد كه ناگهان، باران تير و سنگ و نيزه باريدن مىگيرد.
نگاه كن! امام، تك و تنها در ميدان ايستاده است. به خدا، هيچ كس نمىتواند غربت اين لحظه را روايت كند.
بيا، بيا تا ما به ياريش برويم. آن طرف خيمهها، اشكها، سوزها، زنان بىپناه، تشنگى! اين طرف باران سنگ و تير و نيزه! و مولاى تو در وسط ميدان، تنها ايستاده است.
بر روى اسب، شمشير به دست، گاه نگاهى به خيمهها مىكند، گاه نگاهى به مردم كوفه.
اين مردم، ميزبانان او هستند. امّا اكنون مهمان نوازى به اوج خود رسيده است!
سنگباران، تير باران!
تيرها بر بدن امام اصابت مىكند. تمام بدن امام از تير پر شده است. (2)
واى، خدايا! چه مىبينم! سنگى به پيشانى امام اصابت مىكند و خون از پيشانى او جارى مىشود. (1)امام لحظهاى صبر مىكند. امّا دشمن امان نمىدهد و اين بار تيرى زهر آلود بر آن حضرت مىنشيند.
نمىدانم چه كسى اين تير را مىزند. امّا اين تير براى امام حسين عليه السلام از همه تيرها سختتر است. صداى امام در دشت كربلا پيچيده است: «بسم اللَّه و باللَّه و على ملّة رسول اللَّه، من به رضاى خدا راضى هستم». (2)تو در اين كارزار چه مىبينى كه در ميان اين همه سختىها، اين گونه با خداى خويش سخن مىگويى؟
تير به سختى در سينه امام فرو رفته است. چارهاى نيست بايد تير را بيرون بياورد. امام به زحمت، تير را بيرون مىآورد و خون مىجوشد. (3)امام خونها را جمع مىكند و به سوى آسمان مىپاشد و مىگويد: «بار خدايا! همه اين بلاها در راه تو چيزى نيست». (4)فرشتگان همه در تعجّباند. اين حسين عليه السلام كيست كه با خدا اينگونه سخن مىگويد.
قطرهاى از آن خون به زمين بر نمىگردد. آسمان سرخ مىشود.
تاكنون هيچ كس آسمان را اين گونه نديده است. اين سرخى خون امام حسين عليه السلام است كه در آسمانِ غروب، مانده است.
امام بار ديگر خون در دست خود مىگيرد و اين بار صورت خود با آن رنگين مىكند.
آرى! امام مىخواهد به ديدار خدا برود، پس چهره خود را خون آلود مىكند و مىفرمايد:
«مىخواهم جدّم رسول خدا مرا در اين حالت ببيند». (5)خونى كه از بدن امام رفته است، باعث ضعف او مىشود. دشمن فرصت را غنيمت مىشمارد و از هر طرف با شمشيرها مىآيند و هفتاد و دو ضربه شمشير بر بدن آن حضرت مىنشيند. (6)خداى من! امام از روى اسب با صورت به زير مىآيد، گويا عرش خدا بر روى زمين مىافتد.
اكنون امام با صورت به روى خاك گرم كربلا مىافتد. (1)آرى! اين سجده آخر امام حسين عليه السلام است كه ركوعى ندارد.
صداى مناجات امام به گوش مىرسد: «در راه تو بر همه اين سختىها صبر مىكنم». (2)امام حسين آينه صبر خداست. در اوج قلّه بلا ايستاده و شعار توحيد و خداپرستى سر مىدهد.
خون امام درخت دين و خداپرستى را آبيارى مىكند. امام به ذكر خدا مشغول است.
نگاه كن! ذو الجناح، اسب امام، چگونه يال خود را به خون امام رنگين مىكند و به سوى خيمهها مىرود. همه اهل خيمه، صداىِ ذو الجناح را مىشنوند و از خيمه بيرون مىآيند.
زينب عليها السلام در حالى كه بر سر و سينه مىزند به سوى قتلگاه مىدود. حسينش را در خاك و خون مىبيند در حالى كه دشمنان، دور او را محاصره كردهاند. (3)او فرياد مىزند: «واى برادرم!». (4)عمرسعد هم براى ديدن امام از راه مىرسد. زينب به او رو مىكند و با لحنى غمناك مىگويد: «واى بر تو! برادرم را مىكشند و تو نگاه مىكنى». (5)صداى زينب عليها السلام اشك عمرسعد را جارى مىكند. امّا او نمىتواند كارى كند و فقط گريه مىكند. ولى اين گريه چه فايدهاى دارد. (6)عمرسعد رويش را از زينب عليها السلام برمىگرداند. زينب رو به سپاه كوفه مىكند: «آيا در ميان شما يك مسلمان نيست؟». (7)هيچ كس جواب زينب عليها السلام را نمىدهد.
همه هستى تو، عموى تو، تنهاى تنهاست. او ديگر هيچ يار و ياور ندارد.
دشمنان همه صف كشيدهاند تا جانش را بگيرند.
عبداللَّه! اى پسر امام حسن عليه السلام! نگاه كن! عموى تو تنهاست!
1) الأمالي للصدوق، ص 226؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 322.
2) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام، ص 615.
3) المزار الكبير، ص 504، ح 9؛ مصباح الزائر، ص 233؛ بحار الأنوار، ج 101، ص 322.
4) بحار الأنوار، ج 45، ص 54.
5) تاريخ الطبري، ج 5، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 55.
6) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 35؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 572؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 187.
7) الإرشاد، ج 2، ص 112؛ وراجع: أنساب الأشراف، ج 3، ص 409.
درست است كه تو يازده سال بيشتر ندارى، امّا بايد ياريش كنى. خوب نگاه كن! دشمنان عموى تو را محاصره كردهاند.
صداى عمو به گوش مىرسد. تو به سوى عمو مىشتابى. و زينب به دنبال تو، صدايت مىزند: «يادگارِ برادرم! برگرد!». (1)تو تصميم گرفتهاى كه عمو را يارى كنى. شتابان مىآيى و به گودال مىرسى و عمو را مىبينى كه در خاكها آرميده است.
ابْجَر شمشير كشيده است تا عمويت را شهيد كند. شمشير او بالا مىرود اما تو كه شمشير ندارى، پس چه خواهى كرد؟
دست خود را سپر مىكنى و فرياد مىزنى: «واى بر تو، آيا مىخواهى عموى مرا بكشى؟».
شمشير پايين مىآيد و دو دست تو را قطع مىكند. (2)از دستهاى تو خون مىجوشد. چه كسى را به يارى مىطلبى، عمويى را كه به خاك افتاده است و توان يارى تو را ندارد و يا پدرت امام حسن عليه السلام را كه در بهشت منتظر توست؟
فريادت بلند مىشود: «مادر!» و آنگاه روى سينه عمو مىافتى. (3)عمو تو را در آغوش مىكشد. چه آغوش گرم و مهربانى! و به تو مىگويد: «پسر برادرم صبور باش كه به ديدار پدر مىروى». (4)تو آرام مىشوى. حَرْمَله، تير در كمان مىنهد. خداى من! او كجا را نشانه گرفته است؟
تير به گلوى تو مىنشيند و تو روى سينه عمو پر مىكشى و مىروى. (5)آرى! تو از آغوش عمو به آغوش پدر، پرواز مىكنى. (6)
ساعتى است كه امام روى خاك گرم كربلا افتاده است. هيچ كس جرأت نمىكند او را به شهادت برساند. (7)
1) الإرشاد، ج 2، ص 110؛ إعلامالورى، ج 1، ص 467؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 53.
2) تاريخ الطبري، ج 5، ص 450؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 571.
3) إعلام الورى، ج 1، ص 467.
4) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 571؛ مقاتل الطالبيّين، ص 116.
5) مثير الأحزان، ص 73؛ روضةالواعظين، ص 208.
6) در اين قسمت(و همچنين در چند جاى ديگر اين كتاب)، از كتاب «آينه داران آفتاب» نوشته آقاى محمّد رضا سنگرى استفاده كردهام. از خداوند براى اين نويسنده محترم، توفيقات بيشترى را خواهانم.
7) تاريخ الطبري، ج 5، ص 452؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 409؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 572؛ المنتظم، ج 5، ص 340.
او با صدايى آرام با خداى خويش سخن مىگويد: «صبراً على قضائك يا ربّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر مىكنم». (1)اكنون بدن مبارك امام از زخم شمشير و تير چاك چاك شده است. سرش شكسته و سينهاش شكافته است و زبانش از خشكى به كام چسبيده و جگرش از تشنگى مىسوزد.
قلبش نيز، داغدار عزيزان است.
با اين همه باز هم به خيمهها نگاه مىكند و همه نيرو و توان خود را بر شمشير مىآورد و آن را به كمك مىگيرد تا برخيزد، امّا همان لحظه ضربهاى از نيزه و شمشير بار ديگر او را به زمين مىزند. همه هفتاد ودو پروانه او پر كشيدند و رفتهاند و اكنون منتظر آمدن امام خود هستند. (2)عمرسعد كنارى ايستاده است. هيچ كس حاضر نيست قاتل حسين باشد. او فرياد مىزند:
«عجله كنيد، كار را تمام كنيد». (3)آرى! همان كسى كه لحظاتى قبل با شنيدن صداى زينب گريه مىكرد، اكنون دستور كشتن امام را مىدهد. به راستى، اين عمرسعد كيست كه هم بر امام حسين عليه السلام مىگريد و هم فرمان به كشتن او را مىدهد؟
وعده جايزهاى بزرگ به سپاهيان داده مىشود، امّا باز هم كسى جرأت انجام دستور را ندارد. جايزه، زياد و زيادتر مىشود، تا اينكه سِنان به سوى حسين مىرود اما او هم دستش مىلرزد و شمشير را رها كرده و فرار مىكند.
شمر با عصبانيت به دنبال سنان مىدود:
چه شد كه پشيمان شدى؟
وقتى حسين به من نگاه كرد، به ياد حيدر كرّار افتادم. براى همين، ترسيدم و فرار كردم.
تو در جنگ هم ترسويى. مثل اينكه بايد من كار حسين را تمام كنم.
اكنون شمر به سوى امام مىرود. شيون و فرياد در آسمانها مىپيچد و فرشتگان همه ناله مىكنند. آنها رو به جانب خدا مىگويند: «اى خدا! پسر پيامبر تو را مىكشند».
خداوند به آنان خطاب مىكند: «من انتقام خون حسين را خواهم گرفت، آنجا را نگاه كنيد!». فرشتگان، نور حضرت مهدى عليه السلام را مىبينند و دلشان آرام مىشود. (1)واى بر من! چه مىبينم؟ اكنون شمر بالاى سر امام ايستاده است. شمر، نگاهى به امام مىكند و لبهاى او را مىبيند كه از تشنگى خشكيده است. پس مىگويد: «اى حسين! مگر تو نبودى كه مىگفتى پدرت كنار حوض كوثر مىايستد و دوستانش را سيراب مىسازد؟ صبر كن، به زودى از دست او سيراب مىشوى». (2)اكنون او مىخواهد امام را به شهادت برساند. واى بر من، چه مىبينم! او بر روى سينه خورشيد نشسته است:
كيستى كه بر سينه من نشستهاى؟
من شمر هستم.
اى شمر! آيا مرا مىشناسى؟
آرى، تو حسين پسر على هستى و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.
اگر مرا به اين خوبى مىشناسى پس چرا قصد كشتنم را دارى؟
براى اينكه از يزيد جايزه بگيرم. (3)آرى! اين عشق به دنياست كه روى سينه امام نشسته است! شمر به كشتن امام مصمّم است و خنجرى در دست دارد. امام، پيامبر را صدا مىزند: «يا جدّاه، يا محمّداه!».
قلمم ديگر تاب نوشتن ندارد، نمىتوانم بنويسم و شرح دهم.
آنقدر بگويم كه آسمان تيره و تار مىشود. طوفان سرخى همه جا را فرا مىگيرد و خورشيد، يكباره خاموش مىشود. (4)منادى در آسمان ندا مىدهد: «واى حسين كشته شد». (5)آرى! تو درخت اسلام را سيراب نمودى! تو شقايقهاى صحرا را با خون خود، سرخ كردى! و از گلوى تشنه خود، آزادى و آزادگى را فرياد زدى!
1) الكافي، ج 1، ص 345؛ الأمالي للطوسي، ص 418.
2) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 36؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 56.
3) ينابيع المودّة، ج 3، ص 83.
4) السنن الكبرى، ج 3، ص 468؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 114؛ تهذيب الكمال، ج 6، ص 433؛ تاريخدمشق، ج 14، ص 228؛ كفاية الطالب، ص 444؛ الصواعق المحرقة، ص 194؛ وراجع تاريخ دمشق، ج 14، ص 226؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 413؛ كامل الزيارات، ص 182؛ مجمع البيان، ج 6، ص 779 وج 9، ص 98؛ تأويل الآيات الظاهرة، ج 1، ص 302؛ التبيان في تفسير القرآن، ج 9، ص 233؛ الطرائف، ص 203؛ الصراط المستقيم، ج 3، ص 124؛ تفسير القرطبي، ج 16، ص 141؛ تذكرة الخواصّ، ص 274؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 544، ح 1115؛ التبصرة، ج 2، ص 16؛ إثبات الوصيّة، ص 178؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 580؛ سير أعلامالنبلاء، ج 3، ص 12.
5) ينابيع المودّة، ج 3، ص 84.
همه نگاهها به سوى آسمان است. چرا آسمان تيره و تاريك شده است؟
چه خبر شده است؟ نگاه كن! تا به حال مهتاب را در روز ديدهاى؟
آنجا را مىگويم سرِ امام را بر بالاى نيزه كردهاند و در ميان سپاه دور مىزنند.
همه زنها و بچهها مىفهمند كه امام شهيد شده است. صداى شيون، همه جا را فرا مىگيرد. شمر با لشكر خود نزديك خيمهها رسيده است. عدّهاى از سربازان او آتش به دست دارند.
واى بر من! مىخواهند خيمههاى عزيزان پيامبر را آتش بزنند.
آتش شعله مىكشد و زنان همه از خيمهها بيرون مىزنند. (1)نامردها به دنبال زنها و دختران هستند. چادر از سر آنها مىكشند و مقنعه آنها را مىربايند. (2)هيچ كس نيست از ناموس خدا دفاع كند. همه جا آتش، همه جا بىرحمى و نامردى! زنان غارت زده با پاى برهنه، گريهكنان به سوى قتلگاه امام مىدوند.
بدن پاره پاره برادر در قتلگاه افتاده است. خواهر چگونه طاقت بياورد، زمانى كه برادر را اينگونه ببيند؟
زينب عليها السلام چون نگاهش به پيكر صد چاك برادر مىافتد، از سوز دل فرياد برمىآورد: «اى
رسول خدا! اى كه فرشتگان آسمان به تو درود مىفرستند، نگاه كن، ببين، اين حسين توست كه به خون خود آغشته است». (1)مرثيه جانسوز زينب عليها السلام، همه را به گريه واداشته است. خواهر به سوى پيكر برادر مىرود و كنار پيكر برادر مىنشيند.
همه نگاه مىكنند كه زينب عليها السلام مىخواهد چه كند؟ او دست مىبرد و بدن چاك چاك برادر را از روى زمين برمىدارد و سر به سوى آسمان مىكند: «بار خدايا! اين قربانى را از ما قبول كن». (2)به راستى، تو كيستى!
همه جهان را متعجّب از صبر خود كردهاى!
اى الهه صبر و استقامت! اى زينب عليها السلام!
تو حماسهاى بزرگ آفريدى و كنار جسم برادر، تو هم اينگونه رَجَز مىخوانى!
از همينجا، كنار جسم صد چاك برادر، رسالت خود را آغاز مىكنى تا جهانى را بيدار كنى.
يكى از سربازان به عمرسعد مىگويد:
قربان، يادت نرود دستور ابنزياد را اجرا كنى؟
كدام دستور؟
مگر يادتان نيست كه او در نامه خود دستور داده بود تا بعد از كشتن حسين، بدن او را زير سم اسبها پايمال كنى.
راست مىگويى.
آرى! عمرسعد براى اينكه مطمئن شود كه به حكومت رىمىرسد، براى خوشحالى ابنزياد مىخواهد اين دستور را هم اجرا كند.
در سپاه كوفه اعلام مىكنند: «چه كسى حاضر است تا بدن حسين را با اسب لگد كوب
نمايد و جايزه بزرگى از ابنزياد بگيرد؟». (1)وسوسه جايزه در دل همه مىنشيند، امّا كسى جرأت اين كار را ندارد.
سرانجام ده نفر براى اين كار داوطلب مىشوند. (2)آنجا را نگاه كن! آن نامرد، طلاهاى فاطمه(دختر امام حسين عليه السلام) را غارت مىكند.
مىبينم كه او گريه مىكند. اين نامرد را مىگويم، ببين اشك در چشم دارد و طلاى دختر حسين را غارت مىكند.
دختر امام حسين عليه السلام در بين تلاطم يتيمى و ترس رو به او مىكند و مىگويد:
گريههاى تو براى چيست؟
من دارم طلاى دختر رسول خدا را غارت مىكنم، آيا نبايد گريه كنم؟
اگر مىدانى من دختر رسول خدا هستم، پس رهايم كن.
اگر من اين طلاها را نبرم، شخص ديگرى اين كار را خواهد كرد. (3)از كار اين مردم تعجّب مىكنم. اشك در چشم دارند و بر غربت و مظلوميّت اين خاندان اشك مىريزند، امّا بزرگترين ظلمها را در حق آنها روا مىدارند. سپاه كوفه امام حسين عليه السلام را به خوبى مىشناختند، ولى عشق به دنيا و دنيا طلبى، در آنها به گونهاى بود كه حاضر بودند براى رسيدن به پولِ بيشتر، هر كارى بكنند.
آنجا را نگاه كن! نامرد ديگرى با تندى و بىرحمى گوشواره از گوش دخترى مىكشد.
خون از گوش او جارى است. (4)تو چقدر سنگدلى كه تنها براى يك گوشواره، اينگونه گوش ناموس خدا را پاره كردهاى.
هيچ كس نيست تا از ناموس پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كند؟
گويى شير زنى پيدا مىشود. آن زن كيست كه شمشير به دست گرفته است؟ او به سوى خيمهها مىآيد و مقابل نامردان كوفه مىايستد و فرياد مىزند: «غيرت شما كجاست؟ آيا خيمههاى دختران رسول خدا را غارت مىكنيد؟».
او زن يكى از سپاهيان كوفه است كه اكنون به يارى زينب آمده است.
شوهر او مىآيد و به زور دست او را گرفته و او را به خيمه خود باز مىگرداند. (1)
سُوَيد در ميان ميدان افتاده است. او يكى از ياران امام حسين عليه السلام است كه امروز صبح به ميدان رفت تا جانش را فداى امامش كند.
او بعد از جنگى شجاعانه با زخم نيزهاى بر زمين افتاد و بىهوش شد. دشمن به اين گمان كه او كشته شده است او را به حال خود رها كردند.
اكنون صداى ناله و شيون زنان او را به هوش مىآورد. بىخبر از حوادث كربلا برمىخيزد و پيكر شهدا را مىبيند. اشك در چشمانش حلقه مىزند. كاروان شهدا رفت و من جا ماندهام.
همه رفتند، زُهير رفت، على اكبر رفت، عبّاس رفت. خوشا به حال آنها كه جانشان را فداى مولا نمودند.
اين صداى شيون، براى چيست؟ خداى من! چه خبر شده است؟
او نگاه مىكند كه خيمههاى امام مىسوزد و زنان با سر و پاى برهنه از دست نامردها فرار مىكنند. سويد در خود قدرتى مىبيند، شمشيرى را برمىدارد و به سوى دشمن هجوم مىبرد. او فرياد مىزند: «مگر شما غيرت نداريد؟».
او بار ديگر مىجنگد و شمشير مىزند و بار ديگر باران شمشير بر سرش فرود مىآيد.
و لحظاتى بعد، سويد آخرين شهيد كربلا، بار ديگر بر روى خاك گرم كربلا مىافتد و روحش به سوى آسمان پر مىكشد. (2)
اسب سوارى به دنبال فاطمه دختر امام حسين عليه السلام است. او نيزه به دست دارد و فاطمه فرار مىكند.
اين صداى فاطمه است: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟ آيا كسى هست مرا از دست اين دشمن نجات دهد؟».
هيچ كس جوابى نمىدهد و فاطمه در ميان صحرا مىدود. ناگهان ضربه نيزه را در كتف خود احساس مىكند و با صورت روى زمين مىافتد.
آن مرد از اسب پياده مىشود و مقنعه از سر فاطمه برمىدارد و گوشوارههاى او را مىكشد. خداى من! گوش فاطمه پاره مىشود و صورتش رنگ خون مىگيرد.
آن مرد برمىخيزد و به سوى خيمهها مىرود تا غنيمت ديگرى پيدا كند.
فاطمه سر روى خاك گرم كربلا مىنهد و بىهوش مىشود. من با خود مىگويم، كجايى اى عبّاس تا ببينى با ناموس امام حسين عليه السلام چه مىكنند.
صدايى به گوش فاطمه مىرسد: «دختر برادرم، برخيز!».
اين صدا چقدر آشنا و چقدر مهربان است. او چشم خود را باز مىكند و سر خود را در سينه عمهاش زينب مىبيند.
فاطمه! بلند شو عزيزم! بايد به دنبالِ بقيه بچّهها بگرديم، نمىدانم آنها كجا رفتهاند.
عمّه جان، چادر و مقنعه مرا بردهاند. آيا پارچهاى هست تا موى سرم را بپوشانم؟
دختر برادرم، نگاه كن من هم مانند تو ...
فاطمه نگاه مىكند، مقنعه عمّه را هم ربودهاند و صورت و بدن عمّه از تازيانهها سياه شده است.
فاطمه برمىخيزد و با عمّه به سوى خيمهها مىروند. آنها نزد امام سجّاد عليه السلام مىروند و مىبينند كه خيمه او هم سوخته و غارت شده است. زير انداز امام را هم بردهاند!
خداى من! امام سجّاد عليه السلام با صورت بر روى زمين افتاده است. به علّت تشنگى و بيمارى آنقدر ضعف بر امام سجّاد عليه السلام غلبه كرده كه نمىتواند تكان بخورد.
آنها كنار امام سجّاد عليه السلام مىنشينند و صورت او را از خاك برمىدارند. امام به آنها نگاه مىكند و گريه مىكند. آخر چگونه او عمّه و خواهر خود را در آن حالت ببيند و گريه نكند.
مقنعه خواهر را ربودهاند، گوشواره از گوشش كشيدهاند و صورت او خون آلود شده است. كدام مرد مىتواند اين صحنه را ببيند و گريه نكند.
فاطمه نيز اشك در چشمانش حلقه مىزند. برادر تشنه و بيمار است و توان حركت ندارد. (1)
شمر با لشكر خود در ميان خيمههاى سوخته مىتازد و همه با شتاب مشغول غارت خيمهها هستند. ناگهان چشم شمر به امام سجّاد عليه السلام مىافتد.
او تعجّب مىكند و با خود مىگويد: «مگر مردى هم از اين قوم مانده است. قرار بود هيچ نسلى از حسين باقى نماند».
شمر به عمرسعد خبر مىدهد و او با عجله مىآيد و در خيمهاى نيم سوخته امام سجّاد عليه السلام را مىبيند كه در بستر بيمارى افتاده است. او حجّت خدا بر روى زمين است كه نسل امامت به او منتهى شده است.
عمرسعد فرياد مىزند: «هر چه زودتر او را به قتل برسانيد». شمر به سوى امام سجّاد عليه السلام مىآيد. زينب اين صحنه را مىبيند و پسر برادر را در آغوش مىگيرد و مىگويد: «اى عمرسعد اگر بخواهى او را بكشى اوّل بايد مرا بكشى».
صداى شيون و گريه زنان به آسمان مىرسد.
نمىدانم چه مىشود كه سخن زينب در دل بىرحم عمرسعد اثر مىكند و به شمر دستور مىدهد كه باز گردد. (2)من تعجّب مىكنم عمرسعد كه به شيرخواره امام حسين عليه السلام رحم نكرد و مىخواست نسل امام را از روى زمين بردارد، چگونه مىشود كه از كشتن امام سجّاد عليه السلام منصرف مىشود؟ اراده خدا اين است كه نسل حضرت زهرا عليها السلام تا روز قيامت باقى بماند.
عمرسعد به گروهى از سربازان خود دستور مىدهد تا در اطراف خيمههاى نيم سوخته،
نگهبانى بدهند و نگذارند ديگر كسى آسيبى به آنها برساند و مواظب باشند تا مبادا كسى فرار كند.
دستور فرمانده كل قوا اعلام مىشود كه ديگر كسى حقّ ندارد به هيچ وجه نزديك اسيران بشود. (1)آرامش نسبى در فضاى خيمهها حاكم مىشود و زنان و كودكان آرام آرام به سوى خيمههاى نيم سوخته باز مىگردند.
خورشيد روز عاشورا در حال غروب كردن است. به دستور عمرسعد آب در اختيار اسيران قرار مىگيرد.
عمرسعد مىخواهد در صحراى كربلا بماند، چون سپاه كوفه خسته است و توان حركت به سوى كوفه را ندارد. از طرف ديگر ابنزياد منتظر خبر است و بايد خبر پيروزى را به او برسانند.
عمرسعد خُولى را مأمور مىكند تا پيش از حركت سپاه، سرِ امام را براى ابنزياد ببرد.
سرِ امام كه پيش از اين بر سر نيزه كردهاند را از بالاى نيزه پايين مىآورند و تحويل خولى مىدهند. او همراه عدّهاى به سوى كوفه پيش مىتازد.
خُولى و همراهان پس از طى مسافتى طولانى و بدون معطلى، زمانى به كوفه مىرسند كه پاسى از شب گذشته است. او به سوى قصر ابنزياد مىرود، امّا درِ قصر بسته و ابنزياد در خواب خوش است.
او مىخواهد مژدگانى خوبى از ابنزياد بگيرد، پس بايد وقتى بيايد كه ابنزياد سر حال باشد. براى همين، به سوى منزل باز مىگردد تا فردا صبح نزد او بيايد.
درِ خانه ما را مىزنند.
راست مىگويى، به نظر تو كيست كه اين وقت شب به درِ خانه ما آمده است.
اين دو زن نمىدانند كه اكنون شوهرشان، پشت در است. آيا اين دو زن را مىشناسى؟
اينها همسران خولى هستند. يكىبه نام «نَوار»، و ديگرى به نام «اسَديّه» است.
1) الإرشاد، ج 2، ص 112؛ إعلام الورى، ج 1، ص 469؛ روضة الواعظين، ص 209.
صداى خُولى از پشت در بلند مىشود: «در را باز كنيد كه بسيار خستهام».
همسران خُولى در را باز مىكنند و او وارد خانه مىشود و تصميم مىگيرد به نزد نَوار برود. (1)خولى همراه نَوار به سوى اتاق او حركت مىكند. خُولى، سرِ امام را از كيسهاى كه در دست دارد بيرون مىآورد و آن را زير طشتى كه در حياط خانه است، قرار مىدهد و به اتاق مىرود. نَوار براى شوهرش نوشيدنى و غذا مىآورد. بعد از شام، نَوار از خُولى مىپرسد:
خُولى، چه خبر؟ شنيدم تو هم به كربلا رفته بودى؟
تو چه كار به اين كارها دارى. مهم اين است كه با دست پر آمدم، من امشب گنج بزرگى آوردهام.
گنج! راست مىگويى؟
آرى، من سرِ حسين را با خود آوردهام.
واى بر تو! براى من، سرِ پسر پيامبر را به سوغات آوردى. به خدا قسم ديگر با تو زندگى نمىكنم. (2)نَوار از اتاق بيرون مىدود و خولى او را صدا مىزند، امّا او جوابى نمىدهد.
نَوارمىخواهد براى هميشه از خانه خُولى برود كه ناگهان مىبيند وسط حياطِ خانه، ستونى از نور به سوى آسمان كشيده شده است.
خدايا! اين ستون نور چيست؟ او جلو مىرود. اين نور از آن طشت است. كبوترانى سفيد رنگ دور آن طشت پرواز مىكنند. (3)نَوار كنار طشت نورانى مىنشيند و تا صبح بر امام حسين عليه السلام گريه مىكند.
صبح روز يازدهم محرّم است. خولى در خانه خود هنوز در خواب است.
ناگهان از خواب بيدار مىشود و نگاهى به بيرون مىكند. آفتاب طلوع كرده است، اى
واى، دير شد!
به سرعت لباسهاى خود را مىپوشد و به حياط مىآيد. سر امام را از زير طشت برمىدارد و به سوى قصر ابنزياد حركت مىكند.
او كنار درِ قصر مىايستد و به نگهبانان مىگويد: «من از كربلا آمدهام و بايد ابنزياد را ببينم».
آرى! امروز ابنزياد عدهاى از بزرگان كوفه را به قصر دعوت كرده است.
ابنزياد بر روى تخت نشسته است. خولى وارد قصر مىشود و سلام مىكند و مىگويد:
«اى ابنزياد! در پاى من طلاى بسيارى بريز كه سر بهترين مرد دنيا را آوردهام».
آنگاه سرِ امام را از كيسه بيرون مىآورد و پيش ابنزياد مىگذارد. ابنزياد از سخن او برآشفته مىشود، كه چه شده است كه او از حسين اينگونه تعريف مىكند.
خولى براى اينكه جايزه بيشترى بگيرد اينگونه سخن گفت، امّا غافل از آنكه اين سخن، ابنزياد را ناراحت مىكند و هيچ جايزهاى به او نمىدهد و او با نااميدى قصر را ترك مىكند. (1)ابنزياد، سرِ امام را داخل طشتى روبهروى خود مىگذارد. آن مرد را مىبينى كه كنار ابنزياد است؟ آيا او را مىشناسى؟ او پيشگو يا همان رَمّال است كه ابنزياد او را استخدام كرده است.
گويى او جادوگرى چيرهدست است و چه بسا ابنزياد با استفاده از جادوى او توانسته است مردم كوفه را بفريبد.
گوش كن! او با ابنزياد سخن مىگويد: «قربان! برخيزيد و با پاى خود دهان دشمن را لگد كوب كنيد».
واى بر من! ابنزياد برمىخيزد، من چشم خود را مىبندم. (2)در اين هنگام از گوشه مجلس فريادى بلند مىشود: «اى ابنزياد! پاى خود را از روى دهان حسين بردار! من با چشم خود ديدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله همين لبهاى حسين را بوسه مىزد،
تو پا بر جاى بوسه پيامبر گذاشتهاى».
ابنزياد تعجّب مىكند. كيست كه جرأت كرده با من چنين سخن بگويد؟ او زيد بن ارْقَم است. يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله كه در كوفه زندگى مىكند و امروز همراه ديگر بزرگان شهر نزد ابنزياد آمده است.
ابنزياد با شنيدن سخن زيد بن ارْقَم فرياد مىزند:
اى زيد بن ارقم، تو پير شدهاى و هذيان مىگويى. اگر عقلت را به علت پيرى از دست نداده بودى، گردنت را مىزدم.
مىخواهى حكايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله برايت نقل كنم.
چه حكايتى؟
روزى من مهمان پيامبر صلى الله عليه و آله بودم و او حسن عليه السلام را روى زانوى راستش نشانده بود و حسين عليه السلام را روى زانوى چپ خود. من شنيدم كه پيامبر زير لب، اين دعا را زمزمه مىكرد:
«خدايا، اين دو عزيز دلم را به تو و بندگان مؤمنت مىسپارم». اى ابنزياد، تو اكنون با امانت پيامبر صلى الله عليه و آله اين چنين مىكنى!
زيد بن ارْقَم در حالى كه اشك مىريزد، از قصر خارج مىشود و رو به مردم كوفه مىكند و مىگويد: «اى مردم! واى بر شما، پسر پيامبر را كشتيد و اين نامرد را امير خود كرديد». (1)
عصر روز يازدهم محرّم است. عمرسعد از صبح مشغول تداركات است و دستور داده كه همه كشتههاى سپاه كوفه جمعآورى شوند تا بر آنها نماز خوانده و به خاك سپرده شوند، امّا پيكر شهدا همچنان بر خاك گرم كربلا افتاده است.
عمرسعد دستور مىدهد تا سر از بدن همه شهدا جدا كنند و آنها را بين قبيلههايى كه در جنگ شركت كردهاند تقسيم كنند. (2)كاروان بايد زودتر حركت كند. فردا در كوفه جشن بزرگى برگزار مىشود، آنها بايد فردا
در كوفه باشند.
امام سجّاد عليه السلام بيمار است. عمرسعد دستور مىدهد تا دستهاى او را با زنجير بسته و پاهاى او را از زير شتر ببندند. شترهاى بدون كجاوه آمادهاند و زنان و بچّهها بر آنها سوار شدهاند. كاروان حركت مىكند.
در آخرين لحظهها، اسيران به نيروهاى عمرسعد مىگويند: «شما را به خدا قسم مىدهيم كه بگذاريد از كنار شهيدان عبور كنيم». (1)اسيران به سوى پيكر شهدا مىروند و صداى ناله و شيون همه جا را فرا مىگيرد. غوغايى بر پا مىشود و همه خود را از شترها به روى زمين مىاندازند.
زينب عليها السلام نگاهى به برادر مىكند، بدن برادر پاره پاره است.
اين صداى زينب عليها السلام است كه همه دشمنان را به گريه انداخته است: «فداى آن حسينى كه با لب تشنه جان داد و از صورتش خون مىچكيد». (2)صداى زينب عليها السلام همه را به گريه مىاندازد. زمان متوقّف شده است و حتّى اسبها هم اشك مىريزند. سكينه مىدود و پيكر بىجان پدر را در آغوش مىگيرد.
در كربلا چه غوغايى مىشود! همه بر سر مىزنند و عزادارى مىكنند، امّا چرا امام سجّاد عليه السلام هنوز بر روى شتر است؟ واى، دستهاى امام در غل و زنجير است و پاهاى او را از زير شتر به هم بستهاند. نزديك است كه امام سجّاد عليه السلام جان بدهد؟ زينب به سوى او مىدود:
يادگار برادرم، چر اينگونه بىتابى مىكنى؟
عمّه جانم، چگونه بىتابى نكنم حال آنكه بدن پدر و عزيزانم را مىبينم كه بر روى خاك گرم كربلا افتادهاند. آيا كسى آنها را كفن نمىكند؟ آيا كسى آنها را به خاك نمىسپارد؟
يادگار برادرم، آرام باش. به خدا پيامبر خبر داده است كه مردمى مىآيند و اين بدنها را به خاك مىسپارند. (3)دستور حركت داده مىشود و همه بايد سوار شترها شوند. سكينه از پيكر پدر جدا نمىشود. دشمنان با تازيانه، او را از پدر جدا مىكنند و كاروان حركت مىكند.
كاروان به سوى كوفه مىرود و صداى زنگ شترها به گوش مىرسد. (1)خداحافظ اى كربلا!
سپاه عمرسعد به سوى كوفه حركت كرده است. ديگر هيچ كس در كربلا باقى نمىماند.
پيكر مطهر امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش، روى خاك افتاده است و آفتاب گرم كربلا بر بدنها مىتابد. تا غروب آفتاب يازدهم چيزى نمانده است.
با رفتن سپاه عمر سعد، طايفهاى از بنىاسَد كه در نزديكىهاى كربلا زندگى مىكردند، به كربلا مىآيند و مىخواهند بدنهاى شهدا را دفن كنند. (2)آنها اين بدنها را نمىشناسند. امّا كبوترانى سفيد رنگ را مىبينند كه در اطراف اين شهدا در حال پرواز هستند. (3)به راستى، كدام يك بدن امام است؟ بنىاسد متحيّراند كه چه كنند؟ ولى مگر نه اين است كه پيكر امام را بايد امام بعدى به خاك بسپارد؟
اين يك قانون الهى است، ولى امام سجّاد عليه السلام كه اكنون در اسارت است؟ به راستى، چه خواهد شد؟ اينجاست كه خداوند به امام سجّاد عليه السلام اجازه مىدهد تا از قدرت امامت استفاده كند و به اذن خدا خود را به كربلا برساند و بر بدن پدر و ياران باوفاى كربلا، نماز بخواند و آنها را كفن نمايد و به خاك بسپارد.
حتماً مىگويى، شهيد كه نيازى به كفن ندارد، پس چرا مىگويى شهدا را كفن كردند؟
آرى! شهيد نيازى به كفن ندارد و لباسى كه شهيد در آن به شهادت رسيده است، كفن اوست، امّا نامردان كوفه لباس شهدا را غارت كردهاند و براى همين، بايد آنها را كفن نمود و به خاك سپرد.
امام سجّاد عليه السلام به راهنمايى بنىاسد مىآيد و آنها را در به خاكسپارى شهدا كمك مىكند.
نگاه كن! امام به سوى پيكر پدر مىرود. او پيكر صد چاك پدر را در آغوش مىگيرد و با
صدايى بلند گريه مىكند و بر بدن پدر نماز مىخواند.
دستهاى خود را زير پيكر پدر مىبرد و مىفرمايد: «بسم اللَّه و باللَّه» و پيكر پدر را داخل قبر مىنهد.
خداى من! او صورت خود را بر رگهاى بريده گلوى پدر مىگذارد و اشك مىريزد و چنين سخن مىگويد: «خوشا به حال زمينى كه بدن تو را در آغوش مىگيرد. زندگى من بعد از تو، سراسر غم است تا آن روزى كه من هم به سوى تو بيايم».
آنگاه روى قبر پوشانده مىشود و با انگشت روى قبر چنين مىنويسد: «اين قبر حسينى است كه با لب تشنه و غريبانه شهيد شد». (1)بنى اسَد نيز همه شهداى كربلا را دفن كردهاند.
خداى من! اين بوى عطر از كجا مىآيد؟ چه عطر دل انگيزى!
اين بوى خوش از بدن آن شهيد مىآيد؟
اين بدن كيست كه چنين خوشبو شده است؟
اى بنىاسد! اين بدن جَوْن است، غلام سياه امام حسين عليه السلام!
همان كسى كه از امام حسين عليه السلام خواست تا بعد از مرگ، پوستش سفيد و بدنش خوشبو شود.
1) موسوعة شهادة المعصومين عليهم السلام، ج 2، ص 299.
امروز، دوازدهم محرّم است و كاروان به سوى كوفه مىرود. عمرسعد اسيران را بر شترهاى بدون كجاوه سوار نموده است و آنها را همانند اسيرانِ كفّار حركت مىدهد.
آفتاب گرم بر صورتهاى برهنه آنها مىخورد. (1)كاروان اسيران همراه عمرسعد و عدّهاى از سپاهيان، به كوفه نزديك مىشوند. همان شهرى كه مردمش اين خاندان را به مهمانى دعوت كرده بودند.
زينب بعد از بيست سال به اين شهر مىآيد. همان شهرى كه چند سال با پدر خود در آن زندگى كرده بود. امّا نسل جديد هيچ خاطرهاى از زينب ندارند و او را نخواهند شناخت.
كاروان اسيران به كوفه مىرسد. همه مردم كوفه از زن و مرد، براى ديدن اسيران بيرون مىريزند. هميشه گفتهاند كه كوفيان وفا ندارند، امّا به نظر من اينها خيلى با وفا هستند.
حتماً مىگويى چرا؟ نگاه كن! زن و مرد كوفه از خانهها بيرون آمدهاند تا مهمانان خود را ببينند. (2)آرى! مردم كوفه روزى اين كاروان را به شهر خود دعوت كرده بودند. آيا انسان، حقّ ندارد مهمان خود را نگاه كند؟ آيا حقّ ندارد به استقبال مهمان خود بيايد؟
اى نامردان! چشمان خود را ببنديد! ناموس خدا كه ديدن ندارد!
اين كاروان يك مرد بيشتر ندارد، آن هم امام سجّاد عليه السلام است. بقيّه، زن و كودكاند و امام
باقر عليه السلام هم كه پنج سال دارد در ميان آنهاست.
اسيران را از كوچههاى كوفه عبور مىدهند. همان كوچههايى كه وقتى زينب عليها السلام مىخواست از آنها عبور كند، زنان كوفه همراه او مىشدند و زينب عليها السلام را با احترام همراهى مىكردند. كوچهها پر از جمعيّت شده و نامردان به تماشاى ناموس خدا ايستادهاند. زنان و دختران چادر و روسرى و مقنعه مناسب ندارند.
عدّهاى نيز، بر بام خانهها رفتهاند و از آنجا تماشا مىكنند. نيروهاى ابنزياد به جشن و پايكوبى مشغولاند. آنها خوشحالاند كه پيروز شدهاند و دشمن يزيد نابود شده است.
تبليغات كارى كرده است كه مردم به اسيران اين كاروان به گونهاى نگاه مىكنند كه گويى آنها اسيرانى هستند كه از سرزمين كفر آورده شدهاند.
آنجا را نگاه كن! زنى در بالاى بام خانه خود با تعجّب به اسيران نگاه مىكند و در اين هياهو فرياد مىزند: «شما اسيران، كه هستيد و اهل كجاييد؟».
گويى همه اهل اين كاروان، منتظر اين سؤال بودند. گويى يك نفر پيدا شده كه مىخواهد حقيقت را بفهمد.
يكى از اسيران اين گونه جواب مىدهد: «ما همه از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله هستيم، ما دختران پيامبر خداييم».
آن زن تا اين سخن را مىشنود فرياد مىزند: «واى بر من! شما دختران پيامبر هستيد و اينگونه نامحرمان به شما نگاه مىكنند!!».
او از پشت بام خانهاش پايين مىآيد و در خانه خود هر چه چادر، مقنعه، روسرى و پارچه دارد برمىدارد و براى زنها و دختران كاروان مىآورد تا موىهاى خود را با آنها بپوشانند. (1)همه در حق اين زن دعا مىكنند، خدا تو را خير دهد.
عدّهاى از مردم كه مىدانستند اين كاروان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است، از شرم سر خود را
1) اللهوف فى قتلى الطفوف، ص 190؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 108.
پايين مىاندازند و آنهايى هم كه بىخبر از ماجرا بودند، از خواب غفلت بيدار شده و شروع به ناله و شيون مىكنند.
كاروان به سوى مركز شهر حركت مىكند. برخى از زنان كوفه با ديدن زينب عليها السلام، خاطرات سالها پيش را به ياد مىآورند.
او دختر حضرت على عليه السلام است كه بر آن شتر سوار است، همان كه معلّم قرآن ما بود. آنها كه تاكنون به خاطر تبليغات ابنزياد اين اسيران را كافر مىدانستند، اكنون حقيقت را فهميدهاند.
صداى هلهله و شادى جاى خود را با گريه عوض مىكند و شيون و ناله همه جا را فرا مىگيرد. زنان كوفه، به صورت خود چنگ مىزنند و مردان نيز، از شرم گريه و زارى مىكنند.
امام سجّاد عليه السلام متوجّه گريه مردم كوفه مىشود و در حالى كه دستش را به زنجير بستهاند، رو به آنها مىكند و مىگويد: «آيا شما بر ما گريه مىكنيد؟ بگوييد تا بدانم مگر كسى غير از شما پدر و عزيزان ما را كشته است؟». (1)همسفر خوبم! اين مردم كوفه هم، عجب مردمى هستند. دو روز قبل، روز عاشورا همه به سوى كربلا شتافتند و امام حسين عليه السلام را شهيد كردند و اكنون كه به شهر خود برگشتهاند براى حسين گريه مىكنند.
صداى گريه و شيون اوج مىگيرد. كاروان نزديك قصر رسيده است. اينجا مركز شهر است و هزاران نفر جمع شدهاند.
اكنون زينب عليها السلام رسالت ديگرى دارد. او مىخواهد پيام حسين عليه السلام را به همه برساند.
صداى ناله و همهمه بلند است.
اين صداى على عليه السلام است كه از گلوى زينب عليها السلام برمىخيزد: «ساكت شويد!».
به يكباره سكوت همه جا را فرا مىگيرد. شترها از حركت باز مىايستند و زنگهايى كه به
1) الفتوح، ج 5، ص 120؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 40؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 263.
گردن شترهاست بىحركت مىماند. (1)نگاه كن، شهر يكپارچه در سكوت است:
خداى بزرگ را ستايش مىكنم و بر پيامبر او درود مىفرستم.
اى اهل كوفه! اى بىوفايان! آيا به حال ما گريه مىكنيد؟ آيا در عزاى برادرم اشك مىريزيد؟ بايد هم گريه كنيد و هرگز نخنديد كه دامن خود را به ننگى ابدى آلوده كرديد. خدا كند تا روز قيامت چشمان شما گريان باشد.
چگونه مىتوانيد خون پسر پيامبر را از دستهاى خود بشوييد؟
واى بر شما، اى مردم كوفه! آيا مىدانيد چه كرديد؟ آيا مىدانيد جگر گوشه پيامبر را شهيد كرديد. آيا مىدانيد ناموس چه كسى را به نظاره نشستهايد؟ بدانيد كه عذاب بزرگى در انتظار شماست، آن روزى كه هيچ ياورى نداشته باشيد. (2)زينب عليها السلام سخن مىگويد و مردم آرام آرام اشك مىريزند. كوفه در آستانه انفجارى بزرگ است. وجدانهاى مردم بيدار شده و اگر زينب عليها السلام اينگونه به سخنانش ادامه دهد، بيم آن مىرود كه انقلابى بزرگ در كوفه روى دهد.
به ابنزياد خبر مىرسد، كه زينب عليها السلام با سخنانش مردم كوفه را تحت تأثير قرار داده و با كوچكترين جرقّهاى ممكن است در شهر شورش بزرگى برپا شود.
ابنزياد فرياد مىزند: «يك نفر به من بگويد كه چگونه صداى زينب را خاموش كنم؟».
فكرى به ذهن يكى از اطرافيان ابنزياد مىرسد.
سر حسين را مقابل زينب ببريد!
براى چه؟
دو روز است كه زينب، برادر خود را نديده است. او با ديدن سر برادر آرام مىشود!
نيزهدارى از قصر بيرون مىآيد. جمعيّت را مىشكافد و جلو مىرود و در مقابل زينب مىايستد.
زينب هنوز سخن مىگويد و فرياد و ناله مردم بلند است. امّا ناگهان ساكت
1) الاحتجاج، ج 2، ص 109؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 164.
2) الأمالي، للمفيد، ص 321، ح 8؛ الأمالي، للطوسي، ص 92، ح 142؛ مثير الأحزان، ص 86؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 108؛ الفتوح، ج 5، ص 121؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 40؛ الاحتجاج، ج 2، ص 109؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115.
مىشود ...، چشم زينب به سرِ بريده برادر مىافتد و سخن را با او آغاز مىكند: «اى هلال من! چه زود غروب كردهاى! اى پاره جگرم، هرگز باور نمىكردم چنين روزى برايمان پيش بيايد.
اى برادر من! تو كه با ما مهربان بودى، پس چه شد آن مهربانيت! اگر نمىخواهى با من سخن بگويى، پس با دخترت فاطمه سخن بگو با او سخن بگو كه نزديك است از داغ تو، جان بدهد». (1)مردم كوفه آنقدر اشك ريختهاند كه صورتشان از اشك خيس شده است. (2)
زينب اين خطيب بزرگ، پيام خود را به مردم كوفه رساند.
آنهايى كه براى جشن و شادى در اينجا جمع شده بودند، اكنون خاك بر سر خود مىريزند. نگاه كن! زنان چگونه بر صورت خود چنگ مىزنند و چگونه فرياد ناله و شيون آنها به آسمان مىرود.
اكنون زمان مناسبى است تا امام سجّاد عليه السلام سخنرانى خود را آغاز كند.
آرى! مأموران ابنزياد كارى نمىتوانند بكنند، كنترل اوضاع در دست اسيران است.
امام از مردم مىخواهد تا آرام باشند و گريه نكنند. اكنون او سخن خويش آغاز مىكند:
خداى بزرگ را ستايش مىكنم و بر پيامبرش درود مىفرستم.
اى مردم كوفه! هر كس مرا مىشناسد كه مىشناسد، امّا هر كس كه مرا نمىشناسد، بداند من على، پسر حسين هستم.
من فرزند آن كسى هستم كه كنار نهر فرات با لب تشنه شهيد شد. من فرزند آن كسى هستم كه خانوادهاش اسير شدند.
اى مردم كوفه! آيا شما نبوديد كه به پدرم نامه نوشتيد و از او خواستيد تا به شهر شما بيايد؟ آيا شما نبوديد كه براى يارى او پيمان بستيد، امّا وقتى كه او به سوى شما آمد به جنگ او رفتيد و او را شهيد كرديد؟ شما مرگ و نابودى را براى خود خريديد.
در روز قيامت چه جوابى خواهيد داشت، آن هنگام كه پيامبر به شما بگويد: «شما از امّت من نيستيد چرا كه فرزند مرا كشتيد». (1)بار ديگر صداى گريه از همه جا بلند مىشود. همه به هم نگاه مىكنند، در حالى كه به ياد مىآورند كه چگونه به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند و بعد از آن به جنگ او رفتند.
امام بار ديگر به آنها مىفرمايد: «خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود. من از شما خواستهاى دارم». (2)همه مردم خوشحال مىشوند و فرياد مىزنند: «اى فرزند پيامبر! ما همه، سرباز تو هستيم. ما گوش به فرمان توايم و ما جان خويش را در راه تو فدا مىكنيم و هر چه بخواهى انجام مىدهيم. ما آمادهايم تا همراه تو قيام كنيم و يزيد و حكومتش را نابود سازيم». (3)اين سخنان در موجى از احساس بيان مىشود. دستها همه گره كرده و فريادها بلند است. ترس در دل ابنزياد و اطرافيان او نشسته است.
به راستى، امام چه زمانى دستور حمله را خواهد داد؟
ناگهان صداى امام همه را وادار به سكوت مىكند: «آيا مىخواهيد همانگونه كه با پدرم رفتار نموديد، با من نيز رفتار كنيد؟ مطمئن باشيد كه فريب سخن شما را نمىخورم. به خدا قسم هنوز داغ پدر را فراموش نكردهام». (4)همه، سرهاى خود را پايين مىاندازند و از خجالت سكوت مىكنند.
آرى! همين مردم بودند كه در نامههاى خود به امام حسين عليه السلام نوشتند كه ما همه آماده جانفشانى در راه تو هستيم و پس از مدتى همينها بودند كه لشكرى سى هزار نفرى شدند و براى كشتن او سر از پا نمىشناختند.
همه با خود مىگويند پس امام سجّاد عليه السلام چه خواستهاى از ما دارد؟ او كه در سخن خود فرمود از شما مردم خواستهاى دارم. امام به سخن خود ادامه مىدهد: «اى مردم كوفه! خواسته من از شما اين است كه ديگر نه از ما طرفدارى كنيد و نه با ما بجنگيد». (5)اى مردم كوفه! خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله، ديگر يارى شما را نمىخواهند. شما مردم امتحان خود
1) الاحتجاج، ج 2، ص 117.
2) مثيرالأحزان، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 112؛ وراجع: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115.
3) الاحتجاج، ج 2، ص 117؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 112؛ وراجع: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115.
4) مثير الأحزان، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 112.
5) بحار الأنوار، ج 45، ص 112؛ وراجع: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115.
را پس دادهايد، شما بىوفاترين مردم هستيد.
مردم با شنيدن اين سخن، آرام آرام متفرّق مىشوند. كاروان اسيران به سوى قصر ابنزياد حركت مىكند.
آرى! در اسارت بودن بهتر از دلبستن به مردم كوفه است.
اكنون ابنزياد منتظر است تا اسيران را نزد او ببرند. قصر آذين بندى شده و همه سربازان مرتّب و منظّم ايستادهاند.
ابنزياد دستور داده است تا مجلس آماده شود و سرِ امام حسين عليه السلام را در مقابل او قرار دهند. عدّهاى از مردم سرشناس هم به قصر دعوت شدهاند.
ابنزياد روى تخت خود نشسته و عصايى در دست دارد.
واى بر من! او با چوب بر لب و دندان امام حسين عليه السلام مىزند و مىخندد و مىگويد: «من هيچ كس را نديدم كه مانند حسين زيبا باشد».
يكى از ياران پيامبر كه اكنون مهمان ابنزياد است، وقتى اين منظره را مىبيند، فرياد مىزند: «اى ابنزياد! حسين شبيهترين مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. آيا مىدانى كه الآن عصاى تو كجاست؟ همان جايى كه ديدم پيامبر آن را مىبوسيد». (1)من آن روز نمىدانستم كه چرا پيامبر لبهاى حسين را مىبوسيد، امّا او امروز را مىديد كه تو چوب به لب و دندان حسين مىزنى!
سربازان وارد قصر مىشوند: «آيا اسيران را وارد كنيم؟».
با اشاره ابنزياد، اسيران را وارد مىكنند و آنها را در وسط مجلس مىنشانند.
من هر چه نگاه مىكنم امام سجّاد عليه السلام را در ميان اسيران نمىبينم. گويا آنها امام سجّاد عليه السلام را بعداً وارد مجلس خواهند نمود. ابنزياد در ميان اسيران، بانويى را مىبيند كه به صورتى ناآشنا در گوشهاى نشسته است و بقيّه زنان، دور او حلقه زدهاند.
1) أنساب الأشراف ج 3 ص 421، مقتل الحسين عليه السلام للخوارزمي ج 2 ص 43.
در چهره او ذلّت و خوارى نمىبينم. مگر او اسير ما نيست؟! او كيست كه چنين با غرور و افتخار نشسته است. چرا رويش را از من برگردانده است؟
ابنزياد فرياد مىزند: «آن زن كيست؟» هيچ كس جواب نمىدهد. بار دوم و سوم سؤال مىكند، ولى جوابى نمىآيد. ابنزياد غضبناك مىشود و فرياد مىزند: «اينان كه اسيران من هستند، پس چه شده كه جواب مرا نمىدهند». (1)آرى! زينب مىخواهد كوچكى و حقارت ابنزيادرا به همگان نشان دهد.
سكوت همه جا را فرا گرفته است. ابنزياد بار ديگر فرياد مىزند: «گفتم تو كيستى؟».
جالب است خود آن حضرت جواب نمىدهد و يكى از زنان ديگر مىگويد: «اين خانم، زينب است».
ابنزياد مىگويد: «همان زينب كه دختر على و خواهر حسين است؟».
و سپس به زينب رو مىكند و مىگويد: «اى زينب! ديدى كه خدا چگونه شما را رسوا كرد و دروغ شما را براى همه فاش ساخت».
اكنون زينب عليها السلام به سخن مىآيد و مىگويد: «مگر قرآن نخواندهاى؟ قرآن مىگويد كه خاندان پيامبر را از هر دروغ و گناهى پاك نمودهايم. ما نيز همان خاندان پيامبر هستيم كه به حكم قرآن، هرگز دروغ نمىگوييم!». (2)جوابِ زينب كوبنده است. آرى! او به آيه تطهير اشاره مىكند، خداوند در آيه 33 سوره" احزاب" چنين مىفرمايد:
«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهّرَكُمْ تَطْهِيرًا»
خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
همه مىدانند كه اين آيه در مورد خاندان پيامبر نازل شده است.
ابنزياد ديگر نمىتواند قرآن را رد كند. به حكم قرآن، خاندان پيامبر دروغ نمىگويند، پس معلوم مىشود كه ابنزياد دروغگوست.
سخن زينب، همه مردم را به فكر فرو مىبرد، عجب! به ما گفته بودند كه حسين از دين خدا خارج شده است، امّا قرآن شهادت مىدهد كه حسين هرگز گناهى ندارد.
آرى! سخنِ زينب تبليغات و نيرنگهاى دشمن را نقش بر آب مىكند. اين همان رسالت زينب است كه بايد پيامرسان كربلا باشد.
ابنزياد باور نمىكرد كه زينب، اين چنين جوابى به او بدهد. آخر زينب چگونه خواهرى است، سر برادرش در مقابل اوست و او اينگونه كوبنده سخن مىگويد.
ابنزياد كه مىبيند زينب پيروز ميدان سخن شده است، با خود مىگويد بايد پيروزى زينب را بشكنم و صداى گريه و شيون او را بلند كنم تا حاضران مجلس، خوارى او را ببينند.
او به زينب رو مىكند و مىگويد: «ديدى كه چگونه برادرت كشته شد. ديدى كه چگونه پسرت و همه عزيزانت كشته شدند». همه منتظرند تا صداى گريه و شيون زينب داغديده را بشنوند. او در روز عاشورا داغ عزيزان زيادى را ديده است. پسر جوانش(عَون) و برادران و برادرزادگانش همه شهيد شدهاند.
گوش كن، اين زينب است كه سخن مىگويد: «ما رأيتُ إلّاجميلًا»؛ «من جز زيبايى نديدم». (1)تاريخ هنوز مات و مبهوت اين جمله زينب است. آخر اين زينب كيست؟
تو معمّاى بزرگ تاريخ هستى كه در اوج قلّه بلا ايستادى و جز زيبايى نديدى.
تو چه حماسهاى هستى، زينب!
و چقدر غريب ماندهاى كه دوستانت تو را با گريه و ناله مىشناسند، امّا تو خود را مظهر زيبابينى، معرفى مىكنى.
تو كيستى اى فرشته زيبا بينى! اى مظهر رضايت حق!
قلم نمىتواند اين سخن تو را وصف كند. به خدا قسم، اگر مردم دنيا همين سخن تو را سرمشق زندگى خود قرار دهند، در زندگى خود هميشه زيبايىها را خواهند ديد.
تو ثابت كردى كه مىتوان در اوج سختى و بلا ايستاد و آنها را زيبا ديد.
1) مثير الأحزان، ص 90؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 115؛ الفتوح، ج 5، ص 122.
اى كاش تو را بيش از اين مىشناختم!
دشمن در كربلا قصد جان تو را نكرد، امّا اكنون كه اين سخن را از تو مىشنود به عظمت كلام تو پى مىبرد و بر خود مىلرزد و قصد جان تو مىكند.
و تو ادامه مىدهى: «اى ابنزياد! برادر و عزيزان من، آرزوى شهادت داشتند و به آن رسيدند و به ديدار خداى مهربان خود رفتند». (1)چهره ابنزياد برافروخته مىشود. رگهاى گردن او از غضب پر از خون مىشود و مىخواهد دستور قتل زينب عليها السلام را بدهد.
اطرافيان ابنزياد نگران هستند. آنها با خود مىگويند: «نكند ابنزياد دستور قتل زينب را بدهد، آنگاه تمام اين مردمى كه پشت دروازه قصر جمع شدهاند آشوب خواهند كرد.
يكى از آنها نزد ابنزياد مىرود و به قصد آرام كردن او مىگويد: «ابنزياد! تو كه نبايد با يك زن در بيفتى».
و اين گونه است كه ابنزياد آرام مىشود.
اكنون ابنزياد پشيمان است كه چرا با زينب سخن گفته است تا اينگونه خوار و حقير شود.
چه كسى باور مىكرد كه ابنزياد اينگونه شكست بخورد. او خيال مىكرد با زنى مصيبت زده روبهرو شده است كه كارى جز گريه و زارى نمىتواند بكند.
در اين هنگام امام سجّاد عليه السلام را در حالى كه زنجير به دست و پايش بستهاند، وارد مجلس مىكنند.
ابنزياد تعجّب مىكند. رو به نيروهاى خود مىكند و مىپرسد: «چگونه شده كه از نسل حسين، اين جوان باقى مانده است؟».
عمرسعد مىگويد كه او بيمارى سختى دارد و به زودى از شدّت بيمارى مىميرد. امام
1) بحار الأنوار، ج 45، ص 115؛ الفتوح، ج 5، ص 122؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 42.
سجّاد عليه السلام را با آن حالت در مقابل ابنزياد نگاه مىدارند. ابنزياد از نام او سؤال مىكند، به او مىگويند كه اسم اين جوان على است.
او خطاب به امام سجّاد عليه السلام مىگويد:
مگر خدا، على، پسر حسين را در كربلا نكشت؟
من برادرى به نام على داشتم كه خدا او را نكشت، بلكه مردم او را كشتند. (1)ابنزياد مىخواهد كشته شدن على اكبر را به خدا نسبت بدهد. او سپاهى را كه به كربلا اعزام كرده بود به نام سپاه خدا نام نهاده و اينگونه تبليغات كرده بود كه رضايت خدا در اين است كه حسين و يارانش كشته شوند تا اسلام باقى بماند. ولى امام سجّاد عليه السلام با شجاعت تمام در مقابل اين سخن ابنزياد موضع مىگيرد و واقعيّت را روشن مىسازد كه اين مردم بودند كه حسينو يارانش را شهيد كردند.
جواب امام سجّاد عليه السلام كوتاه ولى بسيار دندانشكن است. ابنزياد عصبانى مىشود و بار ديگر خون در رگش به جوش مىآيد و فرياد مىزند: «چگونه جرأت مىكنى روى حرف من حرف بزنى». (2)در همين حالت دستور قتل امام سجّاد عليه السلام را مىدهد. او مىخواهد از نسل حسين، هيچ كس در دنيا باقى نماند. ناگهان شير زن تاريخ، زينب عليها السلام برمىخيزد و به سرعت امام سجّاد عليه السلام را در آغوش مىكشد و فرياد مىزند: «اگر مىخواهى پسر برادرم را بكشى بايد اوّل مرا بكشى. آيا خونهاى زيادى كه از ما ريختهاى برايت بس نيست؟». (3)صداى گريه و ناله از همه جاى قصر بلند مىشود. امام سجّاد عليه السلام به زينب عليها السلام مىگويد:
«عمه جان، اجازه بده تا جواب او را بدهم».
آنگاه مىگويد: «آيا مرا از مرگ مىترسانى؟ مگر نمىدانى كه شهادت براى ما افتخار است». (4)همسفر خوبم، نگاه كن! چگونه عمّه تنها يادگار برادر خود را در آغوش گرفته است.
ابنزياد نگاهى به اطراف مىكند و درمىيابد كه كشتن زينب عليها السلام و امام سجّاد عليه السلام ممكن است
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 390؛ تهذيب الكمال، ج 6، ص 429؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 592؛ سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 309؛ الأمالي، للشجري، ج 1، ص 192.
2) الإرشاد، ج 2، ص 116؛ مثير الأحزان، ص 91؛ إعلام الورى، ج 1، ص 472؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 278؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 117؛ وراجع: تاريخ الطبري، ج 5، ص 475؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 575.
3) تاريخ دمشق، ج 41، ص 367.
4) بحار الأنوار، ج 45، ص 117؛ الفتوح، ج 5، ص 123؛ وراجع: مقاتل الطالبيّين، ص 119.
براى حكومت او بسيار گران تمام شود، زيرا مردم كوفه آتشى زير خاكستر دارند وممكن است آشوبى بر پا كنند.
از طرف ديگر، ابنزياد گمان مىكند كه امام سجّاد عليه السلام چند روز ديگر به خاطر اين بيمارى از دنيا خواهد رفت. براى همين، از كشتن امام منصرف مىشود. (1)
ابنزياد دستور مىدهد تا اسيران را كنار مسجد كوفه زندانى كنند و شب و روز عدّهاى نگهبانى دهند تا مبادا كسى براى آزاد سازى آنها اقدامى كند. سپس نامهاى براى يزيد مىفرستد تا به او خبر بدهد كه حسين كشته شده است و زنان و كودكانش اسير شدهاند. (2)او بايد چند روز منتظر باشد، تا دستور بعدى يزيد برسد. آيا يزيد به كشتن اسيران فرمان خواهد داد، يا آنكه آنها را به شام خواهد طلبيد.
چند روزى است كه اسيران وارد كوفه شدهاند و در زندان به سر مىبرند. شهر تقريباً آرام است. احساسات مردم ديگر خاموش شده است و اكنون وقت آن است كه ابنزياد همه مردم كوفه را جمع كند و پيروزى خود را به رخ آنها بكشد. او دستور مىدهد تا همه مردم براى شنيدن سخنان مهم او در مسجد جمع شوند.
مسجد پر از جمعيّت مىشود. كسانى كه براى رسيدن به پول به كربلا رفته بودند، خوشحالاند، چرا كه امروز ابنزياد جايزهها و سكّههاى طلا را تقسيم خواهد كرد. آرى! امروز، روز جشن و سرور و شادمانى است. امروز، روز پول است، همان سكّههاى طلايى كه مردم را به كشتن حسين تشويق كرد.
ابنزياد وارد مسجد مىشود و به منبر مىرود و آنگاه دستى به ريش خود مىكشد و سينه خود را صاف مىكند و چنين سخن مىگويد: «سپاس خدايى را كه حقيقت را آشكار ساخت و يزيد را بر دشمنانش پيروز گرداند. ستايش خدايى را كه حسينِ دروغگو را نابود كرد». (3)ناگهان فريادى در مسجد مىپيچد: «تو و پدرت دروغگو هستيد! آيا فرزند پيامبر را
مىكشى و بر بالاى منبر مىنشينى و شكر خدا مىكنى؟». (1)خدايا! اين كيست كه چنين جسورانه سخن مىگويد؟
چشمها مبهوت و خيره به سوى صدا برمىگردد. پيرمردى نابينا كنار يكى از ستونهاى مسجد ايستاده است و بىپروا سخن مىگويد. آيا او را مىشناسى؟
او ابن عفيف است. سرباز حضرت على عليه السلام، همان كه در جنگ جَمَل در ركاب على عليه السلام شمشير مىزد، تا آنجا كه تير به چشم راستش خورد و در جنگ صفيّن هم چشم ديگرش را تقديم راه مولايش كرد. (2)او نابيناست و به همين دليل نتوانسته به كربلا برود و جانش را فداى امام حسين عليه السلام كند.
او در اين ايّام پيرى، هر روز به مسجد كوفه مىآيد و مشغول عبادت مىشود. امروز هم او در اين مسجد مشغول نماز بود كه ناگهان با سيل جمعيّت روبهرو شد و ديگر نتوانست از مسجد بيرون برود، امّا بىباكىاش به او اجازه نمىدهد كه بشنود كه به مولايش حسين عليه السلام اينگونه بىحرمتى مىشود.
ابنزياد فرياد مىزند:
چه كسى بود كه سخن گفت، اين گستاخ بىپروا كه بود؟
من بودم، اى دشمن خدا! فرزند رسول خدا را مىكشى و گمان دارى كه مسلمانى!
آنگاه روى خود را به سوى مردم كوفه مىكند كه مسجد را پر كردهاند: «چرا انتقام حسين را از اين بىدين نمىگيريد؟».
ابنزياد بر روى منبر مىايستد. او چقدر عصبانى و غضبناك شده است. خون در رگهاى گردن او مىجوشد و فرياد مىزند: «دستگيرش كنيد». (3)بعد از سخنان ابن عفيف مردم بيدار شدهاند. ابن عفيف مردم را به يارى خود فرا مىخواند.
ناگهان، هفتصد نفر پير و جوان از جا برمىخيزند و دور ابن عفيف را مىگيرند، آرى! ابن عفيف شيخ قبيله ازْد است، آنها جان خويش را فداى او خواهند نمود.
مأموران ابنزياد نمىتوانند جلو بيايند. هفتصد نفر، دور ابن عفيف حلقه زدهاند و او را به سوى خانهاش مىبرند. بدين ترتيب، مجلس شادمانى ابنزياد به هم مىخورد و آبروى او مىريزد و او شكست خورده و تحقير شده و البته بسيار خشمگين، به قصر برمىگردد.
او فرماندهان خود را فرا مىخواند و به آنها مىگويد: «بايد هر طورى كه شده صداى ابن عفيف را خاموش كنيد، به سوى خانهاش هجوم ببريد و او را نزد من بياوريد». (1)سواران به سوى خانه ابن عفيف حركت مىكنند. جوانان قبيله ازْد دور خانه او با شمشير ايستادهاند. جنگ سختى در مىگيرد، خون است و شمشير و بدنهايى كه بر روى زمين مىافتد. ياران ابن عفيف قسم خوردهاند تا زندهاند، نگذارند آسيبى به ابن عفيف برسد.
سربازان ابنزياد بسيارى از ياران ابن عفيف را مىكشند تا به خانه او مىرسند. آنگاه درِ خانه را مىشكنند و وارد خانهاش مىشوند.
دختر ابن عفيف آمدن سربازان را به پدر خبر مىدهد. ابن عفيف شمشير به دست مىگيرد:
اكنون ابن عفيف به ياد روزگار جوانى خويش مىافتد كه در ركاب حضرت على عليه السلام شمشير مىزد. پس بار ديگر رَجَز مىخواند: «من آن كسى هستم كه در جنگها چه شجاعانى را به خاك و خون كشيدهام».
پدر، نابيناست و دختر، پدر را هدايت مىكند: «پدر! دشمن از سمت راست آمد» و پدر شمشير به سمت راست مىزند.
دختر مىگويد: «پدر مواظب باش! از سمت چپ آمدند» و پدر شمشير به سمت چپ مىزند.
تاريخ گفتار اين دختر را هرگز از ياد نخواهد برد كه به پدر مىگويد: «پدر! كاش مرد بودم و مىتوانستم با اين نامردها بجنگم، اينها همان كسانى هستند كه امام حسين عليه السلام را شهيد كردند». (2)
دشمنان او را محاصره مىكنند و از هر طرف به سويش حمله مىبرند. كم كم بازوان پيرمرد خسته مىشود و چند زخم عميق، پهلوان روشن دل را از پاى درمىآورد.
او را اسير مىكنند و دستهايش را با زنجير مىبندند و به سوى قصر مىبرند. ابنزياد به ابن عفيف كه او را با دستهاى بسته مىآورند، نگاه مىكند و مىگويد:
من با ريختن خون تو به خدا تقرّب مىجويم و مىخواهم خدا را از خود راضى كنم! (1)- بدان كه با ريختن خون من، غضب خدا را بر خود مىخرى!
من خدا را شكر مىكنم كه تو را خوار نمود.
اى دشمن خدا! كدام خوارى؟ اگر من چشم داشتم هرگز نمىتوانستى مرا دستگير كنى، امّا اكنون من خدا را شكر مىكنم چرا كه آرزوى مرا برآورده كرده است.
پيرمرد! كدام آرزو؟
من در جوانى آرزوى شهادت داشتم و هميشه دعا مىكردم كه خدا شهادت را نصيبم كند، امّا از مستجاب شدن دعاى خويش نااميد شده بودم. اكنون چگونه خدا را شكر كنم كه مرا به آرزويم مىرساند. (2)ابنزياد از جواب ابن عفيف بر خود مىلرزد و در مقابل بزرگى ابن عفيف احساس خوارى مىكند.
ابنزياد فرياد مىزند: «زودتر گردنش را بزنيد» و جلاد شمشير خود را بالا مىگيرد و لحظاتى بعد، پيكر بىسر ابن عفيف در ميدان شهر به دار آويخته مىشود تا مايه عبرت ديگران باشد. (3)
اسيران هيچ خبرى از بيرون زندان ندارند و هيچ ملاقات كنندهاى هم به ديدن آنها نيامده است. كودكان، بهانه پدر مىگيرند و از اين زندان تنگ و تاريك خسته شدهاند. شبها و روزها مىگذرند و اسيران هنوز در زندان هستند.
به ابنزياد خبر مىرسد كه مردم آرام آرام به جنايت خويش پىبردهاند و كينه ابنزياد به دل آنها نشسته است.
او مىداند سرانجام روزى وجدان مردم بيدار خواهد شد و براى نجات از عذاب وجدان، قيام خواهند كرد. پس با خود مىگويد كه بايد براى آن روز چارهاى بينديشم.
در اين ميان ناگهان چشمش به عمرسعد مىافتد كه براى گرفتن حكم حكومت رى به قصر آمده است. ناگهان فكرى به ذهن ابنزياد مىرسد: «خوب است كارى كنم تا مردم خيال كنند همه اين جنايتها را عمرسعد انجام داده است».
آرى! ابنزياد مىخواهد براى روزى كه آتش انتقام همه جا را فرا مىگيرد، مردم را دوباره فريب دهد و به آنها بگويد كه من عمرسعد را براى صلح فرستاده بودم. امّا او به خاطر اينكه نزد يزيد، عزيز شود و به حكومت و رياست برسد، امام حسين عليه السلام را كشته است.
همسفر خوبم! حتماً به ياد دارى موقعى كه عمرسعد در كربلا بود، ابنزياد نامهاى براى او نوشت و در آن نامه به او دستور كشتن امام حسين عليه السلام را داد، اگر ابنزياد بتواند آن نامه را از عمرسعد بگيرد، كار درست مىشود.
اكنون ابنزياد نگاهى به عمرسعد مىكند و مىگويد: «اى عمرسعد، آن نامهاى كه روز هفتم محرّم برايت نوشتم كجاست، آن را خيلى زود برايم بياور».
البته عمرسعد هم به همان چيزى مىانديشد كه ابنزياد از آن نگران است.
آرى! عمرسعد به اين نتيجه رسيده است كه اگر روزى مردم قيام كنند، من بايد نامه ابنزياد را نشان بدهم و ثابت كنم كه ابنزياد دستور قتل حسين را به من داده است. براى همين، عمرسعد با لبخندى دروغين به ابنزياد مىگويد: «آن نامه را گم كردهام. وقتى در كربلا بودم، در ميان آن همه جنگ و خونريزى، نامه شما گم شد».
ابنزياد مىداند كه او دروغ مىگويد پس با صدايى بلند فرياد مىزند: «گفتم آن نامه را نزد من بياور!». عمرسعد ناراحت مىشود و مىفهمد كه اوضاع خراب است. براى همين از جا
برمىخيزد و به ابنزياد مىگويد: «آن نامه را در جاى امنى گذاشتهام، تا اگر كسى در مورد قتل حسين به من اعتراضى كرد، آن نامه را به او نشان بدهم».
نگاه كن! عمرسعد از قصر بيرون مىرود. او مىداند كه ديگر از حكومت رى خبرى نيست!
به راستى، چه زود نفرين امام حسين عليه السلام در حق او مستجاب شد. (1)
1) مثير الأحزان، ص 88؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 118.
نامهاى از طرف يزيد به كوفه مىرسد. او فرمان داده است تا ابنزياد اسيران را به سوى شام بفرستد. او مىخواهد در شام جشن بزرگى بر پا كند و پيروزى خود را به رخ مردم شام بكشد.
اسيران را از زندان بيرون مىآورند و بر شترها سوار مىكنند. نگاه كن بر دست و گردن امام سجّاد عليه السلام غُلّ و زنجير بستهاند. (1)آيا مىدانى غُلّ چيست؟ غُلّ، حلقه آهنى است كه بر گردن مىبندند تا اسير نتواند فرار كند. دستهاى زنان را با طناب بستهاند. واى بر من! بار ديگر روسرى و چادر از سر آنها برداشتهاند. (2)يزيد دستور داده است آنها را مانند اسيرانِ كفّار به سوى شام ببرند. او مىخواهد قدرت خود را به همگان نشان بدهد (3)و همه مردم را بترساند تا ديگر كسى جرأت نكند با حكومت بنىاميّه مخالفت كند.
يزيد مىخواهد همه مردم شهرهاى مسير كوفه تا شام ذلّت و خوارى اسيران را ببينند.
آفتاب بر صورتهاى برهنه مىتابد و كودكان از ترس سربازان آرام آرام گريه مىكنند.
يكى مىگويد: «عمّه جان ما را كجا مىبرند؟» و ديگرى از ترس به خود مىپيچد.
نگاه كن! مردم كوفه جمع شدهاند. آنقدر جمعيّت آمده كه راه بندان شده است. همه آنها با
ديدن غربت اسيران گريه سر دادهاند.
امام سجّاد عليه السلام بار ديگر به آنها نگاه مىكند و مىگويد: «اى مردم كوفه، شما بر ما گريه مىكنيد؟ آيا يادتان رفته است كه شما بوديد كه پدر و عزيزان ما را كشتيد». (1)نيزهداران نيز، مىآيند. سرهاى همه شهيدان بر بالاى نيزه است. (2)شمر دستور حركت مىدهد. سربازان، مأمور نگهبانى از اسيران هستند تا كسى خيال آزاد كردن آنها را نداشته باشد.
صداى زنگ شترها، سكوت شهر را مىشكند و سفرى طولانى آغاز مىشود.
چه كسى گفته كه زينب عليها السلام اسير است. او امير صبر و شجاعت است. او مىرود تا تخت پادشاهى يزيد را ويران كند. او مىرود تا مردم شام را هم بيدار كند.
سرهاى عزيزان خدا بر روى نيزهها مقابل چشم زنان است، امّا كسى نبايد صدا به گريه بلند كند.
هرگاه صداى گريه بلند مىشود سربازان با نيزه و تازيانه صدا را خاموش مىكنند. (3)بدن اسيران از تازيانه سياه شده است.
كاروان به سوى شام به پيش مىرود. شمر و همراهيان او به فكر جايزهاى بزرگ هستند.
آنها با خود چنين مىگويند: «وقتى به شام برسيم يزيد به ما سكّههاى طلاى زيادى خواهد داد. اى به قربان سكّههاى طلاى يزيد! پس به سرعت برويد، عجله كنيد و به خستگى كودكان و زنان فكر نكنيد، فقط به فكر جايزه خود باشيد.
كاروان در دل دشت و صحرا به پيش مىرود. روزها و شبها مىگذرد. روزهاى سخت سفر، آفتاب سوزان، تشنگى، گرسنگى، گريه كودكان، بدنهاى كبود، بغضهاى نهفته در گلو و ...، همراهان اين كاروان هستند.
لباس همه اسيران كهنه و خاك آلود شده است. شمر مىخواهد كارى كند كه مردم شام به چشم خوارى و ذلت به اسيران نگاه كنند.
امام سجّاد عليه السلام در طول اين سفر با هيچ يك از سربازان سخنى نمىگويد. او غيرت خدا
است. ناموسش را اينگونه مىبيند، خواهر و همسر و عمههايش بدون چادر و مقنعه هستند و مردم شهرهاى بين راه آنها را نگاه مىكنند و همه اينها، دل امام سجّاد عليه السلام را به درد آورده است.
به هر شهرى كه مىرسند مردم شادمانى مىكنند. آنها را بىدين مىخوانند و شكر خدا مىكنند كه دشمنان يزيد نابود شدند.
واى بر من! اى قلم، ديگر ننويس. چه كسى طاقت دارد اين همه مظلوميّت خاندان پيامبر را بخواند، ديگر ننويس!
روزها و شبها مىگذرد ...، كاروان به نزديك شهر شام رسيده است.
شمر و سربازان او بسيار خوشحال هستند و به يكديگر مىگويند: «آنجا را كه مىبينى شهر شام است. ما تا سكّههاى طلا فاصله زيادى نداريم».
صداى قهقهه و شادمانى آنها بلند است.
اسيران مىفهمند كه ديگر به شام نزديك شدهاند. به راستى، يزيد با آنها چه خواهد كرد؟
آيا دستور كشتن آنها را خواهد داد؟ آيا دختران را به عنوان كنيز به اهل شام هديه خواهد كرد؟!
نگاه كن! امّ كُلْثوم، خواهر امام حسين عليه السلام، به يكى از سربازان مىگويد: «من با شمرسخنى دارم». به شمر خبر مىدهند كه يكى از زنان مىخواهد با تو سخن بگويد:
چه مىگويى اى دختر على!
من در طول اين سفر هيچ خواستهاى از تو نداشتم، امّا بيا و به خاطر خدا، تنها خواسته مرا قبول كن.
خواسته تو چيست؟
اى شمر! از تو مىخواهم كه ما را از دروازهاى وارد شهر كنى كه خلوت باشد. ما دوست
نداريم نامحرمان، ما را در اين حالت ببينند.
شمر خندهاى مىكند و به جاى خود برمىگردد. به نظر شما آيا شمر اين پيشنهاد را خواهد پذيرفت. شمر اين نامرد روزگار كه دين ندارد. او تصميم گرفته است تا اسيران از شلوغترين دروازه وارد شهر بشوند.
پيكى را مىفرستد تا به مسئولان شهر خبر دهند كه ما از دروازه «ساعات» وارد مىشويم. (1)
در شهر شام چه خبر است؟
همه مردم كنار دروازه ساعات جمع شدهاند.
نگاه كن! شهر را آذين بستهاند. همه جا شربت است و شيرينى. زنان را نگاه كن، ساز مىزنند و آواز مىخوانند.
مسافرانى كه اهل شام نيستند در تعجّباند، يكى از آنها از مردى سؤال مىكند:
چه خبر شده است كه شما اينقدر خوشحالايد؟ مگر امروز روز عيد شماست؟
مگر خبر ندارى كه عدّهاى بر خليفه مسلمانان، يزيد، شورش كردهاند و يزيد همه آنها را كشته است. امروز اسيران آنها را به شام مىآورند.
آنها را از كدام دروازه، وارد شهر مىكنند؟
از دروازه ساعات.
همه مردم به طرف دروازه حركت مىكنند. خداى من! چه جمعيّتى اينجا جمع شده است! كاروان اسيران آمدند.
يك نفر در جلو كاروان فرياد مىزند: «اى اهل شام، اينان اسيران خانواده لعنت شدهاند.
اينان خانواده فسق و فجوراند!!». (2)مردم كف مىزنند و شادى مىكنند. خداى من! چه مىبينم؟
زنانى داغديده و رنج سفر كشيده بر روى شترها سوار هستند. جوانى كه غُلّ و زنجير بر گردن اوست، سرهايى كه بر روى نيزهها است و كودكانى كه گريه مىكنند.
كاروان اسيران، آرام آرام به سوى مركز شهر پيش مىرود.
آن پيرمرد را مىشناسى؟ او سهل بن سعد، از ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است و اكنون از سوى بيتالمقدس مىآيد.
او امروز وارد شهر شده و خودش هم غريب است و دلش به حال اين غريبان مىسوزد.
سهل بن سعد آنها را نمىشناسد و همينطور به سرهاى شهدا نگاه مىكند؛ امّا ناگهان مات و مبهوت مىشود. اين سر چقدر شبيه رسول خداست؟ خدايا، اين سر كيست كه اينقدر نزد من آشناست؟
سهل جلو مىرود و رو به يكى از دختران مىكند:
دخترم! شما كه هستيد؟
من سكينهام دختر حسين كه فرزند دختر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
واى بر من، چه مىشنوم، شما ...
اشك در چشمان سهل حلقه مىزند. آيا به راستى آن سرى كه من بر بالاى نيزه مىبينم سرِ حسين عليه السلام است؟
اى سكينه! من از ياران جدّت رسول خدا هستم. شايد بتوانم كمكى به شما بكنم، آيا خواستهاى از من داريد؟
آرى! از شما مىخواهم به نيزهداران بگويى سرها را مقدارى جلوتر ببرند تا مردم نگاهشان به سرهاى شهدا باشد و اينقدر به ما نگاه نكنند.
سهل چهارصد دينار برمىدارد و نزد مسئول نيزهداران مىرود و به او مىگويد:
آيا حاضرى چهارصد دينار بگيرى و در مقابل آن كارى برايم انجام بدهى؟
خواستهات چيست؟
مىخواهم سرها را مقدارى جلوتر ببرى.
او پولها را مىگيرد و سرها را مقدارى جلوتر مىبرد. (1)اكنون يزيد دستور داده است تا اسيران را مدّت زيادى در مركز شهر نگه دارند تا مردم بيشتر نظارهگر آنها باشند. هيچ اسيرى نبايد گريه كند. اين دستور شمر است و سربازان مواظباند صداى گريه كسى بلند نشود.
در اين ميان صداى گريه امّ كُلْثوم بلند مىشود كه با صداى غمناك مىگويد: «يا جدّاه، يا رسول اللَّه!».
يكى از سربازان مىدود و سيلى محكمى به صورت امّ كلثوم مىزند. آرى! آنها مىترسند كه مردم بفهمند اين اسيران، فرزندان پيامبر اسلام هستند. (2)مردان بىغيرت شام مىآيند و دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله را تماشا مىكنند. آنها به هم مىگويند: «نگاه كنيد، ما تاكنون اسيرانى به اين زيبايى نديده بوديم».
اين سخن دل امام سجّاد عليه السلام را به درد مىآورد.
مردم به تماشاى گلهاى پيامبر صلى الله عليه و آله آمدهاند. آنها شيرينى و شربت پخش مىكنند و صداى ساز و دهل نيز، همه جا را گرفته است.
نگاه كن! آن پيرمرد را مىگويم، او از بزرگان شام است و براى ديدن اسيران مىآيد.
همه مردم راه را براى او باز مىكنند. پيرمرد جلو مىآيد و به امام سجاد عليه السلام مىگويد: «خدا را شكر كه مسلمانان از شرّ شما راحت شدند و يزيد بر شما پيروز شد». (3)آنگاه هر چه ناسزا در خاطر دارد بر زبانش جارى مىكند. اما امام سجّاد عليه السلام به مىگويد:
اى پيرمرد! هر آنچه كه خواستى گفتى و عقده دلت را خالى كردى. آيا اجازه مىدهى تا با تو سخنى بگويم؟ (4)- هر چه مىخواهى بگو!
آيا قرآن خواندهاى؟
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 60؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 127؛ وراجع: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 60.
2) بستان الواعظين، ص 263.
3) بحار الأنوار، ج 45، ص 129؛ وراجع: تفسير الطبري، ج 9، الجزء 15، ص 72 و ج 13، الجزء 25، ص 25.
4) الاحتجاج، ج 2، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 166؛ تفسير فرات، ص 153.
پيرمرد تعجّب مىكند. اين چه اسيرى است كه قرآن را مىشناسد. مگر اينها كافر نيستند، پس چگونه از قرآن سؤال مىكند؟
آرى! من حافظ قرآن هستم و همواره آن را مىخوانم.
آيا آيه 23 سوره" شورى" را خواندهاى، آنجا كه خدا مىفرمايد: «قُل لَّآأَسَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى»؛ «اى پيامبر! به مردم بگو كه من مزد رسالت از شما نمىخواهم، فقط به خاندان من مهربانى كنيد». (1)پيرمرد خيلى تعجب مىكند، آخر اين چه اسيرى است كه قرآن را هم حفظ است؟
آرى! من اين آيه را خواندهام و معنى آن را خوب مىدانم كه هر مسلمان بايد خاندان پيامبرش را دوست داشته باشد.
اى پيرمرد! آيا مىدانى ما همان خاندانى هستيم كه بايد ما را دوست داشته باشى!
پيرمرد به يكباره منقلب مىشود و بدنش مىلرزد. اين چه سخنى است كه مىشنود؟
آيا آيه 33 سوره" احزاب" را خواندهاى، آنجا كه خدا مىفرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهّرَكُمْ تَطْهِيرًا»؛ «خداوند مىخواهد كه گناه را از شما خاندان دور كرده و شما را از هر پليدى پاك سازد».
آرى! خواندهام.
ما همان خاندان هستيم كه خدا ما را از گناه پاك نموده است. (2)پيرمرد باور نمىكند كه فرزندان رسول خدا به اسارت آورده شده باشند.
شما را به خدا قسم مىدهم آيا شما خاندان پيامبر هستيد؟
به خدا قسم ما فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله هستيم.
پيرمرد ديگر تاب نمىآورد و عمامه خود را از سر برمىدارد و پرتاب مىكند و گريه سر مىدهد.
عجب! يك عمر قرآن خواندم و نفهميدم چه مىخوانم!
او دستهاى خود را به سوى آسمان مىگيرد و سه بار مىگويد: «اى خدا! من به سوى تو
توبه مىكنم. خدايا! من از دشمنان اين خاندان، بيزارم». (1)او اكنون فهميده است كه بنىاميّه چگونه يك عمر او را فريب دادهاند: يعنى يزيد، پسر پيامبر را كشته است و اكنون زن و بچّه او را اينگونه به اسارت آورده است.
نگاه همه مردم به سوى اين پيرمرد است. او مىدود و پاى امام سجّاد عليه السلام را بر صورت خود مىگذارد و مىگويد: «آيا خدا توبه مرا مىپذيرد؟ من يك عمر قرآن خواندم، ولى قرآن را نفهميدم». (2)آرى! بنىاميّه مردم را از فهم قرآن دور نگه مىداشتند. چرا كه هر كس قرآن را خوب بفهمد شيعه اهل بيت عليهم السلام مىشود.
امام سجّاد عليه السلام به او نگاهى مىكند و مىفرمايد: «آرى، خدا توبه تو را قبول مىكند و تو با ما هستى». (3)پيرمرد از صميم قلب، توبه مىكند. او از اينكه امام زمان خويش را شناخته، خوشحال است. او اكنون كنار امام سجّاد عليه السلام، احساس خوشبختى مىكند.
پير مرد فرياد مىزند: «اى مردم! من از يزيد بيزارم. او دشمن خداست كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را كشته است. اى مردم! بيدار شويد!».
مردم همه به اين منظره نگاه مىكنند. ناگهان همه وجدانها بيدار شده و دروغ يزيد آشكار شود.
خبر به يزيد مىرسد. دستور مىدهد فوراً گردن او را بزنند، تا ديگر كسى جرأت نكند به بنىاميّه دشنام بدهد. پيرمرد هنوز با مردم سخن مىگويد و مىخواهد آنها را از خواب غفلت بيدار كند. امّا پس از لحظاتى، سربازان با شمشيرهايشان از راه مىرسند و سر پيرمرد را براى يزيد مىبرند.
مردم مات و مبهوت به اين صحنه نگاه مىكنند. اوّلين جرقههاى بيدارى در مردم شام زده شده است. يزيد، ديگر، ماندن اسيران را در بيرون از قصر صلاح نمىبيند و دستور مىدهد تا اسيران را وارد قصر كنند.
اين صداى قرآن از كجا مىآيد؟
يكى از قاريان شام قرآن مىخواند، او به آيه 9 سوره" كهف" مىرسد: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحبَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ ءَايتِنَا عَجَبًا»؛ «آيا گمان مىكنيد كه زنده شدن اصحاب كهف، چيز عجيبى است؟»
ناگهان صدايى به گوش مىرسد، خداى من! اين صدا چقدر شبيه صداى مولايم حسين است!
همه متعجب شدهاند، آرى، اين سر امام حسين عليه السلام است كه به اذن خدا اين چنين سخن مىگويد: «ريختنِ خون من، از قصه اصحاب كهف عجيبتر است!». (1)
اينجا قصر يزيد است و او اكنون بر تخت خود نشسته و بزرگان شام را دعوت كرده است تا شاهد جشن پيروزى او باشند.
سربازان، سر امام حسين عليه السلام را داخل قصر مىبرند. يزيد دستور مىدهد سر را داخل طشتى از طلا بگذراند، و در مقابل او قرار دهند.
همه در حال نوشيدن شراب هستند و يزيد نيز، مشغول بازى شطرنج است. (2)نوازندگان مىنوازند و رقّاصان مىرقصند. مجلس جشن است و يزيد با چوب بر لب و دندان امام حسين عليه السلام مىزند و خنده مستانه مىكند و شعر مىخواند:
لَعِبَت هاشم بالملك فلا خبرٌ جاءَ و لا وحيٌ نَزَل ...
بنى هاشم با حكومت بازى كردند، نه خبرى از آسمان آمده است و نه قرآنى، نازل شده است. كاش پدرانم كه در جنگ بَدْر كشته شدند، زنده بودند و امروز را مىديدند. كاش آنها بودند و به من مىگفتند: «اى يزيد، دست مريزاد!». آرى! من سرانجام، انتقام خون پدران خود را گرفتم! (3)
1) تاريخ دمشق، ج 6، ص 370؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 577؛ الثاقبفي المناقب، ص 333؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 179؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 188.
2) عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 25؛ كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 419؛ وسائلالشيعة، ج 25، ص 363.
3) الاحتجاج، ج 2، ص 122؛ مثير الأحزان، ص 101؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 114؛ المسترشد، ص 510؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 580؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 157.
همگان از سخن يزيد حيران مىشوند كه او چگونه كفر خود را آشكار نموده است. در جنگ بدر بزرگان بنىاميّه با شمشير حضرت على عليه السلام، به هلاكت رسيده بودند و از آن روز بنىاميّه كينه بنىهاشم را به دل گرفتند.
آنها همواره در پى فرصتى براى انتقام بودند و بدينگونه اين كينه و كينهتوزى به فرزندان آنها نيز، به ارث رسيد. امّا مگر شمشير حضرت على عليه السلام چيزى غير از شمشير اسلام بود؟
مگر بنىاميّه نيامده بودند تا پيامبر صلى الله عليه و آله را بكشند؟ مگر ابوسُفيان در جنگ احُد قسم نخورده بود كه خون پيامبر را بريزد؟
حضرت على عليه السلام براى دفاع از اسلام، آن كافران را نابود كرد. مگر يزيد ادّعاى مسلمانى نمىكند، پس چگونه است كه هنوز پدران كافر خود را مىستايد؟
چگونه است كه مىخواهد انتقام خون كافران را بگيرد؟ اكنون معلوم مىشود كه چرا امام حسين عليه السلام هرگز حاضر نشد با يزيد بيعت كند. آن روز كسى از كفر يزيد خبر نداشت، امّا امروز همه متوجه شدهاند كه اكنون كسى خليفه مسلمانان است كه حتى قرآن را هم قبول ندارد.
به هر حال، يزيد سرمست پيروزى خود است. او مىخندد و فرياد شادى برمىآورد.
ناگهان فريادى بلند مىشود: «اى يزيد! واى بر تو! چوب بر لب و دندان حسين مىزنى؟
من با چشم خود ديدم كه پيامبر اين لب و دندان را مىبوسيد».
او ابو بَرْزَه است. همه او را مىشناسند او يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله است. (1)يزيد به غضب مىآيد و دستور مىدهد تا او را از قصر بيرون اندازند.
يزيد اجازه ورود كاروان اسيران را مىدهد. درِ قصر باز مىشود و امام سجّاد عليه السلام و ديگر اسيران در حالى كه با طناب به يكديگر بسته شدهاند، وارد قصر مىشوند.
دست همه اسيران به گردنهاى آنها بسته شده است. (2)آنها را مقابل يزيد مىآورند. نگاه
كن! هنوز غُلّ و زنجير بر گردن امام سجّاد عليه السلام است، گويى از كوفهتا شام، غُلّ و زنجير از امام جدا نشده است.
اسيران را در مقابل يزيد نگه مىدارند تا اهل مجلس آنها را ببينند. يكى از افراد مجلس، دختر امام حسين عليه السلام را مىبيند و از زيبايى او تعجّب مىكند. با خود مىگويد خوب است قبل از ديگران، اين دختر را براى كنيزى از يزيد بگيرم.
او به يزيد رو مىكند و مىگويد: «اى يزيد، من آن دختر را براى كنيزى مىخواهم».
فاطمه، دختر امام حسين عليه السلام، در حالى كه مىلرزد، عمّهاش، زينب را صدا مىزند و مىگويد: «عمّه جان! آيا يتيمى، مرا بس نيست كه امروز كنيز اين نامرد بشوم».
زينب رو به آن مرد شامى مىكند و مىگويد: «واى بر تو، مگر نمىدانى اين دختر رسول خداست؟».
مرد شامى با تعجّب به يزيد نگاه مىكند. آيا يزيد دختران پيامبر صلى الله عليه و آله را به اسيرى آورده است؟ او فرياد مىزند: «اى يزيد، لعنت خدا بر تو! تو دختران پيامبر را به اسيرى آوردهاى؟ به خدا قسم من خيال مىكردم كه اينها، اسيران كشور روم هستند».
يزيد بسيار عصبانى مىشود. او دستور مىدهد تا اين مرد را هر چه سريعتر به جرم جسارت به مقام خلافت، اعدام نمايند. (1)يزيد از بيدارى مردم مىترسد و تلاش مىكند تا هرگونه جرقه بيدارى را بلافاصله خاموش كند.
او بر تخت خود تكيه داده است و جامِ شرابى به دست دارد. سر امام حسين عليه السلام مقابل اوست و اسيران همه در مقابل او ايستادهاند.
امام سجّاد عليه السلام نگاهى به يزيد مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد! اگر رسول خدا ما را در اين حالت ببيند با تو چه خواهد گفت؟». (2)همه نگاهها به اسيران خيره شده و همه دلها از ديدن اين صحنه به درد آمده است.
يزيد تعجّب مىكند و در جواب مىگويد: «پدر تو آرزوى حكومت داشت و حق مرا كه
خليفه مسلمانان هستم، مراعات نكرد و به جنگ من آمد، امّا خدا او را كشت، خدا را شكر مىكنم كه او را ذليل و نابود كرد».
امام جواب مىدهد: «اى يزيد، قبل از اينكه تو به دنيا بيايى، پدران من يا پيامبر بودند يا امير! مگر نشنيدهاى كه جد من، على بن ابىطالب در جنگ بَدْر و احُد پرچمدار اسلام بود، اما پدر و جد تو پرچمدار كفر بودند!». (1)يزيد از سخن امام سجاد عليه السلام آشفته مىشود و فرياد مىزند: «گردنش را بزنيد». (2)ناگهان صداى زينب در فضا مىپيچد: «از كسى كه مادربزرگش، جگرِ حمزه سيدالشهدا را جويده است، بيش از اين نمىتوان انتظار داشت». (3)مجلس، سراسر سكوت است و اين صداىِ على عليه السلام است كه از حلقوم زينب عليها السلام مىخروشد:
آيا اكنون كه ما اسير تو هستيم خيال مىكنى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار نموده است؟ تو آرزو مىكنى كه پدرانت مىبودند تا ببينند چگونه حسين را كشتهاى.
تو چگونه خون خاندان پيامبر را ريختى و حرمت ناموس او را نگه نداشتى و دختران او را به اسيرى آوردى؟ بدان كه روزگار مرا به سخن گفتن با تو وادار كرد وگرنه من تو را ناچيزتر از آن مىدانم كه با تو سخن بگويم.
اى يزيد! هر كارى مىخواهى بكن، و هر كوششى كه دارى به كار بگير، امّا بدان كه هرگز نمىتوانى ياد ما را از دلها بيرون ببرى.
تو هرگز به جلال و بزرگى ما نمىتوانى برسى. (4)شهيدانِ ما نمردهاند، بلكه آنها زندهاند و در نزد خداى خويش، روزى مىخورند.
اى يزيد! خيال نكن كه مىتوانى نام و يادِ ما را از بين ببرى! بدان كه ياد ما هميشه زنده خواهد بود. (5)يزيد همچون مارى زخمى به گوشهاى مىخزد. سخنان زينب عليها السلام او را در مقابل ميهمانانش حقير كرده است. او ديگر نمىتواند سخن بگويد.
1) الفتوح، ج 5، ص 131؛ وراجع مقتلالحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 63؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 135.
2) تفسير القمّي، ج 2، ص 352؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 168.
3) بحار الأنوار، ج 45، ص 133؛ بلاغات النساء، ص 35؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 64؛ وراجع: مثير الأحزان، ص 101.
4) الاحتجاج، ج 2، ص 123، ح 173؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 157.
5) بحار الأنوار، ج 45، ص 133؛ بلاغات النساء، ص 35.
آرى! بار ديگر زينب افتخار آفريد. او پاسدار حقيقت است و پيامرسان خون برادر.
همه مهمانان يزيد از ديدن اين صحنهها حيران شدهاند. يزيد ديگر هيچ كارى نمىتواند بكند، او ديگر كشتن امام سجّاد عليه السلام را به صلاح خود نمىبيند و دستور مىدهد تا مهمانان بروند و غُل و زنجير از اسيران باز كنند و آنها را به زندان ببرند. (1)
كاش يزيد اسيران را به زندان مىبرد. حتماً تعجب مىكنى!
آخر تو خبر ندارى كه يزيد، اسيران را در خرابهاى برده است. در اين خرابه كه كنار قصر يزيد است، روزها آفتاب مىتابد و صورتها را مىسوزاند و شبها سياهى و تاريكى هجوم مىآورد و بچهها را مىترساند. نه فرشى، نه رو اندازى، نه لباسى و نه چراغى ...
سربازان شب و روز در اطراف خرابه نگهبانى مىدهند. مردم شام براى ديدن اسيران مىآيند و به آنها زخم زبان مىزنند. (2)هنوز بسيارى از مردم اين اسيران را نمىشناسند. خدايا! چه وقت حقيقت را خواهند فهميد؟ شبها و روزها مىگذرد و كودكان همچنان بىقرارى مىكنند. خدايا، كى از اين خرابه بيرون خواهيم آمد؟
امشب، سكينه، دختر امام حسين عليه السلام، رؤيايى مىبيند:
محملى از نور بر زمين فرود مىآيد. بانويى از آن پياده مىشود كه دست بر سر دارد و گريه مىكند. خدايا! آن بانو كيست كه به ديدن ما آمده است؟
شما كيستى كه به ديدن اسيران آمدهاى؟
دخترم، مرا نمىشناسى؟ من مادر بزرگت، فاطمه زهرا هستم.
سكينه تا اين را مىشنود، در آغوش او مىرود و در حالى كه گريه مىكند، مىگويد: «مادر!
پدرم را كشتند و ما را به اسيرى بردند».
سكينه شروع مىكند و ماجراهاى كربلا و كوفه و شام را شرح مىدهد. اشك از چشمان حضرت زهرا عليها السلام جارى مىشود.
او به سكينه مىگويد: «دخترم! آرام باش، كه قلب مرا سوزاندى! نگاه كن، دخترم! اين پيراهن خون آلود پدرت حسين عليه السلام است، من تا روز قيامت، يك لحظه هم اين پيراهن را از خود جدا نمىكنم». (1)اينجاست كه سكينه از خواب بيدار مىشود.
شبها و روزها مىگذرد ...
نيمه شب، دختر كوچك امام حسين عليه السلام از خواب بيدار مىشود، گمان مىكنم نام او رقيّه است.
او با گريه مىگويد: «من الآن پدر خود را در خواب ديدم، باباى من كجاست؟».
همه زنان گريه مىكنند. در خرابه شام غوغايى مىشود. صداى ناله و گريه به گوش يزيد مىرسد. يزيد فرياد مىزند:
چه خبر شده است؟
دختر كوچكِ حسين، سراغ پدر را مىگيرد.
سر پدرش را براى او ببريد تا آرام بگيرد.
مأموران سر امام حسين عليه السلام را نزد دختر مىآورند.
او نگاهى به سر بابا مىكند و با آن سخن مىگويد: «چه كسى صورت تو را به خون، رنگين نمود؟ چه كسى مرا در خردسالى يتيم كرد؟».
او با سر بابا سخن مىگويد و همه اهل خرابه، گريه مىكنند. قيامتى بر پا مىشود، اما ناگهان همه مىبينند كه صداى اين دختر قطع شد. گويى اين كودك به خواب رفته
1) مثير الأحزان، ص 104؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 141.
است.
همه آرام مىشوند، تا اين دختر بتواند آرام بخوابد، امّا در واقع اين دختر به خواب نرفته بلكه روح او، اكنون نزد پدر پر كشيده است.
بار ديگر در خرابه غوغايى بر پا مىشود. صداى گريه و ناله همه جا را فرا مىگيرد. (1)
اسيران هنوز در خرابه شام هستند و يزيد سرمست از پيروزى، هر روز سرِ امام حسين عليه السلام را جلوى خود مىگذارد و به شرابخورى و عيش و نوش مىپردازد.
امروز از كشور روم، نمايندهاى براى ديدن يزيد مىآيد. او پيام مهمى را براى يزيد آورده است.
نماينده روم وارد قصر مىشود. يزيد از روى تخت خود برمىخيزد و نماينده كشور روم را به بالاى مجلس دعوت مىكند. او كنار يزيد مىنشيند و يزيد جام شرابى به او تعارف مىكند.
نماينده روم مىبيند كه قصر يزيد، مزين شده است، صداى ساز و آواز مىآيد و رقاصان مىخوانند و مىنوازند. گويى مجلس عروسى است. چه خبر شده كه يزيد اينقدر خوشحال و شاد است؟ ناگهان چشم او به سر بريدهاى مىافتد كه روبهروى يزيد است:
اين سر كيست كه در مقابل توست؟
تو چه كار به اين كارها دارى؟
اى يزيد! وقتى به روم برگردم، بايد هر آنچه در اين سفر ديدهام را براى پادشاه روم گزارش كنم. من بايد بدانم چه شده كه تو اينقدر خوشحالى؟
اين، سرِ حسين، پسر فاطمه است.
فاطمه كيست؟
دختر پيامبر اسلام. (2)
نماينده روم متعجب مىشود و با عصبانيت از جاى خود برمىخيزد و مىگويد: «اى يزيد! واى بر تو، واى بر اين ديندارى تو».
يزيد با تعجّب به او نگاه مىكند. فرستاده روم كه مسيحى است، پس او را چه مىشود؟ (1)نماينده كشور روم به سخن خود ادامه مىدهد: «اى يزيد! بين من و حضرت داوود، دهها واسطه وجود دارد، امّا مسيحيان خاك پاى مرا براى تبرك برمىدارند و مىگويند تو از نسل داوود پيامبر صلى الله عليه و آله هستى. ولى تو فرزند دختر پيامبر خود را مىكشى و جشن مىگيرى؟ تو چگونه مسلمانى هستى؟! اى يزيد! پيامبر ما، حضرت عيسى عليه السلام هرگز ازدواج نكرد و فرزندى نيز نداشت و يادگارى از پيامبر ما باقى نمانده است. اما وقتى حضرت عيسى عليه السلام مىخواست به مسافرت برود سوار بر درازگوشى مىشد، ما مسيحيان، نعل آن درازگوش را در يك كليسا نصب كردهايم. مردم هر سال از راهدور و نزديك به آن كليسا مىروند و گرد آن طواف مىكنند و آن را نعل مىبوسند. ما مسيحيان اينگونه به پيامبر خود احترام مىگذاريم و تو فرزند دختر پيامبر خود را مىكشى؟».
يزيد بسيار ناراحت مىشود و با خود فكر مىكند كه اگر اين نماينده به كشور روم بازگردد، آبروى يزيد را خواهد ريخت. پس فرياد مىزند: «اين مسيحى را به قتل برسانيد».
نماينده كشور روم رو به يزيد مىكند و مىگويد: «اى يزيد، من ديشب پيامبر شما را در خواب ديدم كه مرا به بهشت مژده داد و من از اين خواب متحيّر بودم. اكنون تعبير خوابم روشن شد. به درستى كه من به سوى بهشت مىروم، «اشهد أنْ لا اله الا اللَّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه».
همسفرم! نگاه كن!
او به سوى سر امام حسين عليه السلام مىرود. سر را برمىدارد و به سينه مىچسباند، مىبويد و مىبوسد و اشك مىريزد. يزيد فرياد مىزند: «هر چه زودتر كارش را تمام كنيد».
مأموران گردن او را مىزنند در حالى كه او هنوز سرِ امام حسين عليه السلام را در سينه
1) مثير الأحزان، ص 103؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 141.
دارد. (1)
به يزيد خبر مىرسد كه بعضى از مردم شام با ديدن كاروان اسيران و آگاهى به برخى از واقعيتها، نظرشان در مورد او عوض شده و در پى آن هستند كه واقعيت را بفهمند.
پس زمان آن رسيده است كه يزيد براى فريب دادن و خام كردن آنها كارى بكند. فكرى به ذهن او مىرسد. او به يكى از سخنرانان شام پول خوبى مىدهد و از او مىخواهد كه يك متن سخنرانى بسيار عالى تهيه كند و در آن، تا آنجا كه مىتواند به خوبىهاى معاويه و يزيد بپردازد و حضرت على و امام حسين عليهما السلام را لعن و نفرين كند و از او خواسته مىشود تا روز جمعه وقتى مردم براى نماز جمعه مىآيند، آنجا سخنرانى كند.
در شهر اعلام مىكنند كه روز جمعه يزيد به مسجد مىآيد و همه مردم بايد بيايند.
روز جمعه فرا مىرسد. در مسجد جاى سوزن انداختن نيست، همه مردم شام جمع شدهاند.
يزيد دستور مىدهد تا امام سجّاد عليه السلام را هم به مسجد بياورند. او مىخواهد به حساب خود يك ضربه روحى به امام سجّاد عليه السلام بزند و عزّت و اقتدار خود را به آنها نشان بدهد.
سخنران بالاى منبر مىرود و به مدح و ثناى معاويه و يزيد مىپردازد، اينكه معاويه همانى بود كه اسلام را از خطر نابودى نجات داد و ...، همچنان ادامه مىدهد تا آنجا كه به ناسزا گفتن به حضرت على و امام حسين عليهما السلام مىرسد.
ناگهان فريادى در مسجد بلند مىشود: «واى بر تو، كه به خاطر خوشحالى يزيد، آتش جهنم را براى خود خريدى!».
اين كيست كه چنين سخن مىگويد؟ همه نگاهها به طرف صاحب صدا برمىگردد.
همه مردم، زندانى يزيد، امام سجّاد عليه السلام را به هم نشان مىدهند. اوست كه سخن مىگويد:
«اى يزيد! آيا به من اجازه مىدهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه خشنودى خدا
1) مثير الأحزان، ص 103؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 72.
در آن است».
يزيد قبول نمىكند، امّا مردم اصرار مىكنند و مىگويند: «اجازه بدهيد او به منبر برود تا حرف او را بشنويم».
آرى! اين طبيعت انسان است كه از حرفهاى تكرارى خسته مىشود. سالهاست كه مردم سخنرانىهاى تكرارى را شنيدهاند، آنها مىخواهند حرف تازهاى بشنوند.
يزيد به اطرافيان خود مىگويد: «اگر اين جوان، بالاى منبر برود، آبروى مرا خواهد ريخت» و همچنان با خواسته مردم موافق نيست. (1)مردم اصرار مىكنند و عدّهاى مىگويند: «اين جوان كه رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده است نمىتواند سخنرانى كند، پس اجازه بده بالاى منبر برود، چون او وقتى اين همه جمعيّت را ببيند يك كلمه نيز، نمىتواند بگويد».
از هر گوشه مسجد صدا بلند مىشود: «اى يزيد! بگذار اين جوان به منبر برود. چرا مىترسى؟ تو كه كار خطايى نكردهاى! مگر نمىگويى كه اينها از دين خارج شدهاند و مگر نمىگويى كه اينها فاسقاند، پس بگذار او نيز سخن بگويد كه كيستند و از كجا آمدهاند».
آرى! بيشتر مردم شام از واقعيّت خبر ندارند و تبليغات يزيد كارى كرده است كه همه خيال مىكنند عدّهاى بىدين عليه اسلام و حكومت اسلامى شورش كردهاند و يزيد آنها را كشته است.
در اين حين، كسانى كه تحت تأثير كاروان اسيران قرار گرفته بودند، فرصت را غنيمت مىشمارند و اصرار و پافشارى مىكنند تا فرزند حسين عليه السلام به منبر برود.
بدين ترتيب، جوّ مسجد به گونهاى مىشود كه يزيد به ناچار اجازه مىدهد امام سجّاد عليه السلام سخنرانى كند، امّا يزيد بسيار پشيمان است و با خود مىگويد: «عجب اشتباهى كردم كه اين مجلس را برپا دادم»، ولى پشيمانى ديگر سودى ندارد.
مسجد سراسر سكوت است و امام آماده مىشود تا سخنرانى تاريخى خود را شروع كند:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 137.
من بهترين درود و سلامها را به پيامبر خدا مىفرستم.
هر كس مرا مىشناسد، كه مىشناسد، امّا هر كس كه مرا نمىشناسد بداند كه من فرزند مكّه و منايم. من فرزند زمزم و صفايم.
من فرزند آن كسى هستم كه در آسمانها به معراج رفت و فرشتگان آسمانها، پشت سر او نماز خواندند.
من فرزند محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله هستم. من فرزند كسى هستم كه با دو شمشير در ركاب پيامبر جنگ مىكرد و دو بار با پيامبر بيعت كرد.
من پسر كسى هستم كه در جنگ بَدْر و حُنين با دشمنان جنگيد و هرگز به خدا شرك نورزيد.
من پسر كسى هستم كه چون پيامبر به رسالت مبعوث شد، او زودتر از همه به پيامبر ايمان آورد.
او كه جوانمرد، بزرگوار و شكيبا بود و همواره در حال نماز بود.
همان كه مانند شيرى شجاع در جنگها شمشير مىزد و اسلام مديون شجاعت اوست.
آرى! او جدّم على بن ابىطالب است.
من فرزند فاطمه هستم. فرزند بزرگْ بانوى اسلام.
من، پسر دختر پيامبر شمايم. (1)يزيد صداىِ گريه مردم را مىشنود. آنها با دقّت به سخنان امام سجّاد عليه السلام گوش مىدهند.
مردم شام، به دروغهاى معاويه و يزيد پى بردهاند. آنها يك عمر حضرت على عليه السلام را لعن كردهاند و باور كرده بودند كه على عليه السلام نماز نمىخواند، امّا امروز مىفهمند اوّلين كسى كه به اسلام ايمان آورده حضرت على عليه السلام بوده است. او كسى بود كه همواره در راه اسلام شمشير مىزد.
صداى گريه و ناله مردم بلند است. يزيد كه از ترس به خود مىلرزد در فكر اين است كه چه خاكى بر سر بريزد. او نگران است كه نكند مردم شورش كنند و او را بكشند. (2)
هنوز تا موقع اذان وقت زيادى مانده است، امّا يزيد براى اينكه مانع سخنرانى امام شود دستور مىدهد كه مؤذن اذان بگويد:
امام مىفرمايد: «تمام وجود من به يگانگى خدا گواهى مىدهد».
امام سجّاد عليه السلام، عمامه از سر خود برمىدارد و رو به مؤذن مىكند: «تو را به اين محمّدى كه نامش را بردهاى قسمت مىدهم تا لحظهاى صبر كنى».
سپس رو به يزيد مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد! بگو بدانم اين پيامبر خدا كه نامش در اذان برده شد، جد توست يا جد من، اگر بگويى جد تو است كه دروغ گفتهاى و كافر شدهاى، اما اگر بگويى كه جد من است، پس چرا فرزند او، حسين را كشتى و دختران او را اسير كردى؟».
آنگاه اشك در چشمان امام سجّاد عليه السلام جمع مىشود. آرى! او به ياد مظلوميت پدر افتاده است: «اى مردم! در اين دنيا مردى را غير از من پيدا نمىكنيد كه رسول خدا جد او باشد، پس چرا يزيد پدرم حسين را شهيد كرد و ما را اسير نمود».
يزيد كه مىبيند آبرويش رفته است برمىخيزد تا نماز را اقامه كند. امام به او رو مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد! تو با اين جنايتى كه كردى، هنوز خود را مسلمان مىدانى! تو هنوز هم مىخواهى نماز بخوانى». (1)يزيد نماز را شروع مىكند و عدهاى كه هنوز قلبشان در گمراهى است، به نماز مىايستند.
ولى مردم زيادى نيز، بدون خواندن نماز از مسجد خارج مىشوند.
مردم شام از خواب بيدار شدهاند. آنها وقتى به يكديگر مىرسند يزيد را لعنت مىكنند.
آنها فهميدهاند كه يزيد دين ندارد و بنى اميه يك عمر آنها را فريب دادهاند.
اينك آنها مىدانند كه چرا امام حسين عليه السلام با يزيد بيعت نكرد. اگر او نيز، در مقابل يزيد
1) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 137.
سكوت مىكرد، ديگر اثرى از اسلام باقى نمىماند.
به يزيد خبر مىرسد كه شام در آستانه انفجارى بزرگ است. (1)مردم، دسته دسته كنار خرابه شام مىروند و از امام سجّاد عليه السلام و ديگر اسيران عذر خواهى مىكنند.
مأموران حفاظتى خرابه، نمىتوانند هجوم مردم را كنترل كنند. يزيد تصميم مىگيرد اسيران را از مردم دور كند. او به بهانه نامناسب بودن فضاى خرابه آنها را به قصر مىبرد.
مردم شام مىبينند كه اسيران را به سوى قصر مىبرند تا آنها را در بهترين اتاقهاى قصر منزل دهند. اين حيلهاى است تا ديگر كسى نتواند با اسيران تماس داشته باشد.
ناگهان صداى شيون و ناله از داخل قصر بلند مىشود؟ حالا ديگر چه خبر است؟
اين صداى هنده، زنِ يزيد، است. او وقتى به صورتهاى سوخته در آفتاب و لباسهاى پاره حضرت زينب عليها السلام و دختران رسول خدا نگاه مىكند، فرياد و نالهاش بلند مىشود.
نگاه كن! خود يزيد به همسرش هنده مىگويد كه براى امام حسين عليه السلام گريه كند و ناله سر بدهد! (2)آيا شما از تصميم دوم يزيد با خبريد؟ او مىخواهد كارى كند كه مردم باورشان شود كه اين ابنزياد بوده كه حسين را كشته و او هرگز به اين كار راضى نبوده است.
هنوز نامه يزيد در دست ابنزياد است كه به او فرمان قتل امام حسين عليه السلام را داده است، امّا اهل شام از آن بىخبراند و يزيد مىتواند واقعيت را تحريف كند.
يزيد همواره در ميان مردم اين سخن را مىگويد: «خدا ابنزياد را لعنت كند! من به بيعت مردم عراق بدون كشتن حسين راضى بودم. خدا حسين را رحمت كند، اين ابنزياد بود كه او را كشت. اگر حسين نزد من مىآمد، او را به قصر خود مىبردم و به او در حكومت خود مقامى بزرگ مىدادم». (3)همسفر خوبم! نگاه كن كه چگونه واقعيت را تحريف مىكنند.
يزيد كه ديروز دستور قتل امام حسين عليه السلام را داده بود، اكنون خود را فدايى حسين معرفى مىكند. او تصميم گرفته است تا براى امام حسين عليه السلام مجلس عزايى بر پا كند و به همين
1) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 578؛ سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 317؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 232.
2) مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 73؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 142.
3) تاريخ الطبري، ج 5، ص 459؛ تاريخ دمشق، ج 18، ص 445؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 576؛ العقد الفريد، ج 3، ص 367؛ الفتوح، ج 5، ص 127؛ مقتل الحسين عليه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 56؛ الإرشاد، ج 2، ص 118؛ مثير الأحزان، ص 98؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 129؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 506؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 94؛ تاريخ الإسلام، للذهبي، ج 5، ص 20؛ وراجع: تاريخ الطبري، ج 5، ص 393؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 425.
مناسبت سه روز در قصر يزيد عزا اعلام مىشود. (1)همه جا گريه است و عزادارى! عجيب است كه مجلس عزا در قصر يزيد بر پا مىشود و خود يزيد هم در اين عزا شركت مىكند. زنان بنىاميه شيون مىكنند و بر سر و سينه مىزنند. (2)در همه مجلسها، ابنزياد لعنت مىشود. فرياد «واى حسين كشته شد»، در همه جاى قصر يزيد بلند است. يزيدى كه تا ديروز شادى مىكرد و مىرقصيد، امروز در گوشهاى نشسته و عزادار است.
او به همه مىگويد كه خواست خدا اين بود كه حسين به فيض شهادت برسد، خدا ابنزياد را لعنت كند.
مردم! نگاه كنيد، كه يزيد، هميشه ابنزياد را لعنت مىكند! يزيد براى امام حسين عليه السلام مجلس عزا گرفته است و همه زنان بنىاميّه در عزاى او بر سر و سينه مىزنند. يزيد چقدر با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله مهربان شده است!
تا امام سجّاد عليه السلام نيايد، يزيد لب به غذا نمىزند. مردم، ببينيد يزيد چقدر به فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله احترام مىگذارد. كه بدون او لب به غذا نمىزند. (3)آيا مردم شام بار ديگر خام خواهند شد؟ آيا آنها دوباره فريب يزيد را خواهند خورد؟ به هر حال، اكنون زينب و ديگر زنان، اجازه دارند تا براى شهداى خود گريه كنند. در طول اين سفر هر گاه مىخواستند گريه كنند، سربازان به آنها تازيانه مىزدند. (4)
يزيد مىداند كه ماندن اسيران در شام ديگر به صلاح او نيست. هر چه آنها بيشتر بمانند، خطر بيشترى حكومت او را تهديد مىكند. اكنون بايد آنها را از شام دور كرد و به مدينه فرستاد.
بنابراين، امام سجّاد عليه السلام را به حضور مىطلبد و به او مىگويد: «اى فرزند حسين! اگر
مىخواهى مىتوانى در شام، پيش من بمانى و اگر هم نمىخواهى مىتوانى به مدينه بروى.
دستور مىدهم تا مقدمات سفر را برايت آماده كنند».
امام، بازگشت به مدينه را انتخاب مىكند. يزيد دستور مىدهد تا نُعمان بن بَشير به قصر بيايد. (1)نعمان بن بشير پيش از ابنزياد، امير كوفه بود. او كسى بود كه وقتى مسلم به كوفه آمد، هيچ واكنش تندى نسبت به مسلم انجام نداد.
آرى! او سياست مسالمتآميزى داشت، امّا يزيد او را بر كنار و به جاى آن ابنزياد را به اميرى كوفه منصوب كرد. نُعمان بعد از بر كنارى از حكومت كوفه، به شام آمده است.
يزيد خطاب به نُعمان مىگويد: «اى نعمان بن بشير! هر چه سريعتر وسايل سفر را آماده كن. تو بايد با عدهاى از سربازان، خاندان حسين را به مدينه برسانى. لباس، غذا، آب و آذوقه و هر چه را كه براى اين سفر نياز هست، تهيه كن». اين سربازان همراه تو مىآيند تا محافظ كاروان باشند. (2)يزيد مىترسد كه مردم، دور اين خاندان جمع شوند. اين سربازان بايد همراه كاروان باشند تا مردم شهرها در طول مسير نتوانند با اين خانواده سخنى بگويند.
آرى! بايد هر چه زودتر اين خانواده را به كشور ديگرى انتقال داد. نبايد گذاشت مردم شام بيش از اين با اين خاندان آشنا شوند وگرنه حكومت بنىاميه براى هميشه نابود خواهد شد.
بايد هر چه زودتر سفر آغاز گردد.
امام رو به يزيد مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد، در كربلا وسايل ما را غارت كردهاند، دستور بده تا آنها را به ما برگردانند».
آرى! عصر عاشورا خيمهها را غارت كردند و سپاه كوفه هر چه داخل خيمهها بود را براى خود برداشتند. امّا يزيد پس از جنگ به ابنزياد نامه نوشت و از او خواست تا همه وسايلى كه در خيمهها بوده است را به شام بياورند.
يزيد مىخواست اين وسايل را براى خود نگه دارد تا همواره نسل بنىاميّه به آن افتخار
كند و به عنوان يك سند زنده، گوياى پيروزى بنىاميه بر بنىهاشم باشد.
يزيد در جواب مىگويد: «اى پسر حسين! آن وسايل را به شما نمىدهم. در مقابل، حاضر هستم كه چند برابر آن پول و طلا به شما بدهم».
امام در جواب او مىفرمايد: «ما پول تو را نمىخواهيم. ما وسايلمان را مىخواهيم؛ چرا كه در ميان آنها مقنعه و گردنبند مادرم حضرت زهرا بوده است». (1)يزيد سرانجام براى اينكه امام سجّاد عليه السلام حاضر شود شام را ترك كند، دستور مىدهد تا آن وسايل را به او باز گردانند.
شب است و همه مردم شهر در خواب هستند. امّا كنار قصر يزيد كاروانى آماده حركت است.
يزيد دستور داده است تا خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در دل شب و مخفيانه از شامخارج شوند. او نگران است كه مردم شام بفهمند و براى خداحافظى با اين خانواده اجتماع كنند و بار ديگر امام سجّاد عليه السلام سخنرانى كند و دروغهاى ديگرى از يزيد را فاش سازد.
آن روزى كه مردم به اين كاروان فحش و ناسزا مىگفتند، يزيد در روز روشن آنها را وارد شهر كرد و مدت زيادى آنها را در مركز شهر معطّل نمود. امّا اكنون كه مردم شهر اين خاندان را شناختهاند، بايد در دل شب، سفرشان آغاز شود.
اكنون يزيد نزد امّ كُلثوم، دختر على عليه السلام، مىرود و مىگويد: «اى امّ كُلْثوم! اين سكههاى طلا مال شماست. اينها را در مقابل سختىها و مصيبتهايى كه به شما وارد شده است، از من قبول كن».
صداى امّ كلثوم سكوت شب را مىشكند: «اى يزيد! تو چقدر بىحيا و بىشرمى! برادرم حسين را مىكشى و در مقابل آن سكّه طلا به ما مىدهى. ما هرگز اين پول را قبول نمىكنيم». (2)
يزيد شرمنده مىشود و سرش را پايين مىاندازد و دستور حركت مىدهد. كاروان، شهر شام را ترك مىكند، شهرى كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا يك ماه و نيم سختىها و رنجهايى را تحمّل كردند. (1)
كاروان به حركت خود ادامه مىدهد. مهتاب بيابان را روشن كرده است. هنوز از شام فاصله زيادى نگرفتهايم. نُعمان همراه كاروان مىآيد. يزيد به او توصيه كرده است كه با اهل كاروان مهربانى كند و هر كجا كه خواستند آنها را منزل دهد.
اى نُعمان! آيا مىشود ما را به سوى عراق ببرى.
عراق براى چه؟ ما قرار بود به سوى مدينه برويم.
ما مىخواهيم به كربلا برويم. خدا به تو جزاى خير بدهد ما را به سوى كربلا ببر.
نُعمان كمى فكر مىكند و سرانجام دستور مىدهد كاروان مسير خود را به سوى عراق تغيير دهد. شبها و روزها مىگذرد و تا كربلا راهى نمانده است.
اينجا سرزمين كربلاست! همان جايى كه عزيزانمان به خاك و خون غلتيدند.
هنوز صداى غريبانه حسين به گوش مىرسد. كاروان سه روز در كربلامىماند و همه براى امام حسين عليه السلام و عزيزانشان عزادارى مىكنند.
سه روز مىگذرد و اكنون هنگام حركت به سوى مدينه است. (2)
كاروان آرام آرام به سوى مدينه مىرود. شبها و روزها سپرى مىشود.
نزديك مدينه، امام سجّاد عليه السلام دستور توقف مىدهد و سراغ بَشير را مىگيرد، وقتى بشير نزد امام مىآيد، امام به او مىفرمايد:
آرى! اى پسر رسول خدا!
پس به سوى شهر برو و مردم را از آمدن ما با خبر كن. (1)بشير سوار بر اسب خود مىشود و به سوى مدينه به پيش مىتازد. امام سجّاد عليه السلام دستور مىدهد تا خيمهها را برپا كنند و زنان و بچهها در خيمهها استراحت كنند.
حتماً به ياد دارى كه اين كاروان در دل شب از مدينه به سوى مكه رهسپار شد. امام سجاد عليه السلام ديگر نمىخواهد ورود آنها به مدينه مخفيانه باشد. ايشان مىخواهد همه مردم باخبر بشوند و به استقبال اين كاروان بيايند.
مردم مدينه از شهادت امام حسين عليه السلام باخبر شدهاند. ابنزياد روز دوازدهم پيكى را به مدينه فرستاد تا خبر كشته شدن امام حسين عليه السلام را به امير مدينه بدهد.
دوستان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز گريهها كردند و نالهها سر دادند. امّا آنها از سرنوشت اسيران هيچ خبرى ندارند. (2)به راستى، آيا يزيد آنها را هم شهيد كرده است؟ همه نگران هستند و منتظر خبراند.
ناگهان از دروازه شهر اسب سوارى وارد مىشود و فرياد مىزند: «يا أهلَ يَثْربَ لا مقامَ لَكُم»؛ «اى مردم مدينه، ديگر در خانههاى خود نمانيد».
همه با هم مىگويند چه خبر است؟ مردم از زن و مرد، پير و جوان، در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله جمع مىشوند، اى مرد! چه خبرى دارى؟ او به مردم مىگويد: «مردم مدينه! اين امام سجّاد عليه السلام است كه با عمهاش زينب و خواهرانش در بيرون شهر شما منزل كردهاند».
همه مردم سراسيمه مىدوند. داغ حسين عليه السلام براى آنها تازه شده است. غوغايى برپا مىشود. بشير مىخواهد به سوى امام سجّاد عليه السلام برگردد. امّا مىبيند همه راهها بسته شده و ازدحام جمعيّت است. بنابراين از اسب پياده مىشود و پياده به سوى خيمه امام سجّاد عليه السلام مىرود.
چه قيامتى برپا شده است! بشير وارد خيمه امام سجّاد عليه السلام مىشود. امام را مىبيند در حالى كه اشك مىريزد و دستمالى در دست دارد و اشك چشم خود را پاك مىكند.
مردم به خدمت او مىرسند و به او تسليت مىگويند. صداى گريه و ناله از هر سو بلند است. (1)امام مىخواهد براى مردم سخن بگويد. همه مردم ساكت مىشوند. پايان اين سفر رسيده است، پس بايد چكيده و خلاصه اين سفر براى تاريخ ثبت شود: «من خدا را به خاطر سختىهاى بزرگ و مصيبتهاى دردناك و بلاهاى سخت شكر و سپاس مىگويم».
مردم مدينه متعجباند. به راستى، اين كيست كه اين چنين سخن مىگويد؟
او با چشم خود شهادت پدر، برادران، عموها و ... را ديده است. او به سفر اسارت رفته است و آب دهان انداختن اهل شام به سوى خواهرانش را ديده است. امّا چگونه است كه باز خدا را شكر مىكند؟
آرى! تاريخ مىداند كه امام خدا را شكر مىكند. زيرا اين كاروان پيش از بازگشت به مدينه توانسته است اسلام را در سرزمين شام زنده كند.
آرى! اين كاروان ابتدا به كربلا رفت و خونهاى زيادى را در راه دين نثار كرد. سپس با وجود رنجها و سختىها رهسپار شام شد تا دين پيامبر صلى الله عليه و آله را از مرگ حتمى نجات دهد.
آيا نبايد خدا را شكر كرد كه اسلام نجات پيدا كرده است؟
دينى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى آن، بسيار خونِ دل خورده بود، بار ديگر زنده شد.
خون حسين عليه السلام، تا روز قيامت درخت اسلام را آبيارى مىكند.
يزيد به خاطر كينهاى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان او به دل داشت، مىخواست اسلام را ريشه كن كند. او قصد داشت به عنوان خليفه مسلمانان، ضربههاى هولناكى را به اسلام بزند و اين امام حسين عليه السلام بود كه با قيام خود اسلام را نجات داد.
آرى! تا زمانى كه صداى اذان از گلدستهها بلند است، امام حسين عليه السلام پيروز است.
عزيزم!
هر بار كه صداى «اللَّه اكبر» را در اذان شنيدى به ياد بياور كه اين صدا، مرهون خون سرخ امام حسين عليه السلام است.
1) بحار الأنوار، ج 45، ص 147.
گوش كن! اكنون امام سجاد عليه السلام آخرين سخنان خود را بيان مىفرمايد:
اى مردم! پدرم، امام حسين عليه السلام را شهيد كردند. خاندان او را به اسارت گرفته و سر او را به نيزه كردند و به شهرهاى مختلف بردند.
كدام دل مىتواند بعد از شهادت او شادى كند. هفت آسمان در عزاى او گريستند.
همه فرشتگان خداوند و همه ذرات عالم بر او گريه كردند. ما را بهگونهاى به اسارت بردند كه گويى ما فرزندان قوم كافريم.
شما به ياد داريد كه پيامبر چقدر سفارش ما را به امت خود مىنمود و از آنها مىخواست كه به ما محبت كنند. به خدا قسم، اگر پيامبر صلى الله عليه و آله به جاى آن سفارشها، از امت خود مىخواست كه با فرزندان او بجنگند، امت او بيش از اين نمىتوانستند در حق ما ظلم كنند.
اين چه مصيبت بزرگ و جانسوزى بود كه امّتى مسلمان بر خاندان پيامبرشان روا داشتند؟ ما اين مصيبتها را به پيشگاه خدا عرضه مىكنيم كه او روزى انتقام ما را خواهد گرفت. (1)سخن امام به پايان مىرسد و پيام مهم او براى هميشه در تاريخ مىماند. مردم مدينه به ياد دارند كه پيامبر صلى الله عليه و آله چقدر نسبت به فرزندانش سفارش مىكرد. آنها فراموش نكردهاند كه پيامبر صلى الله عليه و آله همواره از مردم مىخواست تا به فرزندان او عشق بورزند.
به راستى، امت اسلام بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله با فرزندان او چگونه رفتار كردند؟
آخرين سخن امام نيز، اشاره به روزى دارد كه انتقام گيرنده خون امام حسين عليه السلام خواهد آمد.
آرى! او روزى خواهد آمد. بياييد من و شما هم براى آمدنش دعا كنيم.
اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج
آمين يا ربَّ العالمين.
1) مثيرالأحزان، ص 112؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 147.
ابن الجوزى، عبد الرحمان بن علي، المنتظم فى تاريخ الامم والملوك، تحقيق: محمّد عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلميّة، الطبعة الأولى، 1412 ه.
ابن الجوزي، يوسف بن فُرغلى، تذكرة الخواصّ(تذكرة خواصّ الامّة فى خصائص الأئمّة عليهم السلام)، به مقدمه: السيّد محمّد صادق بحر العلوم، تهران، مكتبة نينوى الحديثة.
ابن الحزم، علي بن أحمد، المحلّى، بيروت، دارالجيل.
ابن بابويه القمّي(الشيخ الصدوق)، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين، أمالي الصدوق، الطبعة الخامسة، بيروت، مؤسّسة الأعلمي، 1400 ه.
ابن بابويه القمّي(الشيخ الصدوق)، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين، عيون أخبار الرضا عليه السلام، تحقيق: السيّد مهديّ الحسينيّ اللاجورديّ، طهران، منشورات جهان.
ابن بابويه القمّي(الشيخ الصدوق)، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين، من لايحضره الفقيه، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي.
ابن سعد، ترجمة الامام الحسين عليه السلام،(من طبقات ابن سعد)، تحقيق: عبد العزيز الطباطبائي، الطبعة الاولى، الهدف للإعلام والنشر.
ابن شهر آشوب المازندراني، أبو جعفر رشيد الدين محمّد بن عليّ، مناقب آل أبي طالب(مناقب ابن شهرآشوب)، قمّ، المطبعة العلمية.
ابن طاووس، أبو القاسم رضي الدين عليّ بن موسى، الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، قمّ، مطبعة الخيام، الطبعة الاولى، 1400 ه.
ابن طيفور، أبو الفضل أحمد بن أبي طاهر، بلاغات النساء، قمّ، منشورات الشريف الرضي.
ابن عساكر الدمشقي، علي بن الحسن بن هبة اللَّه، تاريخ دمشق، تحقيق: على شيرى، الطبعة الأولى، بيروت، دار الفكر، 1415 ه.
ابن قولويه، أبوالقاسم جعفر بن محمّد، كامل الزيارات، تحقيق: عبد الحسين الأميني التبريزي، النجف الأشرف، المطبعة المرتضوية، الطبعة الاولى، 1356 ه.
ابن واضح اليعقوبي، أحمد بن أبي يعقوب، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دار صادر.
الإربلى، علي بن عيسى، كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة عليهم السلام، تصحيح: السيّد هاشم الرسولى المحلّاتى، الطبعة الأولى، بيروت، دار الكتاب، 1401 ه.
الأزديّ الكوفيّ، لوط بن يحيى، مقتل الحسين عليه السلام، الطبعة الثانية، قمّ، المطبعة العلميّة، 1364 ه. ش.
الإصبهانيّ، أبو الفرج عليّ بن الحسين بن محمّد، مقاتل الطالبيّين، تحقيق: السيّد أحمد صقر، الطبعة الاولى، قمّ، منشورات الشريفالرضيّ، 1405 ه.
الأمينيّ، عبد الحسين أحمد، الغدير في الكتاب والسنّة والأدب، الطبعة الثالثة، بيروت، دار الكتاب العربيّ، 1387 ه.
الأندلسي، أبو عمر أحمد بن محمّد بن ربّه، العقد الفريد، تحقيق: أحمد الزين، وإبراهيم الأبياري، بيروت، دار الأندلس.
الأنصاريّ القرطبيّ، أبو عبد اللَّه محمّد بن أحمد، تفسير القرطبيّ(الجامع لأحكام القرآن)، تحقيق:
محمّد عبد الرحمن المرعشلي، الطبعة الثانية، بيروت، دار إحياءالتراث العربيّ، 1405 ه.
الباعوني، أبو البركات محمّد بن أحمد، جواهر المطالب في مناقب الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام(المناقب لابن الدمشقي)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، الطبعة الاولى، قم، مجمع إحياء الثقافة الاسلاميّة، 1415 ه.
البحراني، كمال الدين ميثم بن عليّ بن ميثم، شرح نهج البلاغة، تصحيح: عدة من الأفاضل، بيروت، دارالآثار للنشر ودارالعالم الاسلامي، 1402 ه.
البخاري، أبو عبد اللَّه محمّد بن إسماعيل، صحيح البخاري، تحقيق: مصطفى ديب البغا، الطبعة الرابعة، بيروت، دار ابن كثير، 1410 ه.
البُستي، محمّد بن حبّان، لثقات، بيروت، مؤسّسة الكتب الثقافية، 1408 ه.
البصري، أبو زيد عمر بن شبّه النميري، تاريخ المدينة المنوّرة، تحقيق: فهيم محمّد شلتوت، الطبعة الاولى، بيروت، دار التراث، 1410 ه.
البغدادي، عبد القادر بن عمر، خزانة الأدب، تحقيق: محمد نبيل طريفى و إميل بديع اليعقوب، الطبعة الأولى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1998 م.
البلاذريّ، أحمد بن يحيى بن جابر، أنساب الأشراف، إعداد: محمّد باقر المحموديّ، الطبعة الثالثة، بيروت، دار المعارف.
بهمن، الشيخ عبد اللَّه الحسن، ليلة عاشور في الحديث والأدب، الاولى، 1418 ه.
البيهقي، إبراهيمبن محمّد، المحاسن والمساوئ، بيروت، دار صادر، 1390 ه.
الترمذى، محمّد بن عيسى، سنن الترمذى(الجامع الصحيح)، تحقيق: أحمد محمّد شاكر، بيروت، دار إحياء التراث.
التفرشي، الشيخ باقر شريف، حياة الإمام الحسين عليه السلام، الطبعة الاولى، النجف الاشرف، مطبعه الآداب، 1395 ه.
الحاكم النيسابوري، محمّد بن عبد اللَّه، المستدرك على الصحيحين، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، الطبعة الأولى، بيروت، دار الكتب العلميّة، 1411 ه.
الحرّ العاملي، محمّد بن الحسن، وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، تحقيق: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام، الطبعة الاولى، قمّ، 1409 ه.
حسينى استرآبادى، سيدشرف الدين، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، تحقيق:
حسين استاد ولي، الطبعة الاولى، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1409 ه.
الحسيني التفرشي، مصطفى بن الحسين، نقد الرجال، الطبعة الأولى، قمّ، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، 1418 ه.
الحسيني الحلّي، أبو القاسم عليّ بن موسى بن طاووس، اللهوف في قتلى الطفوف، تحقيق: فارس تبريزيان، الطبعة الاولى، طهران، دار الأُسوة، 1414 ه.
الحسيني العاملى الشقرائى، السيّد محسن الأمين، أعيان الشيعة، به كوشش: السيّد حسن الأمين، الطبعة الخامسة، بيروت، دار التعارف، 1403 ه.
الحضرمي(ابن خلدون)، عبد الرحمان بن محمّد، تاريخ ابن خلدون، الطبعة الثانية، بيروت، دار الفكر، 1408 ه.
الحلّي(ابن نما)، أبو إبراهيم محمّد بن جعفر، مثير الأحزان ومنير سبل الأشجان، تحقيق: مؤسّسة الإمام المهدي(عج)، قمّ، مؤسّسة الإمام المهدي(عج).
الحلى، الحسن بن على، رجال ابن داوود، تحقيق: محمّد صادق آل بحر العلوم، قمّ، منشورات الشريف الرضى، 1392 ه.
الحلّي الحسني(ابن طاووس)، أبو القاسم عليّ بن موسى، الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرّة في السنة، تحقيق: جواد القيّومي، الطبعة الاولى، قمّ، مكتب الإعلام الإسلامي، 1414 ه.
الحلّي(السيّد ابن طاووس)، أبوالقاسم عليّ بن موسى، مصباح الزائر، تحقيق: مؤسّسة آلالبيت عليهم السلام، الطبعة الاولى، قمّ، مؤسّسة آلالبيت عليهم السلام، 1417 ه.
الحلّي(العلّامة)، حسين بن يوسف، خلاصة الأقوال(رجال العلّامة الحلّي)، قمّ، منشورات الشريف الرضى.
الحمويّ الروميّ، أبو عبد اللَّه شهاب الدين ياقوت بن عبد اللَّه، معجم البلدان، الطبعة الاولى، بيروت، دار إحياء التراث العربيّ، 1399 ه.
الخطيب البغدادي، أبو بكر أحمد بن علي، تاريخ بغداد أو مدينة السلام، المدينة المنورة/ بغداد، المكتبة السلفيّة.
الخوئي، أبو القاسم بن عليّ أكبر، معجم رجال الحديث، الطبعة الثالثة، قمّ، منشورات مدينة العلم، 1403 ه.
الدمشقي، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير، البداية والنهاية، تحقيق: مكتبة المعارف، بيروت، مكتبة المعارف.
الدينوري(ابن قتيبة)، عبد اللَّه بن مسلم، الإمامة والسياسة(المعروف بتاريخ الخلفاء)، تحقيق: على شيرى، الطبعة الأولى، قمّ، مكتبة الشريف الرضى، 1413 ه.
الدينوريّ، أحمد بن داوود، الأخبار الطوال، تحقيق: عبد المنعم عامر، الطبعة الاولى، قمّ، منشورات الرضي، 1409 ه.
الذهبيّ، أبو عبد اللَّه محمّد بن أحمد، سير أعلام النبلاء، تحقيق: شُعيب الأرنؤوط، الطبعة العاشرة، بيروت، مؤسّسة الرسالة، 1414 ه.
الذهبى، محمّد بن أحمد، تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير والأعلام، تحقيق: عمر عبد السلام تدمرى، الطبعة الأولى، بيروت، دار الكتاب العربى، 1409 ه.
الراوندي(قطب الدين الراوندي)، أبو الحسين سعيد بن عبد اللَّه، الدعوات، تحقيق: مؤسّسة الإمام المهدي عج، الطبعة الاولى، قمّ، مؤسّسة الإمام المهدي(عج)، 1407 ه.
الراوندي(قطب الدين الراوندي)، أبو الحسين سعيد بن عبد اللَّه، قصص الأنبياء، تحقيق: غلام رضا عرفانيان، الطبعة الاولى، مشهد، الحضرة الرضويّة المقدّسة، 1409 ه.
الراوندى(قطب الدين الراوندى)، سعيد بن عبد اللَّه، الخرائج والجرائح، تحقيق: مؤسّسة الإمام المهدي(عج)، الطبعة الأولى، قمّ، مؤسّسة الإمام المهدي(عج)، 1409 ه.
الزبيرى، مصعب بن عبد اللَّه، نسب قريش، تحقيق: بروفنسال، قاهره، دار المعارف.
السماوى، محمد بن طاهر، إبصار العين فى أنصار الحسين عليه السلام، تحقيق: محمّدجعفر الطبسى، الطبعة الأولى، مركز الدراسات الإسلاميّة لحرس الثورة، 1419 ق.
السيوطى، عبد الرحمان بن أبي بكر، الجامع الصغير فى أحاديث البشير النذير، الطبعة الأولى، بيروت، دار الفكر، 1401 ه.
الشافعي، كمال الدين محمّد بن طلحة، مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، نسخة مخطوطة، قمّ، مكتبة آية اللَّه المرعشي.
الشبلنجيّ، مؤمن بن حسن مؤمن، نور الأبصار في مناقب آل بيت النبيّ المختار صلى الله عليه و آله، الطبعة الاولى، بيروت، دار الكتب العلميّة، 1398 ه.
الشجري، يحيى بن الحسين، أمالي الشجري، الطبعة الثالثة، بيروت، عالم الكتب، 1403 ه.
الشيباني(ابن حنبل)، أحمد بن محمّد، المسند، تحقيق: عبد اللَّه محمّد الدرويش، الطبعة الثانية، بيروت، دار الفكر، 1414 ه.
الشيباني الموصلى(ابن الأثير)، علي بن محمّد، الكامل فى التاريخ، تحقيق: على شيرى، الطبعة الأولى، بيروت، دار إحياء التراث العربى، 1408 ه.
الشيباني، أبو الحسن عزّالدين عليّ بن أبي الكرم محمّد بن محمّد بن عبد الكريم، اسد الغابة في معرفة الصحابة، تحقيق: علي محمّد معوّض وعادل أحمد، الطبعة الاولى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ه.
الصفّار القمّي(ابن فروخ)، أبو جعفر محمّد بن الحسن، بصائر الدرجات، الطبعة الاولى، قمّ، مكتبة آية اللَّه المرعشي، 1404 ه.
الطبرسي، أبو الفضل عليّ، مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، الطبعة الاولى، طهران، دارالكتب الإسلامية، 1385 ه.
الطبرسي، أبو علي الفضل بن الحسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، الطبعة الاولى، بيروت، دارالمعرفة، 1399 ه.
الطبرسيّ، أبو عليّ الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، تحقيق: السيد هاشم الرسوليّ المحلّاتيّ والسيّد فضل اللَّه اليزديّ الطباطبائيّ، الطبعة الثانية، بيروت، دار المعرفة، 1408 ه.
الطبرسي، أبو علي الفضل بن الحسن، مكارم الأخلاق، تحقيق: علاء آل جعفر، الطبعة الاولى، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1414 ه.
الطبرسي، أبو منصور أحمد بن علي بن أبي طالب، الاحتجاج على أهل اللجاج، تحقيق: إبراهيم البهادري ومحمّد هادي به، الطبعة الاولى، طهران، دار الاسوة، 1413 ه.
الطبري الإمامي، أبو جعفر محمّد بن جرير، المسترشد في إمامة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام، تحقيق: أحمد المحمودي، الطبعة الاولى، طهران، مؤسّسة الثقافة الإسلاميّة لكوشانبور، 1415 ه.
الطبريّ الإمامي، أبو جعفر محمّد بن جرير، دلائل الإمامة، تحقيق: مؤسّسة البعثة، قم، مؤسّسة البعثة.
الطبريّ، أبو جعفر محمّد بن جرير، تفسير الطبريّ،(جامع البيان في تفسير القرآن)، بيروت، دار الفكر.
الطبرى، محمّد بن جرير، تاريخ الطبرى(تاريخ الامم والملوك)، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، مصر، دار المعارف.
الطوسي، أبو جعفر محمّد بن الحسن، التبيان، تحقيق: أحمد حبيب قصير العاملي، النجف الأشرف، مكتبة الأمين.
الطوسى، محمّد بن الحسن، رجال الطوسى، تحقيق: جواد القيّومي، الطبعة الأولى، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1415 ه.
الطوسي، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن حمزة، الثاقب في المناقب، تحقيق: رضا علوان، الطبعة الثانية، قمّ، مؤسّسة أنصاريان، 1412 ه.
العاملي، ابن حاتم، الدرّ النظيم، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجامعة المدرّسين، الطبعة الأولى.
العبسى الكوفى(ابن أبي شيبة)، عبد اللَّه بن محمّد، المصنَّف فى الأحاديث والآثار، تحقيق: سعيد محمّد اللحّام، بيروت، دار الفكر.
العجلي الكوفي، احمد بن عبداللَّه بن صالح، معرفة الثقات، الطبعة الاولى، المدينه، مكتبة الدار، 1405 ه.
العسقلانيّ(ابن حجر)، أحمد بن علي، تهذيب التهذيب، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، الطبعة الاولى، بيروت، دار الكتب العلميّة، 1415 ه.
العسقلانيّ(ابن حجر)، أحمد بن عليّ، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي، الطبعة الاولى، بيروت، دار المعرفة، 1414 ه.
العسقلانيّ(ابن حجر)، أحمد بن علي، فتح الباري شرح صحيح البخاري، تحقيق: عبد العزيز بن عبد اللَّه بن باز، الطبعة الأولى، بيروت، دار الفكر، 1379 ه.
العسقلانيّ(ابن حجر)، أحمد بن علي، لسان الميزان، سوم، مؤسّسة الأعلمى، 1406 ه.
العصفرى، خليفة بن خيّاط، تاريخ خليفة بن خيّاط، تحقيق: سهيل زكّار، بيروت، دار الفكر، 1414 ه.
العكبري البغدادي(الشيخ المفيد)، محمّد بن النعمان، أمالي المفيد، تحقيق: حسين استاد ولي وعليّ أكبر الغفّاري، الطبعة الثانية، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1404 ه.
العكبري البغدادي(الشيخ المفيد)، محمّد بن النعمان، الاختصاص، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، الطبعة الرابعة، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1414 ه.
العكبري البغدادي(الشيخ المفيد)، محمّد بن محمّد بن النعمان، الإرشاد فى معرفة حجج اللَّه على العباد، تحقيق: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام، الطبعة الأولى، قمّ، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام، 1413 ه.
الغروى الأردبيلى، محمّد بن على، جامع الرواة، بيروت، دارالأضواء، 1403 ق.
الفارسى، علي بن بلبان، صحيح ابن حبّان بترتيب ابن بلبان، الطبعة الثانية، بيروت، مؤسّسة الرسالة، 1414 ه.
الفتّال النيسابوري، محمّد بن الحسن، روضة الواعظين، تحقيق: حسين الأعلمى، الطبعة الأولى، بيروت، مؤسّسة الأعلمى، 1406 ه.
القُرطُبى المالكي، يوسف بن عبد اللَّه، الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، تحقيق: على محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود، الطبعة الأولى، بيروت، دار الكتب العلميّة، 1415 ه.
القزويني، أبو عبد اللَّه محمّد بن يزيد بن ماجة، سنن ابن ماجة، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، الطبعة الاولى، بيروت، دارإحياء التراث، 1395 ه.
القشيري النيسابوري، أبو الحسين مسلم بن الحجّاج، صحيح مسلم، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، الطبعة الاولى، القاهرة، دارالحديث، 1412 ه.
القمّي(الشيخ الصدوق)، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه، الخصال، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسّسة الأعلمي، 1410 ه.
القمّي(الشيخ الصدوق)، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه، كمال الدين وتمام النعمة، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، الطبعة الاولى، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1405 ه.
القمّي، عبّاس، الكني والألقاب، الطبعة الرابعة، تهران، مكتبة الصدر، 1397 ه.
القمي، عليّ بن إبراهيم، تفسير القمّي، تصحيح: السيّد طيّب الموسوي الجزائري، النجف، مطبعة النجف.
القُندوزي الحنفي، سليمان بن إبراهيم، ينابيع المودّة لذوى القربى، تحقيق: على جمال أشرف الحسيني، الطبعة الأولى، تهران، دار الاسوة، 1416 ه.
كاتب الواقدي، محمّد بن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دارصادر.
الكليني الرازي، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق، الكافي، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، الطبعة الثانية، طهران، دارالكتب الإسلامية، 1389 ه.
الكوفي، أبو القاسم فرات بن إبراهيم بن فرات، تفسير فرات الكوفي، إعداد: محمّد كاظم المحمودي، الطبعة الاولى، تهران، وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي، 1410 ه.
الكوفى، أحمد بن أعثم، الفتوح، تحقيق: على شيرى، الطبعة الأولى، بيروت، دار الأضواء، 1411 ه.
الگنجيّ الشافعيّ، أبو عبد اللَّه محمّدبن يوسف بن محمّد، كفاية الطالب في مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام، تحقيق: محمّد هادي الأمينيّ، الطبعة الثانية، طهران، دار إحياء تراث أهل البيت عليهم السلام، 1404 ه.
لجنة الحديث فى معهد باقر العلوم عليه السلام، موسوعة شهادة المعصومين، قم، انتشارات نور السجاد، الاولى، 1381 ش.
اللخمى الطبراني، سليمان بن أحمد، المعجم الكبير، تحقيق: حمدى عبد المجيد السلفي، دوم، بيروت، دار إحياءالتراث العربى، 1404 ه.
المتّقى الهندى، على بن حسام الدين، كنز العمّال فى سنن الأقوال والأفعال، تصحيح: صفوة السقّا، الطبعة الأولى، بيروت، مكتبة التراث الإسلامي، 1397 ه.
المجلسى(العلّامة المجلسى)، محمّد باقر بن محمّد تقى، بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار عليهم السلام، الطبعة الثانية، بيروت، مؤسّسة الوفاء، 1403 ه.
المزّى، يونس بن عبد الرحمان، تهذيب الكمال فى أسماء الرجال، تحقيق: بشّار عوّاد معروف، الطبعة الأولى، بيروت، مؤسّسة الرسالة، 1409 ه.
المسعودي، عليّ بن الحسين، إثبات الوصيّة للإمام علي بن أبىطالب عليه السلام، الطبعة الثانية، بيروت، دار الأضواء، 1409 ه.
المسعودي، عليّ بن الحسين، التنبيه والاشراف، تصحيح: عبد اللَّه إسماعيل الصاوى، قاهره، دار الصاوى.
المسعودي، عليّ بن الحسين، مروج الذهب ومعادن الجوهر، تحقيق: محمّد محيي الدين عبد الحميد، الطبعة الرابعة، القاهرة، مطبعة السعادة، 1384 ه.
المشهدي، أبو عبد اللَّه محمّد بن جعفر، المزار الكبير، تحقيق: جواد القيّومي الإصفهاني، الطبعة الاولى، قمّ، نشر قيّوم، 1419 ه.
المصريّ، أبو حنيفة القاضي النعمان بن محمّد، شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار عليهم السلام، تحقيق: السيّد محمّد الحسيني الجلالي، الطبعة الاولى، قمّ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1412 ه.
معهد تحقيقات باقر العلوم، موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام، قمّ، دارالمعروف، الطبعة الاولى، 1415 ه.
المقري الفيّومي، أحمد بن محمّد، المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، الطبعة الثانية، قمّ، دار الهجرة، 1414 ه.
المَقريزي، أحمد بن علي، إمتاع الأسماع، تحقيق وتعليق: محمّد عبد الحميد النميسي، منشورات محمّد علي بيضون، الطبعة الأولى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1420 ه.
المهتدى البحرانى، عبد العظيم، من أخلاق الإمام الحسين عليه السلام، الطبعة الاولى، قم، انتشارات شريف الرضي، 1421 ه.
النباطيّ البياضيّ، زين الدين أبي محمّد عليّ بن يونس، الصراط المستقيم إلى مستحقّي التقديم، إعداد: محمّد باقر المحموديّ، الطبعة الاولى، طهران، المكتبة المرتضويّة، 1384 ه.
النسائي، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب، السنن الكبرى، تحقيق: عبد الغفّار سليمان البنداري، الطبعة الاولى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411 ه.
النمازي الشاهرودي، علي، مستدركات علم رجال الحديث، اصفهان، حسينية عماد زادة، 1412 ق.
الهيثمي الكوفي، أحمد بن حجر، الصواعق المحرقة في الردّ على أهل البدع والزندقة، إعداد:
عبد الوهاب بن عبد اللطيف، الطبعة الثانية، مصر، مكتبة القاهرة، 1385 ه.