ghaemiyeh.com
سرشناسه : منصوري لاريجاني، اسماعيل، ۱۳۳۷ -
شابك : ۱۶۰۰۰ريال : 978-964-540-214-1 ؛ ۲۱۰۰۰ ريال (چاپ سوم)
عنوان و نام پديدآور : در ملكوت حج/ اسماعيل منصوريلاريجاني.
مشخصات نشر : تهران : نشر مشعر ، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۱۹۶ص.؛ ۱۴ × ۵/۲۱ سم.
يادداشت : چاپ سوم: ۱۳۹۰.
يادداشت : كتابنامه: ص.[۱۹۳] - ۱۹۶؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : حج
موضوع : حج -- احاديث
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/م۸۶۷۵د۴ ۱۳۸۸
شماره كتابشناسي ملي : ۱۹۴۴۴۷۴
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
ستايش خداى بىهمتا را كه الطاف بيكرانش همواره بر ساحت عالم و آدم جارى است، و اسباب تعالى و رشد بندگانش فراهم. فلسفه عبادت و دعوت انسانها به بندگى و انجام فرمانهاى الهى، همه خيرخواهى خداوند مهربان در حق بندگان است.
ميان اعمال عبادى، حج درياى ژرفى از نفحات و فيضهاى ربّانى است كه تشنگان وادى سلوك و رياضت را به غوطهور شدن در ملكوت اسرار و حقيقت اعمال دعوت مىكند.
آرى بهرهمندى از لطافت قرآنى، گل گفتههاى اهل بيت(ع) و رهنمودهاى بزرگان وادى عرفان، ما را به باطن اعمال حج و درك اسرار آن ره مىنمايد. از سويى بر شور و انگيزه همگان، براى حضور در همايش روحانى حج مىافزايد تا در خانه محبوب حجاب از دل برگيرند، در زمزم زلال توحيد غسل زيارت كنند و در عطش لقاى حق تعالى سر از پا نشناسند.
خوشا آنان كه پيش از توانايى مادى، زمينههاى معنوى حج را در خود ايجاد مىكنند و روزهايى را در خلوت و گوشهنشينى سپرى مىكنند تا بر ظرفيت روحانى و قابليت روانى خود بيفزايند. به هنگام عزيمت، جانب كعبه معبود نيز مرغ جانشان سبكبال به آشيانه حضور پرواز مىكند و صد البته اين سبكبارى به دست نمىآيد مگر آنكه زنجير وابستگىها را پاره كنيم و با توبه صادق و نصوح از رفتار گذشته باز گرديم. همچنين از غفلت و دل مشغولىهاى بىنتيجه دنيا رها شويم و با آب ديده در سحرها و آه آتشين نيمه شب دل را از گناهان ريز و درشت بشوييم؛ ريشه دلبستگىها را بخشكانيم و خلعت خضوع و خشوع را آرايه جان كنيم و هر چه غير خدا است، بر خود حرام گردانيم.
هركس كه هواى كوى دلبر دارد از سر بنهد هر آنچه در سر دارد
ورنه به هزار چله ار بنشيند سودش ندهد كه نفس كافر دارد
خوشا حاجيانى كه توفيق توبه خالص پيدا كردهاند و از هر چه غير خدا بريدهاند. كسانىكه راه ورود اغيار بر دل بستهاند، و قلبشان پيوسته با ياد محبوب آباد و از همه تعلّقات آزاد است. آنان ذكر هميشگى امام سجاد(ع) را زمزمه مىكنند؛ «مولاىَ بِذكْرِك عاشَ قَلْبى» (1)، «الهى ... أَذِقْنى بَرْدَ عَفْوِك و حَلاوَةَّ ذِكْرِكَ» (2). آنچه در اين نوشتار مىخوانيد، بيان اسرار حج از زبان گويا و نورانى اهل بيت(ع) است. همچنين به بازتاب
تجربه بزرگان اهل عرفان و سلوك مىپردازد. پس سعىتان اين باشد كه نشانههاى ورود به ساحت باطنى حج را در بيان سالكان عرصه ملكوت دريابيد. انديشه در گفتار حكمتآموز ايشان، ما را مشتاق سرا پردههاى اعمال ظاهرى حج مىكند، از غفلت و خاموشى و عادتهاى عارى از شور و حركت نجات مىدهد، در به دست آوردن استطاعت به كوشش وا مىدارد و در هجرت به كوى دوست كه شبيه هجرت از دنيا به آخرت است از انسان، مهاجرى با هدف و آگاه به اسرارِ حركتمىسازد. حجابها را يكى پس از ديگرى از ديده و دل بر مىدارد و شوق ديدار يار را در جانمان شعلهور مىسازد و ما را به واقع، خواهان كوى يار مىكند. تا آنجا كه از شدت فراقِ خدا، بىسروسامان مىشويم، نفسهاى ما به شماره مىافتد، سوز هجران، آثار غير را در دل ريشهكن مىسازد و ما را براى از خود گذشتن و قربانى شدن به مسلخ جانان مىكشاند.
شيوه ما در نگارش اين كتاب، گزارشگونه است و نجواى دلى مشتاق به لقاى پروردگار، كه با موانع و حجابهاى فراوان دست به گريبان شده، از چنگاندازىهاى شيطان خسته و از فتنه انگيزىهاى نفس، پريشان است. از آغاز حركت به سوى خانه خدا، در سايهسار عنايت و ابر رحمت او راه مىپيمايد و پيوسته با خداى عزيزش اتصالى بىتكلّف دارد. ذكر او را مدام بر زبان مىآورد و در پرتو اين توجه، لمعاتى از حج بر او هويدا مىشود و آن يافتهها را با زبان و رفتار خويش نمايان مىسازد.
بر اين باورم كه با خواندن و گذر اجمالى از مطالب اين نوشتار، دل
مخاطب هوايى مىشود و در ديار غربت، شوق وطن مألوف در سينهاش شعلهور مىگردد. آنگاه شوق پيدا مىكند تا در خلوتى تنهاى تنها با خدا حرف بزند و عقدهها را از دل بگشايد؛ از اين رو دفتر نيايش را ضميمه اين كتاب نموديم تا خواننده به راحتى از انشاى آن استفاده كند و در آن خلوت با محبوب دلنواز به نجوا بپردازد. عاجزانه خواستارم، در آن حال و هواى عرفانى كه اشك ديدهات به خون دل آميخته مىشود و چون سيل جوشان از گونههاى زيبايت جارى مىگردد، اين حقير را به ياد آورى و در آن فضاى عارفانه بنده را دعا كنيد كه سخت به دعاى خير شما نيازمندم.
والسلام
اسماعيل منصورى لاريجانى
سه شنبه بيست و دوم مرداد 1387 ه. ش
مطابق با دهم ماه شعبان 1429 ه. ق
«ارض» به معناى زمين است. كرهاى خاكى كه ما بر آن زندگى مىكنيم، حكمتها و اسرار بسيارى در خود نهفته دارد كه به بررسى مهمترين آنها در اين نوشتار مىپردازيم:
به همجنس بودن ما با زمين؛ در آيات قرآن نيز اشاره شده:
هُوَ أَنشَأَكُم مِّنَ الأَرْضِ(هود: 61)
او شما را از خاك آفريد.
إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِينٍ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ(ص: 71 و 72)
من بشر را از گِل مىآفرينم. پس آنگاه كه او را به تناسب آفريدم و از روح خود در او دميدم، براى او سجده كنيد.
إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ، فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي(حجر: 28 و 29)
من بشرى را از ماده گِل ولاى كهنه متغير خلق خواهم كرد و چون آن را به اعتدال آراستم و از روح خود در او دميدم، [همه بر او سجده كنيد].
در بسيارى از آيات قرآن، از زمين به گهواره(مهد) تعبير شده است: أَلَمْ نَجْعَلِ الأَرْضَ مِهَادًا؛ «آيا زمين را مهد آسايش خلق نكرديم؟»(نبأ: 6)
همانطور كه تكان دادن و حركت گهواره موجب آرامش كودك مىشود، زمين نيز با دو نوع حركت وضعى و انتقالى كه از نظر علمى اثبات شده بهترين موقعيت رشد، پرورش و زندگى را براى موجودات ساكن در خود فراهم آورده است. مولوى نيز به شرايط ويژه زمين براى حيات اشاره كرده است؛ (1)
اين زمين از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گلها داد بر
تا بپوشد او پليدىهاى ما در عوض بر رويد از وى غنچهها
زمين همه آلودگىهاى بشر را صبورانه مىپذيرد و در بهار، آنها را به صورت گلهاى رنگارنگ، ميوهها و سبزىهاى دلپذير بازمىگرداند. اما انسان بهترين چيزها را مىخورد و بدترين چيزها را از خود توليد مىكند.
1) مثنوى معنوى، دفتر دوم، وحى آمدن موسى(ع) را در عذر آن شبان.
زمين براى بشر مهربانتر از دايه است و سفره رزق او هميشه گسترده.
وَآيَةٌ لَّهُمُ الأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ(يس: 33)
و يكى از نشانهها بر آنها زمين مردهاى است كه ما آن را زنده كرديم و از آن دانهها رويانديم كه قوت و روزى شماست.
از ويژگىهاى اين كره خاكى كه در آيات قرآن نيز به آن اشاره شده، خشوع، خضوع و فرمانبردارى آن در پيشگاه خداوند است. اين هم از نشانههاى قدرت الهى است و زمين در اين زمينه مىتواند الگوى خوبى براى انسانها باشد. چرا كه وقتى زمين با اين وسعت، عظمت، زيبايى و شگفتىهاى گوناگونش در برابر قدرت خداوند و فرمان او تسليم و خاشع است، چگونه ما انسانهاى ضعيفو ناتوان مىتوانيم در برابر فرامين الهى سركش، عاصى و نافرمان باشيم!
وَمِنْ آيَاتِهِ أَنَّكَ تَرَي الأَرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ(فصلت: 39)
از جمله آيات قدرت الهى آن است كه زمين را مطيع بنگرى و چون ما آب باران را بر آن فرو آوريم، گياه برآورد و اهتزاز و نشاط يابد.
در بسيارى از آيات قرآن به انسانها دستور داده شده كه در زمين به گردش بپردازند.
قُلْ سِيرُوا فِي الأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلُ(روم: 42)
(اى رسول) بگو به مردم كه در زمين و احوالش سير كنيد تا از عاقبت طوايف پيش از خود آگاه شويد.
اين سياره در طول تاريخ شاهد شكلگيرى تمدنهاى گوناگون و از بين رفتن آنها، روى كار آمدنها و بركنار شدن اقوام و پادشاهان فراوان بوده است. همچنين جنگها، تهاجمها و صلحهاى بين آدميان، تغييرات و تحولات بسيار در مسير زندگى بشر را به خود ديده است. پندها، درسها و عبرتهاى بىشمارى در سطور كتاب مصور آن جا دارد كه كه با سير و سياحت در احوال و اطراف زمين مىتوان به مطالعه آن پرداخت و از درسهاى تاريخ عبرت گرفت.
مكانى كه بعد از مرگ پذيراى جسم انسان خواهد بود نيز زمين است كه همچون مادرى فرزند بىپناه خود را كه ديگران حتى نزديكان، دوستان و خانواده توانايى تحمل جسم بىروح و بوى تعفن او را يك لحظه هم ندارند، مهربانانه در آغوش مىگيرد و در دل خود جا مىدهد.
اى زمين هم مادر و هم خانهام جلوه گاه دلبر جانانهام
تربيت كردى مرا در دامنت روزىام دادى ز رزق خرمنت
من به قربان صفا و صبر تو صد فسوس از آن ندانم قدر تو
مادرا مهرت فزون كن در دلم عاقبت كوى تو باشد منزلم
مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَي(طه: 55)
شما را از خاك بيافريديم و باز به اين خاك بر مىگردانيم و بار ديگر از اين خاك بيرون مىآوريم.
بر اساس آيات قرآن اولين مخلوقى كه با وحى و الهام خداوند از خبر وقوع قيامت باخبر مىشود، سپس انسان را از آن آگاه مىكند زمين است.
إِذَا زُلْزِلَتِ الأَرْضُ زِلْزَالَهَا وَأَخْرَجَتِ الأَرْضُ أَثْقَالَهَا وَقَالَ الإِنسَانُ مَا لَهَا يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَي لَهَا(زلزال: 51)
آنگاه كه زمين به سختترين زلزله خود بلرزد و بارهاى سنگين خويش را از دل بيرون افكند، در آن روز آدمى گويد زمين را چه پيش آمد. آنگاه زمين مردم را از اخبار و حوادث خويش آگاه مىسازد، با آنچه كه خداوند به او وحى و الهام كند.
براى پىبردن به اهميت اين ويژگى زمين، لازم است اول با جايگاه و خصوصيات مسجد در اسلام آشنا شويم. مسجد مقدسترين و بهترين
جايگاه عبادت پروردگار است. خداوند متعال در قرآن آبادكردن مساجد را يكى از ويژگىها و صفات مؤمنين واقعى و هدايتشدگان بيان فرموده، و اين نشاندهنده قداست و اهميّت مسجد است.
إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللهِ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَي الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلَّا اللهَ فَعَسَي أُوْلَئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ(توبه: 18)
همانا آبادكردن مساجد خدا به دست كسانى است كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و نماز بپادارند و زكات مال خود را بدهند و از غير خدا نترسند. آنها اميدوار باشند كه از هدايت يافتگان هستند.
اينك به بيان برخى ديگر از خصوصيات مسجد مىپردازيم:
سُبْحَانَ الَّذِى أَسْرَي بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الأَقْصَي الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ(اسراء: 1)
پاك و منزه است آنكه شبى بندهاش(پيامبر) را از مسجدالحرام به مسجد الاقصى كه پيرامونش را مبارك و پر نعمت ساختيم سير داد تا آيات خود را به او بنماييم كه او به حقيقت شنوا و بيناست.
مسجد اى آغاز معراج نبى شد از اين مسجد به آن مسجد شبى
شبى باشد اسرار ازل در سينهاش روح پاك مؤمنين آئينهاش
هر كه با مسجد رفيق و يار شد با خبر از جمله اسرار شد
مسجد خانه خدا است، پس نبايد غير او را در آن پرستش كرد.
مسجد محل عبادت و خانه مخصوص ملاقات با خداست. از اين رو محل اجتماع انسانهايى است كه خواهان ارتباط با خدا و نزديكى هر چه بيشتر با او هستند. درِ اين خانه همواره به سوى بندهاى كه خواستار برقرارى، تحكيم و تقويت رابطه خويش با خداوند باشد، گشوده است. به همين دليل اسلام، ارزش فراوانى براى مسجد قائل شده است و مقام والايى براى افرادى كه براى انجام فرايض به مسجد مىروند و ارتباط خود را همواره با اين حريم امن الهى حفظ مىكنند، ترسيم كرده است. پيامبر خدا(ص) در اين باره مىفرمايد: «المَسْجِدُ بَيْتُ كُلِّ تَقِىٍّ» (1)«مسجد خانه هر پرهيزكارى است.»
يعنى مسلمانانى كه براى بهجا آوردن عبادتهاى فردى و اجتماعى، و اطاعت از فرامين الهى مسجد را برمىگزينند، در واقع اين خانه را از صاحبش اجاره كردهاند. خوشا به احوال كسانى كه هر چه بيشتر به فضاى ملكوتى چنين خانهاى پناهنده مىشوند و در سايه كرامات صاحب خانه قرار مىگيرند. خداوند نيز در حديث قدسى چنين مىفرمايد:
انَّ بيُوتى فِى الارْضِ الْمساجِدُ، تُضيئُ لِاهلِ السَّماءِ كَما تُضيئُ النُّجومُ لأَهلِ الارضِ، أَلا طوبى لِمَنْ كانَتِ الْمَساجِدُ بيُوتَه، أَلا طوبى لِعَبْدٍ تَوَضَّأَ فِى بَيْتِه ثُّم زارنَى فِى بَيْتى، أَلا
1) على مشكينى، تحريرالمواعظ العدديه، ص 21؛ ابن العربى، الفتوحات المكية، ج 1، ص 509.
إنَّ عَلَى الْمَزورِ كَرامةَ الزّائرِ أَلا بَشِّرِ الْمَشّائينَ فِى الظُّلماتِ الَى الْمَساجدِ بِالنُّورِ السّاطعِ يَوْمَ الْقيامَةِ. (1)
همانا خانههاى من در روى زمين مساجد هستند كه به اهل آسمان نور مىافشانند، همچنانكه ستارگان بر اهل زمين. خوشا به حال كسى كه مسجد خانه اوست. خوشا به حال بندهاى كه در خانهاش وضو بگيرد و سپس مرا در خانهام ملاقات كند. همانا بزرگداشت زائر بر عهده زيارت شونده است. بشارت باد بر كسانى كه در تاريكى شب به سوى مساجد مىروند، كه در روز قيامت نورى فروزان براى آنان است.
هر كه در مسجد است زوار است ذكر او را خدا خريدار است
نور پاكش ستارهاى به سما همچو نور ستاره است بر ما
به خدا هر كه ذكر خود بفروخت نور تابان به قبر خود افروخت
آيههاى متعددى از قرآن كريم به نورافشانى چهره مؤمن در روز قيامت اشاره دارند، روزى كه چهره گناهكاران از شدت تيرگى به سياهى مىزند و بهشت يا دوزخى بودن از روى چهره افراد قابل تشخيص است. در اين باره مىتوان به عنوان نمونه به آيه زير اشاره كرد:
يَوْمَ تَرَي الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ يَسْعَى نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَانِهِم(حديد: 12)
روزى كه مىبينى مردان و زنان مؤمن را در حالى كه نورشان پيش روى و از سوى راست ايشان شتابان حركت مىكند.
1) شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 1، ص 268.
پيامبر خدا(ص) در روايت ديگرى با ارزشگذارى براى مؤمنانى كه مسجد به نوعى خانه و محل آرامششان بوده است، مىفرمايد:
ما مِنْ لَيلَةٍ الّا وَ مَلَكُ الْمَوتِ ينُادِى يا اهْلَ الْقبُورِ لِمَنْ تَغْبِطُونَ الْيَومَ وَ قَدْ عايَنْتُم هَوْلَ الْمُطَّلِعِ؟ فيَقُولُ الْمَوتَى: انَّما نَغبِطُ المؤمِنينَ فى مَساجِدِهِم ... (1)
شبى نمىآيد مگر آنكه فرشته مرگ ندا مىدهد اى اهل قبور، در اين روز به حال چه كسانى غبطه مىخوريد و حال آنكه بر آنچه بر شما پيش خواهد آمد آگاه هستيد؟ پس مردهها مىگويند: همانا ما به مؤمنين كه در مساجد هستند غبطه مىخوريم.
البته در آيات و احاديث نكتههاى فراوانى پيرامون وظيفه مسلمانان، بهويژه مجاورين، در زمينه احياى مساجد وجود دارد. به عنوان مثال رسول اكرم(ص) در مورد غريبان دنيا فرمود:
يَكوُن الْغُرباءُ فِى الدُّنيا أرْبَعةً: قُرآنٌ فِى جَوْفِ ظالمٍ وَ مَسْجِدٌ بَيْنَ قَوْمٍ لايُصلُّونَ فيهِ وَ مُصْحَفٌ فِى بَيتٍ لايُقْرَءُ مِنْه وَ رَجُلٌ صالِحٌ بَيْنَ قَومٍ سُوءٍ. (2)
غريبان دنيا عبارتند از: قرآن در چنگ ظالم و مسجد در وادى مردمى كه در آن نماز نمىخوانند، قرآن در خانهاى كه خوانده نشود و مرد صالح در ميان مردم بد.
وظيفه رونقبخشى به مسجدها و فراهم كردن زمينه نقشآفرينى اين
پايگاههاى مهم دينى در بطن زندگى اجتماعى برعهده تك تك مسلمانان، بهويژه مجاورين مساجد است. مولاى متقيان در پاسخ به پرسشى در مورد همسايه مسجد فرمود:
مَنْ جارُ الْمَسجِدِ يا اميرَ الْمُؤمِنين؟ قال مَنْ سَمِعَ النِّداءَ. (1)
همسايه مسجد چه كسى است؟ كسى كه صداى مسجد به گوشش برسد.
خداوند متعال براى گرامى داشتن زمين و بيان عظمت آن، تاج كعبه را بر سرش نهاد، و آن را مركز و مدار عاشقان و دلباختگان خود قرار داد. رأس زمين، اولين نقطهاى است كه از زير آب خارج شد(دحوالارض) و پروردگار عالم اولين خانهاش را در آن نهاد، و آن را سرايى مبارك و مدار هدايت جهانيان و نشانههاى روشن از جمله مقام ابراهيم(ع) و جايگاه آرامش دلها قرار داد.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًي لِّلْعَالَمِينَ* فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَن دَخَلَهُ كَانَ آمِناً(آل عمران: 96 و 97)
اوّلين خانهاى كه براى مكان عبادت خلق، بنا شد همان خانه مكه است كه در آن بركت و هدايت براى عالميان است. در آن
1) محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 83، ص 380.
خانه نشانههاى روشن(از جمله) مقام ابراهيم خليل است هر كه در آنجا داخل شود، ايمن باشد.
حاجى كسى است كه به قصد تحصيل بركات و انوار هدايت اين خانه، عاشقانه به سوى آن مىشتابد و نشانههاى محبوب را با چشم بصيرت مىبيند. در مقام ابراهيم خلعت عشق را به دست خليل خدا مىپوشد و قلبش را با در آغوش كشيدن جلوه جمال دوست آرام مىكند.
امّا اى دوست مشتاق خانه خدا، براى رسيدن به اين كمالات آدابى است كه اگر به انجام آن موفق شدى و اعمال حج را با درك اسرار آن به جاى آوردى، انشاءالله به قلّه كمال و معرفت حج دست خواهى يازيد.
دل يا قلب، مركز وجود انسان است كه ساحتى عرشى دارد و خانه خداوند متعال است. اين تعريف كاملى است از دل. البته ويژگىهاى دل در قرآن كريم و احاديث به تفصيل بيان شده، كه به برخى از مهمترين آنها اشاره مىكنيم:
اين مطلب به صراحت در قرآن كريم بيان نشده، اما آيههايى وجود دارند كه مضمون آنها كاملًا اين معنا را تأييد مىكند. برخى از اين آيهها عبارتند از:
وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ(انفال: 24)
بدانيد كه خداوند ميان انسان و دلش حايل مىشود و آنكه به سوى او گرد آورده مىشويد.
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(ق: 16)
ما از رگ گردن به او(انسان) نزديكتريم.
وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ(حديد: 4)
و او با شماست، هر كجا كه باشيد.
همچنان كه از مضمون آيههاى بالا برمىآيد، خداوند با ما معيّت دارد. بديهى است كه اين معيّت با مركز وجود انسان، يعنى قلب مىباشد. آنچه برداشت پيش گفته را تأييد مىكند، تصريحى است كه در بسيارى از روايتها بر اين معنا شده است. از جمله اين روايتها حديثى است از امام صادق(ع) كه فرمود: «الْقَلْبُ حَرَمُ اللهِ فَلا تُسْكِنْ حَرَمَ اللهِ غَيْرَ اللهِ» (1)«قلب حرم خدا است غير او را در قلبت جا مده».
امام صادق آن بحر حقايق چنين در وصف دل بودست ناطق
كه دل تنها حرم باشد خدا را پس اندر وى مده جا، ماسوا را
بود اين نكته تخم رستگارى كه بايد در زمينِ دل بكارى
پس اندر حفظ وى كن ديدهبانى
كه تا گردد ضميرت آسمانى (2)
حضرت على(ع) نيز فرمودند:
قُلوبُ الْعِبادِ الطّاهِرةُ مَواضِعُ نَظَرِ اللهِ سُبحانَه، فَمَنْ طَهَّرَ قَلْبَه نَظَرَ الَيهِ. (3)
دلهاى پاك بندگان جايگاههاى نظر و توجّه خداوند است، پس هركه دلش را پاك گرداند، خداوند به او نظر كند.
مولوى هم در اين باره زيبا گفته است كه: (4)
كعبه هر چندى كه خانه برّ اوست خلقت من نيز خانه سرّ اوست
تا بكرد آن خانه را در وى نرفت واندرين خانه بهجز آن حى نرفت
شعر مولوى بيان ديگرى است از اين حديث قدسى: «الإنسانُ سِرّى وَ أنا سِرُّه» (1)«انسان محرم راز من است و من نيز همراز او.»
همچنين در روايت قدسى ديگرى آمده است:
لايَسَعُنى أرْضِى وَ لا سَمائى وَ لكِنْ يَسَعُنى قَلْبُ عَبْدِى الْمُؤمنِ. (2)
زمين و آسمان گنجايش تحمل مرا ندارند ولى قلب بنده مؤمن گنجايش مرا دارد.
خدا اندر دل مؤمن بگنجد كه مؤمن را دلى بىانتها است
مزن بر خانه دل بىوضو دست كه اين خانه حريم كبريا است
شراب صاف صوفى گر بنوشى بدانى اندرين پرده چهها هست
البته فضيلتها و خصيصههايى كه بيان شد اختصاص به دلى دارد كه عارى از مهر اغيار است. دل صاحبان اسرار كه فقط و فقط جايگاه عشق الهى است. مولوى نيز در اين باره زيبا گفته است:
من ز صاحبدل كنم در تو نظر نى به نقش سجده و ايثار زر
تو دل خود را چو دل پنداشتى جست و جوى اهل دل بگذاشتى
دل كه گر هفصد چو اين هفت آسمان اندرو آيد، شود ياوه نهان (3)
وى در جايى ديگر در مورد دل صاحبان سر گفته است:
آن دلى كز آسمانها برتر است آن دل ابدال يا پيغمبر است
پاك گشته، آن زگل صافى شده در فزونى آمده، وافى شده
(1) بىگمان چنين دلى خانه خداست كه صاحب آن سراسر غرق عشق الهى گشته و اغيار را در آن راهى نيست.
از آنجا كه دل خانه محبوب است، محل ارتباط با او نيز به شمار مىرود. اين جايگاه را ارتباط با عرش يا تخت خدا گويند. پس دل عرش الهى است، «قَلْبُ الْمُؤمنِ عَرْشُ اللهِ» (2)و هم از اين روست كه فيضهاى الهى را بىواسطه دريافت مىدارد. به قول مولوى:
تخت دل معمور شد، پاك از هوى بينكه الرّحمن على العرش استوى
حكم، بر دل بعد از اين بىواسطه حق كند، چون يافت دل اين رابطه
اين سخن پايان ندارد، زيدكو؟ تا دهم پندش كه رسوايى مجو
(3) كه البته اين ابيات اشاره دارد به آيه: الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوي؛ يه
«خداوند بر عرش استيلا يافت.»(طه: 5)
امام جواد(ع) نيز در اين باره سخن زيبايى دارند. ايشان مىفرمايند:
«الْقَصدُ الَى اللهِ تَعالَى بِالْقلُوبِ ابلَغُ مِنْ اتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاعمالِ» (1)«عزم به سوى خداى متعال با دل، رساتر از زحمت اعضا و جوارح با اعمال است.»
اتصال بىتكلف بىقياس هست ربّ الناس را با جان ناس
در اينجا منظور از جان همان دل است. خوشا به حال چنين دلى كه متصل به محبوب است. چنين دلى به قول مولوى قطب عالم است. البته اتصال كامل دل با محبوب، مخصوص اولياء است.
آن دلى آور كه قطب عالم اوست جانِ جانِ جانِ جانِ آدم اوست (2)
دل يا قلب آدمى، مركز وجود اوست و همه اعضا از او پيروى مىكنند و حالتها و حركتهاى آنها متأثر از حالات قلب است. همانطور كه مولوى اين پيروى را به زيبايى بيان كرده است:
هر طرف كه دل اشارت كردشان مىرود هر پنج حس، دامنكشان
دست و پا در امر دل اندر ملا همچو اندر دست موسى آن عصا
دل بخواهد پا درآيد زو به رقص يا گريزد سوى افزونى ز نقص
دل بخواهد دست آيد در حساب با اصابع تا نويسد او كتاب
دست در دست نهانى مانده است او درون، تن را برون بنشانده است
گر بخواهد بر عدو مارى شود ور بخواهد، بر ولى، يارى شود (1)
نكته قابل توجه اينكه، قرآن كريم نيز دل را مركز وجود آدمى مىداند. به عنوان مثال اين كتاب آسمانى، قلب پيامبر(ص) را محل نزول وحى بيان فرموده است:
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ* عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ(شعراء: 193 و 194)
جبرئيل آن را بر قلب تو فرود آورد تا(مردم) را از عقاب خدا بترسانى.
از آنجا كه قلب به خدا اختصاص دارد، دريافت و ابلاغ وحى در آن خالص خواهد بود و با اغراض شخصى پيامبر خدا(ص) آميخته نخواهد گشت. اگرچه پيامبر(ص) خود ولى خداست، يعنى ظرف پاكى است براى دريافت افاضات الهى. اين سخن خداوند هم كه در قرآن مىفرمايد:
وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الأَقَاوِيلِ* لأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ(حاقه: 4644)
اگر(رسول ما) بىجهت سخنانى به ما مىبست، مسلماً او را به دست راست مىگرفتيم و رگ حياتش(قلبش) را قطع مىكرديم.
از روى تأكيد بر عصمت پيامبر(ص) و ضمانت خالص بودن وحى است. مطلبى كه مولوى نيز در اشعار خود اشاره زيبايى به آن كرده است؛
پس بدان كآب مبارك زآسمان وحى دلها باشد و صدق بيان
ما چو آن كرّه هم آب جو خوريم سوى آن وسواس طاعن ننگريم
1) مثنوى، دفتر، ابيات، 3567 3572.
پيرو پيغمبرانى ره سپر طعنه خلقان همه بادى شمر
آن خداوندان كه ره طى كردهاند گوش ما بانگ سگان كى كردهاند؟ (1)
اخلاق هم صفت قلب است كه در اعضا و جوارح ظاهر مىشود. در واقع تا انسان قلباً متخلق به اخلاق نباشد، اعضا و جوارح او و در نتيجه رفتار و سكنات او از فضايل اخلاقى بىبهره خواهد بود. چنانكه در قرآن هم خطاب به پيامبر(ص) چنين آمده است: وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لانفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ؛ «اگر تندخوى و سنگدل بودى از اطرافت پراكنده مىشدند.»(آل عمران: 159)
ايمان هم متعلق به قلب است. بالاترين مرتبه ايمان نيز، ايمان قلبى يا همان «يقين» است. به هر روى، جايگاه ايمان قلب است و ساير عضوها با تأثيرپذيرى و فرمان دل به فعاليتها و وظايف خويش مىپردازند. در آيههاى قرآن نيز اين مطلب مورد تأييد قرار گرفته است؛
وَمَن يُؤْمِنْ بِاللهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللهُ بِكُلِّ شَيءٍ عَلِيمٌ(تغابن: 11)
وآنكه به خدا ايمان آورد، دلش را رهبرى كند و خدا به همه چيز دانا است.
1) مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 4317 4320.
حضرت ابراهيم(ع) هم در پاسخ به پرسش خداوند كه فرمود: «آيا ايمان نياوردى؟» عبارت لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي را به كار برد كه نشان مىدهد ايمان از صفات قلب است.
أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلي وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي(بقره: 260)
مگر ايمان نياوردى؟ گفت: بله، اما مىخواهم قلب من مطمئن شود.
در بسيارى از آيههاى قرآن عبارتهايى با اين مضمون آمده است كه در روز قيامت هيچيك از ثروتهاى مادى(مال و فرزند) انسان را از عذاب حفظ نخواهند كرد، مگر كسى كه با قلب سليم به سوى خدا برود.
يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَي اللهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ(شعراء: 88 و 89)
روزى كه اموال و فرزندان هيچ سودى نمىبخشند. مگر كسى كه با قلبى سليم نزد خدا بيايد.
اين آيه و نمونههاى ديگر شبيه به آن نشاندهنده اين است كه بازگشت ما به سوى پروردگار با قلب است(چه بعد از مرگ و چه در هنگام زندگى). در واقع بازگشت به سوى خدا يك برگشت قلبى است. اينك به آيه ديگرى با اين مضمون اشاره مىكنيم كه بيانگر توبه و بازگشت دل به سوى خدا، براى طلب آمرزش از گناهان است.
مَنْ خَشِي الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُّنِيبٍ(ق: 33)
آنكه از خداى مهربان در نهان بترسد و با دلى توبهكننده نزد خدا بيايد.
از همينرو در روايتهاى مختلف نخستين شرط توبه صحيح، پشيمانى قلبى از انجام گناه و بازگشت قلبى به سوى خدا است.
قلب وسيله دريافت آيات و نشانههاى الهى و پند گرفتن از آنها است. همچنين ظرفى است براى فرود واردات غيبيه:
إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَي لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ(ق: 37)
در اين(هلاك پيشينيان) پند و تذكر است براى آن كسى كه قلب هوشيارى داشته باشد.
رذايل اخلاقى همچون زنگارى است كه قلب انسان را كه بايد مانند آينهاى تجلىگاه آيات و نشانههاى الهى باشد، به فساد و كدورت مىكشاند.
در واقع قلبى كه متّصف به صفت الهى نباشد، هرگز نخواهد توانست ظرف واردات غيبيه باشد. بنابراين نخواهد توانست زمينه رستگارى انسان در روز قيامت را فراهم نمايد.
سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَكُواْ بِاللهِ(آل عمران: 151)
و دل كافران را بيمناك و هراسان كنيم، زيرا كه چيزى را براى
خدا شريك قرار دادند.
كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللهُ عَلي قُلُوبِ الْكَافِرِينَ(اعراف: 101)
خداوند اين چنين دلهاى كافران را مهر خواهد زد.
فَإِنَّهَا لا تَعْمَي الأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِي الصُّدُورِ(حج: 46)
كافران از چشم سر كور نيستند؛ ليكن چشم باطن و ديده دل آنها كور است.
پس اين دل كه مركز همه اعضا و جوارح است بايد با عالم غيب در تماس باشد و اصل دين زمانى در قلب استقرار مىيابد كه اين ارتباط برقرار شود.
جناب مولوى خوش گفته است كه:
تا روم من سوى خلوت در نماز پرسم اين احوال از داناى راز
خوى دارم در نماز آن التفات معنى قرّة عينى فى الصّلاة
روزن جانم گشادهست از صفا مىرسد بىواسطه نامه خدا
نامه و باران و نور از روزنم مىفتد در خانه ام، از معدنم
دوزخ است آن خانه كان بىروزن است اصل دين اى بنده روزن كردن است (1)
بنابراين قلب همه چيز است. هم از اين روست كه در قرآن آمده:
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا(آل عمران: 8)
خداوندا! ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدايت فرمودى.
1) مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 2400 2404.
پنج حسى از برون ميسور او پنج حسى از درون مأمور او
ده حس است و هفت اندام و دگر آنچه اندر گفت نايد مىشُمَر (1)
آن چيزى كه نمىگذارد بين قلب و غيب رابطه برقرار شود و موجب بسته شدن اين روزن مىگردد و در واقع موجب ميل دل به باطل مىگردد، حضور اغيار در قلب است كه مانع اشراق نور غيبى در قلب مىشود. امام صادق(ع) فرمودند:
فى قوله تعالى(الّا مَنْ اتَى اللهَ بِقَلْبٍ سَليم) الْقَلْبُ السَّليمُ الَّذى يَلْقَى رَبَّه وَ لَيْسَ فِيه أَحَدٌ سِواهُ وَ كُلُّ قَلْبٍ فيهِ شِرْكٌ اوْ شَكٌّ فَهُو ساقِطٌ. (2)
در گفته خداوند كه فرمود: به جز با قلب سليم به سوى او نمىرويد، منظور قلب سليمى است كه خدا را ملاقات مىكند و در آن كسى غير از خدا نيست. قلبى كه در او آثار شرك و شك باشد سقوطكننده است.
دل كشورى است پهناور كه تمامى اجزاى جمال در آن شناورند. مولوى در اين باره گفته است:
ما كه باطن بين جمله كشوريم دل ببينيم و به ظاهر ننگريم
يا مىگويد:
گامى در صحراى دل بايد نهاد زانكه در صحراى گل نبود گشاد
ايمن آبادست دل، اى دوستان چشمهها و گلستان در گلستان (1)
مهمترين امتياز قلب آن است كه محل نداى خداوند بهشمار مىرود. مولاى متقيان، على(ع) در اين باره فرمود:
عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِى فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِى ذَاتِ عُقُولِهِم. (2)
خدا را بندگانى است كه با آنها در گوش جانشان نجوا مىكند و در درون عقلهايشان با آنها سخن مىگويد.
باطن عقل در واقع همان قلب است.
مولوى نيز قلب را به كوه تشبيه مىكند كه محل انعكاس نداى الهى و نداى فطرت خداجوست.
اين صدا در كوه دلها بانگ كيست؟ گه پر است از بانگ اين كُه، گهتهىست
هر كجا هست او حكيم است اوستاد بانگ او زين كوه دل خالى مباد
هست كه آوا مثنا مىكند هست كه كآواز صد تا مىكند
مىرهاند كوه از آن آواز و قال صد هزاران چشمه آب زلال
چون ز كه آن لطف بيرون مىشود آبها در چشمهها خون مىشود (1)
يا در جايى ديگر آورده است:
جان پذيرفت و خرد اجزاى كوه ما كم از سنگيم آخر اى گروه
نه زجان يك چشمه جوشان مىشود نه بدن از سبز پوشان مىشود
نى صداى بانگ مشتاقى درو نى صفاى جرعه ساقى درو
كو حميّت تا ز تيشه و ز كُلَند اين چنين كُه را به كلّى بركَنند؟
بوك بر اجزاى او تابد مَهى بوك در وى تاب مَه يابد رهى
چون قيامت كوهها را بركند بر سر ما سايه كى مىافكند؟ (2)
به راستى وقتى دل محل دريافت پيام خدا نباشد، در سحرها از ترس او نلرزد و چشمههاى اشك از ديده جارى نشود، چنين دلى به كار دنيا و آخرت ما نمىآيد. بايد با كلنگ همّت و رياضت آن را ويران كرد و از نو با انوار محبت خدا آباد نمود.
دل سالم(قلب سليم) كه تنها وسيله رستگارى و نجات در روز قيامت است و محل واردات غيبيه و نداى الهى به شمار مىرود، داراى ويژگىهاى زير است:
دل سالم از صفا و روشنى خاصى برخوردار است، به قول مولوى:
صيقلى را بستهاى اى بىنماز و آن هوا را كردهاى دو دست باز
گر هوا را بند بنهاده شود صيقلى را دست بگشاده شود
آهنى كائينه، غيبى بدى جمله صورتها درو مرسل شدى
تيره كردى، زنگ دادى در نهاد اين بود يسعَون فى الأرض الفسادَ (1)
تا كنون كردى چنين، اكنون مكن تيره كردى آب را، افزون مكن
برمشوران تا شود اين آب، صاف و اندرو بين ماه و اختر در طواف (2)
همچنان كه ديديم مولوى در اين شعر صفا و روشنى قلب را در گرو دورى از هواى نفس دانسته و بيان مىكند كه تنها در پرتو دورى از هواهاى نفسانى است كه دل آئينه غيبنماى الهى مىشود و صيقل مىپذيرد.
پس چو آهن گر چه تيره هيكلى صيقلى كن، صيقلى كن، صيقلى
تا دلت آئينه گردد پر صُوَر اندرو هر سو مليحى سيم بَر (3)
خداوند متعال نيز در اين باره مىفرمايد:
فَمَن يُرِدِ اللهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلَامِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجاً(انعام: 125)
پس هر كه خدا هدايت او را خواهد قلبش را به نور اسلام روشن
و منشرح گرداند. و هر كه را خواهد گمراه نمايد، دل او را از پذيرفتن ايمان سخت تنگ گرداند.
هنگام نزول اين آيه از پيامبر خدا(ص) درباره معناى «شرح صدر» پرسيدند، پيامبر(ص) فرمود:
نوُرٌ يَقْذِفُهُ اللهُ فِى قَلْبِ الْمُؤمِنِ، فَيَنْشَرِحُ لَه صَدْرُه و يَنْفَسِحُ قَالُوا فَهَلْ لِذلكَ مِنْ أمارَةٍ يعُرفُ بِها؟ قال: نَعَمْ الإنابَةُ الَى دارِالْخُلودِ وَ التَّجافى عَنْ دارِ الْغُرورِ وَالإسْتِعدادُ لِلْمَوتِ قَبْلَ نزُولِ الْمَوتِ. (1)
نورى است كه خداوند در قلب مؤمن روشن مىكند، كه باعث گشادگى صدر و وسعت آن مىشود. گفتند: آيا براى آن نشانهاى وجود دارد؟ فرمود: البته، ميل به دار آخرت و دورى از دار غرور و آماده شدن براى مرگ، قبل از اينكه فرا رسد.
دل سالم و عاشقِ محبوب همواره بيدار است و حتى شب را تا صبح با خدا بيتوته مىكند. چنانكه در قرآن كريم آمده است: وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِيَاماً؛ «كسانى كه در حال سجده و قيام شب را با بيدارى به صبح مىرسانند.»(فرقان: 64)
اى بسا بيدار چشم و خفته دل خود چه بيند ديدِ اهلِ آب و گل
آنكه دل بيدار دارد چشم سر گر بخسبد، برگشايد صد بصر
1) فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج 4، ص 561.
گر تو اهل دل نهاى بيدار باش طالب دل باش و در پيكار باش (1)
يا در جاى ديگر كه مىگويد:
چشم من خفته دلم بيدار دان شكل بىكارِ مرا بركار دان
گفت پيغمبر(ص) كه عيناى تنام لاينام قلبى عن ربّ الأنام
چشم تو بيدار و دل خفته به خواب چشم من خفته، دلم در فتح باب
هر دلم را پنج حس ديگرست حس دل را هر دو عالم منظرست
تو زضعف خود مكن در من نگاه بر تو شب، بر من همان شب چاشتگاه
بر تو زندان، بر من آن زندان چو باغ عين مشغولى مرا گشته فراغ (2)
اشارهاى است به حديث نورانى نبى اكرم(ص) كه فرمود: «تَنامُ عَيْناىَ وَ لايَنامُ قَلْبى»؛ (3)«ديدگانم بر هم مىروند ولى قلب من نمىخوابد.»
قلب بيدار هنگام خواب نيز در انديشه يار است.
دل سالم همواره آب حيات را طلب مىكند و عطش او تنها با سركشيدن اين باده فرو مىنشيند؛
از درِ دل، و اهل دل، آب حيات چند نوشيدى و وا شد چشمهات
بس غذاى سُكر و وجد و بيخودى از در اهل دلان برجان زدى
باز اين در را رها كردى ز حرص گِرد هر دكّان همى گردى چو خرس
بر درِ آن منعمان چرب ديگ مىدوى بهر تريد مرده ريگ
چربش اينجا دان كه جان فربه شود كار نا اوميّد اينجا به شود (1)
آب حيات تنها نزد اولياء الهى است و آن را بايد از چشمه ولايت آنها نوشيد. در سوره «جن» مىخوانيم:
وَانْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَي الطَّرِيقَةِ لأَسْقَيْنَاهُم مَاءً غَدَقاً(جن: 16)
اگر بر طريقت(ولايت) استوار باشند به آنها آب فراوان [حيات] مىنوشانيم.
امام باقر(ع) در بيان معناى آيه فرمود: «در اين آيه منظور از كلمه «طريقه» ولايت ماست.» (2)
چون طبيبان را نگه داريد دل خود ببينيد و شويد از خود خَجِل
دفع اين كورى به دست خلق نيست ليك اكرام طبيبان از هدىست (3)
اين طبيبان را به جان بنده شويد تا به مشك و عنبر آكنده شويد (4)
«لقمان حكيم» مىفرمايد:
يا بُنَىَّ جَالِسِ الْعُلَماءَ وَ زاحِمْهُمْ بِرُكْبَتيْكَ فَانَّ اللهَ يُحْيِى الْقُلُوبَ بِنُورِ الْحِكْمَةِ كَما يُحيِى الارْضَ بِوابِلِ السَّماءِ. (5)
1) مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 297293
2) على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، ج 2، ذيل آيه 16 سوره جن
3) مصراع اول، مضمون آيه 56 سوره قصص را تداعى مىكند:(إِنَّكَ لا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ)؛ «تو نمىتوانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى، ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مىكند.»
4) مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 2730 2732
5) بحارالانوار، ج 1، ص 204.
اى فرزندم: با علما همنشين باش و با زانوى ادب در برابر آنها تواضع كن. همانا خداوند به نور حكمت [آنها] دلها را زنده مىكند همانطور كه زمين را با باران آسمان زنده مىكند.
اى خنك جانى كه با حق زنده شد در وجود زندهاى پاينده شد
واى آن زنده كه با مرده نشست مرده گشت و زندگى از وى برست
درد و آه عارفانه نشانه قلب سالم و پيوسته به خدا است. از سويى اين نالههاى عرفانى باعث رقّت و صفاى قلب مىشود.
پيامبر اسلام(ص) فرمودند:
عَوّدُوا قُلوبَكُم الرِّقَّةَ وَ اكْثِروا مِن التَّفكُّرِ وَ الْبُكاءِ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ. (1)
قلبهاى خود را رقيق، و با زياد انديشيدن و بسيار گريه كردن زنده كنيد.
مولوى در اين باره مىگويد:
آه كردم، چون رسن شد آه من گشت آويزان رَسَن در چاه من
آن رَسن بگرفتم و بيرون شدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهى همى بودم زبون در همه عالم نمىگنجم كنون
آفرينها بر تو بادا اى خدا ناگهان كردى مرا از غم جدا
گر سر هر موى من يابد زبان شكرهاى تو نيايد در بيان (2)
به درستى نتيجه آه عاشقانه چيزى جز شادابى و لذّت مدام نيست. جلوه اين «آه»، انسان را آسمانى مىكند و از چاه غم و حقارت به اوج سعادت و بهجت مىرساند.
يا در جاى ديگر آورده است:
چون نشان مؤمنان مغلوبى است ليك در شكست مؤمن خوبى است
گر تو مشك و عنبرى را بشكنى عالمى از بوى رَيحان پُر كنى
ورشكستى ناگهان سرگين خر خانهها پر گند گردد تا به سر (1)
همچنين گريه، تضرع و دل شكستگى در برابر خداى متعال نشانه عزيز شدن و ارجمندى مؤمن است. هر چه بشكند بىارزش مىشود، امّا دل اگر براى خدا بشكند قيمتش افزون مىگردد.
دل، اگر پاك باشد دعايش مستجاب مىشود. يعنى از خدا هر چه بخواهد و خير او در آن باشد، مورد اجابت واقع مىشود. امام كاظم(ع) در اين باره مىفرمايد:
أَوْحَى اللهُ تَعالَى الَى داوودَ(ع) يا داوودُ حَذِّرْ وَ أنْذِرْ اصْحابَكَ عَنْ حُبِّ الشَّهَواتِ، فَانَّ الْمُعَلَّقَةَ قُلوبُهمْ بِشَهَواتِ الدُّنيا قُلوبُهم مَحْجُوبَةٌ عَنّى. (2)
اى داوود! ياران خود را از حبّ شهوات برحذر دار، زيرا دلهايى كه به شهوتهاى دنيا آويخته باشند از من دور هستند.
پس اگر خداوند متعال برآورده شدن درخواست را ضمانت كرده، شرط آن طهارت و پاكى دل است.
نيك بنگر اندرين اى محتجب كه دعا را بست حق استجب (1)
هر كه را دل پاك باشد زِ اعتلال آن دعا اش مىرود تا ذوالجلال (2)
اكنون كه با حقيقت دل آشنا شدى، بدان كه درك اسرار حج با «دل» است. اگر دل براى انجام اعمال حج آماده نباشد، حاجى از لطافتهاى حج محروم مىماند. پس بكوشيم تا قبل از سفر دل را مهيا سازيم. مهمترين كار براى آمادگى دل به دستآوردن استطاعت است.
خداوند متعال حج را بر كسانى واجب كرد كه توانايى انجام آن را دارا باشند. «استطاعت» قابليّت قلب است براى دست پيدا كردن به اسرار حج. در اين آيه بيانديشيم كه فرمود:
وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا(آل عمران: 97)
و براى خداست بر مردم حج خانه خدا، آنهايى كه توانايى رفتن به سوى آن دارند.
در اين آيه نكتههاى لطيفى وجود دارد كه اشاره به آنها خالى از لطف نيست:
اول اينكه خداوند عزيز و مهربان حج را به خود نسبت داده است(وَلِلّهِ). اين نشان مىدهد كه حج، سير من الله الى الله.
حاجى عزيز! دقت كن، بايد از خدا به سوى خدا سفر كنى. اينجا سفر از من و ما به سوى خدا نيست. سفر از خلق به سوى حق نيست. صحبت از سفر حق به حق است. نشانه آن كلمه «سبيلًا» است. از اين كلمه فهميده مىشود كه استطاعت، تنها توانايى مادى نيست، بلكه قدرت يافتن براى سير و سلوك، به سوى خداست. در واقع «سبيل» راه مجاهده به سوى خداست. يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ(مائده: 54) يا در آخر سوره عنكبوت مىخوانيم:
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ(عنكبوت: 69)
و كسانى كه در راه ما مجاهده مىكنند ما آنها را به راه خودمان هدايت مىكنيم.
در معناى كلمه «فينا» دقت كنيم. خداوند فرمود: «فينا» نفرمود «عنّا».
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار جاهدوا عنّا نگفت اى بىقرار
اين عبارت نشان مىدهد «سبيل» راهى باطنى به سوى خداست، و حج مرتبهاى درونى است كه رهرو آن دل ماست و بايد بر سبيل خدا حركت كند. به راستى چه دعوت زيبا و شريفى است. حاجى به چه مقام والايى فراخوانده شده است. افسوس، قدر اين مرتبه را نمىدانيم و دلمان استطاعت سير و سلوك، در سبيل خدا را ندارد. خوشا به حال آنانى كه به مقام استطاعت رسيدهاند و قلب خود را مهياى سفر روحانى به سوى خدا كردهاند.
اى حاجى عزيز! استطاعت را نشانههايى است كه مهمترين آنها عبارتند از:
توبه صادق آن است كه به خويشتن بازگردى و اين امر ممكن نشود مگر آنكه موانع را از خود دور كنى. چه موانعى بزرگتر از گناه، غفلت و دل مشغولىهاى بىحاصل؟
موانع تا نگردانى ز خود دور درون خانه دل نايدت نور
تو را تا آينه زنگار باشد حجاب ديدن دلدار باشد
آرى، توبه صادق آن است كه در نيمههاى شب گناهانت را با آب ديدهشستشو دهى، با آه سوزان سحر، ريشه دلبستگىها را بسوزانى، لباس ريا را به دور اندازى. جامه خشوع و خضوع بر اندام دل بپوشانى و ياد هر چه غير از خدا را بر خود حرام گردانى.
امام صادق(ع) آن بحر حقايق در اين باره فرمودند:
ثُمَّ اغْتَسِلْ بماءِ التَّوبة الْخالِصَةِ مِن الذُّنوبِ وَ الْبَسْ كِسْوَةَ الصِّدقِ وَ الصَّفا وَ الْخُضوعِ وَ الْخُشوعِ وَ احْرِمْ مِنْ كُلِّ شَىْءٍ يَمنعُكَ عَنْ ذِكرِ اللهِ وَ يَحْجُبُكَ عَنْ طاعَتِه. (1)
سپس با آب خالص توبه گناهانت را شستشو ده و خلعت راستى و پاكى و خضوع و خشوع را به دل بپوشان و هر چه
1) منسوب به امام صادق(ص)، مصباح الشريعه، ص 89.
كه تو را از ياد خدا باز مىدارد و از اطاعت او محروم مىكند، بر خود حرام كن.
خوشا آنان كه توفيق توبه خالص را پيدا كردهاند و لباس تعلقات دنيوى را از تن به در نمودهاند. كسوت صفا و خلوص را زينت جان كردهاند و با خشوع و خضوع مدام راه ورود اغيار بر دل بستهاند و پيوسته با ذكر محبوب در گوشه خلوت نشستهاند.
چاك شو و چاك شو عاشق چالاك شو
پاك شدى، خاك شو جانب افلاك شو
دومين علامت استطاعت و كسب قابليّت، هجرت است. يعنى حاجى واقعاً عزم كوى يار كرده باشد. هيچ چيز دنيا او را آرام نكند و آرامش خود را تنها در لقاء محبوب بداند. حال افراد مهاجر را داشته باشد. يعنى براى رفتن به سوى خدا بىقرارى كند و قلب او براى كوچ آماده باشد. همانطور كه تن را براى خانه خدا آماده مىكند، دل را براى لقاى پروردگار آماده كند و اين آيه شريفه را زياد بخواند:
وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيتهِ مُهاجِراً الَى اللهِ وَ رَسُولهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوتُ فَقَدْ وَقَعَ اجرُهُ عَلي اللهِ(نساء: 100)
و كسى كه از خانه خود به سوى خدا و رسولش مهاجرت كند و سپس مرگ، او را دريابد اجر و مزد او بر خداى متعال است.
البته اين مرگ، عبور از منزل تاريك نفس و خواستههاى نفسانى است. كسى كه از قيد و بند دنيا فرار كند و هواپرستىها را از خود دور
كند، مهاجر واقعى است وگرنه خود را فريب داده، بيهوده زحمتهاى بىشمارى را تحمل مىكند.
هركس كه هواى كوى دلبر دارد از سر بنهد هر آنچه در سر دارد
و رنه به هزار چلّه ار بنشيند سودش ندهد كه نفس كافر دارد
آرى حاجى عزيز! هجرت در راه مكه و مدينه به نوعى درك مرگ و قيامت است. در واقع تجربه صحراى محشر و چگونگى ورود به بهشت، قبل از سفر حقيقى از اين دنياست. امام صادق(ع) در اين باره فرمود:
وَاعْلَمْ بِانَّ اللهَ تَعالىَ لَمْ يَفْرضِ الْحَجَّ وَ لَمْ يَخُصَّه مِنْ جَميعِ الطاّعاتِ بِالاضافَةِ إلَى نَفْسِه بقَولِه تَعالَى: وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبيَتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيهِ سَبيلًا وَ لاشَرَعَ نَبيُّه(ص) سُنَّةً فِى خِلالِ الْمَناسِكِ عَلَى تَرتيبِ ما شَرَعَهُ إلّا لِلاسْتِعانة (1)وَ الإشارَةِ الَى الْمَوتِ وَ الْقَبرِ وَ الْبَعثِ وَ الْقِيامَةِ وَ فَصْلِ بَيانِ السَّبقِ مِن الدُّخولِ فِى الْجَنَّةِ أهلُها وَ دُخولِ النّارِ أهلُها بِمُشاهَدَةِ مَناسِكِ الْحَجِّ مِنْ اوَّلِها إلَي آخِرِها لأُولي الأَلبابِ وَ أُولي النُّهي. (2)
و بدان خداوند حج را بدين سبب واجب كرده و در بين همه عبادتها آن را به خود نسبت داده و فرمود:
وَللهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبيَتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيهِ سَبيلًا
و پيامبر اكرم(ص) مناسك آن
را تشريح كرده تا مردم را براى درك عوالم مرگ، برانگيختگى و قيامت كمك كنند و صاحبان عقل قبل از ورود به صحنه محشر، با مشاهده اعمال حج از اوّل تا آخر چگونگى ورود اهل بهشت را به بهشت و اهل دوزخ را به جهنّم مشاهده مىكنند.
خوشا آنان كه حج را سفر آخرت مىدانند و آنچنان عازم كوى معبود مىشوند، گويى قصد بازگشت ندارند. و چنان دل از ديار و زن و فرزند و مال بر مىگيرند كه گويى براى هميشه رفتهاند. مگر نه اينكه وجود ما بين دنيا و آخرت قرار گرفته است؟ اگر اين حجاب زدوده شود، نه تنها مرگ، قيامت و صحراى محشر را مىبينيم، بلكه همه ساكنان ملك و ملكوت را مشاهده خواهيم كرد. چه خوش گفت حافظ:
ز ملك تا ملكوتش حجاب برگيرند هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند
پس بياييم مهاجر واقعى باشيم و پيش از وداع ابدى با جهان در سفر حج، مرگ و قيامت را تجربه كنيم. همچنين توان از خود به در آمدن و به خدا پيوستن را به دست آوريم كه اين، شرط استطاعت خداست. مبادا نفس سركش را با خود به اين سفر ببريم و برگردانيم و از انوار باطنى حج محروم بمانيم. كلماتى را بر زبان بياوريم بدون آنكه از معنى آن باخبر باشيم و چون از سفر بازگشتيم، دوباره براى دنياى همه هيچ خيز برداريم.
يكى از نشانههاى استطاعت، شوق ديدار پروردگار است. چرا كه خداوند متعال خانه خود را جايگاه كمال حضور و قرب خود قرار داده
است. بدون شك هر كه را به خانه خود دعوت كند قصد ديدار او را دارد. از اينرو حاجى، از شدّت اشتياق ديدار در پوست خود نمىگنجد و براى سفر به منزل يار لحظه شمارى مىكند. امام صادق(ع) در بيان نشانههاى اين علاقهمندى فرمودند:
الْمُشتاقُ لايَشْتَهى طَعاماً وَ لا يَلْتَذُّ شراباً و لا يَسْتَطيبُ رُقاداً وَ لايأْنَسُ حَميماً وَ لايَأوِى داراً و لايَسْكُنُ عُمراناً وَ لا يَلْبَسُ ثياباً و لا يَقِرُّ قَراراً. (1)
مشتاق(خدا) ميل به خوراك ندارد و از نوشيدنىها لذّت نمىبرد و خوابيدن را خوش ندارد و با كسى انس نمىگيرد و در خانهاى قرار نمىيابد و در شهرى ساكن نمىشود و لباس فاخر نمىپوشد و به دنبال قرارگاهى نيست.
به جز از تو خدا نمىجويم عشق رويت تنيده در خويم
بى شريك و يگانه معبودى غايت آرزو و مقصودى
تو خداوند مهربان منى تو انيسى، تو همزبان منى
هر كه باشد مسافر كويت ره نشانش دهى به هر سويت
دل كند تازه با ترانه عشق پرگشايد به آشيانه عشق (2)
چنين شخص مشتاقى براى آنكه عنان اختيار از دست ندهد و از دل تنگى خدا قالب تهى نكند، خدا را شبانهروز عبادت مىكند و هر چه
دارد در راه دوست مىبخشد. چنانكه امام صادق(ع) فرمود:
وَ يَعْبُدُ اللهَ لَيلًا وَ نَهاراً راجِياً بأَنْ يَصلَ الَي ما يَشْتاقُ الَيه و يُناجِيهُ بِلسانِ الشَّوْقِ مُعبِّراً عَمّا في سَريرَتِه كَما أخْبَرَ اللهُ تعالي عَنْ موسَى(ع) في ميعادِ رَبِّه
وَ عَجِلْتُ اليكَ رَبِّ لِتَرضى
وَفَسَّر النَّبىُّ(ص) عَنْ حَالِهِ انّه ما اكَلَ و لا شَرِبَ وَ لا نامَ وَ لَا اشْتَهى شَيئاً مِنْ ذلكَ فِى ذِهابِه و مَجيِئِه ارْبعينَ يَوْماً شَوْقاً الَى رَبِّه. (1)
و شب و روز خدا را عبادت مىكند، به اميد اينكه به آنچه مشتاق آن است، برسد. او را با زبان شوق مناجات مىكند، چنانكه خداى متعال از حال موسى(ع) در ميقات پروردگارش خبر داده و فرموده است: شتاب كردم به سوى تو اى پروردگارم تا تو خشنود شوى، و پيامبر(ص) حالت او را اينگونه تفسير نمود كه: به دليل شوقى كه براى ديدار خدا داشت تا چهل روز نخورد و نياشاميد و نخوابيد و به چيزى از اينها ميل نكرد.
آرى حاجى عزيز! اگر شوق ديدار خدا در تو نيست، بكوش مشتاق او شوى. مىدانى كه دل من و شما از جنس دلبر است. مگر مىشود دل، دل واقعى باشد امّا دلتنگ خدا نباشد. اصلًا نشانه زنده بودن دل شوق لقاى پرودگار است. اگر، اين شوق در دل ما نباشد در واقع مرده است. دل مرده كه لايق حج نيست.
1) مصباح الشريعة، ص 89.
پس سعى كنيم تا نگذاريم دلمان بميرد و با عبادت خالصانه، حداقل در يك اربعين خود را آماده سفر به خانه خدا كنيم. بكوشيم پيش از سفر، شوق زيارت يار را در دل شعلهور كنيم و در نيمههاى شب تا سحر، شمع هجران را روشن نماييم. شمع، نماد شعله شوق است كه از تنور فراق مىگدازد. چه خوش گفت حافظ:
در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شبنشين كوى سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمىآيد به چشم غم پرست بس كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع
همچو صبحم يك نفس باقيست با ديدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلى فرست ورنه از دردت جهانى را بسوزانم چو شمع
به راستى ما چه اندازه دلتنگ خداى مهربان هستيم؟ آيا شده شبى از غم هجران خدا خوابمان نبرد؟ آيا مىدانيم درد هجران يعنى چه؟ دلى كه در فراق خدا نسوزد و براى لقاى او بىتابى نكند، در واقع آماده نيست. بياييم دل را زنده كنيم و با اشكهاى عارفانه در سحرها غبار غفلت و دنياطلبى را از دل شستشو دهيم. تا آنجا كه خواهان ديدار خدا شويم و اشتياق دل، آرام و قرار را از ما بگيرد و شب و روز را با گريه و
تضرع بگذرانيم. از شدّت فراق خدا، بىسرو سامان شويم و در دل صحراها و دامنه كوهها هر روز بناليم و قلندروار آواره كوچهها و شهرها شويم. تا جايى كه سازمان حج و زيارت مجبور شود سالانه عاشقان بىقرار را كه آماده جان افشانىاند به سرعت به كعبه معبود برساند تا از يك نفس باقى، به ديدار يار برسند و از آتش هجران خود جهانى را بسوزانند.
سفر حج، شبيه سفر آخرت است امّا يك تفاوت با آن دارد. در مسافرت ابدى پيمانه عمر انسان پر شده است. چه بخواهد و چه نخواهد بايد دنيا را ترك كند و خود را به مأمورين قبض روح بسپارد. امّا در سفر حج، مرگ اختيارى است. يعنى كسانى كه آمادگى لازم را كسب كرده و همه استعداد بالقوه آنان به فعليت رسيده است، اين دنيا را براى خود تنگ و تار مىبينند و آرزوى جهانى را دارند كه پهناور و ابدى است. به همين سبب عاشقانه، به سفر حج كه تداعىكننده سفر قيامت است مىشتابند.
امام صادق(ع) در توضيح آيه: وِللهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيه سَبيلًا كمال استطاعت براى حاجى را، شوق مرگ و قيامت و درك مراحل آن در سفر حج مىدانند:
ولا شَرَعَ نَبيُّهُ(ص) في خِلالِ الْمناسِكِ على ترَتيبِ ما شَرَعهُ إلّا لِلإسْتعدادِ و الإشارةِ الَى الْمَوْتِ وَ الْقَبرِ وَ الْبعثِ وَ الْقِيامةِ و فَصلِ بَيانِ السَّبقِ مِن دُخولِ الْجَنّةِ أهلُها وَ دُخولِ
النّارِ أهلُها بِمُشاهَدةِ مَناسِكِ الْحَجِّ مِنْ اوّلها الَي آخِرِها لأُولى الألبابِ وَ أُولي النُّهي. (1)
پيامبر اكرم(ص) در خلال مناسك حج، احكام آن را تشريع نفرمودهاند مگر به دليل آماده كردن مردم براى درك عوالم مرگ، قبر، زنده شدن و صحراى قيامت. صاحبان دل و خرد با مشاهده ابتدا تا انتهاى مناسك حج چگونگى ورود اهل بهشت را به بهشت و دوزخيان به جهنّم را قبل از ورود به صحنه محشر شهود مىكنند.
البته اين مشاهده از جنس شهود قلبى است نه مشاهده با چشم سر. خوشا به حال آنان كه دل از دنيا بريدهاند و ميل به قيامت و لقاى پروردگار، مرگ را در نظر آنان زيبا كرده است. همين باعث شده تا قلب زنده و روح سرشار از ايمان، نور يقين را در آنها جلوهگر نمايد. آنان با اين سرمايه و استطاعت معنوى راهى كعبه معشوق مىشوند، و با سفر حج، در ملكوت سير مىكنند و به جاى خانه در آغوش صاحب خانه آرام مىگيرند:
جلوه بر من مفروش اى ملك الحاج كه تو
خانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم
خداوند سبحان، بنىآدم را از خاك آفريد و ايشان را به سوى لقاء خود، دعوت فرمود. چون آدمى در اوايل كار، به سبب فرو رفتن در تاريكىهاى عالم طبيعت و اسارت در زندان آب و گل، به اين عوالم عالى دست نخواهد يافت، به لطف خويش از عالم خودشان معمورهاى
1) مصباح الشريعه، ص 94.
ساخت و نام آن را «بيت الله» نهاد. آن را مطاف زائران، قرار داد تا دورش بچرخند و آن را زيارت نمايند، با پروردگار خود انس پيدا كنند و بنابر ظرفيت وجودى خود با او مأنوس شوند. بدين ترتيب براى وصول به عوالم ما فوق آن آمادگى پيدا كنند. و براى زيارت راههايى قرار داد كه تمام آنها، پلههايى براى ترقى و بالا رفتن از عالم ملك به عوالم ملكوت است.
به ديگر سخن اين مناسك، كسانى كه به آنها عمل كنند را براى زيارت كعبه حقيقى، يعنى دل آماده مىكنند كه در اهميت آن فرمود:
«لا يَسعُنى ارْضِى وَ لاسَمائى بَلْ يَسعنُى قَلبُ عَبدى الْمُؤمنِ» (1)«در آسمان و زمين خود نمىگنجم، بلكه جاى من دل بنده با ايمان من است.»
مزن بر خانه دل بىوضو دست كه اين خانه مقام كبريا است
خدا اندر دل مؤمن بگنجد كه مؤمن را دلى بىانتها است
سنائى غزنوى هم زيبا گفته است كه:
راه بگذاريم و قصد حضرت عالى كنيم خانه پردازيم و سوى خانه يزدان شويم
طبل جانبازى فرو كوبيم در ميدان دل بىزن و فرزند و بىخان و سر و سامان شويم
مرحوم ميرزا جواد ملكى تبريزى نيز مىفرمايد: «(حجگزار) با قطع صحراها و سير در بيابانها و فروآمدن از گردنهها، متذكّر سفر آخرت، از حين مرگ تا نزول به دار الثواب شود. و بداند كه به فرمايش
1) عوالى اللئالى، ج 4، ص 7.
حضرت امير(ع): «فيها عقبات كَنودة» در آنجا گردنههاى دشوارى است كه جز گريهكنندگان از ترس خدا در دنيا، از آن نمىگذرند و آسانترين آن عقبات مرگ است و آنچه بعد از مرگ است، بزرگتر و ترسناكتر است.» (1)
احرام نشانه تسليم و خشوع نزد پروردگار است. اى حاجى سالك! حال كه از سفر دور و دراز ميقات عاشقان رسيدهاى؛ بايد در نهايت اخلاص و كمال انقطاع لباس دنيوى را از تن خارج كنى و از همه تعلقات ظاهرى و باطنى عارى شوى. حقيقت غسل در اينجا آن است كه؛ خدايا ظاهر بدنم را از آلودگىها پاك مىكنم، اندام برهنهام در زيرِ آب نشانه عريانىام از غير توست، پس اى خداى ظاهر و طاهر! باطنم را از گناهان و تأثير اغيار پاك كن. سرّ نيت احرام آن است كه صدا را به گريه بلند كنى و از خدا براى سوز وصال و آتش هجران يارى طلب كنى. هر چه غير اوست از ريشه بسوزانى و ظاهر عريان را با دلى بريان همراه كنى. اگر دل نسوزد و بريان نشود عريانى ظاهرى فايدهاى به حال ما نخواهد داشت.
احرام، يعنى حرام كردن هرچه غير دوست، بر خود. اگر پس از پوشيدن احرام چنين حالتى احساس نشود، در آمادگى ما ترديد وجود دارد. واقعاً از خود و دنياى ظاهرى نبريدهايم، احرامپوشى كه شبيه
1) ميرزا جواد ملكى تبريزى، المراقبات، ج 2، ص 221.
كفنپوشى مردگان است بايد با مرگِ خودِ ظاهرى همراه باشد تا حيات روحانى حج آغاز شود.
امام صادق(ع) در حديثى نورانى فرمودند:
وَ احْرِمْ عَنْ كُلِّ شَىْءٍ يَمنَعُك عَنْ ذِكرِ اللهِ عَزَّوَجلَّ وَ يَحجُبُك عَنْ طاعَتهِ. (1)
پس از پوشيدن لباس احرام، نيت احرام كن و آنچه كه تو را از ياد خداوند متعال باز مىدارد و مانع اطاعت او مىشود بر خود حرام كن.
هركس كه هواى كوى دلبر دارد از سر بنهد هر آنچه در سر دارد
ورنه به هزار چلّه ار بنشيند سودش ندهد كه نفس كافر دارد
آرى، احرام خلعت ديدار براى زيارت يار است. نكند بر تن نفس شرور و آلوده، جامه سفيد بپوشانيم. بىشك اين كار موجب رسوايى و شرمسارى ما نزد پروردگار خواهد بود. مبادا لباس عشق بر اندام ما نازيبا جلوه كند و بوى گناهان و هوا و هوس از سفيدى احراممان هويدا شود و فرشتگان باطن بين و ارواح حاضر در مراسم حج ما را سرزنش كنند. اگر فردى در حال احرام ناخواسته، احساس مىكند كه قلب او به طور كامل تسليم نيست و حال خوشى ندارد بهتر است ذكرهاى زير را زياد تكرار كند تا انشاءالله خود را از مشتهيات نفسانى و اشتغال به غير خدا رها كند.
1) مصباح الشريعة، ص 90.
«الهى اعوذُ بِك مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ»(7 مرتبه).
«الهى اعوذُ بِك مِنْ شِرارِ نَفْسي»(7 مرتبه).
«الهى اعوذُ بك مِنْ وَسواسِ صَدْرى»(7 مرتبه).
«حَسبياللهُ، توكَّلتُ عَلَى اللهِ»(10 مرتبه).
البته خداى بسيار مهربان كه حج را وسيله تقرّب بندگان به ساحت قدسى خود قرار داده و توفيق اين ضيافت روحانى را به ما عطا كرده، بدون شك دست همه ما را خواهد گرفت و توان غلبه بر هواهاى نفسانى و خيالات شيطانى را به همگان ارزانى خواهد داشت.
«تلبيه» حساسترين بخش حج است. زيرا لبيك در ميقات، اجابت دعوت خداوند متعال است كه فرموده: وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا(حج: 27).
پس حاجى نبايد بدون توجه به گفتن ذكر بپردازد، بلكه بايد با همه وجود متوجه پروردگار باشد. خود را به طور كامل در محضر او ببيند و صداى دعوت خداوند را با گوش جان شنوا باشد. رمز قبولى يا ردّ اعمال حج دريافت همين پيام است. اينجاست كه نَفَس اولياء الهى به شماره مىافتد، خود را ميان خوف و رجاء معلّق مىبينند و لرزه بر اندام آنها مىافتد.
در روايت است كه: چون امام سجاد(ع) احرام بست و بر مركب سوار شد، رخسارش زرد گشت، بر اندامش لرزه افتاد و نتوانست تلبيه
گويد. پرسيدند: چرا لبيك نمىگويى؟ فرمود: «مىترسم كه پروردگارم بگويد:
«لالبيّك و لاسعديك»
. پس چون تلبيه گفت، بىهوش شد، از مركب فرو افتاد و پيوسته اين حال او را فرا مىگرفت تا اعمال حج را به پايان رساند.
آرى حاجى عزيز! وقتى حال امام سجاد(ع) كه در نهايت قرب و بالاترين درجه معنوى قرار دارد در مقام تلبيه اينگونه است، تكليف بنده و شما روشن است. بايد به هنگام گفتن لبيك بسيار هراسان و در عين حال اميدوار باشيم تا از دريافت رمز قبولى حج محروم نمانيم.
ممكن است اين پرسش براى ما پيش بيايد كه چگونه ممكن است خداوند متعال حاجى را به مهمانى دعوت كند امّا لبيك بعضىها را اجابت ننمايد؟ پاسخ آن است كه؛ دعوت پروردگار مهربان فراگير است، امّا موانعى براى دريافت در خود ما وجود دارد. حال براى اطمينان از اجابت خدا و براى پى بردن به اسرار اين كلمه الهى بايد شرايط زير را فراهم كنيم.
حقيقت احرام درد و نيازمندى به خداست. زمانى كه اين لباس را بر تن مىپوشانيم بايد عطش نياز و درد اشتياق در قلب ما شعلهور شود. در واقع لبيك ما، تنها ذكر زبانى نباشد بلكه با اين فرياد، قلب يكسره در ياد خدا مستغرق شود. چه زيبا فرمود شيخ عطار:
لبيك عشق زن تو درين راه خوفناك و احرام درد گير درين كعبه رجا
در مقام «تلبيه» بايد خدا را با همه وجود طلب كنيم، يعنى همه جوارح و جوانح ما منتظر دريافت پيام پروردگار باشند. اين توفيق زمانى به دست مىآيد كه حواس باطنى ما فعال باشند. نفس ما هم داراى حواس ظاهرى است و هم باطنى. در هنگام «تلبيه» بايد حواس باطنى كه ابزار عالم غيب هستند، فعال شوند و اسرار غيبى را دريافت كنند. جناب مولوى زيبا گفته است:
پنبه آن گوش سر، گوش سرست تا نگردد اين كر آن باطن كرست
پنبه اندر گوش حس دون كنيد بند حس از چشم خود بيرون كنيد
بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد تا پيام ارجعى را بشنويد
يعنى آنچه مانع دريافت پيام غيبى مىشود همين حواس ظاهرى هستند كه در اين حال، نفس ما در مقام استغراق حضور نيست. زمانى كه حواس باطنى ما به كار بيافتند نفس ما مطمئنه مىشود، حواس ظاهرى به طور كلى تعطيل مىگردند و حاجى سالك پيام ارجعى را كاملًا مىشنود. و اين همان راز «تلبيه» است كه در نفس مطمئنه ما تحقق پيدا مىكند.
البته اين نكته را خاطر نشان مىكنيم كه پيام «ارجعى» خدا در همه حالات و آنات هستى به طور پيوسته وجود دارد، اين ما هستيم كه با موانع و حجابهاى گوناگون دست به گريبانيم و رابطه قلبى خود را كه محل دريافت اين پيام است با خدا قطع نمودهايم. در حالى كه بزرگان عرصه معرفت اتفاق نظر دارند كه براى حيات قلب، دريافت پيام از خدا حداقل يكبار در هفته لازم است. اگر ساليانى بگذرد و قلب از اين نعمت محروم بماند قلب كه نه، قبر است و بايد براى آن فاتحه خواند.
اى دل آمد سحر و حال دعايى نبود زنگ دل را به يكى قطره صفايى
دلق و سجاده و تسبيح در آتش بفكن گرت از مأذن دل مژده ز جايى نبود نبود
پس اى حاجى عزيز! بكوش تا از راز
«لبيك اللّهمّ لبيك»
آگاه شوى و از سرا پرده دل پيام يار را دريافت كنى، در حلاوت آن مستغرق شوى و در شادمانى وصال از خود به درآيى. از شوق حضور، دنيا و آخرت را فراموش كنى تا قبل از طواف كعبه كمال انقطاع برايت به دست آيد.
طواف كعبه در حقيقت مقام وصال و قرب الهى است. با مشاهده خانه خدا، حاجى بايد بر وجد و شوق خود غلبه كند و پيوسته خدا را شكرگزار باشد كه او را به شرف مهمانى خانهاش مفتخر كرده است. مرحوم نراقى در آداب ورود به شهر مكّه فرمودند:
و چون چشم حج گزار به خانه افتد، بايد عظمت صاحب خانه را در دل آرد، و چنان تصور كند كه گويا خداوند متعال او را مىبيند. و اميدوار شود كه لقاى خود را روزى او كند، چنانكه ديدار خانه خود را روزى كرد. و خدا را شكر گزارد كه او را به خانه خود رسانيد و در زمره ميهمانان خود درآورد. و به ياد آرد كه در قيامت، همه خلايق اميد و آرزوى دخول به بهشت را دارند. سپس منقسم شوند؛ بعضى را اذن دخول باشد و بعضى را بازگردانند همانند انقسام حاجيان كه بعضى را قبول كنند و بعضى را ردّ نمايند. (1)
1) محمد مهدى نراقى، جامع السعادات، ج 3، ص 391.
آرى بايد دو چشم ظاهر و باطن حاجى بيدار باشد. با چشم سر خانه را ببيند و با ديدهباطن به دنبال صاحب خانه باشد. خواجه عبدالله انصارى، چه زيبا گفته است:
بدان كه خداى تعالى در ظاهر كعبهاى بنا كرده كه از سنگ و گل است و در باطن كعبهاى ساخته كه از جان و دل است. آن كعبه ساخته ابراهيم خليل است و اين كعبه بنا كرده رب جليل. آن كعبه منظور نظر مؤمنان است و اين كعبه نظر گاه خداوند رحمان. آن كعبه حجاز است و اين كعبه راز. آن كعبه اصناف خلايق است و اين كعبه عطاى حضرت خالق. آنجا چاه زمزم است و اينجا آه دمادم، آنجا مروه و عرفات است و اينجا محل نور ذات. حضرت محمد مصطفى(ص) آن كعبه را از بتان پاك كرد، تو اين كعبه را از اصنام هوا و هوس پاك گردان.
در راه خدا دو كعبه آمد حاصل يك كعبه صورت است و يك كعبه دل
تا حد توان زيارت دلها كن كافزون زهزار كعبه باشد يك دل (1)
زائر عزيز! آگاه باش كه به حريم امن الهى پا مىگذارى، وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً انسان در آن فضاى روحانى آرامش پيدا مىكند و نسيم رحمت الهى روح و جانت را نوازش مىدهد. قدر اين فرصت را بدان و سعى كن تا مىتوانى از انوار قدسى آن بىاندازه بهرهمند شوى. تا مىتوانى بر شوق
1) مناجات خواجه عبدالله انصارى، ص 38.
طلب و تمنايت بيفزا و گدايى كوشا در دريافت فيوضات ربانى باش.
افسوس كه ما ارزش اين توفيق بزرگ را نمىدانيم، عظمت حضور خدا را درك نمىكنيم. با شتاب به انجام اعمال مىپردازيم و سراسيمه به سراغ بازار رفته، مشغول خريد سوغاتىهاى گوناگون مىشويم. اگر غافل نباشيم اين فرصت خريد در شهرهاى خودمان فراهم است. سفر حج فرصتى معنوى و استثنايى است. در آنجا همه اعضا و جوارح و حواسمان مهمان خدا هستند. اگر صرف عبادت نشوند در واقع بىحرمتى به ساحت خانه خدا و نقض غرض اين سفر روحانى است.
چقدر ما بيچارهايم كه ميهمانى معنوى حج كه معلوم نيست بار ديگر موفق به آن شويم، صرف كارهاى بيهوده مىكنيم، و به جاى آنكه همه حركات و سكنات ما براى خدا باشد، آسوده به گردش و خريد در بازار تلف مىشود. مشكل اين است كه ما گرفتار زنگارهاى درونى هستيم و چرك غفلت را از دل دور نكردهايم. چه زيبا فرمود استاد حسن زاده آملى:
زنگ دل را زداى تا يارى بدهد در حريم خود بارت
به خداى عليم بىهمتا حاجبى نيست غير زنگارت
خواهش گونهگون نفسانى كرد در دام خود گرفتارت
سر تسليم بايدت بودن گر به زارت كنند بر دارت
از آن گذشته دل را حرم يار نمىدانيم و حديث
«القلب حرم الله
» را فراموش كردهايم و به طهارت و آبادانى آن نپرداختهايم. و ناگفته پيداست كه با دل بيمار عظمت كعبه درك نمىشود و از اسرار آن چيزى نصيب ما نمىگردد. مرحوم كاشفى بيهقى در اينباره مىفرمايد:
اى عزيز! حرم دو است، حرم ظاهر و حرم باطن؛ گرد بر گرد مكّه، حرم ظاهر است و گرد بر گرد دل مؤمن، حرم باطن. در ميان حرم ظاهر، كعبهاى است قبله مؤمنان و در ميان حرم باطن، خانهاى است نشانه نظر رحمت رحمان كه:
«قَلْبُ الْمُؤْمِن بَيْتُ الله»
. كعبه ظاهر مقصد زوار است و كعبه باطن محل انوار كه:
«فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ»
. احرام آن كعبه لبيك زبان است، احرام اين كعبه بيزارى از دو جهان. آن كعبه، قبله معامله است و اين كعبه، قبله مشاهده. آنجا روند همه در و ديوار بينند و اينجا كه رسند، همه انوار ديدار. (1)يعنى خداوند انوارش را در حرم دل تجلّى مىدهد و كعبه ظاهرى نمادى براى توجه حاجيان به حرم باطنى است. عيب ما اين است كه از صورت به معناى حج نمىرسيم و حتى گاهى وقتها صورت را هم از بين مىبريم. چه خوش گفت مولوى:
اى قوم به حج رفته كجائيد، كجائيد؟ معشوق همين جاست، بياييد، بياييد
معشوق تو همسايه ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
گر صورت بىصورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
اى حاجى عزيز! طواف گرد خانه خدا نشانه محبت و عشق بىپايان به پروردگار متعال است. بايد حالت فدايى شدن در حين چرخيدن و طواف در ما هويدا باشد. همانند پروانهكه عاشق شمع است و آنقدر به دور
1) كمال الدين حسين كاشفى بيهقى، الرسالة العلية، ص 94.
شمع مىچرخد تا سرانجام بال و پرش را در شعلههاى شمع مىسوزاند و خود را عاشقانه تسليم مىكند. مگر ممكن است حاجى به طواف خانه يار بپردازد، امّا شميم لقاء يار او را از خود به در نبرد؟ آيا مىشود بوى يار به مشام كسى برسد امّا مدهوش و بىقرار خود را در آغوش او قرار ندهد؟
وقوف دل كه به كوى تو مستدام افتاد طواف كعبه چه حاجت كه تو حجاز منى
شيخ محمد بهارى همدانى در حقيقت طواف فرمودند:
(حاجى) چون شروع به طواف نمايد، بايد هيبت، عظمت و خوف و خشيت و رجاءعفو و رحمت شراشر وجود او را بگيرد؛ اگر جوارح خارجيه نلرزد، اقلًا دلش بلرزد، مثل آن ملائكه كه حول عرش دائماً به اين نحو طواف مىكنند. اگر بخواهد متشبّه به آنها باشد(چنانكه در اخبار است) و بايد ملتفت باشد كه طواف، منحصر به طواف جسمانى نيست. بلكه طواف ديگرى هم هست كه اصل طواف حقيقى اوست و آن را طواف قلبى گويند، به ذكر ربّ البيت و اصيل بودن آن براى اين است كه اعمال جسمانيه را امثله آنها قرار دادهاند كه انسان از اينها پى به آنها ببرد. چنانكه مضمون روايت است و ايضاً بايد بداند كه همچنان كه بىقطع علاقه از اشتغال دنيويه و زن و فرزند و غيره نمىشود به اين خانه آمد، آن كعبه حقيقى هم چنان است كه عمده حُجب عُلقه است و در بوسيدن حجرالاسود و ملصق به مستجار و استلام حطيم و دامن كعبه را گرفتن، بايد حال او، حال مقصّرى باشد كه از اذيت و داغ و كشتن فرار كرده، به خود آن بزرگ ملتجى شده كه او از تقصيراتش بگذرد. اين است كه گاهى دست و
پايش را مىبوسد، گاهى دامن او را مىگيرد، گاهى خود را به او مىچسباند. گاهى گريه مىكند و گاهى او را به اعزّ اشخاص پيش او قسم مىدهد. گاهى تضرع مىنمايد كه بلكه او را از مهلكه نجات دهد. خصوصاً اگر كسى باشد كه انسان بداند غير از او ملجأ و پناهى نيست، ببين تا فرمان استخلاص نگرفته از خدمت او بر مىگردد؟
«لا وَ رَبّ الْكَعْبه»
در امورات دنيويه، انسان چنين است. و امّا بالنسبه به عذاب اخروى چون نسيه است، هيچ در فكر اين مطالب نيست، حجّاج دروغى قدرى مىدوند دور كعبه، بعد مىروند به تماشاى سنگها و بازارها و ديوارها. (1)آرى حاجى گرامى! بايد قدر فرصتهاى حج را بدانيد. به ويژه در طواف كعبه قلب را عاشقانه تسليم خدا كنيد. بوسيدن حجرالاسود، لمس خال سويداى يار است، نكند لب بر حجر بگذارى و دل تسليم خدا نكنى. امام صادق(ع) فرمود:
وَاسْتَلِمِ الْحَجَرَ رِضاً بِقِسْمَتِه وَ خُضوعاً لِعِزَّتِه. (2)
حجر الاسود را با رضا به قسمت او و خضوع در برابر عزّت او استلام كن.
ملا محسن كاشانى در حقيقت استلام حجرالاسود مىنويسد:
استلام حجرالاسود، به منزله دست راست خداست. پيامبر خدا(ص) فرمودهاند: به استلام ركن بپردازيد كه مانند دست راست خداست كه با بندگان خود، مانند بندهاى كه با مولاى خود
مصافحه مىكند، يا شخصى كه ديگرى را در كار خود مداخله مىدهد، مصافحه مىنمايد و گواهى مىدهد كه وى به عهد خود وفا كرده است. مقصود از ركن حجرالاسود است، چون واسطه ميان خلق و خدا بوده كه حاجيان را به آرزوى ديرينشان مىرساند. (1)حضرت صادق(ع) مىفرمايند: «هنگامى كه خداى تعالى، از مردم پيمان گرفت، فرمان داد تا حجرالاسود همه آنها(پيمانها) را نزد خود نگهدارى كند. به همين مناسبت حاجى بايد در حين استلام، متوجه اين منظور بوده و بگويد:
أَمانتَي ادَّيْتُها وَ ميثاقي تَعاهَدْتُه لِتَشْهَدَ لي بِالْموافاتِ. (2)
اى سنگ! امانتى كه در دست داشتم، به محلّش برگرداندم و پيمان خود را با استلام تو بهجا آوردم تا فرداى قيامت، گواهى دهى كه من به عهد خود وفا كردم.
ركن يمانى نيز درى از درهاى بهشت است و از روزى كه خداى متعال، آن را گشوده ديگر نبسته است.
حضرت صادق(ع) ركن يمانى را به در بهشت تشبيه فرموده كه استلام آن باعث مىشود انسان وارد بهشت گردد. همچنين آن را مانند نهرى مىداند كه گناهان مردم را مىشويد.
«حجكننده هنگام استلام حجر، بايد نيتش آن باشد كه بدين وسيله، به ساحت كبريايى او نزديك شود و محبّت بيت پروردگار را در دل
بپروراند. از لمس كردن آن تبرّك بجويد و بخواهد هر جزئى از بدنش كه با آن تماس پيدا مىكند، از خطرات مردم در امان باشد». (1)اى حاجى عزيز! نشانه قبولى طواف و ورود به بارگاه كبريايى حضرت حق، احساس شادابى و سبكى پس از آن است. تو گويى روح انسان از بار سنگين غفلتها و حجابهاى تاريك رهايى يافته، و سبكبال خود را در اوج آسمانها مىبيند. در اين حال است كه آنچنان جذبه و وجد روحانى به او دست مىدهد كه بىاختيار حجرالاسود را به عنوان مركز جاذبه الهى مىبوسد.
علّامه سيد حيدر آملى/ در اسرار اين حالات مىنويسد:
حاجى در هر شوط از اشواط هفتگانه، از هفت حجاب به عدد ابواب دوزخ خارج مىشود كه شامل: عجب، كبر، حسد، حرص، بخل، غضب و شهوت مىباشد و در عين حال به هفت صفت خوب آراسته مىگردد كه شامل: علم، حكمت، عفت، شجاعت، عدالت، كرم، تواضع است. شايد سرّ هفت مرتبه طواف به دور خانه خدا همين باشد كه حاجى در هر دور يكى از صفات زشت را رها و به صفت خوب آراسته مىشود. (2)آراسته شدن به صفتهاى نيكو و درآمدن از خصلتهاى زشت ويرانگر، موجب مىشود كه حاجى احساس سبكبارى كند و وجدى وصفناشدنى به او دست دهد و در يك لحظه خود را معلّق در آستان
عزّ قدسى ببيند. اين همان راز طواف است كه از زبان مبارك امام صادق(ع) جارى شده است:
وَطُفْ بِقَلْبِكَ مَعَ الْمَلائِكَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ كَطَوافِكَ مَعَ الْمُسلِمينَ بِنَفْسِكَ حَوْلَ الْبَيتِ. (1)
در جمع ملائك، با قلبت عرش خدا را طواف كن. همانگونه كه جسمت خانه كعبه را با مسلمانان طواف مىكند.
به قول خاقانى:
عاشقان اوّل طواف كعبه جان كردهاند
پس طواف كعبه تن فرض فرمان ديدهاند
در طواف كعبه جان ساكنان عرش را
چون حُلّىِ دلبران، در رقص و افغان ديدهاند
(ع)
حاجيان به شكرانه آراستگى به صفتهاى حميده و اتصال به مقام قرب الهى نماز شكر به جا مىآورند و آنچنان در آرامش روحانى مستغرق مىشوند كه حاضر نيستند از اين بهجت و لذت معنوى فارغ شوند. تو گويى آرزوى ديرينه ايشان تحقق يافته و دوران سخت هجران به سر آمده، خورشيد وصال طلوع كرده و پيام ارْجِعِى إِلَي رَبِّكِ همه وجودشان را فرا گرفته است. خلعت رضاى خداوند بر نفس مطمئنه خود پوشاندهاند و شوق حضور، آنها را از ركوع و سجود بسيار باز نمىدارد.
1) مصباح الشريعة، ص 90.
چسان توان كه سرم را ز سجده برگيرم
به صبح و شام كه دائم تو در نماز منى
وقوف دل كه به كوى تو مستدام افتاد
طواف كعبه چه حاجت كه تو حجاز منى
خداوند متعال درباره مقام ابراهيم(ع) مىفرمايد:
وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّي وَعَهِدْنَا إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ(بقره: 125)
به ياد آر هنگامىكه ما كعبه را مقام امن و مرجع دين خلق مقرر داشتهايم. دستور داده شد كه مقام ابراهيم را جايگاه پرستش خدا قرار دهيد و از ابراهيم و اسماعيل تعهد گرفتهايم كه خانه خدا را پاكيزه نگه داريد تا اينكه اهل ايمان براى طواف و اعتكاف به حرم بيايند و نماز و طاعت خدا را به جا آورند.
حاجى عزيز! همانگونه كه خداى متعال از حضرت ابراهيم و اسماعيل 8 تعهد گرفته كه كعبه را براى عاشقانش پاك نگه دارند، از ما هم تعهد مىگيرد كه خانه دل را براى او تميز نگهداريم. حال كه در شريعه حج، دل را شستشو داديم و از اغيار پاك نموديم، با خداى خويش عهد مىبنديم كه ديگر آن را به گناه آلوده نكنيم. بايد در اين پيمان از پروردگار توانا يارى بخواهيم و از سويداى دل بگوييم:
اللَّهُمَّ ايماناً بِكَ وَ تَصْديقاً بكتابِكَ وَ وَفاءً بِعَهْدِكَ.
خداوندا به تو ايمان دارم و كتابت(قرآن) را تصديق مىكنم و به عهد(خود با) تو وفا دارم.
مولاى متقيان، على(ع) مهمترين نشانه صداقت در بندگى را وفاى به عهد و استوارى بر اين پيمان مىداند: «احْسَنُ الصِّدْقِ الوَفاءُ بِالْعَهْدِ» (1)«بهترين نوع صداقت، وفا كردن به عهد است».
امام صادق(ع) نيز فرمودند: «اسماعيل، صادق العهد ناميده شد زيرا در جايى با مردى وعده گذاشت. او تا يك سال نيامد و حضرتش در آنجا انتظار او را كشيد. از اين جهت خداى عزّوجلّ او را «صادق الوعد» ناميد». (2)پس حاجى، در مقام ابراهيم(ع) با خداى خويش پيمان بندگى مىبندد و قول مىدهد كه براى هميشه پاكى دل را حفظ كند و هرگز آن را به گناه آلوده نكند. سرانجام در صحراى قيامت از اينكه در عهد خود استوار بوده مباهات مىكند. چه خوش گفت جناب حافظ:
با تو آن عهد كه در وادى ايمن بستيم
همچو موسى ارنى گوى به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم
علم عشق تو بربام سماوات بريم
خاك كوى تو به صحراى قيامت فردا
همه بر فرق سر از بر بهر مباهات بريم
همچنين حاجى بيدار دل براى اطمينان از زدودهشدن آثار غير از قلبش و تضمين پيمان ابدى با خداى متعال به پردههاى كعبه تبرك مىجويد. طلب مغفرت بسيار مىكند و با گريه از خداى خويش اخلاص
هميشگى در كارهايش را خواستار مىشود. او مىداند كه اين دو، شرط پايبندى بر عهد با خداى متعال است.
همچنين منظور ديگر پرده كعبه آن است كه حاجى فقط خدا را به عنوان پناهگاه خويش انتخاب كند. از همه لغزشها به او پناه برده و از او بخواهد كه هرگز به حال خود رهايش نكند و همواره او را در اداى امانت و حفظ عهد بندگى يارى دهد. مرحوم فيض فرمودند:
منظور از گرفتن پردههاى كعبه، آن باشد كه آمرزش گناهانش را بخواهد و مانند گناهكارى كه خود را به دامن بزرگى مىافكند تا از تقصير او در گذرد، خود را به پردههاى كعبه بياويزد و از خدايى كه پناه همه به اوست و اميدى جز به عفو و كرم او ندارد، آمرزش گناهان را بخواهد و چنين وانمود كند كه تا از تقصير من نگذرى و مرا در آينده از خطرات معصيت نگه ندارى، دست از پرده كعبهات برندارم. (1)
ره به سويت همواره هموار است خوش به حال كسى كه رهوار است
هر كه باشد مسافر كويت ره نشانش دهى به هر سويت
تو كه نور همه جهان باشى در پس پرده كى نهان باشى
«صفا» و «مروه» نام دو كوه است كه در كنار مسجدالحرام، روبروى هم قرار دارند. حاجى در موقف سوم، بايد آنجا حضور پيدا كند و هفت
1) حقايق، ص 539.
بار بين دو كوه را بپيمايد و در اصطلاح سعى بين صفا و مروه را بهجا بياورد. خداوند درباره اين مقام فرمود:
إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ(بقره: 158)
همانا صفا و مروه از نشانههاى دين خداست. پس هركس حج خانه خدا را با اعمال مخصوص عمره به جاى آورده باكى بر او نيست كه سعى صفا و مروه را نيز به جا آورد و هر كس به راه خير و نيكى شتابد، خدا پاداش وى را خواهد داد كه او به همه امور عالم آگاه است.
امام صادق(ع) در سرّ سعى بين صفا و مروه مىفرمايد: «وَ هَرْوِلْ هَرْباً مِنْ هواك و تَبَرّياً مِنْ حَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ»؛ (1)«از هواهاى نفسانى و قواى خود با حالت هروله به سوى خدا فرار كن».
اى حاجى عزيز! در اين سخن نورانى امام صادق(ع) بيانديش و در اين موقف از هواى نفس به خدا و از رذايل به فضائل و در نهايت از ظاهر به باطن و از ملك به ملكوت بگريز. «هروله»، رمزى است كه صداقت حاجى را در بازگشت به ساحت الهى نشان مىدهد. در واقع نوعى فرار از هر چه غير و ورود به بارگاه ملكوتى يار است. طبيعى است در اين رجوع ياد گناهان و خيالهاى باطل گذشته مىتواند صفاى حركت و شوق ديدار محبوب را كم كند. پس «هروله» نوعى گريختن،
1) مصباح الشريعة، ص 97.
از چنبر همه چيز و مست لقاى يار شدن است.
اى كه در اين كوى قدم مىنهى روى توجه به حرم مىنهى
پاى ز اوّل به سر خويش نه خويش رها كن، قدمى پيش نه
چون كه نهى بر سر هر كام، گام يابى از آن سير به هر گام، كام
حاجى عزيز! بدان كه هر لحظه امكان بازگشت گناهان و صفات زشتى كه در حين طواف خانه خدا از ما جدا شدند، وجود دارد.
زيرا نفس، عمرى با آنها خوگرفته و حاضر نيست به سادگى فراموششان كند. از اين رو زائر پس از طواف با سرعت به صفا و مروه مىرود، با دلى لرزان دست به دامن كبريايى پروردگار مىشود و عاجزانه از پيشگاه او مىخواهد كه پاكى به دست آمده را در جانش برقرار سازد، هرگز او را به حالت پيش از آن برنگرداند و اوصاف الهى را در او ملكه كند و زيارت جمالش را نصيب جان خسته و مشتاق او نمايد.
دل به اميد روى او همدم جان نمىشود جان به هواى كوى او خدمت تن نمىكند
مرحوم فيض كاشانى در مورد سعى بين صفا و مروه تعبير زيبايى دارد: «(حاجى) بايد هنگامى كه سعى بين صفا و مروه را انجام مىدهد، از بالا و پايين آمدن دو كفّه ترازوى اعمال در عرصه قيامت، ياد كند و صفا را كفّه حسنات و مروه را كفّه سيّئات انگارد و به خاطر آورد كه در آنهنگام نظر او بر رجحان و نقصان اين دو كفّه، دوخته مىشود و ميان
عذاب و آمرزش حيران و مرددّ خواهد بود». (1)به قول حافظ:
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كِشته خويش آمد و هنگام درو
گر روى پاك و مجّرد چو مسيحا به فلك از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
اى حاجى عزيز! رمز صفا و مروه كشف موجوديت تو در حضور خداوند است. حاجى در آن حال از حقيقت وجودش آگاه مىشود و به ارزش خود پى مىبرد. كمتر كسى است كه در اين موقف خود را ناچيز نبيند و دار و ندارش را مايه شرمسارى در پيشگاه خداى متعال نداند. از اين رو در حال «هروله» فرياد برمىآورد و بر قصورش در بندگى اعتراف مىكند. خداى متعال نيز در قبول اعتراف حاجى از او مىخواهد كه اين حالت را با «تقصير» خاتمه دهد.
زمانى كه حاجى به حقارت خود نزد رب العالمين پى برد، چارهاى جز اعتراف به گذشته و كوتاهى در بندگى ندارد. او با زبان حال مىگويد: اين بنده شرمنده، خود را در پيشگاهت ناچيز مىبيند و پيش از آنكه تو او را محكوم كنى، خود را درخور عذاب تو مىداند. خدايا اينك از اعمال زشتم و از وجودم كه با بدىها خو گرفته، بيزارم.
البته تقصير كردن نشانه بيزارى و بيرون آمدن از نفس اماره است.
اى حاجى عزيز! سرّ «تقصير»، بروز حالتى در ماست كه از گناهان
1) محجة البيضاء، ج 2، ص 202.
خود پيوسته بيزارى بجوييم، و از كارهاى بد گذشته اظهار پشيمانى كنيم. زبان به سرزنش خود گشاييم، تا جايى كه از خودمان نفرت پيدا كنيم. خودى كه ساليان دراز با ما بوده و هرچه كارخوب و بد انجام دادهايم به امر او و همواره در خدمت منافع او بوده. امّا در حال تقصير از او بيزار مىشويم. داشتن چنين نفسى را در دنيا مايه سعادت و در آخرت باعث رضايت حضرت دوست نمىدانيم. پس اگر چنين حالتى به ما دست داد، بدانيم كه از سرّ تقصير آگاهى يافتهايم و جانمان براى هميشه از گناهان پاك خواهد بود. حتى ياد گذشتهها به فريادمان مىآورد و حال تبرّى از زشتىها را در ما تقويت مىكند. از طرفى پيوسته بر شوق راز و نياز با خدا و عذرخواهى از دوران تاريك زندگى مىافزايد. اينجاست كه خالق بىهمتا سفره ديگرى براى ما مىگستراند و از بندگان گريزپا و پشيمان در عرفات پذيرايى مىكند.
دردم از يارست و درمان نيز هم دل فداى او شد و جان نيز هم
اينكه مىگويند آن خوشتر زحسن يار ما اين دارد و آن نيز هم
«وقوف» در عرفات در واقع ورود به «ملكوت» حج است. انسان در اين مقام بايد با پاى دل وارد شود، عاشقانه محبوبش را فرياد زند و همه اندوختههاى عرفانى را بهكار گيرد. بايد بداند كه عرفات فضايى ملكوتى است و نسيم نفحات ربّانى در آن در حال وزيدن است. هر نَفَس حاجى در اين ساحت نشان ذكر است. بايد قدر لحظهها را دانست و با همه
وجود در چنبر جذبه الهى قرار گرفت. آنجاست كه بايد زبان دل گويا باشد و عارفانه از خدا طلب معرفت نمايد. اين اولين و بهترين درخواست حاجى بيدار دل است. عارف صاحب دل آقا ميرزا جواد ملكى تبريزى در اين باره فرمود:
منتهاى جديت خود را به خرج بده كه در عرفات، به كمال معرفت نائل شوى و بدان كه اجتماع حاجيان براى دعا در يك ميدان و صحنه واحد، به ويژه به لحاظ حضور صالحان و اهل باطن از ابدال و اوتاد يا غير آنها از كاملان كه هيچ وقت حج از بعضى از آنان خالى نيست لامحاله با اجتماع دلها و همتها براى طلب نزول رحمت و طلب باران، ابرهاى جود و كرم با گردنهاى كشيده و ديدههاى خيره شده، و تضرع و زارى و ابتهال كه خود، شايد علت تامّه اجابت دعا باشد. (1)آرى، صحراى عرفات درياى وحدت است. در آنجا همه تعيّنات و تعلّقات فردى محو شده، جانها همه يكى مىشوند، بدون گره و صاف، چون آب زلال. در اين اتحاد روانهاى پاك و بلند اهل باطن و صاحبدلان دريادل به كمك روانهاى ضعيف مىآيند و همه با هم مىآميزند. يك صدا خدا را با زبان حال مىخوانند و نالههاى آنها به آسمان مىرود. در حالى كه گريههايشان زينت عرش و فرش مىشود. فرشتگان و ساكنان ملكوت در حيرت تمناى حاجيان و سوز دل عاشقان
1) المراقبات، ج 2، ص 225.
محو مىگردند و دعاست كه در آن حال علت تامّه هر حاجتى مىشود.
به راستى چه زيباست صحراى عرفات، سرزمين عشق و دلداگى، وادى نور و سرور، كوى ملاقات عاشق و معشوق. صحرايى شدن و از همه چيز بريدن. عقدههاى دل را گشودن. در توبه و انابه را باز ديدن. خرمن تقوا و اخلاص را دروكردن. صحراى سحرداران و دلشكستگان را به نظاره نشستن. با خدا بىواسطه سخن گفتن و در نزول باران رحمت غسل حضور كردن. پرواز دلها را تماشا كردن. از بارش اشكديدگان سير نشدن. در آغوش انس با خدا آرميدن. از تابش آفتاب عرفات لذّت بردن. بر روى شنهاى داغ پا برهنه دويدن و خود را در محضر ربوبى فقير ديدن. در آستانه حضور، چرخ مستانه زدن. در انوار قدسى محبوب فنا شدن يا به قول حافظ:
كسى به وصل تو چون شمع، يافت پروانه كه زير تيغ تو هر دم سرى دگر دارد
به پاى بوس تو دست كسى رسيد كه او چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
دل شكسته حافظ به خاك خواهد برد چو لاله داغ هوائى كه بر جگر دارد
آرى حاجى عزيز! صحراى عرفات فرصتى استثنايى است كه شايد ديگر نصيب ما نشود. در اين موقف هرچه دارى به خداى مهربان عرضه كن. در گوشهاى بنشين و با چشمى گريان و دلى لرزان، با خدا راز و نياز نما. از پريشان حالى و درماندگى سخن بگو و از نفس خطرناك و گناه طلب، تا مىتوانى شكوه كن. تاريكى قبر و تنگى لحد را به خاطر بياور. به ياد آر روزى را كه همه چشمها در آن گريانند. اين مناجات را از زبان عارف روشن ضمير حاج ملاحسينقلى همدانى/ زمزمه كن:
خدايا! نمىدانم حال ما در پيشگاه تو چگونه است؟ و چه مناسبتى بين گوشت و استخوان با آن آتش است؟ و كيست كه طاقت آن زنجيرها و غلها و عقربها و مارهايى را كه مانند كوهاند، داشته باشد؟ و كدام جسم براى نوشيدن زقّوم تلخ و ضريع بد بو، سرپا مىايستد؟ و كيست كه در اين گرفتارىها و محنتها به فرياد ما برسد و ما را از اين سختىها و فتنهها نجات بخشد و تو فريادرسِ فريادرس خواهانى و مهربانترين مهربانى. واى از اين مصيبت كه ما بر غفلت خود افزوديم و در محضر پر عظمت تو، به ارتكاب گناهان كشنده و جرمهاى مهلك جرأت نموديم. روى خود و نامه اعمالمان سياه كرديم و با گناهان و گندابِ كارهايمان، فرشتگانى كه اعمال زشت ما را مىنگارند، آزرديم.
(خدايا!) آيا توفيق توبه راستين و مقبول را به ما مىدهى؟ شايد ما به يارى تو، برخى از آنچه را كه از دست دادهايم به كمك خوارى و فروتنى و خشوع و ركوع و سجود دريابيم.
واى بر ما! اگر ما را بر اين حالت ناپاك و اوصاف كشنده و كارهاى نامبارك و قلبهاى سخت و مرضهاى لاعلاج و هلاككننده، رها كنى، اى كريم! به فرياد ما رس، به فريادمان رس. (1)اى حاجى گرامى! هر لحظه عرفات به اندازه روزگار است، ارزش آن را بدان. هر دعايى كه مىتوانى عاشقانه بخوان، به خصوص دعاى پرشور
1) تذكرة المتقين، صص 205 و 204.
عرفه امام حسين(ع) را كه موجب تقرّب ما به ساحت نورانى او مىشود. در حد توان تضرّع و زارى كن و بر بىقرارى دلت بيافزا، تا جايىكه همه وجودت به لرزه درآيد. شايد همه حجابهاى درونى و بيرونى فرو افتند، و چشم بصيرت ما بينا شود.
اگر حال تو چندان يارى نمىكند، سعى كن از صالحان و پاكدلانى كه در گوشه گوشه اين صحرا و دامنه كوهها به نيايش مشغولند، طلب حال كنى و از نَفَس گرم و دل سوخته آنان بهرهمند شوى. بدانكه در اين مكان شريف ارواح همه اولياء و انبياء حضور دارند، و براى من و شما دعا مىكنند. بهخصوص آقا امام زمان [كه ملتمسانه براى منتظران صادق و عاشقش دعا مىكند. خوشا به حال آنانى كه در اين موقف روحانى، محضر آن بزرگوار شرفياب مىشوند و درد هجران و خستهدلىرا با زيارت او درمان مىكنند.
از بركتهاى ديگر عرفات آن است كه از توحيد افعالى و صفاتى عبور كنى و جانت را به خلعت وحدانيت مزين نمايى. آنگاه با حضرت حق پيمان ببندى كه در باقيمانده عمر، مظهر اوصاف الهى باشى، طورى كه هر كس تو را مىبيند و رفتارت را مشاهده مىكند، به ياد خدا بيافتد. به عبارت ديگر، در اين مقام بايد صبغه الهى پيدا كنى و رنگ بندگى در تو آشكار شود. از آن پس در هر كجا هر كس را رنگ خدايى ببخشى و از كسى اثر نپذيرى. خداوند درباره اين خلعت زيبا فرمود: صِبْغَةَ اللهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً؛ «زيباتر و بالاتر از خلعت خدا خلعتى نيست.»(بقره: 138)
خوشا به حال حاجيانى كه در موقف عرفات اين خلعت زيبا را زيور
جان مىكنند و به صفتهاى الهى كه نشان تقرب به خداست متصف مىشوند.
امام عارفان، حضرت صادق(ع) در سرّ موقف عرفات فرمودند:
وَاعْتَرِفْ بِالْخطايا بِعَرفاتٍ وَجَدِّدْ عَهْدَك عِندَ اللهِ تَعالى بِوَحدانيّتِه. (1)
و اعتراف كن به خطاها و لغزشهاى خود در عرفات و در يگانه دانستن خداوند تجديد عهد كن.
به جز از تو خدا نمىجويم عشق رويت تنيده در خويم
تو خداوند مهربان منى تو انيسى تو همزبان منى
به تماشاى تو دلم شاد است چون به ياد تو است آباد است؟؟؟
حجگزار عزيز! پس از آنكه در موقف عرفات به كمال انقطاع رسيدى، از تعلقات بيرونى و درونى رهايى يافتى و از همه اوصاف خلقى فارغ شدى، خداى مهربان تو را به بارگاه حضور دعوت مىكند. از اين رو موقف مشعر جزء حرم پروردگارست. و حاجى بعد از آنكه در سلوك باطنىاش به درياى زلال عرفه رسيد و خود را از هر چه غير او پاك كرد، به حريم قرب الهى باز مىگردد.
حاجى عزيز، در مشعر بايد همواره بيدار بود و قدر لحظههاى آن شب را دانست و تا حد توان اظهار بندگى نمود. سر بر خاك عبوديت
1) مصباح الشريعه، ص 92.
گذاشت و تا توان هست گريه كرد تا رخصت حضور صادر شود.
نشانه رخصت حضور تجلّى نور جمال بر پرده قلب توست. با همه وجود آمادهدريافت اين تجلى باش. مشفقانه براى آن لحظه بىقرارى كن. مبادا در آن ساحت ملكوتى غفلت كنى و ناگهان محبوب نظر كند و تو بىخبر باشى.
يك چشم زدن غافل از اين ماه نباشيد شايد كه نگاهى كند آگاه نباشيد
نشانه آمادگى در اين موقف، حال بىقرار و جان مشتاق است. سعى كنيم با انجام راز و نياز و ريختن اشكهاى عاشقانه بر اين آمادگى بيافزاييم و آتش حرمان را هر لحظه گدازندهتركنيم. در شعلهزار آه زنگار از دل بزداييم و غبار سينه را با آب ديده صيقل دهيم تا آئينهاى شود براى جمال يار.
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آينه پاك انداز
شيخ اجل «سعدى» فرمود: «آتش دو است: آتش معيشت و آتش معصيت. آتش معيشت را آب آسمان كُشد وآتش معصيت را آب ديدگان. و نيز آتش معصيت را به دو چيز توان كُشت: به خاك و آب؛ به خاك پيشانى و به آب پشيمانى. خاك پيشانى، در سجود و آب پشيمانى، گريه از ترس خداوند ودود». (1)اى حاجى عزيز! علت حساسيت اين موقف آن است كه خورشيد حقيقت در مشعر طلوع مىكند و در پرتو اين تابش، دل به شعور باطنى يا
1) كليات سعدى، ص 169.
«كشف» مىرسد. اين است رمز در رمز همه اسرار حج. همه اولياء الهى و كُمّل عارفان، به خاطر همين سرّ است كه در اين موقف با هيجان عجيبى شب را به صبح اشراق مىرسانند.
جناب كميل از حضرت على(ع) سؤال مىكند:
«ما الْحَقيقةُ؟
فقال عَلىٌّ(ع):
ما لك وَ الْحَقيقةُ؟
فَقال كُميل
: اوَلَسْتُ صاحبَ سِرّكَ؟
قال علىٌّ(ع):
بَلى وَلكنْ يُرَشِّحُ عَليكَ ما يَطفَحُ مِنّي.
فَقالَ كُميل
: اوَ مِثْلُك يُخيِّبُ سائلًا
فَقالَ عَلىٌّ(ع):
الْحَقيقةُ كَشْفُ سُبَحاتِ الْجَلالِ مِنْ غَيرِ اشارَةٍ
فَقالَ كُميلُ:
زِدْني بياناً
فَقالَ عَلىٌّ(ع)
: مَحْوُ الْمَوهومِ صَحْوَ الْمَعلومِ
فَقالَ كُميل
: زِدْني بياناً
فَقالَ عَلىٌّ(ع):
هَتْكُ السِّتْرِ لِغَلَبةِ السِّرِّ
فَقالَ كُميل
: زِدنْي بياناً
فَقالَ عَلىٌّ(ع):
الْحَقيقةُ نورٌ يَشرَقُ صُبْحَ الأزلِ فَيَلوحُ عَلى هَياكِلِ التَّوحيدِ آثارُه
قالَ كُميل:
زِدْني بياناً
قالَ عَلىٌّ(ع):
اطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلعَ الصُّبحُ. (1)
حقيقت چيست؟ حضرت فرمود: تو را با حقيقت چه كار؟ عرض
1) على شيخ الاسلامى، راه و رسم منزلها، ص 22.
كرد: آيا من رازدار تو نيستم؟ فرمود: چنين است، اما آنچه از من مىترواد بر تو مىبارد. عرض كرد: آيا چون تويى پرسشكننده را نا اميد مىكند؟ فرمود: «حقيقت» پرده برگرفتن از پرتوهاى جلال حق است بدون اشاره. عرض كرد: بر بيان بيافزاى. فرمود: از ميان رفتن موهوم به گاه پايدارى معلوم. عرض كرد: بر بيان بيافزاى. فرمود: پردهدرى در پى چيرگى راز است. عرض كرد: بر بيان بيافزاى. فرمود: حقيقت، نورى است كه از بامداد ازلى مىدرخشد و پرتوهايش بر آثار توحيد مىتابد. عرض كرد: بر بيان بيافزاى، فرمود: چراغ را خاموش كن كه صبح دميده است.
اى حاجى عزيز! پس از اين اشراق و طلوع نور حقيقت است كه دل به مقام كشف و شهود مىرسد و در پرتو اين شناخت به ملأ اعلى پرواز مىكند. حجابهاى جسمى و نورى را يكى پس از ديگرى كنار مىزند، و آنچنان به وجد و شوق مىآيد كه بىاختيار در كوههاى اطراف بالا و پايين مىدود. اين بىقرارى نشانه عروج روح فرد به ساحت قرب الهى است. امام صادق(ع) در سرّ وقوف به مزدلفه چه زيبا فرمود:
وَاتَّقِهْ بِمُزدَلَفةَ وَ اصْعَدْ بِروحِك الَي الْمَلأِ الاعلي بِصُعودِك عَلَي الْجَبلِ. (1)
با ترس و تقواى دل به مزدلفه وارد شو و با بالا رفتن از كوه با روح خود به ملأ اعلى پرواز كن.
1) مصباح الشريعه، ص 92.
آنگاه كه وقوف حجگزار پس از طلوع آفتاب در مشعرالحرام تمام مىشود، به سمت منا حركت مىكند. لازم است كه هنگام حركت، به طرف چپ يا راست متمايل نباشد و فاصله مشعر و منا را در محدوده معيّن شده طى نمايد.
اى حاجى عزيز! راز اين فاصله، درك صراط مستقيم هدايت است. صراطى كه ارزشهاى الهى و فضيلتهاى معنوى را در تو شكوفا مىكند.
مولاى متقيان على(ع) فرمود:
الْيَمينُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّريقُ الْوُسْطى هىَ الْجادَّةُ، عَليها باقِى الْكِتابِ وَ آثارُ النُّبوةِ وَ مِنها مَنفَذُ السُّنَّةِ. (1)
انحراف به راست و چپ، گمراهى است. راه وسط، جاده(صراط مستقيم) است كه قرآن و ارزشهاى رسالت نبوى و شكوفايى سنت الهى بر آن استوار است.
آرى! ما امتى هستيم كه آيه: وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ(بقره: 143) در شأن ما نازل شده است. بنابراين بايد با اعتدالگرايى ديانت را در خود شكوفا كنيم، تا جايى كه شهيد و گواه ارزشهاى دينى و اخلاقى براى سايرين باشيم. با روحيه اعتدال است كه مىتوانيم رمز منا، رمى جمرات و قربانى را درك كنيم.
1) نهج البلاغه، خطبه 16.
كلمه «مِنا» از مادّه تمنى و منيه به معناى آرزو است. با ميانهروى مىتوانيم همه تمايلات و آرزوها را در خود تعديل كنيم و همه را تحت تأثير يك تمنّا و آرزو قرار دهيم كه شوق وصال پروردگار است.
در «منا» تنها يك ندا ما را مىخواند و يك ميل در ما شكوفا مىشود و آن بانگ مشتاقى و صفاى جرعه ساقى است. در اينجا براى ثابتكردن صفاى دل، صدق بندگى و اعلام آمادگى براى استغراق در حضرت رحمانى و مشروب شدن به شريعه حضرت رحيمى بايد قربانى كنى. رمز قربانى كردن در واقع ذبح «انانيت» و يا ذبح خود حقيقى در برابر خداست. اگر پس از قربانى آثار منيّت در ما باشد، حقيقت آن تحقق پيدا نكرده است.
مولوى در مثنوى خود حكايتى را نقل مىكند كه: عاشقى درب منزل معشوق را مىزند، معشوق مىپرسد پشت در كيست؟
گفت من، گفتش برو هنگام نيست برچنين خوانى مقام خام نيست
خام را جز آتش هجر و فراق كه پزد؟ كه وا رهاند از نفاق
چون تويىّ تو هنوز از تو نرفت سوختن بايد تو را در نار تفت
عاشق، نا اميد بازمىگردد. پس از يكسال آثار منيّت را بهطور كامل از خود دور مىكند و دوباره به درب منزل معشوق مىآيد.
بانگ زد يارش كه بر در كيست آن گفت: بر در هم تويى اى دلستان
گفت: اكنون چون منى، اى من درآ نيست گنجايى دو من در يك سرا
البته اين حكايت مربوط به بايزيد بسطامى است. وى يك شب در خلوت خانه مكاشفهها، كمند شوق را بر كنگره كبريايى او انداخت، آتش عشق در نهاد خود برافروخت و زبان را از سر درماندگى بگشاد و
گفت: «يا رَبّ مَتَى اصِلُ إلَيْكَ؟»؛ «بار خدايا! تا كى در آتش هجران تو بسوزم؟ كى مرا شربت وصال دهى؟» به سرش ندا آمد كه: بايزيد! هنوز تويىِ تو همراه تو است؛ اگر خواهى كه به ما رسى «دَعْ نَفْسَكَ وَتَعَال» خود را بر در بگذار و درآى. (1)
اى حاجى عزيز! حتى راز تراشيدن مو، آن است كه در مقام قربانى، به عنوان سرآغاز نزديك شدن به خدا نبايد تار مويى از تعلقات ظاهرى و باطنى در تو باقى باشد. چه زيبا فرمود امام صادق(ع)
وَ اذْبَح حَنجرةَ الْهَوى وَ الطَّمَعِ عِندَ الذّبيحَةِ ... و احْلِقْ الْعيُوبَ الظّاهِرةَ وَ الْباطِنَةَ بِحَلْقِ شَعْرِك. (2)
به هنگام قربانى، حنجره هوس و طمع را قطع كن و با زدودن مو، عيوب ظاهرى و باطنى را از خود دور نما.
پس اى حاجى! ارزش فرصت حضور در منا را بدان، و ريشه تعلقات ظاهرى و باطنى را براى هميشه قطع كن. با خداى مهربان عهد نما كه پيوسته با او و براى او هستى و كمال انقطاع را با ترك هواهاى نفسانى و اميال شيطانى لمس كن. با اين كار شيرينى حضور و لذّت وصول را بچش، تا براى ابد از لغزشها و آوارگىها در امان باشى.
باز در آن كوش كه قربان كنى هر چه كنى كوش كه با جان كنى
هر كه نشد كشته شمشير دوست لاشه مردار به از جان اوست
وقتى كه حاجى از همه تعلقات بيرونى و درونى رها مىشود و انانيت خود را در قربانگاه حضور قربانى مىكند، شيطان به شدت عصبانى شده، با تمام قوا به او حملهور مىگردد. به همين سبب رمى جمرات، دور كردن جنود شيطان از درون و بيرون است. همچنين تشبّه جستن به حضرت ابراهيم(ع) است. زيرا شيطان در اين محل نزد او آمد تا شبههاى در حج او پديد آورد، يا با ارتكاب گناهى، او را دچار فتنهاى سازد. از اينرو خداوند متعال به ابراهيم(ع) دستور داد كه با انداختن سنگ، او را دور و از خود مأيوس گرداند.
شيطان ابتدا عقل را به شبهه و ترديد وادار مىكند، كه با رمى اولى او رانده مىشود. سپس در كمين خيال مىنشيند كه با رمى وسطى دور مىشود. در مرتبه سوم نفس را وسوسه مىكند ولى با رمى آخر مأيوس مىگردد.
مرحوم فيض كاشانى در اين باره مىفرمايد:
اگر از دلت بگذرد كه ابراهيم(ع) به شيطان سنگ انداخت و او را از پيش خود دور ساخت، براى اين بود كه شيطان بر او وارد شده بود و ابراهيم(ع) او را ديد، ليكن شيطان نزد من نيامده و من او را نديدهام، ديگر سنگ انداختن چه معنا دارد؟
بايد بدانى كه اين خيال از شيطان است و او آن را در دل تو انداخته تا ارادهات را در رمى جمرات سست گرداند و به دلت اندازد كه اين كارى بيهوده و شبيه بازى كودكان است كه نبايد به آن مشغول شوى؛ ليكن تو بايد با جديت و كوشش در رمى، او را از
پيش خود برانى و دماغش را به خاك بمالى و بدانى كه تو در ظاهر سنگ به سوى «عقبه» مىاندازى؛ امّا در واقع سنگ را بر چهره شيطانى مىزنى و پشت او را مىشكنى؛ زيرا خوارى و مقهوريت شيطان جز با تعظيم و امتثال امر الهى و به مجرّد فرمان او بىآنكه عقل و نفس در آن دخالتى كنند حاصل نمىشود. (1)البته اى حاجى عزيز! جدا شدن از صفات دنيوى و خصوصياتى كه عمرى با آن زندگى كردهايم كار آسانى نيست. لكن عنايت الهى و تأثير مقدسات روحانى اعمال حج اين توفيق بزرگ را نصيب ما كرده. با اين وجود تا استقرار حالات معنوى و صفات الهى در نفس، از تهديدهاى جنود شيطان در امان نيستيم. بايد با هوشيارى و فرمانبردارى محض از اين نوسانات عبور كنيم تا انشاءالله به مقام تمكين و اتصاف به خلعت ربوبى نايل شويم.
وقتى در اين مقام حاجى از انانيّت و اوصاف بشرى خارج شد، با نور روح قدسى احرام مىبندد. يعنى به خلعت اوصاف الهى آراسته مىشود و با اين احرام مجدداً به طواف كعبه مىآيد. امّا اين بار وارد كعبه دل مىشود كه حرم سرّ الهى است. عارفانه هفت بار طواف مىكند. آنگاه در كوى قرب و انس معتكف مىشود و به رؤيت معتكفان مىرسد. چنانكه خداى مهربان فرمود:
1) المحجة البيضاء، ج 2، ص 202.
(وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ)(بقره: 125)
از حضرت ابراهيم و اسماعيل(ع) تعهد گرفتيم كه خانه مرا براى طوافكنندگان و معتكفان و خاكساران پاكيزه نگه دارند.
سپس جمال احديت را نظارهگر مىشود و قدح وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً(انسان: 21) را از دست محبوبش مىنوشد و با نور جمال به نظارهاش مىنشيند، با ندايش بالا مىرود و به مقامى مىرسد كه: «ما لا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لا اذُنٌ سَمِعَتْ وَ لا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشَرٍ» (1)«جايى كه چشمى نديده و گوشى نشنيده و بر دل بشرى خطور نكرده است». البته اين مقام، لقاء الله است.
حاجى در اين مقام از همه تصرفات نفسانى رهايى مىيابد و شوق حضور جذبه معشوق او را از خود به در مىكند. همه چيز را به رنگ توحيد مىبيند و با تكرار اسماء الهى، تسبيحِ هماهنگ موجودات را مىشنود. اينجاست كه به اسرار لباب واقف مىشود و مرگ حقيقى او كه تبديل از نشئه طبيعى به نورستان حضور است اتفاق مىافتد.
جناب مولوى در اين مقام فرمودند:
مرگ را بگزين و بر در اين حجاب بىحجابت بايد اسرار لباب
نه چنان مرگى كه در گورى روى مرگ تبديلى كه در نورى روى
لكن خداوند متعال به منظور: لِيُقْضي أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ(انعام: 60) حاجى را به دنيا برمىگرداند، تا حقيقت: صِبْغَةَ اللهِ
1) من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 295.
وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً(بقره: 138) را براى مردم هديه آورد. به گونهاى كه مردم رنگ و بوى الهى را در رفتار او تماشا كنند و به حقيقت «حج» يقين حاصل نمايند و از سبوى زمزم او شراب معرفت بنوشند.
اى حاجى عزيز! بعد از بازگشت از سفر روحانى حج ظاهر و باطن ما بايد به اوصاف خدايى آراسته گردد. طورى كه مردم صبغهاى الهى را در اعمال و رفتار ما ببينند؛ از سبوى جان ما پيوسته آب زمزم بجوشد، يعنى سوز و گداز شبانه و آه سحر بايد از خاكستان قلب ما چشمه زمزم را جارى كند؛
چو اسماعيل بزن پايى كه جوشد خاكستان قلبم زمزم اى رشك
بايد مردم در همه حال بىقرارى و خاكسارى ما را به كعبه حضور احساس كنند و همگان مشتاق اين سفر روحانى شوند. البته اين تأثير معنوى به دست نمىآيد مگر اينكه توشه اين سفر معنوى را در سايه اخلاص حفظ كنيم.
ما در عمره مفرده طاعت و عبادت خويش را خالص مىكنيم، كه فرمود:
وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ(بيّنه: 5)
و امر نشدند مگر بر اينكه خدا را به اخلاص كامل در دين پرستشكنند و از غير دين حق رو بگردانند.
اما در حج تمتع خود را براى خدا خالص مىكنيم: إِلَّا عِبَادَ اللهِ الْمُخْلَصِينَ)؛ «مگر بندگان خالص خدا.»(صافات: 40)
مقام مخلَص جايى است كه ديگر شيطان نمىتواند بر انسان مسلط شود؛ چنانكه سوگند ياد كرد: «همه بندگانت را گمراه مىكنم مگر آنانى كه مخلَص شدند: قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ* إِلَّا عِبَادَكَ
مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ.(ص: 82 و 83)
مقام مخلصين، مقام اتصاف به صفات الهى است و بنده خالص در فضاى قرب الهى سير مىكند. اوصاف قدسى در او ملكه شده و جايى براى تصرف شيطان وجود ندارد. مانند آئينهاى كه ديگر آهن نمىشود يا نان پخته كه هرگز گندم نمىگردد و يا انگور كه هرگز غوره نمىشود؛
هيچ آئينه دگر آهن نشد هيچ نانى گندم خرمن نشد
هيچ انگورى دگر غوره نشد هيچ ميوه پخته با كوره نشد
پخته گرد و از تغّير دور شو همچو برهان محقق نور شو
حاجى گرامى! اخلاص، راه رهايى از تصرف اغيار است و كعبه حج را از آن جهت «بيت العتيق» خواندهاند كه پرچم اخلاص يعنى رهايى را در صورت انجام درست اعمال به دست من و شما مىدهد تا از منافع آن در دوران حيات بهرهمند شويم و ديگران را نيز بهرهمند سازيم.
لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّي ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ(حج: 33)
اين شعائر الهى براى شما تا زمان معين فوايدى دارد، كه مركز آن خانه كعبه است.
پس بكوش تا بدون اين نشانه از حج برنگردى، چرا كه بدون اخلاص به آزادگى نخواهيم رسيد. اگر از آزادگى محروم شويم ما را به «بيت العتيق» يعنى كعبه دل راه نمىدهند و اگر به كعبه دل راهى نيابيم، حقيقت «تقوى القلوب» در ما سارى و جارى نمىشود:
ذَلِكَ وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَي الْقُلُوبِ(حج: 32)
اين است و هر كس نشانههاى دين خدا را بزرگ و محترم دارد اين صفتِدلهاى باتقوا است.
خوشا به حال حاجيانى كه به حقيقت حج راه يافتهاند و از اسرار آن باخبر شدهاند. از همه تعلقات مادى و معنوى رهيده و در كوى انس محبوب شراب حضور چشيدهاند، پرچم اخلاص و آزادى را بر بام وجود برافراشته و به صفت «تقوى القلوب» آراستگى يافتهاند.
زيارت فخر كائنات و اشرف مخلوقات، محمد بن عبدالله(ص) در مدينه و قبور ائمه بقيع صلوات الله عليهم اجمعين، مكمل اعمال حاجى در مكه است. در واقع، ولايت روح كعبه است كه حاجى در مواقف مختلف حج به اسرار آن آگاهى يافته است:
روح كعبه در ولايت خفته است اين حقيقت را محمد گفته است
عارف واصل، ميرزا جواد ملكى تبريزى در اينباره گفته است:
آنچه كه عقيده اسلام بر آن است، آنكه پيغمبر ما(ص) اشرف خلق خداست كافةً و او آقاى خلق خدا و حبيب خداست. در روايت معتبر از آن حضرت رسيده است كه: «اوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نُورى». و او در معراجش به پروردگار خود به حدّى نزديك شد كه جبرئيل نتوانست او را همراهى كند، و آن حضرت نزديك شد، مانند رسيدن دو قوس كمان به يكديگر، بلكه
نزديكتر (1)به مقام عالى اعلى گرديد و اسم اعظم خدا و صاحب وسيله و حوض و شفاعت كبرى و او مثل اعلى است. و او واسطه بين خداى متعال و تمام ممكنات است. و او نزديكترين حجاب و طرف ممكن است و بالجمله بداند كه مكانت او در دربار خداى تعالى، به حدّى است كه انبياء مرسلين از اولين و آخرين و ملائكه مقربين، به آن غبطه مىبرند و ما را ممكن نيست كه به كنه معرفت او برسيم.
و امّا معرفت حق او در اين باب حديث: «لَوْلاكَ لَمَا خَلَقتُ الافلاك» كافى است كه او علت غايى تمام آفريدگان و رحمت عالميان است. اين بالنسبه به عامه ممكنات است و امّا خصوص امت او، حقوق خاصه هدايت او بر آن افزوده مىشود و تحمّل آزارى كه به آن حضرت در اين راه وارد گشته است، برآن اضافه مىگردد كه فرمود: هيچ پيامبرى به مانند من آزار نكشيد. و او به تصديق كتاب خدا، از هوا سخن نمىراند و چون جلالت حق او را شناختى و دانستى كه او زنده و در نزد پروردگار خود به زائر خويش نظر دارد و سلام آنها را مىشنود و از ضمير آنها آگاه است، براى گناهان آنان طلب آمرزش مىكند و در نيازمندىهاى آنان شفاعت مىنمايد.
در اين صورت او را زيارت كن، چنانكه او زنده است و تو را مىبيند و با تو رو به روست و چيزى تو را از توجه به او مشغول نمىسازد و سراسر وجود تو به حضرت او، با محبّت و هيبت او متوجه خواهد بود. و هرگز از طول مناجات با او و عرض حوائج خود به آن حضرت،
1) (دَنَي فَتَدَلَّي فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَي)(نجم: 8).
خسته نخواهى گشت. و در حرم آن حضرت، با كسى تكلّم نخواهى كرد، بلكه بر چيزى كه تو را از مراقبت باز دارد، نظر نخواهى كرد، چون مىدانى كه او به حال تو داناست و به تو نظر دارد.
براى تمام بيمارىهاى خود، از او طلب درمان مىكنى و به جلب عطوفت او و طلب باران از ابر جود و رأفت او، حوائج خود را مىخواهى، و به يقين كه او كريمترين تمام خلايق است و بخشندهتر از هر جواد و كريم ... و خداوند او را در كتاب عزيزش به(لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ) توصيف فرموده و در طلب رحمت و سؤال و تضرّع و ابتهال نبايد تسامح كنى، زيرا شخص كريم حرمت واردين را ضايع نمىسازد. (1)حاجى عزيز! با دل وارد شهر مدينه شو، تا انوار قدسيه خاتم رسولان و ارواح ائمه بقيع(ع) را شهود نموده، بوى آشنايى را از در و ديوار شهر استشمام كنى و با طهارت جان حضور گرم پيامبر خدا(ص) و صداى گامهاى دلنشين او را دريابى و جلوه آنچه را كه در مكه اندوختى، به وضوح در مسجد النبى و كنار قبر حضرت زهرا(س) و خاك پاك قبرستان بقيع مشاهده كنى.
مرحوم فيض كاشانى در اين باره فرمود:
هنگامى كه چشمت به ديوارهاى مدينه افتاد، به خاطر آور اين شهرى است كه خداوند آن را براى پيامبرش برگزيده و هجرتش را از مكّه به اين شهر قرار داد و اين جايى است كه
1) المراقبات، ج 2، صص 227 و 228.
رسول اكرم(ص) احكام پروردگارش را در آن تشريح كرد و سنتهاى خويش را برقرار فرمود. در آن با دشمنان خدا به نبرد پرداخت و دين خدا را در آن آشكار ساخت، تا آن گاه كه خداوند روح مقدسش را قبض فرمود و تربت او را در اين شهر قرار داد.
سپس جاى قدمهاى پيامبر(ص) را كه در آن رفت و آمد مىكرده است، در نفس خويش تصور كن؛ زيرا بر هيچ جاى پايى از زمين مدينه گام نمىنهى، مگر اينكه آن، جاى پاى مقدّس حضرت رسول(ص) است.
بنابراين در زمين آنجا جز با آرامش و اميد قدم مگذار و به ياد آور كه پيامبر(ص) در كوچههاى اين شهر رفت و آمد مىكرد، و خشوع و وقار او را در راه رفتن به خاطر آور و آنچه را خداوند از كمال معرفت خود، در دل وى به وديعت نهاده و آوازهاش را بلند گردانيده و نام او را قرين نام خويش كرده و اعمال كسى را كه هتك حرمت آن حضرت نمود(هر چند به بلند كردن صداى خود بر صداى او باشد) بىثمر شمرده، از نظر بگذران.
سپس نعمتى را كه خداوند به كسانى ارزانى داشت كه به مصاحبت او مشرّف و به مشاهده و استماع گفتار او نايل شدند، به ياد آور و از اينكه به همنشينى با او و اصحابش توفيق نيافتهاى، بسيار اندوهگين باش و بيانديش كه تو در دنيا از ديدن او محروم بودهاى و از ديدن او در آخرت، در اثر شك و ترديد محروم نمانى، و يا اعمال بد تو، ميان او و تو حائل گردد. چنانكه فرموده است: گروههايى نزد من آورده مىشوند كه مىگويند: يا
محمد! يا محمد! من مىگويم: پروردگارا! اينها ياران منند؟ پاسخ مىرسد: تو نمىدانى اينها پس از تو چه كردهاند، پس مىگويم: دور و هلاك باشند. (1)به قول شهريار:
به جز فرشته عرش آشيان وحى الهى پرنده پر نتواند زدن به بام محمد
به شاهراه هدايت گشوده باب شفاعت صلاى خوان كرم بين و بار عام محمد
آرى حاجى عزيز! قبولى اعمال ما در مدينه، بايد با مهر خاتم ولايت و نبوت تأييد شود و تا جواز قبولى اعمال را دريافت نكرديم از جوار رحمت «رحمه للعالمين» خارج نشويم. بدان كه نشانه پذيرفتهشدن آن است كه دل در تمناى او بىقرار شود و جدا كردن او از جوار مزار نورانى پيامبر(ص) ممكن نباشد.
در آن حال داستان ستون «حنّانه» را به ياد آور كه وقتى پيامبر خدا(ص) منبرى تازه براى خود ساخت، هنوز بر آن تكيه نكرده بود كه به فرياد آمد و از طول و عرض شروع به لرزيدن كرد، طورى كه همه اصحاب متوجه اين بىتابى شدند و در حيرت فرو رفتند. از پيامبر خدا(ص) علت آن را پرسيدند. پيامبر خدا(ص) به ستون فرمود: «از چه مىلرزى و فرياد مىكنى؟» ستون حنّانه در پاسخ گفت: «از فراق تو بىتابى مىكنم».
1) محجة البيضاء، ج 2، ص 205.
نكند ما از چوب كمتر باشيم، و به هنگام وداع با پيامبر(ص) دلمان بىقرارى نكند و تمنايى براى حضور مدام در كنار او نباشد.
چه زيبا فرمود مولانا:
در تحير مانده اصحاب رسول از چه مىلرزد ستون با عرض و طول
گفت پيغمبر: چه خواهى اى ستون؟ گفت: جانم از فراغت گشته خون
از فراق تو مرا چون سوخت جان چون ننالم بىتو اى جان جهان
من همان خواهم كه قائم شد بقاش بشنو اى غافل كم از چوبى مباش
اى حاجى عزيز! اگر دلى دارى كه حاضر به ترك جوار نورانى پيامبر(ص) نيست بر خود ببال و سجده شكر كن. با آن حال روحانى، نزديك منبر بيا. دست برآن بكش و سرو صورت بر پايه زيرين آن بگذار تا به درد چشم مبتلا نشوى. اين فرموده امام صادق(ع) است كه از پيامبر خدا(ص) نقل مىكند: «ميان خانه و منبر من باغى از باغهاى بهشت است و منبر من بر درى از درهاى كوچك بهشت قرار گرفته است». كسى پرسيد: «آيا امروز هم باغى از همان باغهاست؟» فرمود: «اگر پرده گشوده شود، آن باغ را خواهيد ديد». (1)خوشا به حال كسانى كه اين پرده بر آنها گشوده مىشود و عظمت باغ بهشت را كه همان ساحت ولايت كليّه است، مشاهده مىكنند.
آنگاه كه زيارت مرقد نبوى را انجام دادى، با عجله زائر قبر حضرت زهرا(س) شو. مزار آن بزرگوار اگر چه به ظاهر پنهان است امّا براى
1) بحارالانوار، ج 43، ص 12، روايت 5.
عاشقان ايشان پنهان نيست، زيرا نور فراگير زهرا(س) روشنگر عرش و فرش است.
فاطمه(س) را از آن جهت «زهرا» گويند كه خداى متعال او را از نور عظمت خود آفريد، و اين نور در مشكات زهرا(س) روشنى بخش محفل دلهاست.
در يك روايت جابر از امام صادق(ع) مىپرسد: «چرا فاطمه(س)، زهرا ناميده شده است؟» حضرت در پاسخ فرمود: «لأَنَّ اللهَ عَزَّ و جَلَّ خَلَقها مِنْ نُورِ عَظَمَتِه»؛ (1)«براى اينكه خداى عزوجل آن حضرت را از نور عظمتش آفريد».
بزرگى حضرت زهرا(س) با ساحت ولايت نبوى و علوى است، چرا كه دو درياى نورانى و موّاج ولايت علوى و نبوى را به هم متصل مىكند.
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ* بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لا يَبْغِيَانِ(الرحمن: 19 و 20)
دو دريا را(ولايت نبوى و ولايت علوى) به هم آميخت و بين آنها فاصله است(ولايت فاطمى) تا حدود هر دو را حفظ كند.
و از مخلوطشدن اين دو دريا در ساحت ولايت فاطمى است كه: يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ؛ «لؤلؤ(حسن) و مرجان(حسين) خارج مىشود.»(الرحمن: 22)
1) حقايق، ص 545.
يعنى ولايت در وجود مقدس حضرت زهرا(س) استقرار و تداوم پيدا كرد كه التقاى ساحت نبوى و علوى است.
طره حسن لم يزل سايه كشان به هر كجا حركت نقطهاى شد از دايره كمال دوست
حركت جوهرى كجا نسخه نويس حكمت است جوهر عشق اى حكيم خفته به زير خال دوست
بيا كه مختصر كنم حديث رهروان عشق حب محمد و على است خطه اعتدال دوست
آب بقاى زندگى سوره كوثر آمدست موج زند ز فاطمه چشمه لايزال دوست
اهل ولايت ار شوى به چشم دل نظر كنى وجهه اهل بيت را حلقه اتصال دوست
آرى اى حاجى عزيز! اگر با پاكى دل، عشق جوشان و چشمى گريان، در جستوجوى قبر بانوى دو عالم باشى، عنقريب تو را صدا مىزند و در جوار ملكوتى و ساحت ولايى خود جا مىدهد، طورى كه همه جاى مدينه را آكنده از نور زهرا(س) خواهى يافت.
پس از زيارت امّ الائمه حضرت زهرا(س) به طرف بارگاه بقيع كه محل فرود ملائكه و ارواح قدسى است گام بردار، و دل را در فضاى جذبه ملكوتى چهار امام عزيز(امام حسن مجتبى(ع)، امام سجاد(ع)، امام
باقر(ع) و امام صادق(ع) رها كن؛ تا حالاتى كه تاكنون نديدهاى و تجربه نكردهاى را مشاهده كنى و استعداد دل را در عروج آسمان ولايت بشناسى و در عالم ملكوت، جام جهاننماى ولايت را در خاك به ظاهر خاموش بقيع نظارهگر باشى.
ز ملك تا ملكوتش حجاب برگيرند هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند
جام جهاننماى ولايت، همان بقعه قرب الهى و بهشت رضوان است كه نبى اكرم(ص) نويد آن را به امام على(ع) مظهر ولايت مطلقه داده بود:
يا اباالحسن! به درستى كه خداى متعال قبر تو و فرزندان تو را، بقعههايى كرده است از بقعههاى بهشت و عرصهاى از عرصههاى آن و دلهاى خلق و برگزيدگان بندگان خود را به آنها مايل ساخته، تا خوارى و اذيت راه شما را متحمل شوند و براى نزديك شدن به خدا و دوستى پيغمبر او قبور شما را تعمير كنند و بسيار به زيارت شما بيايند.
يا على! شفاعت من مخصوص اين طايفه است. بر حوض من وارد مىشوند و ايشان فرداى قيامت، در بهشت زيارتكنندگان و همسايگان من هستند. (1)حجگزار گرامى! در هنگام زيارت ائمه(ع) بايد عظمت شأن آنها را در نظر آورى، و بدانى كه آنان از زيارت من و شما در هر مكانى آگاهند و سلام و درود ما را مىشنوند. پس سعى كنيم در كمال خشوع و ادب در برابر مزارشان توقف نماييم و براى ورود به حرم اجازه
1) معراج السعاده، ص 703.
بخواهيم و بعد از اطمينان به اذن دخول آرام آرام به مرقدشان نزديك شويم. در اين حال، دل را هم براى زيارت آنها آماده نماييم. احاديث نورانى ايشان را زمزمه كنيم، و از بدعهدىهاى گذشته عذرخواهى نماييم.
آنگاه زيارت مخصوص هر يك را بهجا آوريم. بعد از زيارت در گوشهاى خلوت براى مظلوميت آنها تا مىتوانيم گريه كنيم. آنگاه اگر حال خوشى پيدا كرديم، به خود و كارهايمان نظر كنيم كه آيا شيعه آنها هستيم يا خير.
اين حديث نورانى حضرت زهرا(س) را به ياد آوريم كه فرمود: «پدرم روزى به چهره على(ع) نظر كرد و بيان داشت: «هذا وَ شيعَتهُ فى الجَنَّةِ» (1)«اين مرد(على(ع) و پيروانش در بهشتاند».
اكنون خوب به حال و روزت نظر كن كه آيا به واقع شيعه على(ع) هستى؟ آيا اعمال و رفتار ما منطبق بر سيره اهل بيت(ع) بوده است؟
خلاصه كلام اينكه، حاجى در مدينه با درك درست محضر اهل بيت(ع) و زيارت شب و روز، به معراج ولايت سير مىكند و عصاره معرفت حج را از سبوى اهل بيت(ع) سرمىكشد. در اين حال در مىيابد كه روح كعبه در ولايت خفته است. يعنى در كعبه خلعت عشق مىپوشد و در مدينه جام عشق مىنوشد:
هركه را از عشق خلعت دادهاند باده از جام ولايت دادهاند
1) ينابيع المودة، ص 40.
پس از بازگشت از حج رفته رفته، آثار معنوى حج در حجگزار ظهور مىكند و هم خودش و هم ديگران از بركات آن بهرهمند مىشوند. حاجى تا زمانى كه زنده است با همان آثار و نشانهها زندگى مىكند. در اين بخش مهمترين نشانههاى حاجى را پس از زيارت خانه خدا و مدينهالنبى به طور خلاصه بيان مىكنيم تا انشاءالله همه ما به اين اوصاف متخلّق بمانيم.
حاجى، كسى است كه روزى دو تا سه بار ياد مرگ بيافتد، قلب او با شوق لقاى حق همواره زنده بماند. مگر نه اين است كه با پوشيدن احرام مرگ و قيامت را تجربه كرده است. پس تا زنده است بايد آن حالات را در خود حفظ كند. البته همه مؤمنين بايد به ياد مرگ باشند، چرا كه اثر تربيتى و روانى فراوانى در رشد انسان دارد و باعث دورى از غفلت و بيدارى عقل و دل مىشود و محبت غير خدا را از انسان دور مىكند. چه زيبا فرمود امام صادق(ع):
ذِكْرُ المَوْتِ يُميتُ الشَّهَواتِ فِي النَّفْس، وَ يَقْلَعُ مَنَابِتَ
الْغَفْلَةِ، وَ يُقَّوِي الْقَلْبَ بِمَواعِدِ اللهِ وَ يُرِقُّ الطَّبْعَ، وَ يَكْسِرُ أَعْلامَ الْهَوَي و يُطْفِئُ نَارَ الْحِرصِ وَ يُحَقِّرُ الدُّنيا. (1)
ياد مرگ، شهوتها را در انسان مىكشد، از خواب غفلت دور مىكند و قلب را در انجام وظايف الهى نيرومند مىسازد. طبع انسان را رقيق مىكند. نشانههاى هوا و هوس را در هم مىكوبد و آتش حرص را خاموش مىنمايد و دنيا را در چشم انسان حقير و كوچك مىسازد.
همچنين امام باقر(ع) فرمود:
إِذَا بَلَغَ الرَّجُلُ أَرْبَعِينَ سَنَةً نَادَي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ قَدْ دَنَا الرَّحِيلُ فَأَعِدَّ الزَّاد. (2)زمانى كه انسان به سن چهل سالگى مىرسد، منادى از آسمان ندا مىكند كه وقت رفتن نزديك است، پس توشه سفر را آماده كن.
انسان اگر مؤمن و خداطلب باشد، اين نداى آسمانى را مىشنود. اگر پس از سن چهل سالگى نشنيد بايد به حال خود گريه كند و با تلاش خالصانه و رياضت موانع را از خود دور گرداند. امّا پس از سفر حج همواره بايد اين ندا در گوش حاجى طنينانداز باشد، چون او در مراحل مختلف حج اين حجابها را بر گرفته و مانعها را زدوده است. وى بايد هر لحظه با اين نداى آسمانى طورى منقلب شود كه نزديكان از تغيير حالات او مطلع شوند و آنها نيز به بركت اين حالات معنوى منقلب
شوند. اگر پس از حج حاجى اين چنين نباشد، معلوم است در كار او مشكلى وجود دارد.
حاجى بايد از اندوختههاى معنوى خود مراقبت كند تا از چنگاندازىهاى شيطان در امان باشند. البته اين كار مهم تنها با محاسبه هر روزه امكانپذير است. هر چند اين وظيفه هر مسلمان است كه شامگاه و بامداد به حساب اعمال خود رسيدگى كند. امام كاظم(ع) در اين باره فرمود:
لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِى كُلِّ يَوْمٍ، فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزَادَ اللهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَيِّئاً اسْتَغْفَرَ اللهَ مِنْهُ وَ تَابَ إِلَيْه. (1)
كسى كه هر روز خود را حسابرسى نكند، از ما نيست. پس اگر عمل خير او افزون بود، طلب زيادى كار خير بكند و اگر عمل بد انجام داد از خدا طلب بخشش كند و توبه نمايد.
خوشا به حال آنان كه هميشه به مراقبه و محاسبه نفس خود مشغولند و لحظهاى از مراقبه نفس خود دست برنمىدارند و اين كلام مولاى متقيان على(ع) را همواره آويزه گوش جان دارند:
يَنْبَغِى أَنْ يَكُونَ الرَّجُلُ مُهَيْمِناً عَلَى نَفْسِهِ مُرَاقِباً قَلْبَهُ حَافِظاً لِسَانَه. (2)
شايسته است كه انسان از خودش بيم داشته و مراقب قلب خود باشد و زبان خود را نگه دارد.
اگر انسان از مراقبه و محاسبه نفس غفلت كند، ناخودآگاه همه چيز او به تاراج هواهاى نفسانى و وسوسههاى شيطانى مىرود. روزى به خود مىآيد كه تنها اسم حاجى براى او مانده است. آنگاه حسرت مىخورد كه از زهد، ايمان، خداپرستى، زيارت خانه خدا و اماكن مقدسه چيزى براى او نمانده و از حرص و دنيا خواهى و دوز و كلك روزگار رهايى نيافته است.
گرچه به درويشى و زهد شدم چهره ليك بوى ريا مىدهد دلق سينه فام من
صيدى ز عالم نشد بر من مسكين نصيب هر چه كه اندوختم دانه شد و دام من
حاجى بايد همواره محبتى را كه از خدا ذخيره كرده، حفظ كند. و نيز روزبهروز بر عشق و محبت خود نسبت به خدا بيافزايد تا مصداق عينى اين آيه شريفه باشد:
وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ(بقره: 165)
و كسانى كه اهل ايمانند كمال محبت و عشق را براى خدا ذخيره دارند.
البته اين وظيفه هر مؤمن است كه شبانهروز در تحصيل محبت خدا تلاش كند. بهترين راه دريافت محبت الهى ذكر الله است: «عَلامَةُ حُبِّ اللهِ تَعَالَى حُبُّ ذِكْرِ الله» (1)«نشانه دوستى خداى تعالى علاقه به ياد اوست.»
1) على بن حسام الدين الهندى، كنزالعمال، ح 1776.
انسان مىتواند تا آنجايى در رسيدن به عشق الهى پيشروى كند كه قلب او از عشق خدا لبريز شود و ديگر جايى براى اغيار نماند. به قول حافظ:
چنان پرشد فضاى سينه از دوست كه فكر خويش گم شد از ضميرم
امّا حاجى كه در ايام حج لذّت محبت خدا را چشيده است و آرامش قلبى را در ذكر مدام الهى تجربه نموده، به طريق اولى بايد حريم دل را براى پروردگار حفظ كند و نه تنها از حضور اغيار جلوگيرى كند، بلكه پيوسته بر محبت و ارادت خود به خدا بيافزايد. تا جايى كه عشق و دلدادگى او ثابت شود. آنگاه است كه خداوند پاسدار قلب عاشقانش مىشود. البته پاسدارى خدا همان عشق موّاج است كه مانع ورود اغيار مىشود.
حاجى بايد روز و شب از پروردگار بخواهد كه عشق خود را فزونى دهد و او را در زدودن اغيار و عوامل بيگانه در دل يارى كند و اين مناجات عاشقانه امام حسين(ع) را زياد تكرار كند: «إلَهى أَنْتَ الَّذِى أَزَلْتَ الأغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّائِكَ»؛ (1)«خداى من! تو كسى هستى كه هجوم اغيار را از دلهاى عاشقانت مىزدايى».
خالق يگانه به دوستانش محبت زيادى دارد و همواره آنها را از خطر حفظ مىكند به شرط آنكه ما، در دوستى با خدا صادق باشيم.
شخصى، از بيابان به سوى مدينه مىآمد. در بيابان پرندهاى را ديد كه سراغ جوجههاى خود در لانه رفت. مرد مسافر سراغ لانه رفت، جوجهها
1) شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، دعاى عرفه.
را گرفت و به عنوان هديه نزد پيامبر(ص) برد.
وقتى حضور پيامبر(ص) رسيد، جوجهها را نزد آن حضرت نهاد. جمعى از اصحاب پيرامون پيامبر خدا(ص) حاضر بودند. ناگاه پرنده مادر را ديدند كه بدون وحشت به خاطر جوجههايش به دنبال آن شخص آمده و آنقدر به فرزندانش علاقه داشته كه بدون ترس خود را روى جوجههايش انداخت. پيامبر خدا(ص) فرمود: «اين محبت مادر را نسبت به جوجههايش درك كرديد، ولى بدانيد خداوند هزار برابر اين علاقه، به بندگانش عشق مىورزد». (1)براى زياد كردن محبّت خداوند متعال بسيار به جاست كه مناجات اميرالمؤمنين على(ع) را مرتب بخوانيم:
إِلَهِى كَفَى بِى عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً. وَ كَفَى بِى فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِى رَبّاً، أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِى كَمَا تُحِبّ. (2)
خداى من! برايم همين عزّت بس كه بنده توام، و همين افتخار مرا كافى است كه تو خداى منى. تو همانى كه من دوست دارم، مرا آن كن كه تو دوست بدارى.
قلب، سرمايه مؤمن در دنيا و آخرت است و قلبى ارزش دارد كه از نور ايمان روشن باشد. چراغ اين نور شبزندهدارى است. به خصوص
مؤمن به حج رفته بايد نورانيت خانه خدا را همواره با شبزندهدارى و سحرخيزى حفظ كند. نماز شب چنان نورانيتى به دل مىدهد كه شعاع آن آسمانها را روشن مىكند. امام رضا(ع) در اينباره فرمودند:
إِنَّ الْبُيُوتَ الَّتِى يُصَلَّى فِيهَا بِاللَّيْلِ يَزْهَرُ نُورُهَا لأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا يَزْهَرُ نُورُ الْكَوَاكِبِ لأَهْلِ الأَرْضِ. (1)
خانههايى كه در آن نماز شب خوانده مىشود نورى از آنها تابش مىكند كه روشنى آن براى اهل آسمان ظاهر مىشود. همانطورى كه نور ستارگان در شب براى ساكنان زمين روشن است.
شبزندهدارى اگر با سوز دل و اشك ديده همراه باشد، و ترس از خدا بر دل چيره شود، سلامت نفس و نورانيت قلب مؤمن براى هميشه تضمين مىگردد. مولاى متقيان دراين باره فرمودند:
أَلْبُكَاءُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ يُنِيرُ الْقَلْبَ وَ يَعْصِمُ مِنْ مُعَاوَدَةِ الذَّنْب. (2)
گريه از ترس خداوند قلب را نورانى و در برابر گناهان حفظ مىكند.
جناب حافظ هم زيبا گفته است:
دلا به سوز كه سوز تو كارها بكند نياز نيم شبى دفع صد بلا بكند
عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش كه يك كرشمه تلافى صد بلا بكند
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند
سعدى مىگويد:
«يك شب از آغاز تا انجام، همراه كاروانى حركت مىكردم. سحرگاه كنار جنگلى رسيديم و در آنجا خوابيدم. در اين سفر، «شوريدهدلى» همراه ما بود، نعره از دل بركشيد و سر به بيابان زد و يك نفس به راز و نياز پرداخت.
هنگامى كه روز شد به او گفتم: اين چه حالتى بود كه ديشب پيدا كردى؟ در پاسخ گفت: بلبلان را بر روى درخت و كبكها را بر روى كوه، قورباغهها را در ميان آب و حيوانات مختلف را در ميان جنگل ديدم. همه مىناليدند، فكر كردم كه از جوانمردى به دور است كه همه در تسبيح باشند و من در خواب غفلت.
گفت: باور نداشتم كه تو را بانگ مرغى كند چنين مدهوش
گفت: اين رسم آدميت نيست مرغ تسبيح گوى و من خاموش». (1)
البته يكى از اوصاف مؤمنين در قرآن همين است كه اهل شب زنده دارى و سحر خيزى باشند.
كَانُوا قَلِيلًا مِّنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ وَبِالأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ(ذاريات: 17 و 18)
پاسى از شب را به تهجّد و در سحرگاهان به استغفار مشغولند.
امّا حاجى بايد اين صفت عارفانه را تا هنگام مرگ، با خود همراه كند و به خودش ببالد كه به بركت سفر حج، شبها را عاشقانه با محبوب خود سحر مىكند و همواره بر اين نعمت الهى شكرگزار باشد. و
1) گلستان سعدى، ص 127.
با خود زمزمه كند:
مرا سرمايه دنيا سحر شد خيال اين و آن از دل به در شد
چنان تير حقيقت خورده بر دل كه از اسرار غيبى با خبر شد
بياور كيمياى زرشناسان كه اشك جمله شبهايم گهر شد
بگو بلبل ز هجر گل ننالد به باغم رويش گل مستمر شد
يكى از اوصاف برجسته حج گزار و هر مسلمان پرهيزكار، كمك مادى و معنوى به نيازمندان است. حاجى محترم در سفر حج مىآموزد كه بايد از هر چه دارد در راه خدا ببخشد، پس بايد در دارايىهاى خود حقى را براى نيازمندان قائل شود و به اين آيه شريفه جامه عمل بپوشاند: وَفِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ؛ «(مؤمنين) در اموالشان حقى را براى نيازمند و درمانده قائلند.»(ذاريات: 19)
فرهنگ انفاق به عنوان مهمترين عامل مبارزه با نابرابرى در جامعه، بايد به وسيله همه مسلمانان با پيشدارى حاجيان خداجو، گسترش يابد. آنان بايد همه را به صورت آشكار و پنهان به انجام اين وظيفه الهى دعوت نمايند و اين آيه را منشور رفتار اجتماعى و اقتصادى خود قرار دهند:
الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَرَبِّهِمْ وَلَاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ(بقره: 274)
كسانى كه اموال خود را شب و روز به صورت آشكار و نهان در راه خدا مىبخشند برايشان اجر عظيم نزد پروردگارشان است و هيچ غم و ترسى براى آنان نخواهد بود.
البته انفاق نوعى مبادله مادى با معنويت است و مزدى كه خدا در برابر بخشندگى مادى مىدهد را نمىشود محاسبه كرد. اما در كارهاى عامالمنفعه انفاق به صورت آشكار بهتر است، چون موجب تشويق ديگران مىشود. البته بخشش سرّى، در مواردى است كه آبروى اشخاص نيازمند در ميان است. اينجا فرد بخشنده بايد همه جوانب را رعايت كند تا باعث حقارت نيازمندان نشود.
حارث مىگويد: «شبى در خدمت اميرمؤمنان(ع) به گفتوگو مشغول بوديم. در ميان صحبتها عرض كردم براى من مشكلى پيش آمده است. امام فرمودند: اى حارث! آيا مرا براى بيان نمودن حاجتت شايسته مىدانى؟ عرض كردم: البته يا على! خدا شما را جزاى خير دهد.
ناگهان امام از جاى برخاست چراغ را خاموش كرد و با مهربانى هر چه بيشتر مخصوص به خود پهلو به پهلوى من نشست و فرمود: مىدانى چرا چراغ را خاموش كردم؟ براى اينكه بدون ملاحظه و رودربايستى، هر چه در دل دارى بگويى و من ذلّت احتياج را در چهرهات نبينم. اكنون هر حرفى دارى بزن. شنيدم پيامبر(ص) فرمود: در صورتى كه نيازهاى مردم به دل ديگرى سپرده شود يك امانت الهى است كه بايد آن را از ديگران پنهان داشت. كسى كه آن را فاش نكند به او ثواب عبادت مىدهند و اگر افشا گرديد، شايسته است هركس كه مىشنود به كمك حاجتمند برخيزد و براى او كارسازى نمايد». (1)
1) مهدى فقيه ايمانى، با مردم اينگونه برخورد كنيم، ص 95؛ محسن فيض كاشانى، وافى، ج 6، ص 59.
آرى، خداى متعال چه موفقيت ارزشمندى را نصيب توانگران كرده تا در دنيا وآخرت به نيكويى شهره شوند. به قول حافظ:
وانگرا دل درويش خود به دست آور كه مخزن زر و گنج درم نمىماند
برين رواق زبرجد نوشتهاند به زر كه جز نكوئى اهل كرم نمىماند
به هر حال حجگزاران بايد آنچنان زبانزد باشند كه نيازمندان به راحتى نيازهاى خود را با آنان در ميان بگذارند و به رفع آن يقين داشته باشند. حتى بهتر آن است كه حاجيان قبل از رجوع نيازمندان، خود به رفع حوائج آنان اقدام نمايند. طورى كه اگر در يك محلّه چند حاجى زندگى مىكنند، اثرى از ندارى و قرض نباشد.
مؤمن بايد هر روز يا چند ساعت در هفته با خدا خلوت كند. بسيارى از افاضات الهى بدون خلوت كردن به دست نمىآيد. همچنين روح انسان براى اينكه از هياهوى روزگار فارغ شود، به اين خلوتنشينى نياز دارد.
انديشيدن در آثار صنع الهى و حالات درونى و بيرونى، بدون سكون در خلوت ممكن نيست. اگر قرآن كريم ما را به تفكر دعوت مىكند، اين تفكر بايد در آرامش و در جايى خلوت انجام پذيرد. ذكر هم بايد به يارى فكر بيايد. يعنى ساحت ذكر و فكر در خلوت است، در آياتى نظير:
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لأُوْلِى الألْبَابِ* الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ(آل عمران: 190 و 191)
همانا در آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز نشانههايى براى صاحبان خرد است. كسانى كه در حال قيام و قعود و به حالت(خوابيده به) پهلو ياد خدا مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند و مىگويند: پروردگارا! ما را بيهوده نيافريدى. اى كه منزهى ما را از عذاب دوزخ رهايى بخش.
همچنين آيه:
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الآْصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ(اعراف: 205)
خداى خود را با تضرّع و(به صورت) پنهانى و بىآنكه صدايت را بلند كنى در دل خود در صبح و شام ياد كن و از غافلان مباش.
از اين آيه فهميده مىشود كه خلوت دو نوع است: خلوت آشكار و خلوت نهان. در خلوت آشكار انسان مؤمن و سالك در ظاهر خود را از همه چيز دور مىكند و در مكانى مقدس مقيم مىشود. امّا در خلوت نهان دل را از غير تهى مىسازد و آن را به كوى يار مبدّل مىكند تا در آن تجلى يابد. به قول خواجه شيراز:
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است تا كوى دوست هست به صحرا چه حاجت است
حجگزاران عزيزكه لذّت خلوت با خدا و دورى از اغيار را در سفر حج چشيدهاند بايد اين لذت خلوتنشينى را همواره حفظ كنند و دوباره دل را به لذّت دروغين دنيا نسپارند. اگر هم كسانى آنها را به لذّتجويى دنيا دعوت مىكنند، پاسخ حالشان اين بيت سعدى باشد:
هر كس به تماشايى رفتند به صحرايى ما را كه تو منظورى خاطر نرود جايى
امام باقر(ع) در اهميت خلوتنشينى فرمودند: «تَعَرَّضْ لِرِقَّةِ الْقَلْبِ بِكَثْرَةِ الذِّكْرِ فِى الْخَلَوَاتِ» (1)«قلب را با ذكر بسيار در خلوتها رقيق و نورانى كنيد».
قلب ذاكر، نورانى مىشود، و اين نورانيت دواى دردهاى دنيوى است. در روزگارى كه همه از غفلت و زياده روى در مسائل مادى مىنالند، صاحبان قلبهاى باصفا مىتوانند طبيب بيمارىهاى روحى و اخلاقى بشر باشند. در واقع، زندگى بشر بدون حضور اين خلوتنشينان عاشق، به تيرگى كشيده خواهد شد.
جناب حافظ فرمود:
درونها تيره شد باشد كه از غيب چراغى بركند خلوت نشينى
گر انگشت سليمانى نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينى
انسان مؤمن كسى است كه ماهيت دنيا را خوب مىشناسد و اين شناخت را در زيارت خانه خدا به كمال مىرساند. از بىاعتبار بودن
1) ابومحمد حسن حرانى، تحف العقول، ص 285.
دنيا آگاه مىشود و پيام اين آيه نورانى قرآن را دريافت مىكند كه فرمود:
الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا(كهف: 46)
مال و فرزندان زينت زندگى دنيا هستند و عمل صالح نزد خدا پايدار و نيكوست.
حاجى در حج تكليف خود را با دنيا يكسره مىكند و تنها دل را به آخرت مىسپارد و عمر باقى مانده را صرف عبادت و تحصيل باقيات الصالحات مىكند. ديگران را نيز از حرص و دنياخواهى منع مىنمايد و اين حديث امام رضا(ع) را براى همه مىخواند كه فرمود:
لا يَجْتَمِعُ الْمَالُ إِلَّا بِخِصَالٍ خَمْسٍ: بِبُخْلٍ شَدِيدٍ وَ أَمَلٍ طَوِيلٍ وَ حِرْصٍ غَالِبٍ وَ قَطِيعَةِ الرَّحِمِ وَ إِيثَارِ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَة. (1)
ثروت جمع نمىشود مگر با داشتن پنج ويژگى: بخل زياد و آرزوى دراز و حرص مسلط بر انسان و قطع رحم و ترك خويشاوندان و ترجيح دنيا بر آخرت.
واى بر كسى كه عهد خود را با خدا بشكند، يا در سفر حج نتواند محبت دنيا را از دلش ريشهكن سازد و دوباره راه ثروتاندوزى را در پيش گيرد. يا اميال و آرزوها كه در حج او را رها نكردند دوباره در وجودش فعال شوند. چنين كسى نه تنها حاجى نشده بلكه حج و ساير عبادتها را وسيله رسيدن به دنياى خويش قرار داده است. اعمال چنين
1) شيخ صدوق، الخصال، ص 283.
فردى هزار بار بدتر از كسى است كه اصلًا به حج نرفته. چنين فردى عاقبت مصداق اين آيه شريفه مىشود:
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالأَخْسَرِينَ أَعْمالًا* الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً(كهف:
104 و 103)
آيا شما را خبر كنيم از زيانبارترين كارها؟ عمل كسانى كه در تلاش دنيا طلبى خود گم شدهاند، و گمان مىكنند كه اعمال آنها بهترين عمل است.
عزّ دنيا بايدت با دين به هم دين و دنياى كسى نايد به هم
دنيا چنان خود را بر انسان تحميل مىكند و به كارهاى بيهوده وا مىدارد كه آدمى گاهى به شدّت احساس خستگى مىكند و نمىداند كه چرا تا اين اندازه كلافه و كم حوصله است. هر چند فرصت زيارت خانه خدا او را از چنگال اميال دنيوى نجات داده است، اما نبايد كارى كند كه دوباره دنيا و مشغلههاى بىحاصل بر او مسلط شوند و لذّت حضور در حج را از او بستانند.
حضرت استاد حسن زاده آملى با آن همه مراتب علمى و عرفانى و سلوك در طول زندگى مدام مىفرمايد:
باز در سوز و گدازم ز تف دل چه كنم كار مشكل شده مشكل شده مشكل چه كنم؟
دفتر عمر گشودم كه چه بگذشت از آن هيچ نگذشت مگر عاطل و باطل چه كنم؟
وقتى شخصيت بزرگى همانند ايشان از حاصل عمرش ناخشنود است،
ما بيچارگان دنيا گزيده بايد چه خاكى بر سر خودمان بريزيم و از كجا چاره بجوييم؟ پس بياييم نورانيت حج را در خود حفظ كنيم و از بركتهاى آن در رونق كارهاى خير به ويژه امور آخرت كه سراى هميشگى ماست، استفاده كنيم. و به شيطان و وسوسههاى او فرصت ندهيم تا نتواند دوباره ما را گرفتار اميال و آرزوهاى دنيوى كند، به خصوص حرص كه بلاى جانسوزى است.
حرص، بيمارى خطرناكى است كه دين و دنياى انسان را از بين مىبرد و مفاسد ديگرى چون بخل و حسد را در او، ريشهدار مىكند. او را بىدليل به دنبال دنيا مىكشد و در جمعآورى مال از راه حلال و حرام حريص مىكند.
سعدى مىگويد:
شنيدم بازرگانى صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتكار كه شهر به شهر حركت مىكرد براى تجارت. يك شب در جزيره كيش مرا به حجره خود دعوت كرد. به حجرهاش رفتم. از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت. مكرّر پريشان گويى مىكرد و مىگفت: فلان انبارم در تاكستان است و فلان كالايم در هندوستان. اين قباله و سند فلان زمين مىباشد و فلان چيز در گرو فلان جنس است. فلان كس ضامن فلان وام است. در آن انديشهام كه به اسكندريه بروم كه هواى خوش دارد ولى درياى مديترانه طوفانى است. اى سعدى! سفر ديگرى در پيش دارم، اگر آن را انجام دهم باقيمانده
عمر گوشهنشين گردم و ديگر به سفر نروم. پرسيدم آن كدام سفر است كه بعد از آن ترك سفر مىكنى و گوشهنشين مىشوى؟ در پاسخ گفت: مىخواهم گوگرد ايرانى را به چين ببرم كه شنيدهام اين كالا در چين بهاى گران دارد و از چين كاسه چينى بخرم و به روم ببرم و در روم حرير نيك رومى بخرم و به هند ببرم و در هند فولاد هندى بخرم و به شهر حلب(سوريه) ببرم و در آنجا شيشه و آينه حلبى بخرم و به يمن ببرم و از آنجا لباس يمانى بخرم و به پارس(ايران) بياورم. بعد از آن تجارت را ترك كنم ودر دكانى بنشينم. او اينگونه انديشههاى ديوانهوار را آنقدر به زبان آورد كه خسته شد و ديگر تاب گفتار نداشت و در پايان گفت: اى سعدى تو هم سخنى از آنچه ديدهاى و شنيدهاى بگو، گفتم: آن را خبر دارى كه در دورترين جا از سرزمين هور(ميان هرات و غزنه) بازرگان قافله سالارى از پشت مركب بر زمين افتاد. يكى گفت: چشم تنگ دنياپرست حريص را تنها دو چيز پر مىكند، يا قناعت يا خاك گور. (1)مرض حرص موجب مىشود كه انسان در خريد و فروشهايش حقوق خدا و مردم را رعايت نكند. در آن صورت نه تنها «الكاسب حبيب الله» درباره او صدق نمىكند بلكه شيطان دوست او مىشود، هرچند به ظاهر از خدا و دين مايه بگذارد. به خصوص حجگزارى كه عنوان مكه و مدينه رفتن خود را در راه مالاندوزى هزينه كند، دنياطلبى حرفهاى مىشود كه شيطان به وجود او افتخار مىكند.
1) حكايتهاى گلستان، ص 166.
سعدى در كتاب گلستان خود حكايت مىكند:
فردى مال مردم را به تلبيس و سوداگرى مىخورد، امّا لقلقه زبانش لعن بر شيطان بود، غافل از اينكه شيطان را بايد با عمل از خود دور كرد. روزى شيطان او را ديد و گفت: تو كه حلال و حرام نمىشناسى و با هر حيلهاى مال مردم را مىخورى، رفيق شفيق من هستى، با اين لعن و نفرينهاى ظاهرى كه دشمن من نمىشوى:
يكى مال مردم به تلبيس خورد چو برخواست لعنت بر ابليس كرد
بدو گفت ابليس اندر رهى كه هرگز نديدم چنين ابلهى
تو را با من است اى فلان آشتى به جنگم چرا گردن افراشتى (1)
يكى از اوصاف پسنديده مؤمن آن است كه بدىهاى ديگران را با خوبى پاسخ مىدهد. خداوند متعال در بيان چند صفت مؤمن مىفرمايد:
(وَالَّذِينَ صَبَرُواْ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُواْ الصَّلَاةَ وَأَنفَقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِيَةً وَيَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُوْلَئِكَ لَهُمْ عُقْبي الدَّارِ)(رعد: 22)
و كسانى كه براى رضاى خدا صبر و شكيبايى پيشه مىكنند و نماز به پا مىدارند و از آنچه روزى آنها كرديم انفاق مىكنند در
1) كليات سعدى.
نهان و آشكار و بدىها را با خوبى جبران مىكنند. آنان كسانى هستند كه عاقبتى پايدار در انتظار آنهاست.
در اين آيه شريفه به چهار صفت مهم انسان مؤمن اشاره شده است كه مهمترين آن صفتها پاسخ بدىها را با خوبىدادن است. چه خصوصيت زيبايى، كه اگر در حجگزاران زنده شود و به عنوان هديه اين سفر روحانى به جامعه عرضه گردد، بسيارى از نابسامانىهاى اجتماعى و ناهنجارىهاى اخلاقى كاهش پيدا مىكند.
«روزى امام حسن(ع) سواره، در راهى با مردى از اهل شام ملاقات مىكند. مرد پى در پى او را لعن و ناسزا مىگفت. امام(ع) هيچ نفرمود تا مرد شامى از دشنام دادن خسته شد. آنگاه امام رو به مرد شامى كرد، سلام نمود و فرمود: «اى آقا! گمان مىكنم غريب باشى و گويا امر بر تو مشتبه شده است. اگر از ما طلب رضايت مىجويى از تو راضى مىشويم. اگر چيزى سؤال كنى عطاء مىكنيم. اگر طلب ارشاد كنى تو را ارشاد مىكنيم. اگر گرسنه باشى تو را سير مىكنيم. اگر برهنه باشى تو را مىپوشانيم. اگر محتاج باشى بىنيازت مىكنيم. اگر رانده شدهاى پناهت مىدهيم. اگر حاجت دارى حاجتت را بر مىآوريم. اگر بار خود را بر خانه ما فرود آورى و ميهمان ما باشى تا وقت رفتن از تو پذيرايى خواهيم كرد.
مرد شامى چون اين سخنان را از حضرت شنيد، به گريه افتاد و گفت: «شهادت مىدهم كه تويى خليفهالله روى زمين و خدا بهتر مىداند كه خلافت و رسالت را در كجا قرار دهد. پيش از آنكه تو را ملاقات كنم، تو و پدرت دشمنترين خلق نزد من بوديد، و الان محبوبترين خلق نزد من
هستيد». پس بار خود را به خانه حضرت فرود آورد و تا وقتى كه در مدينه بود مهمان امام مجتبى(ع) بود و از محبان و عاشقان اهل بيت گرديد». (1)پاسخ بدى را با خوبى دادن بايد به عنوان يك اصل تربيتى مورد توجه ما باشد. به خصوص كسانى كه مدعى اخلاق دينى هستند، بايد اين ركن اساسى را در همه بخشهاى زندگى مورد توجه قرار دهند زيرا كه آثار اخلاقى فراوانى در پى دارد. مولاى متقيان على(ع) در اين باره فرمود:
فَإِنَّ الْعَفْوَ مَعَ الْعَدْلِ أَشَدُّ مِنَ الضَّرْبِ لِمَنْ كَانَ لَهُ عَقْلٌ. (2)
گذشت همراه با عدالت بهتر از برخورد مستقيم با(بىادب) است؛ براى كسى كه صاحب عقل و خرد باشد.
روزى شيخ جعفر كاشفالغطاء كه از علماى بزرگ بود، مبلغى پول بين فقراى اصفهان تقسيم كرد. پس از تمام شدن پول براى خواندن نماز جماعت به مسجد رفت. در بين دو نماز كه مشغول خواندن تعقيبات بود سيد فقيرى آمد، مقابل شيخ ايستاد و با بىادبى گفت: «اى شيخ مال جدّم(خمس و سهم امام) را به من بده».
شيخ فرمود: «قدرى دير آمدى، متأسفانه چيزى باقى نمانده است». سيد فقير با كمال جسارت آب دهان خود را به محاسن شيخ انداخت. شيخ جعفر نه تنها هيچ عكسالعمل خشونتآميزى از خود نشان نداد بلكه برخاست و در حالى كه دامن خود را گرفته بود، ميان صفوف نمازگزاران گردش كرد و گفت: «هركس ريش شيخ را دوست دارد به
اين سيد كمك كند». مردم كه ناظر اين صحنه بودند اطاعت نموده و دامن شيخ را پر از پول كردند. سپس آن عالم بزرگ همه پولها را آورد و به آن سيد تقديم كرد و به نماز عصر ايستاد.
با اين عمل همگان را به ياد رفتار پيامبر خدا(ص) انداخت كه به عيادت بيمارى يهودى كه خاكروبه بر سر او مىريخت، رفت. پرسيد: «اين مرد يهودى كجاست كه چند روزى ما را اذيت نمىكند؟» پاسخ دادند: يا رسول الله، او مريض است. پيامبر خدا(ص) بىمعطلى به عيادت وى رفت.
سخاوت و جوانمردى جزيى از اخلاق انبياء و از مظاهر ايمان است. خداوند متعال در اين باره مىفرمايد:
(فَأَمَّا مَن أَعْطَي وَاتَّقَى* وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَي* فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْري)(ليل: 75)
امّا هركس بخشش و سخاوت كرد و پرهيزگار شد و به نيكويى اين عمل را تصديق كرد، البته كارش را سهل و آسان مىگردانيم.
با توجه به اين آيه معناى سخاوت، بخشش مال با رضايت كامل به مستحقان، خويشان و مانند اينهاست. خداوند متعال همه مشكلات كسى كه سخاوت را به كمال برساند آسان و ختم به خير مىنمايد. پيامبر خدا(ص) در اين باره فرمود:
وَلا يَصْلُحُ لِدِينِكُمْ إلَّا السَّخَاءُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ. (1)
خداوند صلاح و خير دينتان را جز با سخاوت و خوش اخلاقى ممكن نمىكند.
امّا «ايثار» از سخاوت فراتر است. چنانكه مولاى متقيان على(ع) فرمود: «الإِيثَارُ أَعْلَي الْمَكَارِم» (2)«ايثار عالىترين درجه مكارم است».
زيرا در سخاوت انسان مالى كه از نياز او فزونتر است را مىبخشد اما در ايثار چيزى را عطا مىكند كه خود نيز به آن احتياج دارد.
مردى نزد پيامبر خدا(ص) آمد و از گرسنگى شكايت كرد. پيامبر(ص) رو به يارانش كرد و فرمود: «كسى هست كه امشب او را سير كند؟»
على بن ابى طالب(ع) گفت: «أَنَا يَا رَسُول الله».
سپس مرد گرسنه را نزد فاطمه(س) آورد و گفت:
مَا عِنْدَكَ يَا بِنْتَ رَسُولِ الله؟ فَقَالَتْ: مَا عِنْدَنَا إِلَّا قُوتُ الْعَشيَّةِ لَكِنّا نُؤْثِرُ ضَيْفَنَا. (3)
چه نزد توست اى دختر پيامبر خدا؟ پاسخ دادند: ما جز قوت شب چيزى نداريم ولى ميهمان را بر خود ترجيح مىدهيم.(غذاى خود را با وجود نيازمندى به فقير دادند).
فرداى آن روز اين آيه نازل شد:
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلي أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)(حشر: 9)
آنها را بر خود مقدم مىكنند در حالى كه خود بدان محتاج بودند، و كسانى كه [براى آسايش ديگران] به نفس خود سختگيرى كنند از رستگارانند.
بزرگترين رهآورد اخلاقى حجگزار سخاوت و ايثار است، تا صدق در بندگى و ميثاق با خداى كعبه را به اثبات برساند. البته ايثار داراى مراتب مختلف است كه عبارتند از:
ايثار مال
ايثار آبرو
ايثار سرمايه عمر
ايثار جان
در مورد ايثار مال مطالبى را گفتيم. امّا درجه دوم ايثار، بذل آبرو در راه دين و خدمت به نيازمندان است. يعنى اگر در شرايطى حفظ دين و يا آبروى ديگران بسته به شخصيت و آبروى انسان بود نبايد دريغ نمود.
«شيخ زينالعابدين مازندرانى» از شاگردان صاحب جواهر و شيخ انصارى در كربلا ساكن بوده است. در مورد سخاوت او نوشتهاند: «تا مىتوانست قرض مىكرد و به محتاجان مىداد. هر چند وقت، كه بعضى از ارادتمندانش از هند به كربلا مىآمدند قرضهاى او را مىدادند.
روزى بينوايى به در خانه او رفت و از او چيزى خواست. شيخ چون پولى نداشت باديه مسى منزل را برداشت، به او داد و گفت: اين را ببر و بفروش. دو سه روز بعد كه اهل منزل متوجه شدند باديه نيست، فرياد كردند كه باديه را دزد برده است. صداى آنان در كتابخانه به گوش شيخ رسيد. فرمود: دزد را متهم نكنيد، باديه را من بردهام. در يكى از سفرها كه شيخ به سامرا رفته بود به سختى بيمار مىشود. ميرزاى شيرازى از او عيادت مىكند و او را دلدارى مىدهد. شيخ مىگويد: من هيچگونه نگرانى از مرگ ندارم ولكن نگرانى من از اين است كه بنا به عقيده ما اماميه وقتى كه مىميريم روح ما را به امام عصر [عرضه مىكنند. اگر امام سؤال بفرمايند: زينالعابدين ما به تو بيش از اين اعتبار و آبرو داده بوديم كه بتوانى قرض كنى و به فقرا بدهى، چرا نكردى؟ من چه جوابى به آن حضرت مىتوانم بدهم؟ گويند ميرزاى شيرازى پس از شنيدن اين حرف متأثر شده و به منزل مىرود و هرچه وجوهات شرعى در آنجا داشته ميان نيازمندان تقسيم مىكند». (1)بعد از دفاع مقدس هشت ساله وظيفه ما نشر فرهنگ ايثار و شهادت است. مروّجان اين حركت بايد مراتب ايثار چهارگانه را در وجود خود پايدار كنند. در بخشش مال طورى باشند كه خود را در عسر و حرج قرار دهند تا ديگران در آسايش زندگى كنند. جملهاى كه مولاى متقيان على(ع) در وصف متقين فرمود:
1) رضا مختارى، سيماى فرزانگان، ص 357.
نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ. (1)
خود را در راه خدا و بندگان او به رنج و تعب مىاندازد تا مردم از سوى او در راحتى و آسايش باشند.
الهى قمشهاى در اين باره هم زيبا گفت:
به خلق آسايش آرد خويش را رنج كه جويد در خراب خويشتن گنج
تو نيز اى جان چو مردان وفا كيش جهان را نوش باش و خويش را نيش
دوم آنكه هرگاه منافع انقلاب و نظام جمهورى اسلامى طلب كرد، براى حفظ حيثيت نظام از ايثار آبرو و شخصيت خود دريغ نكند. سوم آنكه همه لحظههاى عمرش را براى تحقق آرمانهاى خون شهدا و انقلاب اسلامى صرف نمايد. چهارم آنكه سر و جانش را آماده نگه دارد تا هر زمان كه لازم شد آن را همانند شهدا نثار كند.
اين روحيه فداكارى و التزام عملى مىتواند انقلاب اسلامى و جامعه خداجوى ما را در مقابل همه خطرها بيمه كند و موجب شكوفايى و رسيدن به اهداف مقدس آن شود. اگر ايثار، جز اين باشد شعارى بيش نيست و اگر آگاهانه يا ناآگاهانه، انقلاب و خون شهدا وسيله آبادى دنياى ما شود، عمل خود ما تبديل به موانع جدّى خواهد شد و فرهنگ ايثار و شهادت به تاراج هواهاى نفسانى، غرور و دنياخواهى ما خواهد رفت.
1) نهج البلاغه، خطبه 193.
يكى از برجستهترين صفتهاى مؤمن، صبر در مصائب و حوادث تلخ و شيرين زندگى است. روزگار هميشه انسان را زير و رو مىكند و با انواع سختىها مىآزمايد. صابر كسى است كه از همه امتحانها و بلاها پيروزمندانه عبور كند.
انسان چيزى از دنيا به دست نمىآورد مگر اينكه وسيله امتحان او در آن است. مال، قدرت، فرزند و ... همه اسباب سنجش ايمان و پايمردى انسان است. خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيءٍ مِّنَ الْخَوفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمْوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ)(بقره: 155)
و شما را به چيزهايى چون ترس و گرسنگى و كاستى در دارائىها و جانها و ديگر ثمرات زندگى مىآزماييم و اين مژدهاى بر صابران است.
چرا اين مشكلها براى صابران مژده است؟ زيرا از چنين امتحانهايى سرفراز بيرون مىآيند و كسانى هستند كه:
(الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ)(بقره: 156)
كسانى هستند كه هرگاه مصيبتى بر آنها رسيده گفتند: ما از خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم.
در واقع همه سختىها با انديشه رفتن به سوى خدا براى انسان صابر
آسان مىشوند و اين نشانه رضايتمندى خدا از صابرين است. انسانهاى بردبار نيز بزرگمنشى خود را تحمل سختىها و حقشناسى در برابر نعمتهاى الهى مىدانند.
(فَأَمَّا الإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ)(فجر: 15)
امّا هرگاه خدا انسان را به غمى مبتلا كند سپس با كرم خود نعمتى به او بخشد در آن حال گويد: خدا مرا گرامى داشته است.
در واقع دشوارىهاى زندگى نه تنها مؤمن را از پاى در نمىآورد بلكه او را پختهتر مىسازد و باعث تعالى و كرامت روح او در درياى حوادث مىشود. در نظام خلقت، بلا در اصل نشانه تكامل و تعالى هر موجود است:
آتش كوره آهنگر و پتك دود مش نخورد آهن اگر تيز و درخشان نشود
چابك از آسياب تا تنور سوزان ندود گندم اگر لايق دندان نشود
در بيابان بلا هر كه نشد پرورده رهنورد كتل عشق به دوران نشود
مولاى متقيان على(ع) دربار انواع صبر فرمودند:
أَلصَّبْرُ عَلَي ثَلاثَةِ أَوْجُهٍ: فَصَبْرٌ عَلَي الْمُصِيبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَي الْمَعْصِيَةِ وَ صَبْرٌ عَلَي الطَّاعَةِ. (1)
صبر سهگونه است: صبر بر مصيبت، صبر در برابر گناه و تحمل در فرمانبردارى(از خداوند متعال).
1) بحارالانوار، ج 79، ص 43.
البته صبر بر اطاعت نشانه كمال ايمان و حقشناسى نعمتهاى پروردگار است. يعنى اگر مصيبتى بر انسان مؤمن وارد شد در برابر نعمتهاى بىكران الهى آن را ناچيز مىشمارد و بر شكرگزارى خود مىافزايد.
لقمان، غلام خواجهاى بود كه بسيار به او علاقه داشت. هر وقت خربزهاى براى خواجه مىآوردند آن را در اندازههاى يكسان قاچ مىكرد و يكى يكى آن را به لقمان مىداد تا بخورد. تنها يك قاچ باقىمانده را خود ميل مىكرد. روزى براى خواجه خربزه آوردند. طبق روال آن را بريده بريده به لقمان داد. وقتى قسمت آخر را به دندان خود گرفت احساس كرد بسيار تلخ است. رو به لقمان كرد و گفت: چرا نگفتى خربزه تلخ است؟ لقمان جواب داد: دور از ادب بود كه اين همه خربزههاى شيرين از دست شما خوردم و حال براى يك مورد كه تلخ بود، اظهار تلخى كنم.
شرمم آمد تا يكى تلخ از كفت مىننوشم اى تو صاحب معرفت
جمله اجزايم از انعام توست رستهاند و غرق دان دام توست
گر زيك تلخى كنم فرياد و داد خاك عالم بر سر اجزام باد
حجگزاران عزيز بايد در صبر سرآمد ديگران باشند و در برابر سختىهاى روزگار همگان را به شكر نعمتهاى الهى فرا بخوانند. البته سختىهايى كه ريشه طبيعى دارند، نه دشوارىهاى ساختگى كه موجب بىعدالتى در جامعه مىشود.
اصلاح امور فردى و اجتماعى جامعه اسلامى، در صورتى تضمين مىشود كه امر به معروف و نهى از منكر به عنوان فرهنگ عمومى جامعه مورد درخواست همه باشد. قرآن كريم، بهترين امت را مردمى مىداند كه در زندهكردن و ترويج امر به معروف و نهى از منكر تلاش مىكنند:
(كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ)(آل عمران: 110)
شما بهترين امتى هستيد كه برخاستيد و بين مردم امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.
همچنين قرآن كريم امر به معروفكنندگان را به عنوان عاملان نشر ارزشهاى اخلاقى در جامعه معرفى مىكند:
(يُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِى الْخَيْرَاتِ وَأُوْلَئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ)(آل عمران: 114)
به خدا و روز قيامت ايمان دارند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند و در نشر ارزشها و خوبىها پيشقدم مىشوند، و آنها از نيكوكاران هستند.
از اين آيه فهميده مىشود كه امر به معروف و نهى از منكر نوعى جهاد است، امّا جهاد فرهنگى و اخلاقى. بزرگترين وظيفه كسانى كه در زيارت خانه خدا اين مسئوليت را امضا نمودند اين است كه همه توان
خود را در راه نشر احكام الهى و ارشاد جامعه، با رعايت آداب اجتماعىِ برخورد، به كار گيرد.
اين واجب الهى از چنان اهميتى برخوردار است كه يك مسلمان در هيچ شرايطى نمىتواند از زير بار آن شانه خالى كند. مولاى متقيان على(ع) مراتب امر به معروف و نهى از منكر را به دست، زبان و قلب تسرّى مىدهد. ايشان كمترين مرتبه نهى از منكر را انكار قلبى آن مىدانند، كه اگر انسان مؤمن در اين مرتبه از امر به معروف و نهى از منكر نباشد موجودى وارونه مىشود. اهميت اين دو ضرورت الهى تا آنجاست كه بدون امر به معروف و نهى از منكر، ضد ارزشها در جامعه جايگزين ارزشها مىشوند:
إِنَّ أَوَّلَ مَا تُغْلَبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَيْدِيكُمْ ثُمَّ بِأَلْسِنَتِكُمْ ثُمَّ بِقُلُوبِكُمْ فَمَنْ لَمْ يَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً وَ لَمْ يُنْكِرْ مُنْكَراً قُلِبَ فَجُعِلَ أَعْلاهُ أَسْفَلَهُ وَ أَسْفَلُهُ أَعْلاه. (1)
اولين مرحله از جهاد كه در آن باز مىمانيد، جهاد با دستانتان، سپس جهاد با زبان، و آن گاه جهاد با قلبتان مىباشد. پس كسى كه با قلب معروفى را ستايش نكند و منكرى را انكار نكند، قلبش واژگون گشته، بالاى آن پايين و پايين او بالا قرار خواهد گرفت(معكوس و وارونه مىشود).
بنابراين از نگاه امير مؤمنان(ع) جامعه سالم دينى جامعهاى است كه در آن امر به معروف و نهى از منكر به عنوان يك فريضه حاكم باشد.
1) نهج البلاغه، حكمت 375.
به بيان ديگر اگر دل، زبان و قلب بذر معروف و نهى از منكر را در جامعه نپاشند و دست كم در دل انكار منكر و علاقه به معروف را نشان ندهند، آن جامعه وارونه خواهد شد. يعنى ارزشها جاى خود را به ضد ارزشها مىدهند. فاسقان آقاى مردم شده و خادمان از ميدان خارج مىشوند. به همين جهت امام على(ع) در تأكيدى دوباره فرمودند:
وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ كُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللهِ عِنْدَ الأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْي عَنِ الْمُنْكَرِ إِلَّا كَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ لُجِّي. (1)
و تمام كارهاى نيكو، و جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منكر، چون قطرهاى بر درياى مواج و پهناور است.
ايشان با عنايت به ضرورت اين دو واجب مهم، اعتقاد دارد اگر كسى اين فريضه الهى را فراموش كند مانند مردهاى در بين زندگان است:
مَنْ تَرَكَ إِنْكَارَ الْمُنْكَرِ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَهُوَ مَيِّتٌ فِي الأَحْيَاءِ. (2)
هر كسى انكار منكر را به دل و دست و زبان ترك كند، همانند مردهاى بين زندگان است.
در اينباره، حتى عبادت فردى و گوشهگيرى انسان موجب نجات او نمىشود. در حكايتى آمده كه خداوند دو فرشته را مأمور كرد تا شهرى را ويران كنند. وقتى به آنجا رسيدند، مردى را ديدند كه خدا را مىخواند و تضرّع مىكند. يكى از آن دو فرشته به ديگرى گفت: «اين
دعاكننده را نمىبينى؟» گفت: «چرا، اما امر خدا بايد اجراء شود».
اولى گفت: «نه، از خدا بپرسيم. به خداوند عرض كردند: «در اين شهر بندهاى تو را مىخواند و گريه مىكند، آيا عذاب را نازل كنيم؟»
حق تعالى فرمود: «امرى كه دادم انجام دهيد. آن مرد هيچگاه براى امر من رنگش تغيير نكرده و از كارهاى نامناسب مردم خشمگين نشده است». (1)نكته مهم اينكه، انسان مؤمن بايد امر به معروف را از خود شروع كند و فقط نصيحت زبانى ديگران را كافى نداند در حالى كه رفتارش گوياى ارزشهاى دينى و اخلاقى نيست. قرآن كريم در اينباره فرمود:
أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ؛ «آيا مردم را به نيكى امر كردهو خودتان را فراموش مىكنيد؟»(بقره: 44)
به قول مولوى:
اى دلى كه جمله را كردى تو گرم گرم كن خود را و از خود دار شرم
اى زبان كه جمله را ناصح بُدى نوبت تو گشت از چه تن زدى
بنابراين رفتار درست مؤمن بهترين شيوه امر به معروف و نهى از منكر است. بهويژه حجگزارانى كه در سفر حج درون و برون خود را اصلاح نمودند، بهترين آمران به معروف و ناهيان از منكر هستند و بايد اين وظيفه عمومى و مهم را طورى انجام دهند كه رفتار آنها گوياى همه ارزشهاى دينى باشد.
1) همان، ص 231.
انديشه درباره قيامت و حيات ابدى منشاء آثار مثبت در زندگى فردى و اجتماعى است. سرانجام همه ما بايد به جهان ابدى سفر كنيم. جهتگيرىهاى زندگى بر اساس اين باور متعال موجب تربيت و تعالى انسان و بهرهگيرى از امكانات زندگى در جهت صحيح آن است.
متأسفانه انسانها آنچنان در اميال دنيوى غرق مىشوند كه ياد مرگ و قيامت را موجب افسردگى و نااميدى در زندگى مىدانند. در حالىكه زندگى معادگونه و تفكر در زندگى ابدى، انسان را جاودانه مىكند و ياد خداى متعال به انسان اميد و شور مىبخشد.
قرآن كريم براى تقويت معادباورى و تأثير آن در رشد بشر و رهايى او از بىخبرى، هشدارهاى تكاندهندهاى مىدهد، مثلًا در سوره ذاريات مىفرمايد:
وَالذَّارِيَاتِ ذَرْواً* فَالْحَامِلاتِ وِقْراً* فَالْجَارِيَاتِ يُسْراً* فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً* إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ* وَإِنَّ الدِّينَ لَوَاقِعٌ(ذاريات: 61)
قسم بر بادها كه پراكندهاند، قسم به ابرهاى حامل باران، قسم به كشتىها كه در دريا شناورند و قسم به فرشتگان كه تقسيم امر خدا كنند، به آنچه كه وعده داده شدهايد راست است و قيامت واقع شدنى است.
قسم خوردن از طرف خداى متعال نشانگر اهميت موضوع است. تكرار قسمها نيز بر ضرورت مورد قسم مىافزايد. پروردگار عالم چهار
قسم پياپى مىخورد تا بشر متنبّه شود و به مورد قسم به دقت توجه كند كه آنچه خدا وعده داده درست است. يكى از موارد آن وعدهها وقوع حتمى قيامت است.
همچنين در آغاز سوره طور مىفرمايد:
وَالطُّورِ* وَكِتَابٍ مَّسْطُورٍ* فِي رَقٍّ مَّنشُورٍ* وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ* وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ* وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ* إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ* مَا لَهُ مِن دَافِعٍ(طور: 1 8)
قسم به طور سينا، و قسم به كتاب(قرآن) نوشته شده در ورقى گسترده، قسم به بيت المعمور، قسم به طاق آسمان، قسم به درياى جوشان همانا عذاب پروردگارت واقع شدنى است و هيچ چيز مانع تحقق آن نمىشود.
در اين سوره هم خداى متعال شش قسم پىدرپى مىخورد، و مورد قسم آن است كه عذاب او واقع شدنى است و هيچ چيز مانع انجام آن نخواهد شد. اين قسمها براى هشدار آن است كه پرده غفلت ما را پاره كند و باعث شود تا با اعتقاد عملى به معاد زندگى كنيم. غفلت، بيمارى بزرگى است و در واقع خار قلب به شمار مىآيد. جناب مولوى درباره خطر غفلت گفته است:
چون كسى را خار در پايش جهد پاى خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همى جويد سرش ور نيابد مىكند با لب ترش
خار در پا شد چنين دشوار ياب خار در دل چون بود وا ده جواب
غفلت مرضى است كه همه توجه انسان را به دنيا مشغول مىكند. در واقع گهواره شيطان است كه تا پايان عمر براى انسان لالائى مىخواند. خداوند هم اكثر اهل دوزخ را غافلين مىداند:
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ(اعراف: 179)
و به تحقيق بسيارى از جن و انس را در جهنم واگذاريم، چرا كه با دلهايشان درك معرفت نمىكنند. چشمدارند ولى نمىبينند و گوش دارند اما نمىشنوند. آنها همانند حيوان بلكه كمتر از حيوان هستند. آنها غفلت زدگان هستند.
حال اى حاجى عزيز كه در مناسك حج مرگ و قيامت را درك كردى، بايد طورى زندگى كنى كه يادآور قيامت و زندگى جاويدان آخرت باشد. تا جايى كه ديگران با ديدن رفتار تو از خواب غفلت بيدار شوند و معادگونه زندگى كنند. و اگر از شما تقاضاى موعظه نمودند، اين حديث مولا على(ع) را به آنها هديه كن تا با خواندن آن هرگز دچار غفلت و دنيازدگى نشوند.
دَخَلَ سوقَ الْبَصْرَةِ، فَنَظَرَ إِلَى النّاسِ يَبيعونَ وَ يَشْتَرونَ، فَبَكَي بُكَاءً شَديداً ثُمَّ قال: يا عَبِيدَ الدُّنْيا وَ عُمّالَ أَهْلِهَا إِذا كُنْتُم بِالنَّهارِ تَحْلِفونَ وَ بِاللَّيلِ فِي فِراشِكُمْ تَنامُونَ وَ فِي خِلالِ ذلِكَ عَنِ الآخِرَةِ تَغْفُلُونَ فَمَتَي تُجَهِّزُونَ الزَّادَ وَ
تُفَكِّرُونَ فِي الْمَعاد. (1)
اميرالمؤمنين(ع) داخل بازار بصره شد و به مردم نگاه كرد كه مشغول خريد و فروشاند. به شدّت گريه كرد. سپس فرمود: اى بندگان دنيا! و كارگزاران اهل آن، روز براى دنيا سوگند مىخوريد و شب در بستر خود مىخوابيد. در بين آن نيز از آخرت غافل و بىخبريد، پس چه وقت توشه آخرت خود را فراهم مىكنيد؟ و كى درباره معاد و قيامت فكر مىكنيد؟
يكى از ويژگىهاى مؤمن انس با قرآن كريم است. اين كتاب آسمانى، سلام محبوب است و شنيدن و انديشيدن در معانى آيههاى آن براى دوستدار خدا دلپذير. قرآن كريم، گذشته از هدايت فردى، اجتماعى و تنظيم امور جامعه، غذاى روح مؤمن است. طراوت و ظرافت ظاهر و باطن قرآن همواره شفابخش دردهاى روحى انسان مؤمن است، چنانكه مىفرمايد:
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ(اسراء: 82)
و نازل كرديم از قرآن آنچه را كه مايه شفا و رحمت براى مؤمنين است.
مولاى متقيان در اهميت فراگيرى قرآن كريم فرمودند:
1) شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 674.
وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ وَ تَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ وَ أَحْسِنُوا تِلاوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقِصَصِ. (1)
الف. قرآن را ياد بگيريد، زيرا زيباترين سخن است، و با همين زيبايى موزون دلربايى مىكند و جان شيفتگانش را نوازش مىدهد.
ب. در قرآن تفقّه كنيد. زيرا قرآن بهار دلهاست. يعنى علم و معرفتى كه از قرآن نصيب عالم دينى مىشود، قلب او را با ميوههاى شيرين معانى طراوت مىبخشد.
ج. از نور قرآن درمان بخواهيد. يعنى قرآن امراض قلبى و روحى را مداوا مىكند.
د. قرآن را نيكو تلاوت كنيد، زيرا در آن قصههاى سودآور است، يعنى تمامى قصههاى قرآن و سرگذشت انبيا براى انسان آموزنده است. كسى كه مىخواهد با انبيا(ع) هم سخن شود و محضر آنان را درك كند، مىتواند از طريق انس با قرآن بدان برسد. زيرا روح همه انبيا در قرآن نهفته است. به قول مولوى، ارواح انبيا چون ماهيان در بحر قرآن شناورند.
چون تو در قرآن حق بگريختى با روان انبيا آميختى
روح قرآن است جان انبيا ماهيان بحر پاك كبريا
گذشته از ارواح انبياء الهى در قرآن، نفخه رحمانىِ حق تعالى نيز
1) نهج البلاغه، خطبه 110.
پيوسته از آستان قرآن دميده مىشود و از آنجا كه مؤمنين، به خدا گرويده و جز او كسى را نمىطلبند، روحشان با آهنگ قرآن به پرواز در مىآيد. به تعبير اميرمؤمنان(ع) قرآن كريم ميزان سنجش مقام متقين است:
تَالِينَ لأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِم. (1)
آيات قرآن را با توجه تلاوت مىكنند و نفس خود را با خواندن آن محزون مىكنند و درمان دردهاى خود را از آن مىجويند.
پس نتيجه مىگيريم كه قرائت قرآن، بيان الفاظ يا عبور از معانى آن نيست بلكه درك مفهوم حقيقى قرآن و در آغوش كشيدن معانى آن است. و اين ممكن نيست مگر با طهارت دل: لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ؛ «كه جز دست پاكان(و فهم خاصان) بدان نرسد.»(واقعه: 79)
به قول سنائى:
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد كه دارالملك ايمان را مجرد بيند از اغيار
بدين ترتيب انسان مؤمن بهويژه حجگزار واقعى همواره با انس و حضور در ساحت قرآن كريم، كعبه دوست را طواف مىكند. هرگاه دلش هواى كعبه نمايد، سراسيمه به كوى قرآن مىشتابد و عطش هجران
1) نهج البلاغه، خطبه 184.
را در انس با قرآن كريم تسكين مىدهد. سرانجام، در سايه پاكى درون و رياضت نفس، كعبه حقيقى را در صورت ملكوتى قرآن مىبيند و آن صورت ملكوتى را وقوف در كوى يار مىداند.
وقوف دل كه به كوى تو مستدام افتد
طواف كعبه چه حاجت كه تو حجاز منى
از ويژگىهاى ديگر مؤمن آن است كه اهل اعتدال باشد، يعنى از تعادل روحى و روانى برخوردار باشد. به عبارت ديگر مؤمن با حاكم كردن عدالت در خود، حقوق همه قواى نفسانى را رعايت مىكند و تحت ملكه عدالت از فايدههاى آنها بهره مىبرد. قوه شهوت، غضب، عقل و ديگر قواى موجود در نفس براى انجام وظايفى آفريده شدهاند. براى آنكه هر كدام در راستاى تكليف تعيين شده خود عمل كنند، اعتدال نفسانى لازم است كه مؤمن با حاكم كردن سلطان عدالت در خود اين زمينه را فراهم مىكند. از اين رو قرآن، عدالتپذيرى را مهمترين مؤلفه تقوا مىداند:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَي أَلَّا تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَي
(مائده: 8)
اى كسانىكه ايمان آورديد، شما گواه عدالت و قسط باشيد. عداوت گروهى نبايد شما را از عدالت باز دارد. عدالت كنيد كه به تقوى نزديكتر از هر عمل است.
البته كسانى مىتوانند در جامعه گواه عدالت باشند كه شخصيت و هويت نفسانى آنها سمبل ميانهروى و عدالتگسترى باشد. پس عدالت پيش از آنكه يك اصل حقوقى و سياسى باشد، يك خصيصه اخلاقى است. يعنى كُنه عدالت ريشه در نفس سالمى دارد كه تحت تأثير اخلاق الهى است. اما نمود آن در حوزههاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى ظاهر مىگردد. از اين رو مولاى متقيان(ع)، رشد ارزشهاى اسلامى را در گرو اعتدالگرايى انسانهاى مؤمن مىداند:
الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَي هِي الْجَادَّةُ عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ. (1)
چپ و راست مسير گمراهى است، صراط مستقيم، راه ميانه است كه بقاى اجراى احكام قرآن و آثار نبوت و رشد سنّت نبوى را تضمين و عاقبت امور را با خير قرين مىسازد.
بنابراين وقتى عدالت ملكه وجود انسان گرديد، مىتواند، عدالت را در جامعه نيز پياده كند. زيرا عدالت در كلام گهربار امام على(ع)، قرار دادن هر چيزى در جاى خود است: «الْعَدْلُ يَضَعُ الأُمُورَ مَوَضِعَهَا»؛ (2)«عدالت هر چيزى را در جاى خود قرار مىدهد».
پس انسان عادل عهدهدار ساختار بخشيدن به جامعه است، تا هر چيزى و يا هر كسى را بر اساس شايستگىهايش در جاى خود قرار دهد.
حضرت زهرا(س) در تعبيرى عالمانه، عدالت را عامل انضباط و نزديككننده قلوب انسانها به يكديگر مىداند:
فَجَعَلَ اللهُ الإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ وَ الصَّلاةَ تَنْزِيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْرِ وَ الزَّكَاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ وَ نَمَاءً فِي الرِّزْقِ وَ الصِّيَامَ تَثْبِيتاً لِلإِخْلاصِ وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً لِلْفُرْقَة. (1)
خداى متعال، ايمان را وسيله طهارت شما از شرك، و نماز را موجب منزّه شدن شما از تكبّر و زكات را پاككننده نفس و توسعهدهنده رزق و روزى، و روزه را براى ريشهدار شدن اخلاص در شما و حج را بنيان دين شما و عدالت را وسيله پيوند قلبهاى شما و پيروى از ما را به وجودآورنده نظم در جامعه و امامت ما را عامل وحدت و رهايى از تفرقه قرار داده است.
منظور ما از ذكر اين روايت يادآورى اين است كه عدالت، دلها را به هم نزديك مىكند. تنسيق هم به معناى مديريت است. در واقع اگر دلها با ميانهروى مديريت نشوند، ظاهر جامعه هرگز عدالتگرا نمىگردد. اين نكته بديع بايد در عرصه مديريت مورد توجه قرار گيرد.
در جامعه اسلامى انسان خوب و حجگزار را با عدالت بايد شناخت، چرا كه در ترازوى كعبه قلب خود را با عدالت تنظيم نموده است.
مولاى متقيان(ع) تنظيم شدن انديشه سياسى مسئولين به موازين عدالت را يك اصل ضرورى و مهم مىداند: «إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوُلاةِ
1) بحارالانوار، ج 43، ص 159.
اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِي الْبِلادِ» (1)«اقامه عدل در شهرها بهترين روشنى چشم مسئولان است».
انسان، اگر به عدل رفتار كند، هر چند موفق به اجراى آن نشود، در چشم مردم عزيز مىماند و حافظه روزگار هرگز او را فراموش نخواهد كرد. به قول فردوسى:
چو خشنود دارى جهان را به داد توانگر بمانى و از داد شاد
همه داد كن تو به گيتىِّ دون كه از داد هرگز نشد كس نگون
مؤمن حجگزار، همواره در روابط با ديگران بايد به دنبال كسانى باشد كه بتوانند در شخصيت او اثر بگذارند. زيرا دوستان و همنشينان خوب نقش بسزايى در حفظ اعتقادات و رشد ملكات انسان دارند.
پيامبر خدا(ص) فرمود: «حواريين به حضرت عيسى(ع) گفتند: يا روح الله با چه كسى بنشينيم؟ يعنى دوستى و رفت و آمد داشته باشيم؟» فرمود:
مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللهَ رُؤْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الآخِرَةِ عَمَلُه. (2)
با كسى كه ديدارش شما را به ياد خدا اندازد و سخن او دانش شما را زياد كند و رفتارش شما را به آخرت متمايل سازد.
جناب مولوى هم زيبا گفته است:
اى خنك جانى كه با حق زنده شد در وجود زندهاى پاينده شد
واى آن زنده كه با مرده نشست مرده گشت و زندگى از وى برست
يعنى اگر انسان با زندهدلان معاشرت داشته باشد، قلبش زنده مىشود و از بركات روحانى آنان بهرهمند مىگردد. امّا اگر با مردهدلان رفت وآمد كند. مانند آنان مىميرد و ايمان او به غارت همنشينان غافل مىرود.
بنابراين مسلمان حجگزار بايد روحانيت قلبى خود را در همنشينى با افراد مؤمن و خدا ترس حفظ كند و حريم معاشرت و داد و ستد خود را با رفقاى غافل كه قدرت تأثير بر آنان را ندارد تا جايى كه ممكن است محدود كند.
خلاصه سخن اينكه حج، فقط سفر كردن و اعمال مخصوصه بهجا آوردن نيست. بلكه حاجى ماندن و آثار معنوى حج را در همه بخشهاى زندگى تعميم دادن مهم است. تا جايى كه تبلور بركات حج در سالمسازى و هدايت جامعه، ياور دستاندركاران امور فرهنگى جامعه گردد. ان شاء الله.
خداوندا! موسم حج با همه شكوهش فرا رسيد، عبد حقيرى چون من به سوى تو مىآيد. عبدى كه آمادگى حضور در مهمانى روحانى تو را ندارد و دلمشغولىهاى دنيا مجال استطاعت را از او گرفته است.
پروردگارا! خود را هرگز لايق اين دعوت نمىبينم. امّا شوقى در نهان، مرا به سوى تو مىكشاند و پيوسته به فضل تو اميدوارم مىسازد، تا هر كه هستم و هر چه دارم به سوى تو بيايم. چيزى از من بر تو پنهان نيست، همانم كه مىدانى. با همه عيوب و گناهم به سوى تو رهسپارم.
معبودا! عاشقانت همواره رهوار كوى تواند، در آستان عزّ تو عزيزند و از جذبه شوقت لبريز. اين دعوت عمومى براى واماندگانى چون من است كه در هياهوى زندگى خود را گم كرده و از خدعه روزگار پريشان است. از فريب نفس اماره زيانها ديده و از چنگاندازىهاى شيطان به ستوه آمده است.
بارالها! در اسارت آرزوهاى دراز گرفتارم و لگدكوب هوا و هوس خويشم. اكنون كه عنايت تو مرا فراخوانده و به قافله راهيانت رسانده، تنها اميدم لطف بىكران تو است كه شامل حالم گردانى، در سايهسار رحمتت خطاهايم را بپوشانى، گناهانم را بيامرزى، از شوق حضورت
سرشارم كنى و توفيق درك اسرار حج را عطايم نمايى.
محبوبا! چه قدر سخت است، پوشيدن احرام بر بدنى كه غير تو را بر خود حرام نكرده، و قلبى كه در چنگال آمال دنيوى گرفتار شده، و خيالى كه هنوز به زشتى گناهان گذشته آلوده است. نفسى كه در حجابهاى ظلمانى درمانده و عقلى كه هنوز در محاسبات دنيوى غوطهور است. از همه بدتر، احساس جاهلانهاى كه عظمت محضر تو را درك نمىكند و از شكوه حضورت بهره نمىبرد و در جايى كه امام سجاد(ع) با آن همه آثار عبودىاش بر خود مىلرزد و بيم آن دارد كه: «لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ» بشنود، گستاخانه «اللّهُمَّ لَبَّيْك ...» مىگويد. نه در دل خشيتى دارد و نه در ديده اشكى.
خداوندا! چه زيان بزرگى است كه در ضيافت نورانى تو با دلى مرده آمدم. پرده غفلت را از گوشم بر نگرفتم، حجاب وابستگىها را از ديده نگشودم و زبانم به تمناى تو گويا نيست. اى عزيز مهربان! برگو با اين گوش ناشنوا و چشم نابينا و زبان ناگويا، حال افسرده و قلب مرده چه كنم؟
پروردگارا! چه شرمآور است با بار گناهان به جمع زندهدلانت آمدن و نفس سركش را در لايههاى فريب پنهان كردن. فضاى معنوى حج را با تعفن دنياخواهى آلودن و با وسوسههاى وحشتآور دست به گريبان بودن. به راستى چه لحظههاى خوف انگيز و مرگآورى است؟ گويا همه چيز در نظرم رنگ و بوى ديگرى گرفته. اكنون مىفهمم كه چقدر ناچيز و بىمقدارم و چگونه زندگىام را تباه ساخته و سرمايه عمرم
را خرج آب و علف نمودهام.
الهى! خيانتم بر خودم آشكار شده، در بين زنجيرهاى سخت آرزوها زندانىام. وحشت، سر تا پاى وجودم را گرفته است. عيبهاى باطنى در برابر چشمانم خودنمايى مىكنند، وه چه بيمارى سختى كه از آن بىخبر بودم.
يا رب! اكنون كه نالههاى جانسوز چارهساز است، دلم مرده. خواهان سيلاب اشكم امّا چشمم خشكيده. مىخواهم سراسيمه به سويت فرار كنم، پاى دويدن ندارم. مىخواهم فرياد بكشم، امّا راه گلويم بسته است. مىخواهم با دلى مشتاق در ترنم حضورت باشم، افسوس كه دلى برايم نمانده. بدتر آنكه نمىدانم اين سرمايههاى روحانى كى و كجا؟ به غارت اغيار رفته است.
اى خداى مهربان! اكنون هر چه هستم در محضر توام، تو مرا از راه دور به كعبه حضور فرا خواندهاى. اگر در پى نجاتم نبودى، به اين مكان شريف دعوتم نمىكردى. پس اى نجات بخش! از ورطه حيرانى نجاتم ده و دل مردهام را با توبه نصوح، حياتى دوباره بخش. تعلّقات دنيوى را از من دور كن و كسوت صفا و خلوت را زينت جانم گردان. با خشوع مدام دلم را اشتياقى دوباره عطا كن و لذّت ذكرت را به من بچشان تا همواره مقيم كعبه انست گردم و چون غبارى سرگردان، در ساحت كبريايى تو، طواف هميشگى نمايم.
خداوندا! اينك مهاجر كوى توام، از ديار و زن و فرزند جدا شدهام و لنگ لنگان به سوى تو مىآيم. مرا از مهاجرانى قرار ده كه دل را براى
كوچ آماده كردهاند، و زاد و توشه آنها شوق لقاى تو است و آنگونه از خانه تاريك نفس و دنيا گذشتهاند كه گويى به سوى مرگ و قيامت مىروند، و گرماى صحراى محشر را احساس مىكنند. هواى غير تو را از سر نهادهاند و عاشقانه به سوى تو شتاب گرفتهاند. با همه چيز دنيا وداع ابدى كردهاند و به كمال انقطاع نايل آمدهاند. در هر چيزى نشان از تو مىبينند و از مشتاقىِ ديدار بال گشوده، پرندهتر از پرنده به سويت پركشيدهاند. غلبه شوق كعبه ديدار خواب و خور را از آنان ستانده است و به رمز و راز
«لبيك اللهم لبيك ...
» واقف شدهاند. از سراپرده دل پيام تو را شنيدهاند و در حلاوت حضور مستغرقند. در اوج شادمانى از خود به در شده و در مقام قرب تو دنيا و عقبى را از سر گذراندهاند و آرامش دل را در تمناى وصالت از كف نهادهاند.
معبودا! اكنون كه اين بنده آلوده، به حريم امن تو پا نهاده است، نسيم وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً روح و جانش را نوازش مىدهد. لذّت حضور در اين فضاى روحانى هر احساسى را از او گرفته و جلوه انوارِ قدسى كعبه چشمانش را خيره كرده است. گويى اى مهربان با هزاران جلوه به پيشوازم آمدى، تا ورودم را به ساحت منزل خويش تهنيت گويى.
الهى! اكنون كه اين توفيق بزرگ را عطايم كردى و فرصت زيارت خانهات را نصيبم نمودى، از تو مىخواهم قبل از هر چيز زمينه درك اين سفر روحانى را در من به وجود آورى و بر شوق تمنايم بيفزايى. همه اعضا و جوارحم را به اشتغال نام و يادت مشتمل نمايى و مرا در دريافت فيوضاتت چون گدايى كوشا قرار دهى تا در اين ايّام شريف همه توانم را
صرف عبادت نمايم، شبهايم به ياد تو سحر و سحرهايم، در حريم حضورت به سر شود.
پروردگارا! اكنون با بدنى طواف مىكنم كه در بندگى تو كوشا نبوده و با قلبى شوط مىكنم كه زنگارِ گناهان را نزدوده، و با زبانى «يا رب» مىگويم، كه درثناى تو گويا نبوده است. ياد گذشتهها، عرق شرم را بر سر و رويم مىنشاند و از آن مىترسم كه گناهانم فضاى معنوى حج را بيالايد. وا اسفا از اين شرمسارى و حسرتِ روزگارانى كه به غفلت گذشته است و عمرى كه به جهالت سپرى شده است.
اى خداى مهربان! اكنون با دستى تهى و رويى سياه به سوى تو آمدهام، و مىپذيرم كه بنده خوبى برايت نبودهام و حق تو را كه فرمودى:
«مَا قَدرُوا اللهَ حَقَّ قَدرِهِ
» به جا نياوردهام. امّا خوب مىدانى كه تو را دوست دارم و همه وجودم از محبت تو سرشار است.
به راستى كه لذّت نماز و شوق نياز منى. ياد تو آهنگ حيات من است و جوانههاى دميده را تازه به تازه در دلم مىروياند.
الهى! آنچه از من ديدهاى از سرِ جسارت و گستاخى نبوده است، بلكه غفلت و غرور بر من غالب گشته و افسارم را به دست شيطان و هواهاى نفسانى سپرده و همه چيزم را به باد داده است. اكنون اين بنده غارت شده با همه رسوايىهاى پيدا و پنهانش به سوى تو آمده است.
اى يگانه بىهمتا! اى پناه بيچارگان! و اى شكسته بند شكستهدلان! از اين بنده زيان ديده درگذر و بر دل شكستهام مرهم نه. عذرم را بپذير، غمامِ رحمتت را بگستر، خطاهايم را بپوشان و نزد خلايق در دنيا و
آخرت رسوايم مكن، كه اگر آنچه تو از من مىدانى بدانند، از سرزنش و تحقير آنها در امان نخواهم بود «يا سَتّارَ الْعُيُوب وَ يَا غَفَّارَ الذُّنُوب».
خداوندا! اينك به رحمت تو روى آوردم. رحمتى كه بر غضبت سبقت گرفته. و به حلمت التجا مىكنم كه از علمت پيشى يافته و بر عفوت توسل مىكنم كه بر قدرتت غلبه نموده و مرا درخواستن از تو دلير كرده است، تا با همه پستى و لئانتم از تو طلب مغفرت نمايم، و پيام گذشت را قبل از طلب دريافت نمايم.
يا رب العالمين! اكنون كه جانم را بر حريم خانهات مىسايى، آنچنان بسا تا چرك گناهان و حجابهاى غفلت از دلم زدوده شود و هفت لايه شرك، شك، نفاق، كبر و كجىهاى اخلاق، غضب و شهوت، يكى پس از ديگرى فرو ريزند و در هفت دور به هفت صفت حميده آراسته گردان، و براى هميشه از اسارت اغيار رهايم كن. مدال آزادگى را از بيت عتيق برگردنم بياويز تا رها و چالاك بين «صفا» و «مروه» هروله كنم. از گذشتههاى تاريك خود، سر پشيمانى بر كوه مروه بكوبم. در فرار به سوى تو، دل تكانى نمايم و هر چه غير تو را از درون و برون فرو ريزم. در دامن كوه صفا، صفات تو را خلعت دل كنم و براى ورود به صحراى عرفات مهيا شوم.
خداوندا! صحراى عرفات مخصوص كسانى است كه دلى صحرايى دارند و در كوير وجودشان ذرهاى وابستگى به دنيا پيدا نمىشود. صحراى عرفات، درياى وحدت است كه جانهاى بىگره و صاف، چون آب زلال را مىطلبد. اين موقف محل اتحاد روحهاى پاك و آسمانى
با روانهاى ضعيفى چون من است، تا به مدد عشق و ايمان آنان، آسمانى شود. صحراى عرفات طنين نالههايى است كه عرش و فرش را مىلرزانند و ساكنان ملكوت را در حيرت تمناى حاجيان مجذوب مىكنند.
به راستى چه زيباست صحراى عرفات، تجلىگاه عشق و دلدادگى، صحراى نور و سرور، صحراى همآغوشى عاشق و معشوق صحرايى. جايگاهى براى صحرايى شدن و از همه چيز بريدن. عقدههاى دل را گشودن، از گريه سير نشدن، درِ توبه و انابه را باز ديدن. خرمن تقوا و اخلاص را درو كردن. صحراى سحرداران را تماشا كردن. از ناله دل شكستگان ناليدن. با خدا بىواسطه سخن گفتن و در آغوش انس او آرميدن. در نزول باران رحمت غسل حضور كردن و از تابش آفتاب عرفات لذّت بردن. پا برهنه روى شنهاى داغ دويدن و پيشانى نياز بر آنها سائيدن. در محضر ربوبى خاكسارى كردن و در آستانه حضورش چرخ مستانه زدن و در انوار قدسى محبوب فنا شدن.
خداوندا! مرا به ساحتى فرا خواندى كه درك عظمت آن با دل ميسّر است و كسانى را ياراى حضور است كه ساليانى دراز دل را براى چنين ضيافتى آماده نمودهاند. افسوس و صد افسوس كه من با دلى آمدم كه تيره اغيار است و دنياى بىحاصل شوق و توان را از او ستانده است. گاهى او را لگدكوب آرزوهاى دراز نموده و گاهى به چراگاه جنود شيطان بَدَلش ساخته. زمانى هم ميدان تاخت و تاز قواى شهوت و غضب گشته است. اكنون در مصاف خيل عاشقانت دريافتم كه چقدر ضعيف و بىمايهام.
اى خداى مهربان! بندهاى پشيمانم. از هر جايى رانده و ماندهام. حتى شيطان هم كه روزى مشترىام بوده است با فرياد:
«إنّي بَرِئٌ مِنْكَ»
مرا مىراند. همه درها را به روى خود بسته مىبينم جز در رحمت تو يا «مُفَتِّحَالابواب»، باب رحمتت را به رويم بگشا، و عذر اين بنده گنهكار را بپذير. گره مشكلاتم را باز كن، آوارگىام را سامان ده و به جبران گذشتههاى تاريك موفقم بدار. شوق و اشتياقم را به جوارت افزون كن و در اين صحرا كه همه دعاها مستجاب است، دعاى اين حقير را اجابت فرما. دل ويران شدهام را با مهربانىات آباد گردان و از چنگاندازىهاى شيطان آسودگىام بخش و از وسوسههاى هولانگيز نفس پناهم ده، يا
«امان الخائفين»
و يا
«جار المستجيرين»
. پروردگارا! وقوف در مشعر مرا با زمزمههاى پنهان گرفتار كرده است و در تاريكىهاى چادر شب به نجواهاى عاشقانه فرا مىخواند. باد ملايم اين صحرا، نسيمِ انس تو را نويد مىدهد و هر سنگريزهاى كه برمىدارم به تسبيح تو مشغول است. گويى در اين صحرا همه چيز رنگ خدا گرفته است. نغمه سُبُّوحٌ و قُدُّوسٌ از هر طرف به گوش مىرسد. در اين حال و هواى روحانى همه وجودم به لرزه افتاده و خشيت عجيبى قلبم را مىفشارد. بيم آن دارم كه از درك اين لحظههاى عرفانى باز مانم و قدر نفحات ربّانى تو را كه از هر سوى مىوزد ندانم و در شبى كه عاشقانت را نشان مىكنى برگزيده نشوم و نامم در دفتر يگانه منجىات ثبت نگردد.
اى خداى مهربان! در اين شبِ نيازِ سراسر راز، كه چشم ملكوتيان را
به تماشا نشانده است، دلم را از شيرينى يادت لبريز كن. بر بىقرارى و تمنايم بيافزا. گريههاى آتشين و نالههاى جانسوز عطايم نما. لذت خاكسارىام فراوان ده. بر قلب تيرهام نظر كن وآن را «طور» تجلى جمالت قرار ده. از اعمال ناچيزم خشنود باش و به نشانه رضايت، طوق عبوديت برگردنم بياويز و آن را علامت رستگارىام در دنيا و آخرت قرار بده. براى هميشه از گزندِ رهزنان نفس مصونم بدار، و بر آتش حرمانم بيافزاى. تا زندهام در شعلههاى شوق لقايت بسوزان و مرگم را طلوع خورشيد وصالت قرار ده، تا گورستانم به نورستان حضور تو مبدل گردد. اشراق صبح مشعرم را به مطلع يَوْمَ تَرَي الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعي نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ مبدل كن تا در صحراى قيامت تاريك حاضر نشوم و نزد چشمانى كه خيره خيره به من نظارهگرند رسوا نگردم.
معبودا! رمز قربانى كردن، قربانى شدن است. سر حرص و هوا را به تيغ اخلاص بريدن است. از منيّتها گذشتن و به تو پيوستن است. در آتش هجران پريدن و پروانه صفت، سوختن است. به سادگى بريدن سرِ حيوانى، از غير تو بريدن است. اى خداى عزيز! مياور بر من كه در لحظه قربانى، سر حيوانى جدا نمايم، امّا خود را رها كنم، و حرص و آرزوها دزدانه در درونم پنهان شوند و سيرت زشتم را در صورتى زيبا هويدا كنند.
الهى! در جايى كه ابراهيم خليل از وسوسه شيطان در امان نبود و جان لبالب از محبت تو مانع جسارت شيطان به او نگشت، اين عبد ذليل كه با
نگاهِ شيطان مىلرزد و وسوسهها به راحتى او را دست به دست مىگردانند چگونه از فتنهانگيزى جنود شيطان و وسوسههاى هولانگيز نفس عبور كند و حنجره هوسها را كه روزگارش را به تباهى كشيدهاند به يكباره با فرياد الله اكبر قطع نمايد.
خداوندا! اكنون كه شمشير لابه به دستم دادى و براى دورباش شيطان، سنگريزههاى ستيز بر دامنم نهادى، يارىام فرما، تا تيغم بر هدف فرود آيد و ريشه هواهاى نفسانى و اميال شيطانى را از دل جدا كند و در رمى جمرات، شياطين برون و درون را براى هميشه از من نااميد گرداند.
كردگارا! اگر در آوردگاه حج بر شيطان و خواهشهاى نفسانىام غلبه نكنم، بىگمان دربازگشت به زندگى بر من دلير خواهند شد و اميد رهايى از سلطه آنان در باقيمانده عمر به يأس مبدّل خواهد گشت. اگر جانم را نپذيرى و قربانى جانانى چون خود نكنى لاشهاى بيش نخواهد بود و از تعفن آن، همه از من خواهند گريخت.
اى خداى مهربان! در جدال با نفس و اميال شيطانى پيروزم نما و ظاهر و باطنم را به صفات حميده آراسته گردان. از خاكستان قلبم چشمه زمزم جارى نما و خلعت اخلاص كه نشان پيروزى در «رمى جمرات» است را بر من بپوشان. رفتارم را به «صبغة الله» مزين فرما تا همه اين خوبىها رهآورد سفرم به وطن باشد، و نگاه و نفسَم استقبالكنندگان را بىقرار تو كند، تا به خاكسارىام در كعبه حضور تو شهادت دهند و مشتاقانه به سوى تو بشتابند.
خداوندا! اكنون كه مرا از كعبه برمىگردانى از كعبه دل برمگردان و حالات معنوى حج را در من مستدام بدار. تا آئينه جانم را بار ديگر غبار تعلقات دنيوى نگيرد و هر شب توفيق شستوشوى دلى در زمزم سحر را نصيبم فرما و به صفت
«تقوى القلوب»
آراسته گردان. جانم را در حالى كه در كوى تو وقوف دارد بستان و احرام حج را كفن واقعىام قرار ده.
الهى! ماه رمضان با همه شكوهش فرا رسيد. ماه رحمت و مغفرت، ماه ضيافت نور، ماهى كه رسول گرامىات آن را
«يُرمِضُ الذُنُوب»
ناميد؛ يعنى ماهى كه گناهان را مىسوزاند. ماه قيام و صيام، ماه پالايش دل از آلودگىها، ماه به خود آمدن، ماه فرار از شيطان، ماه رياضت نفس، ماه همدردى با گرسنگان، ماه محاسبه اعمال، ماه بيدارى و سحرخيزى، ماه جبران گذشتههاى تاريك، ماه نزول قرآن، ماهى كه يكى از شبهايش را از هزار ماه برترى دادى و آن را ليلة القدر ناميدى، ماه نزول فرشتگان و روحهاى پاكيزه و ماه سرور جان، ماه مستى عاشقان، ماه گشايش درهاى آسمان، ماه نزول باران مغفرت، ماه مژده وصال، ماه بهارى شدن دل و روييدن دوباره، ماه رميدن از اسارت دنيا و بيرون آمدن از دلبستگىها، ماه رهايى از شهوتها، ماه چشيدن لذّت عبادت، ماه تصميم دوباره، ماه آشتى با تو، ماه تجديد ميثاق بندگى، ماه زدودن كدورتها، ماه لبخند به زندگى، ماه تواضع با مردم، ماه پيوند با بريدهها، ماه
معاشرتهاى معنوى، ماه صله ارحام، ماه توبه و استغفار، ماه عذرخواهى از لغزشها، ماه فكر و ذكر، ماه قدرشناسى نعمتها، ماه اعتراف به كوتاهى در بندگى، ماه شكايت از ناسپاسىها، ماه شهادت اميرالمؤمنين(ع)، ماه مظلوميت مولا، ماه درد و داغ تنهايى، ماه شب زندهدارى، ماه اشك و آه شبانه، ماه شكستن سكوت و سردادن فريادهاى سوخته، ماه بريان شدن در تنور فراق، ماه زدودن اغيار از دل، ماه ستيز بىامان با هوى و هوس، ماه فرار و بىقرارى، ماه چارهجويى گناهان سخت، ماه سينهزدنهاى سحر، ماه لرزيدن از گناه، ماه ريختن گناهان همچون برگ درختان در پاييز، ماه نجات عقل از غرور، ماه استوارى ايمان در دل، ماه زير و روشدن، ماه انس با قرآن و از همه مهمتر ماه با تو بودن و مهمان تو شدن.
اى خداى مهربان! اكنون كه مرا به چنين ضيافت عظيمى دعوت فرمودى، توفيق دركِ فضايل آن را عطا كن و اعضا و جوارح مرا بر روزهدارى يارى فرما. بر قابليتم بيافزا تا فيض ساعات و آنات رمضان را در جان ذخيره كنم و زنجيره وابستگىها را بگسلم. سراسيمه به سوى تو بشتابم و جانِ من بىتابِ انوار يقين تو شود و از سبودوشان مقيمِ شريعه نجات تو گردم. شب و روز از عبادت تو سير نشوم تا جايى كه لذّت انست را به من بچشانى و در خلوتهاى سحر پذيراى من باشى. بر شور شب زنده دارىام بيافزايى. در شعلهسار آهم بسوزانى و در اشك سحرهايم شستوشو دهى.
الهى! بر رسول نور و رحمت و خاندان پاكش درود فرست و توفيق
درك مقام اوليائت را بر من ارزانى دار و بر شهود سرّ ولايت آنان يارى فرما، سرّى كه در ليالى قدر پنهانش نمودى و رمز شهود حقايق قرآن را در آن نهادى.
الهى! بينشى عطا كن تا ساحت نورانى ماه رمضان را درك كنم و بر بلنداى اسرار روزهدارى نايل شوم و تنها با بهانههاى كودكانه به تركِ، طعام و شراب اكتفا نكنم؛ و چون سنگى در نزول رحمتت نباشم، بلكه خاكم كن تا قابليت روئيدن در بهار حضورت را پيدا كنم و گلهاى رنگارنگ فضيلت در وجودم شكوفا شود.
پروردگارا! در اين ماه عزيز، زبانم را به ذكرت هميشه گويا، قلبم را از شوق عبادت پويا، گوشم را به طاعت شنوا و اعضا و جوارحم را به قيام و سجود توانا كن. چشمهايم را به تماشاى جلوههايت بينا، و شبم را به بيدارى مهيّا و سحرنشينى را با گريههايم زيبا فرما. دعايم را به اجابت روا و بيمارىهايم را به شفايت دوا و وجودم را به رياضت صفا و نيتّم را از ناخالصىها جدا نما. اعمالم را به تزكيه زكى و بندگانت را از من راضى، و رزقم را از حرامىها مبرّا، و در شكر نعمتهايت كوشا، و جانم را توفيق فنا عنايت فرما.
الهى! شب قدر فرا رسيد. شبى كه از هزار ماه برتر است. شبى كه براى درك آن بر پيامبرت سخت گرفتى. شبى كه تشنگان حقيقت، سبوى نياز به كوى تو مىآورند. شبى كه زمين را با نزول فرشتگانت زينت مىدهى. شبى كه عرشيان به گوشههاى مساجد و معابد خيره مىشوند. شبى كه اشك و آه روزهداران قيمتگذارى مىگردد. شبى كه
دلهاى عاشقان مطلع فجرِ صادق مىشود و خورشيد حقيقت طلوع مىكند. شبى كه جانهاى عريان و سينههاى بريان، بيتالمعمور نزول قرآن مىشوند و سرّ ولايت مولا را مىشكافند. شبى كه كوثر زهرا(س) فوران مىكند و جانهاى تشنه ولايت را سيراب مىسازد.
ليلةالقدر شبى است كه ذكر و فكر يكى مىشوند و نماز و نياز به هم مىآميزند. شبى كه معشوق مهماندارى مىكند و ضيافت رحيمى را مىگستراند و عاشقانش را مىنوازد. سرّ عبوديت را مىگشايد و مفتاح خزائن غيب را به دست رازداران مىدهد.
ليلةالقدر شبى است كه قلم قضا و قدر به دست دعاى سوختهدلان سپرده مىشود، تا سرنوشت ديگرى را به تحوّل حال رقم زنند، دنياى تازهاى را تجربه كنند و زندگى دوبارهاى را آغاز نمايند.
بارالها! در اين شب عزيز، در حالى مهمان تو شدهام كه بار معصيت بردوشم سنگينى مىكند. گناهانم مرا دست به دست مىگردانند. با موانع فراوانى دست به گريبانم. شوق عبادت در دلم مرده، حال راز و نيازم نيست. ديده و دل با من همراهى نمىكنند. مشغلههاى ذهنى عذابم مىدهند، خيالهاى آلوده رهايم نمىكنند.
الهى! در اين نيمههاى شب تو را به همه اسماء و صفاتت قسم مىدهم كه طلوع فجر را بر من بنما و به آه دل و اشك ديده منتّم گذار و بر شوق طلب و سوز تمنايم بيافزا و به هوشيارى و درك انوار سحر توفيقم ده. حجابهاى ظلمانى را از قلبم دور كن تا در مطلع فجر، نزول فرشتگان و ارواح كرّوبيان را نظارهگر باشم و از نفحات ربّانى سحر كه آفاق و انفس
را پر كرده است بهرهمند گردم. در طهارت حضور تو از همه آلودگىهاى ظاهرى و باطنى پاك شوم و با انقلاب قلب و تحول جان، زندگى تارهاى را از سر گيرم. همانگونه كه دعاهاى دردمندان را اجابت مىكنى دعاى اين خستهدل را نيز اجابت فرما و جان تاريكم را به انوار ولايت يگانه منجىات حضرت امام زمان(روحى له الفداه) فروغى جاودانه ببخش و به دعاى خير او گره از گرفتارىهاى پيروانش بگشا. خلعت عافيت بر اندام بيماران روحى و جسمى ما بپوشان و عاقبت به خيرى نصيب همه ما بگردان. آمين رب العالمين.
خداوندا! تنهايى را دوست دارم چون تو يار تنها شدگانى. غريبانه زندگى مىكنم چون تو همدم غريبانى. به راستى كسى كه تو را دارد غريب و تنها نيست.
خدايا! هر كه با منند روزى مرا تنها خواهند گذاشت و هر چه آنِ منند روزى از من جدا خواهند شد. آنكه مرا هرگز تنها نمىگذارد تويى، دلم همواره به
«هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَمَا كُنْتُم»
تو اميدوار است.
الهى! اگر بهاى انس تو غمِ تنهايى و رنج غربت است، مرا بدان مبتلا كن تا باهمه وجودم فرياد زنم:
«يا صاحب كل غريب»، «يا مونس كل وحيد»
و در هنگامه فرياد آغوش انست را بگشا و جان خستهام را به نوازش حضورت تسلى بخش.
پروردگارا! توانائىام ده تا به حال خود گريه كنم. وامانده را جز
گريه و زارى چاره چيست؟ سرمايه عمر و جوانىام را تباه كردم. اگر مرگم را برسانى براى مردن آمادگى ندارم. نه چراغى براى گور تاريك افروختم و نه فرشى براى جاى نمورم بافتهام. همانند مولايم(امام سجاد(ع)) ناله سر مىدهم:
أَبْكي لخُروج نَفْسي أَبْكي لِظُلْمَةِ قَبْري، أَبْكي لِضيقِ لَحَدي، أَبْكي لِسُؤال نَكيرٍ وَ مُنْكرٍ ايّاي، أَبْكي لِخُروجي مِنْ قَبري عُرياناً ذَليلًا حامِلًا ثِقْلي عَلَى ظَهْري.
گريه مىكنم براى لحظهاى كه روح از بدنم جدا مىشود. گريه مىكنم براى تاريكى قبرم. گريه مىكنم براى تنگى جايم. گريه مىكنم براى لحظهاى كه نكير و منكر از اعمالم مىپرسند. گريه مىكنم براى هنگامى كه مرا برهنه از قبرم بيرون مىكشند و گناهان سنگينم را بر دوش نحيفم مىگذارند.
خدايا! وقتى امام سجاد(ع) كه عبادت و رياضت او مايه حيرت همه عارفان است اينگونه براى عاقبتش مىگريد و مىسوزد، اين عبد ذليل و بىسر و پا را چاره چيست؟ دلى دارم كه از سكر غفلت مرده و حالى دارم كه فارغ از ياد مرگ و قيامت است؛ نه آهى در سينه مىسوزد و نه اشكى از ديدهام مىجوشد.
معبودا! اينك با همه پريشان حالىام به تو رو آوردهام و از جان سرد و بىدردم به تو شكوه مىكنم. اگر دستم را نگيرى و از اين ورطه غفلت و بىدردى نجاتم ندهى، زيانكارترين بندگان تو خواهم بود. پس اى مهربانترين مهربانان، مرا از درگاهت مران، به هدايت اميدم ده و به
درماندگان رحم كن.
«يا راحم من لاراحم له يا صاحب من لا صاحب له».
اى خداى مهربان! چقدر دوست دارم با تو حرف بزنم، آن هم در جايى كه فقط تو حرفهايم را بشنوى، و شايد جرأت گفتن آن را به كسى ندارم، چه اگر بشنوند چوب ملامت بر سرم مىكوبند. امّا با تو راحت سخن مىگويم. سخن از دردهاى پنهان، سخن از آرزوهاى سركوب شده. سخن از جفاى روزگار. سخن از غربت و تنهايى. اصلًا اى خداى بزرگ تو مرا به سخن مىآورى، آنجا كه به رسول بزرگوارت فرمودى:
إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ(بقره: 186)
هرگاه بندگانم از من پرسيدند، بگو: به آنها خيلى نزديكم و هر چه از من بخواهند، اجابت مىكنم.
خداوندا! تو اجابت را بر تقاضاى بندگانت مقدم داشتى، و اين شوق خواستن را در ما شعله ور ساخته و توقع اجابت را بالا برده است. يعنى دعا و اجابت هر دو از توست. آنچنان كه مىدهى، مىخواهى، در واقع خواستن ما بهانه و عطاى تو مستدام است.
بارالها! هرگاه با تو مىنشينم و تو را مىخوانم، احساس آرامش و سبكبالى مىكنم. گويى مرغ جانم قفس تن را شكسته و به سوى تو پرواز مىكند. و جز بلنداى انس تو آشيانى نمىشناسد. آرزو دارم كه اين لذّت حضور سرمدى باشد و نشاط با تو بودن از من گرفته نشود. همه اعضا و جوارحم تو را بخوانند و به ياد تو آباد باشند.
«وَ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَه
وَ بِخدمَتِكَ مَوْصُولَه
». خداوندا! آنگاه كه تو را مىخوانم و به عبادت تو مىپردازم از هر قيد و بندى رها مىگردم و به وسعت درياها و صحراها گسترده مىشوم. گويى همه عالم و آدم زير پاى منند و آسمانها مرا به سوى خود مىخوانند. شوق عجيبى به من دست مىدهد. دنيا در نظرم كوچك و بىارزش مىشود و خود را در فضاى ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ تو مىبينم. جاذبه فراخوانى تو همه وجودم را پر مىكند. اصلًا مىشنوم كه تو مرا مىخوانى. صداى دلانگيزت برجانم طنين مىافكند. دوست دارم از آن حالت برنگردم. آن آرامش روحانى پايدار بماند و نگاه مهرآميزت از من گرفته نشود، و در وحشت تنهايى گرفتار نگردم،
«يا أَنِيسَ الْمُسْتَوْحِشِين»
. خدايا! ديگر رمقى برايم نمانده است. توان مقابله با نفس را از دست دادهام. حملات ويرانگرش تار و پودم را از هم گسسته است و افسارِ گسيخته را به هر سويى مىكشاند. ديگر آبرويى برايم نمانده و نزد تو ذليل و رسوا شدهام. با شيطان همنشين شده و دائماً از او فرمان مىگيرد و در محاصره جنود شيطان گرفتارم كرده است. سينهام را از وسوسهها پر نموده و خيالهاى فاسد را بر قلبم چيره ساخته است. پيوسته دنيا را در نظرم زيبا جلوه مىدهد. هر روز لباسى تازه بر من مىپوشاند و به دست آرزوها مىسپارد و بذر هوسها را در وجودم آبيارى مىكند و كودكانه مرا دست به دست مىگرداند.
پروردگارا! از ريش سفيد و قد خميده خود شرمسارم كه در سن
پيرى جوانههاى آرزو در من روئيدهاند؛ از اين همه رسوايى به تو پناه مىبرم.
«إلهي أَعُوذُ بِكَ مِنْ شِرارِ نَفْسِي»
. تنها تو مىتوانى مرا نجات دهى و ننگ رسوايىام را بپوشانى و مرضهاى روحىام را مداوا كنى.
اى خداى مهربان! اكنون به فريادم برس كه سخت به فريادرسى تو محتاجم. از شرارت نفس نجاتم ده كه بىتو هلاكم و در پناه عصمت خويش امانم ده و از وحشت قيامت و رسوايى رهائىام بخش
«يا مَلْجَأَ الْمُسْتَوْحِشِين».
الهى! از نفس بدم شاكىام. نفسى كه به انجام بدىها حريص است و حتى از ياد گناهان گذشته لذّت مىبرد و همچو ديوى خفته در من و قصد هلاكم دارد.
خدايا! چقدر بيچارهام كه با اين نفس شياد دست به گريبانم. هم شوق طاعت را از من گرفته، هم ميل به معصيت را در من فزونى مىدهد. آنقدر بىپروا است كه مرا به نافرمانىات تشويق مىكند. بىنهايت مغرور و خيرهسر است. اگر شرى به او روى آورد جزع و بىتابى مىكند و اگر به خوبىها دست يابد منع احسان مىنمايد. اسراف و زيادهخواهى را دوست دارد، و بسيار به لهو و لعب علاقهمند است. دائماً به خواندن لالايى در گهواره غفلت مشغول است. روزگارم را تباه كرده و هر لحظه با خطرى تازه روبهرويم مىكند. فكر توبه را از من ستانده و اراده بازگشت را در من كشته است. آنقدر گستاخ و بىشرم است كه به راحتى گناه مىكند. تو گويى عادت او شده؛ اگر روزى فرصت گناه نيابد افسرده مىشود. با فشارهاى بىامانش از
چنگم مىگريزد تا هرزگىهايش را تكرار كند.
الهى! شرمسارم از اين عبادتهاى تاجرانه. طمع بهشت و ترس از عذاب دوزخ خلوصم را گرفته است. نه حقّ معرفت تو را مىشناسم و نه حق عبادت تو را به جا مىآورم. اكنون با رويى سياه و دلى پريشان به سوى تو آمدهام تا اعتراف كنم كه نه داراى نيّت خالصم و نه در اطاعت تو صادق. تنبلى نفسم موجب شد كه از خيل شتابندگان به سويت جا بمانم و اوقات خوش روزگارم را به پاى آرزوهاى بيهوده قربانى كنم. اكنون آثار پيرى در سر و رويم هويدا گشته و فرصتها چون باد در گذرند. ديگر كه از نفس افتادهام و توان جبران گذشتهها را ندارم، خود را در جايگاه زيانكاران مىبينم. اگر بدين حال و روز بميرم مستحق دوزخم. مگر اى خداى مهربان! تو به فريادم برسى، به پيرىام رحم نمايى و شوق رفته را بازگردانى. درد بندگى عطايم نمايى، و حجابهاى غفلت را بزدايى. در آتش ندامتم بسوزانى و به درد فراقت مبتلا كنى. بر شور شبزندهدارى و تمناى سحرم بيافزايى، تا مگر بر جبران گذشتهها توفيق يابم و اندكى از خرابىهاى پيشين را آباد كنم. و سرانجام شرمسار تو از دنيا نروم چرا كه فرداى قيامت تحمل شرمسارى تو را ندارم. دوزخ برايم به از آن باشد كه در آتش خجالت تو بسوزم.
خدايا! تنها در دل صحرا نشستهام، آثار بديع و زيباى صنع تو چشمم را خيره مىكند. از زمزمه تسبيح موجودات مبهوت شدهام. قلم هنر آفرينت، در خلق آفرينش دمادم بر حيرتم مىافزايد و شگفتىها بر شگفتىها افزوده مىشود.
معبودا! كو چشمى كه آثار تو را تماشا كند؟ كجاست عقلى كه نطق موجوداتت را درك نمايد؟ كو دلى كه شيداى جمال تو باشد؟ كجاست شوق با تو بودن كه آدمى را از غوغاى زندگى شهرى رهايى بخشد؟ كو دردمندى كه در اين كوير پهناور فرياد كشد؟ كو عاشق دلسوختهاى كه بيانگر تو باشد؟ كو اشك دل سوختهاى كه چشم سبزهزاران را به تماشا بنشاند؟ كو دست تمنايى كه پرندگان را به آسمان نياز آورد؟ كو جوياى صادقى كه ترنم حضورت را احساس كند؟ كو عاشق ديدارى كه در هزاران جلوه تو را تماشا كند؟
الهى! چه شيرين است لذّت با تو بودن، لذّتى كه با نالهام عجين شود و با اشك ديدهام روان گردد. اضطرابم را به اشتياق و پريشانىام را به شادمانى مبدّل كند. شهد يقين را به جانم بچشاند و در كوى انس تو جايم دهد هر چه غير تو را از دلم دور سازد و دعاى
«عاش قلبى بذكرك»
امام سجاد(ع) را در حقم اجابت فرمايد.
كردگارا! آنگاه كه شوق خلوت با تو بودن مرا به تنهايى صحرا و دامنه كوهها مىكشاند و لذّت ياد تو را به جان تشنهام مىچشاند، زيبايى زندگى را احساس مىكنم. تو گويى افقهاى تازهاى به رويم گشوده مىشود. هيجان عجيبى به من دست مىدهد. شوق وصفناپذيرى همه وجودم را فرا مىگيرد. دوست دارم هرگز از آن حال و هوا خارج نشوم و آنگاه كه نسيم حضورت جان خستهام را مىنوازد و آغوش مهر و بندهنوازىات را مىگشايد، كاملًا از خود به در شوم و پروازكنان دل را پرندهاى در امواج حضور بينم و آرزو كنم كه هرگز از اين معراج
روحانى بر نگردم.
الهى! لذّت با تو بودن مرا از همه چيز بيزار كرده است. دنيا در نظرم بىرنگ شده، آميزش با اين و آن بر وحشتم مىافزايد و تنها تو را زيبا مىبينم و تنها با تو آرام مىشوم. پس اى مهربان! دلم را از اغيار بستان و آن را خلوتگاه حضورت گردان و اين دعاى(سيد الشهدا(ع)) را در حقم اجابت فرما: «الهي انتَ الَّذي ازَلْتَ الاغْيارَ عَنْ قُلُوبِ احِبّائكَ»؛ «تو آن خدايى هستى كه محبت اغيار را از قلوب عاشقانت مىزدايى».
خداوندا! چون شب فرا مىرسد ندايى از درون مرا مىخواند. ندايى از كوى آشنايى، ندايى كه آهنگ زندگى من است، ندايى كه رنگ و بوى تو دارد. يعنى تو مرا به شب زندهدارى دعوت مىكنى و در محفل روحانى سحر مىنشانى. قيام و قعودم را تماشا مىكنى، حال دعا و نيايشم مىدهى. آرام آرام دلم را مىگشايى و تنور آهم را شعلهور مىسازى، هرچه غير خود را در آن مىسوزانى. گناهانم را در نظرم حاضر مىكنى، مشت ندامت بر سرم مىزنى و كوتاهى در بندگى را به يادم مىآورى. حجابهاى ظلمانى را از دل و ديده مىزدايى. قلبم را به هيجان خشيت مىلرزانى، و پيشانىام را به خاك خضوع مىسايى. اشكم را بر گونهها جارى مىسازى. زبانم را به توبه باز مىكنى. صداى گريههايم را مىشنوى و شكوه بندگى را در من شكوفا مىكنى. سرّ خلقتم را بر فرشتگان مىنمايانى. پيام ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ را طنين جانم مىكنى. پنجره خانه دلم را مىگشايى و نفحات ربّانى را در آن مىدمى. نفس پرآشوبم را به آرامش مىرسانى و به زيور اطمينان آراسته مىگردانى.
راضِية و مَرضِيَة به پذيرايىام فرا مىخوانى و بالاخره شب را با من خسته سحر مىكنى و به ديدار شب ديگرى نويد مىدهى.
الهى! آنگاه كه همه مرا برانند تو مىخوانى و در آغوش مهربانىات مأوا مىدهى و به زندگى اميدوارم مىكنى. توان برخاستنم مىدهى. گناهانم را ناديده مىگيرى. زبانم را مىگشايى و سخنانى تازه بر لبانم جارى مىنمايى. بر جراحتهايم مرهم مىگذارى. سنگ صبورم مىشوى، درد دلهايم را مىشنوى و از درون با من نجوا مىكنى. تا جايىكه گرمى حضورت را با همه وجودم احساس مىكنم و لذّت محبتهايت را مىچشم و از اين همه مهربانى شرمسار مىشوم و سرم را بالا نمىگيرم. امّا تو مرا به نيايش فرا مىخوانى؛ نيايشى كه همه نوازش توست و در آن مرا زير و رو مىكنى. گاه فريادم مىدهى، و گاهى خموشم مىكنى گاه مستم مىخواهى وگاهى هوشيار. گاه به سلامت، گاه هم بيمار. گاه به باغ حضور، مسرور و گاهى به داغ، رنجور. گاهى مىخندانى و گاهى مىگريانى. گاه به قفس قبض گرفتارم مىسازى و گاهى به گلزار بسط پروازم مىدهى. امّا اى مهربان! در همه حال غضبت را رحمت، قهرت را مهر، عقابت را حساب، عذابت را ثواب و دوزخت را بهشت مىبينم.
الهى! دلتنگ توام. هر زمان و هركجا تو را بخوانم با منى و گرفتارىهايم را ناگفته مىدانى و از سرّ ضميرم باخبرى. پس از كدامين درد بنالم و از كدام كارم شكوه كنم، از اخلاق بدم و يا از زشتى اعمالم، از سستى در عبادت يا از كمى اخلاص، از دل بىشوق يا از چشم
بىاشك، از غربت و بىكسى يا از بىهمزبانى و تنهايى، از دنيا خواهىهاى بىحاصل يا از دل غافل، از حسرت روزگارانم يا از پشيمانى گناهانم، از كمى توشه آخرت يا از وحشت عاقبت، از بىتوجهى به بينوايان يا از بدرفتارى با خويشان.
خدايا! نمىدانم از چه بنالم، سياهمشقهاى زندگى نامه اعمالم را پر كرده است. هر چه نظر مىكنم چيزى نمىيابم كه در آخرت به كارم آيد؛ يا قابل ارائه در پيشگاه عدل تو باشد.
پروردگارا! خجلم، شرمسارم. اعتراف مىكنم كه بنده خوبى برايت نبودم. حق بندگى را به جا نياوردم. در شناخت ساحت تو كوتاهى كردم. عظمت پيامبر رحمت و جانشينان او را نشناختم و زندگى من رنگ و بوى سيره آنان را نگرفته. بازيچه اميال خويش شدم و عمر گرانمايه را با همين بازىهاى كودكانه به هدر دادم.
خدايا! اكنون پشيمانم و درمانده. ياد گذشتهها به آتشم مىكشد، اگر مرا با اين حال بميرانى مستحق دوزخم؛ شايد دوزخ هم مرا نپذيرد.
الهى! آنگاه كه پوچم هيچ مىشوم، احساس مىكنم كه زمين هم تحمل مرا ندارد، آسمان مىخواهد بر سرم خراب شود. همه مرا مىرانند، در حالى كه هنوز از زشتىهاى درونم بىخبرند.
الهى! در آن حالات بىكسى و رسوايى، تو پذيراى من مىشوى و با نغمه اميدآفرينِ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ مرا به سوى خود مىخوانى. نسيم مهربانىات غبار نااميدى را از جانم مىزدايد، آرامش رفتهام را بازمىگرداند، مرا دوان دوان به كوى انس تو مىرساند، استغفار را بر
زبانم جارى مىسازد و خلعت «يا
تواب الرحيم
» را بر تنم مىكند.
ره به سويت هماره هموار است
خوش به حال كسى كه رهوار است چشمههاى اميد تو جوشان
تشنگانت همه سبو دوشان استعانت به فضل تو جائز
هر كه دستى گشود شد فائز در پناه كرامتت ماضى
آمدم از قضاى تو راضى به اجابت در آن مهيايى
تو مميتى خدا، تو محيايى هر كه باشد مسافر كويت
ره نشانش دهى به هر سويت روى ماهت كجا نهان باشد
غير رويت مگر عيان باشد؟ آمدم بر درت به روى نياز
كه عنايت كنى مرا پرواز پرگشايم به آشيانه عشق
دل كنم تازه با ترانه عشق دلم آكنده از يقين باشد
همه سرمايهام همين باشد بى شريك و يگانه معبودى
غايت آرزو و مقصودى به جز از تو خدا نمىجويم
عشق رويت تنيده در خويم تو خداوندِ مهربان منى
تو انيسى، تو همزبان منى هر سحر با تو راز مىگويم
غم ناگفته باز مىگويم غايتِ شوق هر نماز منى
تو خداوندِ چاره ساز منى به تماشاى تو دلم شاد است
چون به ياد تو هست آباد است
ستايش سزاى خداى كريم خدايى كه رحمان است و رحيم
ستايش، خدايى كه دلسوز ماست فروغِ دلِ آتش افروز ماست
ستايش، سزاى خداى غنى است سرِ التفاتش، با چون منى است
به غيرش اگر دست يارى دهم سرانجام خود را به خوارى دهم
طلب هر چه دارم عطايم كند اجابت به هر سو دعايم كند
به قربان او اين سرو جان من نخواهد جز او جان سوزان من
يگانه عزيزم در عالم خداست زمانى نيابى دل از او جداست
جوابم دهد چون صدايش كنم به هر نينوايى نوايش كنم
نباشم اگر بنده دل خراب دعاهاى من را كند مستجاب
چنان مىنمايد غنى الحميد كه انگار از من گناهى نديد
چو خلوت طلب مىكنم با خدا پذيرد مرا هر زمان، هر كجا
به قربانت اى مهر پائيز من سپاس و ستايش برانگيز من
حساب مرا با حسابت مكن ادب مىكنى با عقابت مكن
گرفتار حيلت مكن بنده را تو اين بنده خوار و شرمنده را
سعادت چه جويم سعادت تويى كمال سعادت به غايت تويى
تو باشى در عالم پناهگاه من خريدار اشك و غم و آه من
بار الها نما مرا يارى بده حال تضّرع و زارى
تا بگريم به كار و بار خودم به بدىهاى روزگار خودم
آرزوها مرا به چنگ دارند با من هر دم هواى جنگ دارند
نفسِ بدخو و پر هوس دارم مرغم و ناله در قفس دارم
ميل دنيا مرا به بند دارد بند، چندين چون و چند دارد
در گناهان خويش زنجيرم چارهام رفت و نيست تدبيرم
نفس من، بر بدى كند اصرار گره در كار من كند بسيار
نه مرا قدرت ستيزى هست نه ز دامش ره گريزى هست
واى بر من ز شرم و رسوايى كه ندارم حياء و پروايى
بده دردى كه سينهام سوزد شعله بر خرمن دل افروزد
تو مرا بر خودت نماياندى تو خودت را به من شناساندى
بىتو جانم غروب پائيز است از غم روزگار لبريز است
بى تو موجى شكسته مىمانم مرغكى پر شكسته مىمانم
تو نسيم شب بهار منى تو سكونى همه، قرار منى
بده شور شب و سحردارى اشك خونين، ز ديده كن جارى
ديدهام را سحر تماشا كن گره از مشكلات من واكن
الهى مرا آه جانسوز ده سحر، سوز و ساز دل افروز ده
اگر بنده خواهى كند بندگى بزن تار دل را به سازندگى
بده باده چندى تو ديوانه را كه چرخى زنم دور ميخانه را
نمازى بسازم به تكبير عشق كنم چاره دردم به تدبير عشق
زبانم به ذكر تو گويا شود دلم غرق در شور و غوغا شود
به ياد تو شيرين شود كام من بجوشد همى باده در جام من
نيازم فزايد كمال آورد قعود و سجودى كه حال آورد
الهى منم مست و شيداى تو گداى جمالِ دل آراى تو
بيا جلوه كن بر دل خستهام كه در انتظار تو بنشستهام
مرا انتظار تو بىتاب كرد ببين ذره ذره ز غم آب كرد
گر از عشق رويت به تاب و تبم چه چاره خريدار خال لبم
از آن ترسم آيى كز اين مشترى نماند به جز مشتِ خاكسترى
بيا مهربان، مهربانى نما غريب توام آشنايى نما
نقاب از رخ ماه خود باز كن دل خسته را لحظهاى ناز كن
مرا ناز تو شوق طاعت دهد سر بندگى تا شهادت دهد
دمى از حضورت جدايم مكن به يك طرفةالعين رهايم مكن
گداى توام پادشاهى كنم «ارى كلّ شىءٍ كما هى» كنم
به قربان نامت كه هستى از اوست جهان جام و مىرا تجلى از اوست
به رحمان فزاينده رحمتى رحيم و گشاينده جنتى
چو عالم به نام تو آغاز شد سراسر همه رمز شد، راز شد
بود حمد تو سرّ هستى ما هدف از بلندى و پستى ما
خداى بلند آسمان و زمين خداوند كرسى و عرش برين
خدايى كه احمد نبىاش بود على باء «بسمل» ولىاش بود
خميرى فراهم شد از آب و گل دميدى بر آن و نموديش دل
بر او نام بنهادهاى آدمى برايش بنا كردهاى عالمى
چه عالم؟ سراسر شگفت آفرين بود دفترِ علم اهل يقين
ورق در ورق راز هستى فشان زحيرت بَرَد طاقت عاشقان
جمالت دمادم هويدا كنند مهيا براى تماشا كنند
به هر ذرّه بينم زبانى رسا كه تسبيح و كرنش نمايد تو را
زمين و زمان پر زغوغاى توست سراسر تجلىِ اسماى توست
ثناى زبانم رساى تو نيست دل كوچكم نيز جاى تو نيست
كجا وصف محدود لايق بود؟ به شرحت بيان حقايق بود
تو را طعمه قدر دهانم كنم به قدر توان رزق جانم كنم
مرا ميل بىحد و اندازه ده به هر ياربم جلوهاى تازه ده
بجوشان دلم را چو مى در سبو كه دائم فزايد طروات از او
الهى تو آرام جانى مرا فداى تو گشتم نشانى مرا
نظر كن به اشك پشيمانيم نجاتم بده از پريشانيم
دمى از ندامت نياسوده ام قبولم نما گر چه آلودهام
به كوى تو هر شب نوا مىكنم تو را عاشقانه صدا مىكنم
ببين گريه بىرياى مرا اجابت كن امشب دعاى مرا
نگاهى به حال غريبم نما اجابت تو امّن يجيبم نما
نه شب دارم از دوريت نى سحر ببين از فراق توام نوحه گر
كجا بىكسم چون تو دارم حبيب به هر دردمندى تو باشى طبيب
بيا ديدهام را تماشا نما گره از دل خستهام وانما
به كوى خود هر شب پناهم بده امان از خدنگ گناهم بده
نياز شب و سوز سازنده ده به وقت سحر حال پاينده ده
الهى به عصيان هلاكم مكن چو عفوم نكردى به خاكم مكن
به توفيق توبه مرا پاك كن پس آنگه بميران و در خاك كن
خطا و گناهم ز حد شد فزون به كارم گره مىزند چند و چو
بيا عفو كن جمله عصيان من ببين ناله و اشك سوزان من
هوا و هوس را ز من دور كن مرا محو نورٌ على نور كن
الهى مرا شوق طاعت بده توان نيايش به غايت بده
بيا با حضورت دلم شاد كن خرابش نمودم، تو آباد كن
زمانى دل من سراى تو بود همه حال و جانم برا ى تو بود
مرا سينهاى پر ز نور تو بود سراسر همه عشق و شور تو بود
ندانم كجا، از چه غارت شده؟ گرفتار جهل وضلالت شده
مرا مكر شيطان زمينگير كرد گه پيرسالى به زنجير كرد
جوانه زده حّب دنيا به دل دوباره كشيده مرا سوى گل
خدايا نكردم تو را بندگى چه سازم من از درد شرمندگى
كنون نزد تو گرچه شرمندهام ولى هر چه هستم تو را بندهام
شتابان به كويت شدم سينه چاك كنى چاره در كارم اى نور پاك
گره از دل تنگ من واكنى عنايت به اين عبد رسوا كنى
الهى مرا حال زارى بده شب و ناله و اشك جارى بده
بشويم دلم را ز اشك سحر نماند در او از گناهان اثر
بسوزم همى در تنور فراق كشم شعله در آتش اشتياق
كه تا شوقِ وصلت اسيرم كند رها از وجود حقيرم كند
پيام تو گيرم به يا ارجعى كه نبود به جز ربّك مرجعى
اى كه بخشش ذات پاكت را سزاست جز به درگاهت گدا گشتن خطاست
كن دلم را آشناى كوى خويش واله و شيدا نما از روى خويش
شو به كارم تا كه درويشت شوم از همه بيگانه و خويشت شوم
من به راه بندگى گر كاهلم حق اسمائت قسم اهل دلم
قوّتى خواهم كه دائم در نماز با تو باشم در سخن اى بىنياز
چهره بگشا و نقابت باز كن فصل نو در عاشقى آغاز كن
كاروان رفت و ز منزل ماندهام عشق را كشتند و بىدل ماندهام
چون شهيدان رفتهاند گُل مرده است بلبل طبعم ز غم افسرده است
زنده كن در گلشنِ كويت مرا آب ده از شربت جويت مرا
در رهت اى دوست مشتاقم نما در ميان عاشقان طاقم نما
همچو لاله سرخىام با داغ ده بعد از آن آوازهام در باغ ده
من به قربان وجود پاك تو خاكسارى مىكنم در خاك تو
اندرين دنيا مرا گمنام كن همدم ساقى و دير و جام كن
آن زمان بنشين تماشا كن شبم تا سحر فرياد يا رب ياربم
اين توسل را نما از من قبول كن مرا محشور با آلِ رسول
آگهى بر فقر و بر رنجورىام بنده ناچيز تو منصورىام
بارالها ياد تو ذكر من است گوهر انديشه و فكر من است
مانده راهم به كويت آمدم عاشقم در جستوجويت آمدم
شد نيازم سخت و يارب چاره كن چاره درد من دل پاره كن
عفو كن از من گناهان مرا زشتى اعمال پنهان مرا
چشم پرآب و دل پر آه ده در حريم شب نوردان راه ده
واى بر آن كس دعا بىسوز كرد بىخدا شبهاى خود را روز كرد
در گلستان تو آتش دلكش است چون گلستان بىتو باشد آتش است
اى وجودِ اولين و آخرين كن دلم روشن ز انوار يقين
حاجتم روح مرا چالاك كرد اين چنين در خواستن بىباك كرد
بار الها بندهاى باشم ذليل كرده دنيايم اسير قال و قيل
من نمىدانم جوانىام چه شد؟ شور و حال زندگانىام چه شد؟
اين زمان من ماندم و بار گناه جز درِ لطفت كجا جويم پناه
چون به غفارى تو را آوازه است جاى من در پشت اين دروازه است
بوى عشق و آشنايى مىدهى بوى لطف و مهربانى مىدهى
آمدم با عذرِ تقصير آمدم آمدم اما بسى دير آمدم
با خودم قلبى سياه آوردهام كوله بارى از گناه آوردهام
يا الهى، سيدى، مولاى من اى تو اميد دل تنهاى من
وصف تو آواز بلبل گشته است زينت هر گلشن و گل گشته است
در دل هر ذره پيدا و نهان من به قربان تو اى جان جهان
بر بدىها نَفْس من خو كرده است ميل آن هر جا و هر سو كرده است
چون گناهى مىكنم شادى كند ادعاى فخر و آزادى كند
جهل من شد موجب بىباكىام غفلتم افزود، بر گستاخىام
حب دنيايم زمين گيرم نمود آرزوهايم به زنجيرم نمود
جان من محبوس زندان هوس غير تو يا رب ندارم دادرس
اى اميد تو مرا شور نهان مهربانى كن به من اى مهربان
من گنه كردم تو پوشيدى زمن من خطا گفتم تو نشنيدى زمن
عمر من رفت و نبودم بندهات از كرم كردى مرا شرمندهات
توبه كردم بارها بشكستهام هر زمانى دل به عفوت بستهام
بارالها! آه جانسوزم بده درد شب خيزى به از روزم بده
آهى اندر سينه خواهم شعلهور تا بگيرد دامنم را هر سحر
من از آن روشن تنور دل كنم در ميان شعلهها منزل كنم
تا بسوزم تل خاكستر شوم شايد آنگه لايق دلبر شوم
بارالها، بندهاى درماندهام كاروان رفت و ز ياران ماندهام
ره دراز است و ندارم توشهاى ناله دارم، از تو خواهم گوشهاى
شد غرور و جهل من زنجير دل نزد تو يارب كنون باشم خجل
آنچه مىدانى زمن حاشا مكن اين جهان و آن جهان رسوا مكن
واى بر اعمال زشت خلوتم واى بر حرص و دوام شهوتم
حرص و آز و شهوت و كبر و دروغ زندگى را كرد بر من بىفروغ
آمدم يارب پريشان آمدم با دلى غمگين و نالان آمدم
ديده گريان من باشد گواه آمدم بر آستانت عذر خواه
زخم بىحدّ مرا مرهم تويى در جهان بىكسى همدم تويى
اشك ريزانم ز هجر روى تو من گدايم من گداى كوى تو
هر كه آمد بر درت نوميد نيست جز تو اى جان جهان اميد كيست
آمدم با سوز و آهى آتشين در پذير عذر مرا اى نازنين
مىكنم اقرار بر تقصير دل تا نمايى از كرم تطهير دل
بارالها! از تو مىخواهم پناه كن رها دل را ز زنجير گناه
آبِ رحمت برفشان از ديدهام آبيارى كن دل خشكيدهام
چاره كن حال پريشان مرا عقدههاى مانده در جان مرا
بارالها عبد مسكين توام تشنه پيغام تسكين توام
كن به دل الهام آواى يقين تا مرا ديوانه سازد بعد از اين
ز آرزومندان درگاهت شوم همچو يوسف بسته در چاهت شوم
كن عطايم سوز و درد بندگى تا كنم با زهد و تقوا زندگى
با تو باشم روز و شب در گفتوگو اشكها ريزم به كويت جو به جو
نام و يادت مايه آرامشم نور اميد تو در دل تابشم
از ندامت جان غمناكم ببين حال توبه چهره در خاكم ببين
درگذر اين لحظه از عصيان من كار زشت ظاهر و پنهان من
از فساد و عقده و كبر و ريا از دروغ و عجب و بغض اولياء
حب دنيا را ز قلبم دور كن ديدهگر غير تو بيند كور كن
بارالها من اسيرم من اسير بندهات را نيست غيرت دستگير
منّت خود را به من نازل نما يك شبى در كلبهام منزل نما
آشنايى را نشانى بايدت همزبانى را زبانى بايدت
گر تو را من عاشقم پيغام ده گر به مى آلوده باشم جام ده
آمدم اينك درِ دروازهات ز انتظار لطف بىاندازهات
يا رب اينك چاره دردم نما فكر چشم خفته و سردم نما
آملى، سيد حيدر، اسرارالشريعة و اطوارالطريقة و انوارالحقيقة، تصحيح محمد خواجوى، نشر مولى، 1362.
ابن ابى جمهور الأحسائى، محمد، عوالى اللئآلى، قم، سيدالشهداء، بىتا.
انصارى، خواجه عبدالله، مناجاتنامه، به كوشش حامد ربّانى، تهران، انتشارات گنجينه، 1361.
بلخى(مولوى)، جلال الدين محمد، مثنوى معنوى، نسخه رمضانى.
بهارى همدانى، محمد، تذكرة المتقين، قم، انتشارات نهاوندى، 1375.
بهشتى، احمد، فرزانگان، تهران، انتشارات گوتمبرگ، 1356 ش.
جامى، عبدالرحمن، درة الفاخرة فى تحقيق مذهب الصوفية، تهران، 1358.
حر عاملى، محمد بن حسن، وسايل الشيعه، تهران، مكتبة الاسلامية، 1383 ق.
الحرانى، حسن بن شعبه، تحف العقول، ترجمه آيت الله كمرهاى، انتشارات كتابچى، 1376 ش.
حسنزاده آملى، حسن، دفتر دل، شرح صمدى آملى، قم، انتشارات نبوغ، 1379.
حكيمى، محمدرضا و برادران، مواعظ العددية عن الحياة، بيروت، دارالاسلاميه، 1400 ق.
ديلمى، حسن بن محمد، ارشاد القلوب، تصحيح على محلاتى، چاپ حسنى، 1391 ق.
ديلمى، حسن بن محمد، اعلام الدين، مكتب الاعلام الاسلامى، 1342 ق.
زمانى، كريم، شرح جامع مثنوى، تهران، انتشارات اطلاعات، 1375.
زمانى، مصطفى، داستانها و پندها، چاپ ششم، انتشارات پيام آزادى، 1364 ش.
سعدى، كليات سعدى، تصحيح فروغى، تهران، انتشارات ققنوس، 1368.
شيخ الاسلامى، سيدحسين، غررالحكم، چاپ پنجم، قم، انتشارات انصاريان، 1379.
شيخ الاسلامى، على، راه و رسم منزلها، انتشارات تابان، تهران، 1376.
صدوق، محمد بن على، الخصال، قم، انتشارات اسلامى، بىتا.
صدوق، محمد بن على، من لايحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1413 ق.
طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1415 ق 1995 م.
طوسى، ابوجعفر حسن بن على، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، طبع حجرى، بىتا.
عروسى حويزى، على بن جمعه، تفسير نورالثقلين، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، بىتا.
فيض كاشانى، محسن، الوافى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1369 ش.
فيض كاشانى، محسن، حقايق در اخلاق سير و سلوك، ترجمه محمدباقر ساعدى، تهران، انتشارات علميه اسلامى، بىتا.
فيض كاشانى، محسن، محجة البيضاء، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، دفتر انتشارات اسلامى، 1367.
قمى، شيخ عباس، مفاتيح الجنان.
قمى، عباس، سفينة البحار، تهران، انتشارات فراهانى، بىتا.
قمى، عباس، منتهى الآمال، تهران، انتشارات جاويدان، بىتا.
قمى، على بن ابراهيم، تفسير قمى، طبع نجف، 1387 ق.
قندوزى، سليمان بن ابراهيم، ينابيع المودة، بيروت، 1400 ق.
كاشفى، كمال الدين حسين، الرسالة العليّة فى الاحاديث النبويّة، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361 ش.
كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت ع.
مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه. ق.
محمدى رىشهرى، محمد، ميزان الحكمة، دارالحديث، 1416.
ملكى تبريزى، ميرزا جواد، المراقبات، ترجمه ميرزا حكيم، تهران، انتشارات فقيه، بىتا.
ملكى تبريزى، ميرزا جواد، رساله لقاءالله، ترجمه سيد احمد فهرى، 1360.
منسوب به امام صادق(ع) مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة، ترجمه و شرح حسن مصطفوى، تهران، انجمن حكمت و فلسفه 1368.
نراقى، محمد مهدى، جامع السعادات، قم، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، 1383.
نراقى، ملااحمد، معراج السعادة، تهران، انتشارات رشيد، بىتا.
نيشابورى، عطار، تذكرة الاولياء، تهران، شركت سهامى كتابهاى جيبى، 1370.
هندى، على بن حسام الدين، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1986 م.