ghaemiyeh.com
سرشناسه : عليبن ابيطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ ق.
عنوان قراردادي : نهجالبلاغه . فارسي - عربي
عنوان و نام پديدآور : نهجالبلاغه: خطبهها، نامهها و حكمتهاي حضرت اميرمومنان علي (عليهالسلام)/ گردآورنده سيد رضي؛ مترجم حسين انصاريان؛ ويراستار حسين استادولي.
مشخصات نشر : تهران: پيام آزادي، ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهري : ۹۱۲ ص.
شابك : ۳۰۰۰۰ ريال: 964-302-326-5 ؛ ۳۰۰۰ ريال (چاپ دوم) ؛ ۳۲۰۰۰ ريال (چاپ سوم) ؛ ۳۲۰۰۰ ريال (چاپ چهارم) ؛ ۳۲۰۰۰ ريال (چاپ پنجم) ؛ ۳۲۰۰۰ ريال (چاپ ششم) ؛ ۳۲۰۰۰ ريال (چاپ هفتم) ؛ ۳۲۰۰۰ ريال (چاپ هشتم) ؛ ۳۲۰۰۰ ريال (چاپ دهم) ؛ ۵۵۰۰۰ ريال: چاپ سيزدهم: 978-964-302-326-3
يادداشت : فارسي - عربي.
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : چاپ سوم تا هشتم: ۱۳۷۹.
يادداشت : چاپ دهم: ۱۳۸۰.
يادداشت : چاپ دوازدهم: ۱۳۸۵.
يادداشت : چاپ سيزدهم: ۱۳۸۶.
يادداشت : عنوان روي جلد: امام عليبن ابيطالب (ع) نهجالبلاغه، خطبهها، نامهها و سخنان كوتاه.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
يادداشت : نمايه.
عنوان روي جلد : امام عليبن ابيطالب (ع) نهجالبلاغه، خطبهها، نامهها و سخنان كوتاه.
موضوع : عليبن ابيطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع : عليبن ابيطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- كلمات قصار
موضوع : عليبن ابيطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- ديدگاه درباره سياست و حكومت
شناسه افزوده : شريفالرضي، محمدبن حسين، ۳۵۹ - ۴۰۶ق.، گردآورنده
شناسه افزوده : انصاريان، حسين، ۱۳۲۳ -، مترجم
شناسه افزوده : استادولي، حسين، ۱۳۳۱ -، ويراستار
شناسه افزوده : عليبن ابيطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه
رده بندي كنگره : BP۳۸/۰۴۱ ۱۳۷۸ث
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۱۵۵۷۹
هو العلىّ الأعلى نهج البلاغه، پس از قرآن مجيد و گفتار پيامبر، بهترين سخن و برترين كلام است.
نهج البلاغه، گوهر بىنظير درياى معنويت است، كه تحصيل اين گوهر، موجب سعادت دنيا و آخرت انسان است.
نهج البلاغه، گوهر بىنظير درياى معنويت است، كه تحصيل اين گوهر، موجب سعادت دنيا و آخرت انسان است.
نهج البلاغه، چراغ پر فروغ هدايت است، كه از افق عقل امير المؤمنين عليه السلام طلوع كرده، و درخشش و نور بخشى آن ابدى است.
نهج البلاغه، آب خوشگوار و زلالى است، كه تشنگان جام معرفت را سيراب مىكند.
نهج البلاغه، روزى عقل، و رزق قلب، و نور نفس، و بال و پر روح، و عامل سلامت جسم و جان است.
نهج البلاغه، باده مست كننده عاشقان، و مايه حيرت عالمان، و نور بزم و الهان، و سرمايه حيات عارفان، و راهنماى گم شدگان است.
نهج البلاغه، كتاب دانش، دفتر بينش، و حاوى اسرار آفرينش است.
نهج البلاغه، شرح توحيد، نمايانگر حق، تفسير حقيقت، بيان عقايد، مبيّن اخلاق، هدايتگر به سوى عمل صالح، و صحيفه سياست، و چشمه جوشان مسائل ملك و ملكوت است.
نهج البلاغه، جلوه علم ازلى بر قلب نازنين علوى، و دليلى استوار بر امامت نفس نبوى، و نصّى محكم بر خلافت بلا فصل حضرت مرتضوى است.
نهج البلاغه، قانون زندگى، دستور بندگى، عامل آزادگى و موجب بقاء و پايندگى است.
نهج البلاغه، طبيب حاذق امراض فكرى و نفسى، و داروى دردهاى خانوادگى و اجتماعى، و حلّال مشكلات حيات انسانى است.
نهج البلاغه، پرتوى از انديشه تابناك و دل پاك على عليه السلام است، كه پيامبر بزرگ ضربت او را در روز خندق برتر از عبادت جن و انس دانست.
نهج البلاغه، نتيجه روح عرشى انسانى است كه خاتم انبيا در باره او فرمود:
پيامبر بزرگ ضربت او را در روز خندق برتر از عبادت جن و انس دانست.
نهج البلاغه، نتيجه روح عرشى انسانى است كه خاتم انبيا در باره او فرمود:
جوانمردى جز على، شمشيرى (براى خدا و در راه خدا) جز ذو الفقار نيست.
نهج البلاغه، اندكى از دانش موجود والايى است كه نبى اكرم هزار باب علم به او آموخت كه از هر بابى هزار باب گشوده مىشد.
نهج البلاغه، ميوه وجود مردى است كه رسول الهى در باره او فرمود: آن كه از على طلب ارشاد كند گمراه نمىشود، و دچار هلاكت نمىگردد.
نهج البلاغه، ثمره شجره طيّبهاى است كه رسول اكرم در باره او فرمود: مردم در صورت پايبندى به ولايت على گرفتار گمراهى و تباهى نمىشوند.
نهج البلاغه، حاصل وجود پاك انسانى است كه رسول خاتم در حق او فرمود:
خدا و پيامبر و جبرئيل از على راضى هستند.
نهج البلاغه، شعاع قلب ملكوتى آن منبع فيضى است كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله در حق او فرمود: خداوند هر روز به على به فرشتگان خود مباهات مىكند! نهج البلاغه، محصول پر بركت وجود مباركى است كه پيامبر عزيز به او فرمود:
من و تو از نور خداوند عزّ و جلّ هستيم.
1) احاديث متن بر گرفته از جلد ششم احقاق الحق قاضى نور اللّه شوشترى است.
اين كتاب بىنظير در دنياى بشريت ناشناخته، و در ميان مسلمانان مهجور، و در جامعه شيعه غريب است. بر آنان كه از وجدان بيدار برخوردارند و احساس تكليف مىنمايند، واجب است آن را به تمام ملّتهاى غير اسلامى بشناسانند، در ميان مسلمانان از محاق مهجوريت در آورند و غربتش را كه خسارتى بس سنگين است در جامعه شيعه علاج كنند.
بر گويندگان لازم است خطبههايش را بر مردم بخوانند. بر نويسندگان واجب است نامههايش را در نوشتههاى خود بياورند. بر طبيبان روحانى فرض است كه حكمتهايش را در ميان مردم رواج دهند.
گزيدهاى از خطبهها و نامهها و حكمتهاى اين كتاب لازم است جزء كتب درسى دبيرستانها و دانشگاهها قرار گيرد، تا نسل جوان با معارف الهى، و نظام زندگى، و حسنات اخلاقى، و روش همزيستى مسالمت آميز، و طريق سياست مثبت آشنا شوند، و از اين رهگذر به احياى اصول انسانى برخيزند، و تبديل به منابعى از معرفت و عمل صالح شوند.
گذشتگان از دانشمندان، براى بيدارى امّت، و هدايت ملّت، اين كتاب را تفسير و يا ترجمه كردهاند. برخى از عالمان اين عصر هم در جهت رشد جامعه، به اين كار پسنديده دست يازيدهاند و هر يك از اين بزرگواران با توجه به نيازهاى فرهنگى زمان خود، دست به قلم برده و مردم را با اين كوثر الهى آشنا نمودهاند. و بر صاحبان بصيرت و اهل دل، و عاشقان فضيلت، و علاقهمندان به ولايت و دلدادگان به امير مؤمنان لازم است از زحمات مفسّران و مترجمان قدر دانى نمايند و كوشش آنان را در اين مسير ارج نهاده، از زحماتشان سپاسگزارى كنند.
اين فقير كه ساليانى از عمرم را در حوزه مقدسه قم، در مكتب فقهاى عظام، و مفسران بزرگ، و اديبان عالم، جهت تحصيل علم سپرى نمودم، و پس از فراگيرى دانش اسلامى به نشر آن از طريق تبليغ و قلم اقدام كردم، و در اين طريق توفيق حضرت حق رفيق راهم بوده و هست، و تاكنون موفق به تأليف سى جلد كتاب در
مسائل اجتماعى، خانوادگى، تربيتى و معارف الهى شدهام، در عين اينكه خود را لايق ترجمه اين وديعه الهى، و درياى حكمت خداوندى، و نور انديشه علوى نمىدانم، و خيال اين برنامه بسيار سنگين و طاقت فرسا را در ذهن نمىآوردم، و ترجمههاى عصر حاضر را براى امّت اسلام، بخصوص نسل نو كافى مىدانستم ولى در برابر اصرار مدير متعهد و متدين انتشارات پيام آزادى كه يكى از بهترين و با منفعتترين مؤسسههاى نشر معارف اسلامى در اين زمان است تسليم شدم، زيرا اشتياق فراوانى به ترجمه زير نويس اين كتاب شريف با قلمى روان و دور از پيچيدگىهاى انشائى داشتند، ترجمهاى كه در عين مختصر بودن بتواند به آسانى مفاهيم جملات حضرت مولى الموحدين را منعكس نمايد.
در زمينه اين ترجمه، ابتدا جملات ملكوتى نهج البلاغه را دقت مىنمودم، سپس به لغت مراجعه مىكردم، آن گاه شرح ابن ابى الحديد، و شرح ابن ميثم، و شرح خوئى، و شرح ملا صالح قزوينى و برخى از شروح ديگر را مىديدم، تا در مدّت هفت ماه كار و فعاليت شبانه روزى، اين ترجمه آماده شد.
اميد است با در دست داشتن اين كلاف، مرا هم در بازار قيامت جزء خريداران يوسف مصر وجود قلمداد نمايند، و حضرت مولا با گوشه چشمى راه نجاتم را در آن طوفان بلا باز كند، و به مزد اين كار اندك و ناچيز، بخشش تقصيرات و گناهانم را از خداوند مهربان بخواهد.
به هر حال اميد است مشتاقان حكمت و عرفان، دانش و فضيلت، علم و عمل، اخلاق و سياست و خير و سعادت، به اندازه قدرت خود از اين ترجمه بهرهمند شوند و حقايق آن را در زندگى روز مرّه خود تحقق دهند.
در اين قسمت خود را موظف مىدانم به دور نمائى از شخصيت امير المؤمنين اشاره كنم، باشد كه بيش از پيش به معرفت ما به آن منبع كمالات و فضائل بيفزايد و در حدّ توان خويش افق طلوع نهج البلاغه را بشناسيم.
حسين انصاريان
سخن گفتن از انسان والايى كه تاريخ حيات را شگفت زده كرده، هستى را در برابر عظمتش فروتن نموده و فضاى حيات را به نورش روشن ساخته، كارى است بسيار دشوار يا غير ممكن.
فيلسوفان از بيان عمق فلسفه ذاتش، و حكيمان از تعريف حكمت وجودش، و عارفان از شناخت حقيقتش، و آگاهان از بيان واقعيتش، و شاعران از سرودن شعر در ثنايش، و گويندگان از توضيح حقايق وجودش عاجز و درماندهاند.
او از آن پنج نور مقدسى است كه آدم با توسل به او، توبهاش را به عرصه قبولى نشاند، و نوح كشتى خود را از غرقاب هلاك بيرون كشيد، و ابراهيم آتش نمرود را بر خود گلستان نمود، و موسى با قومش از آب نيل بيرون آمد، و عيسى از فتنه يهود نجات يافت، و يونس از شكم ماهى به زندگى دوباره باز گشت، و محمد صلى اللّه عليه و آله در جنگ با مشركين غلبه يافت.
او چشمه جوشان حقايق، منبع واقعيات، معدن فضائل، درياى كرامات، خزبنه اسرار، چراغ هدايت، آبروى بشريت، قسيم نار و جنّت، تكيه گاه پيامبر در دنيا و
آخرت، همسر زهرا، پدر حسن و حسين، ريشه وجود امامان معصوم، و اسد اللّه، يد اللّه، عين اللّه، ادا كننده دين رسول اللّه، و ولىّ اللّه است.
بزرگ انسانى است كه در ميان اولين و آخرين نمونه نداشته و ندارد، قرآن به او تفسير مىشود، حق به او شناخته مىگردد، عقل از او آبرو مىگيرد، اسلام ناب محمدى از افق وجود او طالع مىشود، زمين و آسمان به او اعتبار مىگيرد، ملائكه از او دانش فرا مىگيرند، و انسانيت و فضيلت و كرامت و خلافت و هدايت و حميّت و صداقت و معنويت از او تغذيه مىكنند.
ولادتش به نوشته اهل اعتبار و وثوق، و به روايت معتبرترين راويان، و به نقل مطمئنترين نقل كنندگان، و به حكايت برجستهترين كتابها، از مادرى عفيفه، معصومه، پاك نهاد، پاكيزه سرشت، و كفالت كننده امور پيامبر: فاطمه بنت اسد و پدرى بزرگوار، با كرامت، عظيم القدر، بزرگ منزلت، مودّب بآداب، مدافع توحيد و نبوت، حافظ رسالت، نگهبان جان پيامبر، مؤمن قريش: حضرت ابو طالب در سيزدهم ماه رجب روز جمعه در خانه كعبه (1)، قبله اهل نماز، و منظر رحمت حق، و مطاف فرشتگان و جن و انس، به دنيا آمد.
ابن صبّاغ مالكى كه از دانشمندان غير شيعه اماميه است مىگويد: فرزندى پاك، از نسلى پاك، در محلى پاك متولد شد.
آرى شريفترين جاى روى زمين حرم، و شريفترين موضع حرم مسجد الحرام، و شريفترين محل مسجد الحرام كعبه است، و از شريفترين ماهها كه خدايش ماه حرام شمرده ماه رجب، و از شريفترين روزهاى روزگار روز جمعه مىباشد.
شريفترين انسان پس از پيامبر، در شريفترين محل دنيا، در شريفترين ماه، در شريفترين روز، از شريفترين نسل، از پدر و مادرى شريف، به اراده خداوند حكيم به دنيا آمد، و در شريفترين دامن يعنى دامن نبوت، و در كنار شريفترين كتاب يعنى
1) بحار ج 35، ص 5.
قرآن، و كاملترين دين يعنى اسلام پرورش يافت، و در عمر شريف خود، شريفترين ايمان و عمل و اخلاق را، براى اينكه اسوه و سر مشق جهانيان تا روز قيامت باشد از خود بروز داد! او در شريفترين و با بركت ترين و پر قيمتترين ماه يعنى ماه مبارك رمضان، و در عظيم ترين شب هستى يعنى شب قدر، و در برترين ساعت روزگار يعنى سحر، و در عاليترين مكان يعنى محراب، به زيباترين مرگ يعنى شهادت، به جانب معشوق پرواز كرد.
او به شدت محبوب خدا و رسول بود، فرشتگان حق در برابر عظمتش خاضع بودند، بارها امين وحى سلام خدا را به وسيله پيامبر به او ابلاغ كرد.
تا در گهواره بود، گهوارهاش نزديك محل اقامت و استراحت پيامبر قرار داشت. رسول خدا با عشقى سرشار و محبتى فراوان عهده دار تربيت او بود، به وقت غذا، پيامبر به دهانش غذا مىگذاشت، و به هنگام خواب پيامبر گهوارهاش را حركت مىداد، و او را در آغوش مىگرفت و به سينه مىچسباند و مىگفت: اين برادر و دوست و ياور و برگزيده و ذخيره و پناهگاه و پشتيبان و پشتوانه من است. (1)
دانشمندان با توجه به اين حقيقت كه آن حضرت از مصاديق اتمّ و اكمل آيات ايمان و جهاد و صبر و استقامت و اخلاق و ساير فضايل ياد شده در قرآن مجيد، و از مصاديق بارز روايات اين ابواب است، و با توجه به خصوصيات الهى و انسانى آن بزرگوار، و با تكيه به رواياتى كه با تعابير شگفت آور از آن حضرت ياد شده، بيش از سيصد نام براى او شمردهاند، كه مفهوم يا مفاهيم آن نامها در حدّ اعلا در وجود حضرتش تجلّى داشت: على- امير المؤمنين، سيد الاوصياء، وصى، امين، بطل، اسد، صادق، مصدق، متوكل، مجاهد، مؤمن، شريف، كريم، محسن، عارف، ذو القلب، اذن واعيه، يعسوب الدين، قائد الغرّ المحجلين، ابو تراب، ابو الحسن و ...
1) بشارة المصطفى، ص 9.
پيامبر اكرم از آن حضرت به عنوان حجت اللّه، باب اللّه، طريق الى اللّه، نبأ عظيم، صراط مستقيم، مثل اعلى ياد مىفرمود. (1)
او پس از پيامبر در ميدان عبادت عابدترين مردم، و در عرصه زهد زاهدترين، و در معركه پيكار شجاعترين، و در اخلاص خالصترين، و در ورع پاكدامنترين، و در دانش دانشمندترين، و در تهجّد و عبادت شبانه متهجّدترين، و در عدالت عادلترين، و در جود و سخا سخاوتمندترين، و در تمام كمالات و فضائل برترين مردم روزگار، از اولين و آخرين بود.
پيروزى ارتش اسلام در تمام جنگها مرهون فداكارى او بود، تا جايى كه رسول خدا بر پايى دين را نتيجه جهاد او اعلام كرد. (2)
او را جز با تعريف خدا و پيامبر نمىتوان شناخت، زيرا رسول خدا فرمود: خدا را جز من و على آن گونه كه بايد كسى نشناخت، و مرا جز خدا و على نشناخت، و على را جز من و خدا نشناخت.
من فكر مىكنم شما خوانندگان عزيز، براى تماشاى دورنمايى از شخصيت والا و حيات الهى او بايد به مفصل ترين كتبى كه شيعه و غير شيعه، و حتى غير مسلمانان در شرق و غرب نوشتهاند مراجعه كنيد، و گر نه با اين سطور اندك، آن هم در مقدمه اين ترجمه، باز گو كردن حيات و شخصيت آن حضرت امكان ندارد.
سخن از جهاد او براى استوار شدن دين تا قيامت، و از عبادت او، و از كرامات و معجزات او، و از دانش و بينش و بصيرت او و ساير كمالاتش كار جن و انس و ملك نيست، روزى چون قيامت لازم است، و معرفى چون خدا و پيامبر تا از اين معدن اسرار پرده بر داشته شود، و حقيقت وجود او بر اولين و آخرين روشن گردد، تا معلوم شود كه على جلوه كامل اسماء و صفات حق، و نشانه ذات خداوند است.
بدون ترديد، به خاطر اين همه كمالات و فضائل بود كه خداوند مهربان براى
حفظ شريعت و پايدارى دين و استوارى صراط مستقيم و تمييز حق از باطل و ادامه حكومت اسلام ناب و هدايت خلايق تا قيامت، در روز هجدهم ذى الحجه در غدير خم، بنا به نوشته و اقرار هزاران عالم شيعى و سنّى و بنابر روايات معتبره، و اخبار متواتره، كه قسمتى از آنها در كتاب شريف عبقات، الغدير، احقاق الحق و معتبرترين كتب اهل سنّت آمده، و كتابهاى ياد شده در نقل بسيارى از آن روايات به آنها تكيه كردهاند، از زبان پيامبر اسلام او را به جانشينى و خلافت و ولايت امر و سرپرستى امت معرفى كرد، و خداوند آيه اكمال دين و اتمام نعمت را بنا بر محكم ترين روايات كتب شيعه و سنّى، و اقرار هزاران دانشمند و اهل علم، و خداوندان درايت و روايت به همين خاطر نازل كرد، كه مردمان تا روز قيامت بدانند ديندارى بدون قبول ولايت و سر پرستى و دلالت و راهنمايى على، كارى ناقص و ناتمام بوده، و اين گونه ديندارى مورد رضاى حق نيست، و دين بدون على قدرت اين را ندارد كه صاحبش را به رضايت و جنّت خدا برساند.
آرى در ايمان و اخلاق و عمل هر انسانى، جلوه دادن ولايت و بصيرت و امامت و هدايت على واجب است، كه درخت ديندارى و عبادت، و شجره حيات بدون ولايت على در دنيا و آخرت ميوه نمىدهد.
عبادات و تفكرات و انديشهها و سياستهاى انسانها بدون اتصال به ولايت على ناقص و ناتمام، و دنيا بدون پيروى از على به همين گرفتاريها و مصائب و مفاسدى كه مىبينيد دچار خواهد بود، و بر اين امور علاجى نيست، جز اينكه مهدى صاحب الزمان فرزند على ظهور كند، و جهان را با نبوت پيامبر و ولايت على اداره نمايد.
و شما اى مردم شيعه، در غيبت امام دوازدهم وظيفه واجب و تكليف لازم داريد كه خود با تمام وجود از على پيروى كنيد و تا سر حد ايثار مال و جان با مفاسد مبارزه كنيد، و زمينه رشد كمالات و فضائل و فرهنگ قرآن را فراهم نماييد، تا جهان براى اداره امورش به دست فرزند على مهيا شود، و پس از پر شدن
از جور و ستم، پر از عدالت و قسط گردد.
براى پيروى از امير المؤمنين، بهترين راه و برترين كار، شناخت نهج البلاغه و عمل به آن در تمام زمينههاى زندگى است، چرا كه نهج البلاغه همراه با خطبهها و نامهها و حكمتهايش نمايشگر ماهيت و حقيقت و ذات على و نحوه انديشه پاك و سالم او نسبت به خدا و هستى و انسان و حقايق و گذشته و آينده جهان است.
و السلام
شريف رضى معروف به ذو الحسبين، محمد بن الطاهر ذى المنقبتين ابى احمد الحسين بن موسى بن محمّد بن موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام، متولد سال 359 قمرى و متوفّى به سال 406 است.
او از نوابغ روزگار، و از نادرترين دانشمندان، و از پركارترين افراد اهل علم است. دانش خود را از بزرگترين و برجستهترين عالمان زمان خود فراگرفت و در مكتب دانشمندانى چون ابراهيم بن احمد طبرى، ابو على فارسى، ابو محمّد عبد اللّه ابن محمد اسدى، ابو حفص ابراهيم بن احمد كنانى، ابو عبد اللّه مرز بانى، قاضى عبد الجبار، شيخ مفيد، ابو هارون محمد تلّعكبرى، متخصص انواع علوم ادبى و معانى بيان، و تفسير و حديث، و فقه و اصول، و حكمت و شعر گشت، و با ايثار دانش سرشار خود شاگردانى چون ابو الحسن هاشمى، سيد عبد اللّه جرجانى، ابن قدامه، مهيار ديلمى، شيخ محمد حلوانى و شيخ طوسى كه هر يك پس از او سر آمد علماى روزگارشان شدند تربيت كرد. او نسبت به اسلام و مسلمين خدمتگزارى صادق، و در عبادت و بندگى انسانى خالص، و در افكار و انديشه
موجودى كم نظير، و در جوانمردى و فتوّت و رسيدگى به امور محرومين شخصيتى كم نظير بود.
خدمات او چنانكه در كتب رجالى آمده، با زبان تفسير و حكمت، و شعر و نثر، و خطابههاى محكم و مستدل، و نوشتههاى استوار و قوى، به شريعت محمدى و به مكتب اهل بيت بيش از آن است كه در محدوده قلم و نوشتار بگنجد.
او اديبى بارع، فقيهى متبحّر، متكلمى حاذق، مفسرى متخصص، و محدثى خبير بود.
خلوص و دانش او از كتابهايش چون حقايق التأويل، مجازات الآثار النّبوية، تلخيص البيان، اخبار قضاة بغداد، خصائص الائمة، تعليق بر كتاب خلاف الفقهاء، و ديگر كتب نحوى و تاريخى و فقهى و تفسيريش پيداست.
او با اينكه بيش از 48 سال در دنيا عمر نكرد، ولى سراسر اين عمر كوتاه پر از بركت و منفعت براى اسلام، و دانش و فضيلت براى مردم، و خدمت و فعاليت براى محرومين بود. از عظيمترين خدمات شريف رضى به جهان دانش و علم، و عرصه ادب و ادبيات، و ميدان معنويت و تربيت، و رشد و هدايت انسانيت، انتخاب خطبهها، نامهها و كلمات كوتاه امير المؤمنين عليه السّلام از دريايى از گوهرهاى به جا مانده از آن حضرت است. او عمده اين گوهرها را در كتب فراوانى از شيعه و غير شيعه پراكنده ديد و فكر كرد كه دسترسى به آنها براى عموم ميسّر نيست، از اين جهت با خلوص و اخلاص، به انتخاب قسمتى از آن گوهرها دامن همت به كمر زد، و پس از چندى اين مجموعه بى نظير را كه معروف به برادر قرآن شد به وجود آورد. آرى آن گوهر شناس بصير، و آن عالم حكيم، يادگارى از خود به جا گذاشت كه چراغ راه انسان تا روز قيامت شد مترجم.
(1000)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ پس از سپاس و ستايش خداى را كه سپاس را بهاى نعمتهايش، و پناهگاه از بلايش، و وسيله به سوى بهشتش، و موجب افزايش احسانش قرار داده، و درود بر رسولش پيامبر رحمت، و امام پيشوايان، و چراغ امت، انتخاب شده از طينت بزرگوارى، و خلاصه شرافت پيشين، و رستنگاه افتخار پاك ريشه دار، و شاخه بلند پر برگ و ثمر، و درود بر اهل بيتش چراغهاى تاريكىها، و نگاهبان امتها، و مشعلگاه روشن دين، و ميزانهاى سنگين فضيلت،
كه درود خدا بر تمام آنان باد، درودى در برابر فضلشان، و پاداشى بر عملشان، و در خور پاكى و فرع و اصلشان، تا زمانى كه سپيده مىدرخشد، و ستاره طلوع كرده غروب مىكند، (گويم):
من در ابتداى جوانى، و شادابى زندگى، تأليف كتابى را را در ويژگيهاى امامان عليهم السلام شروع كردم كه حاوى خبرهاى نيكو و گوهرهاى كلام آنان بود، انگيزهام را در اين برنامه در ابتداى همان كتاب ذكر كردم، و آن را مقدمه سخن قرار دادم. وقتى از ويژگيهاى مخصوص امير المؤمنين عليه السّلام فارغ شدم موانع زمان، و حوادث باز دارنده ايام مرا از اتمام بقيه كتاب باز داشت، آماده آن را به ابواب و فصولى نظام داده بودم، و در پايانش بخشى بود حاوى سخنان نيكوى امام امير المؤمنين عليه السّلام
از سخنان كوتاه در پندها و حكمتها و امثال و آداب، غير خطبههاى طولانى و نامههاى مفصل.
عدهاى از دوستان و برادران آنچه را در آن بخش متقدم الذكر بود نيكو دانستند و از آن سخنان بديع و معانى جالب شگفت زده و متعجب شدند، و از من درخواست تأليفى كردند مشتمل بر سخنان گزيده امير المؤمنين عليه السّلام در جميع فنونش، و مجموعهاى از همه نوعش، از خطبهها، نامهها، و مواعظ و آداب، زيرا مىدانستند اين تأليف متضمن عجائب بلاغت، و غرائب فصاحت، و گوهرهاى عربيت، و نكات با ارزش از سخنان دينى و دنيايى است، كه در كلامى فراهم نيامده، و در كتابى كامل بدين صورت جمع نشده، چرا كه امير المؤمنين عليه السّلام سرچشمه فصاحت و آبشخور آن، و منشأ
بلاغت و مولد آن است، پوشيده بلاغت و فصاحت از او آشكار گشته، و قوانينش از او گرفته شده، و هر گوينده سخنورى از او پيروى كرده، و هر واعظ بليغى از سخن او كمك گرفته، با اين وصف او از همه گوى سبقت ربوده و اين همه به او نرسيده، او پيش افتاده و آنان پس ماندهاند، چرا كه كلام آن حضرت عليه السّلام را رنگى از علم حق و بويى از سخن پيامبر است.
من خواسته آنان را به نظام دادن اين تأليف پذيرفتم، و بر اين معنى آگاه بودم كه سودش عظيم، و نامش پر آوازه، و اجرش ذخيره روز جزاست. قصدم اين بود كه علاوه بر محاسن فراوان و فضائل بسيار، عظمت مقام امير المؤمنين عليه السّلام را در ميدان اين فضيلت بنمايانم، و اين كه آن حضرت (عليه السّلام) تنها شخصيتى است كه از ميان همه پيشينيانى كه سخنانى از آنان مانده، و از آنها از فصاحت و بلاغت اندكى و از فضيلت كلام مرحله ناچيزى نقل مىشود سخنان حضرتش
به آخرين مرحله از فصاحت و بلاغت رسيده، گفتارش درياى بىكرانى است كه هيچ سخنى با آن برابرى ندارد، و اقيانوس بىانتهايى است كه همتايى برايش نيست. و شايسته دانستم در افتخار كردن به آن حضرت (كه شاخهاى از آن درختم) به قول فرزدق شاعر مثل بزنم:
«آنان پدران من هستند، اى جرير مانند ايشان را بياور زمانى كه اجتماعات ما را به گرد هم آورد».
كلام حضرت را مشاهده كردم بر سه قطب مىچرخد: اول خطبهها و اوامر، دوم نامهها و رسالهها، سوم حكمتها و پندها. عزمم بر اين شد كه به توفيق الهى ابتدا خطبههاى نيكو، آن گاه نامههاى جالب، سپس حكمتها و آداب زيبا را انتخاب كنم، در حالى كه براى هر كدام بابى قرار دهم، و در هر باب برگهاى سپيدى بنهم، تا اگر در آينده موارد ديگرى را يافتم كه فعلا در دسترس نبود به آن اضافه كنم. و اگر سخنى از حضرت به دست آمد كه در اثناى
گفتگويى، يا پاسخ پرسشى، يا منظور ديگرى از آن حضرت صادر شده كه از آن سه قطب نيست، سه قطبى كه قاعده كتاب را بر آنها نهادهام، پس آن را در بابى كه مناسبتر و شباهتش به آن بيشتر بود آورم، چه بسا در ميان آنچه انتخاب نمودهام فصولى ناهماهنگ، و سخنان زيبايى نامنظم آمده، علت اين مسأله آن است كه من نكات و سخنان درخشنده را گرد آورى مىكنم، و قصدم نظم و پيوستگى ميان آنها نيست.
و از شگفتيهاى آن حضرت عليه السّلام كه در آن منحصر به فرد است و همتايى ندارد اين كه: اگر شخص ژرف نگر و انديشمندى در گفتار حضرتش كه در زهد و مواعظ و توجه به آخرت و باز داشتن از موجبات عذاب است انديشه كند، و به آن فكر نكند كه اين سخن از شخصيتى چون اوست (عليه السّلام) كه داراى منزلتى عظيم، و فرمانى نافذ، و حكومتى محيط بر همگان است، ترديد نخواهد كرد كه اين سخن زاهدى است كه جز زهد برنامهاى ندارد، و براى او غير سرگرمى به عبادت و بندگى شغلى نيست، و كلام كسى است
كه در گوشه خانهاى تنها و دور از مردم، يا در كنار كوهى جاى گرفته كه جز همهمه خود را نمىشنود، و غير خود را نمىبيند، و باورش نمىشود كه اين سخن از انسانى است كه در ميدانهاى جنگ غوطهور بوده، و با شمشير كشيده گردن گردنكشان را از بدن جدا مىكرد، و پهلوانان را به خاك مىانداخت، و با شمشير خون چكان از كارزار باز مىگشت، و با اين وصف او زاهدترين زاهدان و برگزيده ابدال و اولياء خداست. اين از فضائل شگفت انگيز و خصائص ظريف آن حضرت است كه با آن اضداد را در وجودش جمع كرده، و صفات پراكنده را الفت و پيوند داده است، و بسيار شده است كه در باره اين واقعيت با برادران سخن گويم، و تعجب آنان را بر انگيزم، كه در حقيقت جاى عبرت و مقام فكرت است.
و بسا كه در اين كتاب لفظى كه به دو صورت يا بيشتر روايت شده ديده مىشود، عذرم در اين زمينه اين است كه در روايات مربوط به فرمايشات حضرت اختلاف شديدى وجود دارد، بسا اتفاق افتاده كه كلامى از حضرت در روايتى آمده و به همان صورت در اينجا
نقل شده، پس از آن در روايتى به شكل ديگر ديده شده، يا به علت اينكه در روايت دوم لفظ يا جمله مفصل تر بيان شده، يا به سبب آنكه عبارت آن از عبارتى كه در روايت اول آمده نيكوتر و زيباتر است، بنا بر اين اقتضا داشت كه آن سخن دوباره بيان شود تا هم تأييدى بر سخن انتخاب شده گذشته باشد، و هم بر حفظ بهترين سخنان آن جناب غيرت ورزيده نگذاريم چيزى از آن ناگفته بماند. و گاهى در دو جاى مختلف سخنى از امام انتخاب شده آن هم نه از باب عمد بلكه به خاطر طولانى شدن زمان از روى سهو و نسيان بوده، با اين همه ادعاى احاطه به تمام سخنان امام را به نحوى كه هيچ سخنى از دست نرفته باشد ندارم، بلكه بعيد نمىدانم كه آنچه را به دست نياوردهام بيش از آن باشد كه به دست آوردهام، و سخنانى كه من آگاهى به آن دارم كمتر از آن باشد كه در اختيارم نيست، با اين همه مرا وظيفهاى جز تلاش و كوشش براى جمع آورى اين سخنان نيست، و بر خداوند است كه راه را به رويم باز كند، و در اين زمينه مرا هدايت نمايد ان شاء اللّه.
پس از آن نظرم بر اين شد كه نامش را «نهج البلاغه» بگذارم، زيرا اين گنجينه نفيس درهاى بلاغت را به روى بيننده باز مىكند، و راه طلب آن را به او نزديك مىنمايد. نياز دانشمند و دانشجو، و مطلوب بليغ و زاهد در اين كتاب است. در اثناى اين كتاب سخنان اعجاب انگيزى در توحيد و عدل و تنزيه حق از شباهت به خلق مشاهده مىشود كه فرونشاننده سوز هر تشنگى، و شفاى هر بيمارى، و پاك كننده زنگار هر شبههاى است. توفيق و حفظ از خطا را از خدا مىخواهم، و رهنمايى و يارى را از او درخواست مىكنم، و از خطاى دل پيش از خطاى زبان و از لغزش سخن قبل از لغزش قدم به او پناه مىبرم، و او مرا بس است و نيكو وكيلى است.
(1001)
خداى را سپاس كه گويندگان به عرصه ستايشش نمىرسند و شماره گران از عهده شمردن نعمتهايش بر نيايند و كوشندگان حقّش را ادا نكنند خدايى كه انديشههاى بلند او را درك ننمايند، و هوشهاى ژرف به حقيقتش دست نيابند، خدايى كه اوصافش در چهار چوب حدود نگنجد، و به ظرف وصف در نيايد، و در مدار وقت معدود، و مدت محدود قرار نگيرد. با قدرتش خلايق را آفريد، و با رحمتش بادها را وزيدن داد، و اضطراب زمينش را با كوهها مهار نمود.
آغاز دين شناخت اوست، و كمال شناختش باور كردن او، و نهايت از باور كردنش يگانه دانستن او، و غايت يگانه دانستنش اخلاص به او، و حدّ اعلاى اخلاص به او نفى صفات (زائد بر ذات) از اوست، چه اينكه هر صفتى گواه اين است كه غير موصوف است، و هر موصوفى شاهد بر اين است كه غير صفت است. پس هر كس خداى سبحان را با صفتى وصف كند او را با قرينى پيوند داده، و هر كه او را با قرينى پيوند دهد دوتايش انگاشته، و هر كه دوتايش انگارد داراى اجزايش دانسته، و هر كه او را داراى اجزاء بداند حقيقت او را نفهميده، و هر كه حقيقت او را نفهميد برايش جهت اشاره پنداشته، و هر كه براى او جهت اشاره پندارد محدودش به حساب آورده، و هر كه محدودش بداند چون معدود به شمارهاش آورده، و كسى كه گويد: در چيست؟ حضرتش را در ضمن چيزى در آورده، و آن كه گفت: بر فراز چيست؟ آن را خالى از او تصور كرده.
ازلى است و چيزى بر او پيشى نجسته، و نيستى بر هستىاش مقدم نبوده، با هر چيزى است ولى منهاى پيوستگى با آن، و غير هر چيزى است امّا بدون دورى از آن، پديد آورنده موجودات است بىآنكه حركتى كند و نيازمند به كار گيرى ابزار و وسيله باشد، بيناست بدون احتياج به منظرگاهى از آفريدههايش، يگانه است چرا كه او را مونسى
نبوده تا به آن انس گيرد و از فقدان آن دچار وحشت شود.
بىسابقه ماده و مواد مخلوقات را لباس هستى پوشاند، و آفرينش را آغاز كرد، بدون به كار گيرى انديشه و سود جستن از تجربه و آزمايش، و بدون آنكه حركتى از خود پديد آورده، و فكر و خيالى كه ترديد و اضطراب در آن روا دارد. موجودات را پس از به وجود آمدن به مدار اوقاتشان تحويل داد، و بين اشياء گوناگون ارتباط و هماهنگى برقرار كرد، ذات هر يك را اثر و طبيعتى معين داد، و آن اثر را لازمه وجود او نمود، در حالى كه به تمام اشياء پيش از به وجود آمدنشان دانا، و به حدود و انجام كارشان محيط و آگاه، و به اجزا و جوانب همه آنها آگاه و آشنا بود.
سپس خداى سبحان جوها را شكافت، و اطراف آن را باز گشود، و فضاهاى خالى را در آن ايجاد كرد.
آن گاه آبى را كه امواجش در هم شكننده، و خود انبوه و متراكم بود در آن فضاى باز شده روان نمود. آن را بر پشت بادى سخت وزان و جنباننده و بر كننده و شكننده بار كرد، به آن باد فرمود تا آب را از جريان باز دارد، و آن را بر نگهدارى آب تسلط داد، و باد را براى حفظ حدود و جوانب آب قرين گماشت. فضا در زير باد
نيرومند گشاده و باز، و آب جهنده بالاى سر آن در جريان. سپس باد ديگرى به وجود آورد كه منشأ وزش آن را مهار كرد، و پيوسته ملازم تحريك آبش قرار داد، و آن را به تندى و زانيد، و از جاى دورش بر انگيخت، آن را به برهم زدن آب متراكم، و بر انگيختن امواج درياها فرمان داد.
باد فرمان گرفته آب را همچون مشك شير كه براى گرفتن كره بجنبانند به حركت آورد، و آن گونه كه در فضاى خالى مىوزد بر آن سخت وزيد، اولش را به آخرش، و ساكنش را به متحركش بر مىگرداند، تا آنكه انبوهى از آب به ارتفاع زيادى بالا آمد، و آن مايه متراكم كف كرد، آن گاه خداوند آن كف را در هواى گشاده و فضاى فراخ بالا برد، و آسمانهاى هفتگانه را از آن كف ساخت، پايينترين آسمان را به صورت موجى نگاه داشته شده، و بالاترين آن را به صورت سقفى محفوظ و طاقى بر افراشته قرار داد، بدون ستونى كه آنها را بر پا دارد، و بى ميخ و طنابى كه نظام آنها را حفظ كند. آن گاه آسمان را به زيور ستارگان و روشنى كواكب درخشان آرايش داد، و آفتاب فروزان و ماه درخشان را در آن كه فلكى گردان و سقفى روان و صفحهاى جنبان بود روان ساخت
.
سپس ميان آسمانهاى بلند را از هم گشود، و از فرشتگان مختلف خود پر كرد.
گروهى در سجدهاند و آنان را ركوعى نيست، برخى در ركوعند بدون قدرت بر قيام، و عدهاى بدون حركت از جاى خود در حال قيامند، و شمارى منهاى ملالت و خستگى در تسبيحاند، خواب در ديده، بيهوشى در عقل، سستى در كالبد، و غفلت فراموشى به آنان راه ندارد. و برخى امين وحى خداوند، و زبان گويا به سوى پيامبران، و واسطه اجراى حكم و امر حقاند.
گروهى محافظان بندگان از حوادث، و دربانان درهاى بهشتهايند. بعضى قدمهايى ثابت در قعر زمينها، و گردنهايى بالاتر از برترين آسمان، و هيكلهايى از پهندشت هستى گستردهتر، و دوشهايى مناسب پايههاى عرش دارند، ديدگانشان در برابر عظمت عرش به زير افتاده، و در زير آن جايگاه در بالهاى خود پيچيدهاند، بين آنان و موجودات ما دونشان حجابهايى از عزت و پردههايى از قدرت افكنده شده، در خيال خود براى خداوند
صورتى تصوير ننمايند، و صفات او را چون اوصاف مخلوقات نينگارند، و به اماكن محدودش نسازند، و او را به همانند و امثال اشاره نكنند
سپس خداوند سبحان از قسمتهاى سخت و نرم و شيرين و شور زمين خاكى را جمع كرد و بر آن آب پاشيد تا پاك و خالص شد، آن گاه آن مادّه خالص را با رطوبت آب به صورت گل چسبنده در آورد، سپس از آن گل صورتى پديد كرد داراى جوانب گوناگون و پيوستگىها، و اعضاى مختلفه و گسيختگىها.
آن صورت را خشكاند تا خود را گرفت، و محكم و نرم ساخت تا خشك و سفالين شد، و او را تا زمان معين و وقت مقرر به حال خود گذاشت. سپس از دم خود بر آن ماده شكل گرفته دميد تا به صورت انسانى زنده در آمد داراى اذهان و افكارى كه در جهت نظام حياتش به كار گيرد، و اعضايى كه به خدمت گيرد، و ابزارى كه زندگى را بچرخاند، و معرفتش داد تا بين حق و باطل تميز دهد
و مزهها و بوها و رنگها و جنسهاى گوناگون را از هم باز شناسد، در حالى كه اين موجود معجونى بود از طينت رنگهاى مختلف، و همسانهايى نظير هم، و اضدادى مخالف هم، و اخلاطى متفاوت با هم، از گرمى و سردى و رطوبت و خشكى و ناخوشى و خوشى. از فرشتگان خواست به اداى امانتى كه نزد آنان داشت، و وفا به عهدى كه به آنان سفارش كرده بود در انجام سجده بر آدم و فروتنى براى اكرام به او اقدام نمايند، در آن وقت به فرشتگان گفت: «بر آدم سجده كنيد. همگان سجده كردند جز ابليس» كه غرور و تكبر او را گرفت، و بدبختى بر او چيره شد، و به آفريده شدنش از آتش احساس عزت و برترى نمود، و به وجود آمده از خاك خشكيده را پست و بىمقدار شمرد. خداوند هم او را براى مستحق شدنش به خشم حق، و به كمال رساندن آزمايش و به انجام رسيدن وعدهاش مهلت داد، به او گفت: «تو از كسانى هستى كه تا وقت معين مهلت در اختيار آنان است». آن گاه آدم را در سرايى كه عيشش بىزحمت در اختيار بود ساكن كرد، و جايگاهش را به امنيت آراست، و او را از ابليس و دشمنى او ترساند. اما دشمنش به جايگاه زيباى او
و همنشينىاش با نيكان رشك برد و او را بفريفت. آدم (به وسوسه دشمن) يقين را به ترديد، و عزم محكم را به دو دلى، و شادى را به ترس جابجا كرد، و ندامت را به خاطر فريب خوردن به جان خريد. آن گاه خداوند سبحان در توبه را به رويش گشود، و كلمه رحمت را به او تلقين كرد، و باز گشت به بهشت را به او وعده داد، سپس او را به اين دنيا كه محل آزمايش و از دياد نسل است فرود آورد
خداوند سبحان پيامبرانى از فرزندان آدم برگزيد كه در برنامه وحى، و امانت دارى در ابلاغ رسالت از آنان پيمان گرفت، آن زمان كه اكثر انسانها عهد خدا را به امور باطل تبديل نموده، و به حق او جهل ورزيدند، و براى او از بتان همتا گرفتند، و شياطين آنان را از معرفت به خداوند باز داشتند، و رابطه بندگى ايشان را با حق بريدند. پس خداوند رسولانش را بر انگيخت، و پيامبرانش را به دنبال هم به سوى آنان گسيل داشت، تا اداى عهد فطرت الهى را از مردم بخواهند، و نعمتهاى فراموش شده او را به يادشان آرند و با ارائه دلايل بر آنان اتمام حجت كنند، و نيروهاى پنهان عقول آنان را بر انگيزانند، و نشانههاى الهى
را به آنان بنمايانند: از اين بلند آسمان كه بر بالاى سرشان افراشته، و زمين كه گهواره زير پايشان نهاده، و معيشتهايى كه آنان را زنده مىدارد، و اجلهايى كه ايشان را به دست مرگ مىسپارد، و ناگواريهايى كه آنان را به پيرى مىنشاند، و حوادثى كه به دنبال هم بر آنان هجوم مىآورد. خداوند سبحان بندگانش را بدون پيامبر، يا كتاب آسمانى، يا حجتى لازم، يا نشان دادن راه روشن رها نساخت.
پيامبرانى كه كمى عددشان، و كثرت تكذيب كنندگانشان آنان را از تبليغ باز نداشت، از پيامبر گذشتهاى كه او را از نام پيامبر آينده خبر دادند، و پيامبر آيندهاى كه پيامبر گذشته او را معرفى كرد. بر اين منوال قرنها گذشت، و روزگار سپرى شد، پدران در گذشتند و فرزندان جاى آنها را گرفتند
تا خداوند محمّد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله را براى به انجام رساندن وعدهاش، و به پايان بردن مقام نبوت مبعوث كرد، در حالى كه قبولى رسالت او را از تمام انبيا گرفته بود، نشانههايش روشن، و ميلادش با عزت و كرامت بود. در آن روزگار اهل زمين مللى پراكنده، داراى خواستههايى
متفاوت، و روشهايى مختلف بودند، گروهى خدا را تشبيه به مخلوق كرده، عدهاى در نام او از حق منحرف بوده، و برخى غير او را عبادت مىنمودند. چنين مردمى را به وسيله پيامبر از گمراهى به هدايت رساند، و به سبب شخصيّت او از چاه جهالت به در آورد. آن گاه لقايش را براى محمّد صلّى اللّه عليه و آله اختيار كرد و جوار خود را براى او پسنديد، با فراخواندنش از اين دنيا به او اكرام نمود، و براى او فردوس اعلا را به جاى قرين بودن به ابتلائات و سختيها بر گزيد، و او را كريمانه به سوى خود برد (درود خدا بر او و خاندانش باد) و آن حضرت (به وقت انتقال به آخرت) هر آنچه را انبياء گذشته در امت خود به وديعت نهادند در ميان شما به وديعت نهاد، كه پيامبران امتها را بدون راه روشن، و نشانه پا برجا، سر گردان و رها نگذاشتند
اين وديعت كتاب پروردگارتان در ميان شماست، كه حلال و حرامش، واجب و مستحبش، ناسخ و منسوخش، امر آزاد و غير آزادش، خاص و عامش، پندها و امثالش، مطلق و مقيّدش، و محكم و متشابهش را بيان كرد، مبهمش را تفسير
نمود، و مشكلاتش را توضيح داد. برابر با پيمانى كه از بندگان گرفته تحصيل آگاهى به قسمتى از قرآن واجب، و دانستن رموز برخى ديگر از آيات لازم نيست، وجوب احكامى در قرآن معين، و نسخ آن در حديث روشن است، و قسمتى از مسائل اجرايش بنا بر سنت واجب، و تركش بنا بر قرآن آزاد است.
وجوب برخى از احكام تا زمانى معين ثابت، و پس از انقضاء مدت زائل شدنى است. بين گناهان كبيره كه بر آن وعده عذاب داده، و معاصى صغيره كه اميد مغفرت در آن است تفاوت گذاشته، و ميان آنچه اجراى اندكش مقبول، و ترك بسيارش آزاد است فرق نهاده
زيارت خانه خود را كه قبله مردم قرار داده بر شما واجب نموده، كه مشتاقان چون چهارپايان به آب رسيده به آن هجوم مىكنند، و همانند كبوتران به آن پناه مىبرند. حج را نشانه خاكسارى در برابر عظمت، و اعتراف به عزت خداونديش قرار دارد. شنوندگانى از عبادش را برگزيد كه
دعوتش را لبيك گفتند، و سخن او را تصديق نمودند، در آنجا كه پيامبران او به عبادت برخاستند ايستادند، و بين خود و فرشتگانى كه گرداگرد عرش مىگردند شباهت ايجاد كردند، در تجارتخانه عبادت او سودها تحصيل مىكنند، و به وعدهگاه مغفرت او شتابان روى مىآورند. خداى سبحان كعبه را نشانه اسلام و حرم امن پناهندگان قرار داد. زيارتش را فرض، و حقّش را لازم، و رفتن به سويش را بر شما واجب نمود، و اعلام كرد: «بر آنان كه توانايى رفتن دارند زيارت بيت واجب است، و آن كه با روى گرداندن كفر ورزد بداند كه خدا از او و همه جهانيان بى نياز است»
. (1002)
خداى را سپاس كه تتميم نعمتش را طالبم، و فروتنى در برابر عزّتش را جويايم، و پناه او را از نافرمانيش
خواهانم، از او درخواست يارى دارم كه به كفايتش نيازمندم، آن را كه او هدايت كند گمراه نشود، و هر كه را او دشمن بدارد نجات نيابد، و هر كه را او كفايت كند محتاج نگردد، زيرا او سنگينترين وزنهها، و بهترين اندوختههاست. و شهادت مىدهم كه جز خداى يگانه خداى نيست و او را شريكى نمىباشد، شهادتى كه خلوصش از امتحان گذشته، و بر حقيقتش پايبندم. به آن شهادت تمسك داريم تا زمانى كه خدا زندهمان مىدارد، و آن را براى دشواريهاى قيامت ذخيره مىكنيم، كه اين گواهى استوارى ايمان، سر لوحه احسان، مايه خشنودى حق، و عامل طرد شيطان است.
و شهادت مىدهم كه محمّد بنده و رسول اوست، و او را به دين مشهور، و نشانه معروف، و كتاب مسطور، و نور درخشان، و چراغ فروزان، و دستور روشن و آشكار به سوى مردم فرستاد، تا شبهههاى آنان را بر طرف سازد، و با دلايل روشن بر آنان اتمام حجت كند، و به آيات قرآن مردم را از هلاكت بر حذر داشته، و از عواقب شوم معصيت بترساند، رسالت او به وقتى بود كه مردم دچار فتنهاى بودند كه ريسمان دين از اثر آن گسسته، و پايههاى يقين
متزلزل، و اصل دين گرفتار اختلاف، و همه امور درهم ريخته بود، راه رهايى بر مردم تنگ، و مصدر هدايت پوشيده، چراغ راهنما خاموش، و گمراهى نسبت به همه فراگير بود. خداوند نافرمانى مىشد، و شيطان يارى داده مىشد، ايمان ورشكسته، پايههايش فرو ريخته، نشانههايش متغير و ناشناخته، راههايش ويران و پوشيده، و آثار جادههايش از بين رفته بود. شيطان را فرمان برده، راههاى او را پيموده، و به آبشخورهاى او وارد شده بودند. آثار شيطان به وسيله متابعانش به كار افتاده، و پرچمش بر افراشته شده بود، در فتنههايى كه همچون حيوان چموش آنان را لگد مال مىكرد، و زير سم خود مىكوبيد، و باز هم (به انتظار فتنهاى بيش) بر سر سم خود ايستاده بود. در آن فتنه سر گردان و حيران و نادان و دچار حيله شيطان بودند. آن بزرگوار در بهترين خانه و كنار بدترين همسايگان جاى داشت. خوابشان بيدارى بود، و سرمه چشمشان اشك، سوزان، در سرزمينى مىزيستند كه آگاهشان دهانش دوخته، و نادانشان به تخت عزت نشسته بود.
اهل بيت رسول جايگاه راز حق، و پناهگاه امر يزدان، و ظرف علم رحمان، و مرجع دستور خدا، و مخازن كتابهاى پروردگار، و كوههاى پشتوانه دين الهىاند. به وسيله آنان كژيهاى دين را راست، و لرزش بدنه آيين را آرام نمود
مخالفان حق بذر نافرمانى و انحراف پاشيدند، و آب فريب پاى آن ريختند، و بدبختى و سقوط درو كردند.
با آل محمّد- درود خدا بر او و آل او باد- احدى از اين امت را نمىتوان مقايسه كرد، و هيچ گاه آنان را كه نعمت آل محمّد به طور دائم بر آنان جارى است نمىشود همپايه آنان دانست. آنان پايه دين و ستون يقيناند. افراط گرايان به آنان باز گردند، و عقب ماندهها به ايشان رسند (تا هدايت شوند)، ويژگيهاى حقّ ولايت مخصوص آنان، و وصيت و ارث پيامبر خاص ايشان است. اكنون حق
به حق دار رسيده، و خلافت به جايگاه خودش باز گشته است
. (1003)
هان! به خدا قسم ابو بكر پسر ابو قحافه جامه خلافت را پوشيد در حالى كه مىدانست جايگاه من در خلافت چون محور سنگ آسيا به آسياست، سيل دانش از وجودم همچون سيل سرازير مىشود، و مرغ انديشه به قلّه منزلتم نمىرسد. اما از خلافت چشم پوشيدم، و روى از آن بر تافتم، و عميقا انديشه كردم كه با دست بريده و بدون ياور بجنگم، يا آن عرصه گاه ظلمت كور را تحمل نمايم، فضايى كه پيران در آن فرسوده، و كم سالان پير، و مؤمن تا ديدار حق دچار مشقت مىشود! ديدم خويشتندارى در اين امر عاقلانهتر است، پس صبر كردم در حالى كه گويى در ديدهام خاشاك بود،
و غصه راه گلويم را بسته بود! مىديدم كه ميراثم به غارت مىرود. تا نوبت اولى سپرى شد، و خلافت را پس از خود به پسر خطاب واگذارد. [سپس امام وضع خود را به شعر اعشى مثل زد:] «چه تفاوت فاحشى است بين امروز من با اين همه مشكلات، و روز حيّان برادر جابر كه غرق خوشى است».
شگفتا! اولى با اينكه در زمان حياتش مىخواست حكومت را واگذارد، ولى براى بعد خود عقد خلافت را جهت ديگرى بست. چه سخت هر كدام به يكى از دو پستان حكومت چسبيدند! حكومت را به فضايى خشن كشانيده، و به كسى رسيد كه كلامش درشت، و همراهى با او دشوار، و لغزشهايش فراوان، و معذرت خواهيش زياد بود.
بودن با حكومت او كسى را مىماند كه بر شتر چموش سوار است، كه اگر مهارش را بكشد بينىاش زخم شود، و اگر رهايش كند خود و راكب را به هلاكت اندازد! به خدا قسم امت در زمان او دچار اشتباه و نا آرامى، و تلوّن مزاج و انحراف از راه خدا شدند. آن مدت طولانى را نيز صبر كردم، و بار سنگين هر بلايى را به دوش كشيدم.
تا زمان او هم سپرى شد، و امر حكومت را به شورايى سپرد كه به گمانش من هم (با اين منزلت خدايى) يكى از آنانم.
خداوندا چه شورايى! من چه زمانى در برابر اولين آنها در برترى و شايستگى مورد شك بودم كه امروز
همپايه اين اعضاى شورا قرار گيرم؟! ولى (به خاطر احقاق حق) در نشيب و فراز شورا با آنان هماهنگ شدم، در آنجا يكى به خاطر كينهاش به من رأى نداد، و ديگرى براى بيعت به دامادش تمايل كرد، و مسايلى ديگر كه ذكرش مناسب نيست. تا سومى به حكومت رسيد كه برنامهاى جز انباشتن شكم و تخليه آن نداشت، و دودمان پدرى او (بنى اميه) به همراهى او بر خاستند و چون شترى كه گياه تازه بهار را با ولع مىخورد به غارت بيت المال دست زدند، در نتيجه اين اوضاع رشتهاش پنبه شد، و اعمالش كار او را تمام ساخت، و شكمبارگى سرنگونش نمود.
آن گاه چيزى مرا به وحشت نينداخت جز اينكه مردم همانند يال كفتار بر سرم ريختند، و از هر طرف به من هجوم آورند، به طورى كه دو فرزندم در آن ازدحام كوبيده شدند، و ردايم از دو جانب پاره شد، مردم چونان گله گوسپند محاصرهام كردند. اما همين كه به امر خلافت اقدام نمودم گروهى پيمان شكستند، و عدهاى از مدار دين بيرون رفتند، و جمعى ديگر سر به راه طغيان نهادند، گويى هر سه طايفه اين سخن خدا را
نشنيده بودند كه مىفرمايد: «اين سراى آخرت را براى كسانى قرار دهيم كه خواهان برترى و فساد در زمين نيستند، و عاقبت خوش از پرهيزكاران است.» چرا، به خدا قسم شنيده بودند و آن را از حفظ داشتند، امّا زرق و برق دنيا چشمشان را پر كرد، و زيور و زينتش آنان را فريفت.
هان! به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را به وجود آورد، اگر حضور حاضر، و تمام بودن حجت بر من به خاطر وجود ياور نبود، و اگر نبود عهدى كه خداوند از دانشمندان گرفته كه در برابر شكمبارگى هيچ ستمگر و گرسنگى هيچ مظلومى سكوت ننمايند، دهنه شتر حكومت را بر كوهانش مىانداختم، و پايان خلافت را با پيمانه خالى اولش سيراب مىكردم، آن وقت مىديديد كه ارزش دنياى شما نزد من از اخلاط دماغ بز كمتر است! [چون سخن مولا به اينجا رسيد مردى از اهل عراق بر خاست و نامهاى به او داد، حضرت سر گرم خواندن شد، پس از خواندن، ابن عباس گفت:
اى امير المؤمنين، كاش سخنت را از همان جا كه بريدى ادامه مىدادى! فرمود:]
هيهات اى پسر عباس، اين آتش درونى بود كه شعله كشيد سپس فرو نشست! [ابن عباس گفت: به خدا قسم بر هيچ سخنى به مانند اين كلام ناتمام امير المؤمنين غصه نخوردم كه آن انسان والا درد دلش را با اين سخنرانى به پايان نبرد.] سخن آن حضرت در اين خطبه: «كراكب الصعبة ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم» منظور آن است كه راكب هرگاه مهار اين شتر را در حالى كه سرش را كنار مىكشد به سختى بكشد بينىاش را پاره مىكند و اگر با چموشىاى كه دارد رها كند او را به زمين مىكوبد و ديگر نمىتواند كنترلش كند.
گويند: «اشنق النّاقة» هنگامى كه سر شتر را با مهار نگه دارد و بالا بكشد. و «شنقها» هم گويند. اين معنى را ابن سكيّت در كتاب اصلاح المنطق گفته است. و اين كه امام فرمود: «اشنق لها» و نفرمود: «اشنقها» زيرا مىخواست هموزن باشد با «اسلس لها»، گويا آن حضرت فرموده: اگر سرش را بالا بكشد، بدين معنى كه سر شتر را با مهار او بالا نگاه دارد. و در حديث آمده: «رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر روى شتر خود خطبه مىخواند و مهار او را بالا مىكشيد و شتر در حال نشخوار بود». از شواهدى كه اشنق به معناى شنق آمده سخن
عدى بن زيد عبادى است
(1004)
در عرصه تاريكىها به كمك ما هدايت يافتيد، و به اوج برترى رسيديد، و از شب تاريك در آمديد. گران باد گوشى كه نداى نصيحت را نشنود، و آن كه آواى بلند گوشش را كر نموده چگونه صداى ملايم مرا بشنود؟! آرام باد قلبى كه از خوف خدا از ضربان باز نمىايستد. پيوسته در انتظار عواقب عهد شكنى شما بودم، و علامت فريب خوردگان را در چهره شما مىديديم. چشم پوشيم از شما به خاطر پنهان بودنتان زير لباس دين بود، در حالى كه نور قلبم مرا از پنهان شما خبر مىداد. كنار مسيرهاى گمراهى ايستادم تا شما را به راه حق آرم، آن زمان كه جمع مىشديد و راهنما نداشتيد، و براى آب هدايت چاه مىكنديد و به آب نمىرسيديد.
امروز (اسرار و رموز) زبان بسته را برايتان به سخن مىآورم. آن كه از پيروى من بازماند عقل از سرش پريده است. از زمانى كه حق را به من نماياندند در آن ترديد ننمودم. (پس وحشتم از خودم نيست، چنانكه) موسى بر خودش نترسيد، وحشتش از پيروزى جهّال و حكومتهاى گمراه بود. امروز ما و شما بر سر دو راهى حق و باطليم (ما حقّيم و شما باطل). كسى كه اطمينان به وجود آب دارد تشنه نمىماند
. (1005)
اى مردم، با كشتىهاى نجات امواج فتنهها را بشكافيد، از جاده دشمنى و اختلاف كنار رويد، تاجهاى مفاخرت و برترى جويى را از سر بيندازيد. رستگار گردد آن كه با داشتن يار قيام نمايد، يا در بىقدرتى راه سلامت گيرد و ديگران را راحت گذارد. حكومت بدين صورت آبى متعفن، و لقمهاى گلوگير است.
هر كس ميوه را به موقع نچيند چون كشاورزى است كه بذر را در زمين ديگرى بپاشد.
اگر از قدر و منزلتم بگويم تهمتم مىزنند كه بر حكومت حريص است، و اگر ساكت بمانم مىگويند از مرگ ترسيده. هرگز، آن هم با آن همه مبارزات و جنگها! به خدا قسم عشق پسر ابو طالب به مرگ از علاقه كودك شيرخوار به پستان مادر بيشتر است. سكوتم محض اسرارى است كه در سينه دارم كه اگر بگويم همه شما مردم همچون ريسمانهاى بسته در دلو در اعماق چاه به لرزه خواهيد آمد
. (1006)
به خدا قسم به مانند كفتار نيستم كه با آهنگ ملايم مىخوابد تا شكارچى در رسد و غافلگيرش نموده شكارش كند. بلكه هميشه با يارى حق جوى، رويگردان از حق را مىزنم، و با كمك شنونده فرمانبر، عاصى بد دل را مىكوبم، تا مرگم
فرا رسد. و اللّه از زمان وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تاكنون مرا از حقّم كنار زدهاند و آن كه همسانم نبوده بر من مقدم كردهاند
. (1007)
شيطان را ملاك و پشتوانه زندگى خود گرفتند، او هم از آنان به عنوان دام استفاده كرد، در درونشان لانه كرد، و در دامنشان پرورش يافت، چشمشان در ديدن چشم شيطان، و زبانشان در گفتن زبان شيطان شد، بر مركب لغزشها سوارشان كرد، و امور فاسد را در ديدگانشان جلوه داد، كارشان كار كسى است كه شيطان او را شريك سلطنت خود قرار داده، و با زبان او به ياوه سرايى بر خاسته است.
(1008)
او گمان مىكند تنها با دست بيعت نموده نه با قلب. پس به بيعتش با من اقرار كرده، و نسبت به امر باطنى مدّعى است، بايد بر اثبات مدعايش دليل مقبول بياورد، و گر نه واجب است به همان بيعت اول باز گردد
. (1009)
اصحاب جمل جوشيدند و خروشيدند، ولى كارشان قرين سستى و شكست شد. ما تا حمله نبريم نمىخروشيم، و تا باران نباريم سيل جارى نمىكنيم
.
(1010)
بدانيد شيطان حزبش را گرد آورده، و سوار و پيادهاش را (در جمل) فرا خوانده، بصيرتم به حقايق همراه من است، نه حق را بر خويش مشتبه كرده و نه كسى بر من مشتبه نموده.
به خدا قسم حوضى از جنگ بر ايشان پر بسازم كه آبكش آن جز خودم نباشد، افتادگان در آن بيرون نيايند، و فراريان به آن باز نگردند
. (1011)
اگر كوهها از جاى بجنبد تو ثابت باش. دندان بر دندان بفشار. سر خود را به خداوند بسپار.
قدمهايت را بر زمين ميخكوب كن. ديده به آخر لشگر دشمن بينداز. به وقت حمله چشم فروگير.
و آگاه باش كه پيروزى از جانب خداى سبحان است
. (1012)
، يكى از يارانش گفت: «دوست داشتم برادرم در اين صحنه بود و مىديد چگونه خداوند تو را بر دشمنانت يارى داد». امام به او فرمود: آيا ميل برادرت با ماست؟ گفت: آرى، فرمود:
بىشك با ما حضور داشته، بلكه اقوامى با ما در اين لشكر حضور داشتند كه هم اكنون در صلب پدران و رحم زنها هستند، آنان كه زمانهاى آينده ظهورشان مىدهد، و ايمان به وسيله آنان تقويت مىشود
.
(1013)
شما لشگر زن بوديد، و پيرو چهار پاى زبان بسته، شتر آواز داد اجابت كرديد، چون پى شد فرار نموديد.
اخلافتان پست، پيمانتان سست، دينتان دوروئى، و آبتان شور است.
آن كه در ميان شما زندگى مىكند در گرو گناه خود است، و آن كه از بين شما رفته مشمول رحمت خداست. چنين مىبينم كه مسجدتان چونان سينه كشتى در آب است، و خداوند عذاب را از بالا و پايين بر آن فرستاده، و همه سرنشينانش غرق شدهاند.
(و در روايت ديگرى است:) و به خدا قسم كه شهر شما غرق خواهد شد، تا آنكه گويا به مسجد آن مىنگرم كه مانند سينه كشتى يا شتر مرغى كه بر سينه نشسته در آب فرو رفته است.
(و در روايت ديگرى است:) مانند سينه مرغى در ميان امواج دريا.
(و در روايت ديگرى است:) شهرهاى شما از نظر خاك بد بوترين سرزمينهاى خداست: به آب نزديكتر، و از آسمان دورتر است، و نه دهم شر در آن است. هر كه در آن گرفتار است به گناه اوست، و هر كه بيرون رفت به عفو خدا بود. گويى به اين شهر شما مىنگرم كه آب همه جاى آن را فرا گرفته به گونهاى كه فقط كنگرههاى مسجد نمايان است، گويى سينه مرغى است در ميان امواج دريا
. (1014)
زمين شما به دريا نزديك، و از باران آسمان دور است. عقولتان سبك، و خردهاتان سفيهانه است. پس هدف هر تيرانداز، و لقمه هر خورنده، و شكار هر شكارچى هستيد
.
(1015)
به خدا قسم اگر آن املاك را بيابم به مسلمين بر مىگردانم گر چه مهريه زنان شده باشد، يا با آن كنيزها خريده باشند.
زيرا گشايش امور با عدالت است، كسى كه عدالت او را در مضيقه اندازد ظلم و ستم مضيقه بيشترى براى او ايجاد مىكند
. (1016)
عهدهام در گرو درستى سخنم قرار دارد، و نسبت به آن ضامن و پاى بندم. كسى كه عبرتهاى روزگار كيفرهاى پيش رويش را بر او آشكار كند تقوا او را از در افتادن در اشتباهات مانع گردد.
هشيار باشيد كه روزگار آزمايش به همان شكل خود در روز بعثت پيامبر (ص) به شما
باز گشته. به خدايى كه او را به حق فرستاد هر آينه همه درهم ريخته مىشويد، و هر آينه غربال مىگرديد، و همچون محتواى ديگ جوشان درهم و برهم گشته تا آنجا كه ذليل شما گرامى و بالا نشينتان پست شود. واپس ماندهها كه كوتاهى كردند پيش افتند، و پيش افتادههاى گذشته پس مانند. به خدا قسم سخنى را مخفى ننموده، و دروغى بر زبان نياوردهام، و به اين اوضاع و چنين زمانى آگاهيم دادهاند.
بدانيد خطاها اسبان سركشند كه افسار گسيخته سوارههاى خود را به پيش مىبرند تا به جهنم وارد كنند. آگاه باشيد كه تقوا مركبهاى راهوار است كه مهارشان به دست سوارههاى آنها سپرده شده، در نتيجه آنان را وارد بهشت مىنمايند. اين وضع حق و باطل است، كه هر يك را خريدارى است، اگر باطل بسيار باشد از گذشته چنين بوده، و اگر حق اندك باشد زياد شدنش را اميد هست. هر آينه كم است جريانى كه از دست رفته به جاى اصلى خود برگردد.
مىگويم: در اين سخن كوتاه جايگاهى از زيبايى است كه از هر گونه توصيف بيرون است، بهرهاى كه از شگفتى در اين كلام به انسان مىرسد بيش از درك حقايقى است كه در آن وجود دارد.
در اين سخن علاوه بر آنچه گفتيم اضافاتى از فصاحت هست كه زبان از بيانش عاجز، و انديشه از رسيدن به ژرفايش ناتوان است. اين گفتار مرا نمىفهمد مگر كسى كه عمرش را در صنعت فصاحت صرف كرده، و انديشهاش به ريشههاى آن نفوذ كرده باشد، «و جز دانايان احدى قدرت تعقّل اين كلام را ندارد»
كسى كه بهشت و دوزخ را پيش رو دارد آسوده نيست. كوشنده با شتاب نجات يافت، و جوينده كند رو را اميد هست، و مقصّر در آتش سرنگون است. راست و چپ گمراهى است، و راه ميانه جاده اصلى است، كتاب ماندگار الهى و آثار نبوت بر اين راه است، و گذرگاه سنّت از اين راه است، و بازگشت كار همه به اين جايگاه است. مدّعى به ناحق هلاك شد،
و دروغ باف زيان ديد. آن كه در برابر حق بايستد به هلاكت رسد. و در جهالت انسان همين بس كه اندازه خود را نشناسد. ريشهاى كه بر تقوا روييده نابود نگردد، و زراعت قومى كه آب تقوا خورده تشنه نشود. پس (براى دورى از فتنه) در خانهها بمانيد، و امور بين خود را اصلاح كنيد، توبه پيش روى شماست. نبايد هيچ ستايشگرى جز خدا را بستايد، و هيچ ملامتگرى جز خود را ملامت نمايد
. (1017)
مبغوض ترين مردم نزد خداوند دو كساند: انسانى كه خداوند او را به حال خود واگذاشته، تا جايى كه از راه راست منحرف شده، به سخن آميخته با بدعت و دعوت به گمراهى دل خوش نموده است.
او فتنهاى است براى فتنه جويان، ره گم كردهاى است از راه روشن گذشتگان، گمراه كننده كسانى است كه به وقت زنده بودن او يا پس از مرگش از او پيروى كنند، هم بار گناهان
ديگران را به دوش كشد، و هم گروگان خطاهاى خود باشد.
و ديگر انسانى است كه انبوهى از نادانى را در خود جمع كرده، و در ميان جاهلان امت جهت فريبشان مىشتابد در تاريكىهاى فتنهها مىتازد، و نسبت به مصالحى كه در پيمان صلح است نابيناست. انسان نماها دانشمندش دانند در حالى كه بىدانش است. از آغاز وقتش را صرف انباشتن چيزهايى كرده كه اندكش از بسيارش بهتر است، همين كه از آب گنديده سراب شد، و امور بيهوده را روى هم انباشت، به ناحق بر كرسى قضاوت ميان مردم مىنشيند، تا بيان مسايلى را كه بر ديگران مشتبه شده به عهده گيرد! چون با مسأله مبهمى روبرو شود آراء بىفايده و بىپايهاش را به ميدان آورده، قاطعانه حكم مىكند. از اين رو در برابر شبهات به مانند مگسى در تارهاى سست عنكبوت گرفتار است، اين بىمايه نمىداند رأيش بر صواب است يا بر خطا؟ اگر حكمى به صواب راند مىترسد بر خطا باشد، و چون به خطا حكم كند اميدوار است كه راه صواب رفته باشد. در امواج جهالتهايشان گم شده، با ديده كور در تاريكىهاى نادانى راه پويد، هيچ امر مشتبهى را قاطعانه بر اساس دانش حل نمىكند.
روايات را همچون كاهى كه بر باد مىرود مىپراكند. به خدا قسم اين بىخرد را نه در حل مسايلى كه بر او وارد مىشود مايهاى از دانش و علم است، و نه شايسته مسندى است كه به او واگذار شده، در آنچه انكار كرده علمى را كه بر خلاف انكار او باشد گمان نمىبرد، و رأيى بالاتر از رأى خود براى ديگرى نمىبيند.
چون امرى بر او تاريك گردد بر آن سر پوش نهد زيرا به نادانى خود واقف است.
از داوريهاى ظالمانهاش خونهايى كه به قضاوت او ريخته شده، و ميراثهاى به غارت رفته فريادها دارند.
از اين طايفهاى كه نادان زندگى مىكنند، و گمراه مىميرند به خداوند شكايت مىبرم.
به نزد اين بىمايگان متاعى بىارزشتر از قرآن نيست آن گاه كه به شيوه صحيح معنى شود، و هيچ كالايى پر رونقتر و گرانبهاتر از قرآن نيست زمانى كه بر اساس هوا و هوس معنى شود، و براى اينان چيزى زشتتر از معروف، و مسألهاى زيباتر از منكر نيست
.
(1018)
در حكمى از احكام قضيهاى نزد يكى از ايشان مطرح مىگردد او به رأى خود حكم مىدهد، سپس همان بر ديگرى ارائه مىشود او حكمى ديگر صادر مىنمايد، آن گاه به نزد رهبرى مىروند كه مسند قضا را به آنان سپرده است او هم صحّت هر دو حكم را تصديق مىنمايد! در حالى كه خدا و پيامبر و كتابشان يكى است. آيا خداوند آنان را به اختلاف دستور داده و آنان اطاعتش كردهاند؟
يا آنان را از اختلاف نهى فرموده و آنان از نهى او سرپيچى نمودهاند؟ يا خداوند دينى ناقص نازل نموده و از آنان براى كامل نمودنش يارى خواسته؟ يا اين فتوا دهندگان در حكم شريك خداوندند كه مىتوانند به رأى خود حكم نمايند و بر خداوند است كه به حكم آنان رضايت دهد؟ يا خداوند دين كاملى فرستاده
ولى رسولش- كه درود خدا بر او و آلش باد- در تبليغ آن كوتاهى كرده؟
در صورتى كه خداوند مىفرمايد: «در كتاب چيزى را فرونگذاشتيم.» و مىفرمايد:
«بيان هر چيزى در آن است.» و تذكر داده كه بعض قرآن گواه بعض ديگر است، و اختلافى در آن نيست، و فرموده: «اگر اين كتاب از سوى غير خداوند نازل شده بود در آن اختلاف فراوان مىيافتند.» قرآن ظاهرش زيبا، و باطنش عميق و ناپيداست، شگفتىهايش تمام شدنى نيست، و غرايبش پايانى ندارد، و تاريكىها جز با قرآن از فضاى حيات زدوده نگردد
. (1019)
. امام بر منبر كوفه سخنرانى مىفرمود، در ضمن گفتارش مطلبى عنوان كرد كه اشعث بر آن حضرت اعتراض نموده، گفت: يا امير المؤمنين اين مطلب به زيان توست نه به سودت.
امام نگاهش را به او دوخت و فرمود:
تو را به سود و زيان من چه كسى خبر داد؟ لعنت خدا و لعنت كنندگان بر تو باد، اى بافنده پسر بافنده، منافق كافر زاده! به خدا سوگند يك بار در زمان كفر اسير شدى و بار ديگر در اسلام، و در هر مرتبه نه ثروتت تو را سودى داد و نه تبارت به دادت رسيد.
مردى كه عشيره خود را به دم شمشير بسپارد، و مرگ را به سوى آنان آنان كشاند حق اوست كه نزديكانش با او دشمنى ورزند، و بيگانگان از او ايمن نباشند.
مىگويم: مقصود امام اين است كه اشعث يك بار در كفر و بار ديگر در اسلام به اسارت رفت. و اين كه فرمود:
«عشيره خود را به دم شمشير سپرد» منظورش برنامهاى است كه اشعث در يمامه با خالد بن وليد داشته، اشعث قوم خود را فريب داد تا خالد بر آنان هجوم كرد. از آن پس قوم اشعث او را «عرف النار» ناميدند، و اين سخن در نزد عرب اصطلاحى است براى آدم دغلباز
.
(1020)
اگر شما آنچه را مردگان شما ديدند مشاهده مىكرديد به شيون مىنشستيد و انديشناك مىشديد، و مستمع حق گشته به اطاعت بر مىخاستيد، ولى آنچه آنان ديدند از ديد شما پوشيده است، و به زودى پردهها برداشته مىشود. (اى مردم) بينايتان كردند اگر بنگريد، و شنوايتان نمودند اگر بشنويد، و هدايتتان كردند اگر هدايت پذيريد، به درستى مىگويم: عبرتها براى شما آشكار است، و به چيزى كه عامل باز دارنده است نهى شديد، و پس از فرشتگان آسمان از جانب خداوند جز انسان (واجد شرايط) تبليغ حق نمىكند
.
(1021)
همانا آخرت پيش روى شماست، و مقدمات قيامت از پشت سر شما را مىراند.
سبكبار شويد تا ملحق گرديد، كه رفتگان شما را باز داشتهاند تا آخرين شما به آنها ملحق گردند.
مىگويم: اين سخن را پس از كلام حق و گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با هر سخن ديگر بسنجند بر آن برترى دارد، و از آن پيشى مىگيرد. اين كه فرمود:
«سبكبار شويد تا ملحق گرديد» سخنى از اين كوتاهتر و پر معناتر شنيده نشده، چه جملهاى عميق، و سر چشمهاى از معرفت و حكمت است! و ما در كتاب خصائص عظمت و شرافت اين كلام را شرح دادهايم
.
(1022)
هش داريد كه شيطان گروهش را بر انگيخته، و ارتش خود را از هر سو گرد آورده، تا ستمگرى به محلش، و باطل به جايش برگردد. به خدا قسم آنان ناشايستهاى از من نديدند، و بين من و خودشان انصاف ندادند، و از من حقى را مىخواهند كه خود ترك آن كردهاند، و خونى را مىجويند كه خود ريختهاند. اگر در اين خونريزى همكارشان بودم پس خودشان هم از اين خونريزى نصيب دارند، و اگر بدون دخالت داشتن من خود عهده دار آن بودند عقوبتى جز بر آنان نيست، و بزرگترين دليلشان به ضرر خود آنهاست. از پستانى كه خشك شده شير مىخواهند، و زنده كردن بدعتى را كه مرده است مىطلبند. آه چه دعوت كننده زيانكارى! دعوت كننده كيست؟
و به چه چيز اجابت مىشود؟ من به حجت خدا و آگاهى او در باره اينان راضيم.
اگر سر بر تابند تيغ تيز حواله آنان مىكنم، كه درمان ايشان از باطل است، و يارى دهنده حق. شگفتا! از من مىخواهند به ميدان جنگ آيم، و در نبرد با آنان صبر ورزم! مادر به عزايشان بنشيند، تا كنون كسى مرا از نبرد نترسانده، و از شمشير به وحشت نينداخته. من به پروردگارم يقين دارم، و شبههاى در دينم ندارم
. (1023)
پس از حمد حق، تقديرات آسمانى همانند دانههاى باران بيش و كم به هر كسى در زمين بر اساس تقسيم الهى مىرسد، هرگاه يكى از شما اهل و مال و وجود برادر دينى خود را اضافهتر از خويش ديد بر او حسد نورزد، چه اينكه فرد مسلمان
زمانى كه جامه پستى به بر ننموده و آبرو از دست نداده تا تنگ نظران به ذلّت نشسته به سر زنشش برخيزند همانند قماربازى است كه با اولين تير خود احتمال بردن دارد، بدون اينكه در انتظار باختن باشد. همچنين انسان مسلمانى كه به دور از خيانت است به انتظار يكى از دو برنامه نيكو از سوى خداست: يا خداوند او را به جهان ديگر برد، كه در آنجا آنچه نزد خدا دارد براى او بهتر است، يا رزق الهى در اهل و مال و همراه آن دين و شرف به او برسد. همانا ثروت و فرزند بهره اين جهان، و عمل صالح نصيب انسان در آخرت است، كه گاه خداوند اين دو را در گروهى جمع مىكند. بنا بر اين از خداوند نسبت به آنچه شما را از آن بر حذر داشته پروا كنيد، و از او جدّا بترسيد نه ترسى كه محصول عذر و بهانه باشد، و عمل كنيد ولى بدون ريا و خودنمايى، زيرا كسى كه براى غير حق عمل كند خداوند او را براى دريافت مزد به همان غير واگذار كند. رتبت شهيدان، و زندگى با سعادتمندان، و همنشينى با انبيا را از خدا خواهانيم.
اى مردم، انسان هر چند صاحب ثروت باشد از عشيره خود بىنياز نيست، نيازمند است كه آنان با دست و زبان از او دفاع كنند، آنان براى پشتيبانى ار او از هر سو، و رفع پراكندگى و گرفتاريش مهمترين مردمند، و به وقت پيشامدهاى ناگوار نسبت به او از همه مهربانترند.
نام نيكى كه خداوند در ميان مردم از انسان به جاى گذارد بهتر از ثروتى است كه آن را براى ديگران به ارث مىنهد.
مباد يكى از شما از خويشاوند تنگدست خود به مالى كه اگر نبخشد به ثروتش نيفزايد، و اگر ببخشد كاهشى در ثروتش پديد نيايد روى برگرداند و از ياريش دريغ ورزد. آن كه از جود و كرم به قوم خود بخل نمايد يك دست يارى او از آنان باز داشته شده، و در عوض دستهاى بسيارى از آنان از يارى او قطع گرديده است. و آن كه با اقوام خود نرمى كند از عشيرهاش هميشه محبت و دوستى خواهد ديد.
مىگويم: «غفيره» در اين خطبه به معناى زيادت است، چنانكه به جمع كثير گويند: الجمّ الغفير و الجماء الغفير. در روايتى: «عفوة من أهل و مال» آمده و «عفوه» گزيده چيزى است، گفته مىشود:
عفوه طعام را خوردم يعنى گزيده آن را. و كلام امام «كسى كه نصرت خود را از اقوامش بردارد» چه كلام نيكويى است، زيرا آن كه خويشانش را از خير خود منع كند يك كمك از آنان دريغ داشته، ولى اگر به يارى آنان نياز پيدا كند و به همكارى آنان محتاج شود كمكهاى خود را از او منع نموده، و به حرف او گوش نمىدهند، كه در اين صورت خود را از منفعت جمعى كثير محروم كرده و قومى را از يارى خود باز داشته است
. (1024)
به جان خودم قسم در جنگ با كسى كه با حق مخالفت كرده، و در گمراهى قدم نهاده
مداهنه و سستى نمىكنم. عباد خدا! از خدا پروا كنيد، و از خدا به خدا بگريزيد، و در راهى كه براى شما قرار داده قدم نهيد، و به اداى تكاليف قيام كنيد، كه اگر در دنيا پيروز نشويد على ضامن پيروزى شما در آخرت است
. (1025)
غير از كوفه كه اختيار قبض و بسطش در دست من است برايم نمانده. اى كوفه، اگر مرا جز تو نباشد در حالى كه بادهاى فتنهات بوزد، خدايت زشت كند. و اينجا قول شاعر را مثال آورد:
«سوگند به جان پدر خوبت اى عمرو كه از اين ظرف (حكومت) جز ته ماندهاى اندك بهرهاى برايم نيست» سپس فرمود: شنيدهام بسر وارد يمن شده، سوگند به خدا مىبينم كه اين قوم به زودى بر شما چيره شوند به خاطر اجتماعى كه آنان بر باطلشان دارند، و تفرقهاى كه شما از حق داريد، و محض اينكه شما در راه حق به امام خود عاصى هستيد، و آنان در راه باطل مطيع رهبر خويشند، و به علّت اينكه آنان امانت او را ادا مىكنند و شما خيانت مىورزيد، و به جهت اينكه آنان در شهرهاى خود درستكارند و شما فاسد هستيد. من اگر قدح چوبينى در اختيار شما بگذارم مىترسم بند بىارزش آن را ببريد.
الهى من از اينان ملول شدهام و آنان از من، من از اينان افسردهام و آنان از من، پس بهتر از اينان را به من عنايت كن، و به جاى من شرّى را بر ايشان بگمار. خداوندا، دلشان را آب كن چون نمكى كه در آب حلّ شود. به خدا قسم دوست دارم به جاى شما هزار سوار از قبيله بنى فراس بن غنم داشتم.
«اگر آنان را دعوت مىكردى چون ابرهاى بارنده تابستان به سرعت به كمك تو مىشتافتند» سپس از منبر فرود آمد. مىگويم: «ارميه» جمع «رمىّ» به معناى ابر است.
و «حميم» در اينجا به معناى تابستان است. شاعر از ابر تابستانى ياد كرده چون سبكبار است و زودگذر، زيرا بارانى ندارد. ابر پر آب حركتش كند است، و اين بيشتر در زمستان است. شاعر سواران قبيله را به خاطر شتاب در پذيرفتن دعوت و يارى رساندن، به ابر تابستانى تشبيه كرده است.
دليلش آن است كه گويد: ..
. (1026)
خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به عنوان بيم دهنده عالميان،
و امين بر قرآن بر انگيخت، و شما ملّت عرب در آن وقت داراى بدترين دين، و در بدترين خانه بوديد، منزلتان در ميان سنگهاى سخت، و در بين مارهاى زهردار بود، آب تيره مىنوشيديد، غذاى خشن مىخورديد، خون يكديگر را مىريختيد، قطع رحم مىكرديد، بتان در ميان شما نصب شده بود، و گناهان به شما بسته بود.
نظر كردم جز اهل بيتم يارى برايم نبود، از اينكه آنان را در جنگ نابرابر به دست مرگ سپارم دريغ كردم، چشم بر خاشاك در ديده به ستم، زهر غم و غصه آشاميدم، و بر فروبردن خشم صبر ورزيدم، و بر حادثه تلختر از درخت علقم پايدارى كردم
.
عمرو عاص با معاويه بيعت نكرد مگر با اين شرط كه ثمنى به او پرداخت كند، پس پيروز مباد دست فروشنده، و رسوا باد عهد خريدار. اكنون آماده جنگ شويد، و ساز و برگ جهاد آماده كنيد، شعلههاى جنگ زبانه مىكشد، و روشنايى آن سر كشيده. پايدارى را شعار خود كنيد، كه بهترين وسيله پيروزى است
. (1027)
پس از حمد خدا، جهاد درى است از درهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى اولياء خاصّ خود گشوده، جهاد جامه پرهيزگارى، زره استوار، و سپر مطمئن خداست.
هر كس آن را از باب بىاعتنايى ترك كند خداوند بر او جامه ذلت بپوشاند، و غرق بلا نمايد، و به ذلّت و خوارى و پستى گرفتار آيد، بر دلش پردههاى بىعقلى زده شود، و در برابر ضايع كردن جهاد حق از او گرفته شود، و محكوم به ذلت و خوارى، و محروم از انصاف گردد.
بدانيد كه من شب و روز و نهان و آشكار، شما را به جنگ اين قوم دعوت كردم، به شما گفتم كه با اينان بجنگيد پيش از اينكه با شما بجنگند، به خدا قسم هيچ ملّتى در خانهاش مورد حمله قرار نگرفت مگر اينكه ذليل شد. اما شما مسئوليت جهاد را به يكديگر حواله كرديد و به يارى يكديگر بر نخاستيد تا دشمن از هر سو بر شما تاخت، و شهرها را از دست شما گرفت. اين مرد غامدى است كه لشكرش به انبار وارد شد، حسّان بن حسّان بكرى را كشت، و مرز بانان شما را از جاى خود راند. به من خبر رسيده مهاجمى از آنان بر زن مسلمان و زن در پناه اسلام تاخته و خلخال و دستنبد و گردن بند و گوشواره او را به يغما برده، و آن بينوا در برابر آن غارتگر جز كلمه استرجاع و طلب دلسوزى راهى نداشته، آن گاه اين غارتگران
با غنيمت بسيار باز گشته، در حالى كه يك نفر از آنها زخمى نشده. و احدى از آنان به قتل نرسيده.
اگر بعد از اين حادثه مسلمانى از غصه بميرد جاى ملامت نيست، بلكه مرگ او در نظر من شايسته است.
عجبا عجبا! به خدا سوگند كه اجتماع اينان بر باطلشان، و پراكندگى شما از حقّتان دل را مىميراند، و باعث جلب غم و غصه است. رويتان زشت و قلبتان غرق غم باد كه خود را هدف تير دشمن قرار داديد، آنان شما را غارت كردند و شما چيزى به دست نياورديد، جنگيدند ولى شما نجنگيديد، خدا را معصيت مىكنند و شما خشنوديد. در تابستان شما را دعوت به جهاد آنان مىكنم گوييد: هوا گرم است، مهلت ده تا گرما برود. و در زمستان شما را مىخوانم گوييد: هوا سرد است، مهلت ده تا سرما بنشيند. همه اين بهانهها براى فرار از گرما و سرماست. شما كه از گرما و سرما مىگريزيد پس به خدا سوگند از شمشير گريزانتر خواهيد بود.
اى نامردان مرد نما، دارندگان رؤياهاى كودكانه، و عقلهايى به اندازه عقل زنان حجله نشين، اى كاش شما را نديده بودم و نمىشناختم. به خدا قسم حاصل شناختن شما پشيمانى و غم و غصه است. خدا شما را بكشد، كه دلم را پر از خون كرديد، و سينهام را مالامال خشم نموديد، و پى در پى جرعه اندوه به كامم ريختيد، و تدبيرم را به نافرمانى و ترك يارى تباه كرديد، تا جايى كه قريش گفت:
پسر ابو طالب شجاع است ولى دانش جنگيدن ندارد. خدا پدرانشان را جزا دهد، آيا هيچ كدام آنان كوشش و تجربه مرا در جنگ داشته؟ و پيشقدميش از من بيشتر بوده؟ هنوز به سن بيست سالگى نرسيده بودم كه آماده جنگ شدم، اكنون عمرم از شصت گذشته، ولى براى كسى كه اطاعت نشود تدبيرى نيست
.
(1028)
پس از حمد حق، دنيا پشت كرده خبر به وداع مىدهد، و آخرت روى نموده و سر بر آورده است، آگاه باشيد كه امروز روز تمرين، و فردا زمان مسابقه است، مزد برنده بهشت، فرجام بازنده آتش است. آيا كسى نيست كه قبل از رسيدن مرگش توبه كند؟
آيا كسى نيست كه پيش از رسيدن روز سختىاش چاره انديشد؟ هش داريد كه شما در روزگار آرزو هستيد كه به دنبالش مرگ است. كسى كه در ايام آرزو قبل از آنكه مرگش فرا رسد عمل كند عملش سودمند است، و مرگش به او زيان نرساند، و آن كه در روزگار آرزويش پيش از رسيدن مرگش تقصير كند محصول كارش خسارت است، و مرگش براى او زيان دارد.
آگاه باشيد كه به وقت خوشى چنان عمل كنيد كه وقت ترس عمل مىكنيد. بدانيد كه مانند بهشت كه خواهانش
خواب باشد نديدم، و همچون عذاب كه گريزان از آن در غفلت باشد سراغ ندارم. هشيار باشيد كسى كه حق سودش ندهد باطل او را ضرر زند، و آن را كه هدايت مستقيم ننمايد گمراهى او را به هلاكت كشاند. بدانيد شما به كوچ از دنيا امر شده، و بر تهيه توشه دلالت شدهايد.
ترسناكترين چيزى كه از آن بر شما مىترسم پيروى هوا و آرزوى دراز است.
پس در اين دنيا از دنيا توشهاى برگيريد كه در آخرت خود را از عذاب محافظت كنيد.
مىگويم: اگر سخنى باشد كه مردم را به زهد در دنيا و عمل مربوط به آخرت وادار كند همين سخن است. و همين بس كه اين كلام دل را از وابستگى به آرزوها قطع كند، و نور موعظه و قدرت باز داشتن انسان از گناه را در دل بر افروزد. و عجيبترين جملات اين خطبه اين است كه مىفرمايد: «امروز روز تمرين، و فردا روز مسابقه، و مزد برنده بهشت، و عاقبت بازنده آتش است.» زيرا در اين سخن با وجود عظمت لفظ و بزرگى معنا و تمثيل درست، و تشبيه واقعى، سرّى شگفت و معنايى لطيف نهفته، و آن قول حضرت است كه مىفرمايد: «و السّبقة الجنّة، و الغاية النّار» كه چون معنى سبقه و غايت
مخالف هم است از آن حقيقت قيامتى به دو لفظ مختلف «سبقه- غايت» تعبير فرموده، زيرا مسابقه در كارى محبوب و هدفى مطلوب است و اين صفت بهشت است، نه دوزخ كه به خدا از آن پناه مىبريم، و شايسته نبود بگويد: «و السبقة النار»، بدين خاطر فرمود:
«الغاية النار»، چه اينكه ممكن است پايان يك راه كسى را خوش نيايد، و ممكن است خوش آيد، بنا بر اين صحيح اين است كه براى هر دو صورت با كلمه غايت تعبير شود. غايت در اين زمينه مانند مصير و مآل است، چنانكه حق فرموده: قلْ تَمَتَّعُوا فَانَّ مَصيرَكُمْ الَى النَارِ، كه صحيح نيست در اينجا به جاى «مصير» كلمه «سبقه» آيد. در اين سخن انديشه كن كه نهانى شگفت و ژرفايى عميق و لطيف دارد، و بيشتر سخنان حضرت چنين است. در برخى از نسخهها «سبقه» به ضمّ سين وارد شده. و سبقه به ضمّ سين نزد عرب مال يا متاعى است كه به برنده مسابقه جايزه مىدهند. و معنى سبقه به فتح و ضم به هم نزديك است، زيرا سبقه به ضم سين جزاء عمل ناپسند نيست بلكه پاداش كار خوب است
.
(1029)
اى مردمى كه بدنهاتان با هم، و خواهشهاتان مختلف است! كلامتان سنگ سخت را مىشكند، و عملتان دشمن را نسبت به شما به طمع مىاندازد. در مجالس لاف و گزاف مىزنيد، و به وقت جنگ فرياد مىكنيد: اى جنگ از ما دور شو! دعوت كسى كه شما را بخواند ارزش نيابد، و قلب آن كه رنج شما را تحمل كند آسايش ندارد. بهانههاى دور از منطق مىآوريد، همانند بدهكارى كه بىدليل از طلب كار تمديد مىطلبد. ذليل و ترسو ستم را از خود باز نمىدارد، و حق بدون تلاش به دست نمىآيد. از كدام خانه بعد از خانه خود دفاع مىكنيد؟ و همراه كدام پيشوا پس از من به جنگ مىرويد؟ به خدا قسم فريب خورده كسى است كه شما او را فريب دادهايد،
و آن كه شما بهره او شويد به خدا قسم كه به تير قرعهاى كه سهمى ندارد دست يافته، و آن كه به كمك شما تير انداخت تيرى بىدندانه و پيكان پرتاب كرد. به خدا سوگند نه گفته شما را باور مىكنم، و نه طمعى به يارى شما دارم، و نه دشمن را از شما مىترسانم. شما را چه شده؟ دواى دردتان چيست؟
و راه علاجتان كدام است؟ دشمن هم مانند شماست. چرا سخن بدون عمل؟! و غفلت بدون ورع؟! و طمع در غير حق؟!
(1030)
اگر به كشتن عثمان امر كرده بودم قاتلش بودم، و اگر نهى كرده بودم يارش بودم. البته كسى كه او را يارى داد نمىتواند بگويد من از كسى كه او را يارى نداد بهترم. و آن كه او را يارى نداد نمىتواند بگويد آن كه ياريش كرد از من برتر است. من وضعش را در چند جمله براى شما خلاصه مىكنم:
او به جور و اسراف حكومت راند، و شما هم بيش از حد بيتابى كرديد. براى خدا حكم حقّى است در باره او كه جور و اسراف داشت، و براى شما كه خارج از حد عمل كرديد
. (1031)
با طلحه ملاقات مكن، زيرا او را همچون گاوى بينى كه شاخش را روى گوشش كج كرده، بر مركب چموش سوار مىشود و مىگويد رام است. اما با زبير ديدار كن، زيرا او را طبيعتى نرم است، به او بگو: پسر دايىات مىگويد: در حجازم شناختى، و در عراقم انكار كردى! براى تو از بيعتى كه با من داشتى چه مانعى پيش آمده؟
مىگويم: آن حضرت اولين كسى است كه اين جمله «فما عدا ممّا بدا» از او شنيده شده.
(1032)
اى مردم، ما در روزگارى منحرف، و زمانى غرق كفران در آمدهايم، زمانى است كه نيكوكار بدكار شمرده مىشود، و ستم پيشه بر طغيانش مىافزايد، از آنچه دانيم سودى نبريم، و از آنچه ندانيم نپرسيم، از خطرات ترسى نداريم تا بر سرمان فرود آيد.
مردم بر چهار دستهاند:
گروهى از آنان مانعى از فساد در زمين ندارند مگر پستى نفس، و كندى اسلحه، و كمى مال.
گروه ديگر اسلحه بركشيده، شر خود را آشكار كرده، سواره و پياده دنبال خود راه
انداخته، خود را براى فساد آماده نموده، دين خود را تباه كند براى اندكى از مال دنيا كه به غارت برد، يا سوارانى كه به دنبالش بيفتند، و يا مسندى كه بر آن نشيند. چه تجارت بدى است كه دنيا را ارزش خود دانى، و آن را عوض آنچه نزد خدا براى تو مهياست قرار دهى! گروه ديگر آن كه با عمل آخرت دنيا خواهد، و آخرت را به وسيله عمل صالح دنيوى نجويد. اظهار فروتنى كند، گامها را كوچك بردارد، دامن جامه كوتاه نمايد، و خود را امين جا زند، و پرده پوشى حق را وسيله معصيت قرار دهد! گروه ديگر را پستى نفس و نداشتن قوم و قبيله از طلب حكومت بر جا نشانده، اين تهيدستى او را محدود كرده، خود را به اسم قناعت آراسته، و خويش را به لباس زهد زينت داده، در حالى كه در شب و روز اهل عنوان قناعت و زهد نيست.
باقى ماندند آنان كه ياد قيامت چشمشان را از حرام بسته، و ترس از محشر اشكشان را جارى كرده. گروهى از اينان مطرود مردمند، و بعضى در وحشت مقهوريت، و دستهاى ساكت
و خاموش، و عده ديگر با خداوند مناجات مخلصانه دارند، و بعضى از اينان هم ماتم زده و زجر كشيدهاند.
تقيه آنان را به گمنامى كشيده، در خوارى غرق شده، در دريايى از تلخى غوطهورند، دهانشان از سخن بسته، و قلبشان مجروح است. ملّت را موعظه كردند تا ملول و خسته شدند، مقهور مردم شده تا خوار گشتند، و شهيد شدند تا كم شدند. دنيا بايد در چشم شما ناچيزتر از برگهايى باشد كه جز در دباغى به كار نيايد، و بىارزشتر از پشم بز باشد كه موقع چيدن از دم قيچى مىريزد. از گذشتگان پند گيريد پيش از آنكه آيندگان از شما پند گيرند، و دنياى نكوهيده را رها كنيد، زيرا اين دنيا كسانى را رها كرده كه عاشق تر از شما به آن بودند.
مىگويم: بىبهرهگان از دانش اين خطبه را به معاويه نسبت دادهاند، در صورتى كه بدون ترديد از سخنان امير المؤمنين عليه السّلام است، طلاى ناب كجا و خاك؟! آب شيرين كجا و آب تلخ؟! بر اين مدعا دلالت كرده رهنماى ماهر، و نقد كرده آن را ناقد بصير: عمرو بن بحر جاحظ كه اين خطبه را در اول كتاب «البيان و التبيين» آورده، و كسى را كه آن را به معاويه نسبت داده
ذكر نموده و آن گاه گفته: اين سخن به فرمايشات على شبيهتر، و به روش آن حضرت در تقسيم مردم، و وصف آنان به مغلوبيت و ذلّت و تقيه و ترس، سزاوارتر است. و گفته: كجا ديديم معاويه را در حالى از احوال كه در گفتارش روش زاهدان و رفتار عابدان را پيش گيرد و مانند آنان سخن گويد؟!
(1033)
عبد اللّه بن عباس گفت: در ذى قار بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم در حالى كه كفش خود را وصله مىزد، از من پرسيد: ارزش اين كفش چند است؟ گفتم: هيچ. گفت: به خدا سوگند اين كفش پاره در نظر من از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه بتوانم حقّى را اقامه و باطلى را دفع كنم.
سپس بيرون آمد و خطبهاى براى مردم خواند و فرمود:
خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به نبوت بر انگيخت در حالى كه احدى از عرب كتاب خوان نبود، و ادّعاى نبوت نداشت. آن حضرت ايشان را رهبرى كرد تا در محل اصلى آدميت مستقر ساخت، و به زندگى نجات بخش رساند، تا كجىهاى آنان استقامت يافت، و احوال متزلزل آنان آرام گرديد. به خدا قسم من در ميان جمعيت اين لشكر بودم كه به سپاه كفر هجوم برديم تا فرار كردند.
از جنگ عاجز نشدم و نترسيدم، اين بار هم وضع من مانند آن زمان است، بىشك باطل را مىشكافم تا حق از پهلوى آن بيرون آيد. مرا با قريش چه كار؟! به خدا در روزگار كفرشان با آنان جنگيدم، امروز هم محض انحرافشان با آنان پيكار مىكنم، ديروز رويارويشان قرار داشتم، امروز هم در مقابلشان ايستادهام. به خدا قسم قريش كينهاى از ما ندارد جز آنكه خدا ما را بر آنان برگزيد، و آنان را در زمره خود در آوريم، پس چنان بودند كه شاعر گفته:
«به جان خودم سوگند كه بامدادان پيوسته شير خالص نوشيدى، و سر شير و خرماى بىهسته خوردى.
ما اين مقام عالى را به تو داديم و تو مقامى نداشتى، ما بوديم كه پيرامون تو اسبان كوتاه مو و نيزهها فراهم ساختيم»
.
(1034)
اف بر شما، كه از توبيختان به تنگ آمدهام. آيا در عوض حيات دائمى به زندگى دنيا راضى شدهايد؟ و به جاى عزت به ذلت دل خوش كردهايد؟ چون شما را به جهاد دعوت مىكنم ديدگانتان به گردش مىافتد گويى به سختى جان كندن دچار شده، و در بيهوشى غفلت فرو رفتهايد، به طورى كه راه گفت و شنودتان با من بسته مىشود و در پاسخ من دچار سرگردانى مىشويد گويى دلتان گرفتار اختلال شده و عقلتان از كار افتاده است. هيچ گاه براى من مردم مطمئنّى نيستيد، و پشتوانه قابل توجهى نمىباشيد، و ياران توانمندى نيستيد كه به شما نياز افتد. شما مانند شتران بىساربانى هستيد كه چون از طرفى جمعشان كنند از طرف ديگر پراكنده شوند. به خدا قسم براى شعلهور ساختن آتش جنگ بد مردمى هستيد، فريب مىخوريد و چاره فريب نمىنماييد، شهرهايتان به تصرف دشمن مىرود
به خشم نمىآييد، ديده دشمن بيدار است و شما در بىخبرى هستيد. به خدا قسم شكست خوردند آنان كه با يكديگر همراهى نكردند. سوگند به خدا گمانم در حق شما اين است كه اگر جنگ شدت گيرد، و تنور مرگ گرم شود، شما مانند جدا شدن سر از بدن از پسر ابو طالب جدا شويد.
سوگند به حق، كسى كه زمينه سلطه دشمن را بر خود فراهم كند تا دشمن گوشتش را بخورد، و استخوانش را بشكند، و پوستش را بكند، عجز و بىغيرتيش بزرگ، و دلش كه در قفسه سينهاش جاى دارد ناتوان و ضعيف است. تو اگر مىخواهى اين گونه باش، اما من به خدا قسم قبل از آنكه فرصت سلطه به دشمن بدهم با شمشير مشرفى چنان بزنم كه استخوان ريزههاى سرش بپرد، و بازو و قدمش قطع شود، و بعد از آن خداوند هر چه را خواهد انجام دهد.
اى مردم، مرا بر شما حقّى است، و شما را بر من حقّى. اما حق شما بر من اين است كه خير خواه شما باشم، و غنيمت شما را به نحو كامل به شما بپردازم، و شما را تعليم دهم تا جاهل نمانيد، و مؤدب به آداب نمايم تا بياموزيد. و اما حقى كه من بر شما دارم وفا به بيعتى است كه با من نمودهايد،
و خير خواهى نسبت به من در حضور و غياب، و اجابت دعوتم به وقتى كه شما را بخوانم، و اطاعت از من چون دستورى صادر كنم.
(1035)
خداى را سپاس اگر چه روزگار امرى عظيم و شكننده، و حادثهاى بزرگ پيش آورده.
و شهادت مىدهم كه معبودى جز اللّه نيست كه يگانه است و بىشريك، و خداى ديگرى با او نيست.
و محمّد بنده و رسول اوست، درود خدا بر او و آلش باد.
اما بعد، سرپيچى از ناصح مهربانى كه آگاه و تجربه ديده است موجب سرگردانى و علّت پشيمانى است. من در داستان حكميت امر خود را با خلاصه آنچه در دل داشتم صاف و روشن براى شما گفتم، «اما اگر دستور قصير اطاعت شود»!
ولى از دستورم سرپيچى كرديد، سر پيچى مخالفان جفا كار، و پيمان شكنان نافرمان، تا جايى كه خير خواه در خير خواهيش به ترديد افتاد، و آتش زنه از آتش دادن امتناع كرد. داستان من و شما چنان است كه برادر هوازنى گفته:
«من در منعرج اللّوى دستورم را به شما گفتم و شما امر مرا نفهميديد مگر ظهر فردا كه كار از كار گذشته بود»
. (1036)
من شما را از اينكه فردا در اطراف اين نهر و ميان اين زمينهاى پست روى خاك افتاده باشيد مىترسانم، بدون آنكه برهانى از پروردگارتان داشته و حجتى آشكار همراهتان باشد.
دنيا شما را دچار هلاكت كرد، و به دست خود به دام قضا و قدر افتاديد. من شما را از اين حكميت باز داشتم، و شما با من همانند مخالفان پيمان شكن مخالفت كرديد، تا مجبور
شدم رأيم را با رأى شما يكى كنم. شما مردمى سبكسر و غرق در خيالات احمقانه هستيد. اى مردم بىريشه، من كه شرّى برايتان نياوردم، و زيانى براى شما نخواستم!
(1037)
به وظيفه قيام كردم به وقتى كه ديگران ناتوان شدند، خود را آشكار نمودم آن زمان كه ديگران سر در گريبان بودند، سخن گفتم هنگامى كه آنان واماندند، و به نور خدا راه پيمودم وقتى كه آنان دچار توقف شدند.
در آن زمان صدايم از همه پايينتر بود، ولى در پيشى گرفتن به خير از همه برتر بودم. با عنان فضائل پرواز كردم، و جايزه مسابقه را بردم، همانند كوهى كه باد شكننده آن را نجنباند، و طوفان آن را از جا نكند.
كسى نتوانسته از من عيب بگيرد، يا زبان به بد گوئيم باز كند. ضعيف در نزدم عزيز است تا حقّش را از ظالم بگيرم، و قوى نزدم ناتوان است تا حق مظلوم را از وى بستانم.
ما به قضاء الهى راضى، و تسليم امر او هستيم.
آيا مرا مىبينى كه به رسول خدا- كه درود خدا بر او و آلش باد- دروغ بندم؟ به خدا اول كسى هستم كه او را باور كردم، و اول كسى نخواهم بود كه بر او دروغ بندم. در مسأله خلافت خود فكر كردم ديدم وجوب اطاعت از رسول (كه مرا به مدارا امر كرده بود) بر عهده من است، بيعت كردم و بر اساس پيمان خود با نبى اسلام عمل كردم
. (1038)
شبهه را به اين خاطر شبهه مىگويند كه شبيه حق است. اما چراغ اولياء خدا در امور شبههناك يقين، و راهنمايشان راه هدايت است. ولى دعوت كننده دشمنان خدا در مسير شبهه ضلالت، و راهنماشان كور دلى است. نه ترس از مرگ علت نجات است، و نه عشق به بقا عامل جاودانگى است
.
(1039)
به مردمى گرفتار شدهام كه دستورم را پيروى نمىكنند، و دعوتم را پاسخ نمىگپاسخ نمىگويند. اى بىريشهها، براى يارى حق به انتظار چه هستيد؟ آيا دينى نيست كه شما را متحد كند؟ غيرتى نداريد كه خشم شما را به حركت در آورد؟ فرياد زنان در بين شما مىايستم، و با صداى بلند از شما يارى مىخواهم، سخنم را گوش نمىدهيد، و فرمانم را نمىبريد تا وقتى كه بدى عاقبت امور آشكار شود. انتقام خونى را به وسيله شما نمىتوان گرفت، و به توسط شما امكان رسيدن به مقصودى نيست.
شما را به يارى برادرانتان خواندم ولى همانند شتر بيمار و خسته فرياد كرديد، و همچون شتر لاغر زخمديده از حركت سنگينى نموديد، آن گاه از شما لشگرى اندك و مضطرب و ناتوان به سوى من آمد كه «گويى به سوى مرگ رانده مىشوند و صحنه مرگ را به چشم خود مىنگرند».
مىگويم: «متذائب» به معنى «مضطرب» است، و اين معنا از گفتار عرب گرفته شده كه مىگويند: «تذاءبت الرّيح» يعنى باد مضطرب وزيد. و به اين خاطر گرگ را «ذئب» مىگويند كه وقت راه رفتن مضطرب است
. (1040)
: گفتار حقّى است كه به آن باطلى اراده شده. آرى حكمى نيست مگر براى خدا، ولى اينان مىگويند: زمامدارى مخصوص خداست. در حالى كه براى مردم حاكمى لازم است چه نيكوكار و چه بدكار، كه مؤمن در عرصه حكومت او به راه حقّش ادامه دهد، و كافر بهرهمند از زندگى گردد، و خدا هم روزگار مؤمن و كافر را در آن حكومت به سر آرد، و نيز به وسيله آن حاكم غنائم جمع گردد، و به توسط او جنگ با دشمن سامان گيرد و راهها به سبب او امن گردد، و در امارت وى حق ناتوان از قوى گرفته شود، تا مؤمن نيكوكار راحت شود، و مردم از شرّ بدكار در امان گردند.
[در روايت ديگرى آمده: وقتى گفتار خوارج را در زمينه حكميت شنيد فرمود:] در باره شما به انتظار حكم خدا هستم. [و فرمود:] اما در سايه حكومت انسان صالح، اهل تقوا به راه خود ادامه دهند. ولى در حكومت بدكار، اهل شقاوت از حيات دنيا بهرهمند مىگردند، تا روزگار هر يك به سر آيد، و مرگش فرا رسد
. (1041)
وفا همزاد درستى است، من سپرى باز دارندهتر از وفاى به عهد سراغ ندارم، كسى كه بداند باز گشتش به قيامت چگونه است مكر نمىكند. ما در زمانى قرار گرفتهايم كه اكثر مردم آن مكر را زيركى پندارند، و نادانان چنين كسانى را به مهارت در چاره جويى نسبت دهند. آنان را چه شود؟
خدا نابودشان كند! انسان واقف به تحولات راه حيله را مىبيند، ولى امر و نهى حق مانع از حيلهگرى اوست، پس با چشم باز حيله را وامىگذارد با اينكه قدرت در به كار گيرى آن دارد،
و آن كه باكى در دين ندارد فرصت حيلهگرى را از دست نمىدهد
. (1042)
اى مردم، ترسناكترين چيزى كه بر شما مىترسم دو چيز است: يكى پيروى هواى نفس، و ديگرى بىمرز بودن آرزو. اما پيروى هواى نفس انسان را از حق باز مىدارد، و بىمرز بودن آرزو آخرت را از ياد مىبرد. بدانيد كه دنيا به سرعت از شما روى گردانده، و از آن جز ته ماندهاى كه كسى آن را در كاسه باقى نهاده باشد نمانده. و آگاه باشيد كه آخرت روى نموده است، و براى هر يك از دنيا و آخرت فرزندانى است، شما از فرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان دنيا، زيرا هر فردى در آخرت به مادرش ملحق مىشود. امروز زمان عمل است و باز خواستى نيست، و فردا روز باز خواست است و عملى در آن ميسّر نمىباشد.
[مىگويم: «حذّاء» به معنى شتابان است، و گروهى «جذّاء» به جيم و ذال آوردهاند، يعنى همه خير و خوبيهاى آن قطع شده است.
] (1043)
. آماده شدن من براى جنگ با اهل شام در حالى كه جرير نزد آنان است، بستن در حجت به روى آنان، و باعث روى گرداندن شاميان از خير است اگر خواهان خير باشند. ولى من براى سفارت جرير وقتى را معين كردهام كه پس از پايان آن نمىماند مگر اينكه فريب خورده يا آلوده به نافرمانى من شود. در اين وقت نظر من مدارا است، و شما هم همان را پيشه خود سازيد، البته با آمادگى شما جهت نبرد مخالفتى ندارم.
همه جوانب اين كار را سنجيده، و ظاهر و باطن آن را زير و رو كردهام،
براى خود چارهاى جز جنگ يا كفر به آورده محمّد صلّى اللّه عليه و آله نديدم.
قبل از من براى مردم حاكمى بود كه حوادثى را پديد آورد، و جاى اعتراض و گفتگو عليه خود را براى مردم باز كرد، مردم هم در باره او سخنانى گفتند، آن گاه بر او خردهها گرفتند و به تغيير او دست زدند
. (1044)
. مصلقه اسراى بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين (ع) خريده و آزاد نموده بود (و حدود نيمى از مبلغ را نپرداخته بود). زمانى كه حضرت بهاى آن را خواست خيانت كرده به شام گريخت.
خدا مصقله را خير ندهد، عمل كرد عمل بزرگان، و فرار كرد فرار بردگان. او ستايش كننده خود را هنوز گويا نكرده خاموش نمود، و وصف كنندهاش را هنوز تصديق نكرده سركوب كرد. اگر پيش ما مىماند آنچه مقدورش بود از او مىگرفتيم، و به انتظار فراوانى مالش براى تسويه بقيه آن مىمانديم
.
(1045)
خداى را سپاس كه رحمتش را جاى نوميدى نيست، و نعمتش فراگير است، به آمرزشش يأس راه ندارد، و در بندگيش عار و ننگ نمىباشد. خدايى كه رحمتش زايل نمىگردد، و نعمتش مفقود نمىشود. دنيا خانهاى است كه فنا بر آن مقدر شده، و بر اهلش كوچيدن حتم گشته، در كامها شيرين و در نظرها سبز و خرّم است، به سوى خواهانش شتابان مىآيد، و در دل نظر كنندهاش عشق خود را جا مىكند. از اين دنيا با بهترين توشهاى كه فراهم نمودهايد كوچ كنيد، و فوق اندازه كفاف در آن نخواهيد، و بيش از آنچه براى زندگى لازم است از آن نطلبيد
.
(1046)
خداوندا، به تو پناه مىبرم از سختى سفر، و غم و اندوه باز گشت، و از آنچه در اهل و مال و فرزندم زشت بينم. بار الها، يار سفرم، و جانشين در بر نامه زن و فرزندم تويى، و كسى جز تو قدرت بر اين دو كار ندارد، زيرا براى جانشين توانايى همراهى با مسافر نيست، و همراه مسافر هم قدرت جانشينى ندارد.
ابتداى اين سخن از رسول حق صلّى اللّه عليه و آله روايت شده، و دنباله آن به بعد را امير المؤمنين عليه السّلام با بليغترين سخن و نيكوترين تكميل از «و لا يَجْمَعُهُما» به بعد به پايان برده است
.
(1047)
اى كوفه، گويا تو را مىنگرم كه همانند چرم عكاظى زير پاى حوادث كشيده مىشوى، پايمال پيشامدها مىگردى، و اضطرابها بر تو سوار مىشود. مىدانم هيچ ستمكارى بر تو بدى نخواست مگر اينكه خداوند او را به برنامه مشغول كنندهاى مبتلا ساخت، يا هدف تير كشندهاى نمود
. (1048)
حمد خداى را هر بار كه شب درآيد و تاريك شود. و حمد خداى را هرگاه ستاره درخشد و غروب كند. و سپاس خداى را كه نعمتش پايان نگيرد، و احسانش را هيچ جزا و پاداشى برابر نگردد.
امّا بعد، مقدّمه سپاه خود را فرستادم، و به آنان امر كردم كه در حواشى فرات بمانند تا دستورم به آنها برسد. رأيم اين است كه از فرات بگذرم و به دستهاى اندك از شما كه در كنار دجلهاند برسم، و آنان را بسيج كرده همراه شما به جنگ با دشمنانتان ببرم، و آنها را يار شما قرار دهم.
[مىگويم: «ملطاط» جهت حركتى است كه به لشگر خود دستور داد آن جهت را بگيرند، كه كنار فرات بود. و ملطاط به ساحل دريا هم گفته مىشود، و اصل معناى اين لغت زمين هموار است.
و منظور حضرت از نطفه آب فرات است، و اين از عبارات غريب و اعجاب انگيز است.
] (1049)
سپاس خداوندى را كه به همه امور پنهانى داناست، و نشانههاى آشكار بر وجودش
دلالت دارد، و به ديده بينا در نيايد. چشمى كه او را نديده انكارش نمىكند، و دل كسى كه وجودش را باور كرده به كنه ذاتش نمىرسد. در برترى از همه چيز پيشى گرفته و چيزى از او برتر نيست، به هر چيزى نزديك است و چيزى نزديكتر از او نيست. نه برترى مقامش او را از مخلوقات دور نموده، و نه نزديكى او به موجودات موجب مساوى بودنش با آنها در مكان گشته. عقلها را بر بيان حدود صفتش آگاه نكرده، و آنها را از معرفت لازم در باره وجودش باز نداشته.
او خداوندى است كه آثار هستى اقرار قلبى منكرش را گواهى مىدهد.
خداوند از آنچه تشبيه كنندگانش به موجودات مىگويند و از اوهام منكرانش بسى بالاتر است.
(1050)
ابتداى ظهور فتنهها هواهايى است كه پيروى مىشود، و احكامى كه در چهره بدعت خودنمايى مىكند،
در اين فتنهها و احكام با كتاب خدا مخالفت مىشود، و مردانى مردان ديگر را بر غير دين خدا يارى و پيروى مىنمايند. اگر باطل از آميزش با حق خالص مىشد راه بر حق جويان پوشيده نمىماند. و اگر حق در پوشش باطل پنهان نمىگشت زبان دشمنان ياوه گو از آن قطع مىگشت. ولى پارهاى از حق و پارهاى از باطل فراهم شده و در هم آميخته مىشود، در اين وقت شيطان بر دوستانش مسلط مىشود، و آنان كه لطف حق شاملشان شده نجات مىيابند
. (1051)
آنان از شما خوراك جنگ خواستند، يا به پستى تن داده و شرف خود را از دست بگذاريد،
يا شمشيرتان را از خون آنان سيراب كرده تا از آب سيراب شويد. زيرا نابودى شما در آن زندگى است كه محصولش شكست از دشمن است، و زندگى شما در آن مرگى است كه نتيجهاش پيروزى بر دشمن است.
بدانيد معاويه دستهاى گمراهان منحرف را به دنبال خود آورده، و حقيقت را از آنان پنهان كرده، تا اين بىخبران گلوهاى خود را آماج تير مرگ نمودهاند
. (1052)
هش داريد كه دنيا رو به نيستى نهاده و پايان مدتش را اعلام كرده، و حقيقتش ناشناخته مانده، و شتابان روى گردانده است. ساكنانش را به سوى فنا مىبرد، و همسايگانش را به تازيانه مرگ مىراند، شيرينيش تلخ، و صافيش تيره شده،
از دنيا چيزى نمانده جز ته مانده آبى همانند ته مانده آبى در ظرفى كوچك، و يا چون جرعه آبى اندك كه اگر تشنهاى بمكد سيراب نشود. اى بندگان خدا، عزم را بر كوچ از اين دنيايى كه فنا براى اهلش مقرر شده جزم كنيد، آرزو در اينجا شما را مغلوب خود نكند، و مدت حيات در آن به نظرتان طولانى نيايد.
به خدا قسم اگر همچون شتر فرزند مرده غم زده بناليد، و به مانند كبوتر دور از همدم صدا كنيد، و به مثل راهبى تارك دنيا زارى نماييد، و در راه خدا از اموال و فرزندانتان دل برداريد، براى درخواست قرب حق در مرتبهاى بالا، يا براى آمرزش گناهانى كه كتابهاى حق شماره كرده، و فرشتگانش آن را حفظ نموده، هر آينه در برابر پاداشى كه براى شما از خدا اميد دارم، و عقابى كه از آن بر شما مىترسم كم و اندك است. به خدا سوگند اگر به خاطر شوق حق و ترس از او دلهاى شما آب شود، و ديدگانتان خون ببارد، سپس به اندازه بقاى دنيا عمر كنيد، باز هم كار كردهاى خوب شما- هر چند از هيچ كوششى دريغ
نكنيد- با نعمتهاى عظيمى كه به شما داده، و با هدايتى كه جهت بر خوردارى از ايمان به شما مرحمت فرموده برابرى نخواهد داشت.
(1053)
از تماميت قربانى كامل بودن گوش و سلامت چشم آن است. بنا بر اين اگر گوش و چشمش سالم باشد قربانى سالم و كامل است هر چند شاخش شكسته باشد و پايش را به محل قربانى بكشد.
[ «منسك» در اينجا به معناى قربانگاه است.]
(1054)
مردم براى بيعت با من به شدت به هم مىخوردند مانند به هم خوردن شتران تشنه در روز ورود به آب كه ساربان آنها را رها كرده و عقال از پايشان برداشته باشد، تا جايى كه گمان بردم مرا خواهند كشت يا در حضورم بعضى بعض ديگر را نابود خواهند كرد. زير و روى حكومت را انديشه كردم به صورتى كه خواب را از چشمانم گرفت، راه چارهاى جز جنگ با دشمنان يا انكار آنچه كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله آورده نيافتم، پس تحمل جنگ برايم آسانتر از تحمل كيفر الهى، و مشقتهاى اين دنيا برايم سهلتر از مشقّتهاى آخرت بود.
(1055)
اما سخن شما كه: آيا اين همه درنگ از نبرد براى ناگوار بودن مرگ است؟! به خدا قسم باكى ندارم كه من بر مرگ وارد شوم يا مرگ به سوى من آيد.
و اما كلام شما كه تأخيرم در نبرد ترديد نسبت به شاميان است، به خدا سوگند يك روز جنگ را به تأخير نينداختم جز به طمع اينكه گروهى از اين مردم به من ملحق شوند و به وسيله من هدايت يابند و با آن ديد ضعيفى كه دارند از نورم بهرهمند گردند، اين تأخير با اين نظرى كه دارم برايم از اينكه گمراهان را با شمشير درو كنم محبوبتر است هر چند كه كيفر گناهانشان به گردن خودشان است
.
(1056)
ما در كنار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوديم، پدران و فرزندان و عموهاى خود را به امر حق مىكشتيم، و اين مسئله جز بر ايمان و تسليم و حركت در راه راست و شكيبايى بر سوزش الم، و كوشش ما در جهاد با دشمن نمىافزود. و مردى از ما و مردى از دشمن چون دو شير نر با هم در مىافتادند، و در صدد بر آوردن جان يكديگر بودند تا كدام يك از آن دو جام مرگ را به كام ديگرى بريزد.
يك بار ما بر دشمن پيروز مىشديم، و يك بار دشمن بر ما. چون خداوند راستى ما را ديد دشمن ما را سركوب كرد، و يارى خود را بر ما فرو فرستاد، تا آن وقت كه اسلام همانند شترى كه سينه و گردن براى استراحت به زمين نهد و در جاى خود بخوابد استقرار يافت. به جانم قسم اگر ما در آن زمان رفتارى
مانند رفتار امروز شما داشتيم پايهاى از بناى اسلام بر پا نمىشد، و شاخهاى از درخت ايمان سبز نمىگشت.
به خدا قسم با اين وضعى كه داريد به جاى شير خون خواهيد دوشيد، و به دنبالش دچار ندامت خواهيد شد
. (1057)
پس از من مردى گشاده گلو و شكم بر آمده بر شما غالب مىشود، آنچه بيابد بخورد، و آنچه نيابد بخواهد. او را بكشيد، ولى هرگز نخواهيد كشت. او شما را به ناسزا گفتن به من و بيزارى از من فرمان مىدهد. در صورت اجبار بدگويى كنيد، زيرا كه مايه پاكى و علوّ درجه من و نجات شما خواهد بود. ولى از من بيزارى نجوييد، زيرا من بر فطرت الهى به دنيا آمدهام، و در ايمان و هجرت بر همه سبقت جستهام
.
(1058)
طوفان مرگ زا بر شما بوزد، و اصلاح كارى از شما باقى نماند! آيا پس از ايمانم به خدا و جهادم همراه رسول حق صلّى اللّه عليه و آله به كفر خود شهادت دهم؟! «در اين صورت گمراه شده و از گردونه هدايت يافتگان خارج شدهام.» به بدترين سر نوشت برويد، و از راهى كه آمدهايد به جهالت گذشته بر گرديد! بدانيد پس از من به پستى فراگير دچار مىشويد، و شمشيرهاى برنده به سراغتان خواهد آمد، و ثروت شما را ستمكاران گرفته ملك خود كنند و اين عمل را براى خود عادت و سنّت قرار دهند.
گفتار حضرت: «و لا بقى منكم آبر» به سه صورت روايت شده: يكى همان طور كه در متن آوردهايم «آبر» با راء به معناى اصلاح كننده نخل است. دوم
«آثر» با ثاء سه نقطه به معناى روايت كننده و حكايت كننده حديث، كه اين صحيحترين وجه نزد من است. گويى حضرت فرموده: مخبرى از شما باقى نماند. سوم «آبز» با زاى نقطه دار به معناى پرخاشگر، و نيز به معناى هلاك شونده است
. (1059)
محل نابودى ايشان اين طرف آب است. به خدا قسم ده نفر از ايشان از اين مهلكه جان به در نبرند، و از شما هم ده نفر كشته نشود.
مراد از «نطفه» آب نهر است. لغت نطفه از جنبه كنايى فصيحترين كنايه از آب مىباشد هر چند آب بسيار باشد.
و ما شبيه اين مطلب را ذيل نظير همين فرمايش حضرت در گذشته اشاره كرديم
.
(1060)
به خدا قسم چنين نيست، اينان نطفههايى هستند در صلب مردان، و رحم زنان، هرگاه از آنان شاخى سر زند بريده شود تا اينكه آخرين آنان دزدانى لخت كننده مردم شوند
. (1061)
پس از من خوارج را نكشيد، چون كسى كه حق را بجويد و اشتباه كند مانند كسى نيست كه باطل را بخواهد و آن را بيابد.
منظور حضرت از باطل خواه معاويه و اصحاب اوست
.
(1062)
براى من از جانب خدا سپر محكمى است، چون آخرين روز حياتم در رسد آن سپر از پيش رويم كنار رود و مرا به دست مرگ سپارد. در آن زمان نه تير به خطا رود، و نه زخم بهبود يابد
. (1063)
دنيا خانهاى است كه كسى از آن سالم نمانده مگر با اعمال پاكى كه در آن انجام دهد، و به چيزى كه مخصوص آن عمل شود نجات پيدا نشود. مردم به دنيا از باب امتحان مبتلا شدهاند، آنچه را از اين دنيا محض دنيا برداشتهاند از دستشان برود و در قيامت نسبت به آن باز خواست شوند، و آنچه از دنيا براى آخرت گرفتهاند بر آن وارد
مىشوند و در آن اقامت مىكنند. دنيا در ديد خردمندان همانند سايه در حال برگشت است، به وقتى كه آن را در حال گسترش مىبينى جمع مىشود، و وقتى كه رو به افزايش مىنگرى رو به كاهش مىرود
. (1064)
اى بندگان خدا، خدا را بپرهيزيد، و به وسيله اعمال نيكو بر مرگ پيشى جوييد، و بخريد آنچه را براى شما باقى مىماند به چيزى كه از دستتان مىرود، كوچ كنيد كه در كوچاندنتان جدّى هستند، براى مرگ كه بر سر شما سايه انداخته مهيّا شويد، مردمى باشيد كه صيحه هشدار دهنده بر آنان زده شده پس بيدار شدهاند، و يافتهاند كه دنيا جاى ابدى نيست به همين خاطر حيات فانى را به زندگى باقى تبديل كردهاند. زيرا خداوند شما را بيهوده نيافريده، و به حال خود نگذاشته. بين شما و بهشت يا جهنم حايلى جز مرگ نيست كه از راه مىرسد. مدت حياتى كه لحظهها از آن مىكاهند،
و ساعت مرگ آن را منهدم مىنمايد سزاوار كوتاهى است، و اجل پنهان كه آمد و رفت شب و روز آن را مىآورد سزاوار سرعت باز گشت است، و آن آيندهاى كه با خود رستگارى يا بد بختى آورد شايسته آماده كردن بهترين توشه است. پس در دنيا توشه برداريد توشهاى كه خود را بدان از عقاب فردا حفظ كنيد. آن عبدى تقوا پيشه شد كه خيرخواه خود گشت، و توبهاش را پيش انداخت، و بر شهوتش پيروز شد، زيرا زمان اجل انسان مخفى است، و آرزويش گول زننده اوست، شيطان موكّل آدمى است كه معصيتش را در نظرش مىآرايد تا مرتكب آن شود، و توبه را به صورت آرزو براى آينده جلوه مىدهد تا آن را به تأخير افكند، تا مرگ بر آدمى بتازد زمانى كه نسبت به آن غافلتر از هر چيز باشد.
حسرت و اندوه بر آن بىخبرى كه عمر نابود شدهاش بر او حجّت است، و پايان زندگيش شقاوت! از خدا درخواست دارم ما و شما را از كسانى قرار دهد كه نعمت آنان را به طغيان نيندازد، و هدفى آنان را در عبادت پروردگار خود مقصّر نسازد، و پس از مرگ ندامت و اندوه بر او فرود نيايد
.
(1065)
سپاس خداوندى را كه صفتى از او بر صفت ديگرش پيشى نجسته، تا اول باشد پيش از آنكه آخر باشد، و آشكار باشد قبل از اينكه پنهان باشد. هر آنچه غير او به وحدت ناميده شود كم است. و هر عزيزى غير از او خوار، و هر قويّى غير او زبون، و هر مالكى غير او مملوك، و هر عالمى غير او نيازمند به فراگيرى، و هر صاحب قدرتى غير او گاه توانا و گاه ضعيف، و هر شنوندهاى غير او از شنيدن صداهاى آهسته ناشنوا، و از شنيدن آوازهاى بلند كر، و از شنيدن صداهاى دور محروم است. و هر بينندهاى غير او از ديدن رنگهاى پنهان و اجسام لطيف كور، و هر آشكارى جز او غير پنهان، و هر پنهانى جز او غير ظاهر است.
موجودات را نه براى تقويت سلطنت خود آفريد، و نه به خاطر ترس از حوادث روزگار، و نه براى كمك گرفتن در دفع همتاى پرخاشگر، و نه براى به دست آوردن نيرو براى پيكار با شريك پر نخوت و ضد گردن كش، بلكه همه آفريدگان پرورده شده و بندگانى ذليل و خوارند. در اشياء حلول ننموده تا گفته شود خدا در آنهاست. و از آنها دور نگشته تا گفته شود جداى از آنهاست.
آفريدن موجودات و تدبير وضع آنان او را خسته و درمانده نكرده، و نسبت به آنچه آفريده عجزى به او دست نداده، و در آنچه حكم داده و مقدر نموده اشتباهى بر او وارد نگشته، بلكه كارش قضايى است استوار، و علمى است محكم، و امرى است قطعى. بندگان با وجود خشمش به او اميدوار، و با وجود نعمتهايش از او هراسانند
اى گروه مسلمانان، ترس از حق را لباس زيرين خود قرار دهيد، و آرامش را لباس روى خود سازيد،
و دندانها را به هم بفشاريد، زيرا اين برنامه شمشيرها را از سر دوركنندهتر است. زره را بر تن كامل كنيد، و شمشيرها را پيش از بيرون كشيدن در غلاف بجنبانيد، به گوشه چشم با حالت خشم به دشمن بنگريد، و نيزه را از راست و چپ به دشمن بزنيد، و با دم شمشير ضربه وارد كنيد و شمشيرها را با پيش نهادن گامها به دشمن برسانيد، و بدانيد كه عمل شما در ديد خداست و شما با پسر عم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله همراه هستيد، پس حمله را پى در پى كنيد، و از فرار كردن شرم نماييد، زيرا فرار از جنگ ننگ نسلها، و آتش فرداى قيامت است.
از جدا شدن روحتان از بدن در جهاد خوشحال باشيد، و آسان به سوى مرگ حركت نماييد.
بر شما باد به اين لشگر متراكم دشمن، و خيمههاى افراشته به طناب، ميان آن خيمه را بزنيد، كه شيطان در جانب پايين آن پنهان است، براى برجستن دست به پيش داشته، و براى فرار پا پس نهاده. براى نمودار شدن پايه حق هر چه سختتر قصد دشمن كنيد، كه «شما انسانهاى برتريد و خدا با شماست و پاداش شما را هيچ نمىكاهد»
.
(1067)
فرمود: انصار چه گفتند؟ عرضه داشتند:
انصار گفتند: اميرى از ما و اميرى از شما باشد. آن حضرت فرمود:
چرا به گروه انصار اين گونه احتجاج نكرديد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وصيت فرمود كه به نيكوكار انصار نيكى شود، و از بد كارشان چشم پوشى گردد؟ به حضرت گفتند:
در اين وصيت چه حجّتى بر انصار است؟ فرمود: اگر حكومت از آنان بود پيامبر در حقشان سفارش نمىكرد. سپس فرمود: قريش چه گفتند؟
عرضه داشتند: قريش استدلال كردند كه آنان شجره رسولند صلّى اللّه عليه و آله. فرمود:
به درخت احتجاج كردند، و ميوه آن را ضايع نمودند!
(1068)
مىخواستم حكومت مصر را در اختيار هاشم بن عتبه قرار دهم، اگر او را استاندار مصر مىكردم عرصه را براى دشمنان خالى نمىكرد، و فرصتى به آنان نمىداد. البته سرزنشى بر محمّد بن ابو بكر نيست، او محبوب من، و پسر همسرم بود
. (1069)
چه اندازه با شما مدارا كنم چنانكه با شترهاى كوهان كوفته مدارا مىشود، و با لباسهاى پوسيده رفتار مىگردد، كه از هر طرف دوخته مىشود از جانب ديگر پاره مىگردد؟! هر وقت گروهى از سپاه شام
به شما رو مىكند هر مردى از شما درب خانهاش را مىبندد، و چون سوسمار به لانه مىخزد و مانند كفتار به آشيانه پناه مىبرد. به خدا قسم خوار و ذليل كسى است كه شما به ياريش برخيزيد. و آن كه به وسيله شما به سوى دشمن تير بيندازد با تير شكسته بىپيكان تيراندازى كرده. سوگند به خدا شما در عرصههاى آرام فراوانيد، ولى زير پرچمهاى جهاد اندك. من آنچه كه شما را اصلاح و كجىهايتان را مستقيم مىنمايد مىدانم، ولى هرگز با تباه كردن خود شما را اصلاح نمىكنم.
خداوند رويتان را خوار، و نصيبتان را تباه گرداند. آنچنان كه باطل را مىشناسيد معرفت به حق نداريد، و آنچنان كه حق را باطل مىكنيد باطل را نابود نمىنماييد!
(1070)
نشسته بودم كه خواب مرا گرفت، و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله
بر من آشكار شد، گفتم: اى پيامبر خدا، چه كجىها و دشمنىها از امت تو ديدم! فرمود: به آنان نفرين كن. گفتم: خداوند بهتر از آنان را به من عنايت كند، و به جاى من شرى را بر آنان گمارد.
منظور از «اود» كجى و «لدد» دشمنى است، و اين از فصيحترين سخنان است
. (1071)
پس از حمد حق، اى اهل عراق، شما همچون زن حاملهاى هستيد كه بار دار شده، و پس از دوران بار دارى طفل مرده بزايد و شوهرش بميرد، و دوره بيوهگيش طولانى شود، و دورترين اشخاص ارثش را ببرد.
بدانيد به خدا قسم آمدنم به سوى شما از روى اختيار نبود، اضطرار مرا به سوى شما كشيد. به من خبر رسيده كه شما مىگوييد: على دروغ مىگويد! خدا شما را بكشد! بر چه كسى دروغ بندم؟ بر
خدا؟ من اولين كسى هستم كه به حق ايمان آوردم. يا بر پيامبر خدا؟ من نخستين فردى هستم كه او را تصديق نمودم.
نه هرگز به خدا قسم، اما سخنانى است كه از پيامبر گرفتهام كه شما از آن غايب بوديد، و لياقت شنيدن آن را نداشتيد.
مادر آن كه گفت «على دروغ مىگويد» به عزا بنشيند! اگر ظرفيت داشته باشد علم و حكمت را رايگان در اختيارش مىگذارم، «و در آينده حقيقت آنچه را به شما خبر دادم خواهيد دانست»
. (1072)
بار خدايا، اى گستراننده زمينهاى گسترده، و نگاه دارنده آسمانهاى بر افراشته، و اى آفريننده دلها بر اساس فطرت، چه بدبخت آن و چه خوشبخت آن، شريفترين درودهايت، و افزونترين بركاتت را بر محمّد بنده و رسول خود قرار ده، رسولى كه ختم كننده نبوت، و باز كننده راههاى بسته، و آشكار كننده حق بر مبناى حق است، پيامبرى كه خروشهاى باطل
را دفع، و حملههاى گمراهى را شكست، چنان كه سنگينى رسالتى را كه بر عهده گرفت با قدرت پيش برد، به امر تو قيام نمود، و در راه رضاى تو شتافت، بدون اينكه از پيشى گرفتن بماند، و در عزمى كه داشت سستى ورزد، وحى تو را ضبط نمود، عهدت را حفظ نمود، بر اجراى فرمانت اقدام ورزيد، تا آتش دانش طلب را بر افروخت، و راه حق را براى اشتباه كار روشن ساخت، و دلهايى كه در فتنهها و گناهان غرق شده بود به وسيله او هدايت شد، پيامبرى كه نشانههاى واضح را بر پا كرد، و احكام نورانى را ابلاغ نمود. او امين درستكار تو، و خزينهدار دانش سرّى تو، و شاهد تو در روز قيامت، و پيامبر به حقات، و فرستادهات به سوى خلق بود.
خداوندا، جايى وسيع در سايه رحمتت براى او بگشا، و او را از خير فراوان و اجرى از فضل و كرمت مرحمت فرما. الهى، بناى او را بر بناى بنا كنندگان فضيلت بلند گردان، و مرتبهاش را نزد خود گرامى دار، و نورش را كامل ساز، و او را در عوض رسالت چنين پاداش ده: شهادتش را مقبول، گفتارش را
پسنديده، منطقش را عدل، و سخنش را جدا كننده بين حق و باطل قرار ده. خداوندا، بين ما و او در جايى كه زندگيش نيك، و نعمتش بىزوال، و خواهشهايش بر آورده، و هوسهايش لذت بخش، و آسايشش فراوان، و در منتهاى آرامش با ارمغانهاى كرامت است جمع فرما
. (1073)
گفتند: مروان بن حكم روز جمل اسير شد، براى نجاتش از امام حسن و امام حسين در نزد امير المؤمنين عليه السّلام شفاعت خواهى كرد، حسنين شفاعت كردند و امير المؤمنين او را آزاد فرمود.
حسنين براى بيعت مروان از حضرت اجازه خواستند، امام فرمود:
مگر بعد از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نياز نيست، دستش دست يهودى خائن است، اگر با دستش با من بيعت كند با نشيمنگاهش مىشكند. براى او حكومتى در پيش است كه مقدار زمانش به
اندازهاى است كه سگ بينى خود را بليسد. او پدر چهار حاكم است، و جامعه اسلامى از او و فرزندانش روز خونبارى خواهد ديد
. (1074)
شما مىدانيد كه من به حكومت از ديگران شايستهترم، و به خدا قسم آن را رها مىكنم تا وقتى كه امور مسلمين سالم بماند، و ستمى در برنامه امت جز بر من روى ندهد، رها مىكنم به اميد پاداش و فضل آن، و اعراض از زر و زيور دنيا كه شما نسبت به آن دچار رقابت شدهايد
.
(1075)
آيا آگاهى بنى اميه از وضع من آنان را از افترا زدن به من باز نداشت؟ آيا سابقه پاك من مردم نادان را از تهمت به من منع نكرد؟ البته پندى كه خدا به آنان داده از زبان من رساتر است. من احتجاج كننده با خارج شدگان از دينم، و دشمن به ترديد افتادگان در آيين. تمام امور مشتبه به كتاب خدا عرضه مىشود، و بندگان به آنچه در سينه دارند مجازات مىگردند
. (1076)
خداوند رحمت كند مردى را كه حكمتى بشنود و آن را حفظ نمايد، دعوت به هدايت شود و به آن نزديك گردد،
و دامن هدايتگرى را بگيرد و نجات يابد. خداى را پاس دارد، و از گناه خود بترسد. تلاش خالص پيش فرستد، و عمل صالح انجام دهد. ذخيره سودمند بيندوزد، و از حرام دورى گزيند. تير به نشانه زند، و پاداش آخرتى بيابد. بر هواى نفس غلبه كند، و آرزويش را تكذيب نمايد. صبر را مركب نجات قرار دهد، و تقوا را توشه پس از مرگ كند. در راه روشن قدم نهد، و ملتزم راه روشن شود. مهلت را غنيمت داند، با عمل خود بر اجل پيشى گيرد، و از عمل خود زاد و توشه بردارد
. (1077)
بنى اميه از ميراث محمّد صلّى اللّه عليه و آله اندك اندك به من مىدهند. به خدا قسم اگر زنده بمانم آنان را دور خواهم انداخت مانند پاره جگر يا شكنبه خاك آلودى كه قصاب دور مىاندازد.
«التراب الوذمة» كه بر عكس «و ذام التربة» است نيز روايت شده. معناى «ليفوقوننى» اين است كه از بيت المال اندك اندك به من مىدهند مانند «فواق ناقه» كه به معناى يك بار دوشيدن شير شتر است. «و ذام» جمع «و ذمه» عبارت از پاره شكنبه يا جگر خاك آلود است كه آن را دور مىاندازند
. (1078)
خداوندا، آنچه را در باره من از من داناترى بر من ببخش. پس اگر دوباره به گناه باز گشتم توهم دوباره به مغفرتت به من باز گرد. خداوندا، بر من ببخش آنچه را كه با خود وعده كردم و تو وفايى از من نسبت به آن نديدى. الهى آنچه را كه به زبانم به تو تقرب جستم ولى دلم بر خلاف آن بود بر من ببخش. الهى اشارات چشم، و سخنان بيهوده، و مشتهيات دل و لغزشهاى زبانم را بر من ببخش
.
(1079)
، و يكى از يارانش به او گفت:
اى امير مؤمنان، اگر در اين ساعت حركت كنى با اطلاعى كه از اوضاع كواكب دارم مىترسم به پيروزى نرسى! حضرت فرمود:
آيا تصور مىكنى به ساعتى راهنمايى مىنمايى كه هر كس در آن ساعت حركت كند زيان و ضرر از او دور مىشود؟ و بر حذر مىدارى از ساعتى كه هر كه در آن حركت نمايد زيان و ضرر وى را احاطه مىكند؟
آن كه تو را در اين گفتار تصديق كند قرآن را تكذيب كرده، و به گمان خود از طلب يارى خدا در به دست آوردن مطلوب و دفع مكروه بىنياز شده. بنا بر گفتار تو سزاوار است كسى كه به گفته تو عمل كند تو را ستايش نمايد نه خدا را، زيرا به خيال تو آن كه او را به ساعتى راهنمايى كرده كه در آن منفعت برده و از زيان در امان مانده تويى. سپس رو
به مردم كرد و فرمود:
اى مردم، از آموختن علم نجوم بپرهيزيد مگر به عنوان ابزارى براى جهت يابى در خشكى يا دريا، زيرا نتيجه آموختن نجوم كهانت و پيشگويى است، و منجم چون كاهن، و كاهن همانند ساحر، و ساحر همچون كافر است، و كافر در جهنّم است. به نام خدا حركت كنيد
. (1080)
اى مردم، زنان از نظر ايمان و ارث و عقل ناقصند. اما نقصان ايمانشان به اعتبار معاف بودن از نماز و روزه در ايام قاعدگى است. اما نقصان ارثشان به اعتبار اينكه سهم ارث آنان نصف سهم ارث مردان است. اما نقصان عقلشان، به اعتبار اينكه شهادت دو زن
برابر شهادت با يك مرد است. از بدان آنان بترسيد، و از خوبانشان برحذر باشيد، و در امور پسنديده از آنان پيروى نكنيد تا در اعمال ناشايسته طمع پيروى نداشته باشند
. (1081)
اى مردم، زهد عبارت از كوتاهى آرزو، شكر نزد نعمت، و كناره گيرى از محرمات است. اگر (جمع) اين سه واقعيت از شما دور شد حد اقل اينكه حرام بر صبر شما غلبه نكند، و به فراموشى شكر نعمت دچار نشويد، زيرا خداوند به وسيله حجتهاى آشكار و روشن، و كتابهايى كه عذر بين و واضح خدا بر بندگان است جاى عذرى براى شما باقى نگذارده است
.
(1082)
چه بگويم از خانهاى كه ابتدايش سختى، و سرانجامش نيستى است. در حلالش حساب، و در حرامش كيفر است. ثروتمندش دچار فتنه و آزمايش، و تهيدستش گرفتار اندوه است.
آن كه در طلبش كوشيد به آن دست نيافت، و آن كه زحمتى نكشيد خود به او روى نمود. هر كه به ديده عبرت به آن نگريست او را بينا كرد، و هر كس به چشم خريدارى به آن نظر نمود او را به نابينايى دچار ساخت.
مؤلف: هر كه در اين گفتار امام عليه السّلام خوب بينديشد: «هر كه به ديده عبرت به آن نگريست ...» معنايى بس عجيب و هدفى بىنهايت دور دست در آن مىيابد كه هرگز به نهايت و غور آن نتوان رسيد، به ويژه آن گاه كه جمله «و هر كس كه به چشم خريدارى به آن نظر نمود ...» را در كنار آن قرار دهد، زيرا فرق ميان «آن را واسطه ديد قرار داد» با «آن را منظور نظر قرار داد» را بسيار واضح و روشن و عجيب و آشكار مىيابد
.
(1083)
حمد خداى را كه از همه چيز به قدرتش برتر، و به احسانش نزديك است، بخشنده هر سود و فضل، و بر طرف كننده هر بلاى عظيم و شدت است. او را بر كرمهاى پى در پى، و نعمتهاى فراوان و كاملش سپاس مىگويم، و به او ايمان مىآورم كه اول است و ابتدا كننده آفرينش، و از او هدايت مىخواهم كه نزديك است و هدايت كننده، و از او كمك مىطلبم كه غالب است و قوى، و به او اعتماد مىنمايم كه كفايت كننده است و ياور. و شهادت مىدهم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست، كه او را براى اجراى فرمانش، و ابلاغ حجّتش، و ترساندن عاصيان از عذابش فرستاد.
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم، خداوندى كه براى شما مثلها زد، مدت زندگى شما را معين فرمود، به شما لباس پوشاند، فراخى معيشت داد، شما را در محدوده شمارهگرى اعمال
قرار داد، و جزاى كردارتان را آماده نموده، شما را براى نعمتهاى كامل و عطاياى فراوان اختيار نموده، و با دلايل رسا از عذاب فردا بيم داده، شما را به شمار آورده، و مدت زندگى شما را در قرارگاه امتحان و سراى عبرت معين نموده، در دنيا آزمايش مىشويد، و بر اساس آن مورد محاسبه قرار مىگيريد، زيرا آبشخور دنيا ناصاف و كدر، چشمهاش گل آلود و لغزنده، ديدگاهش زيبا و فريبنده، و آزمايشگاهش تباه كننده است. فريبندهاى زودگذر، و نورى غروب كننده، و سايهاى از بين رونده، و تكيهگاهى رو به افتادن است. تا آن گاه كه رمنده از آن به آن انس گيرد، و متوحش از آن به آن مطمئن گردد، همچون اسب سركش كه پا بلند و به زمين كوبد سوارش را به خاك اندازد، و او را به دامهايش صيد كند، و به تيرهاى هلاك كنندهاش بدوزد، و در پايان كار گردنش را به كمندهاى مرگ ببندد، در حالى كه او را به خوابگاه تنگ قبر، و باز گشتگاه ترسناك، و مشاهده جايگاه ابدى، و درك جزاى عمل سوق دهد.
همين است برخورد دنيا با آيندگانى كه جانشين گذشتگانند، مرگ از نابود كردنشان باز نمىايستد،
و ماندگان از آلودگى دست بر نمىدارند، از رويه گذشتگان پيروى مىنمايند، و اين همه پى در پى از دنيا مىروند تا نهايت پايان و عاقبت فنا و نيستى. تا آن گاه كه رشته امور از هم بگسلد، و روزگاران سپرى گردد، و بيرون آمدن مردگان از قبر نزديك شود، خداوند همه را از ميان گورها، و آشيانه پرندگان، و لانه درندگان، و پرتگاههاى هلاك به در آورد، در حالى كه به سوى امرش شتابان، و به معركه معادشان عجله كنان روان گردند، گروهى خاموش، و ايستادگانى صف زده، ديد خداوند بر همه احاطه دارد، ندادهنده ندايش را به همه مىشنواند، لباس خاكسارى و ذلت تسليم و و خوارى بر آنان پوشانده مىشود، روزى است كه چاره سازى در آن كار ساز نيست، آرزو قطع شده، دلها از ترس تهى و خاموش شده، صداها آهسته و مخفى گشته، عرق تا دهان رسيده، و ترس از گناه عظيم شده، و گوشها از شنيدن فرياد رعد آساى منادى حق براى بيان حكم قاطع ميان حق و باطل و رسيدن به جزاى عمل نيك و بد و كيفر و ثواب به لرزه در آمده است! اين جمعيت بندگانى هستند كه به قدرت خلق شده، و بىاختيار در مدار پرورش حق قرار گرفتهاند،
و با حضور فرشتگان دچار مرگ گشته، و در درون قبر گذاشته شده، و در معرض پوسيدگى آمده، و تنها سر از قبر بر آورده، و در برابر اعمالشان جزا داده مىشوند، و وضعشان با محاسبه حق روشن مىشود.
اينان در دنيا براى بيرون آمدن از گمراهى مهلت داده شدند، و به راه روشن هدايت گشتند، و فرصت در اختيارشان قرار گرفت مانند فرصت دادن به شخصى كه ناراضى را از خود راضى كند، پرده شبهات از برابر چشمشان برداشته شد، در ميدان مسابقه به سوى خيرات رها شدند، و مجال تفكر براى رسيدن به بهترين مراتب و اقتباس نور سعادت در مدت حيات و محل آمد و شد فرصت به آنان عنايت شد. عجبا از اين مثلهاى صحيح و راست، و پندهاى شفا دهنده، اگر با دلهاى پاك، و گوشهاى شنوا، و آراء ثابت، و عقلهاى دورانديش بر خورد كند.
پس تقواى الهى پيشه كنيد مانند تقواى كسى كه شنيد و خاشع شد، و گناه كرد و اعتراف نمود، و ترسيد و به عمل برخاست، حذر نمود و به سوى طاعت شتافت، يقين كرد و نيكى پيشه ساخت، عبرت به او عرضه شد و عبرت گرفت.
او را ترساندند و او ترسيد، ممنوع از گناه شد و پذيراى ممنوعيت گشت، دعوت حق را اجابت كرد و به حق دل داد،
از گناه برگشت و توبه نمود، به هاديان راه اقتدا كرد و به طريق ايشان رفت، حقيقت به او ارائه شد و او مشاهده كرد، پس شتابان طالب حق شد، و با گريز از زشتى نجات يافت، ذخيره آخرت يافت، باطن را پاكيزه كرد، قيامتش را آباد نمود، و زاد و توشه براى روز مرگ و راه پر خطر و وقت نياز و محل تهيدستى بر مركب خود بار كرد، و براى جايگاه ابدى زاد و راحله پيش فرستاد.
پس اى بندگان خدا، در جهت هدفى كه شما را براى آن آفريده تقوا پيشه كنيد، و از او حذر كنيد نهايت حذرى كه شما را از جانب خود بر حذر داشته، و كسب استحقاق كنيد براى تحقق وعده صادقانه حق جهت آنچه در قيامت براى شما مهيا كرده، و براى حذر از هول روز معاد.
براى شما گوشها قرار داد تا آنچه به كار آيد حفظ كنند، و چشمها مقرر فرمود تا از تاريكىها بينا شوند، هر عضو را شامل اعضا گردانيد، و آن اعضا را در تأليف صورت و دوامشان در محلهاى
مناسب قرار داد، با بدنهايى كه با ابزار سودمند بر قرارند، و دلهايى كه جوينده ارزاق خود هستند، در حالى كه انسانها در نعمتهاى بزرگ، و موجبات احسان، و موانع آفات تندرستى غرقند. مدت عمر مقدّر را از شما پنهان داشت، و از آثار گذشتگان براى شما عبرتها به جاى گذاشت:
از بهرهاى كه از دنيا بردند، و از فراخى عمر كه پيش از گلوگير شدن مرگ نصيب آنان بود، ولى قبل از اينكه به آرزوهايشان برسند مرگ به طرف آنان شتاب كرد، و گسستن ريسمان اجل آنان را از آرزوهايشان جدا نمود.
به وقت تندرستى زاد آخرت تهيه نكردند، و از ابتداى جوانى عبرت نگرفتند.
آيا آن كه در عنفوان جوانى است جز خميدگى و پيرى را انتظار مىكشد؟ و آن كه در شادابى سلامت است غير از امراض گوناگون را توقع دارد؟ و كسى كه فعلا موجود است جز ساعت فنا را منتظر است؟
آن هم با نزديك شدن جدايى از زندگى، و كوچ از اين دنيا، و لرزه و اضطراب، و درد سوز دل، و فروبردن آب دهان از غصه و رنج، و ديده به اطراف دوختن براى كمك خواستن از فرزندان و خويشان و دوستان و همسران. آيا اين همه نزديكان قدرت دفع مرگ را از انسان دارند؟ آيا گريه كنندگان سودى مىدهند؟
در حالى كه مرده خانواده در گورستان به گرو رفته، و در تنگناى قبر تنها مانده، گزندگان پوست بندش را پاره پاره كرده، عوامل لاغر كننده نازكى و تازگى بدنش را كهنه نموده، بادهاى سخت آثارش را از ميان برداشته، و حوادث زمانه نشانههاى او را به نابودى كشيده، بدنها پس از تازگى تغيير كرده، و استخوانها پس از قوّت پوسيده، و جانها در گرو بارهاى گناهان مانده، به اخبار غيبى پس از مرگ يقين پيدا كرده، آنجا از ارواح مردگان اضافه كردن عمل صالح نخواهند، و خشنودى حق از خطاهايشان نطلبند. آيا شما زندگان فرزندان اين مردم و پدران و برادران و خويشان ايشان نيستيد، كه از رفتار آنان پيروى كرده، و به راه آنان مىرويد، و در جاده آنان قدم مىگذاريد؟ پس دلها از به دست آوردن نصيب معنوى خود سخت است، و از طلب هدايت و فلاح خود غافل است، و در غير مسير اصلى راه پيماست، گويا مقصود حق غير ايشان است، و انگار هدايت و نجاتشان در جمع آورى متاع دنياست.
و بدانيد كه عبور شما از صراط است، آنجا كه جايگاه لغزش قدمهاست، و محل هول
و ترس و انواع مخاطرات. پس اى بندگان خدا، تقواى الهى پيشه كنيد، تقواى خردمندى كه انديشه و تفكر دلش را مشغول كرده، و ترس از عذاب بدنش را به رنج افكنده، و عبادت شب كمترين خواب را هم از ديدهاش گرفته، و اميد به رحمت حق او را در گرماى وسط روز تشنه نگاه داشته، و بىرغبتى به دنيا وى را از شهواتش منع كرده، و ذكر الهى زبانش را به حركت و شتاب واداشته، و وحشت را براى امن در قيامت مقدم داشته، و از انديشههايى كه او را از راه روشن حق باز دارد كناره گرفته، و براى رسيدن به راه مطلوب در ميانهترين راه (كه راه خداست) حركت كرده، و عوامل كبر و غرور او را از راه حق باز نگردانده، و امور اشتباه انگيز بر او پوشيده نمانده، به خوشحالى بشارت حق به بهشت و آسايش زندگى اخروى در آسودهترين خوابگاه خود (كه قبر است) و ايمن ترين روزش (كه قيامت است) دست يافته، از گذرگاه دنيا به طور پسنديده عبور نموده، و توشه آخرت، با سعادت و خوشبختى پيش فرستاده، و محض ترس از مقام حق به سوى كردار پسنديده شتافته، و در ايّام مهلت در دنيا به سوى طاعت سرعت كرده، و در جستجوى رضاى حق شوق نشان داده، و به خاطر خوف خدا از گناه گريخته، و امروز به فكر فردا بوده، و هماره به آينده نگريسته است.
پس بهشت براى ثواب و پاداش به اندازه است، و دوزخ براى عذاب و گرفتارى بس است، و كافى است كه خدا انتقام گيرنده و ياور است، و همين بس كه قرآن در قيامت احتجاج كننده و مخاصمه گر است.
من شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم كه شما را به سبب آنچه بيم داده جاى عذرى نگذاشته، و حجت را با راه روشنى كه پيش پاى شما نهاده تمام كرده، و شما را از دشمنى بر حذر داشته كه پنهانى در سينهها نفوذ مىكند، و مخفيانه در گوشها سخن مىگويد، پس انسان را گمراه كرده به تباهى مىكشد، و وعده مىدهد و در آرزوها مىافكند، و گناهان بسيار زشت را آرايش داده، و معاصى كبيره هلاكت بار را ناچيز جلوه مىدهد، تا به تدريج قرين خود را بفريبد، و گروگانش را به قيد طاعت خود در آورد، آن وقت آنچه را آراسته بود منكر گردد، و آنچه را آسان جلوه داده بود بزرگ شمرد، و از آنچه ايمن نموده بود بترساند.
يا اين انسانى كه خداوند او را در تاريكىهاى رحم، و غلاف پوشاننده بدين صورت ايجاد كرد:
نطفه ريخته شده، و خون بسته صورت بندى نشده، و جنين در رحم و طفل شير خوار، و كودك و نوجوان.
آن گاه براى او قلبى حافظ، و زبانى گويا، و چشمى بينا قرار داد، تا بفهمد و پند گيرد، و از گناه خوددارى نمايد. ولى چون به حد كمال رسيد، و قامتش آراسته شد، به حال غرور و كبر از مدار حق گريخت، و بىباك و گمراه گشت، با دلو هوا و هوس آب كشيد، براى رسيدن به دنيا كوشش بسيار كرد، در هر لذت و خوشى گام نهاد، هر چه به نظرش رسيد عمل كرد، احتمال اينكه به بلا و ناكامى دچار شود نداد، و از هيچ گناهى پروا نكرد، پس در غفلت و گمراهى عمرش را تمام كرد، و مدتى اندك در گناهان خود به سر برد، در برابر نعمتهاى خدادادى سودى عايد خود ننمود، و به آنچه واجب بود اعتنا نكرد.
در اواخر طغيان و پيروى از هوا و خوشى لذت، ناگواريهاى مرگ او را گرفت، پس حيرت زده و سرگردان، شب را تا روز نخوابيد، آن هم با دردهاى شديد، و بيماريهاى گوناگون گه شدّتش در شب است، در حالى كه برادرى غم خوار و پدرى مهربان، و همسرى كه از بيتابى ناله مىزد، و دخترى كه از اضطراب به سينه مىكوبيد در اطراف او بودند، و آن بيچاره در سكرات مرگ كه او را به خود مشغول داشته،
و غم و غصه فراوان، و ناله جانسوز، و سختى جان كندن، و رفتن از دنيا با مشقت و رنج گرفتار بود! سپس در حالت نااميدى پيچيده به كفنها مىشود، و بدون نشان دادن مقاومت به سوى قبر روانهاش مىكنند، او را روى تخته تابوت انداخته، مانند شتر از سفر باز گشته وامانده و از حال رفته و رنجور و لاغر شده، فرزندان و برادران جمع گشته او را با دوش تا خانه غربت مىبرند، جايى كه ديگر ديده نخواهد شد. و چون مشايعت كنندگان و مصيبت زدهها برگردند، او را در قبر مىنشانند در حالى كه از ترس سؤال و لغزش در امتحان آهسته سخن مىگويد. بزرگترين بلا در آنجا افتادن در آب جوشان، و وارد شدن به جهنّم، و هيجان آتش سوزان، و شدت فرياد آن است.
در عذاب حق سكون و آرامشى نيست تا او را استراحت دهد، و نه آسايشى تا بلا را برطرف كند، و نه طاقتى تا مانع از درد شود، و نه مرگى تا وى را نجات بخشد، و نه چرتى و خواب اندكى كه غصهاش را رفع كند، بين مرگهاى مختلف و عذابهاى پى در پى گرفتار است. ما از اين مصائب به خدا پناه مىبريم.
بندگان خدا! كجايند آنانى كه خدا به آنها عمر داد و بر خوردار از نعمت شدند، و به آنان آموخته شد و دانستند،
و مهلت داده شدند ولى سرگرم و غافل ماندند، و در سلامتى بودند ولى فراموش كردند، فرصتى طولانى يافتند، و به آنان احسان نيكو شد، و از عذاب ترسانده شدند، و وعدههاى بزرگ به آنان داده شد؟! از گناهان تباه كننده، و از عيوبى كه خدا را به خشم مىآورد دورى كنيد. اى صاحبان بينايى و شنوايى، و سلامتى و ثروت، آيا هيچ جاى فرار و خلاصى، يا تكيهگاه و پناهگاهى، يا گريز و راه باز گشتى هست يا نه؟ پس به كدام راه منحرف مىشويد؟ و يا به كدام جانب مىبرندتان؟
يا به چه چيز فريفته مىشويد؟ نصيب هر كدام شما از زمين به اندازه طول و عرض قامت اوست، خوابگاهى كه چهره بر خاكش مىگذارد. اى بندگان خدا، اكنون كه ريسمان مرگ به گردنتان نيفتاده، و روحتان در موقعيت به دست آوردن هدايت آزاد، و بدنها راحت، و ميدان اجتماع وسيع، و مهلت حيات و اراده و اختيار برقرار، و وقت توبه و بازگشت، و فرصت انجام كار در در اختيار است، قبل از رسيدن تنگى وقت، و تنگناى قبر، و ترس از فنا، و مفارقت جان از بدن، و رسيدن پيك مرگ كه مورد توقع است، و پيش از دچار شدن به عذاب خداوند عزيز مقتدر فرصت را غنيمت دانيد.
[در خبر است كه وقتى امير المؤمنين عليه السّلام اين خطبه را خواند بدنها لرزيد، اشكها سرازير شد، و دلها به اضطراب آمد. و بعضى از مردم اين خطبه را خطبه غرّا نامند
.] (1084)
مرا از پسر زانيه تعجب است، كه به مردم شام وانمود مىكند كه در من شوخ طبعى است، و انسانى بازيگرم، شوخى مىكنم و در بازى كردن كوشايم. او به باطل سخن گفته، و به اين گونه سخن مرتكب گناه شده.
بدانيد كه بدترين گفتار دروغ است. او در سخن راندن دروغ مىگويد، و وعده مىدهد و تخلف مىكند، چون درخواست مىكند اصرار مىورزد، و چون از او درخواست شود بخل مىورزد، به عهدش خيانت مىكند و قطع رحم مىنمايد، و چون به ميدان جنگ آيد براى شعلهور ساختن جنگ چه امر و نهىها مىكند! البته پيش از بيرون آمدن شمشيرها از غلاف، و چون جنگ آغاز شود بزرگترين حيلهاش براى نجات خود
نشان دادن عورتش به مردم است! به خدا قسم ياد مرگ مرا از بازى باز مىدارد، و نسيان آخرت او را از گفتن حق مانع مىشود. او با معاويه بيعت نكرد مگر به شرط بخشيده شدن مصر به او، و اخذ رشوه كمى براى دست برداشتن از دين
. (1085)
شهادت مىدهم معبودى جز اللّه نيست، يگانهاى است بىشريك. اولى است كه چيزى پيش از او نبوده، و آخرى است كه او را انتهايى نيست. انديشهها به هيچ يك از صفاتش نرسند، دلها او را به كيفيتى تعيين و تحديد ننمايند، تجزيه و تبعيض در حريمش راه ندارد، و ديدهها و دلها به او احاطه پيدا نكنند.
بندگان خدا، از عبرتهاى سودمند پند پذيريد، و از نشانههاى درخشان عبرت گيريد، به خاطر بيم دادنهاى رسا از گناهان باز ايستيد، و از ذكر و موعظهها نفع ببريد. گويا چنگالهاى مرگ به شما در آويخته، و دلبستگى به آرزو از شما قطع شده، و كارهاى دشوار و راندن روحتان به جايى كه وارد شدنى است شما را فرا گرفته، و «با هر كسى راننده و گواهى است.» راننده به سوى محشرش مىراند، و گواهى دهنده بر اعمالش گواهى مىدهد
بهشت را درجاتى است كه بر يكديگر برترى دارند، و منازلى است كه با هم تفاوت دارند، نعمتش قطع نمىشود، مقيم در آن بيرون نمىرود، ماندگار در آن پير نمىشود، و ساكن آن تهيدست و نيازمند نمىگردد
.
(1086)
به نهانها آگاه است، و از انديشهها با خبر است، به هر چيزى احاطه دارد، و بر هر چيزى غالب است، و بر همه چيز تواناست. كوشش كننده از شما در ايام مهلت بكوشد پيش از آنكه مرگ او را دريابد، و در وقت فراغت قبل از اينكه گرفتار شود، و در زمانى كه راه نفس باز است و هنوز گلويش را نفشردهاند. آدمى بايد براى آسايش فردا و ثبات قدم سفره طاعت آماده كند، و از سراى رفتنى براى خانه اقامت توشه بردارد.
خدا را خدا را در نظر گيريد اى بندگان خدا در قرآنش كه رعايت آن را به شما دستور داده، و در آنچه از حقوق خود پيش شما امانت نهاده، كه خداوند شما را بىهدف نيافريده، و مهمل رها نكرده، و در جهالت و كور دلى وانگذاشته. اعمال شما را به خير و شر نام و نشان نهاده، و آگاه به كردار
شماست، و مدّت اقامت شما را در دنيا معين نموده، و كتابش را به عنوان بيان كننده حقايق بر شما نازل كرده، و براى هدايت شما مدت زمانى پيامبرش را در دنيا زندگى داده، تا آنكه دينش را براى او و شما در آنچه در قرآن فرستاده كامل كرد، دينى كه آن را پسنديده، و به زبان پيامبرش اعمال محبوب و مكروه و نواهى و اوامرش را به شما رساند، و براى شما جاى عذرى نگذاشت، و بر شما اتمام حجت كرد، و تهديد به عذابش را پيش فرستاد، و شما را از عذاب شديد پيش رويتان ترساند. بنا بر اين باقى مانده عمر را در يابيد، و در اين باقى مانده خود را به شكيبايى واداريد، كه اين باقى مانده عمر در برابر روزهاى زيادى كه از شما در غفلت و رويگردانى از موعظه گذشت اندك است. نفسهاى خود را مجال ندهيد كه اين مجال دادنها شما را به راه ستمكاران خواهد برد، و سستى نورزيد كه اين سستى شما را به معصيت درخواهد آورد.
اى بندگان خدا، خير خواهترين مردم نسبت به خود كسى است كه پروردگارش را بيشتر بندگى كند.
و گول زنندهترين مردم نسبت به خويش كسى است كه خدا را بيشتر معصيت كند. و فريب خورده شخصى است
كه ضرر به خود روا دارد. و آن كه بر او غبطه خورند كسى است كه دينش سالم بماند. و سعادتمند انسانى است كه از ديگرى پند گيرد. و بدبخت آدمى است كه از هواى نفس و غرور خود گول بخورد. بدانيد كه اندك ريا شرك است. و همنشينى با هوا پرستان عامل فراموشى ايمان و حضور شيطان در زندگى است.
از دروغ دور شويد، كه دروغ از ايمان دور است. راستگو بر لبه نجات و كرامت قرار دارد. و دروغگو مشرف به افتادن و تباهى در خوارى است. به هم حسد نورزيد، زيرا حسد ايمان را مىخورد چون آتش كه هيزم خشك را مىخورد. و با هم دشمنى ننماييد، زيرا عداوت باعث زوال خير و بركت است. بدانيد كه آرزو عقل را به اشتباه مىاندازد، و ياد خدا را فراموشى مىدهد. پس آرزو را محقق مسازيد كه فريبنده است، و صاحبش فريب خورده
.
(1087)
بندگان خدا، محبوبترين بندگان در پيشگاه خداوند بندهاى است كه خداوند به تسلّط بر نفسش او را يارى داده، پس اندوه را شعار خود كرده، و خوف از عذاب را تن پوش خويش، از اين رو چراغ هدايت در دلش روشن شده، و طاعت و عمل براى روز مرگ آماده كرده، پس روز قيامت را بر خود نزديك، و سختى را بر خويش آسان نموده است. انديشه كرد و بينا شد، ياد حق كرد و كوشش بيشتر نمود، از آب گواراى معنى كه راههاى ورودش براى او هموار شده بود سيراب شد، و با اولين بار نوشيدن هم سيراب گشت، و به راه راست و هموار رفت. لباسهاى شهوات را از وجودش به در آورد، و از تمام غمها جز غم طلب رضاى دوست خالى شد، در نتيجه كور دلى و مشاركت ارباب هوا بيرون آمد، و وجودش كليد درهاى هدايت و قفل ابواب ضلالت شد.
راهش را شناخت، و وارد سلوك مسير حق شد، نشانههاى هدايت را فهميد، و درياهاى خطرات را پيمود و پشت سر گذاشت، از دستاويزها به استوارترين، و از ريسمانها به محكمترين آنها چنگ زد، و در يقين به مانند روشنى آفتاب است. در بلندترين امور، وجود خود را براى خدا قرار داده، از دستگيرى واردان و پاسخ اهل سئوال، و برگرداندن هر فرعى به اصلش. او چراغ تاريكىها، كاشف امور مشتبهه، كليد مبهمات، دفع كننده مشكلات، و راهنماى بيابانهاى گمراهى است. مىگويد و مىفهماند، ساكت مىشود و سالم مىماند.
عملش را براى خدا خالص كرد و خدا هم او را براى خود اختيار نمود، پس او از معادن دين خدا، و ميخهاى زمين اوست. خود را ملزم به عدالت كرد، و اوّل عدلش نفى هوا از نفس خود است.
حق را وصف مىكند و خود به آن عمل مىنمايد. براى خير نهايتى نمىگذارد مگر اينكه انجامش را قصد مىكند، و آن را در جايى گمان نمىبرد مگر آنكه به دنبالش مىرود. عنانش را به دست قرآن داده، و قرآن رهبر و پيشواى اوست. فرود مىآيد آنجا كه بار و بنه قرآن فرود آيد، و منزل مىگيرد آنجا كه قرآن منزل كند.
و ديگرى خود را دانشمند ناميده ولى دانشمند نيست، جهالتهايى از جاهلان، و گمراهيهايى از گمراهان به دست آورده، و دامهايى از ريسمانهاى فريب و گفتارهاى مزوّرانه براى مردم نصب كرده، قرآن را بر آراء خود تطبيق داده، و حق را بر اساس هواى خود تفسير نموده، مردم را از خطرات بزرگ ايمنى مىدهد، و گناهان كبيره را آسان جلوه مىدهد. مىگويد:
از شبهات خود دارم، ولى در آنها افتاده. و اعلام مىكند كه از بدعتها كنارم، ولى در بستر بدعتها خوابيده. صورت صورت انسان است، و قلب قلب حيوان. آگاه به هدايت نيست تا از آن پيروى كند، و آشناى به گمراهى نيست تا از آن دست بردارد. اين چنين آدمى مردهاى است در ميان زندهها.
اى مردم به كجا مىرويد؟ و شما را به كجا برمىگردانند؟ در حالى كه پرچمهاى هدايت بر پاست، و نشانهها واضح است، و علامت درستى منصوب است. چه جايى شما را سرگردان كردهاند؟ بلكه چگونه متحيّريد؟ و حال اينكه عترت پيامبرتان در ميان شماست، آنان زمامداران حق، و نشانههاى دين،
و زبانهاى صدقاند. پس آنان را به بهترين منازل قرآن (كه قلب است) فرود آوريد، و همانند ورود شتران تشنه بر چشمه آب بر ايشان وارد شويد.
اى مردم، اين سخن را از خاتم انبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بگيريد: «مىميرد كسى كه از ما مرده ولى مرده نيست، و كهنه مىشود از ما آن كه كهنه مىشود ولى كهنه نيست.» پس نسبت به آنچه آگاه نيستيد اظهار نظر نكنيد، زيرا اكثر حق در همان چيزى است كه شما انكار مىكنيد. معذور داريد كسى را كه شما را بر او حجّتى نيست، و آن منم. آيا در ميان شما به ثقل اكبر (قرآن) عمل نكردم؟ و ثقل اصغر (عترت) را در ميان شما نگذاشتم؟ پرچم ايمان را در ميانتان نصب كردم، و بر حدود حلال و حرام آگاهتان نمودم، و بر شما از عدالت خود لباس عافيت پوشاندم، و با گفتار و عمل خويش سفره معروف را برايتان پهن كردم، و كرائم اخلاقى خود را به شما نماياندم. پس رأى خود را در آنچه چشم عقل قعرش را درك مىكند انديشه به آن راه ندارد به كار نبريد.
تا اينكه گمان كننده گمان مىكند دنيا بسته به بنى اميه است، سودش را به آنان مىرساند، و بر آب پاكيزه خود واردشان مىنمايد، و تازيانه و شمشيرشان از اين امت برداشته نمىشود! پندار اين گمان كننده دروغين است، بلكه حكومت بنى اميه و لذت عيش آنان مانند آبى است كه اندكى مىچشند، سپس تمام آن را از دهان بيرون مىريزند
. (1088)
پس از حمد حق، خداوند سركشان هيچ روزگارى را درهم نشكست مگر پس از مهلت دادن و آسايش، و شكستگى هيچ امتى را جبران ننمود مگر بعد از تنگنايى و سختى و رنج، و در سختىهايى كه به سوى آن مىرويد، و در حوادثى كه پشت سر گذاشتيد عبرتهاست. هر
صاحب دلى خردمند نيست، و هر صاحب گوشى شنوا نمىباشد، و هر چشم دارى بينايى ندارد.
عجبا! چرا در عجب نباشم از اشتباه كاريهاى اين فرقهها با اختلاف دلايلى كه در دينشان دارند؟! از اثر هيچ پيامبرى پيروى نمىكنند، و به عمل هيچ جانشينى اقتدا نمىنمايند، و به هيچ غيبى ايمان نمىآورند، و از هيچ عيبى عفّت نمىورزند. به شبهات عمل مىكنند، و در شهوات سير مىنمايند. معروف در ميان آنان چيزى است كه خود معروف دانند، و منكر نزدشان همان است كه خود منكر مىدانند. پناهگاهشان در مشكلات خودشان هستند، و اعتمادشان در امور مبهم بر رأى و نظرشان است، گويى هر كدام از آنان امام خود است، و هر شخصى گمان مىكند در آرائش به ريسمانهاى محكم و سببهاى استوار چنگ زده است
.
(1089)
پيامبر را در زمانى فرستاد كه رشته رسالت منقطع، و خواب غفلت ملّتها طولانى، و فتنهها جدّى، و امور حيات از هم گسيخته، و آتش جنگها شعلهور بود.
نور دنيا در كسوف، و دنيا با ظهور چهره فريبنده در حال خودنمايى، برگهاى درخت زندگى زرد، نوميدى از بارور شدن شجره حيات بر دلها چيره، و آب زندگى فروكش كرده بود. زمانى كه نشانههاى هدايت كهنه، علائم گمراهى نمايان بود. دنيا به اهلش روى زشت نموده، و نسبت به خواهندهاش عبوس بود. ميوهاش فتنه، غذايش مردار، جامه زيرش ترس، و جامه رويش شمشير بود.
پس اى بندگان خدا پند بگيريد، و به ياد آريد عقايد و آرايى را كه پدران و برادرانتان در
گرو آنند، و بر اساس آنها مورد محاسبه حق قرار گرفتهاند. به جانم سوگند ميان شما و آنان فاصله زيادى نيست، و سالها و قرنها ميان شما و آنها نگذشته، و شما در امروز از روزى كه در اصلاب آنان بوديد دور نيستيد. به خدا قسم پيامبر چيزى را به گوش نسل گذشته شما نشنواند مگر اينكه من امروز به شما شنواندم، و گوش شما در اين زمان پستتر از گوش آنان نيست، و ديدههاى آنان بينا نگشت، و دلهايى براى آنان در آن زمانها قرار داده نشد مگر اينكه در اين زمان به مانند همان چشم و دل به شما عنايت شده. و به خدا سوگند شما بعد از آنان به چيزى بينا نشدهايد كه گذشتگان آن را نمىدانستند، و شما به چيزى مخصوص نگشتهايد كه آنان از آن محروم شده باشند.
و همانا بلا و آزمايشى بر شما فرود آمده كه مهارش مضطرب و تنگش سست است. بنا بر اين آنچه فريب خوردگان از آن بهرهمندند شما را فريب ندهد، زيرا كه فريبندهها سايهاى است گسترده تا زمانى معين
.
(1090)
حمد خداى را كه منهاى ديده شدن شناخته شده، و جهان را بدون انديشه و فكر آفريده.
خدايى كه هميشه قائم به ذات و دائم بوده و هست آن گاه كه نه آسمانى داراى برج، نه حجابهايى داراى درهاى بزرگ، نه شب تاريك، نه درياى آرام، نه كوههاى داراى تنگهها، نه راه پيچيده و كج، نه زمين گسترده، و نه خلقى داراى قدرت وجود داشت. اوست به وجود آورنده مخلوقات و وارث آنان، و معبود خلق و رازق ايشان. آفتاب و ماه در مسير رضايش در حركتند، هر تازهاى را كهنه مىكنند، و هر دورى را نزديك مىنمايند. روزيهاى موجودات را تقسيم، و آثار و اعمالشان و عدد نفسهاشان را حساب نموده، و به خيانت چشمها آگاه، و به آنچه در سينه پنهان مىكنند داناست، و به قرارگاهشان
در ارحام، و گذرگاهشان در اصلاب تا به نهايت سير خود برسند بصير است.
اوست خدايى كه عذابش در عين وسعت رحمت بر دشمنانش شديد است، و رحمتش در عين سختى عذابش بر عاشقانش گسترده است. به هر كه بخواهد بر او غلبه كند مسلّط است، و در هم كوبنده مخالف خود است، و خوار كننده كسى است كه با او درگيرى نمايد، و غالب بر هر كه با او دشمنى ورزد. آن كه به او اعتماد كند بىنيازش سازد، و هر كه از او بخواهد عطايش نمايد، و هر كه به او قرض دهد ادا كند، و به هر كه سپاسگزارش باشد پاداش بخشد.
بندگان خدا، پيش از آنكه به ميزان حق سنجيده شويد خود را بسنجيد، و قبل از اينكه به حسابتان برسند خود را محاسبه كنيد، و نفس بزنيد پيش از آنكه راه نفس بسته شود، و مطيع خدا گرديد قبل از آنكه شما را به اجبار به سوى آخرت برانند. و بدانيد آن كه با واعظ و منع كنندهاى از باطن خويش او را يارى ندادهاند واعظ و منع كنندهاى از غير خودش براى او نخواهد بود
.
(1091)
كه از خطبههاى بسيار با عظمت مولاى عاشقان است. اين خطبه در ارتباط با سؤال سائلى است كه از حضرت درخواست كرد خدا را آنچنان وصف كند كه گويى او را آشكار مىبيند.
حضرت از سؤال او كه ظرفيت پاسخش را نداشت خشمگين شد.
مسعدة بن صدقه از حضرت صادق جعفر بن محمد عليهما السلام روايت كرده كه حضرت امير المؤمنين (ع) اين خطبه را بر منبر كوفه ايراد فرمود، علتش اين بود مردى به محضرش عرضه داشت: خداى را آنچنان براى ما وصف كن تا عشق و معرفت به او زياد كنيم. حضرت بر آشفت و فرمود: همه مردم براى نماز اجتماع كنند. مردم جمع شدند تا آنكه مسجد از جمعيت پر شد، حضرت در حال خشم و تغيير رنگ به منبر رفت، خداى را سپاس گفت و بر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) درود فرستاد، سپس فرمود:
سپاس خداى را كه امساك و جمود بر ثروتش اضافه نمىكند، و عطا و بخشش تهيدستش نمىنمايد، زيرا هر بخشندهاى جز او ثروتش كم مىشود، و هر منع كنندهاى جز او شايسته مذمّت است. اوست بخشنده انواع نعمتها، و فراوانى بهرهها و نصيبها. جميع آفريدهها روزى خور اويند، رزق همه را ضمانت كرده، و قوت و توشه آنان را مقدّر نموده، و راه روشنش را به رغبت كنندگان و خواهندگان آنچه نزد اوست نشان داده، و اين طور نيست كه جود و بخشش او در آنجا كه از او بخواهند بيشتر از آنجا باشد كه از او نخواهند.
همان اولى است كه براى اوليّتش قبلى نبوده تا پيش از او چيزى باشد، و آخرى است كه براى آخريتش بعدى نيست تا موجودى پس از او باشد، و مردمك ديدهها را از ديدن و دركش باز داشت. نه زمان بر او مىگذرد تا از گذر زمان حالش دگرگون شود، و نه در مكانى است كه انتقال برايش صورت بگيرد. اگر آنچه را كه معادن كوهها نفس زنان بيرون مىريزند، و صدفهاى دريا خنده كنندگان ظاهر مىسازند، از نقره خالص و طلاى ناب، و درّ منثور و خوشه مرجان، همه و همه را ببخشد در جود و سخايش اثر نگذارد،
و وسعت نعمتش را پايان ندهد، و از ذخاير نعمتها آنقدر نزد او هست كه با خواستههاى بندگان تمام نشود، زيرا او بخشندهاى است كه درخواست خواهندگان از او نمىكاهد، و اصرار و دعاى اصرار كنندگان او را بخيل ننمايد.
اى پرسش كننده، به دقّت بنگر، آنچه را قرآن از صفات خدا تو را به آن راهنمايى مىكند پيروى كن، و از نور هدايت قرآن بهرهمند شو. و آنچه را كه شيطان تو را به ياد گرفتن آن واداشته از آنچه كه در قرآن بر تو لازم نگشته، و در سنّت پيامبر صلى اللّه عليه و آله و ائمّه اثرى نيامده، عملش را به خداى سبحان واگذار، كه نهايت حق خداوند بر تو همين است. و بدان كه استواران در دانش آنانند كه خداوند آنان را با اقرار به كلّ آنچه از آنها پنهان است و تفسيرش براى آنان روشن نيست، از ورود در ابواب و سرا پردههاى اسرار پنهانى بىنياز فرموده، و اعترافشان را به ناتوانى از رسيدن به آنچه كه دانش آنها به آن احاطه ندارد ستوده، و ترك تعمّق آنان را در چيزى كه بحث از حقيقت آن را
امر نفرموده است استوارى در علم ناميده. پس به همان انداندازه كه خداوند دانستن آن را مجاز دانسته اكتفا كن، و عظمت خداوندى را با ترازوى عقلت اندازه مگير، كه دچار هلاكت خواهى شد.
او توانايى است كه اگر همه اوهام براى شناخت نهايت قدرتش پيشرفت كنند، و انديشههاى به دور از وساوس شيطانى بخواهند اعماق غيوب ملكوتش را دريابند، و دلها براى به دست آوردن چگونگى صفاتش عاشقانه بكوشند، و عقلها در نهايت دقت در آنجا كه به درك صفاتش نمىرساند به شناخت ذاتش برخيزند، و همه و همه را پس زده در حالى كه آنها همه راهها و تاريكىهاى عوالم غيب را سير كرده، براى خلاص خود روى به درگاه او آورهداند، عاقبت از اين راه برگشته در حالى كه اعتراف دارند به اينكه با پيمودن راه و بيراه، رسيدن به عمق معرفتش ميّسر نيست، و هيچ خاطرهاى براى اندازه زدن جلال عزّتش، بر قلب انديشمندان خطور نمىكند. خدايى كه آفريدهها را به وجود آورد بدون اينكه از نقشه ديگرى اقتباس نمايد، يا در به وجود آوردن آنها از به وجود آورندهاى پيش از خود الگو بردارد. و به اندازهاى
از ملكوت قدرتش، و از شگفتىهايى كه آثار حكمتش گوياى آن است، و از اعتراف نياز خلق به آنچه كه با قدرتش آن را حفظ مىكند به ما ارائه فرموده كه ما را به قيام دليل قطعى بر معرفت و شناختش راهنمايى نموده است. در ساختههاى بديعش آثار صنع و نشانههاى حكمتش آشكار است، از اين رو آنچه آفريده حجّت و دليلى بر وجود اوست، و اگر موجودى بىزبان باشد تدبير او در وجود آن موجود برهان گويايى بر وجود او، و دليلى محكم بر آفرينندگى ذات پاك اوست.
و شهادت مىدهم كه آن كس كه تو را به مخلوقى داراى اعضاى مختلف، و مفصلهاى به هم پيوسته كه به تدبير حكمت تو در لابلاى پوست و گوشت پنهان است تشبيه كند، در غيب وجودش خالى از معرفت توست، و قلبش به اين معنا كه براى تو هرگز شبيهى نيست يقين پيدا نكرده، و گويا متن بيزارى جستن پيروان را از رهبران باطل خود در قيامت نشنيده كه مىگويند: «به خدا قسم ما در گمراهى آشكارى بوديم، كه شما را با پروردگار عالميان برابر مىكرديم».
آنان كه غير تو را با تو برابر دانستند دروغ گفتند، كه تو را به بتهاى خود تشبيه كردند، و به سبب اوهام غلط خويش صفات آفريدهها را به تو بستند، و با انديشههاى پست خود تو را مانند اجسام داراى اجزا دانستند، و به عقل ناقصشان تو را همانند مخلوقات كه مركب از قواى مختلفند شناختند. و شهادت مىدهم كه كسى كه تو را با چيزى از آفريدههايت مساوى دانست برايت نظير قائل شده، و آن كه برايت نظير قائل شود كافر است به آنچه آيات محكم به بيان آنها نازل شده، و دلائل آشكارت بدان گوياست. و شهادت مىدهم كه نهايتى و حدّى در عقلها براى تو نيست كه در مجراى وزش تفكّرات آن عقول در كيفيت خاصى قرار گيرى، و در انديشهها نگنجى تا به تصرف آن عقول در آمده و محدود گردى.
آنچه را آفريد برايش اندازه قرار داد و اندازهاش را محكم كرد، و تدبير نمود و به خوبى تدبير فرمود، و آن را در مسير رسيدن به هدف خود قرار داد و آن مخلوق هم از حدودى كه برايش مقرر نمود تجاوز نكرد،
و به كمتر از رسيدن به هدف معيّنش اكتفا ننمود، و در مأموريتش براى انجام اراده حق چموشى و نافرمانى نكرد، و چگونه چنين باشد در حالى كه همه امور از مشيّت او نشأت گرفته است؟
اوست به وجود آورنده انواع موجودات بىآنكه انديشهاى به كار برد، و بدون اينكه تصورى در در باطن علمش پنهان داشته باشد، و بدون اينكه از تجربهاى از حوادث روزگاران گذشته استفاده نمايد، و بدون اينكه او را در آفرينش موجودات شگفت انگيز شريكى يارى رساند. پس آفرينش به امر او قامتى تمام يافت، و به فرمانبردارى از او گردن نهاد، و دعوت حضرتش را پاسخ گفت، آفريدهاى نبود كه در امرش سستى ورزد، و يا در اجراى دستورش درنگ روا دارد. كژى اشيا را راست نمود، و حدودشان را معين كرد، و با قدرتش بين اشياء متضاد الفت داد، و اسباب اتصال آنها را فراهم نمود، و همه را به اجناسى مختلف در حدود و اندازهها و غرائز و صورتها تقسيم كرد. مخلوقاتى هستند كه خلقت آنها را استوار كرده، و آنها را بر اساس اراده متين خود به وجود آورده است
.
پستى و بلندى آسمان و فاصلههاى فراخ آن را بدون اينكه به چيزى متكى باشد نظام داد، و شكافهاى آن را التيام بخشيد، و ميان آن و مانندش پيوند بر قرار كرد، و دشوارى بالا رفتن و نازل شدن فرشتگانى كه امرش را پايين مىآورند و اعمال خلق را بالا مىبرند آسان نمود. پس از آنكه آسمانها به صورت دود بود آن را براى شكل گرفتن ندا دا د تا اجزائش زنجيروار به هم پيوست، و درهاى بسته آن را باز نمود، و از شهابهاى درخشنده براى راههاى نفوذ به آن ديدهبان گذاشت، و به دست قدرت خود در عرصه فضا آسمانها را از اضطراب حفظ كرد، و فرمان داد كه تسليم دستورات او باشند.
خورشيد آن را نشانه روشنى بخش روز، و ماه آن را كه نورش به تاريكى مىگرايد نشانه شب قرار داد، و آن دو را در مجراى معين خودشان به جريان انداخت، و حركتشان را در راهى كه بايد به پيمايند مقرر فرمود، تا به واسطه رفت و آمدشان شب را از روز متمايز سازد، و با گردش آنها عدد سالها و حساب دانسته شود. سپس در پهنه آسمان مدار و فلك آن را قرار داد، و ستارگان دور از ديده و ستارگان
درخشنده را كه زينت بخش آن طاق بر افراشتهاند بر آن آويزان نمود، و با شهابهاى نافذ آن استراق سمع كنندگان را هدف قرار داد، و آن را به انواع طرق تسخير از ثابت داشتن ثوابت و به حركت در آوردن سيارات و پايين و بالا رفتن آنها و نحس و سعد آنها به جريان انداخت
سپس خداوند سبحان براى سكونت دادن در آسمانهايش، و آباد ساختن پهنه اعلاى ملكوتش موجوداتى بىنظير از فرشتگانش را به عرصه هستى آورد، و به وسيله آنها گشادگيهاى فضاى آسمان را پر كرد، و صفحات باز جوّ را از آنان مملو ساخت. فريادهاى رساى تسبيح كنندگان از آن ملائكه بارگاه قدس در ميان پهنه باز آسمان و پردههاى حجاب، و سراپردههاى جلال و مجد طنين انداز است. و در وراى آن فريادهاى رسا كه گوشها از شنيدنش كر مىشود طبقاتى از نور است كه ديدهها از رسيدن به آن پس زده مىشوند، و به ناچار در محدوده
آن نور در محل خود مطرود و رانده شده مىايستند. ملائكه را به صورملائكه را به صورتهاى گوناگون، و اندازههاى مختلف، داراى بال و پر آفريد، كه جلال عزت حق را تسبيح مىگويند، و آنچه را كه از عجايب خلقت خدا هويداست به خود نمىبندند، و آفرينش چيزى را كه آفريدنش مخصوص خداست ادعا نمىكنند، بلكه «آنان بندگان گرامى داشته حقند كه در گفتار سبقت بر خدا نمىگيرند و فرمانش را اجرا مىكنند».
خداوند ملائكه را در آن عالم امين وحى قرار داد، و به وسيله آنان امانات امر و نهيش را به جانب پيامبران روانه كرد، و همه آنان را از اشتباه مصونيت داد، بنابر اين از ايشان كسى نيست كه از راه رضاى خدا منحرف شود. آنان را از منافع كمك خود يارى داد، و قلبشان را با تواضع و خشوع و آرامش قرين فرمود، ابواب سهل و آسان تمجيدهاى خود را به رويشان گشود، و براى آنان مشعلهاى روشنى بر روى نشانههاى توحيدش نصب كرد.
بار گناهان آنان را سنگين نكرده، آمد و رفت شب و روز آنان را به سوى مرگ سوق نداده، تيرهاى شگ و ترديد از كمانهاى خود استحكام ايمانشان را نشان نگرفته، و گمانها و خيالات بر جايگاه
يقين استوارشان ازدحام نبرده، آتش عداوت در بينشان افروخته نشده، سرگردانى و حيرت ايمانى را كه با باطن آنان پيوند خورده، و هيبت و جلالى را كه از حق در دلهاشان جاى گرفته از آنان سلب ننموده، و وسوسهها به آنان طمع ندوخته تا شك و ترديد با آلودگى خود بر انديشه پاكشان قرعه زند.
گروهى از آنان در ميان ابرهاى پر آب، و كوههاى بزرگ مرتفع، و لابلاى تاريكىهايى كه براى بيرون رفتن از آن راهى نيست قرار دارند. گروهى ديگر فرشتگانى هستند كه قدمهايشان در طبقات زيرين زمين فرو رفته، مانند پرچمهاى سپيدى كه در شكاف هوا نفوذ كرده، و در زير آن بادى است آرام و خوش كه آنها را در جايى كه به آن منتهى شده و قرار گرفتهاند نگاه داشته. اشتغال به بندگى حق آنان را از كار ديگر باز داشته، و حقايق ايمان بين آنان و معرفت حق پيوند داده، و يقين به خداوند آنان را از همه چيز بريده و مشتاق و راغب او نموده، و رغبتشان از آنچه نزد خداست به آنچه نزد غير خداست تجاوز نكرده. شيرينى معرفت
او را چشيدهاند، و از محبّتش جام سيراب كنندهاى نوشيدهاند، و در سويداى دلشان ريشههاى خوف خدا جاى گرفته، پس قامت راستشان از طول عبادت خميده، و ميل و رغبت طولانى به او سر چشمه تضرع و زارى آنان را تمام ننموده، مقام والاى آنان رشته خشوع را از گردن وجودشان باز نكرده، و خودپسندى بر آنان غالب نگشته تا عبادات گذشته خود را زياد بشمارند، خضوع در برابر عظمت حق نصيبى براى بزرگ ديدن حسناتشان بر جاى نگذاشته، و در مدت دراز كوشش در عبادت سستى بر آنان چيره نگشته، و از رغبتشان به حق كاسته نشده تا از اميد به او رويگردان شوند، راز و نياز طولانى زبانشان را نخشكانده، اشتغال به غير حق آنان را مملوك خود نكرده تا صداى مناجاتهاى سرّى و راز و نيازى كه با خداوند دارند قطع شود، دوش به دوش هم در مقام بندگى قرار دارند، و آسايش طلبى آنان را به تقصير در انجام دستورات حق نكشانده است، بلادت غفلتها بر اراده جدى آنان در تلاش و كوشش غلبه نكند، و شهوات فريبنده همتهاى عالى آنان را هدف نمىگيرد.
صاحب عرش را براى روز نيازمندى خود ذخيره گرفتهاند، و به وقت انقطاع خلق از خدا و توجهشان به مخلوقات فقط خدا را مورد توجه قرار مىدهند.
روزگار عباداتشان را پايان نمىدهند، رغبتشان به عبادت پروردگار آنان را به هيچ سويى متوجه نمىسازد، مگر به سوى سرچشمههاى اميد به رحمت حق و ترس از عذاب او كه هيچ گاه از دلهاشان قطع نمىشود.
آنچه علّت ترس از عذاب است از دلشان زدوده نمىشود تا از كوشش در عبادت دست بردارند، طمع آنان را به اسارت درنياورده تا سعى در امور ظاهر را بر كوشش در امر آخرت مقدم بدارند، اعمال گذشته خود را بزرگ نشمارند، زيرا اگر بزرگ شمارند اميد آنان به حق باعث زدودن رشتههاى خوف آنان از عذاب مىشود، محض وسوسههاى شيطانى در رابطه با حضرت حق اختلاف نكردهاند، قهرهاى ناگوار آنان را از هم جدا نساخت ه، و كينههاى حسدورزى بر آنان غالب نشده، و عوامل شك و بد دلى آنان را دسته دسته ننموده، و انديشههاى گوناگون آنان را تقسيم نكرده. فرشتگان اسير و پايبند ايمانند، نه انحرافى آنان را از ريسمان محكم ايمان بريده، و نه سستى
و تنبلى ايشان را از رشته حق جدا كرده. در طبقات آسمانها جاى پوست تختى نيست مگر اينكه فرشتهاى بر آن در سجود است، يا در حال سير و سرعت در بندگى خدا. با طول عبادتشان بر معرفتشان مىافزايند، و بدان وسيله عزّت و جلال خدا در دلشان افزايش مىيابد
زمين را در امواج شديد و با صولت و در درياهاى پر آب فرو برد، در حالى كه موجهاى عظيم آن درياها به هم مىخوردند، و امواج بلند آن كه در حال تدافع يكديگر بودند به هم مىكوفتند و همانند شتران نر در موقع هيجان و مستى كف به وجود مىآوردند. پس سركشى آب به خاطر سنگينى زمين حالت فروتنى گرفت، و چون زمين به سينه خود به روى آب قرار گرفت اضطراب و هيجان آب فرو نشست و چون با شانه خود مانند حيوانى كه در خاك بغلتد بر روى آب درغلتيد آب آرام گرفت. آب پس از هيجان و اضطراب امواجش آرام و مغلوب شد، و در دهنه خوارى مطيع و اسير
گشت. زمين گسترده شده در ميان آن آب پر موج ساكن شد، و آب را از نخوت و كبر و از باد دماغ و سركشى و تجاوز باز داشت، و دهان آن را كه پر موج بود بست، و آب از آن همه هيجان و هيبت و جست و خيز به جاى خود نشست.
پس از آنكه هيجان آب از زير اطراف زمين ساكن شد، و كوههاى بلند سركشيده را كه بر دوش زمين قرار داشت بر روى خود حمل نمود، خداوند آبهاى چشمهها را از بالاى بينىهاى زمين (قله كوهها) به جريان انداخت، و در پهن دشتها و رودخانهها سرازير ساخت، و حركات زمين را با كوههاى لنگر انداخته، و به وسيله صخرههاى بزرگ سر به فلك برداشته تعديل نمود. زمين به علّت نفوذ كوهها در پهنه آن، و به خاطر فرو رفتن ريشه كوهها در اعماق آن، و سوار شدن آن صخرههاى بزرگ بر گردن و طبقات زيرين آن آرامش و استقرار يافت.
خداوند ميان زمين و جوّ را فراخ نمود، و هوا را براى تنفس ساكنان آن مهيّا فرمود،
و تمام نيازمنديهاى اهل زمين را از دل زمين بيرون آورد. سپس بلنديهاى زمين را كه بىگياه بود و آب چشمهها به آن نمىرسيد، و جويبارها وسيلهاى براى رساندن خود به آن زمينهاى مرتفع نمىيافتند رها نساخت، بلكه ابرهايى آفريد تا عرصههاى مرده آن بلنديها را احيا كنند، و گياهش را برويانند. ابرها را پس از پراكندگى قطعاتش و جدايى پارههايش به هم الفت و التيام داد، تا چون آب درون ابر به جنبشى سخت بر آمد، و در حواشى آن برق بدرخشيد، و درخشش برق در ميان قطعات ابر سپيد و انبوه خاموش نشد، خداوند آن ابر پرباران را در حالى كه قطعاتش به هم پيوسته بود فرو فرستاد، در حالى كه به زمين نزديك شدند، و بادها بارانهاى آن را پى در پى همچون دوشيدن شير از سينه حيوانات دوشيدند و به شدت به زمين ريختند. زمانى كه ابرها سينه خود را به زمين ساييدند، و آنچه از باران داشتند بر زمين پاشيدند، خداوند در زمينهاى خشك گياه، و در دامن كوهها سبزه روياند، در اين وقت زمين با آرايش مرغزارهاى خود به شادى نشست، و از پرده لطيفى از شكوفههاى خوشبو و زيبا كه بر خود پوشيده بود، و از نظم دقيق شكوفهها
و بوتههاى با طراوت كه چهره آن را مىآراست به نشاط و بهجت بر خاست، و خداوند آن نباتات و گلها را توشه آدميان و روزى چهارپايان قرار داد. و نيز راههاى فراخ در اطراف زمين باز كرد، و براى روندگان نشانههايى نهاد تا به هر جا كه بخواهند آمد و شد كنند.
هنگامى كه زمين را براى زندگى آماده كرد، و فرمان خود را جارى ساخت، آدم (ع) را از ميان مخلوق خود اختيار كرد، و او را اولين نوع از آفرينش انسان قرار داد، و در بهشت خود ساكن كرد، و روزيش را در آنجا فراوان نمود، و او را به آنچه از خوردنش نهى كرده بود ياد آور شد، و به او آگاهى داد كه خوردن آنچه از آن نهى شده قرار دادن خويش در معرض معصيت خدا، و به خطر افكندن قدر و منزلت خود است. اما آدم نسبت به آنچه از آن نهى شده بود اقدام كرد، تا حركتش با علم حق كه از سابق به آن تعلّق گرفته بود موافق شد. خداوند هم او را پس از توبه به زمين آورد تا با نسلش زمين را آباد كند، و به وسيله او حجت را بر بندگان اقامه نمايد.
پس از قبض روح آدم حيات بندگان را از حجّت ربوبى و طريق اتّصال بين آنان و معرفت خود خالى نگذاشت، بلكه به وسيله حجّتهايى كه بر زبان برگزيدگان از انبيائش
ارسال كرد، و همه آنان به دنبال هم در هر دورهاى ابلاغ كننده پيامهاى او بودند با مردم رابطه برقرار نمود، تا به وسيله پيامبر ما محمّد صلّى اللّه عليه و آله حجّتش تمام شد، و جاى عذرى باقى نماند و تهديدش در باره مجرمان به نهايت رسيد.
روزى مردم را مقدر فرمود و آن را براى برخى فراوان و براى بعضى ديگر اندك قرار داد، و ارزاق را بر مبناى تنگى و فراخى قسمت نمود، و در اين تقسيم بندى عدالت به خرج داد تا هر كس را بخواهد با فراوانى رزق و كمى آن آزمايش كند، و بدين وسيله ثروتمندان و فقرا را از جهت شكر نعمت و تحمل سختى در مجراى امتحان قرار دهد. آن گاه روزى فراخ را با سختى و پريشانى درهم آميخت، و با تندرستى آفتهاى دردناك قرار داد، و شاديهاى غمزدا را با غصه و اندوه مقرون نمود. مدت عمرها را معين كرد، بعضى را طولانى و برخى را كوتاه، و بعضى را مقدم و برخى را مؤخر نمود، و رشته همه عمرها را به مرگ متصل ساخت، و مرگ را در هم پيچنده رشتههاى زندگى، و عامل گسيختن پيوندهاى محكم قرار داد.
خداوند آگاه است از اسرار نهان مردم، و از پنهان سخن گفتن راز گويان،
و از آنچه در خاطرشان به سبب گمان خطور مىكند، و به آنچه بر آن با يقين تصميم مىگيرند، و از نگاههاى خيانت آلود چشم كه به صورت مخفى انجام مىگيرد، و به آنچه در نهان دلهاست و به ناديدنيهاى اعماق غيب، و به مطالبى كه گوشها مخفيانه مىشنود، و به درون لانههاى تابستانى موران، و مراكز زمستانى حشرات، و ناله ماده شتران فرزند از دست داده، و صداى آهسته قدمها، و محل روييدن و رشد ميوهها كه در غلاف پردههاى شكوفههاست، و به مخفيگاه بيشههاى حيوانات وحشى در شكاف كوهها و درّهها، و به نهانگاه پشهها در لابلاى ساقههاى درختان و پوست آنها، و جاى روييدن برگها از شاخهها، و محل فرود آمدن نطفهها از مسير اصلاب، و به ابرهاى بر آمده در فضا و محل به هم پيوستن آنها، و ريزش باران از ابرهاى انبوه، و به آنچه گرد بادها با دامنه خود مىپاشند، و به آنچه سيلهاى توليد شده از باران نابود مىكنند، و بر فرو رفتن و حركت حشرات در ريگستانها، و به جايگاه پرندگان بر قلّههاى بلند كوهها،
و نغمه سرايى نغمه سرايان در تاريكى لانهها، و آنچه در صدفهاست و موج دريا آن را پرورش داده، و به آنچه تاريكى شب آن را پوشانده، يا خورشيد بر آن تابيده، و آنچه را تاريكىها و روشنايىها به دنبال هم در بر مىگيرند، و به اثر هر قدمى، و صداى هر حركتى، و آواى هر سخنى، و حركت هر لبى، و جايگاه هر جاندارى، و وزن هر ذرّهاى، و همهمه هر صاحب نفسى، و آنچه از ميوه درختان بر زمين افتاده، يا برگهايى كه روى زمين ريخته، و از قرارگاه نطفه، يا خون جمع شده و مضغه، يا خلقت و نسل جديدى كه صورت گرفته. در اين آگاهى هيچ مشقتى به او نرسد، و در حفظ آنچه آفريده هيچ مانعى بر سر راه او قرار نگيرد، و در اجراى امور و تدبير وضع مخلوقات هيچ ملالت و سستى به او دست ندهد، بلكه آگاهيش بر همه آنها نافذ است، و بر شماره تمام مخلوقات احاطه دارد، و عدلش بر همه گسترده است، و فضل و احسانش همه را فرا گير است، در عين حالى كه تمام مخلوقات نسبت به آنچه شايسته مقام اوست تقصير دارند.
خداوندا، تو شايسته وصف زيبايى، و زيبنده شمارش نعمتهاى بىپايان. بهترينى براى آرزو شدن اگر آرزو شوى، و گرامىترينى براى اميد بستن اگر به تو اميد بسته شود. خداوندا، به آنچه به من لطف كردى نمىتوانم جز تو را مدح كنم، و به آن نمىتوانم جز تو را ثنا بگويم، من حمد و ثنايم را به معادن نااميدى و مواضع ترديد و تهمت (كه حمد غير توست) نمىبرم. تو زبانم را از ستايش آدميان و ثناى موجودات آفريده و مورد تربيت خودت برگرداندى. الهى، براى هر ثناگويى اجرى از پاداش و احسانى از عطاست، من از تو اميد دلالت به سوى ذخائر رحمت و گنجهاى مغفرتت دارم. بار الها، اينجا جايگاه كسى است كه تو را به يكتايى كه خاص توست شناخته، و براى اين ثناگوييها و ستايشها كسى را جز تو سزاوار نديده، و مرا به تو حاجت و نيازى است كه آثار ناگوار آن را جز فضل و احسان تو جبران نمىكند، و مرا از زمينگيرى آن جز عطا و جود تو بلند نمىكند. پس در اين مقام مناجات خشنوديت را به ما ارزانى دار، و ما را از دست حاجت بردن به سوى غير خودت بىنياز كن، كه مسلّما
تو بر هر چيزى توانايى
. (1092)
رهايم كنيد و غير مرا بخواهيد، زيرا ما با حادثهاى روبرو هستيم كه آن را چهرهها و رنگهاست، حادثهاى كه دلها بر آن استوار، و عقلها بر آن پايدار نمىماند. آفاق حقيقت را ابر سياه گرفته، و راه مستقيم دگرگون و ناشناخته شده است. بدانيد اگر خواسته شما را پاسخ دهم بر اساس آنچه خود مىدانم با شما رفتار مىكنم، و به گفتار هيچ گوينده و سرزنش هيچ سرزنش كنندهاى توجه نمىكنم. و اگر رهايم كنيد مانند يكى از شما خواهم بود، و شايد شنواتر و فرمانبردارتر از شما براى كسى باشم كه حكومت خود را به او مىسپاريد. و من براى شما به وزارت بنشينم بهتر از قيام به امارت است
.
(1093)
اما بعد، اى مردم، من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و كسى جز من بر آن جرأت نداشت، بعد از آنكه تاريكى فتنهها همه جا را گرفته، و سختى هارى آن رو به فزونى نهاده بود.
پس پيش از آنكه مرا نيابيد از من بپرسيد، به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست از آنچه كه از امروز تا قيامت رخ خواهد داد و نيز در باره گروهى كه صد نفر را هدايت كند و صد نفر را به گمراهى برد از من نخواهيد پرسيد مگر اينكه شما را از دعوت كننده و جلودار و رانندهشان و جاى فرود آمدن مركبها و بار اندازشان و آن كه از اهل آنها كشته مىشود، و آن كه به مرگ طبيعى مىميرد خبر خواهم داد. و اگر مرا از دست بدهيد و آن گاه حوادث ناگوار و مشكلات طاقت فرسا بر شما فرود آيد بسيارى از پرسش كنندگان سر فرود آورند و جمع زيادى از پرسش شوندگان از جواب فرو مانند،
و اين زمانى است كه پيكار و نبرد در ميان شما ادامه يابد و دامن بالا زند، و دنيا بر شما تنگ گردد آنچنان كه ايّام بلا و ابتلا را بر خود طولانى انگاريد، تا اينكه خداوند براى باقى ماندگان از نيكان شما پيروزى پيش آرد.
فتنهها به وقتى كه روى آرند عامل اشتباه شوند، و چون از ميان بروند حقيقت آن بر همه معلوم گردد.
فتنهها به وقت آمدن ناشناساند، و هنگام رفتن شناخته مىشوند. فتنهها همچون باد در گردشند، به شهرى اصابت مىكنند و از شهرى مىگذرند. بدانيد كه ترسناكترين فتنهها به نظر من در زندگى شما فتنه بنى اميّه است، زيرا فتنهاى است كور و تاريك و فراگير، و بلايش مخصوص مردم با ايمان است، آن كه در آن فتنهها بصير و داناست بلا دامنگيرش مىگردد، و هر كه كور دل و نابيناست بلا از او دور مىماند! به خدا قسم پس از من بنى اميّه را براى خود حاكمان بدى خواهيد يافت، آنان مانند شتر بد خلقى هستند كه با دهان گاز مىگيرد، و با دست به سر صاحبش مىكوبد، و با پاى لگد مىاندازد، و از دوشيدن شيرش مانع مىشود. با شما دائما بر همين رويّهاند تا كسى از شما را باقى نگذارند مگر كسى كه براى آنها سودمند باشد،
يا به ايشان زيانى نرساند. سخت گيرى آنان از شما بر طرف نخواهد شد تا جايى كه غلبه شما بر آنان به پيروزى برده بر ارباب، يا فرمانبر بر فرماندهاش ماند! فتنه ايشان بر شما زشت و وحشتناك و به رويه دوران جاهليت وارد مىگردد، در آن فتنه نه علامت هدايتى يافت مىگردد و نه نشانه نجاتى ديده مىشود. ما اهل بيت از آن فتنه بر طريق نجاتيم، و در آن وقت قدرت دعوت در ما نيست. آن گاه خداوند مانند جدا شدن پوست از گوشت، آن فتنهها را از شما جدا مىكند به واسطه كسى كه به آنان ذلت و خوارى مىدهد، و به شدّت آنان را از ميدان به در مىكند، و جام تلخ بلا در كامشان مىريزد، جز شمشير به آنان ندهد، و جز لباس ترس بر آنان نپوشاند. در آن وقت قريش دوست دارد دنيا و آنچه در آن است را از دست بدهد و عوض آن يك بار ديگر رهبرى مرا اگر چه زمانش به اندازه قربانى كردن شتر كم باشد ببيند تا از آنان بپذيرم چيزى را كه امروز مقدارى از آن را مىطلبم و به من نمىدهند.
.
(1094)
بس والا و مبارك است خداوندى كه همّتهاى بلند او را درك نكنند، و حدس انديشههاى تيز به مقام بلندش نرسد. همان اوّلى كه پايانى ندارد تا به آخر برسد، و آخرى ندارد تا پايان پذيرد.
آنان را در برترين وديعتگاه به امانت نهاد، و در بهترين قرارگاه مستقر ساخت.
اصلاب كريمانه آنان را به رحمهاى پاك منتقل كردند. هرگاه يكى از آنان از دنيا رفت ديگرى براى ابلاغ دين قد علم نمود، تا آنكه كرامت خداوند سبحان منتهى به محمّد صلّى اللّه عليه و آله شد، او را از برترين
معادن روياند، و در عزيزترين. سرزمينها كاشت، از همان درختى كه پيامبرانش را از آن آشكار كرد، و امناى خود را از آن انتخاب نمود. عترتش بهترين عترتهاست، و دودمانش بهترين دودمانها، و شجرهاش بهترين شجرهها، شجرهاى كه در حرم روييده، و در عرصه كرامت و مجد به رشد رسيده، شجرهاى كه شاخههايى بلند دارد، و ميوههايى دور از دسترس. از اين رو او امام تقوا پيشگان، و وسيله بصيرت هدايت يافتگان است. چراغى است درخشان، و ستارهاى فروزان، و آتش گيرهاى با شعلههاى زبانه دار.
روشش اعتدال، طريقهاش رشد، كلامش جدا كننده حق از باطل، و حكمش عدل است.
خداوند او را در فاصلهاى كه بين آمدن پيامبران رخ داده بود بر انگيخت، زمانى كه مردم از عمل نيك روى بر تافته و ملتها غرق جهالت بودند.
خداوند شما را رحمت كند، بر اساس نشانههاى روشن عمل كنيد، راه خدا مستقيم و واضح است كه شما را به بهشت مىخواند، اكنون در محلى هستيد كه مىتوانيد با فرصت و فراغتى كه داريد رضاى حق را به دست آوريد، در حالى كه پروندهها باز، و قلمها براى ثبت اعمال در جريان، و بدنها سالم،
و زبانها گو زبانها گوياست، و توبه پذيرفته، و اعمال قبول مىشود
. (1095)
خداوند پيامبر را وقتى فرستاد كه مردم در وادى گمراهى حيران بودند، و در فتنه كوركورانه مىرفتند، هواهاى نفسانى عقل و خرد را از آنان ربوده، كبر و خود پسندى آنان را دچار لغزش كرده، و جاهليت تاريك سبكسر و بىاعتبارشان نموده بود. در كارها نا آرام و سرگردان، و ملتى گرفتار نادانى بودند.
رسول حق صلّى اللّه عليه و آله خيرخواهى را نسبت به آنها به نهايت رساند، به راه حق حركت كرد، و آنان را به حكمت و موعظه حسنه دعوت فرمود
.
(1096)
سپاس خدا را، اوّلى كه پيش از او چيزى نبوده، و آخرى كه پس از او چيزى نباشد، آشكارى كه آشكارى فوق او نيست، و نهانى كه چيزى نهانتر از او نمىباشد.
قرارگاهش بهترين قرارگاه، و محل روييدنش شريفترين محل است، در معادن بزرگوارى، و گهوارههاى سلامت. قلب خوبان شيفته او شد، و توجه ديدهها به جانب او گشت. خداوند به بركت او كينهها را دفن كرد، و آتش دشمنىها را خاموش نمود. مردم را به دست او با هم (به خاطر) ايمان برادر ساخت، و نزديكان را (به خاطر كفر) از هم دور كرد. به وسيله او ذليل را عزيز، و عزيز بىجهت را ذليل گرداند. كلامش روشن كننده حق، و سكوتش زبان گويا بود
.
(1097)
اگر خداوند ستمكار را مهلت دهد هرگز فرصت مؤاخذه او از دستش نمىرود، و بر سر راه او در حالى كه گلويش در دست قدرت اوست در كمين است.
بدانيد به خدايى كه جانم در دست قدرت اوست كه ارتش معاويه بر شما پيروز خواهند شد، نه به خاطر اينكه از شما به حق شايستهترند، بلكه بدان خاطر كه آنان در حركت به سوى باطل زمامدارشان شتابانند، و شما در برابر حق من سست و كند هستيد. هر آينه ملل مختلف از ستمكارى زمامدارانشان در ترسند، و من از ستم ملّتم بر خويش در وحشتم. شما را براى پيكار با دشمن ترغيب كردم نرفتيد، به گوشتان خواندم نشنيديد، پنهان و آشكار دعوتتان نمودم اجابت نكرديد، شما را خير خواهى كردم نپذيرفتيد. آيا شما حاضران بسان غايبان هستيد؟! و بردگان در قيافه اربابان؟!
مصالحتان را بر شما مىخوانم از آن فرار مىكنيد، با موعظههاى رسا شما را نصيحت مىكنم از آن پراكنده مىگرديد، و به جهاد با متجاوزان ترغيبتان مىكنم هنوز حرفم به آخر نرسيده مىبينم همچون قوم سبا پراكنده مىشويد! به جلسات خود باز گشته، يكديگر را از پند و اندرزى كه داده شدهايد فريب مىدهيد و غافل مىسازيد. بامدادان شما را مستقيم مىنمايم شامگاهان مانند كمان كژ به سويم باز مىگرديد. اصلاح كننده عاجز شده و شنونده غير قابل انعطاف گشته.
اى كسانى كه بدنهايتان حاضر، و عقولتان از شما غايب، و خواستههايتان گوناگون است، و زمامدارانتان گرفتار شمايند، امير شما خدا را اطاعت مىكند و شما از او نافرمانى مىنماييد، اما امير شاميان از خدا رويگردان است و اهل شام از او فرمان مىبرند! به خدا قسم دوست داشتم معاويه در باره شما و يارانش با من بيع صرف انجام مىداد، صرف دينار به درهم، ده نفر از شما را با يك نفر از ياران خودش با من عوض مىكرد. اى اهل كوفه، من از جانب شما به سه چيز و دو چيز دچار شدهام: گوش داريد ولى كريد، گوياييد امّا لاليد، چشم داريد لكن
كوريد، نه هنگام جهاد آزاد مردان راستين هستيد، نه وقت بلا و گرفتارى برادران مورد اعتماد! دستتان تهى باد اى كسانى كه همچون شتران بدون ساربان هستيد كه هرگاه از جانبى جمعشان كنند از طرف ديگر پراكنده مىشوند. به خدا قسم انگار مىبينم اگر صحنه كارزار سخت شود، و آتش پيكار شعلهور گردد، فرزند ابو طالب را همچون زنى كه نوزاد خود را وقت زاييدن رها كند رها خواهيد كرد. حركت من بر اساس حجّت روشن از جانب پروردگارم، و راه و روش پيامبرم است، من بر مبناى راه حقّى كه آن را از ميان راههاى گوناگون يافتهام قرار دارم.
به اهل بيت پيامبرتان نظر كنيد و ملتزم جهت الهى آنان باشيد، راه و روش آنها را پيروى نماييد، كه آنان شما را از راه هدايت بيرون نمىبرند، و به گمراهى باز نمىگردانند. اگر از چيزى باز ايستادند شما هم باز ايستيد، و اگر به جهتى حركت كردند شما هم حركت نماييد، از آنان پيشى مجوييد كه گمراه مىگرديد، و عقب نمانيد كه به هلاكت مىرسيد.
من ياران محمّد صلّى اللّه عليه و آله را ديدهام، كسى از شما را
مانند آنان نمىبينم، اصحاب آن حضرت ژوليده موى و غبار آلود بودند در حالى كه شب را در سجده و قيام به صبح مىرساندند، گاه پيشانى و گاه صورت در پيشگاه حق به زمين مىنهادند، از ياد معاد گويا بر روى شعله آتش ايستاده مضطرب و پريشان بودند، پيشانى آنان از طول سجود مانند زانوى بز پينه داشت. چون ياد خدا مىشد ديدگانشان چنان اشك مىريخت كه گريبانشان از گريه تر مىشد، و همچون درخت كه روز تندباد مىلرزد از ترس عذاب و اميد ثواب به خود مىلرزيدند
. (1098)
به خدا قسم بنى اميه همواره ستم مىنمايند تا از حرامهاى خدا حرامى را باقى نگذارند مگر حلال كنند، و پيمانى را رها ننمايند مگر بشكنند، و خانهاى از گل و خيمهاى از پشم نماند مگر اينكه ستمشان
وارد آن شود، و فسادشان آن خانه را فرا گيرد، و بدى رفتارشان اهل آن را پراكنده كند. تا آنجا كه دو دسته بگريند: مردمى بر دينشان، و مردمى بر دنيايشان. كار به جايى رسد كه دادخواهى يكى از شما از يكى از آنها همچون دادخواهى برده از ارباب شود، كه در حضور ارباب اطاعتش نمايد، و در غياب او بدگويى كند. و تا جايى كه بزرگترين شما در آن حكومت در تحمل سختى و رنج كسى است كه بيشترين حسن ظن را به خدا دارد. پس اگر خداوند عافيت عنايت كرد به ديده منّت داريد، و اگر دچار حادثه شديد صبر پيشه كنيد، كه عاقبت از آن پرهيزكاران است
. (1099)
خدا را بر هر چه بود سپاس مىگوييم، و در كار خود بر آنچه خواهد شد كمك مىطلبيم، سلامت در عقايد را از او خواهانيم چنانكه تندرستى را از او مسألت داريم.
اى بندگان خدا، شما را سفارش مىنمايم به ترك دنيايى كه شما را ترك مىكند گر چه شما ترك آن را دوست نداريد، دنيايى كه بدنهايتان را كهنه مىنمايد گر چه شما علاقه داريد تازه بمانيد. شما نسبت به دنيا همچون مسافرانى هستيد كه راه را طى كرده و آن را به پايان بردهاند، و نشانهاى را قصد كرده گويا به آن رسيدهاند. آن كه مركب به سوى هدف مىراند مگر اميدوار است در چه مدتى براند تا به آن برسد؟ و كسى كه برايش مدتى معين شده كه از آن تجاوز نخواهد كرد چه مقدار اميد به درنگ دارد با آنكه براى بيرون رفتن از دنيا مرگ با شتاب او را به جلو مىراند؟! پس در عزت و فخر كردن به دنيا رقابت نكنيد، و به زيور و نعمت آن گول نخوريد، و از رنج و سختى آن بيتابى مكنيد، زيرا عزت و فخرش از ميان مىرود و زيور و نعمتش فانى مىشود، و رنج و سختى آن پايان مىپذيرد، و هر مدت آن به آخر مىرسد، و هر زنده آن مىميرد.
آيا براى شما در آثار گذشتگان مايه خوددارى از گناه نيست؟ آيا براى شما در سر گذشت پدرانتان
بينش و عبرتى نيست اگر اهل تعقّل باشيد؟ آيا نديديد كه گذشتگان از شما بر نمىگردند، و براى ماندگان بقايى نيست؟ مگر مردم دنيا را نمىنگريد كه شبانه روز داراى حالاتى گوناگون هستند؟ مردهاى است كه بر وى مىگريند، و ديگرى را تسليت مىدهند، يكى مبتلا به بيمارى شده بر زمين افتاده، و آن ديگر به عيادت مريض مىرود، يكى در حال جان كندن است، و ديگرى به دنبال دنياست در حالى كه مرگ او را دنبال مىكند، و يكى در بىخبرى است و خدا از او غافل نيست، و به دنبال گذشته باقى مانده هم مىگذرد.
آگاه باشيد، از نابودكننده لذّات، و بر هم زننده عيشها، و قطع كننده آرزوها ياد كنيد آن زمان كه شتابان به سوى گناهان مىرويد. و براى اداى حق واجب خداوند، و سپاس نعمتها و احسان بىشمارش از او كمك بجوييد
.
(1100)
حمد خدايى را كه فضلش را در ميان خلق منتشر نمود، و دست جودش را در ميان ايشان گشود، در همه امورش او را سپاس مىگوييم، و براى اداى حقوقش از او يارى مىطلبيم. و گواهى مىدهيم كه جز او معبودى نيست، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست، او را براى اظهار امر و فرمان، و متذكر شدن وجود مقدسش بين مردم فرستاد، او هم رسالت را به امانت ادا كرد، و بر اساس رشد از دنيا گذشت و بيرق حق را در ميان ما گذاشت، كسى كه از اين بيرق پيشى گرفت از دين خارج شد، و هر كه از آن عقب ماند هلاك گشت، و هر كه ملتزم آن شد به حق پيوست. راهنماى اين پرچم (كه وصى رسول است) با درنگ سخن مىگويد و با بردبارى قيام مىنمايد، ولى به وقت قيام شتاب مىورزد. و چون شما در برابر اطاعت او سر تسليم فرود آريد، و (براى تعظيم او) با انگشتان به وى اشاره نماييد مرگش فرا رسد و او را به جهان بعد ببرد، و پس از او
تا وقتى كه خدا بخواهد در دنيا درنگ مىكنيد، سپس خداوند كسى را ظاهر مىكند كه شما را جمع كرده و پراكندگى شما را به هم پيوند دهد. پس اكنون به آن نيامده طمع نورزيد، و نسبت به آن كه از آن كناره گرفته نا اميد مباشيد. زيرا ممكن است يك پايش بلغزد و پاى ديگرش استوار بماند ولى بالاخره روزى هر دو قدمش استوار مىگردد.
آگاه باشيد كه آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله همانند ستارگان آسمانند كه هرگاه ستارهاى از آنان غروب كند ستاره ديگرى آشكار شود. گويى مشاهده مىكنم نعمتهاى خدا (در زمان ظهور قائم) نسبت به شما كامل شده، و شما را به آنچه آرزو مىكرديد رسانده است
. (1101)
حمد خداى را همان اول پيش از هر اول، و آخر بعد از هر آخر. اوليّتش موجب
آن است كه قبل از او اولى نباشد، و آخريتش موجب آنكه بعد از او آخرى نباشد. و شهادت مىدهم معبودى جز او نمىباشد، شهادتى كه باطن و ظاهر و دل و زبان در آن متّحد است.
اى مردم، كينه با من شما را به گناه آلوده نكند، و نافرمانى از من شما را به پيروى هواى نفس نكشاند، و به وقتى كه از من چيزى بشنويد (از راه نابوارى) به يكديگر چشم نيندازيد. به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، آنچه به شما خبر مىدهم از پيامبر امّى صلّى اللّه عليه و آله است، ابلاغ كننده دروغ نگفته، و شنونده هم جاهل نبوده. گويا مىبينم شخصى كه گمراهيش شديد است در شام فرياد مىكند، بيرقهاى خود را اطراف كوفه نصب مىنمايد. پس چون دهانش باز شود، و مقاومتش سخت گردد، و جاى پايش در زمين استوار شود، به آن هنگام فتنه و آشوب با نيش خود مردم زمان را بگزد، و جنگ با امواجش زبانه كشد، و از روزها قيافه خشن آشكار گردد، و از شبها رنج و سختىها هويدا شود. و هنگامى كه محصول او خوب برسد، و پخته و رسيده سر پا شود، و شقشقهاش به صدا در آيد، و برق شمشيرهايش بدرخشد، آن وقت است كه پرچمهاى
فتنه و آشوب كه راه رهايى از آن نيست به اهتزاز آيد، و همانند شب تار و درياى پر موج روى آورد.
اين است اوضاع، چه صداهاى سهمگينى كه گوش كوفه را بخراشد، و چه تندبادهايى كه بر آن بوزد! به همين زودىها گروههاى مختلف به جان هم افتند، آنان كه سر پايند درو شوند، و آنان كه از پا افتادهاند لگد مال گردند
. (1102)
قيامت روزى است كه خداوند همه اولين و آخرين را گرد مىآورد براى بررسى حساب، و پاداش اعمال، همه در حال قيام و خاكسارى هستند، عرق تا دهانشان را احاطه كرده، و زلزله زمين آنان را مىلرزاند. نيكو حالترين انسان در آن روز كسى است كه براى ايستادن جاى پايى پيدا كند، و براى خود محل وسيعى بيابد.
فتنههايى است مانند پارههاى شب تاريك، كه در برابرش كسى به پا نخيزد، و پرچمى از آن برگردانده نشود.
اين فتنهها همچون شتر مهار زدهاى به سوى شما مىآيند كه جهاز بر پشتش گذاشته شده، و ساربانش آن را مىكشد و سوارش آن را شتابان مىراند. اهل آن فتنه آزارشان بر مردم شديد، و تاراجشان اندك است.
گروهى با آنان در راه خدا مىجنگند كه نزد گردنكشان خوار و پست مىنمايند، و در زمين غير معروف، و در آسمان معروفند. در آن زمان واى بر تو اى بصره از لشگرى از عذاب خدا كه بدون گرد و غبار و منهاى سر و صدا به طرف تو حملهور مىشوند. و به زودى اهل توبه مرگ سرخ و گرسنگى شديد دچار مىشوند
.
(1103)
به مانند بىرغبتهاى به دنيا، و اعراض كنندگان از آن به دنيا بنگريد، كه به خدا قسم دنيا به زودى اهل اقامت و ساكنانش را از ميان بر مىدارد، و عيّاشان بىخيال را دچار حادثه و بلا مىنمايد.
آنچه از دنيا از دست رفته و پشت كرده باز نمىگردد، و آينده آن هم روشن نيست چه مىشود تا به انتظارش باشند.
شادى آن آميخته به اندوه است، و قدرت و قوت مردان آن رو به سستى و ضعف مىرود.
پس فراوانى آنچه كه شما را خوشايند است فريبتان ندهد، زيرا آنچه از دنيا با شما خواهد بود اندك است.
رحمت خداوند بر كسى كه انديشه كند و عبرت گيرد، و عبرت بگيرد و بيناى به امور شود. آنچه از دنيا موجود بوده پس از اندك زمانى كه بر آن بگذرد گويى وجود نداشته، و آنچه از آخرت وجود خواهد يافت گويى پس از اندك زمانى ابدى و هميشگى خواهد بود. آنچه به شماره آيد (ساعات عمر) پايان پذير است،
و هرچه را انتظار برند آمدنى است، و هر چه آمدنى است نزديك و در حال رسيدن است.
دانا كسى است كه اندازه و قدر خود را بشناسد، و براى نادانى كسى همين بس كه اندازه خود را نداند.
مبغوضترين مردم نزد خدا بندهاى است كه خداوند او را به خود واگذاشته باشد، چنين كسى از راه راست بيرون رفته، و بدون راهنما حركت مىكند، اگر به زراعت دنيايى بخوانندش در عمل مىكوشد، و اگر به كشت و كار آخرت دعوتش كنند تنبلى مىكند، گويى آنچه در عملش مىكوشد بر او واجب، و آنچه نسبت به آن سستى مىكند از او ساقط است
و آن زمانى است كه در آن نجات نمىيابد مگر مؤمنى كه گمنام است، اگر در بين مردم حضور داشته باشد شناخته نشود، و اگر غايب باشد از او جستجو نكنند. آنان چراغ هدايت، و نشانههاى روشن براى روندگان
در عرصه ظلمتاند. سخن چين و فتنهگر و فاش كننده زشتىها و لغو گو نيستند، آنان مردمى هستند كه خداوند ابواب رحمتش را به روى آنان باز مىگشايد، و رنج و سختى را از آنان بر طرف مىسازد.
اى مردم، به همين زودى زمانى بر شما مىرسد كه اسلام واژگون شود همچون ظرفى كه با محتوياتش واژگون گردد. اى مردم، خدا شما را پناه داده از اينكه بر شما ستم روا دارد، ولى به شما اين تأمين را نداده كه در معرض آزمايش قرارتان ندهد، آن بزرگترين گوينده در قرآن فرموده:
«در اين برنامه نشانههايى است و ما آزمايش كنندهايم».
مقصود حضرت از «كل مؤمن نومة» انسان گمنام و كم شر است.
و «مساييح» جمع «مسياح» است و آن كسى است كه در ميان مردم به فتنه و سخن چينى رود.
و «مذابيع» جمع «مذياع» است و آن كسى است كه از كسى كار ناشايستهاى مىشنود و آن را همه جا پخش مىكند.
و «بذر» جمع «بذور» است و آن شخص بسيار احمق است كه گفتارش بيهوده و لغو است
.
(1104)
پس از حمد، خداوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بر انگيخت در حالى كه احدى از عرب نبود كه كتابى بخواند، و نه دعوى پيامبرى و نزول وحى كند.
پس با آنان كه نافرمان بودند به همراهى مطيعانش جنگيد، عاصيان را به سوى نجات سوق مىداد، و براى رهانيدن مردم از گمراهى پيش از آنكه مرگشان فرا رسد پيشدستى مىنمود. بر سر راه مانده و از پاى افتاده اقامت مىكرد تا او را به مقصدش برساند، مگر هلاك شوندهاى كه خيرى در او نبود. تا آنجا ايستاد كه راه نجات را به آنان نشان داد، و در جايگاه انسانيشان جاى داد، تا آسياى حياتشان به كار افتاد، و امورشان استوار شد. به خدا سوگند من پيشرو لشگر اسلام بودم تا آنكه ارتش كفر به عقب گريخت، و در سايه پرچم اسلام در آمد، هرگز ناتوان نگشتم و دچار ترس نشدم، و خيانت و سستى ننمودم.
به خدا سوگند باطل را مىشكافم تا حق را از پهلوى آن در آورم.
مؤلف: انتخاب شده اين خطبه در گذشته نيز آمد، جز اينكه من آن خطبه را در اين روايت با اندكى اختلاف و كم و زياد ديدم، به همين جهت آن را بار ديگر ذكر كردم
. (1105)
تا اينكه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را گواه و بشارت دهنده و ترساننده بر انگيخت. در كودكى بهترين مردم، در بزرگ سالى نجيبترين انسان، در اخلاق پاكترين پاكان، و دوام جود و سخايش از همه بيشتر بود.
پس شما (اى بنى اميه) از شيرينى دنيا لذت نبرديد، و براى نوشيدن شير از پستان آن توانمند نشديد، مگر بعد از آنكه مهارش را رها، و تنگ پالانش را نبسته يافتيد.
حرامش نزد اقوامى به منزله درخت سدر بىخار (آسان و در دسترس) و حلالش دور از دسترس و غير موجود بود. به خدا قسم به آن دنيايى دست يافتيد كه چون سايهاى گسترده تا زمانى معين است. زمين براى شما از هر مانعى آزاد، و دستتان در آن باز است، ولى دستان رهبران واقعى از سر شما كوتاه است، و شمشيرهاى شما بر آنان غالب، و شمشير آنان از شما باز گرفته شده است.
بدانيد هر خونى را خونخواهى، و هر حقّى را خواهندهاى است. خونخواه خونهاى ما چون حاكمى است كه در باره خودش حكم دهد، و او همان خداوندى است كه مطلوبى او را ناتوان نكند، و گريزندهاى از پنجه عدالتش بيرون نرود. اى بنى اميّه، به خدا سوگند مىخورم كه پس از اندك زمانى اين حكومت را در دست غير خود، و در خانه دشمنانتان خواهيد ديد. بدانيد بيناترين ديده ديدهاى است كه در خير نفوذ كند و شنواترين گوش آن گوشى است كه پند را بشنود و بپذيرد.
اى مردم، دل از نور چراغ پنددهندهاى كه خود پند پذير است روشن كنيد،
و آب را از چشمه زلالى كه از تيرگى صاف مانده بكشيد.
اى بندگان خدا، به نادانى خود تكيه ننماييد، و هواى نفس شما را به دنبال خود نكشد، زيرا آن كه به نادانى خود تكيه زد و اسير هوا شد به لبه پرتگاه هلاكت افتاده، بار ضلالتى را كه به دوش گرفته از جايى به جايى انتقال مىدهد، آن هم به خاطر انديشه باطلى كه به دنبال هم به بازار مىآورد، و مىخواهد آنچه را نمىچسبد بچسباند، و آنچه را نزديك نمىگردد نزديك گرداند.
خدا را خدا را، از اينكه نزد كسى شكايت بريد كه اندوه شما را بر طرف نمىسازد، و توانايى باز كردن گره از كار شما را ندارد. امام به غير آنچه از جانب خدا مأمور است وظيفهاى ندارد، تكليف او ابلاغ كامل پند و اندرز، و جديت در خير خواهى، و زنده كردن سنّت، و اقامه حدود است بر كسى كه سزاوار حدّ است، و نيز رساندن سهم بيت المال به مستحقّش.
پس براى فراگيرى دانش بشتابيد پيش از آنكه درختش خشك شود، و قبل از آنكه در بهره گيرى علمى از معادن آن گرفتار خود مشغولى شويد. ديگران را از منكر نهى كنيد و خود نيز از ارتكاب
به آن بپرهيزيد، زيرا مسئوليد اول خود از گناه كناره گيرى كنيد سپس ديگران را از آن نهى نماييد
. (1106)
خداى را سپاس كه اسلام را تشريع، و آبشخورهاى آن را براى آن كه بخواهد وارد شود آسان نمود، اركانش را در برابر آن كه قصد غلبه بر آن را دارد غير قابل شكست، و آن را براى كسى كه به آن آويخت پناهگاه امن و براى وارد بر آن حريم سلامت قرار داد. آن را برهان ساخت براى كسى كه به وسيله آن سخن گفت، و شاهد براى كسى كه به وسيله آن به دفاع بر خاست، و نور براى آن كه طلب روشنى كرد، و فهم براى آن كه انديشه نمود، و مغز براى آن كه آراسته به تدبير شد، و نشانه براى با فراستى كه راه حق جست، و بينايى براى كسى كه عزم جزم كرد، و پند براى كسى كه پند آموخت، و نجات براى آن كه تصديق كرد، و تكيه گاه براى كسى كه به آن متّكى شد، و آسايش براى آن كه خود را به آن واگذاشت، و سپر براى آن كه صبر پيشه كرد.
اسلام روشنترين راه، و آشكارترين مسلكهاست، علائم راهش بلند، جادههايش روشن، چراغهايش درخشان، ميدان تمرينش آماده براى مسابقه، هدفش مرتمسابقه هدفش مرتفع، و جاى دهنده مسابقه گذاران است، جايزهاش مورد رغبت، و سوارانش شريف. راهش تصديق، نشانهاش اعمال شايسته، پايانش مرگ، ميدان تمرينش دنيا، محل گرد آمدن مسابقه گذارانش قيامت، و جايزه مسابقهاش بهشت است.
تا آنكه پيامبر شعلهاى براى خواستار نور بر افروخت، و نشانهاى براى وامانده در گمراهى روشن ساخت.
خداوندا، او امين و مورد اعتماد تو، و گواه حضرتت در قيامت، و نعمتى است كه به رسالت فرستادى، و رحمتى است كه به حق گسيل داشتى. الهى، بهرهاى وافر از عدالت خود به او عنايت فرما، و از احسانت پاداشى صد چندان به او كرامت كن. خدايا، بنايش را از همه بناها بالاتر قرار ده،
و او را بر سفره مهمانيت گرامى دار، و مقامش را نزد خود شريف گردان، و او را از جانب خود بالاترين درجه بهشتى بخش، و از رفعت و فضيلت بهرهمندش ساز، و ما را بدون دچار شدن به رسوايى و منهاى گرفتار شدن به پشيمانى و آلوده شدن به انحراف و پيمان شكنى و گمراهى و گمراه كردن و فريب خوردگى، در زمره او محشور فرما.
مؤلف: اين خطبه پيش از اين ذكر شد و ما به جهت اختلاف در دو روايت، آن را دوباره در اين قسمت آورديم
از كرامت خدا به منزلت و مقامى رسيدهايد كه به خاطر آن كنيزان شما احترام مىشوند، و همسايگانتان مورد حسن روابط و دوستى قرار مىگيرند، و آنان كه شما برتر از آنها نيستيد، و بر آنان حقّى نداريد شما را تعظيم مىكنند، و كسانى كه از غلبه شما نمىترسند، و حكومت و تسلطى بر آنان نداريد
از شما وحشت دارند. اينك مىبينيد عهد خدا شكسته مىشود و غضب نمىكنيد، در حالى كه از شكستن عهد پدرانتان بر سر غيرت آمده آن را ننگ مىدانيد. فرمانهاى خدا بر شما وارد شده و از سوى شما به مردم مىرسد و باز گشت سودش به شماست، ولى اكنون طاغيان را بر منزلت خود مسلّط كرديد، و زمام امور خويش را به آنان سپرديد، و امور الهى را به آنان واگذاشتيد، آنان به شبههها عمل مىكنند، و در شهوات ره مىسپارند! به خدا سوگند اگر دشمنان جمع شما را زير هر ستارهاى پراكنده كنند خداوند شما را براى بدترين روزى كه در پيش دارند جمع خواهد كرد
. (1107)
گريختن شما را ديدم، و برگشتنتان را از صفوفتان مشاهده نمودم، جفا كاران اوباش و اعراب باديه نشين شامى شما را به گريز واداشتند، در حالى كه شما جوانمردان عرب، و سران
شرف، و برازندگان جامعه، و قله سر بلندى هستيد. اما دردهاى سينهام شفا يافت وقتى كه ديدم سر انجام آنها را فرارى داديد آنچنان كه شما را به هزيمت دادند، و آنان را از لشگرگاه خود رانديد چنانكه شما را راندند، با ضرب شمشير و نيزه آنان را درمانده و بيچاره كرديد، به طورى كه اولشان روى آخرشان مىافتاد، مانند شتران تشنهاى كه از 0 سر حوضشان رانند، و از ورود به آبگاهشان منع كنند
. (1108)
خداى را سپاس كه با آفرينش مخلوقات بر مخلوقات تجلّى كرد، و با حجّت خود بر قلوبشان آشكار است، بدون به كار گيرى انديشه موجودات را آفريد، زيرا انديشهها در خور آنانى است كه داراى ضمايرند، و خدا را فى نفسه ضمير نيست. دانش او عمق پردههاى غيب
را شكافته، و به پيچيدگىها و دقايق آراء نهانها احاطه نموده.
او را از شجره انبيا، و از چراغدان نور، و از مرتبت بلند، و از مركز سرزمين بطحا، و از چراغهاى بر افروخته در ظلمت، و چشمههاى حكمت اختيار نمود
طبيبى است كه همراه با طبّش در ميان مردم مىگردد، مرهمهايش را محكم و آماده ساخته، و ابزارهايش را براى سوزاندن زخمها داغ نموده، تا هر جا لازم باشد: در زمينه دلهاى كور، و گوشهاى كر، و زبانهاى لال به كار گيرد. دارو به دست به دنبال علاج بيماريهاى غفلت، و دردهاى حيرت است. اين بيماران وجود خود را از انوار حكمت روشن ننموده، و با آتش زنه دانشى درخشان شعله نيفروختهاند. از اين بابت به مانند چهارپايان چرنده، و سنگهاى
سختاند.
حقايق پنهان براى اهل بصيرت آشكار، و راه حق براى اشتباه كنندگان نمايان شد، و قيامت پرده از چهره برداشت، و نشانههاى آن براى صاحب فراست ظاهر گشت. چه شده كه شما را پيكرهايى بىجان، و جانهايى بىپيكر، و عابدانى بىصلاح، و تاجرانى بىسود، و بيدارانى خواب، و حاضرانى غايب، و ناظرانى كور، و شنوندگانى كر، و گويندگانى لال مشاهده مىكنم؟! دولت ضلالت بر محور خود به پا شده، و با شاخههايش همه جا پراكنده گرديده، شما را با كيل خود وزن مىكند، و با همه دست خود بر سرتان مىكوبد، پرچمدار اين حكومت از دين خارج است، و بر سكوى گمراهى ايستاده، آن زمان از شما جز به مانند باقى مانده ته ديگ، يا به مثل خرده دانهاى كه در ته بقچه مانده چيزى باقى نماند.
دولت ضلالت شما را به مانند به هم پيچيده شدن چرم به هم مىمالد، و همچون كوبيدن خرمن مىكوبد، اين سركشان همچون پرندهاى كه دانه درشت را از دانه ريز جدا مىكند
مؤمن را از ميان شما جدا مىكنند.
اين راهها شما را كجا مىبرد؟ تاريكىها تا چه وقت شما را سرگشته و حيران مىنمايد؟! دروغها چگونه شما را مىفريبند؟! اين بلا از كجا به سر شما مىآيد و به كجا باز گردانده مىشويد؟! براى هر زمانى سرنوشتى است، و هر غيبتى را باز گشتى است. پس، از عالم ربّانى خود بشنويد، دلهاى خود را نزد او حاضر كنيد، و اگر بر شما فرياد زد بيدار شويد. خبر گزار بايد به مردمش راست بگويد، و پراكندگى كار و افكار خود را جمع نمايد، و ذهنش را آماده سازد. عالم ربّانى حقايق را همچون شكافتن مهره براى شما شكافت، و حقيقت را همچون كندن پوست درخت براى يافتن صمغ پوست كند. به وقت بر پا شدن بيرق گمراهى باطل در محلّ خود جاى گرفته، و جهالت بر مركبهايش سوار گشته، و گروه ستمگر بزرگ و فراوان گردد، و دعوت كننده به حق كم شود، و روزگار همچون وحشى گزنده حمله نمايد، و شتر باطل پس از سكوت عربده كشد و قوّت گيرد، و مردم بر معصيت پيمان برادرى بندند، و بر دين از هم دورى نمايند، و بر دروغ با يكديگر دوست شوند، و بر راستى با هم دشمنى ورزند. در اين وقت
فرزند باعث خشم پدر، و باران عامل حرارت گردد، و مردم پست فراوان، و خوبان كمياب شوند. مردم (توانمند) آن روزگار همچون گرگ، و حاكمانشان درنده، و ميانه حالشان طعمه، و نيازمندانشان مرده خواهند بود، راستى ناپديد شود، و دروغ فراوان گردد، مردم به زبان اظهار دوستى، و به دل دشمنى كنند، فسق عامل نسبت، و عفّت باعث شگفتى شود، و اسلام را همچون پوستين وارونه پوشند
. (1109)
همه چيز فروتن براى او، و هر چيزى قائم به اوست. ثروت هر نيازمند، و عزت هر ذليل، و قدرت هر ناتوان، و پناهگاه هر ستم رسيده است. سخن هر سخنگو را مىشنود، باطن هر خاموش را مىداند، روزى هر زندهاى به عهده اوست، و بازگشت هر كه
بميرد به جانب او.
ديدهها تو را نديده تا از تو خبر دهند، بلكه پيش از وصف كنندگان از خلقت بودهاى.
موجودات را براى ترس از تنهايى خلق نكردى، و براى دريافت منفعت به كار نگرفتى، به دنبال هر كه باشى از تو پيش نيفتد، و آن را كه بگيرى از چنگ تو بيرون نرود، عصيان كننده از سلطنتت كم نمىكند، و مطيع به حكومتت اضافه نمىكند، آن كه از حكم تو خشمناك است قدرت ردّ فرمانت را ندارد، و هر كه از فرمانت روى گرداند از تو بىنياز نمىشود. به نزدت هر نهانى آشكار است، و هر غيبى در پيشگاهت حاضر است. تو ابدى هستى بنا بر اين زمانى برايت نيست، و تو منتهاى هر چيز هستى از اين رو گريزى از تو نيست، و تو وعدهگاه هستى كه نجاتى از تو جز به تو نيست. مهار هر جنبندهاى در كف تو، و باز گشت هر انسانى به سوى توست.
منزّهى از هر عيب، چه بزرگ است شأن تو! منزهى، چه عظيم است آنچه از مخلوقاتت كه مىبينيم و چه كوچك است عظمت آن در كنار قدرت تو! و چه دهشت آور است آنچه از ملكوت تو
مشاهده مىنماييم! و چه اندازه حقير است آنچه ديده مىشود در برابر آنچه از سلطنت تو براى ما ناپيداست! نعمتهايت در اين دنيا چه گسترده و فراوان است! و با اين حال در برابر نعمت آخرتت چقدر كوچك است!
گروهى از ملائكه را در آسمانهايت سكونت دادهاى، و از زمينت رفعت بخشيدهاى، آنان داناترين مخلوقاتت به تو، و خائفترين آنها از تو، و مقرب ترينشان به تو هستند. ساكن اصلاب، و جا گرفته در رحمها نبودند، و از آب پست آفريده نشدند، و حوادث روزگار آنها را پراكنده نكرد. با اين قرب و منزلتى كه نزد تو دارند، و اميالى كه بر محور وجود تو جمع كرده، و طاعت بسيارى كه براى تو انجام داده، و با اينكه نسبت به امر تو غفلت كمترى دارند، اگر كنه حقيقت تو را كه از آنان پنهان است ببينند بىشك اعمال خود را كوچك شمرده، و بر خود عيب گيرند، و به اين معنا معرفت يابند كه حقّ عبادت تو را به جاى نياورده،
و طاعتى كه سزاوار توست انجام ندادهاند.
منزّه آفريدگار و معبودى هستى، به نيكويى نعمتت بر بندگان است كه سرايى (چون آخرت) به وجود آوردهاى، و در آن سفرهاى قرار دادهاى داراى آشاميدنى و خوردنى، و همسران و خدمتكاران، و قصرها و نهرها، و زراعتها و ميوهها، سپس دعوت كنندهاى را فرستادى تا مردم را به آن دعوت كند.
ولى نه دعوت كننده را پاسخ گفتند، و نه در آنچه ترغيب كردى رغبت نمودند، و نه به آنچه تشويق فرمودى مشتاق شدند. به سوى مردارى رو كردند كه با خوردنش رسوا شدند، و بر عشق به آن سازش نمودند، و هر كه عاشق چيزى شود چشمش را كور، و دلش را بيمار مىكند، آن گاه با چشمى غير سالم نظر مىكند، و با گوشى غير شنوا مىشنود، خواهشهاى نفسانى عقلش را دريده، و دنيا دلش را ميرانده، و او را بر امور مادى واله و شيدا نموده، از اين رو او برده دنياست و بنده كسى كه اندكى از دنيا در اختيار دارد. دنيا به هر طرف بگردد او هم مىگردد، و به هر سوى روى كند او هم روى مىآورد. با پندهاى باز دارندهاى كه از جانب خداست از گناه باز نمىايستد،
و از هيچ واعظ الهى پند نمىپذيرد، در صورتى كه مردن ناگهانى مردم را- در نقطهاى كه در آن نه فسخ عهدى ممكن است نه راه باز گشتى- مىبيند كه چگونه پيشامدى كه اطلاعى از آن نداشتند بر آنان هجوم كرد، و جدايى از دنيا كه ايمن و خاطر جمع از آن بودند دامنگيرشان شد، و به آنچه از آخرت به آنان وعده داده مىشد وارد شدند.
آنچه از بلا به سرشان آمد وصف شدنى نيست: سكرات مرگ و اندوه بر آنچه از دستشان رفته يك جا آنان را در بر گرفت، اعضاء بدنشان در برابر آن سختيها به سستى گراييد، و رنگشان تغيير كرد.
سپس مرگ بيشتر در وجودشان نفوذ نمود، و بين آنان و سخن گفتنشان مانع شد، و آن محتضر در ميان اهل بيتش با ديدهاش مىبيند، و با گوشش مىشنود، در حالى كه عقلش بجاست و فكرش باقى است، انديشه مىكند كه عمرش را در چه راهى به باد داده، و روزگارش را كجا برده، به ياد مىآورد ثروتى را كه جمع كرده، و در به دست آوردنش توجه به حلال و حرام ننموده، و از جايى كه حلال و حرامش برخى روشن و برخى مشتبه بوده به چنگ زده، و فعلا پايبند گناه جمع آورى آن ثروت است،
و مشرف بر جدا شدن از آن شده، ثروتى كه براى وارثان مىماند و در آن خوش مىگذرانند و از آن بهرهمند مىشوند، راحتى آن نعمت براى وارث و بار مسئوليت آن بر دوش اوست، و او در گرو اين ثروت است. در پى آنچه وقت مردن برايش ظاهر مىشود از حسرت دست به دندان مىگزد، و به آنچه در ايّام عمرش به آن رغبت داشته بىميل مىشود، و آرزو مىكند اى كاش آن كسى كه قبل از اين به ثروت او غبطه مىخورد و به خاطر آن به او حسد مىورزيد آن ثروت را به جاى او گرد آورده بود.
آن گاه مرگ در غلبه بر بدنش چندان پيش مىرود كه ديگر كوشش مانند زبانش از كار مىايستد، در حالى كه ميان خانوادهاش مىماند كه قدرت سخن گفتن و قدرت شنيدن ندارد، ديده به چهره اهل و عيالش مىگرداند، حركات زبانش را مىبيند ولى صداى كلام آنان را نمىشنود. سپس پنجه مرگ با او گلاويز مىشود، چشم او نيز مانند گوشش از كار مىافتد، و روح از بدنش بيرون مىرود، و لاشهاى شده بين خانوادهاش مىافتد، به طورى كه از نشستن نزد او وحشت مىكنند، و از نزديك شدن به او دورى مىجويند، گريه كنندهاش را همراهى نمىكند،
و قدرت پاسخ دادن به آن كه صدايش مىكند ندارد. آن گاه او را با دوش برداشته به خانه قبر مىبرند، و وى را در آنجا به عملش سپرده و براى هميشه از ديدار او محروم مىمانند.
تا زمانى كه مدت معلوم شده جهان سر آيد، و مقدّرات پايان پذيرد، و آخرين موجود به وسيله مرگ به اولين موجود ملحق گردد، و فرمان حق در راستاى خواست او در رابطه با تجديد خلقت فرا رسد، آسمان را به حركت آورد و بشكافد، زمين را با لرزه سختى به جنبش آورد، كوههاى آن را از جا كنده و پراكنده سازد، به طورى كه از هيبت جلال و از خوف سطوتش پارههاى آنها به هم كوبيده شوند، و هر كه را در دل زمين است بيرون آرد، و بعد از كهنه شدن نو سازد، و پس از پراكندگى جمع نمايد. آن گاه آنان را براى آنچه در نظر دارد: از پرسش اعمال مخفى شان و كارهاى پنهانشان از هم جدا ساخته، و بر دو دسته تقسيم كند: به گروهى نعمت بخشد، و از گروه ديگر انتقام گيرد.
فرمانبرداران را در جوار خويش پاداش دهد، و در خانه بهشتش جاودانه دارد، خانهاى كه مقيمانش از آن كوچ نكنند، و احوالشان تغيير ننمايد، و اندوه و ترس به آنان رو نياورد،
و بيمارى به آنان نرسد، و خطرات متوجه آنان نشود، و سفرى آنها را از خانه خود بيرون نبرد.
اما اهل گناه را به بدترين خانه وارد سازد، و دست آنها را با غل به گردنشان ببندد، و سرشان را به پايشان گره زند، و پيراهنى از ماده بد بو، و جامهاى از پارههاى آتش به آنان بپوشاند، در آتشى كه حرارتش بسيار شديد، و درب آن به روى اهلش بسته است، آتشى كه هيجان و فرياد و زبانهاى بلند دارد، و نعرهاش هول انگيز است، مقيمش بيرون نرود، و از اسيرش غرامت قبول نگردد، و زنجيرهايش گسسته نشود، نه آن خانه را مدتى است كه سر آيد، و نه آن دوزخيان را اجلى كه به پايان رسد
رسول حق دنيا را حقير و كوچك شمرد، و پستش دانست و نزد ديگران خوار نمود، مىدانست كه خداوند
با اختيار خود دنيا را از او دور كرد، و به خاطر حقارتش آن را براى ديگران گشاده ساخت. پس او با قلبش از دنيا روى گرداند، و يادش را از باطن خود ميراند، و عاشق غايب شدن زينتش از مقابل خود بود، تا از آن لباس آرايشى برنگيرد، يا اقامت در آن را هوس ننمايد. در رساندن احكام از جانب خدا براى قطع عذر مردم كوشيد، و براى مردم با ترساندن از عذاب خير خواهى نمود، و با مژدههايى كه داد به بهشت دعوت فرمود و با تهديدهايى كه كرد از آتش ترساند.
ما درخت نبوت، و جايگاه رسالت، و محل رفت و آمد ملائكه، و معادن دانش، و چشمههاى حكمتيم. يار و عاشق ما منتظر رحمت، و دشمن و كينهتوز ما در انتظار عقوبت است
. (1110)
برتر چيزى كه متوسلان به خداوند پاك و بزرگ به آن توسل جستند عبارت است از:
ايمان به خدا و رسول او، و جهاد در راه حق كه قلّه اسلام، و كلمه اخلاص كه فطرت توحيدى، و به پا داشتن نماز كه حقيقت آيين، و اداى زكات كه فريضهاى مشخص و لازم، و روزه ماه رمضان كه سپر از عذاب، و حج و عمره خانه خدا كه نابود كننده فقر و شوينده گناه، و صله رحم كه عامل ازدياد ثروت و طول عمر، و صدقه پنهانى كه كفّاره گناهان، و صدقه آشكار كه دفع كننده مردن بد است، و انجام كارهاى خوب و نيكى به ديگران كه آدمى را از افتادن در خوارى حفظ مىكند.
به ياد خدا شتاب ورزيد كه بهترين ذكر است، و به آنچه به اهل تقوا وعده داده رغبت نماييد كه وعدهاش صادقترين وعدههاست، و به روش پيامبر اقتدا كنيد كه برترين روش، و به سنّت او رفتار نماييد كه رهنماترين سنّت است، و قرآن بياموزيد كه بهترين گفتارست، و در آن انديشه كنيد كه بهار دلهاست، و از نورش شفا خواهيد
كه شفاى سينههاست، و آن را به نيكوترين صورت بخوانيد كه سودمندترين داستان سرايى است.
زيرا عالمى كه به غير علمش عمل كند همچون نادانى است سرگردان كه از جهلش به هوش نيايد، بلكه حجت حق بر او عظيمتر، و اندوهش دائمتر، و نزد خدا بيش از همه سزاوار ملامت است
. (1111)
اما بعد، شما را از دنيا مىترسانم، كه شيرين و سر سبز مىنمايد، پوشيده به شهوات است، و خود را با نقد بودنش محبوب كرده، با موجودى اندكش جلب نظر مىكند، خود را با آرزوها آرايش داده، و با زيور غرور آراسته كرده، شاديش دوام ندارد، و از درد و اندوهش امانى نيست، در شدت فريبندگى و زيانبارى، و در تغيير و زوال پذيرى است، فنا شونده و نابود شدنى است، شكمبارهاى
هلاك كننده است، آن گاه كه آرزوى دنيا پرستان و مردمان دلبسته به آن در باره آن به نهايت رسد بيش از آنچه خداوند در قرآن فرموده نخواهد بود: «حيات دنيا مانند آبى است كه از آسمان نازل كرديم، پس روييدنى زمين با آن در آميخت، سپس آن روييدنى خشك و خرد شده و بادها آن را پراكنده مىسازد، و خداوند بر همه چيز تواناست».
احدى از دنيا شادمان نشد مگر اينكه گريه و اندوه را به دنبالش فرستاد، و به كسى روى خوش نشان نداد مگر اينكه با سختى و ناراحتى به او پشت كرد، و باران راحتى بر كسى نباريد مگر اينكه با رگبارى از بلا به او هجوم كرد. شايسته است كه چون در روز روشن يار كسى شود به وقت شب به صورت ناشناس رخ نمايد. اگر جانبى از آن شيرين باشد جانب ديگرش تلخ و و با خيز است. كسى از خوشىاش برخوردار نشود مگر اينكه از بلاهايش رنج و سختى ببيند، و شبى در امن و راحت در آن به سر نبرد مگر اينكه صبح بر بال خوف و ترس آن بنشيند.
هم خود بسيار فريبنده است و هم آنچه در آن است، نابود شدنى است و هر كه روى آن است رو به فناست.
جز تقوا در هيچ توشه آن خيرى نيست. آن كه به كم آن قناعت ورزيد بسيارى از عوامل امنيّت را به دست آورد، و هر كس رو به انبوهش آورد بر علل هلاكت خود افزود، و آنچه به دست آورد به زودى از دست او برود.
بسا كس كه به دنيا اعتماد كرد و به ناگاه مزه ناگوارى را به او چشاند، و بسا صاحب اطمينان به دنيا كه ناگهان او را به خاك و خون در انداخت. چه بسيار مقام دارى كه دنيا او را كوچك ساخت، و آلوده به كبر و نخوتى كه دنيا او را به ذلّت كشيد. سلطنتش دست به دست مىگردد، عيشش تيره، خوشيش ناگوار، شيرينش تلخ، طعامش سم، و طنابش پوسيده است. زندهاش در معرض مرگ، و تندرستش در مسير بيمارى است. حكومتش بر باد، عزيزش مغلوب، صاحب ثروت فراوانش منكوب، و همسايهاش در معرض غارت است.
آيا شما در مساكن پيشينيان قرار نگرفتهايد كه عمرشان از شما طولانىتر، و آثارشان پايدارتر، و آرزوهايشان درازتر، و عددشان بيشتر، و لشگرشان انبوهتر بود؟ دنيا را پرستيدند چه پرستيدنى! و بر آخرت مقدم داشتند چه مقدم داشتنى! آن گاه از دنيا كوچ كردند بدون زاد و توشهاى كه آنان را به
مقصد رساند، و منهاى مركبى كه طىّ سفر كند. آيا خبرى به شما رسيده كه دنيا در برابر آن همه ضررى كه به آنان رسانده از خود فديهاى به آنان داده؟ يا كمكى به آنان نموده؟ و يا براى آنان همنشين خوبى بوده است؟
نه، بلكه آنان را به مصائب سختى گرفتار كرد، و به حادثههاى كوبنده بنيان زندگى شان را سست گرداند، با بلاهاى جانكاه خوارشان نمود، و بينى آنان را به خاك ماليد، و زير سمهاى خود لگد مالشان كرد، و گردش روزگار را به ضرر آن چرخاند. شما ناسازگارى دنيا را با آن كه در برابر او گردن نهاد، و آن را بر آخرت مقدم داشت و بر آن به خيال خود تكيه دائمى كرد ديديد تا كار به جايى رسيد كه براى جدايى ابدى از دنيا كوچ كردند، آيا جز گرسنگى زاد و توشهاى، و جز تنگى و مضيقه چيزى، و غير تاريكى نورى به آنان نشان داد؟ يا به دنبال آنان جز ندامت روانه ساخت؟ آيا چنين دنيايى را بر همه چيز مقدم مىداريد، يا به آن تكيه مىكنيد؟ يا بر آن حرص مىورزيد؟! دنيا بد خانهاى است براى كسى كه به آن بد گمان نباشد، و در مسكن گزيدن در آن ترسى نداشته باشد.
بدانيد- و خوب مىدانيد- كه عاقبت دنيا را ترك مىكنيد و از آن كوچ مىنماييد،
بايد در دنيا از آنان كه مىگفتند: «چه كسى از ما نيرومندتر است؟!» پند بگيريد، كه آنان به قبرها برده شدند در حالى كه در سوار شدن از خود اراده نداشتند، و در شكاف زمين فرودشان آوردند بدون اينكه به عنوان مهمان دعوت شده باشند، و براى آنان در دل سنگلاخ قبرها، و از خاك كفنها، و از استخوانهاى پوسيده همسايگان ساختند. همسايگانى هستند كه هيچ خوانندهاى را جواب نمىدهند، و ستمى را نسبت به همسايه مانع نمىشوند، و به گريه و ناله اعتنا نمىكنند، اگر بارانى به قبرشان ببارد شاد نگردند، و اگر خشكسالى شود نا اميد نشوند، جمعند ولى تنهايند، همسايهاند ولى از هم دورند، نزديكند ولى به زيارت هم نمىروند، خويشند ولى اظهار خويشى نمىكنند، بردبارانى هستند كه دشمنى در دل ندارند، و جاهلانى كه كينههايشان برطرف شده، از زيان آنان ترسى در كار نيست، و به دفاع آنان اميدى نمىباشد، درون زمين را به جاى روى زمين انتخاب كردند، و خانه تنگ قبر را در عوض خانه وسيع، و غربت را به جاى بستگان، و تاريكى را به جاى روشنايى. برهنه و عريان به مانند روزى كه از دنيا مفارقت كردند به صحنه محشر باز آمدند، از دنيا با اعمال خود به سوى حيات جاودانى و سراى هميشگى كوچ نمودند،
چنانكه خداوند سبحان فرمود: «همچنان كه آنها را در آغاز آفريديم بازشان گردانيم، اين وعده حتمى ماست كه انجام مىدهيم»
. (1112)
وقتى ملك الموت وارد خانهاى مىشود آيا او را حس مىكنى؟ يا وقت قبض روح كسى او را مىبينى؟
بلكه جنين را در شكم مادرش چگونه قبض روح مىكند؟ آيا از برخى از اعضاء مادر بر او وارد مىشود؟
يا اينكه روح جنين به اذن خدا او را اجابت مىنمايد؟ يا ملك الموت همراه جنين در روح مادر ساكن است؟
كسى كه از وصف مخلوقى مانند خود عاجز است چگونه خداى خود را وصف تواند كرد؟
(1113)
شما را از دنيا مىترسانم كه منزل كوچ است نه جاى اقامت.
به امور فريبنده خود را آراسته، و با آرايشش به فريفتن برخاسته. سرايى است كه نزد پروردگارش بىمقدار است، حلالش را به حرام، و خيرش را به شرّ، و حياتش را به مرگ، و شيرينش را به تلخى در آميخته. خداوند آن را براى دوستانش خالص و گوارا نكرده، و از پرداخت آن به دشمنانش مضايقه ننموده است. خوبىاش اندك، شرّش حاضر، گرد آمدهاش فانى شونده، دولتش در معرض ربوده شدن، و آبادش در معرض خراب شدن است. چه خيرى است در سرايى كه مانند خراب شدن ساختمان خراب مىگردد؟ و عمرى كه چون تمام شدن توشه در آن خانه به پايان مىرسد؟ و مدتى كه چون تمام شدن راه به آخر خواهد رسيد؟! واجبات خدا را از خواستههاى خود قرار دهيد،
و در اداى حقّش و خواستههايش از او بخواهيد شما را يارى دهد، و دعوت مرگ را به گوشهاى خود بشنوانيد پيش از آنكه شما را دعوت كنند. زاهدان در دنيا دلشان مىگريد گرچه به ظاهر بخندند، و اندوهشان شديد است گرچه شاد باشند، و خشمشان بر خود زياد است گرچه در ميان مردم به خاطر آنچه از آن بهرهمندند مورد غبطهاند.
ياد مرگ از دلتان پنهان شده، و آرزوهاى دروغ نزد شما حاضر گشته، از اين رو دنيا بيش از آخرت مالك شما شده، و متاع فعلى دنيا شما را از توجه به متاع آخرت باز داشته است. شما بر مبناى دين خدا برادر هستيد، چيزى جز آلودگى درونها، و بدى نيّتها شما را از هم جدا نكرده، به اين لحاظ يكديگر را يارى نمىدهيد، و خير خواهى نمىكنيد، و به هم بذل و بخشش نداريد و با يكديگر دوستى نمىكنيد. شما را چه شده كه به اندكى از دنيا كه به دست مىآوريد شاد مىشويد، و به بسيارى از آخرت كه از دست مىدهيد غصهدار نمىگرديد؟! چون اندكى از دنيا از دستتان برود شما را پريشان مىكند، تا جايى كه آثار پريشانى در چهره شما
آشكار مىگردد و در برابر آنچه از دستتان رفته بيتابى مىكنيد، و گويى دنيا جاى اقامت هميشگى شماست، و گويى متاع آن براى شما دائمى است! چيزى شما را از گفتن عيب برادر خود به صورت روياروى باز نمىدارد جز ترس از اينكه او هم به مانند آن عيب را براى شما بگويد. در ترك آخرت و محبّت به دنيا با هم خالصانه دوستى مىورزيد، و دين هر يك از شما بازيچه زبان اوست.
به كسى مىمانيد كه كارش را انجام داده، و خشنودى مولاى خود را به دست آورده است!
(1114)
سپاس خدايى را كه حمد را به نعمتها، و نعمتها را به شكر متصل كرد. او را بر نعمتهايش حمد مىكنيم چنانكه بر بلاهايش سپاس مىگزاريم. و از او در برابر اين نفوسى كه در آنچه امر شده كاهلى مىكند، و بر آنچه نهى شده شتاب مىنمايد يارى مىخواهيم. و از او براى گناهانى كه علمش به آن
احاطه دارد و كتابش آن را بر شمرده آمرزش مىطلبيم، آن علمى كه قاصر نيست، و كتابى كه چيزى را وانگذاشته.
و ايمان مىآوريم به او ايمان كسى كه غيبها را با ديده سر ديده، و به آنچه وعده دادهاند آگاه شده، ايمانى كه اخلاصش شرك را زدوده، و يقينش شك را از بين برده. و شهادت مىدهيم كه معبودى جز اللّه نيست تنها و بىشريك است، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست، دو شهادتى كه گفتار (نيكو) را اوج مىدهند، و عمل (صالح) را بالا مىبرند.
ميزانى كه اين دو شهادت را در آن مىنهند سبك نباشد، و ميزانى كه اين دو شهادت را از آن بردارند سنگين نخواهد بود.
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم كه توشه سفر است و پناهگاه:
توشهاى است رساننده به مقصود، و پناهگاهى است رهاننده، كه شنوانندهترين دعوت كنندگان به آن دعوت نموده، و بهترين حفظ كننده آن را حفظ كرده، دعوت كنندهاش آن را به گوش رساند، و حفظ كنندهاش رستگار شد.
بندگان خدا، تقواى الهى اولياء خدا را از دچار شدن به حرامها باز داشت، و دلهايشان را ملازم ترس از خدا كرد، تا جايى كه آنان را به شب زندهدارى واداشت، و در گرماى روز موفق به روزه نمود،
پس راحتى فردا را با سختى امروز، و سيراب شدن فردا را با تشنگى امروز به دست آوردند، مرگ را نزديك دانستند پس به انجام عمل شتافتند، و آرزو را تكذيب كردند پس مرگ را در نظر آوردند.
دنيا سراى فنا و رنج و تغيير و جاى عبرت است. از اسباب فنايش اين كه كمانش را كشيده، نه تيرش به خطا مىرود، و نه زخمهايش علاج مىگردد. زنده را هدف تير مرگ مىسازد، سالم را به بيمارى مبتلا مىكند، و نجات يافته را به هلاكت مىاندازد. خورندهاى است كه سير نمىشود، و نوشندهاى است كه سيراب نمىگردد. و از رنجهاى دنيا اين كه: شخص جمع مىنمايد چيزى را كه نمىخورد، و خانهاى مىسازد كه در آن ساكن نمىشود، آن گاه به سوى خدا مىرود بدون آنكه مالى بردارد، و ساختمانى همراه ببرد. و از جمله نمونههاى تغيير وضع دنيا اين كه: آن كس كه روزى مورد ترحم مردم بود روز ديگر مورد غبطه واقع مىشود، و آن كه مورد غبطه بود مورد ترحم قرار مىگيرد، اين نيست مگر به خاطر نعمتى كه از بين رفته و به جاى آن رنج و محنت جاى گرفته. و از جمله اسباب عبرتهاى دنيا اين كه: همين كه نزديك است انسان به آرزويش برسد ناگهان حضور مرگ اميدش را قطع مىكند، بر اين حساب نه آرزو درك مىشود،
نه آرزومند را آزاد مىگذارند تا ادامه حيات دهد. سبحان اللّه، چه فريبنده است خوشى دنيا، و چه مايه تشنگى است سيرابى آن، و چه موجب گرمى است سايهاش! نه آيندهاش قابل ردّ است، نه گذشتهاش قابل بازگشت. سبحان اللّه، چه نزديك است آدم زنده به مرده براى ملحق شدن به مرده، و چه دور است مرده از زنده به خاطر جداييش از زنده! از شرّ چيزى بدتر نيست مگر جريمهاى كه براى آن است، و از خير چيزى بهتر نيست مگر ثوابى كه براى آن مقرّر است. شنيدن هر چيزى از دنيا بزرگتر است از ديدنش، و ديدن هر چيزى از آخرت عظيمتر است از شنيدنش. پس بايد شنيدن و خبر گرفتن از غيب (به وسيله انبياء) شما را از ديدن كفايت كند. بدانيد آنچه از دنياى شما كم شود و به آخرت اضافه گردد بهتر است از اينكه از آخرت شما كم شود و به دنياتان اضافه گردد. چه بسا كم شدهاى كه سود بر است، و اضافه شدهاى كه زيانكار است. آنچه به آن امر شدهايد آسانتر است از آنچه از آن نهى شدهايد، و آنچه براى شما حلال شده بيشتر است از آنچه بر شما حرام گشته. بنا بر اين كم را براى بسيار
رها كنيد، و دشوار را براى آسان وانهيد. روزى شما را متكفّل شدهاند، و به عمل امر شدهاند، و به عمل امر شدهايد، پس مبادا كوشش شما براى طلب روزى كه تضمين شده بيش از به جا آوردن عملى كه بر شما واجب گشته باشد، با اينكه سوگند به خدا شك بر شما عارض شده و يقين شما عيب دار گشته، چنانكه گويى به دست آوردن روزى ضمانت شده بر شما واجب گشته، و به جاى آوردن اعمال واجبه از شما ساقط شده است! پس به سوى عمل بشتابيد، و از مرگ ناگهانى بترسيد، زيرا اميدى به بازگشت عمر نيست به نحوى كه به بازگشت روزى هست. آنچه از رزق امروز شما از دست رفته اميد افزون شدن آن در فردا هست، و آنچه از عمر شما در ديروز گذشته امروز اميد به بازگشت آن نيست. به آينده روزى اميد هست، و به گذشته عمر غير از نوميدى نيست. «پس خدا را آنچنان كه سزاوار اوست بپرهيزيد، و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد»
.
(1115)
بار خدايا، كوههاى ما از بىآبى شكافته، زمين ما را غبار گرفته، چهارپايان ما به شدّت تشنهاند، و در آغلهاى خود سرگشته، و چون مادران فرزند مرده ناله مىكنند، و از رفت و آمد به چراگاهها و ميل به آب گاههاى خود ملول و خستهاند. خداوندا، به ناله گوسپندان، و به فرياد شتران رحم كن. الها، به سرگردانى چهارپايان در گذرگاهها، و فرياد آنان در خوابگاهشان ترحّم فرما.
خداوندا، وقتى به سوى تو بيرون آمديم كه سالهاى قحطى و خشكسالى به ما رو آورده، و ابرهاى باران دار به ما پشت كرده، و تو اميد هر غم زدهاى، و بر آورنده حاجت هر حاجتمند. در اين زمان كه مردم ما نا اميدند، و ابرها باران ندادهاند، و چرندگان از بين رفتهاند،
از تو مىخواهيم كه ما را به اعمال زشتمان مؤاخذه نكنى، و به گناهانمان نگيرى. الهى، با ابر پرباران، و بهار پر آب، و گياه شاداب سفره رحمتت را بر ما بگستران، از باران دانه درشت خود كه زمين مرده را به آن زنده كنى، و آنچه را از بين رفته به ما برگردانى بر ما بباران.
الهى، بارانى زنده كننده و سيراب كننده، كامل و همگانى، پاكيزه و مبارك، خوش نوش و روياننده بر ما فرو فرست. بارانى كه گياهش نمو كند، شاخه درختش ميوه دهد، برگش شاداب باشد، كه بندگان ناتوانت را بدان توان دهى، و شهرهاى مرده قحطى زدهات را زنده گردانى.
خداوندا، از تو آبى مىخواهم كه به وسيله آن زمينهاى بلند ما پرگياه شود، و در زمينهاى پست ما جارى گردد، و اطراف و نواحى ما به فراخ سالى رسند، ميوههاى ما فراوان گردند، و چهار پايان ما زندگى خوشى يابند، و خيرش به مردم دور از دسترس ما رسد، و جاهايى كه هميشه گرم و سوزان است از آن استفاده كنند، از بركات گسترده و عطاى بىشمارت كه بر جنبندگان نيازمند، و وحشىهاى رها شده در بيابان مىفرستى. و بر ما بارانى درشت و بىوقفه فرست،
بارانى كه دانههايش يكديگر را برانند، و به شدّت به هم برخورد كنند، نه رعد و برقى بىباران، و نه ابرى بىنتيجه، و نه ابرهاى سپيد پراكنده، و نه قطرههاى ريز همراه با باد سرد، بلكه بارانى كه قحطى زدگان از آن به نعمت بسيار رسند، و از بركت آن باران گرفتاران به خشكسالى زنده شوند، كه تويى آن خداوندى كه پس از نوميدى مردم باران فرستى، و رحمتت را بر همه گسترش دهى، و تويى سرپرست ستوده خصال.
«انصاحت جبالنا»: كوهها بر اثر خشكسالى از هم شكافته شد، عرب گويد: «انصاح الثّوب» وقتى جامه شكافته شود. و نيز گفته مىشود: «انصاح النّبت، و صاح و صوّح» زمانى كه گياه پژمرده و خشكيده. و گفتار آن حضرت: «و هامت دوابّنا» يعنى چهار پايان تشنه شدند، و «هيام» به معنى تشنگى است.
«حدابير السّنين» حدابير جمع «حدبار» به معناى شترى است كه طى سفر آن را لاغر كرده،
حضرت خشكسالى را به آن شتر مثل زده است. ذو الرّمّة يكى از شعراى عرب گفته:
«شترهايى كه از شدت راه نوردى لاغر شده و پيوسته در خوابگاه گرسنگى خفتهاند، يا اينكه آنها را در مناطق بىآب ببريم».
«و لا قزع ربابها»: قزع قطعههاى ابر پراكنده است.
«و لا شفان ذهابها» تقدير آن «و لا ذات شفان ذهابها» مىباشد، و «شفان» باد سرد است و «ذهاب» بارانهاى كم است. آن حضرت لفظ «ذات» را از جمله انداخته به خاطر آگاهى شنونده نسبت به آن
. (1116)
خداوند پيامبر را دعوت كننده به سوى حق، و گواه بر خلق فرستاد. آن حضرت بدون سستى و تقصير تمام احكام پروردگارش را به مردم رساند، و بدون ضعف و عذر تراشى با دشمنان خدا جنگيد.
وى پيشواى اهل تقوا، و ديده اهل هدايت بود.
از امورى كه بر شما پنهان است آنچه را كه من مىدانم اگر شما مىدانستيد سر به بيابان گذاشته، بر كردههايتان مىگريستيد، و همچون زنان داغديده بر سر و سينه مىكوبيديد، و اموال خود را بدون نگهبان و سر پرست رها مىكرديد، و هر كس در بند خود مىشد و به ديگران توجه نمىكرد. ولى تذكّراتى كه به شما دادهاند فراموش كردهايد، و نسبت به آنچه شما را ترساندهاند خود را ايمن مىدانيد، پس رأى شما سرگشته، و كارتان بىسر و سامان شده.
هر آينه دوست دارم خداوند بين من و شما جدايى افكند، و مرا به كسى كه نسبت به من از شما سزاوارتر است ملحق كند، همان مردمى كه به خدا قسم داراى رأى ميمون و پسنديده، و بردبارى زياد، و گويندگان حق، و تارك ستم و تجاوز، و پيشروان راه حق، و شتابنده به مسير هدايت بودند، كه به نعمت جاويد دنياى ديگر رستگار شدند، و به كرامت گواراى آن شتاب ورزيدند.
به خدا قسم پسرى از قبيله ثقيف بر شما مسلّط شود، متكبّر و رويگردان از حق، اموالتان را
مىخورد، و پيه شما را از شدت ظلم آب مىكند، فشارت را بيشتر كن اى ابا وذحه! مىگويم: مراد از «وذحه» خنفساء (جعل) است. و اين گفته اشاره به حجّاج است، و او را با اين حيوان كثيف داستانى است كه جاى نقل آن نيست
. (1117)
نه اموال خود را براى كسى كه آن را روزى شما نمود بخشيديد، و نه جانها را براى خداوندى كه آنها را آفريد به مخاطره انداختيد. به سبب خدا بر بندگانش كرامت يافتهايد، در حالى كه خدا را (با نافرمانى از اوامرش) در ميان بندگانش اكرام نمىكنيد. از قرار گرفتن در منازل آنان كه پيش از شما بودند و از دنيا رفتند، و از جدا شدن از نزديكترين برادرانتان (به سبب مرگ) عبرت بگيريد
.
(1118)
شما ياران حق، و برادران در دين، و سپرهاى روز سختى، و محرمان اسرار من جدا از ساير مردم هستيد. با يارى شما منحرفان را شمشير مىزنم، و به فرمانبرى روآوران به حق اميدوارم. پس مرا به خيرخواهى خالى از خيانت و شك و ترديد يارى كنيد، كه به خدا قسم من در رهبرى براى مردم سزاوارترين مردم هستم
. (1119)
زمانى كه مردم را جمع نمود و آنان را به جهاد ترغيب فرمود و آنان ساعتى خاموش ماندند، حضرت فرمود:
شما را چه شده؟ مگر لال هستيد؟ عدهاى گفتند: يا امير المؤمنين اگر شما حركت كنيد ما هم حركت مىكنيم،
فرمود:
شما را چه شده؟ موفق به قرار گرفتن در مسير رشد نگرديد، و به صراط مستقيم راه نيابيد! آيا در چنين موقعيّتى سزاوار است من به جبهه جنگ روم؟ در اين وقت بايد مردى از شما كه من از شجاعتش راضى بوده و جنگاور باشد به ميدان جهاد رود، و سزاوار نيست كه من ارتش و شهر و بيت المال و جمع كردن ماليات زمين و داورى بين مسلمانان و رسيدگى به حقوق طالبان حق را رها كرده، با لشگرى به دنبال لشگرى ديگر (كه قبلا فرستادهام) بيرون روم، آن گاه مانند تيرى كه در جعبه خالى حركت و صدا مىكند در حركت و اضطراب باشم. من چون محور آسيا هستم كه آسيا دور من مىگردد و من به جاى خود ثابتم، و چون از جاى خود جدا شوم آسيا از مدار خود خارج مىشود و همه امور به هم مىريزد. به خدا قسم اين بيرون آمدن من (كه رأى شماست) رأى بد و ناپسندى است.
به خدا سوگند اگر به وقت برخورد با دشمن- اگر بر خوردش مقدر باشد- اميد شهادت نداشتم بر مركب خود قرار مىگرفتم، و از شما جدا مىشدم، و تا زمانى كه باد جنوب و شمال مىوزد بودن با شما را
طلب نمىكردم. شما مردمى طعنه زن، عيب جو، روگردان از حق و مكّار و حيله گريد. در كثرت عددتان با كمى اتفاق دلهايتان سودى نيست. من شما را به راه روشن راهنمايى كردم، آن راهى كه در آن جز هلاك شده گمراه هلاك نمىشود. آن كه بر آن راه استقامت ورزد به جانب بهشت مىرود، و هر كه بلغزد راهش به سوى آتش است
. (1120)
به خدا سوگند كه تبليغ احكام الهى، و تحقق بخشيدن وعدهها (ى حق)، و همه كلمات به من تعليم داده شده. ابواب حكمت و روشنى امر نزد ما اهل بيت است.
بدانيد كه قوانين دين يكى است، و راههاى آن راست و روشن است، كسى كه آن را پيش گيرد به حق رسد و غنيمت برد، و هر كه از آن باز ايستد گمراه گردد و پشيمان شود. عمل كنيد براى روزى كه ذخيرهها براى
آن اندوخته شود، و پنهانها در آن آشكار گردد. كسى كه عقل موجودش او را سود ندهد عقل ناموجود و از دست رفتهاش از سود رساندن به او عاجزتر خواهد بود. بپرهيزيد از آتشى كه حرارتش شديد و عمقش زياد، و زيورش غل و زنجير آهنين، و آشاميدنيش آب گنديده و جوشان است. بدانيد نام نيكى كه خداوند براى انسان در بين مردم قرار دهد بهتر است از ثروتى كه براى وارثى به ارث بگذارد كه آن وارث سپاسگزار آن نباشد
. (1121)
مردى از يارانش به پا خاست و گفت: ما را از قبول حكميت نهى كردى سپس به آن امر نمودى، ما نفهميديم كدام دستور شما صحيح است؟ امير المؤمنين عليه السّلام يكى از دو دست مبارك را بر ديگرى زد و فرمود:
اين است جزاى كسى كه پيمان محكم را واگذارد. بدانيد به خدا قسم اگر وقتى كه شما را امر به ادامه جنگ كردم وادار به كارى مىنمودم كه به آن بىميل بوديد ولى خداوند در آن خير قرار داده بود، پس اگر به امر من استقامت مىورزيديد شما را راهنمايى مىكردم، و اگر به كژى مىرفتيد راستتان مىكردم، و اگر امتناع مىنموديد به راه حق بازتان مىآوردم هر آينه اين روش مطمئنتر بود، اما با كمك كه و با چه كس؟
مىخواهم بيماريها را به وسيله شما مداوا كنم ولى خود درد من هستيد، وضع من مانند كسى است كه مىخواهد خارى را كه در عضوى فرو رفته با خارى ديگر در آورد و حال اينكه مىداند آن خار در جاى خار اول بشكند.
بار خدايا، طبيبان اين درد بىدرمان ملول شدند، و بالا آورندگان آب از چاهها با اين طنابها به خستگى رسيدند.
كجايند آنان كه به اسلام دعوت شدند و آن را پذيرفتند، قرآن خواندند و با استقامت به آن عمل كردند، به جهاد ترغيب شدند و مانند شوق شتران شيرده به فرزندانشان به هيجان آمدند، شمشيرها از نيام كشيدند، و دور زمين (جنگ) را گروه گروه و صف به صف (براى اعتلاى اسلام)
احاطه كردند، بعضى شهيد شدند، و عدهاى نجات يافتند، از زنده ماندن زندهها خوشحال نمىشدند، و بر شهادت شهيدان توقع تسليت نداشتند، چشمشان از گريه بىنور، شكمشان از روزه لاغر، لبانشان از كثرت دعا خشكيده، رنگشان از بيدارى شب زرد، و بر صورتشان غبار خشوع كنندگان نشسته بود. آنان برادرانم بودند كه از دنيا رفتند، سزاوار است كه تشنه ديدارشان باشيم، و بر فراقشان دست به دندان گزيم.
بدون شك شيطان راههاى خود را براى شما هموار مىكند، و مىخواهد گرههاى محكم دينتان را از پى هم باز كند، و به جاى اتفاق پراكندگى ايجاد نمايد، و از پراكندگى فتنه به پا كند، از وساوس و افساد او روى بگردانيد، و از آنان كه پند و خير خواهى به شما هديه مىدهند پذيرش داشته باشيد، و آن را محكم بر خود ببنديد
.
(1122)
آيا همه شما در صفين حاضر بوديد؟ گفتند: گروهى حاضر بوديم و عدهاى حضور نداشتيم. فرمود: پس دو گروه شويد، آنان كه در صفّين بودند گروهى، و آنان كه نبودند گروه ديگر، تا با هر گروه سخن مناسب با آن را بگويم. سپس مردم را صدا زد و فرمود: ساكت باشيد و به سخنان من توجه كنيد، روى دلتان با من باشد، هر كه را براى شهادت دادن خواستم برابر آگاهى خود سخن گويد. سپس خطبهاى طولانى ايراد كرد كه قسمتى از آن اين قطعه است:
آيا زمانى كه از باب حيله و فريب كارى و مكر و خدعه قرآنها را بر نيزه كردند فرياد
نزديد: اينان برادران ما و اهل دعوت اسلامى ما هستند، و اينان رو به قرآن كرده خواهان آرامشند، رأى ما اين است كه خواسته آنان را قبول كنيم و از اين مضيقه نجاتشان دهيم؟ من به شما گفتم: ظاهر اين برنامه ايمان، و باطنش دشمنى با خداست، ابتدايش رحمت و نهايتش ندامت است. پس بر موقعيت خويش پا برجا باشيد، و راهتان را ادامه دهيد، و براى جنگ دندان به هم بفشاريد، و توجهى به فرياد فرياد كننده نكنيد، كه اگر جوابش دهند گمراه كند، و اگر رهايش سازند خوار و بى اعتبار شود. ولى وضع چنان شد كه شد، و ديدم كه به حكميت تن داديد.
قسم به خدا اگر حكميت را نمىپذيرفتم قانونى از آن بر من واجب نمىشد، و خداوند گناهى از آن بر دوشم نمىگذاشت.
و به خدا قسم اگر مىپذيرفتم باز حق با من بود و بايد از من اطاعت مىشد، و كتاب خدا با من است، از وقتى با آن مأنوس شدم هرگز از آن جدا نشدهام.
ما با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوديم و كشتار حول پدران و فرزندان و برادران و اقوام دور مىزد، و هر مصيبت و بلايى چيزى
جز افزايش ايمان، و حركت در راه حق، و تسليم به امر رب، و صبر بر سوزش جراحتها براى ما نداشت، اما امروز با برادران اسلامى خود به خاطر لغزش و كژى و شبهه و تأويلى كه در دين راه يافته مىجنگيم. هرگاه راهى بيابيم كه خداوند به وسيله آن پراكندگى ما را جمع كند، و به سبب آن روابط ما برقرار شده به هم نزديك شويم به آن رغبت مىكنيم، و از غير آن خوددارى مىنماييم
. (1123)
هر مردى از شما به وقت رويارويى با دشمن در خود قوّت قلب حس مىكند، و در يكى از برادرانش سستى و ترس مىبيند، به خاطر اين فضيلت شجاعتى كه به او عنايت شده آنچنان كه از خود دفاع مىكند از برادرش دفاع كند، چه اينكه اگر خدا مىخواست او را هم مانند وى قرار مىداد.
مرگ خواهندهاى شتابان است، كه ثابت قدم و فرارى از دستش نروند.
گرامىترين مرگها شهادت است. قسم به آن كه جان فرزند ابو طالب در اختيار اوست هزار ضربه شمشير بر من آسانتر است تا مرگ در بستر در غير طاعت خدا
گويا مىبينم به وقت فرار مانند صدايى كه از پوست بدن سوسماران به وقت ازدحامشان ظاهر مىشود همهمه مىنماييد نه حقّى را مىگيريد، و نه ستمى را منع مىكنيد. اين شما و اين راه حق، نجات از براى كسى است كه خود را در راه آن اندازد، و هلاكت براى شخصى است كه درنگ نمايد
.
(1124)
زره پوش را پيش اندازيد، و بىزره را پشت سر قرار دهيد، دندانها را به هم بفشاريد كه در برابر فرود آمدن شمشيرها بر فرق سر پايدارتر است، در برابر نوك نيزهها خود را به پيچيد كه در رد نيزه دشمن اثرش بيشتر است، به دشمن خيره نشويد كه موجب افزايش قوّت قلب و آرامش دلهاست، فريادها را خاموش كنيد زيرا سستى و ترس را بهتر بر طرف مىسازد، پرچم را به اين طرف و آن طرف متمايل و دور آن را خالى ننماييد، و آن را جز به دست دلاوران و آنان كه از مال و جان شما دفاع مىكنند ندهيد، قطعا آنان كه در برابر حوادث ايستادگى مىكنند همانانند كه گرد پرچم خود دور زده، آن را از هر طرف و از پس و پيش مواظب هستند، نه از آن عقب مىافتند تا تسليم دشمن كنند، نه از آن پيشى مىگيرند تا تنهايش گذارند. هركس در برابر هماوردش بايستد،
و برادرش را با جان خود يارى دهد، و حريفش را به او وامگذارد كه او برابر دو حريف قرار بگيرد، يكى حريف خودش و ديگر حريف برادرش. به خدا قسم اگر از شمشير دنيا فرار كنيد از شمشير آخرت سالم نخواهيد ماند، شما اشراف عرب هستيد و از بزرگترين برجستگان، در فرار از جهاد خشم خدا نهفته است. و ذلّت قطعى و ننگ ابدى. فرارى بر عمر خود نيفزايد، و بين فرارى و روز مرگش مانعى ايجاد نشود. آن كه با جهاد به جانب خدا روى كند چون تشنهاى است كه به چشمه آب وارد مىشود. بهشت در سايه نيزههاست. امروز خبرهاى پنهان (از باطن بد دلان و روحيه شجاعان) آشكار مىشود. به خدا قسم من به رويارويى با دشمن از اشتياق آنان به وطنهايشان مشتاق ترم.
خداوندا، اگر دشمنان ما حق را ردّ كردند جمعيّتشان را پريشان ساز، و اتّحادشان را قرين تفرقه گردان، و آنان را به خاطر خطاهايشان به هلاكت انداز. بدانيد دشمن جاى خود را از دست ندهد جز با نيزههاى پى در پى شما كه زخم كارى به آنان بزند، و ضربهاى كه فرقشان را بشكافد، و استخوانها را بشكند، و بازوها و قدمها را جدا سازد، و تا وقتى كه گروهها پى در پى به آنان حمله برند،
و سواران بر آنان هجوم كنند و صفهايشان را درهم شكنند، و لشكريان از پس لشكريان به شهرهايشان در آيند، و سم اسبانتان سرزمينهاى متصل و رو بروى هم آنها را درهم بكوبد، و اطراف كشتزارها و مراتعشان را زير لگد قرار دهد.
مىگويم: «دعق» به معناى كوبيدن است، يعنى اسبان زمينهاى ايشان را به سم خود بكوبد. «نواحر الأرض» زمينهاى رو بروى هم است گفته مىشود: «منازل بنى فلان تتناحر»: يعنى منزلهاى فلان طايفه برابر يكديگر است
. (1125)
: ما مردمان را حكم قرار نداديم، قرآن را حكم كرديم، و اين قرآن خطى است نوشته شده ميان دو جلد كه با زبان حرف نمىزند، او را مترجمى لازم است،
و از جانب او مردان سخن مىگويند. زمانى كه اين مردم ما را به حكميت قرآن دعوت كردند ما قومى نبوديم كه از قرآن رو بگردانيم، در حالى كه خداوند سبحان فرموده: «اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و رسولش برگردانيد».
برگرداندن اختلاف به خداوند اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم، و ارجاع دادن اختلاف به پيامبرش اين است كه سنّتش را اخذ كنيم. پس اگر از روى صدق در كتاب خدا حكم شود ما به آن حكم از همه مردم سزاوارتريم، و اگر به سنّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حكم شود ما از همه مردم به آن اولىتريم.
امّا گفتار شما كه چرا ميان خود و آنان در حكميت مدت قرار دادى؟ براى اين بود كه جاهل حق را نزد خودش روشن كند، و دانا در عقيدهاش تحقيق بيشتر كند، و شايد خداوند در اين مدت آرامش كار اين امت را اصلاح كند، و در مضيقه نباشند تا پيش از شناخت حق شتاب كرده و به نخستين گمراهى گردن نهند. قطعا برترين مردم نزد خداوند كسى است كه عمل
به حق پيش او اگر چه از نتيجه آن نقصان و سختى بيند محبوبتر از باطل باشد اگر چه باطل به او نفع رساند و مقام او را بالاتر گرداند. سرگردانى شما از كدام ناحيه است؟ اين فتنه از كجا به شما رسيد؟ مهيّا براى رفتن به سوى مردمى شويد كه در شناخت حق سرگردان و از ديدن آن كورند، و به ستم تشويق شده آن را به عدل و انصاف بدل نمىكنند، از فهم قرآن دور، و از راه راست منحرفند. شما طرف اعتماد نيستيد كه بتوان به شما اعتماد كرد، و نه ياران توانمندى كه بتوان به شما متّكى شد. براى افروختن آتش جنگ بد آتش افروزانى هستيد! اف بر شما كه از شما بس اذيّت و بلا ديدم! روزى شما را براى يارى ندا مىكنم، و روزى ديگر با شما (بر سر تقصيرتان) نجوا مىكنم، نه در وقت ندا آزاد مردان صادقى هستيد، و نه در موقع نجوا راز داران مورد اطمينانى مىباشيد
. (1126)
آيا به من امر مىكنيد تا با ستم كردن در حق كسانى كه بر آنان حكومت دارم پيروزى بجويم؟! به خدا سوگند تا شب و روز مىآيد و مىرود، و ستاره به دنبال ستاره حركت مىكند دست به چنين كارى نمىزنم.
اگر مال از خود من بود همه را در پرداخت كردن برابر مىداشتم تا چه رسد به اينكه مال، مال خداست! بدانيد كه پرداخت مال در غير موردش تبذير و اسراف است، و اين كار شخص را در دنيا سر بلندى مىدهد ولى در آخرت موجب سر شكستگى است، او را در ديده مردم با ارزش اما نزد خداوند خوار مىكند. كسى مالش را در برنامه غير حق و نزد غير مستحق صرف نكرد مگر اينكه خداوند او را از سپاسگزارى همان مردم محروم كرد، و محبّتشان متوجه غير او گشت، و اگر روزى قدمش بلغزد و به يارى آنان نيازمند شود همان مردم بدترين دوست و پستترين رفيق خواهند بود
.
(1127)
اگر به گمان خود جز اين را قبول نكنيد كه من اشتباه كردم و گمراه شدم، چرا همه امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به گمراهى من گمراه مىدانيد، و آنان را به خطاى من مؤاخذه مىكنيد، و به گناه من تكفير مىنماييد؟! شمشيرهايتان بر دوشتان قرار دارد، بر سالم و نا سالم فرود مىآوريد، و گناهكار و بىگناه را با هم مخلوط مىكنيد، و حال اينكه مىدانيد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله زناكار همسردار را سنگسار مىكرد سپس بر جنازهاش نماز مىخواند و ارثش را به اهلش مىسپرد، قاتل را مىكشت و ارثش را به زن و فرزندش مىداد، دست سارق را قطع مىكرد، و زناكار بىهمسر را تازيانه مىزد، آن گاه قسمت هر دو را از غنيمت مىپرداخت و حق داشتند زنان مسلمان را به همسرى بگيرند، پيامبر صلّى اللّه عليه
و آله گناهكاران را به خاطر گناهشان مؤاخذه مىكرد، و حق خدا را نسبت به آنان اجرا مىنمود، ولى سهم اسلامى آنان را از آنان منع نمىكرد، و نامشان را از دفتر مسلمانان حذف نمىنمود.
اما شما بدترين مردم هستيد، و شيطان شما را به موارد كفر و طغيان انداخته، و به سرگردانى دچار كرده. به زودى دو دسته در باره من به هلاكت مىافتند: يكى محبّى كه در محبت افراط كند و افراطش او را به راه ناحق برد، و ديگرى دشمنى كه تجاوز از حد كند و دشمنى بىحدّش او را به غير راه حق برد.
بهترين مردم در باره من مردم معتدل هستند، پس ملازم راه وسط باشيد و با اكثريت همراه شويد، كه دست خدا بر سر جماعت است، و از تفرقه و جدايى بپرهيزيد، كه يكسو شده از مردم بهره شيطان است، چنان كه گوسپند دور مانده از گله نصيب گرگ است.
آگاه باشيد كسى كه به اين شعار (تفرقه) دعوت كند او را بكشيد گرچه زير عمامه من باشد. به آن دو نفر حكميت داده شد كه آنچه را قرآن زنده كرده زنده كنند، و آنچه را قرآن ميرانده بميرانند. احياء قرآن در يك دلى همگان در عمل به آن است، و ميراندن قرآن جدايى از اوست.
بنا بر اين اگر قرآن ما را به سوى آنان بكشاند از آنان پيروى مىكنيم، و اگر آنان را به سوى ما بكشد بايد از ما پيروى كنند. پس اى بىريشهها شرّى براى شما نياوردهام، و در كارتان فريبتان ندادهام، و شما را به اشتباه نينداختهام، رأى خودتان به انتخاب دو نفر قرار گرفت، ما هم از آنان پيمان گرفتيم كه از حدود قرآن تجاوز نكنند، ولى هر دو گمراه شدند و حق را ترك كردند در حالى كه به حق بصيرت داشتند، مقتضاى طبعشان جور و ستم بود و به آن راه رفتند، در صورتى كه قبل از آنكه رأى به باطل بدهند و حكم ظالمانه نمايند با آنان شرط كرديم كه به عدالت حكم كنند و حق را منظور دارند
. (1128)
اى احنف، گويا او را مىبينم با ارتشى به راه افتاده كه نه غبار دارد
نه هياهو، و نه صداى لجام مركبها، و نه شيهه اسبان! و با پاهاى خود كه همچون پاهاى شتر مرغان است از زمين غبار بر مىانگيزند. [اين سخن اشاره به صاحب زنج است.
سپس فرمود:] واى بر كوچههاى آباد، و عمارتهاى آراسته شما كه تراسهايى چون بال كركسان، و ناودانهايى چون خرطوم پيلان دارند، از آنان كه بر كشته شدگانشان كسى نمىگريد، و از گم شده آنان جستجو نمىشود. من دنيا را به دور انداختهام، و مقدار آن را اندازه گرفتهام، و به ديدهاى كه بايد به آن نظر كنم نظر كردهام.
انگار آنان را مىنگرم كه صورتهايشان مانند سپرهاى چند لايه و سخت است، ابريشم و ديبا مىپوشند، اسبهاى ريشهدار يدك مىكشند. آنچنان كشتار به راه مىاندازند كه زخمى از روى كشته عبور مىكند، و فرارى
از اسير كمتر مىباشد.
[يكى از يارانش گفت: يا امير المؤمنين به شما علم غيب عنايت شده! امام خنديد و به آن مرد كه از طايفه كلب بود فرمود:] اى برادر كلبى، اين علم غيب نيست، علمى است كه از پيامبر فراگرفتهام.
علم غيب علم به قيامت است و به امورى كه خداوند سبحان در كتاب خود بر شمرده:
«خداوند است كه علم قيامت نزد اوست، و اوست كه باران نازل مىكند، و آنچه را در ارحام است مىداند، و كسى نمىداند آنچه را كه فردا خواهد اندوخت، و كسى نمىداند در چه سرزمينى خواهد مرد ...». خداوند سبحان است كه آنچه را در رحمهاست مىداند: پسر يا دختر، زشت يا زيبا، سخى يا بخيل، سعيد يا شقى، كسى كه هيزم جهنّم است، يا در بهشت همنشين انبياست. اين است علم غيب كه كسى آن را جز خدا نمىداند، و غير اينها دانشى است كه خداوند آن را به پيامبرش
(صلّى اللّه عليه و آله) تعليم داده، او هم به من آموخت و از خدا برايم خواست كه در سينهام جاى گيرد، و قفسه سينهام آن را در خود جاى دهد
. (1129)
بندگان خدا، شما و آنچه از اين دنيا آرزو داريد مهمانانى هستيد با مدتى معين، و بدهكارانى هستيد كه پرداخت آن از شما خواسته شده، مدّتى كوتاه داريد، و اعمالتان محفوظ است.
چه بسا كوشندهاى كه كوشش را ضايع مىكند، و چه بسا رنج برندهاى كه زيان مىبرد. در روزگارى هستيد كه پشت كردن نيكى در آن رو به تزايد است، و رو آوردن شرّ در آن رو به افزونى است، و شيطان جز هلاك كردن مردم طمع ندارد. اينك زمانى است كه ساز و برگ شيطان قوى شده، و مكر و حيلهاش فرا گير گشته، و به دست آوردن شكار برايش ممكن شده است. به هر طرف كه مىخواهى به مردم نظر كن، آيا جز
نيازمندى كه رنج ندارى بر دوش اوست، يا ثروتمندى كه نعمت خدا را كفران مىكند، يا بخيلى كه كه از بخل ورزيدن در حقوق الهى ثروت به دست آورده، يا سركشى كه انگار گوشش از شنيدن موعظه كر است كسى را مىبينى؟ خوبان و صالحان، و آزاد مردان و سخاوتمندان شما كجايند؟ پرهيزكاران در كسب، و پاكيزگان در راه و روش چه شدند؟ مگر همه آنان از اين دنياى پست و زندگانى زودگذر ناگوار كوچ نكردند؟ و مگر جز اين است كه شما در ميان جمعى مردم بىمقدار و پست بجا ماندهايد كه به خاطر پستى آنان و وجوب اعراض از ذكرشان لبها براى سرزنش آنها به هم نمىخورد؟! ما همه از خداييم و همه به سوى او باز مىگرديم.
فساد آشكار شد، نه انكار كنندهاى تغيير دهنده و نه باز دارندهاى كه خود آلوده نباشد ديده مىشود.
آيا با اين وضع نكبتبار مىخواهيد در جوار قدس حق قرار گيريد، و سر افرازترين دوستان خدا باشيد؟! هيهات، خدا را نسبت به بهشتش نمىتوان فريفت، و جز به طاعتش امكان رسيدن
به خشنوديش نيست. لعنت خدا بر آمران به معروفى كه خود تارك معروفاند، و ناهيان از منكرى كه خود آلوده به منكرند.
(1130)
اى ابو ذر، قطعا تو براى خدا غضب كردى، پس به همان خدايى كه براى او غضب كردى اميدوار باش.
اين مردم از تو بر دنياى خود ترسيدند، و تو بر دين خود از آنان ترسيدى، پس آنچه را آنان ترسيدند در دستشان واگذار، و به خاطر دينت كه بر آن مىترسى از ايشان بگريز. پس چه بسيار نيازمندند به آنچه آنان را از آن منع كردى، و چه بسيار است بىنيازى تو از آنچه آنان تو را منع كردند، به زودى خواهيد فهميد سود كننده در فردا كيست، و چه كسى بيش از ديگران مورد غبطه قرار خواهد گرفت.
اگر آسمانها و زمينها به روى بندهاى بسته شوند ولى او تقوا بورزد،
خداوند راهى براى نجات او باز مىكند. مبادا جز حق تو را مونس شود، و جز باطل تو را به وحشت اندازد. اگر دنياى آنان را قبول مىكردى دوستت مىداشتند، و اگر مقدارى از دنيا را به خود اختصاص مىدادى تو را امان مىدادند
(1131)
اى نفوس گوناگون، و دلهاى پراكنده، اى كسانى كه بدنهاتان حاضر، و عقولتان از شما پنهان است، شما را به سوى حق مىكشم و شما همچون رميدن بزغاله از غرّش شير رم مىكنيد! بعيد است بتوانم به وسيله شما تاريكى را از چهره عدالت بر طرف كنم، يا كژى را كه به حق رسيده راست نمايم.
خدايا تو مىدانى كه آنچه انجام داديم نه براى رغبت به قدرت بود،
و نه براى زيادهخواهى از مال بىارزش دنيا، بلكه براى آن بود كه نشانههاى دينت را به جايش باز گردانيم، و برنامه اصلاح را در شهرهايت آشكار كنيم، تا بندگان ستم كشيدهات ايمنى يابند، و حدود معطّل شدهات اقامه گردد.
بار خدايا، من اولين كسى هستم كه به تو دل داده، و امرت را شنيده و پاسخ گفتهام، احدى در نماز جز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر من پيشى نگرفت.
شما مىدانيد كه حاكم بر نواميس و جان و اموال و احكام نبايد بخيل باشد تا در گرد آورى مال مسلمانان به نفع خود حريص باشد، و نبايد جاهل باشد تا با جهلش مردم را گمراه كند، و نبايد ستمكار باشد تا آنان را به ستم خود از حقوقشان محروم نمايد، و نبايد در وحشت از دست به دست شدن دولتها باشد تا قومى را بر قوم ديگر ترجيح دهد، و نبايد رشوه خوار در حكم و داورى باشد تا حقوق مردم را از بين ببرد و در رساندن حق به صاحبش توقف نمايد، و نبايد تعطيل كننده سنّت پيامبر باشد تا به اين سبب امّت را دچار هلاكت كند
.
(1132)
خداى را مىستاييم بر آنچه گرفت و آنچه عنايت فرمود، و بر آنچه لطف كرد و بر آنچه آزمايش نمود، آگاه به هر نهان است، و حاضر در كنار هر راز، آگاه است به آنچه در سينهها نهفته، و به خيانت ديدهها عالم است. و شهادت مىدهيم كه خدايى جز او نيست، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله برگزيده و فرستاده اوست، شهادتى كه در آن نهان با آشكار، و قلب با زبان موافق است.
به خدا قسم جدّى است نه شوخى، حق است نه دروغ، و آن نيست مگر
مرگ كه داعى آن فريادش را به گوش رسانده، و رانندهاش با سرعت همه را مىراند. پس انبوه مردمان تو را نفريبد، در حالى كه مردم پيش از خود را ديدهاى از كسانى كه ثروت جمع كردند، و از كم شدنش ترسيدند، و به خاطر آرزوى طولانى و دور شمردن مرگ خود را از عواقب خطرناك در امان ديدند، چگونه مرگ بر آنان وارد شد، و آنها را از وطن بيرون كرد، و از جايگاه امنشان بر كنار نمود، بر تختههاى تابوت حملشان كرد، و مردم آنان را دست به دست مىكردند، در حالى كه بر دوش خود گرفته و با انگشتان نگاهشان مىداشتند.
آيا نديدهايد آنان را كه دچار آرزوهاى طولانى بودند، و كاخهاى محكم مىساختند، و ثروت فراوان جمع مىكردند، چگونه خانههايشان تبديل به گورها شد، و اندوختههايشان نابود گشت، و ثروتشان به وارثان رسيد، و زنانشان به ازدواج مردان ديگر در آمدند، نه بر حسنات خود توانند افزود، و نه قدرت عذر خواهى از بديهايشان را دارند؟! آن كه تقوا را با عمق دل دريافت در كار خير سبقت گرفت، و عملش به نتيجه كامل رسيد. پس بهرههاى تقوا را غنيمت دانيد، و كارى كه شما را شايسته ورود به بهشت مىكند
انجام دهيد، زيرا دنيا براى اقامت دائم شما آفريده نشده، بلكه گذرگاهى ساخته شده تا از آن براى خانه ابدى زاد و توشهاى فراهم آوريد. پس براى كوچ از دنيا عجله كنيد، و مركبها را براى جدايى از آن آماده سازيد
. (1133)
دنيا و آخرت با مهارهاى خود فرمانبردار اويند، و آسمانها و زمينها كليد خود را تسليم او كنند، درختان سر سبز در صبح و شام براى او سجده آرند، و از شاخههاى خرّم خود براى او آتش روشن افروزند، و به فرمان او ميوههاى رسيده و قابل خوردن آورند.
كتاب خدا بين شماست، گويندهاى است كه زبانش خسته نمىشود، و خانهاى است كه پايههايش خراب نمىگردد، و مايه عزتى است كه يارانش دچار شكست نمىشوند
او را در زمانى فرستاد كه خالى از انبيا بود، و در ميان عقايد مختلف نزاع بود، آن حضرت را از پى همه پيامبران آورد، و وحى را به او ختم نمود، پس او در راه خدا با آنان كه از حق رويگردان شده و براى او همتا و شريك قرار داده بودند جهاد كرد
دنيا آخرين مرز ديد كور دل است، كه هيچ چيزى را در وراى آن نمىبيند.
و بينا ديدهاش را از دنيا نفوذ مىدهد، و مىداند كه از پى آن خانه آخرت است. پس بينا از دنيا به آخرت
سفر مىكند، و كور دل به سوى دنيا سفر مىنمايد. بينا از دنيا توشه بر مىگيرد، و كور دل براى آن تهيه توشه مىبيند
بدانيد چيزى در دنيا نيست مگر اينكه دارندهاش از آن سير و خسته مىشود بجز زندگى، زيرا زنده راحتى را در مرگ نمىبيند. اين حقيقت به منزله حكمتى است كه عامل حيات قلب مرده، و بينايى چشم كور، و شنوايى گوش ناشنوا، و آبى گوارا براى تشنه است، و در اين همه بىنيازى و سلامت است. كتاب خداست كه به آن مىبينيد، و به آن مىگوييد، و به آن مىشنويد، بعضى از آيات تفسير بعض ديگر، و برخى گواه برخى ديگر است، آياتش در باره خدا اختلاف ندارد، و همدم خود را از خدا منحرف نكند.
شما بر حقد و كينه بين خود اتفاق كردهايد، در مزبله وجودتان گياه سبز روييده، در دوستى آرزوها با هم يك دل شدهايد، و در ربودن اموال با هم دشمن شديد. شيطان پليد شما را سرگردان نموده، و آن فريب كار شما را به گمراهى انداخته است، و خداست كه بايد در باره خود و شما از او يارى جويم
. (1134)
خداوند براى اهل دين، عزت و سر بلندى حوزه مسلمانى و حفظ آبرو را عهده دار شده.
خداوندى كه مسلمانان را يارى كرد وقتى كه اندك بودند و يارى خود نمىتوانستند كرد، و از آنان دفاع كرد آن وقت كه اندك بودند و از خود دفاع نمىتوانستند نمود، خدايى كه زنده است و هرگز نمىميرد.
اگر خود به جنگ اين دشمن روى و با آنان روبرو شوى و بلايى متوجه تو شود،
براى مسلمانان در شهرهاى دوردست تكيه گاهى نمىماند، و بعد از تو پناهى نيست كه به آن پناه برند. بنا بر اين مردى شجاع و كار آزموده به سوى دشمن فرست، و كسانى را همراه او كن كه جنگاور و خيرخواه باشند، اگر خداوند پيروزيت داد همان است كه دوست دارى، و اگر مسألهاى ديگر پيش آمد باز پناه مردم و مأمن مسلمين خواهى بود
. (1135)
: اى فرزند طرد شده نسل بريده، و فرزند درختى كه ريشه و شاخه ندارد، تو خود را هماورد من مىدانى؟! سوگند به خدا كه خداوند عزيز نكرده آن را كه تو يارش باشى، و بر پا نمىايستد آن كه تو او را به پا دارى. از اين مجلس بيرون شو، خدا خير را از تو دور كند،
و كوششت را به نهايت برسان، كه خدا تو را مشمول رحمت نگرداند اگر بر من رحم كنى!
(1136)
بيعت شما با من حادثه ناگهانى نبود، و برنامه من و شما يكى نيست، من شما را براى خدا مىخواهم، و شما مرا براى خود مىخواهيد! اى مردم، مرا در راه سركوبى نفس سركش خود يارى كنيد، به خدا قسم داد ستمديده را از ستمكار مىگيرم، و افسار ستمكار را مىكشم تا به آبشخور حق وارد سازم گر چه به آن ميل نداشته باشد
.
(1137)
به خدا قسم نتوانستند گناهى را به من نسبت دهند، و بين من و خودشان انصاف ندادند، اينان حقّى را مىخواهد كه خود ترك كردند، و خونى را مىطلبند كه خود ريختند. اگر در ريختن آن خون همدستشان بودم آنان نيز نصيب داشتند، و اگر من در كار نبودم و كار دست خودشان بود پس بايد از خودشان خونخواهى كنند، و نخستين عدل آنان در حكم اين است كه عليه خود حكم كنند.
قطعا مرا در كار خود بصيرت است، مسألهاى را بر كسى مشتبه نكرده و هيچ امرى هم بر من مشتبه نيست.
اينان همان قوم ستمكارند كه در ميانشان لجن و زهر عقرب و شبهه تاريك است.
و قطعا حق روشن است، و باطل از ريشه برطرف شده، و زبانش از تحريك بريده. به خدا قسم براى آنان حوضى را پر خواهم كرد كه آب آن را خودم خواهم كشيد،
آنان از آن حوض سيراب بيرون نشوند، و جاى ديگر هم آب نخواهند خورد.
براى بيعت با من مانند شترهاى مادهاى كه به جانب بچههاى خود روند روى آوريد، فرياد مىزديد:
بيعت بيعت! دستم را به ستم باز كرديد، دستم را عقب بردم كشيديد.
خدايا، طلحه و زبير با من قطع رحم كردند و بر من ستم روا داشتند، و بيعتم را شكستند، و مردم را بر من شوراندند. پس آنچه را ايشان بستهاند بگشا، و آنچه را تابيدهاند محكم مكن، و براى آنان در آنچه آرزو كردند و به اجرا گذاشتند بدى ارائه كن. من پيش از جنگ توبه آنان را خواستم، و پيش از حادثه انتظار باز گشتشان را كشيدم، ولى آنان نعمت را خوار شمردند، و عافيت را رد كردند
.
(1138)
هواى نفس را به هدايت بر مىگرداند آن زمان كه مردم مسير هدايت را به هوا بر گرداندهاند، و رأى مردم را تابع قرآن مىكند آن وقتى كه قرآن را پيرو رأى خود كردهاند.
تا جنگ همچون شيرى خشمگين كه دندانهايش را بنماياند بر شما بر پا گردد، پستانهايش پر شير، و مكيدنش شيرين، ولى پايان كارش تلخ است. بدانيد در فردا- و مىآيد فردا به چيزى كه نمىدانيد- حاكمى غير از اين حاكمان، كارگزاران حكومتها را به زشتى اعمالشان كيفر خواهد داد، و زمين پارههاى جگرش را براى او بيرون خواهد داد، و كليد گنجهايش را تسليم او
خواهد كرد. پس او روش عدالت را به شما بنماياند، و آنچه از كتاب و سنّت متروك شده زنده گرداند
گويا او را مىبينم كه در شام فرياد برداشته، و با پرچمهايش در حول و حوش كوفه مىگردد، و به اهل كوفه همچون شتر سركش رو مىآورد، زمين را از سرهاى بريده فرش مىكند، دهانش گشوده، قدمش در زمين سنگين، جولانش گسترده، و هيبتش عظيم است. به خدا قسم شما را در اين طرف و آن طرف زمين پراكنده مىكند تا از شما جز به مانند باقى مانده سرمه در چشم باقى نماند. اين برنامه ادامه دارد تا عرب بر سر عقل آيد. پس سنّتهاى برقرار را ملتزم شويد، و آثار آشكار و پيمان نزديكى را كه بقاى نبوت بر آن است پاى بند باشيد، و بدانيد كه
شيطان راههاى خود را براى شما هموار مىكند تا به دنبال او برويد
. (1139)
احدى پيش از من به قبول دعوت حق، و صله رحم، و احسان كريمانه نشتافته.
پس سخنم را بشنويد، و گفتارم را حفظ كنيد، ممكن است بعد از امروز ببينيد كه در مسأله خلافت شمشيرها بر آمده، و به پيمانها خيانت عارض شده، تا جايى كه برخى از شما پيشواى گمراهان گشته، و بعضى تابع جاهلان شدهايد
.
(1140)
آنان كه از عيوب پاكند و از لطف خدا از گناهان سالمند شايسته است به اهل گناه و معصيت ترحم آورند، و سر گرم شكرگزار نعمت پاكى باشند، و اين شكر مانع آنان از عيب جويى ديگران شود، چه رسد به كسى كه (خود گنه كار است آن گاه) از برادر ايمانى غيبت كرده، و وى را به گناه انجام گرفته سرزنش نموده! آيا توجه ندارد كه خداوند گناهى بزرگتر از گناهى را كه برادرش را به آن ملامت كرده بر او پرده پوشى نموده؟! چگونه ديگرى را به گناهى سرزنش مىكند كه خود مانند آن را مرتكب شده؟! اگر هم به گناهى مانند آن آلوده نشده در گناهى بزرگتر از آن (كه عيب جويى است) خدا را عصيان كرده. به خدا سوگند اگر به گناه بزرگى آلوده نگشته و مرتكب گناه كوچك هم نشده باشد هر آينه اين جرأتش بر عيب جويى از مردم بزرگترين گناه است.
اى بنده خدا، در عيب جويى از كسى به خاطر گناهش شتاب مكن، شايد خداوند آن گناه او را بخشيده باشد.
و از گناه كوچكى كه خود گرفتار آن شدهاى آسوده مباش، كه ممكن است به آن گناه عذاب شوى.
بنا بر اين هر كدام از شما كه از عيب ديگرى آگاه است، به خاطر عيبى كه از خود خبر دارد دست از عيب جويى او بردارد و لازم است شكر پاك بودن از گناهى كه ديگرى به آن دچار است او را از دنبال كردن عيب ديگران باز دارد
. (1141)
اى مردم، آن كس كه از برادرش استوارى در دين و درستى راه را مىداند نبايد گفتار بيهوده مردم را در حق او بشنود. بدانيد كه تيرانداز گاهى تير مىاندازد و تيرش به خطا مىرود، سخن هم (هر چه باشد) اثر مىگذارد ولى نادرست آن از بين مىرود، و خداوند شنوا و شاهد است.
آگاه باشيد كه بين حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. [توضيح اين سخن
را از امام خواستند، حضرت انگشتان دست را به هم چسباند و بين گوش و چشم قرار داد، سپس فرمود:] باطل آن است كه بگويى شنيدم، و حق آن است كه بگويى ديدم
. (1142)
براى كسى كه احسان را در غير محلّش و در دست غير مستحقّش قرار دهد سودى جز ستايش مردم پست، و تعريف اشرار، و گفتار جاهلان نيست، آن هم تا وقتى كه به آنان احسان مىكند، مىگويند: عجب دست بخشندهاى دارد! در حالى كه اين شخص از احسان در راه خدا بخيل است.
كسى كه خداوند مالى به او عنايت كرد بايد به اقوامش كمك كند، مهمانى شايستهاى برگزار نمايد، اسير و گرفتار را آزاد كند، به فقير و بدهكار ببخشد، و بر اداى حقوق واجبه و حوادث و بلاها جهت درخواست ثواب الهى شكيبايى ورزد، زيرا بدون ترديد دست يابى به اين
خصلتها شرف و كرامت در دنيا، و دست يابى به فضائل آخرت است اگر خدا بخواهد
. (1143)
بدانيد زمينى كه شما را حمل مىكند، و آسمانى كه بر سرتان سايه مىاندازد فرمانبردار پروردگار شمايند، بركات خود را به شما ارزانى مىدارند، نه به خاطر دلسوزى، و نه براى نزديكى جستن به شما، و نه براى خيرى كه از شما توقع دارند، بلكه از جانب حق براى رساندن منافع به شما مأمورند پس خدا را اطاعت كردهاند، و دستور دارند به مصالح شما قيام كنند پس قيام كردند.
خداوند بندگانش را به وقت اعمال بدشان به كمبود ميوهها، و باز داشتن بركات، و بستن در خيرات آزمايش مىكند، تا توبه كننده توبه كند، و گناهكار دل از گناه قطع نمايد، و پند گيرنده پند گيرد، و خوددارى كننده از گناه خوددارى كند.
و خداوند سبحان توبه را سبب فراوانى روزى و رحمت بر خلق قرار داد و فرمود: «از خداوند آمرزش بخواهيد، كه او بسيار آمرزنده است. بعد از توبه شما باران آسمان را فراوان بر شما ببارد. و شما را به اموال و فرزندان مدد دهد.» پس رحمت خدا بر كسى كه تو به را استقبال كند، و از گناهانش پوزش خواهد، و پيش از فرا رسيدن مرگ به اعمال شايسته بپردازد.
خداوندا، ما را از زير خيمهها و سر پناهها، و پس از شنيدن فرياد حيوانات و ناله فرزندان، با شوق به رحمتت، و اميد به فضل نعمتت، و بيم از عذاب و خشمت بيرون آمديم. خداوندا، ما را از بارانت سيراب كن، و از نا اميدان قرار مده، و به خشكسالى هلاك مكن، و ما را به سبب اعمالى كه نادانان ما مرتكب شدهاند مؤاخذه مفرما، اى مهربانترين مهربانان.
خداوندا، به سوى تو آمديم، و از آنچه بر تو مخفى نيست به تو شكايت آوريم، به وقتى كه سختىهاى كمر شكن راه چاره را بر ما بسته، و قحطى درد آور ما را به اين وضع انداخته، و امور سخت
ما را خسته كرده، و فتنههاى ناهنجار نسبت به ما پى در پى شده. بار خدايا، از تو مىخواهيم كه ما را محروم و نا اميد بر مگردانى، و با غصه و اندوه به خانه نفرستى، و به گناهانمان مگيرى، و با اعمالمان مؤاخذه ننمايى.
خداوندا، سفره باران و بركت و رزق و رحمتت را بر ما بگستران، و ما را سيراب كن به بارانى سودمند و سيراب كننده و روياننده گياهان، كه به سبب آن برويانى آنچه را از دست رفته، و زنده كنى آنچه را مرده، باران با منفعتى كه تشنگى زمين را برطرف كند، و محصولى كه از آن به دست مىآيد فراوان باشد، بارانى كه زمينهاى هموار را بدان سيراب كنى، و وادىها و رودخانهها را جارى سازى، و درختان را پر برگ، و قيمتها را ارزان نمايى، كه تو بر هر چيز توانايى
.
(1144)
خداوند پيامبرانش را با مخصوص گرداندن آنان به وحى خود به رسالت برانگيخت، و آنان را حجت خود بر بندگانش قرار داد، تا عذرى براى مردم به خاطر بستن راههاى عذر به روى آنان نباشد، پس آنان را با زبان صدق به راه حق دعوت كرد. بدانيد كه خداوند بندگان را در معرض آزمون قرار داد، نه به خاطر اينكه به آنچه از اسرار باطنى و انديشههاى درونى پنهان كرده بودند آگاه نبود، بلكه به اين علّت كه آنان را در بوته آزمايش قرار دهد تا كدامشان عامل بهترين عملند، آن گاه ثواب در برابر كار نيك، و عقاب در مقابل كار بد قرار گيرد.
كجايند آنان كه گمان دارند راسخون در دانشند و ما نيستيم؟ اين گمان را با كذب و ستم بر ما بر خود داشتند، از آن رو كه خداوند ما را رفعت داد و آنان را پست كرد، و دانش را به ما بخشيد و از آنان منع كرد،
و ما را در حريم عنايت وارد و آنان را خارج كرد. به وجود ما هدايت خواسته مىشود، و به بركت ما كور دلى بر طرف مىگردد. بىشك امامان از قريش هستند، كه درخت وجودشان در اين تيره از خاندان هاشم غرس شده، اين منزلت شايسته ديگران نيست، و واليان ديگر صلاحيت اين مقام را ندارند.
دنيا را بر همه چيز پيش انداختند و آخرت را پشت سر گذاشتند، آب گوارا را رها كردند و آب گنديده را خوردند. گويا به فاسقى از آنان نظر مىكنم كه همنشين منكر شده و با آن الفت گرفته، و با بدى همدم و موافق گشته، تا جايى كه مويش بر منكر سپيد شده، و اخلاقش با گناه رنگ گرفته، آن گاه بر مردم هجوم نموده همچون درياى پر موج كه از آنچه غرق كند پروا نكند، يا همچون آتشى كه در گياه خشك افتد و به آنچه سوزاند اعتنا ننمايد.
كجايند عقلهاى روشنى جو از چراغهاى هدايت، و ديدههاى نظر كننده
به نشانههاى تقوا؟! كجايند قلوبى كه به خداوند سپرده شدند، و با آنها بر طاعت حق پيمان بسته شد؟! اين مردم بر متاع دنيا ازدحام كردند، و براى به دست آوردن حرام بر يكديگر بخل و كينه ورزيدند، نشانههاى بهشت و جهنّم براى اينان بر افراشته شد، اما روى از بهشت بر گرداندند، و با اعمالشان به آتش روى آوردند، پروردگارشان آنان را دعوت نمود ولى اينان فرار كرده و به حق پشت كردند، و شيطان آنان را فراخواند و اينان اجابت كرده به او روى آوردند
. (1145)
اى مردم، شما در اين دنيا نشانه تيرهاى مرگ هستيد كه بر آن مىنشيند، در گلو با هر جرعه آبى جستنى است، و با هر لقمهاى استخوانى گلوگير. به نعمتى نمىرسيد مگر اينكه نعمتى را از دست مىدهيد، و روزى از عمر به شما داده نمىشود مگر اينكه روز ديگرى از عمر
نابود مىگردد، و اضافه در روزى براى او تازه نمىشود مگر به تمام شدن آنچه قبلا روزى او بود، و اثرى برايش به وجود نمىآيد مگر آنكه اثرى ديگر از او بميرد، و چيزى براى او تازه نمىگردد مگر آنكه تازهاى از او كهنه شود، و خوشه و نهالى براى او بر پا نمىگردد مگر آنكه درو شدهاى از او ساقط شود. پدرانى كه ما فرزندان آنهاييم از دنيا گذشتند، براى فرع چه بقايى است بعد از رفتن ريشهاش؟!
بدعتى ايجاد نمىشود جز اينكه سنّتى ترك شود. از بدعتها بپرهيزيد، و ملازم راه هدايت شويد. امور ريشه دار برترين امور، و پديدههاى تازه خلاف حق بدترين پديدههاست
.
(1146)
پيروزى و شكست اسلام به فراوانى لشكر و اندكى آن نبود، آن دين خداست كه خدايش پيروز كرد، و ارتش حق است كه آن را مهيّا نمود و يارى داد، تا رسيد به آنجا كه بايد برسد، و طلوع كرد تا جايى كه بايد طلوع كند. ما را از جانب حق وعده پيروزى است، و خداوند وفا كننده به وعده خويش است، و لشكرش را يارى مىدهد. مرتبه زمامدار در اين محور مرتبه رشتهاى است كه مهرهها را جمع مىكند و به هم ارتباط مىدهد، اگر رشته بگسلد مهرهها پراكنده شده و هر يك به جايى مىرود، پس از آن هرگز همه آنها جمع نشود. عرب اگر چه امروز در شمار و عدد اندك است اما با بستگى به رشته اسلام بسيار، و به خاطر اتحاد نيرومند است. پس تو همچون محور آسيا باش، و به وسيله عرب آسيا را بگردان، و آنان را در دل آتش جنگ بيفكن و خود به جبهه جنگ مرو، زيرا اگر بيرون
روى عرب از همه طرف پيمان با تو را بگسلند، تا جايى كه حفظ مرزهايى كه پشت سر گذاشتهاى براى تو از رفتن به كارزار مهمتر شود.
بىشك اگر ايرانيها فردا تو را ببينند مىگويند اين ريشه عرب است، اگر آن را قطع كنيد آسوده مىشويد، و اين انديشه باعث مىشود كه آنها را در جنگ با تو و طمع در از بين بردنت حريصتر و سر سختتر كند. اما آنچه در رابطه با آمدن ايرانيان به جنگ با مسلمانان گفتى، خداوند سبحان بيش از تو از آمدن آنان ناخشنود است، و خود بر تغيير آنچه خوش نمىدارد تواناتر است. و اما آنچه در باره كثرت عددشان گفتى، ما در زمان پيامبر با لشگر انبوه با كفّار نمىجنگيديم، بلكه با نصرت و يارى خداوند وارد كارزار مىشديم
.
(1147)
خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به حق بر انگيخت تا بندگانش را از حلقه پرستش بتها در آورده به مدار عبادت خود وارد كند، و از طاعت شيطان نجات داده به گردونه طاعت خود بياورد، به وسيله قرآنى كه معنايش را روشن و بنيانش را استوار كرد، تا بندگان خداى خود را بعد از جهل به او بشناسند، و پس از انكار (زبانى) او به وجودش اقرار نمايند. و پس از انكار (قلبى) او وجودش را ثابت بدانند.
خداوند سبحان بدون اينكه او را ببينند خود را در قرآن به وسيله آيات قدرتش نشان داد، و آنان را از سطوتش بيم داد، و چگونگى هلاكت اقوام را به كيفرها، و درو شدنشان را به عذابها ارائه فرمود.
پس از من به زودى بر شما روزگارى رسد كه در آن چيزى پنهانتر از
حق، و آشكارتر از باطل، و فراوانتر از دروغ به خدا و پيامبرش نباشد! پيش مردم آن زمان اگر قرآن را به درستى تلاوت كنند متاعى كسادتر از آن يافت نشود، و اگر در معانى آن تحريف ايجاد كنند كالايى رواجتر از آن نباشد، و در شهرها چيزى بدتر از معروف، و بهتر از منكر پيدا نشود.
قرآن را حاملانش كنارى اندازند، و حافظانش آن را از ياد ببرند. در آن روز قرآن و تابعان حقيقىاش مطرود و در تبعيدند، و چون دو يار همراه در يك راهند، كه پناه دهندهاى آن دو را پناه ندهد. بنا بر اين كتاب و اهلش در آن زمان ميان مردمند اما بين آنها نيستند، و با مردمند ولى با آنان نمىباشند، چرا كه گمراهى با هدايت توافقى ندارند گرچه يك جا جمع شوند.
آن مردم در تفرقه متّحد، و از جماعت رويگردانند، گويى آنان پيشواى قرآنند نه قرآن پيشواى آنان، از اين رو از قرآن نزد آنان جز اسمى نماند، و از كتاب خدا جز خطّ و نوشتهاى نشناسند. پيش از اين نيكوكاران را به هر عقوبتى
دچار كردند، و صدق آنان را بر خدا بهتان ناميدند، و كار نيكشان را كيفر بد دادند.
كسانى كه پيش از شما بودند به طول آرزوهايشان و نهان بودن زمان مرگشان به معرض هلاكت در آمدند، تا مرگشان رسيد، مرگى كه با فرا رسيدن آن عذر خواهى پذيرفته نمىگردد، و فرصت توبه از دست مىرود، و به سبب آن سختى جان كندن و عذاب بر آدمى فرود مىآيد.
اى مردم، بدون شك آن كه خير خود را از خدا خواهد موفق گشته، و هر كه گفتار حق را دليل خود قرار دهد به استوارترين راه هدايت شده، زيرا كه قطعا پناهنده خدا در امان، و دشمن خدا هراسان است. و آن كه عظمت حق را شناخت شايسته نيست خود را بزرگ شمارد، زيرا بزرگى آنان كه به عظمت حق معرفت دارند اين است كه در برابر او فروتنى كنند، و سلامت آنان كه از قدرت حق آگاهند اين است كه تسليم او باشند. پس از حق نگريزيد آن گونه كه سالم از كچل، و تندرست از بيمار مىگريزد، و بدانيد راه حق را نشناسيد مگر كسانى را كه آن را
ترك كردند بشناسيد، و پيمان قرآن را محكم نگيريد مگر به آنان كه عهد كتاب را شكستند شناخت پيدا كنيد، و متمسّك به آن نشويد مگر به وضع آنان كه آن را به جانبى انداختند معرفت پيدا نماييد.
همه اين واقعيات را از اهلش (كه اهل بيت پيامبرند) بخواهيد، زيرا آنان حيات علم و مرگ جهلند، آنان كه سخنان حكيمانهشان شما را از دانششان، و سكوتشان از گفتارشان، و ظاهرشان از باطنشان خبر مىدهد، نه در مخالفت با ديناند و نه در دين اختلاف مىكنند، دين در ميان اهل بيت گواهى است راستگو، و ساكتى است گويا
. (1148)
طلحه و زبير هر يك حكومت را براى خود اميد داشت، و به سوى خود مىگرداند نه دوست خويش، آن دو نفر به سوى خدا نه به ريسمان محكمى چنگ مىزنند، و نه به وسيلهاى به او تقرّب مىجويند،
هر يك نسبت به دوستش كينهاى در دل دارد، و به همين زودى پرده از اين حقيقت برداشته مىشود. به خدا قسم اگر به آنچه بخواهند برسند اين جان آن را نابود مىكند، و آن اين را از ميان بر مىدارد. گروه ستمگر به پا خاستهاند، در اين ميان جمعيتى كه به حساب حق كار مىكنند كجايند؟! در حالى كه راههاى دين بر آنها روشن است، و پيش از اين وقوع اين حادثه را به آنان خبر دادهاند.
براى هر ضلالتى سببى است، و هر عهد شكنى را شبههاى است. سوگند به خدا من مانند كسى نيستم كه صداى بر سر و سينه كوبيدن و فرياد خبر دهنده مرگ را بشنود و ديده گريان را مشاهده نمايد و از آن عبرت نگيرد
. (1149)
اى مردم، هر كس مرگى را كه از آن فرارى است ملاقات خواهد كرد، ايّام زندگى صحنه راندن به سوى مرگ است، و گريز از مرگ آمدن به سوى آن است. چه روزهايى كه در اسرار پنهان مرگ
كنجكاوى كردم، ولى خداوند جز پنهان داشتن آن را نخواست! هيهات، اين دانشى نهفته است. اما سفارشم به شما: خداست پس چيزى را با او شريك قرار ندهيد، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله است پس سنّت او را ضايع نكنيد. اين دو پايه (يعنى توحيد و سنّت) را بر پا نگاه داريد، و اين دو چراغ را بيفروزيد. تا وقتى پراكنده نگرديد سرزنشى بر شما نيست. به هر يك از شما به اندازه قدرتش تكليف شده، و به نادانان تخفيف داده شده است. خدايتان پروردگارى مهربان، و دينتان دينى استوار، و پيشوايتان پيشوايى داناست. من ديروز همراه شما بودم، امروز مايه عبرت شما هستم، و فردا از شما جدايم. خداوند من و شما را بيامرزد.
اگر در لغزشگاه دنيا گامم استوار بماند (و زنده باشم) كه مراد شماست، و اگر گامم بلغزد (و از دنيا بروم) چنان بوده كه مدتى زير سايه شاخهها، و گذرگاه بادها، و در سايه ابرهاى متراكمى كه در فضاى آسمان نابود شد، و آثارشان روى زمين از بين رفت به سر بردهايم. من همسايه شما بودم كه مدتى جسمم با شما مجاورت داشت، و به زودى از من بدنى بىجان: ساكن پس از
حركت، و ساكت پس از گويايى به جا خواهد ماند. آرميدن من، از گردش افتادن زبانم، و بىحركت شدن دست و پايم بايد شما را پند دهد، چرا كه اين وضع براى آنان كه بخواهند پند گيرند از هر منطق رسا و گفتار با اثر پند آموزتر است. و داع من با شما و داع كسى است كه مهيّاى ديدار خداست.
فردا كه نيستم ارزش حيات مرا خواهيد يافت، و رازهاى درونم برايتان آشكار خواهد شد، و آنچنان كه بايد مرا خواهيد شناخت پس از اينكه جايم را خالى ديديد، و ديگرى به جاى من قرار گرفت
. (1150)
راه راست و چپ را گرفتند براى رفتن در جادّههاى گمراهى، و ترك مسيرهاى هدايت. در آنچه واقع خواهد شد و انتظار پديد آمدنش مىرود شتاب نكنيد، و آنچه را كه فردا پيش مىآورد دير ندانيد. چه بسا شتاب كننده به چيزى كه چون آن را بيابد دوست دارد كه كاش آن را نمىيافت،
و امروز به فرا رسيدن فردا چه نزديك است! اى جامعه، اين وقت زمان آمدن هر موعودى است، و نزديك پديد آمدن آنچه نمىدانيد.
بدانيد از ما آن كسى كه فتنههاى آينده را درك كند با چراغى روشن در آن حركت كند، و به روش نيكان قدم بردارد، تا در آن فتنهها بندى را بگشايد، و اسيرى را آزاد كند، و جمع گمراهان را پراكنده، و پراكندگى حق را جمع كند. او به دور از ديده مردم است، جويندگان نشانش را نبينند هر چند پياپى نظر كنند. آن گاه در آن فتنهها بصيرت قومى چون تيز شدن شمشير به دست آهنگر تيز گردد، ديدههايشان به نور قرآن جلا گيرد، و حقيقت آيات در گوشهاشان طنين افكند، و شبانگاه از جام حكمت نوشند پس از آنكه در صبحگاهان آشاميده باشند.
ايّام مهلت تبهكاران طولانى گشت تا سبب ذلّت را كامل نمايند، و مستوجب حوادث ناگوار گردند،
تا آنكه مدّتشان كهنه شد و زمانشان به سر آمد، و گروهى براى به دست آوردن راحتى به فتنهها وصل شدند، و مهيّاى جنگ افرزوى گشتند، و مسلمانان حقيقى پايدارى خود را در حوادث بر خداوند منّت ننهادند، و جانبازى در راه حق را بزرگ نشمردند، تا چون قضاى الهى به پايان دادن زمان امتحان و گرفتارى موافق شد، از روى بصيرت دست به اسلحه بردند، و به دستور راهبرشان تن به فرمان خدا دادند. تا چون خداوند پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله را از دنيا برد گروهى به جاهليت باز گشتند، راههاى باطل آنان را هلاك كرد، بر آراء نادرست تكيه كردند، و به بيگانگان پيوستند، و از وسيلهاى كه مأمور به مودّت آن بودند جدا شدند، ساختمان (دين و حكومت) را از بنيادش انتقال دادند، و آن را در غير جاى خودش بنا كردند. آنان معادن هر خطايى هستند، و درهاى گام نهادگان در وادى گمراهيند. غوطهور در درياى حيرت، و افتاده در مستى و جهالتاند، به روش فرعونيان: كه گروهى از آخرت دل بريده و به دنيا دلبستهاند، و عدّهاى پيوند خود را با دين بريده و از آن جدا گشتهاند
.
(1151)
خدا را سپاس مىگويم، و از او در موجبات طرد و باز داشتن شيطان، و محفوظ ماندن از دچار شدن در دامها و فريبهايش يارى مىخواهم. و گواهى مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست، و گواهى مىدهم كه محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) بنده و فرستاده و انتخاب شده و برگزيده اوست، در فضيلت همتايى ندارد، و فقدانش را چيزى جبران نمىكندد. شهرها از پس گمراهى تاريك، و جهالت غالب بر مردم، و درشتخويى ستم آميز به وجود او روشن شد، آن هم در زمانى كه مردم حرام خدا را حلال دانسته، و انسان حكيم را خوار مىشمردند، در روزگار خالى از پيامبران مىزيستند، و بر حالت كفر از دنيا مىرفتند.
شما اى مردم عرب، نشانه بلاهايى هستيد كه بسيار نزديك است. پس از مستىهاى نعمت
بپرهيزيد، و از سختىهاى عقوبت حذر كنيد، و در گرد و غبار ظلمت شبهه، و ناهموارى راه فتنه، به وقت پديد آمدن طليعهاش، و آشكار شدن نهانش، و برقرارى محورش، و گردش آسيايش بر جاى خويش ثابت بمانيد. آن فتنههايى كه از مدارج پنهان شروع، و به سختى و زشتى آشكارى منتهى مىشود. رشد آن فتنه همچون رشد جوانى سريع و نيرومند، و آثارش همچون آثار سنگ محكم و سفت است. ستمكاران بر اساس پيمانها كه با هم دارند آن فتنه را از هم ارث مىبرند.
اول آنان پيشواى آخرشان، و آخرشان تابع اوّل آنان است. با هم در به دست آوردن دنياى پست رقابت مىكنند، و چون سگان بر سر مردار بو گرفته به جان هم مىافتند. و زمانى نمىگذرد كه تابع از متبوع، و راهنما از پيرو بيزارى مىجويد. با كينه و دشمنى از هم جدا مىشوند، و زمانى كه يكديگر را مىبينند به هم لعنت مىكنند.
پس از اين فتنه، فتنهاى ديگر پيش آيد لرزاننده و درهم كوبنده و حملهآور، كه دلهايى پس از استوارى دچار لغزش مىشوند، و مردانى از پس سلامتى در دين به گمراهى مىافتند.
زمان هجوم اين فتنه هوسها و اميال گوناگون مىشود، و به هنگام طلوع آن آراء درست به نادرست اشتباه مىگردد.
كسى كه به مقابله با اين فتنه برخيزد پشتش را مىشكند، و آن كه در دفع آن بكوشد او را درهم بكوبد.
فتنه گران در آن فتنه چون گورخران در جمع خود يكديگر را گاز گيرند. رشته محكم دين لرزان شود، و چهره حقيقى حقيقت پوشيده گردد. حكمت فروكش كند، و ستمگران سخنران شوند. آن فتنه باديه نشينان را با آهن لجام خود بكوبد، و با فشار سينهاش آنان را در هم شكند. تكروان در غبارش ضايع شوند، و سواران در راهش هلاك گردند. آن فتنه با سرنوشتى تلخ وارد شود، و خونهاى خالص و تازه را بدوشد. در نشانههاى دين رخنه مىكند، و پيمان يقين را مىشكند. زيركان از آن مىگريزند، و ناپاكان در تدبيرش مىكوشند. فتنهاى است پر رعد و برق، سخت و با شتاب. خويشان در آن فتنه از هم جدا شوند، و مردم در فضاى آن فتنه از اسلام دل بردارند.
سالم از آن فتنه بيمار، و نجات براى فرارى از آن مشكل خواهد بود.
در آن فتنه كشتهاى است خونش به هدر رفته، و ترسويى است طالب امان. با بستن عهد فريبشان دهند، و با اسم ايمان مغرورشان كنند. شما اى اهل ايمان، پرچمهاى فتنه و نشانههاى بدعت نباشيد، و به آنچه پيوند جماعت با آن گره خورده، و اركان طاعت بر آن بنا شده ملتزم باشيد. مظلوم بر خدا وارد شويد و ظالم وارد نشويد. از راههاى شيطان و موارد كينه و دشمنى پرهيز كنيد. در شكمهاى خود لقمههاى حرام وارد نكنيد، زيرا در برابر مراقبت خداوندى هستيد كه گناه را بر شما حرام كرده، و راه بندگى را بر شما آسان نموده است
. (1152)
سپاس خداى را كه با مخلوقاتش بر وجود خود راهنماست، و به حادث بودن موجودات بر ازلى
بودنش دليل است، و به شبيه بودن آفريدهها با يكديگر نشان دهنده اينكه او را شبيهى نيست. حواسّ او را درك نمىكنند، و حجابها او را نمىپوشانند، چرا كه بين آفريننده و آفريده شده، و تعيين كننده حدود و محدود شده، و پروردگار و پروريده تفاوت است. يكتاست نه بر اساس عدد، و خالق است نه با حركت و رنج، شنواست نه با ابزار، بيناست نه با برهم زدن چشم، حاضر است نه با مماس بودن، جداست نه با دورى مسافت، آشكار است نه به ديدن، پنهان است نه به لطافت و ظرافت. به غلبه و قدرت بر اشياء جداى از آنهاست، و اشياء جداى از اويند به فروتنى و بازگشت به او.
آن كه توصيفش كند محدودش نموده، و آن كه محدودش كند به شمارش آورده، و آن كه او را به شمار آرد ازلى بودنش را ابطال كرده. آن كه بگويد چون است؟ وصفش را خواسته، و هر كه بگويد كجاست؟
برايش مكان قرار داده. دانا بوده وقتى كه معلومى نبوده، پروردگار بوده زمانى كه پروريده وجود نداشت، توانا بوده آن گاه كه مقدورى نبوده است.
طلوع كنندهاى طلوع كرد، و درخشندهاى درخشيد، و آشكار شوندهاى آشكار شد، و كجى مستقيم شد، و خداوند قومى را به قوم ديگر، و روزى را به روز ديگر مبدل ساخت. به مانند آنان كه در خشكسالى به انتظار بارانند منتظر حوادث و دگرگونيها بوديم. امامان از اهل بيت از جانب خداوند تدبير كننده امور مردم، و مراقبان حق بر بندگانند. به بهشت وارد نمىشود مگر كسى كه آنان را بشناسد و آنان هم او را بشناسند.
و به جهنّم وارد نمىگردد مگر كسى كه آنان را انكار نمايد و آنان هم او را از خود ندانند.
خداوند شما را به اسلام مخصوص داشت، و براى اسلام انتخاب كرد، زيرا اسلام نامى از سلامت و جامع كرامت است. خداوند راه روشن خود را براى شما برگزيد، و دلايلش را از علمى كه ظاهر است، و حكمتى كه پنهان است بيان فرمود. شگفتىهايش پايان نيايد، و عجايبش سپرى نگردد. در آن كشتزار نعمتها، و چراغهاى تاريكىهاست. درهاى خيرات جز با كليدهاى آن گشوده نشود، و تاريكىها جز با چراغهاى آن زدوده نگردد. ورود به قرقگاه آن را منع فرمود، و ورود به چراگاههاى آن را آزاد كرد. شفاى درمان طلب، و بىنيازى بىنيازى خواه در آن است
و تبهكار در مهلتى كه از جانب خدا دارد به دنبال بىخبران است، و با گنه كاران به سر مىبرد، بدون راهى كه او را به مقصد رساند، و به غير امامى كه راهنمايش باشد
تا آنگاه كه كيفر گناهانشان را آشكار كرد، و از پردههاى غفلت بيرونشان نمود، رو به آخرت آرند كه به آنان پشت كرده، و پشت به دنيا كنند كه به آنها رو آورده، از آنچه از مرادهاى خود در دنيا يافتند نفع نبردند، و از آرزوهايى كه به آن رسيدند بهره نگرفتند.
من شما و خودم را از مثل اين حالت مىترسانم. بايد هر انسانى از وجود خود بهرهمند گردد، كه بينا كسى است كه شنيد و انديشه كرد، و نظر كرد و بصير شد، و از عبرتها پند گرفت، سپس در راه
و ورود به چراگاههاى آن را آزاد كرد. شفاى درمان طلب، و بىنيازى بىنيازى خواه در آن است.
(1153)
و تبهكار در مهلتى كه از جانب خدا دارد به دنبال بىخبران است، و با گنه كاران به سر مىبرد، بدون راهى كه او را به مقصد رساند، و به غير امامى كه راهنمايش باشد
تا آن گاه كه كيفر گناهانش را آشكار كرد، و از پردههاى غفلت بيرونشان نمود، رو به آخرت آرند كه به آنان پشت كرده، و پشت به دنيا كنند كه به آنها رو آورده، از آنچه از مرادهاى خود در دنيا يافتند نفع نبردند، و از آرزوهايى كه به آن رسيدند بهره نگرفتند.
من شما و خودم را از مثل اين حالت مىترسانم. بايد هر انسانى از وجود خود بهرهمند گردد، كه بينا كسى است كه شنيد و انديشه كرد، و نظر كرد و بصير شد، و از عبرتها پند گرفت، سپس در راه
روشن حركت كرد، او در آن راه از افتادن در مواضع تباهى، و قرار گرفتن در مراحل گمراهى اجتناب مىكند، و گمراهان را به زيان خود با بيراهه رفتن نسبت به حق، و تحريف در گفتار، يا ترس از راستگويى يارى نمىنمايد.
پس اى شنونده، از مستى خود به هوش آى، و از خواب غفلت بيدار شو، و از شتاب خويش بكاه، و در آنچه از زبان پيامبر امّى صلّى اللّه عليه و آله به تو رسيده و از آن چارهاى نيست و گريزى ندارد به دقت بينديش، و با كسى كه مخالف با روش رسول خداست و به جانب ديگر روى آورده مخالفت كن، و او را با آنچه كه براى خود پسنديده واگذار، ناز و فخر را رها كن، و از مركب كبر فرود آى، قبرت را كه گذر تو بر آن است ياد كن. همان گونه كه عمل مىكنى جزا داده مىشوى، و همان كه مىكارى درو مىنمايى، و آنچه امروز پيش مىفرستى فردا بر آن وارد مىشوى. پس جاى پايى براى خود مهيّا نما، و براى فردايت توشهاى پيش فرست. اى شنونده، بترس بترس، و اى بىخبر، بكوش بكوش،
كه «احدى بهتر از انسان آگاه تو را آگاه نمىكند».
از جمله احكام حتمى خداوند در كتاب حكيم كه بر آن جزا مىدهد و عذاب مىنمايد، و به خاطر آن خشنود مىشود و خشمگين مىگردد از دنيا رفتن بنده است بدون دريافت بهره آخرتى هر چند خود را در عمل به زحمت انداخته، و كارش را خالص نموده، در حالى كه كه خداوند را به خصلتى از اين خصال ملاقات كند و توبه ننموده باشد: در عبادتى كه خداوند بر او واجب نموده شريك براى خدا قرار دهد، يا به سبب كشتن بىگناهى آتش خشم خود را فرو نشاند، يا كار زشتى را كه خود مرتكب شده به ديگرى نسبت دهد، يا براى درخواست حاجتى از مردم در دين خدا بدعت گذارد، يا مردم را به نفاق و دو رويى ملاقات كند، يا در بين آنان به دو زبان حركت كند. آنچه را شمردم انديشه كن، كه هر مثالى دليلى براى راهنمايى به مانند آن است.
همّت چهارپايان شكمشان، و انديشه درندگان آزار و تجاوز به ديگران، و همّ و غم زنان زينت حيات دنيا و فساد در آن است.
مؤمنان فروتنند، مؤمنان مهربانند، مؤمنان اهل بيم از خدايند
. (1154)
قلب مرد خردمند را ديدهاى است كه با آن عاقبت كارش را مىبيند، و پستى و بلندى آن را مىشناسد.
دعوت كنندهاى دعوت كرد، و نگهبانى نگهبانى نمود، پس دعوت كننده را پاسخ دهيد، و نگهبان را پيروى كنيد.
گروهى به درياى فتنه فرو رفتند، سنّتها را رها كردند و به بدعتها چنگ زدند، اهل ايمان كناره گرفته و خاموش گشتند، و گمراهان تكذيب كننده گويا شدند. ما اهل بيت چون پيراهن تن پيامبر و ياران او، و گنجينههاى علم و ابواب رسالتيم. به خانهها جز از طريق درها وارد نگردند، و هر كه از غير درها وارد گردد دزدش نامند.
آياتى كه در قرآن بيانگر ارزشهاست در حق اهل بيت است، و آنان گنجينههاى خداوند مهربانند، اگر سخن گويند به راستى گويند، و اگر خاموش باشند بر آنان پيشى نگيرند. خبرگزار بايد به اهلش راست گويد و خردش را در تمام امور حاضر كند، و بايد از فرزندان آخرت باشد، زيرا از آنجا آمده و به آنجا باز گشت مىكند. آن كه با ديده قلب بنگرد و با روشن بينى وارد عمل شود آغاز كارش بايد اين باشد كه آيا عملى كه انجام مىدهد به سود يا به زيان اوست؟ اگر به سود اوست انجام دهد، و اگر به زيان اوست ترك كن د. زيرا آن كه بدون بصيرت عمل كند چون كسى است كه به بيراهه مىرود، هر چه از راه روشنش دورتر شود از مقصودش دورتر مىگردد. و عامل آگاه مانند رونده در راه روشن است. پس هر كس بايد بنگرد كه آيا به پيش مىرود يا به عقب بر مىگردد؟
آگاه باش كه هر ظاهرى را باطنى مانند اوست، آنچه ظاهرش پاك باطنش نيز پاك است، و آنچه ظاهرش آلوده باطنش نيز آلوده است. رسول راستگو (صلّى اللّه عليه و آله)
فرمود: «بى شك خداوند گاهى دوست دارد بنده را و دشمن دارد عملش را، و گاهى دوست دارد عمل را و دشمن دارد انجام دهندهاش را».
آگاه باش هر عملى را گياهى است، و هيچ گياهى را بىنيازى از آب نيست، و آبها گوناگون است: آنچه آبياريش پاكيزه باشد نهالش پاكيزه و ميوهاش شيرين است، و آنچه آبياريش آلوده باشد نهالش آلوده و ميوهاش تلخ است
. (1155)
حمد خدايى را كه اوصاف از رسيدن به حقيقت معرفتش ماندهاند، و عظمتش عقول را باز داشته پس راهى براى رسيدن به نهايت ملكوتش نيافتند. اوست اللّه آن پادشاه حق آشكار، ثابتتر و آشكارتر است از هر چه ديدهها مىبيند. قدرت عقول
به حدّ و اندازهاى براى حضرتش نرسيده تا مانندى برايش بيابد، و اوهام به تقديرى براى او راه نيافتند تا مانندش در و هم در آمده باشد. موجودات را بدون نقشه قبلى، و مشورت با مشاور، و كمك مدد كار آفريد. آفرينش او به دستورش كامل شد، و به طاعتش گردن نهاد، فرمانش را اجابت كرد و ردّ ننمود، و تسليم او شد و به مخالفتش برنخاست.
از لطائف صنعت و شگفتيهاى حكمتش كه به ما نشان داده همانا اسرار پيچيده حكمت آميزى است كه در اين شب پرهها تدبير نموده، شب پرههايى كه روشنى روز كه گشاينده ديده هر چيزى است چشم آنها را مىبندد، و تاريكى شب كه ديده هر زندهاى را مىبندد چشم آنها را باز مىكند، و چگونه چشمشان پوشيده شده كه توان مدد گرفتن از نور آفتاب درخشان را ندارند تا به راههاى خود خود راهنمايى شوند، و در پرتو خورشيد به آنچه بايد بشناسند برسند، و چسان خداوند آنها را با تلألؤ نور خورشيد از راه سپردن در امواج روشنايى آن مانع شده، و در لانههاى خود از رفتن در قلب روشنايى پنهان نموده! در روز روشن
پلكهاى ديدگانشان را به روى هم مىاندازند، و شب تار را براى خود چراغ روشن قرار دادهاند كه بدان واسطه به دنبال رزق خود مىروند. تاريكى شب آنها را از ديدن باز نمىدارد، و آنها نيز در سياهى شب از حركت باز نمىايستند. اما همين كه خورشيد نقاب از چهره بيندازد، و روشنى روز آشكار شود، و نورش تا درون لانه سوسمارها وارد گردد، شب پرهها پلكهاى ديده را روى هم اندازند، و از معاش به آنچه در تاريكى شب به دست آوردهاند تغذيه كنند. پاك است خدايى كه شب را براى آنها روز و سبب جلب معاش قرار داد، و روز را براى آنها زمان آرامش و استراحت مقرر فرمود، و براى آنها بالهايى از گوشتشان قرار داد تا در وقت نياز به پرواز آيند، گويى بالشان لالههاى گوشند اما بدون پر و چوبه آن، ولى جاى رگها را در آن بالها مىبينى. دو بال دارند كه نه آنقدر ظريفاند كه وقت پرواز پاره شوند، و نه آنچنان سخت كه مانع پرواز گردند.
پرواز مىكنند در حالى كه جوجههايشان به آنان متّصل و به مادران پناهندهاند، هرگاه بنشينند جوجهها هم مىنشينند،
و هر وقت پرواز كنند با آنان در حركتند، و از مادران جدا نشوند تا هنگامى كه اعضاى آنها محكم گردد، و بالها براى پرواز آماده باشد، و راه كسب روزى و اقدام به مصالح خود را بدانند. پاك است خدايى كه پديد آورنده هر موجودى است بدون نمونهاى كه پيش از او از غير او آفريده شده باشد
. (1156)
آن كه بتواند خود را بر اطاعت خداوند وادارد بايد اقدام كند. اگر از من پيروى كنيد- چنانچه خدا بخواهد- شما را به بهشت خواهم برد گرچه راهى است دشوار و همراه با تلخى.
فلان زن (عايشه) را رأى ضعيف زنان دامنگير شد، و كينه در سينهاش چون ديگ آهنگران كه به
جوش آيد جوشيد، و اگر از او خواسته مىشد آنچه با من انجام داد با ديگرى انجام دهد انجام نمىداد.
با اين حال حرمت اوليه او باقى است، و حسابش با خداوند است.
راه خدا روشنترين راه، و پر فروغترين چراغ است. به ايمان بر اعمال شايسته استدلال مىشود، و به اعمال شايسته بر ايمان دليل مىآورند، ساختمان علم با ايمان آباد مىگردد، و انسان به سبب دانش از مرگ هراسان مىشود، و با مرگ دنياى آدمى پايان مىپذيرد، و با دنيا آخرت به دست مىآيد، با قيامت بهشت براى پرهيزكاران نزديك، و دوزخ براى گمراهان آشكار مىگردد، مردمان را چارهاى از قيامت نيست، كه در ميدان مسابقه آن با سرعت به جانب آخرين جايگاه روان مىشوند
.
از قبرها بيرون آمده، و به آخرين منزل روان شدند.
آنجا براى هر خانه اهلى است كه آن را به خانه ديگرى تبديل نكنند، و ساكنانش به جاى ديگر منتقل نشوند.
امر به معروف و نهى از منكر دو صفت از صفات خداوندند، اين دو مرگ را نزديك نمىكنند، و روزى را كاهش نمىدهند.
بر شما باد به كتاب خدا كه ريسمانى محكم، و نورى آشكار، و دارويى سودمند، و سيراب كنندهاى فرونشاننده عطش است، نگاهدار كسى است كه به آن چنگ زند و نجات بخش كسى كه به آن در آويزد. كژ نشود تا راستش كنند، و منحرف نگردد تا از او بخواهند كه باز گردد، و از خواندن بسيار و به گوش خوردن كهنه نگردد. آن كه با قرآن سخن گويد راست گفته، و هر كه به آن عمل كند پيش افتاده است.
[مردى از جاى برخاست و گفت: يا امير المؤمنين، ما را از فتنه خبر ده، و آيا در باره فتنه از
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيدهاى؟ فرمود:] وقتى خداى سبحان اين آيه را فرستاد: «الم، آيا مردم گمان كردهاند همين كه بگويند ايمان آوردهايم، رها مىشوند و به آزمايش در نمىآيند؟» دانستم تا زمانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در ميان ماست فتنه بر ما فرود نمىآيد، پرسيدم: يا رسول اللّه منظور از اين فتنه كه خداوند تو را به آن خبر داده چيست؟ فرمود: «يا على، به زودى امتم پس از من آزمايش مىشوند.» گفتم: يا رسول اللّه، مگر نه اين است كه در روز احد افرادى از مسلمانان شهيد شدند و من از فيض شهادت ماندم، و از اين بابت غمگين شدم، شما به من فرمودى: «بر تو بشارت باد كه عاقبت به شهادت مىرسى»؟ در پاسخم فرمود: «آنچه گفتى صحيح است، ولى بگو به هنگام شهادت صبرت چگونه است؟» گفتم: اين از موارد صبر نيست، بلكه جاى مژده و شكرگزارى است! و فرمود: «يا على، به زودى مسلمانان پس از من به ثروتشان
آزمايش مىشوند، و با ديندارى خود بر خدا منّت مىنهند، رحمتش را آرزو دارند، و خود را از خشمش در امان دانند، و با شبهات دروغ و هوسهاى غفلت زا حرام او را حلال شمارند، شراب را به اسم آب انگور و خرما، و رشوه را به عنوان هديّه، و ربا را به نام تجارت حلال دانند.» گفتم: يا رسول اللّه، در آن وقت اين چنين مردم را از كدام گروه حساب كنم؟ در موضع ارتداد، يا در مرتبه فتنه؟ فرمود: «در مرتبه فتنه»
. (1157)
سپاس خدايى را كه حمد را كليد يادش، و سبب فزونى فضلش، و دليل بر نعمتها و بزرگيش قرار داد.
بندگان خدا، روزگار بر باقى ماندگان چنان گذرد كه بر گذشتگان گذشت. آنچه سپرى
شد باز نگردد، و آنچه هست جاويدان نماند. كار آخرش همچون كار اوّل آن است. امورش (در فنا پذيرى) از هم پيشى مىگيرند، و پرچمهايش پشتيبان يكديگر است. گويا حاضر در قيامت هستيد، شما را مىراند چون ساربانى كه شترهاى چابكش را مىراند. پس هر كس خود را به آنچه كه شايسته او نيست سرگرم كند در تاريكىها سرگردان گردد، و در مهلكهها گرفتار شود، و شيطانهايش او را به راه سركشى كشند، و كارهاى زشتش را در نظرش جلوه دهند. بهشت نهايت كار پيشى گيرندگان در خير، و آتش عاقبت كار مقصّران در بندگى است.
بندگان خدا، بدانيد تقوا قلعهاى محكم و نفوذ ناپذير است، ولى گناه حصارى پست است كه اهلش را از خطرات نگاه نمىدارد، و كسى را كه به آن پناه برده حفظ نمىكند. آگاه باشيد كه با تقوا زهر خطرناك گناه قطع شود، و با يقين منتها درجه مقصود به دست آيد.
بندگان خدا، خدا را خدا را در پاييدن عزيزترين و محبوبترين نفوس در نزدتان كه خود شما هستيد منظور بداريد، زيرا بدون شك خداوند راه حق را براى شما واضح كرده، و جادّههاى آن را روشن نموده،
كه پس از اين معنا يا شقاوتى است زايل نشدنى، يا سعادتى است جاويد و ابدى. بنا بر اين از اين دنياى فانى براى آخرت توشه برگيريد، كه بر توشه برداشتن هدايت شدهايد، و شما را به كوچ كردن امر كردهاند، و براى رفتنتان از دنيا به شتابتان داشتهاند. شما سوارانى هستيد ايستاده كه نمىدانيد چه زمان مأمور به رفتن خواهيد شد. به هوش باشيد، با دنيا چه مىكند كسى كه براى آخرت آفريده شده؟! و با ثروت چه معامله انجام مىدهد كسى كه به زودى ثروت را از او مىگيرند، و جز وبال و باز پرسى نسبت به ثروت برايش نخواهد ماند؟! بندگان خدا، آنچه را خداوند از خير وعده داده جاى ترك آن نيست، و آنچه را از شر نهى فرموده موردى براى رغبت به آن نمىباشد. بندگان خدا، پروا كنيد از آن روزى كه اعمال بررسى مىشود، و تشويش و اضطراب در آن بسيار است، و اطفال از ترس آن پير مىشوند.
بندگان خدا، بدانيد كه بر شما از خود شما مراقبانى قرار داده شده، و از اندامتان جاسوسانى بر وجودتان گماردهاند، و محافظانى كه از روى راستى اعمال و شماره نفسهايتان را ضبط مىكنند.
تاريكى شب تار شما را از ديد آنان نمىپوشاند، و درب بزرگى كه محكم بسته شده شما را از آنان پنهان نمىكند.
و بىشك فردا كه روز مرگ است به امروز نزديك است، امروز با آنچه در آن است سپرى مىشود.
و فردا از پى امروز مىآيد، گويا هر يك از شما به جايگاه تنهايى، و گودال قبرش رسيده. عجبا از خانه تنهايى، و جايگاه وحشت، و محلّ بىكسى و غربت! انگار شما را نفخه صور آمده، و قيامت بر شما محيط شده، و براى داورى بين حق و باطل ظاهر شدهايد. آن روز امور باطل دنيا از شما دور شده.
و بهانهها از بين رفته، و حقايق بر شما ثابت شده، و هر نيك و بدى از شما به جايگاههاى خود باز گشته است. بنا بر اين از عبرتها پند گيريد، و از تغيير اوضاع و احوال اندرز پذيريد، و از آنچه شما را ترساندهاند به نفع خود بهره گيريد.
(1158)
او را در عصرى به رسالت برانگيخت كه خالى از پيامبران بود، و خواب گران ملل عالم طولانى شده بود، و رشته محكم دين گسيخته بود. پس او با كتابى كه تصديق كننده حقايق كتب آسمانى بود، و نورى كه بايد از آن پيروى شود به جانب مردم آمد. آن نور قرآن است، آن را به سخن آريد ولى هرگز سخن نمىگويد، امّا من شما را از آن خبر مىدهم: آگاه باشيد كه دانش آنچه مىآيد، و خبر آنچه كه در عالم گذشت، و درمان دردهاى شما، و مقررات نظم دهنده زندگيتان در اين كتاب است.
در روزگار بنى اميه خانهاى در شهر و چادرى در بيابان باقى نماند مگر اينكه ستمگران غم و اندوه
و رنج و گرفتارى وارد آن كنند. در آن زمان عذر خواهى در آسمان، و ياورى در زمين براى آنان نماند. شما حكومت را به غير اهلش سپرديد، و آن را در غير جايش قرار داديد. و خداوند از آنان كه ستم كردند به زودى انتقام گيرد: خوردنى را به خوردنى، و نوشيدنى را به نوشيدنى، در برابر هر لقمهاى لذيذ لقمهاى تلخ، و در برابر هر شربت شيرين جامى تلخ و زهر آلود، از درون در وحشت، و از بيرون در معرض شمشير تيز. اينان مركبهاى معاصى، و شتران بار كش گناهانند. سوگند به خدا، باز هم سوگند به خدا، كه بنى اميّه پس از من خلافت را همچون خلط سينه بيرون اندازند، و پس از آن تا شب و روز برقرار است از شربت حكومت نچشند و هرگز طعمش را در نيابند
.
(1159)
من براى شما همنشين خوبى بودم، با كوشش همه جانبهام شما را از هر سو حفظ كردم، و از بند ذلّت و حلقههاى ستم رهايى دادم، به جهت سپاسگزارى در برابر خوبى اندك شما، و چشم پوشى از زشتى بسيارتان كه ديده آن را مىبيند، و بدن آن را لمس مىكند
. (1160)
فرمان حق حكم لازم و حكمت است، و خشنوديش امان و رحمت، به علم حكم مىكند، و به حلم گذشت مىنمايد. خداوندا، تو را سپاس بر آنچه مىگيرى و بر آنچه مىبخشى، و تو را سپاس
بر عافيت و بر بيمارى و بلا، سپاسى كه پسنديدهترين و محبوبترين و برترين حمد به سويت و در پيشگاهت باشد. سپاسى كه تمام فضاى آفرينشت را پر كند، و تا جايى كه اراده كنى برسد. سپاسى كه از قبول رحمتت محجوب نشود، و از رسيدن به محضرت قاصر نباشد.
سپاسى كه عددش به پايان نرسد، و پشتوانهاش فانى نگردد. ما كنه عظمتت را نمىدانيم، جز اينكه مىدانيم تو زنده و قائم به ذاتى، چرت و خواب تو را نمىگيرد. هيچ نظرى به تو نمىرسد، و ديدهاى تو را درك نمىكند. تو ديدهها را درك كرده و اعمال را شماره نموده، و مهار حيات همگان را به دست دارى و آنچه از آفريدههاى تو مىبينيم، و از آثار قدرتت به شگفتى مىآييم، و آنچه از عظمت قدرت تو وصف مىكنيم چه قدر و منزلتى دارند؟ حال آنكه آنچه از ما پوشيده است، و ديده ما از ديدنش قاصر است، و عقول ما به درك آن نمىرسد، و پردههاى غيب بين ما و آنها حايل شده بسى عظيمتر است! از اين رو هر كه دلش را از هر چيز فارغ كند، و انديشهاش را به كار گيرد تا بداند چگونه عرشت را به پا داشتهاى، و چگونه موجودات را آفريدهاى، و چسان كرات را
در هوا معلّق نمودهاى، و چگونه زمين را بر امواج آب گستراندهاى، ديدهاش وامانده، عقلش قرين شكست، و گوشش حيران، و فكرش سرگردان مىشود.
بر اساس گمانش مدعى اميد به خداست. به خداى بزرگ قسم دروغ گفته، چرا حالت اميدواريش در كردارش پيدا نيست؟! زيرا هر كه را به چيزى اميد است اثر اميدش در عملش ديده مىشود مگر اميدى كه مردم به خدا بستهاند كه داراى عيب است، و هر بيمى در امور مادى محقق و ثابت است مگر بيم از حق كه در اغلب مردم بىپايه است! در كارهاى بزرگ به خداوند اميد دارند، و در كارهاى كوچك به بندگان اميد مىبندند، امّا آنچنان كه حق بندگان را رعايت مىكنند حق خدا را مراعات نمىنمايند. چه شده كه حق خداوند كمتر از حق بندگان رعايت مىشود؟! آيا مىترسى در اميدى كه به حق دارى درغگو باشى؟
يا او را آنچنان كه بايد سزاوار اميد نمىدانى؟! اگر از يكى از مردم بترسند تا
حدّى از او حساب مىبرند كه در آن حد از خدا حساب نمىبرند. بنا بر اين ترس از بندگان را نقد، و ترس از خدا را نسيه و وعده غير قابل عمل قرار دادهاند. همچنين كسى كه دنيا در نظرش عظيم جلوه كند، و موقعيّت آن در دلش وانمودى بزرگ داشته باشد، دنيا را بر خدا مقدم دارد و از هر چه غير دنياست بريده و نهايتا برده دنيا گردد.
براى تو كافى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سر مشق تو باشد، و راهنمايى براى درك زشتى و عيب دنيا، و كثرت رسواييها و بدىهاى آن، زيرا دنيا از همه جانب از او گرفته شد، و اطراف و جوانبش به آسانى به غير او واگذار گرديد، او را از دنيا چون كودكى از شير مادر بريدند، و از زر و زيورش دور كردند.
و اگر بخواهى شخص دومى را مقتدا قرار دهى اين است موسى كليم اللّه- كه درود خدا بر او- آنجا كه گفت: «پروردگارا، به آنچه به من از خير عطا كنى نيازمندم.» به خدا سوگند چيزى جز نانى كه تناول كند از خدا نخواست، زيرا مدتى بر اثر ندارى گياه زمين مىخورد، تا جايى كه سبزى
گياه به خاطر لاغرى و كمى گوشت در بدنش از پرده نازك شكمش نمايان بود.
و اگر بخواهى نفر سومى را سر مشق خود قرار دهى اين است داود- كه داود- كه درود خدا بر او- صاحب مزامير، و خواننده اهل بهشت، او با دست خود از ليف خرما زنبيل مىبافت، و به همنشينانش مىگفت: كدام يك از شما مرا در فروختن اينها يارى مىدهد؟ و از قيمت آن زنبيل قرصى نان جوين مىخورد.
و اگر مىخواهى در باره عيسى عليه السّلام بگو كه سنگ را بالش سر قرار مىداد، و جامه زبر و خشن مىپوشيد، و غذاى غير لذيذ مىخورد. نان خورشش گرسنگى، و چراغ شب تارش ماه، و سر پناهش در زمستان مشرق و مغرب زمين، و ميوه و سبزىاش گياهى بود كه زمين براى چهارپايان مىرويانيد. نه زنى داشت كه او را فريفته خود كند، نه فرزندى كه او را به غصّه بنشاند، نه ثروتى كه او را از آخرت باز دارد، و نه طمعى كه او را به خوارى اندازد. مركب او دو پايش، و خدمتكارش دو دستش بود.
به پيامبر پاكتر و پاكيزهترت- كه درود خدا بر او و آلش باد- اقتدا كن، كه وجودش براى هر كه بخواهد به او اقتدا كند سر مشق است، و براى آن كه تسلّى جويد در زندگى به آن حضرت تسلّى است، و محبوبترين بندگان نزد خدا كسى است كه به پيامبر اقتدا كند و قدم جاى قدم او بگذارد.
از دنيا به حد اقل قناعت كرد، و ديده براى تماشاى آن باز نكرد. لاغرترين اهل دنيا، و گرسنهترين آنان از دنيا بود. دنيا به او ارائه شد اما از پذيرفتنش امتناع كرد، چيزى را كه دانست خدا دشمن دارد او هم دشمن داشت، و هر چه را حق خوار و بىمقدار دانسته بود او هم خوار و بىمقدار دانست، و آنچه را پروردگار كوچك شمرده او هم كوچك شمرد. اگر در وجود ما جز محبت آنچه كه خدا و رسول دشمن دارند نبود، و بزرگ شمردن آنچه را كه خدا و رسول كوچك شمردهاند وجود نداشت، همين براى ستيزگى ما با خدا و سرپيچى ما از فرمانش بس بود. رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- روى زمين غذا مىخورد، و مانند نشستن بندگان مىنشست، و با دست خود پارگى كفشش را مىدوخت، و جامهاش را وصله مىكرد، بر مركب بىپالان
سوار مىشد، و در رديف خود سوار مىكرد. پردهاى همراه با نقش و نگار بر در خانهاش آويخته بود، به يكى از همسرانش فرمود: فلانى! اين پرده را از برابر ديد من پنهان كن، زيرا وقتى آن را مىبينم دنيا و زر و زيورش را به ياد مىآورم. با عمق دل از دنيا اعراض كرد، و ياد اين سراى فانى را از خاطرش ميراند، علاقه داشت زر و زينت دنيا از برابر ديدهاش مخفى باشد، تا از آن جامه زيبا برنگيرد، و باورش نيايد كه سراى قرار و آرامش است، و اميدى به درنگ در آن نداشته باشد، علاقه به دنيا را از دل بيرون كرد، و از اين محل فانى دل برداشت، و از ديده خود پنهان نمود.
آرى چنين است كسى كه چيزى را دشمن دارد بغض و نفرت دارد كه به آن نظر كند و در محضرش از آن ياد شود.
در روش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حالتى است كه تو را به زشتىها و عيوب دنيا رهنمون است، زيرا آن حضرت با اهل بيتش در دنيا گرسنه بود، و با منزلت و تقرب عظيمى كه نزد حق داشت زر و زيور دنيا از او دور داشته شده بود.
پس دقت كننده با عقلش دقت كند كه خداوند با وضعى كه براى پيامبرش در برنامه دنيا به وجود آورد
آيا او را اكرام كرد يا به او اهانت روا داشت؟ اگر بگويد: اهانت كرد، به خداى بزرگ قسم دروغ گفته، و بهتان عظيمى به حق زده، و اگر بگويد: به او اكرام كرد، پس بايد بداند كه خداوند غير حضرتش را با ارزانى داشتن دنيا به او خوار نموده، و دنيا را از مقربترين مردم به درگاهش دور كرده است.
اقتدا كننده بايد به پيامبرش اقتدا كند، و قدم جاى قدم آن حضرت بگذارد، و هر جا او در آمد در آيد، ور نه از هلاكت امان ندارد، چرا كه خداوند محمّد- صلّى اللّه عليه و آله- نشانه قيامت، و بشارت دهنده به بهشت، و ترساننده از عقوبت قرار داد. او با شكم گرسنه از دنيا رفت، و با سلامت همه جانبه وارد آخرت شد. تا لحظه از دنيا رفتن و اجابت دعوت كننده حق سنگى به روى سنگ نگذاشت. خداوند با عنايت كردن چنين رهبرى چه منّت بزرگى بر ما گذاشت تا از او پيروى كنيم، و پيشوايى كه قدم جاى قدمش بگذاريم! به خدا سوگند آنقدر اين پيراهن پشمينه خود را وصله زدهام كه از وصله كنندهاش حيا مىكنم. و كسى به من گفت: اين لباس كهنه را دور نمىاندازى؟ گفتم: از من كناره گير، كه به وقت صبح از رهروان
شب تمجيد و ستايش مىشود
. (1161)
پيامبرش را با نورى درخشان، و دليلى روشن، و راهى آشكار، و كتابى هدايت كننده بر انگيخت. خاندانش بهترين خاندان، و شجره وجودش بهترين شجره است، شجرهاى كه شاخههايش معتدل، و ميوههايش در دسترس است. جايگاه ولادتش مكّه، و هجرتش مدينه طيّبه بود، در مدينه نامش پر آوازه شد، و صدايش از آنجا به همه جا رسيد. خداوند او را با دليل كافى و پندى شفابخش، و دعوتى كه مردم را از گمراهيها برهاند فرستاد. دستورات ناشناخته دين را به وسيله او آشكار نمود، و بدعتهاى نادرست را درهم كوبيد، و احكامى را كه هم اكنون نزد ما معلوم است بيان داشت. كسى كه غير اسلام را بخواهد شقاوتش قطعى، پيوندش با خداوند بريده، و سقوطش
شديد، و باز گشتش به غصهاى طولانى، و عذابى سخت است. به خداوند تكيه مىكنم تكيهاى كه نتيجهاش بازگشت به اوست، و از او راهى مىجويم كه رساننده به بهشت و به محل رغبت و رضاى اوست.
بندگان خدا، شما را به تقوا و طاعت خدا سفارش مىنمايم، كه باعث نجات فردا، و سبب آزادى ابدى است. خداوند با ابلاغ كامل شما را از عذاب بيم داد، و با تشويق همه جانبه به رضوانش تشويق نمود، و دنيا و قطع شدن و از دست رفتن و انتقالش را براى شما وصف كرد. از اين دنيا و آنچه كه از آن براى شما شگفت انگيز است روى بگردانيد زيرا چيز اندكى از آن با شما خواهد بود. دنيا نزديكترين منزل به خشم خدا، و دورترين محل از خشنودى حق است. پس اى بندگان خدا، از غمها و مشاغل دنيا محض اينكه به جدايى آن از خود و تغيير حالاتش يقين داريد چشم پوشى كنيد.
از دنيا همچون شخص دلسوز خير خواه و سختكوش رنجبر براى خود در ترس و بيم باشيد، و به آنچه از حوادثى كه ديديد بر سر گذشتگان آمد عبرت گيريد، كه پيوندهاى اعضايشان
از هم گسست، چشمها و گوشهايشان نابود شد، شرف و عزّتشان از دست رفت، شادى و نعمتشان قطع شد. همانان كه به جاى قرب فرزندان به فقدان آنان، و به جاى مصاحبت با زنان به فراق آنان مبتلا شدند. اكنون نه به مفاخرت بر مىخيزند، نه توليد نسل مىكنند، نه به زيارت يكديگر مىروند، و نه به گفتگوى هم مىنشينند. پس اى بندگان خدا، تقوا پيشه كنيد تقواى آن كه بر نفسش غالب آمده و شهواتش را مانع گشته، و با ديده عقل به امور نظر مىكند، زيرا برنامه واضح، و نشانه نجات بر پا، و جادّه هموار، و راه راست و معتدل است
. (1162)
اى برادر بنى اسدى، تو را اضطراب و بىقرارى است، سخن در غير صواب مىگويى!
با اين حال تو را حرمت خويشى و حق پرسش است، طلب علم كردى پس بدان:
اما استبداد ديگران در امر خلافت عليه ما- با اينكه ما از نظر نسب والاتر، و از نظر پيوند با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله محكمتريم- محض اين بود كه انحصار طلبى كردند و از رسيدن آن به ما بخل ورزيدند، و ما اهل بيت پيامبر هم با سخاوت از آن گذشتيم، حاكم خداست، و روز قيامت روز بازگشت به اوست.
«و داستان اين غارتگرى را كه در جاى خود انجام گرفت رها كن.» و از اين مسأله مهم در رابطه با فرزند ابو سفيان ياد كن، كه راستى روزگار مرا پس از گرياندن خنداند. به خدا قسم عجبى نيست، كه ديگر از شدّت عجب جاى تعجّب باقى نگذارد، و كژى فراوان به بار آورد. آنان كوشيدند تا نور خدا را از چراغش خاموش كنند، و فوران چشمه حق را مانع شوند، و ميان من و خودشان آب صاف را گل آلود و با آميز كردند. اگر اين مشكلات از ما و آنان برداشته شد آنها را به سوى حقّ خالص سوق خواهم داد، و اگر چيز ديگرى شد
«خود را از غم و اندوه بر آنان تلف مكن، كه خداوند به آنچه انجام مىدهند داناست»
. (1163)
حمد خداى را كه آفريننده بندگان، و گستراننده زمين، و جارى كننده آب در زمينهاى گود، و روياننده گياه در زمينهاى بلند است. اوّليتش را ابتدايى، و ازليّتش را پايانى نيست.
و اوّل بىآغاز، و باقى بىآخر است. جبينها به تعظيمش بر زمين، و لبها به توحيدش گوياست. اشياء را به وقت آفريدن حدّى معين نمود تا جدا بودن حقيقتش از شباهت با آنها را روشن سازد.
انديشهها را توان آن نيست كه او را به داشتن حدود و حركات، و اعضاء و ابزار كار به سنجش آرند.
گفته نمىشود از كى بوده، و تا چه زمان خواهد بود؟ ظاهرى است كه نتوان گفت از چه آشكار شده؟
و باطنى است كه گفته نمىشود در چه چيز پنهان است؟ جسم نيست كه زوال پذيرد، مستور نيست تا چيزى او را
پوشانده باشد. از روى اتصال به اشياء نزديك نشده، و دوريش از موجودات به جدايى نيست.
نگاه خيره بندگان، و تكرار سخن آنان و نزديك شدن و در نظر آمدن تپهها، و برداشتن قدم در شب سياه، و شب آرام تيرهاى كه ماه درخشان بر آن سايه مىاندازد، و خورشيد تابان در غروب و طلوع از پى آن مىآيد، و دگرگونى زمانها و روزگاران از آمد و شد شب و روز هيچ يك از او پنهان نيست. پيش از هر نهايت و مدّتى، و هر ضبط كردن و شمردنى وجود داشته.
از حدود و اندازههايى كه تحديدكنندگان به او نسبت مىدهند، و از داشتن نهايت اقطار مختلف، و قرار گرفتن در مساكن، و جاى گرفتن در اماكن كه برايش خيال مىكنند منزّه است.
حدود و اندازه براى آفريدگان او قرار داده شده و مخصوص غير اوست. اشياء را از موادّى كه ازلى و داراى پيشينه باشند نيافريد، بلكه آنچه را به وجود آورد خودش حدّش را معين نمود، و آنچه را صورت داد نيكو صورت داد. چيزى از فرمانش امتناع نورزد،
و او را از طاعت چيزى سودى نرسد. آگاهيش به مردگان گذشته همچون آگاهيش به زندگان باقى است، و دانش او به آنچه در آسمانهاست همچون دانش اوست به آنچه در طبقات پايين زمين است.
اى آفريده شده بر اساس اعتدال، اى به وجود آمده مراعات شده در تاريكىهاى ارحام، و پردههاى بسيار، تو از عصاره گل آغاز شدى، و تا مدتى معلوم و زمانى معين در جايگاهى آرام نهاده شدى. در حالى كه جنين بودى در شكم مادر جنبش داشتى، نه سخنى را مىتوانستى بگويى، و نه صدايى را مىشنيدى. آن گاه از قرارگاهت به سرايى آورده شدى كه آن را نديده بودى، و راههاى سودش را نمىشناختى. چه كسى تو را در كشيدن غذا از سينه مادرت هدايت كرد؟ و چه كسى تو را به هنگام نياز به آنچه نيازمند و طالب آن بودى
آشنا نمود؟ هيهات! آن كه از توصيف موجودى كه دارنده شكل و اعضاء و اندام است ناتوان است از توصيف خالقش ناتوانتر، و از درك آفريننده از طريق حدود و اندازههاى مخلوقات دورتر است
. (1164)
: مردم به دنبال من هستند، و مرا بين خود و تو واسطه قرار دادهاند، به خدا قسم نمىدانم با تو چه بگويم؟ چيزى را نمىدانم كه تو از آن بىخبر باشى، و به چيزى كه ندانى تو را دلالت نمىكنم، تو مىدانى آنچه را ما مىدانيم، به چيزى سبقت نگرفتهايم كه تو را به آن آگاهى دهيم، در پنهان به كارى نپرداختهايم كه آن را به تو برسانيم، آنچه ما ديدهايم تو هم ديدهاى، و آنچه ما شنيدهايم تو هم شنيدهاى، و با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مصاحبت داشتى چنانكه ما مصاحبت داشتيم.
پسر ابو قحافه و پسر خطّاب از تو به عمل به حق سزاوارتر نبودند، تو به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از نظر خويشاوندى از آن دو نزديكترى، و از دامادى او به جايى رسيدى كه آن دو نفر نرسيدند.
(1). پس خدا را خدا را در حفظ جانت، كه سوگند به خدا كور نيستى تا بينايت كنند، و جاهل نيستى تا دانايت نمايند، راهها آشكار است، و نشانههاى دين برپاست. آگاه باش كه برترين بندگان خدا نزد خدا پيشواى عادلى است كه هدايت شده و هدايت كند، سنّت معلومى را به پا دارد، و بدعت مجهولى را بميراند. سنّتها نورانى هستند و داراى نشانههاى مشخّص، و بدعتها آشكارند و داراى علائم معلوم. و بدترين مردم نزد خداوند حاكم ستمكارى است كه گمراه است و گمراه كننده، سنّت در دست عمل را از بين ببرد، و بدعتهاى متروكه را زنده كند.
1) بر اساس مدارك محكم و متقن، عثمان داماد خواهر حضرت خديجه بوده، زيرا رقيّه و امّ كلثوم دختران خواهر حضرت خديجه بودهاند كه در خانه پيامبر (ص) بزرگ شدند و ربيبه آن حضرت شدند. (براى تفصيل رجوع كنيد به الصحيح من سيرة النبى صلّى اللّه عليه و آله تأليف علامه جعفر مرتضى عاملى، ج 2، ص 126)
من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مىفرمود: «پيشواى ستمكار را به عرصهگاه قيامت مىآورند در حالى كه او را نه ياورى است و نه عذر خواهى، پس او را به آتش دوزخ مىاندازند و چون سنگ آسيا در آتش مىچرخد، سپس در قعر جهنّم به زنجير مىكشند». و تو را به خدا سوگند مىدهم نكند پيشواى مقتول اين امت باشى، زيرا سابقا گفته مىشد:
«در اين امت پيشوايى كشته خواهد شد كه با كشته شدن او راه كشت و كشتار تا قيامت به روى اين امت باز مىگردد، و امور امت را بر امت مشتبه سازد، و فتنه را در ميان آنان مىگستراند، در آن وقت حق را از باطل تشخيص نمىدهند، و در آن فتنه موج مىزنند چه موجى، و آشوب مىنمايند چه آشوبى!» در اين كهولت سن و پايان عمر، آلت دست مروان نباش كه تو را به هر جا بخواهد براند! عثمان در پاسخ حضرت گفت: «از مردم بخواه به من مهلت دهند تا ستمهاى رفته بر آنان را بر طرف كنم.» امام فرمود: آنچه در رابطه با مدينه است مهلت لازم ندارد،
و آنچه در ارتباط با خارج از مدينه است مهلتش تا وقتى است كه فرمان تو براى رفع ظلم برسد
. (1165)
موجودات را آفريد آفريدنى عجيب، از جانداران و بىجان، و آرام و متحرك. و بر لطافت صنعش و عظمت قدرتش شواهدى آشكار اقامه كرد كه عقلها در برابر آن سر فرود آوردند در حالى كه به وجود او اعتراف نموده و تسليم فرمان شدند.
و دلايل او بر توحيدش در گوشهاى ما فرياد مىزند، و نيز آنچه از پرندگان گوناگون به وجود آورده، پرندگانى كه آنها را در رخنههاى زمين و شكافهاى بين دو كوه، و قله كوههاى بلند جاى داده، همانها كه داراى بالهاى گوناگون، و شكلهاى مختلف، و در مهار تسخير حضرت اويند، و با بالهاى خود در شكافهاى
هواى باز، و فضاى گشاده پرواز مىكنند. آنها را در صورتهاى شگفت آور پس از آنكه وجود نداشتند به وجود آورد، و با استخوانهاى قوى مفصلها كه از نظر پنهان است تركيب كرد و به هم پيوست، بعضى از پرندگان را به خاطر سنگينى جثّه از اينكه به راحتى در فضاى بالا پرواز كنند باز داشت، و چنان مقرّر فرمود كه بتوانند در نزديكى زمين به پرواز در آيند. پرندگان را با لطافت قدرتش و دقّت صنعتش به رنگهاى گوناگون در آورد. برخى از آنها سراسر در يك رنگ كه رنگ ديگرى با آن آميخته نيست در آمدهاند، و دستهاى ديگر در رنگ ديگرى فرو رفتهاند به جز گردنشان كه طوقى از غير آن رنگ دارند.
و از عجيبترين مرغان طاووس است كه آن را در استوارترين شكل ايجاد كرد، و رنگهايش را در نيكوترين مرحله نظام داد، با بالى كه قلمهاى آن را به هم پيوست، و دمى كه آن را دراز و كشيده گردانيد. چون به جانب طاووس ماده رود آن را باز كند، به طورى كه بر سرش سايه
اندازد، گويى بادبان كشتىاى است از منطقه دارين كه كشتيبان آن را از جاى خود مىگرداند. به رنگش مىنازد، و به نازش مىخرامد. چون خروس با مادهاش مباشرت مىكند، و براى جفت گيرى همچون شتراننر پر از شهوتى كه براى جفت گيرى آمدهاند با آلات تناسلى خود به او نزديك مىگردد. تو را در اين زمينه به ديدن وضع طاووس حواله مىدهم، نه مانند كسى كه اثبات مطلبى را به سندى ضعيف احاله مىدهد.
و اگر آنچه ديگران خيال مىكنند كه آميزش طاووس به آن است كه اشكى از چشمهايش سرازير مىشود و در اطراف پلكهايش جمع مىگردد و ماده آن اشك را به منقار بر مىدارد و مىخورد، سپس تخم گذارى مىكند، و نطفه نر بجز اشك بيرون آمده از چشم او نيست، اين خيال بىپايه شگفتآورتر از اين نمىباشد كه مردم بر اين گمانند كه آميزش كلاغ با قرار دادن منقار در منقار است.
انگار مىكنى قلمهاى بال طاووس ميلههاى چنگكى است ساخته شده از نقره، و آنچه از دايرههاى عجيب (زرد و سبز) بر بالها روييده گردن بندهاى طلاى ناب و پارههاى زبر جد است. اگر بالش را به آنچه از زمين مىرويد تشبيه كنى مىگويى: دسته گلى است كه از شكوفههاى بهاران چيده شده.
و اگر آن را به جامهها مثل بزنى همچون حلّههايى است پر از نقش و نگار، و يا جامههاى خوش منظر يمنى. و اگر آن را به زينت و زيور تشبيه كنى مانند نگينهاى رنگارنگى است كه ميان نقره مرصّع به جواهر قرار داده شده.
به مانند متكبّر دلشاد راه مىرود، و هر زمان دم و بال خود را مىنگرد از زيبايى پيراهن پر از نقش و نگارش و حمايل مرصعش به قهقهه مىخندد، و هرگاه به پاهاى خود چشم مىاندازد آنچنان فرياد مىكشد كه معلوم مىشود دادخواهى مىكند، و به دردى واقعى گواهى مىدهد، زيرا پايش مانند پاى خروس دو رگه باريك و تيره است، و از ساق استخوان پايش خارى پنهان بر آمده. در جاى تاج خود كاكلى سبز و مزين به نقش دارد. محل بر آمدن گردنش مانند لوله ابريق كشيده و بلند است. جاى فرورفتگى گردن تا شكمش چون رنگ نيل يمنى سبز سير است، يا چون قطعه ديبايى است كه آينه صاف و درخشندهاى بر روى آن نشانده باشند، گويا چادرى سياه به خود پيچيده، و از برّاقى
گمان مىرود كه رنگ سبز خوش نمايى با آن در آميخته است.
در شكاف گوشش خطّى است مانند سر قلم و سپيد سپيد چون گل بابونه، كه اين سپيدى در ميان رنگ سياه اطرافش مىدرخشد، كمتر رنگى است كه نمونه آن در اين حيوان به كار گرفته نشده، و به خاطر صيقلى و برّاقى زياد و درخشش و حسنش آن رنگ را بهتر جلوه داده، و به مانند شكوفههاى پراكنده است كه بارانهاى بهارى و آفتاب با حرارت هنوز آن را نپروريده. گاهى از پر خود بيرون مىآيد، و از پيراهنش برهنه مىگردد، پرها پشت سر هم مىريزند، دوباره پى در پى مىرويند، مانند برگ درختان كه در پاييز فرو مىريزند، سپس رشد كرده به هم مىپيوندند تا بار ديگر به صورت اوّل باز گردند.
پر جديد در رنگ آميزى مانند دفعه اول است، و هر رنگى در جاى سابقش قرار مىگيرد. چون به دقّت در مويى از موهاى پر طاووس نظر كنى يك بار سرخ رنگ، و بار ديگر سبز زبر جدى، و مرتبه ديگر زرد طلايى نشان مىدهد. پس چگونه
فكرهاى ژرف بين، و عقول با ذوق خلقت عجيب اين حيوان را درك كند، و چسان توصيف وصف كنندگان وصفش را به نظم آورد، با آنكه كوچكترين اجزايش انديشههاى ژرف بين را از درك عاجز نموده و زبان وصف كنندگان را ناتوان كرده است؟! پاك است خداوندى كه عقلها را از توصيف مخلوقى چون طاووس مبهوت و مقهور نموده با اينكه آن را چنان در برابر چشمها جلا داده كه آن را محدود به حد معيّن و پديد آمده و با اندام تركيب يافته و رنگ آميزى شده درك كردهاند، و زبانها را از بيان كيفيت آن در ناتوانى نشانده، و آنها را از شرح وصف اين حيوان به عرصه عجز كشيده. پاك است خداوندى كه پاهاى موران و پشههاى كوچك را استوار كرد تا برسد به بزرگتر از آنها از ماهيان دريا و پيلان عظيم الجثّه، و بر خود لازم نموده كه هيچ جسمى كه جان در آن دميده جنبش ننمايد مگر آنكه مرگ را وعدهگاه و فنا را پايان كارش قرار دهد
.
آنچه كه از بهشت براى تو وصف مىشود اگر با چشم دل بنگرى، به شگفتىهايى كه در دنيا پديد شده از شهوات و خوشيها و آرايشهايى كه نظر را جلب مىكند بىرغبت گردى، و انديشهات در ميان درختانى كه شاخههايشان به هم مىخورد و ريشههايشان در دل تپههايى از مشك بر كنار جويهاى بهشت پنهان شده سرگردان مىگردد، و فكرت در خوشههايى از مرواريد تر در شاخههاى كوچك و بزرگ آن درختان، و همچنين پديد آمدن ميوههاى گوناگون كه از غلافهاى خود سر برون آورده حيران مىشود، كه آن ميوهها بدون زحمت و رنج چيده مىشوند و بر اساس ميل چيننده به دست مىآيند، و عسلهاى پاك و شراب صافى در قصرهاى ساكنان بهشت به گردش مىآورند تا هر كه بخواهد بهرهمند گردد. بهشتيان مردمى هستند كه كه كرامت الهى به دنبال هم به آنان مىرسد تا گاهى كه در خانه جاودانى فرود آمدند، و از رنج نقل و انتقال سفرها ايمن شدند. اى شنونده اگر دل به آنچه كه در بهشت از اين مناظر شگفت انگيز به تو روى مىآورد مشغول كنى
روحت به تماشاى آن از شوق بر آيد، و الان از اين مجلس من براى هر چه زودتر رسيدن به آنها به همسايگى اهل قبور خواهى رفت. خداوند به رحمت خويش ما و شما را از از آن كسانى قرار دهد كه از عمق دل و جان براى رسيدن به منازل نيكوكاران سعى و تلاش مىنمايند
گفتار آن حضرت «يؤرّ بملاقحه» كلمه «ارّ» كنايه از نزديكى است، عرب گويد: «ارّ الرجل المرأة يؤرها» آن گاه كه مرد با زن نزديكى كند. و «كأنّه قلع دارىّ عنجه نوتيّه» «قلع» بادبان كشتى است، و «دارىّ» منسوب به دارين شهرى است در ساحل دريا كه از آنجا عطر مىآورند. «عنجه» يعنى آن را بازگرداند، گفته مىشود: «عنجت الناقة- كنصرت- اعنجها عنجا» وقتى كه سر شتر را برگردانى.
و «نوتىّ» به معنى كشتيبان است. و «ضفّتى جفونه» دو طرف پلك ديده طاووس را منظور فرموده.
لغت ضفّتان به معنى هر دو جانب است. و فرمايش حضرت «فلذ الزبرجد» فلّذ جمع فلذة
به معناى قطعه و تكه است. «كبائس» جمع كباسه به معنى خوشه است. «عساليج» به معنى شاخههاست، و مفردش «عسلوج» است
. (1166)
كوچكتران شما بايد به بزرگتران اقتدا كنند، و بزرگترهاى شما بايد به كوچكترها مهربان باشند.
همچون ستمكاران دوره جاهليت نباشيد كه نه دنبال فهم دين بودند، و نه براى شناخت خداوند تعقل مىكردند، مثل مردم جاهليت چون تخمى است كه در محل تخم گذارى شتر مرغان پيدا شود، شكستنش گناه است، و وانهادنش باعث بيرون آمدن جوجه زيان رسان (زيرا ممكن است تخم مار سياه باشد).
مسلمانان پس از اتفاق از هم جدا شدند، و از اصلشان پراكنده گشتند. گروهى از آنان (كه بر حق بودند) به شاخهاى دست آويختند كه شاخه به هر كجا متمايل شد آنها هم تمايل شدند. به زودى خداوند آنان را براى بدترين روز بنى اميه جمع كند چنانكه پارههاى ابر در فصل پاييز جمع مىشوند، خداوند در ميانشان الفت ايجاد مىكند، و آنان را همچون ابرهاى متراكم متّفق مىنمايد، آن گاه خداوند براى آنان درهايى مىگشايد كه چون سيل از جاى بر انگيختنشان روانه مىشوند مانند سيل دو باغ مردم سبا، كه از آن سيل هيچ زمينى سالم نماند، و هيچ تپهاى در برابرش تاب نياورد، و بر پايى كوه و بلنديهاى زمين جريان آن سيل را باز نگرداند. خداوند آن مردم متفق را در ميان درّهها و رودخانهها پراكنده مىكند، آن گاه همچون چشمهسار در قسمتهاى مختلف زمين روان مىسازد، حق از دست رفته گروهى را از گروه ديگر به كمك آنان مىگيرد، و عدّهاى را به جاى عدّه ديگر در شهرها قرار مىدهد. قسم به خدا بنى اميه پس از برترى و حكومتشان آنچه در دست دارند آب مىشود مانند دنبهاى كه به روى آتش آب مىشود.
اى مردم، اگر يكديگر را از يارى كردن حق فرو نمىگذاشتيد، و از سست كردن پايه باطل سستى نمىكرديد، آنان كه همشأن شما نبودند در امور شما طمع نمىكردند، و آن كه بر شما مسلّط شد قوى نمىگشت، ولى شما چون بنى اسرائيل سرگردان شديد. به جانم سوگند پس از آنكه مرا از دست داديد سرگردانى شما چند برابر مىشود به خاطر اينكه حق را پشت سر گذاشتيد، و از نزديكترين فرد به پيامبر بريديد و به دورترين شخص متّصل شديد. بدانيد اگر از امام بر حق خود پيروى مىكرديد شما را به راه رسول خدا مىبرد، آن وقت از رنج بيراهه رفتن راحت مىشديد، و بار سنگين را از دوش خود به كنارى مىانداختيد
. (1167)
خداوند متعال كتابى هدايت كننده نازل كرد كه خير و شرّ را در آن كتاب بيان كرد، پس راه
خير را انتخاب كنيد تا هدايت شويد، و از بدى روى بگردانيد تا در راه مستقيم قرار گيريد. واجبات! واجبات! آنها را به پيشگاه خداوند ادا كنيد تا شما را به بهشت برسانند. خداوند چيزهايى را كه بر شما مجهول نيست حرام كرد، و چيزهايى را كه در آن عيبى نيست حلال كرد، و حرمت مسلمان را بر آنچه داراى حرمت است برترى داد، و حقوق مسلمانان را در جاهاى خود به سبب اخلاص و توحيد محكم ساخت. پس مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دست او سالم باشند مگر براى حق، و آزار مسلمانان جايز نيست مگر امر واجبى در كار باشد.
بر مسألهاى كه همگانى است و نيز مختصّ به هر يك از شماست و آن مرگ است پيشى گيريد، زيرا مردم پيشاپيش شما (به راه آخرت رفته) اند، و قيامت هم از دنبال شما را مىراند. خود را سبك كنيد تا ملحق شويد، كه رفتگان را نگاه داشته و چشم به راه فعلىها هستند. از خدا نسبت به بندگان و شهرهايش پروا كنيد، زيرا داراى مسئوليت هستيد حتى نسبت به زمينها و حيوانات، و خداوند را اطاعت كنيد و از نافرمانى او بپرهيزيد. چون خير را مشاهده كنيد آن را از دست مدهيد، و چون شرّ را ببينيد
از آن روى گردانيد
. (1168)
اى برادرانم، آنچه را شما مىدانيد جاهل به آن نيستم، اما با كدام قدرت؟
در حالى كه آنان همچنان بر تخت شوكت سوارند، و بر ما چيرهاند و ما بر آنان چيره نيستيم، اين قوم همانهايى هستند كه غلامان شما با آنها شوريدند، و اعراب باديه نشين نيز به آنها پيوسته، و اكنون در بين شما هستند و به هر شكلى كه بخواهند شما را مىآزارند. آيا شما را بر كمترين چيزى كه مىخواهيد قدرت هست؟ اين كار آنان قطعا كارى از سنخ كارهاى جاهليت بوده، و اينان را مدد كار و پشتيبان است. اگر در اين مسأله حركتى پيش آيد مردم از چند دسته بيرون نيستند: گروهى
رأيشان رأى شماست، و فرقهاى رأيشان غير رأى شماست، و گروهى را نه اين رأى است و نه آن رأى.
پس صبر پيشه كنيد تا مردم آرام گيرند، و دلها از جوش و خروش بيفتد، و حقوق به آسانى گرفته شود.
در كنار من آرام باشيد، و به انتظار دستورم بمانيد، كارى نكنيد كه اركان قدرت را ويران سازد، و توانايى را از دست ببرد، و به جاى آن سستى و ذلّت آورد، به زودى اين مسأله را با مدارا حل مىكنم تا وقتى كه مدارا ممكن باشد، و هرگاه چارهاى نيابم آخرين دوا داغ نهادن است (و آنان را از دم شمشير مىگذرانم)
. (1169)
خداوند پيامبرى راهنما با كتابى گويا و دينى استوار بر انگيخت، هلاك نمىشود مگر مخالف آن كه اهل هلاكت است. عوامل هلاك كننده بدعتهاى مشتبه به دين است، مگر خداوند انسان را از
آنها حفظ كند. پيروى از حجّت خداوند حافظ زندگى شماست، از حجّت خدا اطاعت كنيد بدون اينكه سرزنش شويد و به آن مجبور گرديد. به خدا قسم بايد پيروى كنيد و گر نه خداوند حكومت اسلام را از شما خواهد گرفت، و آن را تا به ديگرى منتقل نكند به دست شما نخواهد داد.
اينان بر اثر ناخشنودى از حكومت من جمع شده و دست به دست هم دادهاند، و من تا وقتى كه بر اجتماع شما نترسم صبر پيشه مىكنم، زيرا اگر اينان بخواهند رأى ناصواب خود را عملى سازند سر رشته نظام مسلمين گسسته مىشود. اينان از باب حسد بر كسى كه خداوند حكومت را در اختيار او گذاشته به طلب دنيا برخاستهاند، و مىخواهند وضع را به گذشته بر گردانند. حق شما بر ما عمل به كتاب خدا و روش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و قيام به حق او و بر پا داشتن سنّت آن حضرت است
.
(1170)
عدهاى از مردم بصره عربى را خدمت حضرت فرستادند تا حقيقت برنامه او را با اصحاب جمل معلوم كند و شبههاى كه در اين واقعه براى آنان بود رفع شود.
امام آنچنان مسأله را براى او روشن كرد كه دانست حق با آن حضرت است، سپس به او فرمود: بيعت كن.
گفت: من فرستاده مردمم، كارى انجام نمىدهم تا به آنان باز گردم، حضرت فرمود:
اگر آنان كه از جانب ايشان نزد من آمدهاى تو را براى يافتن زمين باران خورده بفرستند و تو آن زمين را بيابى و پس از بازگشت، از گياه و آبشان خبر دهى ولى به سخن تو اهميت ندهند و به سوى زمينهاى بىآب و گياه بروند، چه خواهى كرد؟ گفت: من آنان را رها مىكنم و به محلّى كه داراى آب و گياه است مىروم. امام فرمود: اكنون دستت را براى بيعت با من دراز كن. آن مرد گفت:
به خدا سوگند با تمام بودن حجت بر من نتوانستم از بيعت امتناع كنم، بنا بر اين با آن حضرت بيعت كردم.
آن مرد معروف به كليب جرمى است
. (1171)
بار خدايا، اى مالك آسمان افراشته، و فضاى باز داشته، كه آن را جاى فرو شدن شب و روز، و منطقه حركت خورشيد و ماه، و جاى آمد و شد ستارگان قرار دادهاى، و ساكنانش را گروهى از فرشتگانت نمودى، كه از عبادتت خسته نمىشوند، و اى پروردگار اين زمين كه آن را قرارگاه انسانها، و محل رفت و آمد خزندگان و چهارپايان، و آنچه كه از عدد بيرون است از موجودات ديدنى و ناديدنى قرار دادى.
و اى خداوند كوههاى استوار كه آنها را ميخهاى زمين، و تكيهگاه مخلوق نمودى، اگر ما را بر دشمن پيروزى دادى از ستم بر كنار دار، و به راه حق مستقيم ساز،
و اگر دشمن را بر ما غلبه دادى شهادت را نصيب ما گردان، و ما را از فتنه نگاه دار.
كجايند مدافعان حريم ناموس؟ كجايند غيرتمندان وفادار ناموس پرست كه به وقت بروز سختىها به دفاع مىپردازند؟! ننگ پشت سر شما، و بهشت پيش روى شماست
. (1172)
حمد خدايى را كه آسمانى آسمان ديگر را، و زمينى زمين ديگر را از ديد او نمىپوشاند.
كسى به من گفت: اى پسر ابو طالب، تو بر امر خلافت بس حريصى! به او گفتم: به خدا سوگند شما حريصتر و دورتريد، و من سزاوارتر و نزديكترم. من حقّ خودم را كه شما بين من و آن مانع مىشويد
و مرا از دست يافتن به آن باز مىداريد طلب كردم. هنگامى كه در جمع حاضران با دليل او را سركوب كردم دستپاچه شد و گويا سرگردان ماند كه پاسخم را چه بگويد.
الهى! من بر قريش و آنان كه ياريشان مىدهند از تو كمك مىجويم، زيرا آنان با من قطع رحم كردند، و منزلت والايم را كوچك شمردند، و در ستيز با من در برنامهاى كه حق من بود با يكديگر همدست شدند، آن گاه گفتند: هشدار، حق آن است كه آن را بگيرى، و حق آن است كه آن را رها كنى
به سوى جنگ بيرون شدند در حالى كه حرم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را همچون كنيزى كه براى فروش مىبرند به دنبال خود كشاندند و او را با خود به سوى بصره روان ساختند، طلحه و زبير زنان خود را در خانه نشاندند و همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در برابر تماشاى خود و ديگران گذاشتند، آن هم در ميان لشگرى كه مردى از آنان نبود
مگر اينكه دست طاعت به من داده بود، و با آزادى و اختيار بيعتم را پذيرفته بود، آنان به فرماندار من و خزانه داران بيت المال مسلمين و مردم بصره هجوم بردند، گروهى را به شكنجه، و عدهاى را به مكر و حيله كشتند. به خدا قسم اگر جز به يك نفر از مسلمانان دست نمىيافتند و عمدا و بدون گناه او را مىكشتند، كشتن همه آنان بر من حلال بود، زيرا همه در آن قتل حاضر بودند ولى مانع نشدند و از او به زبان و دست دفاع نكردند، چه رسد به اينكه اينان برابر با عددى كه داخل بصره شدند از مسلمانان به قتل رساندند
. (1173)
99 رسول خدا امين وحى، و آخرين فرستادگان، و بشارت دهنده به رحمت، و بيم دهنده از عذاب او بود.
اى مردم، آن كه تواناترين مردم به حكومت، و داناترين آنان به امر خدا در كار حكومت است از همه به حكومت شايستهتر است. اگر در مسأله حكومت فتنه جويى به فتنه برخيزد بازگشت به حق از او خواسته مىشود و اگر امتناع ورزيد كشته مىشود. به جانم سوگند، اگر جز با حضور همه مردم امامت منعقد نگردد چنين كارى شدنى نيست، ولى آنان كه حضور دارند ثبوت حكومت را بر غائبان حكم مىكنند، پس فرد حاضر حق رويگردانى، و غائب حق انتخاب غير را ندارد.
بدانيد كه من با دو نفر مىجنگم: مردى كه چيزى را ادعا كند كه حق او نيست، و كسى كه رويگردان شود از چيزى كه بر عهده اوست.
بندگان خدا، شما را به تقوا سفارش مىكنم، كه تقوا بهترين چيزى است كه عباد حق يكديگر را به آن سفارش مىكردند، و از بهترين عاقبتها نزد خداست. بين شما و اهل قبله باب جنگ گشوده شده، و اين پرچم را به دوش نمىكشد مگر آن كه اهل بصيرت و استقامت و داناى به موارد حق باشد. پس آنچه را به آن مأمور مىشويد انجام دهيد، و از آنچه
نهى مىگرديد باز ايستيد، و در كارى تا دقيقا بررسى نكنيد شتاب نورزيد، زيرا آنچه را شما (از روى جهل) منكر آن هستيد ما را قدرت تغيير آن هست.
بدانيد دنيايى كه نسبت به آن آرزومنديد و به آن ميل داريد، و آن گاهى شما را به خشم و زمانى به خشنودى مىبرد، نه خانه شماست و نه منزلى كه براى آن آفريده شدهايد، و نه جايى كه شما را به آن دعوت كردهاند. بدانيد كه دنيا براى شما باقى نمىماند و شما هم در آن باقى نخواهيد ماند، اگر دنيا شما را به ظاهرش فريفت از شرّش نيز بيم داد.
پس به خاطر بيم دهيش از آنچه فريبتان مىدهد چشم پوشى كنيد، و به خاطر ترساندنش از طمع به آن خوددارى نماييد، و در دنيا براى آخرتى كه به آن دعوت شدهايد بر يكديگر پيشى گيريد، و با عمق دل از دنيا روى بگردانيد، نبايد احدى از شما به خاطر چيزى از دنيا كه از او گرفته شده چون كنيز ناله بزند.
و با شكيبايى بر طاعت خدا و محافظت بر آنچه از كتابش كه حفظ آن را از شما خواسته است نعمت خدا را بر خود تمام كنيد. بدانيد در صورتى كه پايه دين خود را حفظ نموده باشيد
از دست دادن متاع دنيا به شما زيانى وارد نكند. و بدانيد در صورت تباه كردن دين آنچه از دنيا حفظ كردهايد به شما سودى ندهد. خداوند دلهاى ما و شما را متوجه حق كند، و شكيبايى را به ما و شما ارزانى دارد
. (1174)
تا بودهام به جنگ تهديد نشده، و از شمشير ترسانده نمىشدهام، من به آنچه پروردگارم از نصرت به من وعده داده اعتماد دارم. به خدا قسم به خوانخواهى عثمان با سعى و تلاش شتاب نورزيده جز اينكه مىترسد خون عثمان را از او مطالبه كنند، زيرا به اين مسأله متّهم است، و در ميان مردم كسى به كشتن عثمان حريصتر از او نبود، او با اين لشگر كشى مىخواست مردم را به اشتباه اندازد تا واقعيت به صورت ديگر جلوه كند و در برنامه شك به وجود آيد. به خدا سوگند
در امر عثمان بايد يكى از سه كار را انجام مىداد كه نداد:
اگر پسر عفّان چنانكه او مىپنداشت ستمگر بود مىبايد قاتلان او را يارى مىداد، و يارانش را مىراند. و اگر مظلوم بود مىبايست از كشته شدنش مانع مىشد، و نسبت به كارهايش عذر موجه اقامه مىكرد. و چنانچه در ظالم بودن يا مظلوم بودنش ترديد داشت مىبايست از او كناره گرفته به گوشهاى مىخزيد و مردم را به او وامىگذارد. ولى او هيچ يك از اين سه كار را نكرد، و دست به كارى زد كه راهش شناخته نيست، و عذرهايى كه نسبت به آن اقامه مىكند ناسالم است
. (1175)
اى بىخبرانى كه از شما بىخبر نيستند، و اى تاركان عهد حق كه از شما به طاعت عهد گرفته شده،
چه شده كه شما را رويگردان از خدا، و روى آورده به غير او مىبينم؟! به چهار پايانى مىمانيد كه چوپان آنها را به چراگاه و با خيز، و آبشخور دردانگيز برده. علف چرانى هستيد كه براى بردن به قصاب خانه علفش مىدهند، زمانى كه با او خوبى مىكنند نمىداند از اين خوبى كردن به او چه هدفى دارند، روزش را روزگار، و سير شدنش را زندگى مىپندارد. به خدا قسم اگر بخواهم هر كدام از شما را خبر دهم كه از كجا آمده و به كجا مىرود و تمام امورش چه خواهد شد خبر مىدهم، ولى مىترسم در بارهام دچار غلوّ شويد و مرا بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تفضيل داده در نتيجه كافر گرديد.
اما بدانيد من به خاصّان از ياران خود كه از خطر كفر و غلوّ در امانند اين مطالب را خواهم رساند.
به خدايى كه پيامبر را به حق برانگيخت و او را بر خلايق برترى داد، جز به راستى سخن نمىگويم، رسول خدا مرا به همه اين امور خبر داد، از هلاك هلاك شونده، و نجات نجات يافته، و عاقبت امر حكومت. هيچ حادثهاى بر من نمىگذرد جز اينكه پيامبر خبرش را در گوشم خواند، و مرا به آن آگاه ساخت.
اى مردم، به خدا قسم شما را به طاعتى ترغيب نمىنمايم جز اينكه خود به عمل به آن از شما پيشى مىگيرم، و از گناهى باز نمىدارم مگر اينكه قبل از شما از آن باز مىايستم
. (1176)
از بيان خداوند سود گيريد، و از موعظههاى الهى پند پذيريد، و نصيحت خدا را قبول كنيد، كه خداوند با آيات روشنش راه عذر را بر شما بسته، و حجّتش را بر شما تمام كرده، و از اعمال آنچه را دوست داشته و آنچه را مورد نفرتش بوده براى شما بيان فرموده، تا محبوبش را انجام دهيد، و منفورش را ترك نماييد، رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- مكرّر مىفرمود:
«بهشت پيچيده به سختىها، و دوزخ آميخته به شهوات است».
بدانيد طاعتى نيست جز اينكه انجامش گران، و گناهى نيست
مگر اينكه انجامش لذّت بخش است. پس رحمت خدا بر كسى كه از شهوت باز ايستد، و هواى نفس را ريشه كن كند، كه اين نفس دورترين چيزى است كه از شهوت قطع شود، و پيوسته ميل به هوسرانى و معصيت دارد.
بندگان خدا، بدانيد كه مؤمن شب را به روز و روز را به شب نمىبرد مگر آنكه به نفس خود بد گمان است، هماره از خود عيب جويى مىكند، و خواهان افزايش كار نيك از نفس است. در امر دين چون گذشتگان كه پيش از شما بودند، و رفتگانى كه در برابر شما از دنيا رفتند باشيد، از دنيا خيمه بر كندند همچون خيمه بركندن كسى كه كوچ مىكند، و آن را طىّ كردند چنانكه منازل را طى كنند.
بدانيد كه قرآن خيرخواهى است كه خيانت نمىكند، و هدايتگرى است كه گمراه نمىنمايد، و سخنگويى است كه دروغ نمىگويد. احدى با قرآن ننشست جز اينكه به فزونى يا كمى از پيش آن برخاست: فزونى در هدايت، و كم شدن در كور دلى. بدانيد كه براى كسى بعد از بودن با قرآن تهيدستى نيست، و براى احدى
منهاى قرآن بىنيازى نمىباشد. از قرآن براى بيماريهاى خود شفا جوييد، و از آن براى پيروزى بر مشكلات يارى خواهيد، كه شفاى از بزرگترين بيماريها كه كفر و نفاق و تباهى و ضلالت مىباشد در قرآن است. پس به وسيله قرآن از خدا بخواهيد، و با عشق به قرآن به خدا توجه كنيد، و به وسيله آن از مردم چيزى مخواهيد، قطعا عباد الهى در اين دنيا با وسيلهاى به مانند قرآن به خداوند توجه نكردهاند.
بدانيد كه قرآن شافعى است كه شفاعتش پذيرفته گشته، و گويندهاى است كه گفتارش تصديق شده است، آن كه قرآن در قيامت به شفاعتش برخيزد شفاعتش در مورد او قبول است، و از هر كه شكايت نمايد شكايتش پذيرفته است، زيرا ندادهندهاى در قيامت ندا مىدهد: «امروز هر انسانى دچار بذرى است كه افشانده و گرفتار نتيجه عمل خود است جز آنان كه زارع بذر قرآن در سرزمين حيات خود بودند».
پس از بذر افشانان قرآن و تابعان آن باشيد، آن را رهنماى بر خداى خود قرار دهيد، براى خود از قرآن طلب نصيحت كنيد، آراء خود را كه بر خلاف قرآن است متّهم نماييد، و خواهش خود را كه مخالف قرآن است خائن بدانيد.
عمل! عمل! سپس عاقبت! عاقبت! پايدارى! پايدارى! آن گاه صبر! صبر! پاكدامنى! پاكدامنى! قطعا براى شما پايانى است، خود را به آن برسانيد، و شما را نشانهاى است، به آن هدايت جوييد، و اسلام را هدفى است به آن برسيد، با انجام آنچه خداوند از حق خود بر شما واجب نموده، و تكاليفى كه براى شما بيان داشته به خداوند روى آوريد، من شاهد شمايم، و روز قيامت به نفع شما اقامه حجت مىكنم.
بدانيد كه آنچه در علم الهى مقدر گشته بود واقع شد، و قضايى كه بايد انجام مىشد تدريجا وارد گشت، من از وعده خدا و حجت او سخن مىگويم، خداى تعالى فرموده: «آنان كه گفتند پروردگار ما اللّه است، سپس استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان فرود مىآيند كه نترسيد و محزون نباشيد، و شاد باشيد به بهشتى كه وعده داده مىشديد». شما گفتيد پروردگار ما خداست، پس بر كتاب خدا و بر طريق فرمان او، و بر راه شايسته بندگيش استقامت ورزيد، و از آن طريقه بيرون نرويد، و بدعت در آن مگذاريد،
و با آن مخالفت نورزيد، زيرا آنان كه از راه بيرون شوند در قيامت به خداوند راه نيابند.
از شكستن و دگرگون كردن اخلاق پسنديده برحذر باشيد، و زبان را يكى كنيد، مرد بايد زبان خود را ضبط كند، زيرا زبان نسبت به صاحبش چموش است، به خدا سوگند بنده با تقوايى را نمىبينم كه تقوايش او را سود دهد مگر آنكه زبانش را حفظ كند. قطعا زبان مؤمن پشت قلب او، و دل منافق پشت زبان اوست، زيرا مؤمن چون بخواهد سخنى گويد در باره آن در دل خود انديشه نمايد، اگر خير بود آشكارش كند، و اگر شر بود نهفتهاش دارد. و منافق هر چه به زبانش آيد بگويد، نمىفهمد چه سخنى براى او سودمند و كدام گفتار براى او زيان آور است. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «ايمان بندهاى استوار نمىشود مگر دلش استوار شود، و دلش استوار نمىگردد مگر زبانش استوار شود». پس هر يك از شما بتواند خدا را ملاقات كند در حالى كه
دستش از خون و مال مسلمين پاك، و زبانش از هتك آبروى آنان سالم باشد بايد چنين كند.
بندگان خدا، بدانيد قطعا مؤمن در امسال حلال مىداند آنچه را سال اول حلال دانسته، و اين سال حرام مىداند آنچه را سال نخست حرام مىدانسته، بدعتى كه مردم پايه گذارى كردهاند چيز حرام را بر شما حلال نمىكند، بلكه حلال همان است كه خدا حلال كرده، و حرام همان است كه خدا حرام نموده. به تحقيق امور را تجربه كرده و خوب آزمايش نمودهايد، و از اوضاع گذشتگان پندتان دادهاند، و براى شما مثلها زدهاند، و به آيينى واضح دعوت شدهايد، از شنيدن دعوت كر نمىشود مگر بىگوش، و از ديدن آن كور نمىشود مگر بىچشم، آن كه خداوند از آزمايشها و تجربهها سودش نرساند به موعظه ديگر سود نبرد، و او را از پيش رو و آشكارا كوته فكرى در آيد تا آنجا كه آنچه را نمىشناخته پندارد كه مىشناسد، و آنچه را كه مىشناخته ناشناخته انگارد.
زيرا مردم دو دستهاند: تابع شريعت، و پديد آورنده بدعت كه او را از جانب خدا
نه برهانى از سنّت و نه نورى از دليل و حجّت است.
خداوند احدى را به مانند اين قرآن پند نداده، كه قرآن رشته متين خدا و وسيله امين اوست، در آن بهار دل و چشمههاى دانش است، دل را به غير آن مايه جلا نيست، با آنكه پند پذيران از قرآن از دنيا رفتند، و فراموش كاران يا آنان كه خود را به فراموش زدهاند ماندند. چون خيرى ديديد آن را كمك كنيد، و چون شرى مشاهده نموديد از آن دورى جوييد، كه رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- هماره مىفرمود:
«اى فرزند آدم، كار خير انجام ده، و كار شرّ را رها كن، كه در اين حال نيكوكار و معتدلى».
بدانيد ستم سه گونه است: ستمى كه بخشيده نشود، و ستمى كه باز خواست شود، و ستمى كه بخشيده شود و باز خواست نشود. اما ستمى كه آمرزيده نشود شرك به خداوند است، خداوند سبحان فرموده:
«خداوند اين گناه را كه به او شرك آورند نمىآمرزد.» اما ستمى كه آمرزيده شود ستم عبد بر خود است در ارتكاب بعضى از گناهان كوچك. امّا ستمى كه باز خواست شود ستم بعضى از مردم
بر بعض ديگر است. قصاص در قيامت شديد است، و آن زخم زدن با كارد، يا ضربه زدن با تازيانه نيست، بلكه برنامهاى است كه اينها در برابرش اندك است. از تلوّن و رنگ به رنگ شدن در دين خدا بپرهيزيد، زيرا اتّفاق در آنچه كه از حق ميل نداريد از تفرقه در آنچه از باطل دوست داريد بهتر است، و خداوند پاك به هيچ يك از گذشتگان و فعلىها بر اثر تفرقه خيرى عطا نكرده است.
اى مردم، خوشا به حال كسى كه عيب خودش او را از دنبال كردن عيوب مردم باز دارد، و خوشا آن كه در خانهاش بنشيند، روزى خود را بخورد، به طاعت پروردگارش مشغول باشد، و بر گناهش گريه كند، او سر گرم كار خود بوده، و مردم از او در آسايش باشند
.
(1177)
رأى بزرگان شما بر اين شد كه دو مرد را اختيار كردند، از آنان پيمان گرفتيم كه بر اساس قرآن حكم كرده از آن تجاوز نكنند، زبانشان با قرآن باشد و دلشان از آن پيروى نمايد، ولى از قرآن روى گرداندند، و حق را در حالى كه مىديدند ترك كردند، خواسته آنان ستمكارى، و عادتشان كژى بود. تعهّد ما با آنان در حكم كردن به عدالت و عمل به حق پيش از رأى زشت و حكم جائرانه آنان بود. حجت به سود ما و در اختيار ماست از آن هنگام كه با راه حق مخالفت كردند، و حكمى غير حكم خدا صادر نمودند
.
(1178)
اشتغال به كارى او را سر گرم نمىسازد، زمانى باعث دگرگونى او نمىگردد، مكانى او را فرا نمىگيرد، و زبانى قدرت وصفش را ندارد. شماره قطرات باران، و ستارگان آسمان، و ذرات خاكى كه باد در هوا پراكنده ساخته، و نيز حركت مورچه بر سنگ صاف، و خوابگاه موران كوچك در شب تار از او پوشيده نيست. محل افتادن برگها، و نگاههاى زيرچشمى را مىداند. و شهادت مىدهم كه معبودى جز خدا نيست، همتايى ندارد، در وجودش ترديدى نيست، نمىتوان دينش را كافر شد، و آفريدن او را منكر گشت، شهادت آن كه نيّتش صادقانه، و باطنش پاك، و يقينش خالص، و ميزانش سنگين است.
و شهادت مىدهم كه محمد بنده و فرستاده او، و برگزيده از موجودات است،
كه براى بيان احكام انتخاب شده، و به كرامتهاى گرانبهاى الهى اختصاص يافته، و جهت ابلاغ رسالتهاى با ارزشش برگزيده شده، و به سبب او نشانههاى هدايت روشن، و سياهى كور دلى و ضلالت زدوده گشته است.
اى مردم، دنيا كسى را كه به او آرزو و دلبستگى دارد مىفريبد، و بر جان كسى كه به او رغبت كند بخل نمىورزد، و بر هر كه آن را به دست آورد چيره شود. سوگند به خدا ملّتى خرمى نعمت و عيش زندگى را از دست ندادند مگر به خاطر گناهانى كه مرتكب شدند، زيرا خداوند هرگز ستمكار به بندگان نيست. و اگر مردم به وقتى كه بلاها بر آنان فرود آيد، و نعمتها از دستشان برود، با نيتهاى صادقانه و دلهاى مشتاق به پروردگار پناه ببرند آنچه را از دستشان رفته به آنان باز مىگرداند، و هر فسادى را بر ايشان اصلاح مىكند.
من بر شما از اينكه در غرور و جهل قرار بگيريد مىترسم، كارهايى گذشت كه شما نسبت به آن رغبت كرديد و بدين سبب نزد من پسنديده نبوديد، و اگر روش نيكى كه داشتيد
به شما برگردد از نيك بختان خواهيد شد، من تكليفى ندارم جز اينكه بكوشم، اگر مىخواستم (معايب گذشتگان را) بگويم مىگفتم. خداوند بگذارد از آنچه گذشت
. (1179)
فرمود: آيا چيزى را كه نمىبينم مىپرستم؟! ذعلب گفت: چگونه او را ديدهاى؟ حضرت فرمود:
ديدهها او را آشكار نبينند، اما دلها به حقيقتهاى ايمان او را درك كنند. به اشياء نزديك است بدون مماس بودن با آنها، و دور است از اشياء بدون جدايى از آنان، گوياست نه با انديشه، اراده كننده است نه با تصميم، سازنده است نه با عضو، لطيف است ولى به پنهانى وصف نشود. بزرگ است و به خشونت و ستمكارى تعريف نگردد، بيناست ولى به داشتن چشم معرفى نگردد، مهربان است ولى به نازكدلى توصيف نمىشود. چهرهها براى عظمتش خاضعند،
و دلها از بيمش لرزانند.
(1180)
خداى را حمد مىكنم بر امرى كه گذشت، و از كارى كه مقدّر نمود، و بر مبتلا شدنم به شما اى مردمى كه چون فرمان دهم اطاعت نكنيد، و هرگاه دعوت نمايم به اجابتم بر نخيزيد، اگر مهلتتان دهند در سخن باطل فرو مىرويد، و اگر با شما بجنگند ناتوانى نشان مىدهيد، اگر مردم دور امام بر حقّى را بگيرند به آنان طعنه مىزنيد، و اگر ناچار به كار دشوارى شويد عقب گرد مىكنيد.
دشمنتان بىپدر باد، براى پيروزى خود و جهاد بر حقّتان انتظار چه چيزى را مىبريد؟
مرگ يا ذلّت؟! به خدا قسم اگر مرگم برسد- كه مىرسد- بين من و شما جدايى مىاندازد در حالى كه از همنشينى با شما نفرت دارم، و با شما بودن به صورتى است كه گويى تنهايم.
شگفتا از شما! آيا دينى نيست كه بر محور خود شما را جمع كند؟ و حميّتى نيست كه شما را آماده كار نمايد؟
آيا عجيب نيست كه معاويه ستمگران فرومايه را دعوت مىكند و آنان بدون دريافت كمك و حقوق از او اطاعت مىنمايند، و من شما را- كه باز مانده اسلام و باقى مانده مسلمانان هستيد- به گرفتن كمك و قسمتى از حقوق بيت المال دعوت مىنمايم ولى از دورم پراكنده مىشويد و با من مخالفت مىورزيد. دستورى مورد پسند از من به شما نمىرسد كه همگى بپسنديد، و دستورى ناپسند نمىرسد كه همگى بر ناپسندى آن اجتماع كنيد. قطعا محبوبترين چيزى كه دوست دارم با آن روبرو شوم مرگ است. كتاب خدا را به شما آموختم، راه دليل و برهان را به رويتان گشودم، آنچه را نمىشناختيد به شما شناساندم، آنچه را از دهان بيرون مىانداختيد به مذاقتان گوارا كردم، اى كاش كور مىديد، و خفته بيدار مىشد! چه نزديكند به بىمعرفتى نسبت به حضرت حق ملّتى كه رهبرشان معاويه، و آموزگارشان پسر زن زانيه (عمرو عاص) است!
(1181)
: ايشان را هلاكت باد چنانكه قوم ثمود هلاك شدند. آگاه باشيد، هنگامى كه نيزهها به جانب آنان نشانه رود، و شمشيرها بر سرشان فرود آيد از كارى كه كردند پشيمان شوند.
شيطان امروز شكست و فرار ايشان را خواست، و فردا از آنان بيزارى جويد و رهايشان سازد. بيرون رفتن از مدار هدايت، و افتادن در گمراهى كور دلى، و از راه حق باز ماندن، و طغيان و چموشى در مسير گمراهى آنان را بس است
.
(1182)
كه امير المؤمنين عليه السّلام اين خطبه را در كوفه براى ما بيان فرمود، و به وقت ايراد خطبه به روى سنگى كه آن را جعده فرزند هبيره مخزومى نصب كرد ايستاده بود، و جبّهاى از پشم بر تن داشت، و بند شمشير و كفش پايش از ليف درخت خرما بود، و پيشانى مباركش از سجده مانند پينه زانوى شتر مىنمود، و بدين گونه آغاز سخن فرمود:
حمد خداى را كه بازگشت خلق و عواقب امر به اوست، او را بر احسان عظيم، و برهان روشن و فراوانى فضل و نعمتش حمد مىكنيم، حمدى كه حقّش را بجاى آورد، و شكرش را ادا نمايد، و نزديك كننده به ثوابش، و موجب حسن مزيد نعمتش باشد. و از او طلب يارى مىنماييم يارى كسى كه فضلش را اميدوار، و بهرهاش را آرزومند، به دفعش از بلا مطمئن، و عطايش را معترف، و مطيع او به كردار و گفتار است. و ايمان مىآوريم
به او ايمان كسى كه با حالت يقين به او اميد دارد، و با حال ايمان به او روى آورده، مقرّانه در برابر او خاشع شده، و با اعتقاد به يگانگى او برايش اخلاص ورزيده، و با تمجيد او بزرگش شمرده، و با رغبت و كوشش به او پناه آورده است.
آن خداى پاك زاده نشده تا در عزّت شريكش شوند، و نزاده تا چون بميرد ارثى گذارد، وقت و زمان بر او پيشى نجسته، و زيادت و نقصانى به او راه نيافته، بلكه به آنچه از نشانههاى تدبير استوارش، و قضاى محكمش به ما نموده بر عقول آشكار شده است. از شواهد آفرينش او خلقت آسمانهاست كه بدون ستون برجا و بدون تكيه گاه بر پاست، آنها را به طاعت خود دعوت فرمود و آنها مطيع و با اقرار، بدون درنگ و تأخير پاسخ دادند، و اگر اقرار آسمانها به ربوبيّت و اعترافشان به طاعت نبود آنها را موضع عرش، و جايگاه فرشتگان، و محل بالا رفتن گفتار نيكو و كردار شايسته بندگانش قرار نمىداد.
ستارگان را نشانههايى قرار داد تا روندگان سرگشته در نقاط آمد و شد اقطار زمين به آنها راه جويند. سياهى پرده شب مانع نور افشانى اختران نگردد، و چادر سياه شب قدرت بر طرف كردن درخشش ماه را كه در آسمانها پخش است ندارد.
پاك است خدايى كه سياهى شبهاى تار، و تاريكى شب آرام در زمينهاى پست و قلّه كوههاى تيره رنگ نزديك به هم، و غرّشى كه از رعد در افق آسمان بر مىخيزد، و آنچه كه در برق ابرها آشكار مىشود، و برگى كه از درخت مىافتد و آن را بادهاى تند- كه با سقوط ستارگان مىوزد- و باريدن باران از جاى خود دور مىكند از او پوشيده نيست، كجا افتادن و كجا قرار گرفتن هر قطره باران، و اينكه مورچه كوچك دانه را از كجا مىكشد و به كجا مىبرد، و رزق پشه را چه چيزى كافى است، و هر ماده در شكمش چه بارى دارد براى او معلوم است.
و حمد خداى را كه پيش از آنكه كرسى يا عرش، يا آسمان يا زمين، يا جن يا انس موجود شود بوده. به انديشه درك نگردد، و به فهم اندازه گيرى نشود، درخواست كنندهاى او را مشغول نگرداند، بخشش از او كم ننمايد، با چشم نمىبيند. محدود به مكان نگردد، به داشتن مثل و مانند وصف نشود، به كمك ابزار و اعضا نمىآفريند، به حواس در نمىآيد، و با مردم مقايسه نمىگردد. خداوندى كه با موسى سخن گفت، و از آيات عظيمهاش به او نماياند ولى بدون اعضا و ابزارى كه به كار گيرد، كه با موسى سخن گفت، و از آيات عظيمهاش به او نماياند ولى بدون اعضا و ابزارى به كار گيرد، بىتوسط سخنى كه از كام و زبان كوچك درآيد.
اى كه خود را در وصف پروردگارت به زحمت مىاندازى، اگر راست مىگويى جبرئيل و ميكائيل و سپاه ملائكه مقرّب را كه در حجرات قدس سر به زير افكنده، و عقولشان از وصف بهترين آفرينندگان عاجز است وصف كن.
آنانى را مىتوان به صفات شناخت كه داراى اشكال و اعضا و مدّت و پايان و مرگ و نهايتاند. پس معبودى جز او نيست كه به نورش هر ظلمتى را روشن ساخت، و به ظلمتش
هر نورى را تاريك كرد.
بندگان خدا، شما را به رعايت تقواى الهى وصيت مىكنم، خداوندى كه شما را لباس پوشانيد، و معاشتان را به فراوانى در اختيارتان گذاشت. اگر كسى براى جاويد ماندن در دنيا نردبانى مىيافت، يا براى دفع مرگ راهى پيدا مىكرد، هر آينه سليمان بن داود عليه السّلام بود، كه سلطنت بر جنّ و انس را همراه با نبوت و منزلت عظيم قرب در اختيارش گذاشته بودند، ولى چون روزى مقدّرش را خورد، و مدّت عمرش را تمام كرد، كمانهاى نيستى با تيرهاى مرگ به كارش پايان داد، و شهرها از وجودش خالى، و خانهها معطّل ماند، و همه ماندههايش را ديگران به ارث بردند. براى شما در نسلهاى گذشته عبرت است. كجايند عمالقه و فرزندان عمالقه؟! كجايند فراعنه و فرزندان فراعنه؟! كجايند آنان كه در شهرهاى منطقه رس بودند و انبياء را كشتند، و سنن فرستادگان حق را خاموش نمودند، و روش گردنكشان را زنده كردند؟ كجايند آنان كه با لشگريان فراوان به راه افتادند، و هزاران
نفر را فرارى دادند، و سپاهيان گرد آوردند، و شهرها بنا كردند؟!
زره حكمت و دانش در پوشيد، و آن را به تمام آدابش از توجه و معرفت به آن، و فارغ نمودن دل براى آن فرا گرفت. حكمت نزد او گمشدهاى است كه در طلب آن است، و حاجتى است كه در جستجوى آن است. از ديده پنهان است در آن زمانى كه اسلام چون شترى خسته كه دم بر زمين گذاشته و سينه بر آن نهاده دچار غربت است، او باقى ماندهاى از حجج حق، و جانشينى از جانشينان انبياء خداست. سپس فرمود:
اى مردم، من به شما اندرزهايى دادم كه انبياء الهى امّتهاى خود را به آن اندرز دادند، وظيفه خود را نسبت به شما آنچنان كه جانشينان انبيا نسبت به مردمى كه پس از آنان آمدند انجام دادند انجام دادم، شما را به تازيانه پندم ادب كردم مستقيم نشديد، و با انذارهاى حق
راندم به نظم نيامديد! شگفتا از شما، آيا امامى غير از مرا توقع داريد كه شما را به راه آورد، و در مسير ارشاد قرار دهد؟! بدانيد آنچه از دنياى به شما روى آورده بود روى گرداند، و هر آنچه روى گردانده بود روى آورد، بندگان خوب خدا آماده كوچند، كم دنيا را كه ماندنى نيست به كثير آخرت كه از بين رفتنى نيست معامله كردند. برادران ما كه در صفّين خونشان ريخته شد از اينكه امروز در دنيا نيستند چه زيانى بردند؟ نيستند تا لقمه گلوگير بخورند، و آب تيره ناگوار بنوشند. به خدا سوگند حق را ملاقات كردند و خداوند هم اجرشان را كامل و تمام عنايت فرمود، و آنان را از پس بيم در جايگاه امن جاى داد. كجايند آن برادرانم كه راه را به حقيقت طى كردند، و بر اساس حق از دنيا گذشتند؟ عمّار، ابن تيهان و ذو الشهادتين كجا هستند؟ و كجايند نظيران آنان از برادرانشان كه بر جانبازى پيمان بستند، و سرهاى پاكشان براى تبهكاران فرستاده شد؟!
نوف گفت: در اين وقت دست به محاسن شريف و كريم خود برد و زمانى طولانى اشك ريخت، سپس فرمود:
آه بر آن برادرانم كه قرآن را تلاوت كرده آن را استوار داشتند، و واجبات را انديشه نموده بر پا كردند، سنّت را زنده نمودند، و بدعت را ميراندند، به جهاد دعوت شدند اجابت كردند، به پيشوا اعتماد نموده تابعش شدند. آن گاه به آواز بلند فرياد زد:
جهاد! جهاد! اى بندگان خدا، بدانيد امروز لشگر را مىآرايم، و هر كه اراده رفتن به سوى حق را دارد بيرون آيد.
نوف گفت: پس از آن براى حسين عليه السّلام ده هزار نفر، و براى قيس بن سعد (رحمه اللّه) ده هزار نفر، و براى ابو ايّوب انصارى ده هزار نفر، و براى غير اينان شمارى ديگر نيرو قرار داد، و اراده جدّى براى بازگشت به جبهه صفين داشت، ولى هنوز روز جمعه نرسيده كه ابن ملجم ملعون بر آن انسان بىهمتا ضربت زد، نيروها برگشتند، و ما چون گوسپندانى بوديم كه شبان
خود را از دست داده و از هر طرف گرگها آنان را بربايند!
(1183)
حمد خداى را كه بدون ديده شدن شناخته شده، خدايى كه آفريننده است به غير رنج و زحمت.
به قدرتش موجودات را آفريد، و با عزّتش گردن فرازان را به بند بندگى كشيد، و با جودش بر بزرگان مهترى جست. اوست خدايى كه مخلوقاتش را در دنيا جاى داد، و رسولانش را به سوى جن و انس فرستاد، تا پرده از رخسار دنيا از برابر ديدگانشان بردارند، و آنان را از زيانهاى دنياى منهاى تقوا بترسانند، و براى بيدار كردنشان در باره آن مثلها بزنند، و بر عيوب دنيا بينايشان گردانند، و آنچه مايه عبرت است از انقلاب حالات دنيا چون تندرستىها و بيماريها، و حلال و حرام براى مردم غافل باز گو كنند، و آنچه را خداوند براى اهل طاعت و معصيت از بهشت و جهنّم و كرامت و ذلّت آماده نموده
بيان نمايند. او را به درگاهش سپاس و ستايش مىگويم چنانكه از بندگانش سپاس و ستايش خواسته.
براى هر چيزى اندازهاى قرار داده، و براى هر اندازه مدّتى معين نموده، و براى هر مدّتى كتابى نگاشته است.
قرآن امر كننده و نهى كننده است، خاموش و گوياست، حجت خدا بر مردم است، بر آن از خلق خود پيمان گرفت، و آنان را در گرو قرآن قرار داد، نورش را تمام و دينش را به آن كامل كرد، پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله را قبض روح كرد در حالى كه از رساندن پيام هدايت به مردم به وسيله قرآن فارغ شده بود. پس خدا را بزرگ شماريد آنچنان كه او خود را بزرگ شمرده، زيرا خداوند چيزى از دينش را از شما پنهان نكرد، و امرى را كه مورد رضايت يا كراهتش باشد وانگذاشت جز اينكه براى آن علامتى ظاهر و نشانهاى محكم قرار داد، كه يا از منكر نهى مىكند و يا به معروف دعوت مىنمايد.
پس خشنودى و خشمش در گذشته و حال يكسان است. و بدانيد خداوند هرگز از شما
خشنود نمىشود به چيزى كه به خاطر آن بر گذشتگان خشم گرفته، و هرگز بر شما خشم نمىگيرد به خاطر چيزى كه به آن از پيشينيان خشنود شده، شما در راهى روشن حركت مىكنيد، و آنچه گذشتگان گفتهاند در سخن تكرار مىكنيد. خداوند مئونه دنياى شما را كفايت كرده، و بر شكر ترغيب نموده، و ذكرش را بر زبانتان واجب كرده، و شما را به تقوا سفارش نموده، و آن را منتهاى خشنودى خود و خواستهاش از بندگان قرار داده.
پس تقواى الهى را پيشه سازيد، خدايى كه در برابر نظارت او هستيد، و مهار زندگى شما در دست قدرت او و تغييرتان از حالى به حالى در كف قوت اوست، اگر پنهان كنيد مىداند، و اگر آشكار نماييد ثبت مىكند، نگهبانان با كرامتى را بر شما موكّل كرده كه حقّى را از قلم نمىاندازند، و چيزى را بيهوده ثبت نمىكنند.
بدانيد آن كه تقواى الهى را رعايت كند خداوند راه خروج از فتنهها را برايش باز كند، و به او نورى بنماياند كه از تاريكى برهد، و او را در آنچه كه ميل و آرزوى اوست جاويدان كند، وى را نزد خود در خانه كرامت وارد سازد، خانهاى كه براى خود انتخاب نموده كه سايهاش عرش، روشناييش شادمانى او،
زيارت كنندگانش فرشتگان، و دوستانش انبياء او هستند. پس بر معاد پيشدستى كنيد، و بر مرگ پيشى جوييد، زيرا نزديك است آرزوى مردم قطع شود، و اجل گريبانشان را بگيرد و باب توبه بر آنان بسته شود. شما اكنون در شرايطى هستيد كه كسانى پيش از شما از دنيا رفتند بازگشت به آن را خواستار شدند، با آنكه شما در دنيا همچون رهگذريد از خانهاى كه ملك شما نيست آماده سفريد كه كوچ كردن از آن را به شما اعلام نموده، و توشه گرفتن از آن را امر كردهاند.
بدانيد كه اين پوست نازك را طاقت بر آتش نيست، پس به خود رحم كنيد، كه شما خود را در دنيا به مصائب و رنجها امتحان كردهايد. آيا مشاهده كردهايد كه يكى از شما به خاطر خارى كه به بدنش فرو مىرود و از لغزيدنى كه دچار خونريزى مىگردد، و از ريگ داغى كه او را مىسوزاند چگونه ناله سر داده و اظهار درد مىكند؟ پس چه طاقت و حالى خواهد داشت وقتى بين دو طبقه از آتش قرار گيرد، در حالى كه همخوابه سنگ سوزان و همنشين شيطان گردد؟! آيا مىدانيد وقتى مالك دوزخ بر آتش خشم گيرد آتشها به روى هم غلتيده و يكديگر را به سختى مىكوبند،
و هرگاه به آتش بانگ زند آتش دوزخ بىتابانه از نهيب او در ميان درهاى جهنم بر جهد؟! اى پير سالخورده كه پيرى با تو در آميخته، چگونه خواهى بود وقتى گردن بندهاى آتشين به استخوانهاى گردن بپيوندد، و غلها به دستها وصل شود تا گوشتهاى ساعد را بخورد؟! اى مردم، خدا را! خدا را! اكنون كه در تندرستى پيش از بيمارى، و فراخى قبل از تنگدستى هستيد، پس در آزادى خود تا گرفتار نشديد بكوشيد، ديدهها را در شب بيدار داريد، شكمها را با روزه لاغر كنيد، قدمها را به كار گيريد، اموالتان را انفاق نماييد، بدنها را فداى جانها كنيد و در اين راه بخل نورزيد، كه خداوند سبحان فرموده: «اگر خدا را يارى كنيد خدا هم شما را يارى مىكند و قدمهاى شما را استوار مىدارد» و نيز فرموده:
«كيست كه به خداوند وام نيكو دهد كه خدا آن را برايش به چند برابر باز گرداند؟ و به خاطر اين وام براى او اجر كريم است». خداوند از روى ذلّت از شما يارى نخواسته، و به خاطر كمى مال قرض نطلبيده،
از شما يارى خواسته در حالى كه جنود آسمانها و زمين از اوست و او غالب و حكيم است، از شما وام طلبيده در صورتى كه مالك خزائن آسمانها و زمين بوده و بىنياز و ستوده است، همه اينها به خاطر آزمايش شماست كه كدامتان داراى بهترين عمل هستيد. پس به سوى اعمال پسنديده بشتابيد تا در بهشت با همجواران خدا باشيد، آنان كه انبيا را با آنان رفاقت داد، و فرشتگان را به ديدارشان فرستاد، و چنان اكرامشان نمود كه گوششان هرگز صداى آهسته آتش جهنم را نشنود، و اندامشان را از برخورد با سختى و رنج مصون داشت، «اين است عطاى خداوند كه به هر كس بخواهد عنايت مىكند و خداوند صاحب بخشش عظيم است». آنچه را مىشنويد مىگويم، و از خدا براى خود و شما يارى مىخواهم، و او ما را بس است و وكيل خوبى است
.
(1184)
: ساكت باش، خدا رويت را سياه كند اى بىدندان! به خدا قسم حق آشكار شد در حالى كه تو بىمقدار بودى و صدايت آهسته، تا وقتى كه باطل عربده كشيد آن گاه چون شاخ بز نر به سرعت ظاهر شدى
. (1193)
اهل تقوا را چنانكه گويى آنان را مىبينم براى من وصف كن. امام در پاسخ
او درنگ كرد، سپس فرمود: اى همّام، تقواى الهى پيشه كن و كار نيك انجام ده، زيرا خداوند با اهل تقوا و اهل كار نيك است. همّام به اين مقدار سخن قناعت نكرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پيامبر- كه درود خدا بر او و آلش باد- درود فرستاد و سپس فرمود:
اما بعد، خداوند پاك و برتر مخلوقات را آفريد در حالى كه از اطاعتشان بىنياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمىرساند، و طاعت مطيعان او را سود نمىدهد. پس روزى آنان را در ميانشان تقسيم كرد، و هر كس را در دنيا در جايى كه سزاوار بود قرار داد. پرهيزكاران در اين دنيا اهل فضايلند، گفتارشان صواب، پوشاكشان اقتصادى، و رفتارشان افتادگى است. از آنچه خدا بر آنان حرام كرده چشم پوشيده، و گوشهاى خود را وقف دانش با منفعت نمودهاند. آنان را در بلا و سختى و آسايش و راحت حالتى يكسان است، و اگر خداوند براى اقامتشان در دنيا زمان معينى را مقرر نكرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب
به اندازه چشم به هم زدنى روحشان در بدنشان قرار نمىگرفت.
خداوند در باطنشان بزرگ، و غير او در ديدگانشان كوچك است. آنان با بهشت چنانند كه گويى آن را ديده و در فضايش غرق نعمتند، و با عذاب جهنم چنانند كه گويى آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان، بدنهايشان لاغر، نيازهايشان سبك، و نفوسشان با عفّت است. روزى چند را در راه حق صبر كردند كه براى آنان راحتى جاويد به دنبال آورد، اين است تجارتى سود آور كه خداوند براى آنان مهيّا نمود.
دنيا آنان را خواست و آنان آن را نخواستند، به اسارتشان كشيد و آنان با پرداخت جانشان خود را آزاد كردند.
به هنگام شب براى عبادت برپايند، در حالى كه اجزاى قرآن را شمرده و سنجيده تلاوت كنند، خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروى دردشان را از آن برگيرند. و چون به آيهاى بشارت دهنده بگذرند به مورد بشارت طمع كنند، و روحشان از روى شوق به آن خيره گردد، و گمان برند كه مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيهاى بگذرند كه در آن بيم داده شده
گوش دل به آن دهند، و گمان برند شيون و فرياد عذاب بيخ گوش آنان است.
قامت به ركوع خم كردهاند، به وقت سجده پيشانى و دست و زانو و انگشتان پا بر زمين مىگذارند، و از خداوند آزادى خود را از عذاب مىطلبند. اما به هنگام روز، بردباران و دانشمندان و نيكوكاران و پرهيزكارانند. بيم از حق جسمشان را چون تير تراشيده لاغر كرده، مردم آنان را مىبينند به تصور اينكه بيمارند، ولى بيمار نيستند، و مىگويند ديوانهاند، در حالى كه امرى عظيم آنان را بدين حال در آورده.
به طاعت اندك خشنود نمىشوند، و طاعت زياد را زياد ندانند. بنا بر اين خود را به كوتاهى در بندگى متّهم كنند، و از عبادت خود در وحشتند. هرگاه يكى از آنان را تمجيد كنند از آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاهترم، و پروردگارم از خودم به من داناتر است، خداوندا، مرا به آنچه در بارهام گويند مگير، و از آنچه مىپندارند بهتر گردان، و زشتىهايى را كه از من خبر ندارند بر من ببخش.
از نشانههاى ديگرشان آن است كه هر كدام را داراى نيرومندى در دين، دورانديشى با نرمى، ايمان همراه با يقين، حرص در دانش، علم با بردبارى، ميانه روى در توانگرى، فروتنى در عبادت، آراستگى در تهيدستى، بردبارى در سختى، جويايى حلال، نشاط در هدايت، و دورى از طمع بينى. در عين به جا آوردن اعمال شايسته ترسان است. شب مىكند در انديشه شكر، و روز مىكند در انديشه ذكر. شب را به سر مىبرد با خوف، و روز مىنمايد دلشاد: خوف از غفلتى كه او را از آن بر حذر داشتهاند، و دلشاد از فضل و رحمت حق كه به دست آورده. اگر نفس او را در آنچه بر او سنگين است از او پيروى نكند او نيز آنچه را كه نفس به آن رغبت دارد به او نمىدهد.
روشنى چشمش در آن چيزى است كه جاويد است، و بىرغبتىاش در آن است كه فانى شدنى است.
بردبارى را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مىكند. آرزويش كم و كوتاه، لغزشش اندك، دلش فروتن، نفسش قانع، خوراكش اندك، زندگيش آسان، دينش محفوظ،
شهوتش مرده، و خشمش فرو خورده است. خيرش را متوقّع، و از شرش در امانند.
اگر در ميان غافلان باشد از ذاكرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاكران باشد در شمار غافلانش نيارند. از آن كه بر او ستم كرده بگذرد، به آن كه او را محروم نموده عطا كند، و با كسى كه با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد. زبان دشنام ندارد، گفتارش نرم است، زشتيش پنهان، و خوبيش آشكار است، نيكىاش روى آورده، و شرّش روى گردانده، در حوادث آرام، در ناخوشيها شكيبا، و در خوشيها شاكر است. بر دشمن ستم نمىكند، و به خاطر محبوبش مرتكب گناه نمىشود. پيش از حاضر كردن شاهد، خود اقرار به حق مىنمايد. امانت را تباه نمىكند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشى نمىسپارد، احدى را با لقب زشت صدا نمىكند، به همسايه زيان نمىزند، به بلاهايى كه به سر مردم مىآيد شادى نمىنمايد، در باطل وارد نمىشود، و از حق خارج نمىگردد. اگر سكوت كند سكوتش غمگينش نكند، و اگر بخندد قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش را
بگيرد. از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد، و مردم را از جانب خود قرين آسايش كند. دوريش از آن كه دورى مىكند محض زهد و پاك ماندن، و نزديكىاش به آن كه نزديك مىشود به خاطر نرمى و رحمت است، دوريش از راه تكبّر و خودخواهى، و نزديكىاش از باب مكر و فريب نيست.
راوى گفت: چون سخن به اينجا رسيد همّام فريادى بركشيد و جان داد. حضرت فرمود:
به خدا قسم از چنين پيشامدى بر او مىترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاى رسا با اهلش اين گونه معامله مىكند! يكى از حاضران فضول به حضرت گفت: خودت چه حالى دارى؟ فرمود:
واى بر تو، هر اجلى را وقت معيّنى است كه از آن نمىگذرد، و علّتى است كه از آن تجاوز نمىكند.
باز ايست و ديگر اين چنين مگوى كه اين سخنى بود كه شيطان بر زبانت جارى ساخت
.
(1194)
خداوند را بر توفيقى كه در بندگى عنايت كرده، و از معصيت باز داشته سپاس مىگوييم.
و اتمام نعمت و چنگ زدن به ريسمانش را از او درخواست مىنماييم. و شهادت مىدهيم كه محمد بنده و فرستاده اوست، آن وجود مباركى كه در راه خشنودى او در هر بلا و سختى فرو رفت، و از هر شربت بلايى جامى نوشيد، در حالى كه نزديكانش از او روى گرداندند، و بيگانگان بر دشمنيش اتفاق داشتند، عرب براى جنگ با او عنان گسيخته بود، و مركبها را براى كارزار با او به تازيانه رانده بود، تا دشمنى خود را به ساحت مقدسش وارد كند، از دورترين خانه، و بعيدترين جايگاه.
بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم، و از اهل نفاق مىترسانم، چرا كه آنان
گمراه و گمراه كنندهاند، و دچار لغزش و لغزانندهاند. رنگ به رنگ مىشوند، و به حالات گوناگون ظاهر مىگردند، به هر وسيله كوبندهاى براى گمراه كردن شما متوسل مىشوند، و در هر كمينگاهى كمين مىگيرند.
قلوبشان فاسد، و ظاهرشان پاك مىنمايد. براى فريب مردم به دور از ديده حركت مىكنند، و چون روباه در ميان جنگل انبوه از درخت مىجهند. وصفشان به ظاهر دواى درد، و گفتارشان شفاست، امّا عملشان دردى است بىدوا. بر راحت مردمان حسد مىبرند، بر گرفتارى ديگران مىافزايند، و اميدواران را نوميد مىكنند. اينان را به هر راهى افتادهاى، و در هر دلى شفيعى، و در هر غم و اندوهى اشكى است. مدح و ثناى يكديگر را به هم وام دهند، و پاداش آن را متوقعند.
در سؤال اصرار ورزند، و به وقت سرزنش پرده درى كنند، و اگر در قضيهاى حكم قرار گيرند اسراف در ستم نمايند. برابر هر حقّى باطلى، و براى هر راستى كژىاى، و براى هر زندهاى قاتلى، و براى هر درى كليدى، و براى هر شبى چراغى آماده كردهاند. با اظهار بىرغبتى زمينه ساز طمع خود هستند تا بازارشان را به پا دارند، و متاعهاى كاسد به ظاهر نفيس خود را رواج دهند.
باطل مىگويند ولى حق جلوه مىدهند، و بد وصف مىكنند و زيبا مىنمايانند. راه سخت و تنگ باطل را آسان جلوه مىدهند، و از راه حق بر اين پايه كه راهى سخت و تنگ است مىترسانند. اينان ياران شيطان، و زبانههاى آتشند، «آنان حزب شيطانند، و بدانيد حزب شيطان زيانكارانند»
. (1195)
سپاس خدايى را كه از آثار سلطنت، و بزرگى كبرياييش چندان آشكار كرد كه ديدهها را از عجائب قدرتش متحيّر نمود، و انديشههاى دور پرواز انسانها را از شناخت حقيقت صفاتش مانع شد. و بر اساس ايمان و يقين و اخلاص و اعتقاد شهادت مىدهم كه معبودى جز اللّه نيست، و گواهى مىدهم كه محمّد بنده و فرستاده اوست،
او را فرستاد در حالى كه نشانههاى هدايت كهنه شده، و راه روشن دين به نابودى رسيده بود. حق را آشكار كرد، خلق را خيرخواهى نمود، به طريق صواب رهنمون شد، و به ميانه روى فرمان داد، درود و سلام خدا بر او و آل او باد.
بندگان خدا، بدانيد خداوند شما را بيهوده و باطل نيافريد، و سر خود و آزاد رها نكرد.
اندازه نعمتش را بر شما مىداند، و احسانش را نسبت به شما به شماره آورده است. از او پيروزى و رستگارى بخواهيد، و روا شدن حاجت بطلبيد و عطا و بخشش درخواست كنيد، كه بين شما و او حجابى نيست، و به روى شما از ديدار او درى بسته نشده. او در هر مكانى حاضر، و در هر وقت و زمانى موجود، و با هر انس و جنى همراه است. عطايش بر او رخنه وارد نمىآورد، وجودش از او نمىكاهد، گدايى گدا نعمتش را پايان نمىدهد، و بذل و بخشش خزائنش را به آخر نمىرساند، و كسى او را از توجه به ديگرى باز نمىدارد، و صدايى او را از صداى ديگر غافل نمىكند، و عطايش به كسى مانع سلب عطا از ديگرى نمىگردد، و غضبش او را از رحمتش باز نمىدارد، و رحمتش بر كسى او را از كيفر
ديگرى غافل نمىكند، نهان بودنش او را از آشكاريش نمىپوشاند، و آشكار بودنش وى را از پنهانيش قطع نمىنمايد. در عين نزديكى دور است، و در عين بلندى نزديك، و در عين آشكار بودن نهان، و در عين نهان بودن آشكار. جزا دهد و جزا داده نشود. از روى انديشه و فكر كردن موجودات را نيافريد، و به خاطر رنج و خستگى از آنان يارى نجست.
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم، زيرا تقوا زمام است و قوام حيات، به ريشههاى محكم آن تمسك جوييد، و به حقايق آن چنگ زنيد، تا شما را به مكانهاى راحت، و محلهاى وسيع، و حصارهاى محفوظ، و منازل عزّت برساند، آن هم در روزى كه چشمها در آن خيره مىشود، و همه جا در برابرش به تاريكى فرو مىرود، و گلههاى شترهاى آبستن (كه اموال پربهايند) بىصاحب مىماند، و در صور دميده مىشود، آن وقت هر روحى از بدن در آيد، و هر زبانى لال شود، و كوههاى بلند و صخرههاى پا برجا درهم ريزند، و جاى آنها را سراب موّاج و درخشان گيرد، آثار و بناها چون زمينى نرم و هموار شود،
آن روز نه شفيعى است كه شفاعت نمايد، و نه خويشى كه دفع رنج كند، و نه عذر و بهانهاى كه سود بخشد
. (1196)
پيامبر را فرستاد زمانى كه نشانهاى از دين بر پا نبود، و علامت روشنى وجود نداشت، و راهى آشكار نبود.
بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم، و از دنيا مىترسانم، كه سراى كوچ و محلّ سختى و رنج است. ساكنش مسافر، و مقيمش جدا شونده از آن است. اهلش را به حركت مىآورد چنانكه طوفان سخت كشتى را در ميان امواج درياها به حركت مىاندازد، گروهى غرق شده هلاك مىشوند، و گروهى در دل امواج در مرز نجاتند، دامن بادها آنان را به اين سو و آن سو مىبرند، و بر مركب ترس و هول مىرانند. آن كه غرق شد باز يافتنش ناممكن، و آن كه نجات يافت مسافر مرگ است.
بندگان خدا، اكنون عمل كنيد كه زبانها باز، و بدنها سالم، و اندامها فرمانبردار، و عرصه گاه كوشش و آمد و شد وسيع، و جولانگاه عمل پهناور است، پيش از آنكه فوت شتابان در رسد، و موت بر شما وارد شود. آمدن مرگ را حتم بدانيد، و (بى كار) به انتظار آن ننشينيد
. (1197)
حافظان دين و سنّت از اصحاب محمّد- صلّى اللّه عليه و آله- مىدانند كه من هرگز لحظهاى از فرمان خدا و رسول او روى نگرداندم، و با جان خود پيامبر را يارى دادم آن هم در ميدانهايى كه شجاعان فرار مىكردند، و قدمها به عقب بر مىگشت، با شجاعتى كه خداوند مرا به آن گرامى داشت.
رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- در حالى كه سرش روى سينه من بود قبض روح شد، و جان آن حضرت در دستم روان گشت و آن را به چهره خود كشيدم. من عهده دار غسل آن حضرت- صلّى اللّه عليه و آله- بودم و فرشتگان در آن امر مرا يارى مىكردند، در و ديوارهاى خانه فرياد مىكشيدند، گروهى از ملائكه فرود مىآمدند، و گروهى ديگر به آسمان مىرفتند، سر و صداى فرشتگان از گوشم جدا نمىشد، بر او درود مىفرستادند تا او را در ضريحش پوشانيديم. پس چه كسى از من در حيات و مرگ به او سزاوارتر است؟! اينك با ديده بصيرت به راه افتيد، و بايد در جنگ با دشمنانتان نيّت شما صادق باشد. به خداوندى كه جز او خدايى نيست من بر راه حق هستم، و دشمنان بر لغزشگاه باطل. آنچه را مىشنويد مىگويم، و براى خود و شما از خداوند آمرزش مىطلبم
.
(1198)
خداوند آواز وحوش را در بيابانها، و گناهان بندگان را در نهانها، و آمد و شد ماهيان را در درياهاى ژرف، و تلاطم امواج آب را با وزش تندبادها خبر دارد.
و شهادت مىدهم كه محمّد برگزيده خدا و سفير وحى و رسول رحمت اوست.
اما بعد، شما را به پرواى از خدايى سفارش مىكنم كه آفرينش شما را آغاز كرد، و بازگشت شما به او، و بر آورده شدن حاجاتتان به قدرت او، و پايان رغبت شما به سوى او، و راه معتدل شما به جانب او، و پناه از همه بيمها حضرت اوست. زيرا تقوا داروى درد دلهايتان، بينايى كورى باطنتان، شفاى بيمارى اجسادتان، صلاح فساد سينههايتان، پاكى چرك نفوستان، جلاى پرده ديدگانتان،
ايمنى خوف دلهايتان، و روشنى تاريكى جهلتان مىباشد. طاعت خدا را جامه جان كنيد نه پوشش جسم، به باطن فرمانبردار حق باشيد نه به ظاهر، طاعت را چون رگ و پى در اعضاء و جوارحتان قرار دهيد، و آن را بر همه امورتان حاكم گردانيد، و آن را آبشخور به هنگام ورود به قيامت و شفيع رسيدن به آرزوها، و سپر روز وحشت، و چراغهاى دل گورها، و آرامش دهنده ترسهاى طولانى، و زداينده اندوه مواطن پر وحشت خود قرار دهيد. زيرا طاعت خدا نگهدارنده از عوامل فراگير هلاك، و حافظ از امور وحشتناك، و مانع گرماى آتش افروخته شده است. آن كه دست به دامن تقوا بزند سختىها پس از نزديك شدن از او دور مىگردد، و امور بعد از تلخى براى او شيرين مىشود، و امواج فتنهها پس از تراكم از اطراف او پراكنده مىگردد، و دشواريها پس از رنجاندنش بر او آسان مىشود، و باران كرامت پس از ناياب شدن بر او مىبارد، و رحمت رميده شده به او روى مىآورد، و چشمه نعمت پس از خشك شدن بر او به جوشش مىآيد، و بركات كاسته شده بر او فراوان
مىگردد.
پرواى از خدايى را پيشه كنيد كه شما را به موعظه خود سود بخشيد، و به پيامش شما را پند داد، و به نعمتش بر شما منّت نهاد. پس وجودتان را براى عبادت او رام كنيد، و حق طاعتش را به جا آوريد.
سپس (بدانيد) اين اسلام همان دين خداست كه آن را براى خود انتخاب كرد، و آن را به ديده عنايت پروريد، و بهترين خلق را براى ارائه آن برگزيد، و ستونهاى آن را بر پايه محبت خود استوار نمود.
اديان را با عزت آن خوار كرد، و به رفعتش ساير آيينها را به پستى نشاند، و به كرامتش دشمنان را ذلّت داد، به ياريش مخالفان را سركوب كرد، و به ركن قوى آن اركان گمراهى را نابود ساخت، تشنگان معنى را از حوضهايش سيراب نمود، و آبگاهش را با نيروى الهى آبكشان پر كرد. آن گاه اسلام را چنان قرار داد كه رشتهاش نگسلد، حلقههايش نگشايد، اساسش منهدم نگردد، اركانش زوال نپذيرد.
درختش ريشه كن نشود، مدّتش به آخر نرسد، قوانينش كهنه و پوسيده نگردد،
شاخههايش قطع نگردد، راههايش تنگ نشود، آسانيش به دشوارى نرسد سپيدش سياه نگردد، قامت راستش كج نشود، چوبهاش نپيچد، و راهش صعب العبور نگردد، چراغهايش خاموش، و شيرينيش تلخ نشود. اسلام ستونهايى است كه خداوند پايههايش را در حق كار گذاشته، و بنيان آن ستونها را محكم كرده، چشمههايى است كه نهرهايش پر آب، و چراغهايى است كه نورش تابان، و مشعلگاهى است كه مسافران به آن راه جويند، و نشانههايى است كه راهها به آن قصد مىشود، و آبشخورهايى است كه واردان به آن سيراب مىگردند.
خداوند نهايت خشنودى، و برترين قوانين، و بالاترين مرتبه طاعت را در اسلام قرار داده.
بنابر اين اركانش پا برجا، بنايش رفيع، برهانش نورانى، شعلهاش فروزان، سلطنتش شكست ناپذير، و نشانهاش بلند، و ستيز با آن غير ممكن است.
پس اسلام را محترم داريد و از آن پيروى نماييد. و حقّش را ادا كنيد، و آن را در جايگاه خود قرار دهيد.
آن گاه خداوند محمّد- صلّى اللّه عليه و آله- را به حق برانگيخت
وقتى كه دنيا به سپرى شدن نزديك شده، و آخرت روى آورده، و سر سبزى دنيا پس از روشنى تاريك، و اهلش را در مشقّت قرار داده بود، آن زمان كه بستر دنيا ناهموار، و آماده نابودى و نيستى بود. زمانش رو به پايان، و نشانههاى زوالش نزديك شده بود، آن زمان كه اهل دنيا رو به نابودى، و حلقهاش رو به شكسته شدن، و ريسمانش رو به پاره شدن، و نشانههايش رو به كهنه شدن، و عيبهايش رو به مكشوف شدن، و درازى مدّتش رو به كوتاه شدن مىرفت.
خداوند پاك آن حضرت را تبليغ كننده رسالت، و وسيله كرامت امّت، و بهار اهل زمان، و بلندى مرتبت ياران، و شرف هواخواهان خود قرار داد.
سپس قرآن را بر او نازل كرد، نورى كه چراغهايش خاموش نمىشود، و چراغى كه افروختگىاش كاهش بر نمىدارد، و دريايى كه قعرش درك نمىگردد، و راهى كه حركت در آن گمراهى ندارد، و شعاعى كه روشنى آن تاريك نمىشود، و جدا كننده حق و باطلى كه برهانش خاموشى ندارد، و ساختمانى كه پايههايش ويران نگردد، و دارويى كه بيم بيماريهاى آن نمىرود، و بلند مرتبهاى كه
يارانش را شكست نرسد، و حقّى كه مدد كارانش دچار شكست نشوند. قرآن معدن ايمان و ميان سراى آن، چشمههاى دانش و درياهاى آن، باغهاى عدل و داد و حوضهاى آن، پايههاى اسلام و اساس آن، واديهاى حق و دشتهاى سر سبز آن است، دريايى است كه آب برداران آبش را تمام نكنند، و چشمههايى است كه آبكشان آب آنها را به آخر نرسانند، و آبشخورهايى است كه واردان از آن كم ننمايند، و منازلى است كه مسافران راهش را گم نكنند، و نشانههايى است كه از چشم راهروان پنهان نماند، و تپّههايى است كه روندگان از آنها نگذرند.
خداوند آن را سيرابى تشنگى دانايان قرار داد، و نيز بهار قلوب بينايان، و مقصد راههاى صالحان، و دوايى كه پس از آن بيمارى نيست، و نورى كه با آن تاريكى نباشد، و ريسمانى كه جاى چنگ زدن به آن محكم است، و حصار با بنيانى كه آفات را بر اوج آن راه نيست، و براى دوستدارانش عزّت، و براى واردش صلح و ايمنى، و براى اقتدا كننده به آن راهنما، و براى آن كه آن را مذهب خود قرار دهد عذر و دليل، و برهان كسى كه با آن سخن گويد،
و شاهد آن كه به وسيله آن به جدال با دشمن برخيزد، و پيروزى آن كه به آن حجّت آورد، و راهبر كسى كه به آن عمل نمايد، و مركب آن كه آن را به كار اندازد، و نشانه واضح براى كسى كه نشانه جويد، و سپر باز دارنده از بلا براى آن كه آن را در بركند، و دانش براى كسى كه آن را در گوش جاى دهد، و خبرى صحيح براى آن كه روايت كند، و حكمى حقّ براى كسى كه با آن حكم نمايد
. (1199)
پايبند امر نماز شويد، و بر آن محافظت نماييد، و آن را زياد بخوانيد، و به نماز به خداوند تقرّب جوييد، زيرا بر مؤمنين امرى واجب در اوقاتى معين است. آيا پاسخ اهل عذاب را نشنيديد زمانى كه از آنان پرسيده مىشود: «چه چيز شما را به جهنّم آورد؟ مىگويند:
از نمازگزاران نبوديم»؟! نماز همچون ريختن برگ درخت گناهان را مىريزد،
و همچون بندى كه باز گردد بند گناهان را مىگشايد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نماز را به چشمه آب گرمى كه بر خانه انسان باشد و شبانه روزى پنج نوبت خود را در آن بشويد تشبيه كرده است، كه آيا چرك و آلودگى در بدن چنين كسى باقى خواهد ماند؟
از مردم مؤمن حق نماز را آنانى شناختند كه زيبايى متاع دنيا، و مايه چشم روشنى از فرزندان و اموال آنان را به خود مشغول نكرده، خداوند سبحان مىفرمايد: «مردانى كه آنان را تجارت و داد و ستد از ذكر خدا و به پا كردن نماز و اداى زكات باز نمىدارد».
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با اينكه مژده بهشت را از خداوند دريافته بود خود را براى نماز به زحمت مىانداخت، به خاطر اينكه خداوند به او فرموده بود: «اهل خود را به نماز امر كن، و نسبت به آن شكيبا باش». آن حضرت اهلش را به نماز امر مىفرمود، و خود نيز در به پا كردن آن شكيبايى به خرج مىداد.
آن گاه نماز با زكات براى اهل اسلام وسيله قرب به خداوند قرار داده شده، كسى كه زكات را از روى رغبت ادا كند براى او كفّاره از گناه، و مانع و سپر
عذاب خواهد بود. انسانى كه زكات مىپردازد نبايد خاطر به آن مشغول سازد، و به اين علت اندوهى به دل راه دهد.
زيرا كسى كه آن را از روى بىميلى بپردازد و به اجرى كه از خود زكات برتر است اميد داشته باشد به سنّت پيامبر جاهل است، و در بردن پاداش مغبون، و در عمل گمراه، و حسرتش در پيشگاه حق طولانى خواهد بود.
سپس اداء امانت است، آن كه امين نيست زيانكار است. امانت بر آسمانهاى بر افراشته، و زمينهاى گسترده، و كوههاى بلند و استوار عرضه شد، در حالى كه درازتر و پهنتر و بلندتر و بزرگتر از آنها نبود، و اگر چيزى به خاطر طول و عرض و يا قدرت و عزت از قبول امانت امتناع مىورزيد هر آينه آسمان و زمين و كوه بود، امّا از عقوبت ترسيدند، و آنچه را كه موجود ضعيفترى چون انسان به آن نادان بود درك كردند «انسان ستمكار و نادان است».
آنچه بندگان در شب و روز خود انجام مىدهند بر خداوند پاك مخفى نيست، به كار پنهان عباد آگاه و به علمش بر آن محيط است، اعضاى شما
شاهدان خدا بر شما، و اندامتان لشگر حق، و درونتان جاسوسان الهى هستند، و خلوتهاى شما براى او آشكار است
. (1200)
به خدا قسم معاويه زيرك تر از من نيست، ولى او خيانت مىورزد و گناه مىكند، و اگر غدر و مكر نكوهيده نبود من از زيركترين مردمان بودم، ولى هر نيرنگى معصيت است، و هر معصيتى نوعى كفر است، و هر نيرنگ بازى را در قيامت نشانهاى است كه به آن شناخته مىشود.
سوگند به خدا كه من با مكر و حيله غافلگير نمىشوم، و با شدّت و سختى ناتوان نمىگردم
.
(1201)
اى مردم، در راه هدايت از كمى اهل آن وحشت نكنيد، كه مردم بر سر سفرهاى گرد آمدهاند كه زمان سيرى آن اندك، و مدّت گرسنگى آن طولانى است.
اى مردم، جز اين نيست كه خشنودى و خشم است كه مردم را بر محورى جمع مىكند. غير اين نبود كه ناقه ثمود را يك نفر پى كرد، امّا عذاب خداوند همه را گرفت چون همگان به آن برنامه رضايت دادند، خداوند سبحان فرمود: «همه آن را پى كردند، پس همه پشيمان شدند». آن گاه سرزمين آنان بر اثر فرو رفتن صدا كرد مانند صداى فرورفتن آهن داغ در زمين نرم و هموار.
اى مردم، هر كه راه راست و روشن را به پيمايد به آب رسد، و هر كه بيراهه رود در بيابان به سرگردانى افتد
.
(1202)
گويى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر سر قبرش درد دل مىكرد اى رسول خدا، از من و دخترت بر تو سلام باد كه در جوار تو آمد، و به سرعت به تو ملحق شد. اى رسول حق، از دورى دختر برگزيدهات شكيبايىام كم شد، و طاقتم از دست رفت، جز آنكه مرا در فراق عظيم تو، و سنگينى مصيبتت جاى تسليت (در مصيبت فاطمه) است. زيرا من بودم كه با دست خود تو را در آغوش خاك جاى دادم، و سرت بر سينه من بود كه روح پاكت از قفس تن پريد. ما از خداييم و به خدا باز مىگرديم. راستى كه امانت باز گردانده شد، و گروگان دريافت گرديد. اما غصه من ابدى است، و شبم قرين بيدارى است تا زمانى كه خداوند براى من جايگاهى را كه تو در آن اقامت دارى
اختيار كند. به زودى دخترت از همدستى امت براى ستم بر او به تو خبر خواهد داد، در پرسيدن از او اصرار كن، و خبر اوضاع را از او بخواه، در حالى كه بين ما و تو فاصله زيادى نشده و زمانه از يادت خالى نگشته اين همه ستم به ما شد. به هر دو نفر شما سلام باد سلام وداع كننده نه سلام رنجيده خاطر دلتنگ.
اگر از كنار مرقدت بروم نه از باب ملالت است، و اگر بمانم نه از جهت بدگمانى به آنچه خداوند به صابران وعده داده است
. (1203)
اى مردم، دنيا سراى گذر، و آخرت خانه هميشگى است، از سراى گذر براى خانه دائمى توشه برگيريد، و نزد آن كه اسرار شما را مىداند پرده حرمت خود را ندريد، دلهايتان را از دنيا خارج كنيد قبل از آنكه بدنهايتان را خارج كنند.
در دنيا آزموده شدهايد، و براى غير آن به وجود آمدهايد. انسان وقتى از دنيا مىرود مردم مىگويند:
(از ثروت) چه گذاشت؟ و فرشتگان مىگويند: (از عبادت) چه فرستاد؟ خدا پدرانتان را خير دهد، مقدارى پيش فرستيد كه در آخرت به سود شماست، و تمام آنچه را داريد پس از خود به جا نگذاريد كه به زيان شماست
. (1204)
خدا شما را رحمت كند، مجهّز شويد كه شما را براى كوچ كردن دعوت كردهاند، ميل ماندن در دنيا را كم كنيد، و با توشه شايستهاى كه داريد به سوى خدا باز گرديد، كه پيش روى شما گردنهاى سخت، و منازلى ترسناك و هول آور است، كه چارهاى از ورود به آن و وقوف در آن نداريد. بدانيد مرگ به طور جدّى ديده خود را به سوى شما دوخته،
گويا به چنگالهايش كه در شما فرو رفته دچار هستيد، و امور شديد و عظيم و سنگين و طاقت فرسا بر شما حمله آورده. پس پيوندهاى دنيا را از خود قطع كنيد، و به توشه تقوا پشت خود را قوى گردانيد.
[در گذشته نيز (خ 84) قسمتى از اين سخن با اختلاف در روايت گذشت
.] (1205)
. براى چيزى اندك خشم گرفتيد، و فراوان را واگذاشتيد. به من نمىگوييد كه در چه چيزى حق داشتهايد كه شما را از آن منع كردم؟ يا در كدام سهم خود را بر شما پيش انداختم؟ يا كدام دعوا را مسلمانى به من رجوع كرده كه نسبت به حلّش عاجز بوده يا حكمش را نمىدانستم يا راه قضاوتش
را اشتباه كردم؟
به خدا قسم نسبت به حكومت رغبتى نداشتم، و مرا در حكومت نيازى نبود، شما مرا به آن خوانديد، و شما بار آن را بر دوشم نهاديد. پس زمانى كه حكومت به من رسيد به كتاب خدا و دستورى كه براى ما وضع كرده بود و ما را به آن فرمان داده بود، و به آنچه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سنّت قرار داده بود نظر انداختم و از آن پيروى كردم، و در اين زمينه به رأى شما و غير شما نيازمند نبودم، و حكمى واقع نشد كه به آن جاهل بوده تا از شما و ديگر مسلمانان خواهان مشورت باشم، كه اگر حكمى را آگاه نبودم از شما و ديگران رويگردان نمىشدم. و اما آنچه ياد كرديد كه چرا در مسأله بيت المال به طور مساوى عمل كردهام، اين مطلبى است كه در آن به رأى خود حكم نكردم، و بر اساس خواسته خويش عمل ننمودم، بلكه من و شما دريافتهايم كه اين رويّه همان است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرار داده و حكمى قطعى است، و من در آنچه كه خداوند از تقسيم بيت المال به آن فرمان داده،
و حكمش را امضاء نموده نيازمند به رأى شما نبودم. سوگند به حق كه براى شما و غير شما نزد من حقّى نيست تا از آن پوزش بخواهم. خداوند دلهاى ما و شما را متوجه حق كند، و به ما و شما صبر عنايت فرمايد.
آن گاه فرمود: خداوند رحمت كند كسى را كه چون حقّى ديد آن را كمك كند، يا ستمى را مشاهده نمود از آن باز دارد، و يار ستمديده باشد تا جايى كه او را به حقّش برساند
. (1206)
پسند من نيست كه شما دشنام دهنده باشيد، ولى اگر در گفتارتان كردار آنان را وصف كنيد و حالشان را بيان نماييد به گفتار صواب نزديكتر و در مرتبه عذر رساتر است. بهتر است به جاى دشنام بگوييد: خداوندا، ما و اينان را از ريخته شدن خونمان حفظ فرما، و بين
ما و آنان اصلاح كن، اين قوم را از گمراهى نجات بخش تا آن كه جاهل به حق است آن را بشناسد، و آن كه شيفته گمراهى است از آن باز ايستد
. (1207)
در يكى از روزهاى نبرد صفّين وقتى فرزند خود حسن را به سوى جنگ شتابان ديد اين جوان را به فرمان من از جنگ مانع شويد مبادا پشتم را بشكند، زيرا دريغم مىآيد كه با شهيد شدن اين دو جوان [يعنى حسن و حسين عليهما السلام] نسل رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قطع شود.
[فرمايش حضرت: «املكوا عنّى هذا الغلام» در اوج فصاحت است
.]
(1208)
اى مردم، هميشه با شما برنامهام به طور دلخواهم بود تا جنگ شما را ناتوان كرد، سوگند به خدا جنگ عدهاى از شما را گرفت و گروهى را باقى گذاشت، و حال اينكه دشمنانتان را بيشتر ناتوان نمود.
ديروز امير بودم و امروز مأمور گشتهام، ديروز نهى مىكردم و امروز نهى مىشوم! شما عاشق زنده ماندن هستيد، و مرا نمىرسد كه شما را به كارى كه ميل نداريد وادار كنم
.
(1209)
: با اين خانه وسيع در دنيا چه مىكنى و حال آنكه در آخرت به خانه گسترده محتاجترى؟! آرى اگر بخواهى به وسيله اين خانه به منزل وسيع آخرت برسى در اين خانه ميهمانى كن، صله رحم به جاى آور، و حقوقى را كه خداوند بر عهدهات گذاشته در جاى خود پرداخت كن، در اين صورت به سبب اين خانه به آخرت دست يافتهاى.
علاء عرضه داشت: يا امير المؤمنين، از برادرم عاصم بن زياد به تو شكايت دارم. فرمود: چه شكايتى؟
عرضه داشت: لباسى كهنه پوشيده و دل از دنيا بريده. حضرت فرمود: او را نزد من حاضر كنيد. وقتى آمد، فرمود:
اى دشمنك جان خويش، شيطان پليد تو را به بيراهه كشيده، آيا به زن و فرزند خود
رحم نكردى؟! گمان مىكنى خداوند چيزهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده آن گاه از اينكه از آنها بهرهمند شوى ناراضى است؟ تو نزد خداوند بىمقدارتر از آنى كه با تو اين گونه رفتار نمايد.
عاصم گفت: يا امير المؤمنين، تو خود با لباس خشن و غذاى ناگوار زندگى مىكنى! حضرت فرمود:
واى بر تو، من همانند تو نيستم، زيرا خداوند بر پيشوايان عادل واجب فرموده كه خود را با مردم تهيدست برابر قرار دهند تا تهيدستى بر فقير سنگينى نكند و او را از پاى در نياورد
. (1210)]
همانا در دست مردم حق و باطل، و راست و دروغ، و ناسخ منسوخ، و عام و خاص، و محكم و متشابه، و قطعى و ظنّى وجود دارد.
و آنقدر در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آن حضرت دروغ بسته شد تا جايى كه در ميان مردم به سخن برخاست و فرمود: «هر كس عمدا بر من دروغ ببندد جايگاه خود را در آتش تهيه ببيند». حديث را يكى از چهار نفر نزد تو آورند كه پنجمى ندارند:
اول مردى كه منافق است و تظاهر به ايمان دارد، و خود را در پوشش اسلام نشان مىدهد، گناه را گناه نداند و از معصيت پروا ننمايد، عمدا به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ مىبندد. اگر مردم بدانند كه او منافق و دروغگوست حديث را از او نمىپذيرند، و گفتارش را باور نمىكنند، ولى مىگويند: صحابى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه رسول خدا را ديده و از او حديث شنيده و از او فرا گرفته، بنا بر اين گفتارش را فرا مىگيرند.
و خداوند تو را در قرآن از منافقين خبر داده، و آنان را چنانكه بايد معرفى نموده. اينان پس از پيامبر ماندند، و با دروغ و بهتان به پيشوايان گمراهى و دعوت كنندگان به آتش تقرب جستند، آنان هم به منافقان رياست دادند، و اين نابكاران را مالك رقاب
مردم ساختند، و با كمك اين تبهكاران دنيا را خوردند، و بدون شك مردم براى دنياى خود همراه حاكمانند مگر كسى كه خداوند او را حفظ كند. اين منافق يكى از آن چهار نفر است.
دوم كسى است كه از رسول خدا مطلبى شنيده اما آن را چنان كه بايد حفظ نكرده، و در آن دچار اشتباه شده و عمدا دروغ نبسته، پس آن حديث در اختيار اوست و آن را روايت مىكند و به آن عمل مىنمايد و مىگويد: آن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم. اگر مسلمانان اشتباه او را بدانند از او قبول نمىكنند، و اگر خود او به اشتباهش آگاه مىشد آن گفته را وامىگذاشت.
سومين نفر مردى است كه مطلبى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده كه ابتداء حضرت به آن امر فرموده سپس از آن نهى كرده و او از نهى حضرت بىخبر است، يا چيزى را شنيده كه حضرت نهى فرموده، ولى بعد از آن به آن امر كرده و او آگاه نيست، پس امرى كه با نهى نسخ شده، يا نهيى را كه با امر نسخ شده حفظ كرده و نسخ كننده را نيافته، و اگر مىدانست آن مطلب نسخ شده نقل نمىكرد،
و اگر مسلمانان مىدانستند كه آنچه را از او شنيدهاند نسخ شده مورد عمل قرار نمىدادند.
چهارمين نفر كسى است كه بر خدا و پيامبرش دروغ نبسته، او به خاطر ترس از حق و بزرگداشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دشمن دروغ است، و گرفتار اشتباه هم نشده، بلكه آنچه را شنيده به همان صورت حفظ كرده، و آن را طبق شنيده خود روايت مىكند، چيزى به آن نمىافزايد و از آن چيزى نمىكاهد، ناسخ را حفظ كرده به آن عمل مىكند، منسوخ را حفظ نموده از آن اجتناب مىورزد، خاص و عام و محكم و متشابه را شناخته، و هر مطلبى را در جاى معين خود قرار داده.
گاهى سخنى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله صادر مىشد كه داراى دو جنبه بود: سخنى خاص، و سخنى عام، شنوندهاى كه قصد خداى سبحان و و رسول صلّى اللّه عليه و آله را از آن نمىدانست آن را مىشنيد و بدون فهم معناى آن و اينكه از آن چه قصدى شده و براى چه
صادر شده آن را توجيه مىكرد. همه ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين طور نبودند كه از حضرت بپرسند و معنايش را بخواهند، تا جايى كه عدهاى دوست داشتند عربى بيابانى يا تازه واردى از راه برسد و از حضرت سؤال كند و آنان پاسخ آن را بشنوند.
اما بر خاطر من چيزى از اين امور نگذشت جز اينكه از حضرت پرسيدم و آن را حفظ كردم.
به هر صورت اين است علل اختلاف مردم در احاديث، و وجوه پراكندگى آنان در روايات.
(1211)]
از آثار اقتدار عظمتش، و شگفتى لطائف آفرينشش، اينكه زمين خشك را از آب درياى عميق و متراكم كه امواج درهم شكننده است به وجود آورد، سپس از آن آب طبقاتى آفريد، آن گاه هفت آسمان را بعد از آنكه به هم پيوسته بود از آن باز كرد، آسمانها به فرمان او خود را
نگاه داشتند و بر اندازهاى كه براى آنها مقرر فرموده بود بر پا شدند، و زمينى را كه آب روان سبز رنگ آن را حمل مىكند و درياى مسخّر شده آن را بر مىدارد استوار و پا بر جا نمود، دريايى كه در برابر امرش خاكسار و در مقابل هيبتش تسليم، و جريانش از خشيت او متوقف است. تخته سنگهاى عظيم، و تپههاى بلند و كوههاى زمين را آفريد، و آنها را در جاى خود ثابت نمود، و در قرارگاهشان مستقر كرد. قلّه كوهها در فضا بالا رفت، و ريشه آنها در آب قرار گرفت.
كوهها را از زمينهاى هموار بر افراشت، و پايههاى آن را در پشت اطراف زمين و مراكزى كه برقرارند فرو برد، قلهها را بالا برد، و بلنديهاى آن را طولانى نمود، و كوهها را ستون زمين ساخت، و چون ميخهايى بر آن كوبيد، پس زمين متحرك ساكن شد از اينكه ساكنانش را به اضطراب اندازد، يا بار گرانش را در خود فرو برد، يا از جاى خود منحرف شود. منزه است خداوندى كه زمين را پس از موج زدن آبهايش نگاه داشت، و آن را پس از رطوبت اطرافش خشك نمود، و آن را براى خلق خود بستر آرام، و فرش گسترده قرار داد، آن هم روى درياى عميق ساكنى كه
بىجريان است، و ايستاده و بىحركت مىباشد، كه بادهاى سخت آن را زير و رو و اين سو و آن سو مىكند، و ابرهاى پر باران آن را به جنبش مىآورد، «همانا در اين آثار براى اهل خشيت عبرت و پند است»
. (1212)
الهى هر يك از بندگانت كه گفتار ما را شنيد، گفتارى كه بر پايه عدل است نه ستم، و بر اساس اصلاح است نه فساد در دين و دنيا، اما پس از شنيدنش سر بر تافت، و اين سر بر تافتن جز روى گرداندن از يارى تو، و سستى در پشتيبانى از دين تو نيست، پس ما اى بزرگترين شاهدان در شهادت، تو را و جميع آنان را كه در آسمانها و زمينت ساكن كردهاى بر عليه او به شهادت مىطلبيم، و تو پس از او از يارى او بىنياز كننده، و او را به گناهانش كيفر دهندهاى
.
(1213)
حمد خداى را كه از شباهت به آفريدهها برتر، و از توصيف واصفان فراتر است، به شگفتىهاى تدبيرش براى بينندگان آشكار، و به بزرگى عزّتش از انديشه انديشمندان پنهان است. بدون اينكه علمش كسبى باشد، يا بر آن اضافه شود، يا از كسى فرا بگيرد عالم است، و منهاى انديشه و خاطر تقدير كننده تمام امور است. خدايى كه تاريكىها او را نمىپوشاند، و از روشناييها نور نمىگيرد، شب او را در نمىيابد، و روز بر حضرتش جريان ندارد، اداركش به چشم، و علمش به خبرگيرى نيست.
او را با نور فرستاد، در برگزيدگى بر همگان پيشى داد، رخنهها را به وسيله او به هم بست، و به وجود او بر گردن كشان غالب شد، به او مشكل را آسان، و ناهموارى را هموار ساخت، تا جبهه گمراهى را از راست و چپ دور گردانيد
. (1214)
شهادت مىدهم كه خداوند عدل محض است كه به عدالت رفتار نموده، و حاكمى كه حق و باطل را از هم جدا مىكند.
و شهادت مىدهم كه محمّد بنده و رسول او و آقاى عباد اوست، خداوند هرگاه بندگان را دو گروه كرد پيامبرش را در بهترين گروه قرار داد، آلوده دامن و بد كاره را در تبارش سهمى نبود.
بدانيد خداوند سبحان براى خير اهلى، و براى حق اركانى، و براى طاعت محافظانى قرار داده، و براى شما نزد هر طاعت مدد كارى از جانب خداست، كه بر زبانها القاء نموده، و دلها را ثابت و برقرار مىكند، در آن مدد كارى كفايت است براى كفايت خواه، و شفاست براى جوينده درمان.
بدانيد آن بندگان خدا كه حفظ علم حق به آنان سپرده شده آنچه را كه بايد حفظ كنند حفظ مىكنند، و چشمههاى آن علم را مىگشايند، با هم پيوند ولايت دارند، و يكديگر را عاشقانه ملاقات مىنمايند، از جام سيراب كننده حكمت به هم مىنوشانند، و سيراب شده باز مىگردند، در آنها تهمت و بدگمانى راه نمىيابد، و غيبت و بدگويى نزد اينان نمىشتابد. خداوند خلقتشان و اخلاقشان را بر اين اوصاف بسته است، بر اين حال با يكديگر دوستى نموده و به هم پيوند دارند. اينان نسبت به ساير مردم همچون دانههاى برگزيده بذراند كه آن را تميز كنند. و خالص و پاكش را گرفته در زمين مىپاشند، پاكسازى خداوند آنان را متمايز.
و آزمايش و امتحان آنان را پاك نموده است. مرد بايد كرامت و شرافت را با پذيرش اين اوصاف بپذيرد،
و از كوبندگى و سختى مرگ و قيامت پيش از رسيدنش در بيم و هراس باشد، و بايد انسان در كوتاهى مدت عمر و درنگ اندكش در دنيا انديشه كند تا آن را به منزل ديگر تغيير دهد، و براى قيامت و جايى كه مىداند به آنجا منتقل خواهد شد فعاليت كند. خوشا به حال دارنده قلب سليم كه از هدايت كننده پيروى نمود، و از گمراه كننده كناره گرفت، و به بينايى كسى كه او را بينايى داد، و پيروى هدايتگرى، كه او را فرمان داد به راه سلامت رسيد، و به راه هدايت شتافت پيش از آنكه درهاى آن بسته، و وسيلههاى آن قطع گردد، و باب توبه را گشود، و گناه را از خود راند، چنين كسى به راه خدا ايستاده، و به راه راست هدايت شده است
. (1215)
سپاس خداى را كه مرده و بيمار به عرصه روزم در نياورده، و بدى و بيمارى بر رگهايم زده نشده، و به بدترين كردارم گرفتار نگشتهام، نه نسلم بريده شده،
نه از دين برگشتهام، نه منكر پروردگارم هستم، نه از ايمانم دل نگرانم، نه عقلم دچار سرگردانى است، و نه به عذاب امم گذشته گرفتار گشتهام. صبح كردم در حالى كه بندهاى در اختيار مولايم و بر نفس خويش ستمكارم، تو را بر من حجّت است و مرا بر تو حجّت نيست، جز آنچه عطا كنى قدرت گرفتن ندارم، و توان حفظ خود را ندارم مگر تو مرا حفظ كنى.
الهى، به تو پناه مىبرم از اينكه در بىنيازى تو فقير شوم، يا در هدايتت گمراه گردم، يا در سلطنتت مورد ستم واقع شوم، يا به خوارى نشينم و حال اينكه امر به دست توست.
بار خدايا، جانم را اوّل عضو با ارزشى از اعضاى با ارزشم قرار ده كه از من مىستانى، و نخستين وديعه از ودايع نعمتت بر من كه باز مىگردانى.
خداوندا، به تو پناه مىبريم از اينكه از گفته تو بيرون رويم، يا از دينت روگردانده به گمراهى افتيم، يا پيش از هدايت كه از جانب تو آمده هواها و هوسها به ما دست يابد
.
(1216)
اما بعد، خداوند به خاطر حكمرانى من بر شما براى من بر عهده شما حقّى قرار داده، و شما را نيز بر من حقّى است مانند حقّى كه مرا بر شماست. حقّ در عرصه وصف وسيعترين اشياء، و در مرحله انصاف تنگترين چيزهاست. كسى را بر ديگرى حقّى نيست جز اينكه آن ديگرى را نيز بر او حقّى است. و حقى از ديگرى بر عهده كسى نيست جز اينكه براى او نيز بر گردن وى حقّى است.
و اگر كسى را بر ديگرى حقّى ثابت است و آن كس را بر وى حقّى نباشد اين حق فقط براى خداى سبحان است نه غير او، به خاطر احاطه قدرتش بر بندگان، و عدالتش در تمام آنچه كه فرمانش در آنها جارى است. ولى حقّش را بر بندگان چنين مقرّر فرمود كه او را بندگى كنند، و مزد عبادت را بر عهده خود براى بندگان چند برابر قرار داد به علّت فضل و كرمى كه دارد،
و افزون دهى كه شايسته و اهل آن است.
آن گاه خداوند از حقوق خود حقوقى را بر بعض مردم نسبت به بعض ديگر واجب گرداند، و آن حقوق را در جهات و حالات با هم برابر قرار داد و بعضى را در برابر بعضى ديگر واجب نمود، و بعضى واجب نگردد مگر به انجام حقّى كه در برابر آن است. و بزرگترين چيزى كه از اين حقوق واجب فرمود حقّ حاكم بر رعيت، و حقّ رعيت بر حاكم است، اين فريضهاى است كه خداوند براى هر يك نسبت به ديگرى واجب نموده، و اين حقوق را موجب برقرارى الفت، و ارجمندى دينشان قرار داد. رعيت اصلاح نشود مگر به صلاح حاكمان، و حاكمان اصلاح نگردند مگر به استقامت رعيت. پس زمانى كه رعيت حقّ والى را ادا كرد، و والى هم حقّ رعيت را رعايت نمود، حق ميان ايشان ارجمند گردد، و راههاى دين بر پا شود، و نشانههاى عدالت اعتدال گيرد، و سنّتها در مجراى خود روان شود، و زمان آراسته و شايسته گردد، و به دوام دولت اميد رود، و مطامع دشمنان به يأس مبدّل گردد.
ولى اگر رعيت بر والى غالب شود، يا والى بر رعيت ستم كند، اختلاف كلمه پيدا شود، و نشانههاى ستم آشكار گردد، و افساد و اختلال در دين زياد شود، و راههاى روشن سنّتها رها گردد، و از روى هواى نفس عمل شود، و اجراى احكام رو به تعطيلى رود، و بيمارى روانها زياد شود، در آن وقت مردم از تعطيل حقّ عظيم نترسند، و بر انجام گرفتن باطل بزرگ وحشت نكنند. به آن هنگام است كه نيكوكاران خوار، و بدكاران عزيز شوند، و كيفر خداوند نزد بندگان بزرگ گردد. پس بر شما باد به خيرخواهى در حقّ يكديگر و كمك نيكوى يكديگر بر اين كار، زيرا كسى را- هر چند براى به دست آوردن رضاى حق حرصش شديد، و كوشش او در بندگى طولانى گردد- قدرت آن نيست كه حق طاعت خدا را چنانكه هست ادا كند، لكن از جمله حقوق واجب خدا بر بندگان اين است كه به اندازه طاقت خود به خيرخواهى يكديگر برخيزند، و در كمك به هم براى اقامه حق در بين خود اقدام كنند. و هيچ كس- گرچه منزلتش در حق عظيم باشد، و فضيلتش در دين بر ديگران پيشى داشته باشد،- چنان نيست كه در اداى حقّى كه
خدا بر او واجب كرده محتاج به كمك نباشد، و هيچ كس- گر چه او را كوچك شمارند، و در ديده حقير بينند- كمتر از آن نيست كه در اداى حق به ديگران كمك كند و يا از سوى ديگران كمك شود.
در آن وقت مردى از ياران آن حضرت به جواب برخاست و سخن را طولانى نمود، و در ضمن آن امام را بسيار ستود، و شنوايى و طاعت خود را نسبت به آن حضرت اظهار كرد، حضرت فرمود:
آن كس كه جلال خدا در جانش بزرگ، و موضع حق در دلش با عظمت است، مىسزد كه به خاطر اين بزرگى، ما سواى خدا در نظرش كوچك باشد. و سزاوارترين كس به اين معنا كسى است كه نعمت و لطف و احسان خدا بر او بسيار است، زيرا خداوند نعمت بسيار به كسى عنايت نكرده مگر اينكه عظمت حقّ خدا بر او افزون گشته. و از پستترين حالات حاكمان نزد مرد شايسته اين است كه به آنان گمان عشق به خود ستايى برده شود، و كارشان قيافه برترى جويى به خود گرفته باشد، و من ميل ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من به خودستايى علاقه مندم و عاشق شنيدن مدح و ثنايم، به حمد خدا اين گونه نيستم،
و اگر دوستدار اين مسأله بودم باز هم به خاطر خاكسارى در برابر عظمت و كبريايى حق كه از همه كس به آن سزاوارتر است آن را رها مىكردم. چه بسا مردمى كه ستايش خود را به وسيله جامعه پس از رنج و زحمت شيرين شمارند، ولى مرا به خاطر آنكه نفس خود را براى خدا و خدمت به شما به كار گرفتهام و هنوز از اداى كامل آن حقوق فارغ نشدهام و واجباتى كه چارهاى جز انجام آنها ندارم ثنا نگوييد. پس با من چنانكه با سركشان سخن مىگويند سخن مگوييد، و آنچه را در برابر مردم خشمگين پنهان مىكنند از من پنهان مداريد، و با مدارا و چاپلوسى با من معاشرت ننماييد، و گمان نكنيد كه شنيدن سخن حق بر من سنگين است، و مپنداريد كه تعظيم نابجاى خود را از شما درخواست دارم، زيرا آن كه اگر سخن حق به او گفته شود، يا عدالت به او پيشنهاد گردد بر او سنگين آيد، عمل به حق و عدل بر او دشوارتر است. بنا بر اين از حق گويى يا مشورت به عدل خوددارى نكنيد، كه من در نظر خود نه بالاتر از آنم كه خطا كنم، و نه در كارم از اشتباه ايمنم مگر اينكه خداوند مرا از نفسم كفايت كند نفسى كه خداوند از من به آن مالكتر است،
زيرا من و شما بندگانى در اختيار پروردگارى هستيم كه جز او پروردگارى نيست، مالك و صاحب آن چيزى از ماست كه ما مالك آن نيستيم، و ما را از آنچه در آن بوديم بيرون آورد و به آنچه صلاح ما بود در آورد هدايت را عوض گمراهى، و بينايى را بعد از كور دلى به ما عنايت فرمود
. (1217)
خداوندا، از تو بر قريش و كمك دهندگانشان يارى مىخواهم، زيرا قريش با من قطع رحم كردند، و پيمانه حكومتم را واژگون نمودند، و براى نزاع با من در حقّى كه از ديگران به آن سزاوارتر بودم اجتماع كردند، و گفتند: آگاه باش، حق آن است كه آن را بگيرى، و حق آن است كه از آن ممنوع شوى، پس بر غصه و اندوه صبر كن، يا با تأسّف بمير! در آن هنگام ديدم مرا جز اهل بيتم يار و مدافع و هميارى نيست، كه روا نداشتم آنان را به ورطه مرگ اندازم،
پس چشم خاشاك رفته را برهم گذاشتم، و با استخوان مانده در گلو آب دهن فرو دادم، و براى فرو بردن خشم بر چيزى صبر كردم كه از حنظل تلختر، و دردش براى قلب از بريدن كاردهاى بزرگ سختتر بود.
اين سخن بين خطبهاى كه پيشتر گذشت (خطبه 171) آمده بود، ولى من براى اختلافى كه در دو روايت بود دوباره آوردم.
(1218)
بر عاملان من و خزانه داران بيت المال مسلمانان كه در دست من بود و بر اهل شهرى كه تمامشان در طاعت و بيعت من بودند هجوم بردند، آنها را از هم پراكنده كردند، و اتفاق ايشان را عليه من به فساد كشيدند، بر شيعيانم تاختند، گروهى از آنان را با مكر و حيله كشتند، و گروهى با شمشير براى جنگ با آنان به پاخاستند، و به زد و خورد پرداختند تا صادقانه خدا را ملاقات نمودند
.
(1219)
. به خدا قسم ميل نداشتم ببينم افراد قريش كشته شده در زير ستارگان افتاده باشند. انتقامم را از فرزندان عبد مناف گرفتم، و سران قبيله جمح از چنگ من گريختند، آنان براى چيزى كه لياقت نداشتند گردن كشيدند، و به آن نرسيده گردنهايشان شكست
. (1220)]
همانا عقل خود را زنده كرد، و نفسش را ميراند، به طورى كه جسمش باريك، و دلش نرم شد،
و نورى در نهايت فروزندگى برايش درخشيد، كه راه را براى او روشن كرد، و به آن نور راه را پيمود، ابواب سلوك او را به در سلامت و خانه اقامت راندند، و قدمهايش همراه آرامش تن در جايگاه امن و راحت استوار شد، چرا كه قلبش را به كار گرفت و پروردگارش را خشنود ساخت
خداوند اداى شكرش را از شما خواسته، و امرش را براى شما باقى گذارده، و در ميدان گسترده مسابقه به شما مهلت داده تا براى رسيدن به هدف از يكديگر پيشى گيريد. پس در اين جبهه نبرد كمر جامهها را محكم كنيد، و دامن جامه را درهم پيچيد. آهنگ جدّى با شكمبارگى جمع نمىشود.
چه بسيار تصميمهاى روز را كه خواب نابود مىكند! و چه بسيار ذكر انديشهها را كه تاريكىها از بين مىبرد
!
(1221)
عجبا! چه هدف بسيار دورى، و چه زائران ناآگاهى، و چه كار بزرگ سهمگينى! جاى رفتگان را كه نقطه پند و عبرت است- و چه پند و عبرتى!- خالى ديدند، و به مردگان پوسيده در خاك كه با آنان فاصله دورى دارند به تفاخر برخاستند! آيا به قبور پدرانشان افتخار مىكنند، يا به اضافه كردن عدد مردگانشان به خويش خود را بسيار مىشمارند؟ گوييا برگشت اجساد افتاده، و حركات اجسام متوقف شده را مىخواهند. مردگان براى اينان مايه پند باشند سزاوارتر است تا وسيله افتخار به حساب آيند، و با مشاهده اين اجساد پوسيده به حريم تواضع در آيند عاقلانهتر است تا آنان را عامل سربلندى خود دانند! به مردگان با ديدهاى رمد آلود نگريستند، و از اين بابت در درياى نادانى افتادند. اگر احوال مردگان را از عرصههاى آن ديار خراب و خانههاى
خالى از ساكنان بپرسند، در پاسخ گويند: در لابلاى خاك رفتند و گم شدند، و شما هم پس از آنان به ميدان جهالت رفتيد، به فرق اين مردگان قدم مىگذاريد، و روى اجسادشان مىايستيد، و در آنچه دور انداختهاند مىچرخيد، در خانههايى كه ويران كردند ساكن مىشويد، و روزگارى كه بين شما و آنان است بر شما گريه و نوحه سر مىدهد.
آنان پيش از شما به مرگ كه پايان زندگى شما هم هست شتافتند، و زودتر از شما به قبر و برزخ رسيدند، آنان كه مقامهاى ارجمند، و اسباب افتخار داشتند، عدهاى پادشاه و گروهى رعيت بودند، راهى را در درون برزخ پيمودند كه در آن راه زمين بر آنان مسلّط شد، خاك گور گوشتشان را خورد، و خونشان را نوشيد. در شكاف قبورشان چنان بىجان شدند كه براى آنها رشدى نيست، و غايبى گشتند كه اميد يافتنشان نيست، حوادث هول انگيز دنيا آنان را نمىترساند، و بدى حالات غصه دارشان نمىكند، از زلزلهها دچار اضطراب نمىگردند، و به نعره رعدهاى سخت گوش نمىدهند. غايبانى هستند كه انتظارشان را نمىكشند، و شاهدانى
هستند كه حاضر نمىگردند. جمع بودند و پراكنده شدند، الفت داشتند و متفرق شدند، از درازى مدّت و دورى جايشان نيست كه اخبارشان از ما پوشيده، و ديارشان خاموش است، بلكه جامى به آنان نوشاندهاند كه گويايشان را به لالى، و شنواييشان را به كرى، و حركتشان را به سكون تبديل كرده است، اگر بىدرنگ وصفشان كنيم بايد گفت: خوابى عميق به خاكشان افكنده است. مردگان همسايگانى هستند كه با هم انس ندارند، و دوستانى كه به زيارت هم نمىروند، در ميانشان دستاويزهاى آشنايى كهنه شده، و اسباب برادرى قطع گشته.
همگى با اينكه جمعند تنهايند، و با اينكه دوستند از هم دورند.
براى شب روزى را، و براى روز شبى را نمىشناسند.
هر كدام از شب و روز كه در آن به گور رفتهاند براى ايشان دائمى است. خطرهاى آن خانه را سختتر از آنچه مىترسيدند ديدند، و آثار آن سراى را عظيمتر از آنچه تصور مىكردند مشاهده نمودند.
پس اين دو مسافت (راه سعيد و شقى) براى آنان تا جايى كه بايد فرود آيند به درازا كشيد،
و در اين فاصله به نهايت بيم و اميد رسيد. اگر پس از مرگ به زبان مىآمدند از وصف آنچه مشاهده كردند و با آن روبرو شدند عاجز مىماندند، و اگر آثارشان از بين رفته، و اخبارشان قطع شده، هر آينه ديدههاى عبرت پذير آنان را مىبيند، و گوش عقول اخبار آنها را مىشنود، و بدون وسائل نطق بلكه با زبان حال مىگويند: چهرههاى خرم و زيباى ما زشت شد، بدنهاى نرم و نازكمان از هم گسيخت، لباسهاى كهنگى و پوسيدگى در بر كرديم، تنگى قبر ما را به سختى انداخت، وحشت را از يكديگر ارث برديم، خانههاى خاموش قبر بر ما فرو ريخت.
پس زيباييهاى انداممان را نابود نمود، و صورتهاى خوش آب و رنگمان زشت گرديد، و اقامتمان در اين منازل وحشتزا طولانى شد، نه از اندوه رهايى داريم، و نه از تنگى فراخى يافتيم.
اگر حال آنان را به قدرت عقل مجسّم كنى، يا پرده از وضع آنان براى تماشاى تو برداشته شود، و ببينى كه گوششان از هجوم جانوران گزنده خورده شده و در نتيجه كر شده، و ديدگانشان سرمه خاك
كشيده شده و بر اين حساب فرو رفته، و زبانهايشان پس از تندى و تيزى در دهانشان پاره پاره شده، و دلهايشان پس از بيدارى در سينههايشان از حركت افتاده، و در هر عضو آنان پوسيدگى تازهاى فساد به بار آورده كه آن را زشت نموده، و راههاى آفت را به سوى آن اعضا هموار كرده، اعضايى كه در برابر آفتها تسليم شدهاند، نه دستهايى هست كه به دفع آفات برخيزد، و نه دلهايى كه جزع و بىتابى كند، (آرى اگر آنان را مجسم كنى) قلبهاى پر غصه، و ديدگانى پر خاشاك را ملاحظه مىكنى، كه در هر شدت و سختى وصف حالى است كه از بين نرود، و بلايى فرا گيرنده است كه بر طرف نگردد.
چه بسيار است بدنهاى ارزنده و خوش آب و رنگ كه تغذيه شده ناز و نعمت و پرورده شرف بوده ولى زمين آن بدنها را خورد، بدنهايى كه در وقت اندوه و حزن خود را به اسباب شادى و سرور مشغول مىكرد، و به هنگام رسيدن بلا و مصيبت براى نگاهدارى خوشى و لذت و از دست ندادن لهو و لعب خود را تسلّى مىداد، و در اين ميان كه زير سايه عيش و نوش پر از غفلت بود و او به دنيا و دنيا به او مىخنديد روزگار پايش را به خار گذاشت،
و زمانه قوايش را درهم شكست، و اسباب مرگ و هلاكت از جايى نزديك به او نظر افكند، غمى كه نمىشناخت با او در آميخت، و با اندوهى پنهان همراز شد كه پيش از آن او را نيافته بود، و بيماريها وى را به ضعف و سستى نشاند در حالى كه به بهبودى خويش اطمينان داشت، پس به آنچه طبيبان او را عادت داده بودند هراسان پناه برد كه عبارت بود از تسكين گرمى به سردى، و تحريك سردى به گرمى، عامل سردى نه اينكه گرمى را بر طرف نكرد بلكه به آن افزود، و داروى گرم نه اينكه سردى را علاج ننمود بلكه باعث هيجان آن شد، و دواى مناسب مزاج نه اينكه بيمار را به اعتدال نياورد بلكه موجب شدت مرض شد، تا طبيبش در كار خود سست و از درمان وى نا اميد گشت، و پرستارش او را فراموش نمود، و زن و فرزندش از بيان درد او ملول شده، و در جواب پرسش كنندگان حالش درمانده گشتند، و بالاى سر او از خبر اندوهبارى كه كتمان مىنمودند به گفتگو نشستند: يكى مىگفت وضعش همين است كه هست، ديگرى به بازگشت صحّت او اميدشان مىداد، و شخصى ديگر بر مردن او تسليتشان مىگفت، در حالى كه دنباله روى بيمار را نسبت به گذشتگان به يادشان مىانداخت. در اين اثنا كه او بر بال
جدايى از دنيا و ترك دوستان سوار بود، ناگاه غصهاى از غصههايش به او هجوم كرد، و انديشه و ادراك نافذش سرگردان گشت، و رطوبت زبانش خشك شد. چه بسيار پاسخهايى كه مىدانست ولى قدرت جواب آن را نداشت، و چه بسيار سخن دردآورى را از شخص بزرگى كه او را در زمان سلامتش احترام مىكرد يا كودكى كه به او ترحم مىنمود مىشنيد ولى خود را به كرى مىزد! آرى براى مرگ دشواريهايى است سختتر از آنكه قابل وصف باشد، و سختىهايى است كه عقول از درك آن ناتوان است
. (1222)
خداوند پاك ياد خود را صيقل دلها قرار داد، كه گوش در پرتو آن پس از سنگينى مىشنود، و چشم دلها بعد از نابينايى مىبيند، و دلها از پى عناد با حق رام مىشود.
و خداى را- كه نعمتهايش ارجمند است- پيوسته در هر قطعهاى از زمان پس از قطعه ديگر و در روزگارهاى خالى از پيامبران بندگانى است كه در عرصه گاه فكرشان با آنان راز مىگويد، و در ذات عقولشان با آنان گفتگو دارد، اينان به نور بيدارى در ديدهها و گوشها و دلها چراغ هدايت بر افروختند، مردم را به ياد ايام اللّه مىاندازند، و از مقام حق بيم مىدهند، اين بزرگواران همچون راهنمايان در بيابانها هستند كه هر كه جانب راه راست گيرد راهش را بر او مدح و ثنا گويند، و به نجات مژدهاش دهند، و هر كه در راست و چپ افتد طريقش را در نظرش نكوهش نمايند، و او را از هلاكت بترسانند، اينان با اين ويژگيها چراغهاى آن تاريكىها، و راهنمايان نجات بخش از آن اشتباهاتند.
براى ياد خدا اهلى است كه آن ياد را به جاى دنيا انتخاب كردهاند، هيچ تجارت و داد و ستدى آنان را از ذكر حق غافل نمىكند، روزگار خود را با ياد خدا به سر مىبرند، و با بيانهاى باز دارنده از محرمات الهى به گوش غافلان بانگ مىزنند، به عدالت فرمان مىدهند و خود عامل به آنند، از زشتى نهى مىكنند و خود از آن باز مىايستند، گويى رابطه خود را با دنيا بريده
و در آخرتند و آنچه را بعد از دنياست مشاهده مىكنند، انگار بر احوال پنهان برزخيان كه چه مدتى است در برزخ به سر مىبرند آگاهند، و قيامت وعدههاى خود را بر آنان محقق كرده، و اينان براى اهل دنيا پرده از آن برداشتهاند، گويى چنان است كه مىبينند آنچه را مردم نمىبينند، و مىشنوند آنچه را مردم نمىشنوند.
اگر آنان را كه در مقامات پسنديده و مجالس شايسته هستند در عقل خود مجسم كنى، در حالى كه دفاتر اعمال خود را باز كرده، و از هر انديشهاى فارغ شدهاند براى محاسبه نفوس خود بر هر عمل كوچك و بزرگى كه به آن مأمور بودند، و نسبت به آن كوتاهى كردهاند، يا از آن نهى شده ولى تقصير نمودهاند، و بار سنگين گناهان خود را بر پشت خود بار كرده، و از برداشتنش عاجز و ناتوان شده، گريه گلو گيرشان گشته، و با خويشتن همراه با ناله و زارى پرسش و پاسخ نمودهاند، در جايگاه ندامت و اعتراف به گناه در پيشگاه حق آواز حزين دارند، هر آينه نشانههاى هدايت، و چراغهاى زدودنده تاريكى را خواهى ديد، كه فرشتگان آنان را محاصره نموده، آرامش بر
آنان نازل، و درهاى آسمان به روى آنان باز شده، و مقامات با ارزش براى آنان آماده گشته، در محلّى كه خداوند بر آنان نظر افكنده و از سعيشان راضى شده، و مقامشان را پسنديده است، اينان با دعا و مناجات نسيم عفو حق را استشمام مىكنند، و گروگان نياز به فضل حق، و اسيران خاكسار در برابر عظمت خداوندند. طول زمان اندوه دلهاشان را خسته، و گريههاى بسيار ديدگانشان را مجروح كرده. براى هر درى كه از آن اميدى به خداوند هست دست كوبندهاى دارند، از خداوندى درخواست مىكنند كه فراخيها نزد او تنگ نمىشود، و در خواست كنندگان از او نا اميد نمىگردند.
بيا به نفع خود به محاسبه نفس خويش برخيز، زيرا حساب ديگران را حسابگرى غير تو مىرسد
. (1223)
دليل مغرور شده به كرم حق در حين باز خواست باطلترين دلايل، و عذر آن فريب خورده بىپايهترين عذرهاست،
او در اين زمينه بر جهالت خود اصرار ورزيده.
اى انسان، چه چيز تو را بر انجام گناه جرأت داد؟ و چه چيز تو را به پروردگارت مغرور كرد؟
و چه چيز تو را به هلاكت خود واداشت؟ آيا دردت را درمان، و خوابت را بيدارى نيست؟ چرا به همان صورتى كه به ديگرى رحم مىكنى به خود رحم نمىنمايى؟ چه بسا كسى را در حرارت آفتاب مىبينى پس بر او سايه مىاندازى، يا شخصى را دچار دردى مىنگرى كه بدنش را مىسوزاند و تو از روى رحمت بر او گريه مىكنى، پس چه چيز تو را بر اين دردت صبر داده، و بر بلاهايت توانمند نموده، و چه شادى و سرورى تو را از گريه بر جان خود كه نزد تو عزيزترين جانهاست باز داشته و دل تسلّايت داده؟! چگونه بيم شبيخون خشم حق تو را از خواب غفلت بيدار نمىكند در صورتى كه به علّت گناهانت در راههاى قهر و سلطه او افتادهاى؟! درد سستى دل را به قوّت اراده معالجه كن، و به هوشيارى خواب غفلت را درمان نما. خدا را بنده باش، و به ياد او انس بگير، و در حال روى گرداندن از خدا روى آوردن او را به سوى خود مجسم كن كه تو را به
عفوش دعوت مىكند، و به فضلش مىپوشاند، و تو از او روى مىگردانى و به غير او روى مىآورى! بلند مرتبه است خدايى كه با اين قدرتش چه كريم است! و تو با اين ناتوانى و پستى چه جرأتى بر معصيت او دارى! در حالى كه در پناه پوشش او مقيمى، و در فراخناى احسانش مىگردى، فضلش را از تو باز نداشته، و پرده حرمتت را ندريده است، بلكه در نعمتى كه براى تو ايجاد مىكند، و گناهى كه بر تو مىپوشاند، و بلايى كه از تو دور مىنمايد چشم به هم زدنى از لطفش محروم نيستى، پس به او چه گمان مىبرى اگر او را بندگى كنى؟! به خدا قسم اگر اين برنامه بين دو نفر بود كه در قوّت و قدرت برابر بودند، تو اولين كسى بودى كه بر زشتى اخلاق و بدى اعمالت به زيان خود حكم مىكردى. به حق مىگويم: دنيا تو را فريب نداده بلكه تو فريفته آن شدهاى، دنيا پندها را برايت آشكار نمود، و بر عدل و انصاف دعوتت كرد، دنيا با وعدهاى كه از رسيدن بلا و درد بر جسمت، و كم شدن نيرويت به تو مىدهد راستگوتر و وفادارتر از اين است كه به تو دروغ بگويد يا تو را بفريبد.
چه بسا پند دهندهاى از امور دنيا كه پيش تو متّهم است، و چه بسا راستگويى از اخبار آن كه نزد تو دروغگو به شمار آيد! اگر دنيا را از روى مناطق خراب شده، و خانههاى خالى مانده بشناسى آن را با پند نيكويى كه به تو مىدهد و موعظه رسايى كه به گوش تو مىرساند همچون دوست مهربانى خواهى يافت كه در رسيدن زيان و ضرر به شخص تو به شدّت خوددارى مىكند. دنيا سراى خوبى است براى آن كه آن را خانه خود نداند، و محل نيكويى است براى كسى كه آن را به عنوان وطن انتخاب ننمايد. نيك بختان دنيا در قيامت آنانى هستند كه امروز از دنيا فراريند.
به وقتى كه زمين بلرزد، و رستاخيز با سختىها و شدائدش محقق شود، و به هر آيينى اهلش، و به هر معبودى بندگانش، و به هر امامى پيروانش ملحق شوند، در آن روز هيچ نگاه خلافى، و قدم نابجايى كيفر داده نشود مگر به عدل و درستى. چه دليلها كه در آن روز باطل شود، و چه عذرها كه شخص به آن دلگرم بود مردود گردد! پس به برنامهاى روى آور كه عذرت به آن پذيرفته شود، و برهانت به آن
استوار گردد، و از دنيايى كه براى آن باقى نمىمانى براى آخرتت انتخاب كن آنچه را برايت ماندنى است و براى سفر آخرت آماده باش، به برق نجات ديده بگشا، و بار و توشه آخرت را بر پشت مركبهاى همّت محكم ببن
د.
(1224)
به خدا قسم اگر شب را به بيدارى به روى خار سعدان به روز آرم، و با قرار داشتن غلها و بندها به بدنم روى زمين كشيده شوم، پيش من محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را در قيامت ملاقات كنم در حالى كه به بعضى از مردم ستم نموده، و چيزى از مال بىارزش دنيا غصب كرده باشم! چگونه به كسى ستم كنم براى وجودى كه به سرعت به سوى كهنگى و پوسيدگى پيش مىرود، و اقامتش در زير توده خاك طولانى مىشود؟! به خدا قسم عقيل را در اوج فقر ديدم كه يك من گندم از بيت المال شما را از من درخواست داشت، و كودكانش را از پريشانى فقر با موهاى غبار آلود و رنگهاى تيره ديده
كه گويى صورتشان را با نيل سياه كرده بودند، عقيل به درخواستش اصرار، و سخنش را تكرار مىكرد، من به گفتارش توجه مىكردم، و او خيال مىكرد كه دينم را به او فروخته، و از راه و روشم دست برداشته و به خواستهاش تن مىدهم، در اين اثنا آهن پارهاى را گداخته و به بدن او نزديك كردم تا مايه عبرتش شود، ناگهان چون ناله بيمار از حرارت آن آهن پاره ناله زد، و نزديك بود از آن آهن گداخته بسوزد، به او گفتم: مادران داغدار بر تو بگريند اى عقيل، آيا تو در برابر آهن پارهاى كه انسانى آن را به شوخى و بازى بر افروخته ناله مىزنى، ولى مرا به جانب آتشى كه خداوند قهّار به جهت خشم خود افروخته مىكشانى؟! آيا تو از اين درد اندك ناله بزنى، و من از آتش سوزنده جهنم ناله نزنم؟! از سرگذشت عقيل عجيبتر برنامه شخصى است كه به تاريكى شب با ارمغانى در ظرف بسته، و حلوايى كه آن را خوش نداشتم و به آن بد بين بودم به طورى كه انگار مىكردى آن را با آب دهان يا استفراغ مار ساختهاند نزد من آمد، به او گفتم: اين صله است يا زكات يا صدقه؟ اينها كه بر ما اهل بيت حرام است. گفت: نه اين است و نه آن، بلكه هديه است. گفتم: مادرت به
به عزايت بنشيند، آمدهاى از راه دين خدا فريبم دهى؟! يا دستگاه فكر و انديشهات به هم خورده، يا ديوانهاى و يا بيهوده گويى؟! به خدا قسم اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاى آنهاست به من بدهند تا خداوند را با ربودن پوست جوى از دهان مورچهاى معصيت كنم به چنين كارى دست نمىزنم! و بىشك دنياى شما نزد من از برگى كه در دهان ملخى است و آن را مىجود خوارتر است! على را با نعمتى كه از دست مىرود و لذّتى كه باقى نمىماند چكار؟! از خواب عقل، و زشتى لغزش به خدا پناه مىبريم، و از او يارى مىطلبيم
. (1225)
بار خدايا، آبرويم را به بىنيازى حفظ فرما، و حرمتم را به تنگدستى نشكن، تا از آنان كه روزى تو را خواهند روزى خواهم، و از شرار مردم خواستار عطوفت باشم، و به ثناى كسى كه به من ببخشايد
دچار آيم، و به بدگويى آن كه از بخشيدن به من دريغ ورزد مبتلا گردم، و تو ما وراى اين همه، اختياردار بخشش و منعى، چه اينكه بر هر چيز توانايى
. (1226)]
دنيا خانهاى است پيچيده به بلا، و معروف به خيانت. احوالش پايدار نمىماند، و اهلش جان سالم به در نبرند. حالاتى است گوناگون، و نوبتهايى است متغيّر. زندگى در آن ناپسند است، و امنيت در آن ناياب. مردمش آماج تير بلايند، كه تيرهايش به سوى آنان نشانه مىرود، و با مرگ نابودشان مىكند.
بندگان خدا، بدانيد شما و آنچه در آن هستيد از اين دنيا در مسير آنانى مىباشيد كه پيش از شما از جهان گذشتند، عمرشان از شما طولانىتر، ديارشان آبادتر،
و آثارشان از شما بهتر و ماهرانهتر بود، اما صدايشان فرو مرد، باد غرورشان نشست، بدنهايشان پوسيد، شهرشان خالى شد، و آثارشان نابود گشت. كاخهاى سخت بنيان، و فرشها و بسترهاى گسترده آنها به سنگهاى به هم پيوسته، و گورهاى زير زمين و لحد چيده شده تبديل شد، آن گورهايى كه در جاى ويرانى بنا شده، و با خاك زمين آن را محكم كردهاند. آن قبور به هم نزديك است، اما ساكنانش در تنهايى و غربتاند! در ميان اهل محلّهاى مقيمند كه در وحشت و ترسند، و بين قومى كه به ظاهر فارغ البال ولى در باطل دچار مشغلهاى فراوانند، به وطنها انس نمىگيرند، و همچون پيوستن همسايگان به هم نمىپيوندند با اينكه با هم مجاورند و خانههايشان به هم نزديك است. چگونه ديد و باز ديد كنند در صورتى كه پوسيدگى با انداختن سنگينى خود بر آنها آنان را متلاشى كرده، و سنگ و خاك اعضايشان را خورده؟! تصور كنيد شما الآن جاى آنها هستيد، و قبرها شما را به گروگان گرفته، و در آغوش آن وديعه گاه رفتهايد. حال شما چگونه خواهد بود آن گاه كه برنامهها
به پايان برسد، و مردهها را از گورها در آورند؟ آن هنگام هر كسى از آنچه پيش فرستاده آگاه مىشود، و به سوى خداوند كه سرپرست بر حقّ آنان است باز گردانده مىشوند، و آنچه افترا مىبستند به كارشان نيايد
. (1227)
بار خدايا، تو براى عاشقانت بهترين مونسى، و براى كفايت مهمّ آنان كه بر تو اعتماد نمايند از همه حاضرترى، آنان را در باطنشان مشاهده مىكنى، و به نهانهايشان آگاهى، و اندازه بيناييشان را مىدانى. بنا بر اين رازهايشان نزد تو معلوم است، و دلهايشان به جانب تو در غم و اندوه. اگر تنهايى آنان را به وحشت اندازد ياد تو مونسشان شود، و اگر مصائب به آنان هجوم آرد به تو پناه جويند، زيرا مىدانند زمام همه امور به دست تو، و سر چشمه تمام كارها در كف با كفايت فرمان توست.
الهى، اگر از بيان مسألتم عاجزم، يا از اينكه چه بخواهم سرگردانم، پس به آنچه مصلحت من است راهنماييم باش، و عنان دلم را به سوى آنچه خير من است بگردان، كه اين برنامهها از هدايتها و كفايتهاى تو بيگانه و عجيب نيست. بار خدايا، با عفوت با من معامله كن نه با عدالتت
. (1228)
(1) خداوند شهرهاى فلان را خير دهد، چه اينكه كژىها را راست كرد و درد را درمان نمود. سنّت را به پا داشت، و فتنه را پشت سر انداخت. با جامه پاك و كم عيب از دنيا گذشت. به خير حكومت رسيد و از بدى آن پيشى جست. بندگى حق را به جا آورد، و حقّ تقواى او را مراعات نمود. از ميان رفت و مردم را
1) در اينكه اين سخنان در باره كيست، رك: سيرى در نهج البلاغه، استاد شهيد مطهرى، آخر فصل مربوط به عمر. (ويراستار)
در راههاى گوناگون رها كرد، كه گمراه در آن هدايت نيابد، و راه يافته پا بر جاى بر يقين نماند
. (1229)
. و قبلا سخنى شبيه اين با الفاظى ديگر گذشت (كلام 53) دستم را باز كرديد و من به ستم، آن را كشيديد ولى من جمع كردم، آن گاه همچون شتران تشنه به وقتى كه به آبشخورهايشان وارد مىشوند بر من هجوم آورديد، تا جايى كه بند كفش پاره شد، و عبا از دوش افتاد، و ضعيف زير پا ماند، و مردم به خاطر بيعتشان با من آنچنان خوشحال شدند كه كودكان هم از اين معنى به وجد آمدند، و پيران ناتوان با گامهاى لرزان، و بيماران با مشقّت فراوان، و دختران نو رسيده بىنقاب براى تماشاى اين منظره روى آوردند
.
(1230)
قطعا تقواى الهى كليد درستى، و اندوخته قيامت، و رهايى از سلطه هر سلطهگر، و نجات از هر هلاكتى است، خواهنده به كمك تقوا به مرادش مىرسد، و گريزان (از جهنّم) به وسيله تقوا نجات پيدا مىكند، و طالب مشتاق به آنچه كه رغبت دارد مىرسد. پس عمل كنيد حالى كه عمل به جانب حق بالا مىرود، و توبه سود مىدهد، و دعا مستجاب مىشود، و زمان زمان آرامش، و قلم كاتبان عمل در كار است، و به بندگى و طاعت بشتابيد پيش از آنكه جوانى به پيرى رسد، و بيمارى شما را از كار بيندازد، يا مرگ شما را بربايد، كه مرگ نابود كننده لذّتها، و تيره كننده خوشيها، و دور كننده اهداف است، ديدار كنندهاى است نامحبوب، مبارزى است مغلوب ناشدنى، جنايتكارى است غير قابل انتقام، دامهايش به شما در آويخته، بلاهايش به شما
احاطه كرده، پيكانهايش شما را هدف قرار داده، قهرش در باره شما بزرگ، جور و زحمتش بر شما پى در پى است، و كم است كه ضربتش بر شما وارد نشود. نزديك است ابرهاى تاريكش بر شما سايه اندازد، و آتش بلاهايش زبانه كشد، و تاريكىهاى شدائدش از راه برسد، و بيهوشىهاى ناشى از حالت احتضار، و درد خروج روح، و تاريكىهاى تو در تو، و تلخى چشيدن شربتش شما را فراگيرد.
جنان است كه سرزده بر شما وارد گشته و شما را از گفتن سخن آهسته خاموش نموده، و مشاورينتان را پراكنده كرده، و آثارتان را به نابودى كشيده، و شهرهايتان را معطل و خالى گذاشته، و وارثان شما را تحريك نموده تا ارث به جا گذاشته را تقسيم كنند، گروهى از اين وارثان خويشان خاص هستند كه در وقت مردن شما سودى به حالتان ندارند، و برخى نزديكان غمگينند كه نمىتوانند مانع مردن شما شوند، و ديگرى شماتت كنندهاى است كه از مرگ شما غصه به خود راه نمىدهد.
پس بر شما باد به سعى و كوشش، و توشه بر گرفتن و آماده شدن، و فراهم كردن زاد و توشه در منزلى كه زاد و توشه فراهم است. دنيا شما را نفريبد چنانكه پيشينيان شما از امتهاى گذشته و
مردمان در گذشته را فريفت، آنان كه از دنيا شير فراوان دوشيدند، و دچار غفلت و فريب آن شدند، زمان را بيهوده سپرى كردند، تازه آن را كهنه نمودند، اما مساكن آنان گورستان، و اموالشان ارث ديگران شد، كسى را كه نزد آنان رود نمىشناسند، و به گريه آنان كه بر آنان بگريند اهميتى نمىدهند، و كسى را كه آنان را صدا بزند جواب نمىدهند.
از دنيا بر حذر باشيد كه به شدّت غدّار و فريبنده و مكّار است، اندك مىبخشد و سخت منع مىكند، جامه سلامت مىپوشاند و به زور و جبر برهنه مىكند، راحتش دائم نيست، رنجش را پايان نمىباشد، و بلا و سختىاش آرام نگيرد.
مردمى از اهل دنيا بودند ولى دلبسته آن نبودند، در دنيا بودند مانند كسى كه اهل آن نيست، به آنچه كه بصيرت داشتند عمل كردند، و به دفع آنچه از آن حذر داشتند شتافتند.
در ميان اهل آخرت مىگشتند، اهل دنيا را چنان مىديدند كه مرگ بدنهايشان را بزرگ مىشمارند، اما آنان مرگ قلبهاى زندگان را بزرگتر مىدانستند
. (1231)
. اين خطبه را واقدى در كتاب جمل ذكر نموده آنچه را پيامبر به آن مأمور شده بود بيان كرد، و رسالات پروردگارش را ابلاغ نمود، خداوند هم به وسيله او از هم گسيختگىهاى اجتماعى را نظام داد، و پراكندگى را به هم پيوست، و بين خويشاوندان پس از دشمنى كينه افكن در سينهها، و كينههاى آتش زننده در دلها، الفت ايجاد نمود
. (1232)
، فرمود:
قطعا اين مال نه از من است نه از تو، بلكه غنيمت ملّت اسلام و اندوخته ايشان و نتيجه شمشير آنان در جبهههاست. اگر با آنان در جهادشان شريك بودى تو را هم نصيبى همچون آنان است، و گر نه محصول زحمت آنان براى دهان ديگران نيست
. (1233)
بدانيد زبان قطعهاى از انسان است، هرگاه آدمى عاجز از گفتار باشد زبان او را يارى ندهد، و اگر تواناى بر سخن باشد گفتارش مهلت ندهد. ما اميران كلاميم، و درخت سخن در ما ريشه دوانده، و شاخههايش بر ما فروهشته است.
خداوند شما را رحمت كند، آگاه باشيد در زمانى هستيد كه گوياى به حق اندك،
و زبان از راستى باز مانده، و ملازم حق خوار گشته است. اهل زمان بر گناه مقيماند، و بر سهل انگارى و مماشات متفقاند. جوانشان پر آزار، سالخوردهشان گناهكار، دانشمندشان منافق، و گويندهشان چاپلوس است. كوچكشان بزرگشان را احترام نمىكند، و توانگرشان به بىنوايشان كمك نمىدهد
. (1234)
ذعلب يمانى از احمد بن قتيبه از عبد اللّه بن يزيد از مالك بن دحيه روايت كرده كه نزد امير المؤمنين عليه السّلام بوديم و سخن از اختلاف ظاهر و باطن مردم پيش آمد، حضرت فرمود:
مبادى سرشتشان بين آنان تفاوت به وجود آورده، و اين به خاطر آن است كه قطعهاى بودند از زمين شور و شيرين، و درشت و نرم. پس اينان بر اساس نزديك بودن زمينشان به هم نزديكند، و به اندازه اختلاف خاكشان با هم متفاوتند. يكى را صورتى زيبا
ولى عقل كم، يكى را قامتى بلند و همّتى كوتاه، يكى را عملى پاك و صورتى زشت، يكى را قامتى كوتاه و عقلى دورانديش، يكى را طبيعتى نيكو ولى خصلتى ناباب، يكى را دلى سرگشته و عقلى پريشان، و يكى را زبانى گويا و دلى تيز و دانا عنايت فرمود
. (1235)
پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا، هر آينه با مرگ تو قطع شد چيزى كه با مرگ ديگران قطع نمىشود و آن نبوت و احاديث دين و خبرهاى آسمانى است. خصوصيت مصيبت تو چنان است كه تمام مصيبت زدگان عالم را به مصيبتشان به تسليت و آرامش نشاند، و عموميت مصيبتت در اين است كه دل احدى از مردم در مصيبت تو فارغ از غم نيست، و اگر نه اين است كه ما را به صبر امر، و از جزع نهى فرمودهاى، هر آينه تا خشك شدن اشك چشم بر تو مىگريستيم، و اين درد براى ما بىدرمان مىماند،
و حزن و اندوهمان هميشگى بود، ولى اين همه در مصيبت تو كم است، اما بر گرداندن مرگ و دفع آن از كسى مقدور نيست، پدر و مادرم فدايت، ما را نزد پروردگارت به ياد آر، و در خاطر خود نگاهدار
. (1185)
خدايى را حمد كه حواس او را در نيابد، مكانها فرايش نگيرند، چشمها او را نبينند، و پردههاى پوشنده او را نپوشانند، همان كه حادث بودن مخلوقاتش دليل بر ازلى بودن او، و به وجود آمدن موجودات برهان وجود اوست، و شبيه بودن مخلوقات به يكديگر گواه بر اين كه او را شبيهى نيست. خداوندى كه در وعدهاش صادق، و از اينكه به بندگان خود ستم كند به دور است، در ميان عبادش به قسط، و در حكم كردن بر آنان به عدالت رفتار كند. به حادث بودن اشياء بر ازليتش، و به داغ ناتوانى كه بر موجودات نهاده بر
قدرتش، و به مرگ و فناى مخلوقات كه گريزى از آن قرار نداده بر دائمى بودنش گواه آورد.
يكى است نه به عدد، هميشگى است نه به زمان، بر پاست نه با كمك پشتيبان. ذهنها او را دريابند نه به وسيله حواس، و ديدهها وجودش را گواهى دهند نه بر وجه حضور حسّى. انديشهها به او احاطه نكرد بلكه به انديشهها نزد انديشهها تجلّى نمود، و به انديشهها وانمود كه انديشهها به او احاطه ندارند، و انديشهها را در اين زمينه قاضى قرار داد. بزرگى او همچون اجسام و اجساد بر اساس طول و عرض و حجم و عمق و بدايت و نهايت نيست تا در جسم و حجم بزرگ آيد، بلكه شأنش بزرگ، و سلطنتش عظيم است.
و شهادت مىدهم كه محمّد بنده و رسول برگزيده، و امين پسنديده اوست، درود خدا بر او و آلش باد. او را با دلايل الزام كننده، و پيروزى آشكار، و راه روشن فرستاد، او هم رسالت حق را آشكارا به مردم رساند، و انسانها را به راه راست واداشت و راه را به آنان نماياند، و نشانههاى هدايت و مشعل روشن دين را به پا كرد، و رشتههاى
اسلام را محكم، و دستگيرههاى ايمان را استوار نمود.
اگر مردم در عظمت قدرت و بزرگى نعمت حق انديشه مىنمودند، به راه مستقيم باز گشته، و از عذاب سوزان مىترسيدند، اما دلها بيمار، و ديدهها عيبناك است. آيا به كوچكترين چيزى كه آفريده دقت نمىكنند كه چگونه خلقتش را محكم، و تركيبش را استوار كرد، و براى آن گوش و چشم قرار داد، و به استخوان و پوست آراست؟! مورچه را با جثّه كوچك، و ظرافت اندامش بنگريد، به گونهاى است كه نمىتوان او را با گوشه چشم ديد، و به انديشه درك كرد، چگونه به نرمى روى زمين راه مىرود، و بر رزقش مىجهد، دانه را به لانه مىبرد، و در قرارگاهش قرار مىدهد، به تابستان براى زمستان جمع مىكند، و به وقت آمدن براى زمان بازگشتن مهيّا مىنمايد،
خدايش ضامن روزى او شده، و او را موافق حالش رزق داده، خداوند منّان از او غفلت ندارد، و پروردگار ديّان محرومش نمىگذارد، گرچه در ميان سنگى خشك و سخت باشد! و اگر در مواضع جريان غذاى او، در بالا و پايين، و آنچه در درون اوست از جوانب اضلاع شكمش، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش بينديشى، هر آينه از آفرينشش به تعجّب آيى، و از وصفش به رنج و تعب افتى. بلند مرتبه است خدايى كه مورچه را به روى دست و پايش واداشت، و او را بر پايه اين اعضا بنا كرد، كسى با او در اين برنامه شريك نبود، و قدرتمندى در آفرينش آن او را كمك نداد. و اگر راههاى انديشهات را تا رسيدن به انتهايش طى كنى، جز به اين حقيقت نمىرسى كه آفريننده مورچه همان آفريننده نخله خرماست، به خاطر دقت گونهگونى كه در هر چيز، و پيچيدگى اختلافى كه در هر زندهاى به كار گرفته شده است.
بزرگ و كوچك، سنگين و سبك، قوى و ضعيف در عرصه گاه خلقتش نيست مگر اينكه نسبت به قدرت او مساويند، و چنين است آسمان و هوا، و باد و آب.
به خورشيد و ماه، گياه و درخت، آب و سنگ، آمد و شد اين شب و روز، روان شدن اين درياها، وجود اين كوههاى بسيار، درازى اين قلّهها، و اختلاف اين لغات و زبانهاى گوناگون دقّت كن. واى به حال كسى كه آفريننده را انكار، و تدبير كننده را باور نداشته باشد.
بىخبران گمان مىكنند كه آنان همچون گياه بيابانى بدون زارعاند، و صورتهاى متنوّع آنان را آفرينندهاى نيست، اينان براى مدّعاى باطل خود دليلى ندارند، و براى آنچه در باطن خود باور كردهاند تحقيقى ننمودهاند. آيا ساختمانى بدون بنا كننده، يا جنايتى منهاى جنايتكار ممكن است؟! و اگر مىخواهى در رابطه با ملخ بگو، كه خداوند براى او دو چشم قرمز، و دو حدقه تابان، و گوش پنهان آفريده، و براى او دهانى مناسب گشوده، و به او حسّى توانا عنايت كرده، و دو دندانى داده كه با آنها مىچيند و جدا مىكند، و دو داس كه با آنها چيزى را مىگيرد، كشاورزان براى زراعتشان از او بيم دارند، و براى دفع او
گر چه با هم همدست شوند عاجزند، تا با جست و خيزهايش به كشتزار آيد، و خواستههاى خود را بر آورده نمايد، در صورتى كه جسم او به اندازه يك انگشت باريك بيش نيست! پس بزرگ و خجسته است خداوندى كه هر كس در آسمانها و زمين است به اختيار و اضطرار به پيشگاهش سجده مىبرد، و براى او گونه و چهره بر خاك مىسايد، و او را به حالت تسليم و درماندگى اطاعت مىكند، و از بيم و خوف عنان زندگى به دست او مىنهد. پرندگان مسخّر فرمان اويند، شماره پر و بال و نفس زدن آنان را مىداند، و پاى آنان را در جاى ترى و خشكى استوار نموده است، روزى آنان را مقدر فرموده، و بر اصناف آنان آگاهى دارد. اين كلاغ، اين عقاب، اين كبوتر، و اين شتر مرغ است، هر پرندهاى را به نامش خوانده، و رزقش را ضامن گشته. ابر سنگين را به وجود آورد، و باران پى در پى از آن بريخت، و سهم هر سرزمين را معين فرمود، پس زمين را پس از خشكى سيراب كرد، و بعد از خشكسالى گياهش را روياند
.
(1186)
. و اين خطبه از اصول علمى چيزها دارد كه ديگر خطبهها ندارد آن كه براى او چگونگى معين كرد يگانهاش ندانسته، و كسى كه او را به چيزى مثل زد به حقيقتش دست نيافته، و هر كس او را به دايره تشبيه كشيد حضرتش را در نظر نگرفته، و هر كه به او اشاره نموده و به انديشهاش تصور كند قصد او ننموده است. هر آنچه به ذاتش شناخته شود مخلوق است، و آنچه به ديگرى باشد معلول است.
انجام دهنده است بدون به كار بردن ابزار، تقدير كننده است بدون جولان انديشه، بىنياز است نه به تحصيل اسباب.
اوقات با او همراه نيست، و ابزار و وسائل او را يارى ندهند. هستيش بر زمانها، وجودش بر نيستى، و ازليتش بر ابتدا پيشى گرفته. با به وجود آوردن حواسّ معلوم است كه منزّه از حواس است، و از آفريدن اشياء متضاد پيداست كه ضدّى ندارد، و با ايجاد مقارنت بين اشياء واضح است كه او را قرينى نيست. نور را با ظلمت، سپيدى را
با سياهى، خشكى را با رطوبت، گرمى را با سردى مخالف و ضدّ هم قرار داد. بين پراكندهها الفت بر قرار كرد، اضداد را با يكديگر قرين نمود، دورها را با هم نزديك ساخت، و نزديكها را از هم دور كرد. حدّى شامل او نيست، و به شماره محسوب نشود. ابزار و آلات جز مانند خود را به حدود نياورند، و اين وسائل جز به نظاير خود اشارت ننمايند. اينكه بىخبران گويند از چه زمانى به وجود آمد (منذ)، و به تحقيق به وجود آمد (قد)، و اگر چنين بود نقصى نداشت (لو لا) با قديم بودن و ازلى بودن و كامل بودنش ناسازگار است (كه قديم و ازلى و كامل بودن از صفات خداوند است نه مخلوقات).
آفريننده با خود آفريدهها بر آنان در عرصه عقول تجلّى كرد، و با ديدنى بودن مخلوقات قطعى است كه آفريننده را نتوان ديد (زيرا كه شبيه هيچ آفريدهاى نيست). نظام حركت و سكون بر او جارى نمىباشد، و چگونه بر او جارى باشد آنچه كه او جارى كرده؟ و چسان صفتى را كه در مخلوقى آفريده به آفريننده باز گردد؟
يا آنچه را حادث كرده در خود او حادث شود؟! در اين صورت در ذات او دگرگونى پديد آيد، و كنه ذاتش تجزيه شود، و ازلى بودنش ممتنع گردد، و چون پيش رويى برايش فرض شود پشت سرى هم
خواهد داشت، و بر اين اساس خواهان تمام شدن شود زيرا وجودش ملازم با نقصان شده، و در اين وقت نشانه مخلوق در او پيدا گردد، و دليل بر هستى صانعى خواهد شد بعد از آنكه همه موجودات دليل بر هستى اويند، و به سلطنت مسلّطش بر تمام موجودات محال است آنچه در غيرش اثر مىگذارد در او اثر بگذارد (پس از دايره اثر پذيرى خارج و از نقص و عيب پاك است).
خدايى است كه تغيير حال نمىدهد و از ميان نمىرود، و پنهان گشتن بر او روا نيست. چيزى را نزاده تا خود مولود باشد، و زاييده نشده تا محدود گردد. برتر است از داشتن فرزندان، و پاك است از آميزش با زنان. انديشهها او را در نيابند تا اندازهاش گيرند، و زيركىها او را به وهم در نياورند تا تصوّرش نمايند، و حواس او را درك نكنند تا احساسش نمايند، و دستها لمسش نكنند تا به او دسترسى يابند. به حالى تغيير نكند، و در احوال دگرگون نگردد، و او را شبها و روزها كهنه نكنند، و روشنى و تاريكى تغييرش ندهند. به چيزى از اجزاء و اندام و اعضاء و عرضى از
اعراض، و بودن چيزى غير ذاتش با او، و داشتن ابعاض توصيف نشود. براى او حدّ و نهايت، و انقطاع و انتها گفته نمىشود، اشياء را بر او احاطه نيست تا پايين و بالايش برند، و چيزى قدرت حملش را ندارد تا بتواند متمايل يا راستش بدارد. در اشياء داخل نيست، و از آنها خارج نمىباشد. خبر مىدهد ولى نه به زبان بزرگ و زبان كوچك، و مىشنود نه با شكافهاى گوش و ابزار شنوايى، مىگويد نه با تلفّظ، حفظ مىكند نه با قدرت حافظه، اراده مىنمايد نه با خطور در خاطره، دوست دارد و خشنود مىگردد نه از رقت دل، دشمن دارد و خشم مىكند ولى بىمشقت و اندوه.
چون بخواهد كسى را به وجود آورد مىگويد باش پس بىدرنگ به وجود مىآيد، نه به آوازى كه گوشها را بكوبد، و نه به صدايى كه شنيده شود، بلكه كلامش همان فعلى است كه آن را ايجاد كرده، و مانند آن فعل پيش از آن نبوده، و اگر آن فعل قديم بود هر آينه خداى دوم بود.
گفته نمىشود: بود شد پس از آنكه نبود، تا صفاتى كه پديدهاند بر او جريان يابد.
و در اين حال ميان به وجود آمدهها و حضرت او فرقى نخواهد ماند، و براى او بر موجودات برترى نخواهد بود.
در نتيجه خالق و مخلوق مساوى گردند، و پديد آورنده و پديد شده يكى شوند. موجودات را بدون نمونهاى كه از غير او به جاى مانده باشد پديد آورد، و از احدى از مخلوق خود در آفرينش آنها يارى نجست. زمين را پديد آورد و بدون اينكه از كار ديگر باز ماند آن را نگاه داشت، و استوارش نمود نه بر جاى آرام (بلكه بر امواج آب)، بدون پايهها بر پايش داشت، و منهاى ستونهايش بر افراشت، و آن را از تمايل و كژى نگه داشت، و از افتادن و شكافته شدن حفظ كرد.
ميخهايش را (كه كوههايند) استوار نمود، و سدهايش را برقرار كرد، چشمههايش را روان ساخت، و رودهايش را شكافت. آنچه را بنا كرد سست نشد، و آنچه را قوى نمود ضعيف نگشت. به سلطنت و بزرگيش بر زمين غالب است، و به علم و معرفتش به كيفيت آن آگاه است، و به جلال و عزّتش بر هر چيز آن برتر است. چيزى از آن را كه بخواهد عاجزش ننمايد، و از او سر نپيچد تا بر حضرتش غالب آيد، شتاب كنندهاى از دستش نرود تا بر جنابش پيشى جويد، به دولتمندى نيازش نيفتد تا او را روزى دهد. تمام موجودات براى او فروتنند، و در برابر
عظمتش ذليل و خاكسارند، قدرت گريز از سلطنتش را به سوى ديگر ندارند تا از سود و زيانش در امان مانند. او را مانند نيست تا با حضرتش برابرى كند، و شبيهى نيست تا با او مساوى باشد.
اوست كه موجودات را پس از بودن نابود مىكند، آنچنان كه موجودش چون معدومش گردد.
و فناى دنيا بعد از وجود آن شگفتتر از ايجاد و اختراعش نيست، چگونه شگفتتر باشد در صورتى كه اگر تمام جانداران هستى از پرندگان و چهارپايان، و آنچه را كه در شب به آغل خود باز مىگردانند و آنچه كه در مراتع و دشتها مىچرند، و از هر صنف و جنس صاحب حياتى، از هوشمند و بيهوش، براى آفريدن پشهاى جمع شوند قدرت ساختنش را ندارند، و راه ايجاد آن را نشناسند، و در دانش اين مسأله عقولشان حيران و سرگردان ماند، و نيروهايشان ته كشد و به عجز و ناتوانى نشينند، و زبون و خسته باز گردد و معلومشان شود كه مغلوب و مقهورند، و طاقت و توان ايجاد يك پشه، و از بين بردن آن را ندارند.
و همانا خداى سبحان، پس از نابود شدن جهان، تنها و يگانه ماند و چيز ديگرى با او نخواهد بود، همان طور كه پيش از آفرينش آنها چنين بود پس از فناى آنها نيز چنين خواهد بود، در آن موقعيت خيمه وقت و مكان، و هنگام و زمان برچيده مىشود. مدتها و وقتها، و سالها و ساعتها معدوم مىگردد، و جزى خداى واحد قهّار كه بازگشت همه امور به اوست چيزى باقى نمىماند. موجودات را به وقت آفرينش آنها قدرتى نبود، و به هنگام فنا شدن هم مقاومتى نشان نمىدهند، چرا كه اگر قدرت امتناع از فنا شدن داشتند هستى آنها تداوم داشت. ايجاد هيچ يك از موجودات به وقت آفريدن براى او دشوار نبود، و آفريدن آنچه را به وجود آورد حضرتش را خسته نكرد. موجودات را براى قدرت بخشيدن به سلطنتش نيافريد، و از ترس زوال و نقصان به وجود نياورد، و براى يارى جستن از آنها در برابر همتاى معارض خلق نكرد، و براى دورى گزيدن از هجوم دشمن مهاجم، و به خاطر بسط در حكومت، و به علّت چيره شدن بر شريك در شركتش، و براى وحشت از تنهايى و انس گرفتن با آنها
به عرصه هستى نياورد. باز هم خداست كه كائنات را پس از ساختن نابود مىكند، نه به خاطر ملالت و خستگى از كار گردانى و تدبير امور آنها، و نه براى اينكه به استراحت بپردازد، و نه به علت اينكه چيزى از آن بر او سنگينى داشته. طول بقاء موجودات او را خسته نمىكند تا در نابود كردنشان عجله داشته باشد، بلكه خداى سبحان با لطفش همه را اداره كرده، و به امرش نگاه داشته، و به قدرتش استوار نموده، سپس همه آنها را بعد از فانى شدن باز مىگرداند بدون اينكه او را به آنان نيازى باشد، يا از آنان كمك بخواهد، يا از ترس تنهايى با آنان انس بگيرد، يا از حالت جهل و كورى به علم و درخواست بينش باز آيد، يا از فقر و نياز به ثروت و دارايى برسد، و يا از خوارى و ناتوانى به عزّت و توانايى دست يابد
.
(1187)
پدر و مادرم فداى آنان (ياران با وفايم) باد، گروهى كه نامشان در آسمان معروف، و در زمين مجهول است. هان به انتظار عقب گرد امورتان، و گسستن پيوندتان، و روى كار آمدن خردسالانتان باشيد. اين پيشامدها زمانى است كه ضربت شمشير بر مؤمن آسانتر از پيدا كردن درهمى از حلال است. زمانى كه اجر گيرنده مال از دهنده آن بيشتر است. آن زمان است كه مست مىشويد اما نه از شراب، بلكه از زيادى نعمت و عيش و نوش، و سوگند مىخوريد ولى نه از روى ناچارى، و دروغ مىگوييد اما نه بر اثر مضيقه. در آن وقت كه بلا شما را بگزد چنانكه جهاز نامناسب كوهان شتر را بگزد. اين رنج و سختى چقدر طولانى، و اميد آزادى از آن چه اندازه دور از انتظار است!
اى مردم، مهار اين شتران فتنه را كه پشت آنها حمل كننده و زر و بال است از دست بيندازيد، و از گرداگرد امام خود پراكنده نشويد كه عاقبت خود را سرزنش خواهيد كرد، و بىباكانه در آتش فتنهاى كه پيشاپيش آن قرار گرفتهايد نرويد، از راه آن به يك سو شويد، و جاده را براى آن باز بگذاريد، كه به جان خودم قسم مؤمن در شعله آتش آن فتنه هلاك مىشود، و غير مسلمان سالم مىماند! مثل من در ميان شما مثل چراغ فروزان در تاريكى است، تا آن كه در آن تاريكى در آيد از آن چراغ روشنى جويد. اى مردم سخنم را بشنويد و حفظ كنيد، و گوش دلتان را آماده كنيد تا بفهميد
.
(1188)
اى مردم، شما را سفارش مىكنم به تقواى الهى، و حمد بسيار بر احسانش، و نعمتهايى كه به شما ارزانى داشته، و بر هر برنامهاى كه از او به شما رسيده. چه بسا شما را به نعمتى مخصوص داشت، و به رحمتى دريافت. عيوبتان را آشكار كرديد و او بر شما پوشاند، خود را در معرض مؤاخذه او قرار داديد مهلتتان داد. و سفارشتان مىكنم به ياد مرگ باشيد، و از آن كمتر غفلت نماييد. چگونه غافل مىمانيد از چيزى كه از شما غافل نيست، و چگونه طمع مىبنديد به كسى كه شما را مهلت نمىدهد؟! براى پند و اندرز شما بس است مردههايى كه ديدهايد، آنها را به گورستان بردند بدون اينكه بر مركبى سوار شوند، و آنان را در ميان قبر گذاشتند بدون اينكه خودشان فرود آيند، گويا اينان از آباد كنندگان دنيا نبودند، و آخرت هميشه جايگاه آنان بود.
از دنيايى كه در آن سكونت داشتند رميدند، و در محلّى كه از آن وحشت داشتند آرميدند، به آنچه از آن جدا شدند سرگرم بودند، و جايى را كه عاقبت بايد به آن برسند ضايع كردند.
پس از مرگ قدرت برگشت از كارهاى زشت را ندارند، و توان اضافه كردن نيكى براى آنان محال است.
به دنيا انس گرفتند مغرورشان كرد، به آن اعتماد نمودند به خاكشان انداخت. خداوند شما را رحمت كند، به منازلى كه به آباد كردن آنها مأمور شدهايد، و شما را به آنها ترغيب نمودهاند، و از شما به سوى آنها دعوت به عمل آمده پيشى گيريد، و با استقامت در بندگى، و دورى از گناه نعمتهاى خدا را بر خود كامل كنيد، كه فردا به امروز نزديك است. ساعتها در روز، و روزها در ماه، و ماهها در سال، و سالها در عمر چه با سرعت مىگذرد!
(1189)
از ايمانها ايمانى در دلها ثابت و برقرار، و ايمانى بين دلها و سينهها تا مدتى معين عاريتى و ناپايدار است. پس اگر از كسى به علّتى شرعى براى شما بيزارى حاصل شد او را واگذاريد تا مرگش برسد، آن هنگام (اگر بر حال گذشته باقى بود) مرز بيزارى است. وجوب هجرت بر همان اساس اوليّهاش باقى است. البته خدا را به مردم روى زمين از آنان كه ايمانشان را پنهان دارند يا آشكار نمايند نيازى نيست. نام هجرت بر احدى واقع نمىشود مگر حجت خدا را در زمين بشناسد، كسى كه حجت الهى را شناخت و به او اقرار كرد مهاجر است. و نام مستضعف بر آن كه حجت به او رسيد و گوشش آن را شنيد و دلش آن را حفظ كرد صدق نمىكند.
معرفت به ما كارى است سخت و دشوار، آن را جز عبدى كه خداوند قلبش را براى ايمان امتحان كرده تحمل نمىكند، و حديث ما را فرا نگيرد جز سينههاى امين، و عقلهاى متين.
اى مردم، پيش از آنكه مرا نيابيد از من بپرسيد، كه من به راههاى آسمان داناتر از راههاى زمينم، بپرسيد پيش از آنكه فتنهاى به شما روى آورد كه چون شتر بىصاحب گام بردارد و مهار خود را لگد كوب كند، و عقول صاحب عقول را زايل نمايد
. (1190)
او را سپاس مىگويم تا شكر بر نعمتش باشد، و براى اداى حقوقش از او كمك مىطلبم، خداوندى كه ارتشش غالب، و بزرگواريش عظيم است. و شهادت مىدهم كه محمّد بنده و فرستاده اوست، مردم را به طاعت خدا دعوت كرد، و با جهاد در راه دين بر دشمنانش پيروز شد، همدستى دشمنان
بر تكذيب او، و فعاليّتشان براى خاموش كردن نور آن حضرت او را از فعاليت در راه خدا متوقف نكرد.
پس به تقواى الهى چنگ زنيد، كه رشتهاى است با دستگيرهاى محكم، و حصارى است كه بلندى آن دست نيافتنى است. بر مرگ و دشواريهايش پيشدستى كنيد، و براى پذيراييش قبل از آنكه از درآيد آماده شويد، و پيش از فرود آمدنش مهيّا گرديد، زيرا قيامت نهايت كار است. مرگ براى عاقلان پندى كافى، و براى جاهلان زمينه عبرت است. پيش از در آمدن قيامت چنانكه خبر داريد اين امور است:
تنگى گورها، شدّت اندوه و يأس، وحشت از جايى كه از آنجا بر احوال برزخ آگاه مىشويد، ترسهاى پى در پى، جا به جا شدن استخوانها، كر شدن گوشها، تاريكى لحد، ترس از وعده عذاب، پوشيده شدن شكاف گور، و استوار شدن تخته سنگها بر سر قبر.
خدا را خدا را اى بندگان خدا، كه دنيا شما را به يك راه مىگذراند، و شما و قيامت به يك رشته بستهايد، گويا قيامت با نشانههايش فرا رسيده، و با علامتهايش نزديك گرديده، و شما را بر صراط خود متوقف نموده، انگار با سختىهايش بر شما مشرف شده، و سينه
بر زمين نهاده، و دنيا از اهلش جدا گشته، و آنان را از دامان خود بيرون افكنده، و تمام روزگار چون روزى بود كه گذشت، و يا ماهى كه مدّتش به پايان رسيد، تازهاش كهنه، و فربهش لاغر شد، مردمان در توقفگاهى تنگ قرار مىگيرند، و امورى درهم و عظيم، و آتشى سخت شرربار، همراه صدايى وحشتناك، و زبانهاى كشيده، با غرّشى از روى خشم، همراه اخگرهايى سوزنده، كه دير خاموش است، هميمهاش فروزان، تهديدش ترسناك، قعرش ناپيدا، اطرافش تاريك، ديگهايش بر افروخته، و كارهايش هولناك است.
اهل تقوا را دسته دسته به جانب بهشت مىرانند، در حالى كه از عذاب ايمن شده، و از ملامت رهايى يافته، و از آتش دورند، بهشت در كمال آرامش پذيراى آنهاست، و آنان هم از جاى و قرارگاه خود شادند. اينان گروهى بودند كه اعمالشان در دنيا پاك، و چشمشان از خوف عذاب گريان بود، شب تارشان به خاطر خشوع و استغفارشان روز بود، و روزشان محض بيم از گناه و انقطاع از دنيا شب. خداوند بهشت را جاى بازگشت،
و خير و خوشى را پاداش آنان قرار داد، كه اينان به بهشت شايستهتر و اهل آن بودند، در يك پادشاهى ابدى، و نعمت پايدار خواهند بود.
بندگان خدا، آن را رعايت كنيد كه به رعايت آن رستگار شمار رستگار مىگردد، و تبهكار شما به ضايع كردن آن خسارت مىبيند. بر مرگهاى خود به اعمال صالحتان پيشى جوييد، كه شما گروگان اعمال گذشته خود هستيد، و به آنچه انجام دادهايد جزا داده مىشويد. گويى مرگ وحشتناك بر شما فرود آمده، كه نه از آن باز گشتى داريد، و نه لغزشى را از شما مىپذيرند. خداوند ما و شما را در مدار طاعت خود و رسولش به كار گيرد، و از ما و شما به فضل و رحمتش در گذرد.
بر جاى خود قرار گيريد، بر بلا و سختى صبر كنيد، دستها و اسلحههاى خود را در مسير هوا و هوس زبانهاى خود به كار مگيريد، و در آنچه خداوند شتاب در آن را براى شما نخواسته شتاب نكنيد، زيرا هر كدام از شما كه بر اساس شناخت خدا و رسولش و اهل بيت پيامبرش در بستر بميرد شهيد از دنيا رفته، و اجرش بر خداست،
و به ثواب عمل صالحى كه در نيّت داشته مىرسد، و اين نيّت جاى شمشير كشيدن او را پر مىكند، زيرا هر چيزى را زمان مشخّص و مدّت معيّنى است
. (1191)
حمد خداى را كه حمدش در ميان آفريدگان آشكار است، و لشگرش غالب، و بزرگيش والاست. او را بر نعمتهاى پيوسته و بخششهاى بزرگش سپاس مىگزارم.
خداوندى كه بردبارى حضرتش عظيم است پس عفو فرمود، و در آنچه حكم كرد عدالت نمود، و آنچه را مىگذرد و گذشته است داند. خدايى كه آفريننده مخلوقات به علم خود، و پديد آرنده آنان به حكمت خويش است، بدون تقليد و تعليم گرفتن، و بدون پيروى كردن از نمونه ساخته شده صانعى حكيم، و منهاى هر گونه اشتباهى، و بىحضور هيچ جمعيتى. و شهادت مىدهم كه محمّد بنده
و فرستاده اوست، وقتى او را مبعوث به رسالت نمود كه مردم در درياى گمراهى غوطهور بودند، و در گرداب حيرت موج مىزدند، مهار هلاكت آنان را مىكشيد، و بر قلوبشان قفلهاى ظلمت بسته شده بود.
بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم، تقوايى كه حقّ خداوند بر شماست، و باعث حق شما بر خدا هم هست، براى دريافت تقوا از خدا كمك بخواهيد، و از تقوا براى گريز از عذاب خداوند مدد گيريد، كه قطعا امروز تقوا سپر از بلا، و فردا راه بهشت الهى است، جادّهاش روشن، و پويندهاش سود بر، و امانت دارش (كه خداوند مىباشد) حافظ آن است. تقوا به طور دائم خود را بر گذشتگان عرضه كرده و به آيندگان هم عرضه مىكند، چرا كه فرداى قيامت به آن محتاجند، آن روزى كه خداوند آنچه را پديد آورده باز گرداند، و آنچه را عنايت فرموده باز ستاند، و از آنچه مرحمت نموده باز خواست كند.
تقوا پذيران كه آن را چنانكه بايد رعايت كنند چه اندكند! راستى كه آنان بسيار اندك شمارند،
اينان سزاوار وصف حقّند كه در قرآن فرموده: «اندكى از بندگان من شاكرند».
پس گوش خود را به جانب تقوا بداريد، و به كوشش خود بر آن مواظبت نماييد، و آن را به جاى آنچه از دست دادهايد قرار دهيد، و در عوض هر مخالفى كه داريد به عنوان موافق قبول كنيد. خواب غفلت را به تقوا بيدار كنيد، روز خود را با آن سپرى نماييد، آن را ملازم دل خويش كنيد، گناهانتان را با آن بشوييد، امراض را به وسيله آن درمان نماييد، و با آن بر مرگ سبقت گيريد، و از كسى كه آن را تباه نموده عبرت گيريد، مبادا كه آراستگان به تقوا از شما عبرت گيرند! هان، تقوا را نگاه داريد و خود را نيز به تقوا حفظ نماييد. خود را از دنيا پاك كنيد، و نسبت به آخرت شيفته باشيد، آن را كه تقوا بلند مقام نموده پست نكنيد، و آن را كه دنيا رفعت داده بلند مقامش ننماييد، چشم به بارش ابر آن ندوزيد، و گفتار ترغيب كننده به آن را نشنويد، و خواننده به آن را اجابت ننماييد، و به فروغ بىپايه آن روشنى مجوييد، و به اشياء نفيسش فريب مخوريد، زيرا كه برقش از ابر بىباران، و گفتارش دروغ، و اموالش غارت شده، و اشياء نفيسش غنيمت دزدان گشته است.
بدانيد كه آن چارپايى است سركش و گريزپاى، اسبى است چموش و نافرمان، دروغگويى است خائن، حق ناشناسى است ناسپاس، ستمگرى است بيراهه رو، دورى كنندهاى است بىقرار.
وضعش حالى به حالى شده، قدمهايش لرزان، ارجمنديش خوارى، جدّىاش شوخى، و بلنديش پست است. دنيا خانه ربودن مال و سلب ثروت، و جايگاه غارت و هلاكت است. مردمش در سختى و رانده شدن به سوى مرگ، و عرصه ديدار و فراقاند. راههايش موجب سرگردانى، گريزگاههايش علت ناتوانى، و مقاصدش باعث نا اميدى است. حصارهاى استوارش اهل خود را به دست مرگ مىسپارد، و منازل آن صاحبانش را دور مىاندازد، و چاره انديشى نسبت به امور آنان را ملول و خسته مىنمايد.
بعضى از دام هلاكت رسته ولى از دنيا زخم كارى خوردهاند، گروهى با بدن پاره و پوست كنده شده، عدهاى سر بريده، دستهاى خونشان به زمين ريخته، عدهاى انگشت به دهن مىگزند، برخى از شدت حسرت دست به هم مىمالند، جمعى سر در گريبان فكرت فرو بردهاند، جمعيتى بر اشتباه خود ندامت دارند، و پارهاى از نيّت خود برگشته، ولى راه چاره بر آنان بسته و مرگ ناگهانى در رسيده،
و زمان خلاصى و رهايى تمام شده. هيهات هيهات، از چنگ شد آنچه شد، و رفت آنچه رفت، دنيا آن گونه كه خود مىخواست سپرى شد، و آسمان و زمين بر اهلش گريه نكرد، و به آنان مهلتى داده نشد
. (1192)
اين خطبه حاوى مذمّت ابليس ملعون به خاطر استكبار و ترك سجودش نسبت به آدم عليه السّلام است، و اينكه او اولين كسى است كه بر عدم پذيرش حق اصرار ورزيد، و پيرو خود خواهى شد، و اين خطبه مردم را از پيروى راه او برحذر مىدارد.
حمد خداى را كه لباس عزت و بزرگوارى شايسته اوست، و اين دو صفت را نه براى آفريدههايش بلكه به خود اختصاص داد، و آنها را قرقگاه و حريم خود نمود، و بر ديگران ممنوع كرد،
و هر دو را محض جلالت و عظمت خويش برگزيد.
و بر هر كس از بندگانش كه در اين دو صفت با او به ستيز برخاست لعنت مقرر كرد. آن گاه با اين دو وصف فرشتگان مقرّب خود را آزمايش نمود، تا خاكساران آنان را از گردنكشان جدا كند، پس با اينكه به آنچه در دلها مستور است و از غيوب هستى كه از نظرها محجوب است داناست، خطاب به فرشتگان فرمود: «من بشرى را از گل به وجود مىآورم، چون او را ساختم و از روح خود در او دميدم براى او سجده كنيد. جز ابليس تمام فرشتگان سجده كردند» كه كبر و نخوت به او روى آورد، و به آفرينش خويش به آدم فخر كرد، و به خاطر ريشهاش كه از آتش بود بر او تعصّب ورزيد. اين دشمن خداوند پيشواى اهل تعصّب، و پيشرو گردنكشان است، كه بنياد عصبيت را بنا كرد، و با خداوند در لباس عزّت و كبريايى به ستيز برخاست، و آن لباس عزّت را بر خود پوشيد، و جامه فروتنى و خاكسارى را در آورد. نمىبينيد خداوند چگونه او را محض تكبرش
به شدت تحقير كرد، و به سبب گردنكشى به چاه سر افكندگى در انداخت؟! پس او را در دنيا طرد از رحمت نمود، و براى وى در آخرت آتش فروزان مهيّا ساخت
اگر خداوند مىخواست آدم را از نورى كه روشنىاش ديدهها را بربايد، و زيبايى آن خردها را مات و مبهوت كند، و از مادّه خوشبويى كه بوى خوشش نفسها را بگيرد بيافريند مىآفريد، و اگر بدين صورت مىآفريد گردنها در برابرش خاضع، و آزمايش فرشتگان سهل و آسان مىشد، ولى خداوند پاك بندگانش را به برخى از امورى كه به حقيقت و ريشه آن آگاه نيستند آزمايش مىكند، تا خالص از ناخالص جدا شود، و كبر و نخوت از آنان بر طرف، و خود خواهى و خود پسندى از آنان دور گردد
از برنامه حضرت حق در رابطه با شيطان عبرت بگيريد، كه اعمال طولانى، و سختكوشى او را
به خاطر يك ساعت تكبر تباه كرد، در صورتى كه خداوند را شش هزار سال بندگى كرد كه معلوم نيست از سالهاى دنيايى است يا سالهاى آخرتى (كه هر روزش هزار سال دنيايى است). چه كسى پس از ابليس با آلوده شدن به گناهى چون گناه او از عذاب حق سالم مىماند؟ حاشا؟ خداوند هرگز انسانى را به عملى وارد بهشت نمىكند كه به خاطر همان عمل فرشتهاى را از آنجا بيرون كرد، امر و فرمانش در حق آسمانيان و زمينيان مساوى است، و بين خداوند و احدى از بندگانش صلح خاصى وجود ندارد تا به خاطر آن آنچه را بر جهانيان حرام كرده بر او مباح كند
بندگان خدا، از دشمن خدا حذر كنيد، مباد آنكه شما را به درد خود مبتلا كند، و با ندايش شما را به حركت آورد، و با ارتش سواره و پيادهاش بر شما بتازد. به جان خودم سوگند كه تيرى سهمناك عليه شما به كمان گذاشته و كمان را با شدت هر چه تمامتر كشيده، و از مكانى نزديك به شما تير انداخته. و گفته: «پروردگارا، براى آنكه مرا اغوا كردى، زر و زينت دنيا را در زمين در برابر ديده
آنان جلوه مىدهم و همه را به ضلالت دچار مىنمايم»، به تاريكى تيرى به هدفى دور انداخت، و گمانى ناصواب و خطا بر زبان راند، ولى زادگان كبر و نخوت با عمل خود ادّعايش را تصديق كردند، و برادران عصبيّت، و سواران كبر و جاهليت آن گفتار كج و باطل را راست آوردند، تا چون گردنكشان شما مطيع او شدند، و طمع او در گمراهى شما پا بر جا شد، و در نتيجه صورت حال او از پرده نهان به ظهور در آمد، سلطهاش بر شما قدرت گرفت، و لشكرش را به جانب شما نزديك كرد، سپاه او شما را به بيشه خوارى انداختند، و در ورطه كشتار در آوردند، و شما را زخمى كارى زدند: با فرو بردن نيزه گناه در چشمتان، و بريدن گلويتان با كارد معصيت، و كوبيدن مغزتان با انديشههاى باطل، و فرود آوردن ضربه بر اعضاى حساس و كشندهتان، و كشاندنتان با مهار قهر و غلبه به سوى آتشى كه از پيش براى شما مهيا شده.
شيطان در زخم زدن به دينتان قوىتر، و براى فساد در دنيايتان آتش افروزتر است از كسانى كه آشكارا با آنان دشمنى مىورزيد، و براى جنگ با آنها جمع مىشويد. پس آنچه خشم و نيرو
داريد بر دفع او به كار گيريد، و در اين برنامه از كوشش همه جانبه دريغ نورزيد.
به بقاى حق قسم كه او نسبت به ريشه وجود شما فخر و ناز كرد، و از حسب شما عيب جويى نمود، و نسب شما را پست شمرد، و با لشگر سوارهاش به جانب شما تاخت، و با ارتش پيادهاش راه را بر شما بست، به هر مكانى شما را به دام مىاندازند، و دستتان را از راه هدايت قطع مىكنند، با هيچ نقشهاى نمىتوانيد از خواسته آنان امتناع ورزيد، و با هيچ تصميمى قدرت نداريد آنان را دفع كنيد، كه دام آنان درياى خوارى، و حلقهاى تنگ، و عرصهگاه مرگ، و جولانگاه بلاست.
پس آتش عصبيت و كينههاى جاهليت را كه در دلهايتان پنهان است خاموش كنيد، چرا كه اين كبر و خودخواهى در فرد مسلمان از خاطره انگيزىهاى شيطان و ايجاد نخوتها و فسادها و وسوسههاى اوست. گوهر تواضع بر سر نهيد، خرمهره كبر زير پا اندازيد، حلقه تكبّر از گردن باز كنيد، و فروتنى را سنگر بين خود و دشمنتان يعنى شيطان و لشگرش
قرار دهيد، زيرا اين موجود خطرناك را از هر ملّتى لشگرى و يارانى، و پياده و سوارانى است.
شما مانند آن متكبرى (قابيل) كه بر فرزند مادرش (هابيل) كبر ورزيد نباشيد كه خداوند او را بر برادرش برترى نداده بود جز آنكه خودپسندى دلش را دچار حسادت كرده، و عصبيت و كبر آتش خشم را در قلبش شعلهور ساخت، شيطان هم با كبر در دماغش دميد، كبرى كه خداوند او را پس از آلوده شدن به آن دچار ندامت كرد، و گناه هر قاتلى را تا قيامت به گردن او انداخت
شما در تجاوز و ستمگرى به شدت پيش را نديد، و در روى زمين فساد ايجاد كرديد، به گونهاى كه آشكارا با حضرت حق دشمنى نموده و علنا با مردم مؤمن به جنگ برخاستيد. خدا را خدا را از كبر برگرفته از عصبيت، و خودخواهى جاهلى، كه زاينده كينه و دشمنى، و مجراى دميدن و افسون شيطان است، كبرى كه با آن امتهاى پيشين، و ملتهاى گذشته را فريب داده است، تا كارشان به جايى رسيد
كه در تاريكىهاى جهالت، و دامهاى ضلالت او در افتادند، و در برابر ساربانىاش نرم، و در مقابل راهبريش آرام شدند. دلها در صفت كبر و نخوت با هم مشابهند، و مردم روزگاران گذشته به دنبال هم بر اين منوال ره سپردند، و كبرى را پيش گرفتند كه تمام سينهها به آن تنگ است.
هان، از پيروى رؤسا و بزرگانتان حذر، حذر! آنان كه از حسب خود فراتر رفتند، و خود را برتر از نسب خود شمردند، امور زشت و ناپسند را (بر اساس اعتقاد باطلشان) به خدا نسبت دادند، و احسان خدا را بر خود منكر شدند، تا با قضاى حق بستيزند، و بر نعمتهاى او چيره آيند، زيرا اين نابكاران پايههاى ساختمان عصبيت، و ستونهاى اركان فتنه، و شمشيرهاى تفاخر جاهليتاند.
بنا بر اين از خدا پروا كنيد، و با نعمتهايش به ستيزه برنخيزيد، و به احسان او بر خودتان حسادت نورزيد، و از بىپدرانى كه آب تيره طبعشان را با آب صافى قلبتان نوشيديد، و بيمارى روانشان را با سلامت روح خود آميختيد، و باطلشان را در حق خود داخل كرديد پيروى نكنيد،
آنان پايه گناهانند، و ملازم نافرمانيها، شيطان اينان را حيوان بار كش گمراهى نموده، و سپاه خود قرار داده كه به سبب آنان بر مردم حمله مىبرد، با زبان آنان سخن مىگويد، تا عقلتان را بدزدد، و در ديدگانتان در آيد، و در گوشتان بدمد، او شما را هدف تيرش، و مايه پايمال شدن گامهايش، و ابزار دست خويش قرار داده
از آنچه به گردنكشان پيش از شما از عذاب خدا و دشواريها و حوادث و كيفرهاى او رسيد عبرت گيريد، و از خاك تيرهاى كه صورتشان بر آن نهاده شده و زمينى كه پهلويشان بر آن افتاده پند پذيريد، و از امورى كه زاينده كبر است به خدا پناه جوييد، چنانكه از آفات ناگهانى روزگار به او پناه مىبريد.
اگر خداوند اجازه كبر ورزيدن را به فردى از بندگانش مىداد هر آينه رخصت آن را به پيامبران و اوليائش كه از خاصان اويند عنايت مىفرمود، ولى خداوند پاك كبر ورزى را بر آنان روا نداشت،
و فروتنى را براى آن بزرگواران پسنديد، آنان گونههاى خود را به عبادت بر زمين گذاشتند، و صورتهاى خويش را بر خاك ساييدند، و در برابر اهل ايمان تواضع كردند، و در نظر بىخبران بىقدرت و ناتوان به حساب مىآمدند، خداوند آنها را به گرسنگى امتحان كرد، و به رنج و سختى مبتلا نمود، با برنامههاى خوفناك آزمايششان فرمود، و به جفاها و ناخوشيها خالصشان كرد.
از باب نادانى به موارد آزمايش و امتحان در مواضع غنا و فقر، ثروت و اولاد را معيار رضايت و خشم خدا نگيريد، خداوند پاك فرمود: «آيا گمان مىكنند از اين كه آنان را به ثروت و فرزندان مدد مىكنيم در نيكىهاى ايشان شتاب مىورزيم؟ نه اين طور نيست، اينان حقيقت را نمىفهمند»، زيرا خداوند متكبران از بندگانش را كه در نظر خود بزرگ مىنمايند با اوليائش كه در ديده آنان ضعيف به شمار مىآيند آزمايش مىكند (و شاهد اين واقعيت وضع موسى و فرعون است)
.
موسى بن عمران همراه برادرش هارون- درود خدا بر آنان- وارد بر فرعون شدند در حالى كه تن پوشى از پشم به تن داشتند، و هر يك را عصايى در دست بود، و در صورت اسلام آوردن او بقاء حكومت و دوام عزتش را با او شرط كردند، فرعون رو به مردم كرد و گفت: «از اين دو نفر تعجب نمىكنيد كه دوام عزت و بقاء سلطنتم را با من شرط مىكنند، در حالى كه خود آنان را در تهيدستى و خوارى مىبينيد؟! چرا دستبندهايى از طلا به آنان داده نشده؟!» اين را گفت محض اينكه طلا و جمع كردن آن را بزرگ، و پوشش پشمينه آنان را پست شمرد.
اگر خداوند پاك به وقت بعثت انبياء خود مىخواست درب گنجهاى طلا، و معادن زر ناب، و باغهاى سرسبز را به روى آنان باز كند، و پرندگان آسمان، و جانوران زمين را همراه آنان نمايد انجام مىداد، ولى در اين صورت جايى براى امتحان باقى نمىماند، و اجر و پاداش بىمورد مىشد، و اخبار آسمانى از بين مىرفت، و براى قبول كنندگان دعوت انبيا ثواب مبتلايان
به رنج و سختى واجب نمىگشت، و نه اهل ايمان استحقاق مزدى همپايه نيكوكاران را داشتند، و براى اسماء و لغات مفهومى باقى نمىماند (زيرا بر اساس تمكّن مادّى انبيا، ايمان مردم بر اساس طمع بود و محلّى براى انجام عمل نيك وجود نداشت).
ولى خداوند پاك پيامبرانش را در تصميمهايشان نيرومند و قوى، و از نظر برنامههاى ظاهرى ضعيف قرار داد، با قناعتى كه از بىنيازى چشمها را پر مىكرد، و تهيدستى و فقرى كه ديدهها و گوشها را از آن مملو مىساخت. اگر انبيا داراى قدرتى بودند كه كسى را توان معارضه با آنان نبود، و داراى عزّتى كه مغلوب كسى نمىشدند، و شوكتشان به گونهاى بود كه گردنهاى مردان به سوى آن كشيده مىشد، و مردم براى تماشاى بزرگى و سطوتشان بار سفر مىبستند، اين وضع در پندگيرى مردم از آنان آسانتر، و از گردنكشى در برابر آنان دورتر بود، و به خاطر ترسى كه از عظمت ظاهر انبيا بر مىداشتند، يا به خاطر رغبتى كه به ثروت آنان پيدا مىكردند ايمان مىآوردند، آن هنگام قصدها خالص نبود، و خوبيها به طمع دنيا و آخرت انجام مىگرفت. ولى خداوند پاك اراده فرمود پيروى از انبيائش، و تصديق كتابهايش، و خشوع
در پيشگاهش، و تسليم در برابر فرمانش، و گردن نهادن به طاعتش امورى باشد خاصّ او، و نيّت ديگرى با آن حقايق نياميزد، كه هرچه آزمايش و امتحان بزرگتر، پاداش و جزايش فراوانتر است
آيا نمىبينيد خداوند پاك گذشتگان را از زمان آدم- درود خدا بر او باد- تا آخرين انسان اين جهان به سنگهايى آزمايش نموده كه نه زيان مىرساند و نه سود مىدهد، نه مىبيند، و نه مىشنود؟! آنجا را خانه حرمت خود و جايگاه قيام مردم به عبادت قرارداد. و آن را در سنگلاخترين محلها، و كم كلوخترين مكانهاى مرتفع دنيا، و درّهاى از ديگر درّهها تنگتر، در ميان كوههاى سخت، و رملهاى نرم و روان، و چشمههاى كم آب، و دهات دور از هم، كه شتر و گاو و گوسپند در آنجا از بىآب و علفى رشد نمىكنند بنا كرد. سپس به آدم- عليه السلام- و فرزندانش دستور داد به آن ناحيه
توجه كنند، در نتيجه آن منطقه مركزى براى سود بخشى سفرها، و مقصدى براى بار اندازى قاصدان گرديد، اعماق دلها آهنگ آن خانه مىكند، از بيابانهاى بىآب و علف و دور از آبادى، و ارتفاعات درّههاى عميق و شيب دار، و جزاير جدا از هم درياها روى به آن مىآورند، تا از روى ذلّت شانهها را حركت دهند، و گرداگرد آن خانه تهليل گويند، و ژوليده موى و غبار آلود هروله نمايند، لباسهاى خود را كنار انداخته، و با اصلاح نكردن سر و صورت زيبايى خلقت خود را زشت نمايند، به جهت ابتلايى بزرگ و امتحانى سخت، و آزمايشى روشن، و تطهيرى به نهايت، كه آن را موجب رحمت، و رسيدن به بهشت قرار داد.
و اگر خداوند پاك مىخواست خانه با حرمت خود و مراكز مناسك حج را در ميان باغها و نهرها، و زمينهاى نرم و هموار و پر درخت، و ميوههاى در دسترس، و ساختمانهاى به هم پيوسته، و آباديهاى متّصل به هم، ميان گندمزارى نيكو، و باغهاى سر سبز و خرّم، و كشتزارهاى وسيع، و نواحى پر آب، و زراعتهاى تازه و شاداب، و جادّههاى آباد قرار دهد قرار مىداد، آن وقت
مقدار اجر و ثواب را به تناسب آزمايش سهل و آسان اندك ساخته بود. و اگر بنيانى كه خانه بر آن استوار است، و سنگهايى كه بيت حق از آن ساخته شده، از زمرّد سبز، و ياقوت قرمز، و روشنى و درخشش خيره كننده بود، بار دو دلى را از سينهها سبك مىكرد، و كوشش ابليس را براى وسوسه در قلوب فرو مىگذاشت، و تلاطم شك و ترديد را از مردم برطرف مىنمود. ولى خداوند بندگانش را به انواع سختىها امتحان مىكند، و با كوششهاى گوناگون به عبادت وامىدارد، و به امور ناخوشايند مىآزمايد، تا كبر را از دلهايشان بيرون كند، و خوارى و تواضع را در جانشان بنشاند، تا با اين گونه آزمايشها ابواب فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد، و اسباب عفو خود را به راحتى به آنان عنايت فرمايد
خدا را خدا را، از عقوبت تجاوز در اين جهان، و نتيجه وخامت ستم در آن جهان، و بدى عاقبت كبر، كه بزرگترين دام شيطان، و عظيمترين مكر اوست، چنان
كيدى كه با دلها چونان زهرهاى كشنده مىرزمد، شيطان هرگز از كارش عاجز نمىگردد، و راه هلاك كسى را خطا نمىكند، نه دانشمند را به خاطر دانشش، و نه تهيدست را به علت لباس كهنهاش.
خداوند بندگانش را از اين همه شرور با نماز و زكات، و زحمت در روزه گرفتن در ماه رمضان حراست فرموده، تا اندامشان را از گناه آرام سازد، و ديدگانشان را خاشع نمايد، و جانشان را خوار و فروتن گرداند، و دلهايشان را از برترى جويى فرود آورد، و كبر و خودپسندى را از آنان بزدايد، زيرا ساييدن جبهه به خاك علت تواضع، و وانهادن اعضاى پرارزش به روى زمين شكستن خود، و لاغر شدن بدن از پى روزه باعث خاكسارى است، و نيز در اداى زكات پرداخت ميوههاى زمين و غير آن به مسكينان و تهيدستان نهفته است.
آثار اين عبادات را بنگريد كه چگونه جوانههاى فخر را بر مىكند، و از نهالهاى سر بر آورده كبر جلوگيرى مىكند
.
حقّا دقت كردم احدى از جهانيان را نيافتم كه نسبت به چيزى تعصّب ورزد، مگر آنكه ظهور آن تعصّب را علّتى بود كه حقيقت را بر جاهلان مشتبه كند، يا امرى كه به غلط به عنوان حجت به انديشه نفهمان چسبد، جز شما كه تعصبتان را سبب و علّتى نيست.
ابليس به خاطر ريشه خود كه از آتش بود بر آدم تعصّب ورزيد، و او را نسبت به خلقتش سرزنش كرد، و گفت: من از آتشم و تو از خاكى. اما ثروتمندان ناز پرورده امتها، به نعمتهاى فراوان خود تعصب به خرج دادند، و گفتند: «اموال و اولادمان از همه افزونتر است، و ما را عذابى نخواهد بود
اگر بنا به تعصب باشد بايد تعصب شما براى صفات پسنديده، و كردارهاى شايسته، و امور نيكى باشد كه بزرگان و دليران از خاندانهاى
ريشه دار عرب و رؤساى قبايل به آنها برترى مىطلبند: به اخلاق خوب، و انديشههاى بزرگ، و مقامات بلند، و آثار ستوده تعصب بورزيد. به خصلتهاى با ارزش كه عبارت است از حفظ حقوق همسايهها، وفاى به عهد، پيروى نيكى، روى گرداندن از كبر، توسل به احسان و بخشش، خوددارى از تجاوز، مهم شمردن قتل نفس، انصاف دادن به خلق خدا، فرو خوردن خشم، و اجتناب از فساد در روى زمين. و از عذابهايى كه بر اثر زشتى افعال و بدى اعمال بر امم گذشته رسيد حذر نماييد، نيك و بد احوالشان را بينديشيد، و از اينكه همانند آنان شويد بركنار بمانيد.
چون در تفاوت وضع امم گذشته در نيكى و بدى اعمالشان انديشه كرديد، آن كارى را اختيار نماييد كه عزت آنان بدان سبب تأمين شد، و دشمنانشان از عرصه حياتشان دور شدند، و زمان سلامتيشان طولانى گشت، و نعمت در اختيارشان قرار گرفت، و پيوند كرامت آنان استوار شد، به اين معنى كه از
تفرقه اجتناب كردند، و بر الفت پايدارى نمودند، و يكديگر را به آن تشويق و ترغيب كردند و سفارش نمودند. و از امورى كه ستون فقراتشان را درهم شكست، و قدرتشان را قرين سستى كرد دورى نماييد:
از كينه ورزى قلوب، و عداوت سينهها، و ناموافق بودن نفوس، و دست از يارى يكديگر كشيدن
در احوالات مؤمنين گذشته انديشه كنيد، كه چگونه در حال آزمايش و امتحان بودند! آيا از همه خلايق مشكلاتشان بيشتر نبود؟
آيا بيش از همه مردم در زحمت و رنج نبودند؟ آيا از همه مردم دنيا در تنگناى بيشترى قرار نداشتند؟ فراعنه آنان را برده خود ساختند، و به عذاب سخت كشيدند، جرعه جرعه تلخى به آنان نوشاندند، پيوسته در ذلّت هلاكت، و مورد سلطه و استيلا بودند، چارهاى براى سر باز زدن، و راهى براى دفاع نمىيافتند. تا چون خداوند جديّت آنان را در صبر
بر آزار در راه محبّتش، و تحمّل ناراحتىها را در مسير بيم و خوفش از آنان ديد، گشايشى از تنگناهاى بلا براى آنان قرار داد، ذلّتشان را به عزّت و بيمشان را به امنيت تبديل كرد، پس سلاطين حكمران، و پيشوايان راهنما شدند، و كرامت خداوند در باره آنان به جايى رسيد كه خيالش هم در باره آنان نمىرفت.
بنگريد چگونه بودند زمانى كه اجتماعشان متّحد، خواستههايش متّفق، دلها معتدل و مناسب، دستها پشتيبان هم، و شمشيرها مدد كار يكديگر، چشم دلشان نافذ، و تصميمهايشان يكى بود! آيا با اين خصال آقاى سراسر زمين نبودند، و بر جهانيان حكومت نمىكردند؟ از طرفى به پايان كارشان نظر كنيد كه به كجا رسيد زمانى كه بينشان جدايى افتاد، الفتشان به پراكندگى رسيد، وحدت كلمه و دلهايشان به اختلاف مبدل شد، دسته دسته شده، به جنگ با هم برخاستند، خداوند لباس كرامت را از وجودشان به در آورد، و نعمت فراوانش را از آنان
گرفت، و داستان زندگى آنان در بين شما به عنوان درس عبرتى براى عبرت گيرندگان شما باقى ماند.
از حال اولاد اسماعيل و اسحاق و يعقوب- درود خدا بر آنان- پند گيريد، چه اندازه احوالات با هم متناسب، و چقدر داستانها به هم نزديك است! در امورشان به هنگام پراكندگى و جداييشان از يكديگر دقت كنيد، روزگارى كه كسرىها و قيصرها حاكم آنان بودند، آنها را از مرغزارها، و درياى عراق، و سرزمينهاى سبز و خرّم ربودند، و به زمينهايى كه گياه درمنه رويد، و بادهاى سخت وزد، و زندگى در آن مشكل باشد روانه نمودند. آنان را فقير و تهيدست، و در شغل شتر چرانى رها كردند، خوارترين امم از نظر خانه و مكان، و در بىحاصلترين سرزمينها از نظر مسكن و مأوا ساختند، نه دعوت حقّى كه به آن چنگ زنند، نه سايه الفتى كه به عزّتش تكيه نمايند. احوالشان مضطرب، و قدرتشان پراكنده، و جمعيّتشان قرين تفرقه، گرفتار بلايى سخت، و جهالتى متراكم! كه نتيجه كارشان زنده به گور كردن دختران، پرستش بتها،
قطع رحم، و غارت پى در پى يكديگر بود
به نعمتهاى خداوند زمانى كه پيامبر اسلام را در بين آنان برانگيخت دقت كنيد، كه اطاعتشان را به آيين پيامبر پيوند داد، و در سايه دعوتش ايشان را جمعيت واحد نمود، چگونه نعمت الهى پر و بال كرامتش را بر عرصه حيات آنان گسترد، و نهرهاى آسايش و راحتى را به سوى آنان جارى نمود، و دين خدا در ميان انواع منافع و بركات خود آنان را گرد هم آورد؟ در نعمت آن غرق شدند، و از خرّمى عيش آن دلشاد گشتند، زندگى آنان در سايه حكومتى قوى استوار شد، و نيكويى احوالشان آنان را به عزتى پيروز رساند، و در بلنديهاى دولتى ثابت كارشان سهل و آسان شد، بر جهانيان حاكم شدند، و پادشهان روى زمين گشتند، مالك امور كسانى شدند كه آنان قبلا مالك امور اينان بودند، و بر آنانى فرمان راندند كه در گذشته بر اينان فرمان مىراندند. كسى قدرت درهم شكستن آنان را نداشت، و در مبارزه عليه
ايشان به خود جرأت نمىداد
بدانيد كه شما دست از رشته طاعت برداشتيد، و با زنده كردن احكام جاهلى در حصن محكم حق كه به اطراف شما كشيده شده بود رخنه ايجاد نموديد، و خداوند پاك بر اين امت با پيوند الفتى كه ميان آنان برقرار كرد تا در سايهاش زندگى كنند و در حمايتش مأوى گيرند، به نعمتى منت نهاد كه ارزش آن را احدى از آفريدگان نمىداند، زيرا بهاى الفت با يكديگر از هر بهايى بالاتر، و از هر عظمتى عظيمتر است.
و بدانيد كه شما پس از ديندارى بىدين شديد، و بعد از الفت و برادرى حزب حزب گشتيد، تعلّقى به اسلام جز به نام آن نداريد، و از ايمان جز نشان آن را نمىدانيد. مىگوييد به دوزخ مىرويم ولى ننگ را نمىپذيريم! گويى قصد داريد
اسلام را وارونه كنيد، با هتك حرمت حريم حق، و شكستن پيمانى كه خداوند آن را در زمين خود پناهگاه شما، و منطقه امن براى آفريدگانش قرار داده است! اگر به غير اسلام پناهى بگيريد اهل كفر به جنگ شما بر مىخيزند، آن وقت جبرئيل و ميكائيل و مهاجر و انصار در ميان نيستند كه شما را يارى كنند، جز شمشير زدن بر يكديگر چيزى به جاى نماند تا خداوند بين شما حكم كند.
امثال و داستانهايى از عذاب خدا و كيفرهاى كوبنده و روزگار بلا و حوادث سخت كه كيفر گناهان گذشتگان بود در اختيار شماست. فرا رسيدن عذابش را به بهانه جهل به مؤاخذه او و يا سهل انگارى نسبت به خشمش، يا ايمنى از كيفرش دير مپنداريد، زيرا خداوند پاك، گذشتگان را از رحمتش دور نكرد مگر به خاطر ترك امر به معروف و نهى از منكر. آرى پروردگار جاهلان را به خاطر ارتكاب گناه، و عاقلان را به علّت ترك نهى از منكر از رحمت خود دور نمود.
بدانيد كه شما رشته اسلام را از گردن جان برداشتيد، حدود آن را واگذاشتيد، و احكامش را ميرانديد.
معلومتان باد كه خداوند مرا به جنگ با ستم پيشگان و پيمان شكنان و آنان كه در زمين اهل فسادند امر فرموده.
بر اين اساس با پيمان شكنان جنگيدم، و با متجاوزان به نبرد بر خاستم، و بيرون شدگان از مدار دين را خوار و زبون ساختم، و اما شيطان ردهه (رئيس خوارج) با فرياد وحشتى كه از پى آن بانگ تپش دل و لرزه سينه او را شنيدم كارش تمام شد، و تعدادى اندك از ستمكاران باقى ماندهاند، اگر خداوند مرا اجازت دهد كه دوباره براى جنگ به جانب ايشان حركت نمايم نابودشان مىكنم جز گروهى اندك كه اين طرف و آن طرف پراكنده مىشوند و از دسترس خارج مىگردند
من در خردسالى سركشان عرب را به زمين رساندم، و شاخ قدرت دو قبيله ربيعه و مضر را شكستم. شما موقعيت مرا نسبت به رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله به خاطر خويشى نزديك و منزلت مخصوص مىدانيد، وقتى كودك بودم مرا در دامن مىنشاند، در آغوشش مىفشرد، در فراشش جاى مىداد، تنش را به تنم
مىساييد، و بوى خوشش را به من مىبويانيد، غذا را جويده در دهانم قرار مىداد.
هرگز دروغى در گفتار، و اشتباهى در عمل از من نديد. از وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را از شير گرفتند خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگانش را مأمور وى نمود، تا شبانه روز او را در مسير كرامت و محاسن اخلاق جهان سوق دهد. من همانند طفلى كه به دنبال مادرش مىرود دنبال او مىرفتم، هر روز براى من از اخلاق پاك خود نشانهاى بر پا مىكرد، و مرا به پيروى از آن فرمان مىداد. هر سال در حراء مجاورت مىنمود، تنها من او را مىديدم و غير من كسى وى را مشاهده نمىكرد. آن زمان در خانهاى جز خانهاى كه رسول حق- صلّى اللّه عليه و آله- و خديجه در آن بودند اسلام وارد نشده بود و من سومى آنان بودم. نور وحى و رسالت را مىديدم، و بوى نبوت را استشمام مىكردم.
به هنگام نزول وحى بر ايشان- صلّى اللّه عليه و آله- صداى ناله شيطان را شنيدم،
عرضه داشتم: يا رسول اللّه، اين صداى ناله چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است كه وى را از پرستش شدن يأس و نا اميدى دست داده، تو آنچه را مىشنوم مىشنوى، و آنچه را مىبينم مىبينى، جز اينكه پيامبر نيستى، ولى وزير من و بر طريق خير هستى.
من همراه رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- بودم كه دستهاى از بزرگان قريش نزد او آمدند، و گفتند: اى محمّد، تو مسأله عظيمى را ادعا مىكنى كه پدرانت و احدى از خاندانت آن را ادعا نكردند، ما كارى از تو مىخواهيم كه اگر آن را بپذيرى و به ما بنمايانى، مىدانيم كه تو پيامبر و فرستاده خدايى، و گر نه به اين نتيجه مىرسيم كه جادوگر و دروغگويى! آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: چه مىخواهيد؟ گفتند: اين درخت را به خاطر ما صدا كن كه از ريشه درآيد و جلو آمده در برابرت بايستد. پيامبر- صلّى اللّه عليه و آله- فرمود:
خداوند بر هر كارى تواناست، اگر خداوند اين برنامه را برايتان انجام دهد ايمان مىآوريد و به حق شهادت مىدهيد؟ گفتند: آرى. فرمود: آنچه را مىخواهيد به شما نشان مىدهم،
ولى مىدانم كه به خير و نيكويى باز نمىگرديد، در ميان شما كسى است كه به چاه افكنده مىشود (در جنگ بدر)، و نيز كسى است كه احزاب را فراهم خواهد آورد. سپس آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
اى درخت، اگر به خدا و قيامت ايمان دارى، و آگاهى كه من فرستاده خداوندم، با ريشه از جاى بيرون آى تا به اذن خدا در برابر من بايستى.
قسم به خدايى كه او را به راستى بر انگيخت درخت همراه ريشههايش از زمين بر آمد، و در حالى كه آوازى شديد و صدايى چون صداى بال پرندگان داشت آمد تا آنكه چون مرغى بال گشاده در برابر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله- ايستاد، و شاخههاى بلند خود را بر پيامبر- صلّى اللّه عليه و آله- و بعضى از شاخههايش را به روى دوش من گستراند و من در جانب راست رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم. چون قريش اين واقعه را ديدند، از باب برترى جويى و گردنكشى فرياد زدند: بگو نصف درخت نزد تو آيد و نصف ديگر بر جايش بماند.
رسول خدا فرمان داد نيمى از آن با حالتى شگفتآور و صداى سختترى به حضرت روى آورد
كه نزديك بود به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بپيچد. پس از آن از روى كفر و سركشى گفتند: بگو اين نصفه درخت پيش نصفه ديگرش باز گردد. حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله امر فرمود پس درخت بازگشت. من فرياد زدم: لا اله الّا اللّه، اى رسول خدا، من اولين كسى هستم كه به تو ايمان آوردم، و نخستين كسى كه اعتراف كرد كه درخت آنچه را دستور دادى به فرمان خدا انجام داد تا به پيامبريت شهادت دهد و سخنت را بزرگ شمارد. ولى همه آنان گفتند:
بلكه ساحرى است دروغگو، و جادوگرى است عجيب جادو و تردست! آيا رسالتت را جز امثال اين تصديق مىكند؟- منظورشان من بودم-.
من از كسانى هستم كه در راه خدا از ملامت ملامت كنندگان باك ندارند، از كسانى هستم كه چهره آنان چهره صدّيقان، و سخنشان سخن نيكان است، شب زنده دارانند و نشانههاى روز روشن، تمسك به ريسمان قرآن دارند، سنّت خدا و رسولش را زنده مىكنند، استكبار و برترى جويى ندارند، و خيانت و فساد در كارشان نيست، دلهايشان در
بهشت، و بدنهايشان در عبادت خداوند است
. (1240)
عثمان خواستهاى جز اين ندارد كه مرا به مانند شتر آبكش با دلو قرار دهد، بيايم و بروم، پيش از اين فرستاد كه از مدينه بيرون روم، دوباره فرستاد كه باز گردم، الان هم فرستاده كه خارج شوم! به خدا قسم به اندازهاى از او دفاع كردم كه ترسيدم آلوده به گناه شده باشم
.
(1236)
خود را در مسيرى قرار دادم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رفته بود، همه جا گام به ياد او مىنهادم تا به منطقه عرج رسيدم. [اين سخن از يك كلام طولانى گرفته شده.] كلم آن حضرت: «فأطَا ذِكرَه» سخنى است در نهايت اختصار و فصاحت. منظور حضرت اين است كه من از ابتداى بيرون شدنم از مكه تا رسيدن به منطقه عرج از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله خبر مىگرفتم. و از آن معنى با اين كنايه شگفت ياد كرده است
.]
(1237)
اكنون كه در عرصهگاه حيات هستيد عمل كنيد، تا پروندهها گشوده، و راه توبه باز، و رويگردان از حق به حق دعوت مىشود، و عاصى را اميد مىدهند، پيش از آنكه چراغ عمل خاموش گردد، و مهلت از دست برود، و مدّت عمر سر آيد، و راه توبه بسته شود، و فرشتگان (نامهها را بسته) به آسمان روند. انسان بايد از همه قدرت خود براى خود، و از حيات براى مرگ، و از امور فانى براى حيات باقى، و از آنچه از دست مىرود براى جاى ابدى توشه برگيرد.
چنين كس شخصى است كه از خدا ترسيد در صورتى كه تا رسيدن اجل فرصتش دادهاند، و تا انجام عمل مهلت در اختيارش گذاشتهاند. او مردى است كه نفس را دهنه بند زده، و مهارش را در اختيار خود دارد، نفس را با آن دهنه بند از آنچه خدا نهى فرموده باز داشته، و به مهار آن خود را به سوى بندگى حق مىبرد
.
(1238)
شاميان سنگدل و اوباشاند، و بردگانى فرومايه، كه از هر طرف جمع شده، و از دستههاى گوناگون اختيار شدهاند، از آنانى هستند كه شايسته است دين و ادب را آموزششان دهند، و يادشان داده و تربيتشان كنند، و بر آنان قيّم گذاشته و دستشان را بگيرند. نه از مهاجرينند نه از انصار، و نه از آنان كه خانه و زندگى براى اهل هجرت آماده كردند و به اختيار خود ايمان پذيرفتند.
بدانيد كه شاميان براى خود در حكميت، نزديكترين فرد را به آنچه دوست داشتند انتخاب كردند، و شما نزديكترين كس را به آنچه راضى نبوديد برگزيديد. سر و كار شما با عبد اللّه بن قيس (ابو موسى اشعرى) است كه ديروز مىگفت: كارزار فتنه است، چلّههاى كمان را قطع كنيد، و شمشيرها را در نيام بريد.» اگر در اين گفتار راستگوست پس خطا كرد كه به اختيار خود
در ميدان جنگ شركت كرد، و اگر دروغگوست متهم به كور دلى است. عمرو عاص را با مشت محكم ابن عباس فرو كوبيد، و از مهلت ايام بهره ببريد، و بلاد دور دست اسلام را در دست خود بگيريد. آيا نمىبينيد كه جنگ را به شهرهاى شما كشيدهاند، و حيات شما هدف تير دشمن شده است؟!
(1239)
اينان حيات دانش، و مرگ جهلند. بردبارى آنان از دانششان، و آشكارشان از نهانشان، و سكوتشان از حكمت گفتارشان شما را خبر مىدهد. با حق مخالفت نمىورزند و در آن اختلاف نمىنمايند. ستونهاى اسلام، و پناهگاه مردمند.
حق به آنان به جاى اصليش بازگشت، و باطل از جايگاهش دور شد، و زبانش از ريشه
قطع گرديد. دين را همراه با فراگيرى و عمل درك كردند، نه فقط از راه شنيدن و روايت كردن زيرا راويان دانش فراوانند، و عمل كنندگان به حق اندك
.
(2000)
(2001)
از بنده خدا على امير المؤمنين به اهل كوفه، ياران بلند مقام و سروران عرب.
اما بعد، شما را از وضع عثمان آگاه مىكنم چنانكه شنيدنش چون ديدنش باشد:
مردم از او عيب جويى كردند، و من فردى از مهاجران بودم كه اكثرا از او مىخواستم رضاى مردم را جلب كند و كمتر در پى سرزنشش بودم. سبكترين برنامه طلحه و زبير در باره او تندروى،
و نرمترين كارشان فشار آوردن به او بود، عايشه هم به ناگهان در حق او خشم گرفت، آن گاه عدهاى بر كشتن وى مهيّا شدند و او را كشتند، و مردم بدون اكراه و اجبار، بلكه از روى ميل و اختيار با من بيعت كردند.
بدانيد دار هجرت (مدينه) اهلش را بركند و اهلش هم از آن كنده شدند، مدينه چون جوشش ديگ به جوش آمد، و فتنه بر پا گشت. به سوى امير خود بشتابيد، و به جانب جهاد با دشمنان پيشدستى كنيد، اگر خدا خواهد
. (2002)
خداوند به شما مردم كوفه از جانب اهل بيت پيامبرتان جزا دهد بهترين جزايى كه به مطيعان و شكرگزاران نعمتش عنايت مىكند، دستورم را شنيديد و اطاعت كرديد،
و دعوت شديد و اجابت نموديد
. (2003)
گفته شده شريح بن حارث قاضى امير المؤمنين عليه السّلام بود. در زمان حكومت آن حضرت خانهاى به مبلغ هشتاد دينار خريد، خبر اين برنامه به آن جناب رسيد، وى را خواست و به او فرمود:
به من خبر رسيده خانهاى به هشتاد دينار خريده، و برايش سند نوشته، و بر آن گواهانى گرفتهاى! [گفت: آرى چنين است اى امير مؤمنان. حضرت خشم آلود به او نگريست، سپس فرمود]: به زودى كسى به نزدت مىآيد (ملك الموت) كه به سند خانه نظر نمىكند، و از گواه آن نمىپرسد، تا آنكه تو را از آن خانه بيرون مىكند، و تنها تسليم خانه قبر مىنمايد. اى شريح، مواظب باش كه
اين خانه را از غير مال خود نخريده، يا قيمت آن را از غير مال حلال نداده باشى، كه در اين صورت دچار خسارت دنيا و آخرت شدهاى.
آگاه باش، اگر زمان خريد خانه نزد من آمده بودى، براى تو سندى مانند اين سند مىنوشتم، كه در خريد اين خانه به يك درهم چه رسد بالاتر از آن رغبت نمىكردى. و آن سند اين است:
اين خانهاى است كه آن را بندهاى خوار، از مردهاى كه براى كوچ كردن به سراى ديگر از اين خانه بيرونش كردهاند خريده است، از او خانهاى از خانههاى فريب از جانب فانى شوندگان، و سرزمين اهل هلاكت خريده. اين خانه را چهار حدّ است: حدّ اوّل به آفات و بلاها، حدّ دوم به مصائب، حد سوم به هوسهاى تباهى آور، و حد چهارم به شيطان گمراه كننده، و در اين خانه به همين حد چهارم باز مىشود.
اين خريدار فريفته به آرزو، اين خانه را از شخصى كه اجل او را به كوچ از دنيا بر انگيخته خريدارى كرده، به قيمت بيرون شدن از عزّت قناعت، و ورود در پستى و ذلّت، و هر خسارتى كه بر اين خريدار در آنچه كه خريده وارد شود بر عهده ملك الموت است، همان خراب كننده بدنهاى پادشاهان، و گيرنده جان گردنكشان، و نابود كننده سلطنت فرعونيان، همچون شاهان ايران و روم، و يمن و حمير، و آنهايى كه ثروت بر ثروت افزودند، و آنان كه ساختند و محكم كردند، و زينت دادند و بياراستند، و ذخيره نمودند و به اعتقاد و گمان خود نسبت به برنامه اولاد توجه كردند، ملك الموت همگى را به جايگاه باز پرسى و حساب، و محل مزد و جريمه روانه كند، زمانى كه فرمان حق براى جدايى بين حق و باطل فرود آيد «كه در آنجا تبهكاران خسارت كنند». بر اين سند گواهى دهد عقلى كه از اسارت هوا خارج شده، و از وابستگىهاى دنيا سالم مانده باشد
.
(2004)
اگر به سايه اطاعت ما باز گشتند اين همان است كه ما دوست داريم، و اگر اوضاع و احوال آنان را به اختلاف و سرپيچى كشاند، تو با يارى كسى كه تو را اطاعت مىكند با اهل عصيان به جنگ برخيز، و با كسى كه فرمانت را مىبرد از كسى كه به ياريت اقدام نمىكند بىنياز باش، مسلّما آنان كه از جنگ با دشمن كراهت دارند نبودشان از بودنشان بهتر، و نشستنشان از قيامشان بىنياز كنندهتر است
. (2005)
حكمرانى براى تو طعمه نيست، بلكه امانتى است بر عهدهات، و از تو خواستهاند
دستور ما فوق خود را رعايت نمايى. تو را حقّى نيست كه در امور رعيت به دلخواهت رفتار كنى، و جز به اعتماد به فرمانى كه تو را مىرسد به كار بزرگى دست بزنى. مالى از مال خداى بزرگ در اختيار توست، و تو از جمله خزانهداران او هستى تا آن را به من تحويل دهى. اميد است من از بدترين واليان براى تو نباشم، و السلام
. (2006)
آن مردمى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط و مقررات با من بيعت كردند، حاضر را حقّى نيست كه غير را اختيار كند، و غايب را نمىرسد كه آن را قبول نكند. شورا براى مهاجرين و انصار است. اگر بر مردى در خلافت اجتماع كردند و او را پيشوا ناميدند خداوند به آن راضى است، بنا بر اين اگر كسى از فرمان اهل شورا
با انكار و بدعت بيرون رود او را به آن بر مىگردانند، و اگر فرمان آنان را نپذيرد با او به خاطر پيروى از غير راه اهل ايمان مىجنگند، و خداوند بر گردن او نهد آن را كه خود بر عهده گرفته (يعنى عذاب دوزخ را).
به جان خودم سوگند اى معاويه، اگر با ديده عقل نظر كنى نه از روى هوا و هوس، خواهى يافت كه كه من از همه مردم از خون عثمان مبرّاترم، و خواهى دانست كه از آن گوشه گرفتم، مگر آنكه مرا متّهم كنى، پس هر اتهامى كه به نظرت مىرسد وارد آر. و السلام
. (2007)
اما بعد، از جانب تو موعظه نامهاى از جملات بىربط به هم پيوسته، و نامهاى آراسته براى من آمد، آن را به گمراهيت مزيّن ساخته، و از زشتى رأيت به سوى من فرستادهاى، نامه شخصى است كه او را بصيرتى نمىباشد تا راهنماييش كند، و وى را رهبرى نيست تا ارشادش نمايد، هواى نفس از او دعوت نموده،
و او هم اجابت كرده، گمراهى وى را به جانب خود كشيده و او هم پيروى نموده، پس هذيان بافت و بانگ بيهوده زد، و گمراه شد و به خطا رفت.
زيرا آن يك بيعت است، و تجديد نظر در آن راه ندارد، و در آن اختيار از سر گرفته نشود.
آن كه از آن سر بر تابد به انكار حق برخاسته، و آن كه در پذيرشش تأمّل نمايد سازشكار و منافق است
. (2008)
اما بعد، چون نامه من به تو رسيد معاويه را به برنامه قطعى و امر جزمى وادار كن، و او را به پذيرش يكى از دو راه ملزم نما يا جنگى آواره ساز، يا صلحى ذلّت بار.
اگر جنگ را قبول كرد به او اعلام جنگ كن، و اگر تسليم شد از او بيعت بگير. و السّلام
.
(2009)
قوم ما خواستند پيامبرمان را از ميان بردارند، و ريشه ما را بر اندازند، عليه ما نقشهها كشيدند، و كارها كردند، در آسايش را به روى ما بستند، و ما را بر پلاس ترس نشاندند، مجبور به اقامت در كوههاى صعب العبور نمودند، و بر عليه ما آتش جنگ افروختند. به خواست حق شرّ دشمن را از پيامبر و حريم حرمتش رانديم. اهل ايمان به اميد پاداش الهى از رسول خدا پشتيبانى مىكرد، و اهل كفر از ريشه خويشاوندى حمايت مىنمود. آنان كه غير ما از قريش مسلمان شده بودند در آن سختى و رنجى كه ما بوديم نبودند محض پيمانى كه با كفار داشتند كه شكنجه را از آنها باز مىداشت، يا خويشاوندى كه به يارى آنان بر مىخاست، روى اين حساب جايشان از كشته شدن امن بود.
رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله تنور جنگ گرم مىشد،
و مردم قدم پس مىگذاشتند اهل بيت خود را جلو مىانداخت، و اصحاب خود را از حرارت شمشير و نيزه حفظ مىكرد. عبيدة بن حارث در جنگ بدر، و حمزه در جنگ احد، و جعفر در جبهه موته كشته شدند، و كسى كه اگر مىخواستم نامش را مىگفتم شهادت را خواست همان گونه كه آنان خواستند، اما مدت آنان زودتر به سر رسيد، و مرگ او به تأخير افتاد.
عجبا از روزگار كه انسانى نظير مرا برابر قرارداد با كسى كه مانند من براى اسلام قدم برنداشته، و براى او چون من سابقهاى در اسلام نيست، سابقهاى كه كسى را به مثل آن دسترسى نيست، مگر آنكه ادّعا كند ادّعا كنندهاى آنچه را من خبر ندارم، و گمان نمىبرم كه خداوند هم موضوع آن ادّعا را بشناسد.
در همه حال خداى را سپاس.
امّا آنچه را از من خواستهاى كه كشندگان عثمان را به تو تحويل دهم، در اين مسأله فكر كردم ديدم مرا ميسّر نيست آنان را به سوى تو يا غير تو فرستم. به جان خودم سوگند اگر از گمراهى و اختلاف دست برندارى، به همين زودى آنان را خواهى شناخت كه به دنبال تو بر آيند،
و از اين دنبال كردنشان در بيابان و دريا و كوه و دشت تو را به زحمت بيندازند، و اين دنبال كردنى است كه تو را ناراحت و آزرده كند، و زيارتى كه ديدارش تو را تو را شاد ننمايد. سلام بر آن كه اهل اسلام است
. (2010)
اگر از دنيايى كه در آن هستى پردهها برداشته شود چه خواهى كرد؟
دنيايى كه با زينتهايش خود را برابر تو آراسته، و به خوشىهايش فريبت داده، دعوتت نموده اجابت كردى، به سوى خودش كشانده به دنبالش شدى، فرمانت داده اطاعتش كردى. مسلّما نزديك است كه نگهدارندهاى بر موقفى نگاهت دارد كه نجات دهندهاى از آن نجاتت ندهد. پس از حكومت دست بردار، و براى حساب آماده شو، و براى بلاهايى كه به تو مىرسد مهيّا باش، سخن گمراهان را مشنو، و اگر بدين صورت عمل نكنى تو را به آنچه نسبت به خود غفلت دارى آگاه سازم، زيرا ناز و نعمت
به طغيانت انداخته و شيطان راه خود را در تو پيش گرفته، و با اوضاع تو به آرزويش رسيده، و در وجودت همچون روح و خون روان گشته.
معاويه! از چه زمانى شما زمامدار رعيت، و والى امر امّت بودهايد، بدون پيشى داشتن در دين، و منهاى شرفى بلند مرتبه؟! پناه به خدا از دچار بودن به شقاوت ديرينه، تو را از اينكه روزگارت را در فريب آرزوهايت ادامه دهى، و ظاهر و باطنت دو تا باشد بر حذر مىدارم.
مرا به جنگ دعوت كردى، مردم را واگذار و خود به جانب من بيا، و هر دو لشگر را از جنگ معاف كن، تا معلوم شود زنگ گناه قلب كدام يك از ما دو نفر را سياه كرده، و بر ديده كدام يك پرده افتاده! منم ابو الحسن، قاتل جدّ و دايى و برادرت كه آنان را در جنگ بدر درهم كوبيدم، هم اكنون آن شمشير با من است، و با همان قلب دشمنم را ديدار مىكنم، دينم را تبديل ننموده، و پيامبر تازهاى انتخاب نكردهام، و در همان راه حقّى هستم كه شما آن را
به اختيار خود واگذاشتيد، و ورودتان در آن به اجبار و اكراه بود.
به خيال خود به خونخواهى عثمان آمدهاى در حالى كه خبر دارى عثمان كجا كشته شد، اگر خونخواه او هستى از همان جا خونخواهى كن. گويى تو را مىبينم همچون شترانى كه زير بار گران ناله مىزنند از گزش جنگ ناله و فرياد مىزنى، و انگار لشگرت را مىنگرم كه از ضربتهاى پى در پى، و قضاى بدى كه بر سرشان فرود مىآيد، و نيز از افتادن بر خاك آن هم به دنبال هم، با جزع و زارى مرا به كتاب خدا مىخوانند، لشگرى كه يا از نظر عقيده كافر و منكر حقّند، يا بيعت نموده و عهد بيعت را شكستهاند
. (2011)
چون بر دشمن وارد شديد يا دشمن بر شما وارد شد، بايد لشگرگاه شما در
محلّى بلند، يا دامنه كوهها، يا بين رودها قرار گيرد، تا شما را مدد باشد، و مانعى پيش رويتان براى برگرداندن شرّ دشمن. جنگ شما بايد از يك طرف يا دو طرف باشد.
و بر قله كوهها و فراز تپّهها نگهبانانى بگماريد، تا دشمن از نقطه خطر يا محلى كه مورد اطمينان شماست به شما حمله نكند. بدانيد مقدمه لشگر ديده بانان دشمناند، و ديده بانان جاسوسان ارتشاند. از پراكندگى و تفرقه بپرهيزيد، هرگاه فرود آييد همگان فرود آييد، و زمانى كه كوچ كنيد همه كوچ نماييد، و چون شب فرا رسد نيزهها را گرداگرد خود نگاه داريد، خوابتان اندك باشد يا همانند مضمضه آب در دهان
.
(2012)
از خداوندى كه ناگزير از ملاقات با او هستى، و غير او تو را نهايتى نيست پروا كن، جز با كسى كه با تو بجنگد نجنگ، و در صبح و عصر كه هوا ملايم است حركت كن، لشگر را در وسط روز استراحت ده، راه را به آرامى طى كن، ابتداى شب حركت مكن، كه خداوند آن وقت را براى آرامش قرار داده، و براى استراحت نهاده نه براى كوچ كردن. بدن و مركب خود را به شب آسوده دار.
چون شب را آسودى تا وقت سحر رسيد يا بامداد در آمد بر اساس بركت حق حركت كن. چون با دشمن روبرو شدى وسط لشگر بايست، و به دشمن مانند كسى كه مىخواهد جنگ كند نزديك مشو، و از آنان همانند كسى كه از جنگ مىترسد خود را دور مكن، تا فرمانم به تو برسد. و بغض و كينه شما را به جنگ با آنان
وادار نكند پيش از آنكه آنان را به حق دعوت كنى و راه عذر را به رويشان ببندى
. (2013)
مالك بن حارث اشتر را بر شما دو نفر و كسانى كه تحت فرمان شما هستند فرمانروا كردم، دستورش را بشنويد و از او اطاعت كنيد، و او را زره و سپر خويش قرار دهيد، چرا كه او از افرادى نيست كه سستى نمايد و به خطا و لغزش افتد و كندى كند جايى كه شتاب دورانديشانهتر است، و شتاب نمايد جايى كه كندى لازمتر است
.
(2014)
دست به جنگ نزنيد تا آنان شروع كنند، زيرا به حمد خدا حجّت با شماست، و جنگ نكردن از سوى شما تا شروع جنگ از جانب آنان حجّت ديگرى از شما بر آنهاست. دشمن چون به اذن حق پاى به هزيمت نهاد فرارى را به قتل نرسانيد، و ناتوان را آسيب نزنيد، و زخمى را نكشيد، و زنان را با آزردن به هيجان نياوريد گرچه متعرض آبروى شما شوند، يا به بزرگانتان ناسزا گويند، زيرا توان و جان و عقلشان ضعيف است. زمانى كه در شرك بودند مأموريت داشتيم از آنان دست بداريم. و اگر در روزگار جاهليّت مردى زنى را با سنگ يا چماق مىزد، او و فرزندانش را به اين عمل سرزنش مىكردند
.
(2015)
خداوندا، دلهايمان به سوى تو كشيده، گردنمان به جانب تو دراز شده، چشمهامان به تو خيره شده، قدمها به سوى تو به راه افتاده، و بدنها در راه تو به لاغرى رسيده است. خداوندا، دشمنى نهان ظاهر شده، و ديگهاى كينه به جوش افتاده است. خداوندا، از نبود پيامبرمان، و زيادى دشمنان، و خواستههاى پراكندهمان به تو شكايت مىآوريم. «پروردگارا، بين ما و دشمنانمان به حق حكم فرما، كه تو بهترين حكم كنندگانى»
. (2016)
گريزى كه از پى آن برگشتن، و گردشى كه به دنبال آن حمله است شما را سخت نيايد، حقّ شمشيرها را ادا كنيد، پهلوى دشمن را به خاك رسانيد، نفوس
خود را براى زدن نيزه كارى، و ضربت شديد شمشير تشويق كنيد، صداها را در سينه خاموش نماييد، كه براى دور كردن ترس و بد دلى مؤثر است. به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را به وجود آورد، اينان از روى حقيقت اسلام نياوردند، اسلامشان از روى ترس بود و كفر را در درون خود پنهان داشتند، و چون يار و ياور يافتند آن را ظاهر نمودند!
(2017)
اينكه حكومت شام را از من خواستى، من آنچه را ديروز در اختيارت قرار ندادم امروز هم به دستت نمىدهم. اما گفتهات: كه «جنگ عرب را به كام خود فرو برده، و از او جز نيمه جانى باقى نمانده»، آگاه باش آن كه در راه حق بميرد مسيرش به جانب بهشت، و هر كه در طريق باطل فنا شود راهش به سوى آتش است. اما اينكه گفته بودى: «ما و تو در وضع جنگ و نفرات برابريم»
تو در شك و ترديد تيزروتر از من در عرصه يقين نيستى، و نه اهل شام به دنيا حريصتر از اهل عراق به آخرتند. و اين كه گفتى: «ما از فرزندان عبد منافيم» آرى ما هم چنين هستيم، ولى با اين فرق كه نه اميّه مثل هاشم است، نه حرب همچون عبد المطّلب، و نه ابو سفيان مانند ابو طالب، و نه مهاجر الى اللّه چون اسير آزاد شده، و نه فرزند اصل و نسب دار چون فرزند منسوب به پدر، و نه اهل حق مانند اهل باطل، و نه مؤمن چون مفسد. و چه بازماندگان بدى هستند آنان كه تابع گذشتگان جهنّمى خود مىباشند! از اين گذشته فضيلت نبوت به دست ماست كه با آن عزيز را خوار، و ذليل را بلند مقام ساختيم. خداوند چون عرب را دسته دسته وارد دين خود كرد، و اين امت خواه و ناخواه تسليم حق شدند، شما به دو علت اسلام آورديد: محض دنيا، يا ترس از جان، آنهم در زمانى كه پيشى گرفتگان به اسلام پيروزى يافته بودند، و اولين مهاجران را فضل و برترى بود.
پس براى شيطان در وجودت بهره قرار مده، و راهش را به روى خود باز مگذار. و السلام
.
(2018)
بدان كه بصره جاى ورود شيطان، و كشتزار فتنه است، مردمش را به احسان اميد ده، و گره ترس را از قلوبشان باز كن.
به من خبر رسيده كه با بنى تميم درشتى كردهاى و از در خشونت در آمدهاى، بنى تميم جمعيتى هستند كه ستارهاى از ايشان غروب نكرد مگر اينكه ستارهاى ديگر به جايش طلوع نمود، كسى در زمان جاهليت و اسلام به كينه جويى بر ايشان پيشى نگرفته، اينان را با ما خويشاوندى متّصل و نزديكى خاص است، ما را در صله رحم با آنان اجر است، و در قطع رحم مؤاخذه.
ابو العباس! خدايت رحمت كند، در آنچه بر زبان و دستت از خير و شرّ جارى شود مدارا كن، كه هر دو در اين زمينه شريكيم، و در حسن ظنّم به وجود خودت پايدار باش،
و كارى مكن كه نظرم از تو برگردد. و السلام
. (2019)
اما بعد، دهقانان محدودهات شكايت كردهاند كه با آنان به خشونت و قساوت رفتار مىكنى، و خوارشان شمرده و بر آنها ستم روا مىدارى. در كارشان انديشه كردم آنان را سزاوار نزديك كردن نديدم چون مشركند، و شايسته دور شدن و جفا نيافتم چون با ما پيمان بستهاند. پس براى آنان جامهاى از مدارا همراه با اندكى سختى بپوش، و رفتارى مخلوط از نرمى و شدت با آنان داشته باش، نه آنان را بسيار قريب و نزديك آر، و نه بسيار بعيد و دور گردان، اگر خدا بخواهد
.
(2020)
. به خدا قسم مىخورم قسم صادقانه، اگر به من خبر رسد كه در بيت المال مسلمانان در مالى اندك يا زياد خيانت ورزيدهاى، چنان بر تو سخت گيرى كنم كه تو را تهيدست و سنگين بار و ذليل و پست كند! و السّلام
. (2021)
اسراف را بگذار و ميانه رو باش، و امروز در انديشه فرا به سر بر، از مال به اندازه
لازم براى خود نگاهدار، و زيادى را براى روز نيازمندى خود پيش فرست.
آيا اميد دارى خداوند اجر فروتنان را به تو بدهد در صورتى كه نزد او از متكبران باشى؟ و طمع دارى ثواب انفاق كنندگان را در اختيارت قرار دهد در حالى كه غرق در ناز و نعمتى، و افتادگان و بيوه زنان را از زيادى ثروتت بهره نمىدهى؟! انسان را محض آنچه پيش فرستاده اجر مىدهند، و به آنچه از قبل فرستاده وارد مىشود. و السّلام
. (2022)
. اما بعد، انسان را گاهى دست يافتن به چيزى كه از دست رفتنى نبود شاد مىنمايد، و از دست رفتن آنچه كه به دست آمدنى نبود ناراحت مىسازد. پس به آنچه از آخرتت به آن رسيدهاى شاد باش،
و به آنچه از آخرتت از دست رفته به غم بنشين. به آنچه از دنيا به آن مىرسى زياد خوشحال مباش، و به آنچه از دنيا از دستت مىرود بيش از اندازه غمگين مشو. و بايد همه سعيت براى بعد از مرگ باشد
. (2023)
سفارشم به شما اين است كه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و سنّت محمّد- صلّى اللّه عليه و آله- را ضايع نكنيد، اين دو ستون دين را بر پا داريد و اين دو چراغ را روشن نگاه بداريد، كه ديگر بر شما نكوهشى نخواهد بود.
من ديروز همنشين شما بودم، امروز براى شما عبرتم، و فردا از شما جدا مىشوم. اگر زنده بمانم صاحب خون خويشم، و اگر بميرم مگر وعدهگاه من است، و اگر ببخشم بخشيدن براى من موجب
قرب، و براى شما حسنه است، پس ببخشيد «آيا دوست نداريد خداوند شما را ببخشد»؟! به خدا قسم چيزى از مرگ به طور ناگهانى به من روى نياورد كه پسند من نباشد، و مسألهاى آشكار نشود كه آن را نشناسم. نسبت به مرگ چون جوياى آب بودم كه ناگهان به آب رسيده، يا جوياى متاعى كه به آن دست يافته «و آنچه نزد خداست براى نيكان بهتر است».
مىگويم: قسمتى از اين سخن پيش از اين (در سخن 149) گذشت، ولى چون در اين سخن اضافهاى بود لازم به تكرار ديدم
. (2024)
اين برنامهاى است كه بنده خدا على بن ابى طالب أمير المؤمنين در باره مال خود دستور مىدهد، و به آن خشنودى حق را مىطلبد تا او را به بهشت در آورد، و آسايش و امنيت عطا نمايد.
به اين وصيت حسن بن على اقدام مىكند، براى خودش از اين اموال به طور شايسته مصرف مىنمايد، و به نحوى كه سزاوار است به مستحقّان مىپردازد. اگر مرگ حسن برسد و حسين زنده باشد، وصى من بعد از او حسين است، و به وصيتم به مانند حسن عمل مىكند.
سهم دو فرزند فاطمه از به جا مانده اموال على به مانند نصيب ساير پسران على است، و اينكه اجراى وصيت را به عهده دو پسر فاطمه گذاشتم محض جلب خشنودى حق، و تقرّب به پيامبر، و بزرگداشت احترام او، و شرافت خويشاوندى با آن حضرت است.
و با كسى كه اين وصيت را به عهده او گذاشته شرط مىكند كه اصل مال را باقى گذارد، و به آن صورت كه مأمور و راهنمايى شده از در آمد آن انفاق كند، و از نهالهاى تازه روييده اين دهات نفروشد تا تبديل به انبوهى از درختان گردد به طورى كه تماشا گرانش آن منطقه را به غير از وضعى كه قبلا ديدهاند ببينند.
و هر يك از كنيزانم را كه با آنان بودهام و از من فرزندى آورده يا حامله مىباشد
به فرزندش واگذارند و بابت بهره ارث او به شمار آرند، و اگر در زمان حيات كنيز فرزندش بميرد آن كنيز از قيد كنيزى آزاد است، زيرا كنيزى از او برداشته شده و حرّيت (فرزند) او را آزاد نموده است.
مؤلف گويد: در وصيت امام «ان لا يبيع من نخلها وديّة» «وديّه» يعنى فسيله و نهال خرما، و جمع آن «ودىّ» است. و گفتار حضرت: «حتّى تشكل ارضها غراسا» اين گفتار از فصيحترين و نيكوترين كلام است، منظور آن است كه در آن دهات آن قدر درخت خرما زياد شود تا اينكه تماشاگر با ديدن آنها ببيند غير آنچه را ديده بود، و امر بر او مشتبه شود و گمان كند اين زمين غير آن زمين است كه قبلا ديده است
. (2025)
، ما قسمتى از اين وصيت را اينجا آورديم تا معلوم شود امام هماره ستون حق را بر پا مىداشت، و در امور كوچك و بزرگ، و ظاهر و باطن نمونههاى عدالت را مىافراشت.
بر مبناى تقواى خداوندى كه يكتا و بىشريك است حركت كن، مسلمانى را به وحشت نينداز، و بدون رضاى او بر وى گذر مكن، و اضافهتر از حقّى كه خداوند در مالش قرار داده از او نگير.
چون به قبيلهاى رسيدى در منطقه آب آنان در آى و به خانههايشان مرو، با آرامش و وقار به جانب آنان برو تا در ميانشان قرار گيرى، و به آنان سلام كن، و در تحيّت به ايشان كوتاهى مكن، بگو: بندگان خدا! ولىّ و خليفه خدا مرا به سوى شما فرستاده تا حق خدا را كه در اموال شما نهفته از شما بگيرم، آيا در اموال شما خداوند را حقّى هست تا آن را به ولىّ او ادا كنيد؟
اگر كسى گفت: حقّى نيست، به او مراجعه مكن. و اگر كسى گفت: هست، همراهش برو بدون اينكه او را به وحشت اندازى يا تهديد كنى يا قرين سختى و فشار نمايى، و آنچه از طلا و نقره به عنوان زكات مىدهد بگير. اگر براى او گاو و گوسپند و شتر باشد بدون اجازهاش كنار حيوانات مرو، چرا كه بيشتر آنها مال اوست. وقتى نزد چهارپايان رسيدى نه مانند مالكى كه بر آنها سلطه دارد به آنها نظر كن،
و نه مثل كسى كه بر او سختگيرى نمايد، چهار پايان را رم مده و به وحشت مينداز، و مالكش را به خاطر آنها ناراحت مكن. حيوانات را دو دسته قرار داده، سپس صاحبش را آزاد بگذار، هر قسمت را پذيرفت تو هم بپذير و بر او ايراد مگير، سپس باقى مانده را دو قسمت كن، و باز مالكش را آزاد بگذار، او هر دسته را اختيار كرد متعرضش مشو. پيوسته اين تقسيم كردن را ادامه بده تا به اندازه حقى كه از خداوند در مال اوست بماند، سپس حق خدا را از او دريافت دار.
و اگر به هم خوردن آن تقسيم را درخواست كرد بپذير، و دو قسمت را يكى كن، دو باره برنامه تقسيم را از سر بگير، تا حق خدا را از مال او دريافت دارى. شتر پير و از پا افتاده و دست و پا شكسته و بيمار و مسلول و عيب دار را به عنوان زكات قبول مكن.
غير از كسى را كه به او اعتماد دارى بر آنها امين قرار مده، امينى كه نسبت به اموال مسلمانان درستكار باشد، تا جايى كه آن اموال را به حاكم مسلمانان برساند و حاكم هم بين مردم پخش كند. جز خيرخواه و مهربان و امين و حافظ چوپانى بر حيوانات مگمار، كه با حيوانات درشتى نكند و آنها را به جبر و مشقّت نراند،
و نرنجانده و خسته ننمايد. هر آنچه نزد تو جمع شد به سرعت به سوى ما فرست تا آن را در محلى كه خدا دستور داده مصرف كنيم. وقتى آن اموال را به امين سپردى به او سفارش كن بين شتر و بچه شير خوارهاش فاصله نيندازد، و آن قدر شيرش را ندوشد كه به بچّه او زيان رسد، شتر را با سوارى گرفتن خسته و درمانده نكند، و در دوشيدن شير و سوارى گرفتن بين آن شتر و شترهاى ديگر مساوات را رعايت نمايد، بايد زمينه استراحت حيوان خسته را فراهم كند، و آن شترى را كه به پايش آسيب رسيده و از حركت ناتوان شده آرام و آهسته براند، و آنها را به آبگاههايى كه شتران بر آن عبور مىكنند وارد سازد، و از كناره راههاى علف دار به به جادههاى بىگياه نبرد، و ساعاتى به آنان استراحت دهد، و بايد آنها را كنار آبهاى كم و گياهان بيابان واگذارد، تا به اذن حق چاق و استخوان دار و پر مغز نزد ما آيند، نه رنجيده و خسته، تا آنها را به فرمان قرآن و روش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تقسيم كنيم، كه اين عمل باعث بزرگى اجر توست، و به رشد و هدايتت نزديكتر است، اگر خدا بخواهد
.
(2026)
او را به تقواى الهى در امور پنهانى و كارهاى مخفى دستور مىدهم، آنجا كه احدى جز خدا شاهد و كسى غير او وكيل نيست. و او را فرمان مىدهم كه در آشكار چيزى از طاعت حق را بجاى نياورد كه در پنهان خلاف آن را انجام دهد. كسى كه پنهان و آشكارش و گفتار و كردارش دو گونه نيست، امانت را ادا كرده، و عبادت خالصانه به جا آورده.
و به اوامر مىكنم كه مردم را نرنجاند، و آنان را دروغگو نشمارد، و محض اينكه امير و حاكم است از آنان روى نگرداند، چه اينكه آنان برادران دينى، و در استخراج حقوق يار و مدد كارند.
تو را در اين زكات سهمى ثابت و حقّى معلوم
و شريكانى از مستمندان و ناتوانانى بينوا هست، ما حق تو را به طور كامل مىپردازيم، تو هم بايد حق آنان را تمام و كمال به آنان برسانى، كه اگر اين كار را انجام ندهى در قيامت بيشترين دشمن را خواهى داشت، و بدا به حال كسى كه فقرا و مساكين و سائلان و محرومان از حق و ورشكستگان و از راه ماندگان در پيشگاه خداوند شاكى و دشمن او باشند! و كسى كه امانت را سبك شمارد، و به آن خيانت ورزد، جان و دينش را از آن پاك نكند خود را در دنيا به ذلّت و خوارى انداخته، و در آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود.
و قطعا بزرگترين خيانت، خيانت به ملّت، و رسواترين تقلّب تقلّب با پيشوايان اهل اسلام است.
و السلام
.
(2027)
با مردم فروتن، و نرمخو، و گشاده رو باش، همه را به يك چشم و نظر ببين، تا بزرگان بر تو طمع حيف و ميل نبندند، و ضعيفان از عدالتت مأيوس نشوند. زيرا اى بندگان حق، خداوند بزرگ از كوچك و بزرگ اعمالتان، و ظاهر و نهانتان باز پرسى مىكند، پس اگر عذابتان كند به عذاب مستحق تريد، و اگر عفو كند او كريمتر است.
اى بندگان خدا، بدانيد اهل تقوا هم از دنياى گذرا و هم از آخرتى كه مىآيد سود بردند، با اهل دنيا در دنيايشان شريك شدند، و اهل دنيا در آخرت آنان شريك
نگشتند. در دنيا از راه حلال در بهترين مسكن ساكن شدند، و بهترين خوراكى را نوش جان نمودند، از دنيا بهره بردند آنچنان كه خوشگذرانان بهره بردند، و از آن كام گرفتند بدان گونه كه سركشان گرد نفر از كام گرفتند، سپس با توشهاى رساننده به سر منزل نجات از دنيا گذشتند، و با تجارتى پر سود به آخرت سفر كردند. در دنيايشان به لذت بىرغبتى به دنيا رسيدند، و يقين كردند كه در آخرت همسايگان حقّند. دعايشان بىجواب نماند، و نصيبشان از لذت دنيا كاستى نيابد.
بندگان خدا! از مرگ و نزديك بودنش حذر نماييد، و براى آن ساز و برگ آماده كنيد، مرگ با امرى عظيم، و حادثهاى بزرگ مىآيد. به خيرى كه با آن شرّى نيست، يا شرّى كه با آن خيرى نمىباشد. چه كسى به بهشت از كسى كه كار بهشتى كند نزديكتر است؟ و چه كسى به جهنّم از آن كه عمل جهنّمى كند نزديكتر است؟ شما رانده شدههاى مرگ هستيد، اگر بايستيد به دستش مىافتيد، و اگر فرار كنيد شما را خواهد يافت، مرگ از سايه شما با شما همراهتر است، و با زلفتان
گره خورده، و دنيا به دنبال شما در نورديده مىشود.
بر حذر باشيد از آتشى كه عمقش ناپيدا، و حرارتش شديد، و عذابش تازه است: جايى كه رحمت در آن نيست، ناله و فرياد كسى را نمىشنوند، و اندوهى را برطرف نمىكنند. اگر بتوانيد كه خوفتان از خدا شديد، و گمانتان به او نيكو باشد بين اين دو واقعيت جمع كنيد، زيرا حسن ظنّ عبد به پروردگارش به ميزان ترس او از خداست، و بهترين مردم در گمان نيكو به خداوند كسى است كه ترسش از خداوند شديدتر باشد.
اى محمّد بن ابو بكر، آگاه باش كه من تو را به بزرگترين لشكرم كه لشكر مصر است سرپرستى دادم، شايسته توست كه با نفس خود مخالفت ورزى، و از دينت دفاع كنى گرچه از زندگيت بيش از يك ساعت نمانده باشد. خدا را به خاطر خشنودى احدى از مردم خشمگين مساز، كه خشنودى حق جايگزين ديگر چيزهاست، و چيزى جانشين رضاى خدا نيست.
نماز را در وقت معيّنش بخوان، و به خاطر بيكارى پيش از وقت اقامه نكن، و به علّت كار داشتن از وقت مقرّرش تأخير مينداز، و معلومت باد كه هر چيزى از عملت تابع نماز است.
مسلّما امام هدايت و امام گمراهى، و دوست پيامبر و دشمن او يكسان نيستند. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به من فرمود: «بر امّتم از مؤمن و مشرك وحشتى ندارم. خداوند مؤمن را به خاطر ايمانش از فساد باز مىدارد، و مشرك را محض شركش قلع و قمع مىنمايد. ولى بر شما از كسى كه در دل منافق و در زبان داناست مىترسم، كه مىگويد آنچه را خوب مىدانيد، و انجام مىدهد آنچه را زشت به شمار مىآوريد»
.
(2028)
اما بعد، نامهات به من رسيد كه در آن نامه مبعوث شدن محمّد صلّى اللّه عليه و آله را از جانب حق براى دينش، و يارى شدن آن حضرت را از سوى خداوند به وسيله يارانش ياد آور شدهاى! روزگار بر ما از جانب تو مسألهاى شگفت را پنهان داشت، چون مىخواهى ما را از آنچه خداوند به ما مرحمت فرموده با خبر كنى، و از نعمت وجود پيامبرش كه به ما داده آگاه سازى! در اين مسأله همچون كسى هستى كه خرما را به سوى هجر (منطقه پر خرماى بحرين) ببرد، يا شاگردى كه بخواهد به استاد تيراندازش تعليم تيراندازى دهد. تصور كردى برترين مردم در اسلام فلان و فلان هستند، چيزى را متذكر شدهاى كه اگر صحيح باشد به تو ربطى ندارد، و اگر نادرست باشد صدمهاى براى تو در آن نيست. تو را با بالاترين و پستتر، و رئيس و مرئوس چكار؟
بردگان آزاد شده و فرزندان آزاد شده را با تميز بين مهاجران نخستين، و ترتيب درجات آنان، و شناساندن طبقاتشان چه رابطه؟! هيهات! تيرى كه از تيرهاى مسابقه نبود صدا داد، محكومى را تماشا كن كه حاكم بر حاكم شده! اى آدمى زاد، چرا با اين بار گران و پاى لنگ سر جايت نمىنشينى، و كوتاهى و ناتوانيت را تشخيص نمىدهى، و به جايگاه معيّنى كه قضا و قدر الهى برايت حكم كرده باز نمىگردى؟! تو را زيانى نرسد اگر كسى مغلوب شود، و سودى نرسد اگر كسى غالب گردد! راهرو بيابان گمراهى هستى، و به شدّت از راه مستقيم منحرفى. مگر نمىبينى- گرچه منظورم آگاه كردن تو نيست بلكه براى ياد آورى نعمتهاى حق مىگويم- كه گروهى از مهاجران و انصار در راه خدا شهيد شدند و براى هر يك مرتبهاى است، تا اينكه شهيد ما حمزه به شهادت رسيد به او سيّد الشهداء لقب داده شد، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را به وقت نماز بر جنازهاش به هفتاد تكبير اختصاص داد؟! آيا ملاحظه نمىكنى كه قومى در راه خدا دستشان از بدن جدا شد و براى هر يك مقامى است، ولى زمانى كه دست يكى از ما جدا شد
او را طيران كننده در بهشت و داراى دو بال نامگذارى كردند؟! اگر ستايش از خويش را خداوند نهى نكرده بود، اين گوينده فضايل بسيارى را ياد آورى مىكرد كه قلوب بيدار اهل ايمان به آن معرفت دارد، و گوشهاى شنوندگان شنيدن آنها را كنار نيندازد. كسى را كه به طمع صيد دنيا از راه حق منحرف شده واگذار، كه مسلّما ما دست پرورده پروردگارمان هستيم، و مردم پس از آن تربيت شده ما هستند. عزت ديرين و بزرگى پيشين ما بر شما مانع از اختلاط و آميختگى ما با شما نشد، همانند اقوام همسان از شما همسر گرفته و به شما همسر داديم، در صورتى كه شما به اين مقام و و منزلت نبوديد. چگونه مقامى همچون مقام ما را داشته باشيد در حالى كه پيامبر از ما و ابو جهل دروغ زن از شما، اسد اللّه از ما و اسد سوگندهاى جاهلى (يكى از مشركان بد نام) از شما، دو سيّد جوانان اهل بهشت از ما و كودكان آتش از شما، بهترين زنان جهان از ما و حمّالة الحطب از شماست، و بسيارى ديگر از اين مقوله كه بهترينش از ما و بدترينش از شماست.
اسلام ما به گوش همه رسيده، و وضع پاك ما در دوران جاهليت قابل ايراد نيست، و كتاب خدا
آنچه از (حقوق و برترى) ما پراكنده گشته جمع نموده، و آن گفتار خداى پاك است: «به حكم كتاب خدا بعضى از خويشان به بعضى ديگر سزاوارترند» و سخن خداى بزرگ است:
«شايستهترين مردم به ابراهيم آنهايى هستند كه از او پيروى نمودند و اين شايستهترين پيامبر و كسانى هستند كه ايمان آوردند، و خداوند سر پرست مؤمنين است». پس ما از طرفى به سبب خويشى، و از جهت ديگر به علّت پيروى نمودن به خلافت سزاوارتريم. زمانى كه مهاجران در سقيفه به قرابت و خويشى خود با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر انصار استدلال كردند پيروز شدند. اگر اين قرابت دليل برترى است پس حق با ماست نه با شما، و اگر دليلى ديگر دارد انصار بر ادعاى خويش باقىاند.
گمان كردى كه من بر تمام خلفا رشك بردهام، و بر آنان طغيان نمودهام.
اگر اين است جنايتى بر تو نشده تا از تو پوزش بطلبم.
«اگر هم بوده گناه اين ننگ دامن تو را نمىگيرد» گفتهاى: مرا مىكشيدند به همان گونه كه شتر مهار در بينى را مىكشند تا بيعت كنم!
به خدا قسم خواستهاى مرا سرزنش كنى ستايش كردهاى، و رسوا نمايى ولى خود رسوا شدهاى.
براى مسلمان از اينكه مظلوم باشد نقصى نيست تا وقتى كه دچار شك در دين، و ترديد در يقين نباشد. قصدم بيان اين حجت براى غير توست (زيرا تو شايسته آن نيستى) ولى از حجّت به اندازه آنچه بيانش پيش آمد برايت اظهار كردم.
سپس آنچه ميان من و عثمان روى داد يادآورى كردهاى، محض نسبتى كه با او دارى پاسخ داده مىشوى: از من و تو كدام يك دشمنيش با او بيشتر بود، و راه را براى قتل او هموارتر كرد؟
آيا آن كه ياريش را از او دريغ ننموده و از او خواست به جايش بنشيند و دست از اعمالش بردارد، يا كسى كه عثمان از او يارى خواست و او يارى دادنش را به تأخير انداخت، و سپاه مرگ را بر سرش ريخت تا قضاى حق بر او جارى شد؟! قسم به خدا چنين نيست، «خداوند از شما مانعان از يارى را مىشناسد و نيز به آنان كه به برادران خود گفتند به سوى ما آييد، و به هنگام جنگ جز تعداد كمى حاضر نمىشوند آگاهى دارد».
در مقام آن نيستم كه از عيب گرفتنم بر بدعتهاى او عذر خواهى كنم، اگر ارشاد و راهنمايى
كردنم گناه است، چه بسا كسى كه سرزنش شود و او را گناهى نيست.
«گاهى انسانى در اثر اصرار در خير خواهى مورد تهمت قرار مىگيرد» من تا توانستم جز اصلاح را نخواستم، توفيقى ندارم جز از جانب خدا، به او توكل كردم و به او باز مىگردم.
و گفتى مرا و يارانم را نزد تو جز شمشير نيست! راستى كه پس از اشك ريختن خنداندى! پسران عبد المطلّب را چه زمانى ديدى به دشمنان پشت كنند، و از شمشيرها بترسانند؟! «اندكى درنگ كن تا حمل به صحنه جنگ برسد» به زودى كسى كه دنبال اويى به دنبال تو آيد، و آنچه دور مىپندارى به تو نزديك شود، من با سپاهى از مهاجران و انصار و تابعين كه راه آنان را به نيكويى پيمودند به شتاب به سوى تو مىآيم، لشگرى سخت انبوه، كه گرد و غبارشان فضا را گرفته، و جامه مرگ
به تن دارند، و بهترين ملاقات براى آنان لقاء خداوند است، آنان را فرزندان بدر و شمشيرهاى بنى هاشم همراه است، كه خود خبردارى لبه تيز آن شمشيرها چگونه بر بدن برادر و دايى و جدّ و خاندانت فرود آمد، «و اين عذاب از ستمگران دور نيست»
. (2029)
رشته طاعتى كه گسستيد و اختلافى كه ايجاد كرديد بر شما پوشيده نيست، از گناه كارتان گذشتم، و از رويگردانتان شمشير را برداشتم، و روى آورنده شما را پذيرفتم. از اين پس اگر كارهاى تباه كننده، و آراء احمقانه و امور انحراف دهنده شما را به دشمنى و مخالفت با من وادارد، هان اين منم كه اسبان سوارى را آماده نموده، و شتران را مجهز كرده، آماده جنگم، و اگر مرا به آمدن نزد خود ناچار كنيد با شما چنان جنگى كنم كه جنگ
جمل در برابرش مانند ليسيدن ظرف غذا آسان نمايد، با اينكه به فضيلت مطيعان شما عارفم، و حقّ خيرخواهان شما را واقفم، پاكدامن را به جاى متّهم، و پيمان شكن را كنار وفا كننده قرار نمىدهم
. (2030)
خدا را در آنچه نزد توست بپرهيز، و در حق پروردگار بر خود دقّت كن، و به شناخت آنچه كه از جهل به آن معذور نيستى باز گرد، كه حقّا براى طاعت نشانههاى آشكار، و راههاى روشن، و جادّه آشكار و هدفى مطلوب است، كه زيركان بر آن وارد مىشوند، و مردم پست با آن مخالفت مىورزند. كسى كه از طاعت روى بگرداند از حق روى گردانده، و قدم در وادى گمراهى گذاشته، و خداوند نعمتش را بر او دگرگون مىكند، و عذابش را بر او جارى مىسازد. خود را بپاى خود را بپاى،
كه خداوند راهت را براى تو روشن كرده، و به تو وانموده است كه عاقبت كارهايت به كجا مىرسد، كه مركب زندگى را به منتهاى خسارت و محلّ كفر راندهاى، نفس تو وجودت را به عرصه ضرر افكنده، و در پرتگاه گمراهى انداخته، و در مهالك وارد نموده، و راهها را بر تو دشوار كرده است
. (2031)
از پدرى فانى، پذيرنده سختىهاى زمان، عمر پشت سر گذاشته، تسليم به روزگار، نكوهش كننده دنيا، ساكن سراى اموات، سفر كننده از آن در فردا، به فرزند آرزومند به آنچه به دست نمىآيد، سالك راه تباه شدگان، هدف امراض، گروگان ايّام، نشانه تيرهاى مصائب، بنده دنيا، تاجر غرور، مديون مرگ، اسير مردن، همراه غصهها،
همنشين اندوهها، هدف آسيبها، زمين خورده شهوات، و جانشين مردگان.
اما بعد، آنچه بر من معلوم شد از روى گرداندن دنيا از من، و سركشى روزگار بر من، و روى آوردن آخرت به من، مرا از توجه به غير خود و كوشش براى آنچه از من باقى مىماند و مرا سودى ندارد باز مىدارد، جز آنكه چون از تمام انديشه جز انديشه نسبت به خود به يك سو شدم، و رأيم مرا تصديق كرد، و از هواى نفسم بازگرداند، و حقيقت كار برايم روشن شد، اين كار مرا به كوششى جدّى واداشت كه در آن بازيگرى نيست، و به صدقى كه دروغ را به آن راهى نمىباشد.
من تو را پارهاى از خود، بلكه تمام وجود خود يافتم، چنانكه اگر رنجى به تو رسد به من رسيده، و اگر مرگت رسد مرگ من رسيده، روى اين حساب كار تو مرا مانند كار خودم به فكر و چاره انديشى واداشته، به همين خاطر اين نامه را براى تو نوشتم تا براى تو پشتوانهاى باشد خواه من زنده باشم يا مرده.
پسرم! تو را سفارش مىكنم به تقواى الهى، و ملازمت امرش، و آباد كردن دل به يادش، و چنگ زدن به ريسمانش، و كدام رشته محكمتر از رشته بين تو و خداوند است اگر به آن چنگ زنى؟! دلت را با موعظه زنده كن، و با بىرغبتى به دنيا بميران، آن را با يقين قوى كن و با حكمت نورانى نما، و با ياد مرگ فروتن و خوار كن، و به اقرار به فانى شدن همه چيز وادار، و به فجايع دنيا بينا گردان، و از صولت روزگار، و قبح دگرگونى شبها و روزها بر حذر دار، اخبار گذشتگان را به او ارائه كن، آنچه را بر سر پيشينيان آمد به يادش آور، در شهرهاى آنان و در ميان آثارشان سياحت كن، در آنچه انجام دادند و اينكه از كجا منتقل شدند و در كجا فرود آمدند و منزل كردند دقّت كن، مىيابى كه از كنار دوستان رفتند، و به ديار غربت وارد شدند، و گويى تو هم به اندك زمانى چون يكى از آنان خواهى شد.
پس منزلگاه نهايىات را اصلاح كن، و آخرتت را با دنيا معامله مكن، در باره آنچه علم ندارى سخن
مگو، و در باره وظيفهاى كه بر عهدهات نيست حرفى نزن. در راهى كه از گمراهى در آن بترسى قدم منه، زيرا حفظ خويش به هنگام سرگردانى بهتر از اين است كه آدمى خود را در امور خطرناك اندازد.
امر به معروف كن تا اهل آن باشى، با دست و زبان نهى از منكر نما، و با كوششت از اهل منكر جدا شو. در راه خدا جهاد كن جهدى كامل، و ملامت ملامت كنندگان تو را از جهاد در راه خدا باز ندارد. به راه حق هر جا كه باشد در مشكلات و سختىها فرو شو، در پى فهم دين باش، خود را در امور ناخوشايند به صبر و مقاومت عادت ده، كه صبر در راه حق اخلاق نيكويى است. وجودت را در همه امور به خداى خود واگذار، كه در اين صورت خود را به پناهگاهى محكم، و نگاهبانى قوى وامىگذارى. در مسألت از خداوند اخلاص پيشه كن، كه بخشيدن و نبخشيدن به دست اوست. از خدايت بسيار طلب خير كن، و وصيّتم را بفهم، و از آن روى مگردان، مسلّما بهترين سخن سخنى است كه سود بخشد. معلومت باد در دانشى كه سود نيست خير نيست، و در علمى كه فرا گرفتنش سزاوار نيست بهرهاى نمىباشد.
پسرم! چون خود را سالخورده ديدم، و قوايم را رو به سستى مشاهده كردم، پيش از مرگ به وصيّتم به تو پيشدستى نمودم، و در آن برنامههاى خوبى ثبت كردم از خوف اينكه نتوانم آنچه در خاطر دارم به تو برسانم، يا نقصى در انديشهام يابم چنانكه در بدنم يافتهام، يا پيش از وصيت من پارهاى از خواهشهاى نفسانى بر تو چيره شود يا آفتهاى دنيا به تو هجوم آورد، در نتيجه رميده شوى و فرمان نبرى. قطعا دل جوان همانند زمين خالى است، هر بذرى در آن ريخته شود مىپذيرد. بنا بر اين پيش از آنكه دلت سخت شود، و مغزت گرفتار گردد اقدام به ادب آموزى تو كردم، تا با عزمى جدّى به امورت روى آورى، امورى كه اهل تجربه مشقّت تجربه كردن آن را كشيدهاند، و تو از زحمت طلب كفايت شده، و از تجربه دوباره آسوده گشتهاى، و آنچه ما در صدد تجربه آن بوديم به دست تو رسيده، و قسمتى از آنچه بر ما پوشيده مانده براى تو روشن گرديده است.
پسرم! اگر چه من به اندازه مردمى كه پيش از من بودهاند عمر نكردهام، ولى در
كردارشان دقّت، و در اخبارشان فكر نموده، و در آثارشان سياحت كردهام، تا جايى كه همانند يكى از آنان شدهام، بلكه گويى از پى آنچه كه از وضع آنان به من رسيده عمرم را با اولين و آخرينشان گذرانيدهام، زلال اعمالشان را از تيرگى، و سود و زيان كردارشان را شناختم، از اين رو از هر چيزى پاكيزه و خالصش را برايت انتخاب كردم، و از ميان آن همه برنامه زيبايش را برايت برگزيدم، و نامعلوم آن را از تو دور داشتم، چون به امورت همانند پدرى مهربان عنايت داشتم، و قصد ادب آموزى تو را در خاطر مىگذراندم، مصلحت ديدم تو را با اين روش تربيت كنم، چرا كه در عنفوان جوانى، و در ابتداى زندگى هستى، و تو را نيّتى سالم، و باطنى پاك است، رأيم بر اين شد كه ابتدا كتاب خدا و تأويلش را به تو بياموزم، و قوانين و احكام اسلام و حلال و حرامش را به تو تعليم دهم، و به غير آن توجه ننمايم. آن گاه ترسيدم كه آنچه از خواهشهاى نادرست و آراء ناحق و باطل مردم را دچار اختلاف نمود تا كار بر آنان اشتباه شد بر تو نيز اشتباه شود، به همين خاطر واضح نمودن اين جهت هر چند
مورد پسندم نبود پيش من بهتر است از اينكه تو را به برنامهاى واگذارم كه بر آن از هلاكتت ايمن نيستم. اميدوارم خداوند تو را در اين برنامه به راه رشد موفق بدارد، و به راه راست راهنمايى كند، پس اين وصيت را به تو نمودم.
پسرم! آگاه باش محبوبترين برنامهاى كه از وصيتم به آن چنگ مىزنى تقواى الهى، و اكتفا كردن به وظايفى است كه خداوند بر تو واجب نموده، و رفتن به راهى كه پدرانت و شايستگان از خاندانت آن را طى كردهاند، زيرا آنان توجه به صلاح خود را وانگذاشتند چنانكه تو توجه مىكنى، و انديشه در كار خود كردند همان گونه كه تو انديشه مىنمايى، سرانجام چنان شد كه آنچه را دانستند عمل كردند، و از آنچه تكليفشان نبود روى گرداندند. پس اگر نفس تو از قبول راه آنان بدون آنكه بداند چنانكه آنان دانستند باز ايستاد پس بايد خواسته تو نسبت به آن راه از روى طلب فهم و كسب دانش باشد، نه افتادن در شبههها و بالا بردن بحثها و جدلها. و پيش از قدم نهادن در راه فهم و دانش براى شناخت آن راه از خداوند يارى بخواه،
و براى به دست آوردن توفيق روى رغبت به جانب او كن، و هر چه كه تو را به اشتباه اندازد، يا به گمراهى كشاند رها ساز. و چون يقين كردى كه دلت روشنى يافته و در پيشگاه حق خاضع شده، و نظرت جمع و كامل گشته، و انديشهات در اين زمينه از پريشانى در آمده و يك انديشه شده، آن گاه در آنچه براى تو تفسير مىكنم دقت كن. و اگر آنچه را دوست دارى برايت فراهم نشد، و به آسودگى خاطر و فكر دست نيافتى، معلومت باد جادّه را همچون شتر شب كور طى مىكنى، و به تاريكىها گام بر مىدارى، و كسى كه قدم به اشتباه برمىدارد يا حق را از باطل تميز نمىدهد خواستار دين نيست، و در چنين موقعيتى حفظ خويشتن از پيمودن اين گونه جادهها عاقلانهتر و بهتر است.
پسرم! وصيتم را بفهم، و بدان كه مالك مرگ همان مالك حيات، و هستى بخش همان ميراننده، و فنا كننده همان باز گرداننده، و گرفتار كننده، همان عافيت بخشنده است، و مسلّما دنيا برقرار نمىماند مگر به همان نظامى كه خداوند آن را قرار داده از وضع نعمتها و بلاها، و پاداش روز جزا، و آنچه او بخواهد و ما نمىدانيم.
اگر در رابطه با جهان و نظاماتش از درك حكمت حادثهاى درماندى آن را به حساب جهالت خود بگذار، زيرا در ابتداى كار نادان به امور آفريده شدى سپس دانا گشتى، چه بسيار است امورى كه نمىدانى و انديشهات نسبت به آن سرگردان، و ديدهات از راه يافتن به آن ناتوان است، اما پس از مدتى به آن بينا مىشوى. پس به خداوندى كه تو را آفريده، و روزيت را عنايت كرده و اندامت را تعديل نموده پناه ببر، بايد بندگيت براى او باشد، و رغبتت متوجه او گردد، و از او بيم داشته باشى.
پسرم! آگاه باش احدى از وجود خداوند چنانكه پيامبر- صلّى اللّه عليه و آله- خبر داده خبر نداده است، پس به پيشوايى آن حضرت راضى باش، و براى رسيدن به منزل نجات رهبريش را بپذير، كه من از نصيحت به تو كوتاهى نكردم، و تو در انديشهات نسبت به صلاح خود هر چند بكوشى به ميزان انديشهاى كه من در باره تو دارم نخواهى رسيد.
پسرم! معلومت باد اگر براى پروردگارت شريكى بود پيامبران آن شريك به سويت مىآمدند، و آثار ملك و سلطنت او را ديده، و به افعال و صفاتش آشنا مىشدى، اما او خدايى
يگانه است همان گونه كه خود را وصف نموده، كسى در حكمرانيش با او ضديّت نمىكند، هرگز از بين نمىرود، و هميشه وجود داشته، اوّل است پيش از همه اشياء و او را اوليّتى نيست، و آخر است بعد از همه اشياء و او را نهايتى نمىباشد، بزرگتر از آن است كه ربوبيّتش به احاطه دل و ديده ثابت گردد، چون به اين حقيقت آگاه شدى در بندگى بكوش چنانكه شايسته مانند توست كه كوچك منزلت و فقير و كم قدرت و بسيار ضعيف است، و در طلب طاعت، و در ترس از عقوبت، و بيمناكى از خشم شديدا به پروردگار خود نيازمند است، زيرا چنين پروردگارى جز به خوبى تو را فرمان نداده، و جز از زشتى باز نداشته است.
پسرم! تو را از دنيا و وضع آن و از بين رفتن و دست به دست شدنش آگاه كردم، و از آخرت و آنچه براى اهلش در آنجا آماده شده خبر دادم، و براى تو در رابطه با هر دو جهان مثلها زدم تا به آنها پندگيرى و بر اصول آن گام بردارى. داستان آنان كه دنيا را آزمودهاند داستان مسافرانى است كه در جايى خراب و همراه با قحطى و تنگى منزل گرفتهاند و عزم رفتن به منطقهاى پر نعمت و لذت
و محلّى سر سبز و خرم نمودهاند، رنج راه، و فراق يار، و سختى سفر، و ناگوارى طعام را تحمل كرده، تا به خانه فراخ، و منزلگاه امنشان در آيند، بنا بر اين از آن همه سختىها دردى نمىچشند، و خرج اين سفر را خسارت نمىبينند، و چيزى نزد آنان از آنچه وجودشان را به منزل هميشگى و جاويدشان نزديك كند محبوبتر نيست. و مثل مردمى كه مغرور به دنيا شدند مثل مسافرانى است كه در منزلى آباد و پر نعمت بودند و از آنجا به سوى محلى خشك و خراب و بىآب و گياه بار سفر بندند، پس چيزى نزد آنان ناخوشايندتر و سختتر از جدايى از آنچه در آن بودند و رسيدن به جايى كه به جانب آن روى مىآورند و بدان جا مىرسند نيست.
پسرم! خود را ميزان بين خود و ديگران قرار بده، بنا بر اين آنچه براى خود دوست دارى براى ديگران هم دوست بدار، و هر چه براى خود نمىخواهى براى ديگران هم مخواه، به كسى ستم مكن چنانكه دوست دارى به تو ستم نشود، و نيكى كن چنانكه علاقه دارى به تو نيكى شود، آنچه را از غير خود زشت مىدانى از خود نيز زشت بدان، از مردم براى خود آن را راضى باش
كه از خود براى آنان راضى هستى، هر آنچه را نمىدانى مگو اگر چه دانستههايت اندك است، و آنچه را دوست ندارى در باره تو بگويند تو هم درباره ديگران مگوى.
آگاه باش كه خودپسندى ضدّ صواب و آفت خردهاست. پس كوششت را به نهايت برسان، و در امور مادى خزانهدار وارث مشو. هرگاه به راه راست هدايت شدى در برابر پروردگارت به شدت فروتن باش.
معلومت باد كه در پيش رويت راهى دراز همراه با مشقتى سخت است، در اين راه از طلب درست، و توشه به اندازه برداشتن و سبكبارى از گناه بىنياز نيستى، پس بيش از قدرتت بر خود بار مكن، كه سنگينىاش و زر و وبالت شود. اگر محتاجى را يافتى كه قدرت بر دوش نهادن زاد و توشهات را تا قيامت دارد و در فرداى محشر كه به آن توشه نيازمند شدى در اختيارت بگذارد، وجودش را غنيمت بدان و زاد و توشهات را بر دوشش بگذار، و در حالى كه قدرت اضافه كردن زاد و توشه را بر دوشش دارى تا بتوانى اضافه كن،
چه بسا با از دست رفتن فرصت، چنين شخصى را بجويى و نيابى. به روز داشتن دارايى اگر كسى از تو وام خواست وامش ده تا در روز تنگدستىات ادا كند.
آگاه باش كه در پيش رويت گذرگاه سختى است، آن كه سبكبار است در آن گذرگاه حالى بهتر از سنگين بار دارد، و آن كه دچار كندى است بد حالتر از شتابنده در آن است. در آنجا محل فرود آمدنت به ناچار يا در بهشت است يا در جهنّم، پس پيش از در آمدنت به آن جهان توشه آماده كن، و قبل از ورودت منزلى فراهم ساز، كه بعد از مرگ تدارك كردن از دست رفته ممكن نيست، و راه بازگشت به دنيا براى هميشه بسته است.
آگاه باش آن كه خزائن آسمانها و زمين در اختيار اوست به تو اجازه دعا داده، و اجابت آن را ضمانت نموده، و دستور داده از او بخواهى تا ببخشد، و رحمتش را بطلبى تا رحمت آرد، و بين خودش و تو كسى را حاجب قرار نداده و تو را مجبور به توسل به واسطه ننموده، و اگر گناه كردى از توبه مانعت
نشده، و در عقوبتت عجله نكرده، و به باز گشتت سرزنشت ننموده، و آنجا كه سزاوار رسوا شدنى رسوايت نكرده، در پذيرش توبه بر تو سخت گيرى روا نداشته، و به حسابرسى گناهانت اقدام نكرده، و از رحمتش نااميدت ننموده، بلكه خوددارى از معصيت را برايت حسنه قرار داده، و يك گناهت را يك گناه، و يك خوبيت را ده برابر به شمار آورده، باب توبه و باب خشنوديش را به رويت گشوده، هرگاه او را بخوانى صدايت را بشنود، چون با او به راز و نياز برخيزى رازت را بداند، پس نياز به سوى او مىبرى، و راز دل با او در ميان مىگذارى، از ناراحتىهايت به او شكايت مىبرى، و چاره گرفتاريهايت را از او مىخواهى، بر امورت از حضرتش يارى مىطلبى، از خزائن رحمتش چيزهايى را مىخواهى كه غير او را بر عطا كردنش قدرت نيست، از قبيل زياد شدن عمرها، سلامت بدنها، و گشايش روزيها.
خداوند كليدهاى خزائن خود را در اختيار تو گذاشته به دليل آنكه به تو اجازه درخواست از خودش را داده، پس هرگاه بخواهى مىتوانى درهاى نعمتش را با دعا باز كنى، و باران رحمتش
را بخواهى. پس تأخير در اجابت دعا نا اميدت نكند، زيرا عطا و بخشش به اندازه نيّت است، چه بسا كه اجابت دعايت به تأخير افتد تا پاداش دعا كننده بيشتر، و عطاى اميدوار فراوانتر گردد. و چه بسا چيزى را بخواهى و به تو داده نشود ولى بهتر از آن در دنيا يا آخرت به تو عنايت گردد، يا به خاطر برنامه نيكوترى اين دعايت مستجاب نشود. و چه بسا چيزى را مىخواهى كه اگر اجابت گردد دينت را تباه كند. روى اين حساب بايد چيزى را بطلبى كه زيباييش براى تو برقرار، و وبالش از تو بركنار باشد، كه ثروت براى تو باقى نيست و تو هم براى آن باقى نخواهى بود.
پسرم! معلومت باد براى آخرت آفريده شدهاى نه براى دنيا، و براى فنا نه براى بقا، و براى مرگ نه براى حيات، در منزلى هستى كه بايد از آن كوچ كنى، و جايى كه از آن به جاى ديگر برسى، و خلاصه در راه آخرتى، و صيد مرگى كه گريزنده از آن را نجات نيست، و از دست خواهندهاش بيرون نرود، و ناگزير او را بيابد. از اينكه مرگ تو را به هنگام
گناه دريابد- گناهى كه با خود مىگفتى از آن توبه مىكنم- بر حذر باش، مرگى كه بين تو و توبهات مانع گردد، و بدين صورت خود را به هلاكت انداخته باشى.
پسرم! مرگ را و موقعيتى كه ناگهان در آن مىافتى، و بعد از مرگ به آن مىرسى زياد به ياد آر، تا وقتى مرگ برسد خود را مهيّا، و دامن همت به كمر زده باشى، مباد كه مرگ از راه برسد و تو را مغلوب نمايد. از اينكه رغبت دنياپرستان به دنيا، و حرصشان بر متاع اندك آن تو را فريفته كند بر حذر باش، كه خداوندت از اوضاع دنيا خبر داده، و دنيا هم با احوالاتش تو را از زوال خود آگاه نموده، و زشتيهايش را به تو نشان داده، زيرا دنيا پرستان سگانى فرياد زننده، و درندگانى شكار كننده هستند، يكديگر را مىگزند، زورمندش ضعيفش را مىخورد، و بزرگش به كوچكش به قهر و غلبه حمله مىكند. گروهى از دنياداران چهار پايانى مهار شده، و دستهاى حيوان رها شدهاند، عقول خود را از دست داده، و به راه نامعلوم قدم نهادهاند،
حيوانى چند كه در چراگاه آفت كه قدم در آنجا قرارى ندارد سر داده شدهاند، نه چوپانى كه از آنان نگهدارى نمايد، و نه چرانندهاى كه آنها را بچراند، دنيا آنان را به راه كورى و ضلالت برده، و ديدگانشان را از ديدن علائم هدايت فرو بسته، در وادى حيرت دنيا سرگردان، و در نعمتهايش غرق، و آن را به عنوان ربّ انتخاب كردهاند، از اين رو دنيا با آنان و آنان با دنيا به بازى پرداختهاند، و آنچه را به دنبال آن است فراموش كردهاند
مهلت ده، تاريكى بر طرف مىشود، گويى كاروان به منزل رسيده، اميد است آن كه بشتابد به كاروان برسد. پسرم! آگاه باش كسى كه مركبش شب و روز است او را با مركب مىبرند گر چه ايستاده به نظر آيد، و طى مسافت مىكند هر چند مقيم و آسوده ديده شود.
به يقين آگاه باش كه هرگز به آرزويت نرسى، و از اجل معيّن شده نگذرى، و در راه كسى هستى كه پيش از تو بوده. پس در طريق به دست آوردن مال آرام باش، و در برنامه كسب و كار مدارا كن،
چه بسا تلاشى كه موجب تلف شدن ثروت شود. معلومت باد كه هر كوشندهاى يابنده، و هر مدارا كنندهاى محروم نيست. نفس خود را از هر پستى به گرامى داشتنش حفظ كن هر چند تو را به نعمتهاى فراوان رساند، زيرا در برابر مقدارى كه از كرامت نفس به خرج مىگذارى عوضى به دست نياورى، بنده ديگرى مباش كه خداوند آزادت قرار داده. چه خيرى است در خيرى كه جز با شرّ به دست نيايد، و در آسايشى كه جز با سختى حاصل نگردد؟! از اينكه مركبهاى طمع تو را برانند و به آبشخورهاى مهلكه وارد سازند بر حذر باش، اگر بتوانى بين تو و خداوند صاحب نعمتى نباشد چنان كن، زيرا بالاخره نصيبت را بيابى، و سهم خود را دريابى. نعمت اندك از جانب خداى پاك بزرگتر و با ارزشتر از نعمت فراوانى است كه از غير خدا برسد اگر چه همه از اوست
تدارك آنچه به خاطر سكوت از دستت رفته آسانتر است از آنچه محض گفتارت از
كف دادهاى، و نگهدارى آنچه در ظرف است به محكم كردن سربند آن است، و حفظ آنچه در اختيار توست نزد من محبوبتر است از طلب آنچه در دست غير توست. تلخى نااميدى بهتر از خواستن از مردم است. مال اندك همراه با عفت نفس از ثروت با گناه بهتر است. آدمى راز زندگيش را بهتر از ديگران حفظ مىكند. چه بسا كوشندهاى كه تلاش و سعيش به او زيان مىزند. زيادهگو هرزهگو مىگردد، و آن كه نسبت به امورش انديشه كند بينا مىشود. به اهل خير نزديك شو تا از آنان گردى، و از اهل شر جدا شو تا از آنان به حساب نيايى. بد خوراكى است خوراك حرام، و ستم بر ضعيف زشتترين ستم است. آنجا كه نرمى درشتى است درشتى نرمى است، چه بسا دارو درد، و درد درمان است. چه بسا خير خواهى كند آن كه خير خواه نيست، و خيانت ورزد كسى كه از او نصيحت خواسته شده.
از اعتماد به آرزوها بپرهيز كه سرمايه احمقان است. عقل حفظ تجربههاست، و بهترين چيزى كه تجربه كردهاى آن است كه تو را پند دهد. به جانب فرصت بشتاب پيش از
آنكه غصه و حسرت گردد. اين طور نيست كه هر خواهندهاى به مقصد رسد، و هر غائب شوندهاى باز گردد.
از زمينههاى فساد ضايع كردن زاد و توشه و تباه كردن معاد است. براى هر كارى عاقبتى است، آنچه برايت رقم خورده زود است به تو برسد. تاجر در خطر است. و چه بسيار مال اندكى كه از مال بسيار با بركتتر است. خيرى در يارى دهنده پست، و رفيق متّهم نيست. تا وقتى شتر زمانه رام توست آن را آسان گير. نعمتى را به اميد بيشتر به دست آوردن در خطر مينداز. از اينكه مركب لجاجت تو را چموشى كند بپرهيز.
زمان جدايى برادرت از تو خود را به پيوند با او، و وقت روى گردانيش به لطف و قرابت، و برابر بخلش به عطا و بخشش، و هنگام دوريش به نزديكى، و زمان درشتخويىاش به نرمخويى، و وقت گناهش به پذيرفتن عذر او وادار، تا جايى كه گويى تو بنده اويى، و او تو را صاحب نعمت است. اين برنامهها را در جايى كه اقتضا ندارد انجام مده، و در باره كسى كه شايسته نيست به ميدان نياور. دشمن دوستت را به دوستى انتخاب مكن
تا دوستت را دشمن نباشى. خيرخواهى خود را نسبت به برادرت خالص كن چه خير خواهيت به نظر او خوب آيد يا زشت. جرعه خشم را فرو خور، كه من جرعهاى شيرينتر و داراى عاقبتى لذيذتر از آن نديدم. با كسى كه با تو خشونت كند نرم باش، كه به زودى نسبت به تو نرم شود.
با دشمنت نيكى كن كه نيكى شيرينترين دو پيروزى (انتقام و گذشت) است. اگر خواستى از برادرت جدا شوى جايى براى او باقى گذار كه اگر روزى خواست برگردد دستاويز برگشت داشته باشد.
آن كه به تو گمان نيك برد گمانش را عملا تحقق بخش.
حق برادرت را با تكيه بر رفاقتى كه بين تو و اوست ضايع مكن، زيرا كسى كه حقش را ضايع كنى برادر تو نيست. مبادا خانوادهات بد بختترين مردم به خاطر تو باشند.
به كسى كه به تو علاقه ندارد علاقه نشان مده. نبايد برادرت در قطع رابطه با تو از پيوستن تو به او، و بد عمل كردنش از احسان تو به او از تو تواناتر باشد. ستم اهل ستم بر تو گران نيايد، زيرا او به زيان خود
و سود تو مىكوشد، و جزاى آن كه تو را شاد نموده اندوهگين كردن او نيست.
پسرم! آگاه باش رزق دو نوع است: رزقى كه تو آن را مىجويى، و رزقى كه آن تو را مىجويد، و اگر تو به او نرسى او به تو مىرسد. چه زشت است تواضع به وقت احتياج، و ستم در زمان توانگرى! از دنيايت به سود تو همان است كه آخرتت را به آن اصلاح نمايى. اگر براى آنچه از دستت رفته ناله مىكنى پس براى هر چه به دستت نرسيده نيز ناله بزن. بر آنچه نبوده به آنچه بوده استدلال كن، زيرا امور دنيا شبيه يكديگرند. از كسانى مباش كه موعظه به آنان سود ندهد مگر وقتى كه در توبيخ و آزردنشان جدّيت كنى، كه عاقل به ادب پند گيرد، و چهارپايان جز با ضرب تازيانه اصلاح نگردند. غمهايى را كه بر تو وارد مىگردد با تصميمهاى قوى بر صبر و استقامت و با حسن يقين از خود دور كن. هر كه راه مستقيم را بگذاشت منحرف شد. همنشين به منزله خويشاوند است.
دوست آن است كه در غيبت انسان نيز دوست باشد. هواى نفس شريك كور دلى است. چه بسا دورى كه از نزديك نزديكتر است، و چه بسا نزديكى كه از دور دورتر است. غريب كسى است كه براى او
دوست نيست. آن كه از حق تجاوز كند راه اصلاح بر او تنگ مىشود. كسى كه به ارزش خود قناعت ورزد ارزشش براى او پايندهتر است. مطمئنترين رشتهاى كه به آن چنگ زنى رشتهاى است كه بين تو و خداوند است.
بىپرواى نسبت به تو دشمن توست. گاهى نوميدى دست يافتن است آن گاه كه طمع موجب هلاكت است. هر عيبى آشكار نمىگردد و هر فرصتى به چنگ نمىآيد. چه بسا بينا كه راهش را اشتباه كند، و كور دل به رشد و صواب برسد. بدى را به تأخير انداز زيرا كه هر گاه بخواهى مىتوان به سوى آن شتافت. بريدن از نادان مساوى پيوستن به داناست. آن كه خود را از زمانه ايمن بيند زمانه به او خيانت ورزد، و آن كه زمانه را بزرگ شمارد زمانه او را پست كند. اين نيست كه هر تيراندازى به هدف زند.
هر گاه وضع سلطان دگرگون گردد اوضاع زمانه تغيير كند. پيش از سفر از رفيق سفر، و قبل از خانه از همسايه خانه بپرس. از اينكه سخن خندهآور گويى بپرهيز گرچه آن را از ديگرى حكايت كنى
.
از مشورت با زنان اجتناب كن، زيرا رأيشان ضعيف، و عزمشان سست است.
با پوششى كه بر آنان قرار مىدهى ديده آنان را از ديدن مردمان باز دار، زيرا سختى حجاب آنان را پاكتر نگاه مىدارد، و بيرون رفتن زنان از خانه بدتر از اين نيست كه افراد غير مطمئن را بر آنان در آورى، و اگر بتوانى چنان كن كه غير تو را نشناسند. امورى كه در خور توان زنان نيست به دستشان مسپار، زيرا زن گلى است ظريف نه خادم و كار پرداز.
احترامش را در حدّ خودش مراعات كن، و او را به طمع ميانجىگرى در حق غير مينداز. آنجا كه جاى غيرت نيست از غيرت بپرهيز، چرا كه اين روش افراطى سالم را به بيمارى، و پاكدامن را به آلودگى دچار مىكند. براى هر يك از خدمتگزارانت كارى مربوط به او قرار ده و او را نسبت به همان كار باز خواست نما، كه اين كار آنها را بهتر وامىدارد تا در خدمتت كار را به يكديگر وانگذارند.
اقوامت را احترام كن، زيرا آنان بال تواند كه با آن پرواز مىكنى، و ريشه تواند كه به آن
باز مىگردى، و نيروى تواند كه به وسيله آنان به دشمن حمله مىبرى. دين و دنيايت را به خدا مىسپارم، و از او بهترين سرنوشت را براى تو در امروز و فردا و دنيا و آخرت درخواست مىكنم.
و السّلام
. (2032)
جمعيت زيادى از مردم را هلاك نمودى، آنان را به گمراهيت فريفتى، و در موج دو رويى خود انداختى، تاريكىها آنان را پوشانده، و شبههها آنان را به تلاطم افكنده، پس از راه حق منحرف شدند، به گذشته جاهلى برگشتند، به حقيقت پشت كردند و تكيه بر حسب و نسب نمودند، جز گروهى از بينايان كه از مسير باز گشتند، كه پس از شناخت تو از تو جدا شدند، و از يارى تو به سوى حق گريختند، زيرا آنان را به كارى دشوار
واداشتى، و از راه راست منحرف نمودى. اى معاويه، در باره خود از خدا پروا كن، و عنانت را از دست شيطان به در آر، كه دنيا از تو جدا گشته، و آخرت به تو نزديك شده. و السلام
. (2033)
اما بعد، جاسوس من در مغرب به من نوشته كه مردمى از اهل شام به حج گسيل شدهاند كه دلهايشان بسته، و گوشهايشان كر، و ديدگانشان كور است، كسانى كه حق را به باطل مىآميزند، و در نافرمانى خالق از مخلوق اطاعت مىكنند، و به بهانه دين از سينه دنيا شير مىدوشند، و دنياى حاضر را به جاى آخرتى كه نيكان پرهيزكار انتخاب نمودهاند سودا مىنمايند. هرگز رستگار به خير
نگردد مگر عامل خير، و به جزاى بد نرسد مگر عامل شر، پس بر آنچه در اختيار توست استقامت ورز استقامت هوشيار با احتياط و سر سخت، و خير خواه خردمند، كه فرمانبردار حاكم، و مطيع امام خويش است. كارى انجام ندهى كه مجبور به عذر خواهى شوى، و به وقت نعمت و خوشى سر به طغيان برندار، و به هنگام سختى و بلا هراسان و دلباخته مباش. و السلام
. (2034)
اما بعد، خبر دل تنگيت از اينكه اشتر را به منطقه حكمرانيت فرستادم به من رسيد، اين كار من نه به خاطر اين بود كه تو را كاهل و سست مىدانستم، و نه به علت اينكه مىخواستم كوشش زيادترى از خود نشان دهى. اگر از حكومت مصر آنچه در اختيار توست از تو گرفتم تو را حاكم منطقهاى
قرار مىدهم كه زحمتش برايت آسانتر، و حكومتش براى تو خوشايندتر باشد.
مردى كه او را به امارت مصر گماشتم براى ما مردى خير خواه، و نسبت به دشمنانمان سختگير بود. خداوند رحمتش كند، كه عمرش را به سر برد، و مرگش را ديدار كرد، در حالى كه از او خشنوديم، خداوند رضوانش را به او عنايت نمايد، و ثوابش را دو چندان كند. براى جنگ با دشمنت بيرون رو، و بر اساس بصيرتت حركت كن، با كسى كه با تو مىجنگد بجنگ، و او را به راه پروردگارت بخوان، بسيار از خداوند يارى طلب كه تو را از امور مهم كفايت كند، و در حوادث ياريت دهد، اگر خدا بخواهد
. (2035)
اما بعد، مصر به دست دشمن افتاد، محمّد بن ابو بكر كه خدايش رحمت كند
شهيد شد، اجر اين مصيبت را از خدا مىخواهم كه او برايم فرزندى خيرخواه، كار گزارى سختكوش، شمشيرى برنده، و ركنى مدافع بود. من مردم را به پيوستن به او بر انگيختم، و آنان را قبل از وقوع حادثه به ياريش دستور دادم، و از آنان در آشكار و نهان و به طور مكرّر براى حركت به جانب او دعوت نمودم، گروهى با بىميلى آمدند، و برخى بهانه دروغ تراشيدند، و عدّهاى دست از ياريش برداشته اعتنايى نكردند. از خدا مىخواهم به زودى مرا از اين مردم برهاند. به خدا قسم اگر به وقت جنگ با دشمن علاقهام به شهادت نبود، و خود را براى مرگ آماده نكرده بودم، دوست داشتم كه حتى يك روز هم با اين مردم نباشم، و با آنان روبرو نگردم
.
(2036)
لشكرى انبوه از مسلمانان را به جانب آن دشمن روانه كردم، چون با خبر شد به سرعت گريخت، و با پشيمانى بازگشت، در بعضى از جادّهها به او رسيدند و اين زمانى بود كه خورشيد در مرز غروب قرار داشت، لحظاتى چند بين آنان جنگ در گرفت، دشمن جز به اندازه ساعتى درنگ نداشت تا اينكه با غم و غصّه رهايى يافت پس از آنكه دچار تنگنا شده بود، و از او جز رمقى باقى نبود، در نتيجه با چه مشكلى از مهلكه به در رفت! ياوه گويى قريش را با اين تاخت و تاز شديدشان در گمراهى، و جولانشان در دشمنى، و سركشى كردنشان را در گمراهى رها كن، كه اينان در جنگ با من همدست شدند چنانكه پيش از من در جنگ با پيامبر صلّى اللّه عليه
و آله همدست گشتند! جزا دهندگان از جانب من جزاى قريش را بدهند، كه آنان با من قطع رحم كردند، و حكومت فرزند مادرم (پيامبر) را از من ربودند.
اما نظرم را در باره جنگ پرسيدى، نظرم جنگ با كسانى است كه پيمان شكستند تا جايى كه خدا را ملاقات نمايم، بسيارى جمعيت در پيرامونم باعث عزّتم نگردد، و متفرق شدن از اطرافم موجب وحشتم نشود. گمان مبر كه پسر پدرت اگر چه مردم او را رها كنند به زارى و فروتنى افتد، يا از روى سستى تن به ستم دهد، يا زمام امورش را به دست كشانندهاى بسپارد، يا پشت زندگيش را براى سوارى اين و آن خم كند، بلكه فرزند پدرت چنان است كه شاعر بنى سليم گفته:
«اگر از من سؤال كنى كه در چه حالى؟ جواب مىدهم: در برابر حوادث زمانه صبور و استوارم» «بر من دشوار است كه مرا محزون بينند، تا دشمن به شماتت خيزد يا دوست اندوهگين گردد»
.
(2037)
سبحان اللّه! چه سخت دچار هواهاى بدعت آميزى، و گرفتار حيرت متابعت شده، آن هم همراه ضايع كردن حقايق، و به كنار انداختن پيمانهايى كه خداوند خواهان آنهاست، و بر بندگانش دليل و حجّت است! اما بحثهاى زيادت نسبت به عثمان و كشندگانش: تو وقتى به يارى او بر خاستى كه سود آن يارى متوجه تو بود، و زمانى كه ياريت براى او سودمند بود به ياريش اقدام نكردى. و السلام
.
(2038)
از بنده خدا على امير المؤمنين، به مردمى كه براى خدا غضبناك شدند وقتى كه خدا در زمينش معصيت شد و حق او از بين رفت، و ستم سراپرده خود را بر سر نيك و بد، و مقيم و مسافر زد، در نتيجه نه معروفى بود كه در پناهش بياسايند، و نه منكرى كه از آن باز داشته شود.
اما بعد، بندهاى كه از بندگان خدا را به سوى شما گسيل داشتم، كه هنگام جوّ وحشت نخوابد، و ساعات هولناك از دشمنان نهراسد و عقب ننشيند، از آتش سوزان بر بدكاران سوزندهتر است، و او مالك بن حارث از قبيله مذحج است. سخنش را بشنويد، و امرش را در آنچه مطابق حق است اطاعت نماييد، كه او شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه تيزيش
كند نگردد، و ضربتش بىاثر نشود، اگر شما را دستور به حركت داد حركت كنيد، و اگر فرمان توقف داد باز ايستيد، كه او قدم بر نمىدارد و باز پس نمىنهد، و به تأخير نمىاندازد و پيش نمىبرد مگر به فرمان من. شما را در فرستادن او بر خود مقدّم داشتم چون او را خيرخواه شما، و نسبت به دشمنتان سر سختتر يافتم
. (2039)
تو دينت را تابع دنياى كسى نمودى كه گمراهيش معلوم، و پرده حيايش دريده شده، شخص بزرگوار را در مجلس خود بد مىگويد، و عاقل را با آميزش خود نادان مىنمايد.
قدم به جاى قدمش گذاشتى، و بخشش او را درخواست نمودى، همچون سگى كه به دنبال شير رود، كه به پناه چنگال او رود، و انتظار بكشد كه اضافه صيدش را به سوى او اندازد. از اين رو دنيا و
آخرتت را به باد دادى، در صورتى كه اگر به دامن حق مىآويختى آنچه را مىخواستى مىيافتى. اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابو سفيان تسلّط دهد جزاى آنچه انجام داديد به شما خواهم داد، و اگر مرا از پاى نشانديد و خود برقرار مانديد آنچه از عذاب الهى پيش روى شماست براى شما بدتر است. و السّلام
. (2040)
اما بعد، خبر برنامهاى از تو به من رسيده كه اگر انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده، و امام خويش را نافرمانى نموده، و در امانت خيانت كردهاى.
به من خبر رسيده كه محصولات زمين را برده، و آنچه زير دو پايت بوده برگرفته، و هر چه از بيت المال در اختيار داشتى خوردهاى. حسابت را پيش من فرست، و معلومت باد كه حسابرسى خداوند از حسابرسى مردم بزرگتر است. و السلام
.
(2041)
اما بعد، من تو را در امانتم (حكومت) شريك خود نمودم، و نسبت به خويش از همه نزديكتر قرار دادم، هيچ يك از خاندانم، براى موافقت و مدد كردن به من و رساندن امانت به سويم در نظر من مطمئنتر از تو نبود. چون ديدى زمانه بر پسر عمويت سخت شد، و دشمن بر او كينه ورزيد، و امانت مردم تباه شد، و اين امّت به فتنه دچار و به خونريزى دلير و پراكنده و بىپناه شدند، پيمانت را با پسر عمويت دگرگون نمودى، و همراه جدا شدگان از او جدا شدى، و با آنان كه دست از ياريش برداشتند همراه گشتى، و با خيانت كنندگان به او خيانت نمودى! نه با پسر عمويت همراهى نمود، نه امانت را ادا كردى.
گويا تلاش براى خدا نبود، و انگار از جانب پروردگارت حجّتى
نداشتى، و مثل اينكه در مقام بودى تا اين امت را به خاطر اموالشان فريب دهى، و قصد داشتى غافلگيرشان كرده و بيت المال آنان را غارت كنى.
چون زمينه تشديد خيانت به امت برايت فراهم شد به سرعت حمله كرده، و به شتاب از جاى جستى، و آنچه توانستى از اموالى كه براى بيوه زنان و يتيمان نگهدارى مىشد مانند گرگ تيزرو كه بزغاله مجروح از پا افتاده را بر بايد ربودى، و آن مال را با خيال راحت به حجاز منتقل كردى، بدون اينكه در اين غارتگرى احساس گناه كنى! دشمنت بىپدر باد، انگار ميراث رسيده از پدر و مادرت را به جانب خانوادهات بردى.
سبحان اللّه! آيا به قيامت ايمان ندارى؟ و از حسابرسى خدا نمىترسى؟! اى كسى كه نزد ما از خردمندان شمرده مىشدى، چگونه آشاميدن و خوردن اين مال را بر خود گوارا مىدانى در حالى كه مىدانى حرام مىخورى و حرام مىآشامى؟! كنيزان مىخرى، و با زنان ازدواج مىكنى آن هم از مال يتيمان و مساكين و مؤمنان
جهاد كنندهاى كه خداوند اين اموال را به آنان بخشيده، و به وسيله آنان اين شهرها را حفظ كرده. از خدا پروا كن، به اين قوم اموالشان را برگردان، اگر بر نگردانى آن گاه خداوند به من قدرت دست يابى به تو را بدهد چنانت عقوبت كنم كه عذر خواهم نزد حق باشد، و با شمشيرم گردنت را بزنم شمشيرى كه احدى را با آن نزدم جز اينكه وارد جهنّم شد. به خدا قسم اگر حسن و حسينم آنچه را تو انجام دادى انجام مىدادند، از من نرمشى نمىديدند، و به مرادى نمىرسيدند، تا اينكه حق را از آنان باز ستانم، و باطلى را كه از ستمشان به وجود آمده نابود سازم. به خداى جهانيان قسم آنچه از مال ايشان بردهاى اگر برايم حلال بود شادم نمىكرد كه آن را براى اولادم به ارث گذارم. در اين غارتگرى آهسته بران، كه گويى به مرگ رسيدهاى، و زير خاك دفن شدهاى، و اعمالت بر تو عرضه شده آن هم در جايى كه ستمكار به حسرت فرياد بر مىدارد، و ضايع كننده عمر در خواست برگشت به دنيا دارد، در حالى كه آن زمان، زمان رهايى نيست
.
(2042)
اما بعد، نعمان بن عجلان زرقى را والى بحرين قرار دادم، و تو را از آنجا برداشتم بدون اينكه نكوهش و ملامتى بر تو باشد. حقّا زمامدارى را به خوبى انجام دادى، و امانت را ادا كردى. به جانب من بيابى آنكه نسبت به تو سوء ظن و سرزنش، يا اتّهام و گناهى باشد. عزم حركت به جانب ستمكاران شام را دارم، دوست داشتم در اين سفر همراهم باشى، زيرا تو از كسانى هستى كه در جنگ با دشمن و به پاكردن ستون دين به آنان پشت قوى مىكنم، اگر خدا بخواهد
.
(2043)
خبر انجام كارى از تو به من رسيده كه اگر آن را به جا آورده باشى خدايت را به خشم آورده، و امام خود را غضبناك كردهاى. خبر اين است كه غنايمى كه نيزهها و اسبهاى اهل اسلام گرد آورده، و خونشان در اين راه به زمين ريخته در ميان باديه نشينان قبيلهات كه تو را انتخاب نمودهاند تقسيم مىكنى! به حق كسى كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، اگر اين برنامه حقيقت داشته باشد خود را نزد من خوار و بىاعتبار خواهى يافت. پس حق خداوندت را سبك مشمار، و دنياى خود را با نابودى دين خويش آباد مكن، كه از زيانكارترين مردم خواهى بود.
معلومت باد كه حقّ مسلمانانى كه نزد تو و ما هستند در سهم برى از
بيت المال برابر است، براى گرفتن سهميه نزد من مىآيند و مىروند
. (2044)
آگاه شدم كه معاويه براى لغزاندن خردت و سست كردن عزمت نامهاى برايت فرستاده، از او حذر كن، كه بىترديد او شيطان است، كه از مقابل و پشت سر و از راست و چپ به جانب انسان مىآيد، تا به وقت غفلتش بر او هجوم آرد، و عقل سادهاش را بدزدد.
از ابو سفيان در روزگار عمر بن خطاب سخنى بدون انديشه از روى وسوسه نفس، و تحريكى از تحريكات و فساد كاريهاى شيطان سر زد، كه نه نسبى به آن ثابت مىشود و نه كسى به آن مستحق ميراث مىگردد (ابو سفيان به عمرو عاص گفت: اين محصول زناى من با مادر اوست)
و آويخته به اين سخنان همانند كسى است كه خود را در ميان باده گساران اندازد ولى پيوسته او را دور مىكنند، و به كاسه چوبينى شبيه است كه به بار مركبى آويخته و پيوسته مىجنبد.
زياد چون نامه حضرت را خواند گفت: به خداى كعبه كه بر اين حيلهگرى معاويه شهادت داد.
اين مسأله دائم در خاطر زياد بود تا معاويه او را الحاق به نسب خود كرد.
مؤلف: «واغل» كسى است كه به جمع شرابخواران درآيد تا شراب بخورد ولى چون از آنان نيست پيوسته رانده شود و ممنوع گردد. و «نوط مذبذب» ظرف و مانند آن است كه دنبال پالان بياويزند كه وقتى راكب مركب را حركت مىدهد يا حركتش را سريع مىنمايد آن ظرف پيوسته مىجنبد
.
(2045)
، وقتى به حضرت خبر رسيد او را به مهمانى دعوت كردهاند و او به آنجا رفته.
اما بعد، اى پسر حنيف، به من خبر رسيده كه مردى از جوانان اهل بصره تو را به مهمانى خوانده و تو هم به آن مهمانى شتافتهاى، با غذاهاى رنگارنگ، و ظرفهايى پر از طعام كه به سويت آورده مىشده پذيراييت كردهاند، خيال نمىكردم مهمان شدن به سفره قومى را قبول كنى كه محتاجشان را به جفا مىرانند، و توانگرشان را به مهمانى مىخوانند! به لقمهاى كه بر آن دندان مىگذارى دقت كن، لقمهاى را كه حلال و حرامش بر تو روشن نيست بيرون افكن، و آنچه را مىدانى از راههاى حلال به دست آمده بخور.
معلومت باد كه هر مأمومى را امامى است كه به او اقتدا مىكند، و از نور علمش بهره مىگيرد.
آگاه باش امام شما از تمام دنيايش به دو جامه كهنه، و از خوراكش به دو قرص نان قناعت نموده.
معلومتان باد كه شما تن دادن به چنين روشى را قدرت نداريد، ولى مرا با ورع و كوشش در عبادت، و پاكدامنى و درستى يارى كنيد. به خدا قسم من از دنياى شما طلايى نيندوخته، و از غنائم فراوان آن ذخيرهاى برنداشته، و عوض اين جامه كهنهام جامه كهنه ديگرى آماده نكردهام! آرى از آنچه آسمان بر آن سايه انداخته، فقط فدك در دست ما بود، كه گروهى از اينكه در دست ما باشد بر آن بخل ورزيدند، و ما هم به سخاوت از آن دست برداشتيم، و خداوند نيكوترين حاكم است. مرا با فدك و غير فدك چه كار؟ كه در فردا جاى شخص در گور است، كه آثار آدمى در تاريكى آن از بين مىرود، و اخبارش پنهان مىگردد، گودالى كه اگر به گشادگى آن بيفزايند، و دستهاى گور كن به وسيع كردن آن اقدام نمايد باز هم سنگ و كلوخ زمين آن را به هم فشارد، و خاك روى هم انباشته رخنههايش را ببندد! اين است نفس من كه آن را به پرهيزكارى رياضت مىدهم تا با امنيت وارد روز خوف اكبر گردد، و در اطراف لغزشگاه ثابت بماند.
اگر مىخواستم هر آينه مىتوانستم به عسل مصفّا، و مغز اين گندم، و بافتههاى ابريشم راه برم، اما چه بعيد است كه هواى نفسم بر من غلبه كند، و حرصم مرا به انتخاب غذاهاى لذيذ وادار نمايد در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه كسى زندگى كند كه براى او اميدى به يك قرص نان نيست، و سيرى شكم را به ياد نداشته باشد، يا آنكه شب را با شكم سير صبح كنم در حالى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه، و جگرهايى سوزان باشد، يا چنان باشم كه گويندهاى گفته:
«اين درد و ننگ تو را بس كه با شكم سير بخوابى، و در اطراف تو شكمهايى باشد كه پوستى را براى خوردن آرزو كنند».
آيا به اين قناعت كنم كه به من امير مؤمنان گفته شود، ولى در سختىهاى روزگار با آنان شريك نباشم، يا در تلخىهاى زندگى الگويشان محسوب نشوم؟! آفريده نشدم تا خوردن غذاهاى پاكيزه مرا سر گرم كند به مانند حيوان به آخور بسته كه همه انديشهاش علف خوردن است، يا چهار پاى رها شده كه كارش به هم زدن خاكروبههاست، از علفهاى آن شكم را پر مىكند،
و از منظور صاحبش از سير كردن او بىخبر مىباشد، هيهات از اينكه رهايم ساخته، يا بيكار و بيهودهام گذاشته باشند، يا كشاننده عنان گمراهى باشم، يا در حيرت و سرگردانى بيراهه روم.
انگار گويندهاى از شما مىگويد: اگر خوراك فرزند ابى طالب اين است پس ضعف و سستى او را از جنگ با هماوردان و معارضه با شجاعان مانع مىگردد! بدانيد درختان بيابانى چوبشان سختتر، و درختان سرسبز پوستشان نازكتر، و گياهان صحرايى آتششان قوىتر، و خاموشى آنها ديرتر است. من و رسول خدا همچون دو درختى هستيم كه از يك ريشه رسته، و چون ساعد و بازو مىباشيم. به خدا قسم اگر عرب در جنگ با من همدست شوند من از مقابله با آنان روى بر نگردانم، و اگر فرصتها دست دهد شتابان بدان سو (شام) مىروم، و خواهم كوشيد تا زمين را از اين موجود وارونه، و سرنگون كالبد (معاويه) پاك نمايم، تا سنگريزهها از ميان دانههاى درو شده بيرون رود.
اى دنيا، از من فاصله بگير، كه مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت بيرون جستم، از دامهايت فرار كردم، و از رفتن در لغزشگاههايت دورى گزيدم.
كجايند گذشتگانى كه به بازيهايت آنان را فريفتى؟! كجايند ملّتهايى كه با زر و زيورت آنان را مغرور نمودى؟! اينك اينان گروگانهاى قبور، و فرورفته در لابلاى لحدهايند. به خدا قسم اى دنيا اگر موجودى قابيل ديدن، و جسمى سزاوار لمس بودى، حدود خدا را بر تو جارى مىساختم در رابطه با بندگانى كه به آرزوها فريبشان دادى، و ملتهايى كه در پرتگاههاى هلاكت انداختى، و پادشاهانى كه تسليم نابودى كردى و به سر چشمههاى بلا وارد نمودى، به جايى كه در ورود و خروجش امنيت نباشد.
هيهات! هر كس گام در لغزشگاههايت نهد بلغزد، و هر كه سوار آبهاى متراكمت گردد غرق شود، و آن كه از دامهاى تو به يك سو رود موفق گردد، و كسى كه از فتنههاى تو سالم است باكى ندارد كه گرفتار تنگى زندگى باشد، و دنيا نزد او مانند روزى است كه لحظه پايانش فرا رسيده. از من دور شو،
به خدا قسم رام تو نشوم تا مرا به خوارى نشانى، و عنان به دستت نگذارم تا هر كجا خواهى ببرى.
قسم به خداوند، قسمى كه فقط اراده حق را از آن استثنا مىكنم، آنچنان نفس خويش را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان زمانى كه براى خوردن يابد شاد شود، و به جاى خورش به نمك قناعت كند، و كاسه چشمم را در گريههاى شب و روز قرار دهم تا چون چشمهاى كه آبش فرو رفته اشكى در آن نماند. آيا به همان گونه كه حيوان چرنده شكمش را با چريدن پر كند و بخوابد، و رمه گوسپند كه از علف سير مىشود و به جانب خوابگاهش مىرود، على هم از توشه خود بخورد و بخوابد؟! چشمش روشن كه پس از ساليانى دراز به چهارپايان رها شده، و گوسپندان چرنده اقتدا كند! خوشا به حال كسى كه واجبات پروردگارش را به جا آورده، و مشكلات را تحمل نموده، و در شب از خواب خوش دورى كرده، تا وقتى كه خواب بر او چيره شود زمين را فرش خود گرفته، و دست را بالش زير سر كند، در ميان جمعيتى كه ترس از قيامت ديدههايشان
را بيدار گذاشته، و پهلوهاشان از بستر استراحت جدا شده، و لبهاشان به ذكر پروردگارشان آهسته و آرام گوياست، و گناهانشان به كثرت استغفار از بين رفته، «اينان حزب خدايند، و بدانيد كه حزب خدا رستگارانند».
پسر حنيف! از خدا پروا كن، و قرصهاى نان خودت تو را بس باشد، تا اين روش موجب خلاصىات از آتش جهنم گردد
. (2046)
اما بعد، تو از كسانى هستى كه من به پشتيبانى آنان دين را اقامه مىكنم، و نخوت گنه كار را قلع و قمع مىنمايم، و رخنه ترسناك حدود و مرزها را مىبندم. در هر چه بر تو مهم آيد از خداوند كمك بخواه، و سختگيرى را با آميزهاى از نرمى درهم آميز، آنجا كه نرمى و مدارا بهتر است
نرمش داشته باش، و جايى كه جز خشونت به كار نيايد خشونت كن، نسبت به رعيت فروتن باش، و با خوشرويى برخورد كن، و با ملايمت رفتار نما، و در نظر انداختن به آنان با گوشه چشم و خيره نگاه كردن و اشاره و تحيت يكسان معامله كن، تا زورمندان به تو طمع ستمكارى نبندند، و ناتوانان از عدالتت نا اميد نشوند. و السلام
. (2047)]
شما را به تقواى الهى سفارش مىنمايم، و اينكه دنيا را مجوييد گرچه دنيا شما را بجويد، و بر آنچه از دنيا از دستتان رفته متأسّف نباشيد. حق بگوييد، و براى ثواب الهى بكوشيد. دشمن ستمگر و يار ستمديده باشيد.
شما و همه فرزندان و خاندانم و هر كه اين وصيتم به او مىرسد را به تقواى الهى،
و نظم در زندگى، و اصلاح بين مردم سفارش مىكنم، چرا كه از جد شما (صلّى اللّه عليه و آله) شنيدم مىفرمود: «اصلاح ذات البين از عموم نماز و روزه بهتر است».
خدا را خدا را در باره يتيمان، آنان را گاهى سير و گاهى گرسنه مگذاريد، مباد كه در كنار شما تباه شوند.
خدا را خدا را در رابطه با همسايگان، كه مورد سفارش پيامبر شمايند، پيوسته به آنان سفارش داشت تا جايى كه گمان برديم ميراث برشان خواهد ساخت! خدا را خدا را در باره قرآن، نيايد كه ديگران در عمل به آن از شما پيشى جويند. خدا را خدا را در باره نماز، كه نماز عمود دين شماست. خدا را خدا را در باره خانه پروردگارتان، تا وقتى هستيد آنجا را خالى مگذاريد، كه اگر خالى گذاشته شود از كيفر حق مهلت نيابيد.
خدا را خدا را در باره جهاد با اموال و جان و زبانتان در راه خدا. بر شما باد به پيوند با هم و بخشش مال به يكديگر، و بپرهيزيد از دورى و قطع رابطه با هم. امر به معروف و نهى از منكر را وانگذاريد، كه بد كارانتان
بر شما مسلّط شوند، آن گاه دعا كنيد و به اجابت نرسد.
سپس فرمود: اى فرزندان عبد المطلب، نيابم شما را كه به بهانه كشته شدن من در خون مسلمانان فرو افتيد و گوييد: امير المؤمنين كشته شد، امير المؤمنين كشته شد! معلومتان باد كه فقط قاتلم بايد قصاص شود.
ملاحظه نماييد هرگاه من از اين ضربت او از دنيا رفتم تنها او را يك ضربت بزنيد، و گوش و بينى و اعضاى او را قطع مكنيد، كه من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مىفرمود: «از مثله كردن دورى كنيد هر چند در باره سگ گاز گيرنده باشد»
. (2048)
ستم و بهتان انسان را در دين و دنيايش رسوا و انگشت نما مىكند، و عيب و نقصش
را نزد عيب جويان آشكار مىنمايد. تو مىدانى آنچه از دستت رفته به دست نخواهى آورد (خون عثمان).
اقوامى كارى را به ناحق قصد كردند و به تأويل حكم حق دست زدند، خداوند هم آنان را تكذيب كرد.
پس بر حذر باش از روزى كه مسرور مىگردد كسى كه عاقبت كارش را نيكو يافته، و پشيمان شود آن كه عنانش را به شيطان داده و به دفعش برنخاسته. تو ما را به حكم قرآن خواندى در حالى كه اهل قرآن نيستى، و ما هم جواب تو را نداديم، بلكه حكم قرآن را پذيرفتيم.
و السلام
. (2049)
اما بعد، دنيا آدمى را از ديگر امور باز مىدارد، دنيادار به چيزى از دنيا نمىرسد جز آنكه درى از حرص و شيفتگى به آن به رويش باز مىگردد، دنيادار به آنچه از دنيا
دست يافته نسبت به آنچه به دست نياورده بىنياز نمىشود، و به دنبال آنچه فراهم نموده جدايى و فراق، و پنبه شدن رشتههاست. اگر از گذشته عبرت گيرى آنچه را مانده حفظ خواهى نمود. و السلام
. (2050)
از بنده خدا على بن ابى طالب امير مؤمنان، به مرز داران:
اما بعد، شايسته حاكم است كه برترى رسيده به او، و نعمتى كه به آن اختصاص يافته او را نسبت به رعيّت دگرگون نكند، و سهمى كه خداوند از نعمت نصيبش نموده سزاوار است بر نزديك شدنش به بندگان حق، و مهربانيش به برادران بيفزايد.
بدانيد حقّ شما بر من است كه چيزى را از شما جز اسرار جنگ پنهان ندارم، و كارى بىمشورت شما مگر در احكام الهى انجام ندهم، و هيچ حقّى از شما را از موضعش به تأخير نيندازم،
و تا آن را به جايش نرسانم باز نايستم، و اين كه همه شما نسبت به حق نزد من مساوى باشيد. چون رفتارم با شما اين گونه شد نعمت خداوند بر شما تمام مىشود، و بر شما واجب است از من اطاعت نماييد، و از دستورم سر نپيچيد، و در كارى كه به صلاح است تقصير ننماييد، و به خاطر حق در امواج بلاها و سختيها فرو رويد. اگر در باره من اين چنين استوار نباشيد كسى نزد من خوارتر از كج رفتار شما نباشد، آن گاه او را به شدّت كيفر مىدهم، و از دستم رهايى نخواهد يافت. چنين عهدى را از اميران خود بگيريد، و دستورات آنان را چنانكه خداوند امورتان را به آن اصلاح كند بپذيريد. و السلام
. (2051)
از بنده خدا على امير مؤمنان، به عاملان ماليات:
اما بعد، هر كه از قيامتى كه به آن روى خواهد نهاد حذر نكند، چيزى كه او را از بلاهاى آن روز حفظ كند پيش نفرستاده. آگاه باشيد آنچه از تكاليف به عهده شماست اندك است، و ثوابش بسيار.
اگر براى آنچه از جانب حق نهى شده مانند ستم و دشمنى كيفرى كه از آن بترسند وجود نداشت، در ثواب اجتناب از آنها آنقدر هست كه عذرى براى مردم در ترك طلب آنها نباشد. از جانب خود مردم را انصاف دهيد، و در برابر انجام حاجاتشان صبر كنيد، كه شما خزانهداران رعيت، و وكلاى ملّت، و نمايندگان پيشوايان هستيد. احدى را به خاطر نيازش نرنجانيد، و او را از خواستهاش منع ننماييد. اثاث ضرورى زندگى ماليات دهنده از قبيل لباس زمستانى و تابستانى، و چهار پاى در دست كار و غلامش را نفروشيد، براى گرفتن درهمى كسى را تازيانه نزنيد، به مال احدى از مردم چه مسلمان نمازگزار و چه غير مسلمانى كه در پناه اسلام است دست درازى نكنيد، مگر اسب و سلاحى كه عليه اسلام به كار گرفته شود، زيرا سزاوار مسلمان نيست اسب و سلاح را در دست دشمنان اسلام واگذارد
تا موجب شوكت ايشان بر ضد او شود.
از خيرخواهى نسبت به خويش، و خوشرفتارى با لشگر اسلام، و يارى رساندن به رعيّت، و تقويت دين دريغ مكنيد. آنچه در راه خدا بر شما واجب است انجام دهيد، زيرا خداى سبحان از ما و شما خواسته كه او را به اندازه توانايى خود سپاسگزار باشيم، و در نهايت قدرت به ياريش برخيزيم، و قدرتى نيست جز از جانب خداوند بزرگ
. (2052)
اما بعد، نماز ظهر را با مردم بخوانيد تا وقتى كه خورشيد به اندازه خوابگاه بزى از نصف النهار به جانب مغرب بر گردد. و نماز عصر را به جماعت بخوانيد آن گاه كه خورشيد در پارهاى از روز سپيد و جلوهگر است
و مىتوان تا غروب كردنش به اندازه دو فرسخ راه پيمود. و نماز مغرب را وقتى با مردم بخوانيد كه روزهدار افطار مىنمايد، و حاجى به جانب منى مىرود. و نماز عشا را از وقتى كه سرخى پنهان مىشود تا ثلث از شب با مردم بخوانيد. و نماز صبح را هنگامى بخوانيد كه مرد مىتواند چهره دوستش را تشخيص دهد. نمازتان با مردم همچون نماز ناتوانترين آنان باشد، و در طول دادن نماز عامل به فتنه افتادن مردم نباشيد
. (2053)
اين فرمانى است كه بنده خدا امير المؤمنين در پيمانش به مالك بن حارث
اشتر زمانى كه او را به فرمانروايى مصر برگزيد دستور داد، تا مالياتهاى آن را جمع كند، و با دشمنش جهاد نمايد، و به اصلاح اهلش برخيزد، و شهرهايش را آباد سازد.
او را فرمان مىدهد به تقواى الهى، و مقدم داشتن طاعت خدا، و پيروى آنچه را كه خداوند در كتابش از واجبات و سنّتهاى خود امر فرموده، كه كسى جز به پيروى آنها خوشبخت نمىشود، و جز به انكار و ضايع نمودن آنها بدبخت نمىگردد، و ديگر آنكه خداوند سبحان را به قلب و دست و زبانش يارى كند، زيرا خداوند يارى يارى كننده خود، و عزّت آن كس را كه او را عزيز بدارد ضامن شده.
او را دستور مىدهد كه نفس را به وقت خواستههاى نابجا درهم شكند، و آن را به هنگام سركشىها باز دارد، كه نفس امر كننده به بدى است مگر خداوند رحم نمايد.
اى مالك، آگاه باش كه تو را به شهرهايى روانه كردم كه پيش از تو فرمانروايانى در آن به عدالت و ستم حكومت كردند، و مردم به وضع تو به همان صورت مىنگرند كه
توبه حاكمان پيش از خود مىنگريستهاى، و همان را در حق تو مىگويند كه تو در باره حاكمان گذشته مصر مىگفتهاى، شايستگان را به ذكر خيرى كه خداوند بر زبان بندگانش جارى مىكند مىتوان شناخت. پس بايد محبوبترين اندوختهها در نزد تو عمل صالح باشد.
بنا بر اين بر هواهايت مسلط باش، نسبت به خود از آنچه بر تو حلال نيست بخل بورز، زيرا بخل به خود انصاف دادن از خود است در رابطه با آنچه محبوب يا منفور انسان است. مهربانى و محبت و لطف به رعيت را شعار قلب خود قرار ده، بر رعيت همچون حيوان درنده مباش كه خوردن آنان را غنيمت دانى، كه رعيت بر دو گروهند: يا برادر دينى تواند، يا انسانهايى مانند تو، كه خطاهايى از آنان سر مىزند، علل گناهى بر آنان عارض مىشود، و گناهانى از آنان به عمد يا اشتباه بروز مىكند، پس همان گونه كه علاقه دارى خداوند بخشش و چشم پوشى را به تو عنايت نمايد رعيت را مورد عفو و چشم پوشى قرار بده، چرا كه تو از نظر قدرت برتر از آنانى، و آن كه بر تو ولايت دارد بالاتر از تو مىباشد، و خداوند برتر از آن كسى كه تو را والى مصر نموده،
خداوند كفايت امور رعيّت را از تو خواسته، و به خاطر آنان تو را در عرصه آزمايش قرار داده.
خود را در موقف جنگ با خدا قرار مده، كه تو را تحمّل كيفر او نيست، و از عفو و رحمتش بىنياز نمىباشى. از گذشتى كه از مردم كردهاى پشيمان مشو، و بر كيفرى كه دادهاى شاد مباش، و به خشمى كه راه بيرون رفتن از آن وجود دارد شتاب مكن، و فرياد مزن كه من بر شما گماردهام، فرمان مىدهم بايد اطاعت شوم، كه اين وضع موجب فساد دل، و كاهش و ضعف دين، و باعث نزديك شدن زوال قدرت است. هرگاه حكومت براى تو خود بزرگ بينى و كبر به وجود آورد، به بزرگى سلطنت خداوند كه فوق توست و قدرتى كه بر تو دارد و تو را بر خودت آن قدرت و توانايى نيست نظر كن، كه اين نظر كبر و غرورت را مىنشاند، و تندى و شدت را از تو باز مىدارد، و عقل از دست رفته را به تو باز مىگرداند. از برابر داشتن خود با عظمت حق، و از تشبّه خود با جبروت خداوند بر حذر باش، كه حضرت او هر گردنكشى را خوار، و هر متكبرى را بىارزش و پست مىكند.
خدا و مردم را از جانب خود و خواص از خاندانت و كسانى از رعيتت كه به او علاقه دارى انصاف ده، كه اگر انصاف ندهى ستم كردهاى، و هر كه به بندگان خدا ستم كند خداوند به جاى بندگان ستمديده خصم او مىباشد، و هر كه خداوند خصم او باشد عذرش را باطل كند، و شخص ستمكار محارب با خداست تا وقتى كه از ستم دست بردارد و توبه كند. چيزى در تغيير نعمت خدا، و سرعت دادن به عقوبت او قوىتر از ستمكارى نيست، كه خداوند شنواى دعاى ستمديدگان، و در كمين ستمكاران است.
بايد محبوبترين امور نزد تو ميانهترينش در حق، و همگانىترينش در عدالت، و جامعترينش در خشنودى رعيت باشد، چرا كه خشم عموم خشنودى خواص را بىنتيجه مىكند، و خشم خواص در برابر خشنودى عموم بىاثر است.
و به وقت آسانى و رفاه احدى از رعيّت بر والى پر خرجتر، و زمان
مشكلات كم يارى تر، و هنگام انصاف ناخشنودتر، و در خواهش و خواسته با اصرارتر، و زمان بخشش كم سپاستر، و وقت منع از عطا دير عذر پذيرتر، و در حوادث روزگار بىصبرتر از خواص نيست. همانا ستون دين، و جمعيّت مسلمانان، و مهيا شدگان براى جنگ با دشمن توده مردمند، پس بايد توجه و ميل تو به آنان باشد.
بايد دورترين رعيّت تو از حريم تو، و در شدّت كينه تو نسبت به او كسى باشد كه در حق مردم عيب جوتر است، زيرا در مردم عيوبى هست كه والى در پوشاندن آن عيوب از همه كس سزاوارتر است، پس در رابطه با عيوبى كه از مردم بر تو پنهان است كنجكاوى مكن، چرا كه فقط در آنچه از عيوب مردم نزد تو معلوم است وظيفه اصلاح دارى، و نسبت به آنچه از عيوب رعيّت بر تو پنهان است خداوند داورى مىكند.
پس تا مىتوانى عيوب مردم را بپوشان، تا خداوند عيوب تو را كه علاقه دارى از مردم پوشيده بماند.
پرده پوشى كند. گره هر كينهاى كه از مردم به دل دارى بگشاى، و رشته هر انتقامى را
قطع كن، و در هر چه از ديگران برايت ثابت نشده خود را به غفلت زن، در باور كردن گفتار سخن چينان شتاب مكن، زيرا سخن چين خائن است گرچه خود را شبيه خير خواهان نشان دهد.
در امور خود بخيل را وارد مشورت مكن كه تو را از بخشش مانع گردد، و از تهيدستى مىترساند، و همچنين با بزدل و ترسو كه تو را در اجراى برنامههايت سست مىنمايد، و نه با طمع كار كه حرص بر اندوختن و ستمگرى را در نظرت مىآرايد، همانا بخل و ترس و حرص سرشتهايى جداى از هماند كه جمع كننده آنها در انسان سوء ظن به خداوند است
بدترين وزراى تو وزيرى است كه پيش از تو وزير اشرار بوده، و در گناهانشان شركت داشته، چنين كسى نبايد از محرمان تو باشد، كه اينان ياران اهل گناه، و برادران اهل ستماند، البته در حالى كه قدرت دارى جانشينى بهتر از آنان بيابى كه در كشور دارى مانند آنان داراى
رأى و كار دانى است، و بار سنگين گناهان آنان هم بر او نيست، از كسانى كه اهل ستم را در ستمكارى و گناهكاران را در گناهشان يارى نكرده است. هزينه اينان بر تو سبكتر، و همكاريشان بهتر، و نسبت به تو در طريق عطوفت مايلتر، و الفتشان با بيگانه كمتر است.
اينان را از خاصان خود در خلوتها و مجالس خويش قرار ده. و نيز بايد از وزرايت برگزيدهترينشان نزد تو وزيرى باشد كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر بگويد، و نسبت به آنچه كه خداوند براى اوليائش خوش ندارد كمتر تو را يارى دهد، گرچه اين برنامه بر عليه ميل تو به هر جا كه خواهد برسد. به اهل پاكدامنى و صدق بپيوند، و آنان را آنچنان تعليم ده كه تو را زياد تعريف نكنند، و بيهوده به كارى كه انجام ندادهاى تو را شاد ننمايند، كه تمجيد فراوان ايجاد كبر و نخوت كند، و به گردنكشى نزديك نمايد
نيكوكار و بدكار در برابرت يكسان نباشند، كه اين كار نيكوكار را در انجام كار نيك بىرغبت، و بدكار را
در بدى ترغيب مىكند، هر كدام را نسبت به كارشان پاداش بخش. آگاه باش كه چيزى براى جلب خوشبينى حاكم بر رعيت بهتر از نيكى به آنان، و سبك كردن هزينه بر دوش ايشان، و اجبار نكردنشان به حقّى كه حاكم بر آنان ندارد نيست. به صورتى بايد رفتار كنى كه خوش گمانى بر رعيتت را در كمك همه جانبه به حاكم فراهم آرى، كه اين خوش گمانى رنجى طولانى را از تو بر مىدارد، و به خوش گمانى تو كسى شايستهتر است كه از تو احسان ديده، و به بد گمانيت كسى سزاوارتر است كه از جانب تو به او ناراحتى رسيده
روشى را كه بزرگان امت بر اساس آن رفتار كردهاند، و به سبب آن در ميان مردم الفت برقرار شده، و اصلاح جامعه بر پايه آن بوده از بين مبر، و روشى را كه به روشهاى گذشته ضرر مىزند به وجود نياور، كه پاداش و اجر براى كسى است كه روشهاى درست را بر پا كرده، و گناه از
بين بردن آن روشها بر گردن توست
در استوار ساختن آنچه صلاح كار شهرهايت بر آن است، و برپا داشتن آنچه مردم پيش از اين به آن مستقيم شدهاند با دانشمندان و انديشمندان زياد گفتگو كن
آگاه باش كه مردم مملكت گروههاى مختلفند كه هر گروه جز به گروه ديگر اصلاح نمىشود، و با داشتن گروهى از گروه ديگر بىنيازى نيست. اينان عبارتند از ارتش حق، و نويسندگان عمومى و خصوصى، و قاضيان عدل، و مأموران انصاف و مدارا، و اهل جزيه و ماليات از غير مسلمان و مسلمان، و تاجران و صنعتگران، و طبقه پايين از نيازمندان و افتادگان. خداوند سهم هر يك از اين طبقات را مقرر فرموده، و در كتابش
يا سنّت پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله عهدى محفوظ را بر حدّ و اندازه واجب آن نزد ما قرار داده است
ارتش به اذن خداوند دژ مردم، و زينت حاكمان، و ارجمندى دين، و راههاى امنيتاند، كه مردم بدون آنان برپاى نمانند. سپس نظام ارتش جز با مالياتى كه خداوند براى آنان قرار داده استوار نگردد، مالياتى كه به وسيله آن در جنگ با دشمن توانا مىشوند، و براى اصلاح زندگى خود به آن تكيه مىنمايند، و مايه رفع نيازمنديهاى آنان است. سپس كار ارتش و ماليات دهندگان استوار نگردد جز با گروه سوم كه عبارتند از قضات و كارگزاران حكومت و منشيان حسابگر كه قراردادها را محكم مىكنند، و آنچه را به سود رعيّت است جمع مىنمايند، و در امور خصوصى و عمومى بر آنان اعتماد مىشود.
و كار اينان نيز به سامان نشود جز با تاجران و صنعتگران كه آنچه براى مردم سودمند
است فراهم مىآورند، و بازارها را به آن برپا مىدارند، و به كارهايى كه به نفع مردم است دست مىزنند، كارهايى كه از غير ايشان ساخته نيست. سپس جمع نيازمند و از كار افتاده است كه احسان و يارى ايشان لازم است. و براى هر كدام از اين گروهها نزد خداوند گشايشى است، و براى هر يك از اين طبقات به مقدارى كه امور آنان را اصلاح نمايد بر عهده والى حقّى است، و والى از اداى آنچه خداوند بر عهده او قرار داده بر نيايد جز با كوشش و يارى خواستن از خداوند، و مهيّا نمودن خود بر به كار گيرى حق و استقامت بر آن، چه اينكه بر او آسان باشد يا سخت. آن كه پيش تو نسبت به خداوند و پيامبر و پيشوايت خير خواهتر و پاك دامنتر و بردبارتر است او را به فرماندهى ارتشت انتخاب كن، از آنان كه دير به خشم آيند، و پوزش پذيرترند، و به ناتوانان مهربان، و در برابر زورمندان گردن فرازند، و از آنان كه خشونت او را برنينگيزد، و ناتوانى وى را بر جاى ننشاند.
با صاحبان مكارم و شرافت، و خانوادههاى شايسته و داراى سوابق نيكو پيوند
برقرار كن، پس از آن با دلاور مردان و شجاعان و بخشندگان و جوانمردان رابطه برقرار ساز، زيرا اينان جامع بزرگوارى، و شاخههايى از خوبى و احسانند. سپس از آنان چنان دلجويى كن كه پدر و مادر از فرزندشان دلجويى مىنمايند، و نبايد چيزى كه آنان را به وسيله آن نيرومند مىسازى در ديدهات بزرگ آيد، و لطفى كه نسبت به ايشان متعهد شدهاى كوچك شمارى گر چه كوچك باشد، زيرا لطف تو آنان را نسبت به تو خير خواه و خوش گمان مىنمايد. از بررسى امور ناچيز آنان به اميد بررسى كارهاى بزرگشان چشم مپوش، كه نيكى اندك تو جايى دارد كه از آن بهرهمند مىگردند، و براى احسان بزرگ تو نيز موقفى است كه از آن بىنياز نيستند.
و بايد برگزيدهترين سران سپاهت نزد تو كسى باشد كه در كمك به سپاهيان مواسات را رعايت نمايد، و از توانگرى خود به آنان احسان كند به اندازهاى كه بتواند سپاهيان و خانوادههاى آنان را كه از خود به جاى نهادهاند اداره نمايد، تا انديشه آنان در جنگ با دشمن يك انديشه باشد، چرا كه عنايت تو نسبت به آنان دلهايشان را متوجه تو مىگرداند. برترين چيزى كه موجب چشم روشنى
زمامداران مىشود برقرارى عدالت در شهرها، و ظهور دوستى و محبت رعيت است. و دوستى رعيت آشكار نشود مگر به سلامت دل آنان، و خير خواهى ايشان درست و راست نگردد جز آنكه زمامداران خود را حمايت نمايند، و حكومت حاكمان را بر خود سنگين نشمارند، و توقع به پايان رسيدن زمان حكومتشان را نداشته باشند. پس آرزوهاى رعيّت را بر آور، و نيكو ستودن آنان را پيوسته دار، و رنج و زحمت و كوشش و ابتلاى صاحبان فعاليت را در نظر داشته باش، چه اينكه بسيار ياد كردن كارهاى خوب دلير را به هيجان آورده، و ترسو را به كوش وامىدارد ان شاء اللّه. سپس كوشش هر يك از آنان را به دقّت بشناس، و زحمت كسى را به ديگرى نسبت مده، و در اجر و مزدش به اندازه رنجى كه برده كوتاهى مكن، و مقام كسى باعث نشود كه كوشش اندكش را بزرگ شمارى، و معمولى بودن شخص علت نگردد كه كار بزرگش را اندك دانى
.
جايى كه كارها بر تو مشكل شود و در امورى كه برايت شبهه حاصل گردد حلّ آن را به خدا و پيامبرش ارجاع ده، كه خداوند به مردمى كه هدايتشان را علاقه داشته فرموده:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا و پيامبر و اولى الامر از خودتان را اطاعت كنيد، و اگر در برنامهاى اختلاف كرديد حكمش را به خدا و رسول باز گردانيد».
باز گردان به خدا قبول آيات محكم او، و ارجاع به رسول پذيرفتن سنّت اوست كه جمع كننده همگان بر يك رأى است و پراكنده نيست
براى قضاوت بين مردم برترين شخص نزد خودت را انتخاب كن، كسى كه امور قضاوت او را دچار تنگنا نكند، و بر خورد مدعيان پرونده وى را گرفتار لجبازى ننمايد، و در خطا پافشارى نورزد، و هنگام شناخت حق از باز گشت به آن درنماند، و درونش به طمع
ميل نكند، و در رسيدن به حقيقت مقصود به اندك فهم اكتفا ننمايد، و درنگش در شبهات از همه بيشتر باشد، و دلايل را بيش از همه به كار گيرد، و از رفت و آمد نزاع كنندگان كمتر ملول شود، و در كشف امور از همه شكيباتر، و در وقت روشن شدن حكم از همه قاطع تر باشد، كسى كه ستايش مردم او را دچار خود بينى نكند، و تمجيد و تعريف او را به تعريف كننده مايل ننمايد، كه آراستگان به اين صفات در جامعه اندكند.
قضاوت قاضى را هر چه بيشتر بررسى كن، و در پرداخت مال به او گشاده دست باش آن مقدار كه نيازش را بر طرف كند، و احتياجش به مردم كم شود، و آنچنان مقامش را نزد خود بالا بر كه از نزديكانت احدى در نفوذ به او طمع ننمايد، تا از ضايع شدنش به توسط مردم نزد تو در امان بماند. در زمينه انتخاب قاضى از هر جهت دقت كن دقّتى بليغ و رسا، كه اين دين اسير دست اشرار بود، در آن به هوا و هوس عمل مىكردند، و وسيله دنيا طلبى آنان بود
سپس در امور كارگزاران حكومتت دقت كن و آنان را پس از آزمايش به كار گير، از راه هوا و هوس
و خود رأيى آنان را به كار گردانى مگمار، زيرا هوا و هوس و خود رأيى جامع همه شعبههاى ستم و خيانت است.
از عمّال حكومت كسانى را انتخاب كن كه اهل تجربه و حياءاند، و از خانوادههاى شايسته و در اسلام پيش قدم ترند، چرا كه اخلاق آنان كريمانهتر، و خانواده ايشان سالمتر، و مردمى كم طمعتر، و در ارزيابى عواقب امور دقيقترند.
سپس جيره آنان را فراوان ده، زيرا اين برنامه براى آنان در اصلاح وجودشان قوّت است، و از خيانت در آنچه زير دست آنان مىباشد بىنياز كننده است، و اگر از فرمانت سر بر تابند و يا در امانت خيانت كنند بر آنان حجّت است. به كارهايشان رسيدگى كن، و جاسوسانى از اهل راستى و وفا بر آنان بگمار، زيرا بازرسى پنهانى تو از كارهاى آنان سبب امانت دارى ايشان و مداراى با رعيّت است. از ياران و ياوران بر حذر باش، اگر يكى از آنان دست به خيانت دراز كند و مأموران مخفى تو بالاتفاق خيانتش را گزارش نمايند اكتفاى به همين گزارش تو را بس باشد، و او را به جرم خيانت
كيفر بدنى بده، و وى را به اندازه عمل ناپسندش عقوبت كن، و سپس او را به مرحله ذلّت و خوارى به نشان، و داغ خيانت را بر او بگذار، و گردن بند عار و بد نامى را به گردنش بينداز
در مسأله ماليات به صورتى كه اصلاح ماليات دهندگان در آن است رسيدگى كن، چه اينكه صلاح و بهبودى ماليات و ماليات دهندگان صلاح ديگران است، و براى ديگران آسايش جز با بهبودى آنان وجود ندارد چرا كه تمام مردم جيره خوار ماليات و پرداخت كنندگان آن هستند. بايد انديشهات در آبادى زمين از تدبيرت در جمعآورى ماليات بيشتر باشد، زيرا ماليات جز با آباد كردن زمين به دست نمىآيد، و هر كس بخواهد منهاى آباد نمودن ماليات بگيرد شهرها را خراب كرده، و بندگان خدا را به هلاكت انداخته، و حكومتش جز اندك زمانى نماند. اگر ماليات دهندگان از سنگينى ماليات، يا بر خورد به آفات، يا خشك شدن چشمهها، يا كمى باران، يا تغيير زمين بر اثر آب گرفتگى، يا بى آبى شكايت كنند ماليات را به اندازهاى كه اوضاع آنان بهبود يابد تخفيف ده،
و اين تخفيف خرجى آنان بر تو سنگين نيايد، زيرا تخفيف تو ذخيرهاى است كه با آباد كردن شهرهاى تو و آرايش حكومتت به تو باز مىگردانند، علاوه ستايش مردم را به خود جلب نموده، و شادمان هستى كه سفره عدالت را در بين آنان گستردهاى، در حالى كه با قوت بخشيدن به آنان به وسيله ذخيرهاى كه در تخفيف ماليات نزد ايشان نهادهاى مىتوانى بر آنان اعتماد كنى، و با عدالت و مهربانيت كه آنان را به آن عادت دادهاى بر آنان مطمئن باشى، چه بسا گرفتاريهايى كه پيش آيد كه پس از نيكى به ماليات دهندگان اگر حلّ آن را به آنان واگذارى با طيب خاطر بپذيرند، چه اينكه بر مملكت آباد آنچه را بار كنى تحمّل كشيدنش را دارد، و علّت خرابى زمين بىچيزى و تنگدستى اهل آن زمين است، و فقر و ندارى آنان ناشى از زراندوزى واليان، و بدگمانى آنان به بقاء حكومت، و كم بهره گيرى آنان از عبرتها و پندهاست
.
سپس در حال نويسندگان و منشيان حكومت دقّت كن، و امورت را به بهترين آنها بسپار، نامههايت را كه در بر دارنده امور محرمانه است به آنان كه در تمام خوبيهاى اخلاق از ديگران جامع ترند بسپار، كسى كه پست و مقام او را مست نكند و منزلتش باعث جرأت او در مخالفت با تو در جمع حاضران نگردد، و غفلتش سبب كوتاهى در رساندن نامههاى كار گزارانت به تو، و گرفتن جوابهاى صحيح آن نامهها از تو نشود، و در آنچه براى تو مىستاند و يا از جانب تو مىدهد فروگذارى ننمايد، و پيمان و قراردادى كه براى تو مىبندد سست نبندد، و از به هم زدن قراردادى كه به زيان تو منعقد شده ناتوان نماند، به مرتبه و اندازهاش جاهل نباشد تا در امور به اندازه مقام خود وارد گردد، كه جاهل به مقام خويش به مقام ديگران جاهلتر است. انتخاب منشيان به فراست و اعتماد و خوش گمانى خودت نباشد، چرا كه مردان براى جلب نظر حاكمان خود را به ظاهر سازى
و خوش خدمتى مىشناسانند، در حالى كه پشت پرده اين ظاهر سازى خبرى از خير خواهى و امانت دارى نيست، بلكه آنان را به كارهايى كه براى نيكان پيش از تو انجام دادهاند امتحان كن، پس به آن شخص روى آر كه در ميان مردم اثرش نيكوتر، و در امانت دارى معروفتر است، كه اين برنامه نشانه خيرخواهى تو براى خدا و براى كسى است كه عهده دار كار اويى. براى هر كارى از كارهايت رئيسى از منشيان قرار ده، كه بزرگى امور او را عاجز نكند، و كثرت كارها پريشانش نسازد.
چنانچه در منشيانت عيبى باشد و تو از آن بىخبر بمانى مسئول آن هستى
در باره تاجران و صنعتگران پذيراى سفارش باش، و نسبت به آنان سفارش به نيكى كن، بدون فرق بين آنان كه در يك جا مقيمند، و آنان كه با مال خود در رفت و آمدند، و آنان كه با هنر دست خود در پى كسب و سودند، چه اينكه اينان مايههاى منافع، و اسباب راحت جامعه، و جلب كننده سودها از مكانهاى دور دست، در بيابان و دريا، و زمين هموار و ناهموار منطقه حكومت تواند، از مناطقى
كه مردم در آن جمع نمىشوند، و به رفت و آمد در آنها جرأت نمىكنند، اينان اهل سلامتاند كه از ضرر آنان بيمى نيست، و اهل صلح و مسالمتاند كه ترسى از بدى و آسيب آنان وجود ندارد.
از آنان كه در منطقه حكومت تو به سر مىبرند و آنان كه در گوشه و كنار شهرهايت هستند كنجكاوى كن، ولى روشن باش كه با همه آنچه تذكر دادم در ميان ايشان گروهى تنگ نظر و بخيل به شكلى قبيح و زشت، و مردمى محتكر، و نرخ گذارانى به دلخواه در امر خريد و فروش وجود دارد، كه در اين وضع زيان جامعه و عيب و ننگ زمامداران است. پس از احتكار جلوگيرى كن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را منع فرمود. داد و ستد بايد آسان باشد، و بر موازين عدالت صورت گيرد، و به نرخى معامله شود كه به فروشنده و خريدار اجحاف نشود. هرگاه كسى پس از نهى تو دست به احتكار زد او را مجازات كن ولى در مجازاتش از زياده روى بپرهيز
خدا را خدا را در طبقه پايين اجتماع، از آنان كه راه چاره ندارند،
و از كار افتادگان و نيازمندان و دچارشدگان به زيان و سختى و صاحبان امراضى كه از پا در آمدهاند، در ميان اينان كسانى هستند كه روى سؤال و اظهار حاجت دارند و كسانى كه عفت نفسشان مانع از سؤال است.
بنا بر اين آنچه را كه خداوند در مورد آنان از حفظ حقوق از تو خواسته به حفظ آن پرداز، نصيبى از بيت المال كه در اختيار توست، و سهمى از غلّات خالصه جات اسلامى را در هر منطقه براى آنان قرار ده، كه براى دورترين آنها همان سهمى است كه براى نزديكترين آنان است، در هر صورت رعايت حق هر يك از آنان از تو خواسته شده، پس نشاط و فرو رفتن در نعمت تو را از توجه به آنان باز ندارد، چه اينكه از بىتوجهى به امور كوچك آنان به بهانه پرداختن به كارهاى زياد و مهم معذور نيستى، از انديشهات در امور ايشان دريغ مكن، و رخ از آنان برمتاب، نسبت به امور نيازمندان و محتاجانى كه به تو دسترسى ندارند، از آنان كه ديدهها خوارشان مىشمارد، و مردم تحقيرشان مىكنند كنجكاوى كن، براى به عهده گرفتن امور اينان انسانى مورد اعتماد خود را كه خدا ترس و فروتن است مهيّا كن، تا وضع آنان را به تو خبر دهد. سپس با آنان به صورتى عمل كن كه به وقت لقاء حق عذرت پذيرفته شود،
زيرا اينان در ميان رعيت از همه به دادگرى و انصاف نيازمندترند، و در اداى حق همگان بايد چنان باشى كه عذرت نزد خداوند قبول شود. به اوضاع يتيمان و سالخوردگان كه راه چارهاى ندارند، و خود را در معرض سؤال از مردم قرار ندادهاند رسيدگى كن. آنچه سفارش كردم بر حاكمان سنگين است، البته همه حق سنگين است، و گاهى خداوند آن را بر اقوامى سبك مىكند كه خواهان عاقبت به خيرى هستند، و خود را به صبر و استقامت واداشته، و به صدق آنچه خداوند به آن وعده داده اعتماد كردهاند
از جانب خود وقتى را براى آنان كه به شخص تو نيازمندند قرار ده و در آن وقت وجود خود را براى آنان از هر كارى فارغ كن، و جلوست براى آنان در مجلس عمومى باشد، و براى خداوندى كه تو را آفريده تواضع كن، و لشگريان و ياران از پاسبانان و محافظان خود را از اين مجلس بركنار دار، تا سخنگوى نيازمندان بدون ترس و نگرانى و لكنت و ترديد با تو سخن بگويد، كه من بارها از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مىفرمود: «امتى به پاكى و قداست نرسد مگر اينكه حق
ناتوان را از قدرتمند با صراحت و روانى كلام بگيرد». آن گاه خشونت و درست حرف نزدن آنان را تحمل كن، تنگ خويى و غرور و خودپسندى نسبت به آنان را از خود دور كن تا خداوند جوانب رحمتش را بر تو بگشايد، و ثواب طاعتش را بر تو واجب كند. آنچه عطا مىكنى به خوشرويى عطا كن، و خوددارى از عطا را با مهربانى و عذر همراه نما.
قسمتى از امور است كه بايد خودت به انجام آنها بر خيزى، از جمله پاسخ دادن به كارگزاران دولت آنجا كه منشيانت از پاسخ گويى ناتوانند. و نيز جواب دادن به حاجات و مطالب مردم در همان روزى كه حاجاتشان به تو مىرسد و پاسخش همكارانت را تنگدل و ناراحت مىكند. برنامه هر روز را در همان روز انجام ده، زيرا هر روز را كارى مخصوص به همان روز است. بهترين اوقات و با عظمتترين ساعات را براى خود در آنچه بين تو و خداوند است اختصاص ده، هر چند همه كارها در تمام اوقات براى خداست اگر نيّت صحيح باشد، و رعيّت از آن كارها روى آسايش ببيند
.
و بايد در خصوص آنچه به آن دينت را براى خدا خالص مىكنى اقامه واجبات باشد واجباتى كه مخصوص به خداوند است، روى اين ملاك از بدنت در شب و روز در اختيار خداوند قرار بده، و از آنچه موجب قرب تو به خداوند مىشود به نحو كامل و بدون كم و كاست انجام ده، گر چه هر گونه صدمه و فرسايشى به بدنت وارد آيد. چون با مردم به نماز جماعت بايستى نه چنان نماز بگزار كه مردم را رميده كنى نه به آن صورت كه نماز را ضايع نمايى، كه در ميان مردم هم بيمار وجود دارد و هم كسى كه حاجتى دارد و بايد به دنبال آن برود. من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هنگام سفرى كه مرا به يمن فرستاد پرسيدم: با مردم چگونه نماز بگزارم؟ فرمود: «با آنان نمازى بخوان مانند نماز ناتوانترين آنان، و به مردم مؤمن مهربان باش»
اما بعد از اين، پنهان ماندنت را از رعيت طولانى مكن، كه در پرده ماندن
حاكم شعبهاى است از تنگ خويى و كم اطلاعى به امور.
و پنهان ماندن حاكم از رعيت حاكمان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز مىدارد، بر اين اساس كار بزرگ پيش آنان كوچك و كار كوچك بزرگ جلوه مىكند، زيبا زشت گردد و زشت زيبا شود، و حق به باطل آميخته مىگردد. زمامدار انسانى است كه آنچه را مردم از او پوشيده دارند نخواهد دانست، و حق را هم نشانهاى نيست كه به وسيله آن انواع راستى از دروغ شناخته شود، و تو يكى از دو مردى: يا انسانى هستى كه وجودت به بخشيدن در راه خدا سخاوتمند است، پس نسبت به حق مردم واجبى كه بايد عطا كنى يا كار نيكى كه بايد ادا نمايى علّت روى نشان ندادنت به رعيت چيست؟ يا انسانى هستى مبتلا به بخل، كه در اين صورت زود باشد كه مردم دست درخواستشان را از تو باز دارند آن گاه كه از عطا و بخششت نا اميد گردند. با اينكه بيشترين حاجات مردم از تو چيزى است كه برايت زحمت و رنجى ندارد، از قبيل شكايت از ستمى، يا درخواست انصاف در خريد و فروشى.
سپس واليان را نزديكانى است كه آنان را خوى خود خواهى و دست درازى به مال مردم، و كمى انصاف در داد و ستد است، به جدا كردن اسباب و وسايل اين حالات ماده و ريشه آنان را قطع كن. به هيچ يك از اطرافيان و اقوام خود زمينى از اقطاع مسلمين واگذار مكن.
نبايد در تو طمع ورزد كسى به گرفتن مزرعهاى كه در آبشخور آن به همسايه زيان رساند، يا كارى كه بايد با شركت به سامان رسد مشقّت كار مشترك را به همسايگان تحميل كند، در آن صورت سودش براى آن طمع كاران و عيب و زشتى آن در دنيا و آخرت بر عهده تو خواهد بود.
حق را نسبت به هر كه لازم است از نزديك و دور رعايت كن، و در اين زمينه شكيبا و مزد خواه از خدا باش، گر چه اين برنامه به زيان نزديكان و خاصانت باشد، و در اين مورد نسبت آنچه بر تو گران است جوياى عاقبتش باش، كه سر انجام رعايت حق پسنديده و نيكوست.
هرگاه رعيت گمان ستمى بر تو ببرد آشكارا عذرت را به آنان ارائه كن، و به اظهار عذر گمانهاى آنان را از خود بگردان، چرا كه اظهار عذر موجب عادت دادن نفس به اخلاق حسنه،
و مهربانى و نرمى نسبت به رعيت است، و اين عذر خواهى تو را به خواستهات در واداشتن رعيت به حق مىرساند
از صلحى كه دشمنت به آن دعوت مىكند و خشنودى خدا در آن است روى مگردان، زيرا صلح موجب آسايش لشگريان، و آسودگى خاطر آنها، و امنيت شهرهاى توست.
ولى پس از صلح به كلى از دشمن حذر كن، چه بسا كه دشمن براى غافلگير كردن تن به صلح دهد. در اين زمينه طريق احتياط گير، و به راه خوش گمانى قدم مگذار.
اگر بين خود و دشمنت قراردادى بستى، يا از جانب خود به او لباس امان پوشاندى، به قراردادت وفا كن، و امان دادنت را به امانت رعايت نما، و خود را سپر تعهدات خود قرار ده، زيرا مردم بر چيزى از واجبات الهى چون بزرگ شمردن وفاى به پيمان- با همه هواهاى گوناگون و اختلاف آرايى كه دارند- اتفاق
ندارند. مشركين هم علاوه بر مسلمين وفاى بر عهد را بر خود لازم مىدانستند، چرا كه عواقب زشت پيمان شكنى را آزموده بودند. پس در آنچه به عهده گرفتهاى خيانت نورز، و پيمان خود را مشكن، و دشمنت را گول مزن، كه بر خداوند جز نادان بدبخت گستاخى نكند، خداوند عهد و پيمانش را امان قرار داده و رعايت آن را از باب رحمتش بر عهده همه بندگان گذاشته، عهد و پيمان حريم امنى است تا در استوارى آن بياسايند، و همگان به پناه آن روند.
بنا بر اين در عهد و پيمان خيانت و فريب و مكر روا نيست. عهد و پيمانى برقرار مكن كه در آن راه تأويل و بهانه و توريه و فريب باز باشد، و پس از تأكيد و استوار نمودن عهد و پيمان گفتار توريه مانند و دو پهلو به كار مبر، و نبايد در تنگنا افتادنت به خاطر اينكه عهد و پيمان خدا براى تو الزام آور شده تو را به فسخ آن به طور نامشروع بكشاند، چرا كه صبر تو در تنگناى عهد و پيمان كه اميد گشايش و برترى عاقبتش را دارى بهتر است از خيانتى كه از مجازاتش ترسانى، و نيكوتر است از اينكه از جانب حق مورد بازخواست واقع گردى، به صورتى كه نتوانى در دنيا و آخرت از خداوند در خواست بخشش كنى
.
از ريختن خون به ناحق بر حذر باش، زيرا چيزى در نزديك ساختن انتقام حق، و عظمت مجازات، و از بين رفتن نعمت و پايان گرفتن زمان حكومت به مانند خون به ناحق ريختن نيست. خداوند در قيامت اول چيزى كه بين مردم حكم مىكند در رابطه با خونهايى است كه به ناحق ريختهاند. پس حكومت را به ريختن خون حرام تقويت مكن، كه ريختن خون حرام قدرت را به سستى كشاند، بلكه حكومت را ساقط نموده و به ديگرى انتقال دهد.
براى تو در قتل عمد نزد خدا و نزد من عذرى نيست، چرا كه كيفر قتل عمد كشتن قاتل است.
و اگر دچار اشتباه شدى، و تازيانه يا شمشير يا دستت در كيفر دادن از حد بيرون رفت- چه اينكه در مشت زدن و بالاتر از آن بيم قتل است- مبادا نخوت حكومت تو را از پرداخت خون بها به خاندان مقتول مانع گردد
.
از خودپسندى و تكيه بر آنچه تو را آلوده به خود پسندى كند، و از علاقه به ستايش و تعريف مردم برحذر باش، زيرا اين حالات از مطمئنترين فرصتهاى شيطان در نظر اوست تا نيكى نيكوكاران را نابود كند.
بپرهيز از اينكه احسانت را بر رعيّت منّت گذارى، يا كرده خود را بيش از آنچه هست بزرگ شمارى، يا به رعيّت وعدهاى دهى و خلاف آن را به جا آورى، چرا كه منّت موجب بطلان احسان، و كار را بيش از آنچه هست پنداشتن باعث از بين بردن نور حق در قلب، و خلف وعده سبب خشم خدا و مردم است، خداوند بزرگ فرموده: «اين باعث خشم بزرگ خداست كه بگوييد و انجام ندهيد».
از عجله در كارهايى كه وقتش نرسيده، يا سهل انگارى در امورى كه انجامش ممكن شده، يا لجبازى در چيزى كه نامعلوم است، يا سستى در آنچه كه روشن است
بر حذر باش. هر چيزى را در جاى خودش بگذار، و هر كارى را به موقع خودش انجام ده.
از اينكه چيزى را به خود اختصاص دهى در حالى كه همه مردم در آن مساوى هستند بپرهيز، و از غفلت در آنچه كه توجه تو به آن ضرورى است و براى همگان معلوم است بر حذر باش، زيرا آنچه را به خود اختصاص دادهاى از تو به نفع ديگران مىگيرند، و در اندك زمانى پرده از روى كارهايت برداشته مىشود، و داد مظلوم را از تو بستانند. خشم و شدّت و غضب و سركشى و قدرت و تيزى زبانت را در اختيار گير، و از تمام اين امور به باز داشتن خود از شتاب در انتقام، و تأخير انداختن حمله و سطوت خود را حفظ كن، تا خشمت آرام گردد و عنان اختيارت را مالك شوى، و هرگز حاكم و مسلط بر خود نخواهى شد تا اينكه بسيار به ياد بازگشت به خداوند افتى.
بر تو واجب است كه به ياد حكومتهاى عدل پيش از خود باشى، و نيز لازم است كه به روشهاى خوب، يا اثرى كه از پيامبرمان صلّى اللّه عليه و آله رسيده
يا فريضهاى كه در كتاب خداوند است توجه نمايى، پس به آنچه كه ديدى ما بر اساس آن عمل كرديم اقتدا نمايى، و در دنبال كردن آنچه كه در اين عهد نامه برايت مقرر كردم و به وسيله آن حجت را بر تو تمام نمودم كوشش كنى، تا براى تو به هنگام شتاب نفس به سوى هوا و هوس بهانه و عذرى نباشد.
جز خداى بزرگ هرگز احدى نگاهدارنده از بدى، و توفيق دهنده به خير و خوبى نيست، و از جمله چيزهايى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در وصايايش به من سفارش نمود ترغيب بر نماز و زكات و مهربانى بر غلامانتان بود، و من سفارش حضرت را پايان عهدى كه براى تو نوشتم قرار مىدهم، و كسى را حول و قوّتى جز به خداى بزرگ نيست
. من از خداوند با رحمت فراگيرش، و بزرگى قدرتش بر انجام هر گونه درخواست مسئلت مىنمايم من و تو را به آنچه رضاى او در آن است، از معذور بودن
نزد خودش و مخلوقش، به همراه ثناى نيك در بين بندگانش، و آثار زيبا در شهرهايش، و تمام نعمت و فزونى كرامت توفيق دهد، و پايان زندگى من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد، همه ما به سوى او باز مىگرديم. و سلام و درود بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و بر اهل پاكيزه و پاكش باد. و السلام
. (2054)
. ابو جعفر اسكافى آن را در كتاب مقامات در مناقب امير المؤمنين عليه السّلام ذكر كرده است اما بعد، شما آگاهيد- گر چه پنهان مىداريد- كه من دنبال مردم نرفتم تا مردم دنبال من آمدند، و با آنان بيعت نكردم تا با من بيعت نمودند، شما دو نفر از كسانى بوديد كه دنبال من آمديد و بيعت كرديد. عموم مردم با من به خاطر سلطنت و قدرت يا متاع موجود دنيا بيعت
ننمودند، پس اگر شما از روى رغبت بيعت كرديد تا زود است برگرديد و به محضر خداوند توبه كنيد، و اگر از روى ناخشنودى بوده، به اظهار طاعت و پنهان داشتن گناه پيمانشكنى راه بازخواست از خودتان را به روى من گشوديد. به جان خودم قسم شما از ساير مهاجرين (كه مجبور به بيعت نبودند) به تقيّه و كتمان عقيده سزاوارتر نبوديد، و زير بار بيعت من نرفتن پيش از آنكه در آن وارد شويد از بيعت شكنى پس از اقرار به آن براى شما آسانتر بود.
گمان كرديد عثمان را من كشتم، بياييد بين من و شما مردمى كه نه حامى من هستند و نه حامى شما و اكنون در مدينهاند داورى كنند، سپس هر كس به اندازه گناهش در اين حادثه مسئول شناخته شود.
اى دو مرد سالخورده، از رأى خود باز گرديد، چه اينكه در اين حال بزرگترين مسأله براى شما ننگ است، و اين بهتر از اين است كه ننگ و آتش دوزخ دامنتان را بگيرد. و السلام
.
(2055)
اما بعد، خداوند سبحان دنيا را براى آخرت قرار داده، و مردم دنيا را در دنيا به عرصه آزمايش نهاده تا معلوم كند عمل كدام يك بهتر است. ما را براى دنيا نيافريدهاند، و به كوشش در كار دنيا مأمور نشدهايم، ما را در دنيا قرار دادهاند تا به آن آزمايش شويم. خداوند مرا به تو، و تو را به من آزمايش نموده، و يكى از ما را بر ديگرى حجت قرار داده، با تأويل قرآن به دنبال دنيا دويدى، و از من خونى را خواستى كه دست و زبانم به آن آلوده نشده، و تو و اهل شام تهمت ريخته شدن آن را به من زديد، تا جايى كه آگاهتان جاهلتان را، و در كارتان از كار افتادگانتان را به جنگ با من بر انگيخت. در باره خود تقواى الهى را رعايت نما، و مهارت را از دست شيطان بيرون كن، روى خود را به جانب آخرت كه
راه ما و توست بگردان، و بترس از اينكه خداوند به زودى به بلاى كوبندهاى گرفتارت كند كه بنيانت را بردارد، و دنبالهات را قطع نمايد، كه من براى تو به خداوند قسم مىخورم قسمى كه دروغ را به آن راه نيست، اگر مقدّرات گرد آورنده من و تو را در پيكار با هم روى در روى قرار دهد همواره با تو مىمانم تا خداوند بين ما داورى كند، كه او بهترين داوران است
. (2056)
خدا را در هر صبح و شام بپرهيز، بر خود از دنياى فريب دهنده بترس، و در هيچ حال از آن ايمن مشو. و آگاه باش اگر خود را از امور فراوانى كه دوست دارى به خاطر ترس از زيان آن باز نگردانى، هواهاى نفس وجودت را به بسيارى از زيانها مىكشاند.
پس نفس خود را از هوسها مانع شو و باز گردان، و تندى خشمت را دفع كننده و كوبنده باش
.
(2057)
اما بعد، من از جايگاه قبيلهام بيرون شدم، و از دو حال بيرون نيست يا ستمگرم يا ستمديده، يا متجاوز يا بر من تجاوز شده، در هر صورت من خدا را به ياد كسانى مىآورم كه نامهام به آنان مىرسد كه به جانب من بيايند، تا اگر نيكوكارم ياريم دهند، و اگر بد كارم مرا به بازگشت به راه حق وادارند
. (2058)
آغاز برنامه ما اين بود كه با شاميان روبرو شديم، ظاهر امر اين بود كه پروردگارمان و پيامبرمان و دعوتمان به اسلام يكى بود،
نه ما زياد كردن ايمان به خدا و تصديق به پيامبر (ص) را از آنان خواستيم و نه آنان از ما، برنامه واحد بود جز اينكه اختلاف ما با يكديگر در خون عثمان بود كه دامن ما از آن پاك بود، گفتيم: بياييد با خاموش كردن آتش فتنه و آرام نمودن مردم به چاره چيزى برخيزيم كه پس از اين نمىتوان چاره كرد، تا امر خلافت استوار شود و مسلمانان متحد گردند، و قدرت پيدا كنيم كه حق را در جايگاههاى خودش قرار دهيم. در جواب ما گفتند: اين كار را با زد و خورد علاج مىكنيم.
از پيشنهاد ما روى گرداندند تا جنگ بالش را گشود و استوار و محكم شد، و شعلههايش بر افروخت و زبانه كشيد. چون جنگ دندانش را در ما و آنان فرو برد، و چنگالش را در دو طرف گذاشت، به آنچه آنان را دعوت مىكرديم گردن نهادند، ما نيز دعوتشان را پاسخ گفتيم، و خواسته آنان را به سرعت پذيرفتيم، تا حجت بر آنان ظاهر شد، و عذرشان قطع گرديد. پس هر يك از اينان بر اين سخن پايدار ماند خداوند او را از هلاكت رهانده، و كسى كه لجاجت كرد و بر گمراهيش ماند (خوارج) او سرنگونى است كه خداوند بر دلش
پرده افكنده، و پيشامد بدى به گرد سرش چرخيده
. (2059)
اما بعد، هرگاه ميل و خواست حكمران گوناگون باشد او را از عدالت بسيار باز مىدارد، پس بايد امور مردم پيش تو يكسان باشد، چرا كه در ستم عوضى از عدل نيست. از امورى كه نظائر آن را خوش ندارى اجتناب كن، و نفس خود را به آنچه خداوند بر تو واجب نموده به اميد ثوابش و ترس از عذابش به كار گير.
آگاه باش كه دنيا خانه آزمايش است و دنيادار ساعتى در آن راحت نمانده مگر آنكه راحتى آن ساعت در روز قيامت مايه حسرتش گردد، و تو را هرگز چيزى از حق بىنياز نگرداند، و از جمله حقوق بر تو پاييدن نفس خويش است، و اينكه به اندازه قدرتت
در كار رعيت بكوشى، زيرا سودى كه از اين جهت به تو مىرسد بيش از سودى است كه از جانب تو به رعيت مىرسد. و السلام
. (2060)
از بنده خدا على امير المؤمنين، به جمع كنندگان ماليات و كارگزاران شهرهايى كه سپاه از منطقه آنان عبور مىكند:
اما بعد، من سپاهى را فرستادم كه به خواست خداوند از منطقه شما عبور مىكنند، و آنان را به آنچه خداوند بر آنان واجب نموده سفارش كردهام، كه از آزار مردم و رساندن رنج به آنان اجتناب نمايند.
من پيش شما و به خاطر تعهدى كه با شما دارم از ستم سپاه به شما بيزارم، مگر اينكه گرسنگى كسى را ناچار كند و براى سير كردن خويش راهى غير آن نيابد. كسى را كه به ستم
دست به اموالتان دراز كند كيفر دهيد، و دست نادانان خود را از ضربه زدن به سپاه و تعرض به آنان در آنچه استثنا كردم باز داريد. من به دنبال سپاه در حركتم، شكايات خود را به من برسانيد، و از ستمى كه از آنان به شما مىرسد و جز به كمك خدا و من قدرت دفع آن را نداريد شكايت با من در ميان نهيد، تا به يارى خدا آن ستم را از شما برگردانم، ان شاء اللّه
. (2061)
اما بعد، ضايع نمودن آدمى آنچه را بر عهدهاش نهادهاند، و بر دوش كشيدن زحمت كارى كه به ديگرى واگذار شده، ناتوانى آشكار، و نظريهاى هلاك كننده است. تاخت و تازت به اهل
قرقيسيا، و واگذارى مرزهايى كه تو را بر آنها حكومت دادهايم و كسى نيست كه آنها را حفظ كند و سپاه دشمن را از آنها برگرداند فكرى است نادرست. براى دشمنانت كه خواهان غارت دوستانت بودند پل شدهاى، نه تو را بازوى توانايى است، و نه دشمن را از ناحيه تو ترسى، نه مرزى را بستى و نه شوكت دشمن را شكستى، و نه حاكمى بودى كه به درد اهل شهرش بخورد، و نه مىتوانى از امير خود كارى را كفايت كنى. و السلام
. (2062)
اما بعد، خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را ترساننده جهانيان از عذاب فردا، و گواه بر انبيا فرستاد. چون از جهان در گذشت- صلّى اللّه عليه و آله- پس از او مسلمانان در رابطه با خلافت به نزاع برخاستند. به خدا قسم در قلبم
نمىافتاد، و بر خاطرم نمىگذشت كه عرب پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خلافت را از خاندانش بيرون برند، يا آن را بعد از او از من دور دارند.
چيزى مرا شگفت زده نكرد مگر شتافتن مردم به جانب فلان كه با او بيعت مىكردند. از مداخله در كار دست نگاه داشتم تا آنكه مشاهده نمودم گروهى از اسلام باز گشته، و مردم را به نابود كردن دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله دعوت مىكنند، ترسيدم اگر به يارى اسلام و اهلش برنخيزم رخنهاى در دين ببينم يا شاهد نابودى آن باشم كه مصيبت آن بر من بزرگتر از فوت شدن حكومت بر شماست، حكومتى كه متاع دوران كوتاه زندگى است، و همچون سراب از بين مىرود، يا همچون ابر از هم مىپاشد. بنا بر اين در ميان آن فتنهها قيام كردم تا باطل از بين رفت و نابود شد، و دين به استوارى و استحكام رسيد.
به خدا قسم اگر به تنهايى با دشمنان روبرو شوم در حالى كه تمام زمين را پر كرده باشند، مرا نه باك است و نه ترس. من بر گمراهى آنان و هدايت خويش از جانب خود بر بصيرت از سوى پروردگارم بر يقينم. هر آينه من آرزومند لقاى خدايم و به پاداش نيك او در انتظار و اميد، اما تأسّفم از اين است كه حكومت اين امت به دست بىخردان و تبهكاران افتد، و مال خدا را در بين خود دست به دست كنند، و عباد حق را به بردگى گيرند، و با شايستگان به جنگ خيزند، و فاسقان را همدست خود نمايند، زيرا از اينان كسى است كه در ميان شما شراب حرام نوشيد، و حدّى كه در اسلام مقرر بود بر او جارى گشت، و هم از اينان كسى است كه مسلمان نشد تا اينكه براى اسلام آوردنش به او بخشش كمى شد.
اگر از حكومت اين نابكاران بر شما نمىترسيدم اين مقدار شما را ترغيب و توبيخ نمىكردم، و در جمع و تحريك شما كوشش روا نمىداشتم، و زمانى كه سر باز زديد و سستى نموديد رهايتان مىكردم.
آيا شما نمىبينيد سرزمين شما با حمله دشمن كم شده، و شهرهايتان تحت فرمان آنان در آمده، و كشورهايتان ربوده شده، و در شهرهاى شما جنگ در گرفته؟! خدا شما را بيامرزد، به جانب جنگ با دشمنانتان كوچ كنيد، و خود را بر زمين سنگين مسازيد كه تن به خوارى بسپاريد، و به ذلّت برگرديد، و پستترين برنامه نصيب شما شود. مرد جنگجو هميشه بيدار و هوشيار است، و هر كه از دشمن آسوده بخوابد دشمن نسبت به او نخواهد خفت. و السلام
. (2063)
د، زمانى كه به امير المؤمنين خبر رسيد مردم را از رفتن به كمك حضرت به وقتى كه براى جنگ جمل دعوت كرده بود منع مىكند از بنده خدا على امير المؤمنين، به عبد اللّه بن قيس:
اما بعد، از جانب تو سخنى به من رسيده كه هم به سود توست و هم به زيان تو، چون فرستادهام
به نزدت آمد دامن به كمر زن، و كمربندت را محكم ببند، و از لانهات بيرون رو، و كسانى را كه با تو هستند به جانب ما بر انگيز. پس اگر حق را يافتى روانه شو، و اگر ترسيدى از كوفه دور شو.
به خدا قسم هر كجا باشى به سراغت آيند، و دست از سرت برندارند تا گوشت و استخوان و تر و خشكت به هم آميخته شود، تا جايى كه فرصت نشستن نيابى، و از روبرو همانند پشت سر وحشت كنى. اين فتنه چنانكه مىپندارى آسان نيست، فتنه بزرگ دهشت زايى است كه بايد بر مركبش سوار شد، و دشوارش را آسان، و سختش را هموار ساخت.
عقلت را به كار گير، كارت را مالك شو، و نصيب و بهرهات را بياب، اگر اين برنامه خوشايند تو نيست دور شو به جايى كه فراخى و نجاتى در آن نيست، در خور اين است كه اين كار را ديگران انجام دهند و تو در خواب باشى، خوابى كه نگويند فلانى كجاست؟! به خدا قسم اين مبارزه حق است كه به دست كسى كه بر حق است انجام مىگيرد، و او نسبت به آنچه كه ملحدان انجام مىدهند باكى ندارد. و السّلام
.
(2064)
اما بعد، همان طور كه گفتى ما و شما با هم در الفت و اتفاق بوديم، ولى در گذشته بين ما و شما جدايى افتاد، زيرا ما ايمان آورديم و شما كفر ورزيديد، و امروز هم ما به راه راستيم و شما دچار فتنهايد، و مسلمان شما اسلام نياورد مگر از روى بىميلى، و اين در حالى بود كه تمام بزرگان عرب تسليم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شدند و همدست وى گشتند.
گفته بودى كه طلحه و زبير را من كشتم، و عايشه را تبعيد نمودم، و ميان دو شهر كوفه و بصره فرود آمدم، اين امور به تو ربطى ندارد، تو را در اين مسأله زيانى نيست و هم نيازى ندارد كه عذرش را از تو بخواهم.
و ياد آور شدى كه با لشگرى از مهاجرين و انصار به جنگ من خواهى آمد، معلومت باد از آن روزى كه برادرت اسير شد هجرت قطع گشت (و شما را نشايد كه به خود مهاجر گوييد)، اكنون اگر به ديدار من عجله دارى آسوده باش، كه اگر به ديدارت آيم سزاوار است كه خداوند مرا براى عقوبت تو بر انگيخته باشد، و اگر تو به ديدار من آيى مانند آن است كه برادر بنى اسد گفته:
به استقبال باد تابستانى روند كه سنگ ريز و درشت را بر مىگيرد و بر آنان مىكوبد.
شمشيرى كه به وسيله آن جدّ و دايى و برادرت را كشتم پيش من است. به خدا قسم چنانكه دانستم بر دلت غلاف گمراهى پوشيده، و عقلت اندك و ناقص است، شايسته است در باره تو گفته شود كه بر نردبانى بالا رفتهاى كه تو را بر جاى بدى مشرف ساخته كه به زيان توست نه سود تو، چرا كه چيزى را خواستى كه گمشده تو نيست، و گوسپندى را چراندى كه مالكش نمىباشى، و امرى را خواستى كه نه اهلش هستى و نه در معدنش قرار دارى، چه اندازه گفتارت از عملت دور است، چه زود شبيه عموها و دايىهايت شدى كه شقاوت و آرزوهاى
باطل آنان را به انكار محمّد صلّى اللّه عليه و آله واداشت، همان گونه كه مىدانى با او جنگيدند تا به خاك و خون در افتادند، نه از حادثه عظيمى به نفع خود دفاع كردند، و نه حريمى را در برابر شمشيرهايى كه ميدان نبرد از آن خالى نيست و با سهل انگارى سازگارى ندارد حمايت نمودند.
در باره كشندگان عثمان زياد از اندازه سخن گفتى، بيا مانند ديگران از من اطاعت كن، سپس آنان را نزد من به محاكمه كشان، تا بين تو و ايشان به كتاب خدا داورى كنم.
ولى آنچه تو مىخواهى به مانند گول زدن طفل در ابتداى باز گرفتن او از شير است. سلام بر اهلش
.
(2065)
اما بعد، زمان آن رسيده كه با ديدى دقيق به مشاهده امور روشن برخيزى و از آن بهرهمند گردى، تو با ادعاهاى باطل به راه پيشينيانت رفتى، و خود را بىپروا در عرصه فريب و دروغها انداختى، آنچه را برتر از مرتبه توست به خود بستى، و بيت المالى را كه براى ديگران اندوخته شده ربودى، همه اين برنامههايت به خاطر فرار از حق، و انكار نمودن واقعياتى است كه از گوشت و خون براى تو لازمتر بود، همان واقعياتى كه گوشت شنيده، و سينهات از آن پر شده، آيا بعد از حق جز گمراهى آشكار چيزى هست، و پس از بيان روشن غير از اشتباه برنامهاى وجود دارد؟ از اشتباه و حق و باطل را به هم آميختن دورى كن، كه فتنه دير زمانى است كه پردههايش را بر چهره افكنده، و تاريكيش ديدههاى بينا را نابينا ساخته.
از طرف تو نامهاى به من رسيد با سخنانى بىتناسب، كه از آشتى و صلح نشانهاى ندارد، و كلمات افسانه گونهاى كه دانش و بردبارى آن را بر نبافته است، با اين گفتههاى بىاساست به كسى مانى كه در شنزار فرو رفته، يا به تاريكى در منطقهاى بىنشانه قدم بر مىدارد، خود را به جاى بلندى بردهاى كه رسيدن به آن سخت، و نشانههايش دور است، عقاب بلند پرواز به آن نمىرسد، و هر كه بر آن بالا رود با ستاره عيّوق برابرى مىكند.
پناه به خدا كه تو پس از من حكومت مسلمين را براى دخالت در امورشان به دست گيرى، يا براى يكى از آنان با تو قرار داد و پيمانى به اجرا گذارم! از هم اكنون خود را درياب، و براى خويش چارهاى بينديش، كه اگر كوتاهى ورزى و بندگان خدا براى جنگ با تو برخيزند درها به رويت بسته شود، و آنچه امروز از تو پذيرفته است پس از آن پذيرفته نشود. و السلام
.
(2066)
(نامه 22) اما بعد، آدمى از رسيدن به چيزى كه از او فوت نمىشد خوشحال مىگردد، و از فوت چيزى كه نصيب او نمىگشت اندوهناك مىشود (اين خوشحالى و اندوه بيجاست). برترين برنامه از دنيايت نزد تو رسيدن به كاميابى يا به كار بردن خشم و غضب نباشد، بايد بهترين كار نزد تو نابود كردن باطل يا زنده كردن حق باشد. بايد خوشحاليت معطوف به چيزى شود كه از پيش فرستادهاى، و اندوهت بر ثروتى كه بعد از خود به جاى مىگذارى، و انديشهات متوجه جهان بعد از مرگ باشد
.
(2067)
اما بعد، براى مردم حج را برپا دار، و ايّام اللّه را به يادشان آر، دو طرف روز را به خاطر آنان بنشين، و آن را كه از تو فتوا خواهد فتوا ده، جاهل را بياموز، و با دانا به گفتگو برخيز.
بين تو و مردم پيام رسانى جز زبانت، و دربانى جز چهرهات نباشد، و نيازمندى را از ديدارت محروم مكن، كه اگر در ابتداى كار از درگاهت رانده شود، براى روا شدن حاجتش در آخر كار ستايش نشوى.
در بيت المالى كه نزد تو جمع شده دقت كن و آن را براى عيالمندان و گرسنگانى كه در نزد تو هستند مصرف كن، و به فقيران و نيازمندان برسان، و اضافه آن را نزد من فرست تا ميان كسانى كه پيش ما هستند تقسيم كنيم.
به مردم مكه فرمان بده از كسانى كه در اين منطقه مسكن مىگيرند اجاره نگيرند، زيرا خداوند مىفرمايد: «عاكف و بادى در آن مساويند»، مقصود از عاكف مقيم مكه، و بادى آن شخصى است كه از ديار ديگر به حج مىرود و اهل مكه نيست. خداوند ما و شما را به آنچه محبوب اوست موفق نمايد. و السلام
. (2068)
اما بعد، دنيا همچون مار است، چون به آن دست نهى نرم، ولى زهرش كشنده است.
از آنچه كه در دنيا تو را خوشايند است دورى كن چرا كه از كالايش اندكى همراه تو مىماند، و اندوهش را از خود بگذار چون فراقش و دگرگونيش را باور دارى.
به وقتى كه انس تو با دنيا بيشتر است همان زمان از آن بيشتر برحذر باش، كه دنيادار چون
به لذت و خوشى آرام گرفت دنيا او را به عرصه بلا و سختى فرستاد، يا هر زمان به انس با دنيا مطمئن شد او را به ترس و وحشت دچار ساخت! و السلام
. (2069)
به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن طلب پند كن، حلالش را حلال، و حرامش را حرام شمار، به آنچه كه از حق گذشته است تصديق كن، از گذشته جهان براى باقى مانده آن پند گير، زيرا بعضى از آن شبيه بعض ديگر است، و انجامش به آغازش مىپيوندد، و همه آن از بين رفتنى و از دست دادنى است. نام خدا را بزرگ دار در اينكه از نام خدا جز به حق ياد كنى.
بسيار ياد مرگ و بعد از مرگ باش. مرگ را جز با شرط محكم و استوار آرزو مكن. از هر عملى كه كنندهاش آن را براى خود مىپسندد و براى مسلمين
خوشايند نيست بر حذر باش. و از هر برنامهاى كه در نهان انجام مىگيرد و در آشكار از آن شرم مىرود دورى كن. از كارهايى كه اگر از كنندهاش سؤال شود به انكار بر مىخيزد يا از آن پوزش مىطلبد بپرهيز. آبرويت را نشانه تيرهاى گفتههاى مردم قرار مده، و هر آنچه را شنيدى با مردم در ميان مگذار، كه همين كار بر دروغگويى كفايت مىكند، و نيز هر آنچه را براى تو مىگويند تكذيب مكن، كه اين گواه بر جهل است. خشم را فرو خور، به هنگام توانايى گذشت كن، و به وقت غضب بردبار باش، و زمان حكومت و قدرت چشم پوشى داشته باش تا عاقبت خوشى برايت باشد. از هر نعمتى كه خداوند در اختيارت گذاشته به راه صلاح مصرف كن، و هيچ نعمت خداداده را به تباهى نبر، بايد نشانه نعمتهايى كه خداوند به تو داده در تو ديده شود.
آگاه باش بهترين مؤمنين بهترين ايشان است در پيش فرستادن جان و اهل و مالش در راه حق، كه هر آنچه از نيكى پيش فرستى براى تو ذخيره شود، و آنچه را به جاى گذارى خيرش براى غير تو خواهد بود. از همنشينى با كسى كه رأيش سست و كارش زشت است بپرهيز،
كه هر دوستى را از دوستش مىشناسند. در شهرهاى بزرگ مسكن گزين كه آنجا مركز اجتماع مسلمين است، از اقامت در مراكز غفلت و ستمكارى و آنجا كه مدد كاران بر طاعت خدا اندكند بپرهيز. انديشهات را در امورى كه به كارت آيد مشغول دار. از نشستن در گذرگاههاى بازار حذر كن، زيرا آن مراكز محل حضور شيطان و پيش آمدن فتنههاست. در رابطه با كسى كه تو را بر او برترى دادهاند زياد توجه داشته باش، كه اين توجه از جمله راههاى شكرگزارى است.
در روز جمعه سفر مكن تا به نماز جمعه حاضر شوى، مگر سفرى كه براى جهاد بروى، يا كارى كه نسبت به آن معذورى. در تمام كارهايت از خدا اطاعت كن، كه اطاعت از خدا از همه چيز برتر است. نفس خود را در عبادت بفريب، و با او به رفق و مدارا باش و به او سختگيرى مكن، و زمانى كه نشاط و فراغت دارد به عبادتش آر، مگر در آنچه بر تو واجب است، كه تو را از انجامش و مراعات آن در زمان معينش چارهاى نيست. بترس از اينكه مرگ بر تو در آيد و تو در آن وقت براى به دست آوردن دنيا از خداوندت فرارى باشى. از همنشينى
با بدكاران دورى كن، كه بدى به بدى پيوندد. خداوند را بزرگ دار و دوستانش را دوست بدار. از خشم بپرهيز، كه خشم سپاهى بزرگ از سپاهيان ابليس است. و السلام
. (2070)
در رابطه با گروهى از اهل مدينه كه به معاويه پيوستند اما بعد، به من خبر رسيده كه مردمى كه نزد تواند به پنهانى به جانب معاويه مىروند، بر آنچه كه از عدد ايشان كم مىشود، و از كمكشان كاسته مىگردد افسوس به خود راه مده، در ضلالت آنان و آرامش خاطر تو همين بس كه از هدايت و حق گريختند، و به طرف كور دلى و نادانى شتافتند، اينان اهل دنيايند، به آن روى آورده و به دنبالش افتادهاند، عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند
و فهميدند، و دانستند كه مردم در پيشگاه ما در حق با هم مساويند، و در عين حال گريختند تا خود را به نان و نوايى برسانند، از رحمت خدا دور باشند و دور! به خدا قسم آنان از ستم فرار نكرده، و به عدالت روى ننمودهاند. اميدواريم خداوند در اين مسأله خلافت دشواريش را بر ما آسان و ناهمواريش را بر ما هموار نمايد، ان شاء اللّه. و سلام بر تو
. (2071)
اما بعد، درستى پدرت مرا نسبت به تو خوشبين نمود، و فكر كردم پيرو او هستى، و به روش او مىروى، ناگاه به من گزارش رسيد كه در تبعيت از هواى نفس دست بردار نيستى،
و ذخيرهاى براى آخرتت باقى نمىگذارى، با ويران كردن آخرتت دنيايت را آباد مىكنى، و به قيمت جدا شدن از دينت به خويشانت مىپيوندى. اگر آنچه از تو به من گزارش شده درست باشد شتر خانوادهات و بند كفشت از تو بهتر است! كسى كه مانند تو باشد نه اهليت دارد كه مرزى به وسيله او بسته شود، و نه برنامهاى به توسط او اجرا گردد، و يا مقامش را بالا برند، يا در امانتى شريكش نمايند، يا از خيانت او در امان باشند. زمانى كه اين نامه به دستت رسد به طرف من حركت كن ان شاء اللّه.
اين منذر كسى است كه امير المؤمنين عليه السّلام در بارهاش فرمود: از خود بينى و خودپسندى مرتب به اين طرف و آن طرفش نظر مىكند، در دو جامه خود مىخرامد، و پيوسته گرد و غبار كفشهايش را پاك مىنمايد
.»
(2072)
اما بعد، تو بر مرگت پيشى نخواهى جست، و رزقى كه روزى تو نيست به تو نخواهند داد.
آگاه باش روزگار دو روز است: روزى به نفع تو و روزى به ضرر تو، و دنيا خانهاى است كه دست به دست مىگردد، آنچه از دنيا نصيب توست به تو مىرسد هر چند ناتوان باشى، و آنچه به ضرر توست با نيروى خود قدرت دفعش را نخواهى داشت
. (2073)
اما بعد، من در جوابهاى پياپى به تو، و گوش دادن به نامهات
رأيم را بى نتيجه دانسته، و فراستم را تخطئه مىكنم. تو در امورى كه از من درخواست دارى، و نامههايى كه براى پاسخ گرفتن به جانب من مىفرستى، كسى را مىمانى كه به خواب سنگين فرو رفته و خوابهاى بىپايهاش دروغ از آب در مىآيد، و چون سرگردان به پا ايستادهاى كه ايستادنش او را به سنگينى و سختى انداخته نمىداند آنچه او را پيش مىآيد آيا به سود اوست يا به زيان او. تو همانند چنين كسى نيستى ولى او شبيه توست! به خدا قسم اگر علاقهام به باقى ماندن مردم مؤمن نبود ضربات كوبندهاى از طرف من به تو مىرسيد كه استخوان را بكوبد، و گوشت را آب كند. آگاه باش كه شيطان تو را از اينكه به بهترين امورت باز گردى، و گفتار نصيحت كننده خود را بشنوى باز داشته. و سلام بر اهلش
. (2074)
اين عهدى است كه شهر نشين و باديه نشين اهل يمن، و مقيم
و بيابان گرد قبيله ربيعه بر آن اتفاق كردهاند، به اينكه كتاب خدا را پيروى نمايند، و به آن دعوت كنند، و مردم را به آن دستور دهند، و از هر كس به قرآن دعوت نمود و به آن فرمان داد قبول كنند، آن را به هيچ قيمتى معامله نكنند، و به جاى آن چيزى را نپذيرند، و بر عليه كسى كه با قرآن مخالفت كرده و آن را ترك نمايد متحد و يار يكديگر و همصدا باشند.
پيمان خود را به خاطر سرزنش كسى، يا خشم، شخصى، يا خوار نمودن و ناسزا گفتن گروهى به گروه ديگر نشكنند. بر اين پيمان نامه حاضر و غايب، نادان و دانا، عاقل و جاهلشان متعهدند. عهد خدا و پيمانش با اين پيمان نامه بر عهده ايشان است، همانا از عهد خدا پرسش خواهد شد.
و اين پيمان نامه را على بن ابى طالب نوشت
(2075)
واقدى آن را در كتاب جمل روايت كرده از بنده خدا على امير مؤمنان، به معاويه پسر ابو سفيان:
اما بعد، عذر و حجتم را در رابطه با شما و روى گردانيم را از شما آگاهى، تا به وقوع پيوست آنچه كه از آن چارهاى نبود و جلوگيرى از آن امكان نداشت، داستان طولانى و سخن بسيار است، گذشته گذشت، و آمد آنچه آمد، از آنان كه نزد تواند براى من بيعت گير، و با گروهى از يارانت به سوى من بيا. والسلام
.
(2076)
در برخورد با مردم و در نشستن با ايشان و داورى ميان آنان گشاده رو باش، از خشم حذر كن، كه آن سبكسرى و انگيزه شيطانى است. آگاه باش آنچه تو را به خدا نزديك كند از آتش جهنّم دور مىنمايد، و آنچه تو را از خدا دور كند به آتش نزديك خواهد نمود
. (2077)
با آنان با قرآن به مناظره برنخيز، چرا كه قرآن تحمل معانى گوناگون دارد، تو چيزى از قرآن مىگويى آنان چيز ديگر، ولى با كمك سنّت پيامبر (ص) با آنان احتجاج كن، كه در برابر آن جز پذيرش گزيرى ندارند
.
(2078)
، اين نامه را سعيد بن يحيى اموى در كتاب مغازى آورده همانا بسيارى از مردم نسبت به نصيب فراوان آخرت خود دچار دگرگونى شدند، پس به دنيا روى آوردند، و از روى هوا و هوس سخن گفتند. من دچار برنامهاى شگفت انگيز شدهام، كه مردمى خود پسند بر آن گرد آمدهاند، من جراحتى را از آنان درمان مىكنم كه مىترسم خون بسته شود و بدون علاج ماند. آگاه باش، احدى به وحدت و الفت امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله از من حريصتر نيست، من در اين كار پاداش نيكو و عاقبت شايستهاى را خواهانم و به زودى به آنچه وعده داده و بر عهده گرفتهام وفا مىكنم اگر چه تو از شايستگى خود كه در وقت جدايى از من داشتنى برگشته باشى، زيرا بدبخت كسى است كه از سود
عقل و تجربهاى كه به او عنايت شده محروم ماند. من از گويندهاى كه سخن به باطل گويد، و از فاسد كردن كارى كه خدا به صلاح آورده متنفّر و بيزارم. پس آنچه را كه معرفت ندارى رها كن، كه بد كرداران با سخنان باطل و ناروا به سوى تو مىشتابند. و السلام
. (2079)
اما بعد، پيشينيان را اين معنى به تباهى كشيد كه مردم را از حقّ باز داشتند، آنها هم حق را به دنيا فروختند، ديگر آنكه مردم را به باطل بردند، آنها هم باطل را پيروى كردند
.
(3000)
.
(3001)
آن حضرت فرمود: در فتنه همچون شتر بچه باش، او را نه پشتى است كه سوارش شوند، و نه پستانى كه شيرش دوشند
. (3002)
و آن حضرت فرمود: آن كه طمع را شعار خود نمود نفسش را خوار ساخت، و كسى كه سختى خود را فاش كرد راضى به پستى شد، و آدمى كه زبانش را بر خود امارت داد بىمقدار گشت
. (3003)
و آن حضرت فرمود: بخل عار است، و ترس نقصان، تنگدستى زيرك را از برهانش لال كند، انسان تهيدست در ديارش غريب است
. (3004)
آن حضرت فرمود: ناتوانى آفت، پايدارى شجاعت، زهد در دنيا
ثروت، و پاكدامنى سپر از بلاست. و رضا به قضا همنشينى نيكوست
. (3005)
و آن حضرت فرمود: دانش ميراثى گرانبها، آداب پسنديده زيورهاى تازه، و انديشه آيينهاى صاف است
. (3006)
و آن حضرت فرمود: سينه عاقل مخزن راز اوست، گشاده رويى دام محبت، و تحمل آزار ديگران پوشاننده عيوب انسان است.
و روايت شده از آن حضرت كه در زمينه فقره اخير چنين فرموده:
صلح و مسالمت پوشش عيبهاست. و خشمگين بر آدم از خود راضى بسيار است
. (3007)
و آن حضرت فرمود: صدقه دارويى است سودمند، و كردار بندگان در اين جهان پيش روى چشم آنان در آن جهان است
. (3008)
و آن حضرت فرمود: از اين انسان شگفت زده شويد كه با پيهى مىبيند، با گوشتى
مىگويد، با استخوانى مىشنود، و از حفرهاى تنفس مىكند
. (3009)
و آن حضرت فرمود: چون دنيا به ملّتى روى كند خوبيهاى ديگران را به آنان عاريت دهد، و چون پشت كند خوبيهايشان را از آنان سلب نمايد
. (3010)
و آن حضرت فرمود: با مردم آنچنان معاشرت كنيد كه چون از دنيا رفتيد بر شما بگريند، و اگر زنده مانديد به شما ميل نمايند
. (3011)
و آن حضرت فرمود: وقتى بر دشمن غلبه كردى، گذشت از او را شكرانه پيروزى بر وى قرار ده
. (3012)
و آن حضرت فرمود: ضعيفترين مردم كسى است كه از يافتن دوستان ناتوان است، و ناتوانتر از او كسى است كه دوستان به دست آورده را از دست بدهد
. (3013)
و آن حضرت فرمود: زمانى كه مقدمات نعمتها به شما رسيد،
نهايت آن را با كمى شكر از خود مرانيد
. (3014)
و آن حضرت فرمود: آن را كه نزديك واگذارد، يارى بيگانه بسيار دور را دريابد
. (3015)
و آن حضرت فرمود: نه هر گرفتارى بايد در معرض سرزنش قرار گيرد
. (3016)
و آن حضرت فرمود: امور رام مقدّرات است، تا بدان جا كه گاهى مرگ آدمى به تدبير خود اوست
. (3017)
و سؤال كردند از آن حضرت از مفهوم گفته رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
«موى سپيد را تغيير دهيد و خود را شبيه يهود ننماييد» پرسيدند، آن حضرت فرمود:
پيامبر اين سخن را وقتى فرمود كه شمار اهل دين اندك بود، اما امروز كه سفره اسلام گسترده شده، و استوار و پابرجا گشته، مرد است و اختيارش
. (3018)
و آن حضرت در باره كسانى كه از جهاد در كنار او دورى جستند فرمود: حق را فرو گذاشتند،
و به يارى باطل بر نخاستند
. (3019)
و آن حضرت فرمود: آن كه در پى آرزويش بشتابد به اجل خويش به سر درآيد
. (3020)
و آن حضرت فرمود: از لغزش جوانمردان بگذريد، چه اينكه كسى از آنها نيست كه بلغزد جز آنكه خدايش دست گيرد و بلندش سازد
. (3021)
و آن حضرت فرمود: ترس قرين يأس، و كم رويى همراه با محروميت است.
فرصت به مانند ابر گذرا مىگذرد، پس فرصتهاى نيك را غنيمت دانيد
. (3022)
و آن حضرت فرمود: ما را حقّى است اگر به ما داده شود (چه بهتر)، ور نه بر ترك شتران سوار شويم هر چند اين شبروى طولانى شود.
اين از سخنان لطيف و فصيح امام است. مفهومش اين است كه اگر حقّ ما داده نشود به مانند افراد از چشم افتاده خواهيم بود. و اين به خاطر اين است كه آن كه پشت سر راكب سوار مىشود مانند برده و اسير و كسى است كه در مرتبه اينان است
.
23 (3023)
و آن حضرت فرمود: آن كه كردارش او را به كندى حركت دهد، نسبش وى را سرعت ندهد
. (3024)
و آن حضرت فرمود: از كفّارههاى گناهان بزرگ به داد دادخواه رسيدن، و اندوه اندوهگين را برطرف كردن است
. (3025)
و آن حضرت فرمود: اى پسر آدم، چون ببينى خداوند سبحان نعمتهايش را پى در پى به سوى تو مىفرستد در حالى كه او را نافرمانى مىكنى از وى برحذر باش
. (3026)
و آن حضرت فرمود: كسى چيزى را در درونش پنهان نمىكند مگر اينكه از سخنان بىتأمّلش و از صفحات رخسارش آشكار مىگردد
. (3027)
و آن حضرت فرمود: با بيماريت راه برو تا جايى كه با تو راه مىرود
. (3028)
و آن حضرت فرمود: برترين زهد نهان داشتن زهد است
. (3029)
و آن حضرت فرمود: زمانى كه به دنيا پشت كردهاى و مرگ به تو روى نموده، به هم رسيدن تو و مرگ چه سريع است!
(3030)
و آن حضرت فرمود: حذر، حذر! به خدا قسم هر آينه بر گناه پرده پوشيده، تا جايى كه گويا آمرزيده است
. (3031)
از حضرتش در رابطه با ايمان سؤال شد، پاسخ داد: ايمان استوار بر چهار پايه است:
شكيبايى، باور، عدالت، جهاد.
شكيبايى را چهار شعبه است: اشتياق، ترس، زهد، انتظار. آن كه مشتاق بهشت است دل از شهوات گرداند. آن كه در ترس از آتش است از محرمات دورى كرد. آن كه بىرغبت به دنياست مصائب را آسان شمرد. و آن كه در انتظار مرگ است به سوى خيرات شتافت.
باور را چهار شعبه است: بينايى زيركانه، دريافت حكيمانه، پندگيرى از ديگران، و اقتدا به روش پاكان. آن كه
در زيركى بينايى يافت حكمت برايش روشن شد. و هر كه را حكمت روشن شد پندگيرى را دانست. و هر كه پندگيرى را دانست چنان ماند كه در ميان گذشتگان بوده.
عدالت را چهار شعبه است: فهم درست، غواصى دانش، داورى روشن، استوارى در بردبارى. آن كه درست فهميد اعماق دانش را دريافت. كسى كه اعماق دانش را دريافت از آبشخور احكام شريعت سيراب بازگشت.
و هر كه بردبارى ورزيد در كارش كوتاهى نكرد، و در ميان مردم به ستودگى و نيكى زندگى نمود.
جهاد را چهار شعبه است: امر به معروف، نهى از منكر، صداقت در مواضع حق، دشمنى با بدكاران. آن كه به امر به معروف برخاست مردم مؤمن را توانا نمود.
و هر كه نهى از منكر كرد بينى منافقان را به خاك ذلت رساند. و آن كه صدق در مواضع حق را رعايت نمود به وظيفهاش عمل كرد. و هر كس با بدكاران دشمنى كرد و
براى خدا خشم گرفت خداوند به خاطر او خشم گيرد و او را در قيامت خشنود سازد.
كفر استوار بر چهار پايه است: كنجكاوى ناصواب، زد و خورد با مردم، انحراف از حق، و دشمنى. آن كه كنجكاوى ناصواب كرد به حق باز نگشت. و آن كه از پى جهالت به زد و خورد با مردم برخاست پيوسته از ديدن حق كور شد. و آن كه از حق منحرف گشت خوبى را بدى و بدى را خوبى ديده و دچار مستى گمراهى شد.
و آن كه دشمنى نمود راههايش دشوار، و كارش سخت، و راه نجاتش تنگ گشت.
شك بر چهار پايه است: جدال، ترس، دو دلى، و خود باختن. آن كه جدال را شيوه خود كرد شب گمراهيش صبح هدايت نشد.
و هر كه را ترساند آنچه پيش رو داشت عقب گرد نمود. و هر كس ملازم دو دلى گشت گامهاى شيطان پايمالش كرد. و آن كه به هلاكت دنيا و آخرت تن داد
در هر دو جهان نابود شد.
پس از اين سخن گفتارى بود كه آن را از ترس طولانى شدن و بيرون رفتن از روشى كه قصد ما در اين كتاب است واگذاشتيم
. (3032)
و آن حضرت فرمود: از نيكى بهتر نيكوكار، و از بدى بدتر بدكار است
. (3033)
و آن حضرت فرمود: بخشنده باش نه بيش از حدّ، اندازه نگاه دار نه در حدّ سختگيرى
. (3034)
و آن حضرت فرمود: برترين بىنيازى واگذاردن آرزوهاست
. (3035)
و آن حضرت فرمود: كسى كه به كارهايى كه مردم را خوشايند نيست بشتابد، مردم آنچه را نمىدانند در حق او مىگويند
. (3036)
و آن حضرت فرمود: آن كه آرزو را طولانى كند كارش را زشت سازد
. (3037)
و آن حضرت در وقت رفتن به شام كه كشاورزان شهر انبار با ديدن حضرت به نشانه احترام
از اسبها پياده شده و پيشاپيش آن بزرگوار دويدند، فرمود: اين چه عملى بود از شما سر زد؟! گفتند: برنامهاى است كه با آن سران خود را بزرگ مىشماريم. فرمود:
به خدا قسم زمامداران شما از اين كار سود نمىبرند، و شما با اين عمل در دنيا به مشقت مىافتيد، و در آخرت دچار بدبختى مىشويد. و چه خسارتبار است مشقتى كه به دنبال آن كيفر الهى است، و چه سودمند است آسايشى كه به همراه آن ايمنى از آتش جهنم است!
(3038)
به فرزندش حضرت حسن عليه السّلام فرمود: پسرم! دو چهار برنامه را از من حفظ كن كه آنچه با آنها به جاى آورى دچار زيانت نمىكند: برترين بىنيازى خرد است، بزرگترين نادارى بىخردى است، بالاترين وحشت خود بينى، و گرامىترين حسب حسن خلق است.
پسرم، از دوستى با احمق برحذر باش، كه مىخواهد تو را سود دهد ولى زيان
مىرساند. از رفاقت با بخيل بپرهيز، چه اينكه آنجا كه به شدت به او نيازمندى از تو دريغ خواهد كرد. و از دوستى با بدكار كناره بگير، زيرا تو را به اندك چيزى مىفروشد. و از رفاقت با دروغگو حذر كن، چرا كه مانند سراب است، دور را در نظرت نزديك، و نزديك را دور مىكند
. (3039)
و آن حضرت فرمود: با انجام مستحبات در حالى كه به واجبات زيان رساند تقرّبى به حق نيست
. (3040)
و آن حضرت فرمود: زبان عاقل در پس قلب او، و دل نادان پشت زبان اوست.
اين قطعه از معانى شگفت و شريف است. منظور اين است كه عاقل در هر سخنى جز با مشورت دل و صلاح ديد فكر وارد نمىشود، ولى احمق سخن گفتن و ريخت و پاش زبانش پيش از رجوع به انديشه و تأمّل و تدبّر است. بنا بر اين چنان است كه زبان عاقل پيرو قلب او، و قلب احمق تابع زبان اوست
.
(3041)
اين معنا به لفظى ديگر از حضرت روايت شده و آن سخن آن حضرت است: دل احمق در دهان او، و زبان خردمند در قلب اوست. و معناى هر دو جمله يكى است
. (3042)
و آن حضرت به يكى از يارانش به وقتى كه بيمار شده بود، فرمود:
خداوند آنچه را از بيمارى به تو رسيده سبب سقوط گناهانت قرار داد، زيرا در بيمارى اجرى نيست ولى گناهان را همچون ريختن برگها از درخت از صفحه پرونده مىريزد. پاداش در گفتار به زبان، و عمل به دست و پاست. خداوند سبحان محض صدق نيّت و شايستگى باطن، هر كدام از بندگانش را بخواهد وارد بهشت مىكند.
مؤلف گويد: اينكه امام فرموده «بيمارى را از جانب خدا پاداش نيست» صحيح است، چه اينكه بيمارى از جمله امورى است كه آن را عوض است نه مزد، زيرا استحقاق عوض در برابر دردها و بيماريها و امثال اينهاست كه از جانب خدا به عبد مىرسد،
و اجر پاداش در برابر كارى است كه عبد انجام مىدهد و مستحق آنها مىگردد، روى اين حساب بين عوض و پاداش فرق است كه امام آن فرق را با علم نافذ و رأى صائب و درست خود بيان نموده
. (3043)
و آن حضرت در باره خبّاب بن ارت فرمود: خداوند خبّاب بن ارت را رحمت كند، از روى رغبت اسلام آورد، و به خاطر اطاعت از حق هجرت نمود، و به آنچه او را كافى بود قناعت ورزيد، و از خداوند خشنود بود، و جهاد گر در راه حق زيست
. (3044)
و آن حضرت فرمود: خوشا به حال كسى كه به ياد معاد بود، و براى حساب كار كرد، و به آنچه او را كفايت مىنمود قناعت ورزيد، و با خشنودى از خدا زيست
. (3045)
و آن حضرت فرمود: اگر با اين شمشير بر بن بينى مؤمن زنم كه با من دشمنى ورزد دشمنى نخواهد كرد. و اگر تمام جهان را در كام منافق ريزم كه مرا دوست بدارد دوست نخواهد داشت. زيرا قضا جارى شده و بر زبان پيامبر امّى صلّى اللّه عليه و آله
گذشته كه فرمود: يا على، مؤمن تو را دشمنى نكند، و منافق تو را دوست ندارد
.» (3046)
و آن حضرت فرمود: كار زشتى كه تو را برنجاند، نزد خداوند از عملى كه تو را دچار خود بينى نمايد بهتر است
. (3047)
و آن حضرت فرمود: اندازه مرد به اندازه همت او، و صداقتش به مقدار جوانمردى او، و دليريش به اندازه عار داشتنش از كار زشت، و پاكدامنيش به ميزان غيرت اوست
. (3048)
و آن حضرت فرمود: پيروزى به احتياط، و احتياط در به كار گيرى رأى، و رأى به حفظ اسرار است
. (3049)
و آن حضرت فرمود: از حمله كريم چون گرسنه شود، و از حمله پست چون سير شود بپرهيزيد
. (3050)
و آن حضرت فرمود: دلهاى مردمان وحشى است، هر كس به آنها الفت
جويد به او روى آورند
. (3051)
و آن حضرت فرمود: عيبت پوشيده است تا وقتى كه دولت و نعمت تو را مساعدت كند
. (3052)
و آن حضرت فرمود: سزاوارترين مردم به گذشت، تواناترين آنان به مجازات است
. (3053)
و آن حضرت فرمود: سخاوت آن است كه بى درخواست باشد، ولى آنچه را به درخواست بخشند به خاطر حيا و براى رهايى از بدگويى است
. (3054)
و آن حضرت فرمود: ثروتى چون عقل، و فقرى چون جهل، و ميراثى چون ادب، و پشتيبانى همچون مشورت نيست
. (3055)
و آن حضرت فرمود: صبر دو صبر است: صبر بر آنچه ميل ندارى (عبادت)، و صبر از آنچه دوست دارى (شهوات)
. (3056)
و آن حضرت فرمود: ثروت در غربت وطن، و تهيدستى در وطن غربت است
.
(3057)
و آن حضرت فرمود: قناعت گنجى است كه تمام نمىشود.
و اين سخن از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم نقل شده
. (3058)
و آن حضرت فرمود: مال مادّه شهوات است
. (3059)
و آن حضرت فرمود: آن كه تو را از بدى بيم دهد چون كسى است كه به خوبى مژده دهد
. (3060)
و آن حضرت فرمود: زبان درندهاى است، كه اگر آزادش گذارند بگزد
. (3061)
و آن حضرت فرمود: زن عقربى است كه گزيدنش شيرين است
. (3062)
و آن حضرت فرمود: چون تو را سلام كنند بهتر از آن را پاسخ ده، و هرگاه احسانت نمايند آن را به افزونتر پاداش ده، گر چه برترى براى كسى است كه ابتداى به تحيّت و احسان نموده
. (3063)
و آن حضرت فرمود: شفاعت كننده پر و بال شفاعت خواه است
. (3064)
و آن حضرت فرمود: اهل دنيا چون كاروانى هستند كه آنان را مىبرند در حالى كه در خوابند
.
(3065)
و آن حضرت فرمود: از دست رفتن دوستان غربت است
. (3066)
و آن حضرت فرمود: به حاجت نرسيدن آسانتر از درخواست آن از نا اهل است
. (3067)
و آن حضرت فرمود: از عطاى اندك حيا مكن، كه نوميد كردن كمتر از آن است
. (3068)
و آن حضرت فرمود: پاكدامنى زينت تهيدستى، و شكر زينت توانگرى است
. (3069)
و آن حضرت فرمود: هرگاه آنچه خواهى نباشد، از اينكه چگونه باشى باك مدار
. (3070)
و آن حضرت فرمود: نادان جز به افراط و تفريط ديده نشود
. (3071)
و آن حضرت فرمود: چون عقل كامل شود سخن كم گردد
. (3072)
و آن حضرت فرمود: روزگار بدنها را كهنه، و اميدها را نو و مرگ را نزديك، و آرزو را دور مىكند. آن كه به روزگار دست يافت ناراحتى ديد،
و هر كه آن را از دست داد در سختى افتاد
. (3073)
و آن حضرت فرمود: آن كه خود را در مرتبه پيشوايى قرار مىدهد بايد پيش از مؤدب نمودن مردم به مؤدب نمودن خود اقدام كند، و پيش از آنكه ديگران را به گفتار ادب نمايد، بايد به كردارش مؤدب به آداب كند، و آن كه خود را بياموزد و ادب نمايد به تعظيم سزاوارتر است از كسى كه فقط ديگران را بياموزد و تأديب كند
. (3074)
و آن حضرت فرمود: نفس كشيدن انسان گام برداشتن او به سوى مرگ است
. (3075)
و آن حضرت فرمود: هر شمرده شدهاى تمام شدنى، و هر انتظار كشيدهاى رسيدنى است
. (3076)
و آن حضرت فرمود: زمانى كه امور مشتبه شود، پايان آنها به اوّلشان سنجيده شود
. (3077)
از خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است وقتى بر معاويه وارد شد و معاويه در رابطه با امير المؤمنين عليه السّلام از او پرسيد، ضرار گفت: شهادت مىدهم كه او را در بعضى از
مواقف ديدم به وقتى كه شب پردههاى خود را فرو افكنده بود، و او در محرابش به عبادت ايستاده، و محاسنش را به دست گرفته و چون شخص مار گزيده به خود مىپيچيد، و مانند انسان غمگين گريه مىكرد و مىگفت:
اى دنيا، اى دنيا، از من دورى گزين، خود را به من عرضه مىكنى؟! يا آرزومندم شدهاى؟! زمان وصالت نزديك مباد، هرگز! غير مرا فريب ده، كه مرا به تو نيازى نيست، تو را سه طلاقه كردهام كه آن را باز گشتى نيست. زندگيت كوتاه، بزرگيت اندك، و مرادت كوچك است. آه از كمى زاد، و درازى راه، و دورى سفر، و عظمت قيامت!
(3078)
از سخنان آن حضرت است در پاسخ مردى از اهل شام زمانى كه پرسيد: آيا رفتن ما به سوى شام به قضاء و قدر الهى بود؟ پس از گفتارى طولانى كه اين برگزيدهاى از آن است:
واى بر تو! شايد قضاء لازم و قدر حتم را گمان بردهاى؟! اگر اين گونه
بود هر آينه پاداش و عقاب باطل، و بشارت و تهديد ساقط مىشد.
خداوند سبحان بندگانش را بر اساس اختيار آنان امر فرموده، و محض ترساندن نهى نموده، آسان را به آنان تكليف كرده، و سخت را تكليف نكرده، به اندك عمل عطاى بسيار عنايت كرده، از اين باب كه مغلوب خلق است نافرمانى نشده، و خلق فرمانش را بردهاند نه از جهت اينكه مجبورشان كرده، ارسال انبياء بازيچه نيست، و كتب آسمانى را براى بندگان به بيهودگى نفرستاده، و آسمانها و زمين و آنچه بين آنهاست را بر وجه باطل نيافريده، «اين گمان مردمى است كه كافر شدند، پس واى بر كافران از عذاب دوزخ»
. (3079)
و آن حضرت فرمود: حكمت را هر جا هست فراگيريد، كه حكمت در سينه منافق هم هست، در آنجا قرار نمىگيرد تا بيرون آيد و در سينه مؤمن با ديگر يارانش آرام گيرد
. (3080)
و آن حضرت در همين زمينه فرمود: حكمت گمشده مؤمن است،
پس حكمت را فراگير گر چه از اهل نفاق باشد
. (3081)
و آن حضرت فرمود: قيمت هر مرد كارى است كه آن را نيكو انجام مىدهد.
اين سخنى است كه نمىتوان برايش قيمت گذاشت، و حكمتى را با آن سنجيد، و كلامى را با آن برابر نمود
. (3082)
و آن حضرت فرمود: شما را به پنج برنامه وصيت مىكنم كه اگر براى يافتنش مشقت سفرى سخت را عهده دار شويد هر آينه سزاوار است: احدى از شما جز به پروردگارش اميد نبندد، و جز از گناهش وحشت نكند، و از اعلام «نمىدانم» به وقت پرسش شدن از چيزى كه نمىداند حيا نكند، و از آموختن علمى كه دارا نيست شرم ننمايد. و بر شما باد به شكيبايى، چه اينكه شكيبايى نسبت به ايمان به منزله سر نسبت به بدن است، در بدنى كه سر نيست، و در ايمانى كه شكيبايى نباشد خيرى نيست
.
(3083)
و آن حضرت به مردى كه در ستايش حضرت افراط كرد ولى نظر خوبى در باره آن حضرت نداشت فرمود: من از آنچه مىگويى پايينتر، و از آنچه در اعتقاد دارى برترم
. (3084)
و آن حضرت فرمود: به جا ماندگان از جنگ عددشان پايدارتر، و توالد و تناسلشان بيشتر است
. (3085)
و آن حضرت فرمود: كسى كه كلمه «نمىدانم» را از دست بگذارد تير هلاكت بر مواضع حساس كشتنىاش نشيند
. (3086)
86 (3086)
و آن حضرت فرمود: تدبير پير مرد را از رشادت جوان دوستتر دارم.
[در روايتى ديگر:] از جنگيدن جوان دوستتر دارم
. (3087)
و آن حضرت فرمود: از كسى كه مأيوس است در شگفتم در حالى كه استغفار با اوست
. (3088)
ابو جعفر محمد بن على باقر عليهما السّلام از حضرت روايت كرده كه فرمود:
دو امان از عذاب خدا در زمين بود، يكى از آنها برداشته شد، پس ديگرى را كه باقى مانده بگيريد و به آن چنگ بزنيد. اما امانى كه برداشته شد
رسول خداست صلّى اللّه عليه و آله. و امّا امانى كه باقى است استغفار است، خداوند بزرگ فرمود: «خداوند آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنانى، و عذابشان نمىنمايد در حالى كه به استغفار مشغولند».
اين بيان از محاسن استخراج و لطائف استنباط حضرت از قرآن است
. (3089)
و آن حضرت فرمود: هر كس آنچه را ميان او و خداست اصلاح نمايد، خداوند آنچه را بين او و مردم است اصلاح كند. و هر كس كار آخرتش را به اصلاح آورد، خداوند كار دنيايش را اصلاح كند. و آن را كه از خود بر خود واعظ است از خدا بر او نگهبان است
. (3090)
و آن حضرت فرمود: فهميده كامل كسى است كه مردم را از رحمت خدا نا اميد نكند، و از لطف الهى مأيوس نسازد، و از مجازات حق ايمن ننمايد
.
(3091)
و آن حضرت فرمود: دلها همچون بدنها خسته مىشود، براى رفع ملالت دلها لطائف حكمت را بجوييد
. (3092)
و آن حضرت فرمود: پستترين دانش آن است كه سر زبان مانده، و برترين دانش آن است كه اثرش در اندام و اركان ظاهر گردد
. (3093)
و آن حضرت فرمود: كسى از شما نگويد: «الهى، از امتحان به تو پناه مىبرم» چه اينكه كسى نيست مگر اينكه مشمول امتحان است.
اما اگر كسى خواست از خدا پناه جويد بايد از فتنههاى گمراه كننده پناه جويد، خداوند سبحان مىفرمايد: «بدانيد كه اموال و فرزندانتان مايه امتحانند».
معنى آيه اين است كه خداوند آنان را به اموال و فرزندان آزمايش مىكند تا ناخشنود از رزق او و راضى به نصيب او را معلوم سازد، اگر چه خداوند سبحان از خود آنها به آنها آگاهتر است، ولى آزمايش براى اين است كه
كارهايى كه سزاوار ثواب و اعمالى كه موجب كيفر است آشكار گردد، زيرا بعضى از مردم عاشق فرزند پسر و متنفر از دخترند، و برخى عاشق افزايش مال و ناراحت از نقصان ثروتند.
اين از تفسيرهاى اعجاب آور است كه از حضرت شنيده شده
. (3094)
در باره خير از حضرت سؤال شد فرمود: خير افزون شدن مال و فرزند نيست، خير آن است كه دانشت زياد، و بردباريت بزرگ گردد، و به بندگى پروردگارت به مردم مباهات نمايى، پس اگر خوبى كردى خدا را شكر كنى، و اگر بدى نمودى به طلب مغفرت برخيزى. خيرى در دنيا نيست مگر براى دو نفر: مردى كه مرتكب گناهانى شده و با توبه جبران نمايد، و مردى كه به جانب كارهاى خير مىشتابد
. (3095)
و آن حضرت فرمود: كم نيست عملى كه با تقوا همراه است، و عملى كه پذيرفته حق
است چگونه اندك باشد؟!
(3096)
و آن حضرت فرمود: نزديكترين مردم به انبيا آگاهترين آنان است به آنچه آنها از جانب حق آوردهاند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
«نزديكترين مردم به ابراهيم آنهايند كه از او پيروى كردند و اين پيامبر اسلام و گرويدگان به اويند.» سپس فرمود: دوست محمّد (ص) كسى است كه خدا را اطاعت كند هر چند پيوندش با محمّد دور باشد، و دشمن محمّد (ص) كسى است كه خدا را نافرمانى نمايد هر چند قرابتش به آن حضرت نزديك باشد
. (3097)
آن حضرت شنيد كه مردى از حروريّه (خوارج) به نماز شب و خواندن قرآن مشغول است، فرمود:
خواب بر يقين بهتر از نماز در شك است
. (3098)
و آن حضرت فرمود: خبرى را كه شنيديد نگهدارى كنيد نگهدارى با عمل نه نگهدارى با نقل كردن، كه راويان دانش بسيار، و رعايت كنندگان آن اندكاند
.
(3099)
آن حضرت شنيد مردى كه مىگويد: «انا للّه و انّا اليه راجعون» فرمود:
گفتار ما «انّا للّه» اقرار ماست به پادشاهى حق، و سخن ما «و انّا اليه راجعون» اعتراف ماست به هلاك شدنمان
. (3100)
گروهى در مقابلش او را ستودند، فرمود: پروردگارا، از من به من آگاهترى، و من به خودم از آنها داناترم. خدايا، ما را بهتر از آنچه به ما گمان دارند قرار ده، و از ما آنچه را كه خبر ندارند بيامرز
. (3101)
و آن حضرت فرمود: روا كردن حاجات جز به سه چيز مستقيم نشود:
به كوچك شمردن آن تا نزد حق بزرگ شود، به پنهان داشتن آن تا ظاهر گردد، و به شتاب در انجامش تا براى حاجتمند گوارا شود
. (3102)
و آن حضرت فرمود: مردم را روزگارى آيد كه جز سخن چين مقرّب نشود، و غير بدكار خوش طبع و مقبول نيفتد، و جز
منصف را ناتوان نشمارند. كمك به محتاجان را خسارت دانند، صله رحم را منّت گذارند، و بندگى را سبب برترى جويى بر مردم قرار دهند. در آن زمان حكومت به مشورت كنيزان، و فرمانروايى بچهها و تدبير خواجه سراهاست
. (3103)
جامه كهنه و وصله دارى بر تن حضرت ديده شد، سبب پرسيدند، فرمود: به خاطر آن دل خاشع مىشود، و نفس خوار مىگردد، و اهل ايمان به آن اقتدا مىكنند. دنيا و آخرت دو دشمن متفاوتند، و دو راه مختلف، پس كسى كه دنيا را دوست داشت و مهرش را به دل جاى داد آخرت را دشمن داشت و با آن دشمنى نمود.
دنيا و آخرت به منزله مشرق و مغربند، و رونده بين آن دو هر مقدار به يكى نزديك شود از ديگرى دور مىشود، اين دو در ناسازگارى با هم به مانند دو هوو مىباشند
. (3104)
خبر از نوف بكالى است كه گفت: شبى امير المؤمنين عليه السلام را ديدم از
بسترش بيرون شد، به ستارگان ديده دوخت، سپس به من گفت: اى نوف! خوابى يا بيدار؟
گفتم: بيدارم يا امير المؤمنين، فرمود:
اى نوف، خوشا به حال زاهدان در دنيا، و دلدادگان به آخرت.
آنان مردمى هستند كه زمين را فرش، و خاكش را بستر، و آبش را شربت خوشگوار قرار دادند، قرآن را لباس دل، و دعا را جامه رو نموده، و دنيا را بر طريقه مسيح از خود بريدند چه بريدنى! اى نوف، داود عليه السّلام در مانند اين ساعت از شب برخاست و گفت: اين ساعتى است كه عبد در اين ساعت دعا نمىكند مگر اينكه مستجاب شود، مگر دعاى باج گير، يا گزارشگر وضع مردم به حاكم ستمگر، يا داروغه ظالم، يا نوازنده عرطبه يعنى طنبور، و كوبه يعنى طبل. و گفته شده: عرطبه طبل، و كوبه طنبور است
.
(3105)
و آن حضرت فرمود: خداوند واجباتى را بر عهده شما گذاشته، آن را ضايع نكنيد، و حدودى را مقرّر فرموده از آن تجاوز ننماييد، و از امورى نهى نموده حرمت آن را از بين نبريد، و مسايلى را بر شما تكليف نكرده و آنها را از روى فراموشى وانگذاشته پس خود را نسبت به آنها در زحمت نيندازيد
. (3106)
و آن حضرت فرمود: مردم چيزى از برنامه دينشان را براى بهبود دنيايشان ترك نمىكنند، مگر آنكه خداوند زيانبارتر از آن را در كف دستشان مىنهد
. (3107)
و آن حضرت فرمود: بسا دانشمندى كه نادانيش او را به كشتن دهد، در حالى كه دانشش با اوست ولى سودى به او ندهد
. (3108)
و آن حضرت فرمود: رگ اين انسان را قطعه گوشتى آويخته شده كه عجيبتر چيزى كه در وجود اوست آن است و آن قلب است، براى قلب مادّههايى از حكمت و اضدادى مخالف آن است. اگر اميدى براى دل پديد آيد طمع خوارش كند، و چون
طمع در آن به هيجان آيد حرص آن را به هلاكت افكند، و اگر نوميدى بر آن چيره شود حسرت او را از پاى در آورد، و اگر كينه عارض او گردد خشمش فزونى گيرد، و اگر رضا و خشنودى او را مساعدت نمايد مهار خويشتندارى را از دست دهد. و اگر ترس ناگهانى به او دست دهد احتياط و حذر مشغولش كند، و اگر ايمنى برايش فراخ گردد غفلت او را ربايد، و اگر مالى به او رسد ثروت او را به سركشى اندازد، و اگر مصيبتى به او برسد جزع و فزع رسوايش سازد، و اگر دچار تهيدستى شود بلا او را مشغول به خود كند، و اگر گرسنگى بر او سخت گيرد ناتوانى وى را از پا در آورد، و اگر سيرى او از اندازه بگذرد شكم پرى گرفتار زحمت و اضطرابش نمايد.
پس هر كمبودى براى او زيانبار، و هر افراطى فاسد كننده اوست
. (3109)
و آن حضرت فرمود: ما تكيهگاه راه ميانهايم، عقب مانده به آن برسد، و پيشى گرفته به آن باز گردد
. (3110)
و آن حضرت فرمود: فرمان حق را بر پا نمىدارد مگر كسى كه سازش ندارد، و در برابر
ديگران زبونى نمىكند، و دنبال طمعها نمىرود
. (3111)
سهل بن حنيف كه در صفّين همراه حضرت بود، پس از بازگشت به كوفه از دنيا رفت، او از محبوبترين مردم نزد امام بود، امام در مرگ او فرمود:
اگر كوهى مرا دوست بدارد از هم فرو ريزد.
معنى اين فراز اين است كه محنت و ناراحتى بر او سخت گردد و مصائب به جانب او شتاب گيرد.
اين چنين نشود جز با پرهيزكاران و نيكان و برگزيدگان اخيار. و اين مانند گفته آن حضرت است كه
: (3112)
هر كس ما اهل بيت را دوست دارد بايد براى پوشيدن جامه تهيدستى مهيّا باشد.
و گفتار حضرت بر مبناى ديگرى تأويل شده كه اينجا محل بيان آن نيست
. (3113)
و آن حضرت فرمود: ثروتى سودمندتر از عقل، و تنهايىاى ترسناكتر از خود پسندى، و عقلى چون تدبير، و بزرگوارىاى
مانند تقوا، و همنشينى چون حسن خلق، و ميراثى مانند ادب، و رهبرى چون توفيق، و تجارتى مثل عمل صالح، و سودى مانند ثواب، و پارسايىاى چون باز ايستادن در شبهه، و زهدى مانند نخواستن حرام، و دانشى همانند انديشه، و عبادتى چون اداى واجبات، و ايمانى مانند حيا و شكيبايى، و حسبى چون فروتنى، و شرفى مثل دانش، و عزّتى چون بردبارى، و پشتيبانىاى استوارتر از مشاورت نيست
. (3114)
و آن حضرت فرمود: چون صلاح و نيكى بر مردم زمان غالب گردد اگر كسى به كسى كه از او رسوايىاى ظاهر نشده گمان بد برد قطعا ستم نموده.
و اگر بر مردم زمان فساد غالب شود و كسى به كسى گمان خوب برد خود را گول زده
.
(3115)
از حضرت سؤال شد: خود را چگونه مىيابى؟ فرمود:
چگونه است حال كسى كه به بقايش فانى، و به سلامتش بيمار مىشود، و از محلى كه در امان نيست مرگش فرا مىرسد؟!
(3116)
و آن حضرت فرمود: چه بسا كسى كه با احسانى كه به او شود غافلگير گردد، و با پردهاى كه بر گناهش افتد فريفته شود، و با ستايشى كه از او شود فريب خورد.
خداوند احدى را به مانند مهلتى كه به او داده آزمايش نكرده است
. (3117)
و آن حضرت فرمود: دو نفر در رابطه با من هلاك شدند: عاشق غلوّ كننده، و دشمن متجاوز از حد
. (3118)
و آن حضرت فرمود: تباه نمودن فرصت اندوه است
. (3119)
و آن حضرت فرمود: مثل دنيا همچون مار است، كه سودن آن نرم، و درونش سمّ كشنده است. گول خورده نادان به آن ميل كند،
و خردمند عاقل از آن حذر نمايد
. (3120)
در رابطه با قريش از حضرت سؤال شد فرمود: اما بنى مخزوم گل خوشبوى قريشند، گفتار مردانشان، و ازدواج با زنانشان را دوست داريم.
اما فرزندان عبد شمس دورانديشتر، و موقع حوادث نيرومندترند.
و اما ما بنى هاشم از آنچه در دست داريم بخشندهتر، و به وقت بذل جان سخاوتمندتريم. فرزندان عبد شمس در عدد بيشتر و مكارتر و بد كردارترند، و ما فصيحتر و خير خواهتر و خوشروتريم
. (3121)
و آن حضرت فرمود: چه اندازه بين دو عمل فاصله است: عملى كه لذّتش از بين برود و زيانش بماند. و عملى كه رنجش پايان پذيرد و اجرش باقى ماند
. (3122)
امام دنبال جنازهاى مىرفت شنيد مردى مىخندد، فرمود: گويا مردن در اين جهان را براى غير ما ثبت كردهاند، و انگار حق بر غير ما
واجب شده، و خيال مىكنى مردگانى كه مىبينيم مسافرانى هستند كه به زودى به جانب ما باز مىگردند، آنان را در قبرهايشان مىنهيم و ارثشان را مىخوريم، گويى ما پس از آنها جاودان خواهيم بود، كه پند پند دهندگان را از ياد برديم، و نشانه هر بلاى سخت و سنگين شديم
. (3123)
و آن حضرت فرمود: خوشا به حال كسى كه نزد خود خوار، و كسبش پاك، و باطنش شايسته، و اخلاقش نيكوست، اضافه مالش را انفاق مىكند، و زبان را از پرگويى حفظ مىنمايد، و شرّش را از مردم دور مىدارد، و اجراى سنّت پيامبر بر او سخت نيايد، و به بدعت گرايى متّهم نشده است.
مؤلف: گروهى از مردم اين كلام و قطعه قبل از اين را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت دادهاند
. (3124)
و آن حضرت فرمود: غيرت زن بر شوهرش كفر، و غيرت مرد بر همسرش ايمان است
.
(3125)
و آن حضرت فرمود: اسلام را آنچنان معنى كنم كه احدى پيش از من به اين صورت معنا نكرده باشد: اسلام همان تسليم بودن، و تسليم همان باور، و باور همان قبول كردن، و قبول كردن همان اقرار، و اقرار همان ادا نمودن، و ادا نمودن همان عمل كردن است
. (3126)
و آن حضرت فرمود: از بخيل در عجبم كه به فقرى مىشتابد كه از آن مىگريخته، و ثروتى را از دست مىدهد كه آن را مىجسته، در دنيا همچون تهيدستان زندگى مىكند، و در آخرت همچون ثروتمندان به حسابش مىرسند. و از متكبر شگفت زدهام كه ديروز نطفه، و فردا مردار است. و از آن كه در خدا شك دارد در عجبم در حالى كه آفريدههاى خدا را مىبيند. و عجب دارم از كسى كه مرگ را فراموش نموده و حال اينكه مردگان را با چشم مىبيند.
و از آن كه زنده شدن در آن جهان را قبول ندارد در شگفتم و حال اين كه ساخته شدنش را
در اين جهان مىبيند. و در تعجبم از كسى كه سراى فانى را آباد مىكند، و خانه باقى را وا مىگذارد
. (3127)
و آن حضرت فرمود: كسى كه در عمل كوتاهى ورزد دچار اندوه مىشود.
آن را كه در مال و جانش سهمى براى خدا نيست برايش راهى به سوى رحمت خدا نمىباشد
. (3128)
و آن حضرت فرمود: سرما را در ابتدايش بپرهيزيد، و از آن در پايانش استقبال كنيد، كه سرما با بدنها آن گونه مىكند كه با درختان، ابتدايش مىسوزاند، و آخرش برگ مىروياند
. (3129)
و آن حضرت فرمود: عظمت خالق هستى نزد تو، آفريده شده را در نظرت كوچك مىكند
. (3130)
و آن حضرت وقتى از صفّين بازگشت به گورستان بيرون كوفه نظر كرد و فرمود:
اى صاحبان سراهاى وحشت زا، و مكانهاى بىآب و گياه، و قبرهاى
تاريك، اى خاكيان، اى غريبان، اى بىكسان، اى وحشت زدگان، شما ما را پيشرويد كه بر ما پيشى جستيد، و ما شما را پيرويم كه به دنبال شما مىرسيم.
اما خانهها: غير شما در آن ساكن شدند، امّا همسران: ديگران با آنان ازدواج كردند، اما اموال: همه آنها تقسيم شد. اين است خبرى كه نزد ماست، خبر آنچه نزد شماست چيست؟
پس رو به جانب ياران كرد و فرمود: اگر به آنان اجازه سخن مىدادند به شما مىگفتند كه بهترين توشه تقواست
. (3131)
آن حضرت شنيد مردى به نكوهش دنيا بر خاسته، فرمود: اى كسى كه دنيا را نكوهش مىكنى، در حالى كه به نيرنگ آن فريفتهاى، و به اباطيلش گول خوردهاى، آيا فريفته دنيايى و آن را مذمّت مىنمايى؟! تو بر گردن دنيا گناه بار مىكنى يا دنيا بر گردن تو؟
چه زمان دنيا تو را سرگردان كرد يا چه وقتى فريبت داد؟ آيا به جايگاهى كه پدرانت
افتادند و پوسيدند تو را فريفت؟ يا به خوابگاه مادرانت در زير خاك؟ چه اندازه به دستهايت به رفع بيمارى اقدام كردى! و چه بيمارانى را كه مراقبت نمودى! شفاى آنان را خواهان شدى، و از طبيبان تدبير علاج آنان را درخواست كردى، ولى بامدادان دارويت به آنان بهبودى نمىداد، و گريهات به آنان سودى نمىبخشيد، ترس تو براى احدى از آنان نفع نداشت، و در باره او آنچه را خواهانش بودى به آن نرسيدى، و مرگ را به نيرويت از او دفع نكردى.
دنيا با وضعى كه براى او پيش آورد وضع تو را هم روشن ساخت، و با قربانگاه او قربانگاه تو را نماياند.
همانا دنيا سراى راستى است براى كسى كه با آن به راستى برخورد كند، و خانه عافيت است براى آن كه آن را فهميد، و محلّ توانگرى است براى آن كه از آن توشه گرفت، و جاى پند است براى كسى كه با آن پند گيرد. مسجد عاشقان خدا، و جايگاه نماز فرشتگان، و محل فرود آمدن وحى، و تجارتخانه اولياء خداست، كه در آن كسب رحمت كردند، و بهشت را سود بردند. پس چه كسى دنيا را نكوهش مىكند در صورتى كه دنيا جداييش
را اعلام كرده، و فراقش را فرياد زده، و مرگ خود و اهلش را خبر داده، با بلاى خود براى مردم از بلاى آخرت نمونه ساخت، و آنان را به شادى خود تشويق به شادى آخرت كرد. شب را به سلامت گذراند، و بامداد با بلايى سخت خود را نشان داد، تا تشويق كند و بترساند، و بيم دهد و بر حذر دارد. مردمى آن را در صبحگاه پشيمانى نكوهش كنند، و ديگران روز قيامت آن را بستايند. همانان كه دنيا تذكّرشان داد متذكر شدند، و با آنان سخن گفت او را تصديق كردند، و پندشان داد پندش را پذيرفتند
. (3132)
و آن حضرت فرمود: خدا را فرشتهاى است كه هر روز فرياد بر مىدارد، بزاييد براى مردن، و گرد آوريد براى نابود شدن، و بنا كنيد براى خراب گشتن
. (3133)
و آن حضرت فرمود: دنيا خانه گذر است نه جاى ماندن، و مردم در آن دو كساند: مردى كه وجودش را به گناه فروخت و خود را تباه كرد و مردى كه خود را به طاعت خريد و آزاد نمود
.
(3134)
و آن حضرت فرمود: دوست دوست نيست مگر اينكه برادر دينى خود را در سه موضع بپايد: در رنج و بلا، و پشت سر، و هنگامى كه از دنيا برود
. (3135)
و آن حضرت فرمود: هر كه را چهار چيز بخشند از چهار چيز محروم ننمايند: آن را كه دعا بخشند از اجابت، و هر كه را توبه بخشند از قبول، و هر كه را استغفار بخشند از آمرزش، و هر كه را شكر بخشند از اضافه شدن نعمت محروم ننمايند.
گواه اين واقعيات در كتاب خداست، خداوند در مسأله دعا فرمود: «مرا بخوانيد شما را اجابت كنم.» و در استغفار فرمود: «آن كه كار زشت كند يا بر خود ستم روا دارد آن گاه از خدا آمرزش خواهد خدا را آمرزنده و رحيم يابد.» و در باره شكر فرمود: «اگر شكر كنيد به شما مىافزايم.» و در توبه فرمود: «بازگشت به خداوند براى آنهايى است كه از
روى نادانى كار بد مىكنند سپس به زودى باز مىگردند، آنانند كه خداوند توبه آنان را مىپذيرد و خداوند دانا و حكيم است.»
(3136)
و آن حضرت فرمود: نماز وسيله قرب به خدا، و حج جهاد هر ناتوان است. براى هر چيزى زكاتى است، و زكات بدن روزه است، و جهاد زن شوهردارى نيكوست
. (3137)
و آن حضرت فرمود: فرود آمدن روزى را با صدقه بخواهيد
. (3138)
و آن حضرت فرمود: كسى كه به پاداش يقين كند در مسأله بخشش سخاوت به خرج دهد
. (3139)
و آن حضرت فرمود: رزق و روزى به اندازه نياز و خرج نازل مىشود
. (3140)
140 (3140)
و آن حضرت فرمود: آن كه ميانه روى پيشه كرد تنگدست نشد
. (3141)
و آن حضرت فرمود: كمى نانخور يكى از دو آسايش است
. (3142)
و آن حضرت فرمود: دوستى كردن نيمى از عقل است
.
(3143)
و آن حضرت فرمود: غم و اندوه نصف پيرى است
. (3144)
و آن حضرت فرمود: شكيبايى به اندازه مصيبت مىرسد.
و آن كه زمان مصيبت جزع كند ثوابش نابود مىشود
. (3145)
و آن حضرت فرمود: بسا روزهدارى كه از روزهاش جز گرسنگى و تشنگى نصيب نگردد. و بسا نمازگزارى كه از ايستادنش به نماز جز بيدارى و زحمت سود نگيرد. چه نيكوست خواب زيركان و افطار آنان
! (3146)
و آن حضرت فرمود: ايمان خود را با صدقه، اموالتان را با زكات حفظ كنيد، و امواج بلا را با دعا برانيد
.
(3147)
از سخنان آن حضرت است به كميل بن زياد نخعى كميل بن زياد گفت: امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام دستم را گرفت و به صحرا برد، چون به آنجا رسيد آهى كشيد چون آه اندوهناك، سپس فرمود:
اى كميل، اين دلها ظرفهاست، و بهترين آنها نگاهدارندهترين آنهاست، پس آنچه را برايت مىگويم حفظ كن.
مردم سه گروهند: دانشمند ربّانى، دانشجوى بر راه نجات، و مگسانى ناتوان كه به دنبال هر صدايى مىروند، و با هر بادى حركت مىكنند، به نور دانش روشنى نيافته، و به ركنى محكم پناه نبردهاند.
اى كميل، دانش بهتر از ثروت است، دانش تو را مىپايد و تو ثروت را مىپايى. ثروت را خرج كردن كم مىكند و دانش با خرج شدن افزايش
مىيابد. نيكى كردن با ثروت با از بين رفتن ثروت از بين مىرود.
اى كميل، شناخت دانش دينى است كه انسان به آن جزا داده مىشود، انسان با كمك معرفت كسب طاعت مىكند، و بعد از مرگش نام نيك به دست مىآورد.
دانش حاكم، و ثروت محكوم است.
اى كميل بن زياد، ثروت اندوزان در حالى كه زندهاند مردهاند، و دانشمندان تا جايى كه روزگار باقى است باقىاند، شخصشان با از دنيا رفتن گم شده، و شخصيّتشان در دلها موجود است.
بدان كه در اينجا دانش فراوانى است- اشاره به سينهاش فرموده- اگر براى آن افراد شايستهاى مىيافتم انتقال مىدادم! آرى شخص تيز فهمى را براى اين علوم مىيابم ولى از او بر آن ايمن نيستم، ابزار دين را براى دنيا به كار مىگيرد، و با نعمتهاى خداوند بر بندگانش، و به حجتهاى حق بر اوليائش بزرگى مىفروشد، يا كسى را مىيابم كه پيرو حاملان حق است و او را در اطراف
و جوانب آن بصيرتى نيست، به اولين شبههاى كه عارضش مىگردد آتش شك در دلش افروخته مىشود.
بدان كه نه اين را اهليّت است نه آن را. يا كسى را مىيابم كه حريص به لذت شده، و به آسانى مطيع شهوت گشته. يا كسى كه شيفته جمع كردن مال و انباشتن آن است، اين دو نفر به هيچ وجه رعايت كننده دين نيستند، نزديكترين موجود از نظر شباهت به اين دو طايفه چهارپايان رها شده در علفزارند. علم با مرگ حاملانش به اين صورت مىميرد.
خداوندا، آرى زمين از كسى كه به حجّت خدا براى خدا قيام نمايد تهى نمىماند، قايمى آشكار و مشهور، يا ترسان و پنهان، تا دلايل الهى و بيّناتش باطل نگردد.
اينان چند نفرند، و كجايند؟ به خدا قسم عددشان اندك، و نزد خداوند از نظر منزلت بسيار بزرگند، خداوند دلايل و بيّناتش را به وجود آنان محافظت مىكند تا به افرادى شبيه خود بسپارند، و بذر آن را در دلهايشان كشت كنند. دانش با حقيقت بصيرت به آنان روى نموده، و با روح
يقين در آميختهاند و آنچه را ناز پروردگان سخت گرفتهاند آسان يافتهاند، و به آنچه نادانان از آن وحشت كردهاند مأنوس شدهاند، و با بدنهايى كه ارواحشان به محلّ برتر آويخته همنشين دنيا شدهاند. اينان جانشين حق در زمين، و دعوت كنندگان به دين خدا هستند. آه آه كه چه مشتاق ديدار آنانم! اى كميل، اگر مىخواهى باز گرد
. (3148)
و آن حضرت فرمود: شخصيت مرد در زير زبانش پنهان است
. (3149)
و آن حضرت فرمود: انسانى كه اندازه خود را نشناخت هلاك شد
. (3150)
و آن حضرت به مردى كه از او درخواست موعظه كرد، فرمود: از آنانى مباش كه بدون عمل اميد به آخرت دارد، و به آرزوى طولانى توبه را به تأخير مىاندازد.
سخنش در باره دنيا سخن زاهدان، و عملش عمل راغبان است.
اگر از دنيا داده شود سير نمىگردد، و اگر منع شود قناعت نمىورزد.
از شكر آنچه به او عنايت شده ناتوان، و نسبت به باقى مانده افزون طلب است.
از بدى نهى مىكند و خود پذيراى نهى نيست، و به آنچه خود به جا نمىآورد دستور مىدهد.
به شايستگان علاقه دارد ولى مانند آنان عمل نمىكند، و با گنه كاران دشمنى مىورزد و خود يكى از آنان است. به علت كثرت گناهش از مرگ نفرت دارد، و بر آنچه كه به خاطر آن از مرگ مىترسد پا بر جاست. اگر بيمار شود پشيمان مىگردد، و اگر تندرستى يابد در حالتى از امنيت به لهو پردازد. چون عافيت يابد خود پسند شود، و چون مبتلا گردد نا اميد شود.
اگر مصيبتى به او برسد به حال اضطرار دعا كند، و اگر آسايشى به او رسد در حال غرور روى از خدا بگرداند.
نفسش بر آنچه گمان دارد بر او غالب است، و به آنچه باور دارد بر نفس غالب نيست.
بر غير خود به كمتر از گناه خود مىترسد، و به پاداشى بيش از كردارش اميدوار است. اگر توانگر شود در طغيان و فتنه افتد، و اگر تهيدست گردد به نااميدى و سستى دچار شود.
در عمل كوتاهى كند، و چون درخواست نمايد مبالغه كند. اگر شهوتى به او روى كند
گناه را جلو اندازد و توبه را تأخير افكند، و اگر رنجى به او رسد از شرايط دين دور شود. عبرت را بيان مىكند ولى خود عبرت نمىگيرد، در پند دادن مبالغه نمايد ولى خود پند نگيرد، به گفتار مىنازد، و به عمل كمتر مىپردازد.
در آنچه فانى است رغبت مىكند و نسبت به آنچه باقى است سهل انگارى مىنمايد.
انفاق را كه غنيمت است غرامت، و غرامت را كه بخل است غنيمت مىبيند. مرگ را وحشت دارد، ولى قبل از فوت وقت به عمل نمىشتابد. گناه غير خود را بزرگ مىشمارد و بيشتر از آن را كه خود مرتكب شده كوچك مىانگارد، و از بندگيش آن را زياد مىداند كه مانندش را از ديگران ناچيز به حساب مىآورد. به مردم طعنه مىزند، و نسبت به خويش سهل انگار است.
لهو با ثروتمندان را از ياد خدا با تهيدستان بيشتر دوست دارد.
براى سود خود به زيان ديگران حكم مىكند، و براى سود ديگرى به ضرر خود حكم نمىراند، ديگرى را ارشاد و خود را گمراه مىنمايد، از او اطاعت مىشود و خود عصيان مىكند،
حق خود را كامل مىستاند و حق را كامل نمىدهد. در غير خدا از مردم مىترسد و از خدا در باره مردم نمىترسد.
مؤلف: اگر در اين كتاب جز اين سخن نبود، اين سخن براى پند سودمند، و حكمت رسا، و بصيرت بصير، و عبرت بيناى انديشه كننده كافى بود
. (3151)
و آن حضرت فرمود: براى هر انسانى عاقبتى شيرين يا تلخ است
. (3152)
و آن حضرت فرمود: هر نعمت و خوشى روى كننده را برگشتنى است، و آنچه برگشت انگار نبوده است
. (3153)
و آن حضرت فرمود: شكيبا پيروزى را از دست نمىدهد گر چه روزگار شكيبايى طولانى گردد
. (3154)
و آن حضرت فرمود: آن كه به عمل قومى راضى است همانند آن است كه با آن كار همراه آن قوم بوده. و بر هر وارد در باطل دو گناه است: گناه انجام باطل، و گناه رضايت به آن
.
(3155)
و آن حضرت فرمود: نسبت به عهد و پيمان و شرايط آن وفادار باشيد
. (3156)
و آن حضرت فرمود: بر شما باد به اطاعت كسى كه به نشناختنش معذور نيستيد
. (3157)
157 (3157)
و آن حضرت فرمود: واقعيت به شما نشان داده شده اگر ببينيد، و هدايت شدهايد اگر خواهانش باشيد، و به شما شنواندهاند اگر بشنويد
. (3158)
و آن حضرت فرمود: برادرت را با نيكى به او سرزنش كن، و شرّش را با بخشش به او باز گردان
. (3159)
و آن حضرت فرمود: آن كه خود را در مواضع تهمت قرار دهد نبايد بد گمان به خويش را سرزنش نمايد
. (3160)
و آن حضرت فرمود: آن كه قدرت يافت دچار استبداد رأى مىگردد
. (3161)
و آن حضرت فرمود: هر كه مستبد به رأى شد به هلاكت رسيد، و هر كه با مردم مشورت كرد خود را شريك عقل آنان نمود.
(3162)
و آن حضرت فرمود: هر كه رازش را پنهان داشت اختيار صواب به دست اوست
. (3163)
و آن حضرت فرمود: تهيدستى مرگ بزرگتر است
. (3164)
و آن حضرت فرمود: كسى كه حق كسى را رعايت كند كه حق وى را رعايت نمىنمايد هر آينه او را بندگى كرده
. (3165)
و آن حضرت فرمود: در معصيت خالق، طاعتى براى مخلوق نيست
. (3166)
و آن حضرت فرمود: مرد را به تأخير حقّش سرزنش نكنند، او را براى ستاندن چيزى كه حق او نيست ملامت نمايند
. (3167)
و آن حضرت فرمود: خود پسندى مانع افزايش كمال و مال است
. (3168)
و آن حضرت فرمود: مرگ نزديك است، و زمان با هم بودن اندك
. (3169)
و آن حضرت فرمود: براى آن كه دو چشم باز دارد صبح روشن است
. (3170)
و آن حضرت فرمود: ترك گناه آسانتر از طلب توبه است
.
(3171)
و آن حضرت فرمود: چه بسا يك خوردن، انسان را از خوردنهاى بسيار منع كند
. (3172)
و آن حضرت فرمود: مردم دشمن آن چيزى هستند كه نمىدانند
. (3173)
و آن حضرت فرمود: آن كه به استقبال آراء معتبره رود موارد اشتباه را بشناسد
. (3174)
و آن حضرت فرمود: آن كه براى خدا نيزه خشم را تيز كند بر كشتن سختترين اهل باطل قوى گردد
. (3175)
و آن حضرت فرمود: به وقتى كه از چيزى مىترسى خود را در آن انداز، زيرا شدت حذر كردن، از آنچه از آن مىترسى بزرگتر است
. (3176)
و آن حضرت فرمود: ابزار رياست دارا بودن قدرت تحمّل مشكلات است
. (3177)
177 (3177)
و آن حضرت فرمود: بدكار را با پاداش دادن به نيكوكار تنبيه كن
. (3178)
و آن حضرت فرمود: بدى را با كندن از سينه خود از
سينه ديگران بركن
. (3179)
و آن حضرت فرمود: لجاجت تدبير صواب را از باطن بيرون مىبرد
. (3180)
و آن حضرت فرمود: طمع بندگى دائمى است
. (3181)
و آن حضرت فرمود: نتيجه كوتاهى در امور پشيمانى، و ميوه احتياط سلامت است
. (3182)
و آن حضرت فرمود: در خاموشى از سخن حكيمانه خيرى نيست، چنانكه در گفتار جاهلانه خيرى وجود ندارد
. (3183)
و آن حضرت فرمود: دو دعوت خلاف يكديگر نيست جز اينكه يكى از آنها گمراهى است
. (3184)
و آن حضرت فرمود: از زمانى كه حق به من ارائه شد در آن شك نكردم
. (3185)
و آن حضرت فرمود: دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشده، و گمراه نشدم و كسى هم
به دست من گمراه نگشته
. (3186)
و آن حضرت فرمود: آن كه ابتدا به ستم مىكند فردا دستش را به دندان مىگزد
. (3187)
و آن حضرت فرمود: كوچ كردن از دنيا به آخرت نزديك است
. (3188)
و آن حضرت فرمود: هر كه در برابر حق بايستد هلاك شود
. (3189)
و آن حضرت فرمود: هر كه را صبر نجات ندهد بىتابى هلاك كند
. (3190)
و آن حضرت فرمود: شگفتا! آيا خلافت به دليل مصاحبت با پيامبر بر پا مىشود، ولى با مصاحبت و خويشى به وجود نمىآيد؟! در اين معنا شعرى از حضرت روايت شده كه چنين است:
اگر با شورا حكومت را به دست گرفتى، چه شورايى بود كه رأى دهندگانش غايب بودند؟
و اگر از طريق خويشى با پيامبر بر طرف مقابل حجت آوردى ديگرى نسبت به پيامبر از تو سزاوارتر و نزديكتر بود
(3191)
و آن حضرت فرمود: انسان در دنيا هدفى است كه مرگها به جانب او تير مىاندازند، و غارت شدهاى است كه بلاها به سويش مىشتابند. با هر نوشيدنيش جرعهاى جهنده در گلو، و با هر لقمهاش گلو گيرى است. بنده به نعمتى نمىرسد مگر به بهاى از دست دادن نعمتى ديگر، و به پيشواز روزى از عمرش نمىرود مگر به جدايى روزى ديگر از مدت عمرش. پس ياران مرگيم، و وجودمان نشانه تير مردنها، از كجا اميد به ماندن داشته باشيم؟ اين روز و شب چيزى را بالا نبردند مگر اينكه در خراب كردن آنچه ساخته، و پراكندن آنچه فراهم نموده بودند به شتاب باز گشتند
. (3192)
و آن حضرت فرمود: فرزند آدم! آنچه بيش از حاجت خود به دست آوردى نسبت به آن
خزانهدار ديگرى هستى
. (3193)
193 (3193)
و آن حضرت فرمود: دلها را ميل و روى آوردن و پشت كردن است، از راه ميل و روى آوردن دلها به سوى دلها آييد، چرا كه دل وقتى به كارى مجبور گردد كور شود
. (3194)
و آن حضرت مىفرمود: وقتى به خشم آمدم چه زمانى خشمم را فرونشانم، آيا هنگامى كه از انتقام ناتوانم و به من گفته شود: اگر صبر مىكردى بهتر بود؟! يا وقتى كه قدرت بر كيفر دارم و به من گفته شود: اگر مىبخشيدى بهتر بود؟!
(3195)
و آن حضرت از كنار نجاستى در مزبلهاى عبور كرد و فرمود: اين چيزى است كه بخيلان به آن بخل ورزيدند.
و در خبر ديگرى است كه فرمود: اين چيزى است كه ديروز در آن رغبت مىنموديد
. (3196)
و آن حضرت فرمود: از ثروتت آنچه تو را پند داد از دستت نرفته
.
(3197)
و آن حضرت فرمود: دلها همچون بدنها خسته مىشود، براى رفع ملالت دلها لطائف حكمت را بجوييد (تكرار شماره: 91)
(3198)
و آن حضرت فرمود: وقتى سخن خوارج را شنيد: «لا حكم الّا للّه»، فرمود:
سخن حقّى است كه باطل به آن قصد شده
. (3199)
و آن حضرت در باره اوباش فرمود: اينان كسانى هستند كه چون گرد آيند پيروز شوند، و چون پراكنده گردند شناخته نشوند. گفته شده: امام فرمود:
اينان كسانى هستند كه چون گرد آيند زيان رسانند، و چون متفرق شوند منفعت دهند.
گفتند: زيان گرد آمدنشان را فهميديم، سود پراكندگى آنان چيست؟ فرمود:
اهل كار به كار خود باز مىگردند و مردم از آنان بهرهمند مىشوند، مانند بازگشت بنّا به ساختمان، و بافنده به محلّ بافت، و نانوا به نانوايى
.
(3200)
جنايتكارى را به محضر امام آوردند كه اوباش همراه او بودند، فرمود: خوش مباد صورتهايى كه جز نزد هر كار زشتى ديده نمىشوند
. (3201)
و آن حضرت فرمود: با هر انسانى دو فرشته است كه او را حفاظت مىكنند، و چون مقدّرات الهى فرا رسد او را با سرنوشتش وا مىگذارند، همانا مدت حيات انسان محافظى است استوار
. (3202)
و آن حضرت فرمود: وقتى طلحه و زبير به او گفتند با تو بيعت مىكنيم به شرط اينكه در حكومت با تو شريك باشيم، فرمود: نه، ولى در قدرت و يارى دادن شريك، و در ناتوانى و سختى كمك باشيد
. (3203)
و آن حضرت فرمود: اى مردم، خدا را بپرهيزيد كه اگر حرف زديد مىشنود، و اگر نهفته داريد مىداند. و بر مردنى پيشى جوييد كه اگر از آن فرار كرديد شما را دريابد، و اگر بايستيد شما را بگيرد، و اگر فراموشش كنيد شما را به ياد آورد
. (3204)
و آن حضرت فرمود: كسى كه سپاس نيكىات را به جا نياورد تو را در نيكى كردن بى رغبت
نكند، چرا كه سپاست را كسى به جا مىآورد كه از آن نيكى بهره نبرده (خدا)، و تو از سپاس سپاسگزار بيش از آنچه كفران كننده نعمت از بين برده به دست مىآورى، «و خداوند نيكوكاران را دوست دارد»
. (3205)
و آن حضرت فرمود: هر ظرفى به آنچه در آن مىريزند تنگ مىشود، غير ظرف علم كه به علم وسعت گيرد
. (3206)
و آن حضرت فرمود: اول پاداشى كه بردبار از بردباريش مىبرد آن است كه مردم در مقابل جاهل يارش مىشوند
. (3207)
و آن حضرت فرمود: اگر بردبار نيستى خود را به بردبارى وادار، چرا كه كم است كسى خود را شبيه قومى كند و از زمره آنان نشود
. (3208)
و آن حضرت فرمود: كسى كه خود را محاسبه كرد سود برد، و هر كه از خود بىخبر ماند زيان ديد، و آن كه ترسيد ايمنى يافت، و هر كه عبرت گرفت بينا شد، و هر كه بينا شد
فهميد، و هر كه فهميد دانست
. (3209)
و آن حضرت فرمود: دنيا بعد از چموشى همچون بازگشت مهربانانه شتر سركش بر فرزند خويش به ما باز مىگردد. و در پى اين گفتار اين آيه را تلاوت فرمود: «مىخواهيم بر آنان كه در زمين ضعيف شمرده شدند منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان گردانيم»
. (3210)
و آن حضرت فرمود: خدا را بپرهيزيد پرهيز كسى كه دامن همت به كمر زده و خود را از علايق تنها نموده، و كوشش كرده و خود را به چالاكى آراسته، در مهلت عمر به راه خدا شتافته، و از ترس نابودى مهلت به عمل پيشدستى كرده، و در برگشت به جهان ديگر، و سر انجام كار، و بازگشت به حساب انديشه نموده است
. (3211)
و آن حضرت فرمود: بخشش پاسبان آبروها، بردبارى دهنه بند نادان، گذشت زكات پيروزى، از ياد بردن آن كه خيانت كرده پاداش تو،
مشورت عين هدايت است. آن كه مستبد به رأى شد خود را به خطر انداخت.
شكيبايى رد كننده سختىها، و بىصبرى يارى كننده زمانه بر جفاست.
شريفترين ثروت ترك آرزوست. چه بسا عقلى كه به دست هواى حاكم اسير است. حفظ تجربه از توفيق، و دوستى قرابتى اندوخته شده است. و از دل تنگ آمده از خود ايمن مباش
. (3212)
و آن حضرت فرمود: خود پسندى انسان يكى از حسودان عقل اوست
. (3213)
و آن حضرت فرمود: از آزار و جفاى اهل دنيا چشم بپوش و گر نه هرگز خشنود نخواهى شد
. (3214)
و آن حضرت فرمود: آن را كه خلق و خو نرم است دوست و آشنا فراوان است
. (3215)
و آن حضرت فرمود: مخالفت موجب ويرانى تدبير است
. (3216)
و آن حضرت فرمود: آن كه به مقام رسد گردنكشى كند
. (3217)
و آن حضرت فرمود: در دگرگونى احوال گوهرهاى مردان شناخته شود
.
(3218)
و آن حضرت فرمود: حسادت با رفيق از بيمارى دوستى است
. (3219)
و آن حضرت فرمود: بيشترين قربانگاههاى عقول زير برق طمعهاست
. (3220)
و آن حضرت فرمود: داورى نمودن به گمان عليه انسان مورد اعتماد از عدالت نيست
. (3221)
و آن حضرت فرمود: ستم بر بندگان توشه بدى براى جهان آخرت است
. (3222)
و آن حضرت فرمود: از شريفترين كارهاى كريم خود را به بىخبرى زدن از چيزى است كه مىداند
. (3223)
و آن حضرت فرمود: حيا جامهاش را بر هر كس بپوشاند مردم عيبش را نبينند
. (3224)
و آن حضرت فرمود: وقار به كثرت خاموشى است. پيوستگان با رعايت انصاف زياد مىشوند. منزلتها با بخشش عظيم مىگردد. نعمت با فروتنى كامل مىشود. با تحمل رنجها سرورى ثابت مىگردد. با روش عادلانه دشمن مغلوب مىشود. با بردبارى در برابر نادان، ياران انسان عليه او زياد مىگردد
.
(3225)
و آن حضرت فرمود: از غفلت حسودان از سلامت بدنهاى خود در شگفتم
. (3226)
و آن حضرت فرمود: طمع كار دچار بند خوارى است
. (3227)
حضرت را از ايمان پرسيدند، فرمود: ايمان شناخت به دل، اقرار به زبان، و عمل به اندامهاست
. (3228)
و آن حضرت فرمود: آن كه به خاطر دنيا غمناك شد بر قضاء خداوند خشمگين شده. و هر كس از مصيبتى كه به او رسيده شكايت كند از پروردگارش شكايت كرده. و هر كه ثروتمندى را به خاطر ثروتش فروتنى نمايد دو سوم دينش از دست رفته. و هر كس قرآن را قرائت نموده و مرده و وارد آتش گشته از كسانى است كه آيات خدا را مسخره گرفته. و هر كس دلش به عشق دنيا شيفته شد دلش به سه چيز دنيا خواهد چسبيد: اندوهى كه او را رها نكند، و حرصى كه او را ترك ننمايد، و آرزويى كه آن را در نيابد
.
(3229)
و آن حضرت فرمود: انسان را پادشاهى با گنج قناعت، و نعمت با حسن خلق كافى است.
حضرت را از قول خداوند عزّ و جلّ: «بنده شايسته را حيات پاكيزه دهيم» پرسيدند، فرمود:
حيات پاكيزه قناعت است
(3230)
و آن حضرت فرمود: با كسى كه رزق به او روى كرده شريك شويد، چرا كه اين شركت به حصول توانگرى سزاوارتر، و به روى آوردن بهره شايستهتر است
. (3231)
در معناى قول خداوند عزّ و جلّ: «خداوند به عدل و احسان امر مىكند» فرمود: عدل انصاف، و احسان بخشش افزونتر است
. (3232)
و آن حضرت فرمود: كسى كه با دست كوتاه ببخشد، با دست بلند بخشيده مىشود.
مؤلف: توضيح اين قطعه اين است كه انسان آنچه را از مال خود در راه خير و نيكوكارى انفاق مىكند اگر چه اندك باشد خداوند جزايش را بر آن اندك بزرگ و بسيار قرار مىدهد. دو دست در اين جا عبارت از دو نعمت است، ولى بين نعمت عبد و نعمت حق فرق گذاشته،
نعمت عبد را كوتاه، و نعمت حق را بلند مطرح نموده، چرا كه نعمت حق هميشه چند برابر نعمت خلق است. و نعمتهاى الهى ريشه تمام نعمتهاست، بنا بر اين همه نعمتها به نعمتهاى خداوند باز مىگردد و از آنها پديد مىآيد
. (3233)
و آن حضرت به فرزندش حسن عليه السّلام فرمود: كسى را به مبارزه مطلب، و اگر تو را به مبارزه خواستند قبول كن، چرا كه خواهان مبارزه ستمكار است، و ستمكار افتاده بر خاك است
. (3234)
و آن حضرت فرمود: بهترين خصلتهاى زنان بدترين خصلتهاى مردان است: كبر، بخل، ترس. هرگاه زن داراى كبر باشد جز در برابر شوهر سر فرود نياورد. و چون بخيل باشد مال خود و شوهرش را حفظ كند. و وقتى ترسو باشد از هر چه به او روى آرد دورى نمايد
. (3235)
به حضرت عرض شد: خردمند را براى ما وصف كن. فرمود: كسى است كه
هر چيزى را در جاى خود قرار مىدهد. گفته شد: نادان را وصف كن. فرمود:
بيان كردم.
يعنى: نادان كسى است كه هر چيزى را در جاى خود قرار ندهد. بنا بر اين ترك وصف نادان وصف نادان است، چرا كه وصفش خلاف وصف خردمند است
. (3236)
و آن حضرت فرمود: به خدا قسم دنياى شما در نظر من بىارزش تر از استخوان بىگوشت خوكى است كه در دست جذامى باشد
. (3237)
و آن حضرت فرمود: گروهى خدا را از روى ميل به ثواب عبادت كردند و اين عبادت تاجران است. و گروهى از ترس كيفر عبادت كردند و اين عبادت بردگان است.
و گروهى به خاطر سپاسگزارى عبادت كردند و اين عبادت آزادگان است
. (3238)
و آن حضرت فرمود: همه چيز زن شرّ است، و بدتر از آن اينكه از وجودش چارهاى نيست. (منظور زنانى هستند كه تعهّد و وفا و حيا و صفا ندارند.)
(3239)
و آن حضرت فرمود: هر كس در پى سستى باشد حقوق همگان را ضايع نمايد، و هر كه سخن چين را اطاعت كند دوست خود را از دست بدهد
. (3240)
و آن حضرت فرمود: سنگ غصبى در بناى ساختمان مستلزم خرابى آن است.
اين سخن از رسول الهى صلّى اللّه عليه و آله هم روايت شده، و از اينكه شبيه هم است عجبى نيست، زيرا از يك چاه كشيده شده، و از يك دلو ريخته شده
. (3241)
و آن حضرت فرمود: روز مظلوم عليه ظالم سختتر از روز ظالم بر مظلوم است
. (3242)
و آن حضرت فرمود: خدا را بپرهيز اگر چه كم باشد، و بين خود و خداوند پرده حرمت قرار ده اگر چه نازك باشد
. (3243)
و آن حضرت فرمود: هرگاه جواب از پرسش زياد شود پاسخ درست پنهان ماند
.
(3244)
و آن حضرت فرمود: خداوند را در هر نعمتى حقّى است، هر كس ادا كند نعمتش را افزون كند، و هر كس كوتاهى ورزد خود را در خطر از دست رفتن نعمت قرار دهد
. (3245)
و آن حضرت فرمود: زمانى كه توانايى زياد گردد خواسته كم شود
. (3246)
و آن حضرت فرمود: از فرار نعمتها بترسيد، كه هر گريختهاى را باز گشت نيست
. (3247)
و آن حضرت فرمود: جوانمرد مهربانتر از خويشاوند است
. (3248)
و آن حضرت فرمود: كسى كه به تو گمان خير دارد گمانش را (در عمل) تحقق بخش
. (3249)
و آن حضرت فرمود: بهترين عمل عملى است كه خود را به آن وادارى
. (3250)
و آن حضرت فرمود: خدا را با به هم خوردن تصميمها و گشوده شدن عزمها و شكستن آهنگها شناختم
. (3251)
و آن حضرت فرمود: تلخى دنيا شيرينى آخرت، و شيرينى دنيا تلخى آخرت است
.
(3252)
و آن حضرت فرمود: خداوند ايمان را جهت پاك شدن از شرك واجب نمود، و نماز را براى منزّه شدن از كبر، و زكات را موجب روزى، و روزه را آزمايشى براى اخلاص مردم، و حج را سبب تقويت دين، و جهاد را براى ارجمندى اسلام، و امر به معروف را به خاطر اصلاح عموم، و نهى از منكر را براى باز داشتن نادانان، و صله رحم را براى فراوانى نفرات، و قصاص را براى حفظ خونها، و اقامه حدود را براى بزرگداشت حرامها، و ترك خوردن مسكر را براى حفظ عقل، و دورى از دزدى را براى پا بر جايى پاكدامنى، و ترك زنا را براى حفظ نسب، و ترك لواط را براى ازدياد نسل، و شهادات را براى پشتوانه حق بر عليه انكارها، و ترك دروغ را به خاطر شرافت راستى، و سلام را امانى از خطرات، و امامت را براى نظام امت، و فرمانبردارى را براى
بزرگداشت مقام امامت
. (3253)
و آن حضرت فرمود: اگر بنا داريد ستمكار را سوگند دهيد، اين گونه سوگند دهيد كه از حول و قوه خدا بيزار است. زيرا اگر به اين صورت به دروغ سوگند خورد در كيفرش عجله شود. و اگر قسم بخورد به خداوندى كه جز او خدايى نيست، در كيفرش شتاب نشود، چه اينكه خدا را يگانه دانسته است
. (3254)
و آن حضرت فرمود: اى فرزند آدم، خودت وصىّ خود در مال خويش باش، و همان گونه با ثروتت عمل كن كه علاقه دارى پس از مرگت عمل كنند
. (3255)
و آن حضرت فرمود: تندخويى نوعى از ديوانگى است، چون تندخو پشيمان مىشود، و اگر نشود دليل بر پا بر جايى ديوانگى اوست
. (3256)
و آن حضرت فرمود: سلامت بدن از كمى حسادت است
. (3257)
به كميل بن زياد نخعى فرمود: اى كميل، مردم خود را فرمان بده كه روز را
به دنبال به دست آوردن مكارم بروند، و شب را از پى قضاء حاجت خفتهها باشند. قسم به كسى كه شنواييش آوازها را فرا گرفته، احدى دلى را شاد نكند مگر اينكه خداوند براى وى از آن شادى لطفى بيافريند، و چون بلايى به او رسد آن لطف همانند آب به سوى آن روان گردد تا آن بلا را از او دور كند همان گونه كه شتر غريب را از آبگاه دور نمايند
. (3258)
و آن حضرت فرمود: هرگاه تهيدست شديد با خداوند به وسيله صدقه دادن معامله كنيد
. (3259)
و آن حضرت فرمود: وفا با پيمان شكنان پيمان شكنى نزد خداست، و بىوفايى با پيمان شكنان وفاى نزد خداوند است
. (تكرار شماره 116)
(4000)
(4001)
در گفتار آن حضرت است: چون زمانش فرا رسد يعسوب دين بر جاى حكومتش استقرار يابد، پس همچنان كه ابر پاييزى به هم بپيوندند اهل ايمان گرد او اجتماع كنند.
يعسوب سرور بزرگ است كه آن روز زمامدار امور مردم است. و قزع:
پارههاى ابر بىباران است
. (4002)
در گفتار آن حضرت است. اين گويندهاى شحشح است.
منظورش اين است كه در گفتار ماهر و در بيان مطالب رسا و روان است، و هر تندرو در سخن و رفتار «شحشح» است، و شحشح در غير اين مقام به معناى بخيل است
. (4003)
در گفتار آن حضرت است: براى نزاع قحم است.
مراد حضرت از قحم موارد هلاكت است، زيرا خصومت در اكثر احوال اهلش را دچار هلاكت و تلف مىكند، و از همين معناست: قحمة الاعراب، و آن اين است كه خشكسالى به آنان مىرسد و اموالشان را نابود مىكند، پس اين است تقحّم آن در ميان ايشان. در آن معناى ديگرى هم گفته شده و آن اينكه: خشكسالى آنان را به روى آوردن به شهرهاى آباد ناچار مىكند هنگامى كه بيابان خشك گردد
. (4004)
در گفتار آن حضرت است: هنگامى كه زنان به نهايت كمال رسند خويشان پدرى سزاوارترند.
«نص الحقائق» هم روايت شده. «نصّ» نهايت اشياء و آخرين مرحله آنهاست مانند نصّ در سير و حركت، كه نهايت سيرى است كه مركب بر آن قدرت دارد. و مىگويى: «نصصت الرّجل عن الأمر» زمانى كه سؤال خود را از او به آخر برسانى تا آنچه را نزد اوست به دست آورى.
پس نصّ الحقاق منظور رسيدن دختر به بلوغ است، چه اينكه منتهاى زمان كودكى مىباشد
و وقت گذر از خردى و رسيدن به بزرگى است. و اين از فصيحترين كنايهها و شگفتآورترين آنها در اين زمينه است. مىفرمايد: زمانى كه زنان به مرحله رشد و بلوغ برسند خويشان پدرى كه محرم او هستند مانند برادران و عموها به شوهر دادن او از مادرش سزاوارترند.
و حقاق درگيرى مادر با خويشان پدرى در باره دختر است، و آن ستيز و خصومت و گفتار هر يك به ديگرى است كه: «من به شوهر دادن دختر از تو سزاوارترم». گفته مىشود:
«حاقَقْتُهُ حِقاقاً» مانند «جادلته جدالا»: با او به ستيز برخاستم. و گفته شده: نصّ الحقاق، بلوغ عقلى است و آن رسيدن دختر به سنّ ازدواج است، چرا كه آن حضرت اراده فرموده نهايت زمانى را كه در آن حقوق و احكام واجب مىشود. و كسى كه «نصّ الحقائق» روايت كرده مرادش از حقايق جمع حقيقت است.
اين معنا را ابو عبيده قاسم بن سلّام آورده، اما نظر من اين است كه منظور از
نصّ الحقاق در اينجا رسيدن زن به مرحلهاى از سنّ است كه شوهر دادنش جايز، و تصرّفش در حقوق بلا مانع است، از باب تشبيه به شتران حقاق، و آن جمع حقّه و حقّ است، و آن شترى است كه سه سالگى را تمام كرده و وارد چهار سالگى شده، و در اين وقت به حدّى مىرسد كه در خور سوارى و راه برى است. حقائق نيز جمع حقّه است. روى اين حساب هر دو گفتار به يك معنا باز مىگردند، و اين معنا به روش عرب از معنايى كه در ابتدا ذكر شد شبيهتر است
. (4005)
در گفتار آن حضرت است: ايمان چون نقطهاى سپيد در دل پيدا مىشود، هر چه ايمان زياد شود آن نقطه سپيد زيادتر مىگردد.
«لمظه چون نقطه يا مانند آن است از سپيدى، از همين معنا گفته شده: «فرس المظ» هرگاه لب زيرين اسب را خالى سپيد باشد
. (4006)
در گفتار آن حضرت است: انسان را اگر طلبى باشد كه نمىداند آن را مىگيرد يا نه،
زمانى كه گرفت نسبت به سالى كه بر وام گذشته پرداخت زكات بر او واجب است.
«ظنون» طلبى است كه طلب كار نمىداند آن را از بدهكار مىستاند يا نه، گويا به آن گمان مىبرد، گاه به گرفتنش اميدوار و گاه نا اميد است. و اين از فصيحترين گفتههاست. و همچنين هر كارى كه خواهان آنى و نمىدانى نسبت به آن در چه وضعى هستى ظنون است. قول اعشى بر همين اساس است:
چاهى را كه معلوم نيست در آن آب هست يا نه و از محل باران گير دور است نمىتوان چون فرات به حسابش آورد، كه وقتى به طغيان برخيزد كشتى و شناگر ماهر را به كنارى پرت مىكند.
«جدّ» چاه قديمى است. و «ظنون» چاهى است كه نمىدانند در آن آب هست يا نه
. (4007)
در گفتار آن حضرت است چون سپاهى را به جنگ فرستاد و مشايعت نمود: تا جايى كه مىتوانيد از زنان باز ايستيد.
معنايش اين است كه از ياد زنان و دل مشغولى به آنان كناره بگيريد، و از نزديكى
با آنان امتناع نماييد، كه بازوى حميّت را سست مىكند، و اراده و عزم را به خلل مىكشاند، و قدرت شخص را از ناحيه دشمن مىشكند، و از كوشش در جنگ دور مىكند.
و هر كه از چيزى امتناع نمايد از آن اعذاب نموده. و عاذب و عذوب:
خوددارى كننده از خوردن و آشاميدن است
. (4008)
در گفتار آن حضرت است: مؤمنى كه خود را دچار عار ننموده چون قمار باز زبردستى است كه اولين پيروزى خود را از تير قمارش در انتظار است.
«يا سرون» كسانى هستند كه با تيرهاى خود بر سر شتر نحر شده قمار مىكنند. «فالج» غالب زبردست است، گفته مىشود: «قَدْ فَلَجَ عَلَيْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ» يعنى بر آنان پيروزى يافت و مغلوبشان نمود.
رجز خواننده گويد: وقتى كه ديدم غلبه كننده را كه غالب شد
. (4009)
در گفتار آن حضرت است: وقتى تنور معركه سرخ مىشد خود را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حفظ مىكرديم، پس هيچ كدام از ما به دشمن نزديكتر
از پيامبر نبود.
معناى آن اين است كه وقتى ترس از دشمن زياد مىشد، و جنگ به نهايت سختى مىرسيد، مسلمانان به جانبى كه شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در جنگ بود پناهنده مىشدند، و خداوند به بركت آن حضرت پيروزى را بر آنان نازل مىكرد، و به خاطر او از آنچه بيم داشتند ايمنى مىيافتند.
و قول آن حضرت «اذَا احْمَرَّ البَأْسُ» كنايه از سختى جنگ است.
در اين زمينه سخنانى گفته شده كه بهترينش اين است: امام گرمى تنور جنگ را به گرمى آتش تشبيه كرده كه حرارت و سرخى را به عمل و رنگش فراهم مىآورد. و آنچه كه اين قول را تقويت مىكند فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه چون نبرد شديد مردم را در روز حنين كه جنگ هوازن بود مشاهده كرد فرمود: «الانَ حَمِىَ الْوَطيسُ» (اكنون تنور جنگ گرم شد).
و طيس جايگاه افروختن آتش است، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله
گرم شدن جنگ آنان را به افروختگى و شعلهور شدن آتش تشبيه فرموده است
. اين فصل تمام شد، و در اين باب به روش اول خود يعنى بيان حكمتها باز گشتيم
.
(3261)
و آن حضرت زمانى كه شنيد ياران معاويه به غارت شهر انبار برخاستهاند، تنها و پياده از كوفه بيرون آمد تا به نخيله رسيد، مردم در آنجا به او پيوستند و گفتند:
يا امير المؤمنين ما شرّ دشمن را از تو كفايت مىكنيم، فرمود:
به خدا قسم شما شرّ خود را از من كفايت نمىكنيد، چگونه شرّ غير خود را از من كفايت مىكنيد؟! همانا رعاياى قبل از من از ستم حاكمان شكايت مىكردند، و امروز من از ستم رعيّت خود شاكى هستم. گويى من تابعم و رعيّتم پيشوا، يا من محكومم و آنان حاكم! هنگامى كه امام اين گفتار را در سخنى طولانى كه گزيدهاى از آن را در قسمتى
از خطبهها ذكر كرديم فرمود، دو نفر از يارانش نزد او آمدند، يكى از آنان گفت:
من جز اختيار غير خود و برادرم را ندارم، اى امير المؤمنين فرمان ده تا فرمان برم. حضرت فرمود:
شما دو نفر كجا و آنچه من مىخواهم؟!
(3262)
گفتهاند: حارث بن حوط خدمت حضرت آمد و گفت: تصور مىكنى من گمان مىكنم اصحاب جمل گمراه بودند؟ فرمود:
اى حارث، تو صورت ظاهر را ديدى نه عمق باطن را، به اين خاطر سرگردان شدى! حق را نشناختى تا اهلش را بشناسى، و باطل را نشناختى تا روى آورنده به آن را بشناسى.
حارث گفت: من با سعد بن مالك و عبد اللّه بن عمر كنار مىروم، آن حضرت فرمود:
سعد و عبد اللّه بن عمر نه حق را يارى دادند، و نه دست از يارى باطل برداشتند
. (3263)
و آن حضرت فرمود: نديم شاه چون شير سوار است، مقامش را حسرت خورند و او به موقعيّت خطرناك خود آگاهتر است
. (3264)
و آن حضرت فرمود: به بازماندگان مردم احسان كنيد، تا پاس بازماندگان شما را بدارند
. (3265)
و آن حضرت فرمود: سخن حكيمان اگر درست باشد دوا، و اگر خطا باشد درد است
. (3266)
مردى از حضرت خواست كه ايمان را به او بشناساند. آن حضرت فرمود: فردا بيا تا در برابر مردم بگويم، تا اگر گفتهام را از ياد بردى ديگرى حفظ كند، چه اينكه سخن مانند شكار رمنده است، يكى آن را
مىربايد، و ديگرى از دست مىدهد.
پاسخ امام را در گذشته از همين حكمتها در سايه گفتار حضرت:
ايمان را چهار شعبه است نقل كرديم.
(3267)
و آن حضرت فرمود: فرزند آدم! غم روزى را كه نيامده بر روزى كه در آن هستى بار مكن، اگر روز نيامده از عمرت باشد خداوند روزيت را مىرساند
. (3268)
و آن حضرت فرمود: دوستت را به اندازه دوست دار شايد روزى دشمنت شود، و دشمنت را به اندازه دشمن دار شايد روزى دوستت گردد
. (3269)
و آن حضرت فرمود: مردم در دنيا از جهت عمل دو عاملند: عاملى كه در دنيا براى دنيا كار كند، كه او را دنيايش از آخرتش باز دارد، او بر تهيدستى
باز ماندگانش مىترسد و بر تنگدستى خود ايمن است، از اين رو عمرش را براى سود ديگران از دست مىدهد. و عاملى كه در دنيا براى بعد از دنيا عمل مىكند، و بىآنكه خود را به زحمت اندازد بهره او از دنيا به او مىرسد، بنا بر اين هر دو نصيب را به دست آورده، و هر دو دنيا را مالك شده، و نزد خداوند آبرومند گشته، حاجتى را از خدا نخواهد كه روا نگردد
. (3270)
گفتهاند: در زمان حكومت عمر بن خطاب از زينت كعبه و فراوانى آن سخن به ميان آمد، گروهى پيشنهاد كردند اگر آن را بفروشى و ارتش مسلمانان را تجهيز كنى ثوابش بيشتر است، كعبه را به زينت چكار؟ عمر به اين مسأله تصميم گرفت، و از امير المؤمنين عليه السّلام پرسيد، حضرت فرمود:
قرآن بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نازل شد و اموال چهار نوع بود: اموال مسلمانان كه آن را ميان ارث بران بر اساس قرآن
تقسيم كرد. و غنيمت جنگى كه آن را بر مستحقان قسمت فرمود. و خمس كه خداوند آن را در جايى كه بايد قرار داد. و صدقات كه خداوند آن را در مصرفهاى معيّنش مقرر فرمود. در آن روز كعبه را زيور و زينت بود، و خداوند آن را به صورتى كه بود گذاشت، البته از روى فراموشى رها نكرد، و جايش بر خدا پنهان نبود، تو هم آن را همان جا كه رسول خدا قرار دادهاند بر جاى خود بگذار.
عمر گفت: اگر تو نبودى ما رسوا مىشديم. و زينت كعبه را به حال خود گذاشت
. (3271)
روايت شده: دو مرد را به حضورش آوردند كه از بيت المال دزدى كرده بودند:
يكى از آن دو نفر بندهاى بود از بيت المال، و آن ديگرى غلام مردم. فرمود:
اين عبد از بيت المال است و او را حدّى نيست، مال خداوند برخى از آن برخى ديگر را خورده. و امّا غلام را حدّ الهى مقرر است. پس دست او را بريد
. (3272)
و آن حضرت فرمود: اگر قدمهايم در اين لغزشگاهها استوار بماند،
چيزهايى را تغيير خواهم داد
. (3273)
و آن حضرت فرمود: به علم يقينى بدانيد كه خداوند براى بندهاش هر چند چاره جويىاش عظيم و جستجوگريش سخت، و نقشهاش نيرومند باشد بيش از آنچه در كتاب حكيمش براى او مقرر شده به او نرساند، و بنده ناتوان و كم تدبير را نيز از رسيدن به آنچه كه در كتاب حكيمش براى او مقرر شده مانع نگردد. كسى كه به اين واقعيت آشناست و بر اساس آن حركت مىكند آسايش و سودش از همه مردم برتر است. و آن كه اين حقيقت را از نظر دور داشته و در آن دچار ترديد است گرفتارى و زيانش از همه مردم بيشتر است.
بسا كسى كه مشمول نعمت حق است ولى به سبب آن به كيفر حق نزديك مىگردد، و بسا مبتلايى كه ابتلايش موجب احسان به اوست. اى شنونده بر شكرگزاريت بيفزا، و شتابت را كم كن، و نزد منتهاى روزيت توقّف كن.
(3274)
و آن حضرت فرمود: دانش خود را جهل، و يقينتان را ترديد قرار ندهيد.
زمانى كه دانستيد عمل كنيد، و هر گاه يقين كرديد اقدام نماييد
. (3275)
و آن حضرت فرمود: طمع وارد كنندهاى به هلاكت است كه باز نمىگرداند، و ضامنى است كه وفا نمىكند. بسا نوشنده آب كه پيش از سيراب شدن گلو گيرش گردد.
به هر اندازه ارزش چيزى كه براى به دست آوردنش رغبت مىكنند بزرگ باشد مصيبت از دست رفتنش بزرگ است. آرزوها ديده بصيرت را كور مىكند، و نصيب به جانب كسى مىآيد كه به سوى نصيب نمىرود
. (3276)
و آن حضرت فرمود: خداوندا، به تو پناه مىبرم از اينكه ظاهرم در ديده مردم نيكو جلوه كند، و درونم در آنچه از تو پنهان مىكنم زشت نمايد، خود را از همه آنچه بر من آگاهى در برابر ديد مردم حفظ كنم، پس ظاهر آراستهام را براى مردم آشكار نموده،
و زشتى كردارم را به سوى تو آورم، تا خود را به مردم نزديك، و از خشنودى تو دور سازم
. (3277)
و آن حضرت فرمود: نه، به خداوندى كه از سوى او شب كرديم در بقاياى شب تار، شبى كه لبخندش روز روشنى را مژده مىدهد، چنين و چنان نبوده
. (3278)
و آن حضرت فرمود: اندك كارى كه بر آن مداومت كنى اميد بخشتر است از كار زيادى كه از آن خسته شوى
. (3279)
و آن حضرت فرمود: زمانى كه مستحبّات به واجبات زيان بزند مستحبات را رها كنيد
. (3280)
و آن حضرت فرمود: آن كه دورى سفر قيامت را به ياد آرد براى آن آماده شود
. (3281)
و آن حضرت فرمود: انديشه مانند ديدن با چشمها نيست، كه گاهى چشمها به صاحبانش دروغ مىگويند، ولى خرد به كسى كه از او نصيحت خواهد خيانت نمىكند
. (3282)
و آن حضرت فرمود: بين شما و موعظه حجابى از غفلت است
.
(3283)
و آن حضرت فرمود: نادان شما آنچه را نبايد زياد مىكند، و آگاه شما آنچه را بايد به تأخير مىاندازد
. (3284)
و آن حضرت فرمود: دانش راه عذر را بر بهانه جويان بسته است
. (3285)
و آن حضرت فرمود: آن كه مرگش را به شتاب اراده كردهاند مهلت مىخواهد، و آن را كه مهلت دادهاند با به تأخير انداختن مهلت تعلّل مىورزد
. (3286)
و آن حضرت فرمود: مردم كسى را نگفتند «خوشا به حال او» مگر اينكه روزگار براى او روز بدى را پنهان كرد
. (3287)
آن حضرت را از قدر پرسيدند، فرمود: راهى است تاريك در آن نرويد، دريايى است عميق واردش نشويد، سرّى است خدايى براى كشف آن خود را به زحمت نيندازيد
. (3288)
و آن حضرت فرمود: زمانى كه خداوند بندهاى را خوار كند دانش را از او منع نمايد
. (3289)
و آن حضرت فرمود: مرا در گذشته برادرى خدايى بود، كوچكى دنيا در نظرش او را در نظرم بزرگ مىنمود. از سلطه
شكمش آزاد بود، آنچه نمىيافت آرزو نمىكرد، و هرگاه مىيافت زياده روى نداشت.
اكثر روزگارش را خاموش بود، و اگر مىگفت بر گويندگان غالب مىشد، و تشنگى پرسندگان را به زلال معرفت فرو مىنشاند. افتاده بود و او را ناتوان مىشمردند، ولى به وقت جدّ و جهاد شير خشمگين و مار زهرآگين بود. تا نزد قاضى نمىآمد اقامه حجّت نمىكرد. احدى را به كارى كه در مثل آن عذر مىيافت ملامت نمىنمود تا عذرش را بشنود. دردى را جز به وقت بهبوديش شكايت نمىكرد.
چيزى را كه مىگفت انجام مىداد، و آنچه را عمل نمىكرد نمىگفت. اگر در سخن بر او غالب مىشدند در سكوت مغلوب نمىشد، و بر شنيدن حريصتر از گفتن بود. هرگاه دو برنامه پيش مىآمد دقت مىكرد كه كدام به هواى نفس نزديكتر است پس آن را مخالفت مىنمود. بر شما باد به اين اوصاف و ملازمت و رغبت به آنها، پس اگر همه آنها را قدرت نداريد بدانيد كه
به دست آوردن اندك بهتر از ترك بسيار است
. (3290)
و آن حضرت فرمود: اگر خداوند در برابر گناه، تهديد به عذاب نكرده بود، هر آينه واجب بود به خاطر شكر نعمتش نافرمانى نشود
. (3291)
و آن حضرت، اشعث را به خاطر مرگ فرزندش اين گونه تسليت داد:
اى اشعث، اگر بر فرزندت غمگينى سزاوارى كه اين لازمه خويشاوندى است، و اگر صبر كنى خدا را در هر مصيبتى پاداشى است.
اى اشعث، اگر صبر كنى تقدير الهى بر تو جارى شده و اجر خواهى برد، و اگر بىتابى كنى تقدير الهى بر تو جارى شده و گناهكار خواهى شد. اى اشعث، فرزندت تو را خوشحال كرد در حالى كه براى تو امتحان و آزمايش بود، و غمگينت ساخت در حالى كه براى تو ثواب و رحمت است
. (3292)
كنار قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به وقت دفن آن حضرت گفت:
شكيبايى زيباست مگر بر مرگ تو، و بىتابى زشت است مگر در مصيبت تو.
هر آينه مصيبتى كه از مرگ تو به ما رسيد بزرگ، و مصائب پيش از تو و بعد از تو كوچك است
. (3293)
و آن حضرت فرمود: با احمق همنشين مباش، چه اينكه كارش را براى تو مىآرايد، و علاقه دارد مانند او باشى
. (3294)
از مسافت ميان مشرق و مغرب از حضرتش پرسيدند، آن حضرت فرمود:
مسير يك روز خورشيد است
. (3295)
و آن حضرت فرمود: دوستانت سه نفر، و دشمنانت نيز سه نفرند:
اما دوستانت: دوستت، و دوست دوستت، و دشمن دشمنت هستند.
امّا دشمنانت: دشمنت، و دشمن دوستت، و دوست دشمنت مىباشند
. (3296)
به كسى كه براى ضربه زدن به دشمنش در برنامهاى مىكوشيد كه براى خودش ضرر داشت، فرمود:
تو مانند كسى هستى كه بر خود نيزه فرو مىبرد تا كسى را كه پشت سر خود سوار كرده از پاى در آورد
.
(3297)
و آن حضرت فرمود: چه فراوان است عبرتها، و چه اندكاند عبرت گيران!
(3298)
و آن حضرت فرمود: آن كه دشمنى را از اندازه بگذراند گناه كرده، و كسى كه كوتاهى ورزد بر او ستم خواهد شد، و آن كه ستيزه جويى نمايد قدرت ندارد خدا را بپرهيزد
. (3299)
و آن حضرت فرمود: گناهى كه پس از آن مهلت يافتم تا دو ركعت نماز به جاى آورم اندوهگينم نكرد، و از خداوند عافيت مىخواهم
. (3300)
از آن حضرت سؤال شد: خداوند چگونه حساب مردم را با اين همه جمعيت مىرسد؟ فرمود:
همان گونه كه با اين جمعيت رزقشان مىدهد.
پرسيدند: در حالى كه خدا را نمىبينند چگونه به حساب آنها مىرسد؟ فرمود: همان گونه كه آنان را روزى مىدهد در حالى كه او را نمىبينند
. (3301)
و آن حضرت فرمود: فرستاده تو نزد ديگران بيان كننده عقل توست، و نامهات رساترين چيزى است كه از جانب تو سخن مىگويد
.
(3302)
و آن حضرت فرمود: كسى كه بلا و گرفتارى بر او سخت شده نيازمندتر به دعا نيست از تندرستى كه از بلا ايمن نمىباشد
. (3303)
و آن حضرت فرمود: مردم فرزندان دنيايند، مرد بر دوستى مادرش سرزنش نمىشود
. (3304)
و آن حضرت فرمود: تهيدست فرستاده خداست، كسى كه او را محروم كند خدا را محروم كرده، و هر كه به او ببخشد به خدا بخشيده
. (3305)
و آن حضرت فرمود: مرد با غيرت هرگز زنا نمىكند
. (3306)
و آن حضرت فرمود: اجل حتمى براى نگهدارى انسان بس است
. (3307)
و آن حضرت فرمود: داغدار مىخوابد، ولى مال ربوده نمىخوابد.
يعنى مرد بر مرگ فرزند صبر مىكند، ولى بر غارت مالش شكيبايى نمىورزد
.
(3308)
و آن حضرت فرمود: دوستى پدران خويشاوندى بين فرزندان است، و خويشاوندى به دوستى محتاجتر از دوستى به خويشاوندى است.
(3309)]
و آن حضرت فرمود: از گمانهاى اهل ايمان پروا كنيد، كه خداوند حق را بر زبان آنان نهاده است
. (3310)
و آن حضرت فرمود: ايمان عبد صادق نيست مگر اينكه اعتمادش به آنچه نزد خداست از آنچه در دست خود دارد بيشتر باشد
. (3311)
وقتى حضرت به جانب بصره آمد، انس بن مالك را به سوى طلحه و زبير فرستاد تا سخنى را كه در باره آنان از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيده بود به يادشان آورد. انس از مأموريت سرباز زد و خدمت امام آمد و گفت: آن سخن را از ياد بردهام. فرمود:
اگر دروغ مىگويى خداوند تو را به سپيدى درخشانى دچار كند كه عمامه آن را نپوشاند.
يعنى بيمارى برص. انس چهرهاش به آن بيمارى مبتلا شد، و بعد از آن كسى او را جز با نقاب نديد
. (3312)
و آن حضرت فرمود: دلها را نشاطى و ملالى است، اگر نشاط روى آورد آنها را به مستحبّات واداريد، و اگر ملالت دست داد به برگزارى واجبات اكتفا كنيد
. (3313)
و آن حضرت فرمود: خبر آنچه پيش از شما و بعد از شماست، و نيز دستور زندگى شما در قرآن است
. (3314)
و آن حضرت فرمود: سنگ را به همان جا كه از آن بر آمده بر گردانيد، چرا كه شر را جز شرّ دفع نمىكند
. (3315)
آن حضرت به دفتردارش عبيد اللّه بن ابى رافع فرمود: دواتت را ليقه بگذار، زبانه قلمت را دراز كن، ميان سطرها را گشاد گير، و حروف را نزديك هم
قرار ده، كه اين روش به زيبايى خط شايستهتر است
. (3316)
و آن حضرت فرمود: من پيشواى مؤمنينم، و ثروت پيشواى بدكاران.
يعنى اهل ايمان مرا پيروى مىكنند، و بدكاران دنبال ثروتند، چنانكه زنبوان از يعسوبشان كه پيشواى آنهاست پيروى مىنمايند
. (3317)
بعضى از يهود گفتند: هنوز پيامبرتان را دفن نكرده بوديد كه در بارهاش دچار اختلاف شديد! فرمود: ما نسبت به آنچه از او رسيده بود اختلاف كرديم نه در باره شخص او، ولى شما هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه به پيامبرتان گفتيد: براى ما از بت خدايى قرار داده چنانكه اينان را خدايانى است، موسى گفت: شما مردمى نفهم هستيد»
. (3318)
به آن حضرت گفته شد: چگونه بر هماوردانت غالب شدى؟ آن حضرت فرمود: احدى را نديدم جز اينكه مرا بر عليه خود كمك كرد.
اشاره به جا گرفتن هيبت و عظمتش در دلها دارد
. (3319)
به فرزندش محمّد بن حنفيّه فرمود: پسرم! از تهيدستى بر تو مىترسم، از آن به خداوند پناه ببر، چرا كه تهيدستى دين را ناقص، و عقل را سرگردان مىكند، و پديد آورنده دشمنى است
. (3320)
در پاسخ كسى كه مشكلى از او پرسيد، فرمود: براى فهميدن بپرس، نه براى به سختى انداختن طرف مقابل، چرا كه نادان ياد گيرنده شبيه به عالم است، و عالم بىانصاف شبيه به نادانى است كه براى زحمت ديگرى سؤال مىكند
. (3321)
آن حضرت به عبد اللّه بن عباس در باره نظرى از او كه موافق رأى امام نبود، فرمود: بر توست كه رأى خود را به من ارائه كنى و من هم بينديشم، زمانى كه نظرت را نپذيرفتم مرا اطاعت كن
. (3322)
روايت شده: آن حضرت زمانى كه از صفّين به كوفه آمد به شباميان عبور كرد،
صداى گريه زنان را بر كشتههاى صفّين شنيد، حرب بن شرحبيل شبامى كه از سران قبيلهاش بود به جانب حضرت آمد، امام به او فرمود:
زنانتان بر آنچه از آنان مىشنوم بر شما مسلّطند؟! چرا آنان را از ناله زدن منع نمىكنيد؟! حرب مىخواست پياده در ركاب حضرت حركت كند، به او فرمود: باز گرد، كه پياده آمدن چون تويى با من موجب فتنه براى حكمران، و خوارى براى مؤمن است
. (3323)
و آن حضرت در روز نهروان بر كشتههاى خوارج گذشت و فرمود:
بدا به شما، آن كه فريبتان داد به شما ضرر زد. گفتند: چه كسى آنان را فريفت اى امير المؤمنين؟ فرمود: شيطان گمراه كننده، و نفس امّاره به سوء آنان را به آرزوها فريفت، ميدان معصيت را براى آنان گسترد، پيروزى را به آنان وعده داد، و به آتششان در انداخت
. (3324)
و آن حضرت فرمود: از نافرمانى خدا در خلوتها پروا كنيد،
كه بيننده همان حكم كننده است
. (3325)
وقتى خبر شهادت محمّد بن ابو بكر به او رسيد، آن حضرت فرمود: اندوه ما بر او به اندازه خوشحالى دشمنان به اوست، با اين تفاوت كه آنها دشمنى را از دست دادند، و ما دوستى را
. (3326)
و آن حضرت فرمود: عمرى كه خداوند فرزند آدم را در آن معذور داشته شصت سال است
. (3327)
و آن حضرت فرمود: آن كه گناه بر او پيروز شد به پيروزى نرسيد، و كسى كه با بدى غلبه كند در حقيقت مغلوب است
. (3328)
و آن حضرت فرمود: خداوند روزى تهيدستان را در ثروت اغنيا واجب نموده، تهيدستى گرسنه نماند جز با منع ثروتمند، و خداوند والا مقام گرسنگى فقيران را از ثروتمندان باز خواست خواهد كرد
.
(3329)
و آن حضرت فرمود: بىنيازى از عذر، از عذر موجّه ارجمندتر است
. (3330)
و آن حضرت فرمود: كمترين حقّى كه براى خدا بر عهده شماست اين است كه به نعمتهايش بر گناه يارى نخواهيد
. (3331)
و آن حضرت فرمود: خداوند سبحان طاعت را در وقتى سست ارادهها از آن كوتاهى كنند غنيمت زيركان قرار داد
. (3332)
و آن حضرت فرمود: حاكمان پاسبانان خداوند در زميناند
. (3333)
و آن حضرت در وصف مؤمن فرمود: شادى مؤمن در چهرهاش، و اندوهش در دل اوست. از نظر تحمّل وسيعترين موجود، و از نظر اخلاق متواضعترين مخلوق است.
برترى را خوش ندارد، و خودنمايى را دشمن دارد. اندوهش طولانى، و همّتش دور دست، و سكوتش بسيار، و وقتش مشغول، و سپاس و شكيبايىاش فوق العاده، و غرق در فكرت خويش، و نسبت به اظهار حاجت بخيل است، اخلاقش سهل و آرام، و بر خوردش هموار و نرم،
و وجودش در امر دين از سنگ سختتر، و نزد حق از برده ذليلتر است
. (3334)
و آن حضرت فرمود: اگر انسان مدت عمر و سرانجام خود را ببيند آرزو و غرورش را دشمن دارد
. (3335)
و آن حضرت فرمود: هر انسانى كه در ثروتش دو شريك است: وارث و حوادث
. (3336)
و آن حضرت فرمود: آن كه از او چيزى در خواست شده تا وعده نداده آزاد است
. (3337)
و آن حضرت فرمود: ثواب دهنده بىطاعت همچون تيرانداز بىكمان است
. (3338)
و آن حضرت فرمود: دانش دو نوع است: فطرى و شنيده شده، اگر دانش فطرى در انسان نباشد دانش شنيدنى سودى ندهد
. (3339)
و آن حضرت فرمود: رأى درست همراه قدرتهاست، با روى آوردن قدرتها روى مىنمايد، و با رفتن قدرتها مىرود
.
(3340)
و آن حضرت فرمود: پاكدامنى زينت تهيدستى، و سپاس زيور توانگرى است
. (3341)
و آن حضرت فرمود: روز عدالت بر ستمگر شديدتر از روز ستم بر ستمديده است
. (3342)
و آن حضرت فرمود: توانگرى بزرگتر نوميدى از چيزى است كه در اختيار مردم است
. (3343)
و آن حضرت فرمود: همه گفتهها نزد خدا محفوظ، و تمام باطنها آزموده شده است، و هر كسى در گرو اعمال خود است. مردم ناقص و دچار عيبند جز كسى كه خدا او را حفظ كرده، پرسندگانشان مردم آزار، و پاسخ دهندگانشان در جواب گفتن دچار تكلّفاند، برترين آنان را در رأى خشنودى و غضب از رأى نيكو باز مىگرداند، و استوارترين آنها را نگاهى يا كلمهاى دگرگون مىسازد
. (3344)
و آن حضرت فرمود: اى مردم خدا را پروا كنيد، چه بسيار آرزومندى كه
به آرزويش نرسد، و بنا كنندهاى كه در بنايش ساكن نشود، و ثروتاندوزى كه به زودى آن را ترك كند، ثروتى كه شايد از حرام جمع كرده، و از حقّى كه منع نموده فراهم ساخته، از حرام به آن رسيده و به خاطر آن زير بار گناهان رفته، با وزر و وبالش به آخرت باز گشته و متأسف و اندوهگين بر خدا وارد شده، دنيا و آخرت را زيان كرده، اين است زيان آشكار
. (3345)
و آن حضرت فرمود: قدرت نداشتن بر گناه نوعى پاكدامنى است
. (3346)
و آن حضرت فرمود: آبرويت جامد است، اظهار حاجت آن را مىريزد، توجه كن آن را نزد چه كسى مىريزى
. (3347)
و آن حضرت فرمود: ستايش بيش از شايستگى چاپلوسى، و كمتر از آنچه لازم است درماندگى يا حسادت است
. (3348)
و آن حضرت فرمود: سختترين گناهان گناهى است كه گنه كار آن را ناچيز بشمارد
. (3349)
و آن حضرت فرمود: آن كه در عيب خود نظر كند از نظر در عيب ديگران
بازماند. و هر كس به رزق خدا خشنود شد به آنچه از دست رفته غمگين نگردد.
و آن كه تيغ ستم كشيد به همان تيغ كشته شود. و هر كه خود را در كارها به زحمت انداخت خويش را هلاك ساخت. و آن كه در امواج در افتاد غرق شد. و هر كه در موارد زشتى قدم نهاد متّهم گشت. و هر كه گفتارش فراوان شد خطايش فزونى گرفت، و هر كه خطايش بسيار گشت حيايش اندك شد، و هر كه حيايش اندك شد پارساييش كم شد، و هر كه پارساييش كم شد دلش مرد، و هر كه دلش مرد وارد آتش شد. و آن كه عيوب مردم را بنگرد و آن را ناپسند داند سپس براى خود روا داند احمق واقعى است. قناعت ثروتى است كه تمام نمىشود. كسى كه زياد ياد مرگ كند از دنيا به كم و اندك راضى گردد. و كسى كه بداند گفتارش از جمله اعمال اوست سخنش مگر در آنچه او را متهم است كم مىشود
. (3350)
و آن حضرت فرمود: مرد ستمكار را سه نشانه است:
به ما فوقش با سرپيچى، و به زير دستش با قهر و غلبه ستم مىكند، و ستمگران را پشتيبانى مىنمايد
. (3351)
و آن حضرت فرمود: زمان اوج سختى مرحله گشايش، و هنگام تنگى حلقههاى بالا نوبت آسايش است
. (3352)
و آن حضرت به بعضى از يارانش فرمود: اكثر شغل خود را براى اهل و فرزندت قرار مده، اگر آنها از دوستان خدايند كه خداوند دوستانش را ضايع نمىكند، و اگر از دشمنان خدايند اندوه و شغل تو در راه دشمنان خدا براى چيست؟!
(3353)
و آن حضرت فرمود: بزرگترين عيب آن است كه عيب دانى صفتى را كه مانند آن در خودت باشد
. (3354)
مردى مرد ديگرى را در محضر آن حضرت به ولادت فرزندش بدين گونه تهنيت گفت:
اين يكّه سوار بر تو مبارك باد. امام فرمود: اين گونه مگو، بلكه بگو:
شكر گزار بخشنده باش، بخشيده شده بر تو مبارك باد، به رشد و كمال رسد، و از نيكوكاريش بهرهمند گردى
. (3355)
يكى از كار گزارانش ساختمانى مجلّل ساخت، فرمود: پولها سر در آوردند، اين بنا ثروتمندى تو را نشان مىدهد
. (3356)
به حضرت گفته شد: اگر درب خانه كسى را به رويش ببندند و او را در آنجا رها كنند رزقش از كجا مىآيد؟ آن حضرت فرمود: از آنجا كه اجلش مىآيد
. (3357)
به قومى كه يكى از آنان مرده بود اين گونه تسليت گفت: اين مرگ نه به شما شروع شد، و نه به شما پايان مىگيرد. رفيق شما سفر مىكرد، انگار كنيد به بعضى از سفرهايش رفته، اگر به شما برگشت كه خوب، و گر نه شما به سوى او مىرويد
. (3358)
و آن حضرت فرمود: اى مردم، بايد خداوند شما را به هنگام نعمت در ترس ببيند
به همان صورت كه در بلا هراسان مىنگرد، چرا كه به هر كس نعمت وسيع بخشيده شود و آن را مقدمه كيفر تدريجى به حساب نياورد از برنامه ترسناكى خود را ايمن دانسته، و كسى كه زندگى بر او تنگ گرفته شده و او آن را امتحان نداند پاداشى را كه به آن اميد مىرفت ضايع نموده
. (3359)
و آن حضرت فرمود: اى اسيران هوا و هوس، آرزوها را كوتاه كنيد، زيرا مردم دلبسته به دنيا را جز صداى دندانهاى حوادث از اين دنيا نمىترساند، اى مردم، خودتان عهده دار ادب كردن خود شويد، و نفس را از جرأت بر عادات هلاك كننده باز گردانيد
. (3360)
و آن حضرت فرمود: به سخنى كه از كسى صادر مىشود تا جايى كه براى آن محمل خير مىيابى گمان بد مبر
. (3361)
و آن حضرت فرمود: هرگاه تو را به خداوند حاجتى
باشد دعاى خود را با صلوات بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آغاز كن، سپس حاجت بخواه، كه خداوند كريمتر از آن است كه از او دو حاجت بخواهند، يكى را جواب دهد و ديگرى را منع نمايد
. (3362)
و آن حضرت فرمود: كسى كه آبروى خود را خواهد بايد گفتگوهاى لجاجت آميز را رها نمايد
. (3363)
و آن حضرت فرمود: شتاب ورزيدن پيش از امكان، و كندى نمودن بعد از فرصت از حماقت است
. (3364)
و آن حضرت فرمود: از آنچه پيش نيامده پرسش مكن، كه تو را در آنچه هست شغلى وجود دارد
. (3365)
و آن حضرت فرمود: انديشه آيينهاى است روشن، عبرت بيم دهندهاى است خيرخواه. و براى ادب نفست همين بس كه از آنچه براى ديگران دوست ندارى بپرهيزى
. (3366)
و آن حضرت فرمود: علم را با عمل بستگى است، هر كه دانست
عمل كرد. و علم عمل را صدا مىكند، اگر اجابت كند مىماند، و گر نه از آن كوچ مىكند
. (3367)
و آن حضرت فرمود: اى مردم، كالاى دنيا گياهى است خشك و و با خيز، از چراگاه آن بپرهيزيد، چه اينكه دل كندن از آن لذت بخشتر از اعتماد به آن است، و به اندازه برداشت كردن از دنيا پاكيزهتر از اندوختن آن است، بر آن كه به افزون كردن ثروت اقدام كند حكم به تهيدستى شده، و آن كه در آن كوس بىنيازى زده به آسايشش كمك گشته.
آن را كه زيور دنيا به شگفتى اندازد كور دلى از پى در آيد، و آن كه عشقش را به دل گيرد خاطرش را از اندوهها پر كند كه براى آن اندوهها در سويداى قلبش خلجان است، اندوهى مشغولش دارد، و غمى محزونش كند، چنين است تا نفس گلو گيرش شود و او را به بيابان اندازند، در حالى كه رگهاى حياتش قطع شده، نابود كردنش بر خدا، و انداختنش به گورستان براى دوستان آسان است. مؤمن با ديده عبرت به دنيا مىنگرد، و از آن از باب اضطرار به اندازه شكم بر مىدارد،
و وصف دنيا را به گوش خشم و دشمنى مىشنود. اگر بگويند ثروتمند شد بعد از اندكى مىگويند به تهيدستى نشست، و اگر به بودنش شاد شوند به مرگش اندوهگين گردند.
اين است وضع دنيا، و هنوز اهل دنيا را روزى كه در آن نوميد شوند نيامده!
(3368)
و آن حضرت فرمود: خداوند سبحان پاداش را بر طاعت، و كيفر را بر گناه قرار داده، تا بندگان را از خشمش باز دارد، و آنان را به بهشتش روانه نمايد
. (3369)
و آن حضرت فرمود: زمانى بر مردم برسد كه در ميان آنان از قرآن جز خطوطش، و از اسلام جز اسمش باقى نماند. مساجدشان در آن زمان از نظر ساختمان آباد، و از نظر هدايت ويران است. ساكنان و آباد كنندگانش بدترين اهل زمينند، از آنان فتنه برخيزد و گناه در آنان لانه گيرد، آن كه از فتنهها كناره گرفته او را به آن باز مىگردانند، و هر كه از آن عقب
مانده او را به سوى آن سوق مىدهند. خداوند پاك مىفرمايد: «به خود سوگند خوردهام كه فتنهاى در ميان آنان بر انگيزم كه خردمند در آن سرگردان شود» و اين كار را هم انجام داده، و ما از خدا مىخواهيم كه از لغزش غفلت ما در گذرد
. (3370)
گفته شده كه امام كمتر بر منبر قرار مىگرفت مگر اينكه پيش از سخنرانى مىفرمود:
اى مردم، خدا را پروا كنيد، كسى بيهوده و عبث آفريده نشده كه بازى كند، و رها نشده تا كار بيهوده انجام دهد، دنيايش كه خود را در ديده او آراسته عوض آخرتى نشود كه آن را به ديدن نزد او زشت نموده، و مغرورى كه به اعلا درجه همت خود به دنيا دست يافته مانند كسى نيست كه از آخرت به كمترين سهمى پيروزى پيدا نموده
. (3371)
و آن حضرت فرمود: شرفى برتر از اسلام، عزّتى عزيزتر از تقوا، پناهگاهى نگاه دارندهتر از اجتناب از حرام، شفيعى
رهانندهتر از توبه، و گنجى بىنياز كنندهتر از قناعت، و ثروتى براى از بين بردن تهيدستى بهتر از رضا به داده حق نيست. آن كه به مقدار كفافش اكتفا كند به آسودگى پيوسته، و در خوشى جاى گرفته. رغبت به دنيا كليد رنج و مركب ناراحتى است. حرص و كبر و حسد موجبات در افتادن در گناهاند، و بدى جمع كننده تمام عيوب است
. (3372)
و آن حضرت به جابر به عبد اللّه انصارى فرمود: اى جابر، بر پايى دين و دنيا به چهار چيز است: دانشمندى كه دانشش را به كار گيرد، و نادانى كه از آموختن خوددارى نكند، و سخاوتمندى كه به خيرش بخل نورزد، و تهيدستى كه آخرتش را به دنيايش نفروشد. زمانى كه دانشمند دانشش را ضايع نمايد نادان از فراگيرى علم خوددارى كند، و وقتى ثروتمند به نيكىاش بخل ورزد تهيدست آخرتش را به دنيايش بفروشد. اى جابر، كسى كه نعمت خدا بر او زياد شود
نياز مردم به او بسيار گردد، پس كسى كه به اداى واجبات مالى برخيزد نعمتش را در گردونه دوام و بقا قرار داده، و آن كه به واجب مالى اقدام نكند ثروتش را در معرض زوال و نابودى نهاده
. (3373)
ابن جرير طبرى در تاريخش از عبد الرحمان پسر ابى ليلى فقيه، همان كسى كه براى جنگ با حجاج همراه ابن اشعث بيرون رفت، در گفتارى كه براى ترغيب مردم به جنگ ايراد كرد، چنين گفت: من از على- كه خداوند درجهاش را در ميان صالحين بلند گرداند، و ثواب شهداء و صدّيقين را به او عنايت كند- در روزى كه با اهل شام روبرو شديم شنيدم مىفرمود:
اى مردم مؤمن، هر كس ببيند ستمى را كه به كار گرفته مىشود، يا منكرى را كه مردم را به آن دعوت مىكنند، پس آن را به دل انكار كند سالم مانده و گناهى بر او نمىباشد، و كسى كه به زبان انكار كند پاداش الهى يافته و مقامش از اولى بهتر است،
و كسى كه با شمشير به انكار برخيزد تا رايت توحيد بلند، و پرچم ستمكاران پست گردد، او كسى است كه به راه رستگارى رسيده، و قيام بر راه خدا نموده، و نور يقين در دلش روشن گشته است
. (3374)
امام عليه السّلام را كلامى ديگر در زمينه همين معناست: از اين مردم كسى است كه به دست و زبان و قلبش به انكار بر مىخيزد، چنين انسانى خصلتهاى خوب را به كمال رسانده. و كسى است كه به زبان و دل انكار مىكند و دست به برنامهاى نمىبرد، چنين انسانى به دو خصلت از خصلتهاى خوب چنگ زده، و خصلتى را ضايع نموده.
و كسى است كه با دل به انكار بر خاسته نه با دست و زبانش، چنين كسى دو خصلت را كه شريفتر است تباه نموده، و يك خصلت را گرفته.
و كسى كه انكار با زبان و قلب و دست را ترك كرده، او مردهاى است ميان زندگان. تمام كارهاى نيك و جهاد در راه خدا
در جنب امر به معروف و نهى از منكر چيزى نيست جز به مانند انداختن آب دهان در درياى پهناور. امر به معروف و نهى از منكر نه اجلى را نزديك مىكند، و نه از روزى مىكاهد. و بهتر از همه اينها سخن عدل است در برابر حاكم ظالم
. (3375)
از ابو جحيفه روايت است گويد: از امير المؤمنين عليه السّلام شنيدم مىفرمود:
اول چيزى كه از جهاد از شما گرفته مىشود جهاد با دست، سپس به زبان، آن گاه به قلب است. آن كه با دل معروف را نشناخت، و منكر را انكار نكرد واژگون مىشود و نيكىهايش نابود، و بديهايش آشكار مىگردد
. (3376)
و آن حضرت فرمود: حق سنگين است و گوارا، و باطل سبك است و هلاكت بار
. (3377)
و آن حضرت فرمود: بر بهترين اين امت از عذاب الهى ايمن مباش،
كه خداى بزرگ فرموده: «از كيفر خدا ايمن نيستند مگر زيانكاران».
و بر بدترينشان از رحمت خدا نا اميد مباش، كه خداوند فرموده:
«از رحمت خدا نا اميد نمىشوند مگر كافران»
. (3378)
و آن حضرت فرمود: بخل جامع تمام عيبهاى زشت است، و اين خصلت افسارى است كه آدمى را به سوى تمام زشتىها مىبرد
. (3379)
روزى دو نوع است: آن كه تو آن را مىطلبى، و آن كه تو را مىجويد، كه اگر دنبالش نروى به دنبالت مىآيد، بنا بر اين اندوه سال خود را بر اندوه روز خويش بار مكن، كه روزى هر روز تو را كفايت مىكند، اگر سال از عمر تو باشد خداوند متعال در هر روز جديد آنچه نصيب تو نموده به تو مىرساند، و اگر سال از عمرت نباشد پس چه اندوهى مىخورى بر چيزى كه از آن تو نيست؟! هيچ جويندهاى در آنچه رزق توست بر تو پيشى نگيرد، و زورمندى نسبت
به آن بر تو غالب نشود، و آنچه براى تو مقدّر شده از رسيدن به تو تأخير نكند.
اين كلام پيش از اين در همين باب گذشت، ولى در اينجا روشنتر و مشروحتر است، به اين خاطر بر قاعدهاى كه در ابتداى كتاب مقرر شده تكرار كرديم
. (3380)
و آن حضرت فرمود: بسا روى آورنده به روزى كه آن روز را شب نكند، و بسا كسى كه در اول شب مورد غبطه مردم بود و آخر شب عزاداران بر او گرد آمدند
. (3381)
و آن حضرت فرمود: سخن را تا نگفتهاى در بند توست، چون گفتى تو در بند آنى، پس زبانت را چون طلا و نقرهات حفظ كن، چه بسا يك كلمه نعمتى را از بين برده و عذابى را پيش آورده
. (3382)
و آن حضرت فرمود: آنچه را نمىدانى مگو، بلكه هر چه را هم مىدانى به زبان نياور، كه خداوند پاك برنامههايى را بر اندامت
واجب نموده كه در قيامت به همانها بر تو احتجاج خواهد كرد
. (3383)
و آن حضرت فرمود: بر حذر باش كه خداوندت در معصيتى ببيند، و از طاعتش غايب بنگرد، كه از زيانكاران خواهى بود. چون توانا شدى بر طاعت حق توانا باش، و وقتى ناتوان گشتى از معصيت خدا ناتوان باش
. (3384)
و آن حضرت فرمود: ميل به دنيا با آنچه كه از تحوّلات آن مىبينى جهل است. و كوتاهى كردن از عمل نيك وقتى به ثوابش مطمئن باشى غبن است. و اعتماد به هر كس پيش از امتحان او عجز است
. (3385)
و آن حضرت فرمود: در پستى دنيا نزد خدا همين بس كه او را جز در آن معصيت نكنند، و براى رسيدن به رحمتش راهى جز ترك آن وجود ندارد
. (3386)
و آن حضرت فرمود: هر كه جوينده چيزى باشد، به تمام آن يا به قسمتى از آن مىرسد
.
(3387)
و آن حضرت فرمود: خيرى كه پس از آن عذاب خداست خير نيست، و رنجى كه پس از آن بهشت است رنج نيست. هر نعمتى پايينتر از بهشت كم ارزش، و هر بلايى پستتر از جهنم عافيت است
. (3388)
و آن حضرت فرمود: بدانيد از جمله بلاها تهيدستى، و سختتر از آن بيمارى جسم، و سختتر از بيمارى جسم بيمارى قلب است.
و بدانيد از جمله نعمتها ثروت، و برتر از ثروت سلامت جسم، و برتر از سلامت جسم تقواى قلب است
. (3389)
و آن حضرت فرمود: كسى كه عملش او را كند نمايد نسبش او را تند نكند.
و در روايتى ديگر است: كسى كه مقام خود را از دست داد منزلت پدرانش به او نفعى ندهد
. (3390)
و آن حضرت فرمود: مؤمن را سه ساعت است: ساعتى كه در آن
با خداوند راز و نياز مىكند، و ساعتى كه در آن به ترميم معاش اقدام مىنمايد، و ساعتى كه در آن از لذتهاى حلال و نيكو بهره مىگيرد. عاقل را نرسد كه جز براى سه چيز سفر كند: اصلاح معاش، يا گام نهادن در امر معاد، يا كام بردن از غير حرام
. (3391)
و آن حضرت فرمود: به دنيا بى رغبت باش تا خداوند تو را به زشتىهاى آن بينا نمايد، و بىخبر نباش كه از تو بىخبر نيستند
. (3392)
و آن حضرت فرمود: سخن گوييد تا شما را بشناسند، كه مرد در زير زبانش پنهان است
. (3393)
و آن حضرت فرمود: آنچه از دنيا پيش تو آيد برگير، و آنچه از تو روى بگرداند روى بگردان، اگر چنين نكردى در طلب روزى زياده روى مكن
. (3394)
و آن حضرت فرمود: چه بسا سخنى كه اثرش از حمله مؤثّرتر است
.
(3395)
و آن حضرت فرمود: به اندازهاى كه بتوان قناعت نمود بس است
. (3396)
و آن حضرت فرمود: مردن نه پستى و خوارى، و رضا به اندك نه دست توسل به ديگران. آن را كه بدون كوشش نصيبى ندهند با كوشش هم سهمى نمىدهند.
روزگار دو روز است: روزى به سود تو، و روزى به زيان تو. هرگاه روزى به سود تو بود گردنكشى مكن، و هرگاه روزى به زيان تو بود شكيبا باش
. (3397)
و آن حضرت فرمود: مشك عطر نيكويى است، مشك دانش سبك و بوى آن خوش است
. (3398)
و آن حضرت فرمود: فخر فروشى را بگذار، كبر خود را فرو ريز، و قبرت را ياد كن
. (3399)
و آن حضرت فرمود: براى فرزند بر عهده پدر حقّى است، و براى پدر نيز بر عهده فرزند حقّى است. حق پدر بر فرزند اينكه پدر را در همه امور جز در معصيت خدا اطاعت كند، و حق فرزند بر
پدر اينكه براى او نام نيكو قرار دهد، و وى را نيكو تربيت نمايد، و به او قرآن تعليم دهد
. (3400)
و آن حضرت فرمود: چشم زخم، و افسونگرى، و جادوگرى، و فال نيك واقعيّت دارد، اما فال بد زدن، و اثر گذارى از يكى به ديگرى در امور خرافى درست نيست. بوى خوش، عسل، سوار كارى، و نظر به سبزه غم و اندوه را مىزدايد و كسالت را بهبودى مىبخشد
. (3401)
و آن حضرت فرمود: هماهنگى با اخلاق مردم سپر ايمنى است در برابر كينههايشان
. (3402)
و آن حضرت به كسى كه در محضرش به سخن برخاست و سخنى گفت كه از مثل او زيبنده نبود، فرمود: پيش از بال در آوردن پريدى، و به خردسالى بانگ زدى.
«شكير» در اينجا اولين بالهايى است كه بر پرنده مىرويد پيش از آنكه قوى و محكم شود.
و «سقب» بچه شتر است، كه تا بزرگ نشده فرياد نمىزند
. (3403)
و آن حضرت فرمود: آن كه خود را به كارهاى مختلف در اندازد تدبيرها او را واگذارند
.
(3404)
حضرت را از معناى «لا حول و لا قوّة الّا باللّه» پرسيدند فرمود:
با وجود خدا دارنده چيزى نيستيم، و دارنده چيزى نمىشويم جز آنچه او ما را دارنده آن نمايد، بنا بر اين وقتى ما را دارنده چيزى نمود كه خود نسبت به آن دارندهتر است وظيفهاى بر عهده ما گذاشته، و هرگاه آن را از ما گرفت تكليف آن را از ما برداشته
. (3405)
به عمار ياسر رحمة اللّه عليه زمانى كه گفتگويش را با مغيره پسر شعبه شنيد فرمود: اى عمّار، او را واگذار، چرا كه او از دين چيزى نگرفته مگر آنچه كه او را به دنيا نزديك كند، و عمدا خود را به شبههها در انداخته تا آنها را عذرخواه خطاهاى خود قرار دهد
. (3406)
و آن حضرت فرمود: چه نيكوست فروتنى توانگران براى تهيدستان به جهت به دست آوردن رحمت خدا! و بهتر از آن بزرگ منشى تهيدستان است با توانگران به خاطر تكيه كردن بر خدا
.
(3407)
و آن حضرت فرمود: خداوند عقل را در كسى به وديعت نگذارد جز اينكه روزى او را به وسيله آن نجات دهد
. (3408)
و آن حضرت فرمود: آن كه با حق در آويزد، حق بر زمينش زند
. (3409)
و آن حضرت فرمود: دل كتاب ديده است
. (3410)
و آن حضرت فرمود: تقوا پيشواى اخلاق است
. (3411)
و آن حضرت فرمود: تيزى زبانت را عليه كسى كه سخن به تو آموخت، و بلاغت گفتارت را بر ضدّ كسى كه گفتارت را به صواب آورد به كار مگير
. (3412)
و آن حضرت فرمود: در آراستگىات همين بس كه از آنچه براى ديگران نمىپسندى اجتناب كنى
. (3413)
و آن حضرت فرمود: شكيبا آن است كه چون آزاد مردان شكيبايى ورزد، ور نه همچون تسلّى نادانان بى تجربه تسلّى يابد
.
(3414)
در روايت ديگرى است كه به اشعث بن قيس در تسليت فرزندش فرمود: اگر به مانند شكيبايى بزرگواران شكيبايى نمودى چه خوب، و گر نه چون فراموشى چهار پايان فراموش خواهى كرد
. (3415)
و آن حضرت در وصف دنيا فرمود: دنيا مىفريبد و زيان مىزند و مىگذرد.
خداوند دنيا را به عنوان پاداش براى اولياءئش، و كيفر براى دشمنانش نپسنديد.
اهل دنيا چون كاروانند كه در اثناى فرود آمدن، كاروان سالارشان فرياد بر مىدارد كه كوچ كنند
. (3416)
به فرزندش حسن عليه السّلام فرمود: پسرم! چزى از دنيا را براى بعد از خود مگذار، زيرا براى يكى از دو نفر خواهى گذاشت:
يا كسى كه مال را در طاعت خدا به مصرف خواهد رساند، پس او سعادتمند مىشود به چيزى كه تو به خاطر آن بدبخت شدهاى. يا كسى كه آن را در معصيت حق خرج خواهد كرد،
پس زيانكار گشتهاى به سبب آنچه براى او فراهم آوردى، و وى را بر معصيت خدا كمك كردى.
و هيچ كدام از اين دو نفر شايسته نيستند كه آنها را بر خود مقدّم بدارى.
اين سخن به صورتى ديگر هم روايت شده و آن اين است:
اما بعد، آنچه از دنيا در اختيار توست پيش از تو مالكى داشته، و پس از تو به مالكى ديگر مىرسد، و تو براى يكى از اين دو نفر جمع مىكنى: كسى كه با فراهم آوردهات به طاعت خدا بر مىخيزد، پس خوشبخت گشته به آنچه كه تو به آن بدبخت شدهاى، يا كسى كه آن را در معصيت خدا خرج مىنمايد، پس زيانكار شده به آنچه كه تو براى او جمع كردى. هيچ كدام از اين دو نفر سزاوار نيستند كه بر خود مقدم نمايى، و نه اينكه به خاطر او بر پشت خود بار گذارى. پس براى كسى كه از دنيا رفته رحمت خدا را، و براى آن كه مانده رزق پروردگار را اميدوار باش
. (3417)
كسى در محضرش گفت: «استغفر اللّه» فرمود: مادر به عزايت بنشيند،
مىدانى استغفار چيست؟ استغفار مقام مردم بلند مرتبه است، و آن نامى است كه آن را شش معناست: اول پشيمانى از گناه انجام گرفته، دوم تصميم بر ترك گناه در آينده، سوم پرداخت حقوق مردم تا خدا را ملاقات كنى و حقى از مردم بر عهدهات نباشد. چهارم اراده بر اداى هر حق واجبى كه آن را ضايع كردهاى و آن را بپردازى. پنجم همّت بر آب كردن گوشتى كه از حرام بر وجودت روييده با اندوه بر گذشته تا جايى كه پوست را به استخوان بچسبانى و بين آنها گوشت جديد رويد. ششم چشاندن رنج عبادت بر بدن چنانكه شيرينى گناه را بر آن چشاندى. آن گاه مىگويى: استغفر اللّه
. (3418)
و آن حضرت فرمود: بردبارى براى انسان چون قبيله است
.
(3419)
و آن حضرت فرمود: بيچاره فرزند آدم، مرگش پنهان، بيمارىهايش پوشيده، و كردارش نزد خدا محفوظ است، پشهاى او را مىآزارد، جرعهاى گلوگير او را از پا مىاندازد، و عرق او را بد بو مىسازد
. (3420)
نقل شده كه آن حضرت در ميان يارانش نشسته بود، زنى زيبا بر آنان عبور كرد، آنان ديده بر او دوختند، آن حضرت عليه السّلام فرمود: ديده اينان به شهوت نگران، و اين نظر اندازى موجب هيجان است، هرگاه يكى از شما به زنى كه او را خوش آيد نظر كند بايد با همسر خود در آميزد، كه اين زنى است همانند آن.
مردى از خوارج گفت: خدا اين كافر را نابود كند، چقدر داناست! مردم برجستند تا او را نابود كنند، فرمود: او را واگذاريد، پاسخ ناسزاگويى ناسزاست، يا گذشت از گناه
. (3421)
و آن حضرت فرمود: از عقلت آن اندازه تو را بس كه راههاى
گمراهيت را از رستگاريت بر تو ظاهر كند
. (3422)
و آن حضرت فرمود: به كار خير اقدام كنيد و چيزى از آن را اندك ندانيد، كه كوچكش بزرگ، و كمش بسيار است، و احدى از شما نگويد: ديگرى در كار خير از من سزاوارتر است، كه سوگند به خدا چنين خواهد شد. براى خير و شر اهلى است، كه هرگاه شما يكى از آن دو را ترك كنيد اهلش آن را به جاى شما انجام مىدهند
. (3423)
و آن حضرت فرمود: كسى كه درونش را اصلاح نمايد خداوند برونش را اصلاح مىكند.
و كسى كه براى دينش كار كند خداوند دنيايش را كفايت مىنمايد. و هر كس آنچه را بين خود و خداست نيكو سازد خداوند آنچه را بين او و مردم است نيكو مىنمايد
. (3424)
و آن حضرت فرمود: بردبارى پردهاى است پوشاننده، و عقل شمشيرى است برنده، پس عيوبت را با بردبارى بپوشان، و با عقل خود با هوايت بجنگ
. (3425)
و آن حضرت فرمود: خدا را بندگانى است كه آنان را براى منافع ديگر بندگان به نعمتها
اختصاص مىدهد، آن نعمتها را تا زمانى كه بخشش مىكنند در دست آنان وامىگذارد، و چون از بخشش منع كنند از آنان بگيرد و به ديگران تحويل دهد
. (3426)
و آن حضرت فرمود: عبد را نسزد كه به دو صفت اعتماد كند:
تندرستى و توانگرى، چه اينكه در همان وقت كه او را تندرست بينى ناگهان بيمار مىشود، و آن زمان كه او را توانگر بينى به ناگاه تهيدست مىگردد
. (3427)
و آن حضرت فرمود: كسى كه شكوه از حاجت را نزد مؤمن برد انگار نزد خدا برده، و هر كه شكايت به كافر نمايد چنان است كه از خدا شكايت كرده
. (3428)
آن حضرت در بعضى از اعياد فرمود: اين عيد است براى كسى كه خداوند روزهاش را قبول و نمازش را سپاس نهاده، و هر روزى كه خداوند در آن نافرمانى نشود روز عيد است
. (3429)
و آن حضرت فرمود: بزرگترين حسرتها روز قيامت حسرت مردى است كه
از حرام كسب ثروت كرده، و آن را مردى به ارث برده و در طاعت خداى سبحان انفاق نموده، پس به خاطر انفاقش وارد بهشت مىگردد، و ارث گذارنده داخل جهنم مىشود
. (3430)
و آن حضرت فرمود: زيانكارترين مردم در معامله، و نوميدترينشان در كوشش مردى است كه بدنش را در طلب آرزوهايش كهنه نموده، و مقدرات در اين زمينه او را يارى نكرده، پس با حسرت از دنيا برود، و با گناه وارد آخرت گردد
. (3431)
و آن حضرت فرمود: رزق دو نوع است: رزقى كه انسان را مىطلبد و رزقى كه انسان آن را مىجويد، آن كه دنيا را مىطلبد مرگ دنبال اوست تا او را از دنيا بيرون ببرد، و آن كه آخرت را مىخواهد دنيا به دنبال اوست تا رزقش را به طور كامل از دنيا بستاند
. (3432)
و آن حضرت فرمود: اوليا خدا آنانى هستند كه به باطن دنيا
نظر كردند وقتى كه مردم به ظاهرش نگريستند، و به فرداى آن مشغول شدند وقتى مردم به امروزش پرداختند، پس از دنيا ميراندند آنچه را كه مىترسيدند آنان را بميراند، و رها كردند آنچه را كه دانستند به زودى آنان را رها نمايد، بسيار خواهى ديگران را از دنيا كم يافتند، و يافتنشان را از دنيا از دست دادن ديدند.
دشمنند آنچه را كه مردم با آن آشتى هستند، و آشتىاند آنچه را كه مردم با آن دشمنند.
قرآن به آنان دانسته شد و آنان به قرآن دانستند، كتاب به آنان بر پاست و آنان هم به كتاب برپايند.
اميدى فوق آنچه اميد دارند، و بيمى بالاتر از آنچه بيم دارند نمىبينند
. (3433)
و آن حضرت فرمود: تمام شدن خويشها و باقى ماندن گناهان را به ياد داشته باشيد
. (3434)
و آن حضرت فرمود: بيازماى تا دشمن شوى.
عدهاى از مردم اين سخن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت مىكنند. آنچه مؤيّد
اين معناست كه اين جمله از سخنان امير المؤمنين عليه السّلام اين است كه ثعلب گويد:
ابن اعرابى براى ما روايت نمود كه مأمون گفت: اگر نه اين بود كه على فرمود:
«بيازماى تا دشمن شوى» من مىگفتم: اقله تخبر: دشمن بدار تا بيازمايى
. (3435)
و آن حضرت فرمود: اين نيست كه خداوند باب شكر را بر عبد باز كند و باب افزونى نعمت را ببندد، و درب دعا را بر عبد بگشايد و درب اجابت را ببندد، و باب توبه را بر عبد باز كند و درب مغفرت را ببندد
. (3436)
و آن حضرت فرمود: سزاوارترين مردم به كرم كسى است كه اجدادش از كريمان بودهاند.
(3437)]
از حضرت سؤال شد: كدام برتر است عدل يا جود؟ آن حضرت فرمود:
عدل امور را در جاى خود قرار مىدهد، و جود آنها را از جايگاه خود بيرون مىبرد.
عدل حافظ عموم است، و جود سود بخش به عدهاى خاص. پس عدالت شريفتر
و برتر است
. (3438)
و آن حضرت فرمود: مردم دشمن آن چيزى هستند كه نمىدانند. (تكرار شماره 172)
(3439)
و آن حضرت فرمود: تمام زهد بين دو كلمه از قرآن است:
خداوند سبحان فرمود: «تا بر آنچه از دستتان رفته تأسف مخوريد، و بر آنچه به شما رسيده شاد نگرديد». پس آن كه بر گذشته اندوه نخورد، و بر آينده شاد نگردد هر دو جانب زهد را يافته
. (3440)
و آن حضرت فرمود: خواب چه شكننده است تصميمهاى روز را!
. (3441)
و آن حضرت فرمود: حكمرانيها ميدان آزمايش مردان است
(3442)
و آن حضرت فرمود: شهرى براى تو شايستهتر از شهر ديگر نيست، بهترين شهرها شهرى است كه پذيراى تو باشد
. (3443)
وقتى خبر مرگ اشتر رحمة اللّه عليه به حضرت رسيد، فرمود:
مالك و چه بود مالك! به خدا قسم اگر كوه بود كوهى جداى از كوهها بود، و اگر سنگ بود سنگى سخت بود، مركبى به بلنداى آن نمىرسد، و پرندهاى بر قله آن نمىپرد.
«فند» به معناى كوهى جداى از كوههاست
. (3444)
و آن حضرت فرمود: اندك كارى كه بر آن مداومت كنى بهتر است از كار زيادى كه از آن خسته شوى. (تكرار شماره 278)
(3445)
و آن حضرت فرمود: اگر در مردى خصلتى خوشايند باشد همانندهاى آن را در انتظار باشيد
. (3446)
به غالب بن صعصعه پدر فرزدق در گفتگويى كه ميانشان گذشت، فرمود: شتران بسيارت چه شدند؟ گفت: حقوق خدايى آنها را پراكنده ساخت اى امير مؤمنان. فرمود: اين پراكندگى ستودهترين راههاى پراكندگى است
. (3447)
و آن حضرت فرمود: كسى كه بدون آگاهى به احكام، به تجارت برخاست در ورطه ربا افتاد
.
(3448)
و آن حضرت فرمود: آن كه مصائب كوچك را بزرگ شمارد خداوند او را به مصائب بزرگ مبتلا سازد
. (3449)
و آن حضرت فرمود: كسى كه خود را گرامى داشت شهواتش نزد او خوار شد
. (3450)
و آن حضرت فرمود: مردى شوخى نكرد جز آنكه پارهاى از عقل خود را بيرون انداخت
. (3451)
و آن حضرت فرمود: بىميلى تو به كسى كه به تو مايل است موجب كمى بهره، و ميل تو به كسى كه به تو بىميل است خوارى نفس است
. (3452)
و آن حضرت فرمود: توانگرى و تهيدستى پس از عرضه اعمال بر خدا معلوم مىگردد
. (3453)
و آن حضرت فرمود: زبير همواره مردى از ما اهل بيت بود تا زمانى كه فرزند شومش عبد اللّه رشد كرد
. (3454)
و آن حضرت فرمود: فرزند آدم را با نازيدن چكار؟ اولش نطفه، و آخرش مردار است، روزى خود را نمىدهد، و مرگش را از خود نمىراند!
(3455)
از بهترين شعرا از حضرت پرسيدند، فرمود: اين طايفه در يك نوع ميدان مسابقه اسب فصاحت نتاختهاند تا برنده آنان معلوم شود، اگر چارهاى از پاسخ نباشد بايد گفت: سلطان گمراه. مراد آن حضرت امرء القيس است
. (3456)
و آن حضرت فرمود: آيا آزاد مردى نيست كه اين نيم خورده دنيا را به اهل دنيا واگذارد؟! براى وجود شما قيمتى جز بهشت نيست، آن را جز به بهشت نفروشيد
. (3457)
و آن حضرت فرمود: دو گرسنهاند كه سير نمىشوند: طالب علم و طالب دنيا
. (3458)
و آن حضرت فرمود: نشانه ايمان اين است كه راستى را در جايى كه به زيان توست بر دروغى كه به سود توست مقدم بدارى، و اينكه گفتارت از كردارت بيشتر نباشد، و در سخن گفتن در باره ديگرى از خدا پروا كنى
. (3459)
و آن حضرت فرمود: مقدّرات بر تدبير غالب آيند تا بدانجا كه گاهى آفت آدمى به تدبير خود اوست.
اين معنا در گذشته (شماره 16) به روايت با الفاظ ديگر گذشت
. (3460)
و آن حضرت فرمود: بردبارى و درنگ دو فرزند دو قلويند كه همت بلند آنها را مىزايد
. (3461)
و آن حضرت فرمود: غيبت كوشش ناتوان است
. (3462)
و آن حضرت فرمود: چه بسا آدمى با ستايشى كه از او شود فريب خورد. (تكرار شماره 116)
(3463)
و آن حضرت فرمود: دنيا براى ديگرى به وجود آمده نه براى خودش
. و (3464)
آن حضرت فرمود: بنى اميه را عرصه مهلتى است كه در آن مىرانند، جون بينشان اختلاف پيدا شود اگر كفتارها فريبشان دهند بر آنان پيروزى يابند.
«مرود» در اينجا مفعل است از «ارواد» و آن مهلت دادن است. اين از فصيحترين و شگفت ترين كلام است، گويى امام عليه السّلام مهلتى را كه بنى اميه در آن بودند تشبيه به ميدانى كرده كه تا پايان آن مىتازند، و چون به نهايتش رسند نظام حكومتشان از بين مىرود
.
(3465)
و آن حضرت در مدح انصار فرمود: به خدا قسم اسلام را با بىنيازى پرورش دادند همچنانكه كرّه اسب از شير گرفته تربيت مىشود، با دستهاى بخشنده، و زبانهاى برنده
. 66 (3466) 6
و آن حضرت فرمود: ديده سربند نشيمنگاه است.
اين سخن از كنايات شگفتآور است، انگار امام نشيمنگاه را به مشك و چشم را به بند تشبيه نموده، چون بند را رها كنند مشك نمىتواند آنچه را در آن است نگاه دارد.
مشهورتر و ظاهرتر اين است كه اين قطعه از سخنان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است، و عدهاى آن را از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كردهاند. و اين سخن را مبرّد در كتاب «المقتضب» در باب لفظ به حروف ذكر نموده، و ما در رابطه با اين كنايه در كتاب خود كه به مجازات آثار نبويه ناميده شده سخن گفتهايم
. (3467)
در يكى از سخنان خود فرمود: بر آنان حاكمى حكومت كرد كه حق را بر پا داشت و استقامت نمود، تا دين استقرار گرفت
.
(3468)
و آن حضرت فرمود: بر مردم زمانى رسد بسيار سخت، كه توانگران در آن زمان از آنچه در دست دارند انفاق نكنند در حالى كه به نگاهدارى مال امر نشدهاند، خداوند سبحان فرموده: «احسان بين خود را فراموش نكنيد». در آن زمان بدكاران بلند مرتبه، و خوبان خوار مىشوند، تهيدستان هستى خود را از روى ناچارى به قيمت اندك مىفروشند (و توانگران مىخرند) در حالى كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله از چنين خريد و فروشى منع كرده
. (3469)
و آن حضرت فرمود: دو نفر در رابطه با من هلاك مىشوند: عاشق غلوّ كننده، و دشمن متجاوز از حد. (تكرار شماره 117)
(3470)
از توحيد و عدل از آن حضرت سؤال شد، فرمود: توحيد آن است كه خدا را در وهم نياورى، و عدل آن است كه او را متّهم نكنى
.
(3471)
و آن حضرت فرمود: در خاموشى از سخن حكيمانه خيرى نيست، چنانكه در گفتار جاهلانه خيرى وجود ندارد. (تكرار شماره 182)
(3472)
در دعايى كه با آن طلب باران نمود، گفت: خداوندا، ما را به ابرهاى رام سيراب كن، نه ابرهاى سركش.
اين سخنى است عجيب رسا، چه اينكه آن حضرت عليه السّلام ابرهاى داراى رعد و برق و طوفان و صاعقه را به شترهاى سركشى كه بار را از پشت خود مىاندازند، و سواران خود را به زمين مىزنند، و ابرهاى خالى از اين امور وحشتزا را به شترهاى رامى كه شيرشان را مىدوشند و آنها هم فرمان مىبرند، و بر آنها سوار مىشوند و آنها هم خوشرفتارى مىكنند تشبيه نموده
. (3473)
به حضرت گفتند: اى امير مؤمنان، چه مىشد اگر مويت را خضاب مىكردى؟ آن حضرت فرمود:
خضاب آرايش است و ما در عزا هستيم.
منظور آن حضرت مصيبت وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است
. (3474)
و آن حضرت فرمود: مجاهد شهيد در راه خدا پاداشش بيشتر از كسى نيست كه قدرت بر گناه داشته ولى خوددارى نموده. چنين انسان با عفّتى نزديك است فرشتهاى از فرشتگان باشد
. (3475)
و آن حضرت فرمود: قناعت گنجى است كه تمام نمىشود.
(تكرار شماره (57)
(3476)
به زياد بن ابيه هنگامى كه او را جانشين عبد اللّه بن عباس در سرزمين فارس و قلمرو آن قرار داد، در سخنى طولانى كه او را از گرفتن ماليات پيش از موعد آن نهى نمود، فرمود: عدالت را به كار گير، و از سختگيرى و ستم كردن حذر كن، چرا كه سختگيرى باعث آوارگى مردم شود، و ستم كردن كار را به جنگ كشاند
. (3477)
و آن حضرت فرمود: سختترين گناهان گناهى است كه گنه كار آن را ناچيز بشمارد. (تكرار شماره 348)
(3478)
و آن حضرت فرمود: خداوند از جاهلان پيمان فراگيرى نگرفت تا اينكه از دانشمندان پيمان آموختن گرفت
. (3479)
و آن حضرت فرمود: بدترين برادران آن است كه آدمى براى او دچار زحمت شود.
چرا كه تكليف مستلزم رنج است، و اين رنج را برادرى كه به خاطر او به زحمت افتادهاند باعث شده، پس او بدترين برادران است
. (3480)
و آن حضرت فرمود: زمانى كه مؤمن برادرش را به خشم آورد از او جدايى نموده.
گفته شود: حشمه و احشمه: زمانى كه او را خشمگين سازد، و گفته شده: يعنى شرمنده نمايد، و «احتشمه» يعنى غضب و شرمندگى را براى برادرش بخواهد، و چنين برنامهاى مظنّه جدايى است.
اكنون وقت آن است كه به گزيدههاى كلام امير المؤمنين عليه السلام پايان دهيم، و خدا را بر توفيقى كه بر ما منّت گذاشت تا آنچه پراكنده بود جمع كنيم، و آنچه دور بود نزديك نماييم، سپاس گزاريم. و همان طور كه در ابتدا شرط كرديم
تصميم ما اين است كه اوراق سپيدى در پايان هر باب از ابواب كتاب اضافه كنيم، تا آنچه از دست شده در آن بگذاريم، يا آنچه دست يافتيم به آن ملحق كنيم. شايد كلامى كه پنهان بوده براى ما آشكار گردد، و بعد از آنكه دور بوده به ما برسد.
ما را جز به خدا توفيق نيست، بر او تكيه كرديم و او ما را كافى است و نيكو وكيلى است.
پايان اين برنامه در ماه رجب سال چهار صد هجرى است. درود خدا بر سيّد ما محمّد خاتم انبيا، و راهنماى به بهترين راهها، و اهل بيت پاك، و اصحابش كه ستارگان يقيناند.
پايان ترجمه 7/ 10/ 1376 برابر با بيست و هفتم شعبان 1418