ghaemiyeh.com
سرشناسه : مفيد، محمدبنمحمد، ۳۳۶ - ۴۱۳ق.
عنوان قراردادي : امالي . فارسي - عربي
عنوان و نام پديدآور : ترجمه و متن امالي شيخ مفيد / محمدبن محمدبن نعمان عكبري بغدادي؛ مترجم حسين استادولي.
مشخصات نشر : مشهد: آستان قدس رضوي، بنياد پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۶۴.
مشخصات ظاهري : ۴۲۴ ص.
شابك : ۷۵۰ ريال
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري.
يادداشت : فارسي - عربي.
يادداشت : عنوان ديگر: امالي.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : امالي.
موضوع : احاديث شيعه -- قرن ۴ق.
شناسه افزوده : استادولي، حسين، ۱۳۳۱ -، مترجم
شناسه افزوده : آستان قدس رضوي. بنياد پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره : BP۱۲۹ /م۷الف۸۰۴۱ ۱۳۶۴
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۲۱۲
شماره كتابشناسي ملي : ۱۲۹۵۱۵
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
1- بنياد پژوهشهاى اسلامى، كه به منظور احياى فرهنگ غنى اسلام و نشر معارف اهل البيت عليهم السّلام تأسيس شده، از يك سال پيش فعّاليّت فرهنگى و پژوهشى خود را بر اساس موازين علمى و شيوههاى تحقيقاتى با همكارى جمعى از استادان و محقّقان حوزه و دانشگاه آغاز كرده است. و در اين راه مقدّس از همه پژوهشگران و صاحبنظران استمداد مىكند. برقرارى ارتباط و همكاريهاى پژوهشى و نيز انعقاد قرار داد با محقّقان و مترجمان و مؤسّسات علمى و فرهنگى براى تأليف، ترجمه، تصحيح متون و چاپ و نشر آثار برجسته اسلامى از جمله فعّاليتهاى بنياد به شمار مىرود.
2- چنان كه مىدانيم از دير باز دانشمندان فارسى زبان، به ترجمه آثار عربى توجّهى خاصّ داشتهاند، كه نقطه اوج آن را مىتوان در ترجمههاى گوناگون قرآن سراغ گرفت. بنا به روايتى نخستين بار سلمان فارسى قرآن را به فارسى ترجمه كرد (1).
ترجمه قرآن به زبان فارسى در تمامى دورههاى گذشته- در مجموع- رواج فراوان داشته، و امروزه صدها نمونه آن زينت بخش كتابخانهها و موزههاست، برخى از آنها نيز چاپ شده، و بىترديد دهها ترجمه ديگر بر اثر حوادث گوناگون از بين رفته است.
3- علاوه بر ترجمه قرآن، عنايتى بسزا به ترجمه احاديث (2)
ترجمه تفسير طبرى، ترجمه تاريخ طبرى، ترجمه النهاية شيخ طوسى، ترجمه التفهيم بيرونى و غير آن.
نيز مبذول شدهاست، كه از آن جمله مىتوان ترجمه «شهاب الأخبار» (1)
ابو الفتوح رازى و قطب الدين راوندى كه تاكنون چاپ نشده است.
را نام برد، كه گويا پيش از 567- تاريخ تحرير نسخه كتابخانه مدرسه غرب همدان- به فارسى برگردانده شده است (2)از اواخر سده هشتم هجرى به بعد، كه يكى از پربارترين و ارزندهترين ادوار ترجمه متون عربى به فارسى محسوب مىشود؛ و نيز در دوره صفويه و قاجاريّه- نهضتى در ترجمه آثار مهمّ علمى اسلامى پديد آمد، و بخش قابل ملاحظهاى از متون عربى به فارسى برگردانده شده است. در اين دوره عدّهاى از علماى شيعه، علاوه بر تأليف كتابهايى به زبان فارسى، بسيارى از آثار گذشتگان را نيز به فارسى ترجمه كردهاند، كه از ميان آنان به عنوان نمونه مىتوان اشخاص زير را نام برد:ابو سعيد حسن بن حسين شيعى سبزوارى (از علماى سده هشتم)؛ وى علاوه بر تأليف آثارى به فارسى مانند: راحة الأرواح و مونس الأشباح (در ظرائف احوال حضرت رسول و ائمه عليهم السلام، كه در 753 ه. ق از تأليف آن فراغت يافته) (3)، كتابهايى را نيز به فارسى ترجمه كرده است، از آن جمله: ترجمه كشف الغمة، بهجة المباهج (ترجمه و تلخيص مباهج المنهج في مناهج الحجج قطب الدّين كيدرى) و مصابيح القلوب (ترجمه 53 حديث نبوى) (4).
كمال الدّين حسين بن خواجه عبد الحقّ الهى اردبيلى متوفّاى 940 ه. ق؛ وى علاوه بر تأليف كتبى به فارسى مانند: تفسير الهى (تفسير تمامى قرآن)، منهج الفصاحة في شرح نهج البلاغة، و تاج المناقب في فضائل الائمّة الاثنى عشر، بعضى از آثار گذشتگان را نيز به فارسى ترجمه كرده است، از آن جمله: خلاصه الفقه (ترجمه ارشاد الأذهان علّامه حلّى) (5)، ترجمه مهج الدّعوات سيد ابن طاوس و ترجمه
1) تأليف قاضى قضاعى، متوفّاى 454 ه. ق، كتاب مزبور حاوى كلمات قصار پيامبر اكرم ص و در ميان خاصّة و عامّه معروف است. گروهى از علماى فريقين به ترجمه و شرح آن پرداختهاند كه از آن جمله است: سه ترجمهاى كه توسّط مرحوم محدّث ارموى و آقايان دانش پژوه و شيروانى به طور جداگانه به چاپ رسيده، و نيز دو ترجمه و شرح ديگر از:
2) نسخههاى خطى: 5/ 353
3) رياض العلماء: 1/ 176 و ريحانة الأدب: 3/ 338، و لكن در الذريعه: 10/ 55 تاريخ فراغت 757 آمده است.
4) ريحانة الأدب: 3/ 338، و در رياض العلماء: 1/ 177، 56 حديث آمده است.
5) رياض العلماء: 2/ 102.
رساله امامت (1)،* فخر الدّين أبو الحسن علىّ بن حسن زوارى، كه تا سال 947 ه. ق- تاريخ ختم تفسير فارسى وى- در قيد حيات بوده است. وى علاوه بر تأليف آثارى به فارسى مانند: ترجمة الخواصّ (تفسير قرآن، معروف به تفسير زوارى)، روضة الأبرار (شرح نهج البلاغه)، لوامع الأنوار الى معرفة الائمّة الأطهار، مجمع الهدى (در قصص انبياء)، و شرح صحيفه سجاديه، بعضى از متون عربى را نيز به فارسى برگردانده است، از آن جمله: آثار الأخيار (ترجمه تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام)، ترجمه المناقب (ترجمه كشف الغمّة)، ترجمه احتجاج طبرسى، مكارم الكرائم (ترجمه مكارم الاخلاق)، ترجمه أربعين شهيد اوّل، وسيلة النجاة (ترجمه اعتقادات صدوق)، مفتاح النجاة (ترجمه عدّة الدّاعى ابن فهد)، و طراوة اللّطائف (ترجمه طرائف سيّد ابن طاوس).
كشف الاحتجاج (ترجمه احتجاج طبرسى) و ترجمه قرآن (و اين بجز سه تفسير وى بر قرآن است) (2).
ملا محمّد صالح بن محمّد باقر قزوينى روغنى؛ وى علاوه بر تأليف شرح فارسى نهج البلاغه، آثارى را به فارسى ترجمه كرده است، از آن جمله: بركات المشهد المقدس (ترجمه عيون اخبار الرضا «ع»، ترجمه صحيفه سجّاديّه، ترجمه عهدنامه مالك اشتر، و ترجمه توحيد مفضّل، كه تاريخ فراغت از آن 1080 ه. ق بوده است (3).
آقا حسين محقّق خوانسارى، متوفّاى 1099 ه. ق؛ وى علاوه بر تأليف شرح هيأت فارسى قوشچى، داراى ترجمههايى است، از آن جمله: ترجمه قرآن، و
ترجمه صحيفه سجاديه (1)،* علّامه محمّد باقر مجلسى، متوفّاى 1110 ه. ق؛ وى علاوه بر تأليف آثارى ارزنده به عربى از جمله: مرآة العقول و بحار الأنوار، و تأليف كتابهايى به فارسى همچون: اختيارات الأيّام، اوقات الظهر و العصر، تحفة الزائر، جلاء العيون، حقّ اليقين، حلية المتقين، حياة القلوب، زاد المعاد، عين الحياة، مشكاة الأنوار، و مقباس المصابيح، آثارى را نيز به فارسى ترجمه كرده است، از آن جمله: ترجمه باب حادى عشر، ترجمه توحيد مفضّل، ترجمه حديث جبر و تفويض، ترجمه حديث سعد بن عبد اللَّه، ترجمه حديث رجاء ابن أبى ضحّاك، ترجمه حديث عبد اللَّه بن جندب، ترجمه حديث ستّة اشياء ليس للعباد فيها صنع، ترجمه خطبة البيان، ترجمه خطبة الرّضا (ع) في التوحيد، ترجمه دعاء الجوشن الصغير، ترجمه دعاء المباهلة، ترجمه دعاء سمات، ترجمه دعاء كميل، ترجمه الرّسالة الذّهبيّة (معروف به طبّ الرّضا «ع»)، ترجمه زيارت جامعه، ترجمه صحيفه سجّاديّه (2)، ترجمه عهدنامه مالك اشتر، ترجمه فرحة الغرى سيّد ابن طاوس، و ترجمه قصيده دعبل خزاعى (3).
آقا هادى مترجم، فرزند ملا محمّد صالح مازندرانى متوفّاى 1120 ه. ق، وى علاوه بر تأليف كتابهايى به فارسى مانند: شرح شرح شمسيه و شرح معالم، صاحب ترجمههايى است، از آن جمله: ترجمه قرآن، ترجمه صحيفه سجّاديّه، ترجمه شافيه، و ترجمه كافيه از ابن حاجب (4).
آقا جمال محمّد بن حسين خوانسارى، متوفّاى 1125 ه. ق، وى علاوه بر تأليف كتابهايى به فارسى مانند: شرح غرر الحكم آمدى، جبر و اختيار، شرح احاديث طينت، نيّت و اخلاص، و مبدأ و معاد، برخى از آثار را نيز به فارسى ترجمه كرده است، از آن جمله: موائد الرّحمن في ترجمة القرآن (معروف به تاج التراجم)، ترجمه الفصول المختارة، ترجمه مفتاح الفلاح شيخ بهائى، ترجمه الصلاة و اذكارها، و ترجمه صحيفه سجّاديه (5).
سيّد علىّ بن محمّد بن أسد اللَّه امامى اصفهانى، معروف به مترجم، متوفّاى حدود 1130 ه. ق، وى كتابهايى را به فارسى ترجمه كرده است، از آن جمله: خصال، كمال الدّين و تمام النعمة، عيون أخبار الرّضا (ع)، امالى صدوق، مهج الدّعوات، مصباح المتهجّد، مصباح كفعمى (كه مجموعا به هشت بهشت معروف است) (1)، ترجمه شفاء ابن سينا، و ترجمه شرح اشارات خواجه نصير الدّين طوسى.
ترجمه عيون اخبار الرّضا (ع)، ترجمه ارشاد شيخ مفيد، ترجمه بحار الانوار (بخشهاى احوال امام جواد و امام هادى و امام عسكرى عليهم السلام) (2)، ترجمه كمال الدّين و تمام النّعمة، ترجمه عوالم العلوم (شامل بخشهاى: 1- احوال حضرت زهرا (3)(ع) 2- احوال حضرت مجتبى (ع) 3- احوال حضرت سجّاد (ع) 4- احوال حضرت باقر (ع) 5- احوال حضرت صادق (ع)، كه تاريخ فراغت از آن شعبان 1238 بوده است) (4).
ترجمه توحيد صدوق، ترجمه ثواب الأعمال، ترجمه عقاب الأعمال، كاشف النقاب (ترجمه عيون اخبار الرّضا «ع»)، ترجمه السماء و العالم (جلد چهاردهم بحار الانوار)، و ترجمه الألفيّة و النفليّة (5).
و بالاخره، پس از انقلاب شكوهمند اسلامى به رهبرى حضرت امام خمينى مدّ ظله العالى، و تحوّل شگرفى كه در مسائل فرهنگى ايجاد شد، حركتى شايسته در خصوص ترجمه آثار و متون عربى به فارسى و بالعكس شروع شده، كه در خور بحث و بررسى جداگانهاى است. البتّه در بنياد پژوهشهاى اسلامى، در باره:
ترجمه، دورهها و شيوههاى آن، و نيز كتابشناسى تاريخى موضوعى، كتابهاى ترجمه شده از عربى به فارسى، تحقيقاتى به عمل آمده، و مجموعهاى در اين زمينه در دست تأليف است كه ان شاء اللَّه تعالى پس از تكميل بزودى منتشر خواهد شد.
4- امالى شيخ مفيد يكى از متون ارزشمند حديثى شيعه اماميّه است، كه متكلّم و فقيه اهل البيت، شيخ مفيد، با درايت و خبرويّت خاصّ خويش گزيدهاى از احاديث را در زمينه تفسير آيات، مواعظ، مباحث امامت، فضايل امير المؤمنين و ديگر ائمّة عليهم السلام و مطالبى مفيد و گوناگون جز اينها، طى 43 مجلس (1)
ضمنا مجلس 32: «يوم الأربعاء الثالث عشر من شهر رمضان سنة تسع و اربعمائة ظاهرا صحيح آن عبارت: يوم الاربعاء الثامن عشر ... مىباشد، چرا كه تاريخ مجلس 31 كه قبل از آن است چنين آمده: يوم الاثنين السادس عشر ... من شهر رمضان سنة تسع و اربعمائة. و نيز مجلس 41: «يوم السّبت لعشر ليال بقين من شهر رمضان سنة احدى عشرة و اربعمائة» ظاهرا بايد قبل از مجلس 40: «يوم الأربعاء الرابع و العشرين من شهر رمضان سنة احدى عشرة و اربعمائة» بوده باشد.
به ترتيب ذيل بر جمعى از شاگردان املا كرده است.در ماه رمضان سال 404 9 مجلس در ماه شوال سال 404 1 مجلس در ماه رجب سال 407 5 مجلس در ماه شعبان سال 407 4 مجلس در ماه رمضان سال 407 5 مجلس در ماه رمضان سال 408 2 مجلس در ماه رمضان سال 409 8 مجلس در ماه شعبان سال 410 1 مجلس در ماه رمضان سال 410 1 مجلس در ماه رمضان سال 411 4 مجلس
1) الذريعه: 2/ 316، در چاپ جديد امالى كه مجموعا 42 مجلس شماره شده، شايد بدان سبب بوده كه مجلس: «دوشنبه سلخ شوال سال 404» احتساب نشده است.
جالب توجّه است كه بدانيم:
اولا: اين مجلس به طور پراكنده برگزار مىشده، و حتّى در سالهاى 405 و 406 به عللى كه بر ما مخفى است فترتى به وجود آمده، و هيچ گونه مجلسى تشكيل نيافته، و بدين جهت شيخ نجاشى از كتاب امالى به نام «الامالى المتفرّقات» ياد كرده است (1).
ثانيا: سه چهارم اين مجالس در ماه رمضان، و بقيّة در ماه رجب و شعبان، و تنها يك مجلس در ماه شوال برگزار شده و در بقيّه ماههاى سال اصلا مجلسى تشكيل نيافته است.
ثالثا: از روزهاى هفته بيش از همه، روز شنبه و سپس دوشنبه و چهارشنبه مجلس برقرار مىشده، و در بقيّة ايّام هفته اصلا مجلسى برگزار نشده است.
افرادى كه در مجالس مزبور شركت كرده و نامشان در اوايل برخى مجالس آمده عبارتند از:
1- ابو الحسن علىّ بن محمّد بن عبد الرّحمن فارسى، راوى امالى (2).
2- فرزند وى: ابو الفوارس 3- برادر وى: ابو محمّد عبد الرّحمن 4- حسين بن على نيشابورى 5- ترجمه امالى شيخ مفيد كه اينك توسّط بنياد پژوهشهاى اسلامى انتشار مىيابد اثر دانشمند محترم آقاى حسين استاد ولى است، كه به شيوهاى فنّى و با
1) رجال نجاشى ص 313.
2) يكى از شيوههاى كتاب پردازى در جهان اسلام اين بوده كه شاگردان آنچه را استاد در مجالس درس يا حلقات تحديث از حفظ يا از روى كتاب خود بر آنان املا مىكرده، مىنوشتند و سپس آن را به صورت كتاب در آورده و به املاء استاد نسبت مىدادند. و از اين طريق در فرهنگ اسلام، رسالهها و كتابهاى فراوان فراهم آمده، و امالى شيخ مفيد يكى از آنهاست و به همين مناسبت در منابع كتابشناسى از آن به نام «مجالس شيخ مفيد» نيز ياد شده است.
رعايت امانت بر اساس متن مصحّح امالى باشراف محقّق بزرگوار آقاى على اكبر غفّارى به فارسى روان و ساده، و در عين حال استوار در آمده، به گونهاى كه اميد مىرود عموم خوانندگان را سودمند افتد.
در پايان توفيق هر چه بيشتر مصحّح و مترجم محترم را از خداوند متعال مسألت دارد.
بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى على اكبر الهى خراسانى 14 ربيع الثانى 1406 6 دى 1364
ص: 2
ص: 3
1- اجمالى از زندگانى مؤلف (1).
نام گراميش «محمّد» است فرزند محمّد بن نعمان كه به «شيخ مفيد» ملقّب گشته و به «ابن المعلّم» معروف مىباشد. نجاشى نسب او را به تفصيل تا يعرب بن قحطان ضبط كرده است. گويند: يكى از دانشمندان اهل تسنّن بنام علىّ بن عيسى رمّانى در اثر مباحثهاى كه در يكى از موضوعات علمى با وى داشته او را به «مفيد» ملقّب ساخته است.
مدح و ثناى دانشمندان در باره وى
علماى علم رجال و تراجم از عامّه و خاصّه (شيعه و سنّى) با عبارات گوناگون و تعبيرات مختلفى وى را ستوده و هر كدام بگوشهاى از حيات درخشان اين بزرگمرد علم و عمل و دانش و تقوى اشارتى داشتهاند. ابن حجر (2)گويد:
«وى از حدّ بسيار نازلى از خوراك و پوشاك برخوردار بود، دلى خاشع و عشقى فراوان به علم و دانش داشت. وى نزد دانشمندان بسيارى درس خوانده، و در مكتب فرقه اماميّه به اعلى درجه آن دست يافته و بآخرين قلّههاى آن رسيده بحدّى كه در باره او گفته شده: او را بر هر پيشوائى در علم و دانش منّتى عظيم است.
پدرش در واسط معلّم بود و در همان جا متولّد شد و در عكبرى به قتل رسيد. گويند:
عضد الدّولة بزيارتش مىرفت و بهنگام بيمارى از وى عيادت مىكرد. و شريف ابو يعلى جعفرى كه داماد او است گفته: وى (مفيد) اندكى در شب مىخوابيد سپس برخاسته بنماز و مطالعه و درس و تلاوت قرآن مشغول مىگشت».
عماد حنبلى (3)از ابن ابى طىّ حلبى نقل كرده كه وى گفت: «او يكى از بزرگان شيوخ اماميّه، و در علم كلام و فقه و جدل پيشتاز است. وى با قدر و
1) كتب امالى بر خلاف ديگر كتب، مؤلف آنها غير از صاحب كتاب است، زيرا آن كس كه كتاب بنام اوست «مملى» بمعنى املاءكننده است، و آنكه مطالب املاء شده را يادداشت كرده و سپس ترتيب و تنظيم نموده و به نگارش آورده است مؤلف نام دارد. امّا از اين نظر كه لفظ «مؤلف» براى صاحب كتاب اصطلاح شده است ما عنوان «اجمالى از زندگانى مؤلف» را اختيار نموديم.
2) لسان الميزان ج 5 ص 368.
3) شذرات الذهب ج 3 ص 199
ص: 4
منزلت بزرگى كه در دولت آل بويه داشت با اين حال با هر صاحب نظرى به بحث و مناظره مىنشست. او بسيار صدقه مىداد، و كاملا فروتن بود، و نماز و روزه فراوان بجا مىآورد، و لباسى زبر و خشن به تن مىكرد، و عضد الدّولة زياد بزيارت وى مىرفت. مردى ميان بالا و لاغر اندام و گندم گون بود. هفتاد و شش سال عمر كرد و بيش از دويست تصنيف و تأليف از خود بيادگار گذارد. داستان تشييع جنازه او مشهور است كه در آن روز هشتاد هزار نفر از شيعيان او را تشييع كردند، و در ماه مبارك رمضان در گذشت. خدايش رحمت كند-».
و ابن نديم گويد (1): «ابن المعلّم ابو عبد اللَّه كسى است كه رياست متكلّمان شيعه در عصر ما به او منتهى شده است، وى در صناعت كلام از تمامى همگنان خود پيشى گرفته و بسيار باريك بين و ژرفنگر و خوش حافظه مىباشد. من او را ديدهام و او را مردى بلند پايه در علم و فضيلت يافتهام».
و نيز گويد (2): «ابن المعلّم ابو عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان كسى است كه رياست همگنان او از شيعيان اماميّه در علم فقه و كلام و آثار به وى منتهى شده است».
دانشمندانى ديگر نيز بنوبه خود سخنانى در جلالت شأن و علوّ مقام وى گفتهاند كه بجهت رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مىشود، و آنچه گفته آمد مشتى از خروار، و جرعهاى از درياى بيكران فضل و دانش اوست، و با اين حال از همين مختصر كه مذكور شد نمودار مىگردد كه شيخ بزرگوار مفيد- رضوان اللَّه تعالى عليه- در هر فضيلتى از فضائل كه براى انسان كامل امكان دسترسى بآنست از علم و عمل و زهد و تقوا و ديگر فضائل سر آمد معاصرين خويش است و از همه آنان در اين گونه فضائل گوى سبقت را ربوده است.
راستى كه او مصداق اتمّ و اكمل، و آيينه تمام نماى اين سخن امام على عليه السّلام است كه فرموده:
«سعى كنيد تا چشمهسارهاى دانش، و چراغهاى ديجور، و ژندهپوش، و فراخ دل باشيد، كه بدين صفات در آسمان معروف، و در زمين مذكور گرديد».
امّا در باره دانش او همين گفتار ابن حجر بس كه: «او را بر هر پيشوائى در علم و دانش منّتى عظيم است» صرف نظر از اينكه گفته: «وى به اوج قلّه دانش
ص: 5
دست يافته و عشقى فراوان به علم و دانش دارد». و صرف نظر از گفتار ابن ابى طىّ كه: «وى در علم كلام و فقه و جدل پيشتاز است».
و امّا در باره عمل او، همين گفتار شريف ابى يعلى جعفرى در عبادت او كافى است كه: «اندكى به شب مىخفت و سپس برخاسته به نماز و مطالعه و درس مىپرداخت»، و همين دليل است كه وى مردى شب زندهدار بوده چه كه نماز شب بهترين شاهد اخلاص و صفاى قلب و دعوى صدق ايمان است. و نيز بيشتر روزها را روزه مىداشته كه ابن ابى طىّ گفته: «بسيار نماز و روزه بجاى مىآورد».
و امّا در زمينه زهد و سادگى و خشونت لباس و سطح پائين بودن زندگى و فروتنى قلبى وى به سخن ابن حجر گوش فرادار. و بايد دانست كه خشونت خوراك و پوشاك از ويژگيهاى حضرت مسيح (ع)، و فروتنى قلبى از ويژگيهاى حضرات زكريّا و يحيى و مادر يحيى عليهم السّلام بوده است.
و امّا در زمينه انفاق، سخن ابن ابى طىّ را بخاطر بسپار، و در زمينه مجاهدت در راه خدا باين گفتار توجّه نما كه: «او را دويست تصنيف و تأليف است» صرف نظر از تدريس و تعليم او حتّى در ساعات نيمه شب چنان كه ابن ابى طىّ گفته است.
تمامى اين صفات و كمالات، از ايمان درست او به حق، و شدّت و سختگيرى وى در امور الهى، و استواريش در دين، و عمل خالصانهاش براى حق، و فنايش در ولايت محمّد (ص) و آل عصمت عليهم السّلام خبر مىدهد، و گواهى صادق بر همه اينهاست.
شاگردانى كه بدست وى تربيت يافته و در مكتب او پرورده گشته و از شاخسار دانش او خوشه چيدهاند كسانيند كه خود فخر بآنان افتخار مىورزد، و روزگار از شرفى كه بوجود آنان يافته بخود مىبالد، و هر كدام چون قمرى در فلك علم و دانش، و ستارهاى در آسمان فهم و كوشش مىدرخشند.
در هر رشتهاى از علوم ادبى، فقهى، اصولى، كلامى، تاريخى كه بنگرى شاگردان وى را در رديف اوّل از صاحبان آن علوم مىيابى، بلكه پارهاى از آنان پايهگذار و يا مجدّد آن علوم بودهاند، و نام گرامشان در طول تاريخ آن علوم پيوسته بر سر زبانهاست. البتّه مرحوم شيخ مفيد كه استاد همه آنهاست رأس و رئيس و اصل و ريشه تمامى ايشان بحساب مىآيد. راستى كه خداى سبحان
ص: 6
راستى كه مىتوان موقعيّت اين بزرگ دانشمند را در ميان اقران و امثالش همچون قمرى در وسط آسمان و خورشيدى در ميان منظومه شمسى و شاه فرد ممتاز گردنبند مرواريد تمثيل نمود.
راستى كه وى از همه معاصرينش نيكوتر، و خوش فهمتر، و در خوراك و پوشاك خشنتر، و از لحاظ عقل وافرتر، و از نظر علم و دانش برتر، و از جهت جهاد در راه خدا كوشاتر بود. زمان بوجودش ارج يافت، و مشام تاريخ از بوى خوشش تازه گشت، و زنان از زائيدن چون اويى عقيم گشتند.
ما كجا مىتوانيم به كنه عظمت او پى ببريم، هرگز؟! اوصاف او در قلّهاى بلند و دور از دسترس است كه گامهاى وصف ما هر چند بلند باشد به فراز آن نرسد، و هر چند بكوشيم به عشرى از فضايل و كمالات او دست نيابيم. پس ناگزير به عجز و ناتوانى خويش اعتراف مىكنيم و سخن را بهمين مقال بپايان مىبريم، و سلام و درود خداوندى را بر روان پاك وى نثار مىداريم.
گوهر پاك وى از مدحت ما مستغنى است فكر مشّاطه چه با حسن خدا داد كند
ص: 7
اساتيد و دانشمندانى كه مرحوم مفيد از خرمن دانش آنان بهره برده و آثار و احاديث پيامبر (ص) و آل عصمت (ع) و ديگر مسائل علمى را از آنان روايت نموده بسيارند و تعداد آنان بالغ بر شصت نفر مىباشد كه در اينجا بنام ده تن از معروفين و مشهورين آنان ذيلًا اشارهاى مىرود (1):
1- احمد بن محمّد بن حسن بن وليد قمّى 2- جعفر بن محمّد بن قولويه قمّى 3- علىّ بن محمّد بن زبير كوفى 4- محمّد بن علىّ بن حسين بن موسى بن بابويه قمّى (شيخ صدوق) 5- محمّد بن عمر تميمى بغدادى معروف به ابن الجعابى 6- محمّد بن عمران مرزبانى 7- محمّد بن احمد بن جنيد كاتب اسكافى 8- محمّد بن حسين بزوفرى 9- محمّد بن علىّ بن رياح قرشى 10- حسين بن علىّ بن ابراهيم معروف به «جعّل»
چنان كه گذشت شاگردانى كه در مكتب وى تربيت يافتهاند جملگى از بزرگان علم و استوانههاى مذهب بودهاند كه از جمله مىتوان: مرحوم سيّد مرتضى، و سيّد رضى (جامع نهج البلاغه)، و شيخ طوسى، و نجاشى، و سلّار، و مظفّر بن على حمدانى (از سفراء امام زمان)، و كراجكى را نام برد، و تعداد آنان به شانزده تن مىرسد كه اسامى شريف آنان در مقدّمه بحار الانوار و غيره آمده است.
1) براى اطلاع كامل از اسامى آنان به مقدّمه طبع عربى كتاب چاپ مؤسسه انتشارات اسلامى وابسته بجامعه مدرسين حوزه علميّه قم مراجعه شود.
ص: 8
همان طور كه در ابتداى مقال اشاره شد مرحوم مفيد بيش از دويست تصنيف و تأليف از خود بيادگار گذاشته كه دست غدّار روزگار اكثر آنها را از بين برده است و نام 194 كتاب از آنها در كتب تراجم و فهرستها آمده كه بجهت رعايت اختصار از برشمارى و تكرار آنها خوددارى مىشود (1)، و از معروفترين آنها مىتوان از: الارشاد، و الجمل، و الفصول العشرة، و امالى، و اوائل المقالات، و شرح عقايد صدوق، و مقنعه در فقه نام برد.
مرحوم شيخ مفيد در 11 ذى قعده سال 333 يا 338 در عكبرى كه از نواحى دجيل عراق است ديده بجهان گشود، و در شب جمعه چهارم ماه مبارك رمضان سال 413 در بغداد ديده از جهان بر بست. تشييع جنازه با شكوهى از وى بعمل آمد كه هشتاد هزار نفر در آن شركت داشتند، و مرحوم سيّد مرتضى در ميدان اشنان همان شهر بر وى نماز گزارد. پيكر او را نخستين بار در خانهاش دفن كردند و پس از چند سال به مقابر قريش انتقال داده شد و پايين پاى حضرت جواد عليه السّلام كنار آرامگاه استاد بزرگوارش ابن قولويه بخاك سپرده شد.
وى مدّت هفتاد و پنج سال يا بيشتر در كمال عزّت و شرافت و سعادت و فضيلت و طهارت در اين دنيا زيست، و پس از عمرى تلاش و كوشش در راه تحقّق آرمانهاى الهىاش و دفاع از حقّ و حقيقت و شناساندن و چهره پليد باطل دار فانى را بدرود گفت. سلام و درود خداوند بر او در آن روز كه متولّد شد و در آن روز كه ديده از جهان بر بست و در آن روز كه زنده از قبر بر انگيخته خواهد گشت (2).
حسين استاد ولى
ص: 9
بسمه تعالى جمله نغز و حكمت آميز مشهورى است كه:
خذوا العلم من افواه الرّجال
(1)«دانش را از زبان مردان دانش بگير». شايد فلسفه اين سخن اين باشد كه يك دانشمند بهترين چيزهائى را كه مىداند يادداشت مىكند، و از ميان آنها بهترينش را حفظ مىكند، و از ميان محفوظات خود بهترين آنها را براى گفتن انتخاب مىنمايد، بدين جهت در موضوعات علمى، مطالبى را كه يك دانشمند بر زبان مىراند غالباً مطالب ناب و برگزيدهاى است كه در طول مطالعات و درسها و تحقيقات و كنكاشهاى خويش بدست آورده است. با توجّه بدين بيان، نيمى از اهميّت و ارزش كتب امالى روشن مىشود، زيرا اصولًا ارزش هر كتابى را مىتوان از دو راه شناخت، يكى از نظر محتويات و موضوع، و ديگر از نظر مؤلّف و نگارنده.
خوشبختانه كتاب حاضر كه در صدد گفتگو از آن هستيم در هر دو بخش در
1) اين سخن به تعبيرى بهمين مضمون از مصعب بن زبير نقل شده است، رجوع شود به كتاب «المحاسن و المساوى» بيهقى صفحه اول. و بحار الانوار ج 2 ص 105 از رسول خدا (ص).
ص: 10
سطح بسيار عالى قرار دارد. املاءكننده (مؤلف) كتاب، مرحوم شيخ مفيد- أعلى اللَّه مقامه- نام و شخصيّت وى بقدرى با اذهان مسلمين بويژه شيعيان آشناست كه نيازى به معرّفى ندارد، و شمّهاى از حالات او در مقدّمه تحرير شد. و امّا از نظر موضوع- چنان كه گفتيم- چون مطالب كتاب املاء شيخ مفيد است يعنى مطالبى است كه غالباً از حفظ القا مىشده، لذا مىتواند مطالب گزيده و انتخابشده آن بزرگمرد علم و ادب و بينش مذهبى باشد. ويژگى ديگرى كه به كتاب ارج و ارزش بخشيده اينست كه اكثر رواياتى كه در اين كتاب مختصر ولى پر ارج آمده متناسب با نيازهاى عصر و مقتضيات مذهبى و اجتماعى زمان وى بوده است. براى روشن شدن مطلب لازم بنظر مىرسد نگاهى گذرا به عصر و دوران شيخ مفيد بيندازيم.
«از هنگامى كه در كشور اسلامى، خلفاى بنى عبّاس بخلافت رسيدند، از راههاى مختلف در اثر گسترش فنون دانش و تشويق به تأليف و تصنيف و ترجمه كتاب و تمامى رشتههاى علوم ميل و رغبت فراوانى در مردم پيدا شده، و خلفا نيز نه تنها مخالفت نكردند بلكه در اين راه سعى و كوشش نيز از خود نشان دادند، و حتّى تشكيل مجالس بحث و مناظره در باره مذاهب و عقايد و مسائل مختلف را اجازه داده و از آن تشويق كردند، و گاهى در محضر خود مجلس بحث و مناظره تشكيل مىدادند.
اين روش و سيره مرضيّه- هر چند هدف از آن تنها رسيدن بحق نبوده بلكه مسائل سياسى ديگرى دخيل بوده ولى بناچار- موجب شد كه در كشور پهناور اسلامى خصوصاً شهرهاى بين النّهرين، مذاهب متعدّد و فرقههاى علمى مختلف بظهور رسد، و هر مذهب و عقيده علمى و فلسفى و يا دينىيى كه در جهان متمدّن آن روز كشورهاى خاور دور و نزديك، و اروپا، از قرنها پيش در حال ضعف بوده و يا اصلًا فراموش شده بود، زنده گردد. و علاوه بر آن، آراء و عقائدى كه از بحثها و مناظرهها تولّد پيدا كرده بود خودنمائى كرده و چه بسا طرفدار داشته باشد، و قهراً شيعه نيز از اين تعداد آراء و عقائد، مصون نمانده و در اكثر مسائل دينى و غير دينى داراى فرقههاى مختلف و آراء متعدّد گرديد. و بغداد همان گونه كه در آن عصر، پايتخت سياسى دولت بنى عبّاس بود، مركز علمى و نمايشگاه همه اين عقائد و آراء نيز بود.
ليكن اختلاف و نزاعى كه از همه اين نزاعها در اين عصر دائرتر؛ و
ص: 11
بحثى كه از تمام اين بحثها داغتر بود، بلكه تمام اختلاف آراء ديگر در تحت آن عنوان مطرح مىشد، اختلاف شيعه و سنّى بود كه پاى اين اخلاف، خونها ريخته و مالها به يغما برده مىشد. و در اين نزاع و اختلاف بيشترين تلفات را شيعه مىداد. و در حقيقت در آن روزگار، شيعيان هيچ قدرتى نداشته و هميشه در حال تقيّه و ترس بسر مىبردند.
مؤلّف والامقام، در چنين زمانى و در چنين شهرى پاى بعرصه علم و دانش گذاشته است. از همان اوائلى كه مؤلف در حوزههاى درس حاضر شد و ستاره اقبال او در آسمان علم و دانش درخشيدن گرفت، شيعه نيز بطور محترمتر و بيشتر از پيش مطرح مىگرديد و آبروى او در انظار مخالفانش روز بروز بيشتر مىشد (1)، بدين جهت كه در هر مجلس درس يا بحث و مناظره كه پا مىگذاشت از آن مجلس بيرون نمىآمد مگر در حالى كه استاد و مدرّس و يا مناظرهكنندگان آن مجلس را با بيانات شيرين و مستدل خويش روشن ساخته و خصم ستيزهجو را مقهور و محكوم كرده بود» (2)و (3).
بارى؛ با توجّه و دقّت بمطالب گذشته مىتوان دور نمايى از عصر مؤلّف (ره) در ذهن خود ترسيم كرد و بدين سخن پى برد كه مطالب املاء شده اكثراً مناسب با مقتضيات زمانى بوده است.
آرى، مطالب اين كتاب بازگوكننده حركت موجى است كه بر روحيّات مرحوم مفيد و نيز بر شرايط زمان وى حاكم بوده است. لذا مىبينيم كه گاهى بر كرسى كلام نشسته و در زمينه مسائل اعتقادى داد سخن داده و با نقل روايات مستند از چهره زشت بسيارى از حوادث تلخ تاريخ و وقايع شوم فرقه گراييهاى مذهبى كه بر سر اسلام و مسلمين رفته است، پرده برداشته؛ و بويژه در مسائل رهبرى، رفتار پارهاى از حاكمان را به محكمه نقد و بررسى كشانيده؛ و گاه مسيحا صفت از سر پند و اندرز آمده و با نقل و ايراد رواياتى چند.
1) البته اين كار در زمان مرحوم شيخ صدوق نيز تا حدود زيادى انجام گرفته بود ولى در زمان مرحوم مفيد و پس از وى سيد مرتضى و شيخ طوسى باوج خود رسيد.
2) مؤلف، مجموع اين مناظرات را در كتاب «العيون و المجالس» ذكر كرده، و سيد مرتضى خلاصه آنها را در كتاب «الفصول المختارة» آورده است.
3) اين بخش، از مقدمه ترجمه كتاب «الفصول العشرة» بنام «ده انتقاد و پاسخ» با اندكى تغيير آورده شده است.
ص: 12
توجّه شنونده را بمقام والاى انسانيّت جلب نموده، و خطرات انحراف از صراط حق و عدل را خاطرنشان ساخته؛ و گاه بذكر اخبارى آموزنده و انسان ساز و پر طراوت و دلپذير- عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ- جان شنوندگان را مسرور، و سينه آنان را جلا بخشيده، و بدون تكلّف جواهرات گرانبهايى را كه در خلوتسراى ضميرش موجود بوده در اين كتاب بسلك نظم كشيده، و در هر مقام، موافق و مخالف را براه حق دعوت فرموده؛ و زمانى درك مسائل اجتماعى و سياسى زمان خاطر عاطرش را آزرده، و مشاهده نارسائيها و نابسامانيهاى اجتماعى شعله بر جانش زده، لذا اخبارى چند در مورد پارهاى از روشهاى ناپسند اجتماعى و سياسى دوران پيش از خود نقل نموده و با وجهى خردمندانه ناروائيها را بر ملا ساخته و نقاب از روى اسرار نهفته سردمداران برداشته و خرمن هستى و دغلكارى را بر باد داده است، و همين امور موجب شد كه پس از مرگ وى خصم خيره سر گفت: «اراح اللَّه منه»، و تنها و تنها جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد. و در تمام اينها جز بنصّ صريح و تاريخ صحيح اعتماد نكرده، و از طريق ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» قدم بيرون ننهاده است.
آرى، اين است كتاب «امالى» شيخ مفيد (ره) كه در آن از انواع و فنون مختلفه دينى اعمّ از اعتقادى، اخلاقى، فقهى، تفسيرى، تاريخى، سياسى، اقتصادى، و بالأخره بهداشتى و بويژه مسأله حياتى امامت و ولايت كه ريشه تمامى امور فوق است از هر كدام نمونهاى چند نقل خبر و روايت بعمل آمده است.
راستى كه «امالى مفيد» گنجينه ايست پر بها كه نيازها و كاستيها را جبران نموده و گلستانى است مشحون از انواع گلهاى رنگارنگ كه مشام روح و روان طالبان علم و فضيلت را تازه مىگرداند. آرى گلهاى آن هميشه پر طراوت باقى مىماند كه:
گل همين پنج روز و شش باشد* وين گلستان هميشه خوش باشد حسين استاد ولى
ص: 13
صوت
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ سپاس و ستايش ويژه پروردگار جهانيان است كه رحمتش خاصّ و عام را فرا گرفته، و درود فراوان بر سيّد بزرگوار محمّد بن عبد اللَّه كه خاتم پيامبران است، و بر خاندان پاك وى امامان معصوم كه راه راست خداوندند.
1- شيخ جليل مفيد أبو عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان- خداوند حفظ و توفيقش را بر او پاينده دارد- در چنين روزى با ذكر سند از جابر بن يزيد براى ما حديث كرده كه: امام باقر از پدرش عليهما السلام روايت كرده كه فرمود: فرشته
ص: 14
موكّل بر هر بندهاى، كردار او را در نامه عملش مىنويسد، پس شما در آغاز و پايان هر روز عمل خوبى انجام دهيد كه فرشتگان بنويسند تا خطاهاى ميان آن دو بر شما بخشوده گردد.
2- محمّد بن مسلم گويد: به امام باقر يا امام صادق عليهما السّلام عرض كردم: ما پارهاى از مخالفين شما را مىبينيم كه در عبادت كوشا و داراى خشوع فراوانى هستند، آيا اينها براى ايشان سودى دارد؟ فرمود: اى محمّد همانا مثل ما اهل بيت با شما مردم مثل آن خاندان در بنى اسرائيل است كه كسى از آنها نبود كه چهل شب در عبادت بكوشد جز اينكه وقتى دعا مىكرد مستجاب مىشد.
يك بار مردى از آنان مدّت چهل شب بعبادت پرداخت و بعد دعا كرد امّا مستجاب نشد، نزد عيسى بن مريم عليه السّلام رفته و از آنچه بر او گذشته بود گلايه كرد و از آن حضرت التماس دعا نمود. عيسى (ع) وضو ساخت و نماز گزارد و دعا كرد. خداوند به او وحى فرستاد كه اى عيسى اين بندهام از غير آن بابى كه بايد نزد من آيند نزد من آمده، او مرا خوانده در حالى كه در نبوّت و پيغمبر بودن تو در
ص: 15
شكّ است بنا بر اين اگر باندازهاى مرا بخواند كه گردنش قطع و بندهايش از هم بگسلد من دعايش را مستجاب نخواهم كرد. عيسى (ع) به وى رو كرده فرمود:
پروردگارت را مىخوانى و در دل خود به پيامبرش شك دارى؟ گفت: اى روح و كلمه خدا، به خدا سوگند همين طور است كه مىفرمائى، از خداوند بخواه كه اين شك را از دل من بزدايد. عيسى (ع) براى وى دعا كرد و خداوند از وى پذيرفت، و او در حدّ ساير افراد خاندان خويش قرار گرفت. ما خاندان نيز اين چنين هستيم، خداوند عمل بندهاى را كه در باره ما شك دارد قبول نمىفرمايد.
3- اصبغ بن نباته گويد: حارث همدانى با گروهى از شيعه كه من هم در ميان آنان بودم بر حضرت امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) وارد شد. حارث افتان و خيزان حركت مىكرد (يا با تأنّى راه مىرفت) و با عصائى كه در دست داشت بر زمين مىكوفت و بيمار نيز بود، و وى را در نزد امير المؤمنين (ع) شخصيّتى بود و مقام و منزلتى داشت، حضرت كه او را بدين حال ديد رو باو كرد و فرمود: حارث حالت چطور است؟ عرض كرد: اى امير مؤمنان روزگار بر من چيره گشته و سلامتى را از من ربوده است، و علاوه بر اين، نزاعى كه اصحاب تو
ص: 16
در خانهات با يك ديگر دارند مرا بيشتر ناراحت ساخته و آتشى در درونم افروخته و مرا بيش از حدّ بىتاب و تحمّل كرده است.
حضرت فرمود: نزاع آنها در چيست؟ عرض كرد: در باره تو و در باره آن سه نفرى است كه قبل از تو بودهاند (ابو بكر و عمر و عثمان) بعضى از آنان در باره تو بسيار غلوّ و زياده روى مىكنند، و برخى ميانه رو بوده و همراه شما هستند، و پارهاى در حال حيرت و ترديد باقى مانده و به شك و دو دلى در افتادهاند، نمىدانند كه در باره تو قدم پيش نهند (و صراحتاً از تو طرفدارى كنند) يا آنكه بايد قدم عقب گذارده و توقّف كنند (و كار ديگران را حمل بر صحّت نمايند).
حضرت فرمود: بس است اى برادر همدانى بدان كه بهترين شيعيان من آن دسته و فرقهاى هستند كه راه اعتدال و ميانه روى اختيار كردهاند، تا آنان كه راه غلوّ پيش گرفته به آنان بازگشت نموده، و آن دسته عقب افتاده خود را به ايشان برسانند.
حارث گفت: پدرم و مادرم فدايت چه خوب است اين كدورتى را كه بر دلهاى ما نشسته بزدائى و ما را در اين مورد از بينش لازم برخوردار سازى. حضرت فرمود: بس كن، تو مردى هستى كه حق بر تو مشتبه شده (و كارهاى چشمگير افرادى كه قبل از من آمده و گرمى بازارشان تو را دچار اضطراب و نوسان نموده است). دين خدا به شخصيّت و موقعيّت افراد شناخته نمىشود، بلكه به علامت و نشانه حق شناخته مىگردد. حق را بشناس، اهلش را خواهى شناخت. اى حارث، حق بهترين گفتار است، و كسى كه از آن فاش سخن گويد مجاهد در راه خداست، و من به حق با تو سخن مىگويم، به من گوش فرا ده، و سپس آن
ص: 17
را به بعضى از دوستان خودت كه رأيى محكم و عقلى پسنديده دارند بازگو كن.
آگاه باش كه من بنده خدا، و برادر رسول خدا، و نخستين كسى هستم كه او را تصديق نمودم، من هنگامى او را تصديق نمودم كه آدم هنوز در بين روان و تن بود، و از اين گذشته من نخستين كسى هستم در ميان امّت شما كه از روى صدق و حقيقت او را تصديق كردهام، پس مائيم گروه پيشينيان، و مائيم جماعت پسينيان (يعنى ما نخستين گروندگان به پيامبريم و نيز آخرين كسانى هستيم كه از وى جدا مىشويم، يا اينكه ما نخستين كسانى هستيم كه به دين رونق بخشيديم و بدان عمل نموديم، و آخرين كسانى هستيم كه دين بدست ما افتد و آن را انتشار خواهيم داد)، و ما خاصّان و خالصان رسول خدائيم اى حارث، و من برادر همدم و وصىّ و ولىّ و راز دار و صاحب اسرار اويم. به من فهم كتاب، و فصل خطاب (داورى به حق و سخن مشخصكننده حق از باطل) و علم گذشتهها، و علم سلسله اسباب و مسبّبات قضا و قدر الهى داده شده است، و هزار كليد از خزائن الهى به من سپرده شده كه هر كليد از آنها هزار در از مجهولات را مىگشايد، و هر درى به هزار در از عهد و پيمانها منتهى مىگردد. و از تمام اينها گذشته بعنوان تفضّل و بخشش به شب قدر تأييد و برگزيده گشتم و بدان مدد يافتم، و اين مقام تا آن زمان كه شب و روز در گردش است براى من و آن عدّه از فرزندانم كه حافظ و امين اسرار الهى هستند باقى است تا اينكه خدا وارث زمين و موجودات روى آن گردد (و حكومت و قدرت ظاهرى از آن خدا و اولياء او گردد). حارثا! تو را بشارت مىدهم كه در هنگام مرگ و عبور از پل دوزخ و كنار
ص: 18
حوض كوثر و در وقت مقاسمه مرا بازخواهى شناخت.
حارث گفت: مولايم مقاسمه كدام است؟ فرمود: قسمت نمودن آتش دوزخ است كه آن را بطور صحيح تقسيم مىكنم، مىگويم: آتش! اين مرد دوست و پيرو من است او را واگذار، و اين مرد دشمن من است او را بگير.
اصبغ گويد: سپس امير المؤمنين (ع) دست حارث را گرفت و فرمود:
حارث! روزى من از آزار و حسد قريش و منافقين بخودم به رسول خدا شكوه كردم، رسول خدا (ص) دستم را در دست خود گرفت چنانچه من دست تو را گرفتهام و فرمود: چون روز قيامت شود من دست به ريسمان و دستاويز عصمت پروردگار صاحب عرش زنم، و تو اى على دست به دامان من خواهى زد، و اولاد تو دست به دامان تو مىزنند، و شيعيان شما دست به دامان شما مىزنند، اكنون بگو ببينم در آن حال فكر مىكنى كه خدا با پيغمبرش چه خواهد كرد؟ و پيامبرش با وصىّ خود چه مىكند؟
حارثا! آنچه گفتم بپذير كه اندكى است از بسيار (و نمونهاى است از خروار)، آرى تو با كسى محشورى كه دوستش مىدارى، و براى توست تمام اعمالى كه خود كسب كردهاى- و اين مطلب را سه بار تكرار فرمود-.
در اين هنگام حارث از جاى خود برخاست و در حالى كه عباى خود را
ص: 19
بروى زمين مىكشيد مىگفت: از اين پس ديگر باك ندارم كه مرگ بسوى من آيد يا من به سوى مرگ بروم.
جميل بن صالح كه از راويان اين حديث است گويد: سيّد اسماعيل حميرى (شاعر اهل بيت) مضمون اين خبر را براى من چنين به شعر در آورد:
گفتار على (ع) به حارث همدانى بسى شگفت انگيز است، و حارث چه شگفتيها از آن گفتار بر گرفته و با خود بهمراه برد.
اى حارث همدانى هر كس چه مؤمن و چه منافق پيش از مرگ مرا در مقابل و روبرو خواهد ديد.
او مرا با ديدگان خود مىبيند، و من او را با تمام صفات و نام و نشان و كردار و عملش مىشناسم.
و تو اى حارث در كنار پل دوزخ مرا خواهى ديد و خواهى شناخت، بنا بر اين از لغزش و افتادن از روى پل در ميان دوزخ بيم مدار.
من در آن حال كه تو در نهايت تشنگى و فرط عطش هستى از آبهاى سرد و خوشگوار سيرابت مىكنم كه از فرط شيرينى پندارى كه عسل است.
در هنگامى كه در مقام عرض و حساب تو را متوقّف سازند، به آتش گويم: او را رها كن و به اين مرد نزديك نشو.
او را رها كن و ابداً گرد ساحت او مگرد و به وى نزديك نشو، كه او به ريسمانى چنگ زده كه به ريسمان ولايت وصىّ رسول خدا متّصل است.
ص: 20
4- عبد اللَّه بن ابراهيم گويد: امام صادق (ع) از طريق پدرش از پدران بزرگوارش عليهم السّلام روايت كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: چهار چيز از ذخائر نيكيهاست: پنهان داشتن حاجت، و نياز، و پنهان داشتن صدقه، و پنهان داشتن بيمارى، و پنهان داشتن مصيبت و گرفتارى.
5- ابو حمزه ثمالى گويد: امام زين العابدين علىّ بن الحسين بن علىّ عليهم السّلام فرمود: هر كس مؤمن گرسنهاى را طعام دهد خداوند از ميوههاى بهشتى به او بخوراند. و هر كس مؤمن تشنهاى را سيراب كند خداوند از شراب بكر و سر بمهر بهشتى سيرابش نمايد، و هر كس مؤمنى را بپوشاند خداوند از لباسهاى سبز بهشتى باو بپوشاند، و تا آن زمان كه تار و پودى از آن لباس به تن اوست پيوسته تحت ضمان و مراقبت خدا خواهد بود.
6- ابو حمزه ثمالى گويد: امام باقر (ع) فرمود: ابا حمزه! على را فروتر از
ص: 21
آن مقامى كه خدا قرارش داده نياوريد، و او را فراتر از آنجا كه خدايش گذارده ننهيد، همين فضيلت براى على بس كه با مرتدّان و افراد از ايمان برگشته به مقاتله.
پردازد، و اهل بهشت را با هم پيوند دهد.
7- مالك بن ضمره گويد: امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود:
رسول خدا (ص) دست مرا گرفت و فرمود: هر كس از اين پنج (انگشت) تبعيّت فرمانبرى كند و با دوستى تو بميرد به پيمان خويش عمل نموده است، و هر كس بميرد و تو را دشمن بدارد به مرگ جاهليّت مرده است (حالى كه عرب قبل از اسلام داشت و بخدا و رسول و شرايع دين الهى جاهل بود)، و نسبت به وظائف اسلامى مورد مؤاخذه و حساب و كتاب قرار خواهد گرفت، و هر كس پس از تو زنده مانده و تو را دوست داشته باشد خداوند كار او را با امنيّت و ايمان بپايان رساند تا اينكه در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شود.
8- ابو حمزه ثمالى از امام زين العابدين (ع) روايت كند كه رسول خدا
ص: 22
(ص) فرمود: هيچ گامى نزد خدا از اين دو گام محبوبتر نيست: گامى كه يك مؤمن در راه خدا بردارد و صف جهاد را محكم كند، و گامى كه يك مؤمن در راه پيوند با خويشاوندى كه يا او قطع رابطه كرده بردارد.
و هيچ جرعهاى نزد خدا از دو جرعه محبوبتر نيست: جرعه خشمى كه مؤمنى با حلم و بردبارى فرو برد، و جرعه رنج و مصيبتى كه مؤمنى با صبر و استقامت بكام كشد.
و هيچ قطرهاى نزد خدا از دو قطره محبوبتر نيست: قطره خونى كه در راه (خشنودى) خدا ريخته شود، و قطره اشكى كه در تاريكى و دل شب از بيم خدا بر رخسارى بغلطد.
9- ربعىّ بن عبد اللَّه و فضيل بن يسار گويند: امام صادق (ع) فرمود: به دلت بنگر، اگر رفيقت را دوست نداشت حتماً يكى از شما خلافى كرده است.
10- عمرو افرق و حذيفة بن منصور گويند: امام صادق (ع) فرمود:
صدقهاى كه خدا دوست دارد برقرارى صلح است ميان مردمى كه بهم پشت كرده و
ص: 23
اختلاف و دشمنى نمودهاند، و برقرارى الفت است ميان كسانى كه از هم دورى جستهاند.
11- حمّاد بن عيسى گويد: به امام موسى بن جعفر عليهما السلام عرض كردم: قربانت، از خدا بخواه كه اوّلًا مرا فرزندى عنايت كند، و نيز تا زمانى كه زندهام از حجّ محرومم نسازد. آن حضرت برايم دعا كرد و خداوند اين فرزند را به من روزى فرمود. و چه بسا ايّام حجّ فرا مىرسد و هيچ راهى براى تهيّه خرجى راه بفكرم نمىرسد و خداوند از جايى كه گمان ندارم مخارج راهم را مىفرستد.
12- عمرو بن جميع گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: هر كس براى فراگيرى فقه و قرآن و تفسير نزد ما آيد راهش دهيد، و هر كس براى فاش ساختن عيب و سرّى كه خداوند مستورش داشته نزد ما آيد مانعش شويد و از ورود وى جلوگيرى كنيد. مردى از ميان آن قوم عرض كرد: قربانت، اجازه مىدهيد حال خود را براى شما بازگو كنم؟ فرمود: اگر خواهى بگو. گفت: به خدا سوگند دير زمانى است كه من مبتلا به گناهى هستم و هر چه مىخواهم از آن دست بردارم و توبه كنم نمىتوانم! حضرت باو فرمود: اگر واقعاً راست بگوئى خداوند تو
ص: 24
را دوست مىدارد، و از آن رو توفيق توبه بتو نمىدهد و اسباب بازگشت از گناه را برايت فراهم نمىكند كه پيوسته اين خوف در دلت باشد و از وى در بيم و هراس باشى.
صوت
1- عبد الرّحمن بن ابى ليلى از امام حسين (ع) از رسول خدا (ص) روايت كرده است كه فرمود: پيوسته با دوستى ما اهل بيت همراه باشيد، كه هر كس خدا را ملاقات كند در حالى كه ما را دوست داشته باشد به شفاعت ما داخل بهشت گردد، و سوگند به آن كس كه جان من بدست قدرت اوست هيچ بندهاى از كار و كوشش خود بهرهمند نگردد جز با معرفت و شناخت ما.
2- عبد اللَّه بن عبّاس گويد: رسول خدا (ص) فرمود: گوش كنيد و اطاعت نمائيد از آن كس كه خداوند امر شما را بدست او سپرده است، كه اين گونه طاعت و پيروى خود
ص: 25
موجب برقرارى نظام اسلام است.
3- ابو اسحاق سبيعى از پدرش روايت كند كه گفت: پيامبر (ص) در ميان گروهى از ياران خود نشسته بودند، على (ع) از راه وارد شد، رسول خدا (ص) فرمود: هر كس به خواهد كه اخلاق آدم، و حكمت نوح، و حلم و بردبارى ابراهيم را بنگرد بايد به علىّ بن ابى طالب نگاه كند.
4- عبد اللَّه بن مصعب از پدرش روايت كرده كه گفت: روزى عبد اللَّه بن عبّاس در مجلس معاوية بن ابى سفيان حاضر شد، معاويه به او رو گرد و گفت: پسر عبّاس! شما در پى آنيد كه مقام امامت را بچنگ آوريد همان گونه كه نبوّت را ويژه خود ساختيد! به خدا سوگند كه اين دو مقام در يك جا گرد نيايند. براستى حجّت و دليل شما در امامت بر مردم مشتبه بوده و كاملًا روشن نيست، شما مىگوييد: ما خاندان پيامبريم و چگونه مىشود خلافت در ميان غير ما باشد؟ و اين يك شبهه بيش نيست چرا كه شبيه حقّ است و اندك بهرهاى از
ص: 26
عدل داراست و مطلب چنين نيست كه شما مىپنداريد، گوى خلافت دست بدست در ميان قبائل و طوائف قريش با رضايت عامّه و شوراى خاصّه مىگردد، و ما تاكنون نديدهايم كه مردم بگويند: كاش بنى هاشم بر ما حكومت مىنمودند و اگر زمام امور ما بدست آنان سپرده مىشد براى دين و دنياى ما بهتر بود. اگر شما- چنانچه ادّعا داريد- نسبت باين مقام بىرغبت بوديد امروزه هرگز براى احراز آن نمىجنگيديد. بنى هاشم! بخدا سوگند اگر حكومت بدست شما افتد خطر و عذاب تند بادى كه قوم عاد، و آن آتش آسمانى كه قوم ثمود را هلاك ساخت (با آن همه ويرانى و تباهى كه از خود بجاى گذارد) از خطر حكومت شما بيشتر نخواهد بود.
ابن عبّاس- رحمه اللَّه- گفت: معاويه! امّا اينكه گفتى: ما خاندان به بودن مقام نبوّت در ميان خود استدلال مىكنيم كه خلافت از آن ماست، بخدا سوگند مطلب همين طور است، و اگر مقام خلافت از نبوّت سرچشمه نگيرد پس از چه راه كسى مستحقّ آن گردد؟
و امّا اينكه گفتى: خلافت و نبوّت يك جا جهت كسى گرد نيايد، پس اين سخن خداوند كجا رفته كه فرموده: «يا اينكه به مردم حسد مىبرند نسبت بآنچه كه خداوند از فضل خودش بايشان داده، همانا ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت و ملكى عظيم داديم». در اين آيه مراد از كتاب، نبوّت است، و منظور از
ص: 27
حكمت، سنّت است و مقصود از ملك، خلافت. و ما هستيم آل ابراهيم، و حكم (نبوّت) و حكومت (خلافت) باين دليل تا روز قيامت در ميان ما جارى است و از ميان ما بيرون نخواهد رفت.
و امّا اينكه گفتى: دليل ما مشتبه و نارسا است. هرگز چنين نيست، دليل ما از آفتاب روشنتر، و از ماه درخشندهتر است، كتاب خدا با ماست، و سنّت پيامبرش در ميان ماست، و تو خود اين را خوب مىدانى و ليكن سبب مخالفت و رو گردانى تو اين است كه ما برادر و جدّ و دائى و عموى مشرك تو را كشتهايم، و تو ديگر بر استخوانهاى پوسيده و ارواح تباه شده و معذّب در دوزخ زارى مكن، و براى خونهائى كه شرك و كفر ريختن آن را حلال ساخته و دين پست و بيمقدارش نموده خشمگين مباشيد.
و امّا اينكه مردم ما را بر ديگران مقدّم نداشتند، و از اجماع بر حكومت ما روى برتافتند، البتّه آنچه كه بدين سبب از دست دادند بيش از آن چيزى است كه ما از آن بركنار گشتهايم، و البتّه هر گاه زمان بارورى امرى فرا رسد حقّ آن پايدار و باطل آن بر كنار گردد.
و امّا اينكه به حكومت سست و بىپايهاى كه با تردستى و تزويرها بدست آوردهاى افتخار مىكنى، بدان كه فرعون پيش از تو به حكومت و قدرت
ص: 28
رسيد و خداوند هلاكش نمود. بنى اميّه! به هر نسبتى كه شما حكومت كنيد ما دو چندان حكومت خواهيم كرد، هر روز بدو روز، و هر ماه بدو ماه، و هر سال به دو سال.
و امّا اينكه گفتى: اگر ما بحكومت رسيم خطر آن براى مردم از ريح عاد و صاعقه ثمود بيشتر است، سخن خداوند در قرآن اين گفتار تو را تكذيب مىكند، خداى عزّ و جلّ فرموده: «ما تو را جز رحمت براى عالميان نفرستاديم»، و ما اهل بيت نزديك آن حضرت هستيم، و بنا بر اين ما نيز رحمت خدا براى مردم مىباشيم، و همان گونه كه خداوند به وجود پيامبرش به آفريدگان خود رحمت نمود بما هم كه اهل بيت نزديك پيغمبرش هستيم به خلق خود رحمت خواهد نمود. و عذابى را كه مردم با سوار شدن تو بر گردهشان مىكشند بسى آشكار است، و بزودى حكومتى كه بدست فرزندان و برادران تو خواهد افتاد براى مردم از هر تندباد ويرانگرى تباهسازتر است. البته پس از آن خداوند بدست اولياى خود انتقام خواهد كشيد، و سر انجام، اختيار امور از آن پرهيزكاران است.
5- منهال بن عمرو گويد: از ابى القاسم محمّد حنفيّه- رضى اللَّه عنه- شنيدم كه مىگفت: تو از زندگى خود جز لذّتى كه تو را به مرگ و خواب
ص: 29
هميشگى نزديك سازد بهرهاى نمىبرى. كدام لقمهاى است كه گلوگير نباشد؟! و كدامين جرعهاى است كه راه گلو را نفشارد؟! به عاقبت كار خويش نيك بينديش، گويا كه دوستى از دست رفته و خيال و اوهامى پراكنده در نظر دوستانت شدهاى. اهل دنيا مسافرانى هستند كه بنده بار و بنه خود را در غير دنيا خواهند گشود (و مقصد و منزل اصلى آنها غير دنيا است).
6- و نيز از محمّد حنفيّه- رحمه اللَّه- روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) فرموده است: آن كس كه به خردسال ما مهربانى نكند، و سالخوردگان ما را محترم نشمارد، و حقّ ما را نشناسد از ما نيست.
7- ابو حمزه ثمالى گويد: امام باقر (ع) از پدرش روايت كرده كه جدّ بزرگوارش فرموده است: خداوند- جلّ جلاله- جبرئيل را بنزد محمّد (ص) فرستاد تا آن حضرت در حال حيات خويش براى ولايت على عليه السّلام از مردم شاهد و گواه بگيرد و پيش از وفات خود حضرتش را به نام امير المؤمنين نامگذارى نمايد.
پيامبر (ص) نه نفر از ياران و مشهورين از اصحاب خود را بخواند و فرمود: من شما را فرا خواندهام تا گواهان الهى در روى زمين باشيد، خواه بر گواهى خود پايدارى كنيد يا كتمان نموده و از اداى شهادت خوددارى كنيد.
ص: 30
سپس فرمود: ابا بكر! برخيز و بر على بنام امير مؤمنان سلام ده. گفت: آيا اين فرمان خدا و رسول اوست؟ فرمود: آرى. وى برخاست و بر آن حضرت به عنوان امير مؤمنان سلام داد. سپس فرمود: عمر! برخيز و بر على بنام امير مؤمنان سلام كن. گفت: آيا به فرمان خدا و رسولش او را امير مؤمنان بناميم؟ فرمود: آرى. او نيز برخاست و سلام كرد. سپس به مقداد بن اسود كندى فرمود: برخيز و بر على بنام امير مؤمنان سلام ده. او برخاست و سلام داد، و سخن آنان را تكرار نكرد.
آنگاه به ابى ذرّ غفارى فرمود: برخيز و بر على بنام امير مؤمنان سلام ده. وى برخاست و سلام داد. بعد به حذيفه يمانى فرمود: برخيز و بر امير مؤمنان سلام كن.
او برخاست و سلام داد. سپس به عمّار بن ياسر فرمود: برخيز و بر امير مؤمنان سلام ده. او برخاست و سلام داد. بعد به عبد اللَّه بن مسعود فرمود: برخيز و بر على بنام امير مؤمنان سلام ده. او برخاست و سلام داد. بعد به بريده كه از همه آنان جوانتر بود فرمود:
برخيز و بر امير مؤمنان سلام كن، او هم نيز برخاست و سلام داد (1). پس از آن رسول خدا (ص) فرمود: من شما را براى اين كار خواندم تا در اين زمينه گواهان الهى باشيد، خواه بر آن پايدار بمانيد يا ترك اداى شهادت كنيد.
1) در خبر نام نهمين نفر و سلام وى كه ظاهرا سلمان فارسى بوده از قلم افتاده است.
ص: 31
8- عبد اللَّه بن عبّاس- رحمه اللَّه- گويد: پيامبر (ص) نگاهى به علىّ بن ابى طالب (ع) انداخت و فرمود: اين مرد آقا و سرور است در دنيا و آخرت.
9- سيف تمّار گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: هيچ گاه دست از دعا برنداريد، كه شما به هيچ وسيلهاى بمانند آن بدرگاه خدا نزديكى پيدا نخواهيد نمود، و هيچ گاه حاجت و درخواستى را بخاطر ناچيز بودنش از دست ندهيد و از آن منصرف نگرديد، زيرا آن كس كه اختيار دار حاجات ناچيز است همان كسى است كه اختيار دار حوائج بزرگ است (1).
1- عبد اللَّه بن عمر گويد: رسول خدا (ص) فرمود: خداوند هيچ گاه
1) ممكن است معنا اين باشد: زيرا كه صاحب كارهاى كوچك و ناچيز است كه به كارهاى بزرگتر دست مىيازد و بر آورده شدن حوائج ناچيز مشوق در خواست حوائج بزرگتر مىشود.
ص: 32
دانشى را كه در ميان مردم است از آنان باز نگيرد، و ليكن با از دست رفتن دانشمندان آن دانش را بازستاند، و چون دانشمندى نماند مردم سران نادانى براى خود اختيار نمايند، و مجهولات خود را از ايشان پرسش كنند و آنان هم از روى بىاطلاعى پاسخ دهند، اينجاست كه هم خود گمراه شده و هم مردم را بگمراهى مىكشانند.
2- ابو عبد الرّحمن گويد: امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) در سفرى از مركب خود پياده شد و پنج مرتبه به سجده افتاد. چون سوار مركب شد يكى از يارانش عرض كرد: ما كارى از شما ديدم كه تاكنون چنان نكرده بوديد؟! فرمود: آرى، جبرئيل (ع) نزد من آمده و مرا بشارت داد كه علىّ اهل- بهشت است، من بشكرانه اين نعمت به پيشگاه خداى متعال سجده آوردم، چون سر برداشتم گفت: فاطمه هم اهل بهشت است، من بشكرانه آن نيز سجده آوردم،
ص: 33
چون سر برداشتم گفت: حسن و حسين دو سرور جوانان بهشتىاند. باز هم بشكرانه آن سجده كردم، چون سربرداشتم گفت: هر كس هم كه ايشان را دوست بدارد نيز اهل بهشت است، من بشكرانه آن سجده كردم، چون سر برداشتم گفت: هر كس هم كه دوست دوستان ايشان باشد اهل بهشت است، و من بشكرانه آن نيز سجده نمودم.
3- محمد بن يزيد بانى گويد: خدمت امام صادق (ع) بودم كه عمر بن قيس ماصر و ابو حنيفه و عمر بن ذرّ در ميان گروهى از طرفداران خود داخل شدند، و در باره ايمان از آن حضرت پرسش نمودند. حضرت فرمود: رسول خدا (ص) فرموده است: شخص مؤمن در آن حال كه ايمان داشته باشد دست به زنا و دزدى و ميگسارى نمىزند. آنان بيكديگر نگاهى كردند و سپس عمر بن ذرّ گفت: پس آنان را چه بناميم؟ فرمود: بهمان نامى كه خداوند نامبرده و به همان اعمالى كه از آنان سر زده است نامشان نهيد (زناكار، دزد، شرابخوار)، خدا- عزّ و جلّ-
ص: 34
فرموده: «دست مرد و زن دزد را ببريد» و فرموده: «به هر كدام از مرد و زن زناكار صد تازيانه بزنيد». آنان با تعجّب و شگفتى بيكديگر نگاه كردند.
محمد بن يزيد (رواى خبر) گويد: بشر بن عمر بن ذرّ كه با آنان بود بمن گفت: چون بيرون آمديم عمر بن ذرّ به ابى حنيفه گفت: چرا نگفتى: چه كسى اين حديث را از رسول خدا نقل كرده است؟ پاسخ داد: من به مردى كه (بدون واسطه از پيامبر روايت مىكند و) مىگويد: قال رسول اللَّه «پيامبر فرمود» چه مىتوانم بگويم؟! 4- حذيفه گويد: پيامبر (ص) بمن فرمود: اين شخصى را كه بمن برخورد ديدى؟ عرض كردم: آرى اى رسول خدا، فرمود: او فرشتهاى است كه تا پيش از اين ساعت به زمين نيامده بود، از خداوند اجازه خواسته كه (به زمين فرود آيد و) بر على سلام دهد و خداوند او را اجازه فرموده، او آمد و سلام داد، و نيز بمن بشارت داد كه حسن و حسين دو سرور جوانان بهشتى هستند، و فاطمه خاتون زنان بهشتى است.
ص: 35
5- ابن مغيره گويد: من و يحيى بن عبد اللَّه بن حسن خدمت امام ابى- الحسن (ع) بوديم، يحيى بآن حضرت عرض كرد: فدايت شوم عدّهاى معتقدند كه شما علم غيب مىدانيد؟ فرمود: سبحان اللَّه، دست بر سرم بگذار ببين كه- بخدا سوگند- هر موئى كه در سر و پيكر من است بر بدنم راست شد! سپس فرمود:
نه- بخدا سوگند- آنچه مىدانيم نيست جز آنچه كه از رسول خدا (ص) بارث بردهايم (1).
6- زراره از امام باقر يا امام صادق عليهما السّلام روايت كرده كه فرمود:
نزديكترين اوقات بنده به كفر آن وقت است كه با كسى برادرى و دوستى كند ولى پيوسته لغزشها و خطاهاى او را نزد خود بشمار آورد تا روزى برخ او بكشد و بدان سبب از وى عيبجوئى بعمل آورد.
1) مراد از علم غيب كه امام (ع) آن را از خود نفى مىكند مطالبى است كه جز خداوند كسى از آن آگاه نيست، و الا خبر دادن از حوادث آينده و اسرار پنهانى ديگر و ... در سخنان و اخبار آن بزرگواران فراوان بچشم مىخورد.
ص: 36
7- حكم بن عتيبه گويد: امام صادق (ع) فرمود: چون گناه بنده (مؤمنى) فراوان شود و عمل صالحى نداشته باشد كه جبران آن گناهان كند، خداوند او را به غم و اندوه گرفتار نمايد تا گناهانش را پاك سازد.
8- محمد بن حنفيّه- رضى اللَّه عنه- گويد: من در جنگ جمل پرچمدار بودم و قبيله بنى ضبّه بيشترين كشته را داده بود. چون مردم از ميدان گريختند على (ع) و عمّار بن ياسر و محمد بن ابى بكر- رضى اللَّه عنهما- كه با آن حضرت همراه بودند پيش آمدند تا به هودجى (كه عائشه در آن بود) رسيدند، و از بسيارى تيرى كه بآن خورده بود چون خار پشتى مىنمود. حضرت با عصائى كه بدست داشت بر آن هودج زد و فرمود: حميراء! بگو ببينم همان طور كه ابن عفان را بكشتن دادى مىخواستى مرا هم بكشتن دهى؟! اين دستور خدا بود يا سفارش پيامبر (ص)؟ عايشه پاسخ داد: حال كه غالب آمدى گذشت كن.
حضرت به برادرش محمد بن ابى بكر فرمود: بنگر ببين زخمى برداشته؟
ص: 37
او نگاه كرد، ديد سالم است و تنها تيرى گوشهاى از لباسش را دريده و خراش ناچيزى برداشته كه قابل توجه نيست.
گفت: يا امير المؤمنين از ضربه سلاح و سالم مانده، فقط تيرى مقدارى از پيراهنش را دريده است. حضرت فرمود: او را بردار و بخانه فرزندان خلف خزاعى (عبد اللَّه و عثمان) انتقال بده. سپس به جارچى فرمود صدا زند: زخميان را رها كنيد و آنان را نكشيد، و فراريان را دنبال نكنيد، و هر كس بخانه خود پناه برد و در بروى خود بست در امان خواهد بود.
9- محمّد بن نوفل بن عائذ صيرفى گويد: نزد هيثم بن حبيب صيرفى بودم كه ابو حنيفه نعمان بن ثابت بر ما وارد شد، و از امير مؤمنان على بن ابى طالب (ع) ياد كرديم و در باره ماجراى غدير خم سخن بميان آمد. ابو حنيفه گفت: من بياران خود گفتهام: نزد اينان (شيعيان) به صحّت خبر ماجراى غدير اعتراف نكنيد كه شما را محكوم مىكنند. ناگهان رنگ چهره هيثم بن حبيب صيرفى دگرگون شد و باو گفت: چرا اعتراف نكنند، نعمان! مگر تو خود قبول ندارى؟ گفت: چرا،
ص: 38
من خودم قبول دارم و آن را روايت نيز نمودهام. هيثم گفت: پس چرا اعتراف نكنند در صورتى كه حبيب بن ابى ثابت از ابى الطّفيل از زيد بن ارقم روايت كرده است كه على (ع) در رحبه (نام محلى است در كوفه) همه حاضران را براى اعتراف به صحّت و وقوع ماجراى غدير سوگند داده است؟! ابو حنيفه گفت: مگر نمىبينيد كه مردم بحدّى در اين زمينه گفتگو كردهاند كه ناگزير علىّ مردم را در اين باره سوگند داده است! هيثم گفت: در اين صورت مىگوئى على را تكذيب كنيم يا سخنش را ردّ نمائيم؟ ابو حنيفه گفت:
ما نه على را تكذيب مىكنيم و نه فرمايش او را ردّ، ولى تو مىدانى كه عدّهاى از مردم در اين باره گزافه گوئى كردهاند! هيثم گفت: سخنى را رسول خدا (ص) فرموده و يك خطبه در آن باره ايراد نموده و ما به صرف اينكه گروهى غلوّ نموده يا كسى حرفى زده است از بازگوئى آن بهراسيم و از نقل آن دست بداريم؟! در همين حين كسى وارد شد و با پرسش خود سخن را بريد، و اين سخن در كوفه پيچيد. حبيب بن نزار بن حيّان كه از هواداران بنى هاشم بود در بازار با ما بود، نزد هيثم آمد و گفت: خبر ماجرائى كه از تو در باره على (ع) بوقوع پيوسته و نيز سخن آن گوينده بمن رسيده است. هيثم گفت: در اظهار نظرها از اين گونه سخنان بسيار پيش مىآيد، مطلب را آسان گير، سخن ختم شد. مدّتى بعد ما به حجّ رفتيم و حبيب هم با ما بود، خدمت امام صادق (ع) رسيده و اداى سلام نموديم، سپس
ص: 39
هيثم عرض كرد: يا ابا عبد اللَّه، چنين و چنان شد، و داستان را بازگو كرد. در اين حال يك حالت نارضايتى در چهره آن حضرت نمايان گشت. حبيب گفت: اين محمّد بن نوفل است و در آنجا حاضر بود، حضرت فرمود: حبيب! بس كن، با مردم با اخلاق و روش خودشان به نيكى معاشرت كنيد و در عمل با آنان مخالفت ورزيد، كه هر كس را محصول كردار اوست، و روز قيامت با كسى محشور است كه دوستش مىداشته است. مردم را بر ضدّ خودتان و ما نشورانيد، و در انبوه همين مردم داخل شويد (و خود را از آنان متمايز و جدا نسازيد)، و ما را روزگاران و دولتى است كه هر گاه خداوند بخواهد (و صلاح بداند) آن را خواهد آورد. در اينجا حبيب سكوت كرد و امام (ع) فرمود: حبيب! فهميدى؟ از دستور من سرپيچى نكنيد كه پشيمان مىشويد. گفت: هرگز از دستور شما سر پيچى نخواهم كرد.
راوى خبر ابو العبّاس ابن عقده گويد: از على بن حسن (بن فضّال) در باره محمد بن نوفل پرسيدم گفت: از اهل كوفه است، گفتم: از چه طايفهاى؟
گفت: فكر مىكنم از هواداران بنى هاشم باشد. و حبيب بن نزار بن حيّان نيز
ص: 40
از هواداران بنى هاشم بود، و ماجراى او با ابى حنيفه در زمانى رخ داد كه دولت بنى عبّاس روى كار آمده بود و آنان نمىتوانستند اسرار و عقايد آل محمد عليهم السّلام را در باره حكومت آشكار كنند.
10- محمّد بن عمران بجلى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم مىفرمود:
آن كس كه در راه خدا براى خويشتن پند دهندهاى نگمارد، پندهاى ديگران نه براى وى سودى دارد و نه نيازى از او برطرف سازد.
1- هارون بن عمر و مجاشعى از امام صادق (ع) از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: شخص دانشمند در ميان مردم نادان همچون زندهاى است در ميان مردگان. و هر چيز حتّى ماهيان دريا و
ص: 41
گزندگان و درندگان و چهار پايان براى طالب علم و آموزش مىطلبند، پس دانش بجوئيد كه دانش وسيله پيوند ميان شما و خدا- عزّ و جلّ- است، و همانا طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است.
2- احمد بن عبد العزيز از امام صادق (ع) روايت كند كه على (ع) فرموده است: هر عملى كه با تقوا آميخته باشد اندك نيست، و چگونه اندك باشد چيزى كه مورد قبول خداوند قرار مىگيرد! (زيرا در قرآن آمده: خداوند عمل پرهيزكاران را قبول مىفرمايد).
3- فروه ظفارى گويد: از سلمان- رحمه اللَّه- شنيدم كه مىگفت:
رسول خدا (ص) فرمود: امّت من به سه گروه پراكنده خواهد گشت: گروهى كه بر حقّاند و باطل اندك چيزى از آن نكاهد، من و اهل بيت مرا دوست مىدارند،
ص: 42
مثل آنان مثل طلاى نابى است كه هر چند آن را در آتش نهى و آتش را شعلهورتر سازى بر ميزان خوبى و خالص شدن آن افزوده گردد. و گروهى بر باطلاند و حق اندك چيزى از آن نكاهد، من و اهل بيت مرا دشمن مىدارند، مثل آنان مثل آهن است كه هر چه آن را در آتش افكنى و بر آن بدمى بر بدى و ناجنسى آن افزوده گردد (و از حدّ آهن فراتر نرود). و گروهى مضطرب و متزلزلاند و بر آئين سامرى هستند و ليكن نمىگويند: لا مساس «بما دست نزنيد» بلكه مىگويند:
لا قتال «جنگ نكنيد و دست از آن بداريد»، پيشواى آنان عبد الله بن قيس اشعرى است (1).
4- محمد بن سويد اشعرى گويد: من و فطر بن خليفه بر امام صادق (ع) وارد شديم، امام مقدارى خرما پيش ما نهاد و ما از آن خورديم و خود حضرت چند دانهاى به فطر داد سپس باو فرمود: حديثى كه از ابى الطّفيل در باره ابدال براى من گفتى چگونه بود؟ فطر گفت: از ابى الطّفيل شنيدم كه مىگفت: از على
1) اشاره است به داستان جنگ صفّين و خوارج كه وقتى معاويه قرآنها را بر نيزه كرد فريب خورده و گفتند: ديگر جنگ جايز نيست و بايد دست بازداشت و حضرت على (ع) را مجبور كردند كه حكميّت را بپذيرد.
ص: 43
امير المؤمنين (ع) شنيدم كه مىفرمود: ابدال (اولياء و بندگان بزرگ خدا) از اهل شام، و نجباء (برگزيدگان و ارزشمندان) از اهل كوفهاند، خداوند همگى آنان را در روزى كه بدترين روزگار براى دشمن ماست (روز ظهور قائم (ع)) گرد هم خواهد آورد. امام صادق (ع) فرمود: خدا شما را رحمت كند، بلاء و گرفتارى از ما شروع مىشود سپس بشما مىرسد، و آسايش نيز از ما شروع شده و آنگاه بشما خواهد رسيد، خدا رحمت كند كسى را كه ما را محبوب مردم سازد، و ما را مبغوض آنان نگرداند (و آنان را از ما نراند) (1).
5- ابو خالد كابلى گويد: امام باقر (ع) فرمود: چون امير المؤمنين (ع) از كار غسل و كفن و حنوط رسول خدا (ص) فارغ شد بمردم اجازه داد و فرمود: ده نفر ده نفر داخل شويد و بر حضرت نماز گزاريد، آنان داخل شدند و خود حضرت
1) مناسبت سخن امام (ع) با فرمايش امير المؤمنين (ع) اين است كه چون روزگار دولت آنان مشخّص و معيّن است و علائمى دارد لذا شيعيان بايد در طول غيبت يا خانهنشينى امام با عامّه و مخالفين درگير نشوند و امامان و ديگر شيعيان را بزحمت نيندازيد، مگر بطرز شايستهاى كه حق آن بزرگواران را ثابت كند كه سبب محبوبيّت و گرايش مردم بآنان شود، چنان كه پارهاى از متكلمين و ياران آن حضرت چنين مىكردند.
ص: 44
ميان پيكر رسول خدا (ص) و مردم ايستاد و اين آيه را خواند: إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً «خداوند و فرشتگان او بر پيامبر درود مىفرستند، اى مؤمنان شما هم بر آن حضرت درود فرستيد و بطور شايستهاى سلام دهيد». مردم نيز همين آيه را مىخواندند (و صلوات مىفرستادند).
سپس آن حضرت فرمود: نماز بر رسول خدا (ص) بهمين صورت بود.
6- حسن بن زياد گويد: وقتى كه زيد بن على بن الحسين بكوفه وارد شد (آنگاه كه در روزگار دولت هشام بن عبد الملك اموى بر حكومت وقت خروج كرده بود) مطالبى در دلم خطور كرد. از اين رو بسوى مكّه بيرون شدم، و از مدينه گذر نموده، خدمت امام صادق (ع) رسيدم. حضرت بيمار بود و بر تختى به پشت خوابيده و شديدا نحيف و لاغر گشته بود. عرض كردم: ميل دارم دين خود را بر شما عرضه كنم. امام بر پهلو بغلطيد و نگاهى بمن انداخت و فرمود: حسن! تو را بىنياز از اين كار مىدانم. سپس فرمود: بگو، گفتم: «گواهى مىدهم كه معبودى جز اللَّه نيست، و محمّد (ص) رسول خدا است». فرمود: من نيز همين را گويم. گفتم: من بآنچه كه محمد بن عبد اللَّه (ص) از جانب خداوند آورده اقرار
ص: 45
دارم. امام سكوت نمود.
گفتم: گواهى مىدهم كه على (ع) بعد از رسول خدا (ص) امام است و اطاعتش واجب، هر كس در باره وى ترديد كند گمراه، و هر كس او را انكار نمايد كافر باشد. امام سكوت فرمود. گفتم: گواهى مىدهم كه حسن و حسين عليهما السّلام بمنزلت و مقام اويند، (و يك يك امامان را نام بردم) تا رسيدم بخود آن حضرت و گفتم: گواهى مىدهم كه شما بمنزلت و مقام حسن و حسين و امامان پيش از خودتان هستيد. فرمود: بس است، خواسته تو را دانستم، مىخواهى تو را در اعتقاد باين امر بدوستى بشناسم و بر اعتقاد تو صحّه بگذارم.
گفتم: اگر مرا بدوستى بپذيرى و عقائدم را صحيح بدانى البته كه به خواسته خويش رسيدهام. فرمود: تو را بر اين اعتقاد بدوستى پذيرفتم. گفتم:
فدايت شوم، تصميم دارم كه در همين شهر بمانم. فرمود: چرا؟ عرض كردم: اگر زيد و يارانش بقدرت برسند روزگار ما از همه مردم بدتر خواهد بود، و اگر بنى اميّه پيروز شوند نيز ما چنين وضعى خواهيم داشت. امام بمن فرمود: به شهر خويش باز گرد، كه هيچ آسيبى از طرفين بتو نخواهد رسيد.
ص: 46
7- حسين بن زيد از امام صادق از پدرش عليهما السّلام روايت كند كه فرمود: هر كس با زبان خود ما را بر عليه دشمنان يارى دهد خداوند زبان او را- در روزى كه در پيشگاه عظمت خداونديش براى حسابرسى بازداشت شود- به حجّت و دليل خود گويا سازد.
8- عمر و بن ابى المقدام از پدرش از امام حسن مجتبى (ع) روايت كند كه فرمود: هر آن كس كه ما را در دل دوست بدارد، و با دست و زبانش يارى دهد، روز قيامت در جايگاهى كه ما هستيم با ما خواهد بود. و هر آن كس كه ما را در دل دوست دارد و با زبانش يارى دهد، يك درجه پائينتر از اوست. و هر آن كس كه ما را در دل دوست بدارد ولى دست و زبان خود را از يارى ما باز دارد، نيز در بهشت خواهد بود.
9- ابو زياد فقيمى از امام صادق از پدرش از امام سجّاد عليهم السّلام از رسول خدا (ص) روايت كند كه فرمود: مسلمان خوب كسى است كه از هر
ص: 47
سخنى كه بكارش نيايد لب فرو بندد.
1- عبد اللَّه بن محمّد بن عقيل بن ابى طالب چنين گويد: كه از امام زين العابدين (ع) شنيدم مىفرمود: هيچ مؤمنى دچار ضربان رگ و سردرد نگردد مگر بواسطه گناهش، و آنچه خدا مىبخشد بيشتر است. و هر گاه آن حضرت بيمارى را مىديد كه شفا يافته مىفرمود: پاكى از گناه گوارايت باد، پس عمل خود را از سر بگير (كه گناهان گذشتهات آمرزيده شده است).
2- عبد اللَّه بن مسعود گويد: در شبى كه گروههائى از طايفه جن حضور
ص: 48
رسول خدا (ص) مشرّف شدند ما با آن حضرت از مدينه بيرون شديم. حضرت در محلّى از ناحيه وادى القرى فرود آمد و سپس از آنجا حركت فرمود. در بازگشت (بسوى مدينه) آهى برآورد و فرمود: ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده، عرض كردم: يا رسول اللَّه جانشين معيّن كنيد. فرمود: كه را؟ گفتم: ابو بكر را. حضرت لختى راه رفت و باز آهى كشيد و فرمود: ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده، عرض كردم: جانشين معيّن كنيد. فرمود: كه را؟ عرض كردم: عمر را. حضرت لحظهاى سكوت كرد و لختى براه خود ادامه داد، باز آهى كشيد و فرمود: ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده. عرض كردم: جانشين معيّن كنيد. فرمود: كه را؟ عرض كردم: عثمان را. باز لحظهاى سكوت نمود و لختى راه رفت و فرمود:
ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده. عرض كردم: جانشين معيّن كنيد. فرمود، چه كسى را؟ عرض كردم: علىّ بن ابى طالب را، حضرت آهى كشيد سپس فرمود: سوگند بآن كس كه جانم بدست قدرت اوست اگر از وى اطاعت كنند همگى دسته جمعى داخل بهشت گردند.
صوت
3- عبد اللَّه بن عبّاس گويد: چون زمان رحلت رسول خدا (ص) فرا رسيد
ص: 49
گروهى كه عمر بن خطّاب نيز در ميان آنان بود در خانه حضور داشتند، رسول خدا (ص) فرمود: بيائيد نامهاى براى شما بنويسم تا هرگز پس از آن گمراه نشويد. عمر گفت: چيزى نياوريد كه درد بر او غلبه كرده، و قرآن نزد شما هست، و كتاب خدا ما را كافى است. ميان اهل خانه اختلاف افتاد و به مخاصمه پرداختند، عدّهاى مىگفتند برخيزيد (كاغذ بياوريد) تا رسول خدا برايتان بنويسد، و عدّهاى ديگر سخن عمر را مىگفتند. چون سر و صدا بلند شد و اختلاف بالا گرفت رسول خدا (ص) فرمود: از نزد من برخيزيد (و مرا تنها بگذاريد).
عبيد اللَّه بن عبد اللَّه بن عتبه گويد: ابن عبّاس هميشه مىگفت: تمام مصيبتها از همان وقتى آغاز شد كه با اختلاف و شلوغ كارى خود مانع از آن شدند كه رسول خدا (ص) آن نوشته را بر ايمان بنويسد.
4- عائشه گويد: از رسول خدا (ص) شنيدم مىفرمود: من در كنار
ص: 50
حوض كوثر افرادى از شما را كه بر من وارد مىشوند مىبينم، و همانا مردانى از دسترسى بمن ممنوع شوند. من گويم: پروردگار را يارانم، يارانم، خطاب رسد: تو نمىدانى كه اينان پس از تو چه كردند! اينان مرتّب به آئين اعقاب و پيشينيان خود بازگشتند (و از دين و آئين تو دست برداشتند).
5- شقيق گويد: عبد الرّحمن بن عوف بر امّ سلمه همسر رسول خدا (ص) وارد شد و گفت: مادر جان مىترسم دارائى بسيار مرا هلاك سازد، و من از همه قريش داراترم! امّ سلمه گفت: پسرم انفاق كن، كه من از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: پارهاى از يارانم پس از آنكه از آنان جدا شدم هرگز مرا نبينند. عبد الرّحمن از نزد امّ سلمه بيرون رفت و در راه با عمر بن خطّاب برخورد نمود و آنچه امّ سلمه گفته بود براى او باز گفت. عمر با شتاب بنزد امّ سلمه آمد و گفت: مادرم من هم از آنانم؟ گفت: نمىدانم، و پس از تو نيز احدى را تبرئه نمىكنم (1).
1) در نهايه ابن اثير «لن ابلى» آمده، يعنى: و پس از تو ديگر به كسى اين خبر را باز نگويم.
ص: 51
6- احمد بن سليمان قمّى كوفى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: پارهاى از پيامبران به عطش گرفتار مىآمدند تا از تشنگى مىمردند، و عدّهاى از آنان به برهنگى دچار مىگشتند تا از برهنگى مىمردند، و گروهى ديگر به امراض و بيمارى مبتلا مىشدند تا هلاك و تلف مىگشتند، و پارهاى ديگر نزد قوم خود آمده، آنان را به اطاعت خدا فرمان مىدادند و بسوى توحيد الهى دعوت مىنمودند و با اين حال قوت يك شب نداشتند كه سدّ جوعى كنند (يا اينكه قومشان آنان را يك شب مهلت نمىدادند) و دست از آنان بر نمىداشتند كه سخن آنها تمام شود و گوش به ندايشان نمىدادند تا اينكه دست به كشتار آنها مىزدند. و راستى كه خداى متعال بندگان خود را باندازه قدر و منزلتى كه نزد او دارند مورد ابتلاء و امتحان قرار مىدهد.
7- سماعة بن مهران گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: آن
ص: 52
كسى كه خداوند در قرآن در باره او فرموده: «در كتاب، اسماعيل را بياد آر كه صادق الوعد و پيامبر و رسول بود» (1)(پيامبرى بود كه) خداوند قومش را بر وى مسلّط كرد كه صورت او را خراشيدند و پوست از سرش كندند، سپس خداوند فرشتهاى را نزد او فرستاد و باو گفت: پروردگار عالميان بتو سلام مىرساند و مىفرمايد:
من آنچه را كه قوم تو بر سرت آوردند ديدم، بنا بر اين هر چه دلت مىخواهد از من بخواه، عرض كرد: اى پروردگار عالميان من به حسين بن علىّ بن ابى طالب تأسّى مىكنم و مىخواهم چون او گرفتار آيم. امام صادق (ع) فرمود: و اين شخص اسماعيل بن ابراهيم عليهما السّلام نبود (بلكه پيامبر ديگرى بود بنام اسماعيل صادق الوعد).
8- عبد اللَّه بن محمّد بن سليمان هاشمى از پدرش از جدّش از حضرت زينب دخت گرامى على عليه السّلام روايت كند كه فرمود: چون ابو بكر بر آن شد كه فاطمه عليهما السّلام را از فدك و عوالى ممنوع و محروم سازد (و كار از كار گذشت)، و فاطمه (ع) از اينكه ابو بكر فدك را باز پس دهد نااميد گشت، بسوى قبر پدرش رسول خدا (ص) رفت و خود را بر وى قبر انداخت و از اعمالى كه آن قوم
1) مريم: 54.
ص: 53
در حقّ وى انجام داده بودند بآن حضرت شكوه نمود، و آنقدر گريست تا تربت قبر شريف با اشكهاى حضرتش تر شد، و زارى و شيون سر داد، و در پايان آن همه شيون عرضه داشت: همانا پس از تو خبرها و غوغائى بپا شد كه اگر تو بودى اين همه گرفتارى و دشوارى رخ نمىداد.
ما بمانند زمينى كه از باران محروم بماند تو را از دست دادهايم، و در قوم تو اختلال پديد آمده و شاهد باش كه دست از ايمان شستهاند. جبرئيل پيوسته با آوردن آيات مونس ما بود. و تو از ما پنهان شدى و با رفتن تو تمام خيرات از ما پوشيده گشت. تو ماه درخشان و نور پرفروغى بودى كه از تو كسب نور مىشد، و از جانب خداى با عزّت كتاب بر تو نازل مىگشت. پس از پيامبر مردانى با چهرههاى درهم و خشن با ما روبرو شدند و به ما توهين و استخفاف نمودند، و تمام خيرات به تاراج رفته است. آن كس كه بما خانواده ستم روا داشته بزودى خواهد دانست كه روز قيامت به چه سرانجام شومى دچار خواهد شد. ما با مصائبى روبرو شديم كه هيچ كس از مخلوقات چه عرب و چه عجم بدان گرفتار نيامده است.
ما تا زندهايم و تا چشمانمان باقى است در سوگند فقدان تو مىگوييم و از ديدگانمان سرشك غم ميباريم.
ص: 54
9- آدم بن عيينه گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: بسا اندك صبرى كه شادى درازى بيادگار گذارد، و بسا اندك لذّتى كه اندوه طولانى ببار آورد.
10- جابر بن يزيد گويد بامام باقر (ع) عرض كردم: هر گاه حديثى برايم باز گفتى سندش را نيز بيان فرما. امام (ع) فرمود: پدرم از جدّم از رسول خدا (ص) از جبرئيل (ع) از خدا- عزّ و جلّ- براى من حديث گفته است، و هر حديثى كه برايت گويم با اين سند خواهد بود. و فرمود: جابر! همانا اگر يك حديث از شخص راستگو و مورد اطمينان فراگيرى براى تو از دنيا و آنچه كه در آنست بهتر است.
11- موسى بن بكر گويد: شخصى كه خودش از امام صادق (ع) شنيده بود برايم گفت كه آن حضرت فرمود: آن كس كه بدون بينش و آگاهى عملى انجام
ص: 55
مىدهد چون كسى است كه در بيابانى هموار با ديدن سرابى به جستجوى آب مىرود، كه در اين صورت سرعت حركت او جز دورى از مقصدش نيفزايد.
1- ابو حمزه ثمالى- رحمه اللَّه- گويد: روزى امام زين العابدين (ع) به ياران خود فرمود: برادران من! شما را به خانه آخرت سفارش مىكنم نه به خانه دنيا، چرا كه خود بر دنيا حريص بوده و بدان چنگ آويختهايد. مگر فرمايش عيسى (ع) به حواريّون به گوش شما نرسيده كه: دنيا بمنزله يك پل است، پس از آن عبور كنيد و به آبادانى آن سرگرم مشويد. و نيز فرموده: كداميك از شما بر روى موج دريا خانه مىسازد؟ خانه دنيا نيز چنين است، آن را قرارگاه خود ميگيريد.
ص: 56
2- عبد الرّحمن بن ابى ليلى از حسين على بن ابى طالب عليهما السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرموده است: پيوسته با دوستى ما اهل بيت همراه باشيد، كه هر كس با دوستى ما با خدا روبرو شود به شفاعت ما داخل بهشت گردد. سوگند به آن كس كه جانم بدست قدرت اوست هيچ بندهاى از عمل خود بهرهمند نشود مگر با شناخت حقّ ما.
3- ابن ابى عمير از جمعى از راويان از امام صادق (ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: مروّت و جوانمردى بر دو گونه است: مروّت در حضر، و مروّت در سفر. مروّت در حضرت عبارت است از: تلاوت قرآن، حضور در مساجد، همنشينى با نيكان، و دقّت و باريك بينى در فقه. و مروّت در سفر عبارت است از: خوب خرج كردن، شوخى كردن بگونهاى كه نافرمانى خدا در آن نباشد، كمتر مخالفت كردن با رأى همراه، و بدگوئى نكردن از آنان بدان هنگام كه از هم جدا مىشويد.
ص: 57
4- عبد الرّحمن بن ابى ليلى از امام حسين (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) به انس فرمود: انس! سيّد و سرور عرب را بخوان كه نزد من بيايد، عرضكرد: يا رسول اللَّه مگر شما سيّد و سرور عرب نيستيد؟ فرمود: من سرور فرزندان آدم هستم، و على سرور و سالار عرب است. انس على را بخواند، چون حضرت آمد پيامبر (ص) فرمود: انس! گروه انصار را بنزد من بخوان، چون خدمت رسول خدا (ص) رسيدند فرمود: گروه انصار اين على سرور و سالار عرب است، پس بپاس دوستى من دوستش داريد، و بخاطر گرامى بودن وى نزد من گراميش بداريد، كه آنچه بشما گفتم چيزى است كه جبرئيل (ع) مرا از جانب خدا بدان مأمور ساخته است.
5- ابو خالد كابلى گويد: امام سجّاد (ع) بمن فرمود: ابا خالد! براستى فتنهها و آشوبهائى همچون پارههاى شب تار (فتنههائى كور كه منشأ و مقصد روشنى ندارد) بوقوع خواهد پيوست، كه جز آن كس كه خداوند از او عهد و پيمان گرفته احدى از آنها نجات نيابد. آنان چراغهاى هدايت و چشمهسارهاى
ص: 58
دانشاند، خداوند از هر آشوب سياه و تاريكى نجاتشان بخشد. گويا صاحب شما (مهدى موعود) را مىبينم كه بر فراز شهر نجف پشت شهر كوفه (1)بر آمده و خود را آشكار نموده و در ميان سيصد و اندى مرد كه جبرئيل از طرف راست و ميكائيل در سمت چپ و اسرافيل در پيش روى اويند، و پرچم رسول خدا (ص) را بدست گرفته و آن را گشوده است، آن پرچم را بر هيچ قومى فرود نياورد مگر اينكه خدا- عزّ و جلّ- آنان را هلاك گرداند.
6- عبد اللَّه بن عبّاس گويد: در ايّام بيمارى رسول خدا (ص) كه به رحلت حضرتش انجاميد علىّ بن ابى طالب و عبّاس بن عبد المطّلب و فضل بن عبّاس بر آن حضرت داخل شدند و گفتند: يا رسول اللَّه، مردان و زنان انصار در مسجد گرد آمده و همگى بر شما گريه مىكنند. فرمود: از براى چه مىگريند؟
گفتند: از مرگ شما، فرمود: دست خود را بمن دهيد (تا بكمك شما از جاى برخيزم). حضرت با پتوئى كه بخود پيچيده و دستمالى كه به سر مبارك بسته بود
1) كوفان: موضعان أحدهما اسم للكوفة و الآخر قرية بهراة، و المراد هنا الاول.
ص: 59
از منزل بيرون آمد تا بمسجد رفت و بر فراز منبر برآمد. حمد و ثناى الهى بجاى آورد، سپس فرمود: «امّا بعد، اى مردم، چرا از مرگ پيامبرتان نگرانيد و بنظرتان ناگوار است؟ مگر خبر مرگ من بشما نرسيده و نمىدانيد كه خودتان هم خواهيد مرد؟
اگر حتّى يكنفر پيش از من روزگارى دراز و مدام زيسته بود و سپس مرگش فرا رسيده بود من نيز در ميان شما از عمرى دراز و طولانى برخوردار مىبودم. آگاه باشيد كه من بزودى خواهم مرد و بديدار پروردگارم خواهم شتافت، و همانا در ميان شما چيزى بيادگار گذاردهام كه اگر بدان چنگ زنيد هرگز گمراه نگرديد، كه همان كتاب خداى متعال است كه در ميان شماست، و روز و شب آن را مىخوانيد. پس (در بدست آوردن جاه و مقام) بر يك ديگر پيشى نجوئيد، و نسبت به هم حسد نورزيد، و با هم به دشمنى و كينهتوزى برنخيزيد، و همان گونه كه خداوند شما را امر فرموده با هم برادر باشيد. و همانا عترت خودم اهل بيتم را در ميان شما بيادگار گذاردهام، و شما را اكيدا بديشان سفارش مىكنم، و نيز شما را باين گروه انصار سفارش مىكنم، و شما رنج و زحمتى را كه اينان متحمّل شدند- و بر خدا و رسول او و مؤمنين پوشيده نيست- بخوبى مىدانيد، آيا شهرهاى خود را بر شما نگشوده و شما را بديار خود راه ندادند؟ و ثمرههاى زندگانى خويش را با شما قسمت ننمودند؟ آيا- با اينكه خودشان بشدّت نيازمند بودند- شما را بر خود مقدّم نداشتند؟ بنا بر اين هر كدام از شما زمامدار امرى كه
ص: 60
سود و زيانى براى كسى داشته باشد شود بايد كه نيكى را از نيكان انصار بپذيرد، و از خطاى بدان آنها چشم پوشى و گذشت كند» و اين آخرين مجلسى بود كه پيامبر (ص) شركت نمود تا اينكه بديدار خداوند شتافت.
7- عبيد اللَّه بن احمد ربعى گويد: ابن عبّاس در ميان سخنرانى خود براى مردم بصره رو بآنان نموده گفت: اى امّتى كه در دين خود گيج و سرگردان شدهايد، توجّه كنيد، اگر آن كس را كه خدا مقدّم داشته بود پيش انداخته، و آن كس را كه خداوند واپس زده عقب مىرانديد، و وراثت و ولايت را در همان جايگاهى كه خداوند قرار داده مىنهاديد، هيچ نقصانى در تربيت آنچه خداوند مقرّر فرموده بود پديد نمىآمد (هيچ كس از حقّ خود محروم نمىماند) و دوستى از دوستان خدا فقير و تهيدست نمىگشت، و دو نفر در حكم خدا با هم اختلاف نمىكردند، و هرگز افراد امّت در باره چيزى از كتاب خدا با هم درگير نمىشدند پس بچشيد و بال اين تفريط و كوتاهى خود را كه بدست خويش انجام دادهايد، «و بزودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه بكدامين سرانجامى دچار خواهند شد».
ص: 61
8- ربيع بن منذر از پدرش روايت كرده كه گفت: از امام حسن مجتبى (ع) شنيدم كه مىفرمود: راستى كه ابو بكر و عمر تمام توجّه خود را در اين امر (خلافت) بكار بردند (و آن را از دست ما ربودند) و حال آنكه تمامى اختيارات آن از آن ما است. پس بدون دخالت دادن ما آن را بدست گرفتند و براى ما سهمى مانند سهم جدّه (كه در نظر ابى بكر بخلاف نص قرآن اصلا سهمى ندارد) قرار دادند. هان بخدا سوگند در آن روزى كه مردم شفاعت ما طلبند آنان شديدا درگير نجات خود از غم و اندوهى هستند كه آنان را احاطه كرده است.
9- مروان بن عثمان گويد: چون مردم با ابى بكر بيعت كردند، على (ع) و زبير و مقداد داخل منزل حضرت فاطمه (ع) شدند و از بيرون آمدن خوددارى نمودند. عمر بن خطّاب گفت: خانه را بروى آنان آتش زنيد. در اين هنگام زبير شمشير بدست بيرون شد، ابو بكر گفت: اين سگ را بگيريد، مهاجمان باو حمله آوردند، پاى زبير لغزيد و بزمين خورد و شمشير از دستش افتاد،
ص: 62
ابو بكر گفت: شمشير او را به سنگ بزنيد، و آن را به سنگ كوبيدند تا شكست.
علىّ بن ابى طالب (ع) از منزل بسوى دهات نجد بيرون شد و در راه با ثابت بن قيس بن شمّاس برخورد نمود. ثابت گفت: اى ابا الحسن چه شده؟ فرمود:
مىخواهند خانهام را بر من آتش بزنند و ابو بكر بر فراز منبر نشسته و مشغول بيعت گرفتن از مردم است، و نه از اين حملهها جلوگيرى مىكند و نه محكوم مىنمايد.
ثابت گفت: هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو كشته شوم.
پس با هم بمدينه باز گشتند، چون بمنزل رسيدند، ديدند فاطمه (ع) كنار درب ايستاده و خانه از مهاجمين خالى شده است و آن حضرت صدا مىزند: هرگز قومى را زشت برخوردتر از شما سراغ ندارم، شما پيكر رسول خدا (ص) را نزد ما رها ساخته و ميان خود مصمّم شديد كه حكومت را تنها از آن خود بداريد و ما را به امارات نگماريد، و هيچ از ما در اين باره نظر خواهى نكرديد، و بسر ما آورديد آنچه آورديد، و هيچ حقّى براى ما در نظر نگرفتيد!.
10- عثمان بن عفّان گويد: من آخرين نفر بودم كه از عمر بن خطّاب جدا شدم، من در حالى كه سر او بدامن فرزندش عبد اللَّه بود بر او وارد شدم، عمر
ص: 63
بسيار ملول و رنجور بنظر مىرسيد، و به پسرش گفت: گونهام را بر زمين بگذار، و عبد اللَّه اين كار را نكرد، عمر گفت: بىمادر! گونهام را بزمين بگذار، عبد اللَّه صورت او را بر زمين گذارد، و عمر پيوسته مىگفت: واى بر من، واى بر من اگر آمرزيده نشوم. و پيوسته اين سخن را تكرار مىكرد تا جان سپرد.
11- جميل بن درّاج از امام صادق (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرموده است: خوشا بحال آن كس كه شهوت و خوشى حاضر و آمادهاى را بخاطر نويد ناديدهاى ترك نمايد.
12- زرارة بن اعين گويد: امام باقر (ع) بمن فرمود: زراره! از كسانى كه در دين قياس روا دارند پرهيز كن، چون دانستن آنچه را كه بدان مكلّفند رها ساخته و خود را نسبت بآنچه كه تكليفى بدان ندارند به رنج و زحمت افكندهاند.
آنان اخبار را تأويل مىكنند و بر خدا- عزّ و جلّ- دروغ مىبندند. گويا مردى از آنان را مىبينم (كه از شدّت گيجى و سردرگمى) از هر سو آوايش دهند از سوئى ديگر بدنبال آن رود. راستى كه آنان هم در زمين و هم در دين حيران و سرگردان
ص: 64
13- ابن ابى عمير از گروهى از راويان از امام صادق (ع) روايت كند كه فرمود: خداوند آنان را كه به قياس عمل مىكنند بلعنت خود گرفتار سازد، چه آنان سخن خدا و سنّت رسول او را دگرگون نموده، و راستگويان در دين خدا- عزّ و جلّ را متّهم ساختهاند (1).
14- محمّد بن نضر بن قرواش گويد: امام صادق (ع) فرمود: آدم ديندار انديشه مىكند و در نتيجه آرامش و وقار بر او غلبه مىنمايد، خضوع و دلشكستگى مىكند و به تواضع و فروتنى مىگرايد، قناعت مىورزد پس بىنياز مىگردد و بآنچه به وى داده شده خشنود مىشود، به عزلت و كنارهگيرى رو كند و نتيجة از شرور همنوعان (يا از اندوههاى وارده) محفوظ مىماند، و شهوات و بىبندوبارى را ترك گويد پس آزاد مىگردد، و پاى بند دنيا را از پاى خود واكند و در نتيجه از شرور آن احتراز جويد يا به سرخوشى و لذّتهاى واقعى آن دست يابد، و حسد را بدور اندازد پس دوستى او آشكار گردد، و هرگز ديگران را نترساند (احتمال ضررى از جانب او نمىرود تا موجب هراسى گردد) و نتيجه از احدى
1) زيرا با اين عمل دين را ناقص و اتمام و اكمال آن را معتقدند خدا بعهده ايشان گذاشته.
ص: 65
هم بيم نمىدارد، و نزد مردم مرتكب گناهى نمىشود پس از جانب آنان سالم بماند، همه چيز خود را مىبخشد پس به همه چيز دست مىيابد و كمال فضل را بيابد، و عافيت و سلامتى همه چيز را مىبيند بنا بر اين كارش به ندامت نكشد و از پشيمانى در امان باشد.
15- ابو بصير گويد: امام باقر (ع) فرمود: چون وفات رسول خدا (ص) فرا رسيد جبرئيل (ع) بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا رسول اللَّه، دوست دارى بدنيا باز گردى؟ فرمود: نه، من رسالت و پيام و پروردگار خويش را ابلاغ نموده و تكليف خود را بانجام رساندهام. دوباره جبرئيل گفت: يا رسول اللَّه، دوست دارى بدنيا باز گردى؟ فرمود: نه، بلكه مشتاق رسيدن به رفيق اعلى (بهشت برين) هستم. سپس پيامبر (ص) به مسلمانانى كه در اطراف حضرتش گرد آمده بودند فرمود: مردم! نه پيامبرى پس از من خواهد بود، و نه سنّتى پس از سنّت من.
پس هر كس دعوى پيامبرى كند و بدعتى گذارد، ادّعا و بدعت او در آتش خواهد بود، و هر كس چنين ادّعائى كند او را بكشيد، و او و هر كس كه از او پيروى كند همگى در دوزخ خواهند بود. اى مردم قصاص را زنده نگهدارى، و حقّ را
ص: 66
زنده كنيد، و پراكنده نشويد، و براستى تسليم حقّ باشيد تا سالم بمانيد، «خداوند با قلم تقدير چنين نگاشته كه من و رسولانم هر آينه غلبه خواهيم كرد، براستى كه خداوند توانا و چيره است».
16- محمّد بن هلال مذحجى به اسحاق فرزند امام صادق (ع) گفت:
پدرت بمن فرمود: هر گاه حاجتى پيدا كردى بامدادان بطلب آن بيرون شو، زيرا كه ارزاق و روزىها پيش از طلوع آفتاب تقسيم مىگردد، و خداى متعال در ساعات نخستين روز براى اين امّت بركت نهاده است، و بامدادان صدقه پرداز كه هرگز تير بلاء و گرفتارى از صدقه در نگذرد از صدقه در نگذرد و به صاحب آن نرسد.
1- صالح بن يزيد گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: دلهاى خود را وارسى كنيد و اگر ديديد كه خداوند آن را از اضطراب و دهشت نسبت
ص: 67
بكارهاى خويش پاكيزه ساخته آنگه هر چه خواستيد از خداوند طلب كنيد (كه به شما داده خواهد شد).
2- حارث بن ثعلبه گويد: موسم ماه ذى الحجّة يا شايد پيش از آن بود كه دو مرد بر ما وارد شدند و قصد داشتند و به مكّه و مدينه بروند و ديدند كه گروهى از مردم همگى بسوى مكّه روانند. حارث گويد: آن دو نفر گفتند: ما هم با آن مردم بسوى مكّه روان شديم، در راه به سوارانى بر خورديم كه مردم در ميان آنان بود كه گويا رئيس ايشان بود، وى از جمعيّت كناره گرفت و به ما گفت: حتما عراقى هستيد؟ گفتيم: بلى عراقى هستيم، گفت: لا بد كوفى هستيد؟ گفتيم:
آرى كوفى هستيم، گفت: از كدام قبيلهايد؟ گفتيم: از بنى كنانه، گفت: از كدام تيره؟ گفتيم: از بنى مالك بن كنانه، گفت: مرحبا، خوش آمديد شما را به تمام كتابهاى آسمانى و پيامبران مرسل سوگند آيا از علىّ بن ابى طالب شنيدهايد كه از من شديدا بد گوئى كند يا بگويد: او دشمن من است و بجنگ من خواهد پرداخت؟ گفتيم: تو كه هستى؟ گفت: سعد بن ابى وقّاص، گفتيم: نه، و ليكن
ص: 68
شنيديم، مىگفت: از فتنه و آشوب أخينس (كسى كه بالاى بينى او عقب رفته و وسطش بر آمده) بپرهيزيد، گفت: خنيسها بسيارند، آيا شنيديد كه نامم را ببرد؟
گفتيم: نه، گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، حقّا اگر من پس از آنكه چهار مطلب از رسول خدا (ص) در باره او شنيدم با وى به جنگ پردازم گمراه شدهام و از راه يافتگان نيستم، آن چهار چيزى كه اگر يكى از آنها براى من بود نزد من بهتر بود از دنيا و ما فيها كه به اندازه عمر دراز نوح در آن زندگى كنم. گفتيم: آنها را براى ما بازگو، گفت: من نيز به همين جهت از آنها ياد كردم. رسول خدا (ص) ابو بكر را فرستاد تا آيه برائت (1)را بر مشركين بخواند. چون شب يا پاسى از آن را پشت سر سپرد علىّ بن ابى طالب را بسوى او فرستاد و فرمود: برائت را از وى بستان و به من رسول خدا (ص) باز گرداند، چون ابو بكر نزد آن حضرت آمد گريست و گفت: يا برگردان، امير المؤمنين به سوى او روان شد و برائت را از وى گرفت و به حضور رسول خدا (ص) باز گرداند، چون ابو بكر نزد آن حضرت آمد گريست و گفت: يا رسول اللَّه آيا خلافى از من سر زده يا آيهاى در بارهام نازل گشته است؟ رسول خدا (ص) فرمود: آيهاى در باره تو نازل نشده ليكن جبرئيل (ع) از جانب خدا
1) آيات نخستين سوره مباركه توبه است.
ص: 69
گفتيم: مطلب دوّم؟ گفت: ما و آل على و آل ابى بكر و آل عمر و عموهاى آن حضرت همگى در مسجد بوديم، شبى در ميان ما ندا داده شد همگى جز خاندان رسول اللَّه و خاندان على از مسجد خارج شويد. همه ما در حالى كه بار و بنه را جمع كرده و با خود مىكشيديم از مسجد بيرون شديم، چون صبح شد حمزه عموى آن حضرت نزد او رفته، عرض كرد: يا رسول اللّه آيا هم ما در حالى كه عموها و سالخوردگان خاندان توايم بيرون نموده، و اين نوجوان را سر جاى خود باقى داشتى؟ رسول خدا (ص) فرمود: به اختيار خود به بيرون راندن شما و جاى دادن او اقدام نكردم، ليكن خدا- عزّ و جلّ- مرا بدين كار فرمان داده است.
گفتيم: مطلب سوّم؟ گفت: رسول خدا (ص) در جنگ خيبر ابو بكر را با پرچم خود بسوى قلعه خيبر فرستاد، وى با همان پرچم بازگشت، سپس عمر را فرستاد، وى همچنان بازگشت، رسول خدا (ص) خشمگين شد و فرمود: فردا صبح پرچم را بدست مردى خواهم سپرد كه هم خدا و رسولش او را دوست دارند و هم او خدا و رسولش را دوست مىدارد، او مردى است كه پياپى بر دشمن هجوم آورد
ص: 70
و هرگز از ميدان كارزار نگريزد، و باز نخواهد گشت تا خدا فتح و پيروزى را به دست او عملى سازد. چون صبح شد همگى ما نيمه خيز بر سر زانو نشستيم و منتظر بوديم تا شايد يكى از ما را فرا خواند ولى آن حضرت هيچ يك از ما را نخواند، فقط صدا زد علىّ بن ابى طالبى كجاست؟ على را در حالى كه چشم او درد مىكرد.
آوردند. پيامبر (ص) آب دهان خود در چشم وى ريخت و پرچم را باو داد، و خداوند به دست او خيبر را گشود.
گفتيم: مطلب چهارم؟ گفت: رسول خدا (ص) براى غزوه تبوك از مدينه بيرون رفت و على را بعنوان جانشين خود بر مردم گماشت، قريش بر او حسد بردند و گفتند: پيامبر چون خوش نداشته على را همراه خود ببرد او را جايگزين خود قرار داده است. على از پى پيامبر براه افتاد تا بآن حضرت رسيد و ركاب شتر سوارى حضرتش را گرفت و گفت: من هم با شما مىآيم، پيامبر (ص) فرمود:
چكار دارى؟ او گريست و گفت: قريش چنين مىپندارند كه چون شما مرا دوست نداشته و همراهى مرا خوش نداريد مرا جانشين خود در شهر قرار دادهايد.
رسول خدا (ص) به جارچى خود فرمود در ميان مردم ندا دهد و سخنى را كه آن حضرت مىگويد بمردم برساند، سپس فرمود: مگر جملگى شما شخصى مخصوص و نزديك به خودتان نداريد؟ گفتند: چرا، فرمود: براستى كه علىّ بن ابى طالب از ميان خاندان من شخص ويژه من و محبوب قلب من است. سپس رو
ص: 71
به على امير المؤمنين كرده، فرمود: آيا نمىپسندى كه منزلت تو نسبت بمن مانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد با اين فرق كه پس از من پيامبرى نخواهد بود؟
على گفت: از خدا و رسولش راضى و خشنودم.
سپس سعد گفت: اين چهار منقبت، و اگر مايل باشيد منقبت پنجمى هم به شما باز گويم، گفتيم: البته كه مىخواهيم. گفت: در حجّة الوداع با رسول خدا (ص) بوديم، در راه بازگشت از مكّه در غدير خم فرود آمد و به جارچى خود فرمود جار زند: هر كس كه من مولا و صاحب اختيار اويم اين على نيز مولاى اوست، پروردگارا دوست او را دوست بدار، و دشمن او را دشمن باش، يار او را يارى نما، و از آن كس كه ياور او نيست يارى خود دريغ دار.
3- حبّه عرنى، گويد: يك سال پيش از آنكه عثمان بن عفان كشته شود از حذيفة بن اليمان شنيدم مىگفت: گويا مىبينم كه گروهى مادر شما حميرا (عائشه) را بر شتر سوار نموده و پيش مىرانند، و شما هم اطراف و جوانب آن شتر را گرفتهايد، و قبيله ازد- كه خدا بدوزخشان برد- با او هستند، و بنو ضبّه-
ص: 72
كه خدا قدمهايشان را بشكند- ياران اويند. چون روز جنگ جمل فرا رسيد و مردم به كارزار پرداختند، جارچى امير المؤمنين (ع) صدا زد: (امام مىفرمايد) هيچ يك از شما شروع به جنگ نكند تا من به شما فرمان دهم. گويد: دشمن به طرف ما تيراندازى كرد، ما گفتيم: اى امير مؤمنان ما را هدف تير ساختهاند، فرمود: دست نگه داريد، دوباره به ما تير اندازى كردند و تنى چند از ما كشتند، عرض كرديم: اى امير مؤمنان ما را كشتند، حضرت فرمود:
احملوا على بركة اللَّه
با پشتيبانى و بركت خدا حمله بريد. ما دست به حمله زديم، نيزههائى بود كه در بدن يك ديگر فرو مىبرديم تا جايى كه اگر كسى راه مىرفت بر روى نيزه پا مىگذاشت، سپس جارچى على (ع) صدا زد: عليكم بالسّيوف با شمشير حمله بريد، ما چنان با شمشير بر كلاه خودشان ميكوفتيم كه تيزى شمشيرمان كند ميگشت سپس جارچى امير المؤمنين (ع) صدا زد: «عليكم بالاقدام» پاهايشان را بزنيد و قدمهايشان را بشكنيد. گويد: هيچ روزى بيشتر از آن روز نديديم كه ساقهاى پا قطع شده باشد، و من ياد سخن حذيفه افتادم كه گفت: «ياران او بنى ضبّهاند و گفت: خدا قدمهايشان را بشكند» و دانستم كه دعايش مستجاب شده است. سپس جارچى امير المؤمنين (ع) صدا زد: «عليكم بالبعير فانّه شيطان»
ص: 73
كار شتر را تمام كنيد كه آن شيطانى است، و مردى با نيزهاش بآن زد، و ديگرى يكى از دستهايش را انداخت و شتر بزمين نشست و نعرهاى كشيد، و عائشه فرياد بلندى بر آورد و همه مردم از اطرافش گريختند، جارچى امير المؤمنين (ع) صدا زد: زخمىها را نكشيد، و فراريان را دنبال نكنيد، و هر كس به خانه رفت و در بر روى خود بست در امان است، و هر كس اسلحه خود را زمين گذارد در امان است.
4- محمّد بن شريح گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
خداوند ولايت ما را واجب ساخته و دوستى ما را واجب و لازم شمرده است، بخدا سوگند ما به دلخواه خود سخن نگوئيم، و به رأى شخصى خود عمل نكنيم، و جز آنچه را پروردگار ما عزّ و جلّ فرموده بر زبان نرانيم.
5- انس بن مالك گويد: رسول خدا (ص) فرمود: اى انس هميشه با وضو باش كه خدا عمرت را دراز كند، و اگر توانستى در طول شبانه روز با وضو
ص: 74
باشى اين كار را بكن، زيرا اگر با وضو بميرى شهيد محسوب شوى، و نماز ظهر را (كه بيشتر در اوقات گرم روز است سر وقت) بجاى آر كه آن نماز اوّابين و كسانى است كه پيوسته به پيشگاه پروردگار رو آورده و توبه مىكنند، و نماز مستحبى فراوان بجاى آر كه در اين صورت فرشتگان حافظ اعمال، تو را دوست مىدارند، و با هر كس برخوردى سلام كن تا خدا بر حسنات و افعال پسنديدهات بيفزايد، و چون داخل خانهات شدى سلام كن تا خدا بركتت را افزون كند، و سالخوردگان مسلمين را احترام كن و بر كودكانشان رحم آور تا من و تو اين طور با هم در روز قيامت وارد شويم- و حضرت دو انگشت سبّابه و انگشت بزرگ دست خود را جفت كردند-.
6- مطر اسكاف گويد: رسول خدا (ص) فرمود: راستى كه برادر و وزير و جانشين من در ميان خاندانم و بهترين كسى كه پس از خودم بيادگار مىگذارم كه دين مرا ادا كند، و وعدههاى مرا به انجام رساند علىّ بن ابى طالب است.
ص: 75
7- سالم بن ابى جعد گويد: از جابر بن عبد اللَّه انصارى در حالى كه از كثرت پيرى ابروان او روى چشمانش افتاده بود سؤال شد و به او گفته شد:
شمّهاى از شخصيّت على (ع) براى ما بازگو، وى با دست خود ابروانش را بالا زد و گفت: او بهترين آفريدگان است، جز منافق دشمنى ندارد، و جز كافر در باره وى شكّ و ترديد نورزد.
8- ابن مخرمه كندى گويد: روزى عمر بن خطّاب بيرون شد و گذارش به مجلسى افتاد كه على بن ابى طالب (ع) و عثمان و عبد الرّحمن و طلحه و زبير در آن بودند، عمر گفت: بنظر مىرسد هر كدام از شما براى خلافت پس از من با خود سخن دارد؟ زبير گفت: آرى هر كدام ما جهت خلافت پس از تو با خود سخن دارد و خويش را اهل آن مىداند، تو چه انكارى دارى؟ عمر گفت: نظر خودم را براى شما نگويم؟ آنان سكوت كردند، عمر گفت: شما را از (وضع و سرنوشت) خودتان خبر ندهم؟ آنان سكوت كردند، زبير باو گفت: بگو هر چند ما ساكتيم.
ص: 76
عمر گفت: امّا تو اى زبير در حال خشنودى مؤمن و در حال خشم كافرى، يك روز شيطان و روز ديگر انسانى، بگو ببينم آيا آن روزى كه تو شيطانى چه كسى خليفه خواهد بود؟ و امّا تو اى طلحه براستى كه پيامبر (ص) وفات يافت در حالى كه از تو خشمگين و ناراضى بود. و امّا تو اى على هرزه گو و شوخ طبع هستى. و امّا تو اى عبد الرحمن به خدا سوگند اهل آن هستى كه نيكىها به سويت سرازير گردد. و براستى مردى از شما هست كه اگر ايمانش ميان لشكرى پخش شود همه را فرا گيرد و او عثمان است (1).
9- عوف بن مالك گويد: روزى رسول خدا (ص) فرمود: اى كاش برادرانم را مىديدم، ابو بكر و عمر گفتند: آيا ما برادران شما نيستيم؟ ما به شما ايمان آورده و با شما هجرت نمودهايم؟ حضرت فرمود: البتّه شما ايمان آورده و هجرت نمودهايد، امّا اى كاش من برادرانم را مىديدم. آن دو نفر سخن خود را
1) اين سخن علاقه او را بحكومت عثمان پس از خود نشان مىدهد و در واقع يك نوع مقدّمه چينى براى اين كار است. امّا اعمال و رفتار عثمان از قبيل زدن عمّار و ابن مسعود، و تبعيد ابى ذر، و سر كار آوردن خويشان فاسق خود، و غارت بيت المال بدست ايشان، سخن او را مردود مىسازد.
ص: 77
تكرار كردند، حضرت فرمود: شما اصحاب منيد لكن برادران من كسانى هستند كه پس از من مىآيند، به من ايمان آوردند و مرا دوست داشته و تصديقم نمايند و حال آنكه مرا نديدهاند، اى كاش برادرانم را مىديدم.
10- سدير صيرفى گويد: خدمت امام صادق (ع) بودم و جماعتى از اهل كوفه نيز حضور داشتند، حضرت به آنان رو كرده فرمود: حجّ كنيد پيش از آنكه نتوانيد به حجّ برويد، حجّ كنيد پيش از آنكه راه خشكى بسته شود، حجّ كنيد پيش از خراب شدن مسجدى در عراقين كه بين درختان خرما و نهرها واقع است (1)، حجّ كنيد پيش از آنكه بريده شود آن درخت سدرى كه در زوراء (بغداد) است و بر ريشه درخت خرمائى كه مريم عليهما السّلام خرماى تازه از آن چيد روئيده است، در آن وقت است كه از حجّ باز داشته شويد، و ميوهها نارس و دچار كمبود شود، و شهرها را قحطى فرا گيرد، و به گرانى قيمت اجناس و جور سلطان گرفتار آئيد، و ظلم و تجاوز همراه با بلا و وبا و گرسنگى در ميان شما آشكار شود، و
1) اين مسجد بنام مسجد براثا در بغداد است. و اشاره است بخروج سليمان قرمطى در سال 312 و جلوگيرى نمودن او از حج.
ص: 78
آشوبها از هر سوئى بر سرتان سايه افكند. پس واى بر شما اى اهل عراق از آن وقت كه پرچمهائى از خراسان بسوى شما آيد، و واى بر اهل رى از جانب تركان، و واى بر اهل عراق از جانب اهل رى، و واى بر آنان از مردمى كوسه.
سدير گويد: عرض كردم: مولاى من كوسگان كيانند؟ فرمود: قومى كه گوشهاى آنان مانند گوشهاى موش كوچك است، لباسشان از آهن است، و سخنشان مثل سخن شياطين، حدقه چشمهاشان كوچك است، و همگى بىمو هستند، از شرّ آنان به خدا پناه ببريد، آنان كسانى هستند كه خداوند دين را بدست آنان گشايش دهد، و آنان سبب آشكار شدن امر ما هستند (1).
11- حمزة بن محمد طيار گويد: از امام صادق (ع) شنيدم مىفرمود:
راستى كه خداوند يارى رسانى خود به بندگان را به اندازه نيّتهاى آنان مقدّر فرموده است، پس هر كس كه نيّتش سالم باشد يارى خداوندى برايش تمام و كمال خواهد بود، و هر كس نيّتش كوتاه و نارسا باشد به همان اندازه يارى خداوند نسبت به وى كوتاه و نارسا خواهد شد.
1) مراد حمله هلاكوخان و انقراض دولت بنى عباس است و اشاره است به وزارت خواجه نصير طوسى و انتشار مذهب تشيع بدست آن بزرگوار.
ص: 79
12- محمّد بن ابى عمير عبدى گويد كه: امام امير المؤمنين على بن- ابى طالب (ع) فرمود: خداوند از جاهلان براى طلب دانش پيمان نگرفت تا اينكه نخست از دانشمندان جهت بيان دانش براى جاهلان پيمان گرفت: چرا كه علم پيش از جهل آفريده شده است.
13- عبد المؤمن از امام باقر (ع) روايت كند كه فرمود: جابر بن عبد اللَّه انصارى به من خبر داد كه رسول خدا (ص) فرمود: نزديكترين شما به من در فرداى قيامت كسى است كه از همه راستگوتر، و امانتدارتر، و به پيمان وفاكنندهتر، و از همه خوشخوتر، و از همه كس به مردم نزديكتر و آميزش او با ديگران بيشتر باشد.
ص: 80
1- ابو حمزه ثمالى از امام باقر (ع) از پدران بزرگوارش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: سريع ترين خيرات از نظر پاداش، نيكى نمودن، و سريعترين شرور از نظر كيفر يافتن، ستم است، و همين عيب براى آدمى بس كه عيبى را در مردم ببيند كه از ديدن همان عيب در خود كور باشد، (كور خود و بيناى مردم باشد) يا مردم را به چيزى سرزنش كند كه توان رها كردن و دست كشيدن از آن را ندارد، و همنشين خود را به چيزى كه سودى برايش ندارد آزار دهد.
2- هشام بن سالم از امام صادق (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: خوشا بحال كسى كه خداوند به او نظر كند و او نسبت به گناهى كه كرده از
ص: 81
ترس خدا گريان باشد؛ گناهى كه جز خود او و خدا كسى بر آن آگاه نيست.
3- أبو النّعمان گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: اى ابا النعمان مردم تو را در مورد خودت دچار فريب خوردگى نكنند، كه امر (حساب و كتاب اعمال) به تو رسد نه به آنها، و روز خود را به چنين و چنان (بىهدف و به هرز) بسر مبر، كه همانا كسى با توست كه حساب كار تو را دارد، و كار نيك كن كه من براى محو گناه گذشته چيزى را پىجوتر و سريعتر از كار نيك تازه نيافتم، همانا خدا عزّ و جلّ مىفرمايد: «راستى كه نيكيها بدىها را از بين مىبرند، اين يادآورى است از براى ياد آوران». هود: 114.
4- زرارة بن اعين گويد: امام باقر (ع) فرمود: بلندى و كوهان و كليد و در همه چيز و خرسندى خداى رحمان- تبارك و تعالى- پس از شناخت او اطاعت امام است، سپس فرمود: خداوند متعال مىفرمايد: «هر كس از رسول اطاعت كند همانا خدا را اطاعت كرده است، و هر كس روى گرداند (توجه نكن، زيرا) ما تو را نگهبان آنان نفرستادهايم».
ص: 82
5- ابو يحيى مولاى معاذ بن عفراء انصارى گويد: عثمان بن عفّان نزد ارقم بن عبد اللَّه خزانهدار بيت المال فرستاد و گفت: صد هزار [هزار] درهم به من وام ده، ولى ارقم گفت: يك قبض رسيد براى اطمينان خاطر مسلمين بنويس.
عثمان گفت: اى بىمادر بتو چه مربوط است؟ تو خزانهدار ما هستى. چون ارقم اين را شنيد بسوى مردم شتافت و گفت: آى مردم مواظب مال خودتان باشيد، من تا بحال فكر مىكردم، خزانهدار شمايم و تا امروز نمىدانستم كه خزانهدار عثمان بن عفّان هستم، اين را بگفت و به منزل رفت. اين خبر به گوش عثمان رسيد، وى به سوى مردم بيرون شد تا به مسجد رفت، سپس بر منبر بر آمد و گفت:
مردم! همانا ابو بكر بنى تيم را بر ديگران مقدّم مىداشت، و عمر بنى عدى (1)را بر همه مردم مقدّم مىداشت، و به خدا سوگند من بنى اميّه را بر تمامى مردم ديگر مقدّم خواهم داشت، و اگر من در بهشت نشسته باشم و بتوانم همه بنى اميّه را در بهشت وارد سازم، البتّه اين كار را مىكنم، چه اين مال از آن ماست، هر گاه بدان
1) ابو بكر از بنى تيم است و عمر از بنى عدى.
ص: 83
نيازمند شديم برگيريم هر چند بر ديگران ناخوش آيد.
عمّار بن ياسر (ره) گفت: اى مسلمانان گواه باشيد كه اين كار براى من ناخوشايند است، عثمان گفت: هان تو هم اينجائى؟ سپس از منبر فرود آمد و او را زير دست و پا انداخت و آنقدر لگد به وى زد، تا عمّار غش كرد، و او را با حالت بيهوشى به منزل امّ سلمه بردند. اين واقعه بسيار بر مردم گران آمد، و عمّار همچنان بيهوش بود و نماز ظهر و عصر و مغرب از او فوت شد، چون به هوش آمد گفت:
سپاس از آن خداست، من از قديم الايّام در راه خدا مورد شكنجه و آزار قرار گرفتم و آنچه را كه دامنگيرم شده در راه خدا به حساب مىآورم، ميان من و عثمان عادل كريمى در روز قيامت حكم خواهد كرد.
راوى گويد: به عثمان خبر رسيد كه عمّار نزد امّ سلمه است، كس به نزد امّ سلمه فرستاد و گفت: اين جماعت با اين مرد فاجر به چه جهت در منزل تو گرد آمدهاند؟ همه را از نزد خود بيرون كن. امّ سلمه گفت: به خدا جز عمّار و دو دخترش كسى ديگر نزد ما نيست، اى عثمان از ما دور شو و زورت را به جاى ديگر ببر، و اين مرد يار و مصاحب رسول خدا (ص) است كه بخاطر اين عمل تو در حال جان دادن است. عثمان از كار خود پشيمان شد و كسى به نزد طلحه و زبير
ص: 84
فرستاد و از آن دو نفر خواست كه نزد عمّار بروند و از وى بخواهند براى او آمرزش طلبد، آن دو نزد وى رفتند امّا عمّار نپذيرفت، نزد عثمان باز گشتند و داستان را گفتند عثمان گفت: اى بنى اميّه و اى كسانى كه چون پروانه بر دور آتش و چون مگس بر گرد شيرينى طمع مىگرديد، از حكم خدا مرا مورد سرزنش ساختيد و بر عليه اصحاب رسول خدا دست بدست هم داديد. پس از آن عمّار از آن بيمارى بهبود يافت و بسوى مسجد رسول خدا (ص) بيرون شد، در همين حال كسى بر عثمان وارد شد و خبر مرگ ابى ذرّ را از ربذه آورد و گفت: ابا ذر در بيابان ربذه تنها جهان سپرد و مسافرانى چند به خاكش سپردند، عثمان گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، خدايش رحمت كناد. عمّار گفت: خداوند ابا ذر را از جانب همه ما رحمت فرستد، عثمان به وى گفت: پس از اين توهم همان جا خواهى رفت ... (در اينجا عثمان دشنام زشتى به عمّار داد) گمان مىكنى من از اينكه او را تبعيد كرده بودم پشيمانم؟ عمّار گفت: نه بخدا سوگند من چنين پندارى ندارم، عثمان گفت: تو نيز به همان جائى كه ابو ذر بود برو، و تا ما زنده هستيم باز نگرد. عمّار گفت: مىروم، به خدا سوگند مجاورت با درندگان بيابان براى من محبوبتر از مجاورت با توست. پس عمّار براى خروج مهيّا شد، ولى بنو مخزوم نزد
ص: 85
امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) آمدند و از آن حضرت درخواست كردند كه با آنان نزد عثمان رود و او را از تبعيد عمّار منصرف سازد، حضرت با آنان رفت و از عثمان درخواست كرد و با وى با نرمش رفتار نمود تا اينكه درخواست حضرت را پذيرفت (و از تبعيد عمّار صرف نظر كرد).
6- عائشه گويد: روزى على بن ابى طالب (ع) از رسول خدا (ص) اجازه ورود خواست حضرت اجازه نفرمود: بار ديگر اجازه خواست، پيامبر (ص) فرمود: يا على داخل شو، چون داخل شد رسول خدا (ص) برخاست و او را در آغوش كشيد و پيشانيش را بوسيد و فرمود: پدرم فداى آن شهيد، پدرم فداى آن تنهاى شهيد.
7- ابو عثمان مؤذّن بنى افصى گويد: از علىّ بن ابى طالب (ع) آن هنگام كه طلحه و زبير براى جنگ با حضرتش بيرون شده بودند، شنيدم كه
ص: 86
مىفرمود: طلحه و زبير بايد عذر خود را بگويند و آيا چه عذرى خواهند داشت؟
آنان از روى رغبت و رضايت بدون هيچ كراهتى با من بيعت كردند، سپس بىآنكه كارى شده و خلافى سر زده باشد بيعت خود با من را شكستند؛ سپس حضرت اين آيه را تلاوت كردند: «و اگر پس از عهد بستن، پيمان خود را شكسته و در دين شما طعنه زدند پس با پيشوايان كفر بجنگ پردازيد كه آنان ديگر پيمانى ندارند، شايد باز ايستند». توبة: 12.
8- جابر بن يزيد گويد: امام باقر از طريق پدران بزرگوارش عليهم السّلام از رسول خدا (ص) روايت كند كه آن حضرت فرمود: بهشت بر همه انبياء حرام است تا نخست من داخل شوم، و نيز بر تمامى امّتها حرام است تا اينكه نخست شيعيان ما اهل بيت داخل شوند.
9- عبد اللَّه بن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: شگفتا از كسى كه خود غافل است ولى از او غفلت نمىشود، و شگفتا از طالب دنيا در حالى كه مرگ در طلب اوست، و شگفتا از كسى كه با دهان باز قهقههوار مىخندد و حال آنكه
ص: 87
نمىداند آيا خدا از وى خشنود يا اينكه بر او خشمناك است.
10- انس بن مالك گويد: پيامبر (ص) به على بن ابى طالب (ع) نظرى افكند و فرمود: اى على هر كس تو را دشمن دارد خداوند وى را به مرگ جاهليّت (حال كفر و بىدينى) بميراند، و روز قيامت به حساب اعمالش رسيدگى نمايد.
11- عبد اللَّه بن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: آنان كه در راه خداوند به يك ديگر محبّت مىورزند بر فراز برجهائى از ياقوت سرخ در بهشت خواهند بود، از بالا بر اهل بهشت نظر اندازند، و هر گاه يكى از ايشان رخ نمايد نور جمالش خانههاى بهشتيان را پر كند، بهشتيان به هم گويند: بيرون آئيد تا كسانى را كه رد راه خدا به هم مهر مىورزيدند ببينيم. فرمود: پس بيرون شوند و به آنان بنگرند و چهره هر كدام از آنان چون ماه شب چهارده است، بر پيشانيهايشان نوشته: «اينان دوستان يك ديگر در راه خدا هستند»
ص: 88
1- علىّ بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: چهار چيز است كه در هر كس باشد از بهشتيان خواهد بود: آن كس كه نگهدارندهاش از مهالك قيامت شهادت بر
لا اله الّا اللَّه
و اينكه من محمّد رسول خدا هستم باشد، و آن كس كه چون خداوند نعمتى به او بخشد گويد: الحمد اللَّه (سپاس بس از آن خداست)، و آن كس كه چون گناهى كند گويد:
استغفر اللَّه
(از خدا آمرزش مىطلبم)، و آن كس كه چون مصيبتى بدو رسد گويد: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ «ما از خدائيم و همه به سوى او بازمىگرديم».
2- جابر جعفى از امام باقر (ع) از جابر بن عبد اللَّه انصارى روايت كند
ص: 89
كه گفت: جبرئيل (ع) بر پيامبر (ص) فرمود آمد و گفت: خداوند تو را دستور فرمود كه در يك سخنرانى براى يارانت فضيلت و برترى علىّ بن ابى طالب (ع) را بيان كنى تا آن را از جانب توبه آيندگان خود برسانند، و البتّه تمامى فرشتگان را دستور داده كه به آنچه مذكور ميدارى گوش فرا دارند؛ واى محمّد خداوند به تو وحى فرستاده كه هر كس در باره او با تو مخالفت ورزد در آتش خواهد بود، و هر كس در اين زمينه تو را فرمان برد بهشت را داراست. پس پيامبر (ص) جارچى را فرمود تا صدا زد: همگى جمع شويد. همه جمع شدند، پيامبر بيرون شد و بر منبر برآمد، و اوّل سخنى كه گفت اين بود: از شيطان رانده شده به خدا پناه مىبرم، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، سپس فرمود: اى مردم منم بشارت دهنده، و منم ترساننده، و منم پيامبر امّى، من از سوى خدا پيامى دارم در باره آنكه گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است، و او گنجينه علم من است، و او كسى است كه خداوند وى را از ميان اين امّت برگزيده و انتخاب نموده و دوست خود گرفته و هدايتش فرموده است، و من و او را از يك سرشت آفريده، پس مرا به رسالت برترى داده و او را به تبليغ از جانب من افزونى بخشيده است، مرا شهر علم قرار
ص: 90
داده و او را در آن و او را خزينهدار دانش من و آن كسى كه احكام از او دريافت شود قرار داده است، وى را به وصيّت و جانشينى من مخصوص داشته، و امرش را آشكار نموده، و از دشمنى با او بيم داده، و دوستيش را واجب شمرده، و تمام مردم را به فرمانبردارى از و دستور فرموده است؛ خدا عزّ و جلّ مىفرمايد: هر كس او را دشمن دارد مرا دشمن داشته، و هر كس دوستش دارد مرا دوست داشته، و هر كس با او بستيز برخيزد با من ستيز نموده، و هر كس با او مخالفت كند با من مخالفت كرده، و هر كه نافرمانى او كند مرا نافرمانى نموده، و هر كس او را بيازارد مرا آزرده، و هر كس با وى كينهتوزى كند با من كينه ورزيده، و هر كس دوستش بدارد مرا دوست داشته، و هر كس فرمانش برد مرا فرمان برده، و هر كه رضاى او جويد مرا راضى ساخته، و هر كس مقامش را پاس دارد مقام مرا پاس داشته، و هر كه با وى بجنگد با من جنگيده، و هر كس ياريش كند مرا يارى داده، و هر كه بد او را بخواهد بد مرا خواسته، و هر كس باوى نيرنگ كند بمن نيرنگ زده.
اى مردم آنچه را به شما امر مىكنم بشنويد و فرمان بريد كه من شما را بيم دهم از عذاب خدا «در روزى كه هر كس اعمال نيك و بد خود را حاضر ببيند و دوست دارد كه بين او و عملش فاصلهاى دور باشد، و خداوند شما را
ص: 91
از «عذاب» خود برحذر ميدارد». آل عمران: 30.
سپس دست امير المؤمنين عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم، اين شخص سرپرست مؤمنان، و كشنده كافران، و حجّت خدا بر جهانيان است، خداوندا من ابلاغ كردم و پيام را رساندم، و اينان بندگان تواند و تو بر اصلاح آنان توانائى، پس به مهر و رحمت خود به صلاحشان آر اى كه از هر مهربانى مهربانترى. سپس از منبر فرود آمد.
جبرئيل (ع) نزد او آمد و گفت: اى محمد خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: از اينكه اين پيام را رساندى خدا جزاى خيرت دهد، راستى كه پيامهاى پروردگارت را رساندى، و براى امّت خود دلسوزى و خير خواهى نمودى، و مؤمنان را خشنود و كافران را خشمگين ساختى (و بينى آنان را به خاك ماليدى)؛ اى محمّد همانا پسر عموى تو آزمايش خواهد شد، و نيز ديگران به وسيله او مورد آزمايش قرار خواهند گرفت، «و به زودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه به كدامين سرانجام شومى دچار مىشوند». شعراء: 227.
3- جابر بن عبد اللَّه انصارى گويد: رسول خدا (ص) در حالى كه دست حسن و حسين عليهما السّلام را گرفته بود به سوى ما بيرون شد و فرمود: من اين دو
ص: 92
فرزندم را در كودكى تربيت كرده و پروردهام، و در بزرگى برايشان دعا نمودهام، و از خداى تعالى سه چيز برايشان خواستهام كه خداوند دو تاى آن را به من بخشيده و يكى را از من باز داشته است. از خدا خواستهام كه اين دو را پاك و مطهّر و پاكيزه قرار دهد و اجابت فرمود، و از خدا خواستهام كه اين دو و فرزندان و شيعيانشان را از آتش دوزخ نگه دارد و اين خواسته را بمن بخشيد، و از خدا خواستم كه همه امّت را بر دوستى آنان گرد آورد، خداوند فرمود: اى محمد من قضا و قدرى را مقرّر ساختهام، و همانا گروهى از امّت تو به پيمان تو در باره يهود و نصارى و مجوس وفا كنند ولى پيمان تو را در باره فرزندانت بشكنند، و من بر خود واجب كردهام كه آن كس را كه اين چنين كند در محلّ كرامت خود وارد نسازم، و در بهشت برين جايش ندهم، و تا روز قيامت به نظر مهر بر وى ننگرم.
4- هشام بن محمّد (مورّخ مشهور) گويد: چون خبر شهادت محمّد بن ابى بكر- رضى اللَّه عنه- به امير المؤمنين (ع) رسيد (1)نامهاى به مالك بن حارث
1) در اينكه آيا محمد بن ابى بكر (ره) پيش از رفتن مالك اشتر بمصر به شهادت رسيده يا اينكه بعد بوده اختلاف است و قول مشهور آن است. كه بعد بوده و روايت كتاب غارات ج 1 ص 258 و نهج البلاغه نامه 34 مؤيّد قول مشهور است.
ص: 93
اشتر- رحمه اللَّه- كه آن روزها در نصيبين اقامت داشت، نگاشت كه: امّا بعد همانا تو از كسانى هستى كه من براى بر پائى دين از وى كمك مىجويم، و به پشتيبانى وى تكبر و سركشى گناهكاران را مىشكنم، و به يارى او مرزهائى را كه بيم هجوم دشمن از آنها مىرود مىبندم. و من پيش از اين محمد بن ابى بكر- رحمه اللَّه- را بر مصر گماردم، و تنى چند بر وى خروج كردند و چون جوان بود و جنگ ناآزموده كشته شده و به شهادت رسيد- خدايش رحمت كناد-، بنا بر اين بزودى نزد من آى تا در امر مصر تدبيرى بينديشيم، و يكى از يارانت را كه مورد اعتماد و خير خواهى هستند به جايگزينى بر كارهاى خودت بگمار.
مالك- رضى اللَّه عنه- شبيب بن عامر ازدى را بجاى خود گمارد و بسوى امير المؤمنين (ع) روانه گشت تا بر آن حضرت وارد شد، امام (ع) خبر مصر را به وى باز گفت و از احوال اهالى آنجا با خبرش ساخت، و به او فرمود: كسى جز تو براى آنجا شايسته نيست، پس برو، و هر گاه من به تو سفارشى نمىكنم به اين دليل است كه به رأى و نظر خودت بسنده مىكنم از خدا در كارهاى مهم يارى جو، و درشتى را با نرمى بهم بياميز، و تا آنجا كه نرمش كار ساز است با نرمى رفتار كن، و هر گاه كه جز درشتى چيزى سود نبخشيد به سختى و درشتى دست
ص: 94
بياز. مالك اشتر- رضى اللَّه عنه- خارج شد و بار و بنه را جمع كرده آماده حركت بسوى مصر شد، و امير المؤمنين (ع) پيشاپيش او نامهاى بدين مضمون باهل مصر نگاشت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- سلام بر شما، من به نزد شما خدائى را مىستايم كه جز او معبودى نيست، و از او خواستارم كه بر پيامبرش محمد و آل او درود فرستد. همانا من بندهاى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در روزهاى ترسناك نمىخوابد، و در اوقات هراس انگيز از دشمن روى برنمىتابد، او از رزمندهترين بندگان خدا، و داراى گرامىترين حسب و شريفترين آن در ميان آنهاست، بر نابكاران از سوزش آتش زيانبارتر است، و دورترين مردم از عار و ننگ است، و او همان مالك بن حارث اشتر است، وى بسان شمشيرى است كه دندانه تيزش و تيزى لبهاش به كندى نگرايد، زود از ميدان نگريزد، و بهنگام رزم با متانت و سنگين است، انديشهاى عميق و ريشهدار و صبر و تحمّلى نكو دارد، پس سخنش را بشنويد و امرش را فرمان بريد، پس اگر امر بجنگ داد بجنگيد، و چنانچه باقامت فرمانتان داد بر جاى بمانيد، او جز بدستور من نه اقدامى كند و نه دست بردارد. همانا من شما را در بودن با اشتر به جهت خير خواهى شما و قوّت نفسى كه بر دشمنتان پيدا مىكنيد بر خويشتن مقدّم داشتم؛ خداوند شما را
ص: 95
به هدايت نگهدارد، و بر لزوم تقوى پايدارتان بدارد، و ما و شما را به آنچه دوست دارد و مىپسندد توفيق بخشد، و سلام بر شما و رحمت و بركات خداوند بر شما باد.
چون مالك اشتر آماده حركت به سوى مصر شد جاسوسان معاويه در عراق خبر حركت مالك را به وى نوشتند، و اين مطلب بر معاويه گران آمد چه چشم طمع به مصر دوخته بود، و خوب مىدانست كه اگر مالك در آنجا پا نهد مصر از چنگ وى بيرون خواهد رفت، و نيز مالك در نزد او از محمد بن ابى بكر پر صلابتتر مىنمود، لذا به دهقانى ماليات پرداز كه در قلزم سكونت داشت كس فرستاد كه على عليه السّلام مالك اشتر را به طرف مصر گسيل داشته و اگر شرّ او را از سرما بردارى تا زنده هستى ماليات همان ناحيه را به تو خواهم بخشيد، بنا بر اين هر چه مىتوانى در قتل او چارهاى بينديش. سپس معاويه اهل شام را جمع كرد و به آنان گفت: همانا على اشتر را به سوى مصر فرستاده، همگى گرد آئيد تا از خدا بخواهيم شرّ او از سر ما كوتاه كند، سپس دعا كرد و همگى با او دعا كردند.
اشتر به سوى مصر بيرون شد تا به قلزم رسيد، آن دهقان باستقبال او آمد بر وى سلام كرده گفت: من مردى از اهل شام هستم و براى تو و يارانت از زكات
ص: 96
زمينم حقى بر عهده من است، نزد من فرود آى تا به خدمت تو و يارانت كمر بندم و چهار پايان خود را از علفهاى اينجا بخوران و جزء ماليات من حساب كن.
اشتر در خانه وى فرود آمد و او به رفع نيازهاى مالك و يارانش همّت گماشت، و خوراكى را كه با عسل مسموم آغشته بود به نزد مالك برد، و چون مالك از آن بخورد او را در جا كشت. خبر به معاويه رسيد، وى مردم شام را جمع كرد و گفت: مژده باد شما را كه خداى تعالى دعايتان را اجابت نمود، و شر مالك را از شما باز داشت و او را كشت، همگى با شنيدن اين خبر مسرور شده و به هم مژده مىدادند.
چون خبر شهادت اشتر به امير المؤمنين (ع) رسيد آهى بركشيد و بسيار افسوس خورد و فرمود: آفرين خدا بر مالك كه هر چه داشت از او بود، او اگر از كوه بود البتّه بزرگترين ستون و صخره آن بود، و اگر از سنگ بود همانا سنگ سختى بود، مالكا! راستى كه بخدا سوگند مرگ تو جهانى را ويران ساخت، و مويه كنان بر چون توئى بايد مويه سر دهند. سپس فرمود:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، و الحمد للَّه ربّ العالمين
«ما همه از خدائيم و به سوى او باز خواهيم گشت، و
ص: 97
سپاس ويژه پروردگار جهانيان است»، خداوندا من اين مصيبت بزرگ را به حساب تو مىگذارم كه مرگ او از مصائب روزگار است، خداوند مالك را رحمت كند كه او به عهد خود وفا كرد و پيمان خود را به انجام رساند و به ديدار خدايش شتافت، با اينكه ما با خود عزم كردهايم كه بر هر مصيبتى پس از مصيبت رحلت رسول خدا (ص) صبر پيشه سازيم كه راستى آن بزرگترين مصيبت است.
5- عبد الأعلى بن اعين گويد: از امام صادق (ع) شنيدم مىفرمود:
نخستين فرد ما دليل و نمايانگر آخرين فرد ماست، و آخرين فرد ما تصديقكننده نخستين فرد ماست، و طريقه و روش در ميان همه ما يكسان است، خداى متعال هر گاه حكمى كند بمورد اجرا خواهد گذارد.
6- ابو الصّبّاح كنانى از امام صادق (ع) روايت كند كه فرمود: هر كس در صبح بهنگام طلوع آفتاب [و در شب بهنگام غروب آن] بگويد:
اشهد ان لا اله
ص: 98
الّا اللَّه وحده لا شريك له، و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله، و انّ الدّين كما شرع، و الا سلام كما وصف، و القول كما حدث، و الكتاب كما انزل، و انّ اللَّه هو الحقّ المبين
«گواهى دهم كه معبودى جز اللَّه نيست كه تنها است و شريكى ندارد، و گواهى دهم كه محمّد بنده و رسول خدا است، و دين همان گونه است كه او تشريع كرده، و اسلام همان طورى است كه او وصف نموده، و سخن همان گونه است كه او خبر داده، و كتاب همان گونه است كه او فرود آورده، و خداوند حق آشكار است»؛ و محمد و آل محمد را به خير و نيكى ياد كند، و با سلام و درود بر محمد و آل او تحيّت فرستد، خداوند هشت در بهشت را برايش بگشايد و به او گفته شود: از هر درى كه ميخواهى داخل شو. و نابسامانيهاى آن روز از وى محو و نابود گردد.
1- ابو حمزه ثمالى گويد: امام باقر (ع) فرمود: موسى بن عمران- على
ص: 99
نبيّنا و آله و عليه السّلام- به پيشگاه پروردگار عرض كرد: خداوندا برگزيدگان بندگانت كيانند؟ فرمود: آن كس كه دستى باز و سخاوتمند و قدمى پر بركت و استوار در خيرات دارد، سخن راست گويد، و با وقار و آرامش گام بردارد، چنين كسانى از كوه استوارترند. عرض كرد: خداوندا چه كسى در دار القدس در پيشگاه تو بار نهد؟ فرمود: آنان كه چشم به دنيا ندوخته، و اسرار دينى خود را فاش نسازند، و در قضاوت رشوه نگيرند، حق در دلشان جايگزين، و راستى بر زبانشان جارى است، اين چنين كسان در دنيا در پوشش من و در آخرت در دار القدس نزد من خواهند بود.
2- ابن عبّاس گويد: در باره اين آيه شريفه: «هان براستى كه نه ترسى بر دوستان خدا هست و نه محزون و دلتنگ شوند» (1)از امير المؤمنين (ع) پرسش شد، حضرت فرمود: آنان قومى هستند كه پرستش خود را تنها براى خدا خالص كردهاند، و به باطن دنيا نگريستهاند آنگاه كه مردم به ظاهر آن چشم دوختهاند، و
1) يونس: 62.
ص: 100
سرانجام آن (نعمتهاى اخروى يا كسب معارف و طاعات) را شناختهاند آنگاه كه خلق به نمودهاى زودگذر آن فريفته شدهاند، پس واگذارند آنچه را كه مىدانند بزودى ترك آنان خواهد كرد (مال و اولاد و شهوات پست دنيوى) و نابود و بىاثر ساختهاند آنچه را كه مىدانند و بزودى آنان را نابود خواهد نمود و از ثواب اخروى بازشان خواهد داشت (پيروى شهوات نفسانى و صفات زشت انسانى).
سپس فرمود: اى آنكه خود را به دنيا سرگرم ساختهاى، و براى گرفتن به دام افتادههاى دنيا مىتازى (يا اينكه براى كسب دنيا در دام شيطان مىافتى) و در ساختن آنچه كه بزودى خراب مىشود كوشائى، آيا به قبور پدرانت كه اجسادشان را پوسانيده، و به گورهاى فرزندان هم نوع خود كه در زير انبوه شن و خاك پنهان شدهاند نمىنگرى؟ چه بيمارانى را كه بدست خود پرستارى كردى و به جستجوى دوا و دارويشان شتافتى، از طبيبان معالجه جستى و از دوستان برايشان رضايت طلبيدى (1)با اين همه دردى از آنان نكاستى، و سودى به حالشان نبخشيدى، و دوايت اثرى به حال آنان نداشت.
3- ابو صادق گويد: از امير المؤمنين (ع) شنيدم كه مىفرمود: دين من
1) در پارهاى از نسخههاى بجاى «تستعتب» «تستغيث» آمده يعنى: براى آن بيماران يارى خواستى.
ص: 101
همان دين رسول خداست و فخر و شرف نژادى من همان فخر و شرف نژاد رسول خدا است، پس هر كس به دين و نژاد من ناسزا گويد البتّه كه دين و نژاد رسول خدا را ناسزا گفته است.
4- زراره گويد: امام صادق (ع) فرمود: آيا تو را به سختترين چيزى كه خداوند بر بندگانش واجب ساخته خبر ندهم؟ عرض كردم: چرا، فرمود:
اينكه با مردم به انصاف رفتار كنى، و به برادر دينى خود كمك رسانى، و نيز ياد كردن خدا در همه حال. توجّه كن كه منظور من از ياد خدا، گفتن
سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر
نيست هر چند كه اين هم به نوبه خود ذكر است، بلكه منظورم ياد كردن خداست در هر جايى كه بر طاعت يا معصيت خدا روى مىآورى.
5- غياث بن ابراهيم از امام صادق از پدرش از جدّش عليهم السّلام از رسول خدا (ص) روايت كند كه فرمود:
سبع المثانى
(سوره مباركه حمد كه
ص: 102
دو بار خوانده مىشود) به من تعليم داده شده است، و امّت من در عالم طين (عالم ذرّ) براى من تصوير شد تا اينكه به كوچك و بزرگشان چشم انداختم، و در همه آسمانها نظر افكندم و چون خوب نگريستم اى على تو را ديدم، پس براى تو و تمامى شيعيانت كه تا روز قيامت مىآيند آمرزش طلبيدم.
6- شهر بن حوشب گويد: از ابا امامه باهلى شنيدم مىگفت: بخدا بزرگى و شكوه مقام معاويه مرا از گفتن حقّ در باره علىّ عليه السّلام باز نمىدارد، و از رسول خدا (ص) شنيدم مىفرمود: على از همه شما برتر است، و داناترين شما در دين، و بيناترين شما به سنّت من است، و از همه شما بيشتر و بهتر آنچنان كه سزاوار است كتاب خدا را قرائت مىكند، بار خدايا من على را دوست دارم تو نيز دوستش بدار، بار خدايا من على را دوست دارم تو نيز دوستش بدار.
7- سعيد بن مسيب گويد: چون پيامبر (ص) رحلت نمود شهر مكّه از
ص: 103
اين خبر ناگوار به لرزه افتاد، ابو قحافه (پدر ابو بكر) گفت: چه خبر است؟ گفتند:
رسول خدا وفات يافته است. گفت: چه كسى زمام امور را بدست گرفته؟ گفتند:
پسر تو، گفت: آيا بنى عبد شمس و بنى مغيره (دو تيره از عرب) بدين امر راضى شدند؟ گفتند: آرى، گفت: براى آنچه خدا بخشيده جلوگيرى نيست، و نسبت به آنچه خدا بازداشته بخشيدهاى نباشد، چه عجيب است اين امر، شما (بنى- عبد شمس و بنى مغيره) در امر نبوّت (كه حقّ بود با پيامبر) به نزاع برخاستيد، و در امر خلافت (كه بنا حقّ غصب شده) با مسالمت عمل كرديد و آن را پذيرفتند!.
البتّه كه اين از مشكلات روزگار است كه گزيرى از آن نيست.
8- محفوظ بن عبيد اللَّه از پير مردى از اهل حضرموت از محمّد ابن حنفيّه- عليه الرحمة- روايت كند كه گفت: همين طور كه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) به دور خانه كعبه طواف مىكرد به مردى برخورد كه چنگ به پرده كعبه آويخته و مىگفت: «اى آنكه هيچ صوتى تو را از صوت ديگر باز ندارد،
ص: 104
اى آنكه حاجتمندانت تو را به اشتباه نيندازند (و حاجت آنان بر تو اشتباه نشود)، اى آنكه اصرار نيازمندان در سؤال تو را ملول نسازد، خنكى عفو و شيرينى رحمت خود را به من بچشان». امير المؤمنين (ع) به او فرمود: اين دعاى توست؟
پاسخ داد: مگر شنيدى؟ فرمود: آرى، گفت: در پايان هر نمازى اين دعا را بخوان، بخدا سوگند هيچ مؤمنى اين دعا را در پايان نمازش نخواند جز اينكه خداوند گناهان او را بيامرزد هر چند به شمار ستارگان آسمان و قطرات باران، و به تعداد ريگ ريگزارها و ذرّههاى خاك زمين باشد. امير المؤمنين (ع) به او فرمود: علم آن نزد من است: به خداوند وسعت دهنده و كريم است. آن مرد كه حضرت خضر (ع) بود گفت: به خدا سوگند راست گفتى اى امير مؤمنان، «و بر فراز مرتبه هر صاحب دانشى داناى ديگرى هست».
1- حبّه عرنى گويد: از امير المؤمنين (ع) شنيدم كه مىفرمود: من از دو
ص: 105
چيز بر شما نگرانم: آرزوى دراز و پيروى خواهش دل. اما آرزوى دراز آخرت را از ياد انسان مىبرد، و پيروى از دلخواه خود جلوگير از حقّ است. راستى كه دنيا پشت كرده و مىرود، و آخرت رو كرده و مىآيد، و هر كدام را فرزندانى است، پس از فرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان دنيا، كه امروز روز عمل است نه پاداش، و فردا روز پاداش است نه عمل.
2- داود بن فرقد گويد: امام صادق (ع) فرمود: از جمله چيزهائى كه خداوند در مناجات موسى بن عمران (ع) باو فرمود اينكه: اى موسى من بندهاى را نزد خودم محبوبتر از بنده مؤمنم نيافريدم، راستى كه من او را به آنچه كه خير اوست گرفتار مىسازم، و آنچه را دوست مىدارم به نفع او از وى باز مىگيرم، و من بآنچه كه صلاح بندهام در آن است داناترم، پس بايد بر بلاى من صبر كند، و نعمتهايم را سپاس گزارد، و به قضا و قدر من راضى باشد تا نام او را در زمره صدّيقين نزد خودم بنگارم، البته اين بهنگامى است كه به خرسندى من عمل
ص: 106
كند و از فرمان من اطاعت نمايد.
3- عروة بن عبد اللَّه بن قشير جعفى گويد: بر فاطمه دختر علىّ بن ابى طالب (ع) وارد شدم و او پيرزنى كهنسال بود، و گردنبندى به گردن، و دو دستبند در دست داشت، وى گفت: (زينت كردن من بدان جهت است كه) براى زنان ناخوشايند است كه خود را شبيه مردان سازند، سپس گفت: اسماء بنت عميس به من خبر داد كه: خداوند به پيامبرش محمّد (ص) وحى فرستاد و آن وحى وجود حضرت را فرا پوشاند، و علىّ بن ابى طالب (ع) با لباس خود آن حضرت را پوشاند و همين طور بود تا آفتاب غروب كرد، چون حالش بجا آمد فرمود: على! نماز عصر را نخواندهاى؟ عرض كرد: نه يا رسول اللَّه، من سرگرم كار شما بودم و از نماز ماندم، رسول خدا (ص) عرض كرد: پروردگارا آفتاب را بر على بن ابى طالب بازگردان. در آن وقت آفتاب غروب كرده بود، پس بازگشت به حدّى كه نور آن به اطاق من و نصف مسجد رسيد.
ص: 107
4- ابو حمزه ثمالى از امام باقر از پدرش از جدّ بزرگوارش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: همانا خداوند با خشم فاطمه به خشم آيد و با خشنودى وى خشنود گردد.
5- عروة بن زبير گويد: چون مردم با ابى بكر بيعت كردند فاطمه دختر پيامبر اكرم (ص) بيرون شد و در چهار چوب در خانه خود ايستاد و فرمود: من هرگز مثل چنين روزى نديدم، اين مردم ببد وضعى در اينجا حاضر شدند، پيكر پيامبر خود (ص) را در ميان ما رها ساخته و امر خلافت را بدون (حضور و دخالت) ما در انحصار خود قرار دادند.
6- محمّد بن مسلم از امام باقر (ع) روايت كند كه فرمود: آگاه باشيد در نزد هيچ يك از مردم حقّ و مطلب درستى نيست مگر آنكه آن چيزى باشد كه از ما اهل بيت فرا گرفتهاند، و هيچ يك از مردم به حقّ و عدالت قضاوت و حكم
ص: 108
نكند جز اينكه كليد و در و آغاز و راه اصلى آن قضاوت امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) است، پس هر گاه كه امور بر آنان مشتبه شود و خطا كنند خطا از جانب خودشان است، و چون به حقّ رسند و درست قضاوت كنند آن درستى از جانب علىّ بن ابى طالب (ع) مىباشد.
7- شعبى گويد: چون شدّاد بن اوس بر معاويه وارد شد، معاويه او را گرامى داشت، و بخوبى از وى پذيرائى بعمل آورد، و او را نسبت به خطائى كه از او سر زده بود سرزنش نكرد و بروى او نياورد، و وعدههاى خوشى به او داد و نسبت بآنها ترغيبش نمود. پس از آن روزى در يك مجمع عمومى معاويه او را احضار كرد و به وى گفت: شدّاد! در ميان مردم برخيز و على را ياد كن و از او عيبجوئى نما، تا به قصد و نيّت تو در دوستى خودم پى ببرم. شدّاد گفت: مرا از اين عمل معاف دار، زيرا كه على به پروردگارش ملحق شده و به پاداش كردار خود رسيده، و تو نيز از گرفتارى او آسوده گشتهاى، و با اين بخششهاى بىحسابت كارها به فرمان تو آمده است، بنا بر اين آنچه را كه شايسته مقام حلم تو
ص: 109
نيست از مردم مخواه. معاويه گفت: يا اينكه به آنچه فرمانت دادم بپاخيز و گر نه در باره تو ترديد نموده و بدبين خواهم شد.
شدّاد برخاست و گفت: سپاس خدائى راست كه طاعت خود را بر بندگانش واجب نمود، و در نزد پرهيزكاران رضاى خويش را بر رضاى ديگر مخلوقاتش مقدّم داشت، بر همين رويّه پيشينيان گذشتند، و آيندگان نيز بر همين منوال خواهند گذشت. اى مردم همانا آخرت وعده راستى است كه پادشاهى توانا در آن حكم مىنمايد، و دنيا چيز حاضرى است كه نيكوكار و زشت كردار از آن برخوردارند، و راستى آن كس كه مىشنود و فرمان خدا مىبرد حجّتى بر او نيست و آن كس كه مىشنود و مخالفت مىورزد حجّتى برايش نيست، و هر گاه خداوند خير بندگانش را بخواهد صالحان آنان را بر آنان حكومت دهد، و فقيهانشان را مقام قضاوت بخشد، و ثروت را در اختيار سخاوتمندانشان نهد، و هر گاه بدى آنان را بخواهد سفيهان و بىخردان آنان را برايشان حكومت دهد، جاهلانشان را مقام قضاوت بخشد، و ثروت را در اختيار بخيلانشان نهد. و همانا از نشانههاى صالح بودن واليان اين است كه نزديكان و همنشينان آنها افراد صالح باشند. اى معاويه آن كس كه تو را به تذكّر به حق به خشم آورده ناصح و خيرخواه توست، و آن كس كه تو را با باطل خرسند ساخته به تو نيرنگ زده است.
ص: 110
و البتّه كه من تو را با آنچه گفتم خيرخواهى نمودم و هرگز با خلاف آن به تو نيرنگ نخواهم زد.
معاويه گفت: شدّاد بنشين، شدّاد نشست، معاويه گفت: دستور دادهام مالى به تو بدهند كه نياز تو را برطرف سازد، مگر من از آن سخاوتمندان نيستم كه خداوند به خاطر صلاح آفريدگانش مال را در اختيار آنها قرار داده است؟! شدّاد گفت: اگر ثروتى كه در اختيار دارى مال خود تو است و حقّ مسلمين نيست و از ترس اينكه پراكنده نشود جمعش كردهاى و از راه حلال بدست آورده و در راه حلال نيز انفاق نمودهاى بسيار خوب، و اگر ثروتى است كه مسلمانان با تو در آن شريكاند امّا تو آن را از ايشان پوشيده داشته و براى خود تصرّف كرده، و به طور اسراف انفاق كردهاى، بدان آن خدائى كه نامش بس عزيز است فرموده:
«تبذيركاران برادران و همدستان شياطيناند» (1)معاويه گفت: شدّاد! بگمانم ديوانهشدهاى! (سپس به ديوانيان گفت:) آنچه برايش مقرّر داشتهايم باو بدهيد تا به نزد اهلش برود پيش از آنكه بيماريش بر وى غلبه كند. شدّاد برخاست و مىگفت: آن كس كه توسط هواى نفسش عقل خود را از دست داده شخص ديگرى غير از من است، و رفت و از معاويه چيزى نگرفت.
1) اسراء: 27.
ص: 111
8- ابو عبيده حذّاء از امام باقر (ع) روايت كند كه فرمود: در كتاب امير المؤمنين (ع) آمده: سه خصلت است كه دارنده آن نميرد تا آنكه وبال آنها را ببيند: ستم، و قطع رابطه با خويشاوندان، و سوگند دروغ. و همانا طاعتى كه پاداش و اجرش زودتر رسد پيوند با خويشان است، و راستى چه بسا مردمى كه از حق روگردانند و چون پيوند خويشاوندى خود را با هم حفظ مىكنند اموالشان رشد كرده و ثروتمند گردند. و همانا سوگند دروغ و قطع رابطه با خويشاوندان آبادىها را از اهل و خانمان تهى سازد.
1- داود بن سليمان غازى از حضرت رضا از پدران بزرگوارش عليهم السّلام
ص: 112
از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم چنين روايت كند كه فرمود: برترين اعمال، ايمانى است كه شكّى در آن نباشد، و جنگ و جهادى كه خيانت در غنيمت آن راه نيابد، و حجّى كه پسنديده و مقبول باشد. نخستين كسى كه داخل بهشت شود بنده زر خريدى است كه عبادت پروردگارش را به نيكى بانجام رساند و خيرخواه صاحب خود باشد، و مرد پاكدامنى كه عفّت خويش نگه دارد، و عبادت بسيار كند.
2- حديد بن حكيم ازدى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم مىفرمود:
پرهيزكارى پيشه كنيد و دين خودتان را با ورع و پاكدامنى نگهداريد، و با تقيّه و بىنيازى جستن بوسيله پيوند با خدا عزّ و جلّ از حاجتمندى به پيش صاحب منصبان دنيا آن را قوّت بخشيد، و بدانيد كه هر كس براى صاحب منصبى يا براى كسى كه در دين با او مخالف است فروتنى كند و بدين سبب طالب چيزى از دنياى وى باشد خداوند نام او را از دفتر روزگار محو سازد و به گمناميش سپارد، و بكيفر اين كارش او را دشمن دارد، و او را به آن شخص واگذار نمايد، پس اگر چنين شخصى بر چيزى از دنياى وى دست يابد و چيزى از او بدستش برسد خداوند بركت را از آن بكند و بر انفاقى كه از آن مال در حج و بنده آزاد كردن و ساير نيكيها مىكند پاداشش ندهد.
ص: 113
3- اصبغ بن نباته (ره) گويد: در بصره مردى خدمت امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) آمد عرضكرد: اى امير مؤمنان با اين مردمى كه مىجنگيم دعوتمان يكى و پيامبرمان يكى و نمازمان يكى و حجّمان يكى است، پس نام آنها را چه بگذاريم؟ فرمود: به همان نامى كه خداوند در كتاب خود ناميده است، مگر نشنيدهاى كه مىفرمايد: «اين پيامبران بعضى از آنان را بر بعضى ديگر برترى داديم، بعضى از آنان با خدا سخن گفت: و درجات پارهاى را بالا برده، و به عيسى بن مريم دلائل روشن داديم و او را به روح القدس تأييد نموديم، و اگر خدا مىخواست آنان پس از وى بعد از آنكه دلائل روشن برايشان آمد مقاتله نمىكردند و لكن اختلاف كردند، پس پارهاى از آنان ايمان آوردند و پارهاى كفر ورزيدند» (1). پس چون اختلاف ميان ما افتاد ما به خدا و دين او و پيامبر (ص) و كتاب و حقّ سزاوارتريم، پس ما مؤمنانيم و آنان كافران، خدا جنگ با آنان را از ما خواسته است، و ما هم به خواست و فرمان و اراده خدا با ايشان
1) بقرة: 253.
ص: 114
بجنگ برخاستيم.
4- عبد اللَّه بن عبّاس- رضى اللَّه عنه- گويد: چون رسول خدا (ص) وفات يافت كار غسل او را امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) بدست گرفت و عبّاس و پسرش: فضل نيز با آن حضرت بودند، چون على (ع) از غسل پيامبر (ص) فراغت يافت كفن از چهره مبارك حضرتش كنار زد و گفت: «پدر و مادرم فدايت، پاكيزه زيستى و پاكيزه بدرود حيات گفتى، با مرگ تو چيزى از ما بريده شد كه با مرگ هيچ يك از انبياء گذشته بريده نشده و آن نبوّت و اخبار آسمانى است، مصيبت تو از طرفى به اندازهاى بزرگ است كه با اين مصيبت ويژهات تسلّى بخش مصيبت هر كس ديگرى هستى، و از طرفى نيز بر تمامى مردم سايه افكنده است به طورى كه همه در اين غم شريكاند، و اگر به صبر و پايدارى فرمان نداده و از بىتابى و ناشكيبائى نهى نفرموده بودى هر آينه اشك ديدهمان را در اين راه با گريه فراوان مىخشكانديم [و لكن آنچه كه هميشه بر دل ما بماند غم و غصّهاى است كه دست بدست هم دادهاند و آن درد و مرض هر دو درد مرگاند، و البتّه اين غم و غصّه در راه مصيبت تو بسى اندك است]، پدر و مادرم
ص: 115
فدايت ما را به نزد خدايت ياد آر و ما را وجهه همّت خود دار.» سپس خود را به روى بدن آن حضرت انداخت و صورتش را بوسيد و كفن را به رويش كشيد.
5- قيس غلام علىّ بن ابى طالب (ع) گويد: در صفّين امير المؤمنين على (ع) نزديك كوه ايستاده بود كه هنگام نماز مغرب رسيد، حضرت به مكان دورى رفت و اذان گفت، چون از گفتن اذان فارغ شد مردى با سر و روى سپيد به سوى كوه روى آورد و گفت: «سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد، آفرين بر وصىّ خاتم پيامبران و پيشواى سپيد رويان، و گرامى مرد بىآزار، و فاضل و رستگارى كه به پاداش راستگويان فائز آمده، و سيّد اوصياء. امير المؤمنين (ع) فرمود: سلام بر تو حالت چطور است؟ عرض كرد: خوب است، من منتظر روح القدس هستم، و من كسى را كه امتحان و گرفتاريش در راه خداى عزّ و جلّ بيشتر و پاداشش نكوتر و مقام و منزلتش نزد خدا بالاتر از تو باشد سراغ ندارم. برادرم! بر
ص: 116
اين همه گرفتاريها صبر كن تا به ديدار دوست بشتابى، همانا ياران خود از بنى اسرائيل را ديدم كه با چه مصائبى در گذشته رو برو بودند، با ارّه دو نيمشان مىكردند، و بچهار ميخ مىكشيدند- و با دست خود بسوى شاميان اشاره كرد و گفت:- و اگر اين چهرههاى بدبخت و زشت مىدانستند آن عذاب و عاقبت شومى را كه در جنگ با تو در انتظار آنهاست هر آينه در اين كار كوتاه مىآمدند،- و اشارهاى به عراقيان كرد و گفت:- و اگر اين چهرههاى سفيد و نورانى مىدانستند آن پاداشى را كه در طاعت تو برايشان آماده گشته هر آينه دوست مىداشتند كه با قيچى ريز ريز شوند، درود و رحمت و بركات خداوند بر تو باد». سپس از جايى كه بود غايب شد.
عمّار بن ياسر و ابو الهيثم بن تيّهان و ابو ايّوب انصارى و عبادة بن صامت و خزيمة بن ثابت و هاشم مرقال در ميان جمعى از شيعيان امير المؤمنين (ع) كه همگى سخن آن مرد را شنيده بودند برخاستند و گفتند: اى امير مؤمنان اين مرد كيست؟ حضرت فرمود: او شمعون وصىّ عيسى (ع) است، خداوند او را برانگيخته تا مرا در جنگ بر دشمنانش صبر و دلدارى دهد، عرض كردند: پدر و
ص: 117
مادرمان فدايت بخدا سوگند ما به همان صورت كه رسول خدا (ص) را يارى داديم تو را يارى خواهيم داد، و هيچ يك از مهاجرين و انصار جز آن كس كه شقى و بدبخت است از تو سر پيچى نكند. در اينجا امير المؤمنين (ع) سخن نيكى بآنان فرمود و از آنان تشكّر نمود.
6- كعب الحبر گويد: عبد اللَّه بن سلام پيش از آنكه مسلمان شود حضور رسول خدا (ص) شرفياب شد و عرض كرد: اى رسول خدا، على در ميان شما چه نام دارد؟ پيامبر (ص) فرمود: على نزد ما صدّيق اكبر (بزرگ راستگو) نام دارد:
عبد اللَّه گفت: گواهى مىدهم كه معبودى جز اللَّه نيست و محمّد رسول خداست، همانا ما در تورات يافتهايم: محمّد پيامبر رحمت است، و على برپا دارنده حجّت و دليل خداست.
7- عيسى بن عمرو گويد: ذو الرّمه شاعر قائل به اختيار بود و اينكه انسان در افعالش مجبور نيست، و رؤبة بن العجّاج قائل به جبر بود. روزى از روزها نزد
ص: 118
بلال بن ابى برده كه والى بصره بود با هم برخورد كردند، بلال اختلاف عقيدتى آن دو را مىدانست لذا آن دو نفر را بر مناظره تحريك كرد.
رؤبه گفت: بخدا سوگند هيچ پرندهاى آشيانهاى براى سكونت و تخمگذارى نمىسازد، و هيچ درندهاى كمينى در زمين براى صيد خود نكند جز به قضا و قدر خداوند. ذو الرّمة گفت: بخدا سوگند كه خداوند به هيچ گرگى اجازه نداده كه حيوان شيرده گروهى فقير و مستمند را بربايد (و آنان را تهيدست بگذارد).
رؤبه گفت: آيا بخواست خود آن را ربوده يا بخواست خدا؟ ذو الرّمة گفت:
خواست و اراده خودش، رؤبه گفت: بخدا سوگند كه اين دروغ بستن بر گرگ است! ذو الرّمه گفت: بخدا سوگند دروغ بستن بر گرگ آسانتر است از دروغ بستن بر خداى گرگ.
(شيخ مفيد گويد) ابو الحسن علىّ بن مالك نحوى بدنبال اين خبر اين شعر را از محمود ورّاق برايم خواند:
«اى ملامت گر من از روى جهل گناه نكردهام، و نه از روى اين اعتقاد كه گناه، كار ديگريست نه كار من. و گناهى كه از من سر زده نه از روى جرأت و جسارت بر خدا بوده و نيز نه آن بوده كه عقل من بر جهلم چيره نباشد هرگز*
ص: 119
بلكه از حسن ظنّم به بخشش آن كسى است كه كارهاى نيك و زيبا و بخششها تنها از آن اوست* پس اگر گمانى كه بدو بردهام راست آيد البتّه در فضل و بخشش او گمان از چون منى راست نيايد (چه با اعمال زشت جاى حسن ظنّ نيست)* و اگر عذابى از جانب او به من برسد، اين از انصاف و عدلى است كه در حكم وجود داشته و بمن رسيده است».
8- عيسى بن عّمرو گويد: مردى از ابى عمر و بن العلاء حاجتى خواست و ابى عمرو به وى وعده داد كه حاجتش را برآورد، امّا انجام آن براى ابى عمرو ميسور نگشت، پس از چندى آن مرد او را ديد و گفت: اى ابا عمرو بمن وعدهاى دادى و عمل نكردى! ابو عمرو گفت: كدام يك ما به غم سزاوارتريم، من يا تو؟
آن مرد گفت: من. ابو عمرو گفت: خير، بلكه بخدا سوگند من به اندوه سزاوارترم، آن مرد گفت: چگونه؟ گفت: من به تو وعده دادم در نتيجه تو با دلخوشى بانجام وعده بخانه بازگشتى، و من با همّ و غم بانجام رساندن آن، تو شبت را با سرور و شادى بسر بردى، و من شبم را در فكر و اندوه سپرى ساختم، سپس قضا و قدر از انجام تصميم مانع شد، در نتيجه تو مرا با حالت ذلّت و ديده خوارى ديدار كردى، و من تو را با خجالت و شرمندگى.
ص: 120
9- جعابى با سند خود از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از امير المؤمنين عليهم السّلام روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (ص) به من فرمود:
يا على اين دين با شما شروع شده و بدست شما پايان پذيرد، صبر را پيشه سازيد كه سرانجام امور از آن پرهيزكاران است، شما حزب خدائيد و دشمنانتان حزب شيطان، خوشا به حال آن كس كه از شما فرمان برد، و واى بر آن كس كه شما را نافرمانى كند، شما حجّت و دليل خدا بر آفريدگانش و دستاويز محكم خدائيد، هر كس به آن دستاويز چنگ زند هدايت يافته، و آن كس كه آن را رها سازد گمراه گردد. من از خداوند بهشت را برايتان درخواست ميكنم، هيچ كس به طاعت خدا از شما پيشى نگيرد كه شما از همه به طاعت خداوند سزاوارتريد.
10- ابو حمزه ثمالى گويد: امام زين العابدين (ع) مىفرمود: پسر آدم! تو پيوسته در خوبى بسر برى تا آنگاه كه اندرز دهنده خويشتن بوده، و در فكر
ص: 121
حسابرسى اعمال خودت باشى، و تا آنگاه كه ترس از خدا بمنزله لباس زير و اندوه در امور اخروى بمنزله لباس روى تو باشد (پيوسته در باطن خود از خدا در هراس و در ظاهر خود اندوهگين باشى). همانا تو خواهى مرد و سپس برانگيخته خواهى شد، و در حضور پروردگار با عزّت و جلال بازداشت مىشوى [پس پاسخى آماده كن].
1- داود بن سليمان غازى از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام از رسول خدا (ص) روايت كند كه فرمود: از سه چيز بر امّت خود بيم دارم: گمراهى پس از شناخت، و آشوبهاى گمراهى آفرين، و شهوت فرج و شكم.
ص: 122
2- ابو هريره گويد: رسول خدا (ص) فرمود: ماه رمضان ماه پر بركتى است كه خداوند روزه آن را واجب نموده است. درهاى بهشت در اين ماه گشوده است، و شياطين در غل و زنجير بستهاند، شبى در اين ماه وجود دارد كه از هزار ماه بهتر و برتر است، هر كس از فيض آن محروم بماند براستى محروم واقعى اوست- و اين سخن را سه بار تكرار فرمود-.
3- سليمان بن جعفر جعفرى گويد: شنيدم ابو الحسن (امام رضا يا امام هادى) (ع) به پدرم مىفرمود: چگونه است كه تو را نزد عبد الرّحمن بن يعقوب ديدم؟ عرض كرد: او دائى من است، حضرت به او فرمود: آن مرد در باره خدا سخنى بس گزاف و هول انگيز گويد. او خدا را (به صورت اجسام و اوصاف آن) وصف مىكند و حال آنكه خداوند به وصف نيايد، پس يا با او همنشين شو و ما را رها كن و يا با ما همنشين باش و او را ترك كن. عرض كرد: او هر چه بخواهد بگويد چه زيانى بحال من دارد چنانچه من قائل بگفتار او نشوم؟ حضرت فرمود:
ص: 123
آيا نمىترسى كه عذابى بر او فرود آيد و شما را جملگى فرا گيرد؟ آيا داستان آن كسى را كه از اصحاب موسى (ع) بود و پدرش از ياران فرعون نشنيدهاى، كه چون لشكر فرعون (كنار دريا) به موسى (ع) رسيد آن مرد از موسى جدا شد تا پدر خود را پند دهد، موسى از كنار او گذشت و پدرش همچنان با او در ستيز بود تا با هم بكنار دريا رسيدند و هر دو غرق شدند. اين خبر به موسى (ع) رسيد، موسى حال او را از جبرئيل جويا شد، پاسخ داد: او غرق شد- خدايش رحمت كند- در حالى كه عقيده پدرش را نداشت امّا چون عذاب فرود آيد از كسى كه به گنهكار (بهر منظور) نزديك شده دفاعى نشود.
4- ابان بن تغلب گويد: امام صادق (ع) فرمود: به رسول خدا (ص) از جانب گروهى از طايفه قريش اين خبر رسيد كه گفتهاند: محمّد چنين پنداشته كه امر حكومت را در ميان خاندان خود محكم و پابرجا ساخته است؟! چون او بميرد آن را از چنگ آنان بيرون خواهيم آورد، و بدست غير آنان خواهيم سپرد. پس رسول خدا (ص) بيرون شده در محلى كه آنجا گرد آمده بودند ايستاد و فرمود: اى گروه قريش چگونه خواهيد بود آنگاه كه پس از من كافر شويد، سپس
ص: 124
مرا در ميان لشكرى از يارانم ببينيد كه شمشير برويتان كشيده، گردنهاى شما را با شمشير مىزنم؟ جبرئيل (ع) فرود آمد و گفت: اى محمّد پروردگارت سلام مىرساند و مىفرمايد: بگو: ان شاء اللَّه (من) يا علىّ بن ابى طالب (اين كار را بكنيم) و رسول، خدا (ص) فرمود: ان شاء اللَّه، يا اينكه علىّ بن ابى طالب اين كار را بعهده مىگيرد.
5- يعلى بن مرّه گويد: شنيدم رسول خدا (ص) به علىّ بن ابى طالب (ع) مىفرمود: اى على تو صاحب اختيار و سرپرست مردم پس از من خواهى بود، هر كس از تو فرمان برد مرا فرمان برده، و هر كس از تو نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است.
6- ابو الهيثم بن تيّهان انصارى گويد: رسول خدا (ص) فرمود: خدا عزّ و جلّ ارواح را دو هزار سال پيش از اجساد آفريد، و آنها را به عرش آويخت، و
ص: 125
بآنان فرمان داد تا بر من سلام و درود فرستاده و از من فرمان برند، نخستين كسى كه از مردان بر من سلام كرد و از من اطاعت نمود روح علىّ بن ابى طالب [ع] بود.
7- حبيب بن ابى ثابت گويد: چون آن گروه (معين شده كه شش نفر بودند) براى شوراى تعيين خليفه پس از عمر در خانه گرد آمدند مقداد بن اسود كندى- رحمه اللَّه- آمد و گفت: مرا نيز با خود شركت دهيد كه من براى رضاى خدا نصيحتى داشته و خيرى برايتان در نظر دارم، آنان نپذيرفتند، گفت: لا اقل سرم را در خانه داخل كنيد و سخنى از من بشنويد، اين را نيز نپذيرفتند، گفت:
حال كه نمىپذيريد پس با مردى كه در جنگ بدر حضور نداشته، و در بيعت رضوان شركت نكرده، و در جنگ احد- آن روز كه دو گروه مسلمين و مشركين با هم روبرو شدند- فرار نمود، بيعت نكنيد.
عثمان گفت: هان به خدا سوگند اگر زمام حكومت را بدست گيرم تو را به صاحب اوّلت بر مىگردانم. چون مرگ مقداد فرا رسيد گفت: به عثمان خبر دهيد كه من به صاحب اوّل و آخرم باز گشتم. چون خبر مرگ وى به عثمان رسيد (و خاطرش از او آسوده شد رسم سياست و سياست بازان بجاى آورد) آمد تا
ص: 126
بر سر قبرش ايستاد و گفت: خدا تو را رحمت كند خوب بودى هر چند كه ...
... و ثناى خوبى بر وى فرستاد. زبير به او گفت:
تو را آنچنان مىشناسم كه پس از مرگ بر من مىگريى، اما در حال حياتم زاد و توشهاى را به من نمىدهى! (1)عثمان گفت: زبير! اين چه حرف است كه مىزنى؟ تو گمان مىكنى كه من دوست دارم مردى اين چنين از اصحاب محمد (ع) بميرد در حالى كه بر من خشمناك باشد؟! 8- مرازم از امام صادق (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: چه مىشود گروههائى از امّت مرا كه چون نام ابراهيم و آل ابراهيم (ع) نزد آنان برده شود دلهايشان شاد و چهرههايشان از سرور روشن مىشود، ولى همين كه نام من و اهل بيتم برده مىشود دلهايشان بيزار و رميده، و چهرههايشان درهم و گرفته مىگردد؟! به آن كس كه مرا بحق به پيامبرى برانگيخته سوگند اگر مردى با عمل هفتاد پيامبر خدا را ديدار كند و ولايت اولى الامر از ما اهل بيت را نداشته باشد خداوند هيچ توبه و فديه و كار نيكى را از وى نخواهد پذيرفت.
1) نقل ذلك ابن أبى الحديد في قصة عثمان مع ابن مسعود (ره) و فيه «لا ألفينك»
ص: 127
9- جعفر بن زياد احمر گويد: زيد بن علىّ بن الحسين عليهما السلام اين آيه را خواند: «و امّا آن ديوار از آن دو پسر بچّه يتيمى بود كه در شهر سكونت داشتند، و در زير آن گنجى براى آنها پنهان؛ و پدرشان آدم صالحى بود، پس خداى تو خواست كه آنان بحد رشد و بلوغ برسند و گنجشان را بيرون آورند» و سپس گفت: خداوند آن دو كودك را به خاطر نيكى پدرشان در تحت مراقبت خود گرفت، پس چه كس از ما سزاوارتر است كه حفاظت خوبى از وى شود؟
زيرا كه رسول خدا (ص) جدّ ماست، و دخترش سرور زنان بهشتى مادر ماست، و نخستين كسى كه به خدا ايمان آورد و او را به يگانگى خواند و نماز گزارد پدر ماست (بنا بر اين خدا حافظ ماست و ما از دشمن نمىهراسيم و بمبارزه خود ادامه مىدهيم).
10- اصمعى گويد: از يك عرب بيابانى شنيدم كه يادى از سلطنت و سلاطين نمود و گفت: همانا كه هر چند آنان در دنيا با ظلم و ستم كردن عزيز شدند، ولى در آخرت با عدالتى كه در حق آنان روا شود خوار و ذليل خواهند گشت، به اندكى از بسيار و ناچيزى از فراوان خرسند شدند، و براستى در آن وقتى كه پشيمانى هيچ سودى ندهد با تهيدستى روبرو خواهند بود.
ص: 128
شيخ مفيد گويد: و استادم ابو الحسن علىّ بن مالك نحوى، شعرى از ابى العتاهيه برايم خواند:
منزّه است خدائى كه صاحب ملكوت است كه چه شبى است كه آن شب كه به صبح قيامت آبستن است! اگر كسى آن صورتى را كه در معاد خواهد داشت در نظر خود مجسّم كند (از اندوه و نگرانى) چشم بر هم نتواند نهاد، پروردگار خلائق فنا و نابودى را براى آفريدگان مسلّم داشته، و مردم بر دو دستهاند: گروهى پيش افتاده و درگذشتهاند، و گروهى ديگر بازمانده و سپس بسوى رفتگان خواهند شتافت.
1- محمد بن عبد اللَّه علوى زيدى از حضرت رضا از پدرش از اجدادش
ص: 129
از امير المؤمنين (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: هر كس يك عمل واجبى (مثل نماز) بجا آورد، در نزد خداوند دعائى قابل استجابت دارد.
2- جابر گويد: امير المؤمنين (ع) شنيد كه مردى به قنبر دشنام مىداد و قنبر نيز مىخواست باو جواب گويد، حضرت او را صدا زد: آى قنبر! آهسته، ناسزا گوى خود را در زبونى رها كن تا خداى رحمان را خشنود سازى، و شيطان را به خشم آوردى، و دشمنت را كيفر و شكنجه دهى. سوگند به آن كس كه دانه را شكافت و جانداران را بيافريد شخص با ايمان خداى خويش را به چيزى مانند حلم و بردبارى خرسند نسازد، و شيطان را به چيزى مثل سكوت و خموشى بخشم نياورد، و هيچ احمق و نادانى به عكس العمل مانند سكوت در مقابل او كيفر و شكنجه نگردد.
3- حسن بن ابى الحسن بصرى گويد: چون امير المؤمنين (ع) بشهر ما بصره وارد شد گذارش بر من افتاد و من وضو مىساختم، فرمود: اى جوان نيكو
ص: 130
وضو بساز تا خدا به تو نيكوئى كند. سپس از نزد من گذشت، بدنبال او روان شدم، حضرت بجانب من رو كرد و بمن نگريست و فرمود: اى جوان حاجتى دارى؟ عرض كردم: آرى، بمن سخنى بياموز كه خداوند مرا بدان سود بخشد.
فرمود: اى جوان هر كس با خدا به صداقت و راستى رفتار كند نجات يابد، و هر كس بر دين خود بهراسد از هلاكت سالم بماند، و هر كس در دنيا به زهد گرايد ديدهاش بآنچه از پاداشهاى خدا- عزّ و جلّ- مىبيند روشن گردد.
اى جوان آيا بيشتر برايت نگويم؟ عرض كردم: چرا اى امير مؤمنان.
فرمود: سه خصلت است كه در هر كس باشد دنيا و آخرت برايش صاف و سالم بماند: آن كس كه بكار نيك فرمان دهد و خودش نيز بدان گردن نهد، و از كار زشت باز دارد و خودش نيز از آن دست كشد، و بر حدود و دستورات خداوند محافظت و مواظبت نمايد.
اى جوان آيا دلشاد مىشوى از اينكه روز قيامت در حالى بديدار خدا شتابى كه از تو خرسند باشد؟ عرض كردم: آرى اى امير مؤمنان. فرمود: نسبت بدنيا زاهد و بىميل باش، و نسبت بآخرت راغب و مايل، و در تمام كارهاى خود از راستى جدا مشو كه خداوند تو و تمام بندگانش را از راه راستى بعبادت فرا خوانده است.
ص: 131
سپس آن حضرت براه افتاد تا ببازار بصره وارد شد، نگاهى بمردم انداخت و ديد كه گرم داد و ستداند، و پس بسختى گريست و آنگاه فرمود: اى بندگان دنيا و كارگزاران دنيا داران، حال كه شما در روز پيوسته سوگند مىخوريد، و در شب به بسترهاى خود مىآرميد، و طبعا در خلال اين حالات از آخرت غافليد، پس كسى بجمع آورى زاد و توشه برخاسته، و در امر معاد انديشه مىكنيد؟! مردى گفت: اى امير مؤمنان ما ناگزيريم از بدست آوردن روزى، پس چه كنيم؟ امير مؤمنان (ع) فرمود: همانا تحصيل معاش از راه حلال آدمى را از كار آخرت باز نمىدارد، و اگر گوئى: ما ناچاريم احتكار كنيم، عذرت پذيرفته نيست. آن مرد گريه كنان براه افتاد. امير المؤمنين (ع) باو فرمود: رو بمن آى تا شرح بيشترى گويم. آن مرد بازگشت، حضرت فرمود: بنده خدا! بدان كه هر كس در دنيا براى آخرت كار كند ناگزير پاداش عملش بتمام و كمال باو داده شود، و هر كس بامور دينى بجهت دستيابى بدنيا عمل كند اجر و پاداش وى در آخرت آتش دوزخ خواهد بود.
سپس امير المؤمنين (ع) اين آيات را تلاوت نمود: «امّا آن كس كه سركشى كند و زندگانى دنيا را ترجيح دهد پس همانا دوزخ جايگاه اوست» (1).
1) النازعات: 37- 39.
ص: 132
4- مالك بن ضمره گويد: از امير المؤمنين على (ع) شنيدم كه مىفرمود:
آگاه باشيد كه شما در معرض لعن و دروغگو شمردن من قرار خواهيد گرفت (شما را در شرايطى قرار ميدهند كه اقدام به لعن و دروغزن خواندن من كنيد)، پس هر كس مرا از روى كراهت و عدم رضايت قلبى لعن كند و خداوند ناراضى بودن او را بدين كار از دلش بداند من و او با هم بر محمّد (ص) وارد مىشويم، و هر كس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نكند، باندازه زمان پرتاب يك تير يا يك چشم بهم زدن از من زودتر به ملاقات آن حضرت برود، و هر كس با رضايت و خوشحالى مرا لعن كند حجابى ميان او و (عذاب) خداوند (يا حجّتى ميان او و خداوند) نخواهد بود، و حجّت و دليلى به پيشگاه محمّد (ص) ندارد.
هان بدانيد كه محمّد (ص) روزى دست مرا گرفت و فرمود: هر كس با اين پنج (انگشت) بيعت كند، و در حالى كه تو را دوست مىداشته بميرد حقّا بعهد و به تكليف خود عمل نموده، و هر كس در حالى كه تو را دشمن ميدارد بميرد همانا به مرگ دوران جاهليّت مرده است، و به تمام آنچه كه در اسلام عمل نموده (اعم از عبادات و غيره) مورد محاسبه قرار گيرد، و اگر در حالى كه تو را دوست ميدارد پس از تو زنده بماند، تا آنگاه كه خورشيد طلوع و غروب ميكند خداوند كارهاى او را به امن و ايمان پايان خواهد داد.
ص: 133
5- ابو جهضم ازدى از پدرش كه از اهالى شام بود روايت كند كه گفت: چون عثمان ابا ذر را از مدينه به شام تبعيد نمود پيوسته ابو ذر براى ما سخنرانى ميكرد، نخست حمد الهى بجاى مىآورد و شهادت حقّ بر زبان مىراند و بر پيامبر (ص) درود مىفرستاد و مىگفت: «امّا بعد، ما در دوران جاهليّت خود پيش از آنكه كتاب آسمانى بر ما نازل شود و پيامبر در ميان ما بر انگيخته گردد، وفاى به پيمان نموده، و سخن راست گفته، و به همسايگان نيكوئى و از ميهمان پذيرائى و با تهيدستان همراهى و مواسات مىكرديم [و با متكبّر دشمنى مىورزيديم].
پس چون خداى متعال رسول خدا (ص) را ميان ما برانگيخت و كتابش را بر ما فرو فرستاد اين اخلاق مورد رضايت خدا و رسولش قرار گرفت، و مسلمانان از ديگران شايستهتر و سزاوارتر بودند كه اين گونه اخلاقيّات را پاسدارى كنند، آنان نيز مدّتى كه خدا خواست بدين صورت ماندند تا اينكه واليان اعمال زشتى را كه ما سابقه شناسائى بدانها نداشتيم احداث و پايهگذارى كردند از قبيل خاموش ساختن سنّتى، و زنده داشتن بدعتى، و سخنگوى بحقّى كه دروغگو شمرده
ص: 134
مىشد، و ايثارهائى بدون رعايت مقام تقوا، و امينان صالحى كه كنار زده شده و ديگران بر آنان ترجيح داده مىشدند. خداوندا! اگر مرگ به خير من است مرا مرگ بهره ساز و بسوى خويش ببر در حالى كه سنّتى را تغيير و تبديل نداده باشم».
و پيوسته بىپرده اين سخنان را تكرار مىكرد. حبيب بن مسلمه به نزد معاويه رفت و گفت: ابو ذر با اين سخنانش نظر مردم را در باره تو خراب و تباه نموده و آنان را عليه تو مىشوراند. معاويه اين مطلب را به عثمان نوشت، عثمان در پاسخ نگاشت: او را بسوى من گسيل دار. و چون ابو ذر به مدينه رسيد عثمان او را به ربذه تبعيد نمود.
6- يحيى بن عبد اللَّه بن حسن گويد: از امام صادق (ع) در حالى كه گروهى از كوفيان خدمتش بودند شنيدم كه مىفرمود: شگفتا از اين مردم كه مىگويند تمام دانش خود را از رسول خدا (ص) فرا گرفته و بدان عمل نموده و هدايت شدهاند، و معتقدند كه ما اهل بيت دانش آن حضرت را نيندوخته و بدان هدايت نيافتهايم و حال آنكه ما اهل و اولاد او هستيم، وحى در منازل ما فرود
ص: 135
آمده، و دانش از نزد ما به سوى مردم خارج گرديده است، گمان مىكنى كه آنان دانستند و هدايت شدند و ما ندانستيم و گمراه گشتيم؟! حقّا كه چنين چيزى محال است.
7- اصمعى گويد: به شهر بصره داخل شدم، همين طور كه در يكى از خيابانهاى آن راه مىرفتم به دخترك بسيار زيبائى برخوردم كه چون مشك خشكيده بود، بدنبال او حركت كردم و صداى نفسم را از وى پنهان مىداشتم تا اينكه به قبرستان رسيد و كنار قبرى نشست و با آوازى بسيار آهسته زمزمهوار چنين مىگفت: بخدا سوگند مسكن اصلى اين جاست نه آنجا كه ما خود را بدان فريفتهايم، بخدا سوگند اينجا ميان دوستان جدائى اندازد و آدمى را بحساب و كتاب نزديك سازد، و به سبب آن رحمت از عذاب باز شناخته گردد. پدر جان خداوند قبرت را گشاده سازد و در همان درياى رحمتى كه پيامبرش را فرو برد، ترا فرو برد، من خلاف آنچه مىدانم نگويم، آگاهى خوبى از تو داشتم، چون بدينجا روى مىآورم به تكيهگاه و پناهم مىرسم، و چون اينجا را پشتوانه قرار مىدهم تكيهگاه و پشتوانه خوبى پيدا مىكنم. سپس گفت: كاش مىدانستم كه چگونه پوسيدگى در گور چهره ترا تغيير داد، يا چگونه زيبا صورتت رخ در نقاب
ص: 136
خاك در پوشيد! آفرين خدا بر تو كه چه پيرى را بزير خاكها و ريگزارها پنهان كردند كه احساس و ديد خود را از دست داده است، خرد و بردبارى پس از دور انديشى اين پيكر را زينت داده بود، و نيز شجاعت و سخاوت آنگاه كه در خانهاش را ميهمان ميكوفت. از آن زمان كه به سوى گورستان و پوسيدگى و نابودى انتقال داده شدى تمام غمها بمن نزديك شد و خواب از چشمم نهان گشت».
1- داود بن سليمان غازى گويد: حضرت رضا (ع) از پدرانش عليهم السّلام برايم حديث كرد كه رسول خدا (ص) فرمود: فرشتهاى نزد من آمد و گفت: اى محمّد، پروردگارت سلام مىرساند و ميفرمايد: اگر بخواهى تمام وادى مكّه را براى تو به زر تبديل كنم. من سر بآسمان برداشتم و عرض كردم:
ص: 137
پروردگار من! مىخواهم روزى سير باشم تا سپاست گويم، و روزى گرسنه باشم تا از تو درخواست نمايم.
2- بريده گويد: رسول خدا (ص) فرمود: خداوند مرا به دوستى چهار نفر از يارانم دستور فرموده و به من خبر داده كه خود نيز آنان را دوست دارد. عرض كرديم: يا رسول اللَّه آنان چه كسانند؟ و هر كدام از ما دوست داشتيم كه يكى از چهار نفر باشيم! حضرت سه بار فرمود: آگاه باشيد كه على يكى از آنهاست، و (سه تن ديگر) مقداد بن اسود، و ابو ذر غفارى، و سلمان فارسى هستند.
3- فروة بن مجاشع از امام باقر (ع) روايت كند كه فرمود: عائشه نزد عثمان آمد و گفت: آن سهميّهاى را كه پدرم و عمر بن خطّاب به من مىدادند بمن رد كن، عثمان گفت: من در كتاب و سنّت جايى براى چنين چيزى كه براى تو مقرّر باشد نيافتم، و همانا پدرت و عمر بن خطّاب از روى رضايت خاطر و دلخواه
ص: 138
خود به تو بخشش مىكردند و من اين كار را نمىكنم. عائشه گفت: پس سهم ارث مرا از رسول خدا (ص) بده، عثمان گفت: مگر تو و مالك بن اوس نصرى نزد من نيامديد و گواهى داديد كه رسول خدا (ص) ارث نمىگذارد، تا جايى كه فاطمه را از ارث خود منع كرديد و حقّ او را پايمال نموديد؟ حال چگونه امروز ارث از جانب پيامبر (ص) مىطلبى؟! عائشه او را رها كرد و بازگشت. از آن روز به بعد هر گاه عثمان براى نماز بيرون مىشد عائشه پيراهن رسول خدا (ص) را مىگرفت، و بر سرين بلند مىكرد و مىگفت: همانا عثمان با صاحب اين پيراهن مخالفت ورزيده و سنّت او را رها ساخته است.
4- سديف مكّى گويد: محمّد بن على (ع)- كه هيچ يك از محمّديان را نديدم كه با وى همدوشى كند- به من خبر داد كه جابر بن عبد اللَّه انصارى گفت: رسول خدا (ص) ميان مهاجرين و انصار ندا در داد و همگى با اسلحه حاضر شدند، پيامبر (ص) بر منبر بر آمد و حمد و ثناى الهى بجاى آورد و فرمود: اى مسلمانان هر كس ما اهل بيت را دشمن بدارد خداوند روز قيامت او را يهودى
ص: 139
برانگيزد. جابر گفت: من برخاستم و عرض كردم: اى رسول خدا هر چند شهادت به لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ و به اينكه محمّد رسول خداست بدهد؟ فرمود: هر چند
لا اله الّا اللَّه
گواهى دهد زيرا كه بدين سبب از ريختن خون خود يا از اينكه با دست خود باخوارى هر چه تمامتر جزيه پردازد جلوگيرى بعمل مىآورد.
سپس فرمود: هر كس ما اهل بيت را دشمن بدارد خداوند روز قيامت او را يهودى برانگيزد و اگر به زمان دجّال برسد با او همراهى كند، و اگر به زمان وى نرسد در قبر خود برانگيخته شود و باو ايمان آورد. همانا پروردگار من عزّ و جلّ در ابتداى خلقت (عالم ذرّ) كه گل آدميان را مىسرشتند امّت مرا برايم تصوير نمود، و نامهاى ايشان را به من ياد داد چنانچه تمام اسماء را به آدم تعليم فرمود، سپس صاحبان پرچمها (ادعيه داران) از جلو من گذشتند و من براى على و شيعيان او آمرزش طلبيدم.
حنّان بن سدير گويد: من اين حديث را خدمت امام صادق (ع) عرضه داشتم، حضرت بمن فرمود: تو خودت اين را از سديف شنيدى؟ عرض كردم:
امشب هفتمين شب است كه آن را از وى شنيدهام، فرمود: من گمان نمىكردم كه اين حديث از دهان پدرم به سوى احدى خارج شود.
ص: 140
5- عبد الرّحمن بن عبيد بن الكنود گويد: دوازده شب از ماه رجب سپرى شده بود كه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) از بصره وارد كوفه شدند. حضرت پيش آمد تا بر فراز منبر شد، حمد و ثناى الهى بجاى آورد سپس فرمود: امّا بعد، سپاس خدائى راست كه دوست خود را يارى داد، و دشمن خويش را خوار و رها ساخت، و راستگوى حقّ بجانب را عزّت بخشيد، و دروغگوى باطلگرا را ذليل نمود. اى ساكنان اين شهر تقواى الهى پيشه كنيد، و از طاعت آن گروه از اهل بيت پيامبرتان (ص) كه خودشان خدا را اطاعت نمودهاند جدا مشويد، آنان كه در فرمانبرى از ايشان- در آنچه كه خودشان نيز خدا را فرمان بردهاند- سزاوارترند از آن گروه افرادى كه خود را بحقّ مىبندند و مدّعى آنند و با ما مقابله مىكنند، با فضل و دارائيهاى ما خود را صاحب فضل جلوه مىدهند و همان فضل را در باره ما انكار مىكنند، و در حقّ خودمان با ما مىستيزند و ما را از آن كنار مىزنند، و البتّه و بال و گرفتارى اعمال زشت خود را چشيدند و بزودى به كيفر اين تبهكارى (در آخرت) خواهند رسيد. همانا مردانى چند از شما دست از يارى من برداشتند كه من اين كار زشت را بر آنان خرده مىگيرم و آنان را مورد ملامت و سرزنش قرار مىدهم، شما نيز بآنان بد گوئيد، و سخنان زنندهاى به گوششان برسانيد تا به
ص: 141
جلب رضايت ما تن در دهند يا كارى كه مورد خشنودى ماست از آنان مشاهده كنيم.
مالك بن حبيب تميمى يربوعى كه يكى از افراد انتظامى بود گفت:
بخدا سوگند من خود بد گفتن و سخن ناپسند و زننده گفتن به آنان را اندك مىدانم، بخدا قسم اگر فرمان دهى همه آنان را بكشيم. امير المؤمنين (ع) فرمود:
اى مالك از اندازه گذشتى و پا از حد فراتر نهادى، و كمان كين را تا آخر كشيدى! عرض كرد: اى امير مؤمنان اندكى ستم در پارهاى از امور كه به شما رسيده از كوتاه آمدن و مصالحت با دشمنان كارسازتر است.
امير المؤمنين (ع) فرمود: اى مالك خداوند چنين فرمانى نداده و فرمان او چنين نيست، خداى متعال فرموده: «يك تن را بجاى يك تن بايد كشت» با اين فرمان ديگر چه جاى اندكى ستم؟ و خداى سبحان فرموده: «هر كس مظلوم كشته شود ما براى صاحب دم سلطهاى قرار دادهايم (كه قصاص كند) پس نبايد در كشتن اسراف كند همانا كه او يارى شده است».
ابو بردة بن عوف ازدى- كه از طرفداران عثمان بود و در جنگ جمل شركت نكرده و در جنگ صفّين با نيّت سستى كه در يارى آن حضرت داشت
ص: 142
شركت جسته بود- برخاست و گفت: آيا اين كشتههائى كه در اطراف عائشه و طلحه و زبير ديده مىشود بنظر شما به چه دليل كشته شدهاند؟ امير المؤمنين (ع) فرمود: باين دليل كه شيعيان و كارگزاران مرا كشتند و نيز به سبب كشتن آن مرد- عبدى- رحمه اللَّه- را در ميان گروهى ديگر از مسلمانان كه گفتند: ما مثل شما پيمان نمىشكنيم و مانند شما خيانت نمىورزيم، و اينان بر آنها تاختند و با ظلم و ستم به قتلشان رساندند، من از ايشان خواستم كه قاتلين برادرانم را از ميان اين گروه به من تحويل دهند تا آنها را به قصاص آن كشتهها بكشم سپس كتاب خدا ميان من و ايشان حاكم باشد، امّا آنان نپذيرفتند، و با اينكه هنوز بيعت من و خون نزديك به هزار نفر از شيعيانم به گردنشان بود به جنگ با من برخاستند، و من بدين خاطر آنها را كشتم، آيا تو در اين زمينه ترديدى بدل دارى؟ گفت: قبلا ترديد داشتم و الان حقّ را شناختم و اشتباه آن گروه برايم روشن شد، راستى كه تو هدايت يافته و درست كارى.
سپس على (ع) آماده شد و كه از منبر فرود آيد، مردانى برخاستند تا سخن گويند ولى چون ديدند كه حضرت پائين آمده نشستند و ديگر حرفى نزدند.
ابو الكنود گويد: ابو برده با اينكه در جنگ صفّين حضور داشت با اين حال با امير المؤمنين (ع) منافقانه عمل مىكرد و با معاويه مكاتبات سرّى داشت،
ص: 143
و چون معاويه قدرت را بدست گرفت محصول سرزمينى در فلّوجه را به وى واگذاشت و او در نزد معاويه گرامى و مورد احترام بود.
6- ابان بن عثمان گويد: امام صادق (ع) فرمود: چون روز قيامت شود خداوند تمامى اوّلين و آخرين را در سرزمين واحدى گرد آورد، سپس جارچى را فرمان دهد و او صدا زند: چشمانتان را فرو خوابانيد و سرهاى خود را بزير اندازيد تا فاطمه دخت محمّد (ص) از صراط عبور كند. فرمود: پس تمام آفريدگان چشمان خود را فرو خوابانند و فاطمه (ع) در حالى كه بر مركبى از مركبهاى بهشتى سوار شده و هفتاد هزار فرشته وى را مشايعت مىكنند وارد صحنه محشر شود، سپس در جايگاهى شريف از جايگاههاى قيامت توقّف كند و از مركبش فرود آيد و پيراهن خون آلود حسين بن على (ع) را بدست گيرد و گويد: اى پروردگار من، اين پيراهن فرزند من است و تو مىدانى كه با او چهها شد! از جانب خدا عزّ و جلّ ندا آية: اى فاطمه، من خرسندى تو را خواهانم، عرض مىكند: اى پروردگار من، براى من از قاتلش انتقام بگير. خداوند بپارهاى از آتش فرمان دهد، از دوزخ بيرون آمده و تمام كشندگان حسين بن على (ع) را مانند پرندهاى كه دانه از روى زمين بر مىچيند مىربايد، سپس همه را بسوى
ص: 144
آتش مىبرد، و آنان در آتش به انواع عذاب معّذب شوند. آنگاه فاطمه بر مركب خود سوار مىشود و در حالى كه فرشتگان مشايعتكننده با او هستند و فرزندان آن حضرت از جلو و دوستان فرزندانش از طرف راست و چپ وى مىباشند داخل بهشت مىگردد.
7- حارث بن حصيره از پدرش از امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) روايت كند كه آن حضرت به شيعيان خود فرمود: در ميان مردم همچون زنبور عسل در ميان پرندگان باشيد، كه هيچ پرندهاى نيست جز اينكه زنبور عسل را ناتوان مىشمرد، و اگر بدانند كه چه بركتى در اندرون او نهفته است هرگز چنين رفتارى در بارهاش نمىكردند. با زبان و پيكرتان با مردم آميزش كنيد (صرفا رفتارى صورى و ظاهرى)، و با دل و عمل خود از آنان كناره گيريد، براى هر فردى همانى است كه بدست آورده، و روز قيامت با كسى محشور شود كه دوستش مىداشته است.
8- جعفر بن سليمان ضبعى گويد: از مالك بن دينار شنيدم كه
ص: 145
مىگفت: به گورستان رفتم و همان جا ايستادم و گفتم:
به سر قبرها آمدم و همگى را صدا زدم كه كجايند افراد بزرگ و پست؟ و كجاست آن كس كه چون خوانده مىشد پاسخ مىداد، كجاست آن عزيزى كه افتخار مىكرد و بزرگى مىفروخت. و كجاست آن كس كه با داشتن سلطنت فخر فروشى و گردنكشى مىنمود، و كجاست آنكه بهنگام توانائى زور و بازو نشان مىداد؟
گويد: صدائى از ناحيه قبرها پاسخم داد ولى من صاحب و گويندهاش را نديدم:
همگى فانى شدند و گزارشى هم كه از حقيقت امر خبر دهد در ميان نيست، و تمامى مردند و خبر هم مرد و از دست رفت. اين گورهاى زمينى صبح و شام بطور مداوم زيبائى اين چهرهها را مىزدايند. اى كه از مردمى كه درگذشتهاند از من مىپرسى آيا در آنچه مىبينى جاى اندرز گرفتن براى تو نيست؟!
ص: 146
1- نوف بكالى گويد: شبى نزد امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) ماندم و ديدم كه مكرّر از منزلش بيرون مىرود و به آسمان نظر مىكند. گويد سپس بارى ديگر بروش هميشه داخل شد و فرمود: خوابى يا بيدار؟ عرضكردم: بيدارم اى امير مؤمنان، از اول شب چشم بتو دوختهام و آنچه مىكردى مىديدم. فرمود:
اى نوف خوشا بحال آنان كه به دنيا زاهد و بىميل مىگردند، و به آخرت ميل و علاقه مىورزند، قومى كه زمين خدا را گليم، و خاكش را بستر، و كتاب خدا را پيراهن زير و دعاى او را لباس رو قرار دادهاند (از كتاب خدا در پنهانى پند گيرند و در آشكار دعا كنند) و آب زمين را بمنزله بوى خوش بكار مىبرند، و بر روش حضرت مسيح (ع) از دنيا دل بريدهاند.
همانا خداى متعال به عيسى (ع) وحى كرد كه: اى عيسى بر تو باد
ص: 147
بروش پيشينيان تا به سر منزل پيامبران برسى. اى برادر بيم دهندگان به قوم خود بگو كه: در هيچ خانهاى از خانههاى من جز با دلهاى پاك و دستهاى تميز و ناآلوده، و ديدگان خاشع و فرو خفته داخل نشوند، كه من دعاى آن كس را كه مرا بخواند و حقّى از مردم در گردن وى باشد نمىشنوم، و تا آن زمان كه حقّى نزدش داشته باشم و به من برنگردانده باشد دعايش را مستجاب نگردانم.
اى نوف تا توانى جاسوس و شاعر (يا مأمور انتظامى) و تار زن و دهلنواز مباش كه همانا داود (ع) كه پيامبرى از جانب پروردگار جهانيان بود شبى از شبها بيرون شد و به اطراف آسمان نظرى افكند و فرمود: به اللَّه پروردگار داود سوگند اين ساعت ساعتى است كه هيچ بندهاى دست به نيايش و درخواست بر ندارد مگر اينكه خدا نيازش را برآرد، جز اينكه جاسوس يا شاعر يا تار زن يا دهلنواز باشد.
2- عبد الله بن ميمون مكّى از امام صادق از پدرش امام باقر (ع) روايت كند كه فرمود: حلوائى براى امير المؤمنين (ع) آوردند و حضرت ميل نفرمود، عرض
ص: 148
كردند: آن را حرام مىدانيد؟ فرمود: نه، امّا مىترسم دلم خواستار آن شود و بدنبالش بروم. سپس اين آيه را تلاوت نمود: «شما بهرههاى پاكيزه خود را در زندگانى دنياى خود برديد و از تمامى آنها بهرهور گشتيد».
3- معروف بن خرّبوذ گفت: از ابا عبيد اللَّه مولاى عبّاس شنيدم كه براى امام باقر (ع) نقل مىكرد كه از ابو سعيد خدرى شنيدم مىگفت: آخرين خطبهاى كه رسول خدا (ص) براى ما خواند خطبهاى بود كه در همان مرضى كه با آن از دنيا رفت براى ما ايراد فرمود، آن حضرت در حالى كه بر دست علىّ بن ابى طالب و آزاد كردهاش ميمونه تكيه كرده بود بيرون شد و بر منبر نشست، سپس فرمود: مردم! من در ميان شما دو چيز گرانمايه بيادگار مىگذارم- و ساكت شد-، مردى برخاست و گفت: اى رسول خدا اين دو چيز گرانمايه چيست؟ حضرت چنان غضبناك شد كه رنگ چهره مباركش سرخ گرديد، سپس خشمش فرو نشست و فرمود: من اين را نگفتم جز اينكه مىخواستم شما را بدان خبر دهم لكن نفسم تنگ آمد و نتوانستم؛ يكى از آن دو ريسمانى است كه يك طرفش بخداوند متّصل است و طرف ديگرش در دسترس شماست، شما در باره آن چنين و چنان
ص: 149
مىكنيد، بدانيد كه آن قرآن است، و دومين چيز گرانمايه كه كوچكتر است اهل بيت منند. سپس فرمود: سوگند بخدا من اين را به شما مىگويم امّا مردانى در اصلاب مشركين هستند كه اميد من به آنان از اميدم به بسيارى از افراد شما بيشتر است. سپس فرمود: به خدا سوگند هيچ بندهاى آنان را دوست ندارد جز اينكه خداوند در روز قيامت نورى به وى ببخشد تا اينكه بر سر حوض كوثر بر من وارد شود، و هيچ بندهاى دشمنشان ندارد جز اينكه در روز قيامت خداوند (رحمت) خود را از وى در پوشد.
در اينجا امام باقر (ع) فرمود: راستى كه ابا عبيد اللَّه آنچه را كه مىشناسد و بدان باور دارد براى ما نقل مىكند.
4- عمر بن يزيد گويد: امام صادق (ع) فرمود: سلمان- رضى اللَّه عنه- در كوفه از بازار آهنگران گذر نمود، چشمش به جوانى افتاد كه بحال غش افتاده و مردم دور او را گرفتهاند، به سلمان گفتند: اى ابا عبد اللَّه اين جوان غش كرده، چه خوب است دعائى در گوش او بخوانى. سلمان به وى نزديك شد، تا چشم جوان به او افتاد بهوش آمد و گفت: ابا عبد اللَّه! آنچه اين مردم مىگويند در من نيست اما چون گذارم بر اين آهنگران افتاد و ديدم كه پتك مىكوبند، ياد سخن
ص: 150
خداى متعال افتادم كه فرموده: «براى آنان پتكهائى از آهن است» (1)پس از ترس عقاب خداى متعال هوش از سرم پريد. پس سلمان او را به برادرى پذيرفت و شيرينى محبّت وى در راه خداى متعال در دلش افتاد، و هميشه با او بود تا اينكه آن جوان بيمار گشت، سلمان به بالين او آمد و كنار سرش نشست و او در حال جان دادن بود، گفت: اى فرشته مرگ با برادرم به نرمى و مدارا رفتار كن.
ملك الموت گفت: اى ابا عبد اللَّه من با هر مؤمنى بملايمت و نرمى رفتار ميكنم.
5- سويد بن غفله از امير المؤمنين (ع) روايت كرده كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: هيچ بندهاى به حفظ اوقات نماز و جريان و حركت خورشيد اهتمام نورزد جز اينكه راحتى وقت مرگ و قطع غم و اندوهها و نجات از آتش را برايش ضمانت كنم. ما زمانى شتر مىچرانديم و امروز جريان و حركت خورشيد را در نظر مىگيريم.
1) الحج: 21.
ص: 151
6- محمد بن مسلم گويد: امام صادق (ع) فرمود: بدانيد كه خداوند از ميان بندگانش بندهاى را كه هر ساعت برنگى در آيد و تغيير فكر و عقيده بدهد دشمن مىدارد، پس هيچ گاه از حق و اهل آن جدا مشويد كه هر كس به باطل و اهل آن بياويزد هلاك گردد، و دنيا از دستش برود، و با خوارى هر چه تمامتر از دنيا بيرون خواهد رفت.
7- كعب الاحبار گويد: در تورات نوشته: هر كس به احمقى خوبى كند، آن كار براى او گناهى منظور شود.
1- انس گويد: مردى از انصار بيمار شد و رسول خدا (ص) به عيادت او رفت، حضرت وقتى رسيد كه وى در حال جان دادن بود. فرمود: حالت چطور
ص: 152
است؟ گفت: به رحمت پروردگارم اميدوار، و از گناهان خود بيمناكم.
پيامبر (ص) فرمود: اين دو چيز در مثل چنين جايى در دل بندهاى گرد نيايد جز اينكه خداوند اميدش را برآورد، و از آنچه مىهراسد ايمنش دارد.
2- زرّ بن حبيش گويد: على بن ابى طالب (ع) سوار بر مركب رسول خدا (ص) از جايى عبور مىكرد، گذارش بر گروهى افتاد كه سلمان در ميان آنان نشسته بود. سلمان- رحمه اللَّه- گفت: آيا بر نمىخيزيد تا دامان اين مرد را بگيرد و از او پرسش كنيد؟ بخدائى كه دانه را شكافت و جانداران را آفريد هيچ كس شما را به راز پيامبرتان خبر ندهد جز او، و همانا كه او عالم روى زمين و موجب قوام و استوارى آن است، و زمين باو آرامش مىيابد، و اگر او را از دست بدهيد هر آينه علم را از دست داده و مردم را نشناختهايد (كه مؤمناند يا كافر زيرا دوستى آن حضرت ملاك ايمان و كفر است).
ص: 153
3- ابو هارون عبدى گويد: كه (من در مسأله امامت) معتقد به نظريّه خوارج بودم و جز آن رأيى نداشتم، تا اينكه با ابو سعيد خدرى- رحمه اللَّه- نشستم و از وى شنيدم كه مىگفت: مردم به پنج چيز مأمور شدند، به چهار چيز آن عمل كردند و يكى را رها ساختند. مردى گفت: ابا سعيد! آن چهار چيزى كه بدان عمل كردند كدام است؟ گفت: نماز و زكات و حجّ و روزه ماه رمضان.
گفت: آن يكى كه رهايش نمودند چيست؟ گفت: ولايت علىّ بن ابى طالب (ع). آن مرد گفت: ولايت نيز با همانها واجب شمرده شده؟ ابو سعيد گفت: آرى، بپروردگار كعبه سوگند. آن مرد گفت: بنا بر اين تمام مردم كافر شدهاند! ابو سعيد گفت: گناه من چيست؟ 4- ابن عبّاس گويد: رسول خدا (ص) فرمود: پيوسته با دوستى ما اهل- بيت همراه باشيد، كه هر كس همراه با دوستى ما خدا را ديدار كند به شفاعت ما
ص: 154
داخل بهشت گردد. سوگند بآن كس كه جان محمّد بدست اوست عمل هيچ بندهاى باو سودى نرساند جز با شناخت و اعتقاد به ولايت ما.
5- اسحاق بن عمّار گويد: از امام صادق (ع) در حالى كه كنار قبر رسول خدا (ص) ايستاده بود شنيدم كه گفت: از خدائى كه تو را برگزيد و انتخاب نمود و ويژه خود ساخت و هدايت فرمود، و نيز ديگران را بدست تو هدايت فرمود مىخواهم كه بر تو درود فرستد كه «همانا خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند، اى كسانى كه ايمان آوردهايد بر او درود فرستيد و بطور شايستهاى بر وى سلام كنيد» (1).
6- يونس بن يعقوب گويد: من در مدينه بودم، در يكى از كوچههاى آن امام صادق (ع) با من برخورد نمود و فرمود: يونس! زود برو كه مردى از ما خاندان در خانه منتظر است. من به در خانه رسيده ديدم عيسى بن عبد الله نشسته است، باو گفتم: شما كه هستى؟ گفت: مردى از اهل قم هستم. چيزى نگذشت كه امام صادق (ع) سوار بر چهار پائى آمد و همان طور سواره داخل منزل شد، و به ما رو كرد و
1) احزاب 56.
ص: 155
فرمود: داخل شويد، سپس فرمود: يونس! گمان مىكنم كه تو اين گفته مرا كه «عيسى بن عبد اللَّه از ما خاندان است» انكار دارى؟ عرض كردم: بخدا سوگند، آرى فدايت شوم، زيرا عيسى بن عبد اللَّه مردى از اهل قم است چگونه از شما خاندان مىباشد؟ فرمود: اى يونس، عيسى بن عبد اللَّه مردى از ماست چه زنده و چه مرده.
7- عبد اللَّه بن ابى يعفور گويد: امام صادق (ع) فرمود: همانا فقراء مؤمنين چهل سال پيش از ثروتمندانشان به باغهاى بهشت وارد شوند. سپس فرمود:
در اين زمينه مثالى براى تو مىزنم، مثل آنان دو كشتى را ماند كه راهشان بر مأمور ماليات بيفتد، و او در يكى از آنها بنگرد و چيزى نيابد و گويد: اجازه دهيد برود، و در ديگرى بنگرد ببيند پر و چيزدار است و گويد: آن را نگه داريد.
8- اسحاق بن عمار: از امام صادق (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: اى كسانى كه به زبان ايمان آورده و هنوز ايمان بدلهاى شما راه پيدا
ص: 156
نكرده، از عيوب مؤمنين پىجوئى نكنيد، و بدگوئى مسلمانان ننمائيد، كه هر كس از مؤمنين عيبجوئى كند خداوند از عيوب او پىجوئى نمايد، و هر كس كه خدا از عيوبش پىجوئى نمايد او را در اندرون خانهاش رسوا سازد (يعنى هر چند كه كار زشت را پنهان انجام دهد).
9- ابو بصير گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: ولايت ما همان ولايت خداست كه هيچ پيامبرى مبعوث نشده جز اينكه مأمور به تبليغ آن بوده است. خداوند- عزّاسمه- ولايت ما را بر آسمانها و زمين و كوهها و شهرها عرضه داشت و هيچ كدام بمانند اهل كوفه آن را نپذيرفتند. و آرى در جوارشان قبرى است (حرم شريف امير المؤمنين (ع) كه هيچ غم زدهاى آن را زيارت نكند جز اينكه خداوند غم از دلش بردارد، و دعايش را مستجاب كند، و او را دلشاد و مسرور بسوى اهل خود باز گرداند.
10- جعفر مولاى ابى هريره گويد: ارطاة بن سهيّه (شاعرى است معروف) در سنّ صد و سى سالگى بر عبد الملك بن مروان داخل شد، عبد الملك
ص: 157
باو گفت: ارطاة! (1)تازگى چه سرودهاى؟ گفت: اى امير المؤمنين بخدا سوگند من از طرب و خشم و شراب افتادهام، و آمادگى سرودن شعر را جز در اين حالات ندارم مگر اينكه گويم: «ديدم كه شبها آدمى را مىخورند همان گونه كه زمين برادههاى آهن را».
«چون وقت مرگ فرا رسد اجازه ماندن بيش از اجل و مدّت معيّن عمر را نمىدهد».
«و مىدانم كه مرگ بزودى چندان آمد و شد مىكند تا وظيفه خود را به ابى الوليد بانجام رساند».
عبد الملك كه كنيهاش ابو الوليد بود لرزه بر بدنش افتاد. ارطاة گفت: اى امير المؤمنين منظورم خودم است- كنيه او هم ابو الوليد بود- عبد الملك گفت:
بخدا سوگند آنچه بر سر تو آيد بر سر من نيز خواهد آمد.
1) هو أرطاة بن زفر- بضم الزاى و فتح الفاء- ابن عبد الله بن مالك بن شداد بن غطفان بن أبى حارثة، و «سهية»- مصغرا- اسم امه، و كان شاعرا مشهورا.
ص: 158
1- محمّد بن مروان گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: هيچ چشمى نيست كه اشك در آن حلقه زند جز اينكه خداوند تمام آن بدن را بر آتش حرام سازد. و قطره اشكى نيست كه بر گونه صاحبش بچكد و در عين حال آن چهره را روز قيامت گرد خوارى و پريشانى فرا گيرد. و هر كارى از كارها خير وزن و يا اجرى دارد جز اشكى كه از ترس خدا سرازير شود، كه همانا خداوند به قطرهاى از آن درياهائى از آتش را در روز قيامت خاموش كند. و بسا در ميان امّتى يك نفر از ترس خدا مىگريد و خداوند بسبب گريه آن يك مؤمن به تمام آن امّت رحم مىنمايد.
ص: 159
2- حذيفة بن اليمان گويد: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
خداوند دوستان و برگزيدگان خود را (از صف دشمنان خود) جدا سازد تا زمين از منافقين و گمراهان و گمراهزادگان پاك شود، و كار بجائى رسد كه در آن روز پنجاه زن به يك مرد برخورد كنند، اين گويد: اى بنده خدا مرا بخر، و آن گويد:
اى بنده خدا مرا پناه ده.
3- ابن عبّاس گويد: رسول خدا (ص) فرمود: ترديدكننده در باره على بن ابى طالب روز قيامت از قبر خود برانگيخته مىشود در حالى كه طوقى از آتش در گردن اوست كه سيصد زبانه دارد، و بر هر زبانهاى از آن شيطانى است كه او را به هول و هراس اندازد و به رويش آب دهان بيفكند.
4- عبايه اسدى گويد: از على (ع) شنيدم كه مىفرمود: من آقا و سرور كهنسالانم، و در من سنّتى از ايّوب وجود دارد، و بخدا سوگند هر آينه خداوند اهل
ص: 160
و خانوادهام را گرد من جمع آورد همان گونه كه خاندان يعقوب گرد او جمع آمدند.
(مراد حضرت هنگام ظهور مهدى (ع) و رجعت خود آن حضرت است).
5- عبّاد بن عبد اللَّه گويد: مردى خدمت امير المؤمنين (ع) آمد و عرض كرد: اى امير مؤمنان مرا از معنى گفتار خداى متعال: «آيا آن كس كه بر بيّنه و دليل روشن از جانب خداى خود است و گواهى در كنار دارد ...» (1)خبرده. فرمود:
رسول خدا (ص) آن كسى است كه بر دليلى روشن از جانب خداى خود است، و من گواه او و از او هستم. سوگند بآن كس كه جانم بدست اوست احدى از قريش نيست كه تيغ سرتراشى بر سرش كشيده شده باشد جز اينكه خداوند در باره او مطلبى در كتاب خود فرو فرستاده است، و سوگند بآن كس كه جانم بدست اوست اگر آنان بدانند آنچه را كه خداوند در باره ما خاندان بر زبان پيامبر امّى خود جارى ساخته، (اين دانستن آنان) نزد من محبوبتر است از اينكه باندازه ظرفيت اين صحن (صحن مسجد كوفه) برايم طلا باشد. بخدا سوگند مثل ما در ميان اين امّت جز همانند كشتى نوح و باب حطّه (در توبه) در ميان بنى اسرائيل، چيز
1) هود: 17.
ص: 161
ديگرى نيست.
6- جندب بن عبد اللَّه ازدى گويد: پس از آنكه امير المؤمنين روزهائى چند اصحاب خود را به جهاد فرا خواند و آنان براه نيفتادند، از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود: اى مردم من شما را فرمان بسيج دادم و بسيج نشديد، و براى شما خير خواهى نمودم و نپذيرفتيد، شما حاضرانى همچون غايبان هستيد (كه بود و نبودتان يكى است)، گوش داريد ولى نمىشنويد، گفتار نغز بر شما ميخوانم، و با اندرزهاى پر مغز پندتان مىدهم، و بر پيكار با دشمن ياغى خود وادارتان مىكنم، امّا هنوز سخنم تمام نشده مىبينم كه مانند دستياران سبا (1)پراكنده گشتهايد. پس اگر شما را رها كنم و دست از شما بدارم باز بهمان گردهمائيهاى خود بازمىگرديد كه دسته دسته گرد هم نشسته، مثلها مىزنيد و اشعار مىسرائيد و از اخبار پى جو مىشويد (بعبارت ديگر اهل بزم و گپزدنهاى بيهوده شدهايد)، همانا آمادگى براى پيكار را بفراموشى سپرده و دلهاى خود را به يك سلسله
1) وى مردى بوده كه ده فرزند داشته است، شش تن را سمت راست، و چهار تن را سمت چپ خود گمارده بود كه مانند دو دست نيرومند براى او بودند، سپس جنگ سختى در گرفت و همه آنان بشدّت از گرد او پراكنده گشتند، و اين داستان در ميان عرب ضرب المثل شد.
ص: 162
اباطيل خوش و سرگرم نمودهايد. اميدوارم بيچاره و زمينگير شويد، با اين قوم بجنگيد پيش از آنكه با شما بجنگند، بخدا سوگند قومى در اندرون شهر و ديار خود مورد هجوم قرار نگرفتند جز اينكه خوار و ذليل گشتند.
بخدا سوگند ياد مىكنم كه مىدانم شما اين كار را نمىكنيد تا آنها خود اقدام كنند. هر آينه دوست داشتم كه خودم با نيّت و بينشى كه دارم با آنان روبرو ميشدم و از درگيرى با شما آسوده مىگشتم. شما درست به شترانى مىمانيد كه ساربان خود را گم كرده و از ديد وى پنهان گشته كه در نتيجه از هر سو جمع آوريشان كنند از سوى ديگر پراكنده مىشوند. گويا- بخدا سوگند- مىبينم شما را كه چون جنگ شدّت گيرد و آتش آن دامنه يابد، هر آينه مانند [سر كه مىشكافد و مانند] زن كه هنگام زائيدن پاى خود را باز مىدارد از اطراف على بن ابى طالب پراكنده مىشويد.
اشعث بن قيس كندى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان چرا بآن گونه كه عثمان كرد رفتار نمىكنى (1)؟ حضرت فرمود: اى كاكل آتش (رئيس دوزخيان)، واى بر تو همانا كار پسر عفّان موجب خوارى آن كسى است كه دين ندارد و دليلى با او نيست، و من چگونه آن طور باشم و حال آنكه بر دليل روشنى از جانب خداى
1) اعمالى كه از عثمان سر زد و عاقبت به سرنگونى و كشته شدن وى انجاميد بسيار است از قبيل: تبعيض در تقسيم بيت المال، و بكار گرفتن خويشان خود در پستهاى مهم، و ...
ص: 163
خود هستم و حقّ بدست من است. بخدا سوگند آن مردى كه دشمن را بر خود چيره كند تا گوشتش ببرد، و استخوانش بشكند، و پوستش بكند، و خونش بريزد، البتّه كه مردى بزدل است. تو اگر مايلى همين گونه باش، امّا من آن گونه نيستم كه خود را بدست چنين سرنوشتى بسپارم تا اينكه با شمشير مشرفى (منسوب به مشارف يمن) بر سر آنان بكوبم كه استخوان سرهاشان بپرد، و دستها و مفاصلشان بيفتد، و آنگاه خدا هر چه خواهد بكند.
ابو ايّوب انصارى خالد بن زيد كه صاحب منزل رسول خدا (ص) بود برخاست و گفت: مردم! حقّا كه امير المؤمنين (ع) سخن خود را بآن كس كه گوشى شنوا و دلى فراگير دارد رساند، همانا خداوند شما را كرامتى بخشيده و شما آن طور كه شايسته است نپذيرفتيد، خداوند پسر عموى پيامبرتان و سرور و بزرگ مسلمانان را پس از آن حضرت در ميان شما نهاد كه دين را بشما مىفهماند و شما را به پيكار با پيمانشكنان فرا مىخواند، ولى گويا كريد و نمىشنويد، يا بر دلهايتان مهر خورده كه انديشه نمىكنيد، آيا شرم نمىداريد؟ بندگان خدا! آيا شما در گذشته با جور و دشمنى دست بگريبان نبوديد؟ بطورى كه بلا و گرفتارى همگانى شده و شهرها را فرا گرفته بود، چه بسا حقّ داران محروم و سيلى خورده و شكم لگدمال شده و به بيابان افكندهاى كه بادهاى تند بر پيكر آنان وزيده، و جز
ص: 164
لباسهاى پوسيده و خانههاى سست موئين آنان را از گرما و سرما و حرارت سوزان خورشيد نيم روز نمىپوشاند، تا اينكه خداوند نعمت وجود امير مؤمنان (ع) را بشما ارزانى داشت (كه بيعت شما را پذيرفت) و او حق را آشكار و دادگرى را منتشر ساخت و بدستورات كتاب الهى عمل نمود؟! اى قوم نعمت خدا را سپاس گزاريد، و رو بر نتابيد «و مانند كسانى كه گفتند شنيديم امّا واقعا شنوائى ندارند.
نباشيد». (1)شمشيرتان را تيز كنيد و براى پيكار با دشمنتان آماده گرديد، و هر گاه فرا خوانده شديد اجابت كنيد، و چون دستور داده شديد بشنويد و فرمان بريد، و بايد آنچه كه مىگوئيد (يا در دل داريد) بشود، و به هر چه دستور داده مىشويد صادقانه رفتار نمائيد (2).
7- ابراهيم كرخى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
خداوند براى هيچ مؤمنى، پاكدامنى و زهد در دنيا را گرد نياورد مگر اينكه من به بهشت رفتن او اميدوارم. سپس فرمود: و من دوست مىدارم كه چون مؤمنى از شما بنماز ايستد روى دل خويش را بسوى خدا دارد، و آن را بكار دنيا سرگرم نسازد. و هيچ مؤمنى نيست كه در نماز خود روى دلش را بسوى خدا بگرداند مگر
ص: 165
اينكه خداوند نيز روى خود به وى كند، و علاوه بر اينكه خودش او را دوست مىدارد روى دل مؤمنين را سرشار از دوستى او بسوى وى مايل كند.
8- حسين بن زيد از امام صادق از پدرش عليهما السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: مؤمنان برادر يك ديگرند كه پارهاى از آنان نيازمنديهاى پاره ديگر را برآورند، و بپاس اينكه پارهاى نياز پاره ديگر را بر مىآورند خداوند نيز در روز قيامت حوائج آنان را بر خواهد آورد.
1- سعيد اعرج گويد: امام صادق (ع) فرمود: از محكمترين و سختترين دستاويزهاى ايمان اين است كه در راه خداى متعال دوست بدارى، و در راه خدا
ص: 166
دشمنىورزى، و در راه خدا بخشش كنى، و در راه خدا منع نمائى.
2- عبد اللَّه بن مسعود گويد: در يكى از سفرهاى با رسول خدا (ص) بوديم كه يك عرب بيابانى با صداى بلند گفت: اى محمّد، پيامبر (ص) فرمود: چه مىخواهى؟ گفت: مردى هست كه قومى را دوست دارد ولى مثل آنان عمل نمىكند (آيا اين دوستى سودى براى او دارد)؟ پيامبر (ص) فرمود: هر كس با همان كس كه دوستش مىداشته محشور مىگردد.
گفت: اى محمّد اسلام را بر من عرضه كن. فرمود: گواهى بده كه معبودى جز اللَّه نيست، و من رسول خدا هستم، و ديگر اينكه نماز مىخوانى، و زكات مىدهى، و ماه رمضان روزه مىگيرى، و حجّ خانه خدا بجاى مىآورى.
گفت: اى محمّد، بر اينها پاداشى هم مىستانى؟ فرمود: نه، جز انتظار دوستى خويشان نزديك را. گفت: خويشان نزديك خودم يا شما؟ فرمود: خويشان نزديك من. گفت: دست خود را پيش آر تا با تو بيعت كنم، خيرى نيست در كسى كه تو و خويشان نزديك تو را دوست نداشته باشد.
ص: 167
3- يحيى بن امّ طويل (1)گويد: از امير المؤمنين (ع) شنيدم كه مىفرمود:
آيهاى در ميان اين دو جلد قرآن نيست جز اينكه مىدانم در شأن چه كسى و در كجا نازل شده، در بيابان هموار يا در كوه. و همانا در ميان دو پهلويم علوم انبوهى نهفته است، پس سؤالات خود را از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد، كه اگر مرا از دست بدهيد هيچ كس را كه مانند من براى شما حديث كند نخواهيد يافت.
4- ميسّر گويد: امام صادق (ع) بمن فرمود: چه گوئى در باره كسى كه به هيچ وجه در امر و نهى خداوند نافرمانى او را نكند جز اينكه از تو و يارانت به علّت پذيرش اين امر (امامت ما خاندان) بيزارى جويد؟ گفتم: در حضور شما چه عرض كنم؟
فرمود: بگو، كه من بتو دستور دادهام بگوئى. گفتم: جاى چنين كسى در
1) وى از اصحاب و اطرافيان حضرت سجّاد (ع) است، و ممكن است نام راوى بين او و حضرت امير المؤمنين (ع) افتاده باشد.
ص: 168
دوزخ است. فرمود: نظر تو در باره كسى كه براى خدا ديندارى كند بهمان چيزى كه تو بدان ديندارى مىكنى (معتقد به ولايت و امامت ماست) و بجز گناهان بزرگ ساير گناهانى كه مردم مرتكب مىشوند نيز از وى سر مىزند چيست؟
گفتم: در حضور شما چه عرض كنم؟ فرمود: بگو، كه من بتو دستور دادهام بگوئى. گفتم: چنين كسى در بهشت خواهد بود.
فرمود: گويا برايت مشكل است كه بگوئى: او در بهشت است؟ گفتم:
نه، فرمود: برايت مشكل نباشد، او در بهشت است، خداوند- عزّ و جلّ- مىفرمايد: «اگر از گناهان بزرگ كه از آنها بر حذر داشته مىشويد دورى كنيد ما گناهان كوچك شما را پوشانده و از آنها درمىگذريم و شما را در جايگاهى گرامى وارد مىسازيم» (النساء: 31) 5- زيد بن على بن الحسين از پدرش امام سجّاد، از پدرش سيّد الشّهداء عليهما السّلام روايت كند كه فرمود: از امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) شنيدم كه براى مردم سخنرانى مىكرد و در اثناء خطبهاش فرمود: بخدا سوگند مردم با ابو بكر بيعت كردند در حالى كه شايستگى من بآنان از شايستگىام باين لباسم بيشتر بود، با اين حال خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگارم ماندم و
ص: 169
سينهام را بزمين نهادم (كنايه از آرام گرفتن و اقدام ننمودن است).
ابو بكر بهلاكت رسيد و عمر را بجانشينى خود گمارد، و او نيز بخوبى مىدانست كه من نسبت بمردم از شايستگىام باين لباسم شايستهترم، باز هم خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگارم ماندم. و عمر نيز بهلاكت رسيد و امر حكومت را در شورا نهاد و مرا يك تن از شش نفر مانند سهم جدّه (كه بنظر ابى بكر سهمى ندارد) قرار داد، و گفت مخالفى را كه در اقّليت قرار دارد بكشيد، و منظور او من بود. باز هم خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگارم ماندم و سينه بر زمين نهادم، سپس امر اين قوم (اصحاب جمل) پس از بيعتشان با من چنان شد كه شد، در اين جا ديگر چارهاى نديدم كه يا با آنان بجنگم، و يا با ترك جهاد كافر بخدا گردم.
6- حسن بن سلمه گويد: چون گزارش حركت طلحه و زبير و عايشه از مكّه بسوى بصره بامير المؤمنين- صلوات اللَّه عليه- رسيد صدا زد تا همه جمع شوند، چون همه گرد آمدند حمد و ثناى الهى بجاى آورد، سپس فرمود: امّا بعد،
ص: 170
پس از آنكه خدا- تبارك و تعالى- پيامبرش (ص) را بسوى خود برد، گفتيم كه ما اهل بيت و خاندان و وارثان و دوستان و شايستهترين مردم نسبت بآن حضرت هستيم، و هرگز در زمينه حق و سلطه او مورد منازعه و مخالفت قرار نگيريم، در همين فكر بوديم كه منافقين برجستند و سلطه و قدرت پيامبرمان (ص) را از ما ربودند و بدست غير ما سپردند، بطورى كه بخدا سوگند ديده و دلهاى ما همگى بر اين حادثه گريست و سينهها بخشم آمد. بخدا سوگند اگر بيم آن نبود كه مسلمين پراكنده شوند، و بكفر باز گردند، و دين كژ و ناهموار گردد همانا تا آنجا كه توان داشتيم شرائط كنونى را دگرگون مىساختيم.
همانا واليانى اين حكومت را بدست گرفتند و همگى در گذشتند، و خداوند آن را بمن باز گرداند. و همانا اين دو مرد: طلحه و زبير در شمار بيعتكنندگان با من بيعت كردند، و حال به بصره رفته تا اجتماع شما را پراكنده ساخته، و جنگ و درگيرى شما را ميان خودتان بيندازند. خداوندا اين هر دو را بخاطر نيرنگى كه باين امّت زدند و سوء نظرى كه به عموم مسلمين دارند بگير و كيفرشان ده.
ابو الهيثم بن تيّهان برخاست و گفت: اى امير مؤمنان حسد قريش بر شما
ص: 171
دو گونه است: خوبانشان بخاطر ميل و مسابقه در فضل و برترى مرتبت بر تو حسد بردند، و بدان آنان نيز حسد زشتى بر تو بردند كه خداوند بدان سبب اعمالشان را تباه و بىثمر ساخت و وزر وبالشان را سنگينتر نمود، و آنها به تساوى با تو بسنده نكردند بلكه خواستند بر تو پيش افتند، در نتيجه هدف از دسترس آنان دور گشت و مسابقه، آنان را از مرتبه اعتبار فرو افكند، و تو سزاوارترين فرد قريش به قريشيان هستى، پيامبرشان را در حال حيات يارى كردى، و پس از وفات وى حقوقى را كه بر عهده او بود پرداخت نمودى. بخدا سوگند اين سركشى آنان جز بزيان خودشان نخواهد انجاميد، و ما انصار و ياوران توئيم، پس هر امرى دارى بفرما. سپس اين اشعار را سرود: «همانا گروهى بر تو سر كشى كرده و نيرنگ زدند و تو را بكار زشتى چند عيبجوئى نمودند». «كه باندازه بال پشهاى بلكه عشر آن بال هم در تو وجود نداشت». «آنان نعمت بزرگى از خدا را در تو مشاهده كردند و نيز تو را بزرگمردى شناختند كه تمام گردان را بخاك مىافكند». «و تو را امامى يافتند كه تمامى كارها به وى ارجاع مىشود، و تو را بمنزله افسارى يافتند كه جلو افسار گسيختگى اسبان را مىگيرد». «و تو را حاكمى يافتند كه تمام شئون امامت در او جمع است، و مردى هاشمى كه پهناى گسترده سرزمين مكّه از آن اوست» «همه اينها بخاطر حسدى است نسبت بآن نعمتى كه از جانب خداوند
ص: 172
بتو رسيده، و بازگشتند بدلهائى آكنده از حسد، و بجانهائى كه از شدّت شقاوت جام بغض و كينه و بخل مىباشد».
«و آنان دو دسته بودند، گروهى پردههاى غيبى، اين صفات رذيله آنان را پوشانده، و گروهى بىپرده دشمنى را آشكار نمودند».
«اى وصىّ پيامبر (ص) حقانيّت ما مانند سپيده صبح روشن و واضح و آشكار است».
«بنا بر اين در جنگ بىپروا بر قبيله اوس و خزرج يورش بر، و با ضربت نيزه بخاك ذلّتشان بنشان».
«هر كس از ما كه در راه خدا با تو دوستى نكند بر راه هدايت و رستگارى نخواهد بود».
پس حضرت امير المؤمنين (ع) براى وى پاداش نيك آرزو كرد. پس از او مردم ديگر برخاستند و هر كدام همانند كلام او سخنى گفتند.
7- سعدان بن مسلم از امام صادق (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: يك روز همين طور كه موسى بن عمران (ع) نشسته بود ابليس با كلاه
ص: 173
رنگارنگى كه بر سر داشت بسوى او آمد، چون به موسى نزديك شد كلاه را برداشت و پيش آمد و سلام كرد. موسى (ع) فرمود: تو كيستى؟ گفت: من ابليس هستم. موسى فرمود: خدا آوارهات كند، براى چه آمدهاى؟ گفت: آمدهام بخاطر منزلتى كه نزد خدا دارى بتو سلام كنم. موسى گفت: اين كلاه چيست؟ گفت:
بوسيله اين كلاه دلهاى آدميان را مىربايم (گويا رنگهاى مختلف آن نمودار فريبندگى و شهوات و آرايشهاى دنيا و عقايد فاسد و اديان باطل بوده است).
موسى گفت: مرا خبر ده از آن گناهى كه چون آدميزاد مرتكب شود بر او چيره مىشوى و او را بسوى دلخواه و مراد خود مىبرى. شيطان گفت: هنگامى كه او از خودش خرسند شود، و عملش را بسيار شمارد، و گناه او در نظرش كوچك جلوه كند. سپس گفت: اى موسى تو را به سه خصلت سفارش مىكنم: نه تو با زنى خلوت كن و نه او با تو خلوت كند، كه هيچ مرد و زنى با هم خلوت نكنند مگر اينكه من خودم همدم آنان هستم نه ياران من. و مبادا با خدا عهدى كنى (و اگر عهدى كردى فورا بجاى آر) زيرا كه احدى با خدا عهد نكند جز اينكه خودم نه يارانم همدم او باشم تا اينكه ميان او و وفاى به عهدش فاصله اندازم. و هر گاه تصميم به صدقه دادن گرفتى فورا بپرداز، كه هر گاه بندهاى عزم صدقه دادن كند خودم نه يارانم همدم او باشم تا ميان او و صدقه دادن جدائى اندازم. سپس ابليس بازگشت در حالى كه مىگفت: واى بر من خاكم بسر، به موسى چيزى آموختم كه
ص: 174
به آدميزادگان خواهد آموخت.
8- سماعة بن مهران گويد: از امام كاظم (ع) شنيدم مىفرمود: كار نيك بسيار را زياد مشماريد، و گناهان اندك را كم نينگاريد، كه همان گناهان اندك است كه جمع شده و بسيار مىگردد. و در نهان از خدا- عزّ و جلّ- بترسيد تا انصاف را از جانب خود نسبت بديگران رعايت كنيد، بسوى طاعت خدا شتاب كنيد، و سخن راست گوئيد، و امانت را برگردانيد كه همه اينها بسود شماست، و خود را بكارهائى كه حلال نيست آلوده نكنيد كه بضرر شما تمام خواهد شد.
9- حمّاد بن عثمان از امام صادق از پدرانش عليهم السلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: هر گاه خداوند خير بندهاى را بخواهد او را در دين فقيه و دانا مىگرداند.
ص: 175
1- علىّ بن ربيعه والبى از امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: خداوند حدود و مرزهائى براى شما معيّن كرده پس از آنها تجاوز نكنيد، و واجباتى بر شما واجب نموده پس آنها را ضايع نسازيد و سنّتهائى براى شما وضع كرده پس از آنها پيروى كنيد، و چيزهائى را بر شما حرام ساخته پس هتك حرمت آنها نكنيد، و بخاطر شما از چيزهائى صرف نظر نموده آنهم از روى رحمتش نه از روى فراموشى، پس خود را در مورد آنها بزحمت نيندازيد.
2- مجاهد گويد: امير المؤمنين (ع) فرمود: در اين دنيائى كه احدى
ص: 176
پيش از شما از آن بهرهمند نگشته، و براى احدى پس از شما باقى نخواهد ماند زهد را پيشه سازيد، راه شما در اين دنيا همان راه گذشتگان است، همانا عمر دنيا بريده شده و آواى سپرى شدن سر داده، و خوبيهاى آن زشتنما گشته است، پس پيوسته اهل خود را به فنا و نابودى، و ساكنان خود را به مرگ گوشزد مىكند. راستى كه شده آن تلخ، و زلال آن كدر گشته، و از آب زندگانى آن جز چند قطره يا جرعهاى بيش در ته اين ظرف باقى نمانده كه اگر تشنه لبى آن را بمكد لب او هم تر نشود.
پس از اين خانهاى كه فنا و نيستى بر اهل آن مقدّر شده، و از ادامه حيات ممنوعاند- همان خانهاى كه جان اهلش در آن خوار و ذليل مىگردد- عزم كوچيدن كنيد، كه زندهاى نيست كه طمع در ماندن داشته، و نفسى نيست جز اينكه بمرگ اعتراف دارد. بنا بر اين آرزوها سرگرمتان نسازد، و روزگاران و دوران فترت بر شما دراز ننمايد، و با داشتن آرزوها فريب آن مخوريد.
و اگر بمانند شتران بچه گم كردهاى كه بسرعت در پى آن است مشتاق باشيد، و چون ناله كبوتران صدا برآوريد، و همچون راهبان دلباخته به فغان آئيد،
ص: 177
و براى حركت بسوى خداى متعال دست از اموال و اولاد بكشيد، به تمنّاى اينكه شما را درجهاى نزد خويش بالا برد، يا گناهى را- كه كاتبان الهى بشمار آورده و فرشتگان خداوندى ثبت و ضبط نمودهاند- ببخشايد، هر آينه همه اينها در قبال پاداشى كه برايتان اميد داشته، و در برابر آن كيفرى كه از آن بر شما هراس دارم اندك است. خداوند ما و شما را از توبهكنندگان و عبادتكنندگان قرار دهد.
3- سلمان فارسى- رحمه الله- گويد: رسول خدا (ص) در روز عرفه (نهم ذى حجّة) بيرون شد و فرمود: اى مردم خداوند در اين روز بشما افتخار و مباهات كرد تا همگى شما را عموما و على را خصوصا مورد بخشايش خويش قرار دهد. سپس فرمود: اى على نزديك من بيا، على نزديك رفت، پيامبر (ص) دست او را گرفت و فرمود: همانا سعادتمند- سعادتمند واقعى- كسى است كه پس از من اطاعت تو كند و تو را دوست بدارد، و همانا بدبخت- واقعى- كسى است كه پس از من تو را مخالفت كند و با تو بدشمنى پردازد.
4- ابو جهضم ازدى از پدرش روايت كند كه گفت: چون عثمان ابا ذر
ص: 178
غفارى- رحمه اللَّه- را از مدينه بشام تبعيد كرد، ابو ذر هر روز بر مىخاست و مردم را پند و اندرز مىداد و آنان را بدست آويختن باطاعت پروردگار امر مىنمود، و از ارتكاب معاصى خداوند حذر مىداد، و آنچه را كه از رسول خدا (ص) در فضائل و مناقب اهل بيت آن حضرت عليهم السّلام شنيده بود براى آنان بازگو كرده و بر دست آويختن به عترت پيامبر (ص) تحريض و تشويق مىنمود.
معاويه به عثمان نوشت: امّا بعد، پيوسته مردمى شبانه روز دور ابو ذر را گرفته و او چنين و چنان مىگويد. اگر باين مردمى كه بمن سپردهاى نيازى دارى ابو ذر را نزد خود ببر كه من مىترسم نظر مردم را نسبت بتو خراب و فاسد نمايد، (و آنها را عليه تو بشوراند) و السّلام.
عثمان در پاسخ نوشت: امّا بعد، چون نامه مرا خواندى ابو ذر را نزد من گسيل دار، و السّلام. معاويه كس نزد ابو ذر فرستاد و او را احضار نموده، نامه عثمان را برايش خواند و گفت: السّاعة هر چه سريعتر برو. ابو ذر بسوى راحله و مركب خود رفت و بار بنه بر او بست و اسباب سفر ساز كرد. مردم نزد او جمع شدند و گفتند: اى ابا ذر- خدا تو را رحمت كند- كجا مىروى؟ ابو ذر گفت:
ص: 179
روزى مرا از روى خشم بسوى شما فرستادند، و امروز نيز بيهوده و بدون هيچ دليلى مرا بسوى خود مىبرند، آن طور كه مىبينم پيوسته كار ايشان با من همين است تا سرانجام نيكوكارى آسوده شود، يا از دست فاجرى آسودگى حاصل آيد (يعنى يا آن مؤمن بميرد يا آن فاجر بهلاكت رسد). اين بگفت و برفت.
وقتى خبر حركت ابو ذر به گوش مردم رسيد بدنبال او روانه شدند تا از دمشق بيرون رفت، و مردم با او رفتند تا به دير مرّان رسيد. ابو ذر از مركب پياده شد و مردم نيز پياده شدند، ابو ذر جلو ايستاد و نماز جماعتى با آنان گزارد، سپس گفت: اى مردم من شما را بآنچه سودتان دهد سفارش مىكنم، و خودم نيز از لفّاظى و سخن پراكنى خوددارى مىنمايم. همگى؛ خدا- عزّ و جلّ- را حمد كنيد، همه گفتند: الحمد للَّه (سپاس خداى راست). گفت: گواهى مىدهم كه معبودى جز اللَّه نيست، و محمّد بنده و فرستاده خداست. مردم نيز همان گونه پاسخ دادند. گفت: گواهى مىدهم كه برانگيخته شدن در روز قيامت حقّ است، و بهشت حقّ است، و دوزخ نيز حقّ، و به هر چه پيامبر (ص) از جانب خداوند آورده است اقرار مىكنم، شما هم باين امور گواهى دهيد. همه گفتند: ما بر تمام اين امور گواهيم. گفت: هر كدام از شما را كه با اعتقاد باين امور بميرد، بشارت باد به رحمت و كرامت خداوند، البتّه تا آنگاه كه ياور گنهكاران و توجيهكننده
ص: 180
اعمال ستمگران و ياور آنان نباشد. اى مردم، نماز و روزه خودتان را با خشم در راه خدا- عزّ و جلّ- بهنگامى كه در زمين نافرمانى مىشود همراه سازيد، و پيشوايان خود را بقيمت بخشم آوردن خداوند خشنود مسازيد، و اگر چيزهاى نوظهورى را كه سابقه دينى براى آنها نمىشناسيد پايهگذارى نمودند شما از ايشان فاصله بگيريد، و آنان را سرزنش كنيد هر چند به شكنجه و محروميّت و تبعيد شما بيانجامد، تا در نتيجه خدا- عزّ و جلّ- را خشنود سازيد كه خداوند والاتر و بلند جايگاه شايسته نباشد كه بخاطر خشنودى آفريدگان بخشم آورده شود. خداوند من و شما را بيامرزد، شما را بخدا مىسپارم و بر شما درود مىفرستم و رحمت خداوند بر شما باد.
مردم در پاسخ صدا زدند: خداوند بر تو درود فرستد و رحمتش را شامل حال تو گرداند اى ابا ذر، اى صحابى رسول خدا (ص)، مىخواهى تو را باز گردانيم،- هر چه اين گروه تو را بيرون راندند- و مانع سفر تو شويم؟ ابو ذر گفت: باز گرديد- خدا شما را رحمت كند- كه من بر مشكلات و گرفتاريها از شما شكيباترم، و از اختلاف و پراكندگى جدّا بپرهيزيد.
ابو ذر رفت تا بر عثمان وارد شد، چون داخل شد عثمان گفت: خداوند
ص: 181
چشمى را به عمرو روشن نكند (1)! ابو ذر گفت: بخدا سوگند پدر و مادرم مرا عمرو نناميدهاند و ليكن خداوند آن كسى را كه معصيت و مخالفت امر او مىكند و از هواى نفس خود پيروى مىنمايد بخودش نزديك نسازد. كعب الأحبار (يك يهودى تازه مسلمان) برخاست و گفت: اى پير مرد از خدا نمىترسى كه با اين گونه سخن با امير المؤمنين روبرو مىشوى؟! ابو ذر عصائى را كه بدست داشت بلند كرد و بر سر كعب كوفت و گفت: اى پسر دو يهودى تو با مسلمانان چه سخن دارى؟ بخدا سوگند هنوز يهودىگرى از دلت بيرون نرفته است.
عثمان گفت: بخدا سوگند كه بودن من و تو در يك خانه نشايد، تو خرف شده و عقل خود را از دست دادهاى، او را از نزد من بيرون بريد و بر كوهان شترى برهنه سوارش كنيد و بشدّت شتر را برانيد و با سختى هر چه تمامتر او را به ربذه رسانيد و بدون هيچ انيس و همدمى رهايش كنيد تا خدا هر چه مىخواهد بر سرش بياورد. مأموران نيز او را با درشتى تمام در حالى كه با مشت باستخوانهاى پهلويش مىكوفتند بسوى ربذه بيرون بردند.
عثمان قبلا دستور داده بود كه احدى از مردم او را مشايعت نكند. اين
1) در عبارت عربى «لا قرّب اللَّه بعمرو عينا» است، امّا ترجمه مطابق با ساير نسخ حديث است كه «لا أنعم اللَّه» مىباشد.
ص: 182
گزارش بامير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) رسيد، حضرت با شنيدن اين خبر آنقدر گريست كه ريش مباركش از اشك ديدهاش تر شد، سپس فرمود: آيا اين چنين باصحابى رسول خدا (ص) عمل مىكنند؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ «ما همه از خدائيم و بسوى او بازمىگرديم». سپس برخاست و با حسن و حسين عليهما السّلام و عبد اللَّه بن عبّاس و فضل و قثم و عبيد اللَّه (فرزندان عبّاس عموى پيامبر) همگى حركت كردند تا به ابو ذر رسيده و او را مشايعت نمودند. چون چشم ابو ذر- رحمه اللَّه- بآنان افتاد مشتاقانه بسوى آن شتافت و بر آنان گريست و گفت: پدرم بفداى چهرههائى كه با ديدنشان ياد رسول خدا (ص) مىافتم و بركت، وجودم را فرا مىگيرد.
سپس دست بآسمان برداشت و گفت: خداوندا من اينان را دوست دارم هر چند در راه محبّتشان قطعه قطعه شوم، من بخاطر خشنودى تو و دستيابى بخانه آخرت هرگز از اينان جدا نمىشوم، خدا شما را رحمت كند باز گرديد، از خدا مىخواهم كه به بهترين وجه پس از من از شما پذيرائى كند. در اينجا آن چند نفر با او وداع نموده و در حالى كه از فراق وى اشك مىريختند بازگشتند.
5- عبد المؤمن از امام باقر (ع) از جابر بن عبد اللَّه انصارى روايت كند
ص: 183
كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: سريعترين چيزها از نظر كيفر و عقوبت چند چيز است: مردى كه باو نيكى كنى و او در عوض نيكى تو ببدى تو را پاداش دهد. و مردى كه با او پيمان ببندى و تو خواهى كه وفا كنى و او بخواهد بدروغ با تو رفتار كند. و مردى كه هرگز باو ستم نمىكنى و او پيوسته در صدد ستم نمودن بتو است. و مردى كه بخاطر خويشاوندى با او رفت و آمد كنى، و او با تو قطع رابطه نمايد.
6- اسحاق بن فضل هاشمى گويد: يكى از دعاهاى امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) اين است: «خداوندا پناه مىبرم بتو از اينكه دوستت را دشمن بدارم، يا با دشمنت دوستى كنم، يا كسى را كه از تو خشم بدل دارد خشنود سازم. خداوندا بر هر كس كه تو درود فرستى درود ما نيز بر او باد، و بر هر كس لعنت كنى لعنت ما نيز بر او باد. خداوندا هر كس كه مرگ او موجب شادى ما و شادى تمام مسلمانان است ما را از شر او آسوده ساز، و بجاى او كسى را بما ارزانى دار كه براى ما بهتر از او باشد، تا آنجا كه نشانه اجابت را طورى بر ما نمايان سازى كه ما در دين و دنياى خود بدان آشنا باشيم، اى مهربانتر از
ص: 184
هر مهربانى».
1- ابو حمزه ثمالى- رحمه اللَّه گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: چهار چيز است كه در هر كس باشد اسلام او كامل است، و بر ايمانش يارى مىشود، و گناهانش از وى پاك مىگردد، و بديدار خدا رود در حالى كه از او خرسند است، و اگر سراپايش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آنها را بريزد. و آن چهار چيز عبارتند از: وفا به عهدى كه انسان با خدا مىبندد، و راستگوئى با مردم، و شرم و حيا از آنچه كه نزد خدا و مردم زشت مىنمايد، و خوش خلقى با خانواده و ساير مردم.
ص: 185
و چهار چيز است كه در هر يك از مؤمنين باشد خداوند او را در برترين درجات بهشت در غرفهاى فوق غرفه ديگر در جايگاه شرف بتمام معنى جاى دهد:
آن كس كه يتيمى را پناه دهد و بخوبى از وى پذيرائى كند و چون پدرى مهربان براى او باشد، و آن كس كه به ناتوانى رحم كند و او را يارى دهد و كفايت نمايد، و آن كس كه هزينه زندگى پدر و مادرش را بپردازد و با آنان به نرمى و نيكى رفتار كند و اندوهگينشان نسازد، و آن كس كه با غلام خود بدخلقى و ناسازگارى نكند و او را در كارهايش كمك نمايد و نسبت به بازخريد خود اگر طاقت ندارد مجبورش نسازد.
2- انس بن مالك گويد: رسول خدا (ص) فرمود: تعدّى و تجاوز در چيزى وجود پيدا نكرد مگر اينكه آن را زشت و بدنما نمود، و شرم و حيا در چيزى نهاده نشد جز اينكه آن را زينت بخشيد.
3- جابر بن عبد اللَّه انصارى گويد: خدمت رسول خدا (ص) مشرف
ص: 186
شدم و عرض كردم: اى رسول خدا وصىّ شما كيست؟ آن حضرت ده روز از جواب گفتن خوددارى نمود و بمن پاسخى نداد، سپس فرمود: اى جابر تو را از آنچه پرسيدى خبر ندهم؟ گفتم: پدر و مادرم فدايت بخدا سوگند چندان از دادن پاسخ خوددارى فرمودى كه پنداشتم بر من خشم گرفتهاى.
فرمود: اى جابر بر تو خشم نگرفتم و ليكن منتظر بودم كه از آسمان برايم خبر رسد، جبرئيل (ع) نزد من آمد و گفت: اى محمّد پروردگارت سلام مىرساند و مىفرمايد: همانا علىّ بن ابى طالب وصى و جانشين تو بر خاندان و امّت تو است، و همان كسى است كه نااهلان را از كنار حوض كوثر عقب براند، و او پرچمدار توست كه در راه بهشت پيشگام تو خواهد بود.
گفتم: اى پيامبر خدا نظرتان اينست كه با كسى كه باين مطلب ايمان نياورد كارزار كنم؟ فرمود: آرى، اى جابر او در اين جايگاه قرار داده نشده مگر باين خاطر كه از وى پيروى شود، پس هر كس كه از او پيروى كند فرداى قيامت با من است، و هر كس با او مخالفت كند هرگز در كنار حوض كوثر بر من وارد نخواهد شد.
ص: 187
4- ابو ذر غفارى- رضى اللَّه عنه- گويد: ديدم رسول خدا (ص) با دست مبارك به پشت علىّ بن ابى طالب (ع) زد و فرمود: اى على هر كس ما را دوست بدارد از عرب است، و هر كس ما را دشمن بدارد كافر عجمى است.
شيعيان ما از خانوادهها و قبايل شريف و صحيح النّسب و حلالزادهاند، و كسى بر آئين ابراهيم (ع) جز ما و شيعيان ما نيست، و ساير مردم از آئين وى بدورند، و همانا خدا را فرشتگانى است كه گناهان شيعيان ما را فرو ريزند همان گونه كه كلنگ و تيشه ساختمان را ويران مىكند.
5- عبد الرّحمن بن جندب از پدرش روايت كرده كه گفت: چون با عثمان براى خلافت بيعت شد از مقداد بن اسود كندى- رحمه اللَّه- شنيدم كه به عبد الرّحمن بن عوف مىگفت: اى عبد الرّحمن بخدا سوگند هرگز رويدادى مانند آنچه بر سر اين خاندان (اهل بيت پيامبر) عليهم السّلام پس از رحلت پيامبرشان صلّى اللَّه عليه و آله آمد نديده بودم! عبد الرّحمن گفت: مقداد! تو را باين گونه امور چكار؟ مقداد گفت: بخدا سوگند ايشان را دوست مىدارم بدين جهت كه رسول
ص: 188
خدا (ص) دوستشان مىداشت، و بخدا سوگند اندوهى كه بهيچ وجه نمىتوانم اظهارش كنم بر من چيره شده از اينكه قريش بجهت شرافت اين خاندان بر ساير مردم شرف يافتند و با اين حال همگى همدست شده تا قدرت و نفوذ و حكومت رسول خدا (ص) را از دست ايشان ربودند.
عبد الرّحمن گفت: اى واى! بخدا سوگند من فراوان خود را بخاطر شما بزحمت انداختهام. مقداد گفت: توجّه كن بخدا سوگند دست از دامان مردى برداشتى كه از جمله كسانى است كه بحقّ فرمان دهند و بحقّ عدالت ورزند، هان بخدا سوگند اگر ياورانى عليه قريش مىيافتم با آنان مىجنگيدم همان گونه كه در روزهاى بدر و احد جنگيدم. عبد الرّحمن گفت: مادرت بعزايت بنشيند مقداد! مبادا مردم اين سخن را از تو بشنوند، بخدا سوگند مىترسم از اينكه تو صاحب يك فرقه و آشوبى شوى.
جندب گويد: پس از آنكه مقداد از آنجا رفت، نزد او رفته و گفتم: من از ياران توام. گفت: خدا تو را رحمت كند، آنچه ما خواهان آنيم دو سه نفر مرد براى آن كافى نيست پس از نزد وى بيرون شدم و خدمت علىّ بن ابى طالب (ع) رسيدم و گفتار او و خودم را بعرض رساندم و حضرت براى ما دعاى خير فرمود.
ص: 189
6- عبد الملك بن عمير لخمى گويد: جارية بن قدامه سعدى بر معاويه وارد شد، و احنف بن قيس و حباب مجاشعى در كنار معاويه روى تخت نشسته بودند. معاويه باو گفت: كيستى تو؟ گفت: ما جارية بن قدامه هستم- وى آدم دانا و باهوشى بود- معاويه گفت: من باور نمىكردم هنوز زنده باشى، مگر تو (از نظر جثه) از يك زنبور عسل بيشترى؟
جاريه گفت: اى معاويه با من چنين برخورد مكن، تو مرا بزنبور عسل تشبيه مىكنى و بخدا سوگند كه زنبور نيشى آتشين و براقى شيرين دارد، و بخدا سوگند كه معاويه نام ننهادهاند مگر بر سگى كه سگان ديگر را گاز گيرد، و اميّه (كه نام مادر توست) تصغير امه است (يعنى كنيزك). معاويه گفت: چنين رفتار مكن، گفت: تو كردى من هم كردم.
معاويه گفت: نزديك بيا، و در كنار من بر تخت بنشين. گفت: اين كار را نمىكنم. گفت: چرا؟ گفت: چون ديدم اين دو نفر دارند تو را از جايت كنار مىزنند و من نمىخواهم با آنان شركت كنم. معاويه گفت: نزديك بيا تا سخن محرمانهاى بگويم. جاريه پيش رفت و معاويه باو گفت: اى جاريه من از اين
ص: 190
دو مرد دينشان را خريدهام. گفت: از من نيز بخر اى معاويه. گفت: (آهسته) صدايش را در نياور.
7- انس بن مالك گويد: رسول خدا (ص) فرمود: كفّاره و جريمه غيبت كه گناه آن را بزدايد آن است كه براى آن كس كه از او غيبت كردهاى آمرزش بخواهى.
1- عمرو بن سيف ازدى گويد: امام صادق (ع) بمن فرمود: طلب روزى را از راه حلال آن از دست مده كه كمك توست بر دينت، و پاى شترت را
ص: 191
ببند سپس توكّل كن.
2- عبد اللَّه بن ابى يعفور گويد: امام صادق (ع) فرمود: سه دستهاند كه خداوند نمازشان را نپذيرد: بندهاى كه از نزد صاحبانش گريخته است تا زمانى كه برگردد و دست در دست آنان نهد. و مردى كه براى قومى امامت نماز كند و آنان وى را خوش ندارند. و زنى كه شب بخوابد و شوهرش بر او خشمناك باشد.
3- حسين بن زيد از امام صادق از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: چون مرا بآسمان بالا بردند و به سدرة المنتهى (درختى است در آخرين مراتب بهشت كه دانش اوّلين و آخرين بآنجا منتهى مىشود) رسيدم ندائى بمن رسيد كه: اى محمّد سفارش مرا به نيكى در باره على بپذير كه او سرور مسلمين، و پيشواى متّقين، و در قيامت پيشواى دست و پا و پيشانى سپيدانى است كه در غرفههاى بهشتى آرميدهاند.
ص: 192
4- عمرو بن ميمون از امام صادق از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كند كه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) بر فراز منبر كوفه فرمود: اى مردم، ده خصلت از رسول خدا (ص) بيادگار دارم كه نزد من از آنچه كه خورشيد بر آن مىتابد محبوبتر است:
رسول خدا (ص) بمن فرمود: اى على تو در دنيا و آخرت برادر منى، و روز قيامت در پيشگاه خداوند جبّار تو نزديكترين آفريدگان بمن هستى، و جايگاه تو در بهشت مقابل جايگاه من است همچنان كه منازل دوستان در راه خدا- عزّ و جلّ- در مقابل هم قرار دارد، و تو وارث منى، و تو پس از من در مورد وعدهها و كارهايم وصىّ من خواهى بود، و تو حافظ و سرپرست خانواده من در هنگام غيبت من هستى، و تو پيشواى امّت منى، و تو بپا دارنده عدالت در ميان رعيّت منى، و تو دوست منى و دوست من دوست خداست، و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست.
ص: 193
5- محمّد بن ابى عماره كوفى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: هر كس در راه ما بخاطر خونى كه از ما ريخته شده، يا حقّى كه از ما بتاراج رفته، يا پرده آبرو و حيثيّتى كه از ما يا يكى از شيعيان ما دريده گشته قطره اشكى بريزد، بدين سبب خداوند متعال او را يكى حقب (كه هشتاد سال است) در بهشت جاى دهد.
6- ربيعه و عماره و گروهى ديگر گفتهاند: در آن زمان كه گروه كثيرى از اصحاب امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) از دور آن حضرت پراكنده شده و از نزد آن حضرت بسوى معاويه ره سپردند تا كه نصيبى از دنيا ببرند، گروهى از ياران حضرتش خدمت او رسيدند و عرضه داشتند: اى امير مؤمنان اين همه اموال را بخشش كن، و اين اشراف عرب و قريش و كسانى را كه مىترسى زير بار تو نروند و بسوى معاويه بگريزند بر ساير آزادشدگان و عجميان ترجيح و تفضيل ده.
امير المؤمنين (ع) فرمود: مرا مىفرمائيد كه يارى را از راه ستم بجويم؟! نه، بخدا سوگند تا خورشيد مىتابد و ستارهاى در آسمان مىدرخشد دست بچنين
ص: 194
كارى نمىيازم. بخدا سوگند اگر اين اموال از خودم بود هر آينه مساوات را در ميان آنان مراعات مىنمودم چه برسد باينكه مال خودشان است.
سپس لختى سكوت كرد و سر بجيب فكرت فرو برد، پس از آن فرمود:
هر كس ثروتى دارد جدّا بايد از فساد بپرهيزد كه بخشش مال در غير حقّش تبذير و اسراف است، و ثروت هر چند نامى از صاحب خود در دنيا بجاى مىگذارد ولى در نزد خدا- عزّ و جلّ- فرومايهاش مىسازد؛ و هيچ مردى مال خود را در غير حقّ و نزد غير اهلش ننهاد جز اينكه خداوند وى را از سپاس آنان محروم ساخت و دوستى آنان از آن ديگرى شد، و اگر با او بماند كسى كه او را دوست بدارد و سپاسش گويد جملگى دروغ و چاپلوسى است كه مىخواهد بدين وسيله به وى نزديك شود تا بتواند دوباره بهمانند چيزى كه در گذشته از وى بدست آورده دست يابد، و اگر روزى نعمت از دستش برود و بكمك و دستگيرى متقابل او نياز پيدا كند همانا او بدترين دوست و پستترين رفيق خواهد بود.
هر كس بخواهد از آنچه كه خداوند باو ارزانى داشته نيكى نمايد بايد به خويشان نزديك خود رسيدگى نموده، و مهماننوازى كند، و اسيرى را آزاد سازد، و به ورشكستگان و در راه ماندگان و تهيدستان و جهادگران در راه خدا يارى
ص: 195
رساند، و بايد بر مشكلات و سختيها و شكيبا باشد، كه همانا دستيابى باين خصال، اشرف كرامتهاى دنيا و رسيدن به فضائل آخرت است.
7- اسحاق بن عمّار گويد: امام صادق (ع) بمن فرمود: اسحاق چون وقت زكات مالت فرا رسد آن را چگونه مىپردازى؟ گفتم: مستحقّين آن خود بمن مراجعه كرده بايشان مىپردازم، حضرت فرمود: ترا جز اين نمىبينم كه مؤمن را خوار ساختهاى زنهار زنهار كه خدا ميفرمايد: «كسى كه دوست مرا خوار سازد با من به محاربه برخاسته است».
8- حنان بن سدير از پدرش روايت كند كه گفت: خدمت امام صادق (ع) بودم و نزد آن حضرت يادى از مؤمن و حقوق او بميان آمد. امام صادق (ع) بمن رو كرده فرمود: اى ابا الفضل تو را بحال مؤمن نزد خدا خبر ندهم؟
گفتم: چرا بمن خبر بده فدايت شوم. فرمود: چون خداوند روح مؤمن را بگيرد فرشتگان حافظ اعمال او بآسمان بالا روند و گويند پروردگارا اين بنده توست و خوب بندهاى است. خداوند جليل و جبّار فرمايد: بدنيا فرود رويد و نزد قبر بندهام بمانيد و مرا به
ص: 196
بزرگى ياد كنيد و تسبيح و تهليل و تكبير بگوئيد و ثواب آن را بحساب بندهام بنويسيد تا زمانى كه او را از قبرش برانگيزم.
سپس بمن فرمود: آيا زيادتر نگويم؟ گفتم: چرا، بيشتر بفرمائيد. فرمود:
چون خداوند مؤمن را از قبرش برانگيزد شبيهى با او بيرون آيد كه از پيش او حركت كند (و او را قوّت دل بخشد)، پس هر گاه مؤمن هول و هراسى از امور هولناك قيامت ببيند آن شبيه گويد: بيتابى مكن و غم مخور و بشارت باد تو را به سرور و كرامتى از جانب خداى- عزّ و جلّ-.
و اضافه فرمود: پيوسته آن شبيه او را به سرور و كرامت خدا- عزّ و جلّ- بشارت دهد، تا اينكه براى حسابرسى در پيشگاه پروردگار قرار گيرد، پس خداوند حساب آسانى از وى بعمل آورد، و به بردن وى به بهشت فرمان دهد و در اين حال آن شبيه در پيش روى اوست. مؤمن باو گويد: خدا تو را رحمت كند تو خوب خارجشوندهاى بودى، با من از قبرم بيرون شدى و پيوسته مرا به سرور و كرامت گويد: من همان سرورى هستم كه بر برادر مؤمن خود در دنيا وارد ساختى، (1)خداوند مرا از آن سرور آفريده تا تو را بشارت دهم.
1) كذا و الظاهر فيه سقط و الصواب
ص: 197
9- محمّد جعفى از پدرش روايت كند كه گفت: من بسيارى از اوقات از درد چشم ناراحت بودم، روزى از اين درد بامام صادق (ع) شكايت بردم.
حضرت فرمود: آيا دعائى بتو نياموزم كه براى دنيا و آخرتت سودمند باشد، و از درد چشم نيز آسوده گردى؟ عرض كردم: چرا. فرمود: پس از نماز صبح و پس از مغرب بگو:
«اللّهمّ إنّى أسألك بحقّ محمّد و آل محمّد عليك، أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و أن تجعل النّور في بصري، و البصيرة في ديني، و اليقين في قلبي، الإخلاص في عملى، و السّلامة في نفسي، و السّعة في رزقي و الشّكر لك أبدا ما أبقيتني»
«خداوندا! بحقّ محمّد و آل محمّد بر تو از تو مىخواهم كه بر محمّد و آل محمّد درود فرستى، و در چشمم نور، و در دينم بينش، و در قلبم يقين، و در عملم اخلاص، و در جانم سلامتى، و در روزيم فراخى و گشايش قرار دهى، و تا زمانى كه زندهام مىدارى توفيق سپاسگزارى از خودت را بمن عطا فرمائى».
ص: 198
1- ابو بصير گويد: امام باقر (ع) فرمود: ابو ذر- رحمه اللَّه- مىگفت:
گويا اين اشياء دنيا چيزى نيست جز عملى كه خير آن سود بخشد، و شرّ آن زيان رساند، مگر بكسى كه خداوند باو رحم آورد.
اى طالب علم نبايد اهل و مال تو را از رسيدگى بخودت سرگرم سازد، تو آن روزى كه از آنان جدا مىشوى همانند ميهمانى هستى كه شب را در ميان آنان بسر برده و صبح از نزدشان بسوى ديگران مىروى، و دنيا و آخرت بسان منزلى است كه در آن فرود آمده، سپس بسوى غير آن خواهى رفت. و فاصله ميان مرگ و برانگيخته شدن پس از آن جز خواب كوتاهى كه بزودى از آن بيدار شوى چيز ديگرى نيست.
ص: 199
اى طالب علم، براى حضور در پيشگاه پروردگار عملى پيش فرست كه تو در گروه عمل خود هستى، و هر گونه كه عمل كنى جزا بينى.
اى طالب علم نماز بخوان پيش از آنكه نتوانى بر شب و روزى دست يابى كه در آن نماز بگزارى، همانا مثل نماز براى صاحبش- باذن پروردگار- مثل مردى است كه بر سلطانى وارد شود و آن سلطان، خوب به سخنان او گوش دهد تا از بيان نيازش فارغ شود، همچنين مرد مسلمان تا آن زمان كه در نماز است پيوسته خداوند بدون نظر دارد تا از نمازش فارغ گردد.
اى طالب علم صدقه بده پيش از آنكه قادر بر دادن چيزى نباشى، و از دادن آن ممنوع نگردى، همانا مثل صدقه براى صاحبش مثل مردى است كه دستش به خون كسى آلوده شده و اقوام او در پى خونخواهى وى هستند و او گويد:
مرا نكشيد و مدّتى برايم قرار دهيد تا در جلب رضايت شما كوشش نمايم، مرد مسلمان نيز- باذن خدا- اين چنين است، هر زمان صدقهاى بدهد يك گروه از گردنش گشوده شود تا اينكه خداوند اقوامى (چنين كسانى) را به نزد خويش بازستاند در حالى كه از آنان راضى گشته است، و هر كس كه خدا از روى راضى باشد همانا از آتش آزاد شده است.
ص: 200
اى طالب علم آن دل كه در آن چيزى از حقّ نباشد همچون خانه ويرانى است كه آبادكنندهاى ندارد.
اى طالب علم همانا اين زبان كليد خير و كليد شرّ است. پس بر دهانت مهر زن همان گونه كه بر طلا و نقره است مهر مىنهى.
اى طالب علم اين مثالها را خداوند براى مردم بيان فرموده و جز عالمان در باره آن تعقّل نمىكنند.
2- عبد اللَّه بن سنان گويد: امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) در سخنرانى خود فرمود: آيا شما را به بهترين اخلاق دنيا و آخرت خبر ندهم؟ آنها عبارتند از: گذشت از آن كس كه به تو ستم روا داشته، و اينكه پيوند كنى با آن كس كه رابطهاش را از تو بريده، و نيكى نمودن به آن كس كه به تو بدى نموده، و بخشش به كسى كه تو را محروم ساخته است. و همانا در نهاد دشمنى و كينهتوزى بريدن و چيدن نهفته است، منظورم بريدن مو نيست بلكه بريدن دين است.
صوت
3- عبد اللَّه ابى يعفور گويد: امام صادق (ع) بمن فرمود: مبادا مردم تو را
ص: 201
نسبت به خودت بفريبند، كه همانا امر (حساب و كتاب اعمال) بتو خواهد رسيد نه بآنان، و نبايد روزت به چنين و چنان سپرى شود كه همانا كسى با تو هست كه اعمال تو را حفظ و ضبط ميكند، و خوبى اندك را كم مشمار كه فردا روز آن را بصورتى خواهى ديد كه تو را شادمان كند، و بدى اندك را كم مشمار كه فردا روز آن را بصورتى خواهى ديد كه تو را ناراحت سازد، و كار نيك كن كه من نديدم چيزى را كه پىجوتر و سريعتر باشد از كار نيكى كه بدنبال گناه گذشتهاى انجام گيرد، خدا- جلّ اسمه- مىفرمايد: «همانا نيكيها بديها را از بين مىبرند، و اين ياد آورى است از براى ياد آوران» (1).
4- عجلان ابو صالح گويد: امام صادق (ع) بمن فرمود: در رابطه خود با مردم به انصاف رفتار كن، و در دارائى خود با آنان يارى همه جانبه بنما، و آنچه را براى خود مىپسندى براى آنان نيز بپسند، و فراوان خدا را ياد كن، و از رنجورى و افسردگى بپرهيز كه پدرم مرا بدين مطالب سفارش مىفرمود، و پدر او هم بهمين مطالب و نيز در باره نماز شب وى را سفارش مىنمود، زيرا كه چون رنجور باشى حقّ خدا را بجاى نياورى، و چون دلتنگ و افسرده باشى حقّى را به احدى
1) هود: 114
ص: 202
نپردازى. و بر تو باد براستگوئى و پاكدامنى و باز دادن امانت، و چون وعده نمودى تخلّف مكن.
5- ابو النّعمان عجلى گويد: امام باقر (ع) فرمود: اى ابا النّعمان بر ما دروغى نبند كه بدان سبب از راه راست و صحيح كنار افتى. اى ابا النّعمان بواسطه ما مردم را يغما مكن كه خداوند با اين كار بر فقر تو بيفزايد. اى ابا النّعمان رياستطلبى مكن كه دنبالهرو خواهى شد. اى ابا النّعمان تو ناگزير بازداشت شده و مورد پرسشش قرار مىگيرى، پس اگر راست بگوئى تو را تصديق كنيم، و اگر دروغ بگوئى تو را تكذيب نمائيم. ابا النّعمان! زنهار مردم تو را نسبت بخودت نفريبند كه امر (حساب و كتاب اعمال) بتو خواهد رسيد نه بآنان، و روز خود را به چنين و چنان سپرى مساز كه همانا با تو كسى است كه اعمال تو را ثبت و ضبط مىكند، و كار نيك كن كه من نديدم چيزى را كه پىجوتر و سريعتر باشد از كار نيكى كه بدنبال گناه گذشتهاى انجام گيرد.
6- علىّ بن نعمان با واسطه از امام سجّاد (ع) نقل كند كه مىفرمود:
بيچاره آن كس كه يكانش بر دهگانش غلبه كند (1). (گويد) و امام صادق (ع)
1) يعنى گناهان وى از نيكيهايش بيشتر باشد زيرا كه يك گناه يكى حساب مىشود، و كار نيك ده برابر پاداش دارد.
ص: 203
فرمود: مغبون و فريب خورده كسى است كه در مورد عمرش لحظه بلحظه فريب خورد و زيان بيند. (گويد) و علىّ بن الحسين (ع) مىفرمود: از مردم اظهار نوميدى و بىنيازى كن كه اين دارائى واقعى است، و درخواست خود را از آنان كم كن كه آن نياز حاضر است، و از كارى كه از انجام آن عذر خواهى مىشود بپرهيز، و مانند كسى كه آخرين نماز اوست نماز بخوان، و اگر توانستى كه امروزت بهتر از ديروز، و فردايت بهتر از امروزت باشد اين كار را بكن.
7- ابو سعيد زهرى از امام باقر يا امام صادق عليهما السّلام روايت كند كه فرمود: واى بر آن گروه كه با امر بمعروف و نهى از منكر براى خدا ديندارى نكنند. و فرمود: هر كس
لا اله الّا اللَّه
بگويد اين گفتار به ملكوت آسمان وارد نشود تا اينكه گوينده آن، سخن خود را با كردار شايستهاى تمام و كامل سازد.
[و دين ندارد كسى كه با تقويت كردن باطلى ديندارى كند] و دين ندارد كسى كه با اطاعت از ظالمى ديندارى كند. سپس فرمود:
تمام اين گروهها را فزونطلبى و فخر فروشى (به اموال و اولاد و افراد) سرگرم ساخته تا جايى كه به سراغ گورستان رفته و بمردهها نيز افتخار مىورزند (يا اينكه آنقدر باين گونه امور سرگرم شدهاند تا مرگ گريبانشان را بگيرد و بگورشان
ص: 204
بسپارد).
8- زيد شحام گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: بپرهيزيد از سطوات (قهر و غلبه) خداوند در شب و روز، عرض كردم: سطوات خدا چيست؟ فرمود: اينكه خداوند بندگان را به گناهانشان بگيرد و عذاب نمايد.
9- ابو حمزه گويد: از امام سجّاد (ع) شنيدم كه مىفرمود: هر كس بواجبات خدا عمل كند از بهترين مردم است، و هر كس از حرامهاى خدا بپرهيزد از عابدترين و پرهيزكارترين مردم است، و هر كس بآنچه خداوند قسمت او نموده قانع باشد از داراترين مردم است.
10- سعد بن طريف گويد: امام باقر (ع) فرمود: با زبانت با منافق سازش كن، و مهر و محبّت خود را براى مؤمن خالص ساز، و اگر يك يهودى با تو همنشين شد با وى بخوبى مجالست نما يعنى با اين مردم به نرمى و مدارا رفتار كن.
ص: 205
11- نعمان گويد: امام باقر (ع) فرمود: هر كس از احوال دوستان جويا شود از احوال وى پى جو شوند، و هر كس كه در حوادث ناگوار روزگار صبر پيشه نسازد در برابر آنها زبون بماند، و اگر از مردم بدگوئى كنى از تو بدگوئى كنند، و اگر از آنان دست بدارى تو را رها نسازند. گفتم: پس چه كنم؟ فرمود: از آبروى خود براى روز فقر و تنگدستى خويش بآنان وام بده.
12- مرازم گويد: امام صادق (ع) فرمود: بر شما باد بنماز گزاردن در مساجد، و نيكرفتارى در همسايگى با مردم، و اقامه شهادت، و حاضر شدن در تشييع جنائز. شما ناگزير از معاشرت و آميزش با مردم هستيد، هيچ كس تا زنده است از مردم بىنياز نيست، ما (پيشوايان شما) بر جنازههاى آنان حاضر مىشويم، و زيبنده شماست كه همانند امامان خود عمل كنيد، و مردم تا زندهاند از يك ديگر بىنياز نيستند تا اينكه مرگشان در رسد، سپس هر گروهى بسوى آنان كه هوادارشان بودهاند خواهند پيوست.
سپس فرمود: نيكو نماز بگزاريد، و براى آخرت خود كار كنيد، و آنچه را
ص: 206
كه بسود شماست برگزينيد، كه گاهى مردى پيدا مىشود كه در كار دنيا باهوش و زيرك است و گفته شود: فلانى چقدر زيرك است! و حال آنكه زرنگ و زيرك كسى است كه در كار آخرت زيرك باشد.
13- ابو خالد قمّاط گويد: امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) در سرزمين منى سخنرانى نمود، فرمود: خداوند خرّم كند روى بندهاى را كه سخن مرا بشنود و خوب فرا گيرد و بآن كس كه نشنيده است برساند، كه چه بسا كسانى كه بار فقه با خود مىكشند ولى فقيه نيستند، و چه بسا كسان كه فقه را بنزد كسانى انتقال مىدهند كه از خود حاملان بهتر مىفهمند.
سه چيز است كه دل هر مسلمانى با داشتن آنها بخيانت نگرايد (يا نبايد نسبت بآنها خيانت ورزد): خالص ساختن عمل براى خدا، و نصيحت و خير خواهى نسبت به پيشوايان مسلمين، و همراهى جماعت آنان، زيرا كه دعوت آنان از همه جوانب بر آنها احاطه داشته و حافظ آنهاست (و نسبت به آيندگان نيز هست). مؤمنان با هم برابرند، ارزش خونشان با هم برابر است، و همگى قدرت واحدى عليه خودشان هستند، و پستترين افرادشان مىتواند آنان را نسبت به امانى كه بكسى مىدهد عهدهدار سازد.
ص: 207
14- منصور بن ابى يحيى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
رسول خدا (ص) بر فراز منبر برآمد و در حالى كه رنگ از چهرهاش پريده بود رو بمردم نموده، فرمود: اى مسلمانان بعثت من با قيامت مانند اين دو انگشتم توأم است- و دو انگشت سبّابه خود را كنار هم قرار داد-. سپس فرمود: اى مسلمانان همانا برترين روش، روش محمّد است، و بهترين گفتار، كتاب خدا است، و بدترين امور، امور جديد و نو پديد است يعنى دين من متّصل به قيامت مىشود، و دين ديگرى ناسخ شريعت من نخواهد بود، بنا بر اين هر دين تازه بنام قانون بدعت و گمراهى است.
آگاه باشيد كه هر بدعتى گمراهى است، و جاى هر گونه گمراهى در آتش است. اى مردم هر كس پس از خود مالى بگذارد از براى اهل و وارثان اوست، و هر كس عيال و نانخورى بجاى گذارد سرپرستى آنان بر عهده من است.
15- رفاعه گويد: امام صادق (ع) فرمود: چهار چيز در تورات است و چهار ديگر در كنار آنهاست: هر كس كه صبح كند و غم دنيا خورد خشمگين بر پروردگار خود صبح نموده، و هر كس صبح كند و از مصيبتى كه بر وى وارد آمده شكايت نمايد از پروردگار خود شكايت نموده است، و هر كس بنزد ثروتمندى رود و نزد او
ص: 208
فروتنى كند [تا بهرهاى از دنياى او ببرد] دو سوّم دينش را از دست داده است، و هر كس از اين امّت كه قرآن ميخوانده و با اين حال داخل دوزخ شود همانا از كسانى بوده كه آيات خدا را بمسخره و بازى مىگرفته است.
و آن چهار چيز ديگر: هر كس قدرت يابد انحصار طلب گردد، و هر كس مشورت كند پشيمان نشود، و هر گونه عمل كنى جزا بينى، و فقر بزرگترين مرگ است.
16- جابر بن عبد اللَّه انصارى گويد: رسول خدا (ص) براى ما سخنرانى كرد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد و پس از سخنى چند فرمود: اى مردم بر شما باد بنماز، بر شما باد بنماز كه آن ستون دين شماست، رنج بيدارى شب را به نماز تحمّل كنيد، و فراوان ياد خدا كنيد تا گناهان شما را پاك سازد.
همانا مثل اين نمازها مثل نهرى است كه در جلوى در خانه يكى از شما باشد و روزانه پنج بار خود را با آب آن بشويد، همان گونه كه با شستنهاى پياپى بدنش از هر گونه چركى پاك مىشود همچنان با مداومت بر نماز از گناهان
ص: 209
پاك مىگردد، و هيچ گناهى بر او باقى نمىماند.
اى مردم بندهاى نيست مگر اينكه ريسمانى چند بر او گره خورده است، پس چون دو سوّم از شب گذشت و ثلث ديگرش باقى ماند فرشتهاى نزد وى آيد و باو گويد: برخيز ياد خدا كن كه صبح نزديك شده است، پس اگر بجنبد و ياد خدا كند يك گره از وى باز شود، و اگر برخيزد، وضو بگيرد و مشغول نماز شود همه گرهها از وى باز گردد، تا اينكه با چشمى روشن و شادمان وارد صبح شود.
17- شعيب عقرقوفى گويد: بامام صادق (ع) عرض كردم: شنيدم از كسى كه از ابى ذرّ روايت مىكرد كه او مىگفت: سه چيز است كه مردم آنها را دشمن دارند و من دوست مىدارم: مرگ را دوست دارم، و فقر را دوست دارم، و بلا و گرفتارى را دوست دارم.
حضرت فرمود: اين مطلب آن طور نيست كه وى (راوى) فهميده است، منظور او از اينكه مرگ را دوست مىدارم اينست كه مرگ در اطاعت خدا نزد من از زندگى در معصيت خدا محبوبتر است، و بلا در طاعت خدا نزد من از سلامتى در معصيت خدا محبوبتر است، و فقر در طاعت خدا نزد من از ثروت در معصيت
ص: 210
خدا محبوبتر مىباشد.
18- ابو مريم از امام صادق يا امام باقر عليهما السّلام از جابر بن عبد اللَّه روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) بما فرمود: روى ظروف خود را بپوشانيد، و سر ظروف آب خود را ببنديد، و در خانههاى خود را چفت كنيد، و از غروب آفتاب تا بر طرف شدن سياهى شب چهار پايان و احشام خود را محبوس داريد. همانا شياطين (موجودات نامرئى) پوششى را بر نمىدارند، و بندى را باز نمىكنند، و از هنگام غروب آفتاب رها و پخش مىشوند. و چراغهاى خود را (چون سوخت آنها از موادّ آتشزاست) خاموش كنيد زيرا كه موش، خانه را بر سر اهلش آتش مىزند.
19- اسماعيل جعفى گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: هر كس روش عادلانهاى را پايهگذارى كند و ديگران بدان عمل نمايند پاداشى بمثل پاداش عملكنندگان به وى داده شود بدون اينكه از پاداش آنان چيزى كاسته گردد، و هر كس روش ستمگرانهاى را پايهگذارى كند و ديگران بدان عمل نمايند وزر و وبالى مانند وزر و وبال عملكنندگان بر گردن او خواهد بود بدون آنكه چيزى از وزر آنان كاسته گردد.
ص: 211
20- بكر بن صالح گويد: دامادم بامام جواد (ع) نوشت: پدرم مرد ناصبى بد اعتقادى است و از جانب وى با شدائد و زحماتى چند روبرو گشتهام، در صورت صلاحديد در بارهام دعا كنيد، و بيان فرمائيد كه نظرتان در اين باره چيست؟ آيا با وى بدشمنى و پرخاش برخيزم يا مدارا نمايم؟
حضرت در پاسخ نوشتند: نوشتهات را فهميدم و به آنچه در باره پدرت ياد كردهاى پى بردم، و ان شاء اللَّه در باره تو دست از دعا نمىكشم، و مدارا براى تو بهتر از دشمنى و پرخاشگرى است، و همراه با هر مشكلى آسانى است، صبر را پيشه ساز كه عاقبت از آن پرهيزكاران است، خداوند تو را بر ولايت آن كس كه ولايتش را پذيرفتهاى ثابت بدارد، ما و شما در امانت خدائيم، همان خدائى كه اماناتش ضايع و تباه نگردد.
بكر گويد: پس از آن خداوند دل پدر او را مطابق ميل وى برگرداند بطورى كه در هيچ چيز با او مخالفت نمىورزيد.
21- ابو حفص عطّار گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه از پدرش از
ص: 212
جدّش عليهما السلام روايت مىفرمود كه رسول خدا (ص) فرموده است: جبرئيل در ساعت و روزى نزد من آمد كه هيچ سابقه نداشت، گفتم: اى جبرئيل در ساعت و روزى بىسابقه نزد من آمدهاى؟ همانا مرا به هراس و وحشت انداختى! گفت: اى محمّد چه چيز تو را به وحشت انداخته در حالى كه خداوند گناه گذشته و جديد تو را بخشيده است؟! در اين مورد به تفسير قرآن ذيل آيه اوّل از سوره فتح مراجعه شود.
گفتم: پروردگارت تو را بچه خاطر فرستاده؟ گفت: پروردگارت تو را از پرستش بتها، و شرابخوارى، و برخورد خصمانه و ملامتگرانه با مردان نهى فرموده، و يك چيز ديگر نيز كه سود دنيا و آخرت در آن است، پروردگارت بتو مىفرمايد:
اى محمّد من هرگز ظرفى را مانند شكم پر دشمن نداشتهام.
22- [عبد اللَّه بن] بكير گويد: امام صادق (ع) فرمود: ما از ميان شيعيان خود بكسى علاقهمنديم كه عاقل، فهميده، دانا، بردبار، مداراكننده، پر صبر، بسيار راستگو، و با وفا باشد. سپس فرمود: خدا- تبارك و تعالى- پيامبران را به مكارم اخلاق مخصوص گردانيد، پس هر كه واجد آنهاست بايد بر اين نعمت خدا را سپاس گويد، و هر كس كه فاقد آنهاست بايد به پيشگاه خداوند زارى كند و
ص: 213
آنها را از خدا درخواست نمايد.
گويد: عرضكردم: فدايت شوم آنها كداماند؟ فرمود: پرهيزكارى، و اظهار فروتنى و خوارى به پيشگاه پروردگار، و صبر، و شكر، و بردبارى، و شرم، و سخاوت و شجاعت، و غيرت و نيكوئى كردن، و راستگوئى، و ردّ امانت.
23- جارود بن منذر گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
مشكل ترين كارها سه چيز است: اينكه در رابطه خودت با مردم بانصاف رفتار كنى تا جايى كه نپسندى براى خويش مگر آنچه را كه براى آنان همى پسندى، و به برادر دينى خود در امور مالى يارى رسانى، و بياد خدا بودن در هر حال. و بياد خدا بودن آن نيست كه فقط
سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله إلا اللَّه و اللَّه اكبر
بگوئى، بلكه منظور اين است كه هر گاه كارى برايت پيش آمد كه خدا از آن نهى فرموده است رهايش سازى.
24- ابو عبيده گويد: امام باقر (ع) فرمود: امير المؤمنين (ع) مىفرمود:
هيچ عملى همراه با تقوا اندك بحساب نيايد، و چگونه اندك بحساب آيد كارى
ص: 214
كه مورد قبول واقع خواهد بود. (زيرا در قرآن مجيد آمده: خداوند عمل پرهيزكاران را قبول مىكند).
25- عمرو بن سعيد بن هلال گويد: بامام صادق (ع) عرض كردم: مرا سفارشى فرما. فرمود: تو را به پرواى از خدا، و پاكدامنى، و كوشش در عبادت سفارش مىكنم، و بدان كه كوشائى در عبادتى كه همراه با پاكدامنى نباشد سودى نبخشد. و هميشه به پائينتر از خودت بنگر، و ببالا دست خود نگاه مكن، و چه بسيار خداى متعال به رسول خدا (ص) فرموده است: «اموال و اولاد كافران تو را به شگفتى نياورد» (1)و فرموده: «چشمان خود را به بهرههائى كه به جفتهائى (مردان و زنانى) از كافران دادهايم ندوز، حال آنكه اينها همه نمودهاى فريبنده زندگانى دنياست». (2)و اگر نفس تو، ترا بسوى چيزى از اينها فرا خواند پس بدان كه خوراك رسول خدا (ص) جو، و حلوايش خرما- آنهم اگر بدستش مىآمد- و هيزمش شاخه درخت خرما بوده است. و هر گاه به مصيبتى گرفتار آمدى ياد مصيبت خود بفقدان و از دست رفتن رسول خدا (ص) كن كه مردم هرگز بمانند چنين مصيبتى
ص: 215
گرفتار نمىشوند.
26- داود بن فرقد گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: همانا كردار شايسته پيش از صاحب خود به بهشت رود و اسباب آسايش وى را فراهم و آماده سازد چنان كه مردى پيشكار خود را جلوتر فرستد تا خانه را براى او فرش كند (و براى استراحت وى آماده سازد). سپس حضرت اين آيه را خواند: «و امّا كسانى كه ايمان آورده و كردار شايسته نمودهاند همانا براى خودشان آسايشگاهى خوش فراهم مىسازند (1)».
27- حسن بن أبى ساره گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
مؤمن، و مؤمن (واقعى) نيست تا اينكه هم ترسان باشد و هم اميدوار، و ترسان و اميدوار نمىتواند باشد تا اينكه بمقتضاى آنچه كه مىترسد و اميد دارد عملكننده باشد.
28- علىّ بن ابى حمزه بطائنى گويد: از امام صادق (ع) از تفسير اين آيه «آنان كه آنچه بايد بدهند مىدهند در حالى كه دلهايشان ترسان است (2)» پرسيدم،
ص: 216
فرمود: از علائم ترس و اميد آنها اينست كه مىترسند اگر اطاعت نكنند اعمال آنان بسوى خودشان باز گردانده شود، و با اين حال اميد دارند كه از ايشان پذيرفته گردد.
29- سماعه گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: چه مىشود شما را كه رسول خدا (ص) را آزار مىدهيد؟! مردى گفت: فدايت شوم چگونه حضرتش را مىآزاريم؟ فرمود: مگر نمىدانيد كه اعمال شما بر آن حضرت عرضه مىشود، و چون معصيتى در آنها مشاهده فرمايد آزرده مىگردد؟ پس رسول خدا (ص) را آزار ندهيد و آن حضرت را شادمان سازيد.
30- ابو اراكه گويد: در همين مسجد (1)پشت سر امير المؤمنين (ع) نماز گزاردم، آن حضرت بجانب راست خويش بگرديد- و قدرى كسالت داشت- و مدّتى همان طور ماند تا خورشيد بر ديوار همين مسجد بقدر يك نيزه بر آمد، و آن ديوار باندازه فعلى نبود، سپس رو بمردم كرد و فرمود: هان بخدا سوگند ياران رسول خدا (ص) همه شب رنج و مشقّت بيدارى آن را تحمّل مىكردند، و ميان
1) مراد مسجد كوفه است.
ص: 217
پيشانى و زانوهاى خود نوبت مىگذاشتند (گاهى بسجود و گاهى بپا ايستاده عبادت مىكردند)، گويا كه خروش آتش دوزخ در گوششان طنين انداز بود، چون وارد صبح مىشدند رنگ پريده و زرد چهره بودند، پيشانى آنان بسان زانوى بز پينه بسته بود، و چون ياد خداوند مىشد مانند حركت درخت در يك تند باد بحركت در مىآمدند، و از چشمانشان چنان اشك مىباريد كه لباسهايشان تر مىگشت.
سپس برخاست و در آن حال مىفرمود: بخدا سوگند گويا اين قوم بحال غفلت شب را به صبح آوردهاند، و از آن پس ديگر شادان و خندان ديده نشد تا آنكه كار ابن ملجم- لعنه اللَّه- صورت گرفت.
31- جابر گويد: امام باقر (ع) فرمود: امير المؤمنين (ع) در آن ايّام كه در كوفه بود چنين عادت داشت كه هر روز صبح از دار الاماره بيرون مىشد و در يكايك بازارهاى كوفه مىگشت و تازيانهاى دو شاخه بنام سبيبه بهمراه داشت، در هر بازارى مىايستاد و در ميان اهل آن صدا مىزد: اى تاجران پيش از داد و ستد از خداوند خير و نيكى طلبيد، و با آسانگيرى در معامله از خداوند بركت
ص: 218
جوئيد، و با خريداران نزديك شويد (گران نفروشيد تا از شما بگريزند)، و خود را به زينت حلم و بردبارى آرايش دهيد، و از سوگند خوردن خوددارى كنيد، و از دروغ بپرهيزيد، و از ستم كناره گيريد، و با مظلومان به انصاف رفتار نمائيد، و به ربا خوارى نزديك مشويد، و پيمانه را كامل بدهيد (كمفروشى نكنيد)، و چيزى از حقّ مردم كم نگذاريد، و روى زمين در غرقاب فساد فرو نرويد.
و همين طور در تمام بازارهاى كوفه دور مىزد، و سپس بازمىگشت و در محلّى براى رسيدگى بكارهاى مردم مىنشست. و چون مردم مىديدند كه آن حضرت بسوى آنان مىآيد، و فرياد «اى مردم» او بلند مىشد همگى دست از كار مىكشيدند و خوب به فرمايشات حضرتش گوش مىدادند، و به روى آن حضرت چشم مىدوختند تا از سخن خود فارغ مىگشت، و چون سخنش تمام مىشد مىگفتند: اى امير مؤمنان شنيديم و اطاعت خواهيم كرد.
32- جابر گويد: امام باقر (ع) فرمود: عادت امير المؤمنين (ع) در كوفه اين بود كه چون نماز عشاء را با مردم مىگزارد سه بار با صداى بلند كه تمام اهل مسجد مىشنيدند مىفرمود: مردم مجهّز شويد- خدا شما را رحمت كند- كه همانا
ص: 219
آواى كوچيدن در ميان شما برخاسته، پس اين اقامت و دلبستگى بر دنيا چه معنى دارد پس از آنكه آواى كوچيدن برخاسته است؟! خدا شما را رحمت كند مجهّز شويد و بهترين زاد و توشهاى را كه آماده و در دسترس داريد- و آن تقواست- بهمراه خود برداريد، و بدانيد كه راه شما بسوى معاد، و عبور شما بر صراط و وحشت بزرگ در پيش رويتان است، و همانا گريوهها و گردنههاى صعب العبور، و منازل وحشت زا و هراسناكى در پيش داريد كه ناگزير بايد از آنها عبور نموده، در آنجاها توقّف كنيد (1)، بنا بر اين يا رحمت خداست كه نجات از وحشت و خطر بزرگ و درهم بودن چهره قيامت و سختى خبرگاه آن است، و يا مهلكهاى است كه قابل جبران نخواهد بود.
33- ابو حمزه ثمالى گويد: نشنيدم نام احدى از مردم را كه از علىّ بن الحسين (امام سجاد) عليهما السّلام زاهدتر باشد بجز اخبارى كه از زهد علىّ بن ابى طالب (ع) بمن رسيده است. علىّ بن الحسين هنگامى كه در زمينه زهد و بىرغبتى بدنيا سخن مىگفت و پند و اندرز مىداد تمام حاضرين را بگريه مىآورد. من صحيفهاى را كه سخنى چند در باره زهد از علىّ بن الحسين عليهما السّلام در آن نوشته بود خواندم سپس مطالب آن را نوشته، خدمت آن حضرت
1) همچون سكرات مرگ، قبر، سؤال و جواب، زلزله قيامت، عقبات و كريوههاى محشر.
ص: 220
بردم و حضور مباركش عرضه داشتم، حضرت آن را شناخت و تصحيح فرمود، و در آن نوشته بود: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ خداوند نيرنگ ظالمان، و ستم حسودان، و زور جابران را از ما و شما باز دارد. اى مؤمنان مصيبت و گرفتارى شما همه برخاسته از وجود طاغوتهائى است كه اهل رغبت در دنيا (1)و مايلين بآن و فريفتهشدگان بدان، و رو آورندگان بآن و باشياء آن هستند، همان اشيائى كه فردا روز همهاش بىبها و پوسيده و تباه خواهد بود. پس از آنچه كه خداوند شما را از آن برحذر داشته حذر كنيد، و در آنچه كه خداوند شما را نسبت بآن بىرغبت نموده زهد را پيشه سازيد، و بآنچه كه در اين دنياست مانند كسى كه آن را منزل ابدى و مقرّ هميشگى انگاشته و بدان دل بسته اتكاء و اعتماد پيدا نكنيد. و بخدا سوگند آنچه كه در دنياست همهاش رهنماى شما بر جلوهگرى ظاهرى آن و گردش روزگار و دگرگونى انقلاب و موارد عبرت آميز آن است، و بر اينكه چگونه اهل خود را دستخوش بازيگرى خويش قرار مىدهد. براستى كه دنيا افراد گمنام وامانده را رفعت شأن
1) در روضه كافى اين چنين است:
ص: 221
مىبخشد، و افراد شريف و گرانبها را ضايع و بيمقدار مىسازد، و فردا روز اقوامى را بآتش در مىافكند. و در اين امور جاى پند گرفتن و آگاهى است، و نيز همه اينها بنوبه خود دوركننده و باز دارندهاى است براى آن كس كه بيدار و هوشيار باشد.
همانا امورى كه در هر شبانه روز بر سر شما مىآيد از فتنههاى گمراهكننده، و حوادث بدعتها، و روشهاى جائرانه، و شرور و حوادث كوبنده زمان، و ترس از سلطان، و وسوسه شيطان، همه و همه دلها را از بيدار شدن و آگهى يافتن دور ساخته، و از هدايت موجود و شناخت اهل حقّ غافل مىدارد مگر آن عدّه اندكى را كه خداوند نگاه داشته است. بگردش روزگار و دگرگونى حالات و عاقبت زيان فتنه دنيا جز كسى كه خداوند او را نگاه داشته و راه رشد را پيموده و در طريق ميانه گام نهاده پى نمىبرد، و او كسى است كه عليه همه اينها از زهد يارى جسته است. چنين كسى پيوسته انديشه خود را تجديد نموده، و از امور مشابه اندرز گرفته، و خود را از آلودگى دور ساخته، و در باره شگفتى و سرور زودگذر دنيا زهد و بىرغبتى نشان داده، و در نتيجه از لذّات آن پهلو تهى كرده، و در نعمتهاى هميشگى آخرت رغبت نموده، و كوشش شايسته آن را عملى ساخته، و
ص: 222
مراقب مرگ بوده، و زندگى را با قوم ستمگران منفور دانسته است، اينجاست كه با ديدهاى تيز بين به كالاى دنيا نگريسته پس حوادث فتنهها و گمراهى بدعتها و ستم شاهان ستمگر را بخوبى مشاهده كرده است، بجان خودم سوگند كه شما از امور گذشته در روزگاران سپرى شده از فتنههاى انباشته و غرق شدن در آنها چيزهائى پشت سر گذاشتهايد كه مىتوانيد بوسيله آنها بر پرهيز از گمراهان و بدعتگذاران و ستمگران و كسانى كه بنا حقّ در زمين فساد مىانگيزند راه ببريد. پس از خداوند يارى طلبيد و باز گرديد بطاعت خدا و طاعت آن كس كه شايستهتر است و به اطاعت نمودن از وى از ديگر كسانى كه مورد پيروى و اطاعت قرار مىگيرند.
پس جدّا حذر كنيد و خود را بپائيد پيش از پشيمانى و حسرت و وارد شدن بر خداوند و ايستادن در حضور پروردگار. و بخدا سوگند هيچ قومى با معصيت خدا بيرون نشدند و جز اينكه به سوى عذاب او رفتند، و هيچ قومى دنيا را بر آخرت ترجيح ندادند مگر اينكه به عاقبت و سر انجام شومى دچار گشتند. شناخت خدا و عمل به طاعت او دو انيس هم آغوشاند، پس هر كس خدا را بشناسد از او مىترسد و اين ترسش او را بر عمل به طاعت خدا بر مىانگيزد. و همانا صاحبان علم و پيروانشان كسانى هستند كه خدا را شناخته، و به فرامين او عمل كرده، و به سوى او رغبت نمودهاند و خداى متعال فرموده: «جز اين نيست كه از ميان
ص: 223
بندگان خدا علماء از خدا مىترسند» (1). پس چيزى از اشياء دنيا را با نافرمانى نمودن از خدا درخواست نكنيد، و در اين دنيا به طاعت خدا سرگرم باشيد، و روزهاى آن را مغتنم بشماريد، و براى آنچه كه نجات شما در آن است كوشش كنيد، كه پىآمدهاى اينها كمتر، و به پوزش نزديكتر، و براى نجات اميد بخشتر است.
پس امر خدا و طاعت او و پيروى كسى را كه خداوند اطاعتش را واجب شمرده بر امور ديگر پيش اندازيد، و فرمانهاى وارده از طاغوتها را كه فريفتگىهاى زينت جلوه دنياست بر امر خدا و طاعتش و طاعت اولى الامرتان جلوتر نيندازيد.
و بدانيد كه شما و ما بندگان خدائيم، و فردا روز سرورى حاكم بر ما و شما حكم كند و همو است كه شما را باز مىدارد و مورد سؤال قرا مىدهد، پس پيش از بازداشت و پرسش و عرضه شدن بر پروردگار جهانيان پاسخ خود را آماده كنيد، آن روز هيچ كس جز به اذن پروردگار، توانائى سخن ندارد.
و بدانيد كه خداى متعال در آن روز هيچ دروغگوئى را تصديق و هيچ راستگوئى را تكذيب نكند، و پوزش، مستحقّ پوزش را ردّ ننمايد، و غير معذورى را
1) فاطر 28.
ص: 224
پوزش پذير نباشد، بلكه بر آفريدگانش بواسطه پيامبران و اوليائش پس از پيامبران حجّت دارد. پس اى بندگان خدا پرواى الهى پيشه كنيد، و به اصلاح خويش و طاعت خداوند و آنان كه خدا ولايتشان را در مورد طاعت پذيرفتهايد رو آوريد، كه شايد پشيمانى پيدا شود كه بر آنچه در راه حقّ در گذشته كوتاهى كرده و از حقوق خدا ضايع ساخته پشيمانى گردد (كه اين پشيمانى بازدارندهاى است از مخالفت با حق).
از مصاحبت عاصيان (غاصبان) و يارى ظالمان و مجاورت فاسقان بپرهيزيد، از فتنه آنان حذر كنيد، و از درگاهشان دورى جوئيد، و بدانيد كسى كه با اولياء خدا مخالفت ورزد و به غير دين خدا ديندارى نمايد و بدون در نظر گرفتن فرمان ولىّ خدا خودكامگى كند در آتشى خواهد بود كه زبانه مىكشد و بدنهايى را مىبلعد كه ارواح آنها از آنها غايب شده و شقاوت و بدبختى آنها بر ايشان چيره گشته است، و آنان مردگانى هستند كه حرارت آتش (حرمان و دورى از ساحت حقّ) را نمىيابند (چنان كه خداوند در باره كفار فرموده: مردگاناند و لكن نمىدانند). پس اى صاحبان بينش پند گيريد، و خدا را بشكرانه اينكه شما را هدايت نموده سپاس گوئيد، و بدانيد كه شما را تحت قدرت خدا به زير بار قدرت غير خدا بيرون نشويد، و خداوند كردار شما را مىبيند و سپس به سوى او محشور
ص: 225
مىگرديد، پس از اندرزها پند پذيريد و به آداب صالحان مؤدّب گرديد.
34- ابو حمزه ثمالى گويد: امام سجّاد (ع) فرمود: بيرون آمدم تا به اين ديوار رسيده، و بدان تكيه دادم ناگهان به مردى برخوردم كه دو لباس سفيد به تن داشت (گويا حضرت خضر (ع) بوده است)، به چهره من نگاهى انداخت و گفت: اى علىّ بن الحسين چه شده تو را ناراحت و غمگين مىبينم؟ آيا حزن تو بر دنيا است؟ كه روزى خدا براى نيكوكار و بدكار فراهم است. گفتم: بر اين غم ندارم مطلب همچنان است كه تو مىگوئى. گفت: پس اندوه تو آيا بر آخرت است؟ كه آن وعده راستى است كه پادشاه قاهرى در آن حاكم است، گفتم: بر اين هم غم ندارم كه مطلب همچنان است كه تو مىگوئى.
گفت: پس غمت از چيست؟ گفتم: از ترسى كه از فتنه ابن زبير داريم. او خنديد و گفت: اى علىّ بن الحسين هرگز ديدهاى كه كسى از خدا بترسد و خدا نجاتش نداده باشد؟ گفتم: نه، گفت: اى علىّ بن الحسين هرگز ديدهاى كه كسى بر خدا توكّل كند و خدا او را كفايت نكرده باشد؟ گفتم: نه، سپس نگاه كردم در پيش رويم كسى را نديدم.
ص: 226
35- قاسم بن عروه از مردى از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام روايت كرده كه آن حضرت در معنى اين آيه: «اين چنين خداوند، اعمالشان را حسرت بر آنان مىنماياند»، فرمود: مردى مالى بدست مىآورد و محروم مىماند از اينكه بدان وسيله كار خيرى انجام دهد و مىميرد و ديگرى آن را به ارث مىبرد و كار خيرى بدان سبب انجام مىدهد، پس آن مرد آنچه را بدست آورده بصورت كارهاى نيكى در نامه عمل ديگرى مىبيند (آنجاست كه حسرت مىخورد كه اى كاش خودم آن مال را در راه خير مصرف مىنمودم) بقرة: 167.
36- هشام بن سالم گويد: امام صادق (ع) فرمود: هر گاه به كار خيرى تصميم گرفتى انجام آن را به تأخير مينداز، چه بسا خدا- تبارك و تعالى- بر بندهاش نظر ميكند و او را در حال انجام طاعتى مىبيند پس مىفرمايد: به عزّت و جلالم سوگند كه هرگز تو را عذاب نكنم. و هر گاه به گناهى مصمّم شدى انجامش مده، چه بسا خدا- تبارك و تعالى- بر بنده نظر ميكند و او را مشغول معاصى خودش مىبيند پس مىفرمايد: به عزت و جلالم سوگند كه هرگز تو را نيامرزم.
ص: 227
37- حمزة بن حمران گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
هر گاه يكى از شما به انجام كار خوبى تصميم گرفت نبايد به تأخيرش اندازد چه بسا بنده نماز مىخواند، و روز را روزه مىدارد، پس باو گفته شود كه: پس از اين ببعد هر چه خواهى بكن كه خداوند تو را آمرزيده است (1).
38- ابو اسحاق خراسانى گويد (2): امير المؤمنين (ع) مىفرمود: مقدّمات شك را فراهم نكنيد كه به شك مىافتيد، و شك نكنيد كه به كفر مىگرائيد، و به خودتان رخصت ندهيد كه سست مىشويد، و در راه حقّ سستى نكنيد كه زيان مىبينيد. دور انديشى آن است كه دانائى پيدا كنيد، و از نشانههاى دانائى آن است كه مغرور نشويد. خيرخواهترين شما از براى خودش كسى است كه از همه بيشتر مطيع خدا باشد، و نيرنگ بازترين شما با خودش كسى است كه از همه بيشتر معصيت خدا كند. هر كس كه خدا را فرمان برد در امان مىماند و رشد مىيابد، و هر كس معصيت او كند زيان بيند و پشيمان گردد. و از خداوند
1) گفتن اينكه هر چه خواهى بكن زيانى ندارد زير آن عملى كه خدا بدان سبب گناه بنده را مىآمرزد بر انسان مستور است و لذا آدمى جرأت انجام گناه نمىيابد. و نيز خود اين گفتار دليل است بر اينكه خداوند همان طور كه گذشته او را آمرزيده، در آينده نيز او را از گناه حفظ خواهد نمود.
2) ظاهرا از حضرت صادق (ع) يا حضرت رضا (ع) نقل مىكند.
ص: 228
يقين طلبيد، و براى بدست آوردن عافيت و سلامتى (يا عاقبت) بسوى خدا ميل كنيد، و بهترين چيزى كه در دل گردش ميكنيد يقين است. اى مردم از دروغ پرهيز كنيد، كه هر اميدوارى جوينده است، و هر ترسانى گريزان.
39- علىّ بن مهزيار بسند خود از امام صادق (ع) روايت كند كه فرمود:
امير المؤمنين (ع) مىفرمود: امور دور را بر خود نزديك، و امور مشكل را بر خود آسان گيريد، و بدانيد كه بنده هر قدر راه و چارهجوئيش ضعيف و سست باشد از آنچه برايش مقدّر فرموده كمتر نستاند، و اگر زرنگى و راهيابى و چارهجوئيش قوى و افزون باشد بيش از آنچه خدا مقدّرش فرموده بدست نياورد.
40- هشام گويد: امام صادق (ع) فرمود: امير المؤمنين (ع) در كوفه به مردم مىفرمود: اى كوفيان گمان مىكنيد كه من راه اصلاح شما را نمىدانم؟
آرى مىدانم و لكن خوش ندارم، اصلاح شما را به قيمت فساد خودم تمام كنم.
41- يحيى بن عقيل گويد: على (ع) فرمود: من از دو چيز بر شما بيم
ص: 229
دارم: پيروى دلخواه خود، و آرزوى دراز. امّا پيروى دلخواه خود مانع از حقّ است، و آرزوى دراز آخرت را از ياد انسان مىبرد. همانا آخرت رو كرده مىآيد، و دنيا پشت كرده مىرود، و هر كدام را فرزندانى است، پس از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا نباشيد. امروز روز عمل است نه حساب، و فردا روز حساب است نه عمل.
42- اسماعيل (بن ابى زياد سكونى) گويد: امام صادق (ع) فرمود:
امير المؤمنين (ع) مىفرمود: با تفكّر دل خود را بيدار ساز، و پهلو از خواب تهى كن، و پرواى از خدا كه پروردگار توست پيش گير.
43- ابن سنان گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: حضرت مسيح (ع) بيارانش مىفرمود: اگر دوستان و برادران من هستيد پس خود را براى عداوت و دشمنى از جانب مردم آماده كنيد (1)، و اگر نكرديد برادران من نيستيد.
همانا بشما مىآموزم كه عمل كنيد، و شما را نمىآموزم كه خود بين شويد. هرگز بآنچه مىخواهيد (از پاداشهاى اخروى) دست نيابيد جز به ترك كردن آنچه كه
1) زيرا هر گاه آدمى بحقّ و عدالت عمل كند و دقيقا مراقب فرمان الهى باشد ديگران طاقت همراهى با او را ندارند و لذا دشمن وى مىگردند.
ص: 230
بدان ميل داريد، و به صبر نمودن بر آنچه كه آن را خوش نداريد. از نگاه بنامحرم بپرهيزيد كه در دل صاحبش بذر شهوت مىافشاند، و همين كار كافى است كه صاحبش را دچار فتنه نمايد.
خوشا حال آن كس كه با دو چشمش شهوت را ببيند و دلش بمعاصى نپردازد. چقدر دور است آنچه كه از دست رفته، و چقدر نزديك است آنچه كه خواهد آمد! واى بحال فريفتهشدگان اگر آنچه كه خودش ندارند نزديكشان شود، و آنچه كه دوست دارند از آنان جدا گردد، و آنچه كه بدان وعده داده شدهاند نزدشان آيد. و همانا در آفرينش اين شب و روز جاى پند آموزى است.
واى بحال آن كس كه دنيا همه همّ اوست، و گناهان كردار اوست كه فردا روز چگونه در پيشگاه پروردگارش رسوا مىشود. در غير ذكر خداوند زياد سخن نگوئيد كه آن كسانى كه بسيار در غير ذكر خدا سخن مىگويند دلهايشان سخت است امّا نمىدانند.
آن گونه به عيوب مردم ننگريد كه گويا به جاسوسى بر آنها گمارده شدهايد، بلكه بفكر آزادى خودتان باشيد كه شما بندگانى مملوكيد.
تا كى آب بر كوهها سيلان يابد و سنگها نرم نشود! و تا كى درس حكمت مىگيريد، امّا دلهاى شما بدان وسيله نرم نمىگردد! شما بندگان بدى
ص: 231
هستيد نه بندگان پرهيزكار، و نه آزادگانى گرانمايه. داستان شما داستان گل خرزهره است كه شكوفه آن دل بينندهاش را مىبرد، ولى خورندهاش را مىكشد، و السّلام.
44- مردى از ياران امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) گويد: از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود: ترك حشمت و بزرگى و خودنمائى كن و خود را مشهور مساز، و خود را نهان كن تا ياد تو نكند و شناخته نشوى، و رازى خود را پنهان دار، و سكوت اختيار كن تا سالم بمانى- و با دست خود بسينهاش اشاره كرد و فرمود- نيكان را دوست دارد،- و با دست به عموم اشاره نمود- و فاجران را دشمن مىدارد.
45- حسن بن فضّال گويد: از ابى الحسن (امام رضا) عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: دو گروه با هم كارزار نكنند جز اينكه خداوند آن دسته را كه باگذشتتر است يارى مىدهد.
46- حبيب سجستانى گويد: امام باقر (ع) فرمود: در تورات نوشته:
خداوند در مناجات خود با موسى (ع) فرمود: اى موسى در باطن كار خود از من
ص: 232
بترس تا تو را از پس اسرار و عيوبت محافظت كنم. و مرا در خلوت و هنگام خوشى و لذّت خود ياد آر تا تو را به نزد غفلتهايت ياد آورم، و خشم خود را از آن كس كه تو را مالك وى نمودهام بازدار تا خشم خود را از تو باز دارم. و اسرار پنهان مرا در باطن خود نهان دار، و از جانب من با دشمنم و دشمن خودت از آفريدگانم در آشكاراى وجودت بمدارا رفتار كن، و با اظهار اسرار پنهانى من نزد نااهلان دشنام آنان را بجان من مخر كه در اين صورت در جرم دشمن من و دشمن خودت در دشنام دادن بمن شريك خواهى شد.
47- فضل بن يونس گويد: امام كاظم (ع) فرمود: خوب را برسان، و سخن خوب بگو، و امّعه مباش. گفتم: «إمّعه» چيست؟ فرمود: نگو من با مردم هستم و من هم يكى از مردمم (1). رسول خدا (ص) فرموده است: اى مردم، دو راه بيشتر وجود ندارد: راه خير و راه شر، چه شده كه راه شر نزد شما محبوبتر از راه خير است؟!
1) امّعه كسى است كه به هر كس مىگويد: من با تو هستم، و خودش رأى و نظرى ندارد و پيرو هر كس مىشود.
ص: 233
1- غياث بن ابراهيم از امام صادق (ع) از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كند كه فرمود: رسول خدا (ص) چون بسخنرانى مىپرداخت حمد و ثناى الهى بجاى مىآورد، و مىفرمود: آگاه باشيد كه راستترين گفتار، كتاب خداست، و برترين روش، روش محمّد است، و بدترين امور، امور تازه و نو پديد است (كه در كتاب و سنّت اثرى از آنها نيست)، و هر بدعتى گمراهى است.
و صدايش شريفش را بلند مىكرد و گونههايش سرخ مىگشت و قيامت و فرا رسيدن آن را ياد آور مىشد كه گويا خبر آورى براى يك لشكر است، مىفرمود:
قيامت صبح و شام بشما نزديك مىشود. سپس مىفرمود: بعثت من و قيامت مانند اين دو انگشت با هم است- و دو انگشت سبّابه خود را كنار هم
ص: 234
مىنهاد.- هر كس مالى باقى گذارد براى اهل بيت اوست، و هر كس وامى گذارد بر عهده من است.
2- زيد بن علىّ بن الحسين از پدرش عليهما السّلام روايت كند كه فرمود: رسول خدا (ص) در مرض وفات سر خود را در دامن امّ الفضل گذاشت و از هوش رفت. قطرهاى از اشك چشم امّ الفضل بر گونه حضرت افتاد. حضرت چشمان خود را گشود و باو فرمود: چه مىشود تو را اى امّ الفضل؟ گفت: خبر مرگ خود را رسانده، و گزارش دادهايد كه مرگتان فرا رسيده، پس اگر حكومت از آن ماست ما را بشارت بده، و اگر در غير ماست پس بما سفارشى فرما. پيامبر (ص) باو فرمود: شما پس از من مقهور و مستضعف خواهيد بود.
3- ابو عقيل گويد: خدمت امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) بوديم، فرمود: هر آينه اين امّت بر هفتاد و سه فرقه پراكنده خواهد شد، سوگند بآن كس كه
ص: 235
جانم بدست اوست، تمام فرقهها گمراهند جز آن كس كه از من پيروى كند و از شيعيان من باشد.
4- سليمان بن خالد از امام صادق از پدرانش عليهم السّلام از رسول خدا (ص) روايت كند كه آن حضرت به على (ع) فرمود: اى على تو از من هستى و من از تو، دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست، و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست.
اى على من در جنگم با كسى كه با تو بجنگد، و بر سر مهر هستم با آن كس كه با تو بر سر مهر باشد. براى تو گنجى در بهشت است و تو ذو قرنين (1)آن هستى.
اى على تو تقسيمكننده بهشت و دوزخى، داخل بهشت نمىشود بجز آن كس كه تو را بشناسد و تو هم او را بشناسى (2)، و در آتش داخل نشود جز كسى كه تو را منكر باشد و تو نيز شناساى او نباشى. اى على تو و امامان از فرزندانت در روز قيامت بر اعراف هستيد كه مجرمان را از سيما، و مؤمنان را به علامات و نشانهها مىشناسى. اى على اگر تو نبودى، پس از من مؤمنان شناخته نمىشدند (زيرا
ص: 236
دوستى آن حضرت ايمان و دشمنى وى كفر است، پس دوستان آن حضرت مؤمنان، و دشمنان حضرتش كافرانند).
5- جابر بن يزيد جعفى گويد: امام باقر (ع) فرمود: از جابر بن عبد اللَّه انصارى شنيدم كه مىگفت: اگر سلمان و ابو ذر براى همين كسانى كه دوستى شما را بخود مىبندند و مدّعى تشيّع هستند (علم خود يا فضائل ويژه شما را) نشر دهند، هر آينه گويند: اينان كذّاباند، و اگر اينان (سلمان و امثال او) آنان را ببينند هر آينه گويند: آنان ديوانهاند.
6- محمّد بن ياسين گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود كه:
براى بنده چه سود باشد كه كار خوب را آشكار كند و كار زشت را پنهانى انجام دهد؟ مگر نه اينست كه وقتى بازگشت بخويشتن مىكند پى مىبرد كه مطلب چنان نيست؟! و خداى متعال مىفرمايد: «بلكه انسان نسبت بخودش بينا است». هر گاه باطن اصلاح شود، ظاهر نيز نيك و نيرومند مىگردد.
ص: 237
1- جابر بن يزيد گويد: امام باقر (ع) فرمود: ابو ذر غفارى- رضى اللَّه عنه- نزد كعبه ايستاد و گفت: من جندب بن سكن هستم. مردم گرد او جمع آمدند گفت: اى مردم، اگر يكى از شما قصد سفر كند هر آينه ساز و برگ آن را فراهم سازد، آيا شما در پى ساز و برگ مناسب براى سفر آخرت خود نمىباشيد.
مردى برخاست و گفت: خدا تو را رحمت كند ما را (بآن ساز و برگ) رهنمائى كن. ابو ذر- رحمه اللَّه- گفت: گرفتن روزهاى در روزى بسيار گرم براى آن روز كه همه از قبرها بيرون آيند، و انجام حجّ بيت الحرام براى رضاى خداى متعال بخاطر امور بزرگ و مهمّ، و گزاردن دو ركعت نماز در تاريكى شب براى وحشت قبور. سخن را دو قسم كنيد: سخن خوبى كه بر زبان رانيد، و سخن بدى كه از آن لب فرو بنديد. و صدقهاى از جانب خود به مسكينى بده كه اى
ص: 238
مسكين شايد بدان سبب از روزى سخت و دشوار نجات يابى.
دنيا را دو درهمى كه بدست آورى قرار ده: درهمى كه خرج خانوادهات كنى، و درهمى كه براى آخرت خود پيش فرستى، و درهم سوّم زيان دارد كه سود ندارد، پس آن را مخواه.
دنيا را دو كلمه قرار ده: سخنى در راه طلب حلال، و سخنى براى آخرت، و سوّمى زيان دارد كه سود نداد، پس آن را مطلب. سپس گفت: در فكر و انديشه بودن روزى كه بآن نمىرسم هلاكم نموده است.
2- واثلة بن اسقع گويد: رسول خدا (ص) فرمود: خداوند از اولاد ابراهيم اسماعيل را، و از اسماعيل كنانه را، و از كنانه قريش را، و از قريش بنى هاشم را، و از بنى هاشم مرا برگزيد و انتخاب فرمود.
3- ابو سعيد خدرى گويد: در زمان رسول خدا (ص) در جايى يك
ص: 239
كشتهاى پيدا شد، حضرت با شدّت خشم بيرون شد تا بر منبر بر آمد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد، سپس فرمود: مردى از مسلمانان كشته مىشود و قاتلش معلوم نمىشود؟ بآن كس كه جانم بدست اوست سوگند كه اگر اهل آسمانها و زمين در قتل مؤمنى شركت كنند يا راضى به كشته شدن وى باشند (1)هر آينه خداوند همگى آنان را بدوزخ افكند.
سوگند بآن كس كه جانم بدست اوست هيچ كس ديگرى را از روى ستم تازيانه نزند جز اينكه فردا روز در آتش دوزخ بهمان اندازه تازيانه خورد. سوگند بآن كس كه جانم بدست اوست هيچ كس ما اهل بيت را دشمن ندارد جز اينكه خداوند او را به روى در آتش دوزخ افكند.
4- جابر بن يزيد از امام باقر از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) به علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود: اى على من و تو، و دو فرزندت حسن و حسين، و نه نفر از اولاد حسين پايههاى دين و استوانههاى اسلام هستيم، هر كس از ما پيروى كند نجات يابد، و هر كس از فرمان ما سر پيچد راهش بسوى آتش خواهد بود.
1) ظاهرا مراد اينست كه كشتن وى بخاطر ايمانش باشد، چنان كه در من لا يحضره الفقيه است.
ص: 240
5- مالك [بن ابى عامر اصبحى] گويد: هنگامى كه علىّ بن ابى طالب (ع) از مدينه بسوى بصره (براى جنگ جمل) روانه شدند، من كنار مغيرة بن شعبه ايستاده بودم كه عمّار بن ياسر- رضى اللَّه عنه- پيش آمد و باو گفت: اى مغيره ميل و گرايش بخدا- عزّ و جلّ- دارى؟ مغيره گفت: كجا برايم چنين چيزى خواهد بود اى عمّار؟! عمّار گفت: در اين دعوت (فرا خواندن بسوى جهاد با ناكثين در جنگ جمل) داخل شو تا به گذشتگان برسى و بر آيندگان سرورى پيدا كنى. مغيره گفت: اى ابا اليقظان يك چيز بهتر از اين! عمّار گفت:
آن چيست؟ گفت: در خانه مىرويم و درها را بروى خود مىبنديم تا حقيقت بر ما روشن شود سپس با روشنى و آگاهى بيرون مىشويم، و چون زور آزمائى نباشيم كه بخواهد با پاره كردن زنجيرى خندهاى برانگيزد و ليكن به غم و اندوه گرفتار آيد. عمّار گفت: هرگز هرگز، آيا نادانى پس از دانائى، و كورى پس از بينائى را برگزينيم؟! گوش بحرف من بده، بخدا سوگند مرا نبينى جز در صف اوّل.
ص: 241
امير المؤمنين (ع) از جريان آن دو با خبر شد و فرمود: اى ابا اليقظان، اين اعور (چپول و يك چشم) بتو چه مىگويد؟ بخدا سوگند او پيوسته كوشش مىكند كه حق را بباطل بپوشاند و آن را وارونه و غير واقع جلوه دهد، و بچيزى از دين نياويزد مگر كه موافق دنيا باشد، اى واى، اى مغيره! اين دعوتى است كه هر كس را كه با آن همراهى كند بسوى بهشت مىراند. مغيره گفت: راست مىگوئى اى امير مؤمنان، من اگر با تو نباشم هرگز عليه تو نيز نخواهم بود.
6- جابر (جعفى) از امام باقر از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: چون روز قيامت شود، و اهل بهشت در بهشت، و اهل دوزخ در دوزخ جاى گيرند، بندهاى هفتاد خريف- كه هر خريف هفتاد سال است- در آتش بماند، سپس از خدا- عزّ و جلّ- درخواست كند و خدا را بخواند و گويد: پروردگارا! بحقّ محمّد و اهل بيتش از تو مىخواهم كه مرا رحم كنى.
خدا- جلّ جلاله- به جبرئيل وحى كند كه بسوى بندهام فرود رو، و او را
ص: 242
از آتش بيرون آور. جبرئيل گويد: چگونه در آتش فرود روم؟ خدا- تبارك و تعالى- مىفرمايد: من بآتش فرمان دادهام كه بر تو سرد و سلامت باشد. جبرئيل گويد: جاى او را نمىدانم. خداوند مىفرمايد: او در چاهى از دوزخ است.
جبرئيل (ع) بسوى آتش فرود مىرود و او را در حالى كه بند و زنجير شده و به رو افتاده است در آتش مىيابد، پس او را بيرون مىآورد.
آن بنده در پيشگاه خدا- عزّ و جلّ- مىايستد. خداى متعال مىفرمايد:
اى بنده من چه مدّت است كه در آتش ماندهاى و مرا سوگند مىدهى؟ گويد:
پروردگارا حسابش را ندارم. خدا- عزّ و جلّ- باو مىفرمايد: به عزّت و جلالم سوگند كه اگر بحقّ آنان از من درخواست نمىكردى هر آينه خفّت و خوارى تو را در آتش طولانى مىساختم، امّا اين مطلب بر من حتم و واجب گشته است كه بندهاى از من بحقّ محمّد و اهل بيتش درخواست نكند جز اين كه آن گناهانى را كه بين من و او بوده بيامرزم (يعنى اگر حقّ النّاس نباشد)، همانا امروز تو را بخشيدم. سپس باو فرمان داده شود كه به بهشت برود.
7- معاوية بن عمّار گويد: امام صادق (ع) فرمود: در مدينه مردى بود بيكاره و ياوه گو كه با حرفهاى خود مردم آن شهر را مىخنداند، روزى بآنان
ص: 243
گفت: اين مرد- علىّ بن الحسين (ع)- مرا خسته كرده و هيچ يك از كارهايم نتوانسته او را بخنده آورد، ناگزير بايد چارهاى انديشم تا وى را بخندانم. روزى آن حضرت (ع) با دو نفر از غلامان خود عبور مىكرد، آن مرد آمد و عباى آن حضرت را از دوشش كشيد (و فرار كرد). آن دو غلام بدنبالش دويدند و عبا را گرفتند و بدوش حضرت انداختند. امام سر بزير انداخته با وقار هر چه تمامتر حركت مىكرد و چشم از زمين برنمىداشت. سپس به غلامانش فرمود: اين چه كارى بود؟ گفتند: مردى است بيكاره و ياوه گو كه اهل مدينه را مىخنداند و از اين راه نان مىخورد. فرمود: باو بگوئيد: اى واى! همانا خدا را روزى است كه ياوه گويان در آن روز زيان خواهند ديد.
صوت
1- فجيع عقيلى گويد: حسن بن علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام فرمود:
ص: 244
چون هنگام وفات پدرم رسيد شروع به وصيّت نمود، فرمود: اينها مطالبى است كه علىّ بن ابى طالب برادر محمّد رسول خدا و پسر عمو و وصى و همدم و همراه او بدان وصيّت و سفارش نموده است. و آغاز وصيّتم اين است كه گواهى مىدهم معبودى جز اللَّه نيست، و محمّد فرستاده خدا و برگزيده اوست، خداوند او را با علم خود اختيار كرد، و او را براى اختيار و انتخاب خود برگزيد و (گواهى مىدهم) كه خداوند مردگان را از قبرها برانگيزاند، و از مردم در مورد اعمالشان بازخواست مىكند، و او بدان چه در سينهها نهانست داناست.
اى حسن تو را- كه وصى بودن تو به تنهائى كافى است- سفارش مىكنم بدان چه رسول خدا (ص) بمن سفارش فرمود. پسر جان من چون زمانش (تحقّق وصيّت) فرا رسد در خانه بنشين، و بر خطاهايت گريه كن (1)، و نبايد كه دنيا بزرگترين همّ و فكر تو باشد. پسر جانم تو را بگزاردن نماز در وقت خود، و پرداخت زكات باهلش در هنگام حلول وقتش، خاموشى در برابر امور ترديد آميز و اشتباه برانگيز، و ميانهروى در عمل، و رعايت عدالت در خشنودى و خشم، و
1) گريه و استغفار و توبه امامان معصوم عليهم السلام بمنظور وجود گناه در آن بزرگواران نيست، بلكه فلسفه ديگرى دارد كه مجال ذكرش نيست.
ص: 245
خوشرفتارى با همسايگان، و مهماننوازى، و مهربانى به تهيدستان و رنجديدگان بىبضاعت، و حفظ پيوند با فاميل، و دوستى و همنشينى با فقراء و مساكين، و فروتنى كه از برترين عبادات است، و كوتاه داشتن آرزو، و ياد آورى مرگ، و زهد و بىرغبتى بدنيا، سفارش مىكنم كه همانا تو در گرو مرگ، و هدف بلاء، و مغلوب مرض و بيمارى هستى.
و تو را به ترس از خدا در نهان و آشكار كارت سفارش مىكنم، و از شتاب در گفتار و كردار نهى مىنمايم، و چون كار آخرتى پيش آمد در انجام آن بشتاب، و چون كار دنيائى پيش آمد شتاب نورز و خوب فكر كن تا به رشد و خير خودت در آن كار برسى. و از جاهائى كه بودن تو در آن موجب متّهم شدن توست و نيز از مجلسى كه بدان گمان بد مىرود بپرهيز كه همنشين ناباب همنشين خود را دگرگون سازد. پسر جانم براى خدا كار كن، و از سخن ناروا دورى گزين، و بكارهاى پسنديده امر كن، و از زشتىها نهى نما، و با برادران دينى در راه خدا برادرى كن، و نكوكار را بخاطر نيكوكاريش دوست بدار، و با فاسق بجهت حفظ دين خود مدارا بنما، و او را در دل دشمن دار، و در اعمال خود از وى فاصله بگير تا مثل او نباشى.
ص: 246
از نشستن در سر كوى و برزن بپرهيز، و بحث و جدل را با كسى كه عقل و دانشى ندارد رها ساز پسر جانم در زندگانى و نيز در عبادت خود راه اعتدال و ميانه روى را پيش گير، و در عبادت بكارى كه مداوم و مورد توان توست بپرداز، و پيوسته خاموش باش تا سالم بمانى، و كردار نيكى براى خودت پيش فرست تا غنيمت برى، و نيكى را يادگير تا آگاهى يابى، و در هر حال ياد خدا باش، با خردسالان خانوادهات مهربان باش، و بزرگسالانشان را احترام بگذار، و طعامى را مخور تا اينكه پيش از خوردن چيزى از آن را صدقه دهى.
پيوسته به روزه دارى بپرداز كه آن زكات بدن و سپر روزهدار (از آتش دوزخ) است، و با نفس خود جهاد كن، و از همنشين خود در حذر باش، و از دشمنت دورى گزين، و بر تو باد به مجالسى كه در آنها ياد خدا مىشود، و فراوان دعا كن. پسر جانم راستى كه چيزى از خير خواهى و نصيحت را از تو فرو گذار ننمودم، و اينك زمان جدائى من و تو فرا رسيده است. تو را به برادرت محمّد (ابن حنفيّه) سفارش بخير مىكنم كه او برادر و فرزند پدر تو است، و از ميزان دوستى من نسبت باو، باخبرى.
و امّا برادرت حسين كه او فرزند مادر توست (و نيازى بسفارش ندارد)، و بيش از اين در اين باره سفارش نمىكنم، خداوند كفيل من بر شماست، و از او
ص: 247
مىخواهم كه شما را به صلاح آورد، و شرّ جفاكاران سركش را از شما باز دارد، و صبر را پيشه سازيد تا خداوند خودش زمام امر را بدست گيرد (حكومت را بدست اهلش بسپارد). و هيچ حركت و نيروئى نيست جز بخداى برتر و بزرگ.
2- ابو على همدانى گويد: عبد الرّحمن بن ابى ليلى حضور امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) برخاست و گفت: اى امير مؤمنان از شما پرسش مىكنم تا چيزى از شما فرا گيرم، و البتّه منتظر بوديم كه چيزى در باره كار خودت بفرمائى امّا چيزى نفرمودى. آيا از كار خويش بما خبر نمىدهى كه آيا (اين سكوت شما) بجهت سفارشى است از جانب رسول خدا (ص) يا بنظر خودتان چنين رسيده است؟ همانا ما در باره شما گفتار فراوانى گفتهايم، و مطمئنترين آنها همان است كه از زبان خودتان بشنويم و از شما بپذيريم. ما مىگفتيم: اگر حكومت پس از رسول خدا (ص) بدست شما مىرسيد احدى با شما به نزاع نمىپرداخت، بخدا سوگند اگر از من بپرسند نمىدانم چه بگويم؟ آيا چنين پندار برم كه اين قوم نسبت بآنچه كه در آنند از شما شايستهترند؟ اگر چنين گويم پس بچه جهت رسول خدا (ص) در بازگشت از حجّة الوداع شما را نصب نمود و فرمود:
ص: 248
«اى مردم هر كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست». و اگر شما از آنان نسبت بدان چه كه در آنند شايستهترى پس براى چه ولايت آنها را بپذيريم؟ امير المؤمنين (ع) فرمود: اى عبد الرّحمن همانا خداى متعال پيامبر خود (ص) را به نزد خود برد و من در آن روز نسبت بمردم از شايستگى خود باين لباسم شايستهتر بودم، و همانا از جانب پيامبر خدا (ص) بمن سفارشى شده بود كه اگر مرا مسخّر خود نموديد، بخاطر اطاعت از خدا اقرار كنم و بپذيرم. و همانا نخستين چيزى كه پس از آن حضرت (يا پس از غصب خلافت) از حقّمان كاسته و ضايع شد و ابطال حقّ ما در خمس بود، و پس چون كار ما سست گشت چوپانى چند از قريش در ما طمع ورزيدند. و همانا مرا حقّى بر مردم است كه اگر بدون درخواست و درگيرى بمن بازگردانند مىپذيرم و بانجامش برخيزم و آن تا مدّت معلومى ادامه خواهد يافت، و من بسان مردى هستم كه از مردم در مدّت معيّنى طلبى دارد، اگر در پرداخت مال او تسريع كنند آن را بگيرد و سپاسشان گويد؛ و اگر به تأخير اندازند بالأخره آن را مىستاند بدون اينكه ديگر مورد سپاس قرار گيرند، و مانند مردى باشم كه راه سهولت و نرمى را پيش گيرد امّا در نظر مردم بسان حيوان چموشى جلوه مىكند.
جز اين نيست كه هميشه حقّ از اين راه شناخته مىشود كه طرفداران
ص: 249
اندكى از مردم دارد، پس هر گاه سكوت كردم از من صرف نظر كنيد، كه اگر مطلبى پيش آيد كه نيازمند پاسخ باشيد شما را هدايت خواهم كرد، پس تا آنگاه كه من دست مىدارم شما نيز دست از من بداريد. عبد الرّحمن گفت: اى امير مؤمنان بجان خودت سوگند كه شما همان طور كه پيشينيان گفتهاند:
«بجانت سوگند كه هر كس را خواب بود بيدار نمودى، و بگوش هر كس كه گوشى شنوا داشت رسانيدى».
3- ابو عبيده گويد: نابغه جعدى از جمله كسانى است كه در دوران جاهليّت خدا پرست بودند، وى شرابخوارى و مستى را زشت مىشمرد، و از بتپرستى و قمار بازى دورى مىجست، و سخنى اين چنين در جاهليّت گفته است:
«سپاس خدائى راست كه او را انبازى نيست، هر كس اين را نگويد بخودش ستم كرده است».
وى هميشه از دين ابراهيم (ع) و روش پاك و خالصانه و عادلانه او ياد مىنمود، و روزه مىگرفت، و آمرزش مىطلبيد، و از كارهاى لغو و بيهودهاى كه اهل جاهليّت مىكردند جدّا پرهيز داشت، او حضور رسول خدا (ص) رسيد و گفت: «خدمت رسول خدا رسيدم آنگاه كه هدايت آورد، و كتابى را مىخواند
ص: 250
كه همچون كهكشان گسترده و نورانى بود».
«بحدّى مجاهده كردم كه من و همراهانم، احساس نمىكرديم كه ستاره سهيل كى طلوع و غروب مىكند».
«و رو به تقوا آوردم و از هيچ كافرى هراس نكردم، و هميشه ديگران را از آتش دوزخ ميهراساندم».
و ابو عبيده گويد: نابغه اعتقاد به على (ع) داشت، و پس از وفات رسول خدا (ص) در جنگ صفّين با امير المؤمنين (ع) شركت نمود. پس در يك شب بسيار سخت پياده شد و مىگفت:
«تمامى اهل كوه و بصره و مردم عراق مىدانند، كه على (ع) بزرگمرد نجيب آنجاست». «او سرورى بزرگوار و سپيد روى و درخشان چهره است، و مهر و صداق مادر او وى را بر ديگر زنان برترى و فزونى بخشيده بود».
«او گرامى ترين كسانى است كه كمر بميان بستهاند، (اى على) اين گروه بتو ستم نموده و هرگز هشيار نگشتهاند». «شما را پيشدستى و آنان را نيز پيشدستى و سبقتى است، و اين مطلب را همه اين ياران مىدانند».
«شما براه هدايت پيش رانديد، و آنها هم پيش راندند براهى كه پايان آن به بدست آوردن عراق نمىانجامد». «در ميان ملّتى كه عادت آن نفاق و دوروئى است»
ص: 251
4- حسين يا حسن بن عطيّه (1)گويد: امام صادق (ع) فرمود: كرامتهاى اخلاقى ده چيز است، و اگر بتوانى همه آنها را دارا باشى پس چنان باش، زيرا كه گاهى اين امور در مرد هست و در فرزندش نيست، و گاه در فرزند هست و در پدرش نيست، و گاه در بنده وجود دارد و در آزاده نيست. عرض شد: اى پسر رسول خدا آنها كدام است؟
فرمود: راستگوئى، صداقت در شجاعت و دلاورى (در جنگ و جهاد) (2)، باز گرداندن امانت، پيوند با خويشان، دعوت ميهمان، طعام دادن به سائل، مقابله به نيكى در برابر كارهاى خوب ديگران، دفاع از حقّ و حرمت همسايه، دفاع از حقّ و حرمت دوست، و بالاترين همه آنها حيا و شرم است.
5- ابو امامة گويد: رسول خدا (ص) فرمود: شش چيز است كه هر كس
ص: 252
به يكى از آنها عمل كند، در روز قيامت از وى دفاع كند تا او را به بهشت داخل سازد، گويد: اى پروردگار من اين شخص در دنيا به من عمل مىكرده است:
نماز، زكات، حجّ، روزه، ردّ امانت، و پيوند با خويشان.
6- مسعدة بن زياد گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه از تفسير اين آيه:
«پس خداى را حجّت رساست» (1)از آن حضرت پرسش شد، فرمود: خداى متعال در روز قيامت به بنده گويد: بنده من آيا مىدانستى؟ پس اگر گويد: آرى، باو مىفرمايد: پس چرا بدان چه مىدانستى عمل نكردى؟ و اگر گويد: نمىدانستم و جاهل بودم، باو مىفرمايد: چرا نياموختى تا عمل كنى؟ پس او را محكوم نمايد، و اين است حجّت رسا.
1) الانعام: 149.
ص: 253
1- سلمان فارسى- رضى اللَّه عنه- گويد: پيامبر (ص) به من فرمود:
چون صبح كردى بگو: «خداوندا تو پروردگار منى، شريكى براى تو نيست، ما صبح كرديم و تمامى ملكها از آن خداست كه شريك ندارد» سه بار اين را بگو، و بهنگام شب نيز همين را بگو، كه اين كلمات كفّاره گناهانى است كه در فاصله ميان آنها انجام شده است.
2- محمّد بن جعفر از پدرش امام صادق (ع) روايت كند كه فرمود:
مدّتى رسول خدا (ص) يكى از يارانش را نديد، پس از چندى او را ديد، فرمود:
ص: 254
علّت غيبت و تأخير تو چه بود؟ عرض كرد: بيمارى و تهيدستى اى رسول خدا، پيامبر (ص) باو فرمود: آيا به تو دعائى نياموزم كه چون بدان دعا كنى خداوند بيمارى را از تو ببرد و فقر و تهيدستى را از تو دور سازد؟ گفت: آرى، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا. رسول خدا (ص) فرمود: بگو: «هيچ حركت و قوّتى نيست جز بخدا و از جانب او، توكّل كردم بر آن زندهاى كه هرگز نميرد، سپاس خدائى راست كه فرزند نگيرد، و انبازى در ملك و سلطنت ندارد، و براى او سرپرستى بجهت پستى و خوارى او نيست، و او را تكبيرى بسزاى گو».
صوت
3- عبد اللَّه بن عبّاس گويد كه از پيامبر (ص) شنيده است كه مىفرمود:
همانا بهشت سال به سال به جهت حلول ماه رمضان زينت و آرايش مىشود، چون شب اوّل ماه رمضان فرا رسد بادى كه آن را مثيره گويند از زير عرش مىوزد كه برگ درختان بهشت را بهم مىزند و حلقه درهاى بهشت را مىكوبد، پس
ص: 255
آوائى از آنها شنيده شود كه هرگز شنوندگان بهتر از آن نشنيدهاند، حوران (زنان سياه چشم) بهشتى از جايگاه خود بيرون شوند تا بر مكانهاى بلند بهشت بايستند و صدا زنند: آيا خواستگارى بسوى خدا آمده تا خدا او را همسر كرامت كند؟ سپس گويند: اى رضوان (دربان بهشت) امشب چه شبى است؟ او لبّيك گويان بآنان پاسخ دهد سپس گويد: اى حوران نيك سيرت و نيكو صورت امشب شب اوّل ماه رمضان است كه درهاى بهشت براى روزهداران امّت محمّد (ص) گشوده شده است.
خدا عزّ و جلّ باو فرمايد: اى رضوان درهاى بهشت را بگشا، اى مالك (دربان دوزخ) درهاى دوزخ را بروى روزهداران امّت محمّد ببند، اى جبرئيل به زمين فرود رو، و سركشان شياطين را در بند و زنجير كن، سپس همگى را در امواج خروشان بيفكن تا روزه امّت حبيب مرا تباه نسازند. و خداوند تبارك و تعالى در هر شب از ماه رمضان سه بار مىفرمايد: آيا درخواستكنندهاى هست تا خواستهاش را بدو ببخشم؟ آيا توبهكنندهاى هست تا توبهاش را بپذيرم؟ آيا آمرزشطلبى هست تا وى را بيامرزم؟ كيست به دارائى كه تهيدست نيست و به وفاكنندهاى كه ظالم نيست قرض دهد؟ (منظور خود خداست).
ص: 256
و خداوند در پايان هر روز از ماه رمضان به هنگام افطار هزار هزار بنده را از آتش آزاد كند (1)، و چون شب جمعه و روز جمعه شود در هر ساعتى از آن هزار هزار نفر را از آتش آزاد سازد كه همگى مستحقّ عذاب مىباشند، و چون روز آخر ماه رمضان فرا رسد خداوند در آن روز به تعداد افرادى كه از اوّل تا آخر آن ماه آزاد ساخته آزاد مىنمايد.
و چون شب قدر شود خدا- عزّ و جلّ- جبرئيل را فرمان دهد تا در ميان جمعى از فرشتگان به زمين فرود آيد، و با او پرچمى سبز رنگ است، پس آن پرچم را بر پشت كعبه بكوبد. و جبرئيل ششصد بال دارد كه دو بال آن را جز در شب قدر باز نكند، و در آن شب آن دو بال را بگشايد، و آن دو بال از مشرق و مغرب فراتر برود، و جبرئيل (ع) در چنين شبى فرشتگان را به اطراف عالم گسيل دارد و آنان به هر ايستاده و نشسته، و هر نمازگزار و ذكر گوئى سلام كنند، و با آنان دست دهند و دعاى ايشان را آمين گويند تا سپيده صبح سر زند.
پس چون صبح بدمد جبرئيل (ع) صدا زند: اى گروه ملائكه كوچ كوچ،
1) در كتاب «فضائل الأشهر» شيخ صدوق لفظ هزار هزار نيامده است.
ص: 257
گويند: اى جبرئيل خداوند نسبت به درخواستهاى مؤمنين از امّت محمّد چه كرده است؟ گويد: خداى متعال امشب به آنان نظر رحمت كرده و از آنان گذشت نموده و گناهانشان را آمرزيده است مگر چهار كس را. رسول خدا (ص) فرمود: و اين چهار كس: شرابخوار، و عاقّ والدين، و كسى كه قطع رحم كرده، و كينهتوز ميباشند.
و چون شب عيد فطر كه شب جوائز نام دارد فرا رسد خداوند پاداش عملكنندگان را بدون حساب و شمارش ببخشد. و چون صبح روز عيد فرا رسد خداوند فرشتگان را در تمام شهرها برانگيزد، پس در زمين فرود آيند و سر كوچه و گذرها بايستند و گويند: اى امّت محمّد بسوى پروردگار كريم براى نماز عيد بيرون شويد كه او پاداش فراوان دهد، و گناهان بزرگ را بيامرزد. و چون سوى محلّ برگزارى نماز عيد روند خدا عزّ و جلّ به ملائكه فرمايد: اى ملائكه من پاداش يك اجير وقتى به وظيفهاش عمل كند چيست؟ گويند: معبودا و سيّدا پاداش او آن است كه اجر او را بطور كامل عطا كنى.
خدا عزّ و جلّ فرمايد: اى ملائكه من شما را گواه مىگيرم كه من پاداش اين را كه در ماه رمضان روزه گرفتند و بنماز ايستادند خرسندى و آمرزش خودم قرار
ص: 258
دادم. و مىفرمايد: اى بندگانم از من درخواست كنيد، به عزّت و جلالم خودم سوگند شما امروز در اين گردهمآئى خود براى آخرت و دنيايتان هر چه از من بخواهيد به شما ببخشم، و عزّتم سوگند تا آن زمان كه مرا مراقب خود بدانيد و از من بترسيد گناهان و عيوب شما را بپوشانم، به عزّتم سوگند كه شما را از عذاب پناه دهم و در نزد كسانى كه در دوزخ جاودانند رسوا نسازم، باز گرديد كه همگى بخشيده شدهايد، شما مرا خشنود ساختيد و من از شما خشنود گشتهام. پس ملائكه بدين بخششى كه خداوند باين امّت به هنگام افطار ماه رمضان عنايت فرموده يك ديگر را بشارت داده و تبريك گويند.
4- حنش بن معتمر گويد: بر امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) در حالى كه در رحبه (محلّى در كوفه) تكيه زده بود داخل شدم و گفتم: السّلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته، چگونه صبح كردى؟ حضرت سربلند كرد و جواب سلام مرا داد و فرمود: صبح كردم در حالى كه دوستدار دوستان، و صبركننده بر دشمنى دشمنانمان هستم، همانا دوست ما در هر شبانه روز منتظر
ص: 259
راحتى و گشايش است، و دشمن ما بناى كار خود را بر پايهاى نهاده كه سخت نااستوار و لغزان است، اين بناى او بر لب پرتگاهى است كه وى را در آتش دوزخ مىافكند.
اى ابا المعتمر براستى كه دوست ما نمىتواند ما را دشمن بدارد، و دشمن ما نمىتواند ما را دوست بدارد، همانا خداى متعال دلهاى بندگان را بر دوستى ما سرشته، و دست از يارى دشمن ما شسته، پس دوست ما توان دشمنى ما، و دشمن ما توان دوستى ما را ندارد، و هرگز دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك دل نگنجد زيرا كه «خداوند براى يك مرد دو دل در درونش ننهاده است» تا با يكى گروهى را و با ديگرى دشمنان همان گروه را دوست بدارد.
5- أصبغ بن نباته- رحمه اللَّه- گويد: روزى امير المؤمنين (ع) سخنرانى كرد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد و بر پيامبر (ص) درود فرستاد سپس فرمود: اى مردم سخنم را بشنويد، و كلامم را خوب فرا گيريد، و همانا تكبّر و خود فروشى از نشانههاى گردنكشى و زور نمائى است، و نخوت و بزرگ منشى از
ص: 260
تكبّر است. شيطان دشمنى حاضر و آماده است كه شما را به باطل دلخوشى مىدهد، هان كه هر مسلمانى برادر مسلمان ديگر است، و پس القاب زشت بر هم ننهيد، و دست از يارى هم نشوئيد، كه همانا شرايع و قوانين دين يكى است، و راههاى آن همراه است، هر كس آن را پيش بگيرد به حقّ و هدف خود مىرسد، و هر كس رهايش سازد از جادّه حق بدر رود، و هر كس از آن جدا شود تباه و نابود مىگردد.
مسلمان در امانت خيانت نورزد، و در وعده تخلّف نكند، و در سخن دروغ نگويد. ما خاندان رحمتيم، گفتار ما حقّ، و كردار ما عدل است. خاتم پيامبران از ماست، و پيشوايان اسلام و امينان كتاب خدا در ميان مايند. شما را بسوى خدا و پيامبرش، و جهاد با دشمنش، و سختگيرى و پايدارى در امرش، و طلب خرسنديش؛ و برپادارى نماز، و پرداخت زكات، و حجّ خانه خدا، و روزه ماه رمضان، و پرداخت كامل في (1)به اهلش دعوت مىكنيم.
هان كه از همه شگفتتر آنكه معاوية بن ابى سفيان اموى و عمر و بن عاص سهمى مردم را به خونخواهى پسر عمويشان (عثمان) بر مىانگيزند (2)، و
ص: 261
بخدا سوگند كه من هرگز با رسول خدا (ص) مخالفت نورزيدم، و هرگز در كارى از وى سر نپيچيدم، جان خود را در مواردى سپر او ساختم كه زورمندان و شجاعان از آن عقب مىنشستند، و بندههاى بدنها از آن مىلرزيد، و البتّه به نيرويى بود كه خداوند به من كرامت نموده بود و بر اين بخشش او را سپاس مىگزارم. و پيامبر (ص) در حالى قبض روح شد كه سر مباركش در دامن من بود، و خودم با اين دستهايم غسل او را بعهده گرفتم، فرشتگان مقرّب در اين امر ياريم مىدادند.
و بخدا سوگند كه هيچ امّتى پس از پيامبرش اختلاف نكرد جز اينكه گروه باطل بر گروه حقّ غلبه يافت مگر آنكه خدا بخواهد.
عمّار ياسر- رضى اللَّه عنه- برخاست و گفت: أمير المؤمنين شما را آگاه ساخت كه امّت با وى وفادار نخواهد ماند. پس مردم با بينائى كامل از هم جدا شدند.
6- سعيد بن مسيّب گويد: شنيدم مردى از ابن عبّاس در باره علىّ بن ابى طالب (ع) پرسش كرد و او گفت: علىّ بن ابى طالب بر دو قبله (بيت المقدس و كعبه) نماز خواند، و در هر دو بيعت (بيعت قبل از هجرت و بيعت رضوان) شركت
ص: 262
جست، و هرگز بتى نپرستيد، و قمارى نباخت، او بر آئين پاك توحيد بدنيا آمد، و باندازه چشم بهم زدنى شرك نياورد.
آن مرد گفت: سؤال من از اينها نبود، سؤال من از اين است كه او شمشير بر دوش نهاده و با حالت تبختر و تكبّر به بصره وارد شد و چهل هزار نفر را در آنجا كشت (1)، سپس بسوى شام رفت و در برخورد با سران و بزرگان عرب چنان آنان را درهم كوفت تا همه را كشت، سپس بسوى نهروان روانه گرديد و با اينكه آنان مسلمان بودند همه را تا آخرين نفر به قتل رساند.
ابن عبّاس گفت: على نزد تو داناتر است يا من؟ گفت: اگر على را از تو داناتر مىدانستم از تو پرسش نمىكردم! ابن عبّاس- رضى اللَّه عنه- به خشم آمده تا حدّى كه خشمش شدّت گرفت و گفت: مادر به عزا على به من علم آموخته است، علم او از جانب رسول خدا (ص) است، و رسول اللَّه (ص) را خداوند از بالاى عرش خود آموزش داده است، بنا بر اين علم پيامبر (ص) از جانب خدا، و علم على از جانب پيامبر (ص)، و علم من از جانب على است، و علم تمام ياران محمّد (ص) در برابر على (ع) همچون قطرهاى است در برابر هفت دريا.
1) تعداد مقتولين به اين اندازه نبوده، و البته دشمن كار طرف خود را بزرگ جلوه مىدهد.
ص: 263
7- ابو بصير گويد: امام صادق (ع) فرمود: خداى متعال به عيسى بن مريم (ع) وحى فرستاد: اى عيسى از چشمان خود اشك، و از دل خود خشوع و فروتنى را بمن ببخش، و آنگاه كه بيكاران و هرزه گويان در حال خنده و خوشى هستند تو سرمهاى از غم بر چشم خود بكش، و بر بالاى قبر مردگان بايست و با فرياد بلند آنان را صدا بزن شايد از ايشان پند شايسته خود را بگيرى، و بگو كه من هم در زمره آيندگان به اينان خواهم پيوست.
1- ابو اسحاق همدانى از پدرش از امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود: سه دسته از گناهان است كه در كيفر
ص: 264
آن عجله و شتاب گردد و به آخرت تأخير نيفتد: ناراضى ساختن پدر و مادر، و ستم بر مردم، و ناسپاسى در برابر احسان ديگران.
2- مسعدة بن صدقه از امام صادق و آن حضرت از پدرش امام باقر عليهما السلام روايت كند كه فرمود: نجاشى پادشاه حبشه نزد جعفر بن ابى طالب و يارانش فرستاد و آنها را بسوى خود خواند، آنان داخل شدند. نجاشى در خانهاش بروى خاك نشسته و لباسهاى كهنهاى به تن داشت. جعفر بن ابى طالب گفت:
چون او را بدين حال مشاهده كرديم نگران شديم، وى چون نگرانى و پريدگى رنگ چهره ما را مشاهده كرد، گفت: سپاس خدائى را كه محمّد (ص) را يارى داد و چشم مرا بدو روشن نمود، آيا شما را مژده ندهم؟ گفتم: چرا اى پادشاه.
گفت: در همين ساعت يكى از مأموران مخفى من از سرزمين شما آمد و به من خبر داد كه خداوند پيامبرش محمّد (ص) را يارى و پيروزى داد و دشمنش را هلاك ساخت، و فلانى و فلانى، و فلانى اسير، و فلانى و فلانى و فلانى كشته
ص: 265
شدند، و اين برخورد در يك وادى بنام بدر واقع شده است، گويا او را در همان سرزمينى مىبينم كه در آنجا براى آقاى خودم كه مردى از بنى ضمره بود گوسفند مىچرانيدم.
جعفر گفت: اى پادشاه صالح چرا شما را با اين لباسهاى كهنه بر روى خاك نشسته مىبينم؟ گفت: اى جعفر ما در آنچه خداوند بر عيسى عليه السلام فرستاده يافتهايم كه: از جمله حقوق خداوند بر بندگانش آن است كه چون نعمتى بآنان داد براى خدا تواضع و فروتنى كنند. و چون خداوند نعمت وجود پيامبرش محمّد (ص) را به من ارزانى داشت، اين فروتنى را به كار بستم.
چون اين خبر به پيامبر (ص) رسيد به اصحابش فرمود: همانا صدقه براى صاحبش فزونى زايد پس صدقه دهيد تا خدا شما را رحمت كند، و فروتنى براى صاحبش رفعت فزايد، پس فروتنى كنيد تا خدا شما را رفعت دهد. و گذشت عزّت صاحبش را افزون كند پس گذشت كنيد تا خدا عزيزتان گرداند.
3- مسعدة بن صدقه گويد: از امام صادق (ع) خواستم دعائى بمن بياموزد تا در كارهاى بزرگ و مهم بدان دعا كنم، آن حضرت اوراق عتيقهاى
ص: 266
چند به من داد و فرمود: مطالب آن را بنويس كه اين دعاى جدّم على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام در امور مهمّ و بزرگ است. من آن را عينا به همان صورت نوشتم، و هرگز چيزى مرا به رنج و مشقّت نيفكند و فكرم را مشغول نساخت جز اينكه آن دعا را خواندم و خداوند غم و اندوه و گرفتارى مرا برطرف ساخت و خواستهام را بر آورد. و آن دعا اين است: (دعاى 48 صحيفه سجاديه) «خداوندا هدايتم كردى، من غافل شدم، و پندم دادى من دل سخت شدم، و بخششهاى جميل و زيبا بمن نمودى من نافرمانى نمودم، و خطاهاى مرا بمن شناساندى من در گناه اصرار ورزيدم، سپس بگناهانم پى بردم و آمرزش طلبيدم و تو نيز گذشت نمودى، دوباره بگناه بازگشتم و تو پوشاندى. خداى من! پس سپاس از آن توست، در وادى هلاكت بار خود پا نهادم، و به درّههاى تباه ساز خويش فرو رفتم، و با ورودم در اين وادىها در معرض خشم و مؤاخذه، و با فرو رفتنم، در اين درّهها در معرض عقوبات و كيفرهاى تو قرار گرفتم، و با اين حال واسطهام براى آشتى با تو توحيد است، و دستاويزم همين است كه شريكى برايت نياورده، و معبودى در كنارت نگرفتهام. از خودم بسوى تو گريختهام، و البتّه كه گنهكار بسوى تو مىگريزد، و تو پناه كسى هستى كه بهره خويش را تباه ساخته است.
خداى من سپاس از آن توست، بسا دشمنى كه تيغ كينش بر سرم
ص: 267
آهيخته، و دم خنجرش برايم تيز نموده، و نوك سلاحش برايم برّان ساخته، و موادّ زهرهاى كشندهاش برايم بهم آميخته، و تيرهاى نشانگيرش بسويم پرتاب نموده، و چشمان حراستش از پائيدن من بهم نخفته، و عزم چشاندن ناخوشيها و فرو ريختن زهرهاى كشنده در گلويم را به دلش نشانده است. خداى من! پس به ناتوانى من در تحمّل بلاهاى گران، و به زبونى من در انتقام از كسى كه قصد ستيزم دارد، و به تنهائيم در شما فراوانى از آنان كه به دشمنيم برخاسته و بلائى را كه هرگز انديشهام را در آن بكار نبردهام برايم تهيّه ديده، نگريستى، پس ابتداء ياريم دادى، و با نيروى خويش پشتم را محكم نمودى، سپس لبه تيز تيغش را برايم كند ساختى، و او را پس از جمع و همبستگىاش تنها گذاردى، و گامم را بر سرش نهادى (كنايه از آنكه مرا بر او چيره ساختى)، و آنچه تير بسوى من انداخته بود بخودش بازگرداندى، و او را پس زدى در حالى كه هنوز خشم او فرو نخفته، و آتش كينش سرد نگشته بود، و او انگشت خشم بدندان گزيده، و در حالى كه سپاهيانش باو بيوفائى نموده و ياريش ندادند عقب نشست و پا بفرار گذاشت.
و چه بسا ستمگرى كه با تزويرهايش بر من يورش آورده، و دامهاى شكارش را برايم گسترده، و مواظبت و مراقبت خويش بر من گمارده، و همچون
ص: 268
درندهاى كه در كمين شكار خود نشسته تا فرصتى براى دريدن طعمهاش بيابد در كمينم نشسته است، خداى من! پس تو را همى خواندم در حالى كه از تو يارى جستم، و بسرعت اجابت تو مطمئن بودم، و مىدانستم كه هر كس در سايه حمايت تو جاى گيرد ستم نبيند، و هر كس به سنگر يارى و انتقام تو پناه برد هرگز مضطرب و نگران نگردد، و تو با قدرت خود مرا از همه شدائد و سختيهاى او حفظ نمودى.
و چه ابرهاى ناخوشيها را زدودى، و چه پردههاى اندوه و غمى را كنار زدى! تو چنانى كه از كردههايت بازخواست نشوى. از تو درخواست شد پس عطا كردى، و درخواست نشد خودت ابتداء بخشيدى، و از فضل و عطايت خواسته شد و دريغ نداشتى. تو جز احسان نياوردى، و من جز آلودگى به حرامهاى تو و تجاوز از حدود و احكامت و غفلت از مژدههايت چيز ديگرى نداشتم.
خداى من! پس سپاس از آن چون تو توانائى است كه مغلوب نگردد، و بردبارى كه شتاب نكند. اينجا جايگاه كسى است كه به تقصير و كوتاهى نمودن، معترف، و در مورد تباهى حقوق تو بر عليه خويش گواه است.
بار الها! من به دين بلند پايه محمّدى بتو تقرّب مىجويم، و براه و روش روشن علوى بسوى تو روى مىآورم، پس از شر آنچه آفريدهاى، و از شر آن كس
ص: 269
كه بمن سوء قصد نموده پناهم ده، كه اين كار در برابر قدرت گستردهات، بر تو گران نيايد، و در برابر توانائيت دشوار نباشد، و تو بر هر چيز توانائى.
بار الها! تا آنگاه كه زندهام مىدارى با ترك معاصى مورد رحمت خويشت قرارم ده، و با ترك برنج افكندن خويش در آنچه بكارم نمىآيد بر من ترحّم نما، و دقّت نظر در آنچه كه تو را از من خرسند مىسازد روزيم همى گردان، و دلم را به حفظ كتابت بر همان گونه كه بمن آموختهاى همراه ساز، و چنانم كن كه كتاب تو را بگونهاى كه ترا از من خشنود سازد بخوانم، و چشمم را بدان نور بخش، و گوشم را فراگير آن ساز، و سينهام را بدان گشاده گردان، و بدان غم از دلم بردار، و زبانم را بدان گويا ساز، و بدنم را بدان بكار گير، و آنقدر قدرت و توانائى در من نه تا انجام اينها را برايم آسان كند، كه هيچ حركت و نيروئى جز بتو نيست.
بار الها! شب و روز، و دنيا و آخرت، و سرانجام و قرارگاهم را در سلامتى و بركتى از جانب خودت قرار ده. بار الها! تو پروردگار و مولا و سرور و آقا، و آرزو و معبود، و پناه و پشتيبان، و آفريننده و ياور، و مورد اعتماد و اميد منى. زندگى و مرگ، و گوش و چشمم از آن تو و براى توست، و روزى من
ص: 270
بدست تو، و كارم در دنيا و آخرت در اختيار توست. با قدرت خود مالكم گشتى، و با تسلّط خود بر من قدرت يافتى، در كارهايم قدرت بدست توست، و اختيارم بكف توست، هيچ كس بدون رضا و خواست تو حركتى نتواند، با مهر تو رحمتت را، و با رحمت تو خشنوديت را آرزومندم، و اينها را با عمل خود آرزو نمىكنم، عمل من از ياريم ناتوان است، و چگونه اميد بندم بچيزى كه از ياريم ناتوان باشد! از تهيدستى و ناتوانى و زياده روى در كارم و از آنچه كه خود بهتر از من مىدانى بتو شكايت دارم، و همه اينها از جانب خود من است، پس مرا از اينها كفايت كن.
بار الها! مرا از رفقاى حبيب خودت محمّد (ص) و خليل خودت ابراهيم (ع) قرار ده، و در روزى كه همه بيتابى كنند و بهراسند مرا از امان دادهشدگان قرار ده و امانم بده، و بمژدهات مژده، و در سايهات ده، و بارها سازيم از آتش نجاتم بخش، و هيچ گونه بدى بمن مرسان، و خوارم مساز، و از دنيا مرا سلام بدار، و در قيامت دليل مرا بر زبانم جارى ساز، و بفكر و ياد خودت مرا يادآور نما، و راه راحتى و آسايش را برايم آسان ساز، و از رنج و سختى دورم بدار، و تا زندهام به نماز و زكات توفيقم ده، و براى انجام عبادت خويش مرا موفّق
ص: 271
ساز، و در دانائى و رضاى خويش بكارم گير، و از فضل خود روزيم كن، و در قيامت رو سپيدم گردان، و بآسانى از من حسابخواهى كن، و بخاطر كردار زشتم آبرويم را مريز، و براهنمائى خودت مرا راه بنما، و در دنيا و آخرت با سخنى ثابت و پاينده (كلمه توحيد كه در اعماق دل جاى دارد) پايدارم بخش.
و آنچه را دوست ميدارى به نزدم محبوب ساز، و هر چه را خوش ندارى در نظرم مبغوض دار، و در كارهاى مهمّ دنيا و آخرت كفايتم كن، و برايم در نماز و روزه و دعا و عبادت و شكر و دنيا و آخرتم بركت نه، و مرا در جايگاهى پسنديده (مقام شفاعت) برانگيز، و دليلى قوى و يارى دهنده برايم قرار ده، و از ظلم و جهل و اسراف در كارم بگذر، و از فتنه زندگى و مرگ خلاصم كن، و از گناهان آشكار و نهان نجاتم بخش، و در قيامت از دوستانت قرارم ده، و كردار شايستهاى را كه بمن ارزانى داشتهاى مداوم گردان، و با روزى حلال از حرام بىنيازم ساز، و با چيزهاى پاك از پليديها كفايتم كن.
با روى كريم و گرامى خود بمن رو كن، و روى مبارك از من مگردان، و براه راست خويش رهنمائيم كن، و نسبت بآنچه دوست دارى و
ص: 272
مىپسندى توفيقم بخش.
بار الها! پناه مىبرم بتو از خودنمائى و شهرتطلبى، و بزرگ منشى، و برترىجوئى، و تكبّر، و فخر فروشى، و گردان فرازى، و طغيان از فراوانى نعمت، و خودبينى، و زور گوئى، پس اى پروردگار من از همه اينها نجاتم ده. و پناه مىبرم بتو از عجز (يا فسق و فجور) و بخل، و خسيسى، و حسد، و حرص، و هم چشمى، و دغلى و پناه مىبرم بتو از طمع، و فرومايگى، و آزمندى، و بيتابى، و كجروى، و ذلّت و سرگردانى. و پناه مىبرم بتو از ستم، و سركشى، و ظلم، و دشمنى، و فساد، و اعمال زشت، و كردار ناپسند. و پناه مىبرم بتو از خيانت، و عدوان، و طغيان.
پروردگارا! و پناه مىبرم بتو از معصيت، و قطع رابطه، و هرزگيها و گناهان. و پناه مىبرم بتو از گناه و بزهكارى، و از حرام و ناروا، و پليد، و از آنچه كه دوست ندارى. پروردگارا! و بتو پناه مىبرم از شرّ و مكر و سركشى و ستم و دشمنى و دام و مأموران و سپاه شيطان. و پناه مىبرم بتو از گزند هر آنچه از چهار پا و خزنده يا جنّ و آدمى كه جنبش دارد و تو خود آفريدهاى. و پناه مىبرم بتو از شر آنچه كه از آسمان فرود آيد و آنچه كه بآسمان بالا رود، و از شرّ هر چه
ص: 273
كه در زمين آفريده شده و آنچه كه از آن برون آيد. و بتو پناه مىبرم از شرّ هر كاهن، و ساحر، و اسرار جو، و شعبدهباز، و جادوگر.
پروردگارا! و بتو پناه مىبرم از شرّ هر حسود، و سركش، و ياغى، و هم چشم، و ظالم، و تجاوزگر، و منحرف (يا زورگو). و پناه مىبرم بتو از كورى، و از كرى، و گنگى، و پيسى، و خوره، و شكّ، و ترديد. و پناه مىبرم بتو از بيحالى، و سستى، و ناتوانى، و كوتاهى كردن، و شتاب، و تباه سازى، و تقصير، و كندى.
و بتو پناه مىبرم از شرّ هر آنچه كه در آسمانها و زمين و ما بين آنها و زير زمين آفريدهاى. پروردگارا! و بتو پناه مىبرم بتو از فقر، و نياز، و تهيديستى، و گدائى، و به هرز رفتن، و بينوائى. و پناه ميبرم بتو از كاستى، و خوارى، و پناه مىبرم بتو از تنگى، و سختى، و بند، و حبس، و دستگيرى، و زندان، و گرفتارى، و هر مصيبتى كه طاقت صبر آن را ندارم. اى پروردگار عالميان دعايم را مستجاب كن.
خداوندا! آنچه از تو خواستيم بما عطا كن، و باندازه جلال و عظمت خود از فضل خود بر ما بيفزا، و بحقّ اين سخن حقّ كه: «معبودى جز تو نيست كه عزيز و حكيم هستى».
ص: 274
4- محمّد بن سلّام گويد: از شريح قاضى شنيدم كه مىگفت: هر كس از برادر خود درخواستى كند هر آينه خويش را به بندگى سپرده است، پس اگر حاجتش را برآورد وى را بنده خود ساخته، و اگر برنياورد او را خوار نموده است، و در اين صورت هر دو خوار شدهاند، و اين به خوارى ردّ سؤال، و آن بخوارى نياز خواهى. سپس اين شعر را خواند:
«آن كس كه آبروى خويش ريخته در برابر آن هيچ چيزى عوض نتواند گرفت».
«چگونه مىتواند عوض بگيرد آنكه نزد تو آمده و درخواست نموده كه در اين صورت ذلّت و خوارى، و آبروى او را بهاى اين سودا قرار داده است».
5- مينا غلام عبد الرّحمن بن عوف زهرى گويد: عبد الرّحمن بمن گفت: مينا! آيا تو را بحديثى كه از پيامبر (ص) شنيدم خبر ندهم؟ گفتم: چرا.
گفت: از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود: من درختى هستم كه فاطمه شاخه، و
ص: 275
على بارور ساز آن، و حسن و حسين ميوه، و دوستانشان از امّت من برگهاى آن هستند- خداوند از همه آنان خرسند باد-.
1- شدّاد بن اوس گويد: رسول خدا (ص) فرمود: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ گفتن نيمى از ميزان عمل است، و الحمد للَّه گفتن آنان را پر مىكند.
2- سعيد بن مينا از گروهى از يارانش روايت كند كه گفت: تنى چند از قريش از جمله عتبة بن ربيعه و اميّة بن خلف و وليد بن مغيره و عاص بن سعيد راه را بر رسول خدا (ص) گرفتند و گفتند: اى محمّد بيا تا ما معبود تو را بپرستيم و تو نيز معبود ما را بپرست و با هم در امر (حكومت) شريك گرديم، پس اگر ما بر
ص: 276
حقّ بوديم تو بهره خود را از آن يافتهاى، و اگر تو بر حقّ بودى ما نيز به بهره خود از آن رسيدهايم. خدا- تبارك و تعالى- اين آيه را فرستاد: «بگو اى كافران، من نمىپرستم آنچه را شما مىپرستيد، و نه شما مىپرستيد آنچه را من مىپرستم- تا آخر سوره ...»، و سپس ابىّ بن خلف با استخوان پوسيدهاى كه بدست خود داشت سوى حضرت آمد و آن را با دست نرم كرد و سپس بدان دميد و گفت: اى.
محمّد گمان دارى پروردگار تو اين استخوان را پس از اين حالت كه ديدى زنده مىكند؟ خداى متعال اين آيه را فرستاد: «و براى ما مثل زده- و آفرينش خود را فراموش نموده- گفت: چه كسى استخوانهاى پوسيده را زنده مىكند؟ بگو زنده مىكند آن را همان كس كه اوّلين بار آفريدش و او به هر آفريدهاى داناست ...» تا آخر سوره (ياسين).
3- كميل بن زياد نخعى گويد: در مسجد كوفه با امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) بودم پس از آنكه نماز عشاء را خوانده بوديم، و حضرت دست مرا
ص: 277
گرفت تا از مسجد بيرون شديم، حركت كرديم تا به پشت شهر كوفه رسيديم، و آن حضرت در راه كلمهاى با من سخن نگفت، چون به صحرا رسيد نفسى بلند برآورد سپس فرمود:
اى كميل اين دلها بسان ظرفهائى است فراگيرنده، و بهترين دلها آن است كه فراگيريش بيشتر باشد. آنچه مىگويم فراگير و در خاطر بسپار: مردم بر سه دستهاند. عالم خداشناس كه حقّا بدين او عمل مىكند، و دانش آموزى كه در راه نجات پا نهاده، و فرومايگان نادانى كه در پى هر سر و صدائى مىافتند، و به هر سو كه باد بيايد ميل مىكنند، نه از پرتو دانش روشنى گرفتهاند، و نه به ستون استوارى پناه بردهاند.
اى كميل، دانش از مال بهتر است، زيرا دانش از تو پاسدارى ميكند، امّا تو بايد از مال پاسدارى كنى. انفاق از مال آن را كاهش مىدهد، ولى انفاق از دانش (كه آموزش است) بر آن مىافزايد. اى كميل دوستى عالم خيرى است كه بدان وسيله براى خدا ديندارى شود، و آن در دنيا براى صاحبش طاعت خدا فراهم آورد، و پس از مرگ خوش نامى برايش بيادگار گذارد.
اى كميل، سود مال با زوال آن از بين مىرود، اى كميل، مال اندوزان مردهاند، و علماء تا روزگار باقى است پايدارند، ظاهرا وجودشان مفقود است، ولى
ص: 278
امثال و يادگارهايشان در دلها موجود است.
آه آه همانا در اينجا- و با دست اشاره به سينهاش فرمود- دانشى فراوان نهفته است كه كاش افرادى شايسته فرا گرفتن آن مىيافتم، بلى، بآدم زيرك و تيزهوش دسترسى دارم ولى در مورد اين دانش ويژه از او اطمينان ندارم كه مبادا ابزار دين را براى دنياى خود بكار گيرد، و با دلائل الهى بر آفريدگانش، و با نعمتهاى خداوند بر بندگانش غلبه كند، تا در نتيجه بندگان ضعيف خدا او را بجاى ولىّ حق دوست نزديك خود بگيرند. و يا به پيرو حكمت، كه به ريزهكاريهاى آن بينا نيست و در برخورد با اوّلين شبهه ترديد در دلش راه مىيابد، هان كه نه اين و نه آن هيچ كدام تاب تحمّل علم را ندارند، بنا بر اين شخص ديگرى نماند جز كسى كه حريص در لذّات و تسليم شهوات است، يا آن كس كه فريفته و سرگرم جمع آورى و انباشتن مال است و از حافظان دين نيست، هيچ چيزى جز دامهاى چرنده به آنان شبيه نيست، بدين ترتيب دانش با مرگ حاملان آن مىميرد.
آرى خداوندا! تو هرگز زمين را از قائم به حجّت كه يا ظاهر است و مشهود و يا پنهان است و مستور خالى نمىگذارى (1)تا دلائل واضح و آشكار خداوندى
1) در نسخههاى كتاب، چنين است ولى در ساير نسخ حديث عبارت «نه خدايا زمين هيچ گاه از حجّت ... خالى نمىماند» است.
ص: 279
باطل نگردد، كه اين گروه كمترين تعداد و بزرگترين نقش و مقام و منزلت را دارند، و خداوند بوسيله آنان دلائل و نمودارهاى خود را حفظ مىكند تا آنان نيز آنها را به افرادى نظير خود بسپارند، و در دلهاى اشباه خود بكارند. علم و دانش از راه حقيقت به آنان روى آورده، پس با نسيم روح افزاى يقين هم آغوش گشتهاند، آنچه را مردم خوشگذران سخت و دشوار مىخوانند آنان سهل و آسان مىانگارند، و به چيزهائى كه نادانان از آنها وحشت دارند ايشان خو گرفتهاند، و با تنهائى كه جان آنها به ملكوت اعلى آويخته است در دنيا بسر مىبرند، آنان جانشينان خداوند در زمين و دعوتكنندگان بدين او هستند. آه، آه! چقدر مشتاق ديدارشان هستم، من براى خودم و شما از خداوند آمرزش مىطلبم. سپس دستش را از دستم بيرون كشيد و فرمود: هر گاه دلت خواست راه بيفت.
4- عمر بن علىّ بن ابى طالب از پدرش (ع) روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: اى على خداوند بدست ما دين را پايان دهد (1)همچنان كه بدست ما آغاز كرد، بسبب ما خداوند ميان دلهاى شما پس از دشمنى و كينهتوزى الفت مىاندازد.
1) في أمالى ابن الشيخ:
ص: 280
5- ابو بكر ابن انبارى گويد: از علىّ بن هامان شنيدم كه اين اشعار را از قول مازنى مىخواند: (ترجمه اشعار):
«هر گاه آنچه را كه خوش ندارم از دنيا نپذيرم خشم و ناخشنوديم بر روزگار بدراز كشد.» چندان به رنجها و سختيها آموخته گشتهام كه با آنها خو گرفتهام، و در نتيجه، برخورد سالم با شدائد مرا بدست صبر سپرده است».
«و انس با آزارها دلم را جهت پذيرش آزار گشاده ساخته، هر چند كه گاهگاهى سينهام از آن به تنگ آيد».
«و نااميديم از مردم مرا بسرعت كار و عنايت خداوندى كه نمىدانم از كجا مىرسد اميدوار ساخته است».
1- محمّد بن عجلان گويد: امام صادق (ع) فرمود: خوشا بحال آن كس كه
ص: 281
(شكر) نعمت خدا را به ناسپاسى تبديل نكرد (1)، خوشا بحال كسانى كه در راه خدا با هم دوستى مىكنند.
2- ابن عبّاس گويد: رسول خدا (ص) فرمود: اى فرزندان عبد المطّلب من براى شما از خداوند خواستهام كه نادان شما را دانش عطا كند، و آن كس از شما را كه به حقوق خداوند قيام نموده ثابت قدم بدارد، و گمراه شما را هدايت نمايد، و شما را مردمى دلير و بخشنده و دلسوز و مهربان قرار دهد. هان بخدا سوگند اگر مردى ميان ركن و مقام بر سر دو پاى خود نماز بسيار گزارد امّا با دشمنى شما اهل بيت خدا را ملاقات كند همانا داخل دوزخ گردد.
3- محمّد بن زيد طبرى گويد: در خراسان خدمت امام علىّ بن موسى
1) اين كلام اشاره به رؤساء و سران جور و ضلالت است كه نعمت والاى امامت و رهبرى خلق را به كفران و ناسپاسى و ضد و خدائى بدل كردند و قوم و پيروان خود را به تباهى كشاندند. و مراد از دسته دوم كسانى هستند كه به امامت حق در ائمه اهل بيت عليهم السّلام اعتقاد داشته و در اين زمينه با هم به دوستى برخاستهاند.
ص: 282
الرضا عليهما السّلام بودم و گروهى از بنى هاشم از جمله اسحاق بن عبّاس بن موسى نيز نزد آن حضرت حضور داشتند، و حضرت به اسحاق فرمود: اسحاق بمن گزارش رسيده كه شما مىگوئيد كه ما معتقديم كه: مردم بنده ما هستند! نه، بخويشاونديم با رسول خدا (ص) سوگند من هرگز چنين نگفته، و از هيچ كدام از پدرانم چنين نشنيدهام، و از احدى از آنان خبر ندارم كه چنين فرموده باشد، ولى ما مىگوئيم: مردم بنده ما هستند در اطاعت از ما (همان طور كه هر بنده زرخريدى از صاحبش فرمان مىبرد) و ياور ما هستند در دين. اين مطلب را هر كه شنيده بايد به غائبان برساند.
4- محمّد بن زيد طبرى گويد: از امام علىّ بن موسى الرّضا (ع) شنيدم كه در توحيد خداى سبحان سخن مىگفت، فرمود: آغاز پرستش خدا شناخت اوست، و ريشه شناخت خدا- جلّ اسمه- او را به توحيد و يگانگى شناختن است، و نظام توحيد او نفى هر گونه حدّ و مرزى از اوست، زيرا عقل گواه است كه هر محدودى مخلوق است، و هر مخلوق گواه است كه او را خالقى است كه خود مخلوق نيست، آن كس كه حدوث و پيدايش در او راه ندارد همان است كه
ص: 283
از ازل بوده و سابقه نيستى برايش متصوّر نيست.
پس خدا را پرستش نكرده آن كسى كه ذات او را به وصف كشيده و به مخلوقات شبيه داند، و او را به يگانگى نشناخته آن كس كه در جستجوى حقيقت ذات وى برآيد (زيرا چنين پندارد كه او هم شبيه مخلوقات بوده و دسترسى به حقيقت ذات وى ممكن است)، و به درك حقيقت او نرسيده آن كس كه او را تشبيه و تمثيل كند، و تصديق به او ننموده آن كس كه براى وى مرزى بشناسد، و به سوى او روى نگردانده آن كس كه با يكى از حواس به وى اشاره كند (زيرا او را جاى مخصوصى نيست، و هر سو رو كنى جمال يار بينى)، و او را قصد نكرده آن كس كه وى را شبيه چيزى بداند، و او را نشناخته آن كس كه وى را دارى بعض و جزء بداند و مركّب از اجزاء بشناسد، و او را نجسته آن كس كه وى را در ذهن و وهم خود تصوير نمايد. هر چيز كه ذات و چيستى او شناخته شود مصنوع و مخلوق است، و هر چيز كه وجودش وابسته به غير باشد معلول است چه او را علّتى است.
با ساخت و كار و آثار خدا بر وجودش استدلال شود، و با خردها اعتقاد به شناختش حاصل آيد، و با فطرت و نهاد توحيدى حجّت و دليل او ثابت و استوار گردد.
آفرينش خدا مخلوقات را، خود پردهاى ميان او و آنهاست، و ميزان جدائى خدا از آنها جدائى و عدم تناسب ميان ذات او و آنهاست، و آغاز گرفتنش خلقت آنها را دليل است كه وى را آغازى نيست، زيرا كه هر موجودى كه آفرينش او ابتدائى داشته از آفريدن مثل خود ناتوان است، پس نامهاى او نوعى تعبير از ذات او، و افعال و آثار وى جهت تفهيم و اثبات وجود اوست.
بتحقيق كه خداى متعال را نشناخته آن كس كه محدودش دانسته، و از
ص: 284
مرز شناسائى بيرون رفته آن كس كه او را در حيطه وهم خويش پنداشته، و در باره او به خطا رفته آن كس كه حقيقت ذاتش را جسته.
و هر كس گويد: «او چگونه است» تشبيهش نموده، و هر كه گويد: «براى چه بوده» هر آينه معلولش شناخته، و هر كه گويد: «از كى بوده» همانا در زمانش گنجانده، و هر كه گويد: «در چيست» هر آينه او را در ضمن و ضميمه چيزى نهاده، و هر كه گويد: «تا كجاست» برايش پايانى پذيرفته، و هر كه گويد: «تا چيست» البتّه كه برايش حدّ و مرز ساخته، و هر كس برايش غايتى شناسد محاط و محدودش دانسته، و هر كس محاط و محدودش بداند حقّا كه در باره او راه الحاد پوئيده (و از جاده پهناور شناخت حقّ بدور افتاده است).
خداوند با دگرگونى مخلوق دگرگون نگردد، و با حدّ و مرز داشتن محدود حدّ و مرز نپذيرد، او يگانه است نه يگانه عددى، آشكار است نه بمعناى مباشرت، و خودنمائى ميكند نه با ظهورى كه با ديده توانش ديد، و باطن است نه بطور جدا بودن از چيزها، جدا و دور است نه به مسافت، نزديك است نه بنزديكى مكانى، لطيف است نه بلطافت جسمانى، موجود است نه چون موجودات كه سابقه نيستى داشته، فاعل است نه از راه جبر و بىاختيارى، اندازه گير و طرح ريز است نه بيارى انديشه، تدبيركننده است نه بحركت (اعضاء)، ارادهكننده است نه با عزم و تصميمگيرى (در انديشه)، خواستار و خواهان است نه با اراده و تصميم، يابنده است نه با حواس، شنواست نه با آلت (گوش)، بينا است نه با ابزار (چشم).
ص: 285
زمانها با او همراه نباشد (چه او بوده و زمانى نبوده)، و مكانها او را در بر نگيرد، و چرت و پينكى او را نر بايد، و صفات زائده (يا توصيف آفريدگان) او را محدود نسازد، و ابزار و ادوات سودى بوى نرساند، بودش بر هر زمانى پيشى گرفته، و وجودش بر عدم سبقت داشته، و ازليّت وى از ابتداى زمان جلوتر بوده.
از اينكه آفريدگانش را شبيه آفريده دانسته شود كه خودش شبيه و نظيرى ندارد، و از اينكه ميان اشياء و ضدّيّت انداخته دانسته شود كه خود ضدّى ندارد، و از اين كه مقارنت ميان امور، برقرار ساخته روشن مىشود كه او را قرينى نيست.
روشنى را با تاريكى، و سرما را با گرما ضدّ هم ساخت، و ميان اشياء دور از هم الفت و هماهنگى انداخته، و اشياء نزديك بهم را از هم جدا ساخته. اين اشياء با پراكندگى و جدائى خود بر جدا ساز خود دلالت كنند، و با هماهنگى خود بر هماهنگ آورنده خود رهنما باشند، خدا- عزّ و جلّ- فرموده: «و از هر چيز جفت آفريديم شايد ياد آور شويد (1)». ذاريات: 49.
معنى و مفهوم ربوبيّت خداوندى در او بود آنگاه كه اصلا مربوبى نبود، و حقيقت الهيّت را داشت آنگاه كه مألوهى نبود (2)، و معناى عالميّت را دارا بود
1) ممكن است مراد از جفت در اين آيه شريفه ضدّ باشد يعنى از هر چيزى دو ضد آفريديم مانند مثالهاى بالا (نور و ظلمت، سرما و گرما) بخلاف خداوند كه او را ضدّى نيست. و ممكن است مراد از جفت، قرين و همشكل باشد چنانچه هر چيزى هم سنخ خود را در آفرينش دارد.
2) الهيّت در اينجا بمعنى صاحب تأثير و تصرف بودن است و مقابل آن مألوه است كه بمعنى مخلوق و چيزى است كه تحت تصرف اله واقع مىشود.
ص: 286
آنگاه كه معلومى نبود.
معناى خالقيّت را از آن زمان كه دست به آفرينش زده، و نيز معناى پديد آورنده را از آن زمان كه پديدهها را آفريده مستحقّ نگشته است (بلكه پيش از آنكه مربوبى و معلومى و مخلوقى و حادثى باشد ضدّ اين معانى بر ذات احديّت صديق مىكرده چه او واجب الوجود است و واجب الوجود هر صفت كمالى را بذاته داراست نه اينكه توسّط غير براى او حاصل مىآيد). زمان او را از آفريدن پنهان نسازد (در آفرينش او زمان مدخليّت ندارد)، و هيچ زمانى او را بفعل خود نزديك نسازد (منتظر رسيدن وقت انجام كارى نگردد زيرا همه زمانها در برابر فعل او مساوى هستند و گذشته و حال و آينده نسبت بذات او معنى ندارد)، و اميدوارى (بوجود چيزى) براى انجام كارى او را از عمل باز ندارد (بلكه ايجاد بفرمان اوست و چون بخواهد مىشود)، و افعال وى با زمان محدود نگردد (كى دانست، كى قدرت يافت، كى مالك شد)، و هيچ زمانى ذات و صفت و فعل او را در خود نگيرد و محدود نسازد (چرا كه او خود فاعل و خالق زمان است)، و چيزى او را قرين و همراه نباشد (زيرا كه هيچ چيز در مرتبت خداى متعال نيست).
هر ويژگى و اثرى كه در مخلوق ديده مىشود در خالقش وجود ندارد، و هر چيز كه در مخلوق امكان وجود دارد از خالق او ممتنع است. حركت و سكون بر وى جريان نيابد، و چگونه چيزى بر او راه يابد كه خودش آن را بجريان انداخته است؟ يا چگونه باز داشت كند او چيزى كه خودش آن را آفريده؟ (حركت و سكونى را كه او آفريده بخود او باز نگردد و بر ذات او حاكم نشود) كه در غير اينفرض ذات او داراى تفاوت و تغاير مىگشت (گاهى متحرّك و گاهى ساكن مىشد، و اين مستلزم جسمانيّت است)، و هر آينه ذات او از معناى ازليّت دور
ص: 287
مىشد و ازليّت بر ذات او صدق نمىنمود، و ديگر براى خالق جز معناى مخلوق بودن چيزى بجاى نمىماند.
اگر پشتى براى او فرض شود همانا جلو و پيش نيز براى او فرض خواهد شد و اگر درخواست تماميّت براى او شود نقصان گريبانگير او خواهد گشت.
چگونه سزاوار معناى ازليّت مىشود آن كس كه حدوث نسبت به او ممتنع نيست؟
و چگونه اشياء را ايجاد مىكند آن كس كه خود از آفريده شدن امتناع ندارد؟ اگر معانى و صفات مخلوقين باو تعلّق گيرد هر آينه نشانه مصنوع در او بر پا شود، و در اين صورت بجاى اينكه چيزى بر وجود او دليل باشد خودش دليل بر وجود ديگرى خواهد شد. در گفتار محال و خلاف حقّ حجّت و دليلى وجود ندارد، و پرسش از چنين سخنى پاسخى نخواهد داشت. معبودى جز اللَّه نيست كه بلند مرتبه و بزرگ است [و درود خداوند بر محمد پيامبر و آل پاكش باد].
5- محمّد بن عبد اللَّه مأمونى گويد: پدرم اين اشعار را از قول مأمون برايم خواند: (ترجمه اشعار):
«با صبر، تمام ناخوشاينديهاى روزگار را دور ساز، شايد روزى فرا رسد كه هرگز ناخوشايندى نبينى».
«چه بسا جوانى كه روى خود بپوشاند و ديدهها ميل بدايدار او داشته باشند، در حالى كه او بسى بد چهره و زشتروست».
ص: 288
«و چه بسا اديبى دانشمند از ترس پاسخگوئى زبانش را مهار كند، در حالى كه بسى سخنور و خوش بيان است».
«و چه بسا آدمى متين از آزارها بظاهر لبخند زند، در حالى كه نهاد وى از سوزش آن آزار بدرد و فغان آمده است».
1- بريد بن معاويه عجلى از امام باقر از پدرانش عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) فرمود: خداى متعال مىفرمايد: كار نيك هديّهاى از جانب من بسوى بنده مؤمن خودم است، پس اگر آن را پذيرفت، اين از رحمت و جانب من بسوى بنده مؤمن خودم است، پس اگر آن را پذيرفت، اين از رحمت و جانب من است، و اگر آن را ردّ نمود به سبب گناه خودش از آن محروم مانده است، و اين محروميّت از خود اوست نه از من، و هر بندهاى را كه آفريدم و به راه ايمان هدايتش كردم، و اخلاق او را نيكو ساختم، و به بخل گرفتارش ننمودم
ص: 289
همانا خير او را خواستهام.
2- سعد بن أبى وقّاص (سعد بن مالك) گويد: از رسول خدا (ص) شنيدم مىفرمود: فاطمه پاره تن من است، هر كه او را شاد سازد مرا شاد ساخته، و هر كه او را ناراحت كند مرا ناراحت كرده است، فاطمه عزيزترين آفريدگان نزد من است.
3- ابو اسحاق همدانى گويد: چون امير المؤمنين على بن ابى طالب- عليه الصّلاة و السّلام- محمّد بن ابى بكر را به حكومت مصر و حومه آن گمارد نامهاى برايش نوشت و به او دستور فرمود كه آن را بر مردم مصر بخواند و به آنچه در آن نامه به وى سفارش فرموده عمل نمايد، و آن نامه چنين است:
ص: 290
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ از بنده خدا امير مؤمنان على بن ابى طالب به مردم مصر و محمّد بن ابى بكر: سلام بر شما، من اوّلا بنزد شما اللَّه را كه معبودى جز او نيست سپاس مىگويم. و بعد، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم در آنچه كه نسبت به آن مسئوليد [و در گرو آن هستيد] و بسوى آن بازمىگرديد: كه خداى متعال مىفرمايد: «هر نفسى در گرو كار خويش است» (1)، و مىفرمايد: «و خداوند شما را از عذاب خود بر حذر مىدارد، و بازگشت بسوى خداست» (2)، و مىفرمايد: «به پروردگار تو سوگند كه هر آينه از تمامى آنها باز خواست مىكنيم* از آنچه كه مىكردهاند.» (3)اى بندگان خدا بدانيد كه خدا- عزّ و جلّ- از خرد و كلان اعمالتان از شما بازخواست مىكند، پس اگر عذاب كند ما ظالم تريم (و ظلم ما از مقدار عذاب او افزون است)، و اگر ببخشايد (بعيد نيست چه) او ارحم الرّاحمين است.
بندگان خدا! نزديكترين حالات بنده به آمرزش و رحمت زمانى است
ص: 291
كه به طاعت خدا عمل مىكند، و خالصانه توبه مىنمايد. بر شما باد به تقوا كه آن جامع خيراتى است كه غير آن چنين نيكىها در بر ندارد، و خيراتى از خيرات دنيا و آخرت با آن بدست آيد كه با غير آن بدست نيايد، خدا- عزّ و جلّ- فرمود:
«بآنان كه تقوا پيشه كردهاند گفته شود: پروردگارتان چه فرستاد؟ گويند: خير را، براى آنان كه نيكى كردند در اين دنيا پاداش نيكى است و البتّه پاداش سراى آخرت بهتر است و جايگاه پرهيزكاران چه خوب جايگاهى است». (1)بندگان خدا! بدانيد كه مؤمن بخاطر سه پاداش كار مىكند: يا بجهت خير دنيا است كه البتّه خداوند او را بپاداش عمل خود در دنيا مىرساند، خداى سبحان در باره ابراهيم (ع) فرموده: «پاداش او را در دنيا باو داديم، و همانا او در آخرت از شايستگان است» (2). پس هر كس براى خدا كار كند خداوند پاداش او را در دنيا و آخرت بدو ببخشايد، و امور مهمّ او را كفايت نمايد، كه همانا خدا- عزّ و جلّ- فرموده: «اى بندگانى كه ايمان آوردهايد پرواى خدايتان پيشه كنيد، براى آنان كه خوبى كردند در اين دنيا پاداش نيكى است، و زمين خدا پهناور است (كه هر كس نتواند در سرزمينى از آن اطاعت خدا كند به سرزمينى ديگر رود)، براستى كه پاداش بىحساب و بطور كامل صبر پيشگان داده خواهد شد». (3)پس خداوند آنان را بدان چه كه در دنيا بديشان عطا كند در آخرت به محاسبه نخواهد كشيد، خداى عزّ و جلّ فرموده: «براى آنان كه كار نيك كردند
ص: 292
پاداشى نيك و افزونى (از پاداش) خواهد بود» (1)پس پاداش نيك همان بهشت است، و افزونى پاداشى است كه در دنيا بديشان مرحمت مىفرمايد.
و يا بجهت خير آخرت است، (2)كه خدا- عزّ و جلّ- بهر كار نيكى گناهى را از (نامه عمل) آنان پاك سازد، خداى- عزّ و جلّ- فرموده: «همانا كارهاى نيك گناهان را مىبرد، اين يك تذكّر براى يادآوران است» (3)، تا اينكه چون روز قيامت فرا رسد كارهاى نيكشان بحساب آنان منظور شود، سپس خداوند به عدد هر كار نيكى پاداش آن را ده برابر تا هفتصد برابر بآنان ارزانى دارد و خدا- عزّ و جلّ- فرموده: «اين (اضافات) پاداشى از جانب پروردگار توست، و اينها بخششى است حساب شده (4)(كه پس از بحساب منظور شدن اعمال نيك خودشان اين پاداش اضافه بآنان داده شده است)، و نيز فرموده: «براى آنان پاداشى دو چندان است بجهت كارهاى خوبى كه كردهاند، و آنان در غرفههاى بهشتى در كمال امن و امان بياسايند». (5)پس به اين همه پاداش روى آوريد- خدا شما را رحمت كند- و براى دستيابى بآن كار كنيد، و با نشاط هر چه تمامتر بسوى آن بشتابيد (6). و بدانيد- اى بندگان خدا- كه پرهيزكاران به تمام نيكيهاى دنيوى و
ص: 293
آخروى دست يافتهاند، آنان با اهل دنيا در دنيايشان شريكند، ولى اهل دنيا با آنان در آخرتشان شركت ندارند. خداوند از دنيا بآن اندازه كه كفايتشان كند و بىنيازشان گرداند براى آنان مباح ساخته و اجازه مصرف و استفاده داده و فرموده است: «بگو چه كسى زيورهاى خدا را كه براى بندگانش آورده و روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است، بگو همه اينها در دنيا از آن كسانى است كه ايمان آوردهاند (هر چند كفّار نيز بطفيلى آنان از آن بهره برند) و در آخرت بطور خالص و منحصرا براى مؤمنين است، و اين چنين آيات و نشانهها را براى گروهى كه دانايند تفصيل و توضيح مىدهيم». (1)آنان ببهترين وجهى در دنيا سكونت جسته، و به نيكوترين صورت از آن بهرهمند شدهاند، با اهل دنيا در دنياشان شريكند، در كنار آنان از پاكيزهترين خوراكها مىخورند و از تميزترين نوشيدنيها، مىنوشند، و از بهترين لباسها مىپوشند، و در برترين منزلها سكونت مىكنند، و بهترين همسران را اختيار مىكنند، و برترين سوارىها را سوار مىشوند، با اهل دنيا و مثل آنان از لذّت دنيا بهره مىبرند، و فردا روز همجوار خدايند، از خدا آرزو و درخواست مىكنند و خداوند آرزوهايشان برآورد، و دعا و درخواستى از آنان را ردّ نكند، و هيچ بهرهاى از لذّت را از آنان دريغ ننمايند. پس اى بندگان خدا بچنين چيزها هر صاحب خردى مشتاق است، و براى دستيابى بآن به پرواى الهى عمل مىكند،
و لا حول
1) اعراف: 32.
ص: 294
و لا قوّة الّا باللَّه
«و هيچ حول و قوّهاى جز از جانب خدا نيست».
بندگان خدا! اگر پرواى الهى پيش گيريد، و حقّ پيامبرتان را در باره خاندان حضرتش محفوظ داريد، هر آينه خدا را ببهترين وجه پرستش نمودهايد، و به بهترين صورت ياد كرده، و به نيكوترين روش سپاس گفته، و به بالاترين درجات صبر و شكر دست يازيده، و به برترين درجه جهد سعى و كوشش نمودهايد، هر چند كه ديگران نمازشان از شما طولانىتر، و روزهداريشان از شما بيشتر باشد، زيرا كه شما از آنان پرهيزكارتر، و نسبت به اولى الامر و امامان خود خير خواه تريد.
اى بندگان خدا! از مرگ و بيهوشى و رنجهاى جان كندن بهراسيد، و ساز و برگ آن را فراهم كنيد كه مرگ بطور ناگهانى با يكى از دو چيز بزرگ بسراغ شما خواهد آمد: يا با خيرى كه ابدا شرّى با آن نيست، يا با شرّى كه ابدا خيرى بهمراه ندارد. پس چه كسى ببهشت نزديكتر است از آن كس كه براى آن كار مىكند؟ و چه كسى بدوزخ نزديكتر است از كسى كه براى آن عمل مىنمايد؟ راستى كه روح هيچ يك از مردم از كالبدش جدا نشود جز اينكه مىداند كه بكداميك از دو سر منزل مىرسد، به بهشت يا به دوزخ، دشمن خداست يا دوست اوست، پس اگر دوست خدا باشد درهاى بهشت برويش
ص: 295
گشوده شود، و راههاى آن برايش باز گردد، و آنچه را كه خداوند برايش مهيّا ساخته ببيند، و از هر كارى آسودگى يابد، و هر بار سنگينى از دوش او برداشته شود. و چنانچه دشمن خدا باشد درهاى دوزخ برويش گشوده شود، و راههاى آن برايش باز گردد، و آنچه را كه خداوند برايش آماده ساخته مشاهده كند، پس با هر ناخوشايندى روبرو گردد، و هر شادى و سرورى را رها سازد. همه اينها بهنگام مرگ انجام گيرد، و در همانوقت، يقين (بيكى از دو راه) حاصل آيد. خدا عزّ اسمه فرموده: «آن كسانى كه پاكيزه زيستهاند وقتى كه فرشتگان جانشان را مىستانند، بآنان گويند: درود بر شما ببهشت درآئيد بسبب اعمال نيكى كه كردهايد» (1)، و نيز مىفرمايد: «آنان كه بخود ستم روا داشتهاند وقتى كه فرشتگان جانشان را مىستانند از در تسليم در آيند و گويند: ما هيچ كار زشتى نكرديم (و هرگز كفر نورزيديم، و فرشتگان در پاسخ گويند) آرى خداوند بآنچه كردهايد داناست* پس در ابواب دوزخ درآئيد و جاويدان بمانيد كه دوزخ بد جايگاهى براى متكبّران است». (2)بندگان خدا! از مرگ گريزى نيست، بنا بر اين پيش از آمدنش [در فكر آن باشيد و] از آن بهراسيد، و ساز و برگ آن را فراهم كنيد، كه شما در دسترس دام و شكار مرگ هستيد، اگر بمانيد شما را مىگيرد، و اگر بگريزيد
ص: 296
بشما مىرسد، و مرگ از سايه شما بشما نزديكتر و همراهتر است، مرگ با زلف شما گره خورده (كنايه از نزديكى آنست) و دنيا از پشت پاى شما پيچيده مىشود (و لحظه بلحظه از عمرتان ميكاهد)، پس بهنگامى كه نفستان شما را بسوى شهوات ميكشاند بسيار ياد مرگ كنيد، و مرگ براى اندرزگوئى كافى است و رسول خدا (ص) فراوان ياران خود را بيادآورى مرگ سفارش مىنمود و مىفرمود:
بسيار ياد مرگ كنيد كه مرگ شكننده لذّتها، و فاصلهاى ميان شما و شهوتها است.
بندگان خدا! آن كس كه آمرزيده نشده پس از مردن چيزى دشوارتر از آن در پيش دارد و آن قبر است، پس از تنگى و فشار و تاريكى و تنهائى آن بيم داريد، قبر هر روز مىگويد: من خانه تنهائىام، خانه خاكىام، من خانه وحشتم، من خانه كرمها و گزندگانم، قبر يا باغى از باغهاى بهشت، يا چاهى از چهاههاى دوزخ است. بنده مؤمن چون بخاك سپرده شود زمين باو گويد: آفرين، خوش آمدى، تو از جمله كسانى هستى كه دوست داشتم بر پشت من راه رود، حال كه تو را در بر گرفتم خواهى دانست كه چگونه با تو عمل مىكنم! پس تا آنجا كه چشم كار مىكند براى او گشاده گردد. و كافر چون بخاك سپرده شود
ص: 297
زمين باو گويد: تو را آفرين و خوشامد مباد، تو از دشمنترين كسانى هستى كه دوست نداشتم بر پشت من راه رود، حال كه تو را در بر گرفتم خواهى دانست كه چگونه با تو عمل مىكنم! پس چنان او را بفشارد كه استخوانهاى پهلويش بهم برخورد.
و همانا آن زندگى سخت و دشوارى كه خداوند دشمن خود را از آن بيم داده عذاب قبر است، كه خداوند بر كافر نودونه اژدها مسلّط كند كه گوشت بدنش را بدندان گزند، و استخوانش را بشكنند، و پيوسته بر سر او در آمد و شدند (او را پايمال كنند) تا روزى كه از قبر برانگيخته شود، كه اگر يكى از آن اژدهاها در زمين بدمد هرگز زمين زراعتى نروياند.
بندگان خدا! بدانيد كه اين جانهاى ناتوان شما، و پيكرهاى ناز پرورده و لطيفى كه اندكى عذاب آن را كافى است تاب تحمّل اين همه عذاب را ندارد، پس اگر بتوانيد باين پيكرها و جانهاى خود نسبت بآنچه كه تاب تحمّل و صبر بر آن را ندارند رحمى آوريد پس بآنچه كه خدا دوست دارد عمل كنيد، و آنچه را كه خدا خوش ندارد رها سازيد.
بندگان خدا! همانا پس از برانگيخته شدن از قبر با چيزى روبرو هستيد كه از (عذاب) قبر دشوارتر است، و آن روزى است كه خردسال در آن روز پير
ص: 298
شود و بزرگسال و بمستى و بيهوشى درآيد، و كودكان نارس در جنين بيفتند، و هر زن شيردهى از كودك شيرخوارش غافل گردد، روزى كه چهره درهم كشيده، و اخم برهم بسته، روزى كه شرّ آن در همه جا پخش است، همانا ترس آن روز فرشتگانى را كه گناهى ندارند به هراس اندازد، و آسمانهاى هفتگانه و كوههاى استوار و زمين گسترده و گاهوار از بيم آن بلرزه افتند، و آسمان بشكافد و در آن روز فرو هشته باشد و سرخ و مذاب شود، و كوهها پس از آن همه صلابت و سختى همه بصورت ريگ روان انباشته در آيند، و در صور دميده شود (1)پس هر كه در آسمانها و زمين باشد- جز آن كس كه خدا خواهد- بهراس افتد چه رسد بآن كس كه با گوش و چشم و زبان و دست و پا و فرج و شكم گناه نموده كه اگر خداوند او را نيامرزيده و از شدائد آن روز به او رحم ننموده باشد. چنين كسى از همه اينها بگذرد و به غير اينها برسد، به آتشى كه ژرفايش عميق، و سوزش شديد، و نوشابهاش صديد (چرك و خون زنان زناكار)، و عذابش جديد (تازه بتازه) و گرزهايش حديد (از آهن) است، عذابش كاهش نيابد، و ساكنانش نميرند، جايگاهى است كه رحمتى در آن نيست، و دعاى اهل آن شنيده نشود (بهدف اجابت نرسد).
1) ظاهرا نفح صور پيش از شكافتن آسمان و ... واقع مىشود و در اينجا رعايت ترتيب نشده بلكه تنها صرف خبر از وقايع آن روز است.
ص: 299
بندگان خدا! بدانيد كه در كنار اين همه عذاب، رحمت خدا قرار دارد كه از دسترس بندگان دور نيست، بهشتى كه فضاى آن باندازه پهناى آسمان و زمين است كه براى پرهيزكاران فراهم آمده است، آن خيرى است كه ابدا شرّى با آن نباشد، لذّتهايش ملال نياورد، و گردهمآئى آن بجدائى نينجامد، ساكنان آن در همسايگى خداى رحمان بسر برند، و پسران زيبا روى سينىهائى از زر كه پر از ميوه و سبزيجات خوشبوست بدست دارند و بخدمت آنان كمر بندند.
سپس اى محمّد بن ابى بكر بدان كه من حكومت بزرگترين سپاه و لشكرم را نزد خويش كه اهل مصر باشند بتو سپردم، حال كه اين چنين امرى را كه حكومت مردم است بتو سپردهام چه سزاوار است كه مراقب بوده و از آن بر خود بيم كنى، و بر دين خود رد حذر باشى، پس اگر توانستى كه خدا- عزّ و جلّ- را با خرسند ساختن احدى از آفريدگانش بخشم نياورى بكن، كه خدا- عزّ و جلّ- جايگزين خوبى است بجاى ديگران، و هيچ چيزى جز خودش جايگزين وى نتواند شد. بر ستمگر سختگير، و جلوى او را بگير، و براى خوبان نرم باش، و بخود نزديكشان ساز، و آنان را همراز و برادران خود قرار ده.
بنمازت بنگر كه چگونه ميگزارى زيرا كه تو پيشواى آن قوم هستى،
ص: 300
زيبنده توست كه آن را كامل بجاى آورى و سبك نگزارى، كه هيچ پيشوائى در جلو قومى نماز نگزارد و نقصانى در نمازشان پيدا شود جز اينكه گناه آن بگردن اوست بدون آنكه چيزى از ثواب نماز آنان كاسته شود. و نماز را كامل بجاى آر و اركان آن را بخوبى حفظ كن تا پاداشى بمانند پاداش آنان براى تو باشد بدون آنكه چيزى از پاداش آنان كم گردد.
سپس در وضو دقّت كن، كه آن از شرائط كامل بودن نماز است، سه بار آب بدهان بگردان، و سه بار بينى خود را بشوى، و صورت، سپس دست راست و سپس دست چپ خود را بشوى، سپس بر سر و دو پاى خود مسح كن، كه رسول خدا (ص) را ديدم كه چنين مىكرد، و بدان كه وضو نيمى از ايمان است.
سپس مراقب وقت نماز باش، و آن را در وقت خود بگزار، پيش از وقت بخاطر بيكارى در انجام آن شتاب مكن، و بخاطر سرگرمى به كار از وقت خود تأخيرش مينداز، همانا مردى از رسول خدا (ص) از اوقات نماز پرسش نمود، فرمود: جبرئيل نزد من آمد و وقت نماز را بمن نماياند، پس نماز ظهر را بهنگامى كه خورشيد در وسط آسمان و بر بالاى ابروى راستش قرار گرفته بود بخواند، سپس وقت نماز عصر را بمن نماياند و آن زمانى بود كه سايه هر چيز باندازه خودش شده بود، سپس نماز مغرب را هنگامى كه آفتاب غروب كرد بخواند، سپس نماز عشا
ص: 301
را هنگامى كه شفق پنهان شد بجاى آورد، سپس نماز صبح را هنگامى گزارد كه سياهى شب با سپيدى صبح در آميخته، و هنوز ستارگان مشتبك بودند. پس تو نيز در اين اوقات نماز بگزار، و همراه سنّت معروف و راه روشن و آشكار باش.
سپس در ركوع و سجود خود كمال دقت بجاى آر، كه رسول خدا (ص) نمازش از همه مردم كاملتر، و در عين حال سبكتر و كوتاهتر بود. و بدان كه هر عملى از تو بدنبال نماز توست، پس آن كس كه نماز خود را تباه مىسازد (و با شرائط معمول بجا نمىآورد) البتّه نسبت بچيزهاى ديگر تباهسازتر است. از خدائى كه مىبيند و ديده نمىشود و در ديدگاه اعلى قرار دارد مىخواهم كه ما و تو را از جمله كسانى قرار دهد كه دوستشان دارد و از آنان خرسند است، تا جايى كه ما و تو را بر اداى سپاس و يادآوريش و حسن عبادت و اداى حقّش، و بر آنچه كه در دنيا و آخرتمان براى ما برگزيده يارى رساند.
و شما اى مردم مصر بايد كه كردارتان بدرستى سخنتان، و ظاهرتان بصحّت نهانتان گواهى دهد، و زبانتان با آنچه در دل داريد مخالف نباشد.
و بدانيد كه پيشواى هدايت با پيشواى هلاكت، و وصىّ پيامبر (ع) و دشمن او برابر نيستند. راستى كه من بر شما از مؤمن و مشرك بيم ندارم،- چرا كه خداوند مؤمن
ص: 302
را بخاطر ايمانش (از خيانت) باز مىدارد، و شرّ مشرك را با اظهار شركش از شما دور مىسازد- و ليكن از منافق بر شما بيمناكم، آنچه را مىپسنديد مىگويد، و آنچه را كه خوش نداريد مىكند.
محمّد بن ابى بكر! بدان كه برترين فقه و دانائى، پرهيزگارى در دين خدا و عمل بطاعت اوست، و من تو را به پرواى الهى در پنهان و آشكار كارهايت و در هر شرايطى كه هستى سفارش مىكنم، دنيا خانه گرفتارى و بلا، و آخرت، سراى پاداش و بقاست، پس براى آنچه باقى مىماند عمل كن، و از آنچه از دست مىرود روى بگردان، و بهره خود را از دنيا فراموش مكن (1).
من تو را به هفت (يا نه) چيز كه حاوى كلّيّات اسلام است سفارش مىكنم: از خدا- عزّ و جلّ- بترس، و در راه خدا از هيچ كس نترس، و بهترين سخن آنست كه عمل بدرستى آن گواهى دهد، و در يك امر دو گونه داورى مكن كه كارت دچار پراكندگى گردد و از حقّ بر كنار افتى، و براى عموم مردم تحت فرمانت آن را بپسند كه براى خود و خانوادهات مىپسندى، و همان را براى آنان ناخوش دار كه براى خود و خانوادهات ناخوش مىدارى كه اين كار حجّت و
1) از امير المؤمنين (ع) در اين زمينه پرسش شد، فرمود: سلامتى و نيرو و فراغت و جوانى و نشاط خود را در بهرهگيرى براى آخرت فراموش مكن.
ص: 303
دليل تو را رساتر سازد و آنان را بهتر بصلاح آورد، و در راه حقّ در ژرفاى شدائد فرو رو، و در راه خدا از سرزنش هيچ ملامتگرى باك مدار، و هر كس كه با تو مشورت كرد خير او را در نظر گير، و خودت را نمونه و الگوى هر دور و نزديكى از مسلمانان قرار ده.
خداوند- عزّ و جلّ- دوستى ما را با يك ديگر در راه دين قرار دهد، و ما و شما را بزيور پرهيزكاران بيارايد، و فرمانبرى شما را برايتان پايدار بدارد تا بدان وسيله ما و شما را برادرانى كه در بهشت بروى تختها روبروى هم تكيه زدهاند قرار دهد.
اى مردم مصر، بخوبى به محمّد امير خودتان يارى رسانيد، و بر فرمانبرى خود پايدار بمانيد تا اينكه (در قيامت) بر سر حوض پيامبرتان وارد شويد. خداوند ما و شما را نسبت بآنچه مىپسندد يارى دهد، و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد.
4- واثلة بن اسقع گويد: رسول خدا (ص) فرمود: برادرت را آشكارا سرزنش مكن، كه خداوند او را عافيت بخشد و تو را (بهمان عيب) گرفتار سازد.
ص: 304
1- كليب بن معاويه اسدى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: هان- بخدا سوگند- كه شما (شيعيان) بر دين خدا و فرشتگان او هستيد، پس ما را بر اين دين با پرهيزكارى و جدّيت يارى دهيد، بر شما باد به نماز و عبادت، بر شما باد برعايت پاكدامنى و پرهيزكارى.
2- ابو اسحاق سبيعى گويد: بر مسروق بن اجدع وارد شديم، مهمانى داشت كه او را نشناختيم، و هر دو مشغول غذا خوردن بودند. آن ميهمان گفت:
من در جنگ حنين با رسول خدا (ص) بودم- از اين سخن دريافتيم كه او پيامبر (ص) را ديده و با حضرت صحبتى داشته است- كه صفيّه دختر حيىّ بن اخطب (1)
1) صفيّه همسر رسول خدا (ص) است كه نخست زن كنانة بن ربيع يهودى بود، و در جنگ خيبر اسير شد و پيامبر (ص) بعنوان سهم خود او را گرفت و آزاد نمود سپس به همسرى خود درآورد. ابن حجر گويد: «در سال 36 هجرى وفات يافته، و بعضى گويند: در زمان معاويه از دنيا رفته است، و اين قول صحيح است».
ص: 305
حضور پيامبر (ص) آمد و عرضكرد: اى رسول خدا من چون ديگر زنان شما نيستم، پدر و برادر و عموى مرا كشتهايد (و من كسى را ندارم)، بنا بر اين پس از وفات شما به چه كسى رجوع كنم؟ حضرت فرمود: باين شخص- و با دست به علىّ بن ابى طالب (ع) اشاره نمود-.
و نيز همان ميهمان گفت: آيا شما را به خبرى كه حارث اعور بمن باز گفت خبر ندهم؟ گفتيم: چرا، گفت: (كه حارث گفت:) خدمت علىّ بن ابى طالب (ع) رسيدم، حضرت فرمود: اعور! براى چه آمدى، گفتم: يا امير المؤمنين دوستى شما مرا بدينجا كشانده است. فرمود: تو را بخدا راست مىگوئى؟ گفتم: بخدا سوگند، آرى، حضرت: سه بار مرا سوگند داد سپس فرمود: آگاه باش كه بندهاى از بندگان خدا نيست كه خداوند دل او را بايمان آزموده باشد جز اينكه دوستى ما را در قلب خود احساس مىكند و ما را دوست مىدارد. و بندهاى از بندگان خدا نيست كه خداوند بر او خشم گرفته باشد جز اينكه بغض و دشمنى ما را در دل خود احساس مىكند و ما را دشمن مىدارد.
بنا بر اين دوست ما هر روز كه روز را آغاز مىكند در انتظار رحمت بسر مىبرد، و
ص: 306
درهاى رحمت نيز بروى او گشوده است، و دشمن ما روز را آغاز مىكند در حالى كه بناى كار خود را بر لب پرتگاهى قرار داده كه او را بآتش دوزخ دراندازد.
پس رحمت اهل رحمت گوارايشان باد، و جايگاه اهل دوزخ نيز همان هلاكتشان باد.
3- عبد اللَّه بن عبّاس بن عبد المطّلب گويد: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: اى مردم ما تنها چهار نفريم كه در قيامت سوارهايم و سواره ديگرى جز ما نيست. مردى عرضكرد: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا آن سواران كيانند؟ فرمود: من بر براق خود سوارم، و برادرم صالح (پيامبر) بر همان شترى كه قومش آن را پى كردند، و دخترم فاطمه بر شتر عضباى من، و علىّ بن ابى طالب بر اشترى از اشتران بهشتى سوار است كه افسار آن از مرواريد آبدار، و چشمانش از ياقوت سرخ، و شكمش از زبر جد سبز است، بر روى آن شتر قبّهاى است از مرواريد سپيد كه درون آن از شفّافى نمايان است، بيرونش از رحمت سرشار، و
ص: 307
درونش از عفو خدا انباشته است، وقتى مركب حركت مىكند آن قبّه مىدرخشد و تلألؤى ويژه دارد، و او (على) در پيشاپيش من روان است.
تاجى از نور بر سر دارد كه براى اهل محشر نور افشانى كند، و آن تاج هفتاد پايه دارد كه هر پايهاى چون ستاره درخشانى در افق آسمان مىدرخشد، و پرچم حمد بدست اوست، و در قيامت ندا كند:
لا اله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه
، پس از نزد هيچ دستهاى از فرشتگان عبور نكند جز اينكه گويند: پيامبر مرسلى است، و بر هيچ پيامبر مرسلى گذر نكند جز اينكه گويد: فرشته مقرّبى است. پس آواز دهندهاى از اندرون عرش ندا دهد: آى مردم اين مرد نه فرشته مقرّب است، نه پيامبر مرسل، و نه حامل عرش، بلكه علىّ بن ابى طالب است. و پس از او شيعيان و پيروانش مىآيند، پس منادىيى بآنان گويد: شما كه هستيد؟ گويند: ما علويان (پيروان على) هستيم. پس ندا رسد: اى علويان شما همگى در امانيد، بنا بر اين با هر كس كه او را دوست مىداشتيد در بهشت وارد شويد.
4- ريّان بن صلت گويد: از حضرت رضا علىّ بن موسى عليهما السّلام
ص: 308
شنيدم كه بكلماتى چند دعا مىفرمود: من آنها را حفظ كردم، پس در هيچ سختى و گرفتارىيى آن را نخواندم مگر اينكه خداوند آنها را از من برطرف ساخت و گشايشى برايم حاصل نمود، و آن كلمات اين است: «خداوندا! تو پشتيبان منى در هر غمى، و اميد منّى در هر شدّتى، و در هر امر ناگوارى كه بر من فرود آيد تو پشتيبان و ساز و برگ منى، چه غمها كه دل در برابر آنها سست گشته، و چارهجوئى اندك، و كارها گنگ و زبون ساز باشند، و بهنگام هجوم آنها دوستان دور و نزديك دست از يارى بكشند، و دشمن زبان بملامت گشايد، و من همه را به نزد تو آوردم، و گلايه آنها را بتو نمودم، در حالى كه در باره همه آنها از جز تو دلبريده و تنها روى دل سوى تو داشتم، و تو همه را بر طرف ساختى، و از من زدودى، و از آنها كفايتم نمودى پس تو اختيار دار هر نعمت، و صاحب هر حاجت، و منتهاى هر ميل و آرزو هستى.
پس سپاس فراوان از آن توست و منّت افزون از براى توست. با نعمت تو اعمال صالح با تمام رسد، اى معروفى كه بكارهاى پسنديده معروفى، و اى آنكه باعمال نيك موصوفى، از نيكيهاى خودت آنقدر بمن ارزانى دار تا بدان سبب از نيكى ديگران بىنيازم سازى، برحمت خودت اى مهربانترين مهربانان».
ص: 309
5- محمّد بن جعفر از پدرش امام صادق از پدران خود عليهم السّلام روايت نموده كه رسول خدا (ص) فرمود: دو خوى پسنديده در منافق فراهم نيايد:
دانش و بينش در اسلام، و اثر خوشروئى در چهره.
1- حفص بن غياث گويد: امام صادق (ع) فرمود: هر گاه يكى از شما اراده كند و بخواهد كه چيزى از خداوند درخواست نكند جز اينكه باو ببخشد بايد كه از تمامى مردمان نااميد گردد، و اميدى جز بخدا- عزّ و جلّ- نبندد، پس چون خداوند چنين حالتى را از دل بنده بداند آن بنده چيزى نخواهد مگر اينكه خداوند باو ببخشد. پس بحساب خودتان برسيد پيش از آنكه بحسابتان برسند، كه در
ص: 310
قيامت پنجاه موقف است كه هر موقفى گوئى باندازه هزار سال بحساب شماست.
سپس حضرت اين آيه را خواند: «در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است) (1).
2- ابو الصّلت هروى از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام از رسول خدا (ص) روايت نموده كه آن حضرت فرمود: ايمان عبارت است از: گفتارى كه بر زبان رانده شود، (شهادتين و اقرار بولايت امامان عليهم السّلام) و عملى كه (با اعضاء و جوارح) صورت بندد، و شناخت خردها (كه حقيقت را دريابند).
ابو الصّلت گويد: اين حديث را در مجلس احمد بن حنبل بازگو نمودم، احمد بمن گفت: اى ابا الصّلت اگر اين سند (كه حاوى اين نامهاى گرامى است) بر ديوانگان خوانده شود همانا بهوش و سر عقل آيند.
3- قبيصة بن جابر اسدى گويد: مردى حضور امير المؤمنين علىّ بن
1) المعارج: 4.
ص: 311
ابى طالب بپاخاست و راجع بايمان از آن حضرت پرسش نمود حضرت بخطابه برخاست و فرمود: سپاس خدائى راست كه قانون اسلام را بنيان نهاد و راه ورود بآبشخورهاى آن را براى واردين آسان ساخت، و پايههايش را در برابر متجاوز بآن استحكام بخشيد، و آن را مايه عزّت آن كس قرار داد كه بدان مهرور زد، و صلح و سلامتى آن كس كه بدان درآيد، و هدايت آن كس كه از آن پيروى كند، و زيور آن كس كه خود را بدان آرايد، و نگاهدارنده آن كس كه بدان پناه برد، و رشته آن كس كه بدان چنگ زند، و برهان آن كس كه بدان سخن گويد، و نور آن كس كه از آن روشنى جويد، و گواه آن كس كه بدان بستيزه برخيزد، و پيروزى آن كس كه بدان احتجاج و استدلال كند، و دانش آن كس كه فرايش گيرد، و سخن آن كس كه بازگويش كند، و حكم آن كس كه بدان بستيزه برخيزد، و پيروزى آن كس كه بدان احتجاج تجربه آموزد، و عقل خالص آن كس كه دقّت و انديشه كند، و فهم آن كس كه كنجكاوى نمايد، و يقين آن كس كه بيانديشد، و بينش آن كس كه تصميم گيرد، و نشانه آن كس كه باريك بينى كند، و عبارت آن كس كه پند پذيرد، و نجات آن كس كه باور كند، و دوستى خدا براى آن كس كه باصلاح پردازد، و تقرّب و نزديكى آن كس كه مواظبت نمايد (1)، و اعتماد و پشتيبان كسى كه توكّل كند، و آسايش آن كس كه كار خود را بخدا واگذارد، و سپر آن كس كه صبر را پيشه سازد.
1) در پارهاى از نسخ حديث بجاى «ارتقب» «اقترب» آمده، يعنى: «نزديكى آن كس كه نزديكى طلبد».
ص: 312
حقّ راهش، و هدايت صفتش، و كار نيك ويژگى آن است، بنا بر اين برنامهاش روشن، و منارهاش بلند (يا تابان)، و چراغهايش پر نور، و هدفش بلند، و مسير و مسابقهاش كوتاه، و اسبان مسابقهاش جمع و آماده، و جايزهاش رشك مسابقهگران، و مسابقه گرانش كريم و بزرگوارند. تصديق برنامهاش، و كارهاى شايسته منارهاش، و فقه چراغهايش، و مرگ پايان و هدفش، و دنيا تمرينگاه مسابقهاش و قيامت روز دريافت پاداشش و بهشت جايزهاش، و دوزخ كيفرش، و پرهيزكارى ساز و برگش، و نيكوكاران سواران آنند.
پس بايمان بر اعمال نيك راه برده شود، و با اعمال نيك فقه رونق گيرد، و با فقه از مرگ هراس پيدا شود، و با مرگ دنيا پايان پذيرد [و با گذار دنيا بقيامت رسد] (1)و با قيامت بهشت براى پرهيزكاران نزديك، و دوزخ براى گمراهان پديدار گرديده شود.
پس ايمان بر چهار پايه استوار است: صبر، و يقين، و عدل، و جهاد. و صبر چهار شعبه دارد: شوق، و هراس، و زهادت، و انتظار، هلا، هر كه به بهشت مشتاق باشد دل به شهوات ندهد، و هر كه از آتش بهراسد از كارهاى ناروا روى
1) الفاظ اين قسمت در نسخ حديث متفاوت است: تحوز القيامة (قيامت بدست آيد)، تحذر
ص: 313
گرداند، و هر كس در دنيا زهد پيشه كند مصيبتها بر او آسان نمايد، و هر كس مراقب و منتظر مرگ باشد بكارهاى خير بشتابد.
و يقين چهار شعبه دارد: باريك بينى، و درك حقايق، و اندرز گرفتن از عبرتها، و روش پيشينيان. پس هر كه در امور دقيق بينا شود حقيقتشناس گردد، و هر كه بحقايق رسد [عبرتشناس شود، و هر كه عبرتشناس باشد با سنّت آشنا شود] و هر كه سنّت را بشناسد گويا كه با پيشينيان بوده است.
و عدل چهار شعبه دارد: و تيزفهمى (يا ژرففهمى). و دانش بسيار، و شكوفه حكم (و داورى)، و بوستان حلم و بردبارى. پس هر كه بفهمد مجملات علوم را تفسير كند، و هر كه عالم شود راهها و قوانين حكم را بشناسد، و هر كه راهها و قوانين حكم را بشناسد گمراه نگردد، و هر كه بردبارى كند در كارهايش زياده روى نورزد و در ميان مردم خوشنام و ستوده زيد.
و جهاد چهار شعبه دارد: امر بمعروف، و نهى از منكر، و پايدارى در جبههها، و كينهتوزى با فاسقان. پس هر كه امر بمعروف كند پشت مؤمن را محكم ساخته، و هر كه نهى از منكر كند بينى كافر را بخاك ماليده، و هر كه در
ص: 314
جبههها پايدارى كند به عهد و وظيفه خود عمل نموده، و هر كه با فاسقان كينه توزد براى خدا خشم گرفته، و هر كه براى خدا خشم بگيرد حقيقتا مؤمن است.
پس اينست ايمان و پايههاى آن. سائل عرضكرد اى امير مؤمنان راستى كه هدايت و ارشاد نمودى، خداوند از جانب دين و بخاطر آن بشما جزاى خير دهد.
4- ابو عبيده حذّاء گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: رسول خدا (ص) فرموده است: سريعترين خوبيها از نظر پاداش، نيكوئى نمودن، و سريعترين بديها از نظر كيفر ستم نمودن است. و همين عيب براى آدمى بس كه عيبى را در مردم ببيند كه از ديدن همان عيب در وجود خود نابيناست، و مردم را بچيزى سرزنش كند كه خودش توان ترك آن را ندارد، و بچيزى كه هيچ سودى برايش ندارى همنشين خود را بيازارد.
5- عمر بن يزيد گويد: امام صادق (ع) فرمود: چون رسول خدا (ص) در ميان سرزمين قديد (بر وزن زبير نام جايى در نزديكى مكّه است) فرود آمد به
ص: 315
علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود: اى على، من از خدا- عزّ و جلّ- خواستهام كه بين من و تو دوستى برقرار سازد، و ساخت. و از او خواستم كه ميان من و تو برادرى افكند، و افكند، و از او خواستم كه تو را وصىّ و جانشين من قرار دهد، و داد.
مردى از آن قوم گفت: بخدا سوگند يك صاع (پيمانهاى است نزديك يك من) خرما در مشكى پوسيده بهتر از آن چيزى است كه محمّد از پروردگار خود خواسته است! چرا ملك و سلطنتى درخواست نكرده كه او را بر دشمنش يارى دهد، يا گنجى كه بدان سبب بر فقر و تهيدستى خود چيره گردد؟! پس خداى متعال اين آيه را فرستاد: «گويا تو پارهاى از آنچه را كه بتو وحى شده ناديده مىگيرى يا سينهات به تنگ مىآيد از اينكه مىگويند: چرا گنجى بر او فرود نيامده يا فرشتهاى در كنار او نيامده است؟ جز اين نيست كه تو تنها بيم دهندهاى، و خداوند بر هر چيزى وكيل است» هود: 12 (1).
6- ابو حمزه ثمالى گويد: مردى كه در هنگام سخنرانى عبد الملك بن مروان براى مردم در مكّه حضور داشته براى من گفت: چون عبد الملك در ميان
1) اين آيه مكى است، و نزول پيامبر (ص) در قديد و نيز منافقين كه از اين ياوهسرائىها داشتند در مدينه و پس از هجرت بوده است، لذا ممكن است اين آيه شريفه مكرّر نازل شده باشد.
ص: 316
سخنرانى خود به پند دادن و اندرز گفتن لب گشود، مردى برخاست و گفت:
آهسته، درنگ كن، شما دستور مىدهيد ولى خود بكار نمىبنديد، و نهى مىكنيد ولى خود دست باز نمىداريد، و پند مىدهيد و خود پند نمىپذيريد، آيا با اين حال از روش شما پيروى كنيم، يا اينكه فرمانتان را گردن نهيم؟! پس اگر گوئيد: از روش ما پيروى كنيد، چگونه ما از روش ظالمان پيروى نمائيم؟ و چه دليلى بر پيروى از مجرمانى كه مال خدا را دست بدست ميان خود گردانده، و بندگان خدا را بزير يوغ بندگى خود كشيدهاند، وجود دارد؟
و اگر گوئيد: به فرمان ما گردن نهيد، و پند ما را بپذيريد، چگونه ممكن است ديگرى را پند دهد كسى كه با خودش مكر و خيانت مىورزد؟ يا چگونه واجب است اطاعت آن كس كه عدالتى براى او ثابت نگشته است؟ و اگر گوئيد: حكمت را هر كجا يافتيد برگيريد، و پند را از هر كس شنيديد بپذيريد؛ شايد در ميان ما كسى كه زبانش به انواع پندها گوياتر، و به وجوه لغات آشناتر بوده، وجود داشته باشد، پس از اين مقام كنار رويد، و قفلهايش را بگشائيد، و راهش را باز كنيد، تا آنان كه (لايق و شايسته اين كارند و) شما در شهرها پراكنده و تبعيدشان نموده، و از مسكن و مأواى خويش به هر وادىيى
ص: 317
در بدرشان ساختهايد قدم پيش نهند و كار را بدست گيرند.
بخدا سوگند ما زمام امور خود را بدست شما نسپرديم، و شما را در ابدان و اموال و اديان خود حاكم نكرديم كه بروش جبّاران و زورگويان در آنها عمل كنيد، (حال ديگر چارهاى نداريم) جز اينكه صبر پيشه مىسازيم تا مدّت (حكومت شما) بسر آيد، و پايان كارتان فرا رسد، و دوران محنت تمام گردد، و هر گويندهاى از شما را روزى است كه وى را از آن گريزى نيست، و او را كتابى (نامه عملى) است كه ناچار آن را خواهد خواند، كتابى كه هيچ خرد و كلانى را فرو گذار نكرده و همه را بشمار آورده است «و بزودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه بكدامين سرانجامى گرفتار آيند» شعراء: 227.
راوى گويد: سپس يكتن از مأموران ويرا دستگير كرد، و اين آخرين ديدار ما از آن مرد بود و ديگر ندانستيم حالش چه شد.
7- علىّ بن محمّد هرمزانى از امام سجّاد از پدرش امام حسين عليهما السّلام روايت كند كه آن حضرت فرمود: چون فاطمه دخت پيامبر (ص) بيمار شد به على (ع) وصيّت نمود كه امر او را كتمان، و خبرش را پوشيده دارد، و كسى را از بيمارى حضرتش آگاه نسازد، و آن حضرت چنين كرد. و خود حضرت
ص: 318
او را پرستارى مىكرد و اسماء و بنت عميس- رحمها اللَّه- پنهانى چنان كه فاطمه (ع) وصيت نموده بود- آن حضرت را كمك كار بود.
پس چون هنگام وفات آن حضرت فرا رسيد به امير المؤمنين (ع) وصيّت كرد كه شخصا كار او را بدست گيرد، و او را شبانه بخاك سپارد، و قبرش را ناپيدا سازد (با زمين يكسان كند كه جايش معلوم نباشد). پس امير المؤمنين (ع) خود اين كار را بعهده گرفته و حضرت را بخاك سپرد، و محلّ قبر او را ناپيدا ساخت. چون دست مبارك از خاك قبر برفشاند اندوه و غم بر دلش هجوم آورد، پس سيلاب اشك بر گونهاش جارى ساخت، و رو بجانب قبر رسول خدا (ص) گرداند و گفت:
«اى رسول خدا از من بر تو سلام باد، و سلام باد بر تو از جانب دخترت و حبيبهات و نور ديدهات و زائرت و كسى كه در آرامگاه تو در ميان خاك خفته و آن كس كه خداوند زود رسيدن بتو را برايش برگزيده است. يا رسول اللَّه صبرم در فراق دخت برگزيدهات كاسته شده، و تاب و توانم در فراق سرور زنان به سستى گرائيده جز اينكه در تأسى من به سنّت تو و در اندوهى كه با جدائى تو بر من فرود آمد جاى صبر و بردبارى (بر عزاى فاطمه) باقى است، همانا من تو را در لحد
ص: 319
آرامگاهت نهادم پس از آنكه جان مقدّست بر روى سينهام جارى گشت (هنگام جاندادن سرت بسينه من چسبيده بود)، و ترا بادست خود بزير خاك پنهان نمودم، و خودم شخصا امورت را بعهده گرفتم، آرى در كتاب خدا آيهاى است كه سبب مىشود مصيبتها را با آغوش باز بپذيريم: «ما همه از آن خدائيم و همه بسوى او باز خواهيم گشت» بقرة: 156.
راستى كه امانت پس گرفته شد، و گروگان دريافت گشت، و زهرا خيلى سريع از دستم ربوده شد. اى رسول خدا اكنون ديگرى چقدر اين آسمان نيلگون و زمين تيره و در نظرم زشت جلوه مىكند! امّا اندوهم هميشگى گشته، و شبم به بيدارى كشيده، اندوه هرگز از دلم رخت نبندد تا آنگاه كه خداوند همان سرايى را كه تو در آن مقيم گشتهاى برايم برگزيند. غصّهاى دارم. بس دلخراش، و اندوهى دارم هيجان انگيز، چه زود ميان ما جدائى افتاد، من بخداوند شكوه مىبرم.
و بزودى دختر تو از همدستى امّتت عليه من و غصب حقّ خودش بتو گزارش مىدهد، پس احوال را از او جويا شو، كه بسى غمهاى سوزانى كه در سينه داشت و راهى براى پخش آن نمىيافت، و بزودى بازگو خواهد نمود، و البتّه خداوند داورى مىكند و او بهترين داوران است.
اى رسول خدا بر تو درودى مىفرستم، درود وداعكنندهاى كه نه خشمگين است و نه دلتنگ، بنا بر اين اگر باز گردم از روى ملامت و دلتنگى
ص: 320
نيست، و اگر بمانم از روى بدگمانى به وعدهاى كه خداوند به صبر پيشگان داده نباشد، و البتّه كه صبر مباركتر و زيباتر است. و اگر بيم غلبه چيرهشوندگان بر ما نبود (كه مرا سرزنش كنند يا قبر فاطمه را بشكافند) ماندن در نزد قبر تو را بر خود لازم مىنمودم، و در كنار آن به اعتكاف بسر ميبردم، و بر اين مصيبت بزرگ همچون مادرى فرزند از دست داده مىناليدم. در برابر ديد خدا دخترت پنهانى بخاك سپرده گشته، و حقّش بزور ستانده مىشود، و آشكارا از ارث خود محروم مىگردد، و حال آنكه هنوز از عهد تو ديرى نپائيده و ياد تو فراموش نگشته است.
پس اى رسول خدا بسوى خداوند شكوه مىبرم. و بهترين صبر صبر بر ماتم تو است، و صلوات و رحمت و بركات خداوند بر تو و بر او (فاطمه) باد».
8- محمّد بن عطيّه گويد: امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) فرموده است: مرگ، كفّاره گناهان مؤمنان است.
9- داود بن قاسم جعفرى- رحمه اللَّه- گويد: از حضرت علىّ بن موسى عليهما السّلام شنيدم كه مىفرمود: از جمله مطالبى كه امير المؤمنين (ع) به
ص: 321
كميل بن زياد فرموده اين است كه فرمود: كميل! برادر (واقعى) تو دين توست، پس هر طور كه مىخواهى از دين خود احتياط و محافظت بعمل آورد.
1- احمد بن عبد العزيز از امام صادق (ع) روايت كند كه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود: هيچ عملى همراه با تقوا اندك بشمار نيايد، و چگونه اندك شمرده شود چيزى كه مورد قبول (خداوند) واقع مىگردد؟! 2- سماعة بن مهران گويد: امام صادق (ع) فرمود: از نشانههاى يقين
ص: 322
آنست كه مردم را با بخشم آوردن خدا- عزّ و جلّ- خشنود نسازيد، و آنان را نسبت بآنچه كه خداوند از فضل خودش (بآنان داده و) بشما نداده است مورد ملامت قرار ندهيد، زيرا كه روزى را حرض آزمند پيش نكشد، و خوش نداشتن ناخواه رد نكند. و اگر هر كدام از شما از روزيش بگريزد چنان كه از مرگ مىگريزد هر آينه روزيش باو مىرسد همچنان كه مرگ گريبانگير او مىشود.
3- ابان بن عثمان گويد: امام صادق (ع) فرمود: چون روز قيامت شود آواز دهندهاى از اندرون عرش ندا دهد: خليفه خداوند در زمينش كجاست؟ پس داود پيامبر (ع) برخيزد، از جانب خدا- عزّ و جلّ- ندا دهد: منظور ما تو نيستى هر چند كه خليفه خداوند بودهاى. بار دوّم ندا رسد: خليفه خداوند در زمينش كجاست؟ پس امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) برمىخيزد، از جانب خدا- عزّ و جلّ- ندا مىرسد: اى آفريدگان، اين علىّ بن ابى طالب خليفه خدا در زمين او، و حجّتش بر بندگان او است، پس هر كه در دنيا بريسمان (ولايت) او آويخته امروز نيز بريسمان او بياويزد تا از نور او روشنى گيرد، و بدنبال او به درجات بلند بهشتى راه يابد.
ص: 323
حضرت فرمود: پس مردمى چند كه در دنيا بريسمان (ولايت) او آويخته بودند برخاسته و بدنبال آن حضرت ببهشت روند. سپس از جانب خداوند- جلّ جلاله- ندا رسد: هان! هر كس در دنيا بدنبال پيشوائى راه افتاده (امروز نيز) بدنبال او بهر جا كه بخواهد و او را ببرد، راه بيفتد. اينجاست كه «پيشوايان از پيروان بيزارى جويند، و عذاب را ببينند و همه اسباب و وسائل از دسترسى آنان دور و بريده باشد، و پيروان گويند: اى كاش ما را بازگشتى بود (بدنيا) تا از آنان بيزارى مىجستيم همان گونه كه از ما بيزارى جستند، اين چنين خداوند اعمال- آنان را حسرت بر آنان بنماياند، و آنان از آتش دوزخ بيرون نخواهند شد». (1)4- يونس بن عبد الوارث از پدرش نقل كند كه گفت: در آن ميان كه ابن عبّاس بر منبر بصره براى ما سخنرانى مىكرد ناگهان رو بمردم نمود و گفت: اى امّت سرگردان در دين خود، هان بخدا سوگند اگر جلو مىانداختيد آن كس را كه خدا پيش انداخته، و عقب مىزديد آن كس را كه خدا عقب زده، و وراثت و ولايت
1) اقتباس من البقرة: 166، 167.
ص: 324
را در همان جا كه خداوند قرارش داده مىنهاديد هرگز سهمى از آنچه كه خداوند مقرّر و واجب نموده كم نمىآمد (و هر كس بحق خود مىرسيد)، و هيچ دوست خدائى فقير و تهيدست نمىگشت، و دو تن در باره حكم خدا اختلاف نمىكردند؛ پس بچشيد و بال آنچه را كه با كارهاى خود در بارهاش تفريط و تقصير نموديد، «و بزودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه بكدامين سرانجامى دچار خواهند گشت» (1).
5- حسن بن ظريف گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
نديدم على (ع) قضاوتى نموده باشد جز اينكه اصل و ريشهاى براى آن در سنّت يافتم. و على (ع) مىفرمود: اگر دو مرد نزد من به مخاصمه حاضر شوند و ميان آنان داورى كنم، سپس سالهاى زيادى بمانند و دو باره راجع به همان منازعه نزد من آيند همانا ميان آن دو يك نوع داورى مىكنم، زيرا حكم و قضاوت هيچ گاه تبديل و تغيير نمىيابد.
6- سعيد بن يّسار گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: رسول
1) الشعراء: 227. و قد تقدم الخبر في المجلس السادس تحت رقم 7.
ص: 325
خدا (ص) بهنگام مرگ جوانى بر بالين وى حاضر شد، باو فرمود: بگو:
لا اله الا اللَّه
، پس چندين بار زبانش گرفت. حضرت به زنى كه بر بالين او نشسته بود فرمود: اين جوان مادر دارد؟ عرضكرد: آرى، منم مادرش. فرمود: تو بر او خشمگين و ناراضى هستى؟ عرضكرد: آرى، شش سال است كه با او سخن نگفتهام. حضرت باو فرمود: از وى راضى شو، عرضكرد: خداوند از او راضى باشد برضايت شما اى رسول خدا.
پس رسول خدا (ص) بآن جوان فرمود: بگو:
لا اله الّا اللَّه
، و او گفت.
پيامبر (ص) باو فرمود: چه مىبينى؟ گفت: مردى سياه چهره، زشترو، با لباس چرك و بدبو، كه در اين لحظه نزديكم آمده و گلويم را گرفته مىفشارد. پيامبر (ص) باو فرمود: بگو:
يا من يقبل اليسير، و يعفو عن الكثير، اقبل منّى اليسير، و اعف عنّى الكثير، انّك أنت الغفور الرّحيم
«اى كسى كه عمل اندك را مىپذيرى، و از گناهان فراوان در مىگذرى، عملى اندك را از من بپذير، و از گناهان فراوان من بگذر، همانا كه تو بخشنده و مهربانى».
پس جوان اين كلمات را گفت، پيامبر (ص) باو فرمود: نگاه كن چه مىبينى؟ گفت: مردى را مىبينم سپيد چهره، زيبا رو، خوشبو، و خوش لباس
ص: 326
كه نزديكم آمده، و آن مرد سياه را مىبينم كه از من رو گرداند و دور شد. حضرت فرمود: دعا را تكرار كن. او تكرار كرد، فرمود: چه مىبينى؟ گفت: ديگر آن مرد سياه را نمىبينم، و اين مرد سپيد را مىبينم كه نزديكم آمده است. سپس بر همين حالت جان سپرد.
7- محمّد بن عمر بن على از پدرش از جدّش (امير المؤمنين) عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: چون آيه إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ «آنگاه كه يارى خدا و فتح فرا رسد ...» بر پيامبر (ص) نازل شد بمن فرمود: اى على بتحقيق نصر خداوند و فتح فرا رسيده، پس هر گاه كه ديدى مردم دسته دسته در دين خدا وارد مىشوند (و بآئين خداوندى مىگرايند) پس بحمد پروردگارت تسبيح كن و از او آمرزش بخواه كه خداوند پذيرنده توبه است.
اى على، خداوند جهاد را در فتنهاى كه پس از من رخ مىدهد بر مؤمنين واجب نموده چنان كه جهاد با مشركين را در ركاب من بر آنان واجب ساخته بود.
عرضكردم: اى رسول خدا، آن فتنهاى كه خداوند جهاد در باره آن را بر ما واجب نموده كدام است؟ فرمود: فتنه گروهى كه شهادت به لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ و اينكه من
ص: 327
رسول خدا هستم مىدهند با اين حال مخالف سنّت من و طعنه زننده در دين من هستند. عرضكردم: اى رسول خدا پس بچه جهت با آنان بجنگيم و حال آنكه شهادت به لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ و رسالت الهى شما مىدهند؟ فرمود: بجهت پديد آوردن مسائل بىسابقه و بدعتگزارى در دين، و جداشدنشان از فرمان من، و حلال شمردن آنان ريختن خون عترت مرا.
عرضكردم: اى رسول خدا، شما مرا بشهادت مژده فرموده بودى، از خدا بخواه كه براى من در اين باره شتاب ورزد. فرمود: آرى به تو مژده شهادت داده بودم، پس چگونه خواهى بود آن زمان كه اين از اين رنگين شود؟- و با دست اشاره بسر و ريش من نمود- عرضكردم: اى رسول خدا، حال كه چنين مژدهاى بمن دادهاى (1)، ديگر جاى صبر نيست بلكه جاى مژدگانى و سپاس است. فرمود:
آرى، پس خود را براى خصومت و درگيرى آماده ساز، كه تو با امّت من مخاصمه خواهى نمود. عرضكردم: اى رسول خدا راه پيروزى (بر آنان) را بمن بنما، فرمود: چون گروهى را ديدى كه از هدايت بسوى گمراهى رو كردهاند پس با آنان بمخاصمه برخيز (كه پيروزى از آن توست)، زيرا كه هدايت از جانب خدا، و گمراهى از سوى شيطان است.
1) در عبارت نقل بحار چنين است: «هر گاه آنچه كه بناست برايم ثابت شد ...»
ص: 328
اى على، همانا هدايت، پيروى فرمان خداست نه پيروى از هواى نفس و دلخواه خود، و گويا با گروهى روبرو هستى كه قرآن را تأويل و توجيه نموده، و به شبهات (و مسائل قابل توجيه و چند پهلو) چنگ زده، و شراب را بنام آب انگور، و كمفروشى را با (اداى) زكات (1)، و رشوه را بنام هديه و پيشكش حلال مىشمرند. و عرضكردم: اى رسول خدا بنا بر اين وقتى چنين كنند چگونهاند؟ آيا مرتدّ و برگشتگان از ديناند يا اهل فتنه و آزمايش؟ فرمود: آنان اهل فتنهاند، متحيّر و سرگردان در آن گردش كنند تا عدل گريبانگيرشان شود. عرضكردم: اى رسول خدا، عدل از جانب ما يا از سوى غير ما؟ فرمود: بلكه از جانب ما، خداوند (دين را) بدست ما گشوده، و بدست ما پايان بخشد، و بواسطه ما خداوند ميان دلها پس از شرك آورى مهر و دوستى انداخت، و بواسطه ما نيز ميان دلها پس از فتنه مهر و دوستى اندازد، عرضكردم: سپاس خدا را بدان چه كه از فضل خويش بما ارزانى داشته است.
8- ابو الورد گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: چون روز قيامت
1) مانند پارهاى از مردم كه كسب حرام دارند و از هر طريقى پول انباشته مىكنند و مىگويند خمس آن را مىدهيم پاك مىشود.
ص: 329
شود خداوند تمام مردم از گذشتگان و آيندگان را عريان و پابرهنه در سرزمين واحدى گرد آورد، پس در راه محشر باز داشت مىشوند تا جايى كه عرق فراوانى بريزند و به نفس نفس افتند، و تا اندازهاى كه خدا بخواهد همين گونه مىمانند، و اين همان معناى گفتار خداى متعال است كه: «و نمىشنوى جز صدائى آهسته» طه: 108.
سپس آواز دهندهاى از سوى عرش ندا دهد: پيامبر امّى كجاست؟ مردم همه گويند: بگوش همه رساندى (1)، نامش را بگوى. پس ندا دهد: پيامبر رحمت محمّد بن عبد اللَّه كجاست؟ رسول خدا (ص) برخاسته و جلو مردم مىايستد (يا پيش مىافتد و حركت مىكند) تا به حوضى كه طول آن بفاصله ميان ايله و صنعاء (2)است مىرسد، بر سر آن حوض مىايستد سپس صاحب (امام و پيشواى) شما را صدا مىزند، پس آن حضرت در جلو مردم كنار پيامبر (ص) مىايستد، سپس بمردم اجازه داده مىشود و همگى عبور مىكنند.
آن روز گروهى (بر آن حوض) وارد مىشوند و گروهى از ورود جلوگيرى مىشوند، پس چون رسول خدا (ص) كسانى از دوستان ما اهل بيت را مشاهده مىكند كه بازداشته مىگردند، مىگريد و مىگويد: خداوندا شيعه على،
ص: 330
خداوندا شيعه على. خداوند فرشتهاى را سوى آن حضرت فرستد و گويد: اى محمّد چرا مىگريى؟ مىگويد: چگونه نگريم براى مردمى از شيعيان برادرم علىّ بن ابى طالب كه مىبينم بسوى دوزخيان برده شده، و از در آمدن بكنار حوض من ممنوع ميگردند؟! پس خدا- عزّ و جلّ- فرمايد: اى محمّد، من آنان را بتو بخشيدم:
و بخاطر تو از گناهانشان در گذشتم، و آنان را بتو و بآن عدّه از فرزندانت كه دوست مىداشتند ملحق نمودم، و در دسته و گروه تو قرارشان دادم، و در حوض تو واردشان ساختم، و شفاعت تو را در باره آنان پذيرفتم، و تو را بدين كرامت گرامى داشتم.
آنگاه امام باقر (ع) فرمود: پس در آن روز چه بسيارند مردان و زنان گريانى كه چون اين را ببينند فرياد كنند: وا محمّدا. «اى محمّد بفريادرس». پس در آن روز هيچ كس كه ما را دوست داشته و بما مهر مىورزيده نماند جز اينكه در حزب ما و با ماست، و در حوض ما وارد مىشود.
9- جميل بن درّاج گويد: امام صادق (ع) فرمود: بهترين شما
ص: 331
سخاوتمندان شما هستند، و بدترين شما بخيلان شمايند. و از جمله كارهاى خوب و پسنديده نيكى به برادران، و كوشش در رفع نياز آنانست، و در اين كار بخاك ماليدن بينى شيطان، و دورى از آتش دوزخ، و داخل شدن در بهشت است.
جميل! اين حديث را به ياران حسابى و برگزيدهات بازگو كن، عرضكردم ياران حسابى من كيانند؟ فرمود: آنان كه بهنگام تنگدستى و توانگرى به برادران نيكى كنند. سپس فرمود: آگاه باش كه اين كار بر ثروتمند آسان است، و همانا خداوند آدم تنگدست را مدح و ستايش نموده آنجا كه فرموده: «و ديگران را بر خود مقدّم مىدارند هر چند كه خود بشدّت نيازمنداند، و هر كس بخل و تنگ نظرى نفس از وى باز داشته شده باشد پس چنين كسانى رستگارانند».
1- مسعدة بن زياد گويد: از امام صادق (ع) از تفسير اين آيه «براى
ص: 332
خداوند حجّت رسا است» (1)پرسش شده بود، و شنيدم كه فرمود: چون روز قيامت شود خداى متعال به بنده گويد: تو مىدانستى (يا نه)؟ پس اگر گويد: آرى، مىفرمايد: پس چرا تو به دانستهات عمل نكردى؟ و اگر گويد: جاهل بودم:
مىفرمايد: پس چرا نرفتى بياموزى؟ بنا بر اين او را محكوم مىنمايد، و حجّت رساى خدا- عزّ و جلّ- بر بندگان خود همين است.
2- حمّاد بن عيسى گويد: امام صادق (ع) فرمود: از جمله اندرزهاى لقمان به پسرش اين بود كه: پسر جانم! در روزها و شبها و ساعات خود بهرهاى براى طلب علم قرار ده، كه تو هيچ گونه تباهىيى براى عمرت همانند تباهى ترك علم نمىيابى.
3- حبشى بن جناده گويد: نزد ابى بكر نشسته بودم كه مردى نزد وى آمد و گفت: اى جانشين رسول خدا، رسول خدا (ص) بمن وعده فرموده كه سه
1) الانعام: 149.
ص: 333
مشت خرما بمن بدهد. ابو بكر گفت: على را نزد من بخوانيد، على (ع) آمد، ابو بكر گفت: ابا الحسن! اين مرد مىگويد كه رسول خدا (ص) باو وعده فرموده كه سه مشت خرما باو بدهد، پس شما باو بده. حضرت سه مشت خرما باو داد.
ابو بكر گفت: آنها را بشمريد، شمردند ديدند كه هر مشتى شصت خرما بوده است. ابو بكر گفت: راستى كه پيامبر (ص) درست فرموده، در شب هجرت كه از مكّه بسوى مدينه بيرون مىشديم مىفرمود: اى ابا بكر، كف من و كف على در عدل (يا عدد) برابر است.
4- ابو سعيد خدرى گويد: رسول خدا (ص) فرمود: اى مردم (مؤمنان)! على را دوست بداريد زيرا كه گوشت او گوشت من، و خون او خون من است، خداوند لعنت كند دستههائى از امّت مرا كه پيمان مرا در باره او تباه ساختند، و سفارش مرا در بارهاش به فراموشى سپردند، راستى كه آنان هيچ گونه بهرهاى نزد خدا ندارند.
ص: 334
5- عبد اللَّه بن عباس گويد: چون سوره إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ «ما به تو كوثر داديم» نازل شد، على بن ابى طالب (ع) عرض كرد: اى رسول خدا كوثر چيست؟ فرمود: نهرى است، كه خداوند بمن كرامت نموده است. على (ع) عرض كرد: اين نهر گرانقدر است، پس آن را براى ما توصيف كن اى رسول خدا. فرمود:
آرى اى على، كوثر نهرى است كه از زير عرش خدا- عزّ و جلّ- جارى است، آبش از شير سفيدتر، و از عسل شيرينتر، و از كره نرمتر است، سنگريزههايش زبرجد و ياقوت و مرجان، گياهش زعفران، خاكش مشك خوشبو، و پايههايش بزير عرش خدا- عزّ و جلّ- استوار است. پس رسول خدا (ص) دست بپهلوى امير المؤمنين (ع) زد و فرمود: على! اين نهر از آن من و تو و دوستان تو پس از من خواهد بود.
6- جابر بن يزيد گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: پدرم از
ص: 335
جدّم عليهما السلام برايم باز گفت كه: چون امير المؤمنين (ع) از مدينه بسوى پيكار با بيعتشكنان در بصره رو كرد، در ربذه فرود آمد، و چون از آنجا كوچ كرد و در منزلى در قديد (بر وزن زبير نام محلى در نزديكى مكّه است) فرود آمد عبد اللَّه بن خليفه طائى با آن حضرت ملاقات نمود. امير المؤمنين (ع) باو خوش آمد گفت، عبد اللَّه گفت: سپاس خدائى را كه حقّ را به اهلش باز گرداند، و آن را در جاى خودش نهاد، خواه قومى را ناخوش آيد يا بدان شاد شوند، بخدا سوگند آنان محمّد (ص) را نيز خوش نداشتند و با او اعلام چنگ نموده و به كار زار پرداختند، و خداوند مكرشان را به بيخ حلق خودشان باز گرداند، و گرفتارى را بر آنان نهاد، و بخدا سوگند در هر جا و هر شرائطى بجهت وفادارى با رسول خدا (ص) در كنار تو پيكار مىكنيم.
امير المؤمنين (ع) بر او آفرين گفت و او را در كنار خود نشاند- و او دوست و ياور آن حضرت بود- و شروع كرد از وى از اوضاع و احوال مردم پرسش كردن تا اينكه در باره ابى موسى اشعرى از وى پرسش نمود. گفت: بخدا سوگند من باو اطمينان ندارم، و از مخالفت او با شما اگر ياورى بيابد بيمناكم.
ص: 336
امير المؤمنين (ع) فرمود: بخدا سوگند او نزد من نيز مورد اطمينان و خيرخواه و دلسوز نيست، و همانا كسانى كه پيش از من زمامدار بودند دلباخته او بودند، و او را به فرمانروائى بر مردم گماشته و مسلّط ساختند، و من مىخواستم بر كنارش سازم ولى اشتر از من خواست كه او را سر جاى خودش بگذارم، و من نيز با كراهت او را باقى داشتم، ولى پس از آن باز تصميم بر عزلش گرفتم.
امام فرمود: حضرت در همين زمينهها با عبد اللَّه مشغول گفتگو بود كه جمعيّت كثيرى از جانب كوههاى طىّ بسوى آن حضرت رو آورد، امير المؤمنين (ع) فرمود: ببينيد اين جمعيّت كيانند؟ سوارانى چند بسرعت رفتند و چيزى نگذشت كه باز گشتند، و عرض شد: اينها قبيله طىّ هستند كه گوسفندان و شتران و اسبان خود را پيش انداخته بسوى شما مىآيند، عدّهاى هدايا و پيشكشهاى خود را آورده، و گروهى قصد دارند با تو براى پيكار با دشمنت بسيج شوند.
امير المؤمنين (ع) فرمود: خداوند به قبيله طىّ پاداش خير دهد «و خداوند مجاهدان را بر آنان كه دست از جهاد مىكشند بپاداشى بزرگ برترى بخشيده است» (1)آنان چون خدمت حضرت رسيدند عرض سلام نمودند، عبد اللَّه بن خليفه گويد: بخدا سوگند آن جماعت و حسن هيئت آنان مرا بشادى واداشت، و هر
1) النساء: 95.
ص: 337
كدام سخنى گفته و اقرار نمودند (سر تسليم پيش انداختند)، بخدا سوگند هرگز با اين چشمانم سخنرانى زبان آورتر از سخنران آنان نديده بودم. علىّ بن حاتم طائى برخاست و حمد و ثناى الهى بجاى آورد و گفت: امّا بعد، همانا من زمان حيات رسول خدا (ص) مسلمان شدم و در زمان آن حضرت زكات پرداخت نمودم، و پس از رحلت حضرتش با اهل ردّه (آنان كه پس از وفات پيامبر (ص) مرتد شدند و گروهى دعوى پيغمبرى نمودند) پيكار كردم، و با اين كارها پاداش الهى را خواستار بودم، و البتّه پاداش هر كس كه نيكى كند و پرهيز نمايد بر عهده خداوند است. و همانا بما خبر رسيده كه مردانى از اهل مكّه بيعت تو را شكستند، و ظالمانه با تو بمخالفت برخاستند، از اين جهت آمدهايم تا تو را يارى دهيم، حال همه ما در حضور و اختيار توايم، پس بهر چه دوست دارى فرمانمان ده.
سپس اين اشعار را سرود (ترجمه اشعار):
«و ما پيش از اين واقعه بيارى (دين) خدا پرداختيم، و تو با حق به سوى ما آمدهاى و بزودى يارى خواهى شد».
«ما همگى جداى از ديگر مردمان تو را كفايت كنيم، و تو به چنين كفايتى سزاوارتر از ساير مردمان هستى».
امير المؤمنين (ع) فرمود: «خداوند از جانب اسلام و اهل آن بشما قبيله جزاى خير دهد، شما بدلخواه خود مسلمان شديد، و با مرتدّان جنگيديد، و آهنگ
ص: 338
يارى رساندن به مسلمين را در خاطر داشتيد». سعيد بن عبيد بحترى از بنى بحتر برخاست و عرضكرد: اى امير مؤمنان پارهاى از مردم مىتوانند آنچه در دل دارند بر زبان برانند، و پارهاى نمىتوانند، آنچه در خود مىيابند با زبان بيان كنند، پس اگر در اين باره تكلّف ورزند بزحمت افتند، و اگر از آنچه در دل دارند لب فرو بندند اندوه و دلتنگى آنان را از پا در آورد، و بخدا سوگند كه من نمىتوانم آنچه در دل دارم با زبانم براى شما بازگو كنم، و ليكن- بخدا سوگند- مىكوشم تا براى شما باز گويم- و خداوند صاحب اختيار توفيق است.- امّا من همانا در پنهان و آشكار خير خواه و دلسوز توام، و در كنار تو در هر جبههاى به پيكار مىپردازم، و آنچنان حق را از آن تو مىدانم كه چنان حقّى را نه براى خلفاى پيش از تو و نه براى احدى از معاصرين تو امروزه اعتقاد ندارم، و اين بخاطر برترى تو در اسلام و خويشاوندى نزديك تو با رسول خداست، و هرگز از تو دست بر نمىدارم تا پيروزى شويم يا در حضورت بشهادت رسم.
امير المؤمنين (ع) باو فرمود: «خدا تو را رحمت كند، همانا زبانت آنچه در دل داشتى براى ما باز گفت: و از خداوند خواهانيم كه سلامتى روزيت كند، و بهشت را بتو پاداش دهد». تنى چند ديگر سخن گفتند و من جز سخن اين دو
ص: 339
مرد را بخاطر نسپردم، سپس امير المؤمنين (ع) كوچ كرد و ششصد مرد از آنان بدنبال آن حضرت روان شدند تا به «ذى قار» رسيد و در ميان هزار و سيصد مرد بدان جا فرود آمد.
7- ابن عبّاس گويد: از تفسير قول خدا- عزّ و جلّ- السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ «پيشىگيرندگان (بايمان) همان پيشىگيرندگان (ببهشت) اند، آنان مقرّبانند، در بهشتهاى پر نعمت خواهند بود» (1)از رسول خدا (ص) پرسيدم، فرمود: جبرئيل بمن گفته: اينان على و شيعيان او هستند، آنانند كه به بهشت پيشى گيرند، و بجهت كرامتى كه خداوند بآنان نموده مقرّبان درگاه خداى متعال مىباشند.
8- محمّد بن مسلم ثقفى گويد: از تفسير قول خدا- عزّ و جلّ-: «پس آنان كسانى هستند كه خداوند گناهانشان را به حسنات تبديل كند و خداوند
1) الواقعة 10- 12
ص: 340
آمرزنده و مهربان است» (1)از امام باقر (ع) پرسيدم. حضرت فرمود: روز قيامت مؤمن گنهكار را مىآورند تا در جايگاه حسابرسى بپاداشته مىشود، و خداى متعال شخصا حسابرسى او را بعهده مىگيرد و احدى از مردم را بر حساب او مطّلع و آگاه نمىسازد. خداوند تمام گناهانش را باو معرّفى ميكند تا اينكه وقتى بهمه گناهان خود اعتراف نمود خدا- عزّ و جلّ- به فرشتگان كاتب مىفرمايد: همه اين گناهان را به حسنات و نيكى بدل سازيد و بمردم نشان دهيد. در اينجا تمام مردم گويند: آيا اين بنده حتّى يك گناه هم ندارد؟! سپس خدا- عزّ و جلّ- فرمان مىدهد كه به بهشت رود. پس اين است تأويل اين آيه، و اين تنها در مورد گناهكاران از شيعيان ما است.
9- ابو حمزه ثمالى گويد: امام باقر (ع) فرمود: پدرم علىّ بن الحسين عليهما السلام مىفرمود: چهار چيز است كه در هر كس باشد ايمانش كامل بوده، و گناهانش پاك مىگردد، و خدا را ديدار كند در حالى كه از وى خشنود و خرسند باشد: هر كس كه بخاطر خدا هر حقّى را كه براى مردم بر عهده خود نهاده بجا آورد، و با مردم سخن راست گويد، و از هر چيزى كه نزد خداوند و بندگان، بد
1) الفرقان: 70.
ص: 341
مىنمايد شرم بدارد، و با خانواده خويش بخوش خلقى رفتار كند.
10- قبيصه لهبى گويد: علىّ بن حفص بن عمر بن ابى جعفر منصور (دوانيقى) نوشت كه وى در يكى از كاروانسراها در مولتان (يكى از شهرهاى هند در سمت غزنه) نوشتهاى يافته است كه: عبد اللَّه بن محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بن حسين بن علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام (ملقّب به اشتر) گويد: چون به اينجا رسيدم در حالى كه چندان پايم غرق خون بود كه گويى از خون نعلين ساختهام، گفتم: (ترجمه اشعار):
«باميد آنكه سرچشمهاى كه آبى زلال دارد آدم تشنهاى را كه آبشخور تيره و آلوده بسى تشنهاش گذارده سيراب سازد».
«باميد آنكه اندامهاى برهنهاى كه لباس پوشيده شود، و باميد آنكه خوار گشته ستمديدهاى كه مورد يارى واقع شود».
«باميد آنكه مرهم گذار استخوانهاى شكستهاى كه با لطف و مهر خود رو باستخوانهاى شكسته آورد و آنها را مرهم نهد».
«اميد است آنكه خداوند كريم بندهاش را نوميد نسازد، كه تمام كارهاى
ص: 342
بزرگ و پر اهميّت در برابر او ناچيز و اندك است».
شيخ (مفيد) گويد: ابو الطيّب حسين بن محمّد تمّار اين اشعار را از ابى بكر عرزمى برايم خواند (ترجمه اشعار):
«چه بسا شخص زبونى را مىبينم كه بجهت گستاخيش او را شجاع و چابك قلمداد كنند، كه اگر او را به تقوا وادارند عملش بكندى گرايد».
«و چه بسا پاكدامنى را كه بجهت پاكيش زبون نامند، كه اگر مكلّف به تقوا نبود راهها (ى وصول به خواستهها) از پايش در نمىآورد».
«و چه بسا آدم گول و كم خردى كه امورش را ديگران فراهم آورند، و برادران و نزديكانش پيوسته بزرگ جلوهاش دهند».
«در صورتى كه نه دور انديشى در امور دارد و نه تقوى، و نه تيزهوش و خوش فهم است نه دست و دل بازى كه بخششهايش بشمار آيد».
«ولى همه اينها داد و ستد خداست (كه از عدّهاى مىگيرد، و به عدّهاى ديگر مىدهد) كه نه اين مىتواند با خدا بجنگد، و نه آن مىتواند بر خدا غالب آيد».
«هر گاه خداى رحمان عقل مردى را كامل سازد، همانا اخلاق و قواى او كامل گشته و نيازهايش برطرف شده است».
11- اسماعيل بن ابى خالد گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه
ص: 343
مىفرمود: (ابو جعفر (امام باقر) عليه السّلام ما را گرد آورده، فرمود: فرزندانم از تعرّض براى حقوق پروا كنيد، و بر مشكلات صبور باشيد، و اگر يكى از قومتان شما را به كارى فرا خواند كه زيانش بر شما بيش از سود آن است پس اجابتش نكنيد (1).
1- ابو هريره گويد: رسول خدا (ص) فرمود: اين ماه رمضان ماه مباركى است كه خداوند روزه آن را واجب شمرده، است، و درهاى بهشت در اين ماه گشوده، و شياطين در اين ماه در بند و زنجيراند، و در آن شبى است كه از هزار ماه بهتر است، پس هر كه از (فيضهاى) آن بىبهره بماند راستى كه محروم و بىبهره مانده است- و اين سخن را سه بار تكرار فرمود- (2).
ص: 344
2- سفيان بن ابراهيم غامدى قاضى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: بلاء از ما شروع مىشود سپس بشما مىرسد، و آسايش نيز از ما شروع شده آنگاه بشما خواهد رسيد. سوگند بآن كس كه باو سوگند ياد مىشود هر آينه خداوند بدست شما پيروزى حاصل مىكند چنانچه با مشتى سنگريزه (در داستان اصحاب فيل) پيروزى حاصل نمود.
3- مسلم غلابى گويد: عربى بيابانگرد حضور رسول خدا (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا، بخدا سوگند ما در حالى نزد شما آمدهايم كه نه شترى بر ايمان بجا مانده كه نعره كشد و نه گوسفندى كه صدا برآورد (كنايه از آنكه تمام شتران و گوسفندانمان تلف شده زيرا شتر و گوسفند بدون نعره و صدا وجود ندارد)، سپس اين اشعار را سرود (ترجمه اشعار):
«اى بهترين آفريدگان نزد تو آمدهايم تا نسبت به سختى قحطى و فشارى كه بر ما وارد آمده بما ترحّم كنى».
«در حالى نزد تو آمدهايم كه از سينههاى دختران بكر و معصوم ما (در اثر كار زياد) خون مىچكد، و مادران از كودكان خود غافل گشتهاند».
ص: 345
«و شخص جوان از شدت گرسنگى و ضعف، دست ذلّت دراز كرده، و هيچ تلخ و شيرينى بدستش نمىآيد».
«و چيزى از آنچه مردم مىخورند در دسترس ما نيست، بجز حنظل تلخ، و طعام پست و ماندهاى كه از خون و پشم شتر كه بآتش برشته شده تهيه گرديده است».
«و ما جز بسوى تو راه گريزى نداريم، و مگر مردم بجز سوى پيامبران راه گريزى خواهند داشت؟».
رسول خدا (ص) بيارانش فرمود: اين اعرابى از كمى باران و قحطى شديد شكايت دارند. سپس برخاست و همان طور كه عبايش را بروى زمين مىكشيد حركت كرد تا بر منبر بر آمد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد، و از جمله كلماتى كه بدان ستايش پروردگارش نمود اين بود كه فرمود: «سپاس خدائى راست كه علوّ و برترى يافت در آسمان پس عالى و بزرگ است، و در زمين قريب و نزديك، و او بما از رگ گردن نزديكتر است». و دو دست مبارك به آسمان برداشت و گفت: «بار پروردگارا ما را از بارانى تند، سيرابكننده باندازه، رشد دهنده، پربار، پر پشت و فراوان و فراگير و بىكاست، سود بخش بىزيان، سيراب فرما، بحدّى كه پستانهاى حيوانات را از آن پر شير سازى، و زراعتها را بدان برويانى، و زمين را پس از مردنش بدان زنده گردانى».
ص: 346
پس هنوز دست مبارك از گلوگاه خويش فروتر نياورده بود كه ابر همچون دستارى مزيّن بانواع جواهر كه بر سر بندند بر سر شهر مدينه حلقه زد و ابرى متراكم همه اطراف آسمان را پوشاند، بحدّى كه اهل مكّه خدمت آن حضرت آمده و صداى ضجّه و ناله بلند كردند كه يا رسول اللَّه خطر غرق شدن در پيش است. رسول خدا (ص) عرضكرد: «پروردگارا بر حوالى و اطراف ما بباران و ديگر بر ما نه»، پس ابر درهم پيچيد و از فراز آسمان مدينه برطرف گشت. رسول خدا (ص) لبخندى زد و فرمود: آفرين خدا بر ابى طالب كه اگر زنده بود چشمانش روشن مىشد و شاد و مسرور مىگشت. كيست كه اشعار او را بخواند؟ عمر بن خطّاب برخاست و گفت: اى رسول خدا لابد منظور شما اين شعر است (ترجمه):
«هيچ شترى بر بالاى رحل و بنه خود كسى را حمل نكرده كه از محمّد [ص] نيكوكارتر و وفادارتر به پيمان باشد».
رسول خدا (ص) فرمود: اين شعر از ابى طالب نيست، بلكه از اشعار حسّان بن ثابت است. علىّ بن ابى طالب (ع) برخاست و عرضكرد: اى رسول خدا گويا مراد شما اين اشعار است:
«و آن سپيد چهرهاى كه به آبروى او از ابر طلب باران مىشود، همو كه مايه دلخوشى و پناه بيوه زنان است».
ص: 347
«آن كسان از آل هاشم كه مشرف بمرگ و هلاكتاند باو پناهنده ميشوند. و همگى آنها در نزد او در نعمت و بخششهاى فراوان بسر مىبرند».
«بخانه خدا سوگند شما (مشركين و كفّار) دروغ پنداشتيد، ما هرگز محمد را تنها نگذاريم و دست از يارى وى برنداريم، و هميشه براى حفظ او كارزار و پيكار مىكنيم».
«و او را تسليم شما نمىكنيم تا اينكه همگى در ميدان نبرد در اطراف او بخاك بيفتيم، و از فرزندان و زنان خود غافل و سرگرم بمانيم».
رسول خدا (ص) فرمود: آرى، (منظورم همين اشعار بود). در اينجا مردى از بنى كنانه برخاست و گفت: (ترجمه اشعار):
«تو را سپاس، و سپاس از سوى همه كسانى كه سپاس گويند و شكر كنند كه ما بآبروى پيامبر از باران سيراب گشتيم».
«او به پيشگاه آفريننده خود خداوند دعا نمود، و چشمان خود را بسوى خداوند خيره ساخت (و چشم از آسمان برنداشت)».
«پس ديرى نپائيد مگر باندازه پشت و رو كردن يك عبا، و با شتاب و سرعت تمام باران بسوى ما باريد».
«بارانى پر آب بسان آبى كه از سر مشك فرو ريزد، و آنقدر تند كه زمين را مىشكافت، و خداوند بدان سبب به فرياد عليا مضر (نام قبيلهاى است) رسيد».
ص: 348
«پس همان گونه كه عمويش ابو طالب گفته بود مردى بخشنده و كريم النفس بود».
«خداوند ببركت وجود او از ابرهاى سنگين بارانهاى تند مىفرستد (يا ابرها را حامل آبهاى سنگين و بارانهاى تند مىگرداند)، و البتّه اين عيان است (و خودمان ديديم) و سخن ابى طالب خبر است».
4- معاوية بن ثعلبه گويد: چون كار حكومت براى معاوية بن ابى سفيان استوار و پابرجا شد، بسر بن ارطاة را براى پىجوئى و دستگيرى شيعيان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بسوى حجاز گسيل داشت، آن روزها عبيد اللَّه بن عبّاس بن عبد المطّلب والى مكّه بود، بسر بدنبال او گشت ولى بر وى دست نيافت، و با خبر شد كه او داراى دو پسر بچه (بنامهاى قثم و عبد الرّحمن يا سليمان و داود) است، در جستجوى از آن دو برآمد تا آنها را پيدا كرد و آن دو را از جايى كه بودند گرفت و بيرون آورد- و آن دو كودك دو زلف پيچان مثل دو دانه مرواريد در جلو سر داشتند- و دستور داد تا آن دو را سر بريدند. اين خبر به مادرشان رسيد، نزديك بود جان از پيكرش بيرون رود سپس اين اشعار را سرود (ترجمه):
ص: 349
«آى چه كسى از دو كودك من خبر دارد، آن دو كودكى كه چون دو مرواريدى هستند كه از شكاف و اندرون صدف بيرون آيند؟».
«هلا چه كسى از دو كودك من باخبر است، آن دو كودكى كه بمنزله گوش و ديدهام بودند، و امروز (در فراق آن دو) دلم از دست رفته است».
«من خبر يافتم- و البتّه اين خبر را كه جز پندارى بيش نيست و گزارشى دروغين است باور نكردهام- كه بسر».
«شمشير تيز و برّان خود را بر رگهاى گردن طفلان من گذرانده، و راستى كه اين ظلم و زياده روى فزون از حدّ است».
«كيست كه زنى حيران و اشك ريزان و مصيبت زدهاى را از حال طفلانش با خبر كند، كه با رفتن پيشينيانشان از دست رفتهاند؟».
راوى گويد: بعدها روزى عبيد اللَّه بن عبّاس و بسر بن ارطاة هر دو نزد معاويه بودند، معاويه (اشاره به بسر نموده و) به عبيد اللَّه گفت: اين پير مرد قاتل دو كودك را مىشناسى؟ بسر گفت: بله، من قاتل آن دو هستم حالا چه شده؟
عبيد اللَّه گفت: اگر شمشيرى مىداشتم (پاسخت مىدادم)، بسر گفت: اين شمشيرم بگير- و با دست به شمشيرش اشاره نمود- معاويه به تندى جلو او را گرفت و گفت: اف بر تو اى پير مرد، چقدر احمقى! تو در برابر مردى كه دو طفل او را كشتهاى ايستاده و شمشيرت را باو مىدهى! گويا از (حقد و كينهاى كه
ص: 350
در) دلهاى بنى هاشم (عليه بنى اميّه نهفته است) با خبر نيستى! بخدا سوگند اگر شمشير بدست او دهى اوّل تو را مىكشد و دوّم مرا! عبيد اللَّه گفت: بلكه- بخدا سوگند- نخست تو را مىكشم، و دوّم او را بقتل مىرسانم.
5- عمران بن حصين گويد: من و عمر بن خطّاب حضور رسول خدا (ص) نشسته بوديم و على عليه السّلام نيز كنار آن حضرت نشسته بود، كه رسول خدا (ص) اين آيه را خواند: «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ ...» «يا آن كسى كه پاسخ درمانده را- چون او را بخواند- مىدهد و گرفتاريها را بر طرف مىسازد، و شما را خليفههاى زمين قرار مىدهد، آيا باللَّه خداى ديگرى هست؟ بسيار كم يادآور مىشويد». ناگهان على عليه السّلام مانند گنجشك بخود لرزيد، پيامبر (ص) باو فرمود: چه شد، نگران شدى؟ عرضكرد: چرا نگران نباشم و حال آنكه خداوند مىفرمايد كه ما را خليفههاى در زمين قرار خواهد داد! پيامبر (ص) فرمود:
ناراحت و نگران مباش كه بخدا سوگند تو را دوست ندارد، جز مؤمن، و دشمن ندارد مگر منافق (1).
1) شايد علت نگرانى حضرت از شنيدن نام خلافت اين باشد كه آن حضرت از عواقب خطرناك آن از جانب دشمنان دين با خبر بوده و گويا آن همه خونريزى و كشتار و بىخانمان شدن زنان و كودكان در راه رسيدن بحكومت در مقابله با كفار و منافقان را بچشم مىديده، نه آنكه از بر پا داشتن عدالت و برقرارى قسط و عدل بيم داشته كه او خود سر آمد آن است. و بدين جهت است كه پيامبر (ص) او را دلدارى ميدهد كه نگران نباشد زيرا هميشه در تمام درگيريها حق با وى بوده و مخالفان حضرتش بر باطل بودهاند، لذا با صلابت هر چه تمامتر در برابر منافقان و پيمانشكنان و ستمگران ايستاد و در راه خدا از ملامت هيچ ملامتگرى باك نداشت.
ص: 351
6- ابو نوفل محمّد بن اسحاق ثعلبى موصلى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه فرمود: ما برگزيدگان خدا از ميان تمام بندگانش هستيم، و شيعيان ما برگزيدگان خدا از ميان امّت پيامبرش (ص) مىباشند.
7- محمّد بن مسلم ثقفى گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: دين ندارد كسى كه با اطاعت از كسى كه نافرمانى خدا ميكند ديندارى كند، و دين ندارد كسى كه با نسبت دادن باطلى بر خدا ديندارى كند، و دين ندارد كسى كه با انكار چيزى از آيات و نشانههاى خدا و ديندارى نمايد.
8- داود بن سليمان غازى از حضرت رضا (ع) از پدران بزرگوارش عليهم السّلام روايت كند كه امير المؤمنين (ع) فرمود: اگر بندهاى اجل و شتاب آمدن آن
ص: 352
را بسوى خود ببيند هر آينه از همه آرزوها بدش آيد و دست از طلب دنيا بردارد.
(شيخ مفيد) گويد: ابو الفرج برقى داودى شعرى برايم خواند و گفت:
اين اشعار را شيخى دل بريده از همه چيز و واصل بخداى متعال در بيت المقدّس برايم خواند (ترجمه):
«و كسى كه در هر لحظه در انتظار مرگ بسر مىبرد با اين حال بدون وقفه سرگرم ساختن و پرداختن و محكم كارى امور دنيوى است».
«وقتى او را آزمايش كنى داراى حقيقت يكشخص با يقين است، ولى كارهاى او بمانند كارهاى كسى است كه هيچ يقين ندارد».
«عيان و انكار با هم در آميخته! و دانش او بمذهب خود در تمام آنچه يقين دارد همچون جهل و نادانى است».
1- ابو حمزه ثمالى گويد: امام باقر (ع) فرمود: مؤمن دائما در حال نماز
ص: 353
است تا آنگاه كه ايستاده و نشسته و خوابيده بياد خدا باشد، خداى متعال مىفرمايد: «آنان كه ايستاده و نشسته و خوابيده ياد خدا مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند (و مىگويند) اى پروردگار ما تو اينها را بيهوده نيافريدهاى! تو منزّهى، پس ما را از عذاب دوزخ نگهدار» (1).
2- ياسر گويد: امام رضا (ع) فرمود: چون زمامداران دروغ پردازند باران قطع مىشود، و چون سلطان ستم كند پايههاى دولتش سست مىگردد (و دولتش از چشم مردم مىافتد)، و چون زكات داده نشود چهار پايان مىميرند.
3- عبد اللَّه محمّد فزارى از امام صادق و آن حضرت از امام باقر عليهما السّلام، و نيز جابر [جعفى] از امام باقر (ع) روايت كنند كه جابر بن عبد اللَّه انصارى گفت: رسول خدا (ص) به علىّ بن ابى طالب فرمود: آيا بتو بشارت
1) آل عمران: 191.
ص: 354
ندهم، آيا تو را مژده ندهم؟ عرضكرد: چرا يا رسول اللَّه. حضرت فرمود: من و تو از يك سرشت آفريده شديم، و مقدارى از آن سرشت زياد آمد و شيعيان ما از آن آفريده شدند، پس چون روز قيامت شود همه مردم بنام مادرانشان خوانده شوند جز شيعيان تو كه بنام پدرانشان خوانده شوند بجهت آنكه ولادتشان پاك است (و نسبت آنان بپدران خود حتمى و صحيح است).
4- امىّ صيرفى گويد: از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: خداوند بيزار باشد از آن كس كه از ما بيزارى جويد، و خداوند لعنت كند آن كس را كه ما را لعن مىكند، و خداوند هلاك سازد آن كس را كه با ما دشمن است. خداوندا! تو مىدانى كه ما سبب هدايت ايشانيم، و آنان [بخاطر تو] با ما دشمنى مىورزند، پس تو خود بحساب آنان برس و آنان را كيفر ده.
صوت
5- عبد اللَّه بن سنان از امام صادق از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كند كه فرمود: چون ابرهة بن صبّاح پادشاه حبشه آهنگ ويرانى مكّه
ص: 355
كرد، لشكريان حبشه بسوى مكّه شتافتند و بر آنجا غارت بردند و شترانى چند از عبد المطّلب بن هاشم را تاراج كردند. عبد المطّلب نزد پادشاه رفت و اجازه ورود خواست، پادشاه اجازه داد- در حالى كه بر روى تخت خود در زير قبّهاى از ديبا آرميده بود- (عبد المطّلب وارد شد) و سلام داد، ابرهه جواب سلام داد و لحظاتى چند در صورت عبد المطّلب نگريست، و حسن و جمال و سيماى عبد المطّلب او را بشگفت آورد. پادشاه گفت: آيا مثل اين نور و جمالى كه در تو مىنگرم در پدرانت نيز وجود داشته؟ گفت: آرى، اى پادشاه، تمام پدران من داراى چنين نور و جمال و بهائى بودهاند. ابرهه گفت: همانا شما بر پادشاهان از جهت فخر و شرف سر آمدهايد، و حقّا شايسته تو است كه سرور قوم خود باشى. سپس او را در كنار خود بر روى تختش نشاند، و به فيلبان فيل بزرگ خود- كه فيلى سپيد و بزرگ جثّه بود و دو عاج مرصّع بانواع مرواريد و جواهرات داشت، و آن پادشاه بر تمام پادشاهان زمين بدان فيل افتخار مىكرد- گفت: آن فيل را نزد من آور، وى آن را آورد در حالى كه بهر زيور زيبائى آراسته شده بود، پس چون برابر عبد المطّلب قرار گرفت و در مقابل او بسجده افتاد، و هيچ گاه براى پادشاه خود سجده نكرده بود، و خداوند زبان او را بعربى گشود و بر عبد المطّلب سلام كرد.
ص: 356
پادشاه از ديدن اين قضيّه هراسيد و پنداشت كه سحر و جادو باشد، گفت: فيل را به جاى خودش باز گردانيد. سپس به عبد المطّلب گفت: براى چه آمدهاى؟ همانا آوازه سخاوت و كرم و فضل تو بگوش من رسيده، و از هيئت و جمال و جلال تو چيزهائى ديدم كه شايسته است حاجت تو را برآورم، پس هر چه خواهى از من بخواه- و او فكر مىكرد عبد المطّلب از وى درخواست مىكند كه از مكّه بيرون برود- عبد المطّلب باو گفت: ياران تو بر چهار پايان من حمله آورده و آنها را بردهاند، دستور ده شتران را بمن بازگردانند. پادشاه حبشه از اين سخن عصبانى شد و به عبد المطّلب گفت: از نظرم افتادى! تو آمدى در باره تعدادى از شتران خود از من درخواست مىكنى در حالى كه من براى ويرانى شرف تو و قوم تو و مكرمتى كه بدان سبب براى خود بر هر گروه و طايفهاى ديگر امتياز قائل هستيد آمدهام، و آن خانهاى است كه از هر نقطهاى از زمين آهنگ آن كنند، و تو درخواست از اين مسأله را رها ساخته در باره شتران خود از من درخواست مىكنى؟! عبد المطّلب گفت: من صاحب خانهاى كه تو آهنگ ويرانى آن را دارى نيستم، من صاحب شترانى چند هستم كه ياران تو ربودهاند، و آمدهام در باره
ص: 357
چيزى كه صاحب آنم از تو درخواست كنم، و اين خانه را هم صاحبى است كه خودش از تمامى آفريدگان بيشتر حافظ آن است و خود از همه بآن سزاوارتر است.
پادشاه گفت: شتران او را به او برگردانيد، و بسوى خانه بتازيد و هر سنگ سنگ آن را از جاى بر آوريد. عبد المطّلب شتران خود را گرفت و بسوى مكّه بازگشت، و آن پادشاه با فيل بزرگ همراه سپاهيان خود براى ويرانى كعبه از پى عبد المطّلب براه افتادند. پس هر چه كردند فيل را داخل محوّطه حرم مكّه كنند فيل حركت نمىكرد و مىخوابيد، و چون آن را رها مىكردند هروله كنان به عقب بازمىگشت.
عبد المطّلب به پيشكارانش گفت: پسرم را صدا زنيد، عبّاس را آوردند، گفت: منظورم اين نيست، پسرم را صدا زنيد، ابو طالب را آوردند، گفت: منظورم اين نيست، پسرم را صدا زنيد، پس عبد اللَّه پدر پيامبر (ص) را آوردند، چون پيش آمد عبد المطّلب گفت: پسرم! ببالاى كوه ابو قبيس برو، و به ساحل دريا بنگر ببين چه چيز از آنجا مىآيد و بمن خبر بده.
عبد اللَّه بر بالاى كوه ابو قبيس رفت، درنگى كرد كه ناگهان ديد پرندگانى دسته دسته به سرعت سيل و سياهى شب آمدند، و بر بالاى ابو قبيس قرار گرفتند، سپس بسوى خانه كعبه رفته، هفت دور طواف كردند، آنگاه به سوى كوه
ص: 358
صفا و مروه رفته و هفت دور نيز آنجا طواف نمودند. عبد اللَّه- رضى اللَّه عنه- نزد پدرش آمد و اين خبر را باو گزارش داد.
عبد المطّلب گفت: پسر جانم! بنگر ببين كار اينان بكجا مىانجامد، و مرا با خبر ساز. عبد اللَّه نگاه كرد ديد آن پرندگان رو بسوى سپاه حبشه نمودند، عبد اللَّه اين خبر را به عبد المطّلب رساند، پس عبد المطّلب [رحمه اللَّه] بيرون شد و مىگفت: اى اهل مكّه بسوى سپاه حبشه بيرون شويد و غنائم خود را برگيريد. آنان بطرف سپاه رفتند ديدند آنان مثل چوبهاى خشك و تراشيده و پوسيده بروى زمين افتادهاند، و هيچ پرندهاى نبود جز اينكه سه دانه ريگ- دو تا بدست و يكى به منقار- گرفته و با هر ريگى يك نفر از آنها را به قتل مىرسانيد، و چون همه تا آخر كشته شدند پرندگان بازگشتند، و نه پيش از آن وقت و نه بعد از آن هرگز آن پرندگان را نديدند. و چون تمامى آن قوم بهلاكت رسيدند عبد المطّلب بنزد خانه كعبه آمد و پردههاى آن را گرفت و اين اشعار را سرود (ترجمه):
«اى باز دارنده فيل در ذى مغمّس (محلّى است در راه طائف)، كه او را بازداشتى مثل حيوانى كه واژگون شده است (يا مثل الاغى كه از راه مانده باشد)».
«در محبس و زندانى كه در آن جانها از پيكرها بدر رود»
ص: 359
و از آنجا بازگشت در حالى كه در باره فرار قريش و ترس آنان از سپاه حبشه اين رجز را مىخواند (ترجمه):
«قريشيان همه گريختند وقتى سپاه را ديدند، و من تنها ماندم و انيس و ياورى براى خود نمىديدم».
«و حتّى آواى بسيار خفيف و آهستهاى هم از آنان بگوشم نمىرسيد، جز برادر بزرگوار پر ارزشى كه با من ماند».
«آن كسى كه در ميان خانوادهاش بزرگ و رئيس بود» 6- ابو المجبّر گويد: رسول خدا (ص) فرمود: چهار چيز دلها را به تباهى مىكشاند: با زنان به خلوت نشستن، و گوش دادن بآنان، و برأى آنان عمل نمودن، و همنشينى با مردگان، عرض شد: اى رسول خدا همنشينى با مردگان چيست؟ فرمود: همنشينى با هر كسى كه از راه ايمان گمراه، و با هر كس كه در صدور احكام و داوريها ستمكار است.
7- محمّد بن جعفر از پدرش امام صادق و آن حضرت از پدر بزرگوارش امام باقر عليهما السّلام روايت كند كه فرمود: ابو لبابة بن عبد المنذر نزد ابو اليسر
ص: 360
آمد تا طلب خود را از وى بازستاند، (از پشت در) شنيد كه ابو اليسر مىگفت:
بگوئيد: او اينجا نيست. ابو لبابه صدا زد: ابا اليسر! بيا بيرون، وى بيرون آمد، ابو لبابه گفت: چه چيز تو را واداشت چنين كنى؟ گفت: فشار و تنگدستى اى ابا لبابه. ابو لبابه گفت: تو را بخدا؟ گفت: آرى بخدا! ابو لبابه گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: چه كسى دوست دارد در پناه سايهاى از آتش جوشان و پر حرارت دوزخ بسر برد؟ عرضكرديم: همه ما اين را دوست داريم اى رسول خدا. فرمود: چنين كس بايد بدهكار خود را مهلت دهد يا آدم تنگدست را رها سازد (يا براى بدهكار تنگدست دعا كند).
8- داود بن سليمان غازى گويد: از حضرت امام رضا (ع) شنيدم كه مىفرمود: هر كس برادرى در راه خدا پيدا كند همانا خانهاى در بهشت بدست آورده است.
(شيخ مفيد) گويد: ابو الحسن رحبى نحوى اين اشعار را از حجّاج بن يوسف تميمى برايم خواند (ترجمه):
«و اگر مردى پنجاه سال عمر كند همانا به آبشخور خود (پايان زندگى و
ص: 361
مرگ) نزديك شده است».
«هر گاه روزى از روزگار را پشت سر گذاشتى نگو يك روز پشت سر گذاشتم بلكه بگو بر من نگهبانى گماشته شده است».
«هر گاه آن عصرى كه تو در ميان مردم آن زيست مىكنى بگذرد و تو براى عصر ديگر باقى بمانى همانا در ميان مردم آن عصر غريب و تنها خواهى بود».
1- ابو عبيده حذاء گويد: امام صادق (ع) فرمود: تو را از دشوارترين چيزهائى كه خداوند بر بندگانش واجب ساخته خبر ندهم؟ با مردم در رابطه با خود به انصاف رفتار كردن، و مواسات و يارى رسانى برادران دينى، و ياد خدا بودن در هر حال، پس اگر طاعتى خدائى برايش پيش آمد بدان عمل كند، و اگر معصيتى برايش پيش آمد آن را ترك نمايد.
ص: 362
2- ابو هريره گويد: رسول خدا (ص) فرمود: زبونترين مردم كسى است كه از دعا كردن عاجز باشد، و بخيلترين مردم كسى است كه از سلام كردن بخل ورزد.
3- عبد الرّحمن بن ابى ليلى گويد: علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود:
پيامبر (ص) مرا فرا خواند و چشمم درد مىكرد، پس آب دهان در چشمم افكند و عمامه بر سرم بست و عرضكرد: «خداوندا گرما و سرما را از وى دور ساز»، و من از آن پس هرگز گرما و سرما را در خود احساس نكردم (1).
4- حارث گويد: علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود: رسول خدا (ص) هر روز صبح نزد ما مىآمد و مىفرمود: نماز- خدا شما را رحمت كند- نماز!
1) و كان ذلك يوم خيبر، راجع الخصائص للنسائى ص 52.
ص: 363
«بدرستى كه خداوند اراده كرده كه فقط از شما خانواده هر گونه پليدى را بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند». احزاب: 33.
5- ابو هيّاج عبد اللَّه بن عامر گويد: چون خبر شهادت حسين (ع) به مدينه رسيد، اسماء دختر عقيل بن ابى طالب- رضى اللَّه عنها- در ميان گروهى از زنان خاندانش بيرون شد تا به آرامگاه رسول خدا (ص) رسيد، پس خود را بقبر چسبانيد و ناله برآورد، سپس برو به مهاجرين و انصار كرد و اين اشعار را مىگفت:
(ترجمه) «شما چه جواب داريد اگر پيامبر (ص) در روز قيامت به شما بگويد- و البتّه كه گفتار راست شنيده خواهد شد-».
«شما دست از يارى عترت و خاندان من برداشتيد يا اينكه غائب بوديد؟
در حالى كه حق نزد ولى أمر محفوظ و فراهم بود».
«شما آنان را بدست ظالمان سپرديد، پس امروز بنفع هيچ يك از شما نزد خداوند كسى كه شفاعتش پذيرفته باشد وجود ندارد».
«چه شد كه شما در صبح روز طفّ (روز عاشورا كه در سرزمين طف يعنى كربلا واقع شد) آنان را بهنگامى كه با انواع بلاهاى مرگبار رو برو شدند يارى
ص: 364
ننموديد و آن بلاها بهيچ وجه از آنان دفع و ردّ نشد؟!».
راوى گفت: ما تا آن زمان بقدر آن روز مرد و زن گريان نديده بوديم.
6- غياث بن ابراهيم گويد: امام صادق (ع) فرمود: يك روز صبح امّ سلمه- رحمها اللَّه- گريه مىكرد، باو گفته شد: از چه مىگريى؟ گفت: ديشب فرزندم حسين [ع] كشته شد، زيرا از زمانى كه رسول خدا (ص) وفات يافته بود حضرتش را نديده بودم جز ديشب كه آن حضرت را بسيار لاغر و رنگ پريده و پژمرده و غمگين ديدم، عرضكردم: اى رسول خدا چرا شما را رنگ پريده و غمگين مىبينم؟ فرمود: ديشب يكسره مشغول كندن قبر براى حسين و ياران او [عليهم السّلام] بودم.
7- محفوظ بن منذر گويد: پير مردى از بنى تميم كه در رابيه (1)سكونت داشت بمن خبر داد كه: از پدرم شنيدم كه مىگفت: ما از شهادت حسين (ع)
1) رابيه قسمت بلند زمين و تپه مانند را گويند ولى ظاهر كلام اين است كه آن نام محلى است.
ص: 365
خبر نداشتيم تا اينكه شب عاشورا فرا رسيد، كه من با يكى از مردان قبيله در رابيه نشسته بوديم و شنيديم كه هاتفى اين اشعار را مىگفت (ترجمه):
«بخدا سوگند من نزد شما نيامدم تا اينكه ديدم او (حسين (ع)) گلو بريده و گونه بخاك سائيده در سرزمين طفّ بروى زمين افتاده بود».
«و در اطراف او جوانانى بخاك افتاده بودند كه از گلوى همگى خون سرازير بود و آنان همچون چراغهائى بودند كه نور آنها بر سياهى شب برترى داشت».
«و البتّه من شتر بلند پاى خود را بسرعت راندم تا شايد بآنان برسم پيش از آنكه با حوريان بهشتى هم آغوش شوند».
«ولى قدر خداوندى كه آن را بانجام رساند مرا مانع شد، و البتّه اين امر مقدّرى بود كه خداوند آن را بانجام شوند».
«ولى قدر خداوندى كه آن را بانجام رساند مرا مانع شد، و البتّه اين امر مقدّرى بود كه خداوند آن را بانجام برد». «حسين (ع) چراغ پرفروغى بود كه از او كسب نور مىشد، و خداوند مىداند كه من سخن دروغ و بىپايه نمىگويم».
«خداوند درود فرستد بر جسمى كه قبر حسين (ع) آن را در آغوش گرفته، همان جسمى كه ملازم و هم پيمان نيكىها بود و حال به قبر سپرده شده است».
«او در حال در غرفههاى بهشتى در مجاورت رسول خدا (ص) و حضرت وصى (على بن ابى طالب) (ع) و جعفر طيّار شاد و مسرور بسر مىبرد».
ص: 366
باو گفتيم: تو كه هستى- خدايت رحمت كناد-؟ گفت: من و پدرم از جنهاى نصيبين هستيم، خواستيم كه با جان خود، حسين (ع) را يارى دهيم، و چون از سفر حجّ باز گشتيم ديديم حضرت بشهادت رسيده است.
8- حذلم بن ستير گويد: در سال 61 هجرى بكوفه وارد شدم و اين مصادف بود با زمانى كه علىّ بن الحسين (امام سجّاد) عليه السّلام با زنان خانواده از (سفر جانسوز) كربلا بازمىگشتند و مأموران (يزيدى) دور آنان حلقه زده، مردم براى تماشاى آنان از خانهها بيرون ريخته بودند. چون اهل بيت را سواره بر شتران بىجهاز پيش آوردند زنان كوفه شروع بگريه و زارى نمودند، پس از علىّ بن الحسين عليهما السّلام- در حالى كه بيمارى وى را لاغر ساخته و بند و زنجير در گردن مباركش بود و دستهاى آن حضرت بگردن مباركش بسته بود- شنيدم كه با آوازى بس ضعيف مىفرمود: هان، اين زنان بر ما مىگريند! پس چه كسى (جز مردان ايشان) افراد ما را بقتل رسانده است؟ و زينب (1)دخت گرامى
1) مشهور آنست كه وى دختر بزرگ على (ع) زينب كبرى- سلام اللَّه عليها- بوده است، ولى از نقل پارهاى از كتب مانند «بلاغات النّساء» ابن طيفور بر مىآيد كه وى امّ كلثوم زينب صغرى عليها السّلام است، بنا بر اين از يكى از همسران ديگر على عليه السلام بوده. بهر حال همه افراد اين خاندان از يك ريشهاند يعنى از كانون ولايت مولانا امير المؤمنين (ع) كه لسان اللَّه النّاطق است.
ص: 367
علىّ (ع)- و براستى كه هرگز زنى با شرم و آزرم سخنورتر از او نديده بودم گوئى از زبان امير المؤمنين (ع) سخن مىگفت- را ديدم كه با دست بسوى مردم اشاره فرمود كه ساكت شويد، در حال تمام نفسها خاموش و همه صداها فرو نشست سپس فرمود:
«سپاس از آن خدا است، و درود بر پدرم رسول خدا. امّا بعد، اى كوفيان، اى دغلبازان و اى خودداران از يارى، اشكتان خشك، و ناله و فريادتان خاموش مباد، داستان شما نيست جز بمانند «آن زنى كه رشته خود را پس از محكم بافتن مىگشود، شما سوگندهاى خود را سبب مكر و خيانت ميان خودتان قرار دادهايد». هلا، آيا در ميان شما جز مردمى چاپلوس و ننگ آور و كينهتوز كه در ميدان نبرد بزدل، و در برابر دشمنان زبوناند، و مردمى پيمان شكن و بيوفايند پيدا مىشود؟! راستى كه چه پيشكش زشتى با دستهاى خود براى خويشتن پيش فرستادهايد كه آن خشم خدا بر شماست، و در عذاب دوزخ جاويدان خواهيد بود.
آيا مىگرييد؟! آرى- بخدا سوگند- بسيار بگرييد و كم بخنديد، همانا كه شما به ننگ و رسوائى آن دست يافتيد، و هرگز نتوانيد پليدى آن را از
ص: 368
خويش بزدائيد. آيا زاده ختم رسولان، و سرور جوانان بهشتى، و پناه خوبانتان، و پناهگاه گرفتاريتان، و نشانه راهتان، و راه پهناور دليلتان را ترك يارى گفتيد، و براى او بهم بافتيد؟! هان چه بد بار سنگينى از گناه بر دوش كشيديد، پس هلاكت و سرنگونى بر شما، راستى كه كوششها بنوميدى رسيد، و دستها بخاك نشست (كنايه از آنكه به هيچ خير و بركتى نرسيد)، و سودا بزيان انجاميد، و به خشمى از جانب خدا باز گشتيد، و مهر خوارى و فقر و گرفتارى بر شما نهاده شد.
واى بر شما آيا مىدانيد چه جگرى از رسول خدا بريديد؟! و چه خونى از او ريختيد؟! و چه عضو مهم و محترمى را از آن حضرت برگرفتيد؟! «راستى كه كار زشت و ناپسندى مرتكب شديد كه نزديك است آسمانها از آن بشكافد و زمين دهان باز كند و كوهها پاره پاره بروى زمين ريزد». (1)همانا اين عمل را بگونهاى احمقانه و زشت بجاى آورديد كه فضاى زمين و آسمان را از قبح آن پرساختيد. آيا شگفت داريد از اينكه آسمان خون ببارد؟! البتّه كه عذاب آخرت خواركنندهتر است، پس اين مهلت زودگذر حلم شما را نربايد (و در نتيجه بگناه ادامه دهيد) كه هيچ گاه خشم و غضب، خدا را به شتاب نيندازد، و بيم از دست رفتن خونخواهى و انتقام بر او نرود، چنين
1) مريم: 89- 90.
ص: 369
نيست، همانا پروردگار تو در كمينگاه است».
راوى گويد: سپس حضرت ساكت شد (1)، و ديدم كه مردم همه متحيّر مانده، انگشت تحيّر بدهان بردهاند، و ديدم پيرمردى بقدرى گريست كه ريش او از اشك چشمش تر شد و اين شعر را گفت (ترجمه):
«پيرانشان بهترين پيراناند، و نسل آنان بهنگام بر شمارى نسل و اولاد بگونهاى است كه هرگز به پستى و خوارى نمىگرايد».
9- ابراهيم بن داحه گويد: نخستين شعرى كه در رثاء و نوحهگرى براى حسين بن على عليهما السّلام سروده شد گفتار عقبة بن عمرو سهمى از بنى سهم بن عوف بن غالب است كه:
«اگر بنا باشد كه در زندگانى دنيا چشم روشن باشد ولى شما در دنيا در خوف و بيم بسر بريد آن چشم هرگز روشن مباد».
«بر مزار حسين در كربلا گذر كردم، و اشك فراوانى از ديدهام جارى گشت».
1) در احتجاج طبرسى وارد است: «حضرت سجّاد (ع) بآن حضرت فرمود: عمّه! ساكت باش، كه از گذشته براى آينده بايد عبرت آموخت، و تو- خدا را شكر- عالمى بدون معلّم، و فهيمى بدون استادى، راستى كه گريه و ناله آن كس را كه روزگار از دست برده بازنگرداند، پس حضرت ساكت شد.
ص: 370
«من پيوسته بر مصائب حسين مرثيه گويم و بر غمهاى او گريه كنم، و چشم من به اشك و نالهام كمك و يارى مىرساند».
«و پس از حسين (ع) بر گروهى مىگريم كه قبر از اطراف گرد آنان را فرا گرفته است».
«سلام بر اهل قبور در كربلا، و اندك سلام از جانب من حضور آنان نثار مىشود و بآنان مىرسد».
سلام در ساعات شب و روز بر آنان، سلامى كه باد تند و غبارهاى برخاسته آن را برساند».
«و پيوسته بوى و نسيم مشك و عبير قبور آنان بر ميهمانان و زائرشان مىوزد».
10- يحيى بن اكثم قاضى گويد: مأمون، دعبل بن على خزاعى- رحمه اللَّه- را نزد خود فرا خواند و او را امان داد. چون نزد مأمون حاضر شد- و من نيز در برابر مأمون نشسته بودم- باو گفت: آن قصيده بزرگ و طولانى خود را كه سرودهاى برايم بخوان. دعبل آن را انكار كرد و از وجود چنان قصيدهاى اظهار بىخبرى نمود. مأمون گفت: من تو را در مورد آن در امان مىدارم همان گونه كه بخودت نيز امان دادم. پس دعبل اين اشعار را خواند (ترجمه):
ص: 371
«همسرم از آنگاه كه كنارهگيرى مرا از خودش ديده متأسف و اندوهگين شده، و اين خرد و بردبارى را در من گناهى نابخشودنى قلمداد نموده است».
«وى پس از آنكه مويش سپيد گشته هنوز آرزوى سرگرمى و بازيچههاى جوانى در سر دارد، و حال آنكه در ميدان مسابقه پيرى در ميان همسالان خود گام نهاده است».
«همسرم! سپيدى موى سرم رستاخيز را بياد من آورده و از سرنوشتى كه قلم تقدير الهى برايم مقرّر ساخته خرسندم نموده است».
«اگر بنا باشد بدنيا و زيور آن دل بندم و بمانم، نتيجهاى جز گريه و زارى بر كسانى كه تك تك از دستم مىروند عايد من نخواهد شد».
«روزگار، پيوستگى خاندانم را از هم گسيخت چونان كه ضربه سنگى بزرگ، اجزاء كاسه سفالين را از هم بپاشد و هر تكّه از آن را بسوئى افكند.
(اين چنين با ما خاندان رفتار كرد) «پارهاى از آنان بجا مانده، و پارهاى ديگر را آواگر مرگ ندا در داده، و بازماندگان نيز از پى آنان روان مىشوند».
«مىترسم آن كس كه بازمانده نيز راه جدائى پيش گيرد، و باز گشت آن كس را كه روى برتافته و در گذشته است ديگر نمىتوان چشم داشت».
«بگونهاى من از اهل و اولادم گزارش مىدهم همانند شخص خوابى كه خوابى بيند و داستان خواب خويش را پس از مدّتى بازگو مىكند».
ص: 372
«اگر چشمانم براى آنان كه از خاندان رسول خدا (ص) درگذشتهاند بگريه سرگرم نبود (و فراغت مىداشت) هرگز قرار و آرام نمىگرفتم (و بر مصيبت آنان سرشك مىباريدم)».
«و دوستى در ميان دوستان تو سرگرم است باينكه شب را تا صبح با اندوه بر يك يك شما كه از دست رفتهاند بسر برد» (1).
«چه دستهاى قلمشدهاى كه در سرزمين طفّ (كربلا) از پيكرها جدا افتاده، و چه گونههاى برافروختهاى كه بر خاك تيره سائيده گشته است».
«شبانگاه بدان هنگام كه كاروانيان، بر مزار حسين گذر مىكنند زمزمه كنان گويند كه اين بخاك و خون طپيده سرور آدميان است».
«اى امّت زشت كردار! شما احمد (ص) را كه بدستور كتاب و آيتها آن همه صبر و پايدارى در برابر مشكلات نمود پاداش خير نداديد».
«پس از او شما در ميان اولادش چنان جانشينى كرديد، كه گرگ در نجات ذى بقر كرد».
يحيى گويد: در اينجا مأمون مرا بدنبال كارى فرستاد، من آن را بانجام رسانده و باز گشتم، و دعبل باين فراز از قصيده رسيده بود:
«هيچ يك از طايفهها و قبيلههائى كه ما مىشناسيم از ذى يمان و بكر و مضر باقى نماند جز اينكه همگى در ريختن خون اين عزيزان شركت جستند
1) در اين بيت شعر بنا بفرمايش مرحوم مجلسى تصحيف و تحريف رخ داده، و ما بگونهاى ترجمه كرديم كه تا حدودى رسا باشد.
ص: 373
چنان كه سرپرستان تقسيم گوشت حيوانى كه بر سر آن قمار باختهاند بر سر آن گرد مىآيند».
«كارشان كشتن و باسارت بردن و ايجاد وحشت و تاراج كردن بود، همان كارى كه جنگاوران در سرزمين روم و خزر مىكردند».
«من بنى اميّه را در كشتن اهل بيت (تا حدودى) معذور مىدانم، (زيرا بنى هاشم نيز عدهاى از آنان را در راه اسلام كشتهاند) ولى براى بنى عبّاس جاى هيچ گونه عذرى نمىبينم (زيرا كه دست بنى هاشم بخون احدى از آنان آلوده نگشته بود)».
« (اى بنى هاشم) همان قومى كه شما نخستين كسان ايشان را بحكم اسلام كشتيد، چون به حكومت رسيدند شما را بحكم كفر مجازات و كيفر نمودند».
«آنان همان فرزندان حرب و مروان و خاندان آنان و اولاد معيط هستند كه سر رشتهداران حقد و كينهتوزىاند».
«هان! در سرزمين طوس بر مزار آن امام پاك بايست، اگر در مورد نيازمندى خود درمانده گشته و انتظار رهائى مىبرى».
«دريغا! كه هر مردى در گرو اعمال خود است، حال هر چه را خواهى انجام ده يا كوتاه بيا». (يا دست بردار) (1).
1) در كتاب اغانى و امالى صدوق و عيون اخبار الرضا (ع) دو بيت زير را قبل از بيت آخر آوردهاند كه اين دو بيت مكمّل بيت آخر مى باشد: «دو قبر در طوس است كه يكى قبر بهترين مردم، و ديگرى قبر بدترين آنهاست، و راستى كه اين مطلب از امور عبرت انگيز است البتّه براى پيكر پليد از نزديكى به پيكرى پاك سودى تصوّر نمىشود
ص: 374
يحيى گفت: در اينجا مأمون عمامه خود را بر زمين زد و گفت: اى دعبل- بخدا سوگند- راست گفتى.
11- ابو سعيد خدرى از پدرش روايت كند كه گفت: از پيامبر (ص) شنيدم كه بر بالاى منبر مىفرمود: چه نظرى دارند گروهى كه مىگويند:
خويشاوندى رسول خدا در روز قيامت سودى نمىبخشد؟ آرى، بخدا سوگند خويشاوندى من در دنيا و آخرت بريده نخواهد شد. اى مردم، در قيامت من از همه شما پيشتر بر سر حوض كوثر وارد مىشوم، سپس وقتى شما وارد مىشويد مردى گويد: اى رسول خدا، من فلانى پسر فلانى هستم. و من گويم: نسب تو را مىشناسم و ليكن شما پس از من راه چپ پيش گرفتيد و بر اعقاب جاهلى خود باز پس گشتيد.
12- ابو بصير از امام باقر از پدرانش عليهم السّلام روايت كند كه رسول
ص: 375
خدا (ص) فرمود: اى على حال تو چگونه است آنگاه كه صراط بر روى دوزخ كشيده شود، و تو بر لب پرتگاه دوزخ ايستاده باشى، و بمردم گفته شود: عبور كنيد، و تو به دوزخ گوئى: اين شخص از آن من، و اين شخص از آن تو؟ على (ع) عرضكرد: اى رسول خدا اينان (كه من براى خود بر مىگيرم) كيانند؟ فرمود:
آنان شيعيان تواند، و هر كجا كه باشى با تو خواهند بود.
13- عبد العظيم بن عبد اللَّه حسنى- رحمه اللَّه- گويد: از امام جواد (ع) شنيدم كه مىفرمود: ديدار برادران (دينى) موجب حفظ و نگهدارى و رشد و نموّ خرد است هر چند كه بسيار اندك باشد.
1- حفص بن غياث قاضى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه
ص: 376
مىفرمود: هر گاه يكى از شما خواست كه از خداوند چيزى درخواست نكند مگر اينكه باو ببخشايد، بايد از تمام مردم نوميد گشته، و جز بدرگاه خدا- عزّ و جلّ- اميد نداشته باشد، پس هر گاه كه خداوند چنين حالتى را در بنده مشاهده كرد، آن بنده چيزى درخواست نمىكند مگر اينكه باو عطا مىفرمايد. آگاه باشيد، پس خود بحساب خويشتن برسيد پيش از آنكه مورد حسابرسى قرار گيريد، كه بازداشتگاهها و مواقف قيامت (جهت حسابرسى اعمال) پنجاه جا است كه هر موقفى و بازداشتگاهى هزار سال است. سپس حضرت اين آيه را خواند: «در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است» (1).
2- عكرمه گويد: از عبد اللَّه بن عبّاس شنيدم كه بفرزندش علىّ بن عبد اللَّه مىگفت: گنجى كه تو براى خودت ذخيره مىكنى بايد علم و دانش باشد، و نسبت بآن بايد از گنج طلاى سرخ دلسوزتر باشى، پس من سخنى بتو مىسپارم كه اگر حفظش كنى بدان وسيله امر دنيا و آخرت را برايت گرد
1) الآية في المعارج: 4.
ص: 377
آوردهام.
از آنان مباش كه بدون هيچ عمل خيرى چشم داشت بآخرت دارند، و بخاطر آرزوهاى دراز توبه را به تأخير مىاندازد، در دنيا مانند پارسايان سخن گويد، ولى پيوسته راه علاقةمندان بآن را پويد، اگر دنيا را به وى دهند سير نمىشود، و چون از چيزى بازش بدارند قناعت نمىكند، از سپاسگزارى آنچه به او داده شده فرو مىماند، و باز باقيمانده آن را طلب مىكند. و بآنچه خود نمىكند فرمان مىدهد، نيكان را دوست دارد ولى بسان آنان عمل نمىكند، و نادانان را دشمن مىدارد و خود يكى از آنانست مىگويد: تا چند عمل كنم و به رنج بيفتم، آيا وقت آن نرسيده كه بنشينم و آرزو كنم؟ و وى آرزوى آمرزش دارد و حال آنكه در معصيت كوشاست، بآن اندازه كه يك شخص بخواهد ياد آور شود (و اندرز گيرد) عمر نمودهاند، در باره عمر از دست رفته گويد: اگر كردار نيك كرده و خود را بزحمت انداخته بودم ذخيرهاى برايم مىبود، و حال آنكه در باقى عمر خود بدون پروا نافرمانى پروردگار خود- عزّ اسمه- مىكند. اگر بيمارى شود بر كوتاهى اعمال خود پشيمان مىشود، و چون بهبودى يابد خود را (از عذاب پروردگار) در امان دانسته و مغرور شده و عمل نيك را به تأخير مىاندازد، و
ص: 378
ايشان تا تندرستاند، در عجب و خود بينى غرقاند، و چون گرفتار آيند نوميد مىگردند. چون بسوى نعمت ميل كنند طغيان و زياده روى مىكنند، و چون نعمت بدستشان رسد خود را هلاك مىسازند. در پى آنچه كه يقين ندارند بدان مىرسند (خوشيهاى روزگار) مىروند، و در راه آنچه كه يقين دارند (نعمتهاى اخروى) قدم نمىگذارند. بآن مقدار از روزى كه برايشان تضمينى شده اطمينان ندارند، و بآنچه كه قسمت آنان گشته قانع نمىگردند.
پيش از آنكه بزحمت بيفتند ميلى بكار نيك پيدا نكنند، و براى دستيابى بآنچه ميل دارند خود را بزحمت نيندازند. اگر توانگر شوند مستى كنند، و چون تهيدست گردند نوميد مىشوند، و پيوسته فزونى مىطلبند هر چند سپاس آنچه را كه دارند بجاى نمىآورند، [براى مردم نسبت بآنچه كه فايدهاى برايشان ندارد خود را بزحمت مىافكنند] و آنچه را كه ناخوشايند است (يا آنچه را كه بيشتر حق خود ايشانست) در باره خود ضايع و تباه مىسازند. بجهت زشتيهاى گذشته مرگ را ناخوش مىدارند، و با اين حال در حيات خود دست از زشتى بر ندارند. چون شهوتى رو نمايد بگناه آلوده مىشوند سپس خواستار توبه مىگردند، و چون كار آخرتى پيش آيد آن را از خود دور مىسازند. در آنچه كه از خدا مىخواهند مبالغه مىنمايند، ولى در طاعت و پرستش كوتاه مىآيند.
بآسايش (1)خويش مىنازند، و در كردار خويش كم و كاست مىگذارند. در
1) در متن عربى لفظ «طول» دارد، و ممكن است «قول» باشد كه با فراز بعد نزديكتر است:
ص: 379
طلب دنيا چندان كوشند كه به رنج و بيمارى مىافتند، و چون بهوش آيند و جان سالم بدار برند دو باره بگناه افتاده و دست برندارند (1).
از مرگ مىهراسند ولى از آنكه مبادا كار خيرى از دستشان برود باك ندارند. بر مردم از كوچكترين گناهى كه از آنان سر مىزند مىترسند، ولى بدون هيچ عملى بخود اميدوارند، و پيوسته مردم را سرزنش مىكنند ليكن با نفس خود بمداهنه و سازشكارى عمل مىكنند. تا آن زمان كه خرسندند امانت دارند، و چون خشمگين مىشوند خيانت مىورزند. چون تندرست مىگردند گمان مىكنند كه توبه كردهاند (و به گناه آلوده مىشوند)، و چون گرفتار مىگردند، تندرستى مىطلبند و بازمىگردند. نه شبى بعبادت مىخيزند، و نه روزى را به روزه سپرى مىسازند، صبح كه مىشود بفكر چاشتاند و شب كه مىشود در نيّت شام، و حال آنكه روزهدار هم نبودهاند. بالا دستانشان از شرّ آنان در امان نيستند. چون زير دستانشان- با اينكه بخدا پناه مىبرند- از شر آنان در امان نيستند. چون (بچيزى يا كسى) دشمنى مىورزند خود را بهلاكت مىاندازند، و چون چيزى را دوست مىدارند قدرى كوتاه نمىآيند. از اندكى نعمت خداوندى بخشم مىآيند، و با فراوانى نعمت خدا به معصيت مىافتند، و فرمانشان پيوسته برده مىشود ولى خود (فرمان خدا نمىبرند و) به معصيت مىپردازند، و بايد از خداوند يارى جست.
1) در متن عربى اين فراز در نسخههاى تصحيف بسيارى رخ داده و مجملا اين معنائى كه شد از آنها استفاده مىگردد.
ص: 380
3- ربيعه سعدى گويد: نزد حذيفة بن اليمان- رحمه اللَّه- رفتم و گفتم: مرا بآنچه كه از رسول خدا (ص) شنيده يا ديدهاى خبر ده تا بدان عمل نمايم. بمن گفت: تو را به قرآن سفارش باد. گفتم: من خود قرآن خواندهام، و همانا نزد تو آمدهام كه مرا از آنچه كه نديده و نشنيدهام باخبر سازى. [خداوندا تو را بر حذيفه گواه مىگيرم كه نزد او آمدم تا مرا خبر دهد از آنچه كه] از رسول خدا (ص) نديده و نشنيدهام، و او مرا از آن محروم ساخت و از من پوشيده داشت.
حذيفه گفت: اى مرد در سختگيرى به حدّ اعلى رسيدى! سپس گفت:
اين را بگير كه نمونهاى است از خروار، و جنگى براى همه كار توست. همانا نشانه بهشت در اين امّت، پيامبر خدا (ص) است، وى غذا مىخورد و در بازارها راه مىرفت. باو گفتم: (باز هم نشد) نشانه بهشت [در اين امّت] را برايم روشن ساز تا بدنبال آن روم، و نشانه دوزخ را برايم روشن نما تا از آن بپرهيزم. پس بمن گفت: بآن كس كه جانم بدست اوست سوگند كه نشانه بهشت و رهنمايان بسوى آن تا روز قيامت و پيشوايان حق همانا آل محمّد عليهم السلام هستند، و همانا
ص: 381
نشانه دوزخ و پيشوايان كفر و فراخوانندگان بسوى آتش تا روز قيامت كسانى ديگر غير ايشان مىباشند.
4- حنش بن معتمر گويد: بر امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب (ع) وارد شدم، عرضكردم: سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد اى امير مؤمنان، چگونه شب كردى؟ فرمود: شب كردم در حالى كه دوستدار دوستان، و دشمن دشمنان خودمان هستم، و دوست ما در حالى شب مىكند كه نسبت برحمتى از جانب خدا كه در انتظار آنست شادمانست، و آن را آرزو مىكند، و دشمن ما شب مىكند در حالى كه بناى كار خود را بر لب پرتگاه دوزخ قرار داده (يا لباس خود را بر لب پرتگاه دوزخ مىكشد) و آن لبه سست، او را در آتش دوزخ مىافكند. و درهاى بهشت براى اهل آن گشوده شده است، پس رحمت اهل رحمت گوارايشان باد، و هلاكت و آتش براى اهل دوزخ ارزانى باد.
اى حنش، هر كس شاد مىشود از اينكه بداند آيا دوست ماست يا دشمن ما، بايد دل خود را بيازمايد، پس اگر دوست ما را دوست مىدارد دشمن ما نيست، و اگر دوست ما را دشمن مىدارد دوست ما نيست. همانا خداوند از
ص: 382
دوست ما پيمان دوستى ما را گرفته، و در لوح محفوظ نام دشمن ما را ثبت نموده است. ما برگزيدگان خداييم، و آن دسته از ما كه پيشتر به حوض كوثر رسند بر انبياء نيز پيشى گيرند.
5- منهال بن عمرو گويد: مردى از بنى تميم برايم باز گفت: ما در ذى قار (كه جنگ جمل در آنجا واقع شد) در ركاب امير المؤمنين بوديم و گمان داشتيم كه امروز از روى زمين برچيده و ربوده مىگرديم (يعنى دشمنان بر ما پيروز مىشوند و ما را مىبلعند)، و از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود: بخدا سوگند بر اين فرقه پيروز مىشويم، و اين دو مرد- يعنى طلحه و زبير- را مىكشيم، و سپاه آن دو را ريشه كن مىسازيم.
من نزد عبد اللَّه بن عبّاس رفتم و گفتم: به پسر عمويت و اين گفتارش نمىنگرى؟ گفت: شتاب مكن ببينيم چه مىشود؟ پس چون كار بصريان رسيد بآنجا كه رسيد نزد ابن عبّاس رفته و گفتم: نمىبينم پسر عموى تو را جز آنكه در سخنش راست گفت. ابن عبّاس گفت: اى واى! ما با ياران محمّد (ص) چنين
ص: 383
مىگفتيم كه آن حضرت هشتاد عهد و سفارش بدو نموده كه يكى از آنها را بكسى جز او نفرموده است، و شايد اين مطلب از آن جمله عهود باشد.
6- ابو عبد اللَّه برقى گويد: شخصى كه از حنان بن سدير شنيده بود برايم باز گفت كه او مىگفت: رسول خدا (ص) را در خواب ديدم و طبقى كه با حولهاى سر آن پوشيده شده بود در جلو حضرت قرار داشت، نزديك رفتم و سلام كردم، حضرت جواب سلام فرمود: سپس حوله را از روى طبق كنار زد ديدم طبق خرما است، و حضرت شروع كرد از آن ميل كردن. نزديك رفتم و عرضكردم: اى رسول خدا يك دانه خرما بمن بدهيد، يك دانه بمن داد و آن را خوردم دوباره عرضكردم: اى رسول خدا يك دانه ديگر بدهيد. حضرت دادند و من خوردم، و همين طور هر كدام را كه مىخوردم يكى ديگر مىطلبيدم تا اينكه هشت دانه بمن عطا فرمود، همه را خوردم و يكى ديگر طلبيدم، حضرت فرمود: تو را بس است.
پس بيدار شدم، چون صبح شد خدمت امام صادق (ع) رفتم و طبقى كه با يك حوله سر پوشيده بود در جلو حضرت قرار داشت، گويا همان طبقى بود كه
ص: 384
در خواب جلو پيامبر (ص) ديده بودم. بر حضرت سلام كردم و جواب فرمود، سپس حوله را از روى طبق كنار زد و خرما نمايان شد و حضرت شروع كرد از آن ميل كردن. من از اين مطلب تعجّب نمودم و عرضكردم: فدايت شوم يك دانه خرما بمن بدهيد. حضرت دادند و من خوردم، سپس دانه ديگرى طلبيدم، پس دادند و من خوردم، و باز دانه ديگرى طلبيدم تا هشت دانه خرما ميل كردم، سپس يك دانه ديگر خواستم، بمن فرمود: اگر جدّم رسول خدا (ص) بتو بيشتر داده بود من نيز زيادتر مىدادم. پس من خواب خود را براى ايشان بازگو نمودم، حضرت مثل كسى كه داستان خواب را مىدانست لبخندى زدند.
7- عبد اللَّه بن محمّد بن عبيد اللَّه بن ياسين گويد: در سامرّاء از امام دهم (ع) شنيدم كه از پدران بزرگوارش عليهم السّلام روايت مىفرمود كه: امير المؤمنين (ع) فرمودهاند: دانش ميراثى است گرانمايه، و آداب جامههائى است زيبا، و انديشه آئينهاى صاف، و عبرتگيرى بيم دهندهاى خير خواه است، و همين مطلب از لحاظ رعايت ادب براى تو بس كه آنچه را كه از ديگران نمىپسندى رها سازى.
ص: 385
1- ابو حمزه ثمالى گويد: امام سجّاد (ع) مىفرمود: پسر آدم! تو پيوسته در خير و خوبى هستى تا آنگاه كه پند دهندهاى از درون خويش داشته باشى، و محاسبه اعمال خودت از جمله كارهاى مهمّ تو باشد، و تا آنگاه كه بيم از خدا لباس زير، و اندوه لباس روى تو باشد (در باطن از خدا بترسى و آثار حزن و اندوه از چهرهات نمايان باشد). پسر آدم! تو مىميرى و سپس برانگيخته مىگردى و در پيشگاه خدا- عزّ و جلّ- بازداشته مىشوى و مورد سؤال قرار خواهى گرفت، و پس جوابى آماده ساز.
2- ابو درداء گويد: مردى در حضور رسول خدا (ص) به مرد ديگرى دشنام داد، و مردى از ميان آن قوم پاسخ او را داد. پس رسول خدا (ص) فرمود:
ص: 386
هر كس از آبروى برادر خود دفاع كند اين عمل حجابى براى او از آتش دوزخ خواهد بود.
3- ابان بن تغلب گويد: امام صادق (ع) فرمود: نفس شخص اندوهگين بخاطر ستمى كه بر ما رفته بمنزله تسبيح (سبحان اللَّه گفتن) است، و اندوه او بخاطر ما عبادت است، و پرده پوشى اسرار ما جهاد در راه خداست. سپس فرمود:
زيبنده است كه اين حديث با طلا نوشته شود.
4- عبد الرّزاق بن قيس رحبى گويد: با علىّ بن ابى طالب (ع) جلو درب دار الامارة نشسته بوديم تا اينكه نور آفتاب حضرت را وادار ساخت تا كنار ديوار (زير سايه) بنشيند، همين كه حضرت برخاست تا داخل قصر شود مردى از همدان دامن حضرت را گرفت و گفت: اى امير مؤمنان يك حديث جامعى برايم بازگو تا خداوند بدان وسيله سودى بمن رساند. فرمود: مگر اين سود در بسيارى از احاديث نهفته نيست؟ عرض كرد: چرا، و ليكن حديث جامعى برايم بازگو [تا خداوند بدان
ص: 387
سودى بمن رساند]. فرمود: دوستم رسول خدا (ص) برايم باز گفت: «كه من و شيعيانم كه چهره آنان از سپيدى مىدرخشد سيراب سيراب بر سر حوض كوثر وارد مىشويم، و دشمنان ما با روئى سياه عطاشان و لب تشنه وارد مىگردند» اين را بگير كه نمونهاى از خروار است، تو با آن كسى هستى كه دوستش دارى، و براى توست آنچه بدست آوردهاى، مرا رها كن اى برادر همدانى. سپس داخل دار الإمارة شد.
5- حارث بن حصيره گويد: گروهى از ياران امير المؤمنين (ع) برايم گفتند كه روزى آن حضرت فرمود: قبيله غنى و باهله- و چند قبيله ديگرى را كه نامشان برد- نزد من فراخوانيد تا سهميّه خود را بگيرند، سوگند بآن كسى كه دانه را شكافت و جانداران را آفريد آنان هيچ بهرهاى از اسلام ندارند، و من در جايگاه خودم سر حوض كوثر و مقام محمود (مقام شفاعت) گواهى مىدهم كه اينان دشمنانى بودند در دنيا و آخرت، و چنان قبيله غنى را كيفر دهم كه قبيله باهله (از ترس) خود را خراب كند، و اگر حكومتم پا بگيرد همانا قبائلى را به
ص: 388
قبائل ديگر، و قبائل ديگرى را به قبائل ديگرى بر هم زنم، و خون شصت قبيله را هدر دهم كه هيچ بهرهاى از اسلام ندارند (1).
6- ربيع بن منذر از پدرش روايت كند كه امام حسين (ع) فرمود:
بندهاى نيست كه در راه ما دو چشمش سرشك بارد، يا قطرهاى اشك از دو ديدهاش فرو ريزد جز اينكه خداوند بدان سبب يك حقب (هشتاد سال) او را در بهشت جاى دهد. احمد بن يحيى اودى (راوى خبر) گويد: من امام حسين (ع) را در خواب ديدم و عرض كردم: مخوّل بن ابراهيم از ربيع بن منذر از پدرش برايم باز گفت كه شما فرمودهايد: بندهاى نيست كه دو چشمش در باره ما اشك بريزد، يا دو ديدهاش در راه ما بگريد جز اينكه خداوند بدان سبب يك حقب او را در بهشت جاى دهد. احمد بن يحيى اودى (راوى خبر) گويد: من امام حسين (ع) را در خواب ديدم و عرض كردم: مخوّل بن ابراهيم از ربيع بن منذر از پدرش برايم باز گفت كه شما فرمودهايد: بندهاى نيست كه دو چشمش در باره ما اشك بريزد، يا دو ديدهاش در راه ما بگريد جز اينكه خداوند بدان سبب يك حقب او را در بهشت جاى دهد، حضرت فرمود: آرى (من گفتهام)، عرضكردم: در اين صورت سند حديث ميان من و شما ساقط گشت (و من ديگر بدون واسطه اين حديث را از شما روايت مىكنم).
1) بايد دانست كه اين دو قبيله و قبائلى چند كه در خبر آمده كسانى بودند كه با شايعه پراكنى و فتنه انگيزى مردم را عليه امير مؤمنان (ع) مىشوراندند، و چنان كه در كتاب «غارات» آمده براى پيروزى دشمن بر آن حضرت دعا مىكردند. لذا بموجب آيه شريفه: لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ ... اگر منافقان و بيماردلان و شايعه پراكنان از اين كار زشت دست باز ندارند تو را عليه آنان بر مىانگيزيم، سپس نبايد جز مدّت اندكى در كنار تو در مدينه بمانند (يعنى بايد تبعيد گردند)» آن حضرت مأمور بود كه براى جلوگيرى از فتنه آنان دستور تبعيدشان را صادر فرموده يا چنين تهديدشان نمايد.
ص: 389
7- ابن عبّاس گويد: چون وفد اياد (جمعيّتى از قبيله اياد براى اسلام آوردن) حضور پيامبر (ص) آمدند، حضرت بآنان فرمود: قسّ بن ساعده (يكى از حكيمان مشهور و از جمله كسانى است كه عمر دراز داشتهاند) چه مىكند؟
گفتند: يا رسول اللَّه وى در گذشته است، رسول خدا (ص) فرمود: خدا قسّ بن ساعده را رحمت كند گويا همين حال دارم باو مىنگرم كه در بازار عكاظ بر شترى اورق (شترى كه رنگ سفيد آن به سياهى مىزند و گوشت آن بسيار خوش خوراك است) سوار است و سخنى شيرين بزبان مىراند كه الان آن را در خاطر ندارم (1). مردى از ميان آن قوم برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه من آن را از حفظ دارم، در بازار عكاظ از او شنيدم كه مىگفت:
«اى مردم بشنويد و فرا گيريد و حفظ كنيد: هر كس زندگى كند مىميرد، و هر كس كه بميرد از دست مىرود، و هر چه آمدنى است خواهد آمد. شبى تاريك و آسمانى داراى برج و باروها، و درياهائى پر موج، و ستارگانى پر فروغ، و باران و گياه، و پدران و مادران، و رونده و آينده، و نور و تاريكى، و
1) زيرا سخن او شامل اشعارى چند است كه حفظ آن براى آن حضرت چندان اهميت نداشته و از شأن آن حضرت نيز بدور بوده است.
ص: 390
نيكى و گناهان، و لباس و زيور و مركب، و خوراكى و نوشيدنى (اين نظام هستى خود نشانهاى است بر اينكه) در آسمان (پشت اين پرده) خبرى است، و نيز در زمين عبرتها و پندهائى است (از احوال گذشتگان). چرا مردم را مىبينم كه مىروند و بر نمىگردند؟ آيا بماندن در آنجا راضى شدهاند بنا بر اين ماندهاند، يا رها شدهاند و بخواب رفتهاند؟ قسّ بن ساعده بخدا سوگند ياد مىكند سوگندى نيك و درست كه گناهى در آن نيست كه بر روى زمين نزد خداوند دينى محبوبتر از دينى كه زمان آن فرا رسيده و روزگارش بشما نزديك گشته وجود ندارد، خوشا بحال كسى كه صاحب آن را دريابد و از او پيروى نمايد (يا با او بيعت كند)، و واى بر كسى كه او را دريابد و از وى جدائى گزيند.
سپس اين اشعار را گفت (ترجمه):
«در گذشتگان نخستين از قرون پيشين براى ما جاى عبرت است و بصيرت» «چون ديدم كه براى مرگ راههاى ورودى است و راه خروج ندارد».
«و ديدم قوم خود را از كوچك و بزرگ سوى آن مىروند».
و «آنكه در گذشته باز نگردد. و نيز از مردم و نسل گذشته كس نمانده (1)»
1) در «مروج الذهب» اين گونه آمده: «آنكه رفته باز نمىگردد، و از باقيماندگان نيز كسى باقى نخواهد ماند» اين طور: «و لا يبقى من الباقين غابر».
ص: 391
«به يقين دانستم كه ناچار من نيز به همان جائى مىروم كه آن قوم رفتند».
رسول خدا (ص) فرمود: خداوند قسّ بن ساعده را رحمت كند، من اميدوارم كه او در روز قيامت بصورت امّت واحدى وارد شود. مردى از آن قوم عرض كرد: اى رسول خدا من از قسّ چيزى عجيبى ديدم، فرمود چه ديدى؟ گفت:
روزى بسيار بسيار گرم همين طور كه در كوهى در ناحيه خودمان بنام سمعان بودم، ناگاه قسّ بن ساعده را در سايه درختى كه چشمه آبى هم آنجا بود ديدم و درندگانى چند دورش بودند و مىخواستند آب بخورند، و چون درندهاى در آنجا بر درندهاى ديگر مىغرّيد (و مىخواست زودتر آب بخورد) قس با دست خود بدو ميزد و ميگفت صبر كن تا نخست آنكه پيش از تو آمده آب بخورد. پس چون او را بدين حالت ديدم كه عدّهاى درنده اطراف او را گرفتهاند مرا وحشت گرفت، و هراسى شديد بر من وارد شد، وى بمن گفت: تو ناراحت مباش، و نترس ان شاء اللَّه. و ناگاه در آنجا دو قبرى ديدم كه در وسط آن دو مسجدى بود، چون با او مأنوس شدم گفتم: اين دو قبر چيست؟ گفت: قبر دو برادر من است كه با من در اينجا عبادت خدا مىكردند، و چون مردند در اينجا دفنشان نمودم و ميان اين دو قبر را مسجدى براى خود قرار دادم و خدا را در آن عبادت مىكنم تا بآن دو
ص: 392
ملحق گردم. سپس ياد آور روزگاران و كارهاى آن دو شد، و گريست، آنگاه اين شعر را گفت (ترجمه):
«دوستانم! از خواب برخيزيد كه دير زمانى است خفتهايد، مىپندارم كه شما هنوز جبران كمخوابيها را نكردهايد».
«مگر نمىدانيد كه من در سمعان تنها ماندهام، و جز شما دو نفر كسى از دوستانم برايم در اينجا نيست؟».
«شبهائى دراز بر سر قبر شما مىمانم و هرگز نمىروم، تا پرنده روح شما پاسخم گويد (و شما زنده شويد و جواب مرا دهيد)».
«در طول زندگانى خود پيوسته بر شما مىگريم، ولى با اين همه ناله چه چيزى بر نالهكننده بر شما باز مىگردد؟».
«گويا شما دو نفر و مرگ نزديكترين چيز بروح من در قبرم هستيد، همان مرگى كه دامنگير شما نيز شد».
«و اگر مىشد كه جانى سپر جانى ديگرى شود، من جان خود را مىدادم كه فداى شما گردم».
8- علىّ بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدرش از جدّش
ص: 393
عليهم السّلام روايت كند كه رسول خدا (ص) روزى بيارانش فرمود: آگاه باشيد كه بيمارى امّتهاى پيش از شما بسوى شما روان است و آن حسد است، و آن زداينده موى نيست بلكه زداينده دين است (1)، و تنها راه نجات اين است كه آدمى دست خود را باز دارد، و زبانش را در بند كند، و خرده گير و عيبجوى برادر مؤمن خود نباشد.
1- ابو طفيل عامر بن واثله كنانى- رحمه اللَّه- گويد: از امير المؤمنين (ع) شنيدم كه مىفرمود. بيمناكترين چيزى كه از آن بر شما مىترسم آرزوى دراز پيروى از خواسته دل است، امّا آرزوى دراز آخرت را بفراموشى مىسپارد، و پيروى از خواسته دل آدمى را از راه حق باز مىدارد. آگاه باشيد كه دنيا پشت كرده و ميرود، و آخرت رو كرده و مىآيد. و هر يك را فرزندانى خواهد بود، پس
1) مرحوم سيد رضى گويد: آن حضرت كينه تزوى و حسد را زداينده دين دانسته زيرا چنين صفتى سبب نابودى و افتادن در رنجها و مهلكهها و موجب خونريزى او متحمّل شدن سنگينى گناهان است.
ص: 394
از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا نباشيد، كه امروز روز عمل است و حساب نيست، و فردا روز حساب است و عمل نيست.
صوت
2- جابر جعفى از امام باقر (ع) از جابر بن عبد اللَّه انصارى روايت كند كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: جبرئيل (ع) بر من نازل شد و گفت: خداوند تو را امر مىكند كه در ميان يارانت به خطابه برخيزى و فضيلت و برترى علىّ بن ابى طالب (ع) را بيان كنى تا حاضران اين مطلب را از توبه آيندگان برسانند، و به تمام فرشتگان دستور داده كه به سخنان تو گوش فرا دهند، و اى محمّد خداوند به تو وحى مىفرستد كه هر كس در امر او با تو مخالفت كند در آتش دوزخ خواهد بود، و هر كس از تو فرمان برد بهشت از آن اوست. پس پيامبر (ص) بجارچى دستور داد تا صدا زد: همگى جمع شويد، پس مردم گرد آمدند، و حضرت بيرون شد تا بر منبر برآمد، و نخستين كلامش اين بود:
اعوذ باللَّه من الشيّطان الرّجيم، بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
. سپس فرمود:
ص: 395
«اى مردم، من مژده دهنده، و بيم رساننده، و پيامبر امّى هستم، من از جانب خداوند- جلّ اسمه- رساننده پيامى هستم در باره مردى كه گوشت او از گوشت من، و خون او از خون من است، و او گنجينه علم من است، و همو كسى است كه خداوند او را از ميان اين امّت انتخاب كرده، و برگزيده، و هدايت نموده، و دوستش داشته است. و من و او را (از يك سرشت) آفريده، و مرا به رسالت، و او را به تبليغ از جانب من برترى داده است، و مرا شهر علم و او را دروازه آن قرار داده است، و مرا گنجور علم و كسى كه احكام از وى دريافت مىشود قرار داده، و او را مخصوص به مقام وصايت گردانيده، و امر او را آشكار ساخته، و از دشمنى با او بيم داده، و هر كس را كه دوست او باشد بخود نزديك ساخته، و شيعيان او را آمرزيده، و تمامى مردم را به فرمانبرى او فرمان داده است.
و خدا- عزّ و جلّ- مىفرمايد: هر كس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، و هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كس او را دشنام دهد مرا دشنام داده، و هر كس با او مخالفت ورزد با من مخالفت ورزيده، و هر كس او را نافرمانى كند مرا نافرمانى نموده، و هر كس او را بيازارد مرا آزرده، و هر كس بدون كينه ورزد بمن كينه ورزيده، و هر كس وى را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كس قصد آزارش كند مرا قصد كرده، و هر كس با او نيرنگ بازد با من نيرنگ باخته، و هر كس او را يارى رساند مرا يارى رسانده است.
ص: 396
اى مردم، نسبت بآنچه كه خداوند شما را دستور فرموده گوش فرا دهيد، و از وى اطاعت كنيد، كه من شما را بيم مىدهم از عذاب خدا «در آن روزى كه هر نفسى هر كار خوب يا بدى كرده حاضر مىبيند، و دوست مىدارد كه كاش بين او و آن اعمال فاصله بسيار دورى بود، و خداوند شما را نسبت به خود هشدار ميدهد». (1)سپس دست امير المؤمنين (ع) را گرفت و فرمود: اى گروه مردم، اين شخص صاحب اختيار مؤمنان، و حجّت خدا و بر تمام آفريدگان، و جهادكننده با كافران است، خداوندا! من (پيام تو را) رساندم، و اينان بندگان تواند، و تو بر اصلاح آنان توانائى، پس برحمت خود ايشان را به صلاح آراى مهربانترين مهربانان. از خدا متعال براى خودم و شما آمرزش مىطلبم».
سپس از منبر فرود آمد. جبرئيل (ع) آمد و گفت: اى محمّد، خدا- عزّ و جلّ- بتو سلام مىرساند و مىفرمايد: خداوند از اين تبليغ تو پاداش خيرت دهد، راستى كه پيامهاى پروردگارت را رساندى، و براى امّت خود خيرخواهى نمودى، و مؤمنان را خرسند ساخته، و بينى كافران را بخاك ماليدى؛ اى محمّد همانا پسر عموى تو مورد آزمايش قرار مىگيرد و ديگران نيز بواسطه او آزمايش مىشوند؛ اى محمّد، در تمام لحظات عمر خود بگو: «سپاس از آن پروردگار عالميان است، و آنان كه ستم كردهاند بزودى خواهند دانست كه بكدامين
1) آل عمران: 30.
ص: 397
سرانجامى دچار خواهند شد». (شعراء: 227) 3- محمّد بن بشر گويد: چون ابن زبير، ابن عبّاس- رحمه اللَّه- را به طائف تبعيد نمود، محمّد ابن حنفيّه- رحمه اللَّه- براى ابن عبّاس نامهاى بدين مضمون نگاشت: «امّا بعد، خبر يافتهام كه ابن الكاهليّه تو را به طائف تبعيد كرده، خداوند- جلّ و عزّ اسمه- بدين سبب نام تو را بلند كند، و پاداش تو را افزون گرداند، و گناهى را بدين سبب از تو محو سازد. پسر عمو! راستى كه بندگان شايسته گرفتار و آزمايش شوند، و همانا كرامت و بزرگوارى به پيشگاه نيكان اهداء گردد. و اگر چنانچه پاداش تو تنها در امور محبوب تو باشد آنگاه پاداشت اندك خواهد بود، خدا- جلّ و عزّ- مىفرمايد: «چه بسا چيزى را خوش نداريد و حال آنكه خير شما در آن است» (1)«و اين (تبعيد) چيزى است كه من شك ندارم كه خير تو در پيشگاه خالق توست؛ خداوند صبر تو را بر گرفتارى و سپاس تو را در نعمتها بزرگ و افزون نمايد (2)كه او بر هر چيزى تواناست».
چون نامه بابن عبّاس رسيد در پاسخ نوشت: «امّا بعد، نامهات بدستم
ص: 398
رسيد، كه در آن مرا در برابر اين تبعيد دعوت به صبر نموده، و از پروردگارت- جلّ اسمه- مسألت نمودهاى كه بدان سبب نام مرا بلند گرداند، و خداى متعال بر چندين برابر ساختن پاداش، و رساندن فضل و بخشش، و افزونى دادن بسبب احسانى كه مىكند قادر و تواناست. چه خوب بود چنين كارى را كه ابن زبير در بارهام مرتكب شد دشمنترين مخلوقات خدا با من مىكرد، و من آن را بحساب حسنات خود مىگذاشتم و باين اميد بودم كه بدان سبب به خشنودى پروردگارم نائل آيم.
برادرم! راستى كه دينا پشت كرده، و آخرت نزديك شده و سايه افكنده است، پس بكار نيك بپرداز، خداوند ما و تو را از جمله كسانى قرار دهد كه در پنهان از او مىترسند، و براى خرسندى او در پنهان و آشكار كار مىكنند كه او بر هر چيزى تواناست».
4- هشام بن حسّان گويد: پس از آنكه با امام حسن مجتبى (ع) براى حكومت بيعت شد از آن حضرت شنيدم كه براى مردم سخنرانى كرد و فرمود: ما حزب پيروز خداوند، و خاندان نزديك پيامبر خدا، و خانواده پاك و پاكيزه او، و
ص: 399
يكى از دو چيز گرانبهائى هستيم كه رسول خدا (ص) پس از خود در ميان امّتش بجاى گذارد، و ما جفت و همدوش كتاب خدائيم كه تفصيل هر چيز در آن هست، و هيچ گونه باطلى از پس و پيش در آن راه ندارد، پس اعتماد و اطمينان در تفسير آن بر ماست، و ما در تأويل آن راه گمان نپوئيم بلكه حقائق آن را بيقين مىدانيم، پس از ما اطاعت كنيد كه اطاعت ما واجب شمرده شده، چرا كه به طاعت خدا- عزّ و جلّ- و رسولش مقرون گشته است، خدا- عزّ و جلّ- مىفرموده: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول او و صاحبان امر اطاعت كنيد، پس اگر در مورد چيزى نزاع پيدا كرديد آن را بحكم خدا و رسول باز گردانيد» (1)، (و فرمود) «و اگر آن را بنزد رسول يا صاحبان امر باز مىگرداندند هر آينه كسانى از صاحبان امر كه حكم آن را استنباط مىكردند بحقيقت آن پى مىبردند». (2)و شما را از گوش فرا دادن به آواز شيطان بر حذر مىدارم كه او دشمن آشكار شماست، و در نتيجه مانند آن دوستان او مىشويد كه بآنان گويد: «امروز احدى از مردم بر شما پيروز نمىشود و من خودم پناه شمايم، و چون دو گروه پيكار جو (صف مسلمين و كفّار) بهم برخوردند پا بفرار گذاشت و به پشت خود گريخت و گفت: من از شما بيزارم، من چيزى را مىبينم كه شما نمىبينيد» (3)، و
ص: 400
در آنگاه هدف نيزهها، و طعمه شمشيرها، و درهم شكسته گرزها، و هدف تيرها واقع مىشويد، سپس «در آن روز هيچ كسى را كه قبلا ايمان نياورده و كار خوبى نكرده ايمانش سودى نبخشد» انعام: 158.
5- ابو الحسن عبدى گويد: امام صادق (ع) فرمود: هيچ بندهاى براى رضاى خدا جلودار خود (از لذّات و شهوات ناروا) نشود جز اينكه خداوند او را ببهشت در آورد.
1- اسماعيل بن مسلم سكونى از امام صادق از پدرش از جدّش عليهم السّلام
ص: 401
روايت كرده كه فرمود: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: به واجبات خدا عمل كن تا از پرهيزكارترين مردم باشى، و به قسمت خدا راضى باش تا از داراترين مردم باشى، و از حرامهاى خدا دست بازدار تا پاكدامنترين مردم باشى، و با هر كس كه با تو مجاورت كند خوب مجاورت نما تا مؤمن، و با آن كس كه با تو همنشينى كند نيكو همنشينى كن تا مسلمان باشى.
2- مادر فضل بن عبّاس گويد: پس از آنكه بيمارى رسول خدا (ص) كه به آن بيمارى از دنيا رفت سنگين شد حضرت كمى بهوش آمد و مادر اطراف حضرت نشسته و گريه مىكرديم، فرمود: چرا گريه مىكنيد؟ عرضكرديم: يا رسول اللَّه گريه ما از براى چند چيز است، براى جدائى شما از ما، و بريده شدن اخبار آسمانى از ما، و براى امّت پس از شما. فرمود: آگاه باشيد كه شما پس از من مقهور و مستضعف خواهيد بود.
3- اصبغ بن نباته عبدى گويد: چون ابن ملجم بر امير المؤمنين على بن
ص: 402
ابى طالب (ع) ضربت زد ما چند نفر از ياران، من و حارث (بن عبد اللَّه اعور) و سويد بن غفله و گروهى ديگر صبح زود بديدن آن حضرت رفتيم، بر در خانه نشستيم و صداى گريه از خانه شنيديم و ما نيز گريستيم، امام حسن مجتبى (ع) از خانه بيرون آمد و فرمود: امير المؤمنين (ع) مىفرمايد: به خانههاى خود برويد.
بجز من همه رفتند، و صداى گريه و ناله از منزل آن حضرت بلند شد و من نيز گريه كردم، امام حسن (ع) بيرون آمد و فرمود: مگر نگفتم برويد؟ عرضكردم:
نه، بخدا سوگند اى پسر رسول خدا نفسم با من يارى نمىكند و پاهايم بار تنم را نمىكشد كه بروم جز اينكه امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه را ببينم.
حضرت اندكى درنگ كرد و درون خانه رفت، چيزى نگذشت كه بيرون آمد و بمن فرمود: داخل شو، پس بر امير المؤمنين (ع) وارد شدم ديدم حضرت تكيه داده و دستمالى زرد بسر مبارك بسته، و از كثرت خونريزى رنگ چهره مباركش بقدرى زرد شده بود كه نمىدانم صورت مباركش زردتر بود يا دستمالى كه بسر بسته بود، خود را بروى حضرت انداختم و او را بوسيدم و گريستم. بمن فرمود: اصبغ! گريه مكن، بخدا سوگند به بهشت مىروم، عرضكردم: فدايت شوم بخدا سوگند
ص: 403
مىدانم كه شما به بهشت مىرويد و همانا گريه من بخاطر آن است كه شما را از دست مىدهم اى امير المؤمنين. فدايت شوم يكى از احاديثى را كه از رسول خدا (ص) شنيدهاى برايم بازگو كه من فكر كنم از اين روز به بعد ديگر نتوانم از شما حديثى بشنوم. فرمود: آرى اى اصبغ، روزى رسول خدا (ص) مرا فرا خواند و فرمود: اى على برو بمسجد من، سپس بر منبر بالا مىروى و مردم را سوى خود فرا مىخوانى، پس حمد و ثناى خدا- عزّ و جلّ- بجاى مىآورى و درود فراوان بر من مىفرستى آنگاه مىگوئى: اى مردم، من فرستاده رسول خدا بسوى شما هستم، و ايشان بشما مىفرمايد: «آگاه باشيد، لعنت خدا و لعنت فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل خداوند و لعنت من بر هر كس كه خود را به غير پدر خودش منتسب كند، يا خود را از آن غير صاحبان خود بداند، يا مزد كارگرى را كم گذارد و باو ستم روا دارد».
من بمسجد آن حضرت رفتم، حمد و ثناى الهى بجاى آوردم و درود فراوانى بر رسول خدا (ص) فرستادم، سپس گفتم: «اى مردم من فرستاده رسول خدا (ص) بسوى شما هستم، و ايشان بشما مىفرمايد: آگاه باشيد لعنت خدا و لعنت
ص: 404
فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل خدا و لعنت من بر هر كس كه خود را به غير پدر خودش منتسب كند، يا خود را از آن غير صاحبان خود بداند، يا مزد مزدبرى را كم گذارد.» پس هيچ يك از مردم سخنى نگفت جز عمر بن خطّاب كه گفت: اى ابا الحسن پيام را رساندى ولى سخنى سربسته و بدون شرح و تفسير آوردى، گفتم:
برسول خدا (ص) مىگويم. پس خدمت پيامبر (ص) بازگشتم و داستان را بآن حضرت گزارش دادم. فرمود: بمسجدم باز گرد، و بر منبر رو و حمد و ثناى الهى بجاى آر و بر من درود فرست، سپس بگو: اى مردم ما چيزى براى شما نياوريم جز اينكه تأويل و تفسير آن را بنزد خود داريم. آگاه باشيد، منم پدر شما، آگاه باشيد منم مولا و صاحب اختيار شما، آگاه باشيد منم اجير و مزدبر شما.
4- ابو حمزه ثمالى گويد: امام باقر (ع) فرمود: اسلام بر پنج پايه نهاده شده: بر پا داشتن نماز، و پرداخت زكات، و روزه ماه رمضان، و حجّ خانه خدا، و ولايت (اعتقاد به امامت و حكومت) ما اهل بيت.
ص: 405
5- بهمين سند از آن حضرت روايت شده كه فرمود: رسول خدا (ص) فرموده: روز قيامت بنده قدم از قدم در حضور خدا- عزّ و جلّ- بر نمىدارد تا اينكه خداوند از چهار چيز از وى پرسش نمايد: از عمرت كه در چه چيز گذراندى، و از مالت كه از كجا بدست آوردى، و در چه راهى خرج نمودى، و از دوستى ما اهل بيت. مردى از ميان قوم گفت: اى رسول خدا نشانه دوستى شما چيست؟ فرمود:
دوستى اين شخص، و دست مبارك بر سر على بن ابى طالب (ع) نهاد.
6- عياض بن عياض از پدرش روايت كند كه گفت على بن ابى طالب (ع) بر گروهى كه سلمان- رحمه اللَّه- در ميان آنان بود گذر نمود، سلمان بآنان گفت: برخيزيد و دامن اين شخص را بگيريد، كه بخدا سوگند كسى غير او نمىتواند شما را از راز پيامبرتان آگاه سازد.
7- سالم بن ابى حفصه گويد: چون ابو جعفر محمّد بن على (امام
ص: 406
باقر (ع) وفات يافت بيارانم گفتم: منتظر باشيد تا من بر ابى عبد اللَّه جعفر بن محمد (امام صادق) عليه السّلام وارد شوم و باو تسليت گويم. پس بر آن حضرت وارد شدم و تسليت عرض نمودم، سپس گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ «ما همه از خدائيم و همه بسوى او بازمىگرديم»، بخدا سوگند رفت آن كس كه (بدون واسطه) مىگفت: قال رسول اللَّه «رسول خدا فرمود» و از واسطه ميان او و رسول خدا (ص) سؤال نمىشد. نه، بخدا سوگند ديگر كسى بمانند او ديده نخواهد شد!.
ابو عبد اللَّه لحظهاى سكوت كرد، سپس فرمود: خدا- عزّ و جلّ- فرموده: از ميان بندگان من كسى پيدا مىشود كه نصف خرمائى صدقه مىدهد و من آن را براى او ميپرورم و بزرگ مىكنم چنان كه يكى از شما حيوان چهار پاى خود را ميپرورد و بزرگ مىكند- تا اينكه آن را مثل كوه احد برايش قرار مىدهم.
من بسوى يارانم بيرون آمدم و گفتم: شگفت انگيزتر از اين چيزى نديدم! ما سخن ابو جعفر (ع) را كه بدون واسطه مىفرمود: قال رسول اللَّه، بزرگ مىشمرديم، ولى ابو عبد اللَّه (ع) بدون واسطه فرمود: قال اللَّه عزّ و جلّ.
8- مفضّل بن عمر جعفى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود:
ص: 407
ايمان بنده كامل نمىشود تا اينكه چهار خصلت در او باشد: خوشخو، و سخاوتمند باشد، زيادى سخنش را نگهدارد، و زيادى مالش را خروج نمايد.
سپاس از آن پروردگار عالميان است، و درود و سلام شايسته خداوند بر محمّد پيامبر و آل پاك او باد.
[امالى (شيخ) در مجالس اين ماه بپايان رسيد، و اين ماه رمضان سال 411 هجرى است. خداوند ما را كافى است و او خوب وكيلى است.] سپاس خدا را كه ما را به ترجمه اين كتاب شريف (امالى شيخ مفيد) موفّق داشت، از پيشگاه مقدس او آرزومنديم كه در راه اطاعت و رضاى خويش نيز توفيقمان بخشد، و در راه خدمت به راه راست دين با نشر نوشتار بزرگان علم و استوانههاى مذهب و علماى راستين ياريمان دهد، و از هر خطا و لغزش و مسامحه و اهمالى نگاهمان دارد كه براستى او است توفيق دهنده و هموار است شكر و سپاس.
تهران- حسين استاد ولى 15 شعبان المعظم 1404 28 ارديبهشت ماه 1363
ص: 408
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
مجلس اوّل شامل دوازده حديث
شماره حديث صفحه
1- انجام كار نيك در آغاز و پايان هر روز 13
2- ولايت شرط قبولى اعمال است 14
3- حديث حارث همدانيّ با عليّ عليه السلام 15
4- چهار چيز از گنجهاى نيكى است 20
5- فضيلت خدمت مؤمن 20
6- در شناخت مقام عليّ عليه السلام افراط و تفريط روا نيست 20
7- در دوستى و دشمنى عليّ عليه السلام 21
8- فضيلت جهاد، صله رحم، حلم، صبر، و گريه در دل شب 21
9- دل بدل راه دارد 22
10- اصلاح ميان مردمان 22
11- استجابت دعاى امام كاظم (ع) 23
12- حضور امام رفتن جز براى آموختن شايسته نيست 23
مجلس دوم شامل نه حديث
1- اسباب داخل شدن بهشت دوستى أهل بيت است 24
2- اطاعت امام واجب، و موجب نظام إسلام است 24
3- مشابهت عليّ عليه السلام با انبياء (ع) در ويژگىهاى آنان 25
4- مفاخرت و مباحثه ابن عبّاس با معاويه 25
5- پندى از محمّد بن حنفيّة (ره) 28
6- لزوم شناخت مقام أهل بيت (ع) 29
7- شهادت خلفاء بر أمير المؤمنين بودن عليّ عليه السلام 29
8- عليّ عليه السلام سرور است در دنيا و آخرت 30
9- نهى از ترك دعا بخاطر ناچيز بودن حاجت 31
ص: 409
مجلس سوّم شامل ده حديث
1- دانش با مردن دانشمندان از بين مىرود 32
2- منقبتى از على و فاطمه و حسين (ع) و شيعيان آنان 32
3- اعتراف ابى حنيفة به فضل امام صادق (ع) 33
4- فرودآمدن فرشتهاى بجهت سلام دادن بر عليّ عليه السلام 34
5- علم غيب امامان (ع) از راه تعليم پيامبر (ص) است 35
6- نهى از برشمارى لغزشهاى مؤمن 35
7- چون گناه مؤمن بسيار شود گرفتار گردد تا پاك شود 35
8- داستانى از جنگ جمل و گذشت عليّ عليه السلام 36
9- مباحثه بعضى از شيعيان با ابى حنيفة درباره حديث غدير 37
10- مؤمن بايد واعظ خويش باشد 40
مجلس چهارم شامل نه حديث
1- فضيلت دانشجو 40
2- هيچ عملى همراه با تقوا اندك نيست 41
3- امّت بر سه دسته پراكنده شدند 41
4- درباره ابدال و نجباء 42
5- چگونگى نماز خواندن بر پيكر پيامبر (ص) 43
6- درباره زيد بن عليّ بن الحسين (ع) 43
7- ثواب يارى رساندن باهل بيت (ع) با زبان 45
8- ثواب يارى رساندن باهل بيت (ع) با دل و دست و زبان 46
9- استحباب ترك سخن در غير ضرورت 46
مجلس پنجم شامل يازده حديث
1- بيمارى موجب پاك شدن گناهان است 47
2- پيامبر (ص) عليّ عليه السلام را به جانشينى معرّفى مىكند 47
3- خبر قلم و دوات و منع خليفه دوم 48
ص: 410
4- بازگشت پارهاى از مسلمين به دوران جاهليّت پس از پيامبر (ص) 49
5- تعريض أمّ سلمه به عبد الرّحمن بن عوف در كثرت اموال او 50
6- خداى متعال هركس را به اندازه نيّتش آزمايش و گرفتار مىكند 51
7- تأسى إسماعيل صادق الوعد بامام حسين (ع) 51
8- ابياتى از فاطمه (ع) در رثاء پيامبر (ص) 52
9- آثار صبر در برابر معصيت يك لحظه هوسرانى يك عمر پشيمانى 54
10- سندى كه امام صادق (ع) گفتار خود را بدان مستند مىكند 54
11- عمل بىدانش موجب دورى از هدف است 54
مجلس ششم شامل شانزده حديث
1- پندى از امام سجّاد (ع) و سخنى از عيسى (ع) درباره زهد 55
2- اشتراط ولايت در قبولى اعمال 56
3- جوانمردى در حضر و سفر 56
4- عليّ عليه السلام سرور عرب، و دوستى او واجب است 57
5- درباره مهديّ (ع) و پيروزى آن حضرت 57
6- آخرين سخنرانى پيامبر (ص) و حديث ثقلين 58
7- سخن ابن عبّاس با أهل بصره درباره خلافت 60
8- منع أهل بيت (ع) از حقّشان در زمينه خلافت 61
9- داستان هجوم به خانه عليّ عليه السلام و سخنى از زهرا (ع) 61
10- سخن عمر به هنگام مرگ 62
11- ترك گناه بجهت وعدههاى بهشتى 63
12- در مذمّت أهل قياس 63
13- (و نيز) در مذمّت أهل قياس 64
14- صفات و نشانههاى دينداران 64
15- فرودآمدن جبرئيل و وصيّت پيامبر (ص) به هنگام وفات خويش 65
16- استحباب صدقه دادن در صبح زود 66
ص: 411
مجلس هفتم شامل سيزده حديث
1- شرط استجابت دعا رضاى دل از خداست 66
2- پنج منقبت از عليّ عليه السلام 67
3- رفتار عليّ عليه السلام در جنگ جمل 71
4- وجوب ولايت ائمّه (ع) 73
5- مواعظ عليّ عليه السلام به حسن بصرى 73
6- نصّ رسول خدا (ص) بر خلافت عليّ عليه السلام 74
7- سخنى از جابر بن عبد اللّه درباره عليّ عليه السلام 74
8- زمينهسازى عمر براى خلافت عثمان 75
9- آرزو كردن پيامبر (ص) ديدار برادران خود را 76
10- خبر دادن امام صادق (ع) از بسته شدن راه حجّ 77
11- يارى خداوند به اندازه نيّت بندگان مىرسد 78
12- خداوند علم را پيش از جهل آفريده است 79
13- نزديكترين مردم در قيامت به رسول خدا (ص) 79
مجلس هشتم شامل يازده حديث
1- سريعترين خيرها و شرها 80
2- فضيلت گريه از ترس خداى متعال 80
3- نبايد از گفتار مردم درباره خود فريب خورد 81
4- اطاعت از امام كليد همه كارهاست 81
5- مشاجره بين عثمان و عمّار ياسر درباره بيت المال 82
6- خبر دادن پيامبر (ص) از شهادت عليّ عليه السلام 85
7- پيمانشكنى طلحه و زبير با عليّ عليه السلام 85
8- نخستين كسى كه از انبياء و امّتها داخل بهشت مىگردد 86
9- از سه دسته بايد تعجّب كرد 86
10- دشمن عليّ عليه السلام به مرگ جاهلى مىميرد 87
11- فضيلت دوستان در راه خدا 87
ص: 412
مجلس نهم شامل شش حديث
1- فضيلت گواهى دادن به توحيد و تمجيد و ... 88
2- فرودآمدن جبرئيل بر پيامبر (ص) و امر او به اظهار فضل عليّ عليه السلام 88
3- سه دعا از پيامبر (ص) درباره حسنين (ع) و استجابت دوتاى آنها 91
4- گماردن عليّ عليه السلام مالك اشتر را به حكومت مصر 92
5- هر امامى راهنما بر امام ديگر است 97
6- يكى از دعاهاى صبح و شام 97
مجلس دهم شامل هشت حديث
1- توصيف خداى متعال بندگان برگزيده را براى موسى (ع) 98
2- توصيف عليّ عليه السلام اولياء را 99
3- دين عليّ عليه السلام همان دين رسول خدا (ص) است 100
4- دشوارترين چيزى كه خداوند بر مردم واجب فرموده 101
5- طلب آمرزش پيامبر (ص) براى شيعيان عليّ عليه السلام 101
6- عليّ عليه السلام فقيهترين و آشناترين مردم به سنّت است 102
7- أبو قحافة پدر أبو بكر حكومت او را انكار مىكند 102
8- دعاء خضر (ع) كه پس از هر نمازى خوانده مىشود 103
مجلس يازدهم شامل هشت حديث
1- پند عليّ عليه السلام درباره آرزوى دراز و پيروى هواى نفس 104
2- خداى متعال آنچه را خير مؤمنان است بعمل مىآورد 105
3- حديث ردّ شمس براى عليّ عليه السلام 106
4- خداى متعال با خشم فاطمه (ع) بخشم مىآيد 106
5- سخنى از فاطمه (ع) پس از بيعت مردم با أبى بكر 107
6- امامان (ع) كليد هر حقّ و درستى هستند 107
7- ماجراى ورود شدّاد بن اوس بر معاويه 108
8- در كيفر ستم و قطع رحم و سوگند دروغ شتاب مىشود 110
ص: 413
مجلس دوازدهم شامل ده حديث
1- بالاترين اعمال ايمان و جهاد و حجّ است 111
2- از مواعظ امام صادق (ع) درباره تقوا و تقيّة 112
3- پاسخ دادن عليّ عليه السلام از كشتار أهل بصره 113
4- سخن عليّ عليه السلام در مرثيه پيامبر (ص) 114
5- سخن شمعون وصىّ عيسى (ع) درباره أهل شام و عراق در جنگ صفّين 115
6- مطلبى از تورات درباره پيامبر (ص) و عليّ عليه السلام 117
7- مناظره ذو الرّمة و رؤبة درباره عدل خداوند 117
8- اشتغال فكرى كسى كه از او حاجتى خواسته شده از سائل بيشتر است 119
9- امامان (ع) موجب هدايت ديگراناند 120
10- پندى از امام سجّاد (ع) درباره محاسبه نفس 120
مجلس سيزدهم شامل ده حديث
1- پيامبر (ص) از سه چيز بر امّت مىترسيد 121
2- در فضيلت ماه مبارك رمضان 122
3- نهى از همنشينى با گنهكاران و كسانى كه عقائد فاسد دارند 122
4- تصميم قريش بر عزل أهل بيت (ع) از مقام خلافت 123
5- اطاعت از عليّ عليه السلام اطاعت از رسول خدا (ص) است 124
6- روح عليّ عليه السلام نخستين كسى است كه در عالم ارواح بر پيامبر (ص) سلام كرده است 124
7- درخواست مقداد جهت داخل شدن در شورا و ماجراى او و عثمان 125
8- ولايت عليّ عليه السلام شرط قبولى اعمال است 126
9- سخن زيد بن عليّ عليه السلام در عدم ترس از ستمگران 127
10- سخن مردى بيابانى در امر حكومت و اشعاري از ابى العتاهية 127
ص: 414
مجلس چهاردهم شامل هفت حديث
1- دعا پس از اداى فريضه مستجاب است 128
2- سكوت در برابر دشنام ديگرى موجب خشنودى خداوند و خشم شيطان و كيفر دشمن است 129
3- از مواعظ عليّ عليه السلام به حسن بصرى در بازار بصره 129
4- اخبار عليّ عليه السلام از لعن كردن وى پس از شهادت 132
5- تبعيد شدن أبي ذرّ به شام و سپس به ربذه 133
6- دانش امامان از رسول خدا (ص) و دانش مردم از ايشان است 134
7- سخن و اشعاري از يك كنيزك درباره مرگ 135
مجلس پانزدهم شامل هشت حديث
1- درخواست پيامبر (ص) از خداوند كه او را يك روز سير و يك روز گرسنه بدارد 136
2- چهار نفر را خداوند دوست دارد. عليّ عليه السلام، سلمان، مقداد، و أبا ذر 137
3- ماجراى منازعه عثمان و عايشه در امر بيت المال 137
4- دشمن أهل بيت (ع) روز قيامت يهودى محشور مىگردد 138
5- خطبه عليّ عليه السلام در كوفه به هنگام بازگشت از جنگ جمل 140
6- آمدن فاطمه (ع) در محشر براى خونخواهى حسين (ع) 143
7- عليّ عليه السلام شيعيان خود را به تقيّة فرمان مىدهد 144
8- اشعار مالك بن دينار در مخاطبه با مردگان 144
مجلس شانزدهم شامل هفت حديث
1- سخن عليّ عليه السلام در وصف زاهدين 146
2- در زهد عليّ عليه السلام و نخوردن حلواء 147
3- آخرين سخنرانى پيامبر (ص) 148
4- داستان سلمان با آن جوان در بازار آهنگران 149
5- ثواب رعايت كردن اوقات نماز 150
6- در مذمّت آدم چند رنگ و باطلگرا 150
ص: 415
7- نيكى كردن به أحمق، خود گناه است 151
مجلس هفدهم شامل ده حديث
1- هركس از گناه خود بترسد خدا او را در امان دارد 151
2- مدح سلمان درباره عليّ عليه السلام 152
3- مردم چهار چيز را گرفتند و يكى را رها ساختند 152
4- تنها با داشتن ولايت اعمال آدمى سود دارد 153
5- دعاى امام صادق (ع) بر سر قبر پيامبر (ص) 154
6- مدح امام صادق (ع) درباره عيسى بن عبد اللّه قمّى 154
7- فقراء مؤمن پيش از ثروتمندانشان به بهشت روند 155
8- نهى از پىجوئى عيوب مؤمنان 155
9- ولايت بر جميع مخلوقات عرضه شده است 156
10- وارد شدن ارطاة بر عبد الملك مروان و اشعاري از او 156
مجلس هيجدهم شامل هشت حديث
1- فضيلت گريه از ترس خداوند 158
2- از نشانههاى ظهور حضرت مهديّ (ع) 158
3- عذاب آن كس كه درباره عليّ عليه السلام شك كند 159
4- سخنى از عليّ عليه السلام درباره رجعت 159
5- عليّ عليه السلام شاهد نبوّت رسول خدا (ص) 160
6- خطبه عليّ عليه السلام در بسيج ياران خود و سرپيچى آنان 161
7- در حضور قلب داشتن به هنگام نماز 164
8- ثواب برآوردن حاجات مؤمنين 165
مجلس نوزدهم شامل نه حديث
1- دوستى و دشمنى در راه خدا محكمترين دستاويز ايمان است 165
2- هركس با محبوب خود محشور مىشود 166
3- گفتار عليّ عليه السلام: تا مرا از دست ندادهايد مجهولات خود را بپرسيد 167
ص: 416
4- پرسش امام صادق (ع) از ميسر در زمينه ولايت 167
5- خطبه عليّ عليه السلام درباره خلفاء و علّت جنگ با ناكثين 168
6- خطبه عليّ عليه السلام وقتى شنيد عايشه و طلحه و زبير به بصره رفتهاند 169
7- ملاقات موسى (ع) با شيطان و مذمّت عجب 172
8- كارهاى خوب را نبايد زياد، و كارهاى زشت را اندك شمرد 174
9- هرگاه خدا خير بندهاى را خواهد او را فقيه در دين مىگرداند 174
مجلس بيستم شامل شش حديث
1- بيان پيامبر (ص) در حدود و فرائض الهى 175
2- سخنى از عليّ عليه السلام در زهد 175
3- سخنرانى پيامبر (ص) در روز عرفه درباره فضل عليّ عليه السلام 177
4- سخنرانى ابى ذر (ره) در شام و ماجراى تبعيد وى 177
5- كيفر چهار چيز بزودى مىرسد 182
6- يكى از دعاهاى عليّ عليه السلام 183
مجلس بيست و يكم شامل هفت حديث
1- چهار چيز است كه موجب تقويت ايمان مىشود 184
2- زيادهروى در سخن زشت است و حياء زينت 185
3- پرسش جابر از پيامبر (ص) از وصىّ آن حضرت
4- دوست پيامبر (ص) و أهل بيت (ع) از عرب است و دشمنشان كافر است 186
5- سخنى ميان مقداد و عبد الرّحمن بن عوف درباره أهل بيت (ع) 187
6- وارد شدن جارية بن قدامه سعدى بر معاويه و دينفروشى وى 189
7- جريمه غيبت طلب آمرزش براى كسى است كه از وى غيبت شده 190
مجلس بيست و دوم شامل نه حديث
1- طلب حلال كمك دين است و معنى توكّل 190
2- نماز سه دسته قبول نمىشود 191
3- حديث معراج درباره عليّ عليه السلام 191
4- ده خصلت كه از پيامبر (ص) در فضل عليّ عليه السلام نقل شده است 192
ص: 417
5- فضيلت گريه در مصيبت أهل بيت (ع) 192
6- سخن عليّ عليه السلام در تقسيم عادلانه بيت المال 193
7- نهى از خوار ساختن مؤمن و آداب پرداخت زكات 195
8- سخن امام صادق (ع) در أحوال مؤمن پس از مرگ 195
9- دعاء امام صادق (ع) در أمور مهم دنيا و آخرت 197
مجلس بيست و سوّم شامل چهل و هفت حديث
1- سفارش ابى ذر (ره) به طالبان علم 198
2- بهترين اخلاقهاى دنيا و نهى از كينهتوزى 200
3- نبايد از سخنان مردم درباره خود فريب خورد، و اهتمام به خودسازى 200
4- با انصاف رفتار كردن با مردم و نهى از كسالت و افسردگى 201
5- نهى از رياست طلبى 202
6- گولخورده كسى است كه عمرش را تباه سازد 202
7- در مذمّت ترككنندگان امر بمعروف و نهى از منكر 203
8- حذر داشتن از عقوبتهاى الهى 204
9- بهترين و عابدترين و داراترين مردم كيست؟ 204
10- راه و روش معاشرت با منافق و مؤمن و يهودى 204
11- لزوم پىجوئى از أحوال مردم و اعمال رفق و مدارا با آنان 205
12- لزوم معاشرت با مردم و رعايت حقّ در آن 205
13- بسى شاگردان كه از أستاد داناترند 206
14- بهترين روش روش محمّد (ص) است، و بهترين خبر كتاب خداست 207
15- هشت مطلب از تورات 207
16- سفارش پيامبر (ص) به نماز و فضيلت نماز شب 208
17- أبو ذرّ سه چيز را دوست مىداشت و تفسير امام صادق (ع) بر آن 209
18- چند دستور بهداشتى و زندگى 210
19- پايهگذارى سنّت نيك و بد و عواقب آنها 210
20- لزوم نرمش با پدر هرچند ناصبى و كجفكر باشد 211
21- فرود آمدن جبرئيل (ع) بر پيامبر (ص) در وقتى بىسابقه 211
22- صفات شيعه و كرامتهاى اخلاقى 212
ص: 418
23- دشوارترين اعمال سه چيز است، و معنى ذكر خدا عزّ و جلّ 213
24- هيچ عملى همراه با تقوا اندك نيست 213
25- سفارش امام صادق (ع) به تقوا و پرهيزكارى 214
26- عمل صالح به منزله پيشكار مؤمن است 215
27- مؤمن واقعى كسى است كه دو صفت خوف و رجاء در او باشد 215
28- تفسيرى بر آيه شريفه «وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا ...» 215
29- اعمال بندگان بر رسول خدا (ص) عرضه مىشود 216
30- توصيف عليّ عليه السلام از ياران رسول خدا (ص) 216
31- پند و اندرز عليّ عليه السلام به بازاريان در بازارهاى كوفه 217
32- پند و اندرز عليّ عليه السلام پس از نماز عشاء در كوفه 218
33- صحيفهاى از امام سجّاد (ع) درباره زهد 219
34- گفتگوى خضر (ع) با امام سجّاد (ع) درباره توكّل 225
35- تفسير آيه شريفه «كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ» 226
36- تعجيل در كارهاى خير، و ترك معصيت 226
37- و نيز تعجيل در كارهاى خير 227
38- سخن امير مؤمنان (ع) در خودسازى و كسب يقين 227
39- ميانهروى در طلب روزى 228
40- شدّت اهتمام عليّ عليه السلام به اصلاح خود 228
41- خطرناكترين چيزها براى امّت پيروى هواى نفس و آرزوى دراز است 228
42- دستور به انديشيدن و نماز شب و پارسائى 229
43- اندرزهاى حضرت مسيح (ع) به ياران خود 229
44- در مدح گمنامى و عدم شهرت 231
45- خداوند آدم با گذشت را يارى مىدهد 231
46- سخنى از خداى متعال در مناجات موسى 231
47- در مذمّت ناپايدار بودن در عقيده 232
مجلس بيست و چهارم شامل شش حديث
1- يادآورى پيامبر (ص) قيامت را و مذمّت بدعتگذارى 233
2- فرمايش پيامبر (ص) به أمّ الفضل كه شما مقهور و مستضعف خواهيد شد 234
ص: 419
3- فرقه ناجيه تنها پيروان عليّ عليه السلام هستند 234
4- شناسائى أهل بيت (ع) شيعيان خود را در اعراف 235
5- سلمان و أبو ذرّ در نشر مناقب أهل بيت (ع) مورد تكذيب بودند 236
6- اگر باطن بندهاى صالح نباشد ظاهر نيكويش سودى براى وى ندارد 236
مجلس بيست و پنجم شامل هفت حديث
1- اندرزهائى از ابى ذر (ره) كنار خانه كعبه 237
2- پيامبر (ص) برگزيده بنى هاشم و آنان برگزيدگان أولاد إسماعيل (ع) اند 238
3- ارزش مؤمن و كيفر كشتن او 238
4- امامان (ع) اركان ديناند و سرپيچى از فرمانشان موجب دوزخى شدن است 239
5- سخن عمّار به مغيرة بن شعبه در يارى عليّ عليه السلام در جنگ جمل 240
6- خدا را به محمّد و آل محمّد (ع) قسم دادن موجب رهائى از آتش است 241
7- داستان آن مرد ياوهگو و امام سجّاد (ع) 242
مجلس بيست و ششم شامل شش حديث
1- وصيّت عليّ عليه السلام بامام حسن مجتبى (ع) به هنگام شهادت 243
2- علّت عدم قيام عليّ عليه السلام در امر حكومت 247
3- شيعهگرى نابغه جعدى و اشعاري چند از وى 249
4- كرامتهاى اخلاقى ده تا است 251
5- شش چيز است كه از عامل به خود در قيامت دفاع مىكند 251
6- تفسير اينكه حجّت خداوندى رسا است 252
مجلس بيست و هفتم شامل هفت حديث
1- دعائى كه در صبح و شام بجهت كفّاره گناهان خوانده مىشود 253
2- دعائى براى برطرف ساختن بيمارى و فقر 253
3- در فضيلت ماه مبارك رمضان و وسعت آمرزش خداى متعال 254
4- مكالمه حنش بن معتمر با عليّ عليه السلام 258
5- خطبه عليّ عليه السلام در مذمّت تكبّر و سخنى درباره معاويه و عمرو عاص 259
ص: 420
6- توصيف ابن عبّاس (ره) درباره عليّ عليه السلام و مقدار علم آن حضرت 261
7- گريه از ترس خدا و پندآموزى از مردگان 263
مجلس بيست و هشتم شامل پنج حديث
1- در كيفر سه گناه شتاب مىشود 263
2- تواضع نجاشى پادشاه حبشه به هنگام شنيدن خبر پيروزى رسول خدا (ص) 264
3- دعائى از امام سجّاد (ع) در أمور مهم 265
4- در مذمّت نيازخواهى از ديگران و مذمّت ردّ سائل 274
5- تمثيل پنج تن عليهم السّلام به درخت 274
مجلس بيست و نهم شامل پنج حديث
1- در فضيلت تهليل و تمجيد 275
2- ذكر سبب نزول سوره مباركه كافرون 275
3- سخن عليّ عليه السلام به كميل در شأن علم و علماء 276
4- آغاز و انجام دين بدست محمّد و آل او عليهم السّلام است 279
5- اشعاري چند از مازنى درباره صبر و پايدارى 280
مجلس سىام شامل پنج حديث
1- در فضيلت دوستى در راه خدا 280
2- دشمنى أهل بيت (ع) موجب دخول در دوزخ است 281
3- وجوب اطاعت از امامان (ع) 281
4- خطبه حضرت رضا (ع) در توحيد 282
5- ابياتى چند از مأمون در صبر و رازدارى 287
مجلس سى و يكم شامل چهار حديث
1- كار نيك هديهاى از جانب خداوند به بنده است 288
2- فاطمه (ع) پاره تن رسول خدا (ص) است 289
3- نامه عليّ عليه السلام به مردم مصر به هنگام گماردن محمّد بن أبي بكر بر آن ديار 289
4- نهى از سرزنش كردن مؤمن 303
ص: 421
مجلس سى و دوّم شامل پنج حديث
1- امر امام صادق (ع) به شيعيان خود درباره تقوا و كوشش در عبادت 304
2- پرسش صفيّه همسر رسول خدا (ص) از آن حضرت از جانشين خود 304
3- سواران در قيامت تنها چهار كساند 306
4- دعائى از امام رضا (ع) درباره رفع گرفتاريها 307
5- دو خصلت هرگز در منافق فراهم نيايد 309
مجلس سى و سوم شامل نه حديث
1- توجّه قلبى به خداوند به هنگام درخواست، و ذكر مواقف قيامت 309
2- بيان اجزاء ايمان 310
3- توصيفى درباره إسلام و ايمان و پايههاى آن 310
4- سريعترين چيزها از لحاظ پاداش و كيفر 314
5- نزول رسول خدا (ص) در قديد و به جانشينى گماردن عليّ عليه السلام 314
6- انتقاد مردى بر عبد الملك مروان به هنگامى كه خطبه مىخواند 315
7- وصيّت فاطمه (ع) به عليّ عليه السلام كه وى را شبانه به خاك سپارد 317
8- مرگ كفّاره گناهان مؤمنين است 320
9- برادر واقعى آدمى دين اوست، و بايد درباره آن كمال احتياط داشت 320
مجلس سى و چهارم شامل نه حديث
1- هيچ عملى همراه با تقوا اندك نيست 321
2- پارهاى از نشانههاى يقين 321
3- يكى از فضائل عليّ عليه السلام كه در قيامت آشكار مىشود 322
4- سخنى از ابن عبّاس (ره) با أهل بصره در امر خلافت 323
5- صحّت داوريهاى عليّ عليه السلام 324
6- آشكار شدن آثار عقوق و الدين به هنگام مرگ 324
7- خبر دادن پيامبر (ص) به عليّ عليه السلام از فتنههاى آينده و وظيفه آن حضرت 326
8- وصف روز قيامت و نجات شيعيان عليّ عليه السلام از دوزخ 328
9- صفات بهترين و بدترين بندگان 330
ص: 422
مجلس سى و پنجم شامل يازده حديث
1- تفسير اينكه حجّت خداوند رساست 331
2- سفارش لقمان حكيم به پسرش درباره طلب علم 332
3- كفّ رسول خدا (ص) با عليّ عليه السلام در عدالت يا عدد برابر است 332
4- وجوب دوستى عليّ عليه السلام 333
5- تفسير كوثر و اينكه آن از آن عليّ عليه السلام و شيعيان اوست 344
6- وارد شدن قبيله طى بر عليّ عليه السلام در سرزمين قديد در مسير جنگ جمل 334
7- عليّ عليه السلام و شيعيان پيشىگيرندگان گيرندگان به بهشت هستند 339
8- آمرزش گناهان مؤمن 339
9- چهار چيز است كه در هركس باشد ايمانش كامل و گناهانش آمرزيده شود 340
10- اشعاري از عبد اللّه اشتر (ره) در زندان مولتان هند 341
11- لزوم صبر بر محروميّتهاى سياسى و عاقبتانديشى در اين زمينه 342
مجلس سى و ششم شامل هشت حديث
1- فضيلت ماه مبارك رمضان و اينكه شياطين در اين ماه محبوساند 343
2- گرفتارى و آسايش، از أهل بيت (ع) آغاز سپس به شيعه مىرسد 344
3- شكايت عرب صحرانشين به رسول خدا (ص) از قحطى و طلب باران حضرت 344
4- فرستادن معاويه بسر را به حجاز و قتل و غارت وى 348
5- جز مؤمن دوست عليّ عليه السلام نيست و جز منافق دشمن وى نباشد 350
6- در اينكه امامان (ع) برگزيدگان خدا از ميان آفريدگان هستند 351
7- سه دسته هستند كه دين ندارند 351
8- يادآورى مرگ موجب ترك آرزوى دراز و ترك دنيا مىگردد 351
مجلس سى و هفتم شامل هشت حديث
1- مؤمن تا آنگاه كه ياد خداست در نماز است 352
2- سه گناه و بيان كيفر آنها 353
3- تنها شيعيان در قيامت بنام پدران خود ناميده مىشوند 353
4- نفرين امام باقر (ع) بر كسى كه از ايشان بيزارى جويد
ص: 423
5- داستان أصحاب فيل و اشعار عبد المطّلب (ره) 354
6- چهار چيز دل را مىميراند 359
7- استحباب مهلت دادن به بدهكار 359
8- هركس دوستى در راه خدا پيدا كند خانهاى در بهشت بدست آورده 360
مجلس سى و هشتم شامل سيزده حديث
1- دشوارترين واجبات الهى سه چيز است 361
2- عاجزترين و بخيلترين مردم كيست 362
3- دعاى پيامبر (ص) در روز خيبر براى عليّ عليه السلام 362
4- روش پيامبر (ص) پس از نزول آيه تطهير با أهل بيت (ع) 362
5- مرثيه أسماء بنت عقيل براى امام حسين (ع) 363
6- خبر دادن أمّ سلمه (ره) از شهادت امام حسين (ع) 364
7- خبر دادن يكى از جنّيان از شهادت امام حسين (ع) 364
8- خطبه حضرت زينب (ع) در كوفه 366
9- نخستين شعرى كه در رثاء امام حسين (ع) سروده شده است 369
10- قصيده رائيّه دعبل در رثاء امام حسين (ع) 370
11- خويشاوندى رسول خدا (ص) در آخرت بريده نخواهد شد و خبر از ارتداد پارهاى از مسلمين 374
12- عليّ عليه السلام قسمتكننده بهشت و دوزخ است 374
13- ديدار برادران دينى موجب فزونى خرد است 375
مجلس سى و نهم شامل هفت حديث
1- شرط استجابت دعا نوميدى از همه چيز جز خداست 375
2- اندرزهاى ابن عبّاس (ره) به فرزند خود 376
3- آل محمّد عليهم السلام نشانه بهشت هستند 380
4- گفتگوى حنش بن معتمر با عليّ عليه السلام 381
5- خبر دادن عليّ عليه السلام از پيروزى خود در جنگ جمل 382
6- يك معجزه از امام صادق (ع) 383
7- در فضيلت علم و آداب و تفكّر و پندآموزى 384
ص: 424
مجلس چهلم شامل هشت حديث
1- منفعت محاسبه نفس و ترس از خدا 385
2- دفاع از آبروى برادر دينى حجابى از آتش دوزخ است 385
3- ثواب اندوهگين بخاطر ستمى كه بر أهل بيت (ع) رفته است 386
4- شيعيان عليّ عليه السلام روز قيامت سپيدرو به محشر وارد شوند 386
5- مذمّت عليّ عليه السلام از قبيله غنى و باهله 387
6- در فضيلت گريه بر مصيبت امام حسين (ع) 388
7- سخن و اشعاري چند از قسّ بن ساعده و طلب رحمت نمودن پيامبر (ص) براى وى 389
8- حسد ريشهكننده دين است 392
مجلس چهل و يكم شامل پنج حديث
1- زيان آرزوى دراز و پيروى از هواى نفس 393
2- يك سخنرانى از پيامبر (ص) در معرّفى عليّ عليه السلام 394
3- نامه محمّد ابن حنفيّة به ابن عبّاس در تبعيد و جواب وى 397
4- خطبه امام حسن (ع) پس از بيعت با آن حضرت براى حكومت 398
5- ثواب خوددارى كردن از گناه 400
مجلس چهل و دوّم شامل هشت حديث
1- معرّفى پرهيزكارترين و داراترين و پاكدامنترين مردم 400
2- خبر از اينكه أهل بيت (ع) پس از پيامبر (ص) مقهور و مستضعف خواهند شد 401
3- حديث گفتن عليّ عليه السلام پس از ضربت خوردن براى أصبغ بن نباته (ره) 401
4- اسلام بر پنج پايه نهاده شده است 404
5- بنده در روز قيامت از چهار چيز مورد سؤال قرار مىگيرد 405
6- مدح سلمان (ره) از عليّ عليه السلام براى يك گروه 405
7- حديث گفتن امام صادق (ع) بدون واسطه از خداى متعال 405
8- ايمان به چهار خصلت كامل مىگردد 406