ghaemiyeh.com
سرشناسه : صادقي اردستاني، احمد، ۱۳۲۳-
عنوان و نام پديدآور : سلمان محمدي صليالله عليه و آله استاندار مدائن/ احمد صادقياردستاني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۱۶۴ ص.: مصور.
شابك : ۱۶۰۰۰ ريال: 978-964-540-241-7 ؛ ۲۲۰۰۰ ريال (چاپ چهارم)
وضعيت فهرست نويسي : فاپا(چاپ دوم).
يادداشت : كتاب حاضر تلخيصي از كتاب« سلمان فارسي: استاندار مداين» تاليف خود نويسنده است.
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : چاپ چهارم: تابستان ۱۳۹۱.
يادداشت : كتابنامه: ص.[۱۵۹]- ۱۶۳؛ همچنين به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : سلمان فارسي: استاندار مداين
موضوع : سلمان فارسي، -۳۶ق.-- سرگذشتنامه
موضوع : صحابه -- سرگذشتنامه
رده بندي كنگره : BP۳۳ /س۸ص۲۰۱۵ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۴۲
شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۶۰۹۲۷
به يقين بخشى از سعادت واقعى انسانها و شرط پويايى جوامع بشرى در سايه شناخت و كار آمد كردن سيره اولياى الهى است. شناخت واقعى مردان بزرگى چون سلمان فارسى كه مدال «مّنا اهل البيت» را از رسول خدا (ص) و مدال پرافتخار «لقمان حكيم» را از زبان گوياى امير بيان على بن ابىطالب (ع) دريافت كرد، مىتواند روشنگر راه انسانهايى باشد كه در مسير كمال و تعالى انسان كامل گام برمىدارند و دنبال الگوى دست يافتنى و صاحب فضائل انكارناپذيرند.
سلمان فارسى صحابى مشهور و مخلص رسول خدا (ص) بعد از معصومان از بلند مقامترين افراد امت اسلامى، داراى دانش فراوان، ايمان سرشار و مورد توجه خاص خاندان وحى بود و بر پيمان خود با رسولخدا (ص) ثابت و استوار ماند و تا آخرين لحظات عمرش در ركاب امام على (ع) صادقانه خدمت كرد و وقتى دار فانى را وداع گفت، امام (ع) از مدينه به مدائن رفت تا بر جنازه او نماز بخواند.
جايگاه ويژه سلمان نزد رسول خدا (ص) و اهل بيت گراميش اقتضا دارد كه شرح حال مناسبى از احوال او ارائه شود تا سالكان طريق هدايت و معرفت بتوانند با بهرهگيرى از روش و منش او زمينههاى تعالى خويش را فراهم سازند.
گروه تاريخ و سيره مركز تحقيقات حج در راستاى ايفاى رسالت خود براى ترويج فرهنگ اصيل دينى دست به انتشار شرح حال عدهاى از مردان و زنان انسانساز زده است كه از جمله آنان شرح حال سلمان محمدى اين يار وفادار و صاحب سرّ اميرمؤمنان على بن ابىطالب (ع) است.
در پايان مركز تحقيقات حج لازم مىداند از تلاشهاى پژوهشگر محترم جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى احمد صادقى اردستانى و همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين اثر تلاش كردند سپاسگزارى كند.
انه ولى التوفيق
گروه تاريخ و سيره
مركز تحقيقات حج
نام كتاب را، به توصيه امام صادق (ع) برگزيدهايم، زيرا وقتى منصور بن بزرج، به آن حضرت عرض كرد كه: «اى مولاى من! شما بسيار از سلمان فارسى، سخن نيك به زبان مىآورى؟»، حضرت فرمود: «مگو سلمان فارسى، بلكه بگو: سلمان محمدى ...». (1)
سلمان، اولين فرد ايرانىاى بوده كه براى دست يافتن به آيين حق، سالهاى بسيارى را در سفر سپرى كرده و سختىها و رنج آوارگىهاى بسيارى را به جان خريده است.
روزى در مدينه به حضور پيامبر (ص) رسيد. آن حضرت؛ با توجّه به فضيلتهاى درخشان و كمالات نورانى وى و نيز، به دليل مبارزه با قوميت گرايى، با بيان: «سَلمانُ مِنّا أهلَ البَيتِ» (2)او را از
اعضاى خاندان خويش برشمرد. عالمان بزرگ شيعى هم، پس از معصومان: سلمان را بلند مقامترين افراد امّت اسلامى دانستهاند. (1)
دانش و معرفت و تصميمگيرىهاى خردمندانه براى شناخت وظيفه در شرايط مختلف، ويژگىهايى هستند كه سلمان را از نظر شخصيتى از ديگران ممتاز ساخته است. به اين معنا كه از يك سو، به هنگام دفاع از كيان اسلام، در ركاب پيامبر (ص) در جبهههاى جنگ شركت مىكرد، و از سويى ديگر، براى حفر خندق بيل و كلنگ مىزد و طرح ساختن منجنيق را مىداد و نيز آنجا كه هدايتگرى و اعتراض كردن را لازم مىديد، به مسجد مىرفت و با كمال جرأت و شجاعت، در مقام دفاع از امامت على (ع) فرياد برمىآورد و خطابه ايراد مىكرد و بدينسان از علم و دانش خويش بهره مىگرفت، و آن هنگام كه ضرورت اقتضا مىكرد با اذن مولاى خود، از سوى خليفه، استاندارى مدائن را مىپذيرفت و با ايمانى استوار، سادهزيستى چشمگير، و داشتن شيوههاى آگاهانه و مديريت مؤثر عاقلانه، رسالت الهى خويش را با سرفرازى و شرافتمندى به سامان مىرسانيد.
اين آيه را تفسير مىكرد:
اگر نعمت دين را پاس نداريد و از آن روىگردان شويد، خداوند اين مأموريت را به گروه ديگرى واگذار مىكند كه مانند شما نخواهند بود. (1)
دست خود را روى شانه (يا زانوى) سلمان گذاشت و فرمود: به خدايى كه جانم در اختيار اوست، «لَو كانَ الايمانُ مَنوطاً بالثُّرَيّا، لَتَناوَلَه رِجالٌ مِن فارس» (2)
و اينگونه از سلمان و فارس و ايران، تجليل به عمل آورد.
مىتواند به آن كتاب مراجعه كند.
بندگى كن، تا كه سلطانت كنند تن رها كن، تا همه جانت كنند
خوى حيوانى، سزاوار تو نيست ترك اين خو كن، كه انسانت كنند
چون ندارى درد، درمان هم مخواه درد پيدا كن، كه درمانت كنند
بنده شيطانى و دارى، اميد كه ستايش، همچو يزدانت كنند
سوى حق نارفته، چون داري طمع؟ همسر موسى بن عمرانتكنند؟
از چَهِ شهوت، قدم بيرون گذار تا عزيز مصر و كنعانت كنند
بگذر از فرزند و جان و مال خويش تا خليل الله دورانت كنند
سربِنه در كف، برو در كوى دوست تا چو اسماعيل، قربانت كنند
جسم لاهوتى اگر دارى، بيا تا به بزم قرب، مهمانت كنند
چون على (ع) در عالم مردانگى فرد شو، تا شاه مردانت كنند
همچو سلمان در مسلمانى بكوش اى مسلمان تا كه سلمانت كنند
تا توانى در گلستان جهان خار شو تا گل به دامانت كنند
همچو خاك افتادگى كن پيش از آن كه به زير خاك پنهانت كنند (1)
1) كليات خزائن الاشعار، سيدعباس حسينى جوهرى، ص 28.
عبدالله بن عبّاس، مىگويد: «من از زبان خود سلمان فارسى شنيدم كه مىگفت: من مردى از سرزمين فارس، اهل اصفهان و از قريهاى كه جَى ناميده مىشد، بودم».
پدرم، رئيس و بزرگ آن روستا بود و من، محبوبترين بندگان خدا نزد او بودم، تا جايى كه وى مرا مانند دخترى در خانه نگهدارى مىكرد و از شدت علاقه نمىگذاشت بيرون بروم. من هم در حفظ آيين خويش كه مجوسيت بود، سخت كوشا و از آتش كه مورد احترام آن آيين بود، مراقبت مىكردم تا خاموش نشود! به خاطر اين محدوديت از جايى خبر نداشتم، تا اينكه روزى كه پدرم مشغول كار ساختمان سازى بود، براى رسيدگى به وضع كارگران مزرعه بزرگ كشاورزى خود مرا فرستاد و سفارش كرد هر چه زودتر نزد او برگردم. در راه، به يكى از كليساهاى مسيحيان برخورد كردم. صداى نماز خواندن آنها را شنيدم، از آن عبادت
خوشم آمد و پس از پرس و جو متوجّه شدم، دين آنها از دين من بهتر است. بدين جهت، از رفتن به مزرعه صرف نظر كردم و همراه آنها به عبادت پرداختم، تا اينكه آفتاب غروب كرد. از آنها مركز آن آيين را جويا شدم، شام را معرفى كردند. آخرهاى شب كه به خانه برگشتم، به پدرم كه از غيبت طولانى من سخت نگران شده بود، علّت آن را شرح دادم و گفتم كه آيينى بهتر از آيين خويش يافتهام. امّا پدرم با ناراحتى گفت: چگونه مىخواهى از دين خود و دين پدرانت دست بردارى؟! ولى من، بر عقيده خود ثابت قدم ماندم و پدرم نيز، پس از تهديد مرا به بند كشيد و در خانه زندانى كرد!
براى مسيحيان، پيغام فرستادم هرگاه كاروانى به شام مىرود، به من اطّلاع دهند. يك روز پيكى محرمانه خبر داد كه يك كاروان تجارى از مسيحيان از شام آمده است. من نيز، به پيك گفتم كه هر وقت آنها پس از انجام كارشان، آماده بازگشت به شام شدند، به من اطّلاع دهند. روز موعود فرا رسيد و من، بند را از پاى خود باز كردم و به آنها پيوستم. پس از آنكه به شام وارد شديم، نزد عالمترين و معروفترين پيشواى مسيحيان آن مركز رفتم و پس از آنكه داستان خود را شرح دادم، به عبادت و خدمت در كليسا در كنار اسقُف كه عالمترين پيشواى مسيحى بود، مشغول شدم.
ولى، با تأسف آن اسقف عالم صالحى نبود، زيرا وى به بهانه كمك
به تهى دستان اموال بسيارى از مردم مىگرفت و آنها را براى خود ذخيره مىكرد. بدين جهت، هنگامى كه مسيحيان پس از مرگ اسقف، از اين تخلف بزرگ او مطّلع شدند، به جاى انجام مراسم مذهبى، جنازه او را به دار كشيدند! پس از مرگ اسقف، عالم وارستهاى جانشين او شد. من نيز، ساليانى در خدمت او بودم تا اينكه وى بيمار شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، به ناچار از او راهنمايى خواستم كه پس از او چه كنم؟ وى مرا به عالمى كه در موصل زندگى مىكرد، هدايت نمود.
راه موصل (1)را پيش گرفتم و بدانجا وارد شدم. پس از معرّفى خود و سفارش اسقف شام، آن عالم مسيحى- كه وى را مردى عابد و پرهيزگار يافتم- مرا پذيرفت و در محضر او در كليسا، سالها معارف آموختم و به عبادت پرداختم. با گذشت روزگار، عمر او نيز به پايان نزديك شد. پس، از او يارى خواستم تا مرا به عالم ديگرى معرفى كند تا بتوانم مراحل عبادت و بندگى خويش را به مراحل بالاترى برسانم. بدين ترتيب، مرا به حضور عالمى مسيحى كه در نَصِيبين (2)مىزيست راهنمايى كرد.
پس از درگذشت عالم موصل، طبق سفارش وى، راهى شهر نصيبين شدم. زمانى كه به حضور كشيش آنجا رسيدم، سرگذشت خود را شرح دادم. او نيز با شنيدن شرح حالم، از من استقبال خوبى كرد.
او عالم وارستهاى بود كه حتى به عالم پيشين نيز، برترى داشت. در نتيجه، از حضور وى و كليسايى كه پيشوايى آن را بر عهده داشت، بهرهها بردم. اما مرگ وى فرا رسيد، در لحظههاى آخر عمرش در مورد وضعيت و تكليفم پرسيدم، او نيز گفت: «فرزندم! به خدا سوگند، در اين سرزمين پيشواى شايستهاى سراغ ندارم، كه بتوانى از وجود او بهره لازم را ببرى، ناچار بايد به سرزمين روم و به شهر عمّوريه (1)مسافرت كنى».
راه دور و دراز عموريه را پيش گرفتم و هنگامى كه به كليساى آن شهر رسيدم سرگذشت خود را براى كشيش آنجا شرح دادم، او نيز كه عالم صالحى بود، مرا پذيرفت تا بتوانم در كنارش و در عبادتگاهى كه داشت، به آموزش و عبادت بيشتر و جدىترى بپردازم، او نيز من و ساير
1) از شهرهاى قديم روم در آسياى صغير بود كه در زمان معتصم عباسى فتح و در سال 838 م. ويران شد و فقط آثارى از آن به جاى مانده است. معجم البلدان، فرهنگ فارسى معين، ج 5، ص 1215.
شاگردان خويش را به خوبى راهنمايى مىكرد. علاوه بر اين، در مقابل خدمتى به كليسا مىكردم حقوقى هم برايم تعيين كرد كه توانستم به وسيله آن تعدادى گوسفند و گاو بخرم و زندگى بهترى داشته باشم. ولى طولى نكشيد كه به خاطر كهنسالى آثار مرگ در او هم نمايان شد و آنگاه كه از وى پرسيدم: پس از مرگ او، وضعيت من با اين همه آوارگى و سختى چه مىشود و تكليف چيست؟ آن عالم پارسا گفت: «امروز من كسى را نمىشناسم كه عقيده درستى داشته باشد، اما به زودى پيامبرى براساس دين ابراهيم خليل (ع) در سرزمين عرب، ميان دو نقطه گرم سنگلاخى مبعوث خواهد شد. او به مكانى كه محصول آن خرماست هجرت مىكند و نشانههايش بدين شرح است: هديه را مىخورد، صدقه نمىخورد، ميان دوكتف او مهر نبوّت قرار دارد. اگر مىتوانى خود را به آن سرزمين و آن پيامبر (ص) برسان».
پس از مرگ آن عالم مسيحى، درآن شهر ماندم. اما روزى از يك كاروان عرب خواستم تا در ازاى دريافت گوسفندان و گاوهايم، مرا به سرزمين عرب برسانند. وقتى به وادى القرى رسيديم، با ديدن درختان خرما خيلى خوشحال شدم، ولى كاروانيان در حق من ستم كردند و مرا به عنوان برده، به يك مرد يهودى فروختند. اما پس از چند روز، مردى از قبيله بنىقريظه، به آنجا آمد و مرا خريد و به مدينه آورد.
در مدينه، نشانههايى كه عالم عموريه برايم بيان كرده بود را مشاهده كردم. چند روزى از اقامتم در مدينه گذشته بود كه فهميدم پيامبر (ص) در
مكه به رسالت مبعوث شده و در آنجا اقامت دارد، امّا من چون در قيد بردگى گرفتار بودم، كارى از دستم ساخته نبود. تا اينكه آن حضرت، به مدينه هجرت كرد. روزى در نخلستان ارباب خود، بالاى درخت مشغول چيدن خرما بودم و او در پايين درخت، مشغول جمع كردن خرما بود كه پسر عمويش با عجله آمد و گفت: «خدا بنىقيله (1)را بكشد، آنها اكنون در قبا (2)دور مردى جمع شدهاند كه از مكّه آمده و خود را پيامبر خدا مىداند».
با شنيدن اين خبر، چنان برخود لرزيدم كه نزديك بود از بالاى درخت سقوط كنم، با عجله پايين آمدم و پرسيدم: «چه رخ داده است؟!»
ولى اربابم با عصبانيت مشت محكمى به سينهام كوبيد و گفت: «تو را به اين حرفها چه؟ مشغول كار خود باش». من هم با گفتن اين سخن كه مىخواستم از منظور پسرعموى تو باخبر شوم، به ناچار به كار خود
1) مسلمانان به يارانى از كه در مدينه، گرد رسول خدا ص جمع شده بودند، انصار مىگفتند، اما يهوديان آنها را بنىقيله مىخواندند؛ زيرا انصار از دوگروه اوس و خزرج تشكيل مى شدند كه مادربزرگ آنها قيله نام داشت، و قيله دختر كاهل بن عذرة بن سعد بن زيد ليث بن سود بن اسلم بن الحاف بن قضاعه بود. السيرة النبوّية، ج 1، ص 232.
2) نام محله قبا، از نام چاهى كه بدين نام موسوم بود، برگزيده شد. آنجا محل سكونت بنىعمرو بن عَوف بود و براى كسى كه از مسير مكه به مدينه وارد مىشد، در سمت چپ او قرار داشت و از آنجا تا مدينه دو ميل چهار هزار متر فاصله بود. السيرة النبوية، ج 1، ص 232.
ادامه دادم. همين كه شب فرا رسيد و كارم تمام شد، از ارباب خود تقاضاى مقدارى خرما كردم و چون روز شد، آن را برداشتم و در قبا، به حضور رسول خدا (ص) رسيدم و گفتم: شنيدهام تو مرد صالحى هستى و همراه تو افراد نيازمندى هستند، اين خرما صدقه است، آن را ميل كنيد. اما وقتى ظرف خرما را جلو آن حضرت گذاشتم، خطاب به ياران فرمود: «شما بخوريد»، ولى خود به آنها دست نزد!
با خود گفتم: اين يك علامت.
زمانى كه آن حضرت به مدينه وارد شد، باز ظرف خرمايى نزد او بردم و گفتم: «مشاهده كردم تو صدقه نمىخورى اكنون اين ظرف خرما هديه است». آن حضرت با شنيدن اين سخن هم خود ميل كرد و هم به ياران خويش گفت كه از آن خرما بخورند. پس با خود گفتم: اين دو علامت.
سومين بار كه آن حضرت در مدينه، در تشييع جنازه مردى از ياران خود به سوى قبرستان بقيع شركت داشت، از پشت سر او تلاش كردم كه وقتى عباى او كنار مىرود، بتوانم مهر نبوّت را مشاهده كنم. آن حضرت با فراست متوجه منظور من شد و عباى خود را كنار زد و من مهر نبوّت را مشاهده كردم، آن را بوسيدم و اشك شوق ريختم. پس از آن، سرگذشت خود را براى آن حضرت بازگو كردم، وى بسيار
خوشحال شد و آنگاه من اسلام آوردم. (1)
پيامبراسلام (ص) دوشنبه دوازدهم ربيع الاول سال اول هجرت، پس از دست كم سه روز توقف در قبا، وارد مدينه شد (2)و سلمان كه معروفترين نام گذشته وى روزبه، فرزند خشنودان، از فرزندان منوچهر پادشاه ايران (3)بود، در جمادى الاول همان سال (4)يعنى حدود دو ماه پس از ورود رسول خدا (ص) به مدينه، اسلام آورد. او به اين دليل كه در قيد بردگى بود نتوانست در جنگ بدر در هفدهم يا نوزدهم رمضان سال دوم هجرت و نيز، در جنگ احد كه شنبه هفتم شوال سال سوم هجرت رخ داد، شركت كند و از اين جهت، بسيار افسوس مىخورد.
زمانى كه سلمان اسلام آورد، پيامبر (ص) به او تبريك گفت و برايش آرزوى موفقّيت كرد و به او مژده داد كه نگران نباش و شكيبايى كن زيرا به زودى خداوند براى تو، راه نجات و آزادى از اسارت آن مرد يهودى
1) السيرة النبوّية، ج 1، صص 228- 234؛ اسدالغابة، ج 2، ص 330؛ شرح نهج البلاغة ابن ابىالحديد، ج 18، ص 39؛ بحارالانوار ج 19، ص 106.
2) تاريخ پيامبر اسلام، محمد ابراهيم آيتى، صص 225- 227.
3) تنقيح المقال، ج 32، ص 236؛ اكمال الدين و اتمام النعمة، ج 1، ص 165؛ الدرجات الرفيعة، ص 119.
4) الدرجات الرفيعة، ص 199؛ نفس الرحمان، صص 97- 119.
را فراهم خواهد كرد. (1)
در برخى روايتها آمده: «آخرين ارباب سلمان، زنى بوده است». (2)ولى در بيشتر روايتها، ارباب او را همان عثمان بن اشهل يهودى دانستهاند كه رسول خدا (ص) به سلمان دستور داد: «براى آزادى خويش با ارباب مكاتبه كند كه بر اين اساس عهدنامهاى تنظيم و مقرر شد كه سلمان براى آزادى خود، سيصد درخت خرما و چهل اوقيه يعنى حدود هفت مثقال و نيم طلا پرداخت كند».
آنگاه پيامبر (ص) به ياران فرمود: «برادر خود سلمان را يارى كنيد». يكى از آنها سى نهال، ديگرى بيست نهال، شخص سوم پانزده نهال، چهارمى ده نهال و به همين ترتيب، هركسى بر اساس توانايى خويش، تعدادى نهال كه در نهايت به سيصد نهال درخت خرما رسيد، را تهيه كردند و براى كاشتن آنها نيز، رسول خدا (ص)، على (ع) و ديگران به سلمان يارى رساندند.
نهالها كاشته شدند، فردى هم يك قطعه طلا به سلمان داد و او آنها را به ارباب خود پرداخت كرد. و سرانجام از قيد بردگى آزاد شد! (3)اما در اين باره اين مسئلهمبهم است كه چنانچه به اعجاز رسول خدا (ص) نهالهاى خرما سبز شدند و به بار نشستند و سلمان به طور كامل از قيد
بردگى آزاد شده باشد (1)، پس بايد مىتوانست در جنگ بدر و احد شركت كند، در صورتى كه هيچ مورخى، حضور سلمان را در اين دو جنگ گزارش نكرده است. بنابراين به ناچار بايد بگوييم كه: آزادى سلمان، به صورت مكاتبهاى و تدريجى بوده و سلمان در اين مدتها يعنى از سال اول هجرت تا سال پنجم كه در جنگ خندق شركت داشته، در تدارك آزادى خويش بوده و به پرورش درختان خرما مىپرداخته است، تا با به بار نشستن درختان، خود نيز به طور كامل آزاد شود و بتواند در جنگ خندق شركت كند.
به هر حال سلمان از آزادى خويش بسيار خوشحال شد و از اين تاريخ بود كه به جاى روزبه كه نام پيشين او بود، رسول خدا (ص) او را سلمان ناميد. (2)
در اين بحث، نكته بسيار مهم، سخن امام صادق (ع) درباره وضع ايمان و اعتقادى سلمان، پيش از اسلام آوردن است كه آن حضرت، پس از برشمردن فضيلتهاى اخلاقى وى مىفرمايد:
انَّ سَلمانَ كانَ عَبداً صالِحاً، حَنيفاً مُسلِماً، وَ ما كانَ مِنَ المُشرِكين ... (3)
به راستى سلمان، بنده صالح خدا بود و آيين حنيف و خالص داشت، پيوسته تسليم پروردگار عالم بود و هيچگاه پيش از اسلام و روزگارى كه به حسب ظاهر به معابد و كليساها هم مىرفت داراى ايمان بود و خود را به شرك آلوده نكرده بود.
علّامه محمد حسين طباطبايى، در پاسخ به برخى از ابهامها در مورد پيامبر (ص) درباره تاريخ اسلام آوردن سلمان مىنويسد: «سلمان، در مدينه به اسلام گرويده و بيشتر آيات قرآن در مكه نازل شده است كه اين آيات مكى، دربردارنده همه معارف كلى و داستانها است». (1)
در اين مورد، از مورّخان و رجال نويسان، نظريههاى متفاوتى بيان شده است. شيراز، اهواز، شوشتر، رام هرمز و اصفهان (2)از جمله شهرهايى هستند كه به عنوان وطن سلمان از آنها ياد شده است. ولى معروفترين آنها، اصفهان و رام هرمز است.
ابن اثير جزرى (555- 630 ه. ق)، نوشته است:
سلمان فارسى كه كنيه او ابوعبدالله و لقب او سلمان خير و خدمتگزار رسول خدا (ص) بود، وقتى از نسب او سؤال مىشد،
مىگفت: من، سلمان فرزند اسلام هستم. اصل وى از فارس و رام هرمز بود و گفته شده: اهل جى قريهاى از اصفهان بوده است. (1)
اما ابن اسحاق (متوفاى 151 ه. ق) و ابن هشام (متوفاى 218 ه. ق) در كهنترين منابع تاريخى، از زبان سلمان آوردهاند كه وى خود را اهل فارس و از قريه جى اصفهان معرفى كرده است. (2)
به هر ترتيب، درباره موطن اصلى سلمان، اختلاف نظرهاى بسيارى وجود دارد، به اين دليل كه:
الف) در طول تاريخ بسيار اتفاق افتاده كه افراد، قبايل و ملتها براى بهرهمندشدن از مزاياى مادى و معنوى يك شخصيت بزرگ، او را به خود منتسب مىكردند.
ب) سلمان، عمر طولانى داشت و همانطور كه مىدانيد، او ساليان بسيارى را صرف جستوجو براى يافتن آيين حق و مطالعه در اين زمينه كرد و در اين راه به شهرهاى فراوانى مهاجرت و در آنجا زندگى نمود.
به همين دليل ممكن است اهالى آن شهرها، وى را هم شهرى خود تصور كرده باشند. اين موضوع، در آثار و كتابهاى بسيارى ثبت و سبب اختلاف نظر مورخان و رجال نويسان شده است.
ج) مورخانى همچون؛ ابن قتيبه دينورى (متوفاى 276 ه. ق) (1)و ابنحجر عسقلانى (متوفاى 852 ه. ق) سلمان را فارسى رام هرمزى اصفهانى خواندهاند. (2)ابن بدران اين اختلاف و دوگانگى را اينگونه از زبان سلمان روايت مىكند كه: «وى در رام هرمز متولد شده و در آن شهر نشوو نما كرده و پدر او از اهالى اصفهان بوده است». (3)
بر اين اساس: سلمان هم رام هرمزى است و هم اصفهانى، گرچه مىتوان او را به شهرهايى كه وى مدتى را در آنجا سپرى كرده است نيز، منسوب دانست، اما اين بهترين افتخار است كه وطن سلمان را ايران و سرزمين او را اسلام بدانيم.
سلمان فارسى، سرانجام پس از سالها جستوجو و مطالعه براى دستيابى به آيين حق، به حضور پيامبر موعود (ص) رسيد و اسلام آورد. (1)
شناخت معارف و پختگى در فهم و عرفان ناب، چنان مقام بلند و درخشانى به او داد كه افكار و اعمال مؤمنانه و خالصانه وى، بارها مورد تأييد و ستايش پيامبر (ص) و ساير پيشوايان و بزرگان مكتب اهل بيت: قرار گرفت. در اين فصل، به خلاصهاى از نظريههاى آن بزرگان مىپردازيم:
پيامبر (ص) با بيان عبارت: «أعرَفُكم بِاللهِ سَلمان» (2)سلمان فارسى را خداشناسترين ياران خود معرفى كرده است.
امام حسن عسگرى (ع) در تفسير آيه (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ) (1)، مىفرمايد:
آنگاه رسول خدا (ص) روى خود را به طرف سلمان برگردانيد و فرمود: اى اباعبدالله! تو از برادران خاصّ مؤمن ما و از افراد محبوب قلب فرشتگان مقرّب الهى هستى، تو در ملكوت آسمانها، پس پرده غيب و كرسى و عرش و مرحله پايين اينها تا زمين، از لحاظ فضيلت مقام مشهورى دارى و نزد همگان چون خورشيد وسط آسمان، در روزى كه ابر و غبارى وجود ندارد مىدرخشى.
اى سلمان! تو از جمله ستايششدگان و از مصاديق آيه (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ) (2)مىباشى. (3)
امام على (ع) از قول رسول خدا (ص) فرمود: «هر پيامبرى، هفت صحابى خاصّ و محرم اسرار دارد، ولى ياران خاصّ من چهارده نفر هستند كه از جمله آنها سلمان فارسى است». (4)
در بيان ديگرى آمده است: على (ع) ضمن داستان مفصلى فرمود:
از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: خداوند متعال به من دستور داده، چهار نفر از مردان اصحاب خود را دوست بدارم و خداوند
نيز، آنان را بسيار دوست مىدارد و بهشت هم مشتاق آنان است. به آن حضرت عرض شد: آنان چه كسانى هستند اى رسول خدا (ص)؟ فرمود: على بن ابى طالب (ع). آنگاه سكوت كرد، سؤال كردند: آنان كيانند؟ فرمود: على (ع)، باز آن حضرت سكوت كرد، اصحاب پرسيدند، آنان چه افرادى هستند؟ رسول خدا (ص) فرمود: على (ع) و سه نفر ديگر كه على (ع) امام، پيشوا، راهنما و هدايتگر آنان است و آنان هرگز گمراه نخواهند شد هرچند زمان بگذرد، دلهاى آنان محكم و استوار بر ايمان خواهد ماند، آنان سلمان، ابوذر و مقداد هستند. (1)
بالاترين ستايش پيامبر (ص) از اين صحابى بزرگ را از اين سخن معروف درمىيابيم كه: «سلمانُ مِنّا أهلَ الْبَيتِ» (2)«سلمان از خاندان ما اهلبيت است».
عمق و عظمت اين ستايش در اينجاست كه رسول گرامى اسلام (ص)، همان تمجيدى را در حق اين بزرگ مرد به عمل آورده كه آن را درباره معصومان (ع) و نزديكان و عزيزان خويش به جا آورده است. زيرا رسول اكرم (ص) درباره امام على (ع) فرمود: «عَليٌ مِنّي وَ أنا مِن عَليٍّ». (3)درباره حضرت فاطمه (س) فرمود: «إنّ
فاطِمَةَ مِنّي» يا «فاطمةُ بَضعةٌ منّي». (1)
درباره حضرت حسين بن على (ع) نيز فرمود: «حُسَينٌ منّي وَ أَنَا مِن حُسَين». (2)
امام على (ع) درباره مقام بلند معنوى و انسانى بزرگمردى همچون سلمان، سخنهاى بسيار ارزشمند و قابل توجهى دارند، كه ما به دو مورد از آنها بسنده مىكنيم:
امام على (ع) فرمود:
السُّبّاق خَمَسةٌ: فَأَنَا سابِقُ العَرَبِ، وَ سَلمانُ سابِقُ فارِسَ (3)، وَ صُهَيبُ سابِقُ الرُّومِ، وَ بِلالُ سابِقُ الحَبَشِ، وَ خَبَّابُ سابِقُ النبط (القبط). (4)
سبقتگيرندگان، از هر قوم و ملتى به اسلام و ايمان، عبارتاند از: ميان عربها، من [على بن ابى طالب (ع)]؛ از ميان ملت فارس، سلمان فارسى؛ از سرزمين روم [كه بخشى از آسيا و اروپا و آفريقا
را شامل مىشد] صهيب؛ از سرزمين حبشه [اتيوپى كنونى] بلال؛ از طايفه نبطيان سرزمين مصر، خبّاب بن ارَت.
طبق سخن رسول خدا (ص) براى ورود به بهشت هم، اينان از ديگران سبقت خواهند داشت. (1)
اصبغ بن نُباته مىگويد: از حضرت امير مؤمنان (ع) سؤال كردم: نظر شما درباره سلمان فارسى چيست و نزد شما چه منزلتى دارد؟!
آن حضرت فرمود: درباره مردى كه از سرشت ما آفريده شده، روح او با روح ما پيوند دارد، خداوند متعال، علوم اول و آخر و ظاهر و باطن و اسرار علوم را به او آموخته است، من چه بگويم؟
روزى به حضور رسول خدا (ص) رسيدم، در حالى كه سلمان در مقابل آن حضرت نشسته بود، مرد عربى وارد شد و سلمان را كنار زد و خود جاى او نشست! رسول خدا (ص) با مشاهده اين رفتار به قدرى خشمناك شد كه رگ وسط پيشانيش ورم كرد و چشمهايش قرمز گرديد، سپس فرمود: اى مرد بيابانى: آيا مردى را كنار مىزنى كه خداوند متعال در ملكوت و رسول خدا (ص) در زمين او را دوست مىدارند؟
اى مرد بيابانى! آيا مردى را كنار مىزنى، كه هرگاه جبرئيل (ع) نزد من حاضر مىشد، از جانب خداوند متعال اعلام مىكرد كه به او سلام برسانم؟
1) الغدير، ج 10، ص 121.
اى اعرابى! اين را بدان كه سلمان از من است، هركس به او جفا كند به من جفا كرده و هر كس او را اذيت كند، مرا اذيت كرده و هر كس از او فاصله بگيرد، از من فاصله گرفته، و هر كس به او نزديك شود، به من نزديك شده است. درباره سلمان تندى و خشونت به خرج مده، زيرا خداوند متعال به من دستود داده او را از وضع مرگ و مير افراد، حوادث آينده، حسب و نسب اشخاص و فصل الخطاب آگاه گردانم.
على (ع) فرمود: آن مرد عرب گفت: اى رسول خدا (ص)! من گمان نمىكردم، سلمان داراى چنين مقام و منزلت بلندى است، مگر او يك مرد مجوسى نبوده كه بعد اسلام آورده است؟!
رسول خدا (ص) فرمود: اى اعرابى! من از جانب پروردگارم با تو سخن مىگويم، آن وقت تو جواب مرا مىدهى؟! اين را بدان كه سلمان، مجوسى و زرتشتى نبوده، بلكه در ظاهر چنين وانمود مىكرده و در باطن ايمان داشته است.
اى اعرابى! آيا كلام خداوند متعال را نشنيدهاى، كه فرموده: به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اينكه، در اختلافات خويش تو را به داورى بخوانند و سپس در دل خود، از داورى تو احساس ناراحتى نكنند و به طور كامل تسليم تو باشند. (1)
اى اعرابى! آيا سخن خداوند متعال را نشنيدهاى كه فرموده: آنچه را
1) فَلا وَ رَبِّكَ لا يؤْمِنُونَ حَتَّى يحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَينَهُمْ ... نساء: 65.
پيامبر (ص) براى شما آورده، بپذيريد و از آنچه شما را منع كرده، خوددارى كنيد. (1)
اى اعرابى! آنچه را اكنون به تو دستور مىدهم، بپذير و سپاسگزار باش و راه عصيان و سركشى را پيش مگير كه گرفتار عذاب خواهى شد، بلكه در برابر رسول خدا (ص) تسليم باش، تا مصون و در امان خدا و رسول او باشى. (2)
سلمان، به عنوان يك صحابى بلندمقام، خدمتگزارى صادق و بندهاى صالح كه محرم راز خاندان پيامبر (ص) بود، نزد حضرت فاطمه مرضيه (س) احترام و ارزش فوقالعادهاى داشت. تا جايى كه سلمان از جانب آن بانوى بزرگوار اسلام، مژده و تحفه بهشتى نيز، دريافت مىكرد.
امام صادق (ع) روايت كرده كه امام على (ع) به سلمان فرمود: هرچه زودتر به حضور حضرت فاطمه (س) برس وتحفههاى بهشتى خود را دريافت كن.
سلمان، وقتى به حضور زهراى اطهر (س) رسيد، ديد كه سه ظرف از
ميوههاى بهشتى نزد آن بانوى بزرگ قرار دارد، عرض كرد: اى دختر رسول خدا (ص)! مىخواهى تحفه بهشتى به من عطا فرمايى؟
آن حضرت فرمود: اين سه ظرف ميوههاى بهشتى است كه آنها را سه فرشته بهشتى نزد من آوردهاند كه نام يكى از آنها سلمى بود و اعلام مىكرد: من متعلق به سلمان هستم ... (1)
سلمان، از سوى امام محمد باقر (ع)، به خاطر ديندارى و مقاومتش در برابر طوفان مهيبى كه پس از وفات پيامبر (ص) ايجاد شد، مورد تمجيد فوق العادهاى قرار گرفت.
آن حضرت مقداد بن اسود، ابوذر غفارى و سلمان فارسى را پس از رحلت رسول خدا (ص) از استوارترين افراد در دين دانسته و فرمودهاند: «اساس اسلام و ايمان، بر پايه افكار و رفتار اين سه تن مىچرخيد ...». (2)
در روايت ديگرى نيز فرمودهاند:
گروهى از اصحاب رسول خدا (ص) در جلسهاى نشسته بودند و از حسب و نسب خود سخن مىگفتند و سلمان فارسى هم در ميان آنها حضور داشت. عمر، از حسب و نسب و اصالت سلمان سؤال
كرد، وى گفت: من، سلمان، فرزند بنده خدا هستم كه گمراه بودم و به وسيله محمد (ص) هدايت شدم، نيازمند بودم و خداوند به وسيله محمد (ص) مرا بىنياز گردانيد، برده بودم و خداوند به وسيله محمد (ص) مرا آزادى بخشيد، اين حسب و نسب من است. اما وقتى پيامبر (ص) به آن جمع پيوست، سلمان از سؤال غرضآلود و آزاردهنده آن افراد، به رسول خدا (ص) شكايت كرد. پيامبر (ص) كه از آن گفت و گوى نژادپرستانه ناراحت شده بود، خطاب به آنها فرمود: اى جماعت قريش! حسب و نسب مرد، دين و مروّت وى و اصالت او، عقل و خردمندى اوست، خداوند متعال هم فرموده: اى مردم! ما شما را از مرد و زنى پديد آورديم و شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم، تا يك ديگر را بشناسيد. بىترديد؛ گرامىترين شما نزد خداوند، با تقواترين شماست. (1)
اى سلمان! هيچ يك از اين افراد بر تو برترى ندارند، مگر اينكه تقواى بيشترى داشته باشند و اگر تقواى تو نسبت به آنها بيشتر باشد، تو فضيلت و برترى بيشترى خواهى داشت. (2)
حسن بن صُهيب مىگويد: در حضور امام باقر (ع)، از سلمان فارسى سخن به ميان آمد، آن حضرت اندكى ناراحت شد و فرمود:
لاتَقُولوُا: سَلمانَ الفارسي، وَلِكن قُولوُا: سَلمانَ المُحَمِّدي، ذلِكَ رَجُلٌ مِنّا أَهلَ البَيتِ. (1)
نگوييد: سلمان فارسى، بلكه بگوييد: سلمان محمدى (ص) اين مرد از خاندان ما اهل بيت است.
حضرت امام جعفر صادق (ع) درباره مراحل ايمان و موقعيت ايمانى جناب سلمان، سخن بسيار ارزنده و قابل توجهى دارد. بر اين اساس، عبدالعزيز قراطيسى كه از ياران آن حضرت بوده، مىگويد: به حضور امام صادق (ع) رسيدم و درباره بحثهاى بىاساسى كه برخى افراد شيعه درباره ايمان داشتند سؤال كردم، آن حضرت فرمود: اى عبدالعزيز! ايمان، مانند نردبانى است كه ده پله دارد و براى بالارفتن از آن بايد پله پله صعود كرد، تا به پله دهم رسيد. بنابراين، كسى كه درپله اول ايمان قرار دارد، نبايد به كسى كه در پله دوم قرارگرفته، بگويد تو ايمان ندارى و كسى كه در پله دوم قرار دارد، به كسى كه در پله سوم قرار گرفته بگويد: تو ايمان ندارى تا اينكه به پله دهم برسى. بعد حضرت اضافه كرد:
1) تنقيح المقال، ج 32، ص 245.
وَ كانَ سَلمانُ فِي العاشِرَة، وَ أبُوذَرّ فِي التاسِعَة، وَ المِقدادُ فِي الثامِنة ...
سلمان، در پله دهم، ابوذر، در پله نهم و مقداد در پله هشتم ايمان قرار دارند.
اى عبدالعزيز، كسى را كه در پله پايين تر ايمان از تو قرار دارد، طرد مكن، زيرا كسى هم كه در پله بالاتر از تو قرار دارد، تو را طرد و خورد مىكند! بنابراين، اگر كسى در پله پايين تر از ايمان تو قرار داشت اگر مىتوانى با مهربانى او را به سوى خود بكشان، ولى بيش از دانايى و توانايى ايمان را بر او تحميل مكن، زيرا هر كسى ظرفيتى دارد و كسى كه چيزى را بيش از ظرفيت مؤمنى بر او تحميل كند، موجب شكست او مىگردد و هركسى ايمان و شخصيت مؤمنى را بشكند، بايد شكست او را جبران و ترميم نمايد (1)تا توبه او پذيرفته شود.
حضرت امام موسى بن جعفر (ع) درباره مقام بلند معنوى و اخروى سلمان و ديگران فرمودهاند: چون روز قيامت فرا مىرسد، منادى فرياد
1) الخصال، ص 448؛ كافى، ج 2، ص 45؛ بحارالانوار، ج 22، ص 351.
مىزند: ياران ممتاز و برگزيده محمدبن عبدالله (ص)، يعنى آنها كه عهد و پيمان دينى خويش را نشكستند و همچنان بر راه هدايت آن حضرت باقى ماندند كجايند؟
آنگاه، سلمان، مقداد و ابوذر برمىخيزند. بعد منادى ندا مىكند:
ياران پاك و خالص على بن ابى طالب (ع) وصى محمد بن عبدالله (ص) كجايند؟
در اين هنگام عمروبن حِمق خُزايى، محمدبن ابىبكر، ميثم بن يحياى تمّار از بنىاسد و اوَيس قَرنى، قيام مىكنند. بعد، ندا مىرسد: ياران خالص و برگزيده حسن (ع)، فرزند على (ع) و فاطمه (س) دختر محمد بن عبدالله (ص) كجايند؟
در اين وقت، سفيان بن ابى ليلى هَمدانى و حذيفة بن اسَيد غِفارى، از جا حركت مىكنند. آنگاه منادى فرياد مىزند: ياران خالص حسين بن على (ع) كجايند؟
در آن زمان، همه افرادى كه در كربلا در ركاب آن حضرت شهيد شدهاند و از اطاعت او تخلّف نكردهاند، به پا مىخيزند. پس ندا مىرسد: ياران خالص على بن الحسين (ع) كجايند؟
در آن حال، جُبَيربن مَطعم، يحيى بن امّ طويل، ابوخالد كابلى و سعيد بن مسيب، حركت مىكنند. آنگاه ندا مىرسد: ياران ممتاز و خالص محمد بن على (ع) و جعفر بن محمد (ع) كجايند؟
در آن حال، عبدالله بن شريك عامرى، زُرارة بن اعين، بريد بن معاوية
عِجلى، محمد بن مسلم، ابوبصير، لَيث بن بَخترى مرادى، عبدالله بن ابىيعفور، عامر بن عبدالله جُذاعه، حُجر بن زائده و حُمران بن اعين، به پا مىخيزند. سپس ندا مىرسد، ساير شيعيان ساير امامان: در روز قيامت كجايند؟
آرى! اينان، اولين گروه ياران سابقين و اولين گروه مقرّبين و اوّلين گروه خالص و پاكباخته از تابعين و اصحاب امامان: هستند. (1)و به يقين، گروههاى شيعه صالح اهل بيت به آنها خواهند پيوست.
علاوه بر معصومان: بسيارى از تراجم نگاران نيز، جملههاى با معنايى درباره سلمان دارند، به عنوان نمونه، ابن عبدالبرّ آندلسى، سلمان را مجاهد، فاضل، عالم، زاهد و عاشق پيامبر دانسته است. (2)
ابن اثير جزرى، مىنويسد:
كان سلمان مِن خيار الصحابة و زهّادهم و فضلائهم و ذَوي القربِ من رسول الله. (3)
حكيم، كسى است كه بر اساس دانايى و بصيرت و منطق مىانديشد، سخن مىگويد و رفتار مىكند و فقيه، دانشمندى است كه احكام دين خداوند را بر اساس موازين متقن و مستدّل استنباط مىكند.
در مورد سلمان فارسى، بايد بگوييم كه او داراى دو مقام درخشان حكمت و فقاهت بوده است، زيرا علاوه بر اينكه اين عناوين، در متون روايتها كه درباره وى آمده است كه در ادامه اين فصل به آنها مىپردازيم، اين موضوع را نيز، بايد در نظر بگيريم كه سلمان ساليان درازى از عمر خويش را در ايران، شام، موصل، حجاز و ساير شهرها به سير و سياحت در معابد و كليساها پرداخته و با حدود ده تن از عالمان و پيشوايان دينى ملاقات و مراوده داشته (1)و به قول قتاده:
1) الاستيعاب، ج 2، ص 58؛ شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، ج 18، ص 34.
صاحب و آگاه به دو كتاب آسمانى، يعنى انجيل و قرآن كريم بوده است. (1)
گذشته از اين، سلمان، عالم به اسرار و معارفى نيز، بوده است و در ادامه بحث، از هر دو بخش علوم او، يعنى علوم عادى و علوم فوقالعاده وى را به طور خلاصه بررسى مىكنيم.
روزى در مسجد پيامبر (ص) در مدينه، در تفسير آيه: (إِنِّي جاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً ...) (2)ميان سلمان و عمربن خطّاب بحثى پيش آمد كه طلحة بن عبدالله، زبير بن عوّام و كعب الاحبار نيز، حضور داشتند. عمر از طلحه و زبير پرسيد: فرق ميان خليفه و پادشاه چيست؟
آنها از پاسخ ناتوان ماندند، ولى سلمان پاسخ داد: خليفه كسى است كه در ميان مردم به عدالت رفتار نمايد، حقوق را با مساوات تقسيم كند، نسبت به مردم، چون پدرى مهربان نسبت به فرزندان خويش عمل كند و بر اساس موازين و احكام كتاب خدا، قضاوت و حكومت نمايد.
كعب الاحبار گفت: گمان نمىكردم، غير از من كسى بتواند به اين خوبى جواب دهد، اما اكنون دانستم، درون سلمان، انباشته از علم و حكمت است. (1)
ابو عمر گفته است: سلمان، پيوسته مردى نيك، پرفضيلت، برگزيده، دانشمند، و زاهد بود و با تنگدستى زندگى مىكرد. (2)
طبق روايات زاذان، امام على (ع) فرمودهاند: سلمان فارسى، مثل لقمان حكيم است. (3)آن حضرت در مورد مقام سلمان نيز، مىفرمايد: سلمان داراى علم اول و آخر است، درياى علم او تمام ناشدنى است و او از ما اهل بيت (ع) است. (4)
فضل بن شاذان، راوى حديث معتبر و معروف مىگويد:
ما نَشَأَ اللهُ رجلًا مِن سائِرِ النّاسِ كانَ أفْقَهَ مِن سَلمانِ الفارسي، وَ لا نَشَأَ
رَجُلٌ بَعدَهُ أفقَهُ مِن يُونُسِ بنِ عبَدِالرَّحمنِ. (1)
خداوند در ميان مردم [غير از اهل بيت] مردى را خلق نكرده كه از سلمان فارسى فقيهتر باشد و بعد از او مردى پديد نياورده كه از يونس بن عبدالرحمان به احكام الهى داناتر باشد.
سلمان علاوه بر دانايى به معارف عادى به اسرار نيز آگاهى داشت. او برخى از اين علوم را از پيامبر (ص) و برخى را از امام على (ع) آموخته و قسمتى از آن علوم را هم بر اثر رياضت كسب نموده بود.
در روايتى از عايشه همسر پيامبر (ص) وارد شده:
سلمان، پيوسته شبها به حضور رسول خدا (ص) مىرسيد، اسرار و مطالبى را مىآموخت و گفتوگوى آنها گاهى به قدرى طول مىكشيد كه ما خسته مىشديم. (2)
در ادامه سه نمونه از مواردى كه نشاندهنده دانايى سلمان به اسرار پنهان است، اشاره مىكنيم:
زرارة بن اعين مىگويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: سلمان، به درك علم اول و آخر رسيده بود، درون سلمان درياى علم بىپايان است، او از ما اهل بيت (ع) مىباشد، دانايى و علم سلمان به حدّى رسيده بود كه به مردى كه در ميان گروهى قرار داشت، گذشت و او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اى بنده خدا! از گناه و كار ناروايى كه ديشب در خانه خود مرتكب شدى، به درگاه خداوند متعال توبه كن!
وقتى سلمان از آنجا گذشت، افراد حاضر به آن مرد گفتند: سلمان، به تو تهمت زد و تو، هيچگونه دفاعى از خود نكردى؟!
مرد گفت: او راست مىگويد، زيرا از موضوعى خبر داد كه غير از خدا و من كسى از آن اطّلاع نداشت. (1)
امام صادق (ع) فرموده است: يك روز در حضور امام زينالعابدين (ع) از تقّيه و رعايت حفظ اسرار سخن به ميان آمد، آن حضرت فرمود: به خدا سوگند، اگر ابوذر آنچه را در دل سلمان وجود داشت، مىدانست، او را مىكشت، در صورتى كه رسول خدا (ص) ميان آنان پيمان برادرى برقرار كرده بود.
با اين اوصاف در مورد ساير مردم چگونه فكر مىكنيد؟! به راستى كه
1) بهجة الآمال، ج 4، ص 414؛ الاختصاص، ص 9.
علم علماى ربّانى، رتبه بسيار سختى دارد كه آن را جز پيامبر مرسل، فرشته مقّرب و يا بندهمؤمنى كه خداوند قلب او را با ايمان آزموده، درك و تحمل نخواهد كرد.
آرى، سلمان از اينگونه بندگان مؤمن و از عالمانى است كه از خاندان ما اهل بيت: محسوب گرديده و من او را در رديف عالمان اينچنينى قرار دادهام. (1)
در توضيح و تفسير اين بخش از علم و معرفت والاى عرفانى سلمان، مطالب فراوانى آورده شده، كه توضيح علّامه محمدباقر مجلسى و محدث نورى، مناسبتر و كاملتر از سايرين است. آنها نوشتهاند:
در قلب سلمان، رتبه بلندى از معرفت خداوند متعال و معرفت رسول الله (ص) و معرفت نسبت به امامان: وجود داشت كه اگر چيزى از آنها را آشكار مىكرد، ديگران نمىتوانستند آن را فهم و تحمّل كنند، در نتيجه به سلمان، نسبت دروغگويى، سحر و جادوگرى و ارتداد و كفر مىدادند بدين جهت، به قتل و كشتن او اقدام مىكردند و در نهايت علم او موجب قتل او مىگرديد! (2)
دانستن اسم اعظم الهى، كليد گشايش بسيارى از مشكلات است كه البته جز پيامبران الهى: و امامان معصوم: كمتر كسى بدان دست خواهد يافت، زيرا افراد عادى تحمّل و توان درك آن را ندارند.
امام صادق (ع) درباره دانستن اسم اعظم خداوند فرمودهاند:
به حضرت عيسى بن مريم (ع) دوحرف آن، به حضرت موسى (ع) چهار حرف آن، به حضرت ابراهيم خليل (ع) هشت حرف آن، به حضرت نوح (ع) پانزده حرف آن، به حضرت آدم (ع) بيست و پنج حرف آن، به حضرت محمد بن عبدالله (ص) هفتاد و دو حرف آن عطا شده بود و يك حرف آن از آن حضرت، مخفى بود. (1)
در روايات ديگرى آمده است:
به حضرت عيسى (ع) دو حرف از اسم اعظم خداوند عطا شده بود كه بدين وسيله مىتوانست افراد نابيناى مادرزاد و اشخاص مبتلا به بيمارى پيسى را شفا بخشد و نيز، مردگان را زنده گرداند. (2)
ابوبصير نيز در اين باره مىگويد: از حضرت امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: «انَّ سلمانَ عُلِّم الإسمُ الأعْظَمُ» (3)«به جناب
سلمان فارسى، اسم اعظم الهى، تعليم داده شده بود».
در حالى كه ميان اصحاب و اولياى الهى كمتر كسى به اين مقام بلند معرفتى و عرفانى نايل شده است.
در فصل گذشته، سه نمونه از دانايىهاى فوق العاده و رازگويىهاى سلمان را بيان كرديم. در اين فصل، به پيشگويىهاى ديگر اين صحابى بزرگ كه مقام بلند عرفانى او را ثابت مىكند، مىپردازيم و اميد داريم كه ما نيز، با تلاش خود، جرعهاى از عرفان واقعى او را بنوشيم و به نورانيتى بصيرت بخش، دست يابيم. در ادامه، نخست سه مطلب مهم را بيان مىكنيم و سپس به بيان پيشگويىهاى مهم سلمان مىپردازيم:
جابربن عبدالله انصارى، روايت كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: «هر امّتى محدَّثى دارد و مُحدَّث اين امّت، سلمان است».
سؤال شد: «اى رسول خدا (ص) مُحدَّث كيست؟»
فرمود: «مُحدَّث، كسى است كه از غيب و اسرارى كه از نظر مردم پنهان است و بدان نياز دارند، خبر مىدهد!» گفته شد: «اى رسولخدا (ص) اين مقام بلند، چگونه براى سلمان به وجود آمده؟» آن حضرت فرمود:
«لأَنَّهُ قَدْ عَلِمَ مِنْ عِلْمي» (1)«چون سلمان، از علم من فراگرفته است».
خداوند ضمن بيان داستان دردناك هلاكت قوم لوط مىفرمايد: (إِ نَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ)؛ «در اين سرگذشت، نشانههايى براى متوسّمين وجود دارد». (حجر: 75)
متوسمين، افرادى هستند كه از فراست و تيزهوشى فوق العادهاى برخوردارند. (2)
بر اين اساس، امام باقر (ع)، سلمان را از جمله متوسّمين معرفى كرده است. (3)
سلمان، طبق اين دانش و بينش و دانايى فوقالعادهاى كه در پرتو علوم نبوى ظرفيت لازم فراگيرى آن را پيدا كرده بود، مىتوانست از اسرار پنهان، پرده بردارد و از آينده خبر دهد، پيشگويىهاى او كه به وقوع هم مىپيوست، شگفتى ديگران را برمىانگيخت. در ادامه چند نمونه از آنها را بيان خواهيم كرد.
در سال 32 ه. ق كه نه سال از خلافت عثمان بن عفّان مىگذشت، هنگامى
كه سلمان و زُهَير بن قين بَجلى، از غزوه بِلنجِر پايتخت خزر- بعدها به آتل، تغيير نام داد (1)و در سواحل غربى درياى خزر بود- (2)همراه غنائم فراوانى كه به دست آورده بودند، برمىگشتند، سلمان به زُهير و ساير همراهان خود گفت: آيا از اينكه خداوند شما را به پيروزى رسانده و غنيمت به دست آوردهايد، خوشحاليد؟
وقتى آنها جواب دادند آرى، سلمان اين خوشحالى را به جا دانست و اضافه كرد:
إذا أدْرَكتُم سَيّد شَبابِ آلِ مُحَمّدٍ (ص) فَكُونُوا أَشَدَّ فَرَحاً بِقِتالِكُم مَعَهُمْ مِمّا أَصَبْتُمُ اليَومَ مِنَ الغَنائِم ... (3)
آنگاه كه سيد جوانان آل محمد را درك كرديد [و به همراه آنها به جنگ و قتال پرداختيد،] بايد خوشحالى و لذّت آن براى شما از اين پيروزى و به دست آوردن غنيمت بيشتر باشد.
آرى! اين سروش سلمان، به سال 32 ه. ق، در گوش زُهيربن قين بَجلى (عثمانى) طنين افكند. سال شصت هجرت بود و از تاريخ پيشگويى سلمان، حدود سى سال مىگذشت. هنگامى كه حضرت سيدالشهدا (ع) در مسير رفتن از مكّه به عراق، او را به يارى طلبيد، او ابتدا
بر اثر تفكّر عثمانى از يارى و همراهى امام طفره رفت، ولى سرانجام دعوت را پذيرفت و روز عاشورا، فرمانده ستون راست سپاه امام حسين (ع) شد و در نهايت، به مقام والاى شهادت رسيد و بدينگونه پيشگويى سلمان هم به وقوع پيوست. (1)
مُسَيب بن نجبه فزارى- كه از سران عراق بود- گفته است: وقتى سلمان، حاكم مدائن بود، از مسير مدينه به عراق مىآمد، من همراه گروهى از ياران به استقبال او رفتيم. آنگاه كه به كربلا رسيديم، سلمان پرسيد: اين سرزمين، چه نام دارد؟
همراهان من جواب دادند: اين سرزمين كربلا ناميده مىشود.
سلمان، با شنيدن اين نام، در حالى كه با دست خود به هر قسمتى اشاره مىكرد، گفت:
هذهِ مَصارِعُ إخوانِي، هذا مَوضِعُ رِحالِهِم، وَ هذا مُناخُ رِكابِهمْ، وَ هذا مُهَراقُ دِمائِهِم، يُقْتَلُ بِها خَيْرُ الأوَّلينَ و يُقْتَلُ بِها خَيرُ الآخِرِينَ ... (2)
اين نقطه، محل جنگ و درگيرى برادران من است، در آن نقطه بار و بُنه خود را به زمين مىگذارند، در آن نقطه، مركبهاى خود را مىخوابانند، در آن نقطه خون آنها به زمين ريخته خواهد شد و قتلگاه آنها است و بالاخره در اين سرزمين فرزند بهترين پيامبران: و بهترين بازماندگان آنها كشته و شهيد خواهد شد.
جابر بن يزيد جُعفى از يكى از ياران اميرمؤمنان (ع) روايت مىكند: روزى سلمان فارسى به حضور امام على (ع) رسيد (اين ملاقات به ظاهر در مدينه بوده) و به احوالپرسى با آن حضرت پرداخت. امام فرمود:
اى سلمان! من كسى هستم كه همهافراد امّت را به اطاعت خويش دعوت كردم، امّا (بسيارى از) آنها راه كفران و ناسپاسى را پيش گرفتند و مستوجب عذاب الهى شدند، در صورتى كه من، گنجينه علم و هدايت اين امّت هستم و هر كس به مقام و منزلت من معرفت پيدا كند، در عالم بالا با من خواهد بود.
سلمان مىگويد: در همان حالى كه على (ع) مشغول سخن گفتن بود، حسن و حسين (ع) وارد شدند. آنگاه على (ع) فرمود:
اى سلمان! اينان دو گوشواره عرش الهى هستند و به وسيله آنها بهشت نورانى مىگردد، مادر آنها هم بهترين زنان است.
اى سلمان! خداوند متعال درباره من از مردم پيمان گرفته است و درستكار واقعى كسى است كه مرا تصديق كند و دروغگو كسى است كه مرا تكذيب نمايد و قهراً چنين كسى در آتش جاى خواهد داشت.
به هر حال، اى سلمان! من حجّت بالغه الهى، معجزه جاويدان خداوند، سفير سفراى آسمانى و مصلح امّت هستم.
سلمان، با شنيدن اين سخنان گفت: اى اميرمؤمنان! من مقام و منزلت تو را در تورات و انجيل يافتم، پدر و مادرم به قربانت، اى شهيد كوفه! به خداوند اگر اين جهت نبود كه مردم شوق زده شوند يا به وحشت افتند و بگويند: خداوند قاتل سلمان را رحمت كند، درباره عظمت مقام تو سخنى را مىگفتم كه افراد شگفت زده شوند (يا به خاطر عدم درك آن وحشت كنند!) زيرا تو آن حجّت الهىاى هستى كه به وسيله تو راه توبهآدم (ع) باز شد و بدين وسيله، يوسف (ع) از قعر چاه نجات يافت. (1)
در يكى از سفرهايى كه سلمان به عراق رفته بود و ياران امام على (ع) به استقبال او آمده بودند، در همين فصل بخشى از مطالب او را تحت
1) كنز الفوائد، ص 264؛ بهجة الآمال، ج 4، ص 423؛ نفس الرحمن، ص 270؛ بحارالانوار، ج 26، ص 292.
عنوان «سخنى از كربلا و ...» مطالعه كرديم، روزى به كوفه رسيد و خود آن را شناخت و گفت: «اين كوفه است؟» و هنگامى كه ياران جواب دادند: آرى!، اضافه كرد: «قُبّةُ الاسلام» (1)اين مكان قُبّه و گنبد بلند مرتبه اسلام است.
از اين بيان و ساير قرائن و شواهد بر مىآيد كه سلمان، چون خود از طرّاحان شهر سازى آن مكان مقدّس بوده و بيش از چهار سال آن شهر مقرّ حكومت امام على (ع) بوده و همچنين چون در اين شهر تغيير و تحوّلاتى رخ مىداده، او بارها به اين شهر سفر و وقايعى را پيشگويى مىكرده است.
امام صادق (ع) نيز فرمودهاند:
سلمان به شهر كوفه وارد شد، نگاهى به در و ديوار آن شهر انداخت و بلاها و حوادثى را كه در آن شهر به وقوع مىپيوست، به ياد آورد. از سقوط حاكميت بنىاميه و حاكمانى كه بعد از آنها روى كار مىآيند و سقوط مىكنند، مطالبى را بيان كرده، سپس ادامه داد: «إذا كانَ ذلكَ فألزِموا أحلاسَ بُيوتِكُم، حتّى يظْهَرَ الطّاهرُ بن الطّاهرُ المطهّرِ ذَو الغِيبه ...» (2)در چنين روزگارى، پلاس خانههاى خود شويد [در خانه بنشينيد و به عنوان قيام در ركاب امام معصوم گرد كسى جمع نشويد]، تا اينكه شخصيت پاك و
معصومى كه فرزند پاك و پاكيزه امامان است و در پس پرده غيبت به سر مىبرد ظهور كند.
بدين نحو، سلمان عالِم به اسرار آينده بود. به مؤمنان آگاهى داد و تكليفشان را در ارتباط با قيامهاى غير صالح در مقابل قيام امام غايب [با ويژگى خاصّ خود مشخص نمود. و همچنين تأكيد كرد كه اهل ايمان، متوجّه قيامها و ادّعاهاى دروغين باشند و فريب افراد ناصالح و اغواگر را نخورند.
سلمان كه از اوايل سال اول هجرت رسول خدا (ص) به مدينه و به حضور آن حضرت بار يافت و اسلام آورد، چنان به خاندان رسالت: پيوند خورد، ارادت ورزيد و راه اطاعت مخلصانه و همه جانبه آنها را شيوه و سيره خويش قرار داد كه از زبان پيامبر (ص) به مقام والا و فوقالعاده: «سلمان، از خاندان ماست» دست يافت. (1)
او در صحنههاى خوش و ناخوش روزگار، چه در زمان حيات پيامبر (ص) و چه پس از وفات آن بزرگوار، در روزگار امام على (ع) و حضرت فاطمه (س) نيز، همراه و همراز اين خاندان بود. در ادامه به چند نمونه از اين همراهى و خدمتگزارى وى اشاره مىكنيم:
1) نفس الرحمن، ص 135.
فاطمه زهرا (س) خواستگاران بسيارى داشت، ولى چون پيامبر (ص) چنين پيوندهايى را صلاح نمىدانست، به هيچ كدام از آنها جواب موافق نمىداد. (1)
اما هنگامى كه حضرت على (ع) به خواستگارى حضرت فاطمه (س) آمد، رسول خدا (ص) موافقت كردند.
امام صادق (ع) درباره تاريخ عروسى حضرت على (ع) و فاطمه زهرا (س) فرمودهاند:
عقد ازدواج فاطمه (س) و على (ع) در ماه رمضان (سال دوم هجرت) خوانده شد و عروسى در اوّل يا ششم ذى حجّه همان سال برگزار گرديد. (2)
شب عروسى حضرت فاطمه (س) رجال بزرگ بنىهاشم، عمّههاى پيامبر (ص) و زنان مهاجر و انصار جمع شدند. رسول خدا (ص) دستور داد استر سپيد و سياه رنگ زيبايى را آوردند و خود روى آن حوله سفيدى پهن كرد و به فاطمه (س) فرمود سوار شو.
آنگاه از ميان همه ياران و بزرگان و بستگان از بنىهاشم، سلمان كهنسال و ريش سفيد (ايرانى) را برگزيد تا مهار مركب عروس را به دست گيرد و از جلو حركت كند، ولى خود و ساير مردان و قوم و
خويشان، در كوچههاى مدينه، كاروان كوچك عروس را هماهنگ با فرشتههاى آسمانى الله اكبر گويان همراهى مىكردند. و در حالى كه همسران پيامبر (ص) امسلمه، عايشه، حفصه و نيز معاذه مادر سعد بن معاذ تكبير و سرودهاى شادى سر مىدادند (1)، حضرت فاطمه (س) را به خانه على (ع) وارد كردند. (2)
آرى، پيامبر (ص) با انتخاب سلمان براى انجام اين كار بزرگ، نه تنها عظمت او را به نمايش گذاشت و موضوع نژادگرايى را بىتأثير قلمداد كرد و نيز، او را از خاندان و محرم اسرار خويش دانست، بلكه با انتخاب يك غير عرب، از احساس رقابت و حسادت طبيعى فاميلى و قبيلهاى سايرين، جلوگيرى كرد.
طبق روايتى كه از امام صادق (ع) وارد شده، هنگامى كه حضرت على (ع) را با وضع نگرانكنندهاى براى بيعت به مسجد مىبردند، حضرت فاطمه (س) نيز با تن رنجور خويش از خانه بيرون آمد و در حالى كه همه زنان بنىهاشم نيز همراه او حركت مىكردند، نزديك قبر پيامبر (ص) رسيد و فرياد برآورد: پسر عمويم را رها كنيد، به خدايى كه محمد (ص) را به حق فرستاده، اگر على (ع) را رها نكنيد، موى خود را پريشان مىكنم، پيراهن
پيامبر (ص) را روى سر مىگذارم و به درگاه خدا، ناله و نفرين سر مىدهم.
سلمان مىگويد:
من نزديك فاطمه (س) بودم، نگرانى شديد او را مشاهده مىكردم و نيز مىديدم ديوارهاى مسجد به لرزه درآمده و نزديك بود خراب شود. گفتم: اى بانوى من! صبر و مقاومت داشته باش، خداوند پدر تو را براى امّت رحمت قرار داده، تو نيز نفرين نكن كه گرفتارى فراهم مىشود. (1)
طبق روايت ديگرى نيز على (ع) فرمود: «سلمان! فاطمه (س) را آرام كن تا مبادا نفرين كند، زيرا مدينه زير و رو مىگردد». (2)
در روايت ديگرى كه از امام صادق (ع) وارد شده، سلمان مىگويد:
همراه رسول خدا (ص) براى نماز به مسجد مىرفتم، چون مقابل خانه على (ع) رسيدم، نالهاى شنيدم كه از درد سر، گرسنگى و مجروح شدن دست به خاطر آسيابكردن بلند بود، وقتى حلقه در را زدم، فضّه خدمتگزار گفت: كيست؟ جواب دادم: سلمان فرزند اسلام هستم. وقتى فضّه گفت: اندكى توقّف كن، چون فاطمه (س) پوشش كامل ندارد، من عباى خود را براى آن حضرت داخل خانه
انداختم و آنگاه وارد شدم. فاطمه (س) فرمود: به خداى كعبه، سلمان از خاندان ماست، ولى مشاهده كردم آن بانوى بزرگ (س) به قدرى جُو آسياب كرده كه بر اثر مجروح شدن دستش، دسته آسياب خون آلود است.
حسن بن على (ع) كه كودكى بود، كنار خانه نشسته و از گرسنگى رنج مىبرد، وقتى من از آن صحنهها ناراحت شدم، در حالى كه فضه خدمتگزار نيز حضور داشت، حضرت فاطمه (س) فرمود: پدرم رسول خدا (ص) كارهاى خانه را يك روز در ميان بين من و فضّه تقسيم كرده و امروز نوبت كار من است. پيشنهاد كردم كه به آن بانو كمك كنم، فرمود: من حسن (ع) را آرام مىكنم و تو آسياب كن .... (1)
در تاريخ آمده كه وقتى آيه «وعده همه مردم (گمراه) آتش دوزخ خواهد بود ...» (2)نازل شد، رسول خدا (ص) بسيار گريه كردند. اصحاب هم با ديدن آن حال، سخت گريستند. امّا نمىدانستند سروش وحى چه آيهاى آورده و به خاطر وضع روحى پيامبر (ص) هم، نمىتوانستند علت گريه آن حضرت را جويا شوند. ولى مىدانستند وقتى
رسول خدا (ص) فاطمه (س) را ببيند شادمان مىشود. بدين جهت به خانه آن بانوى بزرگ رفتند و مشاهده كردند در حالى كه با آسياب دستى آرد جو تهيه مىكرد، به خواندن آيه: (وَ ما عِنْدَ اللهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى) (قصص: 60) مشغول است.
اصحاب، موضوع گريه پيامبر را به اطلاع فاطمه (س) رسانيدند و آن بانوى بزرگ نيز؛ به سوى خانه رسول خدا (ص) حركت كرد. سلمان فارسى مىگويد: «حضرت فاطمه (س) چادرى پوشيد كه دوازده جاى آن، با نخهاى موئين درخت خرما وصله خورده بود».
آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: «سلمان! اين را بدان كه دختر من از گروه سابقين است (1)و به مقام والاى تقرّب خداوند دست يافته است».
عبدالله، فرزند سلمان از پدر خود روايت كرده است كه: «ده روز از وفات رسول خدا (ص) گذشته بود، وقتى از خانه بيرون آمدم، با على (ع) برخورد كردم، آن حضرت فرمود: اى سلمان! تو نيز بعد از وفات رسول خدا (ص) به ما جفا كردى؟!
گفتم: اى مولاى محبوب من! من نامهربان نشدهام، آيا چگونه ممكن
1) وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ* أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ واقعه: 10 و 11.
است در حقّ شما جفا شود؟! بلكه غم و اندوه حوادث تلخ پس از وفات رسولخدا (ص) مرا از زيارت شما بازداشت! آن حضرت فرمود: اكنون به خانه ما برو كه فاطمه (س) مشتاق ملاقات توست و تحفههاى بهشتى هم براى تو آماده كرده است ...
سلمان مىگويد: با شتاب خود را به خانه فاطمه (س) رساندم و پس از آنكه آن بانو نيز از عدم حضور من گلايه كرد، آمدن فرشتگان بهشتى و تحفهها و مژدههاى بهشتى را به من اطلاع داد ...
پس از آن تقاضا كردم: اى بانوى من! دعايى را به من بياموز كه از بيمارى «تب» در امان باشم. آن بانوى بزرگ اين «حِرز» و دعايى را كه به «دعاى نور» معروف شده و مداومت بر خواندن آن، سبب مصونيت از تب مىگردد بدين شرح به من آموخت:
بِسمِ الله الرّحمنِ الرَّحيمِ، بِسْمِ اللهِ النُّور، بِسمِ اللهِ نُورِ النُّور، بِسمِ اللهِ نُورٌ على نُور، بِسمِ اللهِ الّذي هُوَ مُدَبِّرُ الامورِ، بِسمِ الله الَّذي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، الحمدُ للهِ الَّذي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ أنزَل النُّورَ على الطُّورِ، في كتابٍ مَسْطورٍ، في رَقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، على نبيٍّ مَحبُورٍ، الحمدُ للهِ الّذي هُوَ بالعِزِّ مَذكُورٌ و بِالفَخرِ مَشْهورٌ، وَ
عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ مَشكُورٌ، وَ صَلَّى اللهُ عَلى سَيّدنِا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرِين ...
سلمان مىگويد: اين دعا را من به بيش از هزار نفر از مردم مدينه و مكّه كه گرفتار تب بودند آموختم و همه با عنايت خداوندى از بيمارى تب بهبودى يافتند. (1)
غم و اندوه دردناكى شهر مدينه را فرا گرفته است، زيرا يگانه دخت والاگهر رسول خدا (ص) در جوانى و با مظلوميت چشم از اين جهان فروبسته و نيز، وصيت كرده است كه: شبانه تجهيز و دفن شود و نا اهلان در مراسم تدفين او شركت نكنند و براى مشروعيت بخشيدن به حاكميت غاصبانه خويش نتوانند، بهرهبردارى نمايند. (2)
سلمان، اين صحابى پاكباخته در همه شرايط، وفادارى و همراهى و همرازى خويش با على (ع) و فاطمه (س) را عملى گردانيد و به قول ابن ابى الحديد: شيعه خاصّ على (ع) شناخته شده بود. (3)
در تاريخ اين چنين مىخوانيم: وقتى شب همه جا را فرا گرفت و
چشمها به خواب رفت، على (ع)، حسن (ع) و حسين (ع)، عمّار ياسر، مقدادبن اسود دئلى، عقيل بن ابىطالب، زُبيربن عوّام، ابوذر غِفارى، بريده عجلى، سلمان فارسى، تعدادى از بنىهاشم و افراد خاصّ وابسته به خاندان پيامبر (ص) جسد مقدّس حضرت زهراى مرضيه (س) را تشييع نمودند، بر او نماز خواندند و به خاك سپردند. (1)
و بدين ترتيب، سلمان فارسى اطاعت و خدمت خويش را تا آخرين لحظه حيات دخت پيامبر (ص) و همدردى و يارى خويش را در آغاز سوگوارى و تنهايى حضرت على (ع) عملى گردانيد.
1) بحارالانوار، ج 43، ص 193؛ سلمان فارسى، ص 171.
راز عظمت، محبوبيت و ماندگارى سلمان، صحابى مخلص پيامبر (ص)، چند بُعدى بودن شخصيت اوست.
به عبارت ديگر، سلمان، نه تنها ابرمرد ايمان و عبادت بود، بلكه در قلمرو علم و دانش نيز، مقام والايى داشت؛ آنجا كه مىبايست از ساحت اهل بيت: دفاع كند، برمىآشفت و فرياد برمىآورد، به هنگام كار و تلاش نيز، نهايت سعى و كوشش خود را به كار مىبست. و هنگام دفاع از كيان اسلام، با وجود كهنسالى در جبهههاى جنگ شركت مىكرد.
در اين فصل، به طور خلاصه، مواردى از حضور در جبهههاى جنگ و رزمآورى و شجاعتها و فداكارىهاى مؤمنانه و دلسوزانه او را از نظر مىگذرانيم.
نقشه شوم مشركان مكه و كارشكنى منافقان مدينه كه در سال سوم هجرت در قالب جنگ «احد» و براى نابودى پيامبر (ص) و اساس اسلام صورت گرفت، اگرچه موجب به شهادت رسيدن بيش از هفتاد تن از عزيزان و فرماندهان و ياران گرامى رسول خدا (ص) شد، ولى اين جنگ خونبار، بر مقاومت پيامبر (ص) و ياران ايشان افزود و كينه عميقترى را در دل كافران و مشركان و منافقان اسلام به جاى گذاشت، بر اين اساس، همه دشمنان اسلام، كه از گروههاى مختلفى تشكيل مىشدند و قرآن كريم جمع آنها را احزاب ناميده (1)، براى نابودى آيين توحيدى اسلام، تصميم گرفتند يك نبرد حساب شده و همه جانبهاى را ترتيب دهند.
بدين منظور گروهى از يهوديان مدينه، به مكه رفتند و با قبيله قريش كه از دشمنان سرسخت پيامبر اسلام (ص) بودند، پيمان نظامى بستند و به تدريج قبيلههاى: غطفان، بنىسَليم، بنىاسد بن خُزيمه، بنىفزاره، بنىاشجع، بنىمروه، بنىقُريظه، بنىنَضير و افراد مخالف ديگرى را به خود ملحق كردند و دست كم سپاهى ده هزار نفرى به فرماندهى ابوسفيان بن حرب كه از قبيله قريش بود (2)، را تشكيل دادند. هنگامى كه پيامبر از اين خبر خطرناك مطلع شد، با ياران مشورت كرد كه براى دفاع
بهتر است از شهر خارج شوند و در هرجا كه با دشمن برخورد كردند با آنها بجنگند؟ و يا در مدينه بمانند و از شهر و مردم و كيان اسلام دفاع كنند. (1)
يارانى كه مورد مشورت رسول خدا (ص) قرار گرفتند، هفتصد نفر بودند، از جمله يكى از آنها كه سلمان بود كه گفت: «اى رسول خدا (ص) سپاه اندك ما، در برابر سپاه انبوه دشمن توان مقابله ندارد!»
رسول خدا (ص) فرمود: پس چه بايد كرد؟ سلمان پاسخ داد: «در مسيرى كه دشمن حمله مىكند، بايد خندق حفر كنيم تا مانع حمله آنها شويم و بهتر بتوانيم دشمن را دفع كنيم، زيرا آنها از همه طرف نمىتوانندحمله كنند. شيوه ما در ايران هم، چنين بود كه در مواضعى كه دشمن حمله مىكرد، خندق حفر مىكرديم».
بر پايه اين روايت: جبرئيل بر پيامبر (ص) نازل شد و با اشاره به سلمان، نظر او را تأييد كرد. (2)
محل مناسبى كه دشمن مىتوانست از آنجا به مدينه حمله كند، مسير مكّه بود، زيرا مسيرهاى ديگر به خاطر وجود، نخلستانها و ساختمانها، مصونيت بيشترى داشتند.
خندق كه معرّب «كندن» است را سلمان طراحى و پيامبر (ص) دستور آن را صادر كرد. رسول خدا (ص) براى دفاع و حفاظت از شهر عبدالله بن مكتوم را جانشين خود قرار داد و با سه هزار نيروى نظامى (1)كه با خود بيل و كلنگ، و زنبيل و وسايل سادهاى همراه داشتند، كوه سلع را پشت سر نهادند، و پس از تقسيم كار، مشغول كندن خندق شدند، هر ده نفر مىبايست چهل ذراع حفر كنند. سلمان كه مرد شجاع و دلاورى بود، توانست هر روز پنج ذراع در پنج ذراع، (عرض و طول) با عمق پنج متر حفر كند، كارآيى سلمان به قدرى چشمگير بود كه هريك از گروههاى مهاجر و انصار مىخواستند، او را از خود بدانند، ولى رسول خدا (ص) به اين بحثها خاتمه داد و فرمود: سلمان، عضو خاندان ما اهل بيت (ع) است. (2)
در بيانى هم اينگونه آمده كه سلمان به خاطر كارآيى فوق العادهاش مورد چشم زخم قيس بن ابى صَعصَعه قرار گرفت و بيهوش به زمين افتاد. درآن هنگام، رسول خدا (ص) دستور داد: او را وضو و غسل دادند و آب آن را در ظرفى جمع كرده، پشت سر او خالى كنند، بدين ترتيب سلمان بهبودى يافت و به كار خويش ادامه داد. (3)
در اين جنگ، وضع مادى مسلمانان بسيار ناراحتكننده بود، حتى ابزار سادهاى همچون، بيل و كلنگ و تيشه و زنبيل را هم از يهوديان
بنىقريظه كه در حال صلح با پيامبر (ص) بودند به امانت گرفته بودند. (1)
از لحاظ وضع غذا و مواد خوراكى هم مسلمانان از نظر شرايط زندگى مسلمانان، در تنگناى سختى به سر مىبردند. امام على (ع) فرمودهاند:
كُنّا مَعَ النَّبيِّ في حَفْرِ الخَنْدَقِ، إِذا جائَتْهُ فاطمةُ (س) وَ مَعها كُسَيْرَةٌ مِنْ خُبْز، فَدَفَعَتْها إلَى النَبيِّ، فقالَ (ص) ما هذِهِ الكُسَيْرَة؟ قالَت: قُرصاً خَبَزْتُهُ لِلحَسَنِ وَ الحُسَيْن، جِئتُكَ مِنه بِهذه الكُسَيْرَة، فَقالَ النَّبيُّ (ص): أما إِنَّهُ أوَّلُ طَعامٍ دَخَلَ فَمَ أبيكَ مُنْذُ ثَلاث. (2)
ما، در كندن خندق همراه پيامبر (ص) بوديم، يك روز فاطمه (س) در حالى كه تكّه نانى براى رسول خدا (ص) آورده بود، آن حضرت فرمود: اين چيست؟ فاطمه (س) گفت: يك قرص نان براى حسن (ع) و حسين (ع) پخته بودم و اين تكّه از آن را هم براى شما آوردم، پيامبر (ص) فرمود: دخترم! بدان كه پس از سه روز، اين اوّلين لقمه غذايى است كه در دهان پدر تو قرار مىگيرد.
اما ياران پيامبر (ص) با وجود اين سختىهاى طاقتفرسا و انجام آن همه
كار فشرده و سنگين، در پرتو ايمان و اميدى كه داشتند همچنان شاد و سرحال بودند، شوخى مىكردند، سرود و رجز سر مىدادند در همين حال، كار را نيز، كار را با سرعت پيش مىبردند. سلمان هم، كه هنوز زبان عربى را خوب فرا نگرفته بود و نمىتوانست مانند ديگران سرود بخواند، به دعاى پيامبر (ص) زبان به شعر گشود و اينچنين سرود:
ما لِى لِساناً فَأقولُ شِعراً أسألُ رَبّى قُوّة و نَصراً
على عَدُوِّى وَ عدوّ الطُّهَرا مُحمَّدُ المُختارُ حازَ الفَخرا
حَتّى أنال فى الجِنان قَصراً مَعَ كُلّ حَوراء نُحاكى البَدْرا (1)
من زبان شعر سرودن ندارم، از پروردگارم قوّت و پيروزى طلب مىكنم، تا بر دشمن خود و دشمن پاكى پيامبر (ص) برگزيده كه مايه افتخار است پيروز گردم، و با حوريان زيباى سياه چشم، كه چون ماه تمام مىدرخشند، در قصرهاى بهشتى همنشين شوم.
به هر حال پيامبر (ص) و ياران فداكار آن حضرت، حفر خندق را در مدت شش روز (2)آن طور كه نوشتهاند، با حدود پنج كيلومتر و نيم طول، حدود ده متر عرض و پنج متر عمق، با تحمّل گرسنگى و در حالى كه برخى هم روزهدار بودند به پايان رساندند. (3)آنها هشت راهگذر
براى رفت و آمد افراد خودى قرار دادند و نگهبانانى بر آنها گماشتند. (1)و آنگاه كه ارتش دشمن با اين موانع سخت روبه رو شدند، با ناراحتى فرياد زدند: «وَ اللهِ، إنَّ هذِهِ لَمَكيدَةٌ، ما كانَتِ العَرَبُ تَكيدُها» (2)«به خدا سوگند، اين كيد و تدبيرى است كه هيچگاه عرب آن را نمىدانست».
در نتيجه، ابوسفيان و ارتش مشرك و منافق ده هزار نفرى او، به مدت پنج روز، حيران و سرگردان بودند. اما به ناچار روز پنجم، عَمروبن عبدود، شجاعترين فرماندهان آنها با استفاده از فرصتى خود را با اسب چالاكش به داخل محدوده پشت خندق و سپاه اسلام رسانيد و هماورد طلبيد و در حالى كه از بيم او همه نفسها به شماره افتاده بود، على (ع) در برابر او ايستاد و همان لحظه بود كه رسول خدا (ص) فرياد برداشت: «بَرَزَ الإيْمانُ كُلُّهُ إلىَ الشِّرك كُلِّهِ» (3)«همه ايمان در برابر همه شرك قرار گرفت».
حضرت على (ع) عمرو را از پاى درآورد و بدين مناسبت رسولخدا (ص) فرمود: «لَضَربَةُ عليٍّ افضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثّقلَين» (4)«هر آينه، ضربه شمشير على (ع) [براى نابودى عمروبن عبدود] از عبادت جنّ و انس
برتر است».
سلمان در دو جنگ ديگر به نامهاى حنين و طائف در ركاب رسولخدا (ص) و در سپاه اسلام حضور داشته است. پس از فتح مكّه در سال هشتم هجرت و گسترش اسلام، قبيله هَوازِن به فرماندهى مالك بن عَوف نَصرى، براى پيشگيرى از نفوذ بيشتر اسلام، آماده جنگ با رسولخدا (ص) شدند.
رسول خدا (ص) پس از پيروز شدن بر قبيله هوازن، در شوّال سال هشتم هجرت با سپاه خويش روانه طائف شد و در آخرين منزل مسير خود مسجدى ساخت و در آن نماز خواند و سپس با سپاه خويش، به نزديكى حصار بلند، طائف رسيد، امّا چون افراد دشمن دروازههاى شهر را بسته و در برجهاى بلند سنگر گرفته بودند، تعدادى از سپاهيان آن حضرت بر اثر تيرباران آنها از پاى در آمدند، زيرا وارد شدن به شهر هم كار بسيار سختى بود. پس، ناچار شهر طائف را به مدّت ده روز، يا به قول طبرى و ابن هشام، به مدّت بيست روز، محاصره كردند. (1)جنگ سختى در گرفته بود، طائفيان از بالاى بامها و برجها، با تير، سنگ و پارههاى آهن، به
1) تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 133؛ السيرة النبوية، ج 4، ص 125.
سپاه اسلام ضربه مىزدند و آنها را مجروح و مقتول مىكردند. (1)
سرانجام، رسول خدا (ص) با ياران و افراد سپاه خويش، از جمله سلمان فارسى مشورت كرد، سلمان گفت: «عقيده من اين است كه منجنيق نصب كنيم». (2)
پس از پذيرفتن اين طرح، رسول خدا (ص) دستور تهيه آن را داد. يزيدبن زمعه از محل جَرش كه در نواحى مكّه بود، منجنيق و دو دبّابه (اتاقكهاى چوبى قابل حركت كه براى محافظت ساخته مىشدند و شبيه تانكهاى جنگى امروزى بودند) آورد. على (ع) بىامان جنگيد. مسلمانان چهارده شهيد دادند. (3)از افراد دشمن، قبيله ثَقيف مسلمان شدند (4)و در نهايت، اين نبرد با پيروزى سپاه اسلام كه سلمان نيز يكى از مجاهدان و طرّاحان آن بود، پايان يافت.
آن هنگام كه ارتش اسلام، براى دعوت و هدايت مردم، سرزمينها را يكى پس از ديگرى در مىنورديد، فرمانده آنها ابوعبيده ثقفى، معروف به ابوعبيدالله جرّاح، در سرزمين شام كشته شد، و چهار هزار نفر از
مسلمانان نيز، مفقود و يا در آب غرق شدند. (1)
خليفه دوم، نتوانست اين فاجعه را تحمل كند، پس برآن شد تا همه نيروهاى مسلمانان را از يمن، مكه، مدينه، كوفه، بصره، و شام، عليه دشمن بسيج كرده و با فرماندهى خود دشمن را سركوب كند، اما در اين مورد كه خود، مدينه را ترك كند و در جبهه فرماندهى سپاه را عهدهدار شود، با امام على (ع) مشورت كرد. (2)
آن حضرت نيز، با توجه به احتمال حمله ناگهانى روميان صلاح ندانست كه خليفه، از مركز اسلام خارج شود. (3)
بنابراين، سعدبن ابى وقّاص، به فرماندهى سپاه اسلام انتخاب شد تا به قادسيه در عراق اعزام شود. (4)
قادسّيه- كه امروز نيز، در عراق قرار دارد و به «استان» تغيير نام داده شده- آن روز در مغرب ايران، پانزده فرسنگى كوفه بود، چهار ميل با عذيب فاصله داشت. (5)سرانجام سپاهيان اسلام از مدينه حركت كردند و با گذر از شام و چند شهر ديگر (تعدادى نيرو به آنها اضافه شد. كه
دينورى، تعداد آنها را بيست و دو هزار نفر نوشته) (1)، در برابر فرمانده ارتش ايران رستم فرّخ زاد كه به قول طبرى، با سى هزار نفر (2)، از سوى پادشاه ايران يزدگرد صف كشيده بودند، قرار گرفتند و آماده كارزار شدند.
مغيرة بن شعبة ثقفى هدف سپاه اسلام را، دعوت به اسلام، نجات انسان از بردگى و عبادت خداوند اعلام كرده بود. (3)
سپاه اسلام، به قدرى منظّم و مجهّز بود كه گروهى از پزشكان و جرّاحان نيز، همراه آنها بودند. كار قضاوت امور مالى هم، به عهده عبدالله بن ربيعه باهلى بود و سرپرستى و هدايت اين گروهها را سلمان فارسى به عهده داشت. (4)
به هر ترتيب جنگ قادسيه- كه سلمان فارسى در آن نقش مديريت و كمك رسانى را بر عهده داشت- پس از چهار روز جنگ و درگيرى سخت و به اسارت گرفتن چهار هزار ايرانى و كشته شدن رستم فرخزاد، در محرم سال چهاردهم هجرت، مطابق با سال (635 م)، با پيروزى سپاه اسلام و هدايتگرى از سوى سلمان فارسى نسبت به هم وطنان خويش، به پايان رسيد. (5)
در شوال سال پنجم هجرت، مسلمانان به هنگام حفر خندق با سنگ سفيد سختى برخورد كردند. رسول خدا (ص) با كلنگ بر آن كوبيد تا جرقّههايى از آن پديد آمد. سپس براى هر جرقهاى كه زده مىشد، مژدهاى دادند؛ از جمله فرمودند: «هذهِ فُتوحٌ يَفْتَح الله بَعْدي، يا سَلْمانُ!» (1)«اى سلمان! اينها پيروزىهايى است كه خداوند پس از من به وجود مىآورد».
سال ششم هجرت نيز، كه خسروپرويز پادشاه ايران، دعوتنامه پيامبر (ص) را پاره كرد، آن حضرت اينگونه دعا كرد كه: «خداوند مملكت او را پاره پاره گرداند». (2)
رستم فرخ زاد، فرمانده ارتش روزگار خسرو پرويز هم، در خواب ديده بود كه مملكت او از آسمان به زمين سقوط كرده است. (3)
فرمانده سپاه اسلام سعد بن ابى وقاص، با سپاه سرافراز خويش، از قادسيه راه فتح مدائن را در پيش گرفت، ولى او مىبايست براى رسيدن به مدائن از شطّ دجله عبور كند، پس، بسم الله گفت و با اسب خود، و در حالى كه سلمان نيز، در كنار او حركت مىكرد، وارد نهر آب شد و
ساير نيروهاى مسلمان هم، در پى آنها در آب حركت كردند. سعد كه از ورود به نهر آب پريشان و بيمناك بود، اين آيه قرآن را تلاوت كرد: (ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ) (يس: 38).
او همچنين براى استمداد از ذات مقدّس پروردگار عالم، مىخواند:
حَسبُنا اللهُ وَ نِعْمَ الوَكيلُ، وَ اللهِ لَينْصُرنَّ اللهُ وَليَّهُ، وَ لَيُظْهِرَنَّ دِينَه، وَلَيَهْزِمَنَّ عَدُوَّهُ، إن لَم يَكُنْ فِي الجَيشِ بَغْيٌ أو ذُنُوبٌ تَغْلِبُ الحَسَناتِ. (1)
خداوند ما را كفايت مىكند و او خوب وكيلى است، به خدا سوگند، خداوند دوستان خود را يارى خواهد كرد و دين خويش را پيروز مىگرداند و دشمن خود را شكست مىدهد، اگر در ارتش مسلمانان ستمى نباشد و يا گناهان، خوبىها را مغلوب نگردانند.
اما سلمان فارسى كه جنگها و پيروزىهايى را ديده بود، آن هنگام كه سخن بيمآلود سعد را شنيد، با سخنان حكيمانهاى اينگونه او را دلدارى داد كه:
1) تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 173.
الإسْلامُ جَديدٌ، ذُلِّلَتْ لَهُم واللهِ البُحورُ، كما ذُلِّلَ لهم البَرُّ، أما وَالَّذي نَفْسُ سلمانَ بِيَدهِ، ليَخْرُجَنَّ مِنْهُ أفواجاً، كما دَخَلوُهُ أفواجاً. (1)
اسلام دين جديد است، [و ملت آن نيز نيكوكاراند] به خدا سوگند، درياها براى آنها رام شده، همانطور كه خشكىها بر آنها آسان و رام است، به خدايى كه جان سلمان در اختيار اوست، افراد سپاه گروه گروه از آب دجله خارج مىشوند، همانطور كه گروه گروه به آن وارد شدند.
به هر حال، آن چنان فارسيان از اين گونه به آب زدن سپاه اسلام به وحشت افتادند كه فرياد مىزدند: «ديوان آمدند، ديوان آمدند.» آنگاه خرداد يكى از فرماندهان آنها فرياد زد كه: اى جماعت عرب! شما نمىتوانيد با ما مقابله كنيد. سپس سپاهيانش به دستور او، مسلمانان را تير باران كردند. (2)
سپاهيان اسلام نهر دجله را پشت سر گذاشتند و بدين ترتيب، به اولين شهر مدائن يعنى «بهر سير» يا «وه اردشير» وارد شدند. سلمان اهل ايران بود، به همين دليل به قول طبرى، رهبرى مسلمانان را به عهده گرفت و به منظور پيشگيرى از قتل و درگيرى، اينگونه به ارشاد و
دعوت ايرانيان پرداخت و خطاب به آنان گفت.
إنّي مِنكُم في الأصلِ، وَ أنا أرِقُّ لَكُم، وَ لَكُم في ثَلاثٍ أدعوكُم إليَها ما يُصلِحُكُم: إن تُسْلِموا فإخوانُنا، لَكُم ما لَنا وَ عَلَيكُم ما عَلَينا، وَ إلّا فَالجِزيَةُ، وَ إلّا نابَذْناكُم عَلى سَواءٍ إنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الخائِنينَ. (1)
ريشه و اصالت من هم ايرانى است، من نسبت به شما مهربان و دوستدار هستم و شما در سه چيزى كه به آن دعوت مىكنم مختاريد: اگر مسلمان شديد برادران دينى ما خواهيد بود و در تكاليف و حقوق، با ما مساوى هستيد و اگر در برابر اسلام تسليم نشديد، بايد جزيه بدهيد، در غير اين دو صورت، ما ناچاريم با شما بجنگيم، زيرا خداوند خائنان را [كه فريبكارى مىكنند و زير بار آئين حق نمىروند] دوست نمىدارد.
سلمان، اين شيوه دعوت و هدايت را تا سه روز ادامه داد، ولى مردم بَهْرسير زير بار نرفتند. پس به ناچار جنگ در مدائن شروع شد و اهل مدائن با شكست، شهر و ديار خويش را رها كردند و راه فرار را پيش گرفتند. (2)
در برخى از اخبار تاريخى هم آمده كه سلمان در فتح شام و حمص، در نزديكى فرات، به يارى جنگجويان مسلمان شتافته است. (1)
جنگ بلنجر جبهه ديگرى بود كه سلمان در آن حضور داشت. بلنجر در گذشته پايتخت خزر بوده كه البته بعدها آتِل پايتخت آن شده است. (2)خزر نام طايفهاى از اقوام آريايى است كه در گذشته در تركستان و سواحل غربى درياى خزر سكونت داشتهاند. آنها از سال (600- 950 م) در قسمت جنوب غربى قفقازيه، صاحب حكومت و قدرت بودهاند. نام درياى خزر هم، از نام آنها گرفته شده است. (3)
به هر حال، طبق متون تاريخى، سلمان فارسى در اين جنگ حضور داشت و پس از آنكه سلمان بن ربيعه باهلى در اين جنگ شهيد شد، او با سپاه اسلام، از راه گيلان، كوههاى گرگان و جنگلهاى مازندران برگشت. (4)
ابونعيم اصفهانى و ابن سعد، آوردهاند: مردى از قبيله بنىعبد قيس روايت مىكند: با سلمان فارسى كه فرمانده گروهى از سپاهيان اسلام بود، عبور مىكرديم، وقتى به گروهى از جوانان ارتش برخورد كرديم، آنها خندهاى سردادند و با مشاهده سلمان كه غير عرب بود و لباسهاى سادهاى به تن داشت به استهزاء گفتند: اين شخص فرمانده شماست؟!
آن مرد مىگويد به سلمان گفتم: اى ابو عبدالله! آيا مىبينى اينان چه مىگويند؟
سلمان گفت: كارى نداشته باش، آنها را به حال خود واگذار، خير و شر بعد از اين روشن مىشود، اما اگر توانستى خاك بخورى و حتى امير دو نفر نباشى، اين كار را انجام بده و از آه و ناله افراد مظلوم و درمانده بپرهيز، زيرا دعاى آنها مستجاب مىشود. (1)
برخى از مورخان درباره حضور سلمان در جنگها، آوردهاند:
اوّلُ مَشاهِدِهِ الخَنْدَق، وَ لَم يَفُتْهُ بَعْدَ ذلكَ مَشْهَدٌ مَعَ رَسولالله (ص). (2)
اولين جنگى كه سلمان در آن شركت نمود خندق بود و پس از آن، حضور در هيچ يك از جنگهاى رسول خدا (ص) را از دست نداد.
طبق مفهوم اين اعتراف تاريخى كه سلمان، حضور در هيچ يك از جنگهاى پيامبر (ص) را از دست نداده، غير از جنگ بدر و احد كه وى به خاطر در قيد بردگى بودن نتوانسته در آنها شركت كند، در ساير جنگها كه 26 مورد بوده (1)، در 24 مورد آن در كنار رسول خدا (ص) شركت داشت، ولى به علت كهنسالى شمشير نزده، بلكه همچون جنگ خندق، كلنگ به دست داشته و يا در جنگهاى ديگرى طراح و برنامهريز، مرشد و راهنما و گاهى نيز، مدير و امدادرسان بوده و يا اينكه مثل بسيارى از قضاياى تاريخى، به خاطر دوستىها و دشمنىها، قوميت و مليتها و غفلتكارىها، موضوع شركت سلمان در جنگها هم، به دست فراموشى سپرده مىشد. به هر حال، با اضافه كردن شش جنگ (قادسيه، مدائن، دمشق، و حمص و بلنجر و ...)- كه پس از رحلت پيامبر (ص) رخ داد- به بيست و چهار جنگى كه در زمان رسول خدا (ص) به وقوع پيوست، مىتوان اينگونه نتيجه گرفت كه سلمان بزرگ و كهنسال، به صورتهاى گوناگون در حدود سى جبهه جنگ، حضور يافت، و علاوه بر خدمات علمى، و فرهنگى و اعتقادى در قلمرو نبرد با باطل نيز، خوش درخشيده
است.
1) سفينة البحار، ج 3، ص 783؛ بحارالانوار، ج 19، صص 169- 186.
سلمان به دو كتاب مقدس انجيل و قرآن به طور كامل آشنا و مسلط بود. (1)به بيان امام صادق (ع)، او احكام و معارف شريعت حضرت عيسى (ع) را نيز مىدانست. (2)امام على (ع) هم او را لقمان امّت معرفى كرده بود. (3)
سلمان علاوه بر نقل احاديث و معارف اسلامى از زبان پيشوايان، خود نيز مطالب، نكتهها، تمثيلها و آموزههاى حكيمانه و سازندهاى دارد كه در اين فصل تعدادى از آنها را بازگو مىكنيم:
مردى نزد سلمان، اين صحابى بزرگ آمد و سؤال كرد: اى ابوعبدالله!
علت چيست كه من موفّق به خواندن نماز شب نمىشوم!
سلمان گفت:
نبايد در روز مرتكب گناه شوى، زيرا اميرمؤمنان هم در جواب مردى كه چنين سؤالى كرد، فرمود: تو كسى هستى كه در روز مرتكب گناهانى شدهاى و اين گناهان، قيد و بندى به وجود آوردهاند، كه از خواندن نماز شب محروم مىشوى. (1)
ابوبَخترى مىگويد: سلمان گفت:
وضع قلب انسان و پيكر او مانند شخص نابينا و رفيق زمينگير او مىباشد، زيرا شخص زمينگير چشم دارد، ولى كمر و قدرت حركت ندارد كه بتواند حركت كند و ميوه را از درخت بچيند، امّا چون چشم دارد، رفيق نابيناى خويش را راهنمايى مىكند و او ميوه را مىچيند و خود مىخورد و به رفيق زمينگير خويش هم مىخوراند. (2)
اين سخن حكيمانه بيانكننده ارتباط و لزوم هماهنگى اعضاى بدن در مورد عناصر انسانى جامعه كه براى پيشبرد اهداف و تكامل اجتماعى نياز به همانگى دارند نيز صدق مىكند.
يكى چشم و آن ديگرى پا شويم به هر جا كه بايد، در آنجا شويم
يك آييم ما هر دو تن، زان سپس به هر كار ما را بود، دسترس
حكيمانه گفت و پذيرفت لَنگ رهيدند آن هر دو، از قيد و ننگ
به گيتى اگر بنگرى، فى المثل همه خلق، در حكم كورند و شَل (1)
ابووائل مىگويد: من با رفيق خود به خانه سلمان وارد شديم و گفتگوهاى ما طول كشيد، تا اينكه وقت ناهار شد، سلمان گفت: اگر رسول خدا از تكلّف و خود را براى مهمان به زحمت انداختن منع نكرده بود، براى شما به دردسر مىافتادم. آنگاه سفرهاى پهن كرد و نان و نمك براى خوردن گذاشت. رفيق من گفت: اگر در كنار اين نمك مقدارى «مَرزه» يا «آويشن» هم بود، غذاى بهترى داشتيم. سلمان با شنيدن اين تقاضا، آفتابه خود را فرستاد تا نزد كاسب گرو بگذارند و سبزى «مَرزه» يا «آويشن» فراهم كنند.
پس از صرف غذا، رفيق من گفت: حمد خداى را كه ما را با خوردن اين غذا قانع قرار داد. سلمان با شنيدن اين شكرگزارى و قناعت گفت: اگر قناعت پيشه بودى، آفتابه من به گرو نمىرفت! (2)
البته، بايد توجّه داشت كه اگر مهمانى بىوقت و بدون دعوت وارد
شود، چنان كه سلمان با منش زاهدانه خويش به آن عمل كرد، حقّى بر گردن ميزبان پيدا نمىكند، امّا اگر ميهمانى با دعوت قبلى صورت گرفته باشد، وظيفه اخلاقى ميزبان حكم مىكند كه از وى به خوبى پذيرايى كند. در غير اين صورت به بيان امام صادق (ص) در تفسير آيه 148 سوره نساء، ميهمان مظلوم واقع شده و حتّى مجاز است كه آن را به ديگران اطلاع دهد تا به خاطر پذيرايى نامناسب، اغفال نشوند و مظلوم واقع نگردند. (1)
امام صادق (ع) فرمود:
سلمان گفته است: من از شش چيز تعجّب مىكنم، سه چيز مرا به خنده مىاندازد و از سه چيز به گريه مىافتم!
امّا سه چيزى كه موجب گريه من مىشود:
از دست دادن دوستانى چون محمد و حزب و ياران او؛
وحشت از شروع روز قيامت؛
آنگاه كه در محضر عدل الهى قرار مىگيرم.
امّا آن سه چيزى كه مرا به خنده مىاندازد:
1) البرهان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 425.
كسانى كه از وضع خود غافلاند، ولى خداوند آنها را فراموش نمىكند؛
افرادى كه از قهقهه، دهان خود را پُر مىكنند و نمىدانند كه خدا از آنها راضى يا خشمناك است. (1)
ابن مسيب روايت مىكند كه يك روز اميرمؤمنان (ع) وقتى از خانه خارج شد، با سلمان برخورد كرد و فرمود: «اى ابوعبدالله! حالت چطور است؟» سلمان پاسخ داد: «سر از خواب برداشتم در حالى كه در انديشه چهار غم و غصه به سر مىبرم. امام على (ع) فرمود: «چه غم و غصّههايى دارى؟» سلمان جواب داد:
امام على (ع) با شنيدن اين سخنان فرمود:
من همچنين مطالبى را براى رسول خدا بيان داشتم كه آن حضرت به من مژده داد: اينگونه غم و غصّهها موجب آمرزش گناهان، مصونيت از آتش دوزخ و ترفيع مقام بندگان در پيشگاه خداوند مىشود. (2)
جرير بن عبدالله بَجلى مىگويد: از كنار درختى عبور مىكردم، ديدم شخصى زير آن خوابيده و پارچهاى را روى خود انداخته، امّا به خاطر گردش خورشيد، آفتاب روى آن شخص تابيده بود، من پارچه را كه كنار رفته بود، روى او كشيدم تا از حرارت آفتاب مصون بماند، در آن حال وى بيدار شد و من متوجّه شدم او سلمان است. پس از آنكه من منظور خود را خدمترسانى اعلام كردم، وى به نصحيت پرداخت و گفت: اى جرير! در برابر خداوند مطيع و فروتن باش، زيرا هر كس در دنيا در برابر خداوند فروتن و تسليم باشد، روز قيامت خداوند به او مقام بلندى خواهد داد. اى جَرير! آيا مىدانى موجب ظلمات روز قيامت چيست؟
وقتى گفتم نمىدانم! سلمان گفت: «ظُلمُ النّاسِ بَعضُهُم بَعْضاً فِي الدّنيا» (1)«ظلم و ستمكارى بعضى از مردم نسبت به ديگران در دنيا».
امام صادق (ع) فرموده است: ميان مردى (كه به خاطر عربيت مغرور بود) با سلمان، گفتوگوى تندى واقع شد! آن مرد خطاب به سلمان گفت: تو كيستى، و من كيستم؟
سلمان كه منظور مرد نژادپرست را فهميده بود، با لحن حكيمانهاى
1) الدرجات الرفيعه، ص 217؛ حلية الاولياء، ج 1، ص 202.
گفت: امّا اول پيدايش من و تو، نطفه نجسى است و پايان زندگى من و تو نيز، لاشه گنديدهاى خواهد بود، ولى وقتى فرداى قيامت فرا رسد و ميزان عمل برقرار و پروندهها گشوده شود، هر كس كفّه ميزان عمل او سبك و پايين باشد، او پست و فرومايه است و هر كس كه ميزان عمل او سنگين بود، او كريم و بزرگوار خواهد بود. (1)
ابوبَخترى روايت مىكند كه سلمان در بيان بسيار حكيمانهاى به حذيفة بن يمان، صحابى بزرگ پيامبر (ص) و دوست خويش، اينگونه سفارش مىكرد:
إنّ العِلْمَ كَثيرٌ وَالعُمُرَ قَصْيرٌ، فَخُذْ مِنَ العِلْمِ ما تَحتاجُ إلَيْهِ في أمْرِ دينِكَ، وَ دَعْ ما سِواه و لا تعانِهِ. (2)
دامنه علم و دانش وسيع و گسترده است و عمر انسان كوتاه. بنابراين، علم و دانشى را كه در راه ديندارى خود بدان نيازمند هستى بياموز و علوم ديگرى را كه در اين محور خيلى بدان نيازى ندارى، رها كن و به آن اهميت مده.
در معارف اسلامى، امانت دارى خواه مادّى باشد يا معنوى، به منظور تحكيم روابط اخلاقى و حقوقى، از اهميت بالايى برخوردار است. اين اهميت به اندازهاى است كه امام صادق (ع) فرموده است: «اگر قاتل اميرمؤمنان (ع) مرا امين خود بداند و چيزى را به امانت نزد من گذارد، امانت را به او برمىگردانم». (1)
بر اساس اين آموزهها، سلمان در جواب فردى كه به او گفت فلانكس به تو سلام رسانده، پاسخ داد:
أما إنّكَ لَو لَمْ تَفْعَل، لَكانَت أمانَةً في عُنُقِكَ. (2)
اگر سلام او را ابلاغ نكرده بودى، امانتى بر گردن تو مىماند كه آن را ادا نكرده بودى.
ميمون بن مِهران روايت كرده است: حذيفة بن يمان و سلمان فارسى، به خيمه زن عربى از طايفه نَبط وارد شدند و از او سؤال كردند: در خيمه، جاى پاك و طاهرى هست تا در آن نماز بخوانيم؟ زن عرب بيابانى پاسخ داد: براى خواندن نماز، قلب خود را پاك گردانيد. آنگاه
يكى از آنان به ديگرى خطاب كرد و گفت: سخن حكيمانه اين زن بيابان نشين را بگير و به كار ببند، اگر چه اين سخن حكيمانه، از درون و قلب زن كافرى تراوش كرده است. (1)
در روايتى آمده است: يك روز رسول خدا (ص) سلمان و ابوذر غفارى را نزد خويش فراخواند و به هر يك مبلغى هديه داد.
سلمان، وقتى حضور پيامبر را ترك كرد مبلغى را كه دريافت كرده بود، در مسير خود ميان تهىدستان و نيازمندان تقسيم كرد، امّا ابوذر آن مبلغ پول را صرف مخارج معاش و زندگى خويش نمود.
روز بعد كه آن حضرت آنها را دعوت نموده بود، دستور داد سنگى را با آتش داغ كردند، آنگاه به سلمان و ابوذر فرمود: هر كدام به نوبت بالاى سنگ داغ بروند و توضيح دهند، با پولى كه دريافت نمودهاند، چه كردهاند؟
سلمان، روى سنگ داغ رفت و بدون اينكه آسيبى ببيند، با سرعت گفت: «أنفَقْتُ في سَبيلِ الله»؛ پولى را كه به من داده بوديد، در راه خدا انفاق كردم، آنگاه از روى سنگ كنار رفت.
وقتى نوبت به ابوذر رسيد، بالاى سنگ قرار گرفت و خواست موارد مصرف پول را توضيح دهد، كه داغى سنگ مهلت نداد و قبل از آنكه
1) حلية الاولياء، ج 1، ص 206.
بتواند حساب پس بدهد، پايين آمد.
پيامبر (ص)- كه به منظور يك آزمون، اين صحنه را ترتيب داده بود- فرمود:
اى ابوذر! تو را بخشيدم، اما اين را بدان، كسى كه طاقت تحمّل اين سنگ داغ را ندارد، هرگز نمىتواند حرارت آتش دوزخ را تحمّل كند؛ چون زمين قيامت داغتر و آفتاب آن بسيار سوزانندهتر است. (1)
امام صادق (ع) فرموده است:
سلمان، از بازار آهنگران كوفه عبور مىكرد، ناگاه متوجّه شد جوانى غش كرده و افرادى دور او جمع شدهاند. وقتى سلمان نزديك آن جمع رفت، او را شناختند و از او تقاضا كردند براى شفاى جوان، دعايى در گوش او بخواند.
سلمان، دعا خواند و كنار جوان حاضر شد، وقتى جوان به حال آمد و چشم خود را باز كرد، سلمان را شناخت و گفت: اى ابوعبدالله! اين طور كه اينان پنداشتهاند، من مبتلا به بيمارى و غش نشدهام، بلكه وقتى در بازار آهنگران مشاهده كردم كه آنان با پُتك بر آهن گداخته مىكوبيدند، به ياد اين آيه قرآن كه درباره عذاب دوزخيان مىفرمايد: «مأموران الهى، با گرزهاى
1) خزينة الجواهر، حكايت 75، ص 699؛ سلمان فارسى، ص 319.
آهنين بر آنها فرود مىآورند» (1)افتادم و از ترس عذاب الهى آشفته گرديدم.
وقتى سلمان، اين حالت معنوى ترس از عذاب الهى را در آن جوان يافت، او را به عنوان برادر خويش انتخاب كرد، با او معاشرت و رفت و آمد داشت، تا اينكه يك روز مطلع شد آن جوان بيمار شده است. بدين جهت به ديدار او رفت و ديد وى در حال جان دادن است، سلمان بالاى سر او نشست و متوجّه شد ملك الموت براى قبض روح آن جوان آمده است، به او گفت: با برادر من مهربانى كن و مدارا داشته باش.
ملك الموت گفت: «يا أبا عَبْدِ الله! إنّي بِكُلّ مُؤمِن رَفيقٌ» (2)اى سلمان من با هر شخص مؤمنى به هنگام قبض روح، با مهربانى رفتار مىكنم.
سلمان مىگويد: پيامبر محبوبم، حضرت محمد (ص) به من هفت سفارش كرد كه در طول زندگى همه آنها را به كار بستم و هيچ گاه از آنها غافل نشدم. سفارشهاى رسول خدا به من چنين بود:
الف) پيوسته (در امور مادّى) به زيردست خود نگاه كنم، نه به بالا
دست كه بيشتر از من دارايى دارد.
ب) فقيران و تهىدستان را دوست بدارم و (بدون غرور و فريبكارى) به آنها نزديك شوم.
ج) پيوسته حق را بگويم، اگر چه (در ذائقه افراد ناسالم) تلخ باشد.
د) با قوم و خويشان خود پيوند و ارتباط داشته باشم، اگر چه آنها بىمهرى كنند و از من فاصله بگيرند.
ه) حتى الامكان، دست نيازمندى پيش ديگران دراز نكنم.
و) در انجام وظايف دينى خود، از سرزنش و ملامت ديگران آزرده خاطر و منصرف نشوم.
ز) ذكر «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللهِ العَلِيّ العَظيم» را پيوسته به زبان جارى كنم، زيرا اين ذكر، گنجى از گنجهاى بهشت است. (1)
1) المحاسن، البرقى، ص 11؛ نفس الرحمن، ص 464.
پيامبر گرامى اسلام (ص) پس از 23 سال دعوت و هدايت مردم به دين اسلام، كه با تحمّل تهمتها و رنجها و سختىهاى طاقتفرسا همراه بود، در بيست و هشتم صفر سال دهم هجرت، در سن 63 سالگى چشم از جهان فرو بست و در سرزمين مدينه آرميد. (1)
وصيت و تعيين تكليف پس از مرگ براى هر مسلمانى، لازم است و نه تنها يك دستور قرآنى (2)، بلكه عقل نيز بر آن حكم مىكند. پس به قطع، پيامبر (ص) كه عقل كلّ بودهاند از اين موضوع حياتى و سرنوشتساز غافل
نبوده و نتيجه 23 سال زحمت و تلاش در راه رسالت را بدون تعيين تكليف رها نكردند. موارد بسيارى وجود دارد كه نشان مىدهد، آن حضرت در زمان حيات خويش حتى در غيبتهاى كوتاهمدّت و موقتى خود نيز اين موضوع را جدّى مىگرفت و آن را عملى مىكرد. به عنوان نمونه به سال پنجم هجرت پيامبر (ص) براى رفتن به غزوه دُومة الجندل، سباع بن عرفطه غفارى (1)يا عبدالله بن امّ مكتوم را براى جانشينى خويش در مدينه برگزيده است. (2)
با رحلت جانگداز آن بزرگ رحمت الهى، مردم دچار آشفتگى دردناكى شدند. على (ع) و فاطمه (س) به تجهيز رسول خدا مشغول بودند، امّا گروهى از مردم در كنار شهر و به دور از چشم ديگران، زير سقف ايوان كوچكى جمع شدند و در مورد خلافت پيامبر (ص) تصميم خطرناكى گرفتند كه در نهايت موجب كنار زدن حضرت على (ع) و خانه نشينى آن شيرمرد ميدان «صراط مستقيم» شد. حال ببينيم در آن شرايط بحرانى، اصحاب كهن و اصيل و خالص پيامبر (ص)، از جمله سلمان اهل بيت (ع) چه موضعگيرى و برخوردى داشتهاند؟
سلمان درباره امامت حضرت على (ع) مىگويد:
إنّا بايَعنا رسول الله (ص) على النُّصْحِ لِلْمُسلِمينَ، والإئتِمام بِعلي بنِ أبي طالب و المَولاة لَهُ. (1)
ما با رسول خدا (ص) بيعت كرديم، كه در مرحله نخست خيرخواه و دلسوز مسلمانان باشيم، و نيز به امامت على بن ابى طالب (ع) و ولايت او تن در دهيم.
اكنون خروشها و فريادها و اعتراضهاى مسلمانان را بنگريد:
طبق روايت امام باقر (ع) سه روز پس از رحلت پيامبر (ص)، سلمان در فضاى غمبار مدينه و در ميان جمعى از مردم خطابهاى را بدين شرح ايراد كرد:
اى مردم! سخن مرا گوش كنيد و سپس پيرامون آن بينديشيد.
اين را بدانيد كه به من علم فراوانى عطا شده و اگر همه آنچه را درباره فضايل على (ع) مىدانم بيان كنم، گروهى مرا مجنون مىپندارند و گروه ديگرى (به خاطر عدم درك آن) مىگويند: خدايا! قاتل سلمان را رحمت كن! آگاه باشيد كه شما آرزوهايى را
1) امالى، محمد بن حسن طوسى، ص 155؛ الدرجات الرفيعه، ص 213؛ فتاوى صحابى كبير سلمان فارسى، ص 104.
در سر مىپرورانيد، كه بلاها و حوادث تلخى را در پى خواهد داشت ...!
اين را بدانيد، به خدايى كه جان سلمان در اختيار اوست، اگر ولايت على (ع) را پذيرفته بوديد، از نعمتهاى الهى از بالا و پايين، يعنى از آسمان و زمين برخوردار بوديد. (1)و اگر پرندهاى را مىخوانديد، در آسمان به شما پاسخ مىداد و اگر ماهىهاى دريا را دعوت مىنموديد، نزد شما مىآمدند.
اين را هم بدانيد كه ولى خدا، محتاج نشده و از هدف خويش در راه اجراى احكام الهى بازنمىگردد، امّا افسوس كه از ولايت على شانه خالى كرديد و به پيروى ديگرى گردن نهاديد و اكنون بايد در انتظار بلاها به سر بريد و اميد به بهبودى را به يأس تبديل گردانيد ...
ولى باز اعلام مىكنم، به آل محمد (ص) بپيونديد، زيرا آنها پيشوايان به سوى بهشت هستند و در قيامت همه بايد آنها را فراخوانند.
آرى، به سوى اميرمؤمنان، على بن ابىطالب (ع) بشتابيد، چون به خدا سوگند، همه ما بارها به عنوان ولايت به اميرمؤمنان سلام داديم و تسليم او شديم و پيامبر (ص) هم با ما همگام بود ....
به هر حال، اين را بدانيد كه من نظر خود را اعلام كردم، در برابر پيامبر خويش تسليم هستم و از مولاى خود و مولاى هر مرد و زن
1) اشاره به آيه لأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مائده: 66.
مؤمنى اطاعت مىكنم، مولاى ما على بن ابىطالب (ع) سيد وصيين، پيشواى روسفيدان و امام صادقان و شهيدان و صالحان است. (1)
در برخى از متون هم آمده: سلمان در مقام دفاع از امامت على (ع) نخست بخشى از سخنان خود را به پارسى بيان كرد و گفت: «كرديد و نكرديد و ندانيد كه چه كرديد و حقّ امير ببرديد».
سپس آن را به عربى ترجمه كرد و گفت: «أَصَبتُم وَ أَخطَأتُم، أَصَبتُم سُنّة الأَوّلين، وَ أَخطَأتُم أَهلَ بَيتِ رَسوُلِ الله (ص)» (2)
وحشت و آشفتگى سراسر مدينه را فرا گرفته است. تعدادى با خليفه اوّل بيعت كردهاند، امّا بزرگان اصحاب و رؤساى مهاجر و انصار زير بار اين بيعت نرفتهاند. از جمله حضرت على (ع) و فرزندانش، عباس بن عبدالمطلب و فرزندانش از بنىهاشم، سعد بن عُباده و فرزند و اعضاى خانوادهاش، حُباب بن مُنذَر و پيروان او، طلحه، زُبير، سلمان، مقداد، عمّار ياسر، ابوذر، خالد بن سعيد، سعد بن ابى وقّاص، عُتبة بن أبى لهب، بُراء بن عازِب، ابّى بن كعب، ابوسفيان بن حرب، عبدالله بن عمر، اسامة بن زيد، عبدالله بن مسعود، حسّان بن ثابت، مغيرة بن شُعبه،
محمدبن مسلمه و ... (1)
در ميان اين هياهوها و نگرانىها و از سويى هيجانهاى مغرورانه و قدرت مآبانه، حضرت على (ع) سوار بر استر پيامبر (ص) از راهى مىگذشت. سلمان در ميان گروهى حضور داشت، آن حضرت را ديد و از جا برخاست و با يك دنيا ايمان و شهامت فرياد برآورد: «ألا تَقُومونَ؟ تأخُذُونَ بِحُجْزَتِهِ، تَسألونَهُ؟»؛ «آيا بر نمىخيزيد دامن او را بگيريد؟ و از او سؤال كنيد؟»
به خدايى كه دانه را مىشكافد و انسان را از نطفه مىآفريند، كسى غير از وى وجود ندارد، كه شما را به راه و رسم پيامبرتان آگاه سازد. عالِم ربّانى در روى كره زمين فقط اوست و دلها با پناه بردن به او آرامش مىگيرد. اگر على (ع) را از دست داديد، علم و دانش انسانى را از دست دادهايد و انسانيت را به انكار و فراموشى سپردهايد. (2)
امام باقر (ع) فرمودند:
وقتى على (ع) را با وضع نگرانكنندهاى براى بيعت مىبردند، در ميان افرادى كه اين صحنه مظلومانهو دلخراش را مىديدند، ابوذر و
مقداد خواستند شمشير به دست گرفته و عكس العمل تند نشان دهند، امّا چون آن مولاى مظلوم به جهت حفظ اساس اسلام، تن به قضا سپرده بود، كسى را به يارى نمىطلبيد تا آتش فتنه مهار گردد. سلمان كه همه جا در اطاعت محض بود و سكوت على (ع) را در جهت رعايت مصالح اسلام مىدانست، عكسالعمل تندى نشان نداد و فقط بيان كرد: «مَولاىَ أعلَمُ بِما هُوَ فِيهِ» (1)«مولاى من، بدانچه گرفتار است، آگاهتر است و تكليف خود را بهتر مىداند». و شايد در همين جا بود كه خطاب به افراد سست عنصر و يا بىتفاوت فرياد زد:
أما وَ اللهِ، حَيْثُ عَدَلتُم بها عَن أهلِ بَيْتِ نَبيّكُم لَيَطْعَمَنَّ [لَيَطْمَعُونَ] فِيْهَا الطُّلَقاءُ، وَ أبناءُ الطُّلقاءِ و نِساءُ الطُّلَقاءِ. (2)
به خدا سوگند، اگر با اينگونه رفتار خويش، از اهل بيت پيامبر (ص) عدول كنيد، طعمه طُلقا يعنى آزاد شدگان به دست پيامبر در فتح مكّه و فرزندان طُلقا و زنان آنها قرار خواهيد گرفت.
به هر حال وضع دردناكى براى پيامبر اسلام و اصحابى كه شاهد معارف وحى بودند و در ركاب رسول خدا (ص) براى معارف او جنگ و
جهاد و فداكارى و جانبازى مىكردند پيش آمد. در حقيقت آنها نمىتوانستند حقّ مسلّم جانشينى را ناديده بگيرند و سكوت كنند.
بنابراين، طبق بيان امام صادق (ع) يك گروه دوازده نفرى از اصحاب زبده و والامقام، شش نفر از مهاجران و شش نفر از انصار (1)تصميم گرفتند به مسجد رفته و خليفه را از بالاى منبر به زير آورند، امّا وقتى اين موضوع را با حضرت على (ع) در ميان گذاشتند، ايشان اين طرح را نپذيرفت و آن را موجب قتل و خونريزى دانست، ولى آن حضرت توصيه كرد: آنها نزد خليفه (ابوبكر) رفته و آنچه را از پيامبر (ص) درباره خلافت شنيدهاند را بيان كنند تا بهانه و عذرى براى كسى باقى نماند. (2)
خليفه روز جمعه، پنج روز پس از وفات رسول خدا (ص) در مسجد پيامبر (ص) بر فراز منبر به سخنرانى مشغول بود، كه دوازده نفر صحابى شجاع و جان بر كف وارد شدند. نخست خالد بن سعد بن عاص، به پا ايستاد و با فرياد سخنان پيامبر (ص) درباره سابقه درخشان و مبارزههاى مؤمنانه على (ع) را بيان كرد كه عمر با داد و فرياد از او خواست تا ساكت شود.
آنگاه سلمان كهنسال، در ميان آن هياهوى وحشتانگيز ايستاد و خطاب به ابوبكر فرياد برداشت:
كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد؟! آيا اين منصب را بر چه اساسى اختيار كردهاى؟ و اگر چيزى از تو سؤال شود كه آن را نمىدانى از چه كسى مىپرسى؟ به چه دليل خود را بر كسى كه دانشمندتر و نزديكتر به پيامبر (ص) و آگاهتر به احكام كتاب خدا و سنّت رسول اوست مقدّم داشتهاى؟ مگر پيامبر (ص) در زمان حيات خويش او را بر ديگران مقدّم نمىداشت؟ و هنگام وفات هم سفارش او را به شما نكرد؟ به چه دليل وصيت پيامبر (ص) را ناديده گرفتيد و عهد و پيمان را شكستيد و حتّى از فرمانبرى «اسامه بن زيد» كه به دستور پيامبر فرماندهى سپاه را داشت تخلّف كرديد؟
راستى؛ چگونه جرأت كرديد دستور پيامبر را ناديده بگيريد؟ و اين بار سنگين گناه را تحمّل كنيد؟ البته هنوز هم خيلى دير نشده و راه توبه باز است و مىشود قبل از مرگ، با خدا آشتى كرد و از راه خطا به صواب بازگشت. (1)
پس از خطابه حكيمانه سلمان، ده نفر ديگر از اصحاب رسولخدا (ص) سخنرانى كردند و فضيلتها و منقبتهاى حضرت على (ع) را برشمردند و سفارشهاى رسول خدا (ص) درباره اولويت حضرت على (ع) را بيان داشتند،
1) الاحتجاج، ج 1، ص 100؛ ناسخ التواريخ خلفا، ج 1، ص 68.
امّا در مقابل جواب قانعكنندهاى از آنها دريافت نكردند. جز اينكه برخى با توسّل به خشونت، مجلس را تا حدّى آرام كردند و آن روز با اين وضع گذشت. (1)
مدتى نگذشت كه رفتوآمدها و تهديدها براى گرفتن بيعت از على (ع) كمكم شروع شد، تا اين كه آن حضرت را با زور شمشير و تهديد به مسجد آوردند (و آن بزرگمرد هم كه براى بر هم خوردن اساس اسلامى كه براى آن خون دلها خورده و شمشيرها زده بود و احياى سريع سنّتهاى پيش از اسلام را احساس مىكرد) در آن هنگام كه با خواندن آيهاى از قرآن، از زبان حضرت موسى بن عمران (2)، مظلوميت خويش را بيان داشت و با خطاب به قبر پيامبر (ع) شكوه سر داد و به عنوان بيعت، دست او را به دست خليفه گذاشتند. (3)
البته پس از آن معاويه اين حالت بردن حضرت على (ع) را به مسجد، كه به قول خود «چون شتر مهار كرده او را به مسجد مىكشيدند تا بيعت كند» را نكوهش مىكرد، ولى آن حضرت در جواب او مىفرمود:
وما عَلى المُسلِمِ مِنْ غَضاضَةٍ في أنْ يَكونَ مَظلوماً، ما لَم يكُنْ شاكّاً في دِينِه، وَ لا مُرتاباً بيَقينِهِ. (1)
براى يك مسلمان ننگ و نكوهشى نيست، كه براى ثبات در دين خود مظلوم واقع شود، تا مادامى كه در دين دارى و يقين خويش گرفتار شك و ترديد نشده باشد.
سلمان هم در حالى كه در صورت على (ع) نگاه مىكرد و منتظر اشاره آن حضرت بود، دست چپ خود را جلو برد و گفت: چون با دست راست با على (ع) در زمان پيغمبر (ص) بيعت كردهام با آن دست، با ديگرى بيعت نخواهم كرد، اكنون اين دست چپ من در اختيار شماست. (2)
به هر ترتيب، بيعت اجبارى صورت گرفت امّا سلمان در آخرين نالههاى خود به آنها گوشزد كرد:
با كسى كه سنّ بيشترى داشت بيعت كرديد، امّا درباره اهل بيت پيامبر (ص) به خطا رفتيد، اگر اهل بيت: را بر مىگزيديد، اختلافى در ميان شما به وجود نمىآمد و زندگى پر نعمتى داشتيد. (3)
سلمان، كه حدود ده سال در محضر رسول خدا (ص) و حضرت فاطمه زهرا (س) و نيز ساليان بسيارى را در كنار حضرت اميرمؤمنان (ع) به سر برده، عقايد، احكام، آداب و اخلاق و موازين بسيار ارزشمندى را آموخته است، كه در اين فصل به ذكر نمونههايى از آنها مىپردازيم:
سلمان فارسى مىگويد: به حضور رسول خدا (ص) وارد شدم، آن حضرت به متكايى تكيه كرده بود، پس از آنكه من نشستم، متّكا را براى من قرار داد و سپس (به منظور آموزش يك رفتار اخلاقى- اجتماعى) فرمود:
يا سلمانُ ما مِن مُسْلمٍ دَخَلَ على أَخيهِ المسلمِ فَيُلْقِي له الوِسادَةَ إكراماً له، إلّا غَفَرَ اللهُ له. (1)
اى سلمان! هر مسلمانى به خانه برادر مسلمان خويش وارد شود و آن برادر مسلمان به منظور احترام و اكرام آن برادر ميهمان متكايى قرار دهد، خداوند آن ميزبان را مورد غفران و آمرزش خويش قرار خواهد داد.
سلمان مىگويد: رسول خدا (ص) فرمود:
تَفْتَرِقُ امَّتي ثَلاثَ فِرَق: فِرقَةٌ على الحَقّ ... (2)
امّت من بعد از من، به سه گروه تقسيم مىشوند، كه يكى بر حق هستند و انحرافى در آنها پديد نخواهد آمد. آنها من و اهل بيت مرا دوست مىدارند و مانند طلاى خالص هستند، كه هر چه در آتش حرارت ببينند، به ارزش آنها افزوده مىشود.
گروه ديگر، راه باطل را پيش مىگيرند، زيرا راه حق براى آنها سودى نخواهد داشت. آنها نسبت به اهل بيت من كينه پيدا
مىكنند، اينان چون آهن مىمانند كه وقتى در حرارت آتش قرار گيرد، شرارت و سوزندگى آن بيشتر مىشود.
و گروه سوم، افراد حيران و سرگردانى هستند، مانند افرادى كه گرد «سامِرى» جمع شده، با نيكان معاشرتى نمىگيرند، امّا شعار جنگ و قتال مىدهند كه پيشواى آنها عبدالله بن قيس اشعرى، ابوموسى اشعرى خواهد بود.
سلمان مىگويد: رسول خدا (ص) به من فرمود: هر وقت صبح سر از خواب برمىدارى بگو: «اللّهُمّ! أنتَ رَبّي، لا شَريكَ لَكَ، أصْبَحنا وَ أصْبَحَ المُلكُ للهِ لا شَريك لَهُ». اين دعا را، صبح سه بار و شب نيز سه بار بخوان، زيرا خواندن اين دعا كه اعتراف به توحيد و استعانت به ذات مقدّس پروردگار عالم است، موجب مىگردد كه گناهان ميان صبح تا شب تو آمرزيده شوند. (1)
ابوسعيد خُدرى، از سلمان فارسى روايت كرده است، كه پيامبر (ص) فرمود:
1) امالى، شيخ مفيد، ص 134؛ بحارالانوار، ج 83، ص 248.
إنَّ وَصِيّي وَ مَوضِعَ سِرّي، وَ خَيْرَ مَنْ أترُكُ بَعْدِي وَ يُنجِزُ عِدَتي وَ يَقْضي دَيْني، عَليُّ بنُ أبي طالب (ع). (1)
به راستى كه جانشين من، گنجينه سرّ من و بهترين كسى كه از خود به يادگار مىگذارم و به پيمان من عمل مىكند و دَين مرا ادا مىنمايد، على بن ابى طالب (ع) است.
سلمان فارسى از جمله هزاران نفرى است كه در «حجّ وداع» حضور داشته. (2)و خطابهتاريخى رسول خدا (ص) را در آن سرزمين شنيده است. پيامبر در فرازى از خطابه خويش فرمود: «مَن يَكُنِ اللهُ وَ رَسُولُهُ مَولاهُ فَ إنّ هذا مولاه، يعني علياً ...». (3)
در اين هنگام، سلمان براى فهماندن به ديگران از پيامبر معناى ولايت را سؤال كرد، آن حضرت فرمود: منظور، ولايتى است كه مثل ولايت من نسبت به افراد اولى بر خود آنها باشد و على (ع) هم نسبت به افراد مسلمان
چنين ولايتى را خواهد داشت. (1)
سلمان مىگويد:
به حضور رسول خدا (ص) وارد شدم در حالى كه حسن و حسين (ع) نزد آن حضرت مشغول خوردن غذا بودند، رسول خدا يك لقمه در دهان حسن (ع) و يك لقمه در دهان حسين (ع) مىگذاشت، وقتى غذا خوردن آنها به پايان رسيد، رسول خدا (ص) حسن (ع) را به گردن و حسين (ع) را به روى دامن خود نشانيد، آنگاه خطاب به من فرمود: اى سلمان! آيا اينان را دوست مىدارى؟
گفتم: اى رسول خدا! چگونه آنها را دوست نداشته باشم، كه نزد تو چنين محبوبيت و مقام والايى دارند؟
آنگاه فرمود: اى سلمان! هر كس اينان را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است، بعد دست خود را روى شانه حسين (ع) گذاشت و فرمود: اين امام فرزند امام است و نُه نفر از امامان پاك و معصوم كه امينهاى انسانها مىباشند، از نسل حسين (ع) هستند و فرزند نُهمى كه از نسل حسين به وجود مىآيد، قائم آل محمّد خواهد بود. (2)
سلمان مىگويد:
از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: خداوند متعال مىفرمايد: اى بندگان من! آيا كسى از شما حاجت بزرگى ندارد كه به خاطر آن از محبوبترين بندگان، يارى و شفاعت جويد تا به حاجت خود برسد؟ بدانيد، گرامىترين و محبوبترين بندگان نزد من، محمد (ص)، بعد برادر او على (ع) و امامان: هستند كه آنها وسيلههاى بزرگى نزد من مىباشند و هر كس حاجتى داشته باشد يا گرفتار سختى و شرّى باشد، مرا به محمد (ص) آل پاك او كه عزيزترين بندگان هستند، بخواند و آنها را شفيع قرار دهد، تا به حاجت خود برسد.
امّا وقتى منافقان مدينه، اين سخن را از سلمان شنيدند، با استهزا گفتند: حال كه چنين است، چرا اين توسّل را انجام نمىدهى تا ثروتمندترين شخص مدينه شوى؟
سلمان جواب داد:
من چنين دعايى را كردهام، آل محمد را شفيع قرار دادهام تا به من زبان ستايشگر، قلب سپاسگزار و بدن مقاوم در برابر مصائب عنايت فرمايد، خداوند هم اينها را به من داده كه از همه دنيا و خوبىهاى آن، هزاران بار برتر است. (1)
1) ارشاد القلوب، ديلمى، ج 2، ص 377؛ نفس الرحمن، ص 426.
در بيانى بسيار عميق و سرنوشتساز كه سلمان، از رسول خدا (ص) روايت مىكند، چنين آمده است:
مَنْ وَلّى سَبعةً مِنَ المُسلِمينَ فَلَمْ يَعْدِلْ فِيهِم وَ لَمْ يَسْتَنَّ بِسُنَّتي لَقي اللهَ تَعالى وَ هُوَ عَلَيْهِ غَضْبانٌ. (1)
هر كس ولايت و رهبرى (حتّى) هفت نفر از مسلمانان را به عهده گيرد و ميان آنها بر اساس سنّت و سيره من به عدالت رفتار نكند، در حالى (روز قيامت) خداوند متعال را ملاقات مىكند كه آن ذات مقدّس، نسبت به او خشمناك خواهد بود.
جناب سلمان فارسى روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود:
إنّ في رَجَب يَوماً وَ لَيْلَةً، مَن صامَ ذلكَ اليَومَ و قامَ تِلكَ اللّيلةَ، كانَ لَهُ مِنَ الأجرِ، كَمَنْ صامَ مِأئةَ سَنَةٍ و قامَها، وَ هِي: لِثَلاثٍ بَقِيْنَ مِنْ رَجَبٍ. (2)
در ماه رجب، روز و شبى هست، كه هر كس در روز آن روزه بگيرد و در شب آن، به نماز و شب زندهدارى بپردازد، پاداش و اجر كسى را مىبرد كه صد سال به روزهدارى و نماز خواندن گذرانده باشد و آن، شب و روز بيست و هفتم ماه رجب (مبعث رسول اكرم (ص)) است.
سلمان روايت مىكند، كه شنيدم رسول خدا (ص) مىفرمود:
أيّما إمْرأةٍ مَنّتْ على زَوجِها بِمالِها فَتَقُولُ: إنّما تأكُلُ أنْتَ مِنْ مالي، لَو أنّها تَصَدَّقَتْ بِذلكَ المالِ في سَبيلِ اللهِ، لا يَقْبَلُ اللهُ مِنها، إلّا أنْ يَرضى عَنْها زَوْجُها. (1)
هر زنى به خاطر مال و ثروت خود بر شوهر خود منّت بگذارد و بگويد: تو فقط از مال و دارايى من مىخورى و زندگى مىكنى! اگر چنين زنى، همه مال و ثروت خود را در راه خدا به نيازمندان صدقه بدهد، خداوند اين كمك و خدمت بزرگ را از او قبول نمىكند، مگر اينكه (به جبران اين گناه به نحوى) شوهر از او راضى گردد.
1) مكارم الاخلاق، ص 202؛ نفس الرحمن، ص 478.
اينگونه سخن گفتن نه تنها از بين برنده پاداش معنوى است، بلكه موجب دلسردى و اختلاف و نيز به وجود آمدن تأثيرات منفى در نظام خانواده و به ويژه فرزندان خواهد شد.
سلمان روايت مىكند، رسول خدا (ص) فرمود:
إنّ الله لَيَستَحيِي مِنَ العَبْدِ أنْ يَرْفَعَ إلَيْهِ يَدَهُ فَيَرُدَّهُما خائِبَينَ. (1)
به راستى خداوند مهربان شرمسار مىگردد، كه بندهاى دست نياز و دعا به سوى او بلند كند و آن ذات مقدّس، آن دستهاى نيازمند را بىبهره و محروم برگرداند.
كرم بين و لطف خداوندگار گُنه بنده كرده است و او شرمسار (2)
طبق روايتى كه در كتابهاى حديثى و تفسيرى وارد شده، ابن عبّاس مىگويد: در حجّ وداع، ما با رسول خدا (ص) حجّ انجام مىداديم، يك روز آن حضرت حلقه در كعبه را به دست گرفت، روى خود را به طرف ما
برگردانيد و فرمود: مىخواهيد نشانههاى نزديك شدن قيامت را بيان كنم؟ سلمان كه از همه ما به آن حضرت نزديكتر بود، گفت: آرى، اى رسول خدا!
آنگاه رسول خدا (ص) فرمود:
از نشانههاى نزديك شدن قيامت، ضايع شدن نمازها، پيروى شهوتها، تمايل زياد به هوسرانىها، تعظيم در مقابل ثروتمندان و فروختن دين به دنياست!
در چنين زمانى، قلب مؤمن در سينهاش آب مىگردد، آنطور كه نمك در آب حل مىشود، چون به قدرى گناه و منكر مشاهده مىكند و توانايى جلوگيرى و تغيير آنها را ندارد!
سلمان عرض كرد: اى رسول خدا! ممكن است چنين روزى براى مسلمانان پيش آيد؟
رسول خدا فرمود:
آرى، اى سلمان! به خدايى كه جانم در اختيار اوست، در آن روزگار، اميران جور، وزيران فاسق، مأموران ستمگر و امينان خيانت پيشه، حاكميت مىيابند. (1)
1) اين روايت طولانى است و به صورت سؤال و جواب برگزار شده كه به جهت رعايت اختصار؛ سؤالها را حذف و مطالب كليدى و هشداردهنده را مىآوريم.
روزگارى فرا مىرسد كه زنان امارت مىيابند، بردگان مورد مشورت قرار مىگيرند، كودكان بر منبرها مىنشينند، دروغ سرمايه منفعت و پرداخت زكات، موجب زيان شناخته مىشود، بيت المال و «فيئى» سرمايه شخصى محسوب مىگردد، فرزندان به پدرها و مادرها ظلم و ستم مىكنند، امّا با دوستان خويش راه نيكى و مهربانى پيش مىگيرند ...
روزگارى مىآيد كه زن و شوهر براى تجارت با هم شريك مىشوند، بارانهاى شديد و گرم مىبارد، افراد كريم تندخو و خشن مىشوند، بدهكاران و بىنوايان تحقير مىگردند، بازارها به هم نزديك مىشود، تاجرها حريص مىگردند و مىگويند: هيچ سودى نبردهام و به ناسپاسى مىپردازند.
زمانى مىرسد كه چيزهايى از مغرب و چيزهايى از مشرق مىآورند و امّت مرا به زينتها و رنگهاى مختلفى در مىآورند، توانمندان به كوچكترها رحم و به بزرگترها احترام نمىكنند و نسبت به خطاكاران عفو و اغماض ندارند، قيافههاى آنها قيافههاى آدميان، امّا دلهاى آنها دلهاى شيطانى است!
در آن روزگار، مردان خود را شبيه زنان و زنان خود را شبيه مردان مىگردانند، مسجدها مثل كليساها و كنيسهها زينت مىگردد، قرآنها زيور مىشود، گلدستهها بلند مىگردد، صفهاى طولانى نماز، با دلهاى كينهتوز، ولى با زبانهاى چرب و نرم تشكيل مىشود.
در آن زمان، رباخوارى علنى مىشود، معامله و تجارت غيابى (با مدّت معين گران فروختن و در مدّت كمتر ارزان خريدن يا اينترنتى) با رشوه صورت مىگيرد، وضع دين دارى تنزّل مىيابد، امّا دنيا دارى اوج و رواج پيدا مىكند!
در آن روزگار، ثروتمندان براى تفريح و ميان حالها و متوسطها براى تجارت و فقيرها براى شهرت و خودنمايى، به حج مىروند. گروهى قرآن را براى غير خدا آموزش مىدهند و براى غير خدا در احكام دين تفقّه مىكنند. كودكان نامشروع زياد مىشوند، حرمتها شكسته مىشود، اشرار بر نيكان مسلّط مىگردند، دروغ شايع و لجبازى زياد مىشود، باران در غير فصل خود مىبارد، نَرد و شطرنج و اسباب بازى و عود و تنبور مورد ستايش قرار مىگيرد. امر به معروف و نهى از منكر را ناپسند و ناديده مىگيرند، تا جايى كه در آن زمان شخص مؤمن، ذليلتر از كنيز مىشود، در چنين اوضاعى «رُوَيبَضَه» كه شخص عاجز و ناتوانى است، در كارهاى عمومى و مسائل مهم اظهار نظر مىكند و چنين مردمى، زياد دوام نخواهند آورد ... (1)
على بن ابراهيم مفسر معروف قرآن مىنويسد: اين روايت معناى آيه فَقَدْ جاءَ أَشْر اطُها (2)را روشن مىگرداند. (3)
عبدالرحمن بن بَريد روايت مىكند كه به منظور استهزاء از سلمان سؤال شد: آيا پيامبر شما همه احكام و مسايل زندگى، حتّى شيوه صحيح قضاى حاجت را به شما آموخته است؟ سلمان جواب داد:
أجَلْ، لَقَدْ نَهانا أنْ نَسْتَقْبِلَ القِبلَةَ لِغائطٍ أو بَولٍ، أو أن نَسْتَنْجي بِالْيَمينِ، أوْ أنْ نَسْتَنجِي بِأقلّ مِنْ ثَلاثَة أحْجارٍ، أو أنْ نَسْتَنْجي بِرَجيعٍ أو بِعَظمٍ. (1)
آرى! پيامبر ما را نهى كرده از اين كه به هنگام قضاى حاجت يا ادرار، رو به قبله (يا پُشت به قبله) بنشينيم، يا اين كه با دست راست استنجا كنيم و يا براى تطهير (در جايى كه آب نباشد) به كمتر از سه سنگ قناعت كنيم، يا براى استنجا از فضله حيوانات و قطعه نجاست يا استخوان استفاده نماييم.
1) صحيح مسلم، ج 1، ص 284. اين احاديث با اندك تفاوتى در وسائل الشيعه، ج 1، صص 241 و 252 آمده است؛ همچنين احكام واجب و مستحب «تخلّى» در توضيحالمسائل امام خمينى ره از مسأله 57 تا 82، صص 9- 11، ذكر شده است.
زنان و مردانى كه ازدواج نمىكنند و زندگى را با عزوبت سپرى مىكنند، به نوعى نقصان و كمبود مبتلا هستند و به خاطر عدم تعادل، از بسيارى از مزايا و امتيازات زندگى طبيعى محروماند!
درباره سلمان فارسى (به علت طول عمر و زاهدانه زيستنش) گروهى مىپندارند وى بدون همسر و تارك دنيا بوده است!
قاضى شهيد سيد نور الله شوشترى درباره اين گروه و پندار بىاساس آنها مىنويسد: «آنچه در ميان افراد نادان و قلندران مشهور است، كه سلمان همسرى انتخاب نكرده، غلط و بىاساس است». (1)
گذشته از آن، طبق متون و شواهد تاريخى، سلمان ازدواج كرده و فرزندانى هم داشته است، كه در ادامه فصل به اختصار به آن اشاره مىكنيم:
1) مجالس المؤمنين، ج 1، ص 208؛ نفس الرحمن، ص 564.
سلمان با زنى از قبيله «بنى كَنده» ازدواج كرد. هنگامى كه سلمان براى خواستگارى وارد خانه آن زن شد، آذين بندىهايى را ديد و به صاحبخانه اعتراض كرد، امّا وقتى شنيد كه زن ثروتمند است و اين پردهها و آذين بندىها جهيزيه اوست، قانع شد. (1)
شب عروسى فرا رسيد، سلمان كنار همسر خود نشست، دست خود را روى پيشانى او گذاشت و براى او دعاى خير و بركت كرد و گفت: آيا حاضرى از من اطاعت كنى؟ زن جواب داد: من در اين مكان براى اطاعت تو نشستهام. سلمان ادامه داد: پيامبر محبوب من به من سفارش كرده كه هرگاه شب عروسى كنار همسر خويش نشستى، زندگى را با اطاعت خداوند آغاز كن، اكنون با من حركت كن.
آنگاه سلمان و همسرش با هم به مسجد رفتند، ساعتى به نماز و نيايش پرداختند و سپس به خانه برگشتند. هنگام صبح، گروهى از دوستان و ياران سلمان به ديدن او آمدند و پس از گفتن تبريك، از رضايت و خصوصيات همسر او پرس و جو كردند، ولى سلمان با ناخرسندى روى خود را از آنان برگردانيد و گفت:
إنَّما جَعَلَ اللهُ السُّتورَ وَ الخُدُورَ، وَ الأَبوابَ لِتُواري ما فيها ...
1) نفس الرحمن، ص 552؛ اختيار معرفة الرجال، صص 17- 16.
خداوند متعال، پردهها و چادرها و درها را براى پوشيده ماندن اسرار افراد قرار داده، شما هم از جويا شدن اسرار زندگى اشخاص پرهيز كنيد، زيرا از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: افرادى كه درباره مسايل خصوصى زن و زناشويى با هم ديگر گفتوگو مىكنند، مانند چهارپايان (نر و مادّهاى) هستند كه در مقابل چشم ديگران، يكديگر را «بُو» مىكشند. (1)
در نتيجه، بر اساس متون تاريخى، سلمان ازدواج كرده و نام همسر او هم «بُقيره» بوده است.
سيد بن طاووس، علامه مجلسى و محدّث نورى از شخصى به نام عبدالله بن سلمان الفارسى نام مىبرند، كه حديث «تحفه بهشتى براى حضرت فاطمه (س)» (2)را از پدر خود جناب سلمان فارسى، روايت كرده است. (3)
همچنين از شيخ بدر الدين حسن بن على بن سلمان در كتابهاى حديثى و رجالى سخن به ميان آمده كه با نُه واسطه، نسب او به محمد بن سلمان الفارسى مىرسد. شيخ بدر الدين حسن، در استاباد از سُدّ از
نواحى رى مىزيسته (1)و واعظ فصيح و صالحى بوده است (2)و از قول محدّث نورى اينچنين استفاده مىشود كه فرزند و نوادههاى سلمان، تا حدود پانصد سال در رى بودهاند. (3)
از نسل و نوادههاى سلمان، مواردى در تاريخ آمده كه به آنها اشاره كوتاهى مىكنيم:
از نوادههاى سلمان، از علماى خُجَند (از شهرهاى جمهورى ازبكستان، در كنار سيحون قرار دارد كه مركز و پايتخت آن كشور است و امروز آن را استالين آباد مىگويند) (4)و مردى عالم و دانشمندى بالياقت بوده است. او شرحى بر كتاب محصول رازى نوشته و به خاطر توانايى و مديريت قوى، پيشوايى امور شرعى مردم را به عهده داشته و به سال (622 ه. ق) در هرات زندگى را بدرود گفته است. (5)
ابوكثير، فرزند عبدالرحمن بن عبدالله بن سلمان است كه در كتابهاى حديثى و تاريخى، به عنوان «نبيره» سلمان معرفى شده است. او طبق اسناد از پدرش روايت مىكند كه جدّ او سلمان فارسى، نامهاى را كه رسول خدا براى عثمان بن اشهل يهودى قريظى كه براى آزادى سلمان نوشته، روايت كرده است. اين نامه را نويسنده كتاب تهذيب «تاريخ ابن عساكر» در جلد اول، صفحه 196 و خطيب بغدادى در كتاب «تاريخ بغداد» جلد اول، صفحه 170 و محدث نورى در «نفس الرحمن»، باب سوم آوردهاند كه همه آنها به معرفى نبيره سلمان هم پرداختهاند. (1)
محدّث قمى مىنويسد:
حسن بن حسن بن سلمان، كه سلسله نسب او به محمد بن سلمان فارسى منتهى مىشود، از فرزندان يا نوادههاى سلمان فارسى است كه مردى دانشمند و واعظ فصيح اللّسان بوده و عالم بزرگوار شيخ محمد بن حسن حرّ عاملى هم، اين موضوع را در كتابرجالى ارزشمند خود «امل الآمل» آورده است. (2)
سال پنجم هجرت هنگام حفر خندق، سلمان به سنگ سفيد بزرگى برخورد نمود. هر چه بر آن كلنگ زد، تأثيرى نكرد. رسول خدا (ص) كلنگ را از دست سلمان گرفت و خود بر آن كوبيد، جرقّههايى جهيدن گرفت و سنگ متلاشى شد و با هر شكستنى پيامبر (ص) مژده پيروزىاى را به سلمان داد و فرمود: «هذِهِ فُتُوحٌ يَفْتح اللهُ مِنْ بَعدي يا سَلمان». (1)
اين مژدهپيامبر (ص) پس از حدود يازده سال، يعنى سال شانزدهم هجرت، درباره فتح مدائن (2)كه سلمان در آن حضور داشت و بخشى از سپاه اسلام را فرماندهى مىكرد، تحقق يافت. (3)
مژده ديگر رسول خدا (ص) به سلمان از اين قرار بود:
سَيوضَعُ على رَأسِك تاجُ كسرى، فَوُضِعَ التّاجُ على رأسِهِعِنْدَ الْفَتحِ ... (1)
به زودى تاج كسرى بر سر تو قرار مىگيرد. پس از فتح مدائن بر سر سلمان تاج گذاشته شد، ولى پس از پيروزى، سلمان از تاج استفاده نكرد، بلكه مسلمانان آن را به خزانه بيت المال در مدينه انتقال دادند. (2)
پس از فتح مدائن در ماه صفر سال شانزده هجرت، نخست عمر، حذيفة بن يمان را كه از ياران پيامبر (ص) و حضرت على (ع) بود (و پدر او نيز در جنگ احد در ركاب پيامبر (ص) شهيد شده بود (3)و خود او هم در جنگ خندق شركت داشت) به استاندارى مدائن منصوب كرد. (4)
امّا استاندارى حذيفه مدت زيادى دوام نيافت، زيرا او در ارادت خويش نسبت به حضرت اميرمؤمنان (ع) صراحت لهجه داشت و همواره شعار «عليٌّ مَعَ الحقِّ، و الحقُّ لا يُفارِقُهُ» (5)بر زبانش جارى بود، به همين دليل و بر اساس گزارش منافقان، خليفه او را از اين
منصب عزل و به مدينه فرا خواند. (1)
پس از عزل حذيفه (2)عمر با در نظر گرفتن مقام بالاى حكمت و فقاهت، ايمان راسخ، مديريت شايسته، بصيرت و خلاقيت چشمگير و ايرانى بودن جناب سلمان، او را به استاندارى مدائن، يعنى پايتخت پهناور، كهن، آباد و متمدن پادشاهان ايران منصوب مىكند. سلمان نيز پس از كسب اجازه از اميرمؤمنان (ع) و موافقت آن حضرت، اين سمت را مىپذيرد. (3)
مدائن، جمع مدينه به معناى شهرها است. درباره مدائن گفته شده: مدائن، شهركى است بر مشرق دجله كه مقر خسروان بوده است و اندر آن يك ايوانى است كه ايوان كسرى خوانند. گويند كه هيچ ايوانى از آن بلندتر نيست اندر جهان و اين شهرى بزرگ بوده و با آبادانى، و آبادانى آن را به بغداد بردند. (4)
مسعودى مىنويسد: «انوشيروان پادشاه ساسانى (كه 48 سال
فرمانروايى بر ايران آن روز داشت) كاخ سفيد را بنا نهاد». (1)
خسروپرويز، بيست و سومين پادشاه از سلسله ساسانى و نوه انوشيروان كه سى و هشت سال (590- 628 م) پادشاهى كرد، در آن مىزيست. (2)
زمخشرى دربارهايوان مدائن و كاخ سفيد كسرى مىنويسد: خسروپرويز، اين كاخ را در مدت حدود بيست سال بنا كرد، طول آن يكصد ذراع (50 متر) و عرض آن پنجاه ذراع (25 متر) بود و آنگاه كه منصور بغداد را مىساخت، تصميم گرفت آن را خراب كند و كاخ ديگرى جاى آن بسازد، امّا وقتى با خالد بن بَرمك، مشورت نمود، وى او را از اين كار منصرف كرد و گفت: اين يادگار پيروزى اسلام است و هر كس آن را ببيند، متوجّه مىشود كه هر كس آن را بنا كرده، كسى جز پيامبرى نمىتواند كار او را نابود كند. علاوه بر اين، در اين مكان على بن ابىطالب (ع) نماز خوانده و مخارج خراب كردن آن هم بيش از بازسازى آن خواهد شد.
امّا منصور گفت: چون اين كاخ مربوط به عجم است، از خراب كردن آن خرسند نيستى، در صورتى كه اگر در آن شكافى ايجاد مىكردم، مال و ثروت (يا جواهرات) زيادى به دست مىآوردم، ولى از اين كار
خوددارى مىكنم. (1)
لويس مَعلوف نيز، مدائن را مجموعهاى از شهرهاى عراق دانسته كه در سى كيلومترى جنوب بغداد و در كنار نهر دجله قرار دارد و پس از فتح قادسيه در سال 637 م به وسيله سعد بن ابى وقّاص فتح شده است. (2)درباره كاخ سفيد مدائن، تالارها، بوستانها، دارايىها، جواهر و تزيينهاى آن، مطالب شگفتآورى در تاريخ روايت شده است. (3)
شهر مدائن با همه عظمت و شكوهى كه داشت، سرانجام به دست سپاهيان اسلام افتاد. به گفته مسعودى: «به هنگام هجوم سپاه اسلام به مدائن، به جاى جنگ و مقاومت، جمعيت زيادى شهر را براى ورود مسلمانان تخليه كردند، بقيه هم دفاع و مقاومتى نكردند». (4)
امام على (ع) هم بيست سال پس از سرنگونى ساسانيان، به سال 36 ه. ق (5)وقتى از كوفه براى رفتن به صفّين با سپاه خويش از كنار كاخ مدائن عبور مىكرد، اندكى توقف نمود و نماز خواند. جرير بن سهم يكى از ياران وارد شد و آنگاه كه چشم او به آثار كسرى افتاد، شعر اسود بن يعفر را چنين خواند:
جَرَت الرِّياحُ عَلي رُسُوم دِيارِهمْ فَكَانّما كانُوا عَلي ميعاد
بادها بر آثار و سرزمين سكونت آنها وزيدن گرفت (و چيزى جز صداى باد در ميان قصر آنها به گوش نمىرسد) گويا آنها همگى وعدهگاهى داشتند كه به سوى آن وعدهگاه شتافتهاند.
امام على (ع) فرمود:
چرا اين آيه قرآن را (كه درباره فرعونيان است) نخواندى كه مىفرمايد: چه بسيار باغها و چشمهها و زراعتها و كاخهاى جالب (و زيبا) و گران قيمت و نعمتهاى فراوان ديگرى كه در آنها غرق بودند، از خود به جاى گذاشتند و رفتند، اين چنين بود ماجراى آنها و ما اينها را ميراث براى اقوام ديگرى قرار داديم، نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين و نه آنها مهلت داده شدند. (1)
در بيانى هم آمده كه آن حضرت اضافه كردهاند:
إنَّ هَؤلاء كانُوا وارِثينَ فَأصْبَحوا مَورُوثينَ، إنَّ هَؤلاء لَمْ يَشْكُرُوا النِّعمَةَ فَسُلِبُوا دُنياهُم بِالْمَعصِيَةِ، إيّاكُم وَ كُفْرَ النِّعَمِ، لاتَحُلَّ بِكُمُ النِّقَمُ. (2)
آنها وارثان حكومت و پادشاهى شدند، كه آن را از ديگران به ارث برده بودند، امّا آنها شكر اين نعمت را انجام ندادند و به گناه و
عصيان آلوده شدند و بدين وسيله، نعمت قدرت و حكومت را از دست دادند. بر شما باد كه از گناه و كفران نعمت پرهيز كنيد، تا نقمت و نكبت بر شما وارد نشود.
آرى، اين بود خلاصه سرگذشت و سرنوشت ساسانيان كاخنشين كه حدود ده سال پس از شكست و آوارگى آنها، وضع كاخها و آثار برجاى مانده آنها اينگونه ترسيم شده است. امّا هنگامى كه سلمان حكيم و زاهد براى حكمرانى بر اين سرزمين مأموريت يافت، نه تنها آن كاخهاى فريبنده را محل كار و فرمانروايى خويش قرار نداد، بلكه براى دسترسى آسان مردم به استاندار خويش و نيز انجام امور ادارى آنها، دكّانى را در بازار انتخاب كرد. (1)
در ادامه، شيوههاى مديريتى سلمان بر مدائن و شهرهاى هفتگانه آن را به اختصار مرور مىكنيم.
سلمان، خوب به ياد دارد كه رسول خدا (ص) فرموده است:
1) سلمان الفارسى، ص 131؛ فتاوى صحابى كبير سلمان، صص 59- 76.
ما مِن أميرٍ يلي أمرَ المُسْلِمينَ ثُمَّ لا يَجْهَدُ لَهُمْ وَ يَنْصَحُ، إلّا لَميَدْخُلْ مَعَهُمُ الجَنَّةَ. (1)
هر اميرى، عهدهدار كار پيشوايى مسلمانان گردد و براى آنها كوشش و تلاش و دلسوزى نكند، با آنها وارد بهشت نمىگردد.
اين استاندار حكيم و مؤمن طبق اين مبناى فكرى و اعتقادى، در اوّلين روزهاى فرمانروايى خويش بر مدائن و شهرهاى هفتگانه تيسفون، با توجّه به اوّلين نياز مردم كه در سرزمين مجوسيت مىزيستند و بايد با منبع وحى و معارف توحيد آشنا مىشدند، تفسير سوره يوسف (ع) را بيان مىكند تا اين معارف در قالب يك داستان، با قهرمانانى با چهرههاى متفاوت به نمايش درآيد.
در تاريخ اينچنين مىخوانيم:
مردم شنيدند كه سلمان در مسجد حضور يافته است، گروه گروه به مسجد آمدند و به نزد او رسيدند، جمعيت به حدود هزار نفر رسيده بود، سلمان به آنها گفت: بنشينيد، آنگاه به تفسير سوره يوسف (ع) پرداخت. (2)
و اينگونه بود كه رسالت اعتقادى و كار فرهنگى خويش را شروع كرد.
حسن بصرى مىگويد: حقوق ساليانه سلمان از صندوق بيت المال، پنج هزار درهم بود و هر وقت حقوق خويش را دريافت مىكرد، آن را در راه خدا به نيازمندان انفاق مىنمود و چون در مدينه زنبيل بافى را آموخته بود، در مدائن نيز زنبيل مىبافت، آن را مىفروخت و از درآمد آن زندگى خود را اداره مىكرد، از كسى هم چيزى نمىگرفت و مىگفت: «لا احِبُّ أنْ آكُلَ إلّا مِنْ عَمِلِ يَدي» (1)«دوست نمىدارم جز از دسترنج خود ارتزاق كنم».
سادهزيستى براى سلمان، استاندار مدائن نه تنها يك شيوه آرمانگرايانه بود، كه باعث كاهش مخارج و قيد و بندهاى دست و پاگير مىشد، بلكه يك نوع راه پيشگيرى از تخلّفها و انحرافهاى ديگران و نيز الگويى رفتارى- آموزشى و مديريتى كارساز محسوب مىشد.
در تاريخ آمده: وقتى سلمان به مدائن وارد شد، نپذيرفت كه در دارالاماره ساكن شود، بلكه در سايه ديوار مسجد استقرار يافت. به او پيشنهاد كردند، كه برايش خانهاى بسازند، ولى وى نپذيرفت. مردى گفت: خانهاى برايت مىسازم كه مطابق ميل تو باشد و آنگاه كه آن مرد
1) الاستيعاب، ج 2، ص 59؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 325؛ نفس الرحمن، ص 555.
خصوصيات خانهاى كه اگر سلمان مىايستاد سر او به سقف و اگر پاى خود را دراز مىكرد، به ديوار مىرسيد را براى سلمان ترسيم نمود، وى با ساختن چنين خانهاى موافقت كرد. (1)
وضع لباس سلمان، در نهايت سادگى بود، به گونهاى كه برخى اوقات به هنگام رفت و آمد، در مركز فرمانروايى خويش، يعنى مدائن كه هنوز فرهنگ تشريفاتى پادشاهى از آن زدوده نشده بود، افراد وى را استهزا مىكردند. (2)گاهى هم چون وضع ظاهرىاش هيچ تمايزى با ديگران نداشت، او را به بيگارى مىگرفتند!
به عنوان نمونه، يك روز مردى از شبام كه قبيلهاى از بنىتميم لات بود، در حالى كه بار كاهى را حمل مىكرد و خسته شده بود، از سلمان (كه او را نمىشناخت) خواست تا بار او را به دوش گيرد و به منزل برساند؛ سلمان خواسته او را پذيرفت. مرد شبامى در بين راه متوجّه شد مردم به كسى كه بار را حمل مىكند، سلام و احترام بسيارى مىگذارند. وقتى دريافت كه وى استاندار و امير مدائن است، سخت شرمنده شد و عذرخواهى كرد و خواست تا بار را از دوش سلمان بردارد، ولى سلمان نپذيرفت و تنها به نيت اداى تكليف بار او را به مقصد رساند. (3)
بىشك، سلمان در اين كار به مولاى خويش حضرت على (ع) اقتدا كرده، زيرا آن حضرت نيز در كوفه مشك آب زن ناتوانى را به دوش گرفت و به خانه خود برد. هنگامى كه زن، حضرت على (ع) را شناخت و از ايشان عذرخواهى كرد، على (ع) اين خدمترسانى را وظيفه خويش و يارىرسانى به يك مسلمان تحت حكومت خويش دانست. (1)
دربارهمعناى زُهد، ابنطُفيل مىگويد: شنيدم كه امام على (ع) مىفرمود:
الزّهدُ في الدُّنيا قَصْرُ الأملِ، وَ شُكْرُ كُلِّ نِعْمَةٍ، وَ الوَرَعُ عَن كُلِّ ما حَرَّمَ اللهُ عَزَّوجلّ. (2)
زهد در دنيا اين است كه آرزوى دور و دراز (وابستگىزا) نداشته باشد، شكر هر نعمتى را (عملًا) انجام دهد و از هر چيزى كه خداوند متعال آن را ممنوع اعلام داشته، پرهيز و خوددارى جدّى داشته باشد.
سلمان حكيم در بازار دكّانى را براى مراجعه ارباب رجوع و محلّ ادارى خود قرار داده بود. او علاوه بر رسيدگى به شكايتها و گزارشها، سركشى و اطّلاع يافتن از وضع مردم و نيازهاىشان را به
طور مستقيم در دستور كار خود قرار داده بود. سلمان بخشى از حقوق دريافتى خود را به نيازمندان مىداد و با «زنبيل بافى» خود، آموزش و نشاط براى كار و فعاليت ايجاد مىكرد و از افراد دردمند و گرفتار، دلجويى و مساعدت مىنمود. (1)زيرا سخن پيامبر (ص) پيوسته آويزه گوش او بود كه فرموده بود: هر بندهاى را كه خداوند توفيق پيشوايى دهد و درباره مردم خويش، تقلّب و تزوير و فريبكارى كند، خداوند او را از بهشت محروم مىگرداند. (2)
سلمان با اجازه امام على (ع) از سوى خليفه دوم، استاندارى مدائن را پذيرفت (3)و شيوه استاندارى خويش را بر اساس ايمان، درايت و سادهزيستى قرار داد و كوشيد تا راهنمايىها و هدايتهاى امام على (ع) را معيار و ملاك فرمانروايى و مديريت خويش قرار دهد.
آن حضرت، در روزگارى كه در مدينه مىزيست و هنوز از جانب مردم به منصب امامت تعيين نشده بود، طى نامهاى به سلمان، سادهزيستى و پرهيز از مظاهر و زخارف فريبنده دنيا را توصيه كرده بود، تا وى هيچ گاه از مسير تقوا و درستكارى، پا را بيرون نگذارد و پيوسته
به ياد حساب و كتاب و معاد باشد. (1)
بدين جهت وسايل زندگى سلمان عبارت بودند از يك قلم، يك دوات، يك عصا، يك شمشير، يك پوست گوسفند (به عنوان فرش) و يك عبا كه نصف آن را زيرانداز و نصف ديگر آن را روانداز خود كرده بود. هنگامى كه نهر دجله طغيان كرد، سيل شهر مدائن را فرا گرفت و بيشتر خانههاى شهر خراب شد. اما وقتى سيل نزديك دكّان و محلّ كار سلمان رسيد، وى به سرعت پوست گوسفندى را كه فرش او بود، روى شانه گذاشت و قلم و دوات و عصايش را به دست گرفت و بالاى كوهى رفت و گفت: «هكذا يَنجُو المُخِفُّونَ يَومَ القِيامَة» (2)«روز قيامت هم، سبكباران، اينگونه نجات پيدا مىكنند».
سلمان دانشمند و حكيم، از سال شانزدهم هجرت تا پايان عمر، با كمال حكمت و درايت استاندارى مدائن را عهدهدار بوده است.
سلمان، از روزى كه اسلام را پذيرفت، در ركاب پيامبر (ص) براى دفاع از مكتب توحيد، در جبهههاى جنگ حضور داشت و نيز شجاعانه به خدمت و حمايت از حضرت على (ع) و حضرت فاطمه (س) پرداخت، تا جايى كه از اهل بيت (ع) محسوب گرديد. (1)
اين شخصيت بزرگ ايرانى، در قلمرو ايمان و اطاعت همهجانبه و مخلصانه و با بهرهگرفتن از معارف اهل بيت: چنان رفتار كرد، كه در ادب پارسى از او به عنوان يك اسوه و الگوى كامل ياد مىشود.
1) نفس الرحمن، ص 134.
همچو سلمان، در مسلمانى بكوش اى مسلمان! تا كه سلمانت كنند
تا توانى، در گلستان جهان خار شو، تا گُل به دامانت كنند (1)
ستاره زندگانى شرافتمندانه سلمان كهنسال، استاندار مدائن با بيمار شدنش كمكم به غروب نزديك مىشد.
جابر بن عبدالله انصارى، روايت كرده است كه: سعد بن ابى وقّاص در روزهاى بيمارى و بسترى سلمان به عيادت او رفت و پس از احوالپرسى گفت: اى ابوعبدالله! اين براى تو مژده بزرگى است، كه وقتى رسول خدا (ص) وفات مىيافت از تو راضى بود.
امّا سعد مشاهده كرد، سلمان گريه مىكند!
سعد، پرسيد: چرا گريه مىكنى؟ مگر نمىدانى كه پس از مرگ خويش به ياران خود ملحق خواهى شد و در كنار حوض كوثر به رسول خدا (ص) خواهى پيوست؟
سلمان گفت: من از ترس مرگ و علاقه به دنيا گريه نمىكنم، بلكه از اين جهت ناراحت هستم، كه رسول خدا (ص) با ما عهد و قرار گذاشت كه وسايل زندگى ما به اندازه توشه يك مسافر بيشتر نباشد، در حالىكه اكنون مشاهده مىكنى در اطراف من وسايل بيشترى وجود دارد.
سعد مىگويد: مشاهده كردم در اتاق سلمان و در كنار او؛ غير از يك
1) كليات خزائن الاشعار، سيد عباس حسينى جوهرى، ص 28.
طشت لباسشويى، يك كاسه بزرگ (باديه) و يك آفتابه بيشتر وجود نداشت. (1)
ارزشكل دارايىهاى استاندارى را نيز كه حدود بيست سال بر مدائن فرمانروايى داشت، طبق روايت انس بن مالك، عامر بن عبدالله و ديگران، پانزده دينار يا حدود ده درهم يا بيست درهم برآورد كردهاند. (2)
غير از سُوَيد و زاذان، دو دستيار و خدمتگزارى كه تاريخ براى سلمان مطرح كرده است (3)صحابيان، فرماندهان و افراد بزرگ ديگرى همچون سعيد بن سوقه، سعد بن مالك، عبدالله بن مسعود و عامر بن عبدالله نيز در مدائن در روزهاى بيمارى سلمان به عيادت او مىرفتند. (4)
سلمان حكيم، در بالاخانه كوچك «ابى قُرة كِندى» در بستر بيمارى خوابيده بود. (5)بيمارى سلمان، روز به روز شدّت مىيافت. زاذان خدمتگزار آن مرد بزرگ، مىگويد:
من براى مرگ سلمان خيلى نگران بودم، وقتى وضع وى وخيم شد و
آثار مرگ در او نمودار گرديد، گفتم: تكليف من چيست، چه كسى در غسل دادن تو مرا يارى خواهد كرد؟
سلمان گفت: نگران نباش، همان كسى كه رسول خدا (ص) را غسل داد، مرا هم غسل خواهد داد. گفتم: اى مولاى من! تو در مدائن هستى و او در مدينه به سر مىبرد ... (1)
بُقيره، همسر سلمان مىگويد:
وقتى مرگ سلمان نزديك شد، در حالى كه در بالا خانهاى خوابيده بود كه چهار در داشت، مرا نزد خويش فراخواند و گفت: همه درها را باز بگذار، زيرا رسول خدا (ص) به من خبر داده كه به هنگام مرگ، ميهمانانى به ديدن من مىآيند كه بوى خوش را دوست مىدارند، غذا هم نمىخورند و من هم نمىدانم آنها از كدام در وارد مىشوند.
بُقَيره مىگويد: من همه درها را باز گذاشتم، بعد سلمان دستور داد: كيسه كوچك مِشكى كه رسول خدا (ص) به او هديه كرده بود و او آن را در جايى پنهان كرده بود را برايش حاضر كنم.
وقتى كيسه مِشك را آوردم، گفت: آن را با آب خيس كنم و در اطراف اتاق بريزم. بعد گفت: درها را ببند، وقتى براى بستن درها حركت كردم و نزد سلمان برگشتم، متوجّه شدم وى وفات يافته است. (2)
امّا ميهمانان او چه كسانى بودند؟ و در آن هنگام بر او چه گذشت؟
در روايتى آمده است كه على (ع) به هنگام صبح به مسجد مدينه وارد شد و اعلام كرد: ديشب رسول خدا (ص) را به خواب ديدم، به من فرمود: سلمان در مدائن از دنيا رفته و به من سفارش فرمود كه بروم او را غسل و كفن كنم، بر او نماز بخوانم و به خاك بسپارم و من اكنون به سوى مدائن مىروم. (1)
جابر بن عبدالله انصارى مىگويد: آن حضرت نماز جماعت صبح را براى ما خواند، بعد روى خود را به طرف ما برگردانيد و فرمود: اى مردم! خداوند شما را در مرگ برادر خود سلمان پاداش دهد، آنگاه عمامه رسول خدا (ص) بر سرگذاشت، پيراهن بلند آن حضرت را روى لباس خود پوشيد، شمشير و عصا برداشت و بر شتر غَضباء سوار شد و از مدينه خارج گرديد و به غلام خويش قَنبر فرمود: ده قدم بردار.
قنبر مىگويد: با برداشتن ده قدم، ما خود را در مدائن جلو در خانه سلمان يافتيم. (2)
زاذان، خدمتگزار سلمان مىگويد:
سلمان پيش از اين به من گفته بود: هر وقت چانه مرا بستى، صداى سقوط چيزى را مىشنوى، وقتى چانه سلمان را بستم، صداى سقوط چيزى را شنيدم، پشت در خانه آمدم، ديدم اميرمؤمنان (ع) وارد شد.
آن حضرت فرمود: اى زاذان! سلمان از دنيا رفت؟!
گفتم: آرى، اى مولاى من. آنگاه على (ع) وارد بالاخانه شد، پارچه را از روى سلمان كنار برد، سلمان هم به روى على (ع) لبخندى زد و مىخواست بنشيند (1)كه على (ع) فرمود: اى ابوعبدالله! خوش درگذشتى، وقتى رسول خدا (ص) را ملاقات كردى، آنچه از سوى مردم به برادر تو رسيده، براى آن حضرت بيان كن.
آنگاه على (ع) سلمان را غسل داد و بر او كفن پوشاند و نماز گزارد، ولى ما صداهاى تكبير زيادى مىشنيديم، وقتى خوب دقّت كرديم، دو مرد همراه آن حضرت بودند ايشان فرمود: يكى برادرم جعفر طيار و ديگرى خضر پيامبر است و همراه هر يك از آنها فرشتگان زيادى براى تجهيز سلمان شركت كرده بودند. (2)
بدين ترتيب، على (ع) از مدينه (با اعجاز و طى الارض) به مدائن رفت، تجهيز سلمان را انجام داد و پيش از ظهر همان روز هم به مدينه بازگشت و اعلام كرد: «دفن و كفن سلمان را انجام دادم»، امّا بسيارى از افراد اين سخن را نپذيرفتند، تا اينكه پس از مدّتى نامهاى از مدائن به مدينه رسيد كه در آن نوشته شده بود: «سلمان در فلان روز وفات يافت، مرد عربى هم آمد و او را غسل داد، كفن نمود، بر جنازهاش نماز خواند و جسد او را به خاك سپرد»
و مردم از شنيدن اين داستان شگفتزده شدند. (1)
درباره مدت عمر سلمان، اختلافنظرهاى تاريخى بسيارى وجود دارد؛ از جمله:
الف) شيخ طوسى، سلمان را از معمّرين دانسته كه حضرت عيسى (ع) را درك نموده (2)و در اين صورت، سلمان 500 سال عمر كرده است. (3)
ب) طبق روايتى كه از پيامبر (ص) نقل شده، سلمان 450 سال عمر كرده است. (4)
ج) سيد مرتضى و شيخ طُريحى مىنويسند: از آثار و اخبار استفاده مىشود كه سلمان، 350 سال زندگى كرده است. (5)
د) مورّخان بسيارى، مدت حيات سلمان را 250 سال دانستهاند. (6)
ه) شيخ عبدالله سُبيتى مىگويد: براى من ثابت شده است كه سلمان، بيش از هشتاد سال زندگى نكرده است. (7)او خواسته با اين نظريه قابليت
ازدواج سلمان را توجيه پذير كند؛ زيرا به نظر ابن اثير، ازدواج سلمان با سنينى كه در بالا آمده، بعيد به نظر مىرسد. (1)
و) محدّث نورى، نظريه 250 سال را، معتبرتر مىداند. (2)ابن عبدالبر نَمرى قُرطبى (3)، ابن اثير جزرى (4)، قاضى نور الله شوشترى (5)، ابن حجر عسقلانى (6)، سيد على خان مدنى شيرازى (7)و علامه عبدالحسين امينى (8)نيز اين نظريه را تأييد كردهاند.
به گواهى قرآن كريم و منابع تاريخى افراد ديگرى (به جز سلمان) هم از طول عمر برخوردار بودهاند از جمله: نوح پيامبر كه به بيان قرآن كريم در ميان قوم خويش 950 سال به دعوت و تبليغ پرداخت. (9)
همچنين در تاريخ مىخوانيم: حضرت آدم (ع) 930 سال، سليمان بن داود (ع) 12 سال (10)، ابراهيم خليل (ع) 200 سال (11)، شيث (ع) 912 سال، لوط (ع)
732 سال و ادريس 300 سال عمر كردهاند. (1)
شيخ الرّييس، بوعلى سينا هم مىگويد: براى عارفان، خوارق عاداتى هست كه آنان كه عارف به آن نيستند، آن را ناممكن مىشمارند، ولى آن كس كه عارف است، آن خوارق عادات را دليل عظمت و بزرگى مىداند. (2)
درباره تاريخ وفات سلمان حكيم اختلاف است؛ برخى وفات وى را در اواخر خلافت عثمان سال 35 هجرت و برخى در اوايل خلافت اميرمؤمنان (ع) دانستهاند.
امّا دربارهماه و روز وفات سلمان، بر اساس محاسباتى كه سيد جلال احمد الحسينى انجام داده، وفات آن بزرگوار را هشتم صفر سال 35 ه. ق اعلام كرده است. (3)در اين صورت، پس از گذشت 55 روز از خلافت امام على (ع) در حالى كه آن حضرت هنوز در مدينه اقامت داشته، وفات وى واقع شده است. (4)
همه مورخان، درباره محل آرامگاه سلمان حكيم، در مدائن اتفاق نظر دارند.
زمخشرى مىنويسد: سلمان، خود قبل از وفات، روى كفن خويش، اين رباعى را نوشته بود:
وَفَدْتُ على الكَريم بِغَيرِ زادٍ مِنَ الحَسناتِ وَ القَلبِ السَّليم
وَحَمْلُ الزّادِ أقْبَحُ كُلِّ شَيءٍ إذا كانَ الوُفُود عَلى الكَريمِ (1)
به پيشگاه خداى كريم، بدون توشهاى از حسنات و قلب سالم، وارد شدم و همراه برداشتن هرگونه توشهاى، براى ورود به پيشگاه خداى كريم، بدترين چيزها خواهد بود.
به هر حال، سلمان فارسى كه حدود 20 سال (16- 35 ه. ق) استاندارى و فرمانروايى مدائن را برعهده داشت و مردم آن سرزمين را با مديريت زاهدانه و مدبرانه خويش و بر اساس معارف ناب اسلامى پرورش داد، در همان سرزمين به آغوش خاك آرميد.
خلاصه تغيير و تحولات و سير تاريخى مدائن و بارگاه سلمان، بدين قرار است:
الف) بين سالهاى 204 ه. ق كه مأمون الرشيد از خراسان به عراق آمد تا عهد معتصم عباسى و واثق تا اواخر سال 232 ه. ق و پيش از
1) اسد الغابه، ج 2، ص 332؛ الاستيعاب، ج 2، ص 161.
خلافت متوكّل، آرامش و آزادى نسبىاى براى شيعيان به وجود آمد. در اين سالها آنها از اين فرصت استفاده كردند و توانستند براى امام على (ع) و حضرت حسين بن على (ع) قبر و بارگاهى بسازند و در مدائن براى سلمان هم قبر و بقعهاى ساختند. (1)
ب) خطيب بغدادى مىنويسد: مقدّسى، جهانگرد و جغرافىدان مشهور كه بيشتر كشورهاى اسلامى را سياحت كرده و كتاب «حسن التقاويم في معرفة الاقاليم» را در سال 375 ه. ق نوشته (2)به زيارت سلمان رفته است. (3)
ج) همچنين خطيب بغدادى (392- 463 ه. ق) كه به نيشابور، اصفهان، بيت المقدس، مكه و طرابلس سفر كرده و در اواخر عمر در بغداد مىزيسته، به مدائن رفته و در اين باره مىنويسد: اكنون قبر سلمان، نزديك ايوان مدائن قرار دارد، ساختمانى براى آن تأسيس شده، خادمى براى حفاظت و عمارت و اداره امور آنجا فعاليت مىكند. من آن بقعه را ديدهام و چند بار به زيارت آن رفتهام. (4)
د) ابن جوزى (508- 597 ه. ق) كه از دانشمندان مشهور در علوم فقه
و فلسفه و تاريخ و نويسنده آثارى چون «المنتظم فى اخبار الامم» است، در اين باره مىگويد: ما (در همان قرن ششم ه. ق) قبر سلمان را زيارت كرديم و به بغداد برگشتيم. (1)
ه) ياقوت حَمَوى (575- 626 ه. ق) صاحب اثر معجم البلدان كه براى تجارت به ايران، هندوستان، مصر و شام و بعضى ممالك اروپا سفر كرده، از مدائن و زيارت سلمان از سوى مسلمانان، سخن به ميان آورده است. (2)
و) ابويحيى زكريا بن محمد قزوينى (600- 682 ه. ق) هم در اين باره مىنويسد: در قرن هفتم، هنوز مدائن به صورت دهكدهاى كه كشاورزان در آن سكونت داشته و جز شيعيان تند رو، در آنجا كسى نبوده و زنان مجاز نبودندقبل از غروب آفتاب از خانه بيرون بيايند، برقرار و آباد بوده است. (3)
ز) به هر حال، ايوان مدائن كه شاپور ذوالاكتاف، در سال 376 م.
بنيانگذارد و ساليانى مقرّ فرمانروايى ساسانيان بوده، كاخ عظيمى داشته، الان به صورت دهكدهاى است و اكنون (1431 ه. ق) شنيده شده، شيعيان در آنجا قدرت يافته، به آبادانى و توسعه بعقه
و بارگاه سلمان و حذيفه اشتغال دارند. محدث قمى هم مىنويسد:
«در آن مكانى كه امام على (ع) نماز خوانده، نماز خواندن نيكو خواهد بود». (1)
فقيه بزرگ و نامدار شيعه، ابوجعفر محمد بن حسن طوسى (385- 460 ه. ق) در كتاب عظيم فقهى «التهذيب» در مورد زيارتهاى روايت شده از امامان معصوم:، زيارتنامهاى را براى سلمان فارسى آورده است. (2)
همچنين سيد رضى الدين، على بن موسى بن طاووس حسينى حلّى (متوفاى 664 ه. ق) (3)، علامه محمد باقر مجلسى (متوفاى 1111 ه. ق) (4)و حسين بن محمد تقى، معروف به محدّث نورى (متوفاى 1320 ه. ق) (5)هر كدام چهار نوع زيارتنامه براى سلمان فارسى آوردهاند كه ما مناسبترين آنها را به اميد تقرّب به ذات خداوند و دريافت پاداش الهى، در زير قرائت مىكنيم:
السَّلامُ عَلى سَيّدِنا مُحَمَّدٍ النّبِيِّ خاتَمِ النَّبِييّنَ وَ عَلى آلِهِ الائِمَّةِ الطّاهِرِينَ، السَّلامُ عَلى أنبياءِ اللهِ أجمَعينَ وَ مَلائِكَتِهِ المُقَرَّبينَ وَ عِبادِهِ الصّالِحينَ، السَّلامُ عَلَيكَ أيُّهَا العَبدُ الصّالِحُ المُؤمِنُ المُخلِصُ النّاصِحُ، السَّلامُ عَلَيكَ يا مَن خَلَطَهُ إيمانهُ بِأهلِ البَيتِ الطّاهِرِينَ وَ باعَدَهُ إسلامُهُ مِن جُملَةِ الكُفّارِ وَ المُشرِكينَ، السَّلامُ عَلَيكَ يا أبا عَبدِالله وَ وَصيَّهُ وَ صاحِبَ رَسولِهِ وَ صَفيِّهِ، السّلامُ عَلَيكَ أيُّهَا الطّائِعُ العابِدُ الخاشِعُ الزّاهِدُ، السَّلامُ عَلَيكَ يا سَلمانُ وَ رَحَمةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ.
أشهَدُ أنَّكَ عِشْتَ حَميداً وَ مَضَيْتَ سَعيداً، لم تَنْكُثْ عَهْداً وَلاحَلَلتَ مِنَ الشَّرعِ عَقداً، وَ لا رَضِيتَ مُنكَراً وَ لا أنكَرتَ مَعروفاً، وَلا وَالَيْتَ مُخالِفاً وَ لا خالفَتَ مُؤالِفاً وَلا بِعْتَ دِينَكَ بِدُنياكَ، وَ لا آثَرتَ عَلى ما يَبقى ما يَفنى، وَ أَشهَدُ أَنّكَ مَضَيْتَ عَلى سُنَّةِ خاتَمِ
النَّبِييّنَ وَ وَلايَةِ أَميرِالمُؤْمِنينَ وَ أهَلِ بَيتِ الطّاهِرِينَ، وَ أَنّكَ صِرْتَ إلى أحْمَدِ جِوارٍ و أسعَدِ قَرارٍ، فَهَنَّأَكَ اللهُ إنعامَهُ المُؤَبَّدَ وَ اكرامَهُ المُجَدَّدَ، وَ جَعَلَكَ في زُمرَةِ مَواليكَ الطّاهِرِينَ وَ أَئمَّتِكَ الأكرَمينَ، وَ نَفَعنِي بِزيارَتِكَ وَ إخلاصي في مَحَبَّتِكَ، وَ جَمَعَ بَينَنا في مُستَقَرِّ الرَّحْمَةِ وَ مَحَلِّ النِّعمَةِ إنّهُ عَلى ذلِكَ قَديرٌ.
اللّهُمَّ إنّي أَسأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ أَهلِ بَيته الطّاهِرِينَ الهادينَ أن تُصَلّيَ عَلَيهِم أجمَعينَ وَ أن تُضاعِفَ إنعامَكَ وَ إكرامَكَ وَ تُرادِفَ إحسانَكَ وَ امتِنانَكَ عَلى عَبدِكَ سَلمانَ الّذي شَرَّفتَهُ بِالإسلامِ وَ الايمانِ وَ القُربِ مِنْ نَبِيّكَ وَ وَصِيّهِ (ع) وَ أَن تَجعَلَ زِيارَتي لَهُ كَفّارَةً لِذُنوُبي وَ مُمَحِّصَةً لِعُيوُبي وَ زيادَةً في يَقيني وَ مُؤَكِّدَةً لإِيماني، وَ أَن تَحمَدنَي عاقِبَةَ أمرِي في دُنيايَ وَ دِيني، وَ تَغفِرَلي وَ لِوالدَيَّ وَ أهلي إنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ
قَديرٌ، وَ حَسبِيَ اللهُ وَ نِعمَ الوَكيلُ نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَّصيرُ.
پس از پايان زيارت، هرگاه خواستى برگردى، بايست و بگو:
السَّلامُ عَلَيكَ يا أَبا عَبدِاللهِ، أنتَ بابُ اللهِ المُؤْتى مِنْهُ وَ المَأْخُوذُ عَنْهُ، أشْهَدُ أنَّكَ قُلتَ حَقّاً و دَعَوْتَ صِدقاً وَ دَعَوتَ إلى مَولايَ وَ مَولاكَ عَلانِيَة وَ سِراً، أتيتُك زائِراً وَ حاجاتي لَكَ مُسْتَودِعاً، و ها أنا ذا مُوَدّعُكَ أَستَودِعُكَ دِيني وَ أمانَتي وَ خَواتيمَ عَمَلي وَ جَوامِعَ أمَلي إلى مُنتَهى أَجَلي، وَالسَّلامُ عَلَيكَ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ وَ صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ الأخيارِ.
سپس هر چه مىتوانى دعا كن و به يارى خداوند راه بازگشت را پيش بگير.
قرآن كريم.
نهج البلاغه، صبحى صالح، بيروت، 1387 ه. ق.
الاحتجاج، احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، نجف، 1386 ه. ق.
الاخبار الطوال، ابوحنيفه احمد بن داود دينورى، بغداد، افست، بىتا.
الاختصاص، محمد بن محمد بن نعمان عكبرى (شيخ مفيد)، قم، بىتا.
ارشاد القلوب، حسن بن ابى الحسن محمد ديلمى، قم، 1416 ه. ق.
الاستيعاب فى معرفه الاصحاب، ابن عبدالبر نمرى قرطبى، در حاشيه الاصابه، بيروت، 1328 ه. ق.
اسدالغابه فى معرفه الصحابه، على بن محمد بن عبدالكريم جزرى، تهران.
الاصابه فى تمييز الصحابه، احمد بن على بن حجر عسقلانى، بيروت، 1328 ه. ق.
امالى المفيد، محمد بن محمد بن نعمان عكبرى (شيخ مفيد)، قم.
الامامه و السياسه، محمد بن عبدالله بن مسلم دينورى، مصر،
1388 ه. ق.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت.
بهجه الآمال فى شرح زبده المقال، ملا على عليارى تبريزى، تهران، 1371 ه. ش.
پيامبر، زين العابدين رهنما، چاپ نوزدهم، تهران، 1345 ه. ش.
تاريخ الامم و الملوك، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، بيروت.
تاريخ الخلفاء، جلال الدين عبدالرحمن بن ابوبكر سيوطى، مصر، 1371 ه. ق.
تاريخ اليعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، بيروت، 1379 ه. ق.
تاريخ پيامبر اسلام، محمد ابراهيم آيتى، چاپ چهارم، دانشگاه تهران، 1366 ه. ش.
ترجمه و شرح نهج البلاغه، على نقى فيض الاسلام، تهران.
تفسير نور الثقلين، عبد على بن جمعه عروسى حويزى، قم، 1413 ه. ق.
التنبيه و الاشراف، ابوالحسن بن على بن حسين المسعودى، قاهره، 1357 ه. ق.
حدود العالم من المشرق الى المغرب، تهران، 1403 ه. ق.
حليه الاولياء و طبقات الاصفياء، ابونعيم احمد بن عبدالله الاصبهانى، قم، 1378 ه. ق.
خدمات متقابل اسلام و ايران، مرتضى مطهرى، تهران، 1349 ه. ش.
الدر المنثور فى التفسير بالمأثور، جلال الدين سيوطى، بيروت.
الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه، سيدعلى خان مدنى شيرازى، قم، 1397 ه. ق.
دلائل الامامه، محمد بن جرير طبرى امامى، قم، 1413 ه. ق.
ديباچهاى بر رهبرى، محمدحسن ناصرالدين صاحب الزمانى، تهران، 1348 ه. ق.
الذريعه الى تصانيف الشيعه، شيخ محمدمحسن آقا بزرگ طهرانى، قم.
رجال النجاشى، احمد بن على نجاشى، قم، مكتبه الداورى.
روزبه يا سلمان محمدى، على مهاجرانى، تهران، 1351 ه. ش.
سفينه البحار و مدينه الحكم و الآثار، عباس بن محمد رضا القمى، آستان قدس رضوى.
سلمان الفارسى، شيخ عبدالله سُبيتى، چاپ سوم، بيروت، 1977 م.
سلمان پاك، لوئى ماسينيون، ترجمه على شريعتى، تهران، 1343 ه. ش.
سلمان فارسى، احمد صادقى اردستانى، تهران، 1348 ه. ش.
السيره النبويه، عبدالملك بن هشام حميرى، مصر، 1355 ه. ق.
شرح نهج البلاغه، عز الدين ابوحامد هبه الله ابن ابى الحديد، مصر.
صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى، مصر.
علل الشرائع، محمد بن على بن بابويه قمى، نجف، 1385 ه. ق.
الغدير فى الكتاب و السنه والادب، عبدالحسين امينى، تهران، 1396 ه. ق.
الغيبه، ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، قم.
فتاوى صحابى كبير سلمان فارسى، شيخ خليل كمرهاى، تهران، 1351 ه. ش.
فتوح البلدان، احمد بن يحيى بلاذرى، ترجمه دكتر محمد توكل، تهران، 1337 ه. ش.
فرهنگ عميد، تاريخ و جغرافيا، حسن عميد، تهران، 1346 ه. ش.
فرهنگ فارسى، محمد معين، چاپ چهارم، تهران، 1360 ه. ش.
الفهرست، ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، قم.
قاموس الرجال، شيخ محمد تقى تسترى، قم، 1379 ه. ق.
الكافى، محمد بن يعقوب كلينى، تهران.
كنزالعمال، علاء الدين متقى هندى، بيروت، 1405 ه. ق.
الكنى و الالقاب، عباس بن محمدرضا القمى، نجف، 1376 ه. ق.
لغت نامه دهخدا، على اكبر دهخدا، تهران.
متن كامل ديوان شيخ اجل سعدى، تصحيح مظاهر مصفا، تهران، 1340 ه. ش.
مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى (مولوى)، تهران.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسى، تهران.
مروج الذهب و معادن الجواهر، على بن حسين المسعودى، بيروت،
1385 ه. ق.
المعارف، ابن قتيبه دينورى، بيروت، 1390 ه. ق.
معالم العلماء، محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، نجف، 1380 ه. ق.
مكاتيب الرسول، على بن حسينعلى الاحمدى الميانجى، چاپ سوم، قم، 1363 ه. ش.
مكارم الاخلاق، حسن بن فضل طبرسى، بيروت، 1392 ه. ق.
من لا يحضره الفقيه، محمد بن على بن بابويه قمى، تهران.
مناقب آل ابى طالب، محمد بن على بن شهر آشوب، قم.
ناسخ التواريخ خلفاء، ميرزا محمد تقى لسان الملك سپهر، تهران، 1385 ه. ق.
نفس الرحمن فى فضائل سلمان، ميرزا حسين بن محمد تقى النورى، تحقيق جواد قيومى، تهران، 1411 ه. ق. ايوان كسرى (مدائن)
مزار سلمان فارسى و حذيفه بن يمان (مدائن)