ghaemiyeh.com
سرشناسه : دشتي، عبدالله
عنوان قراردادي : تطهيرالمناهج منالتكفير .فارسي
عنوان و نام پديدآور : پرهيز از انديشههاي تكفيري: ترجمه تطهيرالمنهاج منالتكفير/ مولف عبدالله دشتي؛ مترجم كاظم حاتميطبري؛ [برايحوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت].
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۹۶ ص.
شابك : ۱۰۰۰۰ ريال : 978-964-540-310-0 ؛ ۱۰۰۰۰ ريال (چاپ اول)
وضعيت فهرست نويسي : فاپا (چاپ دوم)
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۹۰ .
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : تكفير
موضوع : شرك
شناسه افزوده : حاتمي طبري، كاظم، ۱۳۴۷ -، مترجم
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۲۲۵/۳/د۵ت۶۰۴۱ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۶۴
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۳۶۸۷۹
الحمد لله رب العالمين وصلى الله على محمد و آله الطاهرين
اختلاف برداشت از متون در بين پيروان هر دين و آئينى همواره رايج بوده و مسلمانان نيز از اين اصل بر كنار نيستند. از اينرو، انديشمندان اسلامى تا زمانىكه انديشه جديد و اختلاف برداشت نوسبب انكار اصلى از اصول اسلام نگرديده و يا موجب تغيير ماهيت آن نشده باشد و مستند به كتاب و سنت و حكم عقل قطعى باشد، آن را انديشه اسلامى تلقى نموده و احكام اسلامى را بر صاحب آن انديشه جارى مىكنند.
اما برخى جريانها و گروهها نيز گاه و بيگاه در امت اسلامى سر بركشيدهاند و معيار حق و اسلاميت را
انديشه خود دانسته و هرگونه انديشه مخالف را برنتابيده و محكوم به كفر نمودهاند. نمونه بارز اين جريانات را در صدر اسلام، در ميان خوارج مىتوان يافت. اين جريان همواره براى امت اسلامى مشكل آفرين بوده است و امروزه
ص8
وهابيان نيز در اين راه گام نهاده و هر گونه انديشه و باور اسلامى را با محك ناصواب خود مىسنجند و به راحتى حكم تكفير و قتل و نابودى صاحب انديشه را صادر مىنمايند. اما معيارها و ضابطههاى آنان براى تكفير چيست؟ دلايل آن كدام است؟ و راه برون رفت از اينگونه انديشهها چيست؟
اين پرسشها مباحثى است كه محقق ارجمند عبدالله دشتى به تحقيق آن نشسته و استاد ارجمند حاتمى طبرى با قلم شيواى خود آن را به فارسى برگردان نموده است. ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين اثر نيز همچون ديگر آثار اين مركز مورد توجه ارباب فكر و انديشه قرار گيرد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص9
بىشك، وحدت و كنار گذاشتن اختلافات، هدف هر مسلمانى است كه در انديشه خيرخواهى براى اسلام و جوامع اسلامى باشد. البته وحدت به معناى زدودن تمام تفاوتهاى موجود در جوامع اسلامى نيست، بلكه معناى آن، تفاهم و نزديكى ديدگاهها بين جوامع مختلف و متفاوتِ موجود در دايره كلى اسلام است؛ به گونهاى كه هر جمعيت و طايفهاى، عنوان كلى اسلام را بر ديگر طوايف منطبق بداند.
بنابراين، مطرح كردن مباحثى كه در آن، از موارد اختلاف يا از طوايفى ياد شود كه دستخوش اختلاف با يكديگر
هستند، لزوماً به معناى برافروختن شعله كينه و دشمنى نيست، بلكه گاه، ممكن است كاملًا بر عكس و در جهت محكم كردن پايههاى محبت و دوستى در ميان همان گروههاى جدا از هم باشد. اين امر مبتنى بر دو اصل كلى (در ذهن افراد) است:
اول اينكه اين افراد، همه برادران مسلمان من هستند كه بايد تمام محبت قلبى خود را نثارشان كنم.
ديگر اينكه آنها نيز براى اعتقادات خود دلايلى دارند كه پيش خودشان پذيرفتنى است و بايد به رأى و ديدگاهشان، هر چند نزد من باطل باشد، احترام بگزارم.
نتيجه اينكه در هر اختلاف و تفاوتى، نكته مهم و مطلوب، عمل به سخن خداى متعال است كه مىفرمايد: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا؛ «و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد». (آلعمران: 103) و اين سخن كه وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ؛ «و با هم نزاع مكنيد كه سُست شويد و مهابت شما از بين برود». (انفال: 46).
كسى نمىتواند منكر اين حقيقت شود كه اختلاف ديدگاه در ميان مسلمانان هست و اين، واقعيتى انكارناپذير است. قرآن نيز بر اين مسئله تصريح كرده كه قِوام زندگى بشر بر وجود چنين اختلافاتى است:
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ* إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ (هود: 118 و 119)
و اگر پروردگار تو مىخواست، همانا همه مردم را امّت واحدى قرار مىداد، در حالى كه پيوسته در اختلافند؛ مگر كسانى كه پروردگارت به آنان رحم كرده، و براى همين آنان را آفريده است. و وعده پروردگارت [چنين] تحقّق پذيرفته است [كه] «البتّه جهنّم را از جنّ و انس يكسره پر خواهم كرد».
اين امر نه تنها در ميان دو يا چند طايفه، بلكه در ميان افراد يك طايفه نيز ممكن است وجود داشته باشد و حقيقتى است كه آن را در زندگى اجتماعى، آشكارا مىبينيم و لمس مىكنيم.
ص11
مشكل مهمى كه مىخواهيم بر آن تمركز كنيم، اين است كه وقتى يكى از طرفين معتقد باشد هيچ مجالى براى نزديك شدن به افكار و عقايد ديگران نيست و پا را از اين هم فراتر نهد و طرف مقابل را- كه فرض بر اين است دستكم، در نامِ مسلمانى و زندگى در جامعه اسلامى با او شريك است- خارج از دايره دين بداند و براى اخراج او از امت اسلام چوب تكفير بردارد. در اين صورت، جايى براى تحقق وحدت باقى نخواهد ماند و اينجاست كه شيطان در گيرودار نزاع و سستى- با تمام خطرها و نتايج نابودكنندهاى كه براى اسلام دارد- سر بر مىآورد.
وجود اين گروه و افكار ويرانگرشان، امت را به سوى درگيرى و حتى جنگ و كشتار داخلى مىكشاند و
زمينه مهم و اساسى را براى مداخلهبيگانگان فراهم مىكند؛ همان چيزى كه امروزه آن را لمس مىكنيم. دردها و مصيبتهايى كه همين افكار براى امت اسلام به بار آورده و همه امت را در بر گرفته است، به گروه خاصى اختصاص ندارد. اينجاست كه بايد از سخن خداى تعالى عبرت گرفت كه مىفرمايد:
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (انفال: 25)
و از فتنهاى كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد، بترسيد و بدانيد كه خدا سختكيفر است.
البته اين امت همواره فرزندان مخلصى داشته است كه دغدغه رفع مشكلات را داشته و در راه انتشار روح دوستى و محبت بين ممالك و طوايف اسلامى مختلف تلاش كردهاند.
ص12
ما معتقديم كه اولين گام در راه تحقق وحدت در برابر انديشههاى اين دسته تكفيرى، توضيح اين نكته است كه آنان در اين راه به خطا رفتهاند. اين چكيده خيرخواهى ما و هدفى است كه از نگاشتن اين سطور داريم.
درست است كه مىتوان بسيارى از مشكلاتِ مخالفت و اختلافِ ميان مسلمانان را از راه دعوت به وحدت اسلامى و دوستى و برادرى ميان مسلمانان و برگزارى كنفرانسهاى مبارك در اين راستا حل و فصل كرد؛ با اين حال، گمان نمىكنم كه [اكتفا كردن به] چنين دعوتها و چنين كنفرانسهايى در برابر اقدامات اين گروه تكفيرى چندان ثمربخش باشد؛ زيرا دعوت به وحدت و دوستى و مقابله با دشمن مشترك، با كسى كه تو را تكفير مىكند و مشرك مىداند، چه فايدهاى خواهد داشت؟ گويا زبان حال چنين شخصى اين است كه: آيا از من مىخواهيد دست در دست شما بگذارم، درحالىكه شما در نظر من برجستهترين مصداقهاى كفر و شرك هستيد؟ آيا براى مقابله با كافرى، دست در دست مشركى بگذارم؟ خطرى از اين دست را جز با تبيين نقاط ضعفِ ديدگاه آنان درباره كفر و ايمان و شرك و توحيد نمىتوان برطرف كرد.
خلاصه اينكه كمينگاه خطر كه جوامع اسلامى را تهديد مىكند، تنها وجود اختلاف نيست كه بر عكس، وجود اختلاف، نشان از حالتى طبيعى دارد و بايد هم وجود داشته باشد. كمينگاه خطر تنها گروههاى انحصارطلبى هستند كه مىخواهند ديدگاه خاص خود را بر ديگرانى كه با آنها در يك جامعه زندگى مىكنند، تحميل كنند.
ص13
خطرناكترين كارشان نيز اين است كه همه كسانى را كه در برخى ديدگاهها با آنان مخالف هستند، كافر و خارج از دين اسلام تلقى مىكنند. آن هم نه تنها كفر كه كفر به تنهايى، چيز سادهاى است؛ زيرا يكى از انواعِ آن، كفرِ اهل كتاب است كه اسلام به آنها پناه داده [و آنان را اهل ذمّه خوانده است] و يهوديان و مسيحيان اينگونهاند.
با اين حال، بدترين و خطرناكترين نوع تكفير آن است كه انسان به خود جرئت دهد و مسلمانى را كه شهادتين مىگويد، مشرك بداند؛ زيرا شرك به خداوند، بدترين گمراهى است كه مىتواند دامنگير بشر شود. خداوند متعال نيز فرموده است:
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً (نساء: 48)
به يقين خدا، اين [گناه] را كه به او شرك ورزيده شود، نمىبخشايد و غير از آن را براى هر كه بخواهد، مىبخشايد و هر كس به خدا شرك ورزد، به يقين، دروغى بافته و گناهى بزرگ مرتكب شده است.
موضوع خطرناكتر اين است كه [اين گروه] هر كس را به كفرِ از نوع شرك متهمكنند، بىدرنگ حكم هدر شدن خون و مباح شدن مال وى را صادر مىكنند.
ص14
ص15
مسئلهاى كه دوست دارم قدرى آن را شرح كنم، به فهم نادر و نادرست از توحيد و شرك مربوط مىشود كه اينك به عنوان ديدگاهى خطرناك در ميان جوانان مسلمان به ويژه در خليج [فارس] و جزيرهالعرب در حال انتشار است و نقشه سياسى جهان را از اين رو به آن رو كرده است؛ آنجا كه بيشتر مسلمانانِ گوينده شهادتين را به تهمت شرك، از دايره اسلام بيرون رانده است.
اين يك ادعاى بزرگ در حقِّ مسلمانانِ گوينده شهادتين است كه بدن هر انسان داراى فطرت سالم به سبب آن مىلرزد. سؤال اين است كه چگونه تعداد زيادى از جوانان مسلمان اين ادعا را پذيرفته و به آن ايمان آوردهاند؟ دردناكتر اين است كه چگونه برخى از آنان را قانع مىكنند كه مرتكب فجيعترين جنايتهاى عصر جديد شوند كه نمونه آن، انفجارهاى انتحارى و بمبگذارىهايى است كه ديگر به صورت روزانه از شبكههاى ماهوارهاى شاهد آن هستيم؟
ص16
چرا در نظر اين افراد، خطر ارتش رژيم صهيونيستى كمتر از مسلمانان است كه اينگونه به جان زنان و كودكان و سالمندانِ ملت مسلمان عراق افتادهاند؟ آيا جز اين است كه در ديدگاه اينان، ارتش رژيم صهيونيستى، كافرِ كتابى است، اما ملت عراق يك ملت مشرك به حساب مىآيد؟
آنها مغز اين جوانان را از اين عقيده پر كردهاند كه: عراق اينك (وطنى) براى شرك و مشركان شده است به گونهاى كه ديگر يك جامعه اسلامى به حساب نمىآيد. البته اين تفكر گمراهكننده تكفيرى، بدون تلاش وسيع و فراگير سردمداران آن براى تحريف معيارهاى شرك و توحيد نزد جوانان فريبخورده به موفقيت نمىرسيد. صد البته كه به همين مقدار نيز بسنده نكردند و گمراهى را به جايى رساندند كه در جواز قتل و كشتار، ميان بزرگ و كوچك، كودك و سالمند و مرد و زن فرقى نگذاشتند و همه حرمتها و حريمهايى را كه اسلام براى افراد قرار داده است، زير پا نهادند. اين تفكر گمراهانه، بزرگترين منبع و انگيزه براى رويدادهاى تلخ و فجايعى است كه اينك در عرصه سياسى شاهد به اجرا درآمدن آنها بر ضد مسلمان و كلًا بر ضد انسانيت هستيم؛ آن هم به نام اسلام!
با تأسف شديد بايد گفت مهمترين و بزرگترين خطر اين است كه برخى از كسانى كه از سرِ اخلاص، با تروريسم مبارزه مىكنند، ناخودآگاه زير چتر اين تفكر خطرناك داخل مىشوند؛ زيرا اين تفكر به مهمترين مراكز آموزشى جامعه (مدرسهها و شيوههاى آموزشى) سرايت كرده است. در اين مراكز ديده مىشود كه به
ص17
جاى تدريس قرآن كريم و سنت پاك نبوى و معيارهاى شرك و توحيد، ديدگاههاى گمراهانه اين تكفيريان و فهم نادرست آنان از مفهوم شرك و توحيد تدريس مىشود.
اينك براى نمونه- و نه به عنوان ذكر تمامى موارد- به دو مورد اشاره مىكنيم.
نمونه اول: چند جمله از كتاب درسى كلاس نهم را با عنوان «معناى عبادت و كسى كه مستحق عبادت است» مىخوانيم:
هر كس به درگاه غير خدا دعا كند، براى غير خدا قربانى كند، براى غير خدا نذر كند يا از مردهاى يا غايبى، يا زنده حاضرى چيزى بخواهد كه جز خدا كسى قادر به انجامش نيست، به خدا شرك ورزيده و به شرك اكبر مبتلا شده است. فرقى ندارد اين نوع از عبادت براى بُتى باشد يا درختى، يا سنگى، يا پيامبرى از پيامبران خدا يا ولىيى از اولياى خدا. همه اينها شرك است و خداوند عزّوجلّ راضى نيست كه كسى در عبادت او شريك باشد، نه بزرگ قومى، نه پيامبر مرسلى و نه ولىيى و نه هيچ كس ديگرى؛ چون خدا مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً (نساء: 48)
همانا خدا اين را كه به او شرك ورزيده شود، نمىبخشايد و غير از آن را براى هر كه بخواهد، مىبخشايد و هر كس به خدا شرك ورزد، به يقين، دروغى بافته و گناهى بزرگ مرتكب شده است.
نيز فرموده است:
وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً (جن: 18)
و مسجدها از آنِ خداست و با وجود خداى يكتا، كسى را به خدايى نخوانيد.
ص18
و فرموده است: وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً؛ «و خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك نگردانيد ...». (نساء: 36)
با تأسف شديد، اينك [مىبينيم] در بعضى از شهرها، برخى افراد، قبرها را همچون بُت به جاى خداى تعالى مىپرستند. مردم به سوى اين قبرها مىروند و از صاحبان آن قبرها حاجت مىخواهند و دليلشان اين است كه آنها مردمان صالحى بودهاند و نزد خدا آبرو دارند. آنها فراموش كردهاند كه- به خدا قسم- اين دليل، همان سخن مشركان است كه خداوند متعال در قرآن از آنها نقل فرموده است:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (يونس: 18)
و به جاى خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنها زيان مىرساند و نه به آنان سود مىدهد و مىگويند: «اينها نزد خدا شفاعتگر ما هستند». بگو: آيا خدا را به چيزى كه در آسمان و زمين نداند، آگاه مىگردانيد؟ او
پاكتر و برتر است از آنچه [با وى] شريك مىسازند.
و أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي ما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ (زمر: 3)
آگاه باشيد: آيين پاك از آنِ خداست و كسانى كه به جاى او، دوستانى براى خود گرفتهاند [به اين بهانه كه] ما آنها را جز براى اينكه ما را به خدا نزديك گردانند، نمىپرستيم. البته خدا ميان آنان درباره آنچه بر سر آن اختلاف دارند، داورى خواهد كرد.
ص19
در حقيقت، خدا كسى را كه دروغپردازِ ناسپاس است، هدايت نمىكند. (1)
دومين نمونه از كتاب علوم تربيتى كلاس دهم است و به مراتب، خطرناكتر از مورد قبلى است؛ زيرا در آن، تصريح مىشود كه حكم چنين افرادى، قتل است.
در اين كتاب، با عنوان «نواقض توحيد» يا چيزهايى كه توحيد را از بين مىبرد، آمده است:
شرك بر دو نوع است:
الف) شرك اكبر: شرك اكبر عبارت از اين است كه يك عمل عبادى از هر نوع كه باشد، براى غير خدا به انجام برسد؛ مانند دعا كردن براى غير خداوند عزّوجلّ يا تقرب جستن به آن شخص يا چيز (غير خدا) به وسيله قربانى كردن يا نذر كردن براى او، چه قبرى باشد يا جنّى يا شيطانى و ترسيدن از مردگان يا غير آنها كه مثلًا بتوانند ضررى به او برسانند يا او را بيمار كنند و پرستيدن غير خدا مانند كسانى كه گوسالهپرست، ستارهپرست، سنگپرست يا بتپرست شدند كه خداى تعالى درباره اينها مىفرمايد:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ (يونس: 18)
و به جاى خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنها زيان مىرساند و نه به آنها سود مىدهد. و مىگويند: اينها نزد خدا شفاعتگران ما هستند ....
سپس در پايين صفحه جدولى ترسيم كرده و در آن، تفاوت حكم شرك اكبر با شرك اصغر را بيان داشته است و مىنويسد:
1) كتاب تربيت اسلامي مربوط به كلاس نهم در دولت كويت، صص 22 و 23، چاپ دوم، 1423. ق.
ص20
كسانى كه مبتلا به شرك اكبر باشند، از دين اسلام خارج شده و حكم اين افراد به لحاظ مجازات و كيفر، اباحه خون و مال آنان و مخَلَّد بودن در آتش جهنم است. (1)
البته اين مطلب را وقتى به دانشآموزان مىآموزند كه قبل از آن، به آنها آموختهاند زائران قبرها، همه از مشركان هستند.
مهم اين است كه اين انديشه اينك ذهن بسيارى از جوانان مسلمان را در منطقه خليج [فارس] و جزيرهالعرب پر كرده است و شكى نيست كه در ميان آنها كسانى يافت مىشوند كه اسلام و
امت اسلامى را خالصانه دوست دارند، اما منتشر شدن اين فكر به دو عامل اصلى باز مىگردد:
توانايى مالى: شكى نيست كه وجود قدرت اقتصادى در كسانى كه به اين مبانى باور دارند، در انتشار اين تفكر و رساندن آن به كشورهاى دور از جهان اسلام نقش بزرگى دارد.
نيرنگ بازى با قرآن: كسانى كه كتابهاى مؤسسان اين فكر و عقيده را بررسى كنند، خواهند ديد علاوه بر قدرت مالى، از عامل ديگرى هم نبايد غافل بود كه در جذب جوانان نقش مهمى داشته و سبب افزايش پيروان اين ديدگاه و اين برداشت [نادرست] از توحيد و شرك و انتشار آن در كشورهاى مسلمان شده است.
اين عامل به طور خلاصه آن است كه آنها از راه استناد به برخى از
1) كتاب تربيت اسلامي مربوط به كلاس دهم كشور كويت، صص 44 و 45، چاپ دوم، 1423. ق.
ص21
آيات قرآن كه مدّعى هستند به صورت كاملا شفاف و رسا بر اعتقاد آنان دلالت دارد، لباسى قرآنى بر اعتقادات خود پوشاندهاند و اساس تفكر آموزشى و پرورشى اين افراد بر پايه اين نوع برداشت از اين آيات شكل گرفته است. در نتيجه، اين رنگ و لعاب قرآنى در انتشار فهم نادرست و ديدگاه گمراه كننده آنان نقش بزرگى ايفا كرده است.
نوشتارى كه در دست داريد، با اين هدف نگاشته شده است كه ميزان اشتباهى را كه صاحبان اين تفكر در آن قرار دارند و نادرستى قرائت آنان را از آياتى كه به آن استناد كردهاند، آشكار كند. اين بيان، به يارى خدا، براى نجات جوانان از چنگال اين ديدگاه خطرناك، مفيد خواهد بود.
ديدگاه تكفيرى كه ما از آن سخن مىگوييم، بر اساس تعريفِ دو گونه توحيد و دو گونه شرك- در مقابل آن دو توحيد- شكل گرفته است: توحيد در ربوبيت و توحيد در الوهيت و در مقابل، شرك در ربوبيت و شرك در الوهيت (كه گاه از آن به شرك در عبادت نيز تعبير مىكنند). اين ديدگاه، بر آيات توحيد و شرك در قرآن مبتنى است كه به همين شكل تقسيمبندى كرده است.
توحيد در ربوبيت اين است كه خداوند متعال را در آفرينش، تسلط و تدبير، تنها و بىشريك بدانيم. اين اصطلاح از معناى لغوى كلمه «رب» ناشى مىشود. «ابن فارس» مىگويد:
ص22
(ر) و (ب) بر چند معناى اصولى دلالت مىكند: اول، اصلاح يك چيز و مراقبت دايم از آن. بنابراين، ربّ يعنى مالك و صاحب و رب، يعنى كسى كه چيزى را اصلاح مىكند ... و خداى تعالى، ربّ است؛ چون احوال بندگان خود را اصلاح مىكند .... (1)
توحيد در الوهيت (كه از آن به توحيد در عبادت نيز تعبير مىشود) اين است كه در مقام پرستش، اطاعت و بندگى، براى خدا، شريكى قرار داده نشود.(2)بنابراين، نماز و سجده تو بايد براى خدا باشد، و نه براى هيچ موجود ديگرى. اين معنا نيز از معناى لغوى كلمه «اله» ريشه مىگيرد. «ابن فارس» گفته است:
اله مركب از همزه و لام و هاء است كه يك معناى اصلى را مىرساند و آن، تعبّد است. پس إله همان الله تعالى است و به اين نام ناميده شده؛ چون تنها اوست كه معبود است و چون گفته شود: آن مرد متألِّه شد، يعنى متعبِّد شد .... (3)
بنابر اين اختلافِ در معناى لغوى، فرق بين معناى دو كلمه «رب» و «اله» در سوره مباركه ناس روشن مىشود كه خداوند فرمود: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ* مَلِكِ النَّاسِ* إِلهِ النَّاسِ (ناس: 1- 3)؛ «بگو پناه مىبرم به پروردگار مردم؛ پادشاه مردم؛ معبود مردم».
اين تقسيم و جدا كردن دو مفهوم از يكديگر به لحاظ نظرى
ص23
پذيرفته است، اما به لحاظ عملى يك پژوهشگر مىبيندكه اديان، بر اساس تلازم بين اين دو مفهوم پديد آمدند و اين نزد همه دينها حتى اديان منحرف و شركآلود يك اصل است. منظور ما از اين سخن آن است كه پيروان اديان مختلف اگر به ربوبيت يك موجود معتقد شوند- به اين معنا كه او را داراى قدرت ذاتى و مستقل در سودرسانى يا زيانرسانى بدانند- او را عبادت هم مىكنند- به اين معنا كه در همه امور عبادى و شعاير دينى خود، او را در نظر مىگيرند- يعنى براى او شأنى در ربوبيت قائل هستند. البته اين امر، اين فرضيه را نفى نمىكند كه ممكن است گروهى باشند كه به اين اصل اعتقاد نداشته باشند و كسى را بندگى كنند كه به ربوبيت او يعنى به تأثير مستقل او در همه يا بخشى از امورِ هستى ايمان و اعتقادى ندارند. در اين صورت، عقيده آنها بر اساس تفكيك بين دو امر ربوبيت و الوهيت استوار است؛ يعنى بر خلاف اصل و ملازمهاى كه نزد بيشتر انسانها پذيرفته شده است.
صاحبان اين ديدگاهِ خاص، پس از تفكيكِ اين دو مفهوم، دو ادّعاى اساسى كردند كه از طريق اين دو ادّعا، جمع كثيرى از مسلمانان را به شرك محكوم كردند:
ادّعاى اول- مشركان، شرك در ربوبيت نداشتند. صاحبان اين ديدگاه بر اين نكته تأكيد دارند كه تمام انسانهاى مشرك از جمله مشركان قريش، در ربوبيت خدا شرك نداشتند، بلكه از اين جنبه
ص24
موحد بودند و شرك آنها منحصر در شرك در الوهيت بود. آنها براى اثبات اين نظريه، به تعدادى از آيات قرآن استدلال مىكنند.
ادّعاى دوم- امروزه مسلمانان جهان به شرك در الوهيت دچار هستند. اينها در اين ادّعا، برخى اعمال را كه مسلمانان انجام مىدهند، از مصداقهاى شرك در الوهيت مىانگارند. آنها چنين مىپندارند كه نذر، قربانى و دعا از جمله عباداتى هستند كه امروزه مسلمانان در انجام دادن آنها، كسانى غير از خداى تعالى را در نظر مىگيرند و اين كارها را براى آنها انجام مىدهند. پس نيت غير خدا كردن در عبادت موجب وقوع در شرك در الوهيت است.
نتيجهاى كه از اين دو ادعا گرفته مىشود، اين است كه آن دسته از مسلمانان كه كارهايى مىكنند كه-
به نظر اين فرقه- با توحيد در الوهيت منافات دارد، همچون مشركانِ صدر اسلام، مشرك هستند و بر اين اساس، همچنانكه خون و مال مشركان در صدر اسلام مباح بود، خون و مال اين مسلمانان هم مباح است؛ زيرا بين اين دو طايفه، تفاوتى نيست و همه آنها از نظر توحيد در الوهيت، مشرك هستند، اگر چه به توحيد در ربوبيت اعتقاد داشته باشند.
بنابراين، از احساسات پرشورِ برخى از اين جوانان گمراهشده نبايد تعجب كرد؛ چون زاييده اين ديدگاه خطا و ويرانگر نسبت به مسلمانانى است كه اقراركننده به شهادتين هستند. اين احساسات، به همان احساساتى تبديل شده است كه در برابر مشركان قريش در جزيرهالعرب وجود داشت. به اين ترتيب، گوشهاى از كينه سياهى كه پشت اين همه
ص25
تله انفجارى و اتومبيلهاى بمبگذارى شده نهفته است، براى شما آشكار مىشود و حقيقت ماجرايى را كه
اينك در عراق خونين مىگذرد و بدنهاى بىگناهان را پاره پاره مىكند، برايتان تفسير مىكند.
آنچه براى ما اهميت دارد، اين است كه ببينيم آياتى كه براى اين دو ادّعا به آنها استدلال شده است،- بر اساس فهم درست و سالم- چه ربطى به اين ادّعاها دارد و در نتيجه، ميزان خلل و اشكالى را تبيين كنيم كه اين مصيبتها را به وجود آورده است و همچنان بزرگترين خطرات را به بار مىآورد و حتى اصل و اساس اسلام را تهديد مىكند.
ما اين بحث را به دو فصل تقسيم كردهايم:
فصل اول- حقيقت مدّعاى توحيد مشركان در ربوبيت
در اين فصل به بررسى ادعاى اول مىپردازيم. با خدشه واردكردن بر دلايل قرآنى كه به آن استدلال كردهو گفتهاند كه مشركان، از نظر ربوبيت، موحد بودند، آشكار خواهد شد كه آنچه از نصوص شرعيه بهصورت شفاف استفاده مىشود، اين است كه مشركانِ قبل از اسلام همانگونه كه شرك در الوهيت داشتند، به شرك در ربوبيت نيز دچار بودند.
فصل دوم- حقيقت مدّعاى شرك مسلمانان در الوهيت
در اين فصل، ادّعاى دوم را بررسى خواهيم كرد و استدلال به آياتى را كه صاحبان اين ديدگاه براى محكوم كردن اكثريت مسلمانان به شرك در الوهيت به آنها استناد كردهاند، زير سؤال
ص26
خواهيم برد. به اين ترتيب، آشكار خواهد شد كه اين ادعا جز مغالطه و لباس حق پوشاندن بر اندام باطل و برداشت نادرست از آيات قرآن كريم چيز ديگرى نيست.
در اينجا تذكر اين نكته ضرورى است كه اصل مشكل اين فرقه در ادّعاى دوم است و ادّعاى اول كه منحصر كردن شرك مشركانِ پيش از اسلام به شرك در الوهيت است، موجب ايجاد تهمت شرك به مسلمانان معاصر نمىشود.
به عبارت ديگر، اگر بپذيريم كه ادّعاى اول آنها درست است و مشركان از نظر ربوبيت، مشرك نبوده، بلكه موحّد بودند و فقط شرك در الوهيت داشتند، باز هم صاحبان اين تفكر نمىتوانند مسلمانان را در دايره شرك داخل كنند؛ چون جوهره اشتباه آنها اين است كه معيارهاى غلطى براى شرك در الوهيت وضع كرده و- چنانكه در فصل دوم بيان خواهيم داشت- اين معيارها را بر مسلمانان تطبيق كردهاند.
تنها فايدهاى كه آنها اميدوارند از اين ادّعا ببرند، اين است كه مخاطب را براى پذيرش تهمت شرك به مسلمانان آماده كنند تا همان احساسات پرشورى كه در برابر مشركان صدر اسلام وجود
داشت، در آنها (مخاطبان امروزى) نيز پديد بيايد.
ص27
پيشتر گفتيم كه اينها ادّعا مىكنند مشركان از نظر توحيد در ربوبيت، موحد هستند و شرك آنها تنها در شرك در الوهيت منحصر است. آنها براى اين ادّعا به آياتى از قرآن استدلال مىكنند كه در آنها آمده است مشركان به خالقيت و تدبيرِ خداوند متعال اقرار دارند؛ از آن جمله است:
و اگر از ايشان بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را [چنين] رام كرده است؟» حتماً خواهند گفت: «الله»؛ پس چگونه [از حقّ] بازگردانيده مىشوند؟ خدا بر هر كس از بندگانش كه بخواهد، روزى را گشاده مىگرداند و [يا] بر او
ص28
تنگ مىسازد؛ زيرا خدا به هر چيزى داناست. و اگر از آنان بپرسى: «چه كسى از آسمان، آبى فرو فرستاده و زمين را پس از مرگش به وسيله آن زنده گردانيده است؟» حتماً خواهند گفت: «الله». بگو: «ستايش از آنِ خداست». با اين همه، بيشترشان نمىانديشند.
بگو: «كيست كه از آسمان و زمين به شما روزى مىبخشد؟ يا كيست كه حاكم بر گوشها و ديدگان است؟ و كيست كه زنده را از مرده بيرون مىآورد و مرده را از زنده خارج مىسازد؟ و كيست كه كارها را تدبير مىكند؟» خواهند گفت: «خدا». پس بگو: «آيا پروا نمىكنيد؟».
و اگر از آنها بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟» همانا خواهند گفت: «خدا».
بگو: «اگر مىدانيد [بگوييد] زمين و هر كه در آن هست، به چه كسى تعلق دارد؟» خواهند گفت: «به خدا». بگو: «پس آيا عبرت نمىگيريد؟» بگو: «پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار
ص29
عرش بزرگ كيست؟» خواهند گفت: «خدا». بگو: «آيا پرهيزگارى نمىكنيد؟» بگو: «فرمانروايى هر چيزى به دست كيست؟ و اگر مىدانيد [كيست آنكه] او پناه مىدهد و در پناه كسى نمىرود؟» خواهند گفت: «خدا». بگو: «پس چگونه دستخوش افسون شدهايد؟».
آنها مدّعى هستند كه اين آيات، به صراحت، بر اقرار مشركان به اين معنا دلالت دارد كه خداى تعالى، خالق و مدبّر است و معناى اين اقرار آن است كه آنها اين صفات را از ديگر خدايانِ خود نفى مىكردند. با اين حساب، براى مشرك دانستن آنها سببى جز شرك در الوهيت (عبادت) باقى نمىماند.
حاصل سخن اينكه از ديدِ مشركان، همه خدايانشان به جز الله هيچ تاب و توان و حول و قوّهاى نداشتند، مگر اينكه در برآورده شدن حوايج آنها به درگاهِ الله تعالى، واسطه و شفيع شوند و خود، هيچ گونه تأثير مستقيمى در برآورده شدن حوايج نداشتند.
به عنوان مثالى براى استدلال صاحبان اين ديدگاه بر توحيد مشركان در ربوبيت، به سخن «شيخ محمد بن عبدالوهاب» توجه كنيد:
كفارى كه رسول خدا (ص) با آنها پيكار فرمود، به توحيد ربوبيت اقرار داشتند و شهادت مىدادند كه الله، خالق، رازق، زندهكننده، ميراننده و تدبيركننده همه امور است، ولى اين اعتقاد، آنها را به دايره اسلام وارد نكرده بود. دليلِ اين سخن نيز كلام خداست كه مىفرمايد:
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ
ص30
وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ الأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ (1)(يونس: 31)
بگو: «كيست كه از آسمان و زمين به شما روزى مىبخشد؟ يا كيست كه حاكم بر گوشها و ديدگان است؟ و كيست كه زنده را از مرده بيرون مىآورد و مرده را از زنده خارج مىسازد؟ و كيست كه كارها را تدبير مىكند؟» خواهند گفت: «الله». پس بگو: «آيا پروا نمىكنيد؟».
بسيار عجيب است كه كسى اين عقيده را از مسلّمات و امورِ آشكار به حساب آورد، درحالىكه سه نكته آشكار در آيات موجود است كه اين گونه فهم از آنها را نفى كرده و با آنها در تعارض است:
در اينجا تعداد زيادى از نصوص وجود دارد كه بر اين نكته تصريح دارد كه مشركان، خدايان خود را منشأ سود و زيان مىدانستند. اين نصوص را به دو بخش مىتوانيم تقسيم كنيم:
اول: آيات كريمه
[چيزى] جز اين نمىگوييم كه بعضى از خدايان ما به تو آسيبى رساندهاند.
اين آيه بر اعتقاد مشركان به اين امر دلالت صريح دارد كه خدايانشان به پيامبر خدا، حضرت هود (ع) آسيب رساندهاند.
1) مجموعه التوحيد، صص 3 و 4؛ همچنين ر. ك: مجموعه الفتاوى، ابن تيميه، صص ع 1 و 11 ع.
ص31
و به جاى خدا، معبودانى اختيار كردند تا براى آنان [مايه] عزت باشد.
اين آيه نيز بر اين امر دلالت آشكار دارد كه مشركان به عبادت غير خدا مىپرداختند؛ چون خدايان خود را به طور مستقل، منشأ تحقق عزت و پيروزى و به عقيده باطلِ خود، داراى قدرتى خارقالعاده مىدانستند.
واقعاً آنچه را شما سواى خدا مىپرستيد، جز بتانى [بيش] نيستند و دروغى مىسازيد. در حقيقت، كسانى را كه جز خدا مىپرستيد، اختيار روزى شما را در دست ندارند. پس روزى را پيش خدا بجوييد و او را بپرستيد و وى را سپاس گوييد؛ كه به سوى او بازگردانيده مىشويد.
اين آيه نيز به اين معنا اشاره دارد كه آنها معتقد بودند خدايانشان، روزىدهنده هستند. چون معقول نيست به كسى كه معتقد است روزى به دست خداست و اين آلهه جز واسطهاى در روزىرسانى خدا نيستند، چنين خطاب شود كه: «در حقيقت، كسانى را كه جز خدا مىپرستيد، اختيار روزى شما را در دست ندارند. پس روزى را پيش خدا بجوييد». در اين صورت، مشركان به راحتى
ص32
مىتوانستند اين سخن را رد كنند كه ما هم مىدانيم اين خدايان، روزىدهنده نيستند و روزىدهنده فقط الله تعالى است و اين خدايان تنها نزد خدا، واسطه مىشوند تا به ما روزى دهد.
آيا خدا، كفايتكننده بندهاش نيست؟
و [كافران] تو را از آنها كه غير اويند، مىترسانند و هر كه را خدا گمراه گرداند، برايش راهبرى نيست، و هر كه را خدا هدايت كند، گمراهكنندهاى ندارد. مگر خدا نيست كه نيرومندِ كيفرخواه است؟ و اگر از آنها بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را خلق كرده است؟» به يقين خواهند گفت: «خدا». بگو: « [هان] چه تصور مىكنيد، اگر خدا بخواهد صدمهاى به من برساند؛ آيا آنچه را به جاى خدا مىخوانيد، مىتوانند صدمه او را برطرف كنند؛ يا اگر او رحمتى براى من اراده كند، آيا آنها مىتوانند رحمتش را بازدارند؟» بگو: «خدا مرا بس است. اهل توكّل تنها بر او توكّل مىكنند».
وجه استدلال به آيه شريفه اين است كه تصريح مىكند مشركان، رسول خدا (ص) را از خدايان خود مىترساندند. «بغوى» در تفسير آيه وَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ؛ «تو را از آنها كه غير اويند، مىترسانند.» مىنويسد:
ص33
به اين صورت كه آنها پيامبر اكرم (ص) را از عواقب مبارزه با بتها بيم مىدادند و به آن حضرت عرضه مىداشتند: «يا از ناسزا گفتن به خدايان ما دست برمىدارى يا آنان، تو را به آشفتگى يا ديوانگى مبتلا خواهند كرد». (1)
بنابراين، سخن آنان به صراحت بيان مىكند كه زيانرسانى را به خدايان خود نسبت مىدادند.
دوم: روايات
يكى از اهل علم برايم نقل كرد كه «عمرو بن لحى» براى رسيدگى به برخى از كارهايش از «مكه» به «شام» رفت. وقتى به «مآب» در سرزمين «بلقاء» رسيد كه در آن روزگار، «عماليق» در آنجا زندگى مىكردند، ديد كه آنها بتپرست هستند و به آنها گفت: اين بتها چه هستند كه آنها را مىپرستيد؟ گفتند: ما اين بتها را مىپرستيم، از آنها باران مىخواهيم و آنها به ما باران مىدهند. از آنها يارى مىخواهيم و آنها ما را يارى مىكنند. وى به آنها گفت: آيا يكى از اين بتها را به من مىدهيد تا آن را به سرزمين عرب ببرم و مردم آن را بپرستند؟ آنها بتى به او دادند كه «هبل» نام داشت. وى آن را به مكه آورد و نصب كرد و مردم را به پرستيدن و گرامى داشتنِ آن فرمان داد ....(2)
اين سخن مشركان كه گفتند: «از آنها باران مىخواهيم و آنها به ما باران مىدهند، از آنها يارى مىخواهيم و آنها ما را يارى مىكنند»، به صراحت دلالت مىكند كه آنها اين اعمال را به خدايان
ص34
خود نسبت مىدادند و اين تنها به اين دليل بود كه آنها معتقد بودند قدرتى ذاتى در خدايانشان هست كه آنها را به اين كار قادر مىكند.
وَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ؛ «تو را از آنها كه غير اويند، مىترسانند» روايت كرده است:
از «قتاده» نقل است كه گفت: «رسول خدا (ص) «خالد بن وليد» را به «شِعبِ يسقام» فرستاد تا بُتِ «عُزّى» را بشكند. خادم بت به او گفت: اى خالد، من تو را از شكستن اين بت بر حذر مىدارم؛ زيرا او قدرتى دارد كه هيچ چيز در برابر او تاب مقاومت ندارد. خالد جلو رفت و با تيشه، بينى آن بت را خرد كرد. (1)
چنانكه مىبينيم، عبارت راويان نيز تصريح در اين معنا است كه مشركان معتقد بودند آن بت به خودى خود داراى نيرويى بوده است، نه از راه كمك گرفتن از يك نيروى ديگر.
و طبرى همين جريان را ذكر كرده و افزوده كه: «سُواع»، پسر «شيث» و «يغُوث»، پسر «سواع» بود همچنين «يعُوق» و «نَسر» كه چون هر كدام از آنها از دنيا مىرفت، براى بزرگداشتِ مقام دينى آن شخص و اينكه هميشه دعاهايش به اجابت مىرسيد، مجسمهاش را مىساختند. آنها به اين كار ادامه مىدادند تا اينكه پس از گذشت چند نسل، فرزندانشان گفتند: پدران ما از اين جهت به اين مجسمهها احترام مىگذاشتند كه آنها به ما روزى مىدهند و
1) تفسير طبرى ج 24، ص 9.
ص35
سود و زيانِ ما به دست آنهاست و آنها را به عنوان خدايى برگزيدند. (1)
در توضيح بايد گفت كه تنافى اين نصوص با توحيد مشركان در ربوبيت، واضح و آشكار است؛ زيرا آنها اگر موحد در ربوبيت بودند، معتقد نمىشدند كه خدايانشان به آنها سود و زيان مىرسانند. زيرا وجود خدايانى كه به طور مستقل، منشأ سود و زيان براى مردم باشند، با وحدت مدبّر در عالم منافات دارد.
بزرگترين آيات توحيدى قرآن كريم، سوره توحيد است:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ* و وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (توحيد: 1- 4)
بگو: او خدايى است يكتا، خداى صمد. نه كس را زاده، نه زاييده از كَس، و او را هيچ همتايى نباشد.
اين سوره مباركه از يكى از مهمترين امورِ منافى با توحيد يعنى اعتقاد به وجود فرزند براى خداى تعالى سخن مىگويد. آيا اين آيات از يك مسئله صرفاً نظرى كه در جهانِ واقعيت وجود نداشته است، سخن مىگويد؟ آيا كسى از مشركان نبوده است كه به وجود پسران و دختران براى خداوند متعال معتقد بوده باشد؟ آيا اعتقاد به وجود دختران خدا از اهمِّ عقايد مشركان به ويژه مشركان جزيرهالعرب نبوده است؟
1) الروضُ الانُف، ج 1، ص 168.
ص36
قرآن كريم در موارد متعدد به صورت شفاف و آشكار از اين مسئله سخن به ميان آورده است. از آن جمله است:
وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (بقره: 116)
و گفتند: خداوند فرزندى براى خود اختيار كرده است او منزّه است. بلكه هر چه در آسمانها و زمين هست، از آنِ اوست، [و] همه فرمانپذير اويند.
و ديگر سخنِ خداى عز وجل كه مىفرمايد:
وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (كهف: 4)
و تا كسانى را كه گفتهاند: خداوند فرزندى گرفته است، هشدار دهد.
آيا قرآن كريم ادعاى فرزند داشتن خداوند را از قبيحترين اعتقادات مشركان عرب ندانسته كه فرموده است:
وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً* لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا* تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الأَرْضُ وَ تَخِرُّ
الْجِبالُ هَدًّا* أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً* وَ ما يَنْبَغِي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً* إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً (مريم: 88- 93)
و گفتند: « [خداى] رحمان فرزندى اختيار كرده است.» واقعاً چيز زشتى را [بر زبان] آورديد. چيزى نمانده است كه آسمانها از اين [سخن] بشكافند و زمين چاك خورَد و كوهها به شدت فرو ريزند از اينكه براى [خداى] رحمان فرزندى قائل شدند. [خداى] رحمان را نسزد كه فرزندى اختيار كند. هر كه در آسمانها و زمين هست، جز بندهوار به سوى [خداى] رحمان نمىآيد؟
ص37
آيا معناى آيه اخير اين نيست كه آنها معتقد بودند كه در همين آسمان و زمين كسانى هستند كه نه بنده خدا، بلكه فرزندان او هستند؟
در آيات سوره مباركه نجم، اسامى خدايان آنها كه معتقد بودند آنها دختران خدا هستند، بيان شده است:
أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى* وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الأُخْرى* أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنْثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى* إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ (نجم: 19- 23)
به من خبر دهيد از لات و عزّى و منات، آن سومينِ ديگر آيا [به خيالتان] براى شما پسر است و براى او دختر؟ در اين صورت، اين تقسيمِ نادرستى است [اين بتان] جز نامهايى بيش نيستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كردهايد [و] خدا بر [حقّانيت] آنها هيچ دليلى نفرستاده است ....
آيا اين فرزندانِ ادّعايى، شفيعانى بيش نبوده و در ديدگاه مشركان بر جهان هستى هيچ تأثيرى نداشتهاند؟ اگر مراد اين بود، پس چرا به آنها پسران و دختران خدا مىگفتند؟ آيا اين مطلب بر اين معنا دلالت ندارد كه نوعى تجانس و اتحاد ميان خداى پدر و خدايان فرزند وجود داشته است؟
البته پسر بخشى از قدرت و اختيارات پدر را داراست. به همين دليل، اعتقاد به وجود فرزندان خدا يعنى شرك در ربوبيت. بنابراين، خدايانِ فرزند نيز هر كدام، ربّ بودند، چنانكه خداى پدر چنين بود و تجانس بين پدر و فرزند جز اين معنايى ندارد.
ص38
اين همان مطلبى است كه «قرطبى» به آن تصريح كرده است: «كسى كه بپذيرد فرشتگان، دختران خدا هستند، فرشتگان را شبيه خدا كرده است؛ زيرا فرزند از جنس پدر و شبيه اوست». (1)
قرآن كريم در موارد متعددى براى ردّ عقيده مشركان به تعدد خدايان، به دليل «تمانع» استدلال فرموده است؛ به اين ترتيب كه: اگر در آسمانها و زمين، خدايانى غير از خدا وجود داشتند، آسمان و زمين باطل، و فاسد
مىشد؛ چون بين آن خدايان اختلاف و تضاد و تمانع روى مىداد؛ از جمله اين آيات است سخن خداى تعالى:
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ (انبياء: 22)
اگر در آنها [زمين و آسمان] جز خدا، خدايانى [ديگر] وجود داشت، قطعاً [زمين و آسمان] تباه مىشد. پس منزّه است خدا، پروردگار عرش، از آنچه وصف مىكنند.
و ديگر سخنِ خداى تعالى اين است:
مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ* عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (مؤمنون: 91 و 92)
خدا فرزندى اختيار نكرده است و با او معبودى [ديگر] نيست و اگر جز اين بود، به يقين، هر خدايى آنچه را آفريده [بود]، با خود
1) تفسير قرطبي، ج 16، ص 66.
ص39
مىبرد و حتماً بعضى از آنان بر بعضى ديگر تفوّق مىجستند. منزه است خدا از آنچه وصف مىكنند، داناى نهان و آشكار، و برتر است از آنچه [با او] شريك مىگردانند.
معناى اين آيات- به شكل واضح- اين است كه مشركان به وجود دو موجودِ مؤثر در جهان هستى معتقد بودند؛ آنجا كه ردِّ قرآنى تصريح مىكند: اگر دو موجود مؤثر در هستى وجود داشت و هر دو خدا بودند، آسمان و زمين فاسد مىشد و نظام يكپارچه هستى از هم مىپاشيد.
آيا معقول است كه اين ردِّ قرآنى بر عقيده مشركان، ردِّ بر مشركانى باشد كه معتقدند خالقِ مالكِ مُدَبّر يكى است؟ اگر مشركان، موحّد در ربوبيت بودند- چنانكه اصحاب اين ديدگاه مدعى هستند- حتماً بهسادگى، اين ردِّ قرآن را پاسخ مىدادند كه ما به وجود دو خدا كه هر دو مؤثر در جهان هستى باشند، معتقد نيستيم، بلكه معتقديم مؤثر، يكى است و ديگرى،خدايى صرفاً براى عبادت و شفاعت است.
آيات سوره مؤمنون نيز دليل تمانع را بيان فرموده، اما دو مطلب ديگر را نيز به آن افزوده است:
اقرار آنها به خالقيت خدا؛
گمانشان به وجود فرزندانى براى خدا.
بدين ترتيب، براى ما روشن مىسازد كه عقيده اين مشركان در اقرار به اينكه خالقِ مدبّر، خداست، دربردارنده و همراه با اعتقاد به وجود فرزندانى براى خداست كه در اثرگذارى بر برخى از جنبههاى
ص40
جهان هستى، مستقل هستند. بر اين اساس، سه محور در آيات وجود دارد كه حقيقت عقيده اين افراد را كشف مىكند:
الف) اقرار مشركان به خالقيت خدا و مديريت او نسبت به جهان هستى؛
ب) اعتقادشان به وجود فرزندانى براى خدا؛
ج) اعتقادشان به اثرگذارى خدايان به صورت مستقل از خداى تعالى؛ به همين دليل، نيز اين محور از اعتقادشان را با دليل تمانع رد فرموده است.
اينك به همه آياتى كه دربردارنده هر سه محور است، توجه كنيد:
خداى تعالى در سوره مؤمنون مىفرمايد:
قُلْ لِمَنِ الأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ* سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ* قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ* سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ* قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ* سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ* بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ* مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ* عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (مؤمنون: 84- 92)
بگو: «اگر مىدانيد [بگوييد] زمين و هر كه در آن هست، به چه كسى تعلق دارد؟» خواهند گفت: «به خدا». بگو: «پس آيا عبرت نمىگيريد؟» بگو: «پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ كيست؟» خواهند گفت: «خدا». بگو: «آيا پرهيزگارى
ص41
نمىكنيد؟» بگو: «فرمانروايى هر چيزى به دست كيست؟ و اگر مىدانيد [كيست آنكه] او پناه مىدهد و در پناه كسى نمىرود؟» خواهند گفت: «خدا». بگو: «پس چگونه دستخوش افسون شدهايد؟» [نه!] بلكه حقيقت را برايشان آورديم، و همانا آنان دروغگويند. خدا فرزندى اختيار نكرده است و با او معبودى [ديگر] نيست، و اگر جز اين بود، به يقين، هر خدايى آنچه را آفريده [بود]، با خود مىبرد و حتماً بعضى از آنان بر بعضى ديگر تفوّق مىجستند. منزه است خدا از آنچه وصف مىكنند؛ داناى نهان وآشكار و برتر است از آنچه [با او] شريك مىگردانند.
چنانكه ملاحظه مىفرماييد، آيات با بيان اقرار مشركان به الله و خالقيت او آغاز مىشود. سپس از يك تناقض بين ادعايشان به ربوبيت خدا و اعتقادشان به فرزند داشتن خدا پرده برمىدارد كه مقتضاى اين تناقض، تعدد مؤثرين در پيشبردِ امور و اداره جهان هستى است. به همين دليل، اعتقاد تناقضآلودشان را با دليل تمانع رد كرده كه مبتنى بر فرضيه وجود دو قدرت مستقل در تأثير است؛ بدينسان كه اعتقاد آنان به وجود فرزندى براى خدا را عين اعتقاد به تعدد خدايان مستقل در تأثير گرفته است.
«ابنكثير» در اين مقام سخنى دارد كه سخن ما را تأييد مىكند؛ آنجا كه در تفسير آيه إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ؛ «و اگر جز اين بود، به يقين، هر خدايى آنچه را آفريده [بود]، با خود مىبرد» مىنويسد:
خداى تعالى خود را از داشتن فرزند يا شريك در فرمانروايى و تصرّف و عبادت تنزيه كرده و سپس فرموده است:
مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ (مؤمنون: 91)
ص42
خدا فرزندى اختيار نكرده است و با او معبودى [ديگر] نيست، و اگر جز اين بود، به يقين، هر خدايى آنچه را آفريده [بود]، با خود مىبرد، و حتماً بعضى از آنان بر بعضى ديگر تفوّق مىجستند.
يعنى در فرض تعدد خدايان، هر كدام از آنها مخلوقات خود را در اختيار خواهد گرفت و بر طبل تفرقه و خودمحورى خواهد كوفت و نظم جهان هستى به هم خواهد خورد. آنچه به عيان ديده مىشود، اين حقيقت است كه جهان هستى از عالم بالا و عالم دنيا، همه و همه داراى نظمى يكپارچهاند و هر كدام در نهايت كمال، در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر هستند. ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ؛ «در آفرينش آن خداى بخشايشگر هيچ گونه اختلاف و تفاوتى نمىبينى ...». سپس هر كدام از اين خدايان درصدد مخالفت و شكست دادن ديگرى بر مىآيد و همه در پى برترى بر ديگرى بر مىآيند. دانشمندان علم كلام نيز همين مطلب را ذكر كرده و از آن با عنوان دليل تمانع تعبير كردهاند؛ به اين ترتيب كه اگر دو خالق يا بيشتر از آن فرض
شود و يكى از آنها بخواهد جسمى را به حركت در آورد و ديگرى بخواهد همان جسم را در همان زمان، ساكن و بىحركت نگاه دارد، اگر مراد هيچكدام از آنها حاصل نشود، هر دو عاجز خواهند بود. اين در حالى است كه واجبالوجود هرگز ناتوان نمىشود، و محال است مراد هر دو واقع شود؛ زيرا سكون و حركت با هم متضادند. و اين محال فقط در فرض تعدد خدايان پيش مىآيد، پس فرض خدايان متعدد محال است. اگر مراد يكى از آن دو حاصل شد و مراد ديگرى نشد، آن خدايى كه پيروز شود، همان خداى واجبالوجود است و ديگرى كه شكست خورده، ممكن است؛ زيرا محال است كه واجبالوجود، مقهور و شكست خورده باشد. به همين دليل
ص43
فرموده است: وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ؛ «و حتماً بعضى از آنان بر بعضى ديگر تفوّق مىجستند. منزه است خدا از آنچه وصف مىكنند». يعنى خداوند از چنين اوصافى از قبيل فرزند و شريك منزه و مبرّاست و بسى مبرّاتر از آنچه مىگويند. عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ؛ يعنى «آنچه را از ديد
مخلوقات پنهان است و آنچه را به مشاهده آنان درمىآيد، مىداند» فَتَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ؛ «و برتر است از آنچه [با او] شريك مىگردانند». يعنى مقدستر، منزهتر، متعالىتر، عزيزتر و باشكوهتر است از آنچه ستمگران و منكران مىگويند. (1)
پس از روشن شدن مباحث گذشته، آنچه باقى مىماند، تفسير آياتى است كه به ظاهر، بر اقرار مشركان به ربوبيت خداى متعال دلالت مىكند. در اين زمينه، در كلمات مفسران، به دو نظر برخورد مىكنيم. مقتضاى نظر اول اين است كه اين اقرار، اقرار حقيقى به توحيد بوده، اما پاسخ عقل باطنى و فطرت سليم آنان بوده است. (2)مقتضاى نظر دوم اين است كه اين سخنِ مشركان، اقرار به ربوبيت و خالقيت
خدا بوده، اما اقرار به توحيد و يكتايى خدا در اين امور نبوده است و اينكه تنها نام الله را در پاسخ بيان داشتند، بدان دليل بود كه او را خداى پدر و بزرگتر از ديگر خدايان مىدانستند كه علت موجودات به او منتهى مىشود.
ص44
صاحبان اين نظريه معتقدند كه اقرار يادشده در آيه شريفه، اعتقاد آن مشركان نبوده، بلكه اقرارى از زبانِ فطرت آنان بوده است يا از نظر عقلى چنان وضوحى داشته كه قابل انكار نبوده يا بر اين فرض است كه اگر انصاف بدهند، بايد چنين بگويند.
«قرطبى» هر دو نظر را در تفسيرِ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ آورده است و مىنويسد: «يا به اين جهت بوده كه آنها معتقد بودند كه خالق همان الله است، يا اگر فكر كنند و انصاف دهند، خواهند گفت: الله».(1)
در اينجا نظر دوم مورد نظر ماست.
«ابن عطيه» در تفسير سخن خداى تعالى در سوره يونس مىنويسد:
فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ به اين معناست كه مشركان چارهاى جز اين پاسخ ندارند و نمىتوانند با نام بردن از غير خداى متعال پاسخ قانعكنندهاى به سؤال مطرح شده در آيه بدهند.(2)
«بيضاوى» در تفسير سخن خداى تعالى در سوره يونس مىنويسد: «فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ يعنى آنها پاسخ خواهند داد: الله؛ چون اين امر از بس كه آشكار است، آنها توان لجاجت و انكار آن را ندارند». (3)
در تفسير سخن خداى تعالى در سوره مؤمنون نيز مىنويسد:
سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ، سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ و
ص45
سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ، اين همه بدان جهت است كه عقلِ صريح، با كمترين توجّه، مشركان را مجبور مىكند كه اقرار كنند الله تعالى، خالق جهان هستى است. (1)
«ثعالبى» در سوره يونس مىگويد:
فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ، يعنى آنها چارهاى جز اقرار به اين مطلب و توان اظهار مطلب ديگرى را ندارند». در سوره مؤمنون نيز مىگويد: «خداى تعالى، پيامبر خود را فرمان داد تا مشركان را به پاسخ دادن به چنين سؤالاتى وادار كند كه جز اقرار به حقيقت، چاره ديگرى نداشته باشند و لازمه آن اثبات توحيد خداوند متعال باشد. (2)
«شوكانى» در سوره يونس مىگويد: «فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ يعنى اگر آنان منصف باشند و به مقتضاى فكر صحيح و عقل سليم سخن بگويند، پاسخ آنان به اين سؤال چنين خواهد بود».
در سوره مؤمنون نيز مىگويد:
سَيَقُولُونَ لِلَّهِ يعنى آنها ناچار به گفتن اين سخن هستند؛ چون اين مطلب به بداهتِ عقل، معلوم است. (3)
از ميراث علمى اهلبيت كافى است روايتى را كه «كلينى» با سندِ حَسَن، بلكه صحيح از «زراره» از حضرت امام باقر (ع) آورده است، نقل كنيم كه فرمود:
قال رسول الله 9: كُلُّ مَولُودٍ يولَدُ عَلَى الفِطرَةِ؛ يعنِي المَعرِفَةَ بِأنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ خَالِقُهُ، كَذَلِكَ قَولُهُ تَعَالَى: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ.
ص46
هر نوزادى كه به دنيا مىآيد، داراى فطرت [الهى] است؛ يعنى مىداند كه خالق او الله عزوجل است و از همين باب است سخن خداى تعالى كه مىفرمايد: «و از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ خواهند گفت: الله».(1)
اين بيانى است كه علامه «طباطبايى» در تفسير آيات 31 تا 36 سوره يونس بيان فرموده است؛ آنجا كه اقرارشان را به اينكه مدبّر جهان هستى، الله تعالى است، اقرارى حقيقى دانسته است به اين اعتبار كه اين امر در نظر آنان با تدبير برخى از شئون جهان هستى به وسيله خدايان كوچك منافاتى نداشته است. ايشان فرموده است:
اولين استدلال (2)
از راهى اقامه شده كه بتپرستان آن را معتبر مىدانستند، چون بتپرستان از راه پرستش بتها، اربابِ آن بتها را مىپرستيدند كه به عقيده آنان، مدبّر عالم وجود بودند ... بنابر اين، خداى سبحان استدلال بر توحيد در ربوبيت را به رسول گرامى خود تلقين مىكند و با فرمانِ قُلْ به او دستور مىدهد كه به صورت سؤال به مشركين بگويد: مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ ...؟ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ
؛ «كيست كه شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد ...؟ به زودى خواهند گفت: او الله تعالى است» و اعتراف خواهند كرد به اينكه همه تدبيرات جارى در انسان و غير انسان به او منتهى مىشود؛ چون بتپرستان چنين اعتقادى داشتند.(3)
ص47
بنابراين، چنانكه ملاحظه مىكنيد، اقرار مشركان كه در آيات به آن تصريح شده، اقرار به ربوبيت الله عزوجل است، اما اقرار به توحيد خدا در ربوبيت نيست و آنها از اين جهت در پاسخ، از الله نام بردهاند و از ديگر خدايانى كه آنها را نيز در هستى منشأ اثر مىدانند، نام نمىبرند كه يا الله را بزرگتر از آنان مىدانستند و يا او را خدايى مىدانند كه همه اين تدبيرها به او منتهى مىشود؛ چون به پندار آنان، او پدر است و خدايان ديگر، فرزندانش.
در ميان قُدَما نيز مفسرانى هستند كه اقرار مشركان را به مانند صاحبان ديدگاه تكفيرى تفسير كردهاند. مثلا «طبرى» كه از قدماست، در تفسير آيه: فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛ «پس براى خدا همتايانى قرار ندهيد درحالىكه خود مىدانيد» (بقره: 22) مىنويسد:
گمان مىكنم آنچه «مجاهد» (1)را وادار كرده كه با تأويلِ اين آيه، خطاب آيه را به اهل تورات و انجيل و نه ديگر مشركان نسبت دهد، اين گمان بود كه مشركانِ عرب چون منكر وحدانيت خدا بودند و در مقام عبادت و بندگى، ديگران را با او شريك مىكردند، الله را خالق و رازق هستى نمىدانستند. البته اين هم نظرى است، اما خدا كه ثنايش با شكوه باد، در كتاب خود از حال مشركان عرب خبر داده است كه آنها مُقِرّ به وحدانيت خدا بودهاند و تنها
1) مجاهد بن جبر متوفاى 103. ق از مفسران اهل سنت است. محمد بن سعد در الطبقات الكبرى، وى را در طبقه دوم از راويان از عمر بن خطاب از اهل مكه ذكر كرده است. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 466. وى در روايتي در تأويل آيه وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ گفته است: «و شما ميدانيد كه در تورات و انجيل، شريكي براى خدا نيست.» مترجم.
ص48
شرك در عبادت او داشتند و چنين بود كه فرمود: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ؛ «و اگر از آنها بپرسى چه كسى ايشان را آفريده است؟ قطعاً خواهند گفت: الله». پس با توجه به اينكه عرب به وحدانيت خدا و اينكه او آفريننده و روزىدهنده مخلوقات است، باور داشت تأويل مناسب براى آيه: وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ همان است كه «ابن عباس» و «قتاده» گفتهاند كه مخاطب اين آيه، هر مكلّفى است كه از وحدانيت خدا و اينكه شريكى براى او در ميان خلقش نيست، آگاه باشد، اما در عين حال، در مقام عبادت، ديگران را با وى شريك كند. (1)
ما بطلان اين نظريه را پيشتر بيان كرديم. با اين حال، حتى اگر تسليم شويم و اين نظريه را بپذيريم، اعتقادِ صاحبان اين ديدگاه- كه موجب گمراهى مسلمانان شده است- مبتنى بر اين مقدمه نيست؛ چون حتى با ملاكهاى خودشان هم اين نظريه هيچ ربطى به صادر كردن حكم به شرك يك مسلمان ندارد و اين نظريه را تنها به عنوان زمينهسازى براى ديگر اهداف خود مطرح مىكنند. پس فرقى نمىكند كه ثابت شود مشركان به وحدانيت خدا در ربوبيت اقرار داشتند يا ثابت نشود؛ چون صاحبان اين ديدگاه، شرك را شرك در الوهيت مىدانند و اين نوع شرك ممكن است هم از كافرى كه به شهادتين شهادت نمىدهد، صادر شود و هم از مسلمانى كه به شهادتين شهادت مىدهد. همه اينها فقط شرك در الوهيت دارند نه ربوبيت. و بر اين اساس، در فصل بعد به بحث درباره حقيقت ادّعاى اينها در تحقق شرك در الوهيت در مسلمانان مىپردازيم.
1) تفسير طبرى، ج 1، ص 238.
ص49
بحث در اين فصل درباره لُبِّ اشتباهى است كه اين فرقه در گرداب آن افتادهاند و اين اشتباه مربوط به شرك در الوهيت (شرك در عبادت) است كه صاحبان اين نظريه مدّعى هستند در بين مسلمانان اتفاق افتاده است. البته تا قبل از قرن هشتم هجرى كسى چنين ادّعايى نكرده و بذر اين تفكر از افكار «ابن تيميه» ريشه گرفته
است.
آياتى كه درباره عبادت و ضرورت توحيد در عبادت و جايز نبودن عبادت موجودات ديگر در كنار خداست، مكرر در قرآن كريم آمده است و از مسلَّمات و مُحكَمات قرآن بهشمار مىرود. خداوند متعال مىفرمايد:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ (يونس: 18)
به جاى خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند و نه به آنان سود مىدهد و مىگويند: اينها نزد خدا شفاعتگران ما هستند.
ص50
چنين بر مىآيد كه اين يك اصل در دعوت پيامبران بوده است؛ چنانكه در سخن خداى تعالى آمده است:
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ (نحل: 36)
و در حقيقت، در ميان هر امتى، فرستادهاى برانگيختيم [تا بگويد:]
«خدا را بپرستيد و از طاغوت [فريبگر] بپرهيزيد.
سؤال مهمى كه در اين بحث از اين فرقه داريم، اين است: چگونه مسلمانان را متهم مىكنيد كه در كنار قبر اوليا، غير خدا را عبادت مىكنند درحالىكه آنها براى خدا نماز مىخوانند، براى خدا روزه مىگيرند و چون حج به جا مىآورند، براى خدا به جا مىآورند؟ پس كجاست آن عبادتى كه اين مسلمانان كنار قبور اوليا براى غير خداى سبحان انجام مىدهند تا گفته شود: آنها شرك در عبادت دارند؟
در كتابهاى آنان نام سه عبادت آمده كه مدعى شدهاند مسلمانان در آنها براى غير خدا نيت مىكنند. آن سه عبارت از دعا و قربانى و نذر است. در مبحث اول به قربانى و نذر و در مبحث دوم به دعا مىپردازيم.
مشكلى كه اين فرقه در مسئله قربانى و نذر به آن گرفتار شدهاند، مشكل فكرى و عقيدتى نيست، بلكه آنها به دليل داشتن اطلاعات غلطى كه از برداشت نادرست از كارهاى برخى مسلمانان و يا از
ص51
دروغپراكنى و سياهنمايى بعضى از همين افراد نسبت به مخالفان رأى و عقيده خود سرچشمه مىگيرد، حكم كفر مسلمانان را صادر كردهاند. مهم اين است كه پيروان اين فرقه در سايه همين اطلاعات غلط و نادرست، گمان مىكنند در جهان، مسلمانانى هستند كه براى غير خدا نذر يا قربانى مىكنند. بايد گفت اين ادّعا باطل است و هرگز صحيح نيست.
نسبت به قربانى، مرجع كبير، «شيخ جعفر كاشف الغطاء» در نامهاى كه به «امير عبدالعزيز بن سعود» نوشت، به صورت صريح و آشكار اين ادّعا را رد و هر شك و اشتباهى را دفع كرده است. در اين نامه آمده است:
احدى از مسلمانان در اين مسئله شك ندارد كه اگر كسى به قصد عبادت، حيوانى را براى غير خدا قربانى كند، مثل بتپرستها كه براى بتهاى خود قربانى مىكردند و نام آن بتها را هنگام قربانى كردن بر زبان مىآوردند، قطعاً چنين كسى از دايره مسلمانان خارج است؛ چه معتقد به الوهيت و خدايى آن غير باشند يا نباشند يا قصد كنند كه آن غيرِ خدا و اين قربانى، آنها را به خدا نزديك كند يا چنين قصدى نداشته باشند؛ چون نفس اين كار عبادت غير خدا محسوب مىشود.
اما اگر كسى به نيابت از پيامبران يا اوصيا و مؤمنين قربانى كند تا ثواب اين عمل به آنها برسد، چنانكه قرآن تلاوت مىكنيم يا نماز مىخوانيم و ثواب آن را به اشخاص مختلف هديه مىكنيم يا براى آنها دعا مىكنيم و همه كارهاى خير را به همين نيت انجام مىدهيم، همه اينها اجر و پاداش بسيار بزرگى دارد و هيچ يك از
ص52
كسانى كه براى پيامبران و اوصيا و مؤمنين يا هر كسى غير از خدا قربانى مىكنند، جز اين نيتى ندارند ...، و من به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست، سوگند مىخورم از وقتى كه خود را شناختهام تا امروز، نه ديدم و نه شنيدم كه كسى از مسلمانان، حيوانى را ذبح يا نَحر (1)كرده باشد و در هنگام نيتِ قربانى، نام پيامبر يا وصى يا بندهاى از بندگان صالح خدا را برده باشد و تنها قصد آنان اهداى ثواب به آن بزرگواران است. حال اگر قبل از به حكومت رسيدن شما، در اطراف شما، كسانى با آن عقايد و اعمال بودهاند، صاحب خانه به آنچه در خانه هست، داناتر است». (2)
درباره نذر نيز «شيخ محمد امين زينالدين»- يكى از علماى بزرگ معاصر نجف- حقيقت را آشكار كرده است:
نذر براى غير خداى سبحان جايز نيست؛ چه براى رسول يا نبى يا ولى يا فرشته يا بنده صالح خدا باشد. همچنين نذر كردن براى كعبه و مشاهد و مساجد و معابد و ... نيز جايز نيست. نذر يكى از انواع عبادت است و از همين جهت قطعاً بايد قصد قربت در آن لحاظ شود و به همين دليل، نذر براى غير خدا جايز نيست و انبيا و اوليا و مساجد و ... همه مصاديق و وجوهِ قصد قربت است كه با گرامىداشت آنها انسان به خدا نزديك مىشود. پس براى بندگان خدا جايز است كه موارد نذر شده را در بعضى از اين راههاى قرب به خدا مصرف كنند.
پيداست كه چه فرق بزرگ و آشكارى است بين اينكه كسى تنها
ص53
براى خدا و به قصد نزديك شدن به او نذرى كند و در نذر خود تعيين كند كه آنچه آن را صرفاً براى خدا نذر كرده، در يكى از اين راههاى قرب به خدا مصرف شود- و اين همان نذرى است كه عوام و خواص
شيعه، حتى كسانى كه چندان با احكام شرعى آشنايى ندارند، انجام مىدهند و اين همان چيزى است كه در نذرهاى خود قصد و نيت مىكنند، حتى آنان كه در تعبير هم اشتباه مىكنند- و بين اينكه از اساس، نذر را براى خودِ نبى يا ولى يا معبد يا مشهد انجام دهد كه در اين صورت، اصلا نذر منعقد نشده و جايز هم نيست؛ چون براى غير خدا انجام شده است و اين همان نذرى است كه در كتابهاى دانشمندان شيعه، تصريح به عدم جواز آن شده است.(1)
ادعاى اين اشخاص درباره دعا و اينكه دعا، عبادت است، اساس عمليات تكفيرى و لُبّ مسئلهاى است كه در اين فصل قصد داريم به توضيح آن بپردازيم. خطايى كه تكفيرىها در دام آن افتادهاند، يك خطاى علمى در فهم آياتى است كه دعا به درگاه غير خدا در آنها، بارها به عنوان يكى از محورهاى شرك ذكر شده است. اين خطايى است كه بيشتر از قصور در فهم معناى واژگانِ آياتى سرچشمه مىگيرد كه به آنها استدلال شده است، اما گاهى هم احساس مىشود كه عمدى در كار بوده و سخن در غير جايگاه مناسب خود به كار رفته است.
صاحبان اين ديدگاه چنين تصور مىكنند كه دعا به درگاه خدا
1) كلمه التقوى، ج 6، صص 422 و 423.
ص54
به معناى حاجت خواستن از غير او، عبادت و پرستش كردن آن غير است و در نتيجه، كسانى كه غير خدا را بخوانند و از آن غير چيزى بخواهند، مشرك در الوهيت هستند. آنها اين نكته را از نكات بسيار آشكارِ قرآن كريم برشمرده و آيات متعددى را در اين راستا دانستهاند.
آنها براى ادّعاى خود به چندين آيه استدلال كردهاند كه مهمترين آنها عبارت است از:
اللَّهِ أَحَداً* وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً* قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً (جن: 18- 20)
و مساجد، ويژه خداست. پس هيچ كس را با خدا مخوانيد. و همين كه «بنده خدا» برخاست تا او را بخواند، چيزى نمانده بود كه بر سر وى فرو افتند. بگو: «من تنها پروردگار خود را مىخوانم و كسى را با او شريك نمىگردانم.
بگو اى مردم، اگر در دين من ترديد داريد، پس [بدانيد كه من] كسانى را كه به جاى خدا مىپرستيد، نمىپرستم ...؛ ... و به جاى خدا، چيزى را كه سود و زيانى به تو نمىرساند، مخوان كه اگر چنين كنى، در آن صورت، به يقين، از جمله ستمكارانى.
ص55
و پروردگارتان فرمود: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. در حقيقت، كسانى كه از پرستش من كبر مىورزند، به زودى، خوار در دوزخ درمىآيند» ...؛ ... اوست [همان] زندهاى كه خدايى جز او نيست. پس او را در حالى كه دين [خود] را براى وى بىآلايش گردانيدهايد، بخوانيد. سپاس [ها همه] ويژه خدا، پروردگار جهانيان است. بگو: «من نهى شدهام از اينكه جز خدا كسانى را كه [شما] مىخوانيد، پرستش كنم، [آن هم] هنگامى كه از جانب پروردگارم مرا دلايل روشن رسيده باشد و مأمورم كه فرمانبر پروردگار جهانيان باشم».
بگو: «به من خبر دهيد از شريكان خودتان كه به جاى خدا مىخوانيد؛ به من نشان دهيد كه چه چيزى از زمين را آفريدهاند؟ يا آنان در [كارِ] آسمانها همكارى داشتهاند؟ يا به ايشان كتابى دادهايم كه دليلى بر [حقّانيت] خود از آن دارند؟» [نه،] بلكه ستمكاران جز فريب به يكديگر وعده نمىدهند.
ص56
و كيست گمراهتر از آن كس كه به جاى خدا، كسى را مىخواند كه تا روز قيامت، او را پاسخ نمىدهد و آنها از دعايشان بىخبرند؟ و چون مردم محشور شوند، دشمنان آنان باشند و به عبادتشان انكار ورزند.
بگو: «كسانى را كه به جاى او [معبود خود] پنداشتيد، بخوانيد. [آنها] نه اختيارى دارند كه از شما دفع زيان كنند و نه [آنكه بلايى را از شما] بگردانند». آن كسانى را كه ايشان مىخوانند، [خود] به سوى پروردگارشان تقرب مىجويند [تا بدانند] كدام يك از آنها [به او] نزديكترند و به رحمت وى اميدوارند و از عذابش مىترسند؛ زيرا عذاب پروردگارت همواره در خور پرهيز است.
چنانكه مىبينيد، همه اين آيات، به صراحت، بر اين امر دلالت دارد كه شرك مشركان، در دعاى آنها به درگاه خدايانى بوده است كه به جاى خداى تعالى مىپرستيدند. آيا در اين باره، به دليلى صريحتر از اين آيات نياز است؟
«شيخ سليمان»، نوه «ابن عبدالوهاب» در شرح خود بر كتاب پدربزرگش، «التوحيد» مىنويسد:
دعا عبادتى است از برترين عبادات، بلكه دعا، گرامىترين عبادت نزد خداست ... در اين صورت، اگر شرك ورزيدن در دعا شرك نباشد، پس ديگر در روى زمين، شركى نخواهد بود. بنابراين، شرك در دعا نسبت به شرك در ديگر انواع عبادت، سزاوارتر به
ص57
شرك بودن است، بلكه شرك در دعا، بزرگترين شركِ مشركانى بوده كه رسول خدا (ص) به سوى آنها مبعوث شده است؛ زيرا آنها به درگاه پيامبران و صالحان و فرشتگان دعا مىكردند تا نزد خدا از آنها شفاعت كنند و به همين دليل، وقتى مشكلاتِ بسيار سخت پيش مىآمد، همه آن شركها را فراموش و خالصانه به درگاه خدا دعا مىكردند. (1)
دو نكته ضرورى براى مناقشه تامّ در اين استدلال
نكته اول- تعيين اينكه مقصود از دعايى كه موجب افتادن در شرك در عبادت مىشود، چيست؟ آيا اين كلمه در لغت و قرآن به يك معنا به كار رفته است يا معانى و كاربردهاى متعددى دارد؟ به عبارت ديگر، آيا سخن قرآن در باره شرك بودن دعا براى غير خدا بر ادّعاى اينها داير بر اينكه مسلمانان در ورطه دعا براى غير خدا گرفتار شدهاند، منطبق است يا منظور قرآن از آنچه در باره دعا به درگاه غير خدا بيان داشته، امر ديگرى غير از دعا و درخواستهايى است كه گاه در كنار ضريحهاى اوليا انجام مىشود؟
نكته دوم- در سخنِ صاحبان اين ديدگاه، شرك در دعا به معنى حاجت خواستن از غير خدا را مقيد به اين قيد مىبينيم كه اين خواستن، بايد خواستنِ چيزى باشد كه كسى جز خدا قادر به انجام آن نباشد، درحالىكه همه آياتى كه به آن استدلال مىكنند، به چنين تفصيل و تقييدى اشاره ندارند. در اين صورت، با توجه به اطلاق آياتِ مورد استدلال، آوردن اين قيد چه دليلى داشته است؟
1) دعاوى المناوئين، ص 348، به نقل از: تيسير العزيز الحميد با كمي اختصار.
ص58
در اين زمينه، پرسشها و حقايق چندى نيز هست كه به زودى بيان خواهد شد. با ملاحظه دو نكته اخير، موضوع در دو مبحث مطرح مىشود.
ابتدا شايسته است به بيان معانى كلمه «دعا» در كتابهاى لغت و همچنين كاربردهاى قرآنى آن و نيز مهمترين معناهايى بپردازيم كه كلمه دعا در آن بهكار رفته و در قرآن انعكاس يافته است. اين معانى به شرح ذيل است:
به اين معنى كه كسى را با صدا و فرياد آگاه كنند كه به اين طرف توجه كند يا بيايد؛ چنانكه مىگوييم: «ادعُوا زيداً»؛ يعنى زيد را صدا بزنيد. از همين قبيل است سخن خداى تعالى كه فرمود:
إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ (نمل: 80)
البتّه تو مردگان را شنوا نمىگردانى و نمىتوانى اين ندا را به كران، چون پشت بگردانند بشنوانى.
و اين آيه كه فرموده است:
ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (روم: 25)
پس چون شما را با يك بار خواندن از زمين فراخوانَد، بناگاه [از گورها] خارج مىشويد.
و اين سخنِ خداى تعالى كه فرمود:
اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ (انفال: 24)
ص59
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات مىبخشد، آنان را اجابت كنيد.
مثل: «دَعَوتُ المولود زيدا»؛ يعنى نوزاد را زيد خواندم؛ يعنى نام زيد بر او نهادم. به همين معنا در سخن خداى تعالى به كار رفته آنجا كه فرمود:
تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا* أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً (مريم: 90 و 91)
چيزى نمانده است كه آسمانها از اين [سخن] بشكافند و زمين چاك خورَد و كوهها به شدت فرو ريزند از اينكه براى [خداى] رحمان، فرزندى خواندند.
يعنى به دروغ مدّعى شدند كه خدا فرزند دارد. ابن جوزى مىگويد: «به نظر ابوعبيده معناى سخن خداى تعالى كه فرمود: أَن دَعَوْا ... اين است كه قرار دادند و از باب دعاى گفتارى نيست ...». (1)
از همين قبيل است سخن خداى تعالى كه فرمود:
وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً (فرقان: 68)
و كسانىاند كه با خدا معبودى ديگر نمىخوانند و كسى را كه خدا [خونش را] حرام كرده است، جز به حق نمىكُشند و زنا نمىكنند و هر كس اينها را انجام دهد، سزايش را دريافت خواهد كرد.
1) زاد المسير، ج 5، ص 196.
ص60
در اين آيه، دعا به معنى اختيار كردن (اتخاذ) و قراردادن (جعل) است و هر دو اين معنا، يعنى اتخاذ و جعل در قرآن كريم آمده است؛ آنجا كه از عقيده مشركان سخن به ميان آورده است، مانند: وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ؛ «و با خدا، معبودى ديگر قرار مدهيد كه من از جانب او هشداردهندهاى آشكارم». (ذاريات: 51)
و وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا؛ «و به جاى خدا، معبودانى اختيار كردند تا براى آنان [مايه] عزت باشد». (مريم: 81)
بخارى نيز روايتى در بيان سبب نزول آيه سوره فرقان از «عبدالله بن مسعود» نقل كرده است كه بر همين معنا دلالت دارد. وى مىگويد:
«از رسول خدا (ص) پرسيدم- يا كسى از ايشان پرسيد-: چه گناهى نزد خدا بزرگتر است؟ فرمود: اينكه براى خداوندگارى كه تو را آفريده است، شريكى قرار دهى. گفتم: پس از آن چه؟ فرمود: پس از آن، اينكه فرزندت را بكشى، از ترس اينكه در رزق و روزى تو شريك شود. پس از آن چه؟ فرمود: اينكه با زن همسايهات زنا كنى. راوى مىگويد: اين آيه در تصديق سخن رسول الله (ص) نازل شد كه وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ .... (1)
1) وَعَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ ص قَالَ: سَألْتُ أو سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ ص: أَيُّ ذَنْبٍ أَعْظَمُ؟ قَالَ: أَنْ تَجْعَلَ لِلَّهِ نِدّاً وَ هُوَ خَلَقَكَ. قُلْتُ: ثُمَّ أي؟ قَالَ: أَنْ تَقْتُلَ وَلَدَكَ خَشْيَةَ أَنْ يطْعَمَ مَعَكَ. قُلْتُ: ثُمَّ أي؟ قَالَ: أَنْ تُزَانِيَ بِحَلِيلَةِ جَارِكَ. قَالَ: وَ نُزِلَتْ هَذِهِ الآيةِ تَصْدِيقاً لِقَوْلِ رَسُولِ اللهِ ص: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ ...؛ صحيح بخارى، ج 6، صص 136- 138.
ص61
و اين معنا بسيار در قرآن آمده است:
هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ (آلعمران: 38)
آنجا [بود كه] زكريا، پروردگارش را خواند [و] گفت: پروردگارا، از جانب خود، فرزندى پاك و پسنديده به من عطا كن كه تو شنونده دعايى.
همچنين آمده است:
قالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (يونس:)
فرمود: دعاى هر دوى شما پذيرفته شد. پس ايستادگى كنيد و از راه كسانى كه نمىدانند، پيروى مكنيد.
بر اساس اين معنا، كلمه دعا در طلب از خدا و استغاثه به درگاه او بهكار مىرود، چنانكه ظاهر سخن خداى تعالى اين است:
بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ (انعام: 41)
بلكه تنها او را مىخوانيد و اگر او بخواهد، رنج و بلا را از شما دور مىگرداند و آنچه را شريك [او] مىگردانيد، فراموش مىكنيد.
ديگر سخنش مبنى بر اين كه:
وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (اعراف: 56)
و با بيم و اميد، او را بخوانيد كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.
ص62
مؤيد همين نكته است. اين كاربرد همان است كه به آن، عنوان «دعاء المسأله» (1)دادهاند.
اين معنا براى دعا در سخن «ازهرى» آمده است كه مىگويد:
و گاه مىشود كه دعا، عبادت باشد و از اين قبيل است سخن خداوند عزوجل: إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ؛ «در حقيقت، كسانى را كه به جاى خدا مىخوانيد، بندگانى امثال شما هستند»؛ يعنى آنان كه به جاى خدا آنها را مىپرستيد. (2)
بيشتر كاربردهاى اين واژه در قرآن به همين معنا است. «شوكانى» استدلال يكى از دانشمندان را چنين تقرير كرده است: «دعا در بيشتر كاربردهاى كتاب عزيز به معناى عبادت است».(3)به اين كاربرد، چنانكه بعدتر خواهد آمد، اصطلاح «دعاء العباده» دادهاند.
«ابوالبقاء» معانى متعدد دعا را با استشهاد به آيات قرآن كريم چنين دستهبندى كرده است:
دعا معانى چندى دارد:
الف) رغبت به خدا و عبادت، مثل: وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا
1) دعاء المسأله؛ يعني دعايي كه به معناى درخواست و اظهار نياز است و در زبان فارسي بيشتر به همين معنا به كار ميرود. معاني ديگرى كه در متن براى كلمه دعا به آنها اشاره شده است، چون در زبان فارسي كاربرد ندارد، براى خواننده فارسي زبان نامأنوس است مترجم.
2) تهذيب اللغه، ج 3، ص ع 6.
3) فتح القدير، ج 4، ص 5 ع 1.
ص63
يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ؛ «و به جاى خدا، چيزى را كه سود و زيانى به تو نمىرساند، مخوان». (يونس: 106)
ب) يارى جستن، مثل: وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ؛ «و گواهان خود را فرا خوانيد». (بقره: 23)
ج) درخواست كردن، مثل: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ؛ «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم». (غافر: 60)
د) گفتار، مثل: دَعْواهُمْ فِيها سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ؛ «گفتار آنان در آنجا «سبحانك اللهم» است». (يونس: 10)
ه) صدا زدن، مثل: يَوْمَ يَدْعُوكُمْ؛ «روزى كه شما را فرا مىخواند». (اسراء: 52)
و) نامگذارى، مثل: لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً؛ «ناميدن پيامبر را در ميان خود چونان
قرار مدهيد كه يكديگر را مىناميد». (1)(نور: 63)
بنابر آنچه گفتيم، هنگام استدلال به آيهاى از آياتى كه واژه دعا در آنها بهكار رفته است، بايد مشخص كنيم كه كدام يك از معانى متعددى كه عرضه داشتيم، در آن آيه بهكار رفته و مقصود بوده است.
اقرار آنها به تقسيم دعا به دعاى عبادت و دعاى مسئلت
حق اين است كه اصحاب اين ديدگاه، خود، اقرار و اعتراف دارند كه دعا به دو نوع تقسيم مىشود و اين امر در ميراث فكرى اين فرقه، آشكار است.
1) الكليات، ص 44 ع.
ص64
«شيخ محمد بن صالح العثيمين» مىگويد:
دعا به دو قسم تقسيم مىشود: اول دعاى عبادت، مثل نماز و روزه ... و اين قسم، همه شرك است. دوم دعاى مسئلت كه اين قسم از دعا به كلى شرك نبوده، بلكه داراى تفصيل است. اگر مخلوقى قادر بر انجام كارى باشد [و همان كار از او به دعا خواسته شود]، اين شرك نيست ...، اما اگر كسى چيزى را از مخلوقى بخواهد كه كسى جز خدا قادر بر انجام آن نيست، اين خواستنِ او از غير خدا شرك است و موجب خارج شدن او از دين اسلام مىشود. (1)
«شيخ صالح الفوزان» نيز مىگويد:
دعا اعمّ از استغاثه است، چنانكه گذشت، و بر دو نوع است: دعاى عبادت و دعاى مسئلت. دعاى عبادت عبارت از ثناگويى خداوند سبحانه و تعالى است به ذكر اسماء و صفاتِ او. دعاى مسئلت عبارت از طلب حاجات از خداى سبحان است. (2)
سؤال بزرگ بر اساس گفتههاى اين دو فرد، سؤالى بزرگ و اساسى پيش مىآيد و آن اينكه، آيا آياتى كه عبارت (يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ) در آنها به كار رفته است، از نوع اولِ دعا يعنى دعاى عبادت سخن به ميان آوردهاند يا از معناى دومِ دعا يعنى دعاى مسئلت يا از هر دو يا برخى از اين آيات از نوع اول و برخى ديگر از نوع دوم هستند؟
روشن است كه اتهام شرك اين افراد به مسلمانان از باب دعاى مسئلت به درگاه غير خداست، نه از باب دعاى عبادت.
ص65
بر اين اساس، لازمه استدلال به آيات، بر شرك بودن دعا به درگاه غير خدا- آن هم دعاى مسئلت- اين است كه ثابت شود مقصود و منظور از دعا در اين آيات، دعاى مسئلت است. اگر سخن خدا در اين آيات، به دعاى عبادت مربوط باشد، ديگر اين آيات بر شرك بودن دعاى مسئلت به درگاه غير خدا دلالتى نخواهند داشت. بنابراين، آنچه از آنها مىخواهيم، اين است كه اثبات كنند اين آيات در باره دعاى مسئلت است تا بعد از اثبات اين مطلب بتوان گفت قرآن به كفر كسانى حكم داده است كه غير خدا را به دعاى مسئلت مىخوانند.
حاصل بحث اينكه آيات از كدام يك از دو معنا سخن مىگويند؟ اين مطلبى است كه ما به آن مىپردازيم.
آيات از دعاى عبادت سخن مىگويند يا دعاى مسئلت؟
پس از اينكه معانى مختلف واژه دعا را در لغت و قرآن و فرهنگ فرقه تكفيرى بيان داشتيم و روشن كرديم كه دعا به دو بخش اصلى عبادت و مسئلت تقسيم مىشود، آيات قرآن را كه بيشتر در باره دعا سخن گفته است، مىتوانيم بفهميم و ببينيم آيا مراد و منظور قرآن، دعاى عبادت است يا مسئلت؟
حال به تفسير چهار نمونة اصلى از آياتى توجه كنيد كه واژه دعا در آنها به كار رفته است:
يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ (مريم: 48 و 49)
و از شما و [از] آنچه غير از خدا مىخوانيد، كناره مىگيرم و
ص66
پروردگارم را مىخوانم. اميدوارم كه در خواندن پروردگارم نااميد نباشم و چون از آنها و [از] آنچه به جاى خدا مىپرستيدند، كناره گرفت، اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و همه را پيامبر گردانيديم.
اين آيه كه سخن ابراهيم (ع) را نقل مىكند، آشكارترين آيهاى است كه بر ترادف بين دو واژه «يدعو» و «يعبد» در قرآن دلالت مىكند. بنابراين، بدون شك، وقتى اين آيه با سخن ابراهيم (ع) كه گفت: وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ آغاز شده است و چنين ادامه پيدا مىكند كه: فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ، ترادف بين يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ و يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ به گونهاى ثابت مىشود كه هرگز معناى طلب و درخواست يا همان دعاى مسئلت در آن ملاحظه نمىشود.
«بغوى» مىگويد:
وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ؛ يعنى: «أعتزل ما تعبدون من دون الله»، به معناى اين است كه از آنچه به جاى خدا مىپرستيد، كناره مىگيرم. مقاتل مىگويد: كناره گرفتن ابراهيم (ع) از آنها به اين شكل بود كه از شهر كوثى، (1)بيرون آمد و از آنجا به سرزمين مقدس مهاجرت كرد. وَ أَدْعُوا رَبِّي؛ يعنى پروردگارم را عبادت مىكنم. عَسى أَلَّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّي شَقِيًّا؛ يعنى باشد كه به واسطه دعا و عبادت او تيرهبخت نشوم، چنانكه شما با پرستش بتها تيره روزگار شديد. (2)
ص67
«ابن جوزى» كه به آوردن همه آرا و نظرها عادت دارد، در تفسير خود مىنويسد:
و در معناى تَدْعُونَ، دو نظر است:
يكى «تعبدون»؛ يعنى عبادت مىكنيد و دومى، آنچه را به عنوان خدايى مىخوانيد. وَ أَدْعُوا رَبِّي؛ يعنى عبادتش مىكنم و عَسى أَلَّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّي شَقِيًّا؛ يعنى اميدوارم با عبادت او بدبخت نشوم، چنانكه شما با عبادت بتان بدبخت شديد.(1)
پس ملاحظه مىكنيم كه او هم طلب و مسئلت را- حتى به عنوان يك احتمال- در معناى آيه ذكر نكرده و معناى واژه تدعون را بين «ى عبُدُونَ» و «ى سَمُّونَ» مردّد دانسته است.
«ابن كثير» مىگويد:
و سخن او كه گفت: وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّي؛ يعنى از شما و خدايانى كه آنها را به جاى خدا مىپرستيد، بيزارى مىجويم. وَأَدْعُو رَبِّي؛ يعنى و پروردگار خود را كه تنهاست و انبازى ندارد، مىپرستم. (2)
آنچه غير از خدا مىخوانند، فقط بتهايى است (بىروح) كه هيچ اثرى ندارند. و نمىخوانند مگر شيطان سركش و ويرانگر را.
واژه دعا در اين آيه نيز به معناى عبادت بهكار رفته است. دليل اين مطلب در خود آيه است كه فرموده است: وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً؛
ص68
«و نمىخوانند مگر شيطان سركش و ويرانگر را». پيداست كه در تفسير اين آيه، راهى نيست جز اينكه خواندنِ شيطان را به عبادت شيطان تفسير كنيم؛ همان شيطانى كه در سخن خداى تعالى در سوره ياسين آمده است:
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (يس: 60)
اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را مپرستيد؛ زيرا وى دشمن آشكار شماست؟
چون مشركان قريش هيچگاه شيطان را به دعاى مسئلت نمىخواندند و چيزى از او نمىخواستند، بلكه دعا در اينجا همان عبادتى است كه حقيقت آن نسبت به شيطان همان اطاعت و پيروى است.
«بغوى» مىگويد:
سخن خداى تعالى كه مىفرمايد: إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً درباره اهل مكه نازل شده است؛ يعنى «عبادت نمىكنند»، مانند ديگر سخنِ خداى تعالى كه فرمود: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي؛ يعنى «و پروردگارتان گفت: مرا بخوانيد» كه به معناى «عبادت كنيد» است، به دليل ادامه همان آيه كه فرمود: إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي؛ يعنى «آنان كه از عبادت من سرپيچى مىكنند» ... و مِن دُونِهِ؛ يعنى «غير خدا» و ... إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً؛ يعنى «و عبادت نمىكنند جز شيطان سركش و ويرانگر را»؛ چون وقتى آنها بت مىپرستيدند، در واقع، از شيطان پيروى مىكردند. (1)
1) تفسير بغوى، ج 1، صص 383 و 384.
ص69
و پروردگارتان فرمود: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. در حقيقت، كسانى كه از پرستش من كبر مىورزند، به زودى، خوار در دوزخ درمىآيند».
اين فرقه مدّعى هستند اين آيه آشكارا درباره دعا به معناى طلب و مسئلت است و مىگويند ذيل آيه كه مىفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي بر اين مطلب دلالت مىكند.
آنچه ما در كلمات اهل لغت و مفسران مىبينيم، اين است كه آنها كلمه دعا را در اين آيه به عبادت تفسير كردهاند، آن هم با اين استدلال كه دعا و عبادت با هم مترادف و هممعنا هستند، نه اينكه دعا به معناى طلب بهكار رفته باشد. طلب هم از مصداقهاى عبادت است، چنانكه اينها با توجه به ذيل آيه كه فرموده: إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي يا اينكه فرموده است: أَسْتَجِبْ لَكُمْ، چنين پنداشتهاند. حق اين است كه مراد از كلمه دعا در مقطع اول آيه، عبادت است، نه چنانكه اينها از آيه فهميدهاند كه چون دعا هم از مصداقهاى عبادت است، مراد از اين كلمه در مقطع دوم، دعاست.
واژه دعا در اين آيه، در روايت صحيحى كه از يكى از صحابه روايت شده، به معناى عبادت تفسير شده است. «حاكم نيشابورى» از «جرير بن عبد الله بجلى 2» در تفسير سخن خداى عز وجل: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ روايت كرده است كه گفت: «اعبُدوني استجب لكم؛ مرا عبادت كنيد تا شما را اجابت كنم». «حاكم» مىگويد: «اين حديث،
ص70
صحيح بر شرط مسلم است،(1)ولى مسلم و بخارى آن را
روايت نكردهاند». ذهبى نيز مىگويد: «بر شرط مسلم صحيح است». (2)
همين مطلب را به صراحت در روايت صحيح ديگرى مىيابيم كه از رسول خدا (ص) نقل شده است، كه مفسران از آن همان معنا را فهميدهاند كه ما بيان داشتيم، نه آنچه را اينها مىگويند. «قرطبى» مىگويد:
در باره سخن خداى تعالى: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ... تا آخر، «نعمان بن بشير» مىگويد: از پيامبر اكرم (ص) شنيدم كه مىفرمود: دعا، عبادت است. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ.
«أبوعيسى»(3)مىگويد:
اين حديث، حسن و صحيح است و اين دلالت بر اين معنا دارد كه دعا همان عبادت است و اكثر مفسران نيز همين را گفتهاند. معنى آيه اين است: مرا يكتا بدانيد و عبادتم كنيد تا عبادات شما را قبول كنم و شما را بيامرزم. (4)
«ازهرى» مىگويد:
ابواسحاق درباره سخن خداى عزّوجلّ: أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ
1) «بر شرط»، اصطلاحي در علم حديث اهل سنت است؛ يعني اگر حديثي را بخارى و مسلم روايت نكرده باشند، ولي شرايطي كه آنان در صحيح شمردن روايت لازم ميدانستهاند دارا باشد، ميگويند آن حديث به شرط مسلم يا بخارى يا هر دو صحيح است. مترجم
2) المستدرك علي الصحيحين، ج 2، ص 301.
3) منظور ترمذى صاحب سنن است.
4) الجامع لأحكام القرآن، ج 15، ص 292، محقق اين چاپ مينويسد: سند اين روايت صحيح است و ترمذى در تفسير آن را روايت كرده است 2969.
ص71
إِذا دَعانِ؛ و دعاى دعاكننده را، هنگامى كه مرا بخواند، اجابت مىكنم (بقره: 186)، گفته است: يعنى دعا براى خدا سه گونه است: يك نوع توحيد خدا و مدح و ثناى اوست؛ مثل اينكه بگويى: «ى ا الله لا إله إلا أنت» يا بگويى: «ربنا لك الحمد». وقتى چنين بگويى، با گفتن «ربنا» دعا كردهاى و پس از آن ثنا، و توحيد او را بر زبان آوردهاى. چنين است اين سخن خداى تعالى: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ ....(1)
در اين صورت، آشكار است كه دعا در اين آيه، دعاى عبادت است، نه دعاى مسئلت. پس چگونه مىتوان به اين آيه استدلال كرد كه دعاى مسئلت، عبادت است؟
سزاوار نيست ادعا شود كه كلمه أَسْتَجِبْ لَكُمْ در آيه، قرينه آشكارى است بر اينكه مقصود، دعاى مسئلت است؛ چون آشكار است كه افراد بشر از آن جهت، عبادات و شعاير مذهبى خود را- كه قرآن مجيد از آن، به دعا تعبير مىكند- انجام مىدهند كه به خدايان خود نزديك شوند و از عناياتشان بهرهمند شوند و خواستههايشان به اجابت برسد. پس طبيعى است كه به آنها گفته شود: تنها خدا را بپرستيد؛ يعنى او را ياد كنيد و به فرمانش نماز برپا داريد تا دعاهايتان را مستجاب و حاجتهايتان را برآورده كند كه تنها دعاهاى نمازگزاران و روزهداران پاك به اجابت مىرسد.
همين مطلب در مثل آيه شريفه:
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ (احقاف: 5)
1) تهذيب اللغه، ج 3، ص ع 6.
ص72
و كيست گمراهتر از آن كس كه به جاى خدا، كسى را مىخواند كه تا روز قيامت، به او پاسخ نمىدهد و آنها از دعايشان بىخبرند؟
نيز مىآيد و معناى آيه چنين مىشود: و چه كسى گمراهتر است از كسى كه به جاى خدا، ديگرى را عبادت كند؛ كسى كه عبادت او هيچ واكنشى را نزد معبودش برنمىانگيزد. پس چنين عبادتكنندهاى، نه بهرهاى از عبادت خود برده و نه حاجتى از او برآورده مىشود؛ زيرا معبود او جامدى غافل بيش نيست كه از عبادت او خبر ندارد.
روايتى نيز از حضرت رسول اكرم (ص) نقل شده كه فرمود: «هر كس دوست دارد دعايش در زمان بلا و گرفتارى مستجاب شود، بايد در زمان آرامش و آسايش، بيشتر دعا كند». (1)اين حديث همين معنايى را كه مىخواهيم بيان كنيم، به ذهن مىرساند. اين شخص در سختىها و بلاها؛ يعنى زمانى كه زمانه بر او سخت گرفته است، دعايش مستجاب مىشود، اما به شرط اينكه در حال آسايش و راحتى مشغول عبادت و بندگى خدا بوده باشد. در اين روايت شريف از عبادت در حال آسايش، به دعا در حال راحتى و آسايش تعبير شده است.
به همين معنا است روايتى كه در كافى از حضرت امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمود:
كسى كه پيش از بلا، اهل دعا و نيايش به درگاه خدا باشد، وقتى بلايى نيز بر وى نازل شود، دعايش مستجاب خواهد شد و
1) «مَنْ سَرَّهُ أنْ يُسْتَجَابَ لَهُ عِنْدَ الكَرْبِ وَالشَّدَائِدِ فَلْيُكْثِرِ الدُّعَاءَ فِي الرَّخَاءِ». المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص ع 29، حاكم ميگويد: اين حديث، صحيح السند است. ذهبي نيز با او موافقت كرده است.
ص73
فرشتگان خواهند گفت: اين صدايى آشنا است و از آسمان در حجاب نخواهد ماند، اما كسى كه اهل دعا و عبادت نباشد، چون بلايى بر وى نازل شود، دعايش مستجاب نمىشود و فرشتگان مىگويند: ما اين صدا را
نمىشناسيم. (1)
و مساجد، ويژه خداست. پس هيچ كس را با خدا مخوانيد و همين كه «بنده خدا» برخاست تا او را بخواند، چيزى نمانده بود كه بر سر وى فرو افتند. بگو: «من تنها پروردگار خود را مىخوانم و كسى را با او شريك نمىگردانم».
واژه دعا در اين آيه نيز به معناى عبادت آمده است، نه طلب و مسئلت. اختلاف ميان رسول خدا (ص) و قريش بر سر وحدانيت خدا در عبادت بود و از كلمه «ى دعو» جز همين معنا اراده نشده است. به همين دليل، آيات با اين سخنِ خداى تعالى پايان يافته است كه: «بگو: من تنها پروردگار خود را مىخوانم و كسى را با او شريك نمىگردانم».
«طبرى» مىگويد:
خداوند متعال به پيامبرش، محمد (ص) مىفرمايد: «و مساجد، ويژه خدا است. پس» اى مردم، «هيچ كس را با خدا مخوانيد». و در
1) «مَنْ تَقَدَّمَ فِي الدُّعَاءِ اسْتُجِيبَ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلَاءُ وَ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ صَوْتٌ مَعْرُوفٌ وَلَمْ يُحْجَبْ عَنِ السَّمَاءِ وَمَنْ لَمْ يَتَقَدَّمْ فِي الدُّعَاءِ لَمْ يُسْتَجَبْ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلَاءُ وَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ إِنَّ ذَا الصَّوْتَ لَا نَعْرِفُهُ». كافي، ج 2، ص 4 ع 2، علامه مجلسي در مرآه العقول، ج 12، ص 22 نيز اين حديث را صحيح دانسته است.
ص74
اين پرستش، كسى را با او شريك نگردانيد، بلكه تنها به توحيد او ايمان داشته باشيد و خالصانه براى او عبادت كنيد ... و اينكه فرموده است: وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً، به اين معنا است كه چون محمد رسول الله (ص) به نماز مىايستاد و خدا را مىخواند و مىگفت: لا إله إلا الله كَادُوا يكُونُونَ عَلَيهِ لِبَدًا؛ چيزى نمانده بود كه بر سر وى فرو افتند.
و از «ابن عباس» در باره آيه: وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً نقل است كه مىگويد: «اين وقتى بود كه آنها مىشنيدند پيامبر اكرم (ص) قرآن تلاوت مىكند».
از «سعيد بن جبير» از «ابن عباس» نقل شده است كه: «آن جن به قومش گفت: لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً و اين وقتى بود كه آنها آن حضرت را مىديدند كه نماز مىخواند و اصحابش با ركوع او ركوع و با سجود او سجده مىكنند ...». (1)
«بغوى» نيز مىگويد:
لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ، يعنى پيامبر اكرم (ص) و يدْعُوهُ، يعنى خدا را عبادت مىكرد و قرآن مىخواند و اين وقتى بود كه آن حضرت در «بطن نخله» نماز و قرآن مىخواند.(2)
از بحث گذشته آشكار مىشود كه كلمه دعا در قرآن كريم در بسيارى از موارد به معناى عبادت آمده است، چنانكه شوكانى در
ص75
توضيح استدلال يكى از علما مىگويد: «دعا در بيشتر كاربردهاى كتاب عزيز همان عبادت است». (1)اينجاست كه به خود حق مىدهيم اين پرسش را مطرح كنيم كه چگونه مدّعى مىشوند قرآن كريم به وضوح، دعا را به صورت مطلق عبادت دانسته است درحالىكه آياتى كه از شرك سخن به ميان آوردهاند، تنها در باره دعاى عبادت سخن گفتهاند و به دعاى مسئلت هيچ ربطى ندارند؟
آيا بين دعاى مسئلت و عبادت تلازمى هست؟
در اينجا ادّعاى ديگرى نيز هست كه در بعضى سخنان آنها يافت مىشود كه حاصلش اين است كه دعاى مسئلت دربردارنده دعاى عبادت نيز هست. «فوزان» مىگويد:
رابطه بين دعاى عبادت و دعاى مسئلت، اين است كه دعاى عبادت مستلزم دعاى مسئلت است و وقتى كه بنده گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ؛ ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است (خداوندى كه) بخشنده و بخشايشگر است (و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته)، (خداوندى كه) مالك روز جزا است». از اين مدح و ثناى الهى، لازم مىآيد كه از خداوند متعال درخواست كند. از طرفى دعاى مسئلت نيز دربردارنده دعاى عبادت خواهد شد؛ به اين معنا كه دعاى عبادت داخل در دعاى مسئلت مىشود؛ يعنى كسى كه حوايج خود را از خدا مىخواهد، در ضمن آن، خدا را هم عبادت مىكند. (2)
ص76
در پاسخ بايد گفت اينكه دعاى عبادت مستلزم دعاى مسئلت و دعاى مسئلت متضمّن دعاى عبادت باشد، سخنى مبهم و نامعقول است. معقول اين است كه اگر كسى موجودى را مستحق دعاى عبادت ديد، بدون شك، او را شايسته اين خواهد ديد كه حاجتهاى خود را با دعاى مسئلت از او بخواهد. اگر
مراد آنها اين است كه هر وقت دعاى عبادت روى داد، از پيدايش آن لازم مىآيد كه دعاى مسئلت نيز روى دهد، صحيح نيست؛ چون گاه كسى خداى خود را تسبيح مىگويد و در تسبيحش دعاى مسئلتى نيست، تا گفته شود از دعاى عبادت، دعاى مسئلت لازم آمده است. حال چگونه از الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، دعاى مسئلت لازم آمده است؟
اينكه دعاى مسئلت متضمن دعاى عبادت باشد، از عقل دورتر است. آيا منظورشان اين است كه هر كس چيزى از ديگرى خواست، نفس عمل او دربردارنده دعاى عبادت است و آن كس را عبادت كرده است؟ به اين معنا كه اگر چيزى از برادرت خواستى، اين دعاى مسئلت متضمن دعاى عبادتِ برادرت نيز باشد. پس اين سخن خداى تعالى كه فرمود: فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ؛ «آن كس كه از پيروان او (موسى (ع)) بود، از وى يارى خواست». (قصص: 15) كه دعاى مسئلت است، به اين معناست كه آن شخص كه پيرو موسى (ع) بود، در ضمنِ تقاضاى كمك از موسى، او را عبادت نيز كرده بود.
اين احتمال هست كه همانگونه كه ما با به جا آوردن نماز و روزه، خدا را عبادت مىكنيم، كسى هم باشد كه با طلب حاجت، خدا را عبادت كند. با اين حال، چنين انسانى در واقعيت خارجى
ص77
كجاست؟ كسى كه حوايج خود را از خدا مىطلبد، از آنرو چنين مىكند كه او پروردگارى است كه بر هر چيز تواناست. چنين كسى در اين حال هرگز قصد عبادت ندارد، چنانكه وقتى از كس ديگرى غير از خدا هم چيزى مىخواهد، كار او متضمن عبادت آن كس نيست. پس آيا اين ادّعاى آنان معناى معقولى دارد؟ صاحبان اين ديدگاه بايد توضيح بيشترى بدهند.
چنانكه ديديد، آنها اقرار دارند كه دعاى مسئلت از غير خدا بهصورت مطلق، شرك نيست، بلكه قيدى دارد و آن قيد اين است كه در دعا و خواستنِ حاجت، چيزى از غير خدا بخواهد كه كسى جز خدا قادر بر انجام آن نباشد و كلمات مشايخ آنها در اين باب صريح است.
«محمد بن صالح العثيمين» مىگويد:
دعا به دو بخش تقسيم مىشود: اول دعاى عبادت، مانند روزه و نماز ... و اين بخش از دعا كاملًا شرك است و دوم دعاى مسئلت؛ اين بخش از دعا به كلى شرك نيست، بلكه تفصيلى در آن است؛ به اين صورت كه اگر مخلوقى قادر بر انجام آن دعا باشد، اين دعا، شرك نيست .... اما اگر كسى از مخلوقى چيزى بخواهد كه جز خدا كسى قدرت بر انجام آن ندارد، اين دعا و خواستن او شرك است و آن شخص را از دين خارج مىكند. (1)
1) القول المفيد علي كتاب التوحيد، ج 1، صص 120 و 121.
ص78
اصل اين قيد را مىتوان در سخنان ابن عبدالوهاب در ردّ اشكالى كه خود ذكر كرده است، يافت؛ آنجا كه مىگويد:
آنها (مسلمانانى كه ابن عبدالوهاب آنها را مشرك مىشمارد) شبهه ديگرى هم دارند و آن اين است كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «همانا مردم در روز قيامت به حضرت آدم استغاثه مىكنند. سپس به نوح، سپس به موسى و پس از او به عيسى. همه آنها عذر مىآورند و امتناع مىكنند تا مردم به رسول خدا (ص) مىرسند». (1)
پس اين آيه دلالت بر اين دارد كه استغاثه كردن و حاجت خواستن از غير خدا شرك نيست.
در جواب مىگوييم: منزّه است خدايى كه بر دل دشمنان خود مهر نهاده است؛ زيرا ما منكر استغاثه به مخلوق در آنچه بر آن قدرت دارد، نيستيم؛ چنانكه خداوند در قصه موسى (ع) فرموده است: فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ؛ آن كس كه از پيروان او (موسى (ع)) بود، بر ضد كسى كه دشمن وى بود، از وى يارى خواست، همچنانكه انسان در جنگ يا كارهاى ديگر در امورى كه مخلوق قادر به انجام آن باشند، از ياران و دوستان خود كمك و يارى مىجويد. ما منكر اين هستيم كه مردم استغاثه عبادت از مخلوقى كنند؛ كارى كه در كنار قبر اوليا در غيبت يا حضورشان انجام مىدهند و چيزهايى از آنها مىخواهند كه كسى جز خدا قادر به انجام آن نيست. (2)
عبارت اين افراد در اين معنا ظهور دارد كه شرك مختص به
ص79
جايى است كه آنچه درخواست شده است، از كارهاى خارقالعادهاى باشد كه جز از خداوندِ خالقِ هستى از ديگرى ساخته نيست.
اشكال اساسى كه بر آنها وارد است، اين است كه ما يقين داريم كارهايى از همين قبيل هست كه جز خدا كسى قادر به انجام آن نيست و به آنها خوارق عادت مىگويند. با اين حال، خداوند متعال، خود، بعضى از مخلوقات بزرگوارش همچون فرشتگان و بعضى از بندگان صالحِ مخلص را بر انجام دادن آنها قدرت بخشيده است و آنها قادر به انجام دادن آن امور هستند.
براى بيان مثال، جريان حضرت عيسى مسيح (ع) كفايت مىكند كه قدرت داشت مرده زنده كند و كور مادرزاد و مبتلاى به پيسى را به دستور خدا شفا بخشد. شكى در اين نيست كه هيچ مسلمانى امثال چنين امورى را كه تنها در يد قدرت پروردگار است، اصالتاً از غير خدا نمىخواهد، مگر اينكه معتقد باشد آن كس كه اينك از او درخواست مىشود، از جانب خداوند عزوجل اجازه و قدرت بر انجام دادن آن كار را دريافت كرده است؛ همچون قدرتى كه به مسيح (ع) اعطا شده بود و در سخن خداى تعالى ذكر شده است:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ (آلعمران: 49)
من از گِل براى شما [چيزى] به شكل پرنده مىسازم. آنگاه در آن مىدمم. پس به اذن خدا پرندهاى مىشود و به اذن خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مىبخشم و مردگان را زنده مىگردانم و
ص80
شما را از آنچه مىخوريد و در خانههايتان ذخيره مىكنيد، خبر مىدهم.
و به همين صورت، در باره حضرت سليمان (ع) نيز فرمود: فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ؛ «پس باد را در اختيار او قرار داديم كه هر جا تصميم مىگرفت، به فرمان او نرم و روان مىشد». (ص: 36)
بنابراين، وجود امثال اين قدرتها امرى است كه در قرآن كريم به آن تصريح شده است. پس چگونه ممكن است مسلمانى را كه به اين امر اعتقاد دارد يا بر اساس اين اعتقاد ترتيب اثر داده، از آن پيامبر معجزه مىطلبد، تكفير كرد؟ آيا معقول است به سادگى گفته شود: دعا و درخواست بيماران در زمان مسيح (ع) و طلب شفا از آن حضرت كارى موجب شرك است و اگر كور مادرزاد و مريض مبتلا به پيسى از حضرت عيسى (ع) طلب شفا مىكرد، مشرك بود؟
حال اگر كسى خواست با لجبازى چنين ادّعايى كند، به او مىگوييم: براى تو كافى است اينكه بدانى آن كس كه دانشى از كتاب نزد او بود، تخت ملكه سبا را به درخواست حضرت سليمان (ع) احضار كرد كه در سخن خداى تعالى آمده است:
قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (نمل: 38)
گفت: اى سران [كشور]، كدام يك از شما تخت او را- پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند- براى من مىآورد؟
ص81
در اين هنگام، آن كس كه دانشى از كتاب نزد او بود، پاسخ مثبت داد و به اين كار اقدام كرد، چنانكه در قرآن مجيد آمده است:
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي (نمل: 40)
كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى] بود، گفت: «من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى، برايت مىآورم». پس چون [سليمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر ديد، گفت: «اين از فضل پروردگار من است».
پس آيا پيامبر خدا، حضرت سليمان (ع) با اين درخواست مشرك شد؟
از اين گذشته، گاه ممكن است انسانِ مُرده نيز توانايى برخى از كارها را پيدا كند. بر اساس حديثى، رسول خدا (ص) قدرت پاسخ دادن به سلام مؤمنان را دارد درحالىكه مرده و در قبر خود آرميده است. چنانكه به سند صحيح از آن حضرت روايت شده است كه فرمود: «كسى نيست كه بر من سلام كند مگر اينكه خداوند روح مرا به بدنم برمىگرداند تا پاسخ سلام او را بدهم».(1)
از بس اين امر آشكار بوده، «شيخ ابن عبدالوهاب» اقرار كرده است درخواست از كسى كه خداوند متعال او را بر خوارق عادت توانا ساخته باشد، شرك نيست. وى مىگويد:
آنها شبهه ديگرى هم دارند و آن، قصه ابراهيم (ع) است كه چون در آتش افكنده شد، جبرئيل در آسمان سر راهش را گرفت و
1) «مَا مِنْ أحَدٍ يُسَلِّمُ عَلَيَّ إلّا رَدَّ اللهُ عَلَيَّ رُوحِي حَتّى أرُدَّ عَلَيْهِ السَّلامَ»؛ الباني اين حديث را در السلسله الصحيحه، ج 5، ص 338 آورده است.
ص82
گفت: آيا حاجتى دارى؟ گفت: حاجتى دارم، اما نه از تو. آنها مىگويند: اگر استغاثه كردن به جبرئيل شرك بود، هرگز جبرئيل چنين پيشنهادى به آن حضرت نمىداد.
جواب اين است كه: اين شبهه نيز از جنس شبهه اول است؛ زيرا جبرئيل توانايى كمك به ابراهيم را داشت كه اين پيشنهاد را به ابراهيم كرد، چنانكه خداوند متعال نيز جبرئيل را شَدِيدُ الْقُوى خوانده است. بنابراين، اگر خداوند به جبرئيل اجازه مىداد كه آن آتش را با زمين دور و اطراف آن بگيرد و به نقطهاى دور از ابراهيم در شرق يا غرب عالم پرتاب كند، جبرئيل اين كار را انجام مىداد و يا اگر فرمان مىداد كه ابراهيم را بگيرد و به آسمان ببرد، اين كار را انجام مىداد. (1)
بر اين اساس، بر آنان (دانشمندان فرقه تكفيرى) واجب است در قيدهايى كه دعاى مسئلت را موجب كفر مىكند، تجديد نظر كنند و بگويند: مسئلت كردنى كه موجب شرك مىشود، اين است كه انسان از موجودى چيزى بخواهد كه جز خدا كسى قادر به انجام آن نباشد و آن موجود هم- زنده باشد يا مرده- از كسانى نباشد كه خداوند توان انجام امثال آن كارها را به آنها عنايت كرده است.
از اينجا در مشكل ديگرى داخل مىشويم؛ زيرا اين مسئله كه خداوند متعال بعضى از بندگان خود را كه نزد او از جايگاه والايى برخوردار هستند، بر انجام خوارق عادات قادر مىكند به سبب اختلاف در صحت و ضعف بعضى از احاديث، مسلمانان درباره آنها
1) شرح كشف الشبهات، صص 129 و 130.
ص83
اختلاف نظر دارند. در نهايت، اين اختلاف از قبيل اختلاف در بدعت بودنِ كارى يا سنت بودنِ آن كار مىشود. پس اگر ثابت شد كه خداوند، بندهاى را قادر به انجام چنين كارهايى كرده است و جواز درخواست از او نيز به دليل معتبرى به اثبات رسيد، ديگر اين كار، بدعت نخواهد بود، بلكه سنت و جايز است. اگر ثابت نشد كه خداوند، بندهاى را قادر به انجام چنين كارهايى كرده است يا جواز درخواست از او به دليل معتبرى به اثبات نرسيد، چنين عملى، بدعت بوده و از دايره سنت، خارج است. بنابراين، مسئله از بحث توحيد و شرك، خارج و به مبحث بدعت و سنت مربوط مىشود.
حال آيا جايز است به دليل يك اختلاف نظر كه از اختلاف در ارزيابى بعضى از احاديث ريشه مىگيرد، مسلمانانى را به شرك متهم، و با اين اتهام، خون و مال آنها را حلال كنيم؟
چگونه ممكن است مسلمانى را فقط به اين دليل كه فكر كرده است حديثى كه قدرت دادن خدا به بعضى بندگان بزرگوار خود را اثبات مىكند، صحيح است و بر اساس صحت آن حديث، از آن بنده بزرگوارِ خدا، به دعاى مسئلت، چيزى خواسته است- بر فرض كه از اصل در صحت آن خبر، اشتباه كرده باشد- به شرك محكوم كنيم؟
انتقال از دعاى عبادت به دعاى مسئلت؛خروج از بحث الوهيت
اشكال مهمى كه در كار اين افراد هست، آن است كه ابتدا شرك را به دو نوعِ شرك در ربوبيت و شرك در الوهيت تقسيم كردهاند و بعد سخن از چيزى مىگويند كه معلوم نيست از نوع اولِ
ص84
شرك است يا از نوعِ دوم. با اين حال، آن را شرك به حساب مىآورند. منظور نيز همان شرك در دعاى مسئلت است كه اندكى پيشتر در باره آن بحث مىكرديم.
به عبارت ديگر، شكى نيست كه يك مسلمان اگر غير خدا را به دعاى عبادت بخواند (يعنى او را بپرستد)، مشرك شمرده مىشود. با اين حال، مشكل اصحاب اين رأى آن است كه مدّعى هستند مسلمانان، بر فرضِ اينكه دعا يكى از برجستهترين مصداقهاى عبادت است، به شرك در الوهيت- كه همان شرك در عبادت است- دچار شدهاند. سپس دعا را به دو بخش دعاى عبادت و دعاى مسئلت تقسيم كردهاند؛ چون ظاهر اين است كه دعاى مسئلت از عنوان عبادت خارج است. در اين صورت، لازم است كه بيان كنند به چه دليل، پس از خارج بودن دعاى مسئلت از عنوان عبادت، هنوز تحت عنوان شرك در عبادت باقى است؟ البته آنها براى اين امر دليلى اقامه نكرده، بلكه فقط به اين سخن اكتفا كردهاند كه دعاى مسئلت را به آنچه جز خدا قادر به انجام آن نباشد، مقيد كنند. روشن است كه اين تقييد به تنهايى نمىتواند دعاى مسئلت را در شمار عبادات وارد كند.
نتيجه اينكه با خروج دعاى مسئلت از عنوان الوهيت و عبادت و دستكم، روشن نبودن اينكه زيرمجموعه كدام يك از اين دو قرار مىگيرد، چگونه مىتوان دعاى مسئلت به نزد غير خدا بردن را در عنوان شرك در الوهيت يا شرك در عبادت داخل دانست؟
ص85
بنابراين، اگر بخواهيم حكم كنيم كه دعاى مسئلت از غير خدا (حاجت خواستن از غير خدا)، شرك است، يا بايد با دليل ثابت كنيم كه اين نوع دعا كردن، نوعى از عبادت است يا بايد با دليل و برهان، آن را در بخش ديگر شرك؛ يعنى شرك در ربوبيت داخل كنيم. اگر آنان نتوانند هيچ كدام از اين دو شقّ را با دليل اثبات كنند، دعاى مسئلت هرگز از موارد شرك نخواهد بود.
اگر اقرار كردند كه دعاى مسئلت غير از دعاى عبادت است و در عين حال، بدون اقامه هيچ دليلى اصرار داشتند كه تحت عنوان شرك در الوهيت نيز داخل است، به يقين، كارى تعجبآور از آنها سر زده است.
آيا دعاى مسئلت با قيدِ قدرت نداشتن غير خدا بر موردِ دعا، به عبادت تبديل مىشود؟
گفتيم كه آنها براى دعاى مسئلتى كه شرك مىدانند، قيدى قرار دادهاند به اين مضمون كه آنچه در اين دعا
درخواست مىشود، چيزى باشد كه كسى جز خدا قادر بر انجام آن نباشد. در اين ميان، سؤال مهم اين است كه آيا اين قيد، دعاى مسئلت را به دايره شرك در الوهيت و عبادت برمىگرداند و به مجرد اين قيد، آن دعا به عبادت تبديل مىشود؟
در پاسخ بايد گفت هرگز چنين نيست، بلكه اين دعا، تا وقتى كه با قصد خضوعِ عبادى خاص همراه نباشد، هرگز به صرفِ وجودِ اين قيد، به بحث عبادت و الوهيت باز نمىگردد؛ همان قصد خضوعِ عبادى خاصى كه آن را در امثال نماز و ديگر عبادات مىيابيم. اين
ص86
امر چنانكه گفتيم، هيچ واقعيت خارجى ندارد و دعاى مسئلت در عمل، هرگز عبادتى چون نماز نيست كه به قصد قربت و نزديكى به خداى متعال انجام شود، چنانكه نماز و روزه و امثال آن را به همين قصد انجام مىدهيم. بله، ممكن است در عالم فرض چنين دعايى هم باشد، اما در عالم واقع چنين چيزى اتفاق نيفتاده است.
ديگر چيزى كه چندان روشن نيست، داخل دانستن دعاى مسئلت در بحث شرك در ربوبيت است وگرنه آن را در آن بحث مىآوردند. اگر چنين فرض كنيم كه كسى از غير خدا دعاى مسئلت كند؛ يعنى چيزى بخواهد و اين درخواست برآمده از اعتقاد به قدرتهاى ذاتى آن غير بهصورت مستقل از قدرت خداى متعال و بدون فرمان او باشد، ممكن است چنين دعايى در شرك در ربوبيت هم داخل شود.
بدين ترتيب، معيارى كه آنان بر اساس آن، به شرك كسانى حكم مىدهند كه غير خدا را به دعاى مسئلت بخوانند، از اعتبار ساقط مىشود. حال جاى اين پرسش است كه اين دعاكننده آيا به توحيد در الوهيت خللى وارد كرده است يا توحيد در ربوبيت؟
اين امر را در ميان انبوه كلماتشان نمىتوان مشخص و معين كرد.
شرك بودن دعاى مسئلت در يكى از دو فرض
بنابر آنچه گذشت، امكان دخول دعاى مسئلت تحت عنوان شرك را نفى نمىكنيم، البته نه به تنهايى، بلكه تنها وقتى كه چيز ديگرى با دعاى مسئلت همراه شود كه آن چيز، او را به شرك در ربوبيت يا الوهيت بكشاند. عقل بهطور مستقل، به واسطه آن چيزى
ص87
كه با دعا همراه شده است، به شرك بودن اصل دعا حكم مىكند، و اين امر هنگامى است كه معيارِ يكى از دو نوعِ شرك، محقَّق شده باشد؛ چه شرك در ربوبيت يا شرك در الوهيت.
پس دعا وقتى در شرك ربوبى داخل مىشود كه دعاكننده معتقد باشد اين موجود- چه بت باشد يا هر چيز ديگر- قادر است به صورت مستقل از خداوند و در عرض قدرت ذات مقدس خداوندى، حاجات او را برآورد و اين بدون شك، شرك است. پس اگر كسى از غير خدا چيزى بخواهد كه تنها خداوند متعال قادر بر انجام آن است و معتقدباشد آن غير بدون اينكه خدا قدرت انجام آن كار را به او عنايت فرموده باشد و تنها با قدرت ذاتى خود و مستقل از خدا توان انجام خواسته او را دارد، مشرك در ربوبيت شده است. در حقيقت، اين نفسِ دعاى مسئلت نيست كه سبب شرك مىشود، بلكه اعتقادِ درخواستكننده (دعاكننده) است كه به شرك بازمىگردد، آن هم شرك در ربوبيت، نه شرك در الوهيت.
اين حقيقتى است كه قرآن كريم به صراحت بر آن دلالت دارد و قيدى كه براى شرك در دعاى مسئلت آورديم كه همان اعتقاد به ربوبيت ذاتى و مستقلّ از خدا براى مَدعُوّ (آنكه حاجت از او خواسته مىشود) است، در اين آيه به صراحت بيان شده است:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ (آلعمران: 49)
من از گِل براى شما [چيزى] به شكل پرنده مىسازم. آنگاه در آن
ص88
مىدمم. پس به اذن خدا پرندهاى مىشود و به اذن خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مىبخشم و مردگان را زنده مىگردانم.
از اين آيه كريمه پيداست كه مقيد كردن قدرتهاى خارقالعاده به اذن و فرمان خدا؛ يعنى به اينكه خدا آن شخص را بر انجام آن كار توانا كند و او از خود هيچ استقلالى نداشته باشد، سبب اساسى آلوده نشدنِ درخواست و دعا به شرك است. در نتيجه، اگر اعتقاد به توانايى انجام كارهاى خارق العاده به وسيله آنكس كه از او درخواست شده است، به اجازه و فرمان خدا مقيد نباشد، شرك در ربوبيت اتفاق مىافتد، همچنانكه اگر به مستقل بودن آن شخص در برآوردن حاجتها معتقد شود.
بنابر آنچه گذشت، صحيح اين است كه گفته شود: يكى از مصداقهاى شرك در ربوبيت اين است كه كسى برآورده شدن حاجت خود را از موجودى غير از خداى متعال طلب كند و معتقد باشد آن كس به خودى خود و حتى بدون اجازه و فرمان خدا قادر به برآوردن حاجت اوست. اگر معتقد شد كه برآورده شدن حاجت او به دست آن شخص، با اجازه و فرمان خداست- چنانكه در مثال حضرت عيسى (ع) بود- اين انسان، به شرك ربوبيت مشرك نشده است؛ چون او معتقد است كه خالق مدبّر، خداوند متعال است و مسيح تنها بندهاى از بندگان خداست كه خداوند متعال قدرت انجام دادن برخى كارهاى خارقالعاده را به او عنايت فرموده است و اين اصلا شرك نيست. حتى اگر از او درخواست كند كه همان كار خارقالعادهاى را انجام دهد كه در اصل، كسى جز خدا قادر بر انجام آن نيست.
ص89
اگر چنين شخصى در تشخيص خود به دليل معتبرى تكيه نكرده باشد يا به اشتباه، بر دليل باطلى تكيه كرده و آن را صحيح پنداشته باشد، ممكن است در دام بدعت اسير شود؛ چنانكه از طرفى هم ممكن است كه با دلالت دليل صحيح بر ثبوت چنين كرامتى، براى يكى از بندگان مقرّب خدا به واقع دست يافته باشد؛ همانگونه كه آيات كريمه، اين مقام را براى حضرت عيسى (ع) اثبات كرده است.
دعاى مسئلت ممكن است در عنوان شرك در الوهيت نيز داخل شود و اين وقتى است كه دعا با قصد عبادى خاص همراه شود؛ يعنى شخص دعاكننده، دعا و درخواست خود را عبادت و پرستش طرف مقابل بپندارد مانند نماز و روزه كه انسان با عمل به آنها به خدا نزديك مىشود، او نيز با اين دعا و درخواست، طرف مقابل را عبادت مىكند و اين بسيار بعيد است. در ميان افراد بشر كسى را نيافتيم كه دعاى مسئلت و درخواست را عبادت به حساب آورد، چه رسد به اينكه مسلمانان اين كار را انجام دهند.
توحيد و شرك با عقل شناخته مىشود و روايات در آن راهى ندارد
حقيقت در اين نكته نهفته است كه عقل به خودى خود بطلان اعتقاد به وجود خدايان ديگر به همراه خداوند متعال را كه بهطور مستقل در جهان هستى تأثير داشته باشند، درك مىكند و اين همان شرك در ربوبيت است؛ چه اينكه عقل بهطور مستقل درك مىكند كه اگر انسان در عبادات خود، غير خدا را قصد كند، اين كار هم باطل است و اين همان شرك در الوهيت است.
ص90
بنابراين، اگر عقل، تحققِ معيار شركِ اكبر را در موردى درك كرد- چه شرك در ربوبيت باشد يا شرك در الوهيت- ممكن نيست يك نصِّ شرعى بخواهد آن شرك را مجاز بشمارد. خداوند در قرآن كريم نيز در اين زمينه مىفرمايد:
وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ
إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آلعمران: 80)
و شما را فرمان نخواهد داد كه فرشتگان و پيامبران را به خدايى بگيريد. آيا پس از آنكه سر به فرمان [خدا] نهادهايد [باز] شما را به كفر وامىدارد؟.
اگر عقلِ مستقل درك كرد كه معيار شرك- چه شرك در الوهيت و چه شرك در ربوبيت- در موردى محقق نيست، نصّ شرعى نمىتواند آن را شرك قرار دهد.
در امثال موردِ ما هم اگر عقلِ مستقل حكم كرد كه دعاى مسئلت به هيچ وجه شرك نيست، ممكن نيست بعد از اين حكم عقل، يك دليل يا نصِّ شرعى بيايد و آن را در موردى كه مدعوّ بر انجام دادن آن قادر نيست؛ شرك بدانند و در موردى كه بر آن قدرت دارد، شرك نداند. اگر عقلِ مستقل حكم كرد كه دعاى مسئلت شرك است، ممكن نيست دليل ديگرى بيايد و آن را در مواردى كه مدعوّ قادر بر انجام دادن آن است، جايز بداند، چنانكه در دعاى عبادت چنين است و تا زمانى كه عقلِ مستقل بر شرك بودنِ آن اصرار دارد، در هيچ حالتى ممكن نيست شرع آن را جايز بداند.
ص91
گاه ممكن است بعضى تصور كنند كه به شفاعت گرفتن، از موجبات شرك شمرده مىشود، چنانكه در سخن خداى تعالى آمده است:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ (يونس: 18)
و به جاى خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند و نه به آنان سود مىدهد. و مىگويند: «اينها نزد خدا شفاعتگران ما هستند.
و ديگر سخن خداى متعال كه فرمود:
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى (زمر: 3)
و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفتهاند [به اين بهانه كه:] ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند.
بايد دانست اعتقاد به شفاعت از امور مسلّم دين حنيف اسلام به شمار مىآيد. قرآن كريم نيز در چندين آيه، عقيده به شفاعت را بيان داشته است؛ از جمله:
يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا (طه: 109)
در آن روز، شفاعت [به كسى] سود نبخشد، مگر كسى را كه [خداى] رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آيد.
ص92
همچنين در باره شفاعت كردن فرشتگان مىفرمايد:
يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ (انبيا: 28)
آنچه را فراروى آنان و آنچه را پشت سرشان است، مىداند و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمىكنند و خود از بيم او هراسانند.
به اين ترتيب، روشن مىشود كه اعتقاد به شفاعت، هيچ ارتباطى به شرك ندارد.
اما درباره اين آيات شريفه كه به آن استدلال كردهاند: وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ و وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى بايد گفت شركى كه نزد آنها ايجاد شده بود، از ناحيه اعتقادِ آنان به شفاعت نبوده بلكه به دليل پرستش موجوداتى غير از خداوند متعال بود. شفاعتى كه در اين دو آيه از آن سخن به ميان آمده است، اعتقاد آن مردم درباره كسانى است كه گمان مىكردند فرزندان خدا هستند و امرى زايد بر عبادت آنها بوده است؛ چون آنها خيال مىكردند اگر فرزندان خدا را عبادت كنند و آنها را گرامى بدارند، با اين كار، به خداى بزرگ يا خداى پدر نزديك مىشوند و رضايت او را جلب كنند. سپس اين كار موجب قبول شفاعت آن خدايان نزد خداى بزرگتر در بهكارگيرى قدرتهايى مىشود كه مخصوص خداى بزرگ است. اين دو آيه اصلًا ناظر به روابط ديگرى نيست كه آنها با آن خدايان داشتهاند؛ كارهايى از قبيل حاجت خواستن از
ص93
آنها با اين اعتقاد كه آنها را در كارهايى كه به خداى بزرگتر اختصاص ندارد، به خودى خود و مستقل از آن خدا، قادر به رساندن سود و زيان مىدانستند.
حقيقت توسل اين است كه بنده به خدا توجه كند و او را بخواند و در دعاى خود، صفات بلند و والاى خداوند را ذكر كند كه به برآورده شدن حاجتش مربوط مىشود، مانند وسعت دامنه رحمت و آمرزش خدا و به چنين صفاتى متوسل شود. گاه نيز به جايگاه خاصى كه پيامبران و صالحان نزد خداى متعال دارند، توسل مىجويد. در صحيح بخارى آمده است كه عمر بن خطاب به عباس بن عبدالمطلب، عموى پيامبر اكرم (ص) توسل پيدا كرده و گفته است: «خداوندا، پيش از اين به پيامبرت متوسل مىشديم و تو ما را سيراب مىكردى. حال به عموى پيامبرت توسل مىجوييم؛ ما را سيراب كن».(1)
بنابراين، دست يازيدن به وسايلى كه موجب قرب و نزديكى به خداى متعال مىشود، از بديهيات و مسلّمات دين است. خداوند عزوجل عباداتى را به ما آموخته و كارهايى را براى ما تشريع فرموده است كه با انجام دادن آنها به او نزديك مىشويم كه با يك عبارت كلى در قرآن كريم از آنها سخن گفته است:
1) «اللّهُمَ إنَّا كُنَّا نَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِنَبِيِّنَا فَتُسْقِينَا، وَإنَّا نَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِعَمِّ نَبِيِّنَا فَاسْقِنَا». صحيح بخارى، ج 1، ص 342.
ص94
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (مائده: 35)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا كنيد و وسيلهاى براى تقرب به او بجوييد و در راهش، جهاد كنيد. باشد كه رستگار شويد.
از جمله اين وسايل، نماز، روزه، حج، بوسيدن حجرالاسود، بار سفر بستن به مساجد سهگانه و زيارت قبر پيامبر اكرم (ص) و دعا كردن در كنار قبر آن حضرت است. خداوند متعال، خواندن پيامبر اكرم (ص) در هر مكانى را براى ما تشريع فرموده، بلكه سلام بر آن حضرت را در هر كجا باشيم، براى ما امرى مشروع دانسته است.
هر مسلمانى مىتواند با سلام كردن به خاتم رسولان (ص) و به دست آوردن پاسخ آن حضرت، وسيلهاى براى نزديكى خود به خدا فراهم كند؛ زيرا روح آن حضرت- چنانكه در حديث صحيحى كه قبلًا بيان كرديم- به بدن مباركش باز مىگردد و جواب سلام را خواهد داد.
همه اين كارها موجب نزديكى انسان به خداست و در توحيد ريشه دارد و هيچ ارتباطى به شرك پيدا نمىكند، مگر اينكه اين توسلكننده قصد كند رسول خدا (ص) يا آن صاحب قبر را بپرستد و عبادت كند و اين چيزى است كه هيچ مسلمانى كه به شهادتين اقرار دارد، در دام آن نخواهد افتاد.
ممكن است اين توسلها به بحث سنت و بدعت ربط پيدا كند؛ يعنى هر توسلى كه از نظر شرعى به اثبات رسيد، سنت است و هر
ص95
توسلى كه از نظر شرعى، ثابت نشد، بدعت محسوب مىشود. در هر حال، چه از نظر شرعى، ثابت شده باشد يا ثابت نشده باشد، هرگز نمىتوان آن را در بحث توحيد و شرك داخل كرد.
«ابن تيميه» در اينجا عبارت جامعى دارد كه بر ارتباط نداشتن بحث شفاعت و توسل به شرك و توحيد صراحت دارد وى در كتاب خود «قاعده جليله فى التوسل والوسيله» مىنويسد:
علماى اسلام و ائمه دين، دعاهاى شرعيهرا بيان داشته و دعاهايى را كه بدعت است، ترك كردهاند. پس شايسته است از اين روش پيروى شود. اين باب داراى سه مرتبه است:
اول- اينكه غير خدا را چه از انبيا يا صالحان باشد، درحالىكه مرده يا غايب است، بخوانند و بگويند: اى سرور، اى فلانى مرا درياب ... يا بر دشمنم پيروز كن ... اينها همه شرك است و بسيارى از مردم در قسمتى از آن واقع مىشوند.
دوم- اينكه به مرده يا غايبى از انبيا و صالحان گفته شود: نزد پروردگارت براى ما دعا كن يا فلان چيز را براى ما از خدا بخواه ...، هيچ عالمى شك نمىكند كه اين مرحله هم جايز نيست و از بدعتهايى محسوب مىشود كه هيچ كس از گذشتگان امت به آن عمل نمىكردند ....
سوم- اينكه گفته شود خدايا، تو را به فلان كس يا به مقام فلان كس قسم مىدهم و امثال اينها كه گفتيم امثال ابوحنيفه و ابويوسف و ديگران آن را نهى شده دانستهاند و نيز گفتيم كه مشهور نيست چنين عملى از صحابه سر زده باشد .... (1)
1) قاعدةجليلة في التوسل والوسيلة، صص 164- 168.
96
چنانكه ديديد، «ابن تيميه» تنها يك قسمت را كه خواندن ميت به صورت مستقيم باشد كه گويا او را قادر بر برآوردن حوايج بدانند، موجب شرك دانسته است. دو احتمال ديگر يعنى طلب شفاعت از غير خدا در مرتبه دوم و توسل جستن به مقام و منزلت كسى نزد خدا در مرتبه سوم را در بحث بدعت و سنت داخل مىداند. نخستين احتمال را قطعاً بدعت مىشمارد، ولى در بدعت بودن دومى ترديد كرده است.
سخن پايانى اميدوارم نهادهاى دست اندركار آموزش و پرورش جوانان در مدارس، به خطرناك بودن اين گونه افكار كه
اينك در كتابهاى درسى آنان وجود دارد، التفات پيدا كنند و به سرعت و بدون اتلاف وقت، آنها را حذف كنند و به آرا و نظرهاى نادِر و باطلِ و كسانى كه پشت اين افكار ايستادهاند، گوش نسپارند. چه خوب است شيوه ما در زندگى بر اساس ميانهروى، شنيدن نظرهاى طرف مقابل، تحمل مخالف و انتشار دوستى و محبّت ميان مسلمانان باشد. اين است خيرى كه بايد نسلهاى آينده را بر اساس آن تربيت كرد؛ زيرا آنان خشتهاى وطن صلح و محبت هستند.