ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۳-
عنوان و نام پديدآور : نقدي بر افكار ابنتيميه (موسس وهابيت)/مولف علياصغر رضواني ؛ تلخيص مرتضي معلم.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهري : ۹۵ ص.؛.مس۱۹/۵×۹/۵
شابك : ۵۰۰۰ ريال :978-964-540-072-7
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتاب حاضر تلخيص كتاب " ابنتيميه موسس افكار وهابيت" تاليف علياصغر رضواني است.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : ابنتيميه موسس افكار وهابيت.
موضوع : ابنتيميه، احمدبنعبدالحليم، ۶۶۱-۷۲۸ ق. -- نقد و تفسير.
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها.
شناسه افزوده : معلم، مرتضي ،خلاصهكننده .
رده بندي كنگره : BP۲۰۱/۶۵/الف۱۷ر۶۳۰۱۴ ۱۳۸۶
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۹۲۴
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۷۶۱۶۴
كتاب حاضر خلاصهاى از كتاب ابن تيميه مؤسس افكار وهابيت نوشته محقق محترم آقاى على اصغر رضوانى است كه، افكار ابن تيميه را به صورت فشرده نقد نموده است.
«ابو العباس» احمد بن عبد الحليم معروف به ابن تيميه، از علماى حنبلى كه در 728 ه ق در گذشت. چون عقايد و آرايى بر خلاف معتقدات عموم فرقههاى اسلامى اظهار مىداشت؛ پيوسته مورد مخالفت علما قرار مىگرفت. به عقيده محققين، همين عقايد ابن تيميه بعدها اساس اعتقادات وهابيان گرديد. وقتى ابن تيميه عقايد خود را آشكار ساخت و در اين زمينه كتابهايى منتشر نمود؛ از طرف علماى اسلام اعم از شيعه و سنّى مورد مخالفت قرار
گرفت. غائله ابن تيميه با مرگ او در سال 728 ه ق در زندان شام فروكش كرد. اگر چه شاگرد معروف او «ابن القيم» به ترويج افكار استاد خود پرداخت ولى ديگر اثرى از افكار و آراء او باقى نماند. ولى آن گاه كه فرزند «عبد الوهاب» تحت تأثير افكار ابن تيميه قرار گرفت و آل سعود براى تحكيم پايههاى امارت خود در منطقه نجد به حمايت از او برخاستند، بار ديگر عقايد موروثى از ابن تيميه در مغز برخى از مردم نجد جوانه زد و به دنبال تعصبهاى خشك و متأسفانه به نام توحيد، سيل خون تحت عنوان جهاد با كافران و مشركان به راه افتاد و هزاران مرد و زن و كودك مسلمان قربانى آن شدند و بار ديگر فرقه جديد در جامعه مسلمين پديد آمد و تأسف از روزى افزايش يافت كه حرمين شريفين در قبضه اين گروه در آمد و نجدىهاى وهابى بر اثر سازش با بريتانيا و ديگر ابرقدرتهاى وقت بر اساس متلاشى شدن امپراطورى عثمانى و تقسيم كشورهاى عربى ميان ابر قدرتها، بر مكه و مدينه و آثار اسلامى دست يافتند و در ويرانى آثار و اصالتها و قبور و بيوت اولياى الهى بيش از حد كوشش كردند. علماى شيعه در نقد آراء عبد الوهاب دوشادوش علماى اهل سنت كوششهاى فراوانى انجام دادند و هر دو گروه به نحو
احسن جهاد منطقى و علمى را آغاز كردند.» (1)1 با توجه به تبليغات گسترده و هجمههاى فكرى كه به خصوص در سالهاى اخير از جانب سلفىها و فرقه وهابيت جهت ضربه زدن به مبانى تشيع و ايجاد شك و شبهه در بين جوانان ميهن اسلامى- ايران- و مهد تشيع صورت گرفته؛ مركز تحقيقات حج وابسته به بعثه مقام معظم رهبرى برخود فرض دانست نسبت به انتشار مجموعهاى شامل خلاصه كتابهايى كه پيش از اين در زمينه رد شبهات و نقد افكار مخالفان تشيع و اهلبيت عليهم السلام به چاپ رسيده بپردازد. مخاطبين اين مجموعه عامه مردم و به خصوص قشر جوان هستند.
با توجه به آغاز عصر ارتباطات و ظهور فن آورىهاى پيشرفته اطلاعات و تبديل شدن جهان با همه گستردگى آن به يك دهكده كوچك جهانى و عدم علاقه قشر كتابخوان به مطالعه كتابهاى حجيم و كمبود وقت آنان، ضرورت اين جهاد مقدس فرهنگى احساس مىشد.
تلخيص حاضر كه به عنوان اولين اثر مجموعه مذكور از سوى مركز تحقيقات حج چاپ و منتشر گرديده؛ به محضر
1) آيين وهابيت، استاد جعفر سبحانى، انتشارات دار القرآن، ص 32 تا 34
تمامى ره پويان حق و حقيقت تقديم مىگردد.
نقدى بر افكار ابنتيميه
تقىالدين احمدبن عبدالحليم معروف به «ابنتيميه»، كسى است كه افكار وهابيان از او سرچشمه گرفته و در حقيقت وى را مؤسس مذهب خود مىدانند؛ اگر چه در ظاهر اين مطلب را اظهار نكرده و خود را سلفى مىنامند.
او سال 661 ه. ق. در شهر حرّان و در خانوادهاى متولد شد كه اعضاى آن بيش از يك قرن پرچمدار مذهب حنبلى بودند. (1)2 شش سال بعد به خاطر حمله تاتارها همراه خانواده به دمشق رفت. در آنجا براى پدرش موقعيت تدريس در مسجد جامع دمشق فراهم شد. ابنتيميه ابتدا نزد پدر و سپس ساير اساتيد مشغول تحصيل شد. آخرين استادش شرفالدين احمدبن نعمه مقدسى بود كه به وى اجازه
1) تذكرةالحفاظ، ج 4، ص 1496؛ الوافى بالوفيات، ج 7، ص 15؛ شذرات الذهب ج 6، ص 80
فتوا داد. (1)3 بعد از وفات پدر بر كرسى تدريس در مسجد جامع دمشق نشست و به خاطر كج سليقگى و انحرافى كه داشت؛ به مخالفت با عقايد رايج مسلمين و مذاهب رايج آن زمان برخاست. فتواها و نظرات اعتقادى و فقهىاش از قبيل تجسيم، حرام بودن زيارت قبور اوليا، استغاثه به ارواح اولياى خدا، شفاعت، توسل و ... براى او مشكل ساز شد.
علماى عصرش به مخالفت با افكار و عقايدش برخاستند و از نشر آن ممانعت كردند.
مجلسى با حضور قضات در قصر حاكم دمشق برگزار شد پس از محكوميت، او را به زندان معروف «قلعة الجبل» مصر فرستادند. (2)4 دو سال بعد آزاد شد، در مصر ماند و دست از افكار خود برنداشت.
سال 707 ه. ق. باز هم به جهت نشر افكارش از او شكايت شد، با حكم قاضى دوباره به زندان رفت، ولى بعد از يك سال آزاد شد. سال 709 ه. ق. به اسكندريه تبعيد گرديد، هشت ماه بعد با تغيير اوضاع، به قاهره بازگشت.
ابنتيميه سال 712 ه. ق. راهى شام شد. (3)5 سال 718 ه. ق.
در شام، كرسى تدريس و افتاء را بر عهده گرفت و دوباره فتاوا و عقايد نادرست خود را مطرح نمود. خبر به علما،
قضات و دستگاه حاكم رسيد، پنج ماه در قلعهاى حبسش كردند. پس از آزادى تا سال 726 ه. ق. به تدريس ادامه داد، تا اين كه باز هم به خاطر اصرار بر افكار خود و نشر آن در همان قلعه زندانى و از نوشتن و مطالعه منع شد. (1)6 وى در سال 728 ه. ق. در آن قلعه از دنيا رفت در حالىكه پنج ماه قبل از مرگ، از دوات و كاغذ محروم شده بود. (2)7 يكى از شاگردان مهم ابنتيميه كه به ترويج افكار او پرداخت، ابنقيم جوزيه بود. او در سال 691 ه. ق. متولد شد و در سال 712 ه. ق. با ابنتيميه ارتباط پيدا كرد و فقه را نزد او آموخت. وى كه در تمام مسائل مقلد كوركورانه ابنتيميه بود؛ مذهب استادش را يارى و افكار او را در كتابهايش تأييد كرد. به علاوه آن افكار و عقايد را در قالب برهان و استدلال در آورد. در عصر ابنتيميه از عقايد باطلش توبه داده شد، با او به زندان رفت، ولى بعد از مرگ استادش از زندان آزاد شد.
عصر ظهور ابنتيميه با جنگهاى صليبى مسيحيان بر ضد مسلمانان و هجوم مغولها به سرزمينهاى اسلامى همراه بود. در چنين زمان حساسى، ابنتيميه مؤسس انديشههاى وهابيت دست به نشر افكار خود زد و شكافى
تازه در امت اسلامى ايجاد كرد. با وجود آن كه خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد: «همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و متفرق و پراكنده نگرديد». (1)8 ودر جاى ديگر نيز مىفرمايد: «همانا مؤمنين برادر يكديگرند». (2)9 و پيامبر صلى الله عليه و آله هم بين مسلمانان عقد اخوت بست؛ اما ابنتيميه به اين سفارشها توجهى نكرد و در آن زمان كه مسلمانان احتياج مبرمى به اتحاد و يكپارچگى داشتند با مريدانى كه پيدا كرده بود سبب ايجاد اختلاف بين مسلمين گشت. اگر چه افكار باطل وى در منطقه شامات- كه مهد علم و دانش بود- با انتقاد و اعتراض علماى مذاهب مختلف مواجه و باعث انزواى او گرديد و افكار و عقايدش به بوته فراموشى سپرده شد؛ ولى در قرن 12 ه. ق. اين افكار در منطقه نجد عربستان كه عارى از تمدن و فاقد فرهنگ بود؛ دوباره منتشر شد و پس از آن توسط قدرت سعودى و با پشتيبانى قدرتهاى استعمارگر گسترش يافت. طرح مجدد افكار ابنتيميه توسط محمد بن عبدالوهاب در بدترين شرايط تاريخى و زمانى صورت گرفت كه امت اسلامى از چهار سو مورد هجوم استعمارگران صليبى يعنى انگليسىها، فرانسوىها، روسهاى تزارى و حتى آمريكايىها قرار داشت و بيش از هر زمان نياز به وحدت كلمه داشت.
1- نماز خواندن در كنار قبور مشروع نيست. همچنين رفتن به مشاهد مشرّفه جهت عبادت در كنار آنها، از قبيل نماز، اعتكاف، استغاثه، ابتهال و قرائت قرآن مشروع نيست بلكه باطل است. (1)10 2- تمام احاديث مربوط به زيارت قبر پيامبر ضعيف بلكه دروغ است. (2)11 3- اگر كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد، مرا درياب، كمكم كن، شفاعتم كن، مرا بر دشمنم پيروز گردان و امثال اين درخواستها كه تنها خدا بر آن قدرت دارد؛ از اقسام شرك است. اگر چنين گويد بايد توبه كند وگرنه كشتنش واجب است. (3)12 4- اعياد، شريعتى از شرايع است كه در آن بايد از دستورها متابعت نمود نه آنكه بدعتگذارى كرد. اين عمل همانند اعمال مسيحيان است كه حوادث مربوط به حضرت عيسى را عيد مىگيرند. (4)13 5- قسم خوردن به غير خدا مشروع نيست بلكه از آن نهى شده. (5)14
6- آن چه در قرآن و سنت ثابت شده و اجماع پيشينيان بر آن است حق مىباشد. حال اگر از اين امر لازم آيد خداوند به جسميت وصف شود اشكالى ندارد. زيرا لازمه حق نيز حق است. (1)15 ابن بطوطه جهانگرد معروف مىگويد: «در دمشق شخصى بود از بزرگان فقهاى حنبلى به نام تقىالدين ابنتيميه، در هر علمى سخن مىگفت، اما مشكلى در عقل خود داشت. روز جمعهاى او را بر منبر جامع دمشق ديدم كه مردم را موعظه مىكرد. از جمله مطالبى كه مىگفت اين بود: خداوند به آسمان دنيا مىآيد، همانگونه كه من از منبر پايين مىآيم. اين را گفت و از منبر پايين آمد». (2)16
1- در موارد بسيارى به صحيح بخارى استناد مىكند.
اما هنگامى كه به روايتى مخالف افكارش در كتاب بر مىخورد آن روايت را باطل دانسته و مىگويد: «در بخارى اغلاطى وجود دارد». (3)17 2- در باب فضايل عمر به كتاب ترمذى استناد مىكند.
ولى هنگامى كه به روايات فضايل على عليه السلام مىرسد
مىگويد: «ترمذى احاديثى در فضايل على ذكر كرده كه بسيارى از آنها ضعيف است». (1)18 3- به احاديث احمدبن حنبل در كتاب «المسند» زياد احتجاج مىكند. ولى وقتى مشاهده مىكند شيعه اماميه به برخى احاديث آن احتجاج مىكنند مىگويد: «گاهى امام احمد و اسحاق و ديگران، احاديثى نقل مىكنند كه نزد خودشان ضعيف است». (2)19 و جايى ديگر مىگويد: «هر چه را احمد در مسند و غير مسند نقل كرده، نزدش حجت نيست». (3)20 در نتيجه بايد گفت آنچه موافق با هواى نفس ابنتيميه است حجت بوده و آن چه مخالف هواى نفس اوست؛ ضعيف يا جعلى است.
4- در مواردى كه رأى و نظرش موافق شهرستانى است به كلامش اعتماد مىكند. ولى هر جا مطلبى از او مشاهده مىكند كه موافق نظرش نيست يا مايه تقويت شيعه است مىگويد: «شهرستانى خبرويت ندارد». (4)21 5- از تفسير طبرى، ابن ابى حاتم و بغوى به جهت نقل رواياتى كه موافق نظريات اوست تمجيد مىكند. اما وقتى شيعه به روايات آنان استدلال مىكند، مىگويد: «مجرد
نقل يكى از اين افراد دليل بر صحت روايت نمىشود. بلكه اينكتب جمع كننده چاق و لاغر و جعلى و دروغى است». (1)22
پيروان ابن تيميه و يارانش او را «شيخ الاسلام» ناميدند.
تا به ديگران وانمود كنند براى او مثل و مانندى در تاريخ اسلام ديده نشده ولى با مراجعه به نوشتههاى او در زمينههاى تفسير، حديث و اقوال متكلمين، پى مىبريم نه تنها متخصص و اهل خبره نبوده بلكه يا نسبت به مسائل جاهل بوده يا اهل دشمنى و نيرنگ. در اين خصوص نمونههايى ذكر مىگردد:
1- روش او در جرح و تعديل
الف) حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: «يقول اللَّه تعالى من عادى لى ولياً فقد بارزنى بالمحاربة» و آن را به ابوهريره نسبت داده و گفته اين حديث در صحيح بخارى آمده. (2)23 در حالى كه اين حديث با اين لفظ را بخارى از ابوهريره نقل نكرده بلكه طبرانى از ابىامامه نقل كرده است.
ب) از ترمذى نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «لو لم ابعث لبعث عمر». (3)24 در حالىكه اين حديث از ترمذى نقل
نشده بلكه ابنعدى آن را نقل كرده و سندش را به جهت وجود زكريابن يحيى در طريق آن تضعيف كرده و ابن جوزى آن را در «الموضوعات» كه مختص روايات جعلى است آورده.
2- عملكرد او در مورد قرآن
الف) ابن تيميه آيات صفات را تفسير جسمانى كرده و نسبت به آياتى كه ذات خداوند را از جسمانيت منزه ساخته، بىاعتنايى كرده كه اين روش اهل حديث و مشبهه و حشويه است.
ب) معتقد است آيات متشابه در قرآن وجود ندارد و مدعى است تمام آيات قرآن محكمات است و تشابه امرى است نسبى (1)25 در حالىكه در قرآن به تصريح آمده: «او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات محكم (/ صريح و روشن) است كه اساس اين كتاب مىباشد و قسمتى از آن، متشابه است ...». (2)26 ج) تفسير بخشى از آيات قرآن كريم با احاديث ضعيفالسند و اسرائيليات، همانند تفسير آيات 189 تا 190 سوره اعراف با قصّه اسرائيلى و قبيحى كه در شأن حضرت آدم و حوا نيست. (3)27
د) اعتماد بر تفاسير دربردارنده احاديث ضعيفالسند و اسرائيليات و رها كردن تفاسير ارزشمندى كه آراى مخالف اعتقاد او در تجسيم و تشبيه را نقل كردهاند چون تفسير طبرى يا اين كه آراء و اعتقادات شيعه دوازده امامى را ذكر كردهاند مثل تفسير كشاف. (1)28 3- توسعه در عنوان شرك
در اطلاق عنوان شرك بر مخالفين خود در عقيده و رأى، بسيار بىپروا بوده، از جمله مىگويد:
الف) بناى بر اهل قبور از اعمال مشركين است. (2)29 ب) اگر كسى بگويد از پيامبر به جهت نزديكى به خدا مىخواهم شفيع من در اين امور باشد، اين از كارهاى مشركان است. (3)30 ج) اگر كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد: مرا درياب، كمكم كن، شفاعتم نما، مرا بر دشمنم پيروز گردان و امثال آن كه تنها خدا بر آن قادر است؛ اينها از اقسام شرك است. (4)31 اگر كسى چنين گويد بايد توبه كند و گرنه كشتنش واجب است. (5)32
4- توسعه در عنوان بدعت
هر گونه نوآورى در دين را بدعت دانسته و آن را به ضلالت نسبت مىدهد و مىگويد:
الف) گنبد و بارگاهى كه بر قبر صالحين و انبيا، از اهل بيت و عامه بنا شده؛ از بدعتهاى حرامى است كه در دين اسلام وارد شده. (1)33 ب) اعياد، شريعتى از شرايع است كه در آن بايد از دستورات متابعت نمود نه آنكه بدعت گزارى كرد و اين عمل همانند اعمال مسيحيان است كه حوادث عيسى را عيد مىگيرند. (2)34 5- اصرار بر تجسيم
در يكى از فتاواى خود مىگويد: «آنچه در قرآن و سنت ثابت شده و اجماع پيشينيان بر آن است؛ حق مىباشد. حال اگر از اين امر لازم آيد خداوند به جسميّت وصف شود اشكالى ندارد. زيرا لازمه حق نيز حق است. (3)35 6- ادعاى اجماعات وهمى
وى مىگويد: «من تفاسيرى كه از صحابه نقل شده و احاديثى كه از آنان روايت گشته و بيش از صد تفسير بزرگ و كوچك را ملاحظه كردم. تا اين ساعت نيافتم يكى از
صحابه حتى يك آيه از آيات صفات يا احاديث صفات را برخلاف مفهوم معروف آن تاويل نمايد». (1)36 اما كتابهاى تفسير پر از تأويلات صحابه است. در كتاب «الاسماء و الصفات» تمام تأويلات ذكر شده است.
7- تضعيف مغرضانه روايات
رواياتى را كه مخالف عقايد و آراى اوست؛ بدون بررسى سند، جعلى دانسته و مىگويد: «حديث» (هو ولىّ كل مؤمن بعدى)؛ او- حضرت على عليه السلام- سرپرست هر مؤمنى بعد از من است. يك حديث دروغ بر رسول خداست. بلكه او در حيات و مماتش ولى هر مؤمنى است و هر مؤمنى نيز ولى او در زمان حيات و ممات است». (2)37 در حالىكه بسيارى از علماى عامه چون ترمذى، نسائى، ابنحيان، حاكم نيشابورى، طيالسى، احمدبن حنبل و ديگران از طريق جعفربن سليمان اين حديث را نقل كردهاند. (3)38 8- انكار حقايق تاريخى
هنگامى كه با حقايق تاريخى مخالف عقيده و مذهب خود برخورد مىكند آن را انكار مىكند. از جمله اين واقعه تاريخى كه خليفه عباسى ابوجعفر منصور از مالك سؤال
مىكند آيا مىتواند رو به قبر پيامبر كرده و دعا نمايد؟ و مالك در جواب مىگويد: چرا روى خود را از پيامبر بر مىگردانى در حالىكه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم نزد خداوند متعال در روز قيامت است. رو به سوى او كن و او را شفيع خود قرار ده تا خداوند شفاعت او را بپذيرد». (1)39 ابنتيميه مىگويد: «اين قصه را احدى نقل نكرده و به امام مالك دروغ نسبت داده شده». با اين كه قاضى عياض آن را با سند صحيح نقل كرده و گفته آن را از ثقات مشايخش اخذ كرده. وانگهى مذهب مالك و احمدبن حنبل و شافعى استحباب استقبال قبر پيامبر هنگام سلام دادن و دعا كردن است.
9- نسبت دروغ به مخالفان
وى مىگويد: الف: «رافضه (شيعيان) نماز جمعه به جاى نمىآورند. نه پشت سر اصحابشان و نه غير اصحابشان و تنها پشت سر معصوم نماز مىگذارند. حال آنكه شخص معصوم نزد آنها نيست. (2)40 ب: اعتنايى به حفظ قرآن، شناخت معانى و تفسير آن و نيز حديث رسول خدا و شناخت صحيح آن از باطل و بحث از معانى حديث ندارند. (3)41
ج: ساير حماقتهاى شيعه اين است كه كراهت دارند سخن به لفظ ده بگويند يا كارى انجام دهند كه به تعداد ده باشد. چون با خوبان صحابه- يعنى همان ده نفرى كه پيامبر بشارت بهشت به آنها داده- دشمن هستند». (1)42 اين تهمتها احتياج به پاسخ ندارد. هر كس با شيعيان معاشرت داشته باشد به بىپايه و اساس بودن اين حرفها پى مىبرد.
1- ابن جُهبُل: «ابنتيميه ادعا كرده آنچه خدا و رسولش و صحابه گفتهاند مىگويد در حالىكه او مطالبى مىگويد كه هرگز هيچيك از آنها نگفتهاند». (2)43 2- يافعى: «ابنتيميه مىگويد خدا بر عرش استوار است و سخن مىگويد. در دمشق و ديگر مناطق ندا داده شد هر كس بر عقيده ابنتيميه باشد مال و خونش حلال است. او مسائل عجيب و غريبى ادعا كرد كه به سبب آن زندانى شد چون مباين با مذهب اهل سنت به حساب مىآمد». (3)44 3- ابوبكر حصينى: «در سخن اين خبيث نظر كردم. در قلب او مرض گمراهى است. او به دنبال مشتبهات قرآن و
سنت به جهت ايجاد فتنه است و گروهى از عوام كه خدا اراده هلاكشان كرده وى را متابعت كردهاند. در او امورى ديدم كه قدرت بيان آن را ندارم زيرا در آنها تكذيب پروردگار است». (1)45 4- ابنحجر عسقلانى: «او همين كه فكر كرد مجتهد است بر كوچك و بزرگ علماى قديم و جديد ايراد گرفت». (2)46
بسيارى از علماى اهل سنت از عصر ابنتيميه تاكنون در ردّ او كتاب تأليف كرده يا با وى مناظره كردهاند. از جمله:
1- قاضى محمدبن ابراهيم بن جماعهى شافعى.
2- قاضى محمد بن حريرى انصارى حنفى.
3- قاضى محمدبن ابوبكر مالكى
4- قاضى احمدبن عمر مقدسى حنبلى.
5- حافظ مجتهد تقىالدين سبكى (756 ه. ق.)، در «الاعتبار ببقاء الجنة و النار» و «الدرة المضيئة» و ...
6- امام فقيه محمدبن عمربن مكى، معروف به ابن مرحّل (716 ه. ق).
7- امام حافظ صلاحالدين علايى (761 ه. ق).
8- قاضى مفسر بدرالدين ابن جماعه (733 ه. ق).
9- امام احمدبن يحيى كلابى حلبى، معروف به ابن جُهبُل (733 ه. ق).
10- امام قاضى جلالالدين قزوينى.
11- قاضى كمالالدين ابن زملكانى (727 ه. ق).
12- قاضى صفى الدين هندى (715 ه. ق.).
13- فقيه محدث علىبن محمد باجى شافعى (714 ه. ق.).
14- مورخ فخربن معلم قرشى (741 ه. ق.)، در «نجم المهتدى و رجم المعتدى».
15- حافظ ذهبى (748 ه. ق.). در «النصيحة الذهبية».
16- مفسر معروف ابوحيان اندلسى (745 ه. ق.) در «النهر الماد».
17- ابن بطوطه (779 ه. ق.)، در «رحلة ابن بطوطة».
18- فقيه تاجالدين سبكى (771 ه. ق.)، در «طبقات الشافعية الكبرى».
19- مورخ ابن شاكر كتبى (764 ه. ق.)، در «عيون التاريخ».
20- عمربن ابى اليمن لخمى فاكهى مالكى (734 ه. ق.)، در «الدّرة المختارة».
21- قاضى محمد سعدى مصرى اخنانى (750 ه. ق.)، در «المقالة المرضيه».
22- امام زواوى (743 ه. ق.).
23- جوزجانى حنفى (744 ه. ق.)، در «الابحاث الجلية فى
الرّد على ابنتيميه».
24- ابن حجر عسقلانى (852 ه. ق.)، در «الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنة» و «لسان الميزان» و ...
25- ولىالدين عراقى (826 ه. ق.)، در «الاجوبة المرضية فى الرّد على الاسئلة المكية».
26- فقيه مورخ ابن قاضى شبهه شافعى (851 ه. ق.)، در «تاريخ ابنقاضى شبهه».
27- فقيه تقىالدين ابوبكر حصنى شافعى (829 ه. ق.)، در «دفع شبه من شبّه و تمرّد».
28- ابن عرنه تونسى مالكى (803 ه. ق.).
29- علاءالدين بخارى حنفى (841 ه. ق.)، بنابر نقل ابنحجر در «الدرر الكامنة».
30- شيخ زروق فاسى مالكى (899 ه. ق.).
31- حافظ سخاوى (902 ه. ق.)، در «الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ».
32- احمد بن محمد وترى (980 ه. ق.)، در «روضة الناظرين».
33- ابنحجر هيثمى (974 ه. ق.)، در «الفتاوى الحديثية» و «الجوهر المنظم».
34- شيخ ابن عراق دمشقى (933 ه. ق.).
35- جلالالدين دوانى (928 ه. ق.)، در «شرح العضدية».
36- قاضى ابوعبداللَّه مقرى در «نظم اللآلى فى سلوك الامالى».
37- محدث محمدبن علان صديقى مكى (1057 ه. ق.)، در «المبرد المبكى فى ردّ الصارم المنكى».
38- شيخ منافى شافعى (1029 ه. ق.)، در «شرح الشمائل».
39- قاضى بياضى حنفى، در «اشارات المرام من عبارات الامام».
40- شيخ خفاجى مصرى حنفى (1069 ه. ق.)، در «شرح الشفا».
41- مورخ ابوالعباس احمد مقرى (1041 ه. ق.)، در «ازهار الرياض».
42- محمد زرقانى مالكى (1122 ه. ق.)، در «شرح المواهب اللدنية».
43- شيخ عبدالغنى نابلسى (1143 ه. ق.).
44- فقيه محمدبن مهدىبن على صيادى، مشهور به رواس (1287 ه. ق.).
45- شيخ محمد ابوالهدى صيادى (1328 ه. ق.)، در «قلادةالجوهر».
46- سلامه عزامى شافعى (1376 ه. ق.)، در «البراهين الساطعة».
47- محمود خطاب سبكى (1352 ه. ق.)، در «الدين الخالص» و ....
48- محمد زاهد كوثرى (1371 ه. ق.)، در «مقالات الكوثرى».
49- مفتى مصطفى بن احمد شطى حنبلى دمشقى (1348 ه. ق.)، در «النقول الشرعية».
50- شيخ محمد بخيت مطيعى، مفتى مصر (1354 ه. ق.)، در «تطهيرالفؤاد من دنس الاعتقاد».
51- شيخ ابراهيم بن عثمان سمنودى مصرى، در «نصرةالامام السبكى بردّ الصارم المنكى».
52- ابوحامد بن مرزوق، عالم مكه (1390 ه. ق.)، در «برائة الاشعريين من عقائد المخالفين».
53- شيخ منصور محمد عويس، در «ابنتيميه ليس سلفيّاً».
54- شيخ ابوالفضل عبداللَّه بن صديق غمارى، در «اتقان الصنعة» و «الصبح السافر».
55- ابوالاشبال سالم بن جندان اندونزيايى در «الخلاصه الكافية فى الاسانيد العالية».
56- فقيه عبداللَّه هروى حبشى، در «المقالات السنيّة» و «صريح البيان».
از كتابهاى ابنتيميه به خصوص منهاج السنة مىتوان به ميزان دشمنى او با اهل بيت عليهم السلام پىبرد. جهت اثبات اين مطلب نمونههايى ذكر مىگردد:
وى از جهاتى با نزول آيه مباهله در شأن اهل بيت
مخالفت كرده و بر فرض نزول آن را فضيلتى براى ايشان نمىداند.
ابنتيميه: «هيچكس با رسول خدا در فضايل مساوى نيست. نه على و نه غير او». (1)47
پاسخ: ما تابع نص هستيم. براساس آيه مباهله و دلايل قطعى ديگر امام على عليه السلام در تمام كمالات همانند رسول خداست. پيامبر خطاب به او فرمود: «من از خدا چيزى نخواستم جز آنكه مثل آن را براى تو درخواست نمودم و چيزى درخواست ننمودم مگر آنكه خدا به من عطا كرد.
جز آنكه به من خبر دادند؛ بعد از من پيامبرى نخواهد بود». (2)48 و نيز فرمود: «على از من و من از اويم و او ولىّ شما بعد از من است». (3)49 ابن تيميه: «انفُس در لغت عرب بر مساوات دلالت ندارد بلكه مقصود از آن نزديكان و خويشان انسان است».
آنگاه براى اثبات حرف خود به آياتى اشاره مىكند كه در آنها لفظ انفس به كار رفته ولى دلالت بر مساوات ندارد.
مثل آيه 12 سوره نور: «چرا هنگامى كه اين (تهمت) را
شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به خود و كسى كه همچون خود آنها بود گمان خير نبردند». (1)50 پاسخ: در برخى آيات بين كلمه انفس و اقرباء مقابله افتاده و نمىتوان در همه جا ادعا كرد انفس به معناى اقرباء است. خداوند مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد خود و خانواده خويش را از آتش حفظ كنيد». (2)51 در اين آيه انفس در نفس انسان به معناى حقيقى آن استعمال شده ولى در آيه مباهله مجازاً در معناى تنزيلى به كار رفته يعنى امام على عليه السلام به منزله پيامبر صلى الله عليه و آله در جميع فضايل است. نه اينكه نفس پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
ابنتيميه: «اين كه پيامبر اين چهار نفر را همراه خود آورد مقصود اجابت دعا نبود زيرا دعاى پيامبر به تنهايى كافى بود». (3)52 پاسخ: اگر چنين بود چرا خداوند از پيامبر خواست از نصارا بخواهد كه اين افراد را نيز بياورند. اگر وجود آنها در مباهله دخيل نبود چه نيازى به اين دعوت بود به خصوص كه در آخر آيه آمده: «سپس همگى با هم مباهله كنيم».
سخن ابنتيميه اجتهاد در مقابل نص است چون مطابق برخى روايات پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر گاه من دعا كردم شما
آمين بگوييد ...». (1)53 و اين خود بر اين دلالت دارد كه آمين آنها در اجابت دعاى پيامبر بىتأثير نبوده است.
ابنتيميه: «كلمه انفسنا اختصاص به على ندارد چون به صيغه جمع آمده». (2)54 پاسخ: عرب به جهاتى از جمله احترام، لفظ جمع را بر مفرد به كار مىبرد. در قرآن نيز چنين كاربردى زياد مشاهده مىشود به علاوه تعبير به جمع در اين آيه به جهت بيان اين مطلب است كه سزاوار است دو گروه مباهله كننده خواص اهل بيت خود را بياورند. خواه افراد هر دسته متعدد باشند يا خير.
ابنتيميه: «مقصود از انفسنا شخص پيامبر است يعنى هنگام مباهله بايد خود و فرزندان و زنان خود را بياوريد». (3)55 پاسخ: اين توجيه اجتهاد در مقابل نص است چون مطابق روايات صحيح پيامبر براى مباهله حسنين عليهما السلام را كه مصداق ابناءنا بودند؛ حضرت زهرا عليها السلام كه مصداق نساءنا بود و على عليه السلام را كه مصداق انفسنا بود آورد. اگر مقصود از انفسنا خود پيامبر بود چرا على را همراه آورد. با اين فرض لازم مىشود دعوت كننده و دعوت شده يكى باشند و اين باطل است چون انسان هيچ گاه خودش را دعوت نمىكند.
در صورت درست بودن اين احتمال لازم مىشود كلمه انفسنا و انفسكم در آيه زيادى باشد زيرا شخص پيامبر داخل در جمله (تعالوا نَدعُ) است و اگر كسى بگويد انسان گاهى خود را نيز دعوت مىكند مثلًا عرب مىگويد:
«دعوتُ نفسى الى كذا»؛ «من خودم را به فلان چيز دعوت كردم». در جواب مىگوييم اگر چه دعوت خود نيز صحيح است ولى نمىتوان كاربرد آن را حقيقى دانست اضافه بر اين كه برخى تصريح كردهاند انسان هيچ گاه خودش را دعوت نمىكند بلكه ديگرى را مىخواند مگر آنكه مجازاً چنين باشد (1)56
ابنتيميه: «پيامبر دعا كرد خداوند رجس و پليدى را از آنان دور ساخته و پاكشان گرداند و اين دلالت بر عصمت ندارد ...». (2)57
پاسخ: پيامبر مستجاب الدعوه است، اگر دعا كرده و اجابت شده، فايده دعا استمرار تطهير در آينده است.
همچنين مطابق برخى از روايات دعاى پيامبر بعد از نزول آيه تطهير بوده. روايات مذكور در مسند احمد آمده. (3)58
ابنتيميه: «اراده خداوند در آيه تطهير متضمن تحقق مراد نيست بلكه گاهى چيزى را اراده مىكند كه تحقق نمىيابد. خداوند مىفرمايد: «وَاللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ». (1)59 در حالىكه برخى توبه مىكنند و برخى نمىكنند. خداوند اراده كرده مردم را از شرك پاك كند اما بعضى مىخواهند بر شرك باقى بمانند. (2)60 مقصود از رجس در آيه شرك است. خداوند شرك و خباثت را از اهل بيت پيامبر دور كرده ولى اين دلالت بر عصمت آنان ندارد.
پاسخ: اراده در آيه فوق تشريعى است نه تكوينى، از همين رو به عموم مردم توجه دارد. بر خلاف اراده در مورد آيه تطهير كه تكوينى است نه تشريعى و گرنه شامل افرادى خاص نمىشد.
ابنتيميه: «كلام (انا المنذر وبك يا على يهتدى المتهدون) از پيامبر نيست چون ظاهر قول اين است كه هدايت فقط توسط على است نه پيامبر و هيچ مسلمانى
چنين سخنى نمىگويد. (1)61 خدا محمد را هادى قرار داده و فرموده: «إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيم» (2)62 چگونه شما كسى را هادى قرار مىدهيد كه در قرآن به چنين صفتى توصيف نشده؟». (3)63 پاسخ: پيامبر صلى الله عليه و آله هادىعلى عليه السلام وهمهامتدرزمان حيات خود مىباشد ولى على عليه السلام هادى امت بعد از حيات رسول خداست. اين صريح حديث صحيح السند است كه پيامبر فرمود: «بك يهتدى المهتدون من بعدى». با كمال تأسف ابنتيميه كلمه «بعدى» را يا نديده يا از آن تجاهل كرده.
ابنتيميه: «ظاهر جمله (بك يهتدى المهتدون) اين است كه هر كس از امت محمد هدايت يافت؛ توسط على بوده. اين دروغى آشكار است، چون مردم بسيارى به پيامبر ايمان آوردند و هدايت يافتند در حالىكه سخنى از على نشنيدند. مردم كشورها و شهرها توسط صحابه غير از على ايمان آوردند و هدايت شدند. چگونه جايز است اين جمله پيامبر را قبول كنيم.
پاسخ: در حديث آمده امام على عليه السلام بعد از رسولخدا صلى الله عليه و آله تنها هدايتگر به حق و حقيقت است. اين منافات ندارد كه در زمان حيات رسول خدا هر دو مشتركاً و با رهبرى رسول خدا هدايتگر امت باشند. در ثانى چه كسى
گفته تمام كسانى كه در زمان رسول خدا و بعد از ايشان ايمان آوردهاند؛ از امام على عليه السلام بهره نبردهاند؟ چه كسى گفته هر كس از غير راه امام على عليه السلام بعد از رسول خدا هدايت يافته، به هدايت حقيقى رسيده؟ مطابق اين حديث هدايت واقعى تنها از راه امام على عليه السلام است.
ابنتيميه: «بين وِلايت و وَلايت تفاوت است. ولايتى كه در اين نصوص آمده، ضد عداوت است كه به فتح واو است نه به كسر واو كه به معناى امارت است. اين افراد نادان بين وَلايت و وِلايت تفاوتى نمىنهند. لفظ ولى و ولايت غير از لفظ والى است. چون آيه درباره ولايت تمام مؤمنان است و همه مؤمنان ولايت به معناى امارت را ندارند. پس ولايت به معناى امارت نيست». (1)64 پاسخ: برخى دانشمندان لغت، تفاوتى بين معناى وِلايت و وَلايت نمىنهند.
مانند فيومى، سيبويه، زجاج و فرّاء.
فرّاء مىگويد: «ولايت را به فتح واو و كسر واو در هر دو، معناى دوستى و سرپرستى شنيدهايم». (2)65 متبادر از لفظ «ولىّ» همان معناى سرپرستى است هر چند به كمك قرائن باشد. اين آيه تنها مربوط به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است و
روايات متواتر بر اين مطلب دلالت دارد و هرگز ارتباطى به تمام مؤمنان ندارد تا به اين جهت در معناى ولايت تصرف كنيم كه شامل همه مؤمنان شود.
ابنتيميه: «حديث (من كُنت مولاه فَعَلىّ مولاه) در صحاح وجود ندارد. ولى علما آن را نقل كردهاند و مردم در صحت آن اختلاف دارند. از بخارى، ابراهيم حربى و عدهاى از اهل حديث نقل شده كه آنان در اين حديث طعن وارد كرده و آن را تضعيف كردهاند ...». (1)66 پاسخ: ترمذى اين حديث را در صحيح خود نقل نموده و آن را صحيح دانسته كسى را نمىشناسيم كه در اين حديث نزاع كرده باشد، اگر كسى بود ابنتيميه نام مىبرد.
كار ابنتيميه در تضعيف اين حديث و احاديث ديگرى كه در مدح اهل بيت عليهم السلام به خصوص علىبن ابىطالب عليه السلام وارد شده؛ به جايى رسيده كه حتى ناصرالدين البانى- كه از اتباع او در مسايل اعتقادى است- تصريح كرده وى در تضعيف احاديث سرعت داشته بدون آن كه طرق آن را مورد بررسى قرار دهد. (2)67 در حقيقت ابنتيميه به خاطر دشمنى با شيعه و اهل بيت عليهم السلام در صدد تضعيف بدون دليل
تمام احاديث فضايل و مقامات اهل بيت عليهم السلام و در رأس آنان امام على عليه السلام بر آمده است.
ابنتيميه: «جمله (اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله) از نظر تمام آگاهان به حديث دروغ است» (1)68 پاسخ: چگونه ابنتيميه چنين ادعايى كرده در حالى كه بسيارى از بزرگان حديث از اهل سنّت مثل احمدبن حنبل (2)69، نسائى (3)70، ابن ابى شيبه (4)71، طبرانى (5)72، حاكم نيشابورى (6)73 و ... آن را نقل كردهاند. آيا اينان از محدثين اهل سنت نيستند و به پيامبر دروغ نسبت دادهاند. به علاوه بزرگانى چون ابنحبان، حاكم نيشابورى و ضياء مقدسى با سند صحيح اين ذيل را نقل يا تصريح به صحت آن نمودهاند.
ناصرالدين البانى هم حديث غدير را با ذيلش در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحه» آورده و آن را از طرق
مختلف تصحيح نموده و در آخر مىگويد: «شيخ الاسلام ابنتيميه ذيل حديث غدير را تضعيف و گمان نموده دروغ است. اين مبالغات او در نتيجه تسريعش در تضعيف احاديث پديد آمده؛ قبل از آنكه طرق آن را جمع كرده و در آنها دقت نظر كند». (1)74 ابن حجر نيز در «لسان الميزان» در ترجمه ابنمطهر حلى مىگويد: «ابن تيميّه در رد احاديثى كه ابن مطهر نقل كرده؛ بسيار بر آنها حمله مىكند. ولى در رديه خود بر احاديث، بسيارى از احاديث خوب را كه در حال نوشتن كتابش به ياد نداشته رد نموده. زيرا به جهت گستردگى محفوظاتش تنها به آنچه در سينه داشته اتكا كرده. حال آنكه انسان فراموش كار است». (2)75
ابنتيميه: «احاديث مواخاة و عقد اخوت بين على و پيامبر جعلى است. پيامبر با هيچكس پيوند برادرى نبسته و همچنين بين هيچ مهاجرى با مهاجر ديگر و بين ابوبكر و عمر و بين هيچ انصارى با انصارى ديگر عقد اخوت نبسته است». (3)76
پاسخ: با مراجعه به كتابهاى اهل سنت به دروغ بودن ادعاىابنتيميه پىمىبريم. ترمذى (1)77، نسائى (2)78، ابن عساكر (3)79، احمدبن حنبل (4)80، حاكم نيشابورى (5)81، و متقى هندى (6)82 به عقد اخوت بين پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام اشاره كردهاند. ابنتيميه در تضعيف و نسبت جعل دادن به اين احاديث تنها بوده.
چگونه ممكن است اين حديث را دروغ دانست و بزرگان اهل سنت را كه در كتابهاى روايى خود آن را ثبت كردهاند؛ به نقل حديث دروغ و جعلى متهم نمود. در حالىكه اين افراد نزد اهل سنت از جلالت فوقالعادهاى برخوردارند. همچنين برخى از بزرگان اهل سنت در مقابل ابنتيميه ايستاده و تضعيف و ردّ او را جواب دادهاند.
ابن حجر در «فتح البارى» مىگويد: «ابنتيميه گفته تشريع مواخاة به جهت ارفاق بر يكديگر و تأليف قلوب مردم نسبت به هم است و اين درباره پيامبر با هيچكس معنا ندارد. اين توجيه وى در حقيقت ردّ يك نص است به قياس. (7)83
به صورت متواتر از پيامبر نقل شده كه فرمود: «عمار را گروه ظالم خواهند كشت.»
ابنتيميه: «در اينجا براى مردم اقوالى است، از جمله آنان كسى است كه در حديث عمار اعتراض وارد كرده. (1)84 برخى از افراد آن را تضعيف كردهاند.» (2)85 پاسخ: چرا ابنتيميه ذكر نكرده چه كسانى اين حديث را تضعيف كردهاند؟ چرا نام اين افراد را ذكر نمىكند؟ اين حديث ثابت و متواتر را 24 نفر از صحابه نقل كردهاند.
ابنتيميه به جنگهاى حضرت على عليه السلام اعتراض نموده است. ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىگويد: «در اين حديث نشانهاى از نشانههاى نبوت و فضيلتى آشكار براى على وعمار است ونيز ردّى بر افراد ناصبى كه گمان كردهاند على در جنگهايش بر حق نبوده. حديث «عمار را گروه ظالم مىكشد»، بر اين دلالت دارد كه على در آن جنگها بر حق بود زيرا اصحاب معاويه عمار را به قتل رساندند». (3)86
ابنتيميه: «حديث پيامبر خطاب به على (تو سرپرست هر مؤمن بعد از من مىباشى) از نظر تمام آگاهان حديث، جعلى و دروغ است». (1)87 پاسخ: اين حديث را ترمذى در «سنن» (2)88، نسائى در «الخصائص» و احمدبن حنبل در «المسند» و «فضائل الصحابه» نقل كردهاند. (3)89 ابن حبان آن را در صحيح خود نقل و تصحيح نموده. (4)90 حاكم نيشابورى بعد از نقل آن مىگويد: «اين حديث صحيحى است كه مطابق با شرط مسلم است. گر چه بخارى و مسلم آن را نقل نكردهاند». (5)91 ابن حجر نيز در «الاصابه» بعد از نسبت دادن آن به ترمذى مىگويد: «سند آن قوى است». (6)92 ناصرالدين البانى اين حديث شريف را در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحه» (حديث شماره 2223) نقل و تصحيح سند نموده. وى بعد از نقل برخى سندها مىگويد: «اين كه شيخالاسلام ابنتيميه جرأت انكار و تكذيب اين حديث را در «منهاج السنة» (7)93 داشته، جاى تعجب بسيار است. من علتى براى اين تكذيب نمىبينم جز آنكه بگويم او در ردّ شيعه سرعت
به خرج مىداده و مبالغه داشته. خداوند از گناه ما و او بگذرد». (1)94
ابنتيميه: «حديث ردّالشمس را عدهاى همچون طحاوى، قاضى عياض و ديگران ذكر كرده و آن را از معجزات پيامبر دانستهاند. ولى اهل حديث مىدانند اين حديث دروغ و جعلى است. آنگونه كه ابن جوزى در كتاب الموضوعات ذكر كرده است». (2)95 پاسخ: اين حديث را برخى افراد كه نزد اهل سنت مورد اعتمادند، تصحيح كردهاند. ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىگويد: «طحاوى و طبرانى در المعجم الكبير و حاكم و بيهقى در «الدلائل» از اسماء بنت عميس نقل كردهاند پيامبر بر زانوى على عليه السلام خوابيده بود. نماز عصر على عليه السلام فوت شد. حضرت دعا كرد خورشيد برگشت تا اينكه على عليه السلام نماز به جاى آورد و خورشيد دوباره غروب كرد. ابن جوزى به خطا اين حديث را در الموضوعات ذكر كرده. ابنتيميه هم خطا كرده كه در كتاب رد بر روافض آن را جعلى دانسته و خدا داناتر است». (3)96
ابنتيميه: «گفتار رسول خدا (تمام درها را ببنديد، جز درب خانه على) از جمله احاديثى است كه شيعه جهت مقابله با عامه وضع كرده است.» (1)97 پاسخ: ابن حجر در رد ابن جوزى در مورد اين حديث مىگويد: «اين كار، اقدامى بر رد احاديث صحيح السند به مجرد توهم است». (2)98 او بعد از شمردن طرق اين حديث ادامه مىدهد: «پس اين طرق آشكار از روايات افراد ثقه، دلالت دارد بر اين كه اين حديث دلالت قوى داشته و صحيح است». (3)99 حافظ سيوطى نيز مىگويد: «گفتار ابنجوزى درباره اين حديث كه آن را باطل و جعلى دانسته ادعايى است كه بر آن دليلى اقامه نكرده جز آن كه مىگويد اين حديث مخالف با حديثى است كه در صحيحين آمده اما سزاوار نيست انسان حديثى را جعلى بداند مگر در صورتىكه جمع آن امكانپذير نباشد و لازم نيست اگر الان جمع كردن امكان ندارد بگوييم بعداً هم ممكن نيست. چون
بالاتر از هر صاحب علمى عالمى ديگر است و در مثل اين موارد نبايد حكم به بطلان كرد بلكه بايد توقف نمود تا براى ديگرى ظاهر شود آن چه براى او ظاهر نشده و اين حديث از اين قبيل است. حديثى است مشهور و صحيح داراى طرق متعدد و هر طريق آن به طور جداگانه كمتر از مرتبه حسن نيست و مجموع طرق آن مىتواند انسان را به قطع به صحتش بر طريق بسيارى از اهل حديث برساند و اما اين كه اين حديث مخالف حديثى است كه در صحيحين آمده قبول نداريم زيرا بين اين دو معارضه وجود ندارد». (1)100
ابنتيميه: «حديث (من شهر علم هستم و على دروازه آن است) ضعيفتر و سستتر و در زمره احاديث جعلى است. گر چه ترمذى آن را روايت كرده ولى ابنجوزى آن را ذكر و بيان نموده تمام طرقش جعلى است و دروغ بودن آن از خود متن نيز شناخته مىشود». (2)101 پاسخ: حافظ سيوطى درباره اين حديث مىگويد:
«حديث على را ترمذى و حاكم و حديث ابنعباس را حاكم و طبرانى و حديث جابر را حاكم نقل نمودهاند ... در نتيجه اين حديث به تمام طرقش منتهى به درجه حسن مىشود كه قابل احتجاج به آن است و لذا ضعيف نيست چه
رسد به اينكه جعلى باشد ...». (1)102 ابنحجر نيز مىگويد: «براى اين حديث در مستدرك حاكم طرق بسيارى است كه كمترين احوال آن اين است كه براى اين حديث اصلى است و لذا سزاوار نيست بر آن اسم وضع و جعل اطلاق شود». (2)103
ابنتيميه: «گفتار حلى كه رسول خدا فرمود: (على در قضاوت از تمام شما برتر است) و قضاوت مستلزم علم و ديانت مىباشد. اين حديث ثابت نمىباشد و داراى سندى نيست كه به واسطه آن حجت تمام گردد». (3)104 پاسخ: صحابه و در رأس آنها عمربن خطاب به علم و قضاوت حضرت على عليه السلام اعتراف كردهاند. بخارى در صحيح خود از ابنعباس نقل كرده كه عمر گفت: «بهترين قرائت براى ابىّ است و على از ديگران در قضاوت برتر است». (4)105 احمدبن حنبل و طبرانى به سندش از رسول خدا نقل كردهاند كه خطاب به حضرت زهرا عليها السلام فرمود: «آيا راضى نمىشوى تو را به ازدواج كسى در آورم كه اولين
مسلمان بوده و از همه بيشتر علم دارد و حلمش از ديگران عظيمتر است». (1)106 حافظعراقى بعدازنسبت دادن اين حديث به احمد و طبرانى مىگويد: «و سندش صحيح است». (2)107
ابنتيميه: «حلى در كتاب «اربعين» احاديث ضعيف بلكه جعلى از امامان حديث آورده همانند گفتار پيامبر به قتال با ناكثين و قاسطين و مارقين». (3)108 پاسخ: اين حديث را ابنمجرد در شرح صحيح بخارى آورده و در مقدمه آن التزام داده آنچه در شرح حديثى يا تتمه يا زيادتى براى حديثى مىآورد صحيح يا حسن است.
وى درباره تضعيفات ابنتيميه مىگويد: «او در ردّ احاديث، بسيارى از احاديث خوب يعنى صحيح و حسن را رد كرده است». (4)109
ابنتيميه بعد از نقل چند حديث از جمله «هر كس على را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس
على را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته» مىگويد: «ده حديث اول همگى دروغ است».
پاسخ: اين حديث حسن است. طبرانى در «المعجم الكبير» از ام سلمه نقل كرده كه گفت: «گواهى مىدهم از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هر كس على را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد به طور حتم خدا را دوست داشته است. هر كس على را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته و هر كس مرا دشمن بدارد به طور قطع خدا را دشمن داشته». (1)110
حافظ هيثمى بعد از نقل اين حديث مىگويد: «سند اين حديث حسن است». (2)111 حاكم نيشابورى نيز از سلمان نقل كرده كه فرمود: «از رسول خدا شنيدم هر كس على را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر كس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.» (3)112
ابنتيميه: «بر فرض تقدير كه ابوبكر فاطمه را اذيت كرده باشد؛ به جهت غرض شخصى نبوده بلكه خواسته
خدا و رسولش را اطاعت كند و حق را به مستحق آن برساند. ولى على قصدش اين بود كه بر سر فاطمه هوو بياورد و لذا او (على) در اذيت فاطمه غرض داشته!». (1)113
پاسخ: به چه دليل ابوبكر با گرفتن فدك از فاطمه عليها السلام قصدش اطاعت خدا و رسول و هدفش رساندن حق به مستحق آن بوده؟ ملكى كه هديه رسول خدا صلى الله عليه و آله به حضرت زهرا عليها السلام بوده. چه كسى به او اجازه داده فدك را به زور از فاطمه عليها السلام بگيرد و به مردم بدهد؟ چه كسى گفته ابوبكر حاكم و خليفه مشروع مسلمين است كه حق داشته باشد چنين عملى انجام دهد؟ بر فرض حاكم اسلامى باشد. مگر مىتواند بر خلاف دستورات خدا حكم كند؟ مگر خدا در قرآن نفرموده: «و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمىكنند كافرند». (2)114 موضوع ازدواج حضرت على عليه السلام با دختر ابوجهل گرچه در كتب حديث وارد شده ولى از حيث سند و دلالت مورد مناقشه شديد است. كسانى كه در اين زمينه قصد بحث و تحقيق دارند؛ به كتاب «شيعهشناسى و پاسخ به شبهات» از نويسنده مراجعه نمايند. اين گونه تعبير ابنتيميه در شأن امام على عليه السلام، دليل بر نفاق اوست. مطابق حديث
مسلم در صحيح خود در باب فضائل حضرت على عليه السلام، پيامبر در حق او فرمود: «اى على! دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق.» (1)115
ابنتيميه: «بسيارى از صحابه و تابعين بغض على را داشته وى را سب كرده و با او جنگيدهاند.» (2)116
پاسخ: اين ادعاى ابنتيميه به خاطر دشمنى او با حضرت على عليه السلام است. چرا او اسم اين افراد را نمىبرد؟ آيا غير از خوارج- كه ابنتيميه از اسلاف آنان است- كسى ديگر از تابعين نسبت به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بغض و عداوت داشتهاند؟ اگر بر فرض همه صحابه بغض حضرت على عليه السلام را داشته باشند؛ اين نقص آنان است نه نقص حضرت على عليه السلام زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در شأن او فرمود: «تو را به جز مؤمن دوست ندارد و نيز به جز منافق دشمن نمىدارد». (3)117
«هر كس على را اذيت كند مرا اذيت كرده» (4)118، «هر كس
على را دشنام دهد مرا دشنام داده» (1)119، «هر كس على را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس على را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته». (2)120 چگونه كسى جرأت دارد على را دشمن بدارد در حالىكه بخارى به سندش از پيامبر نقل كرده كه فرمود: «تو از من و من از تو هستم». (3)121 و نيز «آيا راضى نمىشوى كه تو نزد من به منزله هارون نزد موسى باشى جز آنكه بعد از من پيامبرى نيست». (4)122 همچنين «هر آينه فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند». (5)123
ابنتيميه: «احدى از امت به جز علىبن ابىطالب بهرهمند از امامت نشد با اينكه امور بر او سخت گشت و
1) . مسند احمد، ج 6، ص 323؛ سنن نسائى، ج 5، ص 133؛ مستدركحاكم، ج 3، ص 130
2) . مستدرك حاكم، ج 3، ص 141؛ المعجم الكبير، ج 23، ص 380؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 130
3) . صحيح بخارى، ج 2، ص 960 و ج 3، ص 1357.
4) . همان، ج 2، ص 1359 و ج 4، ص 1602؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1870 و 1871
5) . مسند احمد، ج 5، ص 353 و 354؛ صحيح بخارى، ج 3، ص 1096؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1871
نصف امت و يا كمتر و يا بيشتر با او بيعت نكردند». (1)124
پاسخ: از حكم عقل، نصوص، ظواهر آيات قرآن و سنت نبوى استفاده مىشود امامت منصبى الهى است و هر امامى بايد از جانب خدا منصوب و منصوص باشد و خليفه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از جانب خدا به امامت منصوب شد، امام اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب عليه السلام بود. با وجود اين نص، خلافت و امامت الهى او تمام شد و در مشروع بودن آن احتياج به بيعت مردمى نيست. اگر چه بيعت آنان در حقيقت التزام عملى در عمل به دستورات خليفه به حق است و نفع اين عمل به خود مردم باز مىگردد كه از امام به حق اطاعت كردهاند. آيا عموم مردم از روى رغبت با ابوبكر بيعت كردند يا بسيارى از روى اكراه و تهديد سلطه او را پذيرفتند. مگر در سقيفه بر سر خلافت و تعيين جانشين پيامبر غوغا و كشمكش بزرگى پديد نيامد؟ مگر گروهى از صحابه از بيعت با ابوبكر سرباز نزدند و به خانه حضرت زهرا عليها السلام پناه نبردند؟. (2)125 و مگر عمربن خطاب براى بيعت گرفتن اكراهى با گروهى به خانه حضرت على عليه السلام هجوم نبرد؟ (3)126 چه كسى غير از ابنتيميه ادعا كرده بيشتر
مردم با حضرت على بيعت نكردند؟ اين ادعا تنها از آن اوست.
حسن بن فرهان مالكى مىگويد: «امامت على عليه السلام و خلافت او به نص و واقع و اجماع به اثبات رسيد و بزرگان صحابه و مهاجرين و انصار بر بيعت با او اجماع كردند و تمام بلاد اسلام چون حجاز، يمن، فارس، خراسان، مصر، آفريقا، آذربايجان، هند و ... بر خلافت او خاضع شدند و تنها اهل شام با بيعت او معارضه كردند و آنان نيز نصف امت حتى ربع بلكه يك دهم امت هم نمىشدند. بلكه در شام برخى از صحابه و تابعين وجود داشتند كه بر خلافتعلى عليه السلام اقرار كردند و از معاويه كنارهگيرى نمودند مثل شدادبن اوس و عبدالرحمنبن غنم اشعرى بزرگ تابعين اهل شام و با معاويه تعداد كمى از صحابه- آن هم از مسلمانان فتح مكه، مسلمانان حنين و برخى كه در صحابى بودن آنها اختلاف است- بودند ...». (1)127 در حالىكه 130 نفر از بدرىها، (2)128 و همچنين تمام اصحاب بيعت رضوان كه تا آن زمان زنده بودند، در كنار حضرت على عليه السلام قرار داشتند.
خليفةبن خياط (شيخ بخارى) به سند خود از عبدالرحمن ابزى نقل مىكند كه گفت: «از كسانى كه در
بيعت رضوان با رسولخدا صلى الله عليه و آله بيعت نموديم؛ هشتصد نفر با على بوديم كه شصت و سه نفرمان از جمله عمار ياسر كشته شدند». (1)129 به علاوه بسيارى از علما و محدثان اهل سنت بر بيعت عمومى با حضرت على عليه السلام اجماع دارند كه به ذكر اسامى آنها بسنده مىكنيم:
1- سليمان بن طرخان تيمى (143 ه. ق.). (2)130 2- ابن اسحاق (متوفاى 151 ه. ق.). (3)131 3- محمدبن ادريس شافعى (204 ه. ق.). (4)132 4- ابن سعد (231 ه. ق.). (5)133 5- ابن قتيبه دينورى (276 ه. ق.). (6)134 6- حافظ ابوبكر اسماعيلى (متوفاى 371 ه. ق.). (7)135 7- ابوعبداللَّه بن بطّه (387 ه. ق.). (8)136 8- ابوعثمان علىبن عبدالرحمن صابونى (متوفاى 449 ه. ق.). (9)137
1) . تاريخ خليفه، ص 196
2) . انساب الاشراف، ج 2، ص 208
3) . الرياض النضرة، ج 3، ص 202
4) . مناقب الشافعى، رازى، ص 125
5) . الطبقات الكبرى، ج 3، ص 31
6) . الاختلاف فى اللفظ والرّد على الجهمية و المشتبه، ص 41
7) . اعتقاد اهل السنه، ص 46
8) . منهاجالقاصدين، ابنقدامه، ص 77
9) . عقيدة السلف و اصحاب الحديث، صابونى، ص 292
9- ابن عبدالبرّ (متوفاى 449 ه. ق.). (1)138 10- آمدى (631 ه. ق.). (2)139 11- ابن عماد حنبلى (1089 ه. ق.). (3)140 12- ابن ابى العزّ حنفى شارح (792 ه. ق.). (4)141 13- ابن حجر عسقلانى (852 ه. ق.). (5)142
ابنتيميه: «شيعه و ديگران مىگويند فاطمه به حدى در سوگ پيامبر حزن داشته كه قابل توصيف نيست و اين كه او بيتالاحزان ساخته و اين كار را براى او مذمت نمىدانند. با اين كه او بر امرى حزن داشته كه فوت شده و باز نمىگردد.
ولى ابوبكر در زمان حيات پيامبر، از ترس اينكه حضرت كشته شود خوف داشته و آن حزنى است كه متضمن حراست است. لذا وقتى پيامبر فوت كرد ديگر ابوبكر محزون نبود چون بى فايده بود در نتيجه حزن ابوبكر بدون شك كاملتر از حزن فاطمه است». (6)143
پاسخ: حزن ابوبكر ناشى از ضعف ايمان او به نصرت الهى بود. براى همين پيامبر در غار به او فرمود: «غم مخور خداباماست». (1)144 و خداوند نيز مىفرمايد: «آگاه باشيد دوستان و اولياى خدا نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند». (2)145 به علاوه حزن در فراق محبوب و گريه كردن بر او نه تنها امرى جايز و راجح است بلكه خود پيامبر نيز چنين مىكرده.
انسبن مالك از آن حضرت نقل كرده كه در مرگ فرزندش فرمود: «همانا چشم مىگريد و قلب محزون مىشود ولى غير از آن چه رضايت پروردگار ماست نمىگوييم و به طور حتم اى ابراهيم در فراق تو محزونيم». (3)146 چرا ابنتيميه به پيامبر اعتراض نمىكند به امرى كه گذشته و فوت شده محزون است؟ بخارى و مسلم نقل كردهاند: «هنگامى كه خبر شهادت زيدبن حارثه، جعفربن ابىطالب و عبداللَّهبن رواحه در غزوه موته به پيامبر رسيد در حالىكه آثار حزن بر ايشان هويدا بود جلوس نمود». (4)147
همين طور هنگامى كه قاريان قرآن در كنار بئر معونه به شهادت رسيدند حضرت يك ماه با مردم سخن نگفت و هرگز ديده نشده بود ايشان به اين شدت ناراحت باشد. (1)148 حزن و اندوه حضرت زهرا عليها السلام بعد از وفات پيامبر تنها در فراق پدر نبوده بلكه گريه بر ارتداد امت و به فراموشى سپردن زحمات و سفارشات پدرش و خانهنشين كردن خليفه به حق رسول خدا يعنى حضرت على عليه السلام و امور ديگر بوده. حضرت زهرا به قدرى اندوهناك بود كه عبداللَّه حارث مىگويد: «فاطمه بعد از پيامبر شش ماه زنده بود و اين در حالى بود كه بدنش در اين مدت آب شد». (2)149 چه كسى گفته ابوبكر در سوگ پيامبر محزون نشد و نگريست بلكه بر پيامبر نوحهسرايى نيز كرد و چگونه انسان در فراق رسول خدا محزون نگردد كه خود آن حضرت فرمود: «هر كس به مصيبتى گرفتار آيد بايد مصيبت مرا به ياد آورد زيرا كه مصيبت من از بزرگترين مصيبتهاست». (3)150 حزن در فراق و دورى پيامبر به حدى تأثير گذار بود كه حتى تنه درخت خرمايى هم كه در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود متأثر شد.
ابنتيميه در اعتراض به علامه حلى مىگويد: «حلى ذكر كرده زهرا با ابوبكر و عمر سخن نگفت تا به ملاقات پدرش رفت و به او شكايت كرد. اين مطلبى است كه در شأن فاطمه نيست. زيرا شكايت نزد رسول خدا بردن امرى لايق او نيست شكوه را بايد نزد خدا برد ...». (1)151 پاسخ: قهر حضرت زهرا عليها السلام با ابوبكر امرى ثابت و معروف است. بخارى، مسلم و ابنحبان از عايشه نقل كردهاند فاطمه در موضوع اختلاف در ارث رسول خدا صلى الله عليه و آله بر ابوبكر غضب كرد و تا هنگام مرگ با او سخن نگفت و چون وفات يافت شوهرش او را شبانه دفن كرد و هرگز ابوبكر را خبر نكرد و خود بر جنازه حضرت نماز گزارد. (2)152 به علاوه شكايت بردن نزد رسول خدا در حقيقت شكايت بردن پيش خداست. به همين خاطر مىبينيم صحابه در سختىها و ظلمهايى كه به آنها روا مىشد به رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه برده شكايت و شكوه مىكردند كه در اين جا به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم:
1- شكوه حضرت زهرا عليها السلام از خدمت در منزل. (3)153
2- شكوه يكى از صحابه درباره قحطى. (1)154 3- شكوه صحابه از گرانى قيمتها. (2)155 4- شكوه صحابه از فقر و تنگدستى. (3)156 5- شكوه صحابه از عطش در يكى از غزوات. (4)157 6- شكوه جرير از اينكه نمىتواند بر اسب بنشيند. (5)158 7- شكوه حذيفه. (6)159 8- شكوه عبدالرحمنبن عوف از خالدبن وليد. (7)160
ابنتيميه: «قهر فاطمه با صديق پسنديده نبود و نمىتوان حاكم را مذمت نمود. بلكه اين عمل به جرح و طعن نزديكتر است تا اينكه مدح باشد. (8)161 قول ابنمطهر حلى كه تمام محدثين روايت كردهاند پيامبر فرمود: «يا فاطمه ان اللَّه يغضب لغضبك و يرضى لرضاك» نسبت دروغ به پيامبر است زيرا از پيامبر نقل نشده و در كتب معروف حديث
1) . صحيح بخارى، ج 1، ص 345
2) . صحيح ابنحبان، ج 11، ص 340
3) . مجمع الزوائد، ج 6، ص 212
4) . صحيح بخارى، ج 1، ص 130 و 131؛ مسند احمد، ج 4، ص 434
5) . صحيح بخارى، ج 3، ص 1104؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1925.
6) . مسند احمد، ج 5، ص 402؛ سنن نسائى، ج 6، ص 117
7) . صحيح ابنحبان، ج 15، ص 565؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 349.
8) . منهاج السنه، ج 4، ص 244
شناخته شده نيست و سند معروف، صحيح و حسنى از پيامبر ندارد. هر كس خدا و رسولش از او راضى است ضررى ندارد يكى از خلق نسبت به او غضبناك شود هر كس كه مىخواهد باشد». (1)162 پاسخ: چون حضرت زهرا عليها السلام به نص قرآن و حديث معتبر نبوى معصومه است و با غضب او خدا و رسول به غضب در مىآيند دلالت بر منقصت بزرگى بر ابوبكر و عمر دارد. چون تا كسى كار خلافى انجام ندهد مورد غضب خدا و رسول واقع نمىشود. مگر فاطمه مشمول آيه تطهير نيست. آيهاى كه دلالت بر عصمت پنج تن آل عبا از جمله حضرت زهرا عليها السلام دارد. حديثى كه ابنتيميه دروغ دانسته بسيارى از علماى عامه همچون ابنابى عاصم (2)163، حاكم نيشابورى (3)164، ابوالقاسم طبرانى (4)165، دولابى (5)166، ابنعساكر دمشقى (6)167، محبالدين طبرى (7)168 و ابن حجر هيثمى (8)169 در كتب حديثى خود نقل كردهاند.
حاكم نيشابورى بعد از نقل حديث تصريح به صحت سند آن كرده و حافظ هيثمى نيز تصريح به حسن بودن آن نموده. وانگهى چه كسى گفته اگر خداوند از كسانى به جهت يك عمل خاص راضى شد تا ابد از آنان راضى است اگر چه بعد از آن عمل كارهاى خلاف بسيارى انجام داده باشند. بنابراين اگر چه پيامبر به جهت بيعت رضوان از عدهاى از صحابه راضى شد ولى اين رضايت در مورد خاص و مربوط به آن عمل است و شامل اعمال خلاف آنان نمىشود و نيز دليل بر راضى بودن خداوند از آنان تا آخر عمر نيست. مىدانيم هر كس شخصى را به غضب در آورد او را آزار داده و در نتيجه پيامبر به جهت غضب دخترش فاطمه عليها السلام اذيت و آزار شده در قرآن كريم آمده:
«آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته و براى آنها عذاب خوار كنندهاى آماده كرده است». (1)170
ابنتيميه: «اين مطلب اگر صحيح باشد به گناه بخشيده شده سزاوارتر است تا سعى مشكور چون نماز مسلمان بر ديگرى خير زايدى است كه به او مىرسد». (2)171
پاسخ: حضرت زهرا عليها السلام جهت مبارزه سياسى با دستگاه حاكم و مطلع كردن مردم از بىعدالتى آنان چنين وصيتى كرد. او مىخواست مردم سؤال كنند چرا دختر پيامبر بايد شبانه دفن شود و اگر مردم از سرّ اين وصيت آگاه شوند به عدم مشروعيت خلافت و بىعدالتى آنان پى خواهند برد.
حضرت نخواست آنان با حضور خودشان وانمود كنند ما خليفه به حق مسلمين هستيم و با اهل بيت پيامبر مشكلى نداريم هر سياست مدارى مىفهمد اين وصيت چه تأثير سوئى بر دستگاه خلافت تا روز قيامت داشته است. در ضمن نماز هر كس بر جنازه شخصى منشأ خير زائد نخواهد بود و حضرت زهرا عليها السلام نيز مطابق آيه تطهير و برخى احاديث از هر خطا و اشتباه مصون است. كسى كه اين گونه وصيت كرده از دستگاه خلافت غضبناك بوده در نتيجه آنان مورد غضب پيامبر نيز قرار گرفتهاند. چون آن حضرت فرمودند: «فاطمه پاره تن من است هر كس او را به غضب در آورد به طور حتم مرا به غضب در آورده». (1)172 اين حديث دلالت بر عصمت حضرت زهرا عليها السلام دارد. اگر حضرت در تمام امورش از آن جمله غضب كردن معصوم نبود؛ خداوند به طور مطلق در تمام موارد غضب كردن ايشان
1) . صحيح بخارى، ج 5، باب مناقب فاطمه.
غضب نمىنمود. نتيجه اينكه حضرت زهرا عليها السلام با اين وصيتش تا روز قيامت حجت را براى كسانى كه براى حكومت خليفه اول ارزشى قائلند تمام كرد. ابنتيميه در اصل وصيت و اينكه حضرت زهرا عليها السلام شبانه توسط على عليه السلام دفن شد شك دارد و بر فرض ثبوت اين قضيه، بر حضرت زهرا عليها السلام ايراد و اشكال مىگيرد. در حالىكه مطابق نصوص معتبر نزد فريقين، هم وصيت به دفن شبانه و هم دفن حضرت شب هنگام از مسلمات است. بخارى (1)173، يعقوبى (2)174، ابنابى الحديد (3)175، توفيق ابو علم (4)176 و ديگران اين قضيه را نقل كردهاند. مسلم در ضمن قضيه غضب حضرت زهرا عليها السلام بر ابوبكر و وفات او مىگويد: «... على خبر وفات حضرت فاطمه را به ابوبكر نرساند و خودش بر او نماز گزارد». (5)177
ابنتيميه: «اين كه اين دو زاهدترين و عالمترين افراد در زمان خود بودهاند؛ قولى بدون دليل است». (6)178 پاسخ: با مراجعه به كتب اهل سنت به دروغ بودن كلام
ابنتيميه در حق اين دو امام پى مىبريم. اينك به برخى از فضايل اين دو بزرگوار اشاره مىكنيم:
الف- فضايل امام حسن عليه السلام
1- ابن كثير به سندش از جابربن عبداللَّه نقل كرد كه رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هركس دوست دارد به آقاى جوانان اهل بهشت نظر كند بايد به حسنبن على نظر نمايد». (1)179 2- ابنعباس مىگويد: «حسنبن على عليه السلام 25 بار پياده به حج رفت در حالىكه اسبان نجيب او را همراهى مىكردند و اموالش را با خداوند سه مرتبه تقسيم كرد». (2)180 3- ابن حجر هيثمى مىنويسد: «حسن، آقايى كريم، بردبار، زاهد، داراى وقار و حشمت، اهل جود و مورد مدح و ستايش بود». (3)181 4- ابنصباغ مالكى مىنويسد: «كرم و جود غريزهاى بود كه در آن حضرت كاشته شده بود». (4)182 5- ابنكثير مىگويد: «حسن هر گاه نماز صبح را در مسجد رسول خدا به جاى مىآورد در مصلاى خود مىنشست و ذكر خدا مىگفت تا خورشيد بالا آيد». (5)183
ب- فضايل امام حسين عليه السلام
1- حاكم نيشابورى به سندش از سلمان نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «حسن و حسين دو فرزندان من هستند. هر كس آن دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد خدا او را دوست خواهد داشت.
هر كس خدا او را دوست بدارد داخل بهشت خواهد كرد.
هر كس اين دو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر كس مرا دشمن بدارد خدا او را دشمن داشته و هر كس خدا او را دشمن بدارد به جهنم خواهد برد». (1)184 2- انسبن مالك مىگويد: «بعد از شهادت حسينبن على سر او را نزد ابنزياد آوردند. او با چوب به دندانهاى حضرت زد. در دلم گفتم چه كار زشتى مىكنى جايى را چوب مىزنى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىبوسيد». (2)185 3- معاويه به عبداللَّهبن جعفر گفت: «تو سيد و سرور بنىهاشم هستى، او در جواب گفت حسن و حسين بزرگ بنىهاشماند». (3)186 4- ابنحجر عسقلانى مىنويسد: «حسينبن علىبن ابىطالب، هاشمى، ابوعبداللَّه، مدنى، نوه رسول خدا و دسته گل او از دنيا و يكى از دو بزرگوار جوانان
اهلبهشت است». (1)187 5- ابنصباغ مالكى مىنويسد: «هنگامى كه امام حسين به نماز مىايستاد رنگش زرد مىشد به او گفته شد اين چه حالتى است كه شما هنگام نماز پيدا مىكنيد؟ فرمود: شما نمىدانيد كه من در مقابل چه كسى مىخواهم بايستم». (2)188
ابنتيميه: «اين دو گر چه دو بزرگوار جوانان اهل بهشتاند ولى عمر و ابوبكر دو بزرگوار از پيران اهل بهشتاند و اين صنف كاملتر از آن صنف است». (3)189 پاسخ: اين ادعا خالى از اشكال نيست. براى روشن شدن مطلب، پاسخ را در دو بخش دنبال مىكنيم:
الف- بررسى احاديث سروران جوانان بهشت
ابن عساكر به سندش از ابنعباس نقل كرده كه رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود: «حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشتاند. هر كس آن دو را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر كس آن دو را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است». (4)190 جماعتى از علماى اهل سنت از
جمله حافظ گنجى شافعى (1)191، ابوالقاسم طبرانى (2)192، حاكم نيشابورى (3)193، ذهبى (4)194، ترمذى (5)195، البانى (6)196، هيثمى (7)197 و ... تصريح به صحت حديث نمودهاند.
ب- بررسى احاديث سروران پيران بهشت
برخى اين حديث شريف را قلب كرده و بر ابوبكر و عمر ثابت كردهاند و از آن جا كه آن دو در اسلام جوان نبودهاند عبارت حديث را عوض كرده و به جاى شباب (جوانان) كهول (پيران) قرار دادهاند.
حديث مذكور را ترمذى با (3 سند) ابن ماجه (2 سند)، هيثمى، دولابى، عبداللَّهبن احمدبن حنبل، خطيب بغدادى (4 سند)، ابنحجر، ابنالنجار، ابن عساكر، ابنابى شيبه، طحاوى (4 سند)، ابنابى حاتم (3 سند)، طبرانى (2 سند) و ابنقتيبه نقل كردهاند. در بررسى اسناد مذكور به افرادى بر مىخوريم كه از جانب علماى اهل سنت ضعيف الحديث،
متروك الحديث، ضعيف، كثيرالخطا، فاسق، منكر الحديث، مُدّاس، كثيرالاضطراب والخلاف، بىارزش، كذّاب، مجهول، دجال، غيرثقه، ضعيفالامر و ساقط معرفى شدهاند. در نتيجه ثابت مىشود هيچ يك از اين سندها صحيح نيست.
برخى نيز اين مضمون را به طور مرسل كه از اقسام حديث ضعيف است در كتابهاى حديثى خود آوردهاند.
اشكال اساسى كه در متن حديث وجود دارد اين است كه ابوبكر و عمر دو سيد پيران اهل بهشت معرفى شدهاند.
در حالىكه مطابق روايات در بهشت پيرى وجود ندارد.
بلكه عموم مردم در سن 30 سالگى هستند. ابوسعيد خدرى از پيامبر نقل كرده كه فرمود: «هر كسى از اهل بهشت بميرد چه كوچك و چه بزرگ 30 ساله به بهشت وارد مىشود و هرگز بر اين سن افزوده نمىشود، اهل دوزخ نيز همين سن را دارند». (1)198
ابنتيميه نه تنها با اهل بيت عليهم السلام دشمنى داشت بلكه از مخالفان آنان نيز دفاع مىنمود. در اين قسمت به نمونههايى از اين موارد اشاره مىكنيم:
1) . التاجالجامع للاصول، ج 5، ص 375
ابنتيميه: «استفاده على از عمر بيش از استفاده عمر از او بود ...». (1)199 پاسخ: خليفه دوم چه علمى داشته كه حضرت على عليه السلام بخواهد از او استفاده ببرد. براى روشن شدن مطلب؛ برخى از آرا و فتاواى او ذكر مىشود:
1- حكم به نخواندن نماز براى كسى كه جنب بوده و آب در دسترس او نيست. (2)200 2- عدم آگاهى نسبت به حكم شكيات نماز. (3)201 3- مسروقبن اجدع مىگويد: «روزى عمر بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت اى مردم چرا مهر زنان را زياد قرار مىدهيد رسول خدا و اصحابش مهر را 400 درهم و كمتر قرار مىدادند ... زنى گفت: نشنيدهاى آن چه را خدا در قرآن نازل كرده. عمر گفت: كدام آيه؟ زن گفت:
خدا مىفرمايد: «و مال فراوانى (به عنوان مهر) به او پرداختهايد». عمر گفت: «خدايا ما را ببخش تمام مردم از عمر داناترند. (4)202
4- جهل خليفه به كلمه «ابّ» در آيه (و فاكهة وابّاً). (1)203 5- جهل خليفه به تأويل قرآن. (2)204 6- ابىسلمةبن عبدالرحمن مىگويد: عمربن خطاب نماز مغرب را با مردم به جاى آورد ولى قرائت را فراموش كرد. بعد از نماز به او گفتند: قرائت به جاى نياوردهاى.
گفت: ركوع و سجود من چگونه بود؟ گفتند: خوب بود.
عمر گفت: پس باكى نيست. (3)205 7- جهل خليفه به كيفيت طلاق كنيز (4)206 8- ابنابى مليكه مىگويد: «عمر درباره بچهاى از اهل عراق كه دزدى كرده بود نوشت او را وجب كنيد. اگر 6 وجب بود دست او را قطع كنيد. بچه را وجب كردند. از 6 وجب يك بند انگشت كمتر بود لذا رهايش كردند». (5)207 9- از عمر در مورد مردى سؤال شد كه زنش را در جاهليت دو طلاق و در اسلام يك طلاق داده. عمر گفت:
من نه امر مىكنم و نه نهى. عبدالرحمن كه در آنجا حاضر
1) . الطبقات الكبرى، ج 3، ص 327؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 559، ح 3897؛ فتح البارى، ج 13، ص 270
2) . مستدرك حاكم، ج 1، ص 628، ح 1682؛ عمدةالقارى، ج 9، ص 240
3) . سنن بيهقى، ج 2، ص 347 و 381؛ المصنّف، عبدالرزاق، ج 2، ص 122، ح 2748
4) . مختصر تاريخ دمشق، ج 17، ص 389
5) . المصنّف، ابنابى شيبة، ج 9، ص 486 و 487، ح 8206 و 8211
بود گفت: اما من دستور مىدهم طلاق در شرك به حساب نيايد. (1)208
الف) روزى زنى را كه بچه شش ماههاى به دنيا آورده بود نزد عمر آوردند. دستور داد زن را سنگسار كنند.
خواهر زن نزد حضرت على عليه السلام رفت و عرض كرد عمر مىخواهد خواهرم را سنگسار كند. تو را به خدا سوگند اگر براى او عذرى وجود دارد به من بگو. حضرت فرمود:
آرى. براى او عذرى است چون خدا مىفرمايد: «و مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مىدهند». (2)209 همچنين مىگويد: «و دوران حمل و از شير باز گرفتن سى ماه است». (3)210 و نيز مىفرمايد: «و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مىيابد». (4)211 در نتيجه حداقل حمل 6 ماه است ...». (5)212 ب) ابنعباس مىگويد: «زن ديوانهاى را كه زنا داده بود؛ نزد عمر آوردند. عمر دستور داد او را سنگسار كنند.
حضرت على كه شاهد ماجرا بود نزد عمر رفت و گفت: آيا نمىدانى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مؤاخذه از سه دسته برداشته شده. از بچه تا زمانى كه بالغ گردد. از خوابيده تا وقتى كه بيدار شود و از ديوانه تا عاقل گردد. اين زن ديوانه فلان قبيله است. شايد در حال جنونش دست به چنين كارى زده. حضرت على زن را رها كرد و عمر به علامت تأييد، تكبير گفت». (1)213 ج) زن آبستنى را نزد عمر آوردند كه اعتراف به زنا كرده بود. عمر حكم به سنگسارش داد. حضرت على عليه السلام مانع اجراى حكم شد و خطاب به عمر گفت: تو اگر سلطه بر اين زن دارى، چه حقى بر آن بچهاى دارى كه در شكم اوست؟ ... عمر زن را رها كرد و گفت: زنان عاجزند مثل على بزايند. اگر على نبود به طور حتم عمر هلاك شده بود. (2)214 مواردى كه بيان شد، نشان دهنده برترى امام على عليه السلام بر عمر است. به علاوه در هيچ مدرك معتبرى نيامده كه حضرت على عليه السلام در مسألهاى فقهى يا حكم قضايى، به عمر مراجعه و از او استفاده كرده باشد.
ابنتيميه: «مردم ابوبكر را مقدم داشتند زيرا او برتر بود. (1)215 عمر هم افضل بود». چون رسول خدا فرمود: «اگر من در ميان شما مبعوث نشده بودم عمر مبعوث مىشد». (2)216 پاسخ: ابنتيميه براى اثبات مدعاى خويش به احاديثى تمسك جسته كه خود اهل سنت به جعلى يا ضعيف بودن آنها اعتراف كردهاند به عنوان مثال همين حديثى كه ابنتيميه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله آورده و در افضليت عمر به آن استدلال كرده؛ ابنجوزى در كتاب «الموضوعات» كه مخصوص احاديث جعلى است درج كرده. براى روشن شدن بيشتر مطلب به جلد پنجم الغدير مراجعه شود.
در ثانى چگونه سه خليفه برتر از على عليه السلام هستند در حالىكه آن حضرت مشمول آيه ولايت، تطهير، مودت، مباهله و آيات مدح ديگر است. او كه برادر پيامبر بود، در كعبه متولد شد، از كودكى تحت تربيت الهى توسط پيامبر قرار گرفت و بر هيچ بتى سجده نكرد لذا موصوف به «كرّم اللَّه وجهه» شد. على عليه السلام اولين مسلمان و محبوبترين خلق به سوى خدا بود. نور او و نور رسول خدا صلى الله عليه و آله از يك منشأ بود. على عليه السلام زاهدترين، شجاعترين و داناترين افراد
به شمار مىرفت. براى تحقيق بيشتر و بررسى مصادر تاريخى و حديثى و اطلاع از متن اين اخبار و روايات به كتاب «شيعهشناسى و پاسخ به شبهات» (1)217 از نويسنده مراجعه شود.
ابنتيميه: «يزيد اظهار رضايت به قتل حسين نكرد بلكه اعلام ناراحتى و دردمندى بر قتل او نمود». (2)218 پاسخ: با مراجعه به تاريخ به وضوح مشاهده مىشود يزيد از كشته شدن امام حسين عليه السلام راضى و خشنود بود و مطابق روايات هر كس بر عمل قومى راضى باشد از جمله آنان خواهد بود. در اين خصوص به شواهدى تاريخى اشاره مىشود:
1- يزيد به نعمانبن بشير گفت: «ستايش خداى را كه حسين را كشت». (3)219 2- يعقوبى مىنويسد: «زمانى كه خبر كشته شدن امام حسين عليه السلام به يزيد رسيد او در باغ سبز خود بود. در آن هنگام تكبير بلندى گفت ...». (4)220
(5)221
3- چون اسيران به شام رسيدند يزيد بزرگان شام را دعوت كرد تا به او جهت اين پيروزى تبريك بگويند. (1)222 4- سيوطى مىنويسد: «خدا لعنت كند قاتل حسين عليه السلام را و ابنزياد و با او يزيد را. (2)223 5- ابنخلدون مىنويسد: «كشتن حسين عليه السلام از كارهاى يزيد به حساب مىآيد كه نشان دهنده فسق اوست و حسين عليه السلام در اين واقعه شهيد راه خدا بود». (3)224 از نصوص تاريخى استفاده مىشود يزيد نه تنها ابنزياد را به جهت كشتن امام حسين عليه السلام توبيخ نكرد بلكه از توبيخ او نيز جلوگيرى كرد. طبرى و ديگران نقل كردهاند:
«هنگامى كه اسرا بر يزيد وارد شدند يحيى بن حاكم با خواندن دو بيت ابنزياد را بر اين عمل توبيخ و سرزنش كرد ... اما يزيد مشت محكمى بر سينه او زد و گفت:
«ساكت باش!». (4)225 اين حركت و دفاع سرسخت از ابنزياد نه تنها بر رضايت يزيد از كار ابنزياد دلالت دارد بلكه امضاى عمل او بوده و در حقيقت اين جنايت به امر يزيد بود.
ابنتيميه: «انتقال سر حسين به شام در زمان يزيد اصل و اساسى ندارد». (1)226 پاسخ: با مطالعه تاريخ پى مىبريم يزيد قصد داشته در صورت بيعت نكردن امام حسين عليه السلام او را به قتل برساند.
يعقوبى در تاريخ خود مىنويسد: «يزيد در نامهاى به وليدبن عقبه والى خود در مدينه نوشت: هر گاه نامه من به دستت رسيد حسينبن على و عبداللَّهبن زبير را احضار كن و از آن دو براى من بيعت بگير در صورتىكه امتناع كردند گردنشان را بزن و سرهايشان را نزد من بفرست ...». (2)227 ابناثير مىنويسد: «چونسرحسين عليه السلام بهيزيدرسيد مقام و درجه ابن زياد نزد يزيد بالا رفت و هدايايى به او عطا نمود». (3)228 طبرى نقل مىكند: «مردم داخل دارالاماره يزيد شدند در حالىكه سر حسين عليه السلام مقابلش بود و با چوب دستى خود به گلوى حسين عليه السلام مىكوبيد ...». (4)229 سيد حلى مىنويسد: «هنگامى كه حسين عليه السلام و فرزندان پدرش كشته شدند ابن زياد سرهاى آنان را به سوى يزيد
فرستاد. يزيد در ابتدا از كشته شدن آنها خوشحال شد ولى چون مشاهده كرد كه مسلمانان بغض او را به دل گرفتهاند؛ اظهار پشيمانى نمود و اين حق مردم بود كه او را دشمن بدارند». (1)230
ابنتيميه: «يزيد حريمى از حسين را به اسيرى نگرفت بلكه اهل بيت او را اكرام نمود». (2)231 پاسخ: پيشتر گفتيم طبرى و ديگران نقل كردهاند:
«هنگامى كه اسرا بر يزيد وارد شدند؛ يحيىبن حكم با خواندن دو بيت ابنزياد را بر اين عمل توبيخ و سرزنش كرد ... ولى يزيد مشت محكمى به سينه او زد و گفت:
ساكت باش». (3)232 ابناثير نيز مىنويسد: «هنگامى كه اهل بيت حسين به كوفه رسيدند ابنزياد آنان را حبس نمود و خبر به يزيد فرستاد ... آن گاه نامهاى از يزيد به ابنزياد رسيد كه در آن امر شده بود اسرا به شام انتقال داده شوند». (4)233
ابنتيميه: «يزيد امر به كشتن حسين و حمل سر او در مقابلش نكرد و هرگز چوب به دندانهاى او نكوبيد، بلكه اين ابنزياد بود كه چنين اعمالى انجام داد ...». (1)234 پاسخ: ابنعساكر مىنويسد: «خبر خروج و قيام حسين عليه السلام به يزيد رسيد. وى نامهاى به عاملش ابنزياد در عراق نوشت و او را به جنگ و مقابله با حسين عليه السلام امر نمود و دستور داد اگر به حسين عليه السلام دسترسى پيدا كرد او را به شام بفرستد». (2)235 ابناعثم مىنويسد: «ابنزياد به اهل كوفه گفت: يزيدبن معاويه نامهاى با 4000 دينار و دويست هزار درهم براى من فرستاده تا آن را بين شما توزيع كنم و با آن شما را به جنگ با دشمنش حسينبن على بفرستم. پس به دستورش گوش فرا داده و او را اطاعت كنيد». (3)236 سيوطى مىگويد: «يزيد در نامهاى به والى خود در عراق- عبيداللَّه بن زياد- دستور جنگ با حسين را صادر نمود». (4)237
ابنتيميه: «يزيد جميع اشراف را نكشت و تعداد كشتهها نيز به ده هزار نفر نرسيد و خونها نيز به قبر پيامبر و روضه او نرسيد و نيز كشتارى در مسجد او واقع نشد». (1)238 پاسخ: واقعه حرّه رويدادى بسيار تلخ است كه سال 63 ه در زمان خلافت يزيد بين لشگر شام و مردم مدينه به وقوع پيوست و بايد آن را از فجايع تاريخ و در شمار زشتترين حوادث سلطنت بنىاميه به حساب آورد. حرّه در لغت به سرزمين سنگلاخ و ناهموار گفته مىشود و واقعه حره از آن رو چنين نام گرفت كه لشگريان شام از سمت شرقى مدينه يعنى ناحيه سنگلاخى به مردم شهر هجوم بردند. (2)239 قيام مردم مدينه اعتراض گسترده و مردمى عليه سياستها و برنامههاى حكومتى بود. اين جريان خودجوش اجتماعى پس از همدلى در انكار سلطه بنىاميه صورت گرفت. در اينجا به برخى از عوامل قيام اشاره مىكنيم:
1- احساسات دينى
انس مردم مدينه با روش پيامبر و اصحاب آن حضرت سبب شده بود روح اسلامخواهى آنان در مقايسه با شاميان قوىتر باشد و نادرستى شيوه حاكمان و واليان را آسانتر از ديگران دريابند. آنان شاهد فرمانروايى جوانى خام چون
يزيد بودند كه نه از كار سياست چيزى مىدانست و نه حريمهاى دينى را پاس مىداشت. لذا زبان به اعتراض گشودند. سيوطى مىنويسد: «سبب مخالفت اهل مدينه اين بود كه يزيد در معاصى زيادهروى مىكرد». (1)240 2- واقعه كربلا و شهادت امام حسين عليه السلام
ابن خلدون مىنويسد: «چون ستم يزيد و كارگزارانش فراگير شد و فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش را كشت مردم سر به شورش برداشتند» (2)241 وقتى اسيران كربلا به مدينه بازگشتند امام سجاد عليه السلام و زينب كبرى عليها السلام با سخنان خود مردم مدينه را تحت تأثير واقعه عاشورا و آن چه در راه كوفه و شام و مجلس يزيد ديده بودند قرار دادند.
3- نابسامانىهاى سياسى
از ديگر عوامل مؤثر در قيام مردم مدينه روشهاى ناشايست اخلاقى و تصميمگيرىهاى ناشيانه سياسى بود كه مردم شاهد آن بودند، از آن جمله انتصاب مردى خشن و سختگير مثل وليدبن عقبه از سوى يزيد به عنوان حاكم مدينه بود كه گر چه با اعتراض مردم، يزيد وى را عزل كرد ولى به جايش عثمانبن محمدبن ابىسفيان را كه او نيز
جوانى مغرور، بىتجربه و بىدقت بود به حكومت حجاز منصوب كرد. (1)242 در زمانى كه او والى مدينه بود واقعه حرّه اتفاق افتاد. (2)243 اين عوامل عقدههايى متراكم و فرصتى مناسب براى قيام بود اما احتياج به جرقهاى داشت و آن جرقه زمانى پديد آمد كه مردم راه را بر ابنمينا نماينده تامالاختيار يزيد بستند و از خروج اموال گردآورى شده توسط او جلوگيرى كردند. (3)244 ابنمينا موضوع را به والى مدينه گزارش داد. او هم در نامهاى يزيد را مطلع كرد و او را بر عليه مردم مدينه برانگيخت. يزيد با خشم گفت: «به خدا سوگند لشكر انبوهى به طرف آنها گسيل خواهم كرد و آنان را زير سم اسبان لگدمال خواهم نمود». (4)245 مردم مدينه پس از بيعت با عبداللَّهبن حنظله، والى مدينه را از شهر اخراجكردند. يزيد لشكرى به فرماندهى مسلم بن عقبه به سوى مدينه فرستاد. او به مسلم چنين سفارش كرد: «مردم مدينه را سه بار دعوت كن، اگر اجابت نكردند، در صورتىكه بر آنان پيروز شدى سه روز آنان را قتل عام كن، هر چه در آن شهر باشد براى لشكر مباح
خواهد بود. پس از آن، از مردم بيعت بگير كه برده و بنده يزيد باشند! آنگاه به سوى مكه حركت كن». (1)246 مردم مدينه كه از حركت لشكر شام اطلاع يافته بودند براى مقابله و دفاع آماده شدند. شاميان با خيانت يكى از مردان قبيله بنىحارثه به شهر نفوذ كردند. (2)247 مقاومت مردم را در هم شكستند. آنان به هر سو حمله مىبردند و اهل مدينه را مىكشتند. پس از آن با كشتن عبداللَّهبن حنظله مقاومت باقيمانده مردم را در هم شكستند و بر كل مدينه مسلط شدند.
ابنقتيبه مىنويسد: «ورود لشكر شام در بيست و هفتم ماه ذىالحجه 63 ه اتفاق افتاد و تا دميدن هلال ماه محرم مدينه به مدت سه روز در چنگال سپاه شام غارت شد». (3)248 مسلمبن عقبه چنان كه يزيدبن معاويه گفته بود؛ پس از تصرف مدينه به لشكر شام گفت: «دست شما باز است هر چه مىخواهيد انجام دهيد. سه روز مدينه را غارت كنيد». (4)249 ناگوارتر از قتل و غارت شاميان نسبت به مردم مدينه و
باقيمانده نسل صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و مهاجر و انصار، اقدام ايشان در هتك ناموس اهل مدينه بود. هزاران زن هتك حرمت شدند، هزاران كودك زاييده شدند كه پدرانشان معلوم نبود، از اينرو آنان را اولادالحره ناميدند. (1)250 كوچههاى مدينه از اجساد كشته شدگان پر و خونها تا مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بر زمين ريخته شده بود. (2)251 كودكان در آغوش مادران مردند (3)252 و صحابه پير پيامبر مورد آزار و بىحرمتى قرار گرفتند. (4)253 مسلمبن عقبه پس از آن برخى چهرههاى سرشناس و مؤثر در قيام مدينه را احضار كرد و طى محاكمههاى ويژه آنان را به اعدام محكوم نمود. او در اين محاكمات از احضارشدگان مىخواست به عنوان اينكه برده و بنده يزيد باشند با وى بيعت كنند. برخى از چهرههاى معروف اين رخداد اسفبار عبارت بودند از:
ابوبكربن عبداللَّهبن جعفربن ابىطالب (5)254، دو فرزند از زينب دختر امّالسلمه (6)255، ابوبكربن عبيداللَّهبن عبداللَّهبن
عمربن خطاب (1)256، معقلبن سنان (يكى از پرچمداران پيامبر صلى الله عليه و آله در فتح مكه) (2)257، فضلبن عباسبن ربيعةبن حارثبن عبدالمطلب (3)258، ابوسعيد خدرى (از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه در دوازده غزوه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود) (4)259 و عبداللَّهبن مطيع. (5)260
ابنتيميه: «درباره پادشاهان مسلمين از بنىاميه و بنىعباس و نايبان آنان شكى نيست هيچ يك از آنان قصد اهانت به كعبه را نداشتند. نه نايب يزيد، نه نايب عبدالملك حجاجبن يوسف و نه غير از اين دو نفر بلكه عموم مسلمين كعبه را تعظيم مىكردند. مقصود آنان محاصره ابنزبير بود و به منجنيق بستن هم به جهت او بود نه كعبه. يزيد كعبه را خراب نكرد و قصد سوزاندن آن را نيز نداشت. نه او و نه نايبان او و اين مورد اتفاق مسلمانان است. فرزند زبير بود
كه كعبه را خراب نمود ...». (1)261 پاسخ: ابناثير در كتاب «الكامل فى التاريخ» مىنويسد:
«چون مسلمبن عقبه از جنگ با اهل مدينه و غارت آن فارغ شد با لشكريانش به طرف مكه حركت كرد تا با ابنزبير مقابله كند. او در نيمه راه مرد. بعد از آن حصينبن نمير فرماندهى لشكر را به عهده گرفت. آنان چون به مكه رسيدند در آنجا اقامت كردند و بقيه محرم و صفر و سه روز از ماه ربيعالاول را با فرزند زبير و طرفدارانش جنگيدند. در اين اثنا خانه خدا را به منجنيق بسته و آن را به آتش كشيدند ...». (2)262 ابنقتيبه در كتاب «الامامة و السياسه» مىنويسد: «لشكر حصينبن نمير حركت كرد تا به مكه رسيد. عدهاى اسب سوار را فرستاد تا پايين مكه را به دست گيرند. در آنجا وسايل جنگى و منجنيقها را نصب نمودند و به لشكريان خود دستور داد روزى ده هزار سنگ به طرف مكه رها كنند». (3)263 سيوطى در كتاب «تاريخ الخلفا» از ذهبى نقل مىكند:
«چون يزيد با اهل مدينه آن عمل را انجام داد؛ لشكر حره به جهت جنگ با فرزند زبير به طرف مكه حركت كرد ...
چون به آنجا رسيدند فرزند زبير را محاصره كرده با او به قتال برآمده با منجنيق سنگباران نمودند ... از شرارت و شعلههاىآتش آنانپردههاى كعبهوسقف آن سوخت ...». (1)264
اكثر علماى اهل سنت يزيدبن معاويه را به خاطر كشتن امام حسين عليه السلام و جنايات ديگرش شديداً مورد طعن و سرزنش قرار دادهاند:
1- آلوسى: «هر كس بگويد يزيد با اين عملش معصيت نكرده و لعنش جايز نيست بايد در زمره انصار يزيد قرار گيرد». (2)265 2- ابنخلدون: «غلط كرده ابنالعربى مالكى كه مىگويد حسين عليه السلام به شمشير جدش كشته شد». (3)266 3- تفتازانى: «رضايت يزيد به كشتن حسين عليه السلام و خوشحالى او از آن و اهانت به اهل بيت از متواترات معنوى است». (4)267 4- جاحظ: «جناياتى كه يزيد مرتكب شد از قبيل كشتن حسين عليه السلام، به اسارت بردن اهل بيتش، چوب زدن به
دندانها و سر مبارك حضرت، ترساندن اهل مدينه و خراب كردن كعبه همگى دلالت بر قساوت، نفاق و خروج او از ايمان دارد. يزيد فاسق و ملعون است و هر كس از دشنام دادن ملعون جلوگيرى كند خودش ملعون است». (1)268 5- دكتر طه حسين: «گروهى گمان مىكنند يزيد از كشته شدن حسين عليه السلام با آن وضع فجيع تبرّى جسته و گناه اين عمل را به گردن عبيداللَّه انداخته اگر چنين است چرا عبيداللَّه را ملامت و عقاب نكرد و از ولايت عزل ننمود؟». (2)269
طايفهاى از يزيديه در حق يزيد غلو مىكنند و منصوب به شيخ عدىبن مسافر اموى هستند. آنان صفت خدايى به شيطان و نبوت به يزيد دادهاند. ابنتيميه معاصر اين طايفه بوده و با آنان ارتباط تنگاتنگى داشته كه از اين جهت شك و ترديد را برانگيخته و اين امر مهر تأييدى بر نصب و عداوت او نسبت به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله بلكه خود پيامبر است. او در نامهاى به اتباع اين فرقه مىگويد: «از احمدبن تيميه به هر كسى از مسلمانان كه منصوب به سنت و جماعت و منصوبين به جماعت شيخ عارف مقتدى ابوالبركات عدىبن مسافر اموى و هر كس كه پيرو اوست و اين نامه به
او مىرسد. خداوند شما را به پيمودن راهش موفق گرداند ... درود و رحمت خدا و بركات او بر شما باد». (1)270
ابنتيميه: «... خوارج از بزرگترين مردم از حيث نماز، روزه و قرائت قرآن مىباشند كه داراى لشكر و لشكرگاه بودند آنان متدين به دين اسلام در باطن و ظاهرند. (2)271 خوارج از رافضه راستگوتر، ديندارتر و باورعترند. بلكه خبر نداريم خوارج عمداً دروغ بگويند، آنان راستگوترين مردمند. (3)272 خوارج عاقلتر، راستگوتر و از رافضه بيشتر دنبال كننده حقند ... بسيارى از رهبران رافضه و عامه آنان زنديق و ملحدند! (4)273 و اما على شكى نيست همراه با او طايفهاى از سابقين همچون سهلبن حنين و عمار ياسر جنگيدند ولى كسانى كه همراه او جنگ نكردند برتر بودند ... وانگهى كسانىكه با او جنگيدند هرگز خوار نشدند. بلكه هميشه يارى شده كشورها را فتح مىكردند و با كافران مىجنگيدند ...
لشكرى كه همراه معاويه مىجنگيدند هرگز خوار نشدند، حتى در جنگ با على، پس چگونه ممكن است پيامبر گفته باشد: «بار خدايا خوار كن هر كس او را خوار كند» بلكه شيعيان هميشه خوار و مغلوب بودهاند .... (1)274 كسانى كه با على به قتال برآمدند يا معصيت كارند و يا مجتهد و به خطا رفته يا به واقع رسيده به هر تقدير اين كار آنان ضررى به ايمانشان وارد نمىكند و مانع ورودشان به بهشت نمىشود». (2)275 پاسخ: كسى كه كلمات و سخنان صحابه را در لابهلاى كتابها بررسى مىكند پى مىبرد رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را مأمور يارى اميرمؤمنان علىبن ابىطالب عليه السلام در تمام جنگها كرده. حضرت به اصحابش دستور داده با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگند اينك به برخى از اين كلمات اشاره مىكنيم:
1- ابوسعيد خدرى: «رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را امر به قتال با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود. عرض كرديم همراه چه كسى با اين افراد بجنگيم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «همراه علىبن ابىطالب». (3)276 2- عمار ياسر: «رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا امر كرد با ناكثين و
قاسطين و مارقين بجنگم». (1)277 3- خليد عصرى: «از اميرالمؤمنين در روز نهروان شنيدم كه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا امر كرد با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگم». (2)278 ابو ايوب انصارى (3)279، عبداللَّهبن مسعود (4)280، علىبن ربيعه والبى (5)281، ابوسعيد مولى رباب (6)282، سعدبن عباده (7)283، انسبن مالك (8)284، و ابورافع (9)285 نيز به اين مورد اشاره كردهاند.
4- ابنابى الحديد: «از پيامبر صلى الله عليه و آله ثابت شده خطاب به على عليه السلام فرمود: «تو بعد از من با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال خواهى كرد». (10)286
1) . مسند ابىيعلى، ج 3، ص 194، ح 1623؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 238
2) . تاريخ بغداد، ج 8، ص 340، رقم 4447؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 338
3) . مستدرك حاكم، ج 3، ص 150، ح 4674؛ الخصائص الكبرى، سيوطى، ج 2، ص 235
4) . المعجمالكبير، ج 10، ص 91، ح 10054؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 138
5) . مجمع الزوائد، ج 7، ص 238؛ مسند ابى يعلى، ج 1، ص 397، ح 519
6) . مناقب خوارزمى، ص 175، ح 212
7) . تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 338؛ كنزالعمال، ج 11، ص 292، ح 31553.
8) . تاريخ مدينه، دمشق، ج 12، ص 367؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 337
9) . مسند احمد، ج 7، ص 537، ح 26657؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 224؛ المعجم الصغير، ج 1، ص 332، ح 995، كنزالعمال، ج 11، ص 196، ح 31205
10) . شرح ابن ابىالحديد، ج 13، ص 183، شرح خطبه 283
مقصود از ناكثين عهدشكنان يعنى اصحاب جمل و عايشه، قاسطين ظالمان يعنى اصحاب صفين و پيروان معاويه و مارقين خارج شدگان يعنى خوارج و اصحاب نهروان هستند.
ابنتيميه: «كسى كه على را كشت نماز به جاى مىآورد، روزه مىگرفت و قرائت قرآن مىكرد. على را به اعتقاد اين كه خدا و رسولش كشتن او را دوست دارند به قتل رساند ...». (1)287 او در جايى ديگر ابنملجم را از عابدترين مردم معرفى كرده. (2)288 پاسخ: سخن ابنتيميه در حالى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديث صحيح السند (3)289 ابنملجم را با تعبير اشقىالناس شقىترين مردم توصيف كرده است.
ابنتيميه: «همانا بنىاميه متولى جميع اراضى اسلام
شدند و دولت در زمان آنان عزيز بود. (1)290 سنت قبل از دولت بنىعباس ظاهرتر بود تا دولت آنان ... زيرا در دولت بنىعباس بسيارى از شيعه و ديگران از اهل بدعت وارد شدند». (2)291 او همچنين در جايى ديگر نزول آيه «... وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ ...» را در مورد بنىاميه انكار كرده و آن را از تحريفات شيعه در قرآن بر شمرده است. (3)292 پاسخ: تفسير «شجره معلونه» به بنىاميه از بسيارى از اهل سنت وارد شده از جمله حاكم نيشابورى (4)293، خطيب بغدادى، (5)294 فخر رازى، (6)295 خازن (7)296 و سيوطى (8)297 بلكه طبق قول ابىالفداء اين تفسير مورد اجماع مفسرين است. (9)298 چنانكه مطابق برخى از روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مروان و پدرش را به طور خصوص لعن كرده است. (10)299
1) . منهاج السنه، ج 8، ص 238- 242
2) . همان، ج 4، ص 130
3) . همان، ج 3، ص 404
4) . المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 480
5) . تاريخ بغداد، ج 6، ص 271 و ج 8، ص 280
6) . تفسير فخر رازى، ذيل آيه.
7) . تفسير خازن، ذيل آيه.
8) . درّالمنثور، ذيل آيه.
9) . تاريخ ابىالفداء، ج 3، ص 115
10) . مسند احمد، ج 2، ص 385؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 480
عدهاى از علماى اهل سنت به ناصبى و معاند بودن ابنتيميه نسبت به اهل بيت عليهم السلام اعتراف كردهاند كه در اينجا به برخى عبارات آنها اشاره مىشود:
1- ابن حجر عسقلانى: «مردم درباره ابنتيميه اختلاف دارند برخى او را به تجسيم، گروهى به كفر و عدهاى به نفاق نسبت دادهاند به جهت نسبت ناروايى كه به على عليه السلام مىدهد». (1)300 2- ابن حجر هيثمى: «وى كسى است كه خداوند او را خوار، گمراه، كور، كر و ذليل كرد. صاحبان امر، به اين مطلب تصريح نمودهاند». (2)301 3- علامه زاهد كوثرى: «... از كلمات او آثار بغض و دشمنى با على عليه السلام ظاهر مىگردد». (3)302 4- شيخ عبداللَّه غمارى: «علماى عصرش او را به جهت انحرافش از على عليه السلام به نفاق نسبت دادهاند». (4)303 5- حسنبن على سقاف: «ابنتيميه را شيخالاسلام مىنامند و به كلماتش استدلال مىكنند. در حالىكه
او ناصبى و دشمن على عليه السلام است و به فاطمه عليها السلام نسبت نفاق داده». (1)304 6- شيخ عبداللَّه حبشى: «ابنتيميه علىبن ابىطالب عليه السلام را سرزنش مىكرد و مىگفت: جنگهاى او به ضرر مسلمين بوده». (2)305 7- ناصرالدين البانى (محدث وهابى)، وى بعد از تصحيح حديث «ولايت» (و هو- يعنى على- ولىّ كل مؤمن بعدى) كه از رسولخدا صلى الله عليه و آله رسيده مىگويد: «شيخ الاسلام ابنتيميه، اينحديث را با وجود سندهاى صحيحى كه براى آن هست چگونه تكذيب و انكار مىكند. (3)306 و اين چيزى جز تسريع و مبالغهگويى در ردّ بر شيعه نيست». (4)307
با مراجعه به روايات اهل سنت پى مىبريم پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را از بغض و دشمنى با على عليه السلام منع كرد. اينك به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم:
1- به سند صحيح از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه بعد از حديث غدير و ابلاغ ولايت حضرت على عليه السلام فرمود: «بار خدايا! دوست بدار هر كس كه على را دوست بدارد و
دشمن بدار هر كس كه على را دشمن بدارد ...». (1)308 2- رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اى على! خوشا به حال كسى كه تو را دوست داشته و در مورد تو راست بگويد و واى بر كسى كه تو را دشمن داشته و در مورد تو دروغ بگويد». (2)309 3- و نيز فرمود: «خدا دشمن بدارد كسى را كه على را دشمن بدارد». (3)310 4- ابن عساكر از محمدبن منصور نقل كرده كه گفت: «ما نزد احمدبن حنبل بوديم. شخصى به او گفت چه مىگويى درباره حديثى كه روايت مىشود: «على عليه السلام فرمود من تقسيم كننده آتشم». احمدبن حنبل پاسخ داد: «چه چيز باعث شده اين حديث را انكار كنيد؟ آيا براى ما روايت نشده پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق»، مؤمن در بهشت است و منافق در جهنم. پس على تقسيم كننده آتش است!
با مراجعه به روايات پى مىبريم رسول خدا صلى الله عليه و آله صفاتى را براى دشمنان على عليه السلام ذكر كرده كه به برخى از آنها
اشاره مىكنيم:
1- خبث ولادت
ابنعباس از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه خطاب به على عليه السلام فرمود: «دشمن ندارد تو را از عرب مگر زنازاده، و از انصار مگر يهودى و از ساير مردم مگر انسان با شقاوت». (1)311 ابن عساكر از ثابت و او از انس نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز خيبر معرفى كرد و فرمود: «اى مردم! فرزندان خود را با حب على امتحان كنيد. زيرا على شما را به ضلالت دعوت نمىكند و از هدايت دور نمىنمايد. فرزندى كه او را دوست بدارد از شماست و فرزندى كه دشمن بدارد از شما نيست». (2)312 2- نفاق
اميرالمؤمنين عليه السلام ضمن حديثى مىفرمايد: «قسم به كسى كه دانه را شكافت و مردم را به خوبى خلق كرد همانا عهدى است از جانب پيامبر امّى به من كه دوست ندارد مرا مگر مؤمن و دشمن ندارد مرا مگر منافق». (3)313 امالسلمه
مىگويد رسول خدا صلى الله عليه و آله هميشه مىفرمود: «هيچگاه منافق على را دوست ندارد. مؤمن نيز او را دشمن ندارد». (1)314 ابوذر غفارى مىگويد: «ما منافقين را در عهد رسولخدا صلى الله عليه و آله با سه خصلت مىشناختيم. تكذيب خدا و رسول، تخلف از نماز و بغض علىبن ابىطالب». (2)315 ابوسعيد خدرى مىگويد: «ما جماعت انصار منافقين را با دشمنى على عليه السلام مىشناختيم». (3)316 3- فسق
ابوسعيد خدرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود:
«على عليه السلام را، جز منافق يا فاسق يا دنياطلب دشمن ندارد». (4)317 مَّ
(5)318
1) سنن ترمذى، ج 5، ص 549، ح 3717؛ المصنف، ابن ابى شيبه، ج 12، ص 77، ح 12163
2) الرياض النضرة، ج 3، ص 167؛ كنزالعمال، ج 13، ص 106، ح 36346
3) سنن ترمذى، ج 5، ص 593، ح 3717
4) تاريخ دمشق، ج 42، ص 285، ح 8817
5) على اصغر رضوانى - تلخيص: مرتضى معلم، نقدى بر افكار ابن تيميه، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1386.