ghaemiyeh.com
شابك : ۱۸۵۰۰ ريال (چاپ دوم):978-964-540-307-0
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۳۴۹۹۶
عنوان و نام پديدآور : نقد وهابيت از درون( محمد بن علوي مالكي - حسن بن فرحان)/ علياصغر رضواني؛ تدوين مركز تحقيقات حج.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۱۴۴ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
يادداشت : چاپ دوم: ۱۳۹۱.
يادداشت : كتابنامه: ص. [۱۴۳]- ۱۴۴؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : مالكي حسني، محمد
موضوع : Maliki, Muhammad Alawi
موضوع : مالكي، حسن
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵ن۷ ۱۳۹۱
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت. مركز تحقيقات حج
وضعيت فهرست نويسي : فاپا (چاپ دوم)
ص1
ص2
ص3
ص4
ص5
ص6
ص7
ص8
ص9
ص10
ص11
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، اما بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از
ص12
منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص13
در عربستان و منطقه مدتى است از علماى اهل سنت افرادى پيدا شدهاند كه با تندروىهاى سلفىها و وهابيان مخالفت كرده و در برابر افكار ناصواب آنها ايستادهاند. آنان در كتابها و سخنان خود به شبهات وهابيان پاسخ داده و آنها را به اعتدال و ميانهروى دعوت مىنمايند. ما در اين كتاب ديدگاههاى دو تن از آنان را بررسى مىكنيم.
ص: 13
نسب او اينگونه است: سيدمحمّد حسن فرزند علوى، فرزند عباس، فرزند عبدالعزيز مالكى حسنى ادريسى.
او در مكه مكرمه در خانواده علمى متولد شد كه پدر و جدّش محدث و عالم بوده و نيز بسيارى از خاندانش در زمره عالمان بودهاند. او بسيارى از كتابهاى حديث را از پدرش و از جدش روايت كرده است. محمّد در مكه نشو و نما پيدا كرده و در حلقات درسى كه در مسجدالحرام تشكيل مىشد شركت مىكرد و نيز در مدرسه «الفلاح» و مدرسه «تحفيظ القرآن الكريم» دروس خود را فراگرفت.
او به جهت فراگيرى علم مسافرتهايى را به مصر و مغرب و هند و پاكستان و شهرهاى شام داشت و در اين سفرها از شخصيتهاى مختلف استفاده كرده و به زيارت مشاهد مشرفه آن ديار رفت.
محمّد قبل از رسيدن به بلوغ به دستور پدرش سيد علوى مالكى هر درسى را كه نزد او فراگرفته بود تدريس مىنمود، و اسانيد را از محدثان
ص: 14
و فقهاء در كشورهاى اسلامى فرا مىگرفت كه مجموع آن به دويست شيخ مىرسد، و قرائتهاى هفت گانه را نزد شيخ قراء در شهر «حمص» شام به نام شيخ عبدالعزيز السود فرا گرفت و از او در اين زمينه اجازه گرفت، و لذا تا مدت زمانى او يكى از اعضاى گروه داوران مسابقات قرآن كريم در مكه مكرمه به حساب مىآمد، كه به جهت كثرت اشتغالاتش از اين كار عذرخواهى نمود. او به طور رسمى به عنوان استاد و مدرس در دانشكده شريعت در مكه مكرمه در سال 1390 ه. ق انتخاب شد، و پس از سه سال از وفات پدرش علما در خانه او جمع شده و او را مكلف به تدريس در مسجد الحرام به جاى پدرش نمودند.
در چنين ايامى بود كه مباحثى را در راديو و تلوزيون عربستان مطرح نمود كه بخشى از آن درباره سيره نبوى بود، ولى بعد از مدتى از دانشگاه بيرون آمده و مشغول به تأليف و تبليغ شد، و در كنفرانسهاى بينالمللى بسيارى شركت كرده و مباحثى را مطرح نمود.
از او تأليفاتى بر جاى مانده از آن جمله عبارت است از:
دراسات حول الموطأ؛
فضل الموطأ و عناية الامة الاسلامية به؛
دراسة مقارنة عن روايات موطأ الامام مالك؛
شبهات حول الموطأ و ردّها؛
امام دارالهجرة مالك بن انس؛
ص: 15
اسماء الرجال؛
التصوّف؛
علم الأسانيد؛
الأثبات؛
القواعد الاساسية فى علم مصطلح الحديث؛
القواعد الاساسية فى علوم القرآن؛
القواعد الاساسية فى اصول الفقه؛
زبدة الإتقان فى علوم القرآن؛
العقود اللؤلؤية فى الأسانيد العلوية؛
اتحاف ذوى الهمم العلية برفع اسانيد والدى السنية؛
الطالع السعيد المنتخب من المسلسلات و الاسانيد؛
فى رحاب البيت الحرام؛
الانسان الكامل؛
تاريخ الحوادث النبوية؛
مفاهيم يجب ان تصحح؛
الزيارة النبويه؛
التحذير من المجازفة بالتكفير؛
هو الله؛
منهج السلف فى فهم النصوص.
و ديگر كتابهايى كه به صد كتاب مىرسد، و برخى از آنها به طبع رسيده و بقيه مخطوط مىباشد.
ص: 16
محمّد بن علوى مالكى مشايخى داشته كه از آنان با سند روايات را نقل كرده است كه از جمله آن عبارتند از:
سيد علوى بن عباس مالكى حسنى (م 1391)؛
شيخ محمّد يحيى بن شيخ امان (م 1387)؛
شيخ محمّد عربى تبانى (م 1390)؛
شيخ حسن بن سعيد يمانى (م 1391)؛
شيخ محمّد حافظ تيجانى، استاد حديث در مصر (م 1398)؛
شيخ حسن بن محمّد مشاط (م 1399)؛
شيخ محمّد نور سيف بن هلال مكى (م 1303)؛
شيخ عبدالله بن سعيد للحجى (م 1410)؛
شيخ محمّد يس فادانى (م 1410)؛
شيخ فقيه، حسنين بن محمّد مخلوف، مفتى مصر (م 1411)؛
شيخ محمّد ابراهيم ابوالعيون، شيخ خلوتيه در مصر؛
شيخ محدث محمّد زكريا كاندهلوى، شيخ حديث در هند؛
شيخ محدث حبيب الرحمان اعظمى، شيخ حديث؛
شيخ محدث محمّد يوسف بنورى بكراتسى؛
شيخ محمّد شفيع، مفتى پاكستان؛
شيخ محمّد اسعد عبجى مفتى شافعه در حلب؛
سيد حسن بن احمد بن عبدالبارى اهدل يمانى؛
سيد مكى بن محمّد بن جعفر كتانى دمشقى؛
ص: 17
شيخ محدث امين بن محمود خطاب سبكى مصرى؛
شيخ معمر محمّد بن عبدالله عربى مصرى، معروف به عقورى، شاگرد باجورى.
بعد از آنكه محمّد بن علوى مالكى افكار خود را كه بخشى از آنها بر ضد وهابيان بوده در جامعه منتشر كرد هيئت علماى افتاى سعودى و وهابى بيانيهاى را بر ضدّ او در تاريخ 11/ 11/ 1401 ه. ق با رقم 86 صادر كردند كه در آن تصريح به ضلالت و گمراهى او شده است، و در آن بيانيه اين چنين آمده است:
نظر مجلس هيئة كبار العلماء فيما عرضه سماحة الرئيس العام لادارات البحوث العلمية و الافتاء و الدعوة و الارشاد، ممّا بلغه من انّ لمحمد علوي مالكي نشاطاً كبيراً في نشر البدع و الخرافات، و الدعوة الي الضلال و الوثنية، و انّه يؤلّف الكتب و يتصل بالناس، و يقوم بالأسفار من اجل تلك الامور، و اطلع علي كتابه «الذخائر المحمدية» و كتابه «الصلوات المأثورة» و كتابه «ادعية و صلوات» ...
ص: 18
نظر مجلس هيئت بزرگان علما آنگونه كه آن را شخص رئيس عام ادارات بحوث علمى و افتا و دعوت و ارشاد عرضه كرده و آن را ابلاغ نموده اين است كه محمّد علوى مالكى فعاليتهاى گسترده و زيادى را در نشر بدعتها و خرافات و دعوت به گمراهى و بت پرستى داشته است، و اينكه او كتابهايى را تأليف كرده و بين مردم توزيع مىكند و براى اين امر سفرهايى را انجام داده است، و ما به كتاب «الذخائر المحمدية» و كتاب «الصلوات المأثورة» و كتاب «ادعية و صلوات» دسترسى پيدا كردهايم ...
در آن مجلس فقراتى از كتابهاى محمّد بن علوى مالكى خوانده شد و در آخر جلسه و در آخر بيانيه آمده است:
نحن انّما نهتم بتعقّب مثل هذه الأخطاء و الخطايا من اجل ان ننبه إلي خطورتها و خطرها من باب نصح المسلمين و ارشادهم و تحذيرهم ممّا يخشي منه علي العقيدة الصحيحة و الايمان الحق. و انّما نكتب لكم به كذلك لتتصرفوا حياله بما فيه الخير للإسلام و المسلمين؛ فكما انّ مصر مستهدفة من اعداء الاسلام بحكم عددها و عدتها و اجماعها من حيث الاصل علي السنة؛ فانّ السعودية مستهدفة بنفس القدر ان لم يكن اكثر بحكم موقعها من قلوب المسلمين، و بحكم
ص: 19
عقيدتها القائمة علي حماية جناب التوحيد، و علي توجيه الناس الي السنة الصحيحة، و اهتمامها بنشر العقيدة في كل مكان. فلا اقل من ان ننبّه الي بعض مواطن الخطر لتعلموا علي درئه ما استطعتم، و الظن بكم بل الاعتقاد فيكم سيكون في محلّه ان شاء الله؛ فانّ الامر جدّ خطير كما رأيتم من بعض فقرات الكتاب.
ما به تعقيب مثل اين خطاها و گناهان مىپردازيم تا به خطر و اهميت آنها از باب نصيحت مسلمين و ارشاد و برحذر داشتن آنها آگاهى دهيم؛ امرى كه از آن به جهت عقيده صحيح و ايمان به حق ترسيده مىشود. و ما اين بيانيه را به اين جهت صادر كرديم تا آنگونه كه به صلاح اسلام و مسلمين است با او مقابله كنيد؛ زيرا همانگونه كه مصر مورد تعرض دشمنان اسلام با عِدّه و عُدّه واقع شده و بر نابودى اصل سنت اتفاق پيدا گشته، همچنين سعوديه مورد هدف همين مشكل واقع شده اگر بيشتر از آن نباشد به جهت آنكه موقعيت خاصى در قلوب مسلمانان دارند، و به حكم آنكه عقيدهاش قائم بر حمايت توحيد و توجيه مردم به سنت صحيح و اهتمام به نشر عقيده در هر مكان است. و لااقل بر ماست كه برخى از خطرهاى او را به مردم تذكر دهيم تا در حدّ امكان جلو كارهاى او گرفته شود، و گمان به شما بلكه اعتقاد در حق شما در جاى خودش
ص: 20
مىباشد اگر خدا بخواهد؛ چرا كه قضيه جداً خطير است آنگونه كه شما از برخى فقرات كتاب مشاهده كرديد.
مجلس هيئت بزرگان علماى وهابى نزد خود به اين نتيجه رسيدند كه محمّد بن علوى مالكى داعى سوء بوده و اقدام به نشر گمراهى و بدعتها مىكند و كتابهاى او مملو از خرافات و دعوت به شرك و بتپرستى است. و لذا به اين نتيجه رسيدند تا در مورد اصلاح حال او و توبه از اقوالش بكوشند و او را نصيحت كرده و به قول خودشان حق را براى او نمايان سازند و تشخيص دادند كه او را نزد شيخ عبدالله بن محمّد بن حميد، رئيس مجلس اعلى براى حكم و شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز، رئيس كلّ ادارات بحوث علمى و افتا و دعوت و ارشاد، و شيخ سليمان بن عبيد، رئيس كلّ شئون حرمين شريفين حاضر كرده تا به قول آنها پاسخگوى سخنان الحادى و صوفيهاى شود كه از او صادر شده است.
اين اجتماع در محل «المجلس الأعلى للقضاء» يعنى مجلس اعلاى حكم در روز پنج شنبه به تاريخ 17/ 10/ 1400 ه. ق تشكيل شد و جماعتى نيز در آن شركت كردند و از محمّد بن مالكى علوى خواسته شد تا از مطالبى كه در كتابهاى او كه در مصر چاپ شده و مشايخ او كه درباره آنان سؤال كردند پاسخ دهد. و چون اهل مجلس شنيدند كه كتاب «الذخائر المحمدية» و كتاب «الصلوات المأثورة» براى اوست، و خودش نيز بر آن اعتراف دارد با او در مطالبى كه در آن دو كتاب آمده به مناقشه پرداختند و به او گفتند كه امور شركى و بدعتهايى كه به نظر
ص: 21
آنها در كتاب «الذخائر المحمدية» آورده را جمع كرده و كتباً بنويسد كه از آنها رجوع كرده است، و سپس در روزنامهها و راديو و تلويزيون اعلام برائت از آنها نمايد، و در غير اين صورت امر او را به حاكمان سعودى حواله دهند تا او را از برنامهها و تدريسها و فعاليتهاى علمى كه در مسجدالحرام و راديو و تلويزيون و روزنامهها دارد منع نمايد تا به قول آنها باطلش را در عالم اسلامى منتشر نسازد و سبب فتنه در بين مسلمانان نگردد.
گروه دائمى بحوث علمى و افتاى علماى وهابى سعودى آن دو كتابى را كه محمّد بن علوى مالكى اعتراف كرده بود كه از جانب اوست و خودش آن دو را تأليف و آماده چاپ كرده بين خود قرائت نمودند و آن مواردى را كه به گمانشان از امور شركى و بدعت بود جمع كرده و از سوى رئيس كلّ شئون حرمين شريفين با نامهاى به شماره 2788 در تاريخ 12/ 11/ 1400 ه. ق به سوى مالكى فرستادند، ولى او از درخواست آنان و حكمى كه در آن مجلس برايش كرده بودند امتناع ورزيد و در ضمن نامهاى رأى خود را در آن مكتوب كرده و به رئيس كلّ ادارات بحوث علمى و افتا و دعوت و ارشاد همراه با نامه رئيس كلّ شئون حرمين شريفين با رقم 2053/ 19 در تاريخ 26/ 12/ 1400 ه. ق فرستاد.
او در آن نامه چنين مرقوم مىكند: من دوبار در آن اجتماع حاضر شدم و نامه و خطاب شيخ عبدالعزيز و نوشته مشايخ بر من در آن مجالس عرضه شد، ولى من از پيشنهاد آنان امتناع كردم و خواستم تا در
ص: 22
آن جلسات آنان را قانع كنم كه نپذيرفتند، و لذا در آخر در جواب درخواست آنان تصريح به عدم موافقت با اعلام توبه خود كردهام. بار ديگر در جلسهاى كه در ماه رجب سال 1401 ه. ق در شهر رياض تشكيل شد در اين موضوع از سوى علماى وهابى نظر داده شد و به اين نتيجه رسيدند كه بايد از راه ديگر با او به مقابله بپردازند، و تصميم بر اين گرفته شد كه گروه دائمى بحوث علمى و افتا بيانيهاى صادر كرده و در آن مواردى را كه در كتاب «الذخائر المحمدية» به نظر آنان شرك و بدعت به حساب مىآيد و به واليان امر از حكام سعودى ابلاغ نمايند، كه از جمله اشكالات به نظر آنان در آن كتاب اينها بوده است:
ولما رأيت الدهر قد حارب الوري جعلت لنفسي نعل سيده حصنا
تحصنت منه في بديع مثالها بسور منيع نلت في ظله الأمنا
و چون روزگار را مشاهده كردم كه با مردم به جنگ درآمده براى خود نعل سيدش [رسول خدا (ص)] را محافظ خود نمودم.
و من در مثال بىنظيرش تحصن نمودم با حصارى محكم تا در سايه آن به امن و امان رسم.
ما ارسل الرحمن أو يرسل من رحمة تصعد أو تنزل
ص: 23
في ملكوت الله أو ملكه من كلّ ما يختص أو يشتمل
الّا وطه المصطفي عبده نبيه مختاره المرسل
واسطة فيها واصل لها يعلم هذا كل من يعقل
فلذبه من كل ما تشتكي فهو شفيع دائماً يقبل
ولذبه من كل ما ترتجي فانّه المرجع و الموئل
وناده إن أزمة انشبت اظفارها و استحكم المعضل
يا اكرم الخلق علي ربّه و خير من فيهم به يسأل
كم مسني الكرب و كم مرة فرجت كرباً بعضه يذهل
فبالذي خصك بين الورى برتبة عنها العلا تنزل
عجّل باذهاب الذي اشتكى فان توقفت فمن ذا اسأل
خداوند رحمان نفرستاده و نمىفرستد رحمتى را كه بالا رود يا فرود آيد.
در ملكوت خدا يا مُلك او هر آنچه اختصاصى است يا عمومى.
به جز طه مصطفى بنده او، پيامبرش (ص) كه مختار او از بين فرستاده شدگان است.
او واسطه در بين مخلوقات و اصل آن هاست و هر فرد عاقلى اين مطلب را درك مىكند.
پس به او پناه ببر از هر آنچه شكوه مىنمايى، و او شفيعى است كه دائماً شفاعتش مورد قبول مىباشد.
و به او پناه ببر از هر آنچه اميد دارى؛ چرا كه او محل رجوع و بازگشت است.
و او را صدا كن هرگاه مشكلات بر تو روى آورد و معضلات بر تو محكم شد.
ص: 24
اى كريمترين مخلوقات بر پروردگارش! و بهترين كسى كه در بين خلايق از او سؤال مىشود.
چه گرفتارىهايى كه بر من عارض شده و چندين بار مشكلات مرا برطرف كردى كه برخى از آنها فراموش شده است.
پس قسم به كسى كه تو را از بين مخلوقات به مقام و رتبهاى اختصاص داده و با آن رتبه از عالم بالا بركات نازل مىشود.
عجله كن به بردن آنچه كه از آن شكوه مىنمايم، و اگر تو حاجتم را برآورده ننمايى پس از چه كسى درخواست نمايم.
در حالى كه اين حرف خطايى آشكار و واضح است؛ چرا كه بدون شك شب قدر برترين شبهاست. (1)
ص: 25
كسى كه غرق در محبت انبيا و صالحان شود اين حالت او را به اذن در بوسيدن قبور آنان و دست كشيدن به آن قبرها و صورت ماليدن به آنها وا مىدارد. او امورى از اين قبيل را به برخى از صحابه نسبت داده و آنها را قبول كرده و انكار نكرده است، با اينكه اين امور از بدعتها و وسايل شرك اكبر است و نسبت آنها به برخى از صحابه باطل مىباشد.
همانا زيارت قبر شريف پيامبر (ص) از كمال حج است و اينكه زيارت او نزد صوفيه واجب مىباشد، و اينكه هجرت به سوى قبر پيامبر (ص) نزد آنان همانند هجرت به سوى پيامبر (ص) در زمان حيات اوست.
او اين مطالب را اقرار كرده و انكار ننموده است.
او كراماتى را براى زائر قبر پيامبر (ص) ذكر كرده كه تمام آنها خبر از غيب بوده و نسبتى است بر خدا بدون علم.
او دعوت به پناه بردن بر پيامبر (ص) و درخواست شفاعت از او هنگام زيارتش كرده و اينگونه مىنويسد:
ويتأكّد بتجديد التوبة في هذا الموقف الشريف و سؤال الله تعالي ان يجعلها لديه نصوحاً، و الاستشفاء به (ص) في قبولها و الاكثار من الاستغفار و التضرّع بتلاوة الآية المذكورة، و ان
ص: 26
يقول بعدها: و قد ظلمت نفسي ظلماً كثيراً، و اتيت بجهلي و غفلتي امراً كبيراً، و قد وفدت عليك زائراً و بك مستجيراً. (1)
و تأكيد مىشود به تجديد توبه در اين جايگاه شريف و درخواست از خداوند متعال كه آن را نزد خود نصوح قرار دهد- كه در آن بازگشت به گناه نباشد- و نيز درخواست شفاعت از پيامبر (ص) در قبول توبه، و اينكه زياد استغفار و تضرع كند با تلاوت آن آيه كه ذكر شد (2)، و اينكه بعد از آن بگويد: و به طور حتم من به خودم ظلم زيادى كردهام و با جهل و غفلتم امر بزرگى را اتيان نمودهام، و من به جهت زيارت بر تو وارد شدهام و تنها به تو پناه آوردهام.
آنگاه عالمان وهابى در تعليقه خود بر كلام مالكى مىنويسند: «و معلوم است كه طلب شفاعت و پناه بردن به پيامبر (ص) بعد از وفاتش از انواع شرك اكبر است.»
ص: 27
هذا نزيلك اضحي لا ملاذ له الّا جنابك يا سؤلي و يا املي
اين است وضعيت من كه اكنون بر تو فرود آمدهام و پناهى بر من نيست جز جناب تو اى خواسته من و آرزويم.
و از او چنين آمده است:
ضيف ضعيف غريب قد اناخ بكم
ويستجير بكم يا سادة العرب
يا مكرم الضيف يا عون الزمان و يا
غوث الفقير و مرمي القصد و الطلب
ميهمانى است ضعيف و غريب كه بر شما وارد شده و به شما پناه مىبرد اى بزرگان عرب.
اى اكرام كننده ميهمان، واى كمككننده زمان، واى پناه فقيران و هدف قصدها و طلبها.
اترضي مع الجاه المنيع ضياعناو نحن إلى اعتاب بابك
ننسب افضها علينا نفخة نبوية تلمّ شتات المسلمين و ترأب
آيا با آن مقام بزرگى كه داراى راضى مىشوى كه ما ضايع شويم؟ در حالى كه ما به عتبههاى در خانه تو منسوب مىباشيم.
تو بر ما از نفخات نبويهات بريز، تا پراكندگى مسلمين را جمع كرده و آنان را اصلاح نمايى.
ص: 28
آنگاه بر علماى وهابى تعليقه خود بر اين اشعار مىنويسند: «و اين ابيات پنج گانه از شرك اكبر است. پناه بر خدا».
ليته خصني برؤية وجه زال عن كل من رآه العناء
اى كاش يك نظر اختصاصى به من مىكرد تا از هر آن كس كه من او را ديدهام زحمتم زايل گردد.
علماى وهابى در تعليقه اين شعر مىنويسند:
اين حرف دروغ و باطل است؛ چرا كه در زمان حيات پيامبر (ص) عليه الصلاة و السلام اقوام بسيارى او را ديدهاند در حالى كه از آنان زحمت و كفرشان زايل نشده است.
علي رأس هذا الكون نعل محمّد
سمت فجميع الخلق تحت ظلاله
لدي الطور موسي نودي اخلع
واحمد إلي العرش لم يأمر بخلع نعاله
بر سر اين عالم نعل محمّد است كه بالا رفته پس تمام خلق زير سايه اويند.
ص: 29
نزد طور، به موسى ندا داده شد كه كفش خود را درآورد، ولى احمد (ص) در كنار عرش الهى مأمور به كندن كفشش نشد.
يا ملاذ الورى و خير عيان و رجاء لكل دان قصي
لك وجهي وجهت يا ابيض الوجه فوجه اليه وجه الولي
اى پناه عالم و بهترين موجودى كه مشاهده شد. و اميد هر نزديك و دور.
رويم به سوى توست اى سفيد روى و آن را تنها متوجه تو نمودهام، پس تو هم با وجه ولايت بر من نظر نما.
پس شيخ محمّد علوى مالكى اصل كلام ابن قيم را ترك كرده و در آن تصرف نموده، و تنها چيزى را نقل كرده كه تنها به خواننده چنين القا مىكند كه مراد اهل بيت پيامبر (ص) هستند. و مخفى نيست كه اين رأى همان مذهب رافضه دوازده امامى است، كه نظرشان بر اين است كه
ص: 30
احاديث وارد از غير طريق اهل بيت: قابل احتجاج نبوده و به آن عمل نمىشود، گرچه راوى آن ابوبكر يا عمر و يا عثمان باشند، و اين به اشتباه انداختنى است شنيع كه مقصود او تحقيق مقصد ناگوار و خطير است.
و مثل آنچه گفته شد چيزى است كه در صفحه چهارم و پنجم از كتاب «الصلوات المأثورة» آورده و از جمله دعايى كه در آنجا نقل كرده اين است:
وانشلني من اوحال التوحيد و اغرقني في عين بحر الوحدة، و قوله: و لا شيءَ إلّا هو به منوط.
و مرا از باتلاقهاى توحيد برهان و در چشمه درياى وحدت غرق نما. و گفتهاش: هيچ چيز نيست جز آنكه به او وابسته است كه مقصودش پيامبر (ص) مىباشد.
اين مطالب را وهابيان در نامهاى نوشته و براى نايب رئيس مجلس وزراء همراه با نامه رئيس كل با رقم 1280/ 2، در تاريخ 28/ 7/ 1401 ه. ق. فرستادند.
و در مجلس هجدهم كه درباره او در سال 1401 ه. ق در ماه شوال منعقد شد بار ديگر موضوع او را مطرح كردند؛ چرا كه خبر دار شده بودند كه شرّ او- به نظر وهابيان- در حال ازدياد است، و اينكه محمد بن علوى مالكى دائماً بدعتها و گمراهىهاى خود را در داخل و خارج منتشر مىسازد، و به اين نتيجه رسيدند كه فسادى كه مترتب بر كارهايش
ص: 31
مىشود عظيم است؛ چرا كه مربوط به اصل عقيده توحيدى مىباشد كه خداوند تمام رسولان را براى دعوت مردم به آن فرستاده تا حيات و زندگى خود را بر اساس آن اقامه كنند و كارها و آراى باطل او تنها در امور فرعى اجتهادى نيست تا اختلاف در آن جايز باشد، و اينكه او كوشش مىكند تا بتپرستى و عبادت قبور انبيا و تعلق به غير خدا- به عقيده وهابيان- را به اين كشورها بازگرداند و در دعوت به توحيد طعن زده و مشغول به نشر شرك و خرافات و غلو در قبور است، و اين مطالب را در كتابهايش تقرير كرده و به آن در مجالسش دعوت مىنمايد، و به جهت دعوت به آن مسافرت به خارج مىكند.
ولى دولت سعودى اجازه نداد تا او را زندان كرده يا از مسافرت منع كنند و مقرر ساخت تا عالم بزرگ و معروفى همچون او در مكه و مملكت آزاد باشد. (1)
وهابيان بعد از آنكه كتابهاى محمّد بن علوى مالكى را مشاهده و قرائت كردند درصدد پاسخ به آنها برآمدند كه برخى از آنها عبارت است از:
«الاستغاثة و الردّ على محمد علوى المالكى»، از محمّد فاتح.
«هذه مفاهيمنا» از شيخ صالح آل الشيخ، وزير اوقاف سعودى.
1) ر. ك: مقدمه كتاب «حوار مع المالكى از عبدالله بن سليمان بن منيع»، صص 7- 24.
ص: 32
ص: 33
همانگونه كه اشاره شد، او كتابهاى بسيارى بر ضدّ عقايد وهابيان تأليف نموده است كه از جمله آنها كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» است. او در آن كتاب به موضوع بر حذر شدن از گزافهگويى در تكفير، مجاز عقلى، واسطه بين خلق و خالق، بدعت، حقيقت توسل، شفاعت، استعانت از ارواح اوليا و ديگر موضوعات پرداخته و در هر موضوعى ديدگاه وهابيان را به طور مفصّل و مستدلّ پاسخ داده است.
اين كتاب به حدّى در جهان اسلام تأثير گذار بوده كه بسيارى از علماى كشورهاى اسلامى خصوصاً مصر بر آن مقدمه و تقريظ نوشتهاند. اينك به ذكر اسامى آنها كه با او در اين كتاب هم عقيده بودند اشاره مىكنيم:
ص: 34
او كه مفتى سابق كشور مصر، و عضو هيأت بزرگان علماى ازهر، و عضو مركز رابطة العالم الاسلامى بوده بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» تقريظى نوشته و مطالب آن را صحيح دانسته است.
او در ابتداى آن مىنويسد:
فقد اشتمل هذا الكتاب العظيم للعلامة المحقق الجليل، فضيلة الاستاذ السيد محمد علوي المالكي، علي مباحث هامة مفيدة و موضوعات جليلة عديدة، تنفع المسلمين في هذه الازمان التي يحتاجون فيها إلي الوقوف علي المعلومات الهامة و الأحكام العامة لخدمة الاسلام و تحقيق العقائد الدينية ...(1)
اين كتاب مهم، براى علامه محقق جليل، صاحب فضيلت استاد سيد محمد علوى مالكى مشتمل بر مباحث مهم و مفيد و موضوعات خوب متعددى است كه مىتواند در اين زمان به مسلمانانى كه به دنبال اطلاع از معلومات مهم و احكام عمومى به جهت خدمت اسلام و تحقيق عقايد دينى هستند را نفع رساند ...
بعد از آنكه حسنين محمد مخلوف بر اين كتاب تقريظ نوشت و علما
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 11، المكتبة العصرية، بيروت، 1429 ه-.
ص: 35
از آن آگاه شدند تقريظ او را تأييد كرده و با او موافقت نموده و در نامهاى گفتار او را تصديق كردند كه از جمله آنها اين افرادند:
الف) دكتر طبيب نجّار، رئيس سابق دانشگاه الأزهر.
ب) فقيه شيخ محمدبن احمد بن حسن خزرجى، وزير عدل و شؤون اسلامى و اوقاف مصر.
ج) دكتر ابوالوفاء تفتازانى، وكيل دانشگاه قاهره.
د) شيخ محمد بن عبدالرحمان آل الشيخ ابوبكر بن سالم، مفتى جمهورى اسلامى جزيرههاى قمر.
ه) سيد على بن عبدالرحمان هاشمى حسنى، مشاور رئيس دولت امارات متحده عربى.
و) شيخ امام موسى ضيف الله، عضو رابطة العالم الاسلامى.
او كه وزير عدل و شؤون اسلامى و اوقاف در دولت امارات متحده عربى است در تفريط خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
ففي كتابه وضع الأمور في مجاريها و حاد عن الشطط في مراميها، و جنّبها الإفراط و التفريط و صحّح الأوهام و التخليط، و بذل النصيحة لإخوانه المسلمين بالأدلة القاطعة و البراهين ليسلكوا مسالك السلف و يقلدوا اهل
ص: 36
الفضل من الخلف. (1)
او در كتابش امور را در مجارى آن قرار داده و در نسبتها از انحراف كناره گزيده و از افراط و تفريط اجتناب كرده و موضوعات خيالى و افكار التقاطى را تصحيح نموده است، و نهايت خيرخواهى خود را براى برادران مسلمان خود با ادله قاطع و برهانها به كار گرفته تا راه سلف را بپيمايد و از اهل فضل علماى شايسته امروزه پيروى نمايند.
او كه رئيس مركز سنت و سيره و رئيس سابق دانشگاه الازهر و ... بوده در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
فهو بحق بيان واضح لبعض المفاهيم التي آمن بها بعض الناس و ظنّوا انّ انكارها باطل من القول و الزور. (2)
اين كتاب به حق بيان واضحى است براى برخى از مفاهيمى كه برخى از مردم به آن ايمان آورده و گمان كردهاند كه انكار آن از گفتارهاى باطل مىباشد.
او كه رئيس رابطه علماى مغرب و عضو رابطة العالم الاسلامى در مكه بوده در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
ص: 37
... و العجب العجيب ان يتعرض مؤمن علي زيارة قبر النبي، و قد امرنا بزيارة القبور- مطلق القبور- لنتّعظ بها و نعتبر، و بزيارة قبور آبائنا و امّهاتنا و قرابتنا صلة للرحم و تعهد لهم بالدعاء الصالح، و قد ورد انّه (ص) استأذن ربّه في زيارة قبر امه فاذن له، فكيف لانزور قبر اشرف المرسلين الذي هدانا به إلي الصراط المستقيم، و هو امّن الناس علينا و احبهم الينا، بل و احبّ الينا من آبائنا و ابناءنا و من انفسنا التي هي بين جنبينا ...(1)
... امر بسيار تعجب آور اينكه مؤمنى بر زيارت قبر پيامبر (ص) اعتراض كند، در حالى كه ما مأمور به زيارت تمام قبرها هستيم تا از آن پند و عبرت بگيريم، و نيز قبرهاى پدران و مادران و اقوام خود را به جهت صله رحم زيارت كنيم و با آنان در دعاى صالح عهد ببنديم. و وارد شده كه پيامبر (ص) از پروردگارش اذن گرفت تا به زيارت قبر مادرش برود و خداوند به او اذن داد. حال چرا ما به زيارت قبر شريفترين فرستاده شدهها نرويم، كسى كه خداوند ما را به واسطه او به راه راست هدايت نمود، و او از همه افراد ديگر بر ما بيشتر
1) همان، ص 20.
ص: 38
منّت دارد و از همه بيشتر محبوب ماست، بلكه او را از پدران و فرزندان و حتى از جانمان بيشتر دوست داريم ...
او كه وكيل دانشگاه الأزهر مصر و مدير مسئول مجمع بحوث اسلامى بوده در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
وانّ هذا الكتاب يوفر علي المسلمين الخلافات التي تمزّق وحدتهم، و ذلك ببيان المنهج السليم و القول الحق، حتي يجتمع المسلمون علي الخير و الحق ...(1)
و اين كتاب بر مسلمانان اختلافى را كه پديد آمده و باعث از هم گسيخته شدن وحدت آنان شده را به خوبى روشن مىسازد، و آن هم با بيان روش سالم و قول حق، تا مسلمانان بر خير و حق اجتماع نمايند ...
او كه وكيل دانشگاه الأزهر مصر بوده در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
وكتاب الشيخ محمد علوي (مفاهيم يجب
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 23.
ص: 39
ان تصحح) من الكتب العاقلة المهذّبة التي تردّ كيد الذين يحاولون وضع الغبش في عيون المسلمين باسم الاسلام لدافع اناني و فكرة سياسية مريضة عرفها المسلمون في مشارق الارض و مغاربها، و رفضوها و قصمها الله عند من له ذوق اسلامي يحب الله و رسوله و جماعة المسلمين ...(1)
و كتاب شيخ محمد علوى به نام (مفاهيم يجب ان تصحح) از كتابهاى معقول و منظم است كه خيانت كسانى را كه در صدد ايجاد بدبينى در چشم مسلمانان به اسم اسلاماند را برطرف مىسازد، كسانى كه انگيزهاى جز انانيت نفس و فكر سياسى مريض ندارند و مسلمانان در شرق و غرب زمين آنان را شناخته و ترك نمودهاند، و نيز خداوند كمر آنان را نزد كسانى كه ذوق اسلامى داشته و خدا و رسولش و جماعت مسلمين را دوست دارند شكسته است ...
او كه عضو مجلس امت و وزير سابق دولت در شؤون مجلس وزراى كويت است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
ولا شك انّ كل طالب حق سوف يسرّ بهذا
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 25.
ص: 40
السفر القيّم، و كل معاند سوف تنهار حجته و تبطل لجاجته بعد ان بيّن السيد محمد علوي ما بيّن، و اوضح ما اوضح مستنداً بذلك كلّه إلي كتاب الله و سنة رسوله سيدنا رسول الله (ص)، و إلي اقوال و آثار السلف الصالح من هذه الأمة المحمدية الكريمة. (1)
شكى نيست كه تمام طالبان حق در آينده به اين كتاب باارزش خشنود خواهند شد، و نيز هر معاندى در آينده حجتش از بين رفته و لجاجتش باطل خواهد شد بعد از آنكه سيد محمد علوى مطالب خود را بيان كرده و با استناد به كتاب خدا و سنت رسولش سرور ما محمد رسول خدا (ص) و اقوال و آثار سلف صالح از اين امت محمدى كريم حق را واضح نمود.
او كه مدير مسئول مجمع بحوث اسلامى در قاهره است در تقريظى بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
وفي هذا الكتاب النفيس جهد كبير من عالم مدقق محقق يعمل به علي جمع كلمة المسلمين، و محو آثار العصبية عند
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 26.
ص: 41
الاختلاف في المسائل الفرعية و الاجتهادية، خاصة فيما يتعلق بتنابذ بعض طوائف المسلمين فيما بينهم بالكفر او بالشرك ... (1)
و در اين كتاب كوشش فراوانى است از عالم اهل دقت و محقق كه در صدد اجتماع كلمه مسلمين و محو آثار تعصب هنگام اختلاف در مسايل فرعى و اجتهادى است، على الخصوص در مسايلى كه مربوط به نسبتدادن كفر و شرك توسط برخى از طوايف مسلمان به برخى ديگر است ...
او كه رئيس مجلس افتاء شرعى و قاضى محكمه علياى سودان است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
انّ الذين يتعرضون اليوم لنصح المسلمين بالامر و النهي، اختلطت عليهم مقاييس التكفير و التضليل، فسارعوا إلي تكفير المسلمين و وصفهم بالشرك المبين، اعتماداً علي انّ من قارف امراً من هذه الامور المذكورة في الأبواب الثلاثة علي خلاف فهمهم المبني علي
1) همان، ص 29.
ص: 42
مذهبهم، فقد خرج عن الدين، انّ الاستاذ الكبير و العالم النحرير السيد العلوي خادم العلم و الدين بالحرمين الشريفين قد صحح في كتابه (مفاهيم يجب ان تصحح) هذه المفاهيم ...(1)
همانا كسانى كه امروزه متعرض نصيحت مسلمانان با امر به معروف و نهى از منكرند، مقياسهاى تكفير و نسبت به گمراهى نزد آنان اشتباه شده و با سرعت هرچه تمامتر در صدد تكفير مسلمانان و توصيف آنان به شرك آشكارند، و آنان در اين اتهام بر اين مطلب اعتماد دارند كه هرگاه كسى مرتكب يكى از اين امور ذكر شده در اين سه باب بر خلاف فهم در مذهبشان گردد از دين خارج شده است. همانا استاد بزرگ و عالم زبردست سيد علوى، خادم علم و دين در دو حرم شريف [مسجدالحرام و مسجد النبى (ص)] در كتابش به نام (مفاهيم يجب ان تصحح) اين مفاهيم را تصحيح نموده است ....
او كه از علماى اهل سنت لاهور پاكستان است و شيخ حديث و رئيس دانشگاه الأشرفية و رئيس جمعيت علماى اسلام در آن كشور به حساب مىآيد در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح»
1) مفاهيم يجب ان تصحح، صص 36- 37.
ص: 43
مىنويسد:
وفي الحقيقة انّ هذا الكتاب يحتوي علي مواضيع مبتكرة و مضامين عالية، يحتاج اليها العلماء و الطلاب، و فيه من حسن ذوق المؤلف و علوّ فكرته ماتحلّ به المغلقات في موضوعات كثيرة في اصول الدين ... (1)
و در حقيقت اين كتاب دربر دارنده موضوعات ابتكارى و مضامين عالى است كه علما و طلاب به آن احتياج دارند و مؤلف در آن ذوق نيكو و افكار بلندى به كار برده كه با آن مغلقات در موضوعات بسيارى از اصول دين باز مىگردد ...
اين تقريظ را تعدادى از علماى اهل سنت پاكستان تصديق كردهاند؛ از قبيل:
الف) محمد عبيدالله مفتى، رئيس دانشگاه؛
ب) عبدالرحمان، نايب رئيس دانشگاه؛
ج) حامد مياه بن محمد مياه، امير جمعيت علماى اسلام پاكستان؛
د) خليفه شيخ الاسلام حسين احمد مدنى. (2)
ص: 44
او كه از علماى اهل سنت و مدير تعليم در دانشگاه علوم اسلامى كراچى است در تقريظ بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
اري انّ الوقت قدحان لتجتمع كلمة علماء الحق، و ان يكونوا صفاً واحداً كالبنيان المرصوص إزاء العدو المشترك الذي يهدف بحوله وقوته القضاء علي هذا الدين الحنيف و اهله، و الإساءة بالمقدسات الاسلامية، و ليسامح بعضهم بعضاً في الأمور التي فيها مجال لاجتهاد المجتهدين حتي لاتضيع قوتهم فيما بينهم، بل يجب أن تصرف هذه القوة لنشر الدين الحنيف و الدفاع عنه ...(1)
من مشاهده مىكنم كه وقت آن رسيده تا سخن علماى حق جمع شده و صف واحدى را تشكيل دهد همچون بنيان محكم در برابر دشمن مشترك كه با قدرت و قوهاش نابودى دين حنيف و اهلش را هدف گرفته و در صدد اهانت و اسائه ادب به مقدسات اسلامى است. و لذا علما بايد در امورى كه مجالى براى اجتهاد مجتهدين است نسبت به يكديگر تسامح داشته باشند تا قوتشان در بين خود ضايع نگردد، بلكه واجب است كه اين قوت به جهت نشر دين حنيف و دفاع از آن صرف گردد ...
1) همان، ص 40.
ص: 45
او كه از علماى اهل سنت پاكستان و رئيس مجلس علماى آن كشور و خطيب مسجد ملكى لاهور است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
... فوجدناه يحتوي علي ما عليه اهل السنة و الجماعة سلفاً و خلفاً، و قد اجاد فيه و افاد بالأدلة القرآنية و الحديثية ... (1)
... من كتاب او را چنين يافتم كه نظر قدما و متأخرين اهل سنت و جماعت در آن آمده است. و او در كتابش بسيار خوب بحث كرده و با ادله قرآنى و حديثى افاده نموده است ...
او كه از علماى اهل سنت سودان و مدير دانشگاه ام درمان اسلامى آن كشور است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
لقد ابان الكاتب في مؤلفه فساد مقاييس التكفير و التضليل التي ينفثها ادعياء العلم ليباهوا بتقليل المسلمين لابكثرتهم، و ليبذروا
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 41.
ص: 46
الفتنة بين صفوفهم متشبثين تارة بمسائل شكلية، و اخري بمواضيع اختلف حولها العلماء ممّا جعل صوتهم بين الأصوات نشازاً و فكرهم بين الأفكار غريباً.(1)
نويسنده در تأليفش فساد مقياسهاى تكفير و نسبت به گمراهى را به طور واضح روشن نموده است، امرى كه مدعيان علم آن را بر زبان جارى ساخته تا به كمى مسلمانان افتخار كنند نه به كثرت آنها، و تا اينكه بذر فتنه را بين صفوف مسلمانان بنشانند. و آنان در اين كار خود گاهى به مسايل ظاهرى تمسك كرده و گاهى هم بهموضوعاتى تمسك مىكنند كه علما درباره آن اختلاف نظر دارند، امرى كه صداى آنان را بين صداها منفور كرده و فكر آنها را بين فكرها غريب نموده است.
او كه از بزرگان حجاز و اديب آن ديار به حساب مىآيد در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
قرأت كتاب (مفاهيم يجب ان تصحح) فاذا مؤلفه العلامة البحاثة لايكتب ما كتب ابتغاء الجدل مع من يخالفونه في بعض آرائه اشد المخالفة التي تصل إلي حدّ التكفير، و انّما كتب مؤلفه
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 42.
ص: 47
ابتغاء تقرير الحق، متخذاً اسلوب الحكمة و العفاف ... (1)
كتاب (مفاهيم يجب ان تصحح) را خواندم و فهميدم كه مؤلف علامه و بحثكننده آن هرگز اين كتاب را به جهت جدل با مخالفان خود بر سر موضوعاتى كه شديداً با آنها مخالف است ننوشته، امرى كه به حدّ كفر كشيده مىشود، بلكه مؤلف كتاب را به جهت تقرير حق تأليف نموده و اسلوب حكمت و عفت [در كلام] را مراعات كرده است ...
او كه از علماى تونس و مسئول دانشكده شريعت تونس و عضو رابطة العالم الاسلامى مكه مكرمه بوده در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» بر ضد وهابيان كنونى مىنويسد:
... فهؤلاء الذين ينعقون باسم الإصلاح و التقدمية لم يكفهم انّهم مسمومون حتّي ارغموا المسلمين علي تلك السموم، اذ ساعدتهم الظروف المعوجة علي الحكم، و رفعوا عقيرتهم بالدعوة لما يسمونه بالإصلاح و التقدمية، كي يغزوا العالم
1) همان، صص 45- 46.
ص: 48
الاسلامي ... (1)
... اين كسانى كه به اسم اصلاحات و پيشرفت صدا برآوردهاند، كفايت نكردند به آنچه را كه خود مسموماند تا آنكه مسلمانان را به آن سمها مبتلا كردند؛ زيرا ظرفيتهاى انحرافى در حكومت آنان را مساعدت كرده و صداى خود را به دعوت بلند نمودند در مورد آن چيزى كه آن را اصلاح و پيشرفت ناميدند، تا از اين طريق عالم اسلامى را فتح نمايند ...
وى كه مدير رابطة الاسلامى در موريتانى و عضو رابطة العالم الاسلامى مكه مكرمه است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
وعندي والله اعلم انّه لم يبق للمعاندين في هذه المسائل بعد النظر في كتاب (مفاهيم يجب ان تصحح) إلّا التسليم لكل ما جاء فيه؛ إذ انّ ما جاء فيه كاد ان يكون مجمعاً عليه قديماً و حديثاً ... (2)
به نظر من- خدا مىداند- براى معاندان در اين مسايل بعد از نظر در كتاب (مفاهيم يجب ان تصحح) چيزى جز تسليم باقى نمىماند
ص: 49
نسبت به آنچه در آن آمده است؛ زيرا آنچه در اين كتاب آمده نزديك است كه مورد اجماع بين قدما و متأخرين باشد ...
او كه خطيب و امام مسجد «الصديق الأكبر» راولپندى پاكستان است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
وجدنا انّ كل ما فيه هو في جملة ما عليه جمهور علماء اهل السنة و الجماعة سلفاً و خلفاً، و هو الذي وجدنا عليه مشايخنا من المحدثين و المفسرين و الفقهاء المحققين ... (1)
در آن يافتم كه آنچه در اين كتاب آمده فى الجمله نظر جمهور اهل سنت و جماعت از قدما و متأخرين است، و آن چيزى است كه مشايخ ما از محدثان و مفسران و فقهاى محقق بر آن اتفاق نظر دارند ...
او كه وزير سابق اوقاف مصر بوده در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
... انّه لايوجد مانع شرعي او عقلي
1) همان، ص 57.
ص: 50
يمنع التوسل بالنبي (ص) في حياته أو بعد مماته، فضلا عن الأدلة التي ساقها في هذا المقام، و اذا كان المتفق عليه هو التوسل بالأعمال الصالحة فانّه لا مانع إذا من التوسل بالصالحين من هذه الأمة، و مثل التوسل الإستعانة و الاستغاثة و ما شابه ذلك، و المؤمن في كل ذلك لا يري غير ربّه. (1)
... هرگز مانع شرعى يا عقلى وجود ندارد كه توسل به پيامبر (ص) در زمان حيات يا بعد از مرگ او را منع كرد تا چه رسد به ادلهاى كه ايشان در اين مقام به ترتيب آورده است. و اگر توسل به اعمال صالح مورد اتفاق است، مانعى از توسل به صالحان از اين امت نيست. و مثل توسل است استعانت و استغاثه و امثال آن. و مؤمن در تمام اين امور جز پروردگارش را مشاهده نمىكند.
او كه از علماى دانشگاه الازهر مصر است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
فقد تصفحت كتاب العالم الجليل الحسيب، النسيب، محمد
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 64- 65.
ص: 51
علوي المالكي الحسني الذي سماه (مفاهيم يجب ان تصحح)، فوجدته حافلا بالعلم الغزير، و الفهم السليم ... (1)
كتاب عالم جليل، با حسب و نسب، محمد علوى مالكى حسنى با نام (مفاهيم يجب ان تصحح) را بررسى كردم و آن را مملو از علم سرشار و فهم سالم ديدم ...
او كه رئيس علمى مراكش است در تقريظ خود بر كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» مىنويسد:
... و لمّا عرض هذا الكتاب علي أنظار العلماء العارفين تلقوه بالقبول و الثناء علي مؤلفة ... (2)
... و چون اين كتاب به ديد علماى عارف رسيد آن را تلقى به قبول كرده و بر مؤلف آن درود فرستادند ...
جماعتى از علماى يمن بعد از مطالعه كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» بر آن تقريظ نوشته و از آن تمجيد كردهاند، آنان در تقريظ خود آوردهاند:
ص: 52
فقد اطلع علماء اليمن علي كتاب (مفاهيم يجب ان تصحح) لمؤلفه العلامة الحجة فضيلة السيد محمد علوي المالكي، فاقروه و قرروه و قرظوه و وجدوه احسن مؤلف و اجوده في مواضيعه قرّر مؤلفه فيه عقيدة السلف و الخلف ... (1)
علماى يمن از كتاب (مفاهيم يجب ان تصحح) اطلاع پيدا كردند از مؤلف آن علامه، صاحب فضيلت، سيد محمد علوى مالكى، و آن را ثابت دانسته و تقرير نمودند و بر او تقريظ زده و آن را بهترين و نيكوترين تأليف در مورد خود دانستند كه مؤلف آن در اين كتاب عقيده قدما و متأخرين را تقرير كرده است ...
اين تقريظ را تعدادى از علماى يمن امضا كردهاند از قبيل:
مفتى جمهورى يمن سيد احمد بن محمد زباره؛
سيد ابراهيم بن عمر بن عقيل، مفتى تعز؛
شيخ اسد بن حمزة بن عبدالقادر، رئيس علماى زبيد؛
شيخ احمد داود؛
سيد عبدالهادى عجيل، رئيس انقاذ اسلامى يمن؛
محمد حزام مقرمى، رئيس مركز اسلامى تعز؛
شيخ احمد على وصابى؛
سيد محمد بن سليمان، مفتى زبيد؛
شيخ عبدالكريم بن عبدالله؛
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 49.
ص: 53
شيخ حسين بن عبدالله وصابى؛
شيخ سيد محمد على بطلح؛
محمد على مكرم؛
شيخ محمد على منصور، مدير حوزههاى علمى صنعاء. (1)
اينك به نمونههايى از ديدگاههاى ايشان در ردّ عقايد وهابيان اشاره مىكنيم:
ايشان در كتاب «التحذير من المجازفة بالتكفير» در مخالفت با تكفير افراطى وهابيان مىنويسد:
لقد ابتلينا بجماعة تخصصت في توزيع الكفر و الشرك و اصدار الأحكام بالقاب و اوصاف لا يصحّ و لا يليق ان تُطلق علي مسلم يشهد ان لا اله الّا الله و انّ محمّداً رسول الله، كقول بعضهم فيمن يختلف في الرأي و المذهب معه: محرف ... دجّال ... مُشعوذ ... مبتدع ... و في
1) همان.
ص: 54
النهاية: مشرك ... و كافر ....
ولقد سمعنا كثيراً من السفهاء الذين ينسبون انفسهم إلي العقيدة يكيلون مثل هذه الألفاظ جُزافاً، و يزيد بعض جهلتهم بقوله: داعية الشرك و الضلال في هذه الأزمان، و مجدّد ملّة عمرو بن لحّي المدعو بفلان ... هكذا نسمع بعض السفهاء يكيل مثل هذا السب و الشتم و بمثل هذه الألفاظ القبيحة الّتي لا تصدر إلّا عن السوقة الذين لم يجيدوا اسلوب الدعوة و طريقة الأدب في النقاش ... (1)
ما به كسانى مبتلا شدهايم كه در توزيع كفر و شرك و صادر كردن احكام با القاب و اوصاف غير صحيح تخصص دارند، اوصافى كه لايق مسلمان شهادتدهنده به توحيد و نبوّت پيامبر اسلام (ص) نيست، مثل اينكه برخى از آنان به افرادى كه مخالف خود در رأى و مذهب مىباشند عنوان: تحريف كننده ... دجال ... شعبدهباز ... بدعتگذار ... و در آخر مشرك ... و كافر را اطلاق مىكنند ...
از بسيارى از سفيهانى كه خودشان را به عقيده نسبت مىدهند شنيدهايم كه چگونه امثال اينگونه الفاظ را بىضابطه و بهطور
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، محمّد بن علوى مالكى، صص 8- 9.
ص: 55
گسترده، به كار مىبرند. و حتى برخى از آنها پا از اين فراتر نهاده و بر مخالف خود عنوان: (دعوت كننده به شرك و گمراهى در اين زمان، و تجديد كننده ملّت عمرو بن لحى آقاى فلانى ...) را به كار مىبرند ...
اينگونه از برخى سفيهان مىشنويم كه به صورت گسترده امثال اين دشنامها و فحشها و الفاظ قبيح را به كار مىبرند، الفاظى كه تنها از افراد كوچه و بازار صادر مىشود، كسانى كه اسلوب و روش دعوت و طريقه ادب در مناقشه را به خوبى نمىدانند ...
او در مقدمه كتاب خود به نام «الزيارة النبوية بين الشرعية والبدعية» در ردّ نظرية وهابيان در تحريم بار سفر بستن به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) مىنويسد:
انّه قد ظهر في موسم الحجّ هذا العام (1419) كتاب أساء إلى المسلمين و كدّر عليهم صفوهم و هم في زيارة رسول الله (ص) فكان اكبر ايذاء لهم و جرح لشعورهم، و هم حجاج زوار قاصدون وجه الله سبحانه و تعالى؛ اذ يقول هذا المتعدي: انّ زيارة رسول الله (ص) بعد موته مفسدة راجحة لا خير فيها، فأزعجنا هذا الإفتراء و التعدي و سوء الأدب
ص: 56
علي مقام رسول الله (ص) لذلك احببت ان اشارك بهذه الرسالة في الدفاع عن مقام رسولالله (ص) و الذبّ عنه، و هو اقل ما يقدمه الحبيب لحبيبه و المؤمن لنبيه، و هو ليس غلواً ممقوتاً ... (1)
در موسم حج امسال، سال 1419 كتابى از سوى وهابيان چاپ شد كه در آن به مسلمانان اهانت شده و نيكان را مكدّر نموده است، نيكانى كه در حال زيارت رسول خدا (ص) بودهاند. آنان بيشترين آزار و اهانت را به زائرانى داشتند كه تنها قصدشان خداوند سبحان و متعال بوده است. نويسنده متجاوز كتاب گفته كه زيارت رسولخدا (ص) بعد از مرگش داراى مفسده بوده و در آن خيرى نيست. اين اهانت و سركشى و سوء ادب بر مقام رسول خدا (ص) ما را به درد آورده است. و لذا دوست داشتم تا با تأليف اين رساله در دفاع از مقام رسول خدا (ص) سهيم باشم. و اين كمترين كارى است كه مىتواند يك دوست نسبت به محبوبش و مؤمن نسبت به پيامبرش انجام دهد، و اين كار غلو ناپسند نيست ...
محمد بن علوى مالكى درباره آيه (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ
1) الزيارة النبوية، محمد بن علوى مالكى، ص 2.
ص: 57
جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از [مخالفت فرمان] خدا بپرهيزيد! ووسيلهاى براى تقرب به او بجوئيد! ودر راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد!» (مائده: 35)، در ردّ نظر وهابيان كه توسل به پيامبر (ص) بعد از وفاتش را نمىپذيرفتند، مىنويسد:
لفظ (الوسيلة) عام في الآية كما تري، فهو شامل للتوسل بالذوات الفاضلة من الأنبياء و الصالحين في الحياة و بعد الممات، و بالإتيان بالاعمال الصالحة علي الوجه المأمور به، و للتوسل بها بعد وقوعها. (1)
لفظ وسيله در آيه عام است آنگونه كه مىبينى، پس اين لفظ شامل توسل به نفوس فاضل از انبيا و صالحان، در زمان حيات و بعد از مرگ آن شده، و به انجام اعمال صالح به طورى كه به آنها دستور داده شده، و به توسل به آنها بعد از وقوعشان مىشود.
او همچنين در توجيه توسل به اولياى الهى مىگويد:
انّه ممّا لا شك فيه انّ النبي (ص) له عند الله قدر علي و مرتبة رفيعة و جاه عظيم، فاي مانع شرعي أو عقلي يمنع التوسل به؟ فضلًا عن الأدلة التي تثبته
1) مفاهيم يجب ان تصحّح، ص 45.
ص: 58
في الدنيا و الآخرة. و لسنا في ذلك سائلين غير الله تعالي و لا داعين الّا اياه. فنحن ندعوه بما أحب أيّاً كان؛ تارة نسأله باعمالنا الصالحة؛ لانّه يحبّها، و تارة نسأله بمن يحبّه من خلقه ...
وسرّ ذلك انّ كلّ ما احبّه الله صحّ التوسل به، و كذا كل من احبّه من نبي او ولي، و هو واضح لدى كل ذي فطرة سليمة، و لا يمنع منه عقل و لا نقل، بل تظافر العقل و النقل علي جوازه، و المسؤول في ذلك كلّه الله وحده لا شريك له، لا النبي و لا الولي و لا الحي و لاالميت ... و اذا جاز السؤال بالأعمال فبالنبي (ص) اولي لانّه افضل المخلوقات ... (1)
... شكى نيست كه پيامبر (ص) نزد خداوند منزلت بلند و مرتبه بالا و مقام بزرگى دارد، و چه مانع شرعى يا عقلى از توسل به او جلوگيرى مىكند؟ تا چه رسد به ادلهاى كه توسل به او را در دنيا و آخرت اثبات مىنمايد. و ما در اين عمل از غير خدا سؤال نكرده و به جز او را نخواندهايم. و ما خدا را به آنچه دوست دارد مىخوانيم،
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 154.
ص: 59
هر چه باشد؛ گاه او را به اعمال صالح خود مىخوانيم؛ چرا كه آنها را دوست دارد، و گاه او را به فردى از خلقش مىخوانيم كه دوستش دارد ...
و سرّ آن اين است كه هر چه را خداوند دوست دارد مىتوان به آن توسل جست، و همچنين هر كسى را از پيامبر يا ولى خداوند دوست دارد مىتوان به او توسل كرد، و اين امرى است واضح نزد هر صاحب فطرت سالم كه عقل و نقل مانع آن نمىباشد، بلكه عقل و نقل بر جواز آن دلالت دارد.
و سؤال شده در همه اين موارد تنها خداست كه شريك و همتايى ندارد، نه پيامبر يا ولى، و نه زنده و نه مرده ...
و اگر سؤال به اعمال صحيح است پس به پيامبر (ص) اولى است؛ چرا كه او برتر مخلوقات مىباشد ...
محمد بن علوى مالكى در ردّ ادعاى وهابيان از بازگشت شرك به امّت پيامبر (ص) مىگويد:
وقد جاء في الحديث الصحيح ما يدلّ على انّ قبره (ص) محفوظ من وقوع الشرك و الوثنية؛ لانّه طلب و دعا ان لايكون قبره وثنا يعبد، و دعاؤه مستجاب. قال (ص): (اللهم لاتجعل قبري وثناً يعبد، اشتدّ غضب الله على قوم اتخذوا قبور
ص: 60
انبيائهم مساجد).
ومعني الحديث الشريف علي ماتعطيه رواياته من جميع طرقه، النهي عن ان يقصد القبر بالصلاة عليه أو إليه، تعظيماً لصاحب القبر او للقبر، فانّ ذلك كان ذريعة لمن سبق من الأمم إلي الشرك و عبادة القبور و اهلها. و قد اعتبر الشارع بهذا النهي هذه الذريعة فسدّها علي امته لئلّا يقعوا فيما وقع فيه الأمم قبلهم، و قد حقّق الله رجاءه و استجاب دعاءه، فليس في المسلمين من يعظم قبره (ص) بالصلاة عليه أو إليه.
وقد ثبت عنه عليه الصلاة و السلام الإشارة إلي دفنه في هذا الموضع. فقد روى البزار بسند صحيح، و الطبراني مرفوعاً: (ما بين قبري و منبري روضة من رياض الجنة) (1)، بلفظ «القبر» بدل «البيت» فقد علم انّ مسجده الشريف يكون بجوار قبره و حكم له بهذا الفضل
1) المعجم الأوسط، طبرانى، ج 1، صص 360- 412؛ مجمع الزوائد، هيثمى، ج 4، ص 9.
ص: 61
ورغب الأمة في اتيانه، و لم يأمرهم بهجر مسجده لأجل القبر و لا بدهمه، بل صرّح بانّ الصلاة فيه أفضل من ألف صلاة فيما سواه الّا المسجد الحرام، و خصّ مايلي القبر الشريف إلي المنبر بانّه (روضة من رياض الجنة). (1)
در حديث صحيح مطلبى آمده كه دلالت دارد بر اينكه در كنار قبر پيامبر (ص) شرك و بتپرستى انجام نمىگيرد؛ زيرا حضرت طلب كرده و دعا نموده كه قبر او بتى نشود كه آن را بپرستند، و مىدانيم كه دعاى او مستجاب است. پيامبر (ص) فرمود: (بارخدايا! قبر مرا بتى قرار مده كه پرستيده شود. غضب خداوند بر قومى شدت يافت كه قبرهاى انبيايشان را مساجد كردند). و معناى حديث آنگونه كه از مجموعه طرق آن استفاده مىشود عبارت است از نهى پيامبر (ص) از اينكه قصد شود نماز بر آن يا به طرف آن، به جهت تعظيم صاحب قبر يا براى قبر، كه اين كار راهى بوده براى امتهاى پيشين به وقوع در شرك و عبادت قبور و اهل آن. و شارع با اين نهى خود اين راه را سدّ كرده تا امتش در مشكلى نيفتند كه امتهاى پيشين افتادند. و خداوند اميد آن حضرت را محقق ساخت و دعايش را مستجاب نمود، و لذا در بين مسلمانان كسى وجود ندارد كه قبر آن حضرت را تعظيم كرده و بر آن يا به سوى آن نماز گزارد.
و از او عليه الصلاة و السلام ثابت شده كه به اين موضعى كه الآن
1) الزيارة النبوية، صص 140 و 141.
ص: 62
دفن شده اشاره كرده است.
بزار به سند صحيح و نيز طبرانى مرفوعاً نقل كردهاند كه پيامبر (ص) فرمود: (ما بين قبر و منبر من باغى از باغهاى بهشت است). با لفظ (قبر) فرمود، نه لفظ (خانهام).
و از اين عبارت استفاده مىشود كه مسجد شريف آن حضرت در جوار قبر او خواهد بود، و حكم كرده بر او به اين فضيلت و امت را ترغيب به آمدن به آنجا نموده است، و مردم را به جهت قبرش از مسجدش دور نكرده و دستور تخريب آن را نداده است، بلكه تصريح كرده به اينكه نماز در آن از هزار نماز در غير آن برتر است، جز مسجدالحرام. و از قبر تا منبر را به باغى از باغهاى بهشت توصيف كرده است.
محمد بن علوى مالكى در معناى حديث «لا تجعلو قبري عيداً» كه وهابيان به آن بر عدم جواز نماز و دعا در كنار قبور اوليا و حتى پيامبر (ص) استدلال مىكنند، مىگويد:
قال الحافظ زكي الدين المنذري: يحتمل ان يكون المراد به الحث علي كثرة زيارة قبره (ص)، و ان لايهمل حتي لايزار إلّا في بعض الأوقات، كالعيد الذي لايأتي في العام إلّا مرتين.
ومنهم من فهم منه النهي عن ان يجعل
ص: 63
للزيارة يوم خاص لايكون إلّا فيه، كما انّ العيد كذلك، و إنّما الذي ينبغي هو أن يزار عليه الصلاة و السلام كلّما تيسر ذلك من غير تخصيص بيوم، و ذكر هذا التأويل التقي السبكي.
ومنهم من فهم انّ معناه النهي عن سوء الأدب عند زيارته عليه الصلاة و السلام باللهو و اللعب كما يفعل في الاعياد و انّما يزار للسلام عليه و الدعاء عنده و رجاء بركة نظره و دعائه و ردّ سلامه، مع المحافظة علي الأدب اللائق بهذه الحضرة الشريفة النبوية.
ولعلّ هذا هو الأقرب ان شاء الله، فانّ من عادة أهل الكتاب الاغراق في اللهو و الزينة و اللعب عند زيارة انبيائهم و صالحيهم، فنهي عليه الصلاة و السلام الأمة عن ان يتشبّهوا في هذا اللهو و اللعب عند زيارته عليه الصلاة و السلام، بل عليهم ان يأتوا لزيارته مستغفرين تائبين و ان يكونوا إذا زاروه بعد وفاته كما
ص: 64
يكونون بين يديه في حياته. (1)
حافظ زكىالدين منذرى گفته: احتمال دارد كه مراد از اين حديث وادار كردن بر كثرت زيارت قبر پيامبر (ص) باشد و اينكه هميشه به زيارت آن بيايند نه اينكه در برخى از اوقات، مثل روز عيد كه در سال تنها دوبار مىآيند.
و برخى از علما از آن حديث اينگونه فهميدهاند كه پيامبر (ص) نهى كرده از اينكه زيارت او در يك روز خاص انجام گيرد، همانگونه كه عيد اينگونه است، و آنچه سزاوار است اينكه پيامبر (ص) هر اندازه كه ممكن است زيارت گردد و به روز خاصى اختصاص نيابد. اين تأويل را سبكى ذكر كرده است. برخى از حديث چنين فهميدهاند كه معنى اين حديث نهى از اسائه ادب است هنگام زيارت پيامبر عليه الصلاة و السلام، با لهو و لعب، آنگونه كه در اعياد انجام مىگيرد، بلكه بايد تنها به جهت سلام و دعا كنار قبر و اميد بركت نظر و دعاى او و ردّ سلامش به زيارت آن حضرت رفته شود، ولى با محافظت بر ادبى كه لايق به آن حضرت شريف نبوى است. و گويا اين معنى به واقع نزديكتر است اگر خدا بخواهد؛ زيرا از عادات اهل كتاب (يهود و نصارا) اغراق و غلو در لهو و زينت و لعب هنگام زيارت انبيا و صالحانشان مىباشد؛ لذا پيامبر عليه الصلاة و السلام امت را از تشبّه به آنان در اين لهو و لعب هنگام زيارتش نهى كرده است، بلكه بر مسلمانان وظيفه است كه همچنان كه در زمان حيات آن حضرت براى استغفار و توبه نزد او
1) الزيارة النبوية، ص 137 و 138.
ص: 65
مىآمدند پس از وفاتش نيز به هنگام زيارت چنين نمايند.
محمّد بن علوى مالكى درباره مفهوم بدعت و سنت كه وهابيان بسيار تنگنظرى دارند و هر چيزى را بدعت مىدانند، مگر آنكه دليل خاصى بر آن وارد شده باشد، مىگويد:
... فغاية حجتهم انّهم يقولون: انّ هذا العمل لم يفعله رسولالله (ص) ولم يكن من عمل السلف وعليه فهو حرام أو بدعة أو ضلالة؛ لانّه مخالف لكتاب الله وسنة رسوله، هكذا يتجاسرون علي الدين واحكامه بلا نظر ولا رويّة، وهذا الكلام منهم اوّله حقّ وآخره باطل ...(1)
... نهايت دليل آنها اين است كه مىگويند: اين عمل را رسولخدا (ص) انجام نداده واز كردار پيشينيان نيست، ولذا حرام يا بدعت يا گمراهى است؛ زيرا مخالف كتاب خدا وسنت رسول اوست. اينان اينگونه بر دين واحكام آن جسارت مىكنند بدون آنكه نظر وتأمّل نمايند، واين كلام آنها، اولش حقّ وآخرش باطل است ...
او همچنين مىگويد:
انّ كون النبي (ص) او السلف الصالح لم يفعله
1) منهج السلف فى فهم النصوص، ص 412.
ص: 66
ليس بدليل بل هو عدم دليل، ودليل التحريم انّما يكون بورود نصّ يفيد النهي عند فعل الشيء أو الإنكار علي فعله من المشرّع الأعظم (ص)، أو ممّن يقوم مقامه من الذين جعل سنتهم هي سنته وطريقتهم هي طريقته ... (1)
اينكه پيامبر (ص) يا سلف صالح اين كار را انجام نداده دليل نمىشود، بلكه عدم دليل حرمت است، ودليل تحريم به ورود نصّى است كه دلالت بر نهى از انجام شىء يا انكارِ كارى از مشرّع اعظم (ص) دارد يا از كسانى كه جانشين آنان بوده كسانى كه سنّت وروش آنها همان سنّت وروش رسول خدا (ص) بوده است ...
او در جاى ديگر مىگويد:
وقد اكثر بعض المتأخرين من الاستدلال بالعدم والترك علي تحريم اشياء او ذمّها، وافرط في استعماله بعض المتنطعين المتزمتين بحجة انّ النبي (ص) لم يفعله أو بحجّة انّ الخلفاء الراشدين لم يفعلوه، وهذا منهم جهل عريض، ناتج عن عقل مريض؛ ذلك انّ تركهم العمل به قد يكون لعذر قام لهم في الوقت، أو
1) همان.
ص: 67
لما هو افضل منه، أو لعلّه لم يبلغ جميعهم علم به، وتفصيل ذلك هو؛
الف) انّ الأصوليين عرّفوا السنة بانّها قول النبي (ص) وفعله أو تقريره، ولم يدخلوا ما تركه في جملة ذلك، لانّه ليس بدليل.
ب) انّ الحكم هو خطاب الله، وقد ذكر الاصوليون انّه هو الّذي يدلّ عليه القرآن أو السنة أو الاجماع أو القياس، والترك ليس واحداً منها، فلا يكون دليلا.
ج) الترك عدم فعل وعدم الفعل يقتضي عدم الدليل، فلا يقتضي الترك تحريماً إلّا بدليل أو قرينة من كتاب أو سنة أو اجماع أو قياس. (1)
برخى از متأخرين، در استدلال به عدم وترك بر تحريم اشياء وذمّ آنها افراط كردهاند، ونيز برخى از تندروها در اين زمينه زيادهروى نمودهاند به اين استدلال كه پيامبر (ص) اين عمل را انجام نداده ونيز خلفاى راشدين چنين نكردهاند، واين حرف از آنان نادانى گستردهاى است كه ناشى از عقل مريض است؛ زيرا ترك يك
1) منهج السلف فى فهم النصوص، ص 426.
ص: 68
عمل از آنان گاهى به جهت عذرى است كه براى آنان در آن وقت پديد آمده است، يا به جهت آن است كه بهتر از آن را ملاحظه كرده بودند، يا آنكه درباره آن هيچ كس چيزى نمىدانست. وتفصيل آن اين است؛
الف) اصولىها سنّت را اينگونه تعريف كردهاند كه آن، قول وفعل وتقرير پيامبر (ص) است، وترك حضرت را در آن داخل نكردهاند؛ زيرا دليل به حساب نمىآيد.
ب) حكم، همان خطاب خداست، واصولىها گفتهاند كه همان چيزى است كه قرآن يا سنّت يا اجماع يا قياس بر آن دلالت دارد، وترك، يكى از آنها نيست ولذا دليل به حساب نمىآيد.
ج) ترك، عدم فعل است وعدم فعل مقتضى عدم دليل است ولذا ترك، تحريم به حساب نمىآيد مگر با دليل يا قرينهاى از كتاب يا سنّت يا اجماع يا قياس.
محمد بن علوى مالكى رسالهاى تحت عنوان «حول الاحتفال بالمولد النبوى» تأليف كرده و در آن نكاتى را در مورد جواز برپايى مراسم در ردّ نظر وهابيان كه آن را بدعت مىدانند، اينگونه آورده است:
ص: 69
حين. (1)
انّ الاجتماعات- يعني: في المولد- وسيلة للدعوة إلي الله. (2)
فكم للصلاة عليه- أاي علي النبي (ص)- من فوائد نبويّة و إمدادات محمدية يسجد القلم في محراب البيان عاجزاً عن تعداد آثارها و مظاهر أنوارها. (3)
التعرض لمكافأته بأداء بعض ما يجب له علينا ببيان أوصافه الكاملة و أخلاقه الفاضلة. (4)
لو اجتمعنا علي شيء من المدائح التي فيها ذكر الحبيب (ص)، و فضله و جهاده و خصائصة، و لم نقرأ قصة المولد النبوي التي تعارف الناس علي قرائتها، و اصطلحوا عليها ثمّ استمعنا إلي ما يلقيه المتحدّثون من مواعظ و
ص: 70
ارشادات، و إلي ما يتلوه القاريء من آيات، أقول: لو فعلنا ذلك فانّ ذلك داخل تحت المولد النبوي الشريف، و أظنّ أنّ هذا المعنيلايختلف عليه اثنان، و لاينتطح فيه عنزان.(1)
كان من هدي النبي (ص) أن يقوم تعظيماً للداخل عليه و تأليفاً كما قام لابنته فاطمة و أقرّها علي تعظيمها له بذلك، و أمر الأنصار بقيامهم لسيّدهم، فدلّ ذلك علي مشروعية القيام، و هو (ص) أحقّ من عظم لذلك. (2)
قد يقال: إنّ ذلك في حياته و حضوره (ص) و هو في حالة المولد غير حاضر.
والجواب: إنّ قاريء المولد الشريف مستحضر له (ص) بتشخيص ذاته الشريف، فهو عليه الصلاة و السلام قادم في العالم الجسماني من العالم النوراني من قبل هذا الوقت بزمن الولادة الشريفة، و حاضر عند قول التالي:
ص: 71
فولد (ص) بحضور ظلي هو أقرب من حضوره الأصلي.
ويؤيّد هذا الاستحضار التشخيص و الحضور الروحاني: أنّه عليه الصلاة و السلام متخلّق بأخلاق ربّه، و قد قال عليه الصلاة و السلام في الحديث فكان مقتضي تأسّيه بربّه و تخلّقه بأخلاقه أن يكون (ص) حاضراً مع ذاكره في كلّ مقام يذكر فيه بروحه الشريفة، و يكون استحضار الذاكر ذلك موجباً لزيادة تعظيمه (ص). (1)
ما قايل به سنت بودن برپايى مراسم در شب مخصوصى نيستيم، بلكه مىگوييم هر كسى چنين اعتقادى داشته باشد در دين بدعت گذاشته است؛ چرا كه ياد آن حضرت و اظهار علاقه به او بايد در هر زمان باشد.
اجتماعات در مولودىخوانى وسيلهاى است براى دعوت به خداوند.
چه بسيار فايده نبوى و امداداتى محمدى كه بر درود فرستادن بر پيامبر (ص) عايد انسان مىشود، عوايدى كه قلم در محراب بيان عاجز از شمارش آثار و مظاهر انوار آن است.
1) همان.
ص: 72
در اين كار پاداش دهى است در برابر برخى از حقوقى كه به گردن ما دارد، به اينكه اوصاف كامل و اخلاق فاضل او را بيان كنيم.
اگر بر چيزى از مدايحى كه ذكر محبوب (ص) و فضل و جهاد و خصايص او در آن است جمع شويم ولى قصه ولادت پيامبر (ص) را كه عرف مردم مىخوانند و اصطلاحى براى آنها شده را نخوانيم و تنها به آنچه حديث گويان از مواعظ و ارشادات القا مىكنند، و به آنچه كه قارى از آيات قرآن تلاوت مىكند، گوش فرا دهيم، من مىگويم: اگر اينگونه كنيم اين كار داخل در مولد پيامبر شريف (ص) است و به وسيله آن معناى برپايى مراسم در ولادت پيامبر شريف (ص) تحقق مىيابد. و گمان مىكنم كه در اين معنا حتى دو نفر هم با هم اختلاف نداشته باشند و دو بز بر يكديگر شاخ نزنند.
از سيره پيامبر (ص) اين بود كه هر كه بر او وارد مىشد به احترامش برمىخواست و با او الفت و انس برقرار مىكرد، همانگونه كه براى دخترش فاطمه بلند مىشد و بر او تعظيم مىكرد، و انصار را دستور داد تا بر موالى خود قيام نمايند، و اين دلالت بر مشروعيت و قيام دارد، و او سزاوارتر از ديگران براى تعظيم است.
گاهى گفته مىشود: اين كارها در حال حيات و حضور پيامبر (ص) درست است ولى هنگام برپايى مراسم ولادت، او حاضر نيست؟!
جواب اين است كه قارى مولودىخوان شريف، او را با مشخص ساختن ذات شريفش نزد خود حاضر مىكند، و در اين حال از عالم
ص: 73
نورانى قبل از اين وقت به زمان ولادت شريفش به عالم جسمانى وارد شده و نزد گفته خواننده حاضر مىگردد، و او با حضور ظلّى حاضر مىشود كه از حضور اصلى او نزديكتر است.
مؤيد اين حضور شخصى و حضور روحانياينكه پيامبر- كه درود و سلام بر او باد- متخلّق به اخلاق پروردگارش مىباشد. رسول خدا (ص) در حديث قدسى فرمود: (من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند). و در روايت ديگر آمده است: (من با كسى هستم كه مرا ياد نمايد). پس مقتضاى تأسى پيامبر (ص) و تخلّق او به اخلاق پروردگارش اين است كه پيامبر (ص) با ياد كننده او در هر مقامى كه ياد او با روح شريفش مىشود حاضر باشد، و حاضر كردن ذاكر، پيامبر (ص) را نزد خود موجب زيادتى در تعظيم او خواهد شد.
محمّد بن علوى مالكى درباره آيه (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ ...) (نساء: 64)، در ردّ نظريه وهابيان كه آيه را به بعد از حيات پيامبر (ص) تعميم نمىدهند، مىگويد:
ومن اراد تخصيصها بحال الحياة فما اصاب؛ لانّ الفعل في سياق الشرط يفيد العموم، واعلي صيغ العموم ما وقع في سياق الشرط كما في «ارشاد
ص: 74
الفحول»،(1)وتخصيصها باحدهما يحتاج إلي دليل وهو مفقود هنا.
فان قيل: من اين اتى العموم حتي يكون تخصيصها بحالة الحياة دعوي تحتاج إلي دليل؟ قلنا: من وقوع الفعل في سياق الشرط، والقاعدة المقررة في الاصول انّ الفعل إذا وقع في سياق الشرط كان عاماً؛ لانّ الفعل في معني النكرة، لتضمنه مصدراً منكراً، والنكرة الواقعة في سياق النفي أو الشرط تكون للعموم وضعاً. (2)
هر كس اراده كند تخصيص آيه را به زمان حيات پيامبر (ص) به طور حتم به واقع نرسيده است؛ زيرا فعل در سياق شرط مفيد عموم است، ومهمترين صيغه عموم آن است كه در سياق شرط قرار گيرد، همانگونه كه در كتاب «ارشاد الفحول» آمده است، وتخصيص آيه به يكى از افراد، احتياج به دليل دارد كه در اينجا مفقود است.
اگر گفته شود: از كجا عموم پيدا شد تا اينكه تخصيص آن به حالت حيات ادعايى باشد كه محتاج به دليل است؟ در جواب مىگوييم: از اينكه فعل در سياق شرط واقع شده استفاده عموم شد؛ زيرا در علم
ص: 75
اصول ثابت شده كه هرگاه فعل در سياق شرط بيايد افاده عموم مىكند و فعل در معناى نكرده است، چون متضمن مصدر نكره مىباشد، و نكره در سياق نفى يا شرط از حيث وضع براى عموم است.
او نيز در پاسخ استدلال برخى از وهابيان كه براى اثبات عدم حيات برزخى به آياتى از قبيل:
(وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ) (انبياء: 34)
پيش از تو (نيز) براى هيچ انسانى جاودانگى قرار نداديم؛ (وانگهى آنها كه انتظار مرگ تو را مىكشند،) آيا اگر تو بميرى، آنان جاويد خواهند بود؟!
(إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) (زمر: 30)
تو مىميرى و آنها نيز خواهند مرد!
استدلال مىكنند و مىگويد:
... هذا الّذي يورد هذه الآيات فاته- إما قصداً أو جهلًا- ان ينبه الناس إلي انّ هذا الآيات جاءت لتبين انّ محمداً (ص) يجري عليه ما يجري علي البشر من الموت وانّ الله هو الباقي الحي الّذي لايموت ...
انّما جائت لتصحيح مفهوم شائع وتصور باطل في العقول الجاهلية، حيث
ص: 76
انّهم يربطون بين الكمالات الانسانية والفضائل البشرية الّتي يتصف بها الرجل وبين الحياة؛ اذ يعتقدون انّ الرجل اذا مات انتهي فضله وكماله وماتت معه مزيته وصار لاقيمة له ولا فضيلة، بل مات وماتت معه فضائله وخصاله، ومن هنا جاءت الآيات لتبين فساد هذا المعني وبطلان ذلك التصور، جاءت لتقول لابي جهل وابيلهب وجماعة المشركين ومن علي شاكلتهم انّ محمداً بشر وليس بمخلّد علي وجه الارض، بل انّه سيجري عليه ما يجري علي عامة البشر، ولكن هذا لا ينقص كمالاته ولا يؤثر علي درجته ولا ينقص من مرتبته ... (1)
كسى كه اين آيات را به عنوان ايراد ذكر كرده، عمداً يا جهلًا نمىخواهد مردم را آگاه سازد كه اينگونه آيات بدين جهت آمده تا روشن كند كه محمّد (ص) همانند ساير مردم از دنيا رحلت مىكند وتنها كسى كه باقى مىماند خداى حى است كه در او مرگ راه ندارد ...
1) منهج السلف فى فهم النصوص، صص 129 و 130.
ص: 77
آرى اينگونه آيات به جهت تصحيح مفهومى شايع وتصورى باطل در عقول جاهليت آمده است؛ زيرا آنان بين كمالات انسانى وفضايل بشرى كه فردى پيدا مىكند وبين زندهبودن او ربط مىدهند و مىگويند كه آن شخص تا زنده است اين كمالات وفضايل را دارد وهنگامى كه فوت كرد همه آنها تمام مىشود وموجودى بىخاصيت خواهد شد وبا مرگش فضائل وكمالاتش دفن مىشوند. بدين جهت اين آيات براى كشاندن خطّ بطلان بر اينگونه عقايد نازل شده تا به ابوجهل وابولهب وجماعت مشركان وهمفكران آنها بگويد كه محمّد بشرى است كه هرگز در روى زمين باقى نخواهد بود، بلكه همان احكامى كه بر ديگر افراد بشر وارد مىشود بر او نيز وارد خواهد شد، ولى اين احكام كمالات او را ناقص نخواهد كرد وبر درجه او تأثير نخواهد گذاشت واز مرتبه او كم نخواهد نمود ...
او همچنين در اين باره مىگويد:
الحياة حقيقية، و هذا ما دلّت عليه الآيات البينات و الأحاديث المشهورة الصحيحة. و هذه الحياة الحقيقية لا تعارض وصفهم بالموت، كما جاء ذلك في كتاب الله العزيز؛ اذ يقول: (وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ) و يقول: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) انّ معني قولنا عن الحياة البرزخية بانّها
ص: 78
حقيقية أي ليست خيالية أو مثالية كما يتصوّرها بعض الملاحدة ممّن لا تتسع عقولهم للإيمان إلّا بالمشاهد المحسوس دون الغيب الذي لا يطيق العقل البشري تصوره و لا تسليم كيفيته لقدرة الله جل جلاله ...
ولقد تظافرت الأحاديث و الآثار التي تثبت بانّ الميت يسمع و يحسّ و يعرف؛ سواء كان مؤمناً أم كافراً. (1)
حيات برزخى حيات حقيقى است، و اين آن چيزى است كه آيات بينّات و احاديث مشهور و صحيح بر آن دلالت دارد. و اين حيات حقيقى با توصيف آنها به مرگ تعارض ندارد آنگونه كه در كتاب عزيز آمده است، آنجا كه مىفرمايد: (و ما براى هيچ بشرى قبل از تو خلد قرار نداديم). و مىفرمايد: (تو خواهى مرد همانگونه كه ديگران خواهند مرد). همانا معناى قول ما كه حيات برزخى حقيقى است اين است كه خيالى يا مثالى نمىباشد آنگونه كه برخى از ملحدان كه عقولشان گنجايش ايمان جز از راه مشاهده به حسّ را ندارد تصور كردهاند، نه غيبى كه عقل بشرى طاقت تصور آن را نداشته و تسليم كيفيت قدرت خداوند عزوجل نيستند ...
احاديث و آثار بسيارى وارد شده و اثبات مىكند كه ميت مىشنود
1) مفاهيم يجب ان تصحّح، ص 159.
ص: 79
و حسّ دارد و مىفهمد؛ چه مؤمن باشد يا كافر.
محمّد بن علوى مالكى درباره حديث «حياتي خيرلكم تحدثون و يحدث لكم و وفاتى خير لكم تعرض على اعمالكم؛ فما رأيت من خير حمدت الله و ما رأيت من شرّ استغفرت لكم»(1)«حيات من براى شما خير است. سخن مىگوييد و با شما سخن مىگويم، وفاتم نيز براى شما خير است؛ زيرا اعمال شما بر من عرضه مىشود؛ و آنچه از خير در آن ببينم خدا را ستايش مىكنم و آنچه از شرّ ببينم براى شما استغفار مىنمايم»، براى اثبات علم غيب پيامبر (ص) در عالم برزخ كه وهابيان آن را انكار مىكنند، مىگويد:
فالحديث صحيح لامطعن فيه وهو يدلّ علي انّ النبي (ص) يعلم أعمالنا بعرضها عليه ويستغفر الله لنا علي فعلنا من سييء وقبيح، واذا كان كذلك فانّه يجوز لنا ان نتوسل به إلي الله ونستشفع به لديه؛ لانّه يعلم بذلك فيشفع فينا ويدعو لنا وهو الشفيع المشفّع (ص) ... (2)
ص: 80
پس حديث صحيح است ودر آن طعنى نيست وآن دلالت مىكند بر اينكه پيامبر (ص) از اعمال ما با عرضه كردن بر او اطلاع دارد وبراى ما از اعمال بد استغفار مىنمايد، وچون چنين است، لذا براى ما جايز است كه به او براى قرب به خداوند توسل جسته وطلب شفاعت نزد او نماييم؛ زيرا او از اعمال ما آگاه است و مىتواند در حقّ ما شفاعت نموده ودر حقّ ما دعا نمايد، واو شفيع مشفّع است ...
محمد بن علوى در رجحان بار سفر بستن براى زيارت قبور اوليا بهويژه پيامبر اكرم (ص) كه وهابيان آن را بدعت مىدانند، مىگويد:
قوله تعالي: (وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللهِ) (1)
ان لم يكن نصاً للزيارة فلا شك انّ زيارته (ص) لاسيّما من الأمكنة البعيدة من الهجرة إلي الله و رسوله، فمن زاره عليه الصلاة و السلام فهو ممن يدخل في هذه الآية و نحوها.(2)
قول خداوند متعال: (هر كس بهعنوان مهاجرت به سوى خدا
ص: 81
وپيامبر او، از خانه خود بيرون رود، سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر خداست)، اگر نص براى زيارت نباشد شكى نيست در اينكه زيارت آن حضرت خصوصاً از مكانهاى دور، مصداق هجرت به سوى خدا و رسولش به حساب مىآيد. و لذا هر كس آن حضرت عليه الصلاة و السلام را زيارت كند داخل در اين آيه و نحو آن خواهد بود.
او همچنين مىگويد:
وقد جاء هؤلاء المنتسبون إلي السلفية فجعلوا قضية الزيارة و شدّ الرحل إلي زيارة نبيّنا محمد (ص) قضية ايمان و كفر و توحيد و شرك، و راحوا يخلعون القاب الضلال و الكفر والشرك علي كل من يخالفهم في هذه المسألة- فلا حول و لا قوة إلّا بالله العلي العظيم- مع انّهم متّفقون جميعاً على مشروعية شدّ الرحل إلي ذلك البناء المسمّي بالمسجد النبوي بلا خلاف. (1)
اين افرادى كه خودشان را به سلف نسبت مىدهند آمدهاند و قضيه زيارت و بستن بار سفر به جهت زيارت پيامبر (ص) را قضيه ايمان و كفر و شرك و توحيد كردهاند، و اين راه را در پيش گرفتهاند كه
1) الزيارة النبوية، محمد بن علوى المالكى، ص 5.
ص: 82
القاب ضلالت و كفر و شرك را بر هر مسلمانى اطلاق كنند كه در اين مسأله با آنان مخالف است، پس حول و قوهاى جز براى خداى على و عظيم نيست، با اينكه آنان همگى متفق بر مشروعيت بار سفر بستن به جهت آن ساختمان معروف به مسجد نبوى هستند و هيچ اختلافى در اين مسأله ندارند.
او در جاى ديگر مىگويد:
فإذا قال القائل: شددت الرحل إلي زيارة النبي (ص) للصلاة و السلام عليه في مسجده و زيارة صاحبيه و من في تلك البقاع الطاهرة و رؤية المآثر و المشاهد التي هي معاهد الوحي و التنزيل و مواطن الإيمان و الجهاد، إذا قال قائل: أنا مسافر لهذا القصد المبارك، قامت القيامة و نزلت المصائب و زلزلت الأرض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و حكموا عليه بالضلال أو الشرك، و ان خففوا الحكم حكموا عليه بالبدعة و مخالفة السنة النبوية علي اضعف الاحوال الايمانية، و يقول المنكر: انّ المقصد الشرعي الصحيح بالزيارة انّما هو للمسجد، فلا تقل: أنا مسافر لزيارة الرسول (ص)،
ص: 83
وانّما قل: أنا مسافر للصلاة في المسجد النبوي، و انّي لأعجب كيف استحق هذا المسجد هذا الفضل و اصبح من المساحد التي تشدّ اليها الرجال؟ أليس لانّه مسجده عليه الصلاة و السلام؟!
فاي فرق بينه و بين المساجد؟ و إذا كان شرف المسجد و فضله لاجله (ص) فكيف تسنّ زيارة المسجد و تحرم زيارة من شرف المسجد لأجله (ص). (1)
اگر كسى بگويد: من بار سفر بستهام بهجهت زيارت پيامبر (ص) براى سلام ودرود فرستادن بر او در مسجدش و زيارت دو صاحبش و هر آنكه در آن بقعه پاك است، و نيز آثار و مشاهدى را كه جايگاه نزول وحى و قرآن و موطن ايمان و جهاد است را مشاهد كنم، هرگاه كسى بگويد: من به اين قصد مبارك مسافرت كردهام قيامت برپا شده و مصائب بر او فرود مىآيد و در زمين زلزله مىشود و زمين بارهاى سنگين خود را خارج مىكند، به اين نحو كه آنان- وهابيان- بر او حكم به ضلالت و شرك مىكنند، و اگر بخواهند حكم او را تخفيف دهند كمترينحكمش اين است كهبر او حكم به بدعت و مخالفت سنت نبوى مىنمايند. و منكر مىگويد: تنها قصد
1) الزيارة النبوية، صص 5 و 6.
ص: 84
شرعى صحيح، زيارت براى مسجد است و تو نبايد بگويى: من مسافرت بهجهت زيارت رسول (ص) مىكنم، بلكه تنها بايد بگويى: من براى نماز در مسجد نبوى مسافرت مىنمايم. ومن تعجب مىكنم كه چگونه اين مسجد مستحق اينفضيلت شده و از مساجدى شده كه بار سفر به سوى آن بسته مىشود؟! آيا بدين جهت نيست كه مسجد پيامبر (ص) است؟ وگرنه چه فرقى بين مسجد او و ساير مساجد ديگر مىباشد؟ و چون شرف و فضيلت مسجد به جهت انتساب به آن حضرت است، پس چگونه زيارت مسجد او سنت است، ولى زيارت كسى كه شرف مسجد به خاطر اوست سنت نمىباشد؟!
او همچنين مىگويد:
الزيارة تستدعي سفراً وتستلزم رحيلا؛ اذ انّها عبارة عن انتقال من الزائر للمزور، وذلك الانتقال يقتضي سفراً ويتطلب مجيئاً، ولايتصور انتقال بدون سفر ولا يتحقق مجيء بغيره، كما لايمكن ان تكون هجرة بدون انتقال ولا تتأتي رحلة بدون ارتحال ... وقد صحّ خروجه (ص) لأصحابه بالبقيع وأحد تقديراً ووفاءً منه لأصحابه الكرام ومن اوفي
ص: 85
منه (ص)؟! (1)
زيارت مستلزم سفر وحركت است؛ زيرا عبارت است از انتقال وحركت از طرف زائر براى رسيدن به شخص زيارت شده، واين انتقال مقتضى سفر بوده ومستلزم آمدن است، وهرگز حركت بدون سفر متصور نيست همانگونه كه آمدن بدون سفر امكانپذير نمىباشد، ونيز هجرت بدون حركت ونيز رحلت بدون ارتحال صدق نمىكند ... وبه طريق صحيح رسيده كه پيامبر (ص) از منزل به طرف بقيع وأحد بيرون مىآمد تا حقّ اصحابش را ادا نمايد، وچه كسى باوفاتر از او بوده است؟!
بنابراين اينكه مىگويند بار سفر بستن براى زيارت قبر پيامبر (ص) جايز نيست، خلاف سنت پيامبر (ص) است.
او درباره برداشت غلط وهابيان از مفهوم واسطه مىگويد:
يخطئ كثير من الناس في فهم حقيقة الواسطة فيطلقون الحكم هكذا جزافاً بانّ الواسطة شرك و انّ من اتخذ واسطة باي كيفية كانت فقد اشرك بالله، و انّ شأنه في هذا شأن المشركين القائلين (ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى) و
1) الزيارة النبوية، ص 30.
ص: 86
هذا كلام مردود، و الاستدلال بالآية في غير محلّه؛ و ذلك لانّ هذه الآية الكريمة صريحة في الإنكار علي المشركين عبادتهم للأصنام و اتخاذها آلهة من دون تعالي و اشراكهم اياها في دعوي الربوبية، علي انّ عبادتهم لها تقربهم إلي الله زلفي، فكفرهم و اشراكهم من حيث عبادتهم لها و من حيث اعتقادهم انّها ارباب من دون الله ...
فالواسطة لابدّ منها و هي ليست شركاً، و ليس كل من اتخذ بيته و بين الله واسطة يعتبر شركاً، و إلّا لكان البشر كلهم مشركين بالله؛ لانّ امورهم جميعاً تبني علي الواسطة، فالنبي (ص) تلقي القرآن بواسطة جبرئيل، فجبرئيل واسطة للنبي (ص) و هو (ص) الواسطة العظمي للصحابة ... و هو الذي يقول: (انا قاسم و الله معط). و بذلك يظهر انّه يجوز وصف أي بشر عادي بانّه فرج الكربة و قضي الحاجة، أي كان واسطة فيها، فكيف بالسيد الكريم و النبي
ص: 87
العظيم (ص)؟ (1)
بسيارى از مردم در فهم حقيقت واسطه اشتباه مىكنند و بىضابطه و مطلق حكم مىكنند كه واسطه شرك است و اينكه هر كس واسطهاى را قرار دهد به هر كيفيتى باشد او به خداوند شرك ورزيده است، و اينكه شأن او در اينباره همانند مشركان است كه مىگويند (ما بتها را عبادت نمىكنيم جز آنكه ما را به سوى خدا نزديك كنند). و اين كلام مردودى است و استدلال به آن به بىجاست؛ زيرا كه اين آيه صريح در انكار بر مشركان است از آن جهت كه بتها را پرستيده و تنها آنها را خدايان خود خواندهاند، و نيز آنها را شريك خدا در ادعاى ربوبيت مىدانند، با اين ديد كه عبادت آنها آنان را به خداوند نزديك گرداند. پس كفر و شرك آنها بدين جهت است كه بتها را پرستيده و معتقدند كه آنها با قطع نظر از خداوند ربّ مىباشند ... پس واسطه بايد باشد و در عين حال شرك نيست، و هر كس كه بين خود و خدا واسطهاى قرار دهد كار شركآميزى نكرده است، وگرنه بايد تمام بشر مشرك به خدا مىبودند؛ زيرا تمام امور آنها مبتنى بر واسطه است؛ چرا كه پيامبر (ص) قرآن را از طريق واسطه جبرئيل تلقى كرده و جبرئيل واسطه براى پيامبر (ص) است و پيامبر (ص) هم واسطه بزرگ براى صحابه مىباشد ... و او كسى است كه مىفرمود: (من تقسيمكننده و خدا عطاكننده است). و به اين مطلب ظاهر مىگردد كه جايز است بشر عادى را اينگونه توصيف كرد كه او گرفتارى
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 95.
ص: 88
را برطرف نموده و حاجت را برآورده كرد؛ يعنى واسطه در آن بود، تا چه رسد به سرور كريم و پيامبر عظيم (ص)؟
محمد بن علوى مالكى در جواز بلكه رجحان استغاثه به ارواح اوليا كه وهابيان آن را شرك اكبر مىدانند، مىگويد:
فان قالوا: انّ الممنوع انّما هو سؤال الأنبياء و الصالحين من اهل القبور في برازخهم؛ لانّهم غير قادرين و قد سبق ردّ هذا الوهم مبسوطاً و اجمالًا: انّهم احياء قادرون علي الشفاعة و الدعاء، و حياتهم حياة برزخية لائقة بمقامهم يصحّ بها نفعهم بالدعاء و الاستغفار، و المنكر لذلك اخف احواله انّه جاهل بما كاد يلحق بالمتواتر من سنته عليه الصلاة و السلام الدال علي انّ موتي المؤمنين لهم في حياتهم البرزخية العلم و السماع و القدرة علي الدعاء و ما شاء الله من التصرفات، فما الظنّ بأكابر اهل البرزخ من
ص: 89
النبيين و سائر الصالحين؟! (1)
اگر بگويند: اينكه آنچه منع شده درخواست از انبيا و صالحان از اهل قبور در برزخهاى آنهاست؛ چراكه آنها قادر نيستند، [در جواب مىگوييم] ردّ اين توهم سابقاً به طور مبسوط و اجمال گذشت، كه انبيا و صالحان زنده بوده و قدرت بر شفاعت و دعا دارند، و حيات آنها حيات برزخى است و لايق به مقام آنهاست و صحيح است كه آنان با حيات برزخى از دعا و استغفار سود مىبرند، و منكر اين امور كمترين احوالش اين است كه او جاهل به سنت پيامبر عليه الصلاة و السلام است، سنتى كه نزديك است كه ملحق به تواتر شود و دلالت دارد بر اينكه اموات از مؤمنان در عالم برزخ زنده بوده و داراى علم و شنود و قدرت بر دعا و آنچه از تصرفات خدا بخواهد مىباشند، پس چه گمانى به بزرگان اهل برزخ از پيامبران و ساير صالحان مىباشد؟!
1) مفاهيم يجب ان تصحّح، ص 180.
ص: 90
او داراى تأليفات بسيارى است از قبيل:
بيعة على بن ابىطالب فى ضوء الروايات الصحيحة؛
نحو انقاذ التاريخ الاسلامى؛
قراءة فى كتب العقائد؛
الصحبة و الصحابة بين الإطلاق اللغوى و التخصيص الشرعى؛
معجم الصحابة، اصحاب الصحبة الشرعية؛
الشورى و بيعة عثمان؛
الخلافة المدنية؛
معاوية بن ابىسفيان، قرائة فى المناقب و المثالب؛
مع الشيخ صالح فوزان و تلميذه الخراشى؛
مع الشيخ عبدالله السعد و تلميذه الحميدى؛
مع الشيخ سفر الحوالى؛
مع الدكتور محمّد المحزون؛
مع الدكتور سليمان العودة؛
قرائة فى منهاج السنة لابن تيمية، و ردّ ما فيه من اخطاء فى حق اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع)؛
محمّد بن عبدالوهاب داعية و ليس نبياً.
او نيز مقالاتى را از خود به يادگار گذاشته كه عبارتند از:
ص: 93
المعلم يعيد تأتأة العباس؛
وزير المعارف بين الاحراج و الواجب؛
وزير المعارف و الأعذار الخفية؛
حوار البرهان لا حوار الصاروخ؛
الحقيقة لاتسير وحدها؛
عام الثقافة هل يمرّ بسلام؛
المناظرات، مبادىء و اجراءات؛
شتائم المسلمين و حوارات غيرهم؛
للمشتومين فقط؛
اهداف النشر بين العموم و الخصوص؛
بعد حريق منى؛
هموم الكاتب؛
كبش الحقيقة؛
مراجعات؛
الملك عبدالعزيز و اسرار الانجاز؛
قرائة فى تحولات السنة للشيعة؛
اصلاح العقول؛
السرقات الادبية؛
قرائة فيكلمة سمو ولى العهد؛
قراءة فى المعجم الجغرافى للمخلاف السليمانى؛
كوسوفو، المسرحية القادمة؛
ص: 94
الى متى الاختلاف؟!؛
اعتذار و عتاب؛
التعصب و الانصاف؛
مشروع المعيلى.
رديههايى كه حسن بن فرحان مالكى داشته چه در روزنامهها و فتاوى يا بيانات يا جوابها عبارتند از؛
القعقاع بن عمرو، حقيقة ام اسطورة؟!؛
المقررات بين الواقع و الأمل؛
الردّ على الدكتور عبدالرحمن الفريح؛
فتوى الشيخ المالكى فى حمود العقل؛
بيان الشيخ المالكى فى على الخضير؛
جواب الشيخ المالكى فى الشيخ عبدالله السعد.
ص: 95
ص: 91
شرح حال حسن بن فرحان مالكى
حسن بن فرحان مالكى در سايت خود در شرح حال خود چنين آورده است:
من متولد كوههاى بنىمالك در سال 1390 ه. ق هستم كه تعليمات ابتدايى را در مدرسه «قعقاع» در وادى جنيه بنىمالك در سال 1401 ه. ق فرا گرفتم ... و تعليمات دانشگاهى را در دانشكده دعوت و اعلام در دانشگاه محمّد بن سعود در «رياض» در سال 1408 ه. ق تا 1412 ه. ق آموختم. همانگونه كه علم را از برخى از علما و شيوخ در مساجد رياض آموختم كه از مشهورترين آنها شيخ محمّد حسن موريتانى و شيخ عبدالعزيز بن باز، و شيخ ناصر العقل، و شيخ عبدالله سعد، و شيخ عبدالرحمن محموداند كه از آنها در رياض استفاده كردهام، ولى مهمترين اساتيدم كه فضل من به آن استاد باز مىگردد شيخ على بن بوبكر نسيب عقيلى در «صبياء» است كه بين من و آن استاد ملاقاتها و مراسلات فراوانى بوده است. تخصص من در دو علم مىباشد: يكى علم تاريخ و ديگرى علم حديث.
ص: 92
حسن بن فرحان در اين باره مىگويد:
لكن الذي اراه انّ معظم الحنابلة ليس علي تكفير ابيحنيفة و اصحابه و لا تكفير الأشاعرة و لا تكفير الشيعة من امامية و زيدية و لا الاباضية و لاغيرها من طوائف المسلمين. (1)
آنچه كه من مشاهده مىكنم اين است كه معظم حنابله ابوحنيفه و اصحابش و اشاعره و شيعه اماميه و زيديه و اباضيه و ديگر طوائف از مسلمانان را تكفير نمىكنند [آنگونه كه وهابيان سلفى و حنبلى امروزه تكفير مىنمايند].
1) قرائة فى كتب التاريخ، ص 14.
ص: 96
او نيز مىگويد:
ولا زال كثير من الحنابلة المعاصرين علي تكفير سائر المسلمين، من الطوائف الأخرى؛ كالشيعة و المعتزلة، بلاتفريق بين المعتدلين و الغلاة و تضليل سائر الأشاعرة و الصوفية، و هم معظم المنتسبين لاهل السنة و الجماعة اليوم. (1)
همواره بسيارى از حنابله معاصر در صدد تكفير ساير مسلمانان از طوايف ديگر هم چون شيعه و معتزله مىباشند، بدون آنكه بين افراد معتدل و غالى از اين دو دسته فرق گذارند، و نيز عموم اشاعره و صوفيه را كه غالب منتسبين به اهل سنت و جماعت امروز هستند را گمراه مىدانند.
حسن بن فرحان مىگويد:
ولا زال بعضهم في ذم بعض ائمة اهل البيت البريئين من غلوّ الأتباع، مع المبالغة في مدح ملوك بنيامية و تبرير مظالمهم، و قد ذمّتهم الأحاديث
1) قرائة فى كتب التاريخ، حسن بن فرحان مالكى، ص 14.
ص: 97
الصحيحة و الآثار الصحابية و التابعية، و لبيان هذا موضع آخر (1)
دائماً برخى از وهابيان حنبلى درصدد مذمت نمودن برخى از اهل بيتاند، امامانى كه از غلوّ پيروان خود بيزارند ولى در مدح و ستايش پادشاهان بنىاميه و مبرّا كردن آنان از ظلمهايشان مبالغه مىنمايند، پادشاهانى كه در احاديث صحيح و آثار صحابه و تابعين مذمت شدهاند. و براى بيان اين مطلب موضع ديگرى است.
حسن بن فرحان مىگويد:
اخبرني احد اساتذة العقيدة باحدي الجامعات السعودية: انّ الآراء الالحادية لها وجود عند بعض الطلاب، اثناء فتح باب الحوار معهم و هم من طلبة الأقسام الشرعية، فضلا عن غيرها. (2)
يكى از اساتيد عقيده در يكى از دانشگاههاى سعودى به من خبر داد كه آراء الحادى در برخى از جوانان دانشگاهى نفوذ كرده است و اين مطلب را در اثناى باز كردن بحث و گفتوگو با آنها فهميدم، با كسانى كه از دانشجويان اقسام شريعت بودند تا چه رسد به غير
ص: 98
آنها.
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
ويظنّ بعض الناس: انّ هذه الأمراض التي دخلت في كتب العقائد و في عقول المسلمين؛ من التكفير الظالم و التبديع و التضليل دون استناد علي ادلة و براهين صحيحة، مع نشر الأكاذيب علي النبي (ص) انّما كان في الأزمنة المتأخرة فقط، و هذا نتيجة لعدم الإطلاع علي كتب المتخاصمين في القرن الثالث و الرابع، ففيها الكثير من هذا التكفير الظالم و التبديع و التفسيق، و هي الكتب التي يتحاكم اليها العقائديّون المعاصرون، تاركين نصوص القرآن و السنة، و محتجّين بما لا حجة فيه؛ بانّ السلف الصالح كانوا يكفّرون و يفسّقون و يضلّلون و يفحشون القول و يفتون بقتل مخالفيهم، و استحلال دمائهم و اموالهم و أعراضهم، و يقصدون بالسلف
ص: 99
الصالح من كان علي مذهبهم في الخصومات، فمن كان منهم، فهو من السلف الصالح، و ان كان كاذباً فاجراً، و من كان من غيرهم فهو من السلف الصالح، و ان كان من اعبد الناس و اصدقهم. (1)
برخى از مردم گمان مىكنند اين امراضى كه در كتابهاى اعتقادى و عقول مسلمانان از تكفير به ناحق و نسبت به بدعت و گمراهى بدون هيچگونه استناد به ادله و براهين صحيح، با نشر دروغهايى بر پيامبر (ص) پيدا شده تنها در زمانهاى متأخر بوده است، و اينگونه قضاوت نتيجه عدم اطلاع بر كتب مخالفان در قرن سوم و چهارم است، كه در آنها بسيارى از اين تكفيرهاى به ناحق و نسبت دادن به بدعت و فسق يافت مىشود، كتابهايى كه علماى عقايد معاصر آنها را حَكَم قرار داده و نصوص قرآن و سنت را رها كردهاند، و به چيزى احتجاج مىكنند كه حجت نيست؛ به اينكه سلف صالح تكفير و تفسيق مىكرده و نسبت به گمراهى وفحش لفظى مىدادند، و فتوا به قتل مخالفان داده و خون و اموال و آبروى آنان را حلال مىشمردند، و مقصودشان به سلف صالح كسانى است كه در خصومتها مذهب آنان را داشتهاند و هركس كه از آنان بوده او از سلف صالح است گرچه دروغگو فاجر باشد، و هركس كه در مذهب آنان نبوده او از سلف پست است گرچه از عابدترين و
1) قرائة فى كتب العقائد، صص 21- 22.
ص: 100
راستگوترين مردم باشد.
حسن بن فرحان در ردّ تكفير وهابيان مىگويد:
لو تتبّعنا اسباب نكسات المسلمين في الماضي؛ كسقوط بغداد و احتلال الشام و فلسطين من قبل الصليبيين و سقوط الأندلس لوجدنا انّ السبب الظاهر للخاصة و العامة هو تفرق المسلمين. و لو نظرنا لسبب هذا التفرق لوجدناه يكمن في الاتهامات المتبادلة بالضلالة و البدعة و الكفر، مع الاستغلال السياسي لهذه الطوائف، اذ اصبحتْ كل فرقة تري انّ اليهود و النصاري و الصليبيين و المغول اقرب لها من الطائفة الأخري التي تلتقي معها في الأصول العامة للاسلام. (1)
اگر اسباب شكست مسلمانان را در گذشته پيگيرى كنيم همچون سقوط بغداد و اشغال شام و فلسطين از سوى صليبىها و سقوط اندلس، پى مىبريم كه سبب ظاهر براى خاص و عام همان تفرقه
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 25.
ص: 101
مسلمانان بوده است. و اگر در سبب اين تفرقه نظر افكنديم پى مىبريم كه در يك مطلب نهفته است و آن اتهاماتى از قبيل گمراهى، بدعت و كفر بوده كه به يكديگر زده مىشده است، با ضعف سياسى كه بر اين طوائف حاكم بوده است؛ زيرا فرقهاى مىبيند كه يهود و نصارا و صليبىها و مغول به آنها از طوائف ديگر نزديكتر است، طوائفى كه با يكديگر در اصول عامه اسلام اشتراك نظر دارند.
وى مىگويد:
بل تجد بعض غلاتهم يقول: (لا خير في الاسلام بلا سنة) و قد يقصد بعضهم بالسنة- للأسف- ما سيأتي ذكره من امراض فكرية؛ كالتكفير و الظلم و الاسرائيليات و التجسيم ...(1)
بلكه برخى از غاليان آنان را مشاهده مىكنى كه مىگويند: در اسلام بدون سنت خيرى نيست، و مقصود آنان از سنت- متأسفانه- چيزى است كه ذكرش خواهد آمد و آن مرضهاى فكرى از قبيل تكفير و ظلم و اسرائيليات و تجسيم مىباشد ...
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 38.
ص: 102
حسن بن فرحان مىگويد:
وهذا الفكر عند غلاة الحنابلة لا معتدليهم، هو الذي فرّخ لنا اليوم هؤلاء الغوغاء من التيار التبديعي، الذي يَصمّ الناس بالبدعة و الضلالة و لعلهم اوقع الناس فيها، فلذلك لايستغرب بعض الإخوة ان قام بعض هؤلاء الغلاة و شبّه الباحثين من طلبة العلم المخالفين له بالمستشرقين او بفرعون او ابليس او سلمان رشدي ... و لانستغرب منهم هذا التبديع و التكفير، فنحن نرحمهم؛ لانّنا نعرف من اين أُتوا، أُتوا من الجهل المسمّي علماً، و الظلم المسمّي عدلا، و البدعة المسمّاة سنة. (1)
و اين فكر نزد غاليان حنابله نه افراد معتدل از آنها موجب شده كه اين مصيبت را در جامعه كنونى پديد آورد و آن جامعهاى است كه نسبت بدعتگزار بودن به مردم مىدهند، و گوش مردم را با به كار بردن الفاظ بدعت و گمراهى پر كردهاند، و گويا خودشان در اين دو بيشتر فرو رفتهاند، و لذا برخى از برادران تعجب نمىكنند اگر برخى از اين غاليان قيام كرده و بحث كنندگان از طلبه علم را كه مخالف آنان هستند را به لقب مستشرق يا فرعون يا شيطان يا سلمان
1) قرائة فى كتب العقائد، صص 107- 108.
ص: 103
رشدى ... نسبت مىدهند، و ما از آنها اين نسبتهاى به بدعت و كفر را غريب نمىدانيم، و ما به آنان رحم مىكنيم؛ چرا كه مىدانيم از كجا آمدهاند، حرف آنان از جهلى سرچشمه گرفته كه آن را علم ناميدهاند، و از ظلمى كه آن را عدالت ناميدهاند و بدعتى كه آن را سنت مىدانند.
حسن بر فرحان مىگويد:
كما ان ظلمنا في تكفير ابي حنيفة و اصحابه- رحمهم الله- يجعلنا نتوقف في ظلمنا فِرَقاً اخري؛ كالشيعة و المعتزلة، و الصوفية و الاشاعرة و غيرهم؛ لانّه ان سلّمنا بانّ تكفيرنا لابي حنيفة كان خاطئاً، فما الذي يمنع من انّ تكفيرنا لهؤلاء كان خاطئاً ايضاً؟!(1)
همانگونه كه در تكفير ابوحنيفه و اصحابش- رحمهم الله- ظلم كردهايم، اين امر باعث مىشود كه در ظلم كردن به ديگر فرقهها از قبيل شيعه و معتزله و صوفيه و اشاعره و ديگران توقف نماييم؛ زيرا اگر تسليم شويم كه تكفير ابوحنيفه از سوى ما اشتباه بوده چه چيز
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 108.
ص: 104
مانع آن است كه تكفير اين فرقهها را نيز خطا و اشتباه نباشد؟!
حسن بن فرحان مىگويد:
والعاقل من اتعظ بهذا عن تلك؛ فلايتسرّع في التكفير قبل معرفة حجج الخصم و ارتفاع موانع التكفير، ومعرفة شُبَهه و اعتذاره، من قوله لا من نقل خصمه. (1)
عاقل آن است كه از اين امور عبرت گيرد و قبل از آنكه به ادله مخالف خود معرفت پيدا نمايد و موانع تكفير را مرتفع سازد، و شبهات و عذرهاى او را از زبان خودش بشناسد نه از نقل دشمنانش، با سرعت كسى را تكفير نكند.
وى مىگويد:
فمعني هذا: انّ عندنا خللا في النقل، فنُصحّح الروايات في تشويه الخصم و لانتفهمّ حجة الطرف الآخر و لانسمع له، و نكفّر باشياء ليست مكفّرة أو نكفّر بالزامات لايجوز التكفير بها، فلازم
1) همان.
ص: 105
القول ليس بقول.(1)
معناى آن اين است كه ما مشكلى در نقل داريم، و روايات را در تخريب مخالفان خود تصحيح مىكنيم بدون آنكه حجت و دليل طرف ديگر را بفهميم و يا گوش به آن فرا دهيم. و نيز مخالفان را به چيزهايى تكفير مىكنيم كه هرگز موجب تكفير نيستند، يا به الزاماتى تكفير مىنماييم كه تكفير به آنها جايز نمىباشد؛ چرا كه لازمه قول، اعتقاد گوينده به حساب نمىآيد.
حسن بن فرحان مىگويد:
وتجدهم يحذّرون من الغلوّ مع غلوهم في التكفير، و غلوّهم في الثناء علي علمائهم.(2)
تو آنان را مىبينى كه مردم را از غلو بر حذر مىدارند در حالى كه خودشان در تكفير [مسلمانان] ومدح علمائشان غلو وتندروى مىكنند.
وى در مورد وهابيان و سلفىها مىگويد:
وتراهم يأمرون بالوقوف عند حدود النصوص الشرعية و عدم الزيادة
ص: 106
عليها، بينما هم يزيدون كثيراً من العقائد ليست في الكتاب و لا في السنة. و تراهم يعظّمون تكفير المسلم، من عقائد الخوارج و انّه لايجوز. و هذا الورع عن التكفير انّما هم عن ضعفهم، فاذا قَوُوا لايرقبون في مسلم الّا و لا ذمّة و تراهم ينهون عن الاشتغال بأمر لم يشتغل به النبي (ص) و اصحابه، فاذا سَنَحت لهم الفرصة امروا الناس بمضايق من الاعتقادات لم تخطر علي بال صحابي و لا تابعي، مع مسمّيات و القاب سمّوها هم و آباؤهم، ما انزل الله بها من سلطان. (1)
شما آنان را مشاهده مىكنيد كه امر به توقف نزد حدود نصوص شرعى و عدم زياده بر آن مىكنند، در حالى كه آنان بسيارى از عقايد را زياد كردهاند كه در قرآن و سنت يافت نمىشود. شما مشاهده مىكنى آنان را كه تكفير مسلمانان را كه از عقايد خوارج است را ناپسند شمرده و جايز نمىدانند، ولى اين ورع از تكفير نشانه ضعف آنان است، ولى هنگامى كه قوى شدند. درباره هيچ مسلمانى رعايت خويشاوندى و پيمان نمىكنند. [از هيچ مسلمانى
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 134.
ص: 107
نمىگذرند و تمام مخالفان خود را نسبت به كفر مىدهند]. و نيز آنان را مشاهده مىكنى كه از اشتغال بر كارى كه پيامبر (ص) و اصحابش اشتغال نداشته نهى مىكنند، ولى هنگامى كه خودشان فرصت پيدا كردند مردم را به اعتقادى دستور مىدهند كه به ذهن هيچ صحابى يا تابعى نيامده است، و اين را با اسمها و القابى همراه مىكنند كه خود و پدرانشان درآورده و هرگز بر آن دليلى از جانب خداوند ندارند.
او در ردّ وهابيان و سلفىها و بىانصافى آنان مىنويسد:
تراهم يتشددون في نقد و تضعيف الرجال الذين لايوافقونهم في شواذ العقائد، حتي وصل ذمّتهم للبخاري و مسلم و يحيي بن معين و علي بن المديني و الكرابيسي، و ابن الجعد و ابي حنيفة، فضلا عن تضعيف سائر الشيعة، متمسكين بعبارة نقلوها عن الشافعي في تكذيب الخطابية من الروافض، لانّهم يستحلّون الكذب، فجعلها هؤلاء في كل الشيعة، ثقاتهم و ضعفائهم؛ بينما يبالغون في توثيق اتباعهم، ولو كانوا ضعفاء او خفيفي الضبط، كما
ص: 108
فعلوا في توثيق ابن بطة مثلا. (1)
شما آنان را مشاهده مىكنيد كه در نقد و تضعيف افرادى شدت به خرج مىدهند كه با آنان در عقايد شاذشان موافق نيستند، به حدّى كه بخارى و مسلم و يحيى بن معين و على بن مدينى و كرابيسى و ابن جعد و ابوحنيفه و حنفىها را تضعيف مىكنند تا چه رسد به تضعيف عموم شيعيان، و در اين كار به عبارتى تمسك مىكنند كه از شافعى در تكذيب [فرقه] خطابيه از روافض صادر شده كه آنان دروغ را حلال مىشمارند، و آن را بر تمام شيعه حمل مىنمايند؛ چه افراد ثقه آنها يا ضعيفشان، و اين در حالى است كه در توثيق پيروانشان مبالغه مىكنند، گرچه ضعيف بوده و ضبطش هم كم بوده است، همانگونه كه در توثيق ابن بطه چنين نمودهاند.
او در ردّ سلفىها به جهت تناقض در جرح و تعديل مىگويد:
وتراهم يتناقضون في الصحابة و وجوب تقديرهم، فيذمّون الشيعة لانّهم ينتقصون اصحاب النبي (ص)، بينما لايذمّون النواصب و لايذكرونهم بسوء، مع انّهم كانوا يلعنون علي بن ابي طالب و يذمّونه و يرمونه بكلّ طامة؛ سواء كان ذلك من قبل حكّامهم من بنيامية
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 134.
ص: 109
او علمائهم كحريز بن عثمان و ثور بن يزيد و نحوهم. (1)
تو آنان را مشاهده مىكنى كه در مورد صحابه و وجوب تقدير از آنان متناقض عمل مىكنند؛ چرا كه شيعه را مذمت مىنمايند؛ به جهت آنكه به اصحاب پيامبر (ص) نقص وارد مىكنند، ولى نواصب را مذمت نمىكنند و آنان را با بدى ياد نمىنمايند، با وجود آنكه نواصب على بن ابى طالب را لعن كرده و مذمت مىكنند و هر زشتى را به او نسبت مىدهند؛ چه اين كار از سوى حاكمان آنان از بنىاميه باشد يا علماى آنان، همچون حريز بن عثمان، و ثور بن يزيد و امثال آن دو.
حسن بن فرحان مىگويد:
بينما يبالغون في الاعتذار لعبارات صريحة، صدرت من ائمتهم، كما يفعلون في الاعتذار عمّا كتبه عبدالله بن الإمام احمد أو الاهوازي أو الهروي في التجسيم، أو كتبه البربهاري في التكفير أو ما كتبه ابن تيمية في انتقاص علي بن ابيطالب و ردّ كثير من فضائله. (2)
ص: 110
آنان در عذرتراشى براى عبارات صريحى كه از امامانشان صادر شده مبالغه مىكنند، همانگونه كه در نوشتههاى عبدالله بن امام احمد، يا اهوازى، يا هروى در تجسيم چنين نمودهاند، يا آنچه را كه بربهارى در تكفير يا ابن تيميه در نقص وارد كردن بر على بن ابىطالب و ردّ بسيارى از فضائلش نوشته چنين نمودهاند.
حسن بن فرحان درباره سلفىها مىگويد:
وتراهم يذمّون الخوارج؛ لانّهم يقتلون المسلمين و يكفرونهم، بينما هم يفتون بقتل خصومهم و تكفيرهم، كالخوارج تماماً. (1)
مشاهده مىكنى آنان را كه خوارج را مذمت مىكنند به جهت آنكه مسلمانان را به قتل رسانده و تكفير مىكنند، در حالى كه خودشان فتوا به قتل مخالفان خود داده و آنان را تكفير مىنمايند، همانگونه كه خوارج تمام اين كارها را انجام مىدهند.
وى درباره وهابيان مىنويسد:
ونحن إلي اليوم لانخشي إلّا من المسلمين،
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 136.
ص: 111
ولانحذر إلّا منهم و لو جاء مسافر من بريطانيا أو امريكا، لما استنكرنا شيئاً، لكن لو قال: جئت من سلطنة عمان أو من دولة ايران لنظرنا اليه شزراً؛ لانّ عمان اباضية و ايران فيها اغلبية شيعية، و لابدّ أن نسأل صاحبنا: لماذا سافرت إلي هناك؟! و لو علمنا به قبل سفره لحذّرناه منهم كثيراً، بينما لانحذّره من اليهود و لا النصاري، بل و لا من الملحدين!! و لنا في هذا تأويلات و اعتذارات لايسعني استعراضها و لا الجواب عليها. (1)
ما امروز تنها از مسلمانان مىهراسيم، و فقط از آنها پرهيز داريم. و اگر مسافرى از انگلستان و امريكا بيايد بر او انكار نمىگيريم، ولى اگر بگويد: مناز كشور سلطاننشين عمان يا از كشور ايران آمدهام به او نظر بد داريم، چرا كه مردم عمان اباضى بوده و اغلب مردم ايران شيعه هستند، و بر خود لازم مىدانيم كه از او سؤال كنيم: چرا به اين كشور سفر كردهاى؟! و اگر قبل از سفر از آن اطلاع داشتيم او را از آن بسيار برحذر مىداشتيم و اين در حالى است كه او را از يهود و نصارا بلكه از ملحدان برحذر نمىنماييم!! و براى ما در اين
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 167.
ص: 112
مسأله تأويلات و عذرهايى است كه وقت، اجازه طرح و جواب آنها را نمىدهد.
حسن بن فرحان مالكى بعد از نقل برخى از فضايل معاويه مىگويد:
والغريب انّ بعضهم كابن تيمية- سامحه الله- يورد مثل هذه النصوص العامة و يعتبرون القادح في الصحابة قادح في الكتاب و السنة، و يقصدون بالصحابة غالباً المتأخرين منهم كمعاوية و عمرو و امثالهم بينما يسكتون عن طعن النواصب في علي و لعنهم له.(1)
امر غريب اين است كه برخى همچون ابن تيميه- خدا از او بگذرد- امثال اين نصوصات عام را مىآورند و در نتيجه قدح كننده در صحابه را قدح كننده در قرآن و سنت به حساب مىآورند، و مقصودشان به صحابه غالباً متأخران از آنان است، همچون معاويه و عمرو و امثال آنان، در حالى كه از طعن نواصب در حق على و لعنكنندگان او سكوت مىكنند.
او همچنين مىگويد:
1) مذكرة فى الصحابة، حسن بن فرحان مالكى، صص 79 و 80.
ص: 113
ابن تيمية مع فضله و علمه إلّا انّه يجب أن نعرف انّه شامي و اهل الشام فيهم انحراف في الجملة علي علي بن ابيطالب و ميل لمعاوية. (1)
ابن تيميه با علم و فضلش بايد بدانيم كه از اهالى شام است، و اهالى شام داراى انحراف كمى درباره على بن ابىطالب و ميل او به معاويه بودهاند.
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
انا لا أري معني لمنع كتب الأشاعرة و الشيعة و الإباضية و غيرهم من المسلمين من دخول المملكة في ضوء التفجُّر المعرفي.(2)
من معنايى بر منع كتابهاى اشاعره و شيعه و اباضيه و ديگر مسلمانان از ورود به مملكت [سعودى] نمىبينم با وجود انفجار اطلاعات و معارف در دنيا.
ص: 114
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
إنّ هذا الإعتراف الّتي إعترف بها المشركون قد أجاب عنها بعض العلماء، وذكروا أنّ المشركين إنّما إعترفوا بها من باب الإفحام والإنقطاع، وليس من باب الإقتناع، ولو كانوا صادقين في إعترافهم لأتوا بلوازم هذا الإعتراف. فلذلك يأمر الله نبيّه (ص) أن يذكّرهم بلوازم هذا الإعتراف كما في قوله تعالي: (فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ)، (قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ) فكأنّ الله عزّوجلّ يوبّخهم بأنّهم كاذبون وأنّهم لايؤمنون بالله عزّوجلّ خالقاً ورازقاً ... (1)
اين اعترافى كه مشركان به آن اقرار كردهاند را برخى از علما از آن اينگونه جواب دادهاند كه مشركان اين اعتراف را از باب اجبار وسيهرو شدن واز روى ناچارى داشتند، نه از باب قانع شدن ورسيدن به اين مطلب. واگر در اعترافشان به اين امور صادق بودند، ملتزم به لوازم آن نيز مىشدند. به همين جهت است كه خداوند پيامبرش را امر مىكند كه آنان را به لوازم اين اعتراف تذكر دهد؛ همانگونه كه در قول خداوند (فَقُلْ أَ فَلا
1) داعية وليس نبياً، حسن بن فرحان مالكى، ص 48.
ص: 115
تَتَّقُو نَ) و (قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ) آمده است. پس گويا خداوند عزّوجلّ آنان را توبيخ مىكند كه در ادّعايشان دروغ مىگويند وهرگز به خالقيت ورازقيت خدا ايمان ندارند.
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
ويساعده علي ذلك ايضاً انّ غلاة السنة لهم الصوت الأقوي داخل الوسط السنّي السلفي علي وجه الخصوص، فلذلك لانستغرب هذه الانحسارات عن السنة إلي مذاهب اخري ... و سيبقي الغلو السلفي من اكبر الأمور المساعدة علي الانتقال الحادّ إلي الشيعة مالم يسارع عقلاء السلفية بنقد الغلو داخل التيار السلفي نفسه، ذلك الغلو المتمثّل في كثرة الاحاديث الضعيفة و الموضوعة الّتي نشدّ بها المذهب و كثرة التكفيرات المخالفة للمنهج السلفي، كتكفير ابيحنيفة و الأحناف و تكفير الشيعة و الجهمية و المعتزلة. (1)
1) مجله المجلّة، شماره 1082، سال 11/ 11/ 2000 م، تحت عنوان: «قراءة فى التحولات السنية للشيعة».
ص: 116
تأييد اين مطلب اينكه غاليان اهل سنت صداى قوىترى بهويژهدر بين سنىهاى سلفى دارند، و لذا اينگونه خروجها از مذهب اهلسنت به مذاهب ديگر را بدين جهت غريب نمىدانيم ... و زود است كه غلو سلفىها از بزرگترين امورى گردد كه باعث انتقال سريع اهل سنت به سوى شيعه شود، مگر آنكه عقلاء سلفى به فكر چاره برآمده و غلو و تندروى خود را از درون نقد كنند، غلوى كه در وجود احاديث ضعيف و جعلى براى تأييد مذهب و تكفير مخالفان مذهب و روش سلفى پديدار گشته است، همچون تكفير ابوحنيفه و احناف و تكفير شيعه و جهميه و معتزله.
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
وكتاب التوحيد أو كتاب كشف الشبهات أو غيرهما من كتب الشيخ و رسائله انّما الّفها بشر يخطيء و يصيب و لم يؤلّفها ملك و لا رسول، فلذلك من الطبيعي جداً أن يخطيء و لا مانع شرعاً و لا عقلا من وقوع الأخطاء من الشيخ؛ سواء كانت كبيرة أو صغيرة، كثيرة أو قليلة، فقهية أو عقدية
ص: 117
(ايمانية) ... (1)
كتاب (التوحيد) و كتاب (كشف الشبهات) يا غير اين دو از كتابها و رسالههاى شيخ را كسى نوشته كه بشرى است ممكن است خطا كند يا به واقع برسد، و آنها را فرشته يا رسول ننوشته است؛ و لذا خيلى طبيعى به نظر مىرسد كه او خطا كند و از نظر شرع و عقل مانعى از وقوع خطاها از شيخ نيست؛ چه آن خطاها بزرگ باشد يا كوچك، زياد باشد يا كم، فقهى باشد يا عقيدتى و ايمانى ...
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
ثمّ جاء بعد هؤلاء آل تيميّة بحرّان ثمّ دمشق، و ابن كثير كان فيه نصب إلي حدّ كبير، و الذهبي إلي حدّما، امّا ابن تيمية إلي حدّ لا ينكره باحث منصف، فاشتهر عنه النصب و كتبه تشهد بذلك، و لذلك حاكمه علماء عصره علي جملة امور منها بغض علي، ولم يحاكموا غيره من الحنابلة، مع انّ فيهم نصباً ورثوه عن ابن بطة و
1) داعية و ليس نبياً، ص 3.
ص: 118
ابن حامد و البربهاري و ابن أبييعلي و غيرهم. و التيار الشامي العثماني له اثر بالغ علي الحياة العلمية عندنا في الخليج، و هذا من اسرار حساسيتنا من الثناء علي الامام علي أو الحسين، و ميلنا الشديد لبني امية، فتنبّه!! (1)
بعد از آنان، آل تيميه حرّانى دمشقى و ابنكثير ظهور كردند. ابنكثير تا حدود زيادى نصب و عداوت اهل بيت: را در دل داشت، وذهبى نيز تا حدودى چنين بود. ولى دشمنى ابنتيميه نسبت به اهل بيت آنقدر زياد بود كه بحثكننده منصف نمىتواند آن را انكار نمايد، ولذا او مشهور به ناصبىبودن است وكتابهاى او نيز بر اين مطلب گواهى مىدهد، وبدين جهت علماى هم عصرش او را به جهت امورى از آن جمله بغض على [) ع)] محاكمه نمودند، با اينكه غير او از حنابله را محاكمه نكردند در حالى كه در آنان نيز نصب و عداوتى بود كه از ابن بطه و ابن حامد و بربهارى و ابن ابى يعلى و ديگران به ارث برده بودند، و مدرسه شام كه عثمانى هستند اثر بسيارى بر حيات علمى ما در خليج گذاشته است، و بدين جهت است كه ما حسّاسيت فراوانى نسبت بهمدح و ثناى بر امام على يا حسين داشته و ميل شديد به بنىاميه داريم، پس آگاه باش.
1) همان، صص 64 و 65.
ص: 119
او همچنين مىگويد:
ثمّ تتابع علماء الشام كابن تيمية و ابن كثير و ابن القيم- و اشدّهم ابن تيمية- علي التوجس من فضائل علي و اهل بيته، و تضعيف الأحاديث الصحيحة في فضلهم، مع المبالغة في مدح غيرهم!! و علماء الشام- مع فضلهم- بشر لاينجون من تأثير البيئة الشامية الّتي كانت اقوي من محاولات الانصاف، خاصّة مع استئناس هؤلاء بالتراث الحنبلي ... (1)
سپس يكى پس از ديگرى علماى شام همچون ابن تيميه و ابن كثير و ابن قيم آمدند، كه شديدترين آنها در مخفى نمودن فضائل على و اهل بيتش و تضعيف احاديث صحيح در فضائل آنان، ابن تيميه است، و اين در حالى است كه در مدح ديگران شديداً مبالغه مىكنند. علماى شام با فضيلتى كه دارند بشرى هستند كه هرگز از تأثير محيط شام بىنصيب نبودهاند، محيطى كه از انصاف به دور بوده است. خصوصاً آنكه آنان با ميراث حنابله انس داشتهاند ...
حسن بن فرحان مىگويد:
حُوكِمَ ابن تيمية في عصره علي بغض علي
1) داعية وليس نبياً، ص 176.
ص: 120
واتّهمه مخالفوه من علماء عصره بالنفاق و اخطئوا في ذلك و اتّهموه بالنصب و اصابوا في كثير من ذلك، لقوله: انّ علياً قاتل للرئاسة لا للديانة، و زعمه انّ اسلام علي مشكّك فيه لصغر سنه و انّ تواتر اسلام معاوية و يزيد بن معاوية اعظم من تواتر اسلام علي!! و انّه كان مخذولا، و غيرذلك من الشناعات التي بقي منها مابقي في كتابه منهاج السنة. و ان لم تكن هذه الأقوال نصباً فليس في الدنيا نصب.(1)
ابن تيميه در عصرش به جهت دشمنى با على (ع) محاكمه شد و مخالفين از علماى عصرش او را متّهم به نفاق كردند ولى در آن به خطا رفتند و او را متّهم به عداوت با اهل بيت: نمودند و در بسيارى از موارد به واقع رسيدند؛ چرا كه او مىگويد: على به جهت رياست جنگيد نه به جهت ديانت. و گمان او كه اسلام على مورد شك است؛ چرا كه كودكى كمسن بوده است، و تواتر اسلام معاويه و يزيد بن معاويه از تواتر اسلام على مهمتر است، و اينكه على خوار شده است، و ديگر كلمات زشت و پست كه در كتابش به نام
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 176
ص: 121
«منهاج السنة» باقى مانده است. و اگر اين گفتهها نصب و دشمنى با حضرت على نباشد پس در دنيا دشمنى نيست.
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
بينما يبالغون في الاعتذار لعبارات صريحة، صدرت من ائمتهم، كما يفعلون في الاعتذار عمّا كتبه عبدالله بن الامام احمد أو الاهوازي أو الهروي في التجسيم، أو كتبه البربهاري في التكفير أو ما كتبه ابن تيمية في انتقاص علي بن ابيطالب و ردّ كثير من فضائله. (1)
آنان در عذرتراشى براى عبارات صريحى كه از امامانشان صادر شده مبالغه مىكنند، همانگونه كه در نوشتههاى عبدالله بن امام احمد، يا اهوازى، يا هروى در تجسيم چنين نمودهاند، يا آنچه را كه بربهارى در تكفير يا ابن تيميه در نقص وارد كردن بر على بن ابىطالب و ردّ بسيارى از فضائلش نوشته چنين نمودهاند.
1) قرائة فى كتب التاريخ، ص 136.
ص: 122
او در ردّ كتاب «كشف الشبهات» محمد بن عبدالوهاب كتابى را تأليف كرده و نام آن را «داعية و ليس نبياً»، يا «نقض كشف الشبهات» گذاشته و در آن انتقاداتى از محمد بن عبدالوهاب و مطالب كتاب او داشته است، اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
سبحان الله! كفار قريش الذين لايقولون (لا اله الّا الله) و لايؤمنون بيوم القيامة، و لا البعث ولا جنة ولا نار، ولا يؤمنون بنبي، و يعبدون الأصنام، و يقتلون و يظلمون و يشربون الخمور و يرتكبون المحرمات، مَثَلهم مَثَل المسلمين الصائمين الحاجين المزكين المتصدقين،
ص: 123
المجتنبين للمحرمات، و يفعلون مكارم الاخلاق ... لا، ليسوا سواء، حتي و أن تأول علماؤهم و جهل عوامهم، فالتأويل و الجهل باب واسع، لكن لايساوي فيه من يقوم بأركان الاسلام ممّن لاينكرها. (1)
منزه است خداوند! كفار قريش كه كلمه توحيد (لا اله الّا الله) را بر زبان جارى نمىكنند و به روز قيامت ايمان نمىآورند، و حشر و بهشت و دوزخ را قبول ندارند، و بتها را عبادت مىكنند و مىكشند و ظلم مىنمايند و شرب خمر مىكنند و مرتكب محرمات مىشوند، [آيا] آنها همانند مسلمانانى هستند كه نماز به جاى آورده و روزه مىگيرند و حج به جاى مىآورند و زكات و صدقه مىدهند و از محرمات اجتناب مىكنند و مكارم اخلاق را به جاى مىآورند؟ ... هرگز، آن دو مساوى نيستند، پس تأويل و جهل باب واسعى دارد، ولى با كسانى كه به اركان اسلام قيام مىكنند و آنها را انكار نمىنمايند مساوى نيستند.
ولايتساوي من يؤمن بالنبي (ص) نبياً و رسولا و من يكذبه و يظنّه ساحراً أو كاهناً، ولا يتساوي من يتوسل بالنبي (ص)
1) نقض كشف الشبهات، حسن بن فرحان مالكى، ص 3.
ص: 124
ويتبرك بالصالحين- و ان اخطأ- مع من يرجم النبي (ص) و يقتل الصالحين و لايتساوي من يؤمن باليوم الآخر و الجنة و النار، مع من يقول: (إنْ هِي إلّا حَياتُنا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيَا). لايتساوي من قال: (لا اله الّا الله) مع من قال: (أَ جَعَلَ الآْلِهَةَ إِلهاً واحِداً) لا، لايتساوي من آمن و من كفر، من صدق الرسل و من كذّبهم، من آمن بالبعث و من كفر به. لايتساوي من طلب شفاعة الحي ممّن يطلب شفاعة الجماد. لايتساوي من يطلب شفاعة الأحياء و هو يعرف انّهم عبيدالله ممّن يطلب شفاعة الأصنام و يجعلهم مشاركين لله في الألوهية. لا يا شيخنا- سامحك الله- هناك فرق كبير بين هؤلاء و هؤلاء.(1)
كسانى كه به پيامبر (ص) ايمان آورده با كسانى كه او را تكذيب كرده و به گمانشان او ساحر و يا كاهن است مساوى نيستند. و نيز كسانى كه به پيامبر (ص) توسل جسته و به صالحان تبرك مىجويند- گرچه خطا كرده باشند- با كسانى كه پيامبر (ص) را سنگ زده و
1) نقض كشف الشبهات، ص 4.
ص: 125
صالحان را به قتل مىرسانند يكسان نيستند. كسانى كه به آخرت و به بهشت و دوزخ ايمان آورده با كسانى كه مىگويند: (زندگى ما جز حيات دنيا نيست، مىميريم و زنده مىشويم) مساوى نمىباشند. كسى كه مىگويد: (خدايى جز الله نيست) با كسى كه مىگويد: (آيا خدايان را يك خدا كرده است) يكسان نيست، هرگز چنين نمىباشد. كسى كه ايمان آورده با كسى كه كفر ورزيده، كسى كه رسولان را تصديق كرده با كسى كه آنان را تكذيب نموده، كسى كه به حشر ايمان آورده و كسى كه به آنها كافر شده مساوى نيست. كسى كه درخواست شفاعت از زندهاى مىكند با كسى كه درخواست شفاعت از جماد مىنمايد يكسان نيست. كسى كه درخواست شفاعت از زندهها مىكند در حالى كه مىداند آنها بندگان خدايند، با كسى كه درخواست شفاعت از بتها مىكند و آنها را شريك خداوند در الوهيت مىداند يكسان نيست، نه اى شيخ ما- كه خداوند از تو بگذرد- در اين جا فرق بزرگى بين اين دو دسته است.
معظم علماء المسلمين في عهد الشيخ محمد و في ايّامنا هذه يقولون بجواز التبرك بالصالحين و التوسل بهم؛ فهل نحن اليوم نكفر حميع هؤلاء؟! أم نخطئهم فقط؟!
ان قلتم: نحن نكفرهم ردّ عليكم هذه
ص: 126
البلاد و اتّهموكم بالغلوّ في الدين و تكفير المسلمين. و ان قلتم: لا، نحن لانكفرهم، رددتم علي محمد بن عبدالوهاب تكفيره لهم؛ لانّه كان يكفر علماء و عوام مثل علماء زماننا و عوامهم تماماً ...(1)
معظم علماى مسلمين در عصر شيخ محمد و در ايام ما قائل به جواز تبرك به صالحان و توسل به آنان است، آيا ما امروز تمام آنها را تكفير كنيم، يا تنها نسبت خطا به آنان دهيم؟!
اگر بگوييم ما آنان را تكفير مىكنيم علماى آن شهرها شما را رد كرده و شما را متّهم به غلوّ در دين و تكفير مسلمانان مىكنند. و اگر بگوييد: هرگز ما آنان را تكفير نمىكنيم، بر محمد بن عبدالوهاب به جهت تكفيرش مسلمين را ردّ نمودهايد؛ زيرا كه او علما و عوام را همچون علماى زمان ما و عوامشان را تماماً تكفير كرده است ...
سامح الله الشيخ محمد، ففي هذا النص تكفير صريح لعلماء المسلمين في زمانه. ثم انّ المسلمين لايعبدون الّا الله، بخلاف هؤلاء المشركين الذين يسجدون للأصنام.
1) نقض كشف الشبهات، ص 4.
ص: 127
وإذا لم يكن هذا واضحاً فلن نستطيع التفريق بين امور اخري التباساً. (1)
خداوند از تقصيرات شيخ محمد بن [عبدالوهاب] بگذرد، در اين نص تكفير صريح علماى مسلمين زمان خودش مىباشد، مسلمانانى كه جز خدا را عبادت نمىكنند به خلاف آن مشركانى كه بتها رامىپرستند، و اگر اين امر واضح نباشد ما نمىتوانيم بين امور ديگر كه مشتبه است فرق گذاريم.
فإذا كانت التسوية بين الخوارج و الوهابية ظلماً فالتسوية بين كفار قريش و المسلمين اكثر ظلماً و ابعد عن الحق.(2)
اگر تسويه بين خوارج و وهابيان ظلم است، پس تسويه بين كفار قريش و مسلمانان ظلمش بيشتر و از حق دورتر مىباشد.
فالشيخ يذكر اسباباً ليست متحققة و لايدري أ هي سبب في القتال ام لا، و يترك الاسباب المتفق عليها بانّها هي سبب قتال النبي (ص) للكفار. (3)
ص: 128
شيخ محمد [بن عبدالوهاب] اسبابى را ذكر كرده كه تحقق خارجى ندارد، و نمىداند كه آيا آنها سبب در قتال بوده يا چيز ديگرى دخيل بوده است، و اين در حالى است كه او اسبابى را كه مورد اتفاق است در اينكه سبب قتال پيامبر (ص) با كفار است را رها كرده است.
لكن مجرد التلفظ بها ينجيهم من التكفير و القتل، بينما من يقولها من معاصري الشيخ لاتعصمهم من سيفه، فالمنافقون في عهد النبي (ص) يقولون الشهادتين بألسنتهم و كان النبي (ص) يعرف ذلك و مع ذلك عصمت دماؤهم و اموالهم، اما المعاصرون للشيخ من المسلمين فلم تعصمهم منه؛ لا الشهادتين و لا اركان الاسلام. (1)
لكن مجرد تلفظ به آن آنها را از تكفير و قتل نجات مىدهد، در حالى كه افراد معاصر شيخ [محمد بن عبدالوهاب] با گفتن كلمه توحيد از شمشير او در امان نمىشدند، در حالى كه منافقان در عصر پيامبر (ص) شهادتين را بر زبان جارى مىكردند و پيامبر (ص) آنان را
1) نقض كشف الشبهات، ص 9.
ص: 129
مىشناخت ولى با اين حال خونها و اموالشان محفوظ بود، ولى معاصران شيخ [محمد بن عبدالوهاب] از مسلمانان از شمشير او در امان نبودند نه با گفتن شهادتين و نه با عمل به اركان اسلام.
هذا تكفير واضح لمن ليس علي معتقد اهل نجد الذين يسميهم (الموحدين) فاعرف هذا فانّه مهمّ.(1)
اين تكفير واضحى است نسبت به كسى كه بر اعتقاد اهل نجد نباشد، كسانى كه آنان را موحد مىناميد. اين را بدان كه خيلى مهم است.
هذا تكفير صريح للمخالفين له ممّن يسمّونهم (خصوم الدعوة) او (اعداء التوحيد) او (اعداء الاسلام) و هذا ظلم؛ لانّ الشيخ كان يرد علي المسلمين و لم يكن يرد علي كفار و لا مشركين. و هذه رسائله و كتبه ليس فيها تسمية لمشرك ولا كافر، و إنا فيها تسمية لعلماء المسلمين في عصره كابن فيروز و
1) نقض كشف الشبهات، ص 10.
ص: 130
سليمان بن عبدالوهاب و ابن عفالق و غيرهم من العلماء الذين يطلق عليهم (المشركون في زماننا). فهذه هي بذور التكفير المعاصر التي لازالت تنبت و تؤتي اكلها الدامية في ارجاء العالم الاسلامي. (1)
اين تكفير صريح مخالفان اوست از كسانى كه آنان را دشمنان دعوت يا دشمنان توحيد، يا دشمنان اسلام ناميدهاند، و اين ظلم است؛ زيرا شيخ [محمد بن عبدالوهاب] بر مسلمانان ردّ كرده، ولى بر كافران و مشركان ردّ نكرده است. و اين است رسالهها و كتابهاى او كه نامى از مشركان و كافران به ميان نياورده و تنها نام علماى مسلمين در عصر خود امثال ابن فيروز و سليمان بن عبدالوهاب و ابن عفالق و ديگر علما را ذكر كرده و بر آنان عنوان «مشركان در زمان ما» ياد نموده است. و اين است ريشههاى تكفير معاصر كه دائماً در حال رشد بوده و آثار كشندهاش در اطراف عالم اسلامى گسترده شده است.
علي هذا لن يدخل الجنة في زمن الشيخ الّا اهل العيينة و الدرعية!! ففي الكلام السابق تكفير ضمني لكل من يري التوسل بالصالحين، و هم جمهرة علماء
1) همان، ص 10- 11.
ص: 131
المسلمين و عامتهم.(1)
بنابراين در زمان شيخ [محمد بن عبدالوهاب] كسى وارد بهشت نمىشود مگر اهل عيينه و درعيه!! و در كلام سابق تكفير ضمنى است بر هر كسى كه معتقد به توسل به صالحان باشد، كه آنان عموم علماى مسلمين و عامه مسلمانان هستند.
والمجتمع السعودي علماؤه و طلاب العلم فيه تربّي علي فتاوي الشيخ، كانوا يميلون لتكفير المسلمين. و من قرأ «الدرر السنية» عرف هذا تماماً، بل هذا المؤلف مجلدان كبيران بعنوان (الجهاد) و كلّه في جهاد المسلمين، ليس فيه حرف في جهاد الكفار الأصليين من اليهود و النصاري، مع انّ بلاد المسلمين المجاورة كان فيها كفار اصليون. (2)
جامعه سعودى اعم از علما و طلاب علم در آن بر فتواى شيخ [محمد بن عبدالوهاب] تربيت يافتهاند، آنان كه تمايل به تكفير مسلمانان دارند. ولذا كسى كه كتاب «الدرر السنية» را مطالعه كند اين مطلب را به خوبى مىفهمد، بلكه اين دو جلد بزرگش درباره جهاد
ص: 132
است كه تمام آنها در مورد جهاد با مسلمانان مىباشد، و در آنها سخنى در مورد جهاد با كفار اصلى از يهود و نصارا به ميان نياورده است، با وجود آنكه در كشورهاى مسلمانان مجاور كفار اصلى وجود داشت.
عبادة الأصنام هي السجود لها و الصلاة لها و طلب الحوائج منها، مع الكفر بالنبوات، و أمّا المسلم فلا يصلّي لولي و لا نبي، و يقرّ بأركان الاسلام و اركان الإيمان.(1)
پرستش بتها عبارت است از سجده و نماز براى آنها و درخواست حوايج از آنان با كفر به نبوتها، و اما مسلمان براى ولى يا نبى نماز نمىخواند و به اركان اسلام و اركان ايمان اقرار دارد.
كلام الشيخ عجيب، فهو لايفرق بين المنكر لشيء ممّا جاء به الرسول متعمّداً، ممّن ترك بعض ما جاء به الرسول (ص) متأولا.(2)
كلام شيخ عجيب است، او بين منكر عمدى چيزى از آنچه كه
ص: 133
پيامبر (ص) آورده با كسى كه از روى تأويل برخى از آنچه را كه پيامبر (ص) آورده ترك مىكند فرق نمىگذارد.
انّ العلماء في عهد الشيخ يعرفون الأبواب الفقهية التي فيها حكم المرتد و لم يقولوا باستباحة الدماء و الأموال الجماعي الذي يفعله الشيخ و اتباعه، و انّما يحكم علي الشخص بمفرده بعد قيام الحجة عليه. (1)
همانا علماى در عصر شيخ [محمد بن عبدالوهاب] ابواب فقهى را به خوبى مىدانستند، ابوابى كه در آنها حكم مرتد است، و هرگز قائل به مباح بودن خونها و اموال عموم مسلمين نشدهاند، امرى كه شيخ و پيروانش انجام مىدهند، و آن علما تنها بر شخصى خاص چنين حكمى داشتند آن هم بعد از قيام حجت بر او.
فما رأيك فيمن تأول بانّ الاستغاثة بالنبي (ص) جائزة عند قبره؛ لانّ النبي (ص) حي في قبره؟! لاريب انّ من يري هذا الرأي من تأويل، بل لهم في ذلك حديث عثمان بن حنيف. ثم قد يأتي آخر و يقول لك:
1) نقض كشف الشبهات، صص 22- 24.
ص: 134
لماذا تذهب إلي رجل صالح و تطلب منه ان يدعو الله لك؟ لماذا لاتدعو الله مباشرة؟ اليس في هذا مشابهة لعمل الكفار في اتخاذ هؤلاء واسطة بينك و بين الله؟ ألم يقل الله: (فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ ...) و هكذا يمكن لآخر يضيق عليك حتى يكفرك مثلما ضيقت علي الآخرين حتي كفرتهم. نعم يستطيع آخر ان يلزمك بما الزمت به الآخرين فيقول لك: النبي (ص) له خصوصية، و قد امر الله المنافقين أن يأتوا إليه ليستغفر لهم؛ لانّ اتيانهم إليه دليل ظاهري علي التوبة ... (1)
رأى تو درباره كسى كه با تأويل معتقد به جواز استغاثه به پيامبر (ص) كنار قبرش شده است؛ چيست به اين اعتقاد كه پيامبر (ص) در قبرش زنده مىباشد؟! شكى نيست كسى كه چنين اعتقادى دارد داراى جانبى از تأويل است، بلكه آنان در اين مسأله به حديث عثمان بن حنيف استدلال مىكنند. سپس شخص ديگرى مىآيد و به تو مىگويد: چرا بهنزد شخص صالحى رفته واز او مىخواهى تا براى تو دعاكند؟ چرا از خداوند بهطور مستقيم درخواست نمىكنى؟ آيا اين
1) نقض كشف الشبهات، صص 25- 26.
ص: 135
عمل تشابه بهعمل كفار در گرفتن واسطه بين خود وخداوند نيست؟ آيا خداوند نفرموده: (همانا من نزديكم و درخواست دعاكننده را در صورتى كه مرا بخواند پاسخ مىدهم ...). و همچنين ممكن است ديگرى را در تنگنا قرارداده وتكفير نمايد همانگونه كه تو ديگران را در تنگنا قرار داده و آنان را تكفير نمودى. آرى ديگرى مىتواند تو را ملزم كند به آنچه تو ديگران را به آن ملزم ساختى و به تو بگويد: پيامبر (ص) داراى خصوصيتى است، چنانكه خداوند منافقان را دستور داده تا نزد پيامبر (ص) آمده و او نيز برايشان استغفار نمايد؛ زيرا آمدن آنان نزد پيامبر (ص) دليل ظاهرى بر توبه است ...
ص: 136
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
انّ احمد بن حنبل نفسه بشر يخطيء و يصيب، و هو الذي حثّ اتباعه علي ترك التقليد.(1)
همانا احمد بن حنبل خودش بشرى است كه گاهى خطا كرده و گاهى به صواب مىرسيد، و او كسى است كه پيروانش را بر ترك تقليد وادار و تشويق كرده است.
او مىگويد:
فالإسلام يجب الانتساب إليه و ترك
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 10.
ص: 137
الانتساب إليه كفر مخرج من الملة باجماع المسلمين قاطبة. أما المذهب فلا يجب الإنتساب إليه، بل قد يحرم إذا اقترن هذا الانتساب بردّ الحق المخالف للمذهب.(1)
اسلام چيزى است كه بايد به آن منتسب شد و ترك انتساب به آن كفر است و به اتفاق مسلمانان كسى را كه چنين نموده از ملت اسلام خارج مىكند، ولى انتساب به مذهب واجب نيست، بلكه در برخى موارد حرام مىباشد، اگر اين انتساب با ردّ حقى همراه باشد كه مخالف با مذهب است.
او در رابطه با وارد شدن برخى عقايد و انكار يهود و نصارا در كتابهاى اسلامى مىگويد:
وخاصة تلك المشتملة علي التجسيم، و تشبيه الله بالانسان، سواء كان منها مكذوباً علي النبي (ص) أو ما كان مكذوباً علي بعض الصحابة و التابعين، أو كان ممّا تسرّب إلي الكتب من الإسرائيليات المأخوذة عن اليهود و النصاري. (2)
ص: 138
على الخصوص رواياتى كه مشتمل بر تجسيم و تشبيه خداوند به انسان است، چه آن رواياتى كه به دروغ به پيامبر (ص) نسبت داده شده يا آن رواياتى كه به دروغ بر بعضى از صحابه يا تابعين نسبت دادهاند يا رواياتى از اسرائيليات برگرفته شده از يهود و نصارا كه به كتابهاى [اسلامى] رسوخ پيدا كرده است.
حسن بن فرحان مىگويد:
انّ الحنابلة لديهم حساسية كبيرة من الثناء علي أميرالمؤمنين علي بن ابيطالب [) ع)] وأهل بيته! بينما ينتشر بينهم، الثناء علي بنيامية و خاصة معاوية و ابنه يزيد ... انّ المناهج التعليمية عندنا في المملكة تسببت في انتشار النصب بين عموم طلبة العلم!!(1)
همانا نزد حنابله حساسيت زيادى در مورد مدح بر اميرمؤمنان على بن ابى طالب [) ع)] و اهل بيت اوست، در حالى كه در ميان آنها مدح بر بنىاميه بهويژه معاويه و فرزندش يزيد به طور فراوان مشاهده مىشود ... شيوه آموزش نزد ما در مملكت [سعودى] موجب سرايت دشمنى بين عموم طالبان علم با اهل بيت: شده است.
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 127.
ص: 139
وى مىگويد:
والعقيدة لها تأثير سييء علي الجرح و التعديل و لو لم يكن من اثر إلّا التظالم الموجود بسببها لكفي، فتجد كل طائفة من المسلمين تحاول توثيق الرجال الذين ينتمون إليها في العقيدة، و يضعفون رجال الطوائف الأخري و لو كانوا من اوثق الناس و اصلحهم و اضبطهم للرواية، و لعلّ ابرز آثار العقيدة علي الجرح و التعديل عند الحنابلة تضعيف ثقات المخالفين و توثيق ضعفا، الموافقين، و من ذلك؛ تضعيف ثقات الشيعة و خاصة فيما يروونه في فضائل علي ... (1)
عقيده تأثير سويى بر جرح و تعديل دارد، و اگر اثرى به جز ظلمى كه از ناحيه عقيده بر جرح و تعديل رسيده نداشت كافى به نظر مىرسيد؛ زيرا هر طايفهاى از مسلمانان را مشاهده مىكنى كه افرادى را توثيق مىكند كه در عقيده به او وابسته است و در مقابل افرادى را از طائفه ديگر تضعيف مىكند گرچه از موثقترين و صالحترين و ضابطترين افراد در نقل روايت است. و شايد از
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 132.
ص: 140
بارزترين آثار عقيده در جرح و تعديل نزد حنابله، تضعيف ثقات مخالفين و توثيق ضعفاى از موافقين است، كه نمونه آن تضعيف ثقات شيعه و بهويژه كسانى است كه فضائل على را نقل مىكنند ...
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
هؤلاء الذين قالوها ليسوا من أصحاب الصحبة الخاصة (الشرعية) و انّما هم الطلقاء قالوها يوم حنين، و كانوا حديثي عهد بكفر. (1)
اين كسانى از صحابه كه درباره آن چنين حرفهايى گفتهاند از اصحاب مصاحبت خاص (شرعى) نيستند، بلكه آنان آزادشدگانى هستند كه در روز حنين چنين گفتهاند، وتازه از كفر بازگشته بودهاند.
وى در ادامه مىنويسد:
وعلي هذا فلاحجة للذين يستدلون بهذه الآيات علي وجوب السكوت عن دراسة التاريخ مثل قوله تعالي: (وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ). و ذكر الظالمين
1) نقض كشف الشبهات، ص 24.
ص: 141
بظلمهم و العادلين بعدلهم حتّي يعرف الناس موطن القدوة و التأسي من السلف. (1)
و بنابراين دليل و حجتى نيست براى كسانى كه به اين آيات بر وجوب سكوت از بحث در تاريخ استدلال مىكنند، مثل قول خداوند متعال: ( [همچنين] كسانى كه بعد از آنها [بعد از مهاجران وانصار] آمدند و مىگويند: پروردگارا! ما وبرادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، ودر دلهايمان حسد وكينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان ورحيمى!)، و بايد ظلم ظالمان و عدالت عادلان ذكر شود تا مردم بدانند كه الگو از چه كسانى بپذيرند و به چه افرادى از سلف اقتدا نمايند.
او همچنين مىگويد:
وهذه الصحبة الشرعية هي التي كان فيها النصرة و التمكين في ايام الضعف و الذلّة، و هي الصحبة الممدوحة في القرآن الكريم و السنة النبوية، بمعني انّ كل آيات القرآن الكريم التي اثنت علي (الذين مع النبي (ص)) انّما كان الثناء منصبّاً علي المهاجرين و الأنصار فقط، و ليس هناك مدح عام لمن
1) نقض كشف الشبهات، ص 31.
ص: 142
كان مع النبي (ص) إلّا و هو منصرف لهؤلاء، لا لغيرهم. (1)
و اين مصاحبت شرعى همان است كه در آن نصرت پيامبر (ص) و تمكين در برابر فرمان او در ايام ضعف و ذلّت مسلمانان است، و آن مصاحبتى است كه در قرآن كريم و سنت نبوى مورد ستايش قرار گرفته، به اين معنا كه تمام آيا قرآن كريم كه همراهان پيامبر (ص) را مدح كرده مدحشان تنها مربوط به مهاجران و انصار است، و هيچ مدح عامى بر همراهان و مصاحبان پيامبر (ص) نيست جز آنكه منصرف به آنهاست نه غير آنها.
حسن بن فرحان در جايى ديگر مىنويسد:
الصحبة الشرعية في تلك الصحبة التي اثني عليها الله و رسوله (ص) جزماً، و نزلت الآيات في وصفها، و كانت أيام الضعف و الذلة، أيام حاجة الاسلام و النبي (ص) إلي النصرة، تلك الصحبة التي ان ورد الثناء علي الاصحاب أو الأمر بعدم سبّهم أو الأمر باقتداء بهم، فلاتنصرف هذه المعاني إلّا للصحبة الشرعية. و هذا لايعني عدم الثناء علي الصالحين في أي زمن، و انّما يعني
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 25.
ص: 143
احترام خصوصية السابقين الذين فضّلهم الله و رسوله، و هم المهاجرون و الأنصار ... (1)
مصاحبت شرعى آن مصاحبتى است كه خدا و رسولش به طور جزم بر آن مدح كرده و آيات در وصفش نازل شده و آن در ايام ضعف و خوارى بوده است. ايام احتياج اسلام و پيامبر (ص) به يارى، مصاحبتى كه اگر مدح بر اصحاب يا امر به عدم سبّ آنها يا امر به اقتدا به آنان وارد شود، اين معانى منصرف نمىشود، مگر بر مصاحبت شرعى. و اين به معناى عدم مدح صالحان در هر زمان نيست، بلكه به معناى احترام خصوصى بر سابقين است كه خدا و رسولش آنان را فضيلت داده كه همان مهاجران و انصار باشند ...
او در اين باره مىگويد:
اصحاب النبي (ص) الصحبة الشرعية ليسوا إلّا المهاجرين و الأنصار.(2)
اصحاب پيامبر (ص) كه مصاحبت شرعى داشتهاند جز مهاجران و انصار نيستند.
ص: 144
حسن بن فرحان مالكى در توضيح حديث «لا تَجْمَعُ امَّتي عَلي ضَلالَةٍ» مىگويد:
والحديث و ان كان فيه كلام من حيث الثبوت، لكن «الامة» فيه لاتعني بعض الأمة، و انّما كلّ امة الإجابة، كلّ المسلمين باختلاف مذاهبهم الفقهية و العقدية و السياسية. و من زعم بانّ النبي (ص) اراد من (امتي) انّها تعني المحدثين أو اصحاب المذاهب الأربعة فقد جازف ... (1)
گرچه در ثبوت صدور اين حديث (از پيامبر) بحث است، ولى كلمه «امت» در آن به معناى برخى از امت نيست، بلكه مراد همه كسانى است كه اجابت كردهاند؛ يعنى تمام مسلمانان با اختلاف مذاهب فقهى و عقايدى و سياسى. و كسى كه گمان كند كه پيامبر از كلمه «امتى» خصوص محدثين يا اصحاب مذاهب اربعه را قصد كرده گزافهگويى كرده است ...
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
1) قرائة فى كتب العقائد، ص 59.
ص: 145
الحديث: تَرَكْتُ فِيكُمُ ثَقَلَينِ لَنْ تَضِلُّوا ما تَمَسَّكْتُم بِهِمَا: كِتابِ اللهِ وَ عِتْرَتِي أَهلَ بَيْتِي، حديث صحيح، بل عدّة بعض العلماء متواتراً، و أصله في صحيح مسلم، و قد عارضه بعض جهلة أهل السنة بحديث: (... كتاب الله و سنّتي) و هو حديث ضعيف عند محقّقي أهل السنة، مع انّه يمكن الجمع بينهما.(1)
حديثى كه در آن پيامبر (ص) مىگويد: «در ميان شما دو چيز گرانبها گذاشتم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم»، حديثى صحيح است، بلكه برخى از علما آن را متواتر به حساب آورده و اصل آن در صحيح مسلم است. و برخى از جاهلان اهل سنت آن را معارض با حديث «كتاب الله و سنتى» دانستهاند، در حالى كه اين حديث نزد محققان اهل سنت ضعيف است، خصوصاً كه مىتوان بين آن دو را جمع نمود.
او در اين زمينه دو كتاب تأليف كرده است؛
1) همان، ص 71 حاشيه.
ص: 146
اين كتاب، دفاعيه از ردّ بر كتاب اولى است.
او در مصاحبهاى كه در مجله «المجلة»» داشته مىگويد:
فقام اهل السنة و غلوا في جانب الصحابة و نقلوا الآيات و الاحاديث الّتي تحمل الثناء و لم ينقلوا الآيات و الاحاديث الّتي تنقل العتب، بل و الذم في بعض المواقف ... فعند ما ذهب التيجاني للعراق كانت الصورة الذهنية عن الصحابة صورة تشبه عقيدة الشيعة فيالأئمة الاثني عشر الذين يعتقدون فيهم العصمة، فلذلك تفاجأ عند ما اكتشف خطأ عمر في تحريم متعة الحجّ أو خطأ عثمان في الإتمام في الصلاة بالحجّ أو اعطائه بعض اقربائه الولايات و الأموال. فانهارت عنده هذه الصورة المبالغ فيها ... (1)
اهل سنت در حقّ صحابه غلو كرده و تنها آيات و رواياتى را نقل كردهاند كه در بر دارنده ستايش آنان است، ولى آيات و رواياتى
1) مجله «المجلّة».
ص: 147
كه دلالت بر سرزنش و مذمت آنان در برخى مواقف دارد هرگز نقل نكردهاند ... و لذا چون تيجانى به عراق مىآيد با صورت ذهنى خاصى از صحابه وارد مىشود كه شبيه عقيده شيعه درباره امامان دوازده گانه است كه اعتقاد به عصمت باشد، و هنگامى كه براى او خطاى عمر در تحريم متعه حج يا خطاى عثمان در اتمام نماز صبح در حج يا عطاياى او به برخى از اقوامش از قبيل رياستها و اموال را كشف مىكند، متحير شده و آن صورت غلوآميز باعث مىشود كه دست از مذهب اهل سنت بردارد ...
حسن بن فرحان مىگويد:
كل الاحاديث في فضل معاوية مكذوبة كما نصّ علي ذلك جمع من اهل العلم منهم اسحاق بن راهويه و ابن عبد البرّ و النسايي و الحاكم و ابوعلي النيسابوري و البخاري و ابن الجوزي و ابن القيم و ابن حجر و غيرهم ... (1)
تمام احاديثى كه در باب فضايل معاويه آمده دروغ است همانگونه كه برخى از اهل علم همچون اسحاق بن راهويه، ابن عبدالبر، نسايى، حاكم، ابوعلى نيشابورى، بخارى، ابن جوزى، ابن قيم، ابن حجر و ديگران به آن اشاره كردهاند.
1) مع الشيخ عبدالله السعد، ص 150.
ص: 148
برخى مىگويند: مؤسس شيعه شخصى يهودى به نام عبدالله بن سبأ بوده كه اسلام آورده و سپس مردم را به حضرت على (ع) دعوت كرده است، در حالى كه مطابق آيات قرآن و روايات فريقين چنين نظريهاى باطل است و بطلان آن به حدى است كه حسن بن فرحان مالكى با آنكه سنّىاست در مقابل آن موضعگيرى كرده است. او در اين باره مىگويد:
انّني امتلك عن احداث الفتنة اسانيد صحيحة تفسّر لي كيف حدثت الفتنة و ليست بحاجة لأسانيد سيف و أمثاله من الضعفاء و الكذابين الذين يفسرون لي احداث الفتنة تفسيراً مختلفاً، فهذا لبّ ما نفيته في مسألة عبدالله بن سبأ.
أمّا مسألة وجوده فهي تحت البحث و الدراسة، ولا ريب انّ نفيي لدور عبدالله بن سبأ في الفتنة هو نفي ل- 95% من اخبار عبدالله بن سبأ؛ لانّ بقية الأسانيد- من غير سيف- انّما تتحدث عن رجل يغلو في علي بن أبيطالب فقط، و لا ريب انّ نفيي لأخبار عبدالله بن سبأ في الفتنة سيأتي علي رسالة د. سليمان العودة الّتي كان الهدف منها اثبات دور عبدالله بن سبأ في احداث
ص: 149
الفتنة في صدر الاسلام، و علي هذا آمل ان يعرف القرّاء سرّ الدفاع المستميت من د. سليمان عن سيف بن عمر؛ لانّ سقوط سيف يعدّه العودة سقوطاً كاملا لرسالته، بينما أنا اعتبر رجوع الدكتور إلي الحق خيراً له و للتاريخ من التمادي في الباطل. و لو رجع إلي نفي اساطير ابن سبأ في الفتنة فانّه يسجل بهذا سابقة انصاف لم نعهد صدورها من كثير من الأكاديميين. ثمّ انّ رجوعه الي نفي اخبار ابن سبأ في الفتنة لا يعني انتقاصاً لرسالته أو انّه لايستحقها، و له في الشافعي اسوة حسنة، فقد كان له مذهب قديم و مذهب جديد.
وانا علي سبيل المثال كنت اثبت دور ابن سبأ كاملا حتي بحثته و كنت اثبت القعقاع بن عمرو و صحبته حتي تبيّن لي انّ المصدر الوحيد في هذا هو سيف، فرجعت إلي نفي دور ابن سبأ في الفتنة و إلي نفي وجود قعقاع؛ لانّ المنهج يوجب علينا ألا نبقي مجالا للشكوك و
ص: 150
العواطف والأحاسيس ... (1)
به دست من سندهاى صحيح از حوادث فتنه رسيده كه براى من تفسير مىكند كه چگونه فتنه حادث شده است و لذا احتياجى به سندهاى سيف و امثال او از ضعفا و دروغگويان ندارم كه حوادث فتنه را به طور مختلف و خلاف واقع تفسير مىكنند، و اين خلاصه آن چيزى است كه من در مورد عبدالله بن سبأ نفى مىكنم.
امّا مسأله وجود او تحت بحث و درس است، و شكى نيست كه انكار موقعيت عبدالله بن سبأ از ناحيه من در مورد فتنه در حقيقت انكار 95% از روايات عبدالله بن سبأ مىباشد؛ زيرا بقيه سندها- از غير سيف- تنها سخن از مردى مىگويد كه در شأن على بن ابىطالب غلو نموده است. و شكى نيست كه انكار من نسبت به روايات عبدالله بن سبأ در فتنه در پاسخ رساله دكتر سليمان عوده خواهد آمد، رسالهاى كه درصدد اثبات موقعيت عبدالله بن سبأ در فتنه حوادث صدر اسلام است. بنابراين آرزو دارم كه خوانندگان پى به سرّ دفاع بىجهت دكتر سليمان عوده از سيف بن عمر ببرند؛ زيرا سقوط سيف از اعتبار باعث مىشود كه به طور كامل رساله او از اعتبار ساقط گردد، در حالى كه من مىگويم: اگر دكتر به حقّ رجوع كند براى او بهتر است، و اگر به تاريخ مراجعه نمايد از فرو رفتن در باطل براى او بهتر مىباشد. و اگر منكر قصه دروغين ابن سبأ در فتنه گردد با اين كار خود، سابقه انصاف را به جاى خواهد
1) آراء و اصداء حول عبدالله بن سبأ و روايات سيف، ص 339.
ص: 151
گذاشت كه از بيشتر افراد دانشگاهى سراغ نداريم. وانگهى بازگشت او از روايات عبدالله بن سبأ و تأثير او در فتنه به معناى نقص وارد شدن بر رساله او نيست يا اينكه او مستحق رساله نوشتن نباشد؛ زيرا با اين عملش مىتواند شافعى را براى خود الگو قرار دهد؛ زيرا او مذهب قديم و مذهب جديد داشته است. از باب مثال، من سابقاً موقعيت ابن سبأ را به طور كامل تثبيت مىكردم تا اينكه بحث و تفحص نمودم و به خلاف آن رسيدم. و نيز وجود قعقاع بن عمرو، و صحابىبودن او را ثابت مىدانستم تا اينكه برايم روشن شد كه تنها مصدر آن سيف است، و لذا موقعيت ابن سبأ را در فتنهها و نيز وجود قعقاع را انكار كردم؛ زيرا اتخاذ روش صحيح موجب مىشود كه جايى را براى شكها و عواطف و احساسات براى ما نگذارد ...
حسن بن فرحان مىگويد:
وقبل وفاة ابيبكر الصديق كان قد اوصي بالخلافة لعمر فكانت هذه الوصية ايضاً محلّ اعتراض من بعض الصحابة الكبار، كعلي و طلحة و غيرهما؛ لغلظة عمر عن الجميع، ولم يذكر لنا التاريخ شيئاً آخر غير الغلظة، لكن في ظنّي انّ اعتراض من اعترض كان عنده توجس من
ص: 152
مسألة الوصية نفسها، اذ كيف يوصي الخليفة إلي أن يخلفه فلان دون مشورة من المسلمين!!(1)
ابوبكر قبل از وفاتش وصيت به خلافت عمر كرد. اين وصيت، مورد اعتراض از ناحيه برخى از اصحاب بزرگوار همچون على، طلحه و ديگران واقع شد؛ زيرا عمر نسبت به ديگران تند مزاج بود و تاريخ براى ما چيز ديگرى به جز تندى او ذكر نكرده است، ولى به گمان من اعتراض معترضان نزد او شبههاى در مسأله وصيت ايجاد كرده بود؛ زيرا چگونه مىتواند خليفه بدون مشورت با مسلمانان، فلان شخص را جانشين خود قرار دهد!!
حسن بن فرحان مىگويد:
فلا ريب انّ علياً هو الأصوب- يعني في قتاله لأهل الشام- لكثرة الأدلة الشرعية و العقلية الّتي معه ... (2)
شكى نيست كه كار على [) ع)] در مورد جنگ با اهالى شام به واقع نزديكتر بود؛ زيرا ادله شرعى و عقلى زيادى همراه او بود و او را تأييد مىكرد ...
ص: 153
او در مقدمه كتاب «بيعة على بن ابى طالب فى ضوء الروايات الصحيحة» مىگويد:
وجدت من يزعم انّ بيعة علي كان مختلفاً فيها و انّ الناس كانوا فرقاً فيها؟! و انّه لم يبايعه كثير من كبار الصحابة، وانّها لم يكن فيها شورى؟! و لا باختيار الصحابة؟! وهم بهذه الأقوال الفاسدة يشككون في شرعية خلافة علي و صحة امامته، حتّي يبرروا اخطاء الخارجين عليه من أهل الجمل و صفين، و هذا علاج بالداء لا بالدواء ... (1)
من مشاهده كردم كسى را كه گمان مىكرد كه بيعت با على [) ع)] مورد اختلاف است ومردم در اين مسأله چند دسته شدهاند؟! و اينكه بسيارى از بزرگان صحابه با او بيعت نكردهاند و در مورد بيعت با او مشورتى نشده است، و نيز با اختيار صحابه نبوده است. اينان با اينگونه گفتارهاى فاسدخود درصدد تشكيك واردكردن در مشروعيت خلافت على و صحت امامت او هستند تا اينكه خطاهاى كسانى كه از اهل جمل و صفين بر او خروج نمودند را توجيه نمايند، در حالى كه نمىدانند اين كارشان در حقيقت علاج با درد است نه با دواء ...
1) بيعة على بن ابىطالب ع، حسن بن فرحان مالكى، ص 15.
ص: 154
او درباره تيجانى مىگويد:
ثمّ زار العراق و كانت الصدمة الكبري له برؤية الشيعة في الواقع و التزامهم بالدين، مع اتهامنا لهم بالخروج عن الاسلام! فعملية اكتشاف الكذب من اخطر الصدمات الّتي تواجه طالب العلم الحرّ، و هي درس لنا حتّي لا نشوّه صورة الآخرين، سواء كانوا شيعة أو غرباً او شرقاً، و انّما تنقل الحقيقة كاملة بما لها و ما عليها حتّي لا نفقد مصداقيتنا مع طلابنا و ابنائنا. (1)
او به زيارت عراق رفت و صدمه بزرگى كه به او زده شد هنگامى بود كه واقعيت شيعه را ديد كه آنان ملتزم به دين هستند، با آنكه ما آنان را متّهم به خروج از اسلام مىكنيم! لذا كشف دروغ از ناحيه او از خطرناكترين صدماتى است كه دانشجوى آزادانديش با آن مواجه است، و اين براى ما درس است تا اينكه چهره ديگران را مشوّه جلوه ندهيم، خواه شيعه باشد يا غربى يا شرقى، بلكه حقيقت را به طور كامل نقل كنيم چه آن طورى كه به نفع آن است يا به ضرر
1) مجله المجلّة، شماره 1082، تاريخ 11/ 11/ 2000 م، تحت عنوان «قرائة فى التحولات السنيةللشيعة».
ص: 155
آن تا موقعيت خود را نزد طلاب و فرزندانمان از دست ندهيم.
او همچنين مىگويد:
ومن الاسباب العامة الرئيسية في تحول الدكتور التيجاني و غيره من السنة إلي الشيعة: الصورة الذهنية الخاطئة عن الشيعة الّتي صوّرناها تصويراً مشوّهاً بتعميم يخالف الحقيقة.
فعند ما يأتي الدكتور التيجاني إلي الشيعة الذين ينشر غلاة السنة بانّهم- اي الشيعة- انما يعبدون علياً و يزعمون انّ جبرئيل اخطأ او انّهم يريدون الكيد للاسلام من باب التشيع! و انّهم يمتلكون مصاحف اخرى غير مصاحفنا! و انّهم حاقدون علي الاسلام! و يتزاوجون سفاحاً و غير ذلك من التشويهات، بل الافتراءات الّتي قد تزيد شباب السنة شكوكاً إذا اكتشفوا الحقيقة، و إذا فقدوا الثقة في علمائهم و باحثيهم، فلا ينتظر منهم العلماء إلّا هذا التحول الحاد و الشك بالمنظومة السنية كلها، بل والحقد علي هذا التواطيء في الكذب و
ص: 156
التشوية و التعميم. فهذه من الأسباب العامة الّتي يتحمّلها المجتمع السني الّذي يجب عليه ان ينقل الصورة كاملة ... نعم، الشيعة الامامية فيهم من يعتقد بتحريف القرآن، لكنّه قلة، و الاغلبية الساحقة من الشيعة يردّون علي هؤلاء، فالتعتيم ابن التشويه. (1)
و از اسباب عمومى و اصلى در تحول دكتر تيجانى و ديگران از تسنن به تشيع صورت ذهنى اشتباهى است كه از شيعه ترسيم كرده و آن را به نحوى جلوه دادهايم كه با حقيقت سازگارى ندارد؛ و لذا هنگامى كه دكتر تيجانى به سراغ شيعيان مىرود، آن كسانى كه غاليان از اهل سنت آنها را چنين معرفى مىكنند: كه على را مىپرستند و گمان مىكنند كه جبرئيل خطا كرده است، و اينكه اينان از راه تشيع درصدد ضربه زدن به اسلاماند، و اينكه آنها داراى قرآنى غير از قرآن ما هستند و بر ضد اسلام كينه در دل دارند و ازدواج آنها زناست و ديگر شبهات و تهمتهايى كه شك جوانان اهل سنت را زياد مىكند هنگامى كه حق را كشف مىكنند، و هنگامى كه اطمينانشان نسبت به علما و بحثكنندگانشان از آنها گرفته شود نبايد علما از آنان انتظارى به جز اين دگرگونى و تحول سريع و شك در حوزههاى تمام اهل سنت را داشته باشند، بلكه به جهت اينگونه توافق بر دروغ و مشوّه ساختن و به جهل كشاندن
1) مجله المجلّة، شماره 1082، تاريخ 11/ 11/ 2000 م، تحت عنوان «قرائة فى التحولات السنيةللشيعة».
ص: 157
مردم نسبت به آنان كينه پيدا مىكنند. و اينها از اسباب عمومى است كه جامعه سنّى با آن رو به روست ... آرى، در ميان شيعه كسانى وجود دارد كه معتقد به تحريف قرآن است ولى آنان در اقليتاند در حالى كه اغلب شيعيان بر آنان رد نوشته و سخنان آنها را باطل نمودهاند، پس پوشاندن حقّ، زاده مشوه ساختن آن است.
حسن بن فرحان مىگويد:
من اسباب نفرة التيجاني عن المذهب السنّي؛ اذ لحظتُ انّ التيجاني اخذ يسخر مَن زعمنا بانّ معاوية اجتهد و هو مأجور علي قتال علي و قتل الصحابة و قتل حجر بن عدي و سبّ علي علي المنابر و استلحاق زياد و مخالفة الاحاديث و ... و ان يزيد مأجور علي قتل الحسين و استباحة الحرّة ....
وحقيقة انّ هذا ليس رأي اهل السنة المتقدمين، انّما رأي من تلبس باسم السنة من النواصب أو ممّن اخذته ردود الأفعال ... (1)
1) مجله المجلّة، شماره 1082، تاريخ 11/ 11/ 2000 م، تحت عنوان «قرائة فى التحولات السنيةللشيعة».
ص: 158
من ملاحظه كردم كه از اسباب نفرت تيجانى از مذهب سنى آن است كه مسخره مىكند كسانى را كه گمان كردهاند كه معاويه مجتهد است و در جنگ با على و كشتن صحابه و قتل حجر بن عدى و ناسزا گفتن بر على بر روى منابر و ملحق كردن زياد به خود و مخالفت با احاديث و ... مأجور مىباشد و نيز يزيد بر كشتن حسين و مباح كردن مدينه در واقعه حرّه مجتهد و مأجور است ....
حقيقتاً اين حرف رأى قدماى اهل سنت نيست، بلكه رأىكسانى است از نواصب كه اسم اهل سنت را بر خود گذاشته يا درصدد عكسالعمل از حرفهاى ديگراناند ...
او همچنين مىگويد:
اغفال اهل السنة المعاصرين لتراجم اهل البيت كالباقر و الصادق و الكاظم و زيد بن علي و عيسي بن زيد و النفس الزكية و غيرهم، فالتيجاني تفاجأ بهؤلاء الأئمة الذين لايكادون يذكرون في مدارسنا وجامعتنا و لامراجعنا الحديثة، ثمّ يفاجأ بعلم هؤلاء و فضلهم و شرف بينهم، و ظنّ انّ الامر مبيّت و مدبّر، بينما هو ردّه
ص: 159
فعل لا غير مع جهل ايضاً. (1)
اغفال معاصران اهل سنت نسبت به زندگانى اهل بيت همچون باقر و صادق و كاظم و زيد بن على و عيسى بن زيد و نفس زكيه و ديگران از اسباب ديگر شيعه شدن تيجانى است، او ناگهان با زندگى اين امامان مواجه مىشود، كسانى كه در مدارس و دانشگاهها و مراكز جديد ما نامى از آنان برده نمىشود، او ناگهان مواجه با علم و فضيلت و شرف آنان مىشود، و گمان مىكند اين، كارى است حساب شده تا اهل بيت را چنين مخفى دارند ...
1) مجله المجلّة، شماره 1082، تاريخ 11/ 11/ 2000 م، تحت عنوان «قرائة فى التحولات السنيةللشيعة».
ص: 160
كتابنامه
قرآن كريم.
نهج البلاغه.
حوار مع المالكى، عبدالله بن سليمان بن منيع، چاپ پنجم.
مفاهيم يجب ان تصحح، محمد بن علوى مالكى، المكتبة المصرية، بيروت، 1429 ه. ق.
التحذير من المجازفة بالتكفير، محمد بن علوى مالكى، دار القاضى عياض للتراث.
منهج السلف فى فهم النصوص، چاپ دوم، 1419 ه. ق.
حول الاحتفال بالمولد النبوى، محمد بن علوى مالكى، چاپ دهم، قاهره، مطبعة دار جوامع الكلم، 1418 ه. ق.
الزيارة النبوية، محمد بن علوى مالكى، 1420 ه. ق.
ص: 161
قرائة فى كتب التاريخ، حسن بن فرحان مالكى، عمان، مركز الدراسات التاريخية، وقم، دار الزهراء.
قرائة فى كتب العقائد، حسن بن فرحان مالكى، چاپ اول، اردن، مركز الدراسات، 1421 ه-. ق.
مذكرة فى الصحابة، حسن بن فرحان مالكى.
نحو انتقاد التاريخ الاسلامى، حسن بن فرحان مالكى، عمان، مركز الدراسات التاريخية.
داعية وليس نبياً، حسن بن فرحان مالكى، رياض، مركز الدراسات التاريخية، و عمان، دار الرازى.
نقض كشف الشبهات، حسن بن فرحان مالكى.
الصحابة بين الصحبة اللغوية والصحبة الشرعية، حسن بن فرحان مالكى، عمان، مركز الدراسات التاريخية.
مع الشيخ عبدالله السعد، حسن بن فرحان مالكى، اردن،
ص: 162
مركز الدراسات التاريخية.
آراء واصداء حول عبدالله بن سبأ وروايات سيف، حسن بن فرحان مالكى، قم، كلية اصول الدين.
بيعة على بن أبىطالب، حسن بن فرحان مالكى، رياض، مكتبة التوبة.