ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : رهتوشه عتبات عالیات/ جمعی از نویسندگان [انتشارات مشعر].
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : ۵۰۳ ص.
شابک : ۲۲۰۰۰ ریال : 964-6293-50-8 ؛ ۲۲۰۰۰ ریال: چاپ دوم: 964-7635-50-8 ؛ ۶۶۰۰۰ ریال:چاپ هفتم : 978-964-7635-50-9
يادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۵.
يادداشت : چاپ هفتم : تابستان۱۳۹۱.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : زیارتگاههای اسلامی -- عراق
شناسه افزوده : نشر مشعر
رده بندی کنگره : BP۲۶۳/ر۹ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۶۴
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۲۲۷۴
... فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً.(1)1
زيارت در فرهنگ اسلامى جايگاهى والا و سابقهاى ديرينه دارد، فقيهان و عالمان دين زيارتِ خانه خدا را براى مستطيعان واجب و آن را همراه با زيارت مرقد مطهّر نبوى و امامان پاك عليهم السلام از مستحبات اكيد دينى شناختهاند.
ابراز محبّت به انبيا و اولياى الهى،
اعلام بيعت و اطاعت از رهبران آسمانى،
نمايش همفكرى و همراهى زائران با زيارت شوندگان و خفتگان در آستانهاى ملكوتى، بخشى از انگيزههاى زيارت است.
عشق درونى به اولياى الهى،
نياز انسان به دعا و نيايش،
علاقه انسان به سير و سفر و گردش علمى،
پناه بردن به پايگاههاى امن و امان در برابر خطرات فردى و اجتماعى،
و روا شدن حوايج و نيازها، به بركت توسّل و استمداد از ارواح پاك ومقدّس، از امورى است كه در طول تاريخ، بزرگترين انگيزه انسانها در ايجاد بارگاهها، وسير و سفر براى زيارت اولياى الهى بوده است.
زائران، با حضور در مزار و محضر انبيا و امامان و امامزادگان، خود را در درياى رحمت و محبّت الهى شناور احساس مىكنند و گويا با زيارت، گرد و غبار خستگى و
1) . طه: 12
ناپاكى را از روح و روان خويش مىشويند و احساس طهارت و نشاط و صفا و اميدِ بيشتر مىكند.
سير سفر به ويژه، سفرهاى زيارتى، ريشه در اعماق فطرت آدميان و رهنمود تاريخ پيامبران دارد. سفرها و هجرتها و گردشهاى فردى و گروهى، با انگيزههاى علمى، تجارى، جهادى، زيارتى و عبادى، پيشينهاى ناشناخته و ابعادى گسترده دارد و از آن روز كه انسان بر كره خاكى پانهاده، موجودى مهاجر و سيّاح و زائر و جهانگرد بوده است.
گر چه انسان نياز به وطن دارد و هر كس بخشى از عمر و زندگى خود را در منطقهاى خاص سپرى مىكند. ليكن گسستن از عادتها و پيوستن به كانونهاى نور و معرفت و حضور در محضر و مزار اولياء اللَّه و صالحان و عالمان، از اقدامات ارزشمند انسانها در طول تاريخ است.
وابستگىهاى شغلى و مكانى و عادت به حركت در محدوده قلمرو خاص، انسان را از امكانات فراوان الهى و حقايق بسيار در جهان هستى غافل مىسازد و سبب يأس و خستگى و جمود و كوتهبينى مىشود. حضور در آفاق گسترده جهان و ديدار با انسانها و مشاهده تلاشها، نيازها، فرهنگها و اخلاق و آداب آنان، بسيارى از بيمارىهاى روحى و جسمى را بهبود مىبخشد و مشكلات اخلاقى و اجتماعى را درمان مىكند:
در شعر معروف و منسوب به مولا على عليه السلام پنج فايده براى سفر ياد شده است:
غم زدايى
تأمين اقتصادى
تقويت دانش و اطلاعات علمى
آشنايى با آداب و سنن ملّتها
همنشينى با صالحان و نيكان.
سفرهاى زيارتى و دستهجمعى، دست آوردهايى بسيار فزونتر و گرانبهاتر از گردشهاى علمى و تورهاى تفريحى و سفرهاى تجارى و سياسى دارد.
سفرهاى زيارتى، اقدامى عبادى، معنوى و به انگيزه تقرّب به آستان قدس ربوبى و حضور در محضر و مزار انسانهاى نمونه تاريخ است.
سفرهاى زيارتى، آميزهاى از عشق ملكوتى، تكريم و احترام به پاسداران ارزشها، شستوشوى غبار غفلت و گناه و پناهندگى انسان به پايگاههاى امن الهى و مشاهد و مراقد بركت آفرين اولياى او است.
ساماندهى و برنامهريزى و فراهم آوردن زمينه لازم براى تحقّق اهداف مقدّس و عالى زيارت، مسؤوليتى دشوار و سنگين و در عين حال شيرين است كه اميد ثواب و پاداش الهى و همراهى با راهيان ديار دوست تمام سختىها را آسان و رنجها را دلنشين و گوارا مىسازد. البته سفرهاى گروهى و دستهجمعى هميشه به همفكرى و هماهنگى و استفاده از تجارب پيشگامان قبلى نياز دارد. استفاده از تجارب مديران كاروانها و روحانيون بزرگوار در سفرهاى حج، عمره، سوريه و عتبات عاليات مىتواند سفرهاى زيارتى را به كلاسهاى آموزشى- تربيتىِ سيّار مبدّل كند و جمعى گسترده از مردم كشور را در ابعاد اخلاقى، دينى و اجتماعى تحت پوشش قرار دهد.
همفكرىوهمكارى نزديكنهادهاى مرتبط باامور حج وزيارتو دستاندركاران كاروانها و دور نگهداشتن اين سفرهاى معنوى از انگيزههاى اقتصادى و تجارى محض، شرط اثر گذارىِ فرهنگى و موفقيت در اهداف عالى عبادى و معنوى است.
ضرورت راهنمايى و توجيه زائران
زائران گرامى به دليل عشق الهى، محبّت به اولياى او، فراغت كارى و حضور در يك اردوى معنوى و حركت دستهجمعى و آميختگى كارهاى فكرى و اقدامات عملى و ... براى دريافت رهنمودها و فهميدن و عمل كردن به آنها آمادگى فراوان دارند.
و اين امور، امكاناتى الهى است كه فعاليّت فرهنگى و كار توجيه زائران را جذّاب و مؤثّر ساخته است.
در سفرهاى زيارتى حج و عمره و زيارت مرقد مطهّر حضرت زينب عليها السلام در سوريه سالهاست كه روحانيون بزرگوار، زائران را يارى مىكنند و به خدمت پيروان و دوستان اهلبيت عليهم السلام كمر همّت بستهاند و درس ايمان و ولايت و اخلاق و تاريخ عترت را به شيفتگان اهل بيت عليهم السلام مىآموزند.
رهتوشه عتبات
اكنون كه پس از سالها محروميت و حدود نيم قرن مسدود بودن راه زيارت شش تن از انوار پاك الهى و پيشوايان معصوم عليهم السلام در سرزمين عراق، امكان زيارت و تجديد عهد با بارگاه علوى و پايگاه حسينى عليهما السلام و سرزمين مقدّس كاظمين و سامرّا دهها مرقد و آستان مقدس امامزادگان و عارفان و عالمان بزرگ و مجاهدان تاريخ اسلام فراهم شده و خداوند زمينه زيارت از نزديك را فراهم آورده، شايسته است از اين سفرها بهتر و بيشتر بهرهمند شويم و با شناخت بزرگانى كه به قصد زيارت آنان بار سفر مىبنديم، زيارت را با معرفت و محبّت بيشتر قرين سازيم و از راز و رمز جايگاه قدسى آنان آگاه شويم.
كتاب حاضر، «رهتوشه عتبات عاليات» بدين اميد با همكارى پانزدهتن از فضلاى حوزه علميه قم تدوين شده تا روحانيون كاروانهاى زيارتى و عموم زائران را يارى دهد و عنصر معرفت را بر اقدام قدسى زيارت بيفزايد.
چگونگى انتقال اين معارف به زائران گرامى، بستگى به ميزان اخلاص و تلاش و مديريت روحانيون و مديران گرامى كاروانها دارد.
گاهى در آستانه حركت، گاهى بر سر مزار و مرقد، گاهى در كنار سفره صبحانه، و نهار و احياناً در داخل اتوبوسِ زائران، بايد سيماى تابناك امامان عليهم السلام و زيارت شوندگان ديگر را ترسيم كرد و به سلام و تكريم و محبت و اطاعت و نماز و دعا و شكر و سپاس زائران شور و شوقى افزونتر بخشيد.
در پايان از حجّةالاسلام والمسلمين آقاى محمود مهدىپور، مسؤول تهيّه و تنظيم كتاب و نويسندگان مقالات كه نام هر كدام در صدر مقاله خودشان آمده و همكاران محترم در مركز تحقيقات حج صميمانه تشكّر مىشود. اميد است زائران محترم همگان را از دعاى خود بهرهمند فرمايند و با زيارتى مقبول و مطلوب با سلامت و موفقيّت به وطن خود بازگردند.
معاون آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظّم رهبرى
زيارت، تجديد عهد با خط امامت
سيد عباس رفيعىپور
چرا زيارت؟
زيارت در اسلام، بهويژه در فرهنگ غنى تشيّع، از جايگاه والايى برخوردار است.
اولياى الهى و امامان معصوم عليهم السلام پيروان خود را دعوت به زيارت كردهاند و پاداش فراوان براى «زائر» برشمردهاند.
در زيارت، پيش از برهان و فلسفه چينى، شور و عشق و محبّت نهفته است.
وادى زيارت، پيش از آنكه وادى معقولات و محاسبات عقلى باشد، وادى دل و جذبه درون است. پيش از آنكه «عقل» محاسبه كرده و دريابد كه چرا؟ «دل» فرمان مىدهد و زائر را به مزار مىرساند. زائر اگر بداند و بشناسد كه مورد زيارت «كيست»؟
ديگر نمىپرسد: «كجاست»؟ و به راه مىافتد و همچون خضر عليه السلام، به دنبال آبِ حيات، و همچون موسى عليه السلام در پىِ «عبد صالح» روان مىگردد تا برسد و بيابد و بهره برگيرد و كامياب شود.
آنچه زائر را به پيمودن راهها و طى مسافتها و تحمل رنج سفر و بيم باديه و استقبال از خوف و خطر وا مىدارد، كشش درونى و علاقه قلبى اوست و اگر عشق آمد، خستگى رخت بر مىبندد و اگر محبّت در كار بود، ملال نابود مىشود.
آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگزپاى پر آبله و باديه پيماى من است
شوق ديدارِ محبوب، انسان نشسته را حركت مىبخشد و ساكن را به هجرت
وا مىدارد و «عافيت طلب» را باديهپيما مىسازد، بهخصوص اگر عشق راستين به خدا باشد كه معشوق كامل و محبوب مطلق است و پيوند با او، سوزنده و سازنده است و به فرموده امير بيان حضرت على عليه السلام:
«حُبُّ اللَّهِ نارٌ لا يَمُرُّ عَلى شَيْءٍ إِلَّا احْتَرَقَ وَ نُورُ اللَّهِ لا يَطَّلِعُ عَلى شَيْءٍ إِلَّا أَضاءَ».(1)2 «محبت خدا، آتشى است سوزان و نور خدا فروغى است روشنگر.»
و به قول ميكل آنژ «تنديس پرداز ايتاليايى):
«عشق، شهپرى است كه خداوند به انسان داده تا با آن نزد وى پرواز كند.»(2)3 عشق، معمار عالم و آباد كننده دل است. دانشمند ديگرى مىگويد:
«يك قلب مىتواند هزار سال فكر خود را به كار برد، ليكن به قدر آنچه عشق، يك روز ياد مىدهد، كسب نتواند كرد.»(3)4 و حافظ در اين خصوص مىگويد:
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوستعاشقى شيوه رندان بلا كش باشد
عاشق محبت خدا و اولياءاللَّه، سر بر كف مىنهد و در كوى دوست مىرود و راضى است به هر چه او (معشوق) بپسندد؛ چه راحت، چه رنج و شادى و چه غم.
داغ محبت خدا و رسول و اهل بيت عليهم السلام بر سينه داشتن، همراه است با رنجها و مشقتهايى كه در راه اين محبت است. مگر مىتوان از دشتها به سوى خانه و ديار محبوب گذر كرد و تيغ بيابان را در پاى نديد؟
اين خصيصه عشق است ... و صد البتّه كه همه اينها در راهِ «دوستى» روا و شيرين؛ و هر چه از دوست رسد، نيكوست.
بعضى از شيعيان، به حضور ائمه اطهار عليهم السلام مىرسيدند و ابراز مىكردند: ما، شما اهلبيت را دوست مىداريم و آنان در پاسخ مىفرمودند:
«مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيُعدَّ لِلْفَقْرِ أَوْ لِلْبَلاءِ جِلْباباً».(1)5 «كسىكه ما اهل بيت را دوست دارد؛ آماده سختى باشد و تنپوشى از فقر و محروميّت براى خود آماده سازد.»
و در فرهنگ والاى تشيّع، معشوقهاى برين، خدا و رسولاند و ائمه اطهار عليهم السلام، و نيز صديقين، شيهدان و پاكمردانى هستند كه در راهِ احياى مكتب، جان در طبق اخلاص نهادند و لايق محبت شدند و دين هم بر پايه محبت مىچرخد اساساً به تعبير زيباى امام صادق عليهم السلام: «هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ»؛(2)6 «آيا دين، چيزى جز محبّت است؟»
آرى، «محبّت» پشتوانه «زيارت» است وآنكه عشق وشوق دارد، بهزيارت مىرود.
زيارت، زبانِ علاقه و ترجمان وابستگىِ قلبى و نمودى از احساسِ درونى و نشانى از محبّت و دليلى بر عشق و علامتى از تعلّق خاطر است.
اگر در مدار عشق قرار گرفتى و در قلمرو محبتِ اللَّه و اولياى او وارد شدى، اين محبت چارهساز است. مگر مىشود انسانى خدا را دوست بدارد؛ ولى خداوند سبحان او را دوست ندارد؟ مگر مىشود كسى شيفته پيامبر شود؛ ولى پيامبر نسبت به وى بىتوجه
باشد؟ مگر مىشود كسى خدا را ياد كند و خداوند به ياد وى نباشد؟ مگر نه اين است كه در قرآن فرموده است:
... فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ ...؛(1)7 «مرا ياد كنيد، تا من هم به ياد شما باشم.»
وقتى مَزُور، در خاطر زائر باشد، زائر هم در خاطر مَزُور است. وقتى به پيامبر و امام معصوم و امام زادگان سلام مىدهيم، آنان توجه دارند و جواب سلام ما را مىدهند. در زيارتنامهها، در موارد متعدّدى چنين تعابيرى وجود دارد كه خطاب به مَزُور گفته مىشود:
«أَشْهَدُ أَنَّكَ تَسْمَعُ كَلامِي وَ تَشْهَدُ مَقَامِي».
«شهادت مىدهم كه تو سخن و كلام مرا مىشنوى و شاهد اين مقام و موقعيت زيارتِ من هستى.»
در اين خصوص از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود:
«إِنَّ لِلَّهِ مَلائِكَةً سَيَّاحِينَ فِي الْأَرْضِ يُبَلِّغُونِّي عَنْ أُمَّتِيَ السَّلامَ».(2)8 «خدا را فرشتگانى است كه در زمين مىگردند و سلامها و درودهاى امّتم را بر من مىرسانند.»
و در روايت ديگر فرموده است:
«مَنْ سَلَّمَ عَلَيَّ فِي شَيْءٍ مِنَالْأَرْضِ أُبْلِغْتُهُ وَ مَنْ سَلَّمَ عَلَيَّ عِنْدَالْقَبْرِ سَمِعْتُهُ».(3)9 «هر كه بر من سلام دهد، از هر سرزمينى كه باشد، به من رسانده مىشود و اگر در كنار قبرم سلام بدهد، نيز مىشنوم.»
هنگامى كه زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله در حالِ مرگ و حيات يكسان است و آن حضرت و ديگر معصومين عليهم السلام به سلام ما پاسخ مىدهند، سلام دادن بر آنان؛ چه از نزديك و چه از دور، چه با صداى بلند و چه آهسته، ارتباطى روحى و معنوى است و مگر مىشود انبيا و معصومين عليهم السلام سلام و تحيت ما را بشنوند و هيچ بذل توجهى نداشته باشند؟ و اينجاست كه بايد گفت محبت، يكطرفه نيست.
و چه نيك سروده است اقبال لاهورى از مددخواهى خدا و رسول:
فقيرم از تو خواهم هر چه خواهمدلِ كوهى خراش، از برگِ كاهم
مرا درس حكيمان، دردِ سر دادكه من پرورده فيض نگاهم
آرى، «زيارت» نشانه جهتگيرى انسان و الهامبخش و آموزنده است. الهام گرفتن از اسوههاست. خط دهنده است. تعظيم شعائر است. تقدير از فداكارىها و تجليل گراميداشتِ فضيلتهاست. زمينه ساز شناخت و تربيت است. بالا برنده است. تعالى بخش است و پرورش يافتن از «فيض نگاه» است.
و به قول حافظ:
بلبل از فيض گل آموخت سخن، ور نه نبوداين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش
زيارت، تجديد عهد با «خط امامت»، ميثاق با «خون شهيد»، پيمان با «محور توحيد» و بيعت با «رسالت» و «وحى» است.
امام هشتم شيعيان جهان، در مورد عهد و پيمانى كه هر امامى بر گردن رهروان خود دارد، فرموده است:
«... لِكُلِّ إِمَامٍ عَهْداً فِي عُنُقِ أَوْلِيَائِهِ وَ شِيعَتِهِ وَ إِنَّ مِنْ تَمَامِ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ زِيَارَةَ قُبُورِهِمْ، فَمَنْ زَارَهُمْ رَغْبَةً فِي زِيَارَتِهِمْ وَ تَصْدِيقاً بِمَا رَغِبُوا فِيهِ كَانَ أَئِمَّتُهُمْ
شُفَعَاءَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛(1)10
«براى هر امامى به گردن شيعيان و هوادارانش پيمانى است؛ از جمله وفا به اين پيمان، زيارت قبور آنان است. پس هر كس از روى رغبت و پذيرش، آنان را زيارت كند، امامان در قيامت شفيع ايشان خواهند بود.»
بر اساس همين وفاى به عهد است كه شيعه همواره در احياى نام و ياد و زيارت قبور اولياى دين، چه رنجها كه كشيده و چه شهيدها كه داده است و اكنون نيز اين خط ايثار و شهادت دوام دارد و زيارت ادامه همين خط است و تبرّك و توّسل و استشفا و استشفاع، فيضگيرى از آن معنويات است، كه سيره و روش گذشتگان صالح ما نيز همين بوده است.
با توسّل به ارواح مطهّر پيشوايان معصوم عليهم السلام است كه زيارت معنا پيدا مىكند و قبولى اعمال عبادى ما، بدون «استشفاع» و «توسّل» و بدون عرض ارادت و «مودّت» به آستان اقدسشان، بىثمر و قاصر از وصول به هدف است و اشرف انبيا حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله در اينباره چنين فرموده است:
«... وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ عَبْداً جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِعَمَلِ سَبْعِينَ نَبِيّاً مَا قَبِلَ اللَّهُ ذَلِكَ مِنْهُ حَتَّى يَلْقَاهُ بِوَلايَتِي وَ وَلايَةِ أَهْلِ بَيْتِي».(2)11 «سوگند به آنكه جان محمّد در دست اوست، اگر بندهاى در روز قيامت، عمل هفتاد پيغمبر را بياورد، خدا آن را از وى نمىپذيرد تا اينكه با «ولايت» من و «ولايت» اهل بيت من، خدا را ملاقات نمايد.»
و در روايت ديگر چنين فرمود:
«فَوَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَوْ جَاءَ أَحَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِأَعْمَالٍ كَأَمْثَالِ الْجِبَالِ وَ لَمْ يَجِئْ بِوَلايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام أَكَبَّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي النَّارِ»؛(1)12 «قسم به آنكه مرا مبعوث به نبوت فرموده است، اگر يكى از شما در روز قيامت اعمالى بزرگ و شايسته همانند كوهها بياورد و ولايت على بن ابىطالب عليه السلام را نياورد، هر آينه خداى عزّ و جلّ او را به صورت، در آتش مىافكند.»
باز هم رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد ولايت اهل بيت عليهم السلام چنين فرموده است:
در شب معراج پس از آنكه سخن از شرافت انوار خمسه طيّبه (محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام) و امتياز خلقت آنان به ميان آمد، خداوند منّان فرمود:
«يا مُحمّد وَ عِزّتى وَ جَلالي لَوْ انَّ عَبْداً عَبَدَني حَتّى يَنْقَطِعَ وَ يَصيرَ كَالشَّنِ الْبالي ثُمَّ أَتاني جاحِداً لِوِلايَتِهِمْ لَمْ أُدْخِلْهُ جَنَّتي وَ لا أَظْلَلْتُهُ تَحْتَ عَرْشي».(2)13 «اى محمد! به عزت و جلال خودم سوگند، اگر بندهاى مرا چنان عبادت كند كه توان از دست داده و از پاى درآيد، همچون مشك آب خشك شدهاى لاغر گردد، آنگاه به سوى من آيد در حالى كه «ولايت» آنان (خاندان نبوت) را منكر باشد، من او را به بهشت داخل نمىكنم و زير سايه عرش خود جايش را نمىدهم.»
ابوحمزه ثمالى مىگويد:
امام سجاد عليه السلام از ما پرسيد: كدام سرزمين از سرزمينهاى ديگر افضل است؟ گفتيم:
خدا و رسول و فرزند رسولش داناترند، فرمود:
«إِنَّ أَفْضَلَ الْبِقَاعِ مَا بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا عُمِّرَ مَا عُمِّرَ نُوحٌ عليه السلام فِي قَوْمِهِ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَاماً يَصُومُ النَّهَارَ وَ يَقُومُ اللَّيْلَ فِي ذلِكَ الْمَوْضِعِ
ثُمَّ لَقِيَ اللَّهَ بِغَيْرِ وَلايَتِنَا لَمْ يَنْفَعْهُ ذَلِكَ شَيْئاً».(1)14 «با فضيلتترين مكانها روى زمين (در مسجدالحرام) ميان ركن و مقام (فاصله بين ركن حجرالاسود و مقام ابراهيم) است و اگر مردى به قدر عمر نوح، كه در ميان قومش گذرانيد (950 سال) عمر كند، در حالى كه تمام عمرش را در اين مكان به روزه دارى و شب زنده دارى بپردازد و سرانجام بدون ولايت ما به لقاى خدا برسد، اين همه عبادت او نفعى به حالش نخواهد داشت.»
در مورد آثار زيارت اهل قبور، رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به ابوذر فرمود:
«به تو وصيتى مىكنم، اين وصيت را نگهدار، شايد خدا تو را به دليل رعايت وصيت، بهرهمند گرداند؛ به زيارت قبور برو تا آخرت را به ياد تو آورد. البته روزها به زيارت قبور برو و نه شب هنگام.»(2)15 و در جاى ديگر فرمود:
«به زيارت اموات برويد و به آنان سلام كنيد؛ زيرا كه از اين كار درس عبرتى مىگيريد.(3)16 و هر كه هر جمعه يك بار كنار قبر پدر و مادر يا يكى از آن دو برود و زيارت كند، خداوند وى را مىبخشد و نام او را در زمره نيكوكاران مىنويسد.»(4)17 آرى زيارت قبور سبب رقّت قلب و جارى شدن اشك از چشم مىشود و آخرت را به ياد شما مىآورد.(5)18
باز فرمود: «به زيارت قبرها برويد تا ياد آخرت در شما زنده شود.»(1)19 و هر كه به زيارت اهل قبور برود و بگويد: «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»(2)20 خداوند همه قبرها را روشن فرمايد و گوينده اين كلمات را بيامرزد و براى او هزار هزار حسنه بنويسد و از او هزار هزار گناه بيامرزد و مقام او را دويست هزار درجه بالا برد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام درباره زيارت اهل قبور اين دعا را فرموده است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، السَّلامُ عَلَىأَهْلِ لا إِلَهَ إِلَّااللَّهُ، مِنْأَهْلِ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، يَا أَهْلَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، بِحَقِّ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، كَيْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مِنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، يَا لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، بِحَقِّ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، اغْفِرْ لِمَنْ قَالَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَ احْشُرْنَا فِي زُمْرَةِ مَنْ قَالَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، عَلِيٌّ وَلِيُّ اللَّهِ»(3)21 هر كس اين زيارت نامه را بخواند، خداوند ثواب پنجاه سال عبادت به او مىدهد و گناهان پنجاه سال را از او و پدر و مادرش بيامرزد.(4)22
امام صادق عليه السلام در خصوص ثواب زيارت قبور حضرت ختمى مرتبت، شهداى راه حق و سالار شهيدان حضرت ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام چنين فرموده است:
«زيارت قبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و زيارت قبور شهدا و زيارت قبور منوّر امام حسين عليه السلام برابر است با يك حج مقبول كه زائر همراه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بجاى آورد.»(5)23
در مورد سيرهرسولخدا صلى الله عليه و آله در زيارت قبورشهدا، طلحة بن عبداللَّه نقل كرده است:
«همراه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از شهر خارج شديم، وقتى كه به مزار شهدا رسيديم، آن حضرت فرمود: اين قبور آرامگاه برادران ماست و بعد به زيارت شهدا مشغول شد.»(1)24 امام صادق عليه السلام فرمود:
«حضرت فاطمه عليها السلام پس از وفات پيامبر، هفتاد و پنج روز بيشر زنده نبود و در اين مدت، خندان و خوشحال ديده نشد. هر هفته، روزهاى شنبه، دوشنبه و پنجشنبه به زيارت قبر شهيدان احد مىآمد. آنگاه به ياد خاطرات گذشته مىگفت: پيامبر در اين مكان مستقر بود و مشركين در آنجا(2)25 و سپس قبر عمويش حمزه را زيارت مىكرد و در آنجا نماز مىخواند و اشك مىريخت.(3)26 و برايش رحمت مىطلبيد و از خدا براى او آمرزش مىخواست.»(4)27 و سيره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين بود كه مرقد مطهر مادرش حضرت آمنه را زيارت مىكرد و كنار تربت او مىگريست و كسانى را كه دور ايشان بود نيز مىگرياند.(5)28 وامام حسين عليه السلام هر شب جمعه به زيارت قبر برادرش امام حسن مجتبى عليه السلام مىرفت.
امام صادق عليه السلام به نقل از پدر و جدّ بزرگوارش مىفرمايد:
«رسولاللَّه به حضرت على عليه السلام فرمود: اى اباالحسن، خدا قبر تو و قبرهاى
فرزندان تو را، بقعههايى از بقاع بهشت قرار داده و دلهاى پاكان از خلق خود را چنان به سوى شما گرايش داده است كه در راهِ شما و تعمير قبور شما، همه نوع ناملايمات و رنجهايى را تحمل مىكنند و پيوسته به زيارت قبور شما مىروند و بدينوسيله، به خدا تقرب مىجويند و عرض ارادت به رسول خدا مىنمايند.
على جان! اين افراد، به شفاعت من نايل مىشوند و وارد حوض من مىگردند؛ و فردا اينان، زائران و همسايگان من در بهشت خواهند بود.
على جان! هر كه قبور آنان (امامان) را تعمير كرده و در محافظتش بكوشد، مثل آن است كه در ساختن بيتالمقدس، به سليمان بن داوود كمك كرده باشد و ثواب زيارت قبور ائمه برابر با ثواب هفتاد حجّ پس از حَجةالاسلام (حج واجب) مىباشد و زائر هنگام بازگشت از زيارت شما، مانند روز ولادت از مادر، از معاصى پاك مىشود.
پس اى على جان، خوشحال باش و دوستداران خود را به نعمتى مژده ده كه نه چشمى ديده، نه گوشى شنيده و نه بر قلب انسانى خطور كرده است ...»(1)29 آرى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إِنَّما مَثَلُ أَهْلِ بَيْتي فِيكُمْ كَمَثَلِ سَفينَةِ نُوحٍ، مَنْ رَكِبَ فِيها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ، وَ إِنَّما مَثَلُ اهْلِ بَيْتي فيكُمْ مَثَلُ بابِ حِطَّةٍ مَنْ دَخَلَهُ غُفِرَ لَهُ»؛ «همانا، مثل اهل بيت من، در ميان شما، همچون مثل كشتى نوح است؛ هر كه سوار آن شد، نجات يافت؛ و هر كه از آن تخلف كرد غرق شد. و همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، مثل «باب حطّه» در ميان بنى اسرائيل است كه هر كه از آن داخل مىشد، مورد غفران خدا قرار مىگرفت.»(2)30
در خصوص آداب زيارت معصومين، مستحب است زائر نكات زير را كه در كتب مختلف، به خصوص در مفاتيحالجنان آمده، رعايت كند:
كسانى كه موفق به زيارت مرقد مطهر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مىشوند پس از دعا و زيارت، كنار قبر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله رفته و به قبه پايين منبر پيامبر صلى الله عليه و آله دست بمالند و به صورت و چشمهاى خود بكشند و طلب حاجت كنند.(1)31 اما در مورد زيارت اهل قبور آداب ذيل وارد شده است:
مشغول ذكر خدا باشيد و از حرفهاى بيهوده پرهيز كنيد. 6. راه رفتن روى قبرها و تكيه دادن يا نشستن روى قبور مؤمنين مكروه است. 7. در قبرستان بايد به فكر مردن، تاريكى و وحشت قبر باشيم. 8. پرهيز از شوخى در قبرستان. 9. پاشيدن آب روى قبر. در اينباره از امام صادق عليه السلام پرسيدند، حضرت فرمود: تا وقتى كه رطوبت در خاك قبر باقى است، عذاب از ميت كنار مىرود.(2)32 و درباره شيوه آب پاشيدن روى قبر، چنين دستور دادند:
«به سمت قبله باش، ابتدا از طرف سر ميت آب بريز تا پاى ميت، بعد بر قبر دور
بزن و مستحب است كنار قبر مؤمن، قرآن تلاوت شود و هر سورهاى از قرآن را كه مىتوانى بخوان، ولى بهتر است سوره ياسين و ملك، نور يا حمد و اخلاص خوانده شود.»
و در مورد ثوابِ خواندن آيهاى از قرآن براى اهل قبور، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«كسى كه در مزار مسلمانان يكى از آيات قرآن را براى اموات بخواند، خداوند ثواب عمل هفتاد پيامبر را به او مىدهد.»(1)33
1) . بحارالأنوار، ج 102، ص 300
احكام فقهىِ سفرِ زيارتى عتبات
محمدحسين فلاحزاده
امام خمينى قدس سره: فقه، تئورى واقعى و كامل اداره انسان از گهواره تا گور است.»
از آنجا كه «فقه» برنامه عملى تمام زندگى است، براى همه مراحل آن، در حضر و سفر، در تنهايى يا جمع، در اعمال فردى يا اجتماعى، قانون عملى دارد، لذا بر آن شديم تا در اين نوشته مختصر برخى از احكام مربوط به سفر زيارتى عتبات را مرور كنيم، باشد كه با مراعات آنها، زائران عزيز بتوانند وظيفه دينى خود را بهتر بشناسند و در اين سفر معنوى بهره بيشترى ببرند.
در اين بخش گوشهاى از آداب و احكام سفر را با استفاده از منابع فقهى در سه بخش: «پيش از سفر»، «در سفر» و «نماز مسافر» مىآوريم:
پيش از سفر
اين كارها پيش از سفر و هنگام آغاز آن مستحب است:
طلب خير از خداوند؛ بدين معنى كه از خداوند، خير و خوبى در اين سفر را درخواست كند.
اطلاع دادن به دوستان و بستگان و حلاليّت طلبيدن از آنان.
وصيت كردن، به خصوص نسبت به امور واجب.
انتخاب همسفران مناسب و هم شأن خود از نظر اخلاقى و اقتصادى.
انتخاب زمان مناسب براى سفر، كه در ايام هفته، روزهاى شنبه و پس از آن، روزهاى سه شنبه و پنجشنبه مستحب است و روز جمعه، قبل از نماز جمعه به سفر رفتن مكروه است. اگر در ساير ايام هفته لازم شد به سفر برود، صدقه بدهد و برود.
خواندن دعاى سفر و آيات و سورههاى قرآنى و دعاهاى ديگرى كه وارد شده است و از جمله آنهاست، سوره قدر، آية الكرسى و سورههاى حمد، ناس و فلق.
صدقه دادن در آغاز سفر، و بهتر است هنگام سوار شدن به وسيله نقليه صدقه بدهد.
غسل كردن پيش از بيرون رفتن براى زيارت.(1)34 در سفر
هر چند احكام و آداب اين سفر بسيار است و به تناسب افراد و مكانها نيز احكام و آداب خاصى دارد و بسيارى از آنها در بخش آداب زيارت و در بخشهاى ديگر اين نوشته خواهد آمد ولى گوشهاى از آنها بدين شرح است:
مستحب است زاد و توشه لازم و كافى به همراه داشته باشد.
با همسفران خود با اخلاق نيكو رفتار كند.
به افراد ضعيف و مريض در طول سفر كمك كند.
به خدمت كاران آستانه مقدسه كمك و انفاق كند.
به فقرا و مساكين محل صدقه بدهد.(2)35 نماز مسافر
چون برنامه سفر زائران عزيز به گونهاى تنظيم شده است كه كمتر از ده روز در
يك محل مىمانند، لذا نمازهاى چهار ركعتى را بايد دو ركعتى بجا آورند، حتى افرادى كه پيش از اين به جهت آنكه شغلشان يا مقدمه شغلشان مسافرت بوده است، مانند خلبانان و ملوانان و برخى از رانندگان. و كسانى كه براى انجام كار زياد به سفر مىروند ولى اين سفر آنان زيارتى است و شغلى نيست بايد نمازهاى چهار ركعتى را شكسته بخوانند.
آرى اگر افرادى بدانند كه مىتوانند حداقل ده روز در يك محل؛ مثلًا در كربلا يا نجف بمانند و با قصد ماندن حداقل ده روز به آنجا بروند، نمازشان تمام است.(1)36 2. مسافرى كه مىخواهد ده روز در محلى بماند، در صورتى بايد نماز را تمام بخواند كه بخواهد تمام ده روز را در يك جا بماند، پس اگر بخواهد مثلًا ده روز در نجف و كوفه بماند، بايد نماز را شكسته بخواند.(2)37 3. مسافر مىتواند در مسجدالحرام و مسجد النبى صلى الله عليه و آله و مسجد كوفه و حرم امام حسين عليه السلام نماز را تمام يا شكسته بخواند ولى تمام خواندن با فضيلتتر است.(3)38 4. تمام روضه شريفه حرم مطهّر امام حسين عليه السلام و رواقها و مسجد متصل به آن، همين حكم را دارد و مسافر مىتواند در آنجا نيز نماز را تمام بخواند، ولى در غير از روضه شريفه؛ يعنى در رواقها و مسجد متصل به آن احتياط مستحب است كه مسافر نماز را شكسته بخواند.(4)39 5. مسافر مىتواند در اين اماكن، بدون نيّتِ تمام يا شكسته، نماز را شروع كند و در وسط آن يكى را اختيار كند و بر همان اساس نماز را به پايان ببرد و حتى در اثناى نماز مىتواند نيّت را برگرداند؛ مثلًا به نيت شكسته خواندن نماز را شروع كرده ولى در اثناى
1) . توضيح المسائل، نماز مسافر و تحرير الوسيله، ج 1، ص 258، القول فى قواطع السفر، الثانى.
2) . توضيح المسائل، م 1337 و تحرير الوسيله، ج 1، ص 259، القول فى قواطع السفر، م 6
3) . توضيح المسائل، م 1356 و تحرير الوسيله، ج 1، ص 264، القول فى احكام المسافر، م 8
4) . به فتواى برخى از مراجع معظم تقليد، مسافر تنها در قسمتهاى قديمى مسجد و روضه شريفه امام حسين عليه السلام مىتواند نماز را تمام بخواند و به فتواى برخى ديگر در تمام چهار شهر مكه، مدينه، كوفه و كربلا مسافر مىتواند نماز را تمام بخواند. ولى چنانچه مسافرى فتواى مرجع تقليد خود را نداند و نماز را در اين اماكن شكسته بخواند، صحيح است و به وظيفه خود عمل كرده است.
نماز قصد كند كه نماز را چهار ركعتى تمام كند و همچنين بهعكس، تا وقتى كه محل عدول نگذشته باشد. پس اگر به نيت چهار ركعتى نماز را شروع كرده و در ركعت اوّل يا دوم تصميم گرفت كه نماز را شكسته بخواند، اشكال ندارد.(1)40 6. حكم تخيير بين تمام و شكسته مخصوص نماز است، بنابراين شخص مسافر حتى اگر تمام روز را در حرم امام حسين عليه السلام يا مسجد كوفه بماند نمىتواند روزه بگيرد.
مگر روزه مستحبىِ با نذر كه حكم آن خواهد آمد.(2)41
براى تشرف به حرم مطهر معصومين عليهم السلام و در حال زيارت قبور مطهر آنان، اين كارها مستحب است:
غسل زيارت، كه به همين نيت انجام شود و كيفيّت آن با ساير غسلها فرقى ندارد.
با طهارت و وضو بودن.
پوشيدن لباسهاى پاك و تميز و بهتر است سفيد باشد.
عطر زدن و خوشبو كردن خود. بجز براى زيارت حضرت امام حسين عليه السلام كه اين عمل مستحب نيست.
با آرامش و وقار حركت كردن و گامها را كوتاه برداشتن.
مشغول بودن به ذكر، به خصوص ذكر «اللَّه اكبر» و «الحمد للَّه» در حال رفتن به زيارت.
خواندن اذن دخول و اجازه گرفتن براى ورود به حرم.
بوسيدن آستانه و درگاه حرم، ولى سجده كردن جايز نيست مگر آنكه سجده شكر به جهت توفيق اين زيارت باشد.
وارد شدن به حرم با پاى راست.
نزديك حرم رفتن، به طورى كه بتواند در كنار ضريح قرار گيرد و خود را به آن بچسباند، در صورتى كه مزاحمتى براى زائران نداشته باشد و سبب اختلاط با نامحرم نباشد.
ايستادن در حال زيارت، اگر عذرى ندارد و بتواند بايستد.
تكبير گفتن پيش از زيارت، وقتى قبر مطهر را مىبيند.
خواندن زيارتهايى كه از معصومين عليهم السلام رسيده است.
آهسته زيارت خواندن و پرهيز از صداى بلند.
خواندن دو ركعت نماز زيارت، پس از زيارت و هديه آن به صاحب مزار.
در زيارت معصومين عليهم السلام مستحب است پشت به قبله و رو به قبر زيارت بخواند.
خواندن دعا و قرآن و هديه ثواب آن به صاحب مزار.
توبه از گناهان؛ زيرا آن اماكن محل پذيرش توبه است.(1)42 19. پرهيز از سخنان ناشايست و لغو و بيهوده و امور دنيايى در آن اماكن مقدس.
بيرون رفتن از آنجا پس از زيارت تا جا براى ديگران باشد و از زيارت ملول نشود و شوق زيارت همچنان در دلش زنده بماند.
در برخى از روايات رسيده از معصومين آمده است كه زيارت آنان در ايام خاصى سفارش شده و ثواب بيشترى دارد كه در روزهاى هفته، زيارت هر يك از آنان به ترتيب ذيل مستحب است و براى هر روز زيارت خاصى وارد شده است:
روز شنبه: زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله
روز يكشنبه: زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام
1) . العروة الوثقى، ج 1، فى الوضوءات المستحبه، ص 194، الخامس و فى الاغسال المكانيه و الفعليه، ص 462؛ سراجالشيعه فى آداب الشريعه، ص 241 و مفاتيح الجنان، آداب زيارت.
روز دوشنبه: زيارت امام حسن و امام حسين عليهما السلام
روز سه شنبه: زيارت امام سجاد و امام باقر و امام صادق عليهم السلام
روز چهار شنبه: زيارت امام موسى بن جعفر، امام رضا و امام جواد و امام هادى عليهم السلام.
روز پنج شنبه: زيارت امام حسن عسكرى عليه السلام.
روز جمعه: زيارت حجة بن الحسن، امام عصر عليه السلام.(1)43 در برخى از ايّام سال نيز زيارت حضرت امير المؤمنين على و امام حسين عليهما السلام سفارش بيشترى شده و ثواب افزونترى دارد كه اگر زائران عزيز بتوانند سفر خود را طورى تنظيم كنند كه در آن ايام به زيارت قبر ايشان نائل شوند سعادت بزرگى است و چنانچه به طور اتفاقى در اين ايام در نجف و كربلا بودند، زيارت قبر ايشان را فراموش نكنند. هر چند خواندن زيارت نامه ايشان در اين روزها از راه دور نيز ثواب دارد و آن ايام بدين شرح است:
اوقات مخصوص زيارت اميرالمؤمنين على عليه السلام
روز تولد ايشان (13 رجب).
شب و روز عيد غدير. (18 ذى حجه)
روز نزول سوره «هل اتى» (25 ذى حجه).
شب و روز مبعث پيامبر صلى الله عليه و آله (27 رجب).
روز 21 ماه رمضان.
شب اول ربيع الاول، شبى كه حضرت على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيدند.
روز غزوه بدر، (17 ماه رمضان).
روز فداكارى ايشان در غزوه احد، (17 شوال).
روز فتح خيبر.
1) . مفاتيح الجنان، باب اول، فصل پنجم، به نقل از جمال الاسبوع.
روزى كه بر دوش پيامبر صلى الله عليه و آله بالا رفت و بتها را شكست (20 رمضان).
روز فتح بصره (نيمه جمادى الاولى).
روزى كه خورشيد به احترام ايشان برگشت (ردّ شمس، 17 شوال).
روزى كه از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور ابلاغ آيه برائت شد (اول ذى حجه).
روزى كه به امر خدا و ابلاغ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درِ خانههاى ديگران به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بسته و در خانه حضرت باز گذاشته شد (روز عرفه).
روزى كه آن حضرت انگشترى خويش را در حال نماز به فقير داد كه همان روز مباهله است و از دو جهت خصوصيت دارد (24 ذى حجه).
روزى كه با حضرت زهرا عليها السلام ازدواج كرد (21 محرم).
آغاز خلافت ايشان؛ يعنى روز وفات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله (28 صفر).
روزى كه مردم براى خلافت ظاهرى با حضرت بيعت كردند (18 يا 25 ذى حجه)
روز اوّل فروردين (نوروز) كه روز بيعت با ايشان، با اين روز مصادف بوده است.(1)44 اوقات مخصوص زيارت امام حسين عليه السلام
شب و روز جمعه.
روزهاى اوّل، وسط و آخر ماه قمرى.
روز عاشورا.
اوّل و نيمه ماه رجب.
سوم شعبان (سالروز ولادت آن حضرت).
شب نيمه شعبان.
در تمام روزهاى ماه رمضان به ويژه در دهه آخر آن ماه.
1) . بحارالأنوار، ج 97، باب زياراته- صلوات اللَّه عليه- المختصه بالأيام و الليالى، ص 354
شش تن از امامان معصوم عليهم السلام در كشور عراق مدفونند و از آنجا كه حرم معصومين عليهم السلام احكام خاصى دارد و برخى از آنها در احكام و آداب زيارت گفته شده، برخى ديگر را نيز در اينجا مىآوريم:
حفظ احترام حرم واجب است و هر كارى كه بى احترامى به آن اماكن باشد حرام است؛ مثل آب دهان انداختن يا با كفش وارد شدن.
نماز خواندن در آنجا ثواب بسيار دارد به خصوص در حرم حضرت اميرالمؤمنين على و امام حسين عليهما السلام و در روايتى وارد شده است نماز كنار قبر حضرت على عليه السلام معادل دويست هزار نماز است.(2)46 3. توقف جنب و حائض و نفسا در حرم امامان معصوم عليهم السلام حرام است، ولى عبور از آن، بطورى كه از يك در وارد و از در ديگر خارج شود اشكال ندارد و احتياط مستحب است كه در آن حال از داخل حرم عبور نكند، اين حكم اختصاص به اطراف ضريح (روضه شريفه) و رواقها دارد ولى صحنها و حرم امامزادهها اين حكم را ندارد.
زن مستحاضه مىتواند به مسجد يا حرم امامان معصوم عليهم السلام وارد و در آنجا توقف كند، حتى مستحاضه متوسطه و كثيره، ولى احتياط مستحب است اگر غسلهايى را كه براى نماز گفته شده انجام نداده در آنجا توقف نكند.(3)47
زائران عتبات مقدس عراق، به بسيارى از مساجد آنجا؛ از جمله مسجد كوفه خواهند رفت كه جهت آگاهى آنان چند مسأله مختصر از احكام مسجد را يادآور مىشويم:
نماز خواندن در مساجد مستحب است، بلكه حاضر نشدن در مسجد به خصوص براى همسايگان مسجد، در صورتى كه عذرى مثل بارش باران نباشد، مكروه است.(1)48 2. وقتى انسان وارد مسجد مىشود، مستحب است دو ركعت نماز به قصد تحيّت و احترام به مسجد بخواند و اگر نماز واجب يا مستحب ديگرى هم بخواند كافى است.(2)49 شايسته يادآورى است كه برخى مساجد؛ از جمله مسجد كوفه و سهله، داراى نمازها و آداب ويژهاى است كه در كتابهاى ادعيه و زيارات آمده است و چنانچه زائران بتوانند آن آداب را مراعات كنند و آن نمازها را بخوانند خوب است.
ترتيب اولويت مساجد براى نماز خواندن از نظر ثواب بدين شرح است:
مسجد الحرام، هر نماز در آنجا، معادل يك ميليون نماز است.
مسجد النبى صلى الله عليه و آله هر نماز در آنجا، معادل ده هزار نماز است.
مسجد جامع كوفه، هر نماز در آنجا معادل هزار نماز است.
مسجد الاقصى، هر نماز آن معادل هزار نماز است.
مسجد جامع هر شهر، هر نماز در آنجا معادل يكصد نماز است.
مسجد قبيله، هر نماز در آنجا معادل بيست و پنج نماز است.
مسجد بازار، هر نماز در آن، معادل دوازده نماز است.(3)50
با توجه به اين مسأله و اهميت بسيار زياد مسجد كوفه، زائران عزيز فرصت را غنيمت شمرده، و در وقت حضور در آن مسجد، از عبادت و نماز و ادعيه و آداب آن غفلت نكنند.
از جمله كارهاى مستحب، زيارتِ قبور اوليا، شهدا، صالحان و مؤمنان است. زائران عتبات عراق، افزون بر زيارت امامان عليهم السلام، قبور بسيارى از امام زادگان و راويان و شهدا و علما و مؤمنان را نيز زيارت خواهند كرد و به زيارت يكى از قبرستانهاى مهم جهان اسلام يعنى وادىالسلام در نجف خواهند رفت، كه در آنجا اوليا، علما، شهدا و بزرگانى از اهل ايمان آرميدهاند. بى مناسبت نيست كه برخى از آداب زيارت قبور مؤمنان را يادآور شويم:
در طول هفته، روزهاى دوشنبه، پنجشنبه و صبح شنبه، ثواب بيشترى دارد.
هنگام زيارت اهل قبور نيز اين امور مستحب است:
رو به قبله نشستن و گذاشتن دست بر قبر.
خواندن هفت مرتبه سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ.
خواندن سوره حمد و ناس و فلق و آية الكرسى، هر كدام سه مرتبه و سوره «يس».
سلام دادن بر اهل قبور و دعا كردن براى آنان و در روايت است كه امام صادق عليه السلام
1) . تحريرالوسيله، ج 1، القول فى احكام الجنب، ص 38 و 39 و القول فى احكام الحائض، ص 52 و فصل فى النفاس، ص 63، م 6
فرمود: اينگونه سلام دهيد:
«السَّلامُ عَلَى أَهْلِ الدِّيَارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَ الْمُوْمِناتِ وَ الْمُسْلِمِينَ الْمُسْلِماتِ، أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ وَ انّا بِكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ لاحِقُونَ».(1)52
گريستن در عزاى معصومين عليهم السلام و گرياندن ديگران و بر پايى مجالس سوگوارى اهل بيت؛ از جمله كارهاى مستحب مؤكد و از افضل قُرُبات و داراى ثواب بسيارى است ولى از آنجا كه برخى افراد گاهى در عزادارى دچار افراط يا تفريط مىشوند، توجه به چند شرط از شرايط عزادارى قابل توجه است:
آنچه خوانده مىشود؛ مشتمل بر مطالب دروغ و باطل نباشد.
همراه با كار حرام؛ مثلًا موسيقى لهوى نباشد.
همراه با مطالبى كه وهن مذهب يا تنقيص و تحقير معصومين عليهم السلام است نباشد.
موجب اضرار به نفس (ضرر قابل توجه) نباشد.
سبب ترك واجب نباشد، كه گاهى سبب ترك نماز يا قضا شدن آن مىشود.(2)53 س: نظر مبارك خود را در مورد خواندن دعاهاى كميل، ندبه، سمات، زيارت عاشورا و جامعه، عزادارى حضرت امام حسين عليه السلام (از قبيل روضه خوانى، سينه زنى و غيره) مرقوم فرماييد تا رفع ابهام و شبهه از دسائس مغرضين شود و نيز شيعيان راستين اغفال نشوند؟
ج: خواندن ادعيه مأثوره و عزادارى براى حضرت سيد الشهداء عليه السلام از افضل قربات و آدم ساز است.»(3)54
يكى از سنتهاى پسنديده مسلمانان، نذر اعمالى است براى معصومين عليهم السلام يا اموالى براى آنان و همچنين وقف ملك يا مالى براى آنان و اين سنت حسنه همچنان رواج دارد و از آنجا كه برخى از زائران گاهى براى عمل به نذر خود يا صرف منافع موقوفات، راهى آن ديار مىشوند، توجه به برخى از احكام نذر و وقف كه ارتباطى با آن پيشوايان پاك و حرمهاى مطهّر آنان و امور مربوط به ايشان دارد، مفيد خواهد بود:
آن حضرت؛ مانند مزدِ قارى و مداح و آنچه در مجلس عزاى امام حسين عليه السلام متعارف است مىشود.(1)60
سفر زيارتى فرصت مناسبى است براى شركت در نماز جماعت و انجام نماز قضا.
در اين بخش از نوشته حاضر، جهت يادآورى زائران، برخى از احكام نماز قضا را مىآوريم، اميد است زائران عزيز در اوقات فراغت خود؛ به ويژه در حرمهاى مطهّر، نمازهاى قضا شده خود را بجا آورند، كه از هر عمل مستحبى بهتر است، چون اين تكليف واجب است و ممكن است در آينده چنين فرصتى به دست نيايد و اگر نماز قضاى خود را بجا آورند، افزون بر اينكه به وظيفه شرعى خود عمل مىكنند، از ثواب بسيار زياد نماز در حرمهاى مطهر و مساجد با عظمت آنجا نيز بهرهمند خواهند شد.
(1)65فرات رودخانه عظيمى است كه حادثه عظيم كربلا در نزديكى آن اتفاق افتاده است و يادآور تشنگى ابا عبداللَّهالحسين عليه السلام و ياران ايشان در روز عاشور است. مطابق آنچه در روايات آمده، آب اين رودخانه داراى فضيلت و بركت بسيارى است(2)66 به چند نمونه از احكام فقهى مربوط به اين آب اشاره مىشود:
سيرى در تاريخ و جغرافياى عراق
غلامرضا گلى زواره
كشور عراق با مساحت 437000 كيلومتر مربع، در جنوب غربى آسيا و منطقه خاورميانه، بر كناره شمال غربى خليج فارس قرار دارد. همسايگان اين كشور عبارتند از:
ايران در شرق (طول مرز 1458 كيلومتر)، تركيه در شمال (طول مرز 352 كيلومتر) سوريه در غرب (طول مرز 65 كيلومتر)، اردن در غرب (طول مرز 181 كيلومتر) عربستان سعودى در جنوب غربى (طول مرز 814 كيلومتر)، كويت در جنوب شرقى (طول مرز 240 كيلومتر).(1)70 عراق از نظر چهره زمين ساختى و ناهموارى، چهار منطقه اصلى دارد؛ مناطق شمال شرقى، كه كوهستانى است. عراق مركزى و جنوبى، دشتى آبرفتى است كه از ته نشين شدن رسوبات دجله و فرات به وجود آمده است. در انتهاى جنوبى اين دشت زمينهاى باتلاقى وسيعى وجود دارد. در ادامه غربى ناحيه آبرفتى كه بيش از نيمى از مساحت كشور عراق را دربر مىگيرد بيابانى وجود دارد كه امتداد آن به سوى سوريه، اردن و عربستان سعودى كشيده شده است و به آن «بادية الشام» مىگويند.(2)71 دجله و فرات مهمترين منبع آب و شريان حياتى عراق را تشكيل مىدهند. اين دو رودخانه از
ارتفاعات تركيه سرچشمه مىگيرند و در داخل عراق و در 185 كيلومترى ساحل خليج فارس به هم پيوسته و در ناحيهاى به نام قرنه، «شط عرب» يا «اروند رود» را تشكيل مىدهند. وابستگى عراق به اين دو رودخانه در حدّى است كه سكنه آن، در اطراف حوزههاى دجله و فرات استقرار يافتهاند و رژيم و نظامهاى سياسى گوناگون معمولًا در مسير تاريخ، شهرهايى را براى مركز حكومت برگزيدهاند كه بر كنار ساحل يا ميان اين دو رودخانه قرار داشته است.
به سبب موقعيت جغرافيايى، عراق سه نوع آب و هوا دارد: مناطق شمال شرقى كه كوهستانى هستند و زمستانى طولانى و تابستانى معتدل دارند. ناحيه شرقى و جنوب شرقى با آب و هوايى ملايم. منطقه غربى و جنوب غربى كه گرم و خشك است.(1)72
قديمىترين نامى كه براى عراق كنونى به كار رفته، «سومر» است كه در هزاره پنجم تا سوم قبل از ميلاد نام دولت و ملتى در جنوب عراق امروزى بوده است. پس از آن به ترتيب دولتهاى آكد در مركز و جنوب، آشور در شمال و بابل در جنوبش تأسيس گرديد كه به همين دليل بخشهايى از آن به نامهاى ممالك آكد، آشور و بابل معروف بوده است. به دليل جارى بودن دجله و فرات، از گذشته به عراق «بينالنهرين» مىگفتند كه از هنگام تسخير بابل توسط كورش هخامنشى اين ناحيه قلمرو سرحدى غربى امپراتورهاى ايرانى به شمار مىآمد.(2)73 در زمان فرمانروايى مدحت پاشا و سلطه عثمانىها «بغداد»، «بصره» و «موصل» هر كدام استان جداگانهاى بودند امّا در محافل جهانى واژه بينالنهرين براى همه آنها به كار مىرفت. اين اصطلاح از ابتداى اشغال عراق تا تأسيس سرزمينى به همين عنوان رواج
داشت.(1)74 ناحيه كردنشين شمال شرق عراق اگر چه تا شروع جنگ جهانى اول حالتى شبيه به استقلال داشت امّا جزو سرزمين عراق به حساب مىآمد.(2)75 در سال 1339 ه. ق. با روى كار آمدن ملك فيصل اين كشور «پادشاهى عراق» نام گرفت امّا با سرنگونى رژيم سلطنتى در سال 1378 ه. ق. و تأسيس جمهورى، به «جمهورى عراق» تبديل شد.(3)76
در سال 941 ه. ق. سلطان سليم اول امپراتور عثمانى بغداد را فتح و عراق را ضميمه امپراتورى خود ساخت. اگر چه ايران از دوران صفويه و افشاريه هر گاه اقتدارى به دست مىآورد بغداد را باز پس مىگرفت ولى در نيمه دوم قرن دوازدهم تا آغاز قرن چهاردهم، عراق در كنترل كامل تركان عثمانى بود و تا حدود سه قرن قبل يعنى تا سال 1333 ه. ق. بخشى از قلمرو عثمانى را تشكيل مىداد. انگلستان به منظور ايجاد هستههاى مقاومت در برابر حاكميت عثمانى اقدام به جمع آورى و تشكل جوانان در «حزب ميثاق» نمود. گروه زيادى از افسران عراقى كه بعدها در زمره شخصيتهاى سياسى به شمار آمدند از جمله نورى سعيد در اين حزب عضويت داشتند. البته دولت عثمانى از درون نيز مشكلات زيادى داشت و روش استبدادى حاكمان آن با مردم به خصوص فشار شديد بر شيعيان اعتراضها و نفرت هايى را برانگيخت. دولت عثمانى كمتر خدماتى در عراق ارائه مىداد و تصورش بر اين بود كه دولت براى منفعت زمامداران است نه افراد تحت حكومت. آنان هيچ تلاشى در جهت مشاركت شيعيان در امور حكومتى، برابر كردن مالياتها، احداث راه و تعمير سيستم آبيارى انجام ندادند. و اين بىتوجهى و سهل انگارى مشكلات اقتصادى اجتماعى و حوادثى چون سيل و
قحطى را پديد آورده بود. در اين وضع آشفته كه مردمان عراق رنجها و مشقات زيادى را متحمل مىشدند دولت قدرتمند آلمان با سلطان عثمانى روابط دوستى برقرار كرد كه اين وضع با سياست انگليس در منطقه سازگارى نداشت. با وقوع جنگ جهانى اول، دولت عثمانى عليه انگلستان با آلمان متحد گشت. در سال 1335 ه. ق. بر اساس موافقتنامه پنهانى سايكس پيكو سرزمينهاى عربى قلمرو عثمانى بين انگليس و فرانسه تقسيم شد كه سال بعد ارتش بريتانيا نخست بغداد و سپس كركوك را تصرف كرد. جامعه ملل نيز بر اساس پيشنهاد كنفرانس سان ريمو (شاخهاى از كنفرانس صلح پاريس) موافقتنامه مزبور را تأييد كرد.(1)77 و بدين گونه عراق تحت سيطره انگلستان قرار گرفت. البته عشاير مسلمان پيرو فتواى آيتاللَّه سيد محمد كاظم يزدى موفق شدند با قواى اشغالگر به مبارزه برخيزند و حدود 13 هزار نفر از نيروهاى انگليسى را وادار به تسليم كنند امّا حوادث بعدى از جمله عدم شركت فعالانه نيروهاى عثمانى در نبرد با متجاوزين موجب گرديد كه انگلستان بر دولت عثمانى فائق آيد و عراق را به اشغال خود درآورد. دلايل شكست دولت عثمانى در مقابل استعمار انگلستان را مىتوان موارد ذيل ذكر مىنمود:
1) . دكتر على بيگدلى، تاريخ سياسى-/ اقتصادى عراق، صص 27- 25
با اشغال عراق توسط انگلستان، آرزوى استعمار پير برآورده گرديد. «لرد كرزن» وزير امور خارجه بريتانيا در سال 1338 ه. ق. گفت:
«اشغال عراق يعنى سه قرن فعاليت و نقشههاى انگليس در خاورميانه.»
«سرويلسون» (فرماندار سياسى منطقه) در همان هنگام گفت:
«تمامىِ مناطق سوق الجيشى در بغداد است و ما با اشغال عراق موفق شديم خنجرى بر جهان اسلام فرود آوريم و از اتحاد مسلمين بر ضدّ سياستهايمان در خاورميانه جلوگيرى كنيم. براى ما مسلّم است كه در زمان صلح نيز بايد اين كشور را حفظ كنيم؛ زيرا بينالنهرين براى ما چون ميخى است كه همه كشورهاى زير سلطه انگليس را در منطقه نگه مىدارد؛ لذا نبايد عراق با ديگر كشورهاى اسلامى متحد شود.»
طراحان سياست استعمارى به منظور توسعه نفوذ خويش در عراق، نقشههايى به شرح زير به اجرا در آوردند: 1. تأكيد بر گسترش احزاب ملى گرا 2. تثبيت موقعيت فئودالها و سرمايه داران 3. نفوذ در ميان عشاير و تبانى با برخى سران طوايف 4. فشار سياسى بر روحانيت شيعه و مسلمانان مبارز 5. تحريص اعراب خاورميانه بر ضدّ دولت عثمانى كه از بغداد رهبرى مىشد 6. ايجاد انحراف در نهادهاى فرهنگى آموزشى عراق 7. دگرگون نمودن زندگى سنتى و روابط اجتماعى مردم و تبليغات در جهت سست نمودن اعتقادات آنان و نيز تضعيف هويت بومى 8. جايگزينى نظام ادارى انگليسى به جاى سيستم قبلى و اشغال مناصب حساس توسط انگليسىها 9. انتشار اسكناسهاى انگليسى به جاى پول رايج عراق 10. بالا بردن بهاى مواد اوليه و ارزاق مورد نياز مردم به منظور كسب ماليات افزونتر و ايجاد فشار بر مسلمانان 11. طراحى سياستهاى منفى در خصوص كشاورزى، بازرگانى، حمل و نقل و ارتباطات براى محكم نمودن روند سلطهگرى.
با وجود اين همه نقشه كه مقامات انگليسى براى رسيدن به مقاصد شوم خويش به
اجرا درآوردند، مقاومت مردم مسلمان عراق با الهام از دستورات دينى و رهبرى روحانيت شكل جدى به خود گرفت. گر چه اشغال عراق توسط بريتانيا 4 سال به طول انجاميد ولى مسلمانان، به ويژه شيعيان با حملات چريكى و پارتيزانى به ارتش اشغالگر، تلفات قابل ملاحظهاى وارد كردند. به همين دليل عوامل انگليس قبل از استيلا بر عراق، با اطمينان خاطر از ملى گرايان، از ميزان نفوذ و اقتدار علماى شيعه، به خصوص در شهرهاى مذهبى، احساس خطر مىنمودند از اين جهت كوشيدند حمايت آنان را از دولت انگليس جلب كنند كه با مقاومت، آگاهى و بيدارى روحانيت شيعه مواجه شدند؛ چنانكه وقتى آيتاللَّه ميرزا محمّدتقى شيرازى در مسافرتى از نجف به سامرا مورد يورش مزدوران مخفى انگليس قرار گرفت و بلافاصله طبق نقشهاى حساب شده از سوى كنسول بريتانيا در سامرّا از او حمايت شد، در اعلاميهاى دخالت انگليسىها را در مسائل داخلى كشورهاى اسلامى به شدت محكوم كرد و از سلطه گران خواست از حد و مرز خويش تجاوز نكنند.(1)78
انگلستان با اين شعار كه مىخواهد مردم عراق را از بند امپراتورى عثمانى رهايى بخشد، اين كشور را به اشغال خود درآورد، امّا تاخت و تاز طرفين متخاصم برضدّ يكديگر و شيوه چپاولگرانه غارتگران متجاوز، عراق را به سوى فاجعهاى دردآور سوق داد. با توجه به اينكه كشاورزان سرگرم پيكار و قربانى دادن در اين ماجرا بودند، در اثر كاهش نيروى كار، دشتهاى وسيعى از زمينهاى كشاورزى رو به ويرانى نهاد و با افت محصولات زراعى و قطع پيوند ديرين تجارى ميان عراق و دول همسايه، ركودى دردناك پديد آمد و مردم از ناياب شدن مواد خوراكى به ستوه آمدند امّا يغماگران انگليسى بىتوجه به نيازهاى مردم خوراكىها و توشههاى مورد نياز را از دست اهالى مىگرفتند و به كارگزاران و نيروهاى نظامى خود مىدادند. به همين دليل گرسنگى در
1) . اقتباس از كتاب تاريخ سياسى عراق، صص 25- 19
تاريخ عراق فراگير شد. تنها در سال 1327 ه. ق. در موصل، ده هزار نفر از بى نانى جان سپردند. بيمارىهاى مسرى تلفات انسانى را افزايش داد. قدرتهاى وابسته به استعمار انگلستان به جاى رسيدگى به اين گرفتارىها، سركوب مردم را پيش گرفتند تا ايشان را به سرسپردگى در برابر خود وادارند.(1)79 از اين جهت مجتهدان و عالمان شيعه با صدور فتواهايى، مبارزه با اين لشگر كشى را واجب تلقى نمودند و به دنبال آن حضور تعداد زيادى از مشاهير شيعه در جبههها، در ستيز با انگلستان و رهبرى عملى علما به عنوان حقيقتى مهم بروز كرد كه در تغييرات و تحوّلاتِ پس از آن، نتايج فراوانى بر جاى گذاشت. مردم به پيروى از علما، نه تنها با نقشههاى بريتانيا مخالفت كردند، بلكه با حكومت ملى و تشكيلات وابسته به آن، كه محصول انگلستان بود به مخالفت برخاستند.
استعمار انگليس اعلام كرد كه مىخواهد براى انتخاب نوع حكومت از مردم همهپرسى به عمل آورد امّا از سوى ديگر پنهانى عُمالش را در ميان مردم فرستاد تا به صور گوناگون با همهپرسى مخالفت كنند، سپس با طرح اين عنوان كه موضوع همه پرسى را مردم رد كردهاند، آن را به تعويق انداخت و عدهاى خود باخته، سرمايه دار، فئودال و برخى سران عشاير اعلام كردند انگليس بايد بر ما حكومت كند. در مقابل اين وضع، روحانيان و مسلمانان متعهد به مقاومت برخاستند و مرجع تقليد وقت شيعيان آيتاللَّه ميرزا محمّدتقى شيرازى، طبق فتوايى خاطر نشان ساخت:
«هيچ مسلمانى حق ندارد براى حكومت و تسلط بر مسلمين، كسانى غير از افراد مسلمان را اختيار و انتخاب كند.»
بر اثر همين موضعگيرى قاطع آن عالم بلند مرتبه، مردم عراق زبان به اعتراض و افشاى توطئه بريتانيا گشودند. آيتاللَّه ميرزاى شيرازى طرح قيموميت انگليس را رد كرد و توسط نماينده خود به فرماندار انگليس هشدار داد كه مردم خواهان استقلال هستند و بايد زمينه چنين تقاضايى را فراهم كرد. سپس ميرزاى شيرازى در بيانيهاى عمومى از
1) . فوبليكوف و ديگران، تاريخ معاصر كشورهاى عربى، ترجمه دكتر محمدحسين روحانى، ص 133
مردم نواحى گوناگون عراق خواست تا ضمن فرستادن هيئتى به بغداد تقاضاى استقلال نمايد. اين برنامه زمينههاى قيام بزرگ عراق معروف به «ثورة العشرين» را در سال 1339 ه. ق. (1920 م.) فراهم آورد.
نخستين حركت عملىِ مردم، در صحن حضرت سيدالشهدا، در كربلا آغاز شد.
ويلسون تصميم به مقابله جدى با جمعيت تظاهر كننده گرفت و در صدد تبعيد گروهى از رهبران انقلاب برآمد، از آن سوى دستههايى از مردم به صورت چريكى، حمله به تأسيسات نظامى و تداركاتى انگليس را در مركز عراق آغاز كردند. پس از بمباران مناطقى از اين كشور توسط هواپيماهاى انگليسى، ميرزاى شيرازى فتواى جهاد صادر كرد. از آن پس، انقلاب عراق با سرعت توسعه يافت. در مناطق مختلف جنوب عراق درگيريهاى زيادى ميان اشغالگران و مجاهدان روى داد. در كربلا به عنوان مركز انقلاب، دو مجلس تشكيل گرديد؛ يكى براى ترويج تعاليم اسلامى و ديگرى به منزله دولتى موقت در مناطق آزاد شده كه شهرهاى نجف، كوفه و كربلا را در برمىگرفت.
در اين ميان ميرزاى شيرازى رحلت كرد و پس از وى زعامت و رهبرى انقلاب را شيخالشريعه اصفهانى عهده دار گشت كه بلافاصله فتواى جهاد ميرزاى شيرازى را تأييد كرد. ازآنسوى، استعمارگران بهكمك نيروهاىتقويتى، پس ازسركوبىانقلاب در شمال عراق، همه تواننظامى وسياسى خود را متوجهكانون قيامدر منطقهكربلاكردند. «سرپرسى كاكس» سياستمدار با تجربه انگليسى كه به جاى ويلسون منصوب شده بود ضمن آنكه پيشنهاد يك حكومت ملى را مطرح كرد حمله به مبارزان و مجاهدان را پىگرفت و به همراه جنگ روانى و ترويج شايعات و تبليغات دروغين، مردمان ساكن شهرهاى جنوبى را دچار يأس وحرمان ساخت وهمين موضوع موجب سقوط سهشهركربلا، كوفه و نجف شد. سپس نيروهاى انگليسى به دستگيرى و تبعيد رهبران انقلاب و ساير علماى مبارز اقدامنمودند. مدتى پس از تسخير مراكز انقلاب، حملات چريكىِ عشاير، مركز نيروهاى انگليسى را به ستوه آورد تا آنكه طرفين به قراردادى با شرايط ذيل توافق كردند:
آزاد نمودن اسيران، عدم اخلال در خطوط برق و تلفن، تعقيب ننمودن انقلابيون از طرف انگليس و تشكيل حكومت ملى در تمام نواحى سرزمين عراق.
به اعتقاد مورخان و ناظران سياسى، علماى شيعه با سيطره و تسلط بيگانگان بهشدت مخالف بودند. «مس بل» از مأموران سياسى انگليس در زمان انقلاب عراق، اعتراف مىكند: رجال دين از مؤثرترين و بزرگترين نيروىهاى محركه انقلابى در عراق بودند و اين روش را درخلال جنگ و پس از آن داشتند و همين امر باعث شد كه متصديان حكومت، اقدام به تأسيس مدارس جديد كنند تا دين را در دل نسل نو ضعيف نمايند و با اين روش ريشه قيام را بركنند. اگر چه انگلستان بعد از اين قيام تصميم گرفت زمينههاى تشكيل حكومت موقت را در عراق فراهم سازد امّا از همان آغاز كوشيد شيعيان از رسيدن به پستهاى بالا و حساس محروم شوند.(1)80
خانم «گروته وربل»، منشى كميسر عالى، در پى اعتراض افراد شيعه به عدم شركت عادلانه آنان در شوراى وزيران، گفت: شخصاً از اينكه شيعيان در تنگنا قرار مىگيرند، شادمان مىشوم؛ زيرا آنان از مقاومترين طبقات مردمند. از 4 شهر معتبر مذهبى يعنى:
كربلا، نجف، سامرا و كاظمين هيچ نمايندهاى در شورا نبود.(2)81 خانم «جويس ان ويلى» از اساتيد گروه مطالعات بينالمللى در دانشگاه كاروليناى جنوبى گفته است: انگليس براى جلوگيرى از قيامى ديگر، دولتى عرب در عراق تأسيس كرد. هر وزير عرب در دولت جديد داراى مشاورى انگليسى بود كه بدون تأييد او اين وزير قادر به انجام كارى نبود. در دولت جديد، از ده فرماندار و 35 بخشدار و 85 مقام محلى، به جز شهرهاى مقدس، هيچ فرد شيعهاى وجود نداشت. بعد از مدتى بر اثر فشارهاى شيعيان، يك فرد شيعى به عنوان وزير آموزش و پرورش به كابينه اضافه شد.
1) . نك: دكتر على حسين الوردى؛ لمحات اجتماعيه من تاريخ العراق، الثورة العراقية الكبرى سنة 1920، عبداللَّه الفياض؛ الفكر العربى فى عصر النهضة، البرت حورانى؛ البطوله فى ثورة العشرين، عبدالشهيد ياسرى؛ تاريخ القضية العراق، محمدمهدى البصير؛ الثورة الاسلامية فى العراق منذ 1920- 1914 م، احمد الكاتب.
2) . عبداللَّه فهدنفيسى، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامى عراق.
اين وضع موجب گرديد كه دويست نفر از شخصيتهاى مهم شيعه در كربلا كنفرانسى تشكيل دهند كه در آن آيتاللَّه مهدى خالصى، مجتهد شيعه نقش مهمى داشت. آنها در اين گردهمايى در مورد استقلال عراق، تشكيل فورى مجلس ملى و شيعه بودن نيمى از وزراى كابينه و مقامات دولتى و اعلام جهاد عليه وهابيون به توافق رسيدند و چندى بعد علماى شيعه ضمن صدور فتاوايى، مشاركت مردم را در انتخابات مجلس مشروطه، براى تصويب رابطه عراق و انگليس را ممنوع اعلام كردند كه انگليسىها در واكنش نسبت به اين فتوا، شيخ مهدى خالصى، فرزندش و نيز سيد محمد صدر را تبعيد كردند.(1)82
پس از آنكه انگليسىها كنفرانسى در مصر به سال 1340 ه. ق. تشكيل دادند، تصميم گرفتند امير فيصل فرزند شريف حسين را به عنوان پادشاه آينده عراق برگزينند؛ به همين جهت وى را از حجاز به عراق آوردند و طى يك «همه پرسى» فرمايشى، او را به سلطنت رساندند، در نتيجه وى در سال 1341 ه. ق. رسماً در بغداد تاجگذارى كرد. اگر چه در زمان فرمانروايى فيصل، عراق نوعى استقلال در امور داخل داشت امّا سياست خارجى و دفاعى عراق همچنان توسط دولت انگلستان اداره مىشد.(2)83 سپس ملك فيصل كابينه خود را تشكيل داد و انتخابات عمومى را اعلام كرد تا مجلس مؤسسان، دخالت انگليس را در امور عراق شكل قانونى ببخشد، البتّه اين انتخابات توسط علما تحريم گرديد و به هيچ روى روحانيت تشيع اجازه نداد عوامل بيگانه در كشورى اسلامى مصدر قدرت باشند. در سال 1352 ه. ق. به دنبال درگذشت فيصل در سوئيس فرزند 22 سالهاش ملك غازى به جايش نشست كه به دليل سوء تدبير آشفتگىهايى را در عراق فراهم ساخت. وى نيز در سال 1358 ه. ق. در يك حادثه رانندگى در حوالى بغداد كشته شد. پس از ملك غازى به دليل اينكه فرزند ديگر فيصل به سن قانونى براى زمامدارى
نرسيده بود، امير عبداللَّه دايى وى و مزدور سرسپرده انگليس به عنوان نايب السلطنه انتخاب شد. در اين دوران؛ يعنى از سال 1358 تا 1378 ه. ق. حاكم واقعى عراق نورى سعيد پاشا بود كه در اين مدت يازده بار به مقام نخست وزيرى رسيد و در ايامى هم كه پست رسمى نداشت و افرادى چون رشيد گيلانى و طه الهاشمى نخست وزير بودند، وى مجرى نقشههاى بريتانيا بود. در سحرگاه چهاردهم ژوئيه 1958 م (1378 ه. ق.) عبدالكريم قاسم كه فرمانده بخشى از نيروهاى نظامى عراق بود، با كودتاى نظامى، پس از نابودى سران رژيم، حكومت سلطنتى را در عراق سرنگون ساخت و رژيم جمهورى تأسيس كرد. از آنجا كه رژيم جديد به تشكيلاتى نياز داشت تا آن را در تثبيت سياسى كمك كند، پس از دعوت عبدالكريم قاسم، حزب كمونيست عراق رسماً به حمايت از نظام سياسى جديد عراق وارد صحنه شد به همين دليل يار قديم قاسم؛ يعنى عبدالسلام عارف، با اعتراض به روش وى، راه خود را از او جدا كرد و در سال 1383 ه. ق. كودتاى نظامى ديگرى را ترتيب داد. عبدالسلام عارف سه سال بعد از اين كودتا در يك حادثه هوايى كشته شد و برادرش عبدالرحمن عارف جاى او نشست. وى نيز با كودتاى حزب بعث به رهبرى احمد حسن البكر بر كنار گرديد. البكر توسط شوراى انقلاب قدرت را به دست گرفت و اختناق و سركوبى شديدى در عراق ايجاد نمود و پس از چندى، رابطه اين كشور با ايران قطع گرديد. در اين زمان كردها كه توسط رژيم پهلوى حمايت مىشدند، بارها با نيروهاى بعثى به درگيرى پرداختند و به دنبال عدم حمايت ايران و متوارى شدن رهبرشان «ملا مصطفى بارزانى» مقاومت كردها درهم شكست.
در سال 1357 ه. ش. به دنبال پيروزى انقلاب اسلامى، صدام، معاون حسن البكر او را مجبور به استعفا كرد و خود حكومت را به دست گرفت. خودخواهى، جاهطلبى، ثروت اندوزى و كشت و كشتار شديد، از ويژگىهاى اين جلّاد تكريتى بود. او با حاكم نمودن جوّ رعب و وحشت، هرروز دامنه قدرت خودوافراد حزببعثرا گسترش مىداد و اين جاهطلبىها به حدى رسيد كه ديگر محدوده كشور عراق برايش كافى نبود لذا در انديشه كشور گشايى و توسعه قلمرو خود افتاد و به قصد تصرف خوزستان زرخيز، در سىويك شهريور 1359 ش. تهاجم گسترده و جنگ هشت ساله را بر مردم ايران تحميل
نمود. اگر چه در آن زمان آمريكا هيچ گونه روابط ديپلماتيك با بغداد نداشت امّا با پيروزىهاى افتخار آفرين رزمندگان اسلام، دولت آمريكا احساس خطر كرد و براى جلوگيرى از فروپاشى نظام عراق، اطلاعاتى را از جبهههاى جنگ در اختيار عراقىها مىنهاد و با وجود آنكه صدام عليه ايران سلاحهاى شيميايى به كار برد و اين جنايت غير قانونى و مغاير معاهده 1925 م. ژنو بود، آمريكا به هيچ عنوان رژيم حاكم بر عراق را از اين جهت محكوم نكرد. در سال 1367 ايران قطعنامه 598 را پذيرفت و آتش بس ميان طرفين در اين جنگ برقرار گرديد امّا دو سال بعد نيروهاى بعثى طغيانگرى خود را در قالب يورش به كويت و اشغال اين كشور نشان دادند كه با هجوم نيروهاى ائتلاف بينالمللى، قواى صدام در اين ماجرا به شدّت شكست خوردند و قيام عمومى مردم عراق آغاز شد.
قيامهاى مردمى توسط رژيم صدام و با حمايت غرب سركوب شد. سازمان ملل متحد يك رشته مجازاتهاى اقتصادى و بازرسى تسليحاتى را بر ضدّ عراق به اجرا گذاشت و با روى كار آمدن جورج بوش پس از انتخابات نوامبر سال 1999، ايالات متحده آمريكا سياست ديگرى عليه حكومت عراق در پيش گرفت و در آوريل سال 2002 (1380 ه. ش.) هدف دولت آمريكا به عنوان تغيير رژيم عراق به طور رسمى اعلام شد و سرانجام نيروهاى آمريكا و انگلستان با لشكركشى و جنگ گسترده تبليغاتى شديد و تهديدهاى فراوان در 29/ اسفند/ 1381 كشور عراق را بى اعتنا به هشدارهاى مجامع بينالمللى ومخالفت كشورها ومردمان جهان مورد يورش شديد و خونين خويش قرار دادند و به بهانه سركوب كارگزاران حزب بعث و نابود نمودن مقر حاكم ديكتاتور عراق، بسيارى از منازل مسكونى، اماكن عمومى و فرهنگى و مراكز مردمى را بمباران كردند. عراقىها، به خصوص شيعيان و كردها از نابودى رژيم بعث مشتاقانه استقبال كردند امّا با محو رژيم ديكتاتور از صحنه سياسى عراق ائتلاف آمريكا و انگليس ديگر دليلى براى ماندن در عراق ندارند. حضور نيروهاى خارجى نهتنها به امنيّت و آرامش
عراق كمك نكرده، بلكه آشفتگىهاى اجتماعى و ناپايدارى را شديدتر كرده است.
اجتماع صلحآميز و با صلابت شيعيان در اربعين حسينى، تحرك بى سابقه و وحدتگراى شيعه و سنى در يك صف، بيانگر آن است كه مسلمانان اجازه نخواهند داد استعمار جديد جايگزين استبداد قديم شود و برنامه ريزان لندن و واشنگتن اگر عاقل باشند، اين زنگ خطر را كه تمام خاورميانه و حتى دنياى اسلام را فرا گرفته است خواهند شنيد.
تاريخ سرزمين عراق مؤيد آن است كه مبارزه عليه استبداد و مقاومت در برابر متجاوزان هميشه به رهبرى روحانيت برجسته در عراق فعال بوده است. حوزههاى علميه عراق كانون مقدس قدرت معنوى اسلام است و مردمان عراق ثابت كردند كه قداست اين كانون را پاس مىدارند و اين بدان معناست كه به بركت ارزشهاى ناب تشيع، ستمگران نمىتوانند در عراق به سلطه گرى ادامه دهند.(1)84
عراق به هيجده استان تقسم شده كه مردمان استانهاى كربلا، ديوانيه، حلّه، عماره و كوت همگى شيعهاند و در استانهاى ديالى، بغداد و بصره در اكثريت هستند و در ديگر نقاط نيز پراكندهاند.(2)85 تعداد سكنه عراق طبق آمار تيرماه 1381 (جمادى الاول 1423) 24 ميليون نفر بوده است. از اين ميزان به لحاظ نژادى 75% را اعراب و 20% كرد 5 درصد بقيه از نژاد تركمن، آشورى و غيره هستند. 97% مردم عراق مسلمان مىباشند كه 75% آنها شيعه و 27% سنى مذهباند. 3% بقيه ارمنى، مسيحى و مانند آن مىباشند. زبان رسمى عراق عربى است امّا كردها به زبان كردى سخن مىگويند. زبان فارسى در بين افراد ايرانى الاصل و نيز زبانهاى آشورى و ارمنى در بين گروه اندكى از ساكنان عراق رواج دارد. مركز حكومت عراق بغداد است و علاوه بر عتبات عاليات كه اجمالًا به معرفى آنها خواهيم پرداخت موصل، حلّه، كركوك و بنادر بصره و ام القصر از شهرهاى
مهم اين كشور بهشمار مىرود. بندر فاو نيز از اهميت سوقالجيشى برخوردار است. 73% مردم عراق در شهرها زندگى مىكنند. گروههاى قومى عراق به سه دسته شيعيان، كردها و اعراب اهل تسنن تقسيم مىشوند.(1)86
پيشينه سكونت شيعيان در عراق، به صدر اسلام باز مىگردد. پيروان تشيع به رغم اكثريتى تأثير گذار و اقتدارى قابل توجه، از دسترسى به قدرت مركزى محروم بودهاند و اين وضع در زمان عثمانىها و سلطه بريتانيا و نيز روى كار آمدن بعثىها ادامه داشت.
سپردن مشاغل دولتى به اهل تسنن در دوران پس از استقلال و شدت سركوبى آنان موجب گرديد، تا شيعيان در قالب احزاب مذهبى فعال گردند كه حزب «الدعوه» با رهبرى شهيد آيتاللَّه سيد محمدباقر صدر از آن جمله است. اگر چه در مواقع نادرى برخى از افراد شيعه به مناصبى در دستگاه حكومتى رسيدهاند امّا تجربه نشان داده است هدف از اين اقدامات، مشاركت دادن جامعه شيعى در امور سياسى، ادارى نبوده بلكه اقليت حاكم براى تثبيت قدرت ايجاب مىكرده است با اقداماتى اين گونه كه مقطعى و گذرا بوده، از احساسات شيعيان بهره گيرند.(2)87 از سال 1921 تا 1958 م. 59 دولت در عراق تشكيل شده است، صرفاً 5 نفر از شيعيان از ميان صدها نفرى كه به منصب نخست وزيرى و وزارت رسيدهاند، توانسته بودند در منصب نخست وزيرى به تشكيل دولت اقدام كنند و طى اين سى و هفت سال صرفاً سه سال زمام امور عراق در دست شيعيان بوده است.
از سال 1958 تا 1990 م. صرفاً يك شيعى در مقام نخست وزيرى مدت سه ماه برسر كار بوده است. تبعيض بر ضدّ جامعه شيعه در ديگر عرصههاى اجتماعى و فردى وجود داشته است؛ از جمله آنكه آنان در مجلس، امور فرهنگى و مطبوعاتى، اوقاف، تعليم و تربيت و بازرگانى حضورى كم رنگ داشتهاند.(3)88 و فشارهاى شديد، موجب شد
كه شيعيان به فعاليتهاى اقتصادى و تجارى روى آورند، امّا وقتى عبدالسلام عارف روى كار آمد، شيعيان در اين زمينه نيز آسيب ديدند. با به قدرت رسيدن حزب بعث، جنگ خونين تمام عيارى بر ضدّ شيعيان آغاز گرديد و اين وضع پس از جنگ تحميلى عراق بر ضدّ ايران شدت يافت.(1)89 شيعيان در هيچ برههاى از زمان نخواستهاند امنيت سياسى عراق را تهديد و يا اين كشور را تجزيه كنند. اين تفكر باطل كه عراق به يك ديكتاتور قوى نياز دارد تا آنان را منسجم و خاموش نگه دارد، با واقعيتهاى سياسى و اجتماعى در تضاد است. شيعيان براى تقويت اتحاد خويش با ديگر فرقههاى مذهبى، در برهههاى تاريخى، براى اهل سنت امتيازات ويژهاى قائل شدهاند. نوع و سطح مبارزات شيعيان با حكومت مركزى عراق تحت تأثير تحولات گوناگون و متفاوت بود. انقلاب اسلامى ايران آغاز تجديد حيات انديشه سياسى مردم عراق گرديد بر سياست داخلى آن كشور اثر گذاشت. ابرقدرتها و حكام مرتجع محلى از اين روند سياسى نگران شدند و بر خلاف حمايتى كه از كردها براى تشكيل حكومت خودمختار شد شيعيان عراق از هر گونه حمايتى بىبهره بودند البته ناكامى شيعيان عوامل ديگرى هم داشت كه عبارتند از:
فقدان اجماع نسبت به رد ديكتاتورى، نبودِ پيوند عاطفى و ارتباطى ميان مردم و گروههاى اسلامى و نداشتن رهبرى قاطع كه به صورت فراگير تمامى شيعيان را براى هدفى واحد منسجم كند.(2)90
كردهاى عراق در مناطق بلند شمالى و درههاى مجاور آن و در چهار استان موصل، اربيل، دهوك و كركوك اقامت دارند. در مناطق مجاور نيز پراكندهاند و گروهى از آنان تا حدود خانقين سكونت گزيدهاند. همبستگى كردها شكل قومى و قبيلهاى دارد، اگر چه
اين پيوند بومى و سنتى در دهههاى اخير كمرنگ شده است. عدهاى از شيعيان كرد تحت عنوان «فيلى» در اطراف خانقين ساكناند. برخوردهاى تبعيضآميز و فشارهاى سياسى و خشن حكومت مركزى بر ضدّ كردها موجب شده كه گرايشهاى قبيلهاى صبغه سياسى و طبقاتى بيابد. عامل جغرافيا نيز به اين پديده كمك مىكند؛ زيرا كردهاى شمال و شمال شرق به حزب دمكرات شمال عراق وابستهاند امّا اهالى كركوك تا خانقين به اتحاديههاى ميهنى كردستان پيوستهاند. معمولًا كردها به دليل تداوم فرهنگ سياسى و قبيلهاى نتوانستهاند به تأسيس يك نظام سياسى در قلمرو خود دست يابند. حكومت مركزى عراق با قوميت گرايى عربى و استعمارگران با نقشههاى خويش زمينه ساز تشديد چنين بحرانى گرديدهاند. اگر چه انگلستان، شيخ محمود، از قبيله برزنج را به رهبرى كردها رسانيد و شيوخ رقيب موقعيت سياسى وى را پذيرفتند امّا گسترش نفوذ وى در مناطق كرد نشين موجب گرديد كه با اقتدار سياسى به دست آمده به مخالفت با استعمار بريتانيا برخيزد و اعلام استقلال كند كه تلاش مذكور توسط بريتانيا سركوب و نامبرده به هند تبعيد گرديد. پس از شيخ محمود، شيخ احمد بارزانى رهبرى مقاومت قومى در كردستان عراق را عهده دار شد كه به دليل خواستههاى سياسى و نظريات فقهى شديد كه با مقاصد انگلستان در تعارض بود، زمينه براى دستگيرى وى در سليمانيه فراهم آمد و با حذف وى، برادر جوانش ملا مصطفى بارزانى رهبر كردهاى عراق شد. پس از فوت ملا مصطفى در واشنگتن از سال 1979 م. دو گروه عمده تحت رهبرى مسعود بارزانى و جلال بارزانى سازماندهى شدند و حزب دمكرات كردستان به رهبرى مسعود و اتحاديه ميهنى كردستان به رهبرى جلال طالبانى فرماندهى مبارزات كردستان عراق را به عهده گرفتند. اين انشعاب برخوردهاى سيتزه جويانه، نزاعهاى خونين و سنگينى را با هزينههاى بسيار بر مردم كرد عراق تحميل كرد و اين واقعيت را به اثبات رساند كه مبناى قومى نمىتواند پايه مناسبى براى تشكيل دولت ملّى شود.
يورش عراق به كويت در سال 1369 ه. ش. و حملات ائتلاف بينالمللى به عراق پس از عقب نشينى از اشغال كويت زمينهاى را براى اعتراض كردها و تحقق دولت محلى كردستان فراهم كرد امّا اين خواسته با تحمل هزينههايى گزاف به شدت سركوب گرديد زيرا نيروهاى عراقى 2 ميليون كرد را آواره كردند كه 5/ 1 ميليون نفر آنها به ايران پناه
آورند. البته حزب بعث هيچگاه با كردها به توافق نرسيد و رژيم ديكتاتورى عراق كه مايل به اعطاى امتيازات سياسى و اقتصادى به كردها نبود جنگهاى شديدى را با سلاحهاى مدرن بر ضدّ اين قوم مظلوم سامان داد. بمباران مناطق كردنشين حتى با سلاحهاى شيميايى، كوچ اجبارى كردها و اسكان اجبارى آنان در مناطق غير بومى به همراه فشار اقتصادى و محروم نمودن كردها از امكانات رفاهى و ارتباطى، تخريب صدها روستاى كردنشين و ايجاد رعب و وحشت و قتل عامهاى وحشتانگيز از جمله بمباران شيميايى شهر حلبچه در 28/ اسفند/ 1366 نمونهاى از جنايات بىشمار بعثىها در برخورد با اكراد مىباشد.(1)91
اهل تسنن با نژاد عرب در حوزه مركزى عراق سكونت دارند كه با وجود آنكه در اقليت بودهاند در ادوار گوناگون تاريخى به موقعيت اجتماعى، سياسى و اقتصادى محورى در جامعه دست يافتهاند. اين گروه سياسى- مذهبى كه زمامدارى عراق را متوالياً در اختيار داشته و ديگر اقشار مردم را از اين مشاركت محروم نموده و حتى آنان را تحت فشار قرار دادهاند. به همين دليل عراق تا كنون نتوانسته است يك دولت كامل كه در آن سهم تمامى مردم ملحوظ شده تشكيل دهد و شيعيان را كه 75% جمعيت عراق را تشكيل مىدهند در عمل شهروند درجه دوم به شمار آوردهاند و بزرگترين اقليت عراق يعنى كردها با مشكلات اساسى مواجه بوده و هستند. عربهاى اهل تسنن اقتدار گرا كردها را به جدايىطلبى و شيعيان را خيانت پيشه معرفى مىكند. و اين در حالى است كه مشكل اساسى شيعيان با دولتهاى قبلى تبعيض در ميزان نمايندگى كليه بخشها در عرصههاى سياسى- اجتماعى است و شيعيان نه تنها اهل تفرقه نبودهاند بلكه براى دفاع از سرزمين عراق با سلطه گران و متجاوزان جنگيدهاند و در اين مورد با اعراب سنى همكارى و هميارى داشته و بلكه شديدتر از آنها براى حفظ تماميت ارضى مبارزه كردهاند.
1) . اكراد خاورميانه و ايران، دست نويس، به قلم نگارنده، ص 20- 16
در محضر امام على عليه السلام
سيدجعفر ربّانى
زندگى اميرالمومنين، على عليه السلام نه تنها براى شيعيان و مسلمانان جهان، بلكه همه انسانها در خور تأمل و شايان الهامگيرى است؛ چرا كه ابعاد وجودىِ آن بزرگوار، همه بشر؛ اعم از دوست و دشمن را، شيفته و مجذوب خود كرده است.
تولّد على عليه السلام در روز جمعه، 13 رجب سال 30 عامالفيل، در شهر مكّه و در خانه خدا، اتّفاق افتاد. اين واقعه (تولّد على در كعبه) حادثه منحصر به فردى است كه در طول تاريخ براى هيچكس رخ نداده و نخواهد داد و پيوسته دستمايه شعر و نثر ادب پارسى و عربى قرار گرفته و مىگيرد.(1)92 پدر آن حضرت، ابوطالب، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه به مانند اجداد خويش، شخصى با ايمان و درست كردار بود و در راه دفاع از پيامبر صلى الله عليه و آله دست به شمشير برد و جانفشانىها كرد و سه سال در شعب ابىطالب در محاصره دشمنان اسلام قرار گرفت.
ايشان هيچگاه بتى را نپرستيد، گرچه مانند اصحاب كهف در دوران عمر، ايمان
1) . علامه امينى، الغدير، ج 6، ص 22، دارالكتاب العربى، بيروت، علامه امينى به بحث مفصل در اين مورد پرداخته و آن را از هفتاد منبع، از كتب شيعه و سنّى نقل كرده است.
خود را پنهان مىداشت و از تاكتيك تقيه استفاده مىكرد.(1)93 مادر اميرالمؤمنين عليه السلام، فاطمه بنت اسد (فرزند هاشمبن عبد مناف) از طايفه قريش و دودمان بنى هاشم است. او نخستين زن (و يازدهمين مسلمان) پس از خديجه بود كه به پيامبر صلى الله عليه و آله، ايمان آورد و به خاطر محبتهايى كه در دوران كودكى به رسول خدا صلى الله عليه و آله كرده بود، به شدّت مورد علاقه و دعاى آن حضرت قرار داشت. هنگام مرگش وصيّت خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و بعد از مرگ وى، آن حضرت در مراسم تشييع و كفن و دفن او حضور يافت، تابوتش را بر دوش گرفت و پيراهن خود را بيرون آورده، دستور داد با آن كفنش كنند.(2)94
كسى را ياراى آن نيست كه مناقب على عليه السلام را بشمارد، ليكن به قدر گنجايش اين مقال، قطرهاى از آن را ذكر مىكنيم:
يزيد بن قعنب مىگويد:
من و جمعى كنار كعبه نشسته بوديم كه ديديم فاطمه بنت اسد وارد مسجدالحرام شد، در حالى كه حامله بود، آمد و كنار كعبه ايستاد و دست به دعا برداشت: پرودگارا! من به تو و فرستادگانت ايمان دارم. به حق بنيانگذار كعبه (ابراهيم عليه السلام) زايمان را بر من آسان گردان! ناگهان ديدم ديوار پشت كعبه شكافت و فاطمه داخل بيتاللَّه شد، آنگاه ديوار به هم پيوست. ما تصميم گرفتيم در را باز كنيم ولى نتوانستيم، فهميديم امرى غيبى در كار است و اين مسأله از
جانب خداوند است. اين خبر به سرعت در شهر مكه پيچيد و فاطمه بنت اسد تا سه روز در داخل كعبه بود و بعد از سه روز، در حالى كه نوزادش (على عليه السلام) را در آغوش داشت، از همان مكان از كعبه بيرون آمد و به مردم گفت: خداوند مرا بر زنان ديگر برترى داد ....»(1)95 يكى از شاعران در باره تولّد على عليه السلام در كعبه، اينگونه سروده است:
روزى كه على به كعبه آمد به وجوداز بهر على خدا در از كعبه گشود
در بسته بداد خانه خود به علىحقا كه على است خانه زاد معبود(2)
لَمّا دَعاكَ اللَّه قِدْماً لَانْتُولَدَ في الْبَيْتِ فَلَبَيَّتَهُ
شَكَرْتَهُ بَيْنَ قُرَيش بِانْطَهَّرْتُ مِنْ اصْنامِهِمْ بَيْتَه
96طبق احاديث فراوانى كه از شيعه و سنى نقل شده، نامگذارى «على» براى آن حضرت، بهطور مستقيم توسط خداوند انجام پذيرفت، گر چه در كتب آسمانى پيشين، به نامهاى خاص ديگرى شهرت داشته است. فاطمه بنت اسد مىگويد:
پس از ولادت على، چون خواستم از خانه كعبه بيرون آيم، هاتفى ندا كرد:
«يا فاطمةُ، سمّيهِ عليّاً فهو عليّ، وَ اللَّه العليّ الأعلى يقول: إنّي شَقَقْتُ إِسْمه مِن اسمي و أدّبته بِأَدَبي و وَقَفتُهُ على غامِضِ علمي».(3)97 «اى فاطمه، نام اين نوزاد را على بگذار كه خداى علىّ اعلى مىفرمايد: من نام او را از نام خود مشتق ساختم و او را به ادب خود آموختم و بر علوم نهان خويش واقف نمودم.»
بيشتر مورّخان آوردهاند: در ايام كودكى على عليه السلام، قريش دچار خشكسالى شدند و ابوطالب عائلهمند بود و از عهده تأمين مخارج فرزندان برنمىآمد. حضرت محمد صلى الله عليه و آله به عمويش عباس فرمود: برادرت ابوطالب عيالمند است، بيا تا نزد او برويم و مؤونهاش را سبك گردانيم، بدين ترتيب كه من يكى از فرزندانش را برگيرم و تو نيز يكى ديگر را.
عباس پذيرفت و به اتفاق نزد ابوطالب رفته، منظور خويش را درميان گذاشتند. ابوطالب پس از آنكه عقيل را نزد خود نگاه داشت، اختيار را به آنان واگذار كرد. اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله على را برگرفت و عباس، جعفر را و در اين زمان حضرت على عليه السلام شش سال داشتند.(1)98 بنابراين، شخصيت اميرمؤمنان عليه السلام تحت تربيت مستقيم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و آن هم در حساسترين زمان تأثير پذيرى، شكل گرفت.
سبقت در اسلام، طبق آيه 100 سوره توبه، از امتيازات يك مسلمان است.
همه شيعيان و هفتاد تن از علماى اهل سنت بر اين باورند كه نخستين مسلمان اميرمؤمنان عليه السلام بود و مطابق آنچه در فضيلت قبل ذكر نموديم، اين مطلب طبيعى خواهد بود. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه دست بر شانه على عليه السلام زد، فرمود:
«أَنْتَ يا عَلِىُّ أَوَّلُ النَّاسِ إِسْلاماً وَ أَوَّلُ النَّاسُ إِيمَاناً وَ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى».(2)99 انس بن مالك مىگويد:
1) . ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 15، خود آن حضرت در خطبه 23 نهج البلاغه مىفرمايد: «... وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ ...» در اين خطبه و ساير موارد، ذكرى از مقدار سن آن حضرت، هنگامىكه تحت تربيت مستقيم پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفتند، نشده است.
2) . متقى هندى، كنزالعمال، (م 975) ج 13، ص 124، مؤسسه الرسالة.
«بُعِثَ النَّبيّ يَومَ الإثنين و أسلم علىٌّ يوم الثّلاثاء».(1)100 «رسول خدا صلى الله عليه و آله روز دوشنبه مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه اسلام آورد.»
بعضى از معاندان خواستهاند، تقدّم در اسلام على عليه السلام را مخدوش نمايند، به اين بهانه كه حضرتش در آن زمان ده سال بيشتر نداشته. در حالى كه قرآن در مورد حضرت يحيى عليه السلام مىگويد: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً؛(2)101 «ما حكم نبوت را در كودكى به او داديم».
و از عيسى عليه السلام نقل مىكند كه هنوز در گهواره بود و فرمود: ... إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً.(3)102
شيخ مفيد رحمه الله نيز در اين مورد مىگويد: «صغر سن منافاتى با كمال عقل ندارد و بلوغ، در احكام شرعى معتبر است نه احكام عقلى.»(4)103 5. ليلة المبيت
پس از سيزده سال اقامت پر رنج رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه، مشركان در شبى خوفناك تصميم به ترور آن حضرت گرفتند. همان شب پيامبر به فرمان خداوند از شهر مكه خارج و در «غار ثور» پنهان شد و سپس عازم يثرب گرديد و به على عليه السلام دستور داد تا در بستر آن حضرت بخوابد و رو انداز مخصوص آن حضرت را بر خود بيفكند. در آن شب عدهاى از مشركان مكه در پشت ديوار منتظر فرصت بودند تا با شمشيرهاى آخته به حضرتش حمله كنند و در اين ميان، پى در پى به سوى خوابيده در بستر، سنگ مىزدند «فلا يشكّون أنّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله حتّى إذا برق الفجر ...»؛(5)104 «شك نداشتند كه وى رسول خدا است تا وقتى كه فجر طالع گرديد.»
گرچه على عليه السلام در اصل هجرت با ساير اصحاب يكسان است ولى آنچه مهاجرت ايشان را ممتاز مىسازد، چند نكته است:
الف: پس از هجرت پيامبر و طبق دستور آن حضرت، امام على عليه السلام چند روز در مكّه ماند تا بدهىهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را پرداخت كند و امانتهايى كه نزد ايشان بود را به صاحبانش برگرداند.
ب: اميرمؤمنان عليه السلام در هنگام هجرت، كه نيمه شب انجام شد، فواطم (فاطمه زهرا عليها السلام، فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبير بن عوام) را با خود برداشت و به سمت مدينه حركت كرد.
ج: على عليه السلام و همراهان، پس از حركت از مكه، مورد تعقيب گروهى از مشركان قرار گرفتند كه تقاضاى بازگشت به مكه را داشتند، وقتى نصحيتهاى آن حضرت در آنها تأثير نگذاشت، با آنها درگير شده جنگيد و يكى از آنها را به هلاكت رساند و بقيه متوارى شدند.
ه: پيامبر روز اوّل ماه ربيعالاول، از غار ثور به سوى مدينه حركت كردند و روز دوازدهم همان ماه به نخستين محلّه مدينه؛ يعنى قُبا رسيدند، ولى به احترام اميرالمؤمنين عليه السلام وارد مدينه نشدند، بلكه صبركردند تا آن حضرت به آنجا برسد و به آنان ملحق شود و بدين سبب تا روز پانزدهم ربيع (سه روز) صبر كردند و پس از ورود على عليه السلام با همراهى ايشان، وارد مدينه شدند كه همين امر سبب خشم برخى از صحابه گرديد.(1)105 7. ساختن مسجد النبىّ صلى الله عليه و آله
نخستين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ورود به يثرب (مدينه)، بناى مسجد بود. على عليه السلام نيز در ساخت مسجد، فعاليت زيادى كرد و اين رجز را مىخواند:
1) . اسدالغابه، ج 3، ص 284؛ نك: استاد سبحانى، فروغ ابديت، ج 1، صص 363- 342، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
لا يستوي من يعمر المساجداًو من يبيت راكعاً و ساجداً
يدأب فيها قائماً و قاعداًو من يكر هكذا معانداً
و من يرى عن الغبار حائداً(1)106 پس از اتمام كار مسجد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و جمعى از مهاجرين، براى خود اتاقهايى در اطراف مسجد و چسبيده به آن ساختند و هر كدام درى از اتاق خود به مسجد گشودند كه در هنگام نماز و اوقات ديگر، از همان درها رفت و آمد مىكردند. تا پس از چندى كه از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور آمد:
«سُدّوا الْأَبْوابَ كُلَّها إِلَّا بابَ عَلِىٍّ»؛ «درها را ببنديد مگر در خانه على عليه السلام را.»
چون صحابه زبان به اعتراض گشودند، پيامبر فرمود:
«مَا أَنَا سَدَدْتُ أَبْوَابَكُمْ وَ فَتَحْتُ بَابَ عَلِيٍّ عليه السلام وَ لَكِنَّ اللَّهَ فَتَحَ بابَ عَلِىٍّ وَ سَدَّ أَبْوَابَكُمْ»؛(2)107 «من از پيش خود اين كار را نكردم بلكه خدا در خانه على را باز گذارد و درهاى شما را بست.»
چند ماه از ورود پيامبر به مدينه نگذشته بود كه آن حضرت، طى مراسمى ميان اصحاب خود از مهاجر و انصار پيمان برادرى برقرار كرد و خود حضرتش با علىبن ابىطالب عليه السلام پيمان اخوّت بست و به ايشان فرمود: « «أَنْتَ أَخِي وَ أنَا أَخُوكَ».
و طبق برخى نقلها، رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان مهاجر و انصار پيمان اخوّت بست و براى على عليه السلام برادرى تعيين ننمود. على عليه السلام از حضرت پرسيد:
«اى رسول خدا، ميان اصحاب خود پيمان برادرى بستى ولى مرا با هيچكس برادر قرار ندادى؟»
پيامبر فرمود:
«سوگند به خدايىكه مرا به حق به نبوّت برگزيد، تو را باز نگذاشتم مگر براى خودم. تو نسبت به من، به منزله هارون به موسايى، جز آنكه پيامبرى پس از من نيست و تو برادر و وارث من هستى. تو با من و دخترم فاطمه در بهشت در قصر من خواهيد بود. «أَنْتَ أَخِي وَ رَفِيقِي» سپس اين آيه (كه در مورد بهشتيان است) را سه مرتبه تلاوت كرد: ... إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ(1)108 يعنى دوستان در راه خدا كه به يكديگر مىنگرند.»
در احاديث بسيارى كه اهل سنّت نيز نقل كردهاند آمده است كه پيامبر فرمودند:
«من و على از يك نور يا يك شجره هستيم.»(2)109 9. جنگ بدر
در سال دوم هجرت، جنگ بدر به وقوع پيوست كه با پيروزى مسلمين به پايان رسيد. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين پيروزى، سهم بزرگى داشت؛ چرا كه دلاوران و شجاعانى از مشركين همچون «وليد بن عتبه، عاص بن سعيد، طعيمة بن عدىّ، نوفل بن خويلد و ...» به دست آن حضرت به هلاكت رسيدند. اينان كسانى بودند كه هر يك به تنهايى در برابر انبوهى از دشمن مقاومت مىكردند. براى مثال، نوفل كسى است كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيد وى در جنگ حاضر شده، دست به دعا برداشت: «أَللَّهُمَّ اكْفِنِي نُوفِلًا»؛ «خدايا! مرا از شرّ نوفل آسوده ساز» و چون در پايان جنگ شنيدند كه نوفل به دست على عليه السلام كشته شد، تكبير گفت و شكر خدا را بهجا آورد؛ «الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي أَجابَ دَعْوَتِي فِيهِ».(3)110
ره توشه عتبات عاليات ؛ ؛ ص79
ام صادق عليه السلام فرمودند:
«لَوْ لا أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام لِفَاطِمَةَ مَا كَانَ لَهَا كُفْوٌ عَلَى ظَهْرِ الْأَرْضِ مِنْ آدَمَ وَ مَنْ دُونَهُ»؛(2)112 «چنانچه خداوند على عليه السلام را نمىآفريد، همشأنى براى فاطمه عليها السلام در روى زمين يافت نمىشد.»
تاريخنگاران نوشتهاند كه خواستگاران زيادى براى حضرت زهرا عليها السلام آمدند امّا پيامبر مىفرمود: «أَمْرِها إِلى رَبِّها»؛ «اين مطلب با خدا است» تا آنكه على عليه السلام اقدام به خواستگارى كرد و پيامبر گرامى پذيرفت.(3)113 11. لا سيف الّا ذوالفقار و لا فتى الّا على
سال سوم هجرت، جنگ احُد به وقوع پيوست كه در ابتدا با پيروزى مسلمين همراه بود، ولى بر اثر نافرمانى جمعى از مسلمانان، مصيبتهاى سختى بر لشكر اسلام وارد شد و آنان را مجبور به شكست كرد. دشمن به قصد جان پيامبر كه افرادى و از جمله على عليه السلام گرد ايشان بودند جلو آمد و عده زيادى از مسلمين را به شهادت رساند. تنها بازماندگان در اطراف پيامبر عبارت بودند از على عليه السلام، ابودجانه و سهلبن حنيف. اگر نبود دفاع اميرالمؤمنين عليه السلام و رشادتهاى آن بزرگوار، به يقين جان پيامبر گرامى اسلام در خطر بود و چه بسا نشانى از اسلام باقى نمىماند. بدين سبب بود كه همه اصحاب در پايان اين جنگ شنيدند كه جبرئيل فرياد برآورد: «لا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ».(4)114
شوّال سال پنجم هجرت، مشركين مكه با همدستى يهوديان مدينه با مردان جنگى و ساز و برگ كامل به سمت اين شهر حركت كردند. اين خطر بزرگ كه با توطئه منافقين داخل مدينه و گرسنگى و ترس شديد مسلمين قرين شد، سبب تزلزل بسيارى از ياران پيامبر گرديد.
در اين لشكركشىِ بزرگ كه حضور «عمرو بن عبد وَدّ» (شجاعترين عرب كه بهتنهايى با هزار مرد جنگى مقابله مىكرد) جوّ رعب و وحشت را بر مسلمين حاكم كرده بود، تنها و تنها شجاعت على عليه السلام به مسلمين روحيه بخشيد و دل رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را شادمان كرد و آن چيزى جز مقاتله با عمرو نبود. در اين هنگام نبىّ گرامى فرمود:
«بَرَزَ الإِيْمانُ كُلُّهُ إِلىَ الشِّركِ كُلِّهِ»؛ «همه ايمان با همه شرك روبرو گرديد.»
و پس از كشته شدن عمرو بن عبد وَدّ به دست اميرالمؤمنين عليها السلام بنابر نقل متواتر شيعه و سنى، پيامبر فرمود:
«لَضَرْبَةُ عَلِىٍّ يَومَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثّقْلَيْن».(2)116 «همانا ضربت على عليه السلام در روز خندق، از عبادت جن و انس برتر بود.»
خيبر، مركز بسيارى از توطئهها توسط يهوديان بر ضدّ مسلمانان بود؛ بدين سبب در سال هفتم هجرت، رسول خدا صلى الله عليه و آله به فكر فتح «خيبر» در دويست كيلومترى مدينه در شمال غرب اين شهر افتاد. اين قلعه پايگاه محكم آنان و متشكل از هفت قلعه تو در تو بود. پيامبر به همراهى 1600 تن از ياران، اين منطقه را محاصره كردند.
طولى نكشيد كه لشكرى را به فرماندهى ابوبكر براى فتح خيبر فرستاد. او بدون هيچگونه پيروزى بازگشت. دفعه دوم، لشكر را به عمر سپردند او نيز كارى از پيش نبرد.
پيامبر فرمودند:
«لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ كَرَّاراً غَيْرَ فَرَّارٍ ...»(1)117 «فردا پرچم را به مردى مىسپارم كه خدا و رسول را دوست دارد و آنها نيز او را دوست مىدارند. حمله افكنى كه فرار نكند.»
آنگاه فرمود: على كجاست؟ گفتند دچار درد چشم است. پيامبر در حق ايشان دعا كردند و على را به ميدان نبرد فرستادند.(2)118 آرى، در اين جنگ بود كه «مرحب خيبرى» قهرمان بزرگ يهود به هلاكت رسيد و در قلعه بهدست آن حضرت از جايى كنده شد و قلعهها يكى پس از ديگرى فتح گرديد.
خود اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مورد فرمود: «وَ اللَّهُ ما قَلَعْتُ بابَ خَيْبَرٍ بِقُوَّةٍ جِسْمانِيّة وَ لكِنْ بِقُوَّةٌ رَبّانِيّة».(3)119 14. ردّ شمس
دانشمندان شيعه و بسيارى از علماى اهل سنّت اين ماجرا را نقل كردهاند كه در سال هفتم هجرت، هنگام عصر، پيامبر، على عليهما السلام را به دنبال مأموريتى فرستاد و به دنبال آن، نماز عصر حضرت قضا شد. پيامبر دست به دعا برداشت:
«اللَّهُمَّ إِنَّ عَلِيّاً كَانَ فِي طَاعَتِكَ وَ طَاعَةِ رَسُولِكَ فَارْدُدْ عَلَيْهِ الشَّمْسَ».(4)120 «خدايا! او در راه طاعت تو و فرمانبردارى پيغمبرت بوده است. پس خورشيد را براى او باز گردان.»
اسما مىگويد: خورشيد را ديدم كه غروب كرد ولى ديدم كه بار ديگر طلوع نمود.(5)121
شكستن بتهاى كعبه، دو مرتبه به دست على عليه السلام انجام گرفت؛ يك مرتبه قبل از هجرت و يك مرتبه در فتح مكه، پس از هجرت.
آرى، على عليه السلام بر دوش رسول خدا صلى الله عليه و آله بالا رفت و كعبه، اين يادگار ابراهيم عليه السلام به دست او از لوث بتها پاك گرديد.(1)122 16. جنگ حنين
پس از فتح مكه، توطئهاى ديگر برضدّ مسلمانان از جانب مشركان طرح ريزى شد و جنگ «حنين» به وجود آمد. در اين نبرد مسلمانان به علّت كثرت جمعيت دچار غرور شدند و همين امر سبب شكست آنان گرديد و همگى گريختند جز ده نفر كه يكى از آنان اميرالمؤمنين عليه السلام بود.(2)123 17. جنگ تبوك
سال نهم هجرت به پيامبر خبر رسيد روميان در صدد حمله به شمال غرب حجازند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله با اعلام بسيج عمومى به همراه سى هزار نفر به سوى «تبوك» حركت كردند، ولى از آنجا كه اين سفر در اواخر تابستان و زمان برداشت خرما و خشكسالى و همراه با فاصله زياد بود، جمعى از منافقان از اين حركت سر باز زده، تصميم گرفتند در مدينه بمانند تا با تبليغات سوء و جلسات مخفى، مركز حكومت اسلام را متزلزل سازند.
بدين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در مدينه باقى گذاشت. اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله به حضرت عرض كرد:
تَخْلِفني مَعَ الْخَوالِفِ؟»؛ «آيا مرا با متخلّفان به جاى نهادى؟»
پيامبر پاسخ دادند:
«إِنَّ الْمَدِينَةَ لا تَصْلَحُ إِلَّا بِي أَوْ بِكَ»؛ مدينه جز با حضور من يا تو اصلاح نخواهد شد.»
آنگاه فرمودند:
«أَ ما تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسى إِلَّا أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي؟»(1)124 18. مباهله
جمعى از بزرگان نصاراى نجران وارد مدينه شدند و پس از گفتگوى طولانى با پيامبر، حاضر به تسليم در برابر حقيقت نگشتند، از اين جهت، حضرتش به آنها پيشنهاد مباهله- نفرين طرفينى- داد و آنان نيز پذيرفتند. همه مورّخان نوشتهاند در روز موعود، پيامبر همراه اميرالمؤمنين عليه السلام فاطمه زهرا عليها السلام امام حسن و امام حسين عليهما السلام از منزل خارج شدند و در جايگاه خود قرار گرفتند. بزرگِ مسيحيان كه اين منظره را ديد، رو به ياران خود كرده، گفت: من چهرههايى مىبينم كه چنانچه دست به دعا بردارند، كوهها از جاى خود كنده مىشوند اگر مايل هستيد ناقوس كليساها به صدا درآيد و مسيحيتى در روى زمين باقى بماند، از اين مباهله خوددارى كنيد. قرآن نيز در سوره آل عمران، اشاره به اين ماجرا نموده از على عليه السلام تعبير به «نفس» و جان پيامبر كرده است.(2)125 19. حَجّة الوداع
سال دهم هجرت، پيامبر عازم حج شد، در اين سفر، كه همه زنان آن حضرت و جمع زيادى از مهاجران و انصار، همراه ايشان بودند، هنگام بازگشت، در روز جمعه
1) . الارشاد فى معرفة حجج اللَّه على العباد، شيخ مفيد (م 413)، ج 1، ص 141- 145، انتشارات علميه اسلاميّه.
2) . آل عمران: 61، فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ.
هيجدهم ذىحجه، جبرئيل اين آيه را نازل كرد:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ.(1)126
و آنگاه پيامبر بعد از نماز ظهر، ضمن خطبهاى، موضوع جانشينى على عليه السلام را مطرح كرد و سه مرتبه فرمود: «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ» سپس افزود: «الَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ، وَ أحَبّ مَن أَحَبَّهُ و أبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ و انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ، وَ أَدرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ ...»، و بعد فرمودند شاهدان به غايبان برسانند.
آنگاه اصحاب، نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمده اين مقام را به حضرتش تهنيت گفتند.(2)127 20. غسل دادن رسولاللَّه صلى الله عليه و آله
رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد خاندان خويش وصيّت كرد: «إِنِّي تارِكٌ فِيكُم الثّقْلَين كِتابَاللَّهِ وَ عِتْرَتِي». آنگاه خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «لا يُغَسِّلْني أَحَدٌ غَيْركَ».
على مىفرمايد:
«وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِي ... وَ لَقَدْ وُلِّيتُ غُسْلَهُ صلى الله عليه و آله وَ الْمَلائِكَةُ أَعْوَانِي».(3)128***
آنچه تا اين مرحله آورديم، بخشى از فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه طبق تاريخ حيات رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مرتب ساختيم، اكنون به بيان بخشى ديگر از فضايل و يا بخشهايى از زندگى آن بزرگوار مىپردازيم:
علم و دانش
در كثرت علم على عليه السلام، همين بس كه پيغمبر خدا هنگام رحلت به رازگويى با آن بزرگوار پرداخت و وقتى از على عليه السلام سؤال شد آن راز چه بود، فرمود: «عَلَّمَنِي ألفَ باب مِنَ الْعِلْمِ ينفتح لي مِن كُلِّ باب ألف باب».
دليلهاى ديگرى نيز ما را بر علم آن حضرت رهنمون مىگردند:
الف: گفتار آنحضرت: «سَلُونِي قَبْلَأَنْتَفْقِدُونِي»؛(1)129 «از هرچه مىخواهيد، بپرسيد.»
تاريخنگاران، آوردهاندكه غير ازآن امام همام، هركس اين ادعا را نمود، رسوا شد.
ب: مراجعات از دور و نزديك به على عليه السلام و در سختترين مسائل، به گونهاى كه غاصبان حق آن حضرت كه خود را به عنوان خليفه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله معرفى كرده بودند، در اكثر سؤالات، وامانده ناچار به استفاده از زلال علم آن جانشين واقعى بودند.
ج: قضاوتهاى بىنظير اميرالمؤمنين عليه السلام؛ چرا كه بديهى است قضاوت صحيح، بدون علم ممكن نيست.
د: سخنان گهربار و بىمانند اميرالمؤمنين عليه السلام چه اخبار از آيندگان و چه كلمات عميق نهجالبلاغه و ساير گفتارها، گويا قطرهاى از درياى دانش علوى است.(2)130 زهد
اميرمؤمنان عليه السلام باتشريح ماهيّت فريباى دنيا، خطاب بهآن مىفرمايد «غُرُّي غَيْرِي».(3)131 آنحضرت، در حالى كه مىتوانست بهترين بهرهها را از دنيا بگيرد، اما در حدّ پايينترين افراد، زندگى مىگذراند. در حالىكه باغها، قنوات و چاههاى بسيارى احداث و سپس همه را در راه خدا وقف كرد.
عدل
يكى از صفات برجسته على عليه السلام عدل آن حضرت است كه همين امر نيز سبب شهادتش گرديد. او چنانچه مىشنيد فرماندارش به كسى ستم روا داشته، به عزل يا تفحّص از حال او مبادرت مىكرد و به احدى از نزديكان خويش اجازه بهرهبردارى خصوصى از بيتالمال را نمىداد. زمانى كه شنيد دخترش دستبندى از بيتالمال را بهطور عاريه مضمونه گرفته است، نهيب بر ابنابىرافع (مسؤول بيتالمال) زد و فرمود:
چرا به مسلمانان خيانت كردى؟ سپس فرمود: اگر دخترم دستبند را به عنوان عاريه مضمونه نگرفته بود، اوّلين زن هاشمى بود كه دستش را به عنوان دزدى قطع مىكردم! آنگاه خطاب به دخترش كه گفته بود من پاره تن شما هستم، فرمود: آيا همه زنهاى مهاجر در روز عيد خود را به چنين چيزى زينت مىكنند؟ آن حضرت سرانجام دستبند را گرفت و به جاى خود بازگرداند.(1)132 عبادت
هنگام نماز، رنگ از رخسار مباركش مىرفت و بدنش مىلرزيد. به حضرتش عرض مىشد: شما را چه مىشود؟ مىفرمود: وقت اداى امانتى رسيده كه خداوند آن را به آسمان و زمين و كوهها عرضه داشت و آنها از حملش امتناع ورزيدند.(2)133 ابن عباس مىگويد:
«در جنگ صفين ديدم امام در حالى كه شمشير مىزند، مراقب خورشيد است.
وقتى از سبب اين امر پرسيدم، فرمود: مراقب زوال هستم، گفتم: در اين گير و دار جنگ، وقت نماز است؟ فرمود: «إِنَّمَا نُقَاتِلُهُمْ عَلَى الصَّلاةِ» و باز ابن عباس مىگويد: هيچگاه نماز شب آن حضرت ترك نشد حتى شب جنگ.»(3)134
بعد از بيست و پنج سال روى گردانى از على عليه السلام و كنار گذاشتن حديث غدير و پس از آنكه جامعه حجاز و عراق به علّت بىلياقتى حاكمان، دچار تحيّر شدند، مردم به اميرالمؤمنين عليه السلام روى آرودند. حضرت، ضمن سخنرانى در جمع كثيرى از مردم، فرمود:
«اگر نبود حضور حاضران و اتمام حجّت به وسيله آنان، ريسمان شتر خلافت را به گردنش مىانداختم تا هر جا كه خواهد برود.»(1)135 آغاز حكومت آن حضرت، سال 35 هجرى و انتهاى آن، سال 40 بود. اين دولت كريمه پنج ساله، داراى ويژگىهايى است كه به بخشى از آنها اشاره مىشود:
«وَ لَقَدْ وُلِّيَ النَّاسَ خَمْسَ سِنِينَ فَمَا وَضَعَ آجُرَّةً عَلَى آجُرَّةٍ ...».(2)136 «در اين 5 سال، آجرى بر روى آجر قرار نداد و زمينى را نخريد و درهم و دينارى بر جاى نگذاشت.»
خود آن حضرت مىفرمايد:
«به خدا سوگند آن قدر جبّه خود را پينه زدم تا آنكه از پينه زننده خجالت كشيدم و كسى به من گفت: آيا بعد از اين همه، آن را از خود دور نمىكنى؟»(3)137
«روزى به شكايت از فرماندار، نزد ايشان رفتم، او نماز مىخواند، پس از نماز با مهربانى فرمود: حاجتى دارى؟ شكايت خود را گفتم. على عليه السلام گريه كرد و گفت:
خدايا! تو شاهدى كه من اينان را براى ظلم بر خلق تو نگماشتهام! آنگاه تكه پوستى برداشت و نامهاى نوشت و به من داد. اين نامه را به والى آن شهر رساندم. فرماندار اين نامه را خواند و دست از كار برداشت، در حالى كه از كار بركنار شده بود.»(1)138 3. جنگهاى متوالى؛ در مدّت محدود حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام سه جنگ بزرگ بر آن حضرت تحميل گرديد:
جنگ جمل (ناكثين)؛ بنيانگذار اين جنگ، عايشه و ياران او، طلحه و زبير بودند كه جزو نخستين بيعت كنندگان با اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار مىرفتند. اين نبرد، در سال 36 هجرى در بصره به وقوع پيوست و يك روز بيشتر طول نكشيد و على عليه السلام بعد از نصايح بسيار و اتمام حجّت و شروع جنگ توسط دشمن به دفاع پرداخت و اين فتنه را ريشه كن ساخت.
جنگ صفين (قاسطين)؛ شام يكى از استانهاى تحت حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه معاويه اعلام خود مختارى كرد و قصد تجزيه مملكت اسلامى را در سر مىپروراند. در بيست و دوم محرم سال 37 هجرى در منطقه صفّين اين نبرد به وقوع پيوست و با رشادتهاى مجاهدينى همچون مالك اشتر، مىرفت كه اين غائله نيز ريشهكن گردد ولى تزوير دشمن از يكسو و نابخردى بعضى از ياران از سوى ديگر، اين جنگ را متوقف كرد. معاويه با راهنمايى عمرو بن عاص، قرآنها را بر سر نيزهها بلند كرده، كوتهبينان را به ترديد انداختند و صلح را بر حضرتش تحميل كردند و همان ساده انديشان، شخصى همچون ابوموسى اشعرى را به داورى برگزيدند كه هيچيك از اين امور، مورد رضايت حضرت على عليه السلام نبود.
جنگ نهروان (مارقين)؛ اينان همان متعصبان بىرحم و كوردلى بودند كه از كثرت
1) . بحارالأنوار، ج 41، ص 119
عبادت، پيشانى آنها پينه بسته بود ولى از ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بهرهاى نداشتند. آنها مىگفتند ما با پذيرفتن حكميّت در جنگ با معاويه گناه كرديم و كافر شديم و همگى بايد توبه كنيم و رفته رفته هر حاكميتى را مورد انكار قرار دادند.
على عليه السلام بعد از نصايح بسيار، بعضى از آنان را هدايت كرد ولى بقيه بر عناد خود اصرار ورزيدند. در اين جنگ چهار هزار نفر از آنان به دست لشكر على عليه السلام به هلاكت رسيدند و تنها ده نفر از آنان موفق به فرار شدند.
گفتنى است، ماجراى خروج آنان بر حاكميت و دين را سالها قبل، پيامبر به على عليه السلام خبر داده بودند.(1)139 بعد از اتمام اين نبرد، اميرالمؤمنين عليه السلام ضمن سخنرانى فرمود:
«من چشم فتنه را درآوردم و كسى ديگر جز من جرأت بر چنين امرى نداشت.»(2)140
مدّتى پس از ماجراى نهروان، جمعى از خوارج در مكه گرد آمدند و به اين نتيجه رسيدند كه امّت اصلاح نخواهد شد مگر با از ميان برداشتن على عليه السلام و معاويه و عمرو بن عاص. عبدالرحمان بن ملجم گفت: من خاطر شما را از على آسوده مىسازم. بَرَكبن عبداللَّه قتل معاويه را برعهده گرفت و عمرو بن بكر كشتن عمرو عاص را. تصميم آنان بر اين شد كه در شب 19 رمضان به اين امر اقدام كنند. برك، عازم شام گرديد، اما توانست معاويه را مجروح سازد. و عمرو بن بكر راهى مصر شد ولى در آن شب شخصى ديگر به جاى عمروعاص به مسجد آمد و او كشته شد.
و اما ابن ملجم وارد كوفه شد و با زنى به نام «قطام» آشنا گرديد و از وى خواستگارى نمود. قطام بخشى از مهر خود را كشتن اميرالمؤمنين عليه السلام قرار داد.
ابن ملجم شب 19 رمضان سال 40 هجرى وارد مسجد كوفه گرديد و با شمشيرى
كه آن را آلوده به زهر نموده بود، بر فرق مبارك حضرت زد. در اين هنگام دو سخن شنيده شد؛ يكى از على عليه السلام كه فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة» و ديگرى از جبرئيل هنگامى كه درهاى مسجد به هم خورد و لرزهاى زمين را فراگرفت كه فرياد برآورد:
«تَهَدَّمَتْ وَ اللَّه أركان الهُدى ... قُتل عَلِيّ الْمُرتَضى قَتَلَهُ أَشْقَىالأَشْقِياء».(1)141
رجال شناسان، تعداد اولاد اميرالمؤمنين عليه السلام را 28 نفر دانستهاند:
1- 5: امامحسن، امامحسين عليهما السلام، زينب عليها السلام، امّكلثوم عليها السلام، ومحسنازفاطمه زهرا عليها السلام
7- 10: ابوالفضل العباس عليه السلام، جعفر، عثمان و عبداللَّه از امّالبنين (فاطمه دختر حزام ابن خالد) همگى در كربلا به شهادت رسيدند.
12- 13: محمد اصغر و عبيداللَّه از ليلى دارميه (دختر مسعود) كه بنابر قولى اينان نيز در كربلا به شهادت رسيدند.
14- 15: عمر اطرف و رقيه از امّ حبيبه بودند كه دوقلو به دنيا آمدند.
16- 17: امّالحسن و رمله از امّسعيد بودند.
18- 28: نفيسه، زينب صغرى، رقيه صغرى، امّ هانى، امّ كرام، جمانه، امامه، امّ سلمه، ميمونه، خديجه و فاطمه از زنان ديگر.(2)142 برادران على عليه السلام عبارتند از: طالب، عقيل، جعفر و على عليه السلام كه ميان آنها ده سال فاصله بود؛ يعنى هنگامى كه آن حضرت به دنيا آمدند، جعفر ده سال، عقيل بيست سال و طالب سى سال داشتند.
برخى ياران مشهور امام على عليه السلام عبارت بودند از:
نهجالبلاغه، همان درياى بيكرانى است كه ساحلى براى آن شناخته نشده و نهايت آن براى احدى درك نگرديده است و اين همان بحر پرگوهرى مىباشد كه هر يك از محققان و عالمان به قدر ظرفيت خويش توانستهاند از آن بهره گيرند.
اين مجموعه را سيد رضى (359- 406) از كتب معتبر و مختلفى كه نزد وى بوده جمعآورى نمود، كه مشتمل بر 241 خطبه، 79 نامه و 480 سخن كوتاه و حكمتآميز است.
به مصداق «كلام الامير اميرالكلام» مىتوان اذعان نمود كه نهجالبلاغه معجزهاى است كه ويژگىهايى را همچون قرآن در خود جمع كرده است:
الف: فصاحت و بلاغت.
ب: چند بُعدى بودن و قابليت تفسيرهاى گوناگون.
ج: عدم تأثير مرور زمان بر آن.
د: خضوع همه ادبا در برابر نهجالبلاغه.
1) . شيخ عباس قمى، منتهىالآمال، ج 1، ص 141، كتاب فروشى علمّيه اسلاميّه.
ه: نفوذ در ابعاد روح و روان بشر.
ابن ابىالحديد (قرن هفتم) مىگويد:
«به حق سخن على عليه السلام را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراتر خواندهاند. همه مردم، فن خطابه و نويسندگى را از او گرفتهاند. كافى است كه مردى مانند «جاحظ» در «البيان و التبيين» و ساير كتب خويش ستايشگر او است.»(1)144
1) . استاد مطهرى، سيرى در نهجالبلاغه، ص 15، انتشارات صدرا.
ستارگان نجف
على احمدى
حوزه علميه مقدس نجف اشرف توسط شيخالطائفه، طوسى در قرن چهارم ه.
تأسيس گرديد و بيش از هزار سال است كه عاشقان علوم اهل بيت در جوار مرقد منور و ملكوتى امام على عليه السلام از درياى بيكران علم استفاده مىكنند. در طول حيات پربار اين حوزه كهن، عالمان بسيار بزرگى برخاسته و چراغ راه شيعيان جهان شدند. و پس از عمرى مجاهدت در راه اعتلاى فرهنگ ناب تشيع، در جوار مرقد ملكوتى مولىالموحدين، امام على آرميدهاند. در اين مقاله به زندگى تعدادى از اين عالمان بزرگ مىپردازيم و از خداوند براى آنها علوّ مقام خواهانيم. اين مقاله از كتاب وزين و ارزشمند گلشن ابرار جلدهاى 1 و 2 كه توسط جمعى از نويسندگان نوشته شده و با همكارى پژوهشكده باقرالعلوم به چاپ رسيده است، اقتباس گرديده كه از مؤلفان آن تشكر و قدردانى مىشود.
محمدبنحسن طوسى، در ماه مبارك رمضان 385 در طوس زاده شد. پس از گذراندن مراحل مقدماتى در طوس، در سن بيست و سه سالگى به حوزه علميه بغداد كه در آن زمان يكى از بهترين حوزههاى شيعى بود، رهسپار گرديد. در بغداد نزد شيخ مفيد، زعيم حوزه، زانوى شاگردى زد و پس از مدتى به درجه اجتهاد رسيد و كتاب وزين
«تهذيبالاحكام» را به رشته تحرير درآورد.
شيخ طوسى در سال 436 ه. ق. پس از فوت سيد مرتضى، به مقام زعامت مردم و رياست حوزه علميه بغداد رسيد و به راهنمايى مردم، تربيت شاگردان و اداره حوزه عليمه مشغول گرديد. از محضر او عالمان زيادى كسب فيض كردهاند. در تاريخ آمده است كه سيصد مجتهد در درس او حاضر مىشدند؛ از جمله شاگردان مبرّز او: اسحاقبن بابويه قمى، ابن شهر آشوب، ابو الفتح كراجكى و ديگران را مىتوان نام برد.
در سال 447 ه. ق. طغرل بيگ سلجوقى به بغداد حمله كرد و محله شيعه نشين اين شهر را به خاك و خون كشيد و اموال شيعيان را به غارت برد. او به كتابخانهها هم رحم نكرد و آنها را به آتش كشيد؛ از جمله كتابخانه بزرگ «ابونصر شاپورى» در سال 449 ه. ق. در آتش سوخت. مأموران حكومتى به منزل شيخ حمله كردند و كتابهاى او را به آتش كشيدند. شيخ طوسى براى حفظ ميراث شيعه و حوزه علميه شيعه، از بغداد به نجف اشرف هجرت كرد و سنگ بناى حوزهاى را بنيان نهاد كه هزار سال است نورافشانى مىكند.
وى بيش از 51 اثر گرانسنگ نوشت كه از آن جمله مىتوان به: «التبيان فى تفسير القرآن» در 10 جلد، تهذيب، استبصار و ... اشاره نمود.
شيخ طوسى پس از 76 سال عمر پربركت، در 22/ محرم/ 460 به ديار باقى شتافت.
پيكر پاكش را در منزل مسكونى وى دفن كردند و بنابر وصيت او، منزلش تبديل به مسجد گرديد. هم اكنون در سمت شمال بقعه علوى مسجد طوسى معروف و مرقدِ بدنِ مطهّر اوست.(1)145
علامه حلّى در شب 29/ رمضان/ 648 ه. ق. در شهر عالم پرور حلّه ديده به جهان گشود. در سنين كودكى به دانشاندوزى مشغول شد و به قدرى پيش رفت كه ملقّب به
1) . گلشن ابرار، صص 86- 81، اقتباس.
«جمالالدين» گرديد. وى در زادگاهش كه در آن روزگار از مراكز علمى- فرهنگى شيعى به شمار مىرفت، از محضر بزرگانى چون: پدرش شيخ يوسف سديدالدين، محقق حلّى، خواجه نصيرالدين طوسى و ابن ميثم بحرانى استفاده كرد. علامه حلى پس از فوت محقق حلى در حالى كه هنوز 28 سال از زندگيش گذشته بود، مرجعيت تقليد مردم را به عهده گرفت.
همزمان با اين اوضاع، در ايران سلطان محمد اولجايتو در نزديكى شهر ابهر، شهرى به نام «سلطانيه» بنا كرد و در آنجا به سراسر كشور پهناور ايران حكمرانى مىكرد.
سلطان روزى عصبانى شد و در حال عصبانيت زن خود را سه طلاقه كرد، ولى بعد پشيمان شد؛ لذا علماى اهل سنت را جمع كرد تا چارهاى بينديشند. تمام علماى اهل سنت حكم به عدم زوجيت داده، گفتند: بايد از همديگر جدا شويد.(1)146 يكى از علما كه ناراحتى سلطان را مشاهده كرد، به او گفت: عالمى در حلّه زندگى مىكند كه اين نوع طلاق را قبول ندارد. سلطان محمد پيكى را به حلّه فرستاد تا علامه را به ايران بياورند. پس از مدتى علامه حلّى به دربار سلطان محمد رفت و در جلسهاى با حضور علماى اهل سنت، با دلايل متقن ثابت كرد به اين دليل كه دو شاهد هنگام اجراى طلاق حضور نداشتهاند، طلاق باطل و زوجيت ثابت است. پس از اين جلسه، شاه كه به قدرت علمى علّامه حلّى پى برده بود، جلسه مناظره ميان علماى اهل سنت و علّامه حلّى برگزار كرد كه در نتيجه، علامه با دلايل متقن ولايت امام على عليه السلام را به اثبات رساند.
پس از اين جلسه، سلطان محمد شيعه شد و به سلطان محمد خدابنده مشهور گرديد. شاه دستور داد تشيع مذهب رسمى ايران باشد و نيز به نام دوازده امام خطبه خواند و دستور داد در تمام شهرهاى ايران، به نام ائمه سكه بزنند و سر در مساجد و اماكن متبركه را به نام ائمه مزيّن كنند. علّامه حلّى 10 سال ملازم سلطان بود تا اينكه پس از ده سال در 716 سلطان فوت كرد و علامه به وطنش بازگشت.
از عادات نيكوى او اين بود كه هر هفته روزهاى پنج شنبه، از حلّه به زيارت امام
1) . طبق نظر اهل سنت كه سه طلاق در يك مجلس را معتبر مىدانند.
حسين عليه السلام مىرفت و اين عادت تا پايان عمرش دوام داشت.
علّامه حلّى پس از عمرى تلاش و گسترش فرهنگ تشيع در سن 78 سالگى و در 21/ محرم/ 726 دار فانى را وداع گفت. مردم علاقمند به او، پيكر پاكش را از حلّه تا نجف اشرف تشييع كرده و در حرم مطهر امام على عليه السلام به خاك سپردند. از شمال ايوان طلا درى به رواق علوى گشوده شده است. پس از ورود به سمت راست، حجرهاى كوچك داراى پنجره فولادى، مقبره شريف علّامه حلّى است.(1)147
ملّا احمد مقدّس اردبيلى در قرن دهم هجرى در اردبيل ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران كودكى، براى كسب علوم و معارف اسلامى به نجف اشرف هجرت كرد. وى در آنجا فقه و علوم نقلى را از محضر سيدعلى صائغ و فلسفه را از جمالالدين محمود فراگرفت.
مقدس اردبيلى به قدرى متقى و پرهيزكار بود كه به «مقدس» ملقب گشت. علامه مجلسى درباره او مىگويد: «محقق اردبيلى در قداست نفس و تقوا و زهد و فضل، به مقام نهايى رسيد و در ميان عالمان متقدم و متأخر شخصيت بزرگى چون او را سراغ ندارم ...
كتب او داراى بالاترين مراتب دقت نظر و تحقيق است.»
شاه عباس صفوى بسيار به او علاقمند بود و از او دعوت كرد به اصفهان برود، ولى او نپذيرفت و در نجف ماندگار شد و به سروسامان دادن حوزه علميه نجف پرداخت.
سيد حسن صدر در باره نقش مقدس اردبيلى در باره احياى دوباره حوزه نجف مىنويسد:
«در زمان مقدس اردبيلى، دوباره كوچ علمى به نجف آغاز شد. حوزه تقويت يافت و مردم از اطراف و ديگر شهرها و بلاد، به آنجا روى آوردند و آن شهر به صورت بزرگترين مركز علمى درآمد.»
1) . گلشن ابرار، ج 1، صص 147- 137، اقتباس.
از عادات مقدس اردبيلى اين بود كه به هيچ عنوان از هيچ كس تملّق و چاپلوسى نمىكرد. در سالى از سالها شخصى از اصفهان به نجف آمد و از مقدس اردبيلى خواهش كرد كه واسطه شود تا شاه از تقصير او بگذرد، مقدس اردبيلى براى او نوشت:
«بانى ملك عاريت، عباس! بدان كه اگر چه اين مرد اوّل ظالم بود، اكنون مظلوم مىنمايد؛ چنانكه از تقصير او بگذرى شايد حق تعالى از پارهاى تقصيرات تو بگذرد بنده شاه ولايت، احمد اردبيلى.»
همانطوركه از متن نامه مشخّصاست، او حتى يك كلمه از شاه تمجيد نكرده است.
وى در سال 993 ه. ق. در نجف اشرف ديده از جهان فروبست. او را در اتاقى كه در ايوان طلا، جنب گلدسته جنوبى واقع شده، دفن نمودند.(1)148
محمدمهدى فرزند سيد مرتضى طباطبايى، در شوال 1155 در شهر مقدس كربلا متولد شد. شبى كه سيد ديده به جهان گشود، پدرش در خواب ديد كه امام رضا عليه السلام به محمدبن اسماعيلبن ربيع از اصحاب امام كاظم و امام رضا و امام جواد عليهم السلام دستور داد شمعى بر فراز بام خانه سيد مرتضى برافروزد. وقتى آن را روشن ساخت نورى از آن شمع به آسمان بالا رفت كه نهايت نداشت.
محمدمهدى، علوم مقدماتى حوزه را نزد پدرش فراگرفت و پس از تكميل دروس مقدماتى وسطح، از محضربزرگانى چون: وحيدبهبهانى، شيخيوسفبحرانى و ... استفاده كرد و موفق به كسب اجتهاد در سنين جوانى گرديد. وى در سال 1186 به مشهد مقدس هجرت و هفت سال از عمرش را در كنار بارگاه منوّر امام رضا عليه السلام سپرى كرد و در اين مدت در درس ميرزا مهدى اصفهانى خراسانى شركت جست. همچنين در سال 1193 به حجاز سفر كرد و دو سال در مكه به درس و بحث اشتغال داشت. از آثار حضور علامه
1) . گلشن ابرار، ج 1، صص 183- 179، اقتباس.
بحرالعلوم، شركت طلاب اهل سنت در درس او بود كه بر اثر همين روشنگريها، امام جمعه شهر مكه در سن هشتاد سالگى شيعه شد.
علّامه در طول حيات علمى خود، شاگردان زيادى را تربيت كرد؛ از جمله: شيخ جعفر كاشفالغطا، ملّا احمد نراقى، حجةالاسلا سيد محمد باقر شفتى و ...
علامه بحرالعلوم خدمات اجتماعى ارزندهاى نيز انجام داد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
تعيين جايگاه مرقد هود و صالح در قبرستان وادىالسلام.
بناى مقام حضرت مهدى در صحن مسجد سهله.
تعمير مسجد شيخ طوسى.
تأسيس كتابخانه خطى بحرالعلوم.
اضافه كردن اراضى به حرم مطهر امام على عليه السلام و ...
سرانجام علامه بحرالعلوم در 24/ ذى حجه/ 1212 به ديار باقى شتافت. پيكر پاكش را پس از تشييع در كنار قبر شيخ طوسى به خاك سپردند.(1)149
شيخ مرتضى انصارى در عيد غدير 1214 در شهر دزفول ديده به جهان گشود.
مادرش كه زنى مؤمنه بود، قبل از تولد فرزندش در خواب ديد كه امام صادق عليه السلام قرآنى با جلد طلاكارى شده به او دادند. معبرين خواب، خوابش را به فرزندى عالم و پارسا تعبير كردند. مرتضى پس از گذراندن تحصيلات مقدماتى در زادگاهش در 1232 ه. ق. همراه پدرش محمدامين- كه از علماى دزفول به شمار مىرفت- به كربلا هجرت كرد. مرتضى در كربلا ماند و پدر به دزفول بازگشت. وى در كربلا از محضر شيخ حسين انصارى، شريفالعلما، سيد محمد مجاهد و ... استفاده كرد. در 1266 ه. ق. شيخ محمدحسن صاحب جواهر در لحظات آخر عمر شيخ مرتضى انصارى را به عنوان مرجع بعد از خود
1) . گلشن ابرار، ج 1، صص 300- 294، اقتباس.
معرفى كرد و در نتيجه پس از فوت صاحب جواهر، زعامت و مرجعيت مردم را برعهده گرفت. شيخ مرتضى انصارى براى كسب فيض از علماى ديار ديگر به شهرهاى بروجرد، اصفهان، كاشان، رى و مشهد هجرت كرد و چند صباحى در اين شهرها ماندگار شد و سپس به نجف بازگشت.
ميرزا حبيباللَّه رشتى، شيخ انصارى را مىستايد و درباره او مىفرمايد:
«شيخ سه چيز ممتاز داشت؛ علم، رياست و تقوا. رياست را به ميرزا محمدحسن شيرازى، علم را به من داد و تقوا را با خود به گور برد.»
شيخ اعظم انصارى در 18/ جمادىالثانى/ 1281 در 67 سالگى دار فانى را وداع گفت. پيكر پاكش را پس از تشييع در حجره غربى، متصل به باب قبله صحن اميرالمؤمنين به خاك سپردند.(1)150
سيد ابوالحسن در 1284 ه. ق. در روستاى كوچك «مديسه» از توابع «لنجان» استان اصفهان ديده به جهان گشود. پس از اتمام دوره ابتدايى، وارد حوزه علميه اصفهان گرديد و از محضر بزرگانى چون: آيةاللَّه محمد ابراهيم كلباسى، حكيم قشقايى، سيد محمد باقر درچهاى، و چهارسوقى بهرهمند گرديد. در 24 سالگى براى كسب سطوح عالى حوزه به نجف اشرف هجرت كرد و در درس حضرات آيات: آخوند خراسانى، سيد محمدكاظم يزدى و ميرزا حسن شيرازى شركت جست. سه سال هم در كربلا و سامرا به سر برد.
در 1355 ه. ق. پس از فوت آيتاللَّه نائينى مرجعيت دينى و زعامت حوزه را برعهده گرفت. سيد ابوالحسن اصفهانى تنها يك فقيه نبود، بلكه خصوصيات اخلاقى از او مرجعى عارف ساخته بود. از بارزترين خصوصيات او گذشت بود. به عنوان نمونه
1) . گلشن ابرار، ج 1، صص 342- 331
در 1349 ه. ق. شخصى كه كينه خصوصى با ايشان داشت، فرزند برومندش سيد محمدحسن را در صف نماز جماعت به قتل رساند. قاتل پس از ارتكاب جرم دستگير و زندانى شد. خبر به ايشان رسيد، فوراً شخصى را به عنوان نماينده خود به دادگسترى فرستاد تا اسباب آزادى قاتل فرزندش را فراهم كند. از خصوصيات ديگر او ساده زيستى بود. يكى از علما در اينباره نقل مىكند:
«از كوچهاى كه خرابهاى در آن قرار داشت، به همراه آيتاللَّه اصفهانى مىگذشتم، ايشان به من فرمود: من با خانوادهام پانزده روز در اين خرابه ساكن بوديم، چون صاحبخانه ما به من گفته بود كه ديگر راضى نيست در خانهاش باشيم، به ناچار آنجا را تخليه و به اين خرابه منتقل شديم تا اينكه خانه ديگرى اجاره كرديم.»
سيد ابوالحسن اصفهانى نسبت به مال و اموال دنيا بىاعتنا بود و با وجود اينكه خودش نياز داشت به فقرا كمك مىكرد. آيتاللَّه محمدتقى شيرازى كه از وضعيت آيتاللَّه اصفهانى آگاه شد 500 ليره طلا برايش فرستاد تا براى خود منزلى تهيه كند.
آيتاللَّه اصفهانى آن مبلغ را به نانوايان شهر داد تا براى تهيدستان و طلاب نان بپزند.
آيتاللَّه ابوالحسن اصفهانى در شب 9/ ذىالحجه/ 1365 در سن 81 سالگى دار فانى را وداع گفت. پس از تشييع، او را در صحن مطهر امام على عليه السلام به خاك سپردند.(1)151
سيد مصطفى، در سال 1309 ه. ش. در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران ابتدايى، در مدارس دولتى، در سال 324 وارد حوزه علميه شد و پس از شش سال با موفقيت دروس سطح حوزه را سپرى كرد. وى در اين سالها از محضر استادان: شيخ مرتضى حائرى، شهيد محمّد صدوقى، شيخ عبدالجواد اصفهانى
1) . گلشن ابرار، ج 2، صص 589- 585، اقتباس.
جبلعاملى و ... بهره برد. سيد مصطفى پس از اتمام سطح، در درس خارج حضرات آيات: پدر بزرگوارش، آيتاللَّه سيد محمد حجت و ... شركت نمود. هنگامى كه امام به تركيه و عراق تبعيد شد، وى هم ملازم و همراه امام بود.
سيد مصطفى از نظر علمى در سطح بالايى قرار داشت و در مدت عمر كوتاهش توانست هفده جلد كتاب تأليف كند كه يكى از آنها «تفسير القرآن الكريم» است كه ناتمام ماند.
وى خصوصيات ارزنده زيادى داشت كه مهمترين آن عشق به امام حسين عليه السلام بود.
محمد حسن رحيميان در اين باره مىگويد:
«يكى از خصوصيات حاج آقا مصطفى اين بود كه ايشان مقيد به پيادهروى از نجف به كربلا در تمام زيارتهاى مخصوصه امام حسين بود. در سال معمولًا «15 شعبان، عرفه، اربعين و نيمه رجب» كه مردم نجف پياده به كربلا مىرفتند، ايشان هر سال در چند مناسبت پياده به كربلا مىرفت. گاهى مىشد كه كف پاى او تاولهايى مىزد كه خونابه از آن راه مىافتاد و كاملًا مجروح مىشد ولى باز هم به راه رفتن ادامه مىداد.»
مقام معظم رهبرى ضمن ستايش از سيد مصطفى درباره ايشان مىفرمايد:
«مرحوم سيد مصطفى خمينى، يكى از شخصيتهاى بالقوه و بالفعل اسلام بود.
روزى كه ايشان شهيد شدند. در حدود سنين 47 يا 48 سالگى بودند و در آن سن جزو ممتازين كسانى بود كه در حوزه علميه قم، نجف و مشهد ... وجود داشت. بنده ايشان را به عنوان يك چهره برجسته حوزه علميه قم از سالهاى قبل مىشناختم.»
رژيم شاه كه مىخواست ضربه روحى به امام وارد سازد و هم يكى از اركان انقلاب را از ميان ببرد، در 1/ 8/ 56 او را توسط زهر به شهادت رساند. مردم مسلمان نجف پيكر پاكش را با آب فرات غسل داده، در محل خيمهگاه امام حسين عليه السلام كفن كرده و پس از انتقال به نجف، در حرم مطهر امام على عليه السلام در مقبره زير گلدسته جنوبى در ايوان طلا به
خاك سپردند.(1)152 در پايان، يادآور مىشود كه بسيارى ديگر از علماى بزرگ شيعه در حرم مطهر اميرالمؤمنين عليه السلام مدفونند كه مجال پرداختن به زندگى همه آنها در اين مختصر نيست.
فقط به نام برخى از آنها اشاره مىشود:
شيخ عباس قمى، علّامه محمد سيد حبّوبى، سيد محمدكاظم يزدى، آقا حسين قمى، شيخ الشريعه اصفهانى، سيد محمود شاهرودى، ميرزاى نائينى، سيد شرفالدين عاملى و ...
پسنديده است زائران محترم با ياد و خواندن فاتحه، براى علوّ درجات اين عالمان شيعى دعا كنند.
1) . گلشن ابرار، ج 2، صص 783- 774، اقتباس.
از مسجد كوفه چه مىدانيم
على احمدى
طبق بعضى از روايات، نخستين كسى كه مسجد كوفه را تأسيس كرد، حضرت آدم بود. امام صادق عليه السلام درباره تعيين حدود مسجد توسط حضرت آدم عليه السلام مىفرمايد:
«حَدُّ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ آخِرُ السَّرَّاجِينَ خَطَّهُ آدَمُ عليه السلام وَ أَنَا أَكْرَهُ أَنْ أَدْخُلَهُ رَاكِباً».(1)153 بنابر اين قول، مسجد كوفه به مرور زمان تخريب شده است.
در سال (17 ه. ق.)، لشكر اسلام در مدائن حضور داشتند. آب و هواى مدائن سربازانى را كه از سرزمين حجاز آمده بودند، اذيت مىكرد؛ به طورى همه آنها ضعيف و لاغر شدند. حذيفه كه اين وضعيت را ديد، نامهاى به عمر نوشت و او را از وضعيت آگاه كرد. خليفه به سعد بن ابى وقاص نامهاى نوشت كه: سلمان و حذيفه را روانه كن تا سرزمينى مناسب بيابند. پس از دريافت نامه خليفه، سلمان و حذيفه حركت كردند، سلمان از طرف باختر رود فرات و حذيفه از طرف خاور رود فرات راهى شدند و هيچ سرزمينى را نپسنديدند تا اينكه هر دوى آنان به سرزمين كوفه رسيدند. هر دو آن سرزمين را براى اقامت لشكر مناسب ديدند. دو ركعت نماز خواندند و از خدا خواستند آنجا را جايگاه آرامش و استوارى قرار دهد.(2)154 هنگامى كه سعد بن ابى وقاص همراه لشكريان به
سرزمين كوفه رسيدند، دستور داد پيش از ساختن هر بنايى، مسجدى بسازند. ابو هيجاء اسدى(1)155 در مكانى ايستاد و بر هر طرف تيرى انداخت. به اين صورت حدود مسجد كوفه، مشخص شد.(2)156
مسجد كوفه از همان ابتداى تأسيس، يكى از مراكز فرهنگى شهر به شمار مىرفت.
هنگامىكه امام على عليه السلام در سال (36 ه. ق.) وارد كوفه شد، ابتدا به مسجد كوفه رفت و در آنجا براى مردم سخنرانى كرد. امام پس از استقرار در كوفه، در مسجد كوفه تفسير قرآن و علوم ديگر درس مىداد. شاگردان زيادى همچون كميلبن زياد و ابن عباس، از محضر او استفاده كردند.(3)157
اصبغ بن نباته مىگويد: امير المؤمنين عليه السلام در جمع مردم كوفه فرمود:
«خداوند چيزى را به شما بخشيده كه به كس ديگر نداده است، خداوند اين نمازگاهتان را برترى ويژهاى بخشيد. اين (مسجد كوفه)، خانه آدم، جايگاه نوح، منزلگاه ادريس و مصلّاى ابراهيم خليل و برادرم خضر و نمازگاه من
مىباشد. مسجد شما يكى از چهار مسجدى است كه خداوند آن را براى اهلش برگزيده است. گويى آن را مىبينم كه فرداى قيامت، با دو جامه سفيد، وارد محشر مىشود و كسانى را كه در آن نماز خواندهاند، شفاعت مىنمايد و شفاعتش از جانب خدا رد نخواهد شد. در آينده حجر الاسود در آن نصب خواهد شد. زمانى مىرسد كه همين مسجد، نمازگاه مهدى عليه السلام، فرزندم و نمازگاه هر مؤمنى مىشود. در روى زمين مؤمنى نيست مگر اينكه وارد شود و به آن دل ببندد. مبادا آن را ترك و مهجورش كنيد. در آن نماز بخوانيد و با آن نماز به خدا نزديك شويد و حوائج خويش را از خدا بخواهيد. اگر مردم به فضيلت اين مسجد آگاه بودند از اكناف جهان به سوى آن مىشتافتند، اگر چه به خزيدن بر روى برف باشد.»(1)158 2. قصر بهشتى
در بعضى روايات از مسجد كوفه به عنوان «قصرى از بهشت» ياد شده است. امام على عليه السلام مىفرمايد:
«أَرْبَعَةٌ مِنْ قُصُورِ الْجَنَّةِ فِي الدُّنْيَا: الْمَسْجِدُ الْحَرَامُ، وَ مَسْجِدُ الرَّسُولِ صلى الله عليه و آله، وَ مَسْجِدُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ، وَ مَسْجِدُ الْكُوفَةِ».(2)159 3. سجدهگاه فرشتگان
در روايات آمده است كه قبل از حضرت آدم، فرشتگان در اين مكان مقدس عبادت مىكردند. امام على عليه السلام مىفرمايد:
«أَوَّلُ بُقْعَةٍ عُبِدَ اللَّهُ عَلَيْهَا، ظَهْرُ الْكُوفَةِ لَمَّا أَمَرَ اللَّهُ الْمَلائِكَةَ أَنْ يَسْجُدُوا لآِدَمَ، سَجَدُوا عَلَى ظَهْرِ الْكُوفَةِ، وَ إِنَّ الْمَلائِكَةَ لَتَنزلُ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ إِلى مَسْجِد الْكُوفَةِ».(3)160
مسجد كوفه نزد خداوند از چنان جايگاهى برخوردار است كه اگر كسى وارد آن شود، گناهانش آمرزيده مىشود. امام رضا عليه السلام از شخصى پرسيد كجا زندگى مىكنى؟
پاسخ داد در كوفه. امام درباره فضيلت مسجد كوفه به او فرمود:
«فَإِنَّ مَسْجِدَ الْكُوفَةِ بَيْتُ نُوحٍ، لَوْ دَخَلَهُ رَجُلٌ مِائَةَ مَرَّةٍ لَكَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِائَةَ مَغْفِرَةٍ، أَمَا إِنَّ فِيهِ دَعْوَةَ نُوحٍ عليه السلام حَيْثُ قَالَ: رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً».(1)161 4. مصلّاى پيامبران
ابو بصير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه ايشان درباره مسجد كوفه فرمود:
«نِعْمَ الْمَسْجِدُ، مَسْجِدُ الْكُوفَةِ، صَلَّى فِيهِ أَلْفُ نَبِيٍّ وَ أَلْفُ وَصِيٍّ وَ مِنْهُ فَارَ التَّنُّورُ وَ فِيهِ نُجِرَتِ السَّفِينَةُ، مَيْمَنَتُهُ رِضْوَانُ اللَّهِ وَ وَسَطُهُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ وَ مَيْسَرَتُهُ مَكْرٌ».(2)162
وقتى شخصى به مكانى مسافرت كند و قصد ده روز نكند، نمازش شكسته است، مگر چهار مكان كه استثنا شده است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«تَتِمُّ الصَّلاةُ فِي أَرْبَعَةِ مَوَاطِنَ: فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، وَ مَسْجِدِ الرَّسُولِ صلى الله عليه و آله، وَمَسْجِدِ الْكُوفَةِ، وَ حَرَمِ الْحُسَيْنِ- صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ-».(1)163 2. نماز در آن برابر با حج است
امام باقر عليه السلام درباره فضيلت نماز در مسجد كوفه مىفرمايد:
«اگر مردم مىدانستند مسجد كوفه چه فضيلتى دارد، از مكانهاى دور به آنجا مىرفتند، همانا خواندن نماز واجب در آنجا برابر با حج و نماز نافله برابر عمره است.»(2)164 همچنين امام على عليه السلام مىفرمايد:
«النَّافِلَةُ فِي هَذَا الْمَسْجِدِ تَعْدِلُ عُمْرَةً مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، وَ الْفَرِيضَةُ تَعْدِلُ حَجَّةً مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله».(3)165 3. برتر از همه مساجد
امام صادق عليه السلام نماز در مسجد كوفه را برابر با هزار نماز در مسجدى غير از مسجد كوفه مىداند.(4)166 همچنين امام رضا عليه السلام در فضيلت خواندن نماز در اين مكان مقدس مىفرمايد: «الصَّلاةُ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فُرادى أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِينَ صَلاةً فِي غَيْرِ جَمَاعَةٍ».(5)167 4. اقامتگاه حضرت خضر
در ميان مردم، مقاماتى در مسجد كوفه معلوم و مشهور است كه عبارتند از:
در پيش مسجد كوفه، جايىكه درِ مسجد كوفه جاى داشته، سكويى است كه امام على عليه السلام پيش از نماز يا مواقع ديگر، روى آن مىنشسته و به پرسشهاى مردم پاسخ مىداده است. بخشى از روايات به اين موضوع اشاره دارد.(3)171 2. دكة القضاء
مكانى كه امام على عليه السلام در آنجا قضاوت مىكرد. در آن موضع، ستون كوتاهى وجود داشته كه روى آن اين آيه قرآن را نوشته بودند: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ ....(4)172 3. بيت الطشت
بهتر است دو ركعت نماز در اين مكان خوانده شود.
محلى كه يكى از معجزات امام على عليه السلام در آن رخ داده است، داستان معجزه امام اين گونه است: زالويى وارد شكم دخترى مىشود و با مكيدن خون بدن وى، رشد كرده
و بزرگ مىگردد، در نتيجه شكم دختر همچون زنان حامله بزرگ مىشود. قصه در همه شهر مىپيچد. برادران دختر، او را نزد امام آوردند تا حكم دربارهاش جارى كند، امام كه در مسجد كوفه حضور داشت دستور داد، پردهاى نصب كنند. آنگاه به قابله فرمود تا دختر را پشت پرده برده و معاينه كند، قابله پس از معاينه گفت: به نظر من اين دختر حامله است. امام كه عالم به غيب بود، دستور داد طشتى پر از لجن بياورند و دختر را در آن بنشانند. به دستور امام عمل كردند. زالوى بزرگ كه داخل شكم دختر قرار داشت، با استشمام بوى لجن بيرون آمد و همه، حقيقت امر را فهميدند.(1)173 4. مقام حضرت آدم عليه السلام
ستون هفتم مسجد كوفه معروف به مقام حضرت آدم است. اين مكانى است كه خداوند توبه آدم را قبول كرد.(2)174 همچنين امير المؤمنين عليه السلام نزديك اين ستون نماز مىخواند، لذا به مقام امير المؤمنين عليه السلام نيز معروف است.
ستون چهارم مسجد، جنب باب انماط مكانى است كه حضرت ابراهيم عليه السلام در آنجا نماز خوانده است. در اين مقام مقدس چهار ركعت نماز، در دو ركعت اوّل حمد و توحيد و در دو ركعت دوم، حمد و قدر بخواند.(3)175 6. مقام جبرئيل
ستون پنجم منصوب به حضرت جبرئيل مىباشد. درشب معراجكه پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله از بيتالحرام به مسجدالاقصى در حركت بود، هنگامى كه به سرزمين كوفه رسيد، جبرئيل به پيامبر فرمود: اى رسول خدا، اكنون مقابل مسجد كوفهايد، پيامبر با اجازه
خداوند در آن دو ركعت نماز گزارد.(1)176 همچنين امام حسن عليه السلام در نزديكى اين ستون نماز مىخواند، لذا به مقام امام حسن نيز معروف است.(2)177 7. مقام حضرت امام زينالعابدين عليه السلام
ستون سوم، جايگاهى كه امام سجاد عليه السلام در آنجا نماز خوانده است. ابو حمزه ثمالى مىگويد: «ديدم علىبن الحسين عليهما السلام وارد مسجد كوفه شد و دو ركعت نماز خواند و سپس سر به دعا برداشت، پس از مدتى راه مدينه را در پيش گرفت تا برگردد. به او گفتند: براى چه به اينجا آمدى؟ جايىكه پدر و جدّت را كشتند؟ فرمود:
«پدرم را زيارت كردم و در اين مسجد نماز خواندم.»(3)178 8. محراب امير المؤمنين عليه السلام
مكانى كه ابن ملجم مرادى، فرق امام را شكافت و او را به شهادت رساند.
راوى مىگويد: در ايّام بنى عباس، روزى ديدم امام صادق از باب الفيل وارد شد و نزد ستون چهارم نماز خواند.(4)179 10. مقام حضرت خضر
از مسجد سهله چه مىدانيم؟
على احمدى
مسجد سهله يكى از مساجد قديمى و مورد احترام است كه قبلًا به مسجد جامع بنىظفر(1)180 معروف بوده است.
امام صادق به ابوبصير مىگويد:
«ابو بصير! گويا مىبينم كه قائم در مسجد سهله با عيالش نزول مىكند. گفتم:
منزلش قرار مىدهد؟ فرمود: آرى همچنانكه منزل ادريس بود.»(2)181 2. خانه حضرت ادريس عليه السلام
امام صادق در اين باره مى فرمايد:
«مَسْجِدُ السَّهْلَةِ مَوْضِعُ بَيْتُ إِدْرِيسَ النَّبِيِّ الَّذِي كَانَ يَخِيطُ فِيهِ».(3)182
آن حضرت از همين مكان به جنگ با عمالقه به سرزمين يمن رفت.
از همين مكان بود كه آن پيامبر گرامى به جنگ جالوت رفت.(1)183 5. مانند خيمه رسول ...
هر كس در اين مسجد باشد، مانند كسىاست كه در خيمه رسول خدا اقامت دارد.(2)184 6. از اين مسجد هفتاد هزار نفر به بهشت مىروند
از كنار اين مكان هفتاد هزار نفر محشور مىشوند كه بدون حساب وارد بهشت مىشوند.(3)185 7. اقامتگاه حضرت خضر
امام صادق عليه السلام در حديثى مىفرمايد: «مَسْجِدُ السَّهْلَةِ مُنَاخُ الرَّاكِبِ، قِيلَ: وَ مَنِ الرَّاكِبُ؟ قَالَ: الْخَضِرُ عليه السلام».(4)186
«مَا مِنْ مَكْرُوبٍ يَأْتِي مَسْجِدَ السَّهْلَةِ، فَيُصَلِّي فِيهِ رَكْعَتَيْنِ بَيْنَ الْعِشَاءَيْنِ وَيَدْعُو اللَّهَ تَعَالَى إِلَّا فَرَّجَ اللَّهُ كَرْبَهُ».(1)187 «هيچ غمزدهاى به اين مسجد نمىآيد و دو ركعت نماز ميان نماز مغرب و عشا نمىخواند و از خداوند كمك نمىخواهد، مگر اينكه خداوند اندوهش را بر طرف مىسازد.»
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «وَ مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِيّاً إِلَّا وَ قَدْ صَلَّى فِيهِ».(2)188 «خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نكرده، مگر اينكه در اين مسجد نماز خوانده است.»
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: روز و شبى نيست مگر اينكه ملائكه به اين مسجد (سهله) مىآيند و در آن عبادت مىكنند.(3)189 4. افزايش عمر
هنگامىكه زيد بن على به شهادت رسيد، امام صادق عليه السلام فرمود: اگر عمويم زيد، زمانى كه از كوفه خارج شد، به مسجد سهله مىرفت و نماز مىخواند و به خدا پناه مىبرد، بيستسال بهعمرش اضافه مىشد.(4)190 همچنيندر اين باره امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد:
«مَنْ صَلَّى فِي مَسْجِدِ السَّهْلَةِ رَكْعَتَيْنِ، زَادَ اللَّهُ فِي عُمُرِهِ سَنَتَيْنِ».(5)191
«هر كس دور كعت نماز در مسجد سهله بخواند، دو سال به عمرش افزوده مىشود.»
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «مَنْ دَعَا اللَّهَ فِيهِ بِمَا أَحَبَّ، قَضَى لَهُ حَوَائِجَهُ، وَ رَفَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَكَاناً عَلِيّاً إِلَى دَرَجَةِ إِدْرِيسَ وَ أَجَارَهُ مِنْ مَكْرُوهِ الدُّنْيَا وَ مَكَايِدِ أَعْدَائِهِ».(1)192 «امام صادق عليه السلام فرمود: هر كس خداى را در آن بخواند، درباره هر چه خواهد، حوائج او روا گردد و به مقام بلندى در روز قيامت دست يابد و خداوند تا جايگاه ادريس خدا او را بالا برد و از ناراحتى دنيا و مكر دشمنانش در پناه پرودرگار قرار گيرد.»
اهميت مسجد سهله به قدرى است كه اهل بيت عليهم السلام براى رفع گرفتارى از شيعيان، به اين مسجد مىآمدند و دعا مىكردند. بشّار مُكارى نقل مىكند:
«روزى براى ديدن امام صادق عليه السلام به منزلشان در كوفه رفتم، طبقى از خرما نزدش بود و از آن تناول مىكرد. به من فرمود: بشّار نزديك بيا و بخور. گفتم از موضوعى ناراحتم و نمىتوانم چيزى بخورم. امام فرمود: به حقّ من، نزديك بيا و بخور. امر ايشان را اجابت كردم. هنگامى كه شروع به خوردن نمودم، امام به من فرمود: موضوع را بگو. گفتم سربازان حكومتى را ديدم كه زنى را مىزدند و او را كشان كشان به طرف زندان مىبردند. او با صداى بلند فريادرس و كمك مىخواست، ولى كسى به حرفش توجه نكرد. امام فرمود: چرا اين برخورد را با او كردند؟ گفتم از مردم شنيدم كه او بر زمين افتاده و در هنگام
1) . بحارالأنوار، ج 100، ص 434
افتادن گفته است: لعناللَّه ظالميكِ يا فاطمة. وقتى سخنم به اينجا رسيد، امام به شدّت گريست؛ به طورى كه نتوانست خرما بخورد و به قدرى گريه كرد كه ريش مباركش و روى سينهاش پر از اشك شد. سپس گفت: بشار! بلند شو با هم به مسجد سهله برويم و از خدا بخواهيم اين زن آزاد شود. هردو به طرف مسجد سهله حركت كرديم، در آنجا هر كدام دو ركعت نماز خوانديم پس از نماز امام دستها را به سوى آسمان بلند كرد و دعاى مفصلى خواند و سپس به سجده رفت و پس از مدتى سر از سجده برداشت و فرمود: بلند شو، زن آزاد شد.»(1)193
زين العابدين سلماسى نقل مىكند:
«روزى در مجلس درس آيتاللَّه سيد محمد مهدى بحر العلوم حضور داشتم، محقّق كامل ميرزاى قمى كه براى زيارت به عتبات عاليات سفر كرده بود، وارد مجلس سيد شد. پس از درس، همه رفتند ولى من همراه سه نفر ديگر كه از خواص شاگردان سيد بودند، مانديم. ميرزاى قمى به بحر العلوم گفت: شما مقامات روحانى زيادى كسب كردهايد، اگر ممكن است خاطرهاى نقل كنيد. در اين هنگام سيد فرمود: شب گذشته براى اداى نافله شب به مسجد كوفه رفتم، قصد داشتم سپيده دم به طرف نجف راهى شوم و اول وقت درس را شروع كنم، از مسجد بيرون آمدم، در دلم شوقى ايجاد شد كه به مسجد سهله بروم، ولى اعتنايى نكردم؛ زيرا ترسيدم اول وقت به نجف نرسم ليكن شوقم زيادتر شد همچنان مردد بودم كه ناگاه بادى وزيد و مرا به طرف مسجد سهله حركت داد، پس از مدتى خود را مقابل مسجد سهله ديدم، وارد شدم، ديدم كسى در مسجد نيست و تنها آقايى مشغول عبادت است و با كلماتى با خدا مناجات مىكند كه تا كنون از هيچ كس نشنيده بودم، حالم متغير و زانوهايم مرتعش شد، با قلبى منقلب و ديدهاى گريان در گوشهاى از مسجد ايستادم و به صداى دلنشين مناجات گوش دادم. پس از مدتى كه مناجاتش تمام شد، رو به من كرد و فرمود:
1) . بحارالأنوار، ج 100، ص 441
مهدى! جلو بيا. ادب كرده، مقدارى جلو رفتم، فرمود: جلوتر بيا. جلوتر رفتم؛ بهطورى كه دستم به دستش مىرسيد، آنگاه چيزى به من گفت. سيد به اينجا كه رسيد، سكوت كرد ...»(1)194
مقامى است منسوب به امام زمان عليه السلام كه ميان مردم معهود نبود. علامه سيد محمد مهدى بحر العلوم دستور داد قبهاى در مكان مذكور بسازند.(2)195 2. مقام حضرت خضر عليه السلام
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «مَسْجِدُ السَّهْلَةِ مُنَاخُ الرَّاكِبِ، قِيلَ: وَ مَنِ الرَّاكِبُ؟ قَالَ:
الْخَضِرُ عليه السلام».
«مسجد سهله، محل خوابيدن شتر آن سوار است. پرسيدند او كيست؟ فرمود:
خضر.»
مقام امام صادق عليه السلام
مقام امام زين العابدين عليه السلام
مقام حضرت ادريس عليه السلام
مقام صالحَين (هود و صالح عليهما السلام)
مقام ابراهيم خليل عليه السلام(3)196
صعصعة بن صوحان
سيّدجعفر ربانى
نخستين كس از طايفه عبدالقيس كه اسلام آورد، شخصى به نام عمرو بود. او كه به دستور رييس قبيله «منذربن عائذ» خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، تا از ميزان علم آن حضرت آگاهى يابد، پس از شرفيابى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله، مسلمان شد و در برگشت، ماجرا را براى «منذر» بيان كرد. او نيز مسلمان شد و پس از چندى منذر خود به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. آن حضرت به او فرمود:
«اى اشجّ! (نام ديگر منذر) دو صفت در تو هست كه خداوند آن دو را دوست دارد: حيا و حلم.»(1)197 اين طايفه عموماً در كوفه زندگى مىكردند. صعصعه نيز اهل كوفه بود و در يكى از محلههاى اطراف آن، روزگار مىگذراند.
مطالعه حالات چهار فرزندِ صوحان (زيد، عبداللَّه، سيحان و صعصعه)، فضايى آكنده از عشق على عليه السلام در اين خاندان را به تصوير مىكشد. تنها در جنگ جمل، سه برادر
1) . سمعانى، الانساب، دارالجنان، 1407 ه. ق، ج 4، صص 135 و 138
(صعصعه، زيد، سيحان) حضور داشتند و سيحان پرچمدار بود. وقتى او به شهادت رسيد، زيد پرچم را بهدست گرفت و چون شهيد شد، صعصعه پرچم را برافراشته نگاه داشت.(1)198 فصاحت و بلاغت، خصوصيت دوم اين خاندان بود. دانشمندان تاريخ، عنوان «خطبا» را از ويژگىهاى اين خانواده دانستهاند.(2)199
امام صادق عليه السلام فرمود:
«هيچ يك از همراهان على عليه السلام حق آن حضرت را نشناختند، مگر صعصعه و يارانش.»(3)200 2. خطيب
دانشمندان تاريخ و رجال، وى را به فصاحت و بلاغت و استادى در فنّ سخن ستودهاند و به او عنوان «خطيب» دادهاند. على عليه السلام نيز در نهج البلاغه در مورد او مىفرمايد:
«هَذَا الْخَطِيبُ الشَّحْشَحُ ...»؛(4)201 «اين خطيب ماهر و توانا ...»
ابن ابىالحديد مىگويد:
اين عبارت را على عليه السلام در مورد صعصعةبن صوحان فرموده است و همين
افتخار براى او بس كه على عليه السلام او را به مهارت در سخن و فصاحت در لسان بستايد.»(1)202 شعبى (از فقيهان و شاعران بزرگ قرن اول) مىگويد: «من فن خطابه و سخنرانى را ازصعصعة بنصوحان آموختم.»(2)203 وجاحظ، دانشمندلغت ونحو (متوفّاى 255) مىگويد:
«صعصعه از فصيحترين مردم بود.»(3)204 جالب آنكه «عبدالملك بن مروان» كه با على عليه السلام و اصحابش خصومت داشته، در باره صعصعه مىگفت: «إِنَّهُ أَحْضَرُ النَّاسِ جَواباً»؛ «او حاضر جوابترين مردم بود.»(4)205 او قبل از آغاز نبرد نهروان، سفير على عليه السلام بود و حضرت براى سخن گفتن با كوردلان خوارج، صعصعه را به سوى ايشان فرستاد.
مقاومت وى در برابر انحرافهاى بعضى از مدّعيان خلافت؛ از جمله معاويه، حضور در سه جنگ بزرگ (جمل، صفين و نهروان) كه گاه سمت فرماندهى را بر عهده داشت، گوياى شجاعت او است.
على عليه السلام چاهها، قنوات واموال زيادى براىمحرومين وقف كرد. هنگامى كه وقفنامه مىنوشت، عدهاى را شاهد مىگرفت و صعصعةبن صوحان از جمله آن شاهدان بود.(5)206
1) . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، دار احياء الكتب العربيه، ج 19، ص 106
2) . سيد محسن امين، اعيان الشيعه، دارالتعارف، بيروت، ج 7، ص 338
3) . شيخ عباس قمى، سفينة الحبار، نشر فراهانى، ج 2، ص 30
4) . اعيان الشيعه، ج 7، ص 338
5) . محمد بن يعقوب كلينى، كافى، دارالكتب الاسلاميه، 1367 ه. ق، ج 7، ص 51؛ بحارالأنوار، ج 41، ص 42 و ج 42، ص 74
روزى على عليه السلام در مورد خروج دجّال و اوصاف او سخنانى گفت و در ضمن آن فرمود: «قاتل دجّال همان است كه عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مىگزارد.»
يكى از حاضران به نام «نَزّال بن سبره» به صعصعه گفت: «مقصود از اين فرد كيست؟
صعصعه پاسخ داد: كسىكه عيسى عليه السلام به او اقتدا مىكند، دوازدهمين فرزند از عترت پيامبر صلى الله عليه و آله است و نهمين فرزند از فرزندان حسين عليه السلام و او خورشيدى است كه از مغرب اين جهان، از ميان ركن و مقام طلوع خواهد كرد و زمين را از وجود ظالمان پاك و عدالت را آنچنان حاكم خواهد كرد كه هيچ كس بر ديگرى ظلم نكند.»(1)207 7. تبعيد
او در مقابل انحراف از سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و بىعدالتىها آرام نمىگرفت؛ از اينرو، حاكمانى كه سخنانش را تاب نمىآوردند، راهى جز تبعيد او نداشتند. صعصعه دوبار تبعيد شد؛ نخستين بار توسط عثمان از كوفه به شام(2)208 و دومين مرتبه به دستور معاويه از كوفه به بحرين.(3)209 علّامه امينى ماجراى تبعيد و محل آن را بدينگونه نوشته است:
«پس از آنكه عثمان، وليدبن عقبه را از فرماندارى كوفه عزل كرد و سعيدبن عاص را برآن سرزمين حاكم قرار داد، به وى دستور داد تا با مردم كوفه مدارا كند. از اين جهت، سعيد با بزرگان و قاريان اين شهر جلساتى ترتيب داد و حاضران در اين مجالس افرادى همچون: مالك اشتر، زيدبن صوحان، صعصعةبن صوحان و ... بودند؛ اما در يكى از اين گفتگوها بر سر مسألهاى اختلاف درگرفت و همه به سعيد اعتراض كردند. سعيدبن عاص اين ماجرا را به
عثمان گزارش كرد و نوشت: با وجود مالك اشتر و دوستانش كه اساتيد معروف قرآن و مشتى ابله! هستند، من در كوفه از عهده كوچكترين كارى برنمىآيم. عثمان در جواب دستور داد: آنان را به شام تبعيد كن! پس از استقرار آنها در شام، خبر به معاويه رسيد كه عدهاى از اهل دمشق با مالك اشتر و دوستانش مىنشينند و به گفتگو مىپردازند. معاويه نامهاى به عثمان نوشت كه: گروهى را نزد من فرستادهاى كه شهر خود را دچار آشوب كردهاند و اكنون از آن مىترسم كه مردم تحت اطاعت مرا به نافرمانى وادارند. عثمان دستور داد، كه آنان را به حمص (يكى از شهرهاى نزديك دمشق) تبعيد كند. پس از مدتى دستور داد آنان را به كوفه بازگرداند؛ اما مدتى نگذشت كه عثمان براى مرتبه دوم آنان را به حمص تبعيد كرد.»(1)210 8. رهبرى قوم
در باره صعصعه نوشتهاند: «وَ كانَ سَيِّداً مِنْ ساداتِ قَوْمِهِ»؛ «او يكى ازبزرگان قوم خود بود.»
ابن عبدالبرّ و ابن اثير (دو تاريخ نگار معروف) مىنويسند: «او در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمان بود، ولى آن حضرت را نديد؛ زيرا در آن زمان خردسال بود.»(2)211
اصبغ بن نباته مىگويد:
«صعصعةبن صوحان مريض شد. به همراهى على عليه السلام براى عيادت وى به منزلش رفتيم. او كه در بستر بيمارى افتاده بود، با ديدن حضرت، بسيار
خوشحال شد. على عليه السلام به او محبّت فراوان كرد اما هنگام خدا حافظى، فرمود: اى صعصعه، اين ديدار تكليف من بود؛ مبادا آن را موجب فخر و مباهات بر ديگران قرار دهى! صعصعه پاسخ داد: نه، يا اميرالمؤمنين، بلكه آن را اجر و ذخيره آخرت مىدانم. على عليه السلام فرمود: به خدا قسم من تو را كم هزينه (براى نظام اسلام) اما پرتلاش مىبينم. صعصعه پاسخ داد: به خدا قسم شما در نظر من بسيار آگاه به خداوند هستى و او در نظر شما بزرگ است. شما نيز نزد پروردگارت جايگاهى بلند دارى و اهل حكمت و نسبت به مؤمنان مهربان و رحيم هستى.»(1)212 امام علىبن موسىالرضا عليهما السلام نيز در ملاقاتى كه با احمدبن محمدبن ابىنصر بزنطى، داشتند، از صعصعه تجليل زياد كرد و به همين داستان اشاره فرمود.(2)213
در جنگ جمل، بعد از آنكه زيد و سيحان (دوبرادر صعصعه) به شهادت رسيدند، صعصعه خود پرچم لشگر را به دست گرفت و در جنگ صفين، بعد از آنكه معاويه جلوى جريان آب را بست، على عليه السلام صعصعه را براى گفتگو نزد معاويه فرستاد و فرمود:
«به او بگو: ما مسير خود را طى مىكنيم و دوست نداريم قبل از آنكه حجت را تمام كنيم، آغازگر جنگ باشيم؛ پس از اطراف آب كنار رويد تا ببينيم سرنوشت ما و شما به كجا مىانجامد، در غير اين صورت، جناح پيروز، آشامنده آب خواهد بود.»
صعصعه اين پيام را به معاويه رسانيد. معاويه رو به همراهان خود كرد و از آنها نظر
خواست. چند تن از يارانش چون: وليد بن عقبه و عبداللَّهبن سعد (برادر رضاعى عثمان) گفتند:
«اينان عثمان را تشنه كشتند، اكنون بايد تشنه به قتل برسند. آنگاه بحث سختى ميان معاويه و طرفدارانش از يك سو و صعصعه از سوى ديگر درگرفت.»(1)214 در جنگ نهروان نيز اميرمؤمنان عليه السلام صعصعه را براى گفتگو باخوارج فرستاد. آنها به صعصعه گفتند: اگر على موضع مارا مىداشت، آياتو بااو همراهبودى؟ پاسخداد: آرى.
گفتند: برگرد؛ زيرا تو بىدين و مقلّد هستى. صعصعه در پاسخ گفت:
«واى بر شما! آيا پيروى نكنم از كسى كه خدا دستور اطاعت از او را داده است؟! آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى جنگ شدّت مىگرفت، على عليه السلام را براى فرونشاندن آتش نبرد نمىفرستاد؟! كجا مىرويد و از چه كسى روى برمىگردانيد؟! «عَنِ الْقَمَرِ الْباهِر؟ وَالسِّراج الزَّاهِر؟ وَ صِراط اللَّهِ الْمُسْتَقِيم؟»؛ «از ماه درخشان و چراغ روشن و راه مستقيم خداوند رو مىگردانيد؟! خدا شما را نابود كند! عقلهاى شما فاسد شده است. آيا اميرمؤمنان و وصىّ رسول خدا صلى الله عليه و آله را هدف گرفتهايد؟! هواى نفس شما را در ضرر آشكارى فرو برده و شيطان شما را از حق دور كرده است.»
در اين هنگام «عبداللَّهبن وهب الراسبى» (يكى از خوارج) جواب داد:
«اى پسر صوحان! سخن بسيار گفتى، به مولاى خود بگو: ما به حكم خدا با وى نبرد خواهيم كرد.»
صعصعه پاسخ داد: «گويا مىبينم به زودى در خون خود غوطهور خواهى شد و مرغان هوا انتظار فرود آمدن بر جسد تو را مىكشند و در اين هنگام كسى به فرياد شما نخواهد رسيد.»
1) . بحارالأنوار، ج 32، ص 439
راسبى گفت: «به مولايت بگو: ما از او دست بر نمىداريم؛ مگر آنكه اقرار به كفر خود كند، يا از گناهش توبه نمايد كه خداوند توبهپذير است.»
وقتى صعصعه ماجرا را به على عليه السلام گزارش كرد، حضرت فرمود:
«اى پسر صوحان! اخبار اين گروه قبلًا به من رسيده است. نه دروغ مىگويم و نه دروغ براى من نقل شده است. آنان روز سختى در پيش دارند. آنگاه سرِمبارك و دستهايش را به آسمان بلند كرد و سه مرتبه فرمود: پروردگارا! شاهد باش ...»(1)215
پس از ضربت شمشير ابن ملجم كه على عليه السلام در بستر بيمارى افتاد، صعصعةبن صوحان به عيادت حضرت آمد؛ اما به علت وخامت حال ايشان، كسى اجازه ملاقات نداشت. از اين جهت، صعصعه گفت: «از طرف من به على عليه السلام بگوييد: رحمت خداوند برتوباد اى اميرمؤمنان! در حال حيات و بعد از آن؛ چرا كه خدا در نزد تو بزرگ و آگاهى تو نسبت به او زياد است.»
لحظهاى بعد پاسخ حضرت را برايش باز گفتند كه:
«خدا تو را رحمت كند كه كم هزينه و پرفايده هستى.»(2)216
صعصعة بن صوحان از جمله كسانى بود كه در نيمههاى شب، در تشييع پنهانى جنازه مطهّر اميرمؤمنان على عليه السلام شركت كرد. وقتى حضرت را دفن كردند، نزديك قبر آمد. يك دست بر قلب خود گذاشت و با دست ديگر مشتى از خاك قبر برداشت و بر
سرش ريخت و گفت:
«پدر و مادرم فداى تو يا اميرمؤمنان! گوارا باد بر تو كه پاكيزه به دنيا آمدى.
شكيبايىات زياد و جهادت بزرگ بود. تجارت سودمند انجام دادى و به پيشگاه خالق خود قدم گذاشتى و خداوند با بشارتهايش تو را گرامى داشت و در جوار پيامبر صلى الله عليه و آله جاى گرفتى و از جامهاى بهشتى، به دست آن حضرت، سيراب شدى. از خدا مىخواهم به ما توفيق دهد كه راه تو را ادامه دهيم و به ما دوست داشتن دوستانت و دشمن شمردن دشمنانت را عنايت كند و ما را در زمره اولياى تو قرار دهد.
به مقامى رسيدى كه هيچ كس به آن نمىرسد؛ زيرا در راه خدا جهاد و قيام كردى تا اينكه سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله زنده شد و فتنهها خاموش گرديد.
بهترين درودهاى من برتو باد كه مؤمنان به وسيله تو پيروز شدند و نشانههاى راه هدايت به وسيله تو روشن بود.
اول كسى كه با ايثار جان و مال نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را اجابت كرد، تو بودى. با ذو الفقارت در مواقع ترس از او حمايت كردى.
خداوند دژهاى ستمكاران و كافران و مشركان را به وسيله تو درهم شكست. تو اهل گمراهى را نابود ساختى. گوارا باد بر تو كه علم و يقين و جهادت از همگان بيشتر بود.
به خدا قسم، زندگى تو كليد هرخوبى و بسته شدن همه بدىها بود؛ ولى امروز دَرِ شرها باز و راه خيرها بسته شد.
اگر مردم سخنان تو را مىپذيرفتند، نعمتهاى خداوند از همه جا بر آنان سرازير مىگرديد، ولى آنان دنيا را بر آخرت ترجيح دادند.»
بعد از اين سخنان، صعصعه و همراهانش به شدّت گريستند و به امام حسن و امام حسين عليهما السلام و ساير فرزندان على عليه السلام تسليت گفتند.(1)217
1) . بحارالأنوار، ج 42، ص 295
ابن عبدالبرّ (متوفاى 463) مىگويد:
«زمانى ابوموسى اشعرى يك ميليون درهم از بيتالمال براى عمر فرستاد تا ميان مسلمانان قسمت كند. او اين مال را تقسيم كرد؛ ولى مقدارى از آن زياد آمد. مسلمانان در مورد مصرف آن اختلاف كردند. عمر به ميان مردم آمد و اعلام كرد: اى مردم! اين مقدار از بيت المال را در چه موردى مصرف كنيم؟
صعصعه كه در آن زمان جوانى نورس بود، ايستاد و گفت: مشورت با مردم در جايى است كه حكمى از طرف قرآن وارد نشده باشد و اما آنچه قرآن بدان دستور داده، بايد در همان مورد مصرف كرد.
عمر گفت: راست گفتى. تو از من هستى و من از تو هستم. و سپس مقدار اضافه را نيز ميان مسلمانان تقسيم كرد.»(1)218 در روزگار عثمان نيز زمانى كه وى بر منبر بود، صعصعه خطاب به او ابراز داشت:
«اى عثمان، خود منحرف شدى و امّت تو نيز منحرف شدند. عدالت پيشه كن تا امت تو نيز به عدالت رفتار كنند.»(2)219 ماجراى ديگرى از برخورد صعصعه با عثمان را شيخ طوسى اينگونه نقل كرده است:
«صعصعه گفت: با چندتن از مردم مصر، نزد عثمان رفتيم. او گفت: مردى را پيش فرستيد تا با من سخن گويد. مصريان مرا مقدّم كردند. عثمان كه از كمى سنّ من تعجّب كرده بود، گفت:
-/ اين؟!
در جواب عثمان گفتم:
-/ اگر ملاك دانش، سنّ آدمى بود، نه تو سهمى در آن داشتى و نه من؛ بلكه علم به فراگيرى است.
-/ (آنچه از قرآن مىدانى) بازگوى.
-/ پس امر به معروف و نهى از منكر كن.
اين سخنان را رها كن و آنچه مىدانى بگو.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، «كسانى كه از خانههاى خود بدون هيچ گناهى اخراج شدند و تنها خداوند را پروردگار خود مىدانستند.»(2)221- اين آيه نيز در مورد ما نازل شده است.
پس آنچه از خداوند گرفتهاى ميان همه مسلمانان تقسيم كن.
اى مردم، مطيع حاكمان خود و همراه جامعه باشيد و به سخنان اين مرد كه از خدا بىاطلاع است، گوش ندهيد.
تو مىخواهى روز قيامت بگوييم: خدايا! ما از بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را گمراه كردند؟!(3)222 پروردگار ما و پروردگار پدران ما در كمين ظالمان است.»
عثمان در حالى كه از پاسخهاى من بسيار به خشم آمده بود، دستور برگشتن ما را صادر كرد و درها را به روى ما بست.(4)223
1) . حج: 41 الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي اْلأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ اْلأُمُورِ.
2) . حج: 40 الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ....
3) . احزاب: 67 وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا.
4) . امالى شيخ طوسى، دارالثقافه، 1414 ه. ق، ص 236
مسجد كوفه
بعد از صلح امام حسن عليه السلام، معاويه وارد كوفه شد. در آن روز گروهى از اصحاب على عليه السلام نيز در كوفه حضور داشتند و امام حسن عليه السلام براى بعضى از آنها در فهرستى كه نام و نام پدرانشان مشخص شده بود، از معاويه امان گرفت. از جمله اين افراد، صعصعةبن صوحان بود. اين افراد على رغم ميل باطنى خود، مىبايست نزد معاويه رفته، به عنوان خليفه مسلمين به او سلام مىكردند. وقتى صعصعه بر معاويه وارد شد، معاويه گفت:
«چقدر خشمگين هستم كه تو در امان من باشى.» صعصعه پاسخ داد:
«به خدا قسم، من نيز از اينكه تو را به عنوان حاكم بر مسلمانان پذيرا باشم، بسيار ناراضىام.»
و سپس به همين عنوان بر او سلام كرد. معاويه گفت: «اگر در به رسميّت شناختن من راستگو هستى، به منبر برو و على را لعن كن!»
صعصعه كه از سويى متعهد به صلح نامه امام خود بود و از سوى ديگر از على عليه السلام دست بردار نبود، بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت:
«ايّها الناس! از نزد كسى مىآيم كه شرارتش را مقدم داشته و خيرش را مؤخّر كرده است و به من فرمان داده است كه على عليه السلام را لعنت كنم. فالعنوه لعنهاللَّه؛ پس او را لعنت كنيد، خداوند نيز او را لعنت كند.»
حاضران در مسجد با صداى بلند آمين گفتند. معاويه گفت:
«نه به خدا قسم! مقصود تو كسى جز من نيست. بايد دوباره او را با نام مشخص كنى.»
صعصعه بار ديگر به منبر آمد و بهگونهاى سخن گفت كه هركس آن را جورى معنى مىكرد. معاويه كه از وى نا اميد شده بود، دستور داد صعصعه را بيرون كردند.(1)224
1) . رجال الكشى، ج 1، ص 285
مسجد صعصعه
مسجد صعصعةبن صوحان يكى از مساجد مهم كوفه است. محدّث بزرگ، شيخ عباس قمى رحمه الله مىنويسد:
«مسجد صعصعه از مساجد شريف كوفه است و جماعتى امام زمان عليه السلام را درماه رجب در آن مسجد مبارك مشاهده كردهاند.»(1)225 ... محمدبن ابىداود رواسى مىگويد:(2)226
در ماه رجب، با محمد بن جعفر دهّان به طرف مسجد سهله خارج شديم. وى گفت:
بيا با هم در مسجد صعصعه نماز بگزاريم؛ چرا كه آن، مسجدى مبارك است و اميرالمؤمنين عليه السلام در آن نماز گزارده است. وارد مسجد شديم، در حال نماز، مردىرا ديديمكه از ناقه خود پياده شد و آن را بست و داخل مسجد شده، نمازى طولانى به جاى آورد. سپس دو دستش را بلند كرد و گفت: «اللَّهُمَّ يَا ذَا الْمِنَنِ السَّابِغَةِ ...» و پس از پايان دعا، سوار بر مركب خود شد. جعفر دهّان به من گفت:
ببينيماو كيست؟ بهطرف او رفتيم وگفتيم: تورا بهخداقسممىدهيم، بگو كيستى؟
فرمود: شما چه گمان مىكنيد؟ گفتيم: گمان داريم خضر عليه السلام باشى. گفت: من كسى هستم كه خضر محتاج ديدن روى اوست. من امام زمان شما هستم.»(3)227 سيدبن طاووس و شهيد اوّل و ديگران، اعمال مخصوص اين مسجد را در كتابهاى خود متذكّر شدهاند.
حديث شناسان صعصعه را به «قليل الحديث» توصيف كردهاند؛ ولى از اينكه رجالى كبير، نجاشى او را در كتاب خود نام مىبرد، معلوم مىشود وى كتاب حديث داشته؛ چرا كه مبناى كتاب رجالىِ نجاشى، برگردآورى شيعيانِ صاحب كتاب است.
بنابر گواهى ابن حجر عسقلانى (م 852)، كسانى كه صعصعه از آنها حديث نقل كرده، عبارتند از: على عليه السلام، ابن عباس و عثمان و افرادى چون: ابو اسحاق سبيعى، ابن بريده، شعبى، مالك بن عُمير و منهال بن عمر از صعصعه روايت كردهاند.(1)228 در كتب اربعه، تنها در دو مورد از صعصعة بن صوحان نام برده شده است.(2)229 و در بحارالأنوار سى و چهار مورد به عنوان سند يا روايت به وى اشاره شده است.
صعصعه مىگويد: شبى نزد على عليه السلام رفتم، حضرت را ديدم كه نيمى از انار در دست دارد، مقدارى از آن را به من داد و فرمود: انار را با پيه آن بخور؛ چرا كه زردىِ بن دندان و بوى بد دهان را از بين مىبرد و خون را پاك مىكند.(3)230 لازم به يادآورى است كه نجاشى، صعصعه را راوى «عهدنامه مالك اشتر» نيز مىداند.
تاريخ نگاران، رحلت صعصعة بن صوحان را حدود سال 60 ه. ق. در كوفه (درايّام خلافت معاويه) نگاشتهاند.(4)
هلا سألت بني الجارود أيّ فتىًعند الشفاعة و الباب ابن صوحانا
كنّا و كانوا كأمّ أرضعت ولداًعُقّت و لم تجز بالإحسان إحساناً
231 بنابراين، با توجه به اينكه او در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله خرد سال بود، مىتوان سن وى را در زمان فوت، حدود 60 سال يا بيشتر دانست.1) . ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، دار احياء التراث العربى و مؤسسه تاريخ العربى، بيروت، ج 2، ص 551
2) . كافى، ج 7، ص 51 و شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، دارالكتب الاسلاميه، ج 9، ص 148
3) . احمدبن محمدبن خالد برقى، المحاسن، نشر مجمع جهانى اهل بيت عليهم السلام، ج 2، ص 356
4) . الوافى بالوفيات، ج 16، ص 309. بنا به نقل ابن حجر عسقلانى، مرزبانى و اديب بزرگ قرن پنجم در موردصعصعه چنين سروده است:
از فرزندان صعصعه، تنها دو نفر را مىشناسيم؛ صوحان و محمد و فرزند محمد به نام عمرو (نوه پسرى صعصعه). هر سه نفر (صوحان، محمد و عمروبن محمد) از افراد ناشناخته رجال هستند.
صوحان بن صعصعة بن صوحان
بعد از واقعه جانگداز كربلا، كه امام سجاد عليه السلام در اجتماع مردم شهر مدينه با چشمانى اشكبار، اخبار جانسوز كربلا را بيان مىكرد، صوحانبن صعصعه در ميان حاضران بود و از اينكه به واسطه بيمارى و دردى كه در دو پايش وجود داشت، نتوانسته بود در كربلا حضور يابد و مولايش حسين عليه السلام را يارى كند، عذرخواهى كرد. امام سجاد عليه السلام عذرش را پذيرفته، از وى تشكر كرد و براى او و پدرش دعا كرد.(1)232
1) . سيد بن طاووس، الملهوف على قتلى الطفوف، دارالاسوه، 1414 ه. ق، ص 230
زيد بن صوحان
علىاكبر رضايى
زيدبن صوحان عبدى، معروف به «زيد الخير»، از اصحاب خاص على عليه السلام، اهل كوفه يا حجاز بود و در كوفه، مدائن و بصره سكونت داشت.(1)233 طبق گزارشى، وى روزگار زندگى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را درك كرد و در حضور آن حضرت اسلام آورد.(2)234 به همين دليل، برخى از تاريخ نگاران وى را صحابى حضرت رسول صلى الله عليه و آله شمردهاند؛(3)235 ولى بسيارى از شرح حال نگاران، او را تابعى دانستهاند. مضمون بعضى از روايات نيز نشان مىدهد كه او مانند اويس قرنى پيامبر را ملاقات نكرد.
زيد بن صوحان از خاندان عبد القيس- شاخهاى از قبيله ربيعه- بود. او سه برادر به نامهاى صعصعه، عبداللَّه و سيحان داشت كه هر يك، از شخصيتهاى برجسته تاريخ و ياوران ارزشمند امام على عليه السلام بودند.(4)236
ديدگاه رجال شناسان شيعه و سنى درباره زيد، بسيار روشن و صريح است. به
گواهى همه آنها زيد از شخصيت والايى برخوردار بود و از اوليا و خواص اصحاب امام على به شمار مىرفت. شيخ طوسى (متوفاى 460 ق.) او را از اصحاب امام على خوانده، مىگويد: زيد از ابدال بود.(1)237 آيت اللَّه خويى، صاحب كتاب معجم رجال حديث، مىنويسد:
«در بزرگى و قدر و منزلت زيد همين بس كه او از ياران على بود و در مقابل ديدگان آن حضرت، در جنگ جمل به شهادت رسيد.»(2)238 ابن قتيبه نيز در كتاب المعارف، زيد را از بهترين مردم دانسته و از حضرت رسول صلى الله عليه و آله رواياتى را در ستايش او نقل كرده است.(3)239 ذهبى در دو كتاب خود از او ياد مىكند و دربارهاش مىنويسد:
«زيدبن صوحان از بزرگان تابعان و از دانشمندان و عابدان بود او بسيارى از روزها روزه مىگرفت و شبها به نماز مىايستاد.»(4)240 در كتاب «شذرات الذهب» مىخوانيم: «زيد بن صوحان از خواص اصحاب على و از صالحان و پرهيز كاران بود.»(5)241 ابن اثير جزرى نيز او را چنين توصيف كرده است:
«او فاضل، ديندار، نيكوكار و بزرگ خاندان خويش بود.»(6)242 خير الدين زركلى مىگويد:
«او يكى از شجاعان و بزرگان بود. در فتح نهاوند شركت داشت و در آن جنگ
دست چپش قطع شد. او در جنگ جمل در شمار ياران على عليه السلام بود.»(1)243 رجال نويسان و تاريخ نگاران ديگر مانند ابن داود حلّى،(2)244 احمدبن خالد برقى،(3)245 خطيب بغدادى(4)246 و بسيارى از دانشمندان معاصر، از او ياد كرده، وى را ستودهاند.
زيدبن صوحان از على عليه السلام، سلمان فارسى، ابىّ كعب و امّ سلمه، همسر گرانقدر رسول صلى الله عليه و آله حديث نقل كرده است. راويانى چون ابو وائل، شقيق بن سلمة الاسدى، سالمبن ابى الجعد و ... روايات زيد را براى مؤمنان باز گفتهاند.(5)247
زيد دوران خلافت ابوبكر، عمر و عثمان را درك كرد؛ اما گزارش چندانى از فعاليت زيد در روزگار خلافت ابوبكر و عمر در دست نيست؛ تنها شركت او در جنگ قادسيه (فتح نهاوند) در ايام خلافت عمر گزارش شده است كه به قطع دست چپش انجاميد.(6)248 در روزگار خلافت عثمان- كه دوره اوج نابسامانىها، ستمها و بى عدالتىها بود- زيد به شايستگى در عرصههاى سياسى و اجتماعى حضور داشت و در راه به دست آوردن حقوق مردم و جلوگيرى از ستم، تلاش كرد.
طبق يكى از روايات، او همراه مالك اشتر، كميلبن زياد، جندب بن زهير، برادرش صعصعه و گروهى از مردم كوفه نزد عثمان شتافت و از سعيد بن عاص حاكم
كوفه شكايت كرد. آنها از عثمان خواستند سعيد را از حكومت كوفه بر كنار كند.(1)249 زيد به عثمان گفت: اى عثمان، به عدالت رفتار كن تا مردم نيز در بارهات به عدالت رفتار كنند.
هر چند عثمان در آن مجلس گفته آنان را پذيرفت؛ ولى در عمل به تقاضاى آنها توجهى نكرد و سعيد را از كار بركنار نساخت.
البته سعيد با مردم كوفه، سپاهيان مالك اشتر و تهديد آنان روبهرو شد و از حكومت كوفه چشم پوشيد و به مدينه بازگشت. مخالفت سردارانى چون مالك اشتر، كميلبن زياد و زيدبن صوحان سبب شد تا عثمان آنها را به شام و از آنجا به حمص تبعيد كند. صراحت لهجه و شجاعت اين گروه، حاكمان مناطق مختلف شام و حمص را به وحشت افكند. آنها براى رهايى از اين مشكل، ناگزير تبعيديان را دوباره به كوفه بازگرداندند.(2)250 بيشترين فعاليت سياسى زيد در جريان خلافت على عليه السلام گزارش شده است. او در راه معرفى چهره حقيقى على عليه السلام تلاش بسيار كرد تا جايىكه برخى او را فدايى على عليه السلام لقب دادند.(3)251 در دوره امامت آن حضرت، دشمنان واقعى دين و دنياطلبان، عدالت على عليه السلام را تحمل نكردند. هر يك براى رهايى از آن، به نيرنگى دست يازيدند و قلب آن حضرت را جريحهدار كردند. امام على عليه السلام در نامهاى به مردم كوفه، ضمن دعوت از آنان براى شركت در جنگ جمل، اوضاع سياسى و اجتماعى آن روزگار را چنين تبيين فرمود:
«اينك بدانيد كه پايگاه هجرت، اهل خويش را از خود رانده است؛ اهلش نيز از آن دل بركندهاند و خود چونان ديگى جوشان در جوش و خروش است و بحران به
مركز سرايت كرده است. پس به خواست خداوند، به سوى فرمانده خويش بشتابيد و در جهاد با دشمن پيشدستى كنيد.»(1)252 زيد مردم كوفه را به يارى على عليه السلام فراخواند. او در اين راستا از شيوههاى گوناگونى بهره برد كه يكى از آنها نقل حديث بود. او مردم را پيرامون خود گرد مىآورد و رواياتى درباره عظمت شأن على عليه السلام برايشان نقل مىكرد. طبق يكى از اين روايتها، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«عليٌ أَمِيرُ الْبَرَرَة، وَ قاتِل الْفَجَرَة، مَنْصُورُ مَنْ نَصَرَهُ، مَخْذُولُ مَنْ خَذَلَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ».
«على عليه السلام امير نيكان و كشنده ستمكاران است. هر كس او را يارى كند، خدا او را يارى كرده است و هر كس از وى روى گرداند، خداوند روز رستاخيز از او روى مىگرداند.»(2)253 او همچنين مىگفت: در ميان امت محمد صلى الله عليه و آله، على عليه السلام نخستين كسى است كه اسلام آورد.(3)254 زيد در تشويق مردم براى دفاع از حريم ولايت، مجالسى برپا كرد و به معرفى شخصيت على عليه السلام پرداخت. او مىگفت: «اى مردم! به سوى على عليه السلام حركت كنيد تا به حق دست يابيد.»(4)255 او همچنين مىگفت: حذيفةبن يمان، صحابى گرانقدر پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به من چنين خبر داد: به زودى فتنه و آشوبهايى رخ خواهد داد كه تشخيص حق از باطل دشوار خواهد بود و مردم عوض مىشوند. مراقب باشيد.
از حذيفه پرسيدم: راه نجات چيست؟ گفت: به گروهى كه على عليه السلام در آن است بنگريد و به آن بپيونديد.(1)256 على عليه السلام اندكى پيش از جنگ جمل، امام حسن عليه السلام و عماربن ياسر را به كوفه فرستاد تا مردم را به شركت در جنگ فرا خوانند. هنگامى كه آنان مردم را در مسجد كوفه گرد آوردند، ابوموسى اشعرى بر فراز منبر جاى گرفت؛ مردم را از دخالت در جنگ برحذر داشت و گفت: اى مردم، تقوا پيشه كنيد، خودتان را نكشيد، خداوند بر شما رحيم است.
سپس گفت: اين نامه عايشه است. او به من فرمان داده تا مردم كوفه را از شركت در جنگ بازدارم. پس اى مردم، در جنگ دخالت نكنيد؛ نه دوست باشيد و نه دشمن.
زيد، كه در مسجد حضور داشت، از سخنان ابوموسى خشمگين شد و بر او خروشيد. آنگاه بر در مسجد ايستاد؛ نامه عايشه خطاب به خود و مردم كوفه را خواند و گفت: عايشه از ما خواسته تا در خانه بنشينيم و از يارى على عليه السلام دست برداريم؛ ولى ما تا وقتى فتنه و آشوب در جامعه وجود دارد، مىجنگيم.
سپس به اشعرى گفت: اگر بتوانى مسير رود فرات را عوض كنى و آن را به عقب برگردانى، مىتوانى مردم را از على عليه السلام دور كنى. سپس اين آيه را قرائت كرد:
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ؛
«آيا مردم پنداشتند وقتى گفتند ايمان آورديم رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟»(2)257 آنگاه خطاب به مردم كوفه گفت: «اى مردم، همگى به سوى اميرمؤمنان و سرور مسلمانان حركت كنيد تا به حق دست يافته، هدايت شويد.»(3)258
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، در روايتهاى مختلف، زيد را ستوده، از سعادتمندى او خبر داده است. طبق اين روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله پيشاپيش، از قطع شدن دست زيد در جهاد خبر داد و فرمود: اين دست پيش از زيد به بهشت مىرود.
افزون بر اين، پيامبر: فرمود:
«زيدٌ الخير الأجذم و جندب ما جندب؟ فقيل يا رسول اللَّه! أ تذكر رجلين؟
قال: أما أحدهما فسبقته يده إِلَى الجنَّةِ بِثلاثين عاماً و أمّا الآخر فيضرب ضربة يفصل بها بين الحقّ و الباطل».
طبق اين حديث، پيامبرگرامى اسلام صلى الله عليه و آله از زيد و جندب ياد كرد و فرمود: دست يكى از اين دو نفر (زيد) سى سال زودتر از خود او به بهشت مىرود و ديگرى ضربه شمشيرش جداكننده حق از باطل است.(1)259 دانشمندان اهل سنت نيز درباره شأن و منزلت زيدبن صوحان، رواياتى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل كردهاند. ابنمنظور مىگويد: پيامبر فرمود: «زيد رجلٌ مِن امّتي تدخل الجنّة يده قبل بدنه»؛ «زيد مردى از امت من است كه دستش زودتر از بدنش به بهشت مىرود.»(2)260 آن بزرگوار همچنين فرمود:
«زيد و ما زيد، يسبقه بعض جسده الى الجنّة، ثمّ يتبعه سائر جسده إلَى الجَنّةِ».
«زيد و نمىدانيد كه زيد كيست. بخشى از پيكرش به سوى بهشت از او پيشى
مىگيرد.»(1)261 على عليه السلام نيز فرمود:
«من سرّه أن ينظر إلى مَن يسبقه بعض أعضائه إلَى الْجَنّة فلينظر إلى زيدبن صَوحان»؛ «هركس مىخواهد به كسى نگاه كندكه بخشى از پيكرش زودتر از او به بهشت مىرود، به زيد بنصوحان بنگرد.»(2)262 در حديث ديگرى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به زودى پس از من مردى به نام زيد خواهد آمد كه بخشى از پيكرش بيست سال زودتر از خود او به بهشت مىرود.»(3)263
يكى ديگر از برجستگىهاى زيد، زهد و تقواى اوست. بسيارى از مورخان او را صوّام و قوّام توصيف كرده؛ متقى، زاهد و پارسا شمردهاند. او بسيارى از روزها روزه مىگرفت و شبها به عبادت مىپرداخت. بسيارى اوقات از زن و فرزند كناره مىگرفت، شبهاى جمعه تا صبح بيدار مىماند و به راز و نياز با خدا مىپرداخت. بدين سبب، طبق برخى از روايتها، روزى سلمان فارسى به او گفت:
«اى زيد، بدنت و همسرت بر تو حق دارند؛ قدرى از عبادت خود بكاه و به امور آنان رسيدگى كن.»
زيد پيش از جنگ جمل مردم را به اطاعت از امام عليه السلام فرا خواند و خود نيز به شايستگى در خط مقدم نبرد شركت جست.
سخنان زيد درهنگام شهادت اميرالمؤمنين، گوياترين گواه ارادت او بهاهل بيت عليهم السلام است. او لحظاتى پيش از شهادت، به امام كه نزدش شتافته بود، چنين گفت:
«اى اميرمؤمنان، خداوند جزاى خيرت دهد! تو خداشناس، آگاه به قرآن و بلندمرتبه هستى و خدا در دلت بزرگ است. به خدا سوگند، از روى نادانى به يارىات نشتافتم. من از امّسلمه- همسر گرانقدر پيامبر صلى الله عليه و آله- شنيدم كه مىگفت:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ، وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»؛ «هر كس من مولاى او باشم، على نيز مولاى اوست. خدايا! كسى كه او را دوست دارد، دوست بدار و آنكه با او دشمنى مىورزد، دشمن باش؛ كسى كه او را يارى دهد، يارى كن و آنكه به او ستم كند، خوار ساز.» به خدا سوگند، من از آنكه به سبب دشمنى با تو نزد خداوند خوار گردم، بيزارم.»(1)264 بر اساس روايتى ديگر از زيد پرسيدند: «هرگاه قرآن با سلطان به مبارزه برخيزد، به كدام طرف خواهى رفت؟ گفت: به سوى قرآن.»(2)265
درستى كردار و نيكانديشى زيد، هر انسان منصفى را به ستايش وا مىدارد.
دوست و دشمن، زيد را ستودهاند. در ميان انبوه سخنانى كه در ستايش زيد بيان شده، گفتار امام على عليه السلام گرانقدر و مهمتر مىنمايد. بر اساس روايات، آن حضرت در شهادت وى گريست. هنگامى كه زيد از اسب بر زمين افتاد، امام على عليه السلام نزدش شتافت، بر بالينش نشست و چنين فرمود:
«رَحِمَكَ اللَّهُ يا زَيدُ كُنْتَ خَفِيفَ الْمئونة، عَظِيمَ الْمَعُونة».
«اى زيد، خدا تو را رحمت كند كه كم مصرف و پرفايده بودى.»(3)266
ابنعباس مىگويد: از صعصعه درباره زيدپرسيدم، او برادرش را چنين توصيف كرد:
«كان و اللَّه عظيم المروؤة، شريف الأخوّة، جليل الخطر، بعيد الأثر، كميش العروة، أليف البدوة، سليم جوانح الصدر، قليل وساوس الدهر، ذاكراً للَّه طرفي النهار و زلفاً من الليل، الجوع و الشبع عنده سيّان، لا ينافس في الدنيا، يطيل السكوت و يحفظ الكلام، و ان نطق نطق بعقام، يهرب منه الدعار الأشرار و يألفه الأحرار الأخيار.»
«به خدا سوگند! او در جوانمردى سرآمد، در برادرى شريف و بزرگوار، والامقام و از ديرباز گرامى بود. دلى تهى از كينه داشت و كمتر دستخوش وسوسههاى روزگار مىشد. روز و شب به عبادت مشغول بود و سيرى و گرسنگى در نظرش يكسان مىنمود. در امر دنيا پيشى نمىگرفت. بيشتر سكوت مىكرد؛ مراقب سخن گفتن خويش بود و با ابهام سخن مىگفت. افراد شرور از او دورى مىجستند و آزادگان و نيكمردان با او مأنوس مىشدند.»(1)267
زيد از محضر سلمان فارسى نيز كسب فيض كرده، از وى حديث شنيده بود؛ ولى ارتباط اين دو بزرگوار تنها در نقل حديث خلاصه نمىشد. بر اساس گفته مورّخان، زيد ارادت خاصى به سلمان داشت. اين دلبستگى سرانجام با پيوند برادرى به اوج رسيد و او، به ميمنت اين پيوند، كنيه «ابوسلمان» را براى خود برگزيد.(2)268
او روزى در بصره مردانى را ديد كه همواره عبادت مىكردند و از دنيا دست شسته
بودند. زيدبن صوحان، با مشاهده وضعيت آنان، براى آنها خانه ساخت و سپس به آنها توصيه كرد كه براى برآوردن نيازهاى زندگى خود و فرزندانشان تلاش كنند. او همواره به آنها سركشى مىكرد و از احوالشان با خبر مىشد.(1)269
در جمل به يارى على عليه السلام شتافت. او، پيش از جنگ، به مولايش على عليه السلام چنين گفت: اى مولاى من، در اين جنگ كشته مىشوم. حضرت فرمود: از كجا مىدانى. گفت:
در خواب ديدم دستم از آسمان به زمين فرود آمد و در حالى كه به من اشاره مىكرد، گفت: «به سوى من بيا.»(2)270
جنگ جمل، در بعد از ظهرِ يكى از جمعههاى سال 36 ق. در منطقه فريبه اتفاق افتاد و تا شامگاه پايان پذيرفت.(3)271 در اين نبرد، نامآورانى چون سلمان فارسى، عماربن ياسر و كميلبن زياد در ميان سپاه على عليه السلام ديده مىشدند. به گفته برخى از راويان، ياوران امام حدود بيست هزار نفر بودند، حدود 80 تن از اين گروه در جنگ بدر شركت داشتند و 1500 تن از صحابه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله شمرده مىشدند. در اين نبرد، هزار پياده و هفتاد سواره از سپاه امام به شهادت رسيدند كه زيدبن صوحان يكى از آنها بود.(4)272 على عليه السلام، پس از شهادت سيحان برادر زيد، پرچم قبيله ربيعه را به دست وى داد و او تا هنگام شهادت، پرچمدار سپاه امام بود.(5)273 زيد، پس از نبردى سخت و شجاعانه، به وسيله عمروبن يثربى به شهادت رسيد.(6)274
به گفته برخى از راويان، وقتى ياران على عليه السلام براى كشتن عمرو پيش آمدند، او چنين گفت: اگر مىخواهيد مرا بكشيد، بدانيد كه من عليا و هند را در جمل كشتم و سپس زيدبن صوحان را، در حالى كه او پيرو دين على عليه السلام بود، از ميان بردم.(1)275
به نوشته برخى از مورخان، زيدبن صوحان، هنگام شهادت، چنين وصيت كرد:
«ادْفِنُونِي فِي ثِيَابِي فَإِنِّي مُخَاصِمٌ وَ لا تَغْسِلُوا عَنِّي دَماً وَ لْا تَنْزعُوا عَنِّي ثَوْباً».
«مرا با لباسهايم دفن كنيد، لباسم را بيرون نياوريد و خونهاى بدنم را نشوييد؛ زيرا مىخواهم آنها در روز رستاخيز بر پايدارىام شهادت دهند.»(2)276 بر اساس روايتى ديگر، زيد وصيت كرد:
«ادْفِنُونِي فِي ثِيَابِي فَإِنِّي مُخَاصِمٌ الْقَوم».
«مرا با لباسهايم دفن كنيد تادر روز رستاخير عليه دشمنانم شهادت دهند.»(3)277
در بصره و در سمت راست مسير سيبه- در قريه كوتالزين- گنبد گِلين، كوچك و قديمىِ مزارِ زيد ديده مىشود. بيابان خشك و سوزان پيرامون آن گنبد، حكايتى غمانگيز را بازگو مىكند؛ حكايتى به تلخى غربت.(4)278
از آثار بهياد ماندنى و ارزشمند زيد، محراب و مسجدى كهن است كه در جنوب غربى مسجد سهله (مسجدبنى ظفر) در كوفه قرار دارد و از آن كوچكتر است. اين مسجد، در گذر زمان، گواه حوادث مختلف بوده و بارها مرمّت و بازسازى شده است.(1)279 علامه مجلسى مىفرمايد: از آداب مسجد زيدبن صوحان آن است كه ابتدا دو ركعت نماز مىخوانى، دستان خود را به آسمان بلند مىكنى و مىگويى: «إِلَهِي قَدْ مَدَّ إِلَيْكَ الْخَاطِيُ الْمُذْنِبُ يَدَيْهِ ...» و ... سپس پيشانى را بر خاك بگذار و بگو: «ارْحَمْ مَنْ أَسَاءَ وَ اقْتَرَفَ وَ اسْتَكَانَ وَ اعْتَرَفَ ...».
آنگاه گونه راست را بر زمين بگذار و بگو: «إِنْ كُنْتُ بِئْسَ الْعَبْدُ، فَأَنْتَ نِعْمَ الرَّبُّ».
پس از آن، گونه چپ را بر زمين بگذار و بگو: عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ يا كَرِيمُ». سپس سجده كن و صد بار بگو: الْعَفْوُ، الْعَفْوُ.(2)280
در محضر مسلمبن عقيل
على احمدى
عقيل، يار و صحابى با وفاى رسول گرامى اسلام، دو خصوصيّت معروف داشت:
آگاهترينِ مردم به علم انساب بود و در اين زمينه شاگردانى نيز تربيت كرد. به همين دليل، امام على عليه السلام هنگامى كه مىخواست پس از حضرت زهرا عليها السلام ازدواج كند، به عقيل گفت، خاندانى شجاع به من معرّفى كن تا از آنان همسرى انتخاب كنم. وى امّالبنين را از خاندانبنى كلاب پيشنهاد كرد.
حاضر جوابى از ويژگىهاى برجسته او شمرده مىشد. او در حاضر جوابى شهره زمان خويش بود. هنگامى كه نزد معاويه رفت. معاويه گفت:
عموى تو (ابوجهل) در جهنّم است. عقيل جواب داد: ابوجهل همراه عمّهات به جهنّم رفتهاند!
از ديگر افتخارات عقيل اين است كه همراه برادرش جعفر طيّار در جنگ موته، حضور داشت.(1)281 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عقيل را بسيار دوست مىداشت. ابن عباس نقل مىكند: روزى امام على عليه السلام از رسول اللَّه پرسيد: آيا تو عقيل را دوست دارى؟ پيامبر فرمود:
«آرى، به خدا قسم او را دوست دارم بهخاطر اينكه اولًا، پدرش ابوطالب است و
1) . سفير الحسين، مسلمبن عقيل، ص 5
ثانياً، فرزندش در راه دوستى فرزندت شهيد خواهد شد و چشمهاى مؤمنين در سوگ او گريه خواهد كرد و ملائكه مقرّب بر او سلام خواهند داد.»
سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گريه كرد.(1)282 مادرش از زنان آزاد نبط و به نقل برخى كتب، از خاندان «فرزندا» مىباشد.(2)283 مسلم در تاريخ 28 ه. ق.(3)284 متولّد شد و از همان آغاز تولد با خاندان عمويش على عليه السلام ارتباط تنگاتنگى برقرار كرد. وى در سنين جوانى با رقيّه دختر امام على عليه السلام ازدواج كرد كه حاصل آن سه فرزند به نامهاى عبداللَّه، على و محمّد بود.(4)285 از افتخارات مسلمبن عقيل اين است كه در جنگ صفين در كنار امام على عليه السلام حضور داشت. روز جنگ صفين امام على عليه السلام: امام حسن، امام حسين عليهما السلام و عبداللَّهبن جعفر و مسلمبن عقيل را به عنوان فرماندهان جناح راست لشكرش و محمدبن حنفيه و محمدبن ابى بكر و هاشمبن عتبة المرقال را به عنوان فرماندهان جناح چپ انتخاب كرد. گزينش وى از طرف امام على عليه السلام از روح شجاعت و مردانگى مسلمبن عقيل(5)286 حكايت مىكند.
هنگامىكه امام حسين عليه السلام دستور حاكم مدينه را در بيعت با يزيد نپذيرفت و به مكه سفر كرد. در مكه 18000 نامه از طرف كوفيان به دست ايشان رسيد كه از وى دعوت كرده بودند، به كوفه رود. امام حسين عليه السلام در جواب آنها نوشت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
از حسينبن على به اشراف، مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد: هانى و سعيد آخرين فرستادگان شما، نامههاى شما را آوردند. از مطالب آن آگاهى يافتم، سخن
بيشتر شما اين است كه «ما امام نداريم به سوى ما بيا، اميد است خداى متعال توسط تو ما را بر هدايت و راه حق فراهم آورد.» اكنون برادر، پسر عمو و شخص مورد وثوق خاندانم- مسلمبن عقيل- را نزد شما مىفرستم. از او خواستهام تا احوال و امور و افكار شما را برايم بنويسد. اگر نوشت كه بزرگان و انديشمندان و خردمندان شما بر آنچه فرستادگان شما مىگويند و در نامههايتان خواندهام، هم داستاناند. بهزودى نزد شما خواهم آمد، به جانم سوگند امام و رهبر نيست، مگر آن كس كه به قرآن عمل كند و عدل به پا دارد و حق را اجرا كند و خود را وقف راه خدا سازد والسلام(1)287 امام عليه السلام نامه را مهر كرد و مسلم را فراخوانده، نامه را به او داد و فرمود:
تو را به سوى كوفيان مىفرستم. اين نامههاى آنان به من است و خدا به زودى كار تو را آنگونه كه دوست دارد و مىپسندد پايان مىدهد. اميدوارم من و تو در درجه شهدا باشيم. در سايه بركت و خير خداوندى رهسپار شو تا به كوفه درآيى، چون به آنجا رسيدى، نزد موثقترين مردم آنجا جاى گزين و مردم را به پيروى از من فراخوان و از كمك به خاندان ابوسفيان بازدار. پس اگر آنان را در بيعت با من همدست ديدى زود به من گزارش كن تا به خواست خدا طبق آن عمل كنم. سپس دست به گردن مسلم انداخت و با او خداحافظى كرد و هر دو گريستند.(2)288 مسلم مخفيانه راه مدينه را پيش گرفت و به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت، نماز خواند سپس ميان خاندان خود رفته، خداحافظى كرد. قيس بن مسهّر صيداوى و همراه دو نفر (راه بلد) بهنام عمارةبن عبداللَّه سلولى و عبدالرحمان بن عبداللَّه به سوى كوفه حركت كرد.(3)289 پس از مدتى راهپيمايى، به علت باد توفان و تاريكى هوا راه را گم كرده و دو نفر از
آنها (عمارةبن عبداللَّه و عبدالرحمان بن عبداللَّه) از شّدت تشنگى به شهادت رسيدند.
مسلمبن عقيل با هر سختى، بود خود را به آبادى رساند و نامهاى به اين مضمون براى امام حسين عليه السلام نوشت:
«من از مدينه با دو راهنما رهسپار كوفه شدم آنان راه را گم كرده بازماندند.
تشنگى شديد چنان برما روى آورد كه آن دو، جان سپردند و من رهسپار شده تا به آب رسيدم. اين قضيه در مكانى به نام درّه خبيت روى داد و من آن را به فال بد گرفتم، اگر مىخواهى مرا معاف دار و ديگرى را بفرست. والسلام.»(1)290 و نامه را همراه قيس بن مسهّر صيداوى فرستاد.
امام پاسخ داد: «امّا بعد، من نگرانم كه ترس تو را به استعفا وا داشته باشد. هم اكنون به آن ديار كه رهسپارت كردهام رهسپار شو و سلام به تو باد.»(2)291 جواب نامه كه به دست مسلم رسيد، فرمود: «من از جانم نگران نبودم» و به راه خود ادامه داد. سرانجام مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و در منزل مختار ثقفى منزل كرد.(3)292 18000 نفر از مردم با وى بيعت كردند/ نامهاى براى امام نوشت و خبر داد.(4)293 جاسوسان يزيد، پيغام فرستادند كه اگر كوفه را مىخواهى بايد فردى مقتدر را در كوفه حاكم كنى، يزيد نامهاى براى عبيداللَّه بن زياد نوشت و او را با حفظ سمت حكومت بصره، حاكم كوفه كرد. وى شبانه به سمت كوفه آمد. مردم به خيال اينكه امام حسين عليه السلام آمده است، از او استقبال كردند. وى وارد دارالاماره شد و سران كوفه را جمع و تهديد كرد كه مسلم را رها كنند.
مسلم كه اوضاع را اينگونه ديد، تغيير منزل داد و به منزل هانىبن عروه وارد شد.
شريك بن اعور يكى از دوستداران امام على عليه السلام بود كه همراه عمار ياسر در جنگ
صفين حضور داشت. از بصره آمده بود و در منزل هانى استراحت مىكرد، شريك با عبيداللَّه بن زياد رابطه دوستانه داشت، به مسلم گفت: بهترين وقت است كه از شرّ عبيداللَّه خلاص شوى من اطمينان دارم او به عيادت من خواهد آمد. هنگامى كه آمد و نزد من نشست، من اشاره مىكنم كه آب بياوريد در اين هنگام تو با شمشير او را بكش.
عبيداللَّه همراه غلامش مهران، به عيادت شريك آمد. پس از مدتى شريك اشاره كرد، آب برايم بياوريد. اما مسلم اقدام نكرد، تا سه مرتبه درخواست آب كرد. مهران با چشم اشاره كرد و با عبيداللَّه خارج شدند.
پس از رفتن آنها، شريك گفت: چرا نكشتى؟ مسلم گفت:
«به دو دليل نكشتم:
الف- هانى خوش نداشت كه عبيداللَّه در خانه وى كشته شود.
ب- حديثى از پيامبر برايم نقل كردهاند كه فرموده است: مؤمن به غافلگيرى كسى را نمىكشد.»(1)294 عبيداللَّه، جاسوسى به نام «معقل» را با 300 هزار درهم به بهانه كمك به لشكر مسلمبن عقيل فرستاد، او نزد مسلم بن عوسجه رفت و با هم به خدمت مسلم رفتند. معقل، پول را تسليم كرد و به عبيداللَّه گزارش داد. مسلم در منزل هانى بن عروه است.(2)295 عبيداللَّه دستور داد: مأموران هانى بن عروه را دستگير كرده و به قصر آوردند.
عبيداللَّه گفت: «بايد مسلم را نزد من بياورى»، هانى بن عروه گفت: «نه به خدا هرگز او را نزد تو نخواهم آورد. من مهمانم را نزد تو بياورم تا تو او را بكشى؟»
عبيداللَّه با عصا به صورت هانى زد، بهطورى كه بينىِ هانى را شكست و دستور داد او را زندانى كنند.(3)296 هنگامى كه مسلم متوجّه دستگيرىِ هانى بن عروه شد، با 4000 نفر به طرف قصر
عبيداللَّه حركت و آن را محاصره كرد. عبيداللَّه كه اوضاع را اين گونه ديد، سران قبايل مختلف را تطميع كرد. همچنين شايعه حضور مأموران شام را در نزديكىهاى كوفه، بين مردم منتشر ساخت.(1)297 بيشتر مردم از پيرامون مسلم پراكنده شدند، مسلم براى اقامه نماز مغرب به مسجد آمد، در اين هنگام فقط سى نفر پشت سر مسلم نماز خواندند. پس از نماز، نگاه كرد، ديد فقط 10 نفر ماندهاند. در كوچههاى كوفه، پس از لحظاتى نگاه كرد ديد هيچ كس نيست.
همانطور كه غريبانه راه مىرفت، زنى كه بر آستانه در نشسته بود، او را ديد. مسلم گفت:
«خدا تو را آب دهد مقدارى آب برايم بياور» و نشست. زن آب آورد. مسلم پس از نوشيدن ظرف آب، همچنان نشسته بود كه طوعه پرسيد: «مگر آب نخوردى، برو پيش اهل و عيالت». تا سه مرتبه مطلب را تكرار كرد و جوابى نشنيد. بار سوم، مسلم گفت: «اى كنيز خدا من در اين شهر منزل و عشيره ندارم»، گفت: مگر تو كيستى؟ گفت: «من مسلم بن عقيلم. اين قوم به من دروغ گفتند و فريبم دادند». زن گفت: براستى تو مسلمى؟ فرمود:
آرى.
طوعه، او را به خانه خود برد و در اتاقى غير از اتاق خود اسكان داد. شام آورد، ولى مسلم شام نخورد، طوعه، پسرى به نام بلال داشت، وى نيمههاى شب به منزل بازگشت و متوجّه حضور مسلم در منزلشان گرديد. وى كه با عبدالرحمان بن محمد اشعث دوست بود، جريان را به او گفت و او به عبيداللَّه گزارش داد.(2)298 عبيداللَّه، عمرو بن عبيداللَّه سلمى را با 60 يا 70 نفر فرستاد. مسلم رجز خواند:
أَقْسَمتُ لا أُقْتَلُ إِلّا حُرّاًوَإِنْ رَأَيْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُكْراً(3)299
براى اولين بار حمله آنها را دفع كرد، دوّمين بار، بر اثر ضربهاى كه بكيربن حمران وارد آورد، لب بالايى مسلم پاره شد و دو دندان او شكست. مسلم همچنان به مبارزه
ادامه مى داد، سربازان وقتى نتوانستند، مسلم را دستگير كنند، پشت بام رفته و با سنگ و آتش به او حمله مىكردند. محمد بن اشعث، كه ضعف مسلم را ديد، به او گفت: «كارزار نكن تو در امانى»، مسلم تسليم شد.
در مسير راه كه او را به سوى عبيداللَّه مىبردند، مسلم گريه كرد. علّت را پرسيدند، فرمود:
«من براى خودم گريه نمىكنم، براى كسانى گريه مىكنم كه به سوى من مىآيند، گريه من براى حسين و خاندان او است.»
آنگاه به محمد بن اشعث گفت:
«تو نمىتوانى مرا نزد عبيداللَّه امان دهى، پيغام مرا به حسين عليه السلام برسان و بگو: با خاندانت برگرد، كه كوفيان فريبت ندهند، آنان همان ياران پدرت هستند كه آرزو داشت با مرگ يا شهادت از آنها جدا شود. مردم كوفه به تو دروغ گفتند با من نيز دروغ گفتند.»(1)300 نزديك دارالاماره كه رسيدند، ظرف آبى به او دادند تا بياشامد، ولى وقتى خواست بياشامد، پر از خون شد. بار دوم هم همينگونه شد. بار سوم آب ريخت، امّا اين دفعه دو دندان او در ظرف آب افتاد، مسلم فرمود: «حمد خداى را، اگر روزى مقرّر من بود آن را نوشيده بودم.»
مسلم بن عقيل را نزد عبيداللَّه آوردند. او به عبيداللَّه سلام نكرد. شخصى گفت: چرا سلام نمىكنى؟
فرمود: «چرا به كسى كه قصد جانم را دارد، سلام كنم؟» عبيداللَّه گفت: حتماً كشته مىشود.
مسلم بن عقيل، عمربن سعد را به كنارى كشيد و گفت:
1) . تاريخ طبرى، ج 7، ص 2953؛ ترجمه ملهوف، عباس عزيزى، ص 84
«وصيتى دارم: 1- مدتى كه در كوفه بودم، 700 درهم قرض كردهام آن را ادا كن، 2- پس از مرگم، جسد مرا دفن كن 3- قاصدى نزد امام حسين عليه السلام بفرست و او را از شهادتم خبر ده.»(1)301 سپس به دستور عبيداللَّه، او را بالاى دارالاماره بردند، مسلم در مسير راه به خاندان پيامبر درود و صلوات مىفرستاد هنگامى كه بالاى قصر رسيد فرمود:
«خدايا! ميان ما و قومى كه فريبمان دادند و دروغ گفتند، داورى كن.»(2)302 بكر بن حمران از ياران ابن زياد، سر مسلم را از بدن جدا كرد و برگشت. عبيداللَّه ديد بسيار هراسناك است. گفت: چه شده؟! گفت:
«هنگامى كه سر مسلم را از بدن جدا كردم، مردى سياه چهره و بد صورت را در برابر خودم ديدم كه انگشت به دهان مىگزيد. از ديدن او به حدّى ترسيدم كه تا كنون در عمرم اين چنين نترسيده بودم.»(3)303 پس از شهادت مسلم و هانى بن عروه، به دستور عبيداللَّه سر آن دو را نزد يزيد فرستاد و مأموران پيكر بى سر آنها را در بازار كوفه چرخاندند.(4)304
پس از شهادت مسلم و هانى با موافقت عبيداللَّه، قبيله مذحج، پيكر پاك آن دو را كنار دارالاماره به خاك سپردند. شايد اين مكان به اين دليل انتخاب شد كه قبر آنها زير نظر حكومت باشد و رفت و آمد شيعيان را زير نظر داشته باشند. تا سال 65 ه. ق. قبر آن دو، بدون سايبان بود. در اين سال مختار ثقفى دستور اوّلين بناى آستانه مسلم را صادر
كرد و براى قبر او حرم و گنبدى تأسيس نمود و نام آن دو را روى سنگ مرمر حك كرد و آنها را روى قبور آنها گذاشت.
در سال 368 ه. ق. حرم و بارگاه مسلمبن عقيل، توسط عضدالدوله ديلمى تجديد بنا شد. وى خانههايى اطراف حرم ساخت و حقوق ماهيانهاى براى ساكنين جوار آستانه بر قرار كرد. در سال 656 ه. ق. آستانه توسط محمدبن محمود رازى تعمير گرديد.
در سال 1263 ه. ق. توسط آيت اللَّه محمد حسن صاحب جواهر، تعميرات اساسى در آستانه صورت گرفت.
در سال 1384 ه. ق. آيت اللَّه سيد محسن حكيم دستور تجديد بناى اساسى آستانه را صادر كرد و به همت حاج محمد رشاد، گنبد طلا كارى شد و در اين راه 180 هزار دينار عراق هزينه گرديد.(1)305
1) . دايرة المعارف تشيع، ج 1، ص 111
در محضر هانى بن عروه
على احمدى
هانى فرزند عروةبن نمران از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مىرود. پس از وفات پيامبر، او از دوستداران امام على عليه السلام بود و در سه جنگ امام شركت داشت.(1)306 وى همراه حجربن عدى، عليه معاويه قيام كرد. پس از دستگيرى، معاويه خواست همراه حجر، عروه را بكشد ولى با شفاعت زياد بن ابيه از كشتن هانى صرف نظر و او را آزاد كرد.(2)307 از تاريخ ولادت و دوران كودكى هانى اطلاعاتى در دست نيست، مورخان و عالمان او را جزو صحابه و ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله شمردهاند.(3)308 هانى بن عروه از محبان و دوستان امام على عليه السلام است و پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله، از طرفداران ولايت به شمار مىرفت. از افتخارات او اين است كه در 3 جنگ (جمل، صفين ونهروان) عليه دشمنان امامت شمشير زد.(4)309 وى پيشوا و بزرگ قبيله مراد بود، هنگامى كه مىخواست به جايى رود، 4000 زره پوش و 800 پياده، او را همراهى مىكردند.(5)310
مسلمبن عقيل، سفير امام حسين عليه السلام در ابتداى ورود به كوفه به منزل مختار ثقفى وارد شد. پس از ورود عبيداللَّه به كوفه، مسلم براى ادامه فعاليتهايش، منزل مختار را ترك كرد و وارد منزل هانى شد، هانى هم او را پذيرفت.(1)311 عبيداللَّه از طريق عادى نتوانست مخفيگاه مسلمبن عقيل را پيدا كند، لذا به فكر حيله افتاد. غلامى داشت به نام معقل، سى هزار به او داد تا به بهانه كمك به لشكر مسلمبن عقيل، با ياران او ارتباط برقرار كرده و مخفيگاه مسلم را پيدا كند. معقل در مسجد كوفه با مسلم بن عوسجه ديدار كرد و مطلب خود را گفت. مسلم بن عوسجه كه از نيت او بىخبر بود، وى را به منزل هانى برد و به مسلم بن عقيل معرفى كرد.(2)312 معقل پس از انجام مأموريت، نتيجه را به امير گزارش كرد. عبيداللَّه كه مطمئن شد، مسلم در خانه هانى به سر مىبرد، محمد بن اشعث، اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج پدر زن هانى را خواست و از آنها پرسيد كه چرا هانى به ديدن ما نمىآيد؟ جواب دادند:
اطلاع نداريم، فقط مىدانيم مريض است. عبيداللَّه گفت:
«من نيز مىدانم كه مريض بود، ولى اكنون خوب شده و اگر يقين داشتم هانى مريض است، حتماً او را عيادت مىكردم. شما نزد هانى برويد و از طرف من بگوييد حق ما را نگه دارد و به ديدنمان بيايد، دوست ندارم شخصيت بزرگى چون او از ما فاصله بگيرد و حرمتش ناديده گرفته شود.»(3)313 گفتند: «هانى را امان ده؛ زيرا تا امان ندهى، نخواهد آمد.»
عبيداللَّه گفت: «امان؟! مگر چه كرده است كه امان بخواهيد؟ برويد و اگر نيامد، امان
دهيد.»(1)314 آن سه نفر نزد هانى رفته و پيغام عبيداللَّه را به او رساندند. هانى در جواب گفت:
«مريض بودم و نتوانستم به ديدار امير بيايم.» پيغام رسانان گفتند: «ابن زياد خبر دار شده كه خوب شدى و بر درِ منزلت مىنشينى، تو را سوگند همراه ما بيا» و در اين باره خيلى اصرار كرده و به او امان دادند.
هانى بن عروه لباس پوشيد و سوار بر اسب، به طرف دار الاماره حركت كرد، هنگامىكه به نزديكى آن رسيد، احساس ترس كرد و به حسان بن اسماء گفت:
«برادر زاده! به خدا سوگند از اين مرد (عبيداللَّه) مىترسم، نظر تو چيست؟»
حسان كه از نيت پليد عبيداللَّه بى خبر بود، گفت:
«عمو جان به خدا سوگند هيچ احساس ترس نسبت به تو نمىكنم.»
هانىبن عروه وارد قصر شد، در اين هنگام مراسم عروسى عبيداللَّه با امّ نافع دختر عمارة بن عقبه بود و شريح، قاضى كوفه نيز حضور داشت.(2)315 تا چشم عبيداللَّه به هانىبن عروه افتاد، گفت: «آدم خائن، با پاى خويش نزد تو آمد!» هانى تا سخن تند و عتابآميز امير را شنيد، گفت: «اى امير چه اتفاقى افتاده است؟» عبيداللَّه در جواب گفت:
«هانى! ساكت شو، اين كارها چيست كه در خانهات انجام مىدهى كه به ضرر ما و همه مسلمانان است. مسلم را به كوفه كشانده و در خانهات راه دادهاى و برايش جنگجو و سلاح جمع مىكنى؟ گمان مىكنى كارهايت از چشم ما پوشيده است؟»(3)316
هانى سخن عبيداللَّه را منكر شد. عبيداللَّه بار ديگر حرفش را تكرار كرد و هانى نيز انكار نمود. در اين هنگام عبيداللَّه دستور داد معقل را حاضر كنيد. جاسوس و غلام عبيداللَّه وارد مجلس شد و هانى فهميد، عبيداللَّه جاسوس فرستاده و جاى انكار نيست.
رازش برملا شده است، به او گفت:
«به خدا سوگند نه من كسى را نزد مسلم فرستادم و نه او را به خانه خود دعوت كردم بلكه او به خانهام پناهنده شد و من شرم كردم او را رد كنم، لذا پناهش دادم، اكنون كه متوجه شدى، مهلت بده برگردم و مسلم را از منزلم بيرون كنم تا هر كجا كه مىخواهد برود.»(1)317
ابن زياد گفت: «از اينجا بيرون نمىروى تا مسلم را بياورى.»
هانى در جواب در خواست عبيداللَّه گفت:
«به خدا سوگند، هرگز او را نزد تو نخواهم آورد، آيا ميهمان خود را به تو بسپارم تا او را بكشى؟»(2)318 عبيداللَّه بار ديگر حرفش را تكرار كرد ولى هانى مصمّم و با اراده قبول نكرد.(3)319 در اين هنگام، مسلم بن عمرو باهلى از عبيداللَّه خواست كه خصوصى با هانى صحبت كند. ابن زياد اجازه داد، آنگاه هانى را به گوشهاى برد و با او به گفتگو پرداخت، او را نصيحت كرد دست از يارى مسلم بردارد. ناگهان بحث ميان آن دو بالا گرفت بهطورى كه همه اهل مجلس صداى آنها را مىشنيدند.
مسلم بن عمرو به هانى گفت:
«تو را به خدا، خودت را به كشتن مده و خاندانت را در بلا و سختى نينداز.
مسلمبن عقيل پسر عموى اين قوم است، آنها او را نمىكشند و ضررى به او نمىزنند، او را تسليم امير كن.»
هانى بن عروه در جواب وسوسههاى مسلم بن عمرو گفت:
«به خدا سوگند همين ننگ و ذلّت مرا بس، كه با وجود يار و ياور و بازوى سالم، پناهنده و ميهمان و قاصد پسر پيامبر را تحويل دشمن دهم، به خدا سوگند اگر تنها و بدون يار و ياور هم باشم، او را تحويل نخواهم داد مگر آنكه خودم را قبل از او بكشند.»(1)320 ابن زياد كه سخنان هانى را مىشنيد، گفت: «هانى را نزد من بياوريد.»
هنگامى كه هانى بن عروه را نزديك عبيداللَّه بردند، ابن زياد گفت: «هانى! يا مسلم را تحويل بده يا گردنت را خواهم زد.» هانى بن عروه كه رييس و بزرگ قوم مراد بود، گفت: «اگر بخواهى مرا بكشى، خواهى ديد كه شمشيرهاى فراوانى، اطراف كاخت خواهند درخشيد.»
عبيداللَّهكه به شدّت عصبانى شده بود گفت: «برايت متأسفم، آيا مرا از برق شمشير خاندانت مىترسانى؟!» آنگاه دستور داد او را جلوتر آوردند و با عصايى كه در دست داشت چنان بر بينى و پيشانى و صورت هانى زد كه بينى هانى شكست و خون، صورت و محاسن او را پوشاند و بر لباسش ريخت.
ضربه عصاى ابن زياد به قدرى محكم بود كه عصا شكست.(2)321 در اين لحظه، هانى بن عروه با شجاعت قصد كشتن عبيداللَّه را كرد و قبضه شمشير يكى از نگهبانان را گرفت و كشيد، ولى نگهبان ديگر فرصت هر اقدامى را از هانى گرفت.
ابن زياد كه به شدت عصبانى بود، گفت: «تو از خوارجى و خدا خونت را بر ما حلال كرد.»(3)322 و دستور داد او را در يكى از اتاقهاى قصر، زندانى كردند.
شايعه شهادت هانى در شهر كوفه پيچيد، جنگجويان قبيله مذحج به فرماندهى عمرو بن حجّاج، قصر عبيداللَّه را به محاصره در آوردند. عبيداللَّهبن زياد كه وحشت كرده بود، به شريح قاضى گفت: «برو و هانى بن عروه را ببين و بعد بر بام قصر برو و خبر سلامتى هانى را به آنها بده.»
شريخ نزد هانى آمد، هانى وقتى چشمش به شريح افتاد گفت: «مىبينى كه با من چه كرد؟»
شريح گفت: «تو كه زندهاى.»
هانى گفت: «با اين وضع زندهام! به قوم من بگو اگر بروند مرا مىكشد.»(1)323 شريح قاضى به مردم كه قصر را محاصره كرده بودند گفت:
«اين حماقت چيست؟ مرد زنده است و با امير گفتگو مىكند.»
مردم هم كه اين سخن را از قاضىِ بزرگ كوفه، شريح شنيدند، پراكنده شدند.(2)324
پس از شهادت مسلمبن عقيل، عبيداللَّه دستور داد او را به بازار گوسفندفروشان ببرند و گردنش را بزنند. سربازان حكومتى، هانى را به بازار آوردند، او با صداى بلند مىگفت:
«آى مذحج، كه مذحج ندارم، مذحج كجاست؟»
وقتى ديد، هيچكس او را يارى نمىكند، به زور ريسمانش را باز كرد و گفت:
«عصا يا كارد يا سنگى و يا استخوانى نيست كه انسان از خودش دفاع كند؟»
نگهبانان او را محكم بستند، رشيد تركى غلام عبيداللَّه گفت: «گردنت را كشيده نگهدار» هانى گفت: «من تو را بر كشتن خودم، يارى نمىكنم.» رشيد ضربهاى زد ولى كارگر نيفتاد. هانى گفت:
«إِلَى اللَّهِ الْمَعادِ، اللَّهُمَّ إِلى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوَانِكَ».
«بازگشت، بهسوى خداست، خدايا مرا بهسوى رحمت ورضوانت واصل كن.»(1)325 رشيد با بىرحمى ضربهاى ديگر بر هانى زد و او را به شهادت رساند.
روز شهادت هانىبن عروه، هشتم ذىالحجه سال 60 ه. ق. بود و هانى 83 يا 90 سال سن داشته است.(2)326 پس از شهادت هانى و مسلم، به دستور عبيداللَّه، جنازه آن دو را در بازار چرخاندند(3)327 و براى ايجاد رعب و وحشت، بدنها را بر دار زدند. عبيداللَّهسرهاى مطهر هانى و مسلم را به همراه نامهاى، براى يزيد فرستاد.(4)328 در قسمتى از اين نامه آمده است:
«مسلم به خانه هانى پناهنده شد و من به وسيله جاسوسان و مردمانى كه به نزد او فرستادم، آنان را اغفال نمودم و به مكر و حيله، آن دو را از خانه بيرون آوردم و گردن هر دو را زدم و سرهاى آن دو را نزد تو فرستادم.»(5)329 هنگامى كه خبر شهادت هانى و مسلم بن عقيل به امام حسين عليه السلام رسيد، امام چندين مرتبه گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، رحمة اللَّه عليهما.(6)330 و بهقدرى اين جمله را تكرار كرد كه اشكهاى مباركش بر گونهها جارى شد.(7)331
عبدالرحمان بن حصين مرادى، رشيد تركى را در رود خازر(1)332 در جنگ ابراهيمبن مالك اشتر، ديد، گفت: «خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم» و آنگاه به او حمله كرد و كشت.(2)333
پس از شهادت مسلم و هانى، قبيله مذحج از عبيداللَّه اجازه گرفته و آن دو را در كنار دارالاماره به خاك سپردند.(3)334 بنا به برخى نقلها، پيكر هانى چند روز بر زمين ماند تا اينكه همسر ميثم تمار شبانه كه همه خواب بودند، آن را به خانه برد و نيمه شب، جسد هانى را در كنار مسجد كوفه به خاك سپرد.(4)335 تاريخ ساخت و تكميل حرم هانىبن عروه تقريباً با حرم مسلم مشترك است.
در محضر مختار ثقفى
سيّدمحمود مدنى بجستانى
يكى از سرداران سرافراز جبهه حق، كه در تاريخ به شدت مورد هجوم تبليغات دشمنان قرار داشته و گاه دوستان نيز همان سخن دشمنان را درباره وى بر زبان آوردهاند، مختار ثقفى است. او توانست در تاريكترين برهه تاريخ، آذرخش اميدى در دلهاى شيعيان ايجاد كند و داد برخى ستمها را بازجويد و چهرهاى هر چند مستعجل از حكومت علوى باز نمايد و با دو جبهه نفاق اموى و زبيرى كه در مخالفت با جبهه علوى همداستان بودند بستيزد، از اين رو احاديث ساختگى زيادى در نكوهش وى ساخته شد. گاه او را «كيسانى» و گاه مدعى وحى و گاه مدعى دروغين اجازه از ائمه عليهم السلام دانستهاند كه در اين مقاله به اتّهامها پاسخ داده شده است.
در مقابل، روايتهاى مدح وى نيز بسيار است كه به برخى اشاره مىشود:
امام باقر عليه السلام فرمود:
«از مختار بدگويى نكنيد؛ زيرا او قاتلان ما را كشت و از دشمنان ما خونخواهى كرد، وسيله ازدواج بيوگان بنىهاشم را فراهم آورد و در هنگام سختى ميان فرزندان ما اهلبيت عليهم السلام اموالى را تقسيم نمود.»
عبداللَّه بن شريك مىگويد:
«روز عيد قربان در محضر امام باقر عليه السلام بوديم، پيرمردى از اهل كوفه وارد شد،
خواست دست امام را ببوسد، حضرت مانع شده، پرسيد: كيستى؟ گفت: من حَكَم، فرزندِ مختاربن ابو عبيده ثقفى هستم. حضرت او را به نزد خود خواند تا آنجا كه گويى مىخواهد او را روى زانوى خود بنشاند. پيرمرد گفت: مردم درباره پدرم سخنها مىگويند و به خدا سوگند سخن حق آن است كه شما بگوييد. حضرت فرمود: چه مىگويند؟ عرض كرد: مىگويند كذّاب بوده است، شما هر چه بگوييد من مىپذيرم، حضرت فرمود: سبحان اللَّه! پدرم به من گفت مهر مادر من از اموالى بوده است كه مختار براى آن حضرت فرستاده بود. مگر او نبود كه خانههاى ما را ساخت؟ قاتلان ما را كشت؟ خونخواهى ما نمود؟
خداى او را رحمت كناد! خداى پدر تو را رحمت كناد! خداى پدر تو را رحمت كناد! هيچ حقى از ما را وانگذارد و خونخواهى ما را نمود.»
عمر بن على بن حسين مىگويد: چون سر عبيداللَّه بن زياد و سر عمربن سعد را خدمت امام سجاد عليه السلام آوردند، حضرت سجده شكرگزارد و فرمود:
«خداى را سپاس كه خون ما را از دشمنان بازخواست. خداى مختار را خير دهاد!»(1)336
پدر وى را ابوعبيده مىناميدند. ابو عبيده بزرگ قبيله ثقيف به شمار مىرفت و در جنگهاى صدر اسلام در دوران پس از پيامبر، رشادتها و دلاورىهاى بسيار از خود نشان داد. وى در آخرين نبرد خود، در ماه رمضان سال سيزدهم هجرى، كه براى نجات ملت ايران از چنگال استبداد شرك آلود ساسانى آغاز شده بود، افتخارها آفريد؛
1) . براى آگاهى بيشتر درباره رواياتى كه مختار را مىستايند و پاسخ به رواياتى كه او را نكوهش مىكنند، مىتوان به كتب تخصصى ذيل مشاهده كرد: رجال علامه حلّى، ص 168؛ ذوب النضار، ابن نما؛ تحرير طاوسى، سيدبن طاووس، ج 3 ص 206؛ تنقيح المقال، مامقانى، ج 3، ص 203؛ معجم رجالالحديث، آيتاللَّه خوئى، ج 18؛ الغدير، علّامه امينى، ج 2، ص 343
بهگونهاى كه روز شهادت وى به نام «يوم الجسر» در تاريخ اسلام مشهور و معروف شده است. در اين نبرد، مختار كه سيزده ساله بود نيز همراه پدر در جبهه حضور داشت.
ايرانيان فيلهاى تربيت شدهاى را به جبهه آورده بودند كه همچون تانكهاى پيشرفته عمل مىكردند. مسلمانان كه تا كنون با چنين منظرهاى رو به رو نشده بودند، بسيار دچار بيم شدند. فرمانده شجاع آنان؛ يعنى ابوعبيده خود وظيفه درهم شكستن سلاح جديد و بازسازى روحيه سپاه اسلام را به عهده گرفت و دلاورانه از پل گذشت. ايرانيان پل را پشت سر فرمانده ويران كردند، ولى خرابى پل و بريده شدن رابطه با سربازان، دل فرمانده را دچار بيم و هراس نكرد و با شجاعت فيل مسلّح را كشت و سربازان سوار بر فيل و پناه گرفته در كنار او را فرارى داد و البته در همين نبرد پر افتخار، در نهايت به فيض شهادت رسيد و توسط فيلها پايمال شد. بلافاصله دو پسر مختار «حكم و جبر» پرچم را برداشته، به ادامه راه پدر شهيد خود پرداختند و آنها نيز در اين راه به شهادت رسيدند.(1)337 مختار نيز لباس رزم پوشيد و خواست به برادر و پدر خود ملحق شود كه عمويش سعد ثقفى مانع وى شد.
مادر مختار زنى به نام «دومه» دختر عمرو بن وهب بن معتب است كه در جريانى شگفت به ازدواج ابوعبيده درآمد.
ابوعبيده در خواب ديد گويندهاى به او مىگويد: براى ازدواج به سراغ «دومه» برو. در اين صورت هيچ ملامتگرى تو را سرزنش نخواهد كرد. ابوعبيده اين خواب را با نزديكانش در ميان گذاشت و با مشورت آنها و تأييد صلاحيت خاندان و شخص دومه توسط نزديكانش به خواستگارى وى مىرود و اين ازدواج سر مىگيرد.
شگفتتر آنكه مادر در ادامه زندگى دوبار آينده درخشان فرزند خود مختار را مىبيند و بشارت عظمت و سيادت آينده وى را مىشنود.
1) . در انساب الاشراف تنها از حَكَم ياد مىكند و او را برادر ابوعبيده مىداند.
دومه همسر شهيد و نيز مادر سه شهيد است. وى عمرى طولانى كرد و تا هنگام شهادت مختار در كنار وى بود. در آخرين لحظات زندگى مختار، كه همگى در محاصره بودند، كسى به دومه پيشنهاد كرد او را به دوش كشد و از مهلكه بيرون ببرد كه دومه با شجاعت تمام پيشنهاد فرار را رد كرد و تمام مصيبتهاى بعدى را با آغوش باز استقبال كرد.
دوران كودكى مختار با ديگر كودكانِ هم سن و سال وى تفاوت بسيار داشتهاست.
از دوران كودكىِ افرادِ بزرگ معمولًا آگاهى زيادى در دست نيست، اما چند حادثه بسيار مهم، دوران كودكى مختار را قابل توجه كرده است و نشان مىدهد او در آن زمان نيز با توجه به ويژگىهاى شخصى و نيز خانوادگىاش مورد توجه بوده است.
در اوان صباوت، وى را به محضر اميرالمؤمنين عليه السلام آوردند، مولى او را بر زانوى خويش نشانيد و دستى از محبت بر سر وى كشيد و دوبار گفت: يا كيّس يا كيّس. اى هوشمند، اى زرنگ. اين مدال افتخار علوى، در تاريخ به نام وى ماندگار شده است.
از صحنههاى مهم تاريخى كه مختار در دوران كودكى حضور داشته، حادثه بزرگ غدير خم است كه در آنجا رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اميرمؤمنان على عليه السلام را به خلافت و جانشينى خود نصب كرد و از مردم بر اين ولايت پيمان گرفت. مختار در يازده سالكى اين حادثه را از نزديك ديد.
پس از شهادت پدر و بازگشت پيروزمندانه لشكر اسلام از جبهه نبرد، هركس به وطن خود بازگشت. اما مختار به طائف برنگشت بلكه به شهر مدينه آمد و در آنجا ماندگار شد و معارف اسلامى را از محضر اميرمؤمنان عليه السلام فراگرفت.
پس از گذشت دوران تلخِ خانه نشينىِ على عليه السلام، چون انقلاب خونين به راه افتاد و غاصبان خلع شدند و مردم براى بيعت به درِ خانه على آمدند، مختار نيز كه مردى چهل ساله بود، در ميان آن بيعت كنندگان حضور داشت.
اميرالمؤمنين عليه السلام با استقرار بر كرسى خلافت، افرادى را براى تصدّى مناصب حكومتى تعيين كرد. برخى استانداران نالايقِ گذشته را عزل نمود و برخى افراد لايق را در سمت خود باقى گذارد. يكى از كسانى كه توسط مولى در سمت خويش ابقا شد، سعدبن مسعود ثقفى، عموى مختار بود كه تا پايان عمر اميرالمؤمنين عليه السلام سمت استاندارى مدائن را به عهده داشت.
سعد اين بار كه حكم را از دست مولى دريافت كرد، مختار را با خود به مدائن برد و هرگاه براى مأموريتى يا سفرى از مدائن خارج مىشد، مختار را به عنوان جانشين و نماينده خود تعيين مىكرد.
پس از شهادت اميرمؤمنان عليه السلام امام حسن مجتبى عليه السلام نيز سعدبن مسعود را در استاندارى مدائن تثبيت كرد. چون امام حسن عليه السلام براى جنگ با معاويه به طرف مدائن آمد با خيانت فرماندهان لشكر خود رو به رو شد و با توطئههاى مختلف جاسوسان معاويه و خوارج مواجه گشت، لشكرش درهم ريخت و اموالش به غارت رفت و آن حضرت نيز توسط يكى از منافقان مجروح شد و به ناچار به شهر مدائن آمد و در سراى استاندار خود، سعدبن مسعود ثقفى منزل گزيد تا ضمن معالجه، به بررسى اوضاع جبهه و لشكر خود و سازماندهى مجدّد آنها بپردازد. در اين هنگام مختار كه از خيانت افراد مختلف در بيم و هراس به سر مىبرد، براى حفاظت از جان امام، حتى از عموى خويش مىترسيد و از بيم خيانت وى، با شريكبن اعور به مشورت پرداخت و در فرجام با طرح يك نقشه، وى را آزمود؛ بدينگونه كه به عمويش پيشنهاد كرد اكنون كه معاويه پول بسيارى را در مقابل تسليم كردن حسنبن على عليهما السلام مىپردازد بيا تا او را دستگير كنيم و تحويل معاويه دهيم. اما عموى غيرتمند وى برآشفت و با شدّت تمام با مختار برخورد كرد. برخى سرّ اين حادثه را درنيافتهاند و آن را دليل بر خيانت مختار دانستهاند.
در همين دوران، بسيار حساس و خطرناك، قنبر غلام اميرمؤمنان عليه السلام وارد خانه شد و گفت: در راه شترى رم كرده، سوار خود را بر زمين كوفته و كشته بود و شگفت آنكه چون براى شناخت سوار اقدام به بررسى محتويات لباس او كردم، اين نامه و بسته را در لباس او يافتم. آنگاه نامه و بسته را تقديم امام كرد. حضرت نامه را خواند و به كنارى نهاد.
ابن عباس دست به سوى نامه برد و چون مخالفتى از امام نديد، آن را خواند و ديد نامه از سوى معاويه و براى غلام امام حسن عليه السلام به نام اسماعيل است. معاويه در اين نامه به اسماعيل كه عامل نفوذى او بوده، فرمان داده بود توسّط زهرى كه در بسته همراه وجود دارد، امام حسن را مسموم كن. چون خيانت اسماعيل و نفوذى بودن وى محرز شد، مختار اسماعيل را دستگير و اعدام كرد.
پيمان شكنى و سست عنصرى مردم، امام حسن عليه السلام را وادار به امضاى صلحنامه كرد. امام حسن عليه السلام از كوفه به مدينه هجرت نمود و ده سال را مانند پدرش على عليه السلام خار در چشم و استخوان در گلو سكوت كرد. در اين مدت، مختار نيز به دهكده خود «حظرينه» در كنار كوفه پناهنده شد و در انزوا به سر برد.
در سال شصت هجرى، دوران حكومت معاويه به سرآمد و وى رهسپار دوزخ شد.
با مرگ وى مردم كوفه نامههاى بسيارى به امام حسين عليه السلام نوشتند و خواستار قيام آن حضرت و تشكيل حكومتى علوى شدند. يكى از نويسندگان نامه، مختار است.
امام حسين عليه السلام در پاسخ به اين دعوت، پسر عمويش مسلمبن عقيل را به كوفه فرستاد و مسلم در آغاز ورود به كوفه به خانه مختار وارد شد و مختار چونان سردارى وفادار به خدمتگزارى نماينده امام حسين عليه السلام اقدام كرد. او در فراهم آوردن زمنيه انقلاب حسينى تلاش مىكرد و به اطراف كوفه سفر كرده، مردم را به اين دعوت فرا مىخواند.
نقشه قيام با دقت تمام طراحى شده بود، اما حوادثى چند نقشه قبلى اين قيام و اقدام را به هم ريخت و مسلمبن عقيل به ناچار از خانه مختار به خانه هانى رفت و زندگى مخفيانهاى را آغاز كرد و در شبى كه مختار به اطراف كوفه رفته بود، قيام را آغاز كرد.
مختار با شنيدن خبر آغاز قيام، پرچم سبزى بسته و همراه اندك ياران خود به سمت كوفه شتافت و با گروهى از سربازان حكومت درگير شد و فرمانده آنان را به قتل رساند ولى متأسفانه آگاه مىشود كه مسلم بن عقيل در داخل شهر كشته شده و توفان انقلاب
درهم شكسته شده است.
از اين رو، مختار به افراد خود فرمان مىدهد، پراكنده شوند تا پس از بررسى كامل، اقدام عملى خود را آغاز كنند.
مختار وارد شهر كوفه مىشود. اوضاع را بسيار آشفته مىبيند. تمامىِ شرايط به نفع حكومت يزيدى تغيير كرده است. به ناچار به عمرو بن حريث پناه مىبرد و عمرو فرداى آن روز مختار را نزد عبيداللَّه بن زياد حاكم كوفه مىبرد تا هم خود از اتهام همكارى با مختار و مسلم تبرئه شود و هم در صورت امكان مختار را از مرگ برهاند.
عبيداللَّه با خشونت تمام با مختار برخورد كرده و حتى صورت وى را با پرتاب عصايى آهنين مجروح مىكند، آنگاه، دستور مىدهد وى را به زندان ببرند.
دوران زندان مختار بسيار دوران سخت و جانگدازى بود؛ خيانت مردم كوفه به شدّت روح مختار را مىآزرد. اهانتهاى عبيداللَّه بن زياد نمكى ديگر بر اين زخم بود؛ از سويى نيز جراحت صورت مختار، كه حتى اجازه معالجه و نظافت آن را به او نداده بودند، آزارش مىداد. زندان، بسيار مخوف، نمناك و در زير زمين بود. دستها و گردن او با زنجيرى سنگين به هم بسته بود و اين همه، وضعيت ناراحت كنندهاى ايجاد مىكرد. اما در اين ميان يك بارقه روشن، تمامىِ اين غصهها را از ياد مختار برد و نور اميد را در دل وى زنده كرد. او در زندان با ميثم تمّار، صحابى مشهور اميرمؤمنان عليه السلام ملاقات كرد. ميثم از شهادت خود و نيز قدرت گرفتن مختار و پيروزى بر عبيداللَّه بن زياد خبر داد و گفت: تو پايت را به صورت و پيشانى وى خواهى نهاد.
مختار مىدانست كه ميثم صاحب سرّ على است و از سوى ديگر جريان شهادت ميثم نيز شاهد صدق مدّعا شد. از آن روز به بعد، مختار بارها از پيروزى خود بر عبيداللَّهبن زياد سخن گفت. مختار از زندان نامهاى به شوهر خواهرش «عبداللَّه بن عمر» نوشت و آن را با نقشهاى شگفت و ماهرانه به دست عبداللَّه رساند. عبداللَّه نيز نامهاى به يزيد نوشت و درخواست آزادى مختار را كرد.
عبيداللَّه تصميم جدّى بر كشتن مختار داشت كه نامه يزيد به دست وى رسيد. در آن نامه فرمان آزادى مختار نوشته شده بود. از اين رو، عبيداللَّه به ناچار مختار را آزاد كرد.
البته اين آزادى به معناى تسليم شدن مختار در مقابل حكم يزيد نيست، بلكه در نخستين جمعه پس از آزادى، چون عبيداللَّه بن زياد در خطبه نماز جمعه به امام حسين عليه السلام اهانت كرد، مختار با صدايى رسا و بدون هراس، به شدت با حاكم زورگو و دروغگوى كوفه برخورد كرد و عبيداللَّه از همان جايگاهِ نماز، عصاى خويش را به طرف مختار پرت كرد، عصا به سر مختار خورد و آن را شكست.
مختار از كوفه آهنگ كعبه كرد، آن روزها عبداللَّه بن زبير در مكه عَلَم مخالفت با حكومت اموى را برافراشته بود. مختار به او پيشنهادهايى داد ولى چون عبداللَّه از آنها استقبال جدّى نكرد، مختار از او روى برگرداند و پس از زيارت كعبه به طائف رفت و مدتى را در محضر محمّدبن حنفيه به سر برد. شبها جلساتى تشكيل داده نقشههاى خود را براى افراد تشريح مىكرد. پس از يك سال توقف در طائف، بار ديگر به مكه بازگشت. اين بار عبداللَّه بن زبير به سراغ مختار فرستاد و اين دو، حركتى هماهنگ براى نابودى حكومت امويان آغاز كردند.
مختار در اين دوران، سردارى شجاع بود كه با رشادت تمام، با نيروهاى اعزامى يزيد جنگيد. در گير و دار جنگ، يزيد به جهنم واصل شد و با مرگ يزيد، لشكر اموى محاصره مكه را رها كردند.
مختار از مكه آهنگ كوفه كرد و برخى گفتهاند عبداللَّهبن زبير او را به عنوان نماينده خود به آن شهر فرستاد. مختار پيش از سفر به كوفه، به محضر محمدبن حنفيه، فرزند اميرمؤمنان عليه السلام شتافت و از راهنمايىهاى او بهره جست و اجازه قيام عليه حكومت را گرفت. برخى با شواهد بسيار، معتقدند در اينجا مقصود اصلى مختار گرفتن اجازه امام سجاد عليه السلام بوده ولى براى رعايت تقيه اين اجازه و راهنمايىها از كانال محمدبن حنفيه انجام گرفته است.
محمدبن حنفيه به عنوان علامت و نشانه صداقت مختار در نمايندگى از او، انگشترى خود را به مختار تحويل داد.
مختار در سفر به كوفه، ابتدا به كربلا رفت و با قبر امام حسين عليه السلام تجديد پيمانكرد.
مردم كوفه، پس از خيانت و سكوت غمبار خود، در جريان قيام مسلم بن عقيل و پس از شهادت امام حسين عليه السلام و بهويژه پس از روشنگرىهاى كاروان اسراى اهلبيت عليهم السلام به فكر قيام عليه حكومت اموى و جبران بىوفايى قبل افتادند. رهبرى اين قيام را سليمانبن صُرد خُزاعى به عهده داشت. مختار نيز بارها در مجالس مختلف مردم را به اين قيام و اقدام فراخوانده بود، ولى در نقشه و نيز در فرماندهى اين قيام نظرياتى داشت كه مورد توجه قيام كنندگان قرار نگرفت و اين قيام، همانگونه كه مختار پيشبينى كرده بود، بدون دستاورد مهمى و با شهادت تعداد بسيارى به پايان رسيد. لازم به يادآورى است كه قبل از قيام و هجرت توّابين براى جنگ با لشكر عبيداللَّه بن زياد، استاندار كوفه كه از طرف عبداللَّه بن زبير منصوب شده بود، با اغواى برخى افراد، مختار را دستگير كرده و به زندان افكنده بود. بدينسان، در هنگام حركت تاريخى توّابين، مختار در زندان بهسر مىبرد.
ولى پس از شكست توابين وبازگشت تعداد اندكى، مختار كوشيد با ارسال نامهاى از زندان، روحيه شكست خورده آنان را بازسازى كرده به پيروزى در آينده اميدوار سازد.
مختار براى رهايى از زندان، باز هم به شوهر خواهرش عبداللَّهبن عمر نامهاى نوشت و عبداللَّه بن عمر نيز با نوشتن نامهاى به حاكم كوفه خواستار آزادى مختار شد.
حاكم كوفه با توجه به شخصيت مهم و تاريخى و نقش عمومى عبداللَّه بن عمر تصميم به آزادى مختار گرفت ولى قبل از آزادى، از مختار پيمان گرفت دست به هيچ قيام و اقدامى نزند؛ پيمانىكه مختار در نخستين لحظات آزادى، عدم پايبندى خود به آنرا اعلام كرد.
مختار با آزادى از زندان، نقشه خود را آرام آرام براى قيام، با مردم در ميان گذاشت. مردم كوفه براى اطمينان يافتن از ادعاى مختار، كه از طرف محمدبن حنفيه مأموريت داشت، گروهى را به مدينه فرستادند و بالاخره پس از ملاقات با محمدبن حنفيه و سپس ملاقات با امام سجاد عليه السلام دريافتند كه حركت مختار از جانب امام سجاد عليه السلام تأييد شده است. مختار براى وزارت خود از ابراهيمبن مالك اشتر، كه داراى خاندانى نامدار و پدرى ارجمند و خود نيز شخصيت والايى است، دعوت مىكند و اين دعوت پذيرفته مىشود.
نقشه قيام آماده شد و دو شب به وقت موعود باقى بود كه رييس پليس كوفه از تحرّكاتى مشكوك با خبر مىشود و سر راه را بر ابراهيمبن مالك اشتر مىبندد و بالاخره با كشته شدن فرمانده پليس به دست ابراهيمبن مالك اشتر قيام به صورت پيشبينى نشدهاى جلو مىافتد. فريادهاى: «يا لَثاراتِ الْحُسَينِ»؛ «اى خون خواهان حسين» و «يا مَنْصُورُ أَمِتْ»؛ «اى پيروزمند، بكش» سراسر كوفه را فراگرفت و استاندارى به محاصره نيروهاى مختار درآمد. پس از سه روز محاصره، استاندار با لباس زنانه از آنجا گريخت و بقيه نيروها تسليم شدند. البته نيروهاى مختار پناهگاه استاندار مخلوع را يافتند و او را به مختار تحويل دادند ولى مختار كريمانه با دادن مبلغى پول او را تشويق به ترك كوفه كرد.
شهر كوفه در اختيار مختار قرار گرفت و او اولين خطبه خويش را در سپيده دم پيروزى ايراد كرد و هدف خود را خونخواهى اهل بيت رسولاللَّه عليهم السلام اعلام نمود.
مردم پس از خطبه، براى بيعت با مختار هجوم آوردند.
مردم بصره نيز به پشتيبانى مختار قيام كردند ولى در مقابل دشمن نتوانستند به پيروزى دست يابند. در نهايت توافق شد، نيروهاى موافق مختار شهر بصره را به مقصد كوفه ترك كنند. مختار در نخستين گامِ پيروزى نشان داد كه به دنبال حكومتى علوى است. بيتالمال را بهطور مساوى و با عدم رعايت شيوه پيشنيان- كه بر اساس تبعيض نژادى و برترى عرب تقسيم مىكردند- ميان مردم توزيع مىنمود و اين يكى از
نشانههاى چنين حكومتى بود.
وى فرماندهان مختلف را منصوب كرد و قضاوت را خود عهدهدار شد ولى در ادامه حكومت، اشتغالات مختلف فرصت رسيدگى به قضاوت را به وى نمىداد، ازاينرو، فرمان قضاوت را به نام شريح صادر كرد ولى با انتقاد افراد او را عزل كرد. فرمان را به نام عبداللَّه بن عتبة بن مسعود صادر نمود.
شام به عنوان پايتخت حكومت اموى، اولين يورش را به سوى شهر آزاد شده كوفه آغاز كرد. لشكر سهمگين هشتاد هزار نفرى، به فرماندهى عبيداللَّه بن زياد به سوى كوفه گسيل شد.
از طرف مختار سه هزار نفر به فرماندهى يزيدبن انس حركت كردند و با شش هزار نيروى مقدم دشمن برخورد كرده، آنها را شكست سختى دادند. مجدداً نيروى سه هزار نفرى بعدى دشمن با آنها درگير شد كه آنها نيز به سختى شكست خوردند، ولى فرمانده لشكر مختار كه در اثر بيمارى از دنيا رفت، فرمانده بعدى با توجه به كثرت لشكر دشمن، صلاح را در عقبنشينى شبانه به كوفه ديد. دشمنان مختار در داخل شهر شايعه افكنى كرده و به شدت مردم را ترساندند. مختار لشكر اصلى را به فرماندهى ابراهيمبن مالك اشتر روانه كرد.
با بيرون رفتن تعداد عظيمى از ياران مختار، ضدّ انقلاب داخلى دست به كودتا زد و صحنه را بر مختار تنگ كرد. ابراهيم از جريان با خبر شد، مجدداً به كوفه برگشت و شورش را سركوب كرد و به صحنه جنگ بازگشت. جنگى شگفت درگرفت كه با شكست كامل لشكر شام و كشته شدن عبيداللَّه بن زياد همراه بود. مختار خود نيز به صحنه جنگ رفت و پاى بر صورت عبيداللَّهبن زياد گذاشت و در مسجد مدائن سخنرانى كرد.
مختار پس از كودتاى نافرجام ضدّ انقلاب، زمينه را براى تصفيه عناصر ناسالم و جنايتكارانى كه دستشان به خون امام حسين عليه السلام و يارانش آلوده بود، مناسب ديد و دادگاه عدل اسلامى را سرپا كرد. تعداد بسيار زيادى از اين جنايتپيشگان مانند: عمر سعد،
خولى، سنانبن انس، حرمله، عمروبن حجاج و شمر را به مجازات رسانيد. اموال برخى را مصادره كرد و خانه تعدادى را تخريب نمود.
اكنون مختار توانسته بود، جبهه اوّل نفاق امويان را به شكستى ذلّتآميز بكشاند ولى رقيب دوم و جبهه دوم نفاق، ياران عبداللَّه بن زبير بودند كه اكنون خود را آماده نبرد با مختار مىكردند.
عبداللَّهبن زبير، زاهد نمايى كه از عوامل اصلى به راه انداخن جنگ جمل عليه اميرمؤمنان عليه السلام بود. او كسى است كه قصد از بين بردن تمامى اهلبيت پيامبر عليهم السلام را داشت.
او در پناه كعبه جاى گرفت و در لباس دين، به فكر گرفتن دنيا بود. عبداللَّهبن زبير برادرش مصعب بن زبير را به بصره، كه آنزمان جايگاه برخى جنايتكاران فرارى و قاتلان امام حسين عليه السلام و ياران او؛ مانند محمدبن اشعث و شبثبن ربعى شده بود، روانه كرد. مختار باز هم كوشيد زبيريان را به اتحاد در مقابل كافركيشان اموى فرا خواند ولى زبيريان ابتدا اين وعده را پذيرفتند ولى در نقشه خائنانهاى، لشكريان مختار را كشتند و سپس به كوفه حمله كردند. مختار لشكرى را به مقابله آنان فرستاد ولى آنها شكست خوردند و توسط مصعب بن زبير به طرز فجيعى كشته شدند. به زخمىها و فرارىها نيز امان داده نشد.
باقى ماندگان به داخل شهر گريختند و در كاخ استاندارى پناه گرفتند. دشمن چهار ماه كاخ استاندارى را محاصره كرد و آب و نان را بر روى آنان بست.
برخى از مردم كوفه نيز با دشمن همداستان شدند، هر روز مختار و گروهى از يارانش بيرون آمده، با دشمن مىجنگيدند ولى از بامها هم برخى از مردم آنها را مورد هجوم قرار مىدادند.
طولانى شدن مدت محاصره، برخى از ياران مختار را به ستوه آورد. مختار پيشنهاد كرد مردانه به دشمن حمله كنيم و شربت شهادت بنوشيم و گرنه مرگى ذليلانه در انتظار
خواهد بود، اما بسيارى از ياران مختار حرف او را نپذيرفتند. مختار غسل كرده، خود را خوشبو كرد و با 20 نفر از يارانش به دل دشمن زد. تمامى ياران مختار كشته شدند و او تنهاى تنها مانده بود، ولى دليرانه مىجنگيد و تن مجروح خود را بدين سمت و بدان سوى مىكشاند. شگفتا! پيرمردى شصت و هفت ساله و اينگونه استقامت و شجاعت، آنهم با دهانى روزهدار، گويى تصميم گرفته بود روزه خويش را در ضيافت خانه خاص الهى بشكند و بر سر سفره ... عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ افطار كند.
روز نيمه ماه مبارك رمضان بود كه مختار به بزم لقاءاللَّه بار يافت. البته برخى روز چهاردهم و گروهى روز شانزدهم را روز شهادت مختار مىدانند؛ چنانكه برخى نيز سال شهادت را سال 67، گروهى 66 و برخى 69 ذكر كردهاند.
دشمنان كينه توز، چون بر بدن مختار دست يافتند، آن را قطعه قطعه كردند و دستش را بريده، بر ديوار مسجد كوفه، با ميخى آهنين كوبيدند و اين دست تا زمان حجاجبن يوسف ثقفى باقى ماند و در آن زمان به فرمان حجّاج پايين آورده و دفن شد.
مصعببن زبير پس از كشتن مختار، تمامى ياران او را كه به آنها امان داده بود، نيز كشت و سپس به كشتار مردم كوفه پرداخت. او ابتدا قصد داشت تنها ايرانيان را، كه شش هزار و سيصد نفر بودند، بكشد ولى يارانش به او گفتند فرقى ميان عرب و عجم اينان نيست. همگى دوستدار على هستند. در اين روز مصعب هفت هزار نفر را كشت و بقيه خاندان مختار را واداشت به او ناسزا بگويند. برخى گفتند و وارهيدند و برخى شجاعانه ايستادند و جان دادند. يكى از آنان همسر شجاع مختار، دختر نعمانبن بشير بود كه دست بسته به شهادت رسيد.
مختار در سال نخست هجرى به دنيا آمد. در سال 11 هجرى در حَجّةالوداع شركت كرد. در سال سيزدهم هجرى از مدائن هجرت كرد و در مدينه ماندگار شد. در سال چهل و يك همراه اميرمؤمنان عليه السلام به كوفه هجرت كرد و بالاخره در سال شصت و هفت هجرى در كوفه به شهادت رسيد.
قبر او اكنون در جوار مسجد كوفه، در كنار دو شهيد ديگر فدايى امام حسين عليه السلام مسلمبن عقيل و هانىبن عروه زيارتگاه عاشقان پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام است.
ميثم تمّار
على احمدى
ميثم، فرزند يحيى با كنيه ابو سالم، از اصحاب و ياران امام على، امام حسن و امام حسين عليهم السلام(1)338 زادگاهش سرزمين نهروان بوده است، ولى از دوران كودكى و نوجوانىِ او اطلاعاتى در دست نيست.
امام على عليه السلام او را از زنى از طايفه بنىاسد خريد و آزاد كرد. آنگاه به او فرمود:
اسمت چيست؟ گفت: ابو سالم. امام فرمود:
«پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه پدرت- در عجم- نام ميثم را بر تو نهاده است.»
ميثم گفت:
«خدا، رسول خدا و اميرمؤمنان عليهما السلام راست گفتند، اسم من ميثم است.»
آنگاه امام فرمود: «اسمت را حفظ كن و كنيه خود را ابو سالم قرارده.»(2)339 او پس از آزادى، از خرمن علوم ولايت خوشههاى فراوان دانش و فضيلت چيد، كه مهمترين آنها، علم «بلايا و منايا»(3)340 و تفسير قرآن بود.
ابن ابى الحديد در اين باره مىنويسد:
«على عليه السلام دانشهاى سرشارى به ميثم آموخت و امور سرّى را به او تعليم داد.»(1)341 ميثم تمّار، همچنانكه خود در خدمت اهل بيت بود، دو تن از فرزندانش نيز از اصحاب اهل بيت عليهم السلام بودند.(2)342 شعيب بن ميثم از اصحاب امام صادق عليه السلام و صالحبن ميثم از اصحاب امام باقر و صادق عليهما السلام است.(3)343
ميثم از نزديكان و ياران امير مؤمنان عليه السلام بود. او گاهى مناجاتهاى امام على عليه السلام را در نخلستانهاى كوفه از نزديك مشاهده كرده است. ميثم در اينباره مىگويد:
«شبى همراه امام على عليه السلام از كوفه بيرون آمديم، ابتدا امام على عليه السلام در مسجد جعفى چهار ركعت نماز خواند و با اين جملات به درگاه خدا به راز و نياز پرداخت: معبودا! چگونه تو را بخوانم با آنكه نافرمانيت كردهام و چگونه نخوانمت با اينكه تو را مىشناسم و مهرت در دلم استوار است. دستى به سويت دراز كردم كه پر از گناه است. چشمى كه پر از اميد و ... دعايش كه تمام شد، سر به سجده گذاشت و 100 مرتبه «العفو» گفت و از مسجد بيرون آمد. من او را همراهى كردم. مقدارى راه پيموديم، حضرت خطى روى زمين كشيد و فرمود:
مبادا از اين خط عبور كنى و رفت. من كه ترسيدم دشمنان و معاندان، صدمهاى به امام بزنند. به دنبالش رفتم، ديدم سر را تا كمر، درون چاهى كرده و مناجات
مىكند. حضور مرا حسّ كرد و فرمود: كيستى؟ گفتم: ميثم. فرمود: مگر دستور ندادم، از خط بيرون نيايى؟ گفتم: بله، امّا دلم آرام نمىگرفت و بر جان شما ترسيدم. فرمود: از حرفهايم چيزى شنيدى؟! گفتم: نه.(1)344 آنگاه شعرى برايم سرود:
وَ في الصّدر لباناتإذا ضاق لها صدري
نَكتُّ الأرض بالكفّو أبديتُ لَها سرّي
فمهما تنبت الأرضفذاك النَّبتُ من بذري(2)345
«در سينهام اسرارى است كه چون سينه تنگ شود، زمين را با دست حفر مىكنم. راز خويش را بدان مىگويم. وقتى از زمين گياهى مىرويد، آن گياه حاصل بذرهاى من است.»
ميثم تمار، در پرتو شاگردى در محضر على عليه السلام، به بعضى اسرار آگاه شد و گاهى از آينده خبر مىداد كه در اينجا به بعضى از آن موارد اشاره مىكنيم:
امام رضا عليه السلام در حديثى كه از پدرانش نقل كرده، چنين فرموده است:
«روزى ميثم تمّار، خدمت امام على عليه السلام رسيد و حضرت را در خواب ديد، با صداى بلند گفت: به خدا قسم ريشت را با خون سرت خضاب خواهند كرد. امام از خواب برخاست و گفت: ميثم وارد شو، ميثم وارد شد و دوباره جمله قبلى را تكرار كرد. امام فرمود: راست گفتى و تو به خدا قسم دست، پا و زبانت را خواهند بريد و درخت خرماى محلّه كناسه را خواهند بريد و چهار قسمت خواهند كرد و تو را به يكى از قسمتهايش، دار خواهند زد و به قسمت ديگر حجربن عدى و با قسمت ديگر محمدبن أكتم و با قسمت ديگر خالد بن مسعود را.»
ميثم گفت: چه كسى اين كار را خواهد كرد؟ فرمود: ناپاك زاده بنى اميّه، عبيداللَّهبن زياد.(1)346 2. خبر شهادت حبيب
روزى در كنار ميدانى كه بنى اسد گرد مىآمدند، ميثم سوار بر اسب، با حبيببن مظاهر كه او نيز بر اسب سوار بود، برخورد كرد.
حبيب گفت:
«من پير مردى را مىشناسم كه جلو سرش مو ندارد و شكمش بزرگ است و در دارالرّزق خربزه مىفروشد،(2)347 در راه دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به دار مىرود.»
ميثم در جواب گفت:
«من هم مرد سرخ رويى مىشناسم كه دو گيسوى بلند دارد. او براى يارى پسر دختر پيامبر از شهر بيرون مىرود و كشته مىشود و سرش را در كوچه و خيابان كوفه مىگردانند.»
اين دو، پس از گفتگو از هم جدا شدند. افرادى كه صحبت آنها را شنيدند، آنان را متهم به دروغگويى و سحر كرده، گفتند: «ما هرگز از اين دو نفر دروغگوتر نديديم.» در همين لحظه رشيد هجرى(3)348 سررسيد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت. جريان را گفتند، رشيد گفت:
«خداوند ميثم را رحمت كند! فراموش كرد بگويد به كسى كه سر حبيب را به كوفه مىآورد، 100 درهم بيشتر از ديگران جايزه مىدهند.»(4)349
روزى ميثم، در ميان جمعى از مردم گفت:
«به خدا قسم، اين امّت فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهند كشت، هنگامى كه 10 روز از محرم گذشته باشد و دشمنان دين، اين روز را روز بركت خود قرار خواهند داد.»(1)350
سالهايى كه ميثم تمّار، در خدمت امام على عليه السلام بود، علم تفسير را از وى فراگرفت.
در سفرى كه در سال 60 ه. ق. به مكّه رفت، خدمت ابنعباس رسيد و گفت:
«هر چه مىخواهى از تفسير قرآن بپرس؛ زيرا من تنزيل و تأويل قرآن را نزد اميرالمؤمنين عليه السلام فراگرفتهام.»
و سپس تفسير خود را به ابن عباس عرضه كرد و وى آن را نوشت. او سپس چگونگى شهادت خويش را به ابن عباس گفت. ابن عباس خيال كرد، كه ميثم از ساحران و پيشگويان است، خواست تفسيرش را از بين ببرد، ميثم گفت:
«نزد خودت نگهدار، اگر خبر شهادتم درست نبود، آن وقت آن را پاره كن.»(2)351 شيخ ابو عبداللَّه فاضل مقداد، در كتاب ارزشمند «كنزالقرآن فى فقه القرآن» به مواردى از تفسير ميثم، اشاره و استدلال كرده است.(3)352
امام على عليه السلام در مقاطع مختلف خبر شهادت ميثم تمّار را به وى ياد آورى كرد.
روزى حضرت على عليه السلام در جمع مردم و يارانش، به ميثم فرمود:
«اى ميثم، پس از من تو را دستگير مىكنند و به دار مىآويزند. روز دوم از دهان و بينىات خون مىآيد؛ بطورىكه ريش تو رنگين شود و روز سوم، با ضربهاى شكمت را مىدرند، تا جانت برآيد، در انتظار آن باش، جايگاه دار تو روبهروى منزل عمرو بن حريث خواهد بود و تو دهمين كسى هستى كه بر دار خواهى رفت، چوبه دارت از همه كوتاهتر و به زمين نزديكتر خواهد بود. من نخلى كه تو را بر آن به دار مىآويزند، به تو نشان مىدهم.»
و دو روز بعد نخل خرما را به او نشان داد.(1)353 همچنين روزى ديگر امام على عليه السلام به ميثم گفت:
«چه مىكنى وقتى زنازاده بنى اميه تو را دعوت كند كه از من بيزارى بجويى؟
ميثم گفت: اى اميرمؤمنان، به خدا سوگند از تو بيزارى نمىجويم. امام فرمود:
تو را خواهند كشت و بر دار خواهى رفت. ميثم در جواب گفت: صبر مىكنم و اين گرفتارى در راه خدا، اندك است. امام فرمود: در اين صورت تو در درجه من هستى.»(2)354 ميثم پس از شهادت امام على عليه السلام هر روز نزد درخت خرمايى كه قرار بود بر آن دار زده شود، مىرفت و خطاب به نخل خرما مىگفت: مبارك درختى هستى كه براى من آفريده شدى، او زير آن را جارو مىكرد و در آنجا نماز مىخواند.
او همچنين نزد عمرو بن حريث مىرفت و مىگفت: من همسايه تو خواهم شد، برايم همسايه خوبى باش. عمرو بن حريث منظورش را نمىدانست و مىگفت:
«مىخواهى منزل ابن مسعود را بخرى؟!».(3)355
ميثم تمّار در سال 60 ه. ق. همان سالى كه امام حسين عليه السلام قصد كوفه كرد، براى زيارت خانه خدا به مكّه رفت. روزى خدمت امّسلمه رسيد. امّسلمه اسم او را پرسيد.
گفت: ميثم هستم. امّسلمه گفت:
«به خدا قسم بسيار شنيدم كه رسول خدا تو را در نيمههاى شب ياد مىكرد، همچنين درباره تو، به على عليه السلام سفارش مىكرد.»(1)356 در اين هنگام ميثم از احوال امام حسين عليه السلام پرسيد. امّسلمه گفت: «به يكى از باغهاى خود رفته است.» ميثم گفت:
«هنگامى كه برگشت، سلام مرا به او برسان و بگو به همين زودى نزد خداوند، همديگر را ملاقات خواهيم كرد.»
سپس امّسلمه عطرى آورد تا ميثم محاسن خود را معطّر كند. ميثم پس از معطّر كردن گفت:
«تو ريش مرا خوشبو كردى، امّا به همين زودى در راه محبت اهلبيت عليهم السلام به خون خضاب خواهد شد. سپس امّسلمه فرمود: امام حسين عليه السلام بسيار تو را ياد مىكند.»
ميثم گفت:
«من نيز هميشه او را به ياد دارم، اكنون براى امرى در شتابم و نمىتوانم براى ديدنش صبر كنم.»(2)357
ميثم پس از زيارت خانه خدا، آهنگ كوفه كرد. امّا اوضاع كوفه متشنّج بود. مسلم و هانى توسط عبيداللَّه به شهادت رسيدند. عبيداللَّه ترسيد اگر ميثم تمّار پا به كوفه بگذارد، مردم را پيرامون خود جمع كند، لذا دستور داد او را پيش از ورود به كوفه دستگير كنند.
افراد سپاه عبيداللَّه، در قادسيّه، ميثم را بازداشت كرده، نزد عبيداللَّه بردند.(1)358 بعضى از نزديكان، به ميثم اشاره كرده و به عبيداللَّه گفتند: اين مرد نزد على عليه السلام از همه عزيزتر بود.
عبيداللَّه گفت: واى بر شما، على اين عجمى را اين قدر گرامى مىداشت؟! سپس گفت: تو ميثمى؟! ميثم گفت: بله. عبيداللَّه گفت: پروردگارت كجاست؟! ميثم گفت: در كمين ستمگران و تو يكى از ستمگرانى. عبيداللَّه گفت: از ابو تراب بيزارى جوى. ميثم فرمود:
ابو تراب را نمىشناسم. عبيداللَّه بار ديگر گفت: از علىبن ابىطالب بيزارى بجو. ميثم در پاسخ گفت: اجابت نمىكنم. عبيداللَّه گفت:
«به خدا قسم دو دست و پايت را قطع مىكنم و تو را به صليب مىكشم.»
ميثم در جواب گفت: اين روز را مولايم به من خبر داده است. عبيداللَّه پرسيد:
مولايت ديگر چه گفت. ميثم پاسخ داد:
«فرمود: دست و پا و زبانت را خواهند بريد و تو را به صليب خواهند كشيد.»(2)359
يداللَّه پرسيد: مولايت نگفت توسّط چه كسى؟ ميثم پاسخ داد: آرى، گفت توسّط زنازاده بنى اميّه، عبيداللَّه بن زياد! عبيداللَّه به شدّت عصبانى و ناراحت شد و در پاسخ ميثم گفت:
«دست وپايت را مىبرم و زبانترا وا مىنهم تادروغگويىِ مولايت ثابتشود!»(3)360 ميثم گفت:
«مولاى من دروغ نگفته و هر چه گفته از پيامبر و او از جبرئيل و او از خدا شنيده
است. چگونه مىتوانى با آنها مخالفت كنى؟ من اوّلين كسى هستم كه در عصر اسلام، لجام بر دهنم خواهند زد.»(1)361 عبيداللَّه دستور داد، ميثم را همراه مختار به زندان انداختند. در زندان ميثم به مختار گفت: تو آزاد خواهى شد و براى خونخواهى امام حسين عليه السلام قيام خواهى كرد و همين مرد (عبيداللَّه) را خواهى كشت.(2)362
عبيداللَّه، همانطور كه گفته بود، دستور داد دست و پاى او را قطع كرده، دارش زدند.
ولى ميثم، اين فدايى ولايت، روى دار هم از آرمانهايش دست بر نداشت و شروع به خواندن احاديث فضايل اهل بيت عليهم السلام كرد و مىگفت: «اى مردم، هركس مىخواهد، احاديث امام على عليه السلام را بشنود، نزد من بيايد.»
مردم دور او را گرفتند و به حرفهاى او گوش مىدادند.(3)363 به ابن زياد خبر دادند كه ميثم تمّار روى دار، بنى اميّه را رسوا كرد، مأمورى فرستاد تا زبانش را ببرند.(4)364 مأمور نزد ميثم آمد و گفت: «زبانت را در بياور تا به دستور امير قطع كنم» ميثم جواب داد: مگر عبيداللَّه گمان نمىكرد، مولايم دروغ مىگويد؟ اين هم زبانم و زبانش را درآورد. مأمور با كمال بى رحمى زبانش را قطع كرد و صورت ميثم از خون خضاب شد.(5)365 سرانجام در سومين روزى كه ميثم بالاى دار بود، ملعونى با خنجر شكمش را دريد و او جان به جان آفرين تسليم كرد(6)366 ميثم به ديدار مولايش نايل گشت و سرانجام ميثم
10 روز قبل از ورود امام حسين عليه السلام به عراق (كربلا) 22/ ذىالحجه/ 60 ه. ق. به شهادت رسيد.(1)367 پس از شهادت ميثم، عبيداللَّه اجازه نداد، جنازهاش را از دار پايين آورده، دفن كنند- شايد براى عبرت ديگران-.
هفت نفر از صنف خرما فروشان كوفه تصميم گرفتند جنازه ميثم را دفن كنند. شب هنگام عدهاى از آنان پاسبانها را مشغول كردند و عدهاى ديگر جنازه را ربودند و در كنار نهر آبى در ميان قبيله مراد دفن كردند.(2)368 فرداى آن روز عبيداللَّه كه مىترسيد مزار ميثم محل تجمّع شيعيان شود، عدهاى را مأمور كرد جنازه را پيدا كنند ولى هرچه گشتند پيدا نكردند.(3)369
مقبره ميثم تمّار تا قرن چهارم هجرى به صورت حرم كوچكى وجود داشت. در قرن چهارم عضدالدوله ديلمى، گنبد مجللى بر قبر ميثم بنا كرد. در قرن سيزده هجرى قمرى، شيخ ملّا على فرزند ميرزا خليل نجفى آل خليلى (1226- 1297 ه. ق.) دومين عمارت را ساخت. سيد عطاءاللَّه رومى (1321 م) از مجتهدين بزرگ نجف اشرف، حرم مجلّل و گنبد بزرگى براى ميثم بنا كرده، صحنى در كنار آن تأسيس نمود.
در سال 1382 ه. ق. تمام عمارت خراب گشت و توسط حاج محمّد رشاد، حرم باشكوه و زيبايى بنا گرديد.(4)370
از ميثم تمار كرامات زيادى ديده شده كه به يك نمونه اشاره مىشود:
آيتاللَّه دستغيب نقل مىكند:
«در سال (1388 ه. ق.) هنگام تشرّف به عتبات عاليات، در نجف اشرف، روزى همراه آقاى سيد احمد نجفى خراسانى به زيارت مرقد جناب ميثم مشرف شديم، در آنجا خادمى بود كه خيلى به ما محبت مىكرد و چاى مىآورد. مبلغى پول به او داديم، قبول نكرد و گفت: حق خدمت را خود جناب ميثم به من مىرساند چند سال است كه در اينجا خدمتكار قبر شريف ميثم هستم هر از چندى در خواب گوشهاى از زمين مخروبه كوفه را به من نشان مىدهد و من آنجا را حفر مىكنم، سكهاى مىيابم آن را مىفروشم و تا مدتى با فروش آن زندگى مىكنم. يكى از همان سكههايى كه پيدا كرده بود، به ما نشان داد.
مشاهده كرديم سكه سبز رنگ و از ريال ايرانى كوچكتر بود و به خط كوفى كلمه توحيد بر آن نقش بسته بود.»(1)371
1) . داستانهاى شگفت، آيت اللَّهدستغيب، ص 168
در محضر كميل بن زياد
على احمدى
كميل بن زياد نخعى يمانى(1)372 از ياران امام على و امام حسن عليهما السلام است. رجال شناسان او را به صفات «شجاع، زاهد و عابد» ستودهاند. وى از بزرگان تابعين و يكى از هشت عابد و زاهد معروف كوفه در زمان خود بود.(2)373 از عبرتهاى تاريخ اين است كه برادر او حارثبن زياد شخصى آلوده و از ياران عبيداللَّه بود؛ كسى است كه طفلان مسلم را براى گرفتن جايزه، به شهادت رساند.(3)374 كميل بن زياد در سال اول بعثت و به نقلى در سال 12 ه. ق. متولد شد.(4)375
كميل از ياران خاصّ امام على عليه السلام است كه در تمام مراحل زندگى، از ولايت آن
1) . طايفه «نخع»، از بزرگترين و مشهورترين طوايف يمن بودند كه به كوفه مهاجرت كردند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين طايفه را ستوده و در حق آنها فرمود: «أَللّهُمَّ بارِكْ فِي النَّخَع» (حماسه آفرينان، هادى دستباز، ج 1، ص 105).
2) . عباد و زاهدان معروف كوفه هشت نفر بودند «اويس قرنى، عمرو بن عتبة، يزيدبن معاوية النخعى، ربيع بنخثيم، همّام بن حارث، معضد الشيبانى، جندب بن عبداللَّه و كميلبن زياد» (تاريخ دمشق، ج 50، ص 250).
3) . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص 599
4) . حماسه آفرينان، ج 1، ص 101
حضرت دفاع كرد، هنگامىكه اعتراضات مردم كوفه به والى آن ديار و عملكرد عثمان زياد شد، كميل و عمرو بن زراره فرزند قيس نخعى جزو اولين كسانى بودند كه پيشنهاد خلع عثمان و خلافت امام على عليه السلام را مطرح كردند. آن دو، مردم را دور خود جمع كرده و در جمع آنها به سخنرانى پرداخته و گفتند:
«اى مردم، عثمان در حالى كه حق و باطل را به خوبى از هم تشخيص مىدهد، عمداً آن را پشت سر انداخته و ناديده گرفته است. اشخاص پست و ناشايست را بر جان و مال پاكان و صلحاى شما مسلّط كرده و به آنها قدرت و حكومت داده است ....»(1)376
كميلبن زياد به عنوان صاحب سرّ امام على عليه السلام شناخته مىشود. در طول مدت معاشرت با مولا، خاطرات زيادى از آن بزرگوار دارد كه به مواردى از آن اشاره مىكنيم:
كميل برخى از شبها همراه امام على عليه السلام در مسجد كوفه به عبادت مىپرداخت. شبى امام على عليه السلام و كميل پس از انجام عبادت از مسجد به طرف منزل حركت كردند، در مسير راه از منزلى، صداى حزينى به گوش رسيد كه كسى آيه أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ... را با صوتى بسيار حزين و جانسوز مىخواند، كميل از اين حالت متأثر شد و در ذهن از او تعريف كرد. بدون آنكه سخنى به زبان آورد، مولا اميرالمؤمنين عليه السلام متوجه درون او شد و فرمود:
«از زمزمه اين مرد تعجب نكن، او اهل آتش است. خبرش را در آينده به تو خواهم داد.»
1) . نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه سيد مرتضى عسكرى، ج 1، ص 173
كميل از حرف امام متعجب شد. مدت زمانى گذشت تا اينكه جنگ نهروان پيش آمد و همانطور كه امام خبر داده بود، عده زيادى از خوارج كشته شدند. پس از جنگ، امام على عليه السلام در حالى كه شمشيرى بهدست داشت، كه از آن خون مىچكيد، از ميان سرهاى بريده خوارج مىگذشت؛ نزد كميل آمد و شمشيرش را روى سر بريدهاى گذاشت و فرمود: يا كميل! أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ ...، كميل فهميد كه اين شخص همان شخصى است كه آن شب با سوز و گداز به راز و نياز مشغول بود، در اين لحظه خود را روى پاهاى امام انداخت و استغفار كرد.(1)377 2. گفتگو با مردگان
كميل نقل مىكند:
«همراه علىبنابى طالب از شهر خارج شديم، هنگامى كه به گورستان رسيديم، امام على عليه السلام نظرى به قبرستان انداخت و فرمود: «يَا أَهْلَ الْقُبُورِ، يَا أَهْلَ الْبَلاءِ، يَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ، مَا خَبَرُ مَا عِنْدَكُمْ؟ فَإِنَّ الْخَبَر عِنْدَنا قَدْ قُسِمَتْ الْأَمْوَالُ و أيتمَتِ اْلأوْلادِ وَ اسْتبدِلَ بِالْازْواجِ، فَهذا خَبَرٌ عِنْدَنا، فَمَا الْخَبَر عِنْدَكُمْ؟»؛ «اى اهل قبور، اى اهل بلا، اى اهل وحشت، چه خبرى نزد شماست؟ خبرى كه نزد ماست اين است كه، همانا اموالتان تقسيم شد، فرزندانتان يتيم شدند و همسرانتان ازدواج كردند، اين خبرى است كه نزد ماست، چه خبرى نزد شماست؟ سپس رو به من كرد و فرمود: اى كميل اگر به آنها اذن مىدادند در جواب مىگفتند: فَانَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقوى،(2)378 سپس گريه كرد و فرمود: «يا كُمَيل، الْقَبرُ صُنْدُوقُ الْعَمَلِ وَ عِنْدَ الْمَوْتِ يَأْتِيْكَ الْخَبَر»؛ «اى كميل، قبر صندوق عمل است و هنگام مرگ، ديده مىشود.»(3)379
كميل بن زياد از راويان حديث به شمار مىآيد. او از امام على عليه السلام، خليفه دوم، عبداللَّه بن مسعود، ابوهريره، عبداللَّه بن عمر و عثمان روايت نقل مىكند.
برخى از محدثان نيز از كميل روايت مىكنند كه عبارتند از: عباس بن ذريح، عبداللَّه بن يزيد صهبانى، عبدالرحمن بن عابس، ابواسحاق سبيعى، اعمش، عبدالرحمن ابن زياد.(1)380
(2)381در سال 39 ه. ق. كميل بن زياد از طرف اميرالمؤمين عليه السلام به فرماندارى شهر هيت منصوب شد. پس از مدتى خبر به وى رسيد كه ياران معاويه به فرماندهى «سفيان بن عوف» قصد يورش به هيت را دارند، به خيال اينكه آنها در «قرقيسا»(3)382 هستند، بدون اجازه امام على عليه السلام 50 نيروى مسلح را براى دفاع در شهر گذاشت و خود و يارانش به طرف آنجا حركت كرد، تا در جنگ پيشدستى كرده باشد. سپاهيان معاويه از فرصت استفاده كرده به هيت حمله كردند و به غارت پرداختند. امام على عليه السلام نامهاى به كميلبن زياد نوشت و او را سرزنش كرد.(4)383
1) . كميل بن زياد النخعى، ص 38
2) . هِيْت، يكى از شهرهاى مرزى ميان عراق و شام، در كنار فرات است كه امروزه جزو ايالت رَمادى است كه كاروانها از آنجا به حلب مىرفتند. هيت شهرى آباد و داراى حصارى محكم بوده است. تربت عبداللَّهبن مبارك در آنجا قرار دارد. (لغتنامه دهخدا، ج 43، ص 353)
3) . شهرى است در منطقه بينالنهرين در انتهاى نهر فرات، سر راه بازرگانى عراق و شام.
4) . سفينة البحار، ج 7، ص 539
«پس از ياد خدا و درود! سستى انسان در انجام كارهايى كه بر عهده اوست، و پافشارى در كارى كه از مسؤوليّت او خارج است، نشانه ناتوانى آشكار، و انديشه ويرانگر است. اقدام تو به تاراج مردم «قرقيسا» در مقابل رها كردنِ مرزهايى كه تو را بر آن گمارده بوديم و كسى در آنجا نيست تا آنجا را حفظ كند، و سپاه دشمن را از آن مرزها دور سازد، انديشهاى باطل است. تو در آنجا پلى شدهاى كه دشمنان تو از آن بگذرند و بر دوستانت هجوم آورند، نه قدرتى دارى كه در كنار تو نبرد كنند، و نه هيبتى دارى كه از تو بترسند و بگريزند، نه مرزى را مىتوانى حفظ كنى، و نه شوكت دشمن را مىتوانى درهم بشكنى، نه نيازهاى مردم ديارت را كفايت مىكنى، و نه امام خود را راضى نگه مىدارى.»(1)384 كميل از اينكه اسباب ناراحتى امام را فراهم كرده بود، به شدّت رنج مىبرد و دنبال فرصتى مىگشت كه ضعفش را جبران كند تا اينكه «شيب بن عامر ازدى» كارگزار امام در «نصيبين» نامهاى به كميل نوشت كه «عبدالرحمان بن غياث» از طرف معاويه براى غارت سرزمين تحت فرمان اميرالمؤمنين، به طرف ما مىآيد، نمىدانم قصد هيت دارد يا نصيبين. كميل تصميم گرفت جلوى مهاجمان را بگيرد، او 600 نفر پياده نظام، براى حفاظت از شهر گمارد و همراه 400 سواره نظام به جنگ مهاجمان رفت و توانست آنها را شكستى سخت دهد. او سپس پيروزمندانه به هيت بازگشت و طى نامهاى خبر پيروزى قاطع خود را براى امام نوشت. امام على عليه السلام در جواب نوشت:
«اما بعد، حمد و ستايش از آن خدايى است كه هرگونه بخواهد عمل مىكند.
پيروزى را بر هركس كه بخواهد نازل مىكند. پس پروردگارمان نيكو مولا و سرورى است. همانا تو براى مسلمانان خوب عمل كردى و امامت را حمايت كردى در گذشته، حسن ظن من نسبت به تو اينگونه بود، پس تو و گروهى كه همراهت براى جنگ دشمن رفتند، بهترين پاداش را داريد. پاداش صبر كنندگان مجاهد را. پس از اين دقت كن به جنگ نرو(2)385 و بعد از اين گامى به سوى نبرد بر ندار تا اينكه از من درباره آن اجازه گرفته باشى، خدا ما و تو را از حمايتِ
ستمگران حفظ كند. او غالب و پيروز و حكيم است. سلام خدا و رحمت و بركاتش بر تو باد.»(1)386
دعاى كميل، يادگار امام على عليه السلام از دعاهاى معروف و مشهور ميان شيعيان است كه آن را شبهاى جمعه با سوز و گداز قرائت مىكنند. مولاى عارفان اين دعا را كه به دعاى «حضرت خضر» نيز مشهور است، به كميل بن زياد نخعى آموخت. كميل در اينباره مىفرمايد:
«با مولايم در مسجد بصره نشسته بودم، عدهاى از اصحاب امام، دور او را گرفته بودند، يكى از اصحاب از امام پرسيد: مراد از فرمايش خداوند كه مىفرمايد: فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ،(2)387 چيست؟ حضرت فرمود: مراد شب نيمه شعبان است. به آن كسى كه جانم در دست اوست، بندهاى از بندگان خدا نيست مگر اينكه آنچه از نيك و بد بر او جارى مىشود در شب نيمه شعبان تا آخر سال در مثل چنين شبى براى او تقسيم مىگردد و هيچ بندهاى آن شب را احيا نمىدارد و دعاى خضر را نمىخواند مگر اينكه دعاى او مستجاب مىشود.
سپس حضرت به منزل رفت، شبانگاه به خانه مولا رفتم و در را كوبيدم، فرمود:
اى كميل، تو را چه مطلبى است؟ جواب دادم: اى اميرالمؤمنين، درباره دعاى خضر آمدهام. حضرت فرمود: بنشين و چون اين دعا را حفظ كردى در هر شب جمعه يا در ماهى يك بار يا سالى يك بار يا در عمرت يك بار، آن را بخوان كه خدا براى تو چاره مىسازد و يارىات مىكند و روزىات مىدهد و مغفرت الهى شامل تو مىشود. اى كميل، طول مدت رفاقت تو با ما واجب شد كه خواهش تو
را انجام دهيم. سپس فرمود بنويس: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ ...»(1)388
هنگامىكه حجّاجبن يوسف والى عراق شد، ياران و اصحاب اهل بيت عليهم السلام را تحت تعقيب قرار داد. روزى حجاج از «هيثم اسود» سراغ كميل را گرفت تا او را به قتل برساند.
اسود جواب داد: او پيرمرد سالخوردهاى است. حجاج گفت: شنيدهام كه بين جمعيتها تفرقه مىاندازد. سپس دستور داد كه كميل را دستگير كنند، هنگامى كه كميل از قصد حجاج آگاه شد، از كوفه گريخت. چون حجاج به او دست نيافت، براى اينكه او را تحت فشار، تسليم كند، حقوق قبيلهاش را كه از بيتالمال تأمين مىشد، قطع كرد.(2)389 هنگامى كه كميلبن زياد از اين جريان آگاه شد، گفت: از عمرم چند سالى باقى نمانده، چرا باعث قطع روزى جماعتى شوم، لذا وارد كوفه شد و به دارالاماره رفت. و خود را تسليم كرد، حجاج به او گفت:
اى كميل خيلى دنبالت گشتم تا تو را كيفر دهم.
هر چه خواهى بكن كه از عمر من جز اندكى باقى نمانده و عنقريب بازگشت من و تو به سوى خداست. مولايم به من خبر داده كه قاتل من، تو خواهى بود.
در اين هنگام حجاج نام امام على عليه السلام را برد و كميل صلوات فرستاد. حجاج كه بهشدت عصبانى شده بود گفت:
«تو در شمار قاتلان عثمانى. به خدا قسم فردى را بر تو مىگمارم كه كينهاش نسبت به على از محبت تو به او بيشتر باشد.»
آنگاه «ادهم قيسى» را كه در دشمنى با اهل بيت عليهم السلام معروف بود، بر او گمارد و او
پس از شهات كميل، او را در سرزمين ثويّه دفن كردند. ثويّه منطقهاى در اطراف كوفه بود كه زندان نعمان بن منذر حاكم حيره در اين منطقه قرار داشت.
در اين سرزمين، بسيارى از اعلام و بزرگان ياران امام على عليه السلام مدفونند كه در حال حاضر اثرى از قبور آنها نمانده است. برخى ياران امام على كه در اين سرزمين مدفونند، عبارتند از:
«خداوند خباب بن ارت را رحمت كند، با رغبت مسلمان شد و از روى فرمانبردارى هجرت كرد و با قناعت زندگى گذراند. از خدا راضى بود و مجاهد زندگى كرد.»(4)393 2. جويرية بن مُسْهِر عبدى، به دستور ابن زياد، دست و پايش قطع و در كوفه به صليب كشيده شد.
سال 67 ه. ق. در كوفه فوت كرد.
سهل بن حنيف انصارى، والى امام على در مدينه، در سال 38 ه. ق. در كوفه جان سپرد و امام على بر جنازه وى نماز خواند.
عبداللَّه بن ابى اوفى، از شاهدان بيعت رضوان و آخرين صحابى پيامبر كه در كوفه به سال 86 ه. ق. جان سپرد.
عبداللَّه بن يقطر، برادر رضاعى امام حسين عليه السلام و سفير اعزامى امام به كوفه. وى توسط ابن زياد همچون قيس بن مسهّر صيداوى، از بالاى قصر به زمين افتاد و به شهادت رسيد.
عبيد اللَّه بن ابى رافع، كاتب مخصوص امام على.(1)394 در حال حاضر قبر هيچ يك از اين بزرگان معلوم و مشخص نيست فقط مقبره كميلبن زياد، معروف و مشهور است. اين مقبره در زمان حكمرانى عثمانىها و به دليل عدم توجه دولت وقت، رو به ويرانى نهاد و متروك ماند. پس از سقوط امپراتورى عثمانى اين مقبره و مسجد حنانه توسط شيخ باقر عبدالنبى دروبى بازسازى و تكميل شد.
پس از تكميل مقبره، خودش توليت آستان و پذيرايى از زائران را بر عهده گرفت. اين افتخار نسل به نسل در اين خانواده ادامه يافته است.(2)395
در محضر امام حسين عليه السلام
على كرجى
روز سوم شعبان سال چهارم هجرى (سال عامالخندق)، دومين فرزند بزرگوار حضرت على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام در خانه وحى و ولايت در شهر مدينه چشم به جهان گشود.(1)396 خبر ولادتش به پيامبر رسيد. او را طلبيد و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و در روز هفتم به فرمان خداوند منّان، نام «حسين» را بر او نهاد. جريان به اين صورت بود كه در روزهاى آغازين ولادت، جبرئيل بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت:
«سلام خداوند بر تو باد! اى رسول خدا صلى الله عليه و آله، اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون «شُبير» كه به عربى «حسين» خوانده مىشود، نام بگذار. چون على براى تو بسان هارون براى موسى است جز آنكه تو خاتم پيغمبران هستى.»(2)397 و به اين ترتيب، نام پر عظمت و زيباى «حسين» از جانب خداوند براى دومين فرزند خاندان پيامبر انتخاب شد. در روز هفتم ولادت آن حضرت، فاطمه عليها السلام گوسفندى براى فرزندش عقيقه كرد و سر او را تراشيد و هم وزن موى او نقره صدقه داد.(3)398
در يك نگاه كلّى، مىتوان مراحل زندگى آن حضرت را به چند دوره تقسيم كرد:
از سال چهارم تا دهم هجرت، به مدت شش سال و چند ماه كه همراه با حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و فاطمه زهرا عليها السلام بود.
از سال دهم تا سال چهلم هجرت، به مدت 30 سال همراه با حيات على عليه السلام بود.
از سال چهلم تا پنجاهم هجرت، به مدت 10 سال كه همراه با امامت امام حسن عليه السلام بود.
از سال پنجاهم تا شصتم هجرت، به مدت 10 سال كه دوران آن حضرت و همراه با خلافت معاويه بود.
از سال شصتم تا شصت و يكم هجرت، به مدت كمتر از يكسال كه همراه با خلافت يزيد بن معاويه بود.
تنها كنيه آن حضرت «ابوعبداللَّه» است و اما القاب آن حضرت عبارتند از: رشيد، زكىّ، وفىّ، مبارك، طيب، تابع مرضات الهى، سيد و سبط. اين دو لقب چون برگرفته از روايت مشهور نبوى «الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» است و «سبط» به معناى جماعت، قبيله و امت است و حسين عليه السلام همان طور كه پيامبر فرمود: «حُسَينٌ سِبْطٌ مِنَ الأَسْباطِ»، سبط است به اين معنا كه آن حضرت از نظر قدر و منزلت، فضيلت و كمال، علم و فقه و ايمان و صدق، معادل يك جماعت يا قبيله بلكه معادل يك امت است چه اينكه آن حضرت چكيده فضايل و كمالات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام مىباشد.(1)399
1) . محمد بسيومى مهران، فى رحاب النبى و آل بيته الطاهرين، ج 8، ص 35.
آن حضرت از نظر بدن و ظاهر (علاوه بر خصوصيات اخلاقى) شباهت بسيارى به جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت. امام حسين عليه السلام خوش قامت، نيكو سخن، داراى چهرهاى زيبا و چشمانى نافذ بود. طرز راه رفتن، نگاه كردن و ديگر حركات بدنى آن حضرت، مثل پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود. هركس او را مىديد به ياد پيامبر مىافتاد. انس بن مالك مىگويد:
«بعد از واقعه كربلا سر مبارك آن حضرت را نزد ابن زياد (ملعون) آوردند و او با چوب بر بينى امام مىكوبيد و مىگفت: مثل اين (سر) زيبا و نيكو نديدهام، گفتم: مگر نه اينكه او شبيهترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله است.»(1)400
حسين عليه السلام دوران كودكى خود را تحت سرپرستى سه معلم بزرگ الهى گذراند. در خانه وحى، محل نزول فرشتگان و در خانه امامت و ولايت با تعليمات پيامبر، على، فاطمه زهرا عليهم السلام به كمالات و فضايل معنوى بسيارى دست يافت. رفتار و گفتار او و نيز نحوه ارتباط و برخورد پيامبر خدا و پدر و مادر بزرگوارش با وى نشانههايى گويا از آن مراتب عالى انسانى در اوست.
بين حسين عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله عالىترين و صميمىترين رابطه معنوى و عاطفى برقرار بود. سلمان فارسى مىگويد:
«ديدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله حسين عليه السلام را بر زانوى خويش نهاده او را مىبوسيد و مىفرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان، قائم ايشان مىباشد.»(2)401
انس بن مالك مىگويد:
«وقتى از پيامبر پرسيدند: كداميك از اهل بيت خود را بيشتر دوست دارى؟
فرمود: حسن و حسين را. بارها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله حسن و حسين عليهما السلام را به سينه مىفشرد و آنان را مىبوسيد.»(1)402
از امام حسين عليه السلام پرسيدند: از رسول خدا چه شنيدى؟ فرمود: شنيدم كه مىفرمود:
«خدا كارهاى مهم و بزرگ را دوست مىدارد و كارهاى پست و حقير را نمىپسندد ... او قل هو اللَّه احد و نيز نمازهاى پنجگانه را به من آموخت و شنيدم كه مىفرمود: هركه خدا را اطاعت كند، خداوند او را بالا مىبرد و هر كه نيت خود را براى خدا خالص كند خداوند او را نيكو بيارايد و هر كه به آن چه نزد خداست اطيمنان كند، خداوند او را بىنياز سازد و هر كه بر خداوند بزرگى كند، خداوند او را خوار نمايد.»(2)403
آن حضرت در ايام كودكى در ارتباط با ديگران كمال احترام و ادب را رعايت مىكرد بهطورى كه موجب تحسين على عليه السلام شد. نمونهاش نحوه صدا كردن پيامبر صلى الله عليه و آله و پدرش على عليه السلام است از على عليه السلام روايت شده است كه فرمود:
«حسن عليه السلام در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا «اباالحسين» صدا مىكرد و حسين عليه السلام مرا «اباالحسن» مىخواند و هر دو رسول خدا صلى الله عليه و آله را پدر صدا مىكردند، چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت فرمود، آنان مرا پدر خواندند.»(3)404
آن روزها كه حسين عليه السلام كودكى بيش نبود، علوم و احاطه او نسبت به مسائل دينى و حقايق هستى از گستره خاصى برخوردار بود و گاه جلوههايى از آن بروز و ظهور مىكرد نمونهاش خبر از معناى آواى حيوانات است كه در اينجا گوشهاى از آن روايت آورده مىشود: امام حسين عليه السلام فرمود:
«هرگاه كركس صدا كند، مىگويد: اى فرزند آدم، هر چه خواهى زندگى كن كه سرانجام آن مرگ است. هرگاه باز شكارى صدا كند، مىگويد: اى داناى پنهانيها، اى برطرف كننده گرفتاريها. هرگاه طاووس صدا كند، مىگويد: اى مولاى من، من به خود ستم كردم و به (زيبايى و) آراستگى خود مغرور شدم، مرا ببخشاى ...»(1)405 راوى مىگويد:
«از حسين بن على شنيدم كه مىفرمود: به خدا سوگند سركشان بنىاميه بر كشتن من گرد آيند و پيشاپيش آنان عمر سعد خواهد بود. او اين سخن را در عصر پيامبر فرمود. من از او پرسيدم: آيا اين خبر را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدهاى؟ فرمود: نه، پس خدمت پيامبر رسيدم و او را از اين خبر آگاه كردم حضرت فرمود: علم من علم اوست و علم او علم من است و ما از حوادث، پيش از آنكه رخ دهند آگاهيم.»(2)406
سليمان بن شدّاد مىگويد:
«من با امام حسين عليه السلام بازى «سنگ پرانى» مىكرديم، هرگاه سنگ من به هدف مىخورد او به من مىگفت: آيا رواست كه بر دوش پاره تن پيامبر خدا سوار شوى؟ و هرگاه سنگ او به هدف مىخورد، مىگفت: آيا خدا را سپاس نمىگويى كه پاره تن رسول خدا را بر دوش خود مىگيرى؟!»(1)407 روزى حسين عليه السلام (در حالى كه شش ساله بود) بر پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام وارد شد.
على عليه السلام به پيامبر عرض كرد:
«اى رسول خدا، آيا فرزندم حسين را دوست دارى؟ فرمود: چگونه دوست نداشته باشم با اينكه عضوى از اعضاى من است؟ على عرض كرد: اى رسول خدا، كدام يك نزد شما محبوبتريم من يا حسين؟ حسين پاسخ داد: هركه در شرافت والاتر است او نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله محبوبتر و مقربتر است. على عليه السلام فرمود: حسين جان، با من مباهات مىكنى؟ عرض كرد: بله پدر جان! اگر مايل باشى، على عليه السلام فرمود: من اميرمؤمنانم، من زبان راستگويانم، من وزير مصطفايم (تا هفتاد و اندى فضايل خود را شمرد) ... حسين عليه السلام عرض كرد: من حسين بن على بن ابىطالب عليهما السلام هستم. مادرم فاطمه زهرا عليها السلام سرور بانوان جهانيان است. جدّم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله سرور قاطع همه بنىآدم است. اى على! مادر من نزد خدا و همه مردم برتر از مادر تو و جدّ من نزد خدا و همه مردم بهتر و برتر از جدّ تو است. من در گهواره بودم كه جبرئيل به زبان كودكانه با من حرف مىزد و اسرافيل با روى گشاده مرا پذيرا مىشد. اى على، تو نزد خدا برتر از من و من با پدران و مادران و اجداد فاخرتر از تو هستم.»
حسين عليه السلام سپس (برخاست و) دست به گردن على عليه السلام انداخت و پى در پى او را مىبوسيد و على عليه السلام نيز او را مىبوسيد و مىفرمود: حسين جان! خداوند شرافت و بزرگوارى و گرانمايگى و دانش و بردبارى تو را فزونى بخشد و ستم كنندگان بر تو را لعنت كند.(2)408
از ويژگىهاى مهم اخلاقى امام حسين عليه السلام كه در طول زندگى آن حضرت جلوه بيشترى داشت، روحيه حقطلبى و دفاع از حق و صاحبان حق بود؛ چه اينكه او مظهر كامل صفت حقطلبى پدر، مادر و جدّ بزرگوارش بود. نمونههاى آن، دفاع از حق فاطمه عليها السلام در امر فدك در برابر ابوبكر، دفاع از حق على عليه السلام در امر خلافت در برابر ابوبكر و عمر، دفاع از اهلبيت عليهم السلام در برابر ابوبكر و عمر، دفاع از اهلبيت عليهم السلام در برابر ابوسفيان و امثال آنها است. در روايت آمده است كه:
«وقتى ابوبكر خليفه شد، روز جمعه به منبر رفت. حسن و حسين عليهما السلام (كه در سنين كودكى بودند) براى نماز جمعه آماده شده بودند. حسين پيش افتاده به ابوبكر رسيد و فرمود: اين منبر پدر من است نه منبر پدر تو. ابوبكر گريست و گفت: راست مىگويى اين منبر پدر شماست نه منبر پدر من.»(1)409
بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله، بيشتر عمر با بركت امام حسين عليه السلام در كنار پدر سپرى شد. او در تمام عرصههاى اجتماعى، مذهبى، سياسى و نظامى تحت فرمان امام به فعاليت مشغول بود. آن حضرت از بدرقه كنندگان ابوذر در هنگام تبعيد به ربذه به فرمان عثمان بود كه بدين وسيله اعتراض خود را نسبت به برنامههاى ظالمانه عثمان و نيز حمايت خود را از حقطلبى ابوذر اعلام داشت.
در اولين روز به خلافت رسيدن على عليه السلام به منبر رفت و در وصف و حمايت از پدرش چنين گفت:
«هان! اى مردم، از رسولخدا شنيدم كه مىفرمود: على شهر هدايت است؛ هر كه
1) . فى رحاب النبى، ج 8، ص 49
به آن درآيد رستگار است و هر كه از آن پس و پيش افتد نابود است.»(1)410 در جنگهاى جمل، نهروان و صفين شركت فعال و مؤثر داشت و همچون سربازى فداكار در تهييج مردم براى شركت فعالانه در جنگ و دفاع در برابر ظالمان نقشهاى مهمى را ايفا كرد و در پيروزىها بسيار مؤثر بود. نمونهاش جنگ صفين است كه وقتى توسط لشكر معاويه آب فرات بر لشكر حضرت امير بسته شد. حسين عليه السلام به فرمان على عليه السلام با شجاعت تمام لشكر معاويه را شكست داد و بر آب فرات مسلط شد.(2)411
زندگى حسين عليه السلام مانند جد، پدر، مادر و برادرش، مملو از جلوههاى كمالات معنوى و فضايل اخلاقى انسان ساز است كه در قالب ارتباط با خدا، معاشرت با مردم و برخورد با دشمنان و اهل منكر بروز و ظهور كرده است و گرچه حافظه تاريخ در حد ظرفيت خود، قطرات كمى از آن اقيانوس بىكران كمالات و پرتو ضعيفى از آن انوار درخشان انسان كامل را ثبت و ضبط كرده است و بسيارى از حقايق زندگى آن حضرت همانند ساير معصومين عليهم السلام مخفى مانده است ولى همان مقدار از سيره علمى و عملى آن حضرت، اگر مورد توجه قرار گيرد، الگويى كامل در سير زندگى انسانى براى رسيدن به سعادت و رستگارى خواهد بود.
الف- نماز
بيشترين ارتباط امام حسين عليه السلام با خداوند، از راه نماز بود. هم از نظر كمّيت و هم از نظر كيفيت، كسى جز معصوم به پاى آن حضرت نمىرسيد. از امام سجاد عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «پدرم در شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند.»(3)412
آن حضرت نماز را بسيار دوست مىداشت و در هيچ حالتى از آن غافل نمىشد.
در عصر تاسوعا از برادرش عباس عليه السلام خواست كه يك شب از دشمن مهلت بگيرد تا در آن يك شب به راز و نياز با خداوند بپردازد و فرمود:
«فَهُوَ يعلم أنّي كُنتُ قد أحبّ الصلاة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار».(1)413 «خداوند خود مىداندكه من نماز، تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را دوست مىدارم.»
چون ظهر عاشورا فرا رسيد، ابو ثمامه صائدى از آن حضرت درخواست كرد كه در واپسين لحظات زندگى، نماز را به امامت حضرتش بهجاى آورد. امام فرمود: «ذَكَرْتَ الصَّلاةَ جَعَلَكَ اللَّهُ مِنَ الْمُصَلِّينَ الذَّاكِرينَ ...» آنگاه براى اقامه نماز، به دشمن پيشنهاد آتشبس داد و چون پذيرفته نشد در برابر رگبار تيرها، نماز را بهجاى آورد. در همين حال، سعيدبن عبداللَّه حنفى و زهيربن قين خود را سپر تيرهاى دشمن كردند و به شهادت رسيدند.(2)414 اين نماز چند خصوصيت برجسته داشت: با جماعت اقامه شد، در اول وقت بود، علنى بود و در حساسترين لحظات زندگى گزارده شد كه اينها نشان از اهميت فراوان نماز نزد امام حسين عليه السلام و پيام آن حضرت براى اقامه آن در تمام مراحل راحتى و سختى زندگى است. خضوع، خشوع و توجه به معبودِ حقيقى نيز از ويژگىهاى آن نماز بود. در روايت آمده است كه امام حسين عليه السلام هر وقت وضو مىگرفت (تا نماز بخواند) رنگش متغيّر مىشد و بدنش به لرزه مىافتاد. چون از علتش پرسيدند، فرمود:
«براى شخصى كه به حضور پادشاه مقتدرى مىرود، شايسته است كه رنگش زرد شود و بدنش بلرزد و اشكش روان شود.»(3)415
ب- ذكر و ياد خدا
امام حسين عليه السلام لحظهاى از ياد و ذكر خداوند متعال غافل نبود و حتى در شكم مادر نيز به تسبيح خداوند مشغول بود و فاطمه زهرا عليها السلام صداى تسبيح او را مىشنيد.(1)416 در روز عاشورا، هنگام حمله به دشمن، ذكر «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»(2)417 و هنگام احساس خطر مرگ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ(3)418 بر زبان جارى مىكرد. آن حضرت يكى از ريشههاى ولايت ستيزى را غفلت از ياد خدا مىشمرد و خطاب به لشكر يزيد مىفرمايد:
«لَقَدْ اسْتَحْوَذَ عَلَيكُمْ الشَّيطانُ فَأَنْسيكُم ذِكر اللَّه الْعَظِيم فتبّاً لَكُم وَ لِما تُرِيدُون».(4)419 «شيطان شما را احاطه كرده، پس ياد خداوند بزرگ را فراموشتان ساخته است ...»
ج- رضا و توكل
امام حسين عليه السلام در برابر خدا تسليم محض بود و در هيچ حالتى از او گلايه نمىكرد و در هر دو صورت كاميابى و ناكامىِ ظاهرى، خداوند را شاكر بود. آن حضرت كارهايش را تنها براى جلب رضايت خداوند انجام مىداد؛ همانطور كه هدف اصلى سفر به كربلا
را تحصيل رضاى الهى معرفى كرده، از خداوند درخواست توفيق مىكند.(1)420 امام حسين عليه السلام در طول سفر كربلا، خدا را تنها تكيهگاه خود مىداند و همواره با عبارات گوناگون اين مطلب توحيدى را بازگو مىكند. گاه مىگويد: «أَنْتَ رَبُّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَإِلَيْكَ أَنَبْنا وَإِلَيْكَ الْمَصيرُ». و گاه عرض مىكند: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبٍ»؛(2)421 يعنى خدايا! تو پروردگار ما هستى، بر تو توكّل مىكنيم، به سوى تو باز مىگرديم. خدايا! در هر مصيبتى تو تكيهگاه من هستى.
حسين عليه السلام عارفى بزرگ است كه عالم را محضر خدا مىداند و او را شاهد، حاضر و ناظر بر تمام امور و هستى معرفى مىكند و غفلت از اين مسأله را ريشه عصيان خداوند مىشمارد.
شخصى به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا، من آلوده گناه هستم و نمىتوانم از عصيان بگريزيم. مرا موعظه كن. (آن حضرت او را به حضور خداوند در همه جا و در همه حال توجه مىدهد) و مىفرمايد:
«به پنج كار بپرداز و هر چه خواستى گناه كن:
از نعمتهاى خداوند استفاده نكن، آنگاه به سوى گناه برو.
اگر مىتوانى از حكومت و سرپرستى پروردگار خارج شوى، گناه كن.
به جايى پناه ببر كه آفريدگارت تو را نبيند و بعد هر چه خواستى گناه كن.
اگر مىتوانى هنگام مرگ جان را به فرشته خدا تسليم ننمايى هر گناهى مىخواهى به جاى آور.
اگر مىتوانى وقتى تو را به شعلههاى دوزخ مىسپارند وارد نشوى هر اندازه مىخواهى عصيان كن.»(3)422 د: دعا
دعا درى از درهاى بركت و رحمت خدا است كه بر بندگان خاص و شايسته خود گشوده است تا بدينوسيله روح بندگى را در خود تقويت كنند و با او ارتباط نزديكتر داشته باشند. حسين عليه السلام در طول زندگى خود از اين نعمت الهى كاملًا بهرهمند بود و در مواقع مختلف به راز و نياز با خداوند متعال مىپرداخت نمونه بارز آن، دعاى معروف
عرفه است كه از آغاز تا پايان آن، مملو از معارف و برنامههاى انسانساز است. آن حضرت در اين دعا به ذكر صفات جمال و جلال، بيان نعمتها، اظهار فقر و كمال نيازمندى خود نسبت به كرم و رحمت خداوند پرداخته است و در آن، آنچه را كه پايه كمال نهايى انسان است از خداوند خواسته است. در فقرهاى از آن دعا عرض مىكند:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَخْشَاكَ كَأَنِّي أَرَاكَ»؛ «پروردگارا! توفيقى به من ده كه از تو بترسم؛ مانند آنكه تو را مىبينم.»
در روز عاشورا نيز با خداوند در قالب دعا به راز و نياز پرداخت و عرض كرد:
«اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبٍ، وَ أَنْتَ رَجَائِي فِي كُلِّ شِدَّةٍ، وَ أَنْتَ لِي فِي كُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بِي ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ ...».(1)423 «پروردگارا! در تمام غصهها و اندوهها، تو محلّ اتّكا و اعتماد من هستى و در هر گرفتارى و شدت، تو محلّ اميد من هستى و هر حادثهاى كه بر من فرود آيد و هر نازلهاى بر من وارد شود، تو محل اطمينان و استعداد من مىباشى.»
الف- بخشش
حسين بن على عليهما السلام از بخشدهترين مردم عصر خويش بود و هيچكس غير از معصوم با او قابل مقايسه نيست. از ويژگىهاى بخشندگى آن حضرت، حفظ شخصيت افراد، حيا در وقت كمك رسانىِ آشكار، و يارى رسانى پنهانى است.
بعد از شهادت، در پشت آن حضرت كوبيدگى مشاهده كردند. از امام سجاد عليه السلام پرسيدند: اين كوبيدگى از چيست؟ فرمود: اينها از اثر آن بارهايى است كه شبها به دوش مىگرفت و براى يتيمان و بيوه زنان مىبرد.(2)424 ميهمان را گرامى مىداشت. با فقرا مجالست داشت و آنها را سوار مىكرد و به
نيازهايشان رسيدگى مىكرد. برهنگان را مىپوشاند. گرسنگان را سير مىكرد و قرض مقروضين را مىپرداخت.
امام حسين عليه السلام شكر صدقه مىداد. پرسيدند چرا شكر؟ فرمود: من شكر را دوست دارم و خداى سبحان مىفرمايد شما هرگز به نيكى نمىرسيد مگر آنكه از آنچه دوست مىداريد انفاق كنيد.(1)425 ب- تواضع
امام به گروهى از فقيران برخورد، كه روى گليمى نشسته، پارههاى نان مىخورند، به آنان سلام كرد. آنان حضرت را به خوراك خود دعوت كردند. كنار آنان نشست و فرمود: «اگر خوراك شما صدقه نبود با شما هم خوراك مىشدم» سپس فرمود: برخيزيد تا به منزل برويم. حضرت آنان را (به منزل آورده) خوراك و پوشاك داد و به هر يك از آنان چند درهم عطا كرد.(2)426 و در روايت ديگر آمده است: آن حضرت در كنار گروهى از بندگان نشست و با آنان طعام خورد و فرمود: «إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ» و سپس آنان را به منزل خود دعوت كرد.(3)427 ج- عفو و گذشت
يكى از غلامان حضرت، مرتكب لغزشى شده بود كه امام دستور داد او را ادب كنند. غلام عرض كرد: مولاى من! خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: ... وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ ... امام فرمود: او را رها كنيد كه غيظ خود را فرو بردم. غلام عرض كرد ... وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ .... امام فرمود: تو را بخشيدم. غلام عرض كرد: ... وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ .... امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم و بعد دستور داد كه به او يك جايزه شايسته عنايت كنند.(4)428
ارتباط با دشمن
الف- سعه صدر و احسان
در برخورد با دشمنان نادان، با سعه صدر، نيكو و سازنده رفتار مىكرد. نمونهاش واكنش در برابر اهانت عصامبن مصطلق به آن حضرت است كه بعد از ناسزاگويى وى به آن حضرت و على عليه السلام فرمود:
«... از خداى سبحان براى خودم و تو آمرزش مىخواهم. اگر از ما كمك بخواهى، كمك مىكنيم و اگر از ما بخششى طلب كنى، مىبخشيم و اگر از ما هدايت بجويى، راهنمايىات مىكنيم.»
عصام مىگويد: چون خوشرفتارى امام حسين عليه السلام را ديدم، از كرده خود پشيمان شدم. حضرت به من فرمود: آيا اهل شامى؟ عرض كردم آرى. فرمود:
«خدا ما و شمارا نگه دارد، اكنون بىهيچ بيم و هراسى، حوايج و نيازمندىهايت را نزد ما بياور كه ان شاءاللَّه مرا در بهترين جايگاهِ گمان خود خواهى يافت.»
عصام مىگويد: (از اين رفتار بزرگوارانه امام شرمنده شدم) و از او خداحافظى نمودم در حالىكه بر روى زمين هيچ كس برايم محبوبتر از او و پدرش نبود.(1)429 ب- شجاعت
دلاورى آن حضرت در مقابله با ظالمان، غير قابل انكار است. مطالعه و دقت در رفتار و نحوه جنگ آن حضرت در روز عاشورا، مثل نظم دادن به لشكر، رعايت اصول نظامى، كندن خندق دور خيمهها و آتش روشن كردن در آن، نزديك هم بودن خيمهها، همه نشان از نباختن روحيه، اميد و ثبات فكرى آن حضرت دارد.
راوى مىگويد:
1) . منتهى الآمال، ج 1، ص 532
«هرگز شكسته و تنها ماندهاى را نديدم كه فرزندان و خاندان و يارانش را كشته باشند و با اين حال، دلدارتر و شجاعتر از حسين عليه السلام باشد. چون جنگجويان بر او حمله مىكردند. آنچنان دلاورانه بر ايشان تاخت كه بهسان گلّه بز مىرميدند (و با اينكه) سپاه دشمن سىهزار نفر بود (آن جناب) آنچنان به آنها يورش مىبرد كه همچون انبوه ملخها از هم گسسته و پراكنده مىشدند، باز بهجاى اول برگشته مىفرمود: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.»(1)430 ج- غيرت دينى
لحظهاى از اصول و مبانى خود در برابر ظالمان و بدعتگذاران كوتاه نيامد تا آنجا كه از مال و جان خود نيز گذشت. در روز عاشورا با صداى بلند فرمود:
«هرگز دست ذلّت (تسليم و بيعت) به شما نخواهم داد و مانند غلامان، اقرار به گناه نمىكنم (چراكه) خداوند و رسول او و اهل ايمان به آن راضى نيستند.»(2)431 د- جوانمردى
قبل از واقعه كربلا، حرّبن يزيد رياحى با هزار نيروى نظامى راه را بر امام حسين عليه السلام كه در مسير كربلا در حركت بود، بست ولى امام حسين عليه السلام ملاحظه كرد كه سپاه دشمن از تشنگى سخت در عذاباند. به جوانان خود فرمان داد، شتاب كنند و به آنها و اسبهايشان آب دهند. علىبن طعان محاربى مىگويد:
«من آخرين نفر از سپاه حرّ بودم كه به آنجا رسيدم، تشنگى بر من و مركبم چيره شده بود، چون حسين عليه السلام حال عطش من و مركبم را ديد، امر كرد تا شتر خود را بخوابانم، شتر را آب دادم و آن حضرت خود شخصاً با دست مباركش مشك آب را به دهان من گذاشت و سيرابم كرد.»(3)432
گستره علم و آگاهىِ آن حضرت را از رفتارها و گفتارهاى او، كه در قالب كلمات قصار، خطبهها، پاسخ به پرسشها و نامهها آمده است، بهخوبى مىتوان يافت. همانطور كه در پاسخ پرسشهايى كه پادشاه روم در مورد كهكشان و برخى از مسائل تكوينى ديگر از امام كرد، حضرت ضمن جواب به آنها، به دانش و احاطه فراوان خود نسبت به آيات آفاقى و انفسى چنين اشاره مىفرمايند:
«چيزهايى پرسيدى كه در مقايسه با منتهاى علم من، چونان خسى در گستره ناپيداى دريا هم نيستند.»(1)433 اخبار غيبى آن حضرت نيز دليل ديگرى بر فراوانى دانش آن حضرت است. مانند خبر شهادت خود به دست امويان در كربلا، شهادت فرزندان امام حسن عليه السلام و امثال آنها.
عبداللَّه بن عباس مىگويد:
«در حضور امام حسين عليه السلام نشسته بودم كه عرب باديه نشينى وارد شد و عرض كرد: شترم گم شده است و چيزى جز آن ندارم. تو فرزند پيامبرى، مرا به آن راهنمايى كن. حضرت فرمود: به فلانجا برو، شترت آنجاست و در برابر او شيرى ايستاده است. آن مرد به آن ناحيه رفت و شتر خود را همانگونه كه حضرت فرموده بود يافت.»(2)434 بهترين وسيله براى دستيابى بهگوشهاى از علوم بىكران آن حضرت، دعاى عرفه است. اين دعا در فرهنگ معصومين عليهم السلام، گذشته از راز و نياز با خداوند و ابراز بندگى و نيازمندى به درگاه الهى، شرح حالى است از ميزان آگاهى نسبت به حقايق هستى و پديدآورنده آنها و ارتباط آنها با يكديگر و با خداوند. بنابراين، دعا براى دعا كننده، هم
ابراز بندگى است و هم اخبار از حقايق و اين از ويژگىهاى معصومين عليهم السلام است. دعاى عرفه نيز چنين است كه در آن، حسين عليه السلام ميزان علم و آگاهى خود را نسبت به خداوند، اسماء و صفات، ويژگيها و افعال خداوند، ارتباط آنها با خدا، برنامههاى سعادت بخش در سيرالىاللَّه، مراتب بندگان عارف و ... را به نمايش مىگذارد.
در طليعه دعا، كه عرض مىكند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَيْسَ لِقَضَائِهِ دَافِعٌ وَ لا لِعَطَائِهِ مَانِعٌ وَ لا كَصُنْعِهِ صُنْعُ صَانِعٍ ...»؛ «سپاس خدايى را سزاست كه براى قضايش دافعى نيست و براى عطايش مانعى و هيچ اثرى همچون اثر او نيست»
و يا در اثناى دعا عرض مىكند: «... تُسَبِّحُ لَكَ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ ...»؛ «هفت آسمان تسبيح مىگويد و هفت زمين و هر كه در آنهاست نيز تسبيحگويند و همه چيز تسبيحگوى تو هستند.» اين كلمات و كلمات ديگر دعا، همه نشانگر آن است كه امام حسين عليه السلام به آن حقايق دست پيدا كرده و از ويژگىهاى آنها آگاه است و اندكى از بسيار، در كلامش موج مىزند.
ارتباط ويژه امام حسين عليه السلام با پروردگار متعال، موجب احاطه او بر عالم تكوين و اسرار هستى شده بود كه گاه در جهت صلاح امت اسلامى، از سلطه خود بر علل و اسباب، به صورت كرامات و معجزات استفاده مىكرد كه تاريخ نمونههايى از آنها را ثبت و ضبط كرده است.
سخن گفتن طفل شيرخوار
صفوان بن مهران گويد:
«از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: در زمان امام حسين عليه السلام دو نفر درباره مادر و فرزندى، با هم كشمكش داشتند، هر كدام مىگفتند: اين از آنِ من است.
در آن هنگام گذرِ امام حسين عليه السلام بر آن دو افتاد و پرسيد: درباره چهچيزى به
همديگر ناسزا مىگوييد؟ يكى گفت: اين زن از آنِ من است. ديگرى نيز گفت: اين بچه از آن من است. حضرت به اولى فرمود: بنشين و خطاب به آن زن فرمود:
اى زن، پيش از آنكه خدا آبرويت را ببرد، واقعيت مطلب را بگو، عرض كرد: اين مرد شوهر من است و اين بچه نيز از آن اوست و آن مرد (دومى) را نمىشناسم.
حضرت (خطاب به پسربچه) فرمود: اى كودك، اين زن چه مىگويد؟ به اذن خداى متعال سخن بگو. طفل (به سخن آمد و) گفت: من نه فرزند اين هستم و نه فرزند آن و پدرم چوپانى است كه در فلان قبيله است. حضرت فرمان داد تا زن را عقوبت كنند.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: پس از آن، ديگر كسى نشنيد كه آن پسربچه (در آن سن) سخن گويد.»(1)435 از ميان رفتن تب
زرارةبن اعين مىگويد: امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوار خود نقل كرده است:
«امام حسين عليه السلام به عيادت مريضى تب دار (عبداللَّه بن شدّاد ليثى) رفت، چون از در وارد شد، تب او زايل شد. عرض كرد: حسين جان! خشنودم از اين كرامات كه به شما عطا شده است. تب از شما مىگريزد! امام فرمود: به خدا سوگند، خداى سبحان هيچ چيزى را نيافريده مگر آنكه فرمانبرى از ما را به آن دستور داده است.»(2)436
امام حسين عليه السلام در هيچيك از مراحل زندگى خود؛ چه پيش و چه پس از امامتِ خود، نسبت به مسائل سياسى بىتفاوت نبود و همواره به صورتهاى مختلف به انتقاد،
افشاگرى و روشنگرى در مورد مفاسد حكّام غاصب مىپرداخت. آن حضرت در زمان امام حسن عليه السلام، تابع آن امام هُمام بود و بنابر شرايط صلح امام حسن عليه السلام، اقدام عملى بر ضدّ معاويه، كه غاصب حكومت و خلافت بود، نكرد ولى در زمان امامت خود كه از سال پنجاهم هجرى آغاز شد و ده سالِ آن همزمان با تداوم غصب خلافت توسط معاويه بود، اقدامات سياسى ويژه و حساب شدهاى عليه سياستهاى حكومتى در جهت حفظ اسلام و مسلمانان از انحراف انجام داد.
معاويه، به نام اسلام و خليفه مسلمين، بر جان و مال و عقيده مردم مسلّط شد و به احياى تبعيضهاى نژادى و رقابتهاى قبيلهاى پرداخت. به جعل احاديث و تفسير و تأويل آيات قرآن براى وجهه شرعى بخشيدن به حكومت خود اقدام كرد. به ترويج فرقههاى باطل؛ نظير جبريه و مرجئه، براى تضعيف مبانى اعتقادى مسلمانان دست زد. مسلمانان را نسبت به مكتب علوى، كه منادى اسلام راستين بودند، بيگانه كرد و اهلبيت را در نظر آنان ظالم جلوه داد و بالاخره افراد مؤثر، متفكّر و متديّن مانند حجربنعدى، عمرو بن حمق خزاعى را به قتل رسانيد.(1)437 و اما اقدامات سياسى آن حضرت در زمان معاويه عبارت بودند از:
امام حسين عليه السلام با خطبهها و نامههاى فراوان به معاويه، انزجار خود را نسبت به فعاليتهاى او اعلام كرد و بارها نسبت به بدعتگذارىها، مفاسد مالى، كشتار شيعيان و بهويژه معرفى يزيد به عنوان وليعهد، به شدت معترض شد و اذهان آزادى خواهان را متوجه انحراف حكومت معاويه كرد. نمونهاش پاسخ نامه آن حضرت به معاويه است كه در آن نوشت:
«افراد ظالمى كه اطراف تو را گرفتهاند، داخل در حزب ستمكاران و اعوان شيطاناند. آيا تو حجربنعدى و اصحاب او را كه از اهل عبادت و زهد بودند
1) . سيره پيشوايان، ص 146
نكشتى؟ حجر و ياران او براى دفع بدعت و امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند و تو از روى ظلم آنان را كشتى. آيا تو قاتل عمرو بن حمق، كه از شدت عبادت پيشانىاش پينه بسته بود، نيستى؟ ... تو ادعا نكردى كه «زياد» فرزند ابوسفيان است و حال آنكه پيامبر فرمود: «الولد للفراش» و تو او را بر مردم مسلّط ساختى و او بر مسلمانان سخت گرفت و پاى آنان را بريد و آنان را بر شاخههاى درخت آويخت ...
تو اكنون كودكى (يزيد) را براى امارت و حكومت اختيار كردهاى كه همواره شراب مىخورد و با سگها بازى مىكند و من مىبينم كه خود را به هلاكت انداختى و دينت را نابود كردى و ملت را خوار ساختى.»(1)438 آن حضرت در مدينه، در حضور معاويه نسبت به ولايتعهدى يزيد اعتراض كرد و خطاب به معاويه فرمود:
«آنچه درباره كمالات يزيد و لياقت وى براى اداره امور امّتِ اسلامى گفتى فهميدم. تو يزيد را چنان توصيف كردى كه گويى شخصى را مىخواهى بشناسانى كه زندگى او بر مردم پوشيده است ... نه، يزيد آنچنانكه بايد خود را نشان داده و باطن خود را آشكار ساخته است ... يزيد چون سگباز، كبوتر باز و بوالهوسى است كه عمرش را با ساز و آواز و خوشگذرانى سپرى مىكند.»(2)439 2. احقاق حق
امام حسين عليه السلام در جهت تضيف حكومت معاويه و تقويت بنيه مالى مخالفان حكومت او، گهگاه دست به مصادره اموال عمومى مىزد. در تاريخ آوردهاند كه آن حضرت اموالى را كه از يمن براى معاويه مىبردند تصرف كرده و آن را ميان نيازمندان بنىهاشم و ديگران تقسيم نمود سپس به معاويه نوشت:
«از حسينبن على به معاويةبن ابىسفيان. اما بعد، گذر كاروانى بر ما افتاد كه اموال و پوشاك و عنبر و عطرهايى را براى تو مىآورد تا آنها را در خزائن دمشق بسپارى و پس از نوشيدن (وتصرّف) نخستين خود، آنها را به فرزندان پدرت بخورانى. من به آن نياز داشتم و آن را تصرف كردم، والسلام.»(1)440 3. تربيت ياران
امام حسين عليه السلام از روزهاى نخستين امامت خويش، به تربيت ياران و اصحاب آگاه و امين در جهت حفظ حريم مكتب اسلام پرداخت. آن حضرت در ضمن نامهها و سخنرانىهاى خود، به آماده سازى افرادش مىپرداخت و هنگامى كه خطابهاى ايراد مىكرد، از حاضران مىخواست تا مطالب را به ديگران برسانند و نيز با بزرگان و صاحبان نفوذ عراق و حجاز در ارتباط بود. عمرو بن عثمان، جاسوس معروف دستگاه اموى در مدينه طى گزارشى به معاويه چنين نوشت:
«چندى است جمعى از مردان عراق با حسينبن على ديدارهاى مرموز دارند، بهعلاوه خود اطلاع يافتهام كه افراد سرشناس حجاز نيز وقت و بىوقت با وى در تماس هستند. دور نيست كه نتيجه اين گفت و شنودهاى سياسى، بعدها به صورت طوفانى جلوه كند.»(2)441
با مرگ معاويه در سال 60 هجرى(3)442 فرزندش يزيد، بنابر تمهيداتىكه معاويه از پيش به عمل آورده بود، خلافت را به عهده گرفت و در اين زمان حسين عليه السلام شرايط قيام مسلّحانه بر ضدّ حكومت بنىاميه را مهيّا ديد و آن زمينهها كه لابلاى سخنان
امام حسين عليه السلام در طول حركت خود، بر ضدّ بنىاميه به وفور آمده است.، خلاصهاش دورى مسلمانان از دين (قرآن و سنت نبوى) بود كه در سه موضوع كلّى قابل طرح است:
الف- عوام و توده مردم
بعد از وفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، مردم به خاطر آموزههاى غلط از ناحيه خلفا، روزبروز از دين فاصله گرفتند بهطورى كه در مرز زمان جاهليت قرار گرفتند و فرهنگ جاهليت ريشههاى خود را در فرهنگ و جان مردم محكم مىكرد و مظاهر آن در برنامههاى زندگى مردم نمودار شد.
خلفا بهويژه عثمان و معاويه، مردم را به دنياگرايى و دنيامحورى سوق دادند؛ بهطورى كه براى رسيدن به آن، حاضر به هر كارى، حتى قتلِ بهترين انسانها بودند.
همانطور كه عبداللَّه بن عمربن خطاب و عمربن عبدالرحمن مخزومى در مكه بهطور جداگانه در محضر امام حسين عليه السلام به اين مسأله تصريح كردند و گفتند: مردم بهويژه مردم مكه و كوفه، بندگان پول و دنيا هستند و به خاطر رسيدن به آن، با تو دشمن خواهند شد.
همچنين عمربن سعد دليل مخالفت خود با امام حسين عليه السلام را حفظ اموال خود و رسيدن به آرزوهاى دنيايىِ بيشتر معرفى مىكند.(1)443 2. قساوت قلب و حرام خوارى
امام حسين عليه السلام مردم زمان خويش را به مردم زمان بنىاسرائيل تشبيه مىكند كه اينان در قساوت قلب مانند آنان هستند.(2)444 همانطور كه ريشه حقگريزى آنان را لقمه حرام و قساوت قلب آنان معرفى مىكند:
«وَ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ فَطَبِعِ اللَّهُ عَلىَ قُلُوبِكُمْ ...».
«شكمهاى شما از حرام پرگشته و خداوند بر دلهاى شما مهر زده است.»
آنحضرت در روز عاشورا خطاب به لشكر يزيد، ماهيت آنان را چنين بيان مىكند:
«و (شماييد) تخريبكنندگان قرآن وخاموشگران سنت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله وكشندگان فرزندان انبيا و نابود كنندگان خاندان اوصيا ... شما بر پسر حرب (ابوسفيان و معاويه) و پيروانش تكيه مىكنيد و ما را تنها مىگذاريد.»(1)445 ب- خواص
از ويژگىهاى خواص در زبان امام حسين عليه السلام، بىخبرى نسبت به اوضاع زمان، بىتفاوتى، دنياگرايى و ترس از كشته شدن بود كه موجب تسلّط بيشتر بنىاميه بر مسلمانان شد.(2)446 ج- غصب خلافت
امام حسين عليه السلام بنابر تصريح پيامبر، خلافت را حق مسلّم خود مىدانست و بنابر قرارداد صلح ميان امام حسن عليه السلام و معاويه، بايد اين مقام بعد از مرگ معاويه به آن حضرت مىرسيد. از اين رو خلافت يزيد شرعاً و قانوناً غصب بود و امام حسين عليه السلام بر خود لازم مىديد تا بر ضدّ او قيام كند و از طرفى بر اساس معيار شايسته سالارى، آن حضرت خود را برتر از يزيد و امثال او مىدانست؛ همانطور كه خطاب به «وليد بن عتبه» كه از امام حسين عليه السلام براى يزيد درخواست بيعت مىكرد، فرمود:
«يزيد مردى تبهكار، شرابخوار و كشنده انسانهاى محترم (و پاك) است و
آشكارا گناه مىكند و مثل من، با چون او هرگز بيعت نخواهد كرد. ليكن ما صبح مىكنيم و شما نيز صبح كنيد، ما انتظار مىكشيم و شما نيز انتظار بكشيد تا (ببينيم) كدام يك به جانشينى رسولخدا به بيعت سزاوارتريم.»(1)447 امام حسين عليه السلام بيعت با يزيد را زير بار ذلّت و بردگى رفتن، مخالفت با فرمايش رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مىدانست كه فرمود: «خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است»(2)448 و از طرفى حكومت يزيد را جز تباهى، فساد و دورى مردم از دين و برگشت به جاهليت، چيز ديگرى نمىديد، از اين رو، خود را مهيّاى قيام بر ضدّ بنىاميه كرد.
هدف قيام امام حسين عليه السلام، اصلاح جامعه اسلامى از وجود انواع فساد مالى، سياسى، فرهنگى اجتماعى و دينى بود. آن حضرت خود در اين زمينه مىفرمايد:
«من از روى هوى و سركشى و تبهكارى و ستمگرى قيام نكردم. تنها انگيزه من، سامان بخشى به كار امت جدم رسول خداست، مىخواهم به نيكىها فرمان دهم و از بدىها بازدارم و روش جدّ خود و پدرم علىبن ابىطالب عليه السلام را دنبال كنم.»(3)449 و باز مىفرمايد:
«اينان مردمى پابرجا در پيروى شيطاناند و به فرمان خداى رحمان عمل نمىكنند و در زمين فساد را رواج داده، حدود خداوندى را لغو كردهاند. شراب مىنوشند و اموال فقرا مساكين را ويژه خود ساختهاند و من سزاوارترم كه به يارى دين خدا برخيزم و آيين او را گرامى داشته، در راهش جهاد كنم.»(4)450
و يا مىفرمايد:
«هان! اى مردم، همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هركه فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرامهاى خدا را حلال مىشمرد، پيمان خدا را مىشكند، با سنت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مخالفت كرده، در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار مىكند و او با كردار و گفتار خود بر او نشورد، بر خداست كه او را در جايگاه (پست و عذاب آور) آن ستمگر درآورد. بدانيد اينان به پيروى شيطان چسبيده و اطاعت خداى رحمان را ترك گفته، شبههها را آشكار ساخته، حدود الهى را تعطيل كرده، بيتالمال را به انحصار خود درآورده، حرام خدا را حلال و حرام خدا را حرام ساختهاند و من از هركس ديگر سزاوارترم كه بر اينان بشورم و در برابرشان بايستم.»(1)451 آن حضرت در منا فرمود:
«پروردگارا! اين حركت نه به خاطر رقابت بر سر حكومت و قدرت و نه به منظور به دست آوردن مال دنياست، بلكه به خاطر آن است كه نشانههاى دين تو را به مردم نشان دهم و اصلاحات را در كشور اسلامى اجرا كنم تا بندگان ستمديدهات از چنگال ظالمان در امان باشند و واجبات و احكام و سنتهاى تعطيل شده تو دوباره اجرا گردد.»(2)452
حركت خونين امام حسين عليه السلام بر ضدّ ظلم و فساد بنىاميه، آثار مثبت و فراوانى در جهان اسلام و حتى در دنياى غير مسلمان، در دورانهاى گوناگون، در پى داشت كه بهطور خلاصه به آنها اشاره مىشود:
نمونه آن قيام مردم مدينه در سال 63 هجرى، قيام توّابين در سال 65 به رهبرى مختار ثقفى، قيام زيد بن على عليه السلام در سال 121 در كوفه، قيام يحيىبن زيد در خراسان و قيامهاى علويان در مازندران و قيام سربداران است.
افشاى ماهيت بدعت گذاران.
قطع نفوذ بنىاميه بر افكار مردم.
توجه مردم به اهلبيت عليهم السلام.
زنده شدن روح مقاومت در برابر مفاسد.
احساس شرمسارى در جامعه به خاطر يارى نكردن حق و كوتاهى در انجام وظيفه.
ايجاد روحيه شهادتطلبى.
احياى فضايل و خوبىها و نشان دادن چهره زشت بدىها.
مطالعه در گفتار و رفتار امام حسين عليه السلام در طول حركت عليه حكومت يزيد، داراى پيامهاى مهم و قابل توجهى است كه عمل به آنها توسط مسلمانان، هدف امام عليه السلام از قيام را تأمين خواهد كرد:
اطاعت از رهبرى.
حفظ ارزشها.
حساسيت نشان دادن در برابر افكار انحرافى.
لزوم طرد نامحرمان از اركان حكومت.
عمل به وظيفه به عنوان يك اصل.
آن حضرت در روز عاشورا خطاب به دشمنان فرمود:
«آگاه باشيد كه من اتمام حجت كردم و نويدتان دادم با همين آمادگىِ ناچيز و يارانِ اندكِ خود، با شما پيكار مىكنم. سپس اين اشعار را سرود: اگر دشمن را
بشكنيم كه پيروزيم و اگر مغلوب شويم باز شكست نخوردهايم كه در خوى ما ترس نيست بلكه اين اجل و نوبت واپسين است.»(1)453 6. لزوم رعايت تقوا.
آن حضرت در روز عاشورا خطاب به ياران، آنان را به رعايت تقوا سفارش مىكند و مىفرمايد:
«توشه برگيريد كه بهترين توشه تقواست، پس تقواى الهى پيشه خود سازيد كه اميد است رستگار شويد.»(2)454 7. اهميت دادن به حقالناس.
امام حسين عليه السلام پيش از حركت، كسى را مأمور كرد تا در ميان يارانش ندا دهد كه هر كس بدهى دارد (و حق مردم بر گردن اوست) نبايد با من به پيكار آيد، هركس با بدهى بميرد و راهى براى پرداخت آن نينديشيده باشد، در آتش درآيد.(3)455 8. اهتمام به نماز.
زير بار ذلّت نرفتن.
بندگى خدا را مهم شمردن.
صبر و استقامت.
امام حسين عليه السلام بارها، ياران خود را، با اينكه بهترين انسانهاى روى زمين بودند، به صبر و استقامت دعوت كرد و اين نشان مىدهد كه صبر و استقامت شرط لازم موفقيت در راه حسين عليه السلام است.
لزوم امر به معروف و نهى از منكر
شهادتطلبى، جوانمردى، شجاعت و دلاورى، ايثار و گذشت و وفادارى از
لوازم حسينى بودن است.
حفظ دين (قرآن و سنت نبوى) بهاى سنگينى دارد و گاه براى آن بايد از جان و مال گذشت.
اصلاح جامعه امكان ندارد مگر آنكه اصلاحگران خود قبلًا اصلاح شده باشند.
حاكم اسلامى بايد عادل، متّقى و ملتزم به دستورات دين باشد. همانطور كه فرمود: زمانى كه كسى مثل يزيد عهدهدار حكومت باشد، بايد فاتحه اسلام را خواند.(1). تحف العقول، ص 17(2)456 و باز در پاسخ نامه مردم كوفه نوشت: به جانم سوگند، كسى شايستگى امامت را دارد كه جز به قرآن حكومت نكند و بر هواى نفس خويش غالب باشد و خويشتن را وقف دين كند.(3)457 17. دنياگرايى و دنيامدارى، آفت حسينى بودن است.
زنده بودن مهم نيست، چگونه زنده بودن مهم است.
بعد از مرگ معاويه، يزيد خلافت را غصب كرد و از مسلمانان با نيرنگ و زور بيعت گرفت. امام حسين عليه السلام از بيعت با او خوددارى كرد. آن حضرت در شامگاه 28 رجب سال 60 هجرى از مدينه خارج و براى اداى مناسك حج به مكه وارد شد. خبر بيعت نكردن و نيز ورود آن حضرت به مكه به گوش مسلمانان، بهويژه مردم كوفه رسيد. آنان نامههاى بسيارى به امام نوشتند و از آن حضرت درخواست كردند تا به كوفه آمده، زمام امور را بهدست گيرد و آنان متعهد شدند تا او را يارى كنند. حضرت، پسر عمو و نماينده خود مسلمبن عقيل را براى آزمايش وفادارى آنان بهكوفه فرستاد ولى آنان او را تنها گذاشتند.
امام در مكه احساس امنيت نكرد و در روز هشتم ذىحجه، مكه را به طرف عراق ترك
كرد و بعد از طى منازل بسيار، در روز پنجشنبه، دوم ماه محرم سال 61 هجرى، به سرزمين كربلا رسيد. سپاه يزيد از شاميان و كوفيان راه را بر او بستند. آن شبپرستان در روز دهم ماه محرم، چنگال بر چهره آفتاب تابناك امامت زدند و خون پاك آن حضرت و 72 يار باوفايش را بر زمين داغ كربلا ريختند، به خيال اينكه شهادت آن حضرت، رفع همه موانع بر سر راه دنياگرايى و دنياپرستى آنان است.
معصومان عليهم السلام بر زيارت، گريه، احيا وبزرگداشت نام حسين عليه السلام بسيارتأكيد كردهاند؛ چهاينكه، عاشورا ومحرّم، مشعلىاست فروزان برسر راه تمام آزادى خواهان و حقطلبان و نماد و مظهرى است جاودانه براى ظلم ستيزان و عدالت خواهان، كه هركس اين ارتباط را با تفكّر و تأمل برقرار كند، به اهداف عالى محرّم و عاشورا بيشتر نزديك شده است.
و اما گريه بر حسين عليه السلام گريه پيوند و عهد و اعلان آمادگى درونى براى فرمانبرى و اطاعت از آن حضرت است. ريختن اشك، اعلام وفادارى نسبت به اهداف مقدس حسينبن على ابراز پيوند با مكتب و راه اوست. گريه براى حسين عليه السلام براى حسينى شدن است؛ چه اينكه، گريه زبان گوياى دل، احساسات پاك، علايق و تمايلات درونى دوستدار حسين است كه آن حضرت و راه او را با تمام وجود خواستار است.
گريه هم علامت است و هم علت، علامت پيوند است و علّتِ آمادگى بيشتر براى مبارزه با فساد و سببِ اميدوارى است براى رسيدن به هدف و آمادگىِ عاطفى است براى هرگونه فداكارى و ايثار در راه حسين عليه السلام. زيارت و گريه، نوعى تبرّى و اعلان انزجار و تنفّر از هرگونه منكر، نفاق، كفر و بدعت است؛ چرا كه اشك بر سيدالشهدا و شهيدان بزرگ، اشتياق به شهادت را به همراه دارد و خوى حماسه را در وجود انسان زنده مىكند و در جامعهاى كه افراد آن چنين باشند، جايى براى بدعت، كفر، نفاق و هرگونه انحراف نخواهد ماند.
كيفيت زيارت امام حسين عليه السلام، كه در مفاتيحالجنان به تفصيل ذكر شده، داراى
ثواب بسيار است؛ از جمله آنكه، زيارت آن حضرت معادل حج، عمره، جهاد در راه خدا، باعث مغفرت و اجابت دعاها، موجب طول عمر، حفظ بدن از بلاها و زيادى روزى، رفع غم و آمرزش گناهان و ... مىشود.(1)458 گريه براى حسين عليه السلام داراى آثار فردى و اجتماعى بسيارى است كه به چند روايت بسنده مىشود:
قالَ الرِّضا عليه السلام: «فَعَلَى مِثْلِ الْحُسَيْنِ فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ، فَإِنَّ الْبُكَاءَ عَلَيْهِ يَحُطُّ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ ...»؛(2)459 «براى مثل حسين عليه السلام بايد گريه كنندگان گريه كنند؛ چرا كه گريه بر آن حضرت، گناهان بزرگ را محو مىكند.»
قالَ رَسُولُاللَّه صلى الله عليه و آله: «أَلا وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى الْباكِينَ عَلَى الْحُسَينِ رَحْمَةً وَ شَفَقَةً»؛(3)460 «آگاه باشيد كه خداوند بر گريه كنندگان براى حسين عليه السلام از روى رحمت و مهربانى درود مىفرستد.»
قالَ الصّادِق عليه السلام: «إنَّهُ لَيَرى مَنْ يَبْكِيهِ فَيَسْتَغْفِرُ لَهُ رَحْمَةً لَهُ».(4)461 «همانا حسين عليه السلام كسى را كه براى او گريه مىكند، مىبيند و به خاطر رحمت بر او برايش استغفار مىكند.»
«قال اللَّه سبحانه لموسى عليه السلام: «يا مُوسى ... وَ اعْلَمْ أَنَّهُ مَنْ بَكَى أَوْ أَبْكى أَو تَبَاكَى، حَرَّمْتُ جَسَدَهُ عَلَى النَّارِ».
«اى موسى، بدانكه هركس براى حسين گريه كند يا بگرياند، يا وانمود به گريه كردن كند، بدنش را بر آتش حرام كردم.»(1). بحارالأنوار، ج 44، ص 307(2)462 5. شادمانى در قيامت
قالَ رَسُولُاللَّه صلى الله عليه و آله: «يا فاطِمَةُ كُلُّ عَينٍ باكِيةٌ يَوْمَ الْقِيامَةِ، إِلّا عَينٌ بَكَتْ عَلى مُصَابِ الْحُسَيْنِ فَإِنَّها ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ(3). عبس: 39(4)463 بِنَعِيم الْجَنَّةِ».(5)464 «اى فاطمه، هر چشمى در روز قيامت گريان است، مگر چشمى كه براى مصيبت حسين عليه السلام گريه كرده باشد كه به وسيله نعمتهاى بهشت خندان و شادمان خواهد بود.»
در سايه ابوالفضل عليه السلام
عبدالرحيم اباذرى
عباسبن علىّبن ابىطالب عليهما السلام روز چهارم شعبان سال 26 هجرى قمرى، در شهر مدينه، از مادرش فاطمه، معروف به امّالبنين متولد شد.(1)465 در اين روز امام على عليه السلام نوزاد را در آغوش گرفت، اذان و اقامه بر گوشهايش خواند و اسم عمويش عباسبن عبدالمطّلب را براى وى برگزيد. سپس در حالى كه دستها و بازوان نونهال را مىبوسيد، چشمهايش پر از اشك شد و فرمود:
«گويا مىبينم كه اين دستها در يومالطفّ، در كنار شريعه فرات، در راه دفاع از دين خدا، از بدن جدا مىشود.»(2)466 عباس، از طرف پدر، به قبيله بنىهاشم گره مىخورد كه سرآمد قبايل عرب و جامع تمام فضايل و مناقب اخلاقى به شمار مىآمدند و از جانب مادر از قبيله «بنى كلاب» بود كه بيشتر شخصيّتهاى آن، در شجاعت، جوانمردى و جنگاورى در ميان عرب زبانزد بودند.(3)467 پس از شهادت فاطمه زهرا عليها السلام، عقيل كه آشنا به تبار عرب بود، اين شير زن را براى برادرش امام على عليه السلام انتخاب كرد تا براى آن حضرت فرزندى دلاور، با وفا و با
ادب به ارمغان آورد. فاطمه كلابيه آن روز اگر چه به عنوان همسر، وارد خانه امير مؤمنان عليه السلام شد اما هميشه نسبت به فرزندان آن حضرت خود را خدمتگزار و كنيز مىدانست و سعى و توان خويش را به كار گرفت تا آنان در فراق مادرشان، احساس بىمادرى و يتيمى نكنند. او خود را كنيز فرزندان فاطمه عليها السلام مىدانست و چون پسرش عباس به دنيا آمد، حلقه غلامى به گردنش آويخت و او را بهگونهاى تربيت كرد تا حسين را مولى و آقاى خود بداند و از خطاب با عنوان برادر از آنان حيا كند. امالبنين براى امام على عليه السلام علاوه بر عباس، سه فرزند برومند و شجاع ديگر به نامهاى: عبداللَّه، جعفر و عثمان به دنيا آورد.(1)468 مورّخان نوشتند: روزى كه عباس در دامن پدر بود، امام آستينهاى او را كنار زد و در حال اندوه و گريه از بازوان فرزندش بوسه برداشت. امّالبنين سخت حيرت زده شد و از علت اين كار پرسيد. گويا حضرت در پاسخ فرمود:
«به ياد صحنههاى غمانگيز كربلا افتادم و به سرنوشت اين داستان گريستم.»
امّ البنين توضيح خواست و امام واقعه كربلا را به تفصيل بيان كرد و سپس خطاب به همسرش فرمود: فرزندت عباس نزد خداى تبارك و تعالى منزلى بس بزرگ خواهد داشت و در عوض اين دستان بريده شده، دو بال به او هديه خواهد شد كه در بهشت پرواز كند و با ملائك همراز شود. امّ البنين وقتى اين خبر را شنيد از سرنوشت دلبندش خرسند شد.(2)469
عباسبن على عليهما السلام ايام كودكى را پشت سر گذاشت. وقتى به سن جوانى رسيد با «لبابه» دختر عبداللَّه بن عباس بن عبدالمطّلب ازدواج كرد و از وى صاحب دو فرزند، به
نامهاى: فضل و عبداللَّه شد، به همين سبب آن حضرت به ابوالفضل شهرت يافت.(1)470 علاوه بر آن، برخى نيز از يك دختر و سه پسر ديگر به اسامى: قاسم، محمد و حسن از همسر دوم وى كه امّ ولد بود، نام مىبرند و از اين رو، كنيه ديگرى با عنوان «ابوالقاسم» برايش نقل مىكنند.(2)471 ابوالفضل از نظر جسمانى، بسيار خوش اندام، زيبا و تنومند بود و از قدرت بدنىِ زيادى بهرهمند بود. در باره قامت بلندِ وى نوشتهاند: وقتى بر روى اسب جاى مىگرفت، پاهايش بر زمين كشيده مىشد.(3)472 القابى مانند: قمر بنى هاشم، سقّا، باب الحوائج، سپهسالار، علمدار، عبد صالح و طيّار، از جمله لقبهاى مشهور عباس بن على به شمار مىآيند.(4)473 هر يك حكايت از بُعدى از شخصيت ظاهرى و معنوى او دارند. عباس چهارده ساله بود كه شاهد پيكر خونين و شهادت پدر در مسجد كوفه شد. در سن 24 سالگى در ماتم شهادت مولى و برادر بزرگش امام حسن مجتبى عليه السلام به سوگ نشست و بعد از ده سال كه به سن 35 سالگى پاى مىنهاد، آماده جانفشانى در ركاب مولايش امام حسين عليه السلام و نقش آفرينى در واقعه كربلا بود؛ چنانكه در روز عاشورا شجاعانه وارد ميدان نبرد با دشمنان دين خدا شد و در دفاع از حريم حرم امام حسين عليه السلام، دستانش را از دست داد و در نهايت به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
عباس از نظر ويژگىهاى ظاهرى و جسمى، سرآمد جوانان بنىهاشم بود اما قدرت ظاهرى و جسمىِ تنها، هرگز نمىتواند رمز موفقيت و عامل پيروزى و قهرمانى انسان بر سرِ دو راهىهاى زندگى باشد، بلكه هر انسانى نياز شديد به اوصاف معنوى ديگرى
دارد كه بايد قبلًا در محيط خانواده و مراكز آموزشى به تدريج در وجود او شكوفا شود تا در مراحل سرنوشتساز زندگى به ياريش بشتابد. وقتى در باره شخصيت حضرت ابوالفضل كاوش مىكنيم، اين اوصاف را به وضوح در وجود شريفش مىبينيم. اين شاخصهاى معنوى است كه در شكلگيرى شخصيتِ منحصر به فرد عباس، مهمترين و اساسىترين نقش را بر عهده داشتند و در واقع قدرت بازو و نيروى جسمانى او را هدايت و فرماندهى كردهاند.
شايد به همين سبب بود كه ائمه اطهار عليهم السلام وقتى سخن از عمويشان عباس به ميان مىآوردند، چندان عنايت به ويژگىهاى ظاهرى او نكردند بلكه بيشتر به اوصاف معنوى ابوالفضل تأكيد داشتند. در اينجا به چند نمونه از اين اوصاف را از لسان مبارك امام سجّاد و امام صادق عليهما السلام مرور مىكنيم:
الف- قال على بن الحسين عليه السلام: «رحم اللَّه العباس، فلقد آثر و أبلى و فَدى أخاه بنفسه حتّى قطعت يداه فأبدله اللَّه بهما جناحين، يطير بهما مع الملائكة في الجنّة كما جعل لجعفربن أبيطالب و إنّ للعباس عند اللَّه تبارك و تعالى لمنزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة».(1)474 ب- قال الصادق عليه السلام: «كانَ عَمّنا عَبّاس، نافِذُ الْبَصِيرَةِ، صلب الإيمان، جاهَدَ مَع أبي عَبْدِاللَّه و أبلى بلاءً حسناً و مَضى شهيداً و ...»(2)475 ج: در زيارتنامه حضرت ابوالفضل كه از قول امام صادق عليه السلام روايت شده، تعابيرى بس بلند و والا بهكار رفته است. به بخشهايى از آن، كه در توصيف او است بسنده مىكنيم:
«السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عَلَيْهِمُالسَّلامُ ... أَشْهَدُ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى مَا مَضَى عَلَيْهِ بِهِ
الْبَدْرِيُّونَ الْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، الْمُناصِحُونَ لَهُ فِي جِهادِ أَعْدائِهِ، الْمُبَالِغُونَ فِي جِهَادِ نُصْرَةِ أَوْلِيَائِهِ، الذَّابُّونَ عَنْ أَحِبَّائِهِ ...
أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ وَ أَعْطَيْتَ غَايَةَ الْمَجْهُودِ ...
أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْكُلْ وَ أَنَّكَ قَدْ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِكَ، مُقْتَدِيا بِالصَّالِحِينَ وَ مُتَّبِعا لِلنَّبِيِّينَ ...».(1)476 د: در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان مبارك حضرت مهدى عليه السلام، ابوالفضل اينگونه توصيف شده است:
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْفَضْلِ الْعَبَّاسَ ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، الْمُوَاسِيَ أخاهُ بِنَفْسِهِ، الآخِذ لِغَدِهِ مِن امْسِهِ، الفادي له، الواقي الساعي إَلَيهَ بمائة، الْمَقْطُوعَة يَداه».(2)477 از مجموع روايات و متون زيارتى، كه در مورد حضرت ابوالفضل عليه السلام از ساحت مقدس معصومين عليهم السلام صادر شده است، به خوبى استفاده مىشود، كه اين شخصيت بزرگ، داراى اوصاف برجسته انسانى؛ از جمله 1. ايمان راسخ 2. روشنبينى و تيزهوشى 3. مجاهدت در راه خدا 4. صبر در معصيت 5. ايثارگرى 6. وفا دارى 7. فداكارى و جانبازى 8. عبوديت 9. صلاح و رستگارى 10. فرمانبردارى از خدا و رسول و ائمه عليهم السلام 11. خير خواهى امّت 12. دفاع از حريم اولياء اللَّه و ... بود و تنها اين اوصاف و فضايل اخلاقى توانست او را به اوج قلّه سر بلندى و سرافرازى برساند و به قدرت بدنى و جسمانى او جهت الهى و عرفانى بدهد و گرنه چه بسيار افراد جنگجويى در لشكر مقابل حضور داشتند كه قدرت بازوى آنها به مراتب از قدرت قمر بنى هاشم بيشتر بود، اما آنها به جاى فضايل اخلاقى به منجلاب رذايل افتادند و به صفتهاى حيوانى و شيطانى آلوده شدند.
شخصيت بارز و كامل ابوالفضل عليه السلام كه جامع تمام فضايل و مناقب اخلاقى بود، اين فرصت را به وى داد كه بتواند در وضعيت بسيار حساس و سرنوشت ساز و واقعه عاشورا تصميم صحيح، بهجا و به موقع بگيرد و همچنان در صراط مستقيم پايدار بماند. او وقتى آهنگ حركت كاروان امام حسين عليه السلام از مدينه به مكه و كربلا را طنين انداز ديد، بىدرنگ، جزو اوّلين كسانى بود كه به اين كاروان پيوستند. علاوه، سه تن از برادرانش:
عبداللَّه، جعفر و عثمان را هم با خود به همراه آورد. پس از آن نيز هر وقت با دو راهىهاى دشوار مواجه گشت، هرگز در حيرت و سر در گمى باقى نماند و تابع هوا و هوس شيطانى و نفس امّاره نشد بلكه در راستاى آرمانهاى مولايش امام حسين عليه السلام زود تصميم گرفت و به وظيفه تاريخى خود عمل كرد. در اينجا به چند مورد از اين دو راهىها اشاره مىشود:
الف- جريان امان نامه
وقتى ابن زياد به عمر بن سعد پيام فرستاد كه اگر حسين با يزيد بيعت نكرد، در كشتن او شتاب كن و اين كار را به تأخير نيانداز و نامه را به دست شمربن ذىالجوشن بسپار تا به كربلا آورد، عبداللَّه بن ابى محل، از قبيله بنىكلاب كه در اين مجلس حاضر بود، بلند شد و براى فرزندان عمهاش امّ البنين از وى درخواست امان نامه كرد، ابن زياد پذيرفت و امان نامه براى فرزندان امّالبنين فرستاد.(1)478 چون فرمان حمله به حرم امام حسين به دست پسر سعد رسيد، عصر روز پنجشنبه، نهم محرم، لشكريان كفر آماده جنگ شدند، در اين هنگام شمر به پشت خيمهها آمد و فرياد برآورد: «أَيْنَ بَنُو أُخْتِنا عَبْدُ اللَّهِ وَجَعْفَرٌ والعَبَّاسُ وَعُثْمانُ؟» امام حسين صداى شمر را شنيد و خطاب به فرزندان امّ البنين فرمود: «أَجيْبُوهُ وَ إِنْ كانَ فاسِقَاً، فَإِنَّهُ بَعْضُ أَخْوالِكُمْ». آنها به شمر گفتند: چكار دارى؟
شمر گفت:
1) . وقعة الطفّ، ص 189
«خواهر زادگانم! شما در امان هستيد، خودتان را به خاطر برادرتان حسين به كشتن ندهيد و به اطاعت يزيد ملزم باشيد.»
در اين هنگام عباس بن على عليهما السلام جواب دندان شكنى به او داد و فرمود:
«تَبَّتْ يَداكَ وَبِئْسَ ما جِئْتَنَا بِهِ مِنْ أَمانِكَ يا عَدُوَّ اللَّهِ، أَتَأْمُرُنا أَنْ نَتْرُكَ أَخانا وَسَيِّدَنَا الحُسَيْنَ بْنَ فاطِمَةَ وَ نَدْخُلَ في طاعَةِ اللُّعَناءِ وَأَوْلادِ اللُّعَناء؟»(1)479 و در نقل ديگرى آمده است، حضرت ابوالفضل فرمود:
«لا حاجَةَ لَنا في الأَمانِ، أَمان اللَّه خَيرٌ مِنْ أمان بن سُمَيّة».(2)480 شمر سر افكنده و شرمنده و مأيوسانه و خشمگين به طرف لشكر خود بازگشت.
ب- حماسه شب عاشورا
راوى مىگويد:
«وقتى امام حسين عليه السلام تجهيز و تعجيل لشكريان را براى آغاز جنگ ديد و دريافت كه از خيرخواهى و نصيحتهاى آن حضرت بهره نبردهاند به برادرش ابوالفضل فرمود: اگر توانستى امشب را از دشمن مهلت بگير تا در اين فرصت به راز و نياز با خدا بپردازم، خدا مىداند من نماز براى خدا و تلاوت قرآن را دوست دارم.»(3)481 ابوالفضل به پا خاست و فرمايش حضرت را به فرمانده لشكر كفر پيشنهاد كرد. پسر سعد نخست امتناع ورزيد اما بعد با اصرار عمرو بن حجاج زبيدى آن را پذيرفت. در
همين شب كه مصادف با شب عاشورا بود، امام حسين عليه السلام يارانش را جمع كرد و طى سخنانى فرمود:
«أَمَّا بَعْدُ، فَإِنّي لاأَعْلَمُ أَصْحاباً أَصْلَحَ مِنْكُمْ وَلا أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ، وَ لا أَفْضَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتي، فَجَزاكُمُ اللَّهُ جَميعاً عَنّي خَيْراً ...».(1)482 بعد خطاب به يارانش فرمود:
«اكنون تاريكى شب شما را فرا گرفته است. از اين فرصت استفاده كنيد و هر كدام از شما دست يكى از بستگانم را بگيريد و از اين محل متفرّق شويد و مرا با اين قوم تنها بگذاريد؛ زيرا اينان فقط با من كار دارند.»
شايد هنوز كلام امام حسين عليه السلام به پايان نرسيده بود كه غيرت دينى، عباس خروشيد و نتوانست بيش از اين تحمل كند. از ميان ياران، اولين كسى كه برخاست و با يك آسمان اندوه و اميد، عرض كرد:
«وَ لِمَ نَفْعَلُ ذلِكَ؟ لِنَبْقى بَعْدَكَ؟ لا أَرانا اللَّهُ ذلِكَ أَبَداً».(2)483 چون اظهارات عباس به پايان آمد، ساير جوانان بنىهاشم و اصحاب نيز بلند شدند و به پيروى و دفاع از وى، سخنانى بيان داشتند.
در ادامه آن شب، ابوالفضل عليه السلام مسؤوليت پاسدارى و حراست خيام حسينى را برعهده داشت. از زينب كبرى نقل است كه در شب عاشورا از خيمه خارج شدم تا به خيمه برادرم حسين بروم، ديدم او مشغول عبادات، مناجات و تلاوت قرآن است، برگشتم به سوى خيمههاى برادران و پسر عموهايم روانه شوم، نزديك خيمه عباس صداى همهمهاى به گوشم رسيد، جلو رفتم ديدم جوانان بنى هاشم اطراف ابوالفضل حلقه زدهاند و او وسط آنها دو زانو نشسته و با لحن حماسى، آنها را به جهاد و شهادت در
راه خدا ترغيب مىكند و تأكيد بر اينكه مبادا اصحاب و ياران در اين ميدان بر جوانان بنىهاشم پيشى گيرند.
زينب كبرى عليها السلام نقل مىكند: چون سخن برادرم پايان يافت، جوانان بنىهاشم شمشيرهايشان را از غلاف كشيدند و همه يك صدا اعلان آمادگى و فداكارى كردند. آن شب تا صبح ابوالفضل بيدار بود و به پاسدارى از خيام حسينى همت گمارد و دشمن از مهابت و شهامت او در حال وحشت و اضطراب بسر برد.(1)484
در واقعه كربلا و روز عاشورا مسؤوليت آب رسانى به خيمهها و حرم امام حسين عليه السلام به عهده عباس بن على عليهما السلام بود، به همين خاطر او را «سقاى دشت كربلا» ناميدند. روز عاشورا در ارتباط با اين مسؤوليت، يك حركت تاريخى از حضرت ابوالفضل مشاهده شد كه اگر درست تجزيه و تحليل شود، شايد با همه مجاهدتهايش در اين واقعه برابرى كند. در آن لحظهاى كه داخل شريعه فرات شد تا براى تشنگان حرم حسينى آب ببرد، مشك را پر از آب كرد، اسبش را هم سيراب نمود. سپس كف دستانش را از آن لبريز كرد. خيلى تشنه بود. شدّت عطش امانش را بريده بود، نزديك دهانش آورد تا بنوشد، ناگهان به ياد تشنگى حرم اهل بيت و برادرش حسين عليه السلام افتاد، فورى آب را بر زمين ريخت و از شريعه بيرون آمد.(2)485 و اين صفحه زيبا كه همان غلبه بر نفس امّاره است، تنها تجلّىِ بخشى از جهاد اكبر آن شخصيت والا مقام بود كه در آن روز به مراتب ارزشمندتر و زيباتر از جهاد اصغر او با لشكريان كفر، شرك و نفاق، تجلّى يافت.
وقتى همه انصار امام حسين عليه السلام اعم از اصحاب و جوانان بنىهاشم به شهادت
رسيدند، عباس چون پناهگاه برادر و قوت قلب حرم اهل بيت عليهم السلام بود، به آخر مانده بود.
او حتى برادرانش را به ميدان نبرد با دشمن فرستاد تا قبل از شهادت خود، نظارهگر شهادت بهترين عزيزانش باشد.(1)486 وقتى ياورى جز او براى امام حسين باقى نماند، به حضور آن حضرت آمد و اجازه جنگ خواست تا تنها سرمايه، يعنى جانش را فداى دين خدا كند. امام حسين عليه السلام از سخنان جانسوز ابوالفضل به گريه افتاد و فرمود:
«أَنْتَ يا أَخي! صاحِبُ لِوائِي وَ إذا مَضَيتَ تفرق عسكري».(2)487 عباس بن على عرض كرد: «سينهام تنگ شده است و از زندگى در دنيا سير گشتهام.
تصميم دارم از اين قوم منافق انتقام بگيرم.»
حضرت فرمود: «حال كه چنين است مقدارى آب براى اين بچهها تهيه كن.»
عباس به سمت دشمن روان شد. در برابر لشكريان ايستاد و آنها را موعظه و نصيحت كرد اما اثرى در قلب آن سنگدلان مشاهده نشد. به خيمهها برگشت و ماجرا را به امام خبر داد. وقتى كودكان از اين صحنه آگاه شدند، بر ناله و درد عطش آنان افزوده شد.
ابوالفضل به ناچار سوار بر اسب، نيزه بر دست و مشك بر دوش به سمت شريعه فرات حركت كرد تا شايد آبى براى تشنگان كربلا بياورد و اين در حالى بود كه چهار هزار تن از لشكر عمر بن سعد، مأمور حراست از آب شده بودند كه جرعهاى به حرم اهل بيت نرسد.
مأموران شريعه فرات عباس را در محاصره انداختند و تيرهايى به طرف او نشانه رفتند.
در اين هنگام عباس بن على همانند شير به سمت كافران حملهور شد و اين چنين به رجز خوانى پرداخت:
لا أَرْهَبُ الموتَ إذا الموتُ رقاحتى أُواري في المصاليت لقى
نفسي لنفس المصطفى الطهر وَقاإِنّي أَنَا العبّاس أُغْدُوا بالسقا
و لا أخاف الشرّ يوم الملتقى(3)488
عباس كه به هر سمت و سويى حملهور مىشد بخشى از لشكر دشمن را پراكنده مىساخت تا اينكه هشتاد نفر از آنان را به خاك ذلّت و هلاكت نشاند. بعد وارد شريعه شد با آنكه از شدت گرما و جنگ، جگرش از تشنگى كباب مىشد، به ياد عطش امام حسين و بچهها قطرهاى آب ننوشيد.(1)489 فقط مشك را پر كرد و از شريعه بيرون آمد، بلكه آب را به خيمهها برساند و اهل خيام را از تشنگى برهاند. عباس از اين جهت خيلى در تب و تاب بود.
لشكريان چون چنين ديدند كه عباس مىخواهد مشك آبى به خيمهها رساند، از هر طرف حلقه محاصره او را تنگتر كردند. عباس نيز به طرف آنها حمله مىكرد تا هر چه زودتر خود را به خيمهها نزديك كند. ناگهان فردى به نام نوفلبن ازرق يا به روايتى زيدبن ورقاء حنفى كه در پشت درخت كمين كرده بود، به كمك و تشويق فرد ديگرى بهنام حكيمبن طفيل سنبسى، تيغى به طرف او زد و دست راست ابوالفضل را از بدن جدا كرد. در اين حال، عباس عليه السلام مشك را به دوش چپ و شمشير را به دست چپ گرفت و به دفاع از خود پرداخت و چنين رجز خواند:
و اللَّه إن قطعتُمُ يمينيإنّي أحامي أبداً عن ديني
و عن إمامٍ صادقِ اليقينِنجل النّبيّ الطّاهر الأمين(2)490
او همچنان دلاورانه به نبرد با دشمن ادامه داد تا اينكه در اثر ضربات سنگين، ضعف شديدى بر پيكر مجروحش عارض شد. در اين هنگام، حكيم بن طفيل از پشت
نخل ديگرى غافلگيرانه دست چپ ابوالفضل را از بدن جدا كرد، اما عباس به نبرد و رجز خوانى ادامه داد:
يا نَفَسَ لا تَخْشَ مَنَ الْكُفّاروَ أبشري برحمة الجَبّار
مَعَ النَّبيّ السيّد المختارقَدْ قَطَعوا بِبَغْيِهِمْ يساري
فَاصْلهم يا ربّ حَرَّ النّار(1)491 تلاش ابوالفضل اين بود كه مشك آب را سالم به خيمهها برساند. از اين رو آن را به دندان گرفت و حركت كرد. در اين حال دشمن فرصت را از او گرفت. عمليات تير باران از هر سو آغاز شد. يك تير به مشك اصابت كرد و آب آن بر زمين ريخت و تير ديگرى به سينه عباس فرود آمد و او از اسب بر زمين افتاد. در اين هنگام برادرش امام حسين عليه السلام را صدا زد:
«يا أَبا عَبداللَّه عَلَيكَ مِنِّي السَّلامُ، يا أَخا أَدْرِكْنِي».(2)492 چون حضرت نداى ابوالفضل را شنيد، خود را بر بالين عباس رساند برادر را با بدن پاره پاره و دستهاى بريده در كنار فرات نقش بر زمين يافت. فرمود: «الآن انْكَسَر ظَهْرِي، وَ قَلَّتْ حِيْلَتِي».(3)493 ابوالفضل سپهسالار و علمدار لشكر امام حسين عليه السلام و مايه اميد و دلگرمى زنان و كودكان حرم اهلبيت بود و بدين ترتيب جان خود را فداى دين خدا كرد، والسلام.
زينب كبرى عليها السلام
عبدالرحيم اباذرى
حضرت زينب عليها السلام سومين فرزند و اوّلين دختر امام على و حضرت زهرا عليهما السلام روز پنجم جمادى الاول سال پنجم يا ششم هجرت در محلّه بنى هاشم، شهر مدينه از مادر متولد شد.(1)494 در اين هنگام حضرت محمد صلى الله عليه و آله خارج از مدينه به سر مىبرد. پدر و مادر نوزاد، منتظر ماندند تا پيامبر صلى الله عليه و آله از مسافرت بازگشت و نام نوهاش را زينب نهاد.(2)495 زينب، نامِ دختر بزرگ پيامبر نيز بود كه در سال هشتم هجرت با وضع دلخراشى از دنيا رفت.(3)496 واژه «زينب» مركّب از كلمه «زين» به معناى زينت و «اب» به معناى پدر است كه ترجمه تركيبى آن مىشود: «زينتِ بابا».
سرتاسر دوران زندگىِ اين بانوى بزرگ، همواره پر فراز و نشيب بوده و اين منشأ رشد، شكوفايى و بالندگى او گشته است. حضرت زينب در شش سالگى نخست پدر بزرگ و بعد مادرش حضرت زهرا را از دست داد و در دفن شبانه و غريبانه پيكر مادر، حضور دردمندانه داشت. او در بيشتر حوادث ناگوار ايام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنار مادر بود و دفاع از حريم ولايت، امامت و اسلام را از وى به ارث برد. اين دختر نوجوان
در مجلس دفاع حماسى حضرت فاطمه عليها السلام كه در مسجد پيامبر در جهت دفاع از حريم ولايت و اهل بيت ايراد گشت، حاضر بود و خود ناقل و راوى اين خطبه تاريخى بشمار مىآيد.(1)497 زينب عليها السلام پس از شهادت مادر در آغوش پر مهر پدرى چون علىبن ابىطالب عليه السلام و در لواى برادرانش حسن و حسين عليهما السلام پرورش يافت و دوران كودكى را، با همه تلخىهايش پشت سر گذاشت و به نمونه كامل انسان متعهد و زن مسلمان مبدّل شد.
اوصافى كه در كتب تاريخى براى شير زن كربلا به ثبت رسيده، حاكى از شخصيت والاى اين بانوى بزرگ لقب «عقيله بنىهاشم» يا «عقيله طالبيين» حكايت از رشد عقلى، تدبير و درايت او دارد و شواهد تاريخىِ اين بعد از شخصيت وى را به خوبى نشان مىدهد. «عارفه، عالمه، فاضله و كامله» از علم حكمت، عرفان و فضيلت خبر مىدهد؛ چنانكه برخى از مورّخان نوشتهاند: وى در شهر كوفه مجلس تدريس و تعليم قرآن داشت و زنان در مسائل شرعى به وى مراجعه مىكردند.(2)498 لقب «عابده آل على» نشان از عبادت و بندگى او به درگاه خداى سبحان دارد و صفت «محدّثه، موثّقه» جايگاه رفيع وثاقت و نقل روايت او را آشكار مىسازد كه از ديدگاه اهل فن، بسيار مهم و ارزشمند است(3)499 از ديگر ويژگىهاى زينب اين است كه وى فرزند شهيد (امام على)، خواهر نُه شهيد (حسن، حسين، ابوالفضل و ديگر برادران شهيدش)، مادر دو شهيد (عون، محمد) و عمههاى چهار شهيد (امام سجاد، على اكبر، قاسم و على اصغر) مىباشد. او در حماسه تاريخى كربلا به «قهرمان صبر» مفتخر شد و بهحق صبر و استقامت و پايدارى را شرمنده خويش ساخت.(4)500(5)501
مقام رفيع معنوى و موقعيت برجسته اجتماعى زينب سبب شد كه خواستگاران زيادى از طوايف و قبايل مختلف عرب به خانه على عليه السلام روانه شوند، اما در اين ميان آن حضرت، تنها به عبداللَّهبن جعفر طيار جواب مثبت داد.(1)502 عبداللَّه فرزند جعفر طيّار و مادرش اسماء بنت عميس بود. در آغاز بعثت پيامبر، وقتى اين زن و شوهر، مسلمان شدند و طى كاروانى به دستور پيامبر به حبشه هجرت كردند و حدود دوازده سال در آنجا بهسر مىبردند، عبداللَّه، اولين نوزاد مسلمانى بود كه در كشور كفر (حبشه) از اسماء متولد شد. پدرش، جعفر در جنگ موته به شهادت رسيد و از جانب پيامبر به «جعفر طيار» ملقب گرديد.(2)503 جدّ اعلاى عبداللَّه، ابوطالب عموى پيامبر است. عبداللَّه پسر عموى حضرت زينب به شمار مىآيد. مادرش اسماء بنت عميس، يكى از زنان سر شناس صدر اسلام بود كه بعد از شهادت جعفر، به عقد ابوبكر (خليفه اول) درآمد و پس از فوت او، همسر امام على عليه السلام شد كه از اين نظر عبداللَّه ضمن اينكه داماد آن حضرت است پسر خوانده آن حضرت نيز محسوب مىشود. اسماء، مادر «محمدبن ابى بكر» از اصحاب با وفاى امير المؤمنين است كه از صلب ابى بكر بود، اما در دامن پر مهر امام على پرورش يافت و يكى از دلاور مردان ميدان جهاد و شهادت شد.(3)504 عبداللَّه از نظر فضايل و مناقب اخلاقى، از امتيازات برجستهاى برخوردار بود.
درك، فهم، عقل، استعداد، مقام علمى و حديثىِ او مورد اتفاق بسيارى از مورخان و
رجال شناسان شيعه و سنّى است.(1)505 او با كار تجارت، يكى از ثروتمندان مدينه شد و بهطور سخاوتمندانه از مستمندان و محرومان دستگيرى مىكرد. وى در قيام تاريخى كربلا، بنا به دلايلى كه برخى از مورّخان و محقّقان نوشتهاند، شركت نداشت، اگر چه همسر و فرزندانش را در اختيار اين نهضت گذاشت؛ چنانكه دو تن از پسرانش به نامهاى: عون و محمد در اين واقعه به درجه رفيع شهادت نايل آمدند.(2)506
زينب، پس از رحلت پيامبر و شهادت مادر، به مدت بيست و پنج سال دوران خانهنشينى و مظلوميت پدر را پشت سر گذاشت. سى ساله بود كه امام على عليه السلام به خلافت ظاهرى رسيد و او در اين ايام نظارهگر فتنههاى ناكثين و قاسطين و مارقين شد و پيامدهاى تلخ و نابهنجار جنگ جمل، صفين و نهروان را با دل و جان تحمل كرد. آنگاه در 21 رمضان سال چهلم هجرت در شهادت پدر اشك ماتم ريخت.
بعد از شهادت پدر، چون امامت و خلافت به برادرش رسيد، زينب همچنان شاهد فتنهها، آشوبها و كارشكنىهاى كفار، مشركان و منافقان در سطح گسترده و عميق بود. لذا حدود ده سال هم، دوران مظلوميت امام حسن را به تأمل نشست. سال 50 هجرى در حالى كه زينب چهل و پنج سال داشت جريان شهادت برادرش امام حسن عليه السلام و تشييع مظلومانه و دفن غريبانه او در قبرستان بقيع رخ داد. اما با همه اين مصيبتها، او هرگز خم به ابرو نياورد. محكم و استوار در مقابل همه نابرابرىها قامتِ قيام بست و خود را براى يك مسؤوليت بزرگتر، حساستر و سرنوشت سازتر آماده كرد.
شخصيتِ علمىِ حضرت زينب بر كسى پوشيده نيست. او جزو برجستگان حديثى و فقهى قرن اول هجرى به شمار مىآيد(3)507 و از پدرش امام على عليه السلام، از مادرش فاطمه عليها السلام و از افرادى چون امّ ايمن و ام سلمه روايت نقل مىكند.(4)508 چنانكه حضرت امام سجاد عليه السلام و
شخصيتهاى بزرگى چون: جابربن عبداللَّه انصارى و ابن عباس از وى حديث روايت مىكنند. ابن عباس كه خود از مفسّران و فقهاى صدر اسلام به شمار مىآيد، هنگامى كه خطبه حضرت فاطمه زهرا درباره فدك را، از طريق حضرت زينب نقلمىكند، مىگويد:
«حَدَّثَنِي عَقِيلَتنا زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِيٍّ».(1)509 در مقام علمى، فقهى، حديثى و تفسيرى اين بانوى بزرگ همين بس كه وى در شهر كوفه براى بانوان آن شهر جلسه تدريس فقه و آموزش قرآن داشت و مرجع امور شرعى آنان به شمار مىآمد. بعد از شهادت امام حسين عليه السلام مدتى كه امام سجاد عليه السلام كسالت داشت، مردم جهت دريافت تكليف و شناخت حلال و حرام به وى مراجعه مىكردند و زينب به نيابت از برادر زادهاش (معصوم چهارم) به امور شرعى مردم پاسخ مىداد.(2)510 در حديثى از امام زينالعابدين عليه السلام نقل است كه آن حضرت خطاب به عمهاش زينب فرمود:
«أنت بحمد اللَّه عالمة غير مُعَلّمة و فَهِمَة غير مُفَهَّمة».(3)511 و اين بهوضوح مقام علمى و عظمت او را بيش از پيش آشكار مىسازد. علاوه، اين بانوى بزرگ، از فصاحت، بلاغت و ادب خوبى برخوردار بود؛ چنانكه هنگام مشاهده سر بريده برادرش، امام حسين خطاب به سر بريده چنين مىفرمايد:
يا هلالًا لما استتم كمالًاغاله خسفه فأبداً غروباً
ما توهّمت يا شقيق فؤاديكان هذا مقدراً مكتوباً
يا أخي فاطم الصغيرة كلمهافقد كاد قلبها أن يذوباً
يا أخي قلبك الشفيق عليناما له قد قسى و صار صليباً
يا أخي لو ترى علياً لدى الأسرمع اليتم لا يطيق وجوباً
كلّما أوجعوه بالضرب ناداكبذل يغيض دمعاً سكوباً
يا أخي ضمّه إليك و قربهو سكن فؤاده المرعوباً
أذلّ اليتيم حين يناديبأبيه و لا يراه مجيباً(1)512
در دهه پنجاه، كه دوران امامت حضرت ابا عبداللَّهالحسين عليه السلام بود، زينب كبرى بنا به اقتضاى زمان، حضور اجتماعى زن و حماسىِ خويش را بهگونهاى احسن و اكمل به قضاوت تاريخ گذاشت و در دفاع از حريم ولايت و آرمانهاى امامت، كه در وجود برادرش امام حسين عليه السلام متجلّى شده بود، تصميم به فداكارى و ايثار گرفت. وقتى اباعبداللَّه عليه السلام آهنگ خروج از مدينه كرد و قامت قيام بر ضد حكومت يزيدى بست. او جزو اوّلين كسانى بود كه نداى امام را لبيك گفت و در كاروان خونين كربلا جايگاه ويژهاى را به خود اختصاص داد؛ چنانكه فداكارىهاى اين بانوى نستوه در طول نهضت عاشورا بسيار راهگشا و تعيين كننده شد. وجود او در اين عرصه، به حق، قوّت قلب بازماندگان امام حسين عليه السلام و مايه دلگرمى و اميد و نشاط زنان و كودكان بى پناه بود. روز عاشورا چون همه مردان بنىهاشم و اصحاب به شهادت رسيدند و زنان و كودكان چشم به راه بازگشت امام حسين از ميدان جنگ بودند. ناگهان با يال و كوپال خونينِ اسب امام روبرو شدند كه خبر شهادت سوارش را به خيمهها آورده بود. در اين هنگام، حضور حماسى حضرت زينب، داغديدگان را تسلّى مىداد و تنها پناهِ زنان و كودكانِ بىپناه و حيرت زده شده بود.
بعد از واقعه جانگداز كربلا، مسؤوليت او سنگينتر و سرنوشت سازتر شد، سرپرستى كاروان اسرا، پرستارى از امام سجاد عليه السلام و از همه مهمتر، افشاگرىها و خطبههاى آتشين او در شهر كوفه و شام بر ضدّ دستگاه يزيدى، نهضت برادرش را به بار نشاند. طنين صداى او، خطبههاى پدرش امام على عليه السلام را تداعى مىكرد. در مجلس كوفه
1) . بحارالأنوار، ج 45، ص 115؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 409.
وقتى ابن زياد با لحن تمسخر و طعنه، شكست ظاهرى لشكر امام حسين عليه السلام را به رخ آن بانوى فرزانه كشيد، زينب با ديد عرفانى عميق، شهادت هفتاد تن از ياران پاك و پيامدهاى ناگوار آن را، جميل(1)513 و مثبت ارزيابى كرد و خطاب به آن پليد گفت:
«سپاس خداى را كه ما اهلبيت را به خاطر محمد صلى الله عليه و آله كرامت بخشيد و از پليدىها رهانيد و رسوايى و نابودى از آن فاسقان فاجر و بد كاران دروغگو است و ما غير آنانيم.»(2)514 جواب دندان شكن زينب، ابن زياد را به خشم و اضطراب وا داشت. او دستور داد آن بانو را به شهادت برسانند اما برخى اطرافيان مانع اين جنايت شدند؛ همچنانكه اين بانوى بزرگ، وقتى در مجلس شام لب به سخن گشود، با استدلالهاى متين و كوبندهاش او را براى هميشه در تاريخ رسوا كرد. آنها اجازه يافتند به مدت سه روز در شام براى شهداى خويش مجلس عزا برپا كنند(3)515 و بعد به دستور يزيد، مردى به نام بشيربن جذلم مأموريت يافت تا كاروان اسرا را با احترام به مدينه برساند.
هنگام بازگشت از شام به مدينه، كاروان اسيران راه خود را از كربلا عبور داد.(4)516 وقتى بر بالاى قبور شهيدان رسيدند، زنان و كودكان بى اختيار خود را از پشت ناقهها بر خاك خونين كربلا انداختند و با شهيدان به زمزمه پرداختند. زينب كبرى بر بالين برادرش، زنان و كودكانى را كه در روز عاشورا از امام حسين به امانت گرفته بود، يك يك تحويل مىداد، اما وقتى نوبت به دختر نازنين، حضرت رقيه رسيد، سخت احساس تأسف و شرمندگى كرد؛ زيرا اين دختر در شام از دنيا رفته بود و حضرت زينب با دستان خويش
برادر زادهاش را در گوشه خرابهاى به خاك سپرده بود و ...
سپس كاروان به سوى مدينه به راه افتاد. زينب اگر چه جسمش كاملًا نحيف، ضعيف و قدش خميده شده بود، اما همچنان روح پر نشاط و قوى و ارادهاى آهنين داشت؛ چنانكه از امام زينالعابدين عليه السلام نقل شده كه عمهاش زينب در اين مسافرتها با همه تلخىها و دشوارىهايش، هرگز نماز شبش ترك نمىشد.(1)517 او هنگام خروج از مدينه در حالىكه برادران و برادر زادگان و اصحاب، اطرافش را گرفته بودند و با تمام شكوه و احترام سوار كجاوهاش مىكردند و در وقت اتراق در منازل، با عزت و عظمت از آن پايين مىآوردند و در خيمهاى ويژه ساكن مىشد، اما هنگام برگشت، در حالى وارد شهر مدينه مىشد كه دشمن همه اين امتازات ظاهرى را از وى گرفته بود و او ظاهرى بس آشفته و حالى پريشان داشت ولى در باطن بسيار خوشحال و مطمئن به نظر مىرسيد؛ چرا كه به وظيفه الهى و تاريخى خود به شايستهترين وجه عمل كرده بود.
زينب كبرى، بعد از واقعه كربلا، چند سال هم دوران امامت حضرت سجاد عليه السلام را درك كرد. برخى نوشتهاند، چون در مدينه قحطى پيش آمد، همراه شوهرش عبداللَّه بن جعفر به شام رفتند و در همانجا ماندگار شدند تا اينكه حضرت زينب در سال 63 و به نقلى 65 هجرى چشم از جهان فرو بست.(2)518 حرم با صفاى اين بانوى بزرگ، اكنون در كشور سوريه، منطقه «زينبيه» هر روز ميزبان هزاران عاشق و دل سوخته و پر شكسته است كه از سراسر جهان بدانجا مشرف شده و با زبانحال خويش چنين مىسرايند:
سِرّ نى در نينوا مىماند اگر زينب نبودكربلا در كربلا مىماند اگر زينب نبود
چهره سرخحقيقت بعد ازآن توفان رنگپشت ابرى از ريا مىماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميتِ لب تشنگاندر كوير تفته، جا مىماند اگر زينب نبود
خيمهاى زخمىترين فرياد، در چنگ سكوتاز طراز نغمه وا مىماند اگر زينب نبود
در اطلاع داغ علىاصغر استخوان اشگ سرخدر گلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
ذوالجناح داد خواهى، بى سرا و بى لگامدر بيابانها رها مىماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلابپشت كوه فتنهها مىماند اگر زينب نبود(1)519
البته برخى هم محل دفن حضرت زينب را در مصر مىدانند. هم اكنون، مقبرهاى در مصر به اين بانوى بزرگ منسوب است و هر روز انبوه مردم به زيارت آن محل مىشتابند و از آنجا تبرّك مىجويند.(2)520
على اكبر اسوه جوانان
غلامرضا گلى زواره
حضرت على اكبر عليه السلام در خاندانى نشو و نما يافت كه حافظِ سرِّ خداوند، جانشينان بهحقّ آخرين پيامبر صلى الله عليه و آله و ذريّه او هستند.
پدرش سبط رسول خدا، خامس آل عبا، از مخاطبان آيه تطهير و سيد جوانان اهل بهشت است. مادر على اكبر، ليلا دختر ابو مرّةبن عروةبن مسعود ثقفى است. بهرهاش از ايمان و پاكى موجب گرديد تا با زنان اهل بيت عصمت و طهارت همنشين شود و بر سر سفره انسانهاى پاك و وارسته حضور يابد. اجداد اين بانو، از ياران رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و اهلبيت بودهاند. درباره خصوصيات وى، حارث بن خالد مخزومى شعرى سروده كه ترجمهاش چنين است:
«او (ليلى)، و پدر و مادرش، وفادارترين قريش در حفظ پيمان هستند و عموهايش از تيره ثقيف مىباشند.»
در روز يازدهم شعبان سال سى و سوم هجرت، در شهر مدينه و در بيت امامت ديده به جهان گشود. اين كودك تحت عنايت ويژه پدر و در سايه توجهات عمويش امام حسن عليه السلام و در دامان مادرش ليلى(1)521 پرورش يافت. با ولادت وى رايحه عطرآگين رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در فضاى خانه امام حسين عليه السلام بيش از پيش استشمام مىگرديد. هركس بر او
1) . علّامه مقرم، على اكبر، ص 17
مىنگريست، انگشت حيرت به دندان مىگرفت؛ چرا كه گويى فروغ پيامبر را نظاره مىكرد.
حضرت امام حسين عليه السلام او را على ناميد تا نام پدر را در جامعه اسلامى بر خلاف تبليغات مسموم و شايعات امويان، احيا كند. از سنتهاى ائمه اين بود كه براى فرزندان خود كنيه تعيين مىكردند؛ چنانكه امام باقر عليه السلام فرمودهاند:
«ما براى فرزندانمان در دوران كودكى، كنيه مشخص مىكنيم؛ زيرا بيم آن داريم كه در سنين بالاتر به لقبهاى ناگوار مبتلا شوند.»(1)522 حضرت امام حسين عليه السلام در جهت اجراى اين سنت پسنديده، ابوالحسن را- كه كنيه پدرش مىباشد- براى فرزندش، على اكبر برگزيد.
در آداب زيارت على اكبر- كه ابوحمزه ثمالى از امام ششم روايت كرده- آمده است كه صورت بر قبر بگذار و بگو: «صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يا أَبُوالحَسَن» و اين ذكر را سه مرتبه تكرار كن.(2)523 علّامه سيد ابراهيم موسوى زنجانى عقيده دارد كه على اكبر فرزند نداشته ولى كنيهاش ابوالحسن بوده است.(3)524 اما علّامه مقرم احتمال داده كه على اكبر فرزندى به نام حسن داشته و شاهد بر اين ادعا را روايت احمد بن ابىنصر بزنطى مىداند.(4)525 اين فرزند رشيد امام حسين عليه السلام به لقب اكبر معروف گرديد و اين لقب به دليل فزونى سن او، از امام سجاد عليه السلام است.
در روايتى از اهل بيت عليهم السلام آمده است كه: «مَن كانَ لَهُ صَبِيّ فَلْيَتَصابُ»؛(5)526 «هركس
بچه دارد، بايد خود را به بچگى بزند.»
امام حسين در سايه معيارهاى تربيتى قرآن و سنت، شخصيت فرزندش را به عنوان انسانى شجاع، طالب فضيلت و مصرّ در احقاق حق بارور نمود؛ عالىترين عواطف را نثار فرزندش كرد و با بوسيدن و نگاههاى آميخته با محبت و لبخندهاى شادمانه، اين رفتارهاى عاطفى را نسبت به على اكبر عليه السلام بروز داد.
عبدالرحمان سلمى به حضرت على اكبر عليه السلام سوره حمد را مىآموخت، وقتى طفل تمام سوره را فرا گرفت و آن را در حضور پدر قرائت كرد، امام به معلّمش پول و هداياى فراوان داد و دهانش را از مرواريد پر كرد. برخى از اين رفتار حضرت شگفت زده شده و چنين عطايى را براى تلاش آن معلم بزرگ دانستند. دليل آن را از امام سوم جويا شدند.
حضرت فرمودند: اين هدايا، كجا مىتواند با عطاى سلمى؛ يعنى، تعليم قرآن (آموزش سوره حمد) برابرى كند كه هر چه به ازاى آن داده شود، ناچيز است.(1)527
به خاطر پيوستگى عاطفى، معنوى و روحى رسول خدا صلى الله عليه و آله با امام حسين عليه السلام خصوصيات ظاهرى و برخى خصلتهاى اخلاقى وى به فرزندش على اكبر انتقال داده شد و به عنوان آيينه تمام نماى پيامبر مشهور گرديد. به نحوى كه حتى دشمنان و معاندان به اين ويژگى و شباهت تام و تمام اعتراف مىكردند. على اكبر در خَلق، خُلق، منطق و بيان، در عصر خويش، شبيهترين افراد به پيامبر صلى الله عليه و آله بود؛ زيرا پدر بزرگوارش به هنگامى كه على اكبر عازم جنگ با اشقيا بود، فرمود: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَخُلْقاً وَمَنْطِقاً بِرَسُولِكَ صلى الله عليه و آله وَ كُنَّا إِذَا اشْتَقْنا إِلى نَبِيِّكَ صلى الله عليه و آله ...».
اگر كسى با صورت پر جذبه پيامبر آشنا بود و على اكبر از پشت ديوارى زبان به سخن گفتن مىگشود، تصوّر مىكرد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در حال تكلّم است. هنگامى كه اهلبيت عليهم السلام از پيامبر ياد مىكردند، به على اكبر نظر مىافكندند و چون دل پدر براى
1) . مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 66؛ محدث نورى، لؤلؤ و مرجان، صص 44 و 45
صوت قرآن جدش تنگ مىشد، به جوانش مىفرمود: «على جان! برايم قرآن بخوان تا محظوظ گردم.»(1)528 گروهى از مردم مدينه كه نسبت به پيامبر شوق و علاقه داشتند و با ارتحال آن خورشيد پر فروغ و ابدى، در اندوهى ژرف به سر مىبردند، گاهى دسته دسته به منزل على اكبر مىرفتند و به شوق سيد پيامبران او را زيارت مىكردند. على اكبر هم با كرامت خاصى از آنان پذيرايى مىنمود و وسايل ميهمان نوازى را به وجه احسن تدارك مىديد.(2)529 آن حضرت، به حدّى در قلوب مردم جا گرفته بود كه مخالفان هم با ديده احترام و عزّت به او مىنگريستند.
آيتاللَّه حاج شيخ محمد حسين غروى، معروف به كمپانى، در شعرى، على اكبر را چنين مىشناساند:
روح و روان عالمى، جان نبىّ خاتمىطاووس آل هاشمى ناموس حق عزّ و جلّ(3)530
حضرت على اكبر به عبادت و راز و نياز با خداوند عشق مىورزيد؛ در راه فراهمآوردن نيازهاى بندگان خدا كوشا بود؛ ايمان راسخ، شجاعت و شهامت به او بخشيده بود و در طريق دانش و معرفت به كمالاتى نايل و چشمههاى حكمت در روح و روانش جارى گشته بود؛ او محدّثى بنام بود كه از جدش به واسطه روايت نقل مىكند.(4)531
مقام والاى اين جوان هاشمى را از امور ذيل مىتوان شناخت:
جامعترين و بهترين سخن در خصوص فضايل او، همان بيانات حضرت امام حسين عليه السلام است كه وقتى جوانش عازم ميدان رزم با اشقيا بود، بر زبان آورد.
ارزش معنوى على اكبر تا به آن اندازه است كه پدر بزرگوارش، كه داراى مقام عصمت و امامت بود، زندگى پس از او را شايسته مرگ مىداند.
حضرت امام حسين عليه السلام به هنگام بدرقه جوانش به سوى ميدان، اين آيه را تلاوت كرد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ و بدينسان، درجاتى از پاكى و طهارت روح را براى على اكبر به اثبات رساند.
هنگامى كه بدن على اكبر زخمهاى فراوان برداشت، خطاب به پدر گفت: «از شربتى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به دستم داد، سيراب شدم كه در آن تشنگى نيست.» و امام را براى نوشيدن اين شربت فراخواند و اين حقيقت، شأن و منزلت على اكبر را تأييد مىكند.(1)532 5. امام سجاد عليه السلام بدن مطهّر او را در مقبرهاى مستقل در مجاورت مرقد مطهّر پدرش بهگونهاى دفن كرد كه از ديگر قبور شهدا مشخص باشد.(2)533 6. معصومان عليهم السلام در روايات و زيارات مستقل، مقام او را به پاكى و طهارتِ نفس ستودهاند.(3)534 7. در نزديكىهاى كربلا، در جايى به نام «قصر بنى مقاتل» امام حسين عليه السلام را خواب سبكى فرا گرفت كه پس از آن، آيه استرجاع بر زبان جارى كرد، در گفت و گويى كه ميان پدر و پسر رخ داد، على اكبر عرض كرد:
«اى پدر، وقتى حق بودنِ ما قطعى است، ديگر از مرگ در راه آن باكى نداريم.»
امام وقتى چنين معرفتى را از پسر ديد، فرمود:
«خدايت پاداش نيكو عطا كند! نيكوترين پاداش كه بايد فرزندى از پدر دريافت كند.»(1)535 8. وقتى على اكبر به شهادت رسيد، امام عليه السلام قاتلان او را به عنوان افرادى معرفى كرد كه بر خداوند رحمان جسارت كرده و حرمت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را هتك نمودهاند.(2)536 9. حضرت مهدى (عج) در زيارت ناحيه مقدسه او را از نسل پاك و تبار ابراهيم عليه السلام دانسته، بر او و پدرش درود فرستاده است.
عظمت مقام و خصال حميده اين جوان در حدّى است كه در ميان اقوام عرب به بزرگ منشى و عزّت نفس معروف بوده و دشمنان، صفات خوب او را مورد تحسين قرار دادهاند.
حضرت على اكبر، از دو وجه، حيات معنوى و طيّبه دارد: يكى آنكه اهل معرفت، خِرَد و حكمت است. ديگر اينكه در راه احياى دين، حمايت از حريم ولايت و ستيز با شقاوت به شهادت رسيده، از اين جهت تا ابد زنده است.
كاروان حماسه و ايثار، پس از پشت سر نهادن منازل «ذى حسم، بيضه و عذيب الهجانات»، به جايى به نام بنى مقاتل رسيد. عقبة بن سمعان كه از ياران و همراهان امام بود و بسيارى از روايات واقعه عاشورا از وى نقل شده، مىگويد:
«شب هنگام، در ركاب امام حركت كرديم و چون ساعتى راه پيموديم، امام حسين عليه السلام را خواب سبكى چيره شد. در حالىكه سر مباركشان روى قَرَبُوس زين اسب بود و به زودى ديدگان آن سرور آزادگان گشوده شد و فرمود:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و دو يا سه بار، آيه
استرجاع را تكرار كرد: حضرت على اكبر با درايت و فراستى كه داشت، متوجه حال پدر گرديد. مشاهده كرد آن حضرت مدام آيه مذكور را بر زبان جارى مىنمايد. مركب خويش به سوى اسب پدر هدايت كرد و خطاب به ايشان گفت:
پدر جان! از چه جهت آيه استرجاع را تلاوت مىكنيد. امام فرمود: فرزند عزيزم! اندكى كه خواب رفتم، سوارى عنان اسب را كشيد و گفت: «الْقَوْمُ يَسِيرُونَ وَ الْمَنايا تَسري الَيهِمْ» اين قوم در حال حركتند، در حالىكه مرگ به سوى آنان مىآيد.»
على اكبر پس از لحظهاى مكث، با قوّت قلب و شهامتى شگفت، روى به پدر بزرگوار خويش كرد و گفت: «يا أَبَتِ!، لا أَراكَ اللَّهُ السُّوءَ أَ فَلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؟»؛ «پدر جان! خداوند حادثهاى ناگوار پديد نياورد. آيا ما بر حق نيستيم؟» امام در جوابش فرمود:
«بَلى يا بُنَىَّ، وَاللَّهِ الَّذي إِلَيْهِ مَرْجِعُ الْعِبادِ»؛ «آرى، به خداوندى كه بازگشت بندگان به سوى اوست، ما بر حقيم» على اكبر با شنيدن اين پاسخ، چون گُل شگفت و با آرامشى خاص امام را مورد خطاب قرار داد و گفت: «يا أَبَتِ إذَنْ لا نُبالي بِالْمَوْتِ، نَمُوتُ مُحِقّين»؛ «اى پدر! وقتى بهحق بودنِ ما مسلّم است، در اين صورت باكى نيست و در راه حق جان مىدهيم.» امام وقتى مشاهده كرد، فرزند در اين مصاحبه معرفتى سر بلند و پيروز بيرون آمد، شاد شد. او را مخاطب قرار داد و فرمود: «جَزاكَ اللَّهُ يا بُنَىَّ خَيْرَ ما جَزَى وَلَدَاً عَنْ والِدِهِ»؛ «خدايت پاداشى نيكو عطا كند؛ نيكوترين پاداش كه بايد فرزندى از پدر خويش دريافت كند.»(1)537 اين گفتگوى معنوى، كمالات روحانى على اكبر را ترسيم مىكند و بر يقين وى مهر تأييد مىزند.
در روز عاشورا جوانان بنى هاشم بى صبرانه در انتظار لحظات جانبازى بودند. از ميان خاندان هاشمى، نخستين كسى كه طى ستيز با ستمگران شهيد شد، حضرت على اكبر است؛ چنانكه در زيارت ناحيه مقدسه، اين جوان را به عنوان اولين كشته از هاشميان
1) . مرحوم سماوى، ابصارالعين، ص 86
معرفى مىكند. شيخ مفيد، طبرى، ابن اثير و ابن كثير دمشقى در اثر خويش،(1)538 ابوالفرج اصفهانى، ابن ادريس حلّى، مرحوم محمد طاهر سماوى و علّامه سيد محسن امين و شيخ محمد تقى شوشترى در كتاب الأوائل(2)539 چنين نظرى دارند.
علّامه مجلسى در كتاب تحفة الزائر- زيارت شانزدهم- مىنويسد:
«خطاب به على اكبر بايد اين زيارت را خواند: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَوَّلُ قَتِيل مِنْ نَسْلِ خَير سَلِيل مِنْ سُلالَةِ إِبراهِيم الْخَليل صَلَّى اللَّهُ عَلَيكَ وَ عَلى أَبِيكَ ...».(3)540
سيد بن طاووس در كتاب لهوف مىنويسد:
«وقتى على اكبر نزد امام آمد و براى عزيمت به ميدان جنگ اجازه نبرد خواست، حضرت اباعبداللَّه عليه السلام بى درنگ به او اذن جنگ داد. امام در آن لحظه براى شهادت فرزندش نگران نبود و با نيروى غيبى فرجام او را مشاهده مىكرد.»
با اين وجود، عواطف پدر و فرزندى موجب شد كه پدر به سيماى فرزند نگاه كند و پسر به چهره پدر بنگرد. امام نگاه مأيوسانهاى به قامت چون سرو على اكبر نمود.(4)541 بىاختيار گريست و انگشت سبابه خود را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود:
«خداوندا! تو خود گواه باش. همانا جوانى به جنگشان رفت كه از حيث صورت، خُلق و نطق، شبيهترين اشخاص به پيامبرت بود. هرگاه شوق ديدار رسولت را پيدا مىكرديم به سيمايش مىنگريستيم. خدايا! بركتهاى زمين را از ايشان (قاتلان على اكبر) دريغ دار و آنان را به شدّت پراكنده ساز و ميانشان تفرقه
افكن كه هر يك به طريقى روند، حاكمان را از ايشان راضى مگردان؛ زيرا ما را دعوت كردند كه ياريمان كنند ولى به جاى نصرت، بر ما تاختند و به جدال با ما پرداختند.»(1)542
حضرت على اكبر عليه السلام به سوى ميدان رزم رفت تا گوهر گرانبهاى حق و شهادت را از اعماق اقيانوس حماسه به دست آورد و سينه خويش را آماج پيكان ناپاكان نمايد.
او در رجزى پر محتوا، خود را اينگونه معرفى كرد:
أنا عليّ بن الحسين بن عليّنحن و بيتاللَّه أولى بالنبيّ
من شبث و شمر ذلك الدنيأضربكم بالسيف حتّى ينثني
ضرب غلام هاشمى علويو لا يزال اليوم أحمي عن أبي
تاللَّه لا يحكم فينا ابن الدعى(2)543 «منم على فرزند حسينبن على (سوگند بهخدواندكه) ما به پيامبر سزاوارتريم از شبثبن ربعى و شمربن ذىالجوشن (اين مرد فرومايه)، آن قدر با شمشيرم شما را مىزنم تا خم شود؛ چونان ضربت جوان هاشمىِ علوى، و همچنان از پدرم حمايت مىكنم. به خدا سوگند كه زنا زاده نبايد درباره ما حكم كند.»
طارقبن كثير كه فردى هتاك و شقى بود، چون كفتارى خون آشام به سوى فرزند امام يورش برد، اما با ضربت شمشير على اكبر به هلاكت رسيد. برادر و فرزند وى نيز به
چنين سرنوشتى گرفتار شدند. شخصى به نام طلحه و نيز مصراع بن غالب در مصاف با شبيه پيامبر صلى الله عليه و آله چنان در خون كثيف خويش غلتيدند كه وحشت بر سپاه دشمن حاكم شد و هر چه على اكبر مبارز طلبيد، سپاه وحشتزده و حيران، جرأت نكرد به صحنه رزم بيايد، سرانجام با تحريكات ابن سعد، شخصى به نام بكربن غانم كه به تهوّر و قدرت رزمى خود مىباليد، چون گرازى وحشى در ميدان نبرد آشكار شد. كوهى از آهن بر كوهى سوار بود و تنها چشمانش از ميان اين تور آهنين ديده مىشد. او نيز به سرنوشت ديگر جانيان دچار گشت و روح پليدش به گودال جهنّم رفت.(1)544 على اكبر عليه السلام پس از درهم شكستن صفوف دشمنان، چون ديد كسى حاضر نيست با او به مقابله برخيزد. صاعقهوار به خرمن سپاهيان دشمن شرر افكند و از هر سو كه مىرفت شقاوت پيشگان را از هم مىشكافت و گروهى را به ديار عدم رهسپار مىنمود.
سرانجام على اكبر عليه السلام راه خيمهها را پيش گرفت و نزد پدر آمد تا قدرى استراحت كند و از شدّت عطش براى امام بگويد. عرض كرد:
«يا أَبَتِ! أَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَني وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ قَدْ أَجْهَدَنِي، فَهَلْ إِلى شَرْبَةٍ مِنْ الماءٍ سَبِيلٌ؟ اتَقَوّي بِها عَلَى اْلأعْداء»؛(2)545 «پدر جان، تشنگى مرا از پاى درآورد و سنگينى آهن توانم را از من برده. آيا جرعهاى آب يافت مىشود تا به وسيله آن، توان گرفته و بر دشمن يورش ببرم.»
امام حسين عليه السلام گريست و فرمود:
«واغَوْثاهُ! ... فَما أَسْرَعَ ما تَلْقى جَدَّكَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله، فَيُسْقيكَ بِكَأْسِهِ شَرْبَةً لا
تَظْمَأُ بَعْدَها»؛(1)546 «اى فرزند، چقدر نزديك است كه به جدّت برسى و او تو را به جامى سيراب كند كه ديگر پس از آن تشنه نگردى.»
سپس زبان على اكبر را در دهان خود گرفت و انگشترى خويش را بدو داد تا در دهان خود نهد.
با عنايت به اين روايت، امام تشنگىِ على اكبر را رفع و خستگى او را برطرف كرد و او را به مقام قرب منزلت قدس و نوشيدن جام معرفت از دست رسول گرامى صلى الله عليه و آله نويد داده است:
بودند ديو و دَد همه سيراب و مىمكيدخاتم ز قحط آب سليمان كربلا
از افرادى كه وقتى علىبن الحسين عليهما السلام به سويش نزديك شد، به سرعت از كنارش گذشت، منقذ بن مرّه عبدى نام داشت. اين ملعون در نبرد با علىّ اكبر دچار جراحتى در دست خود شد. وقتى ديد در جنگ تن به تن متداول در آن ايام، نمىتواند خودى نشان دهد، در جايى كمين كرد و نيزهاى را بر پشت على اكبر فرود آورد. فرزند امام حسين عليه السلام غرق در خون گرديد و دست خود را به گردن اسب خود آويخت. آن حيوان به تكاپو افتاد و كوشيد تا بتواند سوار خود را نجات دهد، ولى چون خون جلو چشمان مركب را گرفته بود، اينجا بود كه على اكبر پدر را ندا در داد و تحقق وعده را چنين بيان كرد:
«عَلَيْكَ مِنِّي الْسَّلامُ، يا أَبا عَبْدِاللَّهِ، هذا جَدِّي رَسُول اللَّهِ، قَدْ سَقانِي بِكَأْسِهِ الْأَوْفى شَرْبَةً لا أَظْمَأُ بَعْدَها أَبَداً، وَ هُوَ يَقُولُ: الْعَجَلَ، الْعَجَلَ فَإنَّ لَكَ كَأْساً مُذْ خوزة حَتّى تَشْرِبَها السّاعَة».(2)547 «سلام من بر تو اى ابا عبداللَّه، اين جدّ من رسول خدا است كه از جام پر ثمر خويش مرا سيراب كرد؛ بهگونهاى كه ديگر تشنه نخواهم شد و او مىگويد: (اى
حسين عليه السلام تو هم بشتاب، بشتاب كه جامى برايت آماده نمودهاند. تا در همين ساعت آن را بنوشى.»
سپس على اكبر فريادى زد و به فيض شهادت نايل آمد.(1)548 بدن پاره پارهاش بر روى زمين قرار گرفت و لحظاتى بعد پدر بر بالين پسر آمد و سرش را به دامن گرفته، مىبوسيد و بر سينهاش مىفشرد.(2)549 طبرى با سند خود از حميد بن مسلم روايت مىكند كه:
«سَمِعَ اذُني يَوْمَئِذٍ مِنَ الْحُسَيْنِ يَقُولُ: قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ يا بُنَيَّ، ما أَجْرَأَهُمْ عَلى الرَّحْمانِ وَ عَلَى انْتِهاكِ حُرْمَةِ الرَسُولِ، عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفا.».(3)550 «گوشهاى من آن روز از امام حسين عليه السلام شنيد كه فرمود: خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند. اى فرزند من، چقدر جرأت و بىباكى آنها بر خدا زياد است و چقدر بر هتك حرمت رسول خدا صلى الله عليه و آله افزون است. (اى نور ديده من) پس از تو خاك بر سر دنيا باد!»
ابن قولويه از راويان موثق به نقل از ابىحمزه ثمالى زيارتى را از حضرت امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه در فرازى از آن آمده است: «السَّلامُ عَلَيْكَ ... بِأَبِي أنْتَ دَمَكَ الْمُرتَقى بِهِ إِلى حَبِيب اللَّهِ ...»؛ «درود بر تو (اى على اكبر)، پدرم فدايت باد كه خونت را نزد حبيب خدا بالا بردند.»
حميد بن مسلم مىافزايد:
«فكأنّي أنظر إلى امرأة خرجت مسرعة كأنّها الشمس الطالعة تنادي: ... يا حبيباه يا ثمرة فؤاداه، يا نور عيناه، فسألت عنها، فقيل هي زينب بنت
علي عليه السلام و جاءت و انكبت عليه فجاء الحسين فأخذ بيدها فردّها إلى الفسطاط».(1)551 «و مثل آنكه من نظاره مىكنم، زنى را كه به سرعت از خيمه خارج شد و همچون خورشيد تابان مىدرخشيد و فرياد بر مىداشت: اى واى بر عزيز من! واى بر ميوه دلم، واى بر نور چشمانم، (حميد بن مسلم) مىگويد: پرسيدم: اين زن كسيت؟ گفتند: اين زينب عليها السلام دختر على است. اين زن آمد و آمد تا خود را بر روى على اكبر انداخت و پس از آن، امام حسين عليه السلام آمد و دست او را گرفت و به خيام حرم برگردانيد.»
برخى عقيده دارند اين رويه زينب كبرى عليها السلام بدان جهت بود كه قدرى از تأملات برادر را كم كند و امام پيكر پاك فرزند را ترك كرده و به بازگردانيدن خواهر به خيام متوجه مىشود. شدت علاقه زينب به على اكبر در حدّى است كه با اندوهى فراوان خود را بر روى بدن او مىافكند، ولى وقتى دو فرزندش عون و محمد به شهادت رسيدند، چنين حالتى را از خود بروز نداد.
بدينگونه حضرت على اكبر پس از آنكه 120 نفر را در حمله اول و 80 نفر را در يورش دوم به خاك هلاكت افكند، توسط شقى خيانتكار، منقذ بن مره عبدى، به شهادت رسيد. اگر چه دوران زندگىاش كوتاه بود، بر اوراق تاريخ خطى درخشان ترسيم نمود كه در هر عصرى براى انسانهاى تشنه حق و عاشق فضيلت نور افشانى دارد و هر امتى را كه براى ستيز با ستم توان ندارد، به تحرك وا مىدارد.
به فرمان عبيداللَّه بن زياد مقدّر گرديد ده سفاك بر بدنهاى مطهّر شهيدان نينوا اسب بتازند و سرهاى شهيدان را از تن آنان جدا كنند كه سر مطهر حضرت على اكبر در ميان سرها چون ماه مىدرخشيد، همانگونه كه سر مطهّر پدر بزرگوارش چون خورشيدى در
1) . بحارالأنوار. ج 45، ص 44
حال پرتو افشانى بود.
گلشن روى تو عجب با صفاستاى سر پر خون، بدنت در كجاست؟
بعد از آنكه رژيم سفّاك يزيد وسايل مراجعت اهل بيت امام حسين عليه السلام را به مدينه فراهم ساخت، اقتضاى حوادث تحريك شدن افكار عمومى، آنان را واداشت كه سرهاى مقدس شهدا را در همان دمشق به خاك بسپارند. جايگاهى كه سرهاى مطهر دفن شده، بابالصغير نام دارد. علامه سيد محسن امين مىنويسد:
«در دمشق مقبرهاى به نام مقبره بابالصغير است بعد از سال (1321 ه. ق.) نگارنده، اين مقبره را مشاهده نمود. بر سر درِ مقبره، سنگى وجود داشت كه بر آن اين عبارت ديده مىشد: «هذا مَدْفَن رَأْس الْعَبّاس بْن عَلِيّ وَ رَأْس عَلِىّبْن الْحُسَيْنِ الأَكْبر وَ رَأس حَبِيبَ بْنَ مَظاهِر!»(1)552 البته قول ديگرى در ميان برخى محدثان و مورخان شيعه اشتهار دارد كه اين سرها همراه سر مطهر امام حسين عليه السلام توسط امام زينالعابدين عليه السلام به كربلا آورده شد و به بدنهاى مطهر ملحق گرديد و اين در حالى است كه در شرق مسجد جامع دمشق آرامگاه سر مقدس حسينبن على عليهما السلام واقع است. سبط بن جوزى مىگويد:
«پنجمين خليفه فاطمى، سر بريده امام را از بابالفرديس به عسقلان و از آنجا به قاهره آورد و مقريزى هم بر اين عقيده مىباشد.»(2)553 همانگونه كه علّامه مجلسى در اثر معروف خود آورده است:
«هرگاه كسى اراده زيارت شهيدان كربلا را مىنمايد لازم است پيش پاى قبر امام حسين عليه السلام، آنجاكه مدفن على اكبر است، توقف كند و رو به قبله- كه آنجا
موضع شهيدان است- خطاب به على بن حسين زيارتى را بخواند كه با اين عبارت آغاز مىشود: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَوَّلُ قَتِيل مِنْ نَسْلِ خَير سَلِيل مِنْ سُلالَة إِبراهِيم الْخَليل صَلَّى اللَّهُ عَلَيكَ وَ عَلى أَبِيكَ ...».(1)554 در زيارت مخصوصه اول رجب از قول معصوم، مضمونى آمده كه از پاكى و طهارت على اكبر حكايت دارد. «كَمَا مَنَّ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَكَ مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ، الَّذِينَ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً»؛ «همانگونه كه قبلًا بر تو منت نهاد و از خاندانى قرارت داد كه خداوند پليدى را از ايشان زدوده و مطهرشان نمود.»
براى حضرت على اكبر در منابع مستند شيعه زيارات ويژهاى آمده است. شيخ طوسى در كتاب مصباح المتهجد نقل مىكند كه صفوان جمال از پيشگاه امام صادق عليه السلام براى عزيمت به زيارت امام حسين عليه السلام رخصت طلبيد و از ايشان خواست كه به او زيارتى بياموزند. امام زيارتى به وى تعليم دادند و در دنباله آن تأكيد كردند: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ...»(2)555 ابن قولويه در كتاب كاملالزيارات، زيارت ويژهاى را كه امام صادق عليه السلام به ابوحمزه ثمالى تعليم داده و به على اكبر اختصاص دارد، آورده است كه علّامه مقرم در كتاب خود (علىبن الحسين الاكبر» آن را نقل نموده است.
حضرت سكينه عليها السلام
سيّدغلامحسين حسينى
امام حسين عليه السلام بنا به قول مشهور، داراى شش(1). برخى تعداد فرزندان آن حضرت را تا ده تن هم نوشتهاند. نك: اعيانالشيعه، ج 1، ص 579(2)556 فرزند بودهاند:
حضرت على اكبر؛ مادرش ليلى دختر ابى مرّة بن مسعود ثقفى است. وى از مشاهير شهيدان كربلا است.
امام علىبن حسين السجاد عليه السلام؛ مادرش بنا به مشهور، شاه زنان دختر يزدگرد پادشاه ايران بود.
جعفر بن حسين؛ مادرش زنى از قبيله قضاعه بود. وى در زمان پدر درگذشت.
عبداللَّه رضيع؛ مشهور به على اصغر كه در كربلا به شهادت رسيد. مادر وى رباب دختر امرىء القيس است.
فاطمه؛ مادرش «امّ اسحاق» دختر طلحة بن عبيد اللَّه است.
سكينه؛ مادرش «رباب» است كه مادر على اصغر نيز مىباشد.(3)557 بنابراين، سكينه و عبداللَّه رضيع (حضرت على اصغر) از يك مادر بودهاند.
حضرت سكينه دختر بزرگوار امام حسين عليه السلام، مادرش رباب دختر امرىء القيس از
زنان نامى اسلام است.(1)
پس از شهادت امام حسين عليه السلام، وى با وجود خواستگاران فراوان همسرى برنگزيد. سرانجام در سال 62 ه. ق. يكسال پس از حادثه عاشورا بر اثر اندوه جانكاه كربلاييان جان سپرد. (مستدركات علم الرجال، ج 8، ص 574؛ اعيان الشيعه، ج 6، ص 449؛ نفسالمهموم، ص 527).
558 نام وى آمنه يا اميمه، امينه، امامه ثبت شده است. سكينه لقب او است(2)559 كه از سوى مادرش رباب به او داده شده و يادآور آرامش و وقار او است. در وجه نامگذارى وى به آمنه، گفته شده كه او را آمنه ناميدند تا يادآور جدهاش حضرت آمنه مادر رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد.(3)560 هرچند از سال تولّد حضرت سكينه گزارشى در تاريخ ذكر نشده است، ولى از قراين و شواهدى مىتوان به سال تولد وى پى برد و آن اينكه اولًا: امام حسين عليه السلام در روز عاشورا وى را سيّدة النسوان خواند، اين مىرساند كه سكينه در سال (61 ه. ق.) يك بانو و در سن بلوغ بوده است؛ بنابراين، بايد قبل از سال (50 ه. ق.) به دنيا آمده باشد. ثانياً:گفتهاند كه در هنگام واقعه كربلا، در عقد پسر عموى خود، عبداللَّهبن حسن بود. ثالثاً: او در سال (117 ه. ق.) در سن 70 سالگى از دنيا رفته، از اين رو، وى متولد سال (47 ه. ق.) مىباشد.(4)561 سكينه در دورانى پا به عرصه وجود نهاد كه خاندان وحى در غربت و انزوا به سر مىبردند. شهادت امام على عليه السلام و سپس در سال (50 ه. ق.) شهادت امام مجتبى عليه السلام غم
1) . رباب كلابيه، دختر امرىء القيس، مادر حضرت سكينه و عبداللَّه رضيع (على اصغرشهيد) است. پدر وىامرىء القيس در عصر خليفه دوم به اسلام گرويد و پس از آن، دخترش رباب رابه همسرى امام حسين عليه السلام درآورد. رباب دوّمين همسر امام حسين عليه السلام داراى ملكات فاضله و ويژگىهاى نيكو بود كه امام حسين عليه السلام سخت به وى علاقمند بود. او در نهضت كربلا امام را همراهى كرد و از پيامرسانان آن حماسه جاويدان به شمار مى آيد.
2) . سَكينه اگر اسم باشد به فتح سين خوانده مىشود، ولى اگر وصف و لقب باشد به ضمّ سين و به صورت اسممصغر خوانده مىشود.
3) . نك: اعيانالشيعه، ج 3، ص 491؛ سبط ابن جوزى، تذكرةالخواص، ص 249؛ عايشه بنت الشاطى، موسوعة آلالنبى، ص 788؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 135
4) . موسوعة آلالنبى، ص 788
عظيمى را بر آل على به وجود آورده بود. از اين رو، وجود سكينه خردسال مايه شادى و گرمى خانه بود. امام حسين عليه السلام سخت به او علاقمند بوده است.
سكينه دوران كودكى و نيز نوجوانى را در كنار پدرش سپرى كرد و در اين دوران درس عفت و پاكدامنى، احكام دينى و ساير آموزههاى اسلامى را آموخت. و راه عبادت و معنويت را در پيش گرفت.
مورخان و نسب شنان اسلامى نوشتهاند، سكينه عليها السلام از پرده نشينان خاندان رسالت و از زنان نامى اسلامى است كه داراى اخلاق فاضله، صفات حميده، علم و دانش، جود و كرم و بخشش، و بانويى جليل القدر و والا مقام و پاك بوده است. از نظر ويژگىهاى جسمانى و ظاهرى از زيباترين زنان عصر خود به شمارمىآمد و به زينت عفت و پاكدامنى و سلامت نفس، متصف، و صفات جمال و جلال انسانى را در خود جمع داشت.(1)562 در زير به چند نمونه از ويژگىهاى اين بانوى بزرگ اشاره مىنماييم:
حضرت سكينه شوخ طبع و مليح و حاضر جواب بود. از وى پرسيدند: تو بسيار شوخى و مزاح مىنمايى ولى خواهرت فاطمه شوخى نمىكند. وى بى درنگ جواب گفت:
«چون او را همنام جدهمان فاطمه زهرا عليها السلام و مرا به اسم جده ديگرمان آمنه بنت وهب (مادر رسول خدا صلى الله عليه و آله) نامگذارى نمودهايد.»(2)563 دكتر بنت الشاطىء مىنويسد: اين جواب وى اشاره به اين نكته ظريف است كه
چون فاطمه زهرا عليها السلام پس از رحلت پدرش رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، زياد گريست- و به وى ستم فراوان روا گشت- وى هيچگاه خندان نبوده و شوخى نمىكرده است.(1)564 مهمتر از آن، اينكه فاطمه زهرا عليها السلام بانوى معصوم و پاكى است كه ساحت مقدس وى از رفتارى كه انسانهاى معمولى انجام مىدهند منزّه است.
علّامه سيد محسن امين نقل مىكند كه حضرت سكينه در مجلس ختمى حضور يافت. در آن مجلس دخترى از عثمانبن عفان نيز حضور داشت. دختر عثمان جهت فخر فروشى گفت: «من دختر شهيدم!» سكينه چيزى نگفت. در همان ميان، صداى مؤذن به گوش رسيد كه گفت: «اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»، سكينه لب به سخن گشود و فرمود:
«اين نام كه برده مىشود، پدر من است يا پدر تو؟»
دختر عثمان كه جواب دندان شكن سكينه را دريافته بود گفت: «هيچگاه ديگر بر شما فخر نخواهم فروخت.»(2)565 2. راوى حديث
نقل حديث از پيامبر يا امامان معصوم عليهم السلام، خود يك ويژگى مهم شخصيتى براى راوى حديث به شمار مىآيد؛ چرا كه ديدار معصوم و شنيدن سخن وى فضيلت بزرگى است كه ارزانى راوى مىگردد. با اينكه حضرت سكينه به ديدار چند معصوم نايل آمده و از فيض وجودى امام حسين، امام سجاد و امام محمد باقر عليهم السلام بهرهمند گشت، ولى احاديث اندكى از وى به يادگار مانده است.
از جمله روايات به يادگار مانده از حضرت سكينه، حديثى است در فضايل شيعه كه محمدبن جعفر قمى در كتاب «مسلسلات» آن را چنين آورده است:(3)566
«فاطمه دختر امام علىبن موسىالرضا عليهما السلام از فاطمه و زينب و امّكلثوم دختران موسىبن جعفر عليهما السلام از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام از فاطمه دختر امام محمد باقر عليه السلام از فاطمه دختر امام سجاد عليه السلام از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليه السلام از امّكلثوم دختر اميرمؤمنان عليه السلام روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
چون به آسمان رفتم و وارد بهشت شدم، در مقابل خود قصرى ديدم كه بر آن نوشته شده بود: لا إلهَ إلَّا اللَّه و مُحَمَّدٌ رَسُولُاللَّه وَ عَلِىّ وَلِىّ اللَّه. نيز اين جمله به چشم مىخورد: خوشا به حال شيعيان على ...»
در ادامه اين حديث، بخشى از ماجراى معراج بيان شده است.
حضرت سيكنه پس از حادثه كربلا و در عصر امامت برادرش، امام علىبن الحسين عليهما السلام نيز از مدافعان امامت و ولايت بود و بارها براى تقويت بنيه مالى امامت، اموالى را تقديم امام سجاد عليه السلام مىكرد.(1)567 نيز هنگامى كه شنيد ابن مطير، خالدبن عبدالملك، حاكم مدينه(2)568 در روزهاى جمعه به هنگام خطبههاى جمعه بر فراز منبر، اميرالمؤمنين على عليه السلام را سبّ مىكند، به همراه كنيزان خود به مسجد مىآمد و مقابل ابن مطير موضع مىگرفت و هرگاه آن خطيب، حضرت را سب و دشنام مىداد، حضرت سكينه به همراه كنيزان و همراهان خود، ابن مطير را سب و لعن مىكردند و جواب وى را مىدادند. حاكم مدينه در مقابل شجاعت فرزند على عليه السلام ناتوان گشته بود و به جهت موقعيت و پايگاه اجتماعى او، قدرت رويا رويى با وى را نداشت، دستور مىداد تا كنيزان آن حضرت را بزنند!(3)569
از ديگر مشخصههاى روحى حضرت سكينه، عبادت و معنويت بود كه از وى چهرهاى ممتاز ساخت. او جز به خدا نمىانديشيد؛ چنانكه روايت شده است كه حسنبن مثنى فرزند امام مجتبى عليه السلام براى خواستگارى دختر عمويش، خدمت حضرت حسينبن على عليهما السلام رسيد. امام فرمود: هر يك از دخترانم فاطمه و سكينه را خواستى انتخاب كن، حسن از شرم سرش را به زير انداخت و چيزى نگفت امام حسين عليه السلام فرمود:
«أَخْتارُ لَكَ فاطِمَةَ فَهِيَ أَكْثرها شَبَهاً بِأُمّيّ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله؛ وَ أَمّا سُكَيْنَةُ فَغالَبَتْ عَلَيْها الاسْتِغْراق مَعَ اللَّهِتَعالى، فَلا تَصْلَحُ لِرَجُلٍ»؛
«فاطمه را برايت بر مىگزينم كه بيش از خواهرش به مادرم فاطمه دختر رسولخدا صلى الله عليه و آله شبيه است. در ديندارى چنان است كه شب را سراسر به عبادت مىپردازد و روز را به روزه و در جمال انسانى حورالعين را مانند است. اما سكينه غالب بر او چنان است كه با تمام وجود به آستان كبريايى حق تعالى پر كشيده و سزاوار ازدواج با كسى نمىباشد.»(1)570
به يقين علاقمندى و محبوبيت امام معصوم عليه السلام نسبت به اشخاص، تنها در راه خدا است و به يقين به جهت ويژگىهاى معنوى او است.
روايت است كه آن حضرت به دخترش حضرت سكينه بسيار علاقهمند بود و درباره او و مادرش فرمود:
لعمرك إنَّني لأحبّ داراًتكون بها سكينة و الرباب
1) . اسعاف الراغبين، در حاشيه نورالابصار، ص 202؛ س كينه دختر امام حسين عليه السلام، مقرم، ص 170؛ اعيان الشيعه، ج 3، ص 492؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 25؛ نفس المهموم، ص 531
أحبّهما و أبذل جلّ ماليو ليس لعاتب عندي عتاب(1)571
همچنين در روز عاشورا هنگامى كه ديد سكينه در فراق او مىگريد، وى را آرام ساخت و فرمود:
سيطول بعدي يا سكينة فاعلميمنك البكاء إذا الحمام دهاني
لا تحرقي قلبي بدمعك حسرةما دام منّي الروح في جثماني
و إذا قتلت فأنت أولى بالذيتأتينه يا خيرة النسوان(2)572
امام حسين عليه السلام وقتى رشد، بلوغ و نبوغ دخترش سكينه را ديد، وى را به عقد برادر زادهاش عبداللَّه اكبر فرزند امام حسن مجتبى عليه السلام(3)
يكى عبداللَّه اكبركه كنيه وى ابوبكر است، مادرش امّ ولد (و كنيز) بود. او در كربلا حضور داشت و به ميدان رفت و رجز خواند و در صحنه نبرد به شهادت رسيد. قاضى نعمان محمدبن منصور صاحب الدعائم (م 365 ه.) مىنويسد: امام حسين عليه السلام دخترش سكينه را به تزويج وى درآورد (شرح الأخبار، قاضى نعمان بن محمد، ج 3، ص 19 نيز فرسان الهيجاء، محلاتى، ج 1، ص 238).
ديگرى مىنويسد: عبداللَّهبن حسنبن على عليهما السلام (عبداللَّهاصغر) از اصحاب امام حسين عليه السلام و از شهيدان كربلا است. گويند مادرش امّ ولد بود (قاموس الرجال، ج 6، ص 317 به نقل از طبرى، ج 5، ص 468).
برخى ديگر نقل كردهاند مادرش دختر شليل بن عبداللَّه بجلى است كه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.
عبداللَّهبن حسن، نوجوانى در زير سن بلوغ بود كه در روز عاشورا به شهادت رسيد. شيخ مفيد در اين زمينه مىنويسد: در روز عاشورا هنگامىكه امام حسين عليه السلام از هر سوى آماج تير و نيزه دشمن قرار گرفته بود، عبداللَّه بن حسن از خيمه بيرون آمد و به يارى عمويش شتافت و به هنگام دفاع از عمويش حسين عليه السلام مورد اصابت شمشير بحربن كعب قرار گرفت و دستش قطع شد. حسين عليه السلام وى را به آغوش كشيد و او را توصيه به صبر نمود و سپاه كوفه را نفرين كرد. (الارشاد، ج 2، ص 110؛ مستدركات علم الرجال، ج 4، ص 516؛ ابصار العين، ص 38).
برخى گفتهاند كه قاتل وى حرملة بن كاهل اسدى بود (تاريخ زندگانى امام حسين عليه السلام، عماد زاده، ج 2، ص 103) نيز در زيارت ناحيه مقدسه قاتل عبداللَّهبن حسن، حرملة بن كاهل اسدى معرفى شده است. در جمع بين اين روايات، شايد بتوان گفت كه پس از ضربت بحربن كعب، ضربت نهايى را حرمله بر وى وارد ساخته و شهيدش نموده است.
573 درآورد. از محدثان و محقّقان شيعى،جمعى به اين پيوند تصريح نمودهاند. از قدماى علماى شيعه محدث شهير قاضى نعمانبن محمد بن منصور (متوفاى سال 365 ه. ق.)، صاحب كتاب «الدعائم» به اين ازدواج اشاره كرده و نوشته است: حسينبن على عليهما السلام دخترش سكينه را به عقد عبداللَّهبن حسن درآورد و عبداللَّه در روز عاشورا به شهادت رسيد. اين در حالى بود كه وى هنوز با همسرش همبستر نشده بود،(1)574 و سكينه از وى باردار نشد.(2)575 اين سخن قاضى نعمان مىرساند كه آن دو زوج، آن روزها، دوره نامزدى خود را سپرى مىكردند. البته نبايد استيحاش كرد؛ چرا كه اين سنت نيز در ميان اعراب آن عصر مرسوم بوده است؛ چنانكه ميان عقد رسول خدا صلى الله عليه و آله با عايشه، تا مراسم عروسى و كابين بستن، سالها فاصله بوده است.(3)576 پس از قاضى نعمان، علّامه امين الاسلام طبرسى در اعلام الورى، همانند روايت قاضى نعمان را آورده است.(4)577 از محقّقان معاصر نيز استاد محمد على دخيل، به ازدواج سكينه با عبداللَّهبن حسن
تصريح كرده، مىنويسد:
«او پس از شهادت عبداللَّه با هيچ كس پيمان زناشويى نبست و اين عقيده شيعه در اين زمينه است.»(1)578
همانگونه كه آوردهايم، مورّخان و دانشمندان علم رجال شيعى بر اين باورند كه حضرت سكينه تنها با پسر عمويش عبداللَّه بن حسن ازدواج كرد و پس از شهادت وى در كربلا تا آخر عمر همسرى برنگزيد.(2)579 با اين حال برخى از مورّخان و محدّثان اهل سنت مىگويند كه سكينه پس از شهادت عبداللَّه بن حسن، همسران زيادى را برگزيد.
اكنون در اين بخش، صحنههاى حضور سكينه در كربلا را به نظاره مىنشينيم:
نخستين صحنهاى كه مورّخان از سكينه نام بردهاند، مربوط به هنگامه وداع امام حسين عليه السلام با اهل حرم است كه حضرت به خيمه آمد و فرمود:
«يا سكينة، يا فاطمة، يا زينب، يا أمّ كلثوم، عليكنّ منّي السّلام!»
سكينه فرياد برآورد: «اى پدر، آيا تن به مرگ دادهاى؟!»
امام فرمود: «چگونه چنين نباشد كسى كه نه كمك كنندهاى و نه ياورى دارد!»
سكينه به پدر گفت: «ما را به حرم جدمان بازگردان!» امام اين مثل عربى راترنم كرد:
«هَيْهاتَ هَيْهاتَ، لَوْ تُرِكَ القَطا لَيْلًا لَنامَ»؛ «اگر مرغ قطا را رها مىكردند مىخوابيد.»
اين سخن امام كنايه از اين است كه مجبورش كردهاند به ماندن.
صحنه ديگر پس از شهادت امام حسين عليه السلام و آمدن مركب حضرت به خيمه است كه سكينه پس از ديدن ذوالجناح فرياد برآورد و بر پدر گريست و از اجداد طاهرش استغاثه طلبيد.(1)580 صحنه ديگر را كفعمى در مصباح از خود حضرت سكينه روايت مىكند كه فرمود:
«هنگامىكه پدرم، حسين عليه السلام به شهادت رسيد، به كنار پيكرش رفتم و در آغوشش كشيدم، حالت بيهوشى به من دست داد، در آن حال از حنجر خونين ندايى شنيديم كه مىفرمود:
شِيعَتِي مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماء عَذْبٍ فَاذْكُرُونِيأَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ أَوْ شَهِيدٍ فَانْدُبُونِي(2)581
وَ أَنَا السّبط الّذي مِن غير جُرم قتلونيو بجُردِ الخيلِ بَعْدَ الْقَتلِ عَمداً سَحقوني
لَيتكُم في يَومِ عاشُورا جَميعاً تَنظرونيكَيفَ أَسْتَسْقِي لِطِفلي فَأَبَوا أَنْ يَرْحَمُوني
وَ سَقَوه سَهم بَغي عَوض الماءِ الْمُعِينيا لَرزءٍ و مُصابٍ هدّاً أركان الحُجُونِ
وَيْلَهُم قَدْ جَرحُوا قَلبَ رَسُولِ الثَّقَلَينفالْعَنُوهُم مَااسْتَطَعْتُم شَيعَتِي فِي كُلِّ حِينٍ(3)582
«شيعيان! هر زمان آب خوشگوارى نوشيديد به ياد من باشيد، هر زمان نام غريب و شهيدى را شنيديد، به ياد من شيون كنيد.
من نواده پيامبرم كه بىگناه مرا كشتند و پس از كشتن به عمد بدنم را زير سم
اسبان كوبيدند.
كاش همه در روز عاشورا بوديد و مىديديد كه چگونه براى كودكم طلب آب كردم و دشمن از دادن آب دريغ ورزيد.
آنها به جاى آب گوارا با تير ستم او را سيراب كردند، وه چه فاجعه غمانگيز و دردناكى است كه بر اثر آن كوه حجون ويران شد؛
واى بر آنها كه دل رسول جن و انس را جريحه دار ساختند، شيعيان! در هر زمان هر چه در توان داريد آنان را لعنت كنيد.»
مورّخان نوشتهاند كه حضرت سكينه پس از شنيدن اين اشعار، هراسان و گريان از جاى برخاست و سيلى به صورت خود نواخت. در همان حال صداى هاتفى آسمانى را شنيد كه مىگفت:
بكَت الأرضُ و السماءُ عليهبدموعِ غزيرة و دماء
يبكيان المقتولُ في كربلاءبين غوغاء أُمّة أدعياء
منع الماء و هو عنه قريبعين ابكي الممنوع شرب الماء(1)583
آسمان و زمين بر او گرياناشك حزن همچو يم بر او ريزان
بر شه دشت كربلا گريندكه شده كشته زنا زادان
در لب آب با لب تشنهگريه كن بر شهيد تشنه لبان
نيز روز يازدهم سكينه براى آخرين بار براى وداع باپيكر پدر شهيدش به قتلگاه آمد تا ضمن وداع، توشهاى برگيرد. در آن صحنه كسى نتوانست سكينه را از جسد پدرش جدا كند، تا اينكه جماعتى از اعراب گرد آمده، او را به زور از كنار پيگر پدر دور كردند.(2)584
تعذليه فهم قاطع طرقهفعينه بدموع ذرف غدقة
انّ الحسين غداة الطف يرشقهريب المنون فما ان يخطي الحدقة
بكفّ شرّ عباداللَّه كلّهمنسل البغايا و جيش المرق الفسقة
يا امّة السوء هاتوا ما احتجاجكمغداً وجلكم بالسيف قد صفقة
الويل حلّ بكم الّا بمن لحقهصيّرتموه لارماح العدي درقة
يا عين فاحتفلي طول الحياة دماًلا تبكي ولداً و لا أهلا و لا رفقة
«او را سرزنش مكن، زيرا اندوهى برنده بر او درآمده است. پس از ديدهاش اشكها ريزان و چون باران روان است.
تير حادثه، حسين عليه السلام را به هنگام صبح سرزمين كربلا نشانه مىگيرد و از حدقه او به خطا نمىرود.
به دست كسى كه بدترينِ همه بندگان خداست و با نسل زنا كاران و سپاه كسانى كه از دين بيرون آمدهاند و تبه كارند. (تير باران مىشود).
اى امتِ تبهكارى و بد كارى، بياييد. فردا چه حجتى خواهيد آورد؟ در حالى كه بيشتر شما او را با شمشير ضربه زده است.
بدبختى و واى، بر شما فرود آمده است، مگر كسى كه به او ملحق گرديده است و شما او را سپر تيرهاى دشمنان قرار داديد.
پس اى ديده در طول زندگانى با همه پرى، خون گريه كن و بر فرزندان و خانواده و دوستان اشك مريز.»
سكينه دختر امام حسين عليه السلام با دلى خونين، به همراه كاروان اسيران آل محمد عليهم السلام كربلا را به قصد كوفه و شام ترك كرد. وى همچون ديگر خواهران و دختران حضرت سيد الشهدا عليه السلام شاهد فاجعه خونين كربلا بود. سكينه تمام وقايع عاشورا را با چشم خويش ديد. صداى «هَلْ مِنْ مُعِين» پدر را مىشنيد كه به آسمان بلند بود. بانوان حرم رسالت و پردهنشينان خاندان امامت را شاهد بود كه چون خصم بدانديش آتش به خيمههاشان افكنده بود. اما با اين همه مصيبت و بلا، او ناشكيبايى نورزيد و از جاده تسليم خارج نشد. در طول دوران اسارت، براى رساندن پيام شهيدان و برملا ساختن ماهيتِ حكومت ستم پيشه امويان تلاش كرد. گوشههايى از اين تلاشهاى وى، در تاريخ منعكس شد كه در زير به آن اشاره مىكنيم:
او در كوفه درباره آشكار ساختن ماهيت پليد امويان و ستمى كه بر پدرش سيد مظلومان رفته بود، از بالاى مركب ابياتى اينگونه سرود:
انّ الحسين غداة الطفّ يرشقهريب المنون فما أن يخطىء الحدقة
بكفّ شرّ عباداللَّه كلّهمنسل البغايا وجيش المرق الفسقة
همچنين او در وضعيت دشوار اسارت، كه از جهات گوناگون در عجز و ناتوانى از
انجام تكاليف بودهاند، در صيانت از حجاب و حفظ حريم آل عصمت مىكوشيد.
روايت شده است كه حضرت سكينه از سهلبن سعد ساعدى، صحابى پيامبر، مىخواهد كه با پرداخت درهم و دينارى از حاملان سر شهيدان درخواست كند كه اندكى سرها را از كاروان اسيران آل محمد صلى الله عليه و آله فاصله دهند تا نگاههاى آلوده شاميان به حريم حرم حسينى خيره نگردد.(1)585
بانوى خاندان عصمت، حضرت سكينه عليها السلام، پساز واقعه عاشورا بههمراه زينب عليها السلام به مصر مهاجرت كرد. اندكى پس از اقامت در مصر و به دليل رحلت عقيله بنى هاشم،(2)586 حضرت سكينه در سال 62 ه. ق. به مدينه بازگشت و در سراى برادرش امام ساجدان عليه السلام سكنى گزيد و با كسب معارف الهى و درس پاكدامنى، به زندگى خويش ادامه داد.(3)587 افسانه پردازان و قلم به دستان كينه توز و مغرض اموى و زبيرى به جهت رويارويى با خاندان و آل على عليه السلام و به جهت همگون ساختن آنان با خاندان ناپاك اموى و زبيرى، با دروغپردازى و افسانهسازى اين برهه از زندگى عفيفه آل بنىهاشم، حضرت سكينه عليها السلام را مغشوش و مضطرب جلوه دادهاند. همانگونه كه ابن ابى الحديد معتزلى، دانشمند و عالم اهل تسنن گفته است: اين افسانهسازىها بدان جهت بود تا نگاه مردم را از اهلبيت و نزديكان و بستگان خاندان وحى، باز دارند.(4)588 ابو الفرج اصفهانى، نسب شناش زيدى مذهب و اموى تبار، به نقل از يك گروه دروغپرداز از خاندان زبيرىها حكاياتى از مجالس موسيقى و نشست و برخاست حضرت سكينه با برخى آوازهخوانان و شاعران حجاز و عراق را برمىشمارد،
كه اين افسانهها، پندارى بيش نيست و محقّقان شيعى به هيچ روى اين انتساب را نمىپذيرند.(1)589
سرانجام حضرت سكينه در روز پنجشنبه، پنجم ربيع الاول (117 ه. ق.) در مدينه چشم از جهان فانى فروبست. وفات آن حضرت به هنگام ظهر روى داد. خالدبن عبدالملك، حاكم مدينه دستور داد كه جنازه را نگهدارند تا وى خود را به شهر برساند.
جنازه وى تا نماز عشا دفن نشد و مردم دسته دسته بر پيكر او نماز گزاردند. عبداللَّهنفس زكيه چهار صد دينار عطر و عود خريد و پيرامون سرير حضرت سكينه و در مجمرها گذاشت.
برخى ديگر گفتهاند: وى به هنگام انجام عمره، در راه مكه و يا در شهر مكه درگذشت و در همانجا مدفون شد. روايات ديگرى متضمّن فوت آن حضرت در قريه طبريه فلسطين، باب الصغير دمشق و مصر است كه رواياتى ضعيف و غير قابل اعتماد است.(2)590 (نگارنده جزوه و مقاله مستقلى در نقد اين افسانه اغانى گرايان به رشته تحرير درآورده است. كه اين مختصر را مجال بازگويى آن نيست).
1) . جهت آگاهى بيشتر به منابع زير رجوع شود: اعلام النساء المؤمنات، شرح حال حضرت سكينه؛ علّامه مقرم، كتاب زندگانى حضرت سكينه.
2) . اعيان الشيعه، ج 3، صص 491 و 492 و ج 7، ص 274؛ تذكرة الخواص، ص 251؛ معجم البلدان، ج 6، ص 26؛ ثمار المقاصد فى ذكر المساجد، ص 106؛ لواقحالأنوار، ج 1، ص 23؛ نور الابصار، 160؛ الطبقات، ج 8، ص 475؛ الكامل، ج 5، ص 195، طبرى، ج 5، ص 439؛ نفس المهموم، ص 530؛ منتهىالآمال، ج 1، ص 854
امّكلثوم خواهر امام عليه السلام
على احمدى
امام على عليه السلام فرزندان زيادى داشت. بعضى از مورّخان تا 23 فرزند براى امام شمردهاند. ولى مسلّم است كه امام على عليه السلام از فاطمه زهرا عليها السلام پنج فرزند به نامهاى: امام حسن، امام حسين، زينب كبرى، زينب صغرى ملقّب به امّكلثوم و محسن داشته است.(1)591 امّكلثوم پس از حضرت زينب، در سال (6 ه. ق.) در مدينه متولّد شد.(2)592
علما و مورّخان اهل سنت معتقدند، عمر خليفه دوم از امّكلثوم خواستگارى كرد و امام على عليه السلام امّكلثوم را به عقد عمر درآورد.(3)593 ازدواج امّكلثوم با عمر، به دليل تشويش و اضطرابىكه در روايات مربوط به اين موضوع وجود دارد، معلوم نيست درست باشد. از علماى بزرگ شيعه، شيخ مفيد اين مطلب را رد مىكند.(4)594 در كتب روايى، احاديثى وارد شده كه اين موضوع را تأييد و رواياتى اين مطلب را رد مىكند.
امّكلثوم با عونبن جعفربن ابىطالب ازدواج كرد و پس از شهادت عون در سال (17 ه. ق.) در جريان فتح شوشتر،(1)595 با برادرش محمدبن جعفر ازدواج كرد.(2)596
امّكلثوم همچون مادرش حضرت زهرا عليها السلام از پدرش حمايت مىكرد و در مقابل دشمنان امام على عليه السلام موضع مىگرفت؛ براى نمونه، به يك مورد اشاره مىكنيم:
زمانىكه امام على عليه السلام براى جنگ با اصحاب جمل به منزلگاه ذىقار رسيد، عايشه نامهاى به حفصه دختر عمر و زن پيامبر صلى الله عليه و آله، به اين مضمون نوشت كه علىبن ابىطالب به ذىقار رسيده و چون ساز و برگ و نيروى ما را دريافته، ترسيده و در همانجا اقامت گزيده است. هنگامى كه نامه به حفصه رسيد و از مضمون آن آگاه شد، بسيار خوشحال شد و عدهاى از زنان و دختران مدينه را به خانهاش دعوت كرد و از آنها خواست به شادى بپردازند. خبر به امّكلثوم رسيد، از برخورد حفصه ناراحت شد و بهطور ناشناس در جلسه آنها شركت كرد. سپس چهرهاش را گشود. حفصه از ديدن دختر امام على عليه السلام خجل و ناراحت شد. امّكلثوم به او گفت:
«اگر امروز شما كينههاى درون خود را نسبت به او (امام على عليه السلام) ظاهر كرديد، پيشتر نيز نسبت به برادرش (پيامبر صلى الله عليه و آله) چنين كرديد تا خداوند در اين باره آنچه خواست نازل كرد.»(3)597
تاريخ نگاران، از امّكلثوم دخت امام على عليه السلام در كربلا نام بردهاند و بنا بر نظر اكثر مورخان در كربلا، زنى به اين نام حضور داشته است. ولى در اينكه امّكلثوم كبرى(4)598 است
يا امّكلثوم صغرى(1)599 و يا دخترى از امام غير از اين دو،(2)600 ميان مورّخان اختلاف است.
محمدبن طلحه شافعى در كتاب «مطالب السؤل»، در شمار بانوان همراه با امام حسين عليه السلام در كربلا از امكلثوم كبرى نام مىبرد.(3)601 مامقانى در كتاب رجال خود مىنويسد:
«امّكلثوم كنيهاى است كه براى زينب صغرى، نهادهاند. او با برادرش به كربلا رفت و در سفر شام نيز همراه كاروان اسيران بود. او زنى است جليلالقدر، فهميده و سخنور.»(4)602 بنابر اين نظريه، امّكلثوم، دختر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام دركربلا حضور داشتهاست.
شب عاشورا امام حسين عليه السلام نشسته بود و شمشيرش را تميز و اصلاح مىكرد و با خود اشعارى را زمزمه مىكرد.
يا دَهْرُ أفٍّ لَكَ مِن خَليلِكَمْ لَكَ بِالْإِشْراقِ وَالْأَصيلِ
مِنْ طالِبٍ وَصاحِبٍ قَتيلِوَالدَّهْرُ لايَقْنَعُ بِالْبَديلِ
وَكُلُّ حَىٍّ فَإلى سبيلِما أَقْرَبُ الْوَعْدُ إِلَى الرَّحيلِ!
خواهران امام تا اين اشعار را شنيدند به برادر گفتند: اين سخن كسى است كه به كشته
1) . امّكلثوم صغرى، مادرش امّ ولد بوده است. وى هنگامىكه به سن رشد رسيد، با كثير ابن عباس ازدواجكرد. (موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 1، ص 127
2) . تاريخ زندگانى امام حسين، عماد زاده، ج 2، ص 225
3) . تاريخ زندگانى امام حسين، عماد زاده، ج 2، 225
4) دكتر احمد بهشتى، زنان نامدار در قرآن، حديث و تاريخ، ص 57
شدن خود، يقين دارد. امام در جوابشان فرمود: آرى خواهرانم! زينب بىتاب شد و با ناراحتى فرمود:
«آه از اين بلا، كاش مرگم مىرسيد. جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله، پدرم على عليه السلام، مادرم فاطمه عليها السلام و برادرم حسن عليه السلام همه از دنيا رفتند و اكنون حسين عليه السلام از مرگ خود خبر مىدهد.»(1)603 بانوان حرم همه گريستند و نوحه سرايى كردند، امّكلثوم ندا مىزد:
«وا مُحَمَّداهُ! وا عَلِيَّاهُ، وا أُمَّاهُ، وا أَخاهُ، وا حُسَيْناهُ، وا حَسَناهُ، وا ضَيْعَتاهُ بَعْدَكَ يا أَبا عَبْدِاللَّهِ!».(2)604 امام خواهر را امر به بردبارى كرد و فرمود:
«خواهرم! دلت را به وعدههاى الهى اميد وار ساز؛ زيرا اهل آسمان و زمين همگى فانى شده و مىميرند و تمامى آفريدگان، رو به هلاكت مىروند. سپس فرمود: خواهرم! امّكلثوم و تو اى زينب، رقيه،(3)605 فاطمه، رباب، هنگامىكه شهيد شدم، گريبان چاك نكنيد و صورت هايتان را نخراشيد و ناروا نگوييد.»(4)606
پس از واقعه عاشورا اهل بيت امام حسين را به كوفه منتقل كردند، عبيداللَّه دستور داد اسيران آل محمد عليهم السلام را به مسجد كوفه ببرند، هنگامىكه آنان را در مسجد مستقر كردند مردم بى وفاى كوفه گرد آنان جمع شدند. در اين هنگام امام سجّاد عليه السلام، يادگار امام حسين عليه السلام شروع به سخنرانىكرد. پس از اوخواهرش حضرت زينب عليها السلام خطبهاى تاريخى
ايراد كرد. سپس امّكلثوم از پس پرده، در حالى كه از شدت حزن و اندوه با صداى بلند گريه مىكرد، خطاب به مردم بى وفاى كوفه گفت:
«اى اهل كوفه، رسوايى بر شما باد! چه شد كه حسين را خوار ساختيد و او را كشتيد و اموالش را همانند ميراث غارت كرديد و زنان او را به اسارت درآورديد و ايشان را به رنج و سختى افكنديد. زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مىدانيد چه جنايت بزرگى مرتكب شديد و بار چه گناهى را به دوش گرفتيد؟ و چه خونها كه ريختيد و چه دخترانى را غارت نموديد و چه اموالى را به تاراج برديد. مردانى را كشتيد كه بعد از رسول صلى الله عليه و آله بهترين خلق بودند. رحم از دلتان رفته است، بدانيد همانا حزب خدا رستگار و حزب شيطان زيانكار است.»(1)607 سپس اشعارى در رثاى برادرش امام حسين عليه السلام و مذمّت كوفيان سرود:
قَتَلْتُمْ أَخي صَبْراً فَوَيْلٌ لِامِّكُمْسَتُجْزَوْنَ ناراً حَرُّها يَتَوَقَّدُ
سَفَكْتُمْ دِماءً حَرَّمَ اللَّهُ سَفْكَهاوَحَرَّمَهَا الْقُرْآنُ ثُمَّ مُحَمَّدُ
أَلا فَابْشِرُوا بِالنَّارِ إِنَّكُمْ غَداًلَفِي سَقرٍ حَقّاً يَقِيناً تَخَلَّدُوا(2)608
پس از سخنان امّكلثوم، مردم كوفه با صداى بلند گريه كردند، زنان موها را پريشان نموده و خاك بر سر مىريختند، نيز صورتها را خراشيده و واويلاه سر دادند. مردانِ حاضر در جلسه نيز از سخنان امّكلثوم متأثر شده و گريه كنان ريششان را مىكندند.(3)609
مسلم جصاص مىگويد: مردم كوفه را ديدم كه به اطفال اهل بيت امام حسين عليه السلام از روى ترحّم و دلسوزى، نان و خرما مىدادند و آنان كه به شدت گرسنه بودند، قبول مىكردند. امّكلثوم نان پارهها و گردو و خرما را از دست و دهان كودكان گرفت و به دور افكند. سپس با صداى بلند به مردم كوفه گفت: «يا أَهلَالْكُوفَة انَّ الصدقَةَ عَلَينا حرام».(1)610 زنان كوفه از مشاهده اين صحنه گريه كردند. امّكلثوم كه صداى گريه آنها را شنيد سر از محمل بيرون كرد و فرمود: «اى اهل كوفه، مردان شما ما را مىكشند و زنان شما بر ما مىگريند. خدا روز قيامت ميان ما و شما حكم كند.»(2)611
هنگامىكه اهل بيتِ امام حسين عليه السلام را به شام مىبردند، نزديك دروازه دمشق كه رسيدند، امّكلثوم به شمر گفت: «من با تو كارى دارم»، شمر گفت: «بگو چيست؟» امّكلثوم فرمود:
«هنگامىكه ما را وارد شهر مىكنى، از دروازهاى وارد كن كه مردم كمترى براى تماشا ايستاده باشند و همچنين به سربازان فرمان ده سرها را از ميان محملها بيرون ببرند و كمى دورتر نگه دارند؛ زيرا از بس مردم ما را با اين وضع ديدهاند، ذليل و خوار شديم.»
شمر ملعون بر خلاف خواهش امّكلثوم عمل كرد و دستور داد سرها را بر سرِ نى كنند و ميان كجاوهها تقسيم كنند و آنها را از دروازه شلوغ شهر وارد كنند.(3)612
سهل بن سعيد شهرزورى نقل مىكند: در شام بانوانى را ديدم كه بر محملهاى بى زين و پوشش بودند، يكى از ايشان مىگفت:
«آه، اى محمد. آه، اى على آه. اى حسين، اى كاش آنچه را از دشمنان مىكشيم مىديديد، اى رسول خدا صلى الله عليه و آله دخترانت اسير شدهاند، گويى كه اسيران نصارا هستند. آه، از اين اندوهى كه به ما رسيد، ما اين مصائب را به حساب خدا مىگذاريم.»
در اين هنگام به پاى محمل چسبيدم و با صداى بلند گفتم: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا آلَ بَيْتِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ» و او را شناختم كه امّكلثوم دختر امام على است.(1)613
هنگامىكه كاروان رنجور و پريشان اهل بيت امام حسين عليه السلام به نزديكىهاى شهر پيامبر رسيدند، امّكلثوم قصيدهاى جانسوز سرود كه اين گونه شروع مىشود:
مدينة جدّنا لا تقبلينافبالحسرات و الأحزان جئنا
ألا فأخبر رسول اللَّه عنّابأنّا قد فُجِعْنا في أبينا
و أنّ رجالنا بالطف صرعىبلا رءوس و قد ذبحوا البنينا
و أخبر جدّنا أنّا أسرناو بعد الأسر يا جدّا سبينا(2)614
امّكلثوم پس از اينكه به مدينه رسيد، بر قبر مادرش حاضر شد و با آه و ناله خطاب به قبر فرمود:
«اى فاطمه، كاش مىديدى كه دخترانت را در لباس اسيرى به شهرها مىبردند، اگر عمر تو طولانى مىشد، تا روز قيامت ناله مىكردى.»(1)615
تاريخ فوت امّكلثوم به روشنى معلوم نيست. طبق روايتى كه اهل سنت نقل مىكنند، امّكلثوم در سال (17 ه. ق.) در مدينه فوت كرد و عبداللَّهبن عمر بر پيكرش نماز خواند و امام حسن و امام حسين عليهما السلام به عبداللَّه اقتدا كردند.(2)616 و طبق بعضى اقوال همراه فرزندش زيد كه از عمر بود، در يك روز مردند.(3)617 اين اقوال با حضور امّكلثوم در كربلا منافات دارد.
برخى از مورخان معتقدند امّ كلثوم چهل روز پس از ورود كاروان امام حسين عليه السلام به مدينه وفات يافت(4)618 كه اين قول با حضور امّ كلثوم در كربلا را تأييد مىكند.
در آستان حبيب
على احمدى
حبيببن مظاهر(1)619 از افراد سرشناس قبيله بنى اسد،(2)620 صحابى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله،(3)621 و از ياران با وفاى امام على، امام حسن و امام حسين عليهم السلام است.(4)622 حبيب از ياران نزديك امام على عليه السلام و از جمله گروه «شرطة الخميس»(5)623 به شمار مىرود. وى همچون ميثم تمار، علوم فراوانى از آن حضرت آموخت، كه از جمله، به علم «بلايا و منايا» مىتوان اشاره كرد.(6)624 از جمله افتخارات مهم حبيب اين است كه در تمام جنگهاى حضرت على عليه السلام شركت داشت.(7)625 و عليه دشمنان ولايت شمشير زد. پس از شهادت امام على عليه السلام در كوفه زندگى مىكرد و از ياران امام حسن عليه السلام به شمار مىرفت. هنگامىكه معاويه مرد و يزيد به خلافت رسيد، امام حسين عليه السلام از بيعت با يزيد امتناع كرد و به مكه رفت. كوفيان در منزل سليمان بن صرد خزاعى جمع شدند و طىّ نامهاى از امام حسين عليه السلام دعوت كردند به كوفه
1) . در بعضى منابع مظهّر و در بعضى مطهر آمده است. (پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 132.)
2) . طايفه بنى اسد، افتخار دارد كه كفن و دفن شهداى كربلا را بر عهده داشته است.
3) . دائرة المعارف تشيع، ج 6، ص 201. بعضى او را تابعى مىدانند (اعيان الشيعه، ج 4، ص 554.)
4) . معجم رجال حديث، ج 5، ص 201
5) . افرادى كه با هم قسم ياد كردند، تا شهادت دست از امام على عليه السلام بر ندارند.
6) . قصهاى در اين باره در «درس ميثم تمار» آمده است.
7) . معالى السبطين، ج 1، ص 370
بيايد، در اين نامه، اسم حبيب بن مظاهر به چشم مىخورد:
«اين نامه به حسينبن على عليهما السلام از طرف سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد، حبيب بن مظاهر و پيروان مسلمان اوست ...»(1)626 هنگامىكه مسلمبن عقيل وارد كوفه شد و در منزل مختار ثقفى سكونت كرد، سران و رؤساى قبايل مختلف، نزد مسلم آمدند. مسلم نامه امام را براى آنها قرائت كرد، همه گريستند، عابس بن ابى شيب شاكرى از جا برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت:
«من از ساير افراد نمىدانم و نمىدانم در دل آنها چه مىگذرد، اما به خدا درباره خودم مىگويم هر وقت مرا دعوت كنيد، اجابت مىكنم و با دشمنان شما مىجنگم و با شمشيرم از شما دفاع مىكنم تا به شهادت برسم.»
پس از سخنان عابس، حبيب بن مظاهر بلند شد و گفت:
«خدا تو را رحمت كند كه هر چه در دل داشتى، بيان كردى، به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم، من نيز همانند تو مىانديشم.»(2)627 پس از پايان جلسه، حبيببن مظاهر و مسلمبن عوسجه از مردم براى امام حسين عليه السلام بيعت مىگرفتند.(3)628 هنگامىكه عبيداللَّه وارد كوفه شد، همه اصحاب مسلم، متفرق شدند و مسلم به شهادت رسيد، قبيله بنى اسد، حبيب و مسلم بن عوسجه را ميان قبيله پنهان كردند تا گزندى از جانب عبيداللَّه به آنان نرسد.(4)629
حبيببن مظاهر به قصد پيوستن به امام به همراه دوست وفادارش، مسلمبن
عوسجه، شبانه از كوفه خارج شد. آنها از ترس سربازان عبيداللَّه روزها استراحت مىكردند و شبها راه مىپيودند. تا خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند. هنگامىكه حبيب كمىِ ياران و زيادىِ دشمنان امام را ديد، خطاب به امام گفت:
«در نزديكى ما قبيلهاى از بنى اسد منزل دارند، اگر اجازه مىدهى بروم و آنها را به يارى شما دعوت كنم، شايد خداوند آنها را هدايت كند و به وسيله آنان بدى را از ما دور كند.»
امام به او اجازه داد، حبيب به سوى آنها رفت و همه آنها را جمع كرد و خطاب به آنها گفت:
«اى بنى اسد، من خبرى براى شما آوردهام، در اين سرزمين حسين عليه السلام پسر على اميرالمؤمنين عليه السلام و فرزند فاطمه زهرا عليها السلام دختر پيامبر خداست كه در نزديكى شما منزل گرفته است. گروهى از مؤمنين همراه و حامى او هستند، دشمنانش او را محاصره كردهاند تا او را بكشند. من آمدهام شما را به يارى او و دفع دشمنان وى دعوت كنم، بهخدا قسم اگر او را يارى كنيد، خدا شرف دنيا و آخرت را به شما عطا مىكند.»
عبداللَّه بن بشر اسدى برخاست و گفت:
«اى ابا القاسم، خداوند به تلاش تو پاداش دهد. من نخستين كسى هستم كه دعوت تو را اجابت مىكنم.»
گروهى از بنى اسد او را همراهى كرده، با حبيب، به طرف امام حركت رفتند.
شخصى از قبيله بنى اسد، قضيه را به عمربن سعد گزارش داد. عمر سعد از اين خبر برآشفت و دستور داد جلوى آنها را بگيرند. بنى اسد مقاومت كردند و ميان آنها جنگ در گرفت. بنى اسد كه حدود 90 نفر بودند و نمىتوانستند با گروه 500 نفرى سپاه دشمن، جنگ را ادامه دهند، از تاريكى شب استفاده كرده و فرار كردند.(1)630 حبيب برگشت و
1) . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 383؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 554
جريان مأموريت خود را به امام بازگو كرد. امام حسين عليه السلام فرمود: وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ ... وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.(1)631
عصر روز نهم محرم، اصحاب امام ديدند گروهى از لشكر دشمن، به طرف خيمهها مىآيند، امام حسين عليه السلام به برادرش عباس فرمود: «عباس! برادرم! جانم فدايت، سوار مركب شو، ببين آنان را چه شده و چرا چنين مىكنند؟»(2)632 عباس بن على عليهما السلام همراه بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر در ميان آنها بودند، نزد دشمن رفته، گفتند: چه انديشهاى داريد و چه مىخواهيد؟ جواب دادند: امير، دستور داده به شما بگوييم يا تسليم شويد، يا با شما جنگ كنيم.
عباس گفت: شتاب نكنيد، همينجا بايستيد تا نظر برادرم را بپرسم.
آنان قبول كردند، هنگامىكه عباس براى تعيين تكليف نزد امام رفت، حبيب به زهير گفت: اگر تو صحبت مىكنى، صحبت كن و الّا من قصد دارم با اين قوم سخن بگويم. زهير گفت: تو سخن بگو. حبيب خطاب به آنها فرمود:
«به خدا سوگند، گروهى فردا در حالى به پيشگاه خدا حاضر شوند، كه فرزند پيامبر و همراهان و خاندان او و بندگان سحر خيز اين شهر را كشتهاند، قوم بدى محسوب مىشوند.»(3)633
شب عاشورا، همه اصحاب و ياران امام به تلاوت قرآن و نماز مشغول بودند، هلالبن نافع مىگويد:
«همراه امام حسين عليه السلام بودم كه امام از من جدا شد و به خيمه خواهرش زينب عليها السلام رفت. من منتظر ايشان نزديك خيمه ايستاده بودم، زينب به استقبال امام آمد و بالشى گذاشت و امام نشست و با او رازى گفت، چيزى نگذشت كه اشك زينب جارى شد و به امام گفت: برادر جان! آيا شهادت تو را مىبينم و- با اين همه دشمن كينه توز- بانوان و كودكان را سرپرستى كنم؟ اين مسؤوليت سنگينى است! ديدن شهادت اين جوانان پاك و زيبارويان بنى هاشم (مرا نيز آشفته كرده) بر من گران خواهد بود! سپس عرض كرد: برادر جان، آيا اصحابت را آزمودهاى؟ من نگرانم وقت درگيرى تنهايت بگذارند.»
امام گريه كرد و فرمود:
«به خدا سوگند، آنها را آزمودم، در آنان جز دلاوران و والا گوهران پايدار- كه به كشته شدن در ركابم همانند كودك به شير مادر مأنوسند- وجود ندارند.»(1)634 هلالبن نافع كه گفتگوى آن دو را شنيد، گريه كرد و نزد حبيب آمد و آنچه ديده و شنيده بود، به او گفت، حبيب اين يار با وفاى امام حسين عليه السلام گفت: «به خدا سوگند، اگر منتظر فرمانش نبودم، همين امشب به نبرد با اين نامردان مىشتافتم.»
هلال به حبيب گفت:
«اهل بيت امام در بيم و هراس به سر مىبرند و گمان مىكنم، بانوان بىتاباند، دوست دارى ياران را جمع كنى تا بار ديگر اعلام وفادارى كنند؟ من زينب را چنان آشفته ديدم كه قرار از كفم رفته است.»
حبيب قبول كرد و همه اصحاب را فراخواند، از خيمهها بيرون آمدند و دور او جمع شدند، همه با هم تا نزديك خيمههاى اهلبيت امام رفتند. در اين هنگام حبيب فرمود:
«اى خاندان و سروران ما. اى زنان نگران حرم پيامبر صلى الله عليه و آله اين شمشيرهاى
1) . فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 457
آويخته ياران شماست كه تصميم دارند در گردن دشمنان شما فرود آيند و اين نيزههاى غلامان شماست كه سوگند ياد كردهاند، آن را جز در سينه اين نامردمان كه دوست دارند شما را پراكنده كنند، جا ندهند.»(1)635
حبيب از اينكه مىديد، در ركاب امام حسين عليه السلام به فيض شهادت نايل مىشود، ابراز خوشحالى مىكرد و مىخنديد. برير بن خضير همدانى به حبيب گفت: برادر، اين ساعت، ساعت شوخى و خنده نيست. حبيب در پاسخش گفت:
«فَأَيّ مَوضِعٍ أَحَقّ مِنْ هذا بِالسُّرُورِ وَ اللَّهِ ما هُوَ إِلّا أَنْ تَمِيلَ عَلَينا هذِه الطغام بِسُيُوفِهِم فَنُعانِقُ الْحُور الْعَين».(2)636 «چه جايى بهتر از اينجا براى خوشحالى؟! به خدا قسم دوست دارم با اين ياغيان نبرد كنم تا چون شمشيرهايشان بر من فرود آرند، حور العين را در بهشت در آغوش كشم.»(3)637
ظهر عاشورا، هنگام نماز، ابو ثمامه صيداوى،(4)638 خدمت امام عرض كرد:
«اى ابا عبداللَّه، جانم فدايت، مىبينم كه لشكر دشمن قصد كشتن تو را دارد، به خدا قسم، كشته نخواهى شد، تا در راه تو كشته شوم، دوست دارم، نماز ظهر را با تو بخوانم و بعد از نماز خدا را ملاقات كنم.»
حضرت سر به آسمان بلند كرد و فرمود:
«نماز را ياد كردى، خدا تو را از نمازگزاران و ذاكران قرار دهد، بله، الآن وقت نماز است. از قوم بخواهيد دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانيم.»(1)639 حصين بن تميم از لشكر عمر سعد، صداى امام را شنيد و گفت: خدا نماز شما را قبول نمىكند. حبيب بن مظاهر از گستاخى او ناراحت شد و در جوابش گفت: «اى الاغ ستمگر، نماز پسر رسول خدا قبول نمىشود و نماز تو قبول مىشود؟»
هنگامىكه حصين جواب دندان شكن حبيب را شنيد، بر او حمله ور شد و حبيب هم قهرمانانه با او جنگيد و 62 نفر از آنان را از پاى درآورد.(2)640 سرانجام بديل بن صريم تميمى با شمشير سر حبيب را شكافت و محاسن سفيد اين يار با وفاى هفتاد و پنج ساله(3)641 امام حسين عليه السلام به خون سرش آغشته شد. شخصى ديگر، نيزهاى بر بدن حبيب زد و او را از اسب به زير انداخت. در اين هنگام حصين، شمشير ديگرى بر سرش زد و او را به شهادت رساند، شخص ديگر سر حبيب را از بدن جدا كرد. سپس حصين سر حبيب را بر گردن اسبش آويخت و در ميان لشكر چرخاند.
هنگامىكه خبر شهادت حبيب به امام حسين عليه السلام رسيد، چهره مباركش درهم شكست و فرمود:
«للَّهِ دَرُّكَ يا حَبِيب لَقَدْ كُنْتَ فاضِلًا تَخْتِمُ الْقُرآنَ فِي لَيلَةِ واحِدَة».
«آفرين بر تو اى حبيب، تو شخص فاضلى بودى كه در يك شب، قرآن را تمام مىكردى.»(4)642
هنگامى كه لشكر عمر سعد به كوفه برگشتند، قاتل حبيب سر او را بر گردن اسب
آويزان كرد و براى گرفتن جايزه، به سوى قصر عبيداللَّه رفت. قاسم فرزند حبيببن مظاهر سر پدر را شناخت و سوار را تعقيب كرد، قاتل حبيب كه به رفتار قاسم مشكوك شده بود، ايستاد و گفت: اى پسر چرا از من جدا نمىشوى؟ قاسم جواب داد: سرى كه به گردن اسبت انداختهاى، سر پدر من است آن را بده تا دفن كنم. قاتل حبيب قبول نكرد و گفت: مىخواهم نزد عبيداللَّه ببرم و جايزه بگيرم، بعدها قاسم، قاتل پدرش را در جنگ مصعب بن زبير به قتل رساند و انتقام پدر را از او گرفت.(1)643
بنى اسد، جنازه حبيب بن مظاهر را در نزديك بالاى سر امام حسين عليه السلام دفن كردند.(2)644 و اكنون ضريح جداگانهاى براى اين پير فداكار وجود دارد كه زائران كوى حسينى او را زيارت مىكنند.
حرّ رياحى
على احمدى
حرّ بن يزيدبن ناجية بن سعدبن بنىرياح، از بزرگان قبيله بنى تميم و شاخه بنى رياح بود. او همواره از بزرگان و شجاعان قوم خود به شمار مىرفت.(1)645
هنگامىكه خبر آمدن امام حسين عليه السلام در كوفه منتشر شد، حرّبن يزيد به سمت فرماندهى 1000 نفر از سربازان برگزيده شد و عبيداللَّه به او دستور داد، از ورود امام به كوفه جلوگيرى و او را وادارد كه با يزيد بيعت كند. هنگامىكه امام حسين عليه السلام به منزل «ذى حِسم» رسيدند. امام دستور داد در آنجا اتراق كرده و خيمهها را برافراشتند. لشكر هزار نفرى حرّ در شدت گرماى ظهر، در برابر امام حسين عليه السلام با شمشيرهاى آويزان، صف كشيدند. امام احساس كرد كه آنها تشنهاند، به اصحاب و يارانش امر كرد: «اين قوم را سيراب و لب اسبهايشان را تر كنيد.»(2)646 علىبن طعان محاربى نقل مىكند: در آن روز من در سپاه حر آخرين نفر بودم كه نزد امام حسين عليه السلام و يارانش رسيدم. چون امام تشنگى مرا ديد، فرمود: فرزند برادر! آن
شتر را كه مشك آب بر آن قرار دارد بخوابان، خواباندم. فرمود: لبه مشك را برگردان و آب بياشام. از شدت تشنگى نتوانستم لبه مشك را برگردانم و آب بخورم در اين لحظه امام بلند شد و اين كار را انجام داد.(1)647 پس از اينكه لشكر حرّ سيراب شدند، امام به آنها گفت: اى مردم شما كيستيد؟ جواب دادند: ياران عبيداللَّه هستيم. امام فرمود: فرمانده شما كيست؟ گفتند: حرّبن يزيد رياحى. امام به حرّ گفت: اى فرزند يزيد، واى بر تو، با مايى يا بر ما؟ حرّ در جواب گفت: بر تو اى ابا عبداللَّه. در اين لحظه امام فرمود: «وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ».(2)648
هنگام ظهر شد، امام به حجاج بن مسروق(3)649 گفت: خداوند تو را رحمت كند، اذان و اقامه بگو تا نماز بخوانيم. پس از اذان، امام به حر گفت: مىخواهى با ياران خود نماز بخوانى؟(4)650 حرّ با اينكه پيشواى قوم و فرمانده سپاه بود، متواضعانه در پاسخ امام گفت:
همگى پشت سر شما نماز مىخوانيم. امام حسين عليه السلام پس از نماز، بر شمشير خود تكيه زد و پس از حمد خدا رو به لشكر حرّ گفت:
«اى گروه مردم، من نزد شما نيامدم، تا آنگاه كه نامههاى شما به من رسيد و فرستادگان شما به نزد من آمدند كه نزد ما بيا؛ زيرا امام و پيشوايى نداريم و اميد است خدا به وسيله تو ما را هدايت كند. پس اگر به دعوتى كه خود كردهايد، پايبنديد، بار ديگر پيمان ببنديد تا مطمئن شوم و اگر اين كار را نمىكنيد و از آمدنم ناخوشايند هستيد، از همانجا كه آمدم به همان جا برمى گردم.»(5)651
1) . منتهى الآمال، ج 1، ص 614، هجرت، موسوعة الامام الحسين عليه السلام، ج 2، ص 414
2) . متن و ترجمه لهوف، عباس عزيزى، ص 111
3) . حجاج بن مسروق جعفى، از شيعيان و اصحاب امير المؤمنين عليه السلام در كوفه بود كه به يارى امام حسين عليه السلام شتافت، وى در تمام اوقات نماز مؤذن نماز امام حسين عليه السلام بود. در روز عاشورا پس از نبردى شجاعانه به شهادت رسيد. (پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 140).
4) . دمع السجوم ترجمه نفس المهموم، علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى، ص 197
5) . موسوعة الامام الحسين، ج 2، ص 414، با تلخيص.
پس از نماز عصر هم امام با آنها سخن گفت. پس از سخنان امام، حر رياحى گفت:
«ابا عبداللَّه ما از اين نامهها و فرستادگان خبر نداريم» امام حسين عليه السلام براى اثبات گفتههاى خود به عقبة بن سمعان فرمود: «عقبه! آن خورجين نامهها را بياور».
به دستور امام، عقبه نامههاى كوفيان را آورد و پيش لشكريان حرّ ريخت، همه مىآمدند، نگاه مىكردند و بر مىگشتند. حر رياحى گفت: «ابا عبداللَّه ما از كسانى كه برايت نامه نوشتهاند نيستيم، مأموريت ما اين است كه از تو جدا نشويم، تا تو را نزد عبيداللَّه ببريم.»(1)652 امام تبسمى كرد و در جواب گفت: «مرگ به تو از اين كار نزديكتراست.»(2)653
امام به ياران و اهل بيت خود گفت: «بانوان را سوار كنيد تا ببينم حر و يارانش چه مىكند.»(3)654 هنگامى كه سوار شدند، سواران حر جلوى آنها را گرفتند. امام حسين عليه السلام ناراحت شد و در حالىكه دست به شمشير برده بود، گفت: « «ثَكَلَتْكَ أُمُّكَ مَا الَّذي تُرِيدُ أَن تَصنَعَ».(4)655 حر رياحى با اينكه فرمانده سپاه بود و از حرف امام به شدت ناراحت شده بود، در جواب امام گفت:
«به خدا سوگند هر كس نام مادرم را مىبرد، جوابش را مىدادم، امّا به خدا قسم نمىتوانم درباره مادرت جزنيكى چيزى بگويم وناگزيرمتورا نزدعبيداللَّهببرم.»
امام در جواب حر گفت: «إِذاً وَ اللَّهِ لا اتَّبِعُكَ»(5)656 حر هم در جواب امام گفت: در اين
صورت به خدا قسم از تو جدا نمىشوم مگر خودم و يارانم بميريم.
در اين هنگام امام به حرّ فرمود: «يارانم با يارانت و من با تو مىجنگيم، اگر مرا كشتى سرم را نزد عبيد اللَّهببر و اگر من تو را كشتم قوم را از دست تو آسوده كردهام.»(1)657 حر رياحى در جواب گفت: «من مأمور جنگ با تو نيستم، بلكه مأمورم تو را به كوفه، نزد عبيداللَّه ببرم، حالا كه با من به كوفه نمىآييد، راهى را انتخاب كن كه نه به كوفه منتهى شود نه مدينه، من هم نامهاى به امير مىنويسم و از او كسب تكليف مىكنم، شايد تصميمى بگيرد و مرا از جنگ با تو معاف دارد.»(2)658 امام حسين عليه السلام از منزل «عُذيب» راه را به طرف چپ كج كرد، حر هم همراه امام حركت نمود و يك لحظه از امام و يارانش غافل نمىشد. حركت امام ادامه يافت تا به سرزمين نينوا رسيدند. در اين هنگام سوارى از طرف كوفه، نمايان شد و نزد حر رفت و نامهاى به او داد، حر نامه را باز كرد، ديد از طرف عبيداللَّه است و در آن نوشته است: كار را بر حسين عليه السلام سخت و دشوار گير و او را در بيابانى بى آب فرود آر و بدان فرستاده من جاسوس من است و هميشه با تو خواهد بود و اخبار تو را به من خواهد رساند.(3)659 امام به حر گفت: «اجازه بده در آبادى «نينوا» يا «غاضريه» يا «شفيه»، فرود آييم.»(4)660 حر به سخن امام گوش نكرد و گفت: «به خدا قسم نمىتوانم با امر عبيداللَّه مخالفت كنم؛ زيرا مأمورش مواظب اعمال و رفتار من است.»(5)661
ير بن قين به امام حسين عليه السلام گفت: اجازه دهيد با آنها جنگ كنيم؛ زيرا جنگ با اين لشكر اندك، آسانتر از جنگ با لشكر بزرگى است كه بعد از اين خواهد آمد. امام در جواب فرمود: «دوست ندارم آغاز گر جنگ باشم.»(6)662
1) . موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، ص 358
2) . تاريخ ابن كثير، ترجمه دكتر روحانى، ج 5، ص 2219
3) . صفايى حائرى، تاريخ سيد الشهدا، ص 371؛ تاريخ طبرى، ترجمه پاينده، ج 7، ص 3000
4) . تاريخ سيد الشهدا، ص 372
5) جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
6) . همان، ص 372، تاريخ طبرى، ج 7، ص 3001
روز عاشورا، امام حسين عليه السلام با صداى بلند از مردم يارى خواست و گفت:
«أَما مِنْ مُغِيثٍ يُغِيثُنا لِوَجْهِ اللَّهِ؟ أَما مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ؟»(1)663 حر رياحى با شنيدن سخنان جانسوز امام، مضطرب و پريشان شد، با ناراحتى نزد عمربن سعد آمد و به او گفت: آيا مىخواهى با حسين عليه السلام بجنگى؟ عمربن سعد با كمال بى شرمى گفت: آرى، چنان نبردى كنم كه كمترين آن بريده شدن سرها و جدا شدن دستها را به دنبال دارد. حرّ كه دوست نداشت با امام روبه رو شود، به او گفت: بهتر نيست او را به حال خود واگذارى تا اهل بيت خود را از اينجا دور كند؟ عمر سعد كه جيرهخوار عبيداللَّه بود، در جواب گفت: اگر كار دست من بود، پيشنهاد تو را عملى مىكردم، ولى امير اجازه نمىدهد.(2)664 حرّ نگران و آشفته در گوشهاى ايستاد و به فكر فرو رفت. به دنبال بهانهاى مىگشت كه از لشكر عمر سعد جدا شود، لذا نزد «قرّة بن قيس» آمد و گفت: اسبت را آب دادهاى؟
گفت: نه، حر گفت: نمىخواهى آتش دهى؟ من مىروم و او را سيراب مىكنم(3)665 و با اين بهانه از لشكر عمر سعد فاصله گرفت و راهش را به طرف خيمهگاه امام، كج كرد.
مهاجربن اوس كه همراهش بود، به حُر گفت: از كارهايت متحيّر شدهام، به خدا قسم هرگز تو را اينگونه نديدهام، اگر از دليران كوفه سؤال مىكردند، نام تو را مىبردم. حرّ رياحى در جواب گفت:
«به خدا قسم، خود را در ميان بهشت و جهنم مىبينم، ولى چيزى را بر بهشت ترجيح نخواهم داد. اگر چه مرا بكشند و پاره پاره كرده و بسوزانند.»(1)666
حُرّ به خيام اهل بيت نزديك مىشد، در حالى كه دست بر سر نهاده بود و زمزمه مىكرد:
«أَللّهُمَّ إِلَيْكَ أَنَبْتُ، فَتُبْ عَلَيَّ، فَقَدْ أَرْعَبْتُ قُلُوبَ أَوْلِيائِكَ وَ أَوْلادِ بِنْتِ نَبِيِّكَ».(2)667 هنگامىكه نزد امام رسيد با ناراحتى و پشيمانى گفت:
«جانم فدايت، اى فرزند رسول خدا، منم كسى كه راه را بر تو بستم و سايه به سايه با تو آمده و از تو جدا نشدم و تو را در اين سرزمين پر آشوب نگهداشتم. به خدايى كه هيچ معبودى جز او نيست، هرگز گمان نمىكردم اين قوم چنين رفتارى با تو داشته باشند و به حرفهايت گوش نكنند ... به خدا قسم اگر مىدانستم نمىپذيرند، دربارهات خطايى مرتكب نمىشدم، حال پشيمان و توبهكنان آمدهام تا جانم را فدا كنم، آيا توبهام پذيرفته مىشود؟»
امام در پاسخ فرمود: «نَعَمْ، يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْكَ، وَ يَغْفِرُ لَكَ، ما اسْمُكَ؟».(3)668 جواب داد: حر بن يزيد.
امام فرمود: «أَنْتَ الحُرُّ كَما سَمَّتْكَ أُمُّكَ حُرَّاً فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ، انْزِلْ.»
حرّ گفت: «سوار بر اسب باشم بهتر است كه پياده شوم. اى حسين، چون اولين كسى بودم كه راه را بر تو بستم، اجازه بده اولين شهيد(4)669 راهت باشم، شايد به اين وسيله در زمره
كسانى باشم كه فرداى قيامت با جدّت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله مصافحه مىكنند.»(1)670
حرّ پيشاپيش امام حسين عليه السلام ايستاد و خطاب به لشكر دشمن گفت:
«اى اهل كوفه، اين بنده صالح خدا را فرا خوانديد، وقتى آمد او را رها كرديد.
گفتيد در راه تو جان تقديم مىكنيم آنگاه بر او شمشير كشيديد. او را نگهداشته و از همه طرف محاصره كرديد و نمىگذاريد در سرزمين پهناور خدا به سويى رود. مانند اسير در دست شما مانده است و بر سود و زيان خود قدرت ندارد، آب فرات را از او، زنان، دختران و خويشانش مانع شدهايد، در حالىكه يهود و نصارا از آب فرات مىنوشند و خوكان و سگان در آن مىغلتند. اينها از تشنگى به جان آمدهاند. پاس حرمت ذريّه محمد صلى الله عليه و آله را نداشتيد. خدا روز تشنگى، شما را سيراب نكند.»(2)671
هنگامىكه سخنان صريح و بى پرده حرّ به اينجا رسيد، گروهى به او حمله كردند.
حرّ توانست با نبردى شجاعانه 40 نفر از دشمن را به درك واصل كند. ولى سرانجام بر اثر ضربهاى كه بر اسبش خورد، بر زمين افتاد و مجروح شد. اصحاب امام حسين عليه السلام پيكرش را به خيمهگاه منتقل كرده، مقابل ابا عبداللَّه گذاشتند، در حالىكه حرّ آخرين نفسهاى زندگى را مىكشيد، حضرت خم شد و چهرهاش را از گَرد و غبار پاك كرد و فرمود:
«أَنْتَ الحُرُّ كَما سَمَّتْكَ أُمُّكَ حُرَّاً في الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ ...».(3)672
پس از شهادت امام حسين عليه السلام و يارانش، طايفه بنى رياح با توافق عمربن سعد، پيكر حرّبن يزيد را از ميدان جنگ بيرون برده و در محل فعلى، دفن كردند. اوّلين بناى آستانه وى، حدود سال 370 ه. ق. به فرمان عضد الدوله ديلمى ساخته شد.(1)673 ولى به علت دورى آستانه از كربلا و ناامنى راهها، آستانه حرّ بهتدريج رو به ويرانى نهاد. هنگامى كه شاه اسماعيل صفوى، عراق را فتح كرد، نسبت به بزرگى حرّ و جايگاه مرقد او، احساس شك و ترديد كرد. براى روشن شدن حقيقت، دستور داد تا قبر را بشكافند. هنگامىكه كارگران قبرش را شكافتند، جسد حر با لباسهاى خون آلود ديده شد و آثار جراحت تازه بود و بر سرش اثر ضربه شمشيرى كه با دستمالى بسته شده بود، ديده مىشد. شاه دستور داد، دستمال را باز كردند. ناگهان خون جارى شد، دستمال ديگرى بستند ولى خون قطع نشد. مجبور شدند همان دستمال را دوباره ببندند. شاه اسماعيل قطعه كوچكى از آن پارچه را بريد و براى تبرّك برداشت.(2)674 سپس دستور داد قبر حرّ را بازسازى كنند، لذا در سال 914 ه. ق. آستانه مجلّلى براى حرّ رياحى ساخته شد.(3)675
سيد ابراهيم مجاب
على احمدى
سيد ابراهيم، معروف به «مجاب» و «ضرير كوفى»، فرزند محمد عابد و نوه امام موسى كاظم عليه السلام است.(1)676 پدرش سيد محمد اهل فضل و عبادت بسيار بود. روزها را روزه مىگرفت و شبها را به عبادت خداوند مىگذراند. از اين رو به عابد معروف شد. هاشميه خدمتكار رقيه دختر امام موسى كاظم عليه السلام نقل مىكند:
محمد اهل طهارت و نماز بود. تمام شب را به وضو و نماز مىگذرانيد و صداى ريزش آبِ وضو، به گوش مىرسيد و به نماز مشغول مىشد. پس از مدتى كه عبادت مىكرد، ساعتى مىخوابيد و باز وضو مىگرفت و به نماز مىايستاد و ...
به همين حال تا بامداد به سر مىبرد. هرگاه محمد را مىديدم به ياد آيه قرآن مىافتادم(2)677 كه خداوند فرموده است:
1) . برخى منابع، ابراهيم مجاب را فرزند بلافصل امام موسى كاظم عليه السلام دانستهاند. (مراقدالمعارف، ج 1، ص 42) ولى بيشتر نسب شناسان اين قول را قبول ندارند. ابراهيم بن موسى كاظم عليه السلام همراه ابو السرايا، عليه مأمون قيام و يمن را فتح كرد، ولى پس از مدتى از سربازان مأمون شكست خورد و به مكه رفت. هنگامىكه مأمون امام رضا عليه السلام را به شهادت رساند و از علويان رويگردان شد، قصد كشتن ابراهيمبن موسى را داشت، اما با شفاعت اطرافيان، از كشتن او صرف نظر كرد ولى براى اينكه تحت نظر باشد، او را به بغداد فرا خواند، ابراهيم در بغداد فوت كرد و در كنار قبر پدرش امام موسى كاظم عليه السلام به خاك سپرده شد. (دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 281).
2) . الارشاد شيخ مفيد، ترجمه ساعدى خراسانى، ص 589
كانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ.(1)678
سيد محمد، همراه برادرش سيد احمد، از جور بنى عباس به شيراز پناهنده شد. سيد محمد در شيراز به نگارش قرآن مشغول شد و توانست از اجرت نگارش قرآن، هزار بنده آزاد كند.(2)679 وى در شيراز فوت كرد(3)680 و هم اكنون مزارش در ضلع شمال شرقى حرم مطهر شاهچراغ قرار دارد.(4)681 تاريخ ولادت ابراهيم و دوران كودكى او، از چشم مورخان پوشيده مانده است.
ابراهيم مجاب، بنابر نقل تاريخ نگاران، اولين سيد فاطمى است؛ كه به حاير حسينى هجرت كرد.(5)682 وى در سال (247 ه. ق.) پس از هلاكت متوكل، خليفه سفّاك عباسى، و در دوران حكومت پسرش منتصر، كربلا را وطن خويش قرار داد. به همين سبب پسر بزرگش سيد محمد، به سيد محمد حائرى مشهور شد.
سيد ابراهيم مجاب، جد اعلاى آل فايز است كه امروزه به شاخههاى (آل طعمه، آل نصراللَّه، آل ضياء الدين، آل تاجر، آل ساعد و آل سيد امين) تقسيم و معروف شدهاند.(6)683
هنگامىكه سيد ابراهيم به كربلا منتقل و به حرم حسينى مشرف شد، خطاب به قبر مطهّر امام حسين عليه السلام گفت: «السَّلامُ عَلَيكَ يا أَبِي». صدايى شنيد كه: و «السَّلامُ عَلَيكَ يا وَلَدِي» لذا به مجاب؛ يعنى كسى كه او را پاسخ گفتهاند، ملقّب شد.(1)684 يكى از فرزندان سيد ابراهيم درباره اين واقعه شعرى سروده است:
من أين للنّاس مثل جَدِّيموسى أو ابن ابنه المجاب
اذ خاطب السبط و هو رمسجاوبه بأكرم الجواب(2)685
وقتى سيد ابراهيم درگذشت، او را در يكى از صحنهاى حرم مطهّر امام حسين عليه السلام دفن كردند، اما بعدها بر اثر توسعه حرم مطهّر كه مقدارى به مساحت بناهاى حرم افزوده شد، مرقد سيد ابراهيم در رواق غربى حرم قرار گرفت. شخصيتهاى بزرگى از علماى شيعه در رواق سيد ابراهيم مجاب دفن هستند كه عبارتند از:
سيد عبداللَّه بحرانى؛ صاحب كتاب «الافاضات الحسينيه» و «شرح مختصر النّافع علّامه حلّى».
سيد محسنبن عبداللَّه بحرانى.
عالم و شاعر، سيد محمد زينى حسينى.
سيد محمد بن محسن بحرانى، صاحب كتاب «الفصول البهيّه فى بعض اخبار الحجج المرضيه و هداية العباد».
سيد محمد مهدى آل طعمه.(3)686
از تربت امام حسين عليه السلام چه مىدانيم؟
على احمدى
تربت؛ در لغت به معناى خاك است و در نزد شيعيان صرفاً به تربت امام حسين عليه السلام اطلاق مىشود. در حديثى وارد شده كه حضرت عيسى عليه السلام، ضمن اخبار از شهادت امام حسين عليه السلام براى حواريون، به حرمتِ تربت ايشان اشاره كرده است.(1)687
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«روزى فرشتهاى بر من وارد شد كه تا آن روز او را نديده بودم، به من گفت:
همانا، اين فرزندت حسين عليه السلام كشته خواهد شد، اگر دوست دارى مقدارى از خاكزمينىكه درآن كشتهمىشود، ببين. آنگاه مقدارى خاك سرخ نشانم داد.»(2)688 همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله روزى مقدارى از خاك كربلا را به امّ سلمه و برخى از يارانش نشان داد و در حالى كه مىبوسيد، مىبوييد و گريه مىكرد، فرمود:
«اين خاك زمينى است كه خون حسين عليه السلام روى آن ريخته خواهد شد.»
هنگامىكه امام على عليه السلام با لشكريانش براى جنگ با معاويه، به طرف شام حركت مىكرند، در ميان راه، به سرزمين كربلا رسيدند، اصحاب گفتند: «يا امير المؤمنين، اينجا كربلا است.» امام على عليه السلام فرمود: سرزمين كرب و بلا است. سپس با دست خود محلّى را نشان داد و گفت: «اينجا محلّ ريخته شدن خون آنهاست.»(1)689 امام در اين سرزمين فرود آمد و همراه لشكر نماز خواند، پس از نماز، مقدارى از تربت آنجا را برداشت و بوييد و فرمود:
«واهاً لَكَ أَيَّتُهَا التُّربة ليحشرنّ منك قوم يدخلون الجنَّة بغير حساب».(2)690 «خوشا بر تو اى خاك، همانا گروهى از تو محشور مىشوند كه بدون حساب به بهشت مىروند.»
ابو بكار نقل مىكند: «مقدارى از خاك سرخ كربلا از بالاى سر امام حسين عليه السلام برداشتم و هنگامىكه نزد امام رضا عليه السلام رفتم آن را به ايشان دادم. امام تربت پاك را در دست گرفت، بوييد و گريست و سپس فرمود: اين تربت جدّ من است.»(3)691 4. امام صادق عليه السلام
معاوية بن عمار نقل مىكند: «نزد امام كيسهاى زرد رنگ بود كه در آن تربت امام حسين عليه السلام را نگهدارى مىكرد، هنگامىكه وقت نماز مىرسيد، مقدارى از تربت، روى سجادهاش مىريخت و بر آن سجده مىكرد و مىفرمود: «إِنَّ السُّجُودَ عَلَى تُرْبَةِ أَبِي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام يَخْرِقُ الْحُجُبَ السَّبْعَ».(4)692 «به راستى سجده بر تربت ابا عبداللَّه عليه السلام حجابهاى هفت آسمان را كنار مىزند.»
عبداللَّهبن عباس نقل مىكند:
«در منزلم نشسته بودم كه ناگهان صداى دلخراش و بلندى از منزل امّسلمه شنيدم، با اضطراب و ناراختى به طرف منزل امّ سلمه دويدم، در راه ديدم جمعى از زنان و مردان مدينه نيز به طرف منزل امّ سلمه در حركتند، هنگامىكه نزد او رسيديم، از وى پرسيدم: چرا داد و فرياد كردى؟ رويش را به طرف زنان بنىهاشم برگرداند و گفت: يا بنات عبد المطّلب اسعديني و ابكين معي فقد قتل و اللَّه سيدكنّ و سيّد شباب أهل الجنّة قد و اللَّه قتل سبط رسول اللَّه ريحانته الحسين عليه السلام، به او گفتند: امّ المؤمنين! از كجا مىدانى؟ گفت:
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم، به من فرمود: حسين و اهل بيتش را كشتند، از خواب پريدم و به تربت امام حسين كه جبرئيل براى پيامبر آورده و او آن را به من داده، گفت: اين تربت را نگهدار، هرگاه از آن خون جارى شود، حسين عليه السلام كشته شده است. نگاه كردم، ديدم خون از آن جارى شده است. ابن عباس مىگويد: در اين هنگام امّ سلمه، تربت را به ما نشان داد و صورتش را با همان خون آغشته كرد.»(1)693
بى شك خاك سرزمين كربلا، يكى از با فضيلتترين خاكهاى روى زمين است.
امام باقر عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
«خَلَقَ اللَّهُ كَرْبَلاءَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْكَعْبَةَ بِأَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِينَ أَلْفَ عَامٍ وَ قَدَّسَهَا وَ بَارَكَ عَلَيْهَا فَمَا زَالَتْ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ الْخَلْقَ مُقَدَّسَةً مُبَارَكَةً وَ لا تَزَالُ
1) . بحارالأنوار، ج 45، ص 230؛ امالى صدوق، مؤسسه بعثت، ص 315، با تلخيص.
كَذَلِكَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ أَفْضَلَ الْأَرْضِ فِي الْجَنَّةِ».(1)694 2. پاكترين خاك
حضرت زينب از امّ ايمن نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: روزى جبرئيل نزدم آمد و در حالى كه به امام حسين عليه السلام اشاره مىكرد، فرمود: «... إِنَّ سِبْطَكَ هَذَا- وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السلام- مَقْتُولٌ فِي عِصَابَةٍ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ وَ أَهْلِ بَيْتِكَ وَ أَخْيَارٍ مِنْ أُمَّتِكَ بِضِفَّةِ الْفُرَاتِ بِأَرْضٍ تُدْعَى كَرْبَلاءَ مِنْ أَجْلِهَا يَكْثُرُ الْكَرْبُ وَ الْبَلاءُ عَلَى أَعْدَائِكَ وَ أَعْدَاءِ ذُرِّيَّتِكَ فِي الْيَوْمِ الَّذِي لا يَنْقَضِي كَرْبُهُ وَ لا تَنْقَضِي حَسْرَتُهُ وَ هِيَ أَطْهَرُ بِقَاعِ الْأَرْضِ وَ أَعْظَمُهَا حُرْمَةً وَ إِنَّهَا لَمِنْ بَطْحَاءِ الْجَنَّةِ».(2)695 3. شفاى دردها
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ أَصَابَتْهُ عِلَّةٌ فَبَدَأَ بِطِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام شَفَاهُ اللَّهُ مِنْ تِلْكَ الْعِلَّةِ إِلَّا أَنْ تَكُونَ عِلَّةَ السَّامِ».(3)696 نيز مىفرمايد: «همه گِلها، مانند گوشت خوك حرامند و هر كس آن را بخورد، من بر او نماز نمىخوانم مگر گِل قبر حسين عليه السلام كه شفاى هر دردى است و هر كس آن را از روى هوس بخورد، در آن شفايى نيست.»(4)697 4. افطار با تربت
علىبن محمدبن سليمان نوفلى نقل مىكند: به أبى الحسن عليهما السلام گفتم: در روز عيد فطر با گِل قبر امام حسين عليه السلام افطار كردم. امام فرمود: بركت و سنت را جمع كردى.(5)698 5. ايمنى از ترس
امام صادق عليه السلام وقتى به عراق مىرفت، گروهى نزد ايشان آمده، عرض كردند: اى مولاى ما، دانستيم كه تربت قبر امام حسين عليه السلام شفاى هر درد است. آيا ايمنى از ترس نيز
هست؟ امام فرمود: آرى. همچنين امام صادق عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
«إِذَا خِفْتَ سُلْطَاناً أَوْ غَيْرَ سُلْطَانٍ، فَلا تَخْرُجَنَّ مِنْ مَنْزِلِكَ إِلَّا وَ مَعَكَ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام، وَ تَقُولُ: اللَّهُمَّ إِنِّي اتَّخَذْتُهُ مِنْ قَبْرِ وَلِيِّكَ وَابْن وَلِيِّكَ، فَاجْعَلْهُ أَمْناً وَ حْرزاً لِمَا أَخَافُ وَ مَا لا أَخَافُ».(1)699 6. سجده بر تربت
فضيلت سجده بر تربت امام حسين عليه السلام بقدرى است كه امام صادق عليه السلام فقط بر تربت امامحسين عليه السلام سجده مىكرد.(2)700 نيز امام صادق عليه السلام در باره فضيلت سجده بر تربت مىفرمايد:
«السُّجُودُ عَلَى طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام يُنَوِّرُ إِلَى الْأَرَضِينَ السَّبْعَةِ».(3)701 7. كام گرفتن نوزاد
از امورى كه مستحب است، كام بردارى نوزاد با تربت امام حسين عليه السلام است.
امام صادق عليه السلام در اين باره مىفرمايد: «حَنِّكُوا أَوْلادَكُمْ بِتُرْبَةِ الْحُسَيْنِ عليه السلام فَإِنَّهَا أَمَانٌ».(4)702
علما كرامات زيادى از اثر تربت امام حسين عليه السلام نقل كردهاند كه به سه مورد آن اشاره مىكنيم:
الف- نتيجه ناسپاسى
يكى از افراد اهل سنت نقل مىكند:
«مدتها بود دلم درد مىكرد و هر چه درمان مىكردم فايدهاى نداشت، مأيوسانه
تن به مرگ داده بودم. پير زنى از كوفيان به نام سلمه با ما آشنايى داشت. روزى در حالى كه بيمارى من شدت پيدا كرده بود به خانه ما آمد، به من گفت: مثل اينكه بيمارى تو روز به روز سختتر مىشود؟ گفتم: آرى. گفت: مىخواهى تو را درمان كنم كه به اذن خدا شفا يابى؟ گفتم: البته كه مىخواهم. پس از مدتى قدحى از آب به من داد كه به مجرد آشاميدن آن، دردم تسكين يافت و تا مدتى حالم خوب بود. تا اينكه آن پير زن بار ديگر به ديدنم آمد. به او گفتم: سلمه! تو را به خدا به من بگو چه چيزى به من دادى كه حالم خوب شد؟ به تسبيحى كه در دست داشت اشاره كرد و گفت: دانهاى از اين تسيبح. گفتم: چه تسبيحى است؟ جواب داد: از خاك قبر امام حسين عليه السلام است. با ناراحتى به او گفتم: اى رافضى با تربت حسين عليه السلام مرا مداوا كردى؟ سلمه از سخنم ناراحت شد و منزلم را ترك كرد و رفت. پس از آن مجدداً درد دلم شروع شد و شدت يافت، به خدا قسم مىترسم باعث مرگم شود.»(1)703 ب- قوت ديد
سيدنعمتاللَّه جزايرى نقلمىكند: «دراصفهان جماعتىبودندكه هرچهبراى مداواى چشم اقدام مىكردند، نتيجه نمىگرفتند و جز زيادىِ درد فايدهاى ديگر نداشت. با خود گفتم من داناترم به دواى آن. به برادرم گفتم: قصد دارم به عتبات بروم. او هم اعلام آمادگى كرد.
بار سفر بسته، به آنجا رفتيم، ابتدا به زيارت كاظمين و سپس راهىِ كربلا شديم. در حرم، از طرف پاى امام حسين عليه السلام مقدارى خاك برداشتم و با تربتى كه از قبل داشتم، به چشمم كشيدم، در همان روز چشمم قوّت گرفت. از آن به بعد، هر وقت به درد چشم مبتلا مىشوم با خاك قبر امام حسين عليه السلام سرمه مىكشم و شفا مىيابم. دواى من اين است.»(2)704
همانگونه كه سجده بر تربت امام حسين عليه السلام فضيلت دارد، ذكر گفتن با تسبيحى كه از
تربت امام حسين عليه السلام ساخته شده نيز، داراى فضيلت است. امام صادق درباره تاريخچه تسبيح مىفرمايد:
«تسبيح حضرت فاطمه عليها السلام از نخ پشمى تابيده بود كه به عدد تكبيرها گره زده شده بود، پس از جنگ احد، از تربت حمزه تسبيحى ساخت و با آن ذكر مىگفت.(1)705 هنگامى كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، مردم، جهت فضيلت و برترى كه در آن تربت است، از آن تسبيح ساختند.»(2)706 امام موسى بن جعفر عليهما السلام در باره فضيلت تسبيح تربت كربلا مىفرمايد:
«لا تَسْتَغْنِي شِيعَتُنَا عَنْ أَرْبَعٍ: خُمْرَةٍ يُصَلِّي عَلَيْهَا، وَ خَاتَمٍ يَتَخَتَّمُ بِهِ، وَ سِوَاكٍ يَسْتَاكُ بِهِ، وَ سُبْحَةٍ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام فِيهَا ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّةً، مَتَى قَلَبَهَا ذَاكِراً لِلَّهِ كُتِبَ لَهُ بِكُلِّ حَبَّةٍ أَرْبَعُونَ حَسَنَةً، وَ إِذَا قَلَبَهَا سَاهِياً يَعْبَثُ بِهَا كُتِبَ لَهُ عِشْرُونَ حَسَنَةً».(3)707
فقهاى شيعه درباره تربت امام حسين عليه السلام احكام متعددى بيان كردهاند كه به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
شيخ يوسف بحرانى: بدون شك احترام به تربت امام حسين عليه السلام واجب و توهين و بى احترامى به آن حرام است.
فاضل مقداد: مستفاد از فتاواى علما اين است كه در استشفا فقط از تربت امام حسين عليه السلام بايد تناول كرد و خوردن قبور ساير ائمه، حتى خاك پيامبر جايز نيست.
ابن فهد حلى: تربتى كه خوردن آن جايز است، لازم نيست كه از قبر مطهر برداشته شده باشد، بلكه كافى است از حرم باشد. فاصله آن هم تا هشت فرسخ از قبر امام
حسين عليه السلام است و هر چه به قبر نزديكتر باشد، افضل است.(1)708 4. آيت اللَّه سيد محمد كاظم يزدى: سجده بر تربت امام حسين عليه السلام افضل از همه چيز است. همانا سجده بر تربت، حجابهاى هفت گانه را مىدرد.(2)709
طفلان مسلم
على احمدى
عقيل، صحابى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و برادر امام على عليه السلام فرزندى به نام مسلم داشت كه مورد اعتماد امام حسين عليه السلام بود و به عنوان سفير ايشان به كوفه اعزام شد. مسلم در سنين جوانى با رقيّه- به قولى با امّكلثوم دختر امام على عليه السلام ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج دو فرزند به نامهاى عبداللَّه و على بودند. احتمال دارد مسلم بعدها با زنان ديگرى نيز ازدواج كرده باشد. درباره شمار فرزندان مسلم، اختلاف نظريه وجود دارد. مورّخان و اصحاب علم رجال نامهاى ابراهيم، احمد، جعفر، مسلم، عون، عبدالرحمن، محمّد(1)710 و دخترى به نام حميده(2)711 را در شمار فرزندان مسلم، ذكر كردهاند.
مورخان معتقدند كه نسل مسلم، پايدار نماند و همه فرزندان وى در كربلا و كوفه به شهادت رسيدند.(3)712
1) . پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، نهاد نمايندگى ولىّ فقيه در سپاه، ص 339
2) . وقتى خبر شهادت مسلم را به امام حسين عليه السلام دادند، آن حضرت حميده را روى زانوى خود قرار داده، نوازش كردند. حميده عرض كرد: چه شده؟ با من مانند يتيمان رفتار مىكنى؟! به گمانم پدرم شهيد شده است. امام حسين عليه السلام گريسته، فرمود: من، پدرت و دخترانم خواهرانت هستند (موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام ص 350) در اين لحظه صداى گريه حميده بلند شد .... عصر عاشورا، هنگام هجوم لشكريان عمر سعد به خيمهها، اين دختر زير دست و پاى مهاجمان جان سپرد (پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 154، با تلخيص).
3) . پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 339
در منابع دست اول كه درباره حوادث كربلا نگاشته شده، از دو كودك، به نامهاى محمّد و ابراهيم ياد شده كه به طرز فجيعى به شهادت رسيدند، هرچند درباره چگونگى شهادت و اصل و نسب آنها اختلاف است، امّا در اصلِ حادثه شهادت اين دو طفل، نمىتوان شك كرد؛ زيرا در منابع مختلف ذكر شده است.
خوارزمى، محمّد و ابراهيم را فرزندان جعفر طيّار مىداند.(1)713 همچنين علّامه مجلسى در بحارالأنوار، روايتى نقل مىكند كه دلالت بر اين مطلب دارد.(2)714 اينكه دو كودك، فرزندان جعفرطيّار بودند، بسيار جاى ترديد و شك است؛ زيرا او در سال هشتم هجرى قمرى، در جنگ موته به شهادت رسيد و در سال 61 ه. ق. يعنى 52 سال بعد از آن واقعه، جعفر طيّار نمىتوانست دو فرزند خردسال داشته باشد. از اين گذشته، نام فرزندان جعفر معلوم است و ذكرى از اين دو نشده است.(3)715 همچنين برخى منابع، اين دو طفل را فرزندان عبداللَّه بن جعفر مىدانند.(4)716
مشهور و معروف ميان شيعيان عراق اين است كه محمّد و ابراهيم، فرزندان مسلمبن عقيل هستند.(5)717 همچنين شيخ صدوق در أمالى، روايتى نقل مىكند كه نشان
مىدهد آن دو، فرزندان مسلم هستند.(1)718 نام مادرشان در تاريخ ذكر نشده است. محمّد در سال 52 ه. ق. و ابراهيم در سال 53 ه. ق. متولّد شدند.(2)719 محمّد و ابراهيم، همراه ساير افراد خانواده مسلمبن عقيل در كربلا حضور داشتند.
عصر عاشورا، پس از شهادت امام حسين عليه السلام، زمانى كه لشكر عمربن سعد به خيام امام حسين عليه السلام هجوم آورد، محمّد و ابراهيم از ترس پا به فرار گذاشتند ولى راه را گم كرده و توسّط سربازان عبيداللَّه بن زياد دستگير شدند. آن دو را نزد عبيداللَّه آوردند.(3)
پس از شهادت حضرت مسلم بن عقيل، فرزندانش به توصيه خود وى در خانه شريح قاضى به سر مىبردند، ابن زياد كه با خبر شد طفلان در كوفه هستند، تهديد كرد كه هركس آنها را نگهدارى كند و تحويل ندهد، خونش هدر است. شريح بچهها را خواست و گفت: ابن زياد قصد دستگيرى شما را دارد، من تصميم گرفتم شما را به مدينه بفرستم. پسرش اسد را خطاب كرد و گفت: اين دو را به كاروانى كه عازم مدينه است برسان، هنگامىكه اسد فرزندان مسلم را آورد، كاروان رفته بود. او شبهى از دور ديد و گفت: اين سياهى كاروان مدينه است، شتاب كنيد و خودتان را به آن برسانيد و خودش برگشت. آن دو راه را گم كرده و توسّط سربازان ابن زياد دستگير شدند و ... (طبق اين نقل، اين دو طفل در كربلا حضور نداشتند.) (روضةالشهدا، ص 331).
720- عبيداللَّه به شخصى كه بعضى منابع نام او را مشكور مىدانند- گفت: اين دو را در زندان بيانداز و از غذاى خوب و آب سرد و گوارا محرومشان كن و بر آنها سخت بگير. زندانبان هر روز هنگام شب، دو قرص نان و كوزه آبى برايشان مىآورد. سرانجام يكى به ديگرى گفت:«خوب است حالا كه هنگام شب است و شبها برايمان غذا مىآورند، روزها روزه بگيريم.»
بدينگونه تمام روزها روزه مىگرفتند. پس از يكسال كه همه سختىها را تحمّل كردند، يكى به ديگرى گفت:
«اگر بيش از اين در اينجا بمانيم، مىترسم هلاك شويم. خوب است خودمان را به زندانبان معرفى كنيم، شايد بر ما آسان گيرد.»
خودشان را به زندانبان معرّفى كردند؛ وى پس از شناختن آن دو، ناراحت و متأثر شد و به دست و پاى آنها افتاد و طلب بخشش كرد. شب كه فرا رسيد. آنان را تا كنار راه
همراهى كرد و خطاب به آنها گفت:
«برويد در امان خدا، روزها به استراحت بپردازيد و شبها حركت كنيد كه سربازان عبيداللَّه شما را دستگير نكنند.»(1)721 مشكور پس از آزادى آن دو، به زندان برگشت. صبح كه خبر فرار دو كودك منتشر شد. مأموران حكومتى، مشكور را نزد عبيداللَّه آوردند. عبيداللَّه پرسيد: «با پسران مسلم چه كردى؟» گفت: «آنها را در راه خدا آزاد كردم»، عبيداللَّه دستور داد 500 تازيانه به او بزنند. مشكور در حال تازيانه خوردن به شهادت رسيد.(2)722 پسران مسلم، پس از مدّتى راه پيمودن، خسته شدند. آن دو زنى را ديدند كه مقابل درِ خانهاش نشسته است. خود را به وى معرفى كردند. او كه از دوستداران اهل بيت عليهم السلام بود، آنها را به خانه برد و پذيرايى كرد.
دامادش حارث بن عمره طائى(3)723- كه جزو ياران عبيداللَّه بود و در كربلا حضور داشت- شب هنگام، خسته به منزلش برگشت و گفت: دو فرزند مسلم از زندان گريختهاند. هركس يكى از آنها را بيابد، عبيداللَّه هزار درهم جايزه مىدهد.
حارث، نيمههاى شب، صدايى از اتاق كنارى شنيد، از جاى خود برخاست و آن دو طفل را ديد و پرسيد: شما كيستيد؟ آنها، امان خواستند و خود را معرفى كردند. حارث وقتى مطمئن شد كه آنها فرزندان مسلم هستند، هر دو را با طناب محكم بست، تا فرار نكنند، سپيده دم، خود، پسر و غلامش به سوى فرات رفتند تا آن دو كودك را بكشند.
شمشيرى به غلامش- فليح- داد و گفت: سر از تنِ آنان جدا كن. كودكان، خود را به غلام معرفى كردند. او از كشتن آنها امتناع كرد و خود را در نهر فرات انداخت و به سوى ديگر نهر شنا كرد. حارث شمشير را به پسرش داد، ولى پسرش هم پس از اينكه آن دو را شناخت، از كشتن سر باز زد و خود را در نهر فرات انداخت و به سوى ديگر نهر شنا كرد.
حارث به كودكان نزديك شد تا خود آنها را بكشد. آن دو التماس كردند تا از كشتن آنها صرف نظر كند. گفتند: ما را نزد عبيداللَّه ببر تا خودش حكم كند، حارث قبول
نكرد. گفتند: «پس اجازه بده چند ركعت نماز بخوانيم»، پذيرفت. كودكان چهار ركعت نماز خواندند و در پايان گفتند: «يَا حَيُّ يَا حَكِيمُ يَا أَحْكَمَ الْحَاكِمِينَ»؛ «ميان ما و او بهحق حكم كن».
حارث، ابتدا سرِ برادر بزرگتر (محّمد) و سپس سر ابراهيم را از بدن جدا كرد و اجسادشان را در نهر فرات انداخت و سرها را در توبرهاى گذاشت و نزد عبيداللَّه رفت و سرها را جلو وى انداخت. عبيداللَّه، سرها را كه ديد، متأثر شد؛ بهطورى كه سه مرتبه، بلند شد و نشست و پرسيد: آنها را كجا يافتى، گفت: ميهمان يكى از پير زنان قبيله ما بودند.
ابن زياد گفت: حق ميهمانى آنان را ادا نكردى؟ گفت: بله مراعات نكردم. گفت:
وقتى خواستى آن دو را بكشى، به تو چه گفتند؟ حارث گفت: اشك در چشمشان جارى گشت و به من گفتند: اى مرد، دست ما را بگير و به بازار ببر و ما را بفروش و از پولى كه از فروش ما به دست مىآورى بهره ببر و ما را نكش. ابن زياد پرسيد؟
تو چه گفتى؟ گفت: درخواست آنها را قبول نكردم و گفتم: چارهاى جز كشتن شما ندارم تا اينكه سر شما را براى عبيداللَّه ببرم و جايزه بگيرم. ابن زياد پرسيد: ديگر چه گفتند؟
حارث گفت: با التماس و زارى گفتند: خويشاوندى ما با رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را ملاحظه كن. ولى من در جواب گفتم: شما را با رسول خدا هيچ خويشاوندى نيست. ابن زياد پرسيد: سخن ديگرى هم گفتند؟ حارث گفت: آرى، گفتند: ما را زنده نزد عبيداللَّه ببر تا او هر چه خواهد حكم كند، من قبول نكردم. پس وقتى نااميد شدند از من درخواست كردند اجازه دهم چند ركعت نماز بخوانند، قبول كردم. آنان چهار ركعت نماز خوانده و گفتند: «يَا حَيُّ يَا حَكِيمُ يَا أَحْكَمَ الْحَاكِمِينَ»؛ «ميان ما و او به حق داورى كن.»
در اين لحظه عبيداللَّه گفت:
«احكم الحاكمين حكمكرد، كيستكه برخيزد واين فاسق رابه درك واصل كند؟»
شخصى شامى قبول كرد. عبيداللَّه دستور داد: اين فاسق را ببر در همان مكانى كه اين كودكان را در آنجا كشته، گردن بزن و سرش را برايم بياور.(1)724
شيخ صدوق از علماى بزرگ شيعه، اين داستان را نقل كرده است. همچنين شيخ عباس قمى، پس از نقل داستان مىگويد:
شهادت اين دو طفل با اين كيفيّت نزد من مستبعد است، ليكن چون شيخ صدوق كه رييس محدثّين شيعه و مروّج اخبار و علوم اهل بيت است، آن را نقل فرموده و در سند آن جملهاى از علما و اجله اصحاب ما واقع هستند، ما نيز متابعت ايشان كرديم و اين قضيّه را آورديم.(2)725
به گفته بعضى از علما، مرقد فعلى طفلان مسلم، محلّ شهادت آنها است؛ زيرا حارث اجسادشان را در نهر فرات انداخت و امّا بعضى عقيده دارند پس از قتل حارث، شيعيان، اجساد مطهّر آن دو را از آب گرفتند و آنها را در همان محل دفن كردند.(3)726 نكتهاى تاريخى اين قول را تأكيد مىكند: هنگامىكه حاج علىبن حسين هلال (متوفاى 1352 ه. ق.) قبر طفلان مسلم را بازسازى مىكرد، به دو سنگ قبر برخورد كه نوشته بود محمد بن مسلم و ابراهيم بن مسلم.(4)727 تاريخ عمارت آستانه. عمارت اوّل در قرن چهارم هجرى كه توسط عضدالدوله ديلمى بنا گشت. دومين عمارت: پس از فتح بغداد توسط شاه اسماعيل صفوى، آستانه،
تجديد بنا گشت.
سومين عمارت: توسط آيت اللَّه حاج ملّا محمد صالح برغانى قزوينى و به دست سردار حسن خان و حسين خان قزوينى بين سالهاى (1242- 1246 ه. ق.) ساخته شد و صحن بزرگ و در اطراف آن حجرههايى جهت سكونت زائران احداث شد.(1)728
1) . دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 103
از آب فرات چه مىدانيم؟
على احمدى
آب فرات از آنجا ميان شيعيان و دوستداران اهل بيت عليهم السلام ارزش و اهميت ويژهاى يافته كه ياد آورِ تشنگى امام حسين عليه السلام و اهلبيت و اطفال اوست. با اينكه امام و يارانش به نهر فرات نزديك بودند ولى با ممانعت دشمن نتوانستند از آن استفاده كنند. عبيداللَّه در نامهاى به حرّ رياحى نوشت: «ميان حسين و يارانش با آب فرات، جدايى انداز، مبادا بگذارى حتى يك قطره از آن بنوشند.»(1)729 برير بن حصين همدانى يكى از ياران امام حسين عليه السلام، روز عاشورا براى لشكر دشمن سخنرانى كرد و فرمود: «اى مردم، خداوند محمد صلى الله عليه و آله را به حق برانگيخت تا مژده و نويد دهنده و فرا خواننده به سوى خدا و چراغ تابان باشد. اين آب فرات است كه هر خوك و سگى در آن غوطه مىخورد و از آن بهرهمند مىگردد و شما آن را از فرزند محمد صلى الله عليه و آله دريغ كرديد.»(2)730
در نبرد صفين، هنگامىكه معاويه با مكر و حيله عمرو بن عاص، آب را بر لشكريان
امام على عليه السلام بست، سربازان امام از تشنگىِ طاقت فرسا به فغان آمدند. امام گروهى را مأمور كرد تا آب فرات را باز كنند. آنان رفتند ولى موفق نشدند و با ناكامى برگشتند. امام على عليه السلام ناراحت شد. امام حسين عليه السلام كه ناراحتى پدر و تشنگى لشكر را ديد، گفت: «پدر! من بروم آب را بگشايم؟» امام اجازه داد، امام حسين عليه السلام با عدهاى از سواران موفق شد محافظان آبرا شكست داده، راه را بازكند. پس ازاين موفقيت بزرگ، نزد پدر آمد و خبر پيروزى خود را گفت. در اين لحظه ياران امام مشاهده كردند كه امام على عليه السلام شروع به گريه كرد. اصحاب با تعجب به امام گفتند: «اين اولين پيروزى ما به بركت حسين عليه السلام است چرا گريه مىكنى؟»
امام در جواب آنها فرمود:
«درست است ولى او در كربلا تشنه به شهادت مىرسد، تا آنجا كه اسبش گريزان و شيهه كنان مىگويد: فغان، فغان از امتى كه فرزند دختر پيامبر را كشتند.»(1)731
روز عاشورا هنگامى كه تشنگىِ سخت بر امام حسين عليه السلام عارض شد، نزديك نهر فرات آمد تا آب بنوشد، حصين بن نمير ديد كه امام به سوى نهر مىرود، تيرى در كمان گذاشت و دهان امام را هدف گرفت. امام با دست خود مقدارى از خون را بر آسمان پاشيد و پس از حمد و ثناى الهى، خطاب به لشكر دشمن گفت: «اللَّهُمَّ إِنّى أَشْكُو إِلَيْكَ ما يُصْنَعُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ اللَّهُمَّ أَحْصِهِمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تُبْقِ أَحَداً».(2)732
سليمان بن هارون عِجْلِى نقل مىكند، امام صادق عليه السلام از من پرسيد: ميان تو و آب
فرات چه اندازه فاصله است؟ جواب دادم. امام به من فرمود: «لَوْ كُنْتُ عِنْدَهُ لَأَحْبَبْتُ أَنْ آتِيَهُ طَرَفَيِ النَّهَارِ».(1)733
قالَ أَمِير الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «نَهَرُكُمْ هَذَا يَعْنِي مَاءَ الْفُرَاتِ يَصُبُّ فِيهِ مِيزَابَانِ مِنْ مَيَازِيبِ الْجَنَّةِ».(2)734 «در اين نهر آب دو ناودان از ناودانهاى بهشتى مىريزد.»
سليمان بن هارون از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه امام فرمود:
«مَنْ شَرِبَ مِنْ مَاءِ الْفُرَاتِ وَ حُنِّكَ بِهِ فَإِنَّهُ يُحِبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ».(3)735 «فكر نكنم كام كسى را با آب فرات بردارند مگر اينكه دوستدار ما اهلبيت باشد.»
هنگامىكه فرزند متولد مىشود، مستحب است امورى انجام گيرد مانند: (عقيقه، تراشيدن سر، دادن وليمه و ...) يكى از امور مستحب اين است كه كام نوزاد را با آب فرات تر كنند. امام صادق عليه السلام در اين رابطه مىفرمايد: «مَا إِخَالُ أَحَداً يُحَنَّكُ بِمَاءِ الْفُرَاتِ إِلَّا أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ».(4)736 4. غسل با آب فرات
از امورى كه قبل از زيارت امام حسين عليه السلام مستحب است، غسل با آب فرات است.
امام صادق عليه السلام در اين باره مىفرمايد: «مَنِ اغْتَسَلَ فِي الْفُرَاتِ ثُمَّ مَشَى إِلَى قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام كَانَ لَهُ بِكُلِّ قَدَمٍ يَرْفَعُهَا وَ يَضَعُهَا حَجَّةٌ مُتَقَبَّلَةٌ بِمَنَاسِكِهَا».(1)737 «هر كس با آب فرات غسل كند سپس به زيارت قبر امام حسين عليه السلام برود، در برابر هر قدمى كه بر مىدارد و مىگذارد، ثواب يك حج كامل با مناسك آن به او مىدهند.»
مناسب است كسى كه آب مىنوشد، تشنگى ابا عبداللَّه عليه السلام را به ياد آورد. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَشْرَبَ الْمَاءَ بِاللَّيْلِ فَحَرِّكِ الْمَاءَ وَ قُلْ يَا مَاءُ مَاءُ زَمْزَمَ وَ مَاءُ فُرَاتٍ يُقْرِءَانِكَ السَّلامَ».(2)738 6. آب با بركت
روايتى وارد شده است كه امام صادق عليه السلام از آب فرات نوشيد سپس حمد الهى را بجا آورد و فرمود: «مَا أَعْظَمَ بَرَكَتَهُ، لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَا فِيهِ مِنَ الْبَرَكَةِ لَضَرَبُوا عَلَى حَافَتَيْهِ الْقِبَابَ مَا انْغَمَسَ فِيهِ ذُو عَاهَةٍ إِلَّا بَرَأَ».(3)739 «چقدر پر بركت است! اگر مردم مىدانستند چقدر بركت دارد، در دو سوى آن خيمه مىزدند. مريضى در آن فرو نرود، مگر اينكه بهبود يابد.»
در محضر امام كاظم عليه السلام
محمدجواد طبسى
در روز هفتم ماه صفر سال 128 هجرى بود كه هفتمين اختر ولايت و امامت، در محلّى به نام ابواء- يكى از منزلهاى ميان مكه و مدينه- به دنيا آمد.
يكى از ياران امام صادق عليه السلام به نام ابوبصير مىگويد:
«در ابواء، در خدمت امام مشغول غذا خوردن بوديم كه پيك حميده- مادر حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام- از راه رسيد و بشارت ولادت نوزاد جديد را به خدمت امام داد. حضرت بلافاصله از جا برخاست، چيزى نگذشت كه به سوى ما برگشت در حالى كه آستين بالا زده بود و خندان به نظر مىرسيد.
گفتم خداوند شما را هميشه خندان كند و چشمت را روشن گرداند. حميده چه آورده است؟ فرمود: خداوند به من پسرى عنايت فرمود ...»(1)740 امام پس از توقف كوتاهى در ابواء، به سوى مدينه رفت و هنگامى كه وارد مدينه شد، به شكرانه اين مولود مبارك، سه روز به مردم طعام داد.(2)741 مِنهال قصّاب گويد:
«مكه را به قصد مدينه ترك گفته، در ابواء خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم كه براى
او فرزندى به دنيا آمده بود. من پيش از امام عليه السلام وارد مدينه شدم و آن حضرت روز بعد وارد شهر مدينه شد، پس آن حضرت سه روز به مردم طعام داد و من از جمله آن كسانى بودم كه هر سه روز به خانه حضرت رفته و غذا مىخوردم و تا روز ديگر چيزى نمىخوردم.»(1)742
از آغاز تولد امام موسى بن جعغر عليهما السلام، آثار عظمت و بزرگى در سيماى ملكوتىاش جلوهگر بود؛ چراكه هنوز به دنيا نيامده بود كه امام صادق عليه السلام از چنين فرزندى خبر داد و به فرزند احمر درباره حميده مادر امام كاظم عليه السلام فرمود:
«اى فرزند احمر، زود است كه از او نوزادى به دنيا مىآيد. ميان او و پروردگار خويش، هيچگونه حجاب و پردهاى نباشد.»(2)743 و در دوران كودكى دوست و دشمن را به حيرت و شگفتى وامىداشت. او گاهى كه در محضر پدر سخن مىگفت امام صادق عليه السلام در تأييد گفته و بيانات فرزند خود مىفرمود:
«يا بُنَيَّ الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي جَعَلَكَ خَلَفاً مِنَ اْلآباءِ وَ سُرُوراً مِنَ اْلأَبْناءِ وَ عِوَضاً عَنِ اْلأَصْدِقاءِ».(3)744 و روز ديگرى به عيسى بن شلقان كه مىخواست از محضر امام صادق عليه السلام درباره ابوالخطاب سؤالى بكند، حضرت در ابتدا فرمود:
«اى عيسى، چه چيز تو را مانع شد كه فرزندم را ملاقات كنى و از او هر آنچه كه مىخواهى بپرسى؟»
عيسى مىگويد:
«نزد عبد صالح (موسى بن جعفر) رفتم در حالى كه در مكتب نشسته و بر لبانش اثر جوهر بود. تا مرا ديد بدون هيچ مقدمهاى فرمود: اى عيسى، خداى تبارك و تعالى از پيامبران بر پيامبرى عهد و ميثاق گرفت و هرگز از آن پيمان دست برنداشتند و از اوصيا و جانشينان نيز بر جانشينى آنان پيمان گرفت و به گروهى از مردم ايمان را به عنوان امانت سپرد و پس از مدتى آن را از آنان باز مىستاند و ابوالخطاب از جمله كسانى بود كه ايمانش عاريه و امانتى بود و پس از مدتى خداوند ايمان او را از او باز پس گرفت. گويد پس از شنيدن اين سخن او را در آغوش گرفته و ميان دو ديدهاش را بوسيدم و گفتم؛ پدر و مادرم به فدايت، آنها فرزندانى هستند كه از نظر پاكى و كمال، بعضى از بعضى ديگر گرفته شده و خداوند شنونده و داناست. سپس به محضر امام صادق عليه السلام برگشتم. امام به من فرمود: اى عيسى چه كردى؟ عرض كردم پدر و مادرم به فدايت، به دستور شما به حضورش رفتم، او ابتدا درباره ابوالخطاب به من خبر داد و هر چه كه در نظر بود به من جواب داد. به خدا سوگند آنجا بود كه پى بردم او صاحب اين امر است. امام صادق فرمود: اى عيسى، اين فرزندم را كه ديدى اگر از تمام قرآن، از او مىپرسيدى همانا از روى آگاهى به تو جواب مىداد.»(1)745 محمد بن مسلم گويد:
«روزى ابوحنيفه به محضر امام صادق عليه السلام وارد شد و عرضه داشت: فرزندت موسى را ديدم كه در مسجد نماز مىخواند و مردم نيز از مقابلش عبور مىكردند، در حالى كه هيچ عكسالعملى نشان نمىداد. امام صادق عليه السلام فرمود:
موسى را صدا كنيد. و چون امام كاظم عليه السلام به حضور پدر رسيد، آن حضرت فرمود: ابوحنيفه مىگويد تو نماز مىخواندى و مردم از برابر تو عبور مىكردند و آنها را منع نمىكردى؟ گفت: آرى، پدر جان، آن كسى كه من براى او نماز
1) . قرب الاسناد، ص 193
مىخواندم از آنهايى كه از برابرم مىگذشتند به من نزديكتر بود و خداوند مىفرمايد: و ما به او از رگ گردنش نزديكتريم.
محمد بن مسلم مىگويد: همينكه امام صادق عليه السلام اين پاسخ را از فرزندش شنيد او را به آغوش كشيد و فرمود: پدر و مادرم فداى تو اى گنجينه رازها.(1)746 جملات و تعبيرهاى بسيار زيباى امام صادق عليه السلام درباره فرزندش امام موسىبن جعفر عليهما السلام نشانگر شخصيت بى مانند آن حضرت است؛ چرا كه امام صادق عليه السلام از دوران كودكى پيوسته مردم را به فرزندش موسى بن جعفر، ارجاع مىداد و مىفرمود: «هذا وَصِيّ اْلأَوْصِياء وَ عالِمُ عِلْمِ الْعُلَماء»؛(2)747 «اين فرزندم جانشين اوصيا و عالم علم علما مىباشد.» و يا اينكه مىفرمود: «عَلَيْكُمْ بِهَذَا فَهُوَ وَ اللَّهِ صَاحِبُكُمْ بَعْدِي».(3)748
بهترين روش براى شناخت يك انسان، اوصاف و خصوصيات اخلاقى اوست.
امام معروف به عبد صالح، نفس زكيه، زين المجتهدين، صابر، امين، زاهر، صالح و كاظم بود و هر يك از اين القاب بهترين شاهد است كه وى تنها داراى عالىترين مراحل و مراتب اخلاق و عرفان اسلامى را داشته بلكه بزرگترين معلم اخلاق به شمار مىرفته است.
محدّث قمى به نقل از محمدبن طلحه شافعى درباره امامكاظم عليه السلام چنيننوشتهاست:
«اوست امام كبيرالقدر، عظيم الشأن، كثير المجتهد، مجدّ در اجتهاد، مشهور به عبادات، مواظب بر طاعات، مشهور به كرامات، شب را به روز مىآورد، به سجده و قيام و روز را به آخر مىرساند به تصدق و صيام و به سبب زيادى حلمش و گذشتن از جرم تقصير كنندگان در حقش كاظم خوانده شد، به جهت
كثرت عباداتش عبد صالح ناميده شد و در عراق به باب الجوائج الى اللَّه معروف گشت؛ زيرا كه هركه متوسّل به آن حضرت شد به حاجت خود رسيد.»(1)749 امام موسىبن جعفر عليهما السلام عابدترينِ مردم زمان خود بود. روايت شده كه شبها براى نوافل شب برمىخاست و تا صبح پيوسته نماز مىخواند و پس از نماز براى خدا به سجده مىرفت و تا نزديك ظهر سر از سجده برنمىداشت.(2)750 مأمون عباسى در وصف امام كاظم عليه السلام چنين مىگويد:
«نزد پدرم هارون بودم ديدم پيرمردى بر او وارد شد كه صورتش از بيدارى شب و عبادت، زرد و ورم گشته بود، عبادت او را رنجور و لاغر كرده به حدّى كه مانند مشك پوسيده شده و زيادى سجده، صورت و بينىاش را مجروح كرده بود.»(3)751
يكى از ويژگىهاى مهمّ معصومين عليهم السلام، بهخصوص امام موسىبن جعفر عليهما السلام مسأله برخورد با حاكمان جور در زمان خود بود. آن حضرت نيز مانند امامان پيش از خود، كوچكترين انعطافى نسبت به غاصبان حكومت اسلامى نداشت. امام به هر زبان و بيان، پيام اعتراضآميز خود را به آنانكه خود را صاحبان اصلى خلافت اسلامى مىدانستند رساند و در اثر اين صراحت در كردار و گفتار، خشم عباسيان را بر مىانگيخت. امام موسى بن جعفر عليهما السلام نه تنها خود چنين سيره و روشى داشت، بلكه از پيروان و دوستان مىخواست تا از همكارى و تعاون با حاكمان جور خوددارى كنند. در مورد نمونههاى زير دقت كنيد:
«هارون الرشيد به امام اصرار مىورزيد كه فدك را درخواست كن تا آن را به تو برگردانم ولى امام قبول نمىكرد و مىفرمود فدك را پس نمىگيرم مگر با حدّ و حدودش.
هارون گفت: حدّ و مرزش چيست؟ امام فرمود: اگر حدود فدك را براى تو بگويم آن را به من پس نخواهى داد. هارون گفت: به حقّ جدّت از تو مىخواهم كه حدود فدك را برايم معين كنى. امام فرمود: امّا حدّ اول آن عدن است. هارون تا اين را شنيد رنگ از رخ او پريد و گفت:
إيهاً. اين كلمه در جايى به كار مىرود كه از طرف مقابل چيز بيشتر بخواهند ... امام فرمود:
امّا حدّ دوم آن سمرقند است كه بار ديگر چهره هارون دگرگون شد. امام فرمود: حد سوم آن آفريقا است كه صورت هارون از شدّتِ خشم، سياه شد و گفت: هيه. امام فرمود: امّا حدّ چهارم سيف البحر است كه در قسمت پايين شهر حلب مىباشد و در مدينه است. هارون با عصبانيت گفت: با اين بيان، چيزى براى ما باقى نماند. امام فرمود: من كه به تو گفتم اگر حدود فدك را بگويم تو آن را پس نمىدهى. اينجا بود كه نقشه قتل امام را كشيد.»(1)752 2. كلينى در كافى از زيادبن ابىسلمه نقل مىكند كه روزى بر حضرت امام موسى كاظم عليه السلام وارد شدم. حضرت خطاب به من فرمود:
«اى زياد، گويا تو براى سلطان جائر كار مىكنى. در پاسخ گفتم: آرى. امام فرمود:
چرا چنين مىكنى؟ گفتم: من مردى صاحب مروت بوده و داراى عيال و خانواده هستم و چيز ديگرى كه دست مرا بگيرد ندارم. امام فرمود: اى زياد، اگر از بلندى به زير افتم كه بدنم قطعه قطعه شود، براى من محبوبتر است تا براى يكى از آنها كارى انجام دهم و يا بر فرش و زندگى يكى از آنان قدم بگذارم ...»(2)753 3. روزى امام موسىبن جعفر عليهما السلام به يكى از دوستان خود، به نام صفوان بن مهران جمّال، كه شتران خود را به هارون الرشيد كرايه مىداد، فرمود:
«اى صفوان، همه كارهايت خوب است جز يك چيز. عرض كردم: فدايت شوم، آن چه چيز است؟ حضرت فرمود: كرايه دادن شترانت به اين مرد؛ يعنى هارونالرشيد. عرض كردم: به خدا سوگند من شترانم را براى فساد و لهو و لعب و شادى و دلخوشى و صيد و
شكار به هارون كرايه ندادهام، بلكه براى سفر به مكه در اختيار او گذاشتهام و هرگز خودم همراه شترانم نيستم، بلكه غلامان خود را همراهشان مىفرستم. فرمود: صفوان! آيا كرايه مىگيرى يا نه؟ عرض كردم: آرى. فرمود: آيا دوست دارى اينان سالم برگردند تا كرايه تو را بدهند؟ عرض كردم: آرى. فرمود: هركه بقاى آنها را دوست داشته باشد از آنها خواهد بود و هركه از آنها باشد، به جهنم خواهد رفت. صفوان گويد: پس از اين گفتگو تمام شترانم را فروختم. وقتى اين خبر به گوش هارون رسيد، مرا طلبيد و گفت: اى صفوان، به من خبر رسيده كه شترانت را فروختهاى؟ گفتم: آرى. گفت: براى چه؟
عرض كردم: سن من بالا رفته و غلامانم قدرت اداره چنين كارى را ندارند. هارون گفت: هيهات، هيهات من مىدانم كه چه كسى به تو چنين دستورى داده است. هيچ كس نيست جز موسىبن جعفر عليهما السلام كه به تو چنين دستورى داده است. گفتم: مرا با موسىبن جعفر چه كار است؟ گفت: اين سخن را كنار بگذار، به خدا سوگند اگر نه اين بود كه با ما دوست باشى، همانا تو را مىكشتم.»(1)754 آرى، همين مواضع به حق امام كاظم عليه السلام بود كه هارون الرشيد لحظهاى از فكر وى بيرون نمىرفت. بدين جهت به بهانههاى مختلف فشارهاى خود را عليه امام آغاز كرد و در نتيجه امام را در طول چهارده سال گرفتار زندانها و سياهچالهاى خود ساخت.
هنوز بيست سال از عمر گرانبهاى امام كاظم عليه السلام نگذشته بود كه دوران ظلم و اختناق عباسى بر ضدّ امام صادق عليه السلام آغاز شد و اين محدوديتها، اگر چه پس از شهادت امام صادق نسبت به امام كاظم عليهما السلام كم شد و منصور عباسى در روزهاى باقى مانده از خلافتش ظاهراً با حضرت موسىبن جعفر عليهما السلام كارى نداشت و همچنين در سالهاى خلافت مهدى و هادى عباسى، اگر چه امام را به عراق احضار و زندانى كردند، امّا اين فشارها با
1) . كتاب المكاسب، ص 55
ديدن برخى معجزات، كم شد و آنان مجبور شدند امام را آزاد كرده و به مدينه برگردانند.
ولى با روى كار آمدن هارونالرشيد، دوران رنج و محنت امام موسىبن جعفر عليهما السلام شروع شد و آنچنان عرصه را بر امام تنگ كردند كه آن حضرت عمر خود را در بدترين و تاريكترين زندانها و سياه چالها سپرى كرد.
دليل اينكه حاكمان جور- به خصوص هارونالرشيد- اين محدويتها را نسبت به امام كاظم به وجود آوردند، بسيار روشن است؛ زيرا شواهد تاريخى زيادى داريم كه اينان حتى از سايه امامان معصوم عليهم السلام هراس داشتند، بدين جهت با ايراد اتهام به امام، آن زمينه را فراهم كرده و سالها امام را در زندان نگه داشتند.
يكى از مهمترين عوامل اين فشارها از سوى هارون الرشيد، اين بود كه وى نمىتوانست شخصيت والاى امام موسىبن جعفر عليهما السلام را تحمّل كند و از اينكه مىديد امام در قلب مردم جاى گرفته و خود هيچ جايگاه مردمى ندارد، به شدت خشمگين شده، كينه امام را به دل گرفته بود و اين كينهها وقتى شعلهور مىشد و زبانه مىكشيد، كه مجبور بودند در برابر امام تعظيم كنند. هارون گفت: اگر من خليفه هستم پس چرا مردم از موسىبن جعفر احترام فوقالعاده مىكنند؟! چرا مردم به آنها فرزند رسول خدا مىگويند و چرا بايد در جايگاه رفيع علمى قرار گيرند؟!
بدين جهت، گاهى كه پرسشهايى از امام كاظم عليه السلام مىكرد و جواب قانع كننده مىشنيد، اگر چه سكوت مىكرد امّا در درون به شدّت عصبانى بود.
عجيب است، با اينكه امام به هيچ وجه حاضر نبود به بسيارى از پرسشهاى هارون پاسخ بدهد؛ چرا كه مىدانست كينه او بيشتر مىشود، امّا هارون با اصرار زياد به دنبال پاسخ پرسشهاى خود بود. از اين رو، امام نخست از او امان مىخواست تا اگر پاسخ مورد رضايت او نبود خشم خود را فرونشاند و دست به كار احمقانهاى نزند.
و در اينجا مىتوان به گفت وگوى امام كاظم عليه السلام و هارون الرشيد و پرسشهاى وى از امام اشاره كرد؛ همانند سؤال از حدود فدك(1)755 و سؤال از اينكه: چرا با وجود عباس عموى پيامبر، علىبن ابىطالب پسر عموى پيامبر از او ارث مىبرد و چرا به شما فرزند رسول خدا مىگويند در حالى كه شما فرزند على و فاطمه هستيد و دهها پرسش ديگر كه در تاريخ زندگى امام آمده است.(2)756 2. هراس از موقعيت اجتماعى امام
دومين مسألهاى كه هارون را وادار به چنين كارهايى مىكرد، اين بود كه مىديد امام كاظم عليه السلام نه تنها در ميان مردم حضور دارد، بلكه بسيارى از كارگزاران به او ارادت خاصى دارند و گزارشهاى ديگران درباره آن حضرت، هارون را به شدت نگران ساخته بود. او فكر مىكرد كه امام با اين موقعيت اجتماعىكه دارد، در آينده نزديك بر او شورش كرده و خلافت را از دست عباسيان غاصب خارج خواهد كرد. از اين رو، مىبينيم از هرگونه سازش و سعايت عليه امام به شدت استقبال مىكرد و تا مطمئن نمىشد كه گزارش دروغ است، دست بردار نبود. گاهى اين گزارشها عليه يكى از كارگزاران خود بود، مانند علىبن يقطين كه وى رابطه مخفيانه و صميمى با امام موسىبن جعفر عليهما السلام داشت. او از اينگزارشها به شدّت نگران مىشد و شبانه روز آنها را پىگيرى مىكرد.
در اينجا مىتوان به نقشه مرموزانه و خباثتآميز يحياى برمكى براى حفظ وزارت خود و خاندانش كه از رشد جعفربن محمد اشعث، استاد امين عباسى، به شدّت واهمه داشت نام برد. يحياى برمكى كار را به جايى رساند كه هارونالرشيد را عليه امام موسىبن جعفر عليهما السلام تحريك كرد و موجب بازداشت طولانى وى گرديد، كه سرانجام به شهادت آن حضرت منتهى شد.(3)757
سعايت و تلاش فرومايگانى چون يحياى برمكى، اثر خود را گذاشت و سرانجام، هارونالرشيد در سال 179(1)758 در سفرى كه به مكه و مدينه داشت، نزد قبر پيامبر آمد و با ايراد اتهام عليه امام كاظم عليه السلام مبنى بر اينكه آن حضرت مىخواهد در ميان امّت پيامبر دست به جنگ وخونريزى بزند! اعلام كرد كه او را دستگير كرده، به زندان روانه خواهيم كرد.(2)759 و به دنبال اين سخن، دستور داد كه امام را دستگير كرده، كشان كشان از مسجد بيرون آورده و شبانه نزد هارون بردند. تا چشم هارون به امام عليه السلام افتاد، ناسزا گفت. سپس دستور داد تا دو محمل بهسوى بغداد و بصره ترتيب دهند وبراى اينكه مردم مدينه ندانند امام را به كجا مىبرند، دستهاى آن حضرت را بسته سوار بر محمل، راهىِ بصره كردند.(3)760
از سال 179 ه. ق. كه هارون دستور داد امام را دستگير كنند، تا سال 183 كه به شهادت رسيد؛ امام موسىبن جعفر در بغداد و بصره در زندانهاى هارون و زير نظر عيسىبن جعفر و فضلبن ربيع و فضلبن يحيى و سندى بن شاهك، 14 سال در سختترين وضعيت به سر برد.
عيسى بن جعفر، اوّلين زندانبان امام عليه السلام
والى بصره يكسال امام را به دستور هارون زير نظر داشت، امّا عيسىبن جعفربن منصور، زياد بر آن حضرت سخت نمىگرفت. در اين مدت، زمانىكه امام در نزد عيسى زندانى بود، نامهاى از هارون به دست وى رسيد و هارون از او خواسته بود تا امام را به قتل برساند. عيسى با برخى از مشاوران و نزديكان خود به مشورت پرداخت و آنان وى را
از مرتكب شدن به چنين كارى باز داشتند.
عيسى در پاسخ به نامه هارون نوشت:
«زندانىِ موسىبن جعفر در نزد من طول كشيد و من در اين مدت گماشتگانى را بر او نهادم تا از حالش برايم خبر بياورند. در طول اين مدت، نديدم او از عبادت خسته شودوبراى خودهيچ دعايىنمىكند جزطلبآمرزش ودرخواست رحمت خداوند. اگركسى را مىفرستى كه او را از من تحويل بگيرد چه بهتر وگرنه او را آزاد مىكنم؛ چرا كه من از نگهدارى و زندانى او به حرج و مشقت افتادهام.»(1)761 امام عليه السلام در زندان فضل بن ربيع
نامه عيسى بن منصور سخت هارونالرشيد را نگران كرد و از اين كه مبادا امام را آزاد كرده، تمام نقشههايش از بين برود، بدين جهت كسى را فرستاد تا امام را از عيسى تحويل گرفته به بغداد منتقل كند.
امام كاظم عليه السلام پس از يك سال زندانى در بصره، به بغداد منتقل شد و زير نظر فضلبن ربيع قرار گرفت. مفيد در ارشاد مىنويسد:
«امام مدتى طولانى در نزد فضلبن ربيع زندانى بود، تا اينكه هارون از وى خواست امام را از بين ببرد. امّا فضل از دست زدن به چنين كارى خوددارى كرد.»(2)762 و در ملاقاتى كه با عبداللَّه قروى داشت، به عبداللَّه گفت:
«چند بار از من درخواست شد تا امام را به قتل برسانم امّا من به هيچ وجه زير بار نرفتم و به آنها خبر دادم كه حاضر نيستم به چنين كارى دست بزنم. بدانكه اگر مرا بكشند، به خواسته آنان تن نمىدهم.»(3)763
امام در زندان فضلبن يحيى
سوّمين مكانى كه حضرت در آنجا زندانى شد، در نزد فضلبن يحيى و در يكى از خانههاى او بود. ابن شهر آشوب مىنويسد:
«هنگامىكه امام به فضلبن يحيى تحويل شد، او بر امام گشايش داد و بسيار احترام واكرامش مىكرد. برخىگزارش كردهاند كه امام كاظم عليه السلام در خانه فضلابن يحيى در آسايش بوده و سخت مورد احترام فضل مىباشد.
هارونالرشيد سرور خادم را براى تحقيق در اين امر به خانه فضل فرستاد، او نيز گزارش رسيده را تأييد كرد و به هارون خبر داد كه امام در خانه فضلبن يحيى در كمال آسايش است.
هارون كه از شنيدن اين ماجرا به شدّت عصبانى شده بود، به سندىبن شاهك و عباسبن محمد دستور داد كه يكصد تازيانه به فضلبن يحيى بزنند.»(1)764 امام در زندان سندى بن شاهك
هارون الرشيد كه از كشتن امام توسط عيسى بن جعفر و فضلبن ربيع و فضلبن يحيى مأيوس شد، سرانجام آن حضرت را به غلامى حلقه به گوش، انسانى ناپاك به نام سندى بن شاهك سپرد. او كه در انجام دستورات هارون هرگز كوتاهى نمىكرد، زندان را به شكنجهگاهى عليه امام درآورده بود. امام در اين زندان سختىهاى زيادى كشيد و فشارهاى روحى و جسمى فراوانى را متحمّل شد.
امام تا آخرين لحظات، از قيد غل و زنجير رهايى نيافت. هارون براى اينكه امام را در زندان آزار دهد، زنى را به عنوان خدمتكار براى حضرت فرستاد.
1) . مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 327
سرانجام هارون الرشيد براى رهايى از امام، به سندىبن شاهك دستور داد آنحضرت را به وسيله زهر به شهادت رساند. فرزند شاهك در پى فرمان هارون مقدارى زهر در غذاى امام ريخت و به حضرت داد. برخى گفتهاند اين زهر را در دانههايى از خرما گذاشت و براى امام برد.(1)765 حضرت ده دانه از آن را تناول كرد و دست كشيد. سندى بن شاهك گفت: از اين خرماها بيشتر ميل كن حضرت فرمود: بس است، چرا كه تو به خواستهات رسيدى و دستورى كه به تو داده شد عملى كردى.(2)766 وى در پى مسموم كردن امام، هشتاد نفر از بزرگان را در حضور امام عليه السلام گرد آورد و به آنها گفت: به اين مرد (موسى بن جعفر عليهما السلام) نگاه كنيد، آيا به او آسيبى رسيده است؟
در حالىكه از نزديك، منزل و فرش و آسايش او را مىبينيد. امام در پاسخ فرمود:
«امّا آنچه كه گفته شد درست است، ولى اى مردم بدانيد كه به من زهر خورانده شده و چهرهام فردا سبز گشته و پس فردا از دنيا خواهم رفت.»(3)767 سرانجام آن حضرت در سال 183 ه. ق. در روز پنجم ماه رجب، در اثر زهرى كه سندى بن شاهك به دستور هارون به امام داد، به ديدار خدا شتافت. جنازه آن حضرت را غريبانه از محلّ شهادت خود بيرون آورده، روى جسر بغداد گذاردند. امّا در نهايت، با تلاش سليمانبن ابىجعفر، عموى هارون الرشيد، جنازه امام را تحويل گرفته، با عزّت تمام در مقابر قريش به خاك سپردند.
محدّث قمى از شيخ صدوق روايت كرده جنازه كه را به جايى آوردند كه مجلس شرطه بود؛ يعنى محلّ مأموران و نوكران حاكم شهر. چهار نفر را واداشتند تا ندا دهند كه هر كه مىخواهد موسىبن جعفر را ببيند، بيرون بيايد. در شهر غلغله شد. سليمانبن ابىجعفر، عموى هارون، قصرى داشت در كنار شط، چون صداى غوغاى مردم را شنيد و اين ندا به گوشش رسيد، از قصر بيرون آمد و غلامان خود را امر كرد تا مزدوران را دور كنند و خود عمامه از سر انداخت و گريبان چاك زد. پاى برهنه، براى تشييع جنازه آن
حضرت روان شد و حكم كرد كه در پيشاپيش جنازه آن حضرت، ندا كنند، هركه مىخواهد نظر كند به طيّب پسر طيّب، بيايد به تشييع جنازه موسىبن جعفر. پس تمام مردم بغداد جمع شدند و صداى شيون و فغان از زمين به فلكِ نيلگون مىرسيد. چون نعش آن حضرت را به مقابر قريش آوردند، به حسب ظاهر خود ايستاد متوجه غسل و حنوط و كفن آن حضرت شد. كفنى كه براى خود ترتيب داده و قيمت آن 2500 دينار بود و تمام قرآن را بر آن نوشته بود، بر آن حضرت پوشانيدند و با عزّت تمام آن جناب را در مقابر قريش دفن كردند.(1)768
1) . منتهى الآمال، ج 2، ص 221
در محضر امام جواد عليه السلام
محمد خردمند
حضرت محمّدبن علىبن موسىالرّضا عليهم السلام در ماه مبارك رمضان سال 195 هجرى در مدينه به دنيا آمد و در ذىالقعده سال 220 هجرى در 25 سالگى و در شهر بغداد (كاظمين) به شهادت رسيد.(1)769 مادر بزرگوار امام جواد عليه السلام كنيزى (امّ ولد) از سرزمين نوبيه به نام سبيكه بود. برخى نيز نامش را خيزران گفتهاند و روايت شده كه او از خاندان ماريه قبطيّه (همسر رسول اللَّه و مادر ابراهيم پسر پيامبر صلى الله عليه و آله) بود.(2)770 معروفترين القاب امام نهم، جواد (بخشنده) و تقى (تقوا پيشه) است. لقبهاى ديگر آن بزرگوار عبارتند از: مرتضى، متّقى، منتجب، مختار، متوكّل، قانع و عالم.(3)771 كنيه امام جواد عليه السلام، ابوجعفر است و به ايشان «ابوجعفر ثانى» گفته مىشود تا از ابوجعفر اوّل (امام محمّد باقر عليه السلام) متمايز گردد. حضرت امام جواد عليه السلام وقتى از مادر متولد شد. دست بر سر نهاد و گفت:
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.(4)772
حضرت امام رضا عليه السلام در سال 203 هجرى به شهادت رسيد. در اين زمان، حضرت امام جواد عليه السلام هشت ساله بود. امام رضا عليه السلام بر جانشينى و امامت حضرت امام محمدتقى عليه السلام تصريح كرد و در پاسخ به اشكال برخى، در مورد خردسالىِ ايشان فرمود: زمانى كه خداى تعالى عيسى را به پيامبرى برگزيد، سنّش كمتر از فرزند من بود.(1)773 در مجلسى كه شيعيان براى مذاكره درباره امامت حضرت جواد عليه السلام جمع شده بودند، يونسبن عبدالرحمان- از ياران امام رضا عليه السلام- پرسيد: تا اين پسر (حضرت امام جواد عليه السلام) بزرگ شود، چهكار كنيم؟! ريّان بن صلت برآشفت و دست بر گلوى يونس گذاشت و فشار داد و گفت:
«ايمانت را به ما مىنمايانى، امّا با اين همه، شك دارى؟! اگر امر اين پسر از جانب خداى تعالى باشد، حتّى اگر يك روز از عمرش بيشتر نگذشته باشد، مثل پيرمرد داناست و اگر از طرف خداى تعالى نباشد حتّى اگر هزار ساله باشد، باز هم همانند مردم عوام است.»
برخى از شيعيان، بعد از شهادت امام رضا عليه السلام پنداشتند برادر ايشان (عبداللَّهبن موسى) امام و رهبر الهى است. پس به سوى او شتافتند و براى حصول اطمينان، از وى مسائلى پرسيدند و چون او در پاسخ درماند، از دورش پراكنده شدند.(2)774 و سرانجام اكثريت شيعه، امامت حضرت جواد عليه السلام را پذيرفتند؛ زيرا علاوه بر وجود نصّ پيامبر صلى الله عليه و آله و تصريح و وصيّت امام رضا عليه السلام بر امامت آن حضرت، شيعيان هر سؤالى مىپرسيدند امام با سرعت و دقّت، جواب كامل و كافى مىداد. بهطورى كه بنابر نقل شيخ كلينى، امام جواد عليه السلام در يك مجلس به سى هزار سؤال پاسخ داد.(3)775 به نظر مىرسد كه
اين عدد، مبالغه نيست؛ زيرا بسيارى از سؤالهاى مردم، جوابهاى كوتاهى داشت چه آنكه بيشتر سؤالها فقهى بود و هر فرع جزئى، خود يك سؤال به حساب مىآيد.
بعد از آنكه مأمون، خليفه عباسى، از خراسان (طوس) به بغداد رفت و مركز حكومتش را آنجا قرار داد، براى آنكه امام جواد عليه السلام را تحت نظر و كنترل خود داشته باشد، وى را از مدينه به بغداد فراخواند. امام ناگزير پذيرفت. بعد از چند روز، مأمون دختر خود امّ الفضل را به امام جواد عليه السلام به عنوان ازدواج معرّفى كرد. امام پاسخى نداد.
مأمون، سكوت را علامت رضايت شمرد و دستور داد مقدّمات جشن ازدواج فراهم گردد. برخى از عباسيان كه از نقشه و نيرنگِ سياسى مأمون بىخبر بودند و يا با تبانى با خودِ مأمون، فرياد اعتراض را بلند كردند كه آيا مىخواهى حكومت را به علويان واگذارى؟! ما هرگز اجازه چنين عملى را نخواهيم داد! و زمانى كه مأمون از آنان علّت را پرسيد، پاسخ دادند: اين شخص (امام جواد عليه السلام) خردسال است و چيزى نمىداند! مأمون پاسخ داد:
«شما اينها را نمىشناسيد! كوچك آنها مانند بزرگشان، دانا و دانشمند است.
اگر نظر مرا نمىپذيريد؛ آزمايش آسان است. دانشمندى برگزينيد تا با او بحث و گفتگو كند و درستى سخن من براى شما آشكار گردد.»
عباسيان، يحيىبن اكثم را برگزيدند كه دانشمندى مشهور و قاضىالقضات آن عصر بود و در اداره امور مملكت نقش مهمّى داشت. جلسهاى تشكيل شد و در آن گروهى از مردم و عباسيان حاضر شدند. يحيى از مأمون اجازه خواست، امّا مأمون گفت:
از او (امام جواد عليه السلام) اجازه بگير. وقتى يحيى بن اكثم از امام اجازه خواست، امام فرمود:
هر چه مىخواهى بپرس ... او پرسيد:
درباره مُحرِمى كه شكارى را بكشد چه مىگوييد؟ امام جواد عليه السلام پاسخ داد:
«آيا در محدوده حرم كشته است يا در حِلّ (خارج از محدوده حرم)؟ عالِم بوده
يا جاهل؟ به عمد كشته است يا به خطا؟ آزاد بوده يا برده؟ صغير بوده يا كبير؟
اوّلين بار است كه مرتكب قتل شده يا سابقه داشته؟ شكارش از پرندگان بوده يا غير آن؟ از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟ بر اين كار (كشتن شكار) اصرار دارد يا پشيمان است؟ در شب شكار كرده يا در روز؟ در حال احرام عُمره بوده يا احرام حجّ؟ و ...»
يحيىبن اكثم، مبهوت و انگشت به دهان درماند. او نمىدانست چه بگويد؛ زيرا امام جواد عليه السلام با اين پرسشها، براى او تشريح كرد كه مسأله او، صدها و بلكه بيش از دو هزار فرع دارد! زيرا امام جواد عليه السلام يازده سؤال دو بخشى مطرح كرد كه تعداد فروع آن 2048 مىشود: (2048/ 2* 2* 2* 2* 2* 2* 2* 2* 2* 2* 2/ 2) يحيى از گستردگى علم امام چنان شگفت زده شد كه ناتوانى و زبونى در چهرهاش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد؛ بهطورى كه مردمِ حاضر نيز قضيّه را دريافتند.
مأمون، شكر و سپاسى گفت و ابراز كرد كه آيا دانستيد آنچه را كه من به شما گفتم؟!
سپس مأمون در همان مجلس، دخترش امّ فضل را به ازدواج امام جواد عليه السلام درآورد و مراسم جشن برگزار گرديد. پس از آنكه مراسم تمام شد و مردم رفتند و جز نزديكان كسى باقى نماند، مأمون رو به امام كرد و گفت:
«قربانت گردم، اگر صلاح بدانيد خوب است كه احكام هر يك از فروعى را كه در مورد كشتن آشكار مطرح كرديد، بيان فرماييد تا بدانيم و از آن بهره بگيريم.»
حضرت جواد عليه السلام پذيرفت و حكم همه فروع را بيان كرد و از جمله فرمود:
«اگر مُحرم، شكار را در حِلّ بكشد و آن شكار از پرندگان بزرگ باشد، بايد يك گوسفند كفّاره بدهد و اگر در حرم باشد، كفّارهاش دو برابر مىشود و ... و صغير كفّارهاى بر عهدهاش نيست امّا كبير، كفّاره بر او واجب است و آنكه از كردهاش پشيمان است عقاب اخروى ندارد امّا آنكه اصرار دارد و پشيمان نيست، در آخرت، عقاب هم دارد.»
مأمون بعد از شنيدن پاسخهاى امام، اظهار شادمانى كرد و آفرين و احسنت گفت و ادامه داد: اگر صلاح بدانيد خوب است شما هم از يحيى سؤالى بپرسيد، همانطور كه او پرسيد. حضرت خطاب به يحيى گفت: آيا بپرسم؟ يحيى بن اكثم كه ديگر آرام شده بود، مؤدبانه گفت: قربانت گردم، هر چه كه ميل شماست، اگر دانستم، پاسخِ پرسش شما را مىدهم و گرنه از شما استفاده مىكنم. امام جواد عليه السلام فرمود:
«به من خبر بده آن كدام مرد است كه در اوّلِ روز، اگر به زنى نگاه كند، آن نگاه حرام است و وقتى آفتاب قدرى بالا بيايد نگاه به آن زن حلال مىشود و وقتى ظهر شود دوباره حرام مىشود و وقتى زمان عصر فرارسد ديگر بار حلال مىگردد، وقتى غروب مىشود باز حرام مىشود و وقتى زمان نماز عشاء برسد بر او حلال مىشود و وقتى نيمه شب فرا رسد بار ديگر حرام مىگردد و وقتى سپيده صبح بدمد، بر او حلال مىشود؟ اين چه زن و مردى است؟ و براى چه حلال مىشود و چگونه حرام مىگردد؟!»
يحيى درماند و با شگفتى تمام عرض كرد:
«به خدا قسم، جواب اين سؤال را نمىيابم! و حكمش را نمىدانم! اگر صلاح مىدانيد پاسخ فرماييد تا بهره گيريم.»
حضرت جواد عليه السلام فرمود:
«آن زنى است كه كنيز بود و در آغاز روز مرد بيگانهاى به او نظر كرد و اين نگاه حرام بود، چون آفتاب بالا آمد، او را از مولايش خريد پس برايش حلال شد، ظهر كه شد آزادش كرد پس بر او حرام شد، زمان عصر كه رسيد با او ازدواج كرد پس برايش حلال شد، چون مغرب شد «ظهار» كرد پس بر او حرام شد و چون هنگام نماز عشا شد كفّاره داد، پس برايش حلال شد و چون نيمه شب فرا رسيد او را يك طلاق داد پس بر او حرام شد و چون صبح صادق دميد به او رجوع كرد پس برايش حلال شد.»
مأمون با خوشحالى رو به حاضران كرد و پرسيد: آيا در ميان شما كسى هست كه بتواند اينگونه پاسخ دهد؟! حاضران گفتند: نه، هرگز. امير مؤمنان بهتر مىداند.
سپس مأمون افزود:
«واى بر شما! اين خاندان برگزيدگانند و اختصاص به فضيلت و كمال دارند و خردسالى مانع كمال آنها نمىشود. آيا نمىدانيد كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله دعوتش را با دعوت از اميرالمؤمنين على عليه السلام آغاز كرد، در حالىكه او ده ساله بود؟! و اسلام او را در آن سن پذيرفت و هيچ كس ديگرى را در آن سن و سال به اسلام دعوت نكرد و با حسن و حسين عليهما السلام بيعت كرد در حالى كه آنان كمتر از شش سال داشتند و با هيچ كودك ديگرى بيعت نكرد، پس آيا الآن نمىدانيد كه اين اختصاص الهى است كه نسبت به اين خاندان صورت گرفته است؟! پس حاضران تصديق كردند.»(1)776
حضرت امام جواد عليه السلام با آنكه عمر زيادى نكردند و در جوانى (بيست و پنج سالگى) به شهادت رسيدند، امّا با اين حال، با اهتمام آن حضرت، شاگردان بسيارى پرورش يافتند؛ از جمله: صفوانبن يحيى، عبدالعظيم حسنى، علىبن مهزيار اهوازى، فضلبن شاذان، محمّدبن ابىعمير، محمدبن سنان زاهرى خُزاعى و ... برخى از زنان از جمله حكيمه (دختر امام جواد عليه السلام) و حكيمه (دختر امام رضا عليه السلام) و حكيمه (دختر حضرت موسىبن جعفر عليه السلام) نيز از روايان آن حضرت بودهاند.
بر اساس تحقيق استاد شيخ عزيزاللَّه عطاردى در كتاب مسند الامام الجواد عليه السلام، 250 روايت از امام جواد عليه السلام نقل شده است. علّت كمى احاديث نقل شده از آن بزرگوار؛ اختناق شديد و ظلم و جور گسترده خلفاى عباسى در آن عصر است. ولى با اين وصف،
1) . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، صص 277- 269؛ بحارالأنوار، ج 50، صص 77- 75
حتّى برخى از محدّثان و دانشمندان سنّى؛ مثل خطيب بغدادى نيز رواياتى با ذكر سند از حضرت امام جواد عليه السلام نقل كردهاند.(1)777
در پايان، چند روايت آموزنده از پيشواى هدايت و آموزگار انسانيّت، حضرت امام جواد عليه السلام مىآوريم تا روشنگر راه، در زندگى سعادتمندانه براى ما باشد:
«مؤمن نيازمند سه صفت است؛ توفيقى از جانب خدا و واعظى از طرف خودش و پذيرش نصيحت خير خواهان.»(2)778 2. «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ».
«كسى كه به سخنرانى شخصى گوش دهد، او را عبادت كرده است، پس اگر گوينده از خدا بگويد او خدا را پرستيده است و اگر گوينده از زبان ابليس بگويد، پس او ابليس را پرستيده است.»(3)779 3. «إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقَاءِ».
«شما نمىتوانيد با اموال خود همه مردم را پوشش دهيد پس با گشاده رويى و خوش برخوردى، همگان را مشمول لطف خود قرار دهيد.»(4)780***
عثمان بن سعيد نخستين سفير
محمدباقر پورامينى
عثمان بن سعيد عمرى(1)781 بخشى از دوران زندگىاش را در جوار امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام گذراند و امين و مورد اعتماد شد و در منصب وكالت آن دو ولىّ خدا، با همكارى ديگر وكلا و نمايندگان، لشكر توحيد را اميرى كرد. نقطه اوج زندگى فرزند سعيد، در عصر غيبتِ صغرى شكل گرفت و او نخستين نايب خاص حضرت مهدى عليه السلام، حلقه وصل امت و امام شد. در اين نوشتار، زوايايى از زندگانى آن فرزانه، به اختصار بررسى مىشود.
عثمان بن سعيد از تبار قبيله بنىاسد و به اسدى مشهور است.(2)782 كنيه وى، ابو عمرو بود؛ چه آنكه خداوند فرزند پسرى به او ارزانى داشت و آن بزرگ، نام او را عمرو نهاد.
مدتها نيز از سوى دوستان و آشنايان و حتّى معصومان عليهم السلام با اين كنيه خوانده مىشد، تا آنكه روزى امام حسن عسكرى عليه السلام كنيه او را تغيير داد و وى را «عَمرى» ناميد.(3)783 از جمله
1) . دركتاب بحارالأنوار، ج 99، ص 292 اينگونه آمدهاست: «أبي محمّد عثمان بن سعيد العمروي الأسدي».
2) . شيخ طوسى، كتاب الغيبه، ص 354؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 364
3) . «وقد قال قوم من الشيعة «انّ ابامحمد الحسن بن على عليهم السلام قال: لايجمع على امرىء بين عثمان و ابوعمرو، و امَر بكسر كنية فقيل العمرى» (نك: كتاب الغيبه، ص 354).
القاب عثمان بن سعيد، «عسكرى» بود. عسكر منطقهاى در شهر سامرا بود كه امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام در آن، اقامتِ اجبارى داشتند. فرزند سعيد نيز به دليل ارتباط مستمر با آن دو پيشواى دين و سكونت مقطعى در آن محل، به «عسكرى» لقب يافت.(1)784 وى از آنجا كه مدتى به شغل روغن فروشى اشتغال داشت، به «سمّان و «زيّات» شهرت يافت. اين تجارت را پوششى براى كار اصلى و اساسى خويش- كه ارتباط با ائمه اطهار عليهم السلام و وكالت از جانب ايشان بود- قرار داد تا انجام وظيفه خطير از ديد نامحرمان پنهان بماند. شيعيان براى رساندن اموال يا نامههاى خود به امام حسن عسكرى عليه السلام، آنها را به سعيد مىسپردند و او نيز براى آگاهى نيافتن جاسوسان و مخالفان، با جاسازى محمولهها در درون مشك روغن، آنها را به امام مىرساند.(2)785
نخستين ايام نورانى زندگى عثمان بن سعيد، در زمان حيات امام هادى عليه السلام رقم خورد. امام، بيست سال از پايان عمر مبارك خويش را با فشار و اجبار متوكّل عباسى در سامرا گذراند، هر چند كه در اين مدت طولانى، مأموران خليفه ايشان را بهشدّت تحت نظر داشتند و رفت و آمدهاى منزل آن امام را كنترل مىكردند. در اين موقعيت، فرزند سعيد كه يازده ساله بود، به حضور امام رسيد و به مرور زمان از نزديكان آن حضرت گرديد.(3)786 اين بخش از حيات عثمان را مىتوان در دو محور ذيل نظاره كرد.
الف: نماينده امام
او در پرتو عنايت امام دهم تربيت شد و امين، وكيل و نماينده حضرت گرديد و سخن و كردارش مورد تأييد واقع شد. روزى احمد بن اسحاق قمى به حضور امام هادى
رسيد و به ايشان عرض كرد:
«سرورم! من گاهى توانايى ديدار شما را داشته، گاهى سعادت حضور در نزد شما برايم فراهم نمىگردد. حال گفتار چه كسى را بپذيرم و از دستور چه كسى پيروى نمايم؟»
امام به عثمان بن سعيد كه در جوار آن حضرت زانو زده بود، اشاره كرد و در پاسخ ابن اسحاق فرمود:
«هذا أبو عمرو الثقة الأمين، ما قاله لكم فعنّي يقوله و ما أدّاه إليكم فعنّي يؤديه».(1)787 «اين ابوعمرو (عثمان بن سعيد) مردى مورد اعتماد و امين است. آنچه را او براى شما گفت، در واقع از جانب من مىگويد و هر آنچه به شما رساند، از طرف من مىرساند.»
امام هادى عليه السلام با بيان اين سخن، اعتماد خويش نسبت به فرزند سعيد را در حضور بعضى از دوستان گوشزد كرد و از سويى يارانش را با نظام وكالت و نمايندگى آشنا كرد و آنان را با يگانه محور هدايت و راهنمايى شيعيان در عصر فرزند و بهخصوص نواده خويش و اساسىترين طريق ارتباطى امت با امام رهنمون ساخت.
امام على النقى عليه السلام گروهى از شخصيتهاى مورد اعتماد را در بغداد و شهرهاى ديگر وكيل خويش قرار داد. آنان مرجع حلّ مشكلات دينى و دنيايى شيعيان و پاسخگو به مسائل ايشان محسوب مىشدند. اگر اموال يا سؤالاتى از سوى مردم مىرسيد، با تدبير و فراست به امام مىرساندند و گروهى از آنها براى مخفى نگهداشتن منصب خويش با پرداختن به شغل و حرفهاى خاص، به انجام وظيفه خطير خود مشغول مىشدند. هر روز
1) . بحارالأنوار، ج 51، ص 344؛ شيخ عباس قمى، سفينةالبحار، ج 2، ص 158
كه از اجراى اين شيوه مىگذشت، مردم بيشتر بدان خو گرفته، وكلا و نمايندگان امام را يگانه حلقه وصل و تنها وسيله ارتباطى خويش با مقتداى معصومشان مىدانستند و از آن طريق، تماسشان را با امام هادى عليه السلام حفظ مىكردند.(1)788 عثمان بن سعيد نيز از زمره اين وكلاى امين بود كه در بغداد وظيفه الهى خويش را به خوبى ايفا كرد و در پى مقصود سفرهاى بسيارى به سامرا و ديدار با امام هادى عليه السلام انجام داد.(2)789 وكلاى امام هادى عليه السلام در شهرهاى مختلف از طريق وكلاى به خصوص و معينى وجوهات و اموال يانامهها را به حضرت مىرساندند.
در طى دو سال آخر دوران امامت حضرت هادى عليه السلام، عثمانبن سعيد رهبرى سازمان وكالت را عهدهدار بود و امور داخلى و جارى وكلا و نمايندگان را هماهنگ مىكرد.(3)790 نوشتهاند زمانى كه علىبن عمرو عطار، وكيل قزوين به سامرا آمد و با فارسبن حاتم تماس گرفت تا وجوهات آن ناحيه را تقديم دارد، او اطلاعى از طرد فارسبن حاتم از سوى امام در سال 250 نداشت.(4)791 از اين رو عثمان به سرعت افراد خود را براى حفظ وجوهات فرستاد و على بن عمرو را از تماس با فارس بازداشت.(5)792
عثمانبن سعيد پس از شهادت امام هادى عليه السلام در خدمت امام عسكرى عليه السلام به عنوان وكيل برجسته امام فعاليت مىكرد. امام حسن عسكرى عليه السلام در مدت شش سال رهبرى امّت اسلامى، خونِ تلاش و تكاپو و رشد را در رگهاى يارانش جارى ساخت(6)793 و براى
1) . سيد كاظم قزوينى، الامام المهدى من المهد إلى الظهور، ص 174
2) . همان، ص 200
3) . آيت اللهى، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ص 142
4) . براى اطلاع از ماهيت ابن حاتم و دلايل طرد او از سوى امام، نك: به كتاب الغيبه، ص 352
5) . اختيار معرفةالرجال، ص 526
6) . محمد بن جرير طبرى، دلائل الامامه، ص 233؛ اصول كافى، ج 1، ص 503؛ شيخ عباس قمى، منتهىالآمال، ج 2، ص 701؛ سيره پيشوايان، ص 616
فراهم ساختن زمينه امامت موعود منتظر و به منظور آشنا شدن مردم با دوره غيبت، تلاشهاى بسيارى انجام داد تا شيعيان شيوه ارتباط با امام معصوم خويش را در عصر جديد نيك دريابند. امام عليه السلام چون پدر ارجمندش و بلكه بيشتر از آن حضرت، با بهرهگيرى از شيوه «پنهان شدن از ديد مردم» اذهان مسلمانان را آماده پذيرش دوره غيبت مىكرد.(1)794 مسعودى- مورّخ نامى- در اينباره مىنويسد:
«آن حضرت نيز با شيعيان خاص و ديگران- بهجز زمانىكه به اجبار نزد خليفه مىرفت- از پس پرده سخن مىگفت. اين كار از سوى او و پدرش، مهيّا ساختن زمينه غيبت صاحبالزمان بوده تا شيعيان با آن انس گيرند و «غيبت» را انكار نكنند و با پنهان شدن و استتار عادت كنند.»(2)795 امام عليه السلام نمايندگان و وكلايى را از جانب خويش در شهرهاى مختلف منصوب كرد و آنها را تنها وسيله ارتباطىِ خود با شيعيان قرار داد تا مشكلات دينى و دنيايى ايشان را حل كنند. آن حضرت با اين كار، شيوه مراجعه شيعيان به نمايندگان را آموخت و آنها را به انجام اين مهم عادت داد تا در دوره غيبت اين يگانه راهِ تماس با امام انكار نگردد و يا با مشكلى برخورد نكند. در اين ميان عثمان بن سعيد به عنوان شاخصترين وكيل و نماينده امام نقشى مهم را ايفا نمود.(3)796 محل استقرار او، بغداد بود و او با حضور و اقامت در آن شهر، آنجا را پايگاه اصلى وكالت ساخته بود.
امام عسكرى عليه السلام نيز با توصيههاى پى در پى، شيعيان و ياران خويش را به ارتباط با او سفارش مىكرد؛ بدان حد كه يگانه طريق ارتباطى امام و امت گرديد. از آن سو، عثمان نيز براى بيان مطالب و سؤالات و رساندن امانات و هداياى مردم، پيوسته به سامرا مسافرت كرده و با نيرويى دو چندان و ارادهاى قوى به پايگاه خويش باز مىگشت. او در
تمام سفرها به منظور پوشش مأموريت خويش، روغن فروشى را پيشه خود ساخته بود؛ بدان صورت كه امانات و نامههاى شيعيان به امام و پاسخهاى آنان را با مهارت، درون مشك قرار.(1)797 كاركرد فرزند سعيد را در نمونههاى زير مىتوان بررسى كرد:
عثمان بن سعيد در نزد امامِ يازدهم، فردى امين و مورد اعتماد بود. روزى احمدبن اسحاق كه پيشتر درباره وكيل و نماينده امام هادى عليه السلام از آن حضرت سؤال كرده بود، در عصر امام حسن عسكرى عليه السلام به حضور ايشان رسيد و همان پرسش را عنوان كرد و گفت:
«گاهى از فيض ديدار شما محروم مانده، در همه حال سعادت حضور در نزد شما را ندارم؛ گفتار چه شخصى را بپذيرم و از دستور چه كسى پيروى كنم؟»
امام در پاسخ فرمود:
«هذا أبو عمرو الثقة الأمين ثقة الماضي و ثقتي في المحيا و الممات، فما قاله لكم فعنّي يقوله، و ما أدّى إليكم فعنّي يؤدّيه».(2)798 «اين ابوعمرو، مورد اعتماد و امين من است، هم در گذشته (نزد امام هادى عليه السلام) و هم نزد ما مورد وثوق است- چه در زمان حيات و چه در زمان ممات- آنچه را او به شما برساند از طرف من رسانده است.»
ابوالعباس حميرى (از شخصيتهاى برجسته شيعه) مىگويد:
«بسيار رخ مىداد كه درباره اين حديث با هم مذاكره مىكرديم و مقام والاى عثمان بن سعيد را مىستوديم.»(3)799
اسحاق بن اسماعيل- يكى از ياران امام عسكرى عليه السلام كه به واسطه نمايندگان آن حضرت با ايشان در ارتباط بود(1)800- نامهاى را از حضرت دريافت كرد كه در آن ضمن سفارش به ملاقات با عثمان، از خصوصيات نيك آن وكيل چنين ياد شده بود:
«فلا تخرجنّ من البلدة حتّى تلقى العمري- رضي اللَّه عنه برضاي عنه- و تسلّم عليه و تعرفه و يعرفك فإنّه الطاهر الأمين العفيف القريب منّا و إلينا، فكلّ ما يحمل إلينا من شيء من النواحي، فإليه يصير آخر أمره، ليوصل ذلك إلينا».(2)801 «... از شهر خارج مشو تا عمرى را- كه خداى به رضايت من از او خشنود باد- ملاقات كنى. بر او سلام كن و همديگر را معرفى كنيد، بدرستى كه او شخصيتى پاك، امين و پاكدامن و به ما نزديك است. هر آنچه را كه از نواحى و شهرهاى مختلف به سوى ما مىفرستند به دست او مىرسد تا او آن را به ما برساند.»
عثمان بن سعيد به عنوان نماينده امام حسن عسكرى عليه السلام شناخته مىشد؛ روزى گروهى از شيعيان و دوستان امام حسن عسكرى عليه السلام به حضور ايشان رسيده و گرداگرد او حلقه زده بودند و با نظر به جمال خدايى او، از ارشادهايش بهره مىجستند. در آن هنگام بدر- خادم امام- وارد شد و به حضرت گفت: سرورم! گروهى با حالتى افسرده و غبارآلود بر در خانه ايستادهاند، امام فرمود:
«آنها از شيعيان ما در يمن هستند ... برو و عثمان بن سعيد را نزد من بياور. بدر به سرعت به سراغ ابن سعيد رفته، پيام امام را به او رساند، او نيز بىدرنگ به در
خانه حضرت حاضر شد. امام رو به او كرد و فرمود:
عثمان! تو وكيل من و بر ضبط و گرفتن مال خدا مورد اعتماد و امين هستى. برو و اموالى را كه اين چند نفر يمنى آوردهاند، از آنها بستان.»
فرزند سعيد نيز در پى انجام فرمان امام، از محضر ايشان خارج شد. پس از رفتن او محمدبن اسماعيل، علىبن عبداللَّه و گروهى از ياران و شيعيانى كه در منزل امام بودند، لب به سخن گشودند و به حضرت چنين گفتند:
«سرورا! به خدا سوگند (پيش از اين نيز) عثمان بن سعيد را از شيعيان، برگزيده و فرهيخته مىدانستيم. امروز با اين فرمايش، جايگاه او را در خدمتگزارى حضرتت بيشتر مبرهن ساختى و ما به خوبى اطمينان يافتيم كه او وكيل شما و در ضبط اموال خدا مورد اعتماد و وثوق شماست.»
امام عسكرى عليه السلام در پاسخ سخنان ياران فرمود:
«نعم، و اشهدوا على أنّ عثمان بن سعيد العمري وكيلي».(1)802 «آرى، شاهد و گواه باشيد كه عثمان بن سعيد وكيل من است.»
روزى احمد بن اسحاق اشعرى و على بن جعفر همدانى، به همراه عثمانبن سعيد به محضر امام حسن عسكرى عليه السلام شرفياب شدند. در آن جلسه، احمد بن اسحاق كه به شدّت مقروض بود، از قرض خويش- و ظاهراً آن مبلغ را براى فعاليتهاى نمايندگى خود مىخواستهاند نه امور شخصى- به امام شكوه كرد، حضرت رو به فرزند سعيد (عهدهدار اموال امام)، فرمود:
«اى ابا عمرو، سى هزار دينار به او و سى هزار دينار به علىبن جعفر بده و خود نيز سى هزار درهم بردار.»(2)803
امام عسكرى عليه السلام در پرتو علم بى انتهاى الهى، هر سه يار خويش را مقروض يافت و آن مبلغ كلان را به آنها عطا كرد، هر چند تنها احمد بن اسحاق بدين مشكل زبان گشوده بود. اى بسا كه امام افزون بر اداى قرض احمد بن اسحاق، خواسته است دو يار ديگر خويش را نيز مشمول بخشش قرار دهد؛ چرا كه مىدانست آنها آن اموال را در جايگاه مناسبش صرف كرده و شايسته چنين عطايى هستند.
در شبانگاه جمعه 15 شعبان سال 255 و به هنگام ولادت حضرت مهدى عليه السلام، عثمانبن سعيد در خانه امام حسن عسكرى عليه السلام حضور داشت و در هنگامه ميلاد، نورى كه از بالاى سرش تا آسمان امتداد يافته بود، او را به تعجّب و حيرت وا داشت. زمانى نيز آن نور به حالت سجده درآمد و سر به خاك ساييد و پس از نشستن، اين آيه را تلاوت كرد: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ ...(1)804(2)805 امام براى سلامتى فرزند خويش از گزند دشمنان، ولادت مهدى عليه السلام را پنهان كرد و آن گروه از ياران خاص خود را كه به آنها بشارت تولّد فرزند خويش را داده بود، به نگهدارى اين سرّ و آگاه نساختن ديگران سفارش كرد و پس از آن در اختفاى او كوشيد. امام حسن عسكرى عليه السلام نيز پس از به دنيا آمدن فرزند دلبند خويش (مهدى عليه السلام) عمرى را فراخواند و دستور فراهم كردن چند رأس گوسفند براى انجام عقيقه، به او داد و سپس فرمود:
«ده هزار رطل(3)806 (پيمانه) نان و ده هزار رطل گوشت آماده ساز و آنها را ميان بنىهاشم و ديگر مردم توزيع كن.»(4)807 عثمان بن سعيد به سرعت اين مأموريت را انجام داد.
پيوسته در حيات هر امام، ياران وى در پى شناسايى امام بعدى بر مىآمدند و هدايتها و راهنمايىهاى امام معصوم در اينباره يگانه وسيله آشنايى آنان شناخته مىشد.(1)808
حاب امام حسن عسكرى عليه السلام نيز در پى شناخت امام به حق، از آن حضرت انگيزهاى دو چندان داشتند؛ زيرا به اين مهم دست يافته بودند كه پيشواى بعدى همان مهدى موعود و آخرين گنجينه ارزشمند كرامت است. بدين منظور گروهى از سرشناسان شيعه، چون علىبن هلال، محمدبن معاوية بن حكيم و حسن بن ايوب بن نوح شرفياب حضور امام حسن عسكرى عليه السلام شدند تا در مورد امام بعد، از نظر حضرتش آگاه شوند. در همين حال چهل نفر ديگر در محضر امام نشسته و آنها نيز در پى آشنايى با «مهدى موعود» آن آخرين امين حضرت رحمان به حضور رسيده بودند.
... سكوت بر آن محفل سايه افكنده بود. عثمان بن سعيد- آن يار ديرين و برجسته امام- برخاست و سكوت جلسه را شكست و خطاب به حضرت گفت:
«اى فرزند رسول خدا، مىخواهم مطلبى را از شما بپرسم كه خود نسبت به آن داناتر مىباشيد. حضرت فرمود: عثمان! بفرما بنشين.»
امام پس از بيان اين جمله كوتاه، با حالتى خشمگين از جاى خود برخاست و در آن حال كه اتاق را ترك مىكرد به حاضران فرمود: «هيچ كس بيرون نرود.»
ياران در پيروى از كلام امام، از جاى خويش حركت نكرده، منتظر آمدن آن حضرت شدند. امام عليه السلام پس از درنگى، كوتاه اما سراسر شور و التهاب، بازگشت و عثمانبن سعيد را صدا زد. او به سرعت از جاى برخاست و ايستاد. امام رو به او و ديگر ياران فرمود: «بگويم براى چه نزد من آمدهايد؟»
عثمان گفت: «بفرماييد اى فرزند رسول خدا!»
حضرت فرمود: «آمدهايد از امام بعد از من بپرسيد؟»
عثمان گفت: «آرى، يابن رسولاللَّه!»
در آن لحظه، كودكى چون شاخه نخلِ نور وارد اتاق شد ... عزيزى چون پاره ماه كه
1) جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
از هر كس بيشتر به امام حسن عليه السلام شباهت داشت. امام چون خوشحالى آميخته با حيرت يارانش را ديد، چنين فرمود:
«بعد از من، اين امام شما و جانشين من است. از او پيروى كنيد و پراكنده نشويد (كه در صورت تخلف) در كار دينِ خود، به هلاكت مىرسيد. بدانيد كه بعد از اين ديدار، ديگر او را نخواهيد ديد تا عمر او كامل گردد. پس هر آنچه عثمانبن سعيد از جانب او به شما خبر مىدهد، بپذيريد؛ چرا كه او نماينده امام شماست و نيابت به وى سپرده مىشود.»(1)809 پس از شهادت امام حسن عسكرى عليه السلام، عثمان بن سعيد بر پايه مأموريتى كه به او سپرده شده بود، بهمنظور غسل دادن امام راهى منزل آنحضرت گرديد و پس از حضور، تمام كارهاى لازم- چون غسل دادن وحنوط كردن- را انجامداد وبدن مطهّر پيشوايش، امام عسكرى عليه السلام را براى برپايى نماز از سوى حضرت مهدى عليه السلام و تدفين، مهيّا ساخت.
با آغاز امامت حضرت مهدى عليه السلام، عثمان بن سعيد افتخار نمايندگى حضرت مهدى (عج) را در عصر غيبت صغرى داشت و محور تماس و ارتباط شيعيان با آن حجت خدا بود.
واژه «سفير» در آن دوره، به جاى واژه «نايب» به كار مىرفت و او يگانه محور ارتباط امام زمان (عج) با مردم بود. عثمان بن سعيد اولين سفير از چهار سفير خاص آن حضرت در دوره غيبت صغرى است.(2)
امام حسن عسكرى عليه السلام اولين سفير حضرت مهدى عليه السلام را اينگونه معرفى مىكنند: پس هر آنچه عثمانبن سعيد از جانب او به شما خبر مىدهد بپذيريد؛ چرا كه او نماينده امام شماست و نيابت به وى سپرده مىشود (نك: منتخبالأثر، ص 355) همچنين حضرت مهدى عليه السلام پس از شهادت پدر ارجمند خويش، به كاروانيان قمى چنين فرمود: «بعد از اين، چيزى به سامرا نفرستيد و مالى را نياوريد. شخصى را در بغداد معين مىكنم، اموال را به او بدهيد. توقيعات از او صادر مىگردد.» پس از آن، عثمانبن سعيد به عنوان سفير امام، فعاليت خويش را در ادامه مسؤوليت گذشتهاش، آغاز كرد.
810 غيبت صغرى از 260 هجرى (سال شهادت امامحسن عسكرى عليه السلام) آغاز(1)811 و تا سال 329 (سال درگذشت آخرين سفير خاص حضرت مهدى عليه السلام) ادامه يافت و مدت آن 69 سال بود.(2)812 اين مقطع از غيبت را مىتوان دوره آماده سازى شيعيان براى پذيرش غيبت كبرى ناميد؛ زيرا با توجه به خصوصيت مهم غيبت دوم- كه ارتباط مستقيم شيعيان با امام قطع گرديد، آنها احكام خويش را تنها با نايبان عام حضرت؛ چون فقها و علماى واجد شرايط مطرح مىسازند- اگر آن دوره بهيكباره رخ مىداد، امكان انحراف در افكار مردم وجود داشت؛ از اين رو، براى جلوگيرى از اين امر، ابتدا غيبت صغرى رخ داد تا شيعيان در آن دوره چندين ساله، با سفراى خاص امام انس گيرند و از آن راه، با پيشواى خويش در ارتباط باشند و آنگاه كه زمينهاى بهتر فراهم گرديد، غيبت نخست جاى خويش را به غيبت كبرا دهد.(3)813 در اين ايام، اگر چه توده مردم از ديدن امام خويش محروم بودند، ليكن ارتباط آنان بهطور كامل قطع نبود و ايشان به وسيله نواب خاص با آن حضرت تماس مىگرفتند.
عثمانبن سعيد همچون ساير سفيرانِ بعد از خويش، وظيفه مهمى را ايفا مىكرد، براى آشنايى با اهميت مقام عثمان و چگونگى فعاليت تشكيلات سفارت و وسعت و نفوذ اين سازمان مهم، به اختصار مطالبى عنوان مىگردد.
الف- پنهان كردن نام و جايگاه امام
سفراى خاص، از بردن نام امام زمان (عج) و افشاى محلّ او منع شده بودند تا جان آن حضرت از سوى حكومت عباسى و ساير دشمنان به خطر نيفتد. روزى عبداللَّهبن
1) . گروهى از دانشمندان شيعه، سال تولد آن حضرت را (255 ه.) آغاز غيبت صغرى مىدانند كه در نتيجه، دوران آن غيبت 74 سال مىشود. به ظاهر چون حضرت مهدى (عج) از بدو تولّد از ديد مردم غايب بوده سبب طرح اين ادعا مىباشد. (نك: اعلامالورى، ص 444).
2) . كتاب الغيبه، ص 396؛ تاريخ الغيبة الصغرى، ص 341
3) . سيره پيشوايان، ص 673
جعفر حميرى- صاحب قربالاسناد كه از شيعيان برجسته به شمار مىرفت- در ديدار خود با عثمان بن سعيد، پس از مقدمهچينى، از وى چنين پرسيد:
آيا جانشين امام عسكرى عليه السلام را ديدهاى؟
عثمان بن سعيد پاسخ داد: آرى.
عبداللَّه بن جعفر حميرى پرسيد: نام آن حضرت چيست؟
عمرى از پاسخ اين پرسش خوددارى كرد و گفت:
«بر شما حرام است كه در اين باره پرسش كنيد و من اين سخن را از پيش خود نمىگويم- چه، اختيارى ندارم كه حلالى را حرام يا حرامى را حلال كنم- بلكه اين به دستور خود اوست؛ زيرا حكومت (عباسى) بر اين باور است كه امام عسكرى عليه السلام درگذشته و فرزندى از خود باقى نگذاشته است و به همين دليل نيز ارث او را ميان كسانى كه وارث آن حضرت نبودند، تقسيم كردند و اين موضوع با صبر و سكوت امام روبهرو گرديد و اكنون كسى جرأت ندارد با خانواده او ارتباط برقرار كند يا چيزى از آنها بپرسد و اگر اسم امام فاش شود، مورد تعقيب قرار مىگيرد. زنهار! زنهار! خدا را در نظر بگيريد و از پىگيرى اين بحث، خوددارى كنيد.»(1)814 ب- استتار
سفيران امام براى در امان ماندن از تهديدات و فشارهاى حكومت عباسى، براى انجام مأموريت خود، از پنهانكارى بهره مىجستند و بدين وسيله بر آن بودند كه زمينه محدود ساختن يا تعطيل كردن فعاليتشان پيش نيايد و با بسيج امكانات و نيروهاى متعهد ارتباط خويش را با شيعيان توسعه و استمرار بخشند؛ از جمله آنكه ايشان در مقابل دريافت وجوه و اموال، قبض و رسيد نمىدادند(2)815 و يا آنكه براى خويش شغلى را
برمىگزيدند تا با آن شيوه صورى، از گزند جاسوسان و مأموران حكومتى در امان باشند.
روغن فروشى عثمان بن سعيد نيز از اين نمونه است.
ج- سازماندهى وكلا
سفيران خاص، در مدت سفارت خويش، به منظور گسترش حوزه فعاليت و تحت پوشش گرفتن شيعيان در نقاط مختلف، نمايندگانى را در شهرها و ايالات گمارده بودند.
اين تعداد كه به وكيل نيز معروف بودند، از ميان پاكترين و با نفوذترين مردم گزينش شدند؛ گروهى از آنان، از وكلاى عصر امامان معصوم پيش به شمار مىرفتند. وكلا نيز هر يك در مناطق و شهرهاى خاصى فعاليت مىكردند و در بعضى از موارد، آنان هم در مناطق تحت پوشش خويش وكيل بهخصوصى داشتند.
ابن سعيد عمرى و سه سفير پس از او، در طول دوره غيبت صغرى با انتخاب وكلا، تمام شيعيان را در شهرهاى اسلامى تحت پوشش خويش درآورده، به خوبى آيين و مذهب را از گزند توطئهها پاس داشتند و با نظارت دقيق بر عملكرد كارگزاران با انحرافات و كجروىها به شدّت برخورد مىكردند.(1)816 بحز وكلاى مستقر در بغداد، از وكلاى نواحى ديگر جوامع اسلامى؛ چون آذربايجان، اهواز، حجاز، مصر، رى، خراسان، قم، كوفه، همدان و يمن مىتوان ياد كرد.(2)817 بغداد، با آغاز امامت حضرت مهدى عليه السلام اهميتى دو چندان يافت؛ زيرا سامرا به دنبال غيبت آن حضرت، مزيّت خود را از دست داد و از آن سوى، با اشاره و سفارش پيشواى دوازدهم، مركز فكرى و هدايت شيعيان به بغداد منتقل شد و سفراى منتخب از جانب امام در رأس قرار گرفتند. از همين رو بغداد را در دوره غيبت صغرى مىتوان
نخستين كانون منتظران قائم (عج) و مركز پيوند امت و امام ناميد.
دورى از پايتخت نيز داراى رمزى بود؛ زيرا تا حدودى فعاليت نواب خاص را از ديد حاكمان عباسى پوشيده مىداشت و آنان در محيطى آرام و بدور از فشار و محدوديت، امور مربوط به سفارت را هدايت و رهبرى مىكردند.(1)818 امام زمان عليه السلام خود به كاروانى از شيعيان قم، از محوريت شهر بغداد چنين فرمود:
«بعد از اين، چيزى به سامرا نفرستيد و مالى را نياوريد. شخصى را در بغداد معين مىكنم، اموال را به او بدهيد، نامهها (توقيعات) از او صادر مىگردد.»(2)819 حضرت مهدى عليه السلام پس از اين، وكيل و امين پدر و جدّ بزرگوار خويش، عثمانبن سعيد عمرى را به عنوان نماينده و سفير خاص خود در بغداد برگزيد. عثمانبن سعيد از پيش در بغداد سكونت داشت و در دوره وكالت از سوى امام حسن عسكرى عليه السلام زمينه را فراهم ساخته بود. در آغاز غيبت صغرى، پس از تصدّى مقام سفارت و نيابت حضرت مهدى عليه السلام به تلاش خود ادامه داد و با جدّيت تمام، رهبرى وكلاى نواحى و مناطق مختلف جامعه اسلامى را به عهده گرفت. او با استفاده از آن تشكيلات، امانات و وجوهات و هداياى شيعيان را دريافت مىكرد و به حضرت مهدى (عج) مىرساند و از آن سوى، سؤالات رسيده را به محضر آن حجّت خدا تقديم داشته، پاسخ پرسشها و توقيعات را به صاحبان اصلىاش تحويل مىداد.
عمرى در بغداد نيز كارگزاران و وكلايى به نامهاى احمدبن اسحاق(3)820، محمد قطان(4)821 حاجز(5)822 داشت كه هر يك به مسائل و مشكلات مردم پاسخ مىگفتند و هدايا و وجوهات را دريافت مىكردند. اين احتمال وجود دارد كه سفير با واگذارى امور اجرايى سازمان
در بغداد به اين وكلا، خود فعاليتهاى ساير وكلا و نمايندگان ساكن در نواحى و مناطق مختلف را سرپرستى و هدايت مىكرده است.
د- ساماندهى امور مردم
محمد بن على اسود قمى مىگويد:
«در روزگار وكالت عثمانبن سعيد، زنى به من مراجعه كرد و پارچهاى را داد و درخواست كرد كه آن را نزد عمرى ببرم. آن پارچه و پارچههاى ديگر را كه مردم براى رساندن به وكيل امام به من داده بودند، برداشتم و به سمت بغداد حركت كردم. پس از ورود به بغداد، به حضور عمرى رسيدم. او دستور داد كه همه آن اموال را به محمدبن عباس قمى تسليم كنم. بىدرنگ فرمانش را عملى ساخته، همه را- بجز پارچه آن زن كه مفقود شده بود- به او تحويل دادم. پس از گذشت مدتى كوتاه، عمرى به من پيغام فرستاد تا پارچه زن را نيز به محمدبن عباس تحويل دهم. در آن حال به ياد پارچه آن زن افتادم و به سرعت جستجو را آغاز كردم، ليكن آن را نيافتم. مشكل خويش را با عمرى در ميان گذاردم و او در پاسخ گفت:
غمگين نباش؛ زيرا به زودى آن را خواهى يافت! گفتار عثمان بن سعيد جامه عمل پوشيد و آن پارچه را يافتم و به محمدبن عباس تحويل دادم. عمرى با آنكه صاحبان پارچه را نديده بود، از مفقود شدن پارچه آنان خبر داد و نيز از پيدا شدن آن آگاهم ساخت.»(1)823 اين عمل عثمان كرامتى بود از آنچه از ارباب معرفت و اولياى خدا به ظهور مىرسد و بىشك كرده وى موجب نظر و فرمان حضرت مهدى عليه السلام بوده است.
زمانى مردى از اهل عراق، مبلغى خمس اموال خود را نزد عثمان بن سعيد برد.
عثمان وجه را خدمت امام برد ليكن آن حضرت از قبول مال خوددارى كرد و فرمود:
1) . بحارالأنوار، ج 51، ص 335
« (به او بگوييد) حق عموزادگانت را كه چهارصد درهم است، از آن بيرون كن!»
مرد عراقى از اين سخن بسيار تعجب كرد ... حق عموزادگان و آن هم 400 درهم، دو نكته مهمى است كه هر كس توانايى بيان اين سخن را ندارد! او از نزد عمرى خارج شد و بىدرنگ حساب دارايى خويش را بررسى كرد. پس از رسيدگى و دقت فراوان، معلوم شد هنوز قسمتى از منافع زمين زراعتى عموزادگانش را كه در دست وى بوده به صاحبانش رد نكرده و سهم آنان از اين زمين چهارصد درهم بوده است؛ همان مبلغى كه حضرت مهدى عليه السلام دستور جدا كردنش را از مبلغ فوق داده بود. لذا مرد عراقى به سرعت آن مبلغ را از دارايى خويش خارج كرد و سپس نزد عثمان آمد و وجه را تقديم كرد و عمرى نيز آن را پذيرفت.(1)824
سال 265 هجرى قمرى پنج سال از دوره سفارت عثمان بن سعيد مىگذشت. او كه غروب آفتاب عمرش را نزديك مىديد. بزرگان شيعه را نزد خويش فرا خواند و از سفر ابدى خود آگاهشان ساخت و سپس اين خبر را به آنان اطلاع داد كه:
«امام زمان عليه السلام دستور داده است تا از سفارت فرزندم محمدبن عثمان، شما را آگاه كنم و پس از من هركس حاجتى داشت نزد او برود!»(2)825 او مرگ را در آغوش گرفت. فرزندش محمدبن عثمان، پس از غسل دادن او، مراسم كفن و دفنش را انجام داد و با حضور صدها مرد و زن عزادار، پيكر مطهر او را به خاك سپرد. در هنگامه غم و حزن، از سوى امام زمان عليه السلام توقيعى به محمدبن عثمان صادر شد كه دل مجروح ماتم زدگان را التيام بخشيد؛ هر چند نامه تسليتِ حضرت، خود گوياى سوگ و ماتم آن اميد اميدواران و پناه بى پناهان بود. امام در پايان اين نامه مبارك، پسر را
در منصب پدر منصوب كرد. توقيع شريف امام از اين قرار است:
«ما از آنِ خداييم و به سويش باز مىگرديم، در حالى كه تسليم فرمان اوييم و راضى به قضا و مشيّتش. پدرت سعادتمندانه زندگى كرد و با افتخار مرد، خدايش رحمت كند! و به اوليا و سرورانش ملحق گرداند. او همواره در اطاعت از امرشان كوشا و بدانچه او را به خداى- عزّ و جلّ- و آنان نزديك مىگرداند، ساعى بود. خدا رويش را تازه و و شاداب كند و از لغزشش درگذرد و اجر تو را زياد گرداند و صبر نيكو در مصيبتش به تو عطا فرمايد! تو مصيبت زده شدى و ما نيز! دورى پدرت تو و ما را بيمناك ساخت و به دلتنگى از تنهايى وا داشت.
پس خداوند به رحمت خود او را در آرامگاهش مسرور فرمايد! از كمال سعادت پدرت آن است كه مثل تو فرزندى را به او روزى فرمود تا جانشين پس از او و به امرش قائم مقامش باشى و براى او طلب آمرزش كنى و مىگويم كه: ستايش خداى را، پس همانا قلبهاى شيعيانش را به مكان و جايگاه تو و آنچه پروردگار در تو و نزد تو قرار داد، نيكو و مسرور شد. خدا تو را كمك كند و نيرو بخشد و دستگيرت باشد و توفيقت دهد و ولى و حافظ و مواظب و كفايت كنندهات باشد.»
عثمان بن سعيد در محله «رصّافه» در شرق بغداد و در منطقهاى كه امروزه به «بازار شورجه» معروف است، دفن شده و آرامگاه او زيارتگاه است.
محمّدبن عثمان نايب دوم
عبدالرحيم اباذرى
تبار نامه محمدبن عثمانبن سعيد عَمرى، به قبيله «بنى اسد» منسوب است و به «اسدبن خزيمه»(1)826 منتهى مىشود. اين قبيله، همان قبيله بنىاسد مىباشد كه فرداى حماسه عاشورا، پس از خالى شدن ميدان كربلا از لشكريان عمربن سعد، براى دفن پيكر شهدا به اين منطقه آمدند و آنها را به كمك و راهنمايى و شناسايى امام سجاد عليه السلام دفن كردند. اين قبيله، در سال 19 ه. ق. از سرزمين حجاز به منطقه عراق آمدند و در كوفه و غاضريه، از نواحى كربلا را براى خود وطن اختيار كردند. بنى اسد از قبايل شجاع و با شهامت عرب به شمار مىآيند، چنانكه جمعى از اصحاب، علما، شعرا و شخصيتهاى برجسته شيعه از اين قبيلهاند(2)827 همانطور كه صحابى بزرگ «عمار ياسر» نيز از اين قبيله است و برخى نايب دوم را از نوادگان عمار به شمار آوردهاند.(3)828 كنيه او «ابو جعفر» است و دوران كودكى در نزد پدرش عثمان بن سعيد عَمرى، كه از اصحاب خاص امام دهم و يازدهم و نايبِ اولِ امام دوازدهم بود، فقه، دين و اخلاق آموخت و مدت زيادى نگذشت كه همانند پدر مورد اعتماد و احترام آن امامان معصوم عليهم السلام قرار گرفت؛ چنانكه شيخ كلينى از شخصيت
برجسته شيعه، احمدبن اسحاق نقل مىكند كه روزى او به خدمت حضرت امام عسكرى عليه السلام رسيد و عرض كرد:
«يابن رسولاللَّه! من با چه كسى ارتباط داشته باشم و احكام دينم را از كدام شخصيت به دست آورم و گفتار چه فردى را قبول كنم؟»
حضرت در پاسخ وى فرمود:
«الْعَمْرِيُّ وَ ابْنُهُ ثِقَتَانِ فَمَا أَدَّيَا إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّيَانِ وَ مَا قَالا لَكَ فَعَنِّي يَقُولانِ فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا فَإِنَّهُمَا الثِّقَتَانِ الْمَأْمُونَانِ»(1)829 «عثمان بن سعيد عمرى و پسرش (محمد بن عثمان) مورد اعتمادند. آن دو هرچه از جانب من به تو برسانند در واقع از من رسانيدهاند و هر چه به تو بگويند از من گفتهاند. به سخنان آن دو گوش ده و از آنان اطاعت كن چون كه آن دو، مورد اعتماد و امين هستند.»
در نقل ديگرى آمده است: در يك مجلس ديگرى هم كه شيعيان و شخصيتهاى برجسته، از اطراف و مناطق مختلف به حضور امام حسن عسكرى عليه السلام مشرف شده بودند، آن حضرت خطاب به حاضران فرمود:
«اشهدوا على أنّ عثمان بن سعيد العمري وكيلي و أنّ ابنه محمداً وكيل ابني مهديكم».(2)830 «شاهد و گواه باشيد، بدرستى كه عثمانبن سعيد عمرى وكيل من است و پسرش محمدبن عثمان نيز وكيل فرزندم مىباشد كه مهدى شماست.»
محمدبن عثمان در زمان امامت حضرت عسكرى عليه السلام مورد اعتماد و مرجع دينى مردم بود و در هنگام نياز مردم به وى مراجعه مىكردند. بعد از رحلت آن حضرت، در
زمان نيابت نايبِ اول (پدرش) نيز اين وضع ادامه داشت و او يكى از كارگزاران فعال دستگاه نيابت به شمار مىآمد.(1)831
سال 265 ه. ق.، سال پنجم از دوران غيبت صغرى بود. حدود پنج سال از نيابت عثمانبن سعيد مىگذشت كه وى چشم از جهان فرو بست و فرزندش محمدبن عثمان و شيعيان را عزادار ساخت. نايب اول در آستانه رحلت خود، به دستور حضرت ولى عصر عليه السلام فرزندش محمد را به جانشينى خود برگزيد و مردم را از اين موضوع مهم آگاه ساخت و آنان را به وى ارجاع داد(2)832 از اين تاريخ رهبرى دستگاه نيابت بر عهده محمدبن عثمان گذاشته شد.
در اين هنگام كه محمدبن عثمان سرگرم برگزارى مراسم غسل، كفن و دفن پيكر پاك پدر بود، توقيع مباركى از ساحت مقدس حضرت مهدى به دست وى رسيد كه حاوى تسليت و تأكيد بر جانشينى او در جاى پدر بود. متن اين توقيع به شرح زير است:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ تسليماً لأمره و رضىً بقضائه و بفعله. عاش أبوك سعيداً و مات حميداً. فرحمه اللَّه و ألحقه بأوليائه و مواليه: فلم يزل مجتهداً في أمرهم ساعياً فيما يقربه إلى اللَّه عزّ و جلّ و إليهم نضر اللَّه وجهه و أقاله عثرته- و في فصل آخر- أجزل اللَّه لك الثواب و أحسن لك العزاء رزئت و رزئنا و أوحشك فراقه و أوحشنا فسرّه اللَّه في منقلبه و كان من كمال سعادته أن رزقه اللَّه ولداً مثلك يخلفه من بعده و يقوم مقامه بأمره ويترحم عليه.
و أقول الحمد للَّهفإنَّ الأنفس طيّبة بمكانك و ما جعله اللَّه عزّ و جلّ فيك و
عندك أعانك اللَّه و قواك و عضدك و وفقك و كان لك وليّاً و حافظاً و راعياً».(1)833 «ما از خداييم و به سوى او روانهايم. در حالى كه تسليم فرمان او و راضى به قضا و فعلش هستيم. پدرت سر افرازانه زندگى كرد و با موفقيت درگذشت. خدا او را رحمت كند و به اوليا و سرورانش ملحق گرداند. او هميشه در پيروى از فرمان ائمه اطهار كوشا بود و به هر آنچه او را به خداى بزرگ و ائمه هدى نزديك گرداند، عنايت داشت. خداوند سيمايش را نورانى و با طراوت كند و از قصوراتش درگذرد!
خداوند به تو اجر دهد و در اين مصيبت صبر عطا نمايد. هم تو مصيبت زده شدى و هم ما. مفارقت او، تو و ما را به غم تنهايى و جدايى گرفتار ساخت، پس خداوند به رحمت خويش او را در منزلش خوشنود گرداند! از كمال خوشبختى پدرت اين است كه خداوند فرزندى مانند تو را به او روزى كرد تا جانشين پدر و در كارهاى او قائم مقامش باشد و برايش طلب رحمت كند.
و من مىگويم كه سپاس خداى را، چون كه همانا دلهاى شيعيان به مقام و منزلت تو و آنچه پروردگار در تو و پيش تو قرار داد، خشنود شد. خداوند تو را يارى كند و نيرومند و پابرجا نگهدارد و توفيق دهد و سرپرست، نگهبان و كفايت كنندهات باشد.»
محمدبن عثمان مسؤوليت رهبرى دستگاه سفارت را با درايت و مديريتِ لازم پيگيرى كرد و بدين سبب، مايه آرامش دل منتظران حضرت مهدى عليه السلام شد.
علاوه هر از چند گاهى كه با عنايت امام قائم كراماتى چند از ناحيه نايب دوم صادر گشت بر عمق و شعاع اين آرامش و اطمينان افزوده شد و شيعيان مظلوم را بيش از
1) . بحارالأنوار، ج 51، ص 349؛ شيخ طوسى، كتاب الغيبه، ص 361؛ شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج 2، ص 505
پيش به آينده روشن اميدوار ساخت. در اينجا به چند مورد از اين كرامات بسنده مىشود:
محمدبن على اسود، يكى از كارگزاران دستگاه نيابت نقل مىكند: در يكى از سالها، زنى پارچهاى به من داد تا آن را نزد محمدبن عثمان ببرم. آن را به همراه پارچههاى ديگر به بغداد آوردم. وقتى به حضور نايب دوم رسيدم، دستور داد كه همه پارچهها را به شخصى به نام «محمد بن عباس قمى» بسپارم و من نيز چنين كردم ولى پارچه آن زن جاى ماند و تحويل داده نشد. پس از مدتى محمد بن عثمان خطاب به من فرمود: پارچه آن زن را به محمد بن عباس قمى تحويل ده، ناگهان يادم آمد اما هر چه گشتم پارچهاى نيافتم. در اين هنگام نايب دوم فرمود: نگران و ناراحت مباش، بزودى آن را پيدا خواهى كرد. چنانكه بعد از اندكى پيدا شد و اين در حالى بود كه صورت حساب اجناس فقط در دست من بود و محمد بن عثمان هيچ اطلاعى از جزئيات آن نداشت.(1)834 2. ارسال كفن
جعفربن محمدبن مَتِّيل مىگويد: روزى ابو جعفر محمدبن عثمان عمرى مرا خواست و دو لباس علامت دار با كيسهاى درهم به من داد و فرمود:
«لازم است همين الآن به جانب منطقه واسط حركتكنى و اين محموله را به اولين فردىكه او را در فلان مكان ملاقات مىنمايى، تحويل بدهى.»
او مىگويد: من از قبول اين مأموريت افسرده خاطر شدم و با خود گفتم فردى مانندِ من را حامل اين محموله ناچيز قرار داده، راهىِ واسط مىكند! در هر حال، به سوى واسط به راه افتادم. همينكه به محلّ موعود رسيدم و با اوّلين نفر روبرو شدم، از وى سراغ حسنبن محمد قطاة صيدلانى را كه وكيل موقوفات در واسط بود گرفتم، او گفت: خودم
1) . شيخ صدوق، ج 2، كمالالدين و تمام النعمه، ص 502
هستم! تو كيستى؟ بعد از معرفى خود، با همديگر معانقه و احوالپرسى كرديم. سلام ابوجعفر عمرى را به وى رسانده و محموله را تحويلش دادم. وقتى از موضوع آگاه شد، گفت: خدا را شكر! محمدبن عبد اللَّه حائرى فوت كرده است و من اكنون جهت تهيّه كفن بيرون آمدهام. آنگاه محموله را باز كرد و آنچه را كه براى تجهيز ميت لازم مىشود در آن مشاهده كرد. سپس جنازه را با هم تشييع و دفن كرديم و بعد من به بغداد بازگشتم.(1)835
در دوران نيابت محمدبن عثمان، از جمله شخصيتهاى بزرگ حديثى و سرشناس شيعى، در تشكيلات سفارت و نيابت حضور داشتند و در امور دستگاه رهبرى با نايب دوم همكارى مىكردند. برخى از اين شخصيتها به عنوان كارگزار وكيل فعاليت مىنمودند. بعضى هم علاوه بر اين عناوين، افتخار شاگردىِ محمد بن عثمان را داشتند و از وى نقل روايت كردهاند. برخى ديگر نيز از دست وى توقيع گرفتند. در اين بخش به اسامى چند تن از آنان اشاره مىشود:
اسحاق بن يعقوب.
جعفر بن محمد بن مالك، از محدثان شهر كوفه.
جعفر بن محمد بن مَتِّيل.
جعفر بن عثمان مدائنى.
احمد بن ابراهيم نوبختى.
محمد بن همام بغدادى.
محمد بن على اسود.
عبد اللَّه بن جعفر حميرى.
قاسم بن علا.
محمد بن ابراهيم مهزيار.
1) . همان، ص 504
ابو الحسين رازى.
امّ كلثوم، دختر محمد بن عثمان.
اسحاق بن رياح بصرى.
على بن احمد دلّال قمى.
ابو على متيلى.
غياث بن اسيد.
حسين بن عبد الرحيم ابرارورى.(1)836 مدت نيابت محمدبن عثمان (305- 265) كه حدود 38 تا 40 سال به طول انجاميد، مصادف با خلافت خلفاى عباسى؛ از قبيل: معتمد، معتضد، مكتفى و مقتدر بود. محل حكومت عباسيان در اين ايام، شهر سامرا بود، بدين سبب دستگاه سفارت در شهر بغداد تا حدودى از چشم مستقيم نامحرمان در امان ماند، اما در عين حال خلفاى عباسى از طريق عوامل خود، سعى مىكردند فعاليتهاى نايب دوم را زير نظر و كنترل خويش داشته باشند و در دوران نيابت محمد بن عثمان، حاكم بغداد، شخصى به نام «عبيداللَّه بن عبداللَّه ابن طاهر» بود.(2)837 از سوى ديگر كارگزاران دستگاه نيابت، به رهبرى محمدبن عثمان نيز در تلاش بودند كه فعاليتهايشان با رعايت اصول امنيتى در استتار كامل، به دور از چشم دشمن انجام پذيرد؛ چنانكه در اين شيوه بسيار موفق بودند. در عصر خلافت معتضد عباسى بخشى از آن، مصادف با يك دهه از نيابت نايب دوم شد، در اثر ظلم و ستم و خونخوارى او، سياهچالها پر از ستمديدگان شد و فضاى اختناق به اوج خود رسيد. در اين هنگام شيعيان مناطق مختلف، علاوه بر وكلا و كارگزاران اصل سفارت به وسيله بازرگانان با نايب دوم ارتباط برقرار مىكردند، تا دستگاه سفارت از گزند مزدوران خليفه در امان باشد.
ابوعلى، محمدبن همام، يكى از دستياران نايب دوم نقل مىكند كه نقش انگشترى محمدبن عثمان عبارت «لاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينِ» بود.(1)838 از دخترش امّ كلثوم نقل استكه محمدبن عثمان چندكتاب درفقه تأليف نمود كه همه مطالب آنرا از محضر امام حسنعسكرى عليه السلام وحضرت مهدى عليه السلام وپدرش عثمانبن سعيد عَمرى استفادهكردهبود.(2)839 آقابزرگ تهرانى كتابشناس بزرگ، يكى از كتب وى را با عنوان «الاشربه» نام مىبرد.(3)840 شيخ صدوق رحمه الله به سند خود از نايبِ دوم (محمد بن عثمان) نقل مىكند كه قسم به خداوند، همانا حضرت حجت عليه السلام در هر سال، در موسم حج حاضر مىشود و مردم را مىبيند و آنها را مىشناسد، حجاج بيتاللَّه نيز آن حضرت را مىبينند اما نمىشناسند.(4)841 در روايت ديگرى از محمدبن عثمان سؤال شد: آيا حضرت صاحب الأمر عليه السلام را زيارت كردهاى؟ در جواب فرمود:
«آرى! آخرين زيارت من با آن حضرت، در بيتاللَّه الحرام بود، در حالىكه مىگفت: الَّلهُمَّ انْجِزْ لي ما وَعَدْتَنِي. بعد آن حضرت را ديدم در حالىكه به پرده كعبه آويز شده بود و اين دعا را مىخواند: الَّلهُمَّ انْتَقِمْ بي مِنْ أَعْدائِكَ».(5)842 نايبِ دوم، پس از نزديك به چهل سال تحمّل مسؤوليت خطير و سرنوشت سازِ نيابت، كمكم خود را آماده سفر بهديار ابدى مىكرد. ابوالحسن علىبن احمد دلّال قمى(6)843 مىگويد:
1) . كتاب الغيبه، ص 180
2) . منتهى الآمال، ج 2، ص 506
3) . الذريعه، ج 2، ص 106
4) . منتهى الآمال، ج 2، ص 506؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 350
5) . همان.
6) . وى از جمله شخصيتهاى حديثى دوران غيبت صغرى است كه از نايب دوم نقل روايت مىكند؛ چنانكه ابن ابى جيد هم جزو شاگردان وى به شمار مىآيد. شيخ طوسى در كتاب الغيبه وى را در باب (فصل فى ذكر طرف من اخبار السفراء ...) ذكر كرده است، نك: معجم رجال حديث، خوئى، ج 11، ص 275
«روزى وارد بر محمدبن عثمان شدم تا جوياى حالش شوم، پس لوحى را پيش رويش مشاهده كردم و خوشنويسى ديدم كه با خط زيبا آيات قرآن روى آن مىنوشت و اسامى ائمه هدى عليهم السلام را در حواشى آن نقش مىبست. عرض كردم:
مولايم! اين چه لوحى است؟ فرمود: اين اختصاص به قبر من دارد كه در آنجاست و من هر روز بر آن داخل مىشوم و جزئى از قرآن را در آنجا تلاوت مىكنم، سپس بيرون مىآيم. آنگاه دستم را گرفت و آن لوح را نشانم داد كه ديدم تاريخ دقيق وفات محمدبن عثمان در آن نوشته شده است. از محضر نايب دوم بيرون آمدم و آن تاريخ را يادداشت كردم. بعدها همچنان منتظر و مراقب بودم، ناگهان ابو جعفر بيمار شد و در همان روز موعود رحلت كرد و در همان قبرى مدفون شد كه در آن لوح و مجلس عنوان شده بود.»(1)844 در روايت ديگرى از محمدبن على اسود نقل است كه مىگويد: روزى ابو جعفر محمدبن عثمان براى خود قبرى حفر كرد و روى آن را با تختهاى پوشانيد. از وى علت اين كار را پرسيدم، فرمود: براى مردم سببهايى است. عرض كردم: منظورتان چيست؟
فرمود: من موظف شدهام به حساب كارهايم رسيدگى كنم و آماده سفر ابدى باشم. تا اين كه دو ماه گذشت و او از دنيا رفت. خدا از او خشنود باشد و او را خشنود سازد.(2)845
موضوع نيابت بعد از نايب دوم، در هالهاى از ابهام قرار داشت. كسى نمىدانست چه شخصيتى براى اين مهم برگزيده خواهد شد. شخصيتهاى متعددى در اذهان مردم مطرح مىشدند، اما در اين ميان ابوالقاسم حسينبن روح نوبختى براى نيابت از ديگران اصلح بود؛ چنانكه امّ كلثوم دختر نايب دوم كه سالها از نزديك شاهد فعاليتهاى مربوط به دستگاه سفارت بود و با آن همكارى داشت، در اين باره اينگونه مىگويد:
«ابوالقاسم حسينبن روح، چندين سال وكيل و ناظر بر املاك پدرم بود و پدرم
از طريق وى با رؤساى شيعه تماس برقرار مىكرد. او از برگزيدگان مخصوص بود و به خاطر اعتماد زيادى كه پدرم به وى داشت، اسرار خود را با او در ميان گذاشت.»(1)846 نايب دوم در بستر بيمارى به سر مىبرد، در اين هنگام شخصيتهاى برجسته شيعه؛ چون ابو سهل، اسماعيل بن على نوبختى و چند نفر ديگر، به عيادت او رفتند تا ضمن ديدار با وى، تكليف خود و شيعيان را هم روشن كنند. در اين جلسه از محمدبن عثمان سؤال شد: اگر از دنيا چشم پوشيدى، به جاى تو چه كسى جايگزين خواهد شد؟ او در پاسخ گفت:
«هذا أبو القاسم الحسين بن روح بن أبي بحر النوبختي، القائم مقامي و السفير بينكم و بين صاحب الأمر و الوكيل و الثقة الأمين، فارجعوا في أموركم إليه و عوّلوا في مهمّاتكم عليه فبذلك أُمِرتُ وَ قَد بَلَّغتُ».(2)847 در نقل ديگر جعفربن احمد متّيل مىگويد:
«زمان رحلت محمدبن عثمان، بالاى سرش بودم و با او گفتگو مىكردم و ابوالقاسم حسين بن روح هم در پايين پايش قرار داشت. در اين هنگام محمدبن عثمان رو به من كرده، فرمود: أمرت أن أوصي إلى أبي القاسم الحسينبن روح، او ادامه مىدهد: وقتى اين جمله را شنيدم از بالاى سرِ او بلند شدم، دست حسينبن روح را گرفتم و در جاى خود نشاندم و خود در پايين پا نشستم.(3)848 در اين روز شخصيتهايى از اهل بصره مانند: علويه صفار و حسينبن احمدبن ادريس به شهر بغداد آمدند و در اين جلسه حضور داشتند و از نزديك شاهد اين اتفاق تاريخى بودند و بعدها آن را براى ديگران نقل مىكردند.»(4). بحارالأنوار، همان.(5)849
بدين ترتيب در روز آخر جمادى الاولى سال 305 ه. ق. زندگى پر فراز و نشيب محمدبن عثمان به پايان رسيد(1)850 و او براى هميشه چشم از جهان فرو بست و به ابديت پيوست يكى از تاريخ نگاران معتبر اهل تسنن مىنويسد:
«وقتى نايب دوم، محمدبن عثمان از دنيا رفت، بنا به وصيت و نصب وى، حسينبن روح نوبختى بهطور رسمى در دارالنيابه بغداد حضور يافت و بهجاى او نشست و بزرگان شيعه نيز در آنجا حاضر شدند. در اين هنگام شخصى به نام «ذكاء» كه خادم محمدبن عثمان بود، عصا و كليد صندوقچه نايب دوم را به حسينبن روح تحويل داد و گفت: ابو جعفر محمدبن عثمان به من دستور داد پس از آنكه مرا به خاك سپردى و ابوالقاسم به جاى من نشست، اين دو امانت را تحويل تو دهم و اين صندوقچه حاوى خواتيم امامان عليهم السلام است.»(2)851 پيكر پاك نايب دوم با حضور شيعيان و رجال سرشناس شيعى، تشييع و در خيابان دروازه كوفه در خانه مسكونى خود در كنار مقبره پدرش عثمان بن سعيد عمرى به خاك سپرده شد. مرحوم شيخ عباس قمى مىنويسد:
«اكنون اين قبر در مقبره بزرگى، نزديك درِ سلمان كه در ميان مردم بغداد به «شيخ خلّانى» معروف است، واقع شده و علاقهمندان هر از چند گاهى به زيارت آنان مىروند.»(3)852 در سال 1349 ه. ق. اين مكان تجديد بنا شد و اشعارى از شاعران عاشق در مقام و منزلت صاحبان آن بر ديوارهاى مقبره نقاشى گرديد.(4)853
حسين بن روح نوبختى
عبدالرحيم اباذرى
حسين بن روح از خاندان ايرانى نژاد، به نام «آل نوبخت» سرچشمه گرفته است.
نوبخت جدّ اعلاى اين خاندان به شمار مىآيد كه در عهد منصور خليفه دوّم عباسى (158- 136 ق.) از دين زردتشت پيروى مىكرد. سپس با قبول اسلام به دربار خلفاى عباسى راه يافت و در راه نشر علوم و تمدّن اسلامى خدمات چشمگيرى از خود نشان داد. او در علم نجوم سرآمد ستاره شناسان عصر خود بود.(1)854 فرزندان و نوادگان نوبخت در عصرهاى مختلف به ترتيب از مترجمان چيره دستِ زبان فارسى به عربى و از ستارهشناسان، راويان، متكلّمان، فيلسوفان، فقيهان و شعراى سرشناس بودهاند و حتّى برخى از آنان به مسؤوليتهاى مهم حكومتى نيز دست يافتهاند.(2)855 گرچه خود نوبخت پس از مسلمان شدن در مذهب خلفاى بغداد، سنى بهسر برد اما بعداً همه نوبختيان به مذهب شيعه گرويدند و جزو شيفتگان اهلبيت عليهم السلام شدند(3)856 كه در اينجا به اسامى بعضى از آنها اشاره مىشود:
ابوسهل فضل بن نوبخت، فيلسوف و متكلّم.
ابواسحاق بن اسحاق بن ابى سهل، متكلّم و صاحب كتاب «الياقوت».
ابوسهل اسماعيل بن على، از اصحاب امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام.
ابومحمد حسن بنموسى نوبختى، رجالشناس وصاحبكتاب «فرق الشيعه».
حسن بن سهل نوبختى، منجم مشهور.
ابو عبداللَّه احمد بن عبداللَّه نوبختى، شاعر.
ابو حسين على بن عباس نوبختى، شاعر.
و ...(1)857
شخصيتهاى خاندان نوبختى به خاطر شيفتگى و ارتباط نزديك با ائمه اطهار عليهم السلام، همكارى خوبى با دستگاه نيابت و سفارت داشتند. در اين ميان نقش حسينبن روح از ديگران چشمگيرتر بود. او در امر وكالت و نيابت به نايب اول و دوم (عثمان بن سعيد و محمد بن عثمان) يارى مىكرد. سالها اين خدمتگزارى و همكارى بهطور صادقانه و مستمر ادامه داشت. علاوه، وى با كاردانى و هوشيارى كامل با بستگان خود از خاندان «نوبختى» و «بنو فرات» كه در ردههاى بالاى حكومت عباسى مسؤوليت و نفوذ داشتند، تماس مىگرفت و مشكلات شيعيان را بر طرف مىساخت؛ بهطورىكه حتى كارگزاران مهم حكومت نيز نمىتوانستند از آن مانع شوند. در سال 298 ه. ق. وقتى علىبن عيسى جرّاح، وزير حكومت وقت در بغداد از حلّ مشكل يكى از علويان به نام «عقيقى» امتناع ورزيد، او به حسينبن روح پناه آورد، وى نيز با ارسال پيامى علىبن عيسى را در تنگنا قرار داد تا اين مشكل را بر طرف كند و او نيز چنين كرد.(2)858 با گذشت زمان، شخصيت جامع حسينبن روح بيش از پيش آشكار شد و او يكى
از ياران نزديك نايب دوم (محمد بن عثمان عمرى) بود؛ چنانكه تعداد زيادى از شخصيتهاى سرشناس دستگاه نيابت زير نظر او فعاليت مىكردند.(1)859 از سوى ديگر، نايب دوم هر از چند گاهى در فرصتهاى مناسب عملًا حسينبن روح را به عنوان نايب امام زمان (عج) بعد از خود، معرفى مىكرد و مردم را به او ارجاع مىداد. ابو جعفر محمدبن على اسود نقل مىكند:
«... من همواره موقوفات را خدمت محمدبن عثمان (نايب دوم) مىبردم و او نيز آنها را از من تحويل مىگرفت. دو يا سه سال پيش از درگذشت وى، يكى از روزها، باز مقدارى از موقوفاتِ جمع شده را به حضورش بردم. اين بار دستور داد آن را به حسين بن روح تحويل دهم ... و فرمود: هر آنچه به دست ابوالقاسم برسد مانند آن است كه به دست من رسيده است ...»(2)860 شبيه همين واقعه نسبت به ابو عبد اللَّه جعفربن محمد مدائنى، يكى ديگر از كارگزاران دستگاه نيابت كه در شهر كاظمين سكونت داشت، رخ داده است. او مىگويد:
«... در روزهاى آخر زندگى، محمدبن عثمان، حدود چهار صد دينار به خدمتش بردم ... ولى او قبول نكرد و فرمود: آن را به حسينبن روح تحويل داده، گفتم:
مثل هميشه خودت دريافت كن؛ مانند كسى كه خشمگين باشد، پول را رد كرد و فرمود: خداوند تو را عافيت دهد، بلند شو، پول را ببر و تحويل حسينبن روح بده. مدائنى گويد: وقتى او را خشمگين ديدم، از حضورش خارج گشته سوار بر مركبم شدم و از منزل فاصله گرفتم، مقدارى راه رفته بودم، دوباره برگشتم، در زدم، خادم آمد ... داخل منزل شدم، ديدم محمد بن عثمان به اندرون رفته است سپس آمد روى صندلى نشست و خطاب به من فرمود: چرا امتناع مىورزى و به حرف حق گوش نمىدهى، آنگاه فرمود: برخيز خدا تو را عافيت دهد؛ فقد
أقمتُ أبا القاسم حسين بن روح مقامي و نصبته منصبي؛ همانا حسينبن روح را جانشين خود قرار داده و او را در جاى خود منصوب كردم.»
مدائنى ادامه مىدهد:
«بعد از آن، بلند شدم و به حضور حسين بن روح شتافتم ... چهار صد دينار را تحويل او دادم و پس از آن نيز همواره، به وى مراجعه مىكردم ...»(1)861
نيابت دوم، محمدبن عثمان در بستر بيمارى قرار داشت، در اين هنگام شخصيتهاى برجسته تشيع؛ مانند ابو سهل اسماعيلبن علىِ نوبختى و چند نفر ديگر به عيادت او رفتند.
در اين جلسه از نايب دوم سؤال شد: اگر از دنيا رفتى چه كسى به جاى تو جايگزين خواهد شد؟ او در جواب گفت:
«هذا أبو القاسم الحسين بن روح بن أبي بحر النوبختي، القائم مقامي و السفير بينكم و بين صاحب الأمر و الوكيل له و الثقة الأمين. فارجعوا إليه في أموركم و عوّلوا عليه في مهمّاتكم فبذلك أمرت و قد بلغت ...».(2)862 در روايت ديگرى جعفربن احمدبن متّيل يكى از سرشناسان دستگاه نيابت كه برخى مىگفتند او نيابت سوم انتخاب خواهد شد، نقل مىكند:
«... زمان رحلت محمدبن عثمان، بالاى سرش نشسته بودم و با او گفتگو مىكردم و ابوالقاسم حسينبن روح هم در پايين پايش قرار داشت. در اين هنگام محمدبن عثمان رو به او كرد و فرمود: أمرت أن أوصي إلى أبي القاسم الحسينبن روح.
جعفر بن احمد مىگويد: وقتى اين جمله را شنيدم از بالاى سرِ وى بلند شده، دست حسينبن روح را گرفتم، در جاى خود نشاندم و خود در پايين پا نشستم ...»(1)863 روز آخر جمادى الاولى سال 305، نايب دوم چشم از جهان فرو بست و ابوالقاسم حسينبن روح به عنوان سوّمين نماينده و نايب خاص امام زمان (عج) اين مسؤوليت خطير را بر دوش گرفت.(2)864 علّامه مجلسى به نقل از كتاب «منهج الدعوات و منهج العنايات» سيدبن طاووس مىنويسد: روزى كه نايبِ دوم از دنيا رفت، حسينبن روح، آن روز را در منزل وى جلوس كرد، «ذكاء» خادم محمدبن عثمان، به حضور وى رسيد و عصا، صندوقچه و كتابچهاى را كه از مولايش مانده بود، به حسينبن روح تحويل داد. حسينبن روح فرمود:
«اين عصا از آنِ مولايم عسكرى عليه السلام است. در اين صندوقچه هم، انگشرىهاى امامان معصوم نگهدارى مىشود. سپس آنها را بيرون آورد و به حاضران نشان داد.»
بعد فرمود: در كتابچه هم قنوت ائمه اطهار عليهم السلام نوشته شده است. آنگاه وى، قنوت امام حسن را از حفظ براى حاضران املا كرد و فرمود: اين قنوتها را حفظ كنيد، همانطوركه مهمهاى دينِ خود را حفظ مىكنيد.(3)865 يكى از مورخان معتبر اهل سنت، شبيه همين نقل را با مقدارى تفاوت، در كتاب خود نقل كرده است.(4)866
1) . قطب رواندى، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1120 و كمال الدين، ج 2، ص 503؛ محمد على عالمى، شاگردان مكتب ائمه، ج 2، ص 39
2) . كتاب الغيبه، ص 366 و آقا بزرگ تهرانى، طبقات اعلام الشيعه، ج 1، ص 113
3) . بحارالأنوار، ج 85، ص 211
4) . نك: محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلا، ج 15، ص 223 و خاندان نوبختى، ص 216
بعد از اندكى، روز يكشنبه پنجم شوال 305 ه. ق. نخستين توقيع از ساحت مقدس حضرت مهدى (عج) در تأييد و تأكيد و نيابت حسينبن روح نوبختى بهطور صريح اين چنين صادر شد:
«... نعرفه عرفه اللَّه الخير كلّه و رضوانه و أسعده بالتوفيق وقفنا على كتابه و ثقتنا بما هو عليه و أنّه عندنا بالمنزلة و المحلّ اللّذين يسرّانه زاد اللَّه في إحسانه إليه إنّه وليّ قدير و الحمد للَّهلا شريك له و صلى اللَّه على رسوله محمّد و آله و سلّم تسليماً كثيراً ...».
«ما او (حسين بن روح) را مىشناسيم. خداوند تمام خوبىها و خوشنودىهاى خويش را به وى بشناساند و او را با عنايت خود خرسند گرداند. از نامه او آگاه شديم و در مسؤوليت محوّله به وى اطمينان داريم. او در نزد ما داراى مقامى است كه موجب شادى وى خواهد شد. خداوند احسان خود را نسبت به وى زياد گرداند ...»(1)867 البته شخصيت جامع حسين بن روح چنان بود كه انتصاب وى براى نيابت امام زمان (عج) بىدرنگ مورد توجه و استقبال دست اندركاران دستكاه نيابت و علماى سرشناس و صاحب نفوذ در مناطق مختلف قرار گرفت و در نهايت اين فقيه فرزانه توانست دوران حساس و بحرانى اين مقطع را بهخوبى پشت سر بگذارد.
حتّى فقهاى بزرگ شهر قم كه در آن ايام از قدرت و منزلت خاصى برخوردار بودند، با اين حال در نهايت بردبارى و اشتياق، از دستورات وى پيروى كردند؛ از جمله فقيه سترگ، علىبن بابويه، پدر شيخ صدوق (از فقهاى پر نفوذ شهر قم) در اين هنگام جهت ديدار با نايب سوّم، به شهر بغداد سفر مىكند، چند روزى در
1) . طوسى، كتاب الغيبه، ص 372
محضر حسينبن روح مانده، مسائلى را عنوان كرده و پاسخش را مىگيرد و سپس به شهر قم بر مىگردد.(1)868 از سوى ديگر عنايات غيبى شامل حال حسينبن روح شد. مردم كه از سرزمينهاى دور اسلامى و غير آن حضورش مىرسيدند، شاهد كرامات متعدد از وى مىشدند و همه اين رخدادها منشأ اطمينان قلبِ توده مردم شد و زمينه رهبرى و نيابت او را بيش از پيش تثبيت و آمادهتر كرد. در اينجا به چند مورد از اين كرامات اشاره مىشود:
شيخ صدوق رحمه الله از حسينبن علىبن محمّد، مشهور به (ابو على بغدادى) نقل مىكند: هنگامى كه در شهر بخارا بودم، يكى از شيعيان به نام «ابن جاوشير» ده شمش طلا به من داد تا آن را به خدمت حسينبن روح آورم. هنگام بازگشت آنها را با خود به بغداد مىآوردم كه يكى از آنها را در حوالى رودخانه آمويه (بين تركمنستان و خراسان) گم كردم تا اينكه به بغداد رسيدم و تازه از گم شدن آن با خبر شدم. بناچار عوض آن را خريده، جايگزين كردم، بعد به حضور نايب سوم شرفياب شدم، ده شمش طلا را تحويل دادم وى آن يكى را نپذيرفت و فرمود: طلايى را كه در آمويه گم كردهاى در نزد ماست، بعد آن را به من نشان داد و من ديدم همان شمش است كه من گم كرده بودم.(2)869 2. بى نياز از مترجم
محمد بن علىّ بن متّيل نقل مىكند:
«زنى به نام زينب، از اهالى «آبه» از توابع ساوه، سيصد دينار سهم امام نزد عمويم جعفربن محمد قبيل آورد و گفت: دوست دارم اين وجه را به دست خودم خدمت حسين بن روح تقديم كنم. در اين حال، عمويم مرا به همراه آن زن به
خدمت نايب سوم برد. او به زبان فصيحِ آبى با زن به احوالپرسى پرداخت و از فرزندان وى سراغ گرفت، وقتى اين چنين ديدم، از ترجمه خوددارى كردم و بازگشتم.»(1)870 3. تولّد فقيهان
علىبن بابويه، فقيه نامدار قم، چند سالى بود كه با دختر عمويش ازدواج كرده بود اما صاحب فرزند نمىشد، روزى نامهاى از قم به حسين بن روح نوشت و از وى خواست تا از ساحت مقدس حضرت مهدى (عج) بخواهد كه خداوند فرزندانى برايش عطا كند.
وقتى نامه بهدست حسينبن روح رسيد، از جانب حضرت جواب آمد:
«از اين زن داراى فرزندى نخواهى شد ولى در آينده نزديك با يك زن ديلمى و بيوه ازدواج خواهى كرد و از او صاحب دو پسر فقيه و دانشمند خواهى شد. پس از مدتى اين پيشبينى به وقوع پيوست و علىبن بابويه صاحب دو فرزند فقيه به نامهاى: ابو جعفر محمد بن على بن بابويه، معروف به شيخ صدوق و ابو عبداللَّه حسينبن علىبن بابويه شد؛ كه اين دو، هرگاه با علما و مردم روبرو مىشدند، از نظر اشراف و تسلّط به فقه، حديث و علوم اسلامى، همه را به حيرت و تعجب وا مىداشتند و آنها نيز اعتراف مىكردند كسى كه با دعا و عنايت حضرت ولى عصر (عج) به دنيا آمده باشد، از او جز اين انتظارى نيست.»(2)871
عامل مهم ديگرى كه در موفقيت نايب سوم، نقش بسزايى داشت، نفوذ اين شخصيت بزرگ، توسط خاندان شيعى آل فرات و آل نوبخت به مراكز مهم فرهنگى،
سياسى و ا قتصادى دستگاه عباسيان بود. اين نفوذ از زمان خليفه دوم عباسى (158- 137 ه. ق.) با ورود نوبخت جدّ اعلاى اين خاندان به دربار آغاز شد و تا زمان خلافت مقتدر (320- 295) و بعد از آن، حدود بيش از دو قرن ادامه يافت. وقتى ابوالفضل جعفربن معتضد، معروف به «المقتدر باللَّه» در سال 295 ه. ق. در سيزده سالگى به خلافت رسيد، به خاطر ضعف شخصيت و عدم مديريت و لياقت او، امور جارى كشور به دست وزيران اداره مىشد. در طول 25 سال حكومت او، تعداد ده نفر به عنوان وزير انتخاب شدند كه اسامى و مدت وزارت هر كدام به ترتيب تاريخ به شرح زير است:
ابو الحسن على بن فرات، (نوبت اول) سه سال (299- 296)
محمد بن عبيداللَّه بن خاقان، دو سال (301- 299)
على بن عيسى بن داوود بن جرّاح، چهار سال (304- 301)
ابو الحسن على بن فرات، (نوبت دوم)، دو سال، (306- 304)
حامد بن عباس، پنج سال (311- 306)
ابو الحسن على بن فرات (نوبت سوم) يك سال، (312- 311)
ابوالقاسم عبداللَّهبن محمد بن خاقان، يك سال، (313- 312)
ابو العباس احمد بن عبيداللَّهالخصيب، يك سال، (314- 313)
على بن عيسى بن داود بن حراج (دومين مرحله) 2 سال، (316- 314)
ابو على محمد بن مقله، دو سال، (318- 316)
سليمان بن حسن بن مخلد، يك سال، (319- 318)
حسين بن قاسم بن وهب، يك سال، (320- 319)
ابوالفتح فضل بن جعفر بن فرات، شش ماه، (320).(1)872 نخستين سالِ نيابتِ حسين بن روح، مصادف با يازدهمين سال حكومت مقتدر عباسى بود و اين در حالى بود كه ابو الحسن علىبن فرات براى دومين بار به وزارت او
1) . نك: عصر الخليفه المقتدر باللَّه، حمدان عبد المجيد كبيسى، فصل 3 و معجم الانساب و الاسرات، زامباور، ص 7 و دستور الوزراء، خوند مير، صص 81- 76
انتخاب شده بود. آل فرات همانند خاندان نوبختى، شيعه مذهب بودند و در عصر مقتدر، در سه مرحله به وزارت دست يافتند و در مجموع حدود شش سال عهدهدار وزارت دستگاه عباسيان شدند و اين فرصت خوبى براى نايب سوم شد و او توانست در اين برهه بسيار حساس، دستگاه نيابت و سفارت را به نحو احسن اداره كند و شيعيان را در بسيارى از تنگناهاى سرنوشت ساز عبور دهد. اين موضوع از نظر تاريخى، بقدرى آشكار و واضح است كه حتى آنهايى هم كه اخيراً به دنبال تحقق انگيزههاى خود، اقدام به تحريف شخصيتها و اسطورهسازى مىكنند، نتوانستند از اين حقيقت تاريخى بگذارند و چنين نوشتند:
«خاندان نوبختى و آل فرات، در حالىكه از بنياد با خلافت عباسيان مخالف بودند، با برنامهريزى و مديريت لازم، آنچنان خليفه را زير نفوذ فكرى خود درآوردند كه وى حتى از بر حق بودن خود نيز به شك افتاد و در اين نفوذ، حسينبن روح نوبختى و علىبن فرات (وزير مقتدر) نقش بيشتر و تعيين كنندهاى را به عهده داشتند.»(1)873
با همه تدابيرى كه حسينبن روح در جهت سر و سامان دادن به وضع آشفته شيعيان به كار مىگرفت و در اين خصوص به موفّقيتهايى هم دست يافت، اما خود نتوانست از حقد و كينه خليفه عباسى و اطرافيانش در امان بماند و آنها نيز هرگز حاضر نمىشدند در مقابل چشمان خويش، شاهد قدرتمند شدن و سر و سامان يافتن شيعيان باشند، از اين رو، به بهانههاى واهى؛ از جمله به بهانه همكارى او در آشوبهاى گروه «قرامطه» نايب سوم را دستگير كردند. حسين بن روح از سال 312 تا 317 به مدت 5 سال در كنج زندانهاى تاريك مقتدر بسر برد و شيعيانِ تازه جان گرفته در ظاهر را پريشان حال گذاشت. اما او در طول مدت اسارت، لحظهاى از سرنوشت شيعيان غفلت نورزيد و در
1) . قدس زندگى منصور حلاج، لوئى ماسين يون، ترجمه روان فرهادى، ص 54
غياب خود، يكى از دست اندركاران دستگاه نيابت به نام ابو جعفر محمدبن على شلمغانى را به جاى خود نشاند و به وسيله پيك و نامه با كارگزاران سفارت تماس برقرار مىكرد و همچنان رهبرى شيعيان را به نحو مطلوب ادامه داد. او در سال 317 در زمان وزارت «ابوعلى محمدبن مقله» از زندان آزاد شد و دوباره در ميان انبوه شيعيان و با عزّت و عظمت به ايفاى نقش پرداخت؛ زيرا در اين ايام تنى چند از شخصيتهاى برجسته شيعه؛ مانند ابويعقوب اسحاقبن اسماعيل، ابوحسين على بن عباس، ابو عبداللَّه حسينبن على نوبختى و ... در بخشهاى كليدى عباسيان به عنوان: مشاور، كاتب و ... حضور داشتند و ديگر كسى نمىتوانست مانع و مزاحم فعاليتهاى او شود.(1)874
از برخى كتب رجالى و تاريخى معتبر استفاده مىشود كه تعدادى از شخصيتهاى سرشناس شيعه در مناطق مختلف به عنوان: وكيل، كارگزار و سفيرِ نايب سوم، با دستگاه نيابت همكارى مىكردند كه اسامى و محل فعاليت برخى از آنان بدين شرح است:
ابوسهل بن اسماعيل على نوبختى، فقيه و متكلم بزرگ در شهرهاى بغداد و اهواز.
على بن بابويه پدر شيخ صدوق، در شهر قم.
محمد بن فضل موصلى، در شهر موصل.(2)875 4. ابو عبداللَّه حسنبن على وجناء نصيبى
اين شخصيت بزرگ تاريخ تشيع پس از يك عمر رهبرى و هدايت مردم، در حالى كه اغلب امور مربوط به دستگاه نيابت و غيبت صغرى با سربلندى و پيروزى به انجام رسيده بود، آماده كوچ از اين دنياى فانى شد، اما از آنجاكه هنوز سه سال از دوران غيبت صغرى باقى مانده بود، ضرورت داشت براى ادامه رياست و تكميل اين دوره سرنوشتساز، يك فقيه و شخصيت توانمند ديگر به جاى او منصوب شود. از اين رو، حسينبن روح چند روز قبل از رحلت، به دستور امام عصر (عج)، مسؤوليت دستگاه نيابت را به نايب چهارم، علىبن محمد سَمرى سپرد و در شب چهارشنبه، هيجدهم شعبان 326 ق. چشم از جهان فرو بست.(2)879 شيعيان عاشق پس از تجليل و تكريم و احترام كامل، پيكر مطهّر نايب سوم را در شهر بغداد تشييع كردند و در محله نوبختيه، جنب راست ضلع شرقى بازار «عطاران» او را به خاك سپردند.(3)880 محدث توانا، مرحوم شيخ عباس قمى رحمه الله كه از اين مزار غريب ديدن كرده است، با دلى پر خون و با آهى آتشين مىنويسد:
«اين مزار در يك خانه شخصى واقع شده است. اگر كسى بخواهد وارد آن شود. اول بايد از صاحب خانه اجازه بگيرد.»
اين عالم بزرگ آنگاه ادامه مىدهد:
«هنوز اهل خيرى يافت نشده است تا اين خانه را بخرد و صحن مناسبى،
همراه با چند ايوان، حوض در اطراف آن بنا كند؛ زيرا اين كار علاوه بر تعظيم صاحب بزرگوار آن، محلّ اجتماع و پناهگاه شيعيان در شهر بغداد خواهد شد.»(1)881 امروزه بقعه حسين بن روح در محله «رصّافه» در شرق بغداد و در منطقه مركزى و در ميان بازار قرار دارد و به مقام حسين بن روح مشهور است.
1) . تتمّة المنتهى، ص 303
على بن محمد سَمُرى، نايب چهارم
عبدالرحيم اباذرى
اين شخصيت بزرگِ دستگاهِ سفارت كه لقبش را سمرى و گاهى هم صيمرى نوشتهاند.(1)882 در ماه شعبان سال 326 ه. ق. با وصيت و رحلت نايب سوم، حسينبن روح نوبختى به مقام نيابت حضرت حجت مفتخر شد. وى از اصحاب امام عسكرى به شمار مىآمد.(2)883 مدت نيابت علىبن محمد سمرى، حدود سه سال طول كشيد. او در اين مدتِ كوتاه، رابط ميان حضرت مهدى (عج) و شيعيان بود و پاسخ پرسشهاى شيعيان آن حضرت، به وسيله او رد و بدل مىشد و آنان وجوه شرعى خود را در اختيار نايب چهارم مىگذاشتند.(3)884 همچنين معجزات و كراماتى كه شيعيان در طول اين سه سال از وى مشاهده مىكردند، بر آرامش، اطمينان و اميدوارى آنان نسبت به آينده افزوده مىشد. چنانكه شيخ صدوق رحمه الله از احمدبن ابراهيم بن مخّلد نقل مىكند كه در شهر بغداد، با جمعى از مشايخ در محضر نايب چهارم بوديم، در اين هنگام بدون اينكه كسى سخن بگويد، علىبن محمد سمرى، ابتدا لب به سخن گشود و با جمله: «رَحِمَ اللَّهُ عَلِيّ بن الحسينبن بابويه» خبر از رحلت آن فقيه سترگ در قم داد. بعد حاضران در مجلس، تاريخ اين جلسه
را يادداشت كردند تا اينكه چند روز گذشت و خبر رسيد، در همان وقتى كه ما به خدمت نايب چهارم شرفياب شده بوديم اين واقعه جانگداز رخ داده است.(1)885 پس از سه سال نيابت، در شعبان سال 329 ه. ق. چون نايب چهارم در آستانه رحلت قرار گرفت، گروهى از شيعيان بر بالينش حاضر شدند و از او خواستند فردى را براى پس از خود جايگزين و معرفى كند، اما وى از اين موضوع خوددارى كرد و از غيبت كبرى خبر داد.(2)886
شيخ طوسى در كتاب خود از ابو محمد حسن بن احمد مُكتّب نقل مىكند كه او مىگفت:
«سالى كه نايب چهارم از دنيا رفت، من در بغداد بودم. چند روز قبل از وفات او، به حضورش رسيدم. در اين هنگام وى توقيع و فرمانى را از جانب ساحت مقدس حضرت صاحب الأمر (عج) بيرون آورد و خواند كه متن آن چنين بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، يا عليّ بن محمد أعظماللَّه أجر إخوانك فيك فإنّك ميّت ما بينك و بين ستّة أيّام، فاجمع أمرك و لا توص إلى أحد يقوم مقامك بعد وفاتك، فقد وقعت الغيبة التامّة، فلا ظهور إلّا بعد إذناللَّه تعالى، و ذلك بعد طول الأمد و قسوة القلب و امتلاء الأرض جوراً و سيأتي من شيعتي من يدّعي المشاهدة، ألا فمن يدّعي المشاهدة قبل خروج السفياني و الصيحة، فهو كذّاب مفتر وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ».(3)887 «بهنام خداوند بخشنده و مهربان. اى على بن محمد سمرى، خداوند اجر و ثواب برادرانت را در مصيبت تو بزرگ گرداند. تو تا شش روز ديگر از دنيا خواهى
رفت. پس امور خود را جمع و جور كن و كسى را براى خود وصى و جانشين انتخاب مكن كه قائم مقام تو شود؛ زيرا غيبت كبرى آغاز شده است. ظهور، تحقّق پيدا نخواهد كرد مگر با اذن خداوند تبارك و تعالى. دوران غيبت كبرى طولانى خواهد بود؛ چنانكه دلها سنگين مىشود و ظلم زمين را فرا مىگيرد. در آينده نزديك، بعضى از شيعيان ادعاى مشاهده خواهند كرد، هركس چنين ادعا كند، پيش از آنكه سفيانى خروج كند و صداى آسمانى شنيده شود، دروغگو و افترا زننده است و ...»
حسنبن احمد مكتِّب در ادامه اين نقل مىگويد:
«همراه كسانى كه در اين مجلس حضور داشتيم، نسخهاى از اين توقيع را استنساخ و يادداشت كرديم و از منزل او بيرون آمديم. چون شش روز گذشت، دوباره به خدمت نايب چهارم شرفياب شديم و او را در حال احتضار يافتيم.
يكى از حاضران از وى پرسيد: جانشين بعد از تو كيست؟ فرمود: «للَّهَ أَمرٌ هو بالغه» خدا را امر مهمى است كه به آن عمل كرده و ابلاغ خواهد نمود.»
وقتى اين سخن تمام شد على بن محمد سمرى چشم فرو بست و جان به جان آفرين تسليم كرد.(1)888 بدين ترتيب على بن محمد سمرى روز نيمه شعبان سال 329 ه. ق. پس از سه سال نيابت خاصه، در ميان غم و اندوه جمعى از شيعيان و سرشناسان حديثى و فقهى شيعه رخت از اين وادىِ فانى بربست و به ابديت پيوست. پيكر پاك نايب چهارم با تجليل و احترام غسل داده و كفن شد، بعد در شهر بغداد، جنب مقبره شيخ محمدبن يعقوب كلينى، صاحب اصول و فروع كافى دفن گرديد.(2)889
شيخ طوسى به نقل از ابى نصر هبة اللَّه بن محمد كاتب(1)890 نقل مىكند كه قبر نايب چهارم در شهر بغداد، شارع خلبخى نزديك كناره نهر آبى عتّاب قرار دارد.(2)891 محمد حرزالدين از علماى معاصر كه مرقد شيخ سمرى را از نزديك مشاهده و زيارت كرده است، مىنويسد:
«مرقد نايب دوم در بغداد جانب رصافه در بازار هرج، جنب مستنصريه، كناره چپ از رودخانه دجله قرار دارد كه در حجرهاى ميان بازار و مسجد قبلانيه واقع شده است. امروزه بر روى آن مقبره شريف، قبه و بارگاه و گلدسته ساختهاند. مسلمانان، به ويژه شيعيانى كه از مناطق مختلف وارد اين شهر مىشوند، به زيارت اين بارگاه مىشتابند. اين مركز قدسى از مراكز مهم شيعى در بغداد است.»(3)892 بقعه او امروزه در نزديكى پل «جسرالشهدا» در نزديكى ميدان «الرصافى» قرار دارد.
همزمان با رحلت نايب چهارم، غيبت كبراى امام دوازدهم (عج) آغاز شد و رهبرى سياسى و هدايت جامعه اسلامى و شيعى بهطور رسمى و كامل در اختيار فقهاى جامع شرايط قرار گرفت. البته زمينههاى اين كار اساسى از سالها پيش توسط ائمه اطهار عليهم السلام آماده شده بود و هر كدام از آن سروران، هر از چند گاهى در وقت مقتضى مردم را به
1) . ابى نصر هبة اللَّه بن محمد كاتب، معروف به «ابن بُرينه» مادرش ام كلثوم از شخصيتهاى حديثى و دخترنايب دوم به شمار مىآيد. ابى نصر حديث بسيار شنيد و اهل بحث و گفتگو بود؛ چنانكه در مجلسى با ابى الحسن بن شيبه علوى كه قائل به امامت زيد بن على بود و ائمه را سيزده نفر مىپنداشت، وارد مباحثه شد و اثبات كرد كه امامت، در دوازده امام مختصر است. او در باره اين موضوع مهم كتابى هم تأليف كرد. (مجمع الرجال، قهپايى، ج 6، ص 212)
2) . كتاب الغيبه، ص 396؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 362
3) . مراقد المعارف، ج 1، ص 375
تمكين به چنين اوضاعى ترغيب و تشويق مىكردند، چنانكه هر قدر شيعيان به اين عصر نزديك مىشدند، به همان اندازه هم تذكر و توجّه معصومين عليهم السلام نسبت به اين امر مهم بيشتر و جدىتر بروز و ظهور مىكرد. در همين راستا، وقتى يكى از محدّثان به نام اسحاقبن يعقوب به وسيله نايب دوم سؤالاتى را در باره اين موضوع از ساحت مقدس حضرت ولى عصر (عج) مطرح مىكند، آن حضرت با دستخط مبارك خويش، وظيفه مردم را در دوران غيبت كبرى معين مىفرمايد و آنها را اين چنين در حوادث واقعه به فقهاى عظام و راويان حديث اهل بيت عليهم السلام ارجاع مىدهد:
«أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا، فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيهِمْ».(1)893
مرحوم سيدبن طاووس در كتاب زيارت خود از نايب سوم حسينبن روح نقل مىكند هر وقت خواستيد يكى از نواب چهارگانه را زيارت كنيد، نخست به پيامبر سلام دهيد، بعد حضرت على و پس از آن حضرت خديجه و حضرت فاطمه زهرا عليهم السلام سپس به ترتيب به دوازده امام سلام كنيد، آنگاه كه از سلام آن سروران فارغ شديد، چنين ادامه دهيد:
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا فُلانَ بْنَ فُلانٍ (نام يكى از نواب اربعه) أَشْهَدُ أَنَّكَ بَابُ الْمَوْلَى أَدَّيْتَ عَنْهُ وَ أَدَّيْتَ إِلَيْهِ مَا خَالَفْتَهُ وَ لا خَالَفْتَ عَلَيْهِ، قُمْتَ خَاصّاً وَ انْصَرَفْتَ سَابِقاً جِئْتُكَ عَارِفاً بِالْحَقِّ الَّذِي أَنْتَ عَلَيْهِ وَ أَنَّكَ مَا خُنْتَ فِي التَّأْدِيَةِ وَ السَّفَارَةِ. السَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ بَابٍ مَا أَوْسَعَهُ أَوْسَعَكَ وَ مِنْ سَفِيرٍ مَا آمَنَكَ وَ مِنْ ثِقَةٍ مَا أَمْكَنَكَ. أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ اخْتَصَّكَ بِنُورِهِ حَتَّى عَايَنْتَ الشَّخْصَ
1) . شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 18، ابواب صفات قاضى، باب 11، ص 101؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 509
فَأَدَّيْتَ عَنْهُ وَ أَدَّيْتَ إِلَيْهِ».
«شهادت مىدهم كه تو رابط مولى و سرور ما بودى، كه از طرف مردم و از مردم به آن حضرت رساندى و هرگز مخالفت او را نكردى و راه خلاف او را نپيمودى. قيام كردى به نيابت خاصه آن حضرت و بازگشتى در حالى كه سبقت مىجستى. به حضورت آمدهايم با معرفت به آن حقى كه بر آنى و به راستى خيانت نكردى در اداى وظيفه و مقام سفارت و نمايندگى آن حضرت. سلام بر تو! از كسى كه به تو توانگرى داد و به تو اعتماد دارد و از طرف شخصىكه به تو قدرت داد. شهادت مىدهم همانا خداوند تو را به نور خود اختصاص داد تا خود آن حضرت را از نزديك ديدى و از جانب او به مردم پيام رساندى.»
سپس برگرديد و سلامهاى گذشته را از پيامبر تا حضرت صاحب الأمر تكرار كنيد و بگوييد:
«جِئْتُكَ مُخْلِصا بِتَوْحِيدِ اللَّهِ وَ مُوَالاةِ أَوْلِيَائِهِ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِهِمْ أَعْدَائِهِ وَ مِنَ الَّذِينَ خَالَفُوكَ يَا حُجَّةَ الْمَوْلَى وَ بِكَ إِلَيْهِمْ اللَّهُمَ تَوَجُّهِي وَ بِهِمْ إِلَى اللَّهِ إِلَيْكَ تَوَسُّلِي
«به سوى تو آمدم در حالىكه به يگانگى خدا ايمان دارم و از دوستان او پيروى مىكنم و از دشمنانش دورى مىجويم و همچنين از آنهايى كه با تو مخالفت مىكنند. اى حجت امام زمان و بهذات خود اى خدا به من توجه كن كه به وسيله چهارده معصوم به سوى تو توسل مىجويم.»
سپس دعا كنيد و از خداى متعال هر چه دوست داريد بخواهيد كه مستجاب مىشود ان شاء اللَّه.(1)894
1) . سيد بن طاووس، مصباح الزائر، ص 264؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 292؛ شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 118
از مسجد براثا چه مىدانيم؟
على احمدى
در غرب بغداد، روستايى به نام براثا وجود داشت كه اكنون محلّهاى از شهر محسوب مىشود و پيشينه آن به قبل از اسلام باز مىگردد. براثا از كلمه «برثيا»، به معناى «بيرون» گرفته شده است(1)895 ويژگىهاى مسجد براثا كه به آن فضيلت و برترى داده، چنين است:
فرمود: از اين سرزمين دورى كنيد؛ زيرا ممكن است فرو رود. راه خود را ادامه دادند و به سرزمين ديگرى رسيدند، فرمود: اين سرزمين چه نام دارد؟ گفتند: بحرا. در آنجا هم توقف نكرد و به راه خود ادامه داد. پس از اندكى، از دور شبحى ديده شد، نزديكتر كه آمدند، ديدند آن سياهى، صومعه راهبى (مسيحى)، به نام حباب است.
راهب كه سر و صداى لشكريان را شنيد، از صومعه بيرون آمد. امام على عليه السلام به راهب گفت: «مىخواهيم در اين مكان پياده شويم». راهب گفت: «خير، شما و لشكرتان، اين سرزمين را ترك كنيد.»
1) . حسن الامين، دائرة المعارف الاسلاميه الشيعيه، ج 5، ص 120
حضرت علّت را پرسيد. راهب پاسخ داد: «در كتاب ما آمده است: در اين سرزمين هيچ كس توقف نمىكند، مگر اينكه پيامبر يا وصى او باشد و بخواهد با لشكر خود در راه خدا بجنگد.»
حضرت در جواب سخنان راهب فرمود: «من وصىّ سيّد الانبيا هستم و نيز سيد اوصيايم.»
راهب با تعجب پرسيد: «شما از بزرگان قريش و وصى محمدبن عبد اللَّه هستيد؟»
امام جواب داد: «آرى، من همان شخص هستم.»
راهب گفت: «خبر شما را در انجيل ديدهام كه در اين سرزمين پياده خواهى شد.
اكنون شما در سرزمين براثا هستيد؛ جايىكه روزگارى خانه مريم و عيسى بوده است.
امام در جواب فرمود: «صبر كن اى راهب و ديگر سخن نگو»، سپس حضرت نزديك محلى رفت و با پاى خود خاك را كنار زد و گفت: «اين چشمه حضرت مريم است» و آنگاه به لشكريان دستور داد 17 ذراع خاك را كنار زدند، ناگهان سنگ سفيدى ظاهر شد، امام فرمود: «مريم، عيسى را بر روى اين سنگ نهاد». سپس امام روى همان سنگ نماز خواند و خيمهاش را روى آن نصب كرد و چهار روز در آنجا اقامت فرمود و در اين مدت روى همان سنگ مشغول عبادت بود.(1)896 راهب با همين ملاقات، اسلام آورد و گفت:
«أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ محمّداً رسول اللَّه و أنّك عليّ بن أبي طالب وصيّه».(2)897 پس از آنكه حباب، مسلمان شد، حضرت دستور داد، صومعه را به مسجد تبديل كند.(3)898
سرزمين مقدسى است كه انبياى بزرگ الهى، چون عيسى و ابراهيم عليهما السلام در آنجا نماز خواندهاند.(1)899 3. خانه حضرت مريم و سرزمين حضرت عيسى عليه السلام در اين سرزمين بوده است.
به جز امير المؤمنين على عليه السلام امام حسن و حسين عليهما السلام هم در آن سرزمين نماز خواندهاند.
محلّ دفن يكى از پيامبران الهى احتمالًا حضرت يوشع عليه السلام است.(2)900 6. طبق برخى روايات، بازگشت خورشيد براى امام على عليه السلام در سرزمين براثا نيز اتفاق افتاده است.(3)901 جريان ردّ شمس براى امام على عليه السلام مكرر اتفاق افتاد كه از جمله در سرزمين براثا نقل شده است.
امام صادق عليه السلام فرمود: در كنار شما قبرستانى است كه آن را براثا مىگويند، از آن گورستان 120 شهيد، كه در رتبه شهداى بدر مىباشند، محشور خواهند شد.(4)902 به دليل اين قداستِ تاريخى، به خصوص اقامت چند روزه امام على عليه السلام در سرزمين براثا، شيعيان در آن محل مسجدى ساختند و اين مكان را مقدس مىشمردند. در طول سالهاى فرمانروايى بنى اميه و بنى عباس، مسجد براثا از مهمترين پايگاههاى تجمع شيعيان بود. در زمان مقتدر باللَّه (295- 320 ه. ق.) خليفه عباسى، رونق اين مسجد به اوج خود رسيد و اين امر باعث حسادت و دشمنى بعضى علماى اهل سنت گرديد، لذا نزد مقتدر عباسى رفته و دلايلى آوردند كه امام على عليه السلام در اين مكان حضور نيافته است.
همچنين مقتدر عباسى را به خراب نمودن مسجد تحريك كردند و گفتند: شيعيان در آنجا صحابه را سبّ مىكنند. خطيب بغدادى در كتاب تاريخ بغداد در اين باره مىنويسد:
«در موضع معروف به براثا، مسجدى بود كه در آن مردمى منسوب به تشيع براى نماز و دعا تجمع مىكردند. خبر به مقتدر باللَّه، خليفه عباسى بردند كه
رافضيها در اين مسجد جهت سب صحابه تجمع مىكنند و قصد خروج از طاعت خليفه دارند. وى دستور داد در روز جمعه شيعيان مراجعه كننده را دستگير و مسجد را خراب كنند.»(1)903 به دستور مقتدر،(2)904 مسجد براثا با خاك يكسان شد و تا سال (328 ه. ق.) به همان صورت باقى بود. در سال (328 ه. ق.) و در زمان خلافت الراضى باللَّه، شيعيان به بَجكَم ماكانى شكايت كردند، به فرمان وى مسجد براثا باز سازى و بر وسعت آن افزوده شد و نام «الراضى باللَّه» را بر سر درِ مسجد حك كردند.
در 12 جمادى الاولى سال 329، مسجد براثا مجدداً بازسازى و افتتاح گرديد.
خليفه، براى اينكه مسجد براثا را از انحصار شيعيان در آورد و جنبه عمومى به آن بدهد، احمدبن فضل هاشمى را كه اهل سنت بود، به امامت مسجد منصوب كرد و در همين روز، نخستين نماز جمعه، پس از بازسازى اقامه شد. مردم بغداد؛ اعم از شيعه و سنى در نماز جمعه مسجد براثا بهطور گسترده شركت كردند. المتقى باللَّه، منبرى كه نام هارون بر روى آن حك شده بود، را در قبلهگاه مسجد براثا قرار داد. با ظهور سلسله آل بويه و رونق گرفتن اماكن مقدس شيعيان در عراق، مسجد براثا نيز اهميت ويژهاى يافت. در فتنه بغداد در سال (349 ه. ق.) كه در تمام محلههاى شهر بغداد، نماز جمعه تعطيل بود، در مسجد براثا نماز جمعه با شكوه و عظمت برگزار مىشد.(3)905 شيعيان عراق هيچ وقت از مسجد براثا چشم نپوشيدند و با وجود اينكه خطيب نماز جمعه سنى بود، در نماز جمعه شركت مىكردند. در سال (420 ه. ق.) ابو منصور، خطيب نماز جمعه مسجد براثا كه از طرف القادر عباسى منصوب شده بود، در يكى از خطبهها، نام امام على عليه السلام را مقدم نكرد و نيز در پايان خطبهها گفت: خدايا! مسلمانان و هر كسىكه على عليه السلام را مولاى خود مىداند بيامرز! وى با اين جمله، به شيعيان توهين و آنان را از
مسلمانان جدا كرد. نمازگزاران شيعه كه به شدت از حرف خطيب ناراحت شده بودند، به طرفش سنگ انداختند. پس از اين واقعه، تا چند هفته نماز جمعه تعطيل گرديد.(1)906 درگيرىهاى فرقهاى، طغيان رود دجله و ... موجب ويرانى كامل مسجد براثا شد بهطورى كه در سال 450 ه. ق. مسجد براثا كاملًا متروك شد. علىبن عيسى اربلى و ياقوت حموى كه در قرن هفتم از محل مسجد ديدن كردهاند، از ويرانى كامل مسجد براثا خبر دادهاند. اين وضع تا سال 914 ه. ق. كه شاه اسماعيل صفوى بغداد را فتح كرد، ادامه يافت. او فرمان داد مسجد براثا را بازسازى كنند.(2)907 پس از آن، مسجد براثا مأوا و پناهگاه شيعيان شد و تا كنون هم پايگاه نمازگزاران شيعه است.
فصل پنجم
سامراء
در محضر امام هادى عليه السلام
مهدى احمدى
نام مادر امام، سمانه و معروف به سيّده و امّالفضل بوده است.(1)908 امام جواد عليه السلام خود عهدهدار تربيت و تهذيب اخلاق آن بانو شد و او در خانهاى زندگى كرد كه زنان آل على از اعضاى آن بودند. او تحت تأثير هدايت و رفتار و سلوك آنها قرار گرفت. از اين رو، به اطاعت و عبادت خداوند متعال رو آورد و از زنان عابد و متهجّد و قاريان قرآن مجيد شد.(2)909
بيشتر مورّخان برآنند، كه امام هادى عليه السلام در سال 212 به دنيا آمده است.(3)910 تاريخ ولادت آن حضرت را برخى سه شنبه نيمه ذيحجه و برخى 27 ذيحجه، گروهى 23 رجب و عدّهاى 3 رجب مىدانند. در اين ميان، قول اول قوىتر است.(4)911 در برخى دعاها نيز
1) . منتخب التواريخ، ص 704
2) . تحليلى از زندگانى امام هادى، باقر شريف قرشى، ترجمه محمدرضا عطائى، نشر كنگره جهانى حضرت رضا، 1371، انتشارات آستان قدس رضوى، ص 21 به نقل از عيون المعجزات؛ دلائل الامامه، ص 213
3) . برخى معتقدند امام در سال 214 پا به دنيا نهاد. كه قول اول قوىتر است.
4) . شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه و شرح سيد هاشم رسولى محلاتى، انتشارات علميه اسلاميه، ص 285؛ منتخب التواريخ، ص 704
آمده است: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِالْمَوْلُودَيْنِ فِي رَجَبٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الثَّانِي وَ ابْنِهِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَبِ ...».(1)912 هنگامىكه وى در صِريا (روستايى نزديك مدينه) به دنيا آمد، او را على نام نهادند.
امام جواد عليه السلام براى كنيه فرزندش(2)913 «ابوالحسن» را انتخاب كرد. كنيه امام كاظم و امام رضا عليهما السلام نيز ابوالحسن است، به همين خاطر راويان حديث، براى تمييز بين اين سه امام، مىگويند: ابوالحسن اول (امام موسى بن جعفر)، ابوالحسن دوم (امام رضا)، ابوالحسن سوم (امام هادى) عليهم السلام.(3)914
امام به القاب مختلفى خوانده مىشد كه در ذيل به آنها اشاره مىشود:
ناصح؛ چون خيرخواه بود.
تقى؛ زيرا متقىترين افراد امت بود.
فقيه؛ چون فقيهترين مردم زمان خود بود.
عسكرى؛ چون در شهر سامرا، در اردوگاه نظامى مىزيست.
شهيد؛ چون به دست دشمنان به شهادت رسيد.
وفىّ؛ چون باوفاترين مردم بود.
خالص؛ چون اوج اخلاص در رفتارش نمود داشت.(4)915 8. هادى؛ مشهورترين لقب ايشان است.
نقى؛ امام به دو لقب هادى و نقى شهرت دارد.
1) . باقر شريف قرشى، تحليلى از زندگانى امام هادى، صص 22 و 23
2) . كنيه نهادن در عرب براى كودكان، نوعى احترام محسوب مىشده و باعث رشد شخصيت كودك بودهاست. ائمه اطهار عليهم السلام نيز از همان كودكى براى فرزندان خود كنيه برمىگزيدند.
3) . الارشاد، ص 258؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 24
4) . تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 25
امام هادى عليه السلام مانند جدش امام رضا و پدرش امام جواد عليهما السلام چهرهاى گندمگون داشت. داراى چشمانى سياه و درشت، كتفهاى نسبتاً قوى، بينى كشيده، دندانهاى فاصلهدار، چهرهاى دلگشا، خوشبو و مانند جدش امام باقر عليه السلام، تناور بود، نه زياد كوتاه و نه خيلى بلند بود.(1)916
امام هادى عليه السلام در دامان پدرش بزرگ شد و از خصلتهاى او اثر پذيرفت.
امام جواد عليه السلام هميشه با دعايىكه به «حرز امام هادى» مشهور است، به فرزند خود غذا مىداد. بدين ترتيب نهال ايمان مطلق به مقدّرات الهى را در دل فرزندش غرس كرد.
هنگامىكه امام جواد عليه السلام آماده حركت به عراق شد، امام هادى عليه السلام شش ساله بود. او را در دامانش نشاند و فرمود: از اشياى زيباى عراق سوغات چه دوست دارى؟ امام هادى با لبخندى پاسخ داد: شمشيرى كه چون شعله آتش باشد ... امام جواد رو به فرزند ديگرش موسى نگريست و از او نيز همان سؤال را پرسيد. موسى گفت: فرش خانه ... امام جواد رو به فرزندش امام هادى عليه السلام كرده، فرمود: ابوالحسن نظير من است ...
امام از اين خواسته فرزندش كه نشانگر شجاعت و دلاورى وى بود خوشحال شد.(2)917
امام هادى شش سال و چند ماه بيشتر نداشت كه معتصم امام جواد را از مدينه به بغداد فرا خواند و نقشه شهادت امام را طرح كرد و در ضمن عمربن فرج را به مدينه فرستاد تا آموزگارى اديب و آشنا به قرآن كه گرايش به اهل بيت عليهم السلام نداشته باشد،
انتخاب كرده، به عنوان معلّم امام هادى برگزينند تا بتواند كينه اهل بيت را به اين كودك شش ساله القا كند. وقتى عمر به مدينه رسيد به همراهى والى و ديگران به نزد جنيدى رفت. جنيدى نسبت به علويان كينه زيادى داشت. جنيدى برابر حقوقى كه هر ماه مىگرفت شروع به تعليم اين كودك نمود. سپس ابوالحسن امام هادى عليه السلام را به قصرى در «صريا» بردند و مانع تماس شيعيان با آن حضرت مىشدند و شبها نيز درِ قصر را مىبستند.
روز جمعهاى، محمدبن سعيد، جنيدى را ديد و از او پرسيد: حال اين كودك، كه تو تربيت مىكنى چگونه است؟
او در جواب گفت: تو مىگويى اين كودك! نمىگويى اين پير! تو را به خدا سوگند بگو ببينم آيا در مدينه كسى در علم و ادب آگاهتر از من هست؟
گفت: نه.
جنيدى گفت: به خدا سوگند من سخنى را در علم ادبيات مىگويم و تصوّر مىكنم كه تنها من به آن مطلب رسيدهام، آنگاه مىبينم كه وى ابوابى از آن را مطرح مىكند كه من از او استفاده مىكنم، اما مردم فكر مىكنند كه من معلّم او هستم ...
چند روزى گذشت، باز محمد بن سعيد به جنيدى گفت: حال آن كودك چگونه است؟
جنيدى اعتراض كرد و گفت: اين حرف را نزن، به خدا سوگند او بهترين شخص روى زمين و بالاترين آفريده خدا است ... به او مىگويم سورهاى از قرآن را بخواند، در جواب مىگويد: كدام سوره قرآن را مىخواهى؟ پس يكى از سورههاى طولانى را نام مىبرم كه هنوز به آنجا نرسيده است. او به خواندن سوره مبادرت مىورزد، بهطورى كه صحيحتر از قرائت او نشنيدهام، سوره را با صدايى دلنشينتر از مزامير داوود قرائت مىكند. او قرآن را از اول تا به آخر از بر دارد و تأويل و تنزيل قرآن را مىداند ... اين كودك خردسال كه در مدينه ميان ديوارهاى سياه رشد يافته، از كجا اين همه علم فراوان را فراگرفته است. سبحان اللَّه!
وى پس از مدتى كه به عنوان معلم در محضر امام حاضر مىشد. ولايت و دوستى ايشان را پذيرفت و به امامت امام معتقد شد.(1)918
امام جواد عليه السلام بارها به امامت امام هادى عليه السلام پس از خود تصريح كرد، از جمله:
«من از دنيا مىروم و امر امامت به پسرم على محوّل است و او همان سمتى را پس از من نسبت به شما دارد كه من پس از پدرم داشتم.»(2)919 حضرت هادى عليه السلام هفت سال و يازده ماه و نيم داشت كه به امامت رسيد.(3)920 در اثباتالوصيه مسعودى آمدهاست: امام در سن شش سال و چند ماهگى بهامامت رسيد.(4)921
محمدبن حسن اشتر علوى درباره هيبت آن حضرت نقل مىكند: من با پدرم در سامرا، بيرون كاخ متوكل، با جمعى از طالبيان، عباسيان و آل جعفر حاضر بوديم ... ناگاه ابو الحسن آمد، تمام مردم به احترام آن حضرت، از اسب پياده شدند، تا اينكه آن بزرگوار وارد قصر شد. بعضى از مردم اعتراض كردند كه چرا بايد براى اين پسر بچه از مركب پياده شويم؟ او نه شرافتش از ما بيشتر است و نه بزرگسالتر از ماست. به خدا سوگند، وقتى از قصر بيرون بيايد از مركب پياده نمىشويم ...
ابوهاشم جعفرى در برابر آنها گفت: به خدا سوگند كه شما با كوچكى و خوارى
براى او پياده خواهيد شد.
همينكه امام بيرون آمد، صداى تكبير و تهليل بلند شد و مردم همگى به احترام او از اسب پياده شدند. آنگاه ابوهاشم جعفرى رو به آن مردم كرد و گفت: آيا شما نبوديد كه تصميم داشتيد به احترام او از مركب پياده نشويد؟ گفتند: به خدا قسم ما بىاختيار از مركبها پياده شديم.(1)922
سبط بن جوزى مىگويد: على الهادى هيچ گرايشى به دنيا نداشت و همواره در مسجد بود. وقتى مأموران خانه او را بازرسى كردند، جز چند جلد قرآن و كتاب دعا و كتابهاى علمى چيزى نيافتند.(2)923
امام در تاريكىهاى آخر شب با دلى شكسته و نفسى آرام، اين چنين مناجات مىكرد:
«إِلهِي مُسِيءٌ قَدْ وَرَدَ وَ فَقِيرٌ قَدْ قُصِدَ، لا تُخَيِّبْ مَسْعاهُ وَ ارْحَمْهُ وَ اغْفِرْ لَهُ و خَطاهُ».
«خدايا! گنهكارى در خانه تو آمده و گدايى آهنگ تو را نموده است. اميدش را نااميد مكن و او را بيامرز و از خطايش درگذر.»(3)924
زيارت جامعه كبيره از مشهورترين زيارتنامههاى ائمه اطهار عليهم السلام از امام هادى عليه السلام
180
نقل شده است.
امام در اين زيارت، به معرفى جايگاه و شناسايى ابعاد وجودى امامان در نظام آفرينش و نقش هدايتگر آنان در به كمال رساندن استعدادها و سيراب كردن تشنگان از سرچشمههاى زلال معرفت و دانش پرداخته و در بيانى ژرف و قالبى رسا و عارفانه از گوشههايى از اسرار نهفته امامت پرده برداشت و تنها راه سعادت و دستيابى به كمال را در پيروى از آنان و چنگ زدن به ريسمان محبتشان و كنارهگيرى و بيزارى از دشمنانشان دانسته است.(1)925
نقش انگشترى امام اين جمله بود: «حِفْظُ الْعُهُودِ مِنْ أَخْلاقِ الْمَعْبُودِ» و همچنين گفته شده كه نقش انگشترى حضرت اين جمله بوده است: «اللَّهُ رَبِّي وَ هُوَ عِصْمَتِي مِنْ خَلْقِهِ» و قول ديگرى نيز مىگويد آن نقش چنين بوده است: «مَنْ عَصى هَواهُ بَلَغَ مُناهُ».(2)926
دوران امامت امام هادى عليه السلام با خلافت معتصم، واثق، متوكل، منتصر، مستعين و معتزّ مقارن بود.
متوكل 14 سال و اندى بر كشور پهناور اسلامى حاكم بود و نسبت به اميرمؤمنان و خاندان پاك او كينه بسيار داشت تا آنكه گروهى از نظاميان ترك، به تحريك فرزندش منتصر، او و وزيرش فتح بن خاقان را در حال عياشى به قتل رساندند.
منتصر به اميرمؤمنان و خاندان او اظهار علاقه مىكرد و با علويان رفتارى خوش داشت. او در نخستين اقدام، صالح بن على را كه فردى ستمگر و بدخواه علويان بود، بركنار و علىبن حسين را جايگزين او ساخت و وى را به خوشرفتارى نسبت به علويان
مدينه سفارش نمود و فدك را به نوادگان امام حسن و حسين عليهما السلام داد و ممنوعيت زيارت امام حسين عليه السلام را برداشت.
خلفاى بعدى، همه شهوتران بوده و بيت المال مسلمين را حيف و ميل مىكردند.
امام هادى عليه السلام در زمان معتزّ باللَّه به شهادت رسيد.
نهضتهاى علويان كه براى برچيدن ستم عباسيان و بازگرداندن قدرت به اهلبيت عليهم السلام تلاش مىكردند، آشكارا مورد حمايت امام هادى قرار نمىگرفتند؛ زيرا در اين صورت جان خود امام به خطر مىافتاد و براى سران علويان خطرآفرين بود. اما امام در مناسبتهاى مختلف حمايت قلبى و معنوى خود را نشان مىداد؛ چنانچه ابوهاشم از ياران حضرت مىگويد: با ابو الحسن عليه السلام به قصد ديدار برخى از انقلابيون به بيرون «سامرا» رفتيم. وى به نحوه ديدار و سخنان رد و بدل شده اشارهاى نمىكند.(1)927 متوكل افرادى را بر سر كار آورد و پستهاى كليدى را به افرادى داد كه به دشمنى با اهل بيت عليهم السلام معروف بودند. مثل عبيداللَّهبن يحيى بن خاقان، على بن جهم (شاعر نامى) و ...
اين حكومت اختناق و ترور چنان مردم را ترسانده بود كه از هرگونه تماس و ارتباط با علويان دورى مىجستند، ابراهيم بن هَرمه مىگويد:
«وارد مدينه شدم، يكى از علويان نزدم آمد و به من سلام كرد، به او گفتم: از من دور شو و مرا مهدورالدم مكن!»(2)
و مهما ألام على حبّهمفانّي أحبّ بني فاطمة
بني بنت من جاء بالمحكماتو بالدين و السنة القائمة
فلست أبالي بحبّي لهمسواهم من النعم السائمة
928(تاريخ بغداد، ج 6، ص 130)
امامت امام هادى عليه السلام را 33 سال و اندى مىدانند كه حدود سيزده سال آن در مدينه سپرى شد و بقيه در سامرا.
در روزگارى كه امام در مدينه بود، به خاطر ضعف و آشفتگى دستگاه خلافت، به تبيين و گسترش مبانى اعتقادى و فرهنگى اسلام روى آورد. شيعيان و دوستان اهلبيت عليهم السلام كه تعدادشان بسيار بود. از نقاط مختلف بهويژه از ايران، عراق، مصر بهطور حضورى يا از طريق مكاتبه با امام در تماس بودند. وكلا و نمايندگان امام نيز در نقاط مختلف كشور اسلامى با مردم ارتباط داشتند.(1)929 امام هادى از چنان موقعيت و محبوبيتى در مدينه برخوردار بود كه فرماندار آن شهر، قدرت موضعگيرى عليه آن حضرت را نداشت و در حقيقت تشكيلات آن حضرت، دولتى در درون حكومت عباسى بود و تحت رهبرى او اداره مىشد.
بُريحَه عباسى، كه متصدّى نماز در مكه و مدينه بود، طى نامهاى به متوكّل نوشت:
«اگر تو را به حرمين (مكه و مدينه) نيازى هست، على بن محمد را از اين دو شهر بيرون كن؛ زيرا او مردم را به سوى خود فراخوانده و گروه زيادى دعوتش را پذيرفتهاند.»(2)930
متوكّل عباسى همان روش پدران خود را در كنترل اهل بيت به اجرا گذاشت و طى نامهاى امام را به بغداد احضار كرد تا بتواند آن حضرت را دقيقتر تحت كنترل بگيرد. اگر
چه اين احضار، در ظاهر رنگ دعوت احترامآميز داشت.
متوكّل در اين نامه احضاريّه هشت بار خود را اميرالمؤمنين خطاب كرد تا برترى خود را نشان دهد و در ضمن براى امام عبارات احترامآميز به كار برد، تا مورد سؤال قرار نگيرد و در حالىكه به ظاهر اختيار را به امام واگذارد، سردار خود را با نيروهاى زيادى براى آوردن امام اعزام كرد.
متوكّل از حضور امام در مدينه وحشت داشت. يزداد، پزشك نصرانى دربار، در گفتگويى كه با اسماعيلبن احمد كاتب در سامرا داشته، مىگويد:
«بر اساس آنچه شنيدهام انگيزه خليفه از احضار على بن محمد به سامرا اين بوده است كه مبادا مردم، به ويژه چهرههاى سرشناس، به وى گرايش پيدا كنند و در نتيجه حكومت از دست بنى عباس خارج شود.»(1)931
يحيى بن هرثمه با در دست داشتن نامه متوكّل مبنى بر احضار امام به بغداد، به مدينه وارد شد و پس از تفتيش منزل امام و پيدا نكردن مدركى نسبت به اقدام عليه حكومت، آن حضرت را در جريان تبعيد، همراهى كرد.
مردم مدينه فرياد اعتراض برآورده، شيوه و ناله سر دادند؛ بهگونهاى كه هرثمه مىگويد: «من تا آن روز، چنان ضجه و نالهاى نشنيده بودم.»(2)932 هرثمه به مردم قول داد كه اين سفر خطرى براى امام در نداشته باشد.
امام كه از نيت پليد متوكّل آگاه بود، با اكراه و اجبار تن به اين سفر داد؛ چنانكه فحام از منصورى از عموى پدرش نقل مىكند كه امام هادى به من فرمود:
«ابوموسى! من به اجبار و ناخواسته به سامرا آورده شدم.»(3)933
تبعيد امام على بن محمد عليهما السلام در سال 234 ق. اتفاق افتاد و آن حضرت بيست سال و اندى در سامرا به سر برد.(1)934 ماجراهاى در حين سفر رخ داد كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
يحيى بن هرثمه مىگويد: به دستور متوكّل براى احضار علىبن محمّد عليهما السلام عراق را به قصد حجاز ترك كرديم. در ميان ياران من، يكى از رهبران خوارج وجود داشت و نيز كاتبى بود كه اظهار تشيّع مىكرد. من نيز بر آيين حَشْويّه(2)935 بودم. شخصى كه از خوارج بود و كاتب درباره مسائل اعتقادى با هم مناظره مىكردند و من نيز براى گذراندن سفر به مناظره آنان گوش مىدادم. چون به نيمه راه رسيديم، مرد خارجى به كاتب گفت: مگر اين سخن مولايتان علىبن ابىطالب نيست كه هيچ قطعهاى از زمين نيست مگر آنكه قبرى است يا قبرى خواهد شد؟ اكنون بدين خاك بنگر، كجاست آنكه در اينجا بميرد تا خدا آن را قبر قرار دهد؟
به كاتب گفتم: آيا اين سخن شماست؟ گفت: آرى، گفتم مرد خارجى راست مىگويد، چه كسى در اين بيابان وسيع خواهد مرد تا خداوند آن را پر از قبر نمايد! و ساعتى بر اين گفتار خنديديم؛ به گونهاى كه كاتب شرمنده و خوار شد. هنگامى كه وارد مدينه شديم، نزد على بن محمد رفته، نامه متوكّل را به او تسليم كردم. امام نامه را خواند و فرمود: فرود بياييد از طرف من مانعى براى اين سفر نيست. چون فردا نزد او رفتيم، با آنكه فصل تموز و هوا در نهايت گرمى بود، امام خياطى را مأمور كرد
تا به كمك گروه ديگرى از خياطان براى او و خدمتكارانش از پارچههاى ضخيم «خفتان»(1)936 بدوزند و تا فردا صبح تحويل دهند. من ازاين سفارش امام شگفت زده شدم و باخودگفتم: در فصل تموز و گرماى شديد حجاز و عراق ده روز راهاست. اينلباسها را براىچه تهيه مىكند. اين مرد كه سفر نكرده فكر مىكند درهر سفرى انسان نيازمند چنين لباسهايىاست و شگفت از شيعيان است كه بااين درك چگونه او را امام خود مىدانند؟!
چون زمان حركت فرا رسيد، امام به خدمتكارش دستور دادكه لباسگرمهمراه خود بردارند، تعجّب من بيشتر شد و با خود گفتم: او مىپندارد كه در بين راه زمستان به سراغ ما خواهد آمد كه اين چنين دستور مىدهد؟! از مدينه خارج شديم، هنگامى كه به جايگاه مناظره رسيديم، ناگهان ابرى تيره پديدار شد و رعد و برق آغاز گشت. و چون بر بالاى سرِ ما قرار گرفت، تگرگهاى درشتى مانند سنگ بر سر ما ريخت. امام و خدمتكارانش «خفتان» را بر خود پيچيده و لباسهاى گرم را پوشيدند و به من و كاتب نيز لباس گرم داد.
بر اثر بارش اين تگرگ هشتاد نفر از ياران من به قتل رسيدند، ابر از روى ما گذشت و گرما به حالت نخست بازگشت. امام به من فرمود: اى يحيى! به بازماندگان يارانت دستور بده مردگان را دفن كنند، خداوند بيابانها را اين چنين پر از قبر مىكند.
من خود را از اسب به زمين انداختم و ركاب و پاى آن حضرت را بوسيدم و گفتم:
شهادت مىدهم كه جز اللَّه معبودى نيست و محمّد بنده و فرستاده اوست و شما جانشين خدا در زمين هستيد و من تا كنون كافر بودم ولى هم اكنون به دست شما اسلام آوردم.
از آن لحظه به بعد تشيع را برگزيدم و در خدمت امام بودم تا زمانى كه درگذشت.(2)937
هنگام ورود امام عليه السلام به سامرا، متوكّل خود را ننماياند و دستور داد كه امام را در كاروانسراى ويژه مستمندان، كه به «خان الصَّعالِيك» معروف بود، فرود آورند.
محل فرود امام به قدرى تحقيرآميز بود كه صالحبن سعيد مىگويد:
«روز ورود امام به سامرا، نزد آن حضرت رفتم. وقتى آن وضع را ديدم، عرض كردم: فدايت شوم! از هر امر و فرصتى براى خاموش كردن نور الهىِ شما و كوتاهى كردن در حقّتان استفاده مىكنند؛ چندانكه شما را در اين كاروانسراى نامناسب كه اختصاص به مستمندان دارد، فرود آوردهاند.
امام (رو به من كرده و) فرمود: اى پسر سعيد، تو اينجايى! (معرفت تو نسبت به ما در همين حد است؟) سپس با دست به سمتى اشاره كرد و فرمود: نگاه كن! صالح مىگويد: وقتى نگريستم، باغهاى زيبا و آراسته با نهرهاى جارى، درختهاى سرسبز ديدم كه بهترين عطرها از آنها استشمام مىشد و پسرانى كه همچون مرواريدهاى نهفته و دست نخورده ديدم. با ديدن اين منظرهها، چشمانم خيره و شگفتىام افزون شد. امام رو به من كرد و فرمود:
اى پسر سعيد! ما هرجا كه باشيم اينها از آنِ ماست، ما در خان الصعاليك نيستيم.»(1)938 يك روز پس از توقف در آن كاروانسرا، امام را به منزلى در محل مخصوص لشكريان عباسى بردند، كه حكم يك زندان را داشت و از رفت و آمد شيعيان به آن منزل جلوگيرى به عمل مىآمد.
بيشترين عمر امام در زمان متوكل گذشت و آن بزرگوار سختىهاى فراوانى در اين 14 سال تحمّل كرد. در زمان ساير خلفا اطلاع زيادى از حوادث زندگى آن حضرت در دست نيست، گويا پس از متوكّل فشار كمترى متوجه امام بوده است.(2)939
دشمنى متوكل با اهل بيت عليهم السلام
متوكل در سال 236 ه. ق. ديزج نامى از مأمورانش را به كربلا فرستاد تا قبر مطهر امامحسين عليه السلام و خانههاى اطراف آن را تخريب كرده، سپس شخم زنند و بر آن آب جارى سازند. ديزج تمامى اين كارها را انجام داد و در اطراف حرم حسينى به مساحت هر ميل نگهبانانى گذاشت تا مانع زيارت مردم شوند.(1)940 مقايسه با فرزندان امام على عليه السلام
يعقوب بن سكّيت كه از دانشمندان معروف علم نحو بود، بنا به درخواست متوكل، به منظور آموزش فرزندانش به دربار راه يافته بود. جلالالدين سيوطى اينگونه نقل مىكند:
«روزى متوكّل در حضور ابن سكيت به فرزندانش- معتزّ و مؤيد- نگاه كرد و سپس رو به ابن سكيت كرده، از وى پرسيد: كدام يك نزدت محبوبترند؟ اين دو يا حسن و حسين؟ ابن سكّيت پاسخ داد: قنبر خدمتكار على از دو فرزند تو بهتر است. متوكل خشمگين شد و دستور داد غلامانِ ترك، شكم او را بدرند ...»(2)941 پردهها كنار مىرود
عدهاى پس از مشاهده تجليل و احترام خدمتكاران نسبت به امام، به متوكل گفتند:
در رابطه با علىبن محمد هيچكس به اندازه خودت بد عمل نكرده است. هيچ فردى در خانه تو نيست مگر آنكه در خدمت اوست؛ يكى پرده برايش بالا مىزند و ديگرى در را باز مىكند ... مردم كه چنين عظمتى را مىبينند، مىگويند: اگر متوكل او را
سزاوار خلافت نمىدانست، نسبت به او اين رفتار را نداشت؟ او را تنها بگذار تا خود، پرده را بالا زند و همچون ديگران راه رود تا از اين طريق خوار و منزوى گردد.
متوكّل پيشنهاد را عملى كرد، اما همان گروه به نزد متوكل آمده و گزارش دادند:
علىبن محمد عليهما السلام وارد منزل شد در حالى كه نه خدمتكارى همراه او بود و نه كسى كه برايش پرده را بالا زند، ولى در اين هنگام بادى برخاست و پرده را براى او بالا زد.(1)942
ت بيرون آمدن نيز بادى بر خلاف جهت نخست برخاست. و براى او پرده را كنار زد و او گذشت.
متوكل پس از شنيدن اين گزارش گفت: ما نمىخواهيم باد براى او پرده را بالا بزند، همچون گذشته، پرده را برايش بالا بزنيد.(2)943 اذيت و آزار امام
متوكّل، روزى در حالى كه مست بود امام را احضار كرد و پيالههاى شراب را در مقابلش نهاد. امام در برابر او ايستاد و او را موعظه كرد و به ياد آخرت انداخت. او كه ديد امام تحت تأثير اين مجلس قرار نگرفته و بر اطاعت از خدا اصرار دارد، دستور داد تا حضرت را به زندان افكنند.
امام در ميان زندان فرمود: من از ناقه صالح عزيزترم و آيه 65 سوره هود را تلاوت فرمود: فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ ... سه روز نگذشت كه متوكّل به دست منتصر به هلاكت رسيد.(3)944 از امام عليه السلام نزد متوكّل سعايت شد كه در خانه سلاح و اموال زيادى دارد و آنها از شيعيانش در قم به او رسيده است.
متوكّل گروهى از نظاميان ترك را مأمور بازرسى منزل امام كرد. آنان شبانه به خانه امام يورش بردند و منزلش را تفتيش، سپس دستگير كردند و نزد متوكّل آوردند.
هنگام دستگيرى امام، در حالى كه جامهاى پشمين بر تن داشت، بر روى شن فرش، رو به قبله نشسته و مشغول عبادت بود. پس از بردن امام به قصر، گزارش خانه امام را به متوكل دادند. متوكل كه از اين كار خود، سودى نبرده بود، به فكر ترور شخصيتى امام افتاد و جام شراب را به امام تعارف كرد. امام فرمود: «مرا معذور بدار، سوگند به خدا گوشت و خون من هرگز به شراب آلوده نشده است». متوكّل دست برداشت و گفت پس شعرى بخوان. امام فرمود: «من كمتر شعر مىخوانم» گفت: بايد بخوانى. امام اشعار ذيل را خواند:
باتُوا على قُلَلِ الأَجْبال تَحْرِسُهُمغُلْبُ الرّجالِ فَما اغْنَتْهم القُلَلُ
و اسْتُنْزِلوُا بَعْدَ عِزٍّ عَنْ مَعاقِلِهمْفَاودَعوُا حُفراً، يا بئْسَ ما نَزَلوا
ناداهُم صارخٌ مِن بَعدِ دفنهمايْنَ الاساوِرُ و التّيجانُ وَ الحُلَلُ
اينَ الوُجوهُ الّتى كانتْ مُنَعِّمَهمِنْ دُونِها تَضْربُ الاسْتارُ وَ الكِلَلُ
فَأفْصَحَ القَبْرُ عَنْهم حينَ سائَلَهُمْتِلْكَ الوُجوهُ عَلَيْها الدُّودُ تَنْتَقِلُ
قَد طالَ ما أَكَلُوا دَهْراً و ما شَرَبُوافأصبحُوا بَعدَ طُولِ الأكلِ قد اكلُوا(1)945
«بر بلنداى كوهساران، شب را به صبح آوردند، در حالى كه مردان نيرومند از آنان نگهبانى مىكردند.
سرانجام پس از دوران شكوه و عزّت، از جايگاههاى خويش به زير كشيده شد و در گودالها (قبرها) نهاده شدند و چه جاى بد و ناپسندى منزل گزيدند.
پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فريادگرى فرياد برآورد: كجاست آن دستبندها و تاجها و زيورآلات و لباسهاى فاخر؟! كجاست آن چهرههاى نازپرورده و پرده نشين؟!
قبر به جاى ايشان پاسخ داد: بر آن چهرهها، هم اكنون كرمها راه مىروند.
در طول زمان چه بسيار خوردند و آشاميدند ولى هم اكنون پس از آن همه خوردنها، خود خورده شدند.»
1) . بحارالأنوار، ج 50، صص 211 و 212؛ دهمين خورشيد امامت امام هادى، صص 89 و 90.
اشعار امام بزم خليفه را دگرگون ساخت و حاضران را تحت تأثير عميق قرار داد.
حتّى متوكّل به گريه افتاد و ريشش تر شد. جام شراب را بر زمين انداخت و دستور داد بساط را جمع كنند. سپس چهار هزار درهم به امام داد و آن حضرت را با احترام به منزلش بازگرداند.(1)946
متوكّل براى نشان دادن توان نظامى خود، به نيروهاى رزمىاش، كه بالغ بر نود هزار نفرمىشدند، دستور داد هر كدام توبره اسب خود را پر از خاك قرمز كرده و در يك نقطه خالى كنند و سپس لباس رزم بپوشند و سلاح برگيرند و با بهترين وجه صفآرايى كنند.
هنگامى كه دستور اجرا شد و كوه بزرگى از خاك توبره اسبان تشكيل گرديد، امام هادى را احضار كرد و گفت هدف از فراخوانى شما اين است كه سپاهيان مرا تماشا كنيد. امام كه به نيت پليد او پى برده بود، فرمود: آيا مىخواهى من هم سپاهيانم را بر تو عرضه كنم؟
متوكل كه تا كنون سپاهى براى امام نمىشناخت و احتمال چنين سخنى را از امام نمىداد، با ناباورى و تعجب گفت: بله.
در پرتو دعاى امام، يكباره ميان آسمان و زمين و مشرق و مغرب پر از سپاهيان الهى (ملائكه) شد كه همگى غرق در سلاح بودند. متوكل با ديدن آن همه نيروى نظامى از وحشت، مدهوش شد. و چون به خود آمد، امام خطاب با او فرمود: ما در دنيا و مسائل مربوط به آن، با شما به ستيز برنمىخيزيم، ما بهامور مربوط بهآخرت مشغوليم. بنابراين، از آنچه كه گمان مىكنى، به تو زيانى نخواهد رسيد.(2)947
ابوهاشم جعفرى مىگويد: همراه محمدبن حمزه به عيادت امام هادى عليه السلام- كه بيمار بود- رفتيم. امام فرمود: با مال من گروهى را به «حائر حسينى» بفرستيد (تا براى شفاى من
دعا كنند) ما از نزد امام خارج شديم. محمدبن حمزه گفت: ما را به حرم امام حسين مىفرستد در حالى كه خود او (در شأن و مرتبت) همچون صاحب حرم است! برگشتم و سخن او را با امام در ميان گذاشتم. فرمود: مطلب آنگونه كه او مىپندارد، نيست. خداوند جايگاههايى دارد كه دوست دارد در آن جايگاهها عبادت شود و «حائر حسينى» از جمله اين مكانها است.(1)948 امام، ضمن اين توصيهها مىخواست كه اشتياق شيعيان به زيارت امام حسين عليه السلام از ميان نرود و فشار حكومت هم آن قدر زياد بود كه براى زيارت اجازه نمىدادند. امام در قالب دعا براى شفاى خود، شيعيان را به اين زيارت مىفرستاد.
داستانى ديگر
ابوهاشم مىگويد: زمانىكه امام هادى عليه السلام بيمار بود، نزدش رفتم. فرمود: ابوهاشم! فردى از دوستان ما را به حائر حسينى بفرست تا براى (شفاى) من دعا كند.
بيرون آمدم تا فردى را پيدا كنم به علىبن بلال(2)949 برخوردم. موضوع را با او در ميان گذاشتم و از او خواستم به كربلا رود و براى امام دعا كند.
على شگفت زده شد و گفت: با جان و دل حاضرم ولى به اعتقاد من امام هادى عليه السلام برتر از حائر حسينى است؛ زيرا او در شمار صاحب حرم است و دعاى آن حضرت براى خود بهتر از دعاى من براى اوست.
بازگشتم و آنچه على بن بلال گفته بود، به اطلاع امام رساندم، امام فرمود: رسول خدا برتر از كعبه و حجرالأسود بود. با اين حال، گرد خانه خدا طواف مىكرد و
1) . ابى القاسم جعفربن محمد قولويه، كامل الزيارات، چاپ نجف اشرف، سال 1356 ق. باب 90، ص 273؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 114
2) . وى از ابوالحسن ثالث و امام حسن عسكرى روايت نقل كرده است. او از اصحاب امام جواد نيز شمرده شدهاست. در توقيعى كه امام حسن عسكرى براى ابراهيم بن عبدة نوشته، آمده است: اى اسحاق! نامه ما را بر بلالى بخوان. چون او ثقه و امانتدار است و آنچه را كه بر او واجب است، مىشناسد. (معجم رجال الحديث، ج 11، صص 281 و 282).
حجرالأسود را استلام مىنمود. براى خدا در روى زمين بقعههايى است كه لازم است خداوند در آن بقعهها خوانده شود و دعاى افراد در اين گونه جاها مستجاب است، و «حائر حسين» از جمله اين بقعههاست.(1)950
امام دهم عليه السلام از اوضاع دوران خود و دوران فرزندش امام حسن عسكرى عليه السلام بهخوبى آگاهى داشت، مىديد روز به روز بر فشار و اختناق، شديدتر و حساسيت دستگاه خلافت نسبت به امامان شيعه بيشتر مىگردد و همين امر در آينده نزديك تاريخ امامت را در آستانه تحوّلى جديد و بىسابقه؛ يعنى غيبت امام دوازدهم قرار مىدهد، لذا يكى از محورهاى كارى امام هادى عليه السلام آماده ساختن اذهان شيعيان نسبت به غيبت نوه بزرگوارش حضرت مهدى (عج) بود.
در روايتى، عبدالعظيم حسنى، عقايد خود را به امام هادى عليه السلام عرضه مىداشت. نام يكايك امامان را برد و چون به امام هادى رسيد درنگ نمود، امام سخن وى را پىگرفت و فرمود:
«پس از من حسن است، پس مردم با جانشين او چگونه خواهند بود؟ عبدالعظيم پرسيد؟ چگونه سرورم؟ فرمود: زيرا او ديده نمىشود و جايز هم نيست نام او برده شود تا زمانى كه قيام كند و زمين را پر از عدل و داد نمايد، همانسان كه از ظلم و جور پر شده است.»(2)951
امام هادى عليه السلام هفت سال پس از متوكل زنده بود و در اين دوران، فشار دستگاه خلافت نسبت به آن حضرت كمتر شد. اما خط كلى بىبندوبارى ادامه يافت.
امام عليه السلام در ميان مخالفان حكومت عباسى شناخته شده بود. لذا معتز در صدد قتل او برآمد و مسمومش كرد.(1)952 روز دوشنبه بيست و پنجم جمادىالاخر سال 254 ق. بود كه زهر در بدن حضرت اثر گذاشت و رو به سمت قبله سورههايى از قرآن را تلاوت كرد(2)953 و به امامت امام حسن عسكرى تصريح و به آن حضرت وصيت نمود كه او عهدهدار مراسم كفن و دفنش گردد و بر بدنش نماز بگزارد و در خانه خود او را دفن نمايد و سپس چشمان خود را بست.(3)954
سرانجام، امام هادى عليه السلام پس از 33 سال امامت و 41 سال و اندى(4)955 زندگى، چشم از دنيا فرو بست.(5)956 امام حسن عسكرى عليه السلام پيش از آنكه جنازه را براى تشييع بيرون ببرند، بر پيكر پدر نماز گزارد.(6)957 در شهادت حضرت، شهر سامرا را غم جانسوزى فراگرفت و بازار شهر تعطيل شد. در پيشاپيش جنازه، وزرا، علما، قضات، سران سپاه و ساير افراد دودمان عباسى شركت داشتند. امام حسن عسكرى عليه السلام در حالى در جمع تشييع كنندگان حضور يافت كه سر مبارك خود را برهنه كرده بود.(7)958 پس از مراسم تشييع، به دستور معتزّ، احمدبن متوكل بر جنازه مطهر امام
1) . دهمين خورشيد امامت، امام هادى، صص 146 و 147
2) ). تحليلى از زندگانى امام هادى، صص 487 و 488
3) . اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 486
4) . چهل و يكسال و شش ماه و هيجده روز بود. و مدت امامتشان نيز سى و سه سال و هفت ماه و سه روز بودهاست. (منتخب التواريخ، ص 705)
5) . برخى روز سوم رجب سال 254 را روز شهادت امام مىدانند (بحارالأنوار، ج 50، صص 117- 114؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 147).
6) . اعيان الشيعه، ج 2، ص 39
7) . اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 487
نماز خواند(1)959 و سپس براى دفن به منزل آن امام برده شد. امام حسن عسكرى عليه السلام وارد قبر شد و در حالى كه قطرات اشك بر صورتش جارى بود، پيكر مقدس پدر را به خاك سپرد.(2)960
ابو العباس احمدبن حسنبن يوسفبن منتصر (احمد عباسى) معروف به الناصر لديناللَّه (درگذشته 622 ق.) ساختمان آن را تجديد كرد.
امير احمد خان دُنبلى، معاصر نادر شاه، آرامگاه امام هادى و عسكرى عليهما السلام را تعمير كرد و براى دو قبر شريف گنبدى عالى قرار داد و اين همان گنبدى است كه اكنون موجود است و يك صحن جداگانه و مستقل بنا كرد.
دو امام در خانه خودشان دفن شدند و سرداب غيبت همان سردابِ خانهاى بود كه امام هادى و عسكرى و صاحب الامر عليهم السلام در آن سكونت داشتند و دو قبر شريف در يك خانه بود و راه سرداب و پلههاى آن از داخل حرمِ دو امام عسكرى نزديك قبر نرجس خاتون (مادر حضرت مهدى) بود. پس حدود 150 سال پيش اين در مسدود شد.
ناصرالدين شاه وقتى براى زيارت به عتبات مقدس وارد شد، بر روى گنبد شريف روكشى از طلاى خالص كشيد.(3)961 حسينبن هادى در پايين پاى دو امام هادى و عسكرى عليهما السلام قرار دارد. حسين پيش از پدرش امام هادى در سامرا درگذشت. دانشمند پرهيزكار، سيده حكيمه، دختر امام جواد عليه السلام و عمه امام هادى عليه السلام در سامرا دفن شد. قبر آن بانو در كنار پاهاى ابوالحسن على الهادى عليهما السلام قرار دارد.
1) . اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ دهمين خورشيد امامت امام هادى، ص 148
2) . اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 488
3) . آرامگاههاى خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و بزرگان صحابه و تابعين، سيد عبدالرزاق كمونه حسينى، مترجم عبدالعلى صاحبى، چاپ دوم 1375، انتشارات آستان قدس رضوى، ص 137
قبر نرجس خاتون نيز پشت سر مرقد مطهر امام حسن عسكرى آشكار است. جعفر (جعفر كذاب) فرزند ديگر امام هادى عليه السلام نيز در سال 271 ق. درگذشت و در خانه پدرش دفن گرديد. وى در آن هنگام 45 ساله بود.(1)962
رساله امام در ردّ اهل جبر و تفويض و اثبات عدل خداوند. تمام اين رساله را حسنبن على بن شعبه حرّانى در تحف العقول آورده است.
جواب آن حضرت به پرسشهاى يحيى بن اكثم. تمام اين رساله نيز در تحف العقول آمده است.
قطعهاى از احكام دين كه ابن شهرآشوب در مناقب ذكر كرده است.(2)963
احاديث زيادى از امام هادى عليه السلام نقل شده و تمامى سخنان ايشان توسط پژوهشكده باقر العلوم عليه السلام در قم گردآورى شده و در مجموعهاى به نام «موسوعة كلمات الامام الهادى عليه السلام» در حال چاپ است. ما در اين مختصر به يك روايت از آن امام همام اشاره مىكنيم كه مىفرمايد:
«أَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، أَعْبَدُ النَّاسِ مَنْ أَقَامَ الْفَرَائِضَ، أَزْهَدُ النَّاسِ مَنْ تَرَكَ الْحَرَامَ، أَشَدُّ النَّاسِ اجْتِهَاداً مَنْ تَرَكَ الذُّنُوبَ».(3)964 «پارساترين مردم كسى است كه در مقابل شبهات توقف كند. عابدترين مردم كسى است كه واجبات را به جاى آورد. زاهدترين مردم كسى است كه حرام را ترك كند. كوشاترين مردم كسى است كه در راه ترك گناهان بكوشد.»
ظالمانه مرغ حق را از ميان لانه بردندچون على با دست بسته نيمه شب از خانه بردند
بس كه او را ظالمانه مىكشيدندش ز لانهبا حرم گفتا كه ديگر بر نمىگردم به خانه
وا اماما وا اماما، وا اماما وا اماما
اختران هم چشم خود را، بسته بودند از خجالتتا نبينند در دل شب، با امامى اين جسارت
چشم گردون گريه مىكرد، دشت و هامون گريه مىكردبر مصيبتهاى هادى آسمان خون گريه مىكرد
وا اماما وا اماما، وا اماما وا اماما
كوچههاى سامرا، با غربت او آشنا بودبا دو دست بسته اما بر لب او اين نوا بود
من ز نسل بوترابم، اين شروع انقلابمبهر همدردى زينب، عازم بزم شرابم
وا اماما وا اماما، وا اماما وا اماما
در محضر امام حسن عسكرى عليه السلام
على كرجى
امام حسن عسكرى در روز جمعه هشتم(1)965 ماه ربيع الثانى سال 232 ه. ق. در مدينه منوره،(2)966 طلوع كرد.(3)967
پدر بزرگوارش امام هادى عليه السلام در 28 جمادىالثانى، سال 254 ه. ق. در 40 سالگى به دست خليفه عباسى «المعتز باللَّه» در شهر سامرا(4)968 به شهادت رسيد و پيكر پاكش در خانه مسكونى آن حضرت به خاك سپرده شد.(5)969 مادر گراميش، «حُدَيث» بانويى بزرگوار، با تقوا و نيكوكار بود. از ديگر نامهاى او «سوسن»، «سليل» و «جدّه» است. قبل از آنكه امام هادى عليه السلام با آن بانو ازدواج كند، امام
1) بعضى از مورخان روز ولادت آن حضرت را دهم ربيع الثانى، بعضى روز چهاردهم همان ماه و بعضى، روزهاى ديگر گفتهاند، ولى مشهور همان روز هشتم ربيع الثانى است. (بحارالأنوار، ج 50، ص 235).
2) . بعضى محل ولادت آن حضرت را شهر صريا معرفى كردهاند (نك: بحارالأنوار، ج 50، ص 235)
3) . الارشاد، ج 2، ص 313؛ بحارالأنوار، ج 5، ص 235؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 701 و ...
4) . شهر سامرا از شهرهاى مذهبى- زيارتى عراق و مركز استان صلاحالدين است كه در 111 كيلومترى شمالبغداد، 103 كيلومترى كاظمين، 213 كيلومترى شهر كربلا و 276 كيلومترى شهر نجف قرار گرفته است.
5) . الارشاد، ج 3، ص 297؛ بحارالأنوار، ج 50، ص 113
جواد عليه السلام در وصف او گفت:
«سليل؛ يعنى بيرون كشيده از هر آفت و پليدى و ناپاكى (بعد، از آينده او خبر داد و فرمود:) اى سليل، زود است خداوند به تو، حجت خود را عطا فرمايد كه زمين را از عدل پر كند، بعد از آنكه از ستم پر شده باشد.»
«حُديث» با امام هادى عليه السلام در سال 231 ه. ق. ازداوج كرد و از ثمرات آن، طلوع خورشيد درخشان امام حسن عسكرى عليه السلام بود.(1)970
آن حضرت از نظر جسمانى و ظاهرى، داراى صورتى زيبا و با هيبت بود؛ بهطورى كه هر كس را به خود جذب مىكرد. در وصف آن حضرت گفتهاند:
«او مردى گندمگون، خوش قامت، زيبا چهره، خوش اندام و جوان بود و شكوه و جلال مخصوص و شكل نيكويى داشت.»(2)971
امام حسن عسكرى عليه السلام داراى القاب متعدّد بود كه هر يك نشانهاى از كمالات بىكران درياى فضايل وجودى آن حضرت است. القاب آن بزرگوار عبارت است از:
صامت؛ خاموش بودن و جز ياد و ذكر خداوند، تعليم و تربيت و هدايت كردن، لب نگشودن.
هادى؛ هدايت كننده به راه راست.
خالص؛ پاك از هر پليدى و آلايش.
زكى؛ پاك نهاد و پاك سرشت.
سراج؛ چراغ راهِ هدايتجويان در تيرگىها.
تقى؛ پرهيزگار.
عسكرى؛ منسوب به عسكر (لشكر)
«عسكرى» از مشهورترين القاب آن حضرت است؛ همانطور كه امام هادى عليه السلام را به اين لفظ لقب دادهاند. عسكر محلهاى بوده در شهر سامرا كه لشكرگاه و محل توقف سپاه خلفاى عباسى در آنجا قرار داشت. خلفاى عباسى براى زيرنظر داشتن فعاليتهاى فرهنگى، علمى و سياسى امام هادى عليه السلام، آن حضرت را در سال 236 ه. ق. از مدينه به سامرا انتقال و در محله عسكر سكونت دادند و به اين خاطر به آن حضرت و فرزندش امام حسن عليه السلام عسكرى گفتهاند.
از ديگر القاب آن حضرت، كه در روايات معصومين عليهم السلام نيز آمده است، عبارت است از:
فاضل، امين، نقى، طاهر، ناطق عناللَّه، مؤمن باللَّه، مرشد الىاللَّه، علّام، ولىاللَّه، خزانةالوصيّين، مهتدى، مضىء، شافى، شفيع، سخى و ...(1)972
امام حسن عسكرى عليه السلام در خاندان وحى به دنيا آمد و در همان محيط سراسر معنوى رشد و نمو كرد.
دوران كودكى آن حضرت، تحت سرپرستى پدر بزرگوارش امام هادى عليه السلام سپرى شد. پدرش چكيده تمام كمالات امامان معصوم و پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله بود، به امام حسن عسكرى عليه السلام، درسها آموخت و در همان كودكى به او مقامى بس والا بخشيد تا جايى كه امام هادى عليه السلام در حق فرزندش مىفرمايد:
«فرزندم، ابومحمد، اصيلترين چهره خاندان نبّوت و استوارترين حجت (خدا) است. او بزرگِ فرزندانم و جانشين من است و امامت و احكام به سوى او باز مىگردد.»(2)973
يكى از جلوههاى روشن كمالات معنوى امام حسن عسكرى عليه السلام در دوران كودكى، خداترسى آن حضرت بود. نقل شده است كه در ايام كودكى امام، شخصى آن حضرت را ديد كه مىگريد و ديگر كودكان به بازى مشغولاند، پنداشت گريه آن حضرت براى اسباب بازى است كه ساير كودكان دارند و او ندارد! به امام عرض كرد: برايتان اسباب بازى بخرم؟
امام فرمود: ما براى بازى آفريده نشدهايم.
پرسيد: پس براى چه آفريده شدهايم؟
فرمود: براى علم و عبادت.
پرسيد: از كجا چنين مىگويى؟
فرمود: از كلام خداوند (كه در قرآن مىفرمايد:)
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ الَيْنا لاتُرْجَعُونَ.(1)974
«آيا مىپنداريد شما را بيهوده آفريديم و به سوى ما باز نمىگرديد؟»
آن مرد تعجب كرد و گفت: تو كودكى بيش نيستى و گناه نكردهاى.
فرمود: مادرم را ديدم كه با چوبهاى بزرگ، آتش روشن مىكرد ولى موفق نمىشد. از اين رو، چوبهاى كوچك و نازك استفاده مىكرد (و با آتش زدن چوبهاى كوچك و نازك، چوبهاى بزرگ را آتش مىزد) و من مىترسم كه از چوبهاى كوچك جهنمى باشم.(2)975
روايات بسيارى از امام هادى عليه السلام نقل شدهكه در آنها بر امامت و رهبرى امام حسن
عسكرى عليه السلام تأكيد شده است. صَقْربن ابى دُلَف مىگويد:
از امام هادى عليه السلام شنيدم كه فرمود:
«امام بعد از من، حسن است و بعد از حسن، پسرش قائم است؛ كسى كه زمين را پر از قسط و عدل مىكند، همانطورى كه از جور و ظلم پر شده باشد.»(1)976 على بن عمر نوفلى مىگويد:
«همراه امام هادى عليه السلام در حياط خانه آن بزرگوار بودم؛ پسرش محمد از جلوى ما عبور كرد. گفتم: فدايت شوم، بعد از شما اين امام است؟ فرمود: نه، امام شما بعد از من حسن است.»(2)977 ابوبكر فهفكى مىگويد:
«امام هادى عليه السلام به من نوشت: پسرم ابو محمد حسن عسكرى عليه السلام ميان افراد خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله از نظر خلقت صحيحترين فرد و از نظر منطق و استدلال، استوارترين آنان است و او ارشد فرزندان من مىباشد و جانشين من خواهد بود و سلسله امامت و احكام ما به او منتهى مىشود. پس آنچه از من مىپرسيدى از او بپرس و آنچه به آن نيازمندى، نزد اوست.»(3)978
زندگى امام حسن عسكرى عليه السلام مانند اجداد طاهرش مملوّ از جلوههاى فضايل اخلاقى و كمالات است كه در قالب ارتباط با خدا، معاشرت با مردم و رفتار با دشمنان، دين ظهور كرده است. اخلاق كريمه آن حضرت، چنان از ظرافت و زيبايى برخوردار بود كه حتى دشمنان و مخالفان مذهب و اهل بيت عليهم السلام را مجذوب خود كرد و به آن اعتراف مىكردند. احمدبن عبيدبن خاقان، از زمامداران و سياستمداران بلند پايه دربار
عباسى و از دشمنان اهل بيت عليهم السلام درباره آن حضرت مىگويد:
«در سامرا از علويان مردى مانند حسنبن علىّبن محمدبن رضا، نديدهام و نشناختهام و هرگز در سلوك، عفت، بزرگوارى، بخشش و رفتار، نشنيدهام كسى به پاى او برسد. خليفه عباسى، سران لشكرى و كشورى، وزيران، كاتبان و ديگر مردمان، او را بر همگان مقدم مىدارند و از بنى هاشم به او بيش از ديگران احترام مىگزارند و بزرگداشت او را برخود واجب مىشمارند ... اگر خلافت از ميان خلفاى بنىعباس رخت بربندد، كسى از هاشميان (جز حسنبن على عسكرى عليهما السلام) سزاوار نخواهد بود، (تا اداره خلافت را به عهده گيرد) تنها اين مرد است كه با تقوا، عفت، خويشتندارى، زهد و پارسايى، عبادت، اخلاق زيبا و صلاحش شايسته خلافت مىباشد.»(1)979
امام حسن عسكرى عليه السلام، عابدترين فرد زمان خود بود و بيش از همه، به عبادت خداوند و انجام دستورهاى الهى مىپرداخت. شبها را تا بامداد به تلاوت قرآن، نماز و سجده براى خدا مىپرداخت. نماز اول وقت را بر هر كارى مقدم مىداشت و هر وقت به نماز مىايستاد، با تمام وجود نيايش مىكرد و تا وقتىكه از نماز فارغ نشده بود، هيچ مسألهاى توجه او را به خود معطوف نمىكرد. ابوهاشم جعفرى مىگويد:
«خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام شرفياب شدم. حضرت مشغول نوشتن چيزى بود، وقت نماز كه فرا رسيد، از نوشتن دست كشيد و به نماز ايستاد.»(2). بحارالأنوار، ج 50، ص 304؛ محمدبن حسن حر عاملى، اثبات الهداة، ج 3، ص 430(3)980 محمد شاكرى مىگويد:
«آن حضرت در محراب نماز مىنشست و به سجده مىرفت. در اين هنگام من
مىخوابيدم (و بعد از مدتى) بيدار مىشدم و هنوز آن حضرت در سجده بود.»(1)981 هيچ حادثه و موقعيتى آن حضرت را از عبادت خالصانه باز نمىداشت، حتى در دوران زندان هم بيش از پيش به عبادت و راز و نياز با خداوند مىپرداخت. محمدبن اسماعيل مىگويد:
«او (امام حسن عسكرى عليه السلام) در زندان بود ... روز را روزه مىگرفت و همه شب را به عبادت مىگذراند (و در اين حالت) نه حرف مىزد و نه به غير عبادت مشغول مىشد.»(2)982 چگونگى عبادت و راز و نياز آن حضرت با خداوند، طورى بود كه ديگران را نيز به ياد خدا مىانداخت و گاه موجب هدايت افراد گمراه مىشد. آنگاه كه آن حضرت در زندان صالحبن وصيف بود، گروهى از بنى عباس با صالح بن وصيف ملاقات كردند و از او خواستند تا بر امام بيشتر سخت بگيرد. او گفت:
«دو نفر از بدترين آدمها را برگزيدم و براى اذيت و آزار او به زندان فرستادم ولى آن دو در اثر معاشرت با او، دگرگون شدهاند و خود از نمازگزاران و روزه گيران شدهاند.»
صالح بن وصيف آن دو را فراخواند و از آنها پرسيد:
«واى بر شما، در مورد اين مرد چه نظرى داريد؟»
گفتند: «ما چه بگوييم در مورد كسى كه روزها روزه است و همه شب به عبادت مىايستد و به غير عبادت سخن نمىگويد و چون بر ما نظرى افكند، ما را لرزه گيرد و كنترل خود را از دست مىدهيم.»(3)983
امام حسن عسكرى عليه السلام هر بامداد با دعا كردن و نيايش با خداوند خويش، ارتباط برقرار مىكرد. آن حضرت با دعاهايى كه دربردارنده تجليل، تسبيح، تنزيه و تحميد خداوند، بيان كننده بخشش و الطاف حق تعالى بر بندگان بود، بندگى خويش را بيش از پيش استوارتر مىنمود و در قنوت نماز اين دعا را مىخواند:
«يا مَنْ غَشِىَ نُورُهُ الظُّلُماتِ، يا مِنْ أَضاءَتْ بِقُدْسِهِ الفجاج الْمُتَوعِّرات، يا مَنْ خَشَعَ لَهُ أَهْلُ الارْضِ وَ السَّماواتِ، يا مَنْ بَخعَ لَهُ بِالطَّاعَةِ كُلُّ مُتَجبِّرعاتِ، يا عالِمَ الضَّمائِرِ الْمُسْتِخْفيات، وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ».(1)984
«اى آنكه فروغش تيرگىها را مىپوشاند. اى آنكه پرتو قدسش درههاى هولناك را روشن مىكند. اى كسى كه اهل زمين و آسمانها برايش كرنش مىكنند. اى آنكه هر ستمگر متكبّرى در برابرش سرافكنده است. اى آنكه كه به ضماير پنهان آگاهى. دانش و رحمت تو همه چيز را فراگرفته است. پس توبه كنندگان و روندگان راهت را بيامرز و آنان را از عذاب دوزخ خفظ فرما!»
سخاوت از اخلاق كريمه امام حسن عسكرى عليه السلام است. او بخشندهترين مردم زمان خويش بود. هيچ فقير و تهىدستى از منزل آن حضرت، دست خالى برنمىگشت. سعى داشت، قبل از آنكه ابراز فقر شود به آنان كمك كند. آن حضرت در بيشتر مناطق اسلامى، وكيلهاى تعيين كرد تا حقوق شرعى را از مردم بگيرند و به فقيران و درماندگان برسانند و به آنان اجازه داده بود كه از آن اموال در راه خير، حلّ اختلاف ميان مسلمانان و ديگر مواردِ خير، مصرف كنند.(2)985 ابوهاشم جعفرى مىگويد:
«از نظر معيشت در تنگنا بودم، خواستم از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام
مؤونه و كمك طلب كنم ولى خجالت كشيدم (و از ابراز آن خوددارى كردم) آن حضرت براى من صد اشرفى فرستاد و در نامهاى به من نوشت: هرگاه حاجتى داشتى، خجالت نكش و آن را از ما طلب كن كه ان شاء اللَّه به دست خواهى آورد.»(1)986
امام حسن عسكرى عليه السلام به شدت از خشم پرهيز داشت. در برابر بىادبىها، توهينها و خطاهاى ديگران، گذشت مىكرد. از گناه غلامان كه لغزش مىكردند و مرتكب خلافى مىشدند، به زودى مىگذشت و به آنها احسان مىكرد و هميشه سعى داشت از درد آنها بكاهد.(2)987
امام حسن عسكرى عليه السلام داناترين فرد زمان خود در همه علوم بشرى و الهى بود. او وارث علوم نبوى و امامان قبل از خود بود. «بَختِيشُوع»، پزشك مسيحى، به شاگرد خود «بطريق» درباره علم آن حضرت گفت: «بدانكه او داناترين فرد روزگار در زير آسمان است.»(3)988 آن حضرت به تمام زبانهاى دنيا احاطه كامل داشت و در موارد متعدد با افراد داراى مليّتهاى مختلف، به زبان آنان سخن مىگفت. اين مسأله كسانى را كه با امر امامت آشنايى نداشتند، به تعجب وا مىداشت. ابوحمزه نصير خادم مىگويد:
«از امام حسن عسكرى عليه السلام بارها شنيدم كه با غلامان خود با زبان تركى، رومى و اسلاو سخن مىگفت. با خود گفتم: پيشواى ما در مدينه متولّد شده است (و
دوران كودكى و جوانى را تنها نزد پدرش امام هادى عليه السلام گذارنده) و پيش كسى نبوده است و تا شهادت امام هادى عليه السلام كسى با او ملاقات نكرده است (تا زبان غير عربى به او بياموزد) پس چگونه (با اين زبانها) آشنا شده است؟ (امام از تعجب من آگاه شد) و فرمود: خداوند- جلّ اسمه- پيشوا و حجت دين خود را بر همه خلقش برتر قرار داده و آگاهى بر همه چيز را به او عطا كرده است و (نيز) به او شناخت لغات، انساب، وقت (اتفاق افتادن) مرگها و حوادث (آينده) را، تفضّل نموده است. (بنابراين)، اگر چنين نباشد (آن وقت) ميان امام و مردم فرقى نخواهد بود.»(1)989
كامل مدنى مىگويد:
«جهت سؤال از مسائلى، خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام شرفياب شدم. ديدم آن حضرت لباس سفيد و نرمى بر تن دارد. پيش خود گفتم: ولىّ خدا و حجت او، لباس نرم و لطيف مىپوشد و از طرفى ما را به مواسات با برادران دينى فرمان مىدهد و از پوشيدن چنين لباسى باز مىدارد! امام تبسم نمود و آستينهاى خود را بالا زد (ديدم) پلاسى سياه و خشن (در زير لباس) بر تن دارد. فرمود: اى كامل! «هذا للَّهِ وَ هذا لَكُمْ» اين (پلاس خشن) براى خدا است و اين (لباس نرم كه روى آن پوشيدهام) براى شماست.»(2)990
گر چه زندگانى امام حسن عسكرى عليه السلام همراه انواع مشكلات، گرفتارىها، زندان و توطئههاى مستمر حاكمان عباسى در جهت محصور كردن و جدايى افكندن بين آن حضرت و مردم بود، ولى با اين حال در اين مدت كوتاه
از زندگى، فعاليتهاى مذهبى و فرهنگىِ درخشانى انجام داد؛ بهطورى كه بقاى اسلام را مرهون خود ساخت.
امام حسن عسكرى عليه السلام سفرهايى از سامرا به شام (سوريه)، شهرهاى عراق، قم و ديگر بلاد داشت كه در اين سفرها علاوه بر نشر معارف و احكام الهى، مردم را متوجه خاندان آل على عليهم السلام نمود و بنيه اعتقادى و علمى شيعيان را بيش از پيش تقويت كرد؛ بهطورى كه حاكمان عباسى را وادار به عكسالعمل نموده، در حصر بيشتر آن حضرت كوشيدند.
از جمله فعاليتهاى آن حضرت در اين سفرها، تشويق مردم به ساخت مسجد و مكان عبادت بود. در لواسان اعلاميهاى صادر كرد و در آن، مردم را به ساخت مسجد تشويق نمود. اين اعلاميه به قدرى اثر بخش بود كه در مدت كوتاهى، دهها مسجد در آن منطقه ساخته شد.(1)991
غايب شدن امام، يك حادثه غير طبيعى و نا مأنوس است و باور كردن آن و نيز تحمل مشكلات ناشى از آن، براى نوع مردم دشوار است. از اين رو، امامان معصوم عليهم السلام هر يك بهگونهاى مردم را با اين وضعيت آشنا مىكردند. اين تلاشها در زمان امام حسن عسكرى عليه السلام به اوج خود رسيد. آن حضرت مانند پدر بزرگوارش امام هادى عليه السلام كمتر در ميان شيعيان حاضر مىشد و جز در موارد ضرورى، با همه مردم از پشت پرده، سخن مىگفت. اين عمل آن حضرت، به جهت آن بود كه شيعيان با جريان غيبت عادت كرده، انس بگيرند و در آينده آن را امرى عجيب نشمارند و از آن وحشت نكنند.(2)992
آن حضرت، بارها فرزندش حضرت مهدى عليه السلام را به خواص از اصحاب خود نشان داد تا يقين به وجود او نمايند و او را امام بعد از خود معرفى كرد.(1)993 سيره و روش او را بيان مىكرد و مردم را به اعتقاد به او ترغيب مىنمود و به شبهات در اين مورد پاسخ مىداد.
حسنبن ظريف طى نامهاى از امام حسن عسكرى عليه السلام سؤال كرد:
«امام قائم (عج) در وقت قيامش بر اساس چه چيزى حكم مىكند؟»
امام در جواب نوشت:
«پس (بدان) هروقت قيامكندميانمردم، بهعلم خودقضاوتمىكند، مثل قضاوت كردنداوودكه (آنپيامبر در هنگام حكم كردن) از كسى دليل و بيّنه نخواست.»(2)994
امام حسن عسكرى عليه السلام درمواقع متعدد، دربرابر توطئه دشمنان دين، به صورتهاى مختلف مىايستاد و گاه با نامه، گاه با ارسال نماينده و گاه خود شخصاً وارد ميدان مىشد و اقدام مناسب را به عمل مىآورد. ابوهاشم جعفرى نقل مىكند:
«در سامرا قحطى شديدى پيش آمد. معتمد (خليفه عباسى) فرمان داد تا مردم به نماز استسقا بروند، مردم نيز سه روز پى در پى براى نمازِ باران به مصلّا رفتند و دست به دعا برداشتند ولى باران نيامد، روز چهارم جاثليق، پيشواى اسقفان مسيحى، همراه مسيحيان و راهبان به صحرا رفت، يكى از راهبان هر وقت دست خود را به سوى آسمان بلند مىكرد بارانى درشت فرو مىباريد. روز بعد نيز جاثليق همان كار را كرد و باران زيادى باريد بهطورى كه ديگر مردم تقاضاى باران نداشتند.»
اين كار موجب شگفتى مردم و تمايل آنان به مسيحيت شد. خليفه عباسى نگران شد. از اين رو، به دنبال حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فرستاد و آن بزرگوار را از زندان آوردند. خليفه به امام عرض كرد: امّت جدّت را درياب كه گمراه شدند. امام فرمود: از جاثليق و راهبان بخواهيد تا فردا (سه شنبه) به صحرا بروند تا شك و شبهه را برطرف سازم. خليفه فرمان داد و پيشواى اسقفان همراه راهبان در آن روز به صحرا رفتند. امام حسن عسكرى عليه السلام نيز ميان جمعيت زيادى از مردم به صحرا آمد. آنگاه مسيحيان و راهبان دست به دعا برداشتند كه باران زيادى آمد. امام فرمان داد دست راهب معيّنى را بگيرند و آنچه ميان انگشتان اوست بيرون آوردند كه استخوان سياهى از استخوانهاى آدمى را در ميان انگشتان او يافتند. امام استخوان را گرفت و در پارچهاى پيچيد و به راهب فرمود: اكنون طلب باران كن. راهب هر چه دعا كرد باران نيامد و ابرها كنار رفت و خورشيد نمودار شد، مردم تعجب كردند و خليفه از امام پرسيد: اين استخوان چيست؟ فرمود: از آن پيامبرى از پيامبران الهى است كه از قبرهاى برخى از پيامبران برداشتهاند و استخوان پيامبرى ظاهر نمىشود، جز آنكه باران مىآيد. امام را تحسين كردند و استخوان را آزمودند و ديدند همانگونه است كه امام مىفرمايد.(1)995
امام حسن عسكرى عليه السلام مردم را به انجام خير و برآوردن نيازهاى ديگران تشويق مىكرد. ابوهاشم جعفرى مىگويد:
«شنيدم آن حضرت مىفرمايد: در بهشت درى است كه به آن، معروف مىگويند، فقط اهل معروف داخل آن مىشوند ... آن وقت به من رو كرد و فرمود:
بر انجام كارهاى خير (مثل گذشته) ادامه بده؛ چرا كه اهل معروف و كارهاى خير در دنيا، همان اهل معروف و كارهاى آخرت هستند، خداوند تو را از آنان قرار دهد اى ابوهاشم.»(2)996
امام حسن عسكرى عليه السلام در طول دوران كوتاه عمر پر بار خود، قدمهاى بزرگى در راه نشر و گسترش معارف، احكام و علوم اسلامى برداشت و به قدرى آثار علمى از آن حضرت به يادگار ماند كه دانشمندان مىنويسند:
«آن قدر از علوم و معارف گوناگون از او نقل شده كه كتاب را پركردهاست.»(1)997 عده بسيارى از علاقهمندان به معارف و علوم دينى، از نقاط دور و نزديك جهان اسلام آن روز به پيشگاه آن بزرگوار شرفياب مىشدند و از انوار علوم آن حضرت توشه هدايت برمىگرفتند. تاريخ نام بيش از صد تن از آنان را در حافظه خود نگه داشته است مثل: ابراهيم بن خضيب انبارى، ابواسحاق اهوازى، نويسنده كتاب البشارات، احمدبن حسن بن على بن فضايل، نويسنده كتابهاى الصلاة و الوضوء، احمد بن محمد بن يسار، نويسنده ثوابالقرآن و الغارات، حسن بن نضر، سعد بن عبداللَّه قمى، محمدبن ابراهيمبن مهزيار، محمد بن حسن صفار، يعقوب بن اسحاق برقعى، يوسف بن سخت، هارون بن مسلم بن سعدان و ديگران.(2)998 امام حسن عسكرى عليه السلام با تربيت شاگردان، معارف دينى را در سراسر جهان اسلام ترويج كرد و بنيه علمى و اعتقادى مردم را تقويت نمود.
از جمله اقدامات علمى آن حضرت، تعيين وكيل و نماينده از ميان شخصيتهاى برجسته و با فضيلت شيعه براى ارتباط علمى با مردم بود كه از اين راه مشكلات علمى و مذهبى مسلمانانى را كه دسترسى به امام نداشتند حل كرد و شبهات اسلامستيزان و يا مخالفان اهل بيت عليهم السلام را پاسخ مىگفت.
از وكيلانى كه علاوه بر ساير فعاليتهاى اجتماعى و خدمت رسانى، به امر نشر علم و
احكام دين از ناحيه امام مشغول بودند، مىتوان اين افراد را نام برد:
اسحاق بن ربيع كوفى، ابوهاشم داوود بن قاسم جعفرى، داوود بن ابىيزيد نيشابورى، محمد بن على بن بلال، عبداللَّه بن جعفر حميرى قمى، ابوعمرو عثمانبن سعيد عمرى، ابوالقاسم جابر بن يزيد، ابراهيم بن عبده بن ابراهيم نيشابورى، محمدبن احمد بن جعفر و جعفر بن سهيل صيقل.(1)999 مكاتبه با شيعيان، از ديگر فعاليتهاى امام حسن عسكرى عليه السلام در جهت گسترش علوم اسلامى و حل مشكلات علمى آنان بود. از نقاط دور و نزديك جهان اسلام، سؤالهاى فراوانى در مورد اصول و فروع دين به امام مىرسيد و آن حضرت، بعد از نوشتن پاسخ، به وسيله پيكهاى مخصوص، آنها را به سؤال كنندگان مىرساند. ابوالاديان، از جمله كسانى است كه نامهها و مراسلات امام را به شهرها و مناطق مختلف اسلامى مىرساند.(2)1000 امام حسن عسكرى عليه السلام با استدلال روشن، ساده و در عين حال متقن، شبهات موجود در جامعه را برطرف مىنمود و گاه قبل از انتشار آنها، آن را در نطفه خفه مىكرد و جامعه را از صدمات علمى و اعتقادى آن ايمن مىساخت.
اسحاق كندى، فيلسوف عراق، به نوشتن كتابى در موضوع «وجود تناقض در قرآن» پرداخت و مدتى از مردم كناره گرفت و مشغول نوشتن آن شد. روزى يكى از شاگردان او خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام رسيد، امام به او فرمود:
آيا ميان شما مرد فهميدهاى نيست كه استادتان را از تصميمى كه گرفته است باز دارد؟
آن شاگرد عرض كرد: ما از شاگردان او هستيم، چگونه مىتوانيم در اين كارها يا كارهاى ديگر بر او ايراد بگيريم؟
امام فرمود: آيا آنچه به تو بگويم به او مىرسانى؟
عرض كرد: آرى.
فرمود: نزد او برو و با الفت و مهربانى رفتار كن و او را در كارى كه انجام مىدهد،
يارى نما. آنگاه بگو سؤالى دارم، آيا مىتوانم از شما بپرسم؟ كه به تو اجازه مىدهد. بگو اگر گوينده قرآن نزد تو آيد، آيا احتمال مىدهى كه منظور او از گفتارش، معانى ديگرى غير آن باشد كه تو پنداشتهاى؟ خواهد گفت: امكان دارد چون «كندى» اگر به مطلبى توجه كند مىفهمد و درك مىكند. هنگامى كه جواب مثبت داد بگو: از كجا اين اطمينان را پيدا كردهاى كه مراد و منظور قرآن همان است كه تو مىگويى؟ شايد گوينده قرآن منظورى غير از آنچه تو به آن رسيدهاى داشته باشد و تو الفاظ را در غير معانىِ آن به كار مىبرى.
آن شاگرد، نزد اسحاق كندى رفت و به همان ترتيب با او مهربانى كرد تا سرانجام سؤال را مطرح نمود. كندى از او خواست كه سؤال خود را تكرار كند و به فكر فرو رفت و آن را بنا بر لغت، محتمل و بر حسب انديشه، ممكن دانست.
آنگاه شاگردش را قسم داد كه اين سؤال از كجا براى تو مطرح شده؟ گفت: چيزى بود كه بهخاطرم رسيد و پرسيدم. كندى گفت: ممكن نيست تو و افرادى مانند تو به چنين پرسشى دست يابند! بگو اين سؤال را از كجا آوردهاى؟ شاگرد گفت: ابومحمد امام حسن عسكرى عليه السلام به من چنين فرمان داد. كندى گفت: درست گفتى، چنين سؤالى جز از آن خاندان نمىتواند بود. آنگاه آنچه در آن زمينه نوشته بود در آتش ريخت و سوزاند.(1)1001
از كتابهاى معروف شيعه، تفسر منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام است كه آن حضرت در طول سالهاى 254 تا 260 ه. ق. بر ابويعقوب يوسف بن محمد بن زياد و ابوالحسن على بن يسار از ثقات شيعه، املا كرده است و آن را شيخ صدوق (متوفاى 381 ه. ق.) از طرق مختلف از ابويعقوب يوسف و ابوالحسن على بن يسار نقل روايت مىكند. شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتاب «الذريعه» طى استدلال مفصلى در ده صفحه اين تفسير را از امام حسن عسكرى، يقينى و مسلم و غير قابل انكار مىداند.
1) . منتهى الآمال، ج 2، ص 706
اين تفسير دو جلد است: جلد اوّل آن مشتمل بر تفسير استعاذه، سوره فاتحه و سوره بقره تا آيه 108 است و جلد دوم شامل آيات متفرقه از سوره بقره از جمله آيه 153 و آيه 283 مىباشد.
نسخه خطى آن در بيشتر كتابخانههاى عمومى و خصوصى موجود است. در سال 1268 ه. ق. چاپ سنگى و در سال 1409 ه. ق. در قم توسط مؤسسه الهدى به چاپ رسيد و آيتاللَّه رضا استادى مقدمهاى بر آن نوشته است.(1)1002
امام حسن عسكرى عليه السلام مانند پدر و اجداد طاهر خود، از ارتباط ويژه با خداوند متعال و جهان غيب برخوردار بود. اين ارتباط، او را نزد خداوند داراى مقامى بس بلند ساخت. از اين رو، احاطه خاصى بر عالم تكوين داشت و گهگاهى از اين احاطهاش بر عالم تكوين، در جهت صلاح امّت اسلامى و حفظ جان شيعيان از خطرات ناشى از حاكمان عباسى استفاده كرده، كرامات و معجزات بسيارى را از خود بروز داد كه در كتابهاى تاريخى و رجالى آن تجلّيات قدرت معنوى حضرت به تفصيل نقل شده است.
شخصى به نام اسماعيل بن محمد مىگويد:
«درِ خانه امام حسن عسكرى عليه السلام نشستم، وقتى آن حضرت بيرون آمدند جلو رفتم و از فقر خود شكايت كردم و قسم خوردم كه حتى يك درهم هم ندارم. امام فرمود: قسم مىخورى (كه پول ندارى) و حال آنكه دويست دينار در خاك پنهان كردهاى؟! و (در ادامه) فرمود: اين را براى اين نگفتم كه به تو عطايى ندهم.
در اين هنگام رو به غلام خود كرده، فرمود: آنچه همراه دارى به او بده. غلام صد دينار به من داد. خداى را سپاس گفتم و بازگشتم. آن حضرت فرمود: تو از آن دويست دينار كه پنهان كردهاى وقتى كه بسيار به آن نيازمند شوى، محروم
1) . دايرةالمعارف تشيع، ج 4، ص 489
خواهى شد. من سراغ دينارها رفتم و آنها را در جاى خود يافتم، جايشان را عوض كردم و طورى پنهان كردم كه كسى از آن آگاه نباشد. از اين قضيه مدتى گذشت، به دينارها نيازمند شدم، سراغ آنها را رفتم، ليكن چيزى نيافتم، فهميدم كه پسرم جاى آنها را يافته و دينارها را برداشته و برده است و چيزى از آنها به دست من نرسيد و همانگونه شد كه امام فرموده بود.»(1)1003 عمر بن ابىمسلم مىگويد:
«سميع مسمعى همسايه ديوار به ديوار من بود و مرا بسيار مىآزرد. به امام حسن عسكرى نامهاى نوشتم (و در آن) تقاضا كردم كه برايم دعا كند (تا) خداوند فرجى فرمايد (و مرا از آزار او نجات دهد.) امام پاسخ داد: تو را به فرجى سريع بشارت مىدهم. تو مالك خانه آن همسايه خواهى شد. پس از يك ماه آن مرد فوت كرد و من خانه او را خريدم و به خانه خود ضميمه كردم.»(2)1004 ابوهاشم جعفرى مىگويد:
«روزى خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام رفتم و مىخواستم از آن حضرت، نقرهاى بگيرم و انگشترى بسازم و به آن تبرك جويم. در محضر آن حضرت نشستم (ولى) فراموشم شد (كه خواسته خود را عرضه كنم)، وقتى برخاستم كه برگردم، امام حسن عسكرى عليه السلام، انگشترى به من داد و فرمود:
نقره مىخواستى ما انگشتر داريم، نگين و اجرت ساختن آن را سود كردى! گوارايت باد اى ابوهاشم! عرض كردم: سرور من! گواهى مىدهم تو ولىّ خدا و امام منى كه اطاعتت را جزو دينم مىدانم. فرمود: خدا تو را بيامرزد اى ابوهاشم.»(3)1005
امام حسن عسكرى عليه السلام در طول زندگى خود، با شش نفر از خلفاى بنى عباس(1)1006 همعصر بود دوران امامت شش ساله آن حضرت (از سال 254 تا سال 260 ه. ق.) با سه خليفه عباسى (المعتز، المهتدى و المعتمد) مقارن و از سختترين دورانهاى زندگى آن امام معصوم و شيعيان به حساب مىآيد. چه اينكه خلفاى بنىعباس مانند خلفاى بنىاميه گرفتار انواع هوسها و آرزوهاى نامشروع شده و حكومت بر مسلمانان را وسيلهاى براى خوشگذرانى و رسيدن به مطامع دنيوى خود قرار داده بودند و در اين ميان، امامان معصوم را سدّ راه خواستههاى نامشروع خود مىدانستند، بر آنان و شيعيان با شيوههاى مختلف؛ ارعاب، حبس، قتل، تبعيد، محاصره اقتصادى و امثال آن، سخت مىگرفتند.
اين اعمال فشارها و محدوديتها در عصر امام جواد، امام هادى و امام حسن عسكرى عليهم السلام، به اوج خود رسيد و شدت آن به قدرى بود كه آن سه پيشواى بزرگ در سن جوانى به شهادت رسيدند. امام جواد عليه السلام در سن 20 سالگى، امام هادى عليه السلام در سن 41 سالگى و امام حسن عسكرى عليه السلام در سن 28 سالگى به دست حاكمان عباسى شهيد شدند.
و امّا امام حسن عسكرى عليه السلام دو ويژگى مهم داشتند كه موجب ظلم بيش از پيش خلفاى بنى عباس بر آن حضرت و شيعيانش شد و آن دو عبارت بود از:
شيعيان و اصحاب امام حسن عسكرى عليه السلام در سايه تعليمات و ارشادهاى روحبخش و آگاهىآفرين مستمر آن حضرت، روز به روز آگاهتر و منسجمتر شده، رو به قوّت و قدرت مىرفتند؛ شيعيانى كه اعتقاد راسخ داشتند حكومت بنىعباس مانند حكومت
1) . المتوكل باللَّه از سال 232 ه. ق. تا سال 247، المتنصر باللَّه از 247 تا 248، المستعين باللَّه از 248 تا 252، المعتز باللَّه از 252 تا 255، المهتدى باللَّه از 255 تا 255 و المعتمد باللَّه از 256 تا 279، خلافت كردند.
بنىاميه، حكومتى نامشروع است و آن را حق مسلّم اهلبيت مىدانستند. خلفاى بنىعباس از قوت گرفتن شيعيان هراس داشتند و مىدانستند كه اگر ارتباط امام حسن عسكرى عليه السلام با مردم بيشتر شود، به يقين در سايه روشنگرى آن حضرت، شيعيان به خود آمده، آماده هرگونه جانفشانى و ايثار خواهند بود و بساط ستم حاكمان عباسى را برخواهند چيد. از اين رو هرگونه اعتراض را سركوب مىكردند و با انواع شكنجه، حبس، قتل، محاصره اقتصادى، تحقير و مانند آن، به تضعيف شيعيان مىپرداختند.
خلفاى بنىعباس با استفاده به روايات نبوى صلى الله عليه و آله خوب مىدانستند كه از امام حسن عسكرى عليه السلام فرزندى متولّد شده، ظلم و جور را برخواهد چيد و او همان قائم آلمحمّد (عج) است. از اين رو پيوسته مراقب وضع زندگى آن حضرت بودند و بهطور جدّى اخبار منزل آن حضرت را بررسى مىكردند تا اگر فرزندى متولد شد، آن را از بين ببرند.
خلفاى بنىعباس عليه امام حسن عسكرى عليه السلام و شيعيان آن حضرت، دست به اقدامات ذيل زدند:
الف- سركوب شيعيان
حاكمان عباسى، هرگونه اعتراض و حق خواهى را با شديدترين وجه سركوب مىكردند. در حكومت المعتزّ باللَّه، بيش از هفتاد نفر از علويان و فرزندان جعفر طيّار و عقيلبن ابىطالب را، كه در حجاز قيام كرده بودند، اسير كرده و به سامرا بردند.(1)1007 شيعيان قم كه به حقخواهى اهلبيت عليهم السلام برخاسته بودند، توسط والى آنجا موسىبن يحيى، سركوب شدند.(2)1008 در حكومت المعمتد باللَّه نيز گروهى ديگر از علويان به شهادت رسيدند و برخى از آنان به فجيعترين وضع كشته مىشدند، تا آنجا كه پس از كشتن، دست و پا و
گوش و بينى آنها را مىبريدند.(1)1009 كشتار مخالفان، زندان، تعقيب، محاصره اقتصادى و در يك كلام، ظلم و ستمهاى حاكمان عباسى آنچنان فراوان و گسترده بود كه هر حقطلبى را با كمترين بهانهاى سركوب مىكردند و بسيارى از شاعران وضعيت نامطلوب زمان خود را به اين مضمون بيان مىكردهاند كه: آشكارا ستم مىكنند و مردم پيوسته در هراسند.(2)1010 ب- قطع ارتباط شيعيان با امام
از جمله اقدامات ستمگرانه حاكمان عباسى، تحت تعقيب قرار دادن شيعيان و كسانى بود كه به نحوى مىخواستند با امام حسن عسكرى عليه السلام رابطه برقرار كنند.
از اين رو دوستداران و شيعيان، به سختى مىتوانستند با آن حضرت در تماس باشند؛ بگونهاى كه گاه مدتها منتظر فرصت مناسب مىماندند تا با امام ملاقات كنند و يا از باب تقيه، شيعه بودن خود را انكار مىكردند تا مبادا مورد بازجويى قرار گرفته، گرفتار شوند و گاه شغل خاصى را انتخاب مىكردند تا بتوانند رابطه خود را با امام حفظ كنند؛ مثل عثمانبن سعيد عمرى كه به روغن فروشى روى آورد.(3)1011 ابوالقاسم كاتب مىگويد:
«مردى از علويان در زمان امام حسن عسكرى عليه السلام، در طلب معاش از سامرا بيرون آمده بود و به سوى غرب ايران مىرفت، يكى از دوستداران امامحسن عسكرى عليه السلام از اهالى حلوان (سر پل ذهاب)، به او برخورد و پرسيد: از كجا آمدهاى؟ گفت: از سامرا. پرسيد: آيا فلان محلّه و فلان كوچه را مىشناسى؟
گفت: آرى. پرسيد: از حسنبن على خبرى دارى؟ (آن فرد علوى از روى احتياط) گفت: نه! پرسيد: براى چه به ايران آمدهاى؟ گفت: براى كسب درآمد.
حلوانى گفت: من پنجاه دينار دارم، آن را بگير و با من به سامرا بيا و مرا به خانه امام حسن عسكرى عليه السلام برسان. علوى نيز پذيرفت و او را به منزل امام رساند.»(1)1012 اين واقعه نشان مىدهد كه ملاقات با امام بسيار سخت بوده است؛ بهطورى كه برخى از شيعيان براى تحقّق ديدار، حاضر بودند ثروت خود را نيز بدهند.
ج- مراقبت بر اعمال امام
خلفاى عباسى، آنچنان از نفوذ و موقعيت مهمّ اجتماعى امامحسن عسكرى عليه السلام در هراس بودند كه علاوه بر ايجاد محدوديتهاى گسترده و مستمر، هر هفته، در روزهاى دوشنبه و پنج شنبه، آن حضرت را به دربار احضار مىكردند تا از ارتباط مؤثر آن حضرت با شيعيان بكاهند.(2)1013 د- زندانى كردن امام
پافشارى امام حسن عسكرى عليه السلام در راه حق و عدالت و سازش ناپذيرى آن حضرت با خلفاى ستمگرِ عباسى، همواره موجب كينهتوزى و شدت عمل آنان نسبت به آن حضرت مىشد. از همين رو، آن حضرت را بارها زندانى كردند. المهتدى باللَّه، خليفه عباسى، در سال 255 ه. ق. دستور بازداشت امام عليه السلام را صادر كرد و به صالحبن وصيف سپرد تا آن حضرت را زندانى كند و بر وى حضرت سخت گيرد.(3)1014 و يكبار ديگر آن حضرت در زندان «عزير» از وابستگان ظالم خلفاى عباسى محبوس شد. او بر امام سخت مىگرفت و آزار مىرساند؛ روزى زن عزير به او گفت:
«از خدا بترس، تو نمىدانى چه شخصى در منزل توست! (آن زن عبادت و شايستگى امام را بيان كرد) و گفت: از ستمى كه بر او روا مىدارى بر تو
مىترسم. عزير گفت: به خدا قسم او را در ميان درندگان مىافكنم. او پس از آنكه از مقامات بالا اجازه گرفت، امام را به ميان درندگان افكند و شكى نداشت كه درندگان، آن حضرت را هلاك مىكنند، اما وقتى به سراغ امام آمد او را سالم يافت در حالىكه مشغول نماز بود و درندگان اطراف او را گرفته بودند؛ از اين رو دستور داد تا آن حضرت را به زندان برگردانند.»(1)1015 امام حسن عسكرى عليه السلام در زمان خلافت المعتمد باللَّه نيز زندانى شد. آن حضرت همراه برادرش جعفر، نزد على بن جرين زندانى شدند. خليفه پيوسته از وضع امام جويا مىشد. روزى از علىبن جرين، زندانبان امام از احوال آن حضرت گزارش خواست. او در جواب گفت: روزها را روزه مىگيرد و شبها را به نماز و عبادت مىگذراند.(2)1016
امام حسن عسكرى عليه السلام با درايتى كم نظير، در برابر ستم حاكمان عباسى ايستاد و در حفظ اسلام و شيعيان كوشيد و در اين راه متحمّل زحمات بسيار شد. اقدامات آن حضرت عبارت بود از:
الف- ايجاد شبكه ارتباطى با شيعيان
شهرهاى كوفه، مدائن، يمن، بغداد، رى، آذربايجان، نيشابور، قم، سامرا، گرگان و بصره از پايگاههاى شيعيان بودند و حاكمان عباسى بيشترين حساسيت را به اين شهرها داشتند و همواره مىكوشيدند دوستداران مكتب اهلبيت را در تنگنا قرار دهند. امام عليه السلام براى حفظ شيعيان اين مناطق، شبكه ارتباطى قوى ايجاد كرد؛ زيرا گستردگى و پراكندگى مراكز تجمّع شيعيان، وجود سازمان ارتباطى منطقى را ايجاب مىكرد تا پيوند شيعيان را با حوزه امامت و نيز ارتباط آنان با يكديگر برقرار سازد و از اين رهگذر،
آنان را از نظر دينى و سياسى رهبرى و سازماندهى كنند. آن حضرت نمايندگانى از چهرههاى درخشان و شخصيتهاى برجسته شيعه برگزيد و در مناطق متعدد منصوب كرد و به وسيله آن با شيعيان ارتباط مستمر برقرار كرد؛ از جمله اين نمايندگان، ابراهيمبن عبده، نماينده امام در نيشابور و احمدبن اسحاق بن عبداللَّه قمى اشعرى نماينده آن حضرت در قم بودند.(1)1017 ب- فعاليتهاى سرّى
داوود بن اسود، خدمتگزار امام حسن عسكرى عليه السلام مىگويد:
«روزى امام مرا خواست و چوب مدوّر و بلند و ضخيمى مانند پايه در، به من داد و فرمود: اين چوب را بگير و نزد عثمان بن سعيد ببر و به او بده. من چوب را گرفته، راهى شدم. در راه به آب فروشى برخوردم، قاطر او راه مرا بست. آب فروش از من خواست، حيوان را كنار بزنم، من نيز چوب را بلند كردم و به قاطر زدم، در اين حال چوب ترك خورد و من وقتى محل ترك خوردگى آن را نگاه كردم، ديدم نامههاى زيادى در درون چوب جاسازى شده است.»(2)1018 اين جريان نشان مىدهد كه آن حضرت فعاليت گسترده و در عين حال سرّى را در جهت مقابله با توطئهها و ستمهاى خلفاى عباسى انجام داده است.
ج- تشكيل جلسات توجيه سياسى
با وجود همه فشارها و محدوديتهاى فراوانِ دستگاه حاكم، امام حسن عسكرى عليه السلام براى تقويت بنيه اعتقادى و توجيه سياسى و آگاهى شيعيان نسبت به وظايف خود، مكانهاى متعددى از خانههاى شيعيان در سامرا را معين كرد و از شيعيان مىخواست تا در آن جلسات، بعد از نماز عشا حاضر شده، مشكلات و مسائل خود را حضورى به
محضر امام عرضه كنند كه اين مسأله در ايجاد آگاهى و رفع شبهات بسيار مؤثر بود.(1)1019 همانطور كه عبيداللَّه وزير معتمد عباسى به استحكام عقيده و توان سياسى شيعيان اعتراف كرد و برنامههاى حكومت عباسى بر ضد آنان را ناكافى و بى اثر دانست، عبيداللَّه در جواب جعفر، برادر امام حسن عسكرى عليه السلام كه بعد از شهادت آن حضرت، به او پيشنهاد رشوه 20 هزار دينارى كرد تا او را به عنوان جانشين امام معرفى كند، با پرخاش گفت:
«احمق! خليفه عباسى به روى كسانىكه پدر و برادر تو را امام مىدانند، آن قدر شمشير كشيد تا بلكه بتواند آنان را از اين عقيده برگرداند ولى نتوانست و با تمام كوششهاى فراوانى كه كرد، توفيقى به دست نياورد. اينك اگر تو در نظر شيعيان امام باشى، نيازى به (معرفى تو از ناحيه) خليفه و غير خليفه نيست و اگر چنين مقامى ندارى، كوشش ما براى تو بى فايده است.»(2)1020 د- هشدار و راهنمايى شيعيان
از اقدامات مهم امام حسن عسكرى عليه السلام كه بيشتر اوقات با معجزات و كرامات آن حضرت همراه مىشد، اطلاع رسانى و آگاه كردن شيعيان از خطرات جانى بود كه از ناحيه حاكمان عباسى متوجه آن شده بود. نمونههاى اين اقدامات بسيار است. ابوهاشم داوود بن قاسم جعفرى مىگويد:
«ما چند نفر در زندان بوديم كه امام و برادرش جعفر را وارد زندان كردند. براى عرض ادب و خدمت به سوى حضرت شتافتيم و گرد ايشان جمع شديم. در زندان مردى جمحى بود و ادعا مىكرد كه از علويان است. امام متوجه او شد و فرمود: اگر در جمع شما فردى كه از شما نيست نمىبود، مىگفتم كه در چه زمانى آزاد خواهيد شد. بعد از بيرون رفتن آن مرد، فرمود: اين مرد از شما
نيست از او حذر كنيد. او گزارش شما را و هر چه را كه شما با هم گفتهايد براى خليفه تهيه كرده است و هم اكنون در ميان لباسهاى اوست. يكى از حاضران لباسهاى او را تفتيش كرد و گزارش را يافت كه مطالب مهم و خطرناكى را درباره ما نوشته بود.»(1)1021 راوى مىگويد:
«ما گروهى بوديم كه وارد سامرا شديم و در پى فرصتى بوديم كه امام از منزل خارج شود تا بتوانيم او را در كوچه ببينيم. در اين هنگام نامهاى به اين مضمون از طرف امام به ما رسيد كه: (اگر من از خانه خارج شدم) هيچ كدام از شما بر من سلام نكند، هيچ كس از شما به سوى من اشاره نكند؛ زيرا براى شما خطر جانى دارد.»(2)1022 عبدالعزيز بلخى مىگويد:
«روزى در خيابان منتهى به بازار گوسفند فروشها نشسته بودم و امام حسن عسكرى عليه السلام را كه به سوى دروازه شهر حركت مىكرد، ديدم. در دلم گفتم:
خوب است فرياد كنم كه: مردم! اين حجت خداست، او را بشناسيد ولى با خود گفتم: در اين صورت مرا مىكشند! وقتى امام به كنار من رسيد و من به او نگريستم، انگشت سبابه را بر دهان گذاشت و اشاره كرد كه: سكوت! من به سرعت پيش رفتم و بر پاهاى آن حضرت بوسه زدم. فرمود: مواظب باش، اگر فاش كنى (كه شيعه هستى) كشته مىشوى! شب آن روز به حضور امام رسيدم، فرمود: بايد رازدارى كنيد و گرنه كشته مىشويد، خود را به خطر نيندازيد.»(3)1023
امام حسن عسكرى عليه السلام خطاب به شيعيان چنين پيام دادند:
«شما را به تقواى الهى، پرهيزگارى در دين، كوشش در راه خدا، راستگويى، اداى امانت به آنكه چيزى به شما سپرده است؛ خواه نيكوكار باشد و خواه بدكار، طول دادن سجدهها و رفتار خوب با همسايگان- كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدان مبعوث شده است- سفارش مىكنم.
در ميان جماعت آنان (اهل سنت)، نماز بخوانيد، مردگان آنها را تشييع كنيد، از بيمارانشان عيادت كنيد و حقوق آنان را بپردازيد.
هنگامىكه كسى از شما در دين پرهيزگار باشد، در گفتههايش راست بگويد، امانتدارى درستكار باشد و با مردم خوش خُلقى كند، مىگويند: او شيعه است و اين مرا خشنود مىكند.
از خدا بترسيد و زينت ما باشيد نه خار چشم ما، هر نيكى را به سمت ما آوريد و هر زشتى را از ما دور كنيد. هر خوبى كه گفته مىشود، در ماست و هر بدى كه به ما نسبت داده مىشود ما از آن دور هستيم. حق ما در كتاب خداوند، مخصوص و پيوند ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله آشكار و طهارت ما به وسيله پروردگار، عيان است. (بهطورى كه) كسى جز ما نمىتواند چنين ادعايى كند مگر دروغگو.
همواره نام خدا را به ياد آوريد و مرگ را فراموش نكنيد. پيوسته قرآن بخوانيد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله صلوات بفرستيد كه صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله، ده حسنه دارد. وصاياى مرا حفظ كنيد. شما را به خدا مىسپارم و به شما سلام مىرسانم.»
امام حسن عسكرى عليه السلام در نامهاى خطاب به ابوالحسن علىبن حسينبن موسى معروف به ابن بابويه قمى مردم را به هر آن چه كه تأمين كننده كمال آنها است، دعوت مىكند. متن نامه چنين است:
«به نام خداوند بخشنده مهربان، سفارش مىكنم (تو را) به پرهيزكارى در پيشگاه خدا و بر پاداشتن نماز و پرداخت زكات؛ زيرا نماز كسى كه زكات نمىپردازد، پذيرفته نيست.
و به تو سفارش مىكنم كه از خطاى مردم درگذرى و خشم خويش را فرو برى و به خويشاوندان صله و رسيدگى نمايى و با برادران مواسات كنى و در رفع نيازهاى آنان در سختى و آسايش بكوشى و در برابر نادانى و بىخردى افراد، بردبار باشى و در دين ژرف نگر و در كارها استوار و با قرآن آشنا باشى و اخلاق نيكو پيشه سازى و امر به معروف و نهى از منكر كنى.
خداى متعال مىفرمايد: لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ ... در بسيارى از سخنانشان با هم، خيرى نيست مگر كسى كه به صدقه دادن يا نيكى كردن يا اصلاح ميان مردم فرمان دهد.
از همه بدىها و زشتىها خوددارى كن و بر تو باد كه نماز شب بخوانى، همانا پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام سفارش كرد كه:
«يا عَلِيُّ عَلَيْكَ بِصَلاةِ اللَّيْلِ، عَلَيْكَ بِصَلاةِ اللَّيْلِ، عَلَيْكَ بِصَلاةِ اللَّيْلِ، وَ مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاةِ اللَّيْلِ فَلَيْسَ مِنَّا ...»؛ اى على، بر تو باد خواندن نماز شب، بر تو باد نماز شب، بر تو باد نماز شب و كسى كه نماز شب را سبك بشمارد از ما نيست.
پس به وصيت من عمل كن و به شيعيان من نيز دستور بده آنچه به تو فرمان دادم همانطور عمل كنند.
بر تو باد كه صبر و شكيبايى ورزى و منتظر فرج باشى، همانا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: برترين اعمال امت من، انتظار فرج است. پيوسته شيعيان ما در حزن و اندوه خواهند بود تا فرزندم (امام قائم عليه السلام) ظاهر شود، همانكه پيامبر صلى الله عليه و آله بشارت داد زمين را از قسط و عدل پر مىكند؛ همچنانكه از ظلم و جور پر شده است.
اى بزرگمرد و مورد اعتماد من، صبر پيشه كن و شيعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمين از آنِ خداست كه بزرگان خود را وارث آن مىسازد و سرانجام نيكو، براى پرهيزكاران است.
سلام و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر همه شيعيانم باد! حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ، نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ.»(1)1024
معتمد عباسى نفوذ معنوى و علمى امام حسن عسكرى عليه السلام در جامعه را به خوبى درك كرده بود. وى مىدانست كه ادامه حيات آن حضرت همراه با سرنگونى حكومت ظالمانه او خواهد بود. از اين رو تصميم به قتل آن حضرت گرفت و مخفيانه توسط عمال خود در اوّل ربيعالاول سال 260 ه. ق. آن بزرگوار را مسموم نمود و امام حسن عسكرى عليه السلام بعد از چند روز درد مسموميّت در هشتم ربيعالاول سال 260 ه. ق. به شهادت رسيد.
خليفه عباسى و عاملان او سعى زيادى به كار بستند تا مرگ آن حضرت را طبيعى جلوه دهند، ولى اين حقيقت بر شيعيان مخفى نماند. به هر حال خبر شهادت آن حضرت در سامرا، به زودى پيچيد. مردم به حركت درآمدند و شهر سراپا فرياد و ناله گرديد. بازار و مغازهها بسته شد. خواص و عوام حتى از درباريان و مخالفان اهل بيت عليهم السلام در تشييع جنازه آن حضرت شركت كردند و حضرت حجتبن الحسن العسكرى عليه السلام بر جنازه آن حضرت نماز خواند.
ابوالاديان پيك مخصوص امام حسن عسكرى عليه السلام مىگويد:
«وقتى پيكر امام حسن عسكرى عليه السلام را غسل و كفن كرده، در تابوت گذاشتند، جعفر (برادر امام) پيش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد و وقتى خواست تكبير نماز را بگويد، ناگاه كودكى گندمگون و سياه موى كه دندانهاى پيشين وى
1) . روضات الجنات، ج 4، ص 273
قدرى با هم فاصله داشت (از اتاق مشرف بر حياط منزل امام) بيرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را كنار كشيد و گفت: عمو! كنار برو، من بايد بر پدرم نماز بخوانم. جعفر در حالى كه قيافهاش دگرگون شده بود، كنار رفت، آن كودك (امام قائم عج) بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در خانه خود در كنار قبر پدرش امام هادى عليه السلام دفن كردند.»(1)1025
1) . منتهى الآمال، ج 2، ص 732؛ سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 2، ص 501، هاشم معروف حسنى؛ الارشاد، ج 2، ص 336؛ بحارالأنوار، ج 50، ص 332
بانوان سامرا
على احمدى
بارگاه مطهّر و منوّر امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام در سامرا مدفن سه بانوى جليلالقدر است كه هر كدام از آنها خدمات شايانى به مكتب اهل بيت عليهم السلام تقديم داشتند.
آنها عبارتند از: حكيمه خاتون دختر امام جواد عليه السلام، سوسن مادر امام حسن عسكرى عليه السلام و نرگس مادر حضرت ولى عصر عليه السلام.
اكنون با گوشههايى از زندگى اين بانوان نمونه، آشنا مىشويم:
سوسن امّ ولد و از اهالى نوبه(1)1026 بود، دست تقدير او را به مدينه و خانه امام هادى عليه السلام رساند و پس از مدتى امام حسن عسكرى عليه السلام از او متولد شد.
وى از زنان عارف و فاضل عصر خود و به نامهاى «سليل»، «حديثه»، «حربيه» معروف و مشهور بود. امام هادى عليه السلام او را ستوده و درباره او مىفرمايد:
«سلولٌ مسلولةٌ من الآفات و الأنجاس».
1) . نوبه، نام سرزمين وسيعى در جنوب مصر؛ رسول گرامى اسلام اهالى آن ديار را ستوده و درباره آنهامىفرمايد: «من لم يكن له أخ فليتخذ اخاً من النوبة»؛ «هر كس برادرى ندارد شخصى از اهالى نوبه را به برادرى بگيرد.»
«سلول (يكى از القاب سوسن) از بدىها و نجاسات پاك است.»
سوسن به قدرى با فضيلت بود كه وقتى امام حسن عسكرى عليه السلام به شهادت رسيد.
به عنوان پناهگاه شيعيان به شمار مىآمد. احمد بن ابراهيم مىگويد: از حكيمه دختر امام جواد عليه السلام پرسيدم در اين دوران اضطراب و نگرانى شيعه (دوران غيبت حضرت ولى عصر)، شيعيان به چه كسى مراجعه كنند؟ فرمود: «إلى الجدة امّأبى محمد».(1)1027 در سال 259 ه. ق. امام حسن عسكرى عليه السلام سوسن و امام زمان را به سفر حج فرستاد و قبل از حركت، اسم اعظم، سلاح و ... را به حضرت مهدى واگذار كرد. سوسن و نوه گرامىاش، به سفر مكه مشرف و سپس به مدينه رفتند. در آنجا با خبر شد كه فرزند دلبندش به شهادت رسيده است، لذا با عجله به طرف سامرا حركت كرد. هنگامىكه به سامرا رسيد، اطلاع يافت جعفر كذّاب ادعاى ارث و وصايت حضرت امام حسن را دارد و خود را وصىّ و وارث امام معرفى مىكند. سوسن نزد جعفر كذاب رفته، فرمود: وصىّ امام حسن من هستم. جعفر نپذيرفت. وى براى اثبات مدعاى خود، نزد «ابوالشّوارب» قاضى سامرا رفت و وصايت خود را به اثبات رساند.
سوسن وصيت نمود: هرگاه از دنيا رفتم مرا در كنار قبر شوهرم امام هادى و فرزندم امام حسن عسكرى عليهما السلام دفن كنيد. هنگامىكه از دنيا رفت، خواستند به وصيتش عمل كنند، جعفر كذاب به بهانه اينكه وارث برادر و مالك منزل حضرت است، از دفن كردن سوسن خوددارى كرد، در اين لحظه به امر پروردگار حضرت مهدى عليه السلام ظاهر شد و خطاب به عموى ناخلفش فرمود: اى جعفر، اين خانه، خانه تو است يا خانه من؟! و از نظرها غايب گرديد. جعفر كه به شدت تحت تأثير قرار گرفته بود، خود را كنار كشيد و به اين ترتيب سوسن در كنار شوهر و فرزند معصومش به خاك سپرده شد.(2)1028
حكيمه افتخار درك و رؤيت چهار امام معصوم عليهم السلام را دارد. او از زنان شريف عصر خود به شمار مىآمد و ويژگىهاى ممتازى داشت كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
از صفات بارز حكيمه خاتون، گذشت و مهربانى بود. حتى با قاتل پدرش نيز با ملايمت رفتار مىكرد. ابونصر همدانى نقل مىكند، حكيمه دختر امام جواد و عمه امام حسن عسكرى عليهما السلام براى من نقل كرد كه:
«پس از شهادت پدرم محمد بن على، نزد همسر او، امّالفضل، دختر مأمون رفتم و به او تسليت گفتم. او بسيار ناراحت بود و آه و ناله سرمىداد تا جايى كه نزديك بود از شدّت گريه و ناله خويش را هلاك و نابود كند. امّا من او را به آرامش دعوت كردم تا اندكى تسكين يابد و تلخى قتل پدرم براى او تخفيف پيدا كند. در آن حال، وى شروع كرد به بيان بزرگوارىها و فضايل اخلاقى پدرم؛ اخلاص، كرامت، شرافت و عزّتى كه خداوند به آن عطا كرده بود.»(1)1029* معلمِ مادر امام
از ويژگىهاى ديگر او ايناست كه توفيق يافت بهنرگس خاتون مادر امام زمان عليه السلام، احكام اسلامى را بياموزد. پس از اينكه حضرت نرگس، به امر خداوند از روم به منزل امام هادى عليه السلام منتقل شد؛ حضرت، كافور را فرستاد تا حكيمه را نزد ايشان بياورد. پس از
1) . احمد صادقى اردستانى، زندگانى امام جواد، ص 240؛ بحارالأنوار، چاپ الوفاء، ج 50، ص 26
مدتى حكيمه حاضر شد و نرگس را در آغوش گرفت. امام در حالى كه به نرگس اشاره مىكرد به او فرمود:
«اى دختر رسول خدا او را به خانه ببر و واجبات و سنتها را به او بياموز كه او زن حسن عسكرى و مادر صاحب الأمر است.»(1)1030* قابله امام
از ويژگىهاى منحصر به فرد او، قابلگى حضرت امام زمان عليه السلام است. حكيمه تنها زنى بود كه در شب نيمه شعبان در كنار بستر حضرت نرگس حضور داشت. وى اين واقعه را اين گونه نقل مىكند:
«شب نيمه شعبان به منزل امام حسن عسكرى عليه السلام رفتم، پاسى از شب گذشته بود و من قصد داشتم به منزلم برگردم. امام رو به من كرد و گفت: خداوند در اين شب حجت را ظاهر خواهد كرد. گفتم از كداميك؟ فرمود: از نرجس. من كه بسيار متعجب شدم، گفتم جانم فدايت، به خدا قسم اثرى از حمل، در او نديدم.
امام فرمود: همان كه گفتم(2)1031 ... و در اين شب امام زمان چشم به جهان گشود.»
حكيمهخاتون كه همعصر سهامام بوده، بهعنوان راوى ومحدثه نيز شناخته مىشود.
محمد بن عبداللَّه المطهرى، ابونصر همدانى و محمد بن قاسم از او روايت نقل مىكنند.
به عنوان نمونه، يكى از روايات او را نقل مىكنيم. محمد بن قاسم و گروهى از علويان به حضور حكيمه رسيده و خواستند از وجود حضرت ولى عصر عليه السلام از او سؤال كنند. تا چشم حكيمه به آنها افتاد، فرمود: آمدهايد از ميلاد حجتبن الحسن سؤال كنيد؛ آن حضرت ديشب نزد من بود و آمدن شما را به من خبر داد. حكيمه سپس جريان تولد امام زمان را براى آنها بازگو كرد.(3)1032
حضرت حكيمه خاتون پس از وفات امام حسن عسكرى عليه السلام از جانب امام زمان عليه السلام منصب سفارت داشته و عرايض مردم را به آن حضرت و توقيعات شريفهاى كه از آن ناحيه مقدس صادر مىشد به مردم مىرساند.(1)1033 حكيمه در سال 274 ه. ق. در سامرا ديده از جهان فروبست. او را در حرم مطهر عسكريين و پايين پاى آن دو امام همام، به خاك سپردند.(2)1034
خاندان
مليكا، دختر يشوعا(3)1035 و نوه امپراتور روم شرقى، (ميخائل سوم، قيصر و پادشاه بين سالهاى 253- 228 در قسطنطنيه) است. مليكه از طرف مادر به «شمعون»- يكى از دوازده حوارى و صحابى خاص حضرت عيسى عليه السلام- منسوب است.(4)1036 مهمترين القاب او عبارتند از: ريحانه، صيقل، نرگس، سوسن. و كنيه او امّ محمد مىباشد.(5)1037 نرگس خود را اينگونه مىشناساند:
«من مليكه دختر يشوعا، فرزند قيصر پادشاه روم هستم. مادرم از فرزندان شمعونبن حَمُّون صفا، وصىّ حضرت عيسى است.»(6)1038 ازدواج نافرجام
هنگامىكه مليكه به سن رشد رسيد، قيصر روم تصميم گرفت او را به عقد يكى از
1) . سفينة البحار، چاپ آستان قدس رضوى، ج 2، ص 625
2) . منتهى الآمال، ج 2، ص 625؛ على دارابى، سفرنامه كربلا، ص 94
3) . طبق برخى از نقلها، مليكا نام اصلى نرگس و دختر يوشعا است و طبق برخى ديگر از نقلها، نرگس كنيزحكيمه دختر امام جواد بود كه حكيمه آن را به امام حسن عسكرى بخشيد. (با خورشيد سامرا، محمد جواد طبسى، ترجمه عباس جلالى، ص 71).
4) . محمدباقر پورامينى، نرگس، همدم خورشيد، ص 19
5) . روضة الواعظين، ج 2، ص 266
6) . منتهىالآمال، هجرت، ج 2، ص 747
برادر زادههايش درآورد. او فرمان داد مراسم باشكوهى ترتيب دادند. مراسم عقد با حضور شخصيتهاى بزرگ مملكتى روم برگزار شد؛ هنگامى كه عاقد مىخواست خطبه عقد بخواند، لرزهاى بر تخت داماد خورد و سرنگون شد. نرگس اين قصه را اينگونه بازگو مىكند:
«هنگامىكه سيزده ساله شدم، جدّم قيصر، تصميم گرفت مرا به عقد فرزند برادرش درآورد. روز موعود فرا رسيد. بزرگانى، از جمله سيصد نفر از اميران، سرداران، بزرگان سپاه و رؤساى قبايل حضور داشتند.
پادشاه فرمان داد تختى حاضر كنند. هنگامى كه تخت جواهر نشان حاضر شد، پسر برادرش را بالاى تخت نشاندند. در اين هنگام كشيشان در حالى كه انجيل در دست داشتند، خواستند خطبه عقد را جارى كنند كه ناگهان پايههاى تخت لرزيد و تخت واژگون و پسر برادر پادشاه از تخت به زمين افتاد و بىهوش شد. كشيشان اين قضيه را به فال بد گرفتند. جدّم دستور داد، بارديگر تخت را آماده ساختند و پسر برادر ديگرش را براى انجام مراسم عقد آماده كردند، ولى اينبار نيز همان حادثه رخ داد و در نتيجه مراسم عقدكنان به هم خورد.»(1)1039 پس از اين ماجرا، ميهمانان متفرّق شدند. نرگس و جدّش پادشاه روم بسيار مضطرب و ناراحت بودند و سرّ اين اتفاق را نمىدانستند.
رؤياى صادقه
خداوند تبارك و تعالى اراده كرده بود با اين صحنهسازى، زمينه ازدواج نرگس با امام حسن عكسرى عليه السلام را فراهم كند و او افتخار حمل بهترين اوصيا و اميد مردم جهان را به دست آرود. پس از آن روزِ نحس و نافرجام، نرگس به رختخواب رفت تا روز پرغوغا را با استراحت به فراموشى بسپارد. نرگس در اين شب، رؤيايى شيرين ديد كه خود آن را
1) . بحارالأنوار. ج 51، ص 6؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 748
اينگونه تعريف مىكند:
«در عالم رؤيا ديدم در همان جايىكه قرار بود مراسم عقد من و برادر زاده پادشاه برگزار شود، مسيح و شمعون و جمعى از حواريون گرد هم آمدهاند و منبرى از نور نصب شده است. پس از مدتى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله همراه امام على عليه السلام و جمعى از امامان وارد قصر شدند. مسيح به استقبال حضرت محمد صلى الله عليه و آله رفت و دست در گردن ايشان نمود. پيامبر- در حالى كه به امام حسن عسكرى عليه السلام اشاره كرد- به عيسى گفت: اى روح خدا، آمدهايم مليكه فرزند وصىّ تو شمعون، را براى اين فرزند سعادتمند خواستگارى كنيم، آن حضرت همچنين به شمعون گفت: شرف دو جهان به تو روى آورده، خويشاوندانت را با خويشاوندى آل محمد پيوند زن. شمعون پذيرفت. پيامبر ميان من و امام حسن عسكرى عليه السلام خطبه عقد خواند.»
نرگس پس از اين خواب شيرين، به فراق يار مبتلا شد و چون مىدانست مسلمانان با روميان در حال جنگ هستند و پدربزرگش با مسلمانان ميانه خوبى ندارد، جرأت نكرد خواب خود را براى پدر بزرگش تعريف كند. وى روز و شب را در انتظار به سر مىبرد و روز به روز نحيف و لاغر مىشد. پادشاه كه به شدت ناراحت بود، به نرگس گفت: نور چشم من! اگر آرزويى دارى بگو تا برآورده كنم. نرگس كه دنبال اين فرصت بود از پادشاه خواهش كرد اسراى مسلمان را آزاد كند. قيصر هم چنين كرد.
وصال يار
چهارده شب از رؤياى صادقه نرگس گذشت. در چهاردهمين شب، حضرت فاطمه عليها السلام و حضرت مريم عليها السلام را در خواب ديد و به حضرت فاطمه عليها السلام گلايه كرد كه چرا فرزندت به ديدن من نمىآيد؟ حضرت فرمودند: چگونه به ديدنت بيايد در حالى كه تو مشرك و مسيحى هستى؟ نرگس در عالم رؤيا مسلمان شد و شهادتين را جارى كرد.
حضرت فاطمه عليها السلام او را در آغوش گرفت و گفت: اكنون منتظر باش ...
پس از آن، هر شب امام حسن عسكرى عليه السلام در عالم رؤيا به حضور حضرت نرگس مىرسيد. در يكى از شبها نرگس خواب ديد كه امام حسن عسكرى عليه السلام به او فرمود:
«فلان روز جدّت لشكرى به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد در اين هنگام تو خود را ميان كنيزان و خدمتكاران بيانداز، بهگونهاىكه تو را نشناسند و به دنبال جدّت روانه شو.»
پس از مدتى، نرگس باخبر شد كه جدش مىخواهد همراه لشكرى به جنگ مسلمانان برود، لباس مبدّل پوشيد و از قصر خارج شد و خود را ميان كنيزان مخفى كرد.
جنگى ميان مسلمانان و روميان درگرفت و نرگس و بقيه كنيزان به اسارت مسلمانان درآمدند.(1)1040 پيك شادى
همزمان با اين اتفاقات، امام هادى عليه السلام در سامرا تحت نظر متوكّل عباسى زندگى سختى را مىگذراند. امام روزى غلام معروف به «كافور» را فرستاد تا بشر بن سليمان را نزد او فرا خواند. كافور نزد بشر رفت و او بلافاصله نزد امام حاضر شد. امام رو به بشر كرد و فرمود:
«اى بُشر، تو از فرزندان انصارى، دوستى شما نسبت به ما اهل بيت پيوسته برقرار بوده است؛ بهطورى كه فرزندان شما آن را به ارث مىبرند و شما مورد وثوق ما مىباشيد. مىخواهم تو را فضيلتى دهم ... و اين رازى كه با تو در ميان مىگذارم ...»
حضرت سپس نامهاى به خط رومى نوشته، آن را با خاتم خود مهر نمود و همراه كيسهاى زر، شامل 220 اشرفى به بشر بن سليمان داد و فرمود:
«اينها را گرفته، به بغداد برو و صبح فلان روز بر روى پل فرات حاضر باش.
1) . ميرزا حسين نورى، نجم الثاقب، ص 26
چون كشتى حامل اسيران را ديدى، درخواهى يافت كه بيشتر مشتريان، فرستادگانِ اشراف بنى عباس و اندكى از آنان، جوانان عرب مىباشند. در اين هنگام مواظب شخصى به نام «عمر بن زيد» باش كه كنيزى را به مشتريان عرضه مىكند و آن كنيز اوصافى دارد؛ از جمله دو لباس حرير پوشيده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتريان حفظ مىكند. در اين هنگام صداى ناله او را به زبان رومى از پس پرده رقيقى مىشنوى كه بر اسارت و هتك احترام خود مىنالد. يكى از مشتريان به عمربن زيد خواهد گفت: عفّت اين كنيز مرا به وى جلب نموده، او را به سيصد دينار به من بفروش! كنيزك به زبان عربى مىگويد: اگر تو حضرت سليمان و داراى حشمت او باشى، به تو رغبت ندارم بيهوده مال خود را تلف نكن! فروشنده اعتراض و او سفارش به صبر مىكند.
در اين هنگام نزد فروشنده برو و نامه را عرضه كن ...»(1)1041 بشر بن سليمان، سفر خويش را آغاز كرد و همانگونه كه امام پيشبينى كرده بود، كشتى حامل كنيزان در ساحل پهلو گرفت، تا بشر نامه را به فروشنده و او به نرگس داد.
نرگس نامه را بوسيد و به اربابش گفت: اگر مرا به اين شخص نفروشى، خودم را مىكشم.
بشر مأموريت خود را به پايان داد و نرگس را نزد امام هادى عليه السلام برد. هنگامىكه امام نرگس را ديد به او فرمود: چگونه خداوند عزّت اسلام و شرافت محمد و اولاد محمد و مذلت نصارا را نشانت داد؟ نرگس در جواب گفت: چگونه وصف كنم چيزى را كه تو خود بهتر مىدانى! سپس امام هادى عليه السلام به او فرمود: ده هزار اشرفى به تو دهم يا بشارت دهم به شرف ابدى؟ نرگس كه مشتاق خبر خوش بود، در جواب گفت: بشارت شرف ابدى. مال نمىخواهم؟ امام فرمود:
«بشارت باد تو را به فرزندى كه پادشاه شرق و غرب عالم شود و زمين را پر از عدل و داد كند، بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد.»
نرگس با تعجب پرسيد: اين فرزند از چه كسى به وجود خواهد آمد؟ امام فرمود: از
1) . على دوانى، مهدى موعود، ترجمه جلد سيزدهم بحارالأنوار، ص 188
كسى كه حضرت رسالت، تو را براى او خواستگارى كرد.(1)1042 و سرانجام در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى از اين زن پاكدامن و عزيز، مولودى ديده به جهان گشود كه به گفته پيامبران و امامان، زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد.
وفات
در تاريخ فوت و درگذشت نرگس، اقوال مختلفى نقل شده است. طبق برخى روايات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام خبر شهادت خود را به نرگس بازگو كرد و نرگس از ايشان درخواست كرد كه دعا كند تا خدا مرگ او را قبل از مرگ ايشان قرار دهد. امام نيز درخواست او را اجابت كرد و نرگس در زمان حيات امام عسكرى فوت كرد.(2)1043 سپس او را در حرم مطهر امام هادى عليه السلام دفن كردند و طبق برخى ديگر از نقلها، نرگس پس از شهادت امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفت.(3)1044
سرداب غيبت
على احمدى
در صحن حرم مطهر امام هادى و حسن عسكرى عليهما السلام سردابى وجود دارد كه به «سرداب غيبت» معروف است. در اينكه اين محل، از اول سرداب بوده يا حجرهاى بوده كه امام هادى و عسكرى عليهما السلام در آن عبادت مىكردند و به مرور زمان اطراف آن پر شده و به شكل سرداب درآمده، ميان علما دو نظريه هست:
در توضيح اين نظريه بايد گفت: كرانه چپ رود دجله- كه در امتداد سامرا قرار دارد- از كرانه راست آن، چند متر بالاتر است. در زير لايه خاكى اين زمين مرتفع، يك لايه سنگى وجود دارد كه در ميان دانشمندان زمينشناسى به نام «شفته طبيعى» معروف است. اين لايه سنگى، از ريگهايى در اندازههاى متفاوت شكل گرفته كه مادهاى چسبنده آنها را به يكديگر چسبانده است.
ارتفاع زمين از سطح آب (همانگونه كه گفته شد)، از يك سو و وجود لايه سنگى در عمق نسبتاً اندك، از جانب ديگر، كندن سردابهاى گود و عميق را در زير ساختمانها آسان مىكند. به همين جهت سردابهاى فراوانى، چه در زير بقاياى كاخها و خانههاى باستانى و چه در زير طبقات بناهاى كنونىِ سامرا به چشم مىخورد.(1)1045
1) . محمد صحتى سردرودى، ديار ابرار، سيماى سامرا، ص 88؛ به نقل از مجله ميراث جاويدان، شماره 5، ص 84
آيتاللَّه سيد محمدكاظم قزوينى، ضمن قبول اين نظريه، مىنويسد:
«بيشتر منازل در مناطق گرمسير عراق، سرداب داشتهاند تا ساكنان از شدت گرما به آن پناه ببرند. خانه امام نيز سرداب داشته است. اين سرداب خانه سه تن از امامان شيعه است نه اينكه حضرت در آنجا پنهان است ...»(1)1046 2. محل فعلى كه به «سرداب غيبت» مشهور است، ابتدا حجرهاى بوده، كه امام هادى و عسكرى عليهما السلام در آن به عبادت مشغول بودند. علّامه عسكرى ضمن قبول اين نظريه، مىگويد:
«حضرت امام علىالنقى و امام حسن عسكرى عليهما السلام مكانى را براى عبادت خويش قرار داده بودند. همين جايىكه الآن، به آن سرداب مىگويند، آن وقت سرداب نبود، حجرهاى بود كه اين دو بزرگوار آنجا عبادت مىكردند. متوكل مأموران را شبانه به منزل امام علىالنقى عليه السلام فرستاد، مأموران ايشان را از همينجا بردند، از جاى عبادتشان به اينجا راهى داشته، از محل زندگى حضرت كه الآن جاى قبرآن حضرتاست. اكنوناطراف آنبالاآمده وآنجا مانند سرداب شدهاست.»(2)1047
(3)
سرداب مقدّس غيبت، از سه بخش تشكيل شده است كه عبارتند از: 1. غرفه شش ضلعى 2. غرفه مستطيل كوچك، كه به «مصلّاى زنان» معروف است 3. غرفه مستطيل بزرگ، كه به «مصلّاى مردان» شهرت دارد. اين بخشها به وسيله دو راهرو بلند و طولانى به يكديگر متصل مىشود.(3)1048
در انتهاى غرفه «مصلّاى مردان»، درى چوبى معروف به «باب غيبت» بوده است.
اين درِ زيبا و ديدنى، به دستور «ناصر لدين اللَّه» خليفه عباسى و سرپرستى «معدبن الحسينبن سعدالموسوى (م 617)» ساخته شد. در ماه ربيعالثانى سال 606 كار ساخت آن به پايان رسيد. اين درِ زيبا كه به نقش و نگار و نوشتههاى زيبا مزيّن است، به طرز دلپذيرى ساخته شد و بيانگر دقت زياد و چشمگير در فن نجارى و نهايت نازكبينى و ظريفكارى است. دانشمندان غربى موفق به ارزشيابى اين درِ قيمتى نشدهاند.
اين درِ بزرگ و زيبا، مصلّاى مردان را به حجرهاى كوچك در ابعاد 180 سانتيمتر در 150 سانتيمتر وصل مىكند. اين اتاق كوچك به «حجره غيبت» يا «محل غيبت امام زمان عليه السلام» مشهور و معروف است و چاهى معروف به «چاه غيبت» در گوشه آن قرار دارد.(1)1049
سرداب غيبت، محل عبادت و مخفيگاه امام زمان عليه السلام بود. حاكمان عباسى چندين مرتبه قصد داشتند از همين مكان، امام را دستگير و زندانى كنند. جامى حنفى روايت مىكند:
«مأموران حكومتى براى دستگيرى امام زمان عليه السلام به منزل حضرت رفتند. ديدند در خانه مرد سياهى نشسته، پشم مىريسد. پرسيدند: صاحب خانه كجاست؟
جواب داد: در خانه است. سربازان وارد منزل شدند و به محل سرداب رسيدند، در اين هنگام مشاهده كردند كه سطح سرداب پر از آب است و در آخر سرداب سجادهاى انداختهاند و شخصى روى آن نماز مىخواند، يكى از آنان براى گرفتن حضرت، قدم در آب گذاشت، امّا نزديك بود غرق شود. دوّمى رفت، او
1) . ديار ابرار، سيماى سامرا، ص 90
نيز نزديك بود غرق شود و سومى و ... عذر خواهى كرده و بى نتيجه برگشتند.
وقتى ماجرا را به خليفه گفتند، به شدت ناراحت شد و خطاب به آنها گفت: اگر اين ماجرا را جايى نقل كنيد، گردن شما را خواهم زد.»(1)1050 و در مورد ديگر، هنگامى كه حضرت مهدى عليه السلام دوران غيبت صغرى را مىگذراند، «معتضد» خليفه عباسى تصميم گرفت حضرت را دستگير كند؛ لذا عدهاى از سربازان حكومتى را فرستاد تا امام را دستگير و به حضور او بياورند. رشيق كه خود جزو سپاهيان معتضد بود نقل مىكند:
«آنگاه لشكر فراوانى را گسيل داشت. وقتى وارد خانه امام شدند، از سرداب صداى قرائت قرآن شنيدند. كنار درِ سرداب جمع شده و آن را به محاصره درآوردند تا حضرت مهدى عليه السلام صعود نكرده و از آنجا خارج نشود. فرمانده ايستاد تا همه لشكريان برسند. در اين هنگام امام از سرداب خارج شد و از جلوى آنان گذشت تا غايب گرديد. پس از لحظاتى فرمانده سپاه به لشكريان خود دستور داد: به سرداب برويد و او را دستگير كنيد. لشكريان كه در راه آن حضرت را ديده بودند، گفتند: مگر از مقابل ديدگان شما نگذشت و رفت؟! فرمانده كه به شدت عصبانى شده بود، گفت: من او را نديدم، چرا شما او را دستگير نكرديد؟ جواب دادند: ما گمان كرديم شما او را ديده و تصميم گرفتهايد او را دستگير نكنيد.»(2)1051
يكى از افسانههاى موهومى كه بعضى از نويسندگان اهل سنت به شيعه نسبت مىدهند، اين است كه گويا شيعه اعتقاد دارد «مهدى موعود» در سردابى در سامرا پنهان شده و روزى از آنجا ظهور خواهد كرد!
شيخ عبدالعزيز بن عبداللَّه بن باز، ضمن پذيرفتن صحّت احاديث منقول از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره مهدى منتظر عليه السلام، طبق مقتضاى طبيعتش، نيشى بر شيعه مىزند و به نقل از «ابن كثير» مىنويسد:
«مهدى آخرالزمان يكى از خلفاى راشدين است ولى او همان منتظرى نيست كه به پندار رافضه در سرداب است و اميدوارند كه روزى از آنجا بيرون آيد!»(1)1052 اين حرفها واقعيت ندارد و برخى از عالمان شيعه به اين مطالب واهى جواب دادهاند؛ سيد صدرالدين صدر در جواب اين مطالب دروغ مىنويسد:
«از كتاب الصواعق المحرقه چنين استفاده مىشود كه شيعه اماميّه، يا گروهى از آنان، چنين مىپندارند كه مهدى منتظر در سرداب پنهان شده و يارانش با اسبان خود در كنار سرداب ايستاده و خواستار بيرون آمدن وى هستند.
اى كاش نويسنده، مدرك خود را در اين زمينه ذكر مىكرد و به گمان من نويسنده هرگز از حجاز بيرون نيامده و عراق را هم از نزديك نديده و بهطور قطع سامرا را هم زيارت نكرده است و گرنه به خوبى مىفهميد كه اين ادعا هرگز صحت و حقيقت ندارد.»(2)1053 علامه سيد مرتضى عسكرى درباره سرداب غيبت مىگويد:
«عالم مصرى، شيخ محمود ابوريه، كه بعد از خواندن كتاب عبداللَّه سبا شيعه شد، براى من از مصر نامه نوشت كه شما (شيعيان) عصرهاى جمعه سوار بر اسب مىشويد و شمشير به دست، مىرويد و در مقابل سرداب غيبت مىايستيد و مىگوييد كه يابن الحسن! ظاهر شو و خروج كن. در پاسخ او نوشتم من در بغداد به دنيا آمدهام و مدتى هم در سامرا بودهام. چنين چيزى كه شما مىگوييد
درست نيست.»(1)1054 آيت اللَّه لطفاللَّه صافى گلپايگانى نيز در اينباره مىنويسد:
«يكى از افتراهاى مغرضين و دشمنان شيعه و اهل بيت عليهم السلام اين است كه مىگويند: شيعه معتقد است امام در سرداب غيبت كرده و در سرداب باقى است و از سرداب ظاهر خواهد شد و هر شب بعد از نماز مغرب بر در سرداب مىايستند تا ستارگان نيك آشكار گردند، سپس متفرق مىشوند تا شب آينده!
ما در تكذيب و ردّ اين افترا و تهمت، محتاج به هيچگونه توضيح نيستيم، همه مىدانند كه اينگونه افتراها از امثال ابن خلدون و ابن حجر، جعل و بر اساس انگيزه دشمنى با شيعه و انحراف از اهل بيت و تمايل به بنى اميه و دشمنان خاندان رسالت است. اين نويسندگان و كسانى كه بعد از آنها آمدند، تا زمان ما، به جاى اينكه عقايد و آراى شيعه را از خودشان و كتابهايشان به دست آورند، به جعل و افترا پرداخته و يا جعليات و افتراهاى پيشينيان را ملاك و ميزان درباره عقايد شيعه و معرفت آراى آنها قرار مىدهند و خود و ديگران را گمراه مىسازند.
كسى از شيعيان نگفته است كه امام در سرداب سامرا مخفى است، بلكه كتب و روايات شيعه، همه اين نسبت را تكذيب مىكنند.»(2)1055 استاد ابراهيم امينى نيز ضمن ردّ اين اتهام مىنويسد:
«اين نسبت، دروغ محض و از روى عناد صادر شده است و شيعيان چنين عقيدهاى ندارند. در هيچ روايتى نيامده است كه امام دوازدهم در سرداب زندگى و از آنجا ظهور مىكند. هيچيك از دانشمندان شيعه هم، چنين مطلبى را نفرمودهاند.»(3)1056
در اين مكان مقدس، عدهاى از دلباختگان و شيفتگان حضرت مهدى عليه السلام به حضورش شرفياب شده و به حاجات خود رسيدهاند. كه به دو نفر از آنها اشاره مىكنيم:
وى تشرّف خود در سرداب مقدس سامرا، بهحضور حضرت ولىعصر عليه السلام را اينگونه تعريف مىكند:
«زمانىكه در سامرا اقامت داشتم، مدتى شبها در سرداب مقدس، بيتوته مىكردم. زمستان بود. در اواخر يكى از آن شبها، كه در سرداب مقدس بودم، ناگهان صداى پايى شنيدم. با آنكه درِ سرداب بسته بود، فوقالعاده وحشت كردم كه مبادا يكى از مخالفين شيعه و از دشمنان اهل بيت عليهم السلام باشد. شمعى كه با خود داشتم، خاموش شده بود؛ امّا صدا و لحن نيكويى به گوشم رسيد كه فرمود: سلام عليكم و نام مرا به زبان آورد. من جواب دادم و عرض كردم: شما كى هستيد؟ فرمود: يك نفر از بنى اعمام شما. عرض كردم: درِ سرداب بسته بود شما از كجا وارد شديد؟ سيّد فرمود: اللَّه عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ من عرض كردم: اهل كجا هستيد؟ فرمود: اهل حجاز هستم. سيّد حجازى فرمود: چرا در اين وقت به اينجا آمدهاى؟ عرض كردم: حوائجى دارم و به جهت آنها متوسل شدهام. فرمود: جز يك حاجت بقيه حوائج شما برآورده خواهد شد. سپس آن سيد حجازى سفارشهايى كردند؛ از جمله تأكيد بر اقامه نماز جماعت، مطالعه فقه، حديث و تفسير، صله رحم، رعايت حقوق استادان و معلمان و تأكيد در مطالعه و حفظ نهج البلاغه و ادعيه صحيفه سجّاديه. پس من از آن سيد حجازى خواستم كه براى من به درگاه الهى دعا كند. پس دستها را به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: الهى به حق النبى و آله، اين سيد را موفق به خدمت شرع فرما و حلاوت مناجات خود را به او بچشان و حبّ او را در قلوب مردم جاى ده
و او را از شرّ و كيد شياطين مخصوصاً حسد، مصون فرما. در طىّ صحبت، آن سيّد حجازى قدرى تربت حضرت سيدالشهدا عليه السلام كه با هيچ چيز مخلوط نشده و به اندازه چند مثقال بود، به من داد كه مختصرى از آن تربت هنوز نزد من است و يك انگشتر عقيق هم به من داد كه هنوز هم آن را دارم و آثار فراوانى از آن ديدهام. پس از آن ناگهان سيد حجازى ناپديد شد و من آن زمان فهميدم كه آن سيد حجازى، همان امام زمان عليه السلام بوده است و متأسفانه در وقت حضور، ندانستم.»(1)1057 2. سيد محمد مهدى بحرالعلوم
سيد على سبط بحرالعلوم، صاحب كتاب (برهان قاطع در شرح نافع) از سيد مرتضى (خواهر زاده سيد بحرالعلوم) كه در سفر و حضر همراه سيد بود، نقل مىكند:
«در سفر زيارت سامرا، همراه سيد بحرالعلوم بودم، وى در حجرهاى تنها مىخوابيد و من در حجرهاى كنار حجره وى استراحت مىكردم. هميشه از او مواظبت مىكردم و شب و روز در خدمت او بودم.
شب كه فرا مىرسيد، مردم دور او جمع مىشدند و از علم او استفاده مىكردند.
در يكى از شبها متوجه شدم، سيّد حال صحبت كردن با مردم را ندارد و دوست دارد تنها باشد؛ با هركس صحبت مىكرد اشارهاى مىكرد كه زودتر مجلس را ترك كند. مردم متفرق شدند و كسى جز من باقى نماند. به من هم امر كرد حجرهاش را ترك كردم، پس از مدتى در تعجب بودم كه چرا سيد امشب اين رفتار را كرد. مدتى صبر كردم و به حجره سيد رفتم تا از حالش با خبر شوم.
ديدم درِ حجره بسته است؛ از شكاف در نگاه كردم، مشاهده كردم چراغ روشن است ولى كسى در حجره نيست. در جستجوى سيد پرداختم، وارد صحن شريف عسكريين عليهما السلام شدم، ديدم قبّه عسكريين عليهما السلام بسته است. در اطراف حرم هم اثرى از او نيافتم.
1) . عادل علوى، قبسات، زندگانى حضرت آيتاللَّه مرعشى نجفى.
وارد صحن سرداب شدم، ديدم درهاى آن باز است. از پلههاى سرداب آهسته، آهسته پايين رفتم به نحوى كه هيچ صدايى از رفتن من به گوش نمىرسيد، سه پله مانده به آخر، صداى همهمهاى شنيدم گويا كسى با ديگرى سخن مىگويد، ناگهان سيد با صداى بلند گفت: سيد مرتضى! چه مىكنى؟ چرا از خانه بيرون آمدى؟ عذر خواهى كرده و به راهم ادامه دادم به سرداب رسيدم و جز سيد كسى را نديدم، دانستم كه او با ارباب خود خلوت كرده بود.»(1)1058
1) . ميرزا حسين طبرسى نورى، نجمالثاقب، ص 617
سيّد محمد را بهتر بشناسيم
على احمدى
حضرت امام هادى عليه السلام چهار پسر به نامهاى محمد، حسن، جعفر و حسين(1)1059 داشت. و دخترى به نام عليّه(2)1060 سيد محمد، طبق برخى از منابع، حدود سال (228 ه. ق.) متولد شد.(3)1061 بنابر اين قول، سيد محمد فرزند اول امام است. ولى طبق برخى روايات، سيد محمد فرزند دوم و از امام حسن عسكرى عليه السلام كوچكتر بود. على بن مهزيار نقل مىكند به امام هادى عليه السلام گفتم: « (پناه مىبرم به خدا) اگر شما از دنيا برويد، به چه كسى رجوع كنيم؟»
امام فرمود: «عَهْدِي إِلَى اْلأكْبَرِ مِنْ وَلَدِي».(4)1062 سيد محمد، جليل القدر و عظيم الشأن بوده است؛ بهطورى كه شيعيان خيال مىكردند او امام بعدى است. ياران امام هادى عليه السلام نيز درباره امامت وى از امام سؤال مىكردند، على بن عمرو نوفلى مىگويد:
«همراه ابى الحسن عليهما السلام، در حياط منزلشان بوديم كه پسرش محمد از جلوى ما
گذشت. گفتم: فدايت شوم! آيا امام ما بعد از شما اين است؟ امام در جواب من فرمود: نه امام شما بعد از من حسن است.»(1)1063
امام هادى عليه السلام و فرزندش امام حسن عسكرى عليه السلام به محمد بسيار ابراز علاقه مىكردند. بهطورى كه امام براى او مجلس ختم برگزار كرد. جمعى از بنىهاشم؛ از جمله حسنبن حسن افطس نقل كردهاند:
«روز وفات سيد محمد، به خانه امام هادى عليه السلام رفتيم، ديديم، در صحن خانه بساط گستردهاند و مردم دور تا دور نشستهاند. جمعيت را تخمين زديم، غير از موالى و ساير مردم 150 نفر از آل ابى طالب، بنى هاشم و قريش حضور داشتند.
ناگهان امام حسن عليه السلام در حالىكه گريبان خود را در مرگ برادر چاك كرده بود، وارد شد و در كنار پدرش ايستاد، ما حضرت را نمىشناختيم. پس از ساعتى امام هادى عليه السلام رو به او كرده، فرمود: يَا بُنَيَّ أَحْدِثْ لِلَّهِ شُكْراً فَقَدْ أَحْدَثَ فِيكَ أَمْراً. امام حسن عليه السلام گريه كرد و گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، ايّاهُ نَشْكُرُ نِعَمَهُ عَلَيْنا وَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. پرسيدم او كيست؟ جواب داد: حسن عليه السلام فرزند امام علىالنقى عليه السلام، در آن هنگام 20 ساله به نظر مىرسيد، ما فهميديم كه پس از پدر، او امام است.»(2)1064
سيد محمد درسال (252 ه. ق.) براى زيارت خانه خدا، قصد سفركرد، هنگامىكه به قريه بلد(3)1065 رسيد، مريض شد و درگذشت. شيعيان او را در همانجا دفن كردند.(4)1066
كرامات زيادى از سيد محمد ديده شده است. ميرزا حسين نورى در «النجم الثاقب» مىنويسد:
«سيد محمد، صاحب كرامات متواتر است. حتّى نزد اهل سنت هم معروف است.
مردم عراق و حتى اعراب باديه نشين نيز مىترسند به نام او سوگند ياد كنند.
اگر آنها را به برداشتن مالى متهم كنند، آن را بر مىگردانند، ولى به سيد محمد قسم نمىخورند؛ زيرا عذاب آن را ديدهاند.»(1)1067 تعدادى از علما در باره كرامات سيد محمد كتابهايى نوشتهاند؛ از جمله رسالهاى در كرامات سيد محمدبن علىالهادى، تأليف مهدى آل عبدالغفار كشميرى. در اينجا به نمونهاى از كرامات وى اشاره مىشود:
علّامه سيد ميرزا هادى خراسانى از سيد حسن آل خوجه از خدام آستانه عسكريين عليهما السلام نقل مىكند:(2)1068
در صحن شريف ابى جعفر سيد محمد نشسته بودم، متوجه شدم شخصى عرب در حالى كه يكى از دستهايش را به گردن بسته بود، وارد آستانه شد.
نزديك رفتم و از علت مريضىاش پرسيدم. گفت: سال گذشته، روزى به منزل خواهرم رفتم، ديدم در حياط، گوسفندى بسته است. خواستم ذبح كرده، بخورم. خواهرم اجازه نداد و گفت: اين گوسفند نذر سيد محمد است. من به حرف او توجه نكردم و آن را ذبح كردم، پس از سه روز آثار شلى در دستم نمايان شد و روز به روز بدتر شد. من متوجه علت آن نبودم، تا اينكه در اين اواخر متوجه كار خود شدم، حالا هم پشيمانم و براى شفا به آستانه سيد محمد آمدهام. سپس با همراهيان وارد حرم شد و شروع به گريه و زارى كردند. پس از ساعتى ديدم دستش را حركت مىدهد. سجده شكر بهجا آورد و نذر كرد هر سال گوسفندى بياورد و به نيت سيد محمد ذبح كند.»(3)1069
در محضر سلمان فارسى
على احمدى
سلمان فارسى از اصحاب پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و امام على عليه السلام معروف به سلمان محمدى، از ايران است. نام اصلى او «روزبه» بود. وى دوران كودكى را در روستاى «جى»(1)1070 از توابع اصفهان گذراند. پدرش كشاورز و مؤمن به به دين زرتشت بود. سلمان نيز همچون پدرش اين دين را اختيار كرده بود.
روزى از روزها كه سلمان از مزرعه به منزل برمىگشت، صداى ناقوس كليسا او را كنجكاو كرد. وارد كليسا شد ديد عدهاى مشغول نمازند. با ديدن اين صحنه منقلب شد و با كشيش آن كليسا به گفتگو پرداخت و به دين مسيحيت گرويد. پس از مدتى، از او پرسيد: اصل اين دين در كجاست؟ كشيش او را به سرزمين شام ره نمود.(2)1071 هنگامىكه پدرش متوجه گرديد، به شدت ناراحت شد و او را محبوس كرد. سلمان به هر زحمتى بود خود را از دست پدر نجات داد و به سوى شام رفت. در آنجا با راهبى پرهيزكار آشنا شد و چندين سال در خدمت او معارف الهى را فرا گرفت. وقتى مرگ
راهب فرا رسيد. سلمان پرسيد: پس از او نزد چه كسى برود؟ او راهبى را در شهر موصل معرفى كرد. سلمان به موصل رفت و راهب را يافت و چند سال از عمر خود را هم نزد او گذرانيد. و او راهبى در شهر «عموريه» را به سلمان معرفى كرد.
سلمان، به عموريه رفت و چند سال هم در خدمت راهب آنجا بود. او هنگام مرگ به سلمان گفت:
«طبق مطالبى كه در كتابها خواندهام، در اين عصر پيامبرى در سرزمينِ داراىِ نخلهاى فراوان، كه ميان دو بيابان واقع شده، برانگيخته خواهد شد كه بر دين حنيفِ ابراهيم است. اين پيامبر نشانههايى دارد، هديه قبول مىكند ولى صدقه نمىپذيرد و ميان دو كتفش مهر نبوت نقش بسته است.»
سلمان به شوق ديدار پيامبر، به جستجو پرداخت. عدهاى مسافر به او گفتند: ما تو را به سرزمين دلخواهت مىرسانيم ولى خيانت كرده و او را به عنوان برده، به فردى يهودى از طايفه بنىقريظه فروختند و خريدار او را به مدينه آورد.
پس از گذشت چند سال، هنگامىكه پيامبر از مكه به مدينه هجرت كرد، روزى سلمان از مردم درباره پيامبر مطالبى شنيد. نزد او رفت، ديد با ياران خود نشسته و مشغول گفتگو است. مقدارى خرما نزد آنها گذاشت و گفت: بخوريد كه صدقه است. پيامبر به ياران خود فرمود: بخوريد ولى خود از آن تناول نكرد. فرداى آن روز مقدارى خرما برد و گفت: اين هديه است، پيامبر و ياران شروع به خوردن آن كردند. سلمان كه دو نشانه از نشانههاى پيامبرى او را ديده بود، منتظر فرصتى بود كه نشانه سوم را نيز ببيند. روزى به قصد ديدن مهر نبوّت، پشت سر پيامبر حركت كرد، پيامبر موضوع را فهميد و عبا را كنار زد، سلمان به محض مشاهده مهر نبوت، خود را بر پاهاى پيامبر انداخت و به شدت گريه كرد، سپس داستان زندگى خود را براى پيامبر شرح داد.(1)1072
1) . ابن سعد، طبقات، ج 4، ص 56؛ احمد صادقى، سلمان فارسى، ص 75
سلمان از نخستين ديدار با پيامبر، تصميم گرفت ملازم و همراه آن حضرت باشد ولى نمىتوانست اين تصميم را عملى سازد؛ زيرا برده بود؛ لذا نزد اربابش آمد و خواهش كرد او را آزاد كند. ارباب به براى آزادىاش شرط گذاشت و آن اينكه 300 نخل خرما برايش بكارد و 40 مثقال نقره به او بدهد. سلمان خدمت پيامبر رسيد و جريان را گفت. پيامبر زمينى را براى نخلستان تهيه كرد و همراه اصحاب و يارانش 300 نخل كاشت، اصحاب پيامبر مبلغ 40 مثقال نقره را نيز تهيه و به سلمان دادند.(1)1073 به اين صورت سلمان آزاد شد و جزو ياران پيامبر قرار گرفت.(2)1074
سلمان از معدود اصحاب پيامبر بود كه با ابوبكر بيعت نكرد و در خانه امام على عليه السلام همراه ديگر ياران آن حضرت، به عنوان مخالف خلافت، متحصّن بود،(3)1075 هنگامى كه امام را براى بيعت گرفتن به مسجد مىبردند، در حضور خليفه ايستاد و در توبيخ خليفه و فضيلت امام على عليه السلام ابتدا با زبان فارسى گفت: «كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد» و سپس ادامه داد:
«اى ابوبكر، هنگامىكه براى تو جريانى پيش آيد كه حكم آن را ندانى، به چه چيزى تكيه مىكنى؟ هنگامىكه از تو سؤالى شود كه نمىدانى، به چه كس پناه مىبرى؟ چه عذرى دارى كه خود را داناتر از نزديكترين افراد به پيامبر و دانا به
تأويل كتاب خدا و سنت پيامبر مىدانى؟ كسى كه پيامبر او را در زمان حياتش مقدم داشت و هنگام وفاتش درباره او به شما توصيه كرد. شما كسانى هستيد كه فرمان پيامبر را فراموش كرده و وصيّت او را از ياد برديد و وعده او را مخالفت كرديد و ...»(1)1076
خليفه دوم در سال 16 ه. ق. حُذيفة بن يمان را از سمت استاندارى مدائن عزل و با پيشنهاد امام على عليه السلام سلمان را به عنوان استاندار جديد منصوب كرد. سلمان، حكم استاندارى را از خليفه دريافت كرد و در نهايت تواضع و فروتنى، سوار بر الاغ، با سفرهاى نان و كوزهاى آب، به طرف مدائن حركت كرد. مردم كه براى استقبال از استاندار جديد به بيرون شهر آمده بودند، ديدند كه پيرمردى محاسن سفيد، سوار بر الاغ، به طرف شهر مىآيد. از او نشان استاندار جديد را گرفتند، وقتى خود را به عنوان استاندار معرفى كرد، همه تعجب كردند. سلمان پس از ورود به شهر، خانهاى كوچك، كه در كنار مسجد واقع شده بود، را به عنوان اقامتگاه خويش قرار داد.(2)1077
حضرت محمد صلى الله عليه و آله هميشه از سلمان به نيكى ياد مىكرد و در مقاطع مختلف، اين جمله را تكرار كرد كه: «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ».
در جريان جنگ خندق، مسلمانان به پيشنهاد سلمان، براى مقابله با كفار به حفر خندق مشغول بودند، سلمان، كه داراى بازويى قوى بود، مهاجر و انصار خواهان او بودند و هر گروه مىگفت: سلمان از ماست. در اين هنگام حضرت محمد صلى الله عليه و آله با يك جمله به مجادله آنان پايان داد و فرمود: «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ».(3)1078 نيز در باره فضيلت سلمان در جايى ديگر مىفرمايد:
«مَنْ أَرادَ أَن يَنظُرَ إلى رجل نُوِّر قلبه فلينظر إلى سلمان».
«هركس مىخواهد به كسى نگاه كند كه دلش نورانى است، به سلمان بنگرد.»
ابوالاسود نقل مىكند: روزى با اصحاب و ياران اميرالمؤمنين عليه السلام نزد ايشان نشسته بوديم و با همديگر در حال گفتگو بوديم. بعضى گفتند: اى امير مؤمنان، از اصحابت برايمان بگو.
فرمود: از كداميك؟ جواب دادند از سلمان برايمان بگو فرمود:
«من لكم بمثل لقمان الحكيم؟! و ذلك امرؤ منّا و إلينا أهل البيت، أدرك العلم الأوّل و أدرك العلم الآخر، و قرأ الكتاب الأوّل و قرأ الكتاب الآخر، بحر لا ينزف».(1)1079
امام صادق عليه السلام سلمان فارسى را بزرگ مىدانست و از او بسيار ياد مىكرد. عدهاى نزد امام، درباره فضيلت سلمان و جعفر طيّار سخن گفتند. بعضى از حاضران، جعفر را بر سلمان برترى دادند و بعضى نيز گفتند: سلمان مجوسى بود و سپس اسلام آورد. امام صادق عليه السلام با شنيدن اين جمله ناراحت شده، فرمود:
«يا أبا بصير، جعله اللَّه علويّاً بعد أن كان مجوسياً و قرشيّاً بعد أن كان فارسيّاً فصلوات اللَّه على سلمان و إنّ لجعفر شأناً عند اللَّه يطير مع الملائكة في الجنّة».(2)1080 «اى ابابصير، خداوند او را علوى قرار داد، پس از اينكه مجوسى بود و قريشى
قرار داد پس از اين كه فارس بود. صلوات خدا بر سلمان. و همانا براى جعفر نيز نزد خداوند جايگاهى است، او همراه فرشتگان در بهشت پرواز مىكند.»
محبوب خدا و رسول صلى الله عليه و آله
رسول گرامى اسلام در مقاطع مختلف و در جمع اصحاب خود، سلمان را مىستود و از او به عنوان دوست خدا و رسول ياد مىكرد.
روزى از روزها كه پيامبر با ياران خود نشسته بود، شخصى اعرابى وارد مجلس شد.
چون سلمان، فارس بود و- به اعتقاد عرب جاهلى، عرب بر عجم برترى داشت- نزد او ننشت و جاى ديگرى را براى نشستن برگزيد. پيامبر با ديدن اين حركت، به شدت ناراحت شد؛ به حدّى كه عرق ميان دو چشم حضرت را گرفت و چشمانش از شدت ناراحتى سرخ شد، آنگاه به اعرابى فرمود:
«يا أعرابي أتنحّي رجلًا يحبّه اللَّه تبارك و تعالى في السماء و يحبّه رسوله في الأرض؟ يا أعرابي أتنحّي رجلًا ما حضرني جبرئيل إلّا أمرني عن ربّي- عزّ و جلّ- أن أقرئه السلام؟ يا أعرابي إنّ سلمان منّي، من جفاه فقد جفاني و من آذاه فقد آذاني و من باعده فقد باعدني و من قربه فقد قربني، يا أعرابي لا تغلطن في سلمان؛ فإن اللَّه تبارك و تعالى قد أمرني أن أطلعه على علم المنايا و البلايا و الأنساب و فصل الخطاب».(1)1081 «اى اعرابى، آيا از مردى كناره مىگيرى كه خداوند تبارك و تعالى او را در آسمان و فرستادهاش او را در روى زمين دوست دارد! اى اعرابى آيا از مردى كناره مىگيرى كه جبرئيل به حضورم نمىآيد مگر اينكه به من امر مىكند سلام خدا را به سلمان برسانم. اى اعرابى، سلمان از من است، هر كس به او ظلم كند به من ظلم كرده است و هر كس او را اذيت كند، مرا اذيت كرده است. هر كس از او
1) . بحارالأنوار، ج 22، ص 346؛ سفينة البحار، ج 1، ص 243
دور شود، از من دور شده است و هر كس به او نزديك شود به من نزديك شده است. اى اعرابى درباره سلمان اشتباه نكن، همانا خداوند تبارك و تعالى به من امر كرد كه او را به علم بلايا و منايا، انساب و فصل الخطاب (قرآن كريم) آشنا كنم.»
سلمان محمّدى
منصور بن بزرح مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم، سرورم از تو زياد ذكر سلمان فارسى را مىشنوم! فرمود:
«لا تقل الفارسي، و لكن قل سلمان المحمدي، أتدري ما كثرة ذكري له؟
قلت: لا. قال: لثلاث خلال، أحدها: إيثاره هوى أمير المؤمنين عليه السلام على هوى نفسه، و الثانية: حبّه للفقراء و اختياره إيّاهم على أهل الثروة و العدد، و الثالثة: حبّه للعلم و العلماء. إنّ سلمان كان عبداً صالحاً حنيفاً مسلماً و ما كان من المشركين».(1)1082 «نگو سلمان فارسى، بلكه بگو سلمان محمدى. آيا مىدانى كه چرا سلمان را زياد ياد مىكنم؟ گفتم: نه. فرمود: براى سه خصلت (كه در سلمان بود) 1. خواست امير المؤمنين را بر خواست خود ترجيح مىداد 2. فقرا را دوست داشت و آنها را بر اهل ثروت و دارايى ترجيح مىداد 3. به علم و عالمان عشق مىورزيد.
همانا سلمان بنده صالحِ حق گراى مسلمان بود و از مشركين نبود.»
دوستدار على
سلمان امام على عليه السلام را بسيار دوست داشت، اين موضوع به حدى بود كه اطرافيان نيز متوجه اين موضوع شده بودند. شخصى از سلمان پرسيد: سلمان! چرا اينقدر على را دوست دارى؟ سلمان در جواب فرمود: از حضرت محمد صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
1) . بشارة المصطفى، ص 267؛ سفينة البحار، دارالاسوه، ج 4، ص 241
«مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ أَحَبَّنِي وَ مَنْ أَبْغَضَ عَلِيّاً فَقَدْ أَبْغَضَنِي».(1)1083 «هركس على عليه السلام را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هركس او را دشمن دارد، با من دشمنى كرده است.»
زهد
سلمان با وجود اينكه مدّت تقريباً 20 سال استاندار مدائن بود، هيچگاه از امتيازات اين منصب مهم استفاده نكرد. حسن بصرى درباره زهد و بىاعتنايى سلمان به پست و مقام مىگويد:
«مستمرى ماهيانه سلمان در دوران استانداريش، 500 هزار درهم بود. در آن روزگار بر سىهزار مسلمان حكومت مىكرد، در اين حال دو جامه داشت كه هنگام سخنرانى يكى را به زير پاى خود مىگسترد و يكى را بر دوش مىافكند.
همه مستمرى خويش را صدقه مىداد و غذاى خويش را از مزد حصيربافى تأمين مىكرد.»(2)1084 گروهى كه حصيربافى را مغاير شأن يك استاندار مىدانستند، به او اعتراض مىكردند. سلمان در جواب مىفرمود: «من دوست دارم از دسترنج خودم زندگى كنم.»(3)1085 عمر نيز به عنوان اعتراض به كارهاى سلمان و بىاعتنايى او به زخارف دنيا، او را ضمن نامهاى توبيخ و از انجام اينگونه كارها برحذر مىداشت. سلمان در جواب عمر نامهاى به او نوشت. در قسمتى از نامه آمده است:
«... در آن نامه متذكر شده بودى كه در آنجا به شغل حصيربافى رو كرده و غذايت نان جو است. بدان، اين كار از امورى نيست كه بتوان مسلمان را بدان سرزنش كرد. اى عمر، به خدا سوگند خوردن نان جوين و بافتن حصير و
بىنيازى از مردم نزد خدا، بهتر است از خوردن غذا و نوشيدن نوشابههاى رنگارنگ كه از اموال مردم و غضب حقوق تأمين گردد ...
امّا اينكه گفته بودى تو مانند فردى عادى زندگى مىكنى و مردم را به خويش گستاخ كردى تا جايى كه هيبت مقام والى را به دست فراموشى سپرده و مردم بر گردهات سوار شدهاند و به اين وسيله، آبروى سلطنت خويش را بردهاى و اين روش موجب ضعف و زبونى قدرت اسلام مىشود، بدان كه ذلّت بر طاعت پروردگار بهتر از عزّت در عصيان اوست.»(1)1086 راوى حديث
سلمان روايات زيادى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه بيشتر آنها در فضيلت اهل بيت عليهم السلام مخصوصاً امام على عليه السلام است. در كتب اهل سنت نيز رواياتى از طريق او نقل شده است؛ چند نمونه از روايات سلمان را ذكر مىكنيم:
«روزى بر پيامبر وارد شدم، ديدم حسين را در آغوش گرفته و چشم و دهان او را مىبوسد؛ و به او مىگويد: أنت سيّد ابن سيّد، أنت إمام ابن إمام، أنت حجّة ابن حجة، و أنت أبو حجج تسعة، تاسعهم قائمهم».(4)1089
پيشگويى
سلمان همچون ديگر خواصِ يارانِ امام على عليه السلام گاهى خبر از آينده مىداد كه به يك مورد آن اشاره مىكنيم:
مسيّب بن نجبه فزارى كه سلمان را در سفر به مدائن همراهى كرد، مىگويد:
هنگامىكه به سرزمين كربلا رسيديم، پرسيد: نام اين سرزمين چيست؟ عدهاى گفتند: كربلا. به قسمتى از زمين اشاره كرد و گفت:
«هذه مصارع إخواني، هذا موضع رحالهم و هذا مناخ ركابهم و هذا مهراق دمائهم يقتل بها خير الأوّلين و يقتل بها خير الآخرين».(1)1090 «اينجا قتلگاه برادران من است، اينجا محل بار انداز آنها است و اينجا محلّ خوابيدن شترانشان و اينجا محل ريخته شدن خونشان. در اين مكان پسر بهترين پيشينيان و بهترين پسينيان كشته خواهد شد.»
در سال وفات سلمان فارسى ميان تاريخ نگاران اختلاف است، ولى قول معروف اين است كه وى در سال 33 ه. ق. در مدائن درگذشت.(2)
اقوال ديگر عبارتند از: سال 34، 35، 36 و 37 ه. ق. (اعيان الشيعه، ج 7، ص 279)
1091 هنگامىكه سلمان در مدائن جان داد، امام على عليه السلام با نيروى غيبى از مدينه به مدائن رفت و مراسمغسل و تدفين سلمان را انجامداد. جابر بن عبداللَّه انصارى در اين باره مىگويد:«اميرالمؤمنين نماز صبح را با ما خواند، آنگاه رو به ما كرده، فرمود: اى مردم، پاداش شما از جانب خدا در سوگ درگذشت برادرتان سلمان افزون باد!
آنگاه عمامه و لباسهاى پيامبر را پوشيد و تازيانه و شمشير او را گرفت و بر شتر پيامبر سوار شد و همراه با قنبر، به طرف مدائن حركت كرد.»(1)1092 لحظهاحتضارسلمان فرا رسيد. اين پيرغلامپيامبر صلى الله عليه و آله واهلبيت عليهم السلام پساز 250 سال(2)1093 عمرِ با بركت، لحظات آخر عمر خود را مىگذراند. در اين لحظات، به همسرش گفت:
«هر چهار درِ منزل را باز كن؛ امروز زائرانى دارم كه نمىدانم از كدام در وارد مىشوند.»(3)1094 خدمتكارش (زاذان) از او سؤال كرد:
«پس از مرگتان چه كسى شما را غسل مىدهد؟ سلمان پاسخ داد: همان كسىكه پيامبر را غسل داد. زاذان با تعجب پرسيد: او در مدينه و شما در اينجا؟! سلمان در گفت: هنگامىكه مُردم و تو چانهام را بستى، صداى پاى او را خواهى شنيد.»
زاذان مىگويد: پس از لحظاتى، سلمان جان به جان آفرين تسليم كرد و من چانهاش را بستم؛ ناگهان صداى پا شنيدم، سراسيمه بيرون رفتم، ديدم امام على عليه السلام و قنبر هستند.
امام از من پرسيد: سلمان مُرد؟ گفتم: آرى. حضرت نزد جنازه آمد و روپوش را كنار زد، سلمان لبخندى زد. حضرت خطاب به او فرمود: «خوشا به حالت اى ابا عبداللَّه. هنگامىكه حضور پيامبر رسيدى به او بگو با من چه كردند!»
سپس با دست خود سلمان را كفن كرد و دو بيت شعر بر روى كفن وى نوشت:
وفدت على الكريم بغير زادمن الحسنات و القلب السليم
و حمل الزاد اقبح كلّ شىءٍاذا كان الوفود على الكريم(4)1095
1) . جواد محدثى، سلمان فارسى، ص 37
2) . تهذيب التهذيب، ج 4، ص 121
3) . موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 12، ص 147
4) . جواد محدثى، سلمان فارسى، ص 58 در شرحنهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 19، ص 176 شعر بالا اينگونه آمده است: قدمت على الكريم بغير زادمن الأعمال ذا ذنب عظيم و سوء الظن أن تعتد زاداً إذا كان القدوم على الكريم
سپس همراه حضرت خضر عليه السلام و هفت صف از فرشتگان الهى كه در هر صف هفتاد هزار فرشته حضور داشت،(1)1096 بر پيكر سلمان نماز گزارد و او را به خاك سپرد.
آستان مقدس سلمان فارسى در شهر مدائن، در غرب دجله، در نزديكى طاق كسرى واقع شده است.
اوّلين عمارت آستانه، خانه خود سلمان بود كه در سالهاى استاندارى بر مدائن آن را ساخته بود. او در منزلش، با دست خويش چاهى حفر كرد كه بعدها به «چاه سلمان پاك» مشهور شد.
دوّمين عمارت آستانه، توسط مختار ثقفى در سال 66 ه. ق. بنا گرديد.
عمارت سوم در سال 370 ه. ق. به دستور عضدالدوله ديلمى، ساختمان قبلى خراب گرديد و به جاى آن آستانه بزرگ و باشكوهى بنا شد. در سال 860 ه. ق. سيد على مشعشعى آستانه سلمان فارسى را مورد هجوم و غارت قرار داد. پس از گذشت چندين سال، هنگامى كه شاه اسماعيل صفوى به عتبات عاليات سفر كرد، به دستور وى آستانه را مرمّت و بازسازى نمودند و صحن بزرگى پيرامون آن ساختند ولى ساختمان اصلىِ آستانه، بناى عضد الدوله ديلمى است.(2)1097
حذيفه را بهتر بشناسيم
على احمدى
حذيفة بن يمان(1)1098 مكنّى به ابو عبد اللَّه العَبْسى،(2)1099 از اصحاب پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و ياران امام على عليه السلام است.(3)1100 سيره نويسان او را به بزرگى ياد مىكنند و با القابى چون:
«صاحب سرّ رسول اللَّه»،(4)1101 «من كبار اصحاب رسول اللَّه»، «اعلم الناس بالمنافقين»(5)1102 او را ستودهاند.
حذيفه داراى فضيلتهاى زيادى است. وى از جمله هفت نفرى است كه بر جنازه حضرت فاطمه عليها السلام نماز خواندند(6)1103 و همچنين به امر امير المؤمنين عليه السلام، شهربانو را براى امام حسين عليه السلام عقد كرد.(7)1104
1) يكى از اجداد حذيفه به نام «جروه» در قبيلهاش مرتكب قتلى شد و به مدينه گريخت. آنجا با قبيله «بنىعبد الاشهل» كه يمنى بودند، پيمان برادرى بست، از آن به بعد، اين خاندان به يمانى معروف شدند. (شخصيتهاى اسلامى شيعه، ج 2، ص 237)
2) . موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج 12، ص 95
3) . منتهى الآمال، ج 1، ص 203
4) . صحيح بخارى، بيروت، ج 2، ص 545؛ ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 492
5) . رى شهرى، موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج 12، ص 95
6) . منتهى الآمال، ج 1، ص 203
7) . سفينة البحار، بنياد پژوهشهاى اسلامى، ج 1، ص 567
جريان شهادتش چنين بود كه: در جريان جنگ احد حذيفه در ركاب رسولاللَّه شمشير مىزد. در اثناى جنگ، حسيل بن جابر، پدر حذيفه براى يارى پيامبر صلى الله عليه و آله وارد ميدان كارزار شد. حسيل هنگامى قدم به ميدان جنگ گذاشت كه جبهه اسلام به علت خيانت عدهاى از سربازان، از دو سوى مورد هجوم بود، لذا تشخيص مسلمان از كافر مشكل مىنمود. عدهاى از مسلمانان به خيال اينكه حسيل از مشركين است، به او حمله كرده و او را محاصره كرده و كشتند، ناگهان حذيفه پدر را شناخت و با صداى بلند فرياد زد: دست نگهداريد. او پدر من است، ولى كار از كار گذشته و پدرش زير ضربات شمشير، به شهادت رسيده بود.(1)1105 2. برادرش صفوان بن اليمان، نيز در اين جنگ شهيد شد.(2)1106
در جريان جنگ خندق، كه مسلمانان در محاصره دشمن قرار داشتند، حذيفه مىگويد:
«در شبى از شبها كه بسيار سرد و طوفانى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله پاسى از شب را نماز خواند و پس از نماز رو به اصحاب كرد و گفت: ألا رجل يأتينا بخبر القوم يجعله اللَّه رفيقي في الجنّة؟(3)1107 به علت سرما و طوفان شديد، هيچكس امر
رسولاللَّه را اجابت نكرد، من برخاستم و گفتم: لبيك. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ميان قوم (دشمن) برو و برايم خبر بياور و تا هنگام بازگشت اقدامى انجام نده. امر پيامبر را اجابت كرده، مخفيانه به ميان لشكر دشمن رفتم. در اين هنگام شنيدم ابوسفيان براى قوم سخنرانى مىكند و مىگويد: مواظب باشيد كه جاسوسى از طرف محمد صلى الله عليه و آله در ميان شما نباشد. براى اطمينان بيشتر، هر كس نام كنارى خود را بپرسد. من پيشدستى كرده و زودتر نام كنارى خودم را پرسيدم تا مرا نشناسند. در اين هنگام ابوسفيان از شدت سرما و طوفان، دستور داد برگردند. ابوسفيان در تير رس من بود، تير در كمان گذاشتم تا او را بزنم، يكباره به ياد سخن پيامبر افتادم و صرف نظر كردم. پس از انجام مأموريت، به مدينه برگشتم و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم. آن حضرت در حال نماز بود، تا مرا ديد اشاره كرد به زير عبايش بروم (تا گرم شوم). و سپس گزارش كار را به ايشان دادم.»(1)1108
حذيفه در جنگ بدر، هنگامى كه ديد پدرش توسط مسلمانان به شهادت رسيد، براى مسلمانان طلب مغفرت كرد. خبر شهادت حسيل به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، حضرت دستور داد ديه او را از بيت المال به پسرش حذيفه دادند. حذيفه آن را گرفت و ميان مسلمانان تقسيم كرد.(2)1109 2. افسر سلحشور
حذيفه به غير از جنگ بدر، در تمام جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت(3)1110 پس از فوت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز جزو سپاه اسلام بود. وى در سال (23 ه. ق.) در فتح آذربايجان، دينور، ماسبذان و همدان شركت داشت.(4)1111 همچنين در فتح رى در كنار ابو موسىاشعرى
بود.(1)1112 نيز در فتح نهاوند پس از شهادت «نعمان بن مقرن» پرچمدار سپاه اسلام شد و با تدبير او نهاوند فتح گرديد.(2)1113 3. محافظ پيامبر
حذيفه همراه سعد بن عباده، از پيامبر محافظت مىكرد تا اينكه اين آيه قرآن نازل شد؛ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ... پيامبر آنها را مرخص كرد و فرمود: «خدا مرا از خطر مردم حفظ مىكند.»(3)1114 4. منافقشناسى
هنگامىكه سپاه اسلام از جنگ تبوك بر مىگشت، گروهى از منافقان، طرح ترور پيامبر را ريختند. جبرئيل توطئه آنان را به پيامبر خبر داد. منافقين هنگامى كه مىخواستند قصد خود را عملى سازند و پيامبر را در درّه بياندازند، پيامبر به حذيفه فرمود: به صورت مركبهاى آنان بزن. حذيفه بر صورتهاى آنها كوبيد و به عقب راند. به اين صورت نقشه آنان خنثى شد و نتوانستند كارى انجام دهند. بعد از اين واقعه، پيامبر به حذيفه فرمود: آيا آنان را شناختى؟ حذيفه جواب داد: نه. پيامبر اسامى آنان را به او گفت. پس از اين قضيه، حذيفه به عنوان راز دار پيامبر و منافق شناس معروف شد. اگر كسى اسامى منافقان را از او مىپرسيد، جواب نمىداد.(4)1115
و اگر كسى فوت مىكرد و ايمان و نفاقش معلوم نبود و حذيفه بر پيكرش نماز نمىخواند، خليفه وقت جرأت نمىكرد، نماز بخواند.(1)1116 5. پيشگويى از آينده
حذيفه همچون اصحاب خاص امام على عليه السلام (سلمان، عمار، رشيد هجرى و ...) گاهى از آينده خبر مىداد، كه با گذشت زمان به وقوع مىپيوست. دو مورد از پيشگويىهاى وى عبارت است از:
الف- هنگامى كه امام على عليه السلام به خلافت رسيد، حذيفه در مسجد مدائن براى مردم سخنرانى كرد و پس از سخنرانى به پسرانش (صفوان و سعد) گفت:
«او (امام) را همراهى كنيد، براى او جنگهاى زيادى رخ خواهد داد و عدهاى از مردم در آن هلاك خواهند شد. بكوشيد در ركاب او شهيد شويد. به خدا قسم او بر حق و مخالفش بر باطل است.»
صفوان و سعد به سخن پدر گوش داده و در جنگ صفين شركت كردند و به شهادت رسيدند.(2)1117 2. حبّه عرنى مىگويد: حذيفه يك سال قبل از قتل عثمان به من گفت:
«گويا مىبينم مادرتان، حميرا(3)1118 بر شترى سوار شده و شما دُم و پاهاى آن را گرفتهايد. آن روز قبيله ازد او را همراهى خواهند كرد. خدا آنان را به آتش دوزخ مبتلا كند، نيز بنى ضبّه انصار و ياران آنها خواهند بود. خدا پاهايشان را قطع كند.»
حبّه عرنى نقل مىكند، روز جنگ جمل حضور داشتم. به علّت دفاع ياران عايشه توسط سپر، منادى امام على عليه السلام گفت: پاهايشان را قطع كنيد.
در اين هنگام به ياد سخن حذيفه افتادم كه دعايش مستجاب شد و در عمرم روزى را نديدم كه مثل آن روز پاهاى فراوان قطع شود.(1)1119 6. ادب حذيفه
روزى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله با حذيفه ملاقات كرد و دستش را دراز كرد تا با حذيفه مصافحه كند. حذيفه دستش را كشيد. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: اى حذيفه دستم را به سوى تو دراز مىكنم و تو دستت را مىكشى؟ حذيفه در جواب گفت: من دوست دارم ولى چه كنم كه جنب هستم. پيامبر فرمود:
«أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ الْمُسْلِمَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا تَحَاتَّتْ ذُنُوبُهُمَا كَمَا يَتَحَاتُّ وَرَقُ الشَّجَرِ».(2)1120 «آيا نمىدانى وقتى دو مسلمان ملاقات و مصافحه كنند، همانگونه كه برگ درخت مىريزد، گناهان آن دو مىريزد.»
امام باقر عليه السلام در باره فضيلت حذيفه، از پدرانش از امام على عليه السلام نقل مىكندكه فرمود:
«ضاقت الأرض بسبعة، بهم ترزقون و بهم تنصرون و بهم تمطرون، منهم سلمان الفارسي و المقداد و أبو ذر و عمار و حذيفة رحمهم الله و كان علي عليه السلام يقول و أنا إمامهم، و هم الذين صلّوا على فاطمة عليها السلام».(3)1121 «زمين براى هفت نفر كوچك و تنگ است، به وسيله آنها روزى داده مىشويد و نصرت الهى شامل حال شما مىگردد. باران به بركت آنان بر شما مىريزد، از آن جملهاند: سلمان، مقداد، ابوذر، عمار و حذيفه، من پيشواى آنها هستم و آنان كسانى هستند كه بر فاطمه عليها السلام نماز گزاردند.»(4)1122
همچنين روزى ديگر امام على عليه السلام بر فراز منبر رفت و گفت:
«أيّها الناس، سلوني فإنّ بين جوانحي علماً جماً».(1)1123 شخصى به نام «ابن الكوّاء» بلند شد و سؤالات زيادى از حضرت پرسيد؛ از جمله گفت: نظرت درباره حذيفه چيست؟ حضرت در جواب گفت:
«ذاك امرؤ علم أسماء المنافقين إن تسألوه عن حدود اللَّه تجدوه بها عالماً».(2)1124 «او مردى است كه نام منافقان را مىداند. اگر از او در باره حدود الهى پرسش كنيد، خواهيد ديد كه بدان آگاه است.»
عمر بن خطاب، حذيفه را به فرماندارى مداين منصوب كرد و در اين باره نامهاى به مردم مدائن نوشت. در اين نامه آمده است: «به حرفش گوش كنيد و از او اطاعت كنيد و هر چه خواست به او بدهيد.»
حذيفه همراه با نامه خليفه، به طرف مدائن حركت كرد. خبر ورود فرماندار جديد به مردم مدائن رسيد. آنان براى استقبال، به دروازه شهر آمدند، ديدند شخصى سوار بر الاغ در حالى كه نان جو مىخورد، به طرف شهر در حركت است. بى اعتنا از او گذشتند و از افرادى كه پشت سر او در حركت بودند، سوال كردند: فرماندار، كدام يك از شما هستيد؟ گفتند: همان كسى كه بر الاغ سوار بود.(3)1125 ساده زيستىِ حذيفه در جايى كه روزگارى پايتخت ايران بزرگ بوده، اثر تبليغىِ عميقى بر مردم آن منطقه گذاشت.
پس از استقرار در مدائن، مردم نزد حذيفه آمدند و گفتند: چه مىخواهى؟ حذيفه در جواب آنان گفت: «تا در ميان شما هستم، طعامىكه بخورم و علفىكه به الاغم بدهم.»(4)1126
پس از مدتى حذيفه از كار بركنار و سلمان فارسى به جاى او فرماندار شد و پس از مرگ سلمان، دوباره با حكم عمر، حذيفه به فرماندرى مدائن منصوب شد. هنگامىكه عثمان كشته شد و امام على عليه السلام به خلافت رسيد، خبر به حذيفه رسيد. از اين خبر خوشحال شده و گفت: «اگر تيرهايى در كمان داشتم همه را بر شكم عثمان مىزدم، او در حالى كه فاجر بود مرد.»(1)1127 آنگاه دستور داد، مردم در مسجد تجمّع كنند. حذيفه با وجود مريضى سختى كه داشت با كمك ياران و فرزندانش در جمع مردم حضور يافت و پس از حمد خدا و صلوات بر پيامبر و آل پيامبر به آنان گفت:
«الحمد للَّهالَّذي أحْيا الحقّ و أمات الباطل و جاء بالعدل و أدحض الجور و كبت الظّالمين. أيّها النّاس ... إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ ... و أمير المؤمنين حقّاً حقّاً و خير من نعلمه بعد نبيّنا محمد رسول اللَّه و أولى الناس بالناس و أحقّهم بالأمر ...».(2)1128 آنگاه دست راست را در دست چپش قرار داد و گفت: اين بيعت با امير المؤمنين عليه السلام است.(3)1129
امام على عليه السلام هنگامىكه به خلافت رسيد، حذيفة بن يمان را به عنوان فرماندار مدائن ابقا كرد.
حذيفه روايات زيادى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است؛ بهطورى كه صحيح مسلم و بخارى، 23 حديث(1)1130 به واسطه او از پيامبر نقل كردهاند.
دو روايت از وى كه از پيامبر نقل مىكند:
حذيفه در اوايل خلافت امام على عليه السلام به مريضى سختى مبتلا شد. دستور داد، برايش كفن بخرند. پارچهاى از حلّه به قيمت 300 درهم برايش تهيه كردند. حذيفه قبول نكرد و گفت: نمىخواهم، فقط دو لباس سفيد برايم بخريد(4)1133 و سرانجام با همان مرض در سال (36 ه. ق.) و 40 روز پس از خلافت امام على عليه السلام در مدائن از دنيا رفت. او را كنار قبر سلمان دفن كردند.(5)1134
(6)1135
1 ( 1). طه: 12
2 ( 1). بحارالأنوار، ج 67، ص 23؛ ميزانالحكمه، ج 2، ص 226
3 ( 2). عطر انديشههاى بهارى، ترجمه حسن سيّدى، ص 165
4 ( 3). چكيده انديشهها، ج 1، ص 251
5 ( 1). ميزانالحكمه، ج 2، ص 240
6 ( 2). بحارالأنوار، ج 69، ص 237
7 ( 1). بقره: 152
8 ( 2). وسائلالشيعه، ج 14، ص 338
9 ( 3). همان.
10 ( 1). وسائل الشيعه، ج 10، ص 253، ح 5
11 ( 2). بحارالأنوار، ج 15، ص 172
12 ( 1). مستدركالوسائل، ج 1، ص 155
13 ( 2). بحارالأنوار، ج 26، ص 307
14 ( 1). همان، ج 27، صص 173 و 172
15 ( 2). مستدركالوسائل، ج 2، ص 129
16 ( 3). مجموعه ورام، ج 1، ص 288
17 ( 4). كنزالعمال، ج 16، ص 468
18 ( 5). همان، ج 15، ص 646
19 ( 1). همان، ج 15، ص 640.
20 ( 2). الكافى، ج 5، ص 370.
21 ( 3). مستدرك الوسائل، ج 2، ص 369.
22 ( 4). مستدرك، ج 2، ص 369، آثار الصادقين، ج 8، ص 48.
23 ( 5). وسائلالشيعه، ج 1، ص 378.
24 ( 1). بيهقى، سنن كبرى، ج 5، ص 249
25 ( 2). كافى، ج 6، ص 561
26 ( 3). محجة البيضاء، ج 8، ص 345
27 ( 4). همان، ج 8، ص 280
28 ( 5). همان، ج 8، ص 345
29 ( 1). وافى، ج 14، چاپجديد، ابواب الزيارات، ص 1333، چاپاسلاميه؛ بحارالأنوار، ج 100، ص 120، حديث 22
30 ( 2). مستدرك حاكم، ج 3، ص 151؛ سيد شرفالدين، المراجعات، ص 23
31 ( 1). مفاتيح الجنان، انتشارات قائم، ص 645
32 ( 2). سفينة البحار، ج 2، ص 396
33 ( 1). بحارالأنوار، ج 102، ص 300
34 ( 1). العروة الوثقى، ج 2، كتاب الحج، فى آداب السفر، ص 411 و سراج الشيعه فى آداب الشريعه، ص 255
35 ( 2). همان.
36 ( 1). توضيح المسائل، نماز مسافر و تحرير الوسيله، ج 1، ص 258، القول فى قواطع السفر، الثانى.
37 ( 2). توضيح المسائل، م 1337 و تحرير الوسيله، ج 1، ص 259، القول فى قواطع السفر، م 6
38 ( 3). توضيح المسائل، م 1356 و تحرير الوسيله، ج 1، ص 264، القول فى احكام المسافر، م 8
39 ( 4). به فتواى برخى از مراجع معظم تقليد، مسافر تنها در قسمتهاى قديمى مسجد و روضه شريفه امام حسين عليه السلام مىتواند نماز را تمام بخواند و به فتواى برخى ديگر در تمام چهار شهر مكه، مدينه، كوفه و كربلا مسافر مىتواند نماز را تمام بخواند. ولى چنانچه مسافرى فتواى مرجع تقليد خود را نداند و نماز را در اين اماكن شكسته بخواند، صحيح است و به وظيفه خود عمل كرده است.
40 ( 1). تحرير الوسيله، ج 1، ص 264، القول فى احكام المسافر، م 8
41 ( 2). همان، ج 1، ص 264، القول فى احكام المسافر، م 10
42 ( 1). العروة الوثقى، ج 1، فى الوضوءات المستحبه، ص 194، الخامس و فى الاغسال المكانيه و الفعليه، ص 462؛ سراجالشيعه فى آداب الشريعه، ص 241 و مفاتيح الجنان، آداب زيارت.
43 ( 1). مفاتيح الجنان، باب اول، فصل پنجم، به نقل از جمال الاسبوع.
44 ( 1). بحارالأنوار، ج 97، باب زياراته- صلوات اللَّه عليه- المختصه بالأيام و الليالى، ص 354
45 ( 1). كامل الزيارات، باب 70 تا 74، ص 186 تا 201 و بحارالأنوار، ج 98، باب 12 تا 14، ص 85 تا 104
46 ( 2). تحرير الوسيله، ج 1، ص 151، م 16 و العروة الوثقى، ج 1، ص 596، م 5
47 ( 3). تحرير الوسيله، ج 1، فصل فى الاستحاضه، ص 59، م 8
48 ( 1). تحريرالوسيله، ج 1، فى مكانالمصلى، ص 151، م 16.
49 ( 2). توضيح المسائل، م 16.
50 ( 3). تحريرالوسيله، ج 1، فى مكانالمصلى، ص 151، م 16 والعروةالوثقى، ج 1، مكانالمصلى، ص 596، م 4.
51 ( 1). تحريرالوسيله، ج 1، القول فى احكام الجنب، ص 38 و 39 و القول فى احكام الحائض، ص 52 و فصل فى النفاس، ص 63، م 6
52 ( 1). بحارالأنوار، ج 99، كتاب المزار، باب زيارة المؤمنين و آدابها، ص 295؛ كامل الزيارات، باب فضل زيارة المؤمنين و كيف يزارون، ص 333
53 ( 2). استفتائاتِ امام خمينى، ج 3، ص 579. ترجمه اجوبة الاستفتائات، ص 222 و 223
54 ( 3). استفتائات امام خمينى، ج 3، ص 582، ص 39
55 ( 1). توضيح المسائل، م 2660
56 ( 2). همان، م 2661
57 ( 3). همان، م 2662
58 ( 4). همان، م 2663
59 ( 5). تحرير الوسيله، ج 2، ص 74، كتاب الوقف، م 57
60 ( 1). تحرير الوسيله، ج 2، ص 74، كتاب الوقف، م 58
61 ( 2). توضيح المسائل، م 1374 و 1383
62 ( 3). همان، م 1368
63 ( 4). تحرير الوسيله، ج 1، ص 224، م 5 و العروة الوثقى، ج 1، ص 734، م 10
64 ( 5). همان، ج 1، ص 293، م 1 و العروة الوثقى، ج 1، ص 734، م 10
65 ( 1). نك: درس آب فرات.
66 ( 2). سفينةالبحار، ج 7، ص 49
67 ( 3). سراجالشيعه فى آداب الشريعة، ص 36 در آداب خوردن و آشاميدن.
68 ( 4). تحرير الوسيلة، ج 2، ص 310، م 2
69 ( 5). سراجالشيعه فى آداب الشريعه، ص 241، در آداب زيارت.
70 ( 1). شبكه اينترنت،( اطلاعات سال 2002 ميلادى)
71 ( 2). خاورميانه، پيتومپومونت و ديگران، ترجمه محسن مدير شانهچى، صص 425- 424
72 ( 1). جغرافياى كامل جهان، حبيباللَّه مقاملويى، ص 207
73 ( 2). كشورها و مرزها در منطقه ژئوپولتيك خليج فارس، پيروز مجتهد زاده، ص 239
74 ( 1). مجمل تاريخ العراق الدولى العهد العثمانى، صالح زكى ص 7- 2؛ ثورة العشرين التحريريه فى العراق، گوتولوف، ص 17
75 ( 2). التنظيم الحزبى فى العراق قبل الحرب العالمية الاولى، مجله دارسا عربيه، شماره 12، سال 1972، ص 32
76 ( 3). ريشه يابى نام و پرچم كشورها، رسول خيرانديش، سياوش، ص 150
77 ( 1). دكتر على بيگدلى، تاريخ سياسى-/ اقتصادى عراق، صص 27- 25
78 ( 1). اقتباس از كتاب تاريخ سياسى عراق، صص 25- 19
79 ( 1). فوبليكوف و ديگران، تاريخ معاصر كشورهاى عربى، ترجمه دكتر محمدحسين روحانى، ص 133
80 ( 1). نك: دكتر على حسين الوردى؛ لمحات اجتماعيه من تاريخ العراق، الثورة العراقية الكبرى سنة 1920، عبداللَّه الفياض؛ الفكر العربى فى عصر النهضة، البرت حورانى؛ البطوله فى ثورة العشرين، عبدالشهيد ياسرى؛ تاريخ القضية العراق، محمدمهدى البصير؛ الثورة الاسلامية فى العراق منذ 1920- 1914 م، احمد الكاتب.
81 ( 2). عبداللَّه فهدنفيسى، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامى عراق.
82 ( 1). جويس ان ويلى، نهضت اسلامى شيعيان عراق، ترجمه مهوش غلامى، ص 31
83 ( 2). اصغر وجدانى واوانى، روابط عراق و كويت، ص 4
84 ( 1). روزنامه اطلاعات، شماره 22745
85 ( 2). عبدالحسين سعيديان، كشورهاى جهان، ص 553؛ سرزمين اسلام از نگارنده، ص 132
86 ( 1). روابط عراق با كويت، ص 63
87 ( 2). عراق ساختارها و فرايندهاى سياسى، صص 83- 82
88 ( 3). سيد محمد حيدرى، المقومات الاساسية للشيعه فى العراق، صص 52- 51
89 ( 1). الشيعه و دولة القوميّة فى العراق، حسن علوى، صص 185- 182
90 ( 2). الجهاد، شماره 873، 24/ شعبان/ 1419، ص 7
91 ( 1). اكراد خاورميانه و ايران، دست نويس، به قلم نگارنده، ص 20- 16
92 ( 1). علامه امينى، الغدير، ج 6، ص 22، دارالكتاب العربى، بيروت، علامه امينى به بحث مفصل در اين مورد پرداخته و آن را از هفتاد منبع، از كتب شيعه و سنّى نقل كرده است.
93 ( 1). محمد بن على الصدوق، كمالالدين و تمام النعمه،( م 381) ج 1، ص 171، مؤسسه النشر الاسلامى.
94 ( 2). علامه مجلسى، بحارالأنوار، ج 35، ص 70، داراحياء التراث العربى، و نيز نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد( م 656)، ج 1، ص 14، مؤسسه الاعلمى، بيروت.
95 ( 1). محمد بن على الصدوق، معانى الأخبار،( م 381) ص 62، مؤسسه النشر الاسلامى.
96 ( 2). سيد هاشم رسولى، زندگانى اميرالمؤمنين عليه السلام، ص 26، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، علامه سيد رضا هندى نيز به عربى چنين سروده است:\s\iُ لَمّا دَعاكَ اللَّه قِدْماً لَانْ\z تُولَدَ في الْبَيْتِ فَلَبَيَّتَهُ\z شَكَرْتَهُ بَيْنَ قُرَيش بِانْ\z طَهَّرْتُ مِنْ اصْنامِهِمْ بَيْتَه\z\E\E
97 ( 3). بحارالأنوار، ج 35، ص 8
98 ( 1). ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 15، خود آن حضرت در خطبه 23 نهج البلاغه مىفرمايد:« ... وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ ...» در اين خطبه و ساير موارد، ذكرى از مقدار سن آن حضرت، هنگامىكه تحت تربيت مستقيم پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفتند، نشده است.
99 ( 2). متقى هندى، كنزالعمال،( م 975) ج 13، ص 124، مؤسسه الرسالة.
100 ( 1). الغدير، ج 3، ص 224
101 ( 2). مريم: 12
102 ( 3). مريم: 30
103 ( 4). الفصول المختاره، شيخ مفيد، ص 275، المؤتمر الاسلامى لالفية الشيخ المفيد.
104 ( 5). بحارالأنوار، ج 19، ص 60؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ابن اثير( م 630)، ج 3، ص 285، دارالمعرفه.
105 ( 1). اسدالغابه، ج 3، ص 284؛ نك: استاد سبحانى، فروغ ابديت، ج 1، صص 363- 342، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
106 ( 1). بحارالأنوار، ج 20، ص 243
107 ( 2). احقاقالحق، شهيد قاضى نوراللَّه شوشترى( 1019)، ج 5، ص 540- 584
108 ( 1). حجر: 47؛ احقاقالحق، ج 7، ص 439
109 ( 2). علامه تسترى در جلد پنجم احقاقالحق، ص 242 به بعد، بحثى طولانى در اين مورد و هم در اينكه پيامبر و على عليهما السلام از نور واحد مىباشند، آورده است.
110 ( 3). شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص 60، انتشارات علميّه اسلاميّه.
111 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
112 ( 1). الكافي، ج 1، ص 461؛ بحارالأنوار، ج 103، ص 375
113 ( 2). احقاقالحق، ج 6، ص 592
114 ( 3). الكافي، ج 8، ص 110
115 ( 1). إقبال الأعمال، ص 467
116 ( 2). إقبالالأعمال، ص 467
117 ( 1). الكافي، ج 8، ص 349
118 ( 2). الارشاد، ج 1، ص 110
119 ( 3). إرشادالقلوب، ج 2، ص 246
120 ( 4). منلايحضرهالفقيه، ج 1، ص 203
121 ( 5). قطبالدين راوندى، الخرايج و الجرائح،( م 573)، ج 1، ص 52
122 ( 1). لارشاد، ج 1، ص 141
123 ( 2). همان مدرك.
124 ( 1). الارشاد فى معرفة حجج اللَّه على العباد، شيخ مفيد( م 413)، ج 1، ص 141- 145، انتشارات علميه اسلاميّه.
125 ( 2). آل عمران: 61، فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ.
126 ( 1). مائده: 67
127 ( 2). يوسف بن عبداللَّه القرطبى، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب،( م 463)، ج 3، ص 203؛ هر يك از دانشمندان، به تفصيل يا اجمال در اين مورد بحث كردهاند.
128 ( 3). احقاق الحق، ج 7، ص 29
129 ( 1). وسائلالشيعه، ج 15، ص 128
130 ( 2). نك: اسدالغابه، ج 3، ص 287
131 ( 3). نهج البلاغه( ترجمه محمّد دشتى)، قصارالحكم، حكمت 77، ص 638، انتشارات مشهور.
132 ( 1). بحارالأنوار، ج 40، ص 337
133 ( 2). بحارالأنوار، ج 41، ص 17
134 ( 3). شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ماده« صلاة».
135 ( 1). نهجالبلاغه، خطبه 3، ص 48
136 ( 2). الكافي، ج 8، ص 129
137 ( 3). محدّث نورى، مستدركالوسائل، ج 3، ص 272، مؤسسه آلالبيت.
138 ( 1). بحارالأنوار، ج 41، ص 119
139 ( 1). احقاق الحق، ج 8، ص 522
140 ( 2). نهجالبلاغه، خطبه 93، ص 172
141 ( 1). بحارالأنوار، ج 42، ص 282
142 ( 2). شيخ عباس قمى، منتهىالآمال، ج 1، ص 135، كتاب فروشى علمّيه اسلاميّه.
143 ( 1). شيخ عباس قمى، منتهىالآمال، ج 1، ص 141، كتاب فروشى علمّيه اسلاميّه.
144 ( 1). استاد مطهرى، سيرى در نهجالبلاغه، ص 15، انتشارات صدرا.
145 ( 1). گلشن ابرار، صص 86- 81، اقتباس.
146 ( 1). طبق نظر اهل سنت كه سه طلاق در يك مجلس را معتبر مىدانند.
147 ( 1). گلشن ابرار، ج 1، صص 147- 137، اقتباس.
148 ( 1). گلشن ابرار، ج 1، صص 183- 179، اقتباس.
149 ( 1). گلشن ابرار، ج 1، صص 300- 294، اقتباس.
150 ( 1). گلشن ابرار، ج 1، صص 342- 331
151 ( 1). گلشن ابرار، ج 2، صص 589- 585، اقتباس.
152 ( 1). گلشن ابرار، ج 2، صص 783- 774، اقتباس.
153 ( 1). منلايحضرهالفقيه، ج 1، ص 230؛ سيد حسين براقى، تاريخ الكوفه، ص 32
154 ( 2). تاريخ ابن اثير، ترجمه دكتر محمد حسن روحانى، ج 4، ص 1448
155 ( 1). كامل سلمان جبورى، تاريخ الكوفه، ج 1، ص 64
156 ( 2). گلى زواره، سيماى كوفه، ص 198
157 ( 3). دائرة المعارف الاسلاميه، ج 10، ص 359
158 ( 1). معارف و معاريف، ج 8، ص 610؛ بحارالأنوار، ج 100، ص 389
159 ( 2). وسائلالشيعه، ج 5، ص 282؛ تاريخ الكوفه، براقى، ص 58
160 ( 3). همان، ص 57
161 ( 1). وسائلالشيعه، ج 5، ص 282
162 ( 2). الكافي، ج 3، ص 492؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 231
163 ( 1). الكافي، ج 4، ص 586؛ محمد بن جعفر المشهدى الحائرى، فضل المسجد الكوفة و مسجدها، ص 37.
164 ( 2). الكافي، ج 4، ص 28.
165 ( 3). تهذيب الأحكام، ج 6، ص 32؛ بحارالانوار، ج 100، ص 400.
166 ( 4). جامع الاخبار، ص 70.
167 ( 5). بحار الأنوار، ج 100، ص 397؛ وسائل الشيعه، ج 5، ص 239.
168 ( 6). فضل المسجد الكوفه و مسجدها، ص 30.
169 ( 1). بحارالأنوار، ج 100، ص 395
170 ( 2). همان، ج 100، ص 405
171 ( 3). دانشنامه امام على، ج 9، ص 378
172 ( 4). مفاتيح الجنان، ص 387
173 ( 1). مفاتيح الجنان، ص 388
174 ( 2). همان، ص 390
175 ( 3). همان، ص 391
176 ( 1). فضل الكوفه و مسجدها، ص 28؛ بحارالأنوار، ج 100، ص 397
177 ( 2). مفاتيح الجنان، ص 393؛ بحارالأنوار، ج 100، ص 398
178 ( 3). براقى، تاريخ الكوفه، ص 47
179 ( 4). بحارالأنوار، ج 100، ص 402
180 ( 1). كامل سلمان جبورى، تاريخ الكوفة، ص 84
181 ( 2). بحارالأنوار، ج 100، ص 435
182 ( 3). ميزان الحكمه، ج 12، ص 5826
183 ( 1). بحارالأنوار، ج 100، ص 435
184 ( 2). ترجمه ميزان الحكمة، ج 5، ص 3399
185 ( 3). ميزان الحكمه، ج 5، ص 3399
186 ( 4). بحارالأنوار، ج 13، ص 303 و ميزان الحكمه، ج 12، ص 5956
187 ( 1). بحارالأنوار، ج 100، ص 440
188 ( 2). بحارالأنوار، ج 100، ص 435؛ مستدركالوسائل، ج 3، ص 414
189 ( 3). بحارالأنوار، ج 100، ص 435
190 ( 4). بحارالأنوار، ج 100، ص 434
191 ( 5). بحارالأنوار، ج 100، ص 436
192 ( 1). بحارالأنوار، ج 100، ص 434
193 ( 1). بحارالأنوار، ج 100، ص 441
194 ( 1). نجم الثاقب، ص 613
195 ( 2). براقى، تاريخ الكوفه، ص 55
196 ( 3). گلى زواره، سيماى كوفه، ص 206
197 ( 1). سمعانى، الانساب، دارالجنان، 1407 ه. ق، ج 4، صص 135 و 138
198 ( 1). الطبقات الكبرى، ج 6، ص 221
199 ( 2). ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، دارالكتب العلميّه، بيروت، ج 2، ص 285
200 ( 3). ابوعمرو كشى، رجال الكشى، مؤسسه آل البيت عليهم السلام، ج 19، ص 106
201 ( 4). فيض الاسلام، نهج البلاغه، ص 1203
202 ( 1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، دار احياء الكتب العربيه، ج 19، ص 106
203 ( 2). سيد محسن امين، اعيان الشيعه، دارالتعارف، بيروت، ج 7، ص 338
204 ( 3). شيخ عباس قمى، سفينة الحبار، نشر فراهانى، ج 2، ص 30
205 ( 4). اعيان الشيعه، ج 7، ص 338
206 ( 5). محمد بن يعقوب كلينى، كافى، دارالكتب الاسلاميه، 1367 ه. ق، ج 7، ص 51؛ بحارالأنوار، ج 41، ص 42 و ج 42، ص 74
207 ( 1). شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، مؤسسه النشرالاسلامى، ج 2، ص 527؛ بحار، ج 42، ص 295
208 ( 2). الوافى بالوفيات، ج 16، ص 309
209 ( 3). ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابه، دارالكتب العلميه بيروت، ج 3، ص 373
210 ( 1). علامه امينى، الغدير، دارالكتب العربى، ج 9، ص 30 و 37
211 ( 2). الاستيعاب، ج 2، ص 273؛ اسد الغابه، المكتبة الاسلاميه، ج 3، ص 20
212 ( 1). بحارالأنوار، ج 32، ص 439
213 ( 2). قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، مؤسسة الامام المهدى عليه السلام، ج 2، ص 662 و بحارالأنوار، ج 49، ص 49
214 ( 1). بحارالأنوار، ج 32، ص 439
215 ( 1). شيخ مفيد، الاختصاص، مؤسسة النشر الاسلامى، 1416 ه. ق، ص 121 و 123
216 ( 2). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، نشر نى، 1414 ه. ق، ص 50
217 ( 1). بحارالأنوار، ج 42، ص 295
218 ( 1). الاستيعاب، ج 2، ص 273 و اسد الغابه، ج 3، ص 20
219 ( 2). اعيان الشيعه، ج 7، ص 338
220 ( 1). حج: 41 الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي اْلأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ اْلأُمُورِ.
221 ( 2). حج: 40 الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ....
222 ( 3). احزاب: 67 وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا.
223 ( 4). امالى شيخ طوسى، دارالثقافه، 1414 ه. ق، ص 236
224 ( 1). رجال الكشى، ج 1، ص 285
225 ( 1). شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، مسجد صعصعه.
226 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
227 ( 2). براقى نجفى، تاريخ الكوفه، دارالاضواء، 1407 ه. ق؛ شهيد اول، المزار، مؤسسه الامام مهدى عليه السلام، 1410 ه. ق، صص 263 و 266
228 ( 1). ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، دار احياء التراث العربى و مؤسسه تاريخ العربى، بيروت، ج 2، ص 551
229 ( 2). كافى، ج 7، ص 51 و شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، دارالكتب الاسلاميه، ج 9، ص 148
230 ( 3). احمدبن محمدبن خالد برقى، المحاسن، نشر مجمع جهانى اهل بيت عليهم السلام، ج 2، ص 356
231 ( 4). الوافى بالوفيات، ج 16، ص 309. بنا به نقل ابن حجر عسقلانى، مرزبانى و اديب بزرگ قرن پنجم در موردصعصعه چنين سروده است:
\s\iُ هلا سألت بني الجارود أيّ فتىً\z عند الشفاعة و الباب ابن صوحانا\z كنّا و كانوا كأمّ أرضعت ولداً\z عُقّت و لم تجز بالإحسان إحساناً\z\E\E
232 ( 1). سيد بن طاووس، الملهوف على قتلى الطفوف، دارالاسوه، 1414 ه. ق، ص 230
233 ( 1). اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
234 ( 2). سير أعلام النبلا، ج 3، ص 515؛ تاريخ بغداد، ج 8، ص 439؛ تاريخ اسلام، ج 3، ص 508
235 ( 3). اسد الغابه، ج 2، ص 233؛ الاصابه، ج 3، ص 45
236 ( 4). اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
237 ( 1). رجال طوسى، ص 41
238 ( 2). معجم رجال حديث، ج 7، ص 342
239 ( 3). المعارف، ص 402
240 ( 4). سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 525، العبر، ج 1، ص 27
241 ( 5). شذرات الذهب، ج 1، ص 44
242 ( 6). الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 251
243 ( 1). الاعلام، ج 3، ص 59
244 ( 2). رجال ابن داود، ص 163
245 ( 3). رجال برقعى، ص 5
246 ( 4). تاريخ بغداد، ج 8، ص 439
247 ( 5). اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
248 ( 6). تهذيب تاريخ دمشق، ج 6، ص 14، اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
249 ( 1). طبقات الكبرى، ج 5، ص 105؛ تاريخ الاسلام، ج 3، ص 430
250 ( 2). اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
251 ( 3). همان.
252 ( 1). نهج البلاغه، نامه 1
253 ( 2). بحارالأنوار، ج 38، ص 35
254 ( 3). همان، ص 231، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 12
255 ( 4). بحارالأنوار، ج 38، ص 270
256 ( 1). اعيان الشيعه، ج 7، ص 105؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 109
257 ( 2). عنكبوت: 2
258 ( 3). اعيان الشيعه، ج 7، ص 105؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 484
259 ( 1). المعارف، ص 402؛ اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
260 ( 2). مختصر تاريخ دمشق، ج 9، ص 144
261 ( 1). همان.
262 ( 2). الاصابه، ج 3، ص 45
263 ( 3). مختصر تاريخ دمشق، ج 9، ص 144
264 ( 1). تاريخ اسلام، ج 3، ص 507
265 ( 2). الاختصاص، ص 79؛ رجال كشى، ص 66
266 ( 3). اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
267 ( 1). مروجالذهب، ج 1، ص 658
268 ( 2). رجال كشى، ص 66
269 ( 1). مروجالذهب، ج 1، ص 54؛ قاموس الرجال، ج 4، ص 557
270 ( 2). تهذيب تاريخ دمشق، ج 6، ص 13
271 ( 3). اعيان الشيعه، ج 7، ص 101
272 ( 4). تهذيب تاريخ دمشق، ج 6، ص 12؛ المعارف، ص 402
273 ( 5). تاريخ اسلام، ج 2، ص 458؛ بحارالأنوار، ج 32، ص 183
274 ( 6). بحارالأنوار، ج 32، ص 183
275 ( 1). قاموس الرجال، ج 4، ص 557؛ اسد الغابه، ج 2، ص 233
276 ( 2). وقعة صفين، ص 557؛ المعارف، ص 402؛ العبر، ص 27
277 ( 3). قاموس الرجال، ج 4، ص 557
278 ( 4). مختصر تاريخ دمشق، ج 9، ص 144
279 ( 1). مراقد المعارف، ج 1، ص 318
280 ( 2). بحارالأنوار، ج 100، ص 445
281 ( 1). سفير الحسين، مسلمبن عقيل، ص 5
282 ( 1). همان، ص 36
283 ( 2). سفير الحسين، مسلمبن عقيل، ص 8
284 ( 3). همان، ص 12
285 ( 4). بحار الأنوار، ج 42، ص 93
286 ( 5). همان، ص 32، 573
287 ( 1). فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص 352
288 ( 2). همان، ص 354
289 ( 3). منتهى الآمال، ج 1، ص 568؛ فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص 354؛ ارشاد، ج 2، ص 39
290 ( 1). فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص 354؛ بحارالأنوار، ص 440- 334
291 ( 2). دولت ابرار، مختار ثقفى، ص 37
292 ( 3). همان، ص 355
293 ( 4). بحارالأنوار، ج 44، ص 336
294 ( 1). تاريخ طبرى، ترجمه ابولقاسم پاينده، ص 7، 2938؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 97
295 ( 2). ارشاد مفيد، ج 2، ص 43؛ تاريخ طبرى، ج 7، ص 2917
296 ( 3). لهوف سيد بن طاووس، ص 77؛ طبرى، ج 7، ص 2942
297 ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2945
298 ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2948
299 ( 3). ملهوف، ص 82.
300 ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2953؛ ترجمه ملهوف، عباس عزيزى، ص 84
301 ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2959؛ ترجمه ملهوف، ص 77
302 ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2959؛ تاريخ چهارده معصوم، ص 622
303 ( 3). ترجمه لهوف ابن طاووس، عباس عزيزى، ص 87؛ تاريخ چهارده معصوم، ص 622
304 ( 4). ترجمه تاريخ ابن اثير، ج 5، ص 2206
305 ( 1). دايرة المعارف تشيع، ج 1، ص 111
306 ( 1). ذخيرة الدارين فيما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص 485
307 ( 2). همان، ص 487
308 ( 3). منتهى الآمال، ج 1، ص 589
309 ( 4). دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 112
310 ( 5). مروجالذهب مسعودى، ترجمه ابو القاسم پاينده، ج 2، ص 61
311 ( 1). متن و ترجمه لهوف، ص 71
312 ( 2). ابصار العين فى انصار الحسين، ص 108؛ تاريخ ابن اثير، ج 5، ص 2195
313 ( 3). منتهى الآمال، ج 1، ص 576
314 ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2934
315 ( 2). الارشاد مفيد، ص 391
316 ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2940
317 ( 1). متن و ترجمه لهوف، ص 75؛ تاريخ طبرى، ج 7، ص 2941،( شايد به خاطر تقيه اين حرفها را زده است).
318 ( 2). همان، معجم رجال حديث، ج 20، ص 274
319 ( 3). كامل ابن اثير، ترجمه دكتر روحانى، ج 5، ص 2196
320 ( 1). منتهى الامال، ج 1، ص 597؛ تاريخ طبرى، پاينده، ج 7، ص 2943
321 ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2935؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 578
322 ( 3). الارشاد المفيد، ص 394
323 ( 1). و طبق نقلى ديگر گفت: اى شريح از خدا بترس او مرا مىكشد.( تاريخ طبرى، ج 7، ص 2920)
324 ( 2). منتهى الآمال، ج 1، ص 579؛ قيام جاويد، ص 25
325 ( 1). منتهى الآمال، ج 1، ص 590
326 ( 2). فرهنگ عاشورا، ص 468
327 ( 3). ابصار العين فى انصار الحسين، ص 87
328 ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2961
329 ( 5). تاريخ سيدالشهدا، ص 289
330 ( 6). فرهنگ جامع، سخنان امام حسين، ص 386
331 ( 7). ابصار العين فى انصار الحسين، ص 142
332 ( 1). نهرى بين موصل و اربيل.
333 ( 2). ذخيرة الدارين فى ما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص 491
334 ( 3). دايرة المعارف تشيع، ج 1، ص 112
335 ( 4). پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 388 به نقل از وسيلة الدارين.
336 ( 1). براى آگاهى بيشتر درباره رواياتى كه مختار را مىستايند و پاسخ به رواياتى كه او را نكوهش مىكنند، مىتوان به كتب تخصصى ذيل مشاهده كرد: رجال علامه حلّى، ص 168؛ ذوب النضار، ابن نما؛ تحرير طاوسى، سيدبن طاووس، ج 3 ص 206؛ تنقيح المقال، مامقانى، ج 3، ص 203؛ معجم رجالالحديث، آيتاللَّه خوئى، ج 18؛ الغدير، علّامه امينى، ج 2، ص 343
337 ( 1). در انساب الاشراف تنها از حَكَم ياد مىكند و او را برادر ابوعبيده مىداند.
338 ( 1). معجم رجال الحديث، ج 19، ص 94
339 ( 2). شرح ابن الحديد، ج 2، ص 291؛ بحارالأنوار، ج 41، ص 343؛ سيماى ميثم تمار، ص 28
340 ( 3). علمى كه دارنده آن از بلاها و اخبار آينده خبر مىدهد.
341 ( 1). شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 291
342 ( 2). معجم رجال الحديث، ج 19، ص 32
343 ( 3). همان، ج 19، ص 84
344 ( 1). ترجمه نفس المهموم، ص 55
345 ( 2). منتهى الآمال، ج 1، ص 402.
346 ( 1). رجال كشى، ج 1، ص 297
347 ( 2). يكى از شغلهاى ميثم تمار.
348 ( 3). از اصحاب و ياران با وفاى امام على عليه السلام.
349 ( 4). ترجمه نفس المهوم، ص 55
350 ( 1). بحارالأنوار، ج 45، ص 202
351 ( 2). طبقات مفسّران شيعه، ج 1، ص 348؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 404
352 ( 3). دائرةالمعارف تشيع، ج 4، ص 471
353 ( 1). رجال كشى، ج 1، ص 296؛ ترجمه نفس المهموم، ص 54
354 ( 2). منتهى الامال، ج 1، ص 403؛ رجال كشى، ج 1، ص 296
355 ( 3). الارشاد، شيخ مفيد، ص 170
356 ( 1). بحارالأنوار، ج 42، ص 124؛ الارشاد مفيد، ص 170
357 ( 2). منتهى الآمال، ج 1، ص 403؛ رجال كشى، ج 1، ص 294
358 ( 1). رجال كشى، ج 1، ص 296
359 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
360 ( 2). رجال كشى، ج 1، ص 298؛ ترجمه نفس المهموم، ص 57
361 ( 1). منتهى الآمال، ج 1، ص 404
362 ( 2). بحارالأنوار، ج 45، ص 352؛ الارشاد، ص 171؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 405
363 ( 3). منتهى الآمال، ج 1، ص 405
364 ( 4). در بعضى نقلها آمده است كه عبيداللَّه دستور داد لجام بر دهنش زدند( كشى، ج 1، ص 295. منتهىالآمال، ج 1، ص 404)
365 ( 5). رجال كشى، ج 1، ص 294
366 ( 6). منتهى الآمال، ج 1، ص 405
367 ( 1). سيماى ميثم، ص 165
368 ( 2). بنا به قولى آب بر روى جنازه جارى كردند تا ديده نشود.
369 ( 3). رجال كشى، ج 1، ص 298؛ الاشارد، ص 171
370 ( 4). دائرةالمعارف تشيّع، ج 1، ص 112
371 ( 1). داستانهاى شگفت، آيت اللَّهدستغيب، ص 168
372 ( 1). طايفه« نخع»، از بزرگترين و مشهورترين طوايف يمن بودند كه به كوفه مهاجرت كردند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين طايفه را ستوده و در حق آنها فرمود:« أَللّهُمَّ بارِكْ فِي النَّخَع»( حماسه آفرينان، هادى دستباز، ج 1، ص 105).
373 ( 2). عباد و زاهدان معروف كوفه هشت نفر بودند« اويس قرنى، عمرو بن عتبة، يزيدبن معاوية النخعى، ربيع بنخثيم، همّام بن حارث، معضد الشيبانى، جندب بن عبداللَّه و كميلبن زياد»( تاريخ دمشق، ج 50، ص 250).
374 ( 3). نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص 599
375 ( 4). حماسه آفرينان، ج 1، ص 101
376 ( 1). نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه سيد مرتضى عسكرى، ج 1، ص 173
377 ( 1). سفينة البحار، دارالاسوه، ج 7، ص 538
378 ( 2). بقره: 197
379 ( 3). تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 50، ص 251
380 ( 1). كميل بن زياد النخعى، ص 38
381 ( 2). هِيْت، يكى از شهرهاى مرزى ميان عراق و شام، در كنار فرات است كه امروزه جزو ايالت رَمادى است كه كاروانها از آنجا به حلب مىرفتند. هيت شهرى آباد و داراى حصارى محكم بوده است. تربت عبداللَّهبن مبارك در آنجا قرار دارد.( لغتنامه دهخدا، ج 43، ص 353)
382 ( 3). شهرى است در منطقه بينالنهرين در انتهاى نهر فرات، سر راه بازرگانى عراق و شام.
383 ( 4). سفينة البحار، ج 7، ص 539
384 ( 1). نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص 599
385 ( 2). شيوه امام على عليه السلام در جنگ شيوه تدافعى بود و تا دشمن حمله نمىكرد او پيشدستى نمىكرد. لذا بهكميل توصيه مىكند تو به جنگ آنان نرو.
386 ( 1). سيماى كارگزاران على بن ابى طالب اميرالمؤمنين، على اكبر ذاكرى، ج 1، ص 299
387 ( 2). دخان: 4
388 ( 1). الاقبال بالاعمال الحسنه، سيد رضىالدين ابن طاووس، ج 3، ص 331
389 ( 2). تاريخ دمشق، ج 50، ص 256
390 ( 1). منتهى الآمال، ج 1، ص 394؛ معجم رجال حديث، ج 14، ص 538؛ تاريخ دمشق، ج 50، ص 256
391 ( 2). تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، ابن الحجّاجيوسف المزى، ج 6، ص 176
392 ( 3). نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 635
393 ( 4). نهج البلاغه، حكمت 43
394 ( 1). كميل بن زياد النخعى، على بن الحسين الهاشمى الخطيب، ص 96
395 ( 2). همان، ص 93
396 ( 1). بحارالأنوار، ج 44، ص 201
397 ( 2). منتهىالآمال، ج 1، ص 523
398 ( 3). همان مدرك.
399 ( 1). محمد بسيومى مهران، فى رحاب النبى و آل بيته الطاهرين، ج 8، ص 35.
400 ( 1). همان، ج 8، ص 35
401 ( 2). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 31
402 ( 1). فى رحاب النبى، ج 8، ص 36.
403 ( 2). فرهنگ جامع سخنان امام حسين( ع)، ص 31.
404 ( 3). همان، ص 61
405 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 47
406 ( 2). همان، ص 53
407 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 57
408 ( 2). همان، ص 58
409 ( 1). فى رحاب النبى، ج 8، ص 49
410 ( 1). همان، ص 153
411 ( 2). فى رحاب النبى، ج 8،، ص 170
412 ( 3). بحارالأنوار، ج 44، ص 196
413 ( 1). بحارالأنوار، ج 44، ص 392
414 ( 2). همان، ج 45، ص 21
415 ( 3). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 693
416 ( 1). بحارالأنوار، ج 34، ص 273
417 ( 2). همان، ج 45، ص 50
418 ( 3). همان، ج 44، ص 379
419 ( 4). همان، ج 45، ص 43
420 ( 1). همان، ج 44، ص 328
421 ( 2). بحارالأنوار، ج 45، ص 4
422 ( 3). همان، ج 75، ص 126
423 ( 1). بحارالأنوار، ج 45، ص 4
424 ( 2). همان، ج 44، ص 190
425 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 699
426 ( 2). همان، ص 700
427 ( 3). بحارالأنوار، ج 44، ص 189
428 ( 4). كشف الغمه، ج 2، ص 241
429 ( 1). منتهى الآمال، ج 1، ص 532
430 ( 1). فى رحاب النبى، ج 8، ص 316
431 ( 2). بحارالأنوار، ج 45، ص 7
432 ( 3). همان، ج 44، ص 376
433 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 717
434 ( 2). همان، ص 713
435 ( 1). بحارالأنوار، ج 44، ص 184
436 ( 2). همان، ص 183
437 ( 1). سيره پيشوايان، ص 146
438 ( 1). بحارالأنوار، ج 44، ص 212
439 ( 2). الامامة و السياسه، ج 1، ص 184
440 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 278
441 ( 2). راهنماى تبليغ، ش 4، ص 57
442 ( 3). فى رحاب النبى، ج 8، ص 73
443 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، صص 362 و 373
444 ( 2). همان، ص 487
445 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 473
446 ( 2). سخنان حسين بن على عليه السلام، ص 288
447 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 320
448 ( 2). بحارالأنوار، ج 44، ص 312
449 ( 3). بحارالأنوار، ج 44، ص 329
450 ( 4). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 379
451 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 404
452 ( 2). تحفالعقول، ص 237
453 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 474
454 ( 2). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 468
455 ( 3). همان، ص 467
456 ( 1). تحف العقول، ص 17
457 ( 2). باقر شريف قرشى، حيات الامام الحسين عليه السلام، ص 277
458 ( 1). مفاتيحالجنان، زيارت امام حسين عليه السلام.
459 ( 2). بحارالأنوار، ج 44، ص 284
460 ( 3). همان، ص 34
461 ( 4). همان، ج 25، ص 376
462 ( 1). بحارالأنوار، ج 44، ص 307
463 ( 2). عبس: 39
464 ( 3). همان، ص 293
465 ( 1). سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 7، ص 430؛ معجم رجال الحديث، ج 9، ص 236
466 ( 2). على ربّانى خلخالى، چهره درخشان بنى هاشم، ص 9
467 ( 3). همان، به نقل از اعيان الشيعه.
468 ( 1). ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 14
469 ( 2). چهره درخشان، ص 140، العباس، باقر شريف قرشى، ص 31
470 ( 1). العباس، ص 27
471 ( 2). نك: چهره درخشان قمر بنى هاشم.
472 ( 3). شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ترجمه كمرهاى، ص 154
473 ( 4). العباس، صص 29- 26
474 ( 1). شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص 333؛ العباس، ص 35
475 ( 2). وقعة الصف، ابى مخنف، ص 175؛ العباس، ص 36
476 ( 1). شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج 1، ص 571
477 ( 2). بحارالأنوار، ج 45، ص 66
478 ( 1). وقعة الطفّ، ص 189
479 ( 1). سيد بن طاووس، اللهوف، ص 88؛ ارشاد، شيخ مفيد؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 337؛ مقتل ابى مقرم، ص 126
480 ( 2). سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 7، ص 430
481 ( 3). منتهى الآمال، ج 1، ص 338
482 ( 1). اللهوف، ص 90
483 ( 2). نفس المهوم، ص 228
484 ( 1). چهره درخشان قمر بنى هاشم، ص 207، به نقل از معالى السبطين.
485 ( 2). مقتل مقرم، ص 179؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 384
486 ( 1). ابى مخنف، وقعة الطف، ص 245؛ فرحانى، مقتل ابى الاحرار، ص 232
487 ( 2). نفس المهموم، ص 336؛ مقتل ابى مقرم، ص 179
488 ( 3). بحارالأنوار، ج 45، ص 40؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 384
489 ( 1). المنتخب للطريحى، ص 307
490 ( 2). منتهى الآمال، ج 1، ص 384؛ سليمان قندوزى، ينابيع المودة، ص 409.
491 ( 1). نفس المهموم، ص 335؛ ينابيع الموده، همان.
492 ( 2). همان، ص 337
493 ( 3). بحارالأنوار، ج 45، ص 42
494 ( 1). البته در برخى از منابع تاريخ تولد را سال نهم نيز ذكر كردند، نك: خصائص الزينبيه، سيد نور الدينجزايرى، به تحقيق ناصر باقرى بيدهندى، ص 55
495 ( 2). احمد صادقى اردستانى، زينب قهرمان، دختر على، ص 14
496 ( 3). محمد ابراهيم امينى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 76
497 ( 1). احتجاج طبرسى، ج 1، ص 98
498 ( 2). رياحين الشريعه، ج 3، ص 75
499 ( 3). جهت آگاهى بيشتر نك: خصايص زينبيه، سيد نورالدين جزايرى.
500 ( 4). سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 7، ص 137
501 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
502 ( 1). ذبيحاللَّه محلاتى، رياحين الشريعه، ج 3، ص 60
503 ( 2). نك: اعيان الشيعه، ج 4، ص 118
504 ( 3). جهت آگاهى از شخصيت اسماء بنت عميس نك: اسماء بنت عميس پاسدار ولايت، عبد الرحيم اباذرى.
505 ( 1). زينب قهرمان، دختر على، ص 40 به نقل از استيعاب، ج 2، ص 277
506 ( 2). اعيان الشيعه، ج 7، ص 137
507 ( 3). جعفر سبحانى، موسوعه طبقات الفقهاء، ج 1، ص 361
508 ( 4). جعفر بن قولويه، كامل الزيارات، باب 88، صص 266، 265 و 261
509 ( 1). ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 91
510 ( 2). موسوعة طبقات الفقهاء، ج 1، ص 362
511 ( 3). همان.
512 ( 1). بحارالأنوار، ج 45، ص 115؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 409.
513 ( 1).« ما رَأَيْتُ إِلّا جَميلًا ...»، نك: لهوف، سيدبن طاووس، ص 160 و بحارالأنوار، ص 115
514 ( 2). اعيان الشيعه، ج 7، ص 139 و سيد بن طاووس، لهوف، ص 160
515 ( 3). شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج 1، ص 441
516 ( 4). لهوف، ص 196؛ بحار الأنوار، ص 146
517 ( 1). خصائص زينبيه، ص 120 و رياحين الشريعه، ج 3، ص 62
518 ( 2). جواد محدثى، فرهنگ عاشورا، ص 217
519 ( 1). نادر طهماسبى.( مزيد)
520 ( 2). فرهنگ عاشورا، ص 217
521 ( 1). علّامه مقرم، على اكبر، ص 17
522 ( 1). ملا محمد تقى مجلسى، روضة المتقين، ج 8، ص 626؛ حياة الامام الحسن، ج 1، ص 65
523 ( 2). ابن قولويه، كامل الزيارات، ص 240
524 ( 3). وسيلة الدارين فى انصار الحسين، ص 285
525 ( 4). علامه مقرّم، على اكبر، صص 21- 19
526 ( 5). فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج 2، ص 233
527 ( 1). مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 66؛ محدث نورى، لؤلؤ و مرجان، صص 44 و 45
528 ( 1). مصائب امام حسين عليه السلام( گزيده بيانات حاج شيخ جعفر شوشترى)، به كوشش غلامعلى رجايى، ص 108
529 ( 2). محمدعلى عابدين، على بن الحسين الأكبر، ص 42؛ علامه سيد هبةالدين شهرستانى بغدادى، نهضةالحسين، ص 90
530 ( 3). ديوان كمپانى، ص 123.
531 ( 4). سماوى، ابصارالعين فى انصار الحسين، ص 21
532 ( 1). على محمد دُخّيل، على الاكبر الامام الحسين، صص 12 و 13
533 ( 2). همان مدرك.
534 ( 3). همان مدرك.
535 ( 1). ابصار العين، ص 86؛ علامه جواهرى، مثير الأحزان، ص 33؛ الارشاد، ج 2، ص 82؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 51؛ المختار من مقتل بحارالأنوار، ص 75- 76؛ ابن اعثم كوفى، الفتوح، ص 873
536 ( 2). مقتل خوارزمى، ج 2، ص 31
537 ( 1). مرحوم سماوى، ابصارالعين، ص 86
538 ( 1). ابوالفدا الحافظ ابن كثير دمشقى( متوفاى 774 ه. ق.)، البداية و النهايه، ج 8، ص 187
539 ( 2). شيخ محمد تقى شوشترى، الاوائل، ص 48
540 ( 3). بحارالأنوار، ج 45، ص 64 و منتهى الآمال، ج 1، ص 375
541 ( 4). محدث قمى، ثقة المصدور.
542 ( 1). محدث قمى، نفس المهوم، ص 164 و اللهوف، ص 47
543 ( 2). اين رجز با اندكى تفاوت در ارشاد و مقتل خوارزمى آمده است.
544 ( 1). اقتباس از كتاب قيام امام حسين، عليه بيدادگرى، جلالالدين جعفرى، صص 561- 558
545 ( 2). بحارالأنوار، ج 45، ص 43
546 ( 1). مقتل خوارزمى، ج 2، ص 31؛ مقتل عوالم، ص 95 و مقتل الحسين، علامه مقدّم،، ص 298
547 ( 2). مقاتل الطالبيين، ص 115- 116؛ بحارالأنوار، ج 5، ص 44 و مقتل علامه مقرم، ص 260
548 ( 1). مقاتل الطالبيين، ص 259
549 ( 2). ناسخالتواريخ، جزء 2 از جلد 6، ص 355
550 ( 3). تاريخ طبرى، ج 5، ص 446
551 ( 1). بحارالأنوار. ج 45، ص 44
552 ( 1). اعيان الشيعه، ج 1، ص 306
553 ( 2). سبط بن جوزى، تذكرة الخواص، ص 151 و الخطط، ج 3، ص 284
554 ( 1). بحارالأنوار( كتاب مزار)، ج 98، ص 270
555 ( 2). اين زيارت در اغلب كتب ادعيه و خصوصاً مفاتيح الجنان آمده است.
556 ( 1). برخى تعداد فرزندان آن حضرت را تا ده تن هم نوشتهاند.( نك: اعيانالشيعه، ج 1، ص 579)
557 ( 2). اعلامالورى، طبرسى، ص 255؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 135؛ مجلسى، بحارالأنوار، ج 45، ص 329
558 ( 1). رباب كلابيه، دختر امرىء القيس، مادر حضرت سكينه و عبداللَّه رضيع( على اصغرشهيد) است. پدر وىامرىء القيس در عصر خليفه دوم به اسلام گرويد و پس از آن، دخترش رباب رابه همسرى امام حسين عليه السلام درآورد. رباب دوّمين همسر امام حسين عليه السلام داراى ملكات فاضله و ويژگىهاى نيكو بود كه امام حسين عليه السلام سخت به وى علاقمند بود. او در نهضت كربلا امام را همراهى كرد و از پيامرسانان آن حماسه جاويدان به شمار مى آيد.
پس از شهادت امام حسين عليه السلام، وى با وجود خواستگاران فراوان همسرى برنگزيد. سرانجام در سال 62 ه. ق. يكسال پس از حادثه عاشورا بر اثر اندوه جانكاه كربلاييان جان سپرد.( مستدركات علم الرجال، ج 8، ص 574؛ اعيان الشيعه، ج 6، ص 449؛ نفسالمهموم، ص 527).
559 ( 2). سَكينه اگر اسم باشد به فتح سين خوانده مىشود، ولى اگر وصف و لقب باشد به ضمّ سين و به صورت اسممصغر خوانده مىشود.
560 ( 3). نك: اعيانالشيعه، ج 3، ص 491؛ سبط ابن جوزى، تذكرةالخواص، ص 249؛ عايشه بنت الشاطى، موسوعة آلالنبى، ص 788؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 135
561 ( 4). موسوعة آلالنبى، ص 788
562 ( 1). تذكرةالخواص، سبط ابن جوزى، ص 249؛ وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 2، ص 394؛ اعلامالنساء، ج 2، ص 202 و 223؛ اعيان الشيعه، عاملى، ج 3، ص 492
563 ( 2). اعيان الشيعه، ج 3، ص 492
564 ( 1). موسوعة آلالنبى، ص 796
565 ( 2). اعيان الشيعه، ج 3، ص 492؛ نفسالمهموم، ص 529؛ الأغانى، ج 14، ص 165
566 ( 3). كتاب المسلسلات، محمدبن جعفربن احمدبن على قمى، ص 108؛ سكينه دختر امام حسين، مقرم، صص 274- 272
567 ( 1). سفينة البحار، ج 4، ص 213
568 ( 2). خالدبن عبدالملكبن الحارثبن الحكم المروانى، مشهور به ابن مطير، حاكم شهر مدينه از سوىهشامبن عبدالملك بوده است.( تاريخ طبرى، ج 8، ص 228).
569 ( 3). اعيان الشيعه، ج 3، ص 492؛ موسوعة آلالنبى صلى الله عليه و آله، ص 892
570 ( 1). اسعاف الراغبين، در حاشيه نورالابصار، ص 202؛ س كينه دختر امام حسين عليه السلام، مقرم، ص 170؛ اعيان الشيعه، ج 3، ص 492؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 25؛ نفس المهموم، ص 531
571 ( 1). بحارالأنوار، ج 45، ص 47؛ موسوعة آلالنبى صلى الله عليه و آله، ص 790؛ الفصول المهمة، ص 183؛ تذكرةالخواص، ص 238
572 ( 2). المناقب، ج 4، ص 9 و 110؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 430
573 ( 3). دو تن از فرزندان امام مجتبى عليه السلام به نام عبداللَّه بودهاند:
يكى عبداللَّه اكبركه كنيه وى ابوبكر است، مادرش امّ ولد( و كنيز) بود. او در كربلا حضور داشت و به ميدان رفت و رجز خواند و در صحنه نبرد به شهادت رسيد. قاضى نعمان محمدبن منصور صاحب الدعائم( م 365 ه.) مىنويسد: امام حسين عليه السلام دخترش سكينه را به تزويج وى درآورد( شرح الأخبار، قاضى نعمان بن محمد، ج 3، ص 19 نيز فرسان الهيجاء، محلاتى، ج 1، ص 238).
ديگرى مىنويسد: عبداللَّهبن حسنبن على عليهما السلام( عبداللَّهاصغر) از اصحاب امام حسين عليه السلام و از شهيدان كربلا است. گويند مادرش امّ ولد بود( قاموس الرجال، ج 6، ص 317 به نقل از طبرى، ج 5، ص 468).
برخى ديگر نقل كردهاند مادرش دختر شليل بن عبداللَّه بجلى است كه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.
عبداللَّهبن حسن، نوجوانى در زير سن بلوغ بود كه در روز عاشورا به شهادت رسيد. شيخ مفيد در اين زمينه مىنويسد: در روز عاشورا هنگامىكه امام حسين عليه السلام از هر سوى آماج تير و نيزه دشمن قرار گرفته بود، عبداللَّه بن حسن از خيمه بيرون آمد و به يارى عمويش شتافت و به هنگام دفاع از عمويش حسين عليه السلام مورد اصابت شمشير بحربن كعب قرار گرفت و دستش قطع شد. حسين عليه السلام وى را به آغوش كشيد و او را توصيه به صبر نمود و سپاه كوفه را نفرين كرد.( الارشاد، ج 2، ص 110؛ مستدركات علم الرجال، ج 4، ص 516؛ ابصار العين، ص 38).
برخى گفتهاند كه قاتل وى حرملة بن كاهل اسدى بود( تاريخ زندگانى امام حسين عليه السلام، عماد زاده، ج 2، ص 103) نيز در زيارت ناحيه مقدسه قاتل عبداللَّهبن حسن، حرملة بن كاهل اسدى معرفى شده است. در جمع بين اين روايات، شايد بتوان گفت كه پس از ضربت بحربن كعب، ضربت نهايى را حرمله بر وى وارد ساخته و شهيدش نموده است.
574 ( 1). شرح الاخبار، قاضى نعمانبن محمد، ج 3، ص 19
575 ( 2). الاغانى، ج 14، ص 163؛ سكينه دختر امام حسين عليه السلام، مقرم، صص 231 و 265
576 ( 3). اسدالغابه، ج 7، ص 189
577 ( 4). اعلامالورى، طبرسى، ص 214؛ نيز سفينة البحار، ج 4، ص 214
578 ( 1). على محمد على دخيل، سكينه دختر امام حسين عليه السلام، ص 22؛ نيز بنگريد: اعلام النساء المومنات، ص 434
579 ( 2). اعلام النساء المومنات، ص 434
580 ( 1). سكينه دختر امام حسين، دخيل، ص 15؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 431
581 ( 2). كفعمى، المصباح في الادعية و الصلوات، ص 967؛ قمى، نفس المهموم، صص 378 و 377؛ بنتالشاطى، موسوعة آلالنبى، ص 818.
582 ( 3). معالى السبطين، ج 2، ص 55
583 ( 1). اللهوف على قتلى الطفوف، ص 58
584 ( 1). اللهوف على قتلى الطفوف، ص 58
585 ( 1). بحارالأنوار، ج 45، ص 127؛ مستدركات علم الرجال، ج 4، ص 178
586 ( 2). درباره رحلت زينب عليها السلام نظريههاى ديگرى نيز مطرح است.
587 ( 3). موسوعة آل النبى، بنت الشاطى، ص 823
588 ( 4). شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 358
589 ( 1). جهت آگاهى بيشتر به منابع زير رجوع شود: اعلام النساء المؤمنات، شرح حال حضرت سكينه؛ علّامه مقرم، كتاب زندگانى حضرت سكينه.
590 ( 2). اعيان الشيعه، ج 3، صص 491 و 492 و ج 7، ص 274؛ تذكرة الخواص، ص 251؛ معجم البلدان، ج 6، ص 26؛ ثمار المقاصد فى ذكر المساجد، ص 106؛ لواقحالأنوار، ج 1، ص 23؛ نور الابصار، 160؛ الطبقات، ج 8، ص 475؛ الكامل، ج 5، ص 195، طبرى، ج 5، ص 439؛ نفس المهموم، ص 530؛ منتهىالآمال، ج 1، ص 854
591 ( 1). منتهى الآمال، ج 1، ص 351
592 ( 2). موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 1، ص 126
593 ( 3). تاريخ الاسلام، ذهبى، ج 4، ص 58
594 ( 4). موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 1، ص 126
595 ( 1). امكلثوم، ص 12
596 ( 2). منتهى الآمال، ج 1، ص 351
597 ( 3). على محمد دخيل، امّ كلثوم، مترجم صادق آيينهوند، ص 20
598 ( 4). زينب كبرى، مادرش فاطمه زهرا.
599 ( 1). امّكلثوم صغرى، مادرش امّ ولد بوده است. وى هنگامىكه به سن رشد رسيد، با كثير ابن عباس ازدواجكرد.( موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 1، ص 127
600 ( 2). تاريخ زندگانى امام حسين، عماد زاده، ج 2، ص 225
601 ( 3). تاريخ زندگانى امام حسين، عماد زاده، ج 2، 225
602 ( 4). دكتر احمد بهشتى، زنان نامدار در قرآن، حديث و تاريخ، ص 57
603 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 454
604 ( 2). متن و ترجمه لهوف، ص 115
605 ( 3). متن و ترجمه لهوف، ص 116
606 ( 4). فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 455
607 ( 1). سوگنامه كربلا، لهوف سيد بن طاووس، ص 285، محمد طاهر دزفولى، اعلام النساء، عمر رضا كحّاله، ج 4، ص 260
608 ( 2). عماد زاده، تاريخ زندگانى امام حسين، ج 2، ص 226
609 ( 3). منتهى الآمال، ج 1، ص 757
610 ( 1). طبق بعضى از نقل ها، ام كلثوم فرمود: غلامى از غلامان پيامبر كه او را مهران مىگفتند، به من گفت: از پيامبر( ص) شنيدم كه فرمود:« انا آل محمد لا تحل لنا الصدقة»( محدثات شيعه، ص 301).
611 ( 2). منتهى الآمال، ج 1، ص 752.
612 ( 3). متن و ترجمه لهوف، عباس عزيزى، ص 237.
613 ( 1). فرهنك جامع سخنان امام حسين، ص 586
614 ( 2). بحارالأنوار، ج 45، ص 197 امّكلثوم، ص 26؛ تاريخ زندگانىامامحسين، عمادزاده، ج 2، ص 329
615 ( 1). احمد بهشتى، زنان نامدار، ج 1، ص 62
616 ( 2). ام كلثوم، ص 14، به نقل از الطبقات الكبرى، ج 8، ص 864
617 ( 3). ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 58
618 ( 4). محمدباقر مجتهد بيرجندى، وقايع الشهور و الأيّام، چاپ سنگى، ص 110
619 ( 1). در بعضى منابع مظهّر و در بعضى مطهر آمده است.( پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 132.)
620 ( 2). طايفه بنى اسد، افتخار دارد كه كفن و دفن شهداى كربلا را بر عهده داشته است.
621 ( 3). دائرة المعارف تشيع، ج 6، ص 201. بعضى او را تابعى مىدانند( اعيان الشيعه، ج 4، ص 554.)
622 ( 4). معجم رجال حديث، ج 5، ص 201
623 ( 5). افرادى كه با هم قسم ياد كردند، تا شهادت دست از امام على عليه السلام بر ندارند.
624 ( 6). قصهاى در اين باره در« درس ميثم تمار» آمده است.
625 ( 7). معالى السبطين، ج 1، ص 370
626 ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2923
627 ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 2997؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 554
628 ( 3). اعيان الشيعه، ج 4، ص 554
629 ( 4). عماد زاده، تاريخ زندگانى امام حسين، ج 2، ص 40
630 ( 1). موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 383؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 554
631 ( 1). در بعضى از منابع آمده است كه امام فرمود: وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ ...( موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 383
632 ( 2). فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 436
633 ( 3). اعيان الشيعه، ج 4، ص 555؛ تاريخ طبرى، ج 7، ص 3012
634 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 457
635 ( 1). همان، ص 458، با تلخيص.
636 ( 2). رجالالكشي، ص 78
637 ( 3). ذخيرة الدارين فى ما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص 198
638 ( 4). عمرو بن عبداللَّه ابو ثمامه صيداوى از ياران امام حسين عليه السلام كه در روز عاشورا به شهادت رسيد.
639 ( 1). فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص 498
640 ( 2). نفس المهموم، مكتبة الحيدريه، ص 245
641 ( 3). جواد محدثى، حبيب بن مظاهر، ص 20
642 ( 4). نفس المهموم، ص 266؛ فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 500
643 ( 1). منتهى الآمال، ج 1، ص 670
644 ( 2). عماد زاده، تاريخ زندگانى امام حسين، ج 2، ص 320
645 ( 1). ذخيرة الدارين فيما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص 304
646 ( 2). فرهنگ جامع جامع كلمات امام حسين، ص 395
647 ( 1). منتهى الآمال، ج 1، ص 614، هجرت، موسوعة الامام الحسين عليه السلام، ج 2، ص 414
648 ( 2). متن و ترجمه لهوف، عباس عزيزى، ص 111
649 ( 3). حجاج بن مسروق جعفى، از شيعيان و اصحاب امير المؤمنين عليه السلام در كوفه بود كه به يارى امام حسين عليه السلام شتافت، وى در تمام اوقات نماز مؤذن نماز امام حسين عليه السلام بود. در روز عاشورا پس از نبردى شجاعانه به شهادت رسيد.( پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 140).
650 ( 4). دمع السجوم ترجمه نفس المهموم، علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى، ص 197
651 ( 5). موسوعة الامام الحسين، ج 2، ص 414، با تلخيص.
652 ( 1). تاريخ طبرى، ترجمه پاينده، ج 7، ص 2992
653 ( 2). دمع السجوم، ترجمه نفس المهموم، ص 198
654 ( 3). موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، ص 357
655 ( 4). همان. تاريخ ابن اثير، ترجمه دكتر روحانى، ج 5، ص 2219
656 ( 5). ذخيرة الدارين فيما يتعلق بالحسين عليه السلام و اصحابه، ص 357
657 ( 1). موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، ص 358
658 ( 2). تاريخ ابن كثير، ترجمه دكتر روحانى، ج 5، ص 2219
659 ( 3). صفايى حائرى، تاريخ سيد الشهدا، ص 371؛ تاريخ طبرى، ترجمه پاينده، ج 7، ص 3000
660 ( 4). تاريخ سيد الشهدا، ص 372
661 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
662 ( 5). همان، ص 372، تاريخ طبرى، ج 7، ص 3001
663 ( 1). متن و ترجمه لهوف، عزيزى، ص 142
664 ( 2). دائرة المعارف تشيع، ج 7، ص 205؛ تاريخ ابن اثير، ترجمه روحانى، ج 5، ص 2239
665 ( 3). علامه شعرانى، دمع السجوم، ص 274
666 ( 1). تاريخ كامل ابن اثير، ترجمه دكتر روحانى، ج 5، ص 2239
667 ( 2). متن و ترجمه لهوف، ص 142
668 ( 3). فرهنگ جامع كلمات امام حسين عليه السلام، ص 493
669 ( 4). منظور اولين شهيد، از اين زمان به بعد است؛ زيرا قبل از حرّ افرادى شهيد شده بودند.
670 ( 1). متن و ترجمه لهوف، عزيزى، ص 145
671 ( 2). علّامه شعرانى، دمع السجوم، ص 274
672 ( 3). فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام، ص 494
673 ( 1). دائرة المعارف تشيع، ج 6، ص 205
674 ( 2). همان.
675 ( 3). همان، ج 1، ص 74
676 ( 1). برخى منابع، ابراهيم مجاب را فرزند بلافصل امام موسى كاظم عليه السلام دانستهاند.( مراقدالمعارف، ج 1، ص 42) ولى بيشتر نسب شناسان اين قول را قبول ندارند. ابراهيم بن موسى كاظم عليه السلام همراه ابو السرايا، عليه مأمون قيام و يمن را فتح كرد، ولى پس از مدتى از سربازان مأمون شكست خورد و به مكه رفت. هنگامىكه مأمون امام رضا عليه السلام را به شهادت رساند و از علويان رويگردان شد، قصد كشتن ابراهيمبن موسى را داشت، اما با شفاعت اطرافيان، از كشتن او صرف نظر كرد ولى براى اينكه تحت نظر باشد، او را به بغداد فرا خواند، ابراهيم در بغداد فوت كرد و در كنار قبر پدرش امام موسى كاظم عليه السلام به خاك سپرده شد.( دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 281).
677 ( 2). الارشاد شيخ مفيد، ترجمه ساعدى خراسانى، ص 589
678 ( 1). الذاريات: 17
679 ( 2). معارف و معاريف، سيد مصطفى حسينى، ج 9، ص 181
680 ( 3). بنا به برخى از نقلها، به شهادت رسيد.( شيراز در گذشته و حال، حسن بامداد، ص 143).
681 ( 4). شيراز ديار گذشتگان، محمد كريم خرمايى، ص 114
682 ( 5). ميراث كربلا، آل طعمه، ص 83
683 ( 6). همان
684 ( 1). الأصيلى فى انساب الطالبيين، ص 183؛ ميراث كربلا، ص 84
685 ( 2). ميراث كربلا، ص 84
686 ( 3). آل طعمه، كربلا و حرمهاى مطهر، ص 159
687 ( 1). دانشنامه جهان اسلام، ج 6، ص 823
688 ( 2). محمد ناصر الدين الألْبانى، سلسلة أحاديث الصحيحة، ج 2، ص 465
689 ( 1). دانشنامه امام على، ج 9، ص 196
690 ( 2). الأماليللصدوق، ص 136؛ نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص 140
691 ( 3). خاك بهشت، ص 83
692 ( 4). وسائل الشيعه، ج 5، ص 367
693 ( 1). بحارالأنوار، ج 45، ص 230؛ امالى صدوق، مؤسسه بعثت، ص 315، با تلخيص.
694 ( 1). بحارالأنوار؛ تهذيبالأحكام، ج 6، ص 72؛ الوفا، ج 101، ص 107
695 ( 2). بحارالأنوار، ج 101، ص 114؛ مستدركالوسائل، ج 10، ص 325
696 ( 3). وسائلالشيعه، ج 14، ص 526؛ مسند الامام الشهيد، ص 525
697 ( 4). دائرة المعارف تشيع، ج 4، ص 204
698 ( 5). همان.
699 ( 1). سفينة البحار، ج 1، ص 308
700 ( 2). وسائل الشيعه، ج 5، ص 366
701 ( 3). همان، و وسائلالشيعه، ج 5، ص 365
702 ( 4). مسند الامام الشهيد، ص 528
703 ( 1). خاك بهشت، ص 116، امالى صدوق، مؤسسه آل البيت، ص 319
704 ( 2). شريفى خوانسارى، زندگى دانشمدان، ص 440
705 ( 1). دانشنامه جهان اسلام، ج 6، ص 825
706 ( 2). خاك بهشت، ص 83
707 ( 3). مسند الامام الشهيد، ج 2، ص 541
708 ( 1). خاك بهشت، ص 104
709 ( 2). العروة الوثقى، ج 1، ص 448
710 ( 1). پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، نهاد نمايندگى ولىّ فقيه در سپاه، ص 339
711 ( 2). وقتى خبر شهادت مسلم را به امام حسين عليه السلام دادند، آن حضرت حميده را روى زانوى خود قرار داده، نوازش كردند. حميده عرض كرد: چه شده؟ با من مانند يتيمان رفتار مىكنى؟! به گمانم پدرم شهيد شده است. امام حسين عليه السلام گريسته، فرمود: من، پدرت و دخترانم خواهرانت هستند( موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام ص 350) در اين لحظه صداى گريه حميده بلند شد .... عصر عاشورا، هنگام هجوم لشكريان عمر سعد به خيمهها، اين دختر زير دست و پاى مهاجمان جان سپرد( پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 154، با تلخيص).
712 ( 3). پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 339
713 ( 1). مناقب خوارزمى، چاپ مفيد، ج 2، ص 49
714 ( 2). بحارالأنوار، الوفاء، بيروت، ج 45، 106
715 ( 3). پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 64 به نقل از فرسان الهيجا، ج 1، ص 17
716 ( 4). همان، ص 64
717 ( 5). دائرة المعارف الحسينيه، تاريخ المراقد، ج 1، ص 172
718 ( 1). امالى صدوق، مجلس 19، حديث 2
719 ( 2). دائرة المعارف الحسينيه، تاريخ المراقد، ج 1، ص 173
720 ( 3). بعضى منابع داستان اسارت آن دو توسّط ابن زياد را، اينگونه مىنويسند:
پس از شهادت حضرت مسلم بن عقيل، فرزندانش به توصيه خود وى در خانه شريح قاضى به سر مىبردند، ابن زياد كه با خبر شد طفلان در كوفه هستند، تهديد كرد كه هركس آنها را نگهدارى كند و تحويل ندهد، خونش هدر است. شريح بچهها را خواست و گفت: ابن زياد قصد دستگيرى شما را دارد، من تصميم گرفتم شما را به مدينه بفرستم. پسرش اسد را خطاب كرد و گفت: اين دو را به كاروانى كه عازم مدينه است برسان، هنگامىكه اسد فرزندان مسلم را آورد، كاروان رفته بود. او شبهى از دور ديد و گفت: اين سياهى كاروان مدينه است، شتاب كنيد و خودتان را به آن برسانيد و خودش برگشت. آن دو راه را گم كرده و توسّط سربازان ابن زياد دستگير شدند و ...( طبق اين نقل، اين دو طفل در كربلا حضور نداشتند.)( روضةالشهدا، ص 331).
721 ( 1). امالى صدوق، مجلس 19، حديث 2، با تلخيص.
722 ( 2). پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص 360، به نقل از ناسخ التواريخ، ج 2، ص 112، با تلخيص.
723 ( 3). دائرة المعارف الحسينيه، تاريخ المراقد، ص 172
724 ( 1). امالى شيخ صدوق، مجلس 19، حديث 2؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 100؛ منتهى الآمال، چاپ هجرت، ج 1، ص 593
725 ( 2). منتهى الآمال، چاپ هجرت، ج 1، ص 598
726 ( 3). دائرة المعارف الحسينيه؛ تاريخ المراقد، ج 1، ص 174
727 ( 4). همان، به نقل از السّفر المطيّب، ص 81
728 ( 1). دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 103
729 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 429
730 ( 2). همان، ص 479
731 ( 1). فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 170
732 ( 2). موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 502
733 ( 1). الكافي، ج 6، ص 388؛ كامل الزيارات، ص 47
734 ( 2). كافى، ج 6، ص 388
735 ( 3). وسائل الشيعه، ج 14، ص 406
736 ( 4). كافى، ج 6، ص 388
737 ( 1). وسائل الشيعه، ج 14، ص 485
738 ( 2). الكافي، ج 6، ص 384؛ بحارالأنوار، ج 62، ص 286
739 ( 3). مستدرك الوسائل، ج 10، ص 228
740 ( 1). بحارالأنوار، ج 48، ص 2؛ اثبات الوصيه، ص 185، عيون المعجزات، ص 95
741 ( 2). همان، ص 2
742 ( 1). وسائلالشيعه، ج 21، ص 401؛ محاسن برقى، ج 2، ص 418
743 ( 2). بحارالأنوار، ج 48، ص 18
744 ( 3). عيون اخبارالرضا عليه السلام، ج 2، ص 127
745 ( 1). قرب الاسناد، ص 193
746 ( 1). وسائل الشيعه، ج 3، ص 436
747 ( 2). بحارالأنوار، ج 48، ص 21
748 ( 3). الكافي، ج 1، ص 310؛ ارشاد مفيد، ص 309
749 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 183
750 ( 2). اعلام الهدى، ص 296
751 ( 3). منتهى الآمال، ج 2، ص 184
752 ( 1). مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 320
753 ( 2). كافى، ج 5، ص 109؛ بحارالأنوار، ج 48، ص 172
754 ( 1). كتاب المكاسب، ص 55
755 ( 1). تذكرة الخواص، ص 314
756 ( 2). بحارالأنوار، ج 4، ص 122
757 ( 3). ارشاد مفيد، ص 27
758 ( 1). بحارالأنوار، ج 48، ص 206
759 ( 2). همان، ص 213
760 ( 3). الفصول المهمه، ص 221
761 ( 1). ارشاد مفيد، ص 281
762 ( 2). ارشاد، ص 281
763 ( 3). بحارالأنوار، ج 48، ص 211
764 ( 1). مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 327
765 ( 1). ارشاد مفيد، ص 282
766 ( 2). اثبات الوصيه، ص 194
767 ( 3). مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 327
768 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 221
769 ( 1). شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 264؛ ثقةالاسلام كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 412
770 ( 2). اصول كافى، ج 2، ص 413
771 ( 3). بحارالأنوار، ج 50، ص 16
772 ( 4). آل عمران: 18
773 ( 1). الارشاد، ج 2، ص 266؛ فتّال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 203
774 ( 2). استاد عطاردى، مسند الامام الجواد، صص 30- 29
775 ( 3). الكافى، ج 1، ص 314
776 ( 1). شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، صص 277- 269؛ بحارالأنوار، ج 50، صص 77- 75
777 ( 1). تاريخ بغداد، ج 3، صص 54 و 55
778 ( 2). مستدركالوسائل، ج 8، ص 329؛ تحفالعقول، ص 337
779 ( 3). مستدركالوسائل، ج 17، ص 308
780 ( 4). بحارالأنوار، ج 74، ص 384؛ وسائلالشيعه، ج 12، ص 161
781 ( 1). دركتاب بحارالأنوار، ج 99، ص 292 اينگونه آمدهاست:« أبي محمّد عثمان بن سعيد العمروي الأسدي».
782 ( 2). شيخ طوسى، كتاب الغيبه، ص 354؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 364
783 ( 3).« وقد قال قوم من الشيعة« انّ ابامحمد الحسن بن على عليهم السلام قال: لايجمع على امرىء بين عثمان و ابوعمرو، و امَر بكسر كنية فقيل العمرى»( نك: كتاب الغيبه، ص 354).
784 ( 1). سيد حسن شيرازى، كلمة الامام المهدى، ص 106
785 ( 2). كتاب الغيبه، ص 354؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 344
786 ( 3). رجالالطوسى، ص 420
787 ( 1). بحارالأنوار، ج 51، ص 344؛ شيخ عباس قمى، سفينةالبحار، ج 2، ص 158
788 ( 1). سيد كاظم قزوينى، الامام المهدى من المهد إلى الظهور، ص 174
789 ( 2). همان، ص 200
790 ( 3). آيت اللهى، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ص 142
791 ( 4). براى اطلاع از ماهيت ابن حاتم و دلايل طرد او از سوى امام، نك: به كتاب الغيبه، ص 352
792 ( 5). اختيار معرفةالرجال، ص 526
793 ( 6). محمد بن جرير طبرى، دلائل الامامه، ص 233؛ اصول كافى، ج 1، ص 503؛ شيخ عباس قمى، منتهىالآمال، ج 2، ص 701؛ سيره پيشوايان، ص 616
794 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 704؛ محمدجواد طبسى، حياة الامام العسكرى عليه السلام، ص 324
795 ( 2). علىبن حسينبن على مسعودى، اثباتالوصيّه، ص 262
796 ( 3). حياة الامام العسكرى، ص 324
797 ( 1). كتابالغيبه، ص 354؛ الامام المهدى من المهد الى الظهور، ص 200
798 ( 2). الغيبةللطوسي، ص 354
799 ( 3). بحارالأنوار، ج 51، ص 344
800 ( 1). نك: اختيار معرفة الرجال، ص 575؛ جامع الرواة، ج 1، ص 80؛ رجال علّامه حلى، ص 10
801 ( 2). رجالالكشي، ص 578؛ اختيار معرفة الرجال، ص 580
802 ( 1). كتاب الغيبه، صص 357 و 356؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 345
803 ( 2). ابن شهر آشوب، المناقب، ج 4، ص 409
804 ( 1). آل عمران: 18
805 ( 2). لطفاللَّه صافى، منتخب الأثر، ص 342
806 ( 3). رطل عراقى/ 130 درهم و هر درهم/ 6 دانق و هر دانق به اندازه 8 جو متوسط است( مجمع البحرين، ماده رطل).
807 ( 4). كمالالدين، ج 2، ص 430؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 5؛ اثباتالهداة، ج 3، ص 483؛ منتخبالأثر، ص 341
808 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
809 ( 1). كتاب الغيبه، ص 357؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 346
810 ( 2). نك: كتاب الغيبه، ص 353؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 344؛ مامقانى، تنقيح المقال، ج 2، ص 245
امام حسن عسكرى عليه السلام اولين سفير حضرت مهدى عليه السلام را اينگونه معرفى مىكنند: پس هر آنچه عثمانبن سعيد از جانب او به شما خبر مىدهد بپذيريد؛ چرا كه او نماينده امام شماست و نيابت به وى سپرده مىشود( نك: منتخبالأثر، ص 355) همچنين حضرت مهدى عليه السلام پس از شهادت پدر ارجمند خويش، به كاروانيان قمى چنين فرمود:« بعد از اين، چيزى به سامرا نفرستيد و مالى را نياوريد. شخصى را در بغداد معين مىكنم، اموال را به او بدهيد. توقيعات از او صادر مىگردد.» پس از آن، عثمانبن سعيد به عنوان سفير امام، فعاليت خويش را در ادامه مسؤوليت گذشتهاش، آغاز كرد.
811 ( 1). گروهى از دانشمندان شيعه، سال تولد آن حضرت را( 255 ه.) آغاز غيبت صغرى مىدانند كه در نتيجه، دوران آن غيبت 74 سال مىشود. به ظاهر چون حضرت مهدى( عج) از بدو تولّد از ديد مردم غايب بوده سبب طرح اين ادعا مىباشد.( نك: اعلامالورى، ص 444).
812 ( 2). كتاب الغيبه، ص 396؛ تاريخ الغيبة الصغرى، ص 341
813 ( 3). سيره پيشوايان، ص 673
814 ( 1). كتاب الغيبه، ص 243؛ سيد هاشم بحرانى، حليةالأبرار، ج 2، ص 687؛ تاريخ الغيبة الصغرى، ص 466؛ سيره پيشوايان، صص 483 و 484
815 ( 2). تاريخ الغيبة الصغرى، ص 470؛ سيره پيشوايان، ص 685؛ البته وكلا موظف به ارائه رسيد بودند.
816 ( 1). الامام المهدى من المهد الى الظهور، صص 112 و 113
817 ( 2). كتاب الغيبه، ص 310؛ اختيار معرفة الرجال، ص 531؛ كافى، ج 1، صص 518 و 519؛ رجال نجاشى، ص 264؛ ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 3، ص 550؛ كمالالدين، ص 496؛ الارشاد، ج 2، ص 364
818 ( 1). تاريخ الغيبة الصغرى، ص 332
819 ( 2). كمالالدين، ج 2، ص 148؛ تاريخ الغيبة الصغرى، صص 323- 306
820 ( 3). دلائل الامامه، ص 272
821 ( 4). بحارالانوار، ج 51، ص 316
822 ( 5). تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ص 150
823 ( 1). بحارالأنوار، ج 51، ص 335
824 ( 1). اثبات الهداة، ج 7، ص 302
825 ( 2). سفينة البحار، ج 2، ص 159؛ تاريخ الغيبة الصغرى، ص 404
826 ( 1). محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 51، ص 344
827 ( 2). جواد محدثى، فرهنگ عاشورا، ص 77، به نقل از دائرة المعارف تشيع، جمعى از نويسندگان، ج 3، ص 340
828 ( 3). آقا بزرگ تهرانى، الذريعه، ج 2، ص 106
829 ( 1). محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 330؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 348
830 ( 2). بحارالأنوار، ج 1، ص 345؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 47
831 ( 1). اعيان الشيعه، همان.
832 ( 2). شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 159
833 ( 1). بحارالأنوار، ج 51، ص 349؛ شيخ طوسى، كتاب الغيبه، ص 361؛ شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج 2، ص 505
834 ( 1). شيخ صدوق، ج 2، كمالالدين و تمام النعمه، ص 502
835 ( 1). همان، ص 504
836 ( 1). براى آگاهى بيشتر، نك: محمد حسن امانى، دومين سفير آفتاب، از مجموعه راويان نور، ش 11
837 ( 2). دومين سفير آفتاب، ص 100، به نقل از محمد الخضرى بك، تاريخ الامم الاسلاميه، ص 286
838 ( 1). كتاب الغيبه، ص 180
839 ( 2). منتهى الآمال، ج 2، ص 506
840 ( 3). الذريعه، ج 2، ص 106
841 ( 4). منتهى الآمال، ج 2، ص 506؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 350
842 ( 5). همان.
843 ( 6). وى از جمله شخصيتهاى حديثى دوران غيبت صغرى است كه از نايب دوم نقل روايت مىكند؛ چنانكه ابن ابى جيد هم جزو شاگردان وى به شمار مىآيد. شيخ طوسى در كتاب الغيبه وى را در باب( فصل فى ذكر طرف من اخبار السفراء ...) ذكر كرده است، نك: معجم رجال حديث، خوئى، ج 11، ص 275
844 ( 1). بحارالأنوار، ج 51، ص 351؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 47
845 ( 2). همان مدرك.
846 ( 1). كتاب الغيبه، ص 372
847 ( 2). بحارالأنوار، ج 51، ص 355؛ رجالالعلامة الحلّي، ص 273
848 ( 3). الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج 3، ص 1120؛ كمال الدين و تمام النعمه، ج 2، ص 503
849 ( 4). بحارالأنوار، همان.
850 ( 1). كتاب الغيبه، ص 366.
851 ( 2). سير أعلام النبلاء، ذهبى، ج 15، ص 223؛ خاندان عباس اقبال آشتيانى، نوبختى، ص 216 و نك: بحار الانوار، ج 85، ص 211.
852 ( 3). سفينة البحار، ج 1، ص 328.
853 ( 4). محمد حرزالدين، مراقد المعارف، ج 1، ص 278.
854 ( 1). سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 2، ص 93 و عباس اقبال آشتيانى، خاندان نوبختى، ص 7
855 ( 2). همان مدرك.
856 ( 3). ابن نديم، الفهرست، ص 251
857 ( 1). براى آشنايى بيشتر نك: خاندان نوبختى؛ سيد حسن صدر، تأسيس الشيعه؛ اعيان الشيعه، ج 2 و 3
858 ( 2). شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج 2، ص 505
859 ( 1). تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، جاسم حسين، ترجمه محمد تقى آية الّلهى، تهران، امير كبير، 1367 ش. صص 196، 193 و 170
860 ( 2). طوسى، كتاب الغيبه، ص 370 و بحارالأنوار، ص 51، ص 354
861 ( 1). كتاب الغيبه، ص 367
862 ( 2). بحارالأنوار، ج 51، ص 355
863 ( 1). قطب رواندى، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1120 و كمال الدين، ج 2، ص 503؛ محمد على عالمى، شاگردان مكتب ائمه، ج 2، ص 39
864 ( 2). كتاب الغيبه، ص 366 و آقا بزرگ تهرانى، طبقات اعلام الشيعه، ج 1، ص 113
865 ( 3). بحارالأنوار، ج 85، ص 211
866 ( 4). نك: محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلا، ج 15، ص 223 و خاندان نوبختى، ص 216
867 ( 1). طوسى، كتاب الغيبه، ص 372
868 ( 1). رجال نجاشى، ص 261
869 ( 2). كمالالدين و تمام النعمه، ج 2، ص 518 و الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1123 و حرّ عاملى، اثبات الهداة، ج 3، ص 681
870 ( 1). بحارالأنوار، ج 51، ص 336؛ كمال الدين، ج 2، ص 503
871 ( 2). اثبات الهداة، ج 3، ص 690؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 336
872 ( 1). نك: عصر الخليفه المقتدر باللَّه، حمدان عبد المجيد كبيسى، فصل 3 و معجم الانساب و الاسرات، زامباور، ص 7 و دستور الوزراء، خوند مير، صص 81- 76
873 ( 1). قدس زندگى منصور حلاج، لوئى ماسين يون، ترجمه روان فرهادى، ص 54
874 ( 1). خاندان نوبختى، صص 193، 200 و 219
875 ( 2). كتاب الغيبه، ص 315
876 ( 3). بحارالأنوار، ج 51، ص 323، 355 و 376
877 ( 4). كتاب الغيبه، ص 310
878 ( 1). نك: شيخ عباس قمى، تتمّة المنتهى، ص 294 و كتاب الغيبه، ص 406 و خاندان نوبختى، ص 224
879 ( 2). كتاب الاوراق، صولى، ص 104؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 358
880 ( 3). محمد مهدى موسوى، احسن الوديعه، ج 2، ص 232
881 ( 1). تتمّة المنتهى، ص 303
882 ( 1). سيد حسن موسوى، شيعيان بغداد، ص 118؛ سيد محمد صدر، تاريخ الغيبةالصغرى، ج 1، ص 412
883 ( 2). سيد حسن شيرازى، كلمة الامامالمهدى، ص 100
884 ( 3). شيخ عباس قمى، تتمة المنتهى، ص 353؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 508
885 ( 1). بحارالأنوار، ج 51، ص 360
886 ( 2). كتاب الغيبه، ص 395؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 48
887 ( 3). كتاب الغيبه، ص 395؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 361؛ تتمة المنتهى، ص 353
888 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 509؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 48؛ سفينة البحار، ج 2، ص 249؛ كتابالغيبه، ص 393
889 ( 2). تتمة المنتهى، ص 353؛ سفينة البحار، ج 2، ص 249
890 ( 1). ابى نصر هبة اللَّه بن محمد كاتب، معروف به« ابن بُرينه» مادرش ام كلثوم از شخصيتهاى حديثى و دخترنايب دوم به شمار مىآيد. ابى نصر حديث بسيار شنيد و اهل بحث و گفتگو بود؛ چنانكه در مجلسى با ابى الحسن بن شيبه علوى كه قائل به امامت زيد بن على بود و ائمه را سيزده نفر مىپنداشت، وارد مباحثه شد و اثبات كرد كه امامت، در دوازده امام مختصر است. او در باره اين موضوع مهم كتابى هم تأليف كرد.( مجمع الرجال، قهپايى، ج 6، ص 212)
891 ( 2). كتاب الغيبه، ص 396؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 362
892 ( 3). مراقد المعارف، ج 1، ص 375
893 ( 1). شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 18، ابواب صفات قاضى، باب 11، ص 101؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 509
894 ( 1). سيد بن طاووس، مصباح الزائر، ص 264؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 292؛ شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 118
895 ( 1). حسن الامين، دائرة المعارف الاسلاميه الشيعيه، ج 5، ص 120
896 ( 1). دائرة المعارف تشيع، ج 3، ص 157؛ بحارالأنوار، ج 14، ص 212
897 ( 2). بحارالأنوار، ج 52، ص 218
898 ( 3). معارف و معاريف، ج 3، ص 120
899 ( 1). سفينة البحار، دار الاسوه، ج 1، ص 258
900 ( 2). مفاتيح الجنان، ص 448
901 ( 3). بحارالأنوار، ج 41، ص 173
902 ( 4). معارف و معاريف، ج 3، ص 119
903 ( 1). دكتر فهمى سعد، العامه فى بغداد، ص 332
904 ( 2). موسوعة العتبات المقدسة، قسم الكاظمين، ج 1، ص 25
905 ( 3). دانشنامه جهان اسلام، ج 2، ص 599
906 ( 1). آل بويه، نخستين سلسله قدرتمند شيعه، ص 445
907 ( 2). دانشنامه جهان اسلام، ج 2، ص 599
908 ( 1). منتخب التواريخ، ص 704
909 ( 2). تحليلى از زندگانى امام هادى، باقر شريف قرشى، ترجمه محمدرضا عطائى، نشر كنگره جهانى حضرت رضا، 1371، انتشارات آستان قدس رضوى، ص 21 به نقل از عيون المعجزات؛ دلائل الامامه، ص 213
910 ( 3). برخى معتقدند امام در سال 214 پا به دنيا نهاد. كه قول اول قوىتر است.
911 ( 4). شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه و شرح سيد هاشم رسولى محلاتى، انتشارات علميه اسلاميه، ص 285؛ منتخب التواريخ، ص 704
912 ( 1). باقر شريف قرشى، تحليلى از زندگانى امام هادى، صص 22 و 23
913 ( 2). كنيه نهادن در عرب براى كودكان، نوعى احترام محسوب مىشده و باعث رشد شخصيت كودك بودهاست. ائمه اطهار عليهم السلام نيز از همان كودكى براى فرزندان خود كنيه برمىگزيدند.
914 ( 3). الارشاد، ص 258؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 24
915 ( 4). تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 25
916 ( 1). تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 26
917 ( 2). تحليلى از زندگانى امام هادى، صص 29 و 30
918 ( 1). على بن حسين بن على مسعودى، اثبات الوصيه، منشورات مكتبة بصيرتى، قم، ص 222؛ محمدرضا سيبويه، لمحات من حياة الامام الهادى، انتشارات آستان قدس رضوى، چاپ اول، 1413 ق. ص 14؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 32
919 ( 2). الارشاد، ص 287
920 ( 3). منتخب التواريخ، ص 704
921 ( 4). مسعودى، اثبات الوصيه، ص 222
922 ( 1). اعيان الشيعه، ج 2، ص 37
923 ( 2). تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 58
924 ( 3). تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 180
925 ( 1). على رفيعى، دهمين خورشيد امامت، امام هادى، نشر انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم، چاپ اول 1370، ص 112
926 ( 2). اعيان الشيعه، ج 2، ص 37؛ لمحات من الحياة الامام الهادى، ص 9
927 ( 1). دهمين خورشيد امامت امام هادى، صص 54 و 53
928 ( 2). تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، دارالكتب الاسلاميه، بيروت، ج 6، ص 129؛ دهمين خورشيد امامت امام هادى، ص 62. وى شاعر بوده و شعرى نيز درباره فرزندان حضرت زهرا عليها السلام سرود اما در زمان دولت بنى عباس انكار كرد. آن شعر چنين است:\s\iُ و مهما ألام على حبّهم\z فانّي أحبّ بني فاطمة\z بني بنت من جاء بالمحكمات\z و بالدين و السنة القائمة\z فلست أبالي بحبّي لهم\z سواهم من النعم السائمة\z\E\E
( تاريخ بغداد، ج 6، ص 130)
929 ( 1). دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 63
930 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 209؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 64
931 ( 1). بحارالأنوار، ج 50، ص 161؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 66
932 ( 2). اعيان الشيعه، ج 2، ص 37؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 68
933 ( 3). بحارالأنوار، ج 50، ص 129
934 ( 1). دهمين خورشيد امامت امام هادى، ص 79
935 ( 2). گروهى از اصحاب حديث بودند كه به ظاهرِ احاديث استناد مىكردند. آنان از نظر اعتقادى قائل به جبر وتشبيه و تجسيم بودند و براى خداوند حركت، انتقال، حد و جهت و ... قائل بودند.
936 ( 1). لباس ضخيم ويژهاى كه از ابريشم يا پشم مىبافتند و در هنگام جنگ مىپوشيدند؛ بهگونهاى كه شمشيربه آن اثر نمىكرد.( لغت نامه دهخدا).
937 ( 2). اثبات الوصيه، صص 226 و 227؛ بحارالأنوار، ج 50، صص 142 و 144
938 ( 1). الارشاد، ص 299؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 86
939 ( 2). دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 31
940 ( 1). منتخب التورايخ، ص 706؛ مرتضى مدرسى چهاردهى، زندگانى دهمين پيشواى شيعه، امام هادى، انتشارات غدير، تهران، ص 208
941 ( 2). دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 61
942 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
943 ( 1). بحارالأنوار، ج 50، ص 128؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 95
944 ( 2). اعلام الورى، طبرسى، مؤسسه آل البيت، چاپ اول، 1417 ق، ج 2، ص 123؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 483
945 ( 1). بحارالأنوار، ج 50، صص 211 و 212؛ دهمين خورشيد امامت امام هادى، صص 89 و 90.
946 ( 1). بحارالأنوار، ج 50، صص 211 و 212؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 38
947 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 156؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 104
948 ( 1). ابى القاسم جعفربن محمد قولويه، كامل الزيارات، چاپ نجف اشرف، سال 1356 ق. باب 90، ص 273؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 114
949 ( 2). وى از ابوالحسن ثالث و امام حسن عسكرى روايت نقل كرده است. او از اصحاب امام جواد نيز شمرده شدهاست. در توقيعى كه امام حسن عسكرى براى ابراهيم بن عبدة نوشته، آمده است: اى اسحاق! نامه ما را بر بلالى بخوان. چون او ثقه و امانتدار است و آنچه را كه بر او واجب است، مىشناسد.( معجم رجال الحديث، ج 11، صص 281 و 282).
950 ( 1). كامل الزيارات، باب 90، ص 274؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 115
951 ( 2). كمال الدين، ج 2، صص 379 و 380
952 ( 1). دهمين خورشيد امامت، امام هادى، صص 146 و 147
953 ( 2). تحليلى از زندگانى امام هادى، صص 487 و 488
954 ( 3). اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 486
955 ( 4). چهل و يكسال و شش ماه و هيجده روز بود. و مدت امامتشان نيز سى و سه سال و هفت ماه و سه روز بودهاست.( منتخب التواريخ، ص 705)
956 ( 5). برخى روز سوم رجب سال 254 را روز شهادت امام مىدانند( بحارالأنوار، ج 50، صص 117- 114؛ دهمين خورشيد امامت، امام هادى، ص 147).
957 ( 6). اعيان الشيعه، ج 2، ص 39
958 ( 7). اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 487
959 ( 1). اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ دهمين خورشيد امامت امام هادى، ص 148
960 ( 2). اعيان الشيعه، ج 2، ص 39؛ تحليلى از زندگانى امام هادى، ص 488
961 ( 3). آرامگاههاى خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و بزرگان صحابه و تابعين، سيد عبدالرزاق كمونه حسينى، مترجم عبدالعلى صاحبى، چاپ دوم 1375، انتشارات آستان قدس رضوى، ص 137
962 ( 1). همان، ص 139
963 ( 2). اعيان الشيعه، ج 2، ص 39
964 ( 3). ابن شعبه حرانى، تحف العقول، دارالكتب الاسلاميه، تهران 1376 ق. ص 489
965 ( 1). بعضى از مورخان روز ولادت آن حضرت را دهم ربيع الثانى، بعضى روز چهاردهم همان ماه و بعضى، روزهاى ديگر گفتهاند، ولى مشهور همان روز هشتم ربيع الثانى است.( بحارالأنوار، ج 50، ص 235).
966 ( 2). بعضى محل ولادت آن حضرت را شهر صريا معرفى كردهاند( نك: بحارالأنوار، ج 50، ص 235)
967 ( 3). الارشاد، ج 2، ص 313؛ بحارالأنوار، ج 5، ص 235؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 701 و ...
968 ( 4). شهر سامرا از شهرهاى مذهبى- زيارتى عراق و مركز استان صلاحالدين است كه در 111 كيلومترى شمالبغداد، 103 كيلومترى كاظمين، 213 كيلومترى شهر كربلا و 276 كيلومترى شهر نجف قرار گرفته است.
969 ( 5). الارشاد، ج 3، ص 297؛ بحارالأنوار، ج 50، ص 113
970 ( 1). كشفالغمه، ج 3، ص 197؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 701 و ...
971 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 236؛ شيخ عباس قمى، چهارده معصوم، ص 473
972 ( 1). بحارالأنوار، ج 50، ص 113 و ج 36، ص 312؛ حياة الامام العسكرى، ص 24
973 ( 2). اعيانالشيعه، ج 2، ص 41
974 ( 1). مؤمنون: 115
975 ( 2). بستانى، دائرةالمعارف، ج 7، ص 45
976 ( 1). بحارالأنوار، ج 50، ص 239
977 ( 2). همان، ص 243
978 ( 3). همان، ص 245
979 ( 1). بحارالأنوار، ج 50، ص 325؛ الارشاد، ج 2، ص 322
980 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 304؛ محمدبن حسن حر عاملى، اثبات الهداة، ج 3، ص 430
981 ( 1). سفينةالبحار، ج 1، ص 260
982 ( 2). على بن حسين مسعودى، اثباتالوصيه، ص 245
983 ( 3). كشفالغمه، ج 3، ص 210؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 703
984 ( 1). زندگى امام حسن عسكرى، ص 33
985 ( 2). الامام الحسن العسكرى، ص 40؛ مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 423
986 ( 1). كشفالغمه، ج 3، ص 208؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 402؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 717
987 ( 2). مجموعه زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، ص 1224
988 ( 3). بحارالأنوار، ج 50، ص 261
989 ( 1). اثباتالهداة، ج 3، ص 402؛ كشف الغمه، ج 3، ص 208
990 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 253
991 ( 1). مجموعه زندگانى چهارده معصوم، ص 1223
992 ( 2). منتهى الآمال، ج 2، ص 703
993 ( 1). الارشاد، ج 2، ص 348
994 ( 2). كشفالغمه، ج 3، ص 308
995 ( 1). كشفالغمه، ج 3، ص 225
996 ( 2). همان، ص 216
997 ( 1). اعيانالشيعه، ج 2، ص 40
998 ( 2). زندگانى امام حسن عسكرى، ص 138
999 ( 1). مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 423
1000 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 332
1001 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 706
1002 ( 1). دايرةالمعارف تشيع، ج 4، ص 489
1003 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 720
1004 ( 2). كشف الغمه، ج 3، ص 302
1005 ( 3). كشف الغمه، ج 2، ص 421
1006 ( 1). المتوكل باللَّه از سال 232 ه. ق. تا سال 247، المتنصر باللَّه از 247 تا 248، المستعين باللَّه از 248 تا 252، المعتز باللَّه از 252 تا 255، المهتدى باللَّه از 255 تا 255 و المعتمد باللَّه از 256 تا 279، خلافت كردند.
1007 ( 1). مروج الذهب، ج 4، ص 91
1008 ( 2). زندگانى امام حسن عسكرى، ص 213
1009 ( 1). پيشواى يازدهم، مؤسسه در راه حق، ص 9
1010 ( 2). زندگانى حضرت امام حسن عسكرى، ص 209
1011 ( 3). سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 2، ص 514
1012 ( 1). كشفالغمه، ج 3، ص 222
1013 ( 2). مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، ص 621
1014 ( 3). منتهى الآمال، ج 2
1015 ( 1). الارشاد، ج 2، ص 334
1016 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 313؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 704
1017 ( 1). سيره پيشوايان، ص 634
1018 ( 2). مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 427
1019 ( 1). حياة الامام العسكرى عليه السلام، ص 249
1020 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 329
1021 ( 1). همان، ص 312
1022 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 269
1023 ( 3). همان، ص 290
1024 ( 1). روضات الجنات، ج 4، ص 273
1025 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 732؛ سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 2، ص 501، هاشم معروف حسنى؛ الارشاد، ج 2، ص 336؛ بحارالأنوار، ج 50، ص 332
1026 ( 1). نوبه، نام سرزمين وسيعى در جنوب مصر؛ رسول گرامى اسلام اهالى آن ديار را ستوده و درباره آنهامىفرمايد:« من لم يكن له أخ فليتخذ اخاً من النوبة»؛« هر كس برادرى ندارد شخصى از اهالى نوبه را به برادرى بگيرد.»
1027 ( 1). بحارالأنوار، ج 46، ص 19
1028 ( 2). محمد محمدى اشتهاردى، زنان مردآفرين، ص 185
1029 ( 1). احمد صادقى اردستانى، زندگانى امام جواد، ص 240؛ بحارالأنوار، چاپ الوفاء، ج 50، ص 26
1030 ( 1). دلائل الامامه، ص 266
1031 ( 2). بحارالأنوار، ج 51، ص 2
1032 ( 3). على شيرازى، زنان نمونه، ص 108
1033 ( 1). سفينة البحار، چاپ آستان قدس رضوى، ج 2، ص 625
1034 ( 2). منتهى الآمال، ج 2، ص 625؛ على دارابى، سفرنامه كربلا، ص 94
1035 ( 3). طبق برخى از نقلها، مليكا نام اصلى نرگس و دختر يوشعا است و طبق برخى ديگر از نقلها، نرگس كنيزحكيمه دختر امام جواد بود كه حكيمه آن را به امام حسن عسكرى بخشيد.( با خورشيد سامرا، محمد جواد طبسى، ترجمه عباس جلالى، ص 71).
1036 ( 4). محمدباقر پورامينى، نرگس، همدم خورشيد، ص 19
1037 ( 5). روضة الواعظين، ج 2، ص 266
1038 ( 6). منتهىالآمال، هجرت، ج 2، ص 747
1039 ( 1). بحارالأنوار. ج 51، ص 6؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 748
1040 ( 1). ميرزا حسين نورى، نجم الثاقب، ص 26
1041 ( 1). على دوانى، مهدى موعود، ترجمه جلد سيزدهم بحارالأنوار، ص 188
1042 ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 751؛ كمال الدين، ج 2، ص 428؛ دلايلالامامه، ص 266
1043 ( 2). سفينة البحار، ج 4، ص 488
1044 ( 3). منتهى الآمال، ج 2، ص 732؛ سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 507
1045 ( 1). محمد صحتى سردرودى، ديار ابرار، سيماى سامرا، ص 88؛ به نقل از مجله ميراث جاويدان، شماره 5، ص 84
1046 ( 1). امام مهدى از ولادت تا ظهور، ص 265
1047 ( 2). علامه سيد مرتضى عسكرى، گفتمان مهدويت، مهدويت از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص 25
1048 ( 3). ديار ابرار، سيماى سامرا، ص 90
1049 ( 1). ديار ابرار، سيماى سامرا، ص 90
1050 ( 1). علامه سيد مرتضى عسكرى، گفتمان مهدويت، مهدويت از ديدگاه اسلامى، ص 25؛ بحار الأنوار، ج 52، ص 52
1051 ( 2). سيد محمدكاظم قزوينى، امام مهدى از ولادت تا ظهور، ص 265؛ به نقل از بحارالأنوار، ج 52، ص 52
1052 ( 1). سيد هادى خسروشاهى، مصلح جهانى، ص 18
1053 ( 2). مصلح جهانى، ص 18؛ سيد صدرالدين صدر، المهدى، دارالزهراء، بيروت، ص 164
1054 ( 1). علامه سيد مرتضى عسكرى، گفتمان مهدويت، مهدويت از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص 25
1055 ( 2). لطفاللَّه صافى گلپايگانى، مصلح جهانى، ص 19 به نقل از نويد امن و امان، ص 205
1056 ( 3). ابراهيم امينى، همان، به نقل از دادگستر جهان، ص 204
1057 ( 1). عادل علوى، قبسات، زندگانى حضرت آيتاللَّه مرعشى نجفى.
1058 ( 1). ميرزا حسين طبرسى نورى، نجمالثاقب، ص 617
1059 ( 1). الاصيلى فى انساب الطالبيين، ص 158
1060 ( 2). مسند امام هادى، ص 78
1061 ( 3). دائرة المعارف تشيّع، ج 3، ص 410
1062 ( 4). موسوعة كلمات الامام الهادى، پژوهشكده باقر العلوم، ص 126
1063 ( 1). الكافى، ج 1، ص 325
1064 ( 2). بحارالأنوار، ج 50، ص 245؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 688
1065 ( 3). اكنون شهر بلد در 80 كيلومترى بغداد قرار دارد.
1066 ( 4). المجدى، ص 130
1067 ( 1). غروى اردوبادى، ابو جعفر محمد بن على الهادى، ص 40.
1068 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.
1069 ( 2). همان، ص 42
1070 ( 1). در برخى نقلها سلمان را از اهالى رامهرمز دانستهاند.( موسوعة الامام علىبنابىطالب، ج 12، ص 143).
1071 ( 2). سيد مصطفى حسينى، معارف و معاريف، ج 6، ص 312
1072 ( 1). ابن سعد، طبقات، ج 4، ص 56؛ احمد صادقى، سلمان فارسى، ص 75
1073 ( 1). اعيان الشيعه، ج 7، ص 280
1074 ( 2). ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 59
1075 ( 3). روحاللَّه حسينيان، فرشته زمينى، ص 171
1076 ( 1). جواد محدثى، سلمان فارسى، ص 20؛ ترجمه وشرح احتجاجطبرسى، نظامالدين احمدغفارى، ج 1، ص 298
1077 ( 2). جواد محدثى، سلمان فارسى، ص 43
1078 ( 3). اعيان الشيعه، ج 7، ص 284
1079 ( 1). بحارالأنوار، ج 43، ص 713؛ موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 12، ص 146
1080 ( 2). سفينة البحار، ج 4، 243
1081 ( 1). بحارالأنوار، ج 22، ص 346؛ سفينة البحار، ج 1، ص 243
1082 ( 1). بشارة المصطفى، ص 267؛ سفينة البحار، دارالاسوه، ج 4، ص 241
1083 ( 1). موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 12، ص 147
1084 ( 2). معارف و معاريف، ج 6، ص 315؛ ربيع الابرار و زمخشرى، نصوصالاخبار، ج 4، ص 377
1085 ( 3). طبقات، ج 4، ص 67
1086 ( 1). معارف و معاريف، با تلخيص، ج 6، ص 313
1087 ( 2). ينابيع المودّه، ج 1، ص 192
1088 ( 3). همان، ج 2، ص 316
1089 ( 4). ينابيع الموده، ج 2، ص 316
1090 ( 1). اعيان الشيعه، ج 7، ص 285
1091 ( 2). عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج 4، ص 121
اقوال ديگر عبارتند از: سال 34، 35، 36 و 37 ه. ق.( اعيان الشيعه، ج 7، ص 279)
1092 ( 1). جواد محدثى، سلمان فارسى، ص 37
1093 ( 2). تهذيب التهذيب، ج 4، ص 121
1094 ( 3). موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 12، ص 147
1095 ( 4). جواد محدثى، سلمان فارسى، ص 58 در شرحنهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 19، ص 176 شعر بالا اينگونه آمده است: قدمت على الكريم بغير زادمن الأعمال ذا ذنب عظيم و سوء الظن أن تعتد زاداً إذا كان القدوم على الكريم
1096 ( 1). سفينة البحار، دارالاسوه، ج 4، ص 244
1097 ( 2). دائرة العارف تشيع، ج 1، ص 95
1098 ( 1). يكى از اجداد حذيفه به نام« جروه» در قبيلهاش مرتكب قتلى شد و به مدينه گريخت. آنجا با قبيله« بنىعبد الاشهل» كه يمنى بودند، پيمان برادرى بست، از آن به بعد، اين خاندان به يمانى معروف شدند.( شخصيتهاى اسلامى شيعه، ج 2، ص 237)
1099 ( 2). موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج 12، ص 95
1100 ( 3). منتهى الآمال، ج 1، ص 203
1101 ( 4). صحيح بخارى، بيروت، ج 2، ص 545؛ ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 492
1102 ( 5). رى شهرى، موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج 12، ص 95
1103 ( 6). منتهى الآمال، ج 1، ص 203
1104 ( 7). سفينة البحار، بنياد پژوهشهاى اسلامى، ج 1، ص 567
1105 ( 1). تحفة الاحباب فى نوادر الاصحاب، ص 103؛ سير اعلام النبلا، ج 4، ص 31
1106 ( 2). سير أعلام النبلا، مؤسسه الرساله، ج 4، ص 31
1107 ( 3). بحارالأنوار، ج 20، ص 206
1108 ( 1). بحارالأنوار، ج 20، ص 206
1109 ( 2). شخصيتهاى اسلامى شيعه، ج 2، ص 238
1110 ( 3). موسوعة الامام على بن ابى طالب عليه السلام، ج 12، ص 96
1111 ( 4). تاريخ الاسلام، ذهبى، بيروت، ج 3، ص 241
1112 ( 1). همان، ج 3، ص 357.
1113 ( 2). همان، ج 3، ص 225.
1114 ( 3). سفينة البحار، ج 1، ص 570.
1115 ( 4). شخصيتهاى اسلامى شيعه، ج 2، ص 248.
1116 ( 1). تحفة الاحباب فى نوادر الاصحاب، ص 86
1117 ( 2). موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج 12، ص 98
1118 ( 3). لقب عايشه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله.
1119 ( 1). سفينة البحار، ج 1، ص 568؛ شخصيتهاى اسلامى شيعه، ج 2، ص 258.
1120 ( 2). الكافى، ج 2، ص 183؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 270.
1121 ( 3). رجال الكشي، ج 6؛ غروى حائرى، جامع الرواة، ج 1، ص 182.
1122 ( 4). آرامگاه هاى خاندان پيامبر، كمونه، ص 362.
1123 ( 1). الاحتجاج، ج 1، ص 259
1124 ( 2). الاحتجاج، دار الاسوه، ج 1، ص 616
1125 ( 3). سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 362
1126 ( 4). سير اعلام النبلا، ج 2، ص 363
1127 ( 1). سفينة البحار، ج 1، ص 568
1128 ( 2). بحارالأنوار، ج 28، ص 89؛ الارشاد القلوب، ج 2، ص 533
1129 ( 3). موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج 12، ص 99
1130 ( 1). سير اعلام النبلا، ج 2، ص 362.
1131 ( 2). قندوزى حنفى، ينابيع الموده، ج 1، ص 412.
1132 ( 3). همان، ج 1، ص 220.
1133 ( 4). سير أعلام النبلا، ج 2، ص 369.
1134 ( 5). همان، ج 2، 367.
1135 جمعى از نويسندگان، ره توشه عتبات عاليات، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 6، پاييز 1388.