ghaemiyeh.com
سرشناسه : حیدری، سیدکمال، ۱۳۳۸ -
عنوان قراردادی : صیانهالقرآن منالتحریف .فارسی
عنوان و نام پديدآور : قرآن و مصونیت از تحریف ترجمه صیانهالقرآن منالتحریف/ سیدکمال حیدری؛ ترجمه گروهی از مترجمان [نشر مشعر].
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۱۴۴ ص.
شابک : 978-964-540-448-0
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۴۱] - ۱۴۳.
موضوع : قرآن -- تحریف
موضوع : قرآن -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : نشر مشعر
رده بندی کنگره : BP۸۹/۲/ح۹ص۹۰۴۱ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۳۱۵۷۴۶۵
الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
همواره هدايت و لطف الهى از آغاز آفرينش شامل حال بشر بوده است؛ بهگونهاى كه خداوند افزون بر بهرهمندكردن انسان از عقل، كه رسولى درونى است، انسان را از نعمت پيامبران نيز بهرهمند ساخت. ازاينرو مىفرمايد: ( إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ) ؛ «هر امتى در گذشته، انذاركنندهاى داشته است» . (فاطر:٢۴)
و اين بدان جهت بود كه بشر را بر خدا حجت نباشد. ازاينرو مىفرمايد: ( لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) ؛ «تا بعد از [آمدن] اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند» . (نساء: ١۶۵)
اين هدايت و لطف الهى نسبت به بشريت با خاتم پيامبران (ص) به كمال رسيد و خداوند دين و آيينش را جهانى و جاودانه ساخت و معجزه پيامبرش را قرآن قرار داد و خود، مصونيت آن را از هرگونه تغيير، تحريف و دستبرد تضمين كرد و فرمود: ( إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ) ؛ «ما قرآن را نازل كرديم و ما بهطور قطع آن را حفظ مىكنيم» . (حجر:٩)
ازاينرو، به عقيده مسلمانان، قرآن تنها كتاب آسمانى است كه از گزند تحريف مصون مانده است. دانشمندان اسلامى، بهويژه پيروان مكتب اهلبيت ( عليهم السلام) ، همواره با دلايل محكم و متقن به دفاع از اين عقيده پرداختهاند. اما با وجود همه تلاشهاى علمى، برخى كژانديشان بر آن بودهاند تا پيروان اهلبيت ( عليهم السلام) را به عقيده تحريف قرآن متهم كنند؛ تهمتى كه همواره شيعه از آن بيزارى جسته است.
استاد معظم حضرت آيتالله «سيد كمال حيدرى» در اين نوشتار كوشيده است تا از اين عقيده راستين دفاع كند و پيروان اهلبيت ( عليهم السلام) را از چنين تهمتى مبرا سازد. ما ضمن تقدير و تشكر از ايشان و مترجمان اثر: آقايان جعفر آريانى، ابراهيم ندافزاده و عباس جلالى، از خداوند مىطلبيم بر عمر و عزت ايشان در توفيق خدمت به مكتب اهلبيت ( عليهم السلام) بيفزايد.
إنه ولى التوفيق
پژوهشكده حج و زيارت
گروه كلام و معارف
تاريخ فكرى مسلمانان همواره شاهد دو رويكرد متضاد علمى و اعتقادى بر سر مسائل مهم قرآنى و غيرقرآنى بوده است. در اين بين گاهى انگيزههاى اعتقادى، با رنگ سياسى يا مذهبى چيره شده و توانسته است روح علمى را در اين مسائل به ركود بكشاند يا از صفحه تحولات فكرى، پنهان كند يا دستِكم آن را به حاشيه براند.
كشمكشى كه بر سر مخلوق بودن قرآن و حادث يا قديم بودن آن شدت يافت روشنترين گواه بر قدرت لابىها و محافل سياسى است و نشان مىدهد تا چه ميزان ريشه اختلاف علمى به آنها برمىگردد. اين گروهها با اختلافافكنى علمى در پى تثبيت و تحكيم مبانى اعتقادى خود و به دست گرفتن امور اجتماعى و فرهنگى جامعه هستند. اما شبهات تنها به موارد مذكور محدود نيست، بلكه نمونههاى بسيارى از اين دست وجود دارد. شايد مهمترين آنها، موضوع تحريف باشد كه از برجستهترين مسائلى است كه در طول تاريخ مسلمانان، وارد عرصه كشمكش اعتقادى، از دو جنبه سياسى و مذهبى شده است. پرداختن به
اين مسئله بيشتر با انگيزههاى سياسى و رويارويى مذهبى همراه است تا بررسى منصفانه و پژوهش علمى و منطقى.
هرچند آنچه بيان شد بدان معنا نيست كه اين مسئله از پايه علمى تهى است. بلكه آنقدر انگيزههاى سياسى و مذهبى، بر انگيزههاى علمى آن غلبه دارد كه اگر آن انگيزهها وجود نداشت، اصلاً اين مسئله موضوعيت علمى پيدا نمىكرد و چنانچه به كمكشهاى آن خاتمه دهند، مىتوان با اندكى تلاش علمى پرونده آن را بست.(1)
به همين دليل يكى از بزرگان معاصر مىگويد: «شبهه تحريف، از اين پس، از جمله شبهاتى است كه سزاوار نيست در آن سخن به درازا كشد؛ زيرا شبههاى مقابل امرى بديهى و روشن است» .(2)
مرحوم آيتالله «خويى» مىگويد: «وقتى كه لفظ تحريف گفته مىشود، بهطور مشترك، معانى متعددى از آن اراده مىگردد. برخى از آنها به اتفاق مسلمانان در قرآن وارد شده، و برخى نيز به اتفاق آنان، در قرآن وارد نشده است و درباره برخى ديگر ميان مسلمانان اختلاف است، كه به تفصيل بيان خواهد شد:
معناى نخست: انتقال چيزى از جاى خود و تغيير آن به جاى ديگر؛ از جمله اين موارد، سخن خداى متعال است كه مىفرمايد: «برخى از يهوديان كلام [خدا] را از جاى خود تحريف مىكنند» .(1)
در وقوع چنين تحريفى در كتاب خدا ميان مسلمانان اختلافى نيست؛ زيرا هركس قرآن را به غير حقيقتش تفسير، و آن را بر غير معناى خود حمل نمايد، در حقيقت، آن را تحريف كرده است. اگر بسيارى از بدعتگذاران و مكاتب فاسد را ببينيد، درمى يابيد كه آنها با تفسير آيات
1) نساء: ۴۶ .
قرآن براساس ديدگاهها و هوا و هوسهاى خويش، قرآن را تحريف كردهاند.
در روايات، از چنين تحريفكنندهاى نكوهش شده است؛ چنانكه در كافى از امام باقر (ع) روايت شده كه در نامهاش به «سعد الخير» نوشت:
از جمله امورى كه در راستاى دورافكندن قرآن انجام دادند آن بود كه حروفش را نگاه داشتند و حدود آن را به تحريف كشاندند. آن را روايت نمودند، اما حق آن را رعايت نكردند. نابخردان از حفظ روايت آن مسرور و دانشوران از عدم رعايت حق آن، اندوهگين گشتند.(1)
معناى دوم : كاسته يا افزوده شدن در حروف يا حركات، با حفظ اصل قرآن و فراموشنكردن آن، هرچند در ظاهر از ديگر قرآنها متمايز نباشد.
بهطور قطع چنين تحريفى در قرآن روى داده است. پيشتر(2)متواترنبودن قرائتها را براى شما ثابت كرديم؛ بدين معنا كه قرآنِ نازلشده با يكى از اين قرائتها سازگار است و قرائتهاى ديگر قرآن يا فزونى دارد يا كاهش.
معناى سوم: كاهش يا فزونى در يك يا دو كلمه، با حفظ خود قرآنِ نازلشده.
بهيقين در صدر اسلام و دوران صحابه چنين تحريفى واقع شده و مسلمانان اجماع دارند كه عثمان، بخشى از قرآنها را سوزاند و به فرماندارانش دستور داد غير از قرآنى كه خود گردآورده، همه را
بسوزانند. اين خود دلالت دارد كه قرآنهاى ديگر با آنچه وى گردآورى كرده بود، تفاوت داشت. وگرنه دليلى براى سوزاندن آنها وجود نداشت. گروهى از دانشمندان، از جمله «عبدالله بن ابوداود سجستانى» ، كه كتاب خود را «مصاحف» ناميده، موارد اختلاف ميان قرآنها را ثبت كرده است.
ازاينرو ترديدى نيست كه از سوى عثمان يا نويسندگان قرآنهاى به آتش كشيده چنين تحريفى شده است. اما به خواست خدا بهزودى بيان خواهيم كرد كه آنچه عثمان گردآورى كرد، همان قرآنى بود كه ميان مسلمانان معروف است و آن را از پيامبر (ص) دستبهدست به ما رساندهاند. پس تحريف به فزونى و كاهش تنها در قرآنهايى بود كه پس از دوره عثمان از بين برده شد. ولى در قرآن موجود، فزونى و كاهشى وجود ندارد.
خلاصه سخن: كسى كه به متواتر نبودن اين قرآنها قائل است، كه سخن حق هم همين است، بداند كه هرچند در قرآن صدر اسلام تحريف به فزونى و كاهش واقع شد، اما در زمان عثمان از بين رفت و تنها قرآنهايى كه تواتر آن از پيامبر (ص) ثابت شده بود، باقى ماند.
اما كسى كه به متواتربودن همه قرآنها قائل است، بايد به وقوع تحريف در قرآنِ نازلشده ملتزم شود و لازمه چنين اعتقادى، از دستدادن برخى از آيات قرآن است.
معناى چهارم: تحريف به فزونى و كاهش در آيه و سوره با حفظ اصل قرآنِ نازلشده و اتفاق نظر بر تلاوتشدن آن آيه يا سوره توسط پيامبر (ص) .
تحريف بدين معنا نيز بهيقين در قرآن صورت گرفته است؛ مانند
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كه از مواردى است كه مسلمانان پذيرفتهاند كه پيامبر اكرم (ص) آن را پيش از هر سورهاى غير از «توبه» تلاوت مىكرد و بين دانشمندان اهلسنت اختلاف شده كه آيا بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ جزو قرآن است يا خير؟ گروهى از آنها بر اين باورند كه جزو قرآن نيست. حتى مالكىها آوردن آن را در نماز واجب پيش از سوره فاتحه مكروه مىدانند. مگر اينكه نمازگزار آن را به نيت پرهيز از اختلاف قرائت كند. گروه ديگرى هم مىگويند كه بسم الله جزو قرآن است.
ولى شيعه اتفاق نظر دارد كه بسم الله جزئى از هر سوره، غير از توبه است و گروهى از دانشمندان اهلسنت نيز همين گفته را پذيرفتهاند. بر اين اساس در قرآن نازلشده از آسمان، بهيقين تحريف به فزونى و كاهش صورت گرفته است.
معناى پنجم : تحريف به فزونى، بدين معنا كه بعضى از قرآنى كه در دست ماست جزء كلام نازلشده نيست.
تحريف بدين معنا به اجماع مسلمانان باطل، بلكه از مواردى است كه بطلان آن واضح و معلوم است.
معناى ششم : تحريف به كاهش، بدينمعنا كه قرآن موجود در دست ما شامل همه قرآنى كه از آسمان نازل شده، نيست. بلكه قسمتى از آن از بين رفته است.
اين معنا از تحريف همان چيزى است كه در آن اختلاف است؛ چنانكه گروهى آن را اثبات و گروهى آن را نفى كردهاند» .(1)
1) البيان في تفسير القرآن، سيدابوالقاسم خويي، ص١٩٧.
محققان مكتب اهلبيت ( عليهم السلام) در رد احتمال تحريف، به معناى ششم، يك رأىاند كه در اينجا مهمترين سخنان آنان بيان مىشود:
«محمد بن على بن بابوَيْه» ملقب به «صدوق» (متوفاى ٣٨١ه. ق) مىگويد:
ما معتقديم قرآنى كه خداى متعال بر پيامبرش حضرت محمد (ص) نازل كرده، همان قرآنى است كه ميان دو جلد وجود دارد و در دست مردم است و بيش از آن نيست. . . و كسانى كه به ما نسبت مىدهند كه قرآن بيش از قرآن موجود است، دروغ مىگويند. (1)
«على بن حسين موسوى» معروف به «عَلَمالهدى» (متوفاى ۴٣۶ه. ق) در نخستين پاسخنامه خود درباره مسائل طرابلسيات مىگويد:
آگاهى بر صحيحبودن نقل قرآن، مانند آگاهى بر شهرها و رخدادهاى بزرگ و كتابهاى مشهور و اشعار شعراى عرب است؛ زيرا براى نقل و نگهدارى قرآن، توجه فوقالعاده و انگيزههايى فراتر از آنچه ما بيان كرديم وجود داشت؛ چون قرآن معجزه نبوت و خاستگاه علوم شرعى و احكام دينى است و دانشمندان مسلمان در حفظ و حمايت از آن، نهايت تلاش را
1) الاعتقادات، ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن بابويه صدوق ، ص٨۴.
كردهاند؛ بهگونهاى كه همه اختلافات مربوط به اِعراب، قرائت، حروف و آيات آن را شناختهاند. بر ايناساس، با وجود اين همه توجه و عنايت صادقانه و ثبت و ضبط شديد، چگونه ممكن است قرآن دستخوش تغيير شود و يا كاهش يابد.(1)
«ابوجعفر محمد بن حسن طوسى» ملقب به «شيخالطائفه» (متوفاي۴۶٠ه. ق) در مقدمه تفسير خود مىگويد:
شايسته نيست درباره تحقق تحريف به زيادى يا نقصان در قرآن سخنى گفته شود؛ زيرا درباره بطلان تحريف به زيادى ميان مسلمانان اجماع است و از مذهب مسلمانان و مذهب صحيح اماميه به دست مىآيد كه تحريف به نقصان نيز در قرآن تحقق نيافته است.(2)
«ابوعلى فضل بن حسن طبرسى» (متوفاى ۵۴٨ه. ق) نيز در مقدمه تفسير خود مىگويد:
شايسته نيست درباره تحقق تحريف به زيادى يا نقصان در قرآن سخنى گفته شود؛ زيرا درباره تحريف به زيادى، مسلمانان بر بطلان آن اجماع دارند. اما درباره تحريف به نقصان، برخى از اصحاب ما و جمعى از حشويه اهل سنت (كسانى كه ظاهر
روايات را ملاك قرار مىدهند) رواياتى ذكر كردهاند كه در قرآن، نقصان راه يافته است.(1)
«شيخ جعفر كاشفالغطاء» (متوفاى ١٢٢٨ه. ق) در اين زمينه مىگويد:
. . . در قرآن هيچگونه افزايشى، نه در سوره و نه در آيه بسمله و غير آن، و نه در كلمه و حرف، وجود ندارد و همه آنچه ميان دو جلد است، به ضرورت مذهب، بلكه ضرورت دين و اجماع مسلمانان و خبردادن پيامبر (ص) و پيشوايان پاك ( عليهم السلام) ، كلام خداى متعال است. هرچند بعضى افراد غير مهم، خلاف آن را مىگويند.
. . . و ترديدى نيست كه قرآن، در پرتو عنايت خداوند، از هرگونه نقصان محفوظ مانده است؛ چنانكه صريح قرآن و اجماع علماى هر عصر و زمان بر اين امر گواهى مىدهد و مخالفت افرادى اندك، در خور توجه نيست و رواياتى كه درباره تحريف به نقصان وارد شده، بديهى بودن امر، عمل به ظاهرشان را رد مىكند، بهويژه آن رواياتى كه درباره نقصان يكسوم يا بيشتر قرآن وارد شده است؛ زيرا اگر چنين چيزى اتفاق افتاده بود، بهخاطر وجود انگيزههاى زيادى كه بر نقل آن وجود داشت، بايد آن حذف شدهها به طور متواتر نقل مىشد
1) مجمع البيان في تفسير القرآن، طبرسي، ج١، ص٣٠.
و دشمنان اسلام نيز از آن به عنوان يكى از حربههاى بزرگ ضد اسلام و مسلمانان به كار مىگرفتند.(1)
محدث و عارفِ محقق، «محمدبنمرتضى» ، مشهور به «فيض كاشانى» (متوفاى ١٠٩٠ه. ق) در مقدمه ششم تفسيرش پس از نقل روايات مربوط به توهم وقوع تحريف در قرآن مىگويد:
بر همه اين موارد، اشكالى وارد است و آن اينكه با اين فرض، اعتمادى نسبت به مطلبى از قرآن براى ما باقى نخواهد ماند؛ زيرا بر ايناساس، احتمال دارد هر آيهاى از آن، دستخوش تحريف و تغيير گشته و برخلاف مقصودى باشد كه خداوند آن را فرو فرستاده است. بنابراين هيچگونه حجتى در قرآن براى ما باقى نخواهد ماند. ازاينرو فايده آن و فايده دستور به پيروى از آن و سفارش به تمسك به آن و ديگر فوايد، از بين خواهد رفت.
همچنين خداى متعال مىفرمايد: «كسانى كه به اين ذكر (قرآن) هنگامى كه به سراغشان آمد، كافر شدند. و اين كتابى است كه قطعاً شكستناپذير است و هيچگونه باطلى نه از پيش رو، و نه از پشتسر، به سراغ آن نمىآيد» . (2)و مىفرمايد: «ما قرآن را نازل كرديم و بهيقين نگاهدار آن هستيم» .(3)[با اين وصف] چگونه تحريف و تغيير در آن راه مىيابد؟
1) كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغرّاء، كاشفالغطاء، ص ٢٩٨.
2) إِنّ الّذينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ * لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميدٍ فصلت: ۴١ و ۴٢ .
3) إِنّا نَحْنُ نَزّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ حجر: ٩ .
همچنين از پيامبر (ص) و امامان عليهم السلام، حديثِ عرضهكردن خبر بر كتاب خدا در موارد متعددى وارد شده تا ميزان صحيحبودن روايت به سبب موافقت با قرآن، و فاسدبودنش به سبب مخالفت با قرآن مشخّص گردد. بنابراين اگر قرآنى كه در دست ماست تحريف شده باشد، فايده عرضهكردن چيست؟ با اينكه خودِ روايت مربوط به تحريف، مخالف كتاب خداست و آن را تكذيب مىكند. بدينسان، واجب است اين روايت رد، و به بىاعتبار بودنش حكم گردد و يا تأويل شود.(1)
همچنين بسيارى از بزرگان گذشته و معاصر مكتب اهلبيت عليهم السلام با رويكردهاى مختلف، مسئله تحريف قرآن را رد كردهاند كه به نام برخى از آنان اشاره مىكنيم:
٧. سيد رضى (متوفاى ۴٠۶ه. ق)
٨. شيخ مفيد (متوفاى ۴١٣ه. ق)
٩. ابوالفتوح رازى (متوفاى ۵۵۶ه. ق)
١٠. قطبالدين راوندى (متوفاى ۵٧٣ه. ق)
١١. ابنشهرآشوب مازندرانى (متوفاى ۵٨٨ه. ق)
١٢. ابنادريس حلى (متوفاى ۵٩٨ه. ق)
١٣. سيدبنطاووس (متوفاى ۶۶۴ه. ق)
١۴. ابومنصور حسن بن يوسف بن مطهر حلّى (متوفاى ٧٢۶ه. ق)
١۵. مقداد سيورى (متوفاى ٨٢۶ه. ق)
١۶. شيخ عبدالعالى كركى عاملى ملقب به محقق ثانى (متوفاى ٩۴٠ه. ق)
1) تفسير صافي، فيض كاشاني، ج١، ص۴۶.
١٧. محقق مولى احمد اردبيلى (متوفاى ٩٩٣ه. ق)
١٨. شهيد سيد قاضى نورالله شوشترى (متوفاى ١٠١٩ه. ق)
١٩. شيخالاسلام محمد بن حسين حارثى مشهور به بهاءالدين عاملى (متوفاى ١٠٣٠ه. ق)
٢٠. فاضل تونى ملاّعبدالله بشروى خراسانى (متوفاى ١٠٧١ه. ق)
٢١. شيخ محمد بن حسن حرّ عامِلى (متوفاى ١١٠۴ه. ق)
٢٢. سيد محسن اعرجى كاظمى (متوفاى ١٢٢٧ه. ق)
٢٣. سيد محمدجواد حسينى عامِلى (متوفاى ١٢٢٨ه. ق)
٢۴. سيد محمد طباطبايى (متوفاى ١٢۴٢ه. ق)
٢۵. سيد حسن كوهكمرى (متوفاى ١٢٩٩ه. ق)
٢۶. شيخ محمدحسن آشتيانى (متوفاى ١٣١٩ه. ق)
٢٧. علامه شيخ محمدجواد بلاغى (متوفاى ١٣۵٢ه. ق)
٢٨. سيد محسن امين عامِلى (متوفاى ١٣٧١ه. ق)
٢٩. علامه شيخ محمدحسين كاشفالغطاء (متوفاى ١٣٧٣ه. ق)
٣٠. سيد شرفالدين عامِلى (متوفاى ١٣٧٧ه. ق)
٣١. علامه شيخ عبدالحسين احمد امينى (متوفاى ١٣٩٠ه. ق)
٣٢. علامه سيد محمدحسين طباطبايى (متوفاى ١۴٠٢ه. ق)(1)
بهترين سخن پايانى در اين گواهىها، گفته دو تن از شخصيتهاى بزرگ معاصر است:
مرحوم آيتالله خويى مىگويد: «خلاصه سخن اين است كه آنچه
1) صيانة القرآن من التحريف، محمدهادي معرفت، صص ۵٩ - ٩٢؛ سلامة القرآن من التحريف و تفنية الافترائات علي الشيعة الاماميه، فتحالله محمدي نجّارزادگان ، صص ١٣۵ - ١۵۴.
ميان دانشمندان و محققان شيعه مشهور است، بلكه همه آن را پذيرفتهاند، همان اعتقاد به عدم تحريف است» .(1)
مرحوم «امام خمينى رحمه الله» مىگويد:
كسى كه بر عنايت و توجه مسلمانان نسبت به گردآورى كتاب (قرآن) و حفظ و ضبط و ثبت قرائت و يا نوشتن آن آگاه باشد، بر باطلبودن اين ادعا آگاهى مىيابد و سزاوار نيست هيچ خردمندى به آن اعتماد نمايد.
تا آنجا كه مىگويد:
اين كتاب عزيز دقيقاً همان قرآنى است كه بىفزونى و كاهش ميان دو جلد قرار دارد، و اختلاف در قرائتها ناشى از اختلاف اجتهادهاست، بىآنكه به جنبه وحى، كه جبرئيل (ع) آن را بر قلب سرور رسولان (ص) نازل كرده، خدشهاى وارد سازد. . . .(2)
تبيين اين دليل به مقدماتى نياز دارد:
روشن است كه حضرت محمد (ص) چهارده قرن پيش ادعاى نبوت كرد و به دعوت مردم برخاست و امتى از عرب و غير عرب نيز بدو ايمان آوردند. ايشان از سوى پروردگار خويش كتابى را به نام قرآن آورده كه شامل معارف الهى و آيينى است كه [مردم را] بدان فرا مىخواند. آن حضرت پيوسته با آن تحدى مىكرد و آن را نشانه نبوتش مىشمرد. قرآنى كه امروز در دست ماست، همان قرآنى است كه او آورد و بر مردم قرائت كرد؛ بدين معنا كه پيامبر در حفظ اصل آن كوتاهى نكرده تا مفقود شود. سپس كتاب ديگرى را كه نظمى شبيه قرآن دارد، جعل كند و آن را به خدا نسبت دهد و كتاب جديد به دروغ ميان مردم مشهور شود.
بنابراين، [آنچه بيان شد] حقايقى است كه كسى جز انسانهاى
كمخِرَد و بى اطلاع، در هيچيك از آنها ترديد نمىكند و هيچيك از پژوهشگرانِ اهلسنت و شيعه نيز چنين احتمالهايى را در مسئله تحريف ندادهاند.
تنها احتمالى كه برخى قائلان به تحريف دادهاند، اندكى فزونى، مانند جمله يا آيه و يا كاهش يا تغيير در جمله يا كلمات و إعراب آيهاى بوده است. وگرنه عمده كتاب الهى همان قرآنى است كه در دوران پيامبر (ص) بوده و از آن چيزى كم و ناپديد نشده است.
تحدى قرآن به همه آياتش برمىگردد. ازاينرو، تمام قرآنى كه در دست ماست داراى ويژگىهايى است كه بتوان با آن تحدى كرد، بىآنكه در هيچيك از اوصاف تغييرى به وجود آمده، يا از بين رفته باشد.
خداى متعال مردم عرب را در بلاغت و فصاحت به رقابت مىطلبد و مىفرمايد:
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللهِ وَ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (هود: ١٣ و ١۴)
آيا مىگويند: «او به دروغ قرآن را [به خدا] نسبت داده [و ساختگى است]» . بگو: «اگر راست مىگوييد، شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد و هر كس را كه مىتوانيد
غير از خدا [براى اين كار] دعوت كنيد» . و اگر كافران دعوت شما را نپذيرفتند، [به آنها بگوييد] بدانيد [قرآن] تنها با علم الهى نازل شده است و هيچ معبودى جز او نيست. آيا [با اين حال] تسليم [حق] مىشويد؟
در آيه ديگر مىفرمايد:
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ (يونس: ٣٨ و ٣٩)
آيا آنها مىگويند: «او قرآن را به دروغ [به خدا] نسبت داده است» . بگو: «اگر راست مىگوييد، يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا، هركس را مىتوانيد، [به يارى] فراخوانيد» . [ولى آنها از روى علم و دانش قرآن را انكار نكردند]. بلكه آنان چيزى را تكذيب كردند كه آگاهى از آن نداشتند؛ درحالىكه هنوز واقعيتش بر آنان روشن نشده بود. پيشينيان آنها نيز همينگونه تكذيب كردند. پس بنگر عاقبت كار ستمگران چگونه بود.
اين آيه نيز [مانند آيه قبل] مكى است و در آن براى نظم و بلاغت، رقابتطلبى صورت گرفته است؛ زيرا اينكار با شأن ظاهرى عربهاى مخاطب آيات در آن روزگار سازگار بود. بر اساس تاريخ، بلاغت اعراب [فصيح] در سخنگفتن چنان بود كه هيچيك از امتها بدان حد نبود و اعراب در بيان، نظم سخنورى، كاربرد عبارات، روان بودن گفتار قدرتى داشتند كه ديگران نداشتند.
قرآن چنان آنان را به رقابت طلبيد كه غيرتشان را برانگيخت و آتش غرور و عصبيتشان را شعلهور ساخت؛ زيرا آنان چنان به داشتههايشان مغرور بودند كه هيچگاه حاضر نبودند برابر ديگران تسليم شوند. البته هرچند زمان عرض اندام در اين عرصه بسيار بود، ولى آنان نه تنها وارد ميدان نشدند، بلكه پنهان شدند و فرار كردند؛ چنانكه خداى متعال مىفرمايد:
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (هود: ۵)
آگاه باشيد آنان [براى نجوا] سينههاشان را كنار هم قرار مىدهند تا خود را از او (پيامبر) پنهان دارند. آگاه باشيد، آنگاه كه آنان لباسهايشان را به خود مىپيچند، [خداوند] آنچه را پنهان مىكنند و آنچه را آشكار مىسازند، مىداند؛ زيرا او از اسرار درون سينهها آگاه است.
[و همچنان] با گذشت بيش از چهارده قرن، كسى نتوانسته است نظير قرآن را بياورد و با آن معارضه كند، جز آنكه خود را در اين كار، خوار و رسوا كرده است.
خداى متعال مىفرمايد:
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (نساء: ٨٢)
آيا درباره قرآن نمىانديشند؟ درحالىكه اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند.
بديهى است كه اين جهان هستى، همان عالم مادى است و قانون
حاكم در آن، قانون دگرگونى و تكامل است و موجودات اين جهان تكامل تدريجى دارند؛ بهگونهاى كه از ضعف به قوت، و از نقص به كمال مىگرايند؛ مانند انسان كه افعال و آثارش همواره، با قدرت انديشه و ادراك، دستخوش دگرگونى و تكامل است. بر ايناساس، هر انسانى هر روز، خود را عاقلتر از روز گذشته مىبيند و هر كارى كه انجام مىدهد، يا چيزى مىسازد يا امورى شبيه آن انجام مىدهد يا در هر ديدگاه و نظريه و مانند آن تدبر مىكند، آخرين كار استوارتر از كار نخست است. حتى اگر در كارى كه زمان اندكى مىبرد، مانند خواندن كتاب يا شعر و شنيدن خطبهاى دقت كند، پايان آن را بهتر از آغازش خواهد يافت.
بنابراين انسان در ذات و عمل خود از اختلاف و دگرگونى در امان نيست و اين خود قانونى كلى است كه در انسان و موجودات پايينتر از او كه تحت قانون تحرك و تكامل عمومىاند، جارى است. هيچ موجودى در دو لحظه پىدرپى، داراى يك حالت نيست. پيوسته ذات و احوالش دگرگون مىشود.
پيامبر (ص) اين كتاب (قرآن) را آورد و هر بخشى از آن را در مدت ٢٣سال در حالات و شرايط گوناگون: در مكه و مدينه، در شب و روز، در سفر و حضر، در جنگ و صلح، در روز سخت و پيروزى و روز امن و ترس، براى رساندن معارف الهى، از مسئله مبدأ و معاد و آفرينش و پيدايش [هستى] گرفته تا فضايل عمومى انسانيت و قوانين اجتماعى و فردى، بر بشر تلاوت كرد. سپس سرگذشتها و پندها را بر مردم خواند؛
با اين حال هيچ اختلافى در قرآن ديده نمىشود؛ نه تناقض دارند كه بعضى آيات، برخى ديگر را نفى كنند، و نه تفاوت دارند كه دو آيه به لحاظ بيانى يا استوارى معانى و مقاصد، با هم متفاوت باشند تا برخى آيات از حيث بيان، استوارتر باشند. بلكه برعكس، هر آيه قرآن آيه ديگر را تفسير و تبيين مىكند و هر جملهاى جمله ديگر را تصديق مىنمايد؛ چنانكه اميرالمؤمنين على (ع) فرمود: «برخى از آن، بعضى ديگر را به زبان مىآورد و برخى بر بعضى ديگر گواهى مىدهد» .(1)اگر [قرآن] از جانب غير خدا بود، نظم زيبا و باشكوهش و بلاغت گفتارش، از نظر صحت و استوارى دچار اختلاف و دگرگونى مىشد.
قرآن در زمينه علم و معرفت نيز رقابتطلبى كرده است؛ بهويژه آنجا كه مىفرمايد:
وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ (نحل: ٨٩)
و اين كتاب را كه بيانگر همه چيز، و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است، بر تو نازل كرديم.
همچنين مىفرمايد:
وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ (انعام: ۵٩)
و هيچ تر و خشكى وجود ندارد، جز اينكه در كتابى آشكار (در كتاب علم خدا) ثبت است.
1) نهج البلاغه، سيدرضي نسخه تصحيح، صبحي صالح، خطبه ١٣٣.
و مانند اين آيات در كتاب فراوان است.
هركس با دين اسلام آشنا باشد مىداند كليات اين آيين در قرآن است و جزئيات آن در كلام پيامبر (ص) تبيين مىشود؛ همانگونه كه خداوند مىفرمايد:
ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (حشر: ٧)
آنچه را پيامبر براى شما آورده، بگيريد [و اطاعت كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى كنيد.
و نيز مىفرمايد:
لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللهُ (نساء: ١٠۵)
تا ميان مردم به آنچه خداوند به تو آموخته، ميان مردم قضاوت كنى.
با اين حال آنچه درباره معارف الهى، اخلاق و قوانين فرعى دينى، اعم از عبادات و معاملات و هر چيز مرتبط به عمل انسان بيان شده، همه براساس فطرت و اصل توحيد است؛ بهگونهاى كه همه جزئيات، با تحليل عقلى به اصل توحيد، و با تركيب آن، توحيد خالص به همان جزئيات بازمىگردد.
قرآن در آيات بسيارى با خبردادن از سرگذشت پيامبران و امتهاى پيشين و خبردادن از غيب، رقابتطلبى كرده است؛ مانند سخن خداى متعال كه مىفرمايد:
تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا (هود: ۴٩)
[اى پيامبر] اينها از اخبار غيبى است كه به تو وحى مىكنيم. نه
تو و نه قومت، اينها را پيش از اين نمىدانستيد.
و آنجا كه بعد از بيان داستان يوسف مىفرمايد:
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (يوسف: ١٠٢)
[اى پيامبر] اين از اخبار غيبى است كه به تو وحى مىفرستيم. تو [هرگز] نزد آنها نبودى هنگامى كه به اتفاق تصميم مىگرفتند و توطئه مىكردند.
و در ماجراى حضرت مريم مىفرمايد:
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ (آلعمران: ۴۴)
[اى پيامبر] اين از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مىكنيم، و تو در آن هنگام كه قلمهاى خود را [براى قرعهكشى به آب] مىافكندند تا كداميك سرپرستى مريم را عهدهدار شود، و [نيز] به هنگامى كه [علماى بنىاسرائيل براى كسب افتخار سرپرستى او] با يكديگر كشمكش داشتند، حضور نداشتى.
همچنين مىفرمايد: ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ ؛ «اين است عيسى پسر مريم؛ گفتار حقى كه در آن ترديد مىكنند» . (مريم: ٣۴)
در اينگونه آيات كه درباره داستانهاى انبيا و امتهاى گذشته سخن مىگويد بهگونهاى است كه متناسب با دين پاك و بهدور از تحريف و مناسب با مقام انبيا و خلوص آنها در عبوديت و طاعت حق است و
هرگاه ما چنين داستانهايى را با داستانهاى تورات و انجيل مقايسه
مىكنيم، اين مطلب بيشتر آشكار مىگردد.
برخى آيات از رخدادهاى آينده خبر مىدهد؛ نظير اين سخن خداى متعال كه مىفرمايد:
غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ (روم: ٢-۴)
روميان شكست خوردند، [و اين شكست] در سرزمين نزديكى رخ داد. اما آنان پس از [اين] شكست، به زودى پيروز خواهند شد. . .
و درباره بازگشت پيامبر به مكه پس از هجرت مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ (قصص: ٨۵)
آن كس كه قرآن را بر تو لازم كرد، تو را به جايگاهت (زادگاهت) بازمىگرداند.
و نيز آنجا كه مىفرمايد:
لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ (فتح:٢٧)
بهطور قطع همه شما، به خواست خدا، وارد مسجدالحرام مىشويد در نهايت امنيت و درحالىكه سرهاى خود را تراشيده يا كوتاه كردهايد و از هيچكس ترس و وحشتى نداريد.
همچنين آيات بسيار ديگرى كه درباره وعده به مؤمنان و تهديد كافران و مشركان مكه در قرآن وجود دارد.
قرآن، خود را به اوصافى پاك و زيبا توصيف مىكند؛ اوصافى چون نور، هدايتگر و آيينى پايدار و ملاحظه مىكنيم قرآنى كه در اختيار ماست، دراينباره چيزى كم ندارد و در امر هدايت و ارشاد، از چيزى فروگذار نكرده است.
از ويژگىهاى جامعى كه قرآن براى خود بيان مىكند، « ذكرالله » است؛ زيرا قرآن، نشانهاى زنده و جاودان است كه بر خداوند دلالت مىكند و او را به نامهاى زيبا و ويژگىهاى برجسته مىستايد. سنت و روش الهى را در آفرينش، و ويژگىهاى فرشتگان و كتب [آسمانى] و رسولانش را بيان مىدارد و فرجام كار آفرينش را، كه معاد و بازگشت همه بهسوى خداى سبحان است، وصف مىكند و موضوعاتى مانند سعادت، شقاوت، بهشت و دوزخ را، كه بازگشت مردم به آنهاست به تفصيل بيان مىدارد. در همه اين موارد ذكر خدا وجود دارد و مقصود قرآن نيز از بيان كلمه «ذكر» همين است.
از سويى، چون كلمه ذكر از ويژگىهاى جامعى است كه بيانگر جميع شئونات قرآنى است در آياتى خداوند از حفظ قرآن از تغيير و تحريف با كلمه ذكر خبر مىدهد و قرآن را «ذكر» مىنامد و مىفرمايد:
إِِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آياتِنا لا يَخْفَوْنَ عَلَيْنا أَ فَمَنْ يُلْقى فِي النَّارِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ يَأْتِي آمِناً يَوْمَ الْقِيامَةِ اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ * إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (فصلت: ۴٠ - ۴٢)
كسانى كه آيات ما را تحريف مىكنند، بر ما پوشيده نخواهند بود. آيا كسى كه در آتش افكنده مىشود بهتر است يا كسى كه در روز قيامت با امنيت به عرصه محشر مىآيد؟ هر كارى مىخواهيد بكنيد. او به آنچه انجام مىدهيد، بيناست. كسانى كه به اين ذكر (قرآن) ، هنگامى كه به سراغشان آمد، كافر شدند [نيز بر ما مخفى نخواهند ماند] و اين كتابى است قطعاً شكستناپذير كه هيچگونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد؛ چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش، نازل گشته است.
بنابراين خداى متعال بيان مىكند كه قرآن از آن رو كه ذكر است، نه در حال و نه در آينده، هرگز باطل بر آن چيره نخواهد شد و به آن راه نمىيابد و اين ذكر بودن كتاب، يعنى ابطال و تغيير و تحريف در اين مجموعه راهى ندارد.
همچنين خداوند مىفرمايد: ( إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ) ؛ «ما ذكر را نازل كرديم و ما بهطور قطع آن را حفظ مىكنيم» . (حجر: ٩)
خداوند [لفظ] ذكر و حفظ را مطلق آورده است. بنابراين قرآن در سايه حفظ الهى از هرگونه فزونى و كاهش و تغيير در لفظ يا ترتيب، كه آن را از ذكربودن بيندازد و ذكربودن آن را نسبت به خداى سبحان بهگونهاى باطل كند، مصون خواهد بود.
خدا قرآن را بر پيامبرش نازل كرد و آن را در آيات بسيارى با ويژگىهايى توصيف نمود. اگر يكى از اين ويژگىها با فزونى يا كاهش
و يا با تغييرى در لفظ يا ترتيب، دگرگون مىشد، بهيقين آثارش را از دست مىداد. اما مىبينيم كه قرآن، همه ويژگىهاى يادشده را بهطور كامل، و به زيباترين شكل دارد. ازاينرو، در قرآن هيچگونه تحريفى كه اندكى از اين ويژگىها را سلب كند، واقع نشده است. پس آنچه در دست ماست همان قرآنى است كه بر پيامبر (ص) نازل شده است. گفتنى است اگر به فرض، تغييرى هم صورت گرفته باشد، بايد در نقطه يا اعراب و مانند آن باشد تا در ويژگىهاى آن، مانند اعجاز، برداشتن اختلاف، هدايت، نوربودن، ذكربودن، چيرگى بر كتابهاى آسمانى ديگر و غير آن، اثرگذار نباشد.(1)
خداى متعال فرمود: ( إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ) ؛ «ما ذكر را نازل كرديم و ما بهطور قطع آن را حفظ مىكنيم» . (حجر: ٩) بدين معنا كه اين ذكر را از پيش خود نياوردى تا مخالفان تو را درمانده سازند و با دشمنى و شدت خشونت و جرئتشان آن را باطل كنند يا تو براى حفظ آن، خود را به زحمت اندازى و قادر بر اين كار نباشى. از ناحيه فرشتگان نيز نازل نشده است تا نياز به نزول فرشتگان و تصديق آنان باشد. بلكه ما اين ذكر را بهتدريج نازل كرديم و ما خود با عنايت كاملى كه بدان داريم و با صفت ذكربودنش نگاهدار آن خواهيم بود.
بنابراين قرآن، ذكرى زنده و جاودان است و از نابودى و فراموشى و
1) براي شرح و تفصيل اين دليل ر. ك: الميزان في تفسير القرآن، محمدحسين طباطبايي، ج١، صص۶٢ - ٧٣ و ج١٢، صص ١٠۴ - ١٠٧.
فزونى و كاهشى كه ذكربودن آن را تباه سازد، مصون است و از تغيير در ظاهر و سياق بهگونهاى كه صفت ذكربودن آن را نسبت به خدا و بيان حقايق معارف الهى تغيير دهد، مصونيت دارد.
بنابراين، آيه مزبور دلالت دارد كه كتاب خدا از همه اقسام تحريف محفوظ است؛ زيرا ذكرِ خداى سبحان است. پس ذكرى زنده و جاودان است.(1)
«ابنعاشور تونسى» مى گويد:
حفظ و نگاهدارى [خداى متعال] شامل نگاهدارى از متلاشىشدن و حراست از فزونى و كاهش در آن مىشود؛ به صورتى كه تواتر و اسباب حفظ آن را ميسر ساخت و آن را از تغيير و تبديل در امان داشت تا امت در دوران زندگى پيامبر اكرم (ص) آن را از بر نموده و حفظ كردند و بدين ترتيب، در جوار رسول خدا (ص) ميان امت پابرجا گرديد و حافظان آن در هر شهرى فزونى يافتند.
عياض، در المدارك، آورده است كه قاضى اسماعيل بن اسحاق بن حمّاد مالكى بصرى درباره راز راهيابى تغيير در كتابهاى گذشته و سالمماندن قرآن از آن، مورد پرسش قرار گرفت. وى پاسخ داد: خداوند حفظ كتابهايشان را به انديشمندان [اهل كتاب] سپرد و فرمود: «به آنچه از كتاب خدا به آنان سپرده شده بود. . .» .(2)ولى حفظ قرآن را ذات بارى تعالى
خود به عهده گرفت و فرمود: إِنّا نَحْنُ نَزّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ .(1)
بر اين استدلال اشكالاتى وارد شده است:
دليلى ندارد كه مقصود از حفظ در آيه، نگاهدارى از دستاندازى و تغيير و تبديل باشد. بلكه دو احتمال در آن وجود دارد:
الف) منظور از حفظ، علم و آگاهى است. در نتيجه، معناى اينكه خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «ما بهيقين نگاهدار آنيم» ؛ يعنى از آن آگاهيم. ازاينرو، در آن هيچگونه دلالتى بر تحريف نشدن وجود ندارد و بر همين اساس به موضوع تحريف نپرداخته است. اين احتمال را «محقق قمى» رحمه الله در كتاب «قوانين» يادآور شده است.
ب) اگر به فرض، مقصود از حفظ، نگاهدارى باشد، احتمال دارد كه منظور، نگاهدارى از امكان خدشه در امورى باشد كه معانى بلند و مطالب ارزشمند و آموزههاى پر اهميتى را شامل مىشود.
پاسخ به احتمال «محقق قمى» اين است كه روشن است لفظ حفظ در لغت و عرف، به معناى علم و آگاهى نيست، بلكه مقصود از آن صيانت است و ارتباطى با علم به معناى ادراك و اطلاع ندارد. اين احتمال زمانى استدلال ما را خدشهدار مىكند كه عقلايى باشد و با ظهور معنا در لفظ منافات داشته باشد و روشن است كه اين احتمال در اينجا هيچ جايگاهى ندارد.
1) التحرير والتنوير، شيخ محمد طاهر بن عاشور، ج١٣، ص١٧.
پاسخ احتمال دوم: اگر مقصود از نگهداشتن قرآن از خدشه، حفظ آن از ايراد كافران و معاندان باشد، در بطلان آن ترديدى نيست؛ زيرا خدشه اين دسته افراد در قرآن و تلاش براى به تباهىكشاندن قوانين و احكام آن، فراتر از شمارش است.
اما اگر منظور اين است كه قرآن داراى معانى متين، استدلال قوى و راه و روش صحيح است و ازاينرو مقامش فراتر از آن است كه ايراد خدشهكنندگان و ترديد شكاكان به آن برسد، اين احتمال هرچند سخنى صحيح است. اما به چنين چيزى حفظ پس از تنزيل كه آيه خود بيانگر است نمىگويند؛ زيرا قرآن به دليل مشخصههايى كه دارد، حافظ خويش است و به نگاهدارنده ديگرى نياز ندارد و اين مطلب غير از مفاد آيه كريمه است؛ زيرا اين آيه متضمن حفظ قرآن پس از نزول آن است.
به بيان ديگر، قرآن به دليل استوارى حقايق و متانت معانى و مقاصد بلندش، خود نگاهدار خويش است. اما آيه دلالت دارد كه قرآن نيازمند نگاهدارنده ديگرى است و او همان خدايى است كه آن را نازل كرده است و چه اندازه ميان اين دو تفاوت است!
منظور از ذكر، رسول خدا (ص) است؛ چنانكه خداى متعال مىفرمايد:
قَدْ أَنْزَلَ اللهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً * رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللهِ مُبَيِّناتٍ (طلاق: ١٠ و ١١)
به يقين خداوند چيزى كه مايه تذكر است بر شما نازل كرد. پيامبرى [بهسوى شما فرستاده] كه آيات روشن خدا را بر شما تلاوت مىكند.
بنابراين مرجع ضمير در «له» همان رسولخدا (ص) است و معناى آيه اين است كه ما محمد (ص) را حفظ و نگاهدارى مىكنيم. اين سخن «فراء»(1)است كه «ابنانبارى» نيز آن را تأييد كرده است.(2)
اما اين احتمال ناتمام است؛ زيرا مقصود از ذكر، در هر دو آيه، به قرينه تعبير فرستادهشدن تدريجى و نازلشدن دفعى، قرآن است و اگر منظور از آن رسول بود، مناسب بود كه با لفظ ارسال يا آنچه به اين معنا نزديك است، بيايد.
شايد اين احتمال در آيه سوره طلاق صدق كند؛ چنانكه از ظاهر آن برداشت مىشود، اما در آيه حفظ، صدق نمىكند؛ زيرا آيات قبل آن دلالت دارد كه مقصود از ذكر، همان كتاب خداست؛ همانگونه كه خداى متعال مىفرمايد:
وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ * لَوْ ما تَأْتِينا بِالْمَلائِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ * ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ ما كانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ (حجر: ۶ - ٨)
و [كافران] گفتند: اى كسى كه ذكر (قرآن) بر تو نازل شده است، تو به يقين ديوانهاى. اگر راست مىگويى، چرا فرشتگان را نزد ما نمىآورى؟ [آنان بدانند] ما فرشتگان را جز به حق نازل نمىكنيم و آنگاه كه نازل شوند، ديگر به آنان مهلت داده نمىشود.
در واقع، كافران مىگفتند كه فرد ديوانه نمىتواند از ذكر حفاظت كند
و شايستگى ندارد كه كتاب الهى بر او نازل شود. اما خداى متعال اينگونه پاسخ داد كه تنزيل، تنها كار خداست و خودش قرآن را از تحريف و تغيير نگاه مىدارد: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ ؛ «ما ذكر (قرآن) را نازل كرديم و ما به طور قطع آن را حفظ مىكنيم» . (حجر: ٩)
مدعى تحريف در قرآن، وجود تحريف را در خود همين آيه احتمال مىدهد؛ زيرا اين آيه نيز يكى از آيات قرآن است. بنابراين استدلال به آن نمىتواند صحيح باشد تا بتواند تحريف نشدن را ثابت كند. ازاينرو اگر بخواهيم تحريف نشدن قرآن را با اين آيه ثابت كنيم، دور باطل خواهد بود.
به اين اشكال دو پاسخ داده شده است:
الف) اين شبهه در صورتى وارد است كه عترت پاك [رسولخدا (ص)] از خلافت الهى كنار نهاده شوند و بر گفتار و كردارشان اعتماد نشود. اما كسى كه آنان را حجت خدا بر مردم و همتاى قرآن مىداند و به تأييد آنان به قرآن موجود ايمان دارد، چنين اشكالى را بر قرآن نمىپذيرد؛ زيرا دلالت اين آيات بر تحريف نشدن قرآن، بستگى به تحريف نشدن خود آيات دارد و تحريف نشدن آيات نيز با تأييد اهلبيت ( عليهم السلام) ثابت است. ازاينرو، اين آيات در مدلولشان كه تحريف نيافتن قرآن است ظاهر و حجت است و به تحريف نشدن قرآن بستگى ندارد و هرگاه موقوف (تحريف نشدن) با موقوف عليه (تأييد اهلبيت) متفاوت شد، دور از ميان مىرود.
تأييد اهلبيت ( عليهم السلام) درباره قرآن، امرى بديهى است؛ چنانكه در بحثهاى آينده بر آن آگاه خواهيم شد.
ب) استدلال به اين آيه اگر برابر كسى باشد كه در موارد خاصى مدعى تحريف است، يعنى مواردى كه روايات تحريف بر آن دلالت دارد، در اين صورت جاى بحث و مناقشه در استدلال به آيه حفظ وجود ندارد؛ زيرا آيه حفظ، بنا به اعتراف اشكالكننده، از آن موارد نيست؛ چون اصلاً روايتى كه دلالت بر وقوع تحريف در آيه حفظ بكند، وارد نشده است.
اما اگر [اين استدلال] برابر كسى باشد كه مدعى است تحريفى اجمالى در قرآن صورت گرفته است، بدين معنا كه از ديدگاه وى در هر آيهاى، احتمال وقوع تحريف وجود دارد و قرينهاى نيز بر خلاف ظاهر آن وجود ندارد. البته در چنين حالتى بايد توجه داشت گاهى اين مدعى با وجود وصف تحريف، به حجيت ظواهر كتاب قائل است و گاهى قائل به آن نيست، بلكه عقيده دارد تحريف، مانع بقاى حجيت ظواهر كتاب و مانع جواز اخذ و تمسك به آن است و معتقد است كه دليل بر عدم حجيت، همان وقوع تحريف است. بنا به صورت نخست، در استدلال به آيه حفظ مبنى بر تحريف نشدن قرآن، جاى بحث و مناقشه نيست؛ زيرا هنگامى كه ظواهر بر حجيت خود باقى باشند، و وقوع تحريف، مانع حجيت ظواهر نباشد (فرض مسئله) به ظاهر آيه حفظ، تمسك مىجوييم و چنانكه واضح است، بهواسطه آن بر تحريف نيافتن قرآن استدلال مىكنيم.
اما بنا به صورت دوم كه تحريف، مانع عمل و تمسك به ظواهر بود،
اگر [مدعى تحريف اجمالى] بهصورت اجمال، مدعى آگاهى و قطع و يقين به وقوع تحريف در قرآن باشد و احتمال وقوع تحريف در هر آيهاى وجود داشته باشد، استدلال به آيه حفظ به ادعاى وى آسيبى نمىرساند؛ و آيه حفظ بر حجيت خود باقى است؛ زيرا ظاهر كتاب براى كسى كه علم به خلاف آن ندارد، حجت است؛ چون ظاهر كتاب از امارات ظنى معتبر است و جايگاه امارات اين است كه حجيت آنها اختصاص به كسانى دارد كه جاهل به مقتضاى امارات است. ولى حجيت امارات براى كسى كه به خلاف مقتضاى آن عالم است و بدان يقين دارد، بىمعناست؛ مثلاً خبر واحدى كه دلالت بر وجوب نماز جمعه دارد، تنها براى كسى اعتبار دارد كه به عدم وجوب آگاه نباشد. اما براى كسى كه به عدم وجوب آن آگاهى دارد، اعتبارى ندارد. بنابراين ظاهر آيه حفظ به فرض حجيتش نيز فقط براى كسى فايده دارد كه به تحريف آگاه نباشد، و بحث ما در اينجا در مورد فرد غير آگاه به تحريف است.
اگر مدعى تحريف احتمالى از مجرد احتمال تجاوز نكند و به وقوع تحريف در كتاب خدا آگاهى نداشته، بلكه فقط داراى ترديد باشد، ما قائليم كه صِرف احتمال وقوع تحريف، هرچند درباره آيه حفظ نيز باشد مانع استدلال به آن براى تحريف نشدن نمىشود، چگونه مىتواند مانع شود؟ ! درحالىكه دليل بر حجيت نداشتن ظواهر و مانع از حجيت آنها، فقط احتمال تحريف است!
بنابراين با وجود ثابتنبودن تحريف، و احتمال وجود و عدم آن، چگونه مىتوان از ظاهر دست برداشت و به سقوط حجيت آن حكم كرد؟ بلكه لازم است بدان عمل كرده و طبق مقتضاى آن حكم كرد كه
اين سخن بدان معناست كه تحريف به هيچ وجه محقق نشده است و بدينترتيب، مستلزم تحقق دور باطل نيست؛ زيرا ساقطشدن حجيت ظاهر، فرع بر تحقق و ثبوت تحريف است و فرض ما بر اين بود كه استدلال به آن در مورد شك و آگاهى نداشتن است و پرواضح است تا زمانى كه وقوع تحريف ثابت نشده باشد، ترديد در آن موجب سقوط ظاهر از حجيت نمىشود.
روايات نيز بر تحريف نشدن قرآن دلالت دارد كه به برخى از آنان اشاره مىكنيم:
الف) روايات بسيارى از طريق اهل سنت و شيعه از پيامبر (ص) نقل شده است كه دستور مىدهد هنگام فتنه و براى حل مشكلات، به قرآن رجوع كنيد.
ب) حديث ثقلين كه از طريق شيعه و سنى به حد تواتر رسيده است:
اِنّي تاركٌ فيكم الثِّقْلَيْن كتابَ اللهِ وعترتي اَهْلُ بَيْتي ما ان تَمَسَّكتُم بِهما لَن تَضِلُّوا ابداً.
من ميان شما دو وديعه گرانبها باقى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم، اهلبيتم. تا زمانى كه به آن دو تمسك بجوييد، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد.
اعتقاد به تحريف، مستلزم امكان نداشتن تمسك به كتاب خداست. در حالى كه حديث [ثقلين] بر امكان تمسك به قرآن، تا روز قيامت دلالت دارد و از كسى كه بدان تمسك جويد براى هميشه گمراهى را نفى كرده است.
ج) از پيامبر (ص) و عترت پاك ( عليهم السلام) روايات متواتر وارد شده است كه بر عرضه روايات و اخبار به كتاب خدا دلالت دارد تا هركدام موافق با آن بود، بدان عمل شود و روايات مخالف آن كنار نهاده شود. ولى اگر قائل به تحريف شويم، چنين رواياتى باطل است و از آن بزرگواران صادر نشده است.
برخى از بزرگان گفتهاند كه اين سخنان درباره اخبار فقهى است. بنابراين مىتوان درباره آيات احكام، به واقع نشدن تحريف ملتزم شويم. ولى درباره ديگر آيات سودى ندارد. البته اين سخن مردود است؛ زيرا اين اخبار، مطلق است و تخصيص آن به روايات فقهى تخصيصى بدون مخصّص خواهد بود.
افزون بر اين، دلالت اخبار عرضه، شبهصريح يا صريح است كه فرمان به عرضه [روايات بر قرآن] تنها براى تشخيص راست از دروغ، و حق از باطل است و مشخص است كه وضع و جعل احاديث، منحصر در اخبار فقهى نيست. بلكه انگيزههاى توطئه و جعل در معارف اعتقادى، داستانهاى پيامبران و امتهاى پيشين و ويژگىهاى مبدأ و معاد بيشتر است و اسرائيليات و شبه اسرائيليات موجود در دست ما از امورى است كه مسئله جعل در آنها روشنتر، و مؤيد اين معناست.
د) رواياتى كه متضمن تمسك و استناد اهلبيت ( عليهم السلام) به آيات مختلف قرآنى در هر مسئلهاى است. حتى آنان به آياتى كه درباره تحريف شدن آنها اخبارى وارد شده است نيز استناد مىكنند. در واقع، اين استناد جستن بهترين گواه است كه قرآن موجود تحريف نشده و مقصود از سخن امامان ( عليهم السلام) در بسيارى از روايات تحريف، همان تفسير به حسب
تنزيل و در مقابل بطن و تأويل است.
ه) رواياتى كه بيانگر آن است كه قرآن موجود در دست مردم، همان قرآنى است كه از سوى خداى سبحان نازل شده است. البته اين قرآن غير از مصحفى است كه حضرت على (ع) آن را تأليف كرده است و بر همين اساس امامان ( عليهم السلام) به شيعيانشان فرمودهاند: «[قرآن را] همانگونه كه مردم مىخوانند، تلاوت كنيد» .
نتيجه آنكه:
اقتضاى اين روايات آن است كه اگر قرآن موجود ميان مردم، اندكى متفاوت با مصحف على (ع) باشد تنها در ترتيب سورهها يا در ترتيب برخى آيههاست كه اين اختلاف ترتيب، در مفهومشان و در ويژگىهايى كه خداى سبحان، قرآن نازلشده از نزد خود را بدان توصيف نموده، تأثيرى ندارد.
بنابراين مجموع اين روايات با اصناف مختلفش دلالت قاطع دارد كه قرآن موجود در دست ما همان قرآن نازلشده بر پيامبر (ص) است؛ بىآنكه اندكى از اوصاف كريمه و آثار و بركات آن كاسته شده باشد.(1)
1) الميزان في تفسير القرآن، ج١٢، ص١٠٨.
قائلان به وقوع تحريف در زمينه كاهش در آيات، به دلايلى استناد كردهاند كه مهمترين آنها از اين قرار است:
در روايات بسيارى از طريق اهلسنت و شيعه وارد شده است كه در اين امت، حوادثى نظير حوادث امتهاى پيشين، واقع خواهد شد. بنابراين از آنجا كه بنىاسرائيل طبق تصريح قرآن و روايات، كتاب پيامبرشان را تحريف كردند، بهناچار نظير آن در اين امت اتفاق خواهد افتاد و آنها كتاب پروردگارشان، قرآن كريم را تحريف خواهند كرد.
در صحيح بخارى از «ابوسعيد خدرى» ، از پيامبر (ص) نقل شده است كه حضرت فرمود:
شما وجببهوجب و ذراعبهذراع روشهاى امتهاى پيشين را پيروى خواهيد كرد. حتى اگر آنها وارد سوراخ سوسمارى شده باشند، شما از آنان پيروى خواهيد كرد.
پرسيدم: «اى رسول خدا! منظورتان يهود و نصاراست؟» فرمود: «پس مقصودم چه كسانى است؟»(1)
اين روايت مستفيض (2)است و در جوامع حديثى به نقل عدهاى از صحابه، مانند ابوهريره، عبدالله بن عمر، ابنعباس، حذيفه، عبدالله ابن مسعود، سهل بن سعد، عمر بن عوف، عمرو بن عاص، شداد ابن اوس و مستورد بن شدّاد، با عباراتى نزديك به هم، روايت شده است.
روايت بعدى نيز بهنحو مستفيض، از طريق شيعه به نقل چند تن از اهلبيت: ، از پيامبر (ص) روايت شده است؛ چنانكه در تفسير قمى از رسول خدا (ص) منقول است كه فرمود:
گامبهگام راه امتهاى پيشين را طى خواهيد كرد. از راه آنان وجببهوجب، و ذراعبهذراع، و ارشبهارش*(3)خطا نخواهيد رفت. حتى اگر آنها وارد سوراخ سوسمارى شده باشند، شما نيز داخل آن خواهيد شد.
پرسيدند: «اى رسول خدا! منظورتان يهود و نصاراست؟» فرمود:
پس منظورم چه كسانى است؟ حلقههاى اسلام را يكبهيك خواهيد گُسست و نخستين حلقهاى كه از دينتان پاره مىكنيد، امانت و آخرينش نماز است.(4)
در صدور و فراوانى رواياتى كه به همانندى حوادث رخداده در اين امت، با رخدادهاى امتهاى پيشين حكم مىكند، ترديدى نيست. اما اين روايات بر همسانى همهجانبه رخدادها دلالت ندارند.
توضيح مطلب: اگر اين مورد كلى كه از پيامبر (ص) نقل شده، و عمده دليل در استدلال است، همانند ساير عمومات، تخصيصپذير باشد، مانعى ندارد دلايلى كه در گذشته براى تحريف نشدن قرآن بيان داشتيم، دليل تخصيصدهنده اين عام قرار داده شود. بنابراين مقتضاى روايت پس از تخصيص اين است كه همه رخدادهاى امتهاى پيشين، در اين امت اتفاق خواهد افتاد، مگر تحريف كه بر واقع نشدن آن در اين امت دليل اقامه شده است.
ولى اگر گفته شود سياق اين كلى تخصيصپذير نيست و مؤيدش سخن پيامبر (ص) است كه فرمود: «حتى اگر كسانى كه پيش از شما مىزيستند وارد سوراخ سوسمارى شده باشند، شما نيز وارد آن خواهيد شد» ، اين احتمال عدم امكان تخصيص به چند دليل رد مىشود ١؛ زيرا هم مخالف صريح قرآن است كه مىفرمايد: وَ ما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ ؛ «تا تو ميان آنها هستى، خداوند آنان را مجازات نخواهد كرد» (انفال:٣٣) يعنى با وجود پيامبر اسلام، عذاب و مجازاتى ميان مسلمانان واقع نشد؛ درحالىكه در امتهاى پيشين با وجود پيامبرشان عذاب واقع شد؛ و هم بسيارى از وقايع رخ داده در امتهاى گذشته، در اين امت
١) . زيرا بهترين دليل بر امكان تخصيص وقوع تخصيص است و موارد مورد اشاره دليل بر تخصيص خوردن اين حديث است. (م)
اتفاق نيفتاده است؛ مانند پرستش گوساله، چهل سال حيرانى بنىاسرائيل، غرقشدن فرعون و يارانش، پادشاهى سليمان بر انس و جن، بهسوى آسمان بالابردن حضرت عيسى، مرگ هارون (جانشين موسى) پيش از مرگِ موسى، دريافت نُه آيه توسط موسى، بدون پدر متولدشدن حضرت عيسى، مسخشدن بسيارى از پيشينيان به صورت بوزينه و خوك و نظاير اين وقايع.
بر اين اساس، در اين روايات ناگزير بايد مرتكب خلاف ظاهر شد و در برخى موارد، آنها را بر اراده همسانى و مشابهت حمل كرد؛ نظير اينكه گفته شود: در وقوع تحريف در اين امت كافى است كه آنها از حدود قرآن پيروى نكنند و احكام، حدود، قوانين و شرايعش را رعايت ننمايند و اين مطلب نيز نوعى تحريف است؛ همانگونه كه اختلاف و پراكندگى بين امت و تقسيم آنها به مذاهب گوناگون و ٧٣فرقهشدن آنها، نظير ٧٢ فرقهشدن مسيحيان و ٧١ فرقهشدن يهوديان كه اقتضاى روايات بسيار،(1)بلكه روايات متواترى است كه بر اين معنا دلالت دارد، تحريف بهشمار مىآيد؛ زيرا هر يك از آنها به قرآنى كه از ديدگاه خود تفسير مىكنند، استناد مىجويند و بر اخبارى كه در تفسير آيات وارد شده، بىآنكه بر قرآن عرضه شود و درست و نادرست آن تشخيص داده شود، اعتماد مىكنند.
روايتى را كه «ابوواقد ليثى» نقل كرده است، بر اين معنا تأكيد دارد [وى مىگويد]:
1) خصال، شيخ صدوق، ج٢، ص۵٨۵.
هنگامى كه رسول خدا (ص) به سمت حُنين حركت كرد، از كنار درختى مربوط به مشركان به نام ذات انواط (درخت آويختهها) كه سلاحهايشان را بر آن مىآويختند عبور كرد. عرض كردند: «اى رسول خدا! براى ما نيز درختى اين چنين قرار دِه» . پيامبر (ص) فرمود: «سبحان الله! اين سخن شما مانند سخن قوم موسى بود كه گفتند: براى ما خدايى همانند خدايان آنها قرار دِه. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، شما نيز راه و روش پيشينيان را طى خواهيد كرد» .(1)
اين روايت صراحت دارد حوادثى كه در اين امت رخ مىدهد، از برخى جهات، همانند رخدادهايى است كه در آن امتها واقع شده است.(2)
اهلسنت و شيعه روايت كردهاند كه امام على (ع) پس از رحلت رسول خدا (ص) از مردم كناره گرفت و جز براى بهجاآوردن نماز، ردا به دوش نينداخت تا قرآن را گردآورى كرد. سپس آن را بهسوى مردم آورد و اعلام كرد كه اين همان قرآنى است كه خداوند آن را بر پيامبرش (ص) نازل فرمود و من آن را گرد آوردم.
مردم آن را نپذيرفتند و به واسطه قرآنى كه «زيدبنثابت» برايشان گرد آورده بود، خود را از قرآن آن حضرت بىنياز دانستند. (3)اگر در قرآن
حضرت، مطلبى مخالف با مصحف زيد نبود، دليلى نداشت كه حضرت آن را نزد مردم بياورد و به ايشان اعلام كند و آنان را بهسوى آن فراخواند. روايات فراوانى بر اين مطلب دلالت دارد؛ مانند روايت احتجاج على (ع) بر گروهى از مهاجران و انصار كه فرمود:
اى طلحه! هر آيهاى را كه خداى متعال بر محمد (ص) نازل فرمود، با املاى رسول خدا (ص) و دستخط من، نزدم وجود دارد و تفسير هر آيهاى كه خداى متعال آن را بر محمد (ص) نازل فرمود و هر حلال يا حرام يا حد يا حكم يا مطلبى كه امت تا روز قيامت بدان نيازمند است، با املاى رسول خدا (ص) و دستخط من حتى ديه خراش، نزدم مكتوب است. . . .(1)
از ديگر روايات احتجاج على (ع) بر زنديق است كه «آن حضرت كتاب [قرآن] را بهصورت كامل و مشتمل بر تأويل و تنزيل و محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ [براى آنان آورد] كه از آن حرف الف و لامى نيفتاده بود. ولى پذيراى آن نشدند» .(2)
روايتى را كافى به اسنادش از امام باقر (ع) نقل مىكند كه فرمود: «جز اوصياى [الهى] كسى نمىتواند ادعا كند همه قرآن، ظاهر و باطنش نزد اوست»(3)
«گردآورى قرآن و عرضهكردن آن بر مردم از سوى امامعلى (ع) ، دليل بر اين نيست كه آنچه را حضرت گرد آورده، با آنچه ديگران گرد
آورهاند، مخالف است؛ مگر اينكه در امورى مانند ترتيب سورهها يا آياتى باشد كه به طور تدريجى نازل شده و به مخالفت در برخى حقايق دينى بازنمىگردد. وگرنه، اگر قرآن على (ع) با قرآن ديگران در بخشى از حقايق اصلى يا فرعى دين مخالف بود، حضرت با احتجاج و استدلال به معارضه با آنها مىپرداخت و دفاع مىكرد و به صِرف اعلام بر آنان و اعلام بىنيازى آنان از قرآنى كه او گرد آورده بود، بسنده نمىكرد؛ چنانكه در موارد گوناگونى از آن حضرت روايت شده و در احتجاجاتش از آن بزرگوار نقل نشده كه درباره موضوع ولايتش و ديگر امور، آيه يا سورهاى بخواند كه بر [اختلاف در حقايق دينى] دلالت بكند و در راستاى اسقاط يا تحريف آن آيه يا سوره با آنان رويارو گردد» .(1)
به همين دليل، برخى از بزرگان معاصر گفتهاند:
ظاهراً اين اضافات و زوايد جزء قرآن نيستند و اطلاق [تنزيل] بر آنها دليل بر جزء قرآنبودن آنها نيست؛ چون اين ويژگى اختصاص به قرآن ندارد و متعارف بود كه برخى امور بهعنوان توضيح و تفسير براى قرآن نازل مىشد و برخى از نويسندگان قرآن، كه از اشتباه مصون بودند، آن را بدون نشانهاى همراه با قرآن مىنگاشتند. به همين دليل حكايت شده كه «ابنمسعود» در مصحفش [آيه شريفه را] اينگونه خوانده و ثبت كرده است: « ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلاً من ربكم في موسم الحج » [كه عبارت «فى موسم الحج» جزء آيه نيست].
از «ابنجزرى» حكايت شده، كه گفته است: «چه بسا تفسير را بهعنوان روشنگرى و بيان در قرائتها وارد مىكنند؛ زيرا آنان
1) الميزان في تفسير القرآن، ج١٢، ص١١۶.
بهخوبى مىدانستند آنچه را از پيامبر دريافت نمودهاند، قرآن است. بنابراين از اشتباه مصون بودند و چه بسا برخى از آنان، آن را همراه با قرآن مىنگاشتند» .
در اين صورت، به ظاهر، اضافاتى كه در مصحف على (ع) واقع شده از اين قبيل بوده و امتياز [قرآن حضرت] تنها از اين جهت است كه مشتمل بر تمام امورى است كه به اين عنوان نازل گشته و برخلاف ساير مصاحف چيزى از آن كاسته نشده است. (1)
دقت در برخى از روايات گذشته كه دراينباره وارد شده است، دلالت دارد كه تنزيل و تأويل، محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ و ظاهر و باطن قرآن همگى نزد امام على (ع) است و سخن آن حضرت كه فرمود: «همه قرآن نزد اوست» ، هرچند ظاهر در لفظ قرآن است و بيانگر وقوع تحريف در آن است، ولى مقيدكردن آن به اين سخن كه فرمود: «ظاهر و باطن آن» مىرساند كه مقصود، همان آگاهى به همه قرآن از لحاظ معانى ظاهرى و معانى درونى آن، نسبت به فهم متعارف و فهم عادى است. همچنين سخن آن حضرت كه فرمود: «و آنچه را گردآورده و حفظ كرده است» ؛ ناظر به همين معناست چون گردآورى را با حفظ، مقيد ساخت.
آنچه بيان شد، مورد تأكيد سخنان عدهاى از بزرگان اهلسنت و شيعه است كه برخى از آنها را در اينجا يادآور مىشويم:
«شيخ مفيد» مىگويد:
1) مدخل التفسير، ص٢٧٣.
تأويل و تفسير معانى قرآن بر پايه حقيقت تنزيلش كه در مصحف اميرمؤمنان (ع) ثبت شده، [از مصحف موجود] حذف گرديده است و اين [موضوع] ثابت است. هرچند جزء كلام خداى متعال كه همان قرآن اعجازآور است، نمىباشد.(1)
«ابنعبدالبرّ» به سندش، از «محمد بن سيرين» نقل مىكند: «به من رسيده كه او (على (ع)) قرآن را بر اساس تنزيلش نوشته است و اگر به آن كتاب دست يافته شود، حتماً در آن، علم و دانش اندوخته باشد» .(2)
«سيوطى» مىگويد:
بيشتر دانشمندان اتفاقنظر دارند كه ترتيب سورهها به اجتهاد صحابه بوده است و ابنفارس در اين خصوص اينگونه استدلال كرده كه برخى از صحابه سورهها را بر اساس نزول مرتب نمودند و آن مصحف على (ع) است كه آغاز آن سوره «اقرأ» ، سپس سوره «نون» پس از آن «مزمّل» است و همينگونه سورهها را تا آخر مكى، سپس مدنى بيان كرده است.(3)
بدين ترتيب، اين گفتهها به روشنى با روايات پيروان مكتب اهلبيت ( عليهم السلام) سازگار است كه مصحف امام على (ع) افزون بر اينكه سورهها و آياتش، به همان ترتيبى كه نازل شده، مرتب شده است، حقايق بسيارى از تبيين و تفسير آيات شريفه را نيز داراست.
تحريف كتابهاى گذشته آسمانى، از رواياتى كه درباره آنها وارد شده، روشن است. اما هيچكس نمىتواند، به استناد نص قرآنى، درباره تحريف قرآن سخن بگويد و اين موضوع، خود، بهترين گواه بر تحقق وعده الهى درباره حفظ قرآن و صيانت آن از تحريف است.
آرى، با وجود برخى روايات مربوط به تحريف قرآن، در كتابهاى اهلسنت و شيعه، در واقع شدن يا واقع نشدن تحريف، اختلاف به وجود آمده است و تمام كسانى كه قائل به تحريف قرآن شدهاند، تنها به اين روايات استناد كرده و نتوانستهاند به خود نص قرآنى تمسك جويند. ازاينرو، سزاوار است كه درباره همين روايات، و مقدار دلالت آنها بر اين مطلب، سخن گفته شود.
ترديدى نيست، احاديث بسيارى از طريق شيعه و سنى روايت شده است كه «بر افتادن و تغيير برخى سورهها و آيات و نيز جملهها و اجزاى جملهها و كلمات و حروف در گردآورى نخستِ دوران ابوبكر و همچنين در گردآورى دوم دوران عثمان دلالت دارد.
روايات مزبور را شيعه در جوامع معتبر روايى و ديگر كتب خود و اهلسنت در صحاح خويش، نظير صحيح بخارى و مسلم و سنن ابوداوود، نسائى و احمد و ديگر جوامع و كتابهاى تفسير، روايت كردهاند» .(1)
در مقام پاسخ از اينگونه رواياتى كه ادعا مىشود بر تحريف دلالت
1) الميزان في تفسير القرآن، ج١٢، ص١٠٩.
دارد، ناگزير، از دو جنبه بايد سخن گفت: يكى سند اين روايات، و ديگرى مضمون و دلالت اين روايات.
پژوهشگران در اينباره اتفاقنظر دارند كه بيشتر اينگونه روايات، ضعيف است و بلكه بسيارى از راويان آنها متهم به جعل و دستاندازى در احاديثاند.
آيتالله خويى مىگويد:
سند بسيارى از اين روايات ضعيف است؛ زيرا عمده آنها از كتاب «احمد بن محمد سيارى» نقل شده كه دانشمندان علم رجال بر فساد مذهب او اتفاقنظر دارند؛ چون وى قائل به تناسخ است و [نيز] از كتاب «على بن احمد كوفى» منقول است كه دانشمندان علم رجال گفتهاند وى فردى دروغگو و فاسدالمذهب است.(1)
علامه طباطبايى مىگويد:
اگر كسى درخصوص مطالبى كه ما در مورد رواج دستاندازى و جعل در روايات بيان داشتيم، به روايات نقلشده درباره آفرينش و خلقت و سرگذشت پيامبران و امتها و احاديثى كه درباره تفاسير آيات و رخدادهاى صدر اسلام وارد شده، رجوع نمايد، در اين سخن ترديد نخواهد كرد و بزرگترين موردى كه دشمنان دين
1) البيان في تفسير القرآن، ص٢٢۶.
بدان همت گماشتند و از هيچ تلاشى براى خاموشساختن نور و فرونشاندن آتش آن و از بينبردن اثر آن فروگذار نكردند، قرآن كريم، آن پناهگاه دستنيافتنى و ستون استوار است كه معارف دينى در پناه و دژ [تسخير ناشدنى] آن قرار مىگيرد و سند زنده و جاويد منشور نبوت و عنصر دعوت و تبليغ است؛ زيرا مىدانند اگر حجيت قرآن به تباهى رود، امر نبوت نيز بدينترتيب فاسد شده و نظام دين مختل گرديده و از بنيان آن، سنگى روى سنگ قرار نخواهد گرفت.
از اين استدلالكنندگان به روايات منسوب به صحابه يا امامان اهلبيت ( عليهم السلام) ، بر تحريف كتاب خداى سبحان و ابطال حجيت آن جاى شگفتى است. در صورتىكه با بطلان حجيت قرآن، نبوت بىفايده و معارف دينى بيهوده و بىاثر مىگردد و آنگاه اين سخن چه سودى دارد كه بگوييم: مردى در فلان تاريخ ادعاى نبوت كرد و قرآن را بهعنوان معجزه آورد. اما خود رحلت كرد و قرآنش تحريف شد و از او چيزى كه رسالتش را تأييد كند، در دست ما باقى نماند، مگر گروندگان به او كه به راستى دعوتش اجماع دارند و قرآنى را كه بهعنوان معجزه آورد بر نبوتش دلالت دارد و اجماع، حجت است؛ زيرا پيامبرِ نامبرده حجيت آن را معتبر دانسته يا مثلاً كاشف از گفته امامان اهلبيت اوست!
خلاصه سخن، احتمال دستاندازى در احاديث، كه احتمالى
بسيار نزديك و با شواهد و قراين مورد تأييد است، حجيت اين روايات را رد، و اعتبار آنها را از بين مىبرد و با اين احتمال براى آنها حجيتى شرعى و عقلايى باقى نخواهد ماند. حتى به بخشى از رواياتى كه سند صحيح دارد نيز نمىشود استناد كرد؛ زيرا صحت سند و عدالت راويان، دروغ عمدى را رد مىكند. اما دستاندازى ديگران در اصول و جوامع روايى آنان را مردود نمىسازد.(1)
«علامه بلاغى» در تفسيرش پس از طرح رواياتى كه به وسيله آنها بر تحريف و كاهش استدلال مىشود، مىگويد:
سند بخش زيادى از اين روايات، به چند تن بازمىگردد و دانشمندان علم رجال، هريك از آنها را يا داراى سند ضعيف و مذهب فاسد [مىدانند]، يا از نقل روايت آنان دورى مىكنند و يا حديث و مذهبشان را مضطرب و ناپايدار مىشمارند. [چنين افرادى] از راويانِ ضعيف، نقل حديث مىكنند، يا به دروغگويى و دستاندازى به [روايات] متهماند كه من روا نمىدارم از تفسيرشان حتى يك حديث نقل كنم، يا [اينگونه افراد] به واقفىبودن معروفاند و بيش از همه مردم، با امام رضا (ع) دشمنى داشتند، يا غالى دروغگويند، يا ضعيفاند و قابل توجه و اعتماد نبوده و از دروغگويانند، يا روايتشان فاسد و متهم به غلو هستند.(2)
با تدبر در روايات تحريف، فهميده مىشود كه معانى آنها يكسان نيست، بلكه متفاوت و داراى اصنافى است كه مهمترين آنها عبارتاند از:
براى آگاهى بر مضمون اين دسته از روايات، لازم است اشاره شود كه مقصود از تحريف در لغت چيست و آيا منظور از تحريف در آيات و روايات، همان معناى مورد اختلاف است؟
معناى لغوى تحريف
تحريفِ چيزى، در لغت به معناى ميلدادن و انتقال آن از جاى خود به جاى ديگر است. اين مفهوم، برگرفته از «حرف الشيء» به معناى كنار و جانب چيزى است. گفته مىشود: « حَرَفتُ الشيء وحرّفتُه » ؛ يعنى آن را از جايگاه و اعتدالش بيرون آوردم و به سمت كنار و گوشه، كه همان كنار چيزى را مىگويند(1)، آن را از او دور ساختم.
خداى متعال مىفرمايد:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ. . . (حج: ١١)
و بعضى از مردم، خدا را تنها با گوشه زبان مىپرستند. اگر [دنيا به آنها رو كند و] خيرى به آنان برسد، حالت اطمينان پيدا مىكنند. اما اگر مصيبتى براى امتحان به آنها برسد، دگرگون مىشوند. . . .
1) التحقيق في كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوي، ج٢، ص١٩٧، ماده «حرف» .
«زمخشرى» مىگويد:
يعنى بر گوشهاى از دين، نه در وسط و قلب آن، و اين مطلب، مثال، و بدين معناست كه آنها در دين خود نگران و بىقرارند و سكون و آرامش ندارند؛ مانند كسى كه در كنار و حاشيه لشكر باشد كه اگر احساس پيروزى و غنيمت كرد، آرام و قرار يابد وگرنه فرار كند و روگرداند.(1)
راغب در مفردات مىگويد: «معناى تحريف كلام اين است كه آن را بهگونهاى احتمال دهى كه حملش بر دو وجه ممكن باشد» .(2)
قرآن، عبارت تحريف را در معناى لغوى آن، يعنى تصرف در معناى كلمه و تفسير آن بر غير وجهش، استعمال كرده است. خداى متعال مىفرمايد: مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ ؛ «سخنان را از موردش، تحريف مىكنند» . (نساء: ۴۶ و مائده: ١٣)
زمخشرى در ذيل اين آيه مىگويد:
معناى آيه اين است كه سخنان، براى خود جايگاهى شايسته داشته باشند. اما آنگاه كه آن را تحريف كردند، بهسانِ فرد غريبى است كه [قبلاً] مقر و جايگاهى داشته [و اكنون] بىجا و مكان شده است.
«طبرسى» مىگويد: «يعنى آن را برخلاف نزولش تفسير مىكنند و ويژگى پيامبر (ص) را تغيير مىدهند» .
در نتيجه، مقصود از تحريف، بنابر استعمال قرآنى، همان معناى نخستين است كه در مقدمه اين بحث بدان آگاهى يافتيم و گفتيم كه در وقوع اين تحريف در كتاب خدا، ميان مسلمانان اختلافى نيست. بنابراين هركس قرآن را به غيرحقيقتش تفسير، و آن را بر غير معنايش حمل كند، در حقيقت آن را تحريف كرده است.
روايات فراوانى از اهلبيت ( عليهم السلام) بر اين مطلب تأكيد دارد؛ براى مثال حضرت على (ع) فرمود:
به خدا شكايت مىكنم از مردمى كه در جهالت زندگى مىكنند و با گمراهى مىميرند؛ ميان آنها، كالايى خوارتر از قرآن نيست، اگر آن را آنگونه كه بايد بخوانند؛ و متاعى سودآورتر و گرانبهاتر از قرآن نيست، اگر آن را تحريف كنند.(1)*(2)
على (ع) از وقوع اينگونه تحريف در آينده خبر داد و فرمود:
همانا پس از من روزگارى بر شما فرا خواهد رسيد كه. . . و نزد مردم آن زمان كالايى بىارزشتر از قرآن نيست، اگر آن را درست بخوانند و تفسير كنند؛ و متاعى پرسودتر از قرآن يافت نمىشود، آنگاه كه آن را تحريف كنند و معانى دلخواه خود را رواج دهند.(3)
همچنين روايتى [در اين خصوص] از امام باقر (ع) وارد شده است كه حضرت فرمود:
از امورى كه براى دورافكندن قرآن انجام دادند، اين بود كه حروفش را نگاه داشتند و حدود آن را فقط به تحريف كشاندند. آن را فقط روايت كردند. اما حق آن را رعايت نكردند. نابخردان از حفظ روايتِ آن مسرور، و دانشوران از رعايت نكردن حق آن اندوهگين گشتند.(1)
از مطالب گذشته روشن شد تحريفى كه در آيات و روايات بهكار رفته، فقط معناى لغوى آن مقصود بوده كه همان تحريف معنوى است و غير از تحريف لفظى است كه با فزونى و كاستى ايجاد مىشود و اين تحريف است كه گروهى آن را ثابت، و جمعى ديگر آن را نفى مىكنند.
روايات بسيارى دلالت دارد كه نامهاى امامان يا برخى از آنها در قرآن ذكر شده است كه از اين موضوع به عناوين مختلف، مانند تنزيل، تأويل و مانند آن ياد شده است.
كلينى در اصول كافى از امام كاظم (ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود: «ولايت على (ع) در همه مصحفهاى پيامبران نوشته شده، و خداوند هرگز رسولى را جز با نبوت محمد (ص) و جانشينى على (ع) مبعوث نكرده است» .(2)
در «تفسير عياشى» از امام صادق (ع) نقل شده است كه حضرت فرمود: «اگر قرآن همانگونه كه نازل شده، خوانده مىشد، نام ما را در آن مىيافتى»(1)
همچنين در جاى ديگرى از اصول كافى، از «سالم بن سلمه» چنين نقل شده است:
مردى، حروفى از قرآن را برخلاف آنچه مردم مىخواندند بر امامصادق (ع) قرائت كرد و من مىشنيدم. امام صادق (ع) فرمود: «از اين قرائت خوددارى كن. همانگونه كه مردم مىخوانند قرائت كن تا آنكه [حضرت] قائم (عج) قيام كند. آنگاه كه قائم قيام كرد، كتاب خداوند عزوجل را بر اساس حد واقعى آن قرائت مىكند و مصحفى را كه على (ع) نگاشته است، ظاهر مىكند» .
آنگاه امام صادق (ع) افزود: على (ع) هنگامى كه از نوشتن [قرآن] فراغت يافت، آن را براى مردم آشكار ساخت و به آنها فرمود: «اين كتاب خداوند عزوجل است؛ همانگونه كه بر محمد (ص) نازل شد و من آن را از دو لوح گردآورى كردم» . [در پاسخ] گفتند: «نزد ما مصحفى است كه قرآن در آن گردآورى شده است و نيازى به مصحف شما نيست» . حضرت فرمود: «به خدا سوگند! از اين پس، هرگز آن را نخواهيد ديد. تنها موظف بودم وقتى آن را گردآورى كردم، به شما اعلام كنم تا آن را تلاوت كنيد» .(2)
براى روشنشدن پاسخ اين دسته از روايات، ناگزير بايد ديد مقصود از مفاهيم «تنزيل و تأويل و قرائت» در اين روايات چيست؛ زيرا ما امروز از اين عبارات معنايى را مىفهميم كه ما را به قراردادن اين روايات در دايره روايات دلالتكننده بر تحريف، وادار مىكند. در صورتىكه اين عبارات در عصر صدورشان نه تنها از اين معانى جديد، دور، بلكه با آنها بيگانه بوده است.
بيشتر عبارات و تعابير بهكاررفته در روايات صدر اول [اسلام]، اين چنين بوده است: «كنّا نقرأ كذا» ، «تنزيله كذا» ، «هكذا نزلت» و «تأويله كذا» . پس مقصود از اين عبارات و اصطلاحات چيست؟
قرائت
برخى از بزرگان معاصر در مورد اين اصطلاح و تحول تاريخى اين عبارت بيانى دارند كه خلاصهاش اين است:
«معناى إقراء در دوران رسول خدا (ص) تا سالهايى پس از آن حضرت، آموزش تلاوت عبارت، همراه با آموزش معناى [اصطلاحى] آن بود، و «مُقرئ» كسى بود كه تلاوت عبارات قرآن را همراه با آموختن معناى آن آموزش مىداد. . . . ولى پس از رواج آموزش قرآن، «إقراء» در يكى از آن دو معنا به كار مىرفت كه همان آموزش معناى آيات نيازمندِ تفسير بود و آنچه بخارى آن را در كتاب صحيحش، از ابنعباس نقل كرده به همين معناست؛ آنجا كه ابنعباس مىگويد:
كنت اقرأ رجالاً من المهاجرين منهم عبدالرحمن بن عوف. . .(1)
1) صحيح بخاري، باب رجم الحبلي من الزنا، ح ۶٨٣٠.
من به شخصيتهايى از مهاجران، از جمله عبدالرحمان بن عوف قرآن آموزش مىدادم؛ در همان زمان كه من در مِنا در منزل [خيمه] وى بودم و او در حضور عمربنخطاب در آخرين حجش بود كه. . . .
زيرا ما مىدانيم اسلامآوردن عبدالرحمان بن عوف، براساس گفته ابنهشام درباره مهاجران نخستين، در سال سوم بعثت اتفاق افتاد و آخرين حجى كه عمر بهجا آورد، در سال ٢٣ بود و همان ماه در مدينه كشته شد. پس پىمىبريم كه مدت بين اين دو زمان، بيش از ٣٢ سال است. بنابراين بزرگان مهاجر، امثال عبدالرحمان بن عوف، كودكان مكتبخانه نبودند كه ابنعباس تلاوت عبارات قرآن را به آنها بياموزد. بلكه تفسير قرآن را به آنان مىآموخته است» .(1)
اما در مقام رد اين اشكال از حديث ابنعباس كه گفت:
عمر بن خطاب براى ما خطبه خواند و گفت: كنّا نقرأ [ما آيه رجم را اينگونه مىخوانديم]: «هرگاه پيرمرد و پيرزن زنا كنند، به جهت عملى كه از روى شهوت انجام دادهاند حتماً آن دو را سنگسار كنيد» . ابوجعفر نحّاس، از بزرگان اهل سنت، (متوفاى ٣٣٨ه. ق) مىگويد: «سند اين حديث صحيح است. ولى حكم آن، حكم قرآنى نيست كه گروهى آن را از گروهى ديگر نقل كردهاند. اما سنتى ثابت است. . . گاهى انسان براى غير قرآن مىگويد: كنت أقرأ. . . . (2)
بنابراين، شايان توجه است وقتى روايات مىگويند پيامبر (ص) آيه را اينگونه مىخوانده، مقصود، تلاوت عبارات آن به همراه تفسير آن معانى است كه پيامبر (ص) آن را از وحى دريافت مىكرده است؛ براى مثال، «عبدالله بن مسعود» مىگويد:
كُنا نقرأ علي عهد رسول الله (ص) يا ايُّها الرّسُولُ بلّغْ ما اُنزِلَ اليك من ربك «اِنَّ عليّاً مولي المؤمنين» و اِنْ لم تَفْعَلْ فما بلّغتَ رِسالتَه والله يَعصمك من الناس.(1)
در دوران رسول خدا (ص) همواره اين آيه را اينگونه مىخوانديم: «اى رسول خدا! آنچه از ناحيه پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ نما «كه على، مولاى مؤمنان است» و اگر [اين كار را] انجام ندهى رسالت وى را ابلاغ نكردهاى. . .» .
مقصود او از سخن «على، مولاى مؤمنان است» ، اين نيست كه جمله مزبور، جزء آيه قرآن باشد. بلكه منظور اين است كه ما در مقام آموختن آيه، آن را چنين مىخوانديم؛ زيرا تعليم و تفسير، نقش مستقيمى در فهم آيه دارد.
گواه اين مطلب، روايتى است كه كافى آن را در صحيحه فضلاء(2)از امام باقر (ع) ، و نيز رواياتى كه «ابوجارود» از آن حضرت و «ابوديلم» از امام صادق (ع) ، نقل كرده است كه آن دو، در مقام احتجاج و عدم تقيه، فرموده خداى متعال را اينگونه تلاوت كردند:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ (مائده: ۶٧)
اى رسول خدا! آنچه از ناحيه پروردگارت بر تو نازل شده، [به مردم] ابلاغ كن و اگر [اين كار را] انجام ندهى، رسالت او را ابلاغ نكردهاى.
و آن دو بزرگوار در تلاوت آيه، كلمه «في عليّ» را ذكر نكردهاند.
مطلب فوق دلالت دارد آنچه درباره ذكر نام على (ع) در اين مقام و جاى ديگر روايت شده، فقط تفسير و بيان مقصود از آيات قرآن است؛ بديننحو كه جبرئيل اين تفسير و بيان را از نزد خدا بهصورت وحى مطلق آورده است، نه اينكه اينها نيز قرآن باشد؛ همانگونه كه خداوند مىفرمايد: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى ؛ «و پيامبر از سَر هوا و هوس سخن نمىگويد، [هرچه مىگويد] وحيى است كه بدو مىشود (1)» .(2)
به هر حال، آنچه يادآورى شد، روش رايج زمان رسول خدا (ص) در تفسير و تبيين آيات وحى بود. اما برخى از خلفا، قرآن را بدون تفسير و تبيين مىخواندند و همين مسئله موجب پيدايش اختلاف در فهم آيات قرآن شد؛ زيرا پيامبر (ص) آيات نازلشده برخود را بهتدريج تبيين و تفسير مىكرد. (3)ولى همه مردم موفق به شنيدن آنها از پيامبر (ص) نمىشدند، و به
1) نجم، ٣ و۴.
2) آلاء الرحمن في تفسير القرآن، ج١، ص٧٠.
3) در گذشته از ابنجزري نقل كرديم كه گفت: «چهبسا صحابه براي شرح و بيان، تفسير را در قرائت وارد مىكردند؛ زيرا به خوبي مىدانستند كدام بخش مطالبي كه از پيامبر ص دريافت مىكنند، قرآن است. ازاينرو، از اشتباه مصون بودند و چهبسا برخي از آنان، آن مطالب را همراه با قرآن مىنگاشتند» .
همينگونه، اسباب نزول از بسيارى پنهان ماند كه به پديدآمدن اختلاف در تنزيل و تفسير و تأويل آيات قرآن انجاميد.
«ابوعبيد قاسم بن سلاّم» (متوفاى ٢٢۴ه. ق) به اسنادش، از «ابراهيم تيمى» آورده است:
روزى عمر با خود به خلوت نشست و با خود گفت: «اين امت با اينكه پيامبرشان يكى است، چگونه دچار اختلاف مىشوند؟» ازاينرو، در پى ابنعباس فرستاد و پرسيد: «اين امت با اينكه پيامبرشان يكى و قبله آنها يكى است، چگونه دچار اختلاف مىشوند» ؟ ابنعباس گفت: «اى اميرمؤمنان! قرآن بر ما نازل شد و آن را قرائت كرديم و دانستيم درباره چه چيزى نازل شده است. پس از ما مردمى خواهند آمد كه قرآن را قرائت مىكنند و نمىدانند درباره چه چيزى نازل شده است. ازاينرو، درباره آن اظهارنظر مىكنند و هرگاه در آن به اظهارنظر پرداختند، دچار اختلاف مىشوند و زمانى كه اختلاف كردند با يكديگر مىجنگند.
راوى مىگويد: «عمر بر او بانگ زد و از خود راند» .
ابنعباس عمر را ترك كرد و رفت. ولى عمر در گفتار او انديشيد و معناى سخنش را دريافت. كسى را در پى او فرستاد و بدو گفت: «آنچه را برايم گفتى، بازگو كن» . او بازگو كرد و عمر، اهميت و بلنداى سخن او را دريافت و اين سخن، وى را
مسرور ساخت.(1)
1) فضائل القرآن، ص۴۵. اين گفته را «بيهقي» و «خطيب» نقل كردهاند. ر. ك: جامع الكبير، سيوطي، به نقل از: سلامة القرآن من التحريف، ص۵٧.
بدينسان، ابنعباس، طبق اين گفته، در نص قرآن اختلافى نمىبيند. اما اختلاف را در نشناختن سبب نزول آيات و شرايط نزول آنها مىبيند كه علت آن، به تهىساختن قرآن از شرح و تفسير و شرايط نزول آيات توسط برخى خلفا بازمىگردد. (دقت كنيد)
تأويل
آيتالله خويى در كتاب «البيان» مىنويسد:
تأويل در لغت، مصدر مزيد فيه و اصل آن «أوْل» به معناى رجوع است و جمله « أوَّل الحُكمَ إلي أهل ه» ؛ «حكم را بهسوى اهلش بازگرداند» ، نيز از همين قبيل است.
گاهى در عبارت، لفظ «تأويل» به كار مىرود و مقصود از آن، عاقبت و چيزى است كه كار به آن مىانجامد و اين آيات كريمه بر همين اساس جريان دارد: «و از تأويل خوابها به تو مىآموزد»(1)، «اين است تأويل خواب من»(2)، «اين بود تأويل آنچه نتوانستى بر آن شكيبايى ورزى»(3)و ديگر موارد كاربرد اين لفظ در قرآن كريم. بنابراين، مقصود از تأويل چيزى است كه كلام به آن بازمىگردد و سرانجام آن است؛ چه اين
موضوع ظاهر باشد و واژهشناس عرب آن را بفهمد، يا پوشيده باشد و جز راسخان در علم آن را درنيابند. (4)
تنزيل
تنزيل نيز مصدر مزيد فيه، و اصل آن «نزول و پايينآمدن» است. گاهى به معناى مطلب نازلشده، به كار مىرود و اطلاق آن در بسيارى از آيات، بر قرآن، از همين قبيل است؛ مانند اين سخن خداى متعال كه مىفرمايد:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ * لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ * تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (واقعه: ٧٧ - ٨٠)
آن، قرآن پرارزشى است كه در كتاب محفوظى جاى دارد و جز پاكان نمىتوانند به آن دست زنند [و دست يابند]. آن، از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است.
بنابراين، اينگونه نيست كه هر وحيى از سوى خدا نازل شده است، لزوماً جزئى از قرآن باشد.
بر اين اساس، مقصود تعبير برخى روايات درباره بعضى آيات كه «تنزيل آن چنين است» ، اين است كه از پيشگاه خدا بر پيامبر (ص) نازل شده است؛ چه آيه باشد و چه شرح و بيان آيه. خداى متعال مىفرمايد:
لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ * فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ * ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ (قيامت: ١۶ - ١٩)
[هنگام نزول وحى] زبانت را بهخاطر عجله براى خواندن آن
حركت مده؛ چرا كه جمع كردن و خواندن آن بر عهده ماست. پس هرگاه آن را خوانديم، از خواندن آن پيروى كن. سپس بيان [و توضيح] آن [نيز] بر عهده ماست.
بنابراين، بيان قرآن، بنابر يكى از احتمالات، همان شرح و تفسير آن است كه بر عهده خداى متعال است.
از اطلاقِ فرموده خداى متعال:
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى (نجم: ٣ و ۴)
و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد، چيزى جز وحى كه بر او القا شده، نيست.
استفاده مىشود كه خداوند سبحان همانگونه كه قرآن را بر پيامبر نازل كرده، تفسير و تبيين آيات را نيز بر آن حضرت نازل فرموده است. اين مطلب از برخى اخبار نيز استفاده مىشود؛ چنانكه در سنن دارمى به سندش، از «حسانبنثابت» نقل مىكند: «جبرئيل همانگونه كه قرآن را بر رسول خدا (ص) نازل مىكرد، پيوسته سنت را بر آن حضرت نازل مىكرد» .(1)
بنابراين مىتوانيم بگوييم همه آنچه را پيامبر (ص) از تفسير قرآن و شرح و بيان آن فرموده، تنزيل يا تأويل از ناحيه خداست؛ زيرا گاهى به بيان پيامبر (ص) در شرح آيات كه آن را از خدا دريافت كرده است، تأويل نيز گفته مىشود؛ چون تأويل قرآن، چنانكه اشاره كرديم، چيزى است كه كلام به آن بازمىگردد؛ خواه آنچه كلام بدان بازمىگردد، شرحى براى مقصود از وحى قرآنى باشد يا غير قرآن.
با توجه به مطالب گذشته، منظور واقعى از برخى روايات براى ما روشن مىشود؛ مانند روايت محمدبنفضيل از امام كاظم (ع) كه مىگويد: از آن حضرت درباره اين سخن خداوند عزوجل پرسيدم: «مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند» .(2)
فرمود: «مىخواهند ولايت اميرمؤمنان (ع) را با دهانهايشان خاموش كنند» .
پرسيدم: «ولى خدا كاملكننده نور خويش است» .
فرمود: «كاملكننده امامت است؛ به دليل اين سخن خداوند عزوجل كه فرمود: فَآمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا ؛ «به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان بياوريد» . (تغابن: ٨) و نور، همان امام (ع) است.
پرسيدم: هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ؛ «او كسى است كه رسولش را براى هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غالب سازد» . (فتح: ٢٨)
فرمود: «تا آن را بر همه اديان به هنگام قيام قائم غالب كند؛ بهدليل اين سخن خداوند عزوجل كه فرمود: وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ ؛ «و خدا كاملكننده نور خويش است» ؛ يعنى [كاملكننده] ولايت قائم است وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ ؛ «هرچند كافران نپسندند» ؛ يعنى ولايت على را نپسندند» .
پرسيدم: آيا [آنچه فرموديد] تنزيل است؟
فرمود: «آرى، اين حرف تنزيل است. ولى غير آن تأويل است» .(1)
سخن امام (ع) آنجا كه فرمود: «اما اين حرف، تنزيل است» ، در اراده معناى مطابق تفسير آيه، صراحت دارد. ولى معانى ديگرى را كه امام (ع) ذكر كرد، تأويل است كه معناى آيه به آن برمىگردد.
بدين ترتيب، مقصود از همه رواياتى كه درباره برخى معانى، تعابيرى
1) اصول كافي، ج١، ص۴٣٢.
مانند «هكذا نزلت» و «كذا نزولها» و. . . دارد، روشن مىشود؛ براى نمونه برخى از آنها را يادآور مىشويم:
ابوبصير، از امام صادق (ع) درباره اين سخن خداى عزوجل [كه مىفرمايد: «هركسى از خدا و رسولش اطاعت كند»] (1)نقل مىكند كه حضرت فرمود:
اين [آيه] چنين نازل شده است: «و هركس خدا و رسولش را، درباره ولايت على و ولايت امامان پس از او اطاعت كند، در حقيقت به رستگارى بزرگى دست يافته است.(2)
«عبداللهبنسنان» از امام صادق (ع) درباره اين سخن خدا وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ (طه: ١١۵) فرمود:
پيش از اين با آدم، كلماتى را درباره محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و امامان ( عليهم السلام) از فرزندان آنها، پيمان بستيم كه فراموش كرد. به خدا سوگند! [آيه مزبور] اينگونه بر
محمد (ص) نازل شده بود.(3)
ابوبصير درباره اين سخن خداوند عزوجل [كه مىفرمايد: «پى خواهيد برد كه چه كسى در گمراهى آشكارى است»](4)از امام صادق (ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود:
پى خواهيد برد، اى گروه دروغپرداز! كه رسالت پروردگارم
را درباره ولايت على (ع) و امامان ( عليهم السلام) پس از او به شما خبر دادم، چه كسى در گمراهى آشكارى است.(1)
ابوبصير درباره اين سخن خداى متعال كه فرمود: سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ ؛ «تقاضاكنندهاى، تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد» . (معارج: ١) از امامصادق (ع) روايت كرده است كه حضرت فرمود:
تقاضاكنندهاى، از عذابى كه بر منكرانِ ولايت على (ع) واقع مىشود، پرسيد، دفعكنندهاى براى آن وجود ندارد. به خدا سوگند! جبرئيل (ع) آن را همينگونه بر محمد (ص) نازل كرد.(2)
جابر از امام باقر (ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود:
آيه [و اگر اندرزهايى را كه به آنان داده مىشد، انجام مىدادند] (3)اينگونه نازل شد: «و اگر اندرزهايى را كه به آنان داده مىشد،
درباره على (ع) ، انجام مىدادند براى آنها بهتر بود. . . .(4)
بنابراين اندك عباراتى كه در اين روايات وارد شده است به هيچوجه بر تحريف دلالت ندارد؛ چون توضيح داديم كه بخشى از تنزيل، همانند تفسير قرآن است كه از خود قرآن نيست و ناگزير بايد آن روايات را بر اين حمل كنيم كه بيان نامهاى امامان: در تنزيل، از همين قبيل است.
از اينجاست كه دانشمندان پژوهشگر مكتب اهلبيت: گفتهاند كه نامهاى امامان به صراحت در قرآن ذكر نشده است.
از جمله مرحوم آيتالله خويى مىگويد:
از جمله موضوعاتى كه دلالت دارد نام اميرمؤمنان (ع) به صراحت در قرآن ذكر نشده، حديث غدير است؛ زيرا اين حديث صراحت دارد كه پيامبر (ص) على (ع) را به فرمان خدا هنگامى نصب كرد كه در اينباره بر آن حضرت تأكيد شده بود و همچنين هنگامى بود كه خدا به او وعده داد، وى را از شر مردم نگاه مىدارد. بنابراين اگر نام على (ع) در قرآن ذكر مىشد، به نصبكردن و مهيانمودن آن اجتماع انبوه مسلمانان نيازى نبود و رسول خدا (ص) از اظهار آن بيم و هراسى نداشت تا به تأكيد در امر تبليغ نياز داشته باشد.
بر اين اساس، اجمالاً صحت حديث غدير، موجب حكم به تكذيب اين دسته رواياتى مىشود كه مىگويد نامهاى امامان در قرآن بيان شده است؛ بهويژه كه حديث غدير به حجةالوداع
مربوط بود و در اواخر زندگى پيامبر (ص) و نزول همه قرآن و رواج آن ميان مسلمانان رخ داد.
همچنين صحيحه ابوبصير كه در كافى روايت شده است با همه اين روايات (كه مىگويد نام على (ع) درقرآن آمده است) معارضه مىكند؛ ابوبصير مىگويد: از امام صادق (ع) درباره اين سخن خداوند عزوجل: «. . . خدا و رسول و اولوالامر از ميان خودتان را اطاعت كنيد»(1)، پرسيدم. فرمود: «[اين آيه] درباره علىبنابىطالب و حسن و حسين ( عليهم السلام) نازل شده است» .
1) أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ نساء: ۵٩ .
به ايشان عرض كردم: «مردم مىگويند: چرا خداوند نام على (ع) و اهلبيت او ( عليهم السلام) را در كتاب خود ذكر نكرده است؟»
فرمود: «به آنان بگوييد: نماز بر رسول خدا (ص) نازل شد. ولى خداوند متعال نامى از سه يا چهار ركعت نياورد، تا آنكه رسول خدا (ص) آن را بر ايشان تفسير كرد. . .» .(1)
بدينسان، اين صحيحه بر همه آن روايات حاكم است و مقصود آنها را توضيح مىدهد و بيان نام اميرمؤمنان (ع) در اين روايات، تفسيرى بوده است.(2)
«امام خمينى رحمه الله» مىگويد:
اگر قضيه چنين بود، يعنى اگر كتاب خدا پر از ذكر اهلبيت ( عليهم السلام) و فضائل آنها و ذكر اميرمؤمنان (ع) و اثبات جانشينى و امامت او
بود، چرا اميرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسين ( عليهم السلام) و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و ديگر اصحاب كه پيوسته بر خلافت آن حضرت (ع) احتجاج مىكردند، به يكى از اين آيات نازلشده و براهين قاطع كتاب الهى، استدلال نكردهاند؟
چرا آن حضرت به احاديث نبوى استدلال كرد و به قرآن موجود بين آنان تمسك ننمود؟
اگر قرآن از نام اميرمؤمنان و فرزندان معصومش ( عليهم السلام) و فضايل آنها و اثبات خلافتشان پُر بود، به چه دليل پيامبر، در حجة الوداع در سالهاى پايانى عمر شريفش و آخرين نزول وحى
الهى، از تبليغ تنها آيه مربوط به تبليغ مىترسيد تا آنكه اين آيه شريفه نازل شد: «و خدا تو را از [شر] مردم نگاه مىدارد»(1)، و چرا پيامبر هنگام مرگش به دوات و قلم براى تصريح به نام على (ع) احتياج پيدا كرد؟ آيا براى سخن خويش تأثيرى فراتر از تأثير وحى الهى قائل بود؟(2)
ذكر امامان در قرآن با ويژگىها و اوصاف
روايات متواترى كه از پيامبر و امامان اهلبيت ( عليهم السلام) از طريق اهل سنت و شيعه وارد شده است، تأكيد مىورزد كه قرآن كريم، اهل بيتِ بلندپايه را ستوده و از پليدى پيراسته دانسته است:
إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب: ٣٣)
خداوند فقط مىخواهد پليدى (گناه) را از شما اهلبيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.
دانشمندان مسلمان نيز به اين محور عقيدتى در معارف قرآن كريم اهتمام نشان داده و كتابهاى ارزشمندى را در اينباره تأليف كردهاند؛ از جمله آنها موسوعه نفيسى است كه «حافظ كبير عبيدالله بن عبدالله» ، معروف به «حاكم حسكانى» ، از اساتيد مرحوم طبرسى، صاحب تفسير مجمع البيان، در منزلت امامان اهلبيت ( عليهم السلام) گردآورى كرده است.
وى در مقدمه كتاب «شواهد التنزيل» خود، به كسى كه همواره با
ناسزاگويى درباره پيشواى علويان آن روز، مردم را گمراه مىكرد، اعتراض مىكند. آن شخص اغواگر، زيادهروى كرده و تا مرز عيبجويى پدران پيشواى علوى پيش رفته و [گفته است]: «هيچيك از مفسران نگفتهاند سوره «هل أتى» و مطلب ديگرى غيرآن از قرآن، درباره على (ع) و اهلبيتش نازل شده است!»
وى مىگويد:
ازاينرو، جسارت او را انكار كردم و بهتان و نيرنگ وى را بزرگ شمردم و دفع اين شبهه را از اصحاب، كارى داراى پاداش و ثواب دانستم و به گردآورى اين كتاب پرداختم.(1)
وى در فصل پنجم [كتاب خود] به إسنادش از «سعيد بن جبير» ، از ابنعباس نقل مىكند: «درباره هيچكس به اندازه على (ع) در كتاب الهى،
آيه وارد نشده است» .
همچنين از «ابن ابىليلى» آورده است كه گفت: «در كتاب خدا هشتاد آيه ناب و خالص، درباره على (ع) نازل شده است كه هيچيك از اين امت در آنها با او شريك نيست» .
همچنين به اسنادش از امام سجاد (ع) نقل كرده است كه حضرت فرمود: «قرآن بر ما نازل شد و كرامتهايش نيز از آنِ ماست» .(2)
حسكانى روايات صحيحه ديگرى را در كتابش آورده كه براساس ترتيب سورهها تنظيم شده و بالغ بر ١١۶٠ حديث است كه آنها را با تكيه بر منابع معتبر سنى و شيعى، روايت كرده است.
به همين معنا، در بيانى جامعتر، روايتى است كه از محمد بن مسلم وارد شده است كه مىگويد:
امام باقر (ع) فرمود: «اى محمد! هرگاه شنيدى خدا يكى از اين امت را به نيكى ياد كرده است، بدان كه آنان، ماييم و هرگاه شنيدى خدا از قومى به بدى ياد كرده است، بدان كه آنها دشمنان مايند» (1)
اين حقيقت منظور دستهاى از روايات را در اين حوزه براى ما روشن مىكند؛ از جمله، ابوجارود مىگويد:
از امام باقر (ع) شنيدم كه مىفرمود: «قرآن بر چهار بخش نازل شده است: بخشى درباره ما، بخشى درباره دشمنان ما، بخشى فرايض و احكام است و بخشى سنن و مَثَلهاست، و
كرامتهاى قرآن از آنِ ماست» .(2)
از اصبغ بن نباته با عبارتى ديگر چنين نقل شده است كه مىگويد: «از اميرمؤمنان (ع) شنيدم مىفرمود: قرآن بر سه بخش نازل شده است: بخشى درباره ما و دشمنانمان، و بخشى سنن و مَثَلهاست و بخشى فرايض و احكام است» . (3)
روشن است كه اين تقسيمبندى، مقصود اصلى نيست، بلكه شرح و بيانى براى انواع آيههاى قرآن است كه بخش بزرگى از آن در مورد جايگاه قرآنى امامت نازل شده و از مهمترين اركان اعتقادى است كه قرآن كريم آنها را به ارمغان آورده است.
از ديگر روايات در اين زمينه، حديثى از «ابنمسكان» است كه مىگويد: امام صادق (ع) فرمود: «كسى كه امر و جايگاه ما را در قرآن نشناسد، از فتنهها كناره نگيرد»(1)يعنى كسى كه جايگاه امامت و ولايت را بهگونهاى كه در قرآن آمده است، امامتى كه ذاتاً بر آنان (اهلبيت) منطبق است نه ديگران، نشناسد، نمىتواند از گمراهىهاى فتنهها رهايى يابد؛ زيرا آنان دستاويز محكم و ريسمان آويخته ميان آسمان و زمين، و كشتىهاى نجات و راه بهسوى خدايند.
همچنين «حنان بن سدير» از امام باقر (ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود:
اى ابوالفضل! در محكم كتاب خدا براى ما حقى است كه اگر
آن را محو كنند و بگويند آن حق از جانب خدا نيست، يا از آن آگاهى نداشته باشند، اين دو گفتار در مفهوم و معنا يكسان است.(2)
يعنى ويژگى ما و توصيف جايگاه ما از ولايت، طبق آنچه حق شايسته و بايسته اين جايگاه والاست، در قرآن با دلايل و شواهد بيان شده است كه اگر، به فرض، آن را محو كنند يا بگويند به آن حق آگاهى نداشتهاند، يعنى بهطور كلى از آن بىاطلاع بودهاند، اين دو گفتار يكسان است؛ يعنى ناآگاهى آنان، با محوكردن آن از كتاب خداوند، يكسان است.(3)
«ميسّر» از امام باقر (ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود: «اگر در كتاب خدا فزونى و كاستى رخ نمىداد، حق ما بر انديشمندان پوشيده نمىماند» .
مقصود از فزونى و كاستى، تحميل نظر و تفسير بر وجه غيرصحيح است؛ يعنى از روى عمد در مفهوم كلام خداى متعال بيفزايند يا از آن بكاهند يا بدون علم و هدايت الهى درباره آن نظر دهند كه از آن به «تفسير به رأى» تعبير مىشود. چه رسد به اينكه حقايق آن را كتمان كنند؛ زيرا اين كار، پايينآوردن جايگاه قرآن و فروكاستن از دلايل ارزشمند آن است.(1)
اين معنا همان مقصود امامان ( عليهم السلام) از اين سخن است كه فرمودند: «ما
را در آن نامبرده مىيافتى» . شواهد بسيارى در سخنان امامان اهلبيت ( عليهم السلام) وجود دارد كه بيان مىكند منظور از نامبردهشدن [در قرآن]، همان توصيف و تعريف است.
«مسعدة بن صدقه» ، از امام باقر، از پدرش، از جدش ( عليهم السلام) نقل مىكند كه اميرمؤمنان (ع) فرمود:
آنان، يعنى خاندان پيامبر (ص) ، را به نيكوترين مَثَلهاى قرآن نام نهيد. اين آب شيرين گوارايى است، آن را بياشاميد و اين آبى شور است، از آن بپرهيزيد.(2)
عمر بن حنظله مىگويد:
از امام صادق (ع) درباره اين سخن خداوند عزوجل پرسيدم:
«بگو كافى است كه خداوند و كسى كه علم كتاب نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند» .(1)آنگاه كه حضرت ديد من دربارةدربارهء اين آيه و مانند آن در قرآن جستوجو مىكنم، فرمود: «تو را همين بس كه هرچه در كتاب خدا از آغاز تا پايانش مثل اين است، منظور از آن، اماماناند» .(2)
در برخى روايات آمده است كه در روزگار ظهور حجت منتظر (عج) براى آموزش قرائت قرآن، براساس قرآنى كه امام اميرمؤمنان (ع)
گردآورى كرده، در پشت كوفه (نجف) خيمهها زده مىشود و حفظ آن قرآن بر كسى كه تا آن زمان آن را حفظ كرده بود، دشوارتر است؛ زيرا برخلاف ترتيب معروف است.
شيخ مفيد به اسنادش، از «جابر جعفى» از امام باقر (ع) روايت كرده است كه حضرت فرمود:
آنگاه كه قائم آلمحمد (ص) قيام كند براى كسانى كه قرآن را بر اساس قرآنى كه خدا نازل كرده، به مردم مىآموزند خيمههايى برپا مىسازد و حفظ آن قرآن بركسى كه تا آن زمان آن را حفظ كرده بود، دشوارتر است؛ زيرا در گردآورى و تأليف، با قرآن كنونى متفاوت است.(3)
امام (ع) علت دشوارى حفظ آن را، متفاوتبودن با تأليف آن بيان مىدارد؛ يعنى آن قرآن، براساس نظم موجود بين اين سورهها و آيات نيست؛ زيرا مصحف اميرمؤمنان على (ع) با دقيقترين ترتيب، طبق قرآنى كه خدا نازل كرده، بدون تغيير و تبديل است و اندكى از خصوصيات نزول آن، از لحاظ زمان و مكان و ترتيب و ديگر موارد فهم آيه، از جنبه عام و خاص و نظاير آن، از دست نرفته است و همه آنها در مصحف امام (ع) ثبت است. ولى چنانكه گفتيم به صورت حاشيه است.(1)
روايات ديگرى نيز به همين معنا وجود دارد؛ مانند روايت «سالم بن سلمه» كه مىگويد:
مردى حروفى از قرآن را برخلاف قرائت مردم بر امامصادق (ع) قرائت كرد و من مىشنيدم. امام صادق (ع) فرمود: «از اين قرائت خوددارى كن و همانگونه كه مردم قرائت مىكنند، تلاوت كن تا زمانى كه قائم، قيام كند. هرگاه قائم [ قيام كرد، كتاب خداوند عزوجل را براساس حد واقعى آن قرائت مىكند و مصحفى را كه على (ع) نگاشته است، ظاهر مىكند» .(2)
همچنين «محمد بن سليمان» به نقل يكى از دوستانش، از امامكاظم (ع) روايت مىكند و مىگويد:
از آن حضرت پرسيدم: «فدايت شوم! ما آيات قرآن را مىشنويم. اين آيات آنگونه كه ما مىشنويم، نزدمان نيستند و
نمىتوانيم آنها را طبق دستورى كه از شما به ما رسيده است، نيكو قرائت كنيم. آيا مرتكب گناه مىشويم؟» فرمود: «خير. همانگونه كه آموختهايد قرائت كنيد. كسى كه آن را به شما بياموزد، خواهد آمد» . (1)
روشن است كه اين روايات و مانند آنها، تنها بر تفاوت بين مصحف امام على (ع) با مصحف كنونى دلالت دارد. اما نوع اين تفاوت، كه آيا در نص آن است يا در نظم يا چيز ديگر، از امورى است كه در اين احاديث، به آن تصريح نشده است، جز حديث نخست كه بدان اشاره كرديم؛ چراكه در جنبه تفاوت، صراحت دارد و تفاوت و اختلاف، جز در نظم و
ترتيب، مورد ديگرى نيست و اين مطلب خود بهترين گواه بر بيان اختلاف و تفاوتى است كه در ديگر روايات بدان اشاره شد و اين موضوع در اصطلاح علماى اصول، از نوع حكومتى است كه كاشف از موارد ابهام در بخش ديگر سخن متكلم حكيم است.
افزون بر اين، اختلاف در نظم كلام، به تنهايى كافى است تا باعث دشوارى تلاوت، و سختى درك مقصود كلام شود؛ زيرا درستى معنا در ذات خود، مرهون نظم موجود ميان اجزاى كلام است. در واقع، اگر اين نظم تغيير يابد، معنا نيز تغيير مىكند؛ همانگونه كه قراردادن جملههاى يك سخن در جايگاه خود، طبق اراده و نطق متكلم، بهترين كمك براى درك مقصود اوست؛ بهنحوى كه قراين اطراف كلام، زمانى صلاحيت قرينهبودن را دارد كه همانگونه كه متكلم آنها را وضع كرده است، وضع شود، نه اينكه به عمد يا اشتباه از جاى نخستين خود تغيير مكان يافته باشد.
1) اصول كافي، ج٢، ص۶١٩.
بنابراين، اگر مسئله نظم و ترتيب از مهمترين مسائل لفظى بهشمار آيد، چنانكه از منابع هم چنين استفاده مىشود، بايد همين نظم، بهصورت كاملتر در مصحف امام على (ع) وجود داشته باشد.
از آنجا كه مردم با مصحف موجود مأنوس شده، و طى دهها قرن نسل به نسل به آن عادت كردهاند، بر آنان دشوار است كه برخلاف آن عادت كنند؛ به همين علت، آنان به تربيت، آموزش و تمرين مستمر نيازمندند كه حضرت صاحبالامر (ع) هنگام ظهورش، به خواست خدا به آن اقدام خواهد كرد. بدينترتيب، سخن امام (ع) صحيح است كه فرمود: «كتاب خدا را بر حد خودش قرائت خواهد كرد» ؛ يعنى طبق نظم و ترتيب نخست و اصيل آن.
از رواياتى كه دلالت دارد كه در قرآنى كه صاحبالأمر مىآورد، چيزى افزون بر قرآن نيست، روايتى است كه عياشى آن را از امام باقر (ع) نقل كرده است كه حضرت فرمود: «آنگاه كه قائم قيام كند و سخن بگويد، قرآن او را تصديق خواهد كرد»(1)يعنى آياتى از قرآن موجود در دست ما درباره قيام و ظهور آن حضرت و عدالتگسترى وى در زمين صراحت دارد؛ زيرا اگر آياتى كه او را تصديق مىكند، جزء اضافات قرآنى باشد كه نزد اوست و مسلمانان از پيش با آنها آشنايى نداشتهاند، دورِ باطل است؛ زيرا هيچ چيز معرِّف خود نمىشود.
بهيقين، امام (عج) دستش را بر جاهايى از قرآن مىنهد كه دلالت آن بر صدق آن حضرت قبل از آن پوشيده بوده است و آنگاه كه امام (ع) ، مردم
1) تفسير عياشي، ج١، ص٨٩.
را به آن موارد راهنمايى كند، مردم به حقيقت آشكارى پىخواهند برد كه پيشتر آن را نمىدانستند و به استخراج آن از خود قرآن آگاه نبودند.(1)
آنچه بيان شد، نمونه رواياتى بود كه ادعا شده بود بر وقوع تحريف در قرآن دلالت دارد. احاديث ديگرى نيز در اينباره وجود دارد. اما هيچيك از آنها [بحث را] به نتيجه دلخواه نمىرساند. اكنون اگر سند و دلالت اين روايات تمام باشد، آيا براى اثبات تحريف مىتوان به آنها استناد كرد؟
در واقع پاسخ اين مطلب بر همان قاعدهاى استوار است كه در مباحث گذشته درباره آن بحث كرديم، كه حجيت هر روايتى، از حيث حدوث و بقا متكى به قرآن است؛ زيرا همين قرآن است كه با تبيين و
تفسير خود، موجب حجيت سنت مىشود؛ بدين معنا كه اعتبار روايت بر محور تأييد قرآن است. پس اگر در قرآن، گواهى بر آن باشد، معتبر است. وگرنه آن روايت معتبر نخواهد بود.
بنا بر اين قاعده، به دليل وجود آياتى كه بر واقع نشدن تحريف در قرآن دلالت دارد، پس روايات بيانگر تحريف در قرآن، معتبر نيست. بلكه روايات تحريف، با سنت قطعى نيز مخالفت دارد؛ زيرا چگونه ممكن است خاندانى كه خود بيانكننده وحى، وارث كتاب و به مقتضاى حديث ثقلين، همسنگ قرآناند، برخلاف هدفى باشند كه قرآن براى آن نازل شده است و با آموزههاى قرآن به صراحت مخالفت ورزند؟
براساس همين بيان كه روايات متواتر بر آن دلالت دارد، اكنون به بيان كلام نهايى در اين بخش مى پردازيم و آن عبارت است از: «ضرورت
1) صيانة القرآن من التحريف، ص٢۶٩.
عرضه روايات بر كتاب و سنت و دورافكندن رواياتى كه با قرآن مخالفاند» . برخى از محدثانى كه همتشان را صرف افزايش تعداد اين روايات كردهاند، بىآنكه صحت و سقم آن را بررسى كنند، بر اثر غفلت از همين نكته مذكور، بر اينگونه روايات كه ظاهرشان بيانگر وقوع تحريف است، اعتماد كردهاند و در نتيجه، آن [گونه] روايات نزد آنان بر قرآن حاكم شده است؛ در صورتى كه اينگونه احاديث با رواياتى كه از امامان اهلبيت ( عليهم السلام) درباره حاكمبودن قرآن وارد شده است، مخالفت دارد.
«علامه طباطبايى» در تفسير خود مىگويد:
و اما اينكه گفتيم روايات تحريف، به فرض صحت سندهايشان، مخالف كتاباند، مقصود صِرف مخالفت آنها با ظاهر اين سخن خداى متعال نيست كه مىفرمايد: إِنَّا نَحْنُ
نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ ؛ «ما ذكر (قرآن) را نازل كرديم و بهيقين نگاهدار آنيم» (حجر: ٩) ، و فرمود: لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ ؛ «آن كتابى شكستناپذير است كه هيچگونه باطلى از پيشرو و از پشتسر در آن راه ندارد» (فصلت: ۴٢) ، تا گفته شود اين مخالفت ظنى است؛ زيرا ظهور الفاظ از ادله ظنى است. بلكه منظور مخالفت روايات تحريف با دلالت قطعى از مجموع قرآنِ موجود است. همانگونه كه در دليل نخست براى نفى تحريف بيان كرديم، چگونه با دلالت قطعى قرآن مخالفت نداشته باشند، با اينكه قرآن موجود در نظم و ترتيب شگفتانگيز و اعجازآورش، اجزاى شبيه به هم دارد و در رفع اختلافات خيالى ميان آيات و اجزايش كافى
است و در بيان آموزههاى حقيقى و علوم كلى و جزئى الهى كه برخى از آنها به بعضى ديگر مرتبط است و فروع آن بر اصولش مترتب و اطراف آن بر ميانههايش معطوف است (داراى انسجام كامل است) و ديگر خواص نظم قرآنى كه خدا آن را بدان توصيف كرده، ناقص و قاصر نمىباشد.(1)
وقتى كه قرآن ميان مردم متفرق و پراكنده و پخش شده باشد و غيرمعصوم به گردآورى آن بپردازد، بنابه حكم عقل و بهطور معمول
امكان ندارد گردآورى او به طور كامل مطابق با واقع باشد.
به همين علت لازم است بحثى درباره كيفيت گردآورى قرآن مطرح شود تا ببينيم، آيا ممكن است گردآورى غيرمعصوم باعث وقوع تحريف در قرآن شده باشد؟
در «تاريخ يعقوبى» چنين آمده است:
عمربنخطاب به ابوبكر گفت: «اى جانشين رسول خدا (ص) ، بيشتر حاملان و حافظان قرآن در روز جنگ يمامه كشته شدند. مناسب است قرآن را گردآورى كنى؛ چون مىترسم حاملان آن از بين بروند» . ابوبكر گفت: «آيا كارى كنم كه رسول خدا نكرد» ؟ عمر همواره پافشارى كرد تا اينكه ابوبكر [قرآن] را
1) الميزان في تفسير القرآن، ج١٢، ص١١۵.
گردآورى كرد و در مصحفهايى نوشت، كه در چوب درخت خرما و غير آن پراكنده بود و ٢۵ مرد از قريش و ۵٠ مرد از انصار را نشاند و گفت: «قرآن را بنويسيد و بر سعيدبنعاص كه فردى سخندان است عرضه كنيد» .
برخى راويان نقل كردهاند كه على بن ابىطالب (ع) پس از رحلت رسول خدا (ص) قرآن را گردآورى كرد و آن را بار بر شترى آورد و فرمود: «اين قرآن را من گردآورى كردهام» .
راوى مىگويد: «حضرت آن [قرآن] را هفت جزء كرده بود، آنگاه آن اجزاء را ذكر كرد» .
در تاريخ ابوالفداء آمده است:
در جنگ مسيلمه گروهى از قاريان مهاجر و انصار كشته شدند. زمانى كه ابوبكر كثرت كشتهشدگان را ديد، به جمعآورى قرآن از سينه مردان (حافظان) و چوبهاى درخت خرما و پوستها فرمان داد، و آن مجموعه را نزد حفصه دختر عمر، همسر پيامبر (ص) ، باقى گذاشت.
اصل آنچه در تاريخ يعقوبى و ابوالفداء آمده است، مانند اينگونه روايات است:
بخارى در صحيحش از «زيد بن ثابت» نقل مىكند كه گفت:
ابوبكر مرا به قتلگاه اهل يمامه فراخواند و عمر نيز نزد او بود. ابوبكر گفت: «عمر نزد من آمد و گفت: شدت جنگ روز يمامه قاريان قرآن را از ما گرفت و من بيم آن دارم در جاهاى ديگر نيز قاريان را از بين ببرند و در نتيجه، بخش زيادى از
قرآن نابود شود و نظر من اين است كه به گردآورى قرآن فرمان دهى» .
به عمر گفتم: «چگونه كارى را انجام دهم كه رسول خدا (ص) انجام نداده است» ؟ عمر گفت: «به خدا سوگند! اين كار بهتر است» .
عمر همواره نزد من مىآمد تا اينكه خداوند در اين زمينه به من شرح صدر عنايت كرد و در اينباره با عمر همنظر شدم.
زيد مىگويد كه ابوبكر گفت: «تو مرد جوان و عاقلى، و تو را متهم نمىكنيم. تو همواره وحى را براى رسول خدا (ص) مىنوشتى. بنابراين جمعآورى قرآن را پى بگير و آن را
گردآور. به خدا سوگند! اگر جابهجايى كوهى را به عهدهام مىگذاشتند، برايم سنگينتر از فرماندادن وى به گردآورى قرآن نبود» .
گفتم: «چگونه كارى را انجام مىدهيد كه رسول خدا (ص) آن را انجام نداده است» ؟ گفت: «به خدا سوگند! اين كار بهتر است» .
ابوبكر همواره به من رجوع مىكرد تا اينكه خداوند در اين زمينه به من شرح صدر عنايت كرد؛ همانگونه كه به ابوبكر و عمر داده بود. آنگاه جمعآورى قرآن را پىگرفتم و آن را از شاخههاى نخل و پارهسنگهاى سفيد و نازك و سينههاى مردان (حافظان) پىگرفتم تا اينكه آخر سوره توبه را نزد «ابوخزيمه انصارى» يافتم كه آن را نزد ديگرى نيافته بودم [و عبارت بود از:] «بهيقين رسولى از خود شما بهسويتان آمد كه
رنجهاى شما بر او سخت است» ،(1)تا پايان سوره برائت (توبه) ، و اين صحيفهها نزد ابوبكر بود تا مرگش فرارسيد و تا عمر زنده بود، نزد وى، و سپس نزد حفصه دختر عمر بود.(2)
«ابن ابىداود» از طريق «يحيى بن عبدالرحمان بن حاطب» نقل مىكند كه گفت:
عمر از راه رسيد و گفت: «هركس بخشى از قرآن را از رسولخدا (ص) دريافت كرده است، بياورد و همواره آن را در
مصحف و لوحها و شاخههاى نخل مىنوشتند و تا دو تن گواهى نمىدادند، چيزى را از كسى نمىپذيرفت» . (3)
ابنابىداود، از طريق «هشام بن عروه» ، از پدرش [در سلسله سند فاصله افتاده است] نقل مىكند كه ابوبكر به عمر و زيد گفت: «بر آستانه مسجد بنشينيد و هركس براى بخشى از قرآن، دو شاهد براى شما آورد، آن را يادداشت كنيد» .(4)
«ابنأشته» در كتاب مصاحف از «ليثبنسعد» چنين نقل مىكند:
ابوبكر نخستين كسى بود كه قرآن را گردآورى كرد و زيد آن را نوشت و مردم نزد زيدبنثابت مىآمدند و او هيچ آيهاى را جز با دو شاهد عادل نمىنوشت و آخر سوره برائت جز نزد خزيمة بن ثابت يافت نشد. زيد گفت: «آن را بنويسيد كه
رسولخدا (ص) شهادت خزيمه را برابر شهادت دو مرد قرار داده است» و زيد آن را نوشت و عمر نيز آيه رجم را آورد. ولى چون تنها بود آن را ننوشت.(1)
در كتاب «الاتقان» از «دير عاقولى» در كتاب فوايدش نقل مىكند كه ابراهيم بن يسار، از سفيان بن عيينه، از زهرى، از عبيد، از زيد بن ثابت نقل مىكند كه گفت: «پيامبر (ص) رحلت كرد با اينكه قرآن در چيزى گردآورى نشده بود» .(2)
حاكم در مستدرك به اسنادش از زيدبنثابت روايت كرده است كه گفت: «نزد رسول خدا (ص) بوديم و قرآن را از قطعههاى پوست، گردآورى مىكرديم. . .» .(3)
علامه طباطبايى در شرح خود بر اين روايت مىگويد:
شايد مقصود، ضميمهشدن برخى از آيات نازلشده، بهگونهاى تدريجى، به برخى سورهها و يا پيوستن برخى از سورهها به برخى ديگر باشد كه به يكديگر شباهت داشتند؛ مانند سورههاى طولانى و سورههاى مفصل كه در احاديث نبوى از آنها ياد شده است. وگرنه تأليف و گردآورى قرآن در يك مصحف، بىترديد پس از رحلت پيامبر (ص) صورت گرفت و بقيه موارد نيز بر اين مطلب حمل مىشود.(4)
نسائى از عبدالله بن عمرو نقل كرده است كه گفت: «قرآن را گردآوردم و هر شب آن را قرائت مىكردم. خبر به پيامبر (ص) رسيد. فرمود: آن را در يك ماه بخوان. . .» . (1)
در كتاب «الاتقان» ابن ابىداود، به سند حسن، از «محمد بن كعب قُرظى» نقل كرده است كه گفت: «پنج تن از انصار، قرآن را در دوران رسولخدا (ص) گردآورى كردند كه عبارتاند از: معاذ بن جبل، عبادة بن صامت، اُبى بن كعب، ابودرداء و ابوايوب انصارى» .(2)
بيهقى در «المدخل» از ابنسيرين نقل كرده است كه گفت:
قرآن را چهارتن در دوران رسول خدا (ص) گردآورى كردند كه درباره آنها اختلاف نشده است: معاذبنجبل، اُبىبنكعب، زيد و ابوزيد. ولى در مورد دو تن از اين سه نفر اختلاف شده است: ابودرداء و عثمان و برخى گفتهاند: عثمان و تميم دارى.(3)
او و ابنابىداود از شعبى چنين نقل مىكنند:
قرآن را شش تن در دوران پيامبر (ص) گرد آوردند: اُبى، زيد، معاذ، ابودرداء، سعد بن عبيد، ابوزيد و مجمّع بن جاريه، كه جز دو يا سه سوره، بقيه را جمعآورى كرد.(4)
علامه طباطبايى با شرح بر اين دسته از روايات مىگويد:
نهايت چيزى كه اين روايات بر آن دلالت دارد، صِرف گردآورى سورهها و آيات توسط اين افراد است. ولى عنايت
و توجه به ترتيب سورهها و آيات بهگونهاى امروزى يا به ترتيب ديگر در آن دوران صورت نگرفته است.(1)
آنچه بيان شد، گردآورى قرآن در زمان ابوبكر بود.
زمانى كه در مصحفها اختلاف پديد آمد و قرائتها بسيار شد، قرآن بار دوم در دوران عثمان گردآورى شد.
«يعقوبى» در تاريخ خود مىگويد:
عثمان، قرآن را گردآورى و تأليف كرد و سورههاى طولانى را با سورههاى طولانى و سورههاى كوتاه را با كوتاه همراه نمود و دستور داد مصحفها را از همه نقاط جمعآورى كردند. سپس آنها را با آب داغ و سركه جوشاند و به گفته برخى آنها را سوزاند و هيچ مصحفى را جز مصحف ابنمسعود، باقى نگذاشت و آن را به شهرها ارسال كرد؛ مصحفى را به كوفه، مصحفى را به بصره، مصحفى را به مدينه، مصحفى را به مكه، مصحفى را به مصر، مصحفى را به شام، مصحفى را به بحرين، مصحفى را به يمن و مصحفى را به الجزيره فرستاد.
وى (عثمان) به مردم دستور داد از روى يك نسخه قرائت كنند. و علت اين كار اين بود كه به او خبر رسيده بود كه مردم مىگويند: «قرآن فلان خاندان چنين است و قرآن فلان خاندان
1) الميزان في تفسير القرآن، ج١٢، ص١٢١.
چنان. . .» . ازاينرو خواست يك نسخه باشد. گفته شده است: اين خبر را ابنمسعود به او نوشته بود. اما وقتى كه خبردار شد كه عثمان قرآنها را سوزانده است، گفت: «مقصود من اين نبود» ، و برخى گفتهاند كه حذيفة بن يمان اين خبر را بدو نوشته بود.
بخارى از انس نقل كرده است:
حذيفة بن يمان نزد عثمان آمد. در دورانى كه شاميان در فتح ارمنستان و آذربايجان همراه عراقىها مىجنگيدند، اختلاف
مردم در قرائت قرآن، او را نگران كرده بود و لذا به عثمان گفت: «امت را پيش از آنكه مانند يهود و نصارا دچار اختلاف شوند، درياب» . عثمان در پى حفصه فرستاد كه همه صحيفههاى قرآن را بهسوى من ارسال كن تا آنها را در مصحفها بنويسيم. سپس به تو برگردانيم. حفصه آنها را بهسوى عثمان فرستاد و او به زيد بن ثابت، عبدالله بن زبير، سعيد بن عاص و عبدالرحمان بن حارث بن هشام دستور داد تا آنها را در مصحفها نسخهبردارى كنند.
و عثمان به گروه سه نفره قرشى گفت: «هرگاه شما با زيد بن ثابت در مقدارى از قرآن اختلاف كرديد، آن را به زبان قريش بنويسيد؛ زيرا قرآن به زبان آنها نازل شده است» . آنها نيزچنين كردند؛ بهگونهاى كه وقتى از صحيفهها نسخهبردارى كردند، عثمان صحيفهها را به حفصه بازگرداند و هر يك از مصحفهاى نسخهبردارىشده را به منطقهاى فرستاد و دستور
داد هر قرآنى، غير از آنچه در هر صحيفه و مصحفى وجود دارد، سوخته شود.(1)
زيد مىگويد:
زمانى كه مصحف را نسخهبردارى كرديم، آيهاى از سوره احزاب را كه شنيده بودم رسول خدا (ص) آن را قرائت مىكرد، گم كردم. به جستوجويش پرداختيم. آن را نزد خزيمة بن
ثابت انصارى يافتيم و [عبارت بود از]: «در ميان مؤمنان، مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند، صادقانه ايستادهاند» (2)، كه آن آيه را به سورهاش در مصحف ملحق كرديم. (3)
ابنأشته، از طريق ايوب، از ابوقلابه نقل كرده است:
مردى از قبيله بنىعامر به نام انس بن مالك به من گفت: «مردم در دوران عثمان بهگونهاى دچار اختلاف شدند كه نوجوانان با آموزگاران به جنگ پرداختند» . اين خبر به عثمانبنعفان رسيد. عثمان گفت: «پيش من با قرآن، يكديگر را تكذيب مىكنيد و آن را غلط تلفظ مىكنيد! [اگر اينگونه باشد] آنان كه از من دورند، در تكذيب يكديگر، و غلط تلفظكردن بايد شديدتر باشند. اى اصحاب محمد! گرد آييد و براى مردم قرآنى كه اصل قرآنها باشد، بنويسيد» .
آنان گرد آمدند و نوشتند، و هرگاه درباره آيهاى اختلاف و
نزاع مىكردند، مىگفتند: «اين آيه را رسول خدا (ص) براى فلانى قرائت كرده است» . در پى او كه در گوشهاى از مدينه بود مىفرستادند و از او مىپرسيدند: «رسول خدا (ص) فلان آيه را چگونه برايت قرائت كرده است» ؟
مىگفت: «چنين و چنان، [و كاتبان] آن را در جايى كه برايش
باقى گذاشته بودند، مىنوشتند» .(1)
ابن ابىداود، از طريق «محمد بن سيرين» ، از «كثير بن افلح» نقل كرده است:
زمانى كه عثمان تصميم گرفت مصحفها را بنويسد، براى اين كار دوازده نفر از مردان قريش و انصار نزد او گرد آمدند. سپس در پى صندوقِ جزوههاى صحيفهها كه در خانه عمر بود، فرستاد و آن را آوردند، و عثمان از آنها سركشى مىكرد و هرگاه در موردى دچار اختلاف مىشدند، آن را به تأخير مىانداختند.
محمد بن سيرين مىگويد: «به گمانم، نوشتن آيه را به تأخير مىانداختند تا ببينند كداميك براى آخرين بار اين آيه را شنيده است تا براساس گفته وى، آن را بنويسند» (2)
ابنابىداود به سند صحيح، از سُويد بن غَفله نقل كرده است كه گفت:
على [(ع)] فرمود: «درباره عثمان جز نيكى چيزى نگوييد. به
خدا سوگند! او مصحفها را جز از ناحيه گروهى از ما گردآورى نكرد» .
پرسيد: «درباره اين قرائت چه مىگوييد؟ به من خبر رسيده است كه برخى به بعضى ديگر مىگويند: قرائت من از قرائت تو بهتر است و اين سخن به كفر مىانجامد» . گفتيم: «نظر شما چيست» ؟
فرمود: «نظر من اين است كه مردم بر يك مصحف گرد آيند تا تفرقه و اختلاف نباشد» . گفتيم: «بهترين ديدگاه است» .(1)
در الدرالمنثور، «ابنضريس» از «علباء بن احمر» نقل مىكند:
وقتى عثمان بن عفان تصميم گرفت مصحفها را بنويسد، خواستند [حرف] «واو» را كه در سوره برائت بود از اين آيه بردارند: «و كسانى كه طلا و نقره مىاندوزند» .(2)پدرم به آنها گفت: «آن را به آيه ملحق مىكنيد يا شمشيرم را برگردنم مىنهم (شمشير مىكشم)» كه واو را به آيه ملحق كردند.(3)
احمد، ابوداود، ترمذى، نسائى، ابنحبان و حاكم، روايتى را از ابنعباس نقل كردهاند كه گفت:
به عثمان گفتم: «چه چيز شما را واداشت كه سوره انفال را كه از مثانى (سورههاى بخش دوم قرآن كه كمتر از صد آيهاند) است، كنار سوره برائت كه از مئين (سورههاى بخش نخست قرآن كه بيش از صد آيهاند) است، قرار داديد و بين آن دو
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را ننوشتيد و آن دو را در زمره هفت سوره طولانى گذاشتيد» ؟
عثمان گفت: «همواره سورههاى طولانى بر رسول خدا (ص) نازل مىشد و هنگامى كه آيهاى بر آن حضرت نازل مىشد، برخى از نويسندگان را فرامىخواند و مىفرمود: «اين آيات را در
سورههايى كه در آن چنين و چنان ذكر شده است، قرار دهيد» ، و انفال از نخستين سورههاى نازلشده در مدينه، و برائت از آخرين سورههاى نازلشده قرآن بود و ماجراى آن دو شبيه هم بود. ازاينرو گمان كردم كه برائت از انفال محسوب مىشود. رسول خدا رحلت كرد. ولى براى ما بيان نفرمود كه سوره برائت از سوره انفال است. به همين دليل آن دو را كنار هم قرار دادم و ميان آن دو بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را ننوشتم و آنها را در زمره هفت سوره طولانى قرار دادم» .
بر اساس آنچه از اين روايت ظاهر مىشود و از ابنجبير نيز روايت شده است، مقصود از هفت سوره طولانى، بقره، آلعمران، نساء، مائده، انعام، اعراف و يونس است كه در گردآورى نخست به همين ترتيب نهاده شده بودند. سپس عثمان اين ترتيب را تغيير داد و انفال را كه از «مثانى» ، و برائت را كه از «مئين» است پيش از مثانى، و هر دو را بين اعراف و يونس قرار داد و انفال را بر برائت مقدم داشت.
رواياتى كه در اين فصل وارد شده، مشهورترين روايات صحيح و غيرصحيحى است كه در موضوع گردآورى قرآن و تأليف وارد شده
است كه دلالت دارد گردآورى نخست، گردآورى سورههاى پراكندهاى بوده است كه در شاخههاى نخل، پارهسنگهاى سفيد و نازك، استخوانهاى شانه گوسفند و پوستها و تكهها نوشته شده بوده و آيات متفرقه به سورههاى متناسب ملحق شده است و گردآورى دوم، همان گردآورى عثمانى است كه همه مصاحف پخششده گردآورى نخست را
پس از بهوجود آمدن اختلاف نسخهها و قرائتها، به يك مصحف مورد اتفاق همه، برگرداند.
«ابنتين» و ديگران درباره تفاوت بين گردآورى ابوبكر و عثمان مىگويند:
گردآورى ابوبكر براى ترس از اين بود كه بخشى از قرآن به علت از بينرفتن حاملان آن، از بين برود؛ زيرا در يكجا گردآورى نشده بود. ازاينرو، آن را در صحيفههايى كه آيات سورههايش آنگونه كه پيامبر (ص) آنان را در اين خصوص آگاه كرده بود، گردآورى كرد.
اما گردآورى عثمان زمانى انجام شد كه در اَشكال قرائت، اختلاف بسيارى شد؛ بهگونهاى كه آن را بر اساس گستره و تنوع لغت و زبان خودشان قرائت مىكردند و اينكار سبب تخطئه برخى، توسط بعضى ديگر شد. عثمان درباره وخامت اوضاع در اين خصوص بيمناك شد. ازاينرو آن صحيفهها را به ترتيب سورههايش در يك مصحف نسخهبردارى كرد و از ميان ساير لغات به لغت قريش بسنده كرد؛ با اين استدلال كه قرآن به لغت قريش نازل شده است. هرچند قرائت آن به لغتهاى ديگر نيز جايز بود؛ زيرا در آغاز كار، مردم به سختى مىافتادند و آنگاه
كه عثمان ديد نياز به قرائت با لغات گوناگون به پايان رسيده است، به قرائت يك لغت اكتفا كرد.(1)
«حارث محاسبى» در كتاب «فهم السنن» مىگويد:
ميان مردم مشهور است كه گردآورنده قرآن، عثمان است؛ با اينكه چنين نيست. عثمان تنها مردم را به قرائت واحدى واداشت كه بين او و مهاجر و انصار حاضر توافق شد، زمانى كه از بروز فتنه بر اثر اختلاف ميان اهل عراق و شام در حروف قرائتها و قرآن، بيمناك شده بود. وگرنه پيش از آن، مصاحف با قرائتهاى گوناگونى تلاوت مىشد كه اينگونه قرائتها بر حروف هفتگانهاى كه قرآن با آنها نازل شده بود، اطلاق مىشد.(2)
آنچه از انديشه آزاد درباره اين روايات و دلالت آنها به دست مىآيدكه مباحث عمده اين باب را تشكيل مىدهند، اين است كه آنها اخبار آحاد(3)و غير متواتر، ولى همراه با قرينههاى قطعىاند. پيامبر (ص) دستورهايى را كه از سوى پروردگارش نازل مىشد، بىكموكاست به مردم ابلاغ مىكرد و آنچه را از سوى پروردگارش نازل مىشد، (طبق
نص قرآن) به آنان مىآموخت و برايشان تبيين مىكرد و پيوسته گروهى از آنان، تلاوت و بيان قرآن را ياد مىگرفتند و ياد مىدادند و آنها همان قاريانى بودند كه شمار زيادى از آنان در جنگ يمامه كشته شدند.
مردم علاقه زيادى به يادگيرى و آموزش قرآن داشتند و اين عمل ترك نشد و قرآن، يك روز يا كمتر از آن نيز از ميان آنها برداشته نشد تا اينكه در يك مصحف گردآورى، و بر آن اتفاقنظر شد. بدينترتيب، قرآن مانند تورات و انجيل و كتابهاى ساير پيامبران تحريف نشد.
روايات بىشمارى را كه از طريق شيعه و اهل سنت وارد شده، كه بسيارى از سورههاى قرآن توسط پيامبر (ص) در نمازهاى روزانه و غير آن در جمع مردم قرائت مىشد، بر اين موارد مىافزايم كه در آنها مكى و مدنى بودن تعداد زيادى از سورههاى قرآن، مشخص شده است.
همچنين مطلبى را كه در روايت «عثمان بن ابىالعاص» ، درباره تفسير اين سخن خداى متعال: إِنّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ؛ «خداوند به عدالت و نيكى فرمان مىدهد» . (نحل: ٩٠) ، بر اين بحث مىافزايم كه رسول خدا (ص) فرمود: «جبرئيل اين آيه را برايم آورد و فرمان داد آن را در جاى خودش از سوره قرار دهم» . (1)و نظير همين روايت در دلالت، حديثى است كه بر قرائت پيامبر (ص) درباره برخى سورهها، مانند آلعمران و نساء و نظير اين دو كه يكى بعد از ديگرى نازل مىشد، دلالت دارد كه آن حضرت به نويسندگان وحى دستور مىداد برخى آيات را در جاى خودشان قرار دهند.
بزرگترين شاهد قطعى، مطلبى است كه در آغاز اين مباحث گذشت
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢١۵.
كه قرآن موجود در دست ما تمام اوصاف كريمهاى را كه خداى تعالى توصيف كرده، داراست.
خلاصه، بر اساس اين روايات، قرآن ميان دو جلد موجود، همان كلام
خداى متعال است و چيزى بر آن افزوده نشده و چيزى از آن تغيير نكرده است. ولى اين روايات، كم شدن آيات را نفى قطعى نمىكند؛ چنانكه به طُرُق مختلف روايت شده است كه عمر پيوسته آيه رجم را يادآور مىشد، اما از او پذيرفته نشد كه نوشته شود.
افزون بر اين، كسانى كه مصحفى غير از آن مصحف زيد فراهم كردند، مانند على (ع) و أبى بن كعب و عبدالله بن مسعود، مطلبى مخالف مصحف رسمى ندارند؛ جز موردى كه از ابنمسعود نقل شده كه وى در مصحفش دو سوره معوّذتين را ننوشته و گفته است: «آن دو سوره، تعويذى بودند كه جبرئيل آنها را بر رسول خدا (ص) نازل كرد تا به وسيله آنها حسن و حسين ( عليهما السلام) را از گزند شياطين حفظ كند» .(1)ولى صحابه سخن او را نپذيرفتند و براساس روايات متواتر، از امامان اهلبيت ( عليهم السلام) ، آن دو سوره، از قرآن است.(2)
روايات گذشته، خبرهاى واحد همراه با قرينههاى قطعىاند كه تحريف به زيادى و تغيير را قاطعانه، و تحريف به نقصان را بهگونهاى ظنّى نفى مىكنند. سخن برخى كه ادعا كردهاند تواتر (3)اخبار، جهات سهگانه نفى
تحريف به زيادى، تغيير و نقصان را شامل است، مستندى ندارد.
در اينباره، تكيه بر حجت و دليل قرآنى است كه در آغاز اين مباحث آن را مطرح كرديم، كه قرآن موجود، داراى همه اوصافى است
كه خداى سبحان به وسيله آنها قرآنى را كه بر رسولش (ص) نازل كرده، توصيف فرموده است؛ بدينمعنا كه قرآن، قول فصل، برطرفكننده اختلاف، ذكر، هدايتگر، نور و بيانكننده معارف حقيقى و شرايع نظرى و نشانه اعجازآور بوده و ديگر صفات كريمه را داراست و سزاوار است بر همين دليل اعتماد كنيم؛ زيرا دليل قرآن بر اينكه خود، كلام الهى نازلشده بر رسولش (ص) است، همان قرآن است كه بدين ويژگىهاى ارزشمند آراسته است؛ بىآنكه بر هيچ امر و دليل ديگرى غير از خود (وجود قرآن) وابسته باشد. بنابراين، هرجا و نزد هركس كه باشد و از هر طريقى برسد، دليل آن با خودش همراه است.
به بيان ديگر، متّصفبودن قرآن به اين ويژگىهاى ارزشمند به ثبوت استناد آن به پيامبر (ص) از طريق روايات متواتر يا متظافر بستگى ندارد. بلكه امر به عكس است؛ متصفبودن قرآن به اين ويژگىهاى ارزشمند، همان دليل بر مستند بودن آن است. بدين ترتيب، قرآن بهسان كتابها و رسالههاى نويسندگان، و ديدگاهها و سخنان دانشمندان نيست كه صحت استنادشان، به نقل قطعى و متواتر، يا مستفيض بستگى داشته باشد. بلكه خود بر ثبوت خودش حجت است.
علامه در ادامه مىگويد: ترتيب سورهها در گردآورى نخست و دوم، از طرف صحابه است. از جمله دلايل آن، روايات گذشته است كه دلالت
داشت عثمان، [سورههاى] انفال و برائت را بين اعراف و يونس قرار داد، با اينكه اين سورهها در گردآورى نخست، متأخر از اعراف و يونس بودند.
از ديگر دلايل آن، روايتى است كه درباره مغايرت ترتيب مصاحف ديگر صحابه، با هر دو گردآورى نخست و دوم وارد شده است؛ چنانكه روايت شده، مصحف على (ع) طبق ترتيب نزول، مرتب شده است كه آغاز آن، «إقرأ» سپس «مدثّر» ، «نون» ، «مزمّل» ، «تبّت» ، «تكوير» و به همين ترتيب تا آخر سورههاى مكى و مدنى. اين روايت را سيوطى در «الاتقان» از ابنفارس نقل كرده است.(1)البته در تاريخ يعقوبى ترتيب ديگرى براى مصحف على (ع) بيان شده است.
از ابنأشته به اسنادش از ابوجعفر كوفى، ترتيب مصحف اُبى نقل شده است كه با مصحف رايج مغايرت زيادى دارد. جايى ديگر از او به اسنادش، از جرير بن عبدالحميد، ترتيب مصحف عبدالله بن مسعود نقل شده كه به ترتيب سورههاى طولانى، مئين، مثانى و مفصّل است كه آن نيز با مصحف رايج مغايرت دارد.(2)
بسيارى از صحابه عقيده دارند كه ترتيب سورهها توقيفى است؛ يعنى پيامبر (ص) با اشاره جبرئيل و به فرمان خداى سبحان، به اين ترتيب، دستور داده است (3)بهگونهاى كه حتى برخى ادعا كردهاند كه توقيفىبودن سورهها با تواتر ثابت شده است. اى كاش! مىدانستم اين تواتر كجاست؟
با اينكه عمده روايات اين باب گذشت و اثرى از اين تواتر نبود. در بحثهاى آينده، استدلال برخى از آنان بر اين معنا، به رواياتى كه بيانگر نزول يكپارچه قرآن از لوح محفوظ به آسمان دنيا، سپس به تدريج از
آسمان دنيا بر پيامبر (ص) صورت گرفته، خواهد آمد.
علامه طباطبايى دراينباره مىگويد: وقوع برخى از آيات قرآنى، كه پراكنده نازل شدهاند، در جايى كه اكنون قرار دارند از مداخله اجتهادى صحابه خالى نيست؛ چنانكه ظاهر روايات گردآورى نخست همين بود كه گذشت.
اما روايت عثمان بن ابىالعاص از پيامبر (ص) ، كه فرمود: «جبرئيل نزد من آمد و فرمان داد كه آيۀ: إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ؛ «خداوند به عدالت و نيكى فرمان مىدهد» (نحل: ٩٠) را در اين جاى سوره قرار دهم» ، اين روايت بهنحو اجمال و نه كلى، به بيش از عملكرد پيامبر (ص) در مورد برخى آيات، دلالت نمىكند.
به فرض تسليم، روايات گذشتهاى كه در اختيار داريم، بر مطابقت ترتيب صحابه با ترتيب پيامبر (ص) دلالت ندارد و صِرف حسن ظن به صحابه، اجازه نمىدهد تا روايات، دلالتى بر مطابقت ترتيب داشته باشد. تنها از آن استفاده مىشود كه آنها در مواردى كه مىدانستند، از روى عمد با ترتيب رسول خدا (ص) مخالفت نمىورزيدند؛ نه در جايى كه نمىدانستند. روشنترين شواهد در روايات گردآورى نخست، بيانگر آن است كه صحابه با جايگاه همه آيات آشنا نبودند.
روايات مستفيضى كه از طريق شيعه و سنى وارد شده است، بر اين معنا دلالت مىكند. اين دسته روايات، دلالت دارند كه پيامبر (ص) و مؤمنان، كامل و تمامشدن سوره را تنها با نزول بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
مىدانستند؛ چنانكه ابوداود و حاكم و بيهقى و بزّاز، آن را از طريق سعيدبن جبير، طبق نقل الاتقان، از ابنعباس نقل مىكنند كه گفت: «پيامبر (ص) جدايى و پايان سوره را تا زمانى كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بر او نازل مىشد، نمىدانست» . و بزّاز افزوده است: «آنگاه كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ نازل مىشد، حضرت مىدانست كه سوره به پايان رسيده و سوره ديگرى فرارسيده يا آغاز شده است» .
اين روايت از حاكم، به صورت ديگرى، از سعيد، از ابنعباس نقل شده است كه گفت: «مسلمانان پايانيافتن سوره را نمىدانستند تا اينكه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ نازل مىشد. هرگاه كه نازل مىشد، مىدانستند كه سوره به پايان رسيده است» . اسناد اين روايت براساس شرط بخارى و مسلم است.(1)
همانگونه كه ملاحظه مىكنيد، روايات صراحت دارد كه آيات، نزد پيامبر (ص) طبق ترتيب نزول مرتب شده بود. ازاينرو آيات مكى در سوره مكى، و آيات مدنى در سوره مدنى قرار دارد. مگر اينكه فرض شود پارهاى از سورهاى در مكه، و پاره ديگرش در مدينه نازل شده باشد و اين فرض جز در يك سوره تحقق نمىيابد و لازمهاش اين است اختلافى كه در جايگاه آيات مشاهده مىكنيم، به اجتهاد صحابه مستند باشد.
1) تفسير عياشي، ج١، ص١٠٠؛ المستدرك علي الصحيحين، حاكم نيشابوري، با تلخيص المستدرك، ذهبي، ج ١، ص ٢٣١
توضيح مطلب: بسيارى از روايات اسباب نزول، بر وجود آيات بسيارى در سورههاى مدنى دلالت دارند كه در مكه نازل شدهاند و بالعكس. همچنين اينگونه روايات، بر وجود آياتى از قرآن دلالت مىكند كه مثلاً در
اواخر دوران پيامبر (ص) نازل شده است؛ با اينكه آن آيات، در سورههايى كه در اوايل هجرت نازل شده، قرار دارد و بين اين دو زمان سورههاى بسيار ديگرى نازل شده است؛ مانند سوره بقره كه در سال نخست هجرت نازل شد و آيات ربا در آن وجود دارد؛ در صورتى كه روايات، دلالت دارد كه آيات ربا جزء آخرين آياتى است كه بر رسولخدا (ص) نازل شده است. حتى از عمر روايت شده است كه گفت: «رسول خدا رحلت كرد، ولى آيات ربا را براى ما بيان نكرد» . همچنين در سوره بقره اين فرموده خداى متعال: وَ اتّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فيهِ إِلَى اللهِ ثُمّ تُوَفّى كُلّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ ؛ «و از روزى بپرهيزيذ [و بترسيد] كه در آن روز، بهسوى خدا باز گردانده مىشويد» . (بقره: ٢٨١) وارد شده؛ در صورتى كه روايات، دلالت دارد اين آيه، آخرين آيه قرآن است كه بر پيامبر (ص) نازل شده است.
بدينسان، اين آيات كه بهصورت پراكنده نازل شده و بهنحوى ناسازگار در سورههاى مكى و مدنى قرار داده شده است، به حسب ترتيب نزول در جاى خودشان قرار نگرفته، بلكه اين كار با اجتهاد صحابه بوده است.
مؤيد اين مطلب روايتى است كه در «الاتقان» از ابنحجر نقل شده و از امام على (ع) وارد شده است كه پس از رحلت پيامبر (ص) قرآن را بر اساس ترتيب نزول گردآورى كرده است. اين روايت را ابنابىداوود نقل كرده و مدلول آن از مسلّمات روايات مكتب اهلبيت: است.
علامه در ادامه مىگويد كه جمع زيادى از دانشمندان اهلسنت
پافشارى مىكنند كه ترتيب آيات، توقيفى است. بنابراين آيات مصحفِ رايجِ امروز كه همان مصحف عثمانى است، بر اساس ترتيبى است كه پيامبر (ص) آن را با اشاره جبرئيل مرتب كرده است و ظاهر روايات را اينگونه تأويل كردهاند كه گردآورى صحابه، ترتيبى نبوده است. بلكه آنها آن را از رسول خدا (ص) به صورت سورهها و آيات مرتبشده بين دو جلد در يكجا آموخته و حفظ كردهاند.
اما چگونگى گردآورى نخست كه روايات بر آن دلالت دارد، به صراحت اين ادعا را رد مىكند؛ هرچند آنان درباره ادعاى خود به دلايلى استدلال كردهاند:
١. ادعاى اجماع بر اين مطلب.
سيوطى در الاتقان مىگويد:
اجماع را تعدادى نقل كردهاند؛ از جمله «زركشى» در «البرهان» و «ابوجعفر بن زبير» در كتاب «مناسبات» اش نقل كرده، و عبارتش اين است: «ترتيب آيات در سورهها به دستور پيامبر (ص) صورت گرفته است و ميان مسلمانان در اينباره اختلافى وجود ندارد» .(1)
مگر اينكه گفته شود بعد از وجود اختلاف در اصل تحريف قرآن، اين اجماع، منقول و غير قابل اعتماد است و روايات قبلى نيز برخلاف اين اجماع هستند.
٢. ادعاى تواتر روايات بر اين مطلب.
ابنالحصّار مىگويد:
ترتيب سورهها و نهادن آيات در جاى خود، تنها به وسيله وحى بوده است. رسول خدا (ص) پيوسته مىفرمود: «فلان آيه را در فلان مكان قرار دهيد» . همچنين از روايات متواتر درباره تلاوت رسول خدا (ص) و اجماع صحابه به قراردادن آنها به اين صورت در مصحف، به ترتيب سورهها يقين حاصل مىشود. (1)
سيوطى در الاتقان پس از نقل روايت بخارى و غير او، به چند طريق از انس نقل كرده است كه گفت: «پيامبر (ص) رحلت كرد و قرآن را تنها چهار نفر گردآورى كردند: ابودرداء، معاذبنجبل، زيدبنثابت و ابوزيد» و در روايتى أبىبنكعب به جاى ابودرداء آمده است. (2)
«مازرى» مىگويد:
گروهى از بىدينان به اين سخن انس متوسل شدهاند، درحالىكه اين روايت دلالتى به بهانهتراشى آنها ندارد؛ چرا كه اولاً ما نمىپذيريم مراد از اين روايت ظاهر آن باشد و ما آن را حمل بر ظاهر نمىكنيم. ثانياً اگر هم ظاهرش را بپذيريم، از كجا معلوم كه واقع امر هم همينطور بوده؟ ! (ممكن است انس اشتباه كرده باشد) ؛ ثالثاً اگر باز بپذيريم كه چنين قولى حق است (و انس اشتباه نكرده) و تنها همين چهار نفر قرآن را حفظ بودهاند، لازمهاش اين نيست كه بگوييم گروه بسيارى قرآن را
مجموعاً حفظ نكرده بودند و شرط تواتر هم اين نيست كه تمامى قرآن را يك يك مسلمانان حفظ كرده باشند. بلكه اگر
همه قرآن را همه افراد حفظ كنند، هرچند به طور توزيع و بخش بخش، كفايت مىكند.(1)
اما اين ادعا كه ظاهر كلام انس مقصود نيست، خود از امورى است كه در مباحث لفظى مبتنى بر ظاهر لفظ، پذيرفته نمىشود. مگر اينكه از خود كلام متكلم يا جانشين وى، قرينهاى داشته باشد. اما صِرف ادعا و استناد به سخن ديگران، هرگز پذيرفتنى نيست. افزون بر اينكه اگر قرار باشد كلام انس برخلاف ظاهرش حمل شود، بايد بر اين حمل شود كه فقط همان چهار تن، بيشتر سورهها و آيات قرآن را در دوران پيامبر (ص) گردآورى كردهاند، نه حمل بر اين شود كه آنها و ديگر صحابه، همه قرآن را بر اساس مصحف عثمانى، گردآورى، و ترتيب سورهها و آياتش را حفظ، و هر يك از آنها را تا آخر ضبط و ثبت كرده باشند. زيدبنثابت، كه خود يكى از چهار تن يادشده در سخن انس، و متصدى هر دو گردآورى اول و دوم است، در رواياتش به صراحت مىگويد كه همه آيات را حفظ نكرده است.
همچنين درباره سخن مازرى كه مىگويد: «اگر حمل برخلاف ظاهر را بپذيريم، از كجا معلوم كه در واقع چنين بوده باشد؟» ، بايد گفت اين اشكال به خود او برمىگردد: از كجا معلوم كه واقع، همانگونه باشد كه شخص گوينده (خود او) ادعا مىكند؛ با اينكه شواهد برخلاف ادعاى وى را ملاحظه كرديد.
و همچنين آنجا كه مىگويد: «در تحقق تواتر، كافى است كه همه
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢۴۶.
افراد، تمام قرآن را، هرچند به صورت بخشى از آن، حفظ كرده باشند» ، مغالطه آشكارى است؛ زيرا نتيجه چنين سخنى اين است كه مجموع
قرآن، به همان صورت مجموع، به تواتر نقل شده باشد. اما معنايش اين نيست كه تكتك آيات قرآن در محل و جاى خود به تواتر حفظ شده باشد، و اين مطلب روشنى است.
٣. قرآن در لوح محفوظ به همين ترتيب نوشته شده است.
«بغوى» در كتاب «شرح السنّه» مىگويد:
صحابه به علت بيم از دسترفتن حافظان قرآن، آن را همانگونه كه خداوند بر رسولش فرو فرستاده بود، بىكموكاست، ميان دو جلد گردآوردند و آن را بهگونهاى كه از رسولخدا (ص) شنيده بودند، به نگارش درآوردند، بىآنكه آيهاى را مقدّم يا مؤخر كنند، يا ترتيبى براى آن قرار دهند كه آن را از رسول خدا (ص) نگرفته باشند، و رسول خدا (ص) همواره آن را براساس ترتيب نزولى كه اكنون در مصاحف ما، به دستور جبرئيل وجود دارد، به ياران خود ياد مىداد و مىآموخت و به هنگام نزول هر آيهاى اعلام مىكرد كه اين آيه پس از فلان آيه در فلان سوره نگاشته شود. بدينسان، ثابت مىشود كه تلاش صحابه در گردآورى قرآن، جمعآورى آن در يكجا بوده است نه در ترتيب آن؛ زيرا قرآن در لوح محفوظ به همين ترتيب بوده است كه خداوند آن را يكپارچه به آسمان دنيا سپس به هنگام نياز بهگونهاى پراكنده آن را نازل مىكرده است و ترتيب نزول با ترتيب تلاوت متفاوت است.(1)
1) به نقل از الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢١٩.
اما آنجا كه گفته است: «صحابه، مصحف را به همان ترتيبى كه از
پيامبر (ص) دريافت كرده، نگاشتهاند، بىآنكه اندكى با آن مخالفت داشته باشد» ، موضوعى است كه هيچيك از روايات گذشته بر آن دلالت ندارد. تنها آنچه مسلّم است، اين است كه روايات دلالت دارد آنها متن آيات را براساس بيّنه ثبت كردهاند و در اين روايات به چگونگى ترتيب آياتى كه بهگونهاى پراكنده نازل شده، اشارهاى نيست. آرى، در روايت گذشته ابنعباس از عثمان، مطلبى است كه اشارهاى به اين معنا دارد. اما مطلبى كه در آن روايت وجود دارد اين است كه رسول خدا (ص) به بعضى از كاتبان وحى دستور رعايت ترتيب را مىداد، و اين مطلب غير از آن است كه اين موضوع را به همه صحابه اعلام كند. افزون بر اينكه آن روايت با روايات گردآورى نخست و احاديث نزول بسم الله و غير آن، مخالفت دارد.
همچنين آنجا كه مىگويد: «پيامبر (ص) ، اين ترتيب موجود را در مصاحف كنونى ما، به دستور جبرئيل و وحى آسمانى به صحابه ياد داد» ، گويى به حديث گذشته عثمانبنابىالعاص در مورد آيه: إِنّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ ؛ «خداوند به عدالت و نيكى فرمان مىدهد» . (نحل: ٩٠) اشاره دارد. با اينكه از مطالب گذشته پىبرديد كه حديث يادشده، تنها يك حديث، و آن هم درخصوص جاى يك آيه است. پس چنين موردى، ارتباطى به جاى همه آيات پراكنده ندارد.
اما سخن آنان كه مىگويند: «قرآن در لوح محفوظ به همين ترتيب نوشته شده است و خداى متعال آن را به آسمان دنيا فرو فرستاد، سپس به هنگام نياز، آن را بهتدريج نازل كرد. . .» ، به روايت مستفيضى اشاره
دارد كه از طريق شيعه و سنى نقل شده است كه قرآن يكپارچه از لوح
محفوظ به آسمان دنيا، و سپس به صورت تدريجى و پىدرپى بر پيامبر (ص) نازل شده است. ولى در روايات، كمترين دلالتى وجود ندارد كه قرآن در لوح محفوظ نوشته شده، و در آسمان دنيا بر اساس ترتيب موجود در مصحفى كه در دست ماست، تنظيم شده باشد.
همچنين آنجا كه مىگويند: «براساس روايات متواتر از رسول خدا (ص) يقين حاصل شده است كه ترتيب آيات قرآن به همين ترتيب موجود در مصاحف ماست» ، ادعاى بدون دليل است و خبرى از اين تواترِ ادعا شده در مورد تكتك آيات نيست.(1)
مقابل رويكرد گذشتهاى كه معتقد بود قرآن فقط در دوران ابوبكر گردآورى شده است و اين نظريه را بيشتر پيروان خلفا پذيرفته، و برخى از بزرگان مكتب اهلبيت ( عليهم السلام) نيز از آنان پيروى كردهاند، رويكرد ديگرى در مكتب اهلبيت وجود دارد كه اعتقاد دارد قرآن در دوران رسول خدا (ص) گردآورى شده است، و اين نظريه را بسيارى از بزرگان، نظير آيتالله خويى قدسسره در «البيان» پذيرفتهاند. ايشان پس از آنكه بيشتر روايات گذشته در بيان چگونگى گردآورى قرآن را ارائه مىدهد، مىگويد: «اين احاديث، مهمترين رواياتى است كه درباره گردآورى قرآن وارد شده است. اين روايات، افزون بر اينكه خبر واحدند و مفيد علم نيستند، به
1) براي تفصيل بحث صيانت قرآن از تحريف و چگونگي گردآوري و ترتيب سورهها و آيات آن ر. ك: الميزان في تفسير القرآن، ج٢، صص ١٠۴ - ١٣٢.
دلايل گوناگونى مخدوشاند:
دليل نخست: اين روايات، با رواياتى كه دلالت دارد قرآن در دوران رسول خدا (ص) گردآورى و نگارش شده است، تعارض دارد. افرادى، مانند ابنابىشيبه، احمدبنحنبل، ترمذى، نسائى، ابنحبان، حاكم، بيهقى و ضياء مقدسى، از ابنعباس چنين روايت كردهاند:
به عثمان بن عفان گفتم: چه چيز شما را واداشت سوره انفال را كه از مثانى، و سوره برائت را كه از مِئين به شمار مىآيد، كنار يكديگر قرار دهيد و ميان آنها بسم الله الرحمن الرحيم را ننويسيد و سورههاى نامبرده را جزء هفت سوره طولانى قرار دهيد؟ عثمان گفت: پيوسته سورهها با آيات متعدد بر رسول خدا (ص) نازل مىشد و هرگاه آياتى بر او نازل مىشد برخى از نويسندگان را فرامىخواند و مىفرمود: «اين آيات را در سورهاى كه در آن چنين و چنان ذكر شده، قرار دهيد» ، و سوره انفال از نخستين سورههاى نازلشده در مدينه، و سوره برائت از آخرين سورههاى نازلشده قرآن بود. چون سرگذشت آنها شبيه يكديگر بود، گمان كردم سوره برائت بخشى از سوره انفال است. رسولخدا (ص) رحلت كرد و براى ما تبيين نفرمود كه سوره توبه از انفال است؛ به همين دليل آن دو را كنار هم قرار دادم و بينشان بسم الله الرحمن الرحيم ننوشتم و اين سورهها را در جمع هفت سوره طولانى قرار دادم» . (1)
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢١۵.
طبرانى و ابنعساكر، از شعبى روايت كردهاند كه مىگويد:
شش تن از انصار، قرآن را در دوران رسول خدا (ص) گرد آوردند كه عبارت بودند از: أبى بنكعب، زيد بن ثابت، معاذ بن جبل، ابودرداء، سعد بن عبيد و ابوزيد. البته مجمع بن جاريه، همه قرآن را به جز دو يا سه سوره، دريافت كرده بود.(1)
همچنين روايت گذشته كه بخارى آن را از انسبنمالك روايت كرد.
شايد كسى بگويد: مقصود از گردآورى در اين روايات، گردآورى در سينه [حافظان] است نه تدوين. ولى بر اين ادعا شاهدى وجود ندارد. در ضمن نام حافظان قرآن در دوران رسول خدا (ص) قابل شمارش نبوده است. بنابراين چگونه مىتوان آنان را منحصر در چهار يا شش تن دانست؟ ! و كسى كه حالات صحابه و پيامبر (ص) را بهگونهاى دقيق بررسى كند، برايش يقين حاصل مىشود كه قرآن در دوران رسول خدا (ص) گردآورى شده و تعداد گردآورندگان آن كم نبوده است.
اما روايتى را كه بخارى به اسنادش، از انس روايت كرده است كه گفت: «رسول خدا (ص) رحلت كرد و قرآن را جز چهار تن كسى گردآورى نكرد» ، مردود است و پذيرفتنى نيست؛ زيرا با روايات گذشته، حتى با روايتى كه بخارى نقل كرده است، تعارض دارد. افزون بر آنكه قابل تصديق نيست. از سويى چگونه امكان دارد كه راوى، هنگام وفات پيامبر (ص) ، آن همه مسلمان پراكنده در شهرها را بشناسد و حالتشان را جويا شود تا بتواند گردآورندگان قرآن را در چهار تن منحصر كند. بنابراين چنين ادعايى، حدس و تخمين، و سخن بدون علم و آگاهى است.
1) منتخب كنزالعمال، ج٢، ص۵٢.
خلاصه سخن: با وجود اين روايات چگونه مىتوان پذيرفت كه
ابوبكر نخستين كسى بود كه پس از به خلافترسيدن، قرآن را گرد آورد؟ اگر هم بپذيريم، چرا وى به زيد و عمر دستور داد قرآن را از پارهسنگهاى سفيد، شاخههاى نخل و سينه مردان (حافظان) گرد آورند؟ ! ولى آن را از عبدالله، معاذ و أُُبى كه هنگام گردآورى زنده بودند، نگرفت؟ ! با اينكه مأموريت داشتند قرآن را از آنها دريافت كنند. افزون بر اينكه زيد كه به گفته ابوبكر، جوانى عاقل و غيرمتهم بود، طبق ظاهر اين روايت يكى از گردآورندگان قرآن بود. از اين رو نيازى به پرسيدن از ديگرى نبود. همچنين اخبار بىشمار ثقلين، كه بدان اشاره خواهيم كرد، ما را رهنمون مىسازد كه قرآن، در دوران رسول خدا (ص) گردآورى شده است.
دليل دوم: اين روايات، با كتاب خدا در تعارضاند.
بسيارى از آيات كتاب خدا دلالت دارند كه سورههاى قرآن در خارج (جامعه) از يكديگر متمايز بود و سورهها ميان مردم، حتى مشركان و اهل كتاب، منتشر شده بود؛ زيرا پيامبر (ص) ، كافران و مشركان را براى آوردن نظير قرآن يا ده سوره مانند آن يا يك سوره مثل آن به رقابت مىطلبيد؛ بدين معنا كه سورههاى قرآن در دسترس آنان بوده است.
لفظ كتاب در بسيارى از آيات، و اين سخن پيامبر (ص) كه فرمود: «اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي» ؛ «من ميان شما دو وديعه گرانبها باقى مىنهم: كتاب خدا و خاندانم» . بر قرآن اطلاق شده است كه خود دلالت دارد قرآن به صورت مكتوب، گردآورى شده بود؛ زيرا اگر قرآن در سينه [حافظان] باشد، اطلاق كتاب بر آن، صحيح نيست. بلكه بر آياتى كه در
پارهسنگها و شاخههاى درختان نخل و استخوانها نيز نوشته شده،
كتاب اطلاق نمىشود، مگر بهنحو مجاز؛ و لفظ كتاب را نمىتوان بر مجاز حمل كرد، مگر با وجود قرينه؛ چون لفظ كتاب در چيزى ظهور دارد كه داراى وجود جمعى واحدى باشد و بر نوشتارى مجزا و گردآورى نشده، اطلاق نمىشود؛ چه رسد به اينكه نوشته نشده، و تنها در سينه [حافظان] محفوظ باشد.
بدين ترتيب، با فرض تعارض و مخالفت با قرآن كريم، اين روايات از درجه اعتبار ساقطاند. دليل آن، روايات مستفيضهاى است كه دستور مىدهد حديث بر كتاب عرضه شود و آن بخشى را كه موافق با قرآن است، عمل كنند و بخشى را كه مخالف است به دور افكنند. امامصادق (ع) فرمود:
رسول خدا (ص) فرمود: «هر حقى، داراى حقيقتى است و هر صواب و درستى، نورى دارد. بنابراين آنچه موافق كتاب خداست بدان عمل كنيد و آنچه را مخالف كتاب خداست رها سازيد» .(1)
دليل سوم : روايات مزبور، با حكم عقل مخالفت دارد.
از خلال بحثهاى گذشته روشن شد كه اسلام از آغازِ خود، بر دو ركن اصل نبوت و خاتميت نبوت استوار بوده است.
بازگشت دومى (خاتميت نبوّتها) به بقاى دينِ استوار تا روز قيامت و استمرار شريعت مقدس آن است؛ بهگونهاى كه پس از رسول خدا (ص) نه پيامبرى خواهد آمد و نه آيينى كه ناسخ دين وى باشد. پرواضح است
1) تفصيل وسائل الشيعة الي تحصيل مسائل الشريعه، حر عاملي، ج٢٧، ص١١٠.
كه آوردن معجزه اثباتكننده اين ادعا، بايد صلاحيت اثبات هر دو
موضوع را داشته باشد و در مورد هر دو ادعا، استنادپذير باشد. بنابراين معجزه در اين دين از معجزات پيامبران گذشته متمايز است و داراى ويژگىاى است كه در معجزات سفيران (پيامبران) پيشين يافت نمىشود و به همين دليل، از نظر سنخ و نوع، با آن معجزات ناپايدار و امور خارقالعادهاى كه هدف از آنها اثبات اصل نبوت بوده، متفاوت است.
روشن است كه اين ويژگى براى قرآن مجيد است و در ديگر معجزات پيامبر (ص) هم يافت نمىشود؛ زيرا قرآن، تنها معجزه جاودان، و يگانه دليل پايدار تا روز قيامت است. بنابراين، قرآن از هنگام نزولش با همين وصف، و با دليلى كه فراتر از آن دليلى نيست، منظور شده است و جايگاهى والاتر از آن مشاهده نمىشود؛ چنانكه [بر كسى] پوشيده نيست.
با وجود اين ويژگى براى قرآن كريم، چگونه مىتوان تصور كرد كه قرآن در عصر پيامبر (ص) گردآورى نشده باشد و رسول بزرگوار و هيچيك از مسلمانان به گردآورى آن اعتنا نكرده باشند. با اينكه آنان به قرآن و حفظ، قرائت، ياددادن و يادگيرى آن، و برگرفتن معارف، احكام، سرگذشتها و حكمتها و حقايق ديگر از آن، بهشدت اهتمام مىورزيدند؟ !
چگونه با عقل سازگار است كه پيامبر (ص) ، كار گردآورى قرآن را پس از خود به كسى بسپارد كه بهخوبى مىداند، معصوم نيست و به يقين گردآورى او، از جنبه تحريف و تناسب نداشتن كامل ميان آيات، ناقص خواهد بود. بديهى است كه پيوستگى اجزاى كتاب، و قرارگرفتن هر
بخشى در جاى خود، اثر كاملى در دستيابى به هدف كتاب دارد؛ بهويژه
در قرآن كه از يكسو مهمترين اهداف را دارد و از ديگر سو به علم و فن خاصى محدود نيست. در نتيجه، اگر تناسب در كتابى، مانند قرآن، رعايت نشود، اصلاً هدف كتاب محقق نمىشود.
بدينترتيب، ناچار بايد به تحقق گردآورى و تأليف در عصر آن حضرت، و متمايزبودن سورهها و آياتش از يكديگر ملتزم شد؛ بهويژه دلايل گوناگونى در قرآن وجود دارد كه هر يك از آنها براى مورد توجه مسلمانان بودن و مشهورشدن ميان مردم كافى خواهد بود كه عبارتاند از:
الف) بلاغت قرآن: عرب به حفظ سخن بليغ و رسا اهتمام مىورزيد. ازاينرو آنان اشعار و خطبههاى دوران جاهليت را حفظ مىكردند؛ چه رسد به قرآن كه با بلاغتش، هر فرد بليغى را به رقابتطلبيد و با فصاحتش، هر خطيب سخنورى را به سكوت واداشت و همه عرب، اعم از مؤمن و كافر، به قرآن توجه داشتند؛ مؤمن آن را براى ايمانش حفظ مىكرد و كافر در آرزوى مخالفت و به چالشكشاندن حجتش.
ب) علاقهاى كه پيامبر (ص) به حفظ قرآن و نگاهدارى از آن ابراز مىكرد و نيز به علت سيطره معنوى ايشان بر قلبها، قرآن ميان همه مردم، كه براى دين يا دنيا خشنودى رهبر را مىطلبيدند، رواج مىيافت.
ج) حفظ قرآن، سبب بالارفتن ارج و عظمت حافظ [قرآن] ميان مردم مىشد و هر تاريخدانى مىداند كه قاريان و حافظان، چه جايگاه بزرگ و مقام والايى ميان مردم داشتند كه خود، قوىترين دليل بر اهتمام مردم براى حفظ كل يا جزئى از قرآن بود.
د) پاداش و ثواب قرائت و حفظ قرآن از عوامل مهمى بود كه براى
حفظ قرآن و نگاهدارى از آن ايجاد انگيزه مىكرد. مسلمانان نيز به قرآن و نگاهدارى از آن بيشتر از خود، مال و فرزندانشان اهميت مىدادند.
در روايات آمده است كه برخى از زنان، قرآن را گردآورى كردند. ابنسعد در «الطبقات» از فضلبندُكين از وليد بن عبد الله بن جميع نقل كرده است:
جدهام از اُمورقه دختر عبداللهبنحارث، كه رسول خدا (ص) با او ديدار مىكرد و وى را شهيده مىناميد و قرآن را گردآورى كرده بود، نقل مىكند كه وى هنگام جنگ بدر به رسولخدا (ص) عرض كرد: «آيا اجازه مىفرمايى من نيز با شما بيايم و مجروحان و بيماران را مداوا كنم؟ شايد خداوند شهادت را به من هديه كند» . حضرت فرمود: «خداوند شهادت را به تو هديه كند» .(1)
هرگاه وضعيت زنان در گردآورى قرآن چنين باشد، حال مردان چگونه بوده است؟ در دوران رسول خدا (ص) گروه زيادى جزء حافظان قرآن بهشمار مىآمدند.
از انسبنمالك نقل شده است:
رِِعل، ذكوان، عصيه و بنىلحيان از رسول خدا (ص) عليه دشمن يارى خواستند. حضرت آنها را با هفتاد نفر از انصار يارى داد كه ما، آنان را در زمان خودشان قارى مىناميديم. در روز، هيزم جمع مىكردند و شب، نماز مىگزاردند تا اينكه به بئر معونه رسيدند. در
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢۵٠.
آنجا آنان را غافلگير كردند و به قتل رساندند. خبر به پيامبر (ص)
رسيد. آن حضرت يك ماه در قنوت نماز صبح بر قبيله رعل، ذكوان، عصيه و بنىلحيان نفرين مىكرد.(1)
اهتمام فراوان پيامبر (ص) به قرآن، با اينكه نويسندگان متعددى داشت، بهويژه كه قرآن مدت ٢٣ سال بهصورت تدريجى نازل شد، ما را به يقين مىرساند كه پيامبر (ص) در دوران خود دستور به نگارش قرآن داده است. زيدبنثابت روايت مىكند و مىگويد: «نزد رسول خدا (ص) حضور داشتيم و قرآن را از روى رقعهها و قطعات جمع آورى مىكرديم» .
حاكم در مستدرك مىگويد:
اين روايت، بنابر شرط بخارى و مسلم، حديث صحيحى است. ولى آن دو، اين حديث را نقل نكردهاند. در اين حديث دليل روشنى وجود دارد كه قرآن در دوران رسول خدا (ص) گردآورى شده است.(2)
در واقع، حفظ برخى از سورههاى قرآن يا بخشى از سوره، بسيار مورد توجه مسلمانان بود و بهندرت اتفاق مىافتاد كه زن و مرد مسلمانى بخشى از قرآن را حفظ نكرده باشند.
«عبادة بن صامت» روايت مىكند و مىگويد:
هرگاه رسول خدا (ص) مشغول كارى مىشد و براى يادگرفتن قرآن، مردى از مهاجر نزد رسول خدا (ص) مىآمد، حضرت او را نزد يكى از ما مىفرستاد تا قرآن را به او ياد دهد.(3)
«كليب» روايت مىكند و مىگويد: «همراه على (ع) بودم. زمانى كه آن حضرت شنيد [مسلمانان] در مسجد قرآن مىخوانند، فرمود: خوشا به حالشان» .(1)
آرى، حفظ قرآن، هرچند بخشى از آن، ميان مردان و زنان مسلمانان رايج بود؛ حتى گاهى زن مسلمان مهريهاش را آموزش يك سوره يا بيشتر، از قرآن قرار مىداد.
با اين همه اهتمام، چگونه امكان دارد گفته شود كه گردآورى قرآن تا زمان خلافت ابوبكر به تأخير افتاده است تا ابوبكر در گردآورى آن نيازمند دو شاهد باشد كه گواهى دهند آن را از رسول خدا (ص) شنيدهاند.
دليل چهارم: مخالفت اين روايات با ضرورت تواتر قرآن.
روايات گردآورى در زمان ابوبكر، با اجماع همه مسلمانان در اينباره كه قرآن جز از راه تواتر ثابت نمىشود، مخالفت دارد؛ زيرا براساس آن روايات، اثبات آيات قرآن هنگام گردآورى، به گواهى دو شاهد يا يك شاهد، كه [شهادت وى] معادل دو شاهد باشد، منحصر بوده است. بنابراين لازمهاش اين است كه قرآن با خبر واحد نيز ثابت مىشود. آيا امكان دارد مسلمانى بدان ملتزم شود؟
نمىدانم چطور اينگونه روايات كه بر ثبوت قرآن با بينه دلالت دارد، با رواياتى كه اثبات قرآن را جز از راه تواتر نمىداند، جمع مىشود؟ آيا يقين به لزوم متواتربودن قرآن، سبب يقين به دروغبودن همه اين روايات نمىشود؟
1) كنز العمال، ج٢، ص١٨۵.
شگفتآور است برخى، مانند ابنحجر، دو شاهد در روايات را به كتابت و حفظ تفسير كردهاند.(1)شايد دليل چنين تفسيرى، همان لزوم تواتر در قرآن باشد.
به هر حال، اين تفسير به دو علت فاسد است: يكى آنكه با تصريح روايات گردآورى قرآن، كه پيش از اين به آن پرداخته شد، مخالف است. ديگر آنكه لازمه چنين تفسيرى اين است كه آنان چيزى را از قرآن كه با تواتر ثابت شده، ولى چون نزدشان مكتوب نبوده است، در قرآن ننويسند؛ بدين معنا كه آنها چيزى را از قرآن كه با تواتر ثابت شده است، بيندازند؛ زيرا هنگامى كه مىخواهند مطلبى را بنويسند، اگر متواتر باشد به كتابت و حفظ نياز ندارد و اگر مطلبى متواتر نباشد، كتابت و حفظ ثابت نمىكند كه آن بخش، از قرآن است. به هر ترتيب، بر شرط قراردادن كتابت و حفظ در گردآورى قرآن، فايدهاى مترتب نخواهد بود.
به هر حال، بايد اين روايات دور افكنده شود؛ زيرا بر ثبوت قرآن بدون تواتر دلالت دارد؛ با اينكه بطلان آن به اجماع مسلمانان ثابت شده است.
دليل پنجم: اين روايات، مستلزم قائلشدن به تحريف است.
استناد به اين روايات براى اثبات گردآورى نشدن قرآن در زمان پيامبر (ص) ، و به وسيله معصوم (ع) و اثبات و كشف وجود كاستى در قرآن از اين طريق، با مدعا سازگار نيست. بلكه بر استدلالكننده لازم است قائل به تحريف به زيادى نيز باشد؛ زيرا بهطور عادى، مستند (گواهى دو شاهد) هميشه مطابق واقع نيست. بديهى است التزام به آن و ادعاى
1) الإتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢١٠.
حصول يقين، به اينكه هرچه را دو شاهد يا كسى كه در حكم دو شاهد است گواهى كند مطابق با واقع باشد، بسيار بعيد است. بلكه ظاهر اين است كه در برخى موارد، علم اجمالى به تحقق دروغ وجود دارد؛ بهويژه با ثبوت انگيزه و تلاشى كه منافقان براى تخريب و نابودى دين داشتند. بنابراين به وجود زياده در قرآن، مانند كاستن آن، علم اجمالى حاصل مىشود.
اين ادعا كه آيه به علت دارابودن مرتبهاى فراتر از سخن بشر، قرينه بر اين است كه جزء قرآن است نه سخن بشر، مردود است؛ زيرا در اين صورت، گواهى دو شاهد، تصديقكننده آيه و سخنِ خدابودن نمىشود. بلكه آيه، تصديقكننده شهادت و مطابق با واقعبودن آن مىشود. بر اين اساس، اصلاً نيازى به شهادت نيست، با اينكه اين سخن با مفاد اين روايات مخالفت دارد.
نظر به مطالبى كه گذشت، روشن شد كه نمىتوان به مضمون رواياتى عمل كرد كه گردآورى قرآن را در دوران پيامبر (ص) نمىداند. بنابراين بايد ملتزم شد كه گردآورى و تأليف قرآن در زمان پيامبر بوده است. در واقع، تشخيص آيات از يكديگر، تبيين جزءبودن فلان آيه از فلان سوره، جايگاه هر آيه در سوره و تشخيص سورهها از يكديگر، به فرمان آن حضرت بوده است. در نهايت، بايد گفت كه پراكندگى آيات به علت اشيايى نظير شاخههاى نخل، پارهسنگهاى سفيد و مانند آنها بوده كه اين آيات روى آنها نگاشته يا روى آنها نقش بسته بوده است.
عدهاى از دانشمندان شيعه و سنى بر اين مطلب تأكيد مىورزند:
«سيد مرتضى» مىگويد:
قرآن در دوران رسول خدا (ص) به صورت كنونى گردآورى و تأليف شده بود؛ زيرا در آن زمان همه قرآن حفظ و آموخته مىشد؛ بهگونهاى كه گروهى از صحابه براى حفظ آن تعيين شده بودند، و قرآن پيوسته بر رسول خدا (ص) عرضه و تلاوت مىشد و گروهى از صحابه، مانند عبدالله بن مسعود و اُبى بن كعب و ديگران، بارها قرآن را نزد پيامبر (ص) ختم كردند و همه اين امور با اندك تأملى دلالت دارد كه قرآن بدون پراكندگى، گردآورى و مرتب شده بود.
بلخى در كتاب تفسير خود به نام «جامع علم القرآن» طبق نقل «سيدبن طاووس» در كتاب «سعد السعود» چنين مىگويد:
من در شگفتم از اينكه مؤمنان سخن كسى را بپذيرند كه مدعى است پيامبر (ص) قرآنى را كه بر امتش حجت است و دعوت و تبليغ و فرايضى كه از ناحيه پروردگارش آورده بر آن استوار است و دينى كه خدا او را براى تبليغ آن برانگيخته، به وسيله آن صحت مىيابد، بهصورت پراكنده در گوشه و كنار رها كند و آن را گرد نياورد و نگاهدارى نكند و كيفيت قرائتش را تعيين نكند، و در حال اختلاف قرائت چه چيزى از قرائت آن جايز و چه چيزى جايز نيست، و در اعراب و مقدار آن، و تأليف سورهها و آيههايش تحكيم نبخشد. اين توهم درباره مسلمانى عادى صحيح نيست؛ چه رسد به فرستاده پروردگار جهانيان (ص) .
برخى از بزرگان معاصر مىگويند ابوبكر و عثمان در گردآورى قرآن نقشى داشتهاند. ولى معناى گردآورى آنها با محل بحث ما متفاوت است:
نخست: ابوبكر [سورهها و آيات] پراكندهاى راكه از همه لحاظ تبيين شده و به طور كامل از نقاط ابهام و اجمال خالى بود، در برگ كاغذ يا مصحفى كه به معناى كاغذ يا پوست دباغىشده باشد، گرد آورد. در برخى سخنان گذشته تصريح شد ابوبكر نخستين كسى بود كه قرآن را بين دو لوح گرد آورد. ابنتين و ديگران گفتهاند:
دليل گردآورى ابوبكر اين بود كه بيم داشت قرآن به سبب از بينرفتن حاملان آن از بين برود؛ زيرا در يكجا گردآورى نشده بود. به همين دليل آيات سورههاى قرآن را به همان نحوى كه پيامبر (ص) آنان را به آن آگاه ساخته بود، تنظيم و مرتب كرد.(1)
در واقع، گردآورى ابوبكر به منزله رشته ارتباط ورقهاى پراكنده موجود در خانه پيامبر (ص) بود. ازاينرو بعيد نيست آنچه در برخى روايات آمده است كه ابوبكر قرآن را در مصحفى گرد آورد، همان مصحفى باشد كه در زمان حياتش نزد خود، و پس از او نزد عمر، و از او به دخترش حفصه، همسر پيامبر (ص) ، انتقال يافت.
بدين ترتيب، روشن مىشود كه اشكال و اشتباه، از مفهوم كلمه «جمع» ، كه در روايات وجود دارد، ناشى شده است و تصور شده است مقصود از اين كلمه همان موردى است كه در اين بحث مطرح شده و
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢١٣.
مورد اختلاف و نقض و ابرام قرار گرفته است كه اندكى نيازمند توضيح است؛ هرچند تفاوت آن بر اهل دقت روشن است:
از ديدگاه ما، گردآورى و جمعى كه در اينجا محل بحث است، گردآورى به معناى تأليف و تركيب و قراردادن هر آيهاى در جايى از سورهاى است كه آن آيه، جزء آن سوره و در جايگاه خودش از آن سوره واقع شده باشد. گردآورى بدين معنا، تنها وظيفه پيامبر (ص) است و توسط غير او محقق نمىشود و انجام دادن آن توسط غير او، حتى در زمان حياتش، معنا ندارد. بنابراين مشخص مىشود مقصود رواياتى كه بر تحقق گردآورى از سوى اشخاصى معيّن در زمان پيامبر (ص) دلالت دارد، اين معنا نيست؛ زيرا افرادى مانند اُبى بن كعب قادر بر اين كار نيستند؛ هرچند در زمان حيات پيامبر (ص) حضور داشته باشند؛ به دليل اينكه ترتيب آيهها و سورهها از شئون قرآن است و حقيقت قرآن بر آن استوار است و براى شناخت آن، راهى جز وحى وجود ندارد.
مقصود از گردآورى و جمعى كه در روايات گذشته بيان شد، چه رواياتى كه بر محقق نشدن گردآورى در زمان پيامبر (ص) ، و چه رواياتى كه بر تحقق آن در زمان آن حضرت از ناحيه اشخاص ديگرى دلالت داشت، گردآورى قرآنِ مكتوب و منقوش روى اشياى پراكنده است. آرى، در نهايت مىتوان گفت كه گردآورى در زمان پيامبر (ص) ، به معناى قدرت دستيابى به همه قرآن، و حصول اين جمع بهنحو فراگير است.
به بيان ديگر: همه قرآن در اشياى پراكنده نزد آن حضرت وجود نداشته، و گردآورى پس از رحلت او به معناى گردآورى ميان دو لوح و در ورقهاى كاغذ و مصحف است. (دقت كنيد)
بدينسان، روشن شد كه گردآورى، به معناى محل بحث، به مراتب از مفاد همه روايات بعيد است و به هيچوجه كسى غير از پيامبر (ص) چنين ويژگى ندارد. بنابراين، روايات و نيز تاريخى كه بر تحقق گردآورى در زمان پيامبر (ص) توسط اشخاص ديگرى دلالت مىكنند، از محل بحث بيگانهاند.
دوم: نقشى كه عثمان در گردآورى قرآن ايفا كرد، به معناى گردآورى آيات و سورهها در يك مصحف نيست. بلكه به معناى گردآوردن مسلمانان بر اساس قرائت يك كتاب است. او مصاحف ديگرى را كه با آن مصحف مخالف بود، سوزاند و به شهرها نوشت كه هر مصحفى را كه نزدشان هست، بسوزانند و مسلمانان را از اختلاف در قرائت نهى كرد و بيان اين مطلب پيشتر گذشت و بسيارى از بزرگان بدان تصريح كردهاند.
«حارث محاسبى» مىگويد:
نزد مردم مشهور است كه گردآورنده قرآن، عثمان است، با اينكه چنين نيست. عثمان آن زمان كه از فتنه و آشوب مردم عراق و شام در مورد قرائتهاى گوناگون بيمناك شد، مردم را بر حسب توافقى كه بين او و مهاجر و انصار حاضر صورت گرفت، بر يك قرائت واداشت. اما پيش از آن، قرآن براساس قرائتهاى اطلاقشده بر حروف هفتگانهاى كه قرآن بدانها نازل شده بود، قرائت مىشد.(1)
همين مطلب، كارى بود كه عثمان انجام داد و مسلمانان را بر يك قرائت گرد آورد؛ همان قرائتى كه ميان مسلمانان متعارف بود و بهنحو متواتر آن را از پيامبر (ص) دريافت كردند و از قرائتهاى ديگرى كه مبتنى
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢١۴.
بر احاديث نزول قرآن بر اساس حروف هفتگانه بود، نهى كرد؛ هرچند هيچيك از مسلمانان، به اين كار وى انتقاد نكرد؛ زيرا اختلاف در قرائت، به اختلاف ميان مسلمانان و گسست صفوف و شكستن وحدتشان، بلكه به تكفير يكديگر منجر مىشد. البته براى آتشزدن بقيه مصاحف توسط عثمان و دستورى كه به مردم شهرها داد تا مصاحف نزد خود را بسوزانند، مورد اعتراض گروهى از مسلمانان قرار گرفت؛ بهگونهاى كه او را سوزاننده مصاحف ناميدند.
بخارى در صحيحش به اين مطلب تصريح مىكند و ذيل روايت انسبن مالك مىگويد:
تا آن زمان كه صحيفهها را در مصاحف نسخهبردارى كردند، عثمان صحيفهها را به حفصه بازگرداند و به هر سرزمينى، يكى از مصحفهاى نسخهبردارىشده را فرستاد و دستور داد غير از آن قرآن، هر صحيفه يا مصحفى سوزانده شود.(1)
از مطالب گذشته، چنين به دست مىآيد كه لفظ «جمع» در مسئله گردآورى قرآن، داراى چهار معناست كه گاهى بين آنها اشتباه رخ مىدهد و به همين دليل، موجب تحريف و تزلزل در دين مسلمانان مىشود. آن چهار معنا عبارتاند از:
الف) جمع به معناى تأليف، تركيب و قراردادن هر آيهاى در سورهاى كه اين آيه جزئى از آن است و در جاى خود در آن سوره كه مثلاً آيه دوم يا سوم يا چهارم است. جمع به اين معنا، محل بحث و كلام است و پىبرديد كه گردآورنده به اين معنا، نمىتواند كسى جز پيامبر باشد؛ به بيان ديگر، اين
1) صحيح بخاري، ص ٩٩٢، ح ۴٩٨٧.
معنا راهى جز وحى ندارد و استناد آن به غير پيامبر (ص) به هيچوجه صحيح نيست و توضيح بيشتر در بحث ترتيب آيات قرآن خواهد آمد.
ب) جمع به معناى به دستآوردن همه قرآن از اشياى پراكندهاى كه روى آنها مكتوب بود، و نتيجه اين كار، آن بود كه آنچه گردآورى شده، همه قرآن را از آغاز تا پايان دربرداشته باشد و اين قرآن، همان گردآورى تحققيافته در عصر پيامبر (ص) بود كه به اشخاص معدودى غير از آن حضرت نسبت داده شده است و چهبسا مقصود از جمع به اين معنا، گردآورى همه شئون قرآن، مانند تأويل، تفسير، شأن نزول و غير آنها باشد. البته مقصود از گردآورى، كه روايات فراوان بعدى بر اختصاص آن به اميرمؤمنان (ع) دلالت دارد، همين است.
ج) جمع به معناى گردآورى آيات و سورههاى پراكنده و نگارش آنها در يك چيز مانند ورق كاغذ و مصحف، بنابر اينكه مصحف با ورق كاغذ متفاوت باشد و اين نوع گردآورى، همان جمعى است كه به ابوبكر منسوب است.
د) جمع به معناى گردآوردن مسلمانان بر اساس يك قرائت از ميان قرائتهاى گوناگونى كه از اختلاف زبان قبيلهها و مكانها ناشى شده بود و مقصود از گردآورى منسوب به عثمان همين است؛ چنانكه اندكى قبل با آن آشنا شديد.
شايد اين نوع گردآورى، همان موردى است كه حاكم در «المستدرك» بدان اشاره كرده و گفته است كه قرآن سه بار گردآورى شده است. در ذيل حديثى، ترمذى از زيد بن ثابت روايت مىكند و مىگويد: «نزد رسولخدا (ص) حضور داشتيم و قرآن را از روى قطعات
[مختلف] تأليف مىكرديم» .(1)
رقاع جمع رقعه، به معناى قطعهاى از پوست يا كاغذ يا برگ است. [حاكم] از اين حديث تعبير به صحيح كرده كه طبق شرط بخارى و مسلم است؛ هرچند آن دو، حديث مزبور را در كتابهاى خود نياوردهاند. وى مىگويد:
در آن عبارت واضح است كه گردآورى قرآن، يك بار نبوده است. برخى از آن در حضور پيامبر (ص) گردآورى شده است. سپس بعضى از آن نزد ابوبكر، و گردآورى سوم در خلافت عثمانبنعفان صورت گرفته است. . . . (2)
اين گردآورى همان است كه «بغوى» نيز به آن اشاره كرده است كه توضيح خواهيم داد.
رويكردى كه مشهور بزرگان مكتب اهلبيت ( عليهم السلام) به آن قائل شدهاند، اين است كه ترتيب سورهها توقيفى نيست و بيشتر دانشمندان اهلسنت نيز همين گفته را اختيار كرده و گفتهاند: آنچه موجود است به اجتهاد صحابه است؛ هرچند برخى مانند زركشى، كرمانى و برخى ديگر با آن مخالفت ورزيدهاند.
سيوطى مىگويد: «اما آيا ترتيب سورهها نيز توقيفى است يا به اجتهاد صحابه است، در آن اختلاف است. بيشتر دانشمندان، مانند مالك و
قاضى ابوبكر در يكى از دو گفتهاش، به نظريه دوم قائلاند» .
ابنفارس مىگويد:
گردآورى قرآن بر دوگونه است: يكى تأليف سورهها، مانند تقديم هفت سوره طولانى و در پى آنها سورههاى مئين. اين كار همان است كه صحابه آن را به عهده گرفتند. اما گونه ديگر، گردآورى آيات در سورههاست كه توقيفى است و آن را پيامبر (ص) ، آنگونه كه جبرئيل از ناحيه پروردگارش به آن خبر داده، به عهده گرفته است.
از جمله امورى كه براى اثبات اين مطلب بدان استدلال شده، اختلاف مصاحف گذشتگان درباره ترتيب سورههاست: برخى از آنان، سورهها را بر اساس نزول مرتب كردهاند كه همان مصحف على (ع) است. ابتداى آن، [سورۀ] اقرأ، سپس به ترتيب سوره مدثّر، [سورۀ] ن، مزمل، تبت، تكوير و به همين ترتيب تا آخر سورههاى مكى و مدنى. اما آغاز مصحف ابنمسعود چنين بود: [سوره] بقره، سپس نساء، آنگاه آلعمران. مصحف اُبى و ديگران نيز، همينگونه بوده است.
گروهى قائل به گفته نخستاند.
ابوبكر انبارى مىگويد:
خداوند همه قرآن را به آسمان دنيا نازل كرد. سپس آن را در مدت ٢٣ سال بهتدريج نازل كرد. هر سوره، بهعلت كارى كه رخ مىداد، و هر آيه، در پاسخ كسى كه پرسشى داشت، نازل مىشد. جبرئيل نيز، پيامبر (ص) را از محل آيه و سوره آگاه مىساخت. بنابراين چينش سورهها، مانند چينش آيات و
حروف، همگى از سوى پيامبر (ص) است. بر ايناساس، هركس سورهاى را مقدم يا مؤخر كند، در حقيقت نظم قرآن را به هم ريخته است.
كرمانى مىگويد:
ترتيب سورهها نيز از ناحيه خدا در لوح محفوظ به همين ترتيب بوده است، و رسول خدا (ص) هرچه از قرآن طى هر سال نزدش جمع مىشد، بر جبرئيل عرضه مىكرد و در سالى كه از دنيا رفت آن را دو بار بر جبرئيل عرضه كرد.
بيهقى در «المدخل» مىگويد: «سورهها و آيات قرآن در دوران پيامبر (ص) ، به همين ترتيب بوده است» .(1)
حاصل مطلب اين است كه مسئله ترتيب سورهها، اختلافى است؛ هرچند تعبير به «الكتاب» ، در نظم و ترتيب همهجانبه و نيز تقسيم سورهها به اقسام چهارگانه سورههاى طولانى، مئين، مثانى و مفصل در عصر رسول خدا (ص) ظهور دارد. برخى امور ديگر نيز، مانند تعبير از سوره نخست به «فاتحة الكتاب» ، چهبسا مؤيد توقيفىبودن ترتيب سورهها از ناحيه رسول خدا (ص) ، و به فرمان جبرئيل باشد.
در ترتيب آيات، مشهور بين بزرگان مكتب اهلبيت ( عليهم السلام) توقيفىبودن آنهاست و بيشتر دانشمندان اهلسنت نيز همين نظريه را اختيار كردهاند.
سيوطى مىگويد: «اجماع و روايات مترادف، حاكى از توقيفىبودن ترتيب آيات است» . البته اجماع را بسيارى، مانند زركشى در «البرهان» و ابوجعفربنزبير در «المناسبات» نقل كردهاند و عبارتش اين است: «ترتيب
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢٢٠.
آيات در سورهها به دستور رسول خدا (ص) بوده است، بىآنكه در اينباره ميان مسلمانان اختلافى باشد» . ولى روايات در اينباره بسيار است؛ مانند روايتى كه مسلم آن را چنين نقل مىكند:
عمربن خطاب روز جمعهاى خطبه خواند و پيامبر (ص) را ياد كرد. . . سپس گفت: من پس از خود چيزى را باقى نمىنهم كه نزدم مهمتر از كلاله* (1)باشد. در هيچ مسئلهاى مانند كلاله به رسول خدا (ص) مراجعه نكردم و درباره هيچ مسئلهاى مانند كلاله به من سخت نگرفت تا آنجا كه با انگشتش به سينهام زد و فرمود: «اى عمر! آيا آيه صيف كه در آخر سوره نساء است براى تو كافى نيست؟»(2)
از روايات ديگر، احاديث مربوط به آيات پايانى سوره بقره است. عبدالرحمان بن يزيد مىگويد:
با ابومسعود كنار خانه خدا ديدار كردم و پرسيدم: «از تو حديثى درباره دو آيه سوره بقره رسيده است» ؟ گفت: «آرى، رسول خدا (ص) فرمود: هركس دو آيه آخر سوره بقره را در يك شب بخواند، او را كفايت مىكند» .(3)
همچنين حديثى است كه مسلم آن را از ابودرداء روايت كرده است كه پيامبر (ص) فرمود: «هركس ده آيه از آغاز سوره كهف حفظ كند، از [شر] دجال در امان باشد» ، و در عبارت ديگرى فرمود: «هركس ده آيه
پايانى سوره كهف را بخواند [از شر دجال مصون خواهد بود]» .(1)
بغوى در «شرح السنّه» مىگويد:
صحابه از بيم اينكه مبادا با از ميان رفتن حافظان قرآن، بخشى از آن نيز از بين برود، قرآنى را كه خدا بر رسولش نازل فرمود، بىآنكه چيزى بر آن بيفزايند يا چيزى از آن بكاهند، ميان دو جلد گرد آوردند. ازاينرو همانگونه كه قرآن را از رسولخدا (ص) شنيده بودند، بىآنكه مطلبى را مقدم و مؤخر كنند يا به ترتيبى قرار دهند كه آن را از رسول خدا (ص) دريافت نكرده باشند، آن را به نگارش درآوردند. رسول خدا (ص) پيوسته قرآن را بر اساس ترتيب موجود در مصاحف، به دستور جبرئيل، به صحابهاش مىآموخت و هنگام نزول هر آيهاى اعلام مىكرد كه اين آيه پس از فلان آيه در فلان سوره نوشته شود. بنابراين ثابت شد كه تلاش صحابه براى گردآورى قرآن، در يك مكان بوده است و به ترتيب آن كارى نداشتهاند؛ زيرا قرآن در لوح محفوظ به همين ترتيب مكتوب بوده است كه خداوند آن را يك پارچه به آسمان دنيا نازل كرد و سپس بهتدريج، به هنگام نياز، آن را نازل مىفرمود.(2)
قاضى ابوبكر در «الانتصار» مىگويد:
عقيده ما اين است كه همه قرآنى را كه خدا نازل كرده و به نوشتن آن فرمان داده و پس از نزول، چيزى را از آن نَسخ نكرده و تلاوتش را برنداشته، همين قرآنى است كه ميان دو جلد است؛
همان كه مصحف عثمان، آن را در بر دارد و چيزى از آن كاسته يا بر آن افزوده نشده است و ترتيب و نظمش به همان صورتى است كه خداى متعال، تنظيم، و رسول خدا آيات سورههايش را بر همان اساس مرتب كرده، و چيزى از آن مقدم و مؤخر نشده است. امت نيز ترتيب آيههاى هر سوره و جاى آنها را از پيامبر ثبت كردهاند و به جايگاه آنها آشنا بودند. آرى، ممكن است رسولخدا (ص) سورههاى آن را خود مرتب كرده باشد، يا اين كار را پس از خود به امت وانهاده و خود شخصاً عهدهدار ترتيب سورهها نشده باشد.(1)
اين مطلب را قرآن در تعبيركردن به «السوره» تأييد مىكند، كه معناى آن مجموعهاى از آيات متعدد و مرتب است كه شامل يك هدف يا اهداف متعدد به هم پيوسته باشد. اين تعبير در خود قرآن عزيز در جاهاى بسيارى، به ويژه آياتى كه در مقام رقابتطلبى است، وجود دارد. خداى متعال مىفرمايد: وَ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِمّا نَزّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ .(2)
آيا مى گويند: او به دروغ قرآن را [به خدا] نسبت داده [و ساختگى است]. بگو: أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ . (3)
1) الاتقان في علوم القرآن، ج١، ص٢١٩.
2) و اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل كردهايم ترديد داريد، يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان خود را، غير خدا، [براي اين كار] فراخوانيد اگر راست مىگوييد. بقره: ٢٣
3) اگر راست مىگوييد، شما هم ده سوره ساختگي مانند اين قرآن بياوريد و هر كس را كه مىتوانيد، غير از خدا [براي اين كار] دعوت كنيد. هود: ١٣
همچنين آمدن كلمه سوره در زبان پيامبر (ص) و احكام مترتب بر آن، مانند وجوب قرائت سوره در نماز واجب پس از قرائت حمد و استحباب آن و نظاير اينها، با پراكندگى آيات و واضح نبودن هر يك از آنها كه جزء كدام سوره است، سازگارى ندارد.
از آنچه گذشت معناى سخن سابق علامه طباطبايى روشن مىشود كه گفت:
واقع شدن برخى از آيات قرآن، كه به تدريج نازل شده است، در جاى كنونى، از دخالت اجتهادى صحابه، خالى نيست و روايت عثمان بن ابىالعاص از پيامبر (ص) كه فرمود: «جبرئيل نزد من آمد و فرمان داد آيۀ: إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ؛ «خداوند به عدالت و نيكى فرمان مىدهد» را در اين جاى سوره قرار دهم» ، بيش از اين دلالت ندارد كه آن حضرت (ص) در مورد برخى آيات چنين كرده است، نه همه آنها.
و بر اين مطلب به روايات مستفيضه واردشده از طريق شيعه و سنى استدلال شده است كه پيامبر (ص) و اصحابش با نزول «بسم الله» از پايانيافتن سوره آگاه مىشدند. اين روايات، دلالت صريح دارد كه آيات، به حسب ترتيب نزول نزد پيامبر (ص) مرتب بوده است. آيات مكى در سورههاى مكى و آيات مدنى در سورههاى مدنى. مگر اينكه فرض شود بخشى از سورهاى در مكه و بخش ديگر آن در مدينه نازل شده باشد و چنين فرضى جز در يك سوره، اتفاق نيفتاده است. ازاينرو، لازمه اين استدلال آن است كه بگوييم موارد اختلاف درباره مكان آيات را كه مشاهده مىكنيم، به اجتهاد صحابه استناد دارد.
در اينجا ممكن است گفته شود: هرچند ظاهر روايت عثمان بن
ابىالعاص، بر عموم و شمول دلالت نمىكند [كه پيامبر در همه سورهها چنين مى كرد]، اما پس از ملاحظه اينكه مورد، خصوصيت ندارد، مىتوان عموم و شمول را از آن استفاده كرد؛ بهويژه پس از ملاحظه دليل هايى كه بيان كرديم، اين جنبه ترجيح مىيابد كه آيات در دوران او و به دست شخص پيامبر (ص) مرتب شده است.
همچنين رواياتى كه دلالت مىكند پيامبر (ص) و مسلمانان با نازل شدن «بسم الله» به پايان يافتن سوره پىمىبردند، با صدور دستور جبرئيل براى قراردادن فلان آيه در فلان سوره منافات ندارد؛ زيرا تمام شدن سوره به نزول «بسم الله» بر امكان نداشتن قراردادن آيهاى به فرمان جبرئيل در سورهاى خاص، اصلاً دلالت ندارد.
خلاصه: اگرچه دلايل گذشته، كه ثابت مىكند قرآن در دوران پيامبر (ص) گردآورى، و به دست [مبارك] آن حضرت و در زمان وى مرتب شده است، نمى تواند ثابت كند ترتيب سورهها نيز به فرمان و نظر آن حضرت بوده، اما دستكم ثابت مىكند كه ترتيب آيات و تشكيل سورهها چنين بوده است. بديهى است كه ترتيب آيات و سورهها در مترتب بودن هدف كتاب و دستيابى به هدف مورد نظر اهميت كامل دارد؛ زيرا مطالب پراكنده، هدف را محقق نمى كند.
بر ايناساس، دليل بر ترتيب آيات، همان دليل قبلى بر تحقق همه آن، در دوران پيامبر (ص) و به دست [مبارك] آن حضرت است. (1)
1) ر. ك: البيان في تفسير القرآن، صص ٢٣٩ - ٢۵٩.
قرآن كريم
نهج البلاغه
١. آلاء الرحمان في تفسير القرآن، محمدجواد بلاغى، قم، مؤسسه بعثت، ١۴٢٠ه. ق.
٢. الاتقان، جلال الدين سيوطى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، ١۴١۶ه. ق.
٣. الارشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمدبن محمدبن نعمان (شيخ مفيد) ، قم، كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، ١۴١٣ه. ق.
۴. اصول العامة للفقه المقارن، محمدتقى حكيم، چاپ دوم، دارالاندلس، ١٩٧٩م.
۵. اصول كافى، محمدبن يعقوب كلينى، بيروت، دارالتعارف.
۶. الاعتقادات، محمدبن على الصدوق، چاپ اول، قم، كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، ١۴١٣ه. ق.
٧. انوار الهداية، امام خمينى، چاپ اول، قم، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، ١۴١٣ه. ق.
٨.
٩. اوائل المقالات، شيخ مفيد، قم، كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، ١۴١٣ه. ق.
١٠. البيان في تفسير القرآن، ابوالقاسم خويى، چاپ چهارم، بيروت، دارالزهراء، ١٣٩۵ه. ق.
١١. التبيان في تفسير القرآن، محمدبن حسن طوسى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
١٢. التحرير و التنوير، محمدطاهربن عاشور، چاپ اول، بيروت، مؤسسه التاريخ، ٢٠٠٠م.
١٣. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوى، تهران.
١۴. تفسير العياشى، محمدبن مسعود عياشى، چاپ اول، قم، مؤسسه بعثت، ١۴٢١ه. ق.
١۵. تفسير القمى، علي بن ابراهيم قمى، مطبعه نجف، ١٣٨٧ه. ق.
١۶. التفسير الكبير (مفاتيح الغيب) ، امام فخر محمدبن عمر رازى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٢١ه. ق.
١٧. تفسير صافى، فيض كاشانى، بيروت، مؤسسه اعلمى، ١٩٧٩م.
١٨. تفصيل وسائل الشيعه، محمدبن حسن حرعاملى، چاپ اول، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، ١۴١٢ه. ق.
١٩. تهذيب الاصول، امام خمينى، قم، مطبعه مهر.
٢٠. جامع الترمذى، محمدبن عيسى ترمذى.
٢١. الخصال، محمدبن على (شيخ صدوق) ، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى.
٢٢. الدرالمنثور، جلال الدين سيوطى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، ١۴٠٣ه. ق.
٢٣. الذخيرة في علم الكلام، سيد مرتضى علم الهدى، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، ١۴١١ه. ق.
٢۴. سلامة القرآن من التحريف، فتح الله محمدى (نجارزادگان) ، تهران، مشعر.
٢۵.
٢۶. سنن الدارمى، عبدالله بن بهرام دارمى، دار احياء النسة النبويه.
٢٧. شواهد التنزيل، حاكم حسكانى، بيروت، ١٩٧۴م.
٢٨. صحيح بخارى، محمدبن اسماعيل بخارى.
٢٩. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى.
صيانة القرآن من التحريف، محمدهادى معرفت، چاپ اول، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، ١۴١٣ه. ق.
٣٠. فروع كافى، محمدبن يعقوب كلينى، چاپ سوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٩٨٨م.
٣١. فهم القرآن دراسة على ضوء المدرسة السلوكيه، جواد على كسّار، چاپ اول، تهران، مؤسسه عروج، ١۴٢١ه. ق.
٣٢. القرآن الكريم و روايات المدرستين، سيد مرتضى عسكرى، قم، نشر دانشكده اصول دين، ١۴١۶ه. ق.
٣٣. الكشاف، جارالله محمد زمخشرى، بيروت، دارالكتاب العربى.
٣۴. كشف الغطاء عن مبهمات الشريعه الغرّاء، شيخ جعفر كاشف الغطاء، انتشارات مهدوى.
٣۵. مجمع البيان، فضل بن حسن طبرسى، بيروت، دار مكتبة الحياة.
٣۶. المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، بيروت، دارالفكر، ١٩٧٨م.
٣٧. المفردات في غريب القرآن، راغب اصفهانى، بيروت، دارالمعرفة.
٣٨. الميزان في تفسير القرآن، محمدحسين طباطبايى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسه اعلمى، ١٣٩١ه. ق.
نورالثقلين، عبدعلي بن جمعه عروسى حويزى، چاپ چهارم، قم، مؤسسه اسماعيليان، ١۴١۵ه. ق.