ghaemiyeh.com
سرشناسه : علياننژادي، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ - ، گردآورنده
عنوان و نام پديدآور : از تو سوال مي كنند/ ابوالقاسم علياننژاديدامغاني.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبنابيطالب (ع)، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : ۲۴۰ص.
فروست : سلسله مباحث تفسيري آيه اللهالعظمي مكارم شيرازي (مدظله).
شابك : ۱۷۰۰۰ ريال978-964-533-062-8 :
وضعيت فهرست نويسي : برون سپاري
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: You are questioned.
يادداشت : بالاي عنوان: مجموعه سوالات قرآني از پيامبر اكرم عليهالسلام.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : مجموعه سوالات قرآني از پيامبر اكرم عليه السلام.
موضوع : قرآن -- پرسشها و پاسخها
رده بندي كنگره : BP۶۵/۲/ع۸الف۲۴ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۰۷۶
شماره كتابشناسي ملي : ۱۶۱۷۰۰۳
بسماللّه الرحمّن الرّحيم
مجموعهاى كه در پيش روى شما خواننده گرامى است، حاصل سلسله سخنرانىهاى مرجع عاليقدر جهان تشيّع، مفسّر خوشفكر قرآن، حضرت آيةاللّه العظمى مكارم شيرازى مدّظلّه العالى است، كه در ماه مبارك رمضان سال 1428 ه. ق (مطابق با سال 1386 ه. ش) در شبستان امام خمينى حرم كريمه اهلبيت حضرت معصومه عليها السلام پس از اقامه نماز ظهر و عصر، براى خيل عظيم روزهداران تشنه معارف ناب اسلامى بيان شد، و پس از تنظيم و تصحيح و تنقيح و ذكر مآخذ و مراجع مطالب و حذف مكررات و توضيح نقاط مجمل، به عنوان «سؤالات قرآنى» نامگذارى شد.
مباحث مذكور- همان گونه كه خواهد آمد- تنها به آن دسته از سؤالات قرآنى پرداخته كه با جمله «يسئلونك» شروع شده، كه پيرامون دوازده موضوع دور مىزند.
نُه موضوع اوّل كتاب در همان ماه مبارك بيان شد، و سه موضوع آخر كه فرصت طرح آن در ماه مبارك دست نداد، از تفسير نمونه البتّه با اصلاحاتى گرفته شده است. اميد است كه براى خواننده محترم مفيد و مؤثّر، و براى آن مرجع عاليقدر و
حقير توشه مناسبى در سفر آخرت باشد. خداوندا تو را بر اين توفيقات شاكرم، و از تو مىخواهم كه بر توفيقاتمان روز به روز بيفزايى، تا گامهايى هر چند كوچك در راه رضايت برداريم.
والسلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته
ابوالقاسم علياننژادى
22/ 2/ 1387 مصادف با تولّد حضرت زينب كبرى عليها السلام
مطابق سنّت هر سال در ماه مبارك رمضان، كه ماه نزول قرآن مجيد است، امسال (1386 ش. ق) نيز خداوند توفيق داد كه به تفسير موضوعى قرآن مجيد بپردازيم.
موضوع بحث ما در اين سال، سنه 1428 ه. ق، سؤالها و جوابهاى قرآنى است.
امّا قبل از ورود به اصل بحث، و پرداختن به آيات مورد نظر، لازم است مقدّماتى- كه بيان آن ضرورى به نظر مىرسد- تقديم گردد:
در قرآن مجيد سؤالات فراوانى با الفاظ و تعبيرات مختلف وجود دارد كه تمام آن سؤالها و جوابها مورد بحث ما نيست، بلكه تنها سؤالاتى كه با جمله «يسئلونك» آغاز مىشود مورد بحث قرار خواهد گرفت. لازم به ذكر است كه در قرآن مجيد 15 جمله با «يسئلونك» شروع شده، كه خداوند طىّ آن سؤالات مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله را نقل كرده، و سپس پاسخ آنها را بيان مىدارد. اين 15 آيه بر محور 12 موضوع دور مىزند. توجّه كنيد:
1- «هلال ماه» هدف از آفرينش ماه و تغييرات آن چيست؟
اين موضوع در آيه 189 سوره بقره مورد بحث قرار گرفته است.
2- «انفاق» چه چيز و به چه كسانى انفاق نماييم؟
اين مطلب در آيات 215 و 219 سوره بقره مطرح شده است.
3- «ماههاى حرام» جنگ در اين ماهها چه حكمى دارد؟
اين موضوع در آيه 217 سوره بقره مورد بحث قرار گرفته است.
4- «شراب و قمار» موضوع ديگرى است، كه در آيه 219 سوره بقره مورد بحث قرار گرفته است.
5- «يتيمان و كودكان بى سرپرست» موضوع مهمّ ديگرى است كه مردم در مورد آن از پيامبر خود سؤال كرده، و خداوند سؤال و جواب مربوط به آن را در آيه شريفه 220 سوره بقره مطرح كرده است.
6- «عادت ماهانه زنان» موضوع ديگرى است كه در آيه 222 سوره بقره به آن پرداخته شده است.
7- «خوردنىهاى حلال» نيز از جمله موضوعات مورد سؤال مردم زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، كه در آيه شريفه 4 سوره مائده بدان اشاره شده است.
8- «قيامت و زمان برپايى آن» موضوع ديگرى است كه از آن پرسيده شده و آيه 187 سوره اعراف و آيه 42 سوره نازعات به آن پرداخته است.
9- «انفال» نهمين موضوع مورد بحث است. اين مطلب در آيه اوّل سوره انفال آمده است.
10- «روح» موضوع ديگرى است كه در آن زمان و در هر عصر و زمانى مورد پرسش انسان هاست. اين مطلب در آيه 58 سوره اسراء آمده است.
11- «جبال و كوهها» موضوع مورد بحث ديگرى است كه در آيه 105 سوره طه آمده است.
12- «ذوالقرنين» كه از موضوعات تاريخى است، از ديگر موضوعات اين مبحث است، كه در آيه شريفه 83 سوره كهف به آن اشاره شده است.
سؤالات و جوابهاى قرآنى، كه بر محور دوازده موضوع فوق دور مىزند، از زاويه ديگر به نُه گروه تقسيم مىگردد: برخى جنبه عقيدتى دارد، و بعضى پيرامون احكام شرعى و حلال و حرام سخن مىگويد، و برخى از آيات مذكور بر محور مسائل اخلاقى و مستحبّات- نظير انفاق و بخشش به ديگران- دور مىزند، و برخى ديگر جنبه تاريخى دارد، و بعضى جنبه فلسفى.
از گستره مباحث اين آيات، و موضوعات متعدّدى كه پيرامون آن بحث شده، استفاده مىشود كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مأمور بود به هر سؤالى پاسخ دهد، و لازمه اين مطلب آن است كه در اسلام سؤال بىجواب نيست. و لذا علما و دانشمندان به جوانان اجازه مىدهند سؤالات خود را بپرسند و روز به روز بر دانستنيهاى خود بيفزايند. انسان به هنگام تولّد از مادر، مجموعهاى از مجهولات بود و به موازات رشد جسمانى كه دارد با سؤال و پرسش از مجهولات خود مىكاهد و بر معلومات و دانستنيهاى خويش مىافزايد.
براى پى بردن به اهميّت پرسش و پاسخ از منظر قرآن مجيد، كافى است آيه شريفه «فَسئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَاتَعْلَمُونَ»(1)را مورد دقّت قرار دهيم. هر چند «اهل ذكر» در روايات اسلامى به اهل بيت عليهم السلام تفسير شده،(2)ولى بى شك منحصر به آن بزرگواران نيست، بلكه از آنجا كه آنها كاملترين و عالمترين افراد هستند، به آن بزرگواران تفسير شده است. ضمناً در سؤال كردن نبايد شرم كرد، زيرا ندانستن
خجالت ندارد، بلكه ندانستن و نپرسيدن مايه شرم است. جالب اين كه آيه مورد بحث در مورد علماى اهل كتاب است، يعنى حتّى اگر غير مسلمانى در مسألهاى اطّلاعات كافى دارد بايد از او پرسيد و از آگاهى و اطّلاعاتش بهره جست.
روايات فراوانى در مورد بيان اهميّت سؤال و جواب وجود دارد، كه به دو نمونه آن قناعت مىشود:
1- حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند:
«العِلْمُ خَزَائِنُ، وَمِفْتاحُها السُّؤالُ، فَاسْألُوا يَرْحُمَكُمُ اللَّهُ، فَانَّهُ يُوجَرُ فيهِ ارْبَعَةٌ: السَّائِلُ، وَالْمُعَلِّمُ، وَالْمُسْتَمِعُ، وَالْمُحِبُّ لَهُمْ؛(1)
علم و دانش خزينهها و گنجينههاست، و كليد اين گنجينهها سؤال كردن است.
بنابراين، در مورد مجهولاتتان سؤال كنيد، خداوند شما را رحمت كند. زيرا چهار گروه بر اثر پرسش و پاسخ اجر مىبرند: 1- سؤال كننده 2- معلّم و استادى كه پاسخ مىدهد 3- كسى كه در آن جلسه حاضر است و پرسش و پاسخ را مىشنود 4- كسى كه در جلسه حضور ندارد، امّا اين كار را دوست دارد».
2- حضرت على عليه السلام فرمودند:
«سَلُونى قَبْلَ انْ تَفْقِدُونى فَلَأَنَا بِطُرِقِ السَّماءِ اعْلَمُ مِنّى بِطُرُقِ الْارْضِ
؛ در مورد هر چيزى كه مايل هستيد قبل از آن كه مرا از دست بدهيد سؤال كنيد، چرا كه من راههاى آسمان را بهتر از راههاى زمين مىشناسم».(2)
3- در نهجالبلاغه آن حضرت آمده است:
«وَلا يَسْتَحِيَنَّ احَدٌ اذا لَمْ يَعْلَم الشّيء انْ يَتَعَلَّمَهُ
؛ هيچ يك از شما در مورد
پرسش و سؤال كردن نسبت به آنچه نمىداند خجالت نكشد».(1)
در حديثى آمده است كه حيا و شرم دو قسم است: شرم معقول و شرم احمقانه (2)حياى عقل و شرم معقول آن است كه انسان به هنگام مواجهه با گناه و معصيت از خداوند خويش شرم كند و به سراغ گناه نرود. بيزارى از گناه و زشتيها، شرم معقول و خجالت ممدوح و پسنديده است. و امّا شرم احمقانه، خجالت از پرسش در برابر مجهولات است. انسان بايد در سؤال كردن شجاع و دلير باشد، و شرم و خجالت را كنار بگذارد؛ و نه تنها خود در مورد موضوعات مورد سؤال پرسشگر باشد، كه ديگران را هم تشويق به اين كار كند.
حضرت على عليه السلام عازم ميدان جنگ بود، شخصى خدمت آن حضرت رسيد، و سؤال پيچيدهاى در مورد توحيد مطرح كرد. پرسيد: «اين كه گفته مىشود خداوند يكى است يعنى چه؟ آيا منظور يكى از دو تاست؟ يا يكتايى خداوند تفسير ديگرى دارد؟
بعضى از اصحاب حضرت به اين شخص اعتراض كردند كه اكنون موقع جنگ و نبرد و كارزار است، و زمان پرسش و سؤال كردن نيست!
حضرت فرمود: مگر نه اين كه ما براى آگاه كردن و بيدارى مردم مىجنگيم، پس چه اشكالى دارد كه پاسخ سؤال اين شخص را بدهيم، سپس بطور مفصل و مشروح به سؤال آن شخص پاسخ داد».(3)
نتيجه اين كه: اسلام به پرسش و پاسخ اهميّت فراوانى داده، و به همه اجازه مىدهد كه در موضوعات مختلف و گوناگون سؤال كنند، و شرم و حياى در اين
زمينه را معقول نمىداند. با توجّه به اين مقدمات كوتاه، به سراغ اوّلين پرسش و پاسخ قرآنى مىرويم:
اوّلين پرسش پيرامون هلال ماه است، كه در ابتداى ماه باريك و كم فروغ است، و هر شب كه مىگذرد پهنتر و پرفروغتر شده، تا اين كه در شب چهاردهم كامل مىشود. از شب پانزدهم به بعد كم كم نازك و كم فروغ گرديده، به گونهاى كه در شبهاى آخر ماه همچون شبهاى اوّل ماه باريك و كم فروغ مىگردد. راستى فلسفه اين تغييرات در هلال ماه چيست؟
پاسخ اين سؤال در آيه شريفه 189 سوره بقره آمده است. توجّه فرماييد:
«يَسْئَلُونَكَ عَنْ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِىَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛ درباره «هلالهاى ماه» از تو سؤال مىكنند، بگو: «آنها، بيان اوقات (و تقويم طبيعى) براى (نظام زندگى) مردم و (تعيين وقت) حج است». و كار نيك، آن نيست كه از پشت خانهها وارد شويد (آنچنان كه در جاهليّت در حال احرام مرسوم بود)؛ بلكه نيكى اين است كه پرهيزگار باشيد. و از در خانهها وارد شويد و تقوا پيشه كنيد، تا رستگار گرديد».
مفسّران در مورد اصل سؤال دو احتمال دادهاند:
1- سؤال از احكام الهى نيست، بلكه از تغييرات ماه و حالات مختلف آن است.
2- سؤال از فلسفه آفرينش ماه است.
پاسخ سؤال:
مىدانيم كره ماه از خود نورى ندارد، بلكه از خورشيد نور مىگيرد. و لذا نيمه ماه كه به سمت خورشيد است نورانى، و نيمه ديگر آن تاريك است.
كره ماه در مدّت يك ماه (سى روز) يك بار به دور خود مىچرخد، ولذا در ابتدا قسمت باريكى از ماه روشن است و به تدريج بر قسمت روشن ماه افزوده مىگردد، و اين مطلب تا نيمه ماه ادامه دارد كه در آن زمان تمامى ماه روشن مىشود. و پس از آن، تدريجاً روشنى ماه تحليل مىرود و كم مىشود. نتيجه اين كه علّت تغيراتى كه در سطح كره ماه به چشم مىخورد دَوَران ماه بر گرد خويش در طول يك ماه است.
خداوند متعال در پاسخ سؤال از هلال ماه، مىفرمايد:
ماه يك تقويم طبيعى براى زندگى انسانهاست كه در دل آسمان نهاده شده، تا هر كس در هر نقطهاى از زمين و با هر ميزان سواد و علم و دانايى، با استفاده از اين تقويم طبيعى به زندگى خود نظم دهد.
هر چند تقويم شمسى نيز اين هدف را تأمين مىكند ولى همگانى نيست، و با نگاه به آسمان نمىتوان پى برد كه در چه روزى از ماه به سر مىبريم، امّا اين كار با نگاه به قسمت پر و خالى ماه امكانپذير است.
اين تقويم طبيعى براى دو هدف مهم آفريده شده است:
1- نظموبرنامه در زندگى؛ چرا كه زندگى بدون نظم مايه بدبختى وشكست است، خداوند ماه را آفريد تا انسانها با نظم و برنامه خاصّى به سراغ كارهايشان بروند.
2- عبادات دينى نيز مطابق اين تقويم انجام مىپذيرد. با طلوع ماه، اوّل ماه قمرى آغاز مىشود و در ماه رمضان مردم روزه مىگيرند. با طلوع ماهِ شوال، ماه رمضان پايان مىپذيرد و عيد فطر از راه مىرسد، كه در اين روز روزه گرفتن حرام مىباشد. با گذشتن نُه روز از ماه ذىالحجه حجّاج به عرفات مىروند، و در روز دهم به سمت منى حركت كرده، و اعمال مخصوص منى را بجا مىآورند. و پس از سپرى شدن دوازده روز از ذىالحجّه از منى به مكّه باز گشته، اعمال مكّه را بجا مىآورند.
خلاصه اين كه هلال ماه هم به زندگى طبيعى و عادى ما نظم مىبخشد، و هم با استفاده از اين تقويم طبيعى اعمال و عباداتمان را بجا مىآوريم.
بزرگان مفسّرين شأن نزولهاى مختلفى براى آيه مورد بحث نقل كردهاند: عدّهاى معتقدند كه جماعتى از يهود اين سؤال را از حضرت رسول صلى الله عليه و آله پرسيدند، و خواستار روشن شدن فلسفه تغييرات ماه، در طول ماه شدند.(1)
ولى به اعتقاد ما مهم نيست كه سؤال كننده چه كسى بوده؟ مسلمان، يا غير مسلمان؟ بلكه مهم پاسخى است كه خداوند متعال به اين سؤال داده، و فلسفه آن را حاكم كردن نظم در مسائل عادى زندگى و نيز مسائل عبادى نظير حج و روزه و مانند آن بيان داشته است.
جالب اين كه در ذيل آيه شريفه به نكتهاى اشاره مىكند كه نمونهاى از بىنظمى مردم عصر جاهليّت است. توجّه كنيد:
در عصر جاهليّت آثارى از حجّ ابراهيمى وجود داشت، ولى آميخته با انواع و اقسام خرافات بود، از جمله اين خرافات همان چيزى است كه در ذيل آيه مورد
1) مجمع البيان، ج 2، ص 27.
بحث بدان اشاره شده و آن اين كه: وقتى لباس احرام مىپوشيدند و محرم مىشدند از در خانه وارد خانه نمىشدند، بلكه همانند حيوانات از پشت خانه سوراخى ايجاد كرده، و نقبى مىزدند و وارد خانه مىشدند.(1)
قرآن مجيد اين بىنظمى را تقبيح و سرزنش كرده، و آن را نشانه برّ و نيكوكارى نمىداند و به آنان دستور مىدهد مطابق معمول وقبل از احرام از در خانه وارد شوند.
از ذيل آيه مورد بحث استفاده مىشود كه هر كارى را بايد از راهش وارد شد.
تمام كارهاى مربوط به دنيا و آخرت راه صحيح و معقولى دارد كه بايد از همان راه وارد شد تا به نتيجه رسيد. اين كه در برخى از روايات بيوت به اسلام و ابواب البيوت به حضرات معصومين عليهم السلام تفسير شده (2)به همين مطلب اشاره دارد. يعنى ورود به خانه اسلام و شناخت صحيح و درست آن، در صورتى امكانپذير خواهد بود كه از راه صحيح، يعنى معارف اهل بيت عليهم السلام، به دست آيد، و لذا ادّعاهايى كه هر از چندى از گوشه و كنار به گوش مىرسد و برخى از شيّادان مردم را به سو ى خود دعوت نموده، و حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال مىكنند بر خلاف آيه شريفه است و اعتبارى ندارد. و اگر فقها و مراجع تقليد مردم را به تقليد از خود فرا مىخوانند به عنوان نمايندگان امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف عمل مىكنند.
قرآن كريم در اين آيات به ما درس نظم و انضباط مىدهد، زيرا نه تنها ماه و
خورشيد، بلكه تمام عالم هستى بر محور نظم مىچرخد. ميليونها سال كره زمين، خورشيد، كره ماه و ساير كرات منظومه شمسى هر كدام در مسير و جاى خويش با نظم خيره كنندهاى در حركتند و يك لحظه از مسير خود منحرف نشدهاند. اگر نظم نبود اين حركتهاى مستمر باقى نمىماند. آرى نظم، عالم هستى را برپا داشته است. از عالَم بزرگ، به عالَم كوچك- يعنى جهان درون وجود خودمان- مىرويم. و هنگامى كه سيستم بدن خويش را مطالعه مىكنيم نظم را بر تمام وجود خويش حاكم مىبينيم.
به عنوان نمونه خون ما مركب از بيست و اندى ماده است كه هر كدام مقدار خاص و معيّنى دارند كه اگر از آن مقدار كمتر يا بيشتر شود انسان به انواع بيماريها مبتلا مىشود. آن قدر تركيب موادّ تشكيل دهنده خون بدن انسان دقيق و منظّم است كه با تجزيه و تحليل و آزمايش خون مىتوان ريشه ناهنجاريهاى بدن انسان و آلام و دردهاى وى را تشخيص داد!
اشك چشم انسان هم وضعيّتى شبيه خون دارد، و همان نظم و ترتيب، بر موادّ مختلف تشكيل دهنده آن حاكم است.
عالَم گياهان، عالَم حيوانات، و حتّى درون اتمها، همه و همه تابع نظمند. و لذا برهان نظم، از مهمترين دلايل توحيد و خداشناسى است، ما هر چند خداوند را نمىبينيم، امّا آثا نظم حاكى از قدرت و دانايى و حكمت او، همگى دلالت بر وجود او دارد.
شاعر مىگويد:
بر هر چه نظر كردم سيماى تو مىبينمسرهاى سرافرازان در پاى تو مىبينم
و در شعر ديگر مىخوانيم:
هر گياهى كه از زمين رويدوحده لا شريك له گويد
نظم در آيات متعدّدى از قرآن مجيد مطرح شده، كه به عنوان نمونه به آيات 38 تا 40 سوره يس اشاره مىكنيم:
«وَالشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ* وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ* لَاالشَّمْسُ يَنْبَغِى لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»؛ و خورشيد (نيز براى آنها آيتى است) كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است؛ اين تقدير خداوند توانا و داناست. و براى ماه منزلگاههايى قرار داديم. (و هنگامى كه اين منازل را طى كرد) سرانجام بصورت شاخه كهنه (قوسى شكل و زرد رنگ) خرما درمىآيد. نه خورشيد را سزاست كه به ماه برسد، و نه شب بر روز پيشى مىگيرد، و هر يك در مسير خود شناورند».
تعبير «يسبحون» از معجزات علمى قرآن مجيد است، زيرا هيئت حاكم بر محافل نجومى جهان در عصر نزول قرآن، هيئت بطلميوس بود، كه مىگفت:
«خورشيد و ماه و ديگر سيّارات منظومه شمسى در فضايى بلورين مانند، ميخكوب شده و از خود حركت مستقلّى ندارند، بلكه آن فضاى بلورين حركت مىكند و به تبع آن ماه و خورشيد نيز در حركتند».
علم امروز خطّ بطلانى بر نظريّه هيئت بطلميوس كشيده، ولى قرآن مجيد هزار و چهارصد سال قبل بطلان اين نظريّه را اعلان كرده، و براى هر يك از ماه و خورشيد در مسير خود، حركت مستقلّى بيان كرده است.
در آيه 46 سوره روم- كه به نظام عالم هستى اشاره دارد- مىخوانيم:
«وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّيَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِيُذِيقَكُمْ مِّنْ رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِىَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ و از نشانههاى (عظمت) خدا اين است كه بادها را بشارتگرانى (براى نزول باران) مىفرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و
سيراب كند) و كشتيها به فرمانش حركت كنند و از فضل او بهره گيريد، شايد شكرگزارى كنيد».
بادها دو خاصيّت مهم دارند كه تنها در سايه نظم امكانپذير است:
1- نخست اين كه ابرهاى پراكنده را جمع كرده، و دريايى از آب را در دل آسمان بالاى سر ما متمركز مىكند، سپس به فرمان خداوند اين درياى آب را به سمت سرزمينهاى خشك و نيازمند آب به حركت درمىآورد، و ابرها در آن مناطق همچون آبيارى قطرهاى كه ضرر و خسارت كمترى براى خاك سطح زمين به همراه دارد، به شكل باران فرو مىفرستد.
آيا تبخير و بالا بردن آب درياها كم قدرتى است؟ آيا نگه داشتن دريايى از آب در آسمان و بالاى سر انسانها كار كوچكى است؟ آيا حركت دادن ابرها به سمت سرزمينهاى خشك و فرو فرستادن آن به شكل باران كم قدرتى است؟ و آيا تمام اين امور جز در سايه نظم و انضباط امكانپذير است؟
2- دومين خاصيّت بادها- مخصوصاً در زمانهاى قديم كه بشر هنوز انرژى بخار را در اختيار نگرفته بود- حركت كشتيها به وسيله بادهاى منظّم موجود در درياست.
ناخداى كشتى با آگاهى و اطّلاع كافى از زمان وزش بادها، بادبان كشتيها را در مسير وزش باد قرار داده، و مسافران و بارهاى خود را به مقصد حمل مىكرد. اگر نظم حاكم بر وزش بادها نبود، استفاده از كشتيهاى بادبانى نيز امكان نداشت.
خواهران عزيز، برادران گرامى، خوانندگان محترم! ما جزئى از اين عالم پهناور و
بزرگ هستيم، كه نظم در سراسر آن به چشم مىخورد. آيا مىتوانيم بر خلاف نظام حاكم بر جهان هستى، بىنظم بوده و بدون رعايت نظم زندگى كنيم؟ اگر نظم را حاكم بر زندگى خود نكنيم، آيا وصله ناهمرنگى نخواهيم شد؟ و در نتيجه محكوم به فنا نخواهيم شد؟
يكى از موارد بى نظمى حاكم بر زندگى بعضى از افراد، بىنظمى در ساعات خواب و بيدارى است. خداوند متعال طبق آنچه در قرآن مجيد آمده روزها را براى فعاليّت و تلاش، و شبها را جهت استراحت و آسايش قرار داده است.(1)امّا متأسّفانه برخى از مردم بر خلاف اين قانون تا پاسى از شب، و گاه تا نزديك اذان صبح بيدار مىمانند، و از آن طرف تا نزديكىهاى ظهر مىخوابند! و اين بىنظمى در فعاليّت و استراحت، منشأ مشكلات و بيمارىهاى متعدّد مىشود.
چرا در برخى از ادارات حكومت اسلامى نظم حاكم نيست، و با گذشت يكى دو ساعت از وقت شروع كار، هنوز نه كارمندها آمدهاند و نه رييس اداره بر كرسى رياست نشسته است؟ طبق آمارى كه اداره راهنمايى و رانندگى مىدهد، كشور ما از جمله كشورهايى است كه بيشترين تلفات حوادث رانندگى را دارد. متأسّفانه آمار تلفات جادّهاى ما در سال 000/ 27 نفر است، در حالى كه آمريكا در جنگ چهار سالهاش در عراق تنها 4000 كشته داده است! آرى ما به خاطر بىنظمى حاكم در استفاده از وسايل نقليه و مراعات نكردن قوانين و مقررات راهنمايى و رانندگى، ساليانه بيش از چهار برابر يك جنگ تلفات مىدهيم!
بىنظمى حاكم بر تردّد و رفت و آمد موتورسيكلتها، و ناديده گرفتن قوانين و مقرّرات راهنمايى و رانندگى توسّط برخى موتورسواران، و استفاده نابجا و بىمورد بعضى از راكبين اين وسيله نقليّه، هم امنيّت رفت و آمد وسائط نقليّه را سلب كرده،
1) سوره يونس، آيه 67.
و هم تلفات جانى و مالى جبرانناپذيرى بر جاى گذاشته است، تا آنجا كه بعضى از شعراى معاصر آن را همكار و بلكه رقيب عزرائيل شمرده است!(1)
گفت عزرائيل با پروردگاراى ز تو بنيان هستى پايدار
كرده شيطان خلق اسبى خيره سرپر ز دود و پر ز آتش پر ز شر
قاتل فرزند انسانها شدهاين جوان كش، دشمن جانها شده
خرج او بسيار و دخلش هيچ هيچجز زيان و مشكلات پيچ پيچ
مىكند جيب مسلمان را تهىتا به ژاپنى ببخشد فربهى
اين موتور سيكلت رقيب من شدهكار و بار او فقط كشتن شده
تا كه بستانم من از يك پير، جانگيرد اين نامرد جان صد جوان
يا به من شغلى دگر كن واگذاريا به لطف خود بده اين اختيار
تا بگيرم جان آن كو ساختشوان كه هم بفروخت و هم تاختش
يا به دولت گو مترس از اين و آناسب شيطان را برانداز از ميان 13- نهج البلاغه، نامه 37
از همه مهمتر بيمارى نظام اقتصادى دنياى امروز است كه 80% ثروت آن تنها در اختيار 20% مردم؛ و 20% باقيمانده در اختيار 80% مردم است! اين تقسيم ناعادلانه و غير منطقى ثروت و منابع مالى محصول بىنظمى اقتصادى است. و هنگامى كه دولتها تصميم مىگيرند اموال دولتى را به بخش خصوصى واگذار كنند، باز همان 20% خاص هستند كه آن را تصاحب مىنمايند.
اينجاست كه انسان با تمام وجود احساس مىكند كه بايد همه چيز به سوى نظم حركت كند. نظمى كه حتّى در عبادتهاى ما حاكم است، به گونهاى كه اگر يك دقيقه قبل از ورود وقت نماز يا يك دقيقه پس از انقضاى وقت، نماز بخوانيم پذيرفته نخواهد شد. و البتّه تا زمانى كه مردم از درون وجودشان اين قانون الهى را باور نكنند، با مأمور و دادگاه و مجازات و زندان مشكل حل نمىشود.
باور كنيم كه بدون نظم به هيچ جا نمىرسيم، و در سايه نظم به همه چيز دست مىيابيم.
1) توجّه به قصيده اين شاعر خوش ذوق خالى از لطف نيست:
حضرت على عليه السلام در آخرين ساعتهاى عمر شريفش در بستر شهادت خطاب به فرزندان بزرگوارش امام حسن و حسين عليهما السلام و ديگر فرزندان و بستگان و تمام كسانى كه وصيتنامه آن حضرت به آنها مىرسد، سفارش به نظم مىكند.
«اوصيكُما وَجَميعَ
وَلَدى وَاهْلى وَمَنْ بَلَغَه كِتابى بِتَقْوَى اللَّهِ وَنَظْمِ أَمرِكُمْ
».(13)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در تشييع جنازه سعد بن معاذ حاضر شد. پس از مراسم تغسيل و تكفين و نماز ميّت و تلقين، سنگ لحد نهاده شد، و خاكهاى اطراف قبر را به داخل قبر ريختند. حضرت نگاه كرد، مشاهده نمود كه قبر صاف و منظّم نشده، لذا زانو زد و با دستان مبارك خويش سطح قبر را صاف و مسطّح كرد، و فرمود: «خداوند دوست دارد بندهاى را كه اگر كارى انجام مىدهد كارش مستحكم و منظم باشد».(1)آرى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به استحكام قبر مردگان اهميّت مىداد، امّا چگونه است كه برخى از بساز و بفروشها با سستترين مصالح، آپارتمانهاى چندين طبقه ساخته، و در اختيار مردم قرار داده و با جان آنها بازى مىكنند، به گونهاى كه در يك مورد با بسته شدن در اطاق، ديوار خانه فرو ريخت!
سؤال: با توجّه به اين دستورات متعالى و مترقّى، كه در قرآن مجيد، و سيره پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و كلمات حضرت على عليه السلام و ديگر حضرات معصومين عليهم السلام
1) وسائل الشيعه، ج 2، ص 883، ح 2
به چشم مىخورد، چرا مسلمانان در بسيارى از امور از ديگران عقب ماندهاند، و آنها روز به روز پيشرفتهتر مىشوند؟
جواب: پاسخ اين سؤال روشن است؛ علّت اين مسأله آن است كه ما مسلمانان به اين دستورات مترّقى و نجاتبخش عمل نكردهايم، و ديگران با عمل كردن به آن راه ترقّى و تكامل را پيمودهاند. اگر مسلمانان با خلوص نيّت به اين دستورات از جمله نظم و پشتكار و اخلاص عمل مىكردند بدون شك اكنون وضع مناسبترى داشتند.
اسلام به ذات خود ندارد عيبىهر عيب كه هست از مسلمانى ماست
دوّمين سؤال مورد بحث، در مورد انفاق فى سبيل اللّه است، كه از زواياى مختلف قابل بحث و مطالعه است. توجّه فرماييد:
«يَسْئَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلْ مَا أَنفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ»؛ از تو سؤال مىكنند چه چيز انفاق كنند؟ بگو: «هر خير و نيكى (و سرمايه سودمند مادّى و معنوى) كه انفاق مىكنيد، بايد براى پدر و مادر و خويشان و يتيمان و مستمندان و درماندگان در سفر باشد». و هر كار خيرى كه انجام دهيد، خداوند از آن آگاه است. (و پاداش شما محفوظ خواهد بود)».(1)
«وَيَسْئَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ»؛ و از تو مىپرسند: «چه چيز انفاق كنند؟» بگو: «از مازاد نيازمندى خود».
اين چنين خداوند آيات را براى شما روشن مىسازد؛ شايد بينديشيد».(2)
«يَسْئَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ؟» شخصى از ثروتمندان مسلمان خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: چه چيز انفاق كنم؟ محدوده انفاق تا كجاست؟ و به چه كسانى انفاق نمايم؟
«قُلْ مَا أَنفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ» در پاسخ به سؤال اوّل فرمود: هر چيز خيرى قابل انفاق است، بنابراين محدوديّتى در انفاق وجود ندارد، مال و ثروت، ملك و املاك كتاب و نوشتجات، تهيّه ابزار آزادى زندانيان بىگناه، آماده ساختن جهيزيّه دختران دم بخت، اداى دين مقروضان، نشر علم و دانش و آگاهيها، استفاده از آبرو و اعتبار براى حلّ مشكلات، انفاق وقت براى جلوگيرى از هم پاشيدن زندگى مشترك زن و شوهر، تأسيس و تعمير مساجد، حسينيّهها، مدارس دينى و غير دينى، درمانگاهها و بيمارستانها و خلاصه هر گونه كار خيرى داخل در محدوده انفاق است.
نتيجه اين كه خير معناى وسيعى دارد كه شامل تمام كارهاى خوب مىشود، و انفاق منحصر در امور مالى و مادّى نيست.
و در پاسخ به سؤال دوم- كه به چه كسانى انفاق كنيم؟- به پنج گروه اشاره مىكند:
1- فَلِلْوالِدَيْنِ پدر و مادر اوّلين گروهى هستند كه شايسته انفاقند. پدر و مادر در صورت نياز و عدم قدرت بر رفع نيازمنديها، واجب النفقه فرزندان خويش هستند.
فرزندان- اعمّ از پسر و دختر- هر كدام در حدّ وسع مالى خود، بايد نيازهاى مالى والدين را برطرف سازند. يعنى همان گونه كه انفاق بر همسر و فرزندان واجب و لازم است انفاق بر پدر و مادر نيازمند نيز واجب است، چرا كه همه اينها واجبالنفقه انسان هستند. و اگر به اندازه كافى و گذران زندگى و رفع نيازها اموالى دارند، سزاوار است براى توسعه زندگى و راحتتر زندگى كردن به آنها انفاق كنند.
2- وَالْأَقْرَبِينَ دومين گروهى كه خداوند دستور داده به آنها انفاق شود، بستگان و اقارب نسبى هستند. صله رحم فقط ديد و بازديد و احوالپرسى نيست، بلكه يكى از مصاديق آن برطرف كردن نيازهاى بستگان و انفاق بر آنهاست.
3- وَالْيَتَامى يكى از سفارشات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در خطبه شعبانيّه رسيدگى به يتيمان است. خداوند متعال نيز در اين آيه شريفه نسبت به اين موضوع سفارش و تأكيد مىكند. ضمناً اگر كمك به ايتام بصورت برنامهاى منظّم و سازماندهى شده صورت گيرد، همان گونه كه بعضى از سازمانهاى متكفّلِ كمك به نيازمندان برنامهريزى كردهاند، بىشك مفيدتر خواهد بود.
4- وَالْمَسَاكِينِ مسكين به شخص نيازمندى گفته مىشود كه در نهايت عُسرت و سختى به سر مىبرد. اين واژه از مادّه سكون گرفته شده، و علّت اين نامگذارى اين است كه چنين شخصى به قدرى نيازمند و وامانده است كه گويا به زمين افتاده و ساكن شده، و نمىتواند از جا برخيزد.
5- وَابْنِ السَّبِيلِ واماندگان در راه و مسافران نيازمند و آبرومند، پنجمين گروهى هستند كه نسبت به آنها سفارش به انفاق شده است. ابن السبيل كسى است كه پول و توشه سفر خود را گم كرده، و يا سارقى از او به سرقت برده، و اكنون دست خالى و تهىدست در سفر نيازمند كمك و انفاق ديگران است، هر چند ممكن است در وطن فرد ثروتمندى باشد.
عجيب اين كه شخصى با تحمّل سختيهاى سفر و هزينه كردن مبالغ زيادى خود را به حرم امامزادگان يا امامان يا پيامبر صلى الله عليه و آله يا خانه خدا مىرساند تا بار خود را سبك و براى گناهان و خطاهايش چارهاى بينديشد، و شخص بينوا و بيچارهاى حتّى در آن مكانهاى مقدّس، دست به سرقت مىزند و بارى بر بار گناهانش مىافزايد. اين كجا و آن كجا!
«وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ». سپس مىفرمايد: نسبت به انفاقهايى كه مىكنيد لازم نيست مردم اطّلاع و آگاهى داشته باشند، بلكه كافى است خداوند متعال از آن مطّلع باشد، و خداوند نسبت به اعمال همگان آگاه است.
از تفسير اجمالى آيه قبل معلوم شد كه چه چيز بايد انفاق كنيم، و چه كسانى شايسته انفاقند. آيه بعد به مقدار و كميّت انفاق مىپردازد. توجّه كنيد:
«يَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ»؛ مفسّران در تفسير واژه «عفو» اختلاف نظر دارند، كه به سه مورد آن- كه قابل ملاحظه است- اشاره مىشود.
1- تعادل در انفاق، نه اسراف و نه تبذير؛(1)پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در منزل جهت نماز ظهر آماده مىشد، يك دست لباسش را شسته و آن را روى بند انداخته بود تا بخشكد، و لباس ديگر را به نيازمندى كه در خانهاش را كوبيده بود و تقاضاى كمك داشت داد. و لباس ديگرى براى رفتن به مسجد نداشت.
مسلمانان منتظر حضرت بودند تا نماز جماعت را برگزار كنند، امّا خبرى از پيامبر نبود. در اينجا آيه 29 سوره اسراء نازل شد كه: بيش از حد انفاق مكن، تا مورد سرزنش قرارگيرى و از كار فرو مانى.(2)
البتّه غالب مردم در انفاق زيادهروى نمىكنند، و از اين جهت نيازى به سفارش ندارند، امّا دچار بخل وكوتاهى در انفاق مىشوند. و با دادن مبلغ مختصرى دست و قلب آنها مىلرزد. طبق اين تفسير، آيه شريفه نه بخل در انفاق را مىپسندد، و نه زيادهروى در انفاق را سفارش مىكند، بلكه توصيه به حدّ وسط و اعتدال در انفاق مىكند.
2- عفو و بخشش؛ احتمال ديگر، كه ما در تفسير نمونه گفتهايم، و هيچ يك از مفسّران شيعه و اهل سنّت به آن اشاره نكردهاند، همان معناى لغوى عفو است؛ يعنى يكى از موارد و مصاديق انفاق ناديده گرفتن خطاها و اشتباهات ديگران، و عفو و بخشش و گذشت از تقصيرها و قصورهاى آنهاست، و اين بالاترين نوع انفاق است. اگر مسلمانان به اين قسم از انفاق عادت كنند بسيارى از مشكلات حل مىشود، و پرونده بسيارى از اختلافات مختومه مىگردد. راستى هيچ فكر كردهايد كه چرا آمار طلاق بالا رفته است؟ وقتى پروندههاى طلاق بررسى مىشود شروع اختلاف و درگيريها، از امور بسيار كوچك و كم اهميّت بوده كه اگر شخص خطاكار از خطاى خود عذرخواهى مىكرد، و يا طرف مقابل بزرگوارى مىكرد و خطاى او را به روى خود نمىآورد، يا آن را مىبخشيد، مشكل در همان نطفه خفه مىشد. امّا متأسّفانه، نه لجاجت و يكدندگى و غرور به خطاكار اجازه عذرخواهى مىدهد، و نه تنگنظرى و حسّ انتقامجويى و كمبود ظرفيّت به طرف مقابل اجازه عفو و گذشت مىدهد؛ و در نتيجه، نه تنها مشكل حل نمىشود كه روز به روز بر ابعاد آن افزوده شده، و منتهى به طلاق و جدايى مىگردد. طلاق و جدايى كه آثار شومى براى زوجين، فرزندان آنها، بستگان و كل جامعه دارد، كه به برخى از اين آثار اشاره مىشود.
الف) نخستين اثر زشت طلاق شكست روحى است كه دامنگير زوج و زوجه مىشود، و گاه تا پايان عمر همراه آنهاست و عوارض نامطلوبى دارد.
ب) چنين زن و مردى در ازدواجهاى بعدى نيز با مشكلاتى مواجه مىشوند.
هنگامى كه مردِ زن طلاق داده به خواستگارى زنى مىرود، آن زن و بستگانش از خود مىپرسند: اين مرد چه صفات ناشايستى داشته كه همسر قبلىاش نتوانسته با او بسازد، و مجبور به طلاق شده است؟ چه تضمينى وجود دارد كه دوباره همان
مشكلات تكرار نشود، و كار ما هم منتهى به طلاق نگردد؟ و هنگامى كه زن مطلّقه (طلاق داده شده) را به مردى پيشنهاد مىدهند همين سؤالات براى او نيز مطرح مىشود. و در نتيجه هم زن و هم مرد در ازدواج بعدى خود دچار مشكل مىشوند.
ج) اگر چنين زوجهايى فرزندان مشتركى داشته باشند، آينده آنان شديداً در معرض خطر قرار خواهد گرفت، و آمار نشان مىدهد كه فرزندان طلاق غالباً به راههاى بد كشيده مىشوند، چون در فضاى مسمومى پرورش يافته، و معمولًا كينهتوز، انتقامجو و بدبين هستند.
د) گاه دو فاميل بر اثر اين طلاق با هم دشمن مىشوند، و هر كدام با طرفدارى بىجا و بىمورد از يكى از زوجين، بذر كينه و عداوت را در بين فاميل خود مىپاشد. خوانندگان محترم! با الهام از اين آيه شريفه، اختلافاتى كه به وجود مىآيد را با عذرخواهى و عفو و بخشش از بين ببريد، و اجازه ندهيد رشد و نمو كند، كه اين به نفع دنيا و آخرت شماست.
3- اجناس اضافى؛(1)طبق اين تفسير، خداوند سفارش مىكند كه اجناس اضافى را حفظ نكنيد، و بسان انباردارى مباشيد كه عمرى در حفظ آن اموال تلاش و كوشش مىكند، و پس از مرگ آنها را در اختيار ورثه قرار مىدهد، تا آنها استفاده كنند و او بايد جوابگو باشد. بلكه آنچه اضافه بر نياز خود و همسر و فرزندانتان است را در راه خدا انفاق كنيد.
4- چيزهاى خوب و برگزيده (2)هر چند انفاق لباسهاى دست دوم قابل استفاده نيز اشكالى ندارد، امّا انفاق واقعى آن است كه آنچه را دوست دارى و بهتر است، براى انفاق انتخاب كنى. به تعبير قرآن مجيد انسان در صورتى به مقام برّ و نيكوكارى
مىرسد كه از بهترينها انفاق كند «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»(1)اگر انسان به هنگام انفاق بهترين اموالش را انتخاب كند نورانيّت خاصّى برايش ايجاد شده، و قلب و روحش روحانيّت عجيبى پيدا مىكند.
اولياى خدا همواره از بهترين اموالشان انفاق مىكردند، حضرت زهرا عليها السلام در شب زفاف پيراهن عروسيش را به فقيرى صدقه داده، و با پيراهن كهنه و معمولى به خانه بخت مىرود.(2)
«كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ»؛ خداوند اين گونه آياتش را براى شما بيان مىكند، تا فكرتان را به كار بيندازيد و اسير مسابقه تجمّلپرستى و ثروتاندوزى نشويد، و در بخل و ترك انفاق مسابقه ندهيد».
افرادى يافت مىشوند كه با تمسّك به اين آيات و تفكّر و انديشه در آن، توشه سفر آخرت را توسّط ديگران پيشاپيش مىفرستند. چند روز پيش شخصى نزد ما آمد و گفت: دوست دارم ثلث اموالم را كه حدود دو ميليارد و دويست ميليون تومان مىشود قبل از مرگ و با دست خود در امور خير مصرف كنم.(3)خوشا به حال چنين افرادى كه توفيق صرف مال در كارهاى خير را دارند.
پول هم خوب است و هم بد! اگر به طور صحيح از آن استفاده شود، و آنچه مازاد بر نياز انسان است صرف نياز نيازمندان و فقرا گردد، همانند آنچه در بالا ذكر شد، بسيار خوب است. و اگر اختيار را از كف بگيرد و آدمى را بفريبد، تا جايى كه برادران و خواهران بر سر تقسيم مختصر ارثيه پدرى به جان هم بيفتند، و به خاطر
مال دنيا ساليان درازى رابطه خويش را با يكديگر قطع كنند، و عليرغم وصيّت پدر، مادر را از خانه مسكونى بيرون كرده و آن را بين خود تقسيم نمايند، بسيار بد است.
پول و ثروت ممكن است جنونآور باشد، همان گونه كه ديوانگان ثروت در دنياى امروز فراوانند. كه به چند نمونه آن اشاره مىشود.
الف) يكى از ثروتمندان غولپيكر آمريكا- كه داراى هواپيماى اختصاصى است- در هواپيماى خود استخرى درست كرده، كه حتّى به هنگام سفر و در حال پرواز بتواند شنا كند!
ب) نمونه ديگر يكى از ثروتمندان غربى است كه نمىداند نسبت به اموالش پس از مرگ چه كند؟ در نهايت وصيّت مىكند كه تمام اموالش پس از فوت وى، به سگ و گربه مورد علاقهاش برسد!
ج) نمونه سوم، ثروتمندى به سفر رفته بود و در هتلى اقامت كرد. چند روز پس از اقامت وى، مدير هتل از او مىپرسد: تا چند روز ديگر در آن هتل اقامت خواهيد داشت؟ شخص ثروتمند از اين سؤال عصبانى و ناراحت شده و از قيمت هتل مىپرسد، سپس به مباشر خود دستور مىدهد كه قيمت هتل را طى يك فقره چك به صاحب هتل بپردازد!
اينان ديوانگان ثروتند. و اين گونه افراد هستند كه براى رسيدن به مال و ثروت حاضرند افغانستان و عراق را اشغال و حتّى نابود نمايند، بلكه دنيا را به آتش بكشند و آرامش را از مردم دنيا سلب كنند، تا جيبهاى خود را مملو از دلار نمايند.
از مباحث بالا نتيجه گرفته مىشود كه اسلام به انفاق اهميّت فوقالعادهاى داده، و در مورد كيفيّت و كميّت و افرادى كه شايسته انفاق هستند سفارش كرده، كه شرح آن گذشت. و با توجّه به اهميّت فراوان انفاق و كمك به نيازمندان، لازم است مباحث بيشتر و مفصّلترى در اين زمينه مطرح كنيم، ولى قبل از آن بيان مقدّمهاى در مورد هماهنگى قوانين تكوين و تشريع در انفاق لازم است.
قوانين اسلام هماهنگ با قانون آفرينش است. خداوند متعال دستگاهى دارد به نام دستگاه آفرينش، كه آن را قوانين تكوينى مىناميم. و دستگاه ديگرى دارد كه همان قوانين تشريع و دينى است، و اين دو قانون هماهنگند. اگر اسلام در دستگاه تشريع به انسانها دستور انفاق مىدهد، در جهان آفرينش و عالم تكوين نيز موجودات در حال انفاق و بخشش هستند، كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود:
الف) خورشيد عالمتاب همواره در حال انفاق به تمام موجودات منظومه شمسى است. و بر اثر اين انفاق شبانه روز ميليونها تُن از وزنش كاسته شده، و تبديل به نور و گرما مىگردد، تا ما انسانها و ديگر موجودات از آن بهرهمند شويم. در حالى كه در مقابل اين انفاق هيچ چيزى عائدش نمىشود.
ب) كره زمين به ساكنين خود- اعم از انسان و حيوان و ديگر موجودات- دائماً انفاق مىكند. مگر اين ميوهها و دانههاى غذايى و مانند آن از زمين به دست نمىآيد؟ در مقابل چه چيزى به زمين مىدهيم؟ گاه نه تنها پاسخ بخششهاى زمين به درستى داده نمىشود، كه كمر به تخريب منابع طبيعى زمين مىبنديم!
ج) درياها نيز همواره در حال انفاقند. آب درها بدون هيچ چشمداشتى بخار شده، و اين بخارها دريايى از آب را به شكل ابرها در آسمان تشكيل داده، سپس به وسيله بادها به سرزمينهاى خشك رهنمون شده، و با بارش باران سرزمينهاى مذكور را سيراب مىكند.
د) حيوانات نيز از اين قانون آفرينش مستثنا نيستند. به عنوان نمونه گاو كه روزى چهل و گاه شصت ليتر شير مىدهد، تنها مقدار كمى از آن به گوسالهاش مىرسد، و بقيّه را سخاوتمندانه در اختيار انسانها قرار مىدهد.
زنبور عسل نمونه مناسب ديگرى براى ادّعاى فوق است. زنبور عسل تنها
حيوانى است كه در طول عمرش نمىخوابد و در طول شبانه روز مشغول كار و فعاليّت است تا شيرينترين شيرينىها و مفيدترين غذاها را در اختيار انسان قرار دهد. خداوند در اين زمينه مىفرمايد:
«وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ* ثُمَّ كُلِى مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِّلنَّاسِ إِنَّ فِى ذَلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛ و پروردگار تو، به زنبور عسل وحى (/ الهام غريزى نمود كه: از كوها و درختان و داربستهايى كه (مردم) مىسازند، خانههايى برگزين. سپس از تمام ثمرات (و شيره گلها) بخور و راههايى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده است، به راحتى بپيما از درون (چينهدان) آنها، نوشيدنى با رنگهاى مختلف خارج مىشود كه در آن، شفا و درمانى براى مردم است؛ به يقين در اين امر، نشانه روشنى است براى گروهى كه فكر مىكنند».(1)
بنابراين عالم هستى در حال انفاق است و قوانين اسلام نيز هماهنگ با قوانين تكوين و آفرينش است، و لذا خداوند به انسانها دستور مىدهد كه هماهنگ با عالم تكوين به نيازمندان جامعه كمك كنند.
ه) دستگاههاى داخلى بدن انسان نيز در حال انفاقند. قلب انسان با مقدار كمى خون به حيات خود ادامه مىدهد، ولى ساليان دراز تلاش نموده، و بىوقفه فعاليّت مىكند تا خون را به تمام اعضاى بدن انسان برساند.
نتيجه اين كه عالم كبير و خارج از بدن انسان، و عالم صغير و درون بدن انسان، همه در حال انفاقند، و انسان هم بايد اهل انفاق باشد، وگرنه وصله ناهمرنگ عالم خلقت است.
1) سوره نحل، آيه 68- 69.
آيات متعدّدى از قرآن مجيد پيرامون انفاق و زواياى مختلف آن سخن گفته، كه به چند نمونه آن اشاره مىشود. اين آيات آن قدر مهم است كه اگر موفّق به حفظ آن نشويم، لازم است مضمون آن را به خاطر سپرده، و ستون خيمه زندگيمان را بر اساس آنها علم كنيم.
ضمناً قسمت مهمّى از آيات انفاق در سوره بقره است، كه در مدينه نازل شده است. به نظر مىرسد در پى هجرت مسلمانان از مكّه به مدينه، عدّهاى از مهاجران كه به عشق اسلام و پيامبر عظيمالشأن دست از خانه و كاشانه و مال و ثروت و كسب و كار خود در مكّه كشيده، و با دست خالى راهى مدينه شده بودند، و اصحاب صفّه (ساكنان سكويى در كنار مسجد النبى) از جمله همين افراد بودند. خداوند متعال در اين اوضاع و شرايط، دستورات پى در پى در مورد انفاق صادر كرد، و با روشهاى مختلف مسلمانان را نسبت به انفاق و كمك به نيازمندان تشويق نمود، تا كسانى كه به خاطر عشق به اسلام با فقر و نياز دست و پنجه نرم مىكردند، با كمكهاى مسلمانان قادر بر زندگى و عمل به وظايف دينى و شرعى خود باشند. به بخشى از آيات مورد اشاره توجّه كنيد:
خداوند متعال در آيه 261 سوره بقره مىفرمايد:
«مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»؛ كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند، كه در هر خوشه يكصد دانه باشد؛ و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته باشد)، دو يا چند برابر مىكند؛ و لطف خدا گسترده، و او (به همه چيز) داناست».
انفاق از منظر قرآن آن قدر مهم است كه حدّاقل تا هفتصد برابر رشد مىكند، و اگر اخلاص انفاق كننده بيشتر، و اولويتهايى كه انتخاب مىكند نيازمندتر باشند، ممكن است 1400 برابر و يا حتّى بيشتر رشد كند.
جالب اين كه رشد مذكور براى صاحب انفاق است، و منفق از نظر فضائل اخلاقى و صفات زيباى روحى مىتواند تا اين حد رشد و نمو كند.
سؤال: آيا تا كنون گندمى به وجود آمده كه هر دانه آن هفتصد دانه محصول دهد، و يا همان گونه كه متعارف است در زمينهاى پربار تا ده برابر بيشتر محصول نمىدهد، و آنچه در آيه شريفه مطرح شده يك فرضيّه بيش نيست؟
جواب: چند سال قبل درمزرعهاى در بوشهر از يك دانه گندم خوشهاى روئيد كه بيش از هزار دانه گندم داشت. بنابراين آنچه در آيه شريفه آمده يك فرضيّه نيست، بلكه مصداق خارجى هم دارد.
سؤال: آنچه در مورد فضيلت انفاق و رشد كم نظير آن در آيه شريفه ذكر شده اختصاص به دنيا دارد، يا در دنيا و آخرت هر دو چنين است؟
جواب: آيه شريفه مطلق است و آنچه از فضائل انفاق در آن آمده اختصاص به دنيا يا آخرت ندارد، بنابراين انفاق باعث خير و بركت در دنيا، و اجر و ثواب و نجات در جهان آخرت مىشود.
در روايتى از حضرت على عليه السلام آمده است كه وقتى زندگىات پيچيده شد و مشكلات مالى پيدا كردى، با صدقه گره زندگيت را باز كن.(1)
معناى اين حديث آن است كه صدقه در دنيا مشكلگشاست، و حتّى در زمان فقر و تنگدستى مىتوان به مقدار توان و امكانات موجود انفاق كرد تا خداوند متعال به لطف و كرمش گره كار را بگشايد.
1) وسائل الشيعه، ج 6، ص 259، ح 20.
خداوند متعال در ده آيه از سوره بلد (آيات 8 تا 17) تابلوى زيبايى از اهميّت انفاق ترسيم كرده است. توجّه فرماييد:
«أَلَمْ نَجْعَلْ لَّهُ عَيْنَيْنِ»؛ اى انسان! آيا براى تو دو چشم بينا قرار نداديم؟ آيا در اهميّت و نقش اساسى چشم و ارزش فراوان آن انديشيدهاى؟ آيا حاضرى چشمانت را بدهى تا تمام دنيا را به تو بدهند؟
«وَلِسَاناً وَشَفَتَيْنِ»؛ اى انسان! آيا برايت يك زبان و دو لب قرار نداديم؟ حقيقتاً زبان نعمت بزرگى است. آنها كه زبان ندارند با چه مصيبتى زندگى مىكنند. آيا درباره لبها هيچ فكر كردهاى؟ اگر لبها نبود نيمى از حروف الفبا قابل تلفّظ نبود، علاوه بر اين كه لبها مانع ريزش غذا به بيرون دهان مىشود.
«وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ»؛ و او را به راه خير و شر هدايت كرديم».
يعنى با دادن نعمت بىبديل عقل قدرت تشخيص راه بد و خوب را به انسان عطا كرديم. پس از اشاره به اين نعمتهاى چهارگانه- كه به عنوان مقدّمه بود- مىفرمايد:
«فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ»؛ انسان با اين همه نعمتها و ابزار مهم از آن گردنه مهم نگذشت!»
«وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ»؛ و تو چه مىدانى كه آن گردنه چيست؟»
«فَكُّ رَقَبَةٍ»؛ منظور از آن گردنه سخت و صعب العبور، انفاق در راه خداست، كه مصاديق متعدّدى دارد، از جمله آنها آزادى بردگان است!
سؤال: چرا اسلام نظام بردهدارى را تأييد كرده است؟
جواب: اسلام مؤسّس نظام بردگى نبود، بلكه قبل از آمدن اسلام نظام بردگى بر دنياى آن زمان حاكم بود، و اسلام برنامه آزادى تدريجى بردگان را چيد،(1)به گونهاى
1) شرح اين مطلب را در تفسير نمونه، تفسير سوره محمّد مطالعه فرماييد.
كه حضرت على عليه السلام جانشين بلافصل پيامبر صلى الله عليه و آله با استفاده از دسترنج خويش، 1000 برده را آزاد كرد.(1)
«أَوْ إِطْعَامٌ فِى يَوْمٍ ذِى مَسْغَبَةٍ* يَتِيماً ذَا مَقْرَبَةٍ* أَوْ مِسْكِيناً ذَا مَتْرَبَةٍ»؛ يا غذا دادن در روز گرسنگى، يتيمى از خويشاوندان، يا مستمندى خاكنشين را»
خويشاوندان نبايد ايتام خويش را فراموش كنند؛ زيرا هنگامى كه يتيمى گريه مىكند عرش خداوند به لرزه مىافتد.(2)همانگونه كه فقرا و مساكين، كه از شدّت فقر و نياز خاكنشين شدهاند نبايد فراموش شوند.
«ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ»؛ سپس از كسانى باش كه ايمان آورده و يكديگر را به شكيبايى و رحمت توصيه مىكنند».
معناى اين آيه اين است كه كمك به نيازمندان ايمان انسان را قوى مىكند. و به تعبير ديگر، انفاق به نيازمندان و كمك به مستمندان مقدّمه ايمان و سفارش به صبر و حصول رحمت و عطوفت الهى است.
بسيارى از جوانان از چگونگى سير و سلوك و برنامههاى عرفانى سؤال مىكنند، و گاه به دنبال بعضى از شيّادان عرفاننما افتاده و از حقيقت دين دور مىشوند، در حالى كه قرآن مجيد برنامههاى عرفانى را به خوبى بيان كرده،(3)و يكى از بهترين برنامههاى سير و سلوك را انفاق فى سبيل اللّه معرّفى مىكند. يعنى عبادت و ذكر و تلاوت قرآن و توسّل و مانند آن همه خوب و لازم، امّا سالك بدون كمك به
1) اين مطلب در روايات متعدّدى آمده، كه تنها در جلد 41 بحارالانوار 10 بار تكرار شده است؛ صفحات 32 و 37 و 43 و 58 و 102 و 110 و 130( دو مورد) و 133 و 138. جالب اين كه در روايت اخير اين مقدار برده را در زمان حيات حضرت رسول صلى الله عليه و آله آزاد كرد.
2) شرح بيشتر را در كتاب اخلاق در قرآن، ج 1 مطالعه فرماييد.
3) شرح بيشتر را در كتاب اخلاق در قرآن، ج 1، مطالعه فرماييد.
نيازمندان به جايى نمىرسد. انفاق از يك سو مشكل مالى نيازمند را برطرف نموده و دعاى خير او را بدرقه راه انفاق كننده مىكند، و از سوى ديگر محبّت و وابستگى به مال دنيا را در دل انسان كمرنگ مىسازد. علاوه بر اين كه رحم و عطوفت انسان را پرورش داده، و از قساوت قلب مىكاهد.
خداوند متعال در آيه 195 سوره بقره مىفرمايد:
«وَأَنفِقُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»؛ و در راه خدا انفاق كنيد؛ و (با ترك انفاق) خود را به دست خود، به هلاكت نيفكنيد، و نيكى كنيد كه خداوند، نيكوكاران را دوست مىدارد».
بعضى خيال مىكنند اين دو دستور (انفاق كردن و خود را به هلاكت نينداختن) دو دستور جداگانه است و ارتباطى با يكديگر ندارد؛ ولى بزرگان از مفسّران گفتهاند كه اين دو با هم ارتباط دارد، زيرا تهلكه ثمره ترك انفاق است.
توضيح اين كه: هنگامى كه سنّت انفاق و كمك به نيازمندان در جامعه كمرنگ و يا ترك شود، فاصله طبقاتى زياد مىگردد، يعنى روز به روز بر ثروت ثروتمندان و فقر نيازمندان افزوده مىشود، و اين فاصله به جايى مىرسد كه نتيجه آن ناهنجاريها و شورشهاى اجتماعى مىشود، و در شورشها عدّهاى از ثروتمندان جان خود را از دست مىدهند. بنابراين ترك انفاق توسّط ثروتمندان ممكن است منتهى به هلاكت آنها شود، و لذا براى رهايى از هلاكت لازم است انفاق كنند.
اگر كمونيستها توانستند بخشى از دنيا را به تصرّف خود درآورند با سوء استفاده از همين فاصله طبقاتى بود، آنها در پناه شورشها و درگيريهاى كارگران و كشاورزان و افراد ضعيف و فقير جامعه با ثروتمندان و پولداران، و با سر دادن شعارهاى فريبنده توخالى، بر بخشى از دنيا حاكم شدند.
اسلام هر چند اين روش غلط را نمىپسندد، و خود راههاى معقول و منطقى از جمله انفاقهاى واجب و مستحب را سفارش مىكند، ولى هر كار غلطى نتيجه غلط و ناگوارى هم به دنبال دارد.
حضرت على عليه السلام در يكى از سخنان زيباى خويش در مورد مسأله مورد بحث مىفرمايد:
«حصِّنُوا امْوَالَكُمْ بِالزَّكاةِ
؛ اموال و دارايى خويش را با پرداختن زكات (و صدقات و ديگر وجوه شرعيّه) بيمه كنيد».(1)
راستى چرا افغانستان 80% ترياك دنيا را تأمين مىكند؟ چرا از زمان حضور نامشروع آمريكاييها در افغانستان كشت ترياك 30% رشد داشته است؟ بى شك يكى از عوامل مهمّ اين انحراف عظيم اقتصادى، كه مفاسد فراوانى در پى دارد، فقر و نياز مردم افغانستان است. كشورى كه ساليان درازى مورد تاخت و تاز ابرقدرتهاى شرق و غرب بوده، و بر اثر ظلم ظالمان دنيا و كشمكشهاى داخلى تبديل به ويرانهاى شده، و مردم آن به خاك سياه نشستهاند، به ناچار به سمت توليد مواد مخدّر مىروند. موادّ مخدرى كه آمريكا و آسيا و اروپا را آلوده كرده، و جوانانش را بىاراده و سست مىسازد.
نتيجه اين كه ترك انفاق ممكن است سبب هلاكت انسان گردد.
خداوند متعال در آيات اوّليّه سوره بقره مىفرمايد:
«الم* ذَلِكَ الْكِتَابُ لَارَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»؛ الم، آن كتاب باعظمتى است كه هيچ گونه شكى در آن نيست، و مايه هدايت پرهيزكاران است».
مضمون و محتوا و فصاحت و بلاغت قرآن مجيد در حدّى است كه هيچ شك و
1) وسائل، الشيعه، ج 6، ص 7، ح 16.
شبههاى در انتساب آن به خداوند وجود ندارد. آرى قرآن مجيد خود دليل بر حقانيّت خويشتن است: «آفتاب آمد دليل آفتاب».
«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ»؛ (همان) كسانى هستندكه بهغيب (حقايقى كهازحسّ پوشيده وپنهان است) ايمان مىآورند، و نماز را بپا مىدارند، و از تمام نعمتهايى كه به آنان روزى دادهايم انفاق مىكنند».
طبق اين آيه شريفه تقوا (يى كه معيار ارزش انسان،(1)زاد و توشه آخرت (2)، و كليد ورود به بهشت است (3)اين تقوا) سه علامت و ويژگى دارد. و انسان در صورتى متقى و پرهيزگار ناميده مىشود كه داراى اين سه نشانه باشد:
1- نشانه اعتقادى، و آن ايمان به غيب است؛ ايمان به خداوند و قيامت كه با چشم سر قابل رؤيت نيست.
2- نشانه عبادى، و آن انجام عبادات و ارتباط با خداوند است.
3- نشانه مردمى، و آن انفاق فى سبيل اللّه و كمك به نيازمندان از آنچه خداوند به وى داده است؛ اعمّ از مال و ثروت، مقام، آبرو، اعتبار، علم و دانش، عفو و بخشش، و خلاصه هر آنچه خداوند روزيش كرده است.
از آيات چهارگانهاى كه گذشت، و شرح و تفسير مختصرى كه براى آن بيان كرديم، اهميّت و جايگاه انفاق در اسلام روشن شد. اكنون به بررسى شرايط انفاق مىپردازيم. توجّه فرماييد:
1) همان گونه كه در آيه شريفه 13 سوره حجرات آمده است؛ توجّه كنيد:«« إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»؛ گرامىترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست».
2) اين مطلب در آيه شريفه 197 سوره بقره آمده است؛ توجّه فرماييد:«« وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى»؛ و زاد و توشه تهيّه كنيد، و بهترين زاد و توشه، پرهيزكارى است».
3) به اين اثر تقوا در آيه شريفه 63 سوره مريم اشاره شده است. توجّه فرماييد:«« تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُمِنْ عِبَادِنَا مَنْ كَانَ تَقِيّاً»؛ اين همان بهشتى است كه به بندگان ما كه پرهيزكار باشند، به ارث مىدهيم».
انفاق داراى شرايطى است كه اگر موجود نباشد مقبول نخواهد شد، و طبق آنچه كه از قرآن مجيد استفاده مىشود حدّاقل چهار شرط مهم دارد:
خداوند متعال در آيه شريفه 264 سوره بقره مىفرمايد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صدقات خود را با منّت و آزار باطل نسازيد».
اوّلين شرط انفاق اين است كه بىمنّت باشد. «منّت» از مادّه «مَن» به معناى وزن است، يعنى همان گونه كه سنگ كيلو و مَنْ (هر مَنْ سه كيلو است) باعث سنگينى مىشود، منّت هم براى فقير سنگين و گران تمام مىشود. متأسّفانه گاه فردى به ديگرى كمك مىكند، ولى تا آخر عمر دست از او برنمىدارد؛ مثلًا به او مىگويد:
«اگر من نبودم تو خانه و مسكن نداشتى»، «اگر كمكهاى من نبود تو بيچاره شده، و به خاك سياه مىنشستى!».
طبق آنچه در قرآن مجيد آمده منّت انفاق را باطل مىكند. بنابراين، ممكن است كسى كوهى از طلا انفاق كند و با يك جمله منّتآميز آن را باطل نمايد!
سؤال: اگر منّت امر ناشايستى است، چرا خداوند در بعضى از آيات بر بندگانش منّت نهاده است. مثلًا در آيه شريفه 164 سوره آل عمران مىفرمايد:
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ خداوند بر مؤمنان منّت نهاد (/ نعمت بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت».
جواب: منّت خداوند به زبان نيست بلكه عطا و بخشش است؛ اينكه گفته مىشود خداوند منّت مىگذارد يعنى مىبخشد، و اين امر ناشايستى نيست. امّا
منّت انسانها اين است كه خدمت خويش را بارها با زبان تكرار كرده، و به رخ طرف مقابل كشيده، و موجب آزار و اذيّت وى مىشود، و اين كار زشتى است. خلاصه اين كه شرط اوّل انفاق آن است كه همراه منّت نباشد.
همانگونه كه در آيه شريفه 264 سوره بقره گذشت شرط دوم انفاق آن است كه همراه با اذيّت و آزار نباشد، و به نيازمند زخم زبان نزند. متأسّفانه برخى از مردم هنگام انفاق خطاب به نيازمند اين جملات را مىگويند: «اين را بگير و ديگر اينجا پيدايت نشود!»، «چرا هر روز مزاحم من مىشوى!»، «مگر تو چند شكم دارى كه اين قدر تقاضاى كمك مىكنى!» اين جملات كه باعث اذيّت و آزار نيازمند مىشود انفاق را باطل مىكند، لذا بايد ترك گردد. انفاق كننده حق ندارد در مقابل كمك مختصرى كه مىكند آبروى نيازمند را بريزد.
قرآن مجيد در مورد نحوه برخورد با نيازمند و پرهيز از انفاق همراه با اذيّت و آزار، مىفرمايد: «قَوْلٌ مَّعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِّنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذىً وَاللَّهُ غَنِىٌّ حَلِيمٌ»؛ گفتار پسنديده (در برابر نيازمندان)، و عفو (و گذشت از تندخويى آنها) از صدقهاى كه آزارى به دنبال آن باشد بهتر است؛ و خداوند بىنياز و داراى حلم است».(1)
طبق اين آيه شريفه اگر فقيرى از شما تقاضاى كمك كند، و شما بگوييد: «خيلى معذرت مىخواهم، شرمندهام كه امروز نمىتوانم كمكى كنم، مرا خواهيد بخشيد».
اين كار بهتر است از اين كه يك بسته اسكناس به او بدهيد و بگوييد: «ديگر اينجا پيدايت نشود».
1) سوره بقره، آيه 262.
قرآن مجيد آن عذرخواهى (قولٌ معروفٌ) را، از اين انفاق همراه با ايذا و اذيّت بهتر مىداند. چون هر چند نياز نيازمند با عذرخواهى برطرف نمىشود، ولى آبرويش حفظ مىگردد، و حفظ آبروى مسلمان بسيار مهم است. سرّ اين كه غيبت كردن اين قدر زشت و منفور است، آن است كه آبروى شخص غيبتشونده در معرض خطر قرار مىگيرد. و حفظ آبرو براى بعضى از مردم از حفظ جان مهمتر است. حاضر است بميرد ولى آبرويش حفظ شود.
شرط ديگر انفاق آن است كه تنها براى جلب رضايت پروردگار باشد، نه براى ريا و خودنمايى، يا جلب آراى ديگران در انتخابات، يا تعريف و تمجيد مردم، يا به قصد جمع كردن مريد و مشترى، و امورى از اين قبيل، بلكه تنها و تنها به منظور جلب رضاى الهى باشد.
به دو آيه از آيات قرآن مجيد توجّه كنيد كه يكى انفاق به قصد خدا و ديگرى انفاق به منظور ريا و خودنمايى را به تصوير مىكشد.
در آيه شريفه 264 سوره بقره انفاق رياكارانه را اينچنين بيان مىكند:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لَّا يَقْدِرُونَ عَلَى شَىْءٍ مِّمَّا كَسَبُوا وَاللَّهُ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صدقات خود را با منّت و آزار باطل نسازيد؛ همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مىكند؛ و به خدا و روز رستاخيز ايمان نمىآورد؛ (عمل) او همچون قطعه سنگى است كه بر آن (قشر نازكى از) خاك باشد؛ (و بذرهايى در آن افشانده شود) و رگبارى بر آن ببارد، (و همه خاكها و بذرها
را بشويد) و آن را صاف (و خالى از خاك و بذر) رها كند. آنها از كارى كه انجام دادهاند، چيزى به دست نمىآورند؛ و خداوند گروه كافران را هدايت نمىكند».(1)
دونكته در اين آيه شريفه قابل توجّه است:
نخست اين كه در روايات آمده است كه وقتى به «يا ايّها الذين آمنوا» مىرسيد لبيّك بگوييد؛(2)يعنى تك تك مسلمانان بلكه تمام افراد بشر مخاطب آيات قرآنند و بايد به مضمون آن عمل كنند.
ديگر اين كه كار انسان رياكار پايه و ريشه و اساسى ندارد، به همين دليل بدون دوام است. مردم به زودى متوجّه رياكارى او مىشوند، و در پى آن نه در نزد خدا آبرويى خواهد داشت، و نه رويى در نزد خلق خدا.
آيه شريفه فوق تصوير گويايى از انفاق بدون قصد قربت را ارائه كرد. ولى آيه شريفه 265 سوره بقره انفاق خالصانه را به تصوير مىكشد. توجّه فرماييد:
«وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِيتاً مِّنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَأَتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَّمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛ و (عمل) كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا، و پايدار ساختن (فضايل انسانى در) روح خود، انفاق مىكنند، همچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و بارانهاى درشت به آن برسد، و ميوه خود را دو چندان دهد و اگر باران درشت به آن نرسد، بارانى نرم به آن مىرسد. (و در هر حال، شاداب و باطراوت است) و خداوند به آنچه انجام مىدهد بيناست».
طبق اين آيه شريفه خلوص در انفاق، فضائل اخلاقى درون وجود انسان را پابرجا، و بخل و دنياپرستى را دور، و سخاوت را ثابت و پابرجا مىكند. آرى، هر
كارى بايد براى رضاى خدا باشد تا ثمربخش باشد، و فضائل اخلاقى را در انسان پرورش دهد. افرادى كه براى رضاى خدا كار مىكنند آثار آنها ماندگار و پرجاذبه است. مساجد پررونق، كتابهاى پرخواننده، مدارسى كه شخصيتهاى مهمّى را تحويل جامعه داده، همه نشان از اخلاص بانيان آن دارد، و به همان نسبت كه اخلاص بانيان بيشتر است، آثار آنها ماندگارتر و پرجاذبهتر خواهد بود.
همان گونه كه انسان روح و جسمى دارد، عبادات نيز جسم و روحى دارد.
جسم نماز، تكبيرها، ركوعها، سجود، اذكار؛ قرائت، تشهّد، سلام و امثال آن است. امّا روح نماز، حضور قلب، دل بريدن از غير خدا، و تنها توجّه به خدا است.
نمازى مورد قبول پروردگار قرار مىگيرد كه انسان را به خدا نزديك نموده، و او را از فحشا و منكرات و كارهاى زشت دور كرده، و معراج مؤمن به آسمان فضيلت باشد.
لذا در روايات مىخوانيم كه آن مقدار از نماز شما قبول مىشود كه داراى حضور قلب است.(1)براى تحصيل حضور قلب راههايى وجود دارد كه در جلد چهاردهم تفسير نمونه صفحه 204 به بعد نوشتهايم.
جسم روزه، ترك خوردن و آشاميدن و ديگر مبطلات روزه است، امّا روح روزه، رسيدن به قلّه تقوا است «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»(2)اگر روزه روح تقوا را در روزهدار زنده كند آنگاه روزه، جسم با روحى مىشود؛ امّا همانگونه كه حضرت على عليه السلام فرمودند:
«بسيارند كسانى كه روزه مىگيرند و نصيبى جز تشنگى و گرسنگى نمىبرند؛ و چه بسيارند شب زندهدارانى كه از عبادت شبانه بىروح خود جز خستگى و بىخوابى
حظّ و بهرهاى نمىبرند».(1)
آنچه مهم است اين كه در كنار توجّه و عنايت به جسم عبادات، به روح آن هم توجّه كنيم. زيرا هم آنان كه فقط به جسم عبادات توجّه مىكنند و از روح آن غافلند در خطا و اشتباهند، و هم آنان كه توجّهى به جسم عبادات ندارند، و به خيال خود فقط به روح عبادت نظر دارند، راه خطا و اشتباه را در پيش گرفتهاند. جسم حج، احرام، وقوف در عرفات و مشعر، اعمال منى، طواف، سعى، حلق، تقصير و مانند آن است، امّا روحش آن است كه حاجى وقتى از مكّه باز مىگردد آدم تازهاى شده باشد، نه اين كه پول زيادى همراه خود ببرد و مقدارى وسائل نامرغوب ساخت چين و آمريكا و اسرائيل همراه خويش بياورد. آرى روح حج آن است كه تحوّلى در روح انسان ايجاد شود، آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله را ببيند. تاريخ زنده اسلام را در مكّه و مدينه مطالعه كند، و با يك سير روحانى، به دل تاريخ اسلام و زمان پيامبر خدا در صدر اسلام سفر كند، و با چشم دل ببيند كه چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله تنها با خديجه عليها السلام و حضرت على عليه السلام در مقابل ديدگان مشركان و دشمنان اسلام در برابر ذات لايزال حضرت حق به نماز مىايستاد، و جز به رضايت پروردگار به هيچ چيز نمىانديشيد.
افسوس كه وهّابىهاى خشك و متعصّب و بىفكر، بسيارى از آثار تاريخى مكّه و مدينه را از بين برده، و در فكر تخريب آثار باقيمانده هستند.
يكى از مشكلات اساسى دنياى اسلام، كه علماى اسلام بايد درباره آن فكرى كنند، اين است كه آثار اسلامى در مكّه و مدينه در اختيار عدّهاى انسانهاى منحرف و داراى اشتباهات فراوان افتاده است؛ كسانى كه تا كنون ضربات فراوانى در سراسر دنيا به اسلام وارد كردهاند.
1) ميزان الحكمه، ج 5، ص 2230، باب 2356، ح 41 و 10939.
انفاق هم جسمى دارد و روحى؛ جسم انفاق كمكهاى مادّى و غير مادّى انسانهاى توانگر به نيازمندان است. امّا روح آن، اخلاص و قصد تقرّب است.
سؤال: شما به نيّت مردم چه كار داريد. فلان شخص خيّر مدرسه، يا مسجد، يا حسينيّه، يا بيمارستانى ساخته است. چه تفاوتى دارد كه نيّتش خودنمايى بوده يا نزديكى به خدا؟
جواب: بين كسى كه بيمارستانى را به قصد رضاى خدا و براى خدمت به محرومان ساخته، با كسى كه چنين كارى را به قصد ريا و خودنمايى انجام داده تفاوت بسيارى وجود دارد. آن، به دنبال تقرّب الى اللّه و كمتر كردن فاصله خويش با خداست. و اين، در پى سوء استفاده و به رخ ديگران كشيدن است. تفاوت بين كسى كه براى رضاى خدا مكانى را مىسازد، و يا به منطقه محرومى سفر مىكند، با شخصى كه كارى مىكند و به جايى مىرود كه مردم بيشتر به او احسن و آفرين بگويند بر كسى مخفى و پنهان نيست.
مهندس يا بنّاى رياكار فقط به فكر زمان حال خويشتن است كه بنايى را تحويل داده، و پولى گرفته، و به شهرتى برسد، هر چند در فاصله كوتاهى خراب شود، و خسارات مالى و جانى به دنبال داشته باشد، امّا آن كس كه براى رضاى خدا كار مىكند به آينده كار خود نيز مىانديشد. در زلزله بم اين دو نوع طرز تفكّر ثمراتش را نشان داد. چه بسيار اداراتى كه به صورت پيمانكارى ساخته شده بود و چون سازندگان آن تنها به فكر پول بيشتر بودند و استحكام كافى نداشت، خراب شد، امّا مسجد جامع شهر كه با قصد قربت و خلوص نيّت ساخته شده بود خراب نشد.
بنابراين خلوص و ريا در عمل نيز تأثير مىگذارد و اثر آن فقط در نيّت نيست.
اعمالى كه براى خداوند انجام مىشود و كيفيّت آن از جنس اخلاص و تقرّب
الى اللّه است، كمش بسيار و اندكش بىشمار است. نمونههاى فراوانى در تاريخ اسلام و ساير اديان سراغ داريم كه كار كوچك مخلصانهاى منشأ خيرات كثير و فراوانى شده است.
حضرت موسى عليه السلام پس از حوادث خاصّى كه برايش رخ داد و تحت تعقيب فرعونيان قرار گرفت، براى حفظ جانش مجبور به ترك مصر و سفر به سوى كشور مدين شد. او در حالى از دست مأموران طاغوت مىگريخت كه نه توشه سفرى داشت، و نه كسى را در مدين مىشناخت. امّا هنگامى كه به مدين رسيد براى رضاى خدا گام كوچكى برداشت كه تحوّل بزرگى در زندگيش ايجاد كرد. خسته و كوفته در سايه درختى نشسته بود و صحنه آبيارى گوسفندان را تماشا مىكرد، و همزمان با خداى خويش راز و نياز مىنمود. بناگاه متوجّه شد كه در ميان شبانها، دو دختر هستند كه چوپانهاى پسر نوبتى به آنها براى سيراب كردن گوسفندانشان نمىدهند. نزديك آن چاه آمد و به چوپانها اعتراض كرد: چرا نوبت اين دختران را مراعات نمىكنيد؟ آنها به كنارى رفتند تا موسى عليه السلام دلوى كه بايد چند نفر از چاه مىكشيدند، به تنهايى پر از آب كند و از چاه بيرون بكشد. او با استعانت از پروردگار اين كار را انجام داد، و گوسفندان آن دختران را سيراب كرد، و به سايه درخت بازگشت و خطاب به پروردگارش عرض كرد:
«رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»؛ پروردگارا! به هر خير و نيكى كه تو بر من فرو فرستى، نيازمندم».(1)
دختران شعيب كه زودتر از همه روز به خانه بازگشتند داستان را براى پدر بازگو كردند و حضرت شعيب عليه السلام يكى از دختران را به دنبال حضرت موسى عليه السلام فرستاد، و او را به خانهاش دعوت كرد، و در نهايت حضرت موسى عليه السلام صاحب زندگى و
1) سوره قصص، آيه 24.
همسر و مال و ثروت شد، و علاوه بر آن در دامان يك پيامبر عظيم الشأن دوران تربيت نبوّت و پيامبرى را پشت سر گذاشت. آرى سيراب كردن تعدادى گوسفند براى رضاى خدا، اين همه خير و بركات دارد.
نمونه ديگر داستان طوعه است. نماينده امام حسين عليه السلام حضرت مسلم بن عقيل پس از عهدشكنى عهدشكنانى كه با وى بيعت كرده بودند، غريب و تنها در ميان كوچههاى كوفه به دنبال سرپناهى مىگشت. طوعه كه فرزند ناخلفى داشت و تا ديروقت به خانه باز نگشته بود مرتّب به در حياط منزل مىآمد تا شايد خبرى از پسرش بيابد. هنگامى كه براى بار چندم در حياط را باز كرد تا به كوچه سركى بكشد، مرد غريبى كه بر ديوار خانه آنها تكيه زده بود توجّهش را جلب كرد. پس از پرس و جو متوجّه شد او مسلم بن عقيل نماينده امام زمانش حضرت حسين بن على عليهما السلام است. حضرت را به خانه دعوت كرد، و يك شب از او پذيرايى نمود. در كوفه اشراف فراوان و ثروتمندان زيادى بودند كه گذشت زمان نام همه آنها را از خاطرهها برد، ولى نام اين زن در كنار نام امام حسين عليه السلام در تاريخ كربلا جاودانه شد، چون يك شب با نيّت خالص از نماينده امام حسين عليه السلام پذيرايى كرد. نتيجه اينكه كار خير همراه با اخلاص، كوچكش هم بزرگ و اندكش نيز فراوان است.
در دنياى امروز كارهاى فردى جواب نمىدهد و لذا بايد به صورت جمعى و گروهى و سازمانيافته باشد. بنابراين، انفاق فى سبيل اللّه كنيد، و به فقراى محلّه كمك نماييد، و در صندوق صدقات پول بريزيد، ولى در عين حال به گروههايى كه كارهاى خير انجام مىدهند نيز بپيونديد.
به نمونههايى از اين گروهها اشاره مىشود:
جمعيّت حمايت از زندانيان كه بر اثر ورشكستگى، يا مهريّههاى سنگين، يا تصادفات غير عمد، و مانند آن راهى زندان مىشوند. و همسر و فرزندان آنها بدون نفقه و خرجى در جامعه رها مىشوند.
2- جمعيّت حمايت از ايتام و كودكانى، كه سرپرست خود را از دست دادهاند.
3- جمعيّت حمايت از بيماران كليوى، كه هزينه سنگين دارو و درمان را تحمّل مىكنند.
4- گروههايى كه براى تهيّه جهيزيّه دختران نيازمند فعاليّت مىكنند.
5- گروههايى كه عهدهدار ساخت و تجهيز مساجد و مدارس و حمامها و حسينيّهها در مناطق محروم فاقد اين بناها هستند.
6- كمك به بدهكارانى كه آبرويشان در خطر است، و طلبكاران آسايش را از آنها سلب كردهاند. و لازم است گروههايى تشكيل شود. از جمله:
الف) گروهى كه عهدهدار هزينههاى لازم و ضرورى تحصيلات افراد باهوش و درسخوان خانوادههاى فقير شوند كه براثر فقر ونياز مجبور به ترك تحصيل مىشوند.
ب) گروهى عهدهدار حلّ معضل مسكن شوند، و شاخ اين غول وحشتناك را بشكنند.
ج) گروهى عهدهدار كمك به پسران جوان نيازمند ازدواج شوند، جوانانى كه سن ازدواج آنها فرا رسيده ولى ضعف امكانات مالى اجازه ازدواج را به آنها نمىدهد.
و گروههاى ديگر در مورد ساير نيازهاى جامعه.
اميدواريم كه بتوانيم از فيض انفاق فى سبيل اللّه هم به صورت فردى و هم به شكل گروهى با اخلاص هر چه تمامتر بهرهمند شويم، تا بلاها از كشور و مردم ما دفع شود.
سوّمين سؤال؛ به ترتيب آنچه در قرآن مجيد آمده، پرسش از جنگ در ماههاى حرام است، كه در آيه 217 سوره بقره به آن اشاره شده است.
توجّه فرماييد:
«يَسْئَلُونَكَ عَنْ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَلَا يَزَالُونَ يُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنْ اسْتَطَاعُوا وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُوْلَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِى الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛ از تو، درباره جنگ كردن در ماه حرام، سؤال مىكنند؛ بگو: «جنگ در آن، (گناهى) بزرگ است؛ ولى جلوگيرى از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) و كفر ورزيدن نسبت به او، و (هتك احترام) مسجدالحرام، و اخراج ساكنان آن، نزد خداوند مهمتر از آن است؛ و ايجاد فتنه، (و محيط نامساعد، كه مردم را به كفر تشويق و از ايمان باز مىدارد) حتّى از قتل بالاتر است. و مشركان پيوسته با شما مىجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آيينتان برگردانند؛ ولى هر كس از شما كه از آيينش
برگردد، و در حال كفر بميرد تمام اعمال (نيك گذشته) او، در دنيا و آخرت بر باد مىرود؛ و چنين كسانى اهل دوزخند؛ و جاودانه در آن خواهند بود».
ماههاى حرام سه ماه پى در پى ذيقعده و ذيحجّه و محرّم الحرام، به اضافه ماه رجب است. كه مسلمانان موظّف بودند در صورت اشتغال به جنگ، هر چند به حق، در اين چهار ماه در صورت توافق طرف مقابل آتشبس داده، و جنگ را متوقّف كنند.
حرمت جنگ در ماههاى حرام اختصاص به اسلام نداشته، بلكه در زمان انبياء پيشين هم بوده، و در دوران جاهليّت هم به آن پايبند بودند. ولى عرب جاهلى با ماههاى حرام و احكام آن بازى مىكرد، به گونهاى كه اگر مشغول جنگ با طائفه يا كشورى بود و ماههاى حرام فرا مىرسيد و تمايل به ادامه جنگ داشت، با خود مىگفت: «ما امسال در ماههاى حرام مىجنگيم و سال بعد قضا مىكنيم» كه قرآن مجيد از آن به «نسىء» تعبير كرده است. به آيه شريفه 37 سوره توبه كه به اين مسأله اشاره دارد توجّه فرماييد:
«إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِى الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً وَيُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِيُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللَّهُ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»؛ تأخير ماههاى حرام (و جابهجا كردن آنها) فقط، افزايشى در كفر (مشركان) است؛ كه با آن، كافران گمراه مىشوند؛ يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مىكنند، تا با مقدار ماههايى كه خداوند تحريم كرده هماهنگ شود
(و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد)؛ و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده؛ و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمىكند».
متأسّفانه آدمهاى هواپرست هنگام مواجهه با موانع قانونى سعى مىكنند به گونهاى قانون را دور زده، و به اميال نفسانى خود برسند.
از آنجا كه اسلام آيين رحمت و صلح و صفا، و مخالف جنگ و خونريزى و خشونت است، لذا عوامل بازدارندهاى را در حتّى در مورد جنگهاى تحميلى و ناخواسته در نظر گرفته، كه از جمله آنها حرمت جنگ در ماههاى حرام است. اگر صدام جنايتكار حرمت ماههاى حرام را نگه مىداشت، و سه ماه پشت سر هم جنگ را تعطيل مىنمود، و اعلان آتشبس مىكرد، و سربازان و نظاميان در ايّام آتش بس- كه مصادف با زمان حج است- به حج خانه خدا مشرّف شده، و در آن حال و هواى معنوى قرار مىگرفتند، چه بسا آتش جنگ خاموش مىشد، امّا متأسّفانه اين جنايتكار كمنظير تاريخ پايبند به دين نبود.
جنگجويان افغانستان- كه دم از اسلام مىزنند- اگر حرمت و احترام ماههاى حرام را نگه مىداشتند، چه بسا اكنون كشورى آباد داشتند. اگر در جنگ جهانى اوّل و دوّم اين قانون الهى مراعات مىشد، آمار كشتهها و مجروحان و مصدومان و خسارات مالى حاصل از جنگ با آمارهاى فعلى بسيار متفاوت بود.
فتنه در آيات قرآن دو معنا دارد:
1- در برخى از آيات منظور از فتنه شكنجه است؛ مشركان مكّه مسلمانانى
همچون عمّار ياسر را شكنجه مىكردند. پدر و مادر عمّار را آن قدر شكنجه نمودند كه به شهادت آن بزرگواران منتهى شد. طبق اين تفسير، اگر مسلمانان در ماههاى حرام دست از جنگ بكشند، در حالى كه مشركان به شكنجه مسلمانان ادامه مىدهند كار صحيحى نيست.
2- ناامنى معناى ديگر فتنه در آيات قرآن مجيد است؛ ناامنى از جنگ تمام عيار بدتر است، زيرا جنگ حساب و كتاب دارد، امّا ناامنى حساب و كتابى ندارد.
تروريستها اتومبيلى را پر از موادّ مخدّر نموده آن را در بازار مسلمانان منفجر مىكنند، كه در نتيجه بچه و بزرگ، زن و مرد، شيعه و سنّى بيمار و سالم، همگى كشته مىشوند.
مستكبران عالم دست از ايذا و آزار مسلمانان برنمىدارند. و هر زمان كه مسلمانان يك گام عقبنشينى كنند آنها يك قدم جلوتر مىآيند. آنها زمانى از ما راضى خواهند شد كه با اسلام خداحافظى كنيم. همان گونه كه خداوند متعال در مورد يهود و نصارا در آيه شريفه 120 سوره بقره مىفرمايد:
«وَلَنْ تَرْضَى عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»؛ هرگز يهود و نصارا از تو راضى نخواهند شد، تا (به طور كامل، تسليم خواستههاى آنها شوى، و) از آيين (تحريف يافته) آنان، پيروى كنى».
بنابر اين نبايد در پى جلب رضايت آنها باشيم، بلكه بايد به وظيفه خود عمل كنيم.
به مناسبت بحث «تحريم جنگ در ماههاى حرام» لازم است «ديدگاه اسلام را در
مورد جنگ و صلح» با استفاده از آيات قرآن هر چند بصورت كوتاه و فشرده بدانيم.
و اين بحث به دو علّت ضرورت دارد:
1- غربىها، مخصوصاً ارباب كليسا و سردمداران مسيحيّت، براى دور نگه داشتن مردم از اسلام، و به خاطر ترس از جذب شدن مردم به آيين مشحون از رحمت و عاطفه اسلام، همواره به دروغ تبليغ مىكنند كه: «اسلام دين جنگ و خشونت است، و در سايه شمشير پيشرفت كرده است!» در حالى كه با استفاده از آيات قرآن خلاف اين مطلب را ثابت خواهيم كرد. كشورهاى بزرگ اسلامى مانند اندونزى و مالزى و ديگر كشورهاى اسلامى شرق آسيا در حالى به اسلام گرويدند كه پاى يك سرباز اسلام به آنجا نرسيد، بلكه با دريافت معارف قوى دين اسلام با آغوش باز آن را پذيرفتند. خلاصه اين كه: براى خنثى كردن اين تبليغات مسموم و دروغين، لازم است ديدگاه اسلام را با استفاده از متون اوّليه دينى در مورد جنگ و صلح بيان كنيم.
2- افكار و اعمال و روش غلط و ناصحيح برخى از مسلمانان، و به تعبير صحيح مسلماننماها، ما را به سوى اين بحث سوق مىدهد. آرى كارهاى خلاف و افكار غلط وهّابىهاى سلفى متعصّب، كه اسلام را دين خشونت و جنگ معرّفى كرده، ضرورت اين بحث را بيش از پيش روشن مىسازد. ضربهاى كه اين گروه نادان و متحجّر به اسلام زدهاند در تمام طول تاريخ اسلام بىسابقه است. اسلام مىگويد اگر حتّى با كفّار مىجنگيد در ماههاى حرام از جنگ دست بكشيد. آيا ترورهاى وهّابىها در عراق آتشبس دارد؟ آيا آنها براى قطع خونريزى مسلمانان حرمت ماههاى حرام را نگه داشتهاند؟!
مطابق نكته اوّل، تبليغات دشمن ضرورت بحث از ديدگاه اسلام پيرامون جنگ و صلح را روشن مىسازد و نكته دوم اعمال و كردار گروه اندكى از مسلماننماها اين مطلب را ضرورى مىكند.
ما مسلمانان داراى تعليمات و فرهنگ بسيار قوى و غنّى هستيم، امّا سه مشكل اساسى داريم، كه بايد براى رفع آن دامن همّت را به كمر ببنديم:
1- همدل و يكصدا نيستيم، و به آيات قرآن و روايات اسلامى در مورد وحدت و اتّحاد و يكدلى عمل نكردهايم. گاه تمام سران كشورهاى اسلام در يك كنفرانس جمع شده و به ظاهر با هم گفتگو و مذاكره مىكنند، امّا بعد از جلسه از پشت به هم خنجر مىزنند.
2- دوست و دشمن خود را نمىشناسيم، لذا بعضى از مسلمانان منحرف دست در دست آمريكا و اسرائيل مىگذارند تا حزب اللّه جنوب لبنان را، كه سمبل مقاومت و ايستادگى است، سركوب نمايند.
در جنگ تحميلى عراق بر عليه ايران، تمام كشورهاى اسلامى دست در دست هم دادند و به عراق كمك كردند تا ايران را بكوبد. آيا ايران دشمن كشورهاى اسلامى است كه يك وجب از خاك آنها را اشغال نكرده و يك نفر از مسلمانان را به ناحق نكشته است؟ يا آمريكا و اسرائيل كه قسمتهاى زيادى از خاك كشورهاى لبنان، سوريه، اردن و فلسطين را اشغال كرده، و تنها در كشور عراق جان بيش از يك ميليون نفر را گرفته، دشمن آنانند؟ چه كسى نقشه اسرائيل را براى عقبنشينى بيشتر سرزمينهاى اسلامى از بين برد؟ آيا حزب اللّه نبود كه افسانه شكستناپذيرى اسرائيل را در جنگ سى و چند روزه از بين برد، و اسرائيل را مجبور به عقبنشينى كرد؟
آرى اگر ما مسلمانان دوست و دشمنان خود را مىشناختيم وضع اسفبار فعلى را نداشتيم.
3- وسايل ارتباطى ما مسلمانان بسيار ضعيف است، و بالعكس عمده وسايل
ارتباط جمعى دنيا در دست يهوديان است، و آنها به هر شكلى كه مايل باشند اخبار و حوادث دنيا را منتشر يا تحليل مىكنند. اگر مسلمانان جهان، كه 14 جمعيّت دنيا را تشكيل مىدهند، وسايل ارتباط جمعى قوى و فراگيرى در اختيار داشتند، و حقايق دين اسلام از جمله آيات مورد بحث را به گوش جهانيان مىرساندند، بىشك تبليغات مسموم و دروغين دشمن خنثى مىشد.
آرى، عدم اتّحاد و همدلى، نشناختن دوست و دشمن، و نداشتن وسايل ارتباط جمعى قوى و فراگير، سه مشكل اساسى مسلمانان است.
در دنياى امروز جنگ وجود دارد، همان گونه كه در اسلام نيز جنگ وجود دارد؛ امّا اهداف جنگ از ديدگاه اسلام، با انگيزه دنياى امروز در مورد جنگ بسيار متفاوت است. دنياى امروز، مخصوصاً غربيها، در جنگهايى كه به راه مىاندازند به دنبال سه هدفند كه هيچ كدام مقدّس نيست:
يكى از اهداف جنگ در دنياى امروز تصاحب منابع و سرمايه ديگران است.
مثلًا دنياپرستان هنگامى كه مشاهده مىكنند در منطقه خليج فارس منابع نفتى گسترده و فراوانى وجود دارد، براى دستيابى به اين سرمايه باارزش، انواع جنگها را به راه مىاندازند، غدّه سرطانى به نام اسرائيل در قلب كشورهاى اسلامى ايجاد مىكنند و به كمك او به غارت منابع طبيعى كشورهاى اسلامى مىپردازند، لذا در مناطقى كه منفعت مادّى نداشته باشند آتش جنگ را شعلهور نمىكنند.
توليدات صنايع برخى از كشورها بيش از نياز داخلى آنهاست. اين كشورها در جستجوى بازار مصرف براى كالاهاى خويش هستند. گاه چند كشور توليدكننده، كشور خاصّى را براى صادر كردن كالاهاى خود در نظر مىگيرند، و براى تسلّط بر بازار آن كشور با يكديگر به جنگ مىپردازند، تا كالايى كه با هزينه كم توليد كردهاند به صدها برابر قيمت فروخته، و از اين راه كيسه خود را پر كنند.
برخى از كشورها همانند آلمان در زمان هيتلر و حزب نازى، به دنبال برترىنژادى بودند، برخى ديگر از كشورها همچون آمريكا يا اروپايىها به دنبال گسترش نفوذ منطقهاى هستند، مثلًا قصد دارند نفوذ آمريكا يا اروپا را در جهان گسترش دهند. اينها براى رسيدن به اين مقصود ناچارند آتش جنگ را در گوشه گوشه جهان شعلهور كنند.
هيچ يك از جنگافروزان دنياى مادّى امروز نمىگويند كه براى رضاى خدا مىجنگيم، امّا بهانههايى براى ايجاد جنگ و رسيدن به اهداف سهگانه خود دارند.
و در پوشش اين سه بهانه جنگ را آغاز مىكنند.
در برخى از كشورهاى مورد نظر، كه به دنبال يكى از سه هدف مذكور هستند، حقوق بشر را بهانه مىكنند و با تبليغات وسيع ذهن مردم جهان را آماده جنگ با آن
كشور مىكنند؛ سپس در پوشش اين شعار دروغين به آن كشور حمله كرده و آن را اشغال مىكنند، و در حقيقت به اهداف مورد نظر مىانديشند.
حكومت مردم بر مردم بهانه ديگر جنگافروزان است. آنها به عراق حمله مىكنند تا حكومت ديكتاتورى صدام جنايتكار را ساقط نموده و دموكراسى ايجاد كنند. امّا اين ظاهر قضيه است، و هدف واقعى آنها چاههاى نفت عراق است.
پوشش دروغين ديگر جنگافروزان فقدان آزادى در كشور مورد نظر است. آنها با يدك كشيدن تلاش براى آزادى، كشورهاى ديگر را اشغال كرده، و با نام آزادى مردم و دولت آن كشور را اسير هوسهاى خود مىكنند.
جالب اين كه خود جنگافروزان، به هيچ وجه پايبند حقوق بشر و دموكراسى و آزادى نيستند. راستى حقوق بشر به چه ميزان در آمريكا رعايت مىشود؟ چقدر بين سفيدپوستان و سياهپوستان آمريكا فاصله است؟ آيا حقوق بشر اقتضا مىكند كه در بسيارى از شهرهاى آنان هتلها، رستورانها و پاركهاى سياهان و سفيدها از هم جدا باشد، و سياهان حقّ استفاده از مكانهاى خصوصى سفيدها را نداشته باشند؟
در فلسطين اشغالى انتخابات آزاد برگزار گرديد، اما نتيجه آن بر خلاف خواسته آمريكا و اسرائيل شد. آيا آنها حكومت مردمى فلسطين را پذيرفتند؟
در عراق اشغال شده عليرغم تلاشهاى وسيع آمريكاييها و اسرائيليها حكومت مردمى روى كار آمد، امّا چون مطابق ميل غربيها نبود با آن به مخالفت پرداختند.
در مورد آزادى، كه پرونده آنها بسيار سياه و تاريك است، اگر كسى منكر شود كه
يهوديان به وسيله نازىها قتل عام شدند، يا بخواهد در اين زمينه تحقيق و سخنرانى نمايد، يا مقالهاى بنويسد، او را ترور كرده، و يا به زندان مىافكنند. اين چه آزادى است كه با مردم دنيا بدين شكل برخورد مىشود؟
اين اهداف جنگ در دنياى امروز است كه در زير پوششهاى حقوق بشر و دموكراسى و آزادى هر از چندى در گوشهاى از جهان شعلهور مىگردد.
اسلام در جنگها اهداف ديگرى را دنبال مىكند، كه هماهنگ با فطرت انسان است. براى روشن شدن اين بحث، به سراغ قرآن مجيد- كه مهمترين و اصيلترين منبع تعليمات اسلامى است- مىرويم. از آيات قرآن مجيد چهار هدف براى جنگ استفاده مىشود. توجّه فرماييد:
يكى از اهداف جنگ از منظر اسلام دفاع از جان و مال و ناموس است. اگر دشمن به ما حمله كرد، و جان و مال و ناموس ما را هدف قرار داد، آيا بايد سكوت كرده، و ضربات و لطمات دشمن را تحمّل نموده، و نابود شويم، يا كسى كه مورد هجوم قرار مىگيرد مطابق حكم عقل و شرع حق دارد از خود دفاع كند؟ بىشك شما گزينه دوم را انتخاب مىكنيد. و جالب اين كه غالب جنگهاى اسلامى جنبه دفاعى داشته است. مسلمانان مكّه در سالهاى اوّليّه ظهور اسلام تحت فشار فراوان كفّار و مشركان بودند، دشمنان به انحا و اشكال مختلف مسلمانان را آزار و اذيّت مىكردند. مسلمانان خدمت پيامبر رسيده، و از آن حضرت خواستند تا اجازه جنگ و مبارزه عليه دشمنان و مشركان را صادر كند. امّا پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را دعوت به صبر
كرد، تا اين كه مسلمانان مجبور به هجرت شدند. در مدينه خداوند به مسلمانانى كه مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند اجازه داد از خود دفاع كنند. آيات متعدّدى در مورد دفاع در مدينه نازل شد، كه به چند نمونه آن اشاره مىكنيم:
1- خداوند متعال در آيه 39 سوره حج، كه به اعتقاد جمعى از مفسّران اوّلين آيهاى است كه در مورد جهاد نازل شده،(1)مىفرمايد:
«أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ»؛ به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل گرديده، اجازه جهاد داده شده است؛ چرا كه مورد ستم قرار گرفتهاند؛ و به يقين خدا بر يارى آنها تواناست».
اين آيه شريفه صراحت در جنگ دفاعى دارد، و به مظلومين اجازه مىدهد در مقابل ظلم ظالمين از خود دفاع كنند. كسانى كه مىگويند: «اسلام با زور شمشير پيشرفت كرده است» چه جوابى در مقابل اين آيات دارند؟
2- دومين آيهاى كه دلالت بر ادّعاى ما دارد، و به اعتقاد برخى از مفسّران اوّلين آيهاى است كه در مورد جهاد دفاعى نازل شده،(2)آيه شريفه 190 سوره بقره است.
به اين آيه توجّه كنيد:
«وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»؛ و در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند نبرد كنيد؛ و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا متجاوزان را دوست ندارد».
اين آيه شريفه به صراحت مىگويد: «اگر به شما حمله كردند با آنها بجنگيد و از خود دفاع كنيد، و در عين حال در موقع جنگِ دفاعى افراط نكنيد».
آرى، از ديدگاه اسلام به هنگام نبرد، زنها، بچّهها، پيرمردها، حيوانات، درختان و
آب آشاميدنى دشمن در امانند، و استفاده از سلاحهاى كشتار جمعى ممنوع است.
اين كه ما به دنبال سلاح اتمى نيستيم و آن را حرام مىدانيم، ريشه در عقايد دينى ما دارد؛ سلاح اتمى بىگناه و باگناه، زن و مرد، بيمار و سالم، بزرگ و كوچك، همه را مىكشد، و اسلامى كه اجازه جلوگيرى از آب آشاميدنى دشمن را نمىدهد، چگونه اجازه ساخت سلاح اتمى مىدهد؟!
دنياى امروز براى جنگ حساب باز كرده است، غربيهاى طرفدار جنگ و نابودى انسانها خود را متمدّن مىدانند، و اسلام را متعلّق به گذشته. آيا برنامههاى اسلام درباره جنگ با فطرت انسان هماهنگتر است، يا برنامههاى غير انسانى آنها، كه بر اثر بمباران اتمى هيروشيما و ناكازاكى هزاران نفر را در اين دو شهر به خاك و خون كشيده، و افراد زيادى را مجروح كردند كه هنوز از آثار آن رنج مىبرند؟!
3- آيه 13 سوره توبه از ديگر آياتى است كه صراحت در جهاد دفاعى دارد:
«أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ»؛ آيا با گروهى كه پيمانهاى خود را شكستند، و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند، پيكار نمىكنيد؟! در حالى كه نخستين بار، آنها (پيكار با شما را) آغاز كردند؛ آيا از آنها مىترسيد؟! با اين كه اگر ايمان داريد خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد».
طبق اين آيه شريفه مسلمانان مأمور جنگ با كسانى شدند كه آغازگر جنگ بودند، و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مؤمنين را از شهر و ديار خود بيرون رانده، و در مورد ترك مخاصمه به عهد و پيمان خويش وفادار نماندند. آيا در هيچ دين و مذهب و عقل و منطقى چنين جنگى نامشروع است!؟
بله، يك گروه در جهان يافت مىشود كه جنگ و جهاد را به هيچ وجه- حتّى از نوع دفاعيش- قبول ندارد، و آن فرقه ضالّه بهائيت است. آنان دو اصل اساسى دارند
كه همه اعضاى فرقه ضالّه به آن معتقد و پايبند هستند:
1- عدم مداخله در سياست 2- ترك جنگ و جهاد. و اساساً فلسفه وجودى اين فرقه گمراهِ گمراهكننده همين مطلب است. زيرا استعمارگران با اسلام سياسى و جهادى نمىتوانند كنار بيايند، و آن را مانع منافع و مطامع خويش مىبينند، لذا مذهبى ساختند كه نه كارى با سياست داشته باشد و نه به سراغ جهاد برود. اخيراً آمريكائيها به بعضى از كشورهاى اسلامى منطقه فشار آوردهاند كه بايد سه دسته از آيات قرآن را از كتابهاى درسى دانشآموزانشان حذف كنند: 1- آيات مربوط به جهاد 2- آيات مربوط به شهادت 3- آياتى كه در مذمّت و نكوهش يهوديان سخن مىگويد! و اين سفارشات براى مسلمانان پيام دارد. و آن اين كه: هر چه بيشتر روى اين گروه از آيات كار كرده، و فرزندانشان را بيش از پيش با آن آشنا كنند.
اسلام به مسلمانان دستور مىدهد كه در مقابل ظلمِ ظالمان سكوت ننموده، بلكه بر عليه ظالمان قيام كنند، و اگر نفرات آنها كم بود از كمى نفرات نترسند كه خداوند به آنها كمك مىكند.
حزب اللّه لبنان با نفرات كم بر لشكر تا دندان مسلّح اسرائيل پيروز شد، چون بر خداوند توكّل كرد و خداوند به آنها كمك كرد.
ملّت رشيد و شجاع ايران در مقابل ارتش عراق، كه تمام قدرتهاى منطقه و جهان از آن حمايت مىكردند، با توكّل بر خداوند و استعانت از ذات پاكش پيروز شد.
4- آيه 90 سوره شريفه نساء از ديگر آياتى است كه جهاد دفاعى را تأييد مىكند، توجّه فرماييد:
«فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا»؛ پس اگر از شما كنارهگيرى كرده و با شما پيكار ننمودند، (بلكه) پيشنهاد صلح كردند، خداوند براى شما راهى براى تعرض بر آنان قرار نداده است».
اين آيه شريفه جنگ را تا زمانى كه دشمن به جنگ ادامه مىدهد مجاز مىشمارد. بنابراين، به محض اين كه دشمن سلاح را زمين بگذارد مسلمانان نيز موظّفند دست از جنگ كشيده، و آتش بس را بپذيرند. اگر اسلام در سايه شمشير پيشرفت مىكرد، نبايد داراى چنين معارف بلندى باشد.
حضرت على عليه السلام خطاب به مالك اشتر مىفرمايد: «دست صلحى كه به سوى تو دراز مىشود پذيرا باش، اما احتياط را از دست مده، مبادا دشمن با پيشنهاد صلح قصد تجديد قوا و حمله مجدّد را داشته باشد».(1)
5- آيه 8 و 9 سوره ممتحنه از ديگر آياتى است كه به روشنى دلالت بر جهاد دفاعى مىكند:
«لَّا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِّنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ* إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُمْ مِّنْ دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»؛ خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در امر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمىكند؛ چرا كه خداوند عدالتپيشگان را دوست دارد. خداوند شما را تنها از دوستى و رابطه با كسانى نهى مىكند كه در امر دين با شما پيكار كردند و شما را از خانههايتان بيرون راندند، و (كسانى كه) به بيرون راندن شما كمك كردند، و هر كس با آنان رابطه دوستى داشته باشد ستمگر است».
ما به اين آيه شريفه در فقه استدلال كردهايم كه تنها كفّار ذمّى مورد احترام نيستند، بلكه تمام اقسام كفّار، غير از كفّار حربى، مورد احترامند.
طبق اين آيه شريفه، ما مسلمانان نه تنها حق جنگيدن با كشورها و دولتهايى كه با
1) نهجالبلاغه، نامه 53.
ما نمىجنگند را نداريم، بلكه مىتوانيم با آنها روابط دوستانه داشته باشيم. و قطع رابطه دوستى تنها با دولتهايى است كه در حال جنگ با مسلمانان بوده، و آنها را از خانه و كاشانه خود آواره كردند.
به مقتضاى آيات مذكور هيچ كشور اسلامى نبايد با آمريكا و اسرائيل، كه دامانشان به خون مسلمانان آلوده است، رابطه داشته باشند. مگر اسرائيل با كمك و پشتيبانى آمريكا مسلمانان فلسطين را از وطنشان آواره نكرده است؟ پس چگونه برخى از دولتهاى اسلامى دست دوستى به سوى اين دولت غاصب دراز كردهاند؟!
6- خداوند متعال در آيه 60 سوره انفال مىفرمايد:
«وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لَاتَعْلَمُونَهُمْ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَمَا تُنفِقُوا مِنْ شَىْءٍ فِى سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنْتُمْ لَاتُظْلَمُونَ»؛ براى مقابله با آنها (/ دشمنان هر چه در توان داريد از نيرو و از اسبهاى ورزيده آماده سازيد؛ تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن (شناخته شده) خويش را بترسانيد! و دشمنان ديگرى غير از اينها كه شما آنها را (به علت نفاقشان) نمىشناسيد و خدا آنها را مىشناسد. و هر چه در راه خدا (و تقويت اسلام) انفاق كنيد، بىكم و كاست به شما بازگردانده مىشود، و به شما ستم نخواهد شد».
در اين آيه شريفه نسبت به سه نكته مهم تأكيد شده است:
الف) آمادگى با تمام توان و قوا
خداوند متعال در اين آيه شريفه ما را موظّف ساخته كه براى دفاع از كيان اسلام و مسلمين از تمام قوا استفاده كنيم. تعبير به «قوّه» كه در آيه شريفه آمده، مفهوم بسيار وسيع و گستردهاى دارد. بعضى تصوّر مىكنند كه قوّه تنها به معناى سلاحهاى
مختلف جنگى است (البتّه غير از سلاحهاى كشتار جمعى كه از نظر اسلام تحريم شده است). ولى مفهوم قوّه وسيعتر است، و منحصر به آنچه گفته شد نمىباشد.
شاهد اين ادّعا حديثى از امام صادق عليه السلام است كه در تفسير آيه فوق در كتاب من لا يحضره الفقيه آمده، كه فرمود: «وَمِنها الْخِضاب»(1)يعنى اگر موى سر و صورت افسران و سربازان لشكر اسلام سفيد شده، آن را خضاب و رنگ كنند و خود را جوان نشان دهند، تا ابهت بيشترى داشته باشند. طبق اين روايت قوّه، شامل رنگ مو و هر چيزى كه دشمن را بترساند و روحيهاش را تضعيف كند مىگردد. و اين دليل بر گستردگى مفهوم واژه قوّه است.
بنابراين، استفاده از وسايل تبليغاتى و ارتباط جمعى قوى، بهرهگيرى از مسائل سياسى، و ساز و كارهاى اقتصادى و امور فرهنگى و مانند آن، همه از مصاديق آيه شريفه است.
ب) سواره نظام قوى و نيرومند
خداوند متعال پس از تشويق و تحريص مسلمانان به آمادگى همه جانبه، نسبت به خصوص سواره نظام و استفاده از اسبهاى آماده و تربيت شده تأكيد مىكند. در نكته اوّل حكم عام و كلى را بيان كرد، و در نكته دوّم بر يكى از مصاديق آن كه اهمّيّت فراوانى دارد انگشت مىگذارد. اين مصداق در عصر پيامبر اسلام، اسبهاى پرورش داده شده و مخصوص ميدانهاى نبرد بوده، و در زمانهاى ديگر مانند زمان ما مصاديق ديگرى دارد، كه شامل تانكها و توپها و هواپيماها و موشكها و مانند آن مىشود.
1) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 70، ح 282.
ج) ترسانيدن دشمن
سوّمين نكته كه در حقيقت ثمره نكات سابق و مهمترين نكته است، ارهاب و ترسانيدن دشمن است. يعنى مسلمانان از نظر امكانات نظامى و دفاعى در سطحى از آمادگى باشند كه ابهت و هيبت لشكر اسلام در دل دشمن ايجاد رعب و وحشت كند، به گونهاى كه حتّى فكر حمله به كشور اسلامى را از سر بيرون كند.
آيا دشمنان اسلام اين جمله را ديدهاند و ما را متّهم به جنگطلبى مىكنند؟ آرى از نظر اسلام تجهيزات نظامى و آمادگى جنگى و دفاعى در حدّ اعلا براى ايجاد جنگ و خونريزى و ويرانى و خسارت به طرف مقابل نيست، بلكه براى جلوگيرى و پيشگيرى از جنگ است. آيا هيچ عاقلى در جهان، هر چند پايبند به هيچ دين و مذهبى نباشد، اين كار را تقبيح نموده، و زشت مىشمرد؟ اسلام براى جلوگيرى از جنگ، كه ضايعات روحى، روانى، جانى و مالى فراوانى به همراه دارد، به مسلمانان سفارش مىكند كه آنچنان قوى و نيرومند باشند تا دشمن خيال حمله به آنها را هم نداشته باشد، و در عين حال عزّت و آبرو و اعتبار آنان حفظ شود.
خلاصه اين كه يكى از اهداف جنگ از منظر قرآن، دفاع از كيان اسلام و مسلمين است.
اسلام براى حمايت از مظلوم و نجات وى از چنگال ظالم، به مسلمانان دستور مىدهد كه با ظالم بجنگند؛ حتّى اگر مظلوم غير مسلمان باشد.
آيه شريفه 75 سوره نساء سند محكمى بر ادّعاى فوق است؛ توجّه فرماييد:
«وَمَا لَكُمْ لَاتُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنْكَ وَلِيّاً
وَاجْعَل لَّنَا مِنْ لَّدُنْكَ نَصِيراً»؛ چرا در راه خدا، و (براى رهايى) مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شدهاند، پيكار نمىكنيد؟! همان افراد (ستمديدهاى) كه مىگويند: «پروردگارا! ما را از اين شهر (مكّه) كه اهلش ستمگرند، بيرون ببر (و رهايى ببخش)؛ و از سوى خود، براى ما سرپرستى قرار ده؛ و از جانب خود، يار و ياورى براى ما مقرر فرما».
با توجّه به آيه شريفه فوق، اگر ملّت سرافراز ايران شعار حمايت از ملل مظلوم فلسطين، لبنان، افغانستان، عراق، بوسنى و ديگر ملّتهاى مورد ظلم و ستم ستمگران را سر مىدهد جاى تعجّب نيست، چرا كه به مضمون آيه شريفه عمل مىكند. و بايد به نداى هر مظلومى در هر كجاى جهان- از آمريكا گرفته تا آفريقا و از اروپا گرفته تا آسيا و استراليا- لبيك گفت، و در حدّ وسع و امكانات به يارى آنها شتافت، و آنان را از چنگال ستمگران و استثمارگران نجات داد، تا جرأت تكرار ظلم را نداشته باشند. تعجّب از بعضى دولتهاى اسلامى است كه بر خلاف آيه شريفه مورد بحث نه تنها از مسلمانان تحت ظلم و ستم فلسطين حمايت نمىكنند، و آنها را از چنگال صهيونيسم اشغالگر ظالم نجات نمىدهند، بلكه با دشمنان آنها رابطه برقرار كرده، و مبادله سفير نموده، و براى برچيدن حكومت مردمى مردم مظلوم فلسطين دست در دست يهوديان ظالم مىگذارند.
خلاصه اين كه طبق آيه شريفه 75 سوره نساء، مىتوان براى حمايت از مظلومان و نجات آنان از ظلم و ستم بيدادگران با ظالمان جنگيد.
حمايت از مظلوم در روايات
روايات متعدّدى در تأييد مضمون آيه مورد بحث وجود دارد، كه به چند نمونه آن اشاره مىشود:
1- پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند:
«مَنْ اخَذَ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ كانَ مَعى فى الجنّة مُصاحِباً
؛ كسى كه حقّ مظلوم را از ظالم بگيرد (چه مظلوم مسلمان باشد، و چه غير مسلمان) در بهشت با من خواهد بود».(1)
جايگاه بسيارى از انسانها در بهشت خواهد بود، ولى همه بهشتيان اين سعادت را ندارند كه در كنار پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله باشند، امّا كمك كردن و يارى رساندن به مظلوم، و گرفتن حق او از ظالم، به قدرى مهم است كه انسان را در بهشت همنشين پيامبر صلى الله عليه و آله مىكند.
2- در حديث ديگرى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«مَنْ سَمِعَ رَجُلًا يُنادى يا لَلْمُسْلِمينْ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ
؛ هر كس صداى مظلومى را بشنود كه از مسلمانان كمك مىطلبد، و به كمك او نشتابد مسلمان نيست».(2)
اين روايت نيز عام است و شامل غير مسلمانان نيز مىشود. بنابراين، طبق روايت فوق هر كس نداى مظلوميّت مظلومى را بشنود، و استغاثهاش به گوش او برسد، و توانايى يارى رساندن به او را داشته باشد، و به ياريش نشتابد مسلمان نيست. شما اين دستور عالى اسلام را با رفتار دنياپرستان و پولپرستان دنياى مدرن امروز مقايسه كنيد. آنها صريحاً مىگويند: «ما در جايى سرمايهگذارى مىكنيم كه منافعى داشته باشيم، اگر در بوسنى و هرزگوين صدها هزار نفر كشته شوند براى ما مهم نيست، زيرا منافعى در آن منطقه نداريم!».
آيا اسلام با اين معارف ارزشمندش جنگطلب است، يا دنياپرستان و
پولپرستانى كه بوى پول در هر گوشهاى از دنيا به مشام آنها برسد حاضرند براى تصاحب پول، آن منطقه را به آتش بكشند و مردمش را آواره نمايند.
3- امام على عليه السلام خطاب به دو فرزند بزرگوارش امام حسن و حسين عليهما السلام فرمود:
«كُونا لِظَّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً
؛ دشمن ظالم و يار و كمككار مظلوم باشيد».(1)
در اين روايت نيز سخنى از مسلمانان نيست، بنابراين، دفاع از مظلوم وظيفه هر مسلمانى است؛ هر چند مظلوم غير مسلمان باشد.
4- امام سجّاد عليه السلام در كتاب ارزشمند صحيفه سجاديّه، دعاى 38 مىفرمايد:
«اللَّهُمَّ انّى اعْتَذِرُ الَيْكَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتى فَلَمْ انْصُرْهُ، وَمِنْ مَعْرُوفٍ اسْدِىَ الَىَّ فَلَمْ اشْكُرْهُ، وَمَنْ مُسِىء اعْتَذَرَ الَىَّ فَلَمْ اعْذِرْهُ
؛ پروردگارا! در پيشگاه تو از سه چيز عذرخواهى نموده، و پوزش مىطلبم:
1- از مظلومى كه در حضور من مورد ظلم و ستم قرار گرفته، و ياريش نكردم.
2- از كسى كه خدمتى به من كرده، و من از او قدردانى و تشكر ننمودم.
3- و از شخص خطاكارى كه در حق من بدى كرده و عذرخواهى نمود، ولى عذر او را نپذيرفتم».(2)
بارالها من كنون بر درگهتعذر خواهم از قصور در رهت
ظلم بر مظلوم شد در نزدِ منمن ندادم ياريش در انجمن
عذر مىخواهم اگر از ديگرانشد به من لطف و نكردم شكر آن
يا اگر كس بد نمود و عذر خواسترد نمودم عذر او بى كم و كاست 49- بحارالانوار، ج 61، ص 148، ح 25
اوّلًا: امام سجاد عليه السلام كمك نكردن به مظلوم، قدردانى نكردن از مُنعم، و نپذيرفتن عذر خطاكار را گناه مىشمرد، و لذا به درگاه خداوند عذر تقصير مىآورد.
ثانياً: با توجّه به اين كه او، امام معصوم است و گناه و خطا نمىكند، اين مطالب را
براى ما بيان مىكند، كه اگر مرتكب اين خطاها شدهايم توبه كنيم.
ثالثاً: همان گونه كه دوست داريم اگر مظلوم واقع شديم ديگران به فرياد ما برسند، و اگر به ديگران خدمت كرديم قدردان زحمات ما باشند، و اگر خطايى كرديم عذرمان را بپذيرند، بايد نسبت به ديگران نيز چنين باشيم. به مظلوم كمك كنيم، قدردان زحمات ديگران بوده، و عذر تقصيرشان را پذيرا باشيم. عجيب است كه در مظانّ اجابت دعا انتظار داريم خداوند متعال تمام گناهان و خطاهاى ما را بخشيده، و قلم عفو بر جرائم اعمالمان بكشد، امّا نسبت به خطاى ديگران، گاه سالها كينه آن را در سينه نگه مىداريم، و به هيچ وجه حاضر به بخشيدن او نيستيم.
اگر مردم اهل عفو و گذشت بودند، و در اين زمينه سختگيرى نمىكردند، بسيارى از پروندههاى دادگسترى مختومه مىشد.
سومين هدف از جنگ در معارف اسلامى، پايان دادن به درگيريهايى است كه بين دو قبيله مسلمان يا دو كشور اسلامى رخ مىدهد.
و اين همان چيزى است كه امروزه به نيروى محافظ صلح در دنيا معروف شده است. آيه 9 و 10 سوره حجرات به اين نوع جهاد اشاره دارد، توجّه فرماييد:
«وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ* إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»؛ و اگر دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا باز گردد، و هرگاه بازگشت (و زمينه صلح فراهم شد)، در ميان آن دو
صلح عادلانه برقرار سازيد؛ و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالتپيشگان را دوست مىدارد. مؤمنان برادر يكديگرند، پس بين دو برادر خود صلح و آشتى برقرار سازيد و تقواى الهى پيشه كنيد، باشد تا مشمول رحمت او شويد».
نكات مهمّى از دو آيه فوق استفاده مىشود:
1- مسلمانان در برابر درگيريهاى فردى و گروهى ديگر مسلمانان تماشاگر و بىتفاوت نباشند (همان گونه كه متأسّفانه در برخى از موارد ديده مىشود) بلكه براى پايان دادن به درگيرى و برقرارى صلح بين طرفينِ درگير اقدام كنند.
2- اگر مسلمانانِ مسؤول و وظيفهشناس براى پايان دادن به درگيرى اقدام كردند، امّا يك طرف درگيرى به هيچ وجه حاضر به ترك مخاصمه و سازش نشد، بر مسلمانان لازم است با طغيانگر بجنگند، و با توسّل به زور او را وادار به ترك درگيرى و سازش كنند.
3- بعد از تسليم شدن دو طرف دعوا و اعلان آتشبس، نبايد آنها را رها كنند، بلكه لازم است تحقيق و بررسى نمايند كه منشأ نزاع چه بوده است؟ و با از بين بردن ريشه اختلاف، از درگيرى مجدّد پيشگيرى كنند.
4- اصلاح بر اساس عدالت باشد، نه اغراض شخصى و خواستههاى نفسانى.
دو قبيله اوس و خزرج، كه جزء انصار و در مدينه سكونت داشتند، در زمان جاهليّت با هم درگير بودند، و به بركت اسلام نزاعها و كشمكشها و درگيرهاى طولانى آنها خاتمه يافت؛ امّا رسوبات آن وجود داشت. لذا يك روز اين دو قبيله با هم گلاويز شدند. برخى معتقدند دو نفر از اين دو قبيله با هم اختلاف داشتند، اختلاف آنها بالا گرفت و منتهى به نزاع و درگيرى شد. هر قبيلهاى به پشتيبانى از فرد
متعلّق به قبيله خود برخاست و در نتيجه، آتش جنگ بين دو قبيله شعلهور شد. آيه شريفه در مورد اين حادثه نازل شد.
خلاصه اين كه آيه شريفه مورد بحث، يكى از اهداف جنگ از ديدگاه اسلام را پايان دادن به درگيرىهاى بين مسلمانان مىداند. آيا كسانى كه ما مسلمانان را متّهم به خشونت و جنگافروزى مىكنند، آيات فوق را مطالعه كردهاند؟ آيا مىدانستند كه تنها در دو آيه از قرآن مجيد سه بار سخن از صلح و دوستى به ميان آمده است؟
آيا ما مسلمانان به اين آيات عمل كردهايم؟ ساليان درازى در افغانستان جنگ و خونريزى بود و طوائف مختلف مسلمانان به جان هم افتاده، همديگر را مىكشتند.
كشورهاى اسلامى براى پايان دادن به اين درگيريها چه كردند؟ اگر كشورى مثل ايران فرياد مىزد، متأسّفانه ديگر كشورها همكارى نمىكردند.
سازمان بين الملل و شوراى امنيّت نيرويى به نام حافظ صلح دارد كه گروهى از نيروهاى نظامى همه كشورها در اين مركز حضور دارند، و تا كنون خدمات خوبى كردهاند. امّا اسلام 1400 سال قبل ضرورت وجودى نيروى حافظ صلح را مطرح كرده است. حال اگر ما مسلمانان به قرآن عمل نكردهايم كوتاهى از ماست.
در عصر ما در عراق چه خبر است؟ گروههاى مختلف به جان هم افتادهاند.
عدّهاى تماشاچى هستند و متأسّفانه عدّهاى بر خلاف سفارش قرآن آتش جنگ را شعلهورتر مىكنند! اگر آمريكا و انگليس خواهان تشديد اين درگيريها باشند و به آن كمك كنند تعجّبى نيست، چون آنها دشمنان شماره يك مسلمانانند، ولى تعجّب از مسلمانانى است كه آتشبيار معركهاند!
در روايات اسلامى موقعيّت مؤمنان و مسلمانان نسبت به يكديگر، و وظيفه آنها در برابر همديگر بيان شده است. به اين روايات توجّه كنيد:
1- حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند:
«الْمُؤْمِنُ اخُو الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ انِ اشْتَكى شَيْئاً مَنْهُ وَجَد الَمَ ذلِكَ فى
سائِرِ الْبَدَنِ
؛ مؤمنين برادر همديگر و همچون اعضاى يك پيكرند؛ و هنگامى كه عضوى ناراحت و بيمار شود همه اعضا، آن ناراحتى را احساس مىكنند».(49)
و به قول شاعر بلندآوازه شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى:
بنى آدم اعضاى يكديگرندكه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمىنشايد كه نامت نهند آدمى (1)
طبق اين روايت مسلمانان سراسر جهان بسان پيكر يك انسانند، اگر مسلمانى در گوشهاى از دنيا ناراحت و بيمار گردد و مشكلى برايش ايجاد شود ديگر مسلمانان بايد از آن متأثّر شده، در حلّ آن بكوشند. اگر در بم زلزلهاى مىآيد و جان هزاران نفر را مىگيرد و هزاران نفر را بىخانمان مىكند، اگر سونامى عدّه زيادى از مردم شرق آسيا را در مرگ عزيزانشان عزادار و بى خانه مىكند، اگر جنگ در افغانستان و عراق و فلسطين و لبنان آسايش و آرامش را از ساكنان آن گرفته، و اگر بيمارى و خشكسالى مردم فلان كشور را تحت فشار قرار داده است، مسلمانان بايد در مقابل تمام اين حوادث عكسالعمل نشان داده، و در حدّ وسع و امكاناتشان به يارى آنها بشتابند.
همان گونه كه هر زمان عضو بدن انسانى بيمار مىشود تمام بدن تب نموده، و فعاليّت خويش را دو چندان مىكند، تا آن عضو را از درد و رنج نجات دهد.
2- على عليه السلام دربستر شهادت خطاب به فرزندانعزيزش حسنوحسين عليهما السلام فرمود:
«اوصيكُما وَجَميعَ وَلَدى وَمَنْ بَلَغَهُ كِتابى بِتَقْوَى اللَّهِ وَنَظْمِ امْرِكُمْ ... وَصَلاحِ ذَاتِ
1) گلستان سعدى، باب اوّل، حكايت دهم
بَيْنَكُمْ
؛ حسن و حسين عزيزم و تمام كسانى كه اين نوشته من به آنها مىرسد! شما را به رعايت تقواى الهى و نظم و اصلاح امور مردم سفارش مىكنم».(1)
مفضل بن عمر مىگويد: «امام صادق عليه السلام بودجهاى در اختيار من گذاشت تا هر زمان شيعيانش بر سر امور مالى اختلافى داشتند از محلّ آن بودجه اختلافات آنها را حلّ و فصل كنم. دو نفر از شيعيان را مشاهده كردم كه اختلاف دارند، پس از تحقيق و پرس و جو معلوم شد كه اختلاف آنها به خاطر چهار صد درهم است. چهارصد درهم را به آنها دادم و اختلافشان برطرف شد. سپس به آنها گفتم: اين پول از محلّ بودجهاى است كه امام صادق عليه السلام به اين منظور در اختيار من نهاده است».(2)
وظيفه هر مسلمانى است كه در مقابل مشكلات ساير مسلمانان بىتفاوت نباشد، و به هر شكل ممكن در راه حلّ مشكلات آنها قدم بردارد.
4- مرحوم حاج شيخ عبّاس قمى رحمه الله در كتاب ارزشمند سفينةالبحار، واژه هجران، حديث تكان دهندهاى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند. توجّه فرماييد:
«ايُّما مسْلِمَيْنِ تَهاجَرا فَمكثاً ثَلاثَةَ ايَّامٍ لَمْ يَصْطَلِحان الَّا ماتا خارِجَيْنِ عَنِ الاسْلامِ
؛ هرگاه دو مسلمان با يكديگر قهر كرده، و قهر آنها سه روز ادامه پيدا كند و صلح نكنند و در همين حال بميرند، مسلمان از دنيا نخواهند رفت». در ادامه حديث آمده است: «هر كدام پيشقدم در صلح شود روز قيامت قبل از ديگرى وارد بهشت مىشود».(3)
خوانندگان محترم! برادرانى را سراغ داريم كه به خاطر ارثيّه پدر 12 سال است كه با يكديگر قهرند، و اين براى يك مسلمان بسيار زشت و ناپسند است، مخصوصاً
اگر عامل قهر و هجران مسائل مادّى باشد. بىشك اصلاح ذاتالبين و برطرف كردن كدورتهاى مردم و آشتى دادن آنها، از مهمترين عبادتهاست. چه اشكال دارد كه براى اصلاح زن و شوهرهايى كه مدّتهاست با هم قهر كرده، و حتّى زن به خانه پدرش بازگشته، اقدام كرد؟
خداوند متعال شورايى را براى رسيدگى به اختلافات خانوادگى پيشبينى كرده، و اعضاى آن را در قرآن مجيد مشخّص نموده، كه اگر مطابق آن عمل شود بسيارى از پروندههاى اختلافات خانوادگى حل مىشود.
به اين آيه شريفه توجّه كنيد:
«وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَماً مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَماً مِّنْ أَهْلِهَا إِنْ يُرِيدَا إِصْلَاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا»؛ و اگر از جدايى ميان آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر، و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند). اگر اين دو (داور)، تصميم به اصلاح داشته باشند، خداوند دلهاى آن دو را به هم نزديك مىسازد».(1)
طلاق آخرين راه حلّ است، قبل از آن بايد براى صلح و اصلاح تلاش كرد.
جالب اين كه اعضاى شوراى حل اختلاف بايد از ميان فاميل انتخاب شوند، چرا كه در اين صورت موفقيّت آنها بيشتر است. چه اشكال دارد از هر فاميلى دو نفر بزرگتر، كه مورد قبول همه هستند، براى حل اختلافات انتخاب شوند، و تمام اختلافات فاميل نزد آنها برده شود، تا آنها با توجّه به شناختى كه از طرفين دعوا دارند، اقدام به صلح و سازش نمايند.
1) سوره نساء، آيه 35.
يكى ديگر از اهداف چهارگانه جنگ از ديدگاه اسلام، جهاد براى خاموش كردن آتش فتنه است؛ كه آيه 39 سوره انفال بدان اشاره دارد. توجّه فرماييد:
«وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَاتَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ للَّهِ فَإِنِ انتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛ و با آنها پيكار كنيد، تا فتنه (و بتپرستى و سلب آزادى) برچيده شود، و دين (و پرستش) همه مخصوص خدا گردد. و اگر آنها (از اعمال نادرست خود) دست بردارند، (خداوند آنها را مىپذيرد؛) خدا به آنچه انجام مىدهند بيناست».
فتنه چيست؟
واژه فتنه در 30 آيه قرآن آمده است. بررسى اين سى آيه نشان مىدهد فتنه در قرآن پنج معناى مختلف دارد، كه بدان اشاره مىشود:
الف) شكنجه دادن؛ در منابع تاريخى آمده است كه در زمانهاى گذشته پادشاه بيدادگرى بود كه مؤمنان را شكنجه مىكرد. بدين منظور گودالهايى كنده، و آنها را پر از آتش كرده بود. مؤمنان را نزديك آن گودالها مىكرد تا دست از خدا و ايمانشان بردارند، و آنها را كه بر عقايدشان پافشارى داشته، و تسليم پادشاه نمىشدند به گودالهاى پر از آتش مىانداخت. اين پادشاه و اطرافيانش به «اصحاب الاخدود» معروف شدند، يعنى صاحبان خندقها و چالهها.(1)خداوند متعال در آيه شريفه 10 سوره بروج به اين گروه اشاره كرده، مىفرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ»؛ كسانى كه مردان و زنان با ايمان را شكنجه دادند سپس توبه نكردند، براى
1) شرح بيشتر را در تفسير نمونه، ج 26، ص 337 به بعد مطالعه فرماييد.
آنها عذاب دوزخ و عذاب آتش سوزان است!».
نتيجه اين كه يكى از معانى فتنه، شكنجه دادن است.
ب) آزمايش و امتحان؛ اين معنا از آيه شريفه 15 سوره تغابن استفاده مىشود.
توجّه فرماييد:
«إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَاللَّهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ»؛ اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شما هستند؛ و خداست كه پاداش عظيم نزد اوست».
در روز قيامت در مورد اموال دو سؤال مطرح مىشود:
1- از كجا به دست آوردهاى؟ 2- در چه راهى مصرف كردهاى.(1)
اولاد و فرزندان هم مايه آزمايش و امتحان هستند. آيا فرزندانمان را خوب تربيت كردهايم، يا آنها را به حال خود رها كرده و در انجام وظايفمان كوتاهى نمودهايم؟
خوشا به حال كسانى كه از اين امتحانات سربلند بيرون آيند.
ج) عذاب الهى؛ يكى ديگر از معانى فتنه عذاب الهى است. اين مطلب در آيه شريفه 25 سوره انفال آمده است. توجّه فرماييد:
«وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَاتُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ»؛ و از فتنه و مجازاتى بپرهيزيد كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد؛ (بلكه همه را فرا مىگيرد؛ چرا كه ديگران سكوت اختيار كردند.) و بدانيد خداوند سخت كيفر است!».
طبق اين آيه شريفه عذاب الهى فقط دامنگير ظالمان نمىشود، بلكه دامن كسانى كه ظلم ظالم را تماشا كرده و به فريضه نهى از منكر عمل نكردند نيز مىشود.
1) در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم:« در قيامت هيچ يك از بندگان قدم از قدم بر نمىدارند تا از چهار چيز بازپرسى شود: از عمرش كه در چه راهى آن را صرف كرده؟ و از جوانيش كه در چه راهى آن را از دست داده؟ و از مالش كه از كجا آورده و در چه راهى مصرف كرده؟ و از محبّت ما اهل بيت»( پيام قرآن، ج 6، ص 176).
البتّه شامل كسانى كه به وظيفه شرعى خود عمل كردند نمىشود. و اين كه گفته مىشود وقتى آتش آمد تر و خشك باهم مىسوزد صحيح نيست، زيرا با حكمت پروردگار سازگارى ندارد.
خلاصه اين كه فتنه در آيه شريفه فوق به معناى عذاب الهى است.
د) مصيبت؛ يكى ديگر از معانى فتنه مصيبت است. اين معنا در آيه شريفه 11 سوره حج آمده است؛ توجّه كنيد:
«وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ»؛ بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مىپرستند اگر (دنيا به آنها رو كند و) خيرى به آنان برسد، حالت اطمينان پيدا مىكنند؛ امّا اگر مصيبتى براى امتحان به آنها برسد، دگرگون مىشوند.
(و به كفر رو مىآورند)؛ (به اين ترتيب) هم دنيا را از دست دادهاند، و هم آخرت را؛ و اين همان خسران و زيانِ آشكار است».
اين كه در بعضى از مجالس فاتحه به صاحب عزا گفته مىشود: «آخرين غم شما باشد!» جمله بىاساسى است، و معناى آن اين است كه شما قبل از تمام بستگان و فاميل و آشنايان و دوستان و همكارانت بميرى، تا غم فقدان و مصيبت هيچ كس را نبينى! بنابراين، انسان در طول زندگى با مشكلات و مصائب متعدّدى روبه روست.
بايد با آنها بسازد كه برخى از آنها امتحان الهى است. و چنانچه محكم بايستد و تسليم مشكلات نشود، عند اللّه مأجور خواهد بود. خلاصه اين كه يكى از معانى فتنه مصيبت است.
ه) فساد كبير؛ اين مطلب در آيه 73 سوره انفال آمده است. توجّه كنيد:
«وَالَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِى الْأَرْضِ وَفَسَادٌ كَبِيرٌ»؛ كسانى كه كافر شدند، اوليا پشتيبان يكديگرند؛ اگر (اين دستور) را انجام ندهيد فتنه
و فساد عظيمى در زمين روى مىدهد».
طبق اين آيه شريفه، مسلمانان بايد در مقابل فساد بايستند؛ ابتدا با زبان خوش نهى از منكر كنند، سپس از طريق فرهنگى اقدام نمايند، و اگر به هيچ وجه موفّق به دفع فساد از راههاى مسالمتآميز نشدند، بايد متوسّل به زور شده، و با دشمن بجنگند.
فتنه در آيه مورد بحث به معناى فساد كبير است. و فتنه به معناى فساد، از قتل بزرگتر و شديدتر است، همان گونه كه در آيه 191 سوره بقره «وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ» و آيه شريفه 217 سوره بقره «وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» به اين مطلب اشاره شده است. فتنهاى كه دشمنان در عراق و افغانستان و ديگر كشورهاى اسلامى برپا كرده، و امنيّت جامعه را برهم زدهاند، از كشتار و قتل خطرناكتر و شديدتر است.
دو گروه ضربه زيادى به امنيّت جامعه مىزنند، و در حقيقت مرتكب فساد و فتنه مىشوند: يكى شايعهسازان، و ديگرى اراذل و اوباشى كه مخلّ به امنيّت اجتماعىاند. آيه شريفه 61 و 60 سوره احزاب به اين مطلب اشاره دارد. توجّه فرماييد:
«لَّئِنْ لَّمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِى الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَايُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا* مَّلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا»؛ اگر منافقان و بيماردلان و آنها كه اخبار دروغ و شايعات بىاساس در مدينه پخش مىكنند دست برندارند، تو را بر ضدّ آنان مىشورانيم، سپس جز مدّت كوتاهى نمىتوانند در كنار تو در اين شهر بمانند. و از همه جا طرد مىشوند، و هر جا يافته شوند گرفته خواهند شد و به سختى به قتل خواهند رسيد».
دو گروه در مدينه ايجاد فتنه مىكردند:
1- عدّهاى از منافقين كه كار آنها پخش شايعه بود. گاه مىگفتند: «پيامبر از دنيا رفت» و گاه شايعه مىكردند كه: «دشمن به مدينه حمله، و پيامبر را دستگير كرده است».(1)
2- عدّهاى از اوباش، كه هر چند در اقليّت بودند، امّا امنيّت جامعه را برهم مىزدند. آنها براى زنان مسلمان كه جهت اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد مىآمدند، در بازگشت از نماز ايجاد مزاحمت مىكردند، در تاريكى شب كمين كرده و مزاحم دختران و زنان مىشدند.(2)گويا تاريخ تكرار مىشود، امروزه نيز اين دو گروه دشمنان اصلى امنيّت اجتماعى هستند.
قرآن مجيد اخطار شديدى به اين دو گروه مىدهد. مىفرمايد: اگر شايعهسازان و اوباش دست از فساد و فتنه برندارند، به آنها اعلان جنگ بده، سپس آنها را از شهر اخراج كن، و آنها را هرجا يافتى به سختى به قتل برسان.
قرآن مجيد در مقابل فتنه و فساد اجتماعى برخورد شديدى كرده است؛ زيرا زندگى در چنان جامعهاى بسيار مشكل است. و لذا براى تحصيل يا حفظ امنيّت جامعه بايد هر بهايى را پرداخت. تا آنجا كه اسلام به خاطر آن اجازه جنگ با اخلالگران امنيّت اجتماعى را صادر مىكند.
متأسّفانه در دنيايى زندگى مىكنيم كه فتنهگران و فتنه جويان آن كم نيستند، بلكه چرخ زندگى دولتهاى استعمارى بر محور فتنه و فساد دور مىزند. مىگويند در
زمانهاى گذشته شخصى فرماندار شهرى بود كه نانش را از راه فساد و فتنه تأمين مىكرد. از سوى حكومت مركزى فرمانده لايق جوانى براى نيروى انتظامى آن شهر فرستاده شد. اين افسرِ جوانِ بانشاط، با سعى و تلاش شبانه روزى فراوان، تمام فتنهجويان و مفسدان و اراذل و اوباش را دستگير و روانه زندان كرد، و امنيّت را به جامعه بازگرداند. سپس جهت ارائه گزارش نزد فرماندار شهر رفت.
فرماندار پس از آن كه گزارش او را شنيد، به جاى تقدير و تشكّر و قدردانى از زحمات او گفت: كار بسيار بدى كردى! اگر مردم در امنيّت باشند و نزاع و درگيرى و اختلاف نداشته باشند به سراغ ما نمىآيند، و در نتيجه درآمدى نخواهيم داشت! آرى برخى فتنهجويان نان فتنهگرى خود را مىخورند، به عنوان مثال در رسانههاى جمعى خود كه تمام جهان را فرا گرفته از ايرانِ طرفدارِ صلح و خواهان روابط مسالمتآميز باهمسايگان، هيولايى درست مىكنند كهقصد اشغال كشورهاى همسايه را دارد، تا بتوانند سلاحهاى گرانقيمت خود را به كشورهاى همسايه ايران بفروشند.
مسلمانان بايد بيدار باشند. و فتنهجويان و فتنهگران را بشناسند، و آنها را از صف دوستان خود خارج كنند، و با دوستان و كشورهاى اسلامى متّحد شوند، و توطئه فتنهگران را خنثى سازند.
از نظر اسلام اصل و اساس بر صلح، و جنگ بر خلاف اصل و يك استثنا است.
زيرا جنگ خسارات و ضايعات جبرانناپذيرى دارد، كه آثار آن گاه تا صد سال ادامه دارد. ما صلح را به حالتى تشبيه مىكنيم كه راننده دقيق و منضبطى در حال سلامتى و روى حساب و كتاب رانندگى مىكند و صحيح و سالم به مقصد مىرسد، امّا حالت جنگ همانند يك تصادف شديد است كه دست و پاى راننده شكسته،
چشمش پاره شده، دندانهايش ريخته، و بدنش كوفته شده، به گونهاى كه گاه آثار آن چهل پنجاه سال همراه او خواهد بود، مخصوصاً در عصر و زمان ما كه ضايعات آن بسيار شديدتر است.
طبق آنچه در تاريخ آمده در تمامى جنگهاى اسلامى زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كشتهها به هزار نفر نمىرسد، امّا از جنگ جهانى اوّل 10 ميليون كشته و 10 ميليون ناقص العضو به جاى مانده، و سوغات جنگ جهانى دوّم 30 ميليون كشته و 30 ميليون ناقص العضو بوده، و اگر خداى ناكرده جنگ جهانى سوم رخ دهد آمار تلفات از صد ميليون خواهد گذشت! آرى جنگ بلاى عجيبى است، و ضايعات جبرانناپذيرى دارد.
آنها كه مكرّر ملّتها را تهديد به جنگ مىكنند بسيار نادانند. نگاهى به كشور جنگزده عراق بيندازيد، همه چيز به هم ريخته است، نه امنيّت نه آب آشاميدنى به مقدار لازم، نه برق كافى، و هر روز بر آمار كشتهها و مجروحان و ناقصالعضوهاى آنان اضافه مىشود. به همين دليل اسلام به شدّت با جنگ مخالف و طرفدار صلح است، و تا زمانى كه جنگ بر ما مسلمانان تحميل نشود پايبند به صلح هستيم، امّا اگر متجاوزى جنگ را بر ما تحميل كند كوتاه نمىآييم و مردانه مىجنگيم.
آيات متعدّدى از قرآن مجيد در مورد صلح سخن مىگويد، و خداوند متعال در اين آيات، تابلوى زيبايى از صلح به تصوير كشيده است. به برخى از اين آيات توجّه فرماييد:
1- در آيه شريه 61 سوره انفال مىفرمايد:
«وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»؛ و اگر
تمايل به صلح نشان دهند، تو نيز از در صلح درآى، و بر خدا توكّل كن، كه او شنوا و داناست».
عرب به صلح «سلم» و «سلام» مىگويد، و لذا در قرآن مجيد- جز يك مورد- از صلح به واژههاى مذكور تعبير شده است. ضمناً شايد معناى «وتوكل على اللّه ...» اين باشد كه در عين پذيرش صلح و زمين نهادن سلاح، توكّل بر خدا نموده، و هوش و حواست را جمع كن، تا مبادا آتشبس دشمن تلهاى براى غافلگير كردن تو باشد، و بدين وسيله بر تو غالب و پيروز گردد. پس در عين حال كه صلح دشمن را مىپذيرى، مواظب توطئههاى او نيز باش.
2- در آيه 35 سوره محمّد مىخوانيم:
«فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمْ الْأَعْلَوْنَ وَاللَّهُ مَعَكُمْ وَلَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ»؛ پس هرگز سست نشويد و (از دشمنان) صلح (ذلّتبار) نطلبيد در حالى كه شما برتريد، و خداوند با شماست و هرگز از (ثواب) اعمالتان نمىكاهد».
در مورد جمله: «وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ» دو تفسير وجود دارد:
الف) هنگامى كه در آستانه پيروزى هستيد به دعوت صلح دشمن پاسخ ندهيد، همان كارى كه سپاهيان نادان حضرت على عليه السلام در جنگ صفين كردند. زمانى كه سردار قهرمان لشكر ايمان، مالك اشتر، تا نزديكى چادر فرماندهى سپاه ظلمت و تاريكى پيش رفته بود، و چيزى نمانده بود كه بساط كفر و نفاق معاويه را بر هم ريزد، آن منافقان رياكار، قرآنها را بر سر نيزه كرده و تقاضاى صلح نمودند. عدّهاى از سپاهيان نادان حضرت على عليه السلام بر گرد حضرتش جمع شده و از او خواستند كه جنگ را متوقّف كرده، و با معاويه كه قرآن را سپر قرار داده صلح كند. حضرت به آنها گوشزد كرد كه اين صلح، دروغين و از موضع ضعف است و اكنون موقع صلح نيست، امّا آنها اصرار خود را تا آنجا پيش بردند كه اگر مالك دست از جنگ
برنمىداشت جان حضرت در معرض خطر قرار مىگرفت. حضرت پيكى به سراغ مالك فرستاد كه اگر مايلى مولايت را بار ديگر زنده ببينى هم اينك دست از جنگ بكش و باز گرد ... خلاصه اين كه طبق اين تفسير، زمانى كه در آستانه پيروزى هستيد پيشنهاد صلح دشمن را نپذيريد.
ب) تفسير دوم اين كه در نبرد با دشمن سست نشويد، امّا اگر دشمن در لحظات عادى جنگ (نه در آستانه پيروزى) آماده صلح شد صلح را بپذيريد.
3- خداوند متعال در آيه 94 سوره نساء مىفرمايد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا (و براى جهاد) سفر مىكنيد، تحقيق كنيد؛ و به خاطر اين كه متاع ناپايدار دنيا (و غنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند نگوييد: «مسلمان نيستى» زيرا غنيمتهاى فراوانى (براى شما) نزد خداست».
مفسّران در شأن نزول اين آيه گفتهاند: پيامبر صلى الله عليه و آله جمعى از مسلمانان را به سريّهاى (1)فرستاد. لشكريان اسلام به فرمان پيامبر به سوى مقصد حركت نمودند.
در بين راه چوپانى را مشاهده كردند كه همراه گله گوسفندانش به سوى آنها مىآمد.
هنگامى كه به لشكر اسلام رسيد سلام كرد و شهادتين را بر زبان جارى ساخت. يكى از مسلمانانِ دنياپرست شمشيرش را از غلاف كشيد و آن تازه مسلمان را كشت، و اموال و گوسفندانش را به غنيمت گرفت!(2)آيه شريفه فوق نازل شد كه: چرا به كسى كه نداى صلح مىدهد پاسخ مثبت نمىدهيد، و براى تصاحب اموالش او را
مىكشيد؟ شما موظّفيد نداى صلح هر انسانى را بپذيريد.
4- آيه شريفه 25 سوره يونس از ديگر آياتى است كه در مورد صلح سخن مىگويد. به اين آيه توجّه فرماييد:
«وَاللَّهُ يَدْعُوا إِلَى دَارِ السَّلَامِ وَيَهْدِى مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»؛ و خداوند به سراى صلح و آرامش دعوت مىكند؛ و هر كس را بخواهد (و شايسته ببيند)، به راه راست هدايت مىنمايد».
مرحوم طبرسى در مجمع البيان براى دارالسلام دو تفسير نقل كرده است:
الف) دارالسلام به معناى بهشت است، زيرا در آنجا جز صلح و صفا و آشتى و محبّت چيز ديگرى نيست. در آنجا نه حسدى، نه كينهاى، نه چشم و همچشمى، نه رقابتى، نه دروغ و تهمتى، نه دشنام و غيبتى، و نه صفات رذيله ديگر وجود دارد، بلكه تحيّت آنها سلام است، و لهذا دارالسلام ناميده شده است.
ب) دارالسلام در مورد دنياست؛ خداوند به شهر و كشور و دنيايى دعوت مىكند كه فقط در آن صلح و سلام باشد.
اساساً اسلام را به آن جهت اسلام گفتهاند كه حالت تسليم و صلح و صفا دارد.
سلامى هم كه مسلمانان به يكديگر مىكنند پيام صلح و دوستى است.(1)
امام حسن مجتبى عليه السلام وقتى مىبيند كه جنگ در آن شرايط خاص نتيجهاى جز خونريزى ندارد، و دشمن از يك سو سران قبايل را خريده و از سوى ديگر كيسههاى زر چشم برخى از فرماندهان را كور كرده، و به معاويه نامه نوشتهاند كه حاضريم امام حسن عليه السلام را دست بسته تحويل تو دهيم، چارهاى جز صلح نمىبيند.
آرى همان كسانى كه نسبت به على عليه السلام بىوفايى كردند، به امام حسن عليه السلام هم پشت كرده، و در مقابل امام حسين عليه السلام شمشير كشيدند.
1) مجمع البيان، ج 5، ص 177.
مرحوم علّامه مجلسى رحمه الله علّت صلح را از زبان امام حسن عليه السلام چنين بيان مىكند:
«فَتَرَكْتُهُ لِصَلاحِ الْامَّةِ وَحِقْنِ دِمائِها
؛ صلح من با معاويه فقط به خاطر حفظ خون مسلمانان بود».(1)
هر چند پس از برقرارى صلح زخم زبانها به امام زدند، و حتّى نامردى مردمى كه امام را مجبور به صلح نمودند به اشكال مختلف به امام اعتراض مىكردند، و لذا امام مجتبى عليه السلام سالهاى دردناكى را پشت سر گذاشت، ولى صلح آن حضرت اثر عميقى در مردم گذاشت، و زمينهساز نهضت عاشورا و قيامهاى پس از آن شد، و سرانجام منتهى به سقوط حكومت بنىاميّه گرديد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: هنگامى كه رسول مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله تصميم مىگرفت سربازان اسلام را به سوى ميدان جنگ روانه كند، آنها را فرا مىخواند، و نكات زير را به آنها گوشزد مىنمود، و اگر سربازى از آن تخلّف مىكرد مورد مؤاخذه قرار مىگرفت:
«سيرُوا بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَفى سَبيلِ اللَّهِ وَعَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ
؛ به سوى ميدانهاى جنگ حركت كنيد، امّا نه از سرِ هوا و هوس، بلكه با نام و ياد خدا و براى رضاى او، و با نيّتى پاك و خالى از هر گونه انگيزه غير خدايى، و بر طبق برنامههاى اسلامى (كه شرح آن مىآيد) عمل كنيد».
«لاتَغُلُّوا
؛ در جنگ هرگز خيانت نكنيد».
اين كه: منظور از اين جمله چيست؟ سه احتمال وجود دارد:
1- در تقسيم غنيمتهاى جنگى خيانت نكنيد؛ همان گونه كه در برخى از آيات
1) بحارالانوار، ج 44، ص 30.
قرآن به اين مطلب اشاره شده كه: آنچه مربوط به حكومت و رهبرى است جدا شود، و آنچه مربوط به رزمندگان است در ميان آنها تقسيم گردد،(1)و هر كس به آنچه حقّ اوست برسد، و در غنيمت خيانت نشود.
2- رزمندگان اسلام گذشته از غنائم جنگى، در ساير امور هم به يكديگر خيانت نكنند.
3- رزمندگان نه تنها نسبت به همرزمان خويش، بلكه نسبت به دشمنانشان هم خيانت نكنند، و با آنها جوانمردانه بجنگند.
«وَلاتُمَثلوا
» پس از اين كه دشمن را از پاى درآورديد، بر پيكر بى جان او هجوم نبريد، و آن را مُثله (قطعه قطعه) نكنيد.
در برخى از روايات به نقل از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آمده است كه حتّى اگر سگ درندهاى به شما حمله كرد، و آن را از پاى درآورديد، پس از كشتنش حق قطعه قطعه نمودن پيكرش را نداريد.(2)
«وَلاتَغْدِرُوا
» اهل مكر و فريب و غدر و پيمانشكنى نباشيد. اگر با دشمن از در صلح وارد شديد، و با او پيمان آتشبس امضا كرديد، عهد و پيمانتان را محترم بشمريد، و آن را زير پا ننهيد. مسلمان كسى است كه حتّى نسبت به عهد و پيمانى كه با دشمنانش مىبندد وفادار باشد؛ بدين جهت حضرت على عليه السلام در عهدنامه مالك اشتر خطاب به آن فرمانده شجاع مىفرمايد:
«اگر پيمانى بين تو و دشمن منعقد گرديد، يا او را در پناه خود امان دادى، به عهد خود وفادار باش، و در آنچه بر عهده گرفتى امانتدار باش، و جان خود را بر سر پيمانت بگذار، زيرا هيچ يك از واجبات الهى همانند وفاى به عهد نيست، كه همه
مردم جهان با تمام اختلافاتى كه در افكار و تمايلات دارند، در آن اتّفاق نظر دارند».(1)
«وَلا تَقْتُلُوا شَيْخاً فانِياً وَلا صَبِيّاً وَلا امْرَأَةً
؛ به افراد ضعيف و ناتوان، كه دخالتى در جنگ ندارند، حمله نكنيد، و پيرمردهاى ناتوان و بچّهها و زنها را به قتل نرسانيد».
«وَلا تَقْطَعُوا شَجَراً الَّا انْ تَضْطَرُّوا الَيْها
؛ و درختان را جز در حال ناچارى قطع نكنيد».
انسان با مطالعه اين قوانين متعالى و دستورات حساب شده و مترقّى، به عظمت اسلام و گستره رحمت اسلامى در كانون خشونت، پى مىبرد، به گونهاى كه حتّى شامل درختان نيز مىگردد؛ لهذا پيامبر رحمة للعالمين به سربازان خويش دستور مىدهد كه هيچ درختى را در هنگام جنگ و نبرد قطع نكنند، و به محيط زيست احترام بگذارند؛ مگر اين كه درخت يا درختانى مانع پيشروى سربازان اسلام و لشكريان قرآن باشد، كه در اين صورت قطع آن از باب ضرورت- و البتّه به مقدارى كه ضرورت اقتضا مىكند- مانعى ندارد.
دستورات بعدى حضرت رسول صلى الله عليه و آله نشانگر اوج رأفت و رحمت در ميدان جنگ و نبرد است، توجّه بفرماييد:
«وَايُّما رَجُلٍ مِنْ ادْنَى الْمُسْلِمينَ اوْ افْضَلِهِمْ نَظَرَ الى احَدٍ مِنَ الْمُشْرِكينَ فَهُوَ جارٍ حَتَّى يَسْمَع كَلامَ اللَّهِ، فَانْ تَبِعَكُمْ فَاخُوكُمْ فِى الدّينِ وَانْ ابى فَابْلِغُوهُ مَأْمَنَهُ
؛ هرگاه يكى از لشكريان اسلام، چه برترين مقام باشد و يا پايينترين سرباز، به يكى از دشمنان پناه داد»(2)آن شخص در امان است؛ بايد او را به پشت جبهه منتقل كنند، و
با صبر و حوصله و زبان خوش و سعه صدر، معارف اسلام و دستورات و احكام اسلامى را برايش بيان كنند، اگر اسلام را پذيرفت و به سلك مسلمانان وارد شد، او هم مسلمانى است همانند شما، و از تمام حقوق مسلمانان برخوردار خواهد شد. و اگر اسلام را نپذيرفت، يا مهلتى براى تفكّر پيرامون دستورات اسلامى خواست، بايد او را صحيح و سالم به كشورش بازگردانيد، و به هيچ عنوان حق نداريد او را اذيّت و آزار كنيد.
البتّه انجام اين دستورات كار سهل و آسانى نيست، و سينهاى گشاده و ايمانى قوى مىطلبد. بدين جهت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در پايان سخنرانى به سربازانش دستور مىدهد كه براى انجام اين دستورات- كه بيانگر اوج رأفت و رحمت اسلامى است- از خداوند بزرگ و قادر، تقاضاى يارى و كمك نمايند.
آيا دنيايى كه دم از رعايت حقوق بشر مىزند، و شعارهاى بشردوستانهاش گوش جهانيان را كرد كرده، هيچ يك از امور فوق را در ميدان جنگ رعايت مىكند؟ در جنگ اسرائيل و فلسطين، نه تنها اين امور رعايت نمىشود، بلكه اين جنايتكاران بىرحم و سنگدل، خانههاى مردم فلسطين را ويران، بيمارستانهاى آنها را بر سر بيمارانش خراب، و مزارع آنها را به آتش كشيده، و درختان را نابود كرده، و بر كوچك و بزرگ، پير و جوان رحم نمىكنند؛ و در عين حال، مدّعيان حقوق بشر از آنها دفاع، و ما را متّهم به خشونت و جنگطلبى مىكنند!
آيه 219 سوره بقره حاوى چهارمين سؤال و جواب قرآنى است. توجّه فرماييد:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا»؛ درباره شراب و قمار از تو سؤال مىكنند، بگو: «در آن دو گناه و زيان بزرگى است؛ و منافعى (از نظر مادّى) براى مردم در بر دارد؛ ولى گناه آنها از نفعشان بيشتر است».
جامعه عرب جاهلى سخت آلوده شراب و قمار بود. شراب براى آنان بسان آب آشاميدنى معمول و مرسوم بود، بدين جهت به يكباره ممكن نبود آن را از زندگى آنها ريشه كن كرد. لذا قرآن مجيد از برنامهاى تدريجى استفاده كرد، و در چهار مرحله حكم به تحريم شراب داد. و ما بايد در مسائل تربيتى از اين روش قرآن استفاده كنيم.
اگر بخواهيم شخصى كه دهها سال معتاد به مواد مخدّر يا سيگار است ترك
دهيم، نبايد به يك باره از او بخواهيم عادت خويش را ترك گويد كه اين كار عملًا ممكن نيست، و ضررهايى نيز در پى دارد. بلكه با كم كردن تدريجى مادّه مورد استفادهاش، تدريجاً آن را به صفر برسانيم. به مراحل چهارگانه تحريم شراب توجّه فرماييد:
1- در گام اوّل پس از برشمردن نعمتهاى پروردگار مىفرمايد:
«وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَالْأَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَرِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِى ذَلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ و از ميوههاى درختان خرما و انگور، مسكرات (ناپاك) و روزى خوب و پاكيزه مىگيريد؛ در اين، نشانه روشنى است براى گروهى كه مىانديشند».(1)
در اين آيه شريفه، «رزق حسن» مقابل «مسكرات» قرار داده شده، و اين اوّلين اشاره به ضدّ ارزش بودن شراب است. مردم از اين تقابل فهميدند كه شراب رزق حسن نيست، و استفاده از آن شايسته نمىباشد.
2- آيه 43 سوره نساء دومين گام براى بيان تحريم تدريجى شراب است؛ توجّه فرماييد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى حَتَّى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در حال مستى به نماز (و جماعت در مسجد) نزديك نشويد، تا بدانيد چه مىگوييد».
اين آيه شريفه مشروبات را منافى با نماز مىشمرد، و به مسلمانان صدر اسلام اجازه نمىدهد در حال مستى به نماز بايستند. ضمناً به اين مطلب اشاره مىكند كه شرب خمر و مستى با عقل و درايت سازگار نيست. سومين مطلبى كه از آيه شريفه
1) سوره نحل، آيه 67
استفاده مىشود اين كه نماز فقط الفاظ نيست، بلكه روح نماز حضور قلب است.(1)و از آنجا كه انسان مست حضور قلب ندارد و نمىفهمد كه چه مىگويد، لذا خداوند دستور مىدهد كه در حال مستى نماز نخوانيد.
3- آيه 219 سوره بقره، يعنى آيه مورد بحث، سومين مرحله تبيين تدريجى حرمت شرب خمر است. طبق آنچه در اين آيه شريفه آمده، شراب گناه بزرگى است، هر چند براى عدّهاى از مردم در خريد و فروش آن منافع و سودى وجود دارد، ولى هنگامى كه سود و زيان آن مقايسه مىشود، زيانش بيشتر و بزرگتر از سود آن است. در اين آيه با شدّت بيشترى با شراب برخورد شده، و از آن به عنوان گناهى بزرگ ياد شده است.
4- آخرين مرحله تبيين حرمت شرب خمر، كه به طور صريح بيان شده، در آيات 90 و 91 سوره مائده آمده است. توجّه فرماييد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ* إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِى الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلَاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُّنتَهُونَ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شراب و قمار و بتها و ازلام (/ نوعى بختآزمايى پليد و از عمل شيطان است، از آن دورى كنيد تا رستگار شويد. شيطان مىخواهد بوسيله شراب و قمار، در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند، و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد. آيا (با اين همه زيان و فساد و با اين همه نهى اكيد) خوددارى خواهيد كرد؟!».
در اين آيه شريفه ده نوع تأكيد براى حرمت شراب به كار رفته است:
1) براى تحصيل حضور قلب راههايى وجود دارد؛ كه مىتوان به عواملى چون معرفت خدا، دانستن معانىنماز، اهمّيّت دادن به نماز، دور كردن عوامل حواسپرتى، پرهيز از گناه و تمرين و ممارست اشاره كرد. شرح اين مطلب را در تفسير نمونه، ج 14، اوايل سوره مؤمنون مطالعه فرماييد.
اوّل: اين كه آيه شريفه خطاب به مؤمنين است. و معناى آن اين است كه ايمان و شرب خمر با هم منافات دارد؛ و كسى كه شرب خمر كند مؤمن نيست، همان گونه كه مؤمن شرب خمر نمىكند.
دوم: شراب را در كنار گناهان روشن و مسلّمى نظير قمار، بتپرستى و بختآزمايى قرار داده است، و اين خود تأكيد ديگرى بر حرمت شرب خمر است.
در روايتى مىخوانيم:
«شارِبُ الْخَمْرِ كَعابِدِ وَثَنٍ
؛ شرابخوار بسان بتپرست است».(1)
سوم: كلمه رجس و پليدى، كه به عنوان توصيف مشروبات الكلى آمده، تأكيد ديگرى بر حرمت است.
چهارم: اين كه شرابخورى را از كارهاى شيطان معرّفى مىكند، نشانگر قبح و زشتى اين عمل پليد است.
پنجم: جمله «فَاجْتَنِبُوهُ»، كه دستور صريح بر ترك شرب خمر مىدهد، تأكيد بلكه تصريح ديگرى بر حرمت اين كار زشت است.
ششم: جمله «لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» كه فلاح و رستگارى را در سايه ترك شرب خمر مىداند، تأكيد ششم موجود در آيه، براى حرمت شرب خمر است.
هفتم: شيطان با شرب خمر قصد دارد بين شما عداوت و كينه ايجاد كند. آيا چيزى كه ابزار و سلاح شيطان براى ايجاد عداوت و كينه بين انسانهاست حرام نيست؟ اين مطلب تأكيد مهمّ ديگرى بر حرمت شرب خمر است.
هشتم: جمله «وَيُصَدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» تأكيد ديگرى بر مدّعاى ماست. چيزى كه مايه فراموشى ذكر خداست و انسان را از ياد خدا باز مىدارد نمىتواند حلال و مباح باشد.
1) بحارالانوار، ج 47، ص 217 و ج 77، ص 47.
نهم: شراب علاوه بر مفاسد فوق، انسان را از نماز نيز باز مىدارد. و اين نهمين تأكيد موجود در آيه است.
دهم: آخرين جمله «فَهَلْ انْتُمْ مُنْتَهُونَ»؛ آيا خوددارى خواهيد كرد؟» دهمين تأكيد موجود در آيه شريفه براى حرمت شراب است. آيا اين همه مفاسدى كه در شراب است باعث خوددارى شما از آلوده شدن به آن نخواهد شد؟
اين آيه شريفه هم فرمان صريح حرمت شرب خمر را بيان كرده است، و هم فلسفه مادّى و معنوى اين تحريم را دربر دارد.
نتيجه اين كه اسلام با استفاده از برنامه بيان تدريجى احكام، حرمت شراب را در چهار مرحله بيان نموده، و در مرحله آخر بطور صريح و روشن آن را تحريم كرده است.
روايات فراوانى در مذمّت شرابخوارى و احكام آن وارد شده، كه به يك نمونه آن، كه مرحوم شيخ صدوق رحمه الله آن را در كتاب ارزشمند امالى آورده، اشاره مىكنيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند ده طائفه را در مورد شراب لعنت كرده است:
1-
«الْخَمْرَ
» اوّلين ملعون خود شراب است.
2-
«وَعاصِرَها
» كسى كه آب انگور را براى ساختن شراب مىفشارد دومين آنهاست.
3-
«وَغارِسَها
» و كسى كه درخت انگور يا خرما را به نيّت تهيّه شراب غرس مىكند سومين ملعون است.
4-
«وَشارِبَها
» و كسى كه شراب را مىنوشد ملعون چهارم است.
5-
«وَساقيها
» و كسى كه شراب آماده را در جام ريخته و به شرابخوار تعارف
مىكند نفرين شده ديگر است.
6-
«وَبايِعُها
» و كسى كه شراب را در معرض فروش قرار مىدهد، ششمين نفرين شده است.
7-
«وَمُشْتَريها
» و كسى كه شراب را مىخرد، ملعون هفتم است.
8-
«وَآكِلُ ثَمَنِها
» و كسى كه از درآمد حاصل از فروش شراب استفاده مىكند، نفرين شده هشتم است.
9-
«وَحامِلَها
» و رانندهاى كه جعبههاى شراب را به مكانهاى مختلف حمل مىكند نهمين ملعون است.
10-
«وَالْمَحْمُولَةُ الَيْهِ»(1)
انباردارى كه اينها را تحويل مىگيرد و نگه مىدارد تا به دست صاحبانش برسد، ملعون آخر است.
در مورد كمتر چيز حرامى اين قدر شدّت عمل به خرج داده شده است.
سؤال: در همه جا مقدّمات حرام حرام، و مقدّمات واجب واجب است، و از آنجا كه امور فوق مقدّمه كار حرامند، طبيعى است كه تحريم شود. بنابراين چيز تازهاى نيست.
جواب: بله، ولى شمردن تك تك مقدّمات، و اعلان اين كه اينها مورد لعن و نفرين خداست، نشانه اهميّت مسأله است.
سؤال: چرا آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام اين قدر در مذمّت شراب سخن گفته است؟ فلسفه آن چيست؟
جواب: دلايل زيادى براى اين مطلب وجود دارد، به يك نمونه آن توجّه كنيد:
1) ميزان الحكمه، باب 1122، ح 5126.
شراب عقل انسان- كه گوهر وجودى اوست- را از انسان مىگيرد. بعضى خيال مىكنند كه شرابخوار فقط موقع مستى عقل خود را از دست مىدهد، امّا آمار و ارقام به ما مىگويد كه شرابخواران تدريجاً ديوانه مىشوند و سر از تيمارستان درمىآورند، 85% از ديوانههاى موجود در تيمارستانهاى آمريكا بر اثر شرب خمر ديوانه شده، و تنها 15% آنها بر اثر علل و عوامل ديگر عقل خود را از دست دادهاند.
در انگلستان در برابر هر 2249 ديوانه الكلى، 53 ديوانه غيرالكلى وجود دارد.
يعنى از هر 40 ديوانه، 39 نفر آنها بر اثر مداومت بر شرب خمر ديوانه شدهاند!(1)
آرى شراب مهمترين و سرآمدترين گوهر وجود انسان را زايل كرده، و وى را در رديف حيوانات قرار مىدهد. قابل توجّه اين كه با تعطيلى عقل مشكلات شرابخوار تمام نمىشود، بلكه ابتداى بدبختى و سيهروزى اوست، و در آن حال ممكن است دست به هر جنايتى بزند. آدمكشى، غصب اموال مردم، سرقت، خيانت به نواميس ديگران، ترك عبادات و طاعات، و دهها كار حرام ديگر همه در انتظار يك انسان فاقد عقل و شعور است. يكى از شعراى زبردست داستانى را به شعر درآورده كه مؤيّد گفتار ماست. توجّه فرماييد:
ابليس شبى رفت به بالين جوانىآراسته با شكل مهيبى سر و بر را
گفتا كه منم مرگ اگر خواهى زنهاربايد بگزينى تو يكى زين سه خطر را
يا آن پدر پير خودت را بكشى زاريا بشكنى از خواهر خود سينه و سر را
1) تفسير نمونه، ج 15، ص 74.
يا خود ز مىناب بنوشى دو سه ساغرتا آن كه بپوشم ز هلاك تو نظر را
لرزيد از اين بيم جوان بر خود و جاداشتكز مرگ فتد لرزه به تن ضيغم نر را
گفتا نكنم با پدر و خواهرم اين كارلكن به مى از خويش كنم رفع ضرر را
جامى دو سه مى خورد چو شد چيره ز مستىهم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را
اى كاش شود خشك بن تاك خداوندزين مايه شر حفظ كند نوع بشر را(1)
اگر انسان جنايتها، بيماريها، زندانها، تيمارستانها و ديگر جريمههايى را كه دنياى امروز براى استفاده از شراب مىپردازد را محاسبه كند حقيقتاً آمار تكاندهندهاى مىشود.
اسلام براى جلوگيرى از ابتلاى بشر به اين نوشيدنى خطرناك، و با اطّلاع از همه مفاسد و عواقب آن، حكم تحريم شراب را صادر كرد.
چند سؤال
سؤال: اگر به مقدار بسيار كم مصرف شود كه مستى نياورد، مثلًا با قطرهچكان يكى دو قطره روى زبان چكيده شود، آيا باز هم حرام است؟
جواب: در روايات متعدّدى آمده است:
«مااسْكَرَ كَثيرُهُ فَقَليلُهُ حَرامٌ
؛ آنچه كه مقدار زيادش باعث مستى شود، مقدار
1) به نقل از كتاب« شيطان دشمن ديرينه انسان» ص 190
كمش هم حرام است».(1)
بنابراين تفاوتى در حرمت شراب بين كم و زياد آن وجود ندارد. و علّت آن اين است كه اگر بدين وسيله به افراد ضعيف الايمان چراغ سبز داده شود، حريم اين قانون الهى شكسته مىشود. چون يك نفر مىگويد: «با چند قطره» ديگرى «با يك استكان» سوّمى «با يك ليوان» و نفر چهارم مدعى مىشود كه اگر «يك بطرى شراب» هم بخورد مست نمىشود، و ديگر قابل كنترل نخواهد بود. لذا براى اين كه بتوان كنترل كرد كم و زياد آن حرام شده است.
سؤال: مشروباتى به نام آبجو در بازار است كه گاه هيچ الكل ندارد، و گاه الكل آن بسيار كم است. آيا استفاده از آن جايز است؟
جواب: در صورتى كه مست كننده نباشد و الكل ندارد حرام نيست.
سؤال: مىدانيم الكل طبّى و صنعتى كه قابل شرب نيست نجس و حرام نمىباشد. حال اگر آن را رقيق كنند به گونهاى كه قابل شرب شود چه حكمى دارد؟
جواب: در اين صورت هم نجس و هم حرام است. و متأسّفانه بعضى از سودجويان چنين الكلى را در اختيار عدّهاى از جوانان گذاشتند كه در نهايت برخى از آنها مردند و تعداد ديگر كور و نابينا شدند!
يكى از نشانههاى عظمت اسلام قوانين و احكام آن است، كه مىتوان از آن به اعجاز حكمى و قانونى تعبير كرد. زيرا اين آيين الهى 1400 سال قبل قوانين و احكامى براى بشر به ارمغان آورده، كه امروز ارزش آن روشن شده است. مثلًا حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مورد ملاك برترى انسان در ابتداى بعثت فرمود:
1) البرهان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 352، ح 4.
«لا فَضْلَ لِعرَبِىٍّ عَلى عَجَمِىٍّ وَلا لِعَجَمىٍّ عَلى عَرَبِىٍّ، وَلا لِاحْمَرَ عَلى اسْوَدَ وَلا لِاسْوَدَ عَلى احْمَرَ الّا بِالتَّقوى
؛ هيچ تفاوتى بين عرب و عجم و سياه و سفيد و سرخ وجود ندارد مگر به تقوا».(1)
اين همان چيزى است كه بشر امروزه به عنوان جامعه جهانى و تساوى همه قوميّتها به دنبال آن است، و نتوانسته به آن عمل كند. در آمريكا هنوز مشكل سپاهپوستان حل نشده، زيرا هنوز سفيدپوستان آمريكا حاضر نيستند براى سياهپوستان تمام حقوق شهروندى را بپذيرند. در حالى كه اسلام اين مشكل را 1400 سال قبل حل كرده، و با صداى بلند گفته است: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِّنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»؛ اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاك برترى نيست) گرامىترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست، به يقين خداوند دانا و آگاه است».(2)
احكام ديگر نيز همينگونه است. مثلًا در مورد شراب و قمار كه موضوع بحث ماست فرمود: «اين دو، بلاى بزرگى براى جامعه بشرى است».
در زمان نزول قرآن و عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله معناى اين جمله بخوبى قابل درك نبود، چون شرب خمر معمول و متداول بود، تا جايى كه برخى از مردم عصر جاهليّت آن را به عنوان مهريه زنانشان قرار مىدادند!
امّا امروزه ثابت شده كه شراب بلاى سلامت، جامعه بشرى، و معنويّات انسان است.
دانشمندان و پزشكان عصر ما اعتراف مىكنند كه شراب باعث انواع بيماريهاست، كه از جمله مىتوان به بيماريهاى قلب، عروق و ناراحتىهاى اعصاب اشاره كرد. يكى از عوامل سكتههاى قلبى و مغزى و سرطان، شرب خمر است.
مشروبات الكلى براى انسان آنقدر آثار منفى دارد كه گاه نسل آينده وى را نيز تهديد مىكند، به گونهاى كه اگر زن حاملهاى شرابخوار باشد جنين او هم در معرض ابتلا به بيماريهاى فوق خواهد بود.
به آمار زير كه در يكى از نشريات معتبر منعكس شده، توجّه كنيد:
60% قتلهاى عمد، 75% نزاعهاى خونين منتهى به ضرب و جرح، 30% جرائم ضدّ اخلاقى (از جمله زناى با محارم) و 20% سرقتها، نتيجه استفاده از مشروبات الكلى است.(1)حال اين قتلها، نزاعها، سرقتها تجاوزات ناموسى و مانند آن، چه پيامدهايى از جمله شكايت، دادگاه، زندان، مجازات و مانند آن دارد، بحث مفصّلى مىطلبد، كه جاى آن اينجا نيست. به علاوه صدر آيه شريفه 91 سوره نساء، به همين قسمت از مضرّات شراب اشاره داشت.
مشروبات الكلى علاوه بر ضررهاى فراوانى كه براى جسم انسان و جامعه دارد، بلاى بزرگى براى معنويّت بشر نيز هست.
1) تفسير نمونه، ج 5، ص 75.
همانگونه كه در آيه 91 سوره نساء آمده، ابتلاى به اين امّالخبائث انسان را از خداوند دور، و از نماز واقعى و حقيقى بركنار مىكند.
با توجّه به تمام اين مضرّات، كه اسلام هزار و چهارصد سال قبل نسبت به آن هشدار داده، و امروزه ثابت و روشن شده، خداوند آن را تحريم كرده است.
خداوند متعال شراب و قمار و بتپرستى را در آيه شريفه 90 سوره نساء در كنار هم قرار داده است. ما معتقديم كه هيچگاه چند چيز نامتجانس و غير مربوط در آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام كنار هم گذاشته نمىشود. بنابراين، اين سه كار وجه مشتركى دارند، كه به اعتقاد ما «كم عقلى يا بىعقلى» است. آيا شخصى كه پول مىدهد و چيزى مىخورد كه عقل خود را از دست بدهد كار عاقلانهاى مىكند؟! قمار زدن هم نوعى ديوانگى است، كسانى بودند كه شبانه با ثروت كلانى به قمار خانه رفته، و صبح در حالى از قمارخانه خارج شدند كه تمام زندگيشان را باخته و فقيرترين افراد بودند. آيا اين كار ديوانگى نيست؟!
بتپرستى هم ديوانگى است. اگر اشرف مخلوقات، كه بايد خليفه و جانشين خداوند در زمين باشد، با دست خود بتى بتراشد و در برابر آن سجده كند، و حتّى فرزند خود را در مقابل آن قربانى نمايد، و در موقع فقر و نياز و احتياج، بت ساخته شده از خرما را بخورد، آيا چنين انسانى عاقل است؟! بنابراين شرابخواران، قماربازان و بتپرستان همگى در جنون و بىعقلى مشترك هستند، و لذا همانگونه كه شرب خمر و بتپرستى حرام است، قماربازى نيز حرام مىباشد.
اسلام مىگويد درآمد بايد به واسطه يك كار مفيد باشد. و كار مفيد سه رقم
است: 1- كارهاى توليدى 2- كارهاى توزيعى 3- و كارهاى خدماتى؛ كشاورزى، دامدارى، توليدات صنعتى و مانند آن كارهاى توليدى هستند.
تجارى كه كالاهاى توليد شده را از توليدكنندگان خريده و به دست فروشندگان جزء مىرسانند، تا آنها به دست مشتريان برسانند عهدهدار قسم دوم كارهاى مفيد هستند. زيرا همه مردم نمىتوانند به كارخانههاى توليدى و دامداريها و مزارع كشاورزى مراجعه كرده و نيازهاى خود را تهيه كنند، و لذا تجّار و فروشندگان عهدهدار اين كار مىشوند.
اطبّا، پرستاران، رانندگان، مأموران نظافت و مانند آنها، كارهاى خدماتى انجام مىدهند. و كار هر سه گروه مفيد و سودمند است.
امّا كسى كه قمار مىزند و در قمار مبالغ هنگفتى را مىبرد و طرف مقابل را به خاك سياه مىنشاند، چه كار مفيدى انجام داده است؟! چنين شخصى نه تنها كار مفيدى نكرده، بلكه مرتكب كار شيطانى و زشت شده، و مشمول آيه شريفه 29 سوره نساء است. توجّه فرماييد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اموال يكديگر را در ميان خود به باطل (و از طرق نامشروع) نخوريد؛ مگر اين كه تجارتى با رضايت طرفين شما انجام گيرد».
نتيجه اين كه قمار كار مفيدى نيست، بلكه اكل مال بالباطل، و لذا حرام است.
قماربازان حرفهاى در نهايت يا ديوانه گرديده، و يا مبتلا به بيماريهاى عصبى مىشوند. چون دائماً در حال هيجانند، و فشار آنها بالا و پايين مىرود. آنها چه ببرند و چه ببازند فشارشان تغيير مىكند و لذا مبتلا به انواع بيماريها مىشوند، و سرانجامِ
برخى از آنان خودكشى است. كسى كه شب هنگام با ثروتى كلان وارد قمارخانه مىشود، و صبح هنگام بدون يك ريال پول خارج مىشود، چارهاى جز خودكشى نمىبيند.
بعضى از قماربازان نه تنها تمام اموال، بلكه ناموس خويش را در قمار مىبازند! در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«كانَتْ قُرَيْشُ تُقامِرُ الرَّجُلَ فى اهْلِه وَمالِهِ
؛ در عصر جاهليّت بعضى از مردم بر سر مال و نواميس خود قمار مىزدند!».(1)
اسلام در چنان محيط فاسدى حكم تحريم قمار را صادر كرد. آيا اين حكم دينى معجزه نيست؟ به آمارى در مورد ضررهاى مختلف قمار توجّه كنيد:
90% از جيببرىها، 50% جرائم مختلف، 10% مفاسد اخلاقى، 30% طلاقها، 40% نزاعهاى خونين، 5% خودكشىها و انتحارها توسّط آلودگان به قمار صورت مىگيرد! و عجيب اين كه دنياى امروز قمار را به رسميّت شناخته، و در فرانسه شهرى هست به نام شهر قماربازان، كه از همه جاى دنيا به آنجا رفته، قماربازى مىكنند. امّا اسلام تمام انواع قمار را تحريم كرده است؛ حتّى گردوبازى بچّهها كه در آن برد و باخت گردو انجام مىشود.(2)چون بچّههاى گردوباز، نه كار توليدى انجام مىدهند و نه توزيعى و نه خدماتى.
اسلام هر نوع شرطبندى را كه در آن برد و باخت مالى باشد حرام كرده است، ولى در دو مورد اجازه برد و باخت مالى داده است. زيرا در آن دو مورد هدف
معقول و منطقى وجود دارد، و لذا كار مفيد تلقّى مىشود.
يكى مسابقه اسبسوارى است، كه اسبسواران و مسابقهدهندگان مىتوانند شرط بندى كنند و نفر برنده پولى از ديگران بگيرد. فلسفه جواز برد و باخت مالى در مسابقه اسبسوارى اين است كه چنين افرادى براى ميدان جنگ و نبرد تربيت شوند و به هنگام حمله و يورش دشمن بتوانند از كشور دفاع كنند.
ديگرى مسابقه تيراندازى است، كه در چنين مسابقهاى نيز تيراندازان مىتوانند برد و باخت مالى داشته باشند، زيرا تيراندازى هم از فنون جنگى است و آمادگى جوانان در آن، براى دفاع از اسلام و مسلمين مفيد و مؤثّر است.
يك سؤال مهم:
سؤال: آيا در هر عصر و زمانى مىتوان سلاحهاى روز آن زمان را جايگزين مسابقه تيراندازى با تير و كمان كرد؟ مثلًا در زمان ما مسابقه با تفنگهاى امروزى و ديگر سلاحهاى روز براى تيراندازان جايگزين مسابقه با تير و كمان شود؟
جواب: آرى اين مطلب صحيح است، چون يقين داريم تير و كمان خصوصيّتى ندارد، آنچه مهم است آمادگى رزمى تيراندازان است، و اين آمادگى در هر عصر و زمانى بايد با سلاح همان روز باشد. اين مطلب در مورد مسابقه اسبسوارى نيز صادق است. بنابراين مسابقه و شرطبندى با وسايل نقليّه روز كه در ميدان جنگ و جهاد مورد استفاده قرار مىگيرد اشكالى ندارد.
گاه در مسابقات اسبدوانى تماشاچيان با يكديگر شرطبندى مىكنند. مثلًا صد
نفر طرفدار اسب شماره يك و صد نفر هم طرفدار اسب شماره دو، هر كدام هزار تومان مىدهند و قرار مىگذارند هر اسبى اوّل شد پول جمعآورى شده را در ميان طرفداران آن اسب كه در شرطبندى شركت كردهاند تقسيم كنند. اين شرطبندى حرام است، چون تماشاچيان كار مثبتى انجام نمىدهند.
در عصر و زمان ما قمارهاى مرموزى پيدا شده كه در لباس تجارت و معامله و پورسانت و مانند آن صورت مىگيرد، و متأسّفانه تاكنون قربانيان زيادى داشته، و كلاه افراد فراوانى را برداشتهاند. بدين شكل كه براى خريد فلان كالا مثلًا 000/ 200 تومان به حساب فلان شركت ريخته مىشود، سپس شخص خريدار به جستجوى مشترى مىپردازد، چنانچه دو مشترى به شركت معرّفى كند پورسانتى به او تعلّق مىگيرد. دو مشترى جديد هم هر كدام به دنبال دو مشترى ديگر مىروند تا از اين ناحيه هم پورسانتى به خود آنها تعلّق گيرد و هم به معرّف اوّل، و چهار مشترى جديد هم هر كدام به دنبال دو مشترى ديگر رفته، و اين كار به همين شكل ادامه پيدا مىكند. و پس از چند ماه وقتى كه سرگروه به حساب بانكى خود نگاه مىكند متوجّه مىشود كه مبلغ كلانى به عنوان پورسانت به حسابش ريختهاند، در حالى كه نه توليدى وجود دارد نه تجارتى نه زراعتى نه دامدارى و نه هيچ كار مثبت ديگرى.
بلكه شركت مذكور كلاه افرد بسيارى را برداشته، و عمده پول را به جيب خود زده و مبالغى را هم به سرگروهها داده، و افراد رديف آخر مالباختگان واقعى هستند.
اگر در رديف آخر صد هزار نفر باشند كه هر كدام 000/ 200 تومان پرداخته باشند، مجموعاً 000/ 000/ 000/ 20 تومان پرداختهاند، در حالى كه يك ريال نصيبشان نشده است!
مراجع تقليد فتوا به تحريم اين كار دادند، و مجلس شوراى اسلامى اين كار را ممنوع كرد، و قوّه قضائيّه با آن برخورد نمود، و نيروى انتظامى تعدادى از فعّالان آنها را دستگير و روانه زندان كرد،(1)ولى با توجّه به سود سرشار اين قمار جهانى براى شركت اصلى و سرشاخهها، هنوز هم برخى از آنها فعاليّت مىكنند، در حالى كه پول حاصل از قمار وارد هر خانهاى شود بركت را از آن خانه برده، و آن خانه و اهلش را بدبخت مىكند.
1) شرح بيشتر را در كتاب« بازاريابى شبكهاى، يا كلاهبردارى مرموز» مطالعه فرماييد.
آيه شريفه 220 سوره بقره پنجمين سؤال و جواب قرآنى مورد بحث ماست.
توجّه فرماييد:
«وَيَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتَامَى قُلْ إِصْلَاحٌ لَّهُمْ خَيْرٌ»؛ و از تو درباره يتيمان سؤال مىكنند، بگو: «اصلاح كار آنان بهتر است».
قرآن مجيد تعبيرات جامع و كاملى دارد، و لذا در پاسخ به سؤال در مورد نحوه برخورد با ايتام از واژه اصلاح استفاده مىكند، كه شامل اصلاح جسمانى، روحانى، عاطفى، اقتصادى و مانند آن مىشود. آرى اين واژه اشاره به رسيدگى يتيمان در همه زواياى زندگى آنها دارد.
«وَإِنْ تُخَالِطُوهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ»؛ و اگر زندگى خود را با زندگى آنها بياميزيد، (مانعى ندارد) آنها برادر (دينى) شما هستند (و همچون يك برادر با آنها رفتار كنيد».
خداوند در اين قسمت از آيه اجازه اختلاط و آميزش با زندگى ايتام را داده، و دستور مىدهد آنها را همچون برادرانتان فرض كنيد. برادرانى كه تا پايان عمر با هم در كار و كسب و زندگى شريكند، و هر كس در محدوده حقّ و سهم خود تصرّف
نموده، و پا را از گليم خود درازتر نمىكند. و گاه اين شراكت آن قدر شيرين است كه فرزندانشان هم آن را ادامه مىدهند.
«وَاللَّهُ يَعْلَمُالْمُفْسِدَ مِنَالْمُصْلِحِ»؛ خداوند، مفسدان را از مصلحان، باز مىشناسد».
او با علم بى نهايتش كه به قصد و نيّت مردم نيز آگاه است مىداند چه كسى قصد اصلاح كار ايتام را دارد، و چه كسى در مقام سوء استفاده از آنهاست.
اگر انسانها به اين نكته توجّه داشته باشند هرگز نيّتهاى خود را فاسد و خراب نمىكنند.
«وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَكُمْ»؛ و اگر خدا مىخواست شما را (با دستورات سختگيرانه درباره يتيمان) به زحمت مىافكند (ولى چنين نكرد)».
و دستور مىدهد كه در عين سرپرستى يتيمان، زندگى و اموال آنها را به كلّى از اموال و زندگى خود جدا سازيد، ولى خداوند براى راحتى شما اين كار را نكرده، و اجازه اختلاط با اموال آنها را البتّه با حفظ حساب و كتاب آن به شما داده است.
«إنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛ زيرا خداوند توانا و حكيم است». عزيز به كسى گفته مىشود كه قدرتش شكستناپذير است، و حكيم كسى است كه از روى حكمت دستور مىدهد.
قرآن مجيد به يتيمان اهميّت فوق العادهاى داده است، تا آنجا كه در بيش از 20 آيه در اين زمينه سخن مىگويد؛ كه به چند نمونه آن اشاره مىشود:
در آيه شريفه 152 سوره انعام نسبت به اموال يتيمان سفارش شده، زيرا اموال
آنان آسيبپذيرتر از همه چيز است؛ چون نمىتوانند از آن دفاع كنند. توجّه فرماييد:
«وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِىَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ»؛ و به مال يتيم، جز به بهترين صورت (و براى اصلاح)، نزديك نشويد، تا به حدّ رشد خود برسد».
جمله «إلّا بالتى هى احسن» اشاره به اين مطلب دارد كه اگر براى حفظ و نگهدارى مال يتيم دو راه وجود داشته باشد؛ يكى خوب و ديگر خوبتر، بايد راه احسن و خوبتر را انتخاب كرد. طبق اين آيه شريفه با اموال يتيم بايد با كمال دقّت و احتياط برخورد كرد.
در آيه 10 سوره نساء واقعيّت و باطن خوردن مال يتيم به اين شكل ترسيم شده است:
«إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيراً»؛ كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مىخورند، (در حقيقت) تنها آتش مىخورند؛ و به زودى در شعلههاى آتش (دوزخ) مىسوزند».
اگر چشم برزخى كسى كه مال يتيم را به ظلم مىخورد بينا شود، و پردهها كنار رود، و باطن آن مال آشكار گردد، روشن مىشود كه خوردن مال يتيم همچون خوردن آتش است. آيا هيچ انسان عاقلى حاضر است شعله آتشى را در دهان گذاشته، و آن را بخورد؟
خداوند متعال در آيه 17 و 18 سوره فجر به جنبههاى عاطفى و معنوى برخورد با يتيمان پرداخته، چنين مىفرمايد:
«كَلَّا بَل لّا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ* وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ»؛ چنان نيست (كه شما مىپنداريد!) شما يتيمان را گرامى نمىداريد، و يكديگر را بر اطعام مستمندان تشويق نمىكنيد».
يتيمى كه پدر خود را از دست داده، و از مهر او محروم گشته، و در غم فقدانش مادرش اشك ريخته، و از نعمت محبّت او بىبهره شده، نيازمند مهر و محبّت و عاطفه است. لذا خداوند به مسلمانان دستور مىدهد كه يتيم را اكرام كرده، و كمبود عواطف وى را جبران نمايند.
آيات ششم تا نهم سوره ضحى نيز به جنبه عواطفى و نحوه برخورد به ايتام پرداخته است. خداوند در اين آيات ابتدا به دوران يتيمى پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرده، و يادآور الطافش به حضرت رسول صلى الله عليه و آله شده، سپس مسلمانان را از تحقير ايتام منع مىكند. به اين آيات توجّه كنيد:
«أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَى* وَوَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدَى* وَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى* فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ»؛ آيا او تو را يتيم نيافت و پناه داد؟! و تو را گمشده يافت و هدايت كرد، و تو را فقير يافت و بىنياز نمود، حال كه چنين است، يتيم را تحقير مكن».
بنابراين، هيچ كس حقّ تحقير يتيمان را ندارد.
در آيه اوّل و دوّم سوره ماعون تعبير بسيار تكاندهندهاى در مورد بدرفتارى با ايتام وجود دارد. به اين آيات توجّه كنيد:
«أَرَأَيْتَ الَّذِى يُكَذِّبُ بِالدِّينِ* فَذَلِكَ الَّذِى يَدُعُّ الْيَتِيمَ»؛ آيا كسى كه پيوسته روز
جزا را انكار مىكند ديدى؟! او همان كسى است كه يتيم را با خشونت مىراند».
طبق اين آيات خشونت و بدرفتارى با يتيمان همرديف كفر به خداست.
در آيات گذشته از خشونت و برخورد تند با يتيمان منع شد، و مسلمانان مأمور اكرام و احترام به يتيمان شدند، و به آنها سفارش شد كه در برخورد با اموال يتيمان دقّت و احتياط را مراعات كنند. و در آيه شريفه 41 سوره انفال منبع مالى و اقتصادى ايتام نيز معرّفى شده است، تا ايتامِ فاقدِ درآمد و فقير، بتوانند از بخشى از خمس، زندگى خود را اداره كنند. توجّه فرماييد:
«وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِّنْ شَىْءٍ فَأَنَّ للَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»؛ بدانيد هر گونه غنيمتى به دست آوريد، خمس آن براى خدا، و براى پيامبر، و براى خويشاوندان (او) و يتيمان و مستمندان و واماندگان در سفر (از آنها) است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى حق از باطل، روز درگيرى دو گروه (با ايمان و بى ايمان در جنگ بدر) نازل كرديم، ايمان آوردهايد، و خداوند بر هر چيزى تواناست».
آرى بخشى از خمس سهم يتيمان نيازمند است كه با اجازه مرجع تقليد صرف آنها مىشود. خلاصه اين كه خداوند متعال در بيش از بيست آيه، از زواياى مختلف در مورد ايتام بحث كرده، و مسلمانان را نسبت به آن آگاه نموده است.
در هيچ يك از كشورها و اديان و مذهبهاى دنياى امروز، اين قدر درباره يتيمان
سفارش و پافشارى نشده است. لذا ما معتقديم كه قوانين اسلام خود معجزه است.
آيات قرآن در جايى نازل شد كه رسوبات افكار جاهلى هنوز وجود داشت.
خونريزى، قتل و غارت، خوردن اموال يتيمان، براى آنها كارى عادى و گاه ارزشمند بود! بدين جهت دستورات بلند و ارزشمند اسلام، در چنان محيطى چيزى جز معجزه نيست. به هر حال فلسفه اين همه توصيه و سفارش و تكرار دو چيز است:
الف) مسائل انسانى؛ در هر جامعهاى يتيمانى وجود دارند كه نيازمند كمكهاى ديگرانند، و اين محروميّت (از دست دادن پدر) در انتظار فرزندان ديگران نيز هست. انسان از آينده خبر ندارد، شايد فردا فرزندان او يتيم شوند. بنابراين، همانگونه كه دوست دارد پس از مرگش مردم با يتيمان او برخوردى خوش و شايسته داشته باشند، و از ابراز علاقه و عواطف و كمكهاى مالى دريغ نكنند، اكنون هم او نسبت به يتيمان ديگران چنين باشد. اسلام مجموعهاى از محبّت و عاطفه است، بلكه اساس اسلام بر محبّت بنا نهاده شده، لذا حضرت صادق عليه السلام- طبق روايت مشهورى- فرمود:
«هَلِ الدّينُ الَّا الْحُبِ
؛ آيا دين اسلام جز محبّت و عاطفه چيز ديگرى هست؟».(1)
بر اين اساس است كه اسلام سفارش مىكند يتيم را روى زانويت بگذار، و دست نوازش بر سرش بكش، كه در برابر هر تار مويى از يتيم كه از زير دست تو بگذرد خداوند حسنهاى در نامه اعمالت مىنويسد!(2)
ب) مشكلات اجتماعى؛ اگر به يتيمان رسيدگى نشود جامعه دچار مشكل مىشود. بچّه يتيم بىسرپرست اگر در جامعه رها شود، و از مهر و محبّت و عواطف و كمكهاى مالى مردم بىنصيب گردد، به موجودى عقدهاى و خطرناك تبديل
مىشود. و نتيجه آن قاچاق موادّ مخدّر، قتل و غارت، ايجاد شرارت، سرقت، مزاحمت براى نواميس مردم و مشكلاتى از اين قبيل خواهد شد. اينان چون محبّت و عاطفهاى از ديگران نديدهاند، در صدد انتقام از جامعه برمىآيند. در بررسى پروندههاى قاچاق و سرقت و قتل، عاملان برخى از آنها يتيمانى بودهاند كه مورد بى مهرى جامعه قرار گرفتهاند.
خوانندگان گرامى! عاطفه انسانى، محبّت اسلامى، و امنيّت اجتماعى، اقتضا مىكند كه ما به فكر يتيمان باشيم، و به شكل فردى و گروهى و سازمان يافته به كمك آنها بشتابيم.
يكى از فضايل مهمّ اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام در آيات سوره انسان مطرح شده است. هيجده آيه از سى و يك آيه اين سوره، پيرامون اين فضيلت بىنظير سخن مىگويد. بخشى از آيات هيجدهگانه فوق پيرامون اصل ماجراست، و چهارده آيه ديگر در مورد جزا و پاداش عمل بزرگ آن خانواده گرانقدر بحث مىكند.
امام حسن و امام حسين عليهما السلام در سنّ طفوليت بيمار شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله براى عيادت فرزندان بيمارش به خانه على و فاطمه عليهما السلام آمد. حضرت رسول صلى الله عليه و آله وقتى نوههاى بيمارش را ديد خطاب به على عليه السلام فرمود: نذرى كن تا خداوند بيمارانت را شفا دهد!» على عليه السلام بلافاصله عرض كرد: «خداوندا! اگر فرزندانم شفا يابند، سه روز روزه مىگيرم». فاطمه عليها السلام نيز به همين شكل نذر كرد. امام حسن و امام حسين عليهما السلام- علىرغم اين كه كم سن و سال بودند- به تبعيّت از پدر و مادر به همان شكل نذر
نمودند. فضّه (خادمه) كه در آن جا حاضر بود نيز- احتمالًا- به همان شكل نذر كرد.
طولى نكشيد كسالت دو ريحانه پيامبر برطرف شد، و اهل بيت عليهم السلام تصميم گرفتند نذرشان را ادا كنند. روز اوّل روزه گرفتند؛ على عليه السلام براى افطار اين سه روز مقدارى جو تهيّه كرد، آن را آرد كرده و به سه قسمت تقسيم كردند، قسمتى از آن را براى افطار روز اوّل خمير كرده و به تعداد افراد روزهدار، نان جو تهيّه نمودند. به هنگام افطار صدايى از پشت درب حياط منزل شنيده شد، اهل خانه به بيرون آمدند، شخصى را ملاحظه كردند كه اينگونه آنها را خطاب كرد:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اهْلَ الْبَيْتِ» سپس عرض كرد: «من شخص محتاج، نيازمند و مسكينى هستم، به من كمك كنيد».
حضرت على عليه السلام نان سهميه خود را به آن فقير داد، فاطمه عليها السلام نيز چنين كرد؛ بقيّه اعضاى خانواده هم سهميّه خويش را به آن مسكين داده، و آن شب با آب افطار كردند.(1)
روز بعد هم روزه گرفته و با 3 1 ديگر از آرد جو نان تهيّه كردند؛ آماده خوردن افطارى بودند، باز صداى شخصى را از خارج منزل شنيدند، كه مىگفت:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اهْلَ الْبَيْتِ»، به خارج منزل رفتند. از او پرسيدند: تو كيستى و چه حاجتى دارى؟
گفت: «يتيمى از يتيمان اين شهر هستم، گرسنهام سيرم كنيد»، باز على عليه السلام سهم خويش را به آن يتيم داد، و بقيّه نيز همين كار را در كمال اخلاص و جهت رضاى خدا انجام دادند؛ و همچون شب اوّل با آب افطار كردند!
1) امروزه سفرهها رنگين شده و متأسّفانه گاه به ناشكرى منتهى مىشود، به گونهاى كه اگر در بعضى از اوقات بيش از يكى دو نوع غذا نباشد، اهل آن سفره شروع به گله و ناشكرى مىكنند و اين خطرناك است! امّا وضع عموم مسلمانان در آن زمان مناسب نبود، غالب مردم با آب و نان خالى شكم خود را سير مىكردند.
روز سوم نيز طبق نذرى كه داشتند روزه گرفتند و همان داستان روز اوّل و دوم تكرار شد، و اين بار شخص اسيرى (1)تقاضاى كمك كرد، حضرت على عليه السلام و تمام اعضاى خانواده، افطارى خويش را به آن شخص اسير داده، و سومين شب را هم با آب افطار كرده، و بدين ترتيب به نذر خويش وفا نمودند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روز بعد امام حسن و امام حسين عليهما السلام را، در حالى كه رنجور و ضعيف شده بوده، و از شدّت ضعف به خود مىلرزيدند مشاهده كرد، و از اين وضع ناراحت شد. و از سوى ديگر چشمهاى گودرفته فاطمه عليها السلام بر ناراحتى و حزن پيامبر صلى الله عليه و آله افزود، از على عليه السلام پرسيد:
يا على! چرا بچّهها اين قدر ضعيف و رنجور شدهاند؟ چرا رنگ دخترم فاطمه پريده است؟
حضرت على عليه السلام جريان را براى آن حضرت بازگو كرد، در اين هنگام جبرئيل نازل شد و آيات سوره انسان را آورد. به اين آيات توجّه كنيد:
«انَّ الْابْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُوراً* عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجّرُونَهَا تَفْجِيراً* يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخَافُونَ يَوْماً كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً* وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ اسِيراً* انَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَآءً وَ لَا شُكُوراً* انَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً»؛(2)
به يقين ابرار (و نيكان) از جامى مىنوشند كه با عطر خوشى آميخته است، از چشمهاى كه بندگان خاصّ خدا از آن مىنوشند، و (از هر جا بخواهند) آن را جارى
1) در صدر اسلام كفّارى كه در جنگهاى اسلامى اسير مىشدند، به عنوان برده در اختيار مسلمانان قرارمىگرفتند، تا در كارهاى شخصى به آنها كمك كنند. بعضى از مسلمانها كه حتّى قادر به تهيّه مايحتاج خويش نبودند، آنها را آزاد و رها مىكردند، و چون اين اسيران در مكّه و مدينه كسى و چيزى نداشتند، محتاج كمك ديگران بودند.
2) سوره دهر( انسان)، آيات 5 تا 10.
مىسازند. آنها به نذر خود وفا مىكنند، و از روزى كه شرّ و عذابش گسترده است مىترسند، و غذاى (خود) را با اين كه به آن علاقه (و نياز) دارند، به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» اطعام مىكنند. (و مىگويند:) ما شما را به خاطر خدا اطعام مىكنيم، و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمىخواهيم. ما از پروردگارمان خائفيم، در آن روزى كه عبوس و سخت است!».
كتابهاى فراوانى شأن نزول آيات مورد بحث را نقل كردهاند. مرحوم علّامه امينى در الغدير از 34 كتاب از كتب اهل سنّت (1)، و مرحوم قاضى نوراللَّه شوشترى از 36 كتاب از كتابهاى آنان اين مطلب را نقل كرده است.(2)بنابراين شأن نزول فوق در سرحدّ تواتر است.
برخى از بهانهجويان از اهل سنّت اصرار دارند كه سوره مذكور مكّى است، و در مكّه امام حسن و حسين عليهما السلام هنوز متولّد نشده بودند، در صورتى كه علما و مفسّران شيعه و اهل سنّت همانگونه كه گذشت شأن نزول مذكور را پذيرفتهاند.
برخى ديگر گفتهاند: چطور ممكن است انسان سه شبانه روز جز آب چيزى نخورد و زنده بماند؟ در حالى كه پاسخ اين سؤال روشن است و در عصر و زمان ما افراد فراوانى يافت مىشوند كه چهل روز فقط از آب استفاده مىكنند، و با استفاده
1) الغدير، ج 3، ص 107- به ده مورد از كتابهايى كه الغدير شأن نزول فوق را از آنها نقل كرده، توجّه كنيد: 1. نوادر الاصول، ص 64؛ 2. العقد الفريد، ج 3، ص 42؛ 3. الكشف و البيان، ص 427- 307؛ 4. مناقب خوارزمى، ص 180؛ 5. مطالب السّئول، ص 31؛ 6. نورالابصار، ص 14- 12؛ 7. فتح القدير، ج 5، ص 338؛ 8. روح البيان، ج 10، ص 268؛ 9. الاصابة، ج 4، ص 387؛ 10. الدّرّ المنثور، ج 6، ص 299.
2) احقاق الحق، ج 3، ص 157، به بعد- ده مورد از كتابهايى كه احقاق الحق شأن نزول فوق را از آنها نقلكرده، به شرح زير است: 1. كشّاف، ج 4، ص 169؛ 2. اسباب النّزول، ص 331؛ 3. معالم التّنزيل، ج 7، ص 159؛ 4. التّفسير الكبير، ج 3، ص 243؛ 5. تذكرة ابن الجوزى، ص 322؛ 6. كفاية الطّالب، ص 201؛ 7. تفسير قرطبى، ج 19، ص 129؛ 8. ذخاير العقبى، ص 102؛ 9. شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 1، ص 7؛ 10. تفسير علّامه نيشابورى، ج 29، ص 5112.
از اين نوع روزه، به جنگ بيماريها و مشكلات جسمى و روحى خويش مىروند.(1)
حقيقت اين است كه اين امور جاى انكار نيست، ولى عصبيّت و جهل و نادانى باعث شده كه برخى از اهل سنّت هر كجا فضيلتى از حضرت على عليه السلام نقل مىشود اشكالى مطرح كنند. اين افراد با حقايق تاريخى مشكل ندارند، بلكه با حضرت على عليه السلام مشكل دارند.
نكته: در هر بحث عقيدتى و تاريخى سعى كنيم يك گام عملى برداريم؛ ابتدا به سراغ ايتام بستگان و خويشان خود برويم. اگر نبود، در ميان دوستان و همسايگان و همكاران خود در پى يتيمى باشيم تا كفالت و سرپرستىاش را عهدهدار شويم. و اگر نبود به سراغ مراكز نگهدارى ايتام و فرزندان بىسرپرست برويم و با اين كار توشهاى براى جهان آخرت آماده سازيم.
يكى از مشكلات دنياى امروز افزايش جرم و جنايت است. آمار نشان مىدهد كه سال به سال دامنه جرائم و جنايات گستردهتر مىشود. جنايات انسانى، ناموسى، مالى در حال رشد است. ترورهاى وهّابىهاى سلفى نيز به آن اضافه شده، و دنيا را ناامنتر كرده است.
لازم است همه مردم، مخصوصاً دانشمندان و علماى آنان، در مورد علّت يا علل رشد جنايات مطالعه نموده، و ريشههاى آن را كشف كرده، و براى درمان و
1) كتاب روزه روش نوين درمان بيماريها نوشته الكسى سوفرين و ترجمه جناب حجةالاسلام والمسلمين آقاى محمد جعفر امامى در همين زمينه بحث مىكند.
متوقّف ساختن آن چارهاى بينديشند.
به عقيده ما يكى از مهمترين دلايل اين مسأله از ميان رفتن عواطف انسانى است؛ زيرا متأسّفانه دنياى مادّى امروز، دنياى مرگ عاطفههاست.
آنچه براى دنياى مادّى مهم است دلارهاى بيشتر و مقامهاى بالاتر است، به هر قيمت و با هر وسيلهاى كه به دست آيد. آمريكا به نظر خودش يك كشور پيشرفته است، ولى طبق آنچه در منابع خبرى آمده بود اخيراً هفده ميليارد دلار سلاح به كشورهاى ديگر فروخته است. سلاحهايى كه هدفش كشتار انسانها و نابودى تمدّن بشرى و نقاط آباد جهان است. نتيجه كار عدّهاى از دانشمندانى كه اين سلاحها را ساختهاند، و تجارى كه بازار خريد اين سلاحها را آماده كردهاند، و دولت آمريكا كه اين معاملات را انجام داده است، كشتار انسانهاى فراوانى است. امّا اين كشتار براى آنها اهميّتى ندارد. مهم 17 ميليارد دلارى است كه از محلّ فروش اين سلاحها به جيب آمريكايىها رفته است.
پس از تجارت اسلحه، پردرآمدترين تجارت، تجارت موادّ مخدّر است.
متأسّفانه بعضى از دولتها آلوده اين تجارت هستند، تجارتى كه نتيجه آن نابودى جوانان مبتلا به موادّ مخدّر است، امّا اين مطلب براى دنياى مادّى امروز هيچ اهميّتى ندارد، مهم دلارهاى حاصل از فروش موادّ مخدّر است! آرى افزايش و رشد جنايت نتيجه مرگ عواطف است. در دنياى مادّى امروز هنگامى كه بچّهها بزرگ مىشوند پدران و مادران آنها را در جامعه رها كرده، و در برابر آنها احساس مسئوليّت نمىكنند. و هنگامى كه پدرها و مادرها پير مىشوند بچّهها آنها را به خانه سالمندان مىبرند، و سال به سال خبرى از آنها نمىگيرند! گاه ماهها در بستر بيمارى و حتّى روى تخت بيمارستان به سر مىبرند، امّا فرزندانشان به سراغ آنها نمىروند.
ولى به محض فوت پدر و مادر سر و كلّه بچّهها پيدا مىشود. اشتباه نكنيد براى
مراسم دفن و كفن و مجلس فاتحه و مانند آن نيامدهاند، بلكه آمدهاند اعضاى بدن پدر و مادر خود را بفروشند و چند دلارى به جيب بزنند! اين ميوههاى تلخ، حاصل دنيايى است كه عواطف آن مرده، و بر محور دلار و قتل و غارت و مواد مخدّر و ترور و بىمهرى و بىعاطفگى دور مىزند!
منشأ عواطف، ايمان به خدا و مبانى دينى است. وقتى اسلام مىگويد:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»(1)اين جمله باعث جوشش عاطفه مىشود. هنگامى كه قرآن مجيد خطاب به فرزندان مىفرمايد: «فَلَا تَقُلْ لَّهُما افٍّ»(2)به پدر و مادرتان كمتر از گل نگوييد، شكوفههاى عاطفه مىشكفد.
سفارشى كه اسلام درباره يتيمان و افراد بىسرپرست جامعه كرده، نه تنها نيازهاى جسمى و روحى يتيم را برطرف مىكند، كه عاطفه كمككنندگان به ايتام را نيز پرورش مىدهد. شخصى خدمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيد و از قساوت قلب و عدم ريزش اشك و سنگدليش شكايت كرد. حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود:
«اذا ارَدْتَ انْ يَلينَ قَلْبُكَ فَأطْعِمِ الْمِسْكينَ وَامْسَحْ رَأْسَ الْيَتيمِ
؛ هر زمان دوست داشتى قلبت نرم شود به نيازمندان غذا بده، و دست نوازش بر سر يتيمان بكش».(3)
آرى اكرام بر يتيم و كمك به نيازمند، باعث نرمى قلب و جوشش عواطف مىشود. درسى كه اين روايت به ما مىدهد اين كه: ترحّم بر يتيم و كفايت ايتام و نگهدارى از آنان، تنها نيازهاى روحى و جسمى يتيم را برطرف نمىكند، بلكه باعث
پرورش عواطف و احساسات ما نيز مىشود. و به تعبير ديگر، تأثير طرفينى دارد. من وقتى كه به نيازمندى كمك مىكنم، او عاطفه پيدا مىكند و مرهون محبّت من مىگردد. عواطف من هم به واسطه اين عمل رشد و نمو پيدا مىكند. بچّهاى كه از ابتدا با عاطفه و محبّت رشد و نمو نموده، محال است ماشين بمبگذارى شده را در ميان بازار مسلمانان منفجر كرده، و بىگناه و گناهكار را بكشد. كسى كه دست به چنين جنايتى مىزند، و زن و مرد، پير و جوان، بيمار و سالم را مىكشد، يا نطفهاش اشكال دارد و يا رنگ و بوى عاطفه را نديده و نچشيده است. لذا اسلام ما را به سوى جامعهاى سرشار از عواطف دعوت مىكند. بر اين اساس، اگر فرضاً دولت اسلامى بودجهاى كلان داشته باشد و بتواند نياز تمام ايتام را برطرف كند، بازهم مردم نيازمند كمك به يتيمان و مساكين هستند، زيرا در صورت ترك اين كار، چشمه عواطف آنها از جوشش مىافتد.
روايات اسلامى سرشار از سفارشات مختلف نسبت به يتيمان و كودكان بىسرپرست است، كه نمونههايى از آن ذكر مىشود. توجّه فرماييد:
1- پيامبر گرامى اسلام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله فرمودند:
«مَنْ كَفَّلَ يَتيماً وَكَفَّلَ نَفَقَتَهُ كُنْتُ انَا وَهُوَ فِى الْجَنَّةِ كَهاتَيْن
؛ من و كسى كه سرپرستى يتيمى را بر عهده بگيرد و مخارجش را تأمين نمايد، در بهشت همچون دو انگشت سبابه و اشاره در كنار هم هستيم».(1)
بسيارى از انسانها ممكن است بر اثر اعمال صالح و شايستهاى كه در دنيا داشتهاند بهشتى شوند، امّا هر بهشتى سعادت همجوارى حضرت رسول صلى الله عليه و آله را
1) سفينةالبحار، ج 8، ص 740.
نخواهد داشت. ولى سرپرستها و كفالتكنندگان يتيمان آنقدر محترم و مقرّبند كه در بهشت در كنار حضرت رسول صلى الله عليه و آله هستند. و چه افتخارى از اين بالاتر!
2- حضرت على عليه السلام پس از آن كه فرق مباركش با شمشير زهرآلود پستترين انسانها شكافته شد، و در بستر شهادت قرار گرفت، سفارشاتى به حسن و حسين عليهما السلام و ديگر فرزندان و تمام خاندان و كسانى كه وصيّت نامهاش را مىخوانند كرد، كه بخشى از اين وصايا با جمله «اللّه اللّه» شروع شده، و اوّلين سفارش آن در مورد يتيمان است. سپس در مورد «همسايگان»، «قرآن»، «نماز»، «كعبه» و «جهاد» سفارش مىفرمايد. به سفارش آن حضرت در مورد ايتام توجّه كنيد:
«اللَّهَ اللَّهَ فِى الْايْتامِ، فَلا تَغْبُوا افْواهَهُمْ، وَلا يُضَيَّعُوا بِحَضْرَتِكُم
؛ خدا را! خدا را! در مورد يتيمان، نكند آنها گاه سير و گاه گرسنه بمانند. نكند آنها در حضور شما بر اثر عدم رسيدگى از بين بروند!».(1)
3- در روايت ديگرى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«انَّ فِى الْجَنَّةِ داراً يُقالُ لَهُ دارُ الْفَرَحِ لا يَدْخُلُهُ الَّا مَنْ فَرَّحَ يَتامَى الْمُؤْمِنينَ
؛ در بهشت قصرى وجود دارد كه نام آن قصر شادى است، تنها كسانى كه در دنيا ايتام مؤمنين را خوشحال كردهاند حق ورود به آن قصر را دارند».(2)
از روايات استفاده مىشود كه يتيمان بر دو قسمند:
1- يتيمهاى ظاهرى معمولى، كه پدر يا مادر يا هر دوى آنها را از دست دادهاند، كه درباره آنها بحث كرديم.
2- يتيمهاى معنوى، كه از آنها به «ايتام آل محمّد» تعبير شده است. اينها شيعيانند كه دستشان به دامان امامشان نمىرسد. امام به منزله پدر است، و كسى كه دستش از دامان پدر كوتاه باشد يتيم است. سرپرستى و كفالت اين يتيمان بر عهده علما و دانشمندان دينى است. آنها كه در طول تاريخ غيبت حضرت ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف، ايتام آل محمّد را زير بال و پر گرفته و در مقابل شبهات دشمن از آنها دفاع كرده، و اجازه نمىدهند كه از راه حق منحرف شوند. و بىشك كسانى كه سرپرستى اين يتيمان را بر عهده دارند، از كافل الايتام نوع اوّل مقامى بس رفيعتر دارند. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در مورد يتيمهاى معنوى فرمود:
اشَدُّ مِنْ يُتْمِ الْيَتيمَ الَّذى انْقَطَعَ عَنْ ابيهِ يُتْمُ يتيمٍ انْقَطَعَ عَنْهُ امامُهُ ... الا فَمَنْ هَداهُ وَارْشَدَهُ وَعَلَّمَهُ شَريْعَتَنا كَانَ مَعَنا فِى الرَّفيقِ الْاعْلى شديدتر از يتيمى كه پدرش را از دست داده، يتيم (شيعهاى) است كه امام خود را از دست داده (و دستش از دامان وى كوتاه است) آگاه باشيد كسى كه اين ايتام معنوى دورافتاده از امامشان را هدايت و راهمايى كند و شريعت اسلامى را به آنها تعليم دهد، روز قيامت در بالاترين درجات بهشت همراه ماست».(1)
راستى اگر علماى شيعه نبودند و متحمّل اين زحمات نمىشدند، و علوم و آثار اهل بيت عليهم السلام را نسل به نسل به شيعيان نمىرساندند، و در مقابل بمباران شبههافكنىها و دروغها و تهمتهاى دشمنان دانا و نادان از آنان دفاع نمىكردند، اكنون شيعه در كدام وادى، حيران و سرگردان بود؟
دشمن لحظهاى از تبليغات مسموم و خطرناك خود دست برنمىدارد، و براى رسيدن به اهداف نامقدّس خويش حتّى از دروغ و تهمت ابايى ندارد. نمونه آن يكى از فتاواى اخير علماى وهابى سلفى تندروست؛ توجّه كنيد:
1) سفينةالبحار، ج 8، ص 742.
«ذبيحه يهود و نصارى حلال، امّا ذبيحه شيعه حرام است. زيرا آنها هنگام كشتن حيوان به جاى نام خداوند ذكر يا حسن و يا حسين سر مىدهند!».
متأسّفانه اين عالمنما حتّى يك كتاب فقهى شيعه را نديده است. زيرا در تمامى كتب فقهى شيعه از زمان حضرات معصومين عليهم السلام تاكنون، همه فقهاى ما گفتن نام خدا را لازم دانسته، و در هيچ كتابى آنچه ايشان گفته نيامده است. چطور امكان دارد شخص عاقلى چنين سخنى بگويد در حالى كه اين حكم الهى در متن قرآن مجيد آمده است. قرآن كه شيعه و سنّى ندارد.
حقيقت اين است كه آنها از فرط عصبانيّت متوجّه فتاواى دروغين خود نيستند.
هنگامى كه جوانان وهّابى با معارف سرشار از مهر و عطوفت و منطق و استدلال شيعه آشنا شده و گروه گروه به آن مىپيوندند، آنها عصبانى شده و عنان از كف داده، و چنين سخنان پوچ و بىاساسى بر زبان مىآورند.
آيه شريفه 4 سوره مائده حاوى ششمين سؤال و جواب قرآنى است. اين سؤال پيرامون طيّبات و خوردنيهاى حلال، مخصوصاً شكارهاى حلال مىباشد. به اين آيه شريفه توجّه فرماييد:
«يَسْئَلُونَكَ مَاذَا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبَاتُ وَمَا عَلَّمْتُمْ مِّنَ الْجَوَارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمْ اللَّهُ فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ وَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ»؛ از تو سؤال مىكنند چه چيزهايى براى آنها حلال شده است؟ بگو: «هر آنچه پاكيزه است، براى شما حلال گرديده؛ و سگهاى شكارى تعليم يافته كه از آنچه خداوند به شما ياد داده است به آنها تعليم دادهايد از آنچه براى شما (صيد مىكنند و) نگاه مىدارند بخوريد؛ و نام خدا را (به هنگام فرستادن آنها) بر آن ببريد؛ و از (نافرمانى) خدا بپرهيزيد، كه خداوند سريع الحساب است».
چند نكته:
1- اين كه مىفرمايد: «آنچه پاك و پاكيزه است براى شما حلال گرديده» معنايش
اين است كه تمام محرّمات جزء خبائث، ناپاكيها و اشياى زيانآور است، وگرنه خداوند هرگز بر خلاف فرمان عقل دستورى نداده و نخواهد داد.
2- شكار سگهاى شكارى در صورتى حلال است كه:
اوّلًا: بدين منظور تربيت شده باشند؛ يعنى به فرمان انسان باشند، بدين صورت كه هر زمان فرمان رفتن دهد برود و هنگامى كه فرمان بازگشت مىدهد بازگردد.
بنابراين شكار سگهايى كه تعليم نديدهاند حلال نيست.
ثانياً: شكار را تكه و پاره نكنند، بنابر اين اگر آن را پاره كرده و بخشى از آن را بخورند استفاده از آن مجاز نيست.
ثالثاً: هنگامى كه سگ را دنبال شكار مىفرستند نام خدا را ببرند، زيرا هيچ ذبيحهاى بدون بسم الله حلال نمىشود. مرغ باشد، يا گوسفند، يا گاو، يا شتر، يا شكارهاى هوايى يا زمينى.(1)
دو شكارچى در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله خدمت آن حضرت رسيده، و عرض كردند: ما با سگهاى شكارى به بيابان مىرويم و حيوانات حلال وحشى را شكار مىكنيم.
بعضى از آنها زنده به دست ما رسيده، و آن را سر مىبريم ولى برخى ديگر به وسيله سگها كشته مىشوند در چه صورت گوشت شكار حلال است؟
آيه شريفه فوق، كه در پاسخ سؤال مذكور نازل شده، ابتدا يك قاعده كلّى بيان مىكند، سپس پاسخسؤال شكارچيان رامىدهد.(2)كه شرح آن بهصورت كوتاه گذشت.
واژه طيّب و طيّبات در قرآن مجيد زياد به كار رفته است، كه پس از بررسى تمام موارد استعمال، معلوم شد در هفت مضمون به كار گرفته شده است.
1- انسانهاى پاكيزه
اين واژه در آيه 26 سوره نور، به عنوان وصف انسان پاك و پاكيزه و پاكدامن، اعم از زن و مرد استعمال شده است. توجّه فرماييد:
«الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُوْلَئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ»؛ زنان ناپاك از آنِ مردان ناپاكند، و مردان ناپاك نيز به زنان ناپاك؛ و زنان پاك از آنِ مردان پاكند، و مردان پاك از آنِ زنان پاك! اينان از آنچه كه (ناپاكان) به آنان نسبت مىدهند مبرّا هستند؛ و براى آنان آمرزش (الهى) و روزى پرارزشى است».
در اين آيه شريفه «طيّبات» وصف زنان پاك و پاكيزه و پاكدامن، و «طيّبون» وصف مردان پاك و پاكيزه و پاكدامن است. نكتهاى كه از اين آيه شريفه استفاده مىشود اين كه وقتى جوانى به خواستگارى دخترى مىرود فقط به فكر پول و مقام پدرش و زيبايى و جمال دختر نباشد. چرا كه اگر زيبايى و جمال با عفّت و پاكدامنى و تقوا همراه نباشد بلاى زندگى مىشود و سر از جاهايى درمىآورد كه زندگى انسان را تيره و تار مىكند. امّا اگر همراه با عفّت و پاكدامنى باشد هم پول و ثروت خوب است و هم جمال و زيبايى.
2- سخنان خوب و پاكيزه
در آيه شريفه 24 سوره حج در توصيف «سخن» از واژه طيّب استفاده شده
است. توجّه كنيد:
«وَهُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَى صِرَاطِ الْحَمِيدِ»؛ و به سوى سخنان پاكيزه هدايت مىشوند، و به راهِ خداوند شايسته ستايش، راهنمايى مىگردند».
يكى از امورى كه مايه نشاط و سرور بهشتيان است سخنان پاك و پاكيزه است.
سخنان روحپرور و دلنشين و شادى آفرين گفتگوى بهشتيان است.
اين مطلب اختصاص به بهشتيان و روز قيامت ندارد، بلكه افراد با ايمان در دنيا نيز به سراغ سخنان پاك و پاكيزه مىروند.
در روايات اسلامى «صراط الحميد» به ولايت تفسير شده است.(1)خداوند افراد با ايمان را به سمت ولايت على عليه السلام هدايت مىكند، و سخنان پاكيزه على و اولادش عليهم السلام هدايتگر آنهاست.
سخنان مولا على عليه السلام در نهجالبلاغه، و فرمايشات امام سجّاد عليه السلام در صحيفه سجّاديه، و روايات فراوانى كه از ديگر ائمّه عليهم السلام در كتابهاى حديثى آمده، مخصوصاً روايات امام صادق و امام باقر عليهما السلام، نمونههاى عالى «طيّبات مِنَ القول» و سخنان پاكيزه است.
خوانندگان محترم! جوانان عزيز! نهجالبلاغه سرمايه فوقالعاده عظيمى است.
ما اكنون مشغول نوشتن شرح نهجالبلاغه هستيم، كه هشت جلد آن منتشر شده است، هر روز دريچه تازهاى از علوم وسيع و گسترده مولا على عليه السلام به روى ما گشوده مىشود.
بسيارى از اهل سنّت هنگامى كه در مورد نهجالبلاغه به قضاوت نشستهاند، سخنان عجيب و حيرتآورى زدهاند. خطبه 221 نهجالبلاغه در مورد حالات آخر عمر انسان و هنگام جان دادن وى سخن مىگويد، كه حضرت على عليه السلام به طور زيبايى آن را توصيف كرده است. ابن ابىالحديد مىنويسد:
1) البرهان فى تفسير القرآن، ج 3، ص 866، ح 7259.
«من به آنچه كه همه ملّتها قسم مىخورند سوگند ياد مىكنم كه از پنجاه سال پيش تا كنون بيش از هزار بار اين خطبه را خواندهام، و هر بار در دلم لرزش، ترس و موعظه تازهاى پديد آمد، و به سختى در قلبم اثر مىگذاشت. در آن تأمّل نكردم جز آن كه در آن حال به ياد مرگ خانواده، بستگان و دوستانم افتادهام. درست برايم مجسّم مىشد كه من همانم كه امام عليه السلام توصيفش را كرده است!».(1)
انسانها معمولًا در يكى دو رشته تخصّص دارند، امّا نهجالبلاغه تخصّص على عليه السلام را در زمينههاى مختلف به تصوير مىكشد، آن هم به گونهاى كه در آن رشته برتر از على عليه السلام قابل تصوّر نيست.
به خطبه اشباح (2)كه مىنگريم درباره توحيد و صفات خداوند چنان سخن مىگويد كه هيچ فيلسوفى نمىتواند به آن معارف دست يابد، و آنها را در قالب كلام بريزد. و هنگامى كه خطبه همام (3)را مطالعه مىكنيم كه حضرت يكصد و ده صفت از صفات پرهيزكاران را در اوج فصاحت و بلاغت بيان كرده نمىتوانيم تصوّر كنيم كه هيچ استاد اخلاقى توانايى چنين توصيفى از متّقين داشته باشد. و زمانى كه عهدنامه مالك اشتر(4)را مورد بررسى قرار مىدهيم، و مىبينيم كه گذشت قريب به 1400 سال گرد و غبار كهنگى بر آن ننشانده، بلكه اخيراً به عنوان يك سند رسمى پرافتخار در سازمان ملل به ثبت رسيده، و به زبانهاى مختلف ترجمه و در اختيار نمايندگان تمام كشورها قرار داده شده، تصوّر اين كه سياستمدارى بتواند اين گونه آيين كشوردارى را به تصوير بكشد برايمان غير ممكن مىشود.
نامهاى كه دربسترشهادت براىامام حسن وحسين عليهما السلام وديگرفرزندانش نوشته،(1)كه حتّى در مورد قاتلش هم به آنها سفارش كرده، در هيچ جاى دنيا سابقه ندارد.
با توجّه به اين نكات سفارش مىكنيم كه فاصله خود را با نهجالبلاغه كم كنيد و آن را در زندگى خود وارد نماييد، كه باعث نورانى شدن زندگانى و بركت آن مىگردد، و شما را دگرگون مىكند.
1- جوانى خدمت على عليه السلام رسيد و عرض كرد: على جان! پدرم مردى ثروتمند بود، همراه عدّهاى به سفر رفت، اكنون همراهان پدرم بازگشتهاند، امّا پدرم برنگشته است. از آنها پرسيدم: پدرم چه شد؟ مىگويند: از دنيا رفت. پرسيدم: اموالش چه شد؟ مىگويند: اطّلاعى از اموالش نداريم. يا اميرالمؤمنين! من به اين افراد مشكوكم. لطفاً حقّ مرا از آنها بگيريد.
حضرت اگر قاضى سادهاى بود به آن جوان مىگفت: براى ادّعايت بيّنه اقامه كن! و با توجّه به اين كه وى بيّنهاى نداشت، از متّهمين مىخواست كه بر نفى اتّهام سوگند ياد كنند، و با سوگند آنان دعوى خاتمه پيدا مىكرد، و حق جوان پايمال مىشد. امّا حضرت قاضى زيرك و باهوشى است.
نگاهى به جوان كرد و فرمود: فردا به مسجد بيا، چنان در مورد مشكل تو داورى كنم كه در تاريخ، جز در زمان حضرت داود عليه السلام سابقه نداشته باشد. سپس به متّهمين نيز ابلاغ كرد كه فردا در مسجد حاضر شوند، و از مردم هم دعوت كرد كه ناظر و شاهد قضاوت وى باشند. لحظه موعود فرا رسيد، حضرت هر يك از متّهمين را در كنار ستونى قرار داد، و با پارچه چشمانشان را نيز بست. به مردم اشاره كرد كه هر
1) نهجالبلاغه، نامه 47.
زمان من تكبير گفتم شما هم تكبير بگوييد. سپس دستور داد نفر اوّل را چشم بسته نزد وى آورند. پرسيد: پدر اين جوان به مرگ طبيعى مرد، يا كشته شد؟ متّهم عرض كرد: فوت كرد. پرسيد: اموالش چه شد؟ عرض كرد: نمىدانم اموالش چه شد.
پرسيد: چه روزى فوت كرد؟ پاسخ داد (مثلًا) روز شنبه. حضرت خطاب به كاتب فرمود: تمام اين اظهارات را يادداشت كن. سپس پرسيد: او را در كجا دفن كرديد؟
عرض كرد: فلان مكان. پرسيد: چه كسى بر او نماز خواند؟ جواب داد: فلان شخص. پرسيد: بر اثر چه بيمارى فوت كرد؟ پاسخ داد: فلان بيمارى. حضرت جزئيّات ديگرى نيز از وى پرسيد و كاتب همه را يادداشت مىكرد. اگر متّهم راست گفته باشد بايد بقيّه هم مثل او جواب بدهند، و اگر دروغ گفته پاسخ بقيّه حداقل در بعضى موارد متفاوت خواهد بود. بازجويى از وى تمام شد، حضرت تكبيرى گفت، و جمعيّت حاضر نيز تكبير گفتند. متّهمان با شنيدن صداى تكبير دلشان خالى شد، با خود گفتند حتماً دوستمان اعتراف كرد و همه ما را لو داد. حضرت متّهم نفر دوّم را طلبيد. خطاب به او فرمود: «آنچه رفيقت بايد بگويد گفت، تو حقيقت را بگو» حضرت بدون آن كه دروغى گفته باشد با يك جمله دوپهلو دل او را بيشتر خالى كرد، و اين باعث شد كه وى به واقعيّت اقرار كند. عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! من به تنهايى قاتل نبودم، بلكه اين جنايت توسّط همه ما رقم خورد! با اعتراف متّهم دوّم، حضرت تكبير گفت و مؤمنان حاضر نيز تكبير گفتند. حضرت خطاب به فرزند مقتول فرمود: با اينها چه مىكنى؟ عرض كرد: يا على به حرمت تو از آنها گذشتم، آنگاه حضرت آنان را يكى پس از ديگرى فراخواند. همه آنان به قتل و تصرف اموال پدر آن جوان اقرار كردند. آنگاه فرد اوّل را كه اقرار نكرده بود بازگرداند و او هم اقرار كرد. على عليه السلام آنان را به پرداخت مال و قصاص خون ملزم ساخت.(1)
1) دانشنامه اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 11، ص 59.
قضات محترم بايد از اين قضاوت حيرتانگيز و نمونههاى ديگر آن كه فراوان است و در كتب معتبر ما ذكر شده،(1)درس بگيرند، و با مطالعه اين گونه قضاوتها بهتر و سريعتر حقوق از دست رفته مظلومان را به آنها بازگردانند.
ضمناً اين واقعه نشان مىدهد اين كه گفته مىشود نبايد به نفع ارباب دعوى تحقيق و تفحص نمود مطلب بىاساسى است، بلكه حتّىالامكان بايد تحقيق كرد و براى كشف حقيقت تلاش نمود.
2- طبق روايتى كه در منابع معتبر آمده، در زمان خليفه دوّم دو زن به وى مراجعه كرده و هر كدام مدّعى بود مولود پسر تعلّق به وى دارد و دختر متعلّق به ديگرى است. ماجرا از اين قرار بود كه دو زن حامله بدون حضور ماما زايمان كردند. يكى پسر و ديگرى دختر زاييد، و بر سر اين كه پسر متعلّق به كدام يك، و دختر متعلّق به كيست با هم اختلاف پيدا كردند، و هر كدام مدّعى بودند كه پسر متعلّق به اوست.(2)
عمر با شنيدن شكايت آنها، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را جمع كرد و از آنها پرسيد: آيا در اين زمينه مطلبى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله شنيدهايد؟ گفتند: نه. گفت: چه كنيم؟ برخى پيشنهاد دادند كه از طريق قرعه مشكل را حل كنيم. خليفه اين راه حل را نپذيرفت.
سپس گفت: كليد حلّ مشكل به دست على است. گمان مىكنم او بتواند راه صحيحى جلوى پاى ما بگذارد. حاضران در جلسه ضمن تأييد اين پيشنهاد گفتند:
شخصى را به دنبال او بفرست تا حاضر شود، و مشكل را حل نمايد. عمر كه به
ظواهر امور اهميّت مىداد گفت: با توجّه كه ما از او سؤال داريم بايد ما به سراغ او برويم! خليفه و همراهان به درِ خانه امير مؤمنان رفتند. امّا على عليه السلام در خانه نبود.
سراغ حضرت را گرفتند، گفتند: در نخلستان مشغول آبيارى درختهاى خرماست.
خوانندگان محترم! جوانان عزيز! سرور و مولاى ما كشاورزى و آبيارى و دامدارى مىكرد، ما هم نبايد از كار كردن خجالت بكشيم؛ چرا كه كار كردن عار نيست، سربار جامعه و پدر و مادر شدن عار است. به هر حال، آنها به سمت نخلستان حركت كردند. وقتى كه به نزديكى مولا على عليه السلام رسيدند صداى تلاوت قرآن آن حضرت آنها را ميخكوب كرد. حضرت مشغول تلاوت آيه 36 سوره قيامت بود:
«أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً»؛ آيا انسان گمان مىكند بىهدف رها مىشود؟!».
حضرت آيه شريفه را تلاوت مىكرد و اشك مىريخت.
خدمت حضرت رسيدند و داستان را به طور كامل گفتند. حضرت خم شد، مشتى خاك برداشت، و فرمود: حلّ اين مسأله از برداشتن اين مشت خاك از زمين آسانتر است! و در پى آن فرمود يك تراز و دو ظرف هم اندازه بياورند. سپس به آن دو زن دستور داد ظرفهاى مذكور را از شير خود پر كنند. بعد ظرفهاى شير را وزن كرد. سپس فرمود آن كه شيرش سنگينتر است مادر پسر، و آن كه شيرش سبكتر است مادر دختر است. زيرا شير مورد استفاده پسر، كه طبع خشنترى دارد، سنگينتر است، و شير مورد استفاده دختر، كه طبع لطيف و حسّاسى دارد، سبكتر است. بدين وسيله مشكل آن دو زن حل شد، و فرزند واقعى هر كدام به آنها رسيد.
اينجا بود كه عمر جمله معروفش را تكرار كرد:
«اللّهم لا تبقنى لمعضلة ليس لها ابوالحسن
؛ پروردگارا! مرا زنده مگذار، در هنگامى كه مشكلى به وجود آيد و حضرت على براى حلّ آن نباشد».(1)
1) به اين داستان به صورت مختصر در وسائل الشيعه، ج 18، ص 210، ح 6 اشاره شده است.
3- زمينهاى پاكيزه
طيّبات در بعضى از آيات قرآن به عنوان توصيف زمينهاى شيرين قابل كشت، و خبائث وصف زمينهاى شورهزار ذكر شده است. به آيه 58 سوره اعراف توجّه كنيد:
«وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِى خَبُثَ لَايَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ»؛ سرزمين پاكيزه (و مستعد)، گياهش به فرمان پروردگار مىرويد، امّا سرزمينهاى ناپاك (و شورهزار)، جز گياه اندك و بىارزش، از آن نمىرويد؛ اين گونه آيات (خود) را براى گروهى كه شكرگزارند، شرح مىدهيم».
به تعبير شاعر:
باران كه در لطافت طبعش كلام نيستدر باغ لاله رويد و در شوره زار خس
بارانى كه بر زمين شيرين و شوره زار مىرويد يكى است، امّا يكى قابليّت رويش گياهان و ميوههاى خوب و قابل استفاده را دارد، و ديگرى اين قابليّت را ندارد.
ابوجهلها و ابولهبها مكرّر از دو لب مبارك پيامبر عظيمالشأن اسلام صلى الله عليه و آله آيات قرآن و احاديث و موعظهها و پند و اندرزهاى زيادى شنيدند، امّا هيچ تأثيرى بر آنها نداشت! در لطافت طبع كلام پيامبر صلى الله عليه و آله شك و شبههاى نيست، بلكه اشكال از عدم قابليّت ابوجهلها و ابولهبهاست. در مقابل كسانى هستند كه با گذشت هزار سال از آمدن اسلام، در پى شنيدن يك حديث از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هدايت شده، و تسليم مىگردند؛ چرا كه قابليّت دارند. بنابراين فيض خداوند و عنايات امام زمان (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف) محدوديّتى ندارد، امّا تنها دلهاى قابل و روحهاى آماده مشمول آن فيوضات و عنايات مىگردد.
4- خاكهاى پاكيزه
طيّبات به عنوان توصيف خاكهاى پاكيزه نيز آمده است. هنگامى كه وضو يا غسل بر انسان واجب مىشود، و به هر علّتى قادر بر غسل و وضو نمىباشد، بايد تيمّم كند؛ تيمّم بدل از غسل يا وضو، ولى بر چه چيزى مىتواند تيمّم نمايد؟ قرآن مجيد مىفرمايد:
«فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»؛ و آب (براى غسل يا وضو) نيافتيد، بر زمين پاكى تيمّم كنيد».(1)
بعضىها به هنگام تيمّم بر خلاف توصيه آيه شريفه، گرد و خاك فرش زير پايشان را تكان مىدهند و با آن تيمّم مىكنند! اين خلاف بهداشت است. انسان مىتواند يك قطعه سنگ (مثلًا) 30* 30 تهيّه نموده، و به هنگام نياز بر آن تيمّم كند. در زمان گذشته هنگامى كه دختر را به خانه بخت مىفرستاند در ميان جهيزيّه او ظرفى حاوى خاك پاكيزه جهت تيمّم بود، تا اگر مثلًا شب زفاف نتواند غسل كند، تيمّم نمايد و نمازش قضا نشود.
5- زندگانى پاكيزه
در آيه 97 سوره نحل زندگانى با واژه پاكيزه توصيف شده است. توجّه كنيد:
«مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِّنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»؛ هر كس كار شايستهاى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، به طور مسلّم او را به حيات پاكيزهاى مىبخشيم؛ و پاداش آنها را به مطابق بهترين اعمالى كه انجام مىدادند، خواهيم داد».
1) سوره مائده، آيه 6.
زندگانى انسان مىتواند زندگانى پاك و پاكيزهاى باشد، همان گونه كه مىتواند زندگى خيبث و ناپاك و آلودهاى باشد. زندگى پاكيزه زندگى آميخته با امنيّت، آرامش، سلامت و محبّت است. و زندگى خبيث و ناپاك همراه با درگيرى، تشويش، ترس از يكديگر، فقدان امنيّت، و فريب دادن همديگر است. آيه شريفه مورد بحث راه رسيدن به زندگى پاكيزه را عمل صالح همراه با ايمان و اعتقاد راسخ درونى بيان كرده است. و عمل صالح گسترده بسيار وسيعى دارد؛ بهگونهاى كه از ايمان به خدا و ذكر لا اله الّا اللّه شروع شده، و شامل برداشتن قطعه سنگى از محلّ عبور و مرور مردم نيز مىشود.(1)
و در اين بين جهاد فى سبيل اللّه، تهذيب نفس، مسجد ساختن، مدرسهسازى كمك به ايتام و نيازمندان، شركت در راهپيمايىها و انتخاب مهم و سرنوشتساز، تهيّه جهيزيه دختران دم بخت بىبضاعت، كمك به آزادى زندانيان بىگناه، و هزار كار نيك و پسنديده را شامل مىشود. بايد از خداوند توفيق درك و انجام اين اعمال صالح را داشته باشيم.
6- غذاهاى پاكيزه
طيّبات صفت غذاهاى پاكيزه نيز قرار گرفته است؛ همان گونه كه در آيه 57 سوره بقره شاهد آن هستيم. توجّه فرماييد:
«وَظَلَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْغَمَامَ وَأَنزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَى كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَمَا ظَلَمُونَا وَلَكِنْ كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»؛ و ابر را بر شما سايبان قرار داديم؛ و «منّ» (/ نوعى صمغ شيرين گياهان و «سلوى» (/ پرندهاى مانند بلدرچين را براى شما فرستاديم؛ (و گفتيم:) «از نعمتهاى پاكيزهاى كه به شما روزى دادهايم بخوريد؛» و
1) عوالى اللئالى، ج 1، ص 431، و صحيح مسلم، كتاب الايمان، باب 12، ح 58، و مسند احمد، ج 2، ص 379.
(آنها كفران كردند، ولى با اين كار؛) آنها به ما ستم نكردند؛ بلكه به خود ستم مىنمودند».
آرى بنىاسرائيل بر اثر نافرمانى خدا در بيابانى (ظاهراً بيابان سينا كه بين كشور مصر و سرزمين فلسطين است) گرفتار شدند. 40 سال به فرمان خدا و به جرم معاصى كه مرتكب شده بودند در بيابان حيران و سرگردان ماندند. نه سايبانى، نه لطف و رحمت الهى، از هيچ چيز خبرى نبود، تا اين كه حضرت موسى عليه السلام براى آنها دعا كرد، و به بركت دعاى او ابرها در روزها بر سرشان سايه مىافكند و خداوند غذاهاى مخصوص بهشتى برايشان مىفرستاد، و به آنها سفارش شد كه از غذاهاى پاكيزهاى كه خداوند فرستاده بود خورده، و شكر خداى را بجا آورده، و كفران نعمت نكنند. امّا آنها باز هم راه خطا و معصيّت را در پيش گرفته، و با اين كار بر خويشتن ظلم كردند.
اگر گوشت درندگان تحريم گرديده، به خاطر آن است كه انسان مسلمان با خوردن چنان گوشتى خوى درندگى پيدا نكند. اگر گوشت خنزير (خوك) تحريم گشته، بدان جهت است كه اين حيوان معروف به بىبند و بارى جنسى است، و اسلام نمىخواهد از طريق هورمونهاى گوشت او، اين صفت زشت به انسان منتقل گشته، و جامعه اسلامى به جامعه بىبند و بارى تبديل شود. اگر اسلام گوشت حيوان جلّال (نجاستخوار) را حرام اعلان كرده، علّت آن اين است كه گوشت اين حيوان آلوده و خبيث است، و اسلام نمىخواهد با خوردن آن بدن شخص مسلمان آلوده و خبيث شود، لذا دستور به تطهير آن مىدهد تا پس از تطهير و دورى از نجاست در مدّت خاصّى، خباثت و آلودگى موجود در آن دفع گردد، سپس قابل
خوردن شود. اگر اسلام شرب خمر را در طىّ چهار آيه حرام كرده به خاطر آن است كه بوى آن بد، مزه آن ناخوشايند، و آثار آن ناميمون، و ضررهاى فراوانى به دنبال دارد، تا آنجا كه در روايات به «امّالخبائث»؛(1)«مفتاح كلّ شرّ»؛(2)«رأس كلّ اثم»؛(3)و مانند آن (4)تعبير شده، و تمام پيامبران آن را تحريم كردهاند.(5)
با توجّه به آنچه گفته شد، آيا مواد مخدّر بلكه مطلق دخانيات جزء طيّبات است يا خبائث؟ بىشك اين موادّ خانمانسوز جزء طيّبات نيست، بلكه جزء خبائث است. هنگامى كه يك سيگارى براى پرسيدن مسألهاى شرعى مراجعه مىكند بوى بد دهانش كه ثمره كشيدن سيگار است، براى ما قابل تحمّل نيست! حال خانوادهاش چگونه تحمّل مىكنند؟ خدا مىداند، آيا اين جزء خبائث نيست؟
اخيراً يكى از اطبّا مىگفت: 75% سيگاريها بالاخره به سرطان ريه، و 40% آنها به سرطان پروستات مبتلا مىشوند. آيا استفاده از چيزى كه ثمره آن، اين بيماريهاى خطرناك و مانند آن است، جزء طيّبات است يا خبائث؟(6)
بين پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام و جمعى از اهل سنّت در مورد اين كه آيا احكام الهى تابع مصالح و مفاسد هست يا نه؟ اختلاف نظر وجود دارد. معتقدين به وجود مصلحت و مفسده مىگويند: آنچه را خداوند حكيم حرام كرده، حتماً مفسدهاى
داشته كه به خاطر آن مفسده حرام شده است. و آنچه را كه واجب كرده، حتماً مصلحتى داشته كه سبب وجوب آن شده است.
منكرين اين عقيده معتقدند كه واجبات و محرّمات قبل از وجوب و حرمت هيچ مصلحت و مفسدهاى نداشته، بلكه محرّمات پس از تحريم از سوى خداوند مفسده، و واجبات پس از واجب شدن مصلحت پيدا مىكند، و اين سخن عجيبى است كه معتقدان به آن كم نيستند.
ما پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام با تمسّك به دامان اهل بيت پيامبر در سايه عمل به حديث ثقلين معتقديم كه حكمت خداوند ايجاب مىكند كه محرّمات قبل از تحريم داراى مفسده، و واجبات قبل از وجوب داراى مصلحت باشد. در قرآن مجيد حدود 70 آيه در مورد عقل سخن مىگويد، و خداوند به اشكال مختلف مسلمانان را به تفكّر و انديشه دعوت مىكند، بنابراين اسلام دين عقل و خرد است.
خرد مىگويد سرقت كار زشت و بدى است و مفاسدى به دنبال دارد، خداوند هم حكم به تحريم شراب مىدهد. عقل و خرد تصرّف در اموال مردم بدون جلب رضايت صاحبان آن را كار زشت و بدى مىداند، خداوند هم هماهنگ با حكم عقل آن را حرام مىكند. همه محرّمات و واجبات مفسده و مصلحت دارد، منتها مفسده بعضى از محرّمات، و مصلحت بعضى از واجبات را درك كرده، و برخى ديگر را هنوز درك نكردهايم. و لذا در روايات ما فلسفه و علل احكام بيان شده، و كتابهايى در اين زمينه نوشته شده است.(1)
1) شرح بيشتر در اين زمينه را در كتاب ما« ربا و بانكدارى اسلامى، ص 29 به بعد» مطالعه فرماييد.
آيه شريفه 187 سوره اعراف هفتمين پرسش و پاسخ قرآن است، كه پيرامون زمان شروع قيامت سخن مىگويد. به اين آيه توجّه كنيد:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّى لَايُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَاتَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِىٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ اللَّهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ»؛ از تو درباره زمان رستاخيز سؤال مىكنند، كى فرا مىرسد؟ بگو: «علمش فقط نزد پروردگار من است؛ و جز او (نمىتواند) وقت آن را آشكار سازد؛ (و آن حتّى) در آسمانها و زمين، سنگين (و بسيار پراهميّت) است؛ و جز بطور ناگهانى، به سراغ شما نمىآيد» (باز) از تو سؤال مىكنند، چنان كه گويى تو از زمان وقوع آن باخبرى؛ بگو: «علمش تنها نزد خداست؛ ولى بيشتر مردم نمىدانند».
سؤال از «زمان وقوع قيامت» سه بار در قرآن مجيد تكرار شده است؛ دو بار در
آيه مورد بحث، و يك بار در آيه شريفه 42 سوره نازعات. و از اين تكرار، استفاده مىشود كه مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد اين مسأله زياد سؤال مىكردند. ولى هدف سؤال كنندگان چه بوده است؟ آيا واقعاً به دنبال فهم مطلبى بوده، و قصد داشتند چيزى به معلومات خود بيفزايند، يا هدف آنها اغراض فاسد و ناشايستى بوده است؟ از شأن نزول آيه مورد بحث استفاده مىشود كه گزينه دوّم صحيح است. به شأن نزول آيه توجّه فرماييد تا مطلب روشن شود:
جمعى از مشركان عرب (عاص بن وائل، نضر بن حارث و عقبة ابن ابى معيط) براى دستيابى به روشهاى جديد مبارزه با پيامبر اسلام به ملاقات علما و دانشمندان شهر نجران، كه در نزديكى مكّه قرار داشت، رفته و از آنها پرسيدند: «چه كنيم كه پيامبر اسلام را در ميان پيروانش بىاعتبار سازيم؟ لطفاً سؤالات سخت و مشكلى براى ما طرح كنيد تا از او بپرسيم و نتواند جواب دهد و بدين وسيله ضايع گردد!».
آنها در جواب گفتند: «يكى از پيچيدهترين مسائل، زمان شروع قيامت است.
شما مىتوانيد با طرح اين سؤال به مقصود خود برسيد؛ زيرا اگر مدّعى شود كه زمان آن را مىداند دروغگوست؛ چرا كه خداوند هيچ فرشته مقرّب، و پيامبرى را از آن آگاه نكرده است». آنها بازگشتند و با طرح اين سؤال قصد ضايع كردن پيامبر اسلام را داشتند. اينجا بود كه آيه شريفه فوق نازل شد، و پاسخ داد كه زمان شروع قيامت از امورى است كه جز خداوند هيچ كس، حتّى پيامبر اسلام، از آن آگاهى ندارد.(1)
دو نكته در اين آيه شريفه قابل توجّه و تأمّل است:
1) البرهان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 622، ح 4119.
نكته اوّل اين كه قيامت امر سادهاى نيست، بلكه امرى سنگين و پراضطراب است. همه چيز در آستانه آغاز قيامت بر هم مىريزد. حتّى كوههاى سنگين سر به فلك كشيده با تمام عظمتى كه دارند از جا كنده شده و آن قدر در فضا به هم مىخورند كه تبديل به گرد و غبار مىشوند. درياها آتش مىگيرد. زلزلههاى شديد همه چيز را به هم ريخته، و همه جا را زير و رو مىكند. همه از وحشت مىميرند، و بدينسان دنيا به پايان مىرسد.
آغاز قيامت تدريجى نيست، بلكه به طور ناگهانى و بدون خبر قبلى اتّفاق مىافتد. قيامت را مىتوان به زلزلهاى تشبيه كرد كه ناگهان رخ مىدهد و جان هزاران انسان را مىگيرد. زلزله بم 15 دقيقه يعنى 12 ثانيه طول كشيد، امّا در اين مدّت كوتاه جان دهها هزار انسان را گرفت، و هزاران ساختمان و بناى كهن، كه بعضاً بيش از صد سال از عمر آن مىگذشت، را ويران كرد، به گونهاى كه پس از زلزله انسان باور نمىكرد زمانى در آن مكان حيات و زندگانى جريان داشته است!
پيام آيه شريفه به همه مخاطبانش اين است كه
اوّلًا: از چيزهايى كه نفعى براى شما ندارد سؤال نكنيد.
ثانياً: همواره آماده مرگ باشيد. چرا كه اگر قيامت آغاز شود به هيچ وجه به انسان مهلت انجام كارى نمىدهد. اكنون كه فرصت دارى به اعمالت رسيدگى كن، از گناهان توبه نما، با اعمال صالح گذشته را جبران كن، اگر حقّى از مردم به گردن دارى
آن را به صاحبانش رسانيده، و از آنان حلاليّت بطلب، حقوق شرعيّهات را بپرداز، نماز و روزههاى قضايت را بجا آور، اگر كفّاره و نذر و عهدى بر ذمّه دارى در انجام آن كوتاهى مكن. آرى زمان زلزله مشخّص نيست، و هنگامى كه شروع شود هيچ فرصتى به تو نمىدهد. پس قبل از آغاز زلزله خانهات را با اصول فنّى بساز، و آن را مقاومسازى كن، تا هر زمان زلزله آمد در امن و امان باشى!
سوال: بعضى مىپرسند: چرا بعضى از امور مجهول و نامشخّص است؟ چرا زمان آغاز قيامت نامعلوم و پنهان است؟ فلسفه اين مطلب چيست؟
پاسخ: اگر آغاز قيامت معلوم و مشخّص باشد مردم دچار غفلت مىشوند، امّا اگر نامعلوم باشد و مردم هر لحظه در انتظار قيامت باشند، گرفتار غفلت نمىشوند.
همانگونه كه پايان عمر انسانها نامعلوم است، و هيچ كس از لحظه مرگش خبر ندارد، و اين باعث مىشود انسان دچار غفلت نگردد.
خوانندگان محترم! حقيقتاً مرگ خبر نمىكند، و ناگهان گريبانگير انسان مىشود.
سكتههاى قلبى و مغزى كه امروزه فراون شده گواه اين مطلب است. سكته اختصاص به كسانى كه ناراحتى قلبى يا مغزى دارند ندارد، بلكه گاه انسانهاى سالم بدون سابقه بيمارى قلبى و مغزى را نيز غافلگير مىكند. لذا انسان هر لحظه بايد آماده مرگ باشد، و خود را براى اين سفر آماده سازد.
انسانها از لحظه مرگشان خبر ندارند و با اين حال اين قدر گناه و معصيت و جنايت مىكنند، اگر نسبت به آن مطّلع بودند و مثلًا مىدانستند كه بيست سال ديگر خواهند مرد چه جنايات و معاصى و گناهانى مرتكب مىشدند؟ براى اين كه دچار غفلت نشويم بايد نامه اعمال خود را پاك نگه داريم، و هر چه زودتر از گناهان و خطاهاى خود توبه كرده، و بار گناهان خود را سبك كنيم.
آيه 42 سوره نازعات
همانگونه كه گذشت سؤال از «زمان آغاز قيامت» در سه جاى قرآن آمده است.
دو مورد آن در آيه 187 سوره اعراف آمده كه بحث آن گذشت، و مورد ديگر، آيه 42 سوره نازعات است، كه توجّه شما را به آن جلب مىكنيم:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا* فِيمَ أَنْتَ مِنْ ذِكْرَاهَا* إِلَى رَبِّكَ مُنتَهَاهَا»؛ و از تو درباره قيامت مىپرسند كه در چه زمانى واقع مىشود؟ تو را با يادآورى اين سخن چه كار؟! نهايت آن به سوى پروردگار توست. (و هيچ كس جز خدا از زمانش آگاه نيست)».
پرسشهاى مردم بر دو گونه است: 1- به قصد يادگيرى 2- به منظور لجبازى. گاه سؤال در مورد اصل جهان پس از مرگ است، و اين كه اين انسان پس از مردن و خاك شدن چگونه دوباره زنده مىشود؟ مانند داستان عربى كه استخوان پوسيدهاى را به دست گرفت، و خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله رسيد، و استخوان را در محضر آن حضرت پودر كرد و بر زمين ريخت، سپس پرسيد: چه كسى (و چگونه) اين استخوان پوسيده پودر شده را دوباره تبديل به انسان مىكند؟ خداوند در جوابش فرمود: همان كسى كه انسان را از عدم به وجود آورد، و قبل از خلقتش او را از گِل آفريد، قادر خواهد بود دوباره او را بيافريند.(1)چنين سؤالى به قصد يادگيرى است، و لذا آن عرب پس از شنيدن جواب محكم و منطقى خداوند، آن را پذيرفت و بازگشت.
1) سوره يس، آيات 79 و 78.
امّا گاه هدف از سؤال لجبازى است، مانند سؤال از آغاز قيامت. چرا كه اين سؤال نه تنها هيچ نفعى براى انسان ندارد، بلكه اگر پاسخ آن گفته شود به ضرر اوست. لذا بايد چنين سؤالاتى را ترك كرد، و در مورد اعمال و كارهايى پرسيد كه باعث نجات انسان در روز قيامت مىشود، از كارهايى بپرسيم كه ما را از جهنّم دور و به بهشت رهنمون مىشود.(1)از امورى سؤال كنيم كه موجب مىشود در آخرت نامه اعمالمان را به دست راستمان داده، و روسفيد شويم. آرى سؤالى بپرسيم كه فايدهاى براى ما داشته باشد و لجبازى نكنيم. مثل كسانى كه از زمان ظهور حضرت مهد (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف) كه جز خداوند كسى از آن اطّلاع ندارد مىپرسند. تو آماده و منتظر باش، يعنى كارى كن كه جزء ياران و سربازان آن حضرت باشى، با زمان ظهورش كارى نداشته باش.
آيه شريفه 34 سوره لقمان، علم و آگاهى در مورد پنج چيز را مختص خدا مىداند. به اين آيه شريفه توجّه كنيد:
«إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِى الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»؛ آگاهى از (زمان قيام) قيامت مخصوص خداست، و او باران را نازل مىكند، (و از نزول دقيق آن آگاه است) و آنچه را كه در رحمها (ى مادران) است مىداند، و هيچ كس نمىداند فردا
1) اين نوع سؤال در روايات نيز به چشم مىخورد. به عنوان نمونه شخصى خدمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه عازميكى از جنگها بود، رسيد و زمام مركب حضرت را گرفت، و عرض كرد: عملى به من تعليم كن كه با آن به بهشت بروم. حضرت فرمود: آنچه را دوست دارى مردم در مورد تو انجام دهند تو در مورد آنها انجام بده، و آنچه را دوست ندارى در مورد تو بجا آورند، در مورد آنها انجام مده».( ميزان الحكمه، ج 2، باب 550، ح 2550)
چه به دست مىآورد، و هيچ كس نمىداند در چه سرزمينى مىميرد؟ خداوند (نسبت به همه اين امور) دانا و آگاه است».
همان گونه كه در آيه فوق آمده، علم به پنج چيز انحصاراً در اختيار خداست: 1- اطّلاع از زمان آغاز قيامت 2- علم به نزول باران 3- آگاهى از جنين درون شكم مادران 4- علم به آنچه انسان در آينده انجام مىدهد 5- دانش زمان مرگ.
سؤال: چطور آگاهى از اين امور منحصراً در اختيار خداست در حالى كه سازمان هواشناسى از زمان نزول باران در مناطق مختلف خبر مىدهد، و متخصّصان سونوگرافى با استفاده از دستگاههاى مدرن، پسر يا دختر بودن جنين را تشخيص مىدهند، و حتّى بعضى از اولياى خدا از زمان مرگشان مطّلع هستند، مثل اين كه امام حسين عليه السلام مطابق رواياتى كه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله به وى رسيده بود، مىدانست كه در سرزمين كربلا به شهادت خواهد رسيد. اين مطلب با آيه فوق چگونه جمع مىشود؟
در پاسخ اين سؤال مىگوييم: علم و آگاهى بر دو قسم است: 1- علم اجمالى 2- علم تفصيلى. ممكن است انسانها نسبت به برخى از امور پنجگانه اجمالًا اطّلاعاتى داشته باشند، ولى دانش تفصيلى آن فقط در اختيار خداوند است. انسانها پيشبينى مىكنند كه در فلان نقطه باران مىبارد، و در فلان مكان باران نمىبارد، ولى آيا از مقدار بارش باران، تعداد قطرات باران در مناطق مختلف، و ديگر جزئيّات مربوط به آن هم مطّلعند؟ علاوه بر اين كه در بسيارى از موارد پيشبينىهاى سازمان هواشناسى درست از كار درنمىآيد.
انسانها ممكن است پيشبينى كنند كه فلان جنين پسر است يا دختر، ولى آيا مىتوانند تشخيص دهند كه زشت است يا زيبا؟ حسود است يا نه؟ ورزشكار خواهد شد يا نه؟ هوش و ذكاوت بالايى دارد يا نه؟ در زندگى خود موفّق خواهد
بود يا نه؟ بى شك اين جزئيّات كه آن را علم تفصيلى مىناميم در اختيار خداست.
ممكن است انسانى بگويد فردا طبق معمول جهت كاسبى به مغازه خواهم رفت. ولى آيا مىداند چند نفر به مغازهاش خواهند آمد؟ چند نفر آنها خريد مىكنند؟ چه تعداد راضى باز مىگردند؟ چقدر درآمد خواهد داشت و چه حوادث ديگرى رخ خواهد داد؟ بى شك فقط خداوند از اين جزئيّات آگاه است.
در مورد زمان مرگ هم همين طور است، اگر افراد كمى از زمان مرگشان مطّلع شوند، نسبت به جزئيّات آن بىاطّلاع خواهند بود. امام حسين عليه السلام مىدانست كه در سرزمين كربلا شهيد خواهد شد. امّا آيا دقيقاً مىدانست محلّ شهادتش كدام نقطه است؟ دقيقاً در چه زمانى به شهادت مىرسد؟
شاهد بر آنچه گفته شد حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام است كه پس از ذكر آيه آخر سوره لقمان فرمودند:
«فَيَعْلَمُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مَا فِي الْأَرْحَامِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَ قَبِيحٍ أَوْ جَمِيلٍ، وَ سَخِيٍّ أَوْ بَخِيلٍ، وَ شَقِيٍّ أَوْ سَعِيدٍ، وَ مَنْ يَكُونُ فِي النَّارِ حَطَباً، أَوْ فِي الْجِنَانِ لِلنَّبِيِّينَ مُرَافِقاً. فَهَذَا عِلْمُ الْغَيْبِ الَّذِي لَايَعْلَمُهُ أَحَدٌ إِلَّا اللَّهُ
؛ پس خداى سبحان از آنچه در رحمهاست پسر يا دختر، زشت يا زيبا، سخاوتمند يا بخيل، سعادتمند يا شقى، و آن كسى كه هيزم آتش است، و يا در بهشت همسايه و دوست پيامبران است، از همه اينها آگاه است. اين است آن علم غيبى كه غير از خدا كسى نمىداند».(1)
نتيجه اين كه علم خداوند به امور پنجگانهاى كه در آيه 34 سوره لقمان آمده، علم تفصيلى است، و علم ديگران، علم اجمالى است، بنابراين غير از خداوند هيچ كس نسبت به آن پنج چيز علم تفصيلى ندارد.
1) نهجالبلاغه، خطبه 128.
با توجّه به اين كه در آيه مورد بحث سخن از پرده برداشتن از يكى از امور غيبى و پنهانى آينده، يعنى زمان آغاز قيامت است. و با عنايت به اين كه در آيه بعد از آيه مورد بحث، يعنى آيه شريفه 188 سوره اعراف،(1)
«« قُلْ لَّاأَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعاً وَلَا ضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِىَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ؛ بگو: من مالك سود و زيان براى خويش نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد؛( و از غيب و اسرار نهان نيز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده كند؛) و اگر از غيب باخبر بودم، سود فراوانى براى خود فراهم مىكردم، و هيچ بدى( و زيانى) به من نمىرسيد؛ من فقط بيم دهنده و بشارت دهندهام براى گروهى كه ايمان مىآورند( و آماده پذيرش حقّند)».
به طور صريح سخن از علم غيب به ميان آمده، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را از خود نفى كرده است، و با توجّه به تبليغات مسموم وهابىهاى سلفى در مورد انكار علم غيب حضرات معصومين عليهم السلام لازم است بحث كوتاهى در مورد اين موضوع داشته باشيم.«غيب» به معناى امور پنهانى، و «علم غيب» به معناى اطّلاع از امور پنهانى است. علم غيب گاه مربوط به امور پنهانى گذشته است؛ مثل اين كه با استفاده از علم غيب از احوالات و تاريخ زندگى و حوادث فلان پادشاهى كه در تاريخ هيچ چيز در مورد آن ثبت نشده، مطّلع و آگاه شويم.
و گاه مربوط به امور پنهانى زمان حاضر است؛ مثل اين كه با استفاده از علم غيب از فعّاليّتهاى فلان كس كه به دور از چشم مردم در خانهاش انجام مىدهد، يا از اجناس و كالاهايى كه در انبارش ذخيره كرده، آگاه شويم. و گاه مربوط به آينده است؛ مثلًا ده سال ديگر چه حوادثى رخ خواهد داد؟ آيا جنگ جهانى سوم آغاز
1) آيه شريفه مذكور و ترجمه آن به شرح زير است:
مىگردد؟ آيا حادثه مهم ديگرى رخ مىدهد؟
نتيجه اين كه علم غيب، اطّلاع از امور پنهانى گذشته، يا حال، يا آينده است.
سؤال: آيا پيامبران و امامان عليهم السلام و اولياى خداوند هم بهرهاى از علم غيب داشتهاند، يا اين علم و دانش منحصراً در اختيار خداست؟
جواب: آيات قرآن در اين زمينه مختلف است؛ گروهى از آيات آن را منحصراً در اختيار خداوند مىداند، ولى از گروهى ديگر استفاده مىشود كه انبيا و اوليا نيز حظّ و بهرهاى از آن داشتهاند. ابتدا آياتى از هر دو گروه تقديم مىشود، سپس در مورد آن قضاوت مىكنيم:
1- پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله طبق آنچه در آيه 31 سوره هود آمده علم غيب را از خود نفى مىكند. توجّه كنيد:
«وَلَا أَقُولُ لَكُمْ عِندِى خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ إِنِّى مَلَكٌ وَلَا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِى أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِى أَنفُسِهِمْ إِنِّى إِذاً لَّمِنَ الظَّالِمِينَ»؛ من هرگز به شما نمىگويم خزائن الهى نزد من است؛ و غيب هم نمىدانم؛ (جز آنچه خدا به من بياموزد) و نمىگويم من فرشتهام؛ و (نيز) نمىگويم كسانى كه در نظر شما خوار مىآيند، خداوند خيرى به آنها نخواهد داد؛ خدا از آنچه در دلهاست آگاهتر است. (اگر آنها را از خود برانم) در اين صورت از ستمكاران خواهم بود».
طبق اين آيه شريفه پيامبر اسلام علم غيب را از خود نفى كرده است.
2- در آيه شريفه 179 سوره آل عمران علم غيب از همه نفى شده است؛ توجّه فرماييد:
«وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ»؛ و ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤمنان و منافقان را از اين راه بشناسيد».
نتيجه اين كه دو آيه فوق و آيات مشابه ديگر دلالت دارد كه علم غيب در انحصار خداست، و هيچ كس ديگر از آن بهرهاى ندارد.
براساس گروهى از آيات قرآن مجيد برخى از پيامبران گذشته داراى علم غيب بودهاند. اگر پيامبران پيشين داراى علم غيب بودهاند، به طريق اولى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و جانشينان آن حضرت نيز بهرهاى از علم غيب داشتهاند. به بخشى از اين آيات توجّه كنيد:
1- طبق آيه شريفه 49 سوره آل عمران، حضرت مسيح عليه السلام مدّعى علم غيب بود.
به اين آيه توجّه كنيد:
«وَرَسُولًا إِلَى بَنِى إِسْرَائِيلَ أَنِّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِّنْ رَّبِّكُمْ أَنِّى أَخْلُقُ لَكُمْ مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِءُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لَّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُّؤْمِنينَ»؛ و به سوى بنىاسرائيل فرستاده خواهد شد (تا به آنها بگويد:) من نشانهاى از طرف پروردگار شما، برايتان آوردهام. من از گل، چيزى به شكل پرنده مىسازم؛ سپس در آن مىدمم و به اذن خدا، پرندهاى مىگردد. و به اذن خدا، كور مادرزاد و مبتلا به بيمارى پيسى را بهبودى مىبخشم، و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم؛ و به شما خبر مىدهم از آنچه مىخوريد و از آنچه در خانههاى خود ذخيره
مىكنيد به يقين در اين (مجازات) نشانهاى براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد».
طبق آنچه در آيه شريفه فوق آمده حضرت مسيح معجزاتى در اختيار داشت، يكى از آنها آگاهى از امور پنهانى مردم در عصر خود حضرت بود. او مىتوانست به آنها خبر دهد كه چه غذاهايى مىخورند، و چه چيزهايى ذخيره كردهاند. بنابراين علاوه بر خداوند متعال يكى از پيامبران اولوالعزم، يعنى حضرت عيسى عليه السلام نيز حظّ و بهرهاى از علم غيب داشته است.
2- در داستان حضرت موسى و خضر عليهما السلام، كه به طور مفصّل در سوره كهف مطرح شده، آمده است كه: آن دو بزرگوار سوار بر كشتى شدند. حضرت خضر عليه السلام كشتى را سوراخ كرد. هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام اين صحنه را ديد لب به اعتراض گشود، حضرت خضر عليه السلام گفت: قرار بود اعتراض نكنى تا رمز و حكمت كارهايم را برايت بازگو كنم. حضرت موسى عليه السلام عذرخواهى كرد و به سفر ادامه دادند. در ادامه سفر حضرت خضر عليه السلام جوانى را به قتل رساند. باز حضرت موسى، نتوانست تحمّل كند و به اين كار نيز اعتراض كرد. حضرت خضر عليه السلام همان تذكّر را يادآور شد، و با اعتذار حضرت موسى عليه السلام به سفر ادامه دادند. وارد شهرى شدند كه مردم آن اصلًا از اين دو مهمان بزرگوار پذيرايى نكردند. امّا خضر عليه السلام به هنگام خروج از شهر، از موسى عليه السلام خواست كه مصالح ساختمانى تهيّه نموده، و به او در اصلاح ديوارى كه در آستانه فرو ريختن بود كمك كند. براى بار سوم حضرت موسى عليه السلام اعتراض كرد. حضرت خضر عليه السلام گفت: اينجا پايان سفر مشترك ماست. تو عالم شريعت هستى، و من عالم تكوين، و هر كدام مسير جداگانهاى دارد.
من به دنبال مسؤوليّتهاى خويش مىروم و تو به دنبال وظايف خود؛ امّا قبل از جدا شدن، حكمت كارهايم را برايت بازگو مىكنم. امّا كشتى كه سوراخ كردم، علّت آن اين بود كه پادشاه آن منطقه تمام كشتىهاى سالم را توقيف مىكرد، و آن كشتى
متعلّق به عدّهاى از فقرا بود كه با آن امرار معاش مىكردند. آن را سوراخ كردم تا مأموران حكومت آن را توقيف نكنند، و صاحبانش پس از اصلاح آن بتوانند همچون سابق به وسيله آن ارتزاق كنند. و امّا جوانى را كه كشتم علّت آن اين بود كه آن جوان به خاطر ارتداد مهدورالدم و مستحقّ قتل بود و اگر زنده مىماند پدر و مادرش را نيز گمراه مىكرد، لذا مأمور بودم او را بكشم. و امّا ديوارى كه تعمير كرديم بدان جهت بود كه در زير آن گنجى وجود داشت كه متعلّق به دو بچّه يتيم بود، لذا آن را تعمير كردم تا كسى از آن آگاه نشود، و آن بچّهها در زمان لازم از آن گنج استفاده كنند.
طبق آيات فوق حضرت خضر از قصد پادشاه ظالم جهت غصب كشتىها، و نيّت آن جوان براى گمراه ساختن پدر و مادرش، و نياز يتيمان به آن گنج در آينده، كه همه از امور مخفى و پنهانى بود، اطّلاع داشت. بنابراين حضرت خضر هم بهرهاى از علم غيب برده بود. در جايى كه حضرت خضر كه پيامبر اولوالعزم نيست بلكه جزء پيامبران درجه دوّم است علم غيب مىداند، مگر مىشود پيامبر اسلام كه سرآمد پيامبران و خاتم آنان است علم غيب نداشته باشد.
علاوه بر تعدادى از پيامبران (اولوالعزم و غير اولوالعزم) برخى افراد عادى نيز به اذن اللّه بر امور غيب آگاه مىشوند. مادر حضرت موسى چگونه قنداقه فرزند شيرخوارش را به آب خروشان رود نيل سپرد؟ آيا جز از طريق الهام الهى بر او، و آگاه شدن از آينده حضرت موسى بود؟(1)
«« وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى الْيَمِّ وَلَا تَخَافِى وَلَا تَحْزَنِى إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ»؛ ما به مادر موسى الهام كرديم كه:« او را شير ده؛ و هنگامى كه بر( جان) او ترسيدى، وى را در دريا( ى نيل) بيفكن؛ و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو باز مىگردانيم، و او را از پيامبران قرار مىدهيم».
1) خداوند متعال به اين مطلب در آيه شريفه 7 سوره قصص اشاره كرده است؛ توجّه فرماييد:
نتيجه اين كه گروهى از آيات قرآن علم غيب را منحصر به خداوند كرده، و از ديگران نفى مىكند، و گروهى ديگر براى پيامبران اولوالعزم و غير اولوالعزم و حتّى غير پيامبران نيز اثبات مىكند. با اين دو گروه از آيات قرآن چه بايد كرد؟ پاسخ اين سؤال، و نحوه تفسير اين دو گروه از آيات قرآن، در آياتى ديگر از قرآن مجيد آمده است، و بايد قرآن را با قرآن تفسير كنيم.
در آيه شريفه 26 و 27 سوره جن مىخوانيم:
«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً* إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً»؛ داناى غيب اوست، و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر پيامبرانى كه (آنان را برگزيده و) از آنها راضى است. مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مىدهد».
معناى اين آيه اين است: «كسى كه بالذّات عالم بر غيب است فقط خداست، اما ممكن است انبيا و اوليا نيز به تعليم الهى عالم بر غيب شوند» بنابراين منظور از گروه اوّل كه علم غيب را منحصر در خدا مىكند علم غيب ذاتى است، و گروه دوم ناظر بر علم غيبى است كه خداوند به انبيا و اوليايش تعليم داده است. اين مطلب در خطبه 128 نهجالبلاغه كه در مباحث پيشين به آن اشاره شد نيز آمده است.
آيه شريفه 59 سوره انعام شاهد ديگرى بر مدّعاى ماست. به اين آيه توجّه كنيد:
«وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَايَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ»؛ كليدهاى غيب تنها نزد اوست؛ و جز او كسى آن را نمىداند».
طبق اين آيه شريفه كليدهاى غيب تنها نزد خداست و غير از او كسى آن را در اختيار ندارد؛ امّا طبق آنچه حضرت على عليه السلام در خطبه 128 نهجالبلاغه آورده، گاه
مىشود كه حتّى غير پيامبر و امام، همچون مادر حضرت موسى عليه السلام نيز به تعليم الهى بر امور پنهانى و غيب آگاه مىشوند، كه شرح آن گذشت.
نتيجه اين كه علم غيب ذاتاً فقط در اختيار خداست و كليدهاى غيبت را فقط او دارد، امّا هر كس كه او اراده كند بر غيب آگاه مىشود. به تعبير ديگر، علم غيب ذاتى تنها در اختيار اوست، امّا علم غيب اكتسابى براى پيامبران و امامان و اولياى خدا نيز امكانپذير است.
اخيراً متأسّفانه بازار مدّعيان دروغگو داغ شده، و هر از گاهى شخصى از گوشهاى برمىخيزد و ادّعاى علم غيب و ارتباط با امام زمان عليه السلام مىكند. به عنوان نمونه چندى پيش زنى ادّعا كرده بود كه از سوى امام زمان (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف) فرستاده شده تا مردم را هدايت كند. قرآنى نيز به مردم ارائه مىكرد و مدّعى بود امام زمان (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف) به او داده است. پول فراوانى از مردم گرفته تا خدمت امام زمان ببرد! بعد روشن شد كه همه اين سخنان دروغ بوده، و پولها را در بانك ذخيره كرده، و قصد داشته بدين وسيله از مردم اخّاذى كند!
اين افراد شيّاد به بهانههاى مختلف از مردم كلاهبردارى مىكنند؛ گاه به بهانه شفاى بيمارانشان، گاه به عنوان حلّ مشكلات خانوادگى آنها، گاه به بهانه پيدا كردن اموال به سرقت رفته، و گاه به بهانه باز كردن بخت دختران بختبسته! در حالى كه اين امور بهانهاى بيش نيست، و هدف اصلى آنان اخّاذى است. گشودن راز بسته شدن بخت بسيارى از دختران بختبسته نيازى به علم غيب ندارد، بلكه هركس با كمى تأمّل و تفكّر متوجّه مىشود كه توقّعات بىجا، مهريّههاى سنگين، جهيزيّههاى پرخرج، جشن ازدواجهاى مملوّ از ريخت و پاش و مانند آن، باعث
بسته شدن بخت برخى از دختران است.
پدران عزيز! مادران گرامى! اگر در امر ازدواج فرزندان جوان آماده ازدواجتان سختگيرى بىمورد كنيد، و ازدواجشان سر نگيريد، و آنها به خاطر ترك ازدواج خداى ناكرده مرتكب گناهى شوند، آن گناه در پرونده اعمال شما هم نوشته مىشود! چون شما عامل و سبب آن گناه شده و در ايجاد آن نقش داشتهايد. مگر ما الگوهايى بهتر از حضرت على و فاطمه زهرا عليهما السلام داريم؟ جهيزيّه، مهريّه، مراسم ازدواج حضرت چقدر ساده و بىآلايش بود.(1)
و در مورد جهيزيّه آن حضرت، در تواريخ آمده كه جهيزيّه وى 18 قلم بوده است: يك قواره پيراهن به قيمت هفت درهم، يك تخت كه با چوب و برگ درخت خرما تهيّه شده بود. يك روسرى بزرگ به قيمت چهار درهم، چهار عدد بالش از پوست گوسفند، يك پرده پشمى، يك قطعه حصير، يك عدد آسياب كوچك دستى، يك مشك چرمى، يك ظرف بزرگ براى دوشيدن شير، يك سبوى گلى سبز رنگ ... و مانند اينها. آرى چنين بود مهريّه و جهيزيّه بانوى زنان جهان( زهرا برترين بانوى جهان، ص 41- 39).
خوانندگان محترم! مهريّههاى سنگين و سرسامآور عروس را به جادّه خوشبختى رهنمون نمىشود، بلكه غالباً عامل نابسامانى زندگى مشترك آنها مىگردد. شخصى به خواستگارى دخترى مىرود، او جواب منفى مىدهد. وقتى علّت آن را مىپرسند مىگويد: به خواستگار قبلى، كه با ماشين بنز به خواستگارىام آمده بود جواب منفى دادم، شما كه با ماشين پيكان آمدهاى جوابت روشن است؟
آرى، اين امور باعث بسته شدن بخت دختران و پسران مىگردد، بىجهت به سراغ آن شيّادان نرويد و پول و ثروت خود را خرج نكنيد، كه اين راه كج انسان را به مقصد نمىرساند.
1) پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد مهريه حضرت زهرا عليها السلام، به على عليه السلام فرمود:« من دخترم فاطمه را در برابر زرهات به عقد تو درآوردم» شايد بيشترين قيمتى كه در كتابهاى تاريخى درباره اين زره نوشته شده پانصد درهم است. يعنى 120 ديه يك انسان!
يكى ديگر از سؤالات قرآنى، كه با يسئلونك آغاز مىشود، سؤالى است كه در آيه اوّل سوره انفال آمده است. توجّه فرماييد:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ للَّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنْ كُنتُمْ مُّؤْمِنِينَ»؛ از تو درباره انفال (/ غنايم، و اموال بدون مالك سؤال مىكنند؛ بگو: «انفال مخصوص خدا و پيامبر است؛ پس، از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد؛ و خصومتهايى را كه در ميان شماست، اصلاح كنيد و اگر ايمان داريد از خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد».
انفال در لغت به معناى اضافات است. نمازهاى مستحبّى را از آن جهت نافله گفتهاند كه اضافه بر نماز واجب است: كلمه انفال تنها دو بار در قرآن مجيد آمده، كه آن هم در آيه اوّل سوره انفال است. همان گونه كه واژه نافله نيز دو بار در قرآن مجيد ذكر شده است:
مورد اوّل آن پيرامون فضيلت نماز شب است، كه در آيه شريفه 79 سوره اسراء منعكس شده است:
«وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَّحْمُوداً»؛ و پاسى از شب را از خواب برخيز، و قرآن (و نماز) بخوان. اين يك وظيفه اضافى براى توست، اميد است پروردگارت تو را به مقامى در خورِ ستايش برساند».
مورد دوّم در مورد حضرت ابراهيم عليه السلام و نوهاش حضرت يعقوب عليه السلام است. به اين مطلب، كه در آيه شريفه 72 سوره انبياء آمده، توجّه فرماييد:
«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ»؛ و اسحاق، و- علاوه بر او- يعقوب را به وى بخشيديم، و همه آنان را افرادى صالح قرار داديم».
خداوند به حضرت ابراهيم كه تا سن پيرى فرزندى نداشت دو فرزند به نامهاى اسماعيل و اسحاق بخشيد و اضافه بر آن دو، نوهاى به نام يعقوب از نسل اسحاق به وى عنايت كرد.
نتيجه اين كه انفال در لغت و استعمالات قرآنى به معناى اضافات است.
منظور از انفال در آيه شريفه ممكن است غنائم جنگى باشد، و ارتباط غنائم جنگى با معناى لغوى انفال از آن جهت است كه چون هدف مسلمانان از جنگ و جهاد در راه خداوند كسب رضايت پروردگار است، اگر غنيمتى نصيب آنها شود اضافه بر مقصد اصلى است، لذا انفال را به غنائم جنگى تفسير كردهاند. ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه بايد هدف مسلمانان واقعى در جهاد انجام وظيفه و جلب رضايت پروردگار باشد، و غنيمت جنگى يك هدف فرعى و اضافى است.
«وَاصْلِحُوا ذاتَ بَيْنَكُمْ»؛ و خصومتهايى كه در بين شماست اصلاح كنيد».
اين جمله چه ارتباطى به انفال و غنائم جنگى دارد؟
توجّه به شأن نزول آيه شريفه، ارتباط جمله مذكور را با انفال روشن مىسازد.
توجّه فرماييد:
دو نفر از سربازان اسلام در يكى از جنگها بر سر غنائم با يكديگر درگير شدند.
كار به خشونت و حرفهاى درشت كشيد، آيه نازل شد كه غنائم متعلّق به شما نيست، بلكه مربوط به خدا و رسول است و هر كس را كه پيامبر صلاح بداند در آن سهيم مىكند. سپس به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده شد كه خصومت حاصل شده بين آن دو نفر را برطرف كرده، و آنها را با هم آشتى دهد.(1)
معناى ديگر انفال ملكهاى بلامالك در پهنه جهان هستى است، كه عمده آنها به شرح زير است:
1- زمينهاى موات
2- جنگلها
3- سواحل درياها
4- كوهها
5- درّهها
6- بيشهها
7- مراتعى كه در حريم آبادىها نيست.
8- زمينهايى كه قبلًا مالك داشته، ولى مالكانش از آنجا كوچ كرده، و از املاك خود اعراض نمودهاند «الاراضى التى باد اهلها».
1) مجمع البيان، ج 4، ص 425.
تمام اينگونه زمينها تعلّق به حكومت اسلامى دارد، و هر كس بخواهد آن را تملّك كند و مورد استفاده قرار دهد بايد با اجازه حكومت اسلامى باشد. كه پس از كسب اجازه و احياى زمينها، شرعاً مالك آن مىشود.
فلسفه اين اجازه آن است كه تنها عدّهاى از ثروتمندان پنجه نيندازند، و اين اراضى را تصرف و احيا و تملّك نكنند. بلكه مطابق مصالح و در حدّ مصلحت جامعه اسلامى از سوى حكومت اسلامى به افراد اجازه احياى زمينهاى مذكور داده شود.
متأسّفانه توزيع ناعادلانه ثروت بلاى بزرگ و درد بى درمان دنياى امروز است.
آمار و ارقام حكايت از آن دارد كه 80% ثروت دنيا در اختيار 20% مردم دنيا، و تنها 20% ثروت دنيا در اختيار 80% مردم دنياست، و اين فاصله روز به روز زيادتر مىشود. يعنى گردن كلفتهاى دنيا، روز به روز گردن كلفتتر، و ضعيفان عالم روز به روز ضعيفتر مىشوند، و اختلافات و درگيرىها و مشكلات و بدبختىهاى دنياى امروز نتيجه همين معضل است. دنياى امروز متأسّفانه هيچ برنامهاى براى حلّ اين معضل، و دستيابى به توزيع عادلانه ثروت ندارد و نمىتواند داشته باشد، چون تفكّر مادّى اجازه توزيع عادلانه ثروت را نمىدهد.
سؤال: آيا اسلام برنامهاى براى حلّ اين معضل دارد؟
جواب: آرى، اسلام براى حلّ اين مشكل و تمام مشكلات و مسائل مورد نياز انسان تا قيام قيامت برنامه دارد. و بىخبرند كسانى كه خيال مىكنند برنامههاى اسلام اختصاص به عبادات و اطاعات دارد. و به تعبير ديگر، تنها به فكر رابطه خلق و خالق است، و چيزى در مورد رابطه خلق با خلق ندارد.
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در آخرين حجّش، كه به حجّةالوداع معروف شد، و بسيار از گفتنىها را در آن بيان كرد، فرمود:
«يا ايُّهَا النَّاسُ وَللَّهِ ما مِنْ شَىْءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِن الْجَنّةِ وَيُباعِدُكُمْ عَنِ النَّارِ الّا وَقَدْ امَرْتُكُمْ بِه وَما مِنْ شَىْءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ النَّارِ وَ يُباعِدُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ الّا وَقَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ
؛ اى مردم آگاه باشيد! تمام چيزهايى كه شما را به بهشت نزديك و از جهنّم دور مىكند براى شما بيان كردم».(1)
آرى آنچه نياز بوده، بيان شده است. همه چيز در اسلام هست، ما هستيم كه اسلام را درست نفهميدهايم. معارف بلندى داريم كه قدر آن را نمىدانيم، و بعد از ساليان و گاه صدها سال تازه به آن پى مىبريم. اخيراً با مسؤولين دادگسترى پيرامون مسائلى گفتگو داشتيم كه از جمله آنها شوراهاى حلّ اختلاف بود. اين شوراها چندين سالى است فعاليّت خويش را آغاز كرده، و ثمرات خوبى نيز داشته است، تا آنجا كه 50% پروندههاى دادگسترى پس از شروع به كار اين شوراها كاسته شده، و اختلافات مردم كه گاه ماهها و سالها براى حل آن بايد انتظار مىكشيدند توسّط اين شوراها در ظرف مدّت بسيار كوتاهى حل و فصل مىشود. اين شورى كه تازه به فكر آن افتادهايم، يك دستور دينى است كه قرآن مجيد تحت عنوان حكميّت (2)1400 سال قبل به آن اشاره كرده است. آرى ما همه چيز داريم و از آن غافليم.
اسلام براى توزيع عادلانه ثروت نيز برنامه دارد. توضيح اين كه در اسلام سه نوع مالكيّت وجود دارد:
1- مالكيّت خصوصى؛ هر انسانى مىتواند تلاش و فعاليّت كند و مالك نتيجه زحماتش شود؛ البتّه مالكيّت شخصى، حدّ و حدود و ضوابطى دارد.
2- مالكيّت عمومى؛ اموالى است كه مالك خاصّى ندارد، بلكه عموم مردم مالك آن هستند؛ مانند اراضى خراجيّه كه در فقه ما بطور مفصّل مطرح است.
3- مالكيّت حكومت اسلامى؛ كه بخشى از آن انفال است كه شرح آن گذشت.
حكومت اسلامى از املاك خود در مواقع لزوم بصورت عادلانه به افراد مىدهد تا اگر مشكلى در جايى به وجود آمد حل گردد. اگر برنامه مالكيّتهاى سهگانه به طور دقيق رعايت و عملى شود، معضل توزيع ناعادلانه ثروت حلّ مىگردد.
مسؤولين محترم در واگذارى منابع و امكانات، مخصوصاً به قشر جوان، سختگيرى نكنند. در كشور ما زمين موات بسيار است، و در زير قسمت عمده زمينهاى موات سفره آب وجود دارد، كه مىتوان با حفر چاه عميق از آب آن استفاده كرد. اين زمينها را با شرايطى به جوانان واگذار نموده، تا روى آن كار كنند.
اگر تمام زمينهاى موات ما آباد شود، قادر خواهيم بود كه گندم نيمى از مردم جهان را تأمين كنيم!
از سوى ديگر دانشگاهها جوانان را فقط براى پشت ميز نشستن تربيت نكنند، بلكه براى فعّاليّت در مزارع، كارخانهها، دامداريها و ديگر كارهاى توليدى تربيت و آماده سازند، تا باز هم مردم ما حماسه بيافرينند. مگر كشور ما نبود كه تا چند سال قبل گندم وارد مىكرد، ولى با طرح و برنامه و زحمت و تلاش اكنون نه تنها نياز داخلى خود را تأمين مىكند، بلكه جزء صادركنندگان گندم محسوب مىشود. آرى همان ملّت، همان آب، همان خاك، امّا مديريّتى كارآمد، باعث جهش بزرگى شد، و
باز هم خلق اين جهشها ممكن است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
«مَنْ وَجَدَ ماءاً وَتُراباً ثُمَّ افْتَقرَ فَابْعَدَهُ اللَّهُ
؛ ملّتى كه آب و خاك دارد و فقير شود از رحمت الهى به دور است».(1)
آرى، با وجود امكانات وسيع آب و خاك در كشور، اگر محتاج و نيازمند ديگران شويم از رحمت الهى به دور خواهيم ماند. راستى اگر در زمان واردات گندم با كشورهاى وارد كننده درگير مىشديم و آنها واردات گندم را قطع مىكردند چه حادثهاى براى مردم ما رخ مىداد؟
هر ساله ميليونها انسان از گرسنگى جان مىدهند، و ميليونها كودك بر اثر سوء تغذيه مىميرند، در حالى كه در گوشه ديگر دنيا زبالهدانهايشان مملوّ از موادّ غذايى است، آن هم به قدرى كه مىتوان با آن گروه زيادى را از چنگال مرگ نجات داد! در يك سوى دنيا براى سگها و گربهها و ديگر حيوانات مورد علاقهشان بيمارستانها و كلينكهاى تخصّصى عريض و طويلى ساختهاند، و هر روز مبالغ گزافى صرف نگهدارى آن مىكنند. و در سوى ديگر دنيا، حدّاقلِ امكانات درمانى براى معالجه بيمارهاى بدحال وجود ندارد!
در يك طرف دنيا انواع نوشابههاى رنگارنگ وجود دارد كه مصرف كننده براى انتخاب يكى از آنها متحيّر و سرگردان مىشود، و در سوى ديگر عدّهاى از مردم، آب آشاميدنى (حتّى به صورت غير بهداشتى) ندارند! در يك سوى دنيا خانههاى مجلّل و زيبا، با تمامى امكانات و حتّى به صورت هوشمند وجود دارد كه اگر
1) بحارالانوار، ج 100، ص 65.
صاحبش به كشور ديگر هم سفر كند و دزدى به خانه بزند سيستم به طور اتوماتيك هم به پليس گزارش مىدهد و هم صاحب خانه را مطّلع و آگاه مىسازد، و حتّى دوربينهاى مداربسته عكس و فيلم سارقان را هم مىگيرد و خلاصه هر حادثهاى در آن رخ دهد ثبت و ضبط مىشود. و در سوى ديگر دنيا بعضى از مردم يك خانه حلبى هم براى حفاظت از سرما و گرما ندارند تا به آن پناه ببرند!
توزيع ناعادلانه ثروت در جهان بيداد مىكند، كه به چند نمونه آن در بالا اشاره شد. كشورهاى بزرگ هر چند براى از بين بردن اين معضل بزرگ اجتماعى شعارهاى فريبندهاى سر مىدهند، امّا عملًا گامى برنداشتهاند. لذا روز به روز فاصله اين درّه عميق بين ثروتمندان و فقيران بيشتر مىشود. و با توجّه به خطرات مهمّى كه اين كار در سطح جهان و براى همه مردم دنيا دارد، بايد به دنبال راه چارهاى بود.
همانطور كه گفته شد، نمىتوان نسخه اين بيمارى خطرناك كه جسم و جان بشريّت را آزار مىدهد، در دنياى مادّى جستجو كرد، چون تفكّر مادّى اجازه توزيع عادلانه ثروت را نمىدهد. امّا اسلام داروى اين درد جانكاه را همچون ساير آلام بشر ارائه كرده است و آن اين كه: مسائل اقتصادى بايد با اصول اخلاقى آميخته شود، و اقتصاد منهاى اخلاق ممنوع گردد.
آرى اگر اخلاق در لايههاى مختلف اقتصاد حاكم شود، يعنى توليد كالا توزيع كالا و مصرف كالا همه آميخته با اصول اخلاقى گردد، بىشك روز به روز فاصله زياد بين فقير و غنى كم مىشود، و به طور طبيعى ثروت به طور عادلانه در ميان همه مردم توزيع مىگردد. به نمونههايى از دستورات اسلام در اين زمينه توجّه فرماييد:
حضرت رسول صلى الله عليه و آله طبق روايت معروفى فرمودند:
«الْعِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً وَافْضَلُها جُزْءاً طَلَبُ الْحَلالِ
؛ عبادت و بندگى خدا هفتاد نوع است، برترين آن به دنبال رزق و روزى حلال رفتن است».(1)
آيا دنياى امروز به دنبال روزى حلال است؟ هرگز.
اسلام مىگويد: هر وسيلهاى كه براى جامعه بشرى زيانبخش است، توليد و پخش و نگهدارى و توزيع و خريد و فروش و مصرف و هر گونه فعّاليّت پيرامون آن حرام است. امّا امروزه، مهمترين و پردرآمدترين تجارتهاى دنياى مادّى، تجارت سلاحهاى مرگبار است كه اسلام توليد و خريد و فروش و نگهدارى آن را تحريم كرده است. اگر دنياى امروز مطابق احكام اسلام، تجارتِ چنين سلاحهايى را ممنوع كند، جلوى بخش مهمّى از انباشت نامشروع ثروت گرفته مىشود.
دومين تجارت پرسود دنياى مادّى، تجارت موادّ مخدّر است، كه متأسّفانه بسيارى از سياستمداران عصر ما آلوده آن هستند. خيال نكنيد كه به راحتى مقدار قابل ملاحظهاى از موادّ مخدّر در ظرف مدّت كوتاهى از كشور توليد كننده، به كشورهاى مصرف كننده حمل و در بين معتادان توزيع گرديده، و اين كار تنها توسّط قاچاقچيان صورت مىپذيرد. بلكه چراغ سبز سياستمداران پرنفوذ كشورهاى مختلف كار را بر قاچاقچيان آسان كرده، و البتّه قاچاقچيان درصدى از سود خود را به آنها مىپردازند. تا شرمنده الطاف آنها نباشند!!
اسلام هر نوع فعّاليّت پيرامون موادّ مخدّر را تحريم كرده است.(2)
سؤال: نظر حضرتعالى در مورد مصرف موادّ مخدّر و مقدّمات آن، از قبيل كشت، توليد، نگهدارى، مخفى كردن، حمل و نقل، توزيع و خريد و فروش آن چيست؟
جواب: بدون شك استعمال موادّ مخدّر يكى از گناهان كبيره است، كه ادلّه مختلف شرعيّه بر حرمت قطعى آن دلالت دارد. و بر همه مسلمانان واجب است كه از اين موادّ پليد پرهيز و اجتناب كنند و فرزندان و بستگان و آشنايان خود را شديداً از آن برحذر دارند و هر كس هر گونه كمكى به كشت، تهيّه، حمل و نقل و پخش اين مواد كند مشمول مجازات الهى خواهد بود و هر گونه درآمدى از آن حاصل شود حرام و نامشروع است. همه مسلمين بايد بدانند يكى از نقشههاى خطرناك دشمنان براى نابود كردن ايمان و توان جوانان، توسعه همين موادّ مخدّر مىباشد؛ بنابراين بر حكومتهاى اسلامى و عموم مردم فرداً فرد واجب است كه با آن مبارزه كنند و ان شاء اللّه روزى بيايد كه موادّ مخدّر از سرزمين كشورهاى اسلامى ريشهكن گردد.( استفتائات جديد، ج 2، سؤال 748)
اگر دنياى امروزبه اين حكم عمل مىكرد نه خبرى از اين همه معتاد در گوشه و كنار جهان بود، و نه درمانگاهها و بيمارستانهاى مختلف درگير درمان آنها بودند، و نه روز به روز ثروت ثروتمندان دنيا افزونتر مىشد. آرى از ديدگاه اسلام چيزى كه نتيجهاش حرام باشد تمام مقدّماتش حرام است. و ثروتهاى متراكم نزد عدّهاى خاص از ثروتمندان دنيا، محصول همين كارهاى حرام است، كه اگر با آن مبارزه شود بىشك فاصله فقير و غنى كاسته مىشود.
عدّهاى خدمت امام صادق عليه السلام رسيدند، عرض كردند: يابن رسول اللَّه! به منظور تجارت و فروش كالاهايمان كاروانى تشكيل داده و به همراه دوستان تاجر به سمت كشور مصر حركت كرديم. قبل از ورود به مصر از مسافرانى كه قصد خروج از آن كشور را داشتند در مورد موقعيّت اقتصادى كالاهايى كه براى فروش آورده بوديم تحقيق كرديم. متوجّه شديم كه بازار آنجا سخت نيازمند كالاهاى ماست. بدين
جهت تمام تجّار كاروان تفاهم كردند كه كالاها را به قيمت بالا فروخته، و به كمتر از فلان مقدار سود رضايت ندهيم، و به همين شكل عمل كرديم و سود سرشارى نصيب ما شد. كار ما چه حكمى دارد؟
حضرت فرمود: مرتكب كار حرامى شدهايد،(1)مسلمان نبايد بازار سياه درست كند. هنگامى كه مردم نيازمند كالاى تو هستند نبايد آن را به چندين برابر قيمت بفروشى! متأسّفانه برخى از كشورهاى اروپايى مقدار قابل ملاحظهاى از موادّ غذايى خود را به دريا مىريزند تا قيمتهايشان نشكند!
اسلام با تحريم اين گونه فعّاليّتها، از انباشته شدن ثروتهاى نامشروع حاصل از بازار سياه جلوگيرى مىكند.
ربا مهمترين منبع درآمد بانكهاى دنياى مادّى است. رباخوار سود خالص مىگيرد و با ضرر و زيان وام گيرنده كارى ندارد. وام گيرنده تحت هر شرايطى وام دريافتى و سود آن را بايد بازگرداند، حتّى اگر ضرر كرده باشد.
بلكه گاه سود دو برابر و چند برابر و جريمه تأخير هم به آن اضافه مىشود. و اگر قادر بر پرداخت نباشد وثيقهاش را مىفروشند و مطالباتشان را وصول مىكنند.
بدين جهت سرمايه رباخوار روز به روز زيادتر، و ثروت در نزد امثال او افزونتر، و وامگيرندگان روز به روز فقيرتر و بيچارهتر گرديده، و گاه به خاك سياه مىنشينند.
اسلام اين فعّاليّت نامشروع را تحريم كرده است، چون رباخوار هيچ كار مثبتى انجام نمىدهد، و تحت هر شرايطى فقط به فكر افزايش دارايى و سرمايه خويش است. او حاضر است خون مردم را در شيشه كرده، همچون زالو آن را بمكد، امّا
1) بحارالانوار، ج 47، ص 59، ح 111.
ريالى از سودش را از دست ندهد. بانك جهانى با همين وامهاى ربوى، كه گاه براى يك دلار ده دلار پس مىگيرد، ملّتهاى مستضعف را بيچاره كرده است.
اسلام با تحريم رباخوارى جلوى يكى از عوامل مهمّ توزيع ناعادلانه ثروت را گرفته است. اگر مسلمانان، و حتّى غير مسلمانان، به روايات شديد اللحنى كه در اين زمينه وارد شده، و مفاسد گوناگون و متعدّد اين كار بسيار زشت را تبيين كرده،(1)كه دامنگير فرد و جامعه مىشود، و گاه به عصيانهاى اجتماعى منتهى مىگردد، تا آنجا كه در حكم محاربه و اعلان جنگ با خداوند بيان شده، توجّه كنند هرگز خويش را آلوده اين گناه بزرگ نخواهد كرد.
رشوهخوارى در قالبهاى مختلف، نظير پورسانت، هديه، زيرميزى، پول چاى و مانند آن در معاملات مهم رواج دارد. محمولههاى بزرگ كشتىهاى نفتى، صنعتى، سلاح و مانند آن به سهولت به سامان نمىرسد، بلكه تا رشوهگيرها و دلالان رشوه نگيرند اجازه نقل و انتقال داده نمىشود، و اين كار بسيار زشت يكى ديگر از عوامل تجميع ثروت و فاصله طبقاتى است.
اسلام رشوهگير و رشوهدهنده را در آتش دوزخ مىداند
«الرّاشى وَالْمُرْتَشى فِى النَّارِ
».(2)
در دنياى امروز بسيارند كارخانههايى كه اجناس توليدى خود را با مارك
كشورهاى ديگر به فروش مىرسانند. اين كار غش و تقلّب در معامله محسوب مىشود، و لذا اسلام آن را تحريم كرده است.
«انَّ الْغِشَّ لايَحِلُ
».(1)
امروزه به وسيله ماهوارهها و سايتهاى فاسد و مفسد و اخيراً تلفنهاى همراه، فساد فراگير شده، و به تعبير آن روايت ظلم و جور دنيا را فرا گرفته است.
«كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً
».(2)
آمارى كه اخيراً برخى از مسؤولين مطّلع منتشر كردهاند حاكى از آن است كه هفده هزار كانال تلويزيونى به وسيله ماهوارهها در اختيار خانوادههاى ايرانى قرار مىگيرد، كه از اين رقم تعداد انگشتشمارى اختصاص به مسائلى علمى و خبرى داشته، و بقيّه عموماً حاوى برنامههاى فاسدى است كه توصيف آن شرمآور است، تا چه رسد به پخش و تماشاى آن! برنامههاى زشتى كه منتهى به متلاشى ساختن خانوادهها، تعليم دزدى، سرقت، فحشا، خودفروشى، همجنسبازى و مانند آن شده، و فساد را به بينندگان خويش منتقل مىسازد.
اين ماهوارهها و سايتهاى فاسد، براى درآمد بيشتر دنيا را به فساد كشيدهاند.
عجيب اين كه وقتى فتوا به تحريم اينگونه ابزار فسادانگيز و مولّد گناه داده مىشود، بعضى انسانهاى ناآگاه آن را خلاف آزادى مىشمارند. آيا وسيلهاى كه ناموس مردم و جوانان آنان را فاسد مىكند، چيز مناسبى است؟
آيا مردم آزادى را كه ثمره آن فساد و انحراف جوانانشان باشد، مىپذيرند؟ اى كسانى كه آشكارا يا مخفيانه آنتن ماهواره را بر پشت بامتان نصب كردهايد! هنگامى
كه به خواب مىرويد و دختر و پسر شما نيمههاى شب پاى برنامههاى آلوده آن مىنشينند و شهوتشان تحريك مىشود اگر متعرّض همديگر شوند، اين رسوايى را به كجا خواهيد برد؟! نمونههايى از اينگونه ارتباطات زشت را در نامههاى استفتا براى ما نوشته بودند كه حتّى برادر و خواهر، و بلكه پدر و دختر صاحب فرزندى نامشروع شده بودند!! لذا به پدران و مادران توصيه مىشود كه با دست خود ابزار و وسايل بدبختى و آبروريزى خويش را فراهم نسازند، بلكه بيش از پيش مواظب فرزندان خود باشند، كه آنها امانتهاى الهى هستند.
خداوند متعال در آيه 34 سوره توبه در مورد ثروتاندوزان چنين مىفرمايد:
«وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ»؛ و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!».
روز قيامت درهم و دينارها در آتش جهنم گداخته شده، و بر پيشانى و پشت و پهلوى ثروتاندوزان نهاده مىشود.
سؤال: منظور از ثروت اندوزى چيست؟
جواب: مفسّران در اين زمينه احتمالات متعدّدى دادهاند،(1)كه به دو نمونه آن اشاره مىكنيم:
1- منظور نپرداختن زكات و ساير وجوه شرعيّه است؛ بنابراين كسى كه زكات و ساير وجوهات شرعيّهاش را مىپردازد هر چقدر پول جمع كند ثروتاندوزى نكرده است.
1) تفسير نمونه، ج 7، ص 394.
2- پرداخت زكات و ديگر وجوهات واجب كفايت نمىكند، زيرا اگر جامعه فقير و نيازمند شد و زكات و ديگر وجوهات شرعيّه جوابگوى نيازهاى جامعه نباشد، حكومت اسلامى مىتواند حدّ معيّنى براى ثروت افراد تعيين كند، كه اضافه بر آن ثروتاندوزى است و بايد تعديل گردد. اگر ثروت خود را در جهت توليد، تأسيس مراكز خيريّه، توانبخشى، و مانند آن به كار گيرد اشكالى ندارد، ولى نبايد آن را از چرخه اقتصاد خارج، و صرفاً ذخيره كند.(1)
امام صادق عليه السلام به غلامش فرمود: مخارج و هزينههاى ما زياد شده است، اين كيسه پول حاوى 1000 دينار را بگير و با آن معاملهاى كن تا سود آن را صرف مخارج و هزينهها كنيم. غلام پول را گرفت و مال التجارهاى تهيّه نمود، و همراه كاروانى به مصر رفت و با سود كلانى بازگشت. دو كيسه 1000 دينارى تقديم امام نمود، و عرض كرد: هزار دينار اصل سرمايه، و هزار دينار ديگر سود آن است. امام با تعجّب و عصبانيّت فرمود: از مردم 100% سود گرفتهاى! سپس اصل سرمايه را برداشت، و سود را بازگرداند.(2)
آرى، اسلام سفارش مىكند كه سود هم بايد عادلانه باشد. در حالى كه در جهان كنونى گاه كالايى براى مادّىپرستان يكصد دلار تمام مىشود، ولى آن را به ده برابر و گاه پنجاه برابر قيمت مىفروشند، و اين سود ناعادلانه يكى ديگر از عوامل فاصله طبقاتى است.
نتيجه اين كه اسلام با آميختن اخلاق و اقتصاد، و طرح بايدها و نبايدهاى
اخلاقى در حوزه اقتصاد، عملًا چشمههاى توليد ثروتهاى نامشروع، كه باعث توزيع ناعادلانه ثروت مىگردد را مسدود نموده، تا ثروت به طور عادلانه در بين تمام اقشار جامعه توزيع گردد.
يكى ديگر از سؤالات قرآنى، كه در آيه شريفه 85 سوره اسراء آمده، پيرامون روح است. به اين آيه توجّه فرماييد:
«وَيَسْئَلُونَكَ عَنْ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَا أُوتِيتُمْ مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا»؛ و از تو درباره «روح» سؤال مىكنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است، و از علم و دانش، جز اندكى به شما داده نشده است».
جمعى از مشركان مكّه به سراغ يهوديان مدينه رفته، و خطاب به آنها گفتند:
ما واقعاً به شك افتادهايم كه آيا اين مرد، محمّد امين، پيامبر خداست يا دروغ مىگويد؟ عالمان يهود گفتند: در مورد سه مسأله از او سؤال كنيد، اگر به دو مسأله پاسخ كافى و مفصّل داد و پاسخ سوّمى را به اجمال برگزار كرد، او پيامبر خداست.
و اگر به هر سه سؤال جواب كافى و مفصّل داد، و يا از پاسخ هر سؤال عاجز شد، پيامبر خدا نيست. و آن سه مسأله به شرح زير است:
الف) جوانانى كه بر اثر خداپرستى از ميان قوم و قبيله و شهر خود فرار كرده، و به غارى در دامنه كوهى پناه بردند چه كسانى بودند؟
ب) مردى كه شرق و غرب عالم را زير پا نهاد كه بود؟
ج) حقيقت و ماهيّت روح چيست؟
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مورد اصحاب كهف و ذوالقرنين به طور مفصّل جواب داد (همان گونه كه در سوره كهف آمده است) و پاسخ سؤال سوّم را اجمالى و به طور سربسته بيان كرد.(1)
كلمه روح در قرآن مجيد در معانى مختلفى به كار رفته، كه به آن اشاره مىشود:
1- «قرآن» آيه شريفه 52 سوره شورى، گواه بر اين ادّعاست:
«وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَا»؛ همانگونه (كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم) بر تو نيز حقايقى را به فرمان خود وحى كرديم».
2- «فرشتهاى بزرگ كه در شب قدر نازل مىشود» آيه شريفه 4 سوره قدر به اين مطلب اشاره دارد. توجّه فرماييد:
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»؛ فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مىشوند».
3- «امدادهاى الهى» از ديگر معانى روح در قرآن است. در برخى از آيات قرآن مجيد از كمكهاى معنوى، باطنى، نورانى، تعبير به روح شده است، كه از جمله مىتوان به آيه شريفه 87 سوره بقره اشاره كرد:
1) تفسير نمونه، ج 12، ص 352.
«وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ»؛ و به عيسى بن مريم دلايل روشن داديم، و او را با روحالقدس تأييد كرديم» و اين همان روح مقدّسى است كه همراه همه انبيا و ائمه عليهم السلام بوده و هست، و گاه به سراغ نيكان و پاكان هم مىآيد.
4- «روح در برابر جسم» مثل اين كه مىگوييم: انسان تركيبى است از روح و جسم. خداوند متعال در آيه شريفه 29 سوره حجر در مورد خلقت حضرت آدم عليه السلام مىفرمايد:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»؛(1)هنگامى كه آن را نظام بخشيدم، و در او از روح خود (/ روحى شايسته و بزرگ دميدم، همگى براى او سجده كنيد».
و ظاهراً منظور از روح در آيه مورد بحث (85 سوره اسراء) معناى چهارم (روح انسان) است.
در مورد روح انسانى خطّ فاصلى ميان خداپرستان و مادّىها وجود دارد.
خداپرستان معتقدند كه انسان تركيب دوگانهاى دارد (جسم و روح) و پس از مرگ روح از جسم جدا شده، و زنده مىماند و در قيامت به جسم باز مىگردد و روح به آن پيوند مىخورد و معاد جسمانى و روحانى تحقّق مىيابد.
امّا مادّىها، كه منكر اين تفكّر شده، معتقدند: انسان داراى تركيب دوگانه نيست، و به جز جسم چيز ديگرى ندارد، و فكر و انديشه و تدبير و هوش و ذكاوت و مانند آن، از خواصّ شيميايى و فيزيكى مادّه مغزى اوست، كه مانعى ندارد اسم
1) اين آيه شريفه، در سوره ص، آيه 72 نيز تكرار شده است.
آن را روح بگذاريد، ولى با مرگ انسان اين روح هم از بين مىرود و دوباره زنده نمىشود.
آنها مغز انسان و تراوشات و خواصّ آن را به چشمههاى بزاقى موجود در دهان تشبيه مىكنند كه هم خاصيّت شيميايى دارد و هم فيزيكى.
توضيح اين كه: چشمههاى نامرئى در زير زبان و اطراف دهان وجود دارد كه شبانه روز در حال فعّاليّت است، و دو كار مهم انجام مىدهد:
1- كار فيزيكى؛ بزاقهايى كه از اين چشمهها تراوش مىكند غذا را در دهان انسان نرم و ملايم و آماده فرو بردن مىكند. اگر اين چشمهها نبود انسان براى خوردن غذاهاى غير مايع، مانند برنج با مشكل مواجه مىشد، و خوردن غير سوپ و آش و آبگوشت و مانند آن برايش سخت بود.
از عجايب اين بزاقها اين كه هر چه غذا سفتتر و سختتر باشد آب بيشترى تراوش مىكند. گاه غذاى ترشى مىخوريم كه اسيد آن براى معده ضرر دارد، در اين زمان چشمهها بزاق بيشترى تراوش مىكنند تا اسيد غذاى ترش را رقيق و ملايم و قابل استفاده كند.
عجيبتر اين كه اگر انسان به فكر ترشى هم بيفتد چشمه به جوشش مىافتد.
علاوه بر اين كه زبان را نرم مىكند و به سخن گفتن انسان كمك شايانى مىكند، به گونهاى كه اگر بزاقها نبود انسان پس از مدّت كوتاهى از سخن گفتن عاجز مىشد.
2- خاصيّت شيميايى؛ موادّى در بزاق دهان است كه وقتى روى غذا مىريزد و با آن مخلوط مىگردد مرحله اوّل هضم غذا انجام مىگيرد. دانشمندان معتقدند كه هضم اوّل غذا در دهان و هضم دوّم در معده است. و شايد به همين جهت يكى از مستحبّات غذا خوردن، طبق آنچه در رساله توضيح المسائل مراجع معظّم تقليد آمده، آن است كه «با عجله غذا نخورد، و غذا خوردن را طول دهد، و آن را خوب
بجود». بنابراين، آنها كه با عجله غذا مىخورند هضم اوّل در دهانشان صورت نگرفته، و كار معده سنگين مىشود.
اين چشمههاى فعّال، كه در تمام عمر انسان مشغول جوششند، نشانه عظمت و بزرگى خداست كه اگر نباشد انسان بدون آنها قادر به ادامه زندگى نخواهد بود.
خلاصه اين كه مادّىها روح را تشبيه به بزاقهاى دهان، و آثار فيزيكى و شيميايى آن كرده، و هر دو را مادّى مىدانند؛ نه چيزى ماوراى عالم حسّ و مادّه.
انسان تركيبى از دو حقيقت است: يكى كم ارزش، و ديگرى بسيار پرارزش. بعد جسمانى انسان بسيار كم ارزش است. خداوند در مورد اين بُعد مىفرمايد:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ»؛ ما انسان را از گل خشكيدهاى (همچون سفال) كه از گل بدبوى (تيره رنگى) گرفته شده، آفريديم».(1)
طبق اين آيه شريفه خاكى كه انسان از آن خلق شد يك خاك معمولى نبود، بلكه خاكِ لجنِ بدبويى بود. و اين حدّاكثر قدرتنمايى پروردگار است كه از خاكى بدبو و متعفّن، موجودى شريف، كه اشرف موجودات عالم است را آفريد. ضمناً دانشمندان علوم تجربى معتقدند كه اوّلين آثار حيات از لجنهايى بوده كه از كف درياها برخواسته است.
امّا عنصر دوم انسان، روحى است كه از شدّت شرف و عظمت، خداوند آن را روح خود خوانده، در حالى كه مىدانيم خداوند روح و جسمى ندارد. همانگونه كه كعبه را از شدّت شرافت و عظمت، بيتاللّه ناميد، در حالى كه او جسم نيست تا نيازى به خانه داشته باشد. اين مطلب در مورد شهر الله هم صادق است.
1) سوره حجر، آيه 26. مضمون اين آيه، در آيه 33 و 28 نيز آمده است.
خلاصه اين كه انسان تركيبى است از جسم و روح، و از آنجا كه شيطان شيطنت داشت و آلوده به كبر و حسد و غرور بود، جنبه روحانى انسان را نديد و به جنبه مادّىانسان «مِنْ حَمَاءٍ مَسْنُون» نگاه كردوگفت: بر موجودىكهاز گل بدبوى متعفّنى آفريده شده سجده نمىكنم! آرى، خودخواهى، حسادت، غرور و كبر، مانع ديدن تمام حقيقت مىشود، و صاحبش را به بىراهه برده، و در نهايت بدبخت مىكند.
دلايل فراوانى براى اثبات وجود روح وجود دارد كه در جلد پنجم پيام قرآن به آن پرداختهايم. در اينجا به طور اختصار به سه نمونه آن مىپردازيم:
همه ما خاطراتى از دوران كودكى، نوجوانى، جوانى، زمان تحصيلات، خدمت سربازى، هنگام انقلاب، هشت سال دفاع مقدّس و مانند آن داريم. كه اين خاطرات سالهاى سال در ذهن ماست، و هيچ تغييرى نكرده است. در حالى كه مادّه مغزى دائماً در حال تغيير است و هر چند سال يكبار همهاش عوض مىشود. خاطرات ثابت در اين مادّه متغيّر چگونه باقى مانده است؟ پرونده خاطرات ما در كجاى مغز است؟ محلّ اين همه عكس و تصوير از گذشته دور و نزديك كجاست؟ اگر مادّه مغزى را زير دقيقترين و پيشرفتهترين ميكروسكوپها قرار دهيم خبرى از عكسها و تصويرهاى مذكور در آن نيست. پس جايگاه خاطرات و عكسها و تصويرها ماوراى مغز و بدن انسان است كه روح ناميده مىشود در كجاست؟ آرى تمام پروندهها و خاطرات در آنجا بايگانى شده است. و اگر روح را انكار كنيم پاسخى براى سؤالات فوق نخواهيم داشت.
به تعبير ديگر، فرض كنيم در كنار دريايى نشستهايم كه آب آن موج مىزند. و هر چه تلاش مىكنيم انتهاى آب دريا ديده نمىشود، و جز آب نمىبينيم. در كنار دريا كوههاى باعظمت آسمانخراشى را مشاهده مىكنيم كه سر به فلك كشيده، و بر روى كوهها و اطراف آن جنگلهاى وسيع و درختان فراوانى را مىبينيم و از ديدن اين همه مناظر زيباى طبيعت لذّت مىبريم. سپس براى لحظهاى چشمان خود را روى هم مىگذاريم، چه اتّفاقى مىافتد؟ تصوير تمام صحنههايى كه از دريا و كوهها و جنگل و درختان مشاهده كرده بوديم در همان مقياس نه كوچكتر، در ذهن ما وجود دارد. اين تصاوير و نقشهها در كجاى سلولهاى خاكسترى مغز ماست؟
مادّىها معتقدند اينها آثار فيزيكى و شيميايى مغز ماست؛ ولى آيا مىتوان قبول كرد تصاوير به آن بزرگى در سلولهاى مادّى مغز ما كه بسيار كوچك است بايگانى شده باشد بى آن كه ذرّهاى كوچك شود؟ بنابراين بايد بپذيريم كه ماوراى جسم ما، روح باعظمتى وجود دارد كه تمام اين تصاوير را در مقياس واقعى آن در خود جاى داده است.
دانشمندان معتقدند سلولهاى بدن ما به تدريج در حال عوض شدن است، به گونهاى كه هر هفت سال يك بار تمام سلولها نو و جديد مىشد. يعنى يك شخص هفتاد ساله، ده بار سلولهاى بدنش تعويض و نو گرديده، امّا شخصيّت او تغيير نكرده است. آيا وحدت شخصيّت حاصل جسمى است كه مدام در حال تغيير است، يا مربوط به روحى است كه حلقه اتّصال اين بدنهاست؟ بنابراين شكّى وجود ندارد كه انسان علاوه بر جسم روحى دارد.
بعضى خيال مىكنند قرآن مجيد كمتر در مورد روح سخن گفته، در حالى كه آيات زيادى از قرآن در مورد روح بحث كرده، كه به چهارگروه آن اشاره مىكنيم:
الف) آيات مربوط به شهدا:
آياتى از قرآن مجيد در مورد زندگى شهدا در عالم برزخ سخن مىگويد. از جمله، آيه شريفه 169 سوره آل عمران، كه مىفرمايد:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»؛ (اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردهاند! بلكه زندهاند، و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند».
آيا شهدا حيات جسمانى دارند؟ پاسخ اين سؤال روشن است، آن عزيزانى كه بدنهايشان قطعه قطعه شده، و گاه از آنها جز چند قطعه استخوان چيزى به جاى نمانده، داراى حيات جسمانى نيستند، بنابراين منظور از حيات شهدا حيات روح آنهاست. و روزى كه در نزد پروردگار مىخورند هم مربوط به روح شهداست.
بنابراين، طبق آيه شريفه فوق روح وجود دارد.
ب) آيات عذاب فرعون و فرعونيان:
آيه شريفه 46 سوره مؤمن (غافر) در مورد عذاب فرعون و پيروانش مىگويد:
«النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»؛ (عذاب آنها) آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند؛ و روزى كه قيامت برپا شود (مىفرمايد:) «فرعونيان را در سختترين عذابها وارد كنيد».
عذاب مذكور در آيه فوق مربوط به عالم برزخ است، چون در انتهاى آيه سخن از عذاب آنها در قيامت نيز مىگويد. ولى آيا جسمشان عذاب مىشود يا روح آنها؟ بى شك روح آنان عذاب مىشود؛ زيرا جسم آنها در مدّت كوتاهى پس از مرگ نابود مىشود. بنابراين روح وجود دارد؛ روح شهدا در عالم برزخ متنعّم، و روح كفّار و ظالمان در عذاب است.
ج) آيات قبض روح:
آيات متعدّدى در مورد قبض روح انسانها سخن مىگويد، از جمله آيه شريفه 11 سوره سجده است؛ توجّه فرماييد:
«قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ»؛ بگو: فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مىگيرد؛ سپس شما را به سوى پروردگارتان باز گردانده مىشويد».
فرشتگان مرگ چه چيز را قبض مىكنند؟ آنچه را فرشتگان مىگيرند جسم مردگان نيست، بلكه روح آنهاست، كه توسّط آنها قبض مىشود.
د) آيات مربوط به خواب:
به آيه 42 سوره زمر كه يكى از آيات مربوط به خواب است توجّه فرماييد:
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِى قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُّسَمّىً إِنَّ فِى ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند، و روح كسانى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد؛ سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده، نگه مىدارد و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) باز مىگرداند تا سرآمدى معيّن؛ در اين امر نشانههاى روشنى است براى كسانى كه مىانديشند».
به هنگام مرگ روح به طور كامل، و به هنگام خواب به طور ناقص از بدن جدا مىشود. بنابراين، خواب دليل ديگرى بر وجود روح است. نتيجه اين كه آيات فراوانى از قرآن مجيد دلالت بر وجود روح دارد.
مطابق روايتى كه در نهجالبلاغه آمده، هنگامى كه حضرت على عليه السلام از جنگ
صفّين باز گشت پشت دروازه كوفه،(1)در كنار قبرستان شهر، توقّف كرد. حضرت مىخواهد به اصحاب و يارانش كه از جنگ پرفراز و نشيب صفّين بازگشتهاند درس بدهد، لذا خطاب به خفتهگان در خاك و كوچ كردگان به آن دنيا فرمود:
«يَا أَهْلَ الدِّيَارِ الْمُوحِشَةِ، وَ الْمَحَالِ الْمُقْفِرَةِ، وَالْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ؛ يَا أَهْلَ التُّرْبَةِ، يَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ، يَا أَهْلَ الْوَحْدَةِ، أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ، وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ
؛ اى ساكنان خانههاى وحشتناك؛ و مكانهاى خالى و قبرهاى تاريك! اى خاكنشينان! اى غريبان! اى تنهايان! اى وحشتزدگان! شما در اين راه بر ما پيشقدم شديد، و ما نيز به شما ملحق خواهيم شد».
حضرت پس از بيان وضعيّت مردگان در خانه قبر، و حتميّت و قطعيّت مرگ، خطاب به اموات كرده، و حوادث پس از مرگ آنها را در سه جمله بيان مىكند:
«أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُكِنَتْ، وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُكِحَتْ، وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ.
هذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا
؛ امّا خانههايتان را ديگران ساكن شدند، و (امّا) همسرانتان (آنها كه جوان بودند) با افراد ديگر ازدواج كردند (و شما را فراموش نمودند) و (امّا) اموالتان (كه براى تحصيل آن زحمات فراوانى متحمّل شديد و بعضاً رعايت حلال و حرام را ننموديد) تقسيم شد. اين خبرى است كه در نزد ماست».
حضرت پس از بيان خبرهاى دنيا براى اموات، خطاب به آنان فرمود:
«فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَكُمْ؟ ثم التفت إِلى أَصحابه فقال: أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْكَلَامِ لَأَخْبَرُوكُمْ أَنَّ «خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى
؛ نزد شما چه خبرى است؟ سپس رو به اصحابش كرده، فرمود: هرگاه به آنها اجازه سخن داده شود به شما خبر مىدهند كه: بهترين
1) در زمانهاى گذشته اطراف شهرها ديوار بزرگى كشيده مىشد، و براى ورود و خروج افراد دروازههايى درنظر گرفته مىشد، تا مردم شهر از شرّ دزدان و سارقان و حمله دشمنان در امان باشند. و معمولًا قبرستان در خارج شهر قرار داشت.
زاد و توشه در سفر آخرت، پرهيزكارى است».(1)
اين كه حضرت مىفرمايد: «اگر به آنها اجازه سخن داده شود ...» دليل بر آن است كه ارواح وجود دارند و مىتوانند با ما ارتباط برقرار كرده، و سخن بگويند. ولى اين كار نياز به اذن الهى دارد.
عزيزان خواننده! از هم اكنون به فكر زاد و توشه عالم آخرت باشيم، و كوتاهىهاى گذشته را جبران كنيم، كه در بحبوحه قيامت هيچ كس به فكر كسى نيست، بلكه انسان محبوبترين افراد خود را رها كرده و تنها به فكر نجات خويشتن خواهد بود. خدايا به همه ما توفيق تهيّه زاد و توشه آن لحظات وحشتناك را عنايت فرما.
همانگونه كه گذشت دلايل متعدّدى بر وجود روح و امكان ارتباط با ارواح وجود دارد. امّا اين بدان معنا نيست كه ادّعاى هر مدّعى ارتباط با ارواح را بپذيريم.
چرا كه مدّعيان دروغگو، كه اهداف خاصّى را دنبال مىكنند فراوانند، و بايد مراقب آنها باشيم. اين مدّعيان گاه به وسيله ميزگردِ مخصوص به اغفال ديگران مىپردازند، و گاه بچّه نابالغ تلقين پذيرى را آلت دست خود قرار مىدهند، و گاه از روشهاى ديگر بهره مىگيرند، كه شرح آن را در كتاب ارتباط با ارواح نوشتهايم.
يكى از اين مدّعيان دروغگو را كه شهرتى براى خود كسب كرده بود در يكى از شهرستانها ديدم. از او خواستم روح علّامه طباطبايى رحمه الله را برايم احضار كند. پس از مدّتى كه كلمات بريده بريدهاى مىگفت مدّعى شد كه روح آن مرحوم حاضر شده و پيامى دارد! گفتم: پيامش چيست؟ گفت: مىگويد: قال اللّه تعالى: قولوا لا اله الا
1) نهجالبلاغه، كلمات قصار، 130.
اللّه تفلحوا» گفتم: اين مطلب حديثى از سخنان پيامبر است، نه آيه قرآن! چگونه ممكن است روح علّامه طباطبايى كه از مفسّران بزرگ قرآن مجيد، و تفسير الميزان او كتابى كم نظير است حديث و آيه قرآن را از هم تشخيص ندهد!
از مرحوم آقاى فلسفى، آن واعظ شهير كمنظير، نيز نقل شده كه در برخورد با يكى از اين مدّعيان دروغگو از او مىخواهد روح مرحوم سعدى را حاضر كند. پس از آن كه مدّعى ادّعا مىكند كه روح سعدى حاضر شده، به او مىگويد: سعدى در گفتن شعر به فارسى و عربى تبحّر داشت، لذا از سعدى خواهش كن كه شعر «بنى آدم اعضاى يك پيكرند» را به عربى برگرداند! مدّعى دروغگو كه داشت رسوا مىشد، گفت: سعدى از اين تقاضاى تو عصبانى شد و مجلس را ترك كرد! خلاصه اين كه هر چند ارتباط با ارواح ممكن است، ولى بايد مواظب مدّعيان دروغگو بود.
يكى ديگر از سؤالات قرآنى مورد بحث ما، در مورد عادت ماهانه زنان است.
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحيضِ وَ لاتَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ»؛ و از تو، درباره حيض (و عادت ماهانه) سؤال مىكنند، بگو: مايه ناراحتى و آلودگى است؛ از اين رو در حال حيض، از زنان كنارهگيرى كنيد! و با آنها نزديكى ننماييد، تا پاك شوند. و هنگامى كه پاك شدند! آن گونه كه خدا به شما فرمان داده، با آنها آميزش كنيد! چرا كه خداوند، هم توبهكنندگان را دوست دارد، و هم پاكان را».(1)
زنان در هر ماه، به مدّت حدّاقل سه روز، و حدّاكثر ده روز، قاعده مىشوند، و عادت ماهانه عبارت از خونى است كه با اوصاف خاصّى كه در كتب فقه آمده از
1) سوره بقره، آيه 222.
رحم زن خارج مىگردد، زن را در چنين حال «حائض» و آن خون را خون «حيض» مىگويند. آيين كنونى يهود و نصارا احكامى ضدّ يكديگر در مورد آميزش مردان با چنين زنانى دارند، كه براى هر كس حالت استفهام ايجاد مىنمايد.
جمعى از يهود مىگويند: «معاشرت مردان با اين گونه زنان مطلقاً حرام است؛ هر چند به صورت غذا خوردن سر يك سفره، و يا زندگى در يك اطاق باشد» مثلًا مىگويند: «جايى كه زن حائض بنشيند مرد نبايد بنشيند، اگر نشست بايد لباس خود را بشويد وگرنه نجس است، و نيز اگر در رختخواب او بخوابد لباس و بدن را بايد شستشو دهد».
به طور خلاصه زن را در اين مدّت، يك موجود ناپاك و لازم الاجتناب مىدانند.
در مقابل اين گروه، مسيحيان هستند كه مىگويند: «هيچ فرقى ميان حالت حيض و غير حيض نيست، و همه گونه معاشرت حتّى آميزش جنسى، با زنان حائض بىمانع است!».
مشركان عرب، به خصوص آنها كه در «مدينه» زندگى مىكردند، كم و بيش به خلق و خوى يهود انس داشته، و با زنان حائض مانند يهود رفتار كرده، و در زمان عادت ماهيانه از آنها جدا مىشدند. همين اختلاف در آيين و افراط و تفريطهاى غير قابل گذشت، سبب شد كه بعضى از مسلمانان از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين باره سؤال كنند، در پاسخ آنان اين آيه نازل شد.(1)
در اين آيه، به سؤالى برخورد مىكنيم و آن درباره عادت ماهيانه زنان است،
1) « فقه القرآن» قطب راوندى، جلد 1، صفحه 51( كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، 1405 ه ق)- تفسير« ابن كثير»، جلد 1، صفحه 438، ذيل آيه مورد بحث- تفسير« آلوسى»، جلد 2، صفحه 120، ذيل آيه مورد بحث- « سنن بيهقى»، جلد 2، صفحه 12، حديث 1531.
مىفرمايد: « (خون) از تو درباره حيض (و عادت ماهانه) سؤال مىكنند، بگو مايه ناراحتى و آلودگى است» «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحيضِ قُلْ هُوَ أَذىً».
و بلافاصله مىافزايد: «از اين رو در حال حيض از زنان كنارهگيرى كنيد، و با آنها نزديكى ننماييد تا پاك شوند» «فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحيضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ».
«هنگامى كه پاك شدند، آن گونه كه خدا به شما فرمان داده با آنها آميزش كنيد چرا كه خداوند هم توبه كنندگان و هم پاكان را» «فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ».
«مَحِيض» مصدر ميمى و به معناى عادت ماهيانه است، در «معجم مقاييس اللغه»، آمده كه اين واژه، در اصل به معناى خارج شدن آب قرمز از درختى است به نام «سَمُرَه»، (سپس به عادت ماهيانه زنان اطلاق شده است). ولى در تفسير «فخر رازى» آمده كه: «حَيض» در اصل، به معناى سيل است، و لذا هنگامى كه سيل جريان پيدا كند، گفته مىشود: حاضَ السَّيْلُ، و حوض را نيز بدين جهت حوض مىگويند كه آب به سوى آن جريان پيدا مىكند.
اما از گفته «راغب» در «مفردات» عكس اين استفاده مىشود؛ زيرا ايشان معتقد است: اين واژه در اصل، به معناى همان خون عادت است (سپس به معانى ديگر اطلاق شده).
در هر حال، منظور در اينجا، همان خون است كه قرآن، آن را «أَذى (چيز آلوده
يا زيانآور) معرّفى كرده است، و در حقيقت اين جمله، فلسفه حكم اجتناب از آميزش جنسى زنان را در حالت قاعدگى كه در جمله بعد آمده است بيان مىكند؛ زيرا آميزش در چنين حالتى، علاوه بر اين كه تنفّرآور است، زيانهاى بسيارى به بار مىآورد كه طب امروز نيز، آن را اثبات كرده، از جمله:
احتمال عقيم شدن مرد و زن، و ايجاد يك محيط مساعد براى پرورش ميكروب بيمارىهاى آميزشى (مانند سفليس و سوزاك) و نيز التهاب اعضاى تناسلى زن، و وارد شدن خون آلوده به داخل عضو تناسلى مرد و غير اينها كه در كتب پزشكى آمده است. لذا پزشكان، آميزش جنسى با چنين زنانى را ممنوع اعلام مىكنند.
منشأ پيدايش خون حيض، مربوط به احتقان و پر خون شدن عروق رحم، سپس پوسته، پوسته شدن مخاط آن، و جريان خونهاى موجود است. ترشّح خون مزبور، ابتدا نامنظّم و بىرنگ است، ولى به زودى سرخ رنگ و منظم مىشود، و در اواخر كار بار ديگر كم رنگ و نامرتّب مىگردد.(1)
اصولًا خونى كه هنگام عادت ماهيانه دفع مىشود، خونى است كه هر ماه در عروق داخلى رحم، براى تغذيه جنين احتمالى جمع مىگردد؛ زيرا مىدانيم رحم زن در هر ماه توليد يك تخمك مىكند، و مقارن آن عروق داخلى رحم به عنوان آماده باش براى تغذيه نطفه مملوّ از خون مىشود.
اگر در اين موقع كه تخمك وارد رحم مىشود، اسپرم كه نطفه مرد است در آنجا موجود باشد، تشكيل نطفه و جنين مىدهد و خونهاى موجود در عروق رحم صرف تغذيه آن مىشود، در غير اين صورت، بر اثر پوسته، پوسته شدن مخاط
1) اقتباس از« اعجاز قرآن»، ص 55 و 56.
رحم، و شكافتن جدار رگها، خون موجود خارج مىشود و اين همان خون حيض است، و از اينجا دليل ديگرى براى ممنوع بودن آميزش جنسى در اين حال به دست مىآيد؛ زيرا رحم زن در موقع تخليه اين خونها هيچ گونه آمادگى طبيعى براى پذيرش نطفه ندارد و لذا از آن صدمه مىبيند.
جمله «يَطْهُرْنَ» به گفته بسيارى از مفسّران به معناى پاك شدن زنان از خون حيض است، و اما جمله «فَإِذا تَطَهَّرْنَ» را بسيارى به معناى غسل كردن گرفتهاند، بنابراين، طبق جمله اول، به هنگام پاك شدن از خون، آميزش جنسى جايز است هر چند غسل نكرده باشد، و طبق جمله دوم، تا غسل نكند جايز نيست.
بر اين اساس آيه خالى از ابهام نيست، ولى با توجه به اين كه جمله دوم تفسيرى است بر جمله اوّل و نتيجه آن- لذا با فاء تفريع عطف شده- به نظر مىرسد كه «تَطَهَّرْنَ» نيز به معناى پاك شدن از خون است. بنابراين، با پاك شدن از عادت، آميزش مجاز است، به خصوص اين كه در آغاز آيه هيچ سخنى از وجوب غسل در ميان نبود، و اين همان قولى است كه فقهاى بزرگ نيز در فقه به آن فتوا دادهاند، كه بعد از پاك شدن از خون حتّى قبل از غسل، آميزش جنسى جايز است، ولى بدون شك، بهتر است كه بعد از غسل باشد.
جمله «مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ: از آن طريق كه خداوند دستور داده» مىتواند تأكيدى بر جمله قبل باشد، يعنى فقط در حال پاكى زنان، آميزش جنسى داشته باشيد، نه در غير اين حالت.
و ممكن است مفهوم وسيعتر و كلىترى از آن استفاده كرد، يعنى بعد از پاك شدن نيز، آميزش بايد در چهار چوب فرمان خدا باشد، اين فرمان مىتواند فرمان تكوينى پروردگار يا فرمان تشريعى او باشد؛ زيرا خداوند براى بقاى نوع انسان، جاذبه مخصوصى در ميان دو جنس مخالف، نسبت به يكديگر قرار داده، و به
همين دليل، آميزش جنسى لذّت خاصى براى هر دو طرف دارد.
ولى مسلّم است، كه هدف نهايى، بقاى نسل بوده، و اين جاذبه و لذّت، مقدّمه آن است، روى اين اصل لذّت جنسى بايد تنها در مسير بقاى نسل قرار گيرد، و به همين جهت استمنا، لواط و مانند آن، نوعى انحراف از اين فرمان تكوينى و ممنوع است.
و نيز ممكن است مراد، امر تشريعى باشد، يعنى بعد از پاك شدن زنان از عادت ماهانه، بايد جهات حلال و حرام را در حكم شرع در نظر بگيريد.
بعضى نيز گفتهاند: مفهوم اين جمله ممنوع بودن آميزش جنسى با همسران از غير طريق معمولى مىباشد، ولى با توجّه به اين كه در آيات گذشته سخنى از اين مطلب در ميان نبوده، اين تفسير مناسب به نظر نمىرسد.(1)
چنانكه اشاره شد، اقوام پيشين در مورد زنان هنگام عادت ماهيانه، عقائد مختلفى داشتند: يهوديان فوق العاده سختگيرى كرده، و در اين ايّام به كلى از زنان در همه چيز جدا مىشدند، در خوردن و آشاميدن و مجلس و بستر، و در تورات كنونى احكام شديدى در اين باره ديده مىشود.(2)
1) توجه داشته باشيد« حَيْثُ» هم به عنوان ظرف مكان، و هم به عنوان ظرف زمان، آمده است، و در اينجا مىتواند اشاره به زمان مجاز بودن آميزش جنسى، يعنى زمان پاكى باشد.
2) در باب 15 از سفر« لاويان» تورات، چنين مىخوانيم:« اگر زنى صاحبه جريان باشد و جريان از بدنش خون حيض باشد، تا هفت روز جدا خواهد بود و هر كس او را مس كند تا به شام ناپاك باشد. و هر چيزى كه وقت جدا ماندنش بر آن بخوابد ناپاك و هر چه كه بر آن نشسته باشد ناپاك باشد. و هر كسى كه بسترش را لمس نمايد لباس خود را بشويد و خويشتن را با آب شستشو دهد و تا به شام ناپاك باشد ...» و احكام ديگرى از اين قبيل.
و به عكس آنها، مسيحيان هيچ گونه محدوديّت و ممنوعيّتى براى خود، در برخورد با زنان، در اين ايّام، قائل نبودند. و امّا در نزد بتپرستان عرب، دستور و سنّت خاصّى در اين زمينه يافت نمىشد، ولى ساكنان «مدينه» و اطراف آن، بعضى از آداب يهود را در اين زمينه اقتباس كرده بودند، و در معاشرت با زنان در حال حيض، سختگيرىهايى داشتند، در حالى كه ساير عرب چنين نبودند، و حتّى شايد آميزش جنسى را در اين حال جالب مىدانستند، و معتقد بودند: اگر فرزندى نصيب آنها شود بسيار خونريز خواهد بود، و اين از صفات بارز و مطلوب، نزد اعراب باديهنشين خونريز بود.(1)
اين احتمال نيز وجود دارد كه طهارت در اينجا به معناى آلوده نشدن به گناه بوده باشد. يعنى خداوند، هم كسانى را كه آلوده به گناه نشدهاند دوست دارد و هم كسانى كه بعد از آلودگى توبه كنند، و در زمره پاكان در آيند.
ضمناً اشاره به مسأله توبه در اينجا ممكن است ناظر به اين باشد كه بعضى بر اثر فشار غريزه جنسى، نمىتوانستند خويشتن دارى كنند و بر خلاف امر خدا به گناه آلوده مىشدند، سپس از عمل خود نادم شده و ناراحت مىگشتند، براى اين كه راه بازگشت را به روى خود بسته نبينند و از رحمت حق مأيوس نشوند، طريق توبه را به آنها نشان مىدهد.(2)
آيه شريفه 105 تا 112 سوره طه موضوع يازدهمين سؤال قرآنى مورد بحث ماست به اين آيه شريفه و آيات بعدى كه مرتبط با آن است توجّه فرماييد:
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً* فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً لاتَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً* يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لاعِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلاتَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً* يَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا* يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لايُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً* وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً* وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلايَخافُ ظُلْماً وَ لا هَضْماً»؛
و از تو درباره كوهها سؤال مىكنند؛ بگو: « (در پايان جهان) پروردگارم آنها را به كلى (متلاشى كرده) بر باد مىدهد!* سپس زمين را صاف و هموار و بىآب و گياه رها مىسازد.* در آن، هيچ پستى و بلندى نمىبينى»!* در آن روز، همه از دعوتكننده الهى كه هيچ انحرافى ندارد پيروى مىكنند، (و همگى از قبرها برمىخيزند) و همه صداها در برابر (عظمت) خداوند رحمان، خاضع مىشود؛ و
جز صداى آهسته چيزى نمىشنوى.* در آن روز، شفاعت (هيچ كس) سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده، و از او راضى است.* خداوند آنچه را پيش رو دارند، و آنچه را (در دنيا) پشت سر گذاشتهاند مىداند؛ در حالى كه آنها به او احاطه علمى ندارند!* و (در آن روز) همه چهرهها در برابر خداوند زنده پاينده، خاضع مىشود؛ و آن كه بار ستمى بر دوش دارد مأيوس (و زيانكار) است* (اما) آن كس كه كارهاى شايسته انجام دهد، در حالى كه مؤمن باشد، نه از ستمى مىترسد، و نه از كمبود (حقّش)».
از آنجا كه در آيات گذشته، سخن از حوادث مربوط به پايان دنيا و آغاز قيامت بود، آيات مورد بحث، نيز همين مسأله را پيگيرى مىكند.
از نخستين آيه چنين برمىآيد كه: مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره سرنوشت كوهها به هنگام پايان گرفتن دنيا سؤال كرده بودند، شايد از اين جهت كه باور نمىكردند، موجودات با عظمتى كه ريشههاى آن در اعماق زمين فرو رفته و سر به آسمان كشيده، قابل تزلزل بوده باشد، و اگر بخواهد از جا كنده شود كدام باد و طوفان چنين قدرتى دارد؟
لذا مىگويد: از تو درباره كوهها سؤال مىكنند؛ «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ».
در پاسخ: بگو پروردگار من آنها را از هم متلاشى و تبديل به سنگريزه كرده، سپس بر باد مىدهد»؛ «فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً».(1)
1) مادّه« نَسْف» در لغت از ريشه در آوردن و به معناى ريختن دانههاى غذايى در غربال و تكان دادن و باد دادن آن است تا پوست از دانه جدا شود و در اينجا اشاره به متلاشى شدن و خرد شدن كوهها و سپس بر باد رفتن آنها است.
از مجموع آيات قرآن در مورد سرنوشت كوهها چنين استفاده مىشود: آنها در آستانه رستاخيز مراحل مختلفى را طى مىكنند:
نخست به لرزه در مىآيند «يَوْمَ تَرْجُفُ الْا رْضُ وَ الْجِبالُ».(1)
در مرحله ديگر به حركت درمىآيند «وَ تَسِيرُ الْجِبالُ سَيْراً».(2)
در سومين مرحله از هم متلاشى شده، و به صورت انبوهى از شن درمىآيند «وَكانَتِ الْجِبالُ كَثِيباً مَهِيلًا».(3)
و در آخرين مرحله آن چنان طوفان و باد آنها را از جا حركت مىدهد و در فضا مىپاشد كه همچون پشمهاى زده شده به نظر مىرسد «وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ».(4)
آيه بعد مىگويد: با متلاشىشدن كوهها و پراكندهشدن ذرّات آن، «خداوند صفحه زمين را به صورت زمينى صاف، مستوى و بىآب و گياه درمىآورد» «فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً».(5)
و امّا« صَفْصَف» به معناى زمين صاف است، و از اين دو وصف استفاده مىشود: در آن روز، كوهها و گياهان، همگى از صفحه زمين محو شده، و زمينى صاف و ساده باقى مىماند.
آن چنان كه در آن هيچ گونه اعوجاج، پستى و بلندى مشاهده نخواهى كرد «لاتَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً».(6)
1) سوره مزمل، آيه 14.
2) سوره طور، آيه 10.
3) سوره مزمل، آيه 14.
4) سوره قارعه، آيه 5.
5) « قاع» زمين صاف و مستوى( بدون كوه و جنگل) است، و بعضى آن را به محلّى كه آب در آن جمع مىشود، تفسير كردهاند.
6) « عِوَج» به معناى كجى و گودى است، و« أَمْت» به معناى زمين مرتفع و تپه است، بنابراين آيه مجموعاً چنين معنا مىدهد: در آن روز هيچ گونه پستى و بلندى در زمين ديده نمىشود.
در اين هنگام دعوت كننده الهى، مردم را به حيات و جمع در محشر و حساب دعوت مىكند، و همگى بىكم و كاست، دعوت او را لبّيك گفته و از او پيروى مىنمايند؛ «يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لاعِوَجَ لَهُ».
آيا اين دعوت كننده «اسرافيل» است، يا فرشته ديگرى از فرشتگان بزرگ خدا؟
در قرآن دقيقاً مشخّص نشده است، ولى هر كس باشد آن چنان فرمانش نافذ است كه هيچ كس قدرت تخلّف از آن را ندارد.
جمله: لاعِوَجَ لَهُ: «هيچ انحراف و كجى ندارد» ممكن است توصيف براى دعوت اين دعوتكننده بوده باشد، و يا توصيفى براى پيروى كردن دعوت شدگان، يا هر دو.
جالب توجّه اين كه همان گونه كه سطح زمين آن چنان صاف و مستوى مىشود كه كمترين اعوجاجى در آن نيست، فرمان الهى و دعوتكننده او نيز آن چنان صاف و مستقيم، و پيروى از او آن چنان مشخّص است كه هيچ انحراف و كجى در آن نيز راه ندارد.
«در اين موقع اصوات در برابر عظمت پروردگار رحمان خاضع مىگردد و جز صداى آهسته، چيزى نمىشنوى»؛ «وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلاتَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً».(1)
و بعضى آن را به صداى آهسته پا( پاهاى برهنه) تفسير كردهاند.
و بعضى به حركت لبها، بى آن كه صدايى از آن شنيده شود تفسير كردهاند، كه تفاوت زيادى با هم ندارند.
اين خاموشى صداها يا به خاطر سيطره عظمت الهى بر عرصه محشر است كه همگان در برابرش خضوع مىكنند، و يا از ترس حساب و كتاب و نتيجه اعمال و يا هر دو.
1) « هَمْس» بر وزن« لمس» آن چنان كه« راغب» در« مفردات» مىگويد: به معناى صداى آهسته و پنهان است.
از آنجا كه ممكن است بعضى گرفتار اين اشتباه شوند كه: ممكن است غرق گناه باشند و به وسيله شفيعانى شفاعت شوند، بلافاصله اضافه مىكند: «در آن روز شفاعت هيچ كس سودى نمىدهد، مگر كسانى كه خداوند رحمان به آنها اجازه شفاعت داده، و از گفتار آنها در اين زمينه راضى است»؛ «يَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا».
اشاره به اين كه: شفاعت در آنجا بىحساب نيست، بلكه برنامه دقيقى دارد هم در مورد شفاعت كننده، و هم در مورد شفاعت شونده، و تا استحقاق و شايستگى براى شفاعت شدن در افراد وجود نداشته باشد، شفاعت معنا ندارد.
حقيقت اين است كه: گروهى پندارهاى غلطى از شفاعت دارند و آن را بى شباهت به پارتىبازىهاى دنيا نمىدانند، در حالى كه شفاعت از نظر منطق اسلام يك كلاس عالى تربيت است، درسى است براى آنها كه راه حق را با پاى تلاش و كوشش مىپيمايند، و احياناً گرفتار كمبودها و لغزشها مىشوند، اين لغزشها ممكن است گرد و غبار يأس و نوميدى بر دلهاشان بپاشد.
در اينجاست كه شفاعت به عنوان يك نيروى محرّك، به سراغ آنها مىآيد و مىگويد: مأيوس نشويد، راه حق را همچنان ادامه دهيد و دست از تلاش و كوشش در اين راه برنداريد، و اگر لغزشى از شما سر زده، شفيعانى هستند كه به اجازه خداوند رحمان كه رحمت عامش همگان را فرا گرفته، از شما شفاعت مىكنند.
شفاعت، دعوت به تنبلى، يا فرار از زير بار مسئوليت، و يا چراغ سبز در برابر ارتكاب گناه نيست، شفاعت دعوت به استقامت در راه حق و تقليل گناه در سر حدّ امكان است.
گر چه بحث شفاعت نياز به طرح مطالب فراوان دارد كه اينجا جاى آن نيست ولى به داستان جالبى در اين زمينه توجّه فرماييد، تا معلوم شود شفاعت هم
بىحساب و كتاب نيست.(1)
يكى از علماى محترم تهران كه رحمت خدا بر او باد چنين نقل مىكرد، شاعرى به نام «حاجب» كه در مسأله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام شده بود شعرى به اين مضمون مىسرايد:
حاجب اگر معامله حشر با على استمن ضامنم كه هر چه بخواهى گناه كن!!
شب هنگام اميرمؤمنان على عليه السلام را در حالى كه عصبانى و خشمگين بوده در خواب مىبيند، مىفرمايد: شعر خوبى نگفتى!
عرض مىكند: چه بگويم؟
مىفرمايد: شعرت را اين چنين اصلاح كن:
حاجب اگر معامله حشر با على استشرم از رخ على كن و كمتر گناه كن!
در آيه بعد، چنين اضافه مىكند: «خداوند آنچه را كه آنها در پيش دارند و آنچه را در دنيا پشت سر گذاشتهاند، همه را مىداند، و از تمام افعال، سخنان و نيّات آنها در گذشته و پاداش و كيفرى را كه در آينده در پيش دارند، از همه با خبر است، ولى آنها احاطه علمى به پروردگار ندارند» «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لايُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً».
و به اين ترتيب، احاطه علمى خداوند، هم نسبت به اعمال آنهاست و هم نسبت به جزاى آنها، و اين دو در حقيقت دو ركن قضاوت كامل و عادلانه است، كه قاضى هم از حوادثى كه رخ داده كاملًا آگاه باشد و هم از حكم و جزاى آن.
1) مشروح مطالب مربوط به شفاعت را در تفسير نمونه، ج 1، ذيل آيات 47 و 48 سوره بقره، و ج 2، ذيل آيه 255 سوره بقره مطالعه فرماييد.
و در آيه بعد مىفرمايد: «در آن روز همه مردم در برابر خداوند حىّ قيّوم، كاملًا خاضع مىشوند» «وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ».
«عَنَت» از مادّه «عنوة» به معناى خضوع و ذلّت آمده، لذا به اسير «عانى» گفته مىشود، چرا كه در دست اسيركننده، خاضع و ذليل است.
و اگر مىبينيم در اينجا خضوع به «وجوه» (صورتها) نسبت داده شده، به خاطر آن است كه آثار همه پديدههاى روانى از جمله خضوع، نخستين بار، در چهره انسان ظاهر مىشود.
اين احتمال را نيز بعضى از مفسّران دادهاند كه «وجوه» در اينجا به معناى «رؤساء»، سردمداران و زمامداران است، كه در آن روز همگى در پيشگاه خدا ذليل و خاضع مىشوند (ولى تفسير اوّل مناسبتر به نظر مىرسد).
انتخاب صفت «حىّ و قيّوم» از ميان صفات خدا به خاطر تناسبى است كه اين دو صفت با رستاخيز، كه روز حيات و قيام همگان است دارد.
و در پايان آيه، اضافه مىكند: «مأيوس و نوميد از ثواب الهى كسانى هستند كه بار ظلم و ستم بر دوش كشيدند» «وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً».
گويى ظلم و ستم همچون بار عظيمى است كه بر دوش انسان سنگينى مىكند و از پيشرفت او به سوى نعمتهاى جاويدان الهى بازمىدارد، ظالمان و ستمگران چه آنها كه بر خويش ستم كردند، يا بر ديگران، از اين كه در آن روز، با چشم خود مىبينند، سبكباران به سوى بهشت مىروند، اما آنها زير بار سنگين ظلم در كنار جهنم زانو زدهاند، نااميدانه به آنها نگاه مىكنند و حسرت مىبرند!.
و از اين نگاه كه روش قرآن غالباً بيان تطبيقى مسائل است بعد از ذكر سرنوشت ظالمان و مجرمان در آن روز، به بيان حال مؤمنان پرداخته، مىگويد: «امّا كسانى كه اعمال صالحى انجام دهند، در حالى كه ايمان دارند، آنها نه از ظلم و ستمى
مىترسند و نه از نقصان حقشان» «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلايَخافُ ظُلْماً وَ لا هَضْماً».(1)
تعبير به «مِنَ الصَّالِحاتِ» اشاره به اين است كه: اگر نتوانند همه اعمال صالح را انجام دهند، لااقل بخشى از آن را به جا مىآورند؛ چرا كه ايمان بدون عمل صالح، درختى است بدون ميوه، همانگونه كه عمل صالح بدون ايمان، درختى است بىريشه، كه ممكن است چند روزى سر پا بماند امّا سرانجام مىخشكد، به همين دليل، بعد از ذكر عمل صالح، قيد «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» آمده است.
اصولًا «عمل صالح» نمىتواند بدون ايمان، وجود پيدا كند، و اگر هم گاهى افراد بىايمان، اعمال نيكى انجام دهند بدون شك، محدود و ضعيف و استثنايى خواهد بود. و به تعبير ديگر براى اين كه عمل صالح به طور مستمر، ريشهدار و عميق انجام گيرد، بايد از عقيده پاك و اعتقاد صحيحى سيراب گردد.
در آخرين جمله آيات مورد بحث، خوانديم مؤمنان صالح، در آن روز نه از ظلم مىترسند، و نه از هضم.
بعضى از مفسّران گفتهاند: ظلم اشاره به اين است كه آنها در آن دادگاه عدل هرگز از اين بيم ندارند كه ستمى بر آنها شود و به خاطر گناهى كه انجام ندادهاند مؤاخذه گردند، و هضم اشاره به آن است كه از نقصان ثوابشان نيز وحشتى ندارند؛ چرا كه مىدانند پاداش آنها بىكم و كاست داده مىشود.
1) « هَضْم» در لغت به معناى« نقص» است، و اگر جذب شدن غذا را به بدن هضم مىگويند، به خاطر آن است كه غذا ظاهراً كم مىشود و تفالههاى آن باقى مىماند.
بعضى ديگر احتمال دادهاند: اوّلى اشاره به آن است كه از نابود شدن كل حسناتشان بيم ندارند، و دومى اشاره به آن است كه حتّى از نقصان مقدار كمى از آن نيز وحشتى به خود راه نمىدهند؛ چرا كه حساب الهى دقيق است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه: اين مؤمنان صالح احتمالًا لغزشهايى نيز داشتهاند، يقين دارند اين لغزشها را بيش از آنچه هست درباره آنها نمىنويسند و از ثواب اعمال صالحشان نيز چيزى نمىكاهند.
تفسيرهاى فوق در عين حال با هم منافاتى ندارند، و ممكن است جمله بالا اشاره به همه اين معانى باشد.
در آيات فوق، به يك سلسله از حوادث كه در آستانه رستاخيز و بعد از آن تحقّق مىيابد اشاره شده است:
1- مردگان به حيات بازمىگردند «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ».
2- گنهكاران جمع و محشور مىشوند «وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ».
3- كوههاى زمين متلاشى و سپس همه جا پراكنده مىشوند و صفحه زمين صاف و كاملًا مستوى مىگردد «يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً».
4 و 5- همگان به فرمان دعوتكننده الهى گوش فرا مىدهند، و همه صداها خاموش و آهسته مىگردد «يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ ...».
6- در آن روز شفاعت بىاذن خدا مؤثر نيست «يَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ ...».
7- خداوند با علم بىپايانش همه را براى حساب آماده مىكند «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ ...».
8- همگى در برابر حكم او سر تسليم فرود مىآورند «وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِ
الْقَيُّومِ».
9- ظالمان مأيوس مىگردند «وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً».
10- و مؤمنان به لطف پروردگار اميدوارند «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ ...».
آخرين آيهاى كه با يسئلونك شروع مىشود، در مورد ذوالقرنين است قرآن مجيد در اين زمينه مىفرمايد:
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً* إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً* فَأَتْبَعَ سَبَباً* حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً* قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً* وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً* ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْنَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً* كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً»؛
و از تو درباره «ذو القرنين» مىپرسند؛ بگو: «به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم كرد».* ما به او در روى زمين، قدرت و حكومت داديم؛ و اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم.* او از اين اسباب، پيروى (و استفاده) كرد.
در چشمه تيره و گلآلودى غروب مىكند؛ و در آنجا قومى را يافت؛ گفتيم: «اى ذو القرنين! يا (آنان را) مجازات مىكنى، و يا روش نيكويى در مورد آنها انتخاب مىنمايى»؟* گفت: «امّا كسى را كه ستم كرده است، مجازات خواهيم كرد؛ سپس به سوى پروردگارش باز گردانده مىشود، و خدا او را مجازات شديدى خواهد كرد!* و امّا كسى كه ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشى نيكوتر خواهد داشت؛ و ما دستور آسانى به او خواهيم داد».* سپس (بار ديگر) از اسبابى (كه در اختيار داشت) بهره گرفت.* تا زمانى كه به خاستگاه خورشيد رسيد؛ (در آنجا) ديد خورشيد بر جمعيّتى طلوع مىكند كه در برابر (تابش) آفتاب پوششى براى آنها قرار نداده بوديم. (وسايبانى نداشتند)* (آرى) اين چنين بود (كار ذو القرنين)! و ما به خوبى بر آنچه نزد او بود احاطه داشتيم!».(1)
در بحث پيرامون روح گفتيم: گروهى از قريش به اين فكر افتادند كه: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را به اصطلاح، آزمايش كنند، پس از مشاوره با يهود «مدينه» سه مسأله طرح كردند:
يكى تاريخچه اصحاب كهف، ديگرى مسأله روح و سوم سرگذشت ذوالقرنين كه: پاسخ مسأله روح درسوره «اسراء» آمده، وپاسخ دو سؤال ديگر در سوره «كهف».
اكنون نوبت داستان «ذو القرنين» است:
در سوره «كهف»، به سه داستان اشاره شده كه، هر چند ظاهراً با هم مختلفند امّا داراى يك قدر مشترك مىباشند، (داستان اصحاب كهف، موسى و خضر، و ذوالقرنين).
1) سوره كهف، آيات 83 تا 91.
اين هر سه مشتمل بر مسائلى است كه ما را از محدوده زندگى معمولى، بيرون مىبرد و نشان مىدهد: عالم و حقايق آن، منحصر به آنچه مىبينيم و به آن خو گرفتهايم نيست.
داستان ذو القرنين درباره كسى است كه: افكار فلاسفه و محقّقان را از دير زمان تاكنون، به خود مشغول داشته، و براى شناخت او تلاش فراوان كردهاند.
ما نخست، به تفسير آيات مربوط به ذو القرنين- كه مجموعاً 16 آيه است- مىپردازيم كه: قطع نظر از شناخت تاريخى شخص او، خود درسى است بسيار آموزنده و پر از نكته.
سپس، براى شناخت شخص او با استفاده از قرائن موجود در اين آيات، روايات و گفتار مورّخان، وارد بحث مىشويم.
و به تعبير ديگر، ما نخست از «شخصيّت» او سخن مىگوييم، و آنچه از نظر قرآن اهميّت دارد، همان موضوع اوّل است.
نخستين آيه مىگويد: «از تو درباره ذو القرنين سؤال مىكنند» «وَيَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ».
«بگو: به زودى گوشهاى از سرگذشت او را براى شما بازگو مىكنم» «قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً».
تعبير به «سَأَتْلُوا» با توجّه به اين كه: «سين» معمولًا براى آينده نزديك است،- در حالى كه در اين مورد پيامبر صلى الله عليه و آله بلا فاصله از ذو القرنين سخن مىگويد- ممكن است براى رعايت ادب، در سخن بوده باشد، ادبى كه آميخته با ترك عجله و شتابزدگى است، ادبى كه مفهومش دريافت سخن از خدا و سپس بيان براى مردم است.
به هر حال آغاز اين آيه، نشان مىدهد: داستان «ذو القرنين» قبلًا در ميان مردم مطرح بوده، منتها اختلافات يا ابهاماتى آن را فراگرفته بود، به همين دليل، از
پيامبر صلى الله عليه و آله توضيحات لازم را در اين زمينه خواستند.
آنگاه مىافزايد: «ما در روى زمين او را تمكين داديم» (قدرت، ثبات، نيرو و حكومت بخشيديم) «إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْا رْضِ».
«و اسباب هر چيز را در اختيارش نهاديم» «وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً».
گر چه، بعضى از مفسّران خواستهاند، مفهوم «سَبَب» را- كه در اصل به معناى طنابى است كه به وسيله آن از درختان نخل بالا مىروند، و سپس به هر گونه وسيله اطلاق شده- در مفهوم خاصّى محدود كنند، ولى پيداست آيه، كاملًا مطلق است، و مفهوم وسيعى دارد و نشان مىدهد كه: خداوند اسباب وصول به هر چيزى را در اختيار «ذو القرنين» گذارده بود:
عقل و درايت كافى، مديريّت صحيح، قدرت و قوّت، لشگر و نيروى انسانى، و امكانات مادّى، خلاصه آنچه از وسائل معنوى و مادّى براى پيشرفت و رسيدن به هدفها لازم بود، در اختيار او نهاديم.
«او هم از اين وسائل استفاده كرد» «فَأَتْبَعَ سَبَباً».
«تا به غروبگاه آفتاب رسيد» «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ».
«در آنجا احساس كرد كه: خورشيد در چشمه يا درياى تيره و گلآلودى فرو مىرود» «وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ».(1)
«و در آنجا گروهى از انسانها را يافت» (كه مجموعهاى از انسانهاى نيك و بد بودند) «وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً».
1) « حَمِئَةٍ» در اصل به معناى« گل سياه و بد بو»، و يا به تعبير ديگر« لجن» است و اين نشان مىدهد: سرزمينى را كه« ذو القرنين» به آن رسيده بود داراى لجنزارهاى فراوان بود، به طورى كه« ذو القرنين» به هنگام غروب آفتاب، احساس مىكرد خورشيد در آن لجنزارها فرو مىرود، همان گونه كه همه مسافران دريا و ساحلنشينان، چنين احساسى را درباره خورشيد دارند كه در دريا غروب مىكند و يا از دريا سر برمىآورد.
«به ذو القرنين گفتيم: آيا مىخواهى آنها را مجازات كنى و يا طريقه نيكوئى را در ميان آنها انتخاب نمائى» «قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً».(1)
بعضى از مفسّران از تعبير «قُلْنا» (ما به ذو القرنين گفتيم) مىخواهند نبوّت او را استفاده كنند، ولى اين احتمال، نيز وجود دارد كه: منظور از اين جمله الهام قلبى باشد، كه در مورد غير پيامبران نيز، وجود داشته، امّا نمىتوان انكار كرد كه: اين تعبير، بيشتر نبوّت را در نظر انسان مجسم مىكند.
ذو القرنين «گفت: امّا كسانى كه ستم كرده (و به ستم خود ادامه دهند) آنها را مجازات خواهيم كرد» «قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ».
«سپس به سوى پروردگارش بازمىگردد و خداوند او را عذاب شديدى خواهد نمود» «ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً».(2)
اين ظالمان وستمگران، هم مجازات اين دنيا را مىچشند و هم عذاب آخرت را.
«و امّا كسى كه ايمان آورده، و عمل صالح انجام دهد، پاداش نيكو خواهد داشت» «وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى .
«و ما فرمان آسانى به او خواهيم داد» «وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً».
هم با گفتار نيك با او برخورد خواهيم كرد، و هم تكاليف سخت و سنگين بر دوش او نخواهيم گذارد، و خراج و ماليات سنگين نيز از او نخواهيم گرفت.
گويا هدف «ذو القرنين» از اين بيان، اشاره به اين است كه: مردم در برابر دعوت من به توحيد و ايمان، و مبارزه با ظلم و شرك و فساد، به دو گروه تقسيم خواهند شد:
كسانى كه تسليم اين برنامه سازنده الهى شوند، مطمئّناً پاداش نيك خواهند داشت، و در امنيّت و آسودگى خاطر زندگى خواهند كرد.
امّا آنها كه در برابر اين دعوت موضعگيرى خصمانه داشته باشند و به شرك و ظلم و فساد ادامه دهند مجازات خواهند شد.
ضمناً از مقابله «مَنْ ظَلَمَ» با «مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً» معلوم مىشود: ظلم در اينجا به معناى شرك و عمل ناصالح است، كه از ميوههاى تلخ درخت شوم شرك مىباشد.
«ذو القرنين» سفر خود را به غرب پايان داد، سپس عزم شرق كرد آن گونه كه قرآن مىگويد: «بعد از آن، از اسباب و وسائلى كه در اختيار داشت مجدداً بهره گرفت»؛ «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً».
«و همچنان به راه خود ادامه داد، تا به خاستگاه خورشيد رسيد»؛ «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ».
«در آنجا مشاهده كرد: خورشيد بر جمعيّتى طلوع مىكند كه براى آنها در مقابل آفتاب پوششى قرار نداده بوديم»؛ «وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْنَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً».
اين جمعيّت در مرحلهاى بسيار پايين، از زندگى انسانى بودند، يعنى برهنه زندگى مىكردند، و يا پوشش بسيار كمى كه بدن آنها را از آفتاب نمىپوشانيد، داشتند.
بعضى از مفسّران، اين احتمال را نيز بعيد ندانستهاند كه: آنها خانه و مسكنى نداشتند تا آنها را از تابش آفتاب بپوشاند.(1)
1) در بعضى از روايات كه از اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده، تفسير اوّل آمده، و در بعضى تفسير دوم، و در عين حال منافاتى با هم ندارند( به تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 306 مراجعه شود).
احتمال ديگرى كه در تفسير اين جمله گفتهاند، اين است كه: سرزمين آنها يك بيابان فاقد كوه و درخت و پناهگاه بود، و چيزى كه آنها را از آفتاب بپوشاند و سايه دهد در آن بيابان وجود نداشت.(1)
در عين حال، تفسيرهاى فوق، منافاتى با هم ندارند.
آرى «اين چنين بود كار ذو القرنين، و ما به خوبى مىدانيم او چه امكاناتى براى (پيشبرد اهداف خود) در اختيار داشت» «كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً».
بعضى از مفسّران، اين احتمال را در تفسير آيه دادهاند كه: جمله فوق، اشارهاى به هدايت الهى، نسبت به ذو القرنين در برنامهها و تلاشهايش است.(2)
سپس قرآن مجيد در ادامه اين بحث مىافزايد:
«ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لايَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا* قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْا رْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدّاً* قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً* آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً* فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً* قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقّاً»؛
(باز) از اسباب مهمى (كه در اختيار داشت) استفاده كرد.* (و همچنان به راه خود ادامه داد) هنگامى كه كنار آن دو (كوه) قومى را يافت كه هيچ سخنى را
نمىفهميدند (و زبانشان مخصوص خودشان بود)!* (آن گروه با اشاره به او) گفتند:
«اى ذو القرنين! (قوم) يأجوج و مأجوج در اين سرزمين فساد مىكنند؛ آيا ممكن است ما هزينهاى براى تو قرار دهيم، كه ميان ما و آنها سدّى ايجاد كنى»؟!* ذوالقرنين گفت: «آنچه پروردگارم در اختيار من گذارده، بهتر است؛ (از آنچه پيشنهاد مىكنيد؛ كافى است) مرا با نيرويى يارى دهيد، تا ميان شما و آنها سدّ محكمى قرار دهم!* قطعات بزرگ آهن برايم بياوريد (و روى هم بچينيد)»! تا وقتى كه ميان دو كوه را پوشانيد، گفت: « (در اطراف آن آتش بيفروزيد، و در آن بدميد»! (آنها دميدند) تا آتش قطعات آهن را سرخ كرد، گفت: (اكنون) «مس مذاب برايم بياوريد تا بر روىِ آن بريزم (و شكافهاى آن را پر كنم»!* (سرانجام چنان سدّى ساخت) كه آنها (/ طايفه يأجوج و مأجوج قادر نبودند از آن بالا روند؛ و نمىتوانستند سوراخى در آن ايجاد كنند.* (آنگاه) گفت: «ايناز رحمتى از جانب پروردگار من است! و هنگامى كه وعده پروردگارم فرا رسد، آن را در هم مىكوبد؛ و وعده پروردگارم حق است»!
آيات فوق به يكى ديگر از سفرهاى ذوالقرنين اشاره كرده مىگويد: «بعد از اين ماجرا باز از اسباب مهمّى كه در اختيار داشت بهره گرفت» «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً».
«همچنان راه خود ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد، و در آنجا گروهى غير از آن دو گروه سابق يافت كه هيچ سخنى را نمىفهميدند» «حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لايَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا».
اشاره به اين كه: او به يك منطقه كوهستانى رسيد و در آنجا جمعيّتى (غير از دو جمعيّتى كه در شرق و غرب يافته بود) مشاهده كرد كه از نظر تمدّن در سطح بسيار پايينى بودند؛ چرا كه يكى از روشنترين نشانههاى تمدّن انسانى، همان سخن گفتن اوست.
بعضى نيز اين احتمال را دادهاند: منظور از جمله «لايَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا» اين نيست كه: آنها به زبانهاى معروف آشنا نبودند، بلكه آنها محتواى سخن را درك نمىكردند، يعنى از نظر فكرى بسيار عقب مانده بودند.
در اين كه: اين دو كوه، كجا بوده؟- همانند ساير جنبههاى تاريخى و جغرافيايى اين سرگذشت- در پايان بحث تفسيرى سخن خواهيم گفت.
در اين هنگام، آن جمعيّت كه از ناحيه دشمنان خونخوار و سرسختى به نام «يأجوج و مأجوج» در عذاب بودند، مَقْدَم «ذو القرنين» را كه داراى قدرت و امكانات عظيمى بود، غنيمت شمرده، و دست به دامن او زده «گفتند: اى ذوالقرنين! يأجوج و مأجوج در اين سرزمين فساد مىكنند، آيا ممكن است ما هزينهاى در اختيار تو بگذاريم كه ميان ما و آنها سدّى ايجاد كنى»؟ «قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْا رْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدّاً».
اين گفتار آنها، با اين كه، حدّاقل زبان ذو القرنين را نمىفهميدند ممكن است از طريق علامت و اشاره بوده باشد، و يا لغت بسيار ناقصى كه نمىتوان آن را به حساب آورد.
اين احتمال را نيز دادهاند كه: تفاهم ميان آنها به وسيله بعضى از مترجمين يا به الهام الهى، همچون سخن گفتن بعضى از پرندگان با «سليمان»، بوده است.
به هر حال، از اين جمله استفاده مىشود: آن جمعيّت از نظر امكانات اقتصادى وضع خوبى داشتند، امّا از نظر صنعت، فكر و نقشه ناتوان بودند، لذا حاضر شدند هزينه اين سدّ مهم را بر عهده گيرند مشروط بر اين كه: ذو القرنين طرح و ساختمان آن را پذيرا گردد.
در مورد يأجوج ومأجوج بهخواست خدا در پايان اين بحث سخن خواهيم گفت.
امّا ذو القرنين در پاسخ آنها چنين اظهار داشت: «آنچه را خدا در اختيار من گذارده (از آنچه شما مىخواهيد بگذاريد) بهتر است و نيازى به كمك مالى شما ندارم»؛ «قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ».
«مرا با نيرويى يارى كنيد، تا ميان شما و اين دو قوم مفسد، سدّ نيرومندى ايجاد كنم» «فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً».
«رَدْم» (بر وزن مرد) در اصل، به معناى پركردن شكاف به وسيله سنگ است، ولى بعداً به معناى وسيعترى كه شامل هرگونه سدّ، و حتّى شامل وصله كردن لباس مىشود، گفته شده است.
جمعى از مفسّران معتقدند: «رَدْم» به سدّ محكم و نيرومند گفته مىشود(1)و طبق اين تفسير ذو القرنين به آنها قول داد: بيش از آنچه انتظار دارند بنا كند.
ضمناً، بايد توجّه داشت: «سَدّ» (بر وزن قد) و «سُدّ» (بر وزن خود) به يك معناست و آن حائلى است كه ميان دو چيز ايجاد مىكنند، ولى به گفته «راغب» در «مفردات»، بعضى ميان اين دو فرق گذاشتهاند، اوّلى را مصنوع انسان و دومى را حائلهاى طبيعى دانستهاند.
سپس چنين دستور داد: «قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد» «آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ».
«زُبَر» جمع «زبرة» (بر وزن غرفه) به معنى قطعات بزرگ و ضخيم آهن است.
هنگامى كه قطعات آهن آماده شد، دستور چيدن آنها را به روى يكديگر صادر كرد «تا كاملًا ميان دو كوه را پوشاند»؛ «حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ».
«صَدَف» در اينجا به معناى كناره كوه است، و از اين تعبير روشن مىشود كه:
ميان دو كناره كوه، شكافى بوده كه يأجوج و مأجوج از آن وارد مىشدند، ذوالقرنين
1) « آلوسى» در« روح المعانى» و« فيض كاشانى» در تفسير« صافى» و« فخر رازى» در تفسير« كبير».
تصميم داشت آن را پر كند.
سومين دستور ذو القرنين اين بود: به آنها گفت: موادّ آتشزا (هيزم و مانند آن) بياوريد و آن را در دو طرف اين سدّ قرار دهيد، و با وسائلى كه در اختيار داريد «در آن آتش بدميد تا قطعات آهن را، سرخ وگداخته كرد»؛ «قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً».
در حقيقت او مىخواست از اين طريق، قطعات آهن را به يكديگر پيوند دهد و سدّ يكپارچهاى بسازد، با اين طرح عجيب، همان كارى را كه امروز به وسيله جوشكارى انجام مىدهند انجام داد، يعنى به قدرى حرارت به آهنها داده شد كه كمى نرم شدند و به هم جوش خوردند!.
سرانجام آخرين دستور را چنين صادر كرد: «گفت: مس ذوب شده براى من بياوريد تا به روى اين سدّ بريزم»؛ «قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً».
و به اين ترتيب، مجموعه آن سدّ آهنين را با لايهاى از مس پوشانيد و آن را از نفوذ هوا و پوسيدن حفظ كرد!.
بعضى از مفسّران نيز گفتهاند: در دانش امروز به اثبات رسيده، اگر مقدارى مس به آهن اضافه كنند، مقاومت آن را بسيار زيادتر مىكند، ذو القرنين چون از اين حقيقت آگاه بود، اقدام به چنين كارى كرد.
ضمناً، مشهور در معناى «قِطْر» همان است كه گفتيم (مس مذاب) ولى بعضى از مفسّران آن را به «روى مذاب» تفسير كردهاند كه خلاف معروف است.
سرانجام، اين سدّ به قدرى نيرومند و مستحكم شد كه «آن گروه مفسد، قادر نبودند از آن بالا بروند، و نه قادر بودند در آن نقبى ايجاد كنند» «فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً».(1)
1) « اسْطاعُوا» در اصل« استطاعوا» بوده كه« تاء» باب استفعال آن حذف شده است.
در اينجا «ذو القرنين» با اين كه كار بسيار مهمّى انجام داده بود، و طبق روش مستكبران، مىبايست به آن مباهات كند و بر خود ببالد، و يا منّتى بر سر آن گروه بگذارد، امّا چون مرد خدا بود، با نهايت ادب چنين «اظهار داشت: اين از رحمت پروردگار من است»؛ «قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي».
اگر علم و آگاهى دارم و به وسيله آن مىتوانم چنين گام مهمّى بردارم از ناحيه خداست، و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم، آن هم از ناحيه اوست.
و اگر چنين مصالحى در اختيار من قرار گرفت آن هم از بركت رحمت واسعه پروردگار است، من چيزى از خود ندارم كه بر خويشتن ببالم و كار مهمّى نكردهام كه بر گردن بندگان خدا منّت گذارم!
سپس اين جمله را اضافه كرد: گمان نكنيد اين يك سدّ جاودانى و ابدى است! نه، «هنگامى كه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را درهم مىكوبد، و به يك سرزمين صاف و هموار مبدّل مىسازد»! «فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ».
«و اين وعده پروردگار من حق است» «وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقّاً».
ذوالقرنين در اين گفتارش، به مسأله فنا دنيا، و درهم ريختن سازمان آن در آستانه رستاخيز اشاره مىكند.
امّا بعضى مفسّران، وعده خدا را اشاره به پيشرفتهاى علمى بشر مىدانند كه با آن ديگر سدّ غير قابل عبور مفهومى ندارد، وسائل هوايى، همچون هواپيماها، هليكوپترها و مانند آن تمام اين موانع را برمىدارد.
ولى اين تفسير، بعيد به نظر مىرسد.
در اين كه «ذوالقرنين» كه بود؟ و سفرهاى او به شرق و غرب چگونه صورت
گرفت؟ و سدّى كه او ساخته در كجاست؟ و مانند اينها، بعداً به خواست خدا بحث خواهيم كرد.
ولى قطع نظر از جنبههاى تطبيقى تاريخى، خود اين داستان به طور سربسته داراى نكات آموزنده فراوانى است كه توجّه به آن از هر چيز لازمتر، و در واقع هدف اصلى قرآن را تشكيل مىدهد.
1- نخستين درسى كه به ما مىآموزد، اين است كه: در جهان هيچ كارى بدون توسّل به اسباب امكان ندارد، لذا خدا براى پيشرفت كار ذو القرنين «اسباب» پيشرفت و پيروزى را به او داد «وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً» و او هم به خوبى از اين اسباب بهره گرفت «فَأَتْبَعَ سَبَباً».
بنابراين، آنها كه انتظار دارند، بدون تهيّه اسباب لازم، به پيروزى برسند به جايى نخواهند رسيد، حتّى اگر ذو القرنين باشند!
2- هر چند، غروب خورشيد در چشمهاى گلآلود، قطعاً جنبه خطاى باصره داشت، ولى با اين حال، نشان مىدهد كه: ممكن است خورشيد با آن عظمت به وسيله چشمه گلآلودى پوشانده گردد، همان گونه كه يك انسان با عظمت و يك شخصيّت والامقام گاه بر اثر يك لغزش به كلّى سقوط مىكند، و شخصيّتش در ديدهها غروب خواهد كرد.
3- هيچ حكومتى نمىتواند، بدون تشويق خادمان و مجازات و كيفر خطاكاران به پيروزى برسد، اين همان اصلى است كه ذوالقرنين از آن به خوبى استفاده كرد، و گفت:
«آنها را كه ظلم و ستم كردهاند مجازات خواهيم كرد، و آنها كه ايمان آورده و عمل صالح دارند را به نحوى شايسته و نيكويى پاداش خواهيم داد».
على عليه السلام در فرمان معروفش به «مالك اشتر» كه يك دستور العمل جامع
كشوردارى است مىفرمايد:
«لايَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَواءٍ فَإِنَّ فِي ذلِكَ تَزْهِيداً لِا هْلِ الإِحْسانِ فِي الْإِحْسانِ وَ تَدْرِيباً لِا هْلِ الْاسائَةِ عَلَى الْاسائَةِ
؛ هيچ گاه نبايد نيكوكار و بدكار در نظر تو يكسان باشند، زيرا اين امر، سبب مىشود كه نيكوكاران به كار خود بى رغبت شوند و بدكاران، جسور و بىپروا».(1)
4- تكليف شاق، هرگز مناسب يك حكومت عدل الهى نيست، و به همين دليل، ذو القرنين بعد از آن كه تصريح كرد، من ظالمان را مجازات خواهم كرد و صالحان را پاداش نيكو خواهم داد، اضافه نمود: «من برنامه سهل و آسانى به آنها پيشنهاد خواهم كرد» (تا توانايى انجام آن را از روى ميل و رغبت و شوق داشته باشند).
5- يك حكومت فراگير، نمىتواند نسبت به تفاوت و تنوّع زندگى مردم، و شرايط مختلف آنها، بىاعتنا باشد. به همين دليل، ذو القرنين كه صاحب يك حكومت الهى بود، به هنگام برخورد با اقوام گوناگون- كه هر كدام زندگى مخصوص به خود داشتند- متناسب با آن رفتار كرد، و همه را زير بال و پر خود گرفت.
6- ذوالقرنين، حتّى جمعيّتى كه به گفته قرآن، سخنى نمىفهميدند «لايَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا» از نظر دور نداشت، و با هر وسيله ممكن، به درد دل آنها گوش فرا داد، و نيازشان را بر طرف ساخت، و ميان آنها و دشمنان سرسختشان سدّ محكمى ساخت و با اين كه به نظر نمىرسد، يك چنين جمعيّت عقب افتادهاى هيچ گونه نفعى براى حكومت داشته باشند، بدون هرگونه چشم داشت به اصلاح كارشان پرداخت.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«إِسْماعُ الْا صَمِّ مِنْ غَيْرِ تَضَجُّرٍ صَدَقَةٌ هَنِيئَةٌ
؛ بلند سخن گفتن آن چنان كه
1) نهجالبلاغه، نامه 53.
شخص ناشنوا بشنود مشروط بر اين كه توأم با اظهار ناراحتى نباشد، صدقه گوارايى است».(1)
7- امنيّت، نخستين و مهمترين شرط يك زندگى سالم اجتماعى است، به همين جهت ذوالقرنين براى فراهم كردن آن، نسبت به قومى كه مورد تهديد قرار گرفته بودند پرزحمتترين كارها را بر عهده گرفت، و براى جلوگيرى از مفسدان، از نيرومندترين سدّها استفاده كرد، سدّى كه در تاريخ ضرب المثل شده، و سنبل استحكام و دوام و بقاست.
مىگويند: «همچون سدّ اسكندر»! (هر چند ذو القرنين اسكندر نبود).
اصولًا، تا جلوى مفسدان را با قاطعيّت و به وسيله نيرومندترين سدّها نگيرند، جامعه روى سعادت نخواهد ديد.
و به همين دليل، ابراهيم عليه السلام هنگام بناى «كعبه» نخستين چيزى كه از خدا براى آن سرزمين تقاضا كرد، نعمت امنيّت بود، «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً».(2)
و نيز به همين دليل، سختترين مجازاتها در فقه اسلامى براى كسانى در نظر گرفته شده است كه امنيّت جامعه را به خطر مىافكنند (به تفسير سوره «مائده» آيه 33 مراجعه شود).
8- درس ديگرى كه از اين ماجراى تاريخى مىتوان آموخت، اين است:
صاحبان اصلى درد، بايد در انجام كار خود شريك باشند كه «آه صاحب درد را باشد اثر».
لذا، «ذو القرنين» به گروهى كه از هجوم اقوام وحشى شكايت داشتند، نخست دستور داد قطعات آهن بياورند، بعد از آن، دستور آتش افروختن در اطراف سدّ
آهنين براى جوش خوردن، و سپس دستور تهيه مس مذاب براى پوشاندن آهن با لايهاى از مس داد.
اصولًا، كارى كه با شركت صاحبان اصلى درد پيش مىرود، هم به بروز استعدادهاى آنها كمك مىكند، و هم نتيجه حاصل شده را ارج مىنهند و در حفظ آن مىكوشند؛ چرا كه در ساختن آن رنج فراوانى تحمّل كردهاند.
ضمناً، به خوبى روشن مىشود: حتّى يك ملّت عقب افتاده، هنگامى كه از طرح و مديريّت صحيح برخوردار شود، مىتواند دست به چنان كار مهم و محيّرالعقولى بزند.
9- يك رهبر الهى، بايد بىاعتنا به مال و ماديّات باشد، و به آنچه خدا در اختيارش گذارده قناعت كند، لذا مىبينيم ذو القرنين بر خلاف روش سلاطين- كه حرص و ولع عجيبى نسبت به اندوختن اموال از هر جا و هر كس دارند- هنگامى كه پيشنهاد اموالى به او شد، نپذيرفت و گفت:
«ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ
؛ آنچه پروردگارم در اختيار من نهاده بهتر است».
در قرآن مجيد كراراً در داستان انبيا مىخوانيم كه يكى از اساسىترين سخن آنها اين بود كه: ما در برابر دعوت خود، هرگز اجر و پاداش و مالى از شما مطالبه نمىكنيم. در يازده مورد از قرآن مجيد، اين مطلب درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و يا انبياى پيشين به چشم مىخورد.
گاهى، با اين جمله ضميمه است كه «پاداش ما تنها بر خداست».
و گاهى بدون آن، و گاه دوستى اهل بيت خود را كه خود پايهاى براى رهبرى آينده بوده، به عنوان پاداش ذكر كردهاند: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى .(1)
1) سوره شورى، آيه 23.
10- محكم كارى از هر نظر، درس ديگر اين داستان است، ذو القرنين در بناى سدّ از قطعات بزرگ آهن استفاده كرد، و براى اين كه اين قطعات كاملًا به هم جوش بخورند، آنها را در آتش گداخت، و براى اين كه عمر سدّ طولانى باشد و در برابر تصرّف هوا و رطوبت و باران مقاومت كند، آن را با لايهاى از مس پوشاند، تا از پوسيدگى آهن جلوگيرى كند.
11- انسان هر قدر قوى، نيرومند، متمكّن و صاحب قدرت شود و از عهده انجام كارهاى بزرگ برآيد، باز هرگز نبايد به خود ببالد و مغرور گردد، اين همان درس ديگرى است كه ذو القرنين به همگان تعليم مىدهد.
او كه در همه جا به قدرت پروردگار تكيه مىكرد، بعد از اتمام سدّ گفت:
«هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّى».
و به هنگامى كه پيشنهاد كمك مالى به او مىكنند مىگويد: «ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ» و بالاخره هنگامى كه از فناى اين سدّ محكم سخن مىگويد، باز تكيهگاه او وعده پروردگارش مىباشد.
12- همه چيز، زائل شدنى است و محكمترين بناهاى اين جهان، سرانجام خلل خواهد يافت- هر چند از آهن و پولاد يك پارچه باشد-. اين آخرين درس در اين ماجراست. درسى است براى همه آنها كه عملًا دنيا را جاودانى مىدانند، آن چنان در جمع مال و كسب مقام، بى قيد و شرط و حريصانه مىكوشند كه گويى هرگز مرگ و فنايى وجود ندارد، با اينكه سدّ ذوالقرنين كه سهل است خورشيد با آن عظمتش نيز سرانجام فانى و خاموش مىشود، و كوهها با تمام صلابتى كه دارند، متلاشى مىگردند و از هم مىپاشند، انسان كه در اين ميان از همه آسيب پذيرتر است.
آيا انديشه در اين واقعيّت كافى نيست كه جلوى خودكامگىها را بگيرد؟!
در اين كه «ذو القرنين» كه در قرآن مجيد آمده، از نظر تاريخى چه كسى بوده؟ و بر كدام يك از مردان معروف تاريخ منطبق مىشود؟ در ميان مفسّران گفتگو بسيار است، و نظرات مختلفى در اين زمينه ابراز شده، كه مهمترين آنها سه نظريه زير است.
اوّل: بعضى معتقدند او كسى جز «اسكندر مقدونى» نيست، لذا، بعضى او را به نام اسكندر ذو القرنين، مىخوانند، و معتقدند او بعد از مرگ پدرش بر كشورهاى روم، مغرب و مصر تسلّط يافت، و شهر اسكندريّه را بنا نمود، سپس شام و بيت المقدس را در زير سيطره خود گرفت، و از آنجا به ارمنستان رفت، عراق و ايران را فتح كرد، سپس قصد «هند» و «چين» نمود، و از آنجا به «خراسان» بازگشت، شهرهاى فراوانى بنا نهاد، و به عراق آمد و بعد از آن در شهر «زور» بيمار شده از دنيا رفت، و به گفته بعضى بيش از 36 سال عمر نكرد، جسد او را به اسكندريه بردند در آنجا دفن نمودند.(1)
دوم: جمعى از مورّخين معتقدند: ذو القرنين يكى از پادشاهان «يمن» بوده (پادشاهان يمن به نام «تبع» خوانده مىشدند كه جمع آن «تبابعه» است).
از جمله «اصمعى» در تاريخ عرب قبل از اسلام، و «ابن هشام» در تاريخ معروف خود به نام «سيره» و «ابوريحان بيرونى» در «الآثار الباقيه» از اين نظريّه دفاع كردهاند.
حتّى در اشعار «حميرىها» (كه از اقوام يمن بودند) و بعضى از شعراى جاهليّت، اشعارى ديده مىشود كه در آنها به وجود «ذو القرنين» افتخار كردهاند.(2)
طبق اين فرضيّه، سدّى كه ذوالقرنين ساخته همان سدّ معروف «مأرب» است.
سومين نظريّه، كه ضمناً جديدترين آنها محسوب مىشود، همان است كه دانشمند معروف اسلامى «ابوالكلام آزاد» كه روزى وزير فرهنگ كشور «هند» بود، در كتاب محقّقانهاى كه در اين زمينه نگاشته، آورده است.(1)
طبق اين نظريّه، ذوالقرنين همان «كوروش كبير» پادشاه هخامنشى است.
از آنجا كه نظريّه اوّل و دوم، تقريباً هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخى ندارد، و از آن گذشته، نه اسكندر مقدونى داراى صفاتى است كه قرآن براى ذوالقرنين، شمرده، و نه هيچ يك از پادشاهان يمن.
به علاوه «اسكندر مقدونى» سدّ معروفى نساخته، امّا «سدّ مأرب» در «يمن» سدّى است كه با هيچ يك از صفاتى كه قرآن براى سدّ ذوالقرنين ذكر كرده است، تطبيق نمىكند، زيرا سدّ ذوالقرنين طبق گفته قرآن از آهن و مس ساخته شده بود، و براى جلوگيرى از هجوم اقوام وحشى بوده، در حالى كه سدّ مأرب از مصالح معمولى، و به منظور جمعآورى آب، و جلوگيرى از طغيان سيلابها ساخته شده بود، كه شرح آن را قرآن در سوره «سبأ» بيان كرده است.
به همين دليل، بحث را بيشتر روى نظريّه سوم متمركز مىكنيم، و در اينجا لازم است به چند نكته دقيقاً توجّه شود:
الف) نخستين مطلبى كه در اينجا جلب توجّه مىكند، اين است: چرا ذوالقرنين (صاحب دو قرن) به اين نام ناميده شده است؟
بعضى معتقدند: اين نامگذارى به خاطر آن است كه: او به شرق و غرب عالم
1) اين كتاب به فارسى ترجمه شده و به نام« ذو القرنين يا كوروش كبير» انتشار يافته، و بسيارى از مفسّران و مورّخان معاصر، اين نظريّه را با لحن موافق در كتابهاى خود مشروحاً آوردهاند.
رسيد كه عرب از آن تعبير به قرنى الشمس (دو شاخ آفتاب) مىكند.
بعضى ديگر معتقدند: اين نام به خاطر اين بود كه: دو قرن زندگى يا حكومت كرد، و در اين كه: مقدار قرن چه اندازه است؟ نيز نظرات متفاوتى دارند.
بعضى مىگويند: در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود، و به خاطر آن به «ذوالقرنين» معروف شد.
و بالاخره بعضى بر اين عقيدهاند كه: تاج مخصوص او داراى دو شاخك بود.
و عقائد ديگرى كه نقل همه آنها به طول مىانجامد، و چنان كه خواهيم ديد مبتكر نظريه سوم يعنى «ابوالكلام آزاد» از اين لقب، استفاده فراوانى براى اثبات نظريه خود كرده است.
ب) از قرآن مجيد، به خوبى استفاده مىشود: ذو القرنين داراى صفات ممتازى بود از جمله:
خداوند اسباب پيروزىها را در اختيار او قرار داد.
او سه لشگركشى مهم داشت: نخست به غرب، پس از آن به شرق، و سرانجام به منطقهاى كه در آنجا يك تنگه كوهستانى وجود داشته، و در هر يك از اين سفرها با اقوامى برخورد كرد كه، شرح صفات آنها در تفسير آيات گذشت.
او مرد مؤمن، موحّد و مهربانى بود، و از طريق عدل و داد، منحرف نمىشد، و به همين جهت، مشمول لطف خاص پروردگار بود. او يار نيكوكاران، دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنيا علاقهاى نداشت.
او هم به خدا ايمان داشت، و هم به روز رستاخيز.
او سازنده يكى از مهمترين و نيرومندترين سدّهاست، سدّى كه در آن به جاى آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح ديگر در ساختمان آن نيز به كار رفته باشد، تحت الشعاع اين فلزات بود) و هدف او از ساختن اين سدّ، كمك به گروهى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم يأجوج و مأجوج، بوده است.
او كسى بوده كه قبل از نزول قرآن، نامش در ميان جمعى از مردم شهرت داشت، و لذا قريش يا يهود از پيغمبر صلى الله عليه و آله درباره آن سؤال كردند، چنان كه قرآن مىگويد:
«يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ»؛ از تو درباره ذو القرنين سؤال مىكنند».
امّا از قرآن چيزى كه صريحاً دلالت كند او پيامبر بوده استفاده نمىشود هر چند، تعبيراتى در قرآن هست كه اشعار به اين معنا دارد، چنان كه در تفسير آيات سابق گذشت.
در بسيارى از روايات اسلامى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل شده، نيز مىخوانيم: «او پيامبر نبود، بلكه بنده صالحى بود».(1)
ج) اساس قول سوم (ذو القرنين، كوروش كبير بوده است) به طور بسيار فشرده بر دو اصل استوار است:
نخست اين كه: سؤالكنندگان درباره اين مطلب از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله- طبق رواياتى كه در شأن نزول آيات نازل شده- يهود بودهاند، و يا قريش به تحريك يهود.
بنابراين، بايد ريشه اين مطلب را در كتب يهود پيدا كرد.
از ميان كتب معروف يهود، به كتاب «دانيال» فصل هشتم، باز مىگرديم، در آنجا چنين مىخوانيم:
«در سال سلطنت «بَلْ شَصَّر» به من كه دانيالم رؤيايى مرئى شد، بعد از رؤيايى كه اولًا به من مرئى شده بود و در رؤيا ديدم، و هنگام ديدنم چنين شد كه من در قصر «شُوشان» كه در كشور «عيلام» است بودم، و در خواب ديدم كه در نزد نهر «اولاى» هستم، و چشمان خود را برداشته نگريستم و اينك قوچى در برابر نهر، بايستاد و صاحب دو شاخ بود، و شاخهايش بلند بود و يكى از ديگرى بلندتر و بلندترين آنها آخر بر آمد و آن قوچ را به سمت «مغربى» و «شمالى» و «جنوبى»، شاخزنان ديدم، و
1) به تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 294 و 295 مراجعه شود.
هيچ حيوانى در مقابلش مقاومت نتوانست كرد، و از اين كه: احدى نبود كه از دستش رهايى بدهد لهذا موافق رأى خود عمل مىنمود، و بزرگ مىشد ...».(1)
پس از آن در همين كتاب از «دانيال» چنين نقل شده: «جبرئيل بر او آشكار گشت و خوابش را چنين تعبير نمود:
قوچ صاحب دو شاخ كه ديدى ملوك «مدائن و فارس» است (يا ملوك ماد و فارس است)».
يهود از بشارت رؤياى «دانيال» چنين دريافتند كه دوران اسارت آنها با قيام يكى از پادشاهان ماد و فارس، و پيروز شدنش بر شاهان «بابل»، پايان مىگيرد، و از چنگال بابليان آزاد خواهند شد.
چيزى نگذشت كه «كوروش» در صحنه حكومت ايران ظاهر شد، و كشور ماد و فارس را يكى ساخت، و سلطنتى بزرگ از آن دو پديد آورد، و همان گونه كه رؤياى «دانيال» گفته بود كه آن قوچ شاخهايش را به غرب و شرق و جنوب مىزند «كوروش» نيز در هر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد.
يهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطين به آنها داد.
جالب اين كه در «تورات» در كتاب «اشعيا» فصل 44 شماره 28 چنين مىخوانيم: «آنگاه در خصوص كوروش مىفرمايد كه شبان من اوست، و تمامى مشيّتم را به اتمام رسانده به «اورشليم» خواهد گفت كه بنا كرده خواهى شد».
اين جمله نيز قابل توجّه است كه در بعضى از تعبيرات «تورات»، از «كوروش» تعبير به عقاب مشرق، و مرد تدبير كه از مكان دور خوانده خواهد شد آمده است.(2)
دوم: اين كه در قرن نوزدهم ميلادى در نزديكى «استخر» در كنار نهر «مرغاب»
مجسّمهاى از كوروش كشف شد كه تقريباً به قامت يك انسان است، و كوروش را در صورتى نشان مىدهد كه دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شده، و تاجى بر سر دارد كه دو شاخ، همانند شاخهاى قوچ در آن ديده مىشود.
اين مجسّمه كه نمونه بسيار پر ارزشى از فن حجارى قديم است، آن چنان توجّه دانشمندان را جلب نمود كه گروهى از دانشمندان «آلمانى» فقط براى تماشاى آن به ايران سفر كردند.
از تطبيق مندرجات، تورات با مشخّصات اين مجسّمه، اين احتمال در نظر اين دانشمند كاملًا قوّت گرفت كه، ناميدن «كوروش» به «ذو القرنين» (صاحب دو شاخ) از چه ريشهاى مايه مىگرفت، و همچنين، چرا مجسمه سنگى كوروش داراى بالهايى همچون بال عقاب است؟
و به اين ترتيب، بر گروهى از دانشمندان مسلّم شد كه: شخصيّت تاريخى ذوالقرنين از اين طريق كاملًا آشكار شده است.
آنچه اين نظريّه را تأييد مىكند: اوصاف اخلاقى است كه در تاريخ براى كوروش نوشتهاند.
هردوت، مورّخ يونانى مىنويسد: «كوروش» فرمان داد تا سپاهيانش جز به روى جنگجويان شمشير نكشند، و هر سرباز دشمن كه نيزه خود را خم كند، او را نكشند، و لشگر كوروش فرمان او را اطاعت كردند به طورى كه توده ملّت، مصائب جنگ را احساس نكردند.
و نيز «هردوت» درباره او مىنويسد: كوروش، پادشاهى كريم، سخى و بسيار ملايم و مهربان بود، مانند ديگر پادشاهان به اندوختن مال حرص نداشت، بلكه نسبت به كرم و عطا حريص بود، ستمزدگان را از عدل و داد برخوردار مىساخت، و هر چه را متضمّن خير بيشتر بود، دوست مىداشت.
و نيز مورّخ ديگر «ذىنوفن» مىنويسد: كوروش پادشاه عاقل و مهربانى بود، و بزرگى ملوك با فضايل حكماء در او جمع بود، همّتى فائق، و جودى غالب داشت، شعارش خدمت به انسانيّت، و خوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى كبر و عجب را گرفته بود.
جالب اين كه: اين مورّخان كه «كوروش» را اين چنين توصيف كردهاند از تاريخنويسان بيگانه بودند، نه از قوم يا ابناى وطن او، بلكه اهل يونان بودند و مىدانيم، مردم يونان به نظر دوستى به «كوروش» نگاه نمىكردند؛ زيرا با فتح «ليديا» به دست كوروش، شكست بزرگى براى ملّت يونان فراهم گشت.
طرفداران اين عقيده، مىگويند: اوصاف مذكور در قرآن مجيد درباره ذوالقرنين با اوصاف كوروش تطبيق مىكند.
از همه گذشته، كوروش سفرهايى به شرق غرب و شمال انجام داد كه: در تاريخ زندگانيش به طور مشروح آمده است، و با سفرهاى سهگانهاى كه در قرآن ذكر شده، قابل انطباق مىباشد:
نخستين لشگر كشى كوروش به كشور «ليديا» كه در قسمت شمال «آسياى صغير» قرار داشت صورت گرفت، و اين كشور نسبت به مركز حكومت كوروش جنبه غربى داشت.
هر گاه نقشه ساحل غربى آسياى صغير را جلوى خود بگذاريم خواهيم ديد:
قسمت اعظم ساحل در خليجكهاى كوچك غرق مىشود، مخصوصاً در نزديكى «ازمير» كه خليج، صورت چشمهاى به خود مىگيرد.
قرآن مىگويد: ذو القرنين در سفر غربيش احساس كرد خورشيد در چشمه گلآلودى فرو مىرود.
اين صحنه، همان صحنهاى بود كه «كوروش» به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در
نظر بيننده) در خليجكهاى ساحلى مشاهده كرد.
لشگركشى دوم كوروش به جانب شرق بود، چنان كه «هردوت» مىگويد: اين هجوم شرقى كوروش بعد از فتح «ليديا» صورت گرفت، مخصوصاً طغيان بعضى از قبائل وحشى بيابانى كوروش را به اين حمله واداشت.
تعبير قرآن «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْنَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً» اشاره به سفر كوروش به منتهاى شرق است كه مشاهده كرد، خورشيد بر قومى طلوع مىكند كه در برابر تابش آن، سايبانى ندارند، اشاره به اين كه آن قوم بيابانگرد و صحرانورد بودند.
كوروش لشگركشى سومى داشت كه به سوى شمال، به طرف كوههاى «قفقاز» بود، تا به تنگه ميان دو كوه رسيد، و براى جلوگيرى از هجوم اقوام وحشى، با درخواست مردمى كه در آنجا بودند در برابر تنگه، سدّ محكمى بنا كرد.
اين تنگه در عصر حاضر تنگه «داريال» ناميده مىشود كه: در نقشههاى موجود ميان «ولادى كيوكز» و «تفليس» نشان داده مىشود، در همانجا كه تاكنون ديوار آهنى موجود است، اين ديوار همان سدّى است كه كوروش بنا نموده؛ زيرا اوصافى كه قرآن درباره سدّ ذوالقرنين بيان كرده، كاملًا بر آن تطبيق مىكند.
اين بود خلاصه آنچه در تقويت نظريّه سوم بيان شده است.(1)
درست است كه در اين نظريّه، نيز نقطههاى ابهامى وجود دارد، ولى فعلًا مىتوان از آن به عنوان بهترين نظريّه درباره تطبيق ذو القرنين بر رجال معروف تاريخى نام برد.
1) براى توضيح بيشتر به كتاب« ذو القرنين يا كوروش كبير»، و همچنين« فرهنگ قصص قرآن» مراجعه شود.
گرچه بعضى ميل دارند، اين سدّ را با ديوار معروف چين، كه هم اكنون برپاست و صدها كيلومتر ادامه دارد، منطبق بدانند، ولى روشن است: ديوار چين نه از آهن و مس ساخته شده، و نه در يك تنگه باريك كوهستانى است، بلكه ديوارى است كه از مصالح معمولى بنا گرديده، و همان گونه كه گفتيم: صدها كيلو متر طول آن است، و الآن هم موجود است.
بعضى ديگر اصرار دارند كه اين همان «سدّ مأرب» در سرزمين «يمن» مىباشد.
در حالى كه سدّ مأرب گر چه در يك تنگه كوهستانى بنا شده، ولى براى جلوگيرى از سيلاب و به منظور ذخيره آب بوده، و ساختمانش از آهن و مس نيست.
ولى طبق گواهى دانشمندان- همانگونه كه در بالا نيز اشاره كرديم- در سرزمين «قفقاز» ميان درياى خزر و درياى سياه، سلسله كوههايى است همچون يك ديوار كه شمال را از جنوب جدا مىكند، تنها تنگهاى كه در ميان اين كوههاى ديوار مانند وجود دارد تنگه «داريال» معروف است، و در همانجا تاكنون ديوار آهنين باستانى به چشم مىخورد، و به همين جهت، بسيارى معتقدند: سدّ ذو القرنين همين سدّ است.
جالب اين كه: در آن نزديكى نهرى است به نام «سائرس» كه به معناى «كوروش» است (يونانيان كوروش را سائرس مىناميدند).
در آثار باستانى ارمنى از اين ديوار، به نام «بهاگ گورائى» ياد شده و معناى اين كلمه «تنگه كوروش» يا «معبر كوروش» است، و اين سند، نشان مىدهد بانى اين سدّ او بوده است.(1)
1) باز براى توضيح بيشتر به كتاب« ذو القرنين يا كوروش كبير»، و همچنين« فرهنگ قصص قرآن» مراجعه فرماييد.
در قرآن مجيد، در دو سوره از يأجوج و مأجوج سخن به ميان آمده، يكى در آيات مورد بحث، و ديگر در سوره «انبياء» آيه 96.
آيات قرآن به خوبى گواهى مىدهد اين دو نام، متعلّق به دو قبيله وحشى خونخوار بوده، كه مزاحمت شديدى براى ساكنان اطراف مركز سكونت خود داشتهاند.
در «تورات» در كتاب «حزقيل» فصل سى و هشتم و فصل سى و نهم، و در كتاب رؤياى «يوحنا» فصل بيستم، از آنها به عنوان «گوگ» و «مأگوگ» ياد شده، كه معرّب آن يأجوج و مأجوج مىباشد.
به گفته مفسّر بزرگ، «علّامه طباطبايى» در «الميزان» از مجموع گفتههاى تورات استفاده مىشود: مأجوج يا يأجوج و مأجوج، گروه يا گروههاى بزرگى بودند كه در دوردستترين نقطه شمال آسيا زندگى داشتند، مردمى جنگجو و غارتگر بودند.(1)
بعضى معتقدند: اين دو كلمه عبرى است، ولى در اصل از زبان يونانى به عبرى منتقل شده است، و در زبان يونانى «گاگ» و «مأگاگ» تلفّظ مىشده، كه در ساير لغات اروپايى نيز به همين صورت انتقال يافته است.
دلايل فراوانى از تاريخ در دست است كه در منطقه شمال شرقى كره زمين در نواحى مغولستان در زمانهاى گذشته گويى چشمه جوشانى از انسان وجود داشته، مردم اين منطقه به سرعت زاد و ولد مىكردند، و پس از كثرت و فزونى به سمت شرق، يا جنوب سرازير مىشدند، و همچون سيل روانى اين سرزمينها را زير پوشش خود قرار مىدادند، و تدريجاً در آنجا ساكن مىگشتند.
1) الميزان، ج 13، ص 411.
براى حركت سيلآساى اين اقوام، دورانهاى مختلفى در تاريخ آمده است كه يكى از آنها دوران هجوم اين قبائل وحشى در قرن چهارم ميلادى تحت زمامدارى «آتيلا» بود، كه تمدّن امپراطورى روم را از ميان بردند.
و دوران ديگر كه ضمناً آخرين دوران هجوم آنها محسوب مىشود، در قرن دوازدهم ميلادى به سرپرستى چنگيزخان صورت گرفت كه بر ممالك اسلامى و عربى، هجوم آوردند، و بسيارى از شهرها از جمله «بغداد» را ويران نمودند.
در عصر كوروش، نيز هجومى از ناحيه آنها اتّفاق افتاد كه در حدود سال پانصد قبل از ميلاد بود، ولى در اين تاريخ، حكومت متّحد ماد و فارس به وجود آمد و اوضاع تغيير كرد و آسياى غربى از حملات اين قبائل آسوده شد.
به اين ترتيب، نزديك به نظر مىرسد كه يأجوج و مأجوج از همين قبائل وحشى بودهاند كه مردم «قفقاز» به هنگام سفر كوروش به آن منطقه تقاضاى جلوگيرى از آنها را از وى نمودند، و او نيز اقدام به كشيدن سدّ معروف ذو القرنين كرد(1).
1) براى توضيح بيشتر به كتاب ذوالقرنين يا كوروش كبير و همچنين فرهنگ قصص قرآن مراجعه نماييد.