ghaemiyeh.com
سرشناسه : طالقاني سيد محمود، ۱۲۸۹ - ۱۳۵۸.
عنوان و نام پديدآور : بسوي خدا ميرويم با حج [سيدمحمود طالقاني .
مشخصات نشر : [مشعر ۱۳.
مشخصات ظاهري : ۱۸۶ ص
شابك : ۸۰ ريال
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري.
يادداشت : كتاب در سالهاي مختلف با ناشران متفاوت منتشر شده است.
موضوع : حج
موضوع : حج -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸ /ط۱۶ ب۵ ۱۳۰۰ي
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۶۸۴۱۰
سپاس خداوندى را كه خانه خود را رمز هدايت به حق و وسيله طهارت از آلايش و مركز ظهور وحدت ايمان و نمونه صلح و امنيت مردم جهان قرار داد.
درود بىپايان بر نخستين پايهگذار مدرسه عالى توحيد؛ ابراهيم خليل و آخرين مدرّس و مكمّل آن، محمد مصطفى و اهل بيت و اصحاب طاهرين او باد!
همسفران عزيز! ما به سوى خدا مىرويم، براى پيمودن اين راه و رسيدن به قرب حق، هر اختلافى را كنار گذارده با هم همآهنگ شدهايم. همه علاقههاى زندگى را بريده و رنج سفر را همواره نموده و خطرهاى آن را ناديده گرفتهايم.
نخستين محرك ما اداى تكليف و انجام واجب است ولى از آغاز حركت هر چه پيش مىرويم، در ضمير و باطن خود انقلاب و تحوّل بيشترى احساس مىنماييم، به طور يقين چون به آستانه مقصود نزديك شديم و عظمت قرب را يافتيم، در ميان
كشمكش جاذبههاى گوناگون و در خلال مشقّتها و انجام مناسك برقهايى از ايمان و توحيد خواهيم ديد و چيزهايى مىفهميم و ادراك مىكنيم كه اندكى گفتنى است و بسيارى از آن را قدرت و زبان تعبير نداريم.
پيش از حركت هر چه به اساس اين ساختمان و مقصود بانى آن بيشتر آشنا شويم رنج سفر آسانتر و نتايج آن بيشتر خواهد بود. اينك چند آيه از زبان مؤسس و صاحب حكيم آن، آنگاه چند جمله از زبان وارثين و متولّيان آن بشنويد:
(إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ* فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ) (1)
نخستين خانهاى كه براى عموم مردم پايهگذارى شده، همان خانهاى است كه در مكه قرار دارد، سرچشمه بركت و چراغ هدايت جهانيان است.
در آن نشانههاى درخشان و مقام ابراهيم است و هر كس در حريم آن وارد شود در امنيت است.
براى خداست بر مردم، حج آن خانه. اين وظيفه واجب است بر
1) آل عمران: 96 و 97.
كسى كه استطاعت پيمودن راه و رساندن خود به آن داشته باشد.
و كسانى كه روگردانند و كفر بورزند، بدانند كه خداوند از جهانيان بىنياز است.
اين سياره زمين كه امروز ما فرزندان آدم در آغوش گرم و پرمحبت آن قرار گرفتهايم و از سرچشمههاى نعمت و ثروت بىپايان آن كه در كوه و دشت و اعماق دريا و خلال هوا موجود است، بهرهمنديم، روزگارها بر وى گذشت و حوادثى بر سرش آمد و مراحلى را پيمود و دورانهاى طوفانى را طى كرد تا بساط زندگى در آن گسترده شد و آماده پذيرايى انسان گرديد. پيش از آنكه انسان بر بساط زمين قدم نهد، سالهاى دراز، زمين فقط به سبزه و گل آراسته بود، آنگاه حيوانات با اندامها و شكلهاى مختلف، در آن پديد آمدند، پس از آن آدمى با قدى راست و فكرى جوّال و آرزوهاى نامحدود در زمين ظاهر شد، سالها بر آدمى گذشت كه هر فرد و دستهاى به تصرف زمين و توسعه قدرت خود و محدود نمودن ديگران سرگرم شدند و ازآغاز و انجام خود و زمينى كه در آن مسكن گزيده و جهانى كه بر وى احاطه نموده غافل بودند، از افراد اجتماعات كوچك و از آن، اجتماعات بزرگ تشكيل شد. در ميان ملل، صاحبان فكر و نظر ظاهر شدند. در هر موضوعى، از مسائل زندگى، آرايى گرفتند و آرايى باطل نمودند. آخرين رأى برگزيده درباره آسمان و زمين اين شد كه افلاك با ستارگان ثابت و سيار خود به دور زمين مىگردند و زمين مركز ساكن و هسته هالم است، چون چنين است هميشه بوده و خواهد بود، نه تحوّلاتى بر اصل او وارد شده و نه تغييرى در وضع كلّى آن روى خواهد داد. مخلوقى است ابداعى و
موجودى است ازلى و ابدى.
آيات وحى كه در بيابان حجاز بر روح پاك پيامبر عربى تأييد و از زبان او به صورت آيات قرآن بر مردم تلاوت شد، از هر جهت انديشه مردمى را از محدوديت نجات داد و عقلهايى را به حركت درآورد و چشمانداز انسان را باز نمود، از جمله با بيانات رسا و اشارات لطيف از آغاز و انجام زمين و آسمان و تحولات آن يادآورى نموده، در سوره نازعات پس از اشاره به دورانهاى گذشته زمين، مىگويد:
(وَ الأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها)؛ «بعد از اين مراحل، زمين را گسترد و آماده زيست نمود.»
در سوره شمس مىفرمايد: (وَ الأَرْضَ وَ ما طَحاها)؛ «سوگند بر زمين و آن قدرت و نيرويى كه آن را پرتاب كرد و دور گرداند و منبسط نمود.» (در المنجد آمده «طَحا الشَّىء؛ بسط مده، دفعه، بالكره رمى به».)
كلمه «دَحِو الأرض» از زبان ائمه، بسيار شنيده مىشد، چنين روزى را يكى از حوادث بزرگ زمين و الطاف الهى مىشمردند. بنام اين روز كه يك دوره طولانى زمين است، روزى را به ياد لطف پروردگار عالم و براى شكرگزارى اين نعمت، مسلمانان جشنى بپا سازند و به عبادت و نماز بپردازند (البته اين سخنان در زمانى بود كه پدران كانت، لاپاس، كوپرينك و گاليله يا سرگرم پرستش بتها بودند يا كشيشها سر آنها را به بخشش گناه گرم كرده بودند و محيط آنها از نور علم خاموش بود و جز برق شمشير و نيزده ديده نمىشد.)
در اينجا مقصود، دقت و بحث در اين مطالب علمى و توجه به آن از نظر قرآن و حديث نيست، فقط مىخواهيم شايد از ا ين راه به مطلب آيه برسيم.
تا حال قدرى با كلمه «دحو الأرض» آشنا شديم، باز توضيح بيشترى از زبان اخبار درباره دحو الأرض مىشنويم:
دحو الأرض، از زير كعبه و از سرزمين مكه شروع شده، سرزمين مكه قعطه درخشان بود كه پيش از قطعههاى ديگر، از آب ظاهر شده مىدرخشيد. زمين مكه دو هزار سال پيش از قسمتهاى ديگر، از آب ظاهر شده مىدرخشيد. زمين مكه دو هزار سال پيش از قسمتهاى ديگر آفريده شده.
فهم اين قطعهها نيز براى مسلمانان مشكل مىنمود و در سابق قبول آن جز از راه تعبد راه ديگرى نداشت، تا بنگريم قوانين طبيعت چه اندازه در فهم سخنان بزرگان به ما مساعدت مىنمايد، اگر در گذشته فهميدن تحوّلات زمين و دحو الأرض كه در قرآن به آن تصريح نموده، براى مانند ابن سينا و ديگر فلاسفه بزرگ اسلام مشكل بود و بايد براى ظاهر آيات تأويلات قائل شوند، امروز پس از پيدايش نظريهها، ديگر فهم اين مطالب براى عموم درس خواندهها آسان است.
زمين گسترده شد. آيا يك مرتبه تمام قطعات گسترده (دحو) گرديد يا به تدريج پيش آمد؟
چون عموم سير و تحول اصلى خلقت، تدريجى است و قطعات زمين با هم متفاوتند، بايد به تدريج پيش آمده باشد.
كدام قسمت از قسمتهاى مختلف را زودتر از قسمتهاى ديگر
مىتوان قابل زيست و آماده بسط دانست؟
تأثير آفتاب از جهت جاذبه و حرارت، جاذبه و دافعه زمين در حال حركت وضعى و انتقالى، تكوين و تحولات قشره زمين و فشردگى و ظهور آن به صورت كوه، علل استعدادى است كه زمين را به صورت فعلى درآورده. تأثير آفتاب در قطعات استوايى زمين، شديد مىباشد و در اثر حركت وضعى، برآمدگى آن قسمت بيشتر است، فشردگى پوسته زمين و ظهور كوهها در آن نواحى زودتر بوده، پس سرزمين كوهستانى مكه در حدود خط استوا است، از سرزمينهايى است كه شرايط انبساط و ظهور حيات در آن زودتر فراهم شده است.
براى نزديك شدن به مقصود آيه اول، پرسش ديگرى باقيست؛ چرا نخستين خانه و ساختمان روى زمين كعبه باشد؟
مقصود آيه اين نيست كه خانه و ساختمانى پيش از بنيان كعبه نبوده، مقصود اين است كه نخستين ساختمان براى عموم و به سود عموم، همان است كه در مكه پايهگذارى شده، هر ساختمانى كه به دست آدمى پايهگذارى شده، به سود فرد يا جمع يا ملتى و به زيان ديگران است. هر سازندهاى مىخواهد خود در محيط معين آزاد و ديگران محدود باشند. كشمكشها و جنگها، از همينجا شورع شده، هر دستهاى مىخواهد خود غير محدود و ديگران محدود باشند. اساس كاخهاى ارباب قدرت، اين است كه كاخنشينان دستشان از هر
جهت باز و دست ديگران بسته باشد. و مدار آن بر منافع و سود مردم معين مىگردد. كاخهاى ساخته عموم بشر مىگويد: ملّتها قربانى ملتى و ملتى قربانى جمعى و جمعى قربانى فردى شود كه در كاخ قرار دارد. خانهاى كه به نام خدا و براى همه پايهگذارى شده، مىگويد: همه بايد تسليم حق باشند و حق براى عموم است. خداوند جا و مكان ندارد و محتاج به خانه و قطعه زمينى نيست. فرق خانهاى كه به نام خداست با ديگر خانهها اين است كه آنجاها اراده شخص حاكم و منافع فرد محور است، اينجا اراده حق حاكم و سود عموم محور است. در اينجا مركزيت اراده و حركات از خودپرستى به خداپرستى بايد برگردد. خانه خدا آنجاست كه نام غير خدا روى آن نباشد و از نفوذ و اراده و تصرف مالكيت خلق بيرون رفته باشد تا آنجا را همگى خانه خود بدانند و از چشم خدا كه نسبت به همه يكسان ا ست، يكديگر را بنگرند و با رشته رحمت حق، با هم بپيوندند و بنام بندگى خدا كه سرّ ذات و حقيقت انسان است، يكديگر را بشناسند.
خانه كعبه نخستين خانه است كه بنام خدا و به سود عموم تأسيس گرديده و از روى آن هزاران خانه بنام دير و كليسا و مسجد، در شعاعها دور و نزديك شناخته شده كه همه بنام خداست در نخستين قطعه آماده شده و آباد زمين، برپا گشته تا مالكيت خداوند و بهرهبردارى و آزادى عموم خلق در تمام قطعاتى كه متدرجاً آباد و گسترده شده، فراموش نشود، به ابراهيم خليل و يا قبل از او دستور داده شد، نخستين قطعه گسترده زمين بنام خدا بنا شود تا بشرى كه در اطراف
زمين سبز مىشود و خود را بالاى اين سفره پر از نعمت مىنگرد، حرص او را برندارد و صاحبان خانه و حق مهمانان ديگر را فراموش نكند و اشتباهاً خود را مالك و صاحب گمان ننمايند. متوجه اولين ساختمان نمونه و جاى مهر خدا باشد و همه قطعات زمين را با همان چشم بنگرد و اگر زمانها گذشت و آدميان غافل خودپرست، زمين را ملك خود دانستند و هر دسته براى قطعات آن خود يكديگر را ريختند و دست يكديگر را از استفاده بازداشته و موقعيت خود و صاحب خانه را فراموش نمودند، باشد كه از روى اين ساختمان و نخستين نمونه، روزى به موقعيت خود و زمين آشنا شوند و زمين مانند مسجد براى همه و بنام خدا گردد.
پيامبر اكرم 9 فرمود: «سراسر زمين براى من مسجد و طهور قرار داده شد» در روز فتح مكه، پس از آنكه خانه خدا را از نام و اثر غير خدا پاك نمود. و هر عنوان افتخارى را زير پاى خود قرار داد و از ميان برد، فرمود: «براستى روزگار و زمانه دور زد وب رگشت به هيأت نخستين روز كه خداوند، آسمانها و زمين را آفريد.» شايد بهترين تفسير براى اين سخن همين باشد كه روز آفرينش، جز نام خدا نامى در ميان نبود و خانه فقط بنام خدا برپا شد ولى دورههاى جاهليت و اوهان و خودپرستى خلق، پردهاى بر روى مقصود اولى آفرينش، زمين و ساختمان اين خانه كشيد و خانه خدا خانه افتخار عرب و قريش و وسيله مال و جاه و مركز بتها شد. رسول اكرم 9 اين پردهها را برچيد و افتخار عرب بر عجم و قريش بر عرب را از ميان برد و بتها را
سرنگون گردانيد، آنگاه جمله فوق را فرمود.
از مقصود دور نشويم، تا اينجا به حسب اشاره آيه اول، در جستجوى نخستين ساختمان و مقصود از آن بوديم.
صفت ديگر اين خانه «مبارك» است؛ يعنى مركز خير و بركات، خانهاى است كه نام خدا و حق و عدالت از آن به سراسر جهان رسيده و برپا شده. اين مسلّم است كه هر نوع خير و بركت در سايه حق و عدالت است.
صفت ديگر آن «هدى للعالمين» است؛ يعنى مردم گمراه جهان و كاروان بشر را به هدف كمال خود كه شناختن حق و فداكارى براى نجات خلق است و به محيط امنيت و عدالت و مدينه فاضله كه مطلوب فطرى و گمشده انسان است راهنمايى مىنمايد. پرچمى است بر نخستين بام كره زمين تا كراوان بشر راه را گم نكنند و خود را بر سايهعدالت و امنيت خدا برسانند؛ «غرض از كعبه، نشانى است كه ره گم نشود»، «فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ»، چشم خدا بين در آن سرزمين و خانه باز مىشود، آيات حق و صفات و اراده خدا در آن آشكار و روشن ديده مىشود.
در ساختمان و كوه و دشت آن، آثار پيامبران و سران اصلاح باقى است. در مناسك و آداب، در تاريخ پر حوادث آن، صفات و مقصود پروردگار هويدا است.
فكر ابراهيم در ميان توده مغرور و گمراه و عقايد و تقاليد پيچيده و درهم و عقول خفته براى شناسايى پديدآوردنده آنها و زمين و حيات جاويدان قيام نمود و براى درهم شكستن بتها و ايستادن در برابر سيل بنيانكن اوهام عمومى و نجات خلق در آغاز جوانى يك تنه قيام نمود. روح فداكارى او تا به آتش رفتن و قربانى نمودن فرزند ايستاد. تمام اين قيامهاى ابراهيم در قيام براى ساختن خانه كعبه كه نقش و انعكاس روح اوست ظاهر شد، پس كعبه و آداب آن، كسره مقام ابراهيم است، (محلى كه به نام مقام ابراهيم است، گويا رمزى از آن است).
(وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً) محيط امنيت، آن محيطى است كه فاصلههاى قومى و نژادى و رنگ و لباس را از ميان مىبرد. خيال متجاوز را محدود و دست متعدى را مىبندد. جنبشهاى اختلافانگيز را آرام مىسازد و همه را به يك حقيقت متوجه مىنمايد و به يك رنگ درمىآورد. از آغاز پايهگذارى و در قرون گذشته و دورههاى جاهليت و زمانهاى پر حوادث و خونين گذشته، اين ساختمان و محيط امنيت بوده است.
«و لله على النّاس ...» چون در محيط اين خانه فقط نام خدا ظاهر و
اراده او حاكم است، براى خدا و بيدار شدن روح حقپرستى و زنده شدن وجدان عدالتخواهى و حكومت اين روح بر ساير غرايز و هواهاى انسان بر هر مستطيعى حج اين خانه واجب است، تا براى يك بار هم شده در تمام عمر هر كس خود را از محيط غوغاى شهوات و خودپرستى و نفعجويى و اختلافات كه صداى پيامبران و نداى وجدان و دعوت خدا را دور و كم اثر نموده بيرون آيد و تغيير محيط دهد و هر كس كفر ورزيد و اين دعوت را نپذيرفت، بداند كه خداوند بىنياز است و اين بشر است كه در تقويت و حفظ بنيه مادى و معنوى خود و در هر چيز سراسر احتياج است.
(وَ إِذْ بَوَّأْنا لإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِى شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ
وَ أَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ ...) (1)
و چون براى ابراهيم جاى خانه را معين كرديم [بدو گفتيم:] چيزى را با من شريك مگردان و خانهام را براى طوافكنندگان و قيامكنندگان و ركوعكنندگان [و] سجدهكنندگان پاكيزه دار.» و در ميان مردم براى [اداى حج بانگ برآور تا [زايران پياده و [سوار] بر هر شتر لاغرى- كه از هر راه دورى مىآيند- به سوى تو روى آورند، تا شاهد منافع خويش باشند، و نام خدا را در روزهاى معلومى بر دامهاى زبانبستهاى كه روزى آنان كرده است ببرند.
1) حج: 26 و 27 و 28.
از مضمون آيه چنين برمىآيد كه ابراهيم خليل براى انتخاب نمودن و يافتن مكان ساختن خانه خدا، چندى در تكاپو بوده، كلمه «بَوَّأ» تحيّر و تكاپو و جستجو و در نتيجه انتخاب را مىرساند. بايد محيط و سرزمينى كه چنين مؤسسهاى در آن قرار مىگيرد، از همه خيالات و اوهام و سياستها و شهوات بشر دور و پاك باشد.
ابراهيم خليل در شهر بابل و سواحل خرم و آباد فرات و دجله پا به دنيا گذارد، اين شهر از مراكز ريشهدار تمدن دنيا بوده، در آن سدها معابد و هياكل و مدارس كهانت و ستارهشناسى برپا بود، در اين شهر كاهنان افسونگر و بتان جواهر پيكر و پادشاها خود سر، هر يك به نحوى با خيالات مردم بازى مىكردند و براى هر يك از اين دستگاهها قوانين و دستورات و مقرارتى بوده است.
نمرود يكى از پادشاهان بابل است كه در زمان ظهور ابراهيم بر مردم پادشاهى يا خدايى مىكرد و به وسيله همان مقررات و قوانين مردم را به زنجير عبوديت خود كشيده و كوچكترين رابطه خلق را با خدا بريده بود.
در اين محيط تاريك و همزا كه ستارهاى از هدايت و حقپرستى نمىدرخشيد، ابراهيم چشم گشود و ماوراء پرده اوهام و شرك عمومى، پديد آرنده زمين و آسمان و گرداننده اختران را شناخت. روى فكر خود را از مردم و جهان به سوى وى گردانيد. خود و اراده خود را يكسره تسليم او كرد و مانند جمله موجودات، مدار حركت خود را مشيّت ازلى گردانيد. برخلاف اوهام متراكم عمومى قيام نمود و بتهاى
منصوب در هياكل را با تبر خرد كرد و با بتهاى ريشهدارى كه در معبد افكار جاى گرفته بودند، با منطق روشن فطرى جهاد نمود و براى نجات خلق تا حد سوختن فداكارى كرد و براى اجراى امر حق تا حد قربانى نمودن فرزند به دست خود، آماده شد.
ابراهيم پس از گذراندن مراحل امتحانات فكرى و عملى به منصب امامت و پيشروى نائل شد.
بايد سرّ امامت و پيشرو ابراهيم و مراحل فكرى و نقشه عمل وى در زمين براى هميشه مستقر گردد. و حقيقت وجود او كه ميزان كمال آدميت است، باقى بماند. ابراهيم مأمور شد كه آٍنچه با فكر نورانى خود دريافته و در عمل به طور كامل ظاهر شده در قطعهاى از زمين مستقر گرداند. بايد محيط مناسبى بجويد، مراكز تمدن ريشهدار بابل و مصر و آشور و شام، محيط مناسبى نبود كه فكر ابراهيم براى هميشه در آن مستقر شود.
تمدنهايى كه محصول خيالات بشر است، مجموعهاى است از قوانين و رسوم كه به نفع فرد يا جمعيتى وضع و رايج شده و نتيجهاى است از معلومات ناقص كه حجاب آزادى فكر گشته و تجسّمى است از شهوات و گمراهىها. ريشه درخت كهنه تمدن در اعماق ظلمت اوهام محكم شده، شاخ و برگ آن، با صورتهاى مختلف زمان، بر تودهها سايه افكند و مردم را از مشاهده نور آسمان و اختران درخشان و ماوراء جهان بازداشته، شكوفه اين درخت كهن پيوسته به ظلم و گناه و ميوه آن تيرهبختى بشر است. كاخهاى حكمفرمايى در سايه اين تمدنها برپا
گرديد براى عبوديت و شكستن قواى بشر. كلّ ساختمانهاى باشكوه آن، از خون تيرهبختان خمير شده و هندسه زيبا و دقيقش بر جمجمه محرومان قرار گرفته، فضاى آن را دود گناه و شهوات و ظلم تيره نموده و سرزمينهاى سبز و خرم و دامنه كوه و دشت آن را آثار عيش و نوش و جنايات هوسبازان و فرمانروايان و اشراف زادگان آولده ساخته است. مردمى كه در سايه اين تمدنها به سر مىبرند، تيرهبختانى هستند كه به غلهاى عادات مراثى و زنجير قوانين بشرى گرفتار و به آن دلخوش و سرمستند، چنان در تاريكى اوهام گرفتارند كه دوست و دشمن را نمىشناسند، دست كسانى كه زنجيرهاى اوهام و بندگى را به صورت قوانين و آداب به گردنشان افكندهاند، مىبوسند، و دست غل شكننده و زنجير پاره كنندگان را قطع مىكنند، بر سر نمرود و فرعون كه آتش به فكر و جان و هستى آنها زده، تاج خدايى مىگذارند، ابراهيم آزاد كننده را به آتش مىكشند، بيماران رنجورىاند كه در بستر هزاران آلودگى دست و پا مىزنند و به روى طبيب و مصلح خود را خفه كردند بالاى قبرش بنايى مىسازند، و مىگويند مصلح عظيمالشأن و طبيب حاذقى بوده و به تدريج او را به مرتبه خدايى مىرسانند و در برابر قبرش سجده مىكنند.
در غوغاى چنين اجتماعات، گوشها كر و چشمها كور و دلها در قفس سينهها مرده است، چشمى نيست تا حقى را بنگرد، گوشى نيست تا نداى مصلحين را بشنود، دلى نيست تا خير و مصلحت را بفهمد و
بپذيرد، مردان اصلاح از رنج و فداكارى خود جز ميوه يأس، بهرهاى ندارند و جز روحى خسته و دلى آزرده با خود به گور نمىبرند.
ابراهيم بزرگ بايد براى تأسيس مدرسه حقپرستى و آزادى، به امر خداوند محلّى را بجويد كه از همه اين آلودگىها پاك باشد، از دسترس تمدنها و افكار و اوهام و كشمكشها و سياستها و حكومتها و تهييج شهوات دور باشد. دست تقدير خداوند او را از شهرها و مراكز تمدن ريشهدار عبور داد و از بابل و شام و مصر و از بيابانهاى وسيع و دشتهاى سبز و خرم گذراند و با چشم حقبينى، اين سرزمينها و شهرها را مطالعه كرد. هيچيك را لايق تأسيس خانه خدا نديد.
در ميان بيابان شنزار حجاز و در وسط بيابان ريگ و سنگلاخ دور از هر تمدن و كاخ و در عمق درهاى كه سلسله حصار كوهها آن را احاطه نموده، مكان مناسب را يافت.
قطعهاى را يافت كه پيش از پيدايش قطعات ديگر و وجود انسان، مانند لؤلؤ مىدرخشيد، پيش از آنكه مردم يكديگر را به عبوديت خود آرند و در راه ظلم و ستم غوغا روى زمين راه اندازند، اوّلين تابش نور حيات بر آنجا بود، سالهاى دراز، نور بر آن مىتافت و نسيم بر درياها مىوزيد فرشتگان بر اطراف زمين بال مىزدند و روح حق و اراده خدا بر زمين حكومت داشت. در حقيقت نخستين نقطه استقرار، عرش پروردگار بود.
در روايات وارد است كه آدم و حوّا، پس از آنكه موقعيت نخستين خود را از دست دادند و در زمين هبوط نمودند، وسيله رسيدن
به بهشت و برگشت به طرف حق و پذيرش توبه را در آن سرزمين يافتند، و در آن سرزمين، به طواف و سعى مشغول شدند و پايه آن را آن پدر و مادر بزرگوار نهادند، در طوفان نوح از ميان رفت و ابراهيم مأمور يافتن همان مكان شد. خلاصه مكانى را يافت كه بشر را از آلودگىها و هوسها و تاريكىهاى اجتماعات بالا مىآورد و به اسرار نخستين خلقت و عرش خداوند نزديك مىگرداند.
چند جملهاى هم از اميرالمؤمنين على 7 درباره انتخاب مكان خانه خدا و اسرار آن بشنويد؛ آن حضرت در قسمتى از خطبه مفصل «قاصعه» بدين مضمون مىگويد:
«آيا نمىنگريد: چگونه خداوند سبحان از آغاز جهان و زمان آدم 7 آخرين مردم را در معرض آزمايش آورده، به وسيله سنگهاى روى همچيدهاى كه سود و زيانى از آن برنمىآيد و گوش و چشمى كه بشنود و بنگرد ندارد، آن را بيت حرام خود و وسيله قيام خلق قرار داده، در سرزمين سخت سنگستانى و كمترين تپههاى حاصلخيز خاكى، و تنگترين درهها و دامنههاى كوهستانى، در دل سلسله كوههاى ناهموار، و ريگستان نرم و بىقرار، در بيابانهايى كه جز چشمهها و چاههاى خشك و كم آب و دهكدههاى پراكنده كم حاصل كه بهرهاى از آن به دست نمىآيد و حيوان نافعى پرورش نمىيابد برپا ساخته، آنگاه آدم و فرزندانش را وادار كرد كه روى خود را به سوى آن گرداند و در برابر آن خضوع نمايند. اين خانه مركز رفت و آمد رهروان خداجو و سرمنزل كوچهاى لبيكگو گرديد، دلهايى كه ثمرات ايمان و معرفت بار
مىآورند و به هواى آن مىپرند، از بيابانهاى دور و دراز و صحراهاى خشك و باز و از دل درّهها و پيچاپيچ عمق جادهها و سواحل منقطع درياها به سوى آن كوى مىروند، تا چون به آستانه آن نزديك شدند، كتفهاى خود را براى اظهار فروتنى در برابر آن، به حركت آرند، و بانگ تهليل و تلبيه را بلند سازند، ژوليده و غبارآلود بر پاهاى بىقرار شتابان و حيران به اين سو و آن سو روند، در حالى كه جامههاى گوناگون را پشت سر انداخته و موى سر و روى خود را رها كرده و چهره نيكوى خود را دگرگون ساخته. شگفتا! ابتلايى است بس بزرگ، امتحانى است بس دشوار، آزمايشى است آشكار، آخرين وسيله تصفيه نفس و انقلاب درون است، خداوند اين خانه و اعمال آن را سبب رسيدن به رحمت و راه يافتن به سوى جنّت خود گردانيد. خداوند سبحان مىتوانست بيتالحرام و مشاعر عظامش را در سرزمين خرم و در ميان باغستانها و نهرهاى جارى قرار دهد. مىتوانست آن را در قطعهاى از زمين برپا سازد كه درختهاى سبز و شاخههاى رنگارنگش سربهم كرده و ميوههاى گوناگونش به زمين نزديك شده و كاخهاى باشكوهش در آغوش هم قرار گرفته، و ساختمانهاى آن بهم پيوسته باشد، در دشتهايى كه مزارع گندم و حبوباتش چشم ربايد و مرغزارهاى سرسبزش نشاط انگيزد، در دامنههاى باطراوت و چشمهسارهاى جوشان و جادههاى آباد، اگر خداوند خانه خود را در اينگونه سرزمينها تأسيس مىنمود، ارزش عمل و نتيجه كوشش به حسب سبكى امتحان ناچيز و كم مىگرديد و مقصود نهايى به دست
نمىآمد. اگر سنگهاى بنا و ديوار و نماى آن از زمرد سبز و ياقوت سرخ و بلورهاى نورافشان شاخته و پرداخته شده بود، به آسانى شكوك در قلوب ره مىيافتند و به سرعت در درون دل رخنه مىنمودند و پايدارى در برابر وسوسههاى شيطان ضعيف مىگرديد، و قدرت مجاهده و ارزش آن كاسته مىشد و مقاومت حق و زد و خورد آن با باطل از ميان مىرفت (حكومت قلوب به دست شكوك و شبهات مىگرديد).
خداوند حكيم است كه بندگان را به وسيله ابتلاى به شدايد در معرض آزمايش مىآورد و به انواع مجاهده، آنان را به بندگى و امىدارد و با سختىهاى گوناگون امتحان مىنمايد، باشد كه طغيان و خودسرى از دلها برود، فروتنى و تسليم در برابر حق در نفوس جاگيرد. خداوند اين امتحانات و شدايد را درهاى گشوده به فضل خود و راههاى آسان به عفو و مغفرت خود مىگرداند.»
از آنچه درباره انتخاب مكان بيت بيان شد، مطالب جملههاى بعد آيه و ربط آنها با جمله اول «بوأنا» معلوم مىشود، گويا اين جملهها شرح و تفسيرى است براى «بوأنا» نه آنكه مطلب و دستور جدايى باشد. به اين جهت با «واو» عطف بيان نشده و با «ان» تفسيرى آغاز گرديد؛ يعنى انتخاب مكان از اين جهت است كه: «لاتشرك بى شيئاً». واضح است كه ابراهيم با آن همه فداكارى براى توحيد و مبارزه با شرك، حال كه مىخواهد خانه توحيد بسازد، ممكن نيست هيچگونه شرك آورد، اين سفارش شرح همان انتخاب مكان است كه بايد از
محيطها و شهرهايى كه مردم را آلوده مىسازد، بركنار باشد و ابراهيم بانى در تأسيس اين بنا نتواند گوشه نظرى به غير خدا داشته باشد و براى خود و ذريّهاش سود مادى بخواهد، و نيز بايد از محيط تجارت و عمران عمومى هم بركنار باشد، طَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ اين قسمت از آيه كريمه نيز شرح انتخاب مكان و تكميل آن است؛ يعنى خانه در سرزمين و محيطى باشد كه در آن كشش و جاذبههاى متضاد نباشد، يا ضعيف باشد تا شخص بتواند سبك و آسان در اطراف خانه يا محور اراده خدا طواف كند و محيطى باشد كه احتياجات و عادات عقل و همت را براى قيام به شعور عمومى و انجام وظيفه از پا درنياورد و شخص آزادانه براى حق قيام نمايد. در آن بارگاه اقامت راست انسانى جز در برابر فرمان حق خم نشود (الركّع) و پيشانى باز آدمى جز در آستانه او ساييده نگردد (السجود).
(وَ أَذِّنْ فِى النَّاسِ) چنين مكانى و سرزمينى بايد مركز پخش صداى پيامبران باشد تا در پيچ و خم قرون و بيابانهاى نشيب و فراز تاريخ و گوشه و كنار معموره زمين اين صدا بپيچد و پيوسته در دل درّهها و در سينه كوهها منعكس شود. در اين ميان گوشهاى شنوا بشنود و مغزهاى گيرنده و متناسب با آن امواج، آن را بگيرد و در پى صوت و دعوت صاحب آن مشتاقانه سواره و پياده، نفس زنان، لبيك گويان برود تا از نزديك صداى او را بشنود و به رموز دعوت پى برد، و شبح نورانى صاحبان ندا را بنگرد و با چشم باز سرمايهها و سودهاى حقيقى را مشاهده كند و راه صرف را تشخيص دهد. در محيطهايى كه غوغاى آز
و طمع و خودپرستى و نعره شهوات، فضاى آن را پر كرده و پيوسته جمجمهها پر است از صداهاى گوناگون و اعصاب و مغز انديشه و ضبط را از دست داده، نه صداى حقى شنيده مىشود، نه سرمايههاى معنوى و مادى درست مشخص مىگردد و نه سود و زيان زندگى به حساب مىآيد: (لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ....)
مفسّر بلندپايه قرآن، ابوذر زمان حضرت آيهالله طالقانى به سال 1332 توفيق زيارت حرمين شريفين را مىيابند و نتايج تأمّلها، تدبّرها و نگاههاى هوشمندانه خود را به چگونگى سفر در مجموعهاى زيبا با عنوان «به سوى خدا مىرويم» تدوين و نشر مىكنند.
در آغاز اين مجموعه آيات مرتبط با حج را تفسير گويا، و آموزندهاى نگاشتهاند، كه تفسيرى است سودمند و كارآمد. «ميقات» نشر دوباره اين بخش را كه اكنون مجموعه آن در اختيار نيست و سالها از نشر آن مىگذرد شايسته دانست. لازم به گفتن است كه بخش اوّل آن شمارٍه پيشين (12) آمد.
رضوان الهى را براى آن بزرگوار و توفيق بهرهورى از اين مجموعه را براى خوانندگان آرزومنديم.
(وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ*
رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ*
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ
الْحَكِيمُ) (1)
و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه [كعبه را بالا مىبردند، [مىگفتند:]
اى پروردگار ما، از ما بپذير كه در حقيقت، تو شنواى دانايى.
پروردگارا، ما را تسليم [فرمان خود قرار ده؛ و از نسل ما، امتى فرمانبردار خود [پديد آر و آداب دينى ما را به ما نشان ده؛ و بر ما ببخشاى، كه تويى توبهپذير مهربان.
پروردگارا، در ميان آنان، فرستادهاى از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزهشان كند، زيرا كه تو خود، شكستناپذير حكيمى.»
با اشاره و هدايت آيات گذشته، اوّل قطعه درخشان زمين ومكان بناى خانه نخستين را يافتيم، آنگاه ابراهيم را براى يافتن مكان خانه، در بيابانهاى وسيع و شهرهاى كوچك و بزرگ در جستجو ديديم، حال در اين آيات مىنگريم كه ابراهيم پس از طواف و سعى در بيابانها، به مقصود خود رسيده و نقطه مركزى را يافته و خود در آن متمركز شده، اينك ابراهايم با چهره نورانى و موى سفيد دامن به كمر زده و دست از آستين بيرون آورده، پايههاى خانه را بالا مىآورد و سنگهاى نخستين بناى توحيد را روى هم مىنهد. فرزندش اسماعيل كه در همين سرزمين پرورش يافته و بىپرده آيات حق را مشاهده نموده و در برابر
1) بقره: 127- 129.
فرمان خدا سر تسليم پيش آورده و در زير كارد تيز گردن نهاده، با پدر براى برپا ساختن خانه كمك مىنمايد. اين دو، دردل وادى خاموش مكه و در ميان سلسله خانه كمك مىنمايد. اين دو، در دل وادى خاموش مكه و در ميان سلسله كوهها و در زير آفتاب سوزان سروصدايى راه انداختند كه از خلال پردههاى زمان و ديوار كوهها و فضاى بيابانها به جهات مختلف جهان پخش مىشود و پيوسته صداى آنها به گوش مىرسد. ابراهيم بالاى ديوار ايستاده، اسماعيل سنگهاى سياه برّاق را كه خطوط ادوار گذشته زمين بر آن نقش بسته و اسرار تكوين زمين از آن خوانده مىشود، به پايه بنا نزديك مىنمايد. اين پسر مولود فكر و روح آن پدر است، مثل همان پدر چشم جهانبينى دارد. گذشته و آينده جهان را مىنگرد، اين پدر و فرزند در هنگام ساختن خانه يك نظر به جهان بزرگ و عالم بالا دارند، كه سراسر در برابر اراده و مشيت تواناى حق تسليمند و گرد مركز وجود و حكمت ازلى او طواف مىنمايند. نظرى به دنياى انسان دارند، مىنگرند كه ذلّت بندگى و عبوديت بر سر همه خيمه زده، بندگى شهوات، بندگى گذشتگان، بندگى اوهام، بندگى اصنام؛ مىنگرند كه انواع شهوات و اوهام عقل و فكر انسان را استخدام نموده و بر پاى فكر و دست همت غل و زنجير زده، اوهام گذشتگان سرها را در مقابل خود خم نموده و جمله خلق كوركورانه يكديگر را به رشته عبوديت مىكشند. زارع و كارگر بنده استثمارگر است. استثمارگر بنده سپاهى است، سپاهى بنده قوانين و رسوم بشرى است. قوانين و رسوم، رشتههاى بندگى حكام و درباريان است و آنها بنده اصنام و اوهامند. با نظر ديگر مىنگرند كه جهان و
جهانيان از خرد و بزرگ، از ذرّه تا كرات عظيم، از موجودات زنده كوچك تا بزرگ، همه تسليم يك اراده و مشيّتند كه در بعضى به صورت طبيعت و در بعضى به صورت غريزه و در بعضى به صورت فطرت ظهور نموده، فقط در اين ميان عالم انسان است كه از حكومت اين عوامل بيرون آمده و به پاى اختيار به راه افتاده و عقل را محكوم و هم و حس ساخته به اين جهت از عبوديت حق و تسليم به خواست وى سرپيچى كرده و سرگرم عبوديت خلق و وهم شده.
ابراهيم و اسماعيل، به هر سو نظر مىنمودند، از بابل تا ايران و هند و آخرين نقاط شرق، و از شام و مصر تا دورترين نقاط غرب، مردم را در زنجير عبوديت وهم مىنگريستند، گردنهاست كه در زير بار سنگين اين عبوديتها كج شده، دستها و بازوهاست كه با زنجيرهاى گران بسته شده و زانوهاست كه در برابر بتها خم شده، نظرى هم به آينده جهان داشتند.
دست و پاى اين پدر و پسر در كار بنا مشغول است ولى نظر و توجّهشان گاهى به خدا، گاهى به خلق، گاهى به آينده است، همانطور كه طفل شيرخوار با تمام جوارح و حواس و حركت دست و پا و گرداندن چشم و ناله عاجزانه دل مادر را از جا مىكند و كوران عواطف در اعصاب و قلب او ايجاد مىنمايد. در اثر اين اظهار عجز و استرحام حواس، مادر يكسره به او جلب مىشود و غدههاى پستان براى تهيه شير و ترشح به كار مىافتد. ابراهيم و اسماعيل براى نجات خلق و بقاى مؤسسه توحيد و كمال و تمام آن و برگرداندن محور زندگى مردم بر مركز توحيد، سراسر اميدشان به خداست و با كلمه «ربَّنا» عنايات و
توجه خدا را به خود جلب مىنمايند. اول درخواستشان اين است كه اين ساختمان را پروردگار بزرگ مشمول صف ربوبيت خوتد گرداند و آن را بپذيرد؛ يعنى ساختمان سنگ و گل كه در معرض حوادث جهان است و عوامل طبيعى و غير طبيعى در فناى آن مىكوشد مورد پذيرش نام ربوبيت پروردگار گردد و براى تربيت خلق صورت بقا گيرد و جزو دستگاه ربوبيت و ثابتان عالم شود، و دو صفت «عزيز» و «حكيم» خداوند كه به آن، سراسر جهان مقهور اراده اوست و به وضع ثابت و محكمى برپا است. در اين بنا ظهور نمايد؛ (انَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكيم).
خداوند هم اين خانه اخلاص را پذيرفت و از دست حوادث نگاهش داشت، نه عصبيت شديد قحطان بر عدنان بنيان آن را متزلزل نمود و نه سپاه ابراه توانست در حريم آن رخنه نمايد، و نه جاهليت تاريك عرب اساس آن را دگرگون ساخت، و آن را سايه و شعبه بيتالمعمور عالم بزرگ قرار داد و از آن شعبههايى به نام «مسجد» در تمام نقاط جهان با دستهاى مخلصى تأسيس نمود كه پيوسته از آنها بانگ تكبير و دعاى ابراهيم منعكس است ولى كاخهايى كه براى استعباد خلق با مواد محكم و هزاران پاسبان تأسيس شده، يكى پس از ديگرى تسليم عوامل فنا گرديد و اين روش هميشه در جهان جريان داشته و دارد.
دعاى دوم ابراهيم كه مقصود او را از بناى اين ساختمان مىرساند در جمله دوم آيه بايد خواند: (رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ ...) اين نيت و درخواست نيز آميخته با گل و سنگ و ساختمان خانه است و مقصود
و روح بانيان را به اين صورت مجسّم گردانده؛ يعنى در تكميل اين ساختمان و آداب و مناسك آن، دو فرد كامل و شاخص اسلام قرار گيرند، دو فرد كاملى كه سراپا تسليم اراده خدا و اجرا كننده اوامر او باشند و پيوسته از ذريه او مردمى همفكر و همآهنگ و مسلم تربيت شوند، ابراهيم مىنگريست كه عموم مردم جهان خدايى را كه فطرت بشرى جوياى اوست و شناسايى و قرب او را مىخواهد يا فراموش نموده يا او را به حسب آثار محيط و تصرّف و هم به صورتهاى مشخصى درآورده و تسليم هواها و اراده خود نمودهاند، خدايى را مىپرستند كه به صورتهايى مطابق ميل و هوسهاى آنان باشد و از اراده و منافع و آمال آنها تبعيت كند، فقط در موقع بروز حوادث و ناكامىها به او رجوع كنند تا سنّت عمومى عالم را به ميل آنها برگرداند و باران را به نفع آنها بفرستد يا باز دارد. جنگ را به زيان دشمن بكشاند و براى آنها پايان دهد، ولى در امور عادى زندگى و روابط افراد و نظم اجتماع و تنظيم قوا و غرائز درونى و روش اعمال و حركات، نامى از خدا در ميان نيست، چنانكه امروز هم با همه پيشرفت فكرى و عقلى كه مدعيند بيشتر مردم جهان در اين حقيقت قدمى فراتر نگذاشتهاند؛ مانند قرون اوليه، يا خدا را فراموش كرده و به او ملحد شدهاند، يا خدايى را معتقدند كه با خيال و وهم خود ساختهاند تا در موارد اضطرار به او رجوع كنند و او مطابق خواسته و منافع هر دستهاى رفتار نمايد و جهان را وفق اراده محدود آنها بگرداند، چنانكه در جنگها هر دستهاى در معابد جمع مىشوند و به وسيله دعا و عبادت، از خدا مىخواهند كه
دشمن نابود شود و خود پيروز گردند، گويا خدا فقط براى آنهاست و ديگران خدايى ندارند ولى در نظم زندگى و تربيت عمومى هر دو دسته در كفر و الحاد اتفاق دارند. خلاصه مردم يا در عقيده و عمل به خدا كافرند يا عقيده دارند و در عمل كافرند و به عبادت عصرى به خديا «متافيزيكى» معقتدند و حقيقت و روح تربيت پيامبران و پيام آنها كه همان اراده خداست، يكسره فراموش گشته، و زبان كافر كيشان باز شده كه «دين» اثر خود را از دست داده و در برابر صنعت شكست خورده، اما كدام دين؟!
در اوانى كه عقل ابراهيم خليل مانند شكوفه مىشكفت، خود را از محيط شرك بيرون آورد تا دست آلودگان پژمردهاش نكند و گرد و غبار محيط عقل پاكش را نيالايد، در ميان غارى منزل گزيد و چشم فطرت را به روى آسمان باز و پر از مهر و ماه و اختران گشود.
در اين رصدخانه، حساب كوههاى آسمان و ستارگان درخشان را مىرسيد، آيا چنانكه اكثر مردم مىپندارند اينها موجوداتى مستقل به ذات و پديدآرنده و نگاه دارنده مخلوقاتند؟ اينها كه از مسير خود بيرون نمىروند و از خود اختيارى ندارند، در طلوع و غروب آنها تغييرى در جهان رخ نمىدهد و خود پيوسته در معرض تغييرند، اينها مسخر اراده توانا و تسليم تدبير او مىباشند. سراسر مطيع و مقهور و مافوق و كمككار مادونند. با شعور طبيعى خود چشم به فرمان مبدأ قدرت و با رابطههاى نامرئى بدو پيوستهاند و با شعاعهاى مرئى و غير مرئى، موجودات زيريرن را از خفتگى بيدار مىنمايند و از
افتادگى برپا مىسازند و به وسيله قدرتى كه از تسليم و اطاعت به آنها مىرسد، جسمهاى بزرگ و كوچك و دور و نزديك را كه در دسترس شعاع آنهاست از سقوط نگاه مىدارند و با حرارت، زندگى خانوادههاى منظومه خود را از كرات بزرگ تا ذرات كوچك گرم مىسازند و جمله را براى كسب حيات، مسعد مىگردانند.
ابراهيم پس از اين مشاهدات، خود را جزئى از جهان ديد و با نواى عمومى همآهنگ شد و گفت: (وَجَّهتُ وَجْهِىَ ...)؛ «من هم روى خودم را به سوى او گرداندم و يكسره تسليم وى شدم.» از اين پس خود را جزئى از عالم ديد و بايد هر چه بيشتر تسليم اراده خدا شود و در مدار حكم او بگردد و مانند تمام اجزاى بزرگ و كوچك جهان، از زير دست و كوچكتر وامانده دستگيرى نمايند.
ابنطفيل در كتاب حى بن يقظان (1)مىگويد: حى بن يقظان چون درخود تفكر نمود خود را از سه جهت شبيه به سه موجود ديد؛ از
1) . ابنطفيل از فلاسفه بزرگ اسلامى آندلس است كه در فلسفه الهى و علوم طب و رياضى معروف است و همعصر فيلسوف معروف ابنرشد است. هر دو در قرن ششم هجرى بسر مىبردند،
جهتى شبيه به مبدأ واجبالوجود، از جهتى شبيه به افلاك و ستارگان يا علوايت، از جهتى شبيه به حيوانات، كمال خوتد را در آن دانست تا
بتواند شباهت خود را به افلاك و ستارگان درخشان بيشتر نمايد، آنگاه به واجبالوجود خود را شبيه سازد، از جهت شباهت به موجودات علوى مطالعه و دقت كرد، دانست آنها داراى سه جهت
و صفت مىباشند:
اوّل آنكه در آنها يك نوع شعور، به حق و مبدأ كمال است كه پيوسته به او اتصال دارند و مقهور نور جلال و اراده حكيمانه او مىباشند.
دوم آنكه همه زيبا و درخشانند و گرد مدارات خود پيوسته مىچرخند.
سوم آنكه موجودات مادون را به حرارت و نور نگاهدارى مىنمايند و همه از فيض آنها بهرهمندند.
از جهت شباهت اول گوش خود را مىگرفت و چشم خود را مىبست و خيال و وهم خود را ضبط مىنمود تا فكر و عقلش يا يكسر در ذات و صفات خداوند متوجه سازند، از جهت شباهت دوم خود را هميشه پاك و پاكيزه نگاه مىداشت. لباس و بدن خود را مىشست. زير ناخنها را پاك مىكرد و گياههاى خوشبو همراه مىداشت، چنانكه از جمال و پاكى مىدرخشيد و از جهت شباهت به حركات اختران، گاه پاشنه يك پا را بر زمين محور مىنمود و به دور خود مىچرخيد و گاه اطراف خانهاى كه از سنگ و گل و چوب برپا ساخته بود، طواف مىنمود و گاه در اطراف جزيره با شتاب دور مىزد، از جهت شباهت سوم بر خود واجب نمود كه حيوانات افتاده را دستگيرى نمايد، اگر پر وبال مرغى به خارى بسته شده، بازگرداند و اگر در جايى حبس شده، آزادش كند و اگر حيوانى چنگال به او بند كرده نجاتش دهد، هر گياهى كه بوته ديگر، او را از نور آفتاب محروم داشته و يا گياه ديگر به او آويخته و از حركت و نموش بازداشته، به نورش نزديك نمايد و مانع را
بردارد و اگر خشك و تشنه است به او آب رساند و آبى كه براى سيراب نمودن سبزه روان است، چنانكه مانعى او ار از مجراى طبيعى باز دارد، مانع را برطرف نمايد.
ابراهيم بيدار و هوشيار (حى بن يقظان) پس از آنكه ستارگان و سراسر جهان را مسخّر اراده حق و درخشان و در مدارات خود چرخان ديد كه همه تسليم حق و كمك كار خلقند، مىكوشيد كه هر چه بيشتر مانند آنان تسليم او شود و در مدارى طواف نمايد، سر تا پا نظيف و پاك باشد، چنانكه نظافت عمومى بدن، سنّت ابراهيم است و مانعهاى فكرى و عقلى را از سر راه كمال خلق بردارد، بتها را از ميان ببرد، از غريب و درمانده دستگيرى كند و مهماننوازى و مهربانى را سنّت جارى قرار دهد.
ابراهيم خانهاى برپا مىسازد كه هنگام ساختن و پس از تكميل و طواف بر آن و انجام مناسك آن، مدارج كمال تسليم و اسلام به آخر رساند؛ زيرا نماياندن خداوند مناسك را و تعبّد ابراهيم براى انجام آن، تكميل همان حقيقت اسلام است كه هر دو پس از كلمه «رَبَّنا» در يك دعا واقع شده و از اين آيه معلوم مىشود: جمله مناسك با خصوصيات آن، براى ابراهيم هم تعبّدى بوده و خود حق تعيين و تشخيص آن را نداشته تا درباره او هم مثل ديگران تعبد و تسليم محض باشد و از خداوند اشاره باشد و از ابراهيم فرمانبرى و بسر دويدن. بالاترين علّت و آخرين نتيجه اعمال تعبّدى همين است كه مكلّف آن را براى فرمانبرى محض عمل نمايد تا يكسره مطيع و تسليم شود و روح
فرمانبرى در او محكم شود و اسلام سراپاى او را فراگيرد. به همين جهت عموم عبادات، براى عوايد تعبّد محض است؛ يعنى از اسرار و نتايج آن بىخبرند و خواص هم اندكى از بسيار مىدانند و در عين حال فلسفه و نتيجهاى كه تشخيص مىدهند، هنگام عمل نبايد مورد توجه باشد و بايد نيت و عمل و روح و جسم يكسره تسليم فرمان و مسخّر او باشد و اگر در عبادت گوشهاى از نظر و توجه به غير فرمانبرى باشد و از آن سود و نفعى جويد، تعبّد نخواهد بود و عمل حقيقت خود را از دست مىدهد و باطل است، به اين جهت، همه اسرار عبادات بر همه مجهول است، جز اندكى براى دستهاى آن هم خارج از توجه و نظر، اين فقط براى آن است كه مكلّف از راه تعبّد به كمال اسلام برسد و اسلام بسيط فكرى و عقلى (متافيزيكى) در مجراى عمل وارد شود و عقل و خيال وهم و اعصاب و عضلات، در نتيجه، جملهاعمال را مسخّر اراده فوق گرداند و مانند عموم نيروهايى در باطن موجودات است، در مجراى عمل و حركت وارد شود و به صورت «فيزيك» درآيد، چون اراده و فرمان حق مانند سپاهيان مقدمه، بر همه قوا تسلّط يافتند پس از آن رحمت و لطف حق مىآيد و بار تكليف و مشقّت تعبد آسان مىشود و از تحت تأثير جاذبههاى شهوات و كشش طبيعت بيرون مىرود و از تحت تأثير جاذبههاى شهوات و كشش طبيعت بيرون مىرود و جاذبه حق يكسره او را مىگيرد، اين همان توبه از جانب خداست كه از جانب او متعدّى به «على» مىباشد؛ يعنى فراگرفتن و تسلّط يافتن، و توبه از طرف بنده به «الى» متعدّى مىشود و مقصود برگشتن و رو به سوى او نمودن و قرب او را طلبيدن است.
هرچه فرمانبرى و تعبّد بيشتر شود، درجات قرب افزون مىگردد و به حسب درجات قرب، قدرت كشش و جاذبه از طرف حق «به حسب قانون جاذبه عمومى» افزايش مىيابد و چون تائب از محيط جاذبه مخالف، يكسره خارج شد، لطف و عنايت پروردگار سراپاى او را فرا مىگيرد و به سوى خودش مىربايد و غرق انوار وجودش مىنمايد. (وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)
به تماشاى رخش ذره صفات رقص كنان
تا به سرچشمه خورشيد درخشان بروم
آخرين نظر ابراهيم هنگام بناى بيت، به آينده و دوره تكميلى مؤسسه است، از اين نظر چشمى به لطف و توجه خدا دارد، چشمى به نتيجه و آينده بنا، با زبان تضرّع و دعا و دلى پر از اميد مىگويد:
(رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ ...)
پروردگارا! از ميان ذريه مسلم و محيط و مستعدّ بذر اسلام، پيامبرى برانگيز كه معلّم نهايى و تكميل كننده اين اساس باشد تا بذرِ افشانده ما را به ثمر رساند و پايههاى معنوى همين بنا بنيان گذارد و آن را به هر سو بگستراند و از اينجا پايه تربيت عمومى را شروع نمايد:
(يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ ...)
آيات تو را كه همان آيات كون و شعاعهاى وجود تو است بر افكار و عقول تلاوت نمايد تا نخست مردمى كه مورد نظرند، از محدوديت و جمود و محكوميت آثار محيط و تقليد گذشتگان خارج
گرداند و به محيط باز و غير محدود آيات خدا و جهانبينى وارد گرداند و مستعدّ دريافت كتاب و حكمتشان سازد.
(وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَ)
آنگاه به آنان «كتاب»؛ يعنى اسرار و رموز قوانين با احساس مسؤوليت و «حكمت»؛ عقايد و آراى محكم بياموزد. و «يزكيهم»؛ تزكيه به معناى تطهير و تنميه (هر دو) استعمال شده؛ يعنى نفوس را از رذايل كه موجب ركود و بىرشدى است پاك گرداند، تا رو به رشد و كمال روند، و در افراد و اجتماعات آنها صفات عزّت و حكمت ظاهر شود، تا اين دو نام و صفت پروردگار، حكومت نمايد و حكومت اوهام و شهوات از ميان برود، (إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).
درخواستهاى مخلصانه ابراهيم خليل در حال ساختمان خانه كه هر قمست آن با كلمه «رَبَّنا» شروع شده و از سوز دل و رحمت به خلق بود، مورد اجابت خداى رحمان واقع شد و آنها را از جهت خلوص ابراهيم و به مقتضاى حكمت و رحمت به خلق پذيرفت؛ نخست آنكه اين خانه را با احترام و شرافت مخصوص حفظ نمود و به آن صورت بقا بخشيد با آنكه عوامل انهدام و فنا كه براى عموم بناها و تأسيسات جهان است، براى اين خانه شديدتر و بيشتر فراهم بود، از داخل عصبيت اكثريت عرب و يهود با بقاى آن موافق نبود، افتخارداران و پاسداران اين خانه، فقط قبيله عدنان كه اولاد اسماعيل و واردين جزيرهاند بودند، اين خانه وسيله تمركز و افتخار و سيادت معنوى و حكومت ظاهرى آنها بر ديگران گرديد و عصبيت شديد عرب هم
درباره افتخارات و امتيازات امر پوشيده نيست. پس اگر نفوذ معنوى و قدرت روحى اين خانه نبود در همان اوائل تأسيس آن را نابود مىساختند.
يهود كه صاحبان نفوذ مادى در جزيره بودند، چون از اولاد اسحاقاند و خود را وارث پيامبران بنىاسرائيل و مركزيت خود را در بيتالمقدس مىدانند نيز، با بقاى اين بناى ابراهيم و فرزندش اسماعيل موافق نودند.
از خارج جزيره دولتهاى بزرگ روم و ايران با تمركز عرب كه فاصل ميان اين دو دولت بودند، موافق نبودند، و هر يك مىخواستند عرب را تحت سيطره و نفذو خود درآورند. دول مسيحى مجاور كه تحتالحمايه روم بودند عرب را از جنبه سياسى و مذهبى به سوى خود مىكشاندند و مىخواستند آنها را تابع كنائس خود نمايند، چنانكه شام را مسخّر خود نمودند و اعرا ب آنجا را بدين مسيح درآوردند، پادشان حبشه و يمن براى خراب نمودن كعبه، با فيلهاى جنگى لشكركشى نمود و با يك پيشآمد اعجازآميز سپاهش از ميان رفت و صداى شكست و نابودى سپاهش به همه جا پيچيد و اين داستان روز و مبدأ تاريخى عرب شد و سوره فيل درباره همين واقعه نازل گرديد و عرب مشرك و مبارز با قرآن، آن را تكذيب ننمود.
دولت شاهنشاهى ايران هم براى از ميان بردن مركزيت عرب مىكوشيد و براى مقابله با روم مىخواست كه جزيره تحت نفوذ او باشد. از يك طرف دولتهاى كوچك عربى عراقى و سواحل خليج
(فارس) را تقويت مىنمود تا عرب را در برابر آيين و رسوم ايران خاضع گرداند. از طرف ديگر، چون حكومتهاى مسيحى عرب طرفدار روم بودند، يهوديان يمن و جزيره را پشتيبانى مىنمود، در نتيجه هيچ يك از دولتهاى بزرگ با مركزيت و استقلال داخلى عرب كه بيشتر به وسيله خانه كعبه بود، موافق نبودند ولى در ميان اين عوامل و حوادث، ساختمان آن باقى ماند و پس از گذشتن قريب چهار هزار سال از تأسيس آن، مقام و موقعيتش رو به افزايش است و از قسمتهاى مختلف جهان چندين ميليون مردم گوناگون شبانهروز به سوى آن روى مىآورند و هيچگاه اطراف آن را از زائر و طواف كننده خالى نمانده تا آنجا كه آداب و مناسك آن، كه جزءدعاى ابراهيم است؛ مانند طواف و احترام و امنيت بيت، در اين مدت باقى ماند و اعراب خونخوار و جنگجو هميشه در حريم آن و در ماههاى حرام خود را محدود مىنمودند و دست تعدّى به دشمنان سخت يكديگر نمىگشودند، گرچه خانه را با بتهاى ميراثى ملل ديگر آلوده ساختند و در مناسك و آداب آن آثار عصبيت و قبيلگى را راه دادند ولى هميشه خانه را از هر چه محترمتر مىدانستند و بتها را وسيله تقرّب به صاحبخانه مىپنداشتند و اصول مناسك را هميشه عمل مىنمودند و بر پيكر بعضى از بتها لباس احرام پوشانده بودند. مىگويند: بت عظيمالجثهاى كه «وَدّ» نام داشته، لباس احرام در برش بوده. چنانكه همين لباس احرام در پيكر مجسمههاى خدايان مصر و چين و هند؛ مانند «كنفسيوس ولاوتر» ديده شده، بعضى از تاريخشناسان حدث
مىزنند كه از آداب احرام و مناسك ابراهيم خليل گرفته شده، چنانكه درباره طواف صائبين و يونانيان همين حدث را مىزنند. از طرف ديگر، تاريخ بيتالمقدس را كه مىنگريم، با آنكه كه مركزيت سياسى و دينى يهود را داشت چندين بار به دست خودى و بيگانه ويران و هتك حرمت گرديد، چنانكه به دست بنىعثليا يكى از اسباط يهود ويران شد و «احاز» پادشاه يهودا آن را ملوث و هتك نمود و به دست بختابنصر بابلى و طيطوس رومى بنيان آن ويران گرديد و سالها به همين حال بود. از آنچه گفته شد اجابت دومين دعاى ابراهيم هم معلوم گرديد كه گفت: «ما را دو مسلم و شاخص اسلام قرار ده و از ذريه ما پيوسته، مردم مسلمى باشند كه مانند اختران درخشان، در دنياى تاريك محور اراده حق بگردند و تسليم او باشند و مناسك ما را به نشان ده.»
آخرين دعاى ابراهيم درباره نتيجه نهايى تأسيس خانه، در بعثت پيامبر گرامى اسلام و نهضت مقدس او ظاهر و محقق گرديد، خود مىفرمود: «انا دعوه أبى ابراهيم و بشاره عيسى» معلم دوره نهايى و تابنده آيات، حق پايهگذار كتاب و حكمت و تزكيه كننده نفوس، از كنار خانه توحيد و در ميان ذريه ابراهيم برانگيخته شد، به هر جا دعوت او رسيد، از روى همان سازمان نخست، بنايى به نام مسجد برپا شد كه در فاصلههاى شبانهروز و هنگام طلوع و زوال و غروب آفتاب بايد مردمان مستعدّى با نظم و حدود مخصوص، در آن به صف، رو به مؤسسه نخستين بايستند، به وسيله تلاوت آيات وحى، ارواح و نفوس از كدورتها و تقاليد محدود كننده و رذائل پاك مىشد و به حسب
استعدادهاى مختلف حكمت عالى جهان و حقايق ثابت وجود در آن منعكس مىگرديد و عقايد محكم و ايمان راسخ در نفوس جاى مىگرفت، و درهاى فهم حقايق و قوانين و اجتهاد به روى عموم گشوده مىشد، چنانكه از مسجد ساده مدينه كه نمونه اوّل خانه ابراهيم بود، در مدت هشت سال رشيدترين مردم برخاستند. گفتهها و اعمال و رفتارشان شاهد است كه در فهم اسرار جهان و آنچه مربوط به سعادت انسان است و در تشخيص حدود و ريشه قوانين و مسؤوليت در برابر آن و رموز سياست و روح نظامىگرى از مكتبهاى هزار ساله فلسفى و تربيتى دنيا گذراندند. سخنانى از آنان مانده كه اهل فكر و تحقيق آنها را مورد شرح و تفسير قرار مىدهند، با روح نظامىگرى، سپاهيان ورزيده روم و ايران را درهم شكستند و با روح عدالت و سياست الهى و فكر قانون فهمى، بر سياستها و اجتماعات دنيا فاتح شدند. جهانى را فتح كردندو با عالىترين صورتى نگاه داشتند. روى خرابههاى تمدن قديم ايران و روم تمدن نوين برپا ساختند. كاخهاى سودپرستى و استعباد و استثمار خلق را ويران نمودند و به جاى آن، مساجد بندگى خدا و آزادمنشى برپا ساختند، در هر مسجدى پس از نماز و تقويت بنيه تقوا حوزهها و حلقههاى درس و بحث تشكيل مىشد و پهلوى هر مسجد، مدرسه ساختند و هزاران طالب علم و محصل در فنون مختلف رفت و آمد مىنمودند. علوم دنيا را گرفتند و آن را در لابراتوار اذهان پاك خود تجزيه و تحليل نمودند و با صورت كاملتر و محكمترى به دنيا رساندند. آن عقايد ايمانى و آراى سياسى و اخلاقى محكم، منشأ پديد
آمدن اجتماعات محكم و پيوسته گرديد كه با رشتههاى ايمان و محبت، قلوب با هم پيوسته شد و از جهت رفت و آمد در مسجد و پهلوى هم در يك صف قرار گرفتن، فاصلهها و امتيازات ظاهرى ازميان رفت. اين حكمت و استحكام، در بناها و صنايع آنها نيز ظاهر شد كه مورد تعجّب هوشمندان جهان امروز است، اين امواج علم و حكمت كه از خانه ابراهيم و ميان ذريه او و از غار حرا به كلمات «اقرأ»، «علم» و «قلم» شروع شد طولى نكشيد كه هزارها مجامع خواندن و مدارس تعليم و تأليف شروع شد طولى نكشيد كه هزارها مجامع خواندن و مدارس تعليم و تأليف، از سرحدات چين و بلخ و بخارا و ايران و عربستان و اسپانيا تا سرحدات اروپاى مركزى برپا شد ولى در اروپا جز چند مدرسه محدود و چند باسواد انگشتشمار وجود نداشت و از علم و تمدن و بهداشت خبرى نبود.
درباره چگونگى سير و تكامل علوم و تمدن اسلامى و نفوذ آن در اروپا و مبادى نهضت اروپا، مدارك و كتب زيادى از خودى و بيگانه نوشته شده است. (1)خلاصه آنچه در جهان امروز، از عقايد محكم و آراى صحيح و علوم و صنايع و اخلاق نيك و فضايل انسانى وجود دارد، منشأ اساسى و مبدأ تحقيقى آن، بعثت پيامبر اكرم است كه افكار را از جمود به حركت آورد و سرچشمههاى ابتكار و نظر را باز نمود و ريشههاى
1) چندى پيش جناب آقاى دكتر شيخ، استاد دانشگاه در انجمن اسلامى دانشجويان تحت عنوان «نهضت علمى اسلام و انتشار آن در جهان» سخنرانى جامعى نمودند كه در آن، سير و تكامل علوم و فنون و پيش
علوم صحيح را از منابع ايمان آبيارى كرد، و راستى پيامبران را ثابت داشت و پايه دعوت آنها را استوار ساخت و آغاز و انجام جهان و سرّ وجود انسان را آشكار نمود؛ تا اينجا در پرتو آيات قرآن حكيم، تا حدّى با اساس و بنيان و نتايج و مقاصد خانه خدا آشنا شديم و رموز و تركيب سنگ و گل ساختمان آن را در شعاع آيات وحى، تجزيه و تحليل نموديم، اينك در نظر روشنبينان، اين خانه، قبه نورانى است كه اشعه هدايت خلق و اراده حق از آن مىدرخشد.
حديثى هم درباره اساس و اسرار اين خانه ذكر مىنماييم آنگاه با توفيق خداوند با هم آماده حركت مىشويم، خصوصيت حديث مورد نظر اين است كه خانه خدا را از دو نظرِ مختلف نشان مىدهد؛ نخست از نظر اين است كه خانه خدا را از دو نظرِ مختلف نشان مىدهد؛ نخست از نظر يك فرد ملحد مادى منحرف، آنگاه از نظر حقبين و چشم نافذ يك شخصيت بصير الهى و حكيم نفسانى.
در كافى و ديگر كتب معتبر به سلسله روايت خود از عيسى بن يونس نقل مىنمايد كه گويد:
كَانَ ابْنُ أَبِى الْعَوْجَاءِ مِنْ تَلَامِذَهِ الْحَسَنِ الْبَصْرِىِّ فَانْحَرَفَ عَنِ التَّوْحِيدِ فَقِيلَ لَهُ تَرَكْتَ مَذْهَبَ صَاحِبِكَ وَ دَخَلْتَ فِيمَا لَا أَصْلَ لَهُ وَ لَا حَقِيقَهَ فَقَالَ إِنَّ صَاحِبِى كَانَ مِخْلَطاً كَانَ يَقُولُ طَوْراً بِالْقَدَرِ وَ طَوْراً بِالْجَبْرِ وَ وَ مَا أَعْلَمُهُ اعْتَقَدَ مَذْهَباً دَامَ عَلَيْه
ابن ابىالعوجاء از شاگردان حسن بصرى بود. پس، از توحيد منحرف شد. به وى گفته شد: مذهب رفيق خود را ترك كردى و وارد چيزى شدى كه پايه و حقيقتى ندارد؟ گفت:: رفيق من فكرش مشوّش بود، گاهى از «قَدَر» طرفدارى مىنمود گاه از «جبر» (قضا)،
من او عقيده مستقيمى كه بر آن بايستد نديدم.»
نام ابن ابىالعوجاء، عبدالكريم بوده. شايد پس از انحراف و كجفكرى، به وى ابن ابىالعوجاء گفته شده، چنانكه از جوابش معلوم مىشود علت انحراف و الحادش تعليمات درهم و برهم و متناقض حسن بصرى بوده، چنانكه پيوسته بىدينى و الحاد معلول اينگونه علل است؛ زيرا به طبيعت و فطرت اولى كسى بىدين نيست، چنانكه صحّت و سلامتى جسمى، طبيعت اوّل هر موجود زندهايست و به طبيعت اوّلى، كسى بيمار نيست. بيمارى از عوارضى است كه به علل خارج پيش مىآيد، پس چون بيمارى و انحراف مزاجى بر طبيعت زندهاى عارض شد، جاى پرسش است كه چرا عارض شده، و بايد در جواب اين پرسش از علل آن جستجو نمود. پرسش از علت و پيش آمدن كلمه چرا؟ در چيزهايى است كه بر خلاف طبيعت و ساختمان هر موجودى است؛ مثلًا هيچگاه پرسيده نمىشد كه چرا آب رو به نشيب مىرود. درخت نمو مىنمايد. آفتا مىدرخشد. آتش مىسوزاند. حيوان نَفَس مىكشد. مزاجِ شخص، سالم است. اين كس دين دارد. راست مىگويد. توليد مىنمايد و به اولاد خود محبت دارد، ولى عكس اين مطالب جاى پرسش از علت و پيش آمدن كلمه «چرا» است، پس بىدينى و الحاد، مثل عموم انحرافهاى جسمى و اخلاقى، از عوارضى است كه در نفوس مستعدّى به واسطه عللى پيش مىآيد؛ يكى از علل، تعاليم پيچيده و گيجكنندهاى است كه فطرت را از تشخيص صحيح باز دارد. ديگر، اوهام و خرافاتى است كه رنگ دين
گيرد. ديگر، فشارها و ظلمهايى است كه در زير سپر دين بر مردم وارد شود. اينگونه تحميلات فكرى و جسمى به نام دين، موجب عكسالعمل انحرافى مىشود كه به صورت نفى و انكار درمىآيد و با روح عصبانيت و انقلاب همراه است. اين بيمار روحى مىكوشد كه منفيات و انكار را به صورت برهان و منطق و آميخته با تمسخر و دشنام به ديگران تلقين نمايد. اين بيمارى كم و بيش به حسب شدت و ضعف عوامل، در ميان مردم بوده است و امروز در اثر وضع قرون وسطى و فشارها و محدوديتهاى فكرى و ظلمها و اوهامى كه به نام دين در طول تاريخ مسيحيت بوده است، متشكل شدده و مكتبى انقلابى و بىهدف ايجاد نموده، در تمام نوشتهها و گفتههاى آنان از هر چه ظاهرتر عصبانيت و نارضايتى و بدبينى و بدانديشى و انكار محض است، كتابهاى كه براى اثبات انكار و نفى ماورا نوشتهاند، اجمالًا دو بخش است؛ يك بخش مطالبى راجع به اصول مادى و تأثيرات و آثار ماده و نيرو و اطوار آن است كه از نتيجه اكتشافات و تجربيات دانمشندان گرفتهاند و هيچگونه ربطى با مدّعاى انكارى آنان ندارد؛ زيرا سراسر اين مباحث، مطالب فيزيكى و اثباتى است؛ بخش ديگر مطالب و نوشتههاى آنان نفى و انكار ماورا يا به اصطلاح «متافيزيك» است. در اين قسمت مباحث خود، جز بىعملى و انكار نتيجهاى نمىگيرند، و به اصطلاح دليلى براى انكار نتيجهاى نمىگيرند، و به اصطلاح دليلى براى انكار خود ندارند و از روى غلطاندازى و اشتباه كارى نام اين مطالب برهاننما و فرمولهاى ناقص خود را منطق مىگذراند؛ زيرا كه منطق درباره مطالب علمى و اثباتى
است نه انكارى و بىعملى، پس اگر به فرض برهان و منطق اثباتى براى متافيزيك نباشد، ماديين بايد متوقف شوند، نه اصرار بر انكار داشته باشند، چون نفى دليل، دليل بر نفى نيست.
ولى چون بيچاره دچار يك نوع انحراف و بيمارى است تصميم دارد كه بر ا نكار خود پايدار باشد و لجبازى مىكند. اصطلاح و فرمول مىبافد. لغت مىسازد و بر خلاف منطق فطرى و اصل ديالكتيك (طريق گفتگو) نادانسته را غير واقع مىپندارد.
ميكروب مادىگرى و الحاد در محيط مشوش دينى و اختلافات و جدالهاى علمى يونان از مغز ذيقراطيس و اپيكور به طور فرضيه ظاهر شد، ناراضيان و محرومان آن را جدّى گرفته و مسلكى پنداشتند، ظهور فلسفه ريشهدار و فطرى؛ مانند سقراط و افلاطون و نهضت اصلاحى آنان، اين ميكروب را از فعاليت بازداشت و به حال كمون قرار گرفت. در هر جامعه و ملتى كه دين به صورت اوهام و سپر شهوات گرديد و حكومتها از اين سلاح فطرى بشرى خواستند در راه ظلم و سلب آزادى حقّ مردم استفاده كنند، اين بيمارى شايع مىشود و اين ميكروب از حالكمون در نفوس مستعد ظاهر مىگردد و مانند قيچى رشتههاى ارتباط مادى و معنوى جامعه را قطع مىنمايد. پيش از ظهور اسلام قيام مزدك و مانى در ايران در چنين شرايطى بوده است. سيد جمال الدين مىگويد: درميان هر ملتى كه اين مسلك ظاهر شد، رشته روابط اجتماعى را گسيخت و فضائل را از ميان برد و وحدت آن ملت را متلاشى نمود و در پايان رو به فنا و انقراض رفتند.
پس از ظهور اسلام و پيشرفت تعاليم فطرى و روشن قرآن و روش فاضلانه و عادلانه مسلمانان و قدرت منطق علماى اسلام، مجالى براى ظهور ميكروبها و بذرهاى الحاد كه در ايران و بعضى ناحيههاى ديگر وجود داشت باقى نماند، ولى آنگاه كه خلافت به صورت سلطنت درآمد و مردمى مانند بنىاميه زير سپر دين تمام مبانى دين را پايمال كردند و حقوق ملل مسلمان و آزادى بندگان خدا را از ميان بردند و رنگ خدايى اسلام و تساوى حقوق مسلمانان را فراموش نموده و رنگهاى نژادى و عصبيت عربى را زنده كردند، از طرف ديگر به جاى تعاليم روشن و فطرى قرآن، فلسفه گيج كننده يونان و مباحث كلامى اختيار و تفيوض و جبر و قدر و سخنان معتزلى و اشعرى به ميان آمد.
در چنين محيطى ميكروبهاى نيممرده مادىگرى در مزاج ناراضيانِ گيج و منحرفى مانند ابن ابىالعوجاء و ابن مقفع و حماد بن عجر و بشار بن برد و مطيع بن اياس و يحيى بن زياد و صالح بن عبدالقدوس، جان گرفت. بيشتر اينها ايرانيان زجر ديده بودند كه نه از تعاليم عالى اسلام بهرهمند و نه از محيط راضى بودند و تعصّب ملى و نژادى نيز در عصانيت آنها مىافزود، به اين جهت براى ايجاد تشويص و آلوده نمودن افكار و عقايد مسلمانان، گاه در مجامع سرّى، خود فرمول و دليل مىساختند. گاه براى مسخره نمودن و انتقاد از مطالب دينى، عبارات بليغ مىبافتند، گاه براى ايجاد اضطراب حديثهاى دروغ و بىپايه جعل مىنمودند. وقتى كه والى كوفه محمد بن سليمان، ابن ابىالعوجاء را به امر خليفه وقت منصور دستگير نمود و خواست
او را به دار آويزد، گفت: شما من را مىكشيد، من هم كار خود را كرده چهار هزار حديث دروغ ساختهام و آنها را در ميان روايات شما گنجاندهام.
«وقدم مكه تمرّداً وانكاراً على من حج و كان يكره العلماء مجالسته و مسائلته لخبث لسانه و فساد ضميره، فأتى أباعبدالله 7 فجلس اليه فى جماعه من نظرائه، فقال: يا أباعبدالله ان المجالس أمانات ولابد لكلّ من به سعال ان يسعل، افتأذن لى فى الكلام؟ فقال: تكلّم، فقال: الى كم تدوسون هذا البيدر، وتلوذون بهذا الحجر، و تعبدون هذا البيت المرفوع بالطوب والمدر وتهرولون حوله هروله البعير اذا نفر، ان من فكر فى هذا و قدر علم ان هذا فعل أسّسهُ غير حكيم و لا ذى نظر، فقل فانك رأس هذا الامر و سنامه و ابوك اسّه و تمامه.»
«ابن ابىالعوجاء به مكه رفت تا تمرّد و الحاد خود را آشكار گرداند و بر كسانى كه به حج آمدهاند انكار نمايد، چون مردى گستاخ و بدزبان و داراى نيت فاسدبود، علما نشست و برخاست و سؤال و جواب با او را دوست نمىداشتند، در ميان جماعتى از همفكران خود حضور ابوعبدالله حضرت صادق 7 آمده نشست، گفت: اى ابا عبدالله، مجالس امانت است و هر كس در سينه سرفهاى دارد ناچار بايد سرفه كند، آيا اجازه سخن به من مىدهى؟ حضرت فرمود: بگو، گفت: آخر تا چند اين خرمن را زير پاى خود مىكوبيد و به اين سنگ پناه مىبريد و اين خانهاى را كه با آجر و سنگ برپا شده مىپرستيد و مانند شتران رميده، گرد آن هروله مىكنيد، بهراستى كسى كه در اين فكر كند و بيانديشد، مىداند كه اين
كار را كسى تأسيس نموده كه نه حكيم بوده و نه صاحبنظر، حال جواب گو. چه، تو سرّ و كوهان بلند اين اساسى و پدر تو بنيادگذار و تمام و كمال آن بوده است.»
پاسبانى علماى اسلام نسبت به عقايد مسلمانان و مراقبت از سرحدّات فكرى آنان، مجالى براى ظهور و انتشار منويات؛ مانند ابن ابىالعوجاء نمىداد. اينها موسم و محيط مكه را كه محل امنيت و اجتماع است براى نشر سموم خود مقتضى ديدند و بدانجا رفتند تا در لباس احرام، به گفته خود سرفه كنند و نفس بكشند. حضرت صادق 7 آن سال در مكه بودند. بزرگوارى و آزادمنشى و قدرت روحى آن حضرت به آنها اجازه مىداد كه در حضور آن حضرت سخن گويند. سخن گفتن با آ» حضرت براى شهرت آنان و شيوع مطالبشان مؤثر بود و نيز مصونيتى كه در محضر آن حضرت داشتند، در جاى ديگر برايشان فراهم نبود و اگر هم در انديشه برخورد حقيقت و معالجه بيمارى خود بودند، طبيب حاذق و منطق حقى شايستهتر از آن حضرت نمىشناختند. از اين كه در آغاز سخن گفتند: «مجالس مرهون امانت و امنيت است و اجازه سرفه دهيد»، معلوم مىشود در هيچجا امنيت نداشتند و شكوك و مطالب مبهم كه اثر تعاليم پيچيده و نقص قدرت تشخيص و فكر است و موجب كجبينى و بدانديشى است؛ مانند خلط در سينه ابن ابىالعوجاء مانده و جرأت سرفه نداشت، به اين جهت دچار فشار و ناراحتى بود. پس از اجازه، مانند مادهاى كه منفجر شود سخنان آلوده به دشنام و كجفهمى و بدبينى خود را نسبت به مسلمانان در اعمال حج اظهار نموده و مانند عموم مادهپرستان متحيّر
كه با يادگرفتن چند لغت و فرمول سرمستند و به نظر حقارت و سفاهت به مردمان باايمان مىنگرند، اين سنبل مادىگرى و روشنفكر زمان خود در آغاز سخن مسلمانان طواف كننده را به حيوانات چشم بستهاى كه دور خرمن مىگردند تشبيه نمود، و طواف را به خرمن كوفتن، و عبادت خدا را به عبادت خانه و پناهندگى به سنگ مىپنداشت. در پايان، سخنش را نسبت به جمله اعمال حج يا جمله دين خلاصه كرده، گفت: اين اساس خردمندانه و اثر فكر صاحب نظرى نمىتوان باشد. چون سرفه خود را پايان داد، در حالى كه امام 7 گوش مىداد و همراهان امام هم به احترام آن حضرت به وى آزادى داده بودند، اندكى راحت شد يا اخلاط فكرى و مواد چرك شكوك را كه آميخته با دشنام و كجبينى و كينهتوزى بود، بيرون ريخت، چون هيجان و عصبانيتش اندكى فرو نشست، كمى بخود آمد، شايد اين ظواهر حقيقتى دربرداشته باشد؟ شايد فهم و ادراك من از فهم اسرار آن كوتاه باشد، آيا ميان اين تودههاى فراوان كه همه مثل من آفريده شدهاند، من بيش از ديگران مىفهمم! در اينجا متوجه شد كه در محضر شخصيت بزرگى است، به كوچكى و ضعف فكرى خود اندكى پى برد و گفت: سخن من تمام شد اينك تو بگو. چه، تو سَرِ اين اساس و كوهان آنى و پدر تو مؤسس و كمال آن است، چون كوهان شتر بالاترين قرارگاه و محل چشمانداز سوار است. بدين جهت بزرگ و مدير جمعيت را سنام مىگويند، مىشود از اين جهت باشد كه كوهان مانند دنبه گوسفند ماده غذايى ذخيره است؛ يعنى تو هم سر و مغز متفكّر و هم كوهان و غذاى
ذخيره و قوّه بقاى اساس اسلامى و وارث پدرانى مىباشى كه طرح اين اساس را ريختهاند. پس تو به نيت و مقصود آنها بيش از ديگران آگاهى.
اين بود اساس حج از دريچه چشم يك فرد منحرف ملحد، حال از نظر يك مرد الهى و حكيم نفسانى بنگر:
«فَقالَ أبوعبدالله (ع) انَّ مَنْ أَضَلَّهُ اللَّهُ وَ أَعْمَى قَلْبَهُ اسْتَوْخَمَ الْحَقَّ وَ لَمْ يَسْتَعِذْ بِهِ وَ صَارَ الشَّيْطَانُ وَلِيَّهُ وَ رَبَّهُ وَ قَرِينَهُ يُورِدُهُ مَنَاهِلَ الْهَلَكَهِ ثُمَّ لَا يُصْدِرُهُ وَ هَذَا بَيْتٌ اسْتَعْبَدَ اللَّهُ بِهِ خَلْقَهُ لِيَخْتَبِرَ طَاعَتَهُمْ فِى إِتْيَانِهِ فَحَثَّهُمْ عَلَى تَعْظِيمِهِ وَ زِيَارَتِهِ وَ جَعَلَهُ مَحَلَّ أَنْبِيَائِهِ وَ قِبْلَهً لِلْمُصَلِّينَ إِلَيْهِ فَهُوَ شُعْبَهٌ مِنْ رِضْوَانِهِ وَ طَرِيقٌ يُؤَدِّى إِلَى غُفْرَانِهِ مَنْصُوبٌ عَلَى اسْتِوَاءِ الْكَمَالِ وَ مَجْمَعِ الْعَظَمَهِ وَ الْجَلَالِ خَلَقَهُ اللَّهُ قَبْلَ دَحْوِ الْأَرْضِ بِأَلْفَىْ عَامٍ فَأَحَقُّ مَنْ أُطِيعَ فِيمَا أَمَرَ وَ انْتُهِىَ عَمَّا نَهَى عَنْهُ وَ زَجَرَ اللَّهُ الْمُنْشِئُ لِلْأَرْوَاحِ وَ الصُّوَرِ»
در جواب او ابوعبدالله (ع) فرمود: بهراستى كسى كه خداوند او را گمراه نمايد و چشم دلش را كور گرداند، حق در مزاج وى ثقيل افتد. (تخمه شود) و گوارا نيايد، شيطان ولى و ربّ او گردد، او را چون شتر تشنه به موارد و سراشيب هلاكت وارد نمايد و سپس بيرونش نياورد و همچنان به حال خودش گذارد. ين خانهاى است كه خداوند به وسيله آن، بندگان خود را به بندگى خوانده تا فرمانبرى آنان را در آمدن به سوى آن، بيازمايد و بندگان را در تعظيم و زيارت آن ترغيب نموده و آنجا را محل پيامبران و قبله نمازگزاران به سوى خود قرار داده، پس اين خانه شعبهاى از رضوان و راه رساننده به غفران خدا است، به عالىترين
حدّ اسقرار و استواى مال نصب شده و مركز اجتماع عظمت و جلال است. خداوند آن را دو هزار سال پيش از دحوالارض آفريده، پس سزاوارترين كسى كه بايد اوامرش اطاعت و از نواهيش خوددارى گردد، خداوند پديدآورنده ارواح و صور است.»
حكيم نفوس، امام صادق 7 مانند طبيبى كه در حركت نبض و ضربان قلب و علائم ديگر بيمار دقت نمايد، به سخنان ابن ابىالعوجاء دقت نمود در آهنگ و جملهبندى و تعبيرات و مفهوم مجموع كلمات او آثار انحراف روحى و اضطراب درون را مىخواند، نخست بهطور كلى مراحل بيمارى و انحراف روى و دوره نهايى آن را اعلام فرمود، تا شايد بيمار مغرور متوجه بيمارى و مراحل آن بشود و خود را در معرض علاج آرد.
فرمود: پيش از آنكه به اسرار اين خانه و اشارات آن آگاهست نمايم، اين را بدان كه مردمى را خداوند بهواسطه سوء نيت و انحرافهاى اختيارى رو به گمراهى مىبرد؛ مانند كسى كه بهوسيله خوردن غذايى نامناسب دستگاه هضم و دفاع بدن را مختل و ضعيف نمايد و خود را در محيط بيمارى درآورد، اين مقدمات با اختيار شخصى است ولى تأثير بيمارى و مراحل آن از اختيار و اراده بيرون است و تابع عواملى است كه مظهر اراده خداوند است. اين شخص از آن دسته بيماران روحى بود كه خودخواهى و آرزوها و بدبينى به اجتماع و حكومت دينى و شنيدن سخنان مبهم و گيجكننده، منحرفش نموده و همه اين علل به اختيارش بوده، علاوه خود را به طبيب حاذق روحى ومظاهر كامل حق عرضه ننموده تا اختيار از وى سلب شد
و عوامل عمومى و خارجى عالم كه همان دستگاه و كاركنان خداوند است، بر گمراهيش افزود. بعد فرمود: كار انحراف و گمراهى از آنجا مىرسد كه قلب كور مىشود؛ يعنى آن حسّ تشخيص فطرى كه خداوند در عموم آفريده، از ميان مىرود و غذاى گواراى حق در ذائقه ناگوار و بدمزه و در هاضمه روح سنگين و موجب تخمه مىشود، دوره نهايى اين انحراف و بيمارى روحى، سلطه كامل شيطان و حكومت مطلق او بر فكر و قلب و قواى معنوى است؛ مانند بيمارى جسم كه در دوره نهايى طبيعت مزاج يكسره تغيير مىنمايد و مرض يا ميكروب بر سراسر دستگاههاى حياتى مسلّط مىشود، بيمارى روح نيز به آنجا مىرسد كه روح كمال و خير و روح خوشبينى و نيكانديشى و روح محبت و خدمت يكسره تغيير مىكند و عكس فطرت سالم نخستين سير مىنمايد و شيطان همان عامل ناپيداى اين آثار، ولى و ربّ او خواهد شد. در اين مرحله بيمار پيوسته دچار اضطراب دائم و عطش كاذب مىگردد. همه جهان را مشوش و بىنظم و شرّ مىنگرد، گمراهى را راه نجات و سراب را آب حيات اوهام را حق و حقايق را اوهام مىپندارم و رابطه معنويش با حقايق ثابت گسيخته مىشود و مزاج روحش بهواسطه نرسيدن غذا يكسيره ضعيف و ناتوان مىگردد. در پايان كار وسوسهها و اضطرابهاى شيطانى به سراشيب هلاكتش مىاندازد و به آتش جانگداز هميشگى دچارش مىسازد.
امام 7 در اين عبارات مختصر و جامع، به وى فهماند كه تو بيمارى و توجّه به بيمارى خود و عواقب آن ندارى. آنگاه اسرار
اين بنا و اعمال آن را در جملات بعد بيان نمود و در ضمن، كجبينى و كجانديشى او را به وى فهماند كه اين مردم بيهود اطراف اين خانه نمىگردند و سنگ و گل را پرستش نمىكنند. اين حركات براى تمكين روح بندگى و اين خانه آزمايش بندگى است. اساس و بقا و كمال جهان در خضوع و فرمانبرى مادون است نسبت به مافوق، و كمال اجتماع بشرى و رابطه افراد و وابستگى و پيوستگى آنان در فرماندهى و فرمانبرى و روح اطاعت است، مظاهر احترام و خضوع و تمرينها و حركات نظامى براى تحكيم و اظهار اطاعت به مافوق و قوانين است. مشق نظام و حركات چپ و راست و درجازدن با صرف بودجههاى سنگين و وقتهاى پرارزش براى تمكين روح فرمانبرى است تا اطاعت و اجرا، بدون هيچ مقاومت روحى انجام شود. اين تمرينها و حركات، با آنكه در اساس سعادت بشر زيانآور است، در زندگى عمومى هميشه لازم شمرده مىشود؛ زيرا اين حدّ اطاعت و فرمانبرى مردم از مردم، موجب غرور و خودسرى كسانى، و بىشخصيتى و بىارادگى توده مىشود، و اساس استقلال فردى را از ميان مىبرد. اينگونه اطاعت و فرمانبرى درباره بندگان، فقط نطبت به خداوند لازم است، تا اراده و فرمان او كه خير محض است، در شخص تحكيم شود و محور حيات را تغيير دهد. پس چيزى پرارزشتر از بندگى نيست و هرجا كه بندگى در آن ظاهرتر شود، ارزش آن زياد است. اين خانه و اعمال آن مظهر كامل بندگى؛ يعنى ظهور اراده حق است، به اين جهت محل پيامبران و قبله نمازگزاران و شعبهاى از رضوان و وسيله غفران
است. از آنجا كه اراده حق و روح بندگى و فرمانبرى از آن ظاهر است، توجه پيامبران بدانسو مىباشد و روح و فكر آنان در آن محل، حلول مىنمايد و در آن محيط مستقر مىشود، و در هر جا و از هر كس عبادتى و نمازى انجام گيرد؛ مانند عقربه قطب، بايد بدانسو برگردد كه حوزهقدرت مغناطيسى حق است، همان زندگى خوش و بهشت رضايت كه تو (ملحد ناراضى) در طلب آن مىباشى و مورد آرزوى قلبى همه است و در تشكيل و راه آن، همه گيچ و گُمند، نمونه و شعبه و راه آن همين خانه و اجتماع حج است؛ «شُعبهٌ مِنْ رِضْوانِهِ وَ طَريق الى غُفْرانِهِ» كه فاصلهها و رقابتها را از ميان مىبرد و شهوات و آرزوها را محدود مىكند و حكومتهاى باطل را زايل مىنمايد، چون اين علل و موجبات ناراحتى، از ميان رفت يا محدود گرديد، آثار خشنودى و رضايت و رضوان ظاهر مىشود و جاى نارضايتىها و تاريكىهاى اختلافاتِ لباسى، رنگى، نژادى، زورمندى، زورپذيرى و عيبجويى را وحدت ايمان و حكومت الهى و خشنودى و عيبپوشى مىگيرد. همه رنگ خدا دارند و در دلِ همه، نور ايمان مىدرخشد و همه آيينه انعكاس جمال معنوى ايمان و فضيلتاند، اين محيط عكس محيط شهوات و اقتصاديات و سياستها و مليتها است. پس در اين محيط، رسيدن به آخرين حدّ كمال مطلبوب، براى عموم ميسّر است؛ چون آخرين حد، عبوديت و تعبّد است و عبوديت نفوذ دادن اراده حق است و همان حدّ نهايى كمال است: «مَنْصُوبٌ عَلَى اسْتِواءِ الْكَمال.» اين معنا بنابر آن است كه «استواء» به معناى استقرار باشد. استواء به معناى طريق
مستقيم و حد وسط هم بسيار استعمال مىشود، بنابراين معناى عبارت حد وسط ميان معنا و صورت و دنيا و آخرت است.
اجتماعات كوچك و بزرگ انسان، اجتماعات قبيلگى و شهرنشينى، اجتماعات جشنها و سانسپاهها و عبادت بتها، همه و همه مظهر ذلّت و بندگى در برابر شهوات و قوانين بشرى و اوهام و فرمانبرى جمعيتها براى فرد است، فقط اجتماع حجّ و شعب آن است كه براى فرمانبرى از خدا و حكومت بر شهوات مىباشد و در آن اختلافات نكتببار نيست: «ومجمع العظمه و الجلال.» بعد براى رفع اشتباه ديگرش فرمود: پايه اين خانه، پيش از خلقت و آمادگىِ ديگر قسمتهاى زمين بوده و نخستين نقطه و قمست درخشان زمين بوده كه دو هزار سال پيش از قطعهها ديگر خلق شده؛ قسمت دوم سخن آن حضرت اينجا پايان يافت. اين قمست درباره اساس و اسرار خانه و اعمال آن بود، كه سؤال و اعتراض ملحد جواب داده شد. با اين بيان روشن، اگر جوياى فهم و حق بود، اشتباه و ابهامى باقى نماند، محور سخن آن حضرت درباره اسرار و اساس خانه بر عبوديت و فرمانبرى بود. در قسمت سوم سخن، براى آنكه پايه عبوديت و فرمانبرى را محكم گرداند تا شكى و خلجانى درباره آن در خاطر نيايد و اعتراضى در ذهن نماند، جملهاى فرمود و سخن را تمام كرد: «انَّ أحقَّ ...»
زندگى، اطاعت و فرمانبرى است. بدون اطاعت و فرمانبرى، نه اجتماعى باقى مىماند، نه كمالى حاصل مىشود و نه سنگى روى سنگ قرار مىگيرد. پس در اصلِ اطاعت و فرمانبرى جاى سخن نيست.
سخن در اينجا است
كه از كى بايد اطاعت نمود؟ سزاوارترين كس در اطاعت از امر و نهى او، همان مبدأ حكيمى است كه روح و صورت و ظاهر و باطن را پديد آورده؛ تركيب عالى ظاهر و صورى، در اثر اطاعت طبيعى مواد است از امر و اراده تكوينى او، و رسيدن به تركيب عالى معنوى و روحى، اثر اطاعت ارادى از اوامر تشريعى او است. اين دو جمله را آن حضرت همرديف قافيه سخنان ملحد آورد، تا معارضه را از هر جهت تمام كرده باشد.
ابن ابىالعوجاء، مانند همه همسلكان خود، كه مطالب كممغز را با عبارات نغز مىپردازند و در آوردن لغت و ساختن دليل و فرمول و درست كردن قافيه تكلّف مىورزند، سخنان كم مايه خود را در قالب عبارات پرداخته، درآورد. امام 7 حقايق پرمغز را با عبارات ساده و روان بيان نمود به اينجا رسيد، امام 7 ساكن شد. ابن ابىالعوجاء مانند كسى كه از تاريكى ناگهان به محيط نورانى منتقل شود، چشم عقلش خيره شد و دچار حيرت و بهت گرديد، ندانست چه بگويد و از كجا تجديد سخن كند، چيزى به نظرش نرسيد فقط جمله مختصر و سستى گفت و ديگر ساكت شد، گفت:
«ذكر و احلت على غائب»
«سخن گفتى و حواله به ناپيدايى (غايبى) نمودى؟!
«فقال: وَيْلَكَ وَ كَيْفَ يَكُونُ غَائِباً مَنْ هُوَ مَعَ خَلْقِهِ شَاهِدٌ وَ إِلَيْهِمْ أَقْرَبُ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ يَسْمَعُ كَلامَهُمْ وَ يَرَى أَشْخَاصَهُمْ وَ يَعْلَمُ أَسْرَارَهُمْ وَ إِنَّمَا الْمَخْلُوقُ الَّذِى إِذَا انْتَقَلَ
عَنْ مَكَانٍ اشْتَغَلَ بِهِ مَكَانٌ وَ خَلَا مِنْهُ مَكَانٌ فَلَا يَدْرِى فِى الْمَكَانِ الَّذِى صَارَ إِلَيْهِ مَا حَدَثَ فِى الْمَكَانِ الَّذِى كَانَ فِيهِ فَأَمَّا اللَّهُ الْعَظِيمُ الشَّأْنِ الْمَلِكُ الدَّيَّانُ فَإِنَّهُ لَا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانٌ وَ لا يَشْتَغِلُ بِهِ مَكَانٌ وَ لا يَكُونُ إِلَى مَكَانٍ أَقْرَبَ مِنْهُ إِلَى مَكَانٍ وَ الَّذِى بَعَثَهُ بِالْآيَاتِ الْمُحْكَمَهِ وَ الْبَرَاهِينِ الْوَاضِحَهِ وَ أَيَّدَهُ بِنَصْرِهِ وَ اخْتَارَهُ لِتَبْلِيغِ رِسَالاتِهِ صَدَّقْنَا قَوْلَهُ بِأَنَّ رَبَّهُ بَعَثَهُ وَ كَلَّمَهُ»
حضرت فرمود: «واى بر تو! چگونه غايب است؟! كسى كه گواه و مراقب آفريده خود است و به مردم نزديكتر از رشته رگ گردن، سخن آنان را مىشنود و اشخاص آنها را مىنگرد و اسرارشان را مىداند. آن مخلوق است كه چون از مكانى منتقل شد، مكانى را اشغال مىنمايد و مكانى از وى خالى مىماند، پس در آن مكان كه به سوى آن رفته نمىداند در مكانى كه در آن بوده، چه پيش آمده، اما خداوند عظيمالشأن آن فرمانفرماى بزرگ، جزا دهنده خُرد و سترگ، نه مكانى از وى خالى است و نه مكانى او را در برگرفته و نه مكانى به او نزديكتر از مكان ديگر است و آن پيامبرى كه او را با آيات محكم و براهينى روشن برانگيخت و به يارى خود فيروزش داشت و براى رساندن رسالات خود برگزيدش. ما سخن آن شخص را تصديق مىنماييم كه گفت: پروردگارش او را برانگيخته و با وى سخن گفته است.»
او گفت: به غايب حواله نمودى و ساكت شد. مقصودش اين بود كه آنچه گفتى خبر از موجودى است كه ما او را نمىبينيم و او از ما غايب است و آنچه مورد مشاهده است، خانهاى است و اعمال پيرامون آن.
امام (ع) در جواب سخن مجمل و غير مفهوم او، اشاراتى به احاطه علمى و وجودى خدا فرمود و معناى غايب را دقيقاً بيان نمود، آنگاه او را براستى پيامبر كه معرّف وجود و احاطه خداست هدايت كرد، گفت: آن كسى كه با دلايل روشن و آيات محكم برانگيخته شد و بدون هيچگونه اسباب و وسايل عادى فقط به يارى خدا پيروز گرديد، سخن او را تصديق مىنمايى و آنچه از طرف خدا و درباره او گويد باور داريم، اگر گفتهها و سخنان او را كه راستى و درستى از هر جهت در آن نمايان است باور نداريم، پس چه سخنى را مىتوان باور داشت؟!
ابن ابىالعوجاء ديگر نتوانست سخنى بگويد. از جاى برخاست، در حالى كه آثار شكست و حيرت در او نمايان بود، خجلت زده زير لب مىگفت:
«مَنْ أَلْقَانِى فِى بَحْرِ هَذَا سَأَلْتُكُمْ أَنْ تَلْتَمِسُوا لِى خَمْرَهً فَأَلْقَيْتُمُونِى عَلَى جَمْرَه»
«كى مرا در ميان اين دريا افكند و دستخوش امواج آن نمود؟ از شما خواستم كه مرا در سايه راحتى برسانيد يا در ميان اجتماعى قرار دهيد، شما مرا روى پاره اخگرى افكنديد.»
اگر لفظ اوّل خمره- با خاء- باشد، معناى آن «سايه راحت» يا «اجتماع زياد» است و مقصودش اين است كه من طالب راحتى بودم تا آتش درون و ناراحتيم قدرى آرام شود؛ يا اجتماعى را طالب بودم كه در ميانشان سخنى گويم و نفوذى يابم. و اگر جمره- با جيم، مثل لفظ دوم- باشد مقصودش اين است كه من از شما پاره اخگرى خواستم شما مرا روى پاره آتش افكنديد. رفقاى حزبىاش به وى گفتند: در مجلس او
كوچك و ناتوان بودى؟!
«قال: انه ابن من حلق رؤوس من ترون.»
«گفت: اين فرزند كسى است كه سرهاى اين مردم كه مىنگريد را تراشيده است.»
تراشيدن سر نزد عرب علامت ذلّت و بندگى بوده، شايد تراشيدن سر بعد از اتمام عمل حج، براى اعلام بندگى خدا است؛ يعنى اگر از وى شكست ديدم براى من ذلّت و كوچكى نيست. او چنين مرد و فرزند چنين كسى است.
اكنون تا حدّى با حقيقت اين ساختمان و پايه و اساس آن آشنا شديم، و آن را قبهاى نورانى و رمز هدايت مىنگريم كه بالاى زمين و در ميان تاريكى و اوهام و ظلم و شهوات انسان برقرار شده و چون نمونه مجموعه عالم بزرگ و مظهر قدرت و حكمت و اراده پروردگار است، خانه خداست و هر خانهاى كه به نام خداست شعبهاى از آن است، پس حركت بدنى و فكرى به سوى آن، حركت به سوى خدا است.
ما هم مىخواهيم هماهنگ و همراه هزاران كاروانى شويم كه از آغاز تأسيس، به سوى اين خانه رفتهاند. اين مسافرت چون به سوى خدا و در جهت مقابل با دنياست، موانع و مشكلات زيادى دارد و بايد چنين باشد. قطع علاقهها و جاذبههاى زندگى براى خدا، پيمودن بيابانهاى خوفناك و مناسب نبودن طبيعتِ مزاجِبشيتر مردم با آن
محيط و هوا، قسمتى از مشكلات است. اگرچه امروز راهها نزديك و مدت مسافرت كوتاه و امنيت بيشتر شده است ولى قوانين و مقرّرات حكومتها مشكلاتى پيش آورده كه در زمان سابق نبود.
شما امروز مىتوانيد به هر جاى دنيا- كه مسافت آن چندين برابر سفر حج است- با خرج كمتر و آسايش بيشتر مسافرت كنيد. چرا چنين است؟ شايد خدا خواسته است كه مشكل باشد و خواست خدا اين است كه آن را از راه خدا و برخلاف ميل و شهوات مردم قرار دهد. اگر آنجا مركز تجارت مالپرستان و تفريح عياشان بود، وسائل و امكانات بهتر و مقررات كمتر مىشد.
دولتهاى مسلمان از مردمى تشكيل شده است كه بيشتر آنها مغز فهم دين ندارند و خيرات و بركات دين را براى تربيت مردم و اجتماع درك نمىكنند. اگر آلت بىاراده بيگانگان نباشند، خود باخته تشكيلات و رسوم و آداب آنها هستند، تا حدّى هم بىتقصيرند چون دين را در مظهر اجتماعات و حركات عوامانه يا در صورت كسانى مىنگرند كه براى سير كردن شكم و حفظ موقعيت موهوم، در برابر هر مظهر بلاهت و شهوتى كرنش مىنمايند و با هر ظالم و قلدرى مىرساند. اينها در عمل درس بازيگرى با دين و حيات معنوى و مادى مردم را به حكومتها و سياستمدارها مىآموزند، به اين جهت دولتها و سياستمداران تا آنجا به دين همراهند و به آن تظاهر مىنمايند كه سپرى براى حفظ مقام و قدرتشان باشد و هر وقت از اين سپر بىنياز شدند روش خود را تغيير مىدهند و چهره واقعى خود را مىنمايانند، گرچه
روى و چهره واقعى ندارند چون هزاران رو دارند و از رو نمىروند! در چنين اجتماعاتى هميشه ميان دستورات دين و مقررات دولت، و ملت و حكومت اختلاف است و كارها به نتيجه نمىرسد. اكثريتملت از دين خود دست برنمىدارد و دولت خود را با دين تطبيق نمىكند. دولت تا آنجا پيش مىرود كه سر و كارش با ملت نباشد و دين تا آن حد اجرا مىشود كه متكى به دولت نباشد.
حج يكى از وظايف و فرايض دينى است كه نظر و توجه دولت در حسن انجام آن بسيار مؤثر است و چون دولت توجهى ندارد بلكه موانعى مىتراشد، بسيار مشكل گرديده است. حج تعطيل شدنى نيست، هر كس كه خود را مكلّف به اين امر دانست مىكوشد كه وظيفهاش را انجام دهد و از فوت آن نگران مىشود.
مشاهده مشاهد پيامبران و اولياى حق و زادگاه اسلام و زمينها و مواضع تاريخى آن، مورد آرزوى هر فرد مسلمان است و موانعى كه دولتها-- درست يا نادرست- در برابر وظيفه و عشق مردم مىتراشند مؤثر نيست. دولتها در اثر اين موانع، موجب زيانهاى مالى و جانى و حيثيتى در بين مردم مسلمان مىشوند.
در اين سالها، بهانه دولتها مسائل اقتصادى و ارزى است، و موضوع زيانهاى اقتصادى را پيش مىكشند و براى انجام وظيفه حج در كشورى مانع قرار مىدهند، در حالى كه در هر ماه ميليونها پول آن
كشور در مراكز فساد و فحشا به عناوين مختلف مصرف مىشود و به جيب مردمى مىرود كه با همه شؤون مادى و معنوى ما دشمناند.
يك رقم بودجه سفارتخانههايى است كه در كشورهاى بيگانه تأسيس مىنمايند و اعضا و رؤساى سفارتخانهها كارى جز آماده كردن خود و زنهايشان براى مهمانىهاى تشريفاتى و افتخارى ندارند و گفتگو و مشورتهاى آنان در اطراف همين چيزهاست.
دول بزرگ سفارتخانه در كشورها تأسيس مىنمايند تا از جزئى و كلّى امور آن كشور و اخلاق و افكار مردم آن آگاه و مراقبِ رقبا باشند ولى از ما جز تشريفات و آلودگى خبرى نيست.
رقم ديگر، پولهايى است كه براى اشياى تجملى و سلاحهاى جنگى و فيلمهاى بىعفتى و هزارها از اين قبيل به خارج مىرود. در چنين كشورى انجام وظيفه حج را موجب ضرر اقتصادى مىشمارند! اقتصاد يعنى چه و براى چه مطلوب است؟ مردمى كه ايمان و اخلاق ندارند آيا ثروت به صلاح آنهاست؟ آيا بىعفتى و زشتىها از ثروتمندان به ديگران نمىرسد؟
كسى كه در روز صد ريال عايدى دارد، پنجاه ريال آن را خرج زن و بچه بيچاره خود مىكند و پنجاه ريال ديگر را صرف الكل و ترياك و هرزگى مىنمايد، اگر پانصد ريال عايدى داشت آيا بهوسيله اين چيزها زودتر خودكشى نمىكرد؟ فكر و اخلاق مردم به چه وسيلهبايد اصلاح شود؟
كسى كه قاصد حج است، اگر با فرصت خود را آماده كند، وسائل
غذا و دواى بيشترى همراه برمىدارد و كرايه مركب و وسيله را همينجا مىپردازد، آن پول اندكى كه در كشورهاى مسلمان خرج مىكند، به جيب برادران مسلمانش مىرود كه نسبت به او محبت و علاقه دينى دارند و به فكر استعمار هم نيستند و به هنگام سختى هم، چه بسا كمك كارند.
در نظر يك مسلمان، مسلمان ايرانى، مصرى، عراقى، آفريقايى و پاكستانى يكسان است. فرد مسلمان ايرانى، يك مسلمان با ايمانِعامل تونسى را به خود نزديكتر مىداند تا يك ايرانى نيم مسلمان غير عامل را، گرچه از خويشانش باشد و خط موهومى را كه سياستمداران به نام «سرحدات» به دور او و برادرانش كشيدهاند اثرى در اين رابطه ثابت و معنوى ندارد. مانعتراشىها و سختگيرىهاى دولتها، جز آنكه مردم را بدبين نمايد و گرفتار قاچاقچىها كند و در معرض مرگ قرار دهد، نتيجهاى ندارد، آبروى خودشان را در داخل و خارج مىبرند و مردم را به مشقت و دردسر مىاندازند.
هر اندازه دولتى مورد توجه باشد مسلمانان او را مرجع دينى نمىدانند. اگر دولتها بخواهند هم به مصلحت كشور و هم مطابق دستور دين رفتار نمايند، بايد مجالس مشورتى متشكّل از علماى دينى و مردان ادارى تشكيل دهند و از هر جهت درباره اين موضوع بحث كنند و به آن گروه از مردمى كه استطاعت بدنى و مالى دارند، اجازه دهند و با وسائل آبرومندى، در روزهاى معين حركت دهند، نه آنطور كه يكسره مانع شوند و نه مردم را به حال خود رها كنند.
چند سالى است كميسيونى به نام «كميسيون حج» تشكيل شده ولى تا به حال كارى براى حلّ مشكلات اين وظيفه دينى انجام نداده است. در سال گذشته (1330 ش) از طرف دولت درباره حج نظرى داده نشد، مردمى به اميد آنكه دولتِملّى مساعدت خواهد كرد، از اطراف به تهران آمدند، دستور مقدمات هم داده شد، ما هم از كسانى بوديم كه اوراقى پر كرديم و پشت ميزهاى كلانترى و شهربانى ايستاديم، آمپول ضد وبا و طاعون تزريق شديم و بيمار شديم، ولى ناگهان از طرف دولت اعلام شد كه بهداشت بينالمللى خبر داده در چند كيلومترى سرحدات حجاز چند بيمار مشكوك ديده شده! و به طور خصوصى مىگفتند به خاطر وضع اقتصادى است، ما هم به مراجع سياسى رجوع كرديم، گفتند امسال مردم از رفتن خوددارى نمايند، سال ديگر دولت با روش صحيحى اجازه خواهد داد.
سال 30 گذشت و هر كس وسيلهاى داشت و توانست، از راه دلّالهاى اداره تذكره و سفارشها براى سال 31 تذكره عراق گرفت. دوستان ما هم تذكره عراقى گرفتند، موسم حج نزديك شد، مستطيعها به اميد دولت ملّى از اطراف ايران، از شهرها و دهات و قصبات به تهران روى آوردند، از خانواده و خويشان و دوستان وداع كردند، كارهاى خود را مرتب نمودند، مردم بدرقهشان كردند. هر روز كه مىگذشت وقت تنگتر و جوش و هراس بيشتر مىشد، ناگهان اعلاميههاى دولت در روزنامهها منتشر شد كه در سرحدّات حجاز بيمارىهاى مشكوك ديده شده و بهداشت بينالمللى اين را تصديق نموده است. مردمِ آماده،
به شدت متأثر و ناراحت شدند. برگشتن بر ولايات بهخصوص كسانى كه سال گذشته هم با سلام و صلوات آمده بودند سخت و ناگوار بود، به هر قيمتى هست بايد بروند، در اين موقع بازار قاچاقچيان و دلالهاى سفارتخانه و شهربانى به شدت گرم شد، مراجع سياسى و دينى و وكلاى روحانى تهران تحت فشار واقع شدند و اغلب روى نشان نمىدادند، وقت تنگ مىشد. پس از ملاقاتها بنا بر اين شد كه آقايان نمايندگان روحانى با رئيس دولت ملاقات كنند و ترتيبى بدهند، ولى دوستان و همراهان ما با همان تذكرههاى عراق تصميم به حركت گرفتند.
اوليا و بزرگان دين براى سفر- عموماً- و سفر حج- خصوصاً- دستورات و آدابى بيان نمودهاند كه قسمتى از اين دستورات براى مسافرتهاى سابق بوده و قسمت ديگر براى هميشه است.
از جمله درباره انتخاب روز، هفته و ماه و ساعات شب و روز است. عقيده به تأثير مستقيم مقارنات ستارگان و خصوصيات ايام در سرنوشت انسان، با روح توحيد و توكلى كه اساس تربيتى اسلام است منافات دارد و آيات صريح قرآن كريم، درباره مسؤوليت انسان نسبت به آثار عمل و توكّل به خداوند و مبارزه با شرك ذاتى، افعالى و صفاتى با اعتقاد به تأثير غير عادى و معنوى مقارنات ستارگان و ايام سازگار نيست.
در نهجالبلاغه و كتابهاى حديث است كه چون اميرالمؤمنين على 7 عازم جنگ نهروان گرديد، اخترشناسى نزد آن حضرت آمد تا او و اصحابش را از سفر در آن ساعت بازدارد، پس از چند سؤالى كه از او نمود، فرمود:
«كسى كه تو را تصديق نمايد خود را از يارى خدا بىنياز دانسته است.»
بعد گفت:
«أَلّلهُمَّ لا طير الَّا طيرك و لا ضير الّا ضيرك و لا خير الّا خيرك و لا الهَغيرُكَ»
«خداوندا! بدى و شرّ و خير نيست مگر آنچه تو بخواهى و خدايى جز تو نيست.»
آنگاه به مردم فرمود از فراگرفتن اخترشناسى بپرهيزيد مگر آنچه كه شما را در بيابان و دريا هدايت نمايد؛ چون اخترشناسى آدمى را به كهانت مى كشاند و كاهن چون ساحر است و ساحر چون كافر است و كافر در آتش است. پس به نام خدا كوچ كنيد. (1)
اخبار و آثار زيادى درباره ترك تطيّر؛ يعنى فال بد زدن و بىتأثيرى نقل شده، مگر آنقدر كه در نفس تأثير كند و كفاره آن توكّل به خدا و صدقه به فقرا است. آنچه درباره اختيار روزهاى معين، با اختلاف زيادى كه هست، رسيده، شايد از جهت وقايع و حوادث خوب و بدى است كه در آن روزها پيش آمده و آثارى در نفوس
1) لازم به ذكر است كه ستارهشناسى غير از علم هيئت است كه از علوم عالى خداشناسى و موجب آشنايى با نظم بزرگ جهان است.
مسلمانان گذارده يا از جهت رعايت مقررات و سنتى است كه براى مسلمانان وضع شده؛ چنانكه مسافرت در روز جمعه مكروه است چون روز اجتماع نماز و اعلام شعار است و روز شنبه نيك است، و از اين قبيل ... العلم عندالله.
از جمله اين دستورات:
انتخاب رفيقِ سفر و كراهتِتنها مسافرت كردن است.
بايد رفيقى برگزيد كه از علم و تجربه و كارآمدى او استفاده شود.
همسفران بايد از جهت قدرت مالى و انفاق مانند هم باشند.
كمتر از چهار نفر نباشند (خير الرفقاء أربعه).
بيش از هفت نفر نباشند كه اختلاف سليقه موجب زحمت مىشود و اداى حق آنها دشوار مىگردد.
بايد كارها را نوبت يا تقسيم كرد كه كدورت و اختلال پيش نيايد.
و هر كدام براى خدمت بكوشند و منتى به همديگر نگذارند.
در روايت است كه رسول خدا 9 فرمود:
«كسى كه مسافر مؤمن را در سفر كمك نمايد، خداوند هفتاد و سه اندوه از او برطرف گرداند و در دنيا و آخرت از غم و اندوه پناهش دهد و اندوه روز بزرگش را بزدايد.»
و نيز در حديث است كه حضرت علىبنالحسين (ع)
هميشه با كسانى مسافرت مىكرد كه او را نشناسد و شرط مىكرد كه خدمت با او باشد!
در سفرى يكى از همسفران آن حضرت را شناخت و به دوستانش معرفى كرد، آنها دست و پاى حضرت افتادند و مىگفتند اى فرزند رسول خدا، مىخواستى ما را به آتش جهنم اندازى! اگر به دست و زبان، از ما جسارتى مىشد تا نهايت روزگار هلاك مىشديم، تو را چه بر اين كار داشت؟ فرمود يك بار با مردمى سفر كردم كه مرا مىشناختند و به خاطر حرمت رسول خدا، با من چنان رفتار كردند كه مستحق نبودم. از آن زمان، ديگر كتمان و ناشناسى را بيشتر دوست مىدارم.
اگر رفيقى بيمار شد مستحب است كه كمتر از سه روز او را وانگذارند.
مستحب است كه خويشان و دوستان را هنگام سفر اطلاع دهد و از يك يك عفو و گذشت بطلبد.
قرضهاى خود را بدهد و يا به خويشان وصيت كند.
حقوق زن و فرزند و كسان را معين نمايد.
براى حركت به سوى خدا و سفر حج، چنان زندگى خود را سامان دهد و رشتههاى علاقه به غير خدا را بگسلاند كه خود را در حال مرگ اختيارى و نورانى ببيند.
نمازها و دعاهايى را كه هنگام سفر دستور دادهاند فراموش نكند.
هنگام سوار شدن و استقرار بر مركب بگويد:
(الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ، سُبْحانَ الَّذِى سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ)
«اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْتَوْدِعُكَ نَفْسى وَ مَالِى وَ ذُرِّيَّتِى وَ دُنْيَاىَ وَ آخِرَتى وَ امانَتى وَ خاتِمه عَمَلى.»
در هر فرود آمدن و سوار شدن و فراز و نشيب تكبير و تسبيح و تهليل بگويد.
قصد قربت در هر عبادتى، روحِ عمل است و هر چه بيشتر و خالصتر شود عمل زندهتر و آثارش بيشتر است و اگر قصد قربت نبود عمل باطل و زحمت بيهوده است. چون قضاء و تكرار عمل حج دشوار است و بسا در مدت عمر بيش از يك بار نصيب نشود، بايد پيوسته مراقب نيّت بود.
پيش از رسيدن به مواقيت و شروع عمل، بهتر است كه حاجى وظايف و مناسك و مسائل مورد ابتلا را به خوبى بداند. اگر خود مىتواند از روى كتابهاى مناسك و اگر نمىتواند به وسيله عالمى ياد گيرد تا هنگام شروع، توجه بيشتر و سرگردانى كمتر باشد و مسائل احتياطى را آنطور بداند و عمل نمايد كه موجب بىاحتياطى نشود، چون احتياط در حفظ جان و آبروى مسلمان از هر احتياطى شديدتر است.
مرحوم غزالى گويد:
ترتيب اعمال ظاهرى از آغاز حركت تا بازگشت، ده
قسمت است:
قسمت اوّل: «از حركت تا هنگام احرام» و آداب آن هشت است، خلاصه آداب اين است:
1- آغاز به توبه، ردّ مظالم، اداى ديون، آماده نمودن نفقه براى خود و ملازمين تا رجوع، رد امانتها، برداشتن مال حلال به اندازه كفايت و بذل و رفاهيت و تهيه نمودن مركب مطمئن.
2- همسفرى با رفيق شايسته، خيرخواه، كمك كار كه چون فراموش نمود به يادش آرد و در سختى كمك نمايد و در هنگام هراس دلداريش دهد، در ناتوانى تقويتش كند و در بىحوصلگى بردبارش سازد.
3- چون خواست از خانه بيرون آيد، دو ركعت نماز گزارد و دعا بخواند و بگويد:
«ألّلهم أنت الصّاحب فى السّفر و أنت الخليفه فى الأهل والمال والولد، احفظنا و ايّاهم من كلّ آفه و عاهه ...»
4- چون به درب خانه رسد بگويد:
«لا حَولَ وَلا قوّه الّا بالله ...»
5- چون بر مركب سوار شد بگويد:
«بسم الله و بالله و الله أكبر تَوَكَّلْتُ عَلَى الله ...»
6- تا روز گرم نشده فرود نيايد و بيشتر سير در شب باشد، چون در منزلى فرود آيد بگويد:
«أَللهمّ رَبِّ السَّمواتِ السَّبعِ وَ ما اظللن وَرَبِّ الأَرضين السبع و ما اقلن ...»
7- احتياط را رعايت نمايد و از رفقا و دوستان دور نيافتد و تنها بيرون نرود، شب را با مراقبت بخوابد، براى حفظ خود، آيهالكرسى و آيه شهادت و اخلاص و معوذتين بخواند و بگويد:
«بسم الله ما شاء الله لا حول و لا قوّه الّا بالله حسبى الله ...»
8- در بلندى و سراشيب و هنگام ترس، تكبير و حمد و تسبيح بگويد.
آنگاه مرحوم غزالى در ابواب ديگر، وظايف و آداب و سنن مناسك عمره و حج را بيان نموده و در باب سوم، آداب دقيق و اعمال باطنى را شرح داده، آداب دقيق را در ده قسمت بيان نموده آنگاه به شرح آداب باطنى پرداخته، خلاصه آداب دقيق:
1- نفقه حلال همراه بردارد و دستش از مال تجارت كه موجب اشتغال قلب و پراكندگى خاطر است، خالى باشد تا آنكه يكسره قلب متوجه خدا و منصر از ماسوا و تعظيم شعائر شود.
از طريق اهلبيت روايت شده كه در آخرالزمان مردمى كه به حج مىروند، چهار صنف هستند؛ «سلاطين و زمامداران براى تفريح، ثروتمندان براى تجارت، فقرا براى گدايى، فقرا براى خودنمايى ....»
2- دشمنان خدا را به وسيله دادن گمرك و راهدارى و باج كمك ننمايد. دشمنان خدا امراى مكه و اعرابى هستند كه صادّون بيتاللهاند. چه، مال بخشيدن به آنها، كمك به ظلم و تسهيل آن است. بايد راههايى انديشد كه از اين كمكها و ظالمپرورىها خلاص شود. اگر چارهاى
نباشد، بعضى علما گويند كه تركِحجّ استحبابى، از كمك به ظلم بهتر و افضل است، چون اين اعمال بدعتهايى است كه پيش آمده و تن دادن به آن سنت رايجش خواهد كرد و موجب ذلت و خوارى مسلمانان است.
3- توسعه در زاد و توشه و بذل و انفاق، كه نه اسراف باشد و نه امساك؛ اسراف آن است كه مانند عياشهاى بىبند و بار بهسر برد و امساك آن است كه به خود و ديگران سختى دهد. بذل مال در راه خدا اسراف نيست؛ چنانكه گفته شده، در اسراف خير نيست و در خير اسراف نيست ...
4- ترك رفث و فسوق و جدال؛ چنانكه قرآن كريم تصريح نموده:
رفث، هر لغو و بيهوده و فحش است و آنچه راجع است به روابط جنسى زن و مرد، كه اين حس و غريزه را تحريك نمايد.
فسق، اسم جامعى است براى هر گونه خروج از اطاعت.
جدال، مبالغه در خصومت و گفتگو است كه موجب كينه و دشمنى شود.
5- حج را پياده انجام دهد، مگر آنكه موجب ناتوانى از انجام و اتمام عمل يا بيمارى شود.
6- از سوار شدن بر محملهاى داراى روپوش اجتناب نمايد.
7- به خود نپردازد و ظاهر خود را نيارايد و از افتخارات اجتناب نمايد تا در زمره عياشها و گردن فرازان درنيايد و از حزب فقرا و بيچارگان خارج نگردد.
8- به حيوانى كه بر آن سوار است ترحّم كند و از آب و علفش نكاهد، و بيش از طاق بارش نكند.
9- قربانى كند گرچه بر او واجب نباشد و از گوسفندهاى سالم و چاق انتخاب نمايد.
10- درباره آنچه انفاق نموده و زيان ديده و زحماتى كه بر او وارد شده گرفته خاطر نباشد.
اين آداب دقيق دهگانه است كه غزالى در احياءالعلوم با ذكر احاديث از طرق مختلف و تحقيقات مخصوص خود بيان نموده و ما به طور اختصار و فهرستوار ذكر كرديم. پس از آن اعمال باطنى و طريق اخلاص در نيت و عبرت به مشاهد و تفكر در آنها و اسرار آنها را در باب مفصلى بيان مىنمايد.
جناب آقاى دكتر اسماعيل كوثرى از اطباى باايمان و هوشمند نامىاند كه امسال به مكه مشرف شدهان. تذكرات ايشان براى حجاج ارزش مخصوص دارد:
در ره منزل ليلى كه خطرهاست به جان شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى
كسى كه در راه انجام وظيفه و عبوديت قدم برمىدارد، بايد بداند كه عبد است و اطاعت امر مولا بدون چون و چرا بر او واجب است. فكر كردن در خوب و بد و فلسفه و احكام تا آنجا مجاز است كه مانع
انجام دستورات- طابق النعل بالنعل- نباشد و اگر نظر عاقلى يا دستور متفكرى باعث ترديد يا وقفه در اجراى احكام گردد، يقيناً توجه ننمودن و نشنيدن براى بنده صلاح بلكه واجب است؛ زيرا كه هر اندازه افكار متفكران و استدلال علماى مادى يا معنوى قوى و برهانى باشد، تازه پرورده يك مغز كوچك و محدود است و جز چند مفهوم و اصطلاحى نيست كه بر كره دماغ نقش بسته و با حقيقت عالم كون ارتباطى ندارد.
آنان كه محيط فضل و آداب شدند در جمع كمالى شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند برون گفتند فسانهاى و در خواب شدند
مقصود اين است كه ممكن است بعضى افكار، سبك و مغزهاى نيمرسيده باشد كه به دستورات حج خردهگيرى نمايد يا فكر كند كه اگر چنان بود بهتر مىشد يا اين دستورات براى زمان مخصوصى فرستاده شده و ... از اين راه علاوه بر اينكه بر بيچارگى و سرگشتگى خود كمك كرده، وبال بيچارگىِ ديگران را نيز به گردن گرفته است. تا وقتى كه بنده بنده است دستور مولا را بىچون و چرا بايد اطاعت كند، تعارف ندارد دستورات خداوند وجود كه تمام دنيا نزد عظمتش به يك ذرّه همشباهت ندارد به ميل و اراده عبدى ضعيف يا يك ميليون مثل او تغيير نمىپذيرد. گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را.
اين چند كلمه را كه بنده جسارتاً نوشتم از آن جهت است تا خواننده سطور بداند كه يك نفر دكتر در علوم مادى؛ در طب، داروسازى و فارغالتحصيل فيزيك و شيمى كه سالها فكر كرده، به اين
نتيجه رسيده است كه مطلب كاملًا دو تا است؛ عالم بودن، دانشمند بودن، عارف بودن، فيلسوف بودن، مجتهد بودن مطلبى است و بنده بودن مطلب ديگر. اين علوم براى بنده خدا زينت است و براى غير بنده خدا موجب بدبختى و معطلى. راه بندگى و طريق آقايى و راه مختلف و متفاوت است. علوم كه برترين آنها اصول طب و بهداشت است، بايد خود را با موازين شرع تطبيق دهد، نه دستورات شرع با قوانين ناقص اين علوم موافقت نمايد!
علم نبود غير علوم بندگى (عاشقى) مابقى تلبيس ابليس شقى
ديگر علوم بازيچههاى متغيّرى بيش نيست، اگر از حوصله اين نوشته خارج نبود، ثابت مىكردم علاوه بر اينكه هيچ نوع كمكى به پيشرفت و سعادت بشر نكرده، موجب بيچارگى و عقبماندگى هم شده است!
بعد از اين مقدمه مختصر وارد در موضوع مىشويم، قبل از آنكه نكاتى چند به عرض رسانم، اولًا بايد خوانندگان را متوجه سازم كه در اين مطالب، ضامن صحت از هر جهت نيستم، ممكن است مطابق با واقع نباشد، چيزهايى است كه ديده يا شنيده يا فكر كردهام، ممكن است صحيح باشد يا غلط.
اى كسيكه عازم سفر حجّى، بايد اولًا به سلامت و طاقت خود مطمئن باشى. بايد خود را چند روز در اختيار يك نفر پزشك مسلمان و طرف اعتماد كه از اوضاع آب و هواى حجاز باخبر باشد بگذارى و از
او بخواهى كه سلامت و طاقت تو را آزمايش نمايد و دستورات غذا و بهداشت بدهد، اگر چنين ننمايى ممكن است در محيطى كه هر كسى به فكر خود است بيمار شوى و از دست بروى در اين صورت مسؤول هم هستى.
براى هر كارى آمادگى لازم است. تو كه تصميم مسافرت راه خدا گرفتهاى و مىخواهى وظيفه واجب و مهمى را انجام دهى، از يك ماه پيش خود را آماده نما؛ اگر معتاد ترياكى آن را ترك كن، اگر سيگار مىكشى يا ترك نما يا تقليل ده، اگر ضعيف هستى با ورزش و غذا و دوا خود را قوى ساز، اگر عادت به گرما ندارى در مدت يك ماه، دو ماه خود را به آفتاب و گرما و راه يافتن عادت ده، اگر دندانت خراب است اصلاحش كن. اگر به جنگ و جدال و فحش و ستيزه عادت دارى ترك كن، كار سفر؛ مثل چمدان بستن، غذا پختن، رختخواب بستن، و مانند اينها را ياد گير، مزاج خود را پاك گردان، كبد و روده را تصفيه و تنقيه نما، اگر چنين نكنى ممكن است در معرض خطر افتى و ممكن است گناهكار شوى. اسباب سفر آماده گردان، وسيله سفر هر قدر سبكتر و زبدهتر باشد بهتر است. خلاف آنچه مىگويند برنج و روغن و امثال آن چندان لازم نيست، من و رفقايم برديم و بىمصرف برگردانيم، (مسافرت آقاى دكتر با طياره و وضع مخصوص بوده، ولى براى ما برنج بسيار مفيد افتاد و زيادى آن هديه خوبى است براى آشنايان بين راه).
آنچه به نظر اينجانب از اثاثيه و غذا مفيد است فهرستوار تذكر
مىدهم: يك چمدان بزرگ و جادار، يك يخدان (ترموس) بسيار بزرگ، يك فرش سبك، چراغ قوه يك عدد با قوّه يدكى، ظرف آب ليمو كه درب آن محكم باشد (چوبپنبه كافى نيست) بهتر است درب آبليمو قدرى نمك بريزيند كه ايجاد گاز ننمايد، چند عدد قوطى كمپوت، يك چراغ پريموس و يك ظرف نفت حلبى محكم يا فلزى، يك ماشين اصلاح با شانههاى مختلف، قيچى، سوزن نخ، آيينه، شانه، ملافههاى سفيد علاوه بر احرام، گيوه علاوه بر كفش مخصوص احرام، يك كترى، دو عدد استكان و فنجان، قورى لعابى كوچك، چاقو و قاشق.
همانطور كه گفته شد اين اثاث، سبك و كوچك و كم حجم باشد، زيادى موجب زحمت و عقب ماندگى است.
بدانكه خوراكى در هواى گرم مصرف زياد ندارد و بيشتر غذا را مايعات و ميوهجات تشكيل مىدهد و در صورت امكان ميوه پخته (كمپوت) است البته هر مزاجى ممكن است به غذايى معين عادت داشته باشد و به غذاى ديگر مأنوس نباشد آنچه ذكر مىشود براى عموم است، روى هم غذاى ده روز همراه باشد، (البته اين دستورات براى مسافران راه زمين نيست، براى كسانى كه به وسيله اتومبيل و از راههاى مختلف مسافرت مىنمايند بايد راه را در نظر داشته باشند واز اهل خبره دستور گيرند) پس از ده روز دسترسى به غذاى مناسب هست، براى ده روز؛ چهار كيلو نان خوب لازم است كه خشك و كمروغن
باشد. برنج دو كليو، آلوى خشك خراسانى دو كيلو كه هم براى خيس كردن مفيد است هم براى آش و خورشت. روغن يك بسته يك كيلويى كافى است و نباتى خوب براى هضم آسانتر است. قند و شكر يك كيلو و نيم. اگر ميل به غذا پختن داريد مقدارى عدس و باقالى و سبزى خشك همراه ببريد كه هم براى دمپخت و هم براى آش به كار مىآيد. نمك و ادويه فراموش نشود ولى از هر كدام چند مثقالى. چايى كم بردار چون چايىهاى خوب فراوانست. كمپوت بسيار مفيد است و همچنين آب ليمو. ليمو عمانى 200 گرم خُرد و پاك كنند كه دمكرده آن مفيد و گواراست. آب نبات لبترش براى مكيدن و تعارف به ديگران خوبست. زحمت حمل ماست كيسهاى را به خود راه ندهيد. سركه شيره و سكنجبين مفيد و خورش خوبيست. كليه اثاث و لباس و غذا كمتر از 20 كيلو بشود، بيش از 30 كيلو موجب ناراحتى است.
بهطورى كه بيان شد، لازم است پيش از سفر معاينه بدن اگر بيمارى در بدن است و طبيب مسلمان تشخيص داد نبايد خود را به خاطر انداخت و آنچه دوا لازم است از پزشك خانوادگى دستور بايد گرفت، در اين مورد به پزشكى كه ديانت او محرّز نيست نبايد مراجعه كرد كه از اين اشخاص خطر و عنادورزى ديده شده است. در اين سفر كه زحمات و عدم تناسب هوا و غذا براى عموم است بايد از مزاج خاطر جمع باشيد، اگر خاطر جمع شديد خود را آماده سازيد و متوكّل به خدا باشيد. ادويهاى كه به نظر مىرسد: مقدارى شير خشك كه موقع
يبوست و شدت حرارت حل آن در آب سرد و خوردن، بسيار نافع است ولى در غير آثار اسهال، قرص ويتامين ب صد ميلى گرمى يا 50 ميلى گرمى در حدود 50 عدد برداريد و روزى يك عدد ميل كنيد كه قواى عصبى و مقاومت را زياد مىكند، قرص ويتامين ث 100 يا 200 ميلىگرمى 50 عدد، روزى يك ياد دو عدد ميل نماييد، بدن را در مقابل بيمارىها قوى و به قواى حياتى كمك مىكند. چند عدد قرص سولفوكراندين و شبيه آن، براى اسهال مفيد است، محلول مركوركرم يك صدم 50 گرمى با يك قطره چكان براى درد چشم، در چشم بچكانيد و براى زخمبندى، يك لوله روغن پنىسيلين ماليدن آن به جلد، بدن را در مقابل شعاع آفتاب حفظ مىنمايد، پودر براى عرقسوزى و گرمازندگى، يك قوطى قطره كورامين و شبيه آن براى تپش قلب روزى سه مرتبه 25 قطره با آب سرد مفيد است چند عدد باند (نوار تنزيبى) چند گاز (استريزه) براى زخمبندى و خونريزى، چند عدد قرص مسكّن براى دردسر و دندان؛ اين دواها در موقع نبودن پزشك مفيد است و گشايش كار پزشك است. ممكن است چيزهاى ديگر مورد احتياج باشد كه بايد پزشك دستور دهد.
گر نهگدار من آن است كه من مىدانم شيشه را در بغل سنگ نكه مىدارد
خداوند هميشه و در هر جا حافظ جان بندگان است، ولى نهى «لاتلقوا ...» را نبايد فراموش كرد، بايد مسافران محترم حج به حفظ و سلامتى بدن خود در حدود امكان بكوشند تا مسئول نشوند. به اين
جهت مراعات اين نكات براى سلامتى مفيد است:
1- در فصل تابستان و گرما سفر را بايد كوتاه گرفت، اگر قصد توقف داريد نقاط خوش آب و هوا را در نظر داشته باشيد.
2- بهتر است پيش از ايام حج به مدينه منورّه مسافرت نماييد، اگر بشود عتبات را نيز قبلًا زيارت كنيد كه بعد از تمام شدن حج يا يكسره به وطن برگرديد يا به شام و بيتالمقدس و مصر مسافرت نماييد.
3- اشخاص كم بنيه زيارت مدينه و عتبات را ممكن است بعد از مراجعت به وطن با فرصت بيشتر انجام دهند.
4- از مخارج غير ضرورى مثل خريد سوغات كم كنيد تا چند روز ايام حج و در ازدحام و گرما، در خرج دستتان باز باشد و براى سلامتى خود از صرف پول خوددارى نكنيد.
5- انشاءالله در جدّه معطل نخواهيد شد، اگر معطل شديد جا و مهمانخانه خوب انتخاب كنيد و از گرما و آفتاب بپرهيزيد.
6- هر چه مىخواهيد در حجاز توقف كنيد، سعى كنيد در مدينه باشيد و عمارات خوب و پشت بامدار انتخاب كنيد تا شب راحت بخوابيد.
7- اگر ممكن است روزى يك بار استحمام نماييد. اگر مقدور است قدرى يخ در آب استحمام بريزيد.
8- در عرفات و منا گرچه مجبوريد در چادرى كه زدهاند باشيد ولى بهتر است در وسط جمعيت نباشيد.
9- بيشتر بيمارىها اثر آفتابزندگى است سعى كنيد كه كمتر در
آفتاب حركت كنيد و رفقا و محل خود را مراقبت نماييد تا گم نكنيد. در محل چادر بيرق يا علامتى نصب كنيد كه گرم كردن چادر خطرناك است.
10- رمى جمرات و قربانى را در هواى خنك و صبح انجام دهيد و با بلد حركت كنيد.
11- در اقامت به عرفات و منا تا ممكن است از غذاهاى سنگين و چرب، به خصوص گوشت اجتناب كنيد و به خوردن ميوه و آبميوه و كمپوت و شربت و چايى اكتفا نماييد.
12- تا ممكن است تماس خود را با بهدارى و چادر اميرالحاج قطع نكنيد و رفقا را از جاى خود خبر دهيد و از جاى آنها مطلع باشيد كه در پيشآمد به يكديگر كمك كنيد.
13- از راهنمايىها و اندرزهاى اعضاى سفارت و كميسيون بهدارى به خوبى استفاده كنيد كه براى راهنمايى و هدايت شما آمادهاند.
آنچه گفته شد جامع و كافى نيست، براى اين مسافرت با اشخاص خبره از هر جهت مشورت نماييد. در مظان استجابت دعا التماس دعا دارم.
دكتر اسماعيل كوثرى
روز 18 ذيقعده 1371- 19 مرداد 1331 همراه آقاى سرهنگ
نورالله گنجى و آقا ميرزا رجبعلى منزه شهميرزادى كه به وسيله بذل ايشان مستطيع شدم و آقاى علىاكبر بوستان قناد، عازم حركت شديم، هوا گرم است و مزاج ما و عموم ايرانيان با گرماى عربستان سازگار نيست ولى عشق وعلاقه و مسئوليت در مقابل وظيفه، مشكلات را آسان مىكند.
دوستان، خويشان، زن و بچه، براى بدرقه آمدهاند. هر چه وقت حركت نزديك مىشود عواطف رقيقتر و هيجان و احساسات بيشتر مىگردد. در ميان اين امواج احساسات گرفتاريم، و بايد از يك يك وداع كنيم و به درخواستها و التماس دعاها گوش بدهيم. در اين موارد محروميتها و آرزوهاى مادى و معنوى در خاطرها خطور مىكند؛ هر يك با لحنى درخواست دارند كه در مواقع استجابت بر ايشان دعا كنيم. بچهها مىخواهند با ما بيايند، بعضى روى صندلىها براى خود جا گرفتهاند! بچهاى است در آتش تب مىسوزد و از خلال ماشينها و دست مادر و خواهر مىگريزد كه خود را به اتومبيل برساند و سوار شود كه با من بيايد. سفر عجيبى است، شايد آخرين ديدار خويشان و دوستان باشد و مرگ ديوار بلندى ميان ما بكشد و با قيچى خود، براى هميشه رشتههاى عواطف و محبّت را قطع كند. در ميان جاذبههاى گوناگون گرفتاريم. اين حالت بىشباهت به حال احتضار نيست كه شخص دچار كشاكش و ميان سرحد دنيا و آخرت و علاقههاى مختلف گرفتار است، قايق زندگى گاهى دچار امواج مخالف موت و حيات است گاهى در كنار ساحل حياتاند كى مستقر مىشود باز امواج آن را
دستخوش تلاطم مىگرداند، از اين جهت آن حالت را حالت سكرات مىگويند.
ساعتى از شب گذشته بود كه سوار ماشين شديم، بدرقه كنندكان آنقدر جعبههاى شيرينى و آجيل اطراف ما روى هم چيدهاند كه جا بر همه تنگ شده، ارزش اين هدايا و تعارفات، ارزش مادى نيست، محبت و علاقه است كه به اين صورتها جلوه مىكند. رشتههاى محبت است كه دلها را با هم متصل مىگرداند. صورتهاى مادى آن مثل جلوهاى از جلوههاى طبيعت فانى مىشود ولى حقيقت آن در قلوب و نفوس معنوى باقى مىماند. بهتر است بدرقه كنندگان به جاى اينگونه شيرينىها كه عموماً سالم و مطبوع نيست، انواع ميوههاى خشك و تر؛ از قبيل آلو و خوشاب و مربّاحات هديه كنند كه هم غذا و هم دوا است، به خصوص براى حجاج آن هم در فصل گرما. در حمل و مصرف شيرينىجات دچار زحمت بوديم. نانهاى خشك و برنج ايران در اين مسافرت غذاى سالم و خوبى است كه مانندش در كشورهاى ديگر كمتر ديده مىشود و بايد به اندازهاى با خود بردارند كه در نقل و انتقال هم در زحمت نباشند.
در ميان شور و محبت دوستان و خويشان، اتومبيل حركت كرد. خيابانهاى گرم و پرغبار جنوب تهران را به سرعت پيمود. وارد جاده شهر رى گرديد. ديوارها و خانهها و كورهپز خانههاى دو طرف جاده، كه بالاى قبرستان چند صد ساله و از خاك ميليونها اموات ساخته شده، از نظر مىگذشت. آميختگى سكون و حركت و موت و حيات را از
خاطر مىگذراند. پس از چند دقيقه گنبد زرين شاه عبدالعظيم 7 با چراغهاى فروزانش، چون ستاره درخشانى در كنار افق تاريك تهران نمايان شد. سر تعظيمى خم كرديم و سلامى داديم و رد شديم، فضا رو به تاريكى مىرفت كه نيمكرده درخشان ماه در ميان افواج ستارگان از زير پرده افق ظاهر شد. در پيچ و خمهاى جاده، گاه تهران در ميان غبار و زير نور چراغها در كنار كوه البرز به چشم مىآمد و ما را به عقب مىكشيد، گاه آسمان و چراغهاى ابدى آن، ما را به ابديت مىكشاند. سخنان و گفتگوهاى بدرقه كنندگان، صداها و آهنگهاى آنان مانند صداهاى دَرهمى كه در ميان كوه و درّه بپيچد و دور شود، كمكم دور مىشد و چهرهها از صفحات خيال مات مىگرديد. مشكلات سفر و ابهام آن مانند بلند و پستى جاده از خاطر مىگذشت و ما را درباره بازگشت به اين سرزمين ميان بيم و اميد مىداشت. در ميان اين خيالات مبهم و درهم و بيم و اميد، نقطه درخشان مقصد و عشق به آن، لحظه به لحظه در ذهن مىدرخشيد و افق تاريك را روشن مىكرد و موجب اطمينان نفس و سكونت قلب مىگرديد. اين پردههاى خيال تاريك و روشن، پى در پى از مقابل چشم مىگذشت كه از بالاى تپه گنبد حضرت معصومه 3؛ يكى ديگر از ستارگان خاندان پيامبر 9 در ميان كوير ظلمانى، نمايان شد؛ به قم رسيديم، صبحگاه كه به عزم حركت به گاراژ رفتيم گاراژدار از كمى مسافر نالان و چشم طمّاعش به هر سو نگران بود تا نزديك ظهر چند زن و بچه عرب عراقى را بهدام انداخت. تمام راهروها و صندلىها را پر كرد ولى هنوز نَفس آزمندش در هيجان
و كيسه طمعش پر نشده بود كه ديگر همه به هيجان آمدند و اتومبيل حركت كرد. همه از تنگى جا و سر و صدا و آٍه و ناله زنها و بچههاى عرب در زحمت و متأثر بوديم، چه بايد كرد؟ هنوز اول سفر است بايد بردبار و صبور بود، از اين وقايع بسيار در پيش داريم. ناملايمات و گرفتارىها براى همين است كه روحِتحمّل و حكومت بر نفس پيدا شود، چه ناملايماتى كه لازمه زندگيست و چه براى انجام وظيفه و تكليف است.
اين ديگ ز خامى است كه در جوش و خروش است چون پخته شد و لذت دم ديد خموش است
شب رسيد، چند ساعتى استراحت كرديم. پيش از ظهر از حوالى كرمانشاه عبور كرديم، از اينجا وضع و آداب تغيير مىيابد. قهوهخانهها پرجمعيت و بازار قمار گرم است. لباسهاى كردى، سبيلهاى كلفت، پيراهنها و عقالهاى عربى زياد ديده مىشود. لهجهها مخلوط از فارسى و كردى و عربى است. فعاليت قاچاقچيان و قاچاقبران در گاراژها، قهوهخانهها و ادارات زياد است. چشمهاى ناآرامشان به هر گوشه و كنار و به سوى هر ماشين و در ميان هر جمعيتى كار مىكند و با كارمندان دولت و مأموران سرحدّى، ايما و اشارات و لغاتى دارند. در چند كليومتر ميان قصر و خانقين چندين مركز گمركى و تفتيش برقرار است كه در هر يك، بايد چند ساعت مسافران معطل شوند. هر چه
مىخواهند به سر مسلمانان مىآورند، رشوه مىگيرند، بداخلاقى مىكنند و هر گونه توهين روا مىدارند. اين منظره هر مسلمان بيدار و غيورى را متأثر مىكند كه چگونه بيگانگان و دولتهاى دست نشانده آنها ميان مسلمانان ديوار كشيدهاند و پيكره اسلام و جامعه مسلمان را قطعه قطعه كردهاند و به نامهاى موهوم خطوطِ سرحدى و عناوين نژادى، همه را از هم جدا و به جان هم انداختهاند! اميد است ديرى نگذرد كه روابط محكم و معنوى مسلمانان اين تارهاى بافته بيگانگان را بگسلد و ديوارهاى سرحدى را خراب كند.
پاسى از شب گذشته بود كه از اين بندها عبور كرده وارد خاك عراق شديم، نيمه شب در ميان درختهاى نخل و روشنى چراغها، دو گنبد اختران درخشان و امامان هاديان، كاظمين 8 نمايان شد.
هنوز ساعتى از شب باقى بود كه ماشين در يكى از بازارهاى نزديك صحن متوقف شد، مهمانخانهها و قهوهخانهها همه بستهاند، ما هم گيج و خستهايم. بارها را در كنار بازار جمع كرديم، نه جاى استراحت است نه از ترس دستبرد مىتوان چشم به هم گذارد! گاهى راه مىرويم، گاهى مىنشينيم و تكيه مىدهيم. هوا گرم و فضا نامطبوع است، در انتظار دميدن سپيده صبح و نسيم رحمتيم.
كم كم دود سماور قهوهخانهها و بخارى شير فروشها با صداهاى
گرفته و خشن صاحبانش در بازار مىپيچيد و خميازه خواب واپسين و جنبش زندگى نو شروع شد. بانگ اذان از بالاى گلدستهها تجديد حيات را اعلام نمود. درهاى صحن به روى مشتاقان خسته باز شد. اثاث را به كسى سپرديم و ما هم جزو افواج زائران به طرف صحن به راه افتاديم و شستشو كرديم، وضو گرفتيم و وارد حرم شديم. نور چراغها و روشنى صحبگاه مخلوط شده، نسيم بينالطلوعين با نسيم بادبزنها با هم درآميخته، نور ايمان از چشمها و چهرهها مىدرخشد. اينجا سرحد ميان صورت و معنا و آخرت و دنياست و مدفع دو شخصيت است كه رابط خلق با خالقند. رفتار و گفتارشان رشتههاى نورى است كه وابستگان را از سقوط در تاريكىهاى دنيا بالا مىآورد و به سطح عالى بهشت مىكشاند. اينجا هم يكى از دريچههاى بهشت است كه نسيم رحمت و مغفرت از آن مىوزد. ما هم مثل جمله آلودگان، خود را در آن معرض آورديم. به پيشگاه آنان سلام كرديم و از خداوند طلب مغفرت و خير نموديم و در ساحت جلالش سجده كرديم و نماز خوانديم. خستگىها و كدورتها تخفيف يافت. بانشاط و روح تازه بيرون آمده وارد زندگى جديد شديم. در يكى از مهمانخانهها منزل گزيديم. همه حجاج ايرانى كه مثل ما تذكره عراقى دارند، در كاظمين جمعند تا تذكرهها را به ويزا رسانند و وسيله حركت فراهم كنند.
در اين بين شنيديم كه عدهّاى از حجاج ايرانى چون از اجازه
دولت مأيوس شدهاند، خود را به حملهدارها فروختهاند تا آنها را از راههاى غير عادى و خطرناك به حجاز ببرند. آشنايان و دوستان آنها مضطرب بودند و از زوار براى سلامتى آنها درخواست دعا مىكردند. ما قصد داشتيم اگر وسيله حركت زودتر فراهم شود يكسره به مدينه برويم، تا چند روزى كه به موسم حج مانده، از زيارت روضه رسول اكرم و ائمه طاهرين: بهرهمند باشيم و چون موسم نزديك شود از مسجد شجره (ذوالحليفه) كه ميقاتگاه مسلّم رسول اكرم 9 است، احرام بنديم. معلوم شد وسيله مستقيم براى مدينه در عراق نيست، وقت هم تنگ مىشود، ناچار از اين تصميم منصرف شديم. كار مهمّ ما در عراق اجازه ويزا و تهيه وسيله است كه دولت ايران موافقت نمود. تذكرهها به هر زحمت كه بود به ويزاى دولتها رسيد. صاحبان بنگاههاى حمل و نقل به وسيله نشريهها و اشخاص، مشغول تبليغ شدند. بيشتر حجاج در ميان اين تبليغات و وحشت عقبماندن متحيّرند.
در اينگونه موارد سليقهها و روحيات مختلف، هر دستهاى را به سمتى مىكشاند. بعضىهاى محكوم سليقه هستند و فكر و نظر را كمتر بهكار مىبرد. بعضىها با اشخاص بصير مشورت مىكنند و انديشه و نظر را به كار مىبرند. بعضى محكوم نظر مردمى هستند و تعبّداً از آنها مىپذيرند. بعضى متوسّل به استخاره مىشوند ولى براى هر يك از اين امور موردى است. پيروى از سليقه در مواردى است كه هدف جدّى نباشد. تعبّد از كسى پسنديده است كه مشخص و داراى حسن نيّت
باشد، اگر استخاره- چنانكه معمول است- مطابق با دستور باشد، در موردى است كه خير و شرّ را از راه نظر و مشورت نتوان تشخيص داد و شخص دچار تحيّر شود، كسانى كه در هر موردى دانههاى تسبيح را پس و پيش مىبرند، فكر را در ديدن جهات مختلف امور حياتى و عاقبتانديشى از كار مىاندازند و نمىتوانند اراده ثابت و محكمى داشته باشند، پوشيده بودن مصالح براى تكميل عقل و قواى نفسى است.
يكى از علماى دين مىگفت: اگر استخاره به اين اندازه لازم بود، خداوند با هر كسى يك تسبيح گوشتى مىآفريد! به هر حال حجاج از جهت سليقه يا مشورت يا استخاره هر دستهاى راهى در پيش گرفتند و بهوسيلهاى متوسّل شدند. ما هم به دام شركت فتح افتاديم، از هر نفر هفتاد و پنج دينار عراقى (هزار و پانصد تومان) گرفت تا از عراق به بيروت با اتومبيلهاى نرن درجه دو ببرد و از بيروت به جده با طيّاره و همچنين براى بازگشت. در ميان اين عجله و سرگردانىِحجاج، بازار صرافها و مهمانخانهها و گاراژدارها و شركتها گرم شد و هر چه مىخواستند مىگرفتند و هر نوع معامله انجام مىدادند. اين زيانها و ناراحتىها را بيشتر از ناحيه دولت ايران بايد دانست كه آنقدر اجازه را به تأخير انداخت تا وقت بر حجاج تنگ و ميدان براى متعدّىها باز شد، جيببرهاى بغداد هم فرصت خوبى به دست آوردند. بين بغداد و كاظمين و بازار صرافها خطرناكترين نقاط بود كه بايد حواس حجاج هنگام وصول حواله وتعويض پول جمع باشد، تنها حركت كردن
صلاح نيست.
از بغداد كه برمىگشتيم سوار اتوبوس شديم، در راهروها مردم مختلفى ايستاده بودند، اتوبوس قدرى از جسر دور شد كه جناب سرهنگ صدا زد جيبم را زدند! در ميان جنجال به راننده فهمانديم و ماشين متوقف شد، چند دقيقهاى طول كشيد كه جلوى درهاى ماشين را گرفتيم تا كسى بيرون نرود. شرطه ماشين را مقابل شهربانى كاظمين نگاه داشت. به رئيس شهربانى فهماندم كه ايشان از رؤساى شهربانى ايرانند و هزار تومان از جيبشان در اين ماشين زدهاند. يك يك زن و مرد مسافر را تفتيش كردند امّا چيزى معلومنشد. ما را بردند به اتاق انگشتنگارى، (عكسهاى تمام جيببرها را از مقابل ما سان دادند تا شايد قيافه يكى از آنها آشنا به نظر آيد ليكن نتيجه گرفته نشد. وعده دادند پيدا خواهد شد، ما هم وقت معطلى و تعقيب نداشيم زيرا فردا بايد حركت كنيم.
در كاظمين دو مؤسسه علمى و تربيتى است؛ اول «كتابخانه جوادين» است كه با همت حضرت علامه شهرستانى تأسيس شده است. محل آن در ضلع جنوب شرقى صحن است. كتابخانه منظم و مفصلى است كه محل رفت و آمد فضلا و مطرح مباحث مختلف است. وقتى ايشان در ايران بودند، ما از درك محضرشان محروم مانديم. حضرت علامه شهرستانى از ذخاير و گنجينههاى مسلمانان هستند كه
خواص ايشان را بهتر مىشناسند و از گهرهاى فكريشان استفاده مىكنند.
دوّم «دارالعلوم علّامه خالصى» است كه بناى آن ناتمام است، امّا پيوسته جلسات تعليمى و تبليغى برقرار مىباشد و از ملل و مذاهب مختلف در آنجا رفت و آمد مىكنند و پيشرفت و اثر آن روز بهروز محسوس است. مسلم است كه علماى دين با وضع آشفته دنيا و مسلمانان، نبايد ساكت باشند ولى بايد بيدار و مراقب باشند كه سياستهاى پيچيده و زودگذرِ روز، آنان را مقهور ننمايد. سياستهاى روز چون سيل خروشان، معلول حوادق موقّت جوّى است كه پس از جوش و خروش و شوراندن گِل و لاى در هاضمه طبيعت و دل درّهها نابود مىشود. حق چشمه جوشان و متّصل به منبع است كه پيوسته جارى و حياتبخش است.
حريم بقعههاى ائمه دين كه مورد توجه و محل رفت و آمد عموم مسلمانان است، بايد مركز پخش علوم ريشهدار و معارف نورانى اسلام باشد نه محل ... و تغيير وضع، بسته به هوشيارى و بيدارى مسلمانان و اتحاد و همفكرى پيشوايان آنهاست.
وقت تنگ شده، به زيارت همهبقاع مطهّر نمىرسيم. عصر يكشنبه به سوى كربلا حركت كرديم. در دو سمت جاده پيشرفت عمران و آبادى نسبت به سالهاى گذشته محسوس بود. در قصبات هم
لولههاى آب و چراغهاى برق ديده مىشد. چندين كيلومتر اطراف كربلا را نخلستانها احاطه كرده، از چند فرسخى، بارگاه باعظمت حسين (ع) نمايان است. درختهاى مستقيم و تنومند خرما مانند گارد احترام در دو سمت جاده صف كشيدهاند. حركت شاخههاى آويخته، برگهاى پهن و تيز ساقه آنها، گويا مراسم احترام را نسبت به زائران اين آستان به جاى مىآورند. ماشين ما نزديك غروب از ميان صفوف نخلها و سايههاى قد كشيده آنها گذشت و غروب وارد كربلا شديم.
اين سرزمين و اين بقعه براى هر بيننده خاطراتى را برمىانگيزد و هر كس به اندازه آنچه از گويندگان شنيده و در كتابها خوانده و از اسرار اين سرزمين درك كرده، چيزهايى مىبيند و سخن و آهنگهايى مىشنود؛ منظره ميدان جنگ، صفوف آراسته، مقابله حق و باطل، نور و ظلمت، سرهاى بالاى نيزه، شمشيرهاى تيز، كرّ و فرّ سپاهيان، كشتههاى به خون غلتيده، بدنهاى قطعه قطعه، چهرههاى خشمگين و درخشانِ مردان خدا، خيام و سراپردههاى برافراشته، اطفال و زنان مضطرب، رفت و آمد و اجتماع و افتراق آنان و ... اين مناظر آميخته است با صداهاى گوناگون؛ يكى رجز مىخواند و چون شير مىخروشد. ديگرى در حال خطابه است و براى هدايت مىكوشد، آن زن بالاى نعش برادر و پدر يا شوهر نوايى دارد. آن طفل به گوشه اين خيمه و به دامن اين زن، از اين منظره هولناك پناه مىبرد و درخواستى
دارد. اين پرچمدار و فرمانده فرمان مىدهد. منظره صف مقابل هم با صورتهاى ديگر پيش چشم مىآيد. پس از چند ساعتى گرماى هوا و جنگ به آخرين شدّت مىرسد و هيجان سواره و پياده بالا مىگيرد، گرد و غبار برانگيخته مىشود، صداهاى اطفال كوچك تا زنان پردكى تا شيران جنگجو به هم آميخته مىشود. ظلمت شهوات پست، تاريكى آفاق فكر و ميدان جنگ، امواج سرخفام خون، برقهاى ايمان و اميد به رضوان با برقهاى شمشير و نيزه بههم آميخته و درهم است، پس از ساعتى بدنهاى آرميده در خاك و خون و سرهايى برافراشته بر نيزههاى بلند سرفراز از ميدان بيورن مىآيند. فاتحين شرمنده و شكست خورده، شكست خوردگان فاتح و عزيزان جگرسوخته سخنور، به كوفه برمىگردند.
اين خاطرات، گاهى منظّم و مرتبط و گاهى پراكنده و متفرق در كنار اين بقعه و بارگاه از نظرها مىگذرد. آنگاه سالار شهيدان و فرمانده نيروى حق و ايمان را مىنگرد كه بدنش در اين سرزمين خفته و روحش به صفوف بههم پيوسته اهل ايمان پيوسته؛ نهيب مىزند: پيش برويد، نهراسيد، دل را به خدا ببنديد، و سر را به راه او دهيد؛ فتح با شماست، فتح باشماست.
آنگاه زائر مانند سربازِ فرمانبر، قدمى براى اظهار فرمانبرى پيش مىگذارد و نزديك آستان مىايستد و مىگويد: «السَّلامُ عَلَيكَيا أباعبدالله»، ما هم سلامى به پيشگاه مقدسش و شهداى اطرافش كرديم و به طرف بارگاه ابوالفضل متوجه شديم، درون صحن آمديم. در اينجا
نيز پردهها و فواصل زمان از مقابل چشم برداشته شد؛ در اين مكان فرزند على را مىديديم كه در ميان امواج خون و در برابر ستونهاى شمشير و نيزه ايستاده، بدنش مشبك شده و از بازويش خون مىريزد، همى نعره مىزند: «لا أرهب الموت اذ الموت وقى ....»
سلامى به پيشگاه اين مظهر ايمان و شجاعت و نمونه عالى وفا و صداقت كرده براى استراحت برگشتيم.
بالاى بام بلند مسافرخانه روى تختخواب دراز كشيدهايم. شهر و اطراف آن نمايان است. اطراف را نخلستانهاى متصل احاطه نموده، شهر با ساختمانها و چراغها در وسط است. گنبدها و گلدستهها مشرف به شهر است. ستارهها از بالا مىدرخشد. اشارات ستارگان باز پرده زمان را از ميان برداشت؛ اين سرزمين را، بيابان خشك و خالى از اهل ديدم. حباب هاى پر از هوا به چشمم آمد كه با هم جمع شده و به صورت انسان درآمدهاند و براى خود بقا و پايدارى گمان كرده و حق را با شهوات خود مخالف پنداشتهاند و به نيروى خود مغرور شده، ميدان جنگى آراسته و مظاهر حق را به خاك و خون كشيدهاند.
اندكى بعد درياى خروشان حيات موجى زد، حبابها محو شدند. از بالاى منارهها صدا بلند شد:
«الله اكبر»، اما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الأرض ...، صدق الله العلى العظيم.
در همين حال خوابم ربود. اين صداها در گوش هوشم بود. اين مناظر از پيش چشم فكرم مىگذشت كه آهنگى آشنا و گوشنواز به گوشم رسيد، چشم باز كردم، از بالاى گلدستههاى حسين (ع) مؤذن
مىگفت: «الله اكبر! «چشم ستارگان بازتر بود. با دقت به ساكنين زمين مىنگريستند.
از جا برخاستيم سلام وداع نموده و به طرف كاظمين برگشتيم. بارها را بستيم و به سوى شركت نرن حركت كرديم، با آنكه شركت انگليسى است ولى باز هم از جهت وقت منظم نبود، پاسى از شب گذشت كه با عدهاى از حجاج ايرانى به سوى شام حركت كرديم. براى اين راه اتومبيلهاى خوبى است. چون از حدود عراق و شام گذشتيم يكسره بيابان است جز مقدارى از راه كه آسفالت است. جادهاى هم به چشم نمىآيد، ماشين ما وسائل آب و خواب و ... دارد. شيشهها همه بسته است با بودن وسائل تهويه، هواى داخل گرم است و بيرون هم پيدا نيست گرفتار و زندانى شدهايم! اتاق راننده هم به كلى جداست هر چه به ديوار مىكوبيم و فرياد مىزنيم، فريادرسى نيست. متوجه شديم كه در ديوار مقابل، دگمههايى است و بالاى آن به عربى نوشته است: دگمه را هنگام خطر فشار دهيد، حالا مىخواهيم فشار دهيم، مبادا مسؤوليتى داشته باشد، بالاخره بنا شد يكى از دوستان غش كند. جناب سرهنگ حاضر شد، به شرطى كه خوب غش كند و اثرى از هشيارى از او ظاهر نشود! رفقا هم نخندند. سرهنگ غش كرد. كف از دهانش مىريخت و سينهاش بالا آمد اينجا بود كه زنگ خطر به صدا درآمد. ماشين متوقف و درب باز شد. پيش از سر و كلّه متصديان، نسيمى وارد
شد كه همان مغتنم بود! در حالى كه بادبزنها به دست رفقاست و اطراف مدهوش را گرفتهاند، به طرف متصدى حمله كرديم. با ترشرويى و انگليسى مآبانه نگاهى كرد و گفت: شيشهها لحيم است. محكم در را به هم زد و ماشين راه افتاد! كمكم هوا ملايم شد؛ و متوجه گرد و غبار بيرون شديم. معلوم شد صلاح در محكم بودن دريچههاست، جز در دو محل كه اندكى توقف كرد. شب را يكسره مىرفت ولى هر چه مىرفت در حاشيههاى افق جز كاسه وارونه آسمانِ درخشان، چيزى ديده نمىشد. سپيده صبح همسفران را براى نماز به جنب و جوش آورد. ناچار باز دگمه خطر را فشار داديم. ماشين متوقف و در باز شد. بدون چون و چرا همه بيرون ريختيم، بعضى با آب ته آفتابه مشغول وضو شدند، بعضى خاك پاك را براى تيمم به روى خود مىكشيدند. خضوع بندگى در چهرههمه نمايان بود. صفِ نماز بسته شد و ... سپس سوار شديم. آفتاب چون كشتى نور، در ميان اقيانوس بى حدّ فضا، لرزان بالا مىآمد، هر چه نظر مىكرديم جز بيابان و لولههاى غبارِ ماشينها، از دور و نزديك، چيزى پيدا نبود. نزديك ظهر رشتههاى باريك كوهها، در طرف راست، به چشم مىآمد؛ اين رشتهها دنباله سرشته كوههاى سوريه و لبنان است. آن سررشتهها وسيله اتصال قرون و تمدنهاى گوناگون قديم و جديد است. كوه است كه با وقار و سنگينى، در دامن مهر و محبت خود فرزندان آدم را مىپروراند و از پستان خود آب حيات مىدهد و در كنار خود شهرها و تمدنها پديد مىآورد. هر يك از اين فرزندان و تمدنها چون دوران خود
را به پايان رساند يا دستخوش عوامل هلاك و مورد غضب خداى قهار گرديد، كوه آن مام مهربان بالاى تربت آنان اشك حسرت مىريزد، از اشك او بذرها و ثمرات عقلى گذشتگان مىرويد.
(وَتِلْكَ الأيّامِ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ).
اينجا سرزمين شام و فلسطين، حلقه اتصال شرق و غرب و رابط تمدن و آثار قديم است! سرزمين قدرت روم شرقى و حكومت بيزانس و گهواره پرورش پيامبران و حكومت مقتدر صد ساله اسلامى است. در كوه و دشت آن برقهاى سرنيزه و شمشير بازان شرق و غرب و گرد و غبار سُم اسبهاى آنان و نعره فاتحين به گوش و چشم مىآيد. سرود و دعاهاى پيامبران و زمزمه تورات و زبور و انجيل، بيش از هر جا از اين سرزمين شنيده مىشود. بانگ صفوف نماز و تكبير مسلمانان مجاهد در اين سرزمين بيشتر محسوس است. باغستانهاى زيتون و انجير پى در پى از مقابل چشم مىگذرد.
نزديك ظهر دوشنبه، 25 ذيقعده، وارد خيابانهاى آسفالت برّاق شام گشتيم و در كنار خيابان مصفا و نهرهاى جارى آن پياده شديم. اتاقى در مهمانخانهاى گرفتيم.
نزديك مغرب وارد مسجدى نظيف شديم. در صفوف جماعت آن، مردمان باوقار و مؤدب و تحصيلكرده زياد ديده مىشد. بعد از نماز شيخ جوان خوش سيمايى تفسير قرآن گفت. آن شب در مهمانخانه استراحت كرديم.
قدرى آفتاب بالا آمد كه با اتوبوس شركت به طرف بيروت حركت كرديم، جاده سراسر آسفالت برّاق، هوا شفاف و ملايم است. در فراز و نشيب و پيچ و خم و هر چه مقابل چشم است باغستانها و نهرهاى جارى و سبزهزار است. فاصله شام تا بيروت 25 فرسخ يا 150 كيلومتر است. در وسط راه با فاصله كمى، دو محل بازرسى سرحدّى و گمركى يا مظهر تجزيه و مُقطّع پيكره اسلامى به قطعات كوچك است! تا در ديگهاى طمع استعمارچيان بدون مقاومت جاى گيرد، اين گردنه سرحدّى، گردن سر و پيكر شام و لبنانست كه قطع شده!
پس از ساعتى معطلى و بازرسى حركت كرديم. در دامنه كوه و حاشيه دريا، بيروت نمايان شد. اينجا خط اتّصال اروپا با آسيا و اسلام با مسيحيت است. مهمترين خاطرات تاريخى براى مسلمانان در اين قطعه، جنگهاى صليبى است. كشتىهاى بادى با شراعهاى برافراشته و صليبهايى كه در جلوى آن نصب شده، پى در پى از دل دريا سر بيرون مىآورند و مجاهدان مسيحيت را؛ از پيرانِ سالخورده تا اطفال خُردسال در ساحل بيروت پياده مىكنند! اين جنگ و حمله مقدس مذهبى، براى نجات بيتالمقدس است؛ در مقابل سپاهيان غيور صلاحالدين ايوبى و ديگر سرداران اسلام، كوه و دشت را گرفته و آماده دفاع و حفظ سرحدّات اسلامند. در پشت چهرههاى مسيحيت و صيلبهاى آنان، چنگالهاى سياستمداران استعمارچى اروپا و ذلت مسلمانان و تجزيه قواى آنها را مىنگرند ....
اين خاطرات، مرا از توجه و دقت در وضع طبيعى و جغرافيايى باز مىداشت. پردهاى روى آن كشيدم و با دوربين نظامىِآقاى سرهنگ، مناظر دور و نزديك و شهرهاى ساحلى لبنان را تماشا مىكردم؛ جاده از ميان باغهاى وسيع و عمارات چند طبقه قسمت كوهستانى بيروت عبور مىكند، آن تأثرات و وحشتى كه از ديدن كاخهاى شميران برايم پيش مىآمد، در اينجا نبود. خود تعجب مىكردم چرا هر وقت از تهران به شميران مىرفتم، اين كاخها كه در ميان باغها و بالاى تپهها، با سنگها و آجرهاى الوان ساخته شده، برايم موحش بود! عوض خوشحالى از پيشرفت عمران و آبادى متأثر و اندوهناك مىشدم! متوجه شدم كه در ايران بيشتر كاخنشينان را از دور و نزديك مىشناسم و مىدانم چگونه اين ساختمانها بر استخوانهاى فرسوده بينوايان برپا شده و با ديدن آنها مقايسه با زندگى مردم جنوب تهران و مردم پريشان دهات و ولايات به خاطرم مىآيد. مىدانم كه در ميان اين كاخها چه مغزهاى كمشعور و اعمال زشتى وجود دارد! ولى در بيروت همان ظواهر را مىبينم. نه صاحبان كاخها را مىشناسم نه با اخلاق آنان و زندگى عموم مردم آشنايم. اين است كه فقط جمال طبيعت را مىنگرم كه با صنعت آميخته شده است.
اين خاطرات و مناظر به سرعت گذشت و خوب شد كه زود گذشت! وارد بيروت شديم. كجا منزل گزينيم؟ مهمانخانههاى بيروت
مظهر زندگى و آداب اروپا و تقليدهاى غير شاعرانه شرقى است، براى سكونت رهروان به سوى حق و حجاج مناسب نيست. علاوه بر اين، اين روزها پرجمعيت و گران است. گفتند محل قرنطينه جاى مناسبى است. به حسب درخواست رفقا، اتومبيل ما را يكسره به قرنطينه برد. حياط وسيعى است و اتاقهاى متعددى با وسائل دارد. ولى چون فقط ايام حج داير مىشود اتاقها و حياط پر از زباله است. بعضى از رفقا اين محل را نپسنديدند. اختلاف درگرفت. سر و صدا بلند شد. من از ماشين پياده شده، كنارى نشستم و به رفقا گفتم هر كس هر جا مىخواهد برود، من از اينجا حركت نمىكنم. بيشترشان تعبيت كردند و اثاث را پايين آوردند، چند نفر هم به سوى مهمانخانه ها روان شدند. اتاقها تنظيف شد و فرشها را روى تختها گسترديم. سماورها و پريموسها بهكار افتاد. جاى آزاد و راحت و داراى لولهكشى است، دريا هم نزديك است. ما اوّلين كاروانى بوديم كه اينجا وارد شديم. پشت سر هم اتوبوسها و سوارىها آمدند و حجاج تُرك اسلامبولى و ايرانى وارد شدند. همين جا كه مورد بىاعتنايى رفقا بود. پس از دو روز، در محوطه حياط هم جا نبود! اوّلين سالى بود كه دولت تركيه براى حج بار عام داده بود. تركهاى با ايمان دهات و قصبات و شهرهاى تركيه هر كدام ا ندك استطاعتى داشته به راه افتاده بودند؛ بيشتر با همان لباسها و جورابهاى پشمى ييلاقى و سفره نان حركت كرده بودند. احساس مىشد كه فشارهاى بىدينى و عكسالعمل شديدى در آنها ايجاد نموده، هر دستهاى كه وارد مىشد، مأموران سفارت تركيه به سركشى مىآمدند و تذكره آنها را
براى ويزا جمع مىكردند اگر بيمارى بود، به بيمارستانها مىبردند. وسيله طيّاره و كشتى برايشان فراهم مىساختند. مقابل آنها ايرانىها هر چه تصور كنيد بىسر و سامان بودند. نه كسى به سراغشان مىآمد و نه اتحاد و يكرنگى داشتند. اوّل طلوع فجر و هنگام ظهر و مغرب نماز جماعت آنها در مسجد و محوطه حياط برپا بود، با آن كه عدّهاى از علما در ميان ايرانيان بود، عموماً متفرق و فرادا نماز مىخواندند، در عوض بازار نوحهگرى و دم گرفتن گرم بود. گاهى تركها و اهالى بيروت از صداى گريه جمع مىشدند و به گمان آنكه حادثهاى روى داده، با تأثّر مىپرسيدند چه پيش آمده؟ حساب آنكه ما در يك كشور نيم اروپا و نيم اسلامى و در ميان مسلمانان ديگر هستيم در بين نبود!
ساحل دريا تماشايى است. به واسطه پيچيدگى كوه و دريا، قسمت شرقى ساحل و شهرها و قصبات پيداست. شناوران جوان و بچه، در تمام ساحل دسته دسته، فرد فرد يا براى تفريح و ورزش يا براى صيد جانورهاى دريايى، از صبح تا شب مشغولاند. ماهى در اين سواحل ديده نمىشد. بعد از چند دقيقه كه به عمق آب فرو مىرفتند، جانورهايى را از ميان سنگها و خزهها بيرون مىآوردند كه هيچ نديده بوديم و براى تقسيم آن ميان اطفال جنگ درمىگرفت؛ بعضى از اين جانورها به اندازه گردوى درشت و شبيه به خارپشت بود كه بعد از مدتى در خارج آب، خارهاى اطراف حركات منظم مىكرد. با چاقو
درون آن را بيرون مىآوردند و با اشتها مىخوردند. اين نمونهاى از وضع و اختلاف زندگى مردم اين سامان است.
ما هم با رفقاى خود، در روز چندين بار آبتنى و شنا مىكرديم ولى از وقتى كه يكى از همسفران فريادى زد و به سرعت با بازوى سرخ شده از آب بيرون آمد، ديگر احتياط مىكرديم و از ترس جانور دريايى زياد پيش نمىرفتيم.
هنگام عصر هم روى صخرهها مىنشستيم و با دروبين شهرهاى طرابلس و قصبات و كارخانهها و كشتىها را تماشا مىكرديم. بعضى از رفقا هم كه به مهمانخانه ها رفته بودند، از شلوغى و گرانى و مناسب نبودن وضع، به قرنطينه برگشتند. در اين چند روز براى انجام كارها و ديدن وضع اين كشور، چند براى پياده و سواره با ترنهاى برقى و اتومبيل در خيابانهاى شهر گشتيم.
خيابانهاى سراشيب، بناهاى چندين طبقه، مغازههاى پر از كالاهاى خارجى، مردم آرام و منظم مسلمان و مسيحى ممتاز نيست. با بعضى كه مىخواستم سر صحبت باز كنم مىپرسيدم تو مسلمانى يا مسيحى؟ مسلمانها بيشتر با اين عبارت جواب مىگفتند، الحمد لله أنا مسلم. احزاب دينى و سياسى زياد است ولى تظاهرات كم. چوب و چماق، فحش و ناسزا و متلك از احزاب و عابر و شوفر و شاگرد شوفر ديده و شنيده نمىشود. اختلاف زندگى بسيار محسوس است. كنار
شهر و حدود ساحل، كوچههاى تنگ و كثيف، مردم بيچاره و زندگى سخت ديده مىشود. هر چه بالا مىرويد زندگى بهتر و طبقات متفاوتتر است. كنائس و مدارس و مؤسسههاى علمى دستگاه مسيحيت فعاليت بارزى دارد. كشيشها با جنب و جوش مخصوص، زياد به چشم مىآيند؛ چون اينجا حلقه اتصال شرق به غرب است و دستگاه كشيشى بهترين وسيله و نفوذ استعمار مىباشد، به اين جهت فعاليت دستگاههاى كنائس در اينگونه كشورها بيشتر است. سياستمداران اروپا پس از تجزيه كشورهاى اسلامى، به وسيله همين دستگاهها و وارد نمودن خانوادههاى مسيحى از خارج و كم نماياندن احصائيه مسلمين در بيروت، اين شهر را به عنوان اكثريت مسيحى شناساندند و رسميت رئيس جمهور را مسيحى مقرر داشته و بيشتر شؤون ادارى و اقتصادى كشور را به دست مسيحيان دادند! با اكثريت مسلم اسلامى، در تمام لبنان، مسلمانان را تحت نفوذ گرفتند و به عنوان تساوى در حقوق، نخست وزير را از اهل سنت و رئيس مجلس را شيعه شناختند تا زمينه اختلاف ميان مسلمانان باشد ولى مسلمان و مسيحى عموماً از حكومت ناراضى بودند و زمينه انقلاب ريشهدار را فراهم مىساختند.
يك روز هم به سراغ آقاى دكتر مصطفى خالدى رفتيم؛ ايشان نماينده احزاب دينى مسلمانان بيروت در انجمن شعوبالمسلمين
كراچى بودند. مرد فاضل و باايمان و خدمتگزار است. مؤسسه طبّى مفصّلى دارد كه عده زياد از زنان و دختران مسلمان و مسيحى براى طب و قابلگى با روش اخلاقى و ايمانى عميقى دوره مىبينند و تربيت مىشوند. در بيروت به حسن خدمت و فضل و ايمان سرشناس است. در انجمن كراچى نطقهاى آتشين داشت. پذيرايى گرم كرد. پس از مذاكرات در اطراف وضع مسلمانان و نتايج انجمن شعوبالمسلمين- كه در همين سال تأسيس شده بود- گفت هر گونه كار و احتياجى باشد رجوع كنيد و ماشين من در اختيار شماست. از محبت ايشان قدردانى كرديم و نامهاى هم به مدير شركت طيران شرق وسطى نوشت و بيرون آمديم.
از جهت گرمى هوا، ماندن در بيروت تا نزديك موسم حج، براى عموم، مطلوب بود ولى اجتماع روزافزون حجاج و محدود بودن كشتى و طياره همه را نگران كرده بود. نامه دكتر خالدى براى مدير شركت مؤثر افتاد. بنا شد همراهان را معرفى كنيم تا روز حركت تعيين شود.
عدهاى از حجاج خراسانى و شيرازى، به علاوه رفقاى تهران، همه مىخواستند جزءهمراهان باشند، براى همين در شركت كشمكش پيش آمد كه موجب كدورت باشد و ما گرفتار محذور شديم، بالاخره شيرازىها و خراسانىهاى پيش بردند.
وضع ايرانىها بسيار نامطلوب بود، نه زبان مىدانستند و نه مأموران سفارت با حالشان مىرسيدند. براى استمداد و گله به سفارت ايران رفتيم. آقاى پوروالى سفير و اعضاى سفارتخانه هم نمىدانستند چه بكنند. سفير عصبانى بود و مىگفت من هر سال گزارشهايى از وضع حجاج دادهام ولى وزارت خارجه اعتنايى نكرده و امسال هيچ دستورى از طرف دولت نرسيده كه وظيفه ما چيست!
در ميان اين سرگردانى و تحير، جيببرهاى بيروت هم حواسشان جمع بود؛ از جمله هنگام سوار شدن به ترن، جيب حاج زرباف را زدند و معادل سه هزار تومان بردند. همه ما متأثر شديم ولى چه بايد كرد! رفقا تسليتش دادند و سرگرم گرفتارىهاى خود شدند.
قرار حركت به سوى جدّه عصر شنبه شد. از بيروت كم كم اسمها و عناوين تغيير مىكرد. حاج على! ساعت حركت شما كى بوده است؟ حاج تقى! چقدر پول سعودى تهيه كردى؟ حاج حسين! ماست بيروت هم همراه بردار. حاج بىبى! لباس احرام را دم دست بگذار. حاج خانم! تو مزاجت خوب نيست خاك شير يخمال را فراموش نكن و ... البته عنوان «حاج» براى كسانى كه ساعت حركتشان نزديك شده مسلّمتر بود.
در چند روز فرصت در بيروت، بازار كتابهاى مناسك مختلف و بحث مسائل گرم است؛ با هم مىخوانند وعبارات را با دقت معنا مىكنند و مىپرسند. فتواهاى مختلف را براى هم نقل مىكنند. قرائت حمد و سره را بيشتر اهميت مىدهند كه نماز طواف نساء اشكال پيدا نكند! از همه مهمتر، موضوع ماه است و احرام.
شب جمعه 30 ذيقعده (به حسب تقويمهاى ما) كنار دريا و بالاى بلندىهاى ساحل براى استهلال جمع شديم، هر چه دقت كرديم و دوربين انداختيم چيزى ديده نشد. افق بخار داشت و جهت را درست نمىشناختيم.
محرم شدن از بيروت هم كار مشكلى است؛ اگر از جنبه شرعى به وسيله نذر بتوان محرم شد، ولى طول زمان تا رسيدن به مكه و انجام سعى و طواف عمره با اختيارى نبودن وسائل و استظلال، كار مشكل و موجب كفارات متعدد خواهد شد.
مىرويم به جده و مىكوشيم كه خود را به نزديكترين ميقاتگاه برسانيم. وقت حركت نزديك است بار و اثاث هم زياد است. حمل و نقل آن است و كرايه بار در طياره گران است. قسمتى از اثاث را به كتابخانه عرفان برديم و به حاج ابراهيم زين سپرديم.
اوّل مغرب بود كه اتوبوس شركت طياره به قرنطينه آمد، همه منتظرند تا نام چه كسانى را مىخواند، چون نام ما را خواند از جا برخاستيم با همان نظر حسرت كه ما به قافلههاى گذشته نظر مىكرديم، ديگران به ما نظر مىكردند. در حقشان دعا كرديم و اتوبوس حركت كرد. از شهر بيرون آمد و وارد جاده مستقيمى شد كه اطراف آن را درختهاى سرو احاطه كرده بود. به فرودگاه رسيديم. چراغهاى فرودگاه حجاب نورى است كه مناظر اطراف ديده نمىشود. خيابانها،
راهروها و سالنها پر از جمعيت است. غرّش نشست و برخاست طيّارهها، سروصداهاى عربى، فارسى و تركى گيج كننده است. بيشتر حجاج كه وقت حركتشان امشب نيست درخوابند. نفير خواب، سرفههاى شديد و پرصدا پيرمردهاى بىماسكه، موجب خنده وتفريح ايرانيانِحسّاس است. در ميان اين سرگرمىها نام ما را خواندند و اثاث را وزن كردند و اجازه ورود به محوطه فرودگاه دادند.
با اضطراب و عجله، كه همه در اين سفر مبتلا هستند، وارد طياره شديم و چون يونس 7 در شكم اين نهنگ قرار گرفتيم. ما را بلعيد و دهانش بسته شد، غرشى كرد و به دور خود چرخيد، ناگهان خود را در ميان امواج تاريك هوا ديديم؛ گاه با يونس همآهنگ بوديم:
(فَنادى فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ)
گاه با نوح و همسفران كشتى او:
(بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّى لَغَفُورٌ رَحِيمٌ وَ هِىَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوْجٍ كَالْجِبالِ)
دستخوش امواج تاريك هوا هستيم. هواپيما كه از نوع سربازبرى زمان جنگ است، با غرش و نعره با امواج دست به گريبان است. صعود مىكند و به پايين پرت مىشود. در ميان اين قطعات آهن قرار گرفته و هستى ما ظاهراً بسته به چند پيچ و مهره و سيم و مفتول است. چاره جز انقطاع كامل نيست، بايد فقط دل به او بست:
ما طالبان رويت، ما عاشقان كويت از غير تو رهيديم، غمها به دل خريديم
اى رازدان دلها، بپذير سعى ما را عهدت به دل ببستيم، از غير تو گسستيم
دست از حيات شستيم، بر موج ره نشستيم شايد كه باز بينيم ديدار آشنا را
طياره در زير خيمه تاريك شب پيش مىرود. هر يك از ما حال و مقالى داريم و از دريچه طياره به اطراف و بالا و پايين مىنگريم. در بالا ميخهاى نورانى ستارگان، خيمه شب را به سقف آسمان كوبيده و در حاشيه افق، بالاى امواج تاريك و روشن دريا، هلال مضطرب شب دوم يا سوم يا چهارم نمايان است. گاه در ميان امواج دريا عكس ستارگان چون عكس آمال در امواج فكر جوان به چشم مىآيد و گاه رشتههاى منظم چراغهاى برق شهرهاى لبنان و سوريه، چون برق آمال از اوج غرور جوانى به سرعت مىگذرد. خستگى، نسيم ملايم جوّى و غرش يكنواخت طياره خواب شيرين به دنبال آورد، پس از ساعتى، حركت و جنب و جوش بعضى از رفقا همه را از خواب بيدار كرد. گفتند سپيده سرزده نماز بخوانيم نه آب وضو فراهم است نه جهت قبله ثابت است و نه بدن قرار دارد، شرايط ظاهر آن جمع نيست ولى در شرايط باطنى كمتر نظير دارد ...
خط پهن فجر صادق در افق حجاز مانند خط درخشان لا اله الا الله كا از اين افق سر زد نمايان شد و به دنبال آن اشعه آفتاب سر زد اولين
بوسهاش بر پرهها و بدنه طيّاره ما بود. طيّاره با تواضع به طرف سرزمين قدس خم شد. طوافى كرد و بر زمين نشست.
هواى صبح ملايمست. نسيمى از سمت دريا مىوزد. اينجا اوّل از حاج، سراغ مطوفش را مىگيرند. يك قسمت مقدرات آينده، در تعيين مطوّف است. چند نفرند كه مطوّفِ ايرانىها يا شيعهها هستند. بايد در ميان اينها يك نفر را نام ببريم، چنان كه از معناى كلمه برمىآيد، مطوف براى راهنمايى به اعمال حج و نشان دادن مواضع و طواف دادن حجاج بوده است ولى در اين زمانها به خصوص امسال كار مهم مطوّف اداره كردن حجاج از جهت وسيله حركت و تهيه چادر براى عرفات و منا و تعيين زمان حركت مىباشد. همين كه حاجى وارد حجاز شد، ديگر از خود هيچ گونه اختيار ندارد. نمىتواند آزادانه هر وسيلهاى بخواهد فراهم سازد و هر وقت بخواهد از جده به مكه و از مكه به مدينه حركت كند. چون اين آزادى زيان زيادى به دولت فقير! كه همهمنابع ثروت به دست اوست مىرساند. پس مطوّفها باجگيران حجّاند. همين كه هنگام ورود، حاج نام مطوفى را برد، ششدانگ در اختيار اوست و آنچه مىدوشد، سهمى براى او و بيشتر مال دولت است. گاهى به عناوين مختلف، بيش از آنچه دولت تعيين نموده مىگيرند. به ما گفتند: غنام مطوّف خوبيست و ما هم جزء دستگاه او شديم و از اغنام او گرديديم!
امسال اوّلين سالى است كه باج حج (خاوه) لغو شده است. در
انجمن شعوبالمسلمين كراچى كه چند ماه پيش از موسم حج تشكيل شد، در روزهاى آخر جلسات، تلگرافى از طرف نمايندگان ملل اسلامى به پادشاه سعودى شد و از وى درخواست الغاى باج حج گرديد. ما نمايندگان ايران هم تلگراف را امضا كرديم. پس از چند روز هم جواب آمد و دستور به سفارتهاى سعودى داده شد كه لطف پادشاه حجاز را به كشورهاى اسلامى اعلام كنند؛ به اين جهت امسال جمعيت حاج، بيش از سالهاى گذشته بود و با پولهايى كه مطوفها به عناوين ديگر مىگرفتند، ضررى به منافع دولت نرسيد! اين نكته را هم بايد توجه نمود كه پيشنهاد تلگراف و صورت آن از طرف يكى از نمايندگان دولت سعودى بود!
به هر حال مطوّفِجمعيت اين طياره معلوم شد، حالا بايد وضع اثاث را معلوم كنيم، تا هو گرم نشده خود را به شهر و سرمنزلى برسانيم. معلوم است حاجى كه از راه دور آمده و مال و جان خود را براى زيارت خانه خدا و انجام وظيفه، كف دست گذارده، چون وارد سرزمين حجاز مىشود، خود را از هر حيث در اختيار دستگاه دولت سعودى مىگذارد. از مأموران اين دولت، كه خود را مظهر كامل تربيت اسلامى مىدارنند و همه مسلمانان را ناقص و منحرف مىشمارند، انتظار دارد كه با روى گشاده و اخلاق اسلامى از او پذيرايى كنند. از ميزبانان خود و پاسداران خانه خدا جز اين توقعى ندارد ولى متأسفانه
در اولين ورود به سرزمين مقدس، كه خانههر فرد مسلمان است، با ترشرويى و درندگى مأمورين دولت روبهرو مىشود؛ چون سراغ اثاث خود را گرفتيم، مردى را نشان دادند كه مديت بالاى سكويى نشسته بود و چند نفر چوبدار اطرافش ايستاده بودند. من چون چند كلمه عربى مىدانستم، سپر بلاى بعضى ايرانيان بود. جلو رفتم و به رسم برادرى اسلامى سلام كردم و از او پرسيدم: اثاث ما چه خواهد شد و از كه و كجا تحويل بگيريم؟ ناگهان چهرهاش برافروخت و چشمان سياهش سرخ شد و با لحن تندى گفت: سيد! مال كوهنا حرامزاده روح روح! سيد اينجا حرامزاده نيست برو برو. مقصودش اين بود اينجا دزد ندارد و كنايه به ما! كه دزدها حرامزادهها هستند! مثل اينكه لغت حرامزاده را براى پذيرايى ايرانىها ياد گرفته بود! ما هم ديديم با اين مرد سخن گفتن نتيجهاى ندارد. معلوم شد اين آقاى خوشخو و خوشرو! رئيس گمرك فرودگاه است. اينكه جواب نشد آيا بايد بمانيم يا برويم، به كجا مراجعه كنيم؟ از درب ديگر سالن فرودگاه بيرون آمديم. اتوبوسها ايستاده اند براى بردن حجاج به شهر خواستيم سوار شويم، باز آن مرد را ديدم آنجا ايستاده، چون رفقا ناراحت و نگران بودند، گفتم شايد حالش بهتر و خويش آرام شده باشد. بااحتياط نزديكش رفتم و با ملايمت سراغ اثاث را گرفتم. ناگهان برافروخت و فريادى زد و كلمات سابق را شديدتر تكرار نمود. مىخواست به طرفم حملهور شود؛ چون با آن ضعف و خستگى كتك با مزاجم سازگار نبود، روى از او گرداندم و باوقار به طرف اتوبوس روان شدم و حساب پذيرايىهاى تا آخر
توقف را كردم.
اتوبوس به راه افتاد و ما را ميان ميدانى وسط آفتاب پياده كرد كه اينجا بايد منتظر نماينده مطوف باشيم تا ما را ضبط نمايد. بعد از ساعتى، نماينده غنام آمد، چه بايد كرد؟ گارى آورد در مقابل سرپوشيدهاى نگاهداشت. اثاث ما را تحويل گرفت و ميان گارى ريخت ولى مفرش بزرگ نيست. ناچار دنبال گارى و گارى دنبال نماينده غنام حركت كرديم، در ميان كوچه و مقابل قهوهخانهاى ايستاد. اتاقى پهلوى قهوهخانه است. اينجا مركز نمايندگى غنم در جدّه است. جمعيت زيادى از حجاج، همه در حال حركت و تحيّر به سر مىبرند. مجا بايد منزل كنند و چند روز در هواى سوزان جدّه با نبودن وسائل بمانند؟ جده مهمانخانهاى معروف دارد كه آن هم اتاق و تختى ندارد.
شهر جده دو قسمت است؛ يك قسمت شهر جديد كه محل سفارتخانهها و مأموران دولتى است، در اين قسمت خانهها نوساز و داراى برق و آب است. قسمت ديگر، شهر قديم جده است كه خانههاى آن داراى ديوارهاى بلند و منحرف و درها و پنجرههاى كهنه و فرسوده مىباشد و صحن وآب هم ندارد، ما را به اتاقى در يكى از اين خانهها راهنمايى كردند و گفتند بهتر از اين پيدا نمىشود.
ساعتى استراحت كرديم. گاهى در گرمى شديد هوا، از طرف دريا نيسمى مىوزيد. اينجا بايد پول مطوف و كرايه ماشين داده شود تا در
دفتر واردين وارد شويم و روز حركت به طرف مكه معين شود ولى آنقدر ازدحام جمعيت اطراف اتاق نماينده مطوف را گرفته كه دسترسى به او مشكل است. مفرش بزرگ كه فرش و رختخواب در آن است چه شده؟ پس از مدتى پىجويى معلوم شد مفرش را كنار كوچهاى در ميان خاكها انداختهاند! گرمى هوا و مناسب نبودن جا، همه را ناراحت كرده است. آن عده از ايرانىها كه يكسره با طيّاره وارد جده شدهاند و مزاج خود را تطبيق ننموده، فشارشان بيشتر است ولى ما چون به تدريج آمدهايم، شايد راحتتر باشيم. مقابل اتاق نماينده مطوف اجتماع زيادى است؛ مثل گيشه بليط فروشى و دكان نانوايى، پولها روى دست است و با زبانهاى مختلف التماس مىكنند.
كسانى كه به اين سفر نرفتهاند، اينگونه مشكلات را تصوّر نمىكنند. اين اجتماع براى چيست؟ براى آن است كه روزِ حركت و وسيله معين شود؛ چون كسى در تهيه ماشين و حركت آزاد نيست؛ هر نفر بايد 91 ريال سعود (هر يال تقريباً 25 ريال ايران است) به عنوان مطوف و كرايه كاميون تا مكه بدهند تا حقّ مطالبه وسيله حركت داشته باشند؛ اين سنگر هم با همت رفقا فتح شد. باج ما را تحويل گرفتند و فعلًا بايد پى در پى برويم، مطالبه كنيم تا ما را حركت دهند.
نزديك غروب است كه براى شستشو و انصراف از كدورتها، به طرف دريا راه افتاديم. از ميان كوچههاى متعفّنِبلمهاى ماهيگيرى و
چادرها عبور كرديم. آفتاب چند متر بالاى افق دريا است. شعاع آن با الوان مختلف از خلال مه و سطح دريا منعكس است. از آفاق دورادورِهوا و دريا، پى در پى طيّاره و كشتى نمايان مىشود. اينها حاملين حجاجاند كه از هر فجّ عميقى رهسپارند. رو به طرف شرق جده با دوربين. در دامن دور بيابان، سلسله كوههاى نمايان است؛ اينها رشته كوههاى اطراف شهر مكه است. ماشينهاى سوارى و اتوبوس و كاميون از جدّه تا چشم مىبيند، در حركت است. نظر حسرت ما آنها را بدرقه مىكند. بارالها! كى ما هم در رشته ليبيكگويان خواهيم درآمد؟! به سوى غرب و به طرف دريا مىنگريم، طيّاره و كشتى است كه پى در پى مىرسد. به طرف شرق برمىگرديم. ماشينهاست كه از جدّه بيرون مىآيد و آهنگ لبيكشان از عمق بيابان به گوش مىرسد؛ سبحانالله روزى در ساحل اين دريا عدهاى مرد و زن جوان و سالخورده ايستاده و چشمشان را به آفاق دريا دوخته، منتظر بودند! منتظر كشتى بادى بودند كه برسدو آنها را از اين سرزمين بربايد؛ چون شهر مكه و اين سرزمين آنها را نمىپذيرفت، مردم اين سرزمين آنها را مانند مجرمان نابخشودنى به زجر و شكنجه گرفته بودند! منتظر كشتى بادى بودند كه برسد و آنها را از اين سرزمين بربايد؛ چون شهر مكه و اين سرزمين آنها را نمىپذيرفت، مردم اين سرزمين آنها را مانند مجرمان نابخشودنى به زجر و شكنجه گرفته بودند! درهاى رحم و عاطفه را چون درهاى زندان و آب و نان به روىشان بسته و دستهاى ظلم و زبان دشنام را بر آنان گشوده بودند. گناهشان اين بود كه كلمه توحيد به زبان مىآورند، و دعوت محمد امين 9 را لبيك مىگفتند. اينها زنان و مردانى بودند كه خانه و زن و فرزند را پشت سر گذاردند. علاقهها را بريدند و از شهر و وطن خود نيم شبها بيرون آمدند تا خود
به محل امنى برسانند. رهبرشان به آنها گفت:
آن طرف دريا سرزمين آزادى ا ست. پادشان مسيحى آن، مرد باايمان و آزدامنش و مهماننوازى است. گفتند: از همه چيز دست مىكشيم و بيابانهاى سوزان را مىپيماييم. از بالاى امواج مرگبار دريا مىگذريم، تا در محيط آزاد حبشه، نفسى بكشيم و با تنفس به كلمه: «لا اله الّا الله» تجديد حيات كنيم.
اين گروه مرد و زن، بذرهاى ا يمان بودند كه طوفان عصبيت مكه و بادهاى مخالف آن، آنها را پراكنده ساخت و در هر زمين مستعدّى دانههايى افكند. روح ايمان آنها را پروراند و رشد داد و به ثمر رساند. امروز چندين ميليون شدند كه نمايندگان آنها از زمين و آسمان و دريا به همين سرزمين لبيك گويان برمىگردند. سرپرست اين جمعيت جعفر ابن ابىطالب بود كه در دربار نجاشى مقابل پادشاه و سران مسيحيت و نمايندگان قريش ايستاد و آيات سوره مريم را تلاوت كرد. نجاشى، هاى هاى مىگريست. وزرا و كشيشها مدهوش شعاع اين كلمات بودند! نمايندگان قريش خود را شكست خورده مىديدند؛ چون نجاشى آرام گرفت روى به طرف جعفر كرده، گفت:
«شما ميهمانان عزيز من هستيد و تا بخواهيد مىتوانيد در سرزمين من بمانيد.»
آنگاه رو به سوى نمايندگان قريش كرد و گفت:
«من پيروان كسى كه ناموس اكبر بر او نازل مىشود، چنان كه بر موسى و عيسى نازل مىشد، را به دست شما نمىدهم.»
سرگرم ارتباط و اتصال گذشته و حال تاريخ اين سرزمينم كه متوجه شدم نيم قرص خورشيد به دريا فرو رفته، هلال ماه بالاى سر او كمان گرفته و سر سايههاى دراز و تيز خارها و سنگها در اعماق ظلمت بيابان فرو رفته است.
بايد به منزل برگشت، وقتى آمديم از پلههاى تاريك منزل بالا رفته وارد اتاق شديم هر يك از رفقا اثاثى را از فرش و پتو و پريموس و قابلمه كته برداشيم و نفس زنان از ميان راهروهاى باريك، باقى پلهها را پيموديم تا به بام منزل رسيديم. هنوز نفس مىزديم كه از گوشه بام شبح سياهى جنبيد و فريادى زد. زنى است، با لغت شكسته عربى، با عصبانيت مىگويد: اينجا جا نيست، از آن پشت بام يك مرتبه پايينتر آمديم، پشت بامى است پر از خاك. فرشها را پهن كرديم. غذايى خورديم و خوابيديم.
صبح برخاسته هيچ نمىدانيم تكليف چيست چون اختيارى از خود نداريم. يكى از رفقا سخت از ما عصبانى است كه چرا اقدامى نمىكنيد؟ هزارها نفر مثل ما سرگردانند. چه مىتوان كرد؟ به فرض آن كه به وسيله توسل به اين و آن و توصيه، براى ما امتيازى در نظر گرفتند، اين سفر بارى الغاى امتيازات است!
با فشار رفقا مجبور شديم و به طرف سفارت ايران راه افتاديم، معلوم شد از آنها هم كارى ساخته نيست، هوا گرم است و منزلها
نامناسب؛ از سويى آب كم است و با زحمت تهيه مىشود. معلوم نيست كه بايد چند روز با اين وضع به سر بريم. رفقا كه متأثر و عصبانىاند چه كنند؟ اينجا زن و بچه نيست كه به سر آنها داد و فرياد كنند تا هيجان خود را تسكين دهند. ناچار بايد چيزى را بهانه كنند تا دريچه بخار باز شود و از فشار درون بكاهد! از طرف ديگر زمان احرام نزديك است، بايد ترمز را قوى نمود والّا سعى باطل و نتيجه غير حاصل خواهد بود؛ چراكه «لارفث و لافسوق و لاجدال فى الحج».
تنها محل آسايش و سرگرمى مسجد است. اينجا ارزش مسجد بسيار محسوس است. نسبت به وضع خانهها، مساجد نظيفترند و حصيرهاى پاك در آنها گسترده است. محل رفت و آمد اشخاص گوناگون است و تنها محلى است كه در آن بخشش مطالبه نمىكنند؛ به خصوص وقت نماز كه پنكهها به كار مىافتند. در اين موقع شخص كه وارد مسجد مىشود، چنان است كه از حمام گرم بيرون آمده! ولى از نظر اقتصاد همين كه نماز تمام شد، بادبزنها اهز كار مىافتد! ظهر است، به مسجد رفتيم، صفوف نماز بسته شد و شيخى با لحن قوى و جذّاب جلو ايستاده نماز خواند؛ چون نماز تمام شد نزديك رفته، سلامى كردم. جواب متكبّرانه گفت. براى آنكه به سخنش آورم و از خشونتش بكاهم، گفتم: الحمد لله همه برداريم، و من هم با شما نماز گزاردم و از ديدن شما خُرسندم. با خشونت عربى و تعصّب مذهبى، كه از چهره
گرفته و چشمان برّاقش نمايان بود، جواب خشكى گفت. گفتم مبتلا به دردسر شدهام و سر من طاقت آفتاب ندارد. آيا نزد شما جايز است كه در حال احرام سر را بپوشانم و آيا بايد فديه بدهم؟ با لحن تندى كه مىخواست بفهماند چرا از قرآن بىاطلاعيد، اين آيه را خواند:
«فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَهٌ ...»
گفتم: شيخنا اين آيه درباره تراشيدن سر در مورد احصار است آنگاه اوّل آيه را خواندم: «وَأتِمّوا الحَجَّ والعُمرَهَ لله ...» ساكت شد، در ضمن به او فهماندم كه ادّعاى شما اطلاع از قرآن است ولى فقط آيات را سطحى حفظ مىكنيد و همين را موجب امتياز خود از ديگر مسلمانان مىدانيد! براى آنكه به او بيشتر بفهمانم كه غرور بىجا دارد، گفتم: شما خود را از جهت تمسّك به دين و عمل به آن، از تمام مسلمانان ممتاز مىدانيد و ديگران را اهل بدعت مىپنداريد، با آنكه بيشتر اعمال شما، بهخصوص نسبت به حجاج، به هيچ وجه با دين مطابق نيست! برآشفت و گفت براى چه؟ گفتم كتب فقهى و فتاواى علماى ما را بنگريد، به اتفاق مىگويند ازاله نجاست از هر مسجدى بر هر مكلّفى واجب است و نجس نمودن مسجد حرام است. مسلمانى از صدها فرسخ راه، با عشق و علاقه براى انجام حج مىآيد. پولها را خرج مىكند. زجرها مىكشد. از علماى خود تقليد مىكند. اين باور شدنى است كه بيايد عمداً بيتالله را نجس كند؟ آن وقت شما كه خود را نمونهكامل دين مىدانيد، به كشتن او فتوا مىدهيد و در ماه حرام آن هم در كنار
خانه خدا، كه يك مورچه را نمى توان كشت، گردن او را مىنيد! (1)
با شدت و تأثر با او سخن مىگفتم. او و عدّهاى عرب و ايرانى گوش مىدادند، چون سخن به اينجا رسيد، گفت اصلًا عجمها احترام مسجد را مراعات نمىكنند. صدا را با شدت بلند كرد و گفت: بنگر! بنگر! چطور با كفش وارد مسجد مىشوند؛ با دست به سمت دربها كه حجاج وارد مىشوند اشاره مىكرد. قسمتى از مسجد كه محل وضو و ادرار است، واردين ايرانى و ترك در آن قسمت كفشها را مىپوشيدند. چون نزديك فرشها و محل نماز مىرسيدند بيرون مىآوردند. شيخ با شدت غضب و عصبانيت از جا برخاست و با پنجه قوى خود دست مرا گرفت، كشان كشان با پاى برهنه به طرف محل وضو و تطهير برد تا نشان بدهد! چون به آنجا رسيديم دست مرا رها كرد و مثل شير به حجاجى كه كفش به پا داشتند حمله كرد؛ يك فرياد به سر اين مىزد و يك مشبت به سينه آن، كفش آن يكى را مىگرفت و بيرون پرت مىكرد! بيچاره حاجىها همه متحيرند، نمىدانند چه بگويند. قدرى كه آرام شد باز دست مرا گرفت با پاهاى برهنه كه به طرف مستراح رفته بوديم به مسجد برگرداند. حالا مىخواهم به او بفهمانم ما بول و ترشح را نجس مىدانيم و اينها به احترام مسجد در آن قسمت كفش مىپوشند، امّا ابداً گوشش بدهكار نيست؛ از اين جمود و غرور و بىتوجهى متأثر شدم و از مسجد بيرون آمدم.
سرى هم براى فرستان كاغذ به پستخانه بزنيم، آنجا هم درهم و
1) اشاره به داستان سيد ابوطالب يزدى در سال 1324.
برهم است. براى كسانى كه زبان نمىدانند همه چيز سخت است. با آنكه وضع پست و مقدار تمبر در هر كشورى ثابت و منظم است، اينجا حاجى بايد حواسش جمع باشد. از بعضى يك ريال پول مىگيرند و نيم ريال تمبر مىدهند يا خود كاغذ را گرفته تمبر مىچسبانند و به صندوق مىاندازند!
امروز يا فردا وسيله حركت به مكه فراهم خواهد شد. تكليف احرام چيست؟ حجاج ايرانى كه يكسره به جدّه آمدهاند و به عنوان نذر مُحرم نشدهاند، پى در پى درباره تكليف احرام سؤال مىكنند. جواب اين سؤال هم مشكل است، اگر بگوييم از جدّه محرم شويد، فتاواى معمولى در اختيار تصريح به جواز ندارد، اگر صريح بگوييم برويد از نزديكترين ميقات معين احرام ببنديد، در اين هواى گرم و فراهم نبودن وسيله، اين فتوا يا احتياط، ممكن است موجب تلف نفس يا نرسيدن به اعمال حج شود و خلاف احتياط باشد. نزديكترين ميقاتگاه مسلّم به جده جحفه است، جحفه ميقات دوم يا اضطرارى براى كسانى است كه از مدينه مىآيند؛ ميقات اوّل اختيارى براى آنان مسجد شجره يا ذوالحليفه است، جحفه ميقات دوم يا اضطرارى براى كسانى است كه از مدينه مىآيند؛ ميقات اوّل اختيارى براى آنان مسجد شجره يا ذوالحيفه است؛ اگر به عذرى از آنجا احرام نبستند، بايد در جحفه ببندند. و براى كسانى كه از شام و مصر و مغرب مىآيند جحفه ميقات اختيارى است. جحفه در وسط راه بين مكه و مدينه و نزديك ساحل و جنوب شرقى رابغ واقع است. در اوايل اسلام محلّ
آبادى بوده ولى حال جز يك چهار ديوار و چاه آب متروكه كه در آنجا آبادى نيست.
براى آنكه تا حدى اين مشكل حج، كه با مسافرت با طياره پيش آمده، روشن شود، بهطور اجماعل به وضع ميقاتگاهها و آراى علما اشارهاى مىكنيم:
ميقات محلّى است كه در سنّت و دستورات براى احرام معين شده؛ يعنى شخص حاج نمىتواند پيش از آن محرم شود و نمىتواند در حال اختيار، بدون احرام از آن بگذرد. احرام فقط بايد از آن مواضع باشد.
در حديث ميسره است كه گويد: «حضور حضرت صادق رسيدم، چهرهام متغيّر بود، فرمود: از كجا محرم شدى؟ گفتم: از فلان مكان، فرمود: چه بسا طالب خيرى كه قدمش مىلغزد! بعد فرمود: آيا خوشت مىآيد كه نماز ظهر را در سفر چهار ركعت بخوانى؟ گفتم: نه، گفت: به خدا سوگند آن همين است.»
فقط مورد نذر از منع احرام پيش از ميقات استثنا شده است و چون اين حكم خلاف قاعده است، بايد به همان مورد خاص اكتفا نمود؛ زيرا كه احرام جز براى عمل حج، آن هم در مكان معيّن، معلوم نيست رجحان داشته باشد و مورد تعلّق نذر شود.
مضمون صحيح حلبى و خبر على بن ابىحمزه و ابوبصير در اينباره يكى است و آن چنين است: شخصى براى شكر نعمتى يا دفع بلايى نذر كرده است از كوفه يا خراسان محرم شود؟ فرمودند: از
همانجا محرم شود، آيا مورد سؤال با كسى كه براى محرم شدن پيش از ميقات نذر مىكند فرقى ندارد؟ به هر حال هر كس بايد به حسب اجتهاد يا فتواى مجتهد خود رفتار كند.
تكليف حاجيانى كه به نذر محرم نشدهاند و از ميقات عبور نمىكنند چيست؟ بر آنها واجب نيست كه به ميقات برگردند. پس تكليف آنها اين است كه از محاذات ميقات محرم شوند. محاذات؛ يعنى چه و چگونه احراز مىشود؟ احراز محاذات با علم يقينى است و اگر نشد ظن كافى است؛ مشكل، معناى محاذات است كه آيا عرفى است يا حقيقى؟
محاذات عرفى آن است كه در هنگام عبور، اهل عرف بگويند مقابل يكى از ميقاتها رسيده و چون احراز محاذات حقيقى دشوار است، آن را عموماً شرط نمىدانند و مفهوم آن براى اهل علم هم مشخص نيست. احكام دين اگر روى اين دقتها قرار گيرد، عمل بسيار مشكل مىشود.
مرحوم آقا سيد محمدكاظم در عروهالوثقى براى محاذات حقيقى تعريفى آورده كه از آن، مطلب روشنى به دست نمىآيد.
آيهالله بروجردى: در حاشيه مىگويند: مقصود سيد اين است كه اگر دايرهاى رسم كنيم كه مركز دايره، مكه باشد و محيط دايره از ميقات عبور كند. تمام نقاط محيط دايره، ميقات است. بعد مىگويند ظاهر آن است كه محاذات عرفى كافى است.
اينك بنگريم محاذات براى مسافران دريا چگونه است؟ چه بنابر
محاذات حقيقى و چه عرفى، جز در قسمتهاى پيش آمده بحر احمر در سواحل نزديك مكه، نقاط ديگر دريا محاذات ندراد؛ مثلًا اگر دايرهاى رسم كنيم كه مركز آن مكه باشد و شعاع آن از جحفه عبور كند، چون دريا از شمال غرب به جنوب شرق پيش آمده، در مقابل جحفه و رابغ، قسمتى از دريا كه شامل اطراف جده هم مىباشد، داخل ميقات مىشود و كشتىهايى كه از شمال به طرف جنوب در حدود ساحلى حجاز سير مىكنند، مقابل جحفه وارد ميقات مىشوند و كشتىهاى كه از طرف مغرب و بلاد آفريقا پيش مىآيند، در نقطه دايره فرضى، در مسافتى به جده مانده، به ميقات مىرسند و كشتىهايى كه در وسط دريا از شمال مىآيند در حدود جده كه به سمت شرق برمىگردند به ميقات مىرسند بنابراين نسبت به مسافرين دريا از طرف يمن و جنوب هم درياى حدود جده با خط فرضى از يلملم، ميقات است و اگر محاذات را عرفى بدانيم مسامحه در آن زياد است و عمل و سيره در مسافرت دريا و خشكى هم بر اين مسامحه بوده است. پس جده محاذات عرفى دارد، با اين حساب سرّ فتواى ابن ادريس، كه از پايهگذارهاى فقه است، معلوم مىشود. اين فقيه جده را مطلقاً براى مسافران دريايى ميقات مىداند.
صاحب جواهر رأى ابن ادريس را توجيه مىكند و مىگويد: مقصودش ميقات محاذاتى است و در ضمن، ميقات بودنِ جده را تأييد مىكند. ديگران هم غير از بعضى از متأخران نفى ننمودهاند و اگر در مقابل رابغ كشتىها متوقف گشته و حجاج محرم مىشدند، رسمى بوده
كه منافات با بودن ميقات ديگر ندارد و در ديگر مواضع هم كشتى براى احرام متوقف مىشده است و سابقين هم در اين موارد دستور دقت و احتياط نمىدادهاند.
امروز كه طياره يكسره به جدّه مىرود و از اختيار همه كس خارج مىباشد، تكليف آسانتر است؛ چون جدّه اوّل نقطه امكان مىباشد، به اين جهت، بيشتر مسافران هوايى در جدّه محرم مىشوند با آنكه شرط احرام را همه در ميقات و محاذى آن مىدانند؛ اگر محاذات با اقرب مواقيت را در مورد ضرورت كافى بدانيم، بين جدّه و مكه با چندين ميقات، محاذات خط دايرهاى دارد. فقط ميقات مسجد شجره و جحفه و يلملم است كه از اين دواير شعاع جده بيرون است. بنابراين با تجديد نيست و تكرار تلبيه در موارد احتمالى، احتياط هم رعايت مىشود.
با همه اين حسابها ميل دارم اگر بتوانم خود را به ميقات معين و تصريح شده برسانم ولى اين احتياط از جهت وضع مزاجى و تنگى وقت و نبودن وسيله منظم و تعبيت عدهاى از حجاج، خلاف احتياط است! اگر فردى از پا درآمد يا در بيابان سوزان و بىآب، حادثه عمومى پيش آمد يا به حج نرسيديم مورد مسؤوليت خدا و سرزنش خلق خواهيم بود. چه، بالاتر از هر وظيفه جان و حيثيت مسلمانان است و شريعت ما شريعت سهله است و اولياى دين فرمودهاند: در مورد دو وظيفه اسهل را انجام دهيد؛ اينگونه احتياطها گاهى خلاف احتياط را دربردارد. هم دين را از مرحله عمل بيرون مىبرد و هم
موجب زحماتى مىشود. علمايى كه در اينگونه موارد؛ مثل درك ميقات منصوص به احتياط فتوا مىدهند، البته با رعايت ساير جهات است ولى مقلّدان توجه به جهات ندارند و اگر خود با وضع عادى به حج مشرف شوند، توجه خواهند فرمود كه بايد جهات احتياط را براى مقلّد عوام بيان كنند،
ما خيّر صلى الله عليه و آله بين أمرين الّا اختار أيسرهما و قال خذوا من الأعمال بما تطيقون- قال يسراً و لاتعسراً.
پس از سه روز معطلى در جدّه، روز سه شنبه چهارم ذيحجه (به حساب تقويم ايران) به ما وعده حركت دادند. كنار دريا تا شهر، يك كيلومتر است و به حسب احتياط، از آنجا كه اوّلين سرحد ميقاتى براى ما مىباشد، بايد محرم شويم. بعد از ظهر به طرف دريا رفتيم. در آب صاف دريا غسل كرديم. كنار دريا رو به قبله ايستاديم. كوههاى مكه به چشم مىآيد. پس از نماز جماعت در آفتاب سوزان هم منقلبيم. حالت بىسابقهاى است؛ مثل موجودى كه پوست نيم مرده و چركين بدن را مىاندازد، سبك و آزاد مىشود لباسهاى خود را از بدن بيرون آورده، لباسهاى پاك، سفيد و غير دوخته احرام را دربركرديم. از آغاز نيت غسل، و غسل و نماز و بيرون آوردن لباس و پوشيدن احرام، در هر عملى، در خود حالت مخصوص و تغيير محسوس مىبينيم.
اينك نيت احرام است؛ پروردگارا! محرم مىشويم براى عمره تمتع، براى اطاعت فرمان و تقرب به تو. احرام؛ يعنى وارد حريم شدن يا
بر خود حرام نمودن. اينجا سرحد حريم خداست و ما با نيت، يعنى انقلاب فكر از خود، به سوى خدا و تصميم بر اجراى امر و ضبط جنبشهاى خودپرستى و خودآرايى، وارد حريم خدا مىشويم. آن وقت كه نظر، عمل و سخن از شهوات و تعدّى به غير برگشت، جلب نفع و دفع ضرر شخصى كه ميدان فعاليت قواى حيوانى است از كار افتاد و ذات و محيط وجدان انسانى از جنجال و غوغا و اجابت اين شهوات آرام شد، كمكم از سرّ ضمير و از محيط عالم صداى حق و اولياى حق را مىشنود. با اين نيت و توجه، بانك لبيك از زبان، كه مترجم قلب و ضمير است، برمىخيزد:
«لبيّك أللهمّ لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، انّ الحمد والنعمه لك و الملك لا شريك لك لبيك ...»
ما چه چنگيم تو زخمه مىزنى زارى از مانى تو زارى مىكنى
ما چه ناييم و نوا در ما زتوست ما چه كوهيم و صدا در ما ز توست
ما كه باشيم اى تو ما را جان جان! تا ك- ه ما باشيم و تو اندر ميان
ما عدمهاييم و هستىها نما تو وجود مطلقى فانى نما
ما همه شيران ولى شير علم حملهمان از باد باشد دمبدم
حملهمان از باد و ناپيداست باد آنكه ن-- اپيداست ه-- رگز كم مباد
گويا موج دريا و نسيم هوا و همه فرمانبران طبيعت با ما همآهنگند؛ همه سر و پا برهنه، شعاع آفتاب بر لباسهاى احرام مىتابد در كنار دريا از دور و نزديك بانك لبيك بلند است. زبانها گويا، اشكها
جارى و قلبها منقلب است. تلبيه واجب را (همانقدر كه ذكر شد) تكرار مىكنيم. اين حال در تمام مدّت عمر، مانند حبابى است كه اندكى روى امواج زندگى رخ مىنمايد! از اين آهنگ نمىتوان صرفنظر كرد. باز مىگوييم:
«لَبَّيك ذاالمعارج لبيَّك، لبَّيكَداعياً الى دارالسَّلام لَبَّيك، لَبَّيك غَفّار الذُّنوب ...»
... شدّت حرارت و نگرانى دورى راه، اين محيط را آرام كرد. سوى شهر روان شديم. چشم به راه داريم كه كى خبر مىدهند ماشين حاضر است؟ هر دستهاى كه به ماشين سوار شده و درحال حركت بانك تلبيهشان بلند مىشود، دلهاى ما مىتپد! نزديك غروب گفتند: ماشين حاضر شد.
نزديك پنجاه نفر مرد و زن بايد در يك كاميون سوار شويم. همه محرميم، نمىتوانيم سخنى درشت بگوييم و با هم ستيزه كنيم. اثاث را چيديم و مثل نشايى كه پهلوى هم بكارند، در حالى كه پاها از زير در ميان اثاث به هم چسبيده، بالاى كاميون سوار شديم. يكديگر را محكم چسبيديم مبادا پرت شويم.
هواى شب بيابان باز حجاز ملايم است و نسيمى مىوزد. ماشينها پشت سرهم و آهسته درحركتند. ماه در افق بلند آسمان نمايان است. گويا با دو سر انگشت تيز و درخشان خود سمت حركت را مىنماياند. نور اطمينان بخشش بر دشت و بيابان تابيده و با نور شديد و مضطرب چراغهاى ماشينها آميخته است. در دنيا ظلمت و وحشت و دود وگناه و شهوات و نعرههاى جنگ و اختلافات سيّاره
زمين، فروغ ماه پيكرههاى سفيد كاروانهاى توحيد و صلح و امنيت و لبيك گويان حقجو را به چشم آسمانيان مىآرايد! تا با نظر قهر و خشم به ساكنان زمين ننگرد و جواب فرشتگان كه در آغاز خلقت گفتند: (أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ) اينك داده شود! فرشتگان كه وجود بسيطشان جز براى تسبيح و حمد آفريده نشده، چه افتخارى بر آدميان دارند؟! اين موجود مختلف القوا و مركب است كه مىتواند سپاهيان قواى مسلّح خود را مقهور ايمان گرداند و به جانور كوچكى چون شپش و كيك از چشم حق بنگرد كه موجود خداست و حق حيات دارد، گرچه ضعيف و مزاحم است! اگر در زندگى عادى مرغ هوا و حيوان صحرا و ماهيان دريا را قربانى خود مىنمايد، از جنبهحيوانى و دنباله آن عالم است و همين موجب اشتباه شده و فلسفه تنازع در بقا را تا به سر حدّ انسان كشانده است و فيلسوف مآبانى سراسر جهان را روى اصل تنازع قرار داده و به خودخواهانى اجازه دادهاند تا هر چه بتوانند قوى و مسلح گردند و ضعيف و خُرد و نابود نمايند!
اينها كه نشيب و فراز بيابان را پر از غوغا كردهاند، جواب عملى به اين فلسفه منحوس مىدهند. اينها از نوع همين انسانند كه همه اختلافات و امتيازات را دور ريخته و شخصيت حقيقى خود را از ميان قواى مختلف، بارز ساختهاند، همه يك حقيقت را مىجويند و همه يك سخن مىگويند؛ نور ايمان زواياى تاريك دلها را روشن نموده و از زبانها و اعمالشان ساطع شده و محيط تاريك بدبينى و بدانديشى و
وحشت را به محيط امنيت و خوشبينى و حسن نيت تبديل كردهاند؛ بانك لبيك از دل بيابان، از دور و نزديك و فراز و نشيب به گوش مىرسد. اگر وسيله ضبط و انعكاسى بود، از فضل و كوه و دشت اين بيابان صداهاى هزارها مردم، در قرون متوالى شنيده مىشد و فضاى جهان را پر مىنمود!
صاحبان اين صداها به دنياى وحشت و ناامنى پشت كرده و رو به محيط سلم و امنيت مىروند، همه در خود احساس مىكنند كه پروردگار جهان به آنها استعداد و قدرت غير متناهى داده و اگر از لباس عادات و بند شهوات خود را برهانند، رو به مدارج كمال غير متناهى كه همان سمت خداست مىروند: «لَبَّيك لَبَّيك الى دارالسَّلام، لَبَّيك، لَبَّيك ذاالمعارج ...» چند نفر از رفقا اين سرود را با انقلاب مخصوصى مىخوانند و ديگران جواب مىگويند. هر چه نزديكتر مىشويم، بانكها عميق و انقلاب روح بيشتر مىگردد؛ پيش مىرويم. از خود بىخوديم! اتومبيل در ميان پيچ و خم، ما را به اين طرف و آن طرف مىگرداند. گاهى روى هم مىغلتاند. سرهاى برهنه به هم مىخورد. كيست جرأت اعتراض و بداخلاقى داشته باشد! قمقمه چايى را ميان استكال ريختم كه گلو تر كنم، تكان ماشين چايى داغ را روى دست رفيقم ريخت. او دستش سوخت و من جگرم! سوت ممتد ماشينهايى از دور به گوش رسيد و به سرعت نزديك مىشد. تمام ماشينها در كنار جاده حريم گرفتند. چند جيپ و موتور سيكلت عبور كردند. گفته شد: اينها براى تشريفات ورود آيهالله كاشانى مىروند، خرسند شديم.
نزديك مكه محلى است به نام «حدّه» ميقات احتمالى است. پياده شديم و نماز خوانديم. احتياطاً تجديد نيت نموده احرام را باز كرده و بستيم. چراغهاى شهر مكه نمايان شد. اينجا بانگ لبيك قطع مىشود و بايد آرام و باخضوع وارد شد. نزديك نيم شب است كه وارد خيابانها و كوچههاى مكه شديم. خيابانهاى بلند و پست و پرپيچ و خم، ميانكوه و دره را، ماشينها و جمعيت يكرنگ پر كرده است كه ماشين به زحمت خود را مقابل خانه مطوّف رساند. انبوه جمعيت و شباهت به يكديگر، انسان را متحيّر و دچار اشتباه مىكند. در ميان چراغهاى ضعيف كوچه ها و شعاع اتومبيلها، به زحمت رفقا را مىشناسيم و نمىشود جمعشان كرد! نماينده مطوّف تازهواردها را جمع و ريسه كرد؛ همه را به يك سمت راه انداخت! هوا گرم و همه خسته و بىسروسامانند. فكر و اراده را از دست دادهاند.
كجا مىرويد؟ كجا مىبريد؟ براى غسل مىروند! غسل لازم نيست، چه غسلى؟ كى گوش مىدهد! همه را با حال خستگى مسافتى پياده بردند تا در بركه، كه از آب كثيف كارخانه يخ پر مىشود و هزاران نفر ميان آن مىروند، غسل كنند! براى آنكه از هر نفر يك ريال بگيرند! چون از آب بركه خبر داشتم و در اين موقع غسل واجب و مستحبى همخ وارد نيست بعضى از رفقا را نگذاشتم بروند. در اين وقت واردين بايد بكوشند تا طواف و سعى را انجام دهند و منزل تهيه كنند تا فردا كه هوا گ رم است راحت بشاند ولى اينگونه طمعورزى مطوّف و بىفكرى
حجاج، كمكم قدرت مقاومت را سلب مىكند و خطر پيش مىآورد!
با بعضى از رفقا براى اتمام عرمه به طرف بيت راه افتاديم وارد مسجدالحرام شديم. كعبه با روپوش سياهش با يك دنيا عظمت در وسط قرار دارد و ناظر ميليونها مردمى بوده و هست كه به گردش مىگردند! در اين نيمه شب از درهاى اطراف حرم، احرام پوشان چون موج رودخانه به سرعت سرازيرند. همين كه به حريم كعبه مىرسند گرداب متلاطمى تشكيل مىدهند و به سمت راست مىپيچند. به محاذات حجر اندكى توقف مىكنند و دستها براى اشاره به طرف ركن بلند مىشود؛ الله اكبر، حركت به سرعت شروع مىگردد:
محل الصاق عكس
أَاللهُمَالْبَيْتُ بَيْتُكَ، وَالْعَبْدُ عَبْدِك، وٍهذا هُوَ الْمَقامُ الْعائِذ بكَ مِنَالنّار.»
در طواف بايد مراقب بود كه شانه چپ، از محاذات خانه محرف نشود. در سمت حجر اسماعيل كه نيم دايرهاى را در سمت شمال ديوار كعبه تشكيل مىدهد، بايد مراقبت بيشتر باشد تا ناگهان به سمت جلو نرود و شانه از محاذات خارج نگردد. هر دوره (شوط) را بايد از مبدأ معيّن، مقابل حجر شروع نمود و به همانجا ختم كرد. تعيين علامت و ايستادن روى آن، با فشار جمعيت مشكل است ولى توجّه به طواف رسول اكرم در حال سوار بر شتر، كار را آسان مىكند. هفت شوط را تمام كرديم.
خود را از ميان گرداب بيرون كشيده به سمت مقام ابراهيم راه افتاديم. جوان مطوّف براى ما جا باز كرد و سنگهاى معدنى قرار گرفته بود، به ما نشان داد تا روى آنها سجده كنيم.
بعد از نماز براى سعى بين صفا و مروه به راه افتاديم. جوان مطوف دو دست خود را به پشت ما گرفته و ما را به سرعت مىدواند. او عجله دارد كه اعمال ما تمام شود و به دسته ديگر برسد، ولى همين موجب خستگى و از پا درآمدن حاجيان است، به اين جهت او را
مرخص كرديم و خود به راه افتاديم. در سعى سوم و چهارم من از پا درآمدم و خود را از ميان جمعيت بيرون آورده به منزل مطوف رساندم. رفقا پراكندهاند. اثاث را در محلى ريخته، بعضى براى پيدا كردن منزل در تلاشند، بعضى مشغول طواف و سعىاند.
منزل را بايد اهميت داد، محل ناراحت كه براى خوابيدن شب و شستشو، جا و وسيله نداشته باشد خطر جانى دارد و يكى از موجبات از دست رفتن مزاج و اضطراب قلب همين است، به اين جهت با رفقا قرار گذاشتهايم در انتخاب منزل دقت كنند و بىخوابى و خستگى ما را گيج و ناتوان كرده است. به نماينده مطوف گفتم: گوشهاى را به ما نشان بده تا چشم برهم گذاريم، گفت شما را روى چشم جا مىدهم! كسى را فرستاد گوشهاى از بام طبقه دوم منزل را كه گرم و پر از غبار بود به ما نشان داد، پاها را دراز كرديم؛ چه نعمتهايى انسان در زندگى دارد كه متتوجه نيست و چشم دنبال چيزهاى ديگر است، چون از دست رفت ارزش آن به چشم مىآيد! اين گوشه بام از تختخواب راحت در بارگاه سلطانى براى ما پرارزشتر بود. همين كه اندكى به خواب رفتيم، سر و كله هيولايى پيدا شد و با صداى خشن ما را بيدار كرد! چه مىخواهى؟ گفت: به من دستور دادهاند شما را با دو نفر اينجا راه بدهم و با شما سه نفرند اين يك نفر بايد پايين بيايد! هر چه ما و آن بيچاره التماس كرديم اثرى نكرد!
نفس صبح دميد و از جا برخاستيم، رفقا يك يك پيدا شدند. آقاى سرهنگ تا نزديك صبح در جستجوى منزل بود، به طرف منزلى كه پسنديده بود حركت كرديم، كوچههاى تنگ و پر از سنگ و زباله را به سمت بالا نفسزنان پيموديم تا به قلّه رسيديم. پلّههاى درب خانه را كه از سطح كوچه شروع مىشد گرفته قريب سى پله بالا رفتيم. خانهاى است چند طبقه، چند اتاق نظيف دارد، داراى انبار آب. ارتفاع آن طورى است كه روى بام آن شهر مكه و بيت و كوهها و درههاى اطراف و بيابانهاى دور پيداست. كرايه آن گران است؛ يك اتاق را كمتر از سيصد ريال نمىدهد، ولى جايى است مطلوب و براى ما ارزش دارد. واردين عموماً در همان نزديكىهاى مسجد و اطراف آن منزل مىكنند تا بيشتر مشرف شوند، به اين جهت خانهها پر از جمعيت، هوا متراكم و آب كمياب است. من كه آرزو داشتم وضع مكه و مقامات آن را از نزديك مشاهده كنم، از بالاى اين خانه و كوه مجاور آنكه «جبل تركى» نام دارد، تا اندازهاى به مقصود مىرسم. اثاث را به منزل آورديم. اتاق داراى پنجرههايى است كه به سمت شمال و مغرب باز مىشود.
پس از رفع خستگى و شستشو، براى اتمام عمره به طرف مسجدالحرام سرازير شديم. چون روز است و خستگى كمتر، بهتر توانستيم آداب را مراعات كنيم. دعاهايى كه وارد است از آغاز رسيدن به مسجد و در حال طواف خوانديم. گاهى با دستههاى طواف كننده
همآهنگ مىشديم و گاهى ساكت و آرام با جمعيت در حركت بوديم. زن و مرد، سياه و سفيد همه با هم با يك لباس و در يك جهت در حركتند. هر دستهاى با مطوّفِ خود ذكرى مىگويند و لهجهاى دارند. نزديك ركن يمانى و حجرالأسود جمعيت فشرده مىشود. در اينجا غوغايى است! همه مىخواهند خود را به حجر برسانند. شرطهها بالاى سكو و اطراف ايستاده حجاج را مثل مجرمين با چوبهاى خيزران به شدت مىزنند. كسانى كه مثل ما نه قدرت فشار دارند و نه طاقت چوب خوردن، از دور متوجه حجر مىشوند. اينجا همه هم صدا «الله اكبر» مىگويند و رد مىشود.
نماز طواف را نزديك مقام ابراهيم انجام داهد به طرف بابالصفا رفتيم. بالاى پلههاى صفا بالا رفتيم. نيت كرده «الله اكبر» گفتيم. سعى شروع شد.
تمام قسمت بين صفا و مروه بازار و دكان است. از بعضى قسمتها عرض راه را بر سعى كنندگان قطع مىكنند. صداى اتومبيلها و عرّابههايى كه عاجزها را سعى مىدهد و دعاى سعى كنندگان، همه در هم پيچيده است. به يك قسمت مخصوص كه مىرسند حركت سريعتر مىشود و با وضع هروله پيش مىروند؛ مثل كسى كه براى دور كردن و ريختن آلودگىها، خود را حركت مىدهد، يا چون كسى كه از شوق به وجود و سرور آمده از خودبينى و خودگيرى خويشتن را رهانده و سنگهاى وقار موهوم را به دور مىريزد و سبك باز مجذوب جهت فوق گرديده، در حال پرش و جهش است، يا چون
كسى كه ميان افكار مختلف و بيم و هراس است! آيا پذيرفته شده و با حال احرام و طواف به حريم قدس راه يافته؟ يا رانده و غير مقبول است؟ در كنار ديوار خانه و ساحت قدسش متحيّر و اميدوار رفت و آمد، مىكند. در نزديكى حريمش هيجان بيشتر و حركت سريعتر مىگردد:
«يا مَنْ لا يَخيبُ سائله و لاينفد نائله ... ألّلهمَّ اظلنى فى ظلّ عرشك يومَ لا ظلَّ الّا ظلّك ... يا ربّ العفو يا مَنْ أمر بالعفور يا مَنْ هُوَ أوْلى بالْعَفْو ...»
سعى هم تمام شد، نيت تقصير نموده قدرى از موى روى چيديم و از احرام بيرون آمديم. ظهر نزديك و سنگ فرشها داغ شده است. بانگ «الله اكبر» از مركز شعاع توحيد برخاست و رشته متصل طواف از هم گسيخت. رشتهها و دوائر نورانى نمازگزاران از نزديك كعبه و زير آفتاب تا زير سقفهاى اطراف بيت بسته و ناگهان همه صداها خاموش شد؛ نظم است و عظمت! نظام است و آزادى. چشمها به سمت كعبه، گوشها متوجه بانگ مؤذن و آهنگ تلاوت، دلها به سوى خداست. نفسها در سينهها حبس و سرها از جلال موقعيت به زير آمده، آيات سوره فاتحهالكتاب با آهنگ شمرده و محكم به گوشها مىرسد. سوره كه تمامشد، آهنگ يكنواختِ «آمين» از كنار خانه تا محيط بيت، مثل موج پيش آمد و دو مرتبه به طرف ديوارهاى كعبه برگشت! ناگهان بيش از صد هزار سر، در مقابل عظمت خدا خم شد، پس از لحظهاى همه در پيشگاهش به خاك افتادند!
نماز كه تمام شد به طرف خانه برگشتيم. اين مشاهدات و انجام عمره و بيرون آمده از احرام، ايجاد خوشى و نشاط نمود.
سخن از انارهاى شيرين و درشت و بىهسته طائف است. رفقا دانهاى يك ريال خريدهاند! با پول ايران دانهاى 25 قران.
خوردن اين انار اسراف است!
انار، هم غذا است و هم خاصيت دوايى دارد.
پول براى چيست؟
يخ را چند خريدند؟
كيلويى يك ريال.
آه، كيلويى 25 قران! يك كيلو يخ با دو مرتبه آب خوردن تمام مىشود! حالا خوب است ما پول آب نمىدهيم، والّا آب را هم، ديگر حجاج، سلطى يك ريال مىخرند! مرحبا به حكومت سعودى! واقعاً تابع سنت و خلفاى راشدين است! از مهمانهاى خدا خوب پذيرايى مىكند.
اينها صحبتهايى بود كه ميان رفقا ردّ و بدل مىشد.
بعد از ظهر كه قدرى هوا ملايم شد، دوربين را برداشته به پشت بام رفتيم. در اين محلّ بلند، مسجدالحرام و تمام شهر مكه و درّهها و كوهها اطراف نمايان است. شهر مكه در وسط درّه و رشته كوههايى
است كه در مغرب و مشرق است و شهر در ميان اين درّه، از جنوب غربى به طرف شمال مىباشد. مسجدالحرام در وسط شهر و در دل وادى قرار گرفته است. از اطراف، سلسله كوهها مانند حصارهايى پشت سرهم، اطراف آن را احاطه نموده است اجمالًا معلوم است كه مقامات تاريخى اسلام و مواقف پيامبر اكرم و مسلمانان؛ مانند كوه ابوقبيس، غار حرا، غار ثور، شعب بنىهاشم و شعب على در ميان همين كوهها و در دامنههاى آن است كه با دوربين مىبينيم ولى موارد و خصوصيات آن را نمىشناسم.
اى كاش مىتوانستم چندى در اين سرزمين بمانم و وسيله و راهنمايى داشتم تا يك يك اين موارد تاريخى را از نزديك زيارت كنم؛ آنجا كه رسول اكرم در آغاز بعثت ايستاد و مردم را با صداى بلند خواند و دعوت خود را آشكار ساخت! آن خانههايى كه مسلمانان نهانى جمع مىشدند و آيات قرآن را مىشنيدند. خانه خديجه كجاست؟ خانه امّ هانى كه از آنجا به بيتالمقدس و آسمانها معراج نمود كجاست؟ غار حرا كه ماههاى رجب، شعبان و رمضان را تنها آنجا به سر مىبرد و اوّلين آيات به گوشش رسيد در قلّه و اطراف كدام يك از اين كوههاست؟
اين محلهاى پرارزش و تاريخى اسلام كه مسلمان هزاران درس توحيد و ايمان از آنجاها مىگيرد، پيش از زمان تسلّط اخوان سعودى، بناها و آثارى داشته و كسانى براى راهنمايى و كمك حجاج به اين مكانها آماده بودند ولى امروز آن آثار را خراب كردهاند و مىگويند رفتن به آن جاها را نيز قدغن نمودهاند! پس اگر هم بعد از ايام حج
بتوانيم در مكه چندى توقف كنيم، دسترسى به اين آرزوها مشكل است!
از پشت بام به زير آمديم. در قمست غرب و شمال منزل ما، آخرين نقطه ارتفاع اين كوه است و در دو سمت اين كوه و دامنههاى آن، خانههاى كوچك سنگى است كه ديوارهاى كوتاهى دارد و مقابل اين خانهها، فضاهاى كوچكى است كه بزها و گوسفندها شب در آنجاها مىخوابند و روزها اين حيوانات ميان كوچهها آزاد مىگردند. اين بزها هم از آيات خلقتند؛ دست و پاى بلند، بدنهاى لاغر، موهاى ظريف و پستانهاى بزرگ مانند كيسه زير شكمشان آويزان و پر از شير است. كاغذ و كهنه مىخورند و بيشتر دو قلو و سه قلو مىزايند! ديدن اين بزها دعاى ابراهيم خليل را به ياد مىآورد، كه هنگام بناى بيت، نگران خوراك و روزى ساكنين اين سرزمين و پاسداران اين خانه بود و مىگفت:
«وَارزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ ...»
گويا اين بزهاى پربركت، از موارد اجابت دعاى ابراهيماند!
اين خانههاى كوچك و ساده، نمونه خانههاى قبل از اسلام و هنگام ظهور اسلام است؛ خانههايى كه اجداد رسول اكرم 9 و آن حضرت منزل داشته، شبيه به همين خانهها بوده است!
ولى اطراف مسجدالحرام و قمستهاى مركزى شهر مكه، خانهها چندين طبقه ا ست كه از سنگهاى الوان ساخته شده و مانند برجى از ميان كوهها سربرآورده و عموماً از برق و آب بىبهرهاند!
از منزل بيرون آمديم و چند قدمى كه به سمت گردنه رفتيم، به
خانههاى ساده، كه از نمونههاى سابق است، مشرف شديم. بالاى گردنه رسيديم. كوهها و بناهاى آن طرف نمايان است. اهالى اين قسمت هم گويا باديگر اهالى مكه فرق دارند؛ خلق قناعت و عفت از گفتار و كردارشان نمايان است. به حجاج احترام مىگذارند و اهل توقع نيستند. دوربين به دست ما بود و اطراف را تماشا مىكرديم. به رفقا مىگفتم مراقب باشيد كه مأموران حكومت متوجه نشوند. مبادا گمان كنند مشغول عكسبردارى هستيم و با به عنوان «بدعت» متعرض شوند.
عدهاى از اطفال و جوانها جمع شدهاند كه با دوربين اطراف را تماشا كنند؛ از هر كدام نام كوهها و مكانها را مىپرسيم، درست نمىدانند. پيرمرد قوى هيكلى رسيد كه از او پرسيدم. گفت: اين كوه كه اينك ما بالاى آن ايستادهايم و در شمال غرب مكه است، «جبل تركى» نام دارد و مقابل ما، طرف جنوب شرق، كوه ابوقبيس است؛ همانجاست كه رسول اكرم ميان اهل مكه بانگ داد:
«واصَباحاً»، صبحگاهان مردم مكه از اين اعلام خطر به سوى كوه روانه شدند تا بنگرند چه پيش آمده، كه محمد 9 را بالاى كوه ايستاده ديدند. چون جمع شدند، پرسيد:
«مرا مىشناسيد؟ سابقه من ميان شما چگونه بوده؟»
همه وى را ستودند. فرمود:
«اگر به شما خطرى را اعلام مىكردم از من باور داشتيد؟ اينك بدانيد من از جانب خدا شما را به عذابى كه در پيش داريد بيم دهندهام؛ چنانكه مىخوابيد مىميريد و چنانكه بيدار مىشويدبرانگيخته خواهيد شد.»
طرف شمالى مكه، دنباله كوهى كه بالاى آن ايستادهايم، كوه نسبتاً بلندى است كه در محل مرتفع و مسطح آن آثار بنا و لولههاى دو عرّاده توپ ديده مىشود. پيرمرد مىخواست كوه حرا يا جبل نور را به ما نشان دهد. ما متوجه اين محل بوديم. معلوم شد اين توپها مقابل قصر سلطنتى است.
آنگاه در شمال اين محل كوهى را نشان داد كه مانن برج مخروطى- جدا از سلسله كوههاى ديگر قرار گرفته و- بر همه كوهها مسلّط است؛ آن كوه حرا و جبل نور است. در قله كوه نور آثار بنا ديده مىشد. در زمان سابق حجاج براى زيارت اين محل مىرفتند به اين جهت محل آسايش يا قهوهخانه مانندى بالاى آن بوده و راه رفتن بالاى آن هم بهتر بوده است.
كسانى كه به آنجا رفته و مطلع بودند، مىگفتند فعلًا عبور سخت و در ميان سنگستانهاى درشت و سياه است. بالاى قلّه محلّى است كه زيادى رفت و آمد آنجا را آماده و صاف نموده است. در ميان سنگها محل جمع شدن آب باران است كه زائران از آن استفاده مىكردند. چند متر بالاتر از اين محل، در ميان سنگها و سينهقلّه، غار حرا قرار گرفته است. يك نفر به زحمت در ميان آن مىگنجد. در ارتفاع اين كوه و محل غار، كوهها و بيابان تا چشم كار مىكند نمايان است و محل مهيب و موحشى است.
با عشق و علاقهاى مىخواهم به وسيله دوربين و پس و پيش
نمودن درجات آن، خود را به قلّه اين كوه نزديك كنم. دلم مىخواهد پر درآورم و به قلّه آن پرواز كنم و در ميان غار، كه مانند آشيانه عقاب بالاى آن كوه قرار گرفته منزل گيرم!
محمد 9 را مىنگرم كه سفره نانى برداشته و از دامنههاى شرقى مكّه (مقابل منزلگاه ما) كه شعب ابوطالب و خانه خديجه است، به راه افتاده، ساكت و آرام رازى در دل دارد كه هيچ كس با آن محرم نيست. با نظر دقيق به اين كوههاى عبوس و سنگهاى سياه مىنگرد تا دامنه اين كوه مىرسد و به طرف قلّه بالا مىرود. سنگهاى صاف و لغزان و سختى راه، در وى اثرى ندارد. از وحوش و حشرات نمىهراسد، تنهايى خاطرش را مضطرب نمىكند! خود را از غوغاى جمعيت و اضطراب خيالات و اوهام رهانده، خلق را با معبودها و آرزوهايشان پشت سر گذارده است؛ مانند مرغ رميده، در آشيانه بلند اين كوه منزل گزيده و از دنيا به چند قرص نان و چند جرعه آبى كه از باران در خلال سنگها جمع شده اكتفا مىكند.
اين غار مدرسه عالى و معبد بزرگ اوست. در روز هنگام تابش آفتاب، در سايه غار آرام مىگيرد.
چشمها را بر هم مىگذارد و به ديوارهاى غار تكيه مىدهد. به رازهاى قلب و صوت ضمير خود و آهنگ موزون طبيعت گوش مىدهد.
نالههاى خلق مظلوم جهان و نعره خودخواهان را مىشنود.
شعلههاى آتش و ستونهاى دود را بالاى شهرها و مراكز تمدن
دنيا مىنگرد!
چون آفتاب به سمت مغرب برگشت و سايه كوهها و سنگها امتداد يافت، از ميان غار بيرون مىآيد و چشمان سياهش به هر سمت دور مىزند. كمكم در سرتاسر افق، ستارگان از زير پرده نمايان مىشوند و خاطرش را از دنيا و جاذبههاى آن بالا مىبرند.
خود را در وسط عالم نور و تجليات آن مىنگرند افواج ستارگان ريز و درشت با رنگهاى مختلف و صفوف منظم از افق سربرمىآورند.
در مقابل چشم نافذ او، سراسر جهان كتاب بزرگى است كه صفحات مختلف آن را سرانگشت قدرت ورق مىزند. به خطوط و حروف آن مأنوس است و مقصد و مطالب نويسنده را از خلال سطور نور مىخواند!
قلب پاك محمد 9 چون درياى صاف و شفاف است كه تمام موجودات و باطن و ظاهر آن، آن طور كه هست، در آن منعكس مىشود! اين شخصيت مستعد، قلب و فكر خود را از صداهاى خارج و ارتعاش شهوات داخل ضبط نموده تا امواج خالص كون و هستى و صداى خالق آن را واضح بشنود. در اين رياضت و تفكر خالصترين عبادت را انجام مىدهد. چه، روح عبادت، نيت و توجه و خلوص است. كمكم صداهايى در خواب و بيدارى از دور و نزديك به گوشش مىرسد. آهنگ جرسى در ميان فضاى غار مىپيچد. خطوط نور چون فلق صبح در برابر چشمش مىآيد؛ مانند خوانندهاى كه كلمات و
حروف و كاغذ و كتاب از مقابل چشمش محو شده، روح و فكر و صفات نويسنده را مىنگرد و آٍهنگ صوت او به گوشش مىرسد.
در اين غار، در مقابل چشم محمد 9 از پشت پرده، نظامات عالم حكمت و صفات و اسماءحق تجلّى مىكند، آنگاه سراسر حكمت و قدرت حق در كتاب بزرگ خلقت و كتاب كوچك و جمع انسان، در پنج جمله و عبارت خلاصه شد و به صورت وحى از زبان فرشته علم در فضاى روح پاكش منعكس گرديد و از آنجا در فضاى آرام غار پيچيد:
يا محمّد اقرأ. اين صوت از هر جهت به گوشش مىرسد! و به هر طرف او را متوجه نموده! حال با بهت و اضطراب مىگويد:
«ما اقْرَأ؟ ما أنا بقارء؟» چه بخوانم من كه درس نخواندهام؟ باز صوت تكرار مىشود:
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى* خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأَكْرَمُ* الَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ)
بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از عَلَق آفريد. بخوان، و پروردگار تو كريمترين [كريمان است. همان كس كه به وسيله قلم آموخت. آنچه را كه انسان نمىدانست [بتدريج به او] آموخت.
در اين جملات، اسرار خلقت و اهميت قلم به او گوشزد شد و وظيفه و روش كار و دعوتش بيان گرديد، از غار سرازير شد. بدنش
مىلرزد. عرق از پيشانيش مىريزد. خود را به خانه رساند، گفت مرا بپوشانيد. دثار بر سر كشيد و خفت! آهنگ آن كلمات موزون و محكم در گوشش بود كه باز همان آهنگ با عبارات ديگر به گوشش رسيد:
(يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنْذِرْ ....) (يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ ...)
خواند مزمل نبى را زان سبب كه بروى آى از گليماى بوالهرب
سرمكش اندر گليم و رخ مپوش كه جهان جسمى است سرگردان تو هوش
در نگر اين كاروان رهزده غول كشتى بان اين بحر آمده
هين برون بَر، اى امام المتقين اين خيال انديشكان سوى يقين
خيز و دردم تو به صور سهمناك تا هزاران مرده برخيزد ز خاك
از اين قلّه كوه، قيام شروع شد؛ قيام ايمانى و علمى و قيام فكرى و قلمى. عرب قيام كرد. شرق و غرب قيام كرد. موج ايمان و علم پيش رفت. غبار شرك و جهل را از روى افكار ملل پراكنده ساخت. همه را برپاداشت و استعدادها به كار افتاد. اروپاى تاريك هم روش شد. نور علم دو مرتبه از آنجا به دنيا منعكس گرديد! شعاعهاى ايمان و علم از اين كوه به دنياى تارك تابيد! اين موج از دل اين غار برخاست! حقا كوه نور است! گرچه ظاهر آن سياه و عبوس است.
چه خوب بود بالاى اين كوه دستگاه فرستندهاى بود و پيش از آن
كه آيات قرآن از راديوهاى كشورها پخش شود از اينجا پخش مىشد و در هر سال روز مبعث كه روز قيام و نورباران است، آيات نخستين قرآن از اينجا به گوش دنيا مىرسيد! اين كوه نخستين برج موجگير بود و قلب و دستگاه فكرى رسول اكرم از اينجا امواج الهام و صوت فرشتگان را گرفت و به دنيا منعكس كرد.
نزديك غروب است و دل درّهها و دامنهكوهها تاريك شده، اشعه آفتاب از كنارههاى دور افق و از روى تخت سنگهاى سياه و براق كوهها، كمكم دامن زرين خود را جمع مىكند. چشم را به هر سو كه مىگردانم، خاطراتى را برمىانگيزد! اين خاطرات چشم را در جهت مخصوصى متوقف و پا را از حركت باز مىدارد.
گوشه مسجدالحرام از ميان شهر از يكسو به چشم مىآيد. سمت مشرق، شعاب و درّههايى است كه خانههاى بنىهاشم و شعب ابوطالب يا شعب على كه دو سال مسلمانان در آن حبس بودند و دو يا سه روز به اطفال معصوم و زنان شيرده غذا نمىرسيد در آنجاها بوده!
غار ثور كه جاى اختفاى رسول خدا و محل هجرت و مبدأتحوّل تاريخ است، در ميان زنجيره و شكاف كوههايى است كه رشتههاى آن به طرف جنوب غرب مكه ممتد است.
رفقا مىگويند هوا تاريك است برگرديم، مىخواهيم به طرف مسجدالحرام سرازير شويم ولى با كوچههاى پرپيچ و خم و تاريك و گرمى هوا و زيادى سنگلاخ و كثافات، مراجعت مشكل است! وارد منزل شديم. فرش و رختخواب و غذا و آب را با همت رفقا برداشته خود را به پشت بام بلند منزل رسانديم. سراسر بيابان و كوهها را دامن ظلمت پوشانده، فقط وسط درّه مكه نورباران است، چون عموم خانههاى مكه چراغ برق ندارد. مسجدالحرام و اطراف آن، شبها در پرتور نور برقها بهتر ديده مىشود. بانگ مؤذن از قلب مسجد برخاست و در ميان كوه و وادى پيچيد؛ الله اكبر، الله اكبر! با اذانهاى فارسى و اردبيلى خيلى فرق دارد. لهجه قوى و خالص عربى به ياد مىآورد نخستين اذان را كه از بالاى بام اين مسجد، از حنجره بلال خارج شد و روحيهمقاومت كفار و بتپرستها و بتتراشها را از ميان برد. اين بانگ ضربهاى بود كه بر بتها و عقايد باطل آنها وارد آمد و اين ندا، در دنيا هر چه پيش رفت و به هر جا رسيد، بتها را واژگون كرد و بتپرستى را درهم شكست!
در اينجا آسمان نزديك مىنمايد و ستارگان از هر جا فروزندهترند، به نظر مىِرسد به اين نقطه زمين، توجه مخصوصى دارند. در اين قمست از زمين، همآهنگى خاصى ميان آسمانيان و زمينيان وجود دارد؛ سياحان افلاك با لباسهاى يكرنگ نور! دامنكشان، دسته دسته از كنار افق ظاهر مىشوند و براى طواف به گرد مركز هستى،
در افق ديگر پنهان مىگردند. طواف كنندگان با لباس يك رنگ احرام، از گوشه مسجدالحرام ظاهر مىشوند. در مركز رمز توحيد، در گوشه مسجدالحرام ظاهر مىشوند. در مركز توحيد، در گوشه ديگر از چشم نهان مىشوند ...
در بالاى بام، گاه به آسمان مىنگريم و گاه به زمين. گاهى هم متوجه حركات متناقض و بىمركز مردم دنيا هستيم! دلم مىخواهد بيايند و اين انعكاس آسمان و جهان بزرگ را در زمين و هماهنگى موجودات ريز زمينى را با آسمان بزرگ بنگرند! آنها كه دربارهاين طواف و سعى گيجند، دربارهسعى و طواف آسمانيان گيجترند:
نمىپرسى ز سياحان افلاك چرا گردند گرد مركز خاك؟
چه مىجويند از اين منزل بريدن؟ چه مىخواهند از اين ناآرميدن؟
از اين گردش بگو مقصودشان چيست؟ در اين معبد بگو معبودشان كيست؟
ما هم روى به مسجدالحرام آورده و تكبير نماز گفته با طواف كنندگان زمين و آسمان هماهنگ شديم. نماز هم صورت ديگر طواف است كه از تكبيرهالاحرام شروع مىشود و به سلام و تسليم ختم مىگردد؛ نقل و احتياجات بدن، ما را مثل هميشه به سوى ديگر متوجه ساخت و پردهاى روى اين عالم نورانى كشاند؛ كته دم كشيده؟ آب قورى جوش آمده؟ آب و يخ به اندازه كافى داريم؟! و بعد از خوردن، سنگينى و خواب!
خور و خواب و خشم و شهوت غضب است و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد ز مقام آدميت!
اذان مسجدالحرام تار گوش را به حركت آورد و به طلوع صبح و تجديد حيات بشارت مىداد. از خواب برخاسته به آسمان و زمين و بالا و پايين مىنگريم. همان وضع و هماهنگى ادامه دارد. ستارگان در مسير خود، و طواف كنندگان در مدارخودند! نماز خوانديم، آفتاب بالا آمد و براى زيارت و طواف به سوى مسجدالحرام سرازير شديم. خانهها و قهوهخانهها و كوچهها پر از جمعيت است، اين روزها پرجميعتترين روزهاى مكه است. به زحمت از كوچهها مىتوان عبور كرد. غوغاى حجاج و برق ماشينها سراسر شهر و خلال كوه و دره را پر كرده است. نزديكى درهاى مسجدالحرام، فشار جمعيت وارد و خارج، عبور را بسيار مشكل ساخته. مدتى طول كشيد تا وارد مسجد شديم. چهار سمت مسجد ايوان بلندپايه است كه بر ستونهاى سنگى سفيد قرار دارد. وسط فضاى باز است. از ايوانها تا نزديك كعبه و محل طواف، راهها سنگ فرش است و در فاصله ميان اين راهها، باغچه مانندهايى است كه از ريگهاى الوان فرش شده، همين كه آفتاب قدرى بالا آمد، عبور از اين قسمتها با پاى برهنه مشكل و تماشايى است! با نوك پنجه و پاشنه پا و جست خيز بايد خود را به دايره طواف رساند. زمينِدايره طواف و نزديك بيت، چون پيوسته پر از جمعيت است زياد داغ نمىشود.
در گوشهاى از قسمت سايه ايوان، به زحمت جايى پيدا كرديم تا
قدرى استراحت كنيم. از درهاى اطراف مسجد سيل جمعيت سرازير است؛ زن و مرد، پير و جوان، سياه براق، و سفيد شفاف ...
چشمها به سوى كعبه و دستها به طرف آسمان و دلها پر از خشوع و ايمان است. در ميان جمعيت تختههاى حامل بيمارها كه روى دوش و سر حمالها حمل مىشوند ديده مىشود. بعضى با چهره زرد و اندام لاغر و مأيوس از زندگى بالاى تخته نشستهاند، و چشمان كم نور خود را به سوى آسمان و خانهخدا مىگردانند. بعضى خفته و مشرف به موتند. بعضى يكسره چشم از دنيا و اميد به رحمت خدا بسته، جنازهاش را طواف مىدهند. خواجههاى حرم با قدهاى بلند و عمامه و لباسهاى سفيد و گونههاى پرگوشت چروكدار و بىمو، با وقار مخصوصى جاروبها به دست دارند و مراقب نظافت مسجدند. كثرت جمعيت اعراب بيابانى و حجاج آفريقايى و جاوهاى كه بىاعتناى به نظافتند، كار نظافت را مشكل ساخته است. اطراف مسجدالحرام هم وسائلِآب و طهارت آنطور كه بايد فراهم نيست!
اين چهار ديوار كه با سنگهاى سياه بالا آمده، و قسمت بالاى آن را پردهاى پوشانده است، خانه خداست! خانهاى است كه به دست ابراهيم و اسماعيل ساخته شد و چهل قرن از تاريخ بناى آن مىگذرد! همه دستگاهها و بنيانها مثل برف در مقابل حوادث تاريخ ذوب شده، اين بنا چون كوهِاستوارى باقى است!
آن روز در ميان اين دره جز اين بنا نبود و سالها گذشت تا آنكه خانهها ساخته شد و شهرى پديد آمد، چند بار پيش از اسلام و بعد از آن
ديوارهاى آن خراب و بار ديگر ساخته شده ولى بنيان همان بنيان ابراهيم است. روزگارها گذشت تا آثار جاهليت و شرك، اين خانه را آلوده ساخت و بتهايى كه صورت اوهام بود در اطراف آن و ميان بيت نصب شد اما سرانجام حقيقتى درخشيد و اوهام را زايل و نابود ساخت.
سال فتح مكه است. مكه فتح شده، محمد 9 بر شتو قصواءسوار است سربازان خداپرست و مؤمنش اطرافش را چون هاله گرفتهاند. صناديد قريش و سران حجاز با شكست و سرافكندگى پشت سر حركت مىكنند. رسول خدا هفت بار طواف نمود، آنگاه كليد را از عثمان بن طلحه گرفت. مردم مقابل درب كعبه جمع شدهاند. درب كعبه را كه از زمين مرتفع است گشود و وارد بيت شد. بتها را با اشاره «جاءَ الحقُّ وَ زَهَقَ الباطل» (اسراء: 81) سرنگون ساخت و صورتها را پاك كرد. آمد مقابل درب ايستاد. اهل مكه همه سرافكنده و هراسانند، تا درباه آنها چه فرمان دهد!
فرمود: چه انتظار داريد؟
با فروتنى و عجز گفتند: برادر بزرگوار و برادرزاده بزرگوار مايى! جز خير انتظار نداريم.
فرمود: همان كه يوسف به برادرش گفت به شما مىگويم:
برويد، انتم الطلقاء؛ شما آزاديد!
هراسها از ميان رفت. چهرهها باز شد. تبسّم بر لبها نشست؛ اين
محمد است كه پس از بيست سال زد و خورد بر ما دست يافت، همه را آزاد كرد! آنگاه خطبهاى خواند و آيه شريفه (يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ ... إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ ...) را تلاوت كرد و فرمود:
افتخارات همه از بين رفت، لا فَخْرَ لِعَرَبِىٍّ عَلى عَجَمِىّ وَ لا لِعَجَمِىٍّ عَلى عَرَبىِّ الّا بِالتّقْوى تمام افتخارات و خونها و اموال جاهليت زير قدم من ....!
ما هم كه امروز از نقاط مختلف آمدهايم و همه يكرنگ شدهايم، به حكم همان محمد 9 است كه آن روز در اينجا اين سخنان را ايراد فرمود!
متوجه جمعيت انبوه شدم كه در ميان آفتاب با شور و عشق، اطراف خانه مىگردند و تضرّع مىكنند: چشمهاى واردين و طواف كنندگان به يك نقطه بيشتر متوجه است و اجتماع و شور در آنجا افزون است. آن نقطه ركنى است كه حجرالاسود در آن است.
اين سنگ سياه كه متلاشى شده و شايد پنجاه تكه است و به وسيله فلز به هم چسبيده و در ميان قاب نقره در ركن قرار گرفته، چه اقبال بلندى داشته! در هر سال هزارها نفر بايد يا آن را ببوسند يا با آن مصافحه كنند!
از زمان ابراهيم كه آن را نصب نموده، همين طور مورد احترام و تعظيم است. قبائل و سران عرب و قريش پس از خرابى بيت و تجديد
بناى آن، براى نصب اين سنگ نزديك بود كه شمشيرها بكشند و خون يكديگر را بريزند تا افتخار نصب آن را ببرند! عقلاى قوم گفتند: نخستين كسى كه وارد بيت شد حَكَم باشد و نخستين وارد، محمد 9 جوان نورس بود. چون حكميت از او خواستند عبا از دوش خود برداشت و سنگ را در ميان آن نهاد و فرمود نمايندگان قبائل گوشههاى عبا را بردارند! چون نزديك به ركن رسيد، خود سنگ را از ميان عبا برداشت و در محل نصب نمود!
اين ارزش و احترام براى آن است كه از بهشت فرود آمده؟
سنگى است كه ابراهيم بالاى آن ايستاده؟
آدم از بهشت در بيابان هند بالاى آن فرود آمده؟
گوهر درخشانى بوده كه دست گناهكاران و آلودگان، سياهش نموده؟
فهم اين سخنان مشكل است! نه ابراهيم بر يك سنگ مخصوص ايستاده، نه آدم بر يكى فرود آمده و سنگ درخشان هم فراوان، و آمدن از بهشت چسان است؟!
سخن محكم و رأى قاطع همان است كه در احاديث صحيح آمده:
«استلموا الرّكنَفانَّهُ يَمينُ الله فى خَلْقِهِ»
همانطور كه خانه رمز حق و طواف تغيير محور حيات است، اين سنگ دست راست خدا براى بيعت با حق و وفاى به عهد مىباشد. ركن مَفصل ميان گذشته و آينده زندگى است. اينجا براى انسان مادى، محل تعهد براى خداى بزرگ است كه به اين صورت قرار داده شده؛ سنگى نصب گرديده كه فاقد ارزش مادى و نمونهحق و تعبد مطلق باشد تا
هيچ هوسى را برنينگيزد، فقط توجه به خدا بر گردد و از اينجا محور حيات بگردد و طواف شروع شود؛ از هوسها و شهوات روگرداندن، همان به خداى رو آوردن است (فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه) (بقره: 115)
بسكه هست از همه سو وز همه رو راه به تو به تو برگردد اگر راهروى برگردد
طواف از همينجا شروع مىشود. كشش جاذبه شهوات و تصميم به دفن آن و تقويت جاذبه حق، حركت طواف را ايجاد مىكند. چنانكه دو قدرت جاذبه و دافعه مدارات بزرگ را پديد آورده!
فرمودهاند: دست خداست با آن مصافحه كن، اگر توانستى ببوس، اگر نتوانستى به آن دست رسان، و اگر نتوانستى به سوى آن اشاره كن و بگو:
«أمانَتى أدّيتُها وَ ميثاقى تَعاهَدْتُهُ لِيَشْهَدَ لى بِالمُؤافات ...»
ما هم كه در سايه ايوان مسجد نشسته و به هزاران طواف كننده مىنگريم، مىخواهيم برويم و تجديد عهد با دست خدا كنيم و در زمره طائفان قرار گيريم. آفتاب سوزان از بالاى سر، و سنگها و شنهاى داغ از زير پا تصميم را سست مىنمايد و وظيفه را سخت مىنماياند. انسان با هر وظيفه كوچك و بزرگ كه روبهرو شود، چنين مشكلاتى در سر راه خودنمايى مىكند ولى با تصميم چند قدم كه پيش رفت، مىنگرد كه بيشتر نمايش وهم و شيطان بوده! رفقا برخيزيد تا تجديد عهد نماييم و به منزل برگرديم:
برخيز تا به عهد امانت وفا كنيم تقصيرهاى رفته به خدمت قضا كنيم
بىمغز بود سر كه نهاديم پيش خلق ديگر فروتنى به در كبريا كنيم
دارالشفاى توبه نبسته است در هنوز تا درد معصيت به تدارك دوا كنيم
روى از خدا به هر چه كنى شرك خالص است توحيد محض كز همه رو در خدا كنيم
چند آيد اين خيال و رود در سراى دل تا كى مقام دوست به دشمن رها كنيم
چند قدمى كه نزديك رفتيم، بدن با تابش آفتاب خو گرفت و پا با سنگهاى داغ آشنا شد! خود را به حجرالأسود نزديم كرديم و در دايره طواف درآمديم. پس از آن به مقام ابراهيم نزديك شديم؛ (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى) اينجا محلى است كه ابراهيم براى خدا قيام كرد و ما هم با قيام نماز از آن قائم پيروى مىنماييم.
آنگاه از طرف بابالصفا كه راه طرف منزل است، خارج شديم، چون خود سرگرم سعى نيستيم وضع عمومى سعى كنندگان بيشتر جالب است. در اوائل، محل سعى فضايى از هر طرف باز بوده ولى فعلًا دكانها از دو سمت آن را تنگ نموده و از بالا هم بيشتر آن پوشيده شده و
اين از مهمترين خدمات ملك به مكه است از زمان تسلّط بر حجاز؛ چنانكه در بالاى سر پوشيده، با آب و تاب تذكر داده شده!
در اين قسمت از اعمال حج تزاحم زيادتر است، چون پيوسته در دو جهت متقابل در رفت و آمدند. در هر حال عموم حجاج متوجهند كه در اعمال، مزاحم يكديگر نباشند، ولى از اعراب نجدى و بدوى بايد حريم گرفت، دسته جمعى با سرعت حركت مىكنند و هماهنگ مىگويند:
رَبِّ اغْفِرْ، انْ لَمْ تَغْفر مَنْ ذاتَغْفر
«خدايا! بيامرز، اگر ما را نيامرزى پس چه كسى را مىآمرزى!»
در چهره و حركات همه خشوع ايمان هويدا و زبانها به ذكر خدا و طلب مغفرت گوياست:
رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَهً ....» (بقره: 201)
چون مقابل مناره و علامت مخصوص مىرسند، پاها را سريعتر برمىدارند و بدن را سبكتر حركت مىدهند تا به حدّ ديگر برسند؟ خوب محسوس است كه اشخاص تمام تار و پودى كه از عادات و خودپسندىها به خود تنيدهاند و خود را در آن گم كردهاند، در اين حال گسيخته مىشود و آنچه به خود بستهاند، در اين حركات در حال جدا شدن است. اين خانه تكانى خانهدل و درون است تا آنچه ازگرد و غبار دنيا و آمال و رنگهاى آن در داخل نفس وارد شده زايل گردد؛ گرچه از سرحدّ حريم ميقات، كلاه و عمامه افتخارات و لباس امتيازات زايل
شده، ولى از آنجا كه اين شعارها و امتيازات به تدريج ضميمه فكر شده، شخص در هر حال، در خواب و بيدارى، در برهنگى و پوشش خود را با آن مىنگرد و اين عوارض جزء ذات شده است.
آن مرد سياسى و اقتصادى و روحانى، در هر حال كه هست و به هر جا كه مىرود، امتيازات و علاقهها و بند و بيلها و شعارهايى را كه به خود بسته، با خود مىبرد.
آن كس كه خود را در لباس و نشان سياستمدارى درآورده و خود را محور اجتماع مىپندارد، آن افسرى كه در پاگون و نشان غرق شده، آن تاجرى كه تجارتخانه و بانك و اعتبارات و ثروت را با شخصيت خود حمل مىكند، آن روحانى كه با لباس گشاد حركات آهسته، خود را مظهر كامل دين و نماينده تامالاختيار خدا و انبيا مىداند! و ... چون لباس و كلاه، كه نماينده شغل و امتياز است، از او گرفته شد تا حدّى به ذات خود و حقوق خلق و خالق پى مىبرد و چشمش باز مىشود ولى چون اين عوارض به تدريج ضميمه با روح گرديده، محتاج به تكان شديدتر است تا اين قالبها خُرد شود و بينى تجبّر و تكبر ساييده گردد؛ قال السعى مذلّه للجبابره
عَن ابى بصير قال سَمعتُ اباعبدالله 7 يقول: «ما مِن بُقعَهٍ أَحَبُّ الَى الله من السَّعْى لأنّه يُذَلُّ فيها كُلُّ جَبّار.»
در اين حريم خانهخدا، محسوس است كه تكبرها و غرورها مىريزد، كسانى كه عمرى به گوشه كفش و كجى و راستى كلاه خود توجه داشتند، در خيابان و بازار و در محل انظار چند قدمى ممكن نبود بدوند يا سبكبار بجهند، در ايجا سر از پا نمىشناسند. سروپاى برهنه،
ژوليده، غبارآلوده، گاه آهسته و باوقار، گاه به سرعت و سبكبار راه مىروند و مىدوند، حقيقتاً سعى است! و بدون سعى، عبوديت نيست و بدون عبوديت هيچ تحوّلى روى نخواهد داد:
سعى نابرده در اين راه به جايى نرسى مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر
به سعى اى آهنين دل مدتى بارى بكش كآهن به سعى آيينه گيتى نما و جام جم گردد
كبائر سهمگين است در ره مانده مردم را چنين سنگى مگر دائر به سيلاب ندم گردد
گويا اعمال حج و مره هر يك مقدمه براى ديگرى و آن ديگر مكمل پيشين است.
احرام، چشم را به حقوق خل و خالق تا حدّى باز مىنمايد و متوجه عهود خداى مىسازد.
استلام حجر، تعهد و تصميم است.
طواف، تغيير اراده ازخود به خدا و انجام عهود است.
نماز در مقام ابراهيم، چون ابراهيم براى قيام به وظايف است.
سعى، درهم شكستن و ريختن تمام عوارض و خودبندىها و سرعت گرفتن در انجام وظايف است:
چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس كه در سراچه تركيب تخته بند تنم!
اين شبهه در خاطرها مىآيد كه: نه اين نتايج در عموم حجاج محسوس است و نه اين اسرار مورد توجه! چنان كه اشاره شد، اگر اين اسرار مورد توجه باشد، روح تعبّد ضعيف مىشود، و آنچه منظور است تعبّد است.
از هزارها مؤسسه علمى و تشكيلات تربيتى و تأسيس بوستانها و زحمات باغچهبان، مگر چند مرد علم و هنر و چند گل زيبا به دست مىآيد؟ ولى همان اندك، زياد و پرارزش است. خسران آنگاه است كه نتيجه صفر باشد! اين اعمال و مناسك حج كم و بيش هر كس را تغيير مىدهد و آثار آن به حسب استعداد نفوس باقى مىماند. آنچه آثار خير و ايمان و صلاح و تقوا و خداپرستى و خدمت مشاهده مىشود، از ثمرات آن است. در اين ميان ممكن است در نفوسى اثر آن ناچيز باشد يا به عكس نتيجه بخشد؛ (وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً).
گر از برج معنا بود سير او فرشته فرو ماند از طير او
اگر مرد لهو است و بازى و لاغ قوىتر شود ديوش اندر دماغ
پريشان شود گل به باد سحر نه هيزم كه نشكافدش جز تبر
قال 9: «انَّ الحَاجّ يعُودُ كَيَوم وَلَدَتهُ امُّهُ وَيَعُودُ مَغْفوراً لَهُ».
با آنكه دست قدرت علم، مواد و عناصر تركيبات تكوينى را تجزيه نموده و مقدار و آثار هر عنصرى را به دست آورده، از فهم اسرار تركيب و حيات و آثار آن همى عاجز است! اسرار و آثار تركيبات تشريعى، مثل تكوينى، آنطور كه هست، در دسترس فكر انسان قرار
نگرفته است. هر چه در اين اسرار اين تركيب اجتماعى حج بينديشيم به عمق آن نمىرسيم! چيست آن نيرويى كه اين مردم و عناصر مختلف را با هم تركيب نموده و چه آثار و خواصى از اين تركيب ظاهر مىشود و اين حركات طواف و سعى تا چه حدّ روح اجتماع و فرد را براى هميشه پيش مىبرد، از حوصله فكر و چشمانداز عقل ما بيرون است.
هوا گرم، راه دور و فكر خسته است، بايد به منزل برگرديم. از ميان جمعيت سعى كنندگان بيرون آمديم و عرقريزان به طرف منزل مىرويم.
عصر است، درّه مكه را سايه گرفته، اندكى هوا ملايم شده است. از آثار كوه و دشت اسرارآميز مكه آنچه در دسترس است و مىتوان به سهولت و از نزديك مشاهده نمود، قبرستان تاريخى مكه است كه به نامهاى مختلف اسم برده مىشود؛ قبرستان قريش، ابوطالب، بنىهاشم، المعلاه. به طرف شمال شرقى مكه به راه افتاديم. از كوچههاى سراشيب و پرجمعيت گذشتيم تا به خيابانهاى مسطح و باز وسط وادى رسيديم. در طرف غرب خيابان به مسجدى رسيديم كه مردم براى نماز و وضو در آن رفت و آمد داشتند. ساختمان آن چهار ديوار ساده و سرپوشيده مختصرى است كه بر ستونهايى قرار گرفته و محلى براى وضو و تطهير دارد. فرش آن چند قطعه حصير است. اين سادگى در تمام مساجد حجاز ديده مىشود. در نزديكى آن نيز يك مسجد ديگر
مانند همين است. بودن اين دو مسجد در نزديكى مسجدالحرام موجب تعّجب است! براى چه ساخته شده؟ نام آن بيشتر موجب تعجب شده؛ «مسجد الجن!» يعنى چه؟ بعد معلوم شد اين مسجد و مسجد نزديك آن كه به نام «مسجد الرايه» است، براى تذكر دو امر تاريخى است:
مسجدالجن در محلى بنا گرديده كه سورهجنّ در آن نازل شده.
و مسجدالرّايه در موضعى است كه پرچم رسول اكرم هنگام فتح مكه در آن نصب گرديده است.
گويا سوره جن در موضع مسجد جن نازل شده، آنگاه كه پيامبر خدا از سفر جانگداز از طائف برمىگشت وقتى ابوطالب و خديجه چشم از دنيا پوشيدند و عدهاى از مسلمانان به حبشه هجرت كردند، امنيت از رسول 9 سلب شد و او انديشيد كه به سوى طائف برود، چون مردم باشخصيت و خانوادههاى شريف و مهماننوازى در اين شهر سراغ داشت كه شايد عصبيت آنان كمتر از مكّيان خشن و متعصّب باشد، لااقل اگر به او نگروند، از راه مهماننوازى شايد در پناهش گيرند!
شهر طائف در مشرق مكه واقع است. اين شهر مرتفع و سبز؛ مانند خالى است در چهره سفيد و برّاق جزيرهالعرب! بىشباهت نيست به شهر طبس در ميان كوير سوزان مشرق ايران. داراى عمارات
سادهاى است كه در وسط باغهاى سبز قرار گرفته. مردم آن چون از هواى لطيف و مناظر زيبا و ثمرات طبيعت بهرهمندند، طبعشان ملايم و اخلاقشان نرمتر از ديگر مردم جزيره است.
رسول اكرم 9 به اميد كرامت خُلقى مردم اين شهر، بيابانها و بلند و پستىهاى ميان مكه و طائف را به اتفاق زيد پيمود تا به طائف رسيد. مردمان باشخصيت و مهماننواز طائف، برادران عبد يا ليل، مسعود و حبيب پسران عمرو بن عمير ثقفى بودند، به سوى آنان رفت و آيات وحى را بر آنان تلاوت كرد و به اسلام دعوتشان فرمود، هر يك جوابى گفتند:
يكى گفت: جامه كعبه را ربوده يا دريده باشم اگر تو پيامبر باشى! ديگرى گفت: خدا كسى براى رسالت خود جز تو نيافت؟!
برادر سوم ملايمتر گفت: من به تو جوابى نمىگويم؛ اگر پيامبر باشى برتر از آنى كه به تو سخنى گويم و اگر دروغ مىگويى با تو چه سخنى گويم؟!
در عوض پذيرايى، اوباش را بر آن حضرت شوراندند، فرياد مىكشيدند: اى ساحر، داى ديوانه! مىخواهى در ميان ما فتنه برانگيزى و دين ما را دگرگون سازى؟!
به اين اندازه هم نايستادند، سنگبارانش كردند؛ از ساقهاى پايش خون جارى شد، سر زيد شكست.
با بدنى خسته و خاطرى فرسوده! از كوچه باغهاى طائف بيرون
آمد؛ در كنار ديوار بوستانى نشست آن بوستان از آن عتبه و شيبه، اشرافزادگان مكه و دشمنان سرسخت دعوت اسلام بود و آن دو نفر در بوستان ناظر اين وضع بودند، دل سنگشان بر حال محمد متأثر شد و عرق خويشاونديشان بجنبيد، به غلام مسيحى نينوايى خود، كه عداس نام داشت، دستور پذيرايى دادند. غلام در ميان طبق چوبين مقدارى خوشه انگور چيد و به نزد آن حضرت آورد، غلام باهوش در حركات و چهره گرفته و چشمان درخشان آن حضرت دقت مىكرد. چون آن حضرت دست به طرف خوشه انگور برد، گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. اين جمله چون برقى در فضاى تاريك آن ديار از مقابل چشم غلام گذشت.
پرسيد: اين چگونه سخنى بود كه از كسى نشنيدهام!؟
فرمود: تو از كدام سرزمينى و چه دينى دارى؟
عرض كرد: نصرانى و اهل نينوايم.
فرمود: از قريه آن مرد صالح؛ يونس بن متى مىباشى؟
غلام گفت: او را چه مىشناسى؟
فرمود: برادر من و مانند من پيمبرى بود كه قومش آزارش نمودند!
غلام بىاختيار به دست و پاى آن حضرت افتاد. عُتبه و شيبه كه از دور به او مىنگريستند گفتند: غلام را ربود!
از آنجا بيرون آمد و در بيابان تاريك ميان طائف و مكه با دلى خسته و خاطرى شكسته، با خداى خود مناجات مىكرد:
پروردگارا! از ضعف و شكستگى خود و بسته شدن درهاى اميد به درگاه تو مىنالم. تو ارحم الراحمين و پناه بىپناهانى.
بارالها! جز به درگاه عظمت تو به كجا روى آرم؟ به دشمنى كه مرا مىراند يا به دوستى كه بر من روى ترش مىكند؟!
در تمام اين دشوارىها، از آن انديشناكم كه مورد بىمهرى تو باشم، ديگر باكى ندار. پناه مىبرم به نور وجه كريم كه تاريكىها از آن روشن شده و كار دنيا و آخرت سامان يافته، از آنكه غضب تو بر من نازل شود ...
در بيابان آرام بطن نخله با سوز جگر نماز مىخواند و آيات قرآن تلاوت مىكرد و مناجات مىنمود. پريان كه چون باد صرصر از ميان پرده ظلمت عبور مىكردند، آيات قرآن متوقفشان داشت! گوش دادند؛ مانند امواج الكتريسته، آيات را گرفته و به ديگران رساندند؛ (إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِى إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِه ...)
در اين مكان كه به نام مسجدالجن است، در زير شهر خشمگين كه پيامبر رحمت را از خود رانده و در بيابانها سرگردانش نموده، سوره جن نازل شده!
در نزديكى مسجد جن، مسجد رايه است، بيش از دوازده سال از خاطرات مسجد الجن نگذشته است كه در چند قدم آن طرفتر پرچم فتح به اهتزاز درمىآيد. ده هزار مرد دلاور و مجهّز به ايمان، اين كوه و دشت را پر كردهاند، بانك تكبريشان دلهاى سخت مكّيان را از جا كنده و برق شمشيرشان چشمها را ربوده است! دل در دل اهل مكه باقى
نمانده، همه هراسناك و شرمسارند. هر كس پناه و شفيعى مىجويد و براى عذر خود لغت و جملهاى در نظر مىگيرد:
«لا الهَ الّا الله وَحْدَهُ وَحْدَه، انْجَزَ وَعْدَه، وَنَصَرَ عَبْدَه، وَاعَزَّ جُنْدَه ...»
تكليف مسلمانان با اين بدعت گذاران چيست؟!
از كنار اين دو مسجد عبور كرديم، چند قدمى كه به طرف شمال مىروى قبرستانى به چشم مىآيد كه در دامنه سراشيبى قرار گرفته. شمال و غرب آن را كوه محصور نموده است. طرف شرق، جاده و خانههاست تا دامنه كوه. طرف جنوب متّصل به خانههاى مكه است. اطراف باز آن را با ديوارى محصور نمودهاند و درب آن را گاهى باز مىكنند.
در اوايل نهضت وهابيت، رفتن به اين مكان ممنوع بوده و در سالهاى اخير، در موسم حج، طرف عصر تا موقع غروب و وقت نماز باز است، امّا مأموران مراقباند كه كسى قبرها را نبوسد! و چون غروب شد با خشونت همه را بيرون مىكنند.
قبور، محلّ تذكر و تنبّه و مركز اتّصال گذشته و حال و موت و حيات است. اجساد در قبر خفته، كه محل توجه اروحاند، ظاهر را به باطن و دنيا را به آخرت ربط مىدهند، به اين جهت زيارت قبور و طلب مغفرت نه تنها منع نشده است، بلكه به آن تأكيد شده و جزء مستحبات مىباشد.
پيامبر خدا 9 بعد از آنكه جمعى از مسلمانان در بقيع دفن شدند، به قبرستان بقيع و بر سر قبر عثمان بن مظعون مىآمد و طلب
مغفرت مىنمود و با آنان سخن مىگفت. اين قبرستان كهن، از زمان جاهليت تاريك عرب تا فجر و طلوع اسلام را از مقابل چشم مىگذراند؛ مردمانى در اين دامنه در زير تودههاى خاك ختفهاند! كه دچار تاريكى ديجور بتپرستى و عصبيتها و جنگها و نخوتهاى جاهليت بودند. چند روزى در ميان گردبادهاى شهوات و طوفانهاى جاهليت به خود پيچيدند و رفتند؛ تا زمان عبد مناف و عبدالمطلب كه آثار فجر و طلوع اسلام را در افق تاريك ديدند؛ تا ابىطالب و خديجه كه نور وحى را مشاهده كردند و خود برقى بودند كه راه را روشن و در آن سمت افق غروب كردند؛
آنكه آمد در غم آبد جهان چون گردباد يك دو روزى خاك خورد، آخر به خود پيچيد و رفت
ياد آن كس خوش كه چون برق از گريبان وجود سر برون آورد و بر وضع جهان خنديد و رفت
علائم و آثارى براى شناختن قبور باقى نيست. علاوه بر آنكه ساختمانها و گنبدهاى تاريخى را از ميان بردهاند، كاشىهاى ظريف و سنگها را نيز درهم شكستهاند! با انضمام قطعه سنگها بعضى از خطوط، كه آيات قرآن و نام صاحب قبر است، خوانده مىشود! مىگفتند: اين قبر عبدالمطلب، آن قبر ابىطالب و آن طرف قبر خديجه است.
بالاى هر قبرى خاطراتى برانگيخته مىشود:
عبدالمطّلب پيرمرد بزرگوار و كريم مكه بود كه نواده يتيم خود را در جايگاه مخصوص خود مىنشاند و با آن طفل مانند يك مرد
سالخورده رفتار مىكرد. پيامبر خدا 9 چند سالى از دورهطفوليت را در آغوش و روى دست و شانه عبدالمطلب به سر برد.
ابوطالب عموى بزرگوار و پدر امير مؤمنان على است كه تا زنده بود از پيامبر دفاع كرد.
خديجه، نامى است كه هر مسلمانى بوى مادر مهربان را از آن استشمام مىكند؛ مادرى كه همه چيز خود را در راه خدا داد تا طفل اسلام بنيه گرفت! اين مادر، مادر ديگرى از خود باقى گذارد كه مادر همه امامان و سرآمد زنان جهان است. هر وقت نام خديجه به گوش پيامبر مىرسيد، رنگش افروخته و اشك در چشمانش دور مىزد؛ آٍ خديجه! آن وقت كه تنها بودم يارم بود. هر وقت اندوهناك مىشدم تسليتم مىداد. هر وقت خسته مىشدم تقويتم مىكرد. اوّل راز نبوت را با او در ميان نهادم. زنان مكه تركش گفتند. مردم از وى رو گرداندند. مالش را داد، آه چه شبها كه با يگانه دختر عزيزش گرسنه خوابيد و شير در پستانش خشك بود، مكه چهرهاش را بر او ترش كرد ولى او چون افق را روشن و نام خود را بلند و فرزندان مجاهد خود را در شرق و غرب سرافراز مىنگريست، هميشه تبسّمى بر لب داشت و چهرهاش باز بود! چرا اين فرززندان خشك و خشن اثر قبر او را از ميان بردند؟! از اين قبر، نور ايمان و نسيم رحمت و مهر مادرى به مسلمانان مىرسد.
اگر ميان مسلمانان، مردم عوامى هستند كه از صاحبان قبور حاجت مىطلبد و به قبور اوليا نياز مىبرند، علت آن نقص در تربيت دينى و بىاطلاعى از تعاليم قرآن و اولياى اسلام است و بىاطلاعى
مسلمانان نتيجه حكومتهاى خودپرست و جهلپرور است كه مانع رشد مسلمانان مىباشند. آثار قبور چه تقصير دارد؟
اگر از ميان بردن آثار قبور براى آن است كه در صدر اسلام و عصر نبوى اين آثار نبوده، پس از بدع است و بايد از ميان برود، پس بسيارى از مستحدثات به عنوان بدعت بايد از ميان برود! سلطنت قيصرى و كسروى و كاخ نشينى. منابع عمومى مسلمانان را در انحصار درآوردن و از حجاج باج گرفتن و مسلمانان مظلوم را به روز سياه نشاندن و پولهاى مسلمانان را مثل سيل به جيب بيگانگان ريختن و كالاهاى اجنبى را ترويج كردن و ... آيا اينها از سنّت است؟!
تكليف مسلمانان با اين بدعتگذاران چيست؟ همان تكليف را دارند كه مسلمانان با ايمان و غيورى مانند اباذر و عمار و اهالى مصر و عراق نسبت به خليفه سوم روا داشتند! با آنكه يك هزارم اين بدعتها را خليفهسوم نداشت!
نزديك غروب است و چهره سياه شرطه خ شن و جاهل نجدى گرفته شده و از توجه مسلمانان به قبور و تلاوت سوره حمد، كه بين آنها ايرانى، عراقى، مصرى و پاكستانى ديده مىشود، عصبانى است. اگر بيرون نرويم با كمال ادب! چوب و ناسزا نثار ما خواهد كرد.
تقويمهاى ايران روز شنبه را اوّل ماه مىدانند، منتظريم تا در اينجا چگونه خواهد شد؟ ناگاه از طرف حكومت اعلام شد كه شب پنجشنبه
ماه ديده شده و ثابت شده است كه روز پنجشنبه اوّل ماه است؛ اين خبر ميان حجاج ايرانى هيجانى ايجاد نمود، اختلاف آن هم دو روز! چه بايد كرد؟ گفتوگو ميان عموم حجاج درباره تكليف حج است. آنها به اهل علم مراجعه مىكنند، اهل علم چه جواب بگويند؟
در اين بين شنيده شد آيتالله كاشانى وارد مكه شدهاند، جمعى سادهلوح از اين جهت خوشحال و اميدوارند كه ايشان مىتوانند اختلاف را حل كنند يا حكومت را از رأيى كه داده منصرف سازند يا حجاج را براى تكرار عمل آزاد گذارند!
براى ملاقات ايشان از منزل بيرون آمديم، از كاسب و مأموران دولت سراغ ايشان را مىگرفتيم، با آنكه ايام حج همه شخصيتها در مكه تحليل مىروند، امّا ورود ايشان براى عموم محسوس بود! ما را به اداره امن عام راهنمايى كردند. از مسجدالحرام عبور كرديم و از رئيس اداره، محل آيتالله را پرسيديم، او شرطهاى را با ما همراه كرد؛ نزديك يكى از درهاى بيت اتاقهايى است كه مقابل آن عدّهاى نظامى ايستادهاند. از پلهها بالا رفتيم و وارد اتاق شديم. آيتالله كنار درهايى كه مشرف به خانه است نشستهاند. معلوم شد از همانجا ما را مىديدند و انتظار داشتند. پس از احوالپرسى، راجع به اختلاف ماه با ايشان بحث كرديم. بعضى همراهان ايشان گفتند: ماه در شب جمعه، در بعضى نقاط ايران ديده شده. بعضى هم ادّعاى رؤيت نمودند.
در اين بين چند نفرى كه از طرف ايشان به ملاقات وليعهد سعودى رفته بودند، از وضع ملاقات و تشريفات صحبت مىكردند.
منتظر بوديم بدانيم از اين ملاقات براى امور بينالمللى- اسلامى يا اصلاح امر حاج و حجاج ايرانى چه نتيجهاى گرفتهاند، ولى بيشتر تعريف اتاق و خانه و كيفيت پذيرايى بود! يكى از ملاقات كنندگان مىگفت:
«جات خالى بود فلانى، هواى اتاق وليعهد مثل دربند خنك بود!»
حركات بعضى از همراهان چنان زننده بود كه مأموران سعودى را متوجه خود مىكرد. چه بايد كرد؟! آفت بيشتر به ميوههاى شيرين مىرسد!
ظهر شد و بانگ اذان از دل مسجدالحرام برخاست! دو اثر صفوف در مدت چند دقيقه پشت هم منظم گرديد. مسجد تا راهروها پر شد. بعضى از مأموران كه وظيفهشان مراقبت از آيتالله بود از همين جا اقتدا كردند. بهجا بود، چنانكه در دستورات ائمه طاهرين: هست، ما هم به صف جماعت مىپيوستيم! ولى نشستيم تا نماز تمام شد. بعضى از مأموران با تعجّب نگاه مىكردند. از آيتالله درخواست نمودم كه بلافاصله براى نماز برخيزند و ايشان برخاستند. عدّهاى از حجاج ايرانى هم با ما به راه افتادند. مأموران انتظامى سعودى هم راه باز مىكردند. وارد مسجد شديم. عدهاى از حجاج مصرى و غير مصرى ايستاده، تماشا مىكردند. ما مشغول نماز شديم. حجاج آيتالله را به يكديگر نشان مىدادند؛ از اين توجه و احترام و نام و آوازه براى نزديكى مسلمانان و از ميان رفتن سوء تفاهمات، استفادههاى خوبى ممكن بود برده شود، ولى ايشان دچار نقاهت و فشارهاى فكرى
بودند، اطرافيان عاقل و صالح ايشان هم در اقليت بودند!
امروز كه پنجشنبه و به حسب اعلام حكومت سعودى، روز ترويه و هشت ذوالحجه است، بايد آماده احرام و حركت به سوى عرفات شويم و از آنجا به مشعرالحرام و منا برگرديم تا بعد از طواف و سعى، عمل حج را، كه يكى از اركان اسلام است، به پايان رسانيم. در زمانهاى گذشته اين راه را با شتر و پياده مىپيمودند و پيشتر از آن، متحمل زحمت حمل آب هم مىشدند ولى امروز با قناتى كه به همّت مردانه زبيده! زن هارون كشيده شده، اگر كاركنان دولت مانع نشوند و به قيمت جاننفروشند، آب در عرفات و منا به آسانى به دست مىآيد. اشكال رفت و آمد به عرفات و منا هم با روزافزون بودن وسائل نقليه، كمتر از زمانهاى سابق نيست! چون وسائل حمل و نقل و چادر به دست دولت است و كسى به اختيار خود نمىتواند فراهم سازد!
دويست ريال، قريب چهارصد و پنجاه تومان براى يك چادر در عرفات و منا بايد داد كه بيش از دوازده نفر نبايد از آن استفاده نمايند. گاهى از يك چادر پول دو چادر هم گرفته مىشود! براى كريه از مكه به عرفات و بازگشت به منا و مكه، كه مجموعاً بيش از هفت فرسخ نيست، براى هر نفرى يك دينار (قريب بيست تومان) بايد داد! ما هم اين پولها را تحويل مطوّف دادهايم.
بعد از ظهر پس از نماز، در مسجدالحرام محرم شديم/ در فضاى
يكى از كوههاى مكّه، مقابل محل مطوّف جمع شده، منتظر وسيله حركتيم. قدرى از شب گذشت نام ما را خواندند، با اثاث لازم و سبك سوار كاميون شديم. ماشين از كوچههاى تنگ و خلال ماشينهاى زياد، به زحمت رد شد. از ميان دو رشته كوه شرقى و غربى، قدرى به طرف شمال رفت، آنگاه به طرف دست راست و به سوى مشرق پيچيد. بانگ ذكر و تلبيه و تكبير و نيز نعره و بوق ماشينها در ميان شنزار و پست و بلندى درّهها، كوه و دشت را پرصدا كرده است! شعاع مضطرب چراغهاى ماشين از پايين، نور آرام و سرد ماهتاب از بالا، بر سينه و خلال كوههاى سياه و مهيب آرام و پيكر سفيد احرام پوشان متحرك تابيده، سكوت عميق كوههاى سياه طبقات الارضى با حركات بىقرار رهروان خداجو، منظره مهيبى از سكوت و حركت پديد آورده است! ماشينها در طول و عرض يكديگر، از زمينهاى شنزار و روى تخته سنگها و از خلال كوههاى منا پيش مىروند، ناگاه به فضاى بلند و بازى رسيديم.
تا چشم كار مىكند، چادرها پهلوى يكديگر ديده مىشود! اينجا بيابان عرفات است. ماشين از ميان چادرها گذشت، تا در محلى كه چادرهاى مطوف ما زده شده بود ايستاد. با لباس سبك احرام، چابك از ماشين پياده شده چادرى را اشغال كرديم. روى بوتههاى خار و خاك نرم، بساط پهن كرده و همه چيز داريم. آنچه نداريم آب است. صداى
آبفروشها مثل ناله مستانه گربههاى نر، از دور به گوش مىرسيد؛ «آى ماى!» از بس از صبح تا نيمه شب اين صدا را در كوچههاى مكه شنيدهايم از دور به آن آشناييم. درحالى كه چوبى روى شانه گذارده و دو طرف آن دو سطل آب آويزان كرده، نزديك آمد؛ چند؟ سه رسال! آخرش دو ريال.
پس از اداى نماز، از چادر بيرون آمدم. ماه و ستارگان از بالا نورافشانى مىكنند. اين بيابان از چادرها و احرام پوشان، سراسر سفيدپوش است. از ميان چادرها و از اعماق بيابان مانند كندوى زنبور عسل همهمه ذكر و دعا شنيده مىشود. دلم مىخواهد تا صبح در ميان اين چادرها كه هزارها مردم مختلف و يك رنگ را دربردارد، راه بروم ولى جرأت آنكه چند قدمى دور شوم ندارم، چون ممكن ا ست كه ديگر چادر را پيدا نكنم!
شب نهم مستحب است كه حاجيان در منا باشند، ولى اين سنّت رعايت نمىشود. حاجيان هم از خود اختيارى ندارند! در عرفات، واجب توقّف از هنگام زوال تا غروب آفتاب است. ركن توقف نمودن بين زوال و غروب است، گرچه چند دقيقه باشد اگر واجب ترك شود معصيت است و اگر ركن عمداً ترك شود حج باطل است.
طلوع فجر و بانگ اذان، مانند شيپور جنگ در اردوگاههاى بزرگ، در ميان چادرها جنب و جوشى پديد آورد. در تمام بيابان دسته دسته صفوف نماز تشكيل شد؛ كم كم آفتاب بالا آمد. شدّت تابش عمودى آفتاب چشم را مىزند. هوا به شدّت گرم شد به طورى كه بيرون آمدن از
چادر خطرناك است! بيشتر بيمارىها و تلفات حج از عرفات شروع مىشود و كمتر پيش آمده كه حجاج مبتلا به بيمارىهاى واگير بشوند.
اگر خداى نخواسته اين گونه بيمارىها پديد آيد، با آن اجتماع درهم و هواى گرم و نبودن وسائل بيشتر، حجاج را درو مىكند. استعداد بيمارى در اشخاص، از آغاز مسافرت شروع مىشود؛ مراعات ننمودن غذا، خوردن گوشت، از دست دادن بنيه از جهت حركت و زحمت زياد براى انجام واجبات در غير موقع و مستحبات غير لازم، افراط در خوردن آب يخ كه موجب اختلال جهاز هاضمه است، به خصوص يخهاى مكه كه گويا براى رساندن يخ مواد شيميايى با آب مخلوط مىكنند، اين علل مقاومت مزاج را ضعيف مىكند. گرفتارى ديگرى از عرفات عارض حجاج مىشود كه مزيد بر علت مىگردد و آن خوددارى از قضاى حاجت است؛ در عرفات، مشعر و منا.
در عرفات، در ميان چندين چادر يك مستراح موقت پردهاى تهيه مىكنند كه زود پر مىشود و باد از ميان مىبرد؛ در زندگى عربى اين موضوع بسيار عادى است.
بسيار ديده مىشود كه اعراب در مقابل جمعيت نشسته و با خاطر جمع مشغول انجام وظيفهاند! ولى براى ديگر حجاج اين كار مقدور نيست و دولت هم از جهت سنخيت! به اين امر اهميت نمىدهد وگرنه ساختن چند مستراح، كه گودالى استو ديوار سنگى، چيز مهمى نيست تا براى هميشه حجاج راحت باشند. در مشعر و منا اين مستراح موقت هم نيست. ضعف بنيه، اختلال و ضعف هاضمه، مسموميت
مزاج و گرماى شديد عرفات موجب نوعى بيمارى مىشود به نام «گرمازدگى» كه اگر دير به بيمار برسند و به وسيلهيخمال نمودن بدن و شربتهاى غذايى و دواهاى قلبى، حفظش نكنند از دست مىرود، تلفات اين نوع بيمارى در عرفات و بعد از آنهر سال زياد است. مردمِ مطلع گفتند كه در سال گذشته قريب هشت هزار بوده و آمار امسال درست معلوم نشده است.
ما آنچه مىتوانستيم آشنايان را از حركت در آفتاب و حركات زايد مانع مىشديم.
در ميان چادر آسوده خاطر نشسته و مشغول دعا بوديم كه خبر دادند در چادر رفقاى آذربايجانى و چند چادر ديگر عدهاى بيمار شدهاند. پرچم سرپرست حجاج ايرانى و بهدارى دور است. چند نفر طبيب جوان از ايران آمدهاند كه به همه و هر جا نمىرسند. كيست كه در ميان آفتاب سوزان بيرون برود؟! چند از بيماران در اثر مراقبت، بهتر شدند ولى رفيق آذربايجانى مرحوم شد كه حركت جنازه و دفن و كفنش هم از اختيار ما خارج بود!
اختلاف درباره ماه و تكليف فردا، مهمترين مطلبى است كه در ميان حجاج ايرانى مورد بحث است؛ در اين بين گفتند كه حجاج مجاور ما كه از اهل جبال لبنان و شيعه مذهبند، مىگويند: شب جمعه هلال را در لبنان ديدهايم. از مدعيان رؤيت كه دو نفر مرد كامل بودند، دعوت
كرديم بيايند و شهادت بدهند. چند نفر از علماى اصفهان و شهرهاى ديگر نيز آمدند تا شهادت آنها را بشنوند! آقاى اصفهانى، با زبان عربىِ شكسته و لهجه اصفهانى، اين دو نفر را سؤال پيچ كرد؛ كدام سمت مشرق و چقدر از افق بالا بود؟ شاخكهاى ماه كدام طرف بود؟! يكى از دو نفر از ميدان در رفت اما ديگرى مقاومت كرد و سؤالات را جواب گفت. فعلًا اختلاف بين پنجشنبه و جمعه است.
يكى از اهل علم پرسيد: شما چه خواهيد كرد؟ گفتم: به عقيدهشما تكليف چيست؟ گفت: وقتى كه ماه براى ما و از طريق خودمان ثابت نشده، فردا نُهم است. اگر بتوانيم بايد هر دو موقف را درك كنيم؛ فردا بعدازظهر عرفات را و فردا شب مشعر را و اگر نتوانستيم، يكى ازد و موقف را. بنابراين بايد تا پيش از طلوع آفتاب، مشعر را فردا شب درك نماييم. گفتم من چنين كارى نخواهم كرد؛ چون نه اجتهاد اين كار را لازم مى إاند و نه تقليد!
مسأله اختلافِ ماه در حج، از مسائل تازه درآمده است! پس از رحلت رسول خدا- ص-، امسال هزار و سيصد و هفتاد و دومين بارى است كه مسلمانها براى انجام فريضه حج در اين سرزمين جمع شدهاند. شما ملاحظه فرماييد جز در اين سالهاى اخير، درباره اختلاف ماه؛ چه در زمان ائمه و چه پس از آن، در ميان مسلمانان هيچ بحثى پيش آمده؟ با آن همه اختلافات مذهبى و مسلكى كه بوده است! از هنگامى كه وسيله مسافرت سريع و روابط نزديك شده، اين اختلاف و بحث نوظهور پيدا شده است؛ حجاج ايرانى تقويمهاى منجّمان ايران را به همراه مىآورند يا
به وسيلهمسافر و راديو مىشنويد كه فلان روز در ايران اول ماه بوده در اينجا دولت روز ديگر را اول ماه اعلام مىكند، بدبينى شديد هم كه وجود دارد، به اين جهت مىگويند: همانطور كه ما مذهب اينها را قبول نداريم، ماهشان هم مال خودشان. ما پيرو افق خودمان كه افق شيعه است مىباشيم؛ آيا در اين موارد جاى تعصب است! ما خواه ناخواه در سرزمين حجازيم پس بايد تابع افق همين جا باشيم.
در بعضى سالها در تمام سال، اولِ ماه اينجا با ايران مختلف است. ايرانيها در اينجا، نه مجال تفحص دارند و نه تفحص مىكنند. اگ در مكه و اطراف آن هم تفحص كنند، فحص كافى نيست چون افق مكه و جده غبارآلود است و از تمام جزيره مرتفعتر نيست.
استصحاب اگر در مورد حج جارى باشد، پس از فحص است. اگر در يومالشك ماه رمضان، به اندازه كافى فحص نشود معلوم نيست افطار به عنوان استصحاب شعبان جايز باشد.
بنا به فرمايش شما جز در سالهايى كه هلال بلند است و به چشم همه مىآيد (كه كم اتفاق مىافتد) در هر سال اين اختلاف و احتياط بايد باشد! چه رؤيت هلال ايران با حكم اول ماه حجاز متقف باشد و چه مختلف؛ چون اول ماه ايران به جهت اختلاف افق براى حاج حجت نيست، اعلام حكومت اينجا را هم كه قبول نداريم!
شخص عالم گفت: پس به نظر شما تكليف چيست؟ گفتم: به حسب قاعده، اگر اطمينان حاصل نشود، ظن حجت است، با تعبدى كه دولت و ملت حجاز نسبت به مقررات دينى و اهميتى كه درباره امر حج
دارند، تا تحقيق كافى نشود اول ماه را اعلام نمىكنند. براى چه حج هزازها نفر را با مسامحه فاسد مىكنند؟! چرا در هر سالى كه اختلاف پيش مىآيد هميشه يك روز اول ماه حجاز مقدم مىشود و چرا از روى مسامحه يك روز مؤخر نمىباشد؟ با آن كه هر چه حجاج بيشتر در حجاز توقف كنند، گرچه يك روز هم باشد، براى آنها سود بيشترى دارد آيا اين قرائن اطمينانآور نيست؟ چنانكه آقاى مظفر اعلم سفير ايران در حجاز، پس از پايان ايام حج مىگفت: وليعهد سعودى از عمل بعضى ايرانيان درباره تجديد موقف متأثر بود و گفته بود: ما چه نظرى داريم كه حج مردم را فاسد كنيم! دقّت ما درباره اثبات ماه رمضان و ذيحجه بيش از هر امرى است! تا پنجاه نفر از نقاط مختلف گواهى ندهند قاضى حكم نمىكند و تا قاضى حكم نكند دولت اعلام نمىكند.
با آن كه هميشه اكثريت و نفوذ در اجتماعِ حج، با اهل سنت و جماعت بوده و آنچه در كتب فقهى سابقين و احاديث بطور وضوح بيان نشده، وظيفه مخصوص شيعه و چگونگى اثبات اول ماه براى آنهاست، بلكه بعكس، احاديث ما و ظواهر آيات درباره ادراك موقفين، كه از اركان حج است، ناظر به ادراك اجتماع و تبعيت از عموم است.
در روايت حلبى، راوى از حضرت صادق- عليه السلام- نقل مىكند: از آن حضرت درباره تكليفِ كسى پرسيدم كه بعد از كوچ نمودن مردم از عرفات رسيده است.
فرمود: اگر مجال دارد كه در همان شب بيايد به عرفات و توقف نمايد و بعد كوچ كند و در مشعر به مردم برسد، پيش از آنكه مردم كوچ
كرده باشند، پس حجش درست نيست مگر آن كه چنين نمايد؛ اگر وقتى رسيد كه درك عرفات از او فوت شده، پس در مشعرالحرام توقف نمايد. چه، خداوند عذر بنده خود را پذيرفته و حج او تمام است؛ اين در وقتى است كه پيش از طلوع آفتاب و پيش از كوچ نمودن عموم مردم، مشعر را درك نمايد. اگر مشعر را درك ننمود، حج از او فوت شده و آن را عمره مفرده قرار دهد و براى آينده حج به عهده او واجب است. بيشتر احاديثى كه درباره ادراك حج است؛ مانند اين حديث، ادراك موقف را منوط به ادراك جماعت قرار داده است. در اين دو آيه نيز دقت كنيد:
«فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ، ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» (1)
«آنگاه كه (همانند سيل) از عرفات سرازير شديد، خداوند را در مشعرالحرام ياد كنيد؛ آنطور كه شما را هدايت فرمود، گرچه پيش از اين از گمراهان بوديد، سپس كوچ نماييد از همانجا كه مردم كوچ كنند و از خداوند طلب آمرزش كنيد. چه، خداوند بس آمرزنده و مهربان است.»
در شأن نزول آيه دوم مىگويند: قريش چون خود را پاسداران خانه خدا و ممتاز مىدانستند، از حدود حرم خارج نمىشدند و با ديگر حجاج به عرفات نمىرفتند بلكه در مشعر توقف مىنمودند و هنگام
1) بقره: 195 و 196
كوچ حجاج از عرفات، آنان براى حفظ امتياز و آميخته نشدن با ديگران، از مشعر كوچ مىكردند و اين آيه براى از بين بردن اين امتياز و وظيفه عمومى نازل شد.
اين شأن نزول را گرچه بيشتر مفسّران ذكر نمودهاند ولى با ظاهر آيه سازش ندازد؛ چون «ثُمَّ» دلالت دارد بر كوچ دوم كه از مشعر است. اگر شأن نزول درست باشد و ثمّ براى تجديد مطلب بيايد، شأن نزول مخصّص آيه نيست و به فرض ان كه مخصص باشد، از لغت «افاضه»، كه تشبيه حركت عمومى حاج است به جريان پىدرپى و متصل آب، از مطلب آيه فهميده مىشود كه نظر قرآندر اين عبارت هماهنگى و اجتماع است.
بعضى از فقهاى متأخر، چون توجه كاملى به احاديث و آيات و سيره گذشتگان ننمودهاند؛ همان موازين و قواعدى را كه عموماً در اثبات موضوعات شرعى و هلال است، مو به مو در مورد حج مىخواهند اعمال نمايند، ولى آنها كه توجه و دقت در اين آيات و احاديث و موقعيت حج و اختلاف نمودهاند، نبودن علم به خلاف را كافى مىدانند و حكم به تبعيت مىكنند و مشاهده و علم يا ظن قوى را كه در مثل اثبات ماه رمضان يا شوال لازم مىدانند در اينجا لازم نمىشمارند و چون هميشه در اختلاف، محاكمِ حجاز يك روز پيش از اول ماه حكم مىنمايند هيچگاه علم به خلاف حاصل نمىشود و فتواى حضرت آيت الله بروجردى- ادام الله بقائه- اين مشكل را آسان نموده است.
مرد روحانى مىگفت: با همه اين مطالب، كه قسمتى از آن را بايد با فرصت بحث نمود، چه اشكالى دارد احتياط نماييم و دوباره يكى از موقفين را درك كنيم؟
گفتم: اگر اين احتياط فى نفسه خوب باشد با هواى گرم و مراقبتى كه دولت دربارهاين كار دارد به نظر من خلاف احتياط است. ما كه از ترس گرما و گُم شدن نمىتوانيم از چادر خود بيرون برويم، چگونه چند كيلومتر بدون وسيله و امنيت به مشعر بياييم و اگر مردمى از ما تبعيت كردند و دچار زحمت شدند، مسؤوليت نسبت به آنها را چه بايد كرد؟ چون اين كار تكذيبعملى دولت و ملت سعودى بلكه اكثريت حجاج است، به حسب آنچه شنيده مىشود و مرسوم بوده، كتك و حبسى هم در ميان هست، مخلص مزاجم مستعد براى كتك و حبس نيست و پيش خدا معذورم!
بعد معلوم شد كه عدهاى شب بعد، به مشعر رفته و دچار زحمت شدهاند؛ يكى از اهل علم كه دندهاش شكسته بود، مدتى مىناليد و از ما كتمان مىكرد!
براى آن كه حساب دقيق اختلاف افق ايران و حجاز بارى همه واضح شود، از جناب آقاى سيدباقر خانهيوى كه از اساتيد هيئت و مردان باتقوا مىباشند درخواست نمودم شرح مختصرى راجع به اين موضوع بنگارند كه ايشان هم اين درخواست را اجابت نمودند:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الأَهِلَّهِ قُلْ هِىَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ ...» (1)
1) بقره: 189.
«از تو پرسش مىكنند در باب هِلالهاى ماه در جواب بگو: اينها علامتها و نشانههايى هستند براى تعيين روزهاى ماه و زمان حج ...»
اولًا: مجموع اشكال مختلفى كه در ظرف يك ماه قمرى، ماه را مشاهده مىكنند (اهله) قمر گويند.
ثانياً: ما هميشه آن قسمتى از كره ماه را مىتوانيم رؤيت كنيم كه هم جزو نيمكره مرئى خودمان باشد و هم جزو نيمكرهاى كه از آفتاب مستنير مىگردد. چه، ماه جسمى است كدر و تاريك كه از خود داراى نور و فروغى نيست ولى نيمى از آن كه به سمت آفتاب است از آن كسب نور مىكنند.
ثالثاً: اين قضيه در هيئت ثابت و محقّق است هلالى كه ما از كره قمر مشاهده مىكنيم، همواره زاويه رأسش برابر است با طول نجومى قمر از شمس. (1)
بعد از اين مقدمه، فرض كنيم خطوط متوازيه «س» جهتِ تابشِ اشعه آفتاب باشد و زمين در موضع «ز» واقع شود و دايره بزرگ مدار ماه باشد به دور زمين:
1- هرگاه طول نجومىِ ماه از خورشيد صفر باشد؛ يعنى هر دو درست در يك سمت كرهزمين واقع شوند، در اين صورت زاويههلالِ مرئى صفر است. پس نيم كره مرئى آن كاملًا تاريك و براى ما غير مرئى است، در اين حال گويند ماه در محاق و يا تحتالشعاع است؛ مثل موضع ط 1. در اين موقع ماه قريب ظهر به نصف النهار مىرسد و اين حالت در اواخر هر ماه قمرى واقع مىشود.
2- چون طول قمر از شمس، اقلًا بقدر 10 درجه شود، هلالى از قمر را شماهده خواهيم كرد كه زاويه رأس آن 10 درجه است و اين اول امكان رؤيت ماه است با وضعيت ديگرى كه بايد موجود باشد (يعنى بعد معدل هم كمتر از 11 درجه نباشد و عرض قمر شمالى باشد).
پس اگر ما بعد از غروب آفتاب و پس از خروج ماه از تحتالشعاع، بتوانيم ماه را مشاهده كنيم، فرداى آن روز اول ماه قمرى خواهد بود.
1) طول نجومى هر دو كوكب عبارت از قوسى از منطقه البروج است كه واقع باشد ما بين دو نيم دايره عظيمى كه بر دو قطب منطقه البروج و مركز آن دو كوكب بگذرد.
3 هرگاه طول خورشيد از ماه، 180 درجه شود؛ يعنى ماه به وضع «ط 5» باشد، زاويه قاچ (1)مرئى آن نيز 180 درجه خواهد شد.
يعنى نصف كره ماه را، كه هم روشن و هم به سمت زمين است، مشاهده خواهيم كرد و چون تصوير اين نصف كره بر سطح آسمان يك دايرهتمام است. پس در اين صورت ما قمر را به شكل قرص مدوّرى مىبينيم. اين حالت را «بدر» يا «مقابله» گويند كه مصادف است با شب چهاردهم ماه. در اين موقع قرب نصف شب ماه، به نصفالنهار مىرسد.
4 هرگاه طول قمر از شمس 90 درجه و يا 270 درجه باشد، در اين صورت زاويه قاچ مرئى نيز 90 درجه خواهد شد و آن وقتى است كه قمر در موضع «ط 3» يا «ط 7» واقع شود و چون تصوير قاچ 90 درجهاى بر سطح آسمان نيمدايره مىشود پس در اين موقع ما قمر را به شكل نيم دايره خواهيم ديد كه حدبهاش به سمت آفتاب است و اين هر دو حالت را «تربيع قمر» گويند. چه، در هر دو صورت ربع كره ماه را مشاهده مىكنيم؛ اولى را «تربيع اول» و دوم را «تربيع ثانى» نامند، منتها بايد اين نكته را متوجه بود كه در تربيع اول حدبه ماه به سمت مغرب است و در تربيع دوم به طرف مشرق.
5 هرگاه طول قمر از شمس 45 درجه باشد؛ يعنى ماه به وضع «ط 2» يا «ط 8» واقع شود، زاويهقاچ مرئى نيز 45 درجه خواهد شد؛ در اين هنگام است كه ثُمن كره ماه ديده مىشود و به همين جهت آن را به
1) قاچ گردى قسمتى است از سطح كره كه واقع باشد بين دو نيم دايره عظيم.
ترتيب «تثمين اول» و «تثمين دوم» گويند.
6 هرگاه قمر به وضع «ط 4» يا «ط 6» واقع شود؛ يعنى طول نجوميشان 135 درجه يا 225 درجه باشد، در اين صورت قاچ مرئى به زاويه 135 درجه ديده خواهد شد كه تصويرش در آسمان به شكل عدسى مشاهده مىشود؛ اولى در شب دهم و دومى در شب هفدهم واقع خواهد شد. به طور كلّى از شب اول ماه تا شب 14 هلالها رو به تزايد و حدبهشان به طرف مغرب است و از آنبه بعد هلالها رو به تناقص و حدبه آنها به سمت مشرق مىافتد.
بين اشكال نامبرده، اشكال ديگرى نيز هست كه ذكرشان موجب تطويل مىباشد و هر كس قدرى در رؤيت اين هلالهاى گوناگون تمرين كند، مىتواند به محض مشاهده ماه، با اختلاف يك روز بفهمد كه شب چندم ماه است و در همين مقام است كه امر منيع حضرت تعالى؛ «قُلْ هِىَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ» هويدا مىگردد.
حال فرض كنيد كه روز 29، يك ماه قمرى، بعد از غروب آفتاب، مكان ماه در آسمان به قسمى باشد كه نسبت به افق مفروضى (مثلًا تهران) اول امكان رؤيت باشد؛ يعنى چشمهاى تيزبين بتوانند آن را مشاهده كنند و 45 دقيقه بعد از غروب آفتاب، ماه در افق غروب كند، واضح است كه در جميع نقاطى كه افقشان قريب به تهران و يا ساعاتشان برابر ساعت تهران باشد (يعنى طول جغرافيايى آنها مساوى
طول جغرافيايى تهران باشد.) هلال را رؤيت خواهند كرد و نيز نقاطى كه در مغرب تهران واقعند، به طريق اولى بعد از غروب آفتاب، ماه را رؤيت خواهند نمود و فرداى آن روز براى تمام سكنه اين قبيل نقاط، روز اول ماه قمرى خواهد بود. اما نقاطى كه آفاقشان با افق تهران اختلاف فاحش داشته و در مشرق نصفالنهار تهران باشند در شب 29 هلال را رؤيت نخواهند كرد، زيرا كه ساعت آنها به مقدار معتنابهى جلوتر از ساعت تهران است و بعد از غروب تهران؛ هنگامى كه ماه قابل رؤيت است، نسبت به آفاق شرقى آن ماه غروب نموده و رؤيت نمىشود و بنابراين فرداى آن روز سلخ ماه (1)قمرى خواهد بود نه اول ماه نو.
اما چون قمر در هر شبانهروز 13 درجه و ده دقيقه و 35 ثانيه (حركت وسطى) از مغرب به مشرق حركت مىكند، لذا فردا شب قريب 55 دقيقه ديرتر از شب قبل غروب خواهد كرد و به اين جهت تمام نقاط شرقيهاى كه ديشب ماه را نديده بودند امشب مسلماً خواهند ديد و فردا، روزِ اول ماه آنها خواهد بود.
پس بنابر آنچه ملاحظه نموديد، اختلاف رؤيت هلال در آفاق شرقى و غربى، ممكن است يك روز باشد و زياده از آن ممكن نيست؛ و به عبارت اخرى، هرگاه اختلافى مابين آفاق شرقى و غربى در رؤيت هلال حاصل شود، آفاق شرقى يك روز بعد از آفاق غربى هلال را رؤيت خواهند كرد نه جلوتر از آن و اين اختلاف هم هرگز از يك روز
1) روز آخر ماه.
تجاوز نمىكند.
حالا مىدانيم كه طول جغرافيايى مكهمعظمه- شرّفها الله- از نصفالنهار گِرِينْويچ، كه مبدأ تمام طولهاى بينالمللى شناخته شده، 39 درجه و 50 دقيقه و 10 ثانيهشرقى است و طول جغرافيايى تهران 51 درجه و 25 دقيقه و 59 ثانيه شرقى است. (1)پس اختلاف طول اين دو شهر 11 درجه، 35 دقيقه و 49 ثانيه است و از اين رو معلوم مىشود كه ساعت تهران از ساعت مكه معظمه 46 دقيقه و 23 ثانيه جلوتر است، يعنى وقتى كه در تهران غروب آفتاب باشد در مكه بيشتر از 46 دقيقه به غروب مانده است. بنابراين ممكن است مثلًا بعد از غروب آفتاب روز 29 ذيقعده موقعيت ماه نسبت به افق تهران به قسمى باشد كه قابل رؤيت نباشد ولى براى مكه هلال ذيحجه رؤيت گردد و لذا فرداى آن روز براى تهران سلخ ذيقعده و براى مكه غره ذيحجه خواهد بود.
از بيانات فوق معلوم مىشود كه ممكن است رؤيت هلال در مكه معظمه يك روز جلوتر از تهران و ساير نقاط شرقى آن باشد و بيش از يك روز ممكن نيست.
تبصره: شرايطى كه ما به جهت رؤيت هلال در آفاق مختلفه ذكر كرديم، همه جا مبتنى بر يك رشته محاسبات نجومى است كه ذكرش در اينجا بىمورد است و بعلاوه فرض اين است كه هوا صاف و بلامانع
1) از سال 1925 ميلادى، به موجب قطعنامهاى كه از كنگره علماى نجوم و جغرافيا متشكل در لندن صادر گرديد، براى تنظيم ساعات حركت قطارها و كشتىها و غيره، مبدأ طولهاى جغرافيايى ر
باشد تا بتوان با موجود بودن شرايط لازمه، هلال را رؤيت كرد.
سيد باقر هيوى استاد رياضيات و هيئت
نزديك غروب است، آفتاب از اوج قدرت كمكم به طرف مغرب سرازير مىشود و از شدت سلطان نور و حرارت مىكاهد. هزارها محبوس اين پادشاه نور، در ميان چادرها در حال جنب و جوشو بيرون آمدنند. عصر جمعه عرفات، دقايق حساسى است. شركت در اين اجتماع، كه فقط ايمان و ارادهخدا در آن حاكم است، چه بسا عمرانه يكبار هم براى آرزومندان پيش نمىآيد. اينجا سرحدّ ميان زندگى گذشته و آينده است. تمام فاصلهها و عوارضى كه انسان را از خود و خداى خود و بندگان خدا دور داشته بود، در مراحل گذشته؛ احرام عمره و حج و طواف و سعى- اگر درست و با قصد تقرب انجام شده باشد- يا از ميان رفته و يا ضعيف و رقيق شده.
اينك به سوى فضاى وسيع و باز عرفات عروج نمودهايم. فاصلههاى مكان و ديوارهاى بنا و عمارات متنوّع، كه عوارض و فواصل ديگرى است پس از امتياز شغل و لباس و كلاه و عادات، در اينجا از ميان رفته است. اگر تأثير پى در پى و هميشگى عوارض و عادات، شعور و وجدان و بصيرت درونى را از ميان نبرده باشد، پس از گذراندن مراحل گذشته، اينجا بايد شعور به وظايف زنده مىشود و به حقوق خدا و خلق چشم معرفت باز گردد.
اينجا عرفات است؛ در قسمت غربى آن، كه از طرف مكه و منا رو به فضاى وسيع مىايد، مسجد ابراهيم (مسجد نمره) است. در دو سمت غرب و شمال غرب دو مناره پنج مترى دور از هم قرار دارد كه در اين قسمت حدود عرفات را معين مىكند.
در مقابل، قوسى وسيع از كوه است كه سراسر قسمت شرق را محصور كرده و قسمت جنوبى اين قوس در راه طائف پيش آمده است. دنباله شمال اين قوس قدرى به طرف غرب پيش آمده كه كوه رحمت است. دامنه جنوبى اين قسمت حدّ ديگر عرفات است.
در اين دامنه، قطعه سنگ بزرگ و بلندى است كه مىگويند رسول اكرم- ص- بالاى آن ايستاده و خطبه خوانده و خطبا در روز عرفه بالاى آن مىايستند و خطبه مىخوانند.
در نزديك همين سنگ مسجد سادهاى است به نام «مسجدالصخرات». جمعيت بالا و در دامنه اين كوه از دور ديده مىشود ولى رفتن تا آنجا براى ما آسان نيست.
عصر عرفات است! مىگويند: در اين مكان آدم و حوا پس از هبوط و تحيّر، يكديگر را شناختند. در اينجا اين مرد و زن، به حقوق متبادل بين خود معرفت يافتند؛ معرفت به حقّ بين زن و مرد كه دو سلول اوّلِ حيات و پايه اول اجتماع و مبدأ نخستين تكثيرند. نخستين قدم به سوى حق شناسى عرفات است.
مىگويند كه ابراهيم خليل مناسك و وظايف حج را در اينجا آموخت؛ اين اجتماع از زمان ابراهيم خليل هر ساله برپا بود ولى اوهام
جاهليت و اعمال زشت، آن را آلوده ساخت و ميدان افتخارات جاهليت عرب و معاملات گرديد.
پيامبر اكرم- ص- در سال حجهالوداع، در ضمن بيان حقوق و الغاى امتيازات، سرّ اين اجتماع را بيان فرمود و آن را از آلودگىهاى جاهليت پاك نمود و سپس جانشينان آن حضرت و علما و بزرگان اسلام در اين قرون متوالى، هر ساله در ميان اين اجتماع به پا ايستاده و با خطابهها و دستوراتِ دعا چشم مسملمانان را به معارف الهى و حقوق حَقّه، باز نمودهاند. گويا در اينجا رسول خدا- ص- را مىنگريم كه از خيمه خود در نَمِره، بعد از زوال آفتاب بيرون آمده و بر ناقه قصواء سوار است و هزاران نو مسلمان، كه از شب ديجور جاهليت بيرون آمده و به فجر اسلام چشم گشودهاند، اطراف او را احاطه كردهاند.
وسط فضاى عرفات كه رسيد مهار شتر را كشيد و با آهنگ بلند و شمرده خطبه خواند. نعمتهاى پروردگار را يادآورى فرمود و او را به الطافش ستايش نمود، آنگاه فرمود:
خون و مال و عِرض شما بر يكديگر حرام است؛ مانند حرمت امروز، در اين ماه و در اين شهر.
بدانيد تمام شؤون و افتخارات جاهليت زير قدم من است.
هراسها و كينهها و انتقامجوييهاى پيش از اسلام از ميان رفته و بازخواستها باطل است.
اول خونى كه باطل مىنمايم؛ خون ربيعه بن حارث بن عبدالمطلب، پسر برادر پدرم است.
رباهاى جاهليت را الغا نمودم؛ اوّل ربايى كه از ميان مىبرم رباى
عباس بن عبدالمطلب است.
آنگاه حقوق زنان را بيان فرمود و آنگاه سفارش در حفظ و تمسك به قرآن نمود و سپس حق رسالت را ابلاغ فرمود. از مردم دربارهابلاغ وظايف رسالت تصديق خواست و همه تصديق نمودند. در پايان رو به آسمان گرفت و دستها را بلند كرد و فرمود: «أللّهمَّ بَلَّغتُ»
پس از چند سال كه خلفا و سران دين و سياست اسلامى در ميان اين اجتماع ايستاده، وظايف و تكاليف دينى و سياسى مسلمين را در اجراى حقو عدالت در جهان بيان نمودند و به وسيله نمايندگان مسلمانان جهان، كه در اين اجتماع شركت جسته و پيامها فرستادند، نماينده روحى و فكرى رسول خدا و سبط عزيزش سيدالشهدا- ع- را مىنگريد كه در دامنه كوه رحمت، در ميان كسان و فرزندان خود رو به كعبه ايستاده، دستهايش به سوى آسمان بلند و از چشمان خدا بينش قطرات اشك جارى است و قدرت و حكمت و لطف و رحمت خداوند را، در ظاهر و باطن عالم و در مراحل وجود خويش و در ساختمان ظاهر و باطن خود، مىشمارد:
«خَلَقنى مِنْ تُراب ثُمَّ أسْكَنْتَنى الأصْلاب، آمنا لريب المنون و اختلاف الدهور ... فابتدعت خلقى من منى و اسكنتنى فى ظلمات ثلاث.»
دستهاى لطف و مهربانى پروردگار را؛ از چهرهپدر و مادر، نوازش گرم نور و نسيم هوا و هدايت غرائز و قوا و تربيت مربيان و
انبيا، يك يك مىشمرد. قدرت تدبير و لطف تقدير را در ساختمان اعضا و جوارح، در ساختمان دقيق و محكم چشم و گوش و مجارى نور بينش و شنوايى و فكر و رشته به هم پيوسته اعصاب و دستگاههاى مختلف درونى مىنماياند. و عجز خود را از درك و شرح و سپاسگزارى اين همه نعمت، بيان مىنمايد و از خداوند براى شكرگزارى و اداى حقوق كمك مىطلبد:
«ثُمَّ اخرجتنى للذى سبق لى من الهدى الى الدنيا تا ماسويا ... و انا اشهد يا الهى بحقيقه ايمانى و عقد عزمات يقينى و خالص صريح توحيدى و باطن مكنون ضميرى و علائق مجارى نور بصرى و اسارير صفحه جبينى ...»
ما در ميان چادر خود با عدهاى از حاجيان رو به كعبه نشسته و به وسيلهاين دعا، خود را با روح نورانى و مواج آن حضرت مرتبط نموده و از دريچه اين كلماتِ نورانى، خود را در عالمى سراسر نور و عظمت و قدرت مىنگريم:
اينجا محيط عرفات است، به وسيله آيات و دعاها بايد در فكر و اراده، انقلابى پديد آيد و چشم به اسرار زندگى باز شود. بايد توبه نمود و ميان زندگى و عمر گذشته سراسر غفلت و خودپرستى و ظلم با آيندهسراسر تنبّه و بيدارى و حقشناسى و خداپرستى پردهاى آويخت. هر چه دامن سايهها گسترهتر مىشود و اشعه نور بالاتر مىرود، جنب و جوش زيادتر مىگردد. بانگ تكبير و نالههاى استغفار سراسر بيابان را پر كرده است. در زمانهاى سابق نالههاى عميق و ممتدِ شترها و بانگ اسبها نيز با اين صداها مخلوط مىشد. دستههايى از فقراى بيابان با
چهرههاى سياه و موهاى ژوليده راه افتاده در مقابل خيمهها با هم سرود توحيد مىخوانند؛ «ربّ ازلى، ابدى، احدى، لا ضِدَّ و لا نِدَّو لا مثل لمولى ...»
دامن خيمه شب اطراف بيابان عرفات گسترده مىشود. دامنهاى خيام كمكم برچيده مىگرد. اشعه رنگارنگ آفتاب، از قلّههاى كوه عرفات بالا رفت، بوق ماشينها اعلام حركت مىكنند.
جرس فرياد مىدارد كه بر بنديد محملها
فاصلههاى نازك پردههاى چادرها هم از ميان رفت. مردمى كه تا شعاع يك فرسخ منزل گرفتهاند، به هم پيوستند. همه متحرك به يك اراده و رو به يك هدف متوجهند.
ارواح و نفوس انسانى، چون قطرات آب صاف و شفاف است كه از درياى بيكران وجود، پى در پى در عالم طبيعت مىريزد، چون با ماده آميخته وآلوده شد، فاصلههاى زمان و مكان و عوارض ماده، همه را از همه دور و بيگانه مىكند.
محيطهاى ايمانى، فواصل و بيگانگىها را از ميان مىبرد.
محيط نماز جماعت و حج و عرفات، محيط حكومت ايمان و آشنايى انسان است.
محيط عرفات، مظهر كامل اين عرفان اس. عصر عرفات و هنگام كوچ، اين حقيقت ظاهرتر است.
از انضمام قطرات نفوس، جويها و از آن نهر بزرگى از حيات و ايمان و اراده به راه مىافتد؛ «فَاذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ ...» اين تعبير
معجزآسا، براى فهماندن وحدت حياتى اين اجتماع است!
مغرب شد و روز عرفات پايان يافت. ماشينها به حركت درآمدند. سواره و پياه رو به مشعرالحرام به راه افتادند. ما هم سوار كاميون شده به راه افتاديم. كاميونها آهسته به طرف مغرب و جهت مكه از فضاى وسيع عرفات در ميان ديوارهاى فراخ و تنگ كوهها پيش مىروند. طولى نكشيد كه به فضاى وسيعى رسيديم. فضايى كه از طرف راست و چپ و شمال و جنوب جاده، باز است. اين جا تا وادى محسر، مشعرالحرام و مزدلفه است؛ بعضى بودن تمام شب را در اينجا واجب مىدانند، بنابراين بايد نيت بيتوته نمود، ولى وجوب مسلم كه ركن است. توقف از هنگام طلوع فجر است با نيت قربت و تا طلوع آفتاب از وادى محسر كه اوائل منا مىباشد نبايد تجاوز نمود.
وقتى كه ما رسيديم، جمعيت زيادى نبود. در وسط بيابان فرش و بساط خود را گسترديم. بيش از يك ساعت نشد كه تمام فضاى بيابان پر شد!
اينجا نه چادرى است و نه فاصلهاى! مانند ميوههاى مختلف كه پهلوى هم مىچينند، همه به هم متصلند. جاى خلوت براى تطهير وجود ندارد. كاميونى در چند قدمى ما ايستاده است. اشخاصى كه تحت فشارند، به حريم كاميون پناه مىبرند ولى هنوز ننشستهاند كه مواجه با توپ و تشر مىشوند!
آب و يخ هم كمياب و گران است. سقّا سطلهاى آب را در ظرفهاى يكى از حاجىها خالى كرده امّا در قيمت آن با هم كشمكش دارند. سقاى عرب از سه ريال كمتر نمىگيرد و مىخواهد آبها را برگرداند. تماشايى اينجا بود كه اين دو نفر گرم جدالند و يك حاجى از چند قدمى خيز برداشت و دبّه آب را به سر كشيد و با عجله مشغول نوشيدن است!
به اعتراض صاحب آب اعتنايى ندارد. خوب كه سيراب شد، گفت: عجب آدم پست فطرتى هستى آن چند قدمى محل آب است!
در اين بيابان وسيع چنان جا تنگ شده است كه نمىتوانيم پاى خود را به راحتى دراز كنيم. پاسى از شب كه گذشت، رفت و آمد ماشين كم شد. مستحب است تأخير نماز مغرب و عشا تا رسيدن به مشعرالحرام، گرچه يك ثلث از شب بگذرد، آنگاه هر دو نماز را با يك اذان و دو اقامه به جاى آوردن. چنانكه رسول اكرم- ص- در حجه الوداع چنين كرد، ما هم چنين كرديم. از خستگى پشت را به اثاث تكيه داديم.
در زير نو ماه و ستارگان سراسر اين بيابان اشباح متحركى است! قيافههاى مردمِ اطراف خود را تشخيص نمىدهيم. زمزمه ذكر و نماز و تسبيح، از هر سمت به گوش مىرسد. اين منظره پرمهابت خواب را از چشم ربوده است. آقاى حاج منزه هم حالش منقلب و گرمازده شده پى در پى ناله مىكند. وسيله غذا و دوا هم در اينجا فراهم نيست!
رفيق آذربايجانى كه ناگهان رفيقش را از دست داده و نمىداند كجا
بردند و چگونه دفنش كردند، در تاريكى شب جاى رفيق را خالى مىنگرد و انتظار زن و بچهاش را از خاطر مىگذراند؛ هاىهاى گريه مىكند.
اينجا مشعرالحرام است. دويست هزار مردم مختلف را وحدت ايمان در اينجا جمع كرده است. اين جمعيت كه به اسم و رسم يكديگر آشنا نيستند، در اينجا بايد شعور به احترام و مسؤوليت عمومى در آنها بيدار شود.
چنانكه شعور به حفظ بدن و جلب لذات و منافع فردى پيوسته بر انسان حاكم است، نوعى شعور فطرى براى حفظ منافع و مصالح اجتماع و از ميان بردن ضررها و مفاسد عمومى نيز در ذات انسان مىباشد. زمانى كه اين شعور در افراد و مللى بيدار مىگردد، از تمام مصالح و منافع شخصى بلكه از جان خود مىگذرند! و همين موجب نجات ملتى مىشود كه مراحل سقوط را مىپيمايد. پيدا شدن اين شعور در افرادى گرچه اندك باشند موانع را از سر راه اجتماع برمىدارد و آن اجتماع را براى پشت سر نهادن مشكلات و رسيدن به هدف، به راه مىاندازد و زندگى نوينى به جامعه مىدهد و اگر محيطهاى مساعدى براى تربيت و بيدارى اين غريزه اجتماعى فراهم نشود، كمكم شعور به حفظ منافع و لذات فردى، آن غريزه اجتماعى را خاموش مىكند و يكسره از كار مىاندازد.
مردمى كه از نژادها و طبقات مختلف، در اين فضاى محدود با هم آميخته و مخلوط شدهاند، همان بيدارى شعور به مسؤوليت و حفظ
حريم است كه آنها را محدود نگاه داشته كه نه تنها مثل اجتماعات ديگر دنيا نسبت به هم نيّت بد و زبان زشت ندارند، بلكه حسّ تعاون و گذشت در آنها محسوس است.
اين همان شعور به وحدت مسؤوليت اجتماعى است كه بايد از اينجا (مشعرالحرام) شروع شود.
اينها همه منتظرند كه آفتابِ عيد قربان سرزند تا با روح جديد، وارد زندگى جديد شوند و براى رمى و قربانى به منا روند و آخرين مانور حقپرستى و كمال (قربانى برابر خدا و براى نجات خلق) را طىنمايند.
ساعتى خوابم ربود ... نزديك صبح است، چشم به آسمان گشودم. ستارگان مشعشع ذخائر نور خود را به طرف فضا و زمين پرتاب مىكنند. ماهتاب بالاى افق هنوز پردهدار نور است. در ميان اين بيابان و كنار دندانههاى سياه كوهها، هزارها سفيدپوش منتظر طلوع فجرند و زمزمه نماز و دعا دارند.
اجتماع سپاهيان و سان لشگرها، گرچه منظم و پرشكوه است ولى چون داراى روح و وحدت معنوى نيست، افراد اين اجتماعات نه هدف روشنى دارند و نه استقلال در شخصيت و اراده از اين رو اثر اينگونه تربيتها محدود و كوتاه و تأثير نيك و بد آنبه دست افرادى محدود است و رياضتهاى فردى نيز اگر اثرى داشته باشد همان اثر فردى است!
اين سان، ايمانى است و اين رياضت، اجتماعى و روحى و تعبدى
است كه اثر آن هميشه باقى و از هر جنبه قواى معنوى انسان را بيدار و قوى مىگرداند و در دنياى ظلم و بتپرستى و بتتراشى، اراده حق را تحكيم مىنمايد و اگر درست انجام شود و به موانع داخلى برنخورَد، دنيا را به صورت عالىترى در مىآورد:
خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر حَيَوان را خبر از عالم انسانى نيست
روى، هر چند پرى چهره و زيبا باشد نتوان ديد در آيينه كه نورانى نيست
شب مردان خدا روز جهان افروز است روشنان را به حقيقت شب ظلمانىنيست
پنجه ديو به بازوى رياضت بشكن كاينبهسر پنجگى ظاهر جسمانى نيست
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست
حذر از پيروى نفس كه در راه خداى مردم افكنتر از اين غول بيابانى نيست
عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند مرد اگر هست بجز عالم ربّانى نيست
تربيتهاى فنى و رياضتهاى روحى، اگر قواى جسمى و روحى را از يك يا چند جهت قوى گرداند، از جنبههاى ديگر سستى و بىارادگى بار مىآورد.
اين مناسك و عبادات، قواى درونى را با هم رشد مىدهد و اگر به آفات و موانعى برنخورد افرادى برومند و رشيد بار مىآورد كه سرچشمه خيرات براى امت خود خواهند شد.
از دعاهايى كه در وقوف به مشعر وارد است، اين دعاست:
«أللّهُمّ انِّى أَسْئَلُكَ أَنْ تَجْمَعَ لى فيها جَوامِعَ الْخَيْر، أَللّهُمَلا تُؤيسْنى مِنَالْخَيْرِ الَّذى سَئَلْتُكَ أَنْ تَجْمَعَهُ لى فى قَلْبى، ثُمَّ أطْلُبُ مِنْكَأَنْ تَعْرفَنى ما عَرَفْتُ أَولِيائك فى مَنْزَلى هذا وَ أنْ تَقينى جَوامِعَ الشَّرِّ.»
فلق صبح، تحويل شب را به روز اعلام نمود. بانگ اذان از دل وادى مشعر برخاست. در اينجا بانگ اذان، فرمان بيدارى، هشيارى، به صف درآمدن يا كوچ نمودن است. پس از نماز، صفوف به حركت آمدند. ما منتظر آفتاب بوديم، همينكه آفتاب بر قلّه كوه رخ نشان داد، فرمان حركت (براى ما) است.
خيز شتربان! كه دميد آفتاب
وقت رحيل است نه هنگام خواب ت تا نگرى از همه واماندهاى قافله رفته است و تو جا ماندهاى هر كه از اين قافله غافل شود همچو من دلشده بىدل شود سراسر بيابان، از سواره پياده و شتر و گاو و گوسفند موج مىزند، همه به سمت منا در حركتند؛ منا مانند عرفات و مشعر بيابان خالى نيست. در طول دو ديوارهكوه و اطراف آن، خانهها و دكانها ساخته شده كه در ايام حج اين خانهها را به حجاج اجاره مىدهند ولى
بيشتر حجاج اين سه روز ايام تشريق را زير چادرها به سر مىبرند. در خلال رشتههاى كوه، چادرها زده شد؛ به طورى كه از بلندى هم مواقف حجاج ديده نمىشود مگر از بالاى كوه.
يك قسمت از چادرها در شيب كوههايى است كه از سه طرف به كوه و رشتههاى آن محصور شده؛ چادرى كه ما در آن منزل داريم، محل مرتفعى است كه از سمت كوه آخرين چادرهاست. پشت سر ما كوه بلند و سياه و درّههاى هولناكى است.
طولى نكشيد كه فضاى خالى بين چادرها و كوه از اعراب بيابانى و گوسفنددارها پر شد. تا آفتاب بالا نيامده و هوا به شدت گرم نشده بايد رمى جمره اولى يا جمره عقبه را انجام داد. چابك حركت كرديم، آنها كه از مزدلفه ريگ برچيده بودند، چنانكه مستحب همين است، ريگها را ميان دستمال پيچيده با خود برداشتند. كسان ديگر هم ريگهايى جمع كردند. چون مشكلات اعمال حج نزديك است تمام شود، در چهرهعموم، خوشحالى مشاهده مىشود، امروز عيد قربان هم هست! براى سنگسار نمودن شيطان، همه از خود چابكى نشان مىدهند. از گردنهسنگستانى به آن طرف غلتيديم. از كوچههاى منا عبور كرديم. سراغ جمره عقبه را مىگيريم. دستههايى مثل ما پرسان پرسان يا با راهنما به سراغ جمره مىروند. دستهاى خوشحال برمىگردند و در ميان اين دستهها هرگونه قيافه؛ مأنوس و غير مأنوس، ديده مىشود. هر چه
نزديكتر مىشويم جمعيت زيادتر است. نزديك جمره رسيديم كه در كنار خيابان و در دامنهرشته كوتاه كوه واقع است. ستونِ برج مانند، سنگى است به ارتفاع نزديك دو متر. زائران هر چه مىتوانند با فشار خود را نزديكتر مىرسانند تا خوب هدفگيرى كنند.
در اين سه روز؛ ايام تشريق، اطراف جمرات سهگانه را كه دو تاى ديگر در طول همين راه واقع است، سنگى اندازها پيوسته احاطه نموده، دستهاست كه پى در پى بالا مىرود و ريگ مىاندازد، چون هفت عدد اصابت نمايد، مانند كسى كه از ميدانِ جنگ، فاتح برگشته، خوشحال برمىگردند.
اهل حجاز هر يك از اين سه برج را شيطان مىنامند؛ شيطان كبير و شيطان صغير. وقتى بخواهند منزل كسى را در آن نزديكى نشان دهند، مىگويند: نزديك شيطان كبير! اين نام مطابق است با آنچه نقل مىكنند كه ابراهيم خليل براى ذبح فرزندش اسماعيل، يا براى مشاهده مناسك، از اين وادى عبور مىنمود كه شيطان در اين سه مكان، سه بار ظاهر شد تا او را از انجام وظيفه باز دارد، ابراهيم با مشتى سنگ وى را طرد كرد.
بعضى مىگويند اينجاها در زمان جاهليت محل نصبِ سه بت بوده است. هر چه بوده؛ به حسب وظيفه اسلامى، اين عمل آخرين مراحل حج و همراه با قربانى است.
قرآن مبدأ تشريع قربانى را اينگونه تصريح نموده است:
«قالَ يا بُنَىَّ إِنِّى أَرى فِى الْمَنامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ ...» (1)
در آغاز مطلب، درخواستهاى ابراهيم هنگام ساختن خانه بيان شد؛ ابراهيم آنچه براى خود و فرزندش خواست اين بود كه: «هر دو را مسلم گرداند». اين آن كمال و مطلوبى بود كه ابراهيم مىجست. با آن همه امتحانات سختى كه در راه خدا داد، هنوز خود را مسلم محض نمىديد. اين انديشه در خاطرش بود تا خواب ديد كه بايد به دست خود فرزندش را ذبح نمايد!
پيرمردى سالخرده، بايد يگانه فرزندش را كه وارث روح و جسم خود است، به دست خود ذبح نمايد! آزمايشى است طاقتفرسا! از وطن و هستى و خانمان دل كندن و در ميان آتش سوزان رفتن، براى ابراهيم بسيار آسان بود! اما فرزند به دست خود قربان نمودن آسان نيست!
چون به فرزند امر خدا را ابلاغ نمود، فرزند گفت:
«يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ»(2)
كارد و طناب برداشت و در ميان پيچ و خم اين درهها، دور از چشم مادر و هر بينندهاى، با فرزند عزيزش به راه افتاد. فرمان و ارادهحق چه اندازه بايد بر نفس و اراده و عضلات حاكم و مسلط باشد كه طوفان عواطف پدرى و فرزندى و حب ذات و بقا، دست ابارهيم و دل اسماعيل را نلرزاند! اراده و قلب و عواطف و عضلات و گردن، همه در مقابل ارادهحق تسلميند!
دست و پاى فرزند عزيز را با طناب و چشمان سياهش را با دستمال بست و كارد تيز بر گلويش نهاد:
«فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا ...»(1)
مقصود همين تسليم محض در برابر اراده و فرمان حق بود. خواب براى ظهور همين حقيقت بود در عاليترين و مهيبترين صورت! پس خواب را كه از رؤياى صادقه و ظهور نفسى ابراهيم بود، در خارج آنطور كه بايد صدق داد؛ «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا ...» و گوسفند فداى اسماعيل گرديد.
كسانى حق دارند مادون را فداى خود كنند كه خود فداى مافوق شوند. ديگران بنا حق حيوانات را قربانى خود مىكنند. فداكارى و فدا شدن، ناموس بقا و كمال است. عناصر در جسم نباتات فديه و فانى مىشوند تا خود را به صورت برترى مىرسانند. نباتات در هاضمه حيوانات و حيوانات قربانى انسان مىشوند. انسان در ارادهحق بايد فانى شود و براى خير كلّى قربان گردد تا به صورت عالى كمال درآيد.
از پاى تا سرت همه نور خدا شود چون در ره خداى تو بىپا و سر شوى
از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم
1) صافات: 105- 103
مُردم از حيوانى و انسان شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
بار ديگر چون بميرم از بشر تا برآرم با ملائك بال و پر
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم، انا اليه راجعون
اين فدا نمودن خود و قربانى شدن در راه خدا، آنگاه محقق مىشود كه همراه با مبارزه با باطل و ناحق باشد. اوهام مختلف شيطانى كه مردم را به عقب مىكشد و بتهايى كه به صور گوناگون در سر راه كمال انسان قرار مىگيرند، موانع رسيدن به حقند. در مبارزه با اين موانع، پيروزى و يا شهادت، هر دو براى كمال فردى و اجتماعى فتح است. اگر تمام همتها و قدرتهاى مردمان همفكر و خداپرستى كه به معارف حقّه (عرفات) آشنا شدهاند و داراى شعور و مسؤوليت اجتماعى (مشعرالحرام) گرديدهاند، براى طرد شيطانها و از ميان بردن بتهاى متمركز شود، گرچه با انداختن چند سنگريزه باشد، همه شيطانها عقبنشينى مىكنند و همه بتها از جبروت خود طرد مىگردند. آنقدر سنگريزه اطراف اين برج ريخته است كه اگر بت مجسمى بود خُرد شده بود و اگر متحرك بود نمىتوانست از جاى خود بجنبد!
اينجا را جمرهاخرى يا جمرهعقبه مىگويند. بالاى اين محل گردنه «عقبه» و پُشت آن در سينه كوه درّههاى موحش خشك و سياهى
است. در خلال اين درّهها و پُشت اين گردنه، يك حادثه بزرگ تاريخى روى داد كه جهان را به صورت ديگرى درآورد:
سال دوازدهم بعثتِ پيامبر خدا- ص- بود كه دوازده نفر از اهل مدينه در موسم حج، نيمه شب با آن حضرت به ايمان و جهاد بيعت نمودند و مصعب بن عمير را به عنوان نمايندگى از طرف رسول اكرم به يثرب بردند.
در سال بعد (سال سيزدهم بعثت) در ايام تشريق، نيمه شب كه مردم خواب بودند آهسته و با احتياط هفتاد و دو نفر مرد و دو نفر زن يثربى مسلمان، در ميان يكى از درّهها با پيامبر- ص- بيعت نمودند و عباس بن عبدالمطلب كه هنوز اسلام نياورده بود، در اطراف ديدبانى مىكرد. در اينجا بود كه هسته مركزى حزب الله در دنياى شرك بسته شد و مواد و برنامهكار تنظيم گرديد.
اهل يثرب به حسب درخواست رسول اكرم دوازده نقيب (نماينده و رابط) از خود معرفى نمودند تا جاسوسهاى اهل مكه، كه تمام رفتار رسول را مراقبت مىنمودند، متجه شدند اين اجتماع متفرق شد و به سوى يثرب برگشتند. اين اجتماع منظرم و حزبى مبدأ هجرت و تحوّل بزرگ گرديد!
اين اجتماع حج هم كه نمايندگان اقوام مختلفند، اگر با برنامه منظم و هدف واحد پيش روند و در راه رسيدن به هدف فداكارى نمايند و قربانى دهند و براى طرد بتهاى دنيا هر نوع سلاحى- گرچه سنگريزه باشد- بكار برند، برتر از همه خواهند بود!
چنانكه آن اجتماع هفتاد نفرى، با روح ايمان و نظم و تشكيلات، محور دنيا را از روم و ايران برگرداندند و يثرب مدينه الرسول و مدينهفاضله اسلام و محور حكومت دنيا گرديد!
ما هم سنگريزهاى خود را به هدف زديم و در ميان آفتاب سوزان با رنج، خود را به منزل رسانديم. ناله و فغان هزارها گوسفند و شتر كه براى قربانى آماده شده، كوه و دشت را پر كرده است. پس از چند سال لشهاى قربانى، راه عبور را بسته ما هم چند گوسفند با شرايط مخصوصى خريديم و قربانى كرديم.
آنچه چاق بود براى مصرف برده شد، بيشترش دفن گرديد و مقدار زيادى در وسط راهها و ميان بيابان متلاشى شده است. اگر شدّت تابش آفتاب نباشد، بوى عفونت قابل تحمل نيست.
در دستور است كه قدرى را صاحب قربانى بخورد و قدرى را به فقراى با ايمان و مستحق صدقه دهند و قدرى هديه نمايند. اما در آن هواى گرم، نه جرأت خوردن است نه مورد انفاق براى اين همه قربانى پيدا مىشود. عصر روز عيد، بالاى تخته سنگها پر است از گوشتهاى تفتيده مقابل آفتاب. اين سه روز را به همين مناسبت «ايام تشريق» مىگويند يا از آن جهت است كه بعد از طلوع آفتاب بايد اين اعمال را انجام دهند.
در اين روز شايد با كفارات تقصيرها سيصد هزار گوسفند و شتر
ذبح مىشود كه جز اندكى از آن، به مصرف خوردن نمىرسد!
آيا براى مصلحتهاى مهم واقعى، تعبداً بايد متحمل اينگونه خسارتها و اتلاف مال شد؛ چنانكه براى تربيت نظام و مانورها و امتحان سلاحهاى جنگى، عقلاى دنيا! ميليونها پول مصرف مىكنند؟! يا با انجام دستور و تعبد، مىتوان راهى براى مصرفِ صحيح و جلوگيرى از اتلاف مال پيدا نمود؟
جواب اين سؤال، كه مورد توجه بسيارى از متدينان و حجاج است، بسته به آن است كه فقها و مجتهدان از مضمون آيات و روايات چه استنباط نمايند. آيا واجب، قربانى و مصرف است يا فقط قربانى و ريختن خون؟
بنا به فرض دوم، جاى بحث نيست كه بايد قربانى كرد، گرچه هيچگونه مصرف و خورندهاى نباشد.
بنا به فرض اول، اگر مورد مصرفى نبود، آيا مىتوان آن را به پول تبديل نمود يا در محلى قربانى كرد كه مصرف داشته باشد؟ ظاهر ايات و روايات و فتاوى آن است كه مصرف مورد نظر است:
«لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَهِ الأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ»(1)
«اجتماع حج براى آن است كه منافع خود را مشاهده نمايند و نام خداوند را در روزهاى معيّن بر آنچه از چهار پايانِ زبان بسته روزيشان گردانده، به ياد آرند. پس، از آن خود بخوريد و بخورانيد
1) حج: 30
محنت زده تهىدست را.»
«فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (1)
«پس، از آن قربانى خود بخوريد و بخورانيد فقير قانع (آبرومند) و سائل (سمج) را، اين طور ما آن حيوانات را مسخّر شما كرديم و شايد شكرگزارى نماييد.»
از اين دو آيه، كه دستور قربانى است، فهميده مىشود كه تكميل قربانى، خوردن و خوراندن است.
اگر دولت سعودى فكر اصلاحى، دينى و اقتصادى داشته باشد، با وسايل روز؛ مانند تهيهيخچالها و كارخانهها، مىتواند از اتلاف اين همه مال جلوگيرى نمايد و آن وقت اين فريضه دينى، كه با وضع فعلى هر دو طرفش (فعل و ترك آن) محظور دارد، بىاشكال و به صورت صحيحى درمىآيد و حجاج مىتوانند براى بين راه و سوغات، از گوشتهاى ضد عفونى شده آن استفاده كنند.
به گفتهبعضى از مسلمانان بيدار، اگر شاخ و استخوان قربانىها را با وسائل روز مثلًا دكمه بسازند، براى سوغات و تبرك، داراى ارزش مخصوصى مىشود!
شخص مطلعى مىگفت: يك شركت آمريكايى مشترى روده قربانىها شد و مبلغ زيادى مىداد، ولى دولت عذر آورد و نپذيرفت!
در شماره اول و دومِ مجله «رسالهالاسلام»، كه از طرف جمعيت
1) حج: 38
علماى دارالتقريب مصر منتشر مىشود، بحث استدلالى مفيدى درباره قربانى حج طرح نموده كه: «آيا با نبودن مصرف، تبديل به پول جايز است يا نيست؟». براى اثبات جواز و عدم جواز، چند نفر از علماى مذاهب استدلال نمودهاند:
استاد شيخ محمد جواد مغنيه، مستشار محكمه شرعى جعفرى در بيروت، با دلايل اجتهادى خود تبديل را جايز دانسته است.
صورت ديگرى هم فرض مىشود و آن اين است كه حجاج پس از بازگشت، در اوطان خود، كه مصرف صحيح دارد، قربانى نمايند؛ چنانكه درباره كفارات در اين صورت فتوا مىدهند.
اميد است فقهاى شيعه، كه در اجتهادِ زنده و استدلالهاى عميق ممتازند؛ مانند «منزوحات بِئر»، درباره اين مسأله مشكل نظرى فرمايند.
روز عيد قربان، با گرمىِ هوا و كمىِآب و يخ، زحمت حجاج زياد است. قيمت يخ به كيلويى پانزده- بيست تومان مىرسد. به اين جهت، عصرِ عيد، بيمارىِ گرمازدگى از هر روز بيشتر است. در بيشتر چادرها كم و بيش بيمار و بىحال ديده مىشود. اطبا و مأموران با ايمانِ بهدارى آنچه مىكوشند به همه نمىرسند. اگر زود به بيمارها برسند علاج آسان است. حاجى آذربايجانى كه رفيقش در عرفات فوت كرد، بشدّت حالش به هم خورد و هوش و حالى برايش نمانده بود. در اينگونه مواقع، بسيارى متوجه نيستند كه بايد «واجب موسع» و «مستحب» را
ترك كرد و از تلف شدن نفس تا مىتوان جلوگيرى نمود. به هر حال يخ فراهم كرديم و بدنش را سر تا پا، به وسيله حوله يخمان نموديم. آب آلو، قطره تقويتِ قلب به دهانش ريختيم. طولى نكشيد كه به راه افتاد.
هنوز بيش از نيم ساعت به غروب باقى بود كه آفتاب، اشعه تند و سوزانش را از دامنههاى منا جمع نمود و پشت كوههاى مرتفع آن پنهان شد.
ماه شب يازدهم با نور ملايم خود به نوازش خستگان وادى منا پرداخت و جانشين دلنواز و خوشروى آفتاب گرديد. گرچه امروز كوشش و حركت حجاج از هر روز بيش بود، ولى چون اعمال مهم به پايان رسيده و رمى و قربانى و تقصير را انجام دادهاند، همه خوشحال و با نشاطند و بواسطه تقصير (سر تراشيدن يا شارب و ناخن گرفتن) از بيشتر محرمات احرام آزاد شدهاند.
اينك فقط استعمال بوى خوش و تماس با زن و صيد نمودن حرام است كه هيچيك مورد ابتلا نيست! فردا چون به مكه مراجعت نمودند و طواف زيارت و نماز و سعى آن را انجام دادند، استعمال بوى خوش هم حلال مىشود و پس از طواف نساء و نماز آن (كه از مختصات شيعه است) زن و صيد نيز حلال مىگردد و همه از جهت معنا و صورت و اسم، حاجى مىشوند، انشاء الله.
حاج از خانهها و چادرها بيرون آمده، مقابل نور ماهتاب، جلو
چادرها و روى تپهها و تخته سنگها دسته دسته نشستهاند. بعضى تكبير مىگويند و بعضى صلوات مىفرستند. صوفى منشان حلقههاى ذكر و اوراد دستهجمعى دارند. مجاور چادر ما، كه دامنه باز كوه است، شيخ نابينايى بر جمعى اعراب امامت مىكند. اين شيخ گاهى وقت نماز، عصا زنان، ميان مردم و مقابل خيمههاى اطراف ما مىگردد و حجاج را به نماز دعوت مىنمايد. از بىاعتنايى ايرانيان به نمازِ جماعت عصبانى است. جوانى است با هوش و حافظ قرآن. مىگويد متجاوز از بيست هزار حديث مسند را حفظ دارد! من را شيخ الشيعه شناخته، گاهى از دور به همين عنوان مىخواند و سراغ مىگيرد.
پس از نماز جماعت، براى عربهاى حجازى و نجدى موعظه مىنمود. من آهسته رفتم و ميان جمعيتش نشستم كه از روى فراست فهميد و سخنش را قطع كرده و رو به من نمود و گفت: شما جعفريها چرا به صحابه رسول اكرم احترام نمىنماييد؟ گفتم: تنها صحابى بودن موجب مزيت و احترام نيست. ميزان بزرگى و برترى در اسلام، درك معارف و عمل به دستورات است. آن كسانى از صحابه كه با اين ميزان تطبيق مىكنند، مورد احترام و تعظيمند و كسانى را كه مطابق با اين ميزان نمىشناسيم، حسابشان با خداست! كجاى كتاب و سنت تنها صحابى بودن را موجب بترى و مزيت دانسته است؟! اگر چنين باشد، بيش از صد هزار نفر كه محضر رسول اكرم- ص- را درك نموده و حديث شنيدهاند، بايد رفتار و كردارشان مقبول باشد! معاويه مگر درك محضر پيمبر را ننمود و كاتبالوحيش نمىدانيد، آيا اعمالش با كتاب و
سنت درست درمىآيد؟ اختلافاتى كه پيش آورد! مردمى را كه بناحق كشت! فرزند فاسق و بىايمانش را بر مسلمانان مسلط نمود و بدعتها كه در دين گذارد و ... گفت: لعن بر معاويه و يزيد هم جايز نيست!
گفتم: پس كاذب و ظالم و فاسق و منافق، كه قرآن لعنشان مىكند، كيانند؟! تمام اختلافات و اشتباهات ميان مسلمانان، از اختلاف در موضوع خلافت و اشتباه در معناى «اولوا الأمر» پيش آمده است. شما گاهى ميزان تشخيص را اجماع امت مىدانيد و چون اجماع امت را درباره هيچيك محقق نمىدانيد، مىگوييد اجماع سران و اهل حلّ و عقد. چون آن هم دربارهاكثر محقّق نيست، ناچار بايد بگوييد: هر كس لباس خلافت را بدون شايستگى در بر كرد، ولى امر است! كار را تا به آنجا رساندهايد كه هر خونخوار جاهلى، با بست و بند و خونريزى بر مسلمانان سلطه يافت او را ولى امر مىدانيد و اطاعتش را واجب مىشماريد!
نتيجه همين عقيده و اطاعت است كه در مهد توحيد و خانه خدا و خانه اسلام، مسلمانان حق حيات و آزادى و اختيار جان و مال خود را ندارند! با آن كه قرآن درباره خانه خدا مىگويد: «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ» (1)
اين سخنان را با زبان عربى مىگفتم و جمعيتى كه نشسته بودند، با علاقه گوش مىدادند و اثر تصديق در قيافه بيشترشان آشكار بود. شيخ چون ديد سخن به جاى حساس رسيد مضطرب شد؛ چون اينجا حجاز
1) حج: 25
و پشت پرده بيابان و محيط استبداد و تسلّط قبيله و حزب مخصوصى است كه در لباس دين نفس مردم را گرفتهاند! خواست روى سخن را برگرداند، لذا گفت:
از اين بحث مىگذريم. چرا شما در اذان «حَىَّ عَلى خَيْرالْعَمَل» مىگوييد؟ اين كلمه بدعتى است كه شما شيعيان گذاردهايد؟
گفتم: فقه ما از طريق اهل بيت است كه اتصال آنان به رسول اكرم- ص- از ديگران محكمتر است، اما شما كه در اذان جمله: «الصَّلوه خيرٌ مِنَ النَّوْم!» مىگوييد از كجا آوردهايد؟ بعد از آن كه مسلمانان تنپرور و سست شدند و براى نماز صبح به وقت قيام نمىنمودند، خليفه دوم دستور داد كه اين جمله گفته شود و شما آن را جزو اذان قرار داديد!
پرسيد: چرا براى نماز مهر مىگذاريد؟ گفتم: چرا نگذاريم؟
گفت: چون پيامبر نمىگذاشت، پس بدعت است.
گفتم: مسلّم است كه رسول اكرم روى زمين و شن و حصير كه آن روز فرش مسجد بوده، نماز خوانده است. ولى معلوم نيست روى فرشهاى پشمى و مانند آن نماز گزارده باشد، و چون مساجد ما شيعيان از فرشهاى پشمىِ پربها مفروش است، براى آن كه درست از سنت و روش رسول اكرم پيروى نماييم، تكّه خاك پاكى روى فرش مىگذاريم!
سپس به بحث در حديث و رجال حديث پرداخت و سراغ شهر اصفهان و نيشابور و خراسان را گرفت.
صبح هنوز هوا گرم نشده، براى رمى جمره ديگر بيرون آمديم. پس از كمى معطّلى، وسيلهاى فراهم شد و براى تكميل اعمال، به مكه برگشتيم. مسجدالحرام خلوت است. به راحتى طواف، نماز، سعى، طواف نساء و نماز آن را تمام كرده، يكسره از احرام بيرون آمديم. عصر براى بيتوته به منا برگشتيم. براى پيدا نمودن محل چادرهاى خود نگران بوديم. جوان كارگر باهوش شيرازى (آقاى دربارى)، كه هميشه با قدرت هوش و چابكى كارهاى برجسته مىكرد، جلو افتاد و بالاى چوب را دستمال بست؛ مانند سرباز دنبالش راه افتاديم. در ميان پيچ و خم دره و ماهور و چادرها يكسره ما را به منزل رساند!
روز دوازدهم اعمال حج تمام شده، منتظر وسيله حركتيم. در چادرِ نمايندهمطوف باز سر و صداى زيادى براى وسيله است، تا آن كه براى ما وسيله فراهم شد، عده زيادى از حجاج ايرانى در كاميون سوار شده رو به مكه راه افتاديم.
در ميان كاميون، هريك از حجاج از پيشآمدها و گرفتارىها و مشاهدات خود سخن مىگفت. حاجى قمى كه با خانمش همراه بود، دو مرتبه مورد دستبرد واقع شده و متأثر بود. در عرفات، چمدان لباس و طلاآلات را از زير سرِ خانمش بردهاند. هنگام رمى جمرات، جيب خودش را زدهاند؛ گويا در حدود پنجهزار تومان مىشد!
شيخ ورامينى كه اجير شده بود هر چه پول داشت برده بودند و متحير مىگشت و ...
وقتى شرح دستبردهاى ديده و شنيده را نقل مىكردند، رييس گمرك فرودگاه جده به يادم آمد كه با شدت عصبانيت گفت: اينجا حرامزاده نيست!
با وجود همه اينها امنيت حجاز را با مردم مختلفى كه به آنجا مىآيند، در هيچيك از نقاط دنيا نمىتوان سراغ گرفت. اين همه ماشينها كه مانند سيل به طرف عرفات و منا حركت مىكنند، هيچ تصادف ماشينى شنيده نشده! بعضى از رفقاى همماشين، از مشاهدات و رنج ميقات جحفه و ادراك مرتبهدوم موقف مشعر، خبرها نقل مىكرد. ديگرى از تلفات و بيمارها خبر مىداد. سوّمى از مشاهداتى كه هنگام اعمال، از بعضى عوام ديده بود، كارهاى خندهآور، نقل مىكرد؛ از جمله مىگفت: در رمى جمرات بعضى عوامها پس از به هدف زدن هفت ريگ، چند عدد سنگ بزرگ برمىداشتند و با غيظ و خشم به طرف جمره با جمله: «برو گم شو پدر سوخته»، «روح ملعون الوالدين» و «گِتْ كُپَكْ اوغْلُو» پرت مىكردند.
نزديك غروب روز دوازدهم است. در منزل مكه درهاى اتاق را از دو سمت باز نمودهايم. هوا بشدّت گرم است. تراكم حجاج و رفت آمد اين چند روزه، علاوه بر گرما، فضا را آلوده نموده و از كوچههاى مكه بوى زنندهاى به مشام مىرسد.
پيشتر از حجاجى كه از مكه برمىگشتند، تعريف باران روزهاى آخر حج را شنيده بودم. مىگفتند: اواخر ايام حج معمولًا بارانى مىآيد!
اگر بارانى بيايد بسيار بجاست، همانطور كه آلودگان، با اعمال حج، از گناه پاك شدهاند، فضا و زمين هم از آلودگى و عفونتها پاك شود.
قطعات ابرى در اطراف نمايان شد! كمكم اين قطعات كوچك به هم پيوستند. طولى نكشيد بالاى كوههاى مكه و اطراف، از ابر پوشيده شد. مقابل درهاى اتاقى كه بر يك قسمت اطراف مكه مشرف است، ايستاده و اين تحوّل جويى را تماشا مىكنم. ناگهان رعد و برقى زد و باران مانند سيل جارى شد. درهاى اتاق را از هر سمت بستيم. از ناودانها و كوچهها آب جارى شد. پس از يكساعت و نيم، جوّ صاف و هوا شفاف و كوچهها پاك گرديد. عدهاى از حجاج هم در ميان باران بدنهاى خود را شستشو دادند! باز فردا در همين ساعت، نظر لطف حق، باران رحمت را فرستاد. اميد است كه فيض رحمت و مغفرتش هم محيطهاى نفوس را شستشو داده باشد:
مابدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم
با چنين گنج كه شد خادم او روح امين به گدايى به درِ خانه شاه آمدهايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست كه در اين بحر كرم غرق گناه آمدهايم
آبرو مىرود اى ابر خطاپوش ببار كه بديوان عمل نامه سياه آمدهايم
اعمال حج تمام شده و حجاج در تلاش و حركتند. بعضى بيمارند با بيمار دارند. مشاهده تلفات روزهاى اخير، بعضى را به وحشت انداخته. بعضى هم به طبع، عجول و كم صبرند و توجّه به ارزش روزها
و ساعاتى كه در مكه مىگذرانند، ندارند. مىخواهند زودتر وارد زندگى مكرر و يكنواخت پنجاه ساله شوند! عدهاى هم نگران بىپولىاند يا منزلشان مناسب نيست. از صبح تا شب عده بيشمارى اطراف خانههاى مطوّفها را گرفته، درخواست حركت دارند. گاهى التماس مىكنند، گاهى بد زبانى و تندى دارند. مطوّفها كه سالها ناظر اين اوضاع بودهآند با ملايمت و سردى، هر چند كلمه پرسش را جواب مىدهند! نه التماس و تملّق عاطفهاى در آنها تحريك مىكند و نه تندى متأثرشان مىسازد!
اعلان دولت، كه اجازه خروج هر دستهاى را به حسب زمان ورود، معين نموده و در آخر تذكر داده كه اين حكم قطعى و تغيير ناپذير است، جوش و جلا را كم و مطوّفها را تا حدى آسوده كرد. روى اين حساب، از آغاز ورود تا خروج هر حاجى قريب يك ماه بايد در حجا توقف نمايد!
روز حركت ما به مدينهمنوره به حسب اعلان، مطابق با 19 ذيحجه مىشود.
هر روز صبح براى طواف و نماز به مسجدالحرام مىآييم در ضمن با حجاج كشورهاى مختلف مأنوس مىشويم، چون هوا رو به گرما مىرود، برمىگرديم. اين روزها در مسجدالحرام جنازههايى كه براى طواف مىآورند، زياد ديده مىشود. گاهى كنار راهها پيرزنها و
پيرمردهايى ديده مىشود كه در حال احتضارند و كسى بالاى سرشان نيست.
يك روز هم براى ديدن سران «جمعيت اخوان المسلمين» به مهمانخانه مصرى رفتيم ولى كسانى كه از سران جمعيت، در كراجى آشنا بوديم به جده و مدينه حركت كرده بودند. سردبير جمعيت (شيخ سعيد رمضان) كه جوان باهوش و فعالى است، از ما پذيرايى كرد!
روز حركت نزديك است. وسيلهحركت منحصر است به اتوبوسها يا طيّارههاى شركت سعودى. كرايه اتوبوسها با طياره چندان فرق ندارد ولى معطلى براى ريسدن نوبتِ طياره، در هواى گرمِ جده، معلوم نيست چند روز خواهد بود. اين كه بايد در جده توقف نماييم با اتوبوس مىرويم. آرزويى است كه راه و منازل و كوهها و دشتهاى بين مكه و مدينه را از نزديك مشاهده كنيم؛ راهى كه مجاهدان و مهاجران و ميليونها گذشتگان ما، با شتر و پياده رفت و آمد نمودهاند! آن راهى كه پيامبر خدا- ص- از زمان طفوليت و جوانى و پس از مقام پيامبرى، چندين بار از آن رفت و آمد نموده است!
روز جمعه پس از پايان حج، در مسجدالحرام اجتماع عظيمى است. از بس هوا گرم و جمعيت زياد است، نتوانستم در نماز جمعه شركت كنم. در منزل، از راديوى همسايه خطبه و نماز و همهمه هزارها نمازگزار را مىشنيدم.
قسمتى از خطبهدربارهمراسم حج بود كه چگونه برگزار شد و قسمتى دعوت مسلمانان به اتحاد و تقوا و توحيد و دعا درباره عموم مسلمين بود. به جهت گرمى هوا و كثرت جمعيت، نماز بسيار مختصر انجام گرفت.
روز حركت ما به حسب اعلان، مطابق با روز نوزدهم است. امروز براى طواف وداع و نماز به مسجدالحرام رفتيم و مثل هميشه
پس از طواف و نماز، براى عموم مسلمين و سرفرازى و رشد ايرانيان و مغفرت گذشتگان و توفيق خدمت به دين، دعا كردم و از خداوند درخواست تجديد عهد با وضع بهترى نمودم. مىخواهيم براى مقدمات حركت، به منزل برگرديم، ولى جاذبه قوىِ مركزِ توحيد و ايمان، كه شبانهروز روى ميليونها مردم را در اطراف زمين به سوى خود مىگرداند، چون حوزه نيرومند مغناطيسى ما را به سوى خود برمى گرداند. قدمى به طرف بيرون برمىداريم و قدمى به عقب برمىگرديم. به خانه كعبه و اطراف و جوانب آن، با دقت بيشتر از پيش مىنگريم. حال كه مىرويم نقش خانه توحيد را با روح و فكر خود ببريم تا هميشه روى ظاهر و باطن، به ظاهر و معناى اين اساس باشد و هنگام مرگ مانند عقربه مضطرب مغناطيسى، به سوى آن قرار گيريم، آنگاه آرام چشم از زندگى دنيا بپوشيم.
براى كرايه رفت و آمد هر نفر به مدينه تا جده، 11 دينار (در حدود 250 تومان) به مطوّف داديم و براى لحظه حركت ساعت شمارى مىكنيم. قدرى از شب گذشته بود كه عدهاى سوار بر اتوبوس بزرگى شده حركت كرديم. شما اگر موفق به اين سفر شديد مواظب باشيد با شوفرى كه نامش ياسين است مسافرت نكنيد. شهر مكه را وداع گفتيم و ماشين در جاده، غير عادى ما را كه بيش از 40 نفر ايرانى هستيم، به اين طرف و آن طرف مىغلتاند. تا اين كه در مقابل خانهوسط دهكدهاى كه داراى چندين خانه سنگى و فضاى كوچك است، نگاه داشت. در فضاى آرامِ وادى، نورِ ضعيفِ چراغهاى نفتى و عوعو سگها جلب
خاطر مىنمايد. پس از چند دقيقه آقا شوفر با يك خانم عرب و يك راديو از خانه بيرون آمد. خانم پهلوى دست شوفر نشست و راديو را پهلوى خود گذارد. ماشين حركت كرد. نيمه شب به جده رسيديم. پس از بنزينگيرى، ماشين در ناحيه سالح بحر احمر رو به شمال به سرعت مىرود.
از ظهر قدرى گذشته، به «رابُغ» رسيديم؛ قصبه كوچكى است كه مثل بيشتر نقاط جزيره، در ايام حج، جنبشى در آن پيدا مىشود. قهوهخانههايى كه سقف و فرش آن حصير ليف خرمايى است در دو طرف جاده دائر است. حجاجى كه چند روز است در هواى گرم از گوشت خوددارى نمودهاند، در اينجا بوى ماهىِ كباب گيجشان مىكند و ملاحظهحساب و عاقبت كار را از دست مىدهند. در سايه حصير و روى تختهاى حصيرىِ شخصى كه سالهاست شسته نشده، افتاديم. براى هر نفر يك ماهىِ سرخ شده با روغن خود، كه قد آنبيش از يك وجب نيست، در سينى پاكيزهاى! آورده. آقاى حاج منزه دستور تكرار داد ولى همان كارش را ساخت! پس از چند روز مراقبت، با تفضّل خداوند چشم باز كرد.
پس از چندين ساعت بىخوابى و حركت، همين كه چشم گرم و بدن راحت شد، يك هيولاى بلندِآلودهاى مىآيد و بشدّت تخت را تكان مىدهد و حاجى مهمان خدا را روى زمين مىغلتاند! اينها
نمونههاى اخلاق عرب پس از چهارده قرن از ظهور اسلام است! پيش از اسلام چه بودهاند!
ظهور چنين پيامبرى، از ميان اين مردم، روشنترين آيت حق است! «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الأُمِّيِّينَ رَسُولًا ...»(1)
صلى الله عليك يا رسول الله!
كلمه عمومى كه پيوسته شنيده مىشود، «بخشش» است؛ شوفر، قهوهچى صاحب منزل، سقا، گدا و ... همه مىگويند: «حاجى بخشش!» به ترك و فارس و هندى وآفريقايى همين كلمه را مىگويند. انتخاب اين كلمه فارسى، گويا از آن جهت است كه ايرانيان بيش از ديگران اهل بخشش بودهاند!
منتظريم از شدّت گرما كاسته شود تا حركت نماييم. پس از نماز، از قهوهخانه بيرون آمديم. طرف راست، درياى شن است و طرف چپ درياى آب.
رابُغ اولين قطعهاى است كه در آن باغ و نخلستان ديديم و مثل بسيارى از نقاط حجاز مستعد عمران و آبادى است ولى حكومت حجاز به عمران توجهى ندارد. نزديك رابغ، در طرف جنوب شرقى، ميقات جحفه است كه در تاريخ نامى دارد. معلوم مىشود كه محلّ آبادى بوده. در فتح مكه چون سپاه اسلام در جحفه متمركز شدند، خبر به اهل مكه رسيد و عباس و ابوسفيان براى چارهجويى پيش آمدند.
عصر از رابغ حركت كرديم و تا اينجا قسمت كمى از راه آسفالت
1) جمعه: 2
است كه معلوم نيست تا كى تمام شود؟! بيشتر راه ساحلى است كه راه صاف و زمين محكم مىباشد. از رابغ، از ساحل به طرف شرق دور مىشود و راه شنزار و سنگستان است. آقاى شوفر مطالبه بخشش دارد. رفقا صلاح دانستند نزديك مدينه بخشش كنند، بعضى هم تندى كردند كه همين موجب نگرانى و اوقات تلخى خانم شوفر و عذاب ما گرديد!
من گمان مىكردم تنها رجال و سياستمداران ايرانند كه افسارشان به دست خانمهاست! اين زن سياه عرب نيم متجدد كه گويا اين جوان شوهر چندمىاش باشد، چنان بر اين شوفر عرب سوار است كه بيچاره از خود ارادهاى ندارد؛ اينجا بايست، مىايستد! حركت كن، حركت مىكند! اختيار همه ما، با چرخها و رلِ ماشين است و اختيار ماشين به دست شوفر است و اختيار شوفر به دست اين زن! از اينجا هر چند فرسخ، ماشين پنچر مىشود. كار نمىكند و خراب است! تندى و تهديد اثرى ندارد، با آن كه اين ماشينها دولتى است و بايد براى رساندن حجاج با شتاب برگردد!
سواره و پياده شدن و نشستن و خفتن در اين بيابانها، مجاهدان و مهاجران صدر اسلام را به ياد مىآورد كه براى پيش بردن حق و نجات خلق، در اين بيابانها چه روزها و شبها را پياده و سواره گذراندند و رنج تشنگى و گرسنگى را متحمّل شدند!
در اين راه، ميان مكه و مدينه، كه راه رسمى آنروز بوده، پيامبر
خدا- ص- چندين بار عبور نموده و هر بار نام و عنوان و روحيه مخصوصى داشته است!
يك روز طفل شش سالهاى است كه تازه چشم به جهان باشكوه گشوده و در آغوش مادر، روى شتر آرميده و به يثرب مىرود. پدرش با جهانى اميد چشم از دنيا بسته و در خاك يثرب خفته است ولى كفالت و مهربانى و علاقهجدش عبدالمطلّب نگذاشت غبار يتيمى بر چهرهاش بنشيند. اينك مادرش آمنه با امّايمن او را به يثرب مىبرند تا خويشان بنىنجار خود را ببيند و بالاى قبر عبدالله پدر جوان اين عزيز چند قطره اشك بريزد!
چند سال ديگر، محمد- ص- را در سن دوازده يا هيجده سالگى، جوانى آرام و متفكر مىنگريد كه با عمويش ابوطالب از اين راه به شام مىرود و اين مركز تمدن باستانى را از نزديك مىنگرد!
پس از آن، او را در سن 25 سالگى مىنگريد كه تأملّلاتش عميقتر و نظرش نافذتر گرديده است. بازرگانى است سرپرست كاروان تجارتى خديجه؛ پست و بلند اين بيابانها را مىپيمايد. در منازل و كوه و دشت و بيابان حجاز و شام، حالات قبايل و امم گذشته را از نظر مىگذراند و دوره طفوليت خود را كه در غوش مهر مادر، بالاى شتر، از اين سرزمين عبور مىكرد به خاطر مىآورد. به يادش مىآيد كه مادر او را به ديدن قبر پدر آورد ولى مادر هم در يثرب به خاك رفت! با
خاطرى افسرده و دلى از دنيا رميده با امّايمن به مكه برگشت.
چون از سفر تجارت برگشت، پس از ازدواج با خديجه كه خود را از ظواهر زندگى و عادات و عقايد عمومى رميده مىديد، به كوه و غار پناهنده شد.
چند سال ديگر محمد- ص- پيامبرى است كه اهل مكه كمر به قتلش بستهاند. پس از سه روز پنهان بودن در غار ثور، راه اين بيابان خشك و هولناك را با ابوبكر و عبدالله اريقط به سوى يثرب پيش گرفته است. گرگان گرسنه عرب كه با تحريك، اندك رگ عصبيت قبيلگى و اعتقادى يا براى لقمه نانى خونها مىريختند، براى حمايت عقايد و به دست آوردن صد شتر پربها در اين بيابانها دنبال گمشده خود مىگرداند! اين سراقه بن مالكاست كه با اسب باد پيماى خود، هر گوشه و كنار صحرا را در نورديده، از دور صيد خود را نشان كرده، شمشير درخشان به دست و كف به دهان دارد. عضلات بازوان برهنهاش چون مفتول آهن به هم پيچيده است! اسبش مانند توپ فوتبال زمين مىخورد و به هوا مىپرد! به چند قدمىِ اين شتر سوار رسيد. شتر سوار مطمئن و رفيقش مدهوش است! اسب در چند قدمى جستن كرد و دستهايش تا زانو ميان شن فرو رفت. دستها را از زمين بيرون كشيد و در ميان گرد و غبار پوشيده شد. باز به اسبش هى زد! اسب به زانو درآمد!
اين پيش آمد روحش را تكان داد. پرده از چشمش برداشته شد. يارى خدا و فيروزى محمد- ص- را در آينده نزديك ديد! شمشيرش به غلاف رفت. طبعش آرام شد. زبان به عذر گشود و درخواست امان
نامه نمود! امان نامه را در مقابل كتمان امر، به دست گرفت و برگشت. اين اماننامه در فتح مكه موجب عزتش گرديد!
اين واقعه در منزل قُدَيْد در حوالى رابغ پيش آمد! در همين سفر، نزديكى اين منزل، به خيمه امّمعبد مىرسد؛ اين زن هوشيار با گوسفند لاغر و قحطى زدهاش، در مقابل خيمه تنها نشسته و چشمش متوجه اعماق بيابان است. ناگهان مرد مباركى را در مقابل خيمه ديد؛
آيا آب و غذايى يافت مىشود؟
گوسفند را پيش خواند و ظرف طلبيد. شير جارى شد. مسافران سير شده و به راه افتادند.
شوهر زن با گوسفندان خود از راه رسيد و محيط زندگى را طور ديگر ديد!
چه خبر است؟
مردى مبارك بر ما وارد شد.
صفاتش چه بود؟
چشم اين زن مانند دستگاه عكسبردارى، از اوصاف ظاهر و حركات ميهمان يكساعتهاش عكسبردارى كرده؛ قامتش معتدل، رفتارش موزون، پيشانيش گشاده، ابروانش باريك و به هم پيوسته، چشمانش سياه و گيرا، آهنگ صوتش چون زنگ، سخنانش مانند دانه دُر منظّم و شمرده، همراهانش نسبت به او، چون عضو فرمانبر ... بودند!
هشت سال پس از اين سفر، محمد- ص- را مىنگرد با ده هزار مجاهد مؤمنِ خود، اين بيابان را مىپيمايد.
دو سال پس از آن (در سال دهم هجرى) با صد هزار مسلمان از مسجد شجره محرم شده براى حجهالوداع روانند. بانك لبيكشان دنياى شرك را مىلرزاند! در همين سفر است كه از حجهالوداع بازگشته، در ميان آفتاب سوزان غدير خم، بالاى جهاز شتر ايستاد. هزارها مردم در سايه شترها ايستاده و نشستهاند. تكميل دين را اعلام و حقوق خود را بيان مىنمايد و آنگاه شرايط و اوصاف سرپرست مسلمانان را با نشان دادن شخصيت عالى على- عليه السلام- معرفى مىفرمايد!
تذكراتى كه منازل و مراحِل اين بيابان، در ذهن برمىانگيزد، بوى ايمان و توحيد و صفايى كه از فضا و غبار اين بيابانها به مشام مىرسد، سختى راه و توقف پى در پى ماشين و بداخلاقى و بهانهجويى شوفر را آسان مىكند. كاش قدرت داشتم، اين بيابان را پياده مىپيمودم و اين منازل و جاهاى الهامبخش را از نزديك مشاهده مىكردم!
ماشين گاهى با سرعت شنزارها و سنگستانها را از زير چرخهاى سنگين مىگذرانَد و گاهى بعد از خرابى و پنچرى، در زير آفتاب سوزان يا كنار قهوهخانهاى توقف مىكند.
در قسمت اول اين بيابان، از طرف مكه، فرسخها راه، يك برگِ سبز و يك منظره خرّمى به چشم نمىآيد! در قسمت دوم كمكم درختهاى سبزِ سدر و خار و دامنه سبزِ كوهها به نظر مىرسد. در اين
قسمت كوههاى بلند ولى بىدنباله و جدا جدا زياد است. اين كجا و آن كجا؟!
در تمام طول راه، هر جا ماشين توقف مىكند عدّهزيادى اطفال برهنه و زنها مثل حشرات از زير سنگها و بوتهها به سوى ماشين رو مىآورند! اينها چگونه زندگى مىكنند و ناگهان از كجا سبز مىشوند؟! چند شعر و چند جمله دعا و قسم از آباء و اجدادشان براى اينها مانده تا در موسم حج، به آن وسيله گدايى كنند. مسافتها نفسزنان در دو سمت ماشين مىدوند. كسانى كه مطلّع بودند، مىگفتند: اينها از رسوم اوّلىِ زندگى و آداب دين، بكلّى بىبهرهاند! هزارها مانند حيوانات، در ميان سنگ و غار كوهها زندگى مىكنند. اگر حيوانى صيد كردند و غذايى به دست آوردند، چون سباع مىغرند و از دست هم مىقاپند. مردهاى اينها يا در نظام خدمت مىكنند و يا كشته شدهاند!
آيا وسيلهزندگى و كار و تربيت براى اينها نمىتوان فراهم نمود؟
آيا قابل تربيت نيستند كه هم خودشان از اين وضع رقتبار بيرون آيند هم به كشورشان خدمت كنند و هم آبروى مسلمانان را در مهد اسلام حفظ نمايند؟
آنچه از وضع مردم تيرهبخت مركز اسلام و توحيد شنيده و مىشنويد، در نظر داشته باشيد و اين دو خبر را هم بشنويد:
يكى از رجال مقيم مىگفت: وليعهد سعودى فقط سيصد ماشين سوارى دارد كه بيشتر آنها از جعبه بيرون نيامده است!
مجله «المسلم» در شماره ششمِ سال دوم، از روزنامه «روز
اليوسف» نقل كرده: در شهر «نيس» فرانسه در اين روزها بيشتر گفتگو دربارهامير محمد فيصل فرزند ملك بن سعود و ثروت اوست! مقابل مهمانخانه «رول» هر روز ازدحامى است! مردم فرانسه براى تماشاى امير، زن و حاشيهاش پشت سر هم ايستادهاند. چيزى كه بيشتر مردم را براى تماشا جلب مىكند ماشين سوارى اميرزاده سعودى است كه از نوع «ديملر» و برنده جايزه درجه اول است. ارزش آن فقط 12 هزار ليره است! در داخل ماشين دستگاه طبع و لوله آب سرد و گرم و توالت و بار وجود دارد! رؤساى انتظامى از امير درخواست نمودهآند كه ماشين را فقط موقع احتياج مقابل مهمانخانه نگاه دارد تا مزاحم آمد و رفت مردم نشود! امير در سال قبل در اين مهمانخانه سه هفته توقف فرمود و حسابش سه هزار و پانصد ليره شد!
بعد از رابغ منزل معروف، آبار بنىحصان است كه از آن گذشتيم. نيم شب در بالاى گردنهاى ماشين خراب شد. همه خسته و كوفتهايم. پياده شديم و روى سنگها و خاك نرم سر به زمين گذارديم. من كه گاه شده ساعتها در رختخواب نرم ناراحت و بىخواب گذراندهام، اينجا چه خواب راحتى بود! طبيعت و خاك، مادر مهربان خلق است. اگر انسانب ا عادات و تصنع از او جدا نشود، هميشه خوشرو و مأنوس است.
آهنگ پرشور و زندهاى از خواب بيدارم كرد! گويا بيابان و فضا
همه زندهاند و ستارگان درخشان به زمين نزديك شده و همه با ارواحى كه فضاى زمين را احاطه نموده، ايماءو اشاراتى دارند! خوانندهاى (گويا در مجلس عرفانى و ذوق و سماع سوريا يا فلسطين بود) با آهنگ مختلف مىخواند و مىگفت: «و روح من الرحمان»، آنقدر اين جمله را با الحان مختلف تكرار نمود، گويا سنگ و كلوخ، فضا و ستارگان همه جواب مىگفتند و برمىگرداندند:
مگر مىكرد درويشى نگاهى به اين درياى پر درد الهى
كواكب ديد چون شمع شب افروز
كه شب از روى آنها گشته چون روز تو گويى اختران استاده اندى
زبان با خاكيان بگشادهاندى كه هان اى غافلان بيدار باشيد
در اين درگه دمى هشيار باشيد تو خوش خُسبى و ما اندر ره او
همى پوييم راه درگه او رخ درويش مسكين زين نظاره
ز اشك درفشان شد پر ستاره كه يا رب بام زندانت چنين است
تو گويى خود نگارستان چنين است ندانم بام ايوانت چسان است
كه زندان بام تو چون بوستانست
بهانه جوييهاى شوفر ابله و عاشقه پيشه عرب، همه را خسته كرده است. صلاح در اين ديديم كه هر نفر يك ريال برايش جمع كنيم تا خانمش از ما راضى بشود و همينطور هم شد. پس از آن كه ريالهاى سنگين سعودى را تحويلش داديم، ديگر ماشين بىعيب و سريع شد! به مسجدى رسيديم، باز قافله لنگ است، ديگر چه پيش آمده؟! خانم قهر كرده! يكى از علما ريش سفيدى كرد و با نصيحت و درخواست، خانم با آقا ياسين روى آشتى نشان داد تا ماشين به حركت آمد.
در مسجد شجره (ذوالحُليفه) آب و درختى به چشم آمد. پياده شديم وضو گرفته نماز گزارديم. از اينجا ماشين بالا هر بلندى كه مىرسد، چشمها متوجه بيابان است تا هر كس زودتر گنبد و مناره روضه النبى- ص- را به ديگران نشان دهد.
گنبد در حاشيه دور افق، در ميان نخلستان به چشم آمد! صداى صلوات و سلام از ميان ماشينها با فاصلههاى دور و نزديك به گوش مىرسد. اولين چيزى كه در ابتداى شهر جلب نظر واردان را مىنمايد ساختمان آجرىِ بلند و وسيع است كه در كنار شهر قرار گرفته و با ديگر ساختمانها جور نمىآيد. اين ساختمان ايستگاه راه آهن است كه زمانى حجاز را به شام متصل نموده بود. بعد از جنگ بينالملل كه دولت عثمانى تجزيه شد از ميان رفت و بقيه آن در حكومت سعودى برچيده شد. مردمانِ با اطلاع مىگفتند اين حكومت صلاح خود نمىداند كه راه جزيره به كشورهاى اسلامى باز و گشوده باشد، تا در ماوراء سواحل درياى شن با خاطر جمع بسر بَرَد!
ماشين ما را در ميان خيابانهاى غير منظم و خاكى، به سمت جنوب شهر برد و در وسطه كوچه وسيعى نگاه داشت. اينجا محله «نُخاوله» است. پسر عموى مجاهد، مرحوم حاجى سيد محمدتقى طالقانى كه چندى قبل آرزوهاى اصلاحى خود را به خاك برد، وقتى از ورود ما مطلع شد، به سراغمان آمد و اثاث را دستور داد به منزل يكى از شيعيان
همسايه خود بردند.
محله نخاوله مثل بيشتر محلههاى مدينه، از خانههاى كوچك و كوچههاى تنگ تشكيل شده است كه از حيث نظافت و وضع زندگى مانند هات دور افتاده ايران است. بيشتر ايرانيان در باغهايى براى حجاج آماده شده، منزل مىكنند. اين باغها از جهت آب و هوا خوب است ولى هنگام حج جمعيت زياد و جا كم است و اگر باران ببارد پناهى نيست؛ چنانكه باران شديدى باريد و جا و اثاث حجاج را آب گرفت.
پس از شستشو عازم حرم مطهر شديم. از كوچههاى تنگ اطراف حرم كه دو نفر با هم نمىتوانند راه بروند و با ديوارهاى بلند عمارتهاى چند طبقه كه مانند چاهها و درّههاى عميق است، عبور كرده وارد صحنى شديم كه مانند كوچهاى است و در سمت غرب منتهى به باب جبرئيل مىشود. باب جبرئيل به طرف مشرق باز مىشود. از ميان جمعيت از پلهها با زحمت بالا رفتيم، بدون فاصلهاى وارد حرم و مواجه با ضريح مرتفع و طولانى شديم، همين كه شروع به سلام نمودم، گويا پردهاى بر گوش و چشمم آويخته شد نه صداها و قيافههاى مختلف مردم متوجهم مىكند و نه از خصوصيات حرم و مسجد چيزى به چشمم مىآيد، فقط قدرت و عظمتى را احساس مىكنم كه بر مغز و اعصابم مسلط است به طورى كه ارادهشخصى را يكسره گرفته و نور
خيرهكنندهاى فكر و چشم و گوش را احاطه نموده كه خود حجاب از ديدن و شنيدن هر چيزى است!
اينجا مرقد مطهر پيامبر عظيم و خاتم انبيا است. پربهاترين و با شكوهترين نورى است كه از مبدأعظمت و جلال تنزّل نموده و به صورت كامل انسانى درآمده است تا نفوسى كه در تاريكىهاى طبيعت گمراه شدهاند، به سوى حق و كمال هدايت نمايد و ارواحى كه به عوارض طبيعت و ماده، آلوده شدهاند پاك و درخشان گرداند. چشمها و گوشهايى كه پردههاى عادات و غوغاى شهوات كور و كرد كرده، بينا و شنوا نمايد و افكارى كه عقايد و تقاليدِ باطل جامدشان ساخته، به حركت درآورد، همچنين نفوسى كه در غُلها و زنجيرهاى قوانين و آداب بشرى درآمده، آزاد گرداند و سرانجام كاخهاى خودپرستى را ويران سازد و بتهاى اوهام را درهم شكند.
بدنى كه در زير اين خاك خفته، مركز قدرتى است كه يك تنه دنياى شرك و جهل را از پاى درآورد. دنيايى را ويران كرد و دنياى نوينى پديد آورد.
اين ضريح، پيكرى را در بردارد كه خود در اينجا خفته و ارادهاش در ميان قرون مختلف، بر ميليونها مردم حكومت مىكند!
اين بدن مقدس قالب آن روحى است كه تمام پردهها از برابر چشمش برداشته شد و تمام فواصل ميان طبيعت و مبدأ عظمت و قدرت را از ميان برداشت و تا آخرين سرحد قدرت پيشرفت؛ «فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى».
هر جا خير و كمال و محبت و رحمت و حساب و ميزان و علم و قانون است، نام و سخن و اراده اين شخصيت عظيم در آنجا هست! خود و ميليونها مثل خود را مىنگرم؛ آنچه از مشكلات زندگى كه آسان شده و قلبى كه مطمئن گرديده و راهى كه به سوى حق برايم روشن شده و وظايفى كه برايم واضح گرديده، خلاصه تمام شخصيت روحى و فكرى و اخلاقىام را از پرتو تعليمات بزرگ صاحب اين قبر مىدانم. چطور در برابرش خود را نبازم و عظمتش سراپاى وجودم را احاطه ننمايد و چهرهام را به ضريحش نسايم؟! هر چه دارم از اوست.
به ياد زحماتى كه در راه رستگارى خلق كشيد و شكنجههايى كه از مردم نادان ديد. محبت سرشارى كه به دوست و دشمن داشت وصيتهاى سراسر محبتى كه هنگام مرگش فرمود و درخواست آمرزشى كه براى گناهكاران از پروردگار مىنمود افتادم! بدنم مىلرزد. اشكم جارى است. با چه زبان شكرگزارى كنم و با چه بيان قدر زحماتش را بيان كنم:
«السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ الله، السَّلامُ عَلَيْكَيا نَبِىَّ الله، السّلامُ عَلَيْكَ يا خاتَمَالنَّبِيِّين، أَشْهَدُ انَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ الرِّسالَهَ وَ أَقَمْتَالصَّلوهَوَ آتَيْتَ الزَّكوهَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْرُوف ...»
پس از نماز مغرب و عشا به منزل برگشتيم و صبح براى زيارت ائمه و بزرگانى كه در بقيعند رفتيم.
بقيع قبرستانى است در شمال شرقى مدينه كه طرف غرب و
قسمتى از جنوب آن به شهر متصل است. قسمتهاى ديگر را نخلستانها احاطه نموده و اطراف آن با ديوارى محصور شده است. با آن كه قبرستان بقيع مدفن متجاوز از ده هزار نفر از اوليا و بزرگان و علماى اسلام است، از هر جهت خراب و صورت زنندهاى دارد. اطراف آن محلّ زباله و خاكروبه است. در طرف راست درب ورودى، چند قدمى كه جلو رفتيم، جمعيت زيادى از ايرانى و غير ايرانى و شيعه و سنى، گرد محوطهاى با حال تأثر ايستاده و مشغول زيارت و دعا هستند؛ در اين محوطه قبور چهار نفر از ائمه بزرگوار اسلام و جگرگوشههاى رسول اكرم- ص- است.
مدفن حضرت امام حسن مجتبى، امام زينالعابدين، امام محمدباقر و امام جعفر صادق- عليهمالسلام- اينجا است. قبور با زمين يكسان و نزديك يكديگر قرار گرفته است. ازا ين اهانت كه به نام دين، نسبت به مرقد بزرگترين شخصيتهاى مسلمانان انجام شده، جمله مسلمانان، جز حزب وهابيت، متأثرند. بيش از همه دود از دل شيعيان برمىخيزد.
روى زمين داغ و زير آفتاب سوزان، زن و مرد ايستاده اشگ مىريزند. پليسهاى جاهل و خشك سعودى اطراف قدم مىزنند و مراقبند كسى نزديك نرود، گاهى هم به عنوان آن كه اينها مشركند و فقط خودشان نمونه كامل توحيدند! توهين مىنمايند. شرطه جوانى قدم مىزد و گفت: «أللهُ يَهْدِينا وَ ايّاكُمْ الى عِبادَتِهِ!»
اينجا قبور چهار امام بزرگوار مسلمانان است كه بعد از پيامبر
اكرم- ص- نمايندههاى كامل آن حضرت و مظاهر روح توحيدند. در آنروز كه مسلمين را فلسفههاى گيج كنندهيونان و روم و اوهام اشعرى و معتزلى متحير نموده بود و همه به ظواهر قرآن استدلال مىنمودند! اين امامان و وارثين نبى اكرم حقايق توحيد و معارف قرآن را به مردم مىفهماندند و مبانى اعتقادى و اصول اجتهاد را در افكار مسلمانان محكم مىكردند. اگر ابن تيميه و ابن قيّم و محمد بن عبدالوهاب، كه پايهگذارهاى مسلك وهابيت هستند، با تعليمات آنان آشنا مىشدند، خدا را جسم وسيع و بالاى تخت! نمىدانستند و به اجتهاد زنده اسلام پى مىبردند و از اين جمود و تحجّر، خود و ديگران را نجات مىدادند. ثمره تعليمات آنان حكومتى را پديد نمىآورد كه با هر رشد و علم و حركتى به نام دين دشمنى نمايد! حكومتى كه تنها قبور را خراب نمىكنند، بلكه شهرها و مراكز طلوع اسلام را نيز به صورت قبرستان درآوردهاند.
نتيجه تعليمات علماى وهابيّت، حكومتى است كه به عنوان كلمه توحيد، جز پرستش پول و ماده هدفى ندارد!
اگر مسلمانان دربارهاوليا غلو نمايند و از قبور آنان كار خدايى بخواهند، ثمرهجهل و نادانى است كه حكومتهاى جاهل اسلامى به بار آوردهاند و الّا قبر از زمين بالا باشد يا با زمين مساوى باشد چه اثرى در عقايد دارد! آيا بودن ديوار و سايهبان هم كه حجاج بتوانند چند دقيقهاى راحت باشند و از تابش آفتاب رنج نكشند، بدعت است؟
اين قبورِ كسانى است كه بر همه مسلمانان حق تعليم و تربيت
دارند. فقهاى اسلام از رشحات فكرى اينها بهرهمند شدهاند. علما و فقهاى وهابيت كه از معارف دين چند حديث و ظاهرى از قرآن حفظ نمودهاند، از بركات زحمت و جهاد اينها است. در اين قرون متوالى، آنها كه به عصر نبوت نزديك بودند دين را نفهميدند و اينها تمام دين را فهميدند؟!
در اين قبرستان آنچه از قبور مشخص و معلوم است، قبر چهار امام- عليهم السلام- و ابراهيم و رقيه فرزندان رسول خدا، فاطمهبنت اسد مادر اميرالمؤمنين على- عليهالسلام-، عباس بن عبدالمطلب، صفيه، زوجات رسول خدا، غير از خديجه و ميمونه، و عدّهاى از صحابه مىباشند. اين قبور هم با هم مشتبه است و با وضعى كه در بقيع مشاهده مىشود از ميان خواهد رفت.
آنچه از بيشتر قبور شناخته مىشود نام صاحب قبر و ناحيه و جهتى است كه در آن دفن شدهاند. آن قبرى كه از هر جهت مجهول است و از ابتدا مجهول بوده، قبر يگانه دختر عزيز رسول اكرم، فاطمهزهراست. براى من بسيار تأثرانگيز بود كه بالاى قبرهاى معلوم يا در ناحيه قبورى كه آثار آن از ميان رفته بايستم و سلام دهم و فاتحه بخوانم ولى ندانم ناحيه محلّ دفن جگر گوشه پيامبر و مادرم كجاست؟!
بيشتر علماى تاريخ و حديث مىگويند در بقيع دفن شده، اما كجاى بقيع؟! اين حيرت و تأثر تنها براى من نبود، هزارها علوى و ميليونها مسلمان، وقتى كه به اين قبرستان آمدهاند، خواستهاند به زهراى اطهر سلام دهند امّا ندانستند به كدام طرف متوجه شوند و مثل
من دود از دلشان برخاسته و اشكشان جارى شده است. اين سؤال كه از زبان شيخ عذرى مطرح شده، به خاطرشان آمده!
ألأىّ الأُمور تدفن نسراً؟
أمْ لأىّالامُور تجهل قدراً؟
أَمْ لأىّالأمور تخفى قبراً؟
أم لأىّ الأُمور تظلم جهراً؟
بضعه المصطفى و يخفى سراها! بيش از همه، در نيمه شب، سينه على- ع- جوشيد و از دريچه چشمش بخار قلبش جارى شد؛ كه دختر پيامبر را ميان خاك جاى داد و قبر را با زمين يكسان نمود! در آن نيمه شب، فقط چشمان على- ع- و عدهاى از بنىهاشم، و چشم ستارگان اين منظره را ديد!
آفتاب بالا آمده و در محيط قبرستان، سايبان و ديوارى نيست. مأموران سعودى هم نمىگذارند حجاج در غير ساعات معين توقف نمايند. زنها را هم به داخل قبرستان راه نمىدهند! زنهاى ايرانى و غير ايرانى پشت ديوارهاى قبرستان و در باغ مجاور جمع شده، و از سوز جگر گريه مىكنند. نمىدانم چه خاطراتى در ذهنشان خطور مىكند؟!
از بقيع بيرون آمده در كوچههاى غربى و شمالى به سوى حرم نبوى روان شديم، چون نزديك وسط روز است، فشار جمعيت كمتر است. مقابل قسمت شمالى ضريح رسول اكرم، قسمتى است كه بعضى از مردم به نام «قبر فاطمه» زيارت مىكنند، آنچه مسلم است اين قسمت، خانه يا حجره زهرا- عليهاالسلام- بوده است. ضريح
سرتاسرى كه محتوى حجرات پيامبر و على- عليهماالسلام- بوده و فعلًا قسمت جنوبى آن قبر رسول اكرم- ص- و شيخين است، از ديوار شرقى و جنوبى فاصله زيادى ندارد.
در قسمت غرب، مسجدى است كه بيشتر آن همان مسجد اولى است و شمال آن؛ قسمتى كه باز و حياط است و قسمتى كه پوشيده و بر ستونهايى قرار گرفته است، تمام بعد اضافه شده.
از شمال ضريح وارد محوطه مسجد اصلى شديم. محراب متصل به ديوار جنوبى بوده كه فعلًا ديوار چند متر عقب رفته و منبر قدرى از محراب جلوتر است. فاصله منبر از ضريح كه طرف شرق است همان فاصله با ديوار غربى بوده كه بيش از يك برابر از طرف غرب افزوده نشده است. تمام توجه به قسمت ميان منبر و ضريح است؛ چون اين حديث از رسول اكرم- ص- معروف است كه:
«بَيْنَ مِنْبَرى وَقَبْرى رَوْضَهٌمِنْ رِياضِالجَّنَّه»
در اين قسمت جمعيت زياد و جا كم است.
قرآنها روى رحلها گذارده شده است. مردمان با شخصيت، بيشتر نشسته به تلاوت قرآنمشغولند. عدهاى هم مردم را زير پا مىگذارند تا خود را به شبكههاى بلند مقابل قبر برسانند! شرطه مراقب است كه كسى ضريح را نبوسد.
در گوشهاى نشستم و مىبينم كه بعضى از مردم ايستاده مشغول زيارت و دعايند. بعضى نشسته به تلاوت قرآن و تفكر سرگرمند. بعضى راه مىروند و به ستونهاى صيقلى و ديوارها و نقش و نگار و ظرافت كارى آنها و فرشهاى پربها و قنديليهاى آويخته و ديگر نفايس
تماشا مىكنند و مواضع و نفايس را به يكديگر نشان مىدهند. در افكار و روحيات مسلمانان سير مىكنم كه چگونه روحانيت و معنويت را با زيورها و تجملات آميختهاند و عظمت معنا را در صورت جواهرات و فلزات و ساختمان گم كردهاند؟! شايد بيشتر عوام اين مردم گمان مىكنند كه اين مسجد و حرم هميشه به اين وضع، با اين تجمّلات بوده! هر ناحيهاى از اين ساختمان و هر قطعهاى از اين نفايس گرانبها، نمونه دورهاى از ادوار و اطوار اسلامى و تابع تطوّرات فكرى و سياسى مسلمانان است.
آن روز كه پيامبر- ص- از مكه هجرت نمود و وارد مدينه شد و در اين مكان منزل گزيد، اينجا چهار ديوار سادهاى بود از گِل و سنگ و قسمتى به وسيله ستونهاى تنه نخل سرپوشيده بود! حجرات رسول اكرم و على- عليهما الصلوه و السلام- در رديف يكديگر از جنوب و شمال به اندازهطول و عرض ضريح قرار گرفته بود. درهايى از حجرات به طرف مسجد كه وسط آن همين محل منبر است، باز مىشد. ميان اين حجرات جز كوزه آب و چند قطعه فرش از پوست و حصير و اثاث مختصر آلات جنگ چيزى نبود! جواهرات و تجمّلات و طلا و نقره، ارزش براى مسلمانان نداشت؛ چون داراى گنجهاى گرانبهاى ايمان و تقوا بودند.
پيش از آن (پيش از هجرت) اينجا فضايى بود كه يك طرفِ آن
قبرستان كهنهمدينهپيش از اسلام و طرف ديگر خوابگاه گوسفند و شتر و محل خشكاندن خرما بود؛ آنروز كه رسول اكرم، پس از چهار روز توقف در قبا وارد شد، مشرك و مسلمان و يهودى و زن و مرد، اطراف شتر را گرفته بودند. شاخهاى خرما را بالاى سرش داشتند. قبيله اوس و خزرج و قبايل منشعب از آنها هر كدام مىخواستند اين ميهمان گرامى در محل و منزل آنها وارد شود. رسول خدا فرمود مهار شتر را رها كنيد كه مأموريت دارد. شتر آزاد مىرفت و جمعيت اطراف آن، از اين محل به آن محل و از اين كوچه به آن كوچه مىرفتند. اميرالمؤمنين على- ع- و ابوبكر در دو طرفش حركت مىكردند. جوانان نو مسلمان اوس و خزرج شمشيرها به دست، از پيامبر مراقبت مىنمودند. زنهاى مشرك و يهود بالاى بامها و برجها به يكديگر نشانش مىدادند. جوانها و زنهاى مسلمان در عقب جمعيت و بالاى مبها، دستهجمعى سرود مىخواندند.
طلع البدر علينا، من ثنيات الوداع
وجب الشكر علينا، ما دعا لله داع ايها المبعوث فينا، جئت بالامر المطاعمدينه سراسر وجد و حركت بود. شتر در گوشهاى از اين ميدان زانو به زمين زد. قسمتى از اين ميدان مِلْك سَهْل و سُهَيْل دو طفل يتيم است. صاحبان خانههاى اطراف، هر يك مىخواهند اثاث ميهمان را به منزل خود حمل نمايند.
نزديكترين خانهها، خانهابوايوب انصارى از قبيله بنىنجار است كه رسول اكرم از طرف جدش عبدالمطلب با آنها نسبت دارد، ابو
ايوب دو اتاق زير و رو دارد. رسول اكرم در اين خانه كوچك و ساده وارد شد. در فضاى مقابل منزل، جمعيت شعر مىخوانند و مقدمش را تبريك مىگويند. غلامان حبشى با حربهها و شمشيرها بازى مىكنند. از پشت خانه ابوايوب دستهاى از زنان جوان بنىالنجار مىخوانند:
نحن جوار من بنى النجار
يا حبذا محمد بن جار پس از چندى كه در منزل ابوايوب توقف فرمود، قطعه زمين دو يتيم را خريد و پيش از بناى مسجدالنبى، با مسلمانان زير سايهبانى نماز مىخواندند، سپس زمين را هموار نموده بناى مسجد شروع شد. رسول اكرم خود با ديگر مسلمانان خشت و سنگ مىداد و مىگفت: «لا عيش الّا عيش الآخره
أللّهُمَّ ارْحم الأنصار والمهاجره يكى از مسلمانان خواست خشت را از دستش بگيرد، فرمود: اين را كه من حمل مىكنم تو خشت ديگر حمل نما. تو به خداوند از من محتاجتر نيستى! عثمان نظيف پوش اشرافى هم خشت و سنگ برمىداشت و خود را از گرد و غبار دور مىداشت و لباس خود را پى در پى مىتكاند. على با چابكى كار مىكرد و سراپا غبارآلود بود و با كارگرهاى مثل خود مىخواندند: لا يَسْتوى مَنْ يَعْمُر المَساجدا
يَذْأَبُ فِيها قائِماً وَقاعِداً وَ مَنْ يُرى عَنِ الْغُبارِ حائِداًديگر مسلمانان در ميان آفتاب عرق مىريختند و براى ساختن مسجد مىكوشيدند و مىگفتند:
لِئِنْ قَعَدْنا وَ النَّبِىُّ يَعْمَلُ
لِذاكَ مِنّا الْعَمَلُ الْمُضَلَّلُ
اين بود وضع بناى نخستين مسجدى كه ما در آن نشستهايم!
مسلمانان روى ريگها و زير آفتاب و باران، بدون حجاب سقف و تجمل، شبانهروز چند بار با خداوند روبرو مىشدند. پس از ده سال، اين مؤسسه ساده، بزرگترين مردان حقوقى و جنگى و سياسى را در پرتو ايمان به دنيا تحويل داد كه محور شدند و دنيا را گرداندند!
در زمان خلفاى راشدين، به حسب مركزيت مدينه و زيادى جمعيت، مسجد توسعه يافت. در زمان عثمان بناى آن محكمتر گرديد ولى از وضع سادهنخستين بيرون نرفت و حجرات جزو مسجد نبود. پس از آن كه محور خلافت شام شد و به دست بنىاميه افتاد، مسجد از وضع ساده نخستين بيرون رفت. براى آن كه كاخنشينى و تجمل خود را در زير پرده اشتباه كارى نگاه دارند و مردم را از وضع ساده اول منصرف نمايند، به تجمل مسجد كوشيدند و به طلا و نقره و زخرفه مساجد را برخلاف نظر اسلام زينت نمودند. براى اين كار از معماران و مهندسان رومى كه آشناى با ساختمان كليساها بودند، كمك گرفتند!
حجرهفاطمه و ديگر حجرات تا زمان وليد بن عبدالمك به وضع اول و معرف شخصيت و نسبت و حقانيت علويان مظلوم بود. اولاد امام حسن و امام حسين در آن حجره منزل داشتند. وليد براى آن كه اين افتخار را از ميان ببرد دستور داد آن را و ديگر حجرات را جزء مسجد نمودند. هر يك از سلاطين و حكام ظالم كه به نام دين مسلمانان را
غارت مىكردند، براى نام نيك و جبران زشتىها، هديهاى از نفائس و جواهرات، براى مسجد نبوى؛ مثل ديگر مساجد و مشاهد مىفرستادند و چند بار هم نفائس پرارزشو گرانبها را خودشان دزديدند!
كار به اينجا رسيد امروز كه در مسجد نبوى نشستهايم و بايد مسلمانان درس توحيد و ايمان از اين محل بگيرند، عدهآى مبهوت تجملات و قنديلها هستند! هر امام و امامزاده كه گنبد طلا و فرشها و اساس و ساختمان پربها داشته باشد بيشتر مورد توجه است. آيا اين اشتباه از اين جهت است كه اكثر مردم عوامند؟ مگر مسلمانان نخستين درس خوانده بودند؟!
اين از همان جهت است كه پادشاهان و زورمندان بارى پوشاندن اعمال خود هميشه مىكوشند تا مراكز عبادت و عبرت را از معنا و حقيقت خود خارج كنند، همين توجه به صور و ظواهر است كه چشم حقيقتبين را از مسلمانان گرفته است؛ عالم دين را از لباس گشاد و عمامهبزرگ مىشناسند. زهد و عرفان را زير سبيل كلفت مىنگرند. قدرت اداره و مملكت دارى سلاطين را با كاخ و تشريفات اشتباه مىگيرند ...
اگر همان مسجد و حجرات ساده و بىآلايش رسول اكرم- ص- امروز بود، مسلمانهايى كه اينجا جمع بودند روح و فكر ديگرى داشتند و سرمايهها و افكار ديگرى ا خود مىبردند.
خاورشناسها و دنيا گردان، عوض آن كه شماره ستونها و ارزش
قنديلها و اهميت فنى ساختمان را وصف نمايند، از اين محل مظاهر كامل توحيد و طهارت و قدرت را براى دنيا سوغات مىفرستادند. اين تجملات و فنون را بتكدهها و كنيسهها و كاخهاى سلاطين به خود آراستهاند. آنها چون از مغز و معنا و ايمان نافذ تهىاند، بايد ظاهر را در نظر عوام، كه معنا و ظاهر را زود اشتباه مىنمايند، هر چه بيشتر آراسته كنند.
آن مسجد سادهاى كه مردانى تربيت نمود كه با چكمه روى فرشهاى سلاطين عار داشتند راه بروند و با نوك شمشير و پا، فرشهاى گرانبها را با بىاعتنايى جمع مىكردند و آن خانهاى كه پيامبر اكرم و داماد و دختر و فرزندانش زير يك عبا خفتند و آيه تطهير نازل شد، بايد حسابش از هياكل و كاخهاى پوك و پوشالى جدا باشد!
پروردگارا! زمانى مىرسد كه مسلمانان به ذخاير معنوىِ خود پى ببرند؟! اين افراط و تفريط و عكسالعمل، كه جمعى مسلمان صورت قبر را بدعت بدانند و جمعى معابد و مساجد و مشاهد را محل افتخارات در زينت و فرش و جواهرات قرار دهند! كى از ميان مىرود؟!
*** ظهر شد، بانگ اذان از مناره مسجدالنبى برخاست. صفوف جماعت بسته شد. متوجه شدم اين حقيقت زنده را ظواهر فريبنده نمىپوشاند، فضا همان فضاست. گويا بانگ بلال به گوش مىرسد. صفوف جماعت مسلمانان با پيامبر اكرمند. عده زيادى مثل همان
صفوف زير آفتاب و روى شنهاى فضاى باز مسجد ايستادهاند. ديوارها و ظرافتكاريها و زخرفهها از نظرها محو شد. فقط عظمت حق است؛ الله اكبر!
اين صفوف متصل است به صفوف ميليونها مردمى كه در اين مجسد و در همه مساجد و مشاهد نماز خوانده و مىخوانند و روى همه به سوى كعبه است كه اوضاع زميان و اطوار روحى و سياسى در آن تصرف ننمده و وضع ساده و بىالايش آن را، كه براى توجه به توحيد است، دستهاى سياستمداران و دنيا پرستان تغيير نداده است.
هنگام عصر از منزل بيرون آمده ماشينى كرايه كرديم كه مار ا به مسجد قُبا و احد ببرد. اوّل به طرف جنوب مدينه، از كنار نخلستانها و نهرها عبور داد. بيش از يك فرسخ از مدينه دور شديم. در فضايى كه يك طرف مسجد است و طرف ديگر چاهى است كه بالاى آن قبهاى است، ايستاد. طرف راست، درب ورودى مسجد، مسقّف است و حصيرهاى پاكيزه گسترده شده. محراب آن مىگويند محل زانو زدن شتر پيامبر- ص- است.
آنگاه كه وارد قبا شديم مسجد باز و ديوارهاى آن محكم و بلند است. بالاى ديوار آننام صحابه و اهل بيت، به ترتيب روى كاشى نوشته شده است. اين نخستين مسجدى است كه پس از كعبه ساخته شد.
خبر به مردم مدينه رسيد كه رسول خدا از مكه هجرت نموده و اين روزها وارد مدينه مىشود. سه روز پى در پى مردم مدينه از شهر بيرون مىآمدند و بالاى كوه و تپههاى مرتفع «حره»، كه در ناحيه جنوب شرقى مدينه است، چشم به بيابان راه مكه داشتند، چون آفتاب بالا مىآمد در سايه سنگها مىنشستند، پس از نااميدى به سوى شهر برمىگشتند.
هشت روز است كه رسول با دو همراهش از غار ثور بيرون آمده و بيابان هولناك بين مكه و مدينه را مىپيمايند. هنگام ظهر و گرمى آفتاب نزديك كوهستان «عير»، كه سر حد ميان باديه و يثرب است، رسيدند. آيا يكسره وارد مدينه شود؟ وضع مدينه مبهم است! اول كسى كه خدمتش رسيده، «بريده» شيخ قبيله بنىسهم بود. انتظار اهل يثرب را عرض كرد و
پيشنهاد نمود كه به سوى جنوب مدينه در قُبا فرودآيد تا خود وضع مردم يثرب را بنگرد.
اين سه مسافر از ارتفاعات «جبل عير» بالا آمدند و حضرت از بالاى آن، نخلستانها و شهر يثرب و قلعههاى اطراف آن را، كه موطن هميشگى او خواهد بود، نگريست. به سوى قُبا سرازير شد. مردى يهودى در ميان شعاع پر نور آفتاب، سه نفر سفيدپوش را ديد كه متوجه قبا شدهاند، دوان دوان به سوى مدينه آمد و فرياد برآورد:
«يا أهْلَ يَثْرِب قَدْ جاءَ بَخْتِكُم»
«اى اهل يثرب اقبال شما روى آورد.»
سفيدپوشان به سوى قبا رفتند. پيش از آن كه محمد- ص- در قبا منزل گيرد، كوچك و بزرگ مردم مدينه اطراف شترش را احاطه نمودند. در خانه كلثوم بن هِدْم، پيرمرد بزرگ بنىعمر بن عوف نزول فرمود. خانه سعد بن خثعمه اوسى را محل پذيرايى قرار داد. در چهرهها دقّت مىفرمود و كسى از خزرجيها را نمىديد! چون ميان اوس و خزرج پيوسته خونريزى و دشمنى بود. وقتى نماز مغرب و عشا را خواند، اسعد بن زراره خزرجى با روى پوشيده وارد شد و عرض كرد: يا رسول الله، گمان نمىكردم سراغ تو را در جايى داشته باشم و خود را به آنجا نرسانم، دشمنى ميان ما و برادران اوسى، ما را از تشرف باز داشت. فرمود پناهش دادند و كمكم دشمنييها و كينههاى ديرين ميان اين دو قبيله از ميان رفت.
سلمان فارسى به سراغ دين حق از فارس بيرون آمده و شهر به شهر از جهانبينان نشانهها گرفته است. در ميان دنياى تاريك، چشم نافذش شعاع ظهور حق را از جزيره العرب ديده و نسيم بامداد روشن از ناحيه يثرب به دماغش رسيده است. اينك او را به نام «غلام!» به مردى يهودى فروختهاند! بر شاخه نخلى نشسته، در زندگى گذشته سراسر رنج و آقايى در ايران و بندگى در عربستان مىانديشد و به اميد طلوع فجر صادق، خود را دلخوش مىدارد. مشغول اصلاح شاخههاى خرماست كه ناگاه رفيق آقهاى يهوديش با رنگ پريده وارد شد:
مگر هياهوى مردم يثرب را نمىشنوى و سياهى جمعيت را، كه به سوى قبا روانند، از دور نمىبينى؟!
چه شده؟
پيامبرى كه منتظرش بودند وارد شد!
سلمان برقى از چشمش جست گوشها را تيز نمود و بندگى خود را فراموش كرد! ميان سخن موالى خود دويد و پرسيد:
كيست كه آمده؟
يهودى سخن را در هان سلمان شكست:
بتو چه! تو بندهاى، به كار خود مشغول باش!
دو ارباب يهودى براى بررسى اوضاعى كه پيش آمده و سرنوشت قومشان را تغيير خواهد داد، بيرون رفتند. سلمان از درخت به زير آمد، از خرماى تازه بر طبقى چيد و خود را به قبا رساند و در ميان جمعيت كه
بعضى نشسته و عدّهاى پشت سر هم ايستاده و قد مىكشند و به يكديگر محمد- ص- را نشان مىدهند وارد ش. طبق را مقابل ميهمان گذارد.
حضرت پرسيد: اين چيست؟
عرض كرد: شنيدهام غريبهايى هستيد كه در اين سرزمين وارد شدهايد، براى شما صدقه آوردم! آنگاه كنار ايستاد و به جزئيات حركات و گفتار و چهره محمد- ص- دقت كرد. در اين هنگام حضرت روى به اطرافيان نمود، فرمود: «نام خدا بر زبان آوريد و بخوريد، اما خود از خوردن دست نگاه داشت!»
سلمان با زبان فارسى، كه در آن مجلس كسى نمىفهميد، گفت: اين يكى! سپس بيرون رفت وب از طبقى از خرما آورده، نزد آن حضرت نهاد. پيامبر فرمود چيست؟
عرض كرد: چون ديدم از صدقه نخوردى هديه آوردم.
آن حضرت رو به اصحابش نمود و فرمود: «به نام خدا بخوريد و خود نيز خورد»
سلمان دو انگشت را بر هم نهاد و به فارسى گفت: اين دومى! آنگاه برگشت پشت سر آن حضرت، پيراهن از شانهاش كنار رفت. خال درشتى كه روى شانه پيامبر بود براى سلمان نمايان شد، شانه و نشانه آن حضرت را بوسيد و خود را شناساند و اسلام آورد. پيامبر- ص- به آزادى و سرفرازى نويدش داد؛ سلمان نماينده ايران بود كه هنگام بسته شدن و تشكيل هسته مركزى اسلام در قبا جزء سلولهاى اول اين تركيب حياتى گرديد تا ايرانيان پاك، اسلام را از خود بدانند و چنانكه از
جان و ناموس خود دفاع مىكنند از اسلام دفاع نمايند.
رسول اكرم- ص- پانزده روز در قبا (چنانكه بعضى گويند) توقف كرد و اين توقف به جهاتى بود:
1- پايه اولين مسجد را بگذارد كه همين مسجد قبا باشد. گويند آيه شريف: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى ...» درباره آن است.
2- چشمش به راه بود! اهالى مدينه آنچه پيشنهاد حركت به طرف مدينه مىنمودند، مىفرمود: انتظارى دارم! چشم به راه على- ع- بود تا با على و قلبى آرام وارد مدينه شود.
پس از چند روز، على با پاى پرآبله و مجروح، در حالى كه شمشيرى آويخته و بند شترى كه فواطم بر آن سوارند به دستش بود رسيد. پيامبر اكرم او را در برگرفت و خاطرش آسوده شد.
پس از رسيدن على- ع- بتشكنى شروع شد؛ سعد بن ربيع و عبدالله رواحه شروع كردند به شكستن بتهاى خزرج و همچنين بتهاى ديگر قبايل كه به اسلام گرويده بودند شكسته شد.
پيامبر روز جمعه با جمعيت به سوى مدينه حركت كرد و هنگام ظهر، در وادى «رانونا» در ميان قبيله بنىسالم فرود آمد. آنگاه در مسجدى كه آن بيله ساخته بودند؛ با نو مسلمانان مدينه نماز گزارد و اولين خطبه را در اينجا بيان فرمود:
«ستايش مىكنم خداى را و از او يارى مىطلبم و به وى ايمان دارم و با آن كس كه به او كافر شود دشمنم. گواهى مىدهم اوست
خداوند يكتا و محمد بنده اوست كه او را براى هدايت به راه راست برانگيخت ... هر كس فرمان خدا و رسول را بپذيرد، به راه راست درآيد و آن كس كه نافرمانى نمايد سخت گمراه شود. شما را به تقواى خدا وصيت مىكنم ... رابطه خود را با خدا سامان دهيد و ريا در كارها راه ندهيد، خداوند شما را رستگارى خواهد داد. با دشمن خدا دشمن باشيد در راه خدا آنطور كه بايد جهاد نماييد كه شما را برگزيد و مسلمان ناميد.»
ورود پيامبر اكرم، به قبا روز دوشنبه دوازدهم ربيعالاول، آغاز سال هجرى، مطابق با 623 ميلادى بود.
نزديك مسجد قبا جاهى است به نام «بئر اريس» كه بقعه بالاى آن ساخته شده و آب آن را براى تبرك مىآشامند. آن را «بئر تفله» مىنامند. مىگويند به وسيله آب دهان رسول اكرم آبش گوارا شده است. به آن «بئر خاتم» هم مىگويند.
در ميان سايههاى نخلستانها از قبا به سوى مدينه حركت كرديم. از كوچه باغهاى مدينه كه آثار پژمردگى و ويرانى در درختها و ديوارهاى آن هويدا است به سرعت عبور نموديم. خرابههاى اطراف و آثار قلعهها، دورههاى عظمت و عزت اين شهر را به ياد مىآورد و جنب و جوش مجاهدان اسلام را به سوى شرق و غرب از خاطر مىگذراند. از خيابانها و كوچههاى جنوبى مدينه به طرف شمال مىرويم.
خيابانها پر از زباله، ديوارهاى خراب مردم پريشان و بىحركت
است. دكانها كوچك و خالى است مقدارى ميوههاى گَرد نشسته و كالهاى اجنبى در آن به چشم مىآيد.
اين مدينه است كه مدفن رسول خدا و هزاران صحابه و مجاهد و علماى اسلام است! دلهاى ميليونها مسلمان در اطراف زمين به ياد آن پرشوق است. اين مدينه است كه طفل اسلام را در آغوش گرفت و به سن رشد رساند!
اين مدينههاى است كه خواب از چشم دنيا پراند و امپراتورها از ياد آن در ميان كاخها مىلرزيدند!
اين مدينهاى است كه خاكش پربركت و آبش به سطح زمين نزديك است!
امروز نه جنبشى در آن است، نه مؤسسههاى علمى و نه فعاليت زندگى. مردمش پريشان و شهرش ويران است. مدينه روزگارى به اين پريشانى و خرابى به خود نديده است! اندك حركت آن، ايام حج است آنهم براى اجاره دادن خانههاى خراب و فروختن ميوهها و سبزى و نان كه از گلوى خود مىگيرند و بيشتر به جيب مأمورين حكومت مىرود!
چرا به چنين روزى افتاده؟!
معاويه و ديگر بنىاميه، براى حفظ قدرت خود و مركزيت دادن به شام، كوشيدند تا مدينه را از جهت فكر و اخلاق و زندگى ساقط كنند! جوانان فاسد، رقاصهها، آوازهخوانها و مخنثين را به مدينه فرستادند! چند بار در زمان يزيد و پس از او اهل مدينه را قتل عام نمودند. مردمان آن را تنبل و اتكالى بار آوردند. تبرعات و انفاقات نيز بر اين روحيه و
اخلاق افزود.
حكومت فعلى هم روى چه سياست و نظرى است با عمران مدينه موافق نيست. در آغاز نهضت وهابيت، قبايل مدينه مدتى با ابن سعود جنگيدند؛ كينه سعوديها هم بر عوامل ديگر افزوده شد!
مىگويند در چند سالى كه راه آهن مدينه متصل به شام بود، به واسطهرفت آمد زوار، فعاليت اقتصادى شروع شد و جمعيت آن به هشتاد هزار رسيد. اما امروز كمتر از ده هزارند و بيشتر پريشان حال! جز عدّهاى از وابستگان به حكومت كه جناب سفير سعودى در ايران هم از آنهاست! بيچارهتر از همه شيعيان نخاولهاند؛ چنانكه از اسمشان برمىآيد اصلاحات نخلستانها و بيشتر كارهاى توليدى و پرزحمت، به عهده آنهاست ولى از همه محرومترند و جلو پيشرفتشان محكحم گرفته است!
خلاصه مدينه روزگارى، چه پيش از اسلام چه بعد از آن، از اين بدتر به خود نديده است. برگشتن آبادى و عظمت و شكوه مدينه بسته به اتحاد و بيدارى مسلمانان است.
از ميان خيابانها و بناهاى تأثرانگيز شهر به سوى شمال عبور كرديم و يك فرسخ دور شديم تا به دامنه كوه احد رسيديم. عصر است. دامنه كوه را سايه گرفته و سايه بناها و درختها دراز شده. فضاى نيم دايره سلسله كوه احد و شيب مقابل آن، ميدان جنگ تاريخ احد است.
در دامنه آن قبر حمزه و ديگر شهداى احد است كه از هم متمايز نيست.
در ناحيهشرقى قبور شهدا، مساجدى است. پس از واقعه احد در اينجا مسجد و خانههايى ساخته شد كه بعضى از ائمه- عليهمالسلام- و مسلمانان، شبهاى جمعه براى زيارت اين قبور به اينجا مىآمدند.
امروزه خانههاى تاريخى مانند قبور خراب است و مسجد هم رو به خرابى است. با دوربين اطراف و نواحى احد را تماشا مىكنم. شخص مطلعى نيست كه مواضع را از او بپرسيم. به نظر مىرسد، آن دهانه شكافى كه در طرف شمال شرقى كوه است و امروز به صورت درهاى است محل كمانداران بوده كه بىصبرى و اشتباه آنها وضع ميدان جنگ را تغيير داد.
يك سال پس از جنگ بدر است كه سران قريش در آن كشته شدند. در اين يك سال كه قريش از جهت ابزار، وسائل و روحيه خود را آماده مىنمود، با تمام وسايل به سوى مدينه حركت كرد.
سپاه قريش از طرف غرب به سوى شمال مدينه پيچيدهاند كه ميدان براى جنگ باز باشد. رسول اكرم- ص- با مسلمانان مشورت نمود، در مشورت، اكثريت جوانان و مسلمانان پرشور، به خلاف ميل رسول خدا رأى دادند كه از مدينه خارج شوند.
روز جمعه پس از نماز و خطابهجمعه و فرمان بسيج، هزار نفر مردان زبده بيرون آمدند. عبدالله ابى سلول بهانهجويى كرد و با سيصد نفر از ميان راه برگشت و هفتصد نفر پا بر جا ماندند! رسول خدا- ص- خود سربازانش را سان ديد و كوتاه قدان و جوانان كمتر از هيجده سال
را برگرداند! پنجاه نفر تيرانداز را در تحت فرمان عبدالله بن جبير در شكاف كوه موضع داد. پياده و سواره را جابجا نمود. پرچم مهاجرين را به دست على- ع- و پرچم انصار را به دست سعد به عباده داد، خود نيز در پرچم انصار قرار گرفت.
اهميت فرماندهى رسول خدا- ص- و تنظيم سپاه روز احد را خداوند در سوره آل عمران ياد آورده است:
«وَ اذْ غَدَوتَ مِنْ أهْلِكَ تَبَوّء الْمُؤْمِنِين مَقاعِدَ لِلْقِتال.»
«آن روز كه آفتاب از افق سرزد و تو بامدادان در ميدان احد ايستاده و مردان با ايمان را پس و پيش مىكردى و جايگاه و مواضع هر دسته را معين مىنمودى!»
قريش هم سپاه خود را تنظيم نمود. زنها به سركردگى هند، دفها به دست گرفته مىزنند و مىخوانند و در ميان صفوف مىگردند؛ مثل كرّهقاطرههاى مست به اين سو و آن سو مىجهند و بانك دف و آوازشان با بهم خوردن خلخالها و گلوبندها در ميان اين وادى پيچيده است! هيجان زنها سپاه قريش را مثل شاخهاى نازك در برابر تندباد به جنبش و هيجان آورده، از دامنه كوه دامنكشان، دستهجمعى بالا مىروند و از سوى ديگر سرازير مىشوند و با هم مىخوانند:
نحن بنات الطارق
نمشى على النمارق ان تقبلوا نُعانق ان تدبروا نفارق فراق غير وامق «ما (كه در ميان اين بيابان و سنگلاخ به هر سو مىدويم) دختران ستارهايم، روى فرشهاى زرباف راه مىرويم»
«اگر شما مردان روى به جنگآريد با شما هم آغوشيم، اگر از جنگ روى گردانيد از شما روى مىگردانيم»
«ديگر گوشه چشم سياهِ ما به روى شما باز نخواهد شد!»
گويا مىنگرم كه در ميان غرش رجزها و رعد نعرههاى دلاوران؛ مانند جهش متخالف برق، تيرباران از هر طرف به شدت آغاز گرديد. شمشيرها و نيزهها به كار افتاد.
آن رسول اكرم است كه بالاى يكى از آن تخته سنگها ايستاده با اشارت دست و صداى بلند پى در پى فرمان مىدهد و دستههاى سپاهى خود را هدايت مىنمايد.
على چون شير زنجير گسيخته خود را به محلهاى تمركز دشمن مىاندازد.
حمزه كف به دهان دارد و شمشير مثل شعله آتش به دستش، اسبش را به هر سو مىجهاند.
پرچمداران قريش يكى پس از ديگرى نقش زمين شدند. چند بار سپاه قريش به عقب رفت ولى سدّ محكم احساسات لطيف و تحريكات مهيج زنها از شكست قطعى آنها را نگاه داشت!
خون در بدن مردان با ايمان به شدت به جوش آمده، ستونهاى مهاجر و انصار با بانگ تكبير با هم از چند جهت حمله بردند. آثار شكست در چهره سپاه قريش آشكار شد و مانند ملخ در اطراف كوه و كمر پراكنده شدند. صفوف زنها متلاش شد؛ دامنها را جمع كرده دنبال مردها مىدويدند.
كمانداران به پيروزى مطمئن شدند و براى به دست آوردن غنيمت، موضعى را كه رسول اكرم نگاهدارى آن را تأكيد فرمده بود، از دست دادند و از فرمان توقف ابن جبير سرپيچى نمودند. جز چند نفر، همه سرازير شدند!
خالد قهرمان قريش، با زبده سواران خود موضع را گرفت و آن چند تن را شهيد كرده از پشت سر بر مسلمانان تاخت!
قيافه جنگ برگشت، شكست خوردگان هم بازگشتند، مسلمانان را ميان گرفته، نظم ستونهاى سپاه مسلمانان از هم گسيخت. بسا دوست و دشمن كه شناخته نمىشد!
حمزه به شدت مىغريد كه حربه وحشى پهلويش را ريد و بر روى زمين افتاد! هفتاد نفر از مسلمانان كشته شدند!
رسول اكرم استوار بر جاى خود ايستاده، هدف تير و سنگ شد. چهره حق نماى محمد- ص- از ضرب سنگ گلگون گشت و بدنش فرسوده شد. از بالاى قطعه سنگ به زير آمد.
مصعب بن عمير كه شبيه پيامبر بود كشته شد. فرياد برخاست كه «محمد كشته شد!»
بيشتر مسلمانان در شكاف كوهها و پشت سنگها پنهان شدند.
على- ع- با بدن مجروح مهاجمين را مىراند. از خانههاى زرهش خون مىجهد. در ميان نيزه و شمشيرها گاه نهان، گاه آشكار مىشود. ابودجانه انصارى كه چون پروانه دور پيامبر مىگردد.
امّ عماره (نسيبه) شير زن است كه كمر را محكم بسته و شمشير به
دست گرفته هر كس به رسول خدا نزديك مىشود مثل قوچ برويش مىپرد!
رسول اكرم بانگ زد من زندهام! فراريان گردش را گرفتند. زنده بودن پيامبر و ديگر سران مهاجر و انصار، هراس به دل مشركان افكند. سايههاى تاريك دامنه كوه احد و روى آوردن سپاه ظلمت، در آنها سستى پديد آورد. همين اندازه فيروزى و كشتار را مغتنم شمردند و سپاه خود را جمع كردند. ميدان را خالى نمودند.
ابوسفيان است در پايان جنگ بالاى كوه ايستاده براى هُبل زنده با مىكشد:
«اعْل هُبل، اعْل هُبَل!»
مسلمان بانك برداشت:
«الله أعلى و أجلّ»
ابوسفيان گفت:
«انّ لَنا العزّى و لا عزّى لكم»
مسلمان گفت:
«أللهُ مَوْلانا وَ لا مَوْلا لَكُمْ»
آنگاه سپاه قريش راه بيابان پيش گرفتند ...
از خبرهاى وحشتناك، زنهاى مهاجر و انصار هم راه احد پيش گرفتند؛ صفيه خواهر حمزه و فاطمه زهراست كه با دستههاى زنان به سوى احد مىدوند! زنى هم بند شترى را به دست دارد و آهسته از احد به سوى مدينه مىرود! هند زن عمر بن جموع است. عايشه به او رسيد
و از وحشت به بار شترش ننگريست!
چه خبر است؟
الحمدلله، رسول خدا زنده است.
بار شتر چيست؟
جنازههاى خونين شوهر و برادر و فرزند هند است!
عايشه خواسته شريك مصيبتش باشد و تسليتش گويد: گفت: الحمدلله محمد- ص- زنده است و رد شد!
و اينك ما در ميان قبور شهداى احد راه مىرويم و بر ارواحشان درود مىفرستيم:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ أيُّها الْمُجاهِدُون فى سَبِيلِ الله أشْهَدُ أنَّكُم جاهَدْتُمْ فِى اللهِ حَقَّ جِهادِهِ»
اين قبر حمزه است! آن روز كه در مكه اسلام آورد، بازوى اسلام قوى شد. مسلمانان آشكارا براى نماز به مسجدالحرام آمدند! قلب فولادين و روح با ايمان و بازوان آهنينش سنگر مسلمانان بود؛ پيكر خونيش با جگرِ پاره و بدنِ مثله شده، روى اين زمين افتاد و زير اين خاك دفن شد! ولى روحش قلوب مضطرب را مطمئن مىدارد و به دلها قدرت ايمان مىبخشد و عملش هدف كامل انسانيت را نشان مىدهد كه به سوى خير اعظم و نجات خلق پيشرفت! هر كس خود را در راه مطلوبى- خواه ناخواه- قربانى مىكند. گروهى در راه لذات، شهوات، مال و جاه جان مىبازند و شهدا در راه حق قربانى مىشوند. قربانى در
راهِ هدفِ فانى رو به فنا مىرود و آن كه براىِ حقيقت جاويد قربان مىشود جاويدان است:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»
«السّلامُ عَلَيْكَ يا عَمَّ رَسُولِ اللهَ، السَّلامُ عَلَيْكَيا أسَدالله و اسدَ الرّسُول، أشْهَدُ أنّكَ جاهَدْتَ فِى اللهِ»
خداوند حكيم در سورهآل عمران علل شكست مسلمانان در جنگ احد و نتايج ايمانى و اجتماعى آن را بيان فرموده است.
نزديك غروب است در دامنه احد، ميان قبور شهدا راه مىرويم. در سمت جنوب و شرق و غرب، نخلستانها و شهر مدينه و گنبد روضه رسول اكرم- ص- پيداست. با دوربين اطراف و مواضع كوه و دورنماى مدينه را با دقت مطالقعه مىكنم. به حسب قرائن تاريخى، هر طرف را مىنگرم خاطرهاى را برمىانگيزد كوه و دشت و سنگ و خاك اين محيط صفحات كتاب خوانيى است كه از سطور نورانى آن، درس ايمان و حق پرستى و همت و تقوا و طهارت خوانده مىشود و محيط معنوى آن استعدادهاى خفته انسانيت را بيدار و زنده مىكند. شرطه سعودى متوجه دوربين شد و جلو آمد، با خشكى و عصبيت گفت: حرام، حرام، ممنوع! ما را از محيط و عالمى كه داشتيم منصرف نمود.
سوار ماشين شده به طرف جنوب شرقى احد و شمال شرقى مدينه حركت كرديم. پس از چند دقيقه، پاى ساختمانى كه بالاى تپهاى
است ما را پياده كرد. اينجا كجاست؟ مسجد قبلتين است؛ مسجد كوچك و ظريفى است كه در فضاى بيرون آن محرابى به طرف بيتالمقدس و در داخل مسجد محرابى به سمت كعبه است.
رسول اكرم پس از هجرت، انتظار تغيير قبله را داشت. هيجده ماه بعد از هجرت آيات قبله، كه در سوره بقره است، نازل شد:
«قَدْ نَرى تَقَلّب وَجْهِكَ فِى السَّماءِ ...»
در اين آيات، اسرار قبله و علت تغيير آن بيان شده است. اين تغيير براى يهود، كه اسلام را از هر جهت تابع يهوديت معرفى مىكردند، ناگوار آمد! از اين رو به تبليغات و تحريكات پرداختند؛
رسول خدا- ص- نماز ظهر را به سمت بيتالمقدس خوانده بود كه فرمان تغيير قبله رسيد و نماز عصر را به سوى كعبه خواند يا در بين ظهر روى خود را به سوى كعبه گردانيد.
اين مسجد براى تذكر اعلام استقلال اسلام از هر جهت و زنده نمودن ملت و اساس ابراهيم است. تاريخ، محل تحويل قبله را در مسجد بنىسالم معرفى نموده و اين همان مسجدى است كه اولين نماز و خطبه جمعه را رسول اكرم در آغاز ورود به مدينه در آن انجام داد.
ساعتى از شب گذشته دامنه تاريكى وادى مدينه را پوشاند. نخلستانها در فاصله دور و نزديك، مانند دستههاى مختلف پياده نظام در برابر يكديگر صف كشيدهاند. ما در پرتو نور متلألأ ستارگان و چراغ
ماشين به سوى مغرب حركت كرديم. اتومبيل قريب دو كيلومتر در ميان جادههاى ناهموار قراء سير نمود. در دامن تپهاى ايستاد. بالاى اين تپه مسجد فتح است. از ماشين پياده شديم و از ميان تخته سنگها به سوى مسجد بالا رفتيم. وه! چه شبهاى هولناكى بود كه رسول خدا بالاى اين تپه، در محل اين مسجد گذراند!
ماه شوالِ سال چهارم هجرت است كه نيروهاى مالى، جنگى و سياسى جزيره العرب براى برانداختن اسلام هم آهنگ شد. قبائل غطفان و يهود خيبر و قريش با هم عهد بستند و سوگند ياد كردند كه از پاى درنيايند و به عقب برنگردند مگر آن كه مدينه را متلاشى كنند! يهود بنىقريظه نيز كه در مدينه مانده و با مسلمانان همپيمان بودند، پيمان خود را شكستند! نيروهاى عرب با تجهيزات كامل روى به مدينه آورد. سلمان فارسى پيشنهاد حفر خندق داد.
از آن خندق فعلًا اثرى نيست و آنچه از آثار به دست مىآيد، خندق در حدود ربع دايره بوده كه ناحيه شمال مدينه و قسمتى از شرق و غرب را محصور كرده بود.
اين مسجد كه اطراف آن محل سپاه مسلمانان بوده، در داخله، نزديك خندق در سمت مدينه واقع شده است. ناحيههاى ديگر مدينه را قلعهها و نخلستانها احاطه كرده بود. احزاب و قبائل عرب با غرور و سرعت به سوى مدينه مىآمدند كه خط خندق متوقفشان ساخت! و از اين ابتكار جنگى مبهوت شدند! هر روز از دو سمت خندق، دو طرف تيراندازى و سنگاندازى مىكردند.
روزى چند تن از قهرمانان عرب آماده جنگ شدند؛ عمرو بن عبدوَد، عكرمه بن ابى جهل، هبيره بن وهب و چند تن ديگر، اسبهاى خود را از موضع تنگ خندق جهاندند. از فراز اين مسجد گويا مىنگرم كه عمرو بن عبدوَد فارِس يَلْيَل قهرمان نامى عرب، اسبش را به جولان آورده، شمشيرش را مىگرداند. نعرهاش مانند رعد فضا را مىلرزاند:
«وَ لَقَدْ بَحجت مِنَالنّداء بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبارِزٍ؟!»
رسول خدا- ص- به مسلمانان مىنگرد تا چه كسى از جا برخيزد! سرها به زير آمده، رنگها پريده! اين فارِس يليل است، يك تنه هزار سوار را در وادى يليل پراكنده ساخت!
فقط على- ع- از جا برخاست، باز هم او برخاست بار سوم هم او برخاست و به ميدانش شتافت!
در آن سمتِ خندق، چشمها به ميدان است! غبار به هوا برخاسته، برق شمشيرها پى در پى از ميان غبار به چشم مىآيد. بانگ تكبير دلها را از جا كند. اين على است! از ميان غبار بيرون آمده سر عمرو را به دست دارد؛ از رگهاى گردن خون مىجهد. چشمش نيمباز است سر را مقابل رسول خدا انداخت؛ سوارانِ ديگر، روحيه خود را باختند و از خندق بازجستند! كشته شدن عمرو، رزمآورِ پير عرب! به دست جوان سى ساله هاشمى، روحيه ديگر دلاوران را شكست. ديگر كسى جرأت قدم گذرادن به ميدان و مبارزه تن به تن ندارد!
يك پيشآمد غير عادى ديگر هم، عهد اتحاد قريش و يهود را شكست؛ مردى از قبيله غَطَفان به نام «نعيم بن مسعود» نهانى خدمت رسول خدا رسيد و اسلام آورد و اجازه خواست براى درهم شكستن
اتحاد دشمن، هر سياستى خواست به كار برد. اجازه گرفت و يكسره به سراغ يهود بنىقريظه آمد، به آنها گفت:
شما در مدينه بسر مىبريد اگر قريش و غَطَفان نخواست كار جنگ را به آخر رساند و از آن روى بگرداند و به سوى شهر و ديار خود بازگردد شما چه چاره انديشيدهايد؟ شما مىمانيد و مسلمانان همسايه خود! جان و مال شما مانند ديگر يهود در امان نخواهد بود!
گفتند سخن به راستى گفتى، چه چاره انديشيدهاى؟ أ
گفت: چند تن از سران قريش و غَطَفان را گروگان بگيريد تا شما را تنها نگذارند.
از آنجا سراغ قريش و غَطَفان آمد و گفت: يهود بنىقريظه از شكستن عهد محمد پشيمان شده و براى جبران اين كار، قرار گذاردهاند به نام «تعهد جنگ» تنى چند از برگزيدگان شما را بگيرند و به محمد دهند، بيدار باشيد مبادا يهود فريبتان دهند!
در اين بين نمايندگان يهود رسيدند و پيام آوردند كه: براى تأمين دوام جنگ چند نفر گروگان مىخواهند. قريش هم باور داشتند كه يهود مىخواهند آنان را بفريبند و با محمد ساختهاند! از دادن گروگان خوددارى نمودند و اختلاف ميانشان به شدت درگرفت و اتحادشان شكست!
28 روز از محاصره مدينه مىگذرد. مسلمانان را گرسنگى و ناتوانى و سرما از پاى درآورده است. اگر محاصره چند روز ديگر بطول انجامد و ديگر قبائل عرب به مهاجمين بپيوندند، كار
دشوار مىشود ...
حذيفه گويد شبى تاريك و سرد بود. باد بشدت مىوزيد و مسلمانان از سرما و وحشت، در پناه سنگها خفته بودند. نيمه شب رسول اكرم- ص- بالاى بلندى (موضع مسجد فتح) ايستاده نماز مىخواند و با خداوند از سوز دل مناجات مىنمود و يارى مىطلبيد. چند بار مسلمانان را خواند و فرمود: كيست كه برود در ميان سپاه دشمن خبرى بگيرد؟! عدهاى خواب بودند و بعضى از وحشت و سرما جواب نمىگفتند. پس از چند بار، من به زحمت برخاسته نزديك رفتم.
فرمود مىشنيدى و جواب نمىگفتى؟!
عرض كردم يا رسول الله، سرما ناتوانم كرده اس. در حق من دعا كرد و فرمود:
برو، فقط خبرى بياور و از هر كارى خوددارى نما. من بيرون آمدم، در تاريكى شب از ميان سپاه قريش و غَطَفان خود را به انجمن ابوسفيان و سران رساندم و ميان آنها نشستم.
ابوسفيان از طولانى شدن محاصره و عهدشكنى يهود با دلسردى سخن مىگفت، ناگاه گفت: هر كس پهلوى خود را بشناسد؛ مبادا جاسوسى از محمد در اينجا باشد! من دست آن كس را كه پهلويم نشسته بود گرفتم و گفتم: تو جاسوس محمد نباشى! ناگاه باد شديد درگرفت! چادرها را از جا كند و آتشها را پراكنده ساخت. ديگهاى غذا واژگون شد. شترها رميدند. شنها بسر و روى مردم مىريخت. ابوسفيان وحشتزده از جا برخاست و شتر عقال شده خود را سوار شد!
هر چه هى مىزد شتر به دور خود مىگشت و پيش نمىرفت! فرياد مىزد: كوچ كنيد. برخيزيد.
من خود را گرم و چابك مىديدم و به وضع درهم و برهم و رسواى آنها مىنگريستم. كسى به كسى نبود. جامهها به سر كشيدند و بار و بنه سبك را برداشته كوچ نمودند! من نيز برگشتم رسول خدا- ص- را خبر دادم:
«اذكروا نعمه الله عليكم اذ جائتكم جنود فأرسنا عليهم ريحا وجنوداً لم تروها ...»
پس از اين شكست جنگى و سياسى و بادى! ديگر اجتماعى براى كفر پيش نيامد و مدينه مورد حمله نگرديد.
اين مسجد فتح كه ما در اين شبِ تاريك در آن ايستاده و اطراف آن را، در شعاع نور ستارگان، مىنگريم، به ياد آن روز و آن فتح بزرگ است؛ چند مسجد ديگر در نزديكى اين مسجد، به نام مسجد على و مسجد فاطمه و بنام ديگر صحابه بالاى مرتفعات سنگى برپاست كه گويا به ياد همين فتح و نجات مسلمانان ساخته شده است.
در تاريكى شب، ميان سنگلاخ، در هر يك از اين مساجد نماز گزارديم و به منزل بازگشتيم.
شيعيان نخاوله زندگى رقتآورى دارند و بيشتر مردمان عفيفى هستند كه به باغدارى و كشاورزى مشغولند و با دسترنج خود روزى به دست مىآورند. در ايام حج هم خانههاى خود را به شيعيان اجاره
مىدهند و از زوار پذيرايى مىكنند. بيشتر ساكنين محل غير سيدند! سادات كه عموماً در اطراف و دهات به سر مىبرند، وضع زنندهاى دارند؛ گاه بيگاه، روز و شب، دسته دسته وارد منازل مىشوند و با نسبنامههايى كه به دست دارند، با سماجت مطالبه خمس مىنمايند؛ آنچه ما ديديم بيشتر جوان و قوى بودند پير و ضعيف كمتر ديده مىشود! اين وضع، شيعيان و ايرانيان را متأثر مىنمود.
آقاى مرعشى كه از جوانان كارى و فعال اهل علمند، پيشنهاد نمود كه براى سادات نخاوله نقشهاى بايد كشيد. آقاى حاج ابريشمچى و بعضى ديگر ايرانيان هم اين پيشنهاد را پسنديدند تا شايد كمك به سادات، به صورت آبرومند و ثابتى درآيد.
با مرحوم حاج يسد محمدتقى طالقانى مذاكره كرديم، آن مرحوم مىگفت: اينها و چند نفرى كه رؤساى اينها هستند، به اينكار تن در نمىدهند. من به اينها پيشنهاد كردم كه مقابل آنچه از اين راه از زوار مىگيرند، من بطور مستمر ساليانه به آنها مىدهم تا در خانهها براى سؤال نروند ولى نپذيرفتند!
درباره قبور ائمه در بقيع، كه شهرت يافت دولت سعودى اجازه ساختن سايهبان داده، سؤال كردم، ايشان شرحى بيان كردند كه موجب تأثر شد.
گفتند: پس از آن كه به وسيله مذاكرات در اينجا و كراچى و ايران، توجه پادشاه و وليعهد براى ساختن سايهبانى كه زوار زير آفتاب نباشند، جلب شد، ما خواستيم بدون تظاهرات اين كار انجام شود ليكن
ناگهان آقاى سيدالعراقين به عنوان نماينده آيت الله كاشف الغطاء در مدينه پيدا شد و شروع به تظاهر نمود! آن روزى كه با جمعى به قبرستان بقيع رفتيم، عملهها را وادار كرد كه بيل و كلنگ به دست بگيرند و خود نيز كلنگى به دست گرفت و عكاس شروع به عكسبردارى نمود. من از انجام اين مقصود مأيوس شدم! بعد از اين تظاهر روزنامههاى سعودى به علماى شيعه، دربارهاين عمل، حمله و توهين نمودند و نوشتند:
بىخود علماى شيعه براى اين كار تلاش مىكنند؛ زيرا كه تعمير قبول مخالف كتاب و سنت و سيره صحابه است (اين روزنامهها را بما نشان دادند) و ما نخواهيم گذارد كه چنين كارى صورت گيرد!
سپس آن مرحوم گفت: من هنوز مأيوس نيستم؛ چون شخص ابن سود گفته، اجازه اين امور با علماى وهابى است، اگر علماى شيعه با علماى وهابى بحث كنند و آنها را قانع نمايند، هر رأيى كه دادند من اجرا مىكنم.
آن مرحوم با همت و پشتكارى كه داشت، مىخواست اين كار عملى گردد و دعوتى از علماى شيعه بشود، و با من درباره انتخاب علما مشورت مىنمود! و براى آبرومندى شيعه در آنجا، تصميم داشت حسينيه محله نخاوله را توسعه دهد و تشكيلات تربيتى براى شيعه فراهم سازد. حضرتآيت الله بروجردى هم از هر مساعدتى دريغ نمىفرمود، متأسفانه تقدير خداوند او را در جوار اجدادش به خاك برد و اين آرزوها متوقف شد. اميد است كه زحمات آن مرحوم به
نتيجه رسد.
پس از چهار روز توقف در مدينه، رفقا آماده حركتند و حق هم با آنهاست؛ چون مدتى است از خانه و زندگى دور مانده و خبرى ندارند و بعضى هم كارهايى دارند كه موعدش مىگذرد و مىخواهند ايام عاشورا در عتبات باشند.
با كثرت جمعيت و بىنظمى و كمى وسائل، معلوم نيست توقف در جده چند روز خواهد بود؟ اگر اين عذرها نبود كه ناچار بايد با رفقا موافقت كرد، دوست مىداشتم در مدينه بيشتر باشم، شايد تمام مواضع الهام بخشِ تاريخىِ مدينه و اراف آن را از نزديك مشاهده كنم.
از مواضعى كه آرزوى ديدن آن را داشتم، اگر وسيله فراهم مىشد، سرزمين بدر بود كه جنگ تاريخى ميان مسلمانان و كفار در آن روى داد و مسلمانان با عدد اندك و آماده نبودن براى جنگ و نداشتن وسيله، بر مشركينِ مجهز پيروز شدند و اين پيروزى نخستين قدم پيروزى اسلام در مراحل بعد گرديد. ماندن چندى در مدينه با داشتن ميزبانى مانند پسر عموى گرام، مرحوم حاجى سيد محمدتقى طالقانى و هواى ملايم، بسيار مناسب بود.
اينك بايد حركت كنيم، در مرقد مطهّر رسول اكرم- ص- از خداوند مىخواهم با فرصت بيشتر و محيط مناسبترى مدينه را زيارت نمايم. ساعتى به طلوع فجر باقى بود كه به حرم مشرف شدم، پس از
سلام و نماز، در گوشهاى نشستم؛ در اين محيطى كه هرگوشه آن فكرى برمىانگيزد و الهامى مىبخشد و حقيقتى را تجلّى مىدهد، تأمل مىنمايم:
چه مردمى كه در اينجا سخنان رسول اكرم را مىشنيدند و خود را در بهشت ايمان و اطمينان و سعادت مىديدند!
چه آياتى كه در اين حجرات بر قلب رسول اكرم نازل شد و بالاى منبر و پاى ستونهاى مسجد تلاوت مىفرمود.
اين آيات قرآن كه در دسترس ما است و اين مردم در حال نماز و غير نماز مشغول تلاوتند؛ چون بر پيامبر نازل مىشد، بدنش سنگين و روحش متصل به عالمى مىگرديد كه قدرت و نورانيت آن هوش و حواسش را يكسره از اين جهان مىربود. براى خشنودى روح مقدسش كارى بهتر از تلاوت آيات قرآنش نيست. آرى در ميان اين اجتماع ايمان و خشوع و در برابر قبر مطهرِ سرچشمه كوثر ايمان و معرفت، در اين هنگام فجر و وزش نسيم صبح، تلاوت قرآنو ترتيل و تفكّر در آن، چه لذتى دارد!
چه شود كه يك شب بكشى هوا را به خلوص خواهى ز خدا خدا را
به حضور خوانى ورقى ز قرآن فكنى در آتش كتب ريا را
چه شود كه گاهى بدهند راهى به حضور شاهى چو من گدا را
آن وقت كه روحم منقلب و اشكم جارى بود، متوجه شدم كه
موقع دعا است، چه دعا كنم؟ آرزوهاى شخصى و مادى كه مورد توجه باشد ندارم و برضا و خواست خداوند تسليمم. آرزوى رشد و سعادت مسلمانان را دارم. دلم مىخواهد همه به حقايق و عظمت دين مقدسشان پى برند و از اختلاف و شقاق، كه نتيجه جهل است، برهند و با اين سرمايه و قدرت عظيم دينى كه دارند دنيا را از پليدى و خونخوارى و ناامنى برهانند.
بيشتر دعاهايم در مظان استجابت نخست براى عموم مسلمانان بوده، آنگاه براى رهايى ايران از چنگال بيگانگان و از پراكندگى و پستىها و آلودگيهاى اخلاقى و اعمال زشت كه حيات مادى و معنوى عمومى را تهديد مىنمايد. آنچه درباره خود مىخواهم فراهم شدن وسيله تربيت اولاد و رشد و ايمان و صلاحيت آنهاست. آنچه از آن پيوسته نگران بودم داشتن اولاد زياد بود ولى تقدير، كه از اراده و تدبير بيرون است، به عكس بود. از پذيرايى و روزى انديشه نداشتم چون پذيرايى و نگهدارى اولاد خود وظيفه و عبادت، و روزى با خداوند حكيم است. ولى محيط ايران موجب نگرانى است. نخست بايد زمين مساعد تهيه كرد آن وقت بذر را كشت نمود؛ زيرا ريختن بذر در محيط عفونى و لجنزار، بذر را از ميان مىبرد و بر تعفن مىافزايد!
محيط فرهنگ و ادارات و ظواهر اجتماع سراسر گندزده شده و اين پستىها و بىعفتىها و نادانيها، روحهاى حساس را همواره زجر مىدهد. اين حكومتهاى خوب و بدنسبى، شعور ادارك اسرار تربيت و فهم محيط صلاح را ندارند؛ چون خود از ميان همين لجنزارها
برخاستهاند و خواه نخواه به دست دستجات و احزابى روى كار آمادهاند كه بيشتر آلودگانند و آلودگى طبيعت ثانوى آنها شده است. از آلودگان پاكى و از ناپاكان صلاح مورد انتظار نيست؟
در روضه رسول خدا- ص- براى اولاد خود ايمان و صلاح مىطلبيدم:
«رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّهَ أَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً»
و براى اصلاح محيط فرج ولىّ خدا و امام منتظر يا نايب و نماينده از جانب او را درخواست مىنمودم!
آخرين سلام وداع را به پيشگاه رسول حق- ص- تقديم نموده بيرون آمدم:
«السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ الله أسْتَودِعُكَالله وَ اسْتَرعيكَ، وَ أَقْرَأُ عَلَيْكَ السّلام، آمَنْتُ بِالله وَ بِما جِئْتَبِهِ وَ دَلَّلتَ عَلَيْهِ أَللّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزيارَهِ قَبْرِ نَبيِّكَ فَانْ تَوَفّيتَنِى قَبْلَ ذلِكَ فَانِّى أشْهَدُ فِى مَماتى عَلى ما شَهِدت عَلَيْهِ فِى حَيواتى ان لا الهَ الّا أَنْتَ وَ أَنَمُحَمَّداً عَبْدُكَ وَ رَسُولِكَ صَلّى الله عَليهِوَ آلِهِ.»
غروب روز شنبه 24 ذيحجه، پس از آن كه از هر نفرى ده ريال (25 تومان) به عنون مزور گرفتند، از مدينه به سوى جده حركت كرديم. به عكس شوفر عربِ ابلهِ عاشق پيشه، كه هنگام رفتن به مدينه گرفتارش بوديم، اين شوفر، جوان با ادبى است از اهل اندونزى و
جعفرى مذهب است. بدون مطالبه بخشش و بداخلاقى، با راحتى يكسره ما را نزديك فرودگاه جده پياده كرد، حجاج هم با رغبت به او بخشش كردند.
سختترين مراحل حج، معطلى در فرودگاه جده است براى بازگشت. اينجا نه وسيله راحتى است، نه آذوقه و آبى و نه آسايش و خوابى. حجاج روز در سايه ساختمانها و قسمت سرپوشيده فرودگاه به سر مىبرند.
روزى يك بار يا دو بار تانگها [تانكرها] پيتها را آب پر مىكنند. گاه مىشود يك قطره آب هم نيست! بيشتر وسيله زندگى هم بايد از شهر خريده شود كه مسافت نزديك نيست. هم پولها ته كشيده و هم مزاجها از دست رفته است. اينجا حجاج مىفهمند چگونه در دام بعضى از شركتها افتادهاند كه چند هزار بليط فروخته و چند طياره قراضه دارد! از جمله همين شركت لبنانى شرق اوسط است ه ما را به دام انداخته!
حجاج در تلاشند. به سفارتخانهها مىروند. به رئيس فرودگاه مراجعه مىكنند. به هر درى مىزنند، همه مىگويند: حركت به حسب نوبت است و تخلف ندارد.
پس از آن كه تذكرهها را با دادن نفرى 5 ريال، به ويزا رسانديم و اسم نوشتيم، نوبت ما 29 است. در انتظار طياره 29، ساعت و روز مىشماريم. پيوسته طياره مىنشيند و برمىخيزد ولى كاهش جمعيت معلوم نيست و نمرههاى طياره لبنانى، بين 15 و 20 مانده! با مراقبت
سخت دولت سعودى و رئيس فرودگاه، تصور آن كه پس و پيش شود نمىرود. پس مطلب از چه قرار است؟
اگر آب به اندازه كافى نيست. اگر مستراح هيچ وجود ندارد. اگر از غوغاى جمعيت و گرمى هوا و فريادهاى متوالى بلندگو، خواب نيست! باز بسيار شكرگزاريم كه سالميم و برنج هم به اندازهكافى داريم.
منظره دلخراش بيمارها و قيافه افسرده كسانى كه حدس مىزنند تا يك ماه در اينجا باشند، موجب تسليت است. هواهم گواهى مانند مأمورين دولت حجاز، چهره خشك و خشمگين نشان مىدهد و از حركت و بخشش امساك مىكند! گاهى نسيم مرطوبى از سطح دريا مىفرستد.
بلندگو نام هر كس را اعلام مىكند؛ مانند محبوسى كه پاسبان زندان براى آزادى، نامش را مىبرد، با شتاب چمدان را برمىدارد و مىدود.
هر طيارهاى كه پرواز مىكند، سرنشينانش مرغى را مىمانند كه از قفس آزاد شده و ديگران از نظر حسرت به آنها مىنگرند!
زير سايبان محوطه فرودگاه تماشايى است! ايرانى، هندى، چينى، ترك، عرب، آفريقايى و ... دسته دسته با اثاث نشستهاند؛ هر دسته با لغتى سخن مىگويند و آداب و غذاى مخصوصى دارند.
در گوشه و كنار اين جمعيت سياههاى برّاق؛ مانند خال، در چهره اين اجتماع جالبند. اينها دور هم چندكى مىنشينند با لغت مخصوصى شمرده شخن مىگويند. هنگام سخن گفتن، دندانهاى سفيد و شفاف
آنها از درون چهره سياهشان آشكار و نهان مىشود. حركات و آداب و رنگ و اندام اين سياهها وسيله تفريحى است براى ايرانيان. چند نفر از آنها با ما همجوارند! حاجى افغانى مقدارى تخته جمع كرده و آتشى افروخته، سياه با وقار قورى خود را روى آتش مىگذارد، حاجى افغانى با لهجه مخصوص به او پرخاش مىكند و بد مىگويد و برآشفته قدم مىزند. سياه چندكى نشسته مشغول كار خود است! اين خونسردى، افغانى را بيشتر برافروخت و به سوى سياه حمله نمود، ناگهان سياهها از اطراف جمع شده غوغايى راه انداختند! يكى از آنها كه همسايه ما بود، پس از ختم دعوا برگشت و روى به ما آورد، با زبان بليغ عربى گفت: مگر خداوند نگفته «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ»؟ از همين جا سر صحبت ما باز شد، متوجه شدم كه پشت اين قيافه سياه، جهانى از معارف دين و علم و ادب و ايمان است!
در هر موضوعى از مطالب اسلامى با هم سخن مىگفتيم، چنانكه من نام وطن او را نشنيده و در نقشه هم نديدهام، او هم از ايران بىخبر است ولى از حيث روحيه و هدف، خود را از نزديكان، به او نزديكتر مىديدم! اين برادر سياه چهره از هوا و آب و جنگلها و نعمتهاى كشورش تعريف مىكرد و به مسافرت به آنجا دعوت مىنمود و مىگفت ما در برابر مسيحىها و بتپرستها، مدارس، مساجد و تعاليم منظمى داريم، ولى انگليسها مانع ارتباط ما با خارجند. پس از سالها كه آرزوى حج داشتيم امسال به عدهاى اجازه دادند! با طياره سه روز اغلب در راهيم و هزينه مسافرت به حج بسيار گران است.
از مذهب ايرانيان سؤال نمود، شرح مفصّلى دربارهعقيده شيعه و در معناى اولوالامر و مقايسه آن با عقايد و تفاسير ديگر مسلمانان برايش گفتم و او را به مطالعه بعضى از كتابها راهنمايى نمودم، بسيار خورسند شد. معلوم شد مذهبشان شافعى است و از نام شيعه هم بىخبر است!
گفت مسلمانهاى كشور خود را به اين حقيقت آشنا مىكنم.
گفتم: شايد نپذيرند و شما را بكشند.
گفت: بيشتر مسلمانان آنجا از من پيروى مىكنند و اگر انسان به حقيقتى معتقد شد از كشته شدن نبايد بترسد! در كتابچه تقويم بغلى من با خط عربى شبيه كوفى نام و نشان خود را اينطور نوشت: انا عثمان من بلد اباذان المشهرو باضبض. گفت اين نشانى نامه به من مىرسد.
پس از چهار شب توقف در فرودگاه جده، گفتند شب چهارشنبه نوبت طياره 29 است. اثاث خود را جمع نموده و خود را آماده كرديم. نيمه شب بيدارمان كردند، برخاستيم و به راه افتاديم؛ خبر دادند اشتباه شده نوبت شما طياره بعد است. ناگاه متوجه شديم رفقاى شيرازى كه از بيروت با هم بوديم و امروز عصر از مدينه وارد شدهاند حركت كردند!
كسانى بيش از يك هفته است در فرودگاه به سر مىبرند، ما چهار شب است در فرودگاهيم! از ميدان فرودگاه خبر دادند كه بين ايرانيها و مأمورين شركت لبنانى كشمكش در گرفته؛ به طرف ميدان فرودگاه رفتم ديدم جوان قوى هيكلى را ايرانيها دوره كردهاند، ولى درست زبان يكديگر را نمىفهمند.
جوان را خواستم تا درست مقصود را بيان كنم، همين كه احساس كرد ما از كارش سر درآورديم شروع به فرياد كرد، محكم يقهاش را گرفتم كه از دست من به طرف اداره پليس فرار كرد، من هم چند جمله: ملعون الوالدين و ابن الكلب از پشت نثارش كردم. ايرانيها كه در كشور سعودى هر جا خود باختگى نشان مىدهند، خصوص بعد از قضيه ابوطالب يزدى! اطراف من را خالى كردند! رفقا ما را به منزل رساندند.
من در جاى خود دراز كشيده منتظر حوادثى هستم. پس از چند دقيقه آن جوان با شرطه آمد. من به او نگاه مىكردم، او از حجاج سراغ مرا مىگرفت! در اين ضمن آقاى سرهنگ با ورزيدگى ادارى كه دارد، از تخلّفات و پس و پيش نمودن نوبتها، مداركى به دست آورد. منتظر صبحيم! اول صبح پيش از آنكه مأموران شركت براى ما پروندهسازى كنند، خود را به اتاق مدير كل طيران رساندم و شرح وقايع را به او گزارش دادم. مأمور شركت را خواست، با آن كه قضايا را فهميد، باز گفت شما خاطر جميع باشيد كه در اينجا شركتها جرأت تخلف از مقررات ندارند!
به منزل برگشتم، معلوم شد آقاى مرعشى با آقاى سرهنگ براى شكايت به مركز نمايندگى شركتها به شهر رفتهاند. شخص بااطلاعى چشم ما را باز كرد. او گفت شركت لبنانى شرق اوسط وابسته به انگليسىها است و وظايف ديگرى را انجام مىدهد. تازه متوجه شدم كه چرا تمام دستگاهها از او حمايت مىكنند و نسبت به ايرانيان اين
طور رفتار مىنمايند!
سفير ايران بيمار و ناتوان است. كارمندان سفارت آن اندازه گرفتارى دارند كه نمىتوانند به تمام گرفتاريهاى حجاج رسيدگى نمايند، مگر افراد و دستههايى كه از ايران نسبت به آنها سفارش مخصوص شده است!
بعضى از حجاج ايرانى بيمارند، با اين وضع ممكن است مدتها در اينجا بمانند! در اين بين ماشينى نزديك ما مقابل سايبان فرودگاه ايستاد، مرد خوشرويى پياده شد و به وضع حجاج شامى رسيدگى كرد تا نزديك ما رسيد. با هم تعارفى كرديم. او خود را معرفى كرد كه سفير سورياست و همراهش شيخ محمد خطيب رئيس «جمعيت تمدن الاسلام» است كه از طرف دولت مراقب حجاج شامى مىباشد. من هم خود را معرفى كردم، به مناسبت انجمن شعوب المسلمين شناخت. از وضع ايرانيها پرسيد كه وقايع را برايش شرح دادم. با آن كه گرفتار بود و مىگفت سفارت سوريا پر از جمعيت و ارباب رجوع است، خود و ماشينش را در اختيار ما گذاشت! اول مرا به سفارت لبنان برد. سفير لبنان پذيرايى گرمى كرد و گفت شما مىدانيد كه نماينده شركت لبنانى حاجى زينل و پسران او هستند و ما حق دخالت نداريم!
حاجى زينل كيست؟ آنطور كه مىگويند ايرانى لارستانى است ولى سالهاست از بيخ عرب و وهابى شده! با هر شركتى سر و سرّى دارد! هم پول دارد و هم در دولت سعودى نفوذ!
از آنجا به مركز شركت آمديم. سفير سوريا دست من را گرفته از
اين اتاق به آناتاق سراغ پسر حاجى زينل را مىگيرد. آن طرف سالن غوغايى است! متوجه شدم آقاى سرهنگ و آقاى مرعشى و عدهاى ايرانيان جمعند و با مأموران شركت و جوان ديشبى به شدّت با هم پرخاش دارند. اينها فارسى و آنها عربى!
سرهنگ را از معركه خواندم، نزديك ما كه رسيد ناگهان روى سيمانها محكم به زمين خورد و از هوش رفت! چشمش را خون گرفته مشتش را گره كرده و به خود مىپيچيد. در حال بيهوشى مىگويد: فحش داده، به ايرانيها توهين كرده، ابن الكلب گفته و ... جمعيتى از ايرانى و غير ايرانى جمع شدند، آب يخ بر بدنش ريختند تا به هوش آمد.
مرجع رسيدگى در اينجا كيست؟ فقط پسر حاجى زينل، جوان خودخواه و مغرورى است كه چند دانه مو روى چانه گذاشته (چند دانه موى روى چانه يا ريش قيطانى از علائم وهابيت است. گويا سلف صالح هم همين نشانه را داشتند!)
محكمه اطراف ميز آقازاده زينل! تشكيل شد، سفير سوريا و عدهاى ايرانيها حاضر بودند، مأموران شركت هم آمدند، جوان ديشبى هم آمد. همين كه چشمش به من افتاد فريادش بلند شد كه اين به من ناسزا گفته و ايرانيها را وادار كرده كه ما را بزنند، زينل زاده و كاركنان شركت مىكوشيدند كه براى ما پرونده بسازند. در اين بين اعضاى مؤثر سفارت ايران از قضايا مطلع شده خود را رساندند. هر وقت من مىخواستم صحبت كنم پسر حاج زينل به عربى مىگفت: سيد! اينجا
ايران نيست كه مردم را تهييج نمايى! معلوم شد از شكست اربابها در ايران بسيار عصبانىاند!
آقاى سرهنگ مدارك خيانت مأمورين شركت و وقايع را جزء بجزء بيان مى كرد و آقايان اعضاى سفارت ايران و آقاى مرعشى براى حاضرين توضيح مىدادند. با همه كينهورزى مشتشان باز و رسوا شدند. اين پيش آمد گرچه براى ما پرمشقت بود و احتمال گرفتاريها داشت ولى بخير تمام شد و موجب آسايش ايرانيان گرديد. پس از تلگرافى كه به لبنان شد چند روزه تمام مسافران اين شركت را حركت دادند؛ «لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ»، نبايد تحمل ظلم نمود و بايد ظالم را رسوا كرد، گرچه به سخن بد و ناسزا باشد!
به فرودگاه برگشتيم. مأمور شركت پس از آن كه دست و روى ما را بوسيد، با اوّلين طياره ما را حركت داد. شب پنجشنبه 29 ذيحجه وارد لبنان شديم، اجباراً ما را به قرنطينه بردند، اتاقها و حياط قرنطينه پاكيزه شده و حمامها به كار افتاده، دو روز ما را نگاه داشتند و بيرون نمىتوانستيم برويم. شهر هم تعطيل عمومى و انقلاب بود. نتيجه انقلاب آن شد كه خورى رفت و شمعون آمد.
روز دوشنبه به شام آمديم، در محل و منزل شيعيان منزل گرفتيم.
بيشتر حجاج به شام كه مىرسند، مانند كسانىاند كه از دوره بيمارى برخاسته، بيشتر كارشان كباب خوردن است و پارچههاى
ابريشمى خريدن! حاجيان كه از بار گناه سبك شدهاند در بازارها و خيابانهاى شام بارهاى پارچههاى رنگارنگِ ابريشمى و غير ابريشمى بدوش دارند!
زيارتگاههاى شام در اين روزهاى ايام محرم، پر از جمعيت شيعه است. زيارتگاههاى معروف، قبر حضرت رقيه نزديك مسجد اموى و زينبيه بيرون شام و رأس الحسين در مسجد اموى است. مورد اتفاق قبر رقيه دختر عزيز حسين- عليه السلام- است كه در زمان اسارت، چشم از زندگى سراسر مصيبت پوشيد!
شبهاى اول محرم در مدرسه مرحوم سيد محسن امين مجلس منظم و مفيدى است كه در تهران هم كمنظير است، شيعه و سنى در آن شركت مىكنند. در ساعت معين، جوانى با لحنى جذاب آياتى از قرآن را در ميان سكوت حاضرين تلاوت مىكند، بعد شيخ خطيب با زبان بليغ متن تاريخ كربلا را بيان مىنمايد.
روز پنجم محرم به سوى عراق حركت كرديم. كاظمين و كربلا و نجف پر از جمعيت و دستجات است. شب و روز دستههاى عزادار در حركتند. احساسات بسيار شديد و موكبها باشكوه است. ولى نتيجه تربيتى اسلامى و آشنا شدن به وظيفه روز كه مقصود اساسى است، چندان حاصل نمىشود. جوششى است موقت پس از آن خاموشى مطلق. بايد در اين ايام جوش و خروش و ظهور فداكارى شهدا،
مجالس و محافل منظمى باشد كه مسلمانان را به وظايف دين و تكاليف روز آشنا سازد و هدف عالى بزرگان را روشن نمايد.
پس از ايام عاشورا، عازم ايرانيم. سفارت از هر حاجى پنجاه تومان باج حج مىگيرد تا تذكرهها را ويزا كند. با سهلانگارى دولت در امر حج و زحماتى كه از اين جهت بر حجاج ايرانى وارد آمده، دادن اين باج تحميل بود! ولى با دولت ملى و اصلاحى بايد مساعدت كرد تا بنگريم ملت را به كجا مىبرد!
روز پانزدهم محرم به سوى ايران حركت كرديم. هر چه حجاج از گمركهاى شام و عراق راحت رد شدند، در گمرك ايران دچار زحمت بودند. از هر نفر هفت تومان ديگر باج حج گرفتند، گمرك اجناس هم از هر كس هر چه خواستند مىگرفتند!
روز هيجدهم محرم همان روزى كه دو ماه پيش از تهران حركت كرديم در ميان محبت دوستان و خويشان وارد تهران شديم.
در نظر بود كه در ضمن شرح مسافرت درباره ريشه عقايد وهابى و وضع مفصّل كنونى كشور حجاز و دولت سعودى و وضع اعتاب مقدسه عراق بحث بيشترى بشود؛ ولى صلاح در آن بود كه كتاب چندان مفصل نشود.
درباره مسائل حج و اسرار آن آنچه بيان شده نظريات شخصى است، در مسائل اختلافى بايد به آراء حضرات مراجع عظام رجوع
نمود و براى فهم اسرار حج، خواندن كتاب «اسرار حج» و كتاب «قبله» تأليف حضرت علامه حاج ميرزا خليل كمرهاى را توصيه مىنمايم و از همسفران عزيز آقايان حاج منزه و سرهنگ گنجى و حاج بوستان امتنان دارم كه زحمتهاى آنها در اين سفر مجال اين اندازه مطالعه را به اينجانب داد.
چون انجمن شعوب المسلمين كه در همين سال در كراچى تشكيل شد و در روزنامهها و نشريات ايران تصميمات اين انجمن منتشر نگرديد و درخواست تسهيل امر حج و الغاى خاوه سعودى از تصميمات اين انجمن بود، در نظر بود راجع به آن شرحى نوشته شود، اينك به اين مختصر اكتفا مىگردد.
اين انجمن در تاريخ 16 شعبان 1371 مطابق 20/ 2/ 31 و 10 مايو 1952 از نمايندگان ملى تمام كشورهاى اسلامى (غير از قفقاز و افغانستان) تشكيل گرديد، بيش از يك هفته صبح و عصر درباره مسائل عمومى اسلامى بحث شد و سه شب را در ميدان جهانگير پارك كنفرانس عمومى تشكيل داد كه در حدود ده هزار نفر در آن شركت مىنمودند و نمايندگان كشورهاى اسلامى به زبانهاى مختلف نيات و تصميمات خود را با خطابههاى مهيّج بيان مىكردند. اصول و مقرراتى كه بر آن تصميم گرفتند و به تصويب رسيد و با چند زبان منتشر گرديد از اين قرار است:
بسم الله الرحمن الرحيم
ما نمايندگان ملل اسلامى، با توجه به گذشتهبا عظمت و روزگار وحدتِ مسلمانان و آنچه از نيكى و عدالت و سلامت براى دنياى بشريت آوردند، كه بيگانگان خود به آن اعتراف دارند، و با توجه به مصائب و گرفتاريهايى كه امروز بر مسلمانان در اثر تفرقه و نفاق وارد شده و موجب تسلط نيروهاى بنيانكن استعمارى گرديده؛ بطورى كه هر روز سلطههاى استبدادى آنها به عناوين مختلف حقوق مسلمانان را پايمال مىنمايد و از طريق دسايس سياسى و فشارهاى اقتصادى و آشوبهاى اجتماعى ملل اسلامى را به زنجير عبوديت مىكشاند.
امروز كه نيروهاى بنيانكن استعمارى با هم شاخ به شاخ شده و نيروهاى گوناگون شرّ و وسائل تخريبى خود را در كمين قرار داده و با تشكيل جمعيتها و عناوين فريبنده مختلف، مقاصد شم خود را تأمين مىنمايد، ما مىخواهيم نيروهاى خيرى كه در جهان اسلام است متمركز نماييم و آنچه از وسائل عدل و احسان در ملل و دول اسلامى است به وسيله يك جمعيت منظم، آماده و به كار اندازيم تا زنجيرهايى كه دست و پاى مسلمانان را بسته و آنها را از پيشرفت به سوى كمال بازداشتهاند پاره شود؛ اين هيأت جهانى- اسلامى به نام «منظّمه شعوب الإسلاميه» ناميده مىشود! و خلاصه مقاصدش از قرار زير است:
1- نخستين هدف اين جمعيت آن است كه عقايد اسلامى را در نفوس مسلمانان عموماً پابرجا سازد و به وسيله اخلاق فاضله و آماده ساختن وسائل زندگى از طريق هدايت روشن اسلام آن عقايد را
رشد دهد.
2- آزاد نمودن ملل اسلامى از جهت سياسى و اقتصادى، از نفوذ بيگانگان و تمركز نيروها و سرمايههاى اسلامى براى خير دول و ملل اسلامى.
3- بالا بردن سطح فكرى و مادى و كفالت حقوق اجتماعى و سياسى و كوشش براى اقامه و پابرجا نمودن عدالت اقتصادى ميان مسلمانان، مطابق اصول اسلامى و نشر تربيت صحيح، و حفظ از تفرقه و انحلال كه پيوسته مانع پيشرفت آنها بوده، تا جهان اسلام موقعيت لايق خود را در ميان ملل دنيا احراز نمايند.
4- توسعه تعليم لغات مختلف در كشورهاى اسلامى تا تفاهم بين مسلمانان آسان شود، و ترغيب براى تدريس لغت قرآن، چون لغت دينى مسلمانان است و بر هر مسلمانى فراگرفتن آن لازم است.
5- براى عملى نمودن دستور كريمه «إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ» اين جمعيت مىكوشد تا روابط ادبى و اقتصادى بين كشورهاى اسلامى محكمتر و موجبات تفاهم و دوستى ميان افراد و اجتماعات مسلمانان بيشتر گردد. و قرار شد مركز اين جمعيت در كراچى باشد و مجمع عمومى آن هر سال در يكى از كشورهاى اسلامى تشكيل گردد.
در عكس صفحه قبل شخصيتهاى علمى و تربيتى و سران نهضتهاى ملى اسلامى در منظمه شعوب المسلمين كراچى ديده مىشود:
سه نفرى كه در رديف اول نشستهاند، از راست 1- عبدالحى عباسى از پاكستان 2- فضيل ورتلانى سعودى 3- دكتر مصطفى خالدى از بيروت
رديف دوم نشسته از راست 1- شيخ صالح عشماوى معاون اخوان المسلمين مصر 2- دكتر مسرور از اندونزى 3- شيخ عبدالحامد بدايونى از پاكستان 4- سيد جواد شهرستانى از عراق 5- سيد محمد طالقانى از ايران 6- سيدصدرالدين بلاغى از ايران 7- آيت الله كمرهاى از ايران 9- شيخ بشير ابراهيمى از الجزائر و تونس 10- شيخ عابدين صبرى از فلسطين 11- سيد هادى مرعشى از عراق 12- شيخ محمد فهام از جامع ازهر 13- حاج سيد رضا زنجانى از ايران 14- چهدرى خليق الزمان مؤسس انجمن.
رديف سوم ايستاده از راست 3- يكى از جوانان تركيه (احمد فئوال كچل و نورى دمكراك، نمايندگان تركيه در اين عكس نيستند) نفر 5- سيد سليم حسينى، فلسطين 6- عادل علويه از مصر 10- عبدالعزيز كامل از شبان المسلمين 11- محمود فهمى درويش از جمعيت قادريه عراق 12- شيخ احمد شرباسى از جامع ازهر 13- ميژر سيد حسن رضا پاكستانى ميزبان نمايندگان
از كسانى كه در اين عكس نيستند مصطفى مؤمن خبر اخبار اليوم و عضو اخوان المسلمين است.
پايان، در تاريخ 25/ 4/ 1332- 4 ذيقعده 72