ghaemiyeh.com
نام كتاب: عطر باران
نويسنده: ناصر صبا
موضوع: عتبات عاليات و سوريه
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
نوبت چاپ: 1
شعر، اين كلام موزون و اثرگذار، وديعه الهى و موهبت ارزشمند پروردگار به انسان، يكى از شيوههاى بيان و پيامرسانى است و برخوردارى آن از جاذبه و شورانگيزى و حركتآفرينى، موجب مىشود كه «فرهنگساز» گردد.
اگر شاعران، فرمانرواى قلمرو دلهايند، به دليل سحرانگيزى و نفوذ شعر در اعماق جان مخاطبان است. از همين رهگذر، عنايت و حمايت اسلام و رهبران دينى از «شعر مكتبى و آيينى» جايگاه والاى شاعران متعهد و شعر جهتدار و هدفمند را مىرساند. هم «جايگاه مكتبى شعر» حايز اهميت است، هم «جايگاه شعر مكتبى».
برخورداران از قريحه شعرى و ذوق ادبى، به شكرانه اين موهبت خداداد، همواره اداى دين نسبت به دين و
مكتب و حق و عدل و شعاير مذهبى و پيشوايان الهى و آيينها و سنتهاى وحْيانى و ولايى داشتهاند. همين رويكرد، سبب بارورى و غناى ادبيات دينى و بالندگى مفاهيم قرآنى در ذهن و زندگى و روح و جان مخاطبان شعر گشته است.
انبوهى عظيم از سرودههاى شاعران فارسى، بر محور خدا و دين و كعبه وقبله و مدايح نبوى و فضايل اهلبيت و مفاهيم اخلاقى و ارزشهاى اسلامى شكل گرفته و پديد آمده است. البته از اين انبوه اشعار، برخى در قلّه زيبايى و چكاد استوارى و صلابت و درخشندگى قرار دارد، برخى هم در رتبه و پايه پايينترى جاى مىگيرد و بسته به قوّت شاعر و طبع روان او و غناى محتوا و دانش و حكمت و آگاهى سراينده، فراز و نشيب و اوج و حضيض مىيابد.
خاندان پاك و مطهّر رسول خدا صلى الله عليه و آله و خصوصاً حماسهسازان كربلا، و حافظان خونهاى به ناحق ريخته شده اين قيام بزرگ، همواره مورد توجه شاعران قرار داشته و براى آنان انگيزهساز بوده است تا از اين طريق عشق و شيدايى خود را نسبت به اهلبيت عصمت و طهارت ابراز نمايند.
«عِطر باران» مجموعه اشعارى است كه در رابطه با شيرزن كربلا، حماسهآفرين سترگ دشت خون و بلا يعنى حضرت زينب كبرى عليها السلام و نيز دختر مظلومه حسين بن على عليه السلام حضرت رقيه عليها السلام سروده شده و توسّط برادر ارجمند و خوشذوق آقاى ناصر صبا كه خود نيز بهرهمند از نعمت شاعرى هستند انتخاب گرديده است.
اميد است اين مجموعه براى همگان خصوصاً مداحان اهلبيت عليهم السلام مفيد و سودمند واقع گردد.
ناشر
حضرت زينب سلام اللَّه عليها
كيست زينب مطلع ديوان عشقسنبل آزاده بستان عشق
كيست زينب امّ أب را جانشينتربيت گرديده در دامان عشق
كيست زينب دختر شير خداشير غم نوشيده از پستان عشق
كيست زينب اسوه شرم و حياقهرمان صبر درميدان عشق
كيست زينب در كمان دين حقتير چشم منكر قرآن عشق
كيست زينب آن كه در نطق و بيانهست استاد دبيرستان عشق
كيست زينب عقل را اوج كمالعقل اورا در خط فرمان عشق
كيست زينب در شهامت بىنظيرآن كه اورا داده حق عنوان عشق
كيست زينب آن كه با مهر حسينكرده برپا درجهان طوفان عشق
كيست زينب خون حق را خونبهاجان به كف در خدمت جانان عشق
كيست زينب كلُّ ارضٍ كربلامست از پيمانه پيمان عشق
كيست زينب زينت دامان ابجسم عشاق جهان را جان عشق
ژوليده نيشابورى
كيست زينب آنكه عالم واله وحيران اوستنورعصمت جلوهگرازچهره تابان اوست
گوهر پاكى كه از پستان مادر خورده شيرجان به قربانش كه جان عالمى قربان اوست
آستان حضرت زينب حريم كبرياستبندگان را دست حاجت جمله بردامان اوست
سيل نطق آتشينش كند كاخ كفرراكاخ ايمان متّكى بر پايه ايمان اوست
ميوه بُستان زهرا، پاره قلب نبىآنكه عالم خوشه چين خرمن احسان اوست
جلوه حق كرد روشن كوفه تاريك راگرمى بازارشام از خطبه سوزان اوست
همت مردانه او نگسَلَد زنجيرعهدخوشتر از پيوند هستى، رشته پيمان اوست
اى «رسا» برماتم او تاقيامت رستهخيزآسمان راگريهها بر ديده گريان اوست
رسا
كيست زينب؟ واله وشيداى حقهم چومادر، عصمت كبراى حق
كيست زينب؟ بنت زهراى بتولدخت حيدر، پاره قلب رسول
دربيان وعلم وحكمت بى نظيرمثل اوديگر نبيند چرخ پير
زينب است اين، دختر شيرخداستقهرمان داستان كربلاست
زينب است اين، يارديرين حسينزينب است اين، جان شيرين حسين
زينب است اين چون على شيرين كلامزينب است اين ماه سرگردان شام
شد اسيرو پيك آزادى هم اوستشد غمين و غمزُداى عالم اوست
گرچه درظاهرپريشان گشته استچرخ درفرمان اين سرگشته است
ازغمش درآسمانها گفتگوستخاكيان را نام زينب آبروست
داد خواه خون مظلومان شدهازبيانش ظلم بى بنيان شده
تا «حسانا» عالم هستى بپاستنطق زينب منعكس درگوشهاست
حسان
تادراين عالم نشان از انقلاب زينب استزيب جانها خطبه شرعى خطاب زينب است
جاودانى شد چوقرآن خطبه زينب به شامملك امكان ملتهب از التهاب زينب است
شيرزن، مردآفرين، والا سخن، دشمن شكنعدل وتقوى، داد و دين، زيب حجاب زينب است
انقلاب كربلا رنگين شد ازخون حسينليك اثباتش زرنگ انقلاب زينب است
گشت ويران كاخ كفر از خطبه غرّاى اوفتح اين سنگر، زحسن انتخاب زينب است
ازقيام او به بزم عام دراثبات حقزاده مرجانه عاجز درجواب زينب است
بعد عاشورا پس از قتل حسين بن علىنقش رسوائى دشمن درحساب زينب است
كربلا گلزار قرآنست «مردانى»، وليكجلوه گلها زاشك چون گلاب زينب است.
محمد على مردانى
آسمان معرفت، مهر درخشان زينب استمعدن علم و ادب، درياى عرفان زينب است
شمع ايوان هدايت، مهر پرفيض وجودآسمان مكرمت، ماه فروزان زينب است
اختر برج ولايت، ميوه باغ علىغنچه گلزار احمد ماه رخشان زينب است
جان به كف، با عشق و ايمان واميد وقلب پاكآنكه راه عشق رابرده به پايان زينب است
آنكه همراه يتيمانِ برادر تابه شامرهنوردى كرد باحالِ پريشان زينب است
آنكه بنهاده قدم برجاى پاى مرتضىوارث جمع صفات از شاه مردان زينب است
آنكه يك لحظه نشد غافل زمولايش حسينآنكه دوشا دوش او جنگيد از جان زينب است
گرحسين بن على جنگيد بانيش سنانآنكه جنگيد اززبان باخيل عدوان زينب است
آنكه فُسّاق زمان راتاابد رسوانمودبابيان آتشين وتيغ برهان زينب است
آنكه باعزمى متين و صبرراسختر ز كوهكرد محكم پايه و بنياد ايمان زينب است
پرچم سرخ حسينى را به صبرى بىنظيرآنكه بردوشش كشيد وبرد پايان زينب است
چون دلش پر باشد از مهر على و اهلبيتدر قيامت شافع و حامى «منّان» زينب است
محمد منّانى
اين ندا را بشنو از عرش برينآفرين برزينب مردآفرين
آنكه از پستان زهرا خورده شيرمرتضى را، هست بر خاتم نگين
سينهاش آكنده ازحبّ خداستسيرهاش آيات ختم المرسلين
باغم ودردو الم خوكرده استاززمان كودكى آن نازنين
گرمصيباتش شود قسمت به خلقمحو گردد شادى ازروى زمين
شاهد ديوارو درب خانه بودسينه زهرا و ميخ آهنين
وه كه تقدير وقضاى كردگارماجراها دارد اندرآستين
لشكرى آراسته خون خداازمناى عشق تاعرش برين
نقطه پرگار لشكر زينب استدختر شيرخدا يعسوب دين
خطبه جانسوز او در كوفه بودبرسردشمن چوپُتكى آهنين
درره شام بلا باكودكانبود غمخوار و نگهبان وقرين
گه پرستاربرادرزاده بودعابد سجّاد زين العابدين
داستان كودك وشام خرابرأس بابا و وداع آخرين
عاقبت با خطبه زين العبادبا رشادتهاى آن بانوى دين
لرزه افتادى براندام يزيدگشت نفرين از يساروازيمين
در كنار كاخ استبداديشمجلس ماتمسراى شاه دين
گشته برپا با حضور اهل بيتدست تقديرالهى راببين
ماجراى بازگشت اهل بيتزينب وكرب و بلا و اربعين
جابروآب فرات وغسل اوزائران اولين و آخرين
سينه شد پرسوز، چشمان پر ز اشكگفت بگذار اين قلم رابرزمين
سلطانى شيرازى
در سپهر معرفت خورشيد خاور زينب استدرشرف باحضرت زهرا برابرزينب است
ازبهاى گوهران پرسيدم ازصراف عقلگفت دربازاردين ارزنده گوهر زينب است
مادرگيتى نزايد همچو زينب دخترىيك مدال افتخار ازبهرمادر زينب است
آنكه اسمش جبرئيل آورد از ربّ جليلكرده نامش انتخاب اللَّهاكبر زينب است
مصطفى را افتخار و مرتضى را نور چشممجتبى را مونس و غمديده خواهر زينب است
آنكه اسرار شهادت را به عالم عرضه دادطالب خون حسين از قوم كافر زينب است
گرنبود او، از حديث كربلا نامى نبودآنكه كرد اين داستان راپخش عالم زينب است
آنكه بايك آتشين نطقى به تالاريزيدكرد ايجاد تحوّل مثل حيدر زينب است
گرنشد ممكن علىّ مرتضى را فتح شامآنكه شهر شام راكرده مسخّر زينب است
اى كريمى در شدايد دامن زينب بگيرآنكه سائل را نراند خالى از در زينب است
كريمى
كيست زينب آنكه نورديده زهراستىزينت عرش خدا محبوبه يكتاستى
دختر شيرخداوخواهر خون خداعصمت صغراى عالم زينب كبراستى
بود همدوش برادر درقيام كربلايكّه پرچمدار نهضت، عصر عاشوراستى
واژگون شد ازبيانش پرچم كفروستمپرچم دين خدا بادست او برپاستى
سوخت كاخ دشمنان راآتشين گفتار اورونق بازار دين زان خطبه غرّاستى
درخرابه خيمه مظلوميش چون شد بلندكاخ دين آبادو ويران خانه اعداستى
كُنج ويران يادگارى ازبرادر اونهادتاقيامت زان عمل «آهى» غمين زهراستى
على آهى
خطبه زينب اگر در سفر شام نبودازفداكارى شاه شهدا نام نبود
نه همين نام نبود ازشه خونين كفناناثر از مكتب ارزنده اسلام نبود
ازمدينه زن و فرزند به همراه بردننكتهاى بود كه اندر خور افهام نبود
كاش مىبود يكى تاكه بگويد به يزيدجاى بانوى حرم در ملأ عام نبود
چوب چون برلب ودندان شه دين مىزدخواهر غمزدهاش را دمى آرام نبود
جست ازجاو بمانند پدرراند سخنكه نظيرش به سخن درهمه ايّام نبود
اثراز دختر ويرانه نشينى باقيستگرچه آنروز چو وى دختر گمنام نبود
ليك نبود زمعاويه وپورش اثرىبا وجودى كه به جز در كفشان شام نبود
اين دليليست كه حق باقى و باطل فانى استفكر دنياطلبان جزغلط وخام نبود
«خوشدل» آن كس كه حسينى شد ازروز نخستهيچ گه فكر پرستيدن اصنام نبود
خوشدل
خاطرم آسوده ايدل ازولاى زينب استروشنائى بخش چشمم خاك پاى زينب است
برحريمش ره ندارند مردم ناآشناهركه شد بيگانه ازخود، آشناى زينب است
پيك حق گفتا رسولاللَّه را فرموده حقزينبش خوان، زَينِاب بودن، سزاى زينب است
خلق را دل ز ابتلاى هول محشر خون شودجز دلى كو پاىبند و مبتلاى زينب است
من كيم در راه عشقش از سر و جان بگذرمجان صدها عاشق ومفتون فداى زينب است
در هوايش مرغ دل، دردل نمىگيرد قرارآشيان طايرجان درفضاى زينب است
اى كه عمرى از گرفتارى و غم درماندهاىحل مشكل در يدِ مشكلگُشاى زينب است
عزت سارا وهاجر، مريم قدسىنفساز جلال و عزت و مجد و وفاى زينب است
پرتو خورشيد و نور مه، فروغ اخترانذرّهاى از نور روى حقنماى زينب است
مردم آن ديده را نازم كه منزلگاه اوستاى خوش آن خلوتسراى دل، كه جاى زينب است
در دلم بنهفته از روز ازل مهر حسيندر سرم از كودكى عشق و هواى زينب است
با حسينش عهد خود نشكست تا پايان عمراين ره دلدادگى، شرط وفاى زينب است
با خيال كعبه، احرام اسارت بسته بودتل دشت كربلا كوه مناى زينب است
بس كه از خيمه پياده جانب ميدان شتافتدر مغاكش نقش بسته، ردّ پاى زينب است
خط سير خيمهگاه و قتلگاه كربلااز براى سعى مروه هم صفاى زينب است
برسرنعش برادر حال او چون شد مپرسياچه آمد بر سرش، آگه خداى زينب است
خاك مقتل رابه سرپاشيد بادرد درونگفت خاك كربلاى تو دواى زينب است
هركه ازگودال مقتل نالهاى بشنيد گفتكاين صداى واحسين و وا اخاى زينب است
شهر شام و كوفه از پا تا به سر حيرتزدهاز صداى روحبخش و دلرباى زينب است
قطب عالم حجة ابن العسكرى با سوز دلاشكريزان در عزاى جانگزاى زينب است
هركه «صالح» باولاى آل طاها زيست كرددرصف محشر يقين تحت لواى زينب است
احمد صالح تبريزى
مظهر صبروشكيب واستقامت زينب استآن كه درپيش ستم افراشت قامت زينب است
آن كه نامش يادگار حضرت زهرا بُوَدآن كه مهرش كرده در دلها اقامت زينب است
آنكه دشمن رازپاافكند باتيغ زبانآن كه مىگيرد زخصم دون غرامت زينب است
آن كه درراه خدا بعد ازقيام كربلابس شنيد ازمردم شامى ملامت زينب است
آن كه دربزم يزيد سفله وبازارشامكرد بانطقش بپا شور قيامت زينب است
كردكاخ ظالمين رابرسر ظالم خرابآن كه دارد در اسيرى اين شهامت زينب است
يك زن تنها و يك دنيا مصيبت باردوشراستى كوه بلند استقامت زينب است
دست ما و دامنش «خسرو» كه در پيش خداشافع ما عاصيان روز قيامت زينب است
سيّد محمد خسرونژاد
بعد زهرا بهترين زن بين زنها زينب استلاف نَبود گر بگويم عين زهرا زينب است
گر بپرسى كيست استاد دبيرستان عشقخيل شاگردان همه گويند تنها زينب است
گر بسنجى درترازوى عمل معيار صبرصبرگويد قهرمان صبردنيا زينب است
گر مقام او بود از جمع معصومين جداآن كه ازهرمعصيت باشد مبرّا زينب است
در رياضى گر حساب جمع از مِنها جداستآن كه از جمع شفاعت نيست مِنها زينب است
آن كه باتيغ زبان، كار دوصد شمشير كردكوه صبر واستقامت روح تقوا زينب است
آن كه با ايراد نطقى كرد مانند علىزاده مرجانه را محكوم و رسوا زينب است
آن كه بهر ما جهاد فى سبيل اللَّه رابا اسارت مىكند تفسير و معنا زينب است
باشهامت چون اسارت گشت توأم، عقل گفتآن كه در دنيا نظيرش نيست پيدا زينب است
شد رقم پرونده اسلام با خون حسينآن كه با خون سر خود كرد امضاء زينب است
شاعر ژوليده مىگويد به آواز جلىبين زنها بهترين زن بعد زهرا زينب است
ژوليده نيشابورى
شام، روشن ازجمال زينب كبراستىسر به زير افكن كه ناموس خدا اينجاستى
كن تماشا آسمان تابناك شام راكآفتاب بُرج عصمت ازافق پيداستى
در شجاعت چون حسين و در شكيبائى حسندر بلاغت چون علىّ عالى اعلاستى
كرد روشن باجمالش آسمان شام راكز فروغ چهره گوئى زَهره زهراستى
دكتر قاسم رسا
زينب آن بانوى عظمائى كه دست قدرتشكهكشان چرخ را بر پا طناب انداخته
شمّه كاخ جلال ورفعتش ازفرط نورمهر عالمتاب را ازآب وتاب انداخته
اين همان بانوست كز نطق وبيان همچون علىانقلاب ازكوفه تاشام خراب انداخته
همّتش چون بازوى خيبرگشاى حيدرىبارگاه كفررا درانقلاب انداخته
كشتى دين، كربلا شد غرق از طوفان كفرهمّت زينب ز نو آنرا بر آب انداخته
حلم او صبر و توانائى ز دست صبر بردعلم او از دست هر دانا كتاب انداخته
تا قيامت وصف او موزون اگر گوئى كم استزانكه حق اورا چو خود در احتجاب انداخته
موزون اصفهانى
آنكه از وصفش زبان گرديده الكن زينب استآنكه نطقم در مديحش گشته كودن زينب است
آنكه بعد از نهضت سرخ حسين بن علىپيكردين خدارا بود جوشن زينب است
آنكه باايراد نطق آتشين خويشتنمشعل دين خدا را كرده روشن زينب است
آنكه با تيغ زبان، كار دوصد شمشيركردتاكه گردد از خطر، اسلام، ايمن زينب است
آنچنان جنگيد با دشمن كه ازآن ابتكاردشمنش از پرده دل گفت احسن زينب است
آنكه بافكر بلند خويش كرد ازبُن خرابكاخ استبداد رابرفرق دشمن زينب است
لاف نَبود گر بگويم بعد زهراى بتولدر جهان آفرينش بهترين زن زينب است
ژوليده نيشابورى
استقامت در لغت صبر است و معنا زينب استصبرباشد قطرهاى ناچيزو دريا زينب است
درجهان آفرينش بهترين زن فاطمه استبين زنها بهترين زن بعد زهرا زينب است
زينت دوش نبى باشد حسينبن علىآنكه باشد زينت دامان بابا زينب است
آنكه نطق آتشينش كوفه را زيرو زبركرد و شد آيندهساز خلق دنيا زينب است
آنكه درتاريخ نامش مىدرخشد تاابدفارغالتحصيل دانشگاه مولا زينب است
آنكه سرخط جهاد فى سبيلاللَّه رابا اسارت رفتن خود كرد امضا زينب است
ژوليده نيشابورى
كيست اين بانو كه خلقى واله وشيداى اوستگرمى بازار عشق ازگرمى سوداى اوست
كيست اين بانو كه دين را اومسخّركرده استكشور قرآن مصون ازهمّت والاى اوست
فاش گويم زينب است اين پاره قلب بتولزينب است اين كآسمانها فرش زير پاى اوست
مريم و سارا وهاجر بر در دارالسرورروز محشر هرسه تن محتاج يك ايماى اوست
زينبى را در فصاحت آنكه هنگام سخنعالمى سوزان همه ازنطق آتش زاى اوست
كربلا دارد نوا هرلحظه از بهر حسينچون نكو بينى نواى ياحسين ازناى اوست
كوفه را ويرانه گربينى و درهم ريختهاين ز تأثير فغان و ناله و غوغاى اوست
شكوهى
سرخيل بانوان فداكار، زينب استمردآفرين عرصه پيكار، زينب است
در انقلاب سرخ حسين به كربلاشورآفرين و يار و مددكار، زينب است
از كربلا به كوفه واز كوفه تا به شامبعد از حسين، قافلهسالار، زينب است
در كربلا و كوفه و شام بلا ز مهربر كودكان خسته، پرستار، زينب است
كنج خرابه غمزدگان يتيم رايار وانيس و مونس و غمخوار، زينب است
كيست زينب، جان محزون حسينخواهر همعهد و همخون حسين
خلقتى از اصل عشق واصل نورطينتى ممزوج ازعقل وشعور
پرتوش آيينه و آب و بلورشبنمش درياى عشق و شطّ نور
باغ دين آباد زآب چشم اوكاخ كفر آوار سيل خشم او
باغ دين سرسبز نام زينب استتاكه عرفان مست جام زينب است
گرنبودى عزم زينب، دين نبوديا اگر بود احمدى آيين نبود
كيست زينب، آنكه در كربوبلاشد خجل از صبر او كربوبلا
رنج پيش او سپر انداختهدرد و محنت رنگ پيشش باخته
آفرين بر صبر طاقتسوز اووان تجلّيهاى جانافروز او
با اسيران صبحدم تا شام رفتگاه در كوفه گهى در شام رفت
اى كه درد از تو و صبر از تو بهايافتهاستگل شرم ازرخ توزيب حيا يافته است
عقل درمكتب عرفان تو آموخته عشقعشق درمدرس فضل تو وفا يافته است
رايت خون شهيدان ز تو افراشته شددين ز ايثار تو اين مجد و علا يافته است
اولين نغمه ز ناى تو برآمد درشامنينوا از دمگرم تو نوايافته است
درد مندى كه به ذيل تو توسل جويددردش ازلطف خداى تو دوايافته است
دردمنديم ز مجموع كريمان، «ايران»پى درمان دل خويش تو را يافتهاست
كعبه بى نام ونشان مى ماند اگر زينب نبودبى امان دارالامان مىماند اگر زينب نبود
گرچه دادند انبيا هريك نشان ازكربلاكربلا هم بىنشان مىماند اگر زينب نبود
مكتب سرخ تشيع كز غدير آغاز شدتا ابد بى پاسبان مىماند اگر زينب نبود
مكتب قرآن كه از خون شهيدان جان گرفتبىتحرّك همچنان مىماند اگر زينب نبود
مجرى احكام قرآن او بُوَد باصبر خويشدين حق بى حكمران مىماند اگر زينب نبود
كرد اسلام حسينى از يزيدى را جداحق وباطل توأمان مىماند اگر زينب نبود
درشناساى مسير حق وباطل فكرهابى گمان اندر گمان مىماند اگر زينب نبود
شد گلستان كربلا ازلالههاى احمدىوين گلستان درخزان مىماند اگر زينب نبود
شعله عالم فروز نهضت سرخ حسينزير خاكستر نهان مىماند اگر زينب نبود
ناله مظلومى لب تشنگان دشت خوندرگلو گاه زمان مىماند اگر زينب نبود
فارسان صحنه هيهات منّا الذّله راداغ ناكامى بجان مىماند اگر زينب نبود
اى مؤيد هرچه هست از زينب وايثار اوستجان هستى ناتوان مىماند اگرزينب نبود
مؤيد
عنوان كتاب استقامت زينبشيرازه ديوان شهامت، زينب
در برج شرف شمه عفّت تاحشرچون روح به پيكرشرافت، زينب
درعصمت وعفت و درايت عالىداراى كفايت و لياقت، زينب
دربحركمال وعلم و دانش، گوهرچون سرو، به گلزار ولايت، زينب
دردشت بلاخيز، مقاوم چون كوهاستادبه مكتب رشادت، زينب
بنمود قيام سرخ عاشورا رااحياء به طريقه سفارت، زينب
«فلاح» اگر به مدحتش كوشائىدرحشر نمايدت شفاعت، زينب
فلاح
صبر از زبان عجز ثناخوان زينب استعقل بسيط واله و حيران زينب است
ايوب صابراست وليكن دراين مقامانصاف ده كه ريزه خور خوان زينب است
در قتلگاه، جسم برادر به روى دستبگرفت كاى خداى من اين جان زينب است
قربانى تواست بكن ازكرم قبولكارى چنين به عهده ايمان زينب است
درخطبهاش كه كوفه از آن شد سكوت محضگفتى كه ممكنات به فرمان زينب است
ابن زياد شوم به دار الإمارهاشرسوا زمنطق شرر افشان زينب است
بااينكه باعيال برادر به شهر شامدر دست اهل ظلم، گريبان زينب است
برهم زن اساس جفاكارى يزيدلحن بليغ ونطق درخشان زينب است
افزون بود زحوصله خلق عالمىدرد و غمى كه دردل سوزان زينب است
دارد «صغير» اميدى و از روى اعتقادچشمش به لطف بىحد و پايان زينب است
صغير اصفهانى
آنكه قد را به الَم كرد عَلَم زينب بودآنكه پرورده شد از شير الَم زينب بود
آنكه از خون جبين مانده بر اوراق جهانآنچه تا حال كه او كرده رقم زينب بود
آنكه شيرازه دين خواست چو بگسسته شودكرد با خون جگر وصل بهم زينب بود
آنكه اندر سفر پرخطر كوفه و شاممرد و مردانه بشد پيش قدم زينب بود
آنكه چون پيرهن صبرو توكل پوشيدحافظش بود خدا درهمه دم زينب بود
آنكه از خاتم دين ديد نگين افتادهمانده در دائره اهل ستم زينب بود
آنكه از سوزش دل «ايْنَ اخى» كرد بلندجانب قتلگه آمد زحرم زينب بود
آنكه برقدّ حسين كرد نگاهى و بديدپشتش ازداغ برادر شده خم زينب بود
آنكه آمد سربالين اباالفضل جوانديد دستش زبدن گشته قلم زينب بود
آنكه ازتير بديدش زتوان افتادهاصغر آن بلبل گلزار حرم زينب بود
آنكه با ديده خود ديد حسين را كشتندبه تمناى رى ومشت درم، زينب بود
آنكه شد نام شريفش سبب سوزش دلشخص سر دفتر ديباچه غم، زينب بود
هاشمى
مشكل دين را حسين با زينب آسان كرد و رفتكربلا راخوابگاه نوجوانان كرد ورفت
در ره معشوق هفتادودو قربانى نمودپابهپاى زينبش اجراى فرمان كرد و رفت
گرمحاسن را حسين باخون سر رنگين نمودزينب از خون سرش گيسو پريشان كرد ورفت
وقت رفتن آنچنان بىطاقت و بىتاب شدعرش حق را گوئيا چون بيد لرزان كردو رفت
رهنماى شصت وشش زن گشت زينب درسفرراه پيمائى نمود وخطبه عنوان كرد ورفت
استقامت كرد زينب مجلس ابن زيادباتكلّم كوفيان را مات وحيران كرد ورفت
وارد شام بلا گرديد ناموس خداگوهرى رااز حسين درخاك پنهان كرد و رفت
كس نديده خواهرى را همچو زينب درجهانآنكه مارا درغمش پيوسته گريان كرد ورفت
از تو، مشمولى تمنّا مىنمايد يا حسينبگذر از جرمش كه او وصف تو عنوان كرد ورفت
مشمولى
زينب آمد كربلا را عنبرافشان كرد و رفتجنّتالمأوى ز خون نوجوانان كرد و رفت
قهرمان كربلا آن دختر شيرخدادين احمد را درآن صحرا درخشان كرد ورفت
خطبهاى خواند او كه لرزان شد دل ابن زيادبارگاه كوفه رايك شام ويران كردورفت
گفت من آن زينبم، جدّم رسول هاشمى استشهرت زهرا و جدّش را نمايان كردورفت
دراسيرى باغم رعنا گُلان فاطمهراه شام و كوفه را يكسر گلستان كردورفت
تايزيد آورد اسيران را ميان بارگاهدرسخن يك بارگاهى را به لرزان كردورفت
شرح مىدادى يزيد اينها اسيرند ازفرنگزينب آگه خلق را زان سرّ پنهان كردورفت
هلهله درشهر افتاد وشد آشوبى بپاشام را زان ماجرا شام غريبان كرد ورفت
سيد قاسم نيّرى
كيست زينب؟ آنكه گردون همسرش پيدا نكردبهتر ازاين نام ديگر داورش پيدا نكرد
مادر گيتى، زشرم و عصمت و مهر و وفاهمچو زينب، بعد زهرا مادرش پيدا نكرد
صبر و تقوى قبله گاهى جزحريم او نيافتشرم و عفت سجده گاهى جز درش پيدا نكرد
قدرت نطقش همانند على دشمن شكنهيچ نقصانى كس اندر جوهرش پيدانكرد
بهره ارثى كه زينب يافت ازبابش علىهيچ يك از دختران ديگرش پيدا نكرد
هرچه در درياى فضلش غوطه زد عقل بسيطره بجايى همّت پوياگرش پيدا نكرد
اوبُوَد جسم و حسينش جان كه چشم آسمانآن برادر راجدا ازخواهرش پيدا نكرد
گوهر بحر شرف كز جزرو مدّ حادثاتهيچ تغييرى زمان در گوهرش پيدا نكرد
از شهادت كودكانش را مدال افتخاردر فتوّت آسمان چون شوهرش پيدانكرد
يك جهان اندوه دردل داشت امّا شك وريبدست بردامان قدس باورش پيدانكرد
درقيام كربلا سنگر نشين صبر بودعجز راهى درحريم سنگرش پيدا نكرد
درمسير ديده نامحرمان، چشم صباهرچه كوشش كرد موئى ازسرش پيدا نكرد
از پيام او بهم پيچيده شد طومار ظلماينكه مهلت دشمن غارت گرش پيدا نكرد
وقت برگشتن به شام از بس مصيبت ديده بوددرميان خيمه اورا همسرش پيدانكرد
افتخار اين بس مؤيد را كه هرصاحبدلىجزمديح آل حق در دفترش پيدا نكرد
مؤيد
تواى پاينده پيغامآور خونكه بعثت يافتى ازسنگر خون
كتاب سينهات سرمايه عشقبهر آهت هزاران آيه عشق
نبوّت را چراغ مكتبى توحسينى ياحسن، نه زينبى تو
كلام عشق را حسن ختامىوفا راهم پيامبر هم امامى
قيامت كردهاى در استقامتپناه آورده برصبرت امامت
چو دردامان مقتل پانهادىامام صابران را صبردادى
اگر گاهى به ره وامانده بودىوگر يك لحظه از پامانده بودى
شرف، مردى، شهامت، كشته مىشدامامت نه، امامت كشته مىشد
ألا انوارِ توحيد از چراغتبه دل يك روزه هفتادو دو داغت
گريبان چاك، شادى از غم توستزمان آيينهدار ماتم توست
بجز تو اى زجام گريه سرمستكه قربانى گرفته برسرِ دست
تو در درياى خون خورشيد جُستىتوگل را باگلاب اشك شُستى
سرشكت پاكبازى را وضو دادخدا داند كه خون را آبرو داد
صلاة الليل را بنشسته خواندىخدارا از درون خسته خواندى
حسين آن كز قيامش شد قيامتبه پيش تيردشمن بست قامت
چوشد آماده بهرجان فشانىتورا فرمود اى زهراى ثانى
كهاى از خود تهى از عشق سرشارمراهم در نماز شب بياد آر
تو خون باغ هفتادودو داغىتو شبهاى اسارت را چراغى
توپيغام آور خون خدائىتو فرياد خموشان را صدايى
تو دربند اسارت شرزه شيرىكه گفته تو اسيرى؟ تو اميرى
امير شهر كوفه شد اسيرتزبون و كوچك وخوار و حقيرت
تو شهر كوفه را تسخير كردىتو شاه شام را تحقيركردى
تو پيمان بسته بودى با برادركه همگامى كنى تاگام آخر
به اشك چشم گريان تو سوگندبه سوز آه سوزان تو سوگند
به سقّايى كه آبش دادى ازاشكبه آن چشم و به آن دست وبه آن مشك
به سرهاى جدا درمقدم ياربه پاهاى پر از گلبوسه خار
به ماهى كه فراز نى عيان بودبه خورشيدى كه دورت سايه بان بود
به قرآنى كه از تو جان ودل بردبه لبهايى كه چوب خيزران خورد
سرشكى تاكه زنگ دل بشوييمزبانى غير يا زينب نگوييم
مرا بهتر ز دنيا و ز عقباستكه درمحشر بگويى ميثم از ماست
ميثم-/ سازگار
زينب اى آئينه زهرانمااى زتو پيدا على سر تا به پا
اى نبى را دين ز تو احيا شدهازتو احكام نبى اجراشده
اى رسول لالههاى داغداردرخزان آورده پيغام بهار
سرخ رو از تو شهادت مانده استسبزباغ استقامت مانده است
توصدف بودى حيا يكتا دُرتپرده عصمت نخى از چادرت
زيناب ز امر الهى نام توستفاطمه امّ ابيها مام توست
گر نبودى تو، نبود اسلام ناببود گم نام بلند انقلاب
كربلا از تو شهادت خانه شديادگار عشق جاويدانه شد
لالهها را تو پرستار آمدىگر تو خود از داغ بيمار آمدى
باعدو درانتخاب آرمانامتحان دادى به روى امتحان
بس كه سازشناپذيرى كردهاىدراسيرى هم اميرى كردهاى
تا شود روشن چراغ كربلااشك توشد شمع جمع لاله ها
تابدارى سبز، باغِ سبز عشقكربلا را دادى وسعت تادمشق
شاهدى تو شاهد چندين شهيدباغبانِ باغِ گلهاى اميد
موحديان-/ اميد
غرق گل شد كربلا چون رهگذار زينب استياكه خونين مقتل يارو تبار زينب است
قامت موزون اكبر، سروناز كربلا ستچشمه اين باغ، چشم اشكبار زينب است
گلبن قاسم دهد براين گلستان خرّمىيادگارمجتبى در روزگار زينب است
لاله عطشان اين گلشن، على اصغر بودشاهد اين گفته، قلب داغدار زينب است
اين گلستانى كه پامال سم اسبان شدهجسم وجان احمد و دار و ندار زينب است
با چنين طوفان گلريزى، چه گلهايى شكفتكس نمىداند خزان يا نو بهار زينب است
تا بياموزد رقيّه راه ورسم زينبىدرتمام صحنهها او هم كنارزينب است
گلشن آل خليل ازآتش بيداد سوختعقل درحيرت ازاين صبرو قرار زينب است
روز عاشورا كه شد روشنگر جان بشرسايه غمهاى آن، ازشام تار زينب است
گشت ظالم عاقبت از تخت عزّت سرنگونفتح مظلومان زيُمن اقتدار زينب است
وقف باغ كربلا كن چشمه اشكت حسانچون كه اين سان وقف كردن يادگار زينب است
حسان
يارب از كيد اجانب حفظ كن اسلام رادوركن از ديده ما پرده ابهام را
كيست اين نجم فروزانى كه از بدو طلوعكرده حيران با تحمّل در سما اجرام را
كيست آن پيك همايونى كه از كرب وبلامىبرد سوى مدينه ازحسين پيغام را
كيست اين خواهر كه چون نعش برادر ديد گفتبار الها خير فرما ازكرم فرجام را
كيست آن دختر كه مانند پدر گويد سخنمىگذارد برزمين مانند مادرگام را
كيست اين بانو كه از دشمن چوبيند ناسزامىكند مقهور منطق، صاحب دشنام را
سرچو ازمحمل برون آورد وخواند آن خطبه راكوفه را لرزاند و بر هم زد اساس شام را
قهرمان كربلا امّالمصائب زينب استآنكه با تلخى صبرش، كرده شيرين كام را
علّامه حائرى مازندرانى
شام عالم را چراغ نورگستر، زينب استآفتاب دشتهاى لالهپرور، زينب است
آن كه دارد صد جهان پيرايه برتن ازكمالكوه جرأت دختر زهراى اطهر، زينب است
آنكه درياى دلش را دُرّ حلم آراستهآن كه ازدانش بود ذهنش معطّر، زينب است
آنكه در متن كلامش جوهر نطق على استوز بيانش سينه دشمن مكدّر زينب است
آنكه سرخيل اسيران بلا دركربلاستنور چشم مصطفى فرزند حيدر زينب است
تا دمد از باغ عاشورا گل آزادگىعامل منشور وپيغام برادر زينب است
گر ز حُسن بىشمار و درد بىاندازهاشپرده برگيريم، زهراى مكرّر، زينب است
آئينه صبر، 334
گوهر بحر ولايت پاسدار دين، توئىدرسپهر روشن روحانيان پروين، تويى
دختر شير خدايى نورچشم فاطمهپيكر مهر و وفا را زيور و آذين، تويى
چشمه علم وفضيلت اسوه حلم وحيامذهب عشق و صفا را مكتب و آئين، توئى
سينهات گنجينه اسرار قرآن مبيناى كلاماللَّه ناطق، دختر ياسين، تويى
پشتبان سنگر تقوائى وروح حجابعطر جانبخش حياء را نافه مشكين، توئى
دربلاغت يادگار مرتضائى زينباآتشين نطق على را شيوه شيرين، تويى
يكه تاز عرصه ملك صفات و عصمتىبانوان را رهبر و سر حلقه تمكين، تويى
بهر احقاق حقوق سرور آزادگاندرميان قوم باطل ديده حقبين، تويى
چوبه محمل شد از خون سرت رنگين زعشقشادى عنقا را نشايد تا دل غمگين، تويى
عباس عنقا تهرانى
عشق از روز ازل آينهدار زينب استصبرما از صبر و عزم استوار زينب است
درجهان آفرينش بين زنها روزگارتشنه شهد ولايت از وقار زينب است
جدّ او باشد محمّد باب اوباشد علىعصمت كبرى حق، آموزگار زينب است
كس نديده داغ رو داغ و غم بر روى غمآنكه ديده قلب زار و داغدار زينب است
ازدم گرمش نفسها مى شود درسينه حبساختيار جان مگر دراختيار زينب است
كوفه را تبديلكردن بر ديار مردگاننيست كار هيچ كس اين كار كار زينب است
هر كه فيض از چشم مستش مىكند شرم و حياشرم از فرط خجالت شرمسار زينب است
هر بهارى را خزانى هست امّا درجهانگر بهار بىخزان خواهى بهار زينب است
ژوليده نيشابورى
زينب اى شيرازهى امّ الكتاباى به كام تو، زبان بوتراب
از بيانت سربه سر توفان خشمنوح مىدوزد به توفان تو چشم
دركلامت، هيبت شيرخدادرزبانت، ذوالفقارمرتضى
بازگو اى جان شيرين علىداستان درد ديرين على
ازهمان نخلى كه ازپاى اوفتادخون پاكش نخل دين را آب داد
رازدل را بازبان آه گفتدردهايش را به گوش چاه گفت
بازگو باما زدرد فاطمهزاشك گرم و آه سرد فاطمه
بازگو كن قصه مسمارراماجراى آن درو ديواررا
بازگو آن شب على چون مىگريستدرفراق فاطمه خون مىگريست
از بهار و از خزان او بگوازمزار بى نشان اوبگو
گو به ما از مجتبى، ابن علىدردهاى آن ولىّ بن ولى
از همان طشتى كه پرخون شد ازودامن افلاك گلگون شد ازو
زينب اى شمع تمام افروختهيادگار خيمههاى سوخته
بازگو از كربلاى دردهاقصه نامردها و مردها
بازگو از باغهاى سوختهنخلهاى سربسر افروخته
بازگو ازكام خشك مشكهاگريهها ونالهها واشك ها
بازگوازمجلس شوم يزيدوان تلاوتهاى قرآن مجيد
بازگو از آن سرپُر خاك وخونلالهرنگ و لالهفام و لالهگون
ماجراى آن گل خونين دهانوان لب پرخون زچوب خيزران
بادل تنگ تو اين غمها چه كرد؟دردها وداغ وماتمها چه كرد؟
فاطمه! گر توعلى را همسرىوز شرافت مصطفى را مادرى
كار زينب هم گذشت از خواهرىكرد در حق برادر، مادرى
چون تو، دردامان، كه دختر پرورد؟كى صدف، اينگونه گوهر پرورد
محمد على مجاهدى- پروانه
مستوره پاك پرده شباى پرده كائنات، زينب
از جوهر مردى زنانهمردى ز تو يافت پشتوانه
از چادر عفت تو لولاكاز شرم تو، شرم را جگر چاك
يك دشت شقايق بهشتىبر سينه زداغ و درد، كِشتى
از بذر غم و شكوفه دردبر دشت عقيقِ خون، گلِ زرد
افراشته باد، قامت غمتا قامت زينب است، پرچم
از پشت على، حسين ديگريا آنكه على است، زير معجر
چشمان على ست در نگاهشتوفان خداست ابر آهش
در بيشه سرخ غم نوردىسرمشق كمال شير مردى
آن لحظه داغ پر فروزشآن لحظه درد و عشق و سوزش
آن لحظه دورى و جدايىآن، آن اراده خدايى
چشمان على ز پشت معجرافتاد به ديدگان حيدر
خورشيد ستاده بود بى تابو آن ديده ماه، غرقه آب
يك بيشه نگاه شير مادهافتاد به قامت اراده
اين سوى، غم ايستاده والاآن سوى، شرف بلند بالا
درياى غم ايستاده، بى موجدر پيش ستيغ، رفعت و اوج
اين دشت شكيبت و غم گسارىآن قلّه اوج استوارى
اين فاطمه در على ستادهوآن حيدر فاطمى نژاده
اين اشك، حجاب ديدگانشوآن حُجب، غلام و پاسبانش
شمشير فراق را زمانهافكند كه بگسلد ميانه
خورشيد شد و شفق بجا مانداندوه، سرود هجر برخواند
اين ماند كه باغمان بسازدوآن رفت كه نردِ عشق بازد
على موسوى گرما رودى
من زينبم كه رنج فراوان كشيدهامبسيار ستم ز گردشِ دوران كشيدهام
من زينبم كه قامت همچون كمان منباشد نشان، ز بس غم هجران كشيدهام
من زينبم كه از ستم چرخ بد مَنِشجور خزان به فصل بهاران كشيدهام
من زينبم كه يكه و تنها به قتلگاهبر سينه، جسم شاه شهيدان كشيدهام
من زينبم كه از وطن خود به كربلارنج سفر به شهر و بيابان كشيدهام
من زينبم كه خصم جفا پيشه رابه دهربا تاج و تخت، جانب نيران كشيدهام
من زينبم كه بهر حفاظت، ز دينظلم و جفا ز دشمن يزدان كشيدهام
من زينبم كه بهر يتيمان خون جگرهرلحظه آه، ازدل سوزان كشيدهام
من زينبم كه كنج خرابه، رقيّه رامانند گُل به سينه و دامان كشيدهام
من زينبم كه كاخ يزيد پليد رابا خطبههاى خويش به ويران كشيدهام
من زينبم كه بر سر نعش برادرمجانسوز ناله از دل و از جان كشيدهام
من زينبم كه در صف گرماى رستخيزحاجت رواى «فائق» هجران كشيدهام
غلامحسين تمدن «فائق»
عاشقى را تو دفترى زينبعاشقان را تو رهبرى زينب
تو گل بوستان زهرايىمادرت را تو مظهرى زينب
پدرت را ز گوهر عصمتبهترين زيب و زيورى زينب
در نگهدارى وفا به خدابا حسينت برابرى زينب
از براى ورود اهل بهشتهاتف روز محشرى زينب
تو خود از زمره شهيدانىروحِ اللَّهُاكبرى زينب
با كلام و خطابه ات امروزرونق اهل منبرى زينب
مادرت آيههاى كوثر و تودخت ساقى كوثرى زينب
انقلابىترين زنى به جهانفخر حوا و هاجرى زينب
عاجز از شرح ماتم تو بودقلم هر مفسّرى زينب
شاهد آخرين ضيافت غموقت افطار حيدرى زينب
تو گواه شهادت محسنبين ديوار و آن درى زينب
بعد اكبر شبيه پيغمبرشاهد قتل اصغرى زينب
تشنه لب در كنار شط فراتهمچو گلهاى پرپرى زينب
گاه با ديدگان خون بارتمحو روى برادرى زينب
نازنين دختر برادر رادر خرابه چو مادرى زينب
كس رعايت نكرده در عالمچون تو آيين خواهرى زينب
سيد مصطفى بشيرى
مظهر عصمت و حيا زينببه رضاى خدا، رضا زينب
اين گهر را صدف بود زهرادُخت دلبند مرتضى زينب
صبر از صبر او به حيرت شدبود صابر به هر بلا زينب
با برادر شريك غمها بوددوش بر دوش و پا به پا زينب
انقلابى به كوفه برپاكردزآتشين نطق جانفزا زينب
در تزلزل فتاد كاخ يزيدتا در آنجا نهاد پا زينب
شام را شام كرد بر دشمنتا كه بگذشت زان سرا زينب
پايگاهى ز عدل بر پا كرددر خرابه چو كرد جا زينب
با فداكارى رقيّه نمودكاخ ظلم و ستم فنا زينب
با اسيرى خويش زنده نمودتا ابد دين مصطفى زينب
تا قيام قيامت كبرىداده درسى به ما سوى زينب
اى «هنرور»، شفيعه تو شوداز ره مهر در جزا زينب
على هنرور
من آن فرشتهام كه به دنيا نشستهامحورايم و به دامن تقوا نشستهام
من چشمهام جدا شده از كوثر بهشتطوبايم و به گلشن طاها نشستهام
عطر ولايتم من و پيچيده در فضانور محبتم كه به دلها نشستهام
من زينبم كه مظهر صبر و شهامتموز مَكرمت به طارم اعلى نشستهام
نور على و فاطمه در جان من دميدچون در كنار حيدر و زهرا نشستهام
ايمان آن دو را به وراثت گرفتهامايثار آن دو را به تماشا نشستهام
من ديدهام كلاس دبستان وحى رادر پاى درس خواجه اسراء نشستهام
دارم نشان زَيْن ابيها من از پدرچون در حريم امّ ابيها نشسته ام
من تربيت به دامن زهرا گرفتهامدر بزم انس عصمت كبرى نشستهام
بابم على چو نقطه بسماللَّه است و منچون كسره پاى نقطه آن با نشستهام
سنگينى رسالت خونها سبب شده استمن در نماز شب اگر از پا نشستهام
از بس كه داغ بر جگر من نشسته استآتش به جان چو لاله صحرا نشستهام
با اين مقام، آن همه ديدم ستم ز دَهركز بار غم شكسته و از پانشستهام
در چار سالگى غم چهل سالهام رسيدتا در فراق سيّد بطحا نشستهام
من ديدهام شهادت مادر به چشم خوددر سوگ آن حبيبه يكتا نشستهام
رُخسار غرقِ خون على ديدهام، دريغآن دخترم كه در غم بابا نشستهام
داغ حسن شراره غم زد به جان مندر مرگِ آن امام به غوغا نشستهام
در انقلاب سرخ حسينى به ياريشبر باره اسارت و غمها نشستهام
بر خاستم پاى به هر جا كه او بخواستو آنجا كه او نشست من آنجا نشستهام
يا از غم شهادت عباس سوختميا در عزاى زاده ليلا نشستهام
از پاى در نيامدم از هر بلا، ولىپيش سر حسين من از پا نشستهام
آمد سويم مؤيد و مىگفت عمه جانبر درگهت براى تمنّا نشستهام
سيدرضا مؤيد
1* اى زينب عزيز!
كه جانم فداى تو باد
اى دختر على و زهرا عليهما السلام
از جانب خداى
برتو درود و سلام باد
اى خواهر حسن و حسين عليهما السلام
كه وقت طلوع تولدت
با اشك چشم
محمد صلى الله عليه و آله
سلام مىدهد تو را
2* اى زينب!
اى دختر على عليه السلام
كه زبان پدر به كام توست
برخيز و ببين
كه قافله عشق
در انتظار توست
تو عطر شهادتى
تو يادگار حسين هستى و
نامت هميشه جاويد
فرياد بلند عاشورا
آواى رساى كربلا
صداى پر طنين جهاد
تو آن خورشيد تابانى
كه از بهشت شهيدان مىتابى
اى قامت استوار اسلام
اى مرزبان جاويد حماسهها
بر خيز و باز هم بخوان
3* اى زينب!
اى شاهد قيام حسين عليه السلام
تو درياى بيكران عشق حسين عليه السلام
با يك نگاه، نگاه كن!
كه اينك صف در صف
جوانان بنى هاشم
ايستادهاند
تا چشم كار مىكند
موج، موج عشق و وفاست
و ليكن تو خود
نمود و نماى آن صحنههايى
4* اى زينب عليها السلام
تو كيستى؟
تو اميد يتيمان و اسيرانى
تا قلبها مىتپد
تا نبضها مىزند
با ياد تو وحسين
فرياد مىزند.
5* اى زينب عليها السلام!
اى سيّده قافلهها
اى خشم تودهها
اى مهر مؤمنان
اى بانوى قهرمان
اى پرتوان
اى بيدار دل
و نوازشگر شهيدان
تو اقيانوس بى انتهاى
صبر و استقامتى
هرگاه نام تو جارى مىشود
تصوّر بى حسين بودن
جان را التهاب مىدهد
تو ديدهاى شهيدان به خون تپيده را
در دشت نينوا
يك جا تن حسين عليه السلام
قطعه قطعه به خاك و
سر به نى
آن جاى فتاده
تن بى دست عبّاس
و آن جاى ديگر
على اكبر و قاسم
به خون آغشته پيكر
آن كوچك عزيز
على اصغر رضيع
روى سينه پدر
خفته تا ابد
تو ناظر و شاهد
بر همه شهيدانى
و تنها در آن بيابان
صبر را بى تاب و توان كردى
مقاوم و نَستوه
راه حسين را مىپيمايى
6* اى زينب عليها السلام!
اى كربلا
تو وارث حسينى
و حافظ خون شهيدان
تو اسوه زنان عالمى
عفت زتو
درس حيا و عفاف گرفته است
علم از تو
نشأة اولى گرفته است
قُرب حق
ازعبادت تو زينت گرفته است
مرتضى عطائى
زينب، آن كانون احساس و ادبزينت تاريخ اسلام و عرب
زينب، آن شمع شبستان وِلاقهرمان انقلاب كربلا
زينب، آن سرلوحهى منشور عشقشورش هنگامه عاشور عشق
زينب، آن مديون وى، ابناى دينآن زن وارسته ى مرد آفرين
زينب، آن بيمار عابد را طبيبآيت صبر و خداوند شكيب
زينب، آن زن، برتر از مردان مردخشمگين شير ژيانى در نبرد
زينب، آن ممتاز شهر امتيازدر فراز ناقهها هم در نماز
زينب، آن ويرانگر كاخ يزيدمُنجى اسلام و قرآن مجيد
زينب، آن درياى عشق و پر خروشدر اسيرى پرچم همّت به دوش
زينب، آن دست خدا در آستينمرتضى منطق، به نطق آتشين
زينب، آن دُرّ متانت را صدفدختر فرزانهى مير عرب
هادى تبريزى
خورشيد برج عصمت اسلام، زينب استماه منير عفّت ايّام، زينب است
آن بانوئى كه از پى احياء دين حقجز در طريق عشق نزد گام، زينب است
آن بانوئى كه مكتب آزادى حسينبا حكم اوست مصوّر احكام، زينب است
آن بانوئى كه سايه مهرش چو آفتابپيوسته بود بر سر ايتام، زينب است
آن بانوئى كه دوزخيان را شفاعتشسازد بهشتى از ره اكرام، زينب است
آن بانوى گرامى مردآفرين، كه هستبابش على و فاطمهاش مام، زينب است
آن مُحرِمى كه طوف شهيدان عشق رااز صبر بست جامه احرام، زينب است
آن شيرزن كه خطبه او كاخ ظلم راويرانه ساخت در سفر شام، زينب است
آن كس كه ايستاد به ميدان كربلاچون كوه در برابر آلام، زينب است
آن شيرزن كه گشت از او، روزگار خصمدر شهر شام، تيرهتر از شام، زينب است
آن بانوئى كه در حرم عفتش «خليل»ره نيست بر فرشته اوهام، زينب است
احمد خليليان-/ خليل
اى عالمه زمانه زينب!اى فاطمه را نشانه زينب!
اى نور دو چشم و جان زهراآرام دل و روان زهرا
تو نوگُل گلشن ولائىمرآت جمال مرتضائى
مرآت خدا نما، توئى تومحبوبه كبريا توئى تو
در مُلك عفاف يكّه تازىتو روح مجسّم نمازى
شد ديده ز چهره تو روشنعالم ز وجود توست گلشن
تو مظهر ذات ذوالجلالىسرچشمه فيض لايزالى
اى شيرزن جهان هستىگر مظهر حق نئى چه هستى؟
تا بنده فروغ جاودانىدر عشق بلند آسمانى
تقواى تو درجهان عصمتبخشيده توان به روح عفت
امروز جهان آفرينشبگرفته ز مكتب تو بينش
الگوى تمام بانوانىارزندهترين زن جهانى
اى زنده حسينيان ز رزمتوى مرده يزيديان ز عزمت
نطق تو برندهتر ز شمشيرصبر تو يگانه شد جهانگير
اى اسوه عشق و مهر و ايثاركى بود ستم ترا سزاوار؟
از كرب و بلا تو ياد گارىچون خون شهيد پايدارى
بر نيزه، سر حسين ديدىبار غم او به جان كشيدى
باياد برادر غريبتهفتادو دو داغ شد نصيبت
اشكى كه ز ديده تو مىريختخون در رگ مرد و زن بر انگيخت
بودى همه جا و هر زمان ياربر حجّت دين حق پرستار
شمع دل و جان شيعيان سوختدر كوفه تورا چو دل بر افروخت
تابان ز فروغ حق دل تُستچون قبله عشق محمل تُست
شمع اسرا به شام بودىسر سلسله تمام بودى
پرپر به خرابه لاله ديدىبى جان، دلِ شب سه ساله ديدى
غير از تو، كه طاقتى چنين داشت؟از امّت جدّ دلى غمين داشت
آتش زده داغ كودكانتچون داغ برادرت به جانت
دشمن چو تورا به ريسمان بستدلها همه زين قضيه بشكست
در شام چو انقلاب كردىبنيان ستم خراب كردى
فرياد تو زينبا جلى بوداز ناى عدالت على بود
نقش تو، هزار آفرين داشتدر پى ظفرى چو اربعين داشت
اى دختر خُسرو ولايتبر ما نظرى كن ز عنايت
عباس عنقا
سرّنى در نينوا مىماند اگر زينب نبودكربلا در كربلا مىماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگپشت ابرى از ريا مىماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميّت لب تشنگاندر كوير تفته جا مىماند اگر زينب نبود
زخمه زخمىترين فرياد در چنگ سكوتاز طرار نغمه وا مىماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر استخوان اشك سرخدرگلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
ذوالجناح داد خواهى، بى سوار و بى لگامدر بيابانها رها مىماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلابپشت كوه فتنهها مىماند اگر زينب نبود
سوگنامه اهل بيت عليهم السلام 207
اى زينب! اى كه بى تو حقيقت زبان نداشتخون آبرو، محبّت و ايثار، جان نداشت
بى تو حيا به خاك زمين دفن گشته بودبى تو شرف ستاره به هفت آسمان نداشت
در باغ وحى بين دو ريحانه رسولرعناتر از تو فاطمه سرو روان نداشت
تو عاشقى چو يوسف زهرا نداشتىاو چون تو عاشقى به تمام جهان نداشت
بىتو شكوفههاى شهادت فسرده بودبى تو رياض عشق و وفا باغبان نداشت
آگاه بود عشق، كه بىتو غريب بوداقرار داشت صبر، كه بى تو توان نداشت
در پهندشت حادثه، با وسعت زماندنيا سراغ چون تو زنى قهرمان نداشت
تاريخ صابران جهان جانگداز تراز قصّه صبورى تو داستان نداشت
هفتاد داغ بر جگرت بود و باز خصمتنها نه از سخن، ز سكوتت امان نداشت
گر پاى صبر و همّت تو درميان نبوداسلام جز به گوشه عزلت مكان نداشت
كاخ ستم به خطبه توگشت زير و روتابى به پيش قلّه آتش فشان نداشت
اين غم كجا برم كه گل دامن رسولآبى به غير اشك غم باغبان نداشت
شبها گرسنه خفت و نماز نشسته خواندسهم غذاش داد به طفلى كه نان نداشت
او دخت مادريست كه از جور دشمنانحتّى كنار خانه خود هم امان نداشت
روزى به زير سايه پيغمبر خداىروزى به جز سر شهدا سايه بان نداشت
زينب اگر نبود، شجاعت به گور بودزينب اگر نبود، شهامت روان نداشت
زينب اگر نبود، وفا سرشكسته بودزينب اگر نبود، تن عشق جان نداشت
زينب اگر كمر به اسارت نبسته بودآزادى اين چنين، شرف جاودان نداشت
زينب اگر نبود پس از كشتن حسينگلدسته صفا به صداى اذان نداشت
ميثم هماره تا كه به لب داشت صحبتىحرفى بجز مناقب اين خاندان نداشت
سازگار «ميثم»
كسى كه بار امانت كشيد من بودمكسى كه شادى دوران نديد من بودم
چهار ساله يتيمى كه از غم مادرفراق و رنج چهل ساله ديد من بودم
ميان آن در و ديوار و شعله آتشكسى كه ناله مادر شنيد من بودم
زسينه پيرهن فاطمه پر از خون شدكسى نديد ولى آنكه ديد من بودم
كفن نمود على چونكه جسم فاطمه راكسى كه جامه طاقت دريد من بودم
به آه و ناله به دنبال نعش مادر خودكسى كه سينه زنان مىدويد من بودم
ز بعد مادر خود در عزاى مرگ پدركسى كه دل زحياتش بريد من بودم
ز ديدن جگر پارهپاره حسنمكسى كه خون ز دو چشمش چكيد من بودم
ز ديدن تن بىرأس سيّد الشهداءكسى كه قامت سروش خميد من بودم
ز دشت كربلا تا به شهر كوفه و شامكسى كه زخم زبانها شنيد من بودم
كسى كه با سخن آتشين و خطبه غرّايشفكند لرزه به كاخ يزيد من بودم
سوگنامه اهل بيت، ص 208
اى زينبى كه فاطمه را نور ديدهاىبر دامن كمال و ادب پروريدهاى
اى زينبى كه چون پدر وجدّ و مادرتداراى علم و فضل و صفات حميدهاى
اى زينبى كه ازغم داغ حسين خويشچون مرغ تير خورده در خون طپيدهاى
اى زينبى كه گشته دلت مالامال خوناز بس به كوفه زهر شماتت شنيدهاى
اى زينبى كه در سفر غم فزاى شامسرهاى سروران به سر نيزه ديدهاى
اى زينبى كه از ستم بىحد يزيدبعد از حسين رنج اسيرى كشيدهاى
آخر چه شد كه از پس اين رنج بىحساببيرون شهرِ شام به خاك آرميدهاى؟
«سيفى» خموش باش كه زهرا ز تاب شدمرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
محمود سيفى شيرازى
برخيز و حال زينب خونين جگر، بپرساز دختر ستم زده حال پسر بپرس
با كشتگان به دشت بلا گر نبوده اىمن بودهام، حكايتشان سر بسر بپرس
از ماجراى كوفه و از سرگذشت شاميك قصه ناشنيده، حديث دگر بپرس
از كودكان نو سفر كوفه و دمشقپيمودن منازل و رنج سفر، بپرس
يك روز، از مدينه سفر كن به كربلااحوال نورديدهى خيرالبشر بپرس
دارد سكينه از تن صد پارهاش خبرحال گل شكفته، ز مرغ سحر بپرس
از چشم اشكبار و دل بى قرار ماكرديم چون بسوى شهيدان گذر بپرس
بال و پرم ز سنگ حوادث، بهم شكستباز آى و، حال طاير بشكسته پر بپرس
بيدارى شب، از پى تيمار كودكاناى بانوى بهشتى، از اين چشم تر، بپرس
سروش اصفهانى
پس از حسين رسالت رسيد بر زينبنبود نام شهيدان، نبود اگر زينب
در آن محيط كه امواج كفر طوفان كردنداشت كشتى دين ناخدا مگر زينب
گرفت پرچم حق، در كف كِفايت خويشدر آن محيط بلا خيزِ پر خطر زينب
زهى شهامت و همت، زهى به عزم بلندنيافريده خدا زن، چو نامور زينب
دلى و اين همه از داغ لالهها خونيننديده گلشن هستى چو خونجگر زينب
ز مهر و ماه نشايد جدا شدن «صاعد»حسين را همه جا بود همسفر زينب
محمد على صاعد اصفهانى
بنال از دل كه اشك ازديده ريزدبريز اى اشك كز دل ناله خيزد
بنال از دل كه از دورى مادرچنين مىگفت خواهر با برادر
شبى درخواب ديدم مادرم راشكوه عشق و نخل باورم را
همى ديدم كه آن پهلو شكستهچوگل پهلوى پغمبر نشسته
ولى بامحنت و غم خو گرفتهزباباهم درآنجا روگرفته
بسان گل درآغوشش گرفتممىازلعلِ لب نوشش گرفتم
به او گفتم كه اينجا جاى غم نيستنشان ازكينه وظلم وستم نيست
چرا سربرسر زانو گرفتىچرا ازمحرم خود رو گرفتى
گرفت او دست زينب پابه پابردبه خلوت بهر شرح ماجرا برد
چنانكه دل پريش و ديدهتر داشتزرخسار دل آرا پرده برداشت
خسوف ماه را ناگاه ديدمكزآن ديدن گريبان را دريدم
حسين من تو هستى جان خواهربكن تعبير خوابم اى برادر
به پاسخ گفت نور هردوعينشعزيز فاطمه يعنى حسينش
اگر خواهى كنم اين خواب تعبيرهرآنچه گويمت اينك تو بپذير
اگر تعبيرآن آيد به گوشتشود صدها هزاران نيش نوشت
گهِ تعبير بايد گوش باشىبرى از ناله و خاموش باشى
هرانچه ديدهاى درخواب خواهربه بيدارى ببينى بار ديگر
ز دشت كربلا تا كوفه و شامشوى مأمور نشر حكم اسلام
كنى منزل به منزل راه را طىدم دروازه كوفه سرنى
خسوف ماه را آنجا ببينىبه بيدارى توآن رؤيا ببينى
ژوليده نيشابورى
بيا خواهر دل خود را به پاى دلبر اندازيمدراين صحرا زبرگ گل شفق رابستر اندازيم
بياپيمان ببنديم و مىازپيمانه وحدتبنوشيم وسپس خودرا به حوض كوثر اندازيم
اگر دشمن زجا خيزد كه با اسلام بستيزدمن و تو قد علم سازيم و بنيادش براندازيم
اگر فرياد بى آبى زناى كودكان برخواستمن وتو مشك رابرگردن آب آور اندازيم
طنين نعره اللَّهاكبر، اكبرى خواهدبيا اين خرقه بردوش علىّاكبر اندازيم
شهادت ازمن ورنج اسارت رفتنش ازتوكه تارحل اقامت را به شهر باور اندازيم
اگر ديدى سرم را بر سرنى، استقامت كنكه خصم خيره را درقعر آتش باسر اندازيم
اگر در طشت زر ديدى سرم را صبر كن خواهركه آتش برنهاد طشت وچوب خيزر اندازيم
كمر از بهرداغ شش برادر سخت محكم كنكه كشتى ولايت را به ساحل لنگر اندازيم
به پاس اين غزل كز عمق جان برخاسته امروزنظر برشاعر ژوليده روز محشر اندازيم
ژوليده نيشابورى
زينب آن گلواژه بستان عشقمنطق الفيض دبيرستان عشق
فارغالتحصيل دانشگاه صبرقهرمان قهرمانيها به دهر
شير حق را در بلاغت شيرزنتيرغم را درمصائب پيل تن
نور حق از چهره او منجلىتالى زهرا و ثانى على
جرعه نوش باده جام الستدرمقام باده نوشى چيره دست
جرعهاى نوشيد وخضر راه شدسينه چاك عشق ثاراللَّه شد
چهارساله دخترى كز عرض جانصبر از صبرش بگويد الامان
يكشبى خوابيد آن نيكو سرشتمادرش را ديد درباغ بهشت
ديد آن پهلو شكسته همچو گلجاگرفته در بر ختم رُسُل
ناگهان چشمش هلال ماه ديدآنچه راناديده بود آنگاه ديد
ديد روى مادرش را نيلگوننيلگون ازسيلى خصم زبون
نالهاى ازپرده دل بركشيدآن چنان كز جا سپندآسا پريد
ناله اورا شنيدى تاحسينهمدم اوگشت باصد شورو شَين
گفت اى خواهر چرانالان شدىهمچومرغ ازخواب خوش پرّان شدى
گفت زينب اى مرا آرام جانديدهام خوابى بكن تعبيرآن
موبهمو آن خواب را ابراز كردصد گره از عقده دل بازكرد
ازحسينش خواست تفسيرش كندآنچه ديده خواب تعبيرش كند
يوسف زهرا سخن آغاز كردغنچه لعل لبش را باز كرد
گفت خواهر بشنو و زارى مكنخون دل ازديدگان جارى مكن
روى مادرگر كه ديدى چون هلالمىكند آگاهت از روى وصال
خواب تو سرمنشأ هوشيارى استآنچه ديدى نغمه بيدارى است
غم مخور خواهر شود اين راه طىخواب تو تعبيرگردد روى نى
روى نى بينى هلال يك شبهآن كه ديدى روى ماه فاطمه
جاى روى نيلگون مادرمغرقِ خون بينى به روى نى سرم
كام تلخت پرحلاوت مىكنمبهر تو قرآن تلاوت مىكنم
آن هلالم من كه شيدايت كنمروى نى محو تماشايت كنم
آن سه ساله كزكمان تيرآهمىكند برمن به روى نى نگاه
همرهى باسوز آهش مىكنماز فراز نى نگاهش مىكنم
ژوليده نيشابورى
چاك شده سينه گل از غمتاى همه شب ناله گل همدمت
سينه به سينه غم تو راز شدشاهد شب هاى پرآواز شد
گوهر درياى عفافى شمادرّ حيايى و عزيز خدا
آن كه دلش با تو هم آواشدهموج شكن دردل دريا شده
با تو حديث غم ياران شنيدنغمه پردرد بهاران شنيد
باتوشده كاخ ستم واژگونگشته به درياى عدم رهنمون
درّ حيا را چو تو خود مظهرىآينهدارِ رهِ هر ياورى
با توزمين فخر فروشد به صبردست بشويد زتمنّاى ابر
غيرت آن دست بريده تويىناله آن زخم چكيده تويى
گرچه برادر به فراتش رسيدآب بديد و لب خود را نديد
تشنه اگر وارد پيكار شدسير به دست شه كرّار شد
كربُبلا بود و عطش در خروشناله گل بود و غرورى خموش
طفل عطش سينه خود را مكيدكرب و بلا در شطّى از خون دميد
مهرى حسينى
كنون بشنو ز محنتهاى زينبسرآغاز مصيبتهاى زينب
چوشد نزديك فقدان پيمبركه از دنيا رود دردار ديگر
بناگه زينب غم پرورآمدبرجدّش رسول اطهر آمد
ولى عرض ادب بُگشود لب رابگفت آن سرور والانسب را
كه يا جدّا! بديدم دوش خوابىمرا زان خواب باشد اضطرابى
بناگه تند بادى شد پديداركزآن طوفان جهان شد تيره وتار
پناهنده شدم خود بردرختىمگر طوفان شود آرام لختى
درخت معظمى ازشدّت بادزجا شد كنده و از پاى افتاد
من آندم بر درخت ديگرش نيزپى امداد گشتم دست آويز
دوباره باد چون طوفنده گرديدزپا آن نخل معظم كنده گرديد
به شاخه ديگرش آويختم دستولى آن شاخه او باز بشكست
دو شاخه بود باقىمانده اوبه سوى آن دوشاخه ساختم رو
كنار آن دوشاخه جا گرفتمبراى ايمنى مأواگرفتم
به آن دوشاخه هم بادى وزان شدهمى تا بود، ز آسيب خزان شد
بسى خائف ازاين ديدار گشتممن از خواب، آن زمان بيدار گشتم
نبى بشنيد و چشمش پر بكا شددولعلش از پى تعبير واشد
كهاى زينب بدان من آن درختمكه سوى دوست خود بربسته رختم
دگرازبينتان بيرون روم منبه نزد خالق بى چون روم من
دوشاخه هست باب ومادرتوكه هريك مىروندى ازبر تو
دوفرع ديگرش اى نور عينميكى باشد حسن وآن يك حسينم
دلت از داغ شان افكارگرددبه چشمت روز چون شب تارگردد
به خواب اين صحنه دخت مرتضى ديدبه بيدارى به دشت كربلا ديد
داستانهايى از زينب كبرى ص 126
در دم آخر، علىّ مرتضىگفت بازينب به صد شورونوا
زينبا، عمرم به پايان آمدهوعده ديدار جانان آمده
زينبا دارم وصيّت با تو منگوش دل بگشا و بشنو اين سخن
چون حسينم از جفا، بىسر شودپيكرش صد پاره از خنجر شود
چون درآن صحرا ندارد مادرىطفلهايش را بكن جمع آورى
بااسيران بلا اى بى پناهچون رسيدى درميان قتلگاه
جاى من روى نكويش را ببوسگرندارد سر، گلويش را ببوس
از پس مرگ من اى زار حزينهستى اندر پرده عصمت مكين
ليك اندركربلا مضطر شوىازجفا بى چادرو معجر شوى
گوئيا مىبينم از آرام جاندرهمين كوفه زجور كوفيان
بادف و چنگ ونى و مضمارهامىبرندت برسر بازارها
ديگر از ذاكر مگو از شهر شامقصّه كوته ختم كن اينجا كلام
ذاكر- مرحوم عباس حسينى جوهرى
زينب آمد شام را يكباره ويران كرد ورفتاهل عالم را ز كار خويش حيران كرد و رفت
از زمين كربلا تا كوفه و شام بلاهر كجا بنهاد پا، فتح نمايان كرد و رفت
با لسان مرتضى از ماجراى نينواخطبهاى جانسوز اندركوفه عنوان كرد و رفت
باكلام جانفزا اثبات دين حق نمودعالمى را دوستدار اهل ايمان كرد و رفت
فاش مىگويم كه آن بانوى عظماى دليرازبيان خويش دشمن را هراسان كرد و رفت
در ديار شام برپاكرد از نو انقلابسنگر اهل ستم را سست بنيان كرد و رفت
خطبهاى غرّا بيان فرمود در كاخ يزيدكاخ استبداد را از ريشه ويران كرد و رفت
زين خطب اتمام حجت كرد بر كافردلانغاصبين رامستحق نار و نيران كرد و رفت
از كلام حق پسندش شد حقيقت آشكاراهل حق راشامل الطاف يزدان كرد و رفت
شام غرق عيش وعشرت بود دروقت ورودوقت رفتن شام را شام غريبان كرد و رفت
دخت شه رابعد مردن درخرابه جاى دادگنج رادرگوشه ويرانه پنهان كرد و رفت
ز آتش دل برمزار دختر سلطان ديندر وداع آخرين، شمعى فروزان كرد و رفت
سروى
اى برادر، من جهانى را بخود ديوانه كردمسوختن درعشق را تعليم هر پروانه كردم
ديد چون پروانه ازمن عاشقى، در حيرت آمدزان فداكارى كه درراه تواى فرزانه كردم
آن زنم من كز اسارت با دليرى و شهامتبهر تكميل شهادت همّتى مردانه كردم
بهراثبات حقيقت بابيان آتشينمتاابد رسوابه عالم زاده مرجانه كردم
تا كه آثارى بود از نهضتت در شام ويرانگنج پراجر تو پنهان گوشه ويرانه كردم
گربه خون اصغرت معلوم شد مظلومى تومن هم اثبات صبورى را بدان دُردانه كردم
گرچه در ظاهر به زندان و خرابه جاى گرفتمليك در معنى درون سينهها كاشانه كردم
گويد «انسانى» كه من خادم به دربار حسينمفخر بر شاهان من ازاين منصب شاهانه كردم
انسانى
ماجراى كربلا شرح بلاى زينب استعصر عاشورا شروع كربلاى زينب است
شرح صدرش در نمىآيد به فهم اهل دلصبر زينب، آيت صبر خداى زينب است
باغبان گلشن سرخ ولايت اشك اوستحافظ خون شهيدان، گريههاى زينب است
پرچم سرخى كه عاشورا به خاك و خون فتادبر سر پا باز با صبر و رضاى زينب است
كوفه وروز اسيرى ديدن زينب دريغچون در و ديوار كوفه، آشناى زينب است
نى همين درشام و كوفه بلكه اندركوى عشقهركجا پا مىگذارى جاى پاى زينب است
خطبه او افتخار ملت اسلام شدبانك «الاسلام يَعلو» در نداى زينب است
اى مؤيّد ما كجا و مدح آن مردآفرينآل عصمت را سخن در اعتلاى زينب است
مؤيد
كاروان عشق را سوى وطن آوردهامنوغزالان حرم رادرچمن آوردهام
آن نسيم خانه بردوشم كه ازگلزار عشقبوى چندين لاله خونين كفن آوردهام
هر مسافر تحفهاى آرد براى دوستانهان ببينيد اين رهآوردى كه من آوردهام
خاطرات تلخ و جانفرساى شام و كربلاستآنچه را از اين سفر با خويشتن آوردهام
سينهاى از غم كباب و قامتى همچون كمانكتف و بازو نيلى از بند و رسَن آوردهام
در دل افسردهام بنشسته هفتادودو داغماتم جانسوز هفتادودو تن آوردهام
از جفاى كوفيان با اهلبيت مصطفىشكوهها نزد رسول مؤتمن آوردهام
يارسولاللَّه! حسينت را نياوردم اگريادگار ازيوسفت يك پيرهن آوردهام
شد سر او برسنان و جسم پاكش غرقِ خونرازها از آن سر و از آن بدن آوردهام
چون بنوشيد آب ياد آريد كام خشك مناين پيام از اوبراى مردوزن آوردهام
جسم عبداللَّه و قاسم ديدهام در خون و خاكاين خبر با سوز دل بهر حسن آوردهام
جان سپرد از غم سه ساله دخترى در شام و منحسرتى بردل ازآن شيرينسخن آوردهام
عاقبت پيروز گشتم گرچه بس ديدم ستمتك مدال افتخار اندر وطن آوردهام
پيش رو بگذاشتم آئينه مهر حسينتا مؤيد را چو طوطى در سخن آوردهام
مؤيد
منم زينب كه برجان آذرم ريختفلك اسپند غم بر مجمرم ريخت
نهال باغ توحيدم كه اين سانخزان جور و كين، برگ و برم ريخت
من آن طفلم كه خوناب از دو چشمشزداغ مرگ زهرا مادرم ريخت
سپس دركوفه درمحراب مسجدفلك گَردِ يتيمى برسرم ريخت
به يثرب مجتبى مسموم كين شدبه جان در آن مصيبت اخگرم ريخت
منم طاووس زرّين بال يثربكه دركرب وبلا بال و پرم ريخت
به خاك تيره هفتادودو پيكرز كين، ياران از گل بهترم ريخت
ز جور حرمله در پيچ و تابمكه تيرش، خون حلق اصغرم ريخت
كمانى شد قدم در كوفه و شامبه سر بس سنگ از بام و درم ريخت
تنم مانند نى شد زرد و لاغرشرار طعنه بس بر پيكرم ريخت
منم پروانه شمع شهادتكه بر فرق عدو خاكسترم ريخت
به «فولادى» عنايت كرد زينببه ساغر آب حوض كوثرم ريخت
حسن فولادى قمى
هركه پويد راه زينب يادگار زينب استهر دل دردآشنا آيينهدار زينب است
روز تا روز قيامت، روز عاشوراى عشقشام تا شام قيامت، شرمسار زينب است
چلچراغ خون هفتادو دو خورشيد شهيدروزو شب روشن به بالاى مزارزينب است
دل همه روى زمين باگام خون پيمود وديدخاك تاصحراى محشر لاله زار زينب است
روزميلاد شهادت روز ميلاد حسينروزگار استقامت روزگار زينب است
صبرشد ازصبر زينب داغداروتاابددردل هركس نشيند داغدار زينب است
بشكفيد اى سرخ گلهاى حسينى بشكفيدفصلتان ياد آور فصل بهار زينب است
سر بر آريد از بيابانى كه در طول رهشجاى جاى گام، گام استوار زينب است
بحر گوهر شد «جمالى» دامنم امّا هنوزديده گوهر شمارم وامدار زينب است
جمالى
من اسيرى نيستم كز همرهان واماندهامكوه صبرم كز هُبوط عشق برجاماندهام
نيستم برگ خزان اندركف طوفان ظلمباغبانم در شقايق زار تنها ماندهام
زينب مضطر، نيم، درمانده و پرپر، نيممعنى صبرم كه با صد داغ برپا ماندهام
من ضعيفى نيستم بشكستهپر بىآشيانبر ستيغ كوه قدرت همچو عنقا ماندهام
باملائك همدمم، كى رفته برباد غممبر سر سجاده طف، مست و شيدا ماندهام
من رسول خون حقّم، مبعث من نينواسايه پيغمبرم، بر عرش اعلا ماندهام
مىتراود نور سبز ايزدى ازنام منچون زمرّد، روى اين خاك مطلّا ماندهام
من زموج خون نترسم، كز تبار لالهامدر ميان دشت خون، چون سرو پايا ماندهام
هديه كردم بر خدا دُردانگان را با رضاسينهام از هر گهر خاليست، امّا ماندهام
تا پيام خون ياران را رسانم برقرونبعد معراج عزيزانم، به دنيا ماندهام
عاشقان رفتند و من همراه جمع بىكساندر كنار گور مجنون همچو ليلا ماندهام
من وضو با خون گرم لالهها بگرفتهامبهر تطهير زمين، در اين مصلّى ماندهام
من اذانم بر سر گلدستههاى غرق خونمن نماز حاجتم، تا حشر برپا ماندهام
ميزنم فرياد امّا نالهام از عجز نيستخون پيام لاله هارا بهر القا ماندهام
دختر پيغمبرم، از هر گهر والاترمنامه دلدادگان را بهر امضاء ماندهام
همچو نى در نينوا از ظلمها ناليدهامليك تا جاويد گردد حق، شكيبا ماندهام
خيمهها آتش گرفت و من نيفتادم زپاىتا زنم آتش به جانها، تُندرآسا ماندهام
من همه گلهاى پرپر را به دامان كردهامتاشوم شبنم، دراين گلزار زيبا ماندهام
تا بهار عشق گردد در محرّم جاوداناندر اين باغ خزان ديده شكوفا ماندهام
خم نگشته قامتم همچون كمان در پيش خصمبل چو تير مصطفى، در چشم اعدا ماندهام
تكيه بر الطاف حقّ و ذوالفقار مرتضىجان به كف درقلب لشكر بىمُحابا ماندهام
من ضريح تربت پاك حسينم، زين سببسرفرازم كاندرين صحن معلّى ماندهام
روح من خوابيده درگودال و جانم در عروجباتنى بيجان دراين اندوه عُظمى ماندهام
رگ رگ جانم ميان شعله مىسوزد ولىجسم تبدار على را در مداوا ماندهام
درشجاعت بىنظيرم، در صبورى بىدليلنقش عباس على را بهر ايفا ماندهام
غنچههاى كوچكم را يافتم در زير خارروح من پژمرد و من چون سنگ خارا ماندهام
دامنم گهواره طفلان زار بىپدرهر طرف رو مىكنم در واحسينا ماندهام
شانه من تكيهگاه و تكيهگاه من خدازين سبب چون صخرهاى برريگ صحرا ماندهام
بشكنم تا كشتى آن ناخداى بىخداپرخروش و خشم، چون طوفان دريا ماندهام
تا بگيرم رايت حق و عدالت را بدوشدر ميان كفر و دين، در شور و غوغا ماندهام
بشكنم تا با سخن آن كافر ديوانه رافاتح و مغرور چون قرآن گويا ماندهام
من شكوه حقپرستى، حرمت آزاديمچشمه جوشنده عشقم، گهرزا ماندهام
من اسيرى نيستم كز همرهان واماندهامكوه صبرم كز هُبوط عشق بر جا ماندهام
فرحناز پيرمرادى
ياحسين، آنكه دل از غير تو بُبريد، منمآنكه لاجرعه مىمهر تو نوشيد منم
آنكه از شوق به هنگام ولادت چون شمععوضگريه درآغوش تو خنديد منم
آنكه با پرورش مادر و تعليم پدرتربيت يافته درمكتب توحيد منم.
آنكه همراه تو آمد به صف كرب وبلاپابپاى توصميمانه بكوشيد منم
آنكه خون شد دلش از محنت ايّام ولىجامه صبر به تن بهر تو پوشيد منم
روز عاشورا، به هنگام وداع آخرآنكه پروانه صفت دور تو گرديد منم
آنكه جا از پى يك بوسه به اعضات نديدخم شد وحنجر خونين توبوسيد منم
آنكه چون لانه زنبور ز شمشير ستمجسم عريان تو آغشته به خون ديد منم
نشنيده است كسى از سر بُبريده سخنآنكه صوت ملكوتى زتو بشنيد منم
آنكه دربزم يزيد بن معاويه پستقد علم كرد وسخن گفت و نترسيد منم
جنگ با اسلحه كارتو و ياران توبودآنكه باتيغ زبان بعد تو جنگيد منم
نظر مرحمتى كن تو به ژوليده كه گفتيا حسين، آنكه دل از غير تو بُبريد منم
ژوليده نيشابورى
خواهر من، اى همهجا يار منزينب من، اى گلِ بى خارمن
جز تو كه پيوسته كنار منىكيست به منزل ببرد بارمن؟
همره من در سفر كربلاهمقدم و محرم اسرار من
تا نكُشد غصّه اكبر مرامهر تو شد خوب نگهدار من
داغ ابوالفضل كه پشتم شكستصبرتوشد قافله سالارمن
روشن وبرپازوجودتوشدخيمه پردود و نگونسارمن
با سرِ سرگشته من همسفراى ثمرِ نهضت پُربار من
نطق تو در مجلس عام يزيدريشهكن دشمن خونخوار من
چيست به جز عشق حسينى «حسان»پاك كند قلب گنهكار من
حبيباله چايچيان- حسان
زينبم من، زينبم رو در وطن آوردهامكس نيارد در وطن رنجى كه من آوردهام
هركه آيد از سفر، سوغات آرد در وطنمن هزاران خاطرات دلشكن آوردهام
بادلِ چون لاله پژمرده، هفتادودو داغدر وطن از مرگ هفتادودو تن آوردهام
گُلبُنان با صفا را كِشتهام در كربلابلبلان خون جگر را در چمن آوردهام
يوسفم را گرگهاى كربلا بدريدهانددر وطن تنها از او يك پيرهن آوردهام
اينهمه خارى كه در پاى يتيمان كرده جاهست سوغاتى كز آن دشت و دمن آوردهام
سرگذشتِ ماهِ در خون خفته و خاك تنورداستان مهر تابان و لگن آوردهام
زانهمه شمعى كه بردم درزمين كربلاشمع بيمارم براى انجمن آوردهام
قصّه پرغصّهاى را جانب امالبنيناز ابوالفضل رشيد صفشكن آوردهام
«پيروى» منهم به يثرب اشكى و آه دلىبهر خيرمقدم اين شيرزن آوردهام
پيروى
مدينه! كاروانى سوى تو با شيون آوردمره آوردم بود اشكى كه دامن دامن آوردم
مدينه! دربرويم وامكن چون يك جهان ماتمنياورد ارمغان با خود كسى تنها من آوردم
مدينه، يك گلستان گُل اگر در كربلا بُردمولى اكنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم
اگر موى سياهم شد سپيد از غم ولى شادمكه مظلوميت خود را گواهى روشن آوردم
اسيرم كرد اگردشمن، به جان دوست خرسندمكه پيروزى به كف در رزم با اهريمن آوردم
مدينه، اين اسارتها نشد سدّ رهم بنگرچهها با خطبههاى خود به روز دشمن آوردم
مدينه، يوسُف آل على را بردم و اكنوناگر او را نياوردم، از او پيراهن آوردم
مدينه، از بنىهاشم نگردد باخبر يك تنكه من ازكوفه پيغام سرِ دور از تن آوردم
مدينه، گربه سويت زنده برگشتم مكن عيبمكه من اين نيمهجان را هم به صد جانكندن آوردم
جواد غفورزاده-/ شفق
تلخى انتظار مىكُشدممركب بىسوار مىكُشدم
داغ حسرت به سينهام گل كردتنگى شام تار مىكُشدم
در ميان شكوفههاى اميدلاله داغدار مىكُشدم
غوطهور در ميان خون گلوكودكى شيرخوار مىكُشدم
در شب دردناك عاشورااشك بىاختيار مىكُشدم
در بر غنچههاى تشنه گلساقى شرمسار مىكُشدم
به اسيرى به سوى شام ستمماه محمل سوار مىكُشدم
من مُريد سپيده سحرمظلمت شام تار مىكُشدم
محمدى
من آن مرغم كه بال و پر ندارمپريدن را خوشم شهپر نداردم
نمىنالم كه بازويم ببستندهمى نالم به سر معجر ندارم
عزير جان زهرا زينبم مندراين طوفان غم مادر ندارم
بسان كشتى بى بادبانمدر اين امواج غم لنگر ندارم
ببند اى ساربان بازوى زينبكه عباس و علىاكبر ندارم
مرا از قتلگاه بيرون نرانيدكز اينجا مقصد ديگر ندارم
رباب از ديده خون دل بريزدكه در آغوش، علىاصغر ندارم
رقيّم گم شود اندر بيابانچرا در قافله رهبر ندارم
خداحافظ خداحافظ حسين جانز رفتن چاره ديگر ندارم
ندا آمد از آن ناى شكستهبرو خواهر كه در تن سر ندارم
سپارم بر خدا اين كاروان رابه غير ازلطف حق ياورندارم
برو جان تو و جان رقيّهسفارش غير از اين دخترندارم
در آغوشت بخوابانش به شبهانگويد بالش و بستر ندارم
مرا از آب دريا منع كردندمگر من ساقى كوثر ندارم
مپرس از ماجراى نيمه شبچرا انگشت و انگشتر ندارم
«كريمى» آنچنان كن شه نگويدكه من در نام تو نوكر ندارم
كريمى
اى دلاور، خواهر غمخوارهاموى ز شهر و خانمان آوارهام
آتش دل ساعتى خاموش كنيك وصيّت با تو دارم گوش كن
گرچه داغ مرگ اكبر ديدهاىداغ عباس دلاور ديدهاى
ليك چون هستى تو اى دخت بتولعصمت صغرى و ناموس رسول
عصمتاللَّه را نشان و مظهرىهم يداللَّه را نشان و مظهرى
بوده دردامان عزّت جاى توكس نديده قامت رعناى تو
آنقدر ازدل مكش آه وخروشتا توانى درشكيبائى بكوش
ازپى عهد ازل آماده باشدربلاها صابرو افتاده باش
حق تورا اينگونه مىداند صلاحصبر كن كه الصّبر مفتاح الفلاح
مىنگويم گريه وزارى مكنازبراى من عزادارى مكن
ليك تامن زندهام اى جان پاكتومكَش ازسينه آه دردناك
صبركن اى زينب زارحزينگريهها درپيش دارى بعد ازاين
چون سرم برنوك نى جولان كندكيست جز توبهر من افغان كند
گريهها خواهى نمود اى بى پناهساعت ديگر ميان قتلگاه
گريه كن آندم كه مىبينى مرازير دست و پاى شمر بى حيا
گريه كن اى خواهر غمپرورمشمر چون خنجر كشد برحنجرم
گريه كن آن دم كه باحال فكارمىشوى برناقه عريان سوار
گريه كن آن دم كه اين قوم لئاممىبرندت چون اسيران سوى شام
اندرآن ره با اسيران يارباشبر سكينه مونس و غمخوار باش
گركسى سيلى زند بررويشانور غبار آلوده گردد مويشان
از سرش گرد يتيمى پاك كنشستشو از ديده نمناك كن
گر بيفتند از شتر طفلان منطفلهاى بى سر و سامان من
شو پياده از زمين بر دارشاندر بيابان بلا مگذارشان
چونكه برگشتى ز شام اى ممتحنبااسيران چون رسيدى در وطن
گو به صغرى كاى عليل دل فكاروعده ما و تو در روز شمار
از وداع زينب و شاه شهيدخون دل از ديده ذاكر چكيد
عباس حسينى جوهرى-/ ذاكر
در آن صحرا چو آتش شعلهور شددل زينب چو آتش پرشرر شد
ميان آتش، آه آتشين داشتزبانحال باخود اين چنين داشت
اگر دردم يكى بودى چه بودىاگر غم اندكى بودى چه بودى
گهى از درد مهجورى بنالمگهى از فرقت و دورى بنالم
گهى از داغ عباس جوانمقرين ناله و آه و فغانم
گهى اندر فغان و شور و شينمبه فكر جسم عريان حسينم
گهى در فكر جمع كودكانمگهى با شمر و خولى همزبانم
فراق دوستان وجور دشمنسراسر سهل وآسان است برمن
ولى يك غم مرا مشكل فتادهكزآن غم آتشم دردل فتاده
ازآن ترسم كه آتش برفروزدميان خيمه، بيمارم بسوزد
گهى با ناله رو سوى نجف داشتشكايتها به شاه لوكشف داشت
كه اى حلّال مشكلها كجائىز حال زار ما غافل چرائى
توآخر چاره بيچارگانىپناه وياور درماندگانى
دمى ازكوفه رو دركربلا كنپرستارىّ ما بهر خداكن
بيا بابا كه ما را هيچكس نيستدر اين دشت بلا يك دادرس نيست
كه ما در كربلا خوار و اسيريمبه دست شمر كافر دستگيريم
سنان بر ما زند بر پشت و شانهگهى كعب سنان گه تازيانه
خموش اى ذاكر برگشته كوكبمگو زين بيشتر از حال زينب
ذاكر- عباس حسينى جوهرى
شنيدستم كه با نعش برادرچنين مىگفت آن مظلومه خواهر
كه اى پشت و پناه و يار زينبتو بودى مونس و غمخوار زينب
به هرمنزل مرا وقت سوارىزراه مهر مىكردى تويارى
ز جا برخيز و بنگر حال زارمبه روى ناقه عريان سوارم
تو آخر زينت عرش خدائىميان خاك و خون عريان چرائى؟
چرا تنهائى اى شه، لشكرت كوعلمدار و علىّاكبرت كو
سرت را شمر اگر از تن جدا كردجدا بهر چه ديگر از قفا كرد؟
نداده آن قدر اعدا امانمكه امشب بر سر نعشت بمانم
به ديدار تو دل در اشتياق استخداحافظ كه هنگام فراق است
من از كوى تو اى آرام جانمبه سوى كوفه ويران روانم
تو را امشب در اين صحرا مكان استدو دست تو به دست ساربان است
نه تنها من ز هجرت اشكبارمدريغا در وطن صغراى زارم
ز هجران تو بىصبر و قرار استبه راه كربلا درانتظار است
دل «ذاكر» ازاين ماتم كباب استكه جسمت بىكفن در آفتاب است
ذاكر- عباس حسينى جوهرى
آمدم در قتلگه تاشاه را پيداكنمماه را شرمنده ازآن طلعت زيبا كنم
گشته ازباد خزان پرپر همه گلهاى منجستجو دربين اين گلها گل زهراكنم
ديد تا عريان ميان آفتابش گفت، كاشخصم بگذارد بمانم سايبان پيدا كنم
گر به خون قانون آزادى نوشتى در جهانمن هم او را با اسيرى رفتنم امضا كنم
تا شود ثابت كه حق جاويد و باطل فانى استزين زمين تا شام غم برنامهها اجراكنم
تا يزيد دون نگويد فتح كردم زين عملمىروم تا آن جنايت پيشه را رسواكنم
مىكنم باخاك يكسان كاخ استبداد راتادهان خود براى خطبه خواندن واكنم
تاكنى سيراب نخل دين، تو دادى تشنه جانمن هم ازاشك بصراين دشت را درياكنم
كاش بگذارند اعدا كه اى عزيز فاطمهدر كنار پيكر صدپارهات مأواكنم
بر تنت جان برادر نى سرو نى پيرهنداد خواهى تو نزد ايزد يكتا كنم
گفت انسانى چومن نوميد از هر در شومروى حاجت را بسوى زينب كبرى كنم
على انسانى
از كويت اى آرام دل با چشم گريان مىرومجانم توبودى و كنون با جسم بى جان مىروم
ازگريه پايم درگِل است، درياى غم بىساحل استدرد فراقت مشكل است، با سوز هجران مىروم
خيز اى امير كاروان، مارا تو درمحمل نشانهمراه با نامحرمان، درشام ويران مىروم
پرپر شده گلهاى تو، كو اكبر رعناى توناچيده گل اى باغبان، از اين گلستان مىروم
اى ساقى آب حيات، وى خواهرت گردد فداتلبتر نكردم از فرات، باكام عطشان مىروم
گريد رقيّه دخترت، هردم بياد اصغرتتو دركنار اكبرت، من با يتيمان مىروم
نگذاردم چون ساربان، سازم دراين صحرامكانتو باشهيدانت بمان، من با اسيران مىروم
شكوهى
الا اى سر، فداى خون خشك گردنت گردمتوصحرا گَرد، من قربان صحرا گَردنت گردم
تنت در كربلا تنها، سرت بر نيزهها با مابه دنبال سرت آيم، به قربان تنت گردم
ترا عريان به خاك كربلا بنهاده و رفتمنشد از تار و پود هستيم پيراهنت گردم
هلال من، هلالى شد قدم از غم، بيا تا منشبى پروانه شمع جمال روشنت گردم
زهر بام و درت سنگى به استقبال مىآيدبيا بنشين به دامانم كه با جان، جوشنت گردم
تو خورشيد بلند عشقى و از دست ما بيرونبيا يك نيزه پايينتر كه دست و دامنت گردم
چو افكندى مرا از خطبه خواندن لب فروبستىبخوان قرآن كه من قربان قرآن خواندنت گردم
بشوق باتو بودن، از مدينه من سفر كردمندانستم كه بايد همسفر با دشمنت گردم
مؤيد
مىنويسم نامهاى با اشك و خوناز زبان داغداران قرون
كاروان اشك و محمل هاى آهدرميان لالهها مىجست راه
لالهها ازسينههاى چاك چاكمىدميد ازسينه گلگون خاك
بالهاى سوگ در پرواز بودپردههاى آه در آواز بود
كاروان را طاقت اين راه نيستاز دل زينب كسى آگاه نيست
دستها در آرزوى پيكرندمرغكان عشق، بى بال و پرند
دشت مىگريد در آغوش غروبواى از سيماى مدهوش غروب
ساقههاى نيزه گل داده است، آهدستها هرسوى افتادهست، آه
مىدود در لالهها خون حسينواى از رخسار گلگون حسين
زينب و بدرود مهمانان خاكزينب و گلزخمهاى چاكچاك
جامههاى زخم بر اندامشانپيشگامان رهايى نامشان
هر طرف سروى به خاك افتاده استوين طلوع سرخ هر آزاده است
پيشگامان، ارغوانى گشتهاندلالهرويان، جاودانى گشتهاند
پرويز بيگى حبيب آبادى
چه شد اى كشته، ز داغ دل من بىخبرىمىزند داغ جگر سوز تو بر جان شررى
شررى كز تف آن سوخت سرا پاى مراكه بجانيست ازاين، سوخته ديگر اثرى
يارب اين كشته مگر سبط رسول تو نبودكه چنين زخم به تن نيست خدا را بشرى
بوسم اى غرقه به خون حنجر بُبريده توكه بدين شيوه برآيد ز لبم نوحهگرى
لحظهاى خيز زجا مرغ خوشآواز كه تابر گلستان پر از لاله پرپر نگرى
جزدف و چنگ ونى و ناله بيمار وسرتبه خدا نيست در اين راه مرا همسفرى
گويد عنقا كه بود فكر دلش زعاطفه دوربر تو و بىكسىات گر كه نسوزد جگرى
شررى كز تف آن سوخت مرا طاير جانكه نماندست از آن مرغ بجز مشت پرى
عباس عنقا تهرانى
منم زينب كه در كوى محبت منزلى دارمدر اين منزل خدا را من حق آب و گلى دارم
برادرجان بيا لطفى كن و مشكن دل زينبكه بادل بى تو دلبر تا كه هستم محفلى دارم
ملاقات خدا رفتن گرامى هديه مىخواهدگرانقدرى ولى من هديه ناقابلى دارم
برادر كن قبول از خواهر خود اين دوقربانىكزين درياى خون، منهم اميد ساحلى دارم
سرموئى نگرددكم، ز داغ آن دو از صبرمبده حكم شهادت را، كه صبركاملى دارم
اگر زهرا سرت را روى نى بيند به او گويمكه من هم سر به روى نى، به دست قاتلى دارم
دلم خواهد كه در شادى و غم دلدار هم باشيمكه دشمن هم بگويد من چه يارعادلى دارم
دل ژوليده را هم از محبت كربلائى كنكه تا گويد منم از شعر گفتن حاصلى دارم
ژوليده نيشابورى
اى سر به من نگاهى من خواهر تو هستمكاين آن به كنج محمل در ماتمت نشستم
تا صوت دلربايت از روى نى شنيدمديباچه سخن را از حرمت تو بستم
تا جلوه خدا را ديدم ز روى ماهتپيوند ديده و دل از غير حق گسستم
اى نازنين برادر قرآن بخوان برايمچون عاشق صداى داودى تو هستم
ديشب به ياد رويت تاصبح ناله كردمزيرا كه بود كوتاه از دامن تو دستم
گويا كه بودهاى تو ديشب به نزد مادركاينسان زبوى عطر آن دلشكسته مستم
ژوليده بارديگر برگو كه گفت زينباى سر به من نگاهى من خواهر تو هستم
ژوليده نيشابورى
گفت اى كه به هر منزل، تو همسفرم بودىمن زينب خونين دل، تو تاج سرم بودى
شرح غم هجران را اى جان به توگويم چونتومونس و دلدارم ازراه كرم بودى
هر جا كه مكان كردم با هركه سخن گفتمهرسو كه روان بودم خود راهبرم بودى
نالم ز كدامين غم، جويم ز كجا محرمآخر نه تو خود ما را، محرم به حرم بودى
دور از رخ دلجويت، روزم زغمت شب شداى آنكه به روز و شب شمس و قمرم بودى
هرگاه دلِ تنگم، يادى ز پدرمىكردتو نام و نشانى خوش، بعد از پدرم بودى
برخيز و ببين حالم، اى طاير اقبالمبشكسته پر و بالم، تو بال و پرم بودى
پيوسته «صفا»، زينب، با شور و نوا مىگفتآرام دل و جانم، نور بَصَرم بودى
صفا تويسركانى
اى پشت و پناه و يار زينباى مايه افتخار زينب
با آن همه مهر و آشنائىكردى تو ز ما چرا جدائى
ديشب زمن ارچه دور بودىمهمان كه در تنور بودى
كى كرد به كوفه ميهمانتبر خاك نهاده گيسوانت
از روز ازل من و تو با همبوديم در اين حادثه توأم
رفتى تو به سوى باغ و رضوانمن مانده غريب و زار و حيران
رفتى تو بر رسول مختارمن مانده اسير قوم كفّار
آسوده شدى تو از زمانهمن ماندم وشمر و تازيانه
تا سايه تو مرا به سر بودزين واقعه كى مرا خبر بود
باشد سر تو مقابل منبر نيزه به پيش محمل من
با اين همه محنت جگرسوزخون است دلم از آنكه امروز
چون ماه، سر تو بر سنان استانگشتنماى كوفيان است
«ذاكر» هم از اين غم و مصيبتگرديد قرين رنج و محنت
عباس حسينى جوهرى (ذاكر)
اى برادر، منِ سرگشته وحيران چه كنم؟از پس قتل تو با خيل اسيران چه كنم؟
خوارى و درد غريبى همه سهل است ولىازغم هجر تو و داغ جوانان چه كنم؟
به صف كرب و بلا هر چه كشيديم گذشتروز وارد شدن كوفه ويران چه كنم؟
مجلس زاده مرجانه اگر صبر كنمبعد از آن واقعه در گوشه زندان چه كنم؟
از غم كوفه وزندان اگر آسوده شدمدرره شام به اين لشكر عدوان چه كنم؟
وارد شام چو گشتم به آن حال خرابسر بازار روى ناقه عريان چه كنم؟
شام در گوشه ويرانه، چو شد منزل مابا يتيمان تو وناله طفلان چه كنم؟
آخر كار در آن منزل ميشُوم يزيدگر تو را چوب زند برلب و دندان چه كنم؟
گفت «ذاكر» غم دنيا همه سهل است ولىدر صف حشر ز بسيارى عصيان چه كنم؟
ذاكر-/ عباس حسينى جوهرى
به روى نى سر تو مىبرد هوش از سر زينبچه سازد چون كند بى تو دل غمپرور زينب
به سان شمع مىسوزى به روى نى ولى افسوسكه چون پروانه از غم سوخته بال وپرزينب
جدايى من و تو اى برادر غيرممكن بوداگر ممكن شود روزى، نگردد باور زينب
بخوان قرآن كه قرآن خواندنت را دوست مىدارمكه مىبخشد صداى تو توان بر پيكر زينب
دهد هرتارموى تو خبر ازمادرم زهراگمانم بودهاى ديشب به نزد مادر زينب
من ژوليده مىگويم كه زينب گفت با افغانبه روى نى سر تو مىبرد هوش از سر زينب
ژوليده نيشابورى
صداى هلهله از روى بام مىآيدصداى خنده وشادى مدام مىآيد
صداى چاووش مردى مدام مىگويدكه قافله خارجى به شام مىآيد
ازآسمان تمامى خانه هاى شهربراى صورت ماالتيام مىآيد
دليل شاديشان را زسنگ پرسيدمخبررسيد كنيز و غلام مىآيد
تمام چشم هاى نانجيب اين وادىبراى ديدن زينب به بام مىآيد
صداى پاى سرى روى نيزه غمدر آستانه سرزمين شام مىآيد
على اشترى
آنچه از من خواستى، با كاروان آوردهاميك گلستان گل به رسم ارمغان آوردهام
از درو ديوار عالم فتنه مىباريد ومنبى پناهان را بدين دار الامان آوردهام
اندرين ره ازجرس هم بانگ يارى برنخواستكاروان را تابدينجا بافغان آوردهام
بس كه من منزل به منزل درغمت ناليدهامهمرهان خويش را چون خود بجان آوردهام
تا نگويى زين سفر با دست خالى آمدميك جهان درد و غم و سوز نهان آوردهام
قصهى ويرانه شام ار نپرسى خوشتراستچون ازآن گلزار، پيغام خزان آوردهام
خرمن موى سپيد و دامنى خونين جگرپيكرى بىجان وجسمى ناتوان آوردهام
ديده بودم با يتيمان مهربانى مىكنىاين يتيمان را به سوى آستان آوردهام
ديده بودم تشنگى ازدل قرارت برده بودازبرايت دامنى اشك روان آوردهام
تابه دشت نينوا بهرت عزادارى كنميك نيستان ناله وآه وفغان آوردهام
تانثارت سازم وگردم بلا گردان تودر كف خود از برايت نقد جان آوردهام
نقد جان را ارزشى نَبوَد ولى شادم چومورهديهاى سوى سليمان زمان آوردهام
تادل مهر آفرينت را نرنجانم زدردگوشهاى از درد دل رابرزبان آوردهام
هاتفى پروانه را مىگفت، ازاين مرثيتدر فغان، اهل زمين و آسمان آوردهام
محمدعلى مجاهدى- پروانه
از فراقت همچو نى در آه و افغانم هنوزپاى تا سر از غمت، چون شمع سوزانم هنوز
تا بخاك و خون بديدم جسم عريان تو رااشك غم از ديده مىريزد به دامانم هنوز
لب نهادم آن زمان بر حنجر گلگون توبهر آن بُبريده حنجر، ديده گريانم هنوز
قتلگاه و حنجر عطشان و تيغ خونفشانمنظر آن هرسه باشد پيش چشمانم هنوز
بعد قتلت، خيمهها را خصم آتش زد به كينخسته دل از كينه بيداد عدوانم هنوز
چون شنيدم صوت قرآن تورا بر نوك نىمنقلب زان صوت روح افزاى قرآنم هنوز
پرپر از باد خزان شد چون گلت در شام غمبلبل آسا از غمش محزون ونالانم هنوز
گفت عنقا زين مصيبت اى شهيد راه حقبى امان در ماتمت سوزد دل و جانم هنوز
عباس عنقا تهران
روزى كه سر به كوه و بيابان گذاشتمبردم بدوش پيكرم وجان گذاشتم
بانگ رحيل چونكه شد از كاروان بلندشوق وصال گشتم و هجران گذاشتم
بگرفتم از تو جان دگر اى مسيح عشقتا لعل لب به حنجر عطشان گذاشتم
در باغ لالههاى تو داغ دلم شكفتمرحم ز عشق بر دل سوزان گذاشتم
كردم به تن لباس صبورى گه سفرامّا دريغ جسم تو عريان گذاشتم
پيمان عشق با تو چو بستم به كربلاهستى خويش بر سر پيمان گذاشتم
سر گشته چون نسيم شدم در ديار شامگنج ترا به گوشه ويران گذاشتم
از آب ديده تا دهمت شستشو حسينجوئى برت ز ديده گريان گذاشتم
خورشيد طلعتِ تو به نى كرد تا طلوعسر از پىات به ناله و افغان گذاشتم
بلبل صفت بگلشن ازكين خزان توآواى غم بياد بهاران گذاشتم
رفتم ولى ز قصه خود تا به روز حشرعنقا صفت فسانه به دوران گذاشتم
عباس عنقا
در بازگشت از شام به مدينه
گفت مادر، از پسر بهرت خبر آوردهامدخترت زينب منم شرح سفر آوردهام
گر دهم شرح سفر، ترسم بيازارم دلتكز عزيزانت خبر با چشمتر آوردهام
رفتم از كويت ولى باز آمدم دل غرق خونزاشك خونين، دامنى پر از گهر آوردهام
از عراق و شام با سنگ جفا سوى حجازطايران قدس را بشكسته پر آوردهام
يوسفت شد صيد گرگان در زمين كربلاارمغان پيراهنِ آن نامور آوردهام
مادران را با جوانان از وطن بردم ولىجمله را در بازگشتن بى پسر آوردهام
ام ليلا را زداغ اكبرش از كربلادل پر آذر، ديده گريان، خون جگر آوردهام
مادر اصغر، رباب خسته جان را همرهمبادلى پر درد از داغ پسر آوردهام
هرچه گويم باز ماند ناتمام، اين شرح حالقصه جانسوز خود را مختصر آوردهام
قصّه پر غصه زينب، «صفا» بنوشت و گفتبهر دلها مايه سوز و شرر آوردهام
صفا تويسركانى
چون مدينه شد نمايان گفت زينب آمدماى مدينه! بىكس و بىيار و ياور آمدم
اى مدينه! وقت رفتن بود حسينم همسفرحاليا بى حضرتش چون مرغ بى پر آمدم
اى مدينه! داشتم پيش ازسفر چندين اميروقت برگشتن چنين محزون ومضطر آمدم
اى مدينه! جسم شاه دين نهادم كربلادرحقيقت پيكرى هستم كه بى سرآمدم
اى مدينه! ماه من عباس نام آورزكينشد به خاك وخون و اكنون بى برادر آمدم
اى مدينه! ره مده ديگر مرا دركوى خودباعزيزان رفته بى سردار و افسر آمدم
اى مدينه! وقت كوچيدن بُدم باغى زگلسبزو خرم آن زمان، امروز بىبر آمدم
اى مدينه! كوفيان كشتند جانانم به ظلمبر مزار جدّ، پى احقاق داور آمدم
اى مدينه! اكبر و هم قاسم و اصغر ز كفهمچو گوهر دادم و با ديده تر آمدم
مينوئى
از سفر داغديده، آمدهامدل ز هستى بريده، آمدهام
زينبم من، كه از ديار عراقرنج و حسرت كشيده، آمدهام
اينك از شام با لباس سياهچون شب بىسپيده، آمدهام
شادى دهر را زكف دادهغم عالم خريده، آمدهام
گرچه با قامتى رسا رفتمليك، با قدّى خميده، آمدهام
پيكر پاك سرو قدانْ رابروى خاك، ديده آمدهام
دسته گلهاى نازنينم رادست بيداد، چيده آمدهام
ديدهام يك چمن، گل پرپرخار در دل خليده، آمدهام
پاى هرگل، گلاب گريه ى منباتأثّر، چكيده آمدهام
باد يغما گر خزان هرچندبر بهارم وزيده، آمدهام
سربلندم كه با اسارت خويشافتخار آفريده آمدهام
تار و پود ستم، به تيغ سخنبا شهامت، دريده آمدهام
پى محو ستم اگر رفتمبا همان عزم وايده آمدهام
ازكنار مجاهدان شهيدوز جهاد عقيده آمدهام
بارها از سر حسين عزيزصوت قرآن شنيده آمدهام
گر رود خون زديدهام نه عجبمن كه بى نور ديده آمدهام
هدفم، اعتلاى قرآن بودبه مرادم رسيده آمدهام
شاهد صبح وشام من شفق استكز سفر، داغديده آمدهام
محمد جواد شفق
شنيدم زينب مظلومه زارچنين مىگفت باشمر ستمكار
بيا اى شمر، شرمى از خداكنترحّم برحريم مصطفى كن
مبُر ازتن سر سالارمارامكُش اين مونس و غمخوار مارا
رهاكن اين غريب نا توان رابه جاى او بكُش مابيكسان را
كه اين شه تاب درپيكر نداردگلويش طاقت خنجر ندارد
يقين دارم كه اين لب تشنه ديگرنماند زنده بعد از داغ اكبر
كند گر گوسفندى ذبح قصّاببه وقت كشتن، اورا مىدهد آب
تو هم رحمى براين قربان ماكنبده آب و پس آنگه سرجداكن
اگرازبهر قتلش درشتابىبيا در وقت مُردن كن جوانى
بده مهلت ببندم چشمهايشكشانم سوى قبله دست وپايش
چراكه اين تشنه لب مادر ندارددم مردن كسى برسر ندارد
دل «ذاكر» ازاين ماتم ملول استپرازخون قلب زهرا ورسول است
مرحوم عباس حسينى جوهرى-/ ذاكر
(1)1
عطر باران ؛ ؛ ص128
زهرجا بگذرى دردو غم كرب و بلا باشدبه هربستان وويران گفتگوى كربلا باشد
زجغدى بلبلى پرسيد كاى ديوانه محزونبگو بامن چراجاى تو در ويرانهها باشد
براى چيست در دوران گريزانى توازبستانمكانت گوشه ويران به هرصبح ومساء باشد
زويران بگذرو بامن بيا در ساحت گلشنببين سرووگل و سنبلدرآنجا جابجا باشد
1) ناصر صبا، عطر باران (سرودههايى درباره حضرت زينب كبرى و حضرت رقيه سلام الله عليهما)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
بگفتاجغد بى دل، خاك برفرق تواى بلبلبده انصاف، كى اين شيوه مهر و وفا باشد
كه من آسوده دل برشاخ گل درباغ بنشينمولى زينب سرعريان به دور شهرها باشد
من اندرصحن گلشن شادمان باشم ولى ليلازمرگ اكبرناكام درشور و نوا باشد
من اندرگُلْستان درشاخ گلها آشيان گيرمولكن دست عبّاس جوان ازتن جدا باشد
برو اى بلبل نالان، تو و آن سروو آن بستانمرا اين گوشه ويران، بهشت جاودان باشد
ازآن روزى كه شد آل نبى را جاى ويرانهمرا جا و مكان ويرانه ازآن ماجرا باشد
تومشتاقى به بستان و من از ويرانه خوشحالمكه درويرانه جاى دختر شير خدا باشد
ز احوال من دل خون، مپرس از ذاكر محزونكه «ذاكر» چاكرى از خاندان مصطفى باشد
عباس حسينى جوهرى-/ ذاكر
حضرت زينب سلام اللَّه عليها
تصوير تمام كربلا زينب بودتفسيرپيام كربلا زينب بود
در عشق و فداكارى و ايمان و وفازهراى قيام كربلا زينب بود
مؤيد
زيبائى گلشن على زينب بودپرورده دامن على زينب بود
بر خصم شكست داد ولى خود نشكستآيينه نشكن على زينب بود
مؤيد
در فضل، محيط بيكرانى زينبدر صبر، بسيط آسمانى زينب
اى خورده به سينهات مدال عظمتبانوى هميشه قهرمانى زينب
مؤيد
زينب كه به عشق جوشش آموخته استماه است و چو مهر رخ برافروخته است
كارآئى انقلاب خونين حسينبر قامت صبر او نظر دوخته است
مؤيد
زينب كه به كار عاشقى غوغاكردصد بار شهادت به رخش دروا كرد
دو دسته گل ياس كه در دامن داشتتقديم به باغبان عاشورا كرد
مؤيد
من مظهر صبر، زينب كبرايمهرجا كه بود حسين، من آنجايم
هرچند كه آفتاب بى سايه بودمن سايه آفتاب عاشورايم
سيد رضا مؤيد
زينب كه شكوه عشق پاينده از اوستماهى است كه نور صبر تابنده از اوست
اسلام ز كربلا بود زنده، ولىتاريخ حيات كربلا، زنده از اوست
سيد رضا مؤيد
زينب كه دل و روح دليرى دارددر يارى دين سهم كثيرى دارد
همچون حسن و حسين و زهرا و علىنيروىِ شكست ناپذيرى دارد
سيد رضا مؤيد
زينب كه قيام كربلا زنده ازاوستايثارگرى و صبر پاينده از اوست
از جلوه او چهارده قرن گذشتامّا به خدا هميشه آينده از اوست
ميثم
با داغ و فراق، آشنايى زينببا درد و غم و عشق، دوائى زينب
سوگند به مظلومى زهراى بتولتو فاطمه كرب و بلايى زينب
وفائى
چون قافله عشق رسيدند ز راهبر تربت شاه دين، به صد ناله و آه
زينب به سر قبر برادر مىگفتلا حول و لا قوة الّا باللَّه
صفا تويسركانى
از جوهر خلقت و ز انوار جلىمجموعه علم و حلم و فيض ازلى
خلّاق ازل نهاد نامش زينبوز راه كرم عطا نمودش به على
صفاتويسركانى
تسليم ورضا نگر كه آن دُخت بتولدر مقتل كشتگان چو فرمود نزول
شكرانه سرود، كهاىخداوند جليلقربانى ما به پيشگاه تو قبول
فؤاد كرمانى
تسكين دل شكسته، آهم ندهدبى هم نفسم كسى، پناهم ندهد
من زينب بى حسينم و برگشتمجا دارد اگر مدينه راهم ندهد
موحديان- اميد
سر در بر امر حق فرود آوردمشاهد به غمش، تن كبود آوردم
رفتم ز مدينه و پس از آنهمه داغجزطفل سهساله، هرچه بود آوردم
موحديان-/ اميد
بر حنجر خون، نواى عشقى زينبدلداده و جان فداى عشقى زينب
در بهت سكوت كوفه، در ظلمت شامپيغامبرِ خداى عشقى زينب
محمد جواد غفور زاده-/ شفق
نواى عشق
بر حنجر خون، نواى عشقى زينبدلداده و جانفداى عشقى زينب
در بهت سكوت كوفه، در ظلمت شبپيغامبر خداى عشقى زينب
محمد جواد شفق
زينب، تو كه در حنجر حق، آوايىتنديس على، آيينهى زهرايى
در مكتب عارفان و در دفتر عشقگلواژه انقلاب عاشورايى
محمد جواد غفورزاده شفق
آنروز كه خون عاشقان ريخت به دشتدرياى فرات، غرق درخون مىگشت
ديدم كه به دنبال حسينش، زينبسر تا سر دشت كربلا را مىگشت
حسن علىپور
مآل انديش فردا بود زينبدر آن صحرا چه تنها بود زينب
به هنگام غروب تنگ آن روزتمام غربت ما بود زينب
يداللَّه گودرزى
اى شمع شبستان وِلا، يا زينباى اختر صحراى بلا، يا زينب
درياب كه از كف نرود دامن صبرسوگند به خون شهدا، يا زينب
سپيده كاشانى
ناموس خدا و دخت حيدر، زينبپرورده آغوش پيمبر زينب
صابر چو حسن، شجاع مانند حسيندر حفظ بقاء دين داور زينب
سيفى شيرازى
در مسلخ عشق كرده غوغا زينبدر سنگر صبر، كرده مأوا زينب
همراه رقيّه رفته در شام بلابرگشته زشهر شام تنها زينب
ژوليده نيشابورى
«پرچم به دوش»
اى پرچم كربلا به دوشت، زينبقربان تو و خشم و خروشت زينب
تا موى سرت، سپيد شد از غم دوستشد كعبهى دل، سياهپوشت زينب
على موسوى گرمارودى
زينب پاسدار لالهها
مىسوخت چو شمع و پايدارى مىكرددل از مژه جاى اشك جارى مىكرد
شب دختر شير حقّ به جاى عباساز عترت عشق پاسدارى مىكرد
احد دهبزرگى
با پاى برهنه
زان فتنه خونين كه به بار آمده بودخورشيد ولا، بر سر دار آمده بود
با پاى برهنه، دشتها را زينبدنبال حسين، سايهوار آمده بود
حسين اسرافيلى
زينب كه مه برج كمال وادب استدرخلق به بهترين نسب منتسب است
در وصف و مقام او همين باشد بسكه اين دخت علىّ مرتضى زيناب است
شكوهى
از داغ غمت خون جگردارم منوز ياد لبت ديده تر دارم من
تو از سرنى سايه فكندى به سرميا سايه خورشيد به سر دارم من؟
شكوهى
اى واسطه رحمت رحمان زينبوى عالمه علوم قرآن زينب
در نامگذاريت محمّد صلىالله عليه و آله فرمود:خوانده است ترا خداى سبحان زينب
قانع
در عشق علامتى بجز زينب نيستدرصبر قيامتى بجز زينب نيست
آن جامه عصمتى كه زهرا پوشيدزيبنده قامتى بجز زينب نيست
زينب كه شكوه جاودانى داردهرجا حضور آسمانى دارد
ازدست حسين بن على، خون خدابرسينه مدال قهرمانى دارد
مؤيد
اى تالى فاطمه به آئين و مراماى صبر تو و نطق تو همدوش قيام
ما دست طلب به سوى تو آورديماى دخت امام و عمّه و اخت امام
خسرو
حضرت زينب سلام اللَّه عليها
ما به درگاه تو با درد نهان آمدهايمسينه سوزيم كه با اشك روان آمدهايم
قرنها از سفر قافله بگذشت ولىيك بيابان به سُراغت نگران آمدهايم
كُنج ويرانه وبى تابى ديدار پدرماجرائى است كه با آه وفغان آمدهايم
اى جگر گوشه سالار شهيدان بپذيرزائرانيم كه بى نام و نشان آمدهايم
به غريبانهترين شام غريبان شماگُل ياس اسرا، پيرو جوان آمدهايم
آتش داغ تو در سينه ما شعلهور استبه طواف حرمت اشك فشان آمدهايم
كودك باب الحوائج بنما مرحمتىكه به درگاه تو با درد نهان آمدهايم
آذر شاهى (آتش)
كاروان مىرفت امّا كودكى جاماندهبوداو درآغوش عطش دامان صحرا مانده بود
او نمىدانست آئين اسارت را ولىناز پرورد اسيران بود امّا مانده بود
هرچه بابا گفت آن شيرينزبان در طول راهدر جواب بىجوابىهاى بابا مانده بود
يك بيابان غُربت ويك كودك بى سر پناهبى عزيزانش زبانم لال تنها مانده بود
بر فراز نيزهها منظومهاى را ديده بودسِيْر چشم مهرجويش سوى بالا مانده بود
خيزران و چهره گل نسبتى باهم نداشتچرخ گردون نيز در حلّ معمّا مانده بود
سينهام آتش گرفت ازاينمصيبت ياحسينزآنكه دلبندى سه ساله روى شنهاماندهبود
آذر شاهى (آتش)
بىخبر از شهر شما مىرومتا كه ندانيد كجا مىروم
خسته از اين مردم مهمان كُشمهيچ نپرسيد چرا مىروم
خواب خوشى ديدم و باور كنيدبسته به عهدم به خدا مىروم
مىشكند اين قفس تن شبىاز منِ من گشته رها مىروم
كودكى از قافله جا مانده بودبا غم و اندوه و نوا مىروم
آتش عشق است صبا بر دلمهمره تو كرببلا مىروم
هديه به ويرانه نشين مىبرمپيك صبايم كه دعا مىبرم
آذرشاهى
پايم از بس كه دويدم ز پىات، آبله شدبس كه محنت بكشيدم، ز دلم حوصله شد
قصدم اين بود كه دور از تو نباشم هرگزچه توان كرد، كه بين من و تو فاصله شد
تا تو بودى پدرا، جاى من آغوش تو بودتا كه رفتى زبرم، كار من آه و گله شد
دى عزيز تو و دُردانه مادر بودمليكن امروز گُسسته زهم آن سلسله شد
دشمن آن رحم ندارد كه بپرسد از خويشچه برين كودك آواره بىراحله شد
گاه مىافتم و گه مىدوم، از پى نگرانكه بسى فاصله بين من و اين قافله شد
جاى عباس در اين باديه خالى است حسانكه چنين آهوى گمگشته زهرا يله شد
حبيب اللَّه چايچيان (حسان)
نه چراغ پيش رويم كه دليل راه باشدنه كسى كه پرسم از او، چو ره اشتباه باشد
نه يكى ز همرهانم، كه ز دست من بگيردنبود مگر كه ياد تو، خدا گواه باشد
شدهام اسير دشمن، كشدم به هر ديارىبجز از محبّت تو، چه مرا گناه باشد
گهى از خراش خارى، نگهى كنم به پايمگهى از خيالت اى گل، نظرم به راه باشد
نكنم شكايت از تو، كه خبر نگيرى از منكه به من هرآنچه خواهى، همه دلبخواه باشد
دلم آرميده عمرى، همه زير سايه تونتواند اين دل اكنون، كه جدا زشاه باشد
نكند خيال دشمن، كه نباشدم پناهىزسفر اگر بيايد، پدرم پناه باشد
زادب به پاى هر گل، بنهاده سرگياهىچه شود اگر حسان هم، به تو گل گياه باشد
حسان
كه از كاروان جامانده بود»
عاقبت بىكس و تنها ماندهاملالهوش در دل صحرا ماندهام
همه رفتند و من غمزده بازخسته در محبس دنيا ماندهام
سوختم، خاك شدم، چون آتشكاروان رفت و به ره جا ماندهام
پاى تا سر، همه گوش و همه چشممنتظر در ره بابا ماندهام
هيچكس ياور و غمخوارم نيستخسته دل در كف اعدا ماندهام
پايم از خار زبس آبله شدديگر از رفتن ره واماندهام
دور از چشم عمويم عباسمن جگر گوشه زهرا ماندهام
پدرم رفت خدايا! به كجاكه من آواره، در اينجا ماندهام
نه همين مىكُشدم هجر پدردور از زينب كبرى ماندهام
دست من گير تو اى دخت حسينهر كجا بى كس و تنها ماندهام
اى عمه بيا تا كه غريبانه بگرييمدور از وطن و خانه، به ويرانه بگرييم
پژمرد گل روى تو از تابش خورشيددر سايه نشينيم و به جانانه بگرييم
لبريز شد اى عمه دگر كاسه صبرمبر حال تو و اين دل ويرانه بگرييم
نوميد ز ديدار پدر گشته دل منبنشين بكنارم كه يتيمانه بگرييم
گرديم چو پروانه به گرد سر معشوقچون شمع در اين گوشه غمخانه بگرييم
اين عقده مرا مىكشد اى عمه كه بايدپيش نظر مردم بيگانه بگرييم
عمه جان، كو منزل و كاشانهاممن چرا ساكن در اين ويرانهام
آشنايانم همه رفتند و منميهمان، بر سفره بيگانهام
عمه جان، بگذار گريم زار زارچونكه ديگر پر شده پيمانهام
شمع مىريزد گهر در پاى منچون كه داند كودكى دُردانهام
عقل مىگويد به من آرام گيراو نداند عاشقى ديوانهام
دست از جانم بدار اى غمگسارمن چراغ عشق را پروانهام
بگذر از من اى صبا، حالم مپرسفارغ از جان، در غم جانانهام
بس كه بىتاب از پريشانى شدمزلف، سنگينى كند بر شانهام
من گرفتارم به زلف و خال اومن اسير آن كمند و دانهام
خانمانم رفته بر باد اى عدوكم كن آزار دل طفلانهام
كى توانم رفت از كويش حسان؟من نمكپرورده اين خانهام
حسان
جُغد دلم خرابه شام آرزو كندتا با سه ساله دختركى گفتگو كند
آن دخترى كه قبله ارباب حاجت استحاجت رواست هركه بر اين قبله رو كند
تاريكى خرابه و چشمان اشكباربا رأس باب، شكوه زجور عدو كند
خونين چو ديد رأس پدر را رقيه، خواستبا اشك خويش خون ز رخش شستشو كند
خوابيد در خرابه كه تا كاخ ظلم رابا ناله يتيمى خود زير و رو كند
من كه اين سان جا در اين ويرانه بى در گرفتممرغ دور از آشيانم، سر به زير پر گرفتم
عمهام درس فداكارى به من آموخت منهمپرده از ظلم يزيد شوم بد اختر گرفتم
كاخ بيدادش من ويران نشين ويران نمودمصبر كردم تا از آن بيدادگر كيفر گرفتم
تا شود ثابت به عالم ظلم او مظلومى منزين سبب اين گوشه ويرانه را سنگر گرفتم
جان بها مىخواست بهر رأس بابم آن ستمگرجان بدادم تا كه در بر، اين سر انور گرفتم
اى پدر، جانم به لب آمد زدورى تو امّالب نهادم بر لب تو، زندگى از سرگرفتم
شد رخم نيلى و بازويم كبود از تازيانهمنهم اين ميراث را بلكه از مادر گرفتم
بهر پاس دين، در اين خلوتسرا منزل نمودمپايگاهى از براى خود در اين كشور گرفتم
ساختم در اين خرابه، سوختم از درد هجرانصبر كردم تا جهانى را به زير پر گرفتم
سوخت داغ آن سه ساله، جان زينب را هنرورمنهم از دورى قبرش، روز و شب آذر گرفتم
هنرور
من رقيه دختر ناكام شاه كربلايمبلبل شيرين زبان گلشن آل عبايم
ميوه باغ رسولم، پاره قلب بتولمدست پرورد حسينم، نور چشم مرتضايم
كعبه صاحبدلانم، قبله اهل نيازممستمندان را پناهم، دردمندان را دوايم
من يتيمم، من اسيرم، كودكى شوريده حالمطايرى بشكسته بالم، رهروى آزردهپايم
زهره ديوان عصمت، ميوه بستان رحمتمنبع فيض و عنايت، مطلع نور خدايم
گُلبنى از شاخسار قدسِ تقوى و فضيلتكوكبى از آسمان عفت و شرم و حيايم
شعله بر دامان خاك افكنده آه آتشينملرزه بر اركان عرش افتاده از شور و نوايم
گرچه در اين شام ويران گشتهام چون گنج پنهاندستگير مردم افتاده پا و بينوايم
من گلابم بوى گل جوئيد از من زآنكه آيدبوى دلجوى حسين از خاك پاك باصفايم
اى رسا، از آستانش هرچه خواهى آرزو كنعاجز از اوصاف اين گل مانده طبع نارسايم
رسا
زائرين قبر من، اين شام عبرت خانه استمدفنم آباد و قصر دشمنم ويرانه است
دخترى بودم سه ساله دستگير و بى پدرمرغ بى بال و پرى را اين قفس كاشانه است
بود او مردى ستمگر، صاحب قدرت، يزيدفخر مىكرد او كه مستم در كفم پيمانه است
داشت او كاخى مجلّل، دستگاهى با شكوهخود چو مردىكز غرور منصبش ديوانه است
داشتم من بسترى از خاك و بالينى زخشتهمچو مرغى كو بسا، محرومزآب ودانه است
تكيه مىزد او به تخت سلطنت با كرّ و فرّاين تكبّر ظالمان را عادت روزانه است
من به ديوار خرابه مىنهادم روى خودآن سبب شد رو سپيدم شهرتم شاهانه است
بر تن رنجور من شد كهنه پيراهن كفنپر شكسته بلبلى را اين خرابه لانه است
محو شد آثار او تابنده شد آثار منذلت او عزت من هر دو جاويدانه است
«كهنموئى» چشم عبرت باز كن بيدار شوهركه از اسرار حق آگه نشد بيگانه است
كهنموئى
مُرد در ويرانه و ويرانه را آباد كردديد بس بيداد و برپا رسم عدل و داد كرد
مرگ اين دُخت سه ساله شاميان و شام رابا خبر از راه حق، چون خطبه سجاد كرد
كس نبود در شام آگه از على و از حسينمكتب آل على با مرگ خود ايجاد كرد
در دل شب شد سر شه شمع و او پروانهاششور عشقش سوخت هم خاكسترش بر باد رفت
بود رأس شه گل و او بلبل و آن سرخ گلبلبل بشكسته پر را از قفس آزاد كرد
هديه كس از بهر دختر مىفرستد رأس بابآل سفيان خوب اولاد على را شاد كرد
كرد كار خون بابش، اشك آن طفل يتيمواژگون بر فرق دشمن كاخ استبداد كرد
بهر غسلش حاجت آبى نبود غسّاله راچون زاشك زينب و كلثوم استمداد كرد
برد او جاى كفن رخت اسيرى زير خاكبين وفادارى او كز بىكفنها ياد كرد
آهنين بندى كه با خود برد همره زير خاكدر فناى خصم، كار پتكى از پولاد كرد
در رثايت اى سه ساله دختر شاه شهيدخوشدل از سوز جگر اين ناله و فرياد كرد
علىاكبر خوشدل
كسى كه محنت ايام ديد من بودمبه كودكى ز جهان دل بريد من بودم
كسى كه شاه شهيدان، چو جان در آغوششز روى مهر و وفا پروريد من بودم
شرر به جان من افتاد سوختم چون شمعكسى كه بهره ز عمرش نديد من بودم
شدم سه ساله ز سر رفت سايه پدرمكسى كه داغ پدر زود ديد من بودم
به نيمه شب ز پى كاروان به دامن دشتكسى كه پاى برهنه دويد من بودم
كسى كه وصل جمال پدر به قيمت جانزفرط مهر و محبت خريد من بودم
نداشت سود دگر زندگى زبعد پدركسى كه قطع شد او را اميد من بودم
يزيد رو سيه از كردههاى خود شد، ليككسى كه شد به جهان رو سفيد من بودم
كسى كه روح محبت زمهر و عشق و وفابه جسم خسته ذرّه دميد من بودم
عمه جان، امشب ز هجر باب افغان مىكنممن پريشانم جهانى را پريشان مىكنم
گرچه من طفلم وليكن طفل عاشقزادهاماقتدا بر باب خود، شاه شهيدان مىكنم
باب من جان داد و تن بر ذلّت و خوارى ندادپيروى من از شه آزاد مردان مىكنم
خشت بالين، خاك بستر، كنج ويرانم وطنآنچه بابم خواست، در راه خدا آن مىكنم
با يزيد دون بگوئيد از من ويران نشينخانه ظلم ترا، با ناله ويران مىكنم
اى جنايت كار، من با روى سيلى خوردهاماين شب تاريك را، صبح درخشان مىكنم
اى ستمگر، زآه مظلومى من بنما حذركاخ بيداد ترا، با خاك يكسان مىكنم
رأس بابش را چو آوردند، بوسيد و بگفتميهمان من، فداى مقدمت جان مىكنم
هيچ مىپرسى چرا شد صورت طفلت كبود؟با تو بابا درد دل امشب فراوان مىكنم
غم مخور صالح كه آيم من به وقت مُردنتتلخى جان دادنت را سهل و آسان مىكنم
احمد صالح
باب خود امشب در اين ويرانه مهمان مىكنمزينت دوش نبى را، زيب دامان مىكنم
موى من در خردسالى گر پريشان شد چه غمعالمى را زين پريشانى، پريشان مىكنم
ميزبان گردد خجل گر بىخبر مهمان رسدعذرخواهى ز تو اى فرخنده مهمان مىكنم
ماه رويت چون به زير ابر خون پنهان شدهچهرهات را شستشو با آب چشمان مىكنم
قصدم اينست از جنايات يزيد آگه شوىورنهاى بابا، رخم را از تو پنهان مىكنم
گر تو كردى كربلا را مركز عشق و وفامنهم اين ويرانه را يك شعبه از آن مىكنم
كُنج ويران، با سپاه اشك و آه خويشتنكاخ ظلم خصم را با خاك يكسان مىكنم
اين جوابى بود «انسانى» به آن شاعر كه گفتعمه جان، امشب ز هجر باب افغان مىكنم
على انسانى
آمدى بابا، ببين مشتاق ديدارم هنوزخلق خوابيدند و من از هجر بيدارم هنوز
بارها جان دادم از هجرت وفايم را ببينباز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوز
شمر، سيلى بر رخم زد تا نگويم نام توليك باشد نام نيكوى تو گفتارم هنوز
يكشب از اشتر فتادم بس كه زجرم زجردادمدتى زين ماجرا بگذشته بيمارم هنوز
عمهام زينب زمادر مهربانتر با منستمىدهد شبها تسلّى بر دل زارم هنوز
گرچه از بىطاقتى بنشسته مىخواند نمازبا چنين احوال مىباشد پرستارم هنوز
گل چو شد روئيده ديگر همنشين خار نيستمن شدم پرپر ولى آزرده از خارم هنوز
اين شنيدم تشنه لب رفتى سفر بابا ببينآب دارم بر تو در چشم گهر بارم هنوز
«سازگارا» فخر كن، بر گوى تا پايان عمرمن مصيبت خوان براى آل اطهارم هنوز
غلامرضا سازگار- ميثم
كيست اين دختر كه جانها را به خودپروانه كرده؟كيست اين دلبر كه عشقش شيعه را ديوانه كرده؟
كيست اين گوهر كه مسكن در دل ويرانه كرده؟ناز او دارد خريدن، نام او بس دلفريب است
آنكه مىگويند زهراى سه ساله، اين غريب است
كيست اين دختركه رنج و محنت و هجران كشيده؟كيست اين عاشق كه طوفان در ره جانان كشيده؟
جذبه حُسنش مرا بر شام از ايران كشيدهبارگاهش خار چشم زمره سفيانيان است
سيزده قرن است قبرش قبله ايرانيان است
كيست اين بىآشيان كاندر دل ما خانه داردآشنايى بين نظر با مردم بيگانه دارد
او سفير زينب است، اينجا سفارتخانه داردبىرضايش زائر زينب شدن معنا ندارد
گر نبوسى قبر او پاسپورت تو ويزا ندارد
كيست اين دختر كه نور هر دو چشمان پدر بود؟كاندر اين ويرانه دائم چشم گريانش به در بود
ميوه قلب حسين از قتل بابا بى خبر بودتا شبى صبرش سرآمد قاصد غم از درآمد
او پدر مىخواست امّا در طبق خونين سرآمد
گفت بابا گوى رگهاى گلويت كه بريده؟يوسف زهرا، چرا پيراهنت از تن دريده؟
دخترت امشب تو را بر قيمت جانش خريدهحمد للَّهيار خود را از كف دشمن گرفتم
تو ندارى دست بابا، من ترا دامن گرفتم
عشق برقى زد همانند شهابعرش حق شد جلوهگر اندرخراب
كودكى معشوق خود را يافتهوه چه كودك، كودكى دلباخته
پيشتازان در مقام عشق دوستدر خرابه جملگى مهمان اوست
گه سكينه، گاه زينب، گه رُبابمىدهندش وعده ديدار باب
او ندارد صبر حتّى يك نفسدر سرش سوداى ديدار است و بس
گشته جانش متصل با جان بابمىزند فرياد بابا، باب، باب
نالهاش چون موج دريا پر طنينسينه سوز و جان گداز و آتشين
مىرسد اين نالهاش هرجا به گوشولوله افكنده در شام خموش
اين سفير كربلا دارد پيامدشمنان را زهر مىريزد به كام
زينب آن دُخت علىّ مرتضىعرش پيماى مقام ارتضاء
مانده در كار رقيه ناتواناز كجا آرد زباب او نشان
چاره ساز هر غم و درد و بلاآن حسين تشنه كام كربلا
خود به ميدان آمد اندر جمع شانشمع شد در محفل پر رنج شان
با دو دستِ دخترِ غم ديدهاشدر بغل بگرفت نور ديدهاش
سلطانى شيرازى
اين بارگاه كيست چنين روح پرور استآكنده از صفا و چه زيبا منوّر است
قبر رقيّه نوگلى از باغ مصطفى استاز عطر پاك تربتش اينجا مطهّر است
اينجا خرابه بوده، چنين گشته است بهشتچون جاى اولياى خدا، عرش انور است
هر وقت نظر كنم به ضريح مطهّرشقلبم لبالب از غم و اندوه و آذر است
در خود توانِ وصفِ كمالش نديدهامزيرا كمال او زتوانم فراتر است
گرچه زدرد بى پدرى چون كباب شدليكن در آسمان ادب همچو اختر است
اى زائران قبر رقيّه نظر كنيداينجا محل زينب و سجاد اطهر است
سيد موسى حافظ موسىزاده
آنكه دارد شكوهها از كينه اعدا منمو آنكه در ويرانه كرده منزل و مأوا منم
آن سه ساله دخترى كز ظلم و بيداد يزيدروبرو شد با سر بُبريده بابا منم
آنكه سرمشق شهامت از پدر آموختهدر كلاسِ نهضتِ خونين عاشورا منم
آنكه چون پروانهاى پروا، زِ بذل جان نكرداز غم بابا چو شمعى سوخت سرتا پا منم
آنكه از خار مغيلان پاى او مجروح شدهمچنان آلالهاى مىسوخت در صحرا منم
آنكه لب را از لب خونين بابا برنداشتقيمت يك بوسه جان را داد بىپروا منم
ژوليده نيشابورى
خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حلدست طلب انداز به دامان رقيه
كو مُلك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش؟امّا بنگر مرتبت و شأن رقيّه
ديدى كه چسان كَنْد زبُن كاخ ستم رادر نيمه شب آن دل سوزان رقيه؟!
خزائن الاشعار
پدر، چو مادر پهلو شكستهات زهراببين به صورت و بازوى خود نشان دارم
براى آنكه نبيند رخ مرا نيلىز عمهام به خدا روى خود نهان دارم
از آن شبى كه فتادم زناقه روى زميناگر كه گوش دهى بر تو داستان دارم
به روى خار مغيلان زبس دويدم منهنوز آبله در پا از آن زمان دارم
در آن سياهى شب مادر تو را ديدمكه شوق ديدن او باز در جنان دارم
اگر كه فاطمه آن شب نبودى مىمردمكه هر چه دارم از آن مام مهربان دارم
اى محبّان، مدفنم گر كُنج ويران خانه شدخوب مىدانيد، جاى گنج در ويرانه است
گر صغيرى و اسيرى ويتيمى مرابشنود هر عاقلى، از غصّهام ديوانه است
كودكى بودم سه ساله ناز پرورد حسينرفتم از دنيا و قبرم كنج زندانخانه است
انتظارم كشت تا بابا به فريادم رسيدبى خبر از ديگران، تنها به فريادم رسيد
از فراز نى نظر مىكرد بر حالم ولىفرصتى تا يافت در اينجا به فريادم رسيد
روز بى آبى به دشت كربلا مانند گُلاز عطش مىسوختم، سقّا به فريادم رسيد
آن شبى كز ناقه عريان فتادم روى خاكمانده بودم بى معين، زهرا به فريادم رسيد
لحظهاى كز راه ماندم بر رخم سيلى زكينخصم مىزد، زينب كبرى به فريادم رسيد
محمود تارى
اى بارگاه كوچك تو قبلهاى عظيموى روضه مبارك تو روضه نعيم
باشد حريم اقدس تو قبله گاه دلتا خفته چون تو جان جهانى در آن حريم
هم دختر امامى و هم خواهر امامهم خود كريمه هستى و هم دختر كريم
قَدرت همين بس است كه خوانند اهل دلحق را به آبروى تو اى رحمت نعيم
يك دختر سه ساله و اين مرتبت دگرگيتى بود ززادنِ همچون توئى عقيم
اى نور چشم زاده زهرا رقيه جانهر چند كوچكى تو، بود ماتمت عظيم
درياى صبر را تو فروزنده گوهرىزان دشمنت به رشته كشيد، اى درّ يتيم!
آن شب كه جاى، گوشه ويرانه ساختىروشنگرت سرشك بود و آه دل نديم
تا قلب اطهرت زفراق پدر گداختاز مرگ جانگداز تو دلها بود دو نيم
شد منهدم بناى ستمكارى يزيداز آه آتشين تو اى دختر يتيم
آباد شد خرابه شام از جلال توامّا خراب گشت زبُن كاخ آن لئيم
خواهم كه بر مزار تو گردم شبى دخيلخواهم كه در جوار تو باشم شبى مقيم
بى مهر هشت و چهار مؤيّد مجو بهشتچون مىرسى به جنّت از اين راه مستقيم
سيد رضا مؤيد
كاروانا! بى من بىكس مرو جاماندهامدر بيابان مصيبت خيز، تنها ماندهام
زينت آغوش بابا بودم امّا اى دريغهمنشين با خار و دور از چشم بابا ماندهام
پا برهنه بس دويدم چارهاى پيدا نشدحال با پاهاى زخمى، بى مداوا ماندهام
در شب تاريك هولانگيز در دشت غريبساربان ديگر مران، از كاروان جا ماندهام
دادرس تنها تو بودى عمه جان، آخر چه شدمن به دست تو امانت بودم، اما ماندهام
بىكس و بىخانمانم، خسته و افسردهدلبلبل گلزار زهرايم، به صحرا ماندهام
بيا بابا، ببين چشم ترم رابپرس از عمه، حال مضطرم را
دلم خواهد پدرجان، بار ديگرگذارى روى دامانت، سرم را
بهار من نگر؛ باد خزان ريختزطوفان غمت، برگ و برم را
تو رفتى از برم، سنگ ملامتشكست از راه كين بال و پرم را
تو رفتى و به سيلى سرخ كردندرخ از برگ گل، نازكترم را
زناقه من فتادم اى پدر جانطلب كردم به يارى مادرم را
در آن صحرا، ز كينه كرد دشمنكبود از تازيانه، پيكرم را
عدو از ضرب سيلى كرد نيلىچو افتادم زناقه اى پدرجان
ژوليده نيشابورى
لبريز شهد عاطفه جام رقيه استآواى مهر جان كلام رقيه است
جانسوز و كفر سوز و روانسوز و ظلمسوزدر گوشه خرابه كلام رقيه است
چون او كسى به عهد محبت وفا نكرداين سكّه تا به حشر به نام رقيه است
با دستهاى كوچك خود نخل ظلم كندعاليترين مرام، مرام رقيه است
يك جمله گفت و كاخ ستم را به باد دادخونينترين پيام، پيام رقيه است
آن قصّهاى كه خاطرهانگيز كربلاستافسانه خرابه شام رقيه است
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشقعشق حسين رمز دوام رقيه است
گاهى به كوه و دشت و گهى در خرابههادر دست عشق دوست، زمام رقيه است
هر كس دلى به دست حبيبى سپرده استپروانه هم، غلام غلامِ رقيه است
محمد على مجاهدى- پروانه
من سه ساله دختر مظلومه سلطان دينميادگار طا و ها و نور چشم يا و سينم
نوگل باغ محمد صلى الله عليه و آله ميوه بستان زهراگلبن خوشبوى گلزار اميرالمؤمنينم
اخترى از آسمان عشق و ايمان و اميدمچاره ساز مردم بيچاره روى زمينم
قبله حاجات هر آزاده باشد آستانمزانكه دست مادرم زهرا بود در آستينم
گر زمين كربلا شد مركز عشق و شهادتشام هم شد شعبهاى زآن مركز عشق آفرينم
گوشه ويرانه گر از دل كشيدم آه سوزانرشته عمر ستمگر سوخت زآه آتشينم
گر زسيلى گشت نيلى كُنج ويران ماه رويمارثيه بردم ززهرا مادر محنت قرينم
بود جاى مادر من، عمّهام زينب پرستارآن زمان كز شدت تب سوخت چشم نازنينم
لاله سرخ شهادت، شاهد بزم محبّتجان نثار مكتب ارزنده اسلام و دينم
هركه امروز از ره اخلاص روآرد به سويمشافعش فردا به نزد ذات ربّ العالمينم
«حافظى» باشد خدايى، طبع موزون تو، آرىهرچه دارى هست از لطف خداوند مبينم
محسن حافظى
اى اختر مدينه و ماه منير شامبرآفتاب روى تو هر روز و شب سلام
تو فاطمه نژادى و نامت رقيه استنور دل حسينى و پرورده كرام
هم خود كريمه هستى و هم زاده كريمهم خواهر امامى و هم دختر امام
چشم اميد ماست به سويت تمام عمرروى نياز ماست به كويت على الدوام
در رشته اسارت اگر جان سپردهاىسررشته امور به دستت بود مدام
اى رفته پابه پاى اسيران دشت خونتا دير و تا خرابه و زندان و بزم عام
هم محمل مجاهده دختر علىهم سنگر مبارزه چارمين امام
پيدا بوَد كه واقعه دشت كربلابا جان نثارى توبه ويرانه شد تمام
تفسير خون سرخ حسينى به مرگ تستاى يادگار خون خدا در ديار شام
مهرت چراغ محفل ارباب معرفتقبرت براى اهل نظر مركز پيام
دلها به سوى تُست پس از سالها هنوزاى گنبدت منادى پيروزى قيام
ما را بر آستان تو روى ادب همهما را به پيشگاه تو عرض دعا تمام
با دستهاى كوچكت از ما بگير دستدر صحنههاى عالم و در عرصه قيام
سيد رضا مؤيد
روشنى بخش شهر شام منمدختر شاه تشنه كام منم
صدف بحر عشق را گهرمزيب آغوش باب و مام منم
آنكه از هجر باب مىناليدكنج ويرانه صبح و شام منم
آن سهساله كه ظلم و جور و ستمگشت در حق او تمام منم
آنكه آزادگى و آزادىايدهاش باشد و مرام منم
آنكه در دفتر شهيدان كرداز سر شوق ثبت نام منم
اى رقيه گل رياض حسين عليه السلامخادم درگهت حسام منم
سيد مهدى ميرآفتاب- حسام
شيعيان، شرح شب تار مرا گوش كنيدقصه ديده خونبار مرا گوش كنيد
مو به مو راز دل زار مرا گوش كنيدداستان من و دلدار مرا گوش كنيد
روزگارى به سر دوش پدر جايم بودساحت كاخ شرف، منزل و مأوايم بود
ديده مام و پدر، محو تماشايم بودمهر و مه، مات ز رخسار دلآرايم بود
شبى از هجر پدر با غم دل سركردمدامن خويش زخوناب جگر تر كردم
سر خونين پدر را به طبق تا ديدممن از اين، واقعه چون بيد به خود لرزيدم
گفتم اى جان پدر، من به فداى سر تواى سر غرقه به خون، گو چه شده پيكر تو؟
كاش اينگونه نمىديد تو را دختر توبنشين تا كه زنم شانه به موى سر تو
غم مخور، آنكه زند موى تو را شانه منمتو مرا شمع شب افروزى و پروانه منم
اى سر غرقه به خون، از ره دور آمدهاىطالب فيض حضورم به حضور آمدهاى
دوست دارم كه مرا از قفس آزاد كنىهمره خود ببرى، خاطر من شاد كنى
راحت اين طاير خود از كف صيّاد كنىوز ره لطف به ژوليده دل امداد كنى
كو بود شاعر در بار تو اى خسرو دينباش او را به قيامت زكرم يار و معين
ژوليده نيشابورى
جز من به كودكى چه كسى قامتش خميدطفل سه ساله محنت صد ساله را كشيد
شب زنده دارى من و ويران نشينيمارثى است كز على به من خسته دل رسيد
از بس نشسته گرد يتيمى به چهرهامگويى به كودكى شده موى سرم سپيد
من دخترى مجاهد و آزاد زادهامرسم جهاد يافتم از خسرو شهيد
بعد از شهادت پدرم در ديار شامحق را براى مردم حق جو كنم پديد
بىاسلحه بدون قوا، آمدم، ولىاز من شكست يافت به نيروى حق، يزيد
با آنكه كاخ ظلم زمن گشته واژگونمظلومتر، زمانه زمن، دخترى نديد
وقت وفات داد برايم سر پدرآنكو كه مادرش جگر حمزه را جويد
غلامرضا سازگار
شب ويران نشينان را سحر نيستكسى را از غم ايشان خبر نيست
برو در محفل ايشان كه بينىبه جز نور حقيقت جلوهگر نيست
برو با اهل دل سوداگرى كنكه سوداى محبت را ضرر نيست
بترس از ناله شب زنده دارانكه آه دردمندان بى اثر نيست
درخت نيكنامى را تو بنشاننهال بدفعالى را ثمر نيست
هنرمندى بود دفع ستمگرستم بر ناتوان كردن هنر نيست
گذر كن سوى شام غم نصيباندر آن ويرانهاى كش بام و در نيست
چه خوش بزمست بزم شب نشينانكه نقل بزمشان جز چشمتر نيست
غذاى شب نشينان خرابهبجز خون دل و اشك بصر نيست
شنيدم دخترى از شاه مظلومكه در دنيا از او مظلومتر نيست
چنين با عمهاش از سوز دل گفتچرا عمه، زبابايم خبر نيست؟
به دل جز حسرت وصلش ندارممرا غير از هواى او به سر نيست
مرا در اين دل شب آرزويىبه غير از ديدن روى پدر نيست
تو خسرو، شرح اين غم مختصر كنكه شرح غم نصيبان مختصر نيست.
سيد محمد خسرو نژاد
چون ياد كنم از دل سوزان رقيهسوزد دلم از رنج فراوان رقيه
از روز ازل تا به ابد ديده نبيندشامى چو شب شام غريبان رقيه
در نيمه شب آرزوى روى پدر داشتشد رأس پدر زينت دامان رقيه
جان را به فداى سر خونين پدر كردجان همه عشاق به قربان رقيه
جان داد اگر گوشه ويران به غريبىگرديده جهان واله و حيران رقيه
كو كاخ يزيد و چه شد آن ظالم خونخوار،كو كرد ستم اين همه بر جان رقيه
شد محو از او كوكبه و جاه و جلالتامّا بنگر منزلت و شأن رقيه
خود گشت سيه رو به جهان آنكه سيه كرداز سيلى كين عارض تابان رقيه
بر اهل ولا شد حرمش كعبه حاجاتچشم همه باشد سوى احسان رقيه
امروز شده خود به جهان بى سرو سامانآنكس كه به هم زد سرو سامان رقيه
امروز به هر جانگرى گشته زاخلاصهر بنده آزاده ثناخوان رقيه
يا رب، به سر پاك حسين و غم زينببر چشم تر و سينه سوزان رقيه
كن قسمت ماطوف حريمش زره لطفبخشا زكرم جرم محبان رقيه
ميزد رقم اين شرح غمش را و به دل داشتخسرو هوس ديدن ايوان رقيه
سيد محمد خسرو
من ز جاندادن در اين ويرانسرا پروا ندارمشمع بزم عاشقانم يك جهان پروانه دارم
من به بحر طاوها و ياوسين درّ ثمينمگنج ثار اللَّهام و جا كُنج اين ويرانه دارم
تا سرو سامان دهم بر نهضت سرخ حسينپايگاهى جاودان در شام محنت خانه دارم
مىپذيرم آشناى دين و قرآن را به درگهدشمنى با دشمنانِ از خدا بيگانه دارم
بر يزيد بى حياى خيره سر پيروز گشتمزين ظفر بر درگه حق سجده شكرانه دارم
گر كنم در دادگاه داورى از او شكايتشكوهها از دستيارش زاده مرجانه دارم
شاهد من پاى مجروح است از خار مغيلانو آن كبودىها كه از ضرب سنان بر شانه دارم
از غم هجر پدر، و زداغ جانسوز برادرنالههاى زار همچون استن حنّانه دارم
زان شبى كآمد به سروقتم پدر با سر، چه گويمخاطرات جانگدازى زآن شه فرزانه دارم
بارالها! من «فراهى» ذاكر آل رسولمكآرزوى مدفن آن گوهر يكدانه دارم
عزيزاللَّه فراهى كاشانى
چه مِى بود اينكه در پيمانه كردى؟كه عالم را از آن ديوانه كردى
نمىدانم چه كردى كز غم خودجهان را تا ابد غمخانه كردى
گرفتى دين و دادى هستى خويشحقيقت همّتى مردانه كردى
سراپا سوختى چون شمع خود راچه جانها گرد خود پروانه كردى
نهتنها سوختى از آشنا جانكه هم خون در دل بيگانه كردى
نهان از خويشتن يكدانه گوهربه شهر شام در ويرانه كردى
يزيد شوم را تا حشر رسواز شرح حال آن دردانه كردى
محمدحسين صغير اصفهانى
دمى كز غصه دل گفتگو كردبيان قصّه سنگ و سبو كرد
شبى در گوشه ويرانه شامرقيه باب خود را آرزو كرد
گهى خوابيد و گه ناليد و گاهىبه سوى زينب غمديده روكرد
گهى بادُرّ اشك خود پدر رادر آن تاريكى شب جستجو كرد
زبس ناليد در آن نيمه شبقضا او را به آن سر رو به رو كرد
گرفت آن ماه خونين را در آغوشبه اشك ديده او را شستشو كرد
همى با رأس بابا راز دل گفتهمى از درد هجران گفتگو كرد
حكايتها زرنج كوفه و شامشكايتها زبيداد عدو كرد
چنان شد غرق در پاى محبتكه جان خود فداى جان او كرد
اگر جان داد در كنج خرابهولى كاخ ستم را زير و رو كرد
زوصف او رقم زد هر كه خسروبراى خويش كسب آبرو كرد
سيد محمد خسرو
كاروان رفت و من سوخته دل جا ماندهامآه كز ناقه بيفتادم و تنها ماندهام
همرهان، بى خبر از من بگذشتند و دريغمن وحشتزده در دامن صحرا ماندهام
در پى قافله بسيار دويدم امّاپايم از خار زره ماند و من از پا ماندهام
كودكى خسته و شب تيره و اين دشت مخوفچه كنم روبه كه آرم كه زره واماندهام
اى پدر گر به سرم پا بگذارى چه شودكه در اين باديه از قافله من جاماندهام
در ميان اسرا مونس من زينب بوددور از عمّه خود زينب كبرى ماندهام
زد مؤيد به حريم رضوى بوسه و گفتللَّه الحمد كه بر درگه مولا ماندهام
سيد رضا مؤيد
من غنچه نشكفته بستان حسينممن نوگل پرپر به گلستان حسينم
پژمرده گلى ريخته از گلبن زهرامن طفل نوآموز دبستان حسينم
من كودك معصومم و مظلوم رقيهاز جسم حسينم من و وزجان حسينم
يك آه جگر سوز زسوز دل زينبيك قطره اشك از بُن مژگان حسينم
من گنج نهان در دل ويرانه شامممن شمع شب افروز شبستان حسينم
آنشب كه به ديدار من آمد به خرابهوقتى پدرم ديد پريشان حسينم
همراه سر خويش مرا پاى بپا بودتا جنّت فردوس به دامان حسينم
جان بر سر سوداى غمش دادم و شادمكامروز حسين از من و من زان حسينم
قربانى حق شد پدرم شاه شهيدانفخر من از آنست كه قربان حسينم
روشن كن اين شام سياهم كه شعاعىاز روى چو خورشيد درخشان حسينم
برپادشهان فخر از آن كرد رياضىكز لطف خدا بنده احسان حسينم
سيد محمد على رياضى يزدى
دشمنان نقشه كشيدند و تفكّر كردندتا مرا دربدر و غرق تأثر كردند
مىكنم زير و زبر دولت پوشاليشانتا كه بر عكس شود آنچه تصور كردند
آن سفيرم كه فرستاده مرا ثار اللَّهاز ره جهل به من فخر و تكبّر كردند
گفته ما همه احكام خدا بود و رسولحرف حق را نشنيدند و تمسخر كردند
ميهمان را كه به زنجير گران مىبندد؟شاميان خوب پذيرايى در خور كردند
چونكه غربت زده و خاك نشينم ديدندبازر و زيورشان ناز و تفاخر كردند
پيش چشم من غارت زده همسالانمزينت گوش خود آويزهاى از درّ كردند
آستين كردهام از شرم حجاب رويمپيش آنانكه به سر معجر و چادر كردند
دست در دست پدر گشته تماشاگر منچشمم از غصّه پر از اشك تحسّر كردند
لحظهاى داغ عزيزان نرود از يادموه كه از غصه دل كوچك من پر كردند
اى خوش آنانكه «حسان» يار عدالت گشتنديا زاهل ستم اظهار تنفّر كردند
حبيباللَّه چايچيان
اى پدرجان، زكجا آمدهاى؟سوى ويرانه چرا آمدهاى؟
امشب اين كلبه شده وادى طورچون تو اى نور خدا آمدهاى
وه كه بر درد پريشانى منامشب از لطف دوا آمدهاى
اى پدر، بندهنوازى كردىكه به ويرانهسرا آمدهاى
داشتم ديده به راهت همه شبليك امشب برِ ما آمدهاى
لطف كردى زكنار شهداتو به نزد اسرا آمدهاى
جان فداى قدمت مىسازمزآنكه سرساخته پا آمدهاى
اى پدر بوسه زنم بر رخ توچونكه از كرببلا آمدهاى
به روى سينه ترا جاى دهمگرچه از طشت طلا آمدهاى
سجده شكر بجا مىآرمچون توام قبله نما آمدهاى
دگر از عقده دل دم نزنمتا تو اى عقده گشا آمدهاى
لطف بنما و مرو از بر ماتو كه از مهر و وفا آمدهاى
در جزا لطف تو و «ثابت» ماچونكه شافع به جزا آمدهاى
قاسم استادى ثابت
بيا اى سر به ويران با من ويران نشين سركنبزرگى كن شبى را سر در اين بيت محقّر كن
اگر غنچه بخندد بازگردد گل شود غم نيستنظر اى باغبان بر غنچه نشكفته پرپر كن
اگر از طشت ديدى عمّه را و چشم خود بستىنيم من عمه بگشا چشم و بر من ناز كمتر كن
زبان را نيست نيرويى كه گويم عمّه ممنونمتو بگشا لعل لب از او تشكر جاى دختر كن
اگر مىشد لب لعل تو از هم باز مىكردمولى در دست من آنقدر نيرو نيست باور كن
نه جاى تو نه جاى من نه جاى عمهام اينجاستمرا با خود ببر همراه و همبازى اصغر كن
على انسانى
اى ماه خون گرفته، كه امشب برآمدىنازم سرت به سركشى از دختر آمدى
تو باغبان عشقى و از دشت لالههادر پيش يك چمن گل نيلوفر آمدى
دشمن گرفته كلبه ما را زچار سواى دلنواز من، زكدامين درآمدى؟
راضى به زحمت تو نبودم كه اين چنينبر ديدن رقيه خود، با سرآمدى
جان منى كه بر لب من آمدى پدرعمر منى كه گوشه ويران سرآمدى
اى از سفر رسيده، چه آوردى ارمغان؟دست تهى چرا به بر دختر آمدى؟
يادم بود كه رفتى و اصغر به دوش تواينك چرا بدون على اصغر آمدى؟
از بزم ما خرابهنشينان دگر مرواى ماه خون گرفته كه امشب برآمدى
سيد رضا مؤيد
اى كاش اشك ديده من بسترم نبودمىسوختم چو شمعى و خاكسترم نبود
بود اول مصيبت من غصه فراقدردا كه داغ هجر غم آخرم نبود
اى ماه من، به كلبه احزان خوش آمدىبى روى تو فروغ به چشم ترم نبود
خون جگر به خوان پذيرايى من استشرمندهام كه سفره رنگين ترم نبود
اى روشن از جمال تو صبح اميد مندر كودكى يتيم شدن باورم نبود
منزل به منزل آمدم امّاهزار حيفدر راه شام سايه تو بر سرم نبود
شد خورد استخوان من از تازيانه چونتاب تحمل اين همه در پيكرم نبود
ناز مرا به ضربت سيلى كشيد خصمبابا گمان نبر كه نوازشگرم نبود
تا زندهام، به جان تو مديون زينبمجز او كسى به فكر من وخواهرم نبود
افتادم آن شبى كه ز ناقه به روى خاكاز ترس مرده بودم اگر مادرم نبود
جز ديدن جمال امام زمان «شفق»در روزگار آرزوى ديگرم نبود
سيد محمد جواد غفورزاده شفق
آن شب زعمه طفل سراغ پدر گرفتاختر زماهتاب خبر از قمر گرفت
هر روز نا اميدتر از روز پيش بودهر شب بهانه بيشتر از پيشتر گرفت
چشمى زخواب خالى و از اشك درد پروزآب ديدهاش دل هستى شرر گرفت
تا روى زرد خويش كند سرخ پيش خصميارى زچشم خويش به خون جگر گرفت
هرگه كه خواست آن سوى ويران رود زضعفدر بين ره كمك زيتيم دگر گرفت
سر را چو ديد و با خبر از سر گذشت شدناچار دست كوچك خود را به سر گرفت
با دست بىتوان ز رُخش خاك و خون زدودو آنگاه بوسه زان لب خشكيده بر گرفت
بس حرف داشت ليك توان بيان نداشتوز عمر كوتهاش سخن او اثر گرفت
على انسانى
عمه، امشب خواب در چشم من افكار نيستحالتى دارم كه او را طاقت گفتار نيست
چون من بىكس يتيمى در تمام روزگاربىانيس و مونس و بىياور و غمخوار نيست
روز در كنج خرابه در ميان آفتابسايهاى بر سر مرا جز سايه ديوار نيست
در دل شبها كه مرد و زن به خواب راحتندديدهاى جز چشم اشك افشان من بيدار نيست
جز كه بينم روى باب و در بر او جان همديگرم با هيچكس، در ملك امكان كار نيست
زآتش اين غم كه نقد جان عالم را گرفت«جودى» افسرده را جز آه آتش بار نيست
ميرزا عبدالجواد جودى خراسانى
آسمان ديده هر شب پر زپروين مىكنمزاختران اشك اين ويرانه تزيين مىكنم
اى ستمگر، هرچه مىخواهى تو با ما ظلم كنسرنگون كاخ تو را با اشك خونين مىكنم
من به درگاه خدا با دستهاى كوچكمبهر مظلومان دعا، بهر تو نفرين مىكنم
سرخوش و سرمست در كاخ ستم بنشستهاىعاقبت رسوايت اى خودخواه و خودبين مىكنم
زنده شد آيين حق با كشتن مردان مردمن هم از جان، حفظ مرزدين و آيين مىكنم
دخترى از آل طاهايم كه با عزم متينپاسدارى از حريم آل ياسين مىكنم
گر سيه چون شام كردى شام را اى تيره روزبا فروغ مشعل توحيد تزيين مىكنم
خوشهچين خرمن احسان من شد حافظىكز محبت لطف برآن زار مسكين مىكنم
محسن حافظى
وه كه امشب دامن جانان به دست آوردهامدامنش را در شب هجران به دست آوردهام
آنچه مىجستم به دشت و كوه و صحرا روزهانيمهشب در گوشه ويران به دست آوردهام
گرچه طفلم دل زدم مردانه بر درياى غمعاقبت اين گوهر تابان به دست آوردهام
كلبه ويران كجا و موكب بابم حسيندولت وصلش عجب آسان به دست آوردهام
دست از جان شستهام با ديدن روى پدرجان چه باشد، زآنكه به از جان به دست آوردهام
آنچه را ديگر نمىگشتى ميّسر بهر مامن به سوز سينه نالان به دست آوردهام
تا گرفتم افتخار خدمت آل على عليه السلاماى «مؤيد» اين همه عنوان به دست آوردهام
هر زمان بخشند لطف ديگرى بر طبع منچون رضاى خاطر ايشان به دست آوردهام
سيد رضا مؤيد
چو آمد در برم جانانم امشببه تن آمد دوباره جانم امشب
بحمد اللَّه كه در خلوتگه رازسر بابا است بر دامانم امشب
چو غنچه گل به لب دارد تبسّمگلم خندان و من گريانم امشب
گلم بردامن و من همچو بلبلبه آه و ناله و افغانم امشب
ندارم من دگر اندوه در دلپدر گرديده چون مهمانم امشب
به غير از جان چه دارم تا كه سازمنثار مقدم جانانم امشب
لب خشكش ببوسم يا گلويش؟در اين سودا عجب حيرانم امشب
شدم گر بى سر و سامان زهجرشپدر داده سر و سامانم امشب
«شريفى» از غم آل پيامبر صلى الله عليه و آلهچو مرغان سحر نالانم امشب
عبدالحسين شريفى
پدر اى عمه جان، از لطف ميهمان من است امشبچراغ دوده طاها به سامان من است امشب
سر خود را به دامان پدر طفلان نهند امّازخوشبختى سر بابا به دامان من است امشب
گرفتمچونكه روپوش ازطبق شدمقصدمحاصلدگر بر خلق پيدا، راز پنهان من است امشب
نمىدانم بگريم يا بخندم در چنين حالتمنم حيران و گردون نيز حيران من است امشب
همان دشمن كه كرد اينسان پريشان خاطر ما راپريشان خاطر از تأثير افغان من است امشب
صبا سوى مدينه بگذر و با جدهام برگوكه زيب دامن تو زيب دامان من است امشب
مؤيد را جواز كربلا خواهم عطاكردنكه با اين شعر چشم او به احسان من است امشب
سيدرضا مؤيد
سرت را اى پدر جان، زيب دامان مىكنم امشببه قربان سر دور از تنت، جان مىكنم امشب
چشيدم گرچه زهر هجر را از كربلا تا شامبه داروى وصالت درد، درمان مىكنم امشب
ز راه لطف گر مهمان شدى بر دختر زارتببين جان را فداى چون تو مهمان مىكنم امشب
به درياى غمت غرقم ولى بنگر در اين دريابه پا از موج اشك خويش طوفان مىكنم امشب
به جان تو قسم، ديگر نخواهم زندگانى رارها خود را زدرد و رنجِ دوران مىكنم امشب
به كف چون گوهر مقصود را دارم چه غم دارمكه خود گنجى نهان در كنج ويران مىكنم امشب
من اين ويرانه را ماتمسراى خويش مىسازمپريشانتر چو اين جمع پريشان مىكنم امشب
فدايت جان شيرين مىكنم وز اين فداكارىهزاران همچو «ثابت» را نواخوان مىكنم امشب
قاسم استادى «ثابت»
من اين ويرانه را از اشك دريا مىكنم امشبزدريا گوهر مقصود پيدا مىكنم امشب
سحرگاهان كه در خواب است چشم زاده سفيانبه زارى سر به سوى حق تعالى مىكنم امشب
ندارم تاب هجران پدر زين بيشتر برجانزحق ديدار رويش را تمنّا مىكنم امشب
اگر چندى پدر پنهان بود از چشم ما ليكنمن آن گم گشته را اى عمّه! پيدا مىكنم امشب
چو دانم ناله شبزندهداران بىاثر نبودبه آه نيمه شب اين عقدهها وا مىكنم امشب
اگر منت گذارد بر من و آيد به بالينمبدين شكرانه جان قربان بابا مىكنم امشب
به گرد شمع رويش همچنان پروانه مىسوزمزمرگ خود در اين ويرانه غوغا مىكنم امشب
ز دشمن هرچه ديدم من نگفتم تاكنون با كسولى نزد پدر راز دل افشا مىكنم امشب
من آن مرغ شباهنگم كه از اين لانه ويرانبه ناگه آشيان برشاخ طوبى مىكنم امشب
من آن طفل صغير شاه دينم كز بر طفلانبه جنت جاى در دامان زهرا مىكنم امشب
همان درّ يتيم زاده زهرا حسينم منكه همچون گنج در ويرانه مأوا مىكنم امشب
رقيّه آخرين قربانى شاه شهيدانمكه خود طومارمرگ خويش امضا مىكنم امشب
تأسّى كردهام در كودكى بر مادرم زهراكه با رخسار نيلى، ترك دنيا مىكنم امشب
منم دُخت حسين و قبله حاجات اهل دلهمه درد مؤيد را مداوا مىكنم امشب
سيد رضا مؤيد
اى سيهرو، روز تو از شب سيهتر مىكنمعاقبت رسوايت اى خصم ستمگر مىكنم
اى يزيد دون من مظلومه ويران نشينواژگون كاخ تو را با ديدهتر مىكنم
با خروش ناله و با سيل اشك و موج آهزير و رو بنياد استبداد يكسر مىكنم
اين خرابه سنگر است و من حماسه آفرينخصم را نابود در دامان سنگر مىكنم
شد به دشت آرزوها گر بهار ما خزانياد از آن دشت و وزآن گلهاى پرپر مىكنم
اشك دُرّ و گوهر است و ديدگان من صدفاز صدف جارى به دامان، دُر و گوهر مىكنم
هر زمان دژخيمها سيلى به رويم مىزنندمن فغان بر مادرم زهراى اطهر مىكنم
من كه چندين ماه همبازى اصغر بودهامياد از آن غنچه نشكفته پرپر مىكنم
گر پدر با سر به ديدارم بيايد من زشوقخويش را محو رخش از پاى تا سر مىكنم
گرچه سوزد حافظى در آتش عشق حسينباز هم من طبع او را شعله ورتر مىكنم
محسن حافظى
سر خونينت امشب، زيب دامان مىكنم بابارخ نورانيّت را بوسه باران مىكنم بابا
اگر با سر به ديدار رقيّه آمدى من همفداى مقدم فرخندهات جان مىكنم بابا
تو از اين بيشتر با دختر خود مهربان بودىچه شد كين گونه از هجر تو افغان مىكنم بابا
شدى بر دخترت مهمان و اين ويرانه غم رازگوهرهاى اشك امشب چراغان مىكنم بابا
در اين ويرانسرا با تير آه و با سپاه اشكبناى زاده مرجانه ويران مىكنم بابا
اگر در كودكى گشتم پريشان روزگار امّاجهان را زين پريشانى پريشان مىكنم بابا
زرنج راه و زجر دشمنان حرفى نمىگويماگر گويم جهان را بيت احزان مىكنم بابا
زما در مهربانتر بود بر من عمهام زينباز او تقدير زآن لطف فراوان مىكنم بابا
زسوز دل سروده «حافظى» سوز درونم رابه سويش گوشه چشمى زاحسان مىكنم بابا
محسن حافظى
آمدى با رأس خونين اى پدرلالهاى در دست گلچين اى پدر
خير مقدم ديدن ماه رُختبر دلم بخشيده تسكين اى پدر
مىشود با چلچراغ اشك منامشب اين ويرانه تزيين اى پدر
اشك سرخ و چهره زرد، و تن سياهسفرهام گرديده رنگين اى پدر
از غمت هر شب نخفتم تا سحرشاهد من بود پروين اى پدر
من گل نشكفته، پرپر گشتهامواى از بيداد گلچين اى پدر
هر چه تلخى ديدهام از راه شامشور عشقت كرده شيرين اى پدر
رونماى روى تو جان مىدهمچون مرا نَبْوَد به از اين، اى پدر
على انسانى
گرديد شاد اين دل غمگينم اى پدركامشب تو آمدى پى تسكينم اى پدر
رأس بريده تو وطشت طلا عجبباز اين چه صحنه ايست كه مىبينم اى پدر
امشب به ماه و زهره و پروين چه حاجتمهستى تو ماه و زهره و پروينم اى پدر
ويرانه گلشن من و من عندليب آنرخسار توست لاله و نسرينم اى پدر
بعد از گذشت واقعه تلخ كربلااين ساعت است لحظه شيرينم اى پدر
امشب مگر تو آمدى تا به وقت مرگباشى زمهر بر سر بالينم اى پدر
ترسم كه آسمان ندهد آنقدر امانتا ساعتى كنار تو بنشينم اى پدر
اطفال شام نان تصدق به من دهندگويا گمان كنند كه مسكينم اى پدر
اين شعر جانگداز مؤيد قبول كنچون باز گفته قصه ديرينم اى پدر
سيد رضا مؤيد
بيت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدربا وصال خويش قلبم را شفا دادى پدر
زآتش هجران تو يك شب نه هر شب سوختمخوش به من در كودكى درس وفادادى پدر
خواستم تا در مدينه وصل ما حاصل شودحاجتم را گوشه ويران سرا دادى پدر
در مناى عشق رفتى يا به قربانگاه خونجان خود را در ره جانان كجا دادى پدر
بر عزاداران خود امشب به ويران سرزدىاجر نيكويى به اين صاحب عزا دادى پدر
من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحباًخويش را امشب به دامانم تو جا دادى پدر
همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرنددخترت را نيز در راه خدا دادى، پدر
نظم ميثم بُرد دل از دوستان و شيعيانكز كرم او را تو طبع دلربا دادى، پدر
غلامرضا سازگار- ميثم
رفت از كف، طاقت و تاب و توانم اى پدرسوى جانان رفتى و بردى تو جانم اى پدر
آن شنيدم ميهمان گشتى بر بيگانگانمن مگر كمتر از آن بيگانگانم اى پدر
گرگمان دارى نيايد ميهماندارى زمنامشب از رأفت بيا كن امتحانم اى پدر
جان به لب آمد مرا در انتظار روى توبر لبم بگذار لب، بردار جانم اى پدر
يا بيا بنشين برم يا در برت بنشان مراميهمانم باش يا شو ميزبانم اى پدر
بعد از آن شب كه فتادم از شتر روى زمينعمّه غمديدهام شد پاسبانم اى پدر
خوب شد خواندى تو قرآن، رفع تهمت شد زمااز شماتت سوخت مغز استخوانم اى پدر
غنچه نشكفته بودم در گلستان وجودكرد دشمن عاقبت بى باغبانم اى پدر
سيد جواد مظلوم پور
در اين خرابه بى سر و سامانم اى پدر!از درد هجر سر به گريبانم اى پدر
امشب كه آمدى تو به سر وقت دخترترونق گرفت كلبه احزانم اى پدر
پروانه سان به گرد سرت بال و پر زنمامشب شدى تو شمع شبستانم اى پدر
جايم هميشه بود به دامان لطف توامشب بگير باز به دامانم اى پدر
كردى هميشه لطف به اطفال بى پدرمن هم يكى زجمله يتيمانم اى پدر
بودى چو جان به پيكر طفل صغير خوداز سوز هجر پيكر بى جانم اى پدر
مىخواستم كه پاى نهى بر سرم ز مهربا سر شدى زلطف، تو مهمانم اى پدر
محمود سيفى شيرازى
آمدى و خاطرم را شاد كردى اى پدرامشب اين ويرانه را آباد كردى اى پدر
نقد جان دارم به كف بهر نثار مقدمتكز محبت دخترت را ياد كردى اى پدر
پاى گفتم مىنهى بر ديده، با سرآمدىدر دلم شورى دگر ايجاد كردى اى پدر
مىشوم ممنون اگر امشب بمانى پيش منزانكه در هر جا مرا امداد كردى اى پدر
گر مرا همراه خود بيرون از اين ويران برىطايرى را از قفس آزاد كردى اى پدر
منكه چون صيدى اسير دام صياد تواماز چه روشن خانه صياد كردى اى پدر
شستشو در چشمه چشمم دهم رخسارهاتخوب شد اين چشمه را بنياد كردى اى پدر
تا نسازندم جدا از عمهام اين جمله راهر شب از بالاى نى فرياد كردى اى پدر
تا رقيه نام من بگذاشتى در هر دو كونناميم زين نام چون اجداد كردى اى پدر
خون هفتاد و دو تن با اشك من آميختىواژگون تا كاخ استبداد كردى اى پدر
همتت نازم كه تا اسلام ماند جاودانهر نفس پيكار با الحاد كردى اى پدر
سينه آكنده چون دارد زغم «حلاج» رابهرهور از فيض استمداد كردى اى پدر
دارد اميد شفاعت از تو آن افسرده دلجاى چون در عرصه ميعاد كردى اى پدر
جعفر بابايى- حلاج
پدر من، پسر فاطمه، مهمان من استعمه، مهمان نه كه جان من و جانان من است
كنج ويرانه شام و سرخونين پدرآسمان در عجب از اين سر و سامان من است
از بهشت آمده آقاى جوانان بهشتيوسف فاطمه در كلبه احزان من است
اوست موساى من و غمكدهام وادى طورآتش نخله طور از دل سوزان من است
ياد باد آنكه شب و روز، مرا مىبوسيداينكه امشب سر او زينت دامان من است
گر لبش سوخته از تشنگى و سوز جگربه خدا سوختهتر از لب او، جان من است
مىزنم بر لب او بوسه كه الفت زقديمبين اين لعل لب و ديده گريان من است
بر دل و جان مؤيد شررى زد غم منكه پس از دير زمان باز غزلخوان من است
سيد رضا مؤيد
جان بر لب رسيده دارم منقد از غم خميده دارم من
سر در خون نهفته دارى توچشم در خون طپيده دارم من
ديگر اى مه، متاب كز رأفتآفتابى دميده دارم من
آه و افسوس، روى دامانمسر از تن بريده دارم من
ديده بگشا كه از غمت بابارنگ از رخ پريده دارم من
باغبانا، زهجر بى تابمخار ماتم به ديده دارم من
يا سر از شوق ديدنش چون شمعاشك بر رخ چكيده دارم من
محمد تارى- ياسر
ديشب مه من، دلبر و دلدار كه بودىمن فكر تو بودم، تو گرفتار كه بودى
در خواب تو را ديدم و بيدار شدم ليكاى دلبر گم گشته تو بيدار كه بودى
در طشت طلا ديدهات آن سو نگران بودآرام دل من، پى ديدار كه بودى
پيش نظرت گشت عدو مشترى مناى يوسف زهرا، تو خريدار كه بودى
برگو به من از خواندن آن آيه قرآندر نقشه بر هم زدن كار كه بودى
ويرانه شده منزل ما خاك نشيناناى جان جهان گنج گهربار كه بودى
پروانه صفت گرد سرت گردم و سوزمتا فاش شود شمع شب تار كه بودى
زود از بر من رفتى و ناگفته بسى ماندجز ما تو مگر محرم اسرار كه بودى
سيد جواد مظلوم پور
من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرده خاموشمهمه كردند غير از چند پروانه، فراموشم
اگر بيمار شد كس، گل برايش مىبرند و منبه جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم
پس از قتل تو اى لب تشنه، آب آزاد شد برماشرار آتش است اين آب بر كامم نمىنوشم
ززهرا مادرم خود ياد دارم راز دارى رااز آن رو صورت خود را زچشم عمه مىپوشم
اگر گاهى رها مىشد زحبس سينه فريادمبه ضرب تازيانه قاتلت مىكرد خاموشم
فراق يار و سنگ اهل شام و خنده دشمنمن آخر كودكم، اين بار سنگينى است بر دوشم
سپر مى كرد عمه خويش را بر حفظ جان مننگردد مهربانيهاى او هرگز فراموشم
دو چشم نيمه بازت مىكند با هستيم بازىهم از تن مىستاند جان هم از سر مىبرد هوشم
بود دور از كرامت گر نگيرم دست ميثم راغلام خويش را گرچه گنهكار است نفروشم
غلامرضا سازگار- ميثم
بخت با شاهد مقصود هم آغوشم كرددر شب غم زمى وصل قدح نوشم كرد
خواب بودم من و آمد پدرم در خوابمآنكه در ماتم او، دهر سيهپوشم كرد
خويش در دامنش افكندم و در گريه شدماو هم از لطف و كرم، سخت در آغوشم كرد
گله آغاز نمودم من و آن محرم رازگوش بر درد و غم اين دل پر جوشم كرد
ديد از آتش غم لاله صفت مىسوزمشبنم از اشك به جانم زد و مدهوشم كرد
با وى از سيلى شمر و رخ نيلى گفتمدست چون بر سرو رخسار و بناگوشم كرد
گفتم از كعب نى و تاب رسن گشته كبودنظر آنگاه كه به بازو و بر دوشم كرد
ساخت اين مرثيه و گفت مؤيد كه قضاحلقه خدمت اجداد تو در گوشم كرد
سيد رضا مؤيد
پدر را عمه جان در خواب ديدمهلال ماه نو در آب ديدم
من از ديدار او بى تاب بودمپدر را هم چو خود بى تاب ديدم
يتيمانه چو اشك ديدهام ريختبه چشم او هم اشك ناب ديدم
به چشمش موج مىزد سيل اشكشدلم را غرق آن سيلاب ديدم
مرا بگرفت در آغوش گرمشنوازشها بسى از باب ديدم
بود محراب سجّاد اين خرابهپدر را من در اين محراب ديدم
دلم غوّاص شد در بحر وصلشصدف جُستم، دُر ناياب ديدم
در اين غم خون ببار از ديده «فاخر»كه من خون خدا در خواب ديدم
فاخر- مشهد
آنكه در اين مزار شريف آرميده استامّ البكاء رقيّه محنت كشيده است
اين قبر كوچك است از آن طفل خردسالكز دشمنان دون بسى رنج ديده است
اينجا زتاب غم، دل زينب شده است آببس ناله يتيم برادر شنيده است
اينجا زمرگ دختر مظلومه حسينكلثوم زار جامه طاقت دريده است
اينجا زداغ نوگل گلزار شاه ديناز چشم اهل بيت نبى خون چكيده است
اينجا زپا فتاده و او را ربوده خوابطفلى كه روى خار مغيلان دويده است
اينجاست كز رقيّه دلخسته مرغ روحبرشاخسار روضه رضوان پريده است
يا رب، به جز رقيه كدامين يتيم راتسكين به ديدن سر از تن بريده است
گر بنگرى به ديده دل بر مزار اوريحان آرزو گل حسرت دميدهاست
نازم به آنكه هستى خود داده و زخداىروز ازل متاع شفاعت خريده است
در امر صبر، طاقت زينب عجيب نيستحق، صبر را زطاقت وى آفريده است
از جدّ و باب و مام و برادر غم بلاارث مسلّمى است كه بر او رسيده است
بر چيدنش محال بود تا ابد صغيرشاه شهيد طرفه بساطى كه چيده است
صغير اصفهانى
اى پدر، تا گشتم از آغوش پر مهرت جدابا طرب بيگانهام با درد و محنت آشنا
تا نهان از ديده من شد گل رخسار توروز و شب چون بلبلى كارم بود شور و نوا
شد تن رنجور من دور از تو مشتى استخوانسايه دولت چرا از من گرفتى چون هما
تا تو را سازد خبر از درد هستى سوز منرازها هر شب زسوز سينه گفتم با صبا
از دل و جان گشتهام شرمنده احسان اوزآنكه كرد آگه زحالم پيك مشتاقان تو را
از جفاى دشمن دون عقدهها دارم به دلگوش بگشا بر حديثم تا بگويم ماجرا
گوشه ويرانه شد مأوا مرا از جور دهرخاك تيره بسترم گرديد و خشتم متكا
تا شدى دور از برم گشتم اسير درد و غمآمدى اكنون شدم از محنت هجران رها
تا تو رفتى از برم، بر خوان من از بهر قوتاشك گلگون است آب و پارههاى دل غذا
آمدى افروختى كاشانهام را همچو شمعمن برآنم تا كنم پروانه آسا جان فدا
محمد شاهرخى
اى پدر جان، در كجا دارى مقامتا ببينى طعنه اطفال شام
با چنين اندوه و آه و زاريمچهره ننمايى تو در بيداريم
مىروم در خواب تا در خواب مندل شود روشن زروى باب من
خفت اودر خواب و روى باب ديدآفتاب عشق را در خواب ديد
ناله زد كى عمه بابايم زمهرزد گل بوسه مرا اكنون به چهر
ديد از من صورت نيلى شدهنيلگون رخسار از سيلى شده
ز اهلبيت پادشاه عالمينبر فلك شد شور بانگ يا حسين
در چنين هنگامه سوز و گدازبُد يزيد بىحيا در خواب ناز
چون زكار طفل و سرآگاه شدحيله انديشيد و چون روباه شد
او يقين مىكرد كو جان مىدهدگر سر پر خون بابا بنگرد
مردها را جمله با شمشير كشتكودكان را نيز با تزوير كشت
تا كُشند آن بلبل بى بال و سرداد فرمان تا برند يك عدّه سر
در خرابه چون سر پر خون رسيدناله زينب سوى گردون رسيد
گفت عمّه من نمىخواهم طعامغير ماه خود نمىخواهم به شام
گفت زينب يك طرف سرپوش گيرجان تو اينجاست در آغوش گير
طفل چون سرپوش از سر برگرفتسرگرفت و نالهها از سر گرفت
گفت بابا، خير مقدم، آمدىشمع جمع اهل ماتم آمدى
گو كدامين ظالم شوم لئيمكرد در طفلى مرا از كين يتيم
آنقدر از پرده دل زد صداتا سر و جان از تن او شد جدا
يعنى يكسو طفل، يكسو سرفتادبرسماء جان، برزمين پيكر فتاد
عصمت اللَّه ناگهان آن صحنه ديدرنگ از رخسار تابانش پريد
ناله مىزد كى يگانه گوهرماى رقيّه اى گل نيلوفرم
شد تنت آسوده از آزار شاماز نى واز سنگ در بازار شام
چونكه از غمها حكايت مىكنىدر بر بابا شكايت مىكنى
شكوه زينب بر بابا مكنلب براى شكوه من وامكن
على اكبر طلوعى گيلانى
آمدى گوشه ويران چه عجب!زدهاى سر به يتيمان چه عجب!
تو مپندار كه مهمان منىبه خدا خوبتر از جان منى
بس كه از جور فلك دلگيرماول عمر ز عمرم سيرم
دل دختر به پدر خوش باشدمهربانى زدو سر خوش باشد
تو بهين باب سرافراز منىتو خريدار من و ناز منى
بعد از اين ناز براى كه كنمجا به دامان وفاى كه كنم
اشك چشم من اگر بگذارددرد دلهام شنيدن دارد
گرچه در دامن زينب بودمتا سحر ياد تو هر شب بودم
گر نمىكرد به جان امدادماز غم هجر تو جان مىدادم
آنقدر ضعف به پيكر دارمكه سرت را نتوان بردارم
امشب از روى تو مهمان خجلماز پذيرايى خود منفعلم
مژده عمّه كه پدر آمده استرفته با پا و به سر آمده است
ديدنى گوشه ويرانه شدهجمع شمع و گل و پروانه شده
آخر اى كشته راه ايزدپدرت سر به يتيمان مىزد
تو هم آخر پسر آن پدرىتو پور آن نخل امامت ثمرى
كه به پيشانى تو سنگ زده؟كه زخون بررخ تو رنگ زده؟
اى پدر كاش به جاى سر تومىبريدند سر دختر تو
على انسانى
من آن دُر دانه ويران نشينمرقيه دختر سلطان دينم
سه ساله دخترى افسردهام منزدست خصم سيلى خوردهام من
محيط شام را غمخانه كردمبناى ظلم را ويرانه كردم
به دست كوچك و بخت بلندمدرخت ظلم از در ريشه كندم
در اين ويرانسرا دادم زكف جانكه با ظالم نبندم عهد و پيمان
فدا گشتم به راه حىّ داورندادم دست بر دست ستمگر
پدر مىخواستم، دشمن زبيدادسر خونين او بهرم فرستاد
چو ديدم روى او از پا فتادمسرش را روى دامانم نهادم
زمژگان گوهر ياقوت سُفتميكايك دردهاى خويش گفتم
به او گفتم خبر دارى تو يا نهسيه شد پيكرم از تازيانه
ببين بابا كه شد ويرانه جايمشده از رنج ره مجروح پايم
ببين بابا رخم گرديده نيلىبه من زد شمر دون بعد از توسيلى
پدر دانى چه محنتها كشيدمروى خار مغيلان ها دويدم
زبس نزد پدر ناليدم از دردمرا با خويش بُرد و راحتم كرد
نبودم چون پذيرايى فراهمنثارش جان خود كردم در آندم
چنان شوق پدر بُرد از سرم هوشكهخود رايك جهت كردم فراموش
به عالم گر حقيقت مىپذيريدزقبر كوچك من پند گيريد
دهان زورگويان را منم مشتحقيقت را نشايد با ستم كشت
محمد آزادگان
اينجا محيط سوز و اشك و آه و ناله استاينجا زيارتگاه زهراى سه ساله است
اينجا دمشقىها گلى پژمرده دارنددر زير گل مهمان سيلى خورده دارند
اينجا دل شب كودكى هجران كشيدهگلبوسه بگرفته زرگهاى بريده
اينجا بهشت دسته گلهاى مدينه استاينجا عبادتگاه كلثوم وسكينه است
اينجا زيارتگاه جبريل امين استاينجا عبادتگاه زين العابدين است
اينجا زچشم خود گلاب افشانده زينباينجا نماز شب نشسته خوانده زينب
اينجا به خاكش هر وجب دردى نهفتهاينجا سه ساله دخترى بى شام خفته
اينجا نخفته چشم بيدار رقيهاينجا حسين آمد به ديدار رقيه
اينجا قضا بر دفتر هجران ورق زداينجا رقيه پرده يكسو از طبق زد
اينجا هُماى فاطمه پرواز كردهاينجا كبوتر از قفس پرواز كرده
اينجا شرار از دامن افلاك مىريختزينب بر اندام رقيه خاك مىريخت
اى دوستان، زهراى ديگر خفته اينجايك زينب كبراى ديگر خفته اينجا
در گوشه ويرانه باغ گل كه ديده؟در خوابگاه جغدها بلبل كه ديده؟
غلامرضا سازگار
شب در خرابه ياد پدر كرد و ناله كردخون بر دل صغير و كبير، آن سه ساله كرد
چون نالهاش رسيد به گوش يزيد شومبار دگر شراب ستم در پياله كرد
بنهاد در طبق سر نورانى حسينسوى وى از حوالى دشمن حواله كرد
چشمش فتاد چون به سر انور حسينگيسو پريش بر رخ مه همچو هاله كرد
گفت اى پدر كجا سرت از تن بريد خصمو آغشته در ميانه خونت كلاله كرد
اين خنجر كه بود كه از خون حنجرتصحراى كربلاى تو را باغ لاله كرد
اين گفت و اوفتاد چو بلبل خموش گشتوز اين مقال برهمه غمگين مقاله كرد
حدّاد شرح مرثيهاش را نوشت و گفتشايد به روز حشر قبول اين قباله كرد
عباس حدّاد كاشانى
فلك، چند نالم زدردِ فراقدلم خون شد از دورى اشتياق
الهى نباشد به دار فنابه درد يتيمى كسى مبتلا
كه گيرد مرا از وفا در كنار؟كند پاك از گيسوانم غبار
بگويم به او شرح غمهاى خويشنمايم به او زخم پاهاى خويش
بگويم ببين صورتم را كه چونزسيلىّ دشمن شده نيلگون
از اين درد و غم «ذاكر» خستهجانكشد هر دم از سينه آه و فغان
عباس حسينى جوهرى- ذاكر
رقيّه با سرشاه شهيدانچنين مىگفت با صد آه و افغان
پدر جان، من به قربان سرِ توبگو كى سر بُريد از پيكر تو
مرا كى در صغيرى بى پدر كردبه راه شام و كوفه در بدر كرد
پدر با آن همه مهرِ نهانىچرا امشب به من نامهربانى
چرا خاموشى اى باب كبارمنمىپرسى چرا از حال زارم
زكوفه تا به اين ويران رسيدمپياده در بيابانها دويدم
مرا شمر لعين بر پشت و شانهگهى زد نيزه گاهى تازيانه
ببين نيلى شده روى نكويمزبس سيلى زده خولى به رويم
اگرچه درد و غم از حد فزون استدلم از دست كوفى غرق خون است
ولى اى خسرو ملك ولايتزدست شاميان دارم شكايت
زنان كوفه از بهر تماشابما دادند نان و جوز و خرما
ولى زنهاى شام از راه عدوانهمه كردند ما را سنگ باران
به هم گفتند از بالاى هر بامكه اينها خارجند از دين اسلام
زجور شاميان خون شد دل منخرابه گشت آخر منزل من
از اين غمها همه اندر فغانمولى يك غم زده آتش به جانم
چرا لعلِ لبت چون ارغوانستگمانم جاى چوب خيزرانست
سرِ از تن جدا گو پيكرت كوعلمدار و سپاه و لشكرت كو
بگو كو اكبر رعنا جوانتعلىّ اصغرِ شيرين زبانت
پس از تو اندرين دنياى فانىنمىخواهم دگر من زندگانى
تو را اى «ذاكر» اين خدمت قبول استجزايت روز محشر با رسول است
عباس حسينى جوهرى- ذاكر
لاله سان غنچه سرخ چمن جانِ منىبه چمن زار دلم مرغ خوش الحان منى
نقش رويت نرود جان پدر از نظرمهمچنان اشك تو در ديده گريان منى
خرّم آن روز سرم زينت دامان تو بودامشب از چيست پدر زينت دامان منى
شد سپهر دلم از نور جمالت روشناى كه تابنده مه شام غريبان منى
غير خوناب جگر نيست به ويرانه مرامىكشم خجلت از آن روى كه مهمان منى
عمّهام زينب غمديده پرستار منستگرچه اى كرده سفر، خويش تو درمان منى
هجرت كرد مرا بى سروسامان به جهاندر برم باز بيا چون سر و سامان منى
اى سه ساله كه بود جاى تو در شام خرابگويد عنقا تو همان روضه رضوان منى
عباس عنفا
ندارد غم، هر آنكس دل نداردكه غم جز دل، دگر منزل ندارد
دلم از غصّه، عمّه، غرق خون شدمگر درياى غم ساحل ندارد
سرِ نى اين گل بشكفته كيستنظيرش هيج آب و گل ندارد
مبادا عمّه جان، چشم تو گريانكه تاب غصّهات، اين دل ندارد
حسانا شمع جمع ما حسين استاز اين بهتر كسى محفل ندارد
حسان
بلبلى امشب به ويران نغمه خوانى مىكندتلخكامى ديده و شيرين زبانى مىكند
رفته او بزم يزيد و دعوت آورده بجااز وفاى عهد و پيمان ميزبانى مىكند
آب و جارو كرده اشك و موى او ويرانه راتا به پاى جان مهمان ميزبانى مىكند
گرچه طفل است و زمان جست و خيز او ليكشكوه چون پيران زضعف و ناتوانى مىكند
ديده اختر شمارش بر پدر روشن شده استماه روى سينه و اختر فشانى مىكند
سوگنامه اهل بيت عليهم السلام
تا كه جا در گوشه ويرانه آن دُردانه كردگوشه ويرانه را با آه خود غمخانه كرد
نازم آن ويران نشينى را كه بر فرق يزيدكاخ استبداد را با آه خود ويرانه كرد
در طبق تا ديد آن دختر سر پاك پدربا نگاهش عقل را در هر سرى ديوانه كرد
اشك چشمش لاله باغ شفق را آب داددست او زلف پريشان پدر را شانه كرد
بلبل آسا از غم گل ناله زد از سوز دلگرد شمع آفرينش خويش را پروانه كرد
غنچه لب را گشود و با پدر آهسته گفتگو كدامين ظالمى اين ظلم بىرحمانه كرد؟
تا تو رفتى از برم شمر ستمگر از ستمصورتم را نيلگون با سيلى خصمانه كرد
جاى تو ناز مرا خار بيابان مىكشيدتازيانه دلنوازى از من دُردانه كرد
پاى مجروح و نشان تازيانه شاهديستبرستمهائى كه بر من زاده مرجانه كرد
اين سخن را گفت ولب را بر لب بابا نهادجان به نقد بوسهاى تقدير آن جانانه كرد
ژوليده نيشابورى
اى گل گلزار پيغمبر كجا افتادهاىاز گلستانت چه شد كاين سان جدا افتادهاى
آمد از گلزار يثرب شاخهاى در كربلادر دمشق از شاخسار كربلا افتادهاى
از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوادر بيابانهاى شام از ناقهها افتادهاى
بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربانزير ضرب تازيانه از جفا افتادهاى
عمه معصومهات شيون كنان دنبال توبارها بر خارها، ديدت زپا افتادهاى
يك زمان در قحط آب و يك زمان در منع نانوز اسيرى در هزاران ماجرا افتادهاى
خواب در چشمت نمىرفت از جفاى ظالماننيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتادهاى
نالهها كردى زهجران گل اى مرغ بهشتتا كه گفتى شهر شام اندر عزا افتادهاى
كاخ مىلرزيد و مىلرزيد آن جبار مستگفت در دل طفل را آن، سر دوا افتادهاى
با نوايت همنوا بود آسمانها و زمينناگهان ديدند آوخ از نوا افتادهاى
از فغان زينب معصومه اندر مرگ تونالههاى آتشين در هر فضا افتادهاى
حاج شيخ عباس «شيخ الرئيس» كرمانى
تويى آن دختر زيباى كوچكبه دنبال پدر، با پاى كوچك
به دشت كربلا، با گوش خونينتو هستى لاله حمراى كوچك
تو با اين كوچكى، روحت بزرگ استنباشد جايت اين دنياى كوچك
نواى نينوا شد از تو پرشورچو كردى ناله با آن ناى كوچك
تو را با اين شكيبايى توان گفتكه هستى زينب كبراى كوچك
بيابان گرديت، زيباترت كردكه ديده چون تو ره پيماى كوچك
به جان شمعها آتش فكندىتو اى پروانه زيباى كوچك
شهادتنامه عشق و وفا راتويى آن خاتم و امضاى كوچك
كه زد سيلى كه شد روى تو نيلى؟شوم قربانت اى زهراى كوچك
به درگاهت غلامى جان نثار است«حسان» در جمع نوكرهاى كوچك
حبيب چايچيان (حسان)
داشت در ويرانسرايى آشيانه بلبلىبهر دلجويى ان بلبل شبى آمد گلى
آمد آن گل تا كه بلبل را شود آرام جانآنچنان آرام شد بلبل كه افتاد از زبان
بلبل افسرده دل لب از ترنّم تا ببستدر كنارش با دو چشم خونفشان زينب نشست
گفت اى بلبل اگر تو عاشق روى گلىكى توان آرام گيرد از ترنّم بلبلى
بلبل شيرين زبانم سر بر آر از خواب نازبا پدر از سوز دل ابراز كن راز و نياز
ديده را بگشا و بنگر ماه تابان آمدهدربرت امشب زراه دور مهمان آمده
آنكه همچون شمع هر شب از غمش مىسوختىوزفراقش آتش هجران به دل افروختى
آنكه دائم گرد غم از چهره تو مىزدودعقده قلب تو را، چو عقد گوهر مىگشود
تا لب لعل تو هنگام سخن دُر مىفشاندروى دامانش تو را با مهربانى مىنشاند
مژده كامشب در برت آن محرم راز آمدهآن عزيز دلنوازت از سفر باز آمده
چشم بگشا و ببين كه امشب خرابه روشن استواشده خونين گلى كز آن جهانى گلشن است
از چه بستى لب تو از گفتار اى شيرين سخنهر غمى دارى بگو همراز هستم با تو من
رفته بود آن بلبل افسرده خاطر چون به خواببر نيامد هرچه زينب گفت زآن عاشق جواب
كرد چون زينب نظر ديد عندليب دلفكاركرده جان خويش را بر مقدم جانان نثار
روى جانان را چو ديد آن مرغ خوشخوان، ديده بستبال بگشود و به روى شاخه طوبى نشست
اى «شريفى» ديد هر كس جلوه رخسار دوستمرغ جانش آشيان بگرفت در گلزار دوست
عبدالحسين شريفى
حضرت زينب سلام اللَّه عليها
از بهرِ ياد بود از اين نهضت بزرگدر شهر شام دختركى را گذاشتيم
تا دودمان دشمن ظالم فنا شودآنجا رقيه را به حراست گماشتيم
«پدر جان»
بيا بابم بده نوشم كه دل آزرده از نيشممرا باخود ببر امشب كه من بيگانه از خويشم
به جان مادرت زهرا پدر جان از تو ممنونمكه من بابا ترا خواندم، تو با سر آمدى پيشم
ژوليده نيشابورى
آن بلبلم كه سوخته شد آشيانهامصياد سنگدل زده آتش به خانهام
اى گُل زجاى خيز كه بلبل زره رسيدبشنو صداى نغمه و بانگ ترانهام
آرام جان
چو پروانه كه سوزد در كنار شمع بى آوازكنار رأس آن آرام جان، آرام جان مىداد
نهانى با پدر مىگفت، راز و درد دل مىكردگمانم روى سيلى خورده خود را نشان مىداد
عباس ويجوبى (دلجو)
چراغ دل
اى داغ غمت لاله به باغ دل مانام تو رقيّه جان، چراغ دل ما
دلسوختگان غم خود را درياببگذار تو مرهمى به داغ دل ما
سيد رضا مؤيد
«نور حسين»
عجب چراغ شگفت آوريست نور حسين عليه السلامكه هرچه باد وزد مىشود فروزانتر
براى زينب كبرى از آن همه غم و دردزداغ مرگ رقيه نبود سوزانتر
سيد رضا مؤيد
«آتش هجر»
سوختم زآتش هجر تو پدر تب كردمروز خود را به چه روزى بنگر شب كردم
تازيانه چو عدو بر سر و رويم مىزدنا اميد از همه كس روى به زينب كردم
حبيب اللَّه چايچيان
«دختران شام»
بيا اى عمه جان، كامشب ز مرگ خود خبر دارمهواى ديدن رخسار زهرا را به سر دارم
خبر كن دختران شام را از بهر ديدارمكه تا ثابت كنم من هم در اين عالم پدر دارم
ژوليده نيشابورى
«طفل سهساله»
گرچه آن طفل سه ساله تاب در پيكر نداشتتاب سيلى داشت تاب ديدن آن سر نداشت
تا سرخونين بابا را در آغوشش گرفتبر لب او لب نهاد و از لبش لب برنداشت
ژوليده نيشابورى