ghaemiyeh.com
سرشناسه : بلادي، عاتق، ۱۳۱۲ - ۱۳۸۹.
Biladi, Atiq
عنوان قراردادي : علي طريق الهجره (رحلات في قلب الحجاز). فارسي
عنوان و نام پديدآور : مسير هجرت رسول خدا صلي الله عليه و آله: ترجمه "علي طريق الهجرة"/ عاتقبنغيث بلادي؛ ترجمه و تحقيق محمدرضا شهيديپاك.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۳۰۸ ص.: نقشه.
شابك : 978-964-540-357-5
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه: ص. ۳۰۵ - ۳۰۸.
موضوع : هجرت
موضوع : اسلام -- تاريخ -- از آغاز تا ۴۱ق.
شناسه افزوده : شهيديپاك، محمدرضا، ۱۳۳۲ -، مترجم
رده بندي كنگره : BP۲۴/۳/ب۸ع۸۰۴۱ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۷۹
شماره كتابشناسي ملي : ۲۶۲۸۴۳۴
آنچه پيش رو داريد، ترجمۀ كتاب على طريق الهجرة از مؤلف مشهور حجاز عاتقبن غيث بلادى است. بيش از سى عنوان كتاب از وى به چاپ رسيده است كه برخى از اين كتابها مانند معجم معالم الحجاز در ده جلد است و بيشتر كتابهاى او در تاريخ و جغرافياى مكه و يا قبائل و طوايف اطراف مكه است. افزون بر كتابهاى ياد شده، صدها مقاله علمى در مجلات مختلف از وى به چاپ رسيده كه نشان از جايگاه ممتاز علمى وى در مباحث جغرافيايى دارد.
يكى از آثار مهمّ عاتق بن غيث كتاب على طريق الهجرة است. اين كتاب نتيجه مشاهدات و تحقيقات او درباره مسير هجرت رسول خدا (ص) از مكه به مدينه است. عاتق در اين كتاب، براساس آنچه در متون كهن تاريخى آمده، مسير هجرت رسولخدا (ص) را با مشاهده ميدانى و تحقيق در محل حادثه مشخص و تحقيقات خود را تكميل كرده است. چنانكه از مقدمه كتاب برمىآيد عاتق به تفصيل بيان كرده است كه چگونه در مسير بيابانهاى مكه تا مدينه سفر كرده و براى روشن كردن طريق هجرت رسول خدا (ص) چه فعاليتهاى حرفهاى انجام داده و از چه منابعى بهره برده است. بنابراين با وجود داشتن دانش و ذهن روشن و جستجوگر، عمده اطلاعات او در اين كتاب بر پايه دادههاى تاريخى يا تكيه بر بررسى جغرافيايى در محل حادثه بوده است.
اين كتاب امروز منبع گرانبها و سند معتبرى در شناخت طريق هجرت رسولخدا (ص) است كه به قلم گرانقدر جناب آقاى دكتر شهيدى پاك ترجمه و به زيور طبع آراسته گرديده است. اصولاً اگر موقعيت جغرافياى اماكن تاريخى معلوم نشود، فلسفه بسيارى از حوادث تاريخى نيز در پرده ابهام باقى مىماند. اميد است اماكن جغرافيايى مرتبط با سيرۀ رسول خدا (ص) به عنوان ميراث اسلامى پيوسته مورد توجه محققان قرار گرفته و به بوته فراموشى سپرده نشود. لازم به ذكر است كه متن اصلى كتاب دربردارنده برخى مطالب حاشيهاى و غير مرتبط با موضوع و مطالبى شخصى درباره مؤلف بوده است كه از متن ترجمه حذف شده است.
در پايان، گروه تاريخ و سيره پژوهشكده حج و زيارت لازم مىداند از تلاشهاى مترجم محترم و تمامى كسانى كه در به ثمر رسيدن اين اثر كوشيدهاند، قدردانى كند.
انه ولى التوفيق
پژوهشكده حج و زيارت
گروه تاريخ و سيره
كتاب على طريق الهجره از نويسنده بزرگ معاصر آقاى عاتق بن غيث بلادى است. مجموعه آثار او نوعى تاريخ نگارى جديد در تاريخ و جغرافياى شبه جزيره عربستان است، آثار تركيبى او سبك خاصى در تاريخ محلى و جغرافياى تاريخى جزيرة العرب بهويژه حجاز است. در اين سبك كه تركيبى از تاريخ، جغرافياى سياسى، طبيعى، مذهبى، انسانى و انسانشناسى فرهنگى، ادبيات، فرهنگ و آداب و رسوم عاميانه، انساب، اماكن مذهبى و مقابر متبركه است، او تصوير فراگيرى از جوامع عربى جزيرةالعرب از صدر اسلام تا عصر حاضر را گرد آورده است.
تحقيقات او در دهها عنوان كتاب بهوسيله انتشارات دار مكه منتشر شده است. از جمله مهمترين آثار او عبارتند از: معجم معالم الحجاز، معجم معالم السيرة النبويه، قلبالحجاز، اودية الحجاز، معجم قبايل الحجاز، على طريق الهجره، الادب الشعبى فى الحجاز، طرائف و امثال شعبيه، الرحلة النجديه، رحلات فى بلاد العرب.
نمونهاى از شيوۀ تاريخنگارى او در كتاب حاضر - على طريق الهجره - منعكس شده است. ويژگى اين اثر او استفاده از شيوه جستوجو از راه مشاهده
مستقيم مسير تاريخى هجرت پيامبر اسلام حضرت محمد (ص) است. هجرتى كه سرنوشت بشريت را تغيير داد و آغاز حقيقى تاريخ انسان است. او با صرف مدت طولانى به بررسى تجربى مسير هجرت پرداخته است؛ و سرانجام پس از تلاش شبانهروزى و مطالعه همزمان متون تاريخى و جستوجوى نقاط مسير هجرت در مسير بين مكه تا مدينه؛ كوشيده است تا قطعات مسير هجرت پيامبر كه سابقه باستانى طولانى نيز دارد و در متون گذشته به آن راه انبيا مىگفتهاند را پيدا نموده و مشخص كند. به ادعاى عاتق اين نخستين تلاش موفق براى تعيين مسير حقيقى راه هجرت است. با توجه به اينكه منابع تاريخى و جغرافيايى بهويژه منابع اصلى جغرافيايى كه سخن از حديث هجرت بهعنوان يك پديده جغرافيايى دارند، چندان مورد توجه عاتق قرار نگرفته است.
بنابراين در تحقيق و ترجمه اين كتاب، به منابع جغرافيايى و تاريخى و سيره بهويژه سيره ابن اسحاق كه در ذيل واژه حديث هجرت بارها نقاط مسير هجرت را از ابتداى سفر پيامبر تا ورود و استقرار در مدينه را ذكر كردهاند، مراجعه شده و تحقيقات عاتق در مورد مسير با اين منابع جغرافيايى تطبيق داده شده و مورد بررسى قرار گرفته است. در اين تحقيق مستندات عوارض متعدد جغرافيايى كه نويسنده به آنها اشاره كرده است و برخى از آنها را توصيف نموده، مورد توجه قرار گرفته است. تحقيقات و تعليقات مترجم در ضمن ترجمه متن كتاب در قالب مقدمه و دو ضميمه و پانويسهاى متن اصلى ارائه گرديده است، نوشته حاضر ترجمه و تحقيق و نقد و تطبيق مسير هجرت پيامبر براساس يافتههاى عاتق بن غيث بلادى در كتاب على طريق الهجره است.
تحقيق در مورد مسير هجرت پيامبر اكرم (ص) از جايگاه خاصى در بين پژوهشهاى تاريخى برخوردار است؛ زيرا اين حركت تاريخى آغاز جريان تاريخنگارى جوامع اسلامى است، با اين هجرت حركت تاريخى اسلام از منطقه حجاز آغاز شد.
اهميت تاريخى هجرت پيامبر را امير سخن حضرت على (ع) متذكر شده است. در نهج البلاغه شرايط جهان در آستانه هجرت پيامبر را شرايط پايان تاريخ جهان و فراگيرى آتش جاهليت دانسته است، با هجرت حضرت محمد (ص) خاتمالانبياء دور جديدى از تاريخ بشر با نهضت جهانى اسلام آغاز شد.
كتاب على طريق الهجرة نتيجه مشاهدات و تحقيقات عاتق بن غيث بلادى(1)
1) عاتق بن غيث بلادى در مصاحبه با مجله ميقات، شماره سوم، صفحه ٢٠۶ مىگويد كه در مكه به دنيا آمده و دوره تحصيلات خود را در مسجدالحرام گذرانده و تحصيلات رسمى دانشگاهى نداشته است. او بعد از هشت سال تحصيل، به استخدام ارتش در مىآيد و با درجه سرگرد فعاليت خود را در ارتش ادامه مىدهد. در سال ١٣٩٨ استعفا مىدهد و همه وقت خود را صرف مطالعه و تحقيق مىكند. حاصل كار او تاكنون بيش از ده جلد كتاب است: نسب حرب، معجم معالم الحجاز، معجم معالم السيرة النبويه، قلب الحجاز، اودية الحجاز، معجم قبايل الحجاز، على طريق الهجره، الادب الشعبى فى الحجاز، طرائف و امثال شعبيه، الرحلة النجدية و رحالات فى بلاد العرب. او به وحدت جهان اسلام معتقد است. وى مىگويد كه مسلمانان بايد با تساهل و آسان گرفتن امور «يسّروا ولا تعسّروا» با هم متحد شوند و در اين صورت يك ميليارد مسلمان، در برابر ٢۴٠ ميليون آمريكايى مىتواند بايستد. او خاورشناسان را در جستوجوى حقايق نمىداند؛ بلكه آنها را در پى تصاحب نفت كشورهاى اسلامى مىداند. او ريشههاى تفرقه در جهان اسلام در دوران معاصر را در برخورد هر دو دولت عثمانى و صفوى مىداند كه يكديگر را خائن و كافر مىناميدند. در مورد صفويان، گزارشهايى از دوره شاه عباس وجود دارد كه از شيخ بهايى و برخى ديگر از علماى معاصر او درخواست فتوا به تكفير سلاطين عثمانى داشته است، كه آنها امتناع كردهاند. در همين زمان گزارشهايى در دست است كه سلطان عثمانى از علماى دربار خواست تا فتوا به كفر صفويان بدهند و برخى از علماى آنجا، اين فتوا را براى سلطان صادر كردند. مضافاً بر اينكه نوشتههايى در رابطه با دستور شاه طهماسب صفوى وجود دارد كه نشاندهنده انديشه وحدتخواهى اوست.
درباره مسير هجرت پيامبر، از مكه به مدينه است.
١. وى در طول چندين سفر در دل كوهها و وادىهاى بينالحرمين، براساس آنچه متون تاريخى بيان كردهاند، مسير تقريبى هجرت پيامبر را مشخص كرده است. يك جنبه از اهميت كار آقاى عاتق، اقدام او به انجام اين كار به شيوه مشاهده و تحقيق در محل حادثه و بررسى عوارض جغرافيايى هر محل با توجه به دادههاى تاريخى است. پيش از او شايد افرادى اقدام به انجام اين كار نموده باشند، اما اثرى مانند كتاب عاتق پديد نياوردهاند. برخى نيز از تحقيق درباره اماكنى كه در احاديث و گزارشهاى تاريخى مربوط به مسير هجرت ذكر شده است، اظهار نااميدى كردهاند. كتاب ديگرى در اينباره، كتاب طريق الهجرة عبدالقدوس انصارى و كتاب الهجرة النبويه اسبابها، خططها، طريقها، نتائجها، خاتمتها از احمد ياسين الخيارى است كه به هيچكدام از اين دو كتاب دسترسى نداشتيم.
او در طى چهار سفر، تحقيقات خود را درباره اماكن مسير هجرت، به انجام رسانده است.
سفر اول، از روز شنبه ٢٨ محرم، سال ١٣٩٣ه. ق/١٣۵١ه. ش، آغاز شده و در ساعت ١٢ روز ١٣ صفر سال ١٣٩٣ه. ق، با طى مسافت ٢١۶٢ كيلومتر، به اتمام رسيده است. مبدأ او در اين سفر مكه و مقصد او مدينه بوده است.
سفر دوم خود را در ١۵ صفر سال ١٣٩۶ه. ق، بين بدر و ينبع انجام داده است.
سفر سوم را از مبدأ رابغ، در هفتم ذى الحجه، سال ١٣٩۶ه. ق، در مسافتى به طول ٢٢٠ كيلومتر انجام داده كه دو روز طول كشيده است.
سفر چهارم خود را در ٢۴ شوال ١٣٩٨ه. ق، براى بررسى و تحقيق در مورد شهرهاى القصيم و نواحى اطراف كه به آن مَرّيَيْن (مَريَين) گفته مىشد، انجام داده است.
منبع اصلى او در تعيين مسير، حديث هجرت، از ابن اسحاق است. او از
منابعى چون معجم البلدان، ياقوت حموى و معجم ما استعجم البكرى و از اشعار شاعران جاهلى و مُخَضْرَم (1)و شعراى دوره اسلامى بهره بسيار برده و اشعار زيادى از آنها را نقل كرده است. نام بسيارى از اين اماكن در اشعار عرب ذكر شده است. كثير از جمله همين شعراست. او در نقاط مختلف با اهالى محل گفتوگو و سعى كرده است تا موقعيت جغرافيايى منطقه را توصيف كند و سپس آنها را در قالب چند نقشه، ترسيم كرده است. وى توپوگرافى سادهاى از منطقه مورد جستوجوى خود ارائه نموده است.
نامگذارى ابواب حرم مطهر نبوى، از اين قبيل است. در بررسى مسير هجرت، گويا نويسنده به همه روايات توجه نكرده يا چنانچه در منابع خود آورده، تنها منبع حديثى او سيره ابن هشام بوده است و در كنار آن، به ادبيات عرب و اشعار شعرايى كه درباره آن منطقه حرفى دارند و نيز به چند معجم جغرافيايى درباره حجاز مراجعه كرده است.
به هر حال، توجه به همه روايات در باب مسير هجرت، مىتوانست تأثير بسيارى در دقت تعيين مسير هجرت پيامبر، توسط ايشان و نقشهاى كه از اين مسير ارائه داده، داشته باشد. درباره توسعه مدينه و اوضاع كشاورزى و عمران در مناطق بين مكه و مدينه، اطلاعات بسيارى ارائه داده است. وى در ضمن تحقيق درباره مسير هجرت، به برخى از رويدادهاى تاريخى نيز اشاره كرده و تا حدى اماكن باستانى هر نقطه را در نظر داشته است. در موارد اندكى نيز به آداب و رسوم و اوضاع اجتماعى و تشكيلات ادارى و سياسى هر منطقه توجه كرده است. در هر نقطه، اوضاع كشاورزى منطقه را بررسى كرده و محصولات آنجا را نام برده و مسئله آب در هر محل را مطرح كرده است و از چاهها و چشمهها در هر
1) اصطلاح مخضرم: به شاعرانى اطلاق شده است كه در دورۀ جاهليت و دورۀ اسلام شعر گفتهاند و جزو شعراى هر دو زمان محسوب مىشوند.
جا سخن گفته است. گزارش او درباره غديرخم و ستمى كه بر شيعيان در حجاز رفته، واقعبينانه و منصفانه است. البته گزارش او مربوط به چهار دهه قبل است و بنابر اطلاعات كنونى، توسعه مدينه در حدّ توسعه مكه در حال انجام است. اوضاع عمرانى و كشاورزى بسيارى از مناطق نيز پيشرفت چشمگيرى داشته است.
به هر حال، هيچيك از موارد گفته شده، از اهميت كار نويسنده نمىكاهد. توجه نويسنده به ظلمى كه بر شيعيان در طول تاريخ رفته است و توجه و اعتراض و انتقاد به عقايد وهابيان و عملكرد آنها در مورد اماكن متبركه، بسيار شايسته و داراى اهميت ويژه است.
هجرت اسم از هَجْر، از واژههاى كليدى در تاريخ اسلام (1)است. اهميت سياسى و اعتقادى هجرت بسيار واضح است و نيازى به توضيح ندارد؛ زيرا درباره آن دهها مقاله و كتاب نگاشته شده است. احاديث فراوانى در مورد مفهوم هجرت و جايگاه اعتقادى آن در كتب حديثى عامه و خاصه وجود دارد. (2)در نهجالبلاغه چندين مورد به بيان هجرت، پرداخته شده است.(3)در مكاتبات ميان حضرت على (ع) و معاويه به مسئله هجرت اشاره شده است. بنا بر استدلالى، هجرت، بعد از فتح منقطع شده است(4)و كسانى كه پيش از فتح مكه مهاجرت نكردهاند، مهاجر شمرده نمىشوند. برخى به طور مستقل اسامى مهاجران را از كتب سيره و احاديث استخراج نموده و ارائه كردهاند. (5)در آيات متعددى از قرآن،
1) لسان العرب، نهايه ابن اثير: الهَجْر ضد الوصل.
2) احاديث مربوط به هجرت، كنز العمال، متقى هندى، صص ۴۶٢۴٨، ۴۶٢۵٠ - ۴۶٢۵٢، ۴۶٢٧۴ و ۴۶٢٧٧؛ اوائل، تسترى، ص٣٢٠.
3) نهج البلاغه: خطبه ١٠۴، ١٠٧ و ١٨٩ و نامه: ١، ١٧، ٢٨ و ۶۴.
4) الموفقيات، ص ۶٢٠؛ نهج البلاغه، نامه۶۴: «انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ يوْمَ أُسِرَ أَخُوكَ» .
5) اصحاب الهجرة فى الاسلام، باقر امين الورد المحامى؛ او نام ٣٠۵ نفر از مهاجرين را در سه هجرت آورده است.
به مسئله هجرت اشاره شده است.(1)
در اين آيات، هم به هجرت تاريخى اشاره شده و هم از برخى از آنها مىتوان، هجرت معنوى را استفاده كرد. بهطور كلى از مجموعه گزارشها و روايات و آيات مىتوان به اين تقسيمبندى در مورد مفهوم هجرت دست يافت. منابع مختلف به اشكال گوناگون از اين تقسيمبندى ياد كردهاند: هجرت بائده در برابر هجرت باديه؛ هجرت تأله، هجرت معنوى به سوى خدا، سنتى از سنن انبيا، فتنه و محنتى در راه ايمان، خروج از سرزمينى به سرزمين ديگر، خروج از آنچه كه مورد غضب خداوند است، به آنچه كه مورد رضايت خداوند است. مهاجر كسى است كه از نهى خدا به سوى امر و رضوان او هجرت مىكند. هجرت از قلعه جاهليت، مكه، به مدينه. هجرت از ستم به سيادت. از بندگى و بردگى به آزادى. از اضطراب و ناامنى به امنيت و آرامش. هجرت امرى دائمى و فطرى بشر است و راهى براى تعالى و تكامل فرد و جامعه.
حضرت على (ع) در نهجالبلاغه هجرت را اينگونه توصيف مىفرمايد:
وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الأَوَّلِ مَا كَانَ لِلَّهِ فِى أَهْلِ الأَرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الامَّةِ وَ مُعْلِنِهَا لا يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلاّ بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِى الأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ.(2)
و هجرت بر جايگاه ارزشى نخستين خود قرار دارد. خدا را به ايمان اهل زمين نيازى نيست، چه ايمان خود را پنهان دارند يا آشكار كنند و نام مهاجر را بر كسى نمىتوان گذاشت جز آن كس كه حجّت خدا بر روى زمين را بشناسد. هر كس حجّت خدا را شناخت، و به امامت او اقرار كرد، مهاجر است.
با اين بيان، حضرت مفهوم حقيقى هجرت را شناخت حق و حجت در هر زمان و هجرت به سوى او بيان كرده است و مهاجر كسى است كه در هر زمان به سوى حجت، هجرت مىكند. با اين وصف هجرت پيامبر اسلام و مهاجران از اصحاب و آل او، سمبل اعلاى هجرت بوده و پيامبر نمونه اعلاى مهاجر است كه از سرزمينى در بند شرك و كفر، به سوى سرزمينى كه در آن پرچم حكومت توحيد ناب برافراشته مىشود، هجرت كرده است.
امّا هجرت پيامبر يك حادثه تاريخى است. قضيهاى است كه واقع شده است؛ قضية فى واقعة و همان قضيه از اين جهت كه تاريخى است، ديگر قابل تكرار نيست. منظور ما از هجرت در اين نوشته، هجرت به معناى اصطلاحى آن است كه هجرت رسولخدا (ص) از مكه به مدينه است و تنها به جنبه جغرافيايى و تاريخى مسير هجرت پيامبر مىپردازيم. در ساير زمينهها بحثهاى فراوانى در كتب تاريخى، تفسيرى و كلامى صورت گرفته است.
پس از گذشت سيزده سال از مقابله و مبارزه خصمانه قريش با پيامبر و آزار صحابه پيامبر، خداوند در آياتى به هجرت مؤمنين، دستور داد. پيش از اين فرمان الهى، مسلمانان در طى دو هجرت به حبشه، موفقيت هجرت را تجربه كرده بودند و تنها چاره بقا و پيشرفت اسلام را در هجرت مىديدند.(1)پيامبر در رايزنى با اصحاب، نقاط مختلفى را براى هجرت اصلى و حقيقى، يعنى هجرت به مدينه مورد بررسى قرار داده بود و چند نقطه از نقاط مجاور و نزديك به مكه را ارزيابى
1) در سال ۶١٨م دو هجرت به حبشه صورت گرفته است. هجرت اول در شعبان و رمضان از مكه به حبشه و هجرت دوم، در شوال همان سال بوده است. هجرت به مدينه در سال ۶٢٢م بوده است. بنابراين مبنا مهاجر كسى است كه در هجرت اول و دوم به حبشه و از مكه به مدينه يا از هر جايى به مدينه، پيش از فتح مكه هجرت كرده باشد.
كرده بود. تجربه هيچيك از اين موارد موفق نبود؛ لذا درحالىكه مسلمانان و صحابه به بنبست در امر خود مىانديشند، وحى الهى، اذن به هجرت مىدهد(1)و مكان هجرت را مشخص مىكند.(2)
مسلمانان از راههاى مختلف عازم مدينه مىشوند و اين حركت، زمينه را براى هجرت پيامبر آماده مىسازد. (3)مشركان چون در برابر مهاجرت حساب شده مسلمانان كه در طى سه پيمان مهم با مردم مدينه رخ داده بود، مستأصل شدند، حزن و نااميدى بر آن فرزندان شيطان غلبه كرد.(4)در اين هنگام شيطان در شمايل پيرمردى به كمك ايشان شتافت و آن جمع عنود و وامانده را به قتل پيامبر و خاموش ساختن خورشيد وجود او راهنمايى كرد. خداوند نيز جبرئيل را فرستاد تا مكر و نقشه آنان را براى پيامبر بازگو كند.
پس در فرداى آن يوم الحزن، پيامبر، على (ع) را امر كرد كه آن شب به جاى او، در بسترش بخوابد، و اين اولين مَبِيت (خوابيدن) على به جاى پيامبر (ص) نبود. پيامبر در نيمههاى شب از خانه خارج مىشود؛ درحالىكه صد مرد جنگى مترصد و مراقب و هر آن آماده هجوم به درون خانه پيامبر هستند. او شبانگاه وارد غار ثور شد و با امداد الهى و به اذن خداوند و به اشاره پيامبر، با تار عنكبوت و لانۀ دو كبوتر و شجرهاى كه بر در غار مىرويد، حمايت مىشود.
قريش كه چارهاى جز چند ضرب و شتم و ناسزا به على (ع) نداشتند(5)، شتابان و
1) سوره عنكبوت، آيه ۶۵: يا عِبادِى الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِى واسِعَةٌ فَإِياى فَاعْبُدُونِ مؤمنان مكه را به هجرت تشويق مىكند.
2) همان.
3) رَأَيتُ فِى المَنَامِ، أَنّى أُهَاجِرُ مِنْ مَكَّةَ إلى أَرْضٍ بِهَا نَخْلٌ فَذَهَبَ وَهْلَى إلى أنّها اليمَامَةُ أَو هَجَر فَاِذا هِى المَدِينَةُ يثْرِبْ. كنزالعمال، ح ۴١۴٩٣ . در روايتى مدينه، بحرين و قنسرين به او وحى شده است. كنز العمال، ح۴۶٢۴٢ .
4) يوم الحزن، روض الانف، ج ۴، ص ١٧٠.
5) عيون التواريخ، ج ١، ص ٩٨.
مضطرب به همراه بهترين ردياب خود به تعقيب پيامبر، مىپردازند. تمهيد عنكبوت و كبوتر و درخت و صداى جنيان از جنوب مكه، چنان جماعت قريش را در حيرت فرو مىبرد (1)كه در گل فرو مىمانند و دست از تعقيب مىكشند و غمگين به مكه بازمىگردند. صد شتر جايزه براى كسى قرار مىدهند كه پيامبر را پيدا كند.
پيامبر و ابوبكر پس از سه روز اقامت در غار، درحالىكه عامر بن فهيره و اسماء بنت ابوبكر براى آنان آذوقه مىآوردند، غار را به سمت جنوب مكه ترك مىكنند. عبدالله اريقط آنان را به سوى مسير مناسب، راهنمايى مىكند. گروهها و افراد ديگرى همزمان با هجرت پيامبر، در حال هجرت هستند. پيامبر در آغاز، از خانه خديجه (عليها السلام) ، از برابر ديدگان كور آنان بهراحتى، عبور مىكند. او در حَزْوَرَه در برابر خانه كعبه قرار مىگيرد (2)و با خدا راز و نياز مىكند. او بهتر از هر كس، از عظمت و پاكى مكه
1) معجزات مسير هجرت: كور شدن مردان قريش؛ روييدن درخت امالغيلان يا والراءة كه در دائرة المعارف بستانى، المَنْدليا نام برده است؛ دو كبوتر وحشى در جلوى غار لانه گذاشتند كه براى آن رواياتى هست كه كبوترهاى حرم از نسل اين دو كبوترند؛ تار تنيدن توسط عنكبوت انفال ، روييدن درخت عوسج در جايى كه پيامبر در كنار خيمه اممعبد وضو گرفت؛ صداى جنيان كه از جنوب مكه آمد و در همه مكه پيچيد. روض الانف، ج ۴، ص ١٨۵. داستان ديگرى شبيه داستان اممعبد، در مورد بركت يافتن شير گوسفندان؛ شفا دادن كودك فلج اممعبد، تاريخ الخميس، ج١، ص٣٢۵ روييدن درخت خرما از هسته خرمايى كه پيامبر جويد و در دهان كودك فلج اممعبد گذاشت؛ حركت صخره و استفاده از سايه آن؛ داستان سراقة بن مالك و چند واقعه ديگر.
2) حزوره، جايى در مكه در كنار خانه خدا و در كنار خانه امهانى، نزديك باب الحناطين است. برخى گفتهاند در جايى سقاخانهاى است كه خيرزان در كنار درگاه دار الرقم بنا كرده است. پيامبر در اينجا هنگام هجرت دعايى خوانده است. شافعى اين حديث را قوىترين دليل تفضيل مكه بر مدينه مىداند و نيز گفتهاند: حزوره به تشديد واو هم روايت شده است. روض المعطار، حميرى، ص١٩۴. حزوره بازار مكه بوده كه در كنار خانه امهانى دختر ابىطالب قرار داشته است. باب الحزوره از ابواب، مسجدالحرام است. معجم ما استعجم، البكرى، ج١، ص ۴٣۵. حزوره امروز به القشاشيه معروف است و جايى بلند در برابر مسعى در جهت طلوع خورشيد است و همواره بازار مكه بوده است. پشت آن امروز خيابانهاى تجارى است؛ مانند شارع الصوغ و مغازههاى فروش كيف و وسايل احرام؛ معجم معالم الحجاز، عاتق بن غيث بلادى، ص٩٨.
آگاه است و مىداند كه محل تولد بهترين مخلوق خداوند بوده است؛ پس، از خداوند مىخواهد:
رَبِّ اَدخِلنى مُدخَلَ صِدقٍ وَ اَخرِجنى مُخرَجَ صِدقٍ. . .
و درحالىكه مىگريست و به خانه خدا نگاه مىكرد، مىگفت:
اَما وَ اللهِ اِنَّكِ لاَحَبُّ البِلادِ اِلَى اللهِ سُبحانَهُ وَلَولا اَنَّ اَهلَكِ اَخرَجُونى مِنكِ ما خَرَجتُ.(1)
قسم به خداوند كه تو دوست داشتنىترين سرزمين نزد خداوند هستى، و اگر مردمانت مرا از توبيرون نمىكردند، از تو بيرون نمىرفتم.
اَللّهُمَّ اَصحِبنى فى سَفَرى وَ اُخلُفنى فى اَهلى وَ بارِك لى فيما رَزَقتَنى وَلَكَ فذلّلنى وَعَلى صالِحِ خُلُقى فَقَوِّمنى. . . .
خدايا! در سفر همراهم باش و [درغيابم] حافظ خانوادهام باش، در آنچه به من روزى دادهاى بركت ده و به سوى خودت مرا راهنمايى كن و بر بهترين خصلتها پايدار و استوارم ساز. . . .
سپس به طرف كوه ثُور حركت مىكند. ابوبكر، صحابى پيامبر وقتى از هجرت پيامبر آگاه مىشود شتابان در پى پيامبر مىرود و در راه به او مىرسد. پيامبر در طى اين مسير، مشقت و رنج بسيارى تحمل مىكند. با وجود يقين به پيروزى آشكار الهى از آغاز هجرت، وجود اين همه رنج و زحمت براى پيامبر، دليلى جز اين ندارد كه پيامبر، انسانى است كه به اراده و اختيار خود و بنا بر تدابير انسانى، و براساس نظام اسباب و مسببات كه خداوند قرار داده است رفتار مىكند و الگويى است براى همه پيروان خود و به آنان مىآموزد در جايى كه امكان زندگى اسلامى وجود ندارد، از مدينه جاهله به مدينه اسلامى هجرت كنند.
به هر حال پيامبر شب دوشنبه وارد غار شده و پنجشنبه اول ربيعالاول از غار خارج شد و پس از طى هفت يا هشت يا نه روز راهپيمايى، در دهكده قبا فرود
1) روض الانف، ج٢، ص٢٩۵.
آمد و بعد از سه يا چهار روز توقف در قبا، به سوى مدينه حركت كرد و روز دوشنبه ١٢ ربيعالاول وارد مدينه شد.
نزديكترين گزارشها از مسير هجرت، از ابن اسحاق است و گزارشهاى ديگر، در بسيارى موارد، شبيه گزارش ابن اسحاق است و تفاوت بسيار جزئى با آن دارند گويا همه آنها به گزارش ابن اسحاق بازمىگردد. ابن هشام اين گزارش را به نقل از ابن اسحاق در السيرة النبوية آورده است.(1)منازلى كه ابن اسحاق ذكر كرده، به ترتيب زير است. ياقوت مناطق زير را با عنوان و فى حديث الهجرة ذكر كرده است.
١. جنوب مكه به طرف ساحل دريا، پايينتر از عسفان.(2)
٢. جنوب اَمَج.(3)
٣. قُدَيد.(4)
۴. خَرّار.(5)
۵. ثَنيه مَرَّه.(6)
۶. لقف.(7)
٧. مدلجة لقف و مِجاج.(8)
٨. مَرجِح مِجاج.(1)
٩. مَرجِح ذِى العَضَوَين.(2)
١٠. بطن ذى كَشْر. (3)
١١. جداجد. (4)
١٢. اَجْرَدْ. (5)
١٣. ذى سلم.
١۴. بطن اعداء، مدلجه تعهن.(6)
١۵. عبابيد - عبابيب.(7)
١۶. فاجه - قاحه - فاجه.(8)
١٧. عرج.(9)
١٨. ثنية عائر - ركوبه. (10)
١٩. بطن رِئْم.(11)
٢٠. قبا.(12)
سهيلى در روض الانف نيز همين روايت(13)را از ابن اسحاق آورده و طبرى
1) معجم البلدان، ج ۵، ص ١٠٢.
2) همان.
3) همان، ج ۴، ص ۴۶٢.
4) همان، ج ٢، ص ١١٢. جمع جَدْ جَدْ، زمين سفت و صاف، بئر جُدْ جُدْ.
5) همان، ج ١. ص ١٠١.
6) همان، ج ۴، ص ٧٣.
7) همان، ص ٧٣ العثيانه .
8) همان، ص ٢٠٩.
9) همان، ص ٩٩.
10) همان، ج ٣، ص ۶۴.
11) همان، ص ١١۴ واد لمزينه .
12) همان، ج ۴، ص ٣٠١.
13) روض الانف، ج ۴، ص ٢٢٨.
نيز شبيه همين روايت را نقل كرده است.(1)ابن سعد نيز در طبقات نزديك به اين روايت را گزارش كرده است.(2)در تاريخ اسلام، ذهبى، شبيه اين روايت را از طريق زير نقل كرده است:(3)«
قالَ ابنُ لَهِيعَة عَن اَبىالاَسْوَد عَنْ عُروَة. . .» ابن سعد از ۵ طريق روايت خود را گزارش كرده است:
١. حدثنى معمر عن الزهرى عن عروة عن عائشه؛
٢. حدثنى ابن ابى حبيبه عن داوود بن الحصن بن ابى غطفان عن ابن عباس؛
٣. حدثنى قدامة عن عائشه عن بنت قلامه؛
۴. حدثنى عبدالله بن محمد بن عمر عن ابيه عن عبيدالله بن رافع عن على (ع) ؛
۵. حدثنى معمر عن الزهرى عن عبدالرحمن بن مالك.
منابع ديگر يا به اجمال از طريق هجرت، سخن گفتهاند يا آن را به طور كلى وصف كردهاند. برخى از طريق ابن اسحاق ذكر كردهاند و برخى طرق مستقلى در نقل گزارش خود دارند.
ابن كثير در السيرة النبوية، ضمن بيان مسير هجرت از قول ابن اسحاق (با تفاوتى اندك) نتيجه مىگيرد كه هجرت پيامبر پانزده روز طول كشيده است(4)چون از طريق ساحل، كه از راه عادى طولانىتر است، حركت كرده است.
حميرى در روض المعطار نيز برخى از منازل هجرت پيامبر را ذكر كرده و به حديث هجرت استناد نموده است. او در مورد العرج مىگويد: «دهى بزرگ كه پيامبراكرم (ص) در مسير هجرت خود از آن عبور كرد. او فاصله عرج تا السقيا را ١٧ ميل ذكر كرده است»(5)
صاحب معجم ما استعجم نيز به برخى از منازل پيامبر با استناد به حديث هجرت اشاره كرده است (1)كه يكى از مستندات نويسنده كتاب على طريق الهجرة بوده است.
مقدسى در البدء و التاريخ مىگويد:
قالَ ابنُ اسحق وَخَرَجَ بِهِمَا اَسفَل مَكَّة ثُمَّ مَضى بِهِمَا عَلَى السّاحِلِ اَسْفَل مِن عُسْفان فَهَبَط بِهِما العَرجَ ثُمَّ لَزَمَ الجادَّة إلَى المَدينة.(2)
ابن اسحاق گويد: راهنما، ايشان [رسول خدا (ص) و ابوبكر] را به پايين مكه برد و از آنجا به كنار يا پايينتر از عسفان و در عرج فرود آورد. سپس راه مدينه را در پيش گرفت.
ابن جوزى در المنتظم مىگويد: «
. . . فَاَخَذَ بِهِمْ عَلى طَرِيقِ السَّواحِلِ. . .»(3)
و زهرى در المغازى النبوية مىگويد: «
والدَّلِيلُ الدئلى فَاَخَذَ بِهِم طَريق أذاخِر، وَ هُوَ طَرِيقُ السَّواحِلِ» .(4)
ابن خلدون در تاريخ خود مىگويد:
سَلَكَ الدَّليلُ مِن اَسْفَلِ مَكَّةَ عَلَى السَّاحِلِ مِن عُسْفان وَ اَمَجَ وَ اَجازَ قَديداً إلَى العَرَج ثُمَّ إلَى قُبا مِن عَوالى مَدِينَة.(5)
راهنما، آنان را از پايين مكه به طرف ساحل برد، زير عسفان و امج و از قديد گذشت و به عرج رسيد. سپس از بالاى مدينه به قبا رفت.
بيهقى در دلائل النبوة مىگويد: در روايت موسى بن عقبه دليل، آنها را از جنوب مكه برد و بعد از ساحل عبور داد؛ از جنوب عسفان. . . .(6)
بلاذرى در انساب الاشراف مىگويد: پيامبر در پاسخ به اصحاب فرمود:
. . . فَمَن اَرادَ الخُروج فَليَخُرج، فَإنَّ البِلادَ قَريبَةٌ وَاَنتُم لَها عارِفُون وَ هِىَ طَريقُ عيرِكم. . . .(1)
. . . پس هر كس مىخواهد هجرت كند آنجا [يثرب] برود، آنجا [يثرب] نزديك است و شما آن را مىشناسيد؛ زيرا طريق كاروان شما به شام است. . . .
و در الفتح الربانى آمده است:
اَخْرَجَ عَبدُالله بن الاِمام بِاِسْنَادِهِ عَنْ فَائِد مَولى عَبادِل. قالَ: خَرَجْتُ مَعَ اِبراهيمَ بن عَبْدِالرّحمنِ بن عَبْدِالله بن اَبى رَبِيعَه، فَارسَلَ اِبراهيمُبنُ عبدالرحمنِ إلى ابنِ سَعْدٍ حَتّى إذا كُنّا بِالعَرَج اَتَانَا ابنُسَعد وَ سَعدٌ الّذى دَلَّ رَسولَ الله عَلَى طَريقِ رُكُوبِهِ. فَقَالَ اِبْراهِيمُ: اَخْبِرنى مَا حَدَّثَكَ أَبُوكَ
قَالَ ابنُ سَعد حَدَّثَنِى أبى أَنَّ رَسُولَ اللهِ اَتَاهُم وَ مَعَهُ اَبُوبَكْر وَكَانَ لابِىبَكْر عِنْدَنَا بِنْتٌ مُسْتَرضِعَةٌ وَ كَان رَسُولُ الله أَرادَ الاخْتِصَارَ فِى الطَّرِيقِ إلَى المَدِينةِ فَقَالَ لَهُ سَعْدُ: هَذا الغَائِرُ مِن رُكُوبَةٍ وَ. . . .(2)
عبدالله بن امام به سند خود از فائد مولى عبادل گويد: با ابراهيم بن عبدالرحمان بن عبدالله بن ابىربيعه بيرون رفتيم. ابراهيم بن عبدالرحمان دنبال پسر سعد فرستاد. در عرج بوديم كه پسر سعد نزد ما آمد. [سعد همان شخصى است كه رسول خدا (ص) را از عرج تا مدينه راهنمايى كرد]. ابراهيم از پسر سعد خواست تا آنچه را پدرش نقل كرده باز گويد. پسر سعد گفت: پدرم نقل كرد كه رسولخدا (ص) با ابوبكر نزد ما آمد و ابوبكر دختربچه شيرخوارى نزد ما داشت. پيامبر (ص) به سعد فرمود: دنبال راه مختصر و ميانبر
هستيم. سعد به پيامبر (ص) عرض كرد: اين راه الغائر [گردنهاى در مدينه] است كه بايد از آن عبور كنيد.
طبرسى در اعلام الورى در تتمه خبر على بن ابراهيم قمى آورده است:
وَ خَرَجَ رَسُولُ اللهِ مِنَ الغَارِ وَاَخَذَ بِهِ ابنُ اُرَيْقِط عَلَى طَرِيِقِ نَخْلَةَ بَيْنَ الجِبَالِ فَلَمْ يَرْجِعُوا إلَى الطَّرِيقِ الاَعْظَمِ إلاّ بِقَدِيدٍ. . . .(1)
رسول خدا (ص) از غار بيرون آمد، ابن اريقط آن حضرت را از طريق كوه به نخله برد و همچنان در آن راه بودند تا در قديد به مسير و راه اصلى درآمدند. . . .
علامه امينى در الغدير زير عنوان نبأ الهجرة پس از ذكر اسامى مهاجران، مسير هجرت پيامبر را از قول ابن اسحاق نقل كرده است.(2)
نويسنده كتاب الاثر المقتفى لقصة هجرة المصطفى مىگويد: «زبير بن بكار از حديث عايشه و ابن عائذ از حديث ابن عباس، سير هجرت را منزل به منزل تا قبا روشن كرده است» .(3)در اطلس تاريخ اسلام نيز بر اساس بيان ابن اسحاق در خطى به موازات ساحل، طريق هجرت رسم شده است.(4)
نويسنده كتاب قرائةٌ جديدةٌ للسيرة النبوية نيز سعى كرده است با تأكيد بسيار بر مخفى بودن مسير هجرت، آن را طبق روايت ابن اسحاق و تا حدودى شبيه به نقشه اطلس جهان اسلام رسم كند.(5)
نويسنده كتاب على طريق الهجرة پس از بررسى مفصل مسير به روش مشاهده و براساس روايت ابن اسحاق و تأكيد بر منابع شعر و منابع جغرافياى تاريخى
حجاز، مسير تقريباً دقيقى از مسير هجرت پيامبر ارائه داده است.
معجم البلدان در چندين مورد با ذكر نام حديث هجرت، برخى از مواضعى را كه ابن اسحاق ذكر كرده را از قول ابن اسحاق يا موافق با قول او نقل كرده و در مورد آن محل توضيح داده است.
در جلد دوم معجم البلدان آمده است: «بنابر حديث هجرت، راهنما آنها را از ذىكشر و سپس جداجد عبور داد. . .» .(1)
و در مورد ثَنِيَّةُ المَرَّة نيز گفته است: «در حديث هجرت آمده كه راهنما آنها را از امج و بعد الخرار و سپس ثنية المرة و بعد لقف حركت داد. . .» .(2)
در جاى ديگر گفته است: «قَالَ ابنُ اِسحَاقَ، مَرَّ عَلَيْهِ الصَّلاة وَ السَّلام عَلَى تُربانَ ثُمَّ عَلَى مَلَلٍ. . .» .(3)
در النهاية ابن اثير نيز موارد بسيارى وجود دارد كه به طور منقطع حديث هجرت را ذكر كرده است.(4)وى دربارۀ مسير هجرت حضرت على (ع) مىگويد:
وَ فِى حَدِيث عَلِىٍّ لَمّا خَرَجَ مُهاجِراً بَعدَ النَّبىّ [ص] فَجَعَلتُ أَتْبَعُ مَآخِذ رَسولِ الله [ص] فَأَطَأُ ذِكرَهُ حَتّى انتَهَيتُ إلَى العَرجِ. . . .(5)
در حديث امام على (ع) آمده است بعد از هجرت رسول خدا (ص) به سوى مدينه حركت كردم و پيوسته در مسير رسول خدا (ص) قدم نهادم تا به عرج رسيدم. . . .
و در جاى ديگر آورده است: «
وَ فى حَديثِ الهِجَرةِ مَرّا بِاَوسِ الاَسلَمى. . .» .(6)
در لسان العرب نيز چنين بيانى گزارش شده است.(7)
به هر حال بهترين و كاملترين خبر، گزارش ابن اسحاق است: چون از لحاظ زمانى به حادثه نزديكتر است و از اين حيث اعتبار لازم را دارد.
در كنز العمال نيز آمده است كه حضرت على (ع) فرمود:
زمانى كه پيامبر به سوى مدينه به راه افتاد، . . . من بعد از سه روز اقامت در مكه، به دنبال ايشان به راه افتادم و مسير او را دنبال مىكردم، تا در منازل بنىعمرو بن عوف به او رسيدم.(1)
1) كنزالعمال، هندى، ح ۴۶٣٢۴.
خداوند به سرزمين حجاز(1)نور و فضل و بركتى از انوار و بركات خود هديه كرده و بهترين كلام را بهعنوان كتاب خدا و بهترين بنده خود را به پيامبرى به اين سرزمين فرستاده و آنجا را مركز گسترش بهترين دين براى بشر قرار داده است.(2)
جنگهاى پيامبر در سرزمين حجاز براى نابودى شرك و بتپرستى و گسترش و برقرارى اسلام رخ داد. از اين رو سرزمين حجاز ويژگىها و قداست خاصى دارد و هيچ يك از نقاط مسكونى عالم از اين حيث، قابل مقايسه با اين مكان نيست.(3)
1) حجاز: ياقوت حموى، درباره حجاز اقوال مختلف آورده است و سپس بهترين قول را برگزيده، مىگويد: «احسن هذه الاقوال جميعها و ابلغ و اتقن قول ابى منذر هشام بن ابىالنصر الكلبى. . . .» او مىگويد جغرافىدانان عرب، جزيره را پنچ قسمت كردهاند:حجاز: ياقوت حموى، درباره حجاز اقوال مختلف آورده است و سپس بهترين قول را برگزيده، مىگويد: «احسن هذه الاقوال جميعها و ابلغ و اتقن قول ابى منذر هشام بن ابىالنصر الكلبى. . . .» او مىگويد جغرافىدانان عرب، جزيره را پنچ قسمت كردهاند: تهامه؛ حجاز؛ نجد؛ عروض؛يمن و علت نامگذارى حجاز اين است كه كوههاى سراة كه از يمن تا اطراف وادى شام گسترده شده، بين غور، يعنى سرزمين پست و غور تهامه و سرزمين بلند نجد واقع شده است. خود عرب اين كوه را حجاز ناميده است كه كوههاى ابيض و العرج و قدس و آره و الاشعر و الاجرد جزو آن است و آنچه در شرق و غرب اين كوه قرار دارد را حجاز ناميده است. معجم البلدان، ج٢، ص ٢١٩؛ روض المعطار، ص١٨٨.
2) مكه را نقطه آغاز آفرينش و گسترش زمين دانستهاند. در روايات اسلامى، دعايى از معصوم نقل شده كه در آن به اين پديده جغرافيايى اشاره شده است. روز «دحوالارض» ، روز پهن شدن زمين از زير خانه كعبه به روى آب در روز ٢۵ ذى القعده است. جغرافىدانان مسلمان بارها تلاش كردهاند تا نصف النهار مبداء را از شهر مكه اعلام كنند. حضرت ابراهيم نيز درباره اين سرزمين دعا كرد كه خداوند آن را بركت دهد.
3) جنگهاى پيامبر در تاريخ اسلام جلوهگر است. بدون اين جنگها هرگز شرك و كفر، نفى نمىشد و اسلام منتشر نمىگرديد.
بهدليل اين ويژگىها، حجاز مورد توجه پيشينيان واقع شد و در آنجا به تحقيقات جغرافيايى و تاريخى و ادبى پرداختند؛ ولى نتوانستند حق مطلب را ادا كنند. به همين سبب آثار بسيارى همچنان ناشناخته مانده است؛ چون برخى از آنها را دست طبيعت از صحنه روزگار محو كرده و برخى نيز از ديده گذشتگان مخفى مانده است.
در سرزمين حجاز شمار اندكى از جغرافىدانان بودهاند كه بعضى از آنها جزو دانشمندان بنام هستند كه از جمله ايشان على بن وهاس العلوى و عرام بن الاصبغ را مىتوان نام برد.
با وجود اين هنوز نقاط تاريك و ناشناخته بسيارى در اين زمينه وجود دارد كه نيازمند تحقيق و بررسى است.
در اين سرزمين، شهرها و قريههاى بسيارى از بين رفته و روستاها و شهرهاى ديگرى سر برآورده است. راهها و جادهها دگرگون شده و مهاجرتهايى صورت گرفته است. همه اين دگرگونىها در طول ١۵ قرن كه از بعثت پيامبر خدا مىگذرد، صورت پذيرفته است. با اين وجود، محققين هنوز از اينگونه معلومات و اطلاعات درباره حجاز بهره مىگيرند و هيچكس به نوآورى و تصحيح در اين معلومات دست نزده و متوجه تغييرات و دگرگونىهايى كه در منطقه رخ داده و آثارى كه از بين رفته و نشانى از آن باقى نمانده، نيست.
هنگامى كه به تأليف كتاب معجم معالم الحجاز اقدام نمودم، از وضعيت منابع و مراجع مربوط به اين سرزمين مقدس دچار ترس و شگفتى شدم. هر نويسنده متأخرى، بر اطلاعات گذشته تكيه مىكند؛ درباره آن گفتوگو مىكند و به اين ترتيب در طول زمان تحريفات و تصحيفات زياد مىشود.
بارى، شهروند مكى تحديد الاثبره را نمىشناسد(1)و نمىداند سَرِف يا مَرُالظَّهران
1) اَثْبِرَةُ جمع قِله: كوههايى كه در مكه واقع شده و به هر يك از آنها ثبير مىگويند و آن را به نام محلى كه كوه در آن است، اضافه مىكنند؛ مانند ثبير كذا و. . . . چهار اثبره وجود دارد
كجاست. اهالى مدينه نمىدانند كه حَمراءُ الاَسَد يا ثور در كجا قرار دارد.
چنين بود كه من به انجام اين سفرها در طى سالهاى گذشته مصمم شدم و در آنها، بيشتر منطقه معروف به الوسيط (سرزمين بين مكه و مدينه) و اطراف آنها را مورد مشاهده قرار دادم. اماكن تاريخى را كه پيامبر (ص) فتح كرده بود و حوادث و رويدادهايى كه در آنجا اتفاق افتاده بود را شناسايى كردم. به اماكنى كه در اشعار از آنها ياد شده، رفتم. سپس راهها و جادهها و منزلگاهها را مشخص نمودم و كار خود را با دقت و موشكافى بسيار، دنبال كردم، تا حق مطلب را ادا نمايم.
پس اين كتاب نتيجه مشاهدات من است كه براساس تطبيق با نصوص و شواهدى كه در كتب مختلف وجود دارد، تنظيم شده است.(1)در اين كتاب تنها به اماكن تاريخى، بهويژه اماكن تاريخى مربوط به اسلام پرداختهام. در اين كتاب اشتباهاتى را كه پيشينيان درباره اين اماكن مرتكب شدهاند را روشن ساختهام و اين كتاب را با آوردن نقشههايى كه به توضيح متن مىپردازد، مزين نمودهام و اما آن نصوصى كه به آنها استناد كردهام را در كتاب معجم معالم الحجاز آوردهام.
در طول اين بازديدها كوشش كردهام تا مسير هجرت پيامبر را كه پيش از من هيچكس به اين شكل به آن نپرداخته است را مشخص كنم. در اين راستا مانند
1) اهميت كار عاتق چنانكه خود او ذكر كرده، در ارائه كار به صورت تجربى و تحقيق ميدانى در محل وقايع است. همزمان با او و پيش و پس از او كسانى به اين كار اقدام كرده و موفق به توليد اثر قابل توجهى نشدهاند.
كسى كه براى يافتن چيزى به دنبال آثار و نشانههاى آن مىرود و رد پاى گمشده را دنبال مىكند تا به آن دسترسى پيدا كند، براى تعيين مسير هجرت پيامبر اقدام نمودم. از اين رو راههايى را كه بايد براى مخفى ماندن از چشم دشمنان در شب طى كرد و نيز مسيرهايى كه به منزلگاههاى نزديك به آبگيرها و چشمهها و در عين حال دور از دسترس و ديد تعقيب كنندگانى كه به طمع جايزه در تعقيب و جستوجو هستند، را پيمودم. در مشاهده و تجربه خود از اين سفرها نكات فوق را مد نظر قرار دادم.
اين كتاب به خواست خداوند تكميل كننده كتاب معجم معالم الحجاز و معجم قبائل الحجاز و كتابهاى ديگرى از اين دست مىباشد كه مجموعه اين كتب، دربردارنده اطلاعاتى كامل و فراگير دربارۀ جغرافياى حجاز و حوادث تاريخى حجاز و پارهاى از آداب و رسوم و فرهنگ سرزمين حجاز است. از خداوند مىخواهم كه مرا در انجام اين كار يارى دهد و با منت و كرم خود به من مزد و اجر عطا كند.
اندكى پيش از تحويل اين كتاب به چاپخانه، استاد عبدالقدوس الانصارى كتاب خود طريق الهجرة النبوية را به من هديه نمود، كه داراى ارزش تاريخى است و در آن بيشتر نصوص مربوط به هجرت و حوادث هجرت را جمع كرده است. خواننده كتاب من اگر هنگام مطالعه، كتاب استاد انصارى را هم مورد ملاحظه قرار دهد، برداشتى مشابه از هر دو كتاب در زمينههاى تاريخى و جغرافيايى مربوط به مسير هجرت پيامبر خواهد داشت(1)كه در بسيارى موارد، تكميل كننده و متمم يكديگرند.
مكه مكرمه اول ذى القعده سال ١٣٩٨ه. ق
(شهريور ١٣۵٧ه. ش. سپتامبر ١٩٧٨م)
1) ر. ك: به سه كتاب ديگر: رحلات فى بلاد العرب؛ الرحلة النجدية و الحجاز اليمانى.
در روز ١۵ محرم ١٣٩٣، برابر با ١٨ شُباط (1)، فوريه سال ١٩٧٣م به تهيه مقدمات سفر پرداختم. بدينترتيب كه ابتدا به دنبال گرفتن مرخصى دهروزه رفتم. سپس با يكى از تجار در جده تماس گرفتم و از او خواستم كه ۴ حلقه لاستيك مخصوص براى ماشين جيپ من كه مناسب براى انواع زمينها باشد، بفرستد. قيمت لاستيكها ٣٠٠٠ ريال سعودى شد.
در روز ١٩ محرم جواز سفر را دريافت كردم و بعد به يك تعميرگاه اتومبيل در مكه رفتم تا بررسىهاى ضرورى براى يك اتومبيل مسافرتى را انجام دهم. در روز شنبه ٢١ محرم با امير منطقه مكه ملاقات كردم تا توصيههايى از او به فرمانداران و مسئولان نواحى مختلفى كه در مسير راهم وجود داشت، بگيرم تا با من در شناسايى اماكن تاريخى همكارى كنند. او از اين كار عذر خواست و گفت: «مسئولان ما نياز به توصيه ندارند و تو خود فرزند اين شهرها هستى و بيشتر آنها تو را مىشناسند» . در روز چهارشنبه ٢۵ محرم استاندارى معظم مكه مكرمه، روز پنجشنبه را به من استراحت داد تا براى سفر آماده شوم.
1) ماه دوم از سال شمسى عربى، پيش از آذار.
هنوز خورشيد روز جمعه، ٢٧ محرم سال ١٣٩٣ه. ق، (٢ آذار مارس ١٩٧٣م - ١١ حوت(1)1351ه. ش) غروب نكرده بود كه همه چيز براى مسافرت آماده شد. بار و بنه سفر و ابزارها و وسايل لازم و ذخيره آب و غذا در صندوقهايى قرار گرفته بود. تنها يك چيز را در اين سفر كم داشتم و آن رفيق بود. من برخلاف بيشتر مردم تا حد امكان از مصاحبت با مردم در سفر به چند دليل پرهيز مىكنم: همسفر رشته افكارم را قطع مىكند؛ درحالىكه كار من همراه با انديشيدن و فكر كردن در طى سفر است. هرگاه من قصد رفتن دارم، او قصد توقف و استراحت دارد. و چون من سحرخيز هستم، او تعلل مىورزد.
از اين رو با توكل بر خداى عزّ و جلّ و بعد با تكيه بر اين همراه آهنين، يعنى ماشين جيپ استيشن كه در طول سفر و در طى سفرهاى متعدد، حتى يكبار مرا بر زمين نگذاشته، سفرم را آغاز كردم.
ساعت ۶ صبح روز شنبه، برابر با ٢٨ محرم و سوم آذار و ١٢ حوت از منزلم در ميدان اسلام در مكه مكرمه حركت كردم. خورشيد هنوز طلوع نكرده بود و آسمانى زيبا و ديدنى همراه با وزش ملايم نسيم از هر سو پيش چشمم بود. روز اول فصل بهار بود و فصل بهار در تهامه بسيار زيباست. بيشتر روزها، ابرهاى زيادى در پهنه آسمان گسترده شده و اين بهترين وقت براى سفر در اين سرزمين است. درحالىكه هوا هنوز تاريك بود و بايد در روشنايى نور اتومبيل حركت مىكردم، به راه افتادم.
1) برج دوازدهم از برج هاى دوازدهگانه پيش از حَمَل و برابر با اسفند.
از محله الزاهر، يكى از محلههاى مكه مكرمه عبور كردم. نزديك عمرة التنعيم، در پنج كيلومترى مسجدالحرام و ۴۵۵ كيلومترى مدينه رسيده بودم كه خورشيد در حال طلوع كردن بود. پس از طى پنج كيلومتر از التنعيم، از روى پل وادى يأجج،(1)عبور كردم. هوا كاملاً روشن شده بود و همه چيز به خوبى ديده مىشد. در سمت راست من، باغهاى كوچكى كه در سطح اين وادى پراكنده شدهاند، به چشم مىخورد. در سمت چپ من به مسافت پرتاب يك سنگ، بئر مقيت قرار داشت. اين همان مكانى است كه صحابى بزرگوار خُبَيب بن عَدىّ (2)به دار آويخته شد. او از شمار صحابى بود كه بنولحيان در رجيع، به آنها حمله كردند.
پهنه آسمان را ابرهايى سبك و نزديك به سطح زمين پوشانده بود. هوا به حدى سرد بود كه شيشههاى اتومبيل را بالا كشيدم. سپس وارد جادهاى در يك درّه شدم كه پايين آن به وادى يأجج كه سرزمينى بين مكه و مرالظهران است، مىرسيد و اللّحيانه ناميده مىشود و منسوب به اهل آنجا يعنى قبيله لحيان از طايقه هذيل مىباشد.
(3) سپس وارد وادى سرف(4)شدم. در سمت راست من، يكى از قراى لحيان در سرف واقع است و مدرسه سرف در آن قرار دارد. درست در سمت چپ من، كوه
1) وادى يأجَجُ؛ مغازى، ج ٢، ۵٧٠. معجم البلدان، ص۴٢۴. مكانى در هشت ميلى مكه است. محل مصلوب شدن خُبيب بن عدى و نيز جايى است كه در آن مسجدى به نام مسجد شجره ساخته شد و دو ميل با مسجد تنعيم فاصله دارد.
2) يكى از افراد هيئت هفت نفره كه پيامبر به مكه اعزام كرد، در راه، در رجيع توسط بنولحيان دستگير و در تنعيم كشته شد. رجيع، آبى از هذيل، نزديك هده بود. ر. ك: مغازى، ج ١، ص ٢۶٢.
3) اكنون عوام به آن، وادى النواريه مىگويند و صنعت نورهسازى، در آن متوقف شده است.
4) سرف: آبى در شش ميلى مكه كه در آنجا پيامبر با ميمونه ازدواج كرد. ميمونه در مكه بيمار شد و گفت پيامبر به من خبر داده كه در مكه نمىميرم؛ مرا خارج كنيد. او را تا محل درختى كه با پيامبر ازدواج كرده بود، حمل كردند و در سن ٨٨ سالگى درگذشت. روض المعطار، ص٣١٢. امروزه در سرف، مزارع ثُرير بسيارى وجود دارد. در دوازده كيلومترى شمال مكه و در اطراف آن، دهكدهها و محلههاى آباد و چندين شهرك وجود دارد. معجم معالم الحجاز، عاتق بن غيث بلادى، ص١۵٧.
النواريه كه از آن سنگ نوره استخراج مىشود، قرار داشت. در ناحيهاى از غرب به شمال، دومين دهكده لحيان قرار دارد. بعد از يك كيلومتر و اندى از وادى سرف، به سوى تپهاى حركت كردم كه دست طبيعت آن را تقريباً صاف و هموار ساخته و ديگر چيزى از آن به جا نمانده بود.
در پايين اين تل و در سمت چپ جاده، خانۀ امالمؤمنين، ميمونه دختر حارث، مدفون شده است. در كنار قبر و ضريح او ساختمانى بوده و چاههاى آب كنار آن براى شرب و استفاده زوارى بوده است كه براى زيارت به آنجا مىرفتهاند. كسانى نيز به عنوان خدمه ضريح در آنجا سكونت داشتهاند كه به مرور زمان، آن ساختمان رو به ويرانى گذاشته و امروزه خرابههايى از آن ساختمان به جا مانده است.
چاههاى آن خشك و بىآب است. اين محل در شانزده كيلومترى مسجدالحرام و يازده كيلومترى عمره التنعيم قرار دارد. (1)قبر اين بانوى بزرگوار را در هنگام سفر، به اين صورت مخروبه ديدم؛ اما اكنون كه مشغول آمادهسازى كتاب براى چاپ و انتشار آن هستم، ديوارى از آجر سيمانى گرد آن كشيدهاند كه پنجرههايى رو به جاده دارد. اگرچه اين حصار به گونهاى است كه دوام زيادى ندارد، ولى از وضعى كه در گذشته داشت، بهتر است.
گفته مىشود، عمره از اين مكان آغاز مىشده و مكىها اعتقاد دارند كه آنجا حدود حرم است و بعدها در اثر ناامن شدن آن ناحيه، از ترس جان حاجيان آن را تغيير دادهاند. اين گفته كه آنجا حدود حرم بوده است، چنانچه صحيح باشد،
1) تنعيم: نزديكترين قسمت به حل است و در يك فرسنگى شهر واقع است. مردم مكه از آنجا محرم شده و عمره به جا مىآورند؛ سفرنامه، ابن بطوطه، ص ١۴٧. تنعيم تفعيل از النعومه است و به روايتى آيه وَ مَن يخرجُ مِن بَيتَه مهاجِراً اِلى الله وَ رُسُولِهِ ثُمَ يدرِكه المَوت، فَقَد وَقَعَ اَجرهُ عَلى الله ، در مورد يكى از صحابه كه در حال مهاجرت به مدينه بود و در تنعيم درگذشت، نازل شد؛ روض المعطار، ص٢٧۶.
سخن معقولى است؛ زيرا مسافت حدود حرم از مسجدالحراماز هر طرف، نزديك بيست كيلومتر است؛ مگر در جهت تنعيم كه فاصله آن از مسجدالحرام پنج كيلومتر است. اين امر مورد اشكال است و علما تنعيم را تنها براساس روايتى كه مىگويد پيامبر خدا (ص) به عبدالرحمن بن ابى بكر امر كرد كه عايشه را از تنعيم به حج عمره ببرد، تعيين كردهاند.
لحظاتى ذهنم به قرنهاى گذشته رفت و تصور كردم كه در همين وادى خشك بود كه پيامبر با ميمونه ازدواج كرد؛ ازدواجى كه خوشبختى ابدى او را تأمين كرد. هنگامى كه درخواست خواستگارى پيامبر به گوشش رسيد، درحالىكه سوار بر شترى بود گفت: «شتر و آنكه سوار آن است، متعلق به خدا و رسول خداست!» سالهاى بسيارى گذشت و سرانجام او در همان مكانى كه خوشبختى خود را در آنجا به دست آورده بود، درگذشت. مردم نيز اين مرقد روحانى و آرامشبخش را كه دور از فرياد و هياهو و گرفتارىهاى زندگى است، را رها نكردند؛ بلكه بر فراز قبرش، ساختمانى بنا كردند؛ اما نسلهاى بعد آن را ويران ساختند و نسلهاى بعد از آنها اقدام به ساختن حصارى به دور آن نمودند. در نزديكى قبر و در سمت شمال، وادى بنىغفار قرار دارد.
بعد از اين جولان انديشه، دريافتم كه وارد وادى ضيق، در ٢٢ كيلومترى مكه شدهام. محلى كه پيامبر ابوسفيان را نگه داشت، تا خيل عظيم سربازان خدا كه غرق در سلاح بودند را مشاهده كند. بار ديگر فكرم به پرواز درآمد و خودم را در جمع نيروهايى كه بيش از هر چيز مسلح به سلاح ايمان بودند، به صورت يك
نظامى تصور كردم و درحالىكه قبايل در هيئت گردانهاى نظامى آرايش يافتهاند و پرچم هر قبيله را يكى از صحابى بزرگ پيامبر حمل مىكند، ابوسفيان، بزرگ مكه خوار و ذليل در گوشهاى به تماشاى نيروهاى مسلح و سپاهيان خدا ايستاده است و اين محمد (ص) است؛ يعنى فرمانده كل نيروهاى فاتح، كه با وجود فتح مكه، داراى چنان قلب رحيمى است كه مردم نيكوكار و بدكار در پرتو خورشيد مهربانى او كه در نهايت تواضع و فروتنى است و آن را از هيچ كس دريغ نمىكند، آرام گرفتهاند، و درحالىكه هنوز براى شكستن بتها وارد مسجدالحرام نشده است، مىفرمايد: «
اِذهَبُوا َانتُمُ الطُلَقاء» ؛ «برويد شما آزاد شدگانيد» .
سپس وارد وادى فاطمه كه در گذشته، به مرالظهران معروف بوده، شدم.(1)در جانب راست و چپ من چندين باغ به چشم مىخورد. امروز مرالظهران ديگر آن وادى خرم و سرسبز گذشته نيست؛ بلكه با خشك شدن چاههاى آن در دهههاى گذشته، به يك وادى خشك و بىآب و علف تبديل شده است. در ادامه مسير، از روى پلى كه بستر رودخانه اين وادى از زير آن مىگذرد، عبور كردم و وارد قريه جَمُوم كه مركز ادارى وادى مرالظهران در سمت شمالى اين پل است، شدم.
اين آبادى در گذشته در اطراف چشمه جموم، به مثابه منزلگاهى براى توقف قافلهها پديد آمد و امروزه در فاصله بين مكه و عسفان كه اولين منزلگاه بعد از مكه و در فاصله ٢۵ كيلومترى آن است، واقع شده است. نخستين ساكنان آن، خاندان حسين، از ثروتمندان و اشراف و بزرگان حسنى
1) وادى فاطمه: از معروفترين وادىهاى حجاز است كه به سبب ليموهاى مشهور آن، به وادى الليمون معروف است. از منطقه چاه ابوحصانى تا چاههاى ابوحصانى را وادى فاطمه مىگويند؛ به اين علت كه اين منطقه به اشراف ذوى حسين و ذى عبدالكريم، از فرزندان شريف بركات تعلق داشته است. در مرالظهران ٣٨ چشمه و ٢٢ دهكده وجود دارد؛ معجم معالم الحجاز، ص١١.
بودند؛(1)اما امروزه جمعيت زيادى در آنجا بهسر مىبرد كه بيشتر آنها از قبايل حرب هستند(2)و به دنبال جنگ جهانى اول به اينجا آمدهاند. مراكز توسعه
1) اشراف حسنى: قبيله الاشرف، از قبايل اصيل مدينه و از سادات بنىهاشم و به اشراف مكه و مدينه در حجاز معروف هستند. از خانوادههاى آنها، السادة الحبوبيه، از سلاله بنىهاشم و قبيله المواليد در مدينه است. التاريخ الامين، صص٨٠، ٨۶ و ٨٧. اشراف، قبايل بسيارى از ذريه امام على ع و امام حسن ع هستند كه در وادىها و شهرهاى حجاز پراكندهاند. در سال ٩٠٣ه. ق ابونمى، امير مكه حكم كرد كه بنىالحسن را اشراف بنامند و بنىالحسين را سادة بگويند. در زمان حكومت فاطمى بر حجاز نيز حسن و حسين را شريف ناميدند؛ معجم معالم الحجاز، ص ٢٠. در قول ديگرى، اشراف از بقاياى قريش و همان الشيبيون، پردهداران بيت هستند كه در منا و طائف به سر مىبرند و با قسم دوم اشراف، يعنى سلالة السبطين، الحسن و الحسين فرق دارند. ذوى بركات و آلبشر، در رياض و افلاج منسوب به امام حسن ع هستند. ملك عبدالعزيز در ١٣٢٧ه. ق، قضاوت رياض را به شيخ عبدالعزيز آل قاضى و آل محمد داد؛ التحفة الذهبيه، ص ۶٩٧. اما صبح الاعشى در وجه تسميه اشراف، ريشههاى تسميه را چنين بيان مىكند: «اَشرَفُ الناسِ فِى الاُمَّةِ نَسبَاً الْحَسَنُ وَ الحُسَينُ عليهما السلام . . . وَ اَشرَفُ النِّساءِ فِى النَّسَبِ وَ الصِّهر فاطِمِه عليها السلام » ؛ صبح الاعشى، ج١، ص۵٠٠. روض المعطار، گزارش سياسى خود را درباره حضور اشراف در حجاز چنين بيان كرده است: اشراف از شيعيان هستند و او از سليمانيون نام مىبرد كه از بنىالحسن هستند كه به حسن مثنى معروف است. گاهى به نام عباسيان خطبه مىخوانند و گاهى به نام فاطمىها. او گزارشى از كشاكش قدرت بين سليمانيون، هواشم، ابوقتاده و. . . را تا زمان به قدرت رسيدن صلاحالدين ايوبى، مىدهد. روضالمعطار، ص٢٧٠.
2) قبايل حرب: از قبايل اصيل عربى در مدينه است كه از يمن به مدينه مهاجرت كردند. مقتدر بالله عباسى در طول زندگى خود، آنها را تحت حمايت مالى قرار داد. در طول قرن چهاردهم و تاكنون آنها از شغل راهدارى ارتزاق مىكردهاند. بيشتر اراضى آنها، در مسير كاروانهاى حج بوده است. آنها در جنگ با عثمانى در كنار نخاوله بودند. از معروفترين شعبههاى آن، بنىعلى است. حرب بن هلال بن عامر، از عدنانيان است و در حجاز و نجد و ساير نقاط جزيرةالعرب ساكنند. سمير قطب در انساب العرب آنها را قحطانى مىداند كه در سال دوم هجرى از يمن آمدهاند. بنىعلى، الغرده، سالم، عروه، مسروح و محاميد از آنهاست؛ الَتَحفَةُ الذَهبيهَ، صص ٢٢۴ و ٢٩٩. بنىعلى منسوب به آنها علوى و از مسروح هستند و در نجد به سر مىبرند. عاتق، حرب را قحطانى مىداند كه در اطراف صعده بودهاند و بعد در ١٣١ه. ق، به حجاز آمده و در وادى العرج ساكن شده و در جبال قدس فرود آمدهاند و در اردن، سوريه، عربستان سعودى، مصر و حجاز امروزى و در الهدة و الغولاء و غران و خليص و قديد و كليه و مر، الفرع، قاحه، العرج، الصفراء، واسط، ينبع، عقيق المدينه، ملل، جفر، اضم، حناكيه و وادى الرمه، ساكن هستند. حرب همواره مورد تعدى و تجاوز حاكمان مكه و مدينه بودهاند و در برابر استبداد تركان عثمانى ايستادهاند. ستون اصلى قيام عليه عثمانى آنها بودهاند و در قيام بزرگ عربى حضور فعال داشتهاند. نسب حرب، عاتق بن غيث بلادى، صص۵٠ - ٧٢. ابن حصانى، از بنىعليان، از صبح، از حرب است كه مشهورترين قبيله از حرب است كه چاههاى ابن حصانى در غيقه را بر پا كرده است. آنها جنگهاى زيادى با اشراف داشتهاند؛ نسب حرب، ص١٨٧. شغل مردم حرب، راهدارى و شترداراى و ماهىگيرى، پرورش گوسفند و كشاورزى و لوازم آن بوده است. آنها در منطقهاى بين مدينه و مر الظهران پراكندهاند و ١١٨ چشمه دارند كه در اطراف هر چشمه چهارصد نفر زندگى مىكند. چاههاى متعدد آبيارى دارند. در ساحل شرقى درياى سرخ كه ۵٠٠ نوع ماهى دارد، به صيد ماهى اشتغال دارند. اين قوم در معيشت خود، هنوز بدوى هستند؛ نسب حرب، ص١٩۴. در زمان جنگ جهانى دوم، منطقه دچار خشكسالى شد و ناچار دسته جمعى به مدينه و مكه مهاجرت كردند و در محلههاى جديد، در غرب مكه ساكن شدند؛ نسب حرب، ص ١٩٨.
اجتماعى و دادگسترى و پليس و مركز فروش تحت پوشش جمعيت تعاونى و مدارس دخترانه و پسرانه در سطح دبستان و راهنمايى وجود دارد.
هنوز ساعت يك ربع به هفت بود و درحالىكه نسيم سرد آهستهاى مىوزد، درجه سردى هوا به حدى بالا مىرود كه گويى ماشين نياز به ضد يخ دارد.
جموم در آبگير بسيار وسيعى كه وادى مرالظهران در ناحيه شمال شرقى تا جنوب غربى آن امتداد دارد، واقع شده است و از سمت غرب بر آن مشرف است؛ بهطورى كه گويا كوه بلند و مرتفع سدر بر آن سايه افكنده است؛ اما از جانب شمالى كوههاى كم ارتفاع و سرخ رنگى كه مُوقِدات ناميده مىشود(1)، بر آن مشرف است. از ناحيه شمال شرقى، سنگلاخ نَهيمِه، كه سياه رنگ است و از شرق به سمت غرب ادامه دارد كه مسيل مرالظهران در ناحيه جنوبى آن جمع مىشود(2)و از مقابل آن، از سوى جنوب سنگلاخ العُجَيْفَاء كه محل طلوع خورشيد در جموم است، عبور مىكند. در قسمت انتهايى سنگلاخ العجيفاء، زمين پوشيده از شنهاى سرخ است كه يك چاه خشك شده و بدون استفاده در آن وجود دارد.
1) موقدات: جمع موقده است. مردم اين نواحى مىگويند خداوند اين كوهها را آتشين نمود تا هنگام هجرت پيامبر به مدينه، مانع از دسترسى كفار به او شود و اين افسانهاى بيش نيست؛ معجم معالم الحجاز، ج٨
2) جموم: از باب فعول، از ماده «جم» است. ياقوت آن را آبى بين قباء و مران در راه مكه مىداند. پيامبر در سريهاى زيد بن حارثه را به آنجا فرستاد. چشمهاى پر آب در مرالظهران است كه در ٢٢ كيلومترى مكه قرار دارد و پايگاه اصلى حجاج بوده است. امروزه منطقهاى آباد و مسكونى است؛ معجم معالم الحجاز، ج٢، ص١٧٧.
اين اراضى متعلق به ملك حسين بن على، رهبر انقلاب كبير عربى بوده است (1)و امروزه از آنجا شن و ماسه براى درست كردن آجر سرخ به مكه حمل مىشود. در اين ناحيه جنوبى، يعنى از العجيفاء كوهها و دشتهايى وجود دارد كه به آن
1) انقلاب كبير عربى: حركت و نهضت اعراب جزيرة العرب كه از قبايل مختلف، در آن حضور داشتهاند و بهويژه قبايل حرب و نخاوله و اشراف در هدايت و پيروزى آن نقش بهسزايى داشتهاند. اين جنبش در برابر استبداد دولت عثمانى در طى سالهاى حاكميت آن دولت به تدريج شكل گرفت و با وقوع جنگ جهانى اول و همپيمانى شريف مكه، امير حسين و افتتاح راه آهن دمشق به مدينه توسط عثمانىها خشم اعراب را كه از درآمد كاروان محروم شده و به قطار لعن و نفرين مىكردند، برانگيخت. امير حسين از فرصت استفاده كرد و با استفاده از حق علويان، ادعاى خلافت بر اعراب را مطرح كرد. مقامات انگليس به نمايندگى سِر هنرى مك ماهون، مأمور عالى قاهره و معاون وى كوشيدند تا حسين را براى قطع رابطه نهايى با دولت عثمانى آماده كنند. در سال ١٩١۶م، حسين و پسرش عبدالله، موفق شدند مكه و طائف را عليه تركها بشورانند. در بمباران كاخ شريف در مكه، پرده كعبه نيز سوخت و مردم تصور كردند، تركان، به عمد، پرده كعبه را آتش زدهاند. آنها شورش كردند و همه سربازان ترك را كشتند. در ششم مارس ١٩٢۴م شريف حسين خود را در حجاز، خليفه مسلمانان خواند. وى پرده از آرزوهاى خود برداشته بود و نشان داد كه آرزو دارد كه پادشاه همه اعراب خوانده شود و در پى يكپارچه كردن اعراب و اسلام است. اين به انگليسها فهماند كه هنگام دست برداشتن از حمايت حسين فرارسيده است. انگليسىها خواهان آن بودند كه دولتهاى عربى را كوچك و دشمن با يكديگر نگه دارند و نفوذ خود را به همه جاى جهان اسلام بگسترانند. با چراغ سبز انگلستان كميته خلافت اسلامى هندوستان براى ابنسعود نامهاى نوشت و به وى پيشنهاد كرد كه شاه حسين را از حجاز براند. وهابىها به دولت اعلان جنگ دادند و در ژوئن ١٩٢۴م ابنسعود براى مسلمانان جهان پيام فرستاد. انگليس از حمايت شريف حسين دست برداشت و فرانسه از وهابىها حمايت كرد. سال ١٩٢٧م در همايش اسلامى در مكه، نمايندگان كشورهاى عرب، عبد العزيز بن سعود را به عنوان نگهبان عتبات مقدسه در مكه و مدينه پذيرفتند. او در سال ١٩٣٠م تاجگذارى كرد و در سال ١٣۴۴ه. ق، همه بقاع و مزارات مكه و مدينه و بقاع ائمه شيعه در بقيع را ويران كرد؛ حرمين شريفين، قرهچانلو، ص۶٨. از آن پس شيعه چون گذشته نتوانست در زادگاه خود، از موقعيت سياسى به وجود آمده، استفاده كند و ثمرات پيروزى شيعه، نصيب آل سعود شد. در حادثه «شهرين» ٣ شوال ١٣٢٩ه. ق بنىعلى از قبايل حرب موفق شدند، قواى عثمانى را در مدينه شكست دهند. «حادثه شهرين منجر به پيروزى شيعيان در مدينه شد، و به دنبال آن در طى حكومت ملك حسينبن على، فضاى خوبى براى شيعه ايجاد شد؛ اما با غلبه «الاخوان» از آل سعود بر حرمين شريفين، دولت شريف به پايان رسيد و با استيلاى آلسعود بر حجاز، آنان مرتكب جنايات وحشيانهاى شدند و شيعه را در حجاز قلع و قمع كردند. ابن سعود در سال ١٣۴۴ه. ق وارد مكه شد و در هشتم شوال اين سال، قبور و ضرايح مقدس را با خاك يكسان كرد و شيعه آن روز را روز «حزن مشهود» ناميد. «لمن ابقيت و كاف الدموع اما تبكيك فاجعة البقيع» ، تاريخ الشيعه، مظفر، صص١١٨-١٢٠.
الهضاب مىگويند كه بخشى از اللّحيانيه است و به نام هضاب لحيان مشخص مىشود. اما در جنوب جموم در امتداد كوههاى لحيانيه، يك سلسله كوه كمارتفاع قرار دارد كه بهدنبال آن، وادى مرّالظهران است كه از سمت جنوب غربى، انتهاى آن مشخص نيست. اين سرزمين رو به آبادانى و پيشرفت دارد و با توجه به نزديكى آن به مكه، شهردارى مكه، اقدام به اسكان مردم در آنجا نموده است تا زمينه ايجاد شهرى كه از تراكم جمعيتى مكه بكاهد، فراهم شود؛ اما مردم استقبال چندانى از اين طرح نكردهاند.
وادى مرالظهران يكى از وادىهاى پرآب و حاصلخيز و با بركت حجاز است. گفته شده كه سيصد چشمه در آن جارى بوده است؛ زيرا من تنها ٣۶ چشمه را در آنجا مشاهده كردم و امروزه تنها پانزده چشمه آن جارى است. در معجم معالم الحجاز گزارشى از خشك شدن چشمههايى كه از كوه شرقى كوه الهَدَاة طائف آغاز مىشود، آوردهام. اين آبگير همه آبهاى هداة را در جايى كه دو وادى نخله به هم مىرسند، در خود جمع مىكند كه بعد از أضم، از بزرگترين آبگيرهاى وادى است.
نخله اول از غرب طائف تا مسافت يازده كيلومتر كشيده شده كه وادى الغديرين ناميده مىشود. و بعد وادى المحرم و بعد قَرن و بعد السيل الكبير و بعد وادى يَعْج و بعد وادى حُراض و بعد وادى النيمون يا المضيق قرار دارد. همه اين وادىها بخشهايى از نخلة الشاميه است. بعد در جايى با نخله اليمانيه برخورد مىكند كه وادى الزباره ناميده مىشود و به دنبال آن، وادى الريان و بعد وادى القشاشيه و بعد وادى فاطمه است كه در بالاى جموم تا حَدَّاء امتداد دارد. سپس به ناحيه ساحلى در ٢۵ كيلومترى جُدَّه مىرسد.
اما النخلة اليمانيه كه همه آبهاى كوه هداة طائف را در خود جمع مىكند و جايى كه محل تجمع آبهاى الهداة مىباشد، وادى الاغراف نام دارد. پس از آن،
وادى تضاع يا الشَرقَة است و بعد الكفوء است كه از بزرگترين آبگيرهاى آن است.
اما در ابتداى نخلة اليمانيه، البوباة است كه در نزديكى غربُ السَيل الكبير واقع شده و امروزه به نام البُهَيْتة شناخته مىشود؛ زيرا زمين آن ناهموار و پرپيچ و خم است؛ بهطورى كه انسان در آنجا دچار سردرگمى مىشود.
مسير حركت، درست از ناحيه شمالى، از الجموم يا از مرالظهران گذشته و به بيابانى يكدست و هموار، با سنگريزههايى كه رنگ آنها به سرخى مىزند، وارد مىشود.(1)سپس از ميان كوههاى كمارتفاعى عبور مىكند كه موقدات ناميده مىشود و در كتابهاى متقدمين، با نام الاصافر از آنها ياد شده است، كه با اَصَافِر هَرْشِى فرق مىكند و همينطور با اصافر وادى الصفراء. در ميان اين كوههاى كمارتفاع، درههايى كوچك به وجود آمده كه به آنها الغزارى گفته مىشود. مفرد اين كلمه، غزيه است. الغُزِّيّه به معناى الملعقه مىباشد و مناسبتى در اين نامگذارى بين اين دو لغت وجود ندارد. جبال موقدات در ادبيات حجازى چهرهاى افسانهاى و اسطورهاى دارد و گفته مىشود هنگامى كه كفار، پيامبر (ص) را تعقيب مىكردند، پيامبر (ص) وقتى وارد اين كوهها شد، خداوند آتش را بر كفار برافروخت و آنها نتوانستند به پيامبر دست يابند. (اين داستان اساس تاريخى ندارد) .
هنوز از الاصافر - كه امروز به موقدات معروف است و چندان هم وسيع نيست - خارج نشده بودم كه به سراشيبى دشت الدُعَيثَه سرازير شدم. سرزمينى پهناور در برابر ديدگانم ظاهر شد كه پهناى آن به چشم نمىآمد. اين همان دشت
1) اصافر: گردنههايى است كه پيامبر هنگام حركت به سوى بدر، از آنها عبور كرده است. در حديثى از پيامبر خطاب به عمرو بن اميه ضمرى نام آن آمده است؛ معجم البلدان، ج١، ص١٠٨.
پهناور الهدة(1)مىباشد كه تا عسفان در فاصله ۵۵ كيلومترى گسترده شده است. از كوههاى الخشاش كه در غرب اين دشت به چشم مىخورد، تا سنگلاخ الرزن كه در شرق مىباشد، در مسافتى به طول چهل كيلومتر، سنگلاخى به جز سنگلاخ ضَجْنان(2)وجود ندارد و به شكل لبه خطكشى به نظر مىرسد كه از شرق به غرب امتداد پيدا كرده است و جاده از سمت غربى آن عبور مىكند(3)و دشت الهَدَة آن را در بر گرفته است. از مسير سنگلاخهايى كه بين دو دره بزرگ الهَدَة، يعنى الشاميه و القعره جدا شده، كوهها و سنگلاخها از هر سو اين دشت را احاطه كردهاند؛ بهطورى كه مانند بوستانى (روضه) در ميان آنها قرار گرفته است. در پشت سر من در سمت چپ، كوه سِدْر است كه بر الجموم سايه افكنده و به دنبال آن، در سمت غرب، كوه مُكَسِّر و ضاف، بهدنبال هم قرار دارند و بين اين دو كوه، دره الكريمى (ثنية المرار) قرار دارد.
اين كوههاى سهگانه بهصورت سلسلهاى از شرق به غرب كشيده شده كه از الجموم آغاز شده و به مكنعة در دشت جده در سمت شرق مىرسد. در ناحيه شمال با آن برخورد مىكند و با هم ضلعهاى يك مثلث قائمالزاويه را شكل مىدهند. در نقطه اتصال اين دو كوه، سلسلهكوه ديگرى به نام الخَشَاش قرار دارد كه به سمت شمال امتداد يافته است و به سمت شمال شرقى جده مشرف است. عمران بلندىها و دامنههاى غربى اين كوه، بخشى از برنامه عمران و بازسازى
1) الهداة: اين وادى موازى وادى مر الظهران و داراى باغهاى موز، سبزيجات و حناء است. درختان آن از نوع حمضيات است و نوعى بادمجان در آنجا مىرويد كه به آن هَدَوى مىگويند و در مكه با گوشت از آن دلمه درست مىكنند. پنج چشمه آب در آنجا جارى است؛ معجم معالم الحجاز، ج٩، ص١۶٧.
2) محل برخورد حضرت على ع با هشت سوار نقابدار، هنگام هجرت به همراه فواطم.
3) ضجنان: كوه كوچكى در بريد مكه. در پايين آن مسجدى است كه پيامبر در آن نماز خوانده است و تا مكه ٢۵ فرسخ فاصله دارد. در حديث اسراء نام آن آمده است؛ معجم البلدان، ج٣، ص۴۵٣. در حديث هجرت حضرت على ع آمده است كه آن حضرت در ضجنان با هشت سوار نقابدار برخورد كرد و با آنها جنگيد. . . الفصول المهمه، ص٣۵؛ امالى شيخ طوسى، ج٢، ص ٨٣؛ اعلام الورى، ص۶۴؛ در روضالمعطار، در حديث اسراء نام آن آمده است.
جده است. قللى از كوههاى اين سلسله جبال از اين نقطه به خوبى پيداست كه عبارتند از كوه قَنْط و كوه القِمى و كوه ابِىالرَيحَان و وادى الصُغُوّ كه خاك آن حاصلخيز و كمآب است و به موازات اين سلسله جبال، آن را از راهى كه به سمت مدينه مىرود، جدا مىسازد و مناسب براى كشت هندوانه و ارزن است. اما از سمت شرق، اين دشت را سنگلاخهايى احاطه كرده است كه عبارتند از: الرِزَن، و المُسْهِل. وادى الهده كه يك وادى پربركت و پرآب با چاههاى آب و چشمههاى فراوان است، بين آن دو قرار دارد كه از سنگلاخ الروقه در سمت جنوبى سنگلاخ بزرگ الحجاز امتداد مىيابد و تقريباً بيشتر فضاى دشت الهَدَاة را فرا مىگيرد. اگر در اين وادى و در بيشتر وادىهاى حجاز، سدّى احداث شود، آن منطقه تغييرات چشمگيرى خواهد كرد. اين وادى در ناحيه غرب با سنگلاخ المسهل و سنگلاخ غَرب همجوار است و مرز اين دشت در ناحيه شمال است.
بدين ترتيب حلقه كوهستانى گرداگرد اين دشت پهناور، كامل مىشود. دشتى كه مساحت زمينهاى قابل كشت آن چهارصد كيلومترمربع، يعنى ٢٠% درصد از كل مساحت اين دشت مىباشد و در آن وادىهاى بزرگ و كوچكى گسترده شده است كه اگر در آنها سدهايى ساخته شود، امكان كشت سرزمينى به مساحت هشتاد كيلومتر مربع، به روش آبيارى دائمى از طريق چاه، امكانپذير مىگردد. اين مساحت گنجايش حدود صد هزار نفر جمعيت را دارد. فايده اين كار وقتى معلوم مىشود كه بدانيم تعداد ساكنان كنونى اين محل، تنها پانصد نفر است.
هنگامى كه از دامنههاى موقدات بالا مىرفتم، پهنه آسمان را ابرهاى تيره و بارانزا و متراكمى در بر گرفت؛ از آن نوع ابرهايى كه اگر همراه با باد باشند، بارانى به دنبال نخواهند داشت و اگر از اين حد بالاتر نرسند، تنها نمنم بارانى از آنها باريدن مىگيرد و بهدنبال آن، هوا دلپذير شده و نسيمى ملايم و روحبخش
وزيدن مىگيرد. اما هنگامى كه بادهاى تند بارانزا آنها را در هم و متراكم مىسازد، از ميان ابرها درخشش برقى به چشم مىخورد و سپس آسمان به طور مهيبى مىغرد. در اين زمان وادىها بسيار خطرناك و مهيب هستند. چه بسيار قافلههايى كه سيل همه آنها را با خود برده است و چه بسيار مردمى كه در آنجا مىزيستهاند و سيل اثرى از آنها روى زمين باقى نگذاشته است.
از دشت الهدة خارج شدم و از پل مدسوس عبور كردم، درحالىكه وادى كوچك مدسوس كه در سمت راست سنگلاخ الرزن گسترده شده را در پيش رو داشتم. وادى مدسوس در سفرنامههاى تاريخى با نام مسْدُوس ثبت شده است. اين پل در فاصله ۴۴ كيلومترى از مكه قرار دارد. در زمينهاى دو طرف پل، كشتزارهاى هندوانه به چشم مىخورد كه آثار خشكسالى در آن آشكار است. مىتوان گفت كه امسال يكى از سالهاى كمآبى و خشكسالى در حجاز است.
تنها بعد از ماه رمضان، منطقه شاهد بارندگىهاى پراكنده و اندكى بود و اين زراعت اندك نيز به دنبال آن بارندگىها پديد آمده است. به مسافت يك كيلومتر بعد از پل، تابلو هدى الشام قرار دارد كه بعد از آن، جاده به سمت راست منحرف مىشود. اين نامگذارى به سبب مشهور شدن الهداه به هداة الطائف است كه در حجاز، الهداه به همين نام معروف است. بعد از احداث جاده كَرَا و رفت و آمد مردم از آنجا به هداةطائف، به سبب آب و هواى لطيفش، اين مسير به هدىالشام نامگذارى شد. راهى خاكى است كه هيچگونه اصلاح و تعميراتى در آن صورت نگرفته و از اين نقطه الهداه نزديك ١۵ كيومتر راه است. در اينجا چهل چشمه و تعدادى چاه زراعتى وجود دارد. ساكنان اين ناحيه، جماعتى از اشراف ذوى عمر و شيوخ از طايفه الانصار و نيز از مُعبَّد مىباشند كه در اينجا ساكن شدهاند. اما ساكنان منطقۀ بين مرالظهران تا عسفان، در دو طرف جاده از قبيله
بشر، از بنىعمر و طايفهاى از حرب هستند. از اين رو شاعر ايشان در اشعارى كه به محبوبه خود نسبت داده، حدود اين سرزمين را مشخص كرده است. از مدسوس جاده مستقيم به طرف صمود (القعره) به سمت شمال جدا مىشود. زمين خشك و سوزانى است كه آثار خشكسالى در آن هويداست. هوا دائماً كمى تا قسمتى ابرى بود و به سبب وزش بادهاى شمالى رو به سردى داشت.
براى استفاده هر چه بيشتر از وقت و باتوجه به خلوت و هموار بودن جاده، بر سرعت اتومبيل خود افزودم.
در ۵۴ كيلومترى مكه در سمت چپ، شخصى را ديدم كه از چاه محسنيه آب مىكشد. تنها چاه در اين بيابان خشك به دست شريف محسن بن حسن بن ابىنمىامير مكه در سال ٣۴ - ١٠٣٧ه. ق حفر شده است. او كسى است كه به انجام كارهاى خير معروف بود. از او كارهاى خير ديگرى در مسير كاروان حج، باقى مانده است.(1)
سپس جاده به انتهاى سنگلاخ المُحْسِنِيّه رسيد كه اين نام در اينجا به سنگلاخ ضجنان اطلاق مىشود و آن را به چاه مذكور منسوب مىكنند. اندكى بعد جاده به سمت چپ، يعنى به شمال غربى منحرف شد. به سمت راست جاده، كراع الغَمِيم گفته مىشود و اين اسم درستتر به نظر مىرسد؛ زيرا الغميم، ابتداى برجسته سنگلاخ منحنان است كه رمل (سائب) آن را پوشانيده است و چشمگير و مشخص است.(2)اما اگر منظور از واژه الاكارع بلندى كوهها باشد، اين معنا در
1) شريف حسن محسنيه: چاهى است منسوب به محسن، در زمانى كه تا فاصله شصت كيلومترى مكه چاه و آبى نبوده است. در اين منطقه صد حاجى بر اثر تشنگى هلاك شدند؛ بدين سبب او اقدام به حفر اين چاه كرد. وى در سال ١٣٠۴ والى مكه بوده است؛ معجم معالم الحجاز، ص۴٢.
2) كراع الغميم: در حديث نام آن آمده است. مجمع بن حارثه روايت كرده كه رسول خدا را ديديم كه در كراع الغميم سوره «انا فتحنا. . .» مىخواند. امروزه به آن، برقاء الغميم مىگويند.
حجاز، خارج از حد و حصر است. بَرقَاء الغَمِيم در شانزده كيلومترى جنوب شرقى عسفان است.(1)
بهدنبال كراع الغميم، جاده الشاميه در سمت راست و در جهت شمال وجود دارد، كه به سبب مشخص شدن از شاميه نخله، به شاميه ابن حمادى ناميده مىشود. ابن حمادى همان محمد بن حمادى البشرى، شيخ قبيله بشر است كه در اين سرزمين بهسرمىبرند. مردى است كريم و سخاوتمند كه در سرتاسر حجاز به بزرگوارى و كرم مشهور است. اين دو راهى در شصت و چهار كيلومترى مكه است و شانزده كيلومتر از عسفان فاصله دارد. يك جاده خاكى است كه به شاميه نخله كه در آن، مزارع و دهكدههايى وجود دارد، منتهى مىشود و منطقه الرجيع، فاصله چندانى از آنجا ندارد و امروز الوطيه ناميده مىشود. از داستانهاى رايج ميان مردم آنجا اين است كه جاى پاى شتر پيامبر در آنجا است. در محلى به فاصله ده كيلومترى اينجا و در دل وادى الجابريه، آبگيرى دائمى است كه هيچگاه آبش فروكش نمىكند. به فاصله كمى از اين محل، انحراف جاده به سمت چپ زياد شد، تا به جهت غرب امتداد پيدا مىكند؛ به طورى كه دشت الصغو در چپ و سنگلاخ غربى، در سمت راست آن قرار مىگيرد.
اندكى پيش از اينكه به عسفان برسم، جاده كمكم به سمت راست متمايل شد و به طرف شمال امتداد يافت. زمينى سبز و حاصلخيز كه در آن چادرهايى موئين از باديهنشينان به چشم مىخورد و نشان مىداد كه مدتى پيش، ابرى از اينجا عبور كرده است. در بلندى وادى فَيدَة، مشرف بر عسفان (سرزمينى با گذشته
1) الاكارع: مفرد آن «كراع» به معناى طرف هر چيز است و نوك كوه را هم گويند.
دورو دراز و آبادانى اندك، كه در دو منزلى مكه و نه منزلى مدينه، بنا بر محاسبه كاروانها كه در گذشته معمول بوده است) قرار گرفتم. زمانى بسيار دراز بر اين وادى گذشته است كه امكان مشخص كردن آن وجود ندارد؛ بهطورى كه در قدمت اين مكان مبالغه شده است؛ مانند قدمت راه انبياء (درب الانبياء) ، كه در اين سرزمين مىباشد.
ساكنان آن در هنگام ظهور اسلام، از خزاعة بودهاند(1)و سپس قبيله حرب از حدود قرن ششم هجرى آنجا را تصاحب كرده است. امروزه مركز يك بخش است كه تابعة الجموم مىباشد، و در آن يك مدرسه ابتدايى و يك مركز پليس وجود دارد. عسفان در حوضه وادى فيده قرار دارد و سنگلاخها از جهات متعدد آن را احاطه كردهاند. به فاصله اندكى از عسفان، از سمت غرب به جنوب، دو وادى فيده و الصغو به يكديگر مىپيوندند و وادى الغَولاَء را تشكيل مىدهند كه امتداد آن به ذهبان در ۵۵ كيلومترى شمال جده، در راه مدينه رسيده و بعد به ساحل دريا مىپيوندد.(2)
آب عسفان پاك و گواراست. چاه التَفْلَه كه آب آن به خوشى و گوارايى
1) خزاعه: قبيلهاى از، اَزد و قحطانى هستند و در اطراف مكه منزل دارند. پيش از اسلام و پيش از قريش سرپرستى كعبه را داشتهاند. با كنانه هم پيمان بودند و آشنا به اخبار اهل كتاب بودهاند و مناة را مىپرستيدند. كار آنها تجارت بوده است. خزاعه امروزه در وادى فاطمه پراكنده هستند كه مىگويند از همان خزاعه اقدمين هستند. سرزمين خزاعه از مكه آغاز و تا جنوب امتداد دارد و به شمال آن، به عسفان و به بخشى از امج و قديد فرع مىرسد كه مسافتى حدود سيصد كيلومتر را شامل مىشود و بسيارى از اجزاى آن وارد محدوده كنانه مىشود؛ معجم قبايل العرب، ج١، ص٣۴٠.
2) جده: شهرى آباد و بندرى مهم در حجاز و نقطه مهم ديپلماسى عربستان سعودى كه همه سفارتخانهها و وزارت خارجه در آنجاست. گفته شده كه بناى يزدگرد بن پرويز است و اول بار در زمان عثمان به صورت بندر در آمده و در قرن دهم داراى ديوار شده است؛ معجم معالم الحجاز، ج٢، ص١٣۴. جده شهرى در ساحل مكه است كه اهالى ثروتمندى دارد. رباط و كاروانسراى ابىهريره، در آن معروف است. حضرت حوا در جدّه فرود آمد و قبر او در آنجا است؛ روضالمعطار، ص١۵٧.
مشهور است، در اين سرزمين است(1)و گفته مىشود هنگامى كه پيامبر همراه سپاه فتح وارد عسفان (2)شد، آب دهان مبارك خويش را در اين چاه انداخت و دعا كرد كه خداوند به آن بركت دهد؛ زيرا كه اين چاه پر از مرض وبا و آلوده بود. ساير چاههاى اطراف هم خشك شده بود و تنها اين چاه آب آلوده داشت. از اين رو هر كس از اين چاه آب مىنوشيد، از بيمارى در امان نبود. ازاين رو پيامبر خدا (ص) به آن چاه سلامتى و بركت داد. از آن پس، به ندرت آبى گواراتر و پاكيزهتر از آب اين چاه يافت شده است. برخى از مردم هنگامى كه از عسفان عبور مىكنند، از آب اين چاه همراه خود مىبرند و آن را به دوستان خود هديه مىكنند.
عموم مردم به طور كلى به آن وادى عسفان مىگويند؛ مانند وادى بدر و وادى الجموم و موارد مشابه ديگر. در مقايسه با الهدة و اَمَج، يكى از وادىهاى كوچك است كه از شرق، از ميان سنگلاخهاى سياه آغاز مىشود. و كم وسعت و تنگ و باريك و بسيار كمآب است و تعدادى نخلستان در آن وجود دارد. از روى جاده مىتوان انتهاى اين وادى را ديد. اگر در بالاى اين وادى سدى زده شود، امكان جمعآورى آب به اندازه بسيار زيادى وجود دارد. كارشناسان سفرههاى بسيار غنى آب زيرزمينى در بستر اين وادى پيدا
1) چاه التفله: چاهى است در عسفان. هنگامىكه پيامبر وارد منطقه عسفان شد، آنجا دچار خشكسالى بود، اما به بركت حضور پيامبر پرآب شد و هرگز آب آن خشك نشده است و گوارايى آن مثالزدنى است؛ معجم معالم الحجاز، ج٢، ص ٣۶. مرآة الحرمين در سفر حج ١٣٢۴، از چاه التفله نام مىبرد و آب آن را بسيار گوارا توصيف مىكند. ص ١۴٠. با وجود همه فعاليتهاى وهابيان، وجود چنين اعتقادى در بين مردم حجاز كه آب اين چاه را متبرك مىدانند و به عنوان بهترين هديه به دوستان خود مىدهند، نشان مىدهد كه ريشه انديشه تبرك و توسل به اولياى خدا در بين اين مردم باقى است؛ معجم قبايل العرب، ج١، ص٣۴.
2) در سال پنجم هجرت، پيامبر با بنىلحيان در عسفان جنگيد.
كردهاند. البته اين آبها در عمقى قرار دارد كه به آسانى امكان دسترسى اهالى منطقه به آن وجود ندارد.
احداث سدهاى متعدد در اين منطقه، يكى از واجبترين كارها در راستاى احياى بخش كشاورزى در اين منطقه است. ويژگى وادىهاى تهامه در سيلهاى متعددى است كه در وادىهاى آن جريان مىيابد. گاهى اوقات در طول يك سال، متجاوز از بيست سيل بزرگ هم در آنها جريان پيدا كرده است كه همه آبها، بدون استفاده مفيد به دريا ريخته است. سيلابها مقدار قابل توجهى از خاك حاصلخيز و قابل كشت وادىها را با خود به دريا ريخته است. به دنبال اين وضع، سالهاست كه اين وادىها دچار بىآبى شده و چاههاى آن خشكيده و زراعت در بيشتر وادىها متوقف شده است. در هر دو حالت، اين منطقه متحمل خسارت سنگينى مىشود. در بسيارى موارد، دولت به اهالى آنجا در برابر خسارتى كه از ناحيه سيلها وارد مىشود، كمكهاى مالى ارائه مىكند. گاهى اوقات در مواقع خشكسالى، دولت ناچار مىشود اهالى آنجا را از لحاظ مالى پشتيبانى كند و تنها با ايجاد سدهاى متعدد مىتوان جلوى اين خسارات را گرفت و آب، اين ثروت گرانقدر را كه بيهوده و بىمصرف به هدر مىرود را حفظ كرد. شگفت اين است كه برخى از اهالى منطقه، از سر جهل و نادانى، با طرحهاى سدسازى مخالفت مىكنند و گمان مىكنند كه اين سدها در نهايت باعث محروم شدن اراضى آنها از آب مىشود؛ از اين رو آنها بيشتر به زراعت ديم روى مىآورند؛ چون زراعت ديم، گاهى سودهاى سرشار برايشان دارد. سالهاى زيادى بعضى از اهالى منطقه، تا حدود ۶٠ هزار ريال از يك مزرعه كوچك هندوانه سود بردهاند و اين اتفاق نادرى نيست. در موارد متعددى مردم اقدام به زراعت ديم نموده وسودهايى بيشتر از سود زراعت آبى كسب كردهاند.
جاده از عسفان وارد گردنهاى مىشود كه بين سنگلاخها قرار دارد و در پنج كيلومترى شمال عسفان واقعشده و دروازهاى در حد فاصل حجاز به حساب مىآيد. راهى غير از اين، به جز راه ساحلى، وجود ندارد.
كُثير عِزَّه ١٣ قرن پيش در يك سفرنامه خيالى كه آن را براى محبوبهاش تصوير نموده، از اينجا عبور كرده است و نام اينجا را در قصيده لاميه خودش آورده است. (1)
من اين قصيده را در مجله المنهل، در سال ١٣٩٨ه. ق شرح كردم. اماكنى را كه شاعر از آنها نام برده، مشخص و معرفى نمودم و اگر خدا بخواهد، در اين سفرنامه هم به مناسبت از آن استفاده مىكنم.
جاده از ثنيه غزال كه بين دو سنگلاخ واقع شده، به سمت بالا ادامه يافت. سنگلاخ صُوَيك در راست و سنگلاخ مُوَقَّلِه در چپ قرار دارد. اين گردنه بسيار باريك است و بهوسيله انبوهى از رملها از دو سو، براى حمايت قافلههايى كه در گذشته از راه الضفائر، از روى اين گردنه رد مىشدهاند، احاطه شده است. از زمانى كه اين مسير مسطح شده، بيشتر اين تپههاى رملى از بين رفته و اين گردنه وسعت پيدا كرده است.
1) كثيره عزه: كثير كه در اين منطقه به دنيا آمده و در آن باليده است، از همه نقاط، در زمان خود، با زبان شعر ياد كرده است. كثرت اشعار او در اين زمينه و تنوع نامهاى اماكن در آن، از شعر او يك شعر جغرافيايى ساخته است. كثير عزه در ٢٣ه. ق به دنيا آمد و در محل تولد خود به كار چوپانى مشغول بود. جوانى او معاصر با بزرگترين حوادث سياسى حجاز بود. او را از محبان اهل بيت شمردهاند كه دوست فرزدق و شيعه بوده است. امام باقر ع بر جنازه او نماز خواند و او را تشييع كرد. وى تحت تأثير حادثه عاشورا اشعارى سرود و وارد امور سياسى شد. او به حقوق سياسى شيعه ايمان داشت. برخى از انقلاب سياسى او به سوى مروانيان سخن گفتهاند؛ چون او همه امراى مروانيان، به ويژه عبدالملك را بسيار مدح كرده است. بلندترين قصيده او در ٨۵ بيت و در مدح عبدالملك است. برخى اين اشعار را دليل تمايل سياسى او به مروانيان دانستهاند و برخى آن را از روى خوف تقيه تلقى كردهاند. او عمر و ابوبكر را به عنوان غاصبان فدك ياد كرده و آنان را ظالم خوانده است. او در ١٠۵ه. ق وفات كرد.
درحالىكه بالاى آن گردنه رسيده بودم، در برابر خود دشتى به وسعت دشت پيشين مشاهده كردم؛ اما اين دشت حاصلخيزتر و پرآبتر و آبادتر از آن دشت بود. اين همان وادى حاصلخيز غران است كه از سمت شمال با وادى خُلَيص كه حاصلخيزتر از آن است، متصل مىباشد. نخلستانهايى كه در ميان انبوه درختان در اين وادىهاى سرسبز و پرآب پراكنده شدهاند، به چشم مىخورد. درختان گوناگونى از انواع السَلم المَرخ والسَمَر و انواع ديگر، جنگلهايى را به وجود آوردهاند كه انسان ناآشنا در بين آنها گم مىشود. وادى غران از سمت راست كه مشرف بر اين گردنه است، شروع شده و بعد از فاصلهاى كم، به سمت شمال گسترده شده است و اكنون به الكَديد و نيز به سبب فراوانى درخت العَصلاَء در آن، كه نوعى از الحِمض است، به الحِمض معروف است.
اين وادى سپس به دشت پهناور و حاصلخيز و پر آب خليص مىرسد كه ناميدن آن به اَمَج اشتباه است و برخى مىپندارند از امتزاج خليص و امج يك وادى بهوجود آمده است.
غران در عرف جغرافيايى، علىرغم گستردگى، يكى از مراكز پشتيبانى اَمَج شمرده مىشود. غران از بخش جنوبى سنگلاخ بزرگ الحجاز امتداد مىيابد كه آن را رِِهَاط مىنامند. يك وادى حاصلخيز با چشمههاى جارى و چاههاى زراعتى پر آب است. ساكنان آن از اروقه، از قبيله عتيبه و مُعبّد، از قبايل حرب مىباشند. از جايى كه وادى به سوى البرزه (منطقه معروف زراعى) مىرسد، تا نواحى اَمَج، غران ناميده مىشود. در غران جنگ بين پيامبر خدا (ص) با بنىلحيان رخ داده است.
از سمت راست، سنگلاخ صويك با درخششى همچون تيغه شمشير، در بالاى وادى غران و در تنگهاى بين كوههايى كه در محل طلوع خورشيد برآمده، گسترده
شده است. در اين تنگه، سرزمين زراعى اُمالجِرم واقع شده است كه در آن چشمهاى همراه با چاههاى آب و مزارع فراوان وجود دارد كه اين سرزمين را آبيارى مىكند. ساكنان آن، از بزرگان و شيوخ معروفى منسوب به انصار هستند كه در گوشه و كنار حجاز بهسر مىبرند. از ناحيه شمال، الحمراء مشرف به غران است؛ كوه صخرهاى سرخرنگى كه در مقابل سيلهاى وادى عقبنشينى كرده است.
اينجا آغاز سرزمين معبد، متعلق به بنىعمرو، از قبيله حرب است كه از سمت شرق، از ناحيه غران تا رهاط گسترده شده و از جنوب تا مَدْركَهَ امتداد دارد؛ يعنى تا ابتداى وادى الهَدَة كه درباره آن قبلاً سخن گفتيم. سرزمين الروقه، متعلق به قبيله عتيبه، از بستر مسيل غران بالا آغاز مىشود و بهدنبال الحمراء از ناحيه شمال، دامنههاى پست كوهى به نام الهضاب كه دو قبيله معبد و بلاديه - يعنى قوم صاحب اين سفرنامه - در آن سهيم هستند، قرار دارد. پس از اين بلندى، راه طولانى وادى ابى حليفاء است كه بهصورت جادهاى مستقيم بين دشتها، كشيده شده است. سپس كوههاى بلاديه كه مشرف بر خليص هستند، از شرق هويدا مىشود كه بين خليص و قريه آباد الخوار در وادى اَمَج فاصله شده است. اگر هوا صاف باشد، مىتوانى شَمَنْصِير، اين نشانه استوار و سربلند را در فراخناى ابىحليفاء مشاهده كنى كه اكنون به كوه سليم معروف است و در فاصله چهل كيلومترى شمال شرقى اين بلندى قرار دارد.
اما از ناحيه شمال، سنگلاخ الخُلَيصيَه، منسوب به خليص به شكل مستطيلى از شرق به غرب گسترده شده است. اين سنگلاخ دشت غران را از شمال احاطه كرده است؛ بهطورى كه هيچ راه عبورى از آن وجود ندارد. وضع كوههايى كه در بين واديه به چشم مىخورد، نيز به همين شكل است. فاصله سنگلاخ از اينجا ٢۵ كيلومتر است. هنگامى كه به سمت چپ خويش مىنگرى، مىبينى كه سنگلاخها به طرف شمال غربى كشيده شده است. حره نِقْرى كه عمير ابن الجعد القهدى درباره روز حشاش از آن ياد كرده است و بعد سنگلاخ عويجاء (مصغر عوجاء)
قرار دارد. سنگلاخى است كه بعد از طى هشت كيلومتر به بلندىهاى آن مىرسى. سپس به سمت غرب گسترش پيدا كرده و در ساحل درياى سرخ، بين دو كوه الاَخْل و جُمَدان محدود مىشود. دو كوه جمدان را پس از دوازده كيلومتر در سمت چپ جاده ديده مىشود؛ درحالىكه پيش از آن دو كوه، سنگلاخ كوچك سويداء را پشت سر گذاردهاى. در سويداء خاك سفيد وجود دارد؛ همان مادهاى كه از آن گچ استخراج مىكنند.
به اين ترتيب حدود دشتى را كه از شمال تا جنوب به طول ٢۵ كيلومتر و از شرق از كوههاى البلاديه تا غرب، يعنى تا كوههاى جمدان در حدود بيست كيلومتر گسترده شده را توصيف كرديم. سراسر اين دشت مستعد كشاورزوى است و در بيشتر نقاط آن آب وجود دارد؛ اما به دلايل مختلفى از اين مساحت پانصد كيلومترى، تنها ٢۵% آن كشت شده كه اهم اين دلايل عبارتند از:
١. در وادى خليص و همينطور غران كه بخش اصلى اين دشت را شكل مىدهند، در بعضى سالها چند بار سيل جارى مىشود كه باعث تخريب اراضى شده و چنان كمآبى به وجود مىآيد كه در بسيارى جاها حتى يك دلو آب پيدا نمىشود. امسال هم چشمهها خشكيده و آب چاهها فروكش نموده و دستگاههاى حفر چاه از كار افتاده است و تنها صاحبان مزارع بزرگ، قدرت حفر چاههاى عميق را دارند.
٢. بسيارى از مالكان اين منطقه به سبب تنگدستى، قدرت اينكه مزارع خود را به مزارع دائمى تبديل كنند، ندارند. از اين رو بيشتر آنها مزارع خود را به مردم جده و مكه فروخته و آنها هم اين مزارع را به باغهاى ميوه تبديل كردهاند. اما زمينهايى را كه نفروختهاند، به صورت زمينهاى باير درآمده است.
٣. از سوى سازمانهاى مسئول و مؤسسات كشاورزى، توجهى به وضع كشاورزى منطقه نمىشود و هيچگونه راهنمايى از سوى آنها وجود ندارد. آفات گياهى، در مراحل مختلف كشت و برداشت، به محصولات كشاورزى آسيب وارد مىكند.
۴. بعد از جنگ جهانى دوم، موج بزرگى از مهاجرت به شهرها كه خدمات شهرى و تأسيسات رفاهى مانند آب، برق، مخابرات، پست و. . . در حد چشمگيرى در آنها رو به افزايش بود، بهوجود آمد و بهدنبال آن عده بسيارى از مردم اين مناطق، به شهرها مهاجرت كرده در نتيجه زمينها خشكيده و به صورت بيابان درآمد.(1)
در وادى خليص (اَمَج) در هنگام خشكسالى، بيش از بيست بار سيل جارى مىشود كه زمين را شكافته و خاكهاى سرشار از مواد غذايى و مناسب براى كشاورزى را با خود به دريا مىريزد و زمينى سخت و ناهموار بر جاى مىگذارد. اهالى منطقه از مقامات مسئول درخواست كمك كردهاند و قرار شده است تا هيئتى بهعنوان مأمور حفظ محيط زيست به طور دائم به اين منطقه سركشى كنند. كار اين گروه همواره بايد پرداخت كمك مالى بلاعوض به مردم در ازاى اين خسارتهاى ناشى از سيل باشد! اين هيئتها به دليل دانش اندك راهى بهتر براى رفع اين مشكل پيدا نمىكنند و دورانديشى لازم را براى علاج اين مشكل در آينده ندارند تا علل اين حوادث زيانبار را مورد بررسى قرار دهند. تنها علاج دائمى اين مشكل كه من بارها اعلام كردهام، احداث سد مىباشد. بايد براى اين وادىهاى با شيب تند، سدهايى احداث كرد. از مردم اينجا شنيدم كه قرار است سد وادى خليص را احداث كنند. اگر اين خبر درست باشد، چهره منطقه دگرگون خواهد شد.
اين مطالب را در حالى مىنويسم كه در بالاى بلندى عسفان (غزال) ايستادهام و در سمت شرق من در آن طرف مرزهايى كه اين دشت را احاطه كرده است،
1) مهاجرت: بعد از جنگ جهانى دوم و به هم خوردن نظامهاى سياسى در منطقه خاورميانه و جزيرةالعرب و مطرح شدن حاكميت مركزى در حجاز و ورود صنعت و ماشين، سيل مهاجرت به شهرها آغاز شد كه نويسنده چند مورد را گزارش كرده است.
كوه صفد كه گاهى آن را كوه معبد مىنامند، به چشم مىخورد كه كوهى مستطيل شكل و خاكسترى رنگى است كه از جنوب غربى (نزديك به غران) تا شمال شرق و تا حد زيادى به سمت وادى نبط كشيده شده است. در فاصله دورى در پشت اين كوه كه بر بالاى آن شكستگىهايى هست، كوه شمنصير يا كوه سليم كه ذكر آن گذشت را مىبينم. اين كوه از مهمترين كوهها از حيث منابع آبى است. در شمال شرقى، سلسله كوههايى را مىبينيم كه از شرق به غرب مانند دندانههايى رديف شدهاند. يكى از آنها كوه عِمدَان است كه سه قله در پيكر يك كوه است و سيلاب آن به سايه در اول امج مىريزد. سپس كوه اباالنَغَر در سمت غرب و در ادامه عمدان قرار دارد كه كوهى است با قله تيز و سيلاب آن در وادى مِسر در ابتداى الخريق (همان كه در قديم وادى الاخرم ناميده مىشد) مىريزد كه در سفر خود به زودى به آن مىرسيم.
بعد از آن، كوه القنعاء است با قلهاى گرد كه سيلاب آن در مسير شمالى كه محل ذخيره آب اين وادى است، مىريزد.
در ناحيه شمال، درست مقابل جايى كه ايستادهام، قله كوهى در آن سوى سنگلاخ الخليصيه به چشم مىخورد كه گويى در وسط اين سنگلاخ كاشته شده است. فاصله كوه از محلى كه من ايستادهام، تقريباً شصت كيلومتر است. نام اين كوه، الوَشَحاء است كه در كنار وادى قديد و در سمت جنوبى آن قرار دارد و بهزودى از آن عبور خواهيم كرد، ان شاء الله.
از اين محل كه در آن توقف كردهام، جاده به سه شعبه تقسيم مىشود:
١. راهى كه به سمت راست مىرود و آسفالت نيست. اين جاده، راه مواصلاتى بين المهد (مهد الذهب) و جده، در گذشته (كه از معدن طلاى آن، معروف به معدن طلاى بنىسليم طلا استخراج مىشده) بوده است. اما اكنون
بهصورت مسيرى براى ساكنان قريههايى كه در بالاى غران هستند، درآمده است؛ مثل قريه المعارج و البرزه و رهاط.
٢. راهى كه به سمت شمال مىرود و جادهاى خاكى است كه اداره راه گاهى آن را هموار مىكند. اين جاده وادى سايه و نواحى اطراف دشت بنىسليم است. در اينجا دانستم از اين جاده راهى جدا شده و به سنگلاخ ذره در سايه مىرود و مىشود ديد كه اين راه در وادى غران از بين نخلها و دهكدهها عبور مىكند. هنگامى كه اين جاده از غران خارج مىشود، راهى از آن جدا مىشود كه به اول خليص واقع در شمال اينجا مىرسد.
٣. راه سوم كه به سمت چپ و به سوى غرب مىرود، همان جاده پرشكوه و بزرگ، يعنى راه انبياء و مسير مهاجرت حضرت (ص) است؛ راهى كه به مدينه منوره مىرسد. راهى است كه به خوبى هموار شده و شوسه است.
ساعت ٨ صبح است و عقربه كيلومتر شمار اتومبيل ٨۵ كيلومترى مكه را نشان مىدهد. هوا ابرى است و نمنم باران بر شيشه اتومبيل نشسته است. بادهاى آرام ابرها را حركت مىدهند و پهنه آسمان گاهى در امواج اين ابرها كه بادهاى شمالى آنها را به حركت درمىآورد، تيره مىشود.
اتومبيل روى جاده آسفالت حركت مىكند؛ درحالىكه من سراسر سرزمينى را كه در اطراف جاده، در چشمانداز سى كيلومترى قريه مقابل قرار دارد را وصف نمودم.
از كنار تپه مرتفعى به نام صَمَدالغربى كه دوازده كيلومتر تا عسفان فاصله دارد، گذشتم كه جاده، آن را به شكل خاصى تقسيم كرده بود. حدود دو كيلومتر بعد، به كنار الحمض (در گذشته الكديد ناميده مىشد) رسيدم. اين همان جايى است كه در روايات و اقوال وارده درباره الكديد، نام آن آمده و گفته شده كه
پيامبرخدا (ص)(1)وقتى به الكديد رسيد، افطار نمود و مردم هم پس از ايشان افطار كردند.
روايت شده كه در الكديد چشمهاى جارى است؛ اما امروز هيچ اثرى از حيات در آن به چشم نمىخورد. در الكديد جنگى ميان بنىسليم و بنىحَراس از كنانه رخ داده است.
در الكديد ربيعة بن مكدم ملقب به حامى الظعينه، شجاع و دلاور قبيله بنىفراس بن غنم كشته شد. همه مردان اين قبيله از دلاوران هستند. حضرت على (ع) درباره شجاعت بنىفراس در روز صفين به سپاهيانش مىفرمايد: به خدا قسم دوست داشتم به جاى شما كوفيان هزار نفر مثل دلاوران بنىفراس بنغنم مىداشتم.(2)
سپاهيان حضرت على (ع) در آن روز متشكل از ده هزار جنگجو بود و ارقام بيشتر از اين هم ذكر كردهاند.
از جانب الكديد، در سمت چپ من در حاشيه جاده سنگلاخ كراع قرار دارد. خاك سفيدى دارد كه به آن النُّعُر مىگويند و ويژگى خاصى در راهنمايى مسافران دارد. النعر چنانكه گفتم، نوعى خاك است كه با آن گچ درست مىكنند.
نزديك كوه جُمدَان و الدَّف و در يك كيلومترى النعر يكى از اهالى، محلى را براى صرف چاى و غذا و استراحت و ايستگاه پمپ بنزين در اين سرزمين خشك و بىآب و علف برپا كرده است. اين محل را زمينى خشك و سفيد رنگ فرا گرفته بود كه از سمت شرق به طرف الحمض، بهصورت شيبدار گسترده شده و به دليل نزديك بودن آن به الدف (دف جمدان) نام آن را غذاخورى الدف گذاشته بودند و الدف قديمى در چهار كيلومترى اينجا قرار دارد.
زمانى كه از صمدالغربى به سوى قهوهخانه الدف عبور مىكردم، در دو سمت جاده به ويژه در طرف چپ آن، كشتزارهاى ديمى هندوانه پراكنده شده بود. سيلهايى كه از طريق مسيلهاى بزرگ، از حره عويجاء يا حره نقرى مىآيد، به آنجا سرازير مىشود، در سمت چپ قرار دارد؛ مانند بستر رودخانه امالسَلَم و حَشَّاشَه و جرز، اين سرزمين خشك و بىآب و علف را حدود چهار ماه خرم و سرسبز مىسازد و بعد هنگامى كه گرماى سوزان از راه مىرسد، اين روييدنىها خشك شده و اين سرزمين دوباره سفيدى خود را نشان مىدهد.
احساس گرسنگى كردم؛ چون هنوز صبحانه نخوردهام و مخزن بنزين ماشين هم بيست ليتر بيشتر سوخت ندارد. در برابر قهوهخانه توقف كردم و به داخل آن رفتم. افراد اندكى به اينجا رفت و آمد مىكنند؛ چون در اين موقع روز سر كارشان هستند. مردى سياهپوست در آنجا كار مىكرد كه البته بسيار كثيف بود. (اما در مورد آنها اين ضربالمثل را مىآورند: ادنات ماجزّى البعير المسافر) . اين ايستگاه در ٩۶ كيلومترى مكه قرار دارد و الدف منزل سوم از مكه و منزل هشتم از مدينه، طبق نظام قافلهاى در گذشته مىباشد.(1)الدَّفَ پيوسته همراه با جمدان گسترش
1) نظام قافلهاى قديم: نظامى بسيار منظم و حكايت از سالها راهپيمايى در بيابانهاى جزيرةالعرب دارد. راههاى بسيارى سالها، پيش از اسلام شكل گرفت. اسلام به عنوان بزرگترين واقعه سياسى، مذهبى و اجتماعى در محل اتصال همين راههاى كاروان ظهور كرد. پيامبر خود چندين بار از اين راهها براى تجارت سفر كرده است. ايلاف و تردد در اين مسيرها مورد سوگند قرآن، به عنوان يك پديده مهم قرار گرفته است. در حديث هجرت، پيامبر مسلمانان را به هجرت با كاروانشان، هدايت مىفرمايد. در نظام كاروانى از قديم تاكنون، اصطلاحاتى چون: ذراع، برزون، شعير، ميل، فرسخ، منزل، بريد و نوء و. . . و ادبيات خاص شترداران و كاروانداران در اشعار و افسانههاى عربى معروف است. ياقوت در معجمالبلدان در مقدمه جلد اول برخى از اصطلاحات را بيان كرده است. كاروانهاى حج از نقاط مختلف جهان اسلام، از غرب و شرق، همه ساله با انبوهى از زائران راهى حج و زيارت حرم پيامبر ص مىشوند. بيابانها و كوهها و وادىهاى عربستان با موانع فراوان طبيعى و انسانى ايجاد چنين نظام كاروانى را از آغاز موجب شده است. مراكز تهيه آب و غذا و امنيت براى استراحت و تجديد قوا، بدون شك منزلگاهى مناسب براى كاروانهاى حج بوده است. آنها مسافت بين مكه و مدينه را در طى هشت تا پانزده روز مىپيمودهاند. در كتاب «على طريق الهجره» در بسيارى از موارد گزارشهايى در مورد تغيير مسير كاروانها به چشم مىخورد. در تطبيق بين مسير هجرت پيامبر و حجةالوداع، با مسير كاروانهايى كه در قرون بعدى به حج آمدهاند، نشان مىدهد كه تغيير در محدودههاى مشخصى صورت گرفته است. بررسى مسير حجة الوداع در مغازى، ج٣، ص٨٣٣ و گزارش ابن جبير، صص١٢٨ - ٢۵۴ و گزارش ابن بطوطه، ج١، صص١٢٠، ١٣٨ و گزارش مرآة الحرمين، صص١۴٠ - ٢۴٣ تا حدود زيادى شاهد اين مطلب است و تنها اسامى اماكن تغييراتى داشته است. كتاب «حجاز در صدر اسلام» گزارشى از مراحل و منازل كاروانها، به طور مبسوط ارائه نموده است.
يافته است. جمدان داراى دامنهاى رملى است كه تقريباً همه دامنه شرقى آن را فرامىگيرد. به دامنه رملى كوهها دف مىگويند؛ مانند دف زينى، دف خزاعه، دف شُلَيَّه و همه اينها در مرالظهران است. (1)الدف از زمانهاى گذشته مكانى تاريخى بين مكه و مدينه بوده است و درباره آن در باب قصههاى تُبَّع و غزوة البيتالحرام اخبارى وجود دارد. (2)
هنگامى كه در قهوهخانه نشسته بودم، در چشمانداز من از سمت غرب به فاصله چهارصد متر كشتزارهاى پراكنده هندوانه ديده مىشد كه مثل سنگهاى سياهى در كوه جمدان به نظر مىآمد.
هنگامى كه چاى مىنوشيدم، يادم آمد كه زمانى در هفت سالگى، در اين نقطه ايستاديم و كاروانهاى شترى را ديديم كه ابتدا و انتهاى آن معلوم نبود. آنها با خود هودجهايى را حمل مىكردند و از فراز برخى از آنها حاجيان براى شنيدن صداى آواز كودكانى كه به آنها با زبان شيرين و كودكانه خوشامد و سلام مىدادند، گردن كشيده و روى خود را برگردانده بودند. برخى از آنها با شگفتى و مهربانى تمام به آن كودكان تبسم مىكردند. چگونه چنين نباشد، درحالىكه اين
1) دف جايى در جمدان، از نواحى مدينه از ناحيه عسفان؛ ر. ك: معجم البلدان، ج٢، ص۴۵٨.
2) تبّع: پسر ابى كرب، شاه تبّع توسط مردم مدينه كشته شد. او در بازگشت از شرق، قصد تخريب مدينه را داشت و شهر را محاصره كرد. رئيس مدينه، عمرو بن طله بود. مردم روزها با تبّع مىجنگيدند و شبها، براى او غذا مىفرستادند. او از اين رفتار اهالى شاد مىشد، اما به خراب كردن شهر مصمم بود. تا اينكه علماى يهود او را نصيحت كردند و به او گفتند كه اين شهر با جاهاى ديگر فرق دارد و محل ظهور پيامبر آخرالزمان است؛ حرمين شريفين، ص١٣٧.
آهنگ را فرزندان حجاز - كه بيشتر آنها از سلاله صحابه و انصار هستند - ترنم مىكنند؟ اينجاست كه حاجى در ذره ذره اين خاك، قداست و نورانيت مىبيند. آرى، اين راه انبيا و صالحين و پرهيزكاران در طول زمان بوده است.
در هر قافلهاى، دهها شتر پشت سر هم به آرامى حركت مىكنند و هيچ چيز اين آرامش و سكون و سكوت را قطع نمىكند؛ جز صداى خش خش هودجها و صداى همهمه كودكان كه آوازهايى را براى حجاج بيتالله مىخوانند و شتربانها هم در دو طرف اين قافله ديدنى حركت مىكنند. هرگاه هودجى كج مىشود، به سرعت به طرف آن مىشتابند و آنان افرادى درستكار و امانتدار در اموال حاجيان بوده و از محارم الهى اجتناب مىكنند. با كمال مهارت و شهامت و افتخار و درستكارى، كار خود را انجام مىدهند و اينها از ويژگىها و خصوصيات اخلاق عربى است.(1)
1) اخلاق عربى: در گزارشهايى كه از مسير كاروانهاى حج در دست است، مسئله ناامنى و دزدى و غارت كاروانهاى حج و بدرفتارى قبايلى كه در مسير آنها بودهاند، به مراتب بيشتر از گزارشهاى مبنى بر حسن رفتار با كاروانهاى حج است. چند نمونه از آنها را ذكر مىكنيم:در حديث هجرت پيامبر آمده است كه دو سارق در برابر پيامبر قرار گرفتند و پيامبر با برخورد خوش آنها را هدايت فرمودند؛ الفتح الربانى، ج٢٠، ص ٣٨٩.مهمترين مسئله پيامبر در آغاز ورود به مدينه، مبارزه با دزدان و اشرارى بود كه امنيت مدينه و راهها را سلب مىكردند.در داستانهاى مربوط به حج، از عمدهترين مسئله، امنيت و نجات از دست دزدان در مسير مكه به مدينه و جده به مكه و مدينه بوده است.در دوره عباسى، بنىسليم شوريدند و حجاج را تطاول و غارت مىكردند و حتى گروهى را كشتند، واثق بالله، بغاى كبير را فرستاد تا آنها را در نجد و حجاز سركوب كند. آنها دوباره با ابوطاهر قرمطى پيوستند. در ايام بويهيان نيز تا حدودى بر اين حالت بودند، تا اينكه در قرن چهارم هجرى مستنصر فاطمى آنها را به مصر برد و در سركوب صنهاجه از آنها كمك گرفت.نويسنده تقويم البلدان، فرع را منطقه راهزنان، ناميده است. كه مسافران حج، هيچگاه در امان نبودهاند لايكاد يسلم المارّ بها من قطاع الطريق ؛ بلكه اصولاً سفر از اين مسير، ممكن نبوده است؛ تقويم البلدان، ص٩٠.ابن جبير در رحله خود مىگويد: «گروهى طرارِ دشنهدار، مزاحم حاجيان شدند و اموالشان را مىربودند و آفت حرم شريف بودند به گونهاى كه اگر يك چشم بر هم زدن، ديده از كالاى خود بر مىداشتند، اموالشان ربوده مىشد» . رحله ابن جبير، ص ١۶٣ در جاى ديگر مىگويد: «اكنون درنگ در منى را به دو روز كوتاه كردهاند. اين شتاب حاجيان به سبب راهزنان بنىشعبه و تاخت و تاز ناگهانى دشنهكشان مكه است» ؛ رحله ابن جبير، ص٢٢۵. ز) ابنبطوطه نيز با بيان اينكه گروهى سرباز در جلوى كاروان حركت مىكرد، گزارش مىدهد كه مردم مكه به نيكو كارى و مكارم اخلاق و دستگيرى از ضعفا و بازماندگان و غريبنوازان مشهورند؛ رحله، ج٢، ص١۵٣. ح) مرآةالحرمين در قرن ١۴ه. ق گزارش مىدهد كه كاروانهاى حج با توپ و تفنگ حركت مىكردند؛ چون دزدان به انواع سلاحهاى پيشرفته مسلح شده بودند و تا اندازهاى هم انتقام از دولت عثمانى براى آنان انگيزه شده بود. لذا در هر منزلگاه مترصد بودند كه يك نفر عقب بيفتد تا او را بربايند. شريف مكه در نامهاى به سلطان عثمانى نوشت: «اَن العربان قَطعوا الاسلاك. . .» ص٣٨١. او برخى از منزلگاههاى مشهور به ناامنى را معرفى مىكند كه در آنها بايد براى روبهرو شدن با دزدان آماده بود. اعراب در گردنه عثمان (مدرجة عثمان) در عسفان، براى عبور، هر چه قدر بخواهند، باج مىگيرند. در بئر درويش، اعراب از محاميد، باج مىگرفتند؛ ص ٢٠۶. اما با تيراندازى و شليك توپ فرار مىكردند. او در گزارشى، همه راههاى بين مكه و مدينه به جز راه مدينه به جده را ناامن مىداند كه از لحاظ راه، بسيار سخت و پرمشقت بوده است؛ ص٢۵۴. به هر حال غرض از ذكر اين موارد بيان اين مطلب است كه دزدى و آزار و راهزنى توسط عربها در مورد كاروانهاى حج، شهرت تاريخى دارد. اگرچه در بين برخى از قبايل و طوايف و خاندانهاى در مسير حج افراد درستكار و خيرخواه و انساندوست هم وجود داشته است. اينها همان افرادى هستند كه «اخلاق اسلامى» داشتند. بنابراين، قيد «اخلاق عربى» از سوى نويسنده، محدوديت بسيارى در تاريخ حج دارد.
اين صحنهها در صفحه خاطر من نقش بست و از خود پرسيدم كه مسافرى كه اين راه را به سوى مكه مىپيموده، چه مقدار از زمان در راه بوده است؟
اتومبيلهايى را ديدم كه گويى بايد كارى را با شتاب و عجله انجام دهند و درحالىكه پدران آنها اين راه را در طى سه شبانهروز طى مىكردند، او اين راه را در يك ساعت مىپيمايد.
٣٠ سال پيش چنين وضعى را در خواب هم نمىديديم. در آن زمان به هيچوجه نمىتوانستيم اين اوضاع را تصور كنيم. من بايد وصف توپوگرافى منطقه را ارائه دهم؛ چون من به كارى اقدام كردهام كه سفر و شناسايى مناطق لازمه آن است و اين متأثر از طبيعت نظامى من است. توپوگرافى بخشى از جغرافياى توصيفى است؛ بلكه چكيده آن است.
ساعت ۴٠:١٩ از ايستگاه الدف (يا همان ايستگاه خليص) ، به سمت شمال به راه افتادم. در سمت راست من، دشت سرسبز خليص با درختان بىشمار و جنگلهاى انبوه گسترده شده است. انبوه درختان الحمضيات همچون تيرگى شب سياه به چشم مىخورد؛ چون در اينجا بيشتر، جنگلهايى از درختان اثل و الطرفاء به چشم مىخورد. با وجود فراوانى آب و حاصلخيز بودن زمين، همه وادى استعداد كشاورزى را ندارد و همواره ۴٠% از اين سرزمين باير است كه البته مالكانى دارد. در عين حال پانصد چاه كشاورزى در آن وجود دارد. تعداد ساكنان آن سى هزار نفر است. در كنار وادى خليص در سمت شمال، قلعه(1)معروف خليص، به چشم مىخورد كه بهصورت مربع بر روى بلندى سياهرنگى قرار دارد كه مركز فرماندارى خليص است و ٣۵ دهكده دارد و همه از قبيله حرب مىباشند.
(2) وادى خليص، همان وادى امج قديمى يا بخش بزرگى از آن است. وادى امج از سنگلاخ بزرگ الحجاز كه به سنگلاخ بنىسليم معروف بوده، سرازير مىشود و بلندىهاى زيادى در آن وجود دارد كه يكى از آنها بلندىهاى كوه شمنصير است كه ذكر آن گذشت. همه اين منطقه متعلق به بنىسُليم بن منصور مىباشد؛ قبيلهاى كه امروزه در بخش كوچكى از سرزمين اصلى خود ساكن است. پايين اين وادى، خليص است كه متعلق به بنىحرب، يعنى قبيله الخولانى است كه در آغاز قرن دوم هجرى به اين سرزمين وارد شدند. آنها پس از مدت كوتاهى، همه
سرزمين خزاعه و كنانه(1)و مُزَينَه و عَنزَه و بنىسليم را تصرف كردند. روايت شده كه هفتاد يا نود چشمه در امج جارى بوده است؛ اما امروزه مجموع چشمههاى اين وادى، از ده مورد تجاوز نمىكند كه پنج مورد از آنها به سمت جده جارى است.
درحالىكه در سمت راست من وادى خليص به چشم مىخورد، در سمت چپم كوههاى جمدان، كه سلسلهوار در طول جاده از جنوب به شمال امتداد يافتهاند قرار دارد. بين اين دو كوه، درهاى وسيع به نام دره العَشَّار (كه همان شتر لقاحدهنده است)(2)وجود دارد. اين دو كوه كه رنگ مايل به سياه دارند، در سمت غرب، مشرف به ساحل دريا هستند. كسى آنها را به اسم دو كوه جمدان نام نمىبرد؛ بلكه به آن كوه جمدان مىگويند. شايد اين نامگذارى، در گذشته صورت گرفته است. در مورد جمدان در كتب پيشينيان نصوصى وجود دارد و در حديث هم از آن ياد شده است. شاعر تهامه، كثير عزه از جمدان(3)عبور كرده و در قصيدهاى سفر غيث را توصيف مىكند كه از ذَهَبانَدر نزديكى جده شروع شده و تا جَيْدَة در سرزمين قضاعه، نزديك تبوك رسيده است. اين اشعار بخشى از
1) كنانه: كنانة بن خزيمة، از قبايل بزرگ عدنانى است كه در اطراف مكه به سر مىبردهاند. طايفهاى از آنها در ۵۴۵م از مصر به آنجا آمدهاند و چند بطن از آنها چون قريش و بنو ضمره در آنجا ساكن شدهاند. از مشهورترين روزهاى آنها، فجار اول، دوم و سوم است. چندين جنگ با خزاعه داشتهاند؛ معجم قبايلالعرب، كحاله، ج٣، ص٩٩٨.
2) عشار محل ضراب : نوعى شتر نر كه عرب براى باردار كردن شتر ماده از آن استفاده مىكند و جداگانه از آنها نگهدارى مىشود و نوعى منبع كسب درآمد است.
3) ياقوت مىگويد كه پيامبر ص از كنار جمدان، عبور كرد و فرمود «سبق المفردون. . .» ؛ معجم البلدان، ج٢، ص١۶١.
قصيدهاى است كه به سى بيت مىرسد. براى شناختن اين مكانها بايد به معجم معالم حجاز مراجعه كرد.
در طرف شمال، در سمت چپ جاده، درختى هست كه شكل و نوع آن با ساير انواع درختان منطقه تفاوت دارد؛ درختى كه برخى جهال(1)اين منطقه به زيارت آن مىروند و براى تبرك به آن پارچه مىبندند و برخى انسانهاى سست عنصر در كنار آن بيتوته كرده و خيال مىكنند كه اين درخت حاجت آنها را روا كرده و به آنها بركت مىدهد. يكى از سادات حسينى از اهالى عسفان به نام سيدعبدالمطلوب، پيشقدم شده و با رشادت و فداكارى چند سال پيش اين درخت را قطع كرد. بعد از آن زمان من ديگر چيزى در مورد آن درخت نشنيدهام. توجيهى كه دربارۀ اين مسئله به ذهن من مىرسد(2)، اين است كه اين مردم به
1) ر. ك: روض المعطار، ذات الانواط.
2) درخت مقدس: مسئله تقدس و احترام به درخت در اين منطقه، تحت تأثير داستانهاى تاريخى درباره پيامبر و نيز درباره برخى از باورهاى جاهلى مانند، داستان درخت ذات الانواط است. درخت در بيابان، از اهميت خاصى برخوردار است و مورد احترام است. عاتق درباره جمران آورده است كه در آن درختى است كه زيارت مىشود ص ٢۵٨ كتاب چون از آثار پيامبر است. در بيان وقايع مسير هجرت نيز از آرميدن پيامبر در سايه چند درخت سخن گفته شده است؛ تاريخ مدينه، ج١، ص٣٠٨. همچنين روييدن درختى با شاخههاى ظريف و گلهايى بر در غار كه اندازه آن درخت به قامت يك انسان مىرسيد و نيز روييدن درخت عوسبح، در اثر آب وضوى ايشان در خيمه ام معبد كه تا سال ۶٠ه. ق پا برجا بوده و در برگ و ميوه آن براى مردم و حيوانات شفا بوده، از موارد ديگر است. تاريخ الهجرة النبويه، ص١٣١. باقى ماندن تنه درخت خرمايى كه پيامبر بر آن تكيه مىزد و در مسجد مدينه بوده و ابن جبير آن را ديده است؛ رحله ابن جبير، ص ٢٣۶، رحله ابن بطوطه، ج١، ص١٢٣. نقل است كه اين درخت از هجران پيامبر ناله زد و تا پيامبر نزد او بازنگشت، مىناليد. و نيز درختى كه در صلح حديبيه، شجره رضوان ناميده شد و سالها بعد از پيامبر، مورد تبرك و تقدس بوده است و بعد توسط يكى از صحابه قطع شد. در غزوه ذى العشيره نيز پيامبر در بطحاء ابن ازهر، زير درختى نماز خواندند كه آنجا مسجد شد. و نيز مسجد شجره كه به همين عنوان معروف شده است. از پيامبر در احترام به درخت احاديث بسيارى وارد شده است. شاخه درختان، مانند بال فرشتگان، توصيف شده است. پيامبر از شكستن شاخه درختى به نام ايدع نهى فرموده است؛ زيرا مردم در سايه آن مىآسايند. ذات الانواط نيز درخت بزرگى بوده است كه كفار قريش، در پناه آن اعتكاف مىكردند و اسلحه خود را به آن مىآويختند. پيامبر در جريان جنگ حنين، درخواست مسلمانان را براى داشتن ذات الانواط، نوعى شرك و باز گشت به جاهليت دانست؛ روض المعطار، ص٢۵۶. از اين مطالب استفاده مىشود كه احترام به درخت، نبايد به خرافات آلوده شود كه منجر به شرك مىشود. پيامبر خود به شدت از اينگونه تصورات درباره درخت، نهى فرمودهاند. اينگونه اعتقاد، در دوره جاهلى رواج داشته است؛ مثلاً پرستش عبلات ثلاث در طائف، مرسوم بوده است. مفرد آن شجرة العبلاء است
شكل موروثى و تقليد از پدران خود، به اين درخت خو گرفتهاند؛ چون كه اين درخت و جايى كه اين درخت در آن مىرويد، ارتباطى با هجرت پيامبر (ص) دارد. البته اين قطعى است كه پيامبر در طى مهاجرت خويش به مدينه از اين نقطه عبور كرده، اما درختان و سنگها از جنس جماد بوده و قدرت ندارند به كسى سود و بركت يا ضرر برسانند. راه درست اين است كه انسان هنگام گرفتارىها به خدا پناه ببرد.(1)
پس از چهار كيلومتر از محل قهوهخانه مذكور، از روى پلى عبور كردم. اين پل بر روى درهاى كه از جُمَدان ثَمَالى مىآيد، قرار دارد. در ابتداى اين پل، آن درخت به چشم مىخورد و درست در پايين پل، راهى به سمت راست جاده به سوى خليص مىرود. بازار خليص در فاصله ٨ كيلومترى اينجا قرار دارد و درست بعد از پل، يك ساختمان مخروبه، تنها اثر موجود در اين منطقه است كه همان محل بازار تاريخى الدف، در گذشته مىباشد. اكنون هيچ اثرى از اين بازار به چشم نمىخورد؛ زيرا مغازههاى آن و قهوهخانهها و اماكن استراحت آن را از چوب و شاخههاى درخت الطرفاء مىساختند و با گذشت زمان كه سفر با شتر متروك شده، اين اماكن نيز كه متناسب با استفاده قافلههاى شتر ساخته مىشده هم بهطور كلى از بين رفته است.(2)
1) در مورد تبرك جستن از موجودات غيرزنده مدارك بسيارى وجود دارد كه اشاره به يك مورد از آنها كفايت مىكند. روايات استشفاء به حجرالاسود، ر. ك: ازرقى، تاريخ مكه، ج١، ص٣٢. البته تبرك جستن به اشياء منسوب به اولياى خداوند، با خرافه پرستش درخت، تفاوت بسيار آشكارى دارد.
2) حموضيات: تيرهاى از گياهان كه در خود ملوحتى دارند كه در مسير هجرت، نويسنده چندين مورد از آنها را ذكر كرده است. كه در پايان در پيوستى نام همه گياهانى را كه ايشان ذكر كرده است، با توضيح مناسب مىآوريم.
از اينجا راه وارد يك سراشيبى و زمين پست مىشود كه جنگلهاى الطرفاء آن را فرا گرفته است. در كنار اين جنگلها زمين خاكى و شورهزار است. اينجا انتهاى وادى امج است. سيل اين وادى از اين محل - بعد از اينكه از بين كوه جمدان در جنوب و سنگلاخ البَكَاويه در شمال عبور مىكند و ثُول در جوار شهرك الدُّعَيجه را آبيارى مىكند - به دريا مىريزد. طبق نص وارد شده، رسولخدا (ص) در مسير هجرت از اين محل عبور كرده است؛ چون اين مكان مناسبترين راه بوده است. در اين مسير، چندين پل كوچك وجود دارد كه سيل اين وادى پربركت از زير آنها عبور مىكند. اهالى دربارۀ سيل اين وادى مىگويند كه قابل اندازهگيرى و پيشبينى نيست. شركتى كه اين پلها را درست كرده هم دچار چنين مشكلى شده و در برآوردها و اندازهگيرىها جهت ساخت پل مناسب و مقاوم به خطا رفته است. وقتى سيل آمده، پايههاى پل را سست و كج كرده ولى آسيب كلى به پلها وارد شده است؛ بهطورى كه آسفالت روى پلها كنده شده و ما هنگام عبور از پل بايد پستى و بلندىهاى زيادى را پشت سر بگذاريم.
سرزمينى كه اطراف اين راه وجود دارد، مستعد كشاورزى است. اما هيچ اثرى از عمران و آبادانى در آن به چشم نمىخورد. از سمت راست، جاده صاف و هموارى باز مىشود و به طرف شهر خليص مىرود. بعد از آنكه وادى را تا انتهاى شمالى آن پشتسر گذاشتم، در سمت راست خود قريهاى كوچك و خانههايى از گل ديدم كه بهتازگى درست شده بود. وقتى دربارۀ آنها پرسش كردم، گفتند كه آنها منازل و محل استراحت السواطى است كه خانوادهاى از زبيد، از قبيله حرب مىباشد كه در اين سرزمين بهسر مىبرند.
در سمت راست ساختمانهايى را ديدم كه شهردارى خليص در آن قرار داشت و از سمت غرب، در زير حصن وادى خليص واقع شده بود. چشمة العين را مشاهده كردم كه خشكيده بود؛ آب آن همراه با آب ساير چشمهها به سمت جده سرازير شده است. اين چشمه قبلاً به چشمه ابن بزيع معروف بوده و بعد به
آن عين خليص يا عين الباشا گفتهاند و بعد به طور مطلق به آن العين گفتهاند؛ زيرا در دوران اخير، چشمهاى جز آن در خليص يافت نمىشود. ساكنان اطراف منطقه آب آن را همراه آب ساير چشمههايى كه در وادى خوار است، يعنى همان وادى كه بخشى از امج در حد فاصل بين سايه و خليص است، به آب چشمه العزيزية در جده كشاندهاند. ما چشمه و املاكى در اينجا داريم؛ اما چشمههاى نخلستان خشك شده و مردم آنجا را ترك كردهاند و مناطق اطراف اين چشمهها خالى از سكنه و مخروبه باقى مانده است. علت اين است كه در اين سالها پرورش نخل سودى در برندارد؛ بلكه پرورشدهندگان آن مىگويند سود آن، كفاف مخارج را نمىدهد و علاوه بر اين، وسايل لازم براى اين كار هم وجود ندارد.
هنوز از قسمت انتهايى امج خارج نشده بودم كه در برابرم راه وسيعى را در سنگلاخ الخليصيه كه به صورت شكافى بين الخليصيه و البكاويه كشيده شده، مشاهده كردم. اين راه، زمين مرتفع و وسيعى است كه در بالاى آن، گردنه تاريخى لِفت قرار دارد كه رسول خدا (ص) در مسير هجرت خويش از آن عبور كرد. اين راه، مسير حركت قافلههاى شتر و راه حج بوده است و جاده بزرگ يا راه سلطانى از آن مىگذشته؛ تا اينكه رملها از حدود پنج سال پيش، تقريباً آن را پوشانده و مسدود ساخته است. از اين رو درحالىكه مسير جاده به سمت غرب تغيير جهت مىدهد، اما به طرف وادى امج سرازير مىشود. بعد، از ابتداى الرُخمَانِيَه در شرق الدعيجيه و بعد القضيمه مىگذرد. امروزه به اين بلندى اَلفيت مىگويند و شايد اصل آن مصغر لفت يعنى لُفيت بوده و بعد هنگام تكلم ادغام شده است. چنانچه درباره وادى لَقِيم از وادىهاى طائف به جاى لَقِيم، القيم گفتهاند. در جايى كه اين راه هموار منشعب مىشود، لفت را در سمت راست خود پشت سر گذارده و سنگلاخ البكاويه را شكافته و به پيش مىرود.
از اينجا (يعنى از محل ديدن بلندى لفت) راه به سمت چپ منحرف شده، از گردنه تندى بالا مىروم كه قبلاً جزو راه نبوده، اما در سال ١٣٨۵ه. ق هنگامى كه اين جاده آسفالت مىشده، اين راه هم درست شده است؛ زيرا مستلزم پيمودن مسيرى كوتاهتر و هموارتر مىباشد و زمين آن هم نرم و خاكى است.
درحالىكه بلندى سنگلاخ البكاويه را طى مىكنم، به عقربه كيلومتر شمار نگاه كردم و ديدم كه فاصله ١١۵ كيلومترى مكه را نشان مىدهد. ساعت ده صبح است. در جايى كه مشرف بر الاحزم و دشت قديد هستم، جايى كه اين دو دشت به يكديگر پيوسته و دشت بزرگ واحدى را تشكيل مىدهد، توقف كردم. عرض اين دشت از شمال تا جنوب به پانزده كيلومتر مىرسد. اين دشت از دو وادى تشكيل شده است.
وادى نسبتاً كم اهميتى است كه از سمت شرق بين قديد در شمال و امج در جنوب گسترش پيدا كرده است. قسمت بالاى آن، مسران نام دارد كه دو وادى است كه يكى از آنها از كناره كوه القنعاء گسترده شده و اكنون آن را با كمى انحراف به سوى شمال، در سمت شرق مشاهد مىكنى و مِسر شمالى ناميده مىشود. دوم مسر اليمانى است كه از كوه عمدان امتداد مىيابد. مجموع اين دو وادى، مَلاقى يا مُلاقى مسر ناميده مىشود. بعد از اين ناحيه، آن را وادى الخريق مىنامند تا اينكه به دشت بزرگ قديد برسد، كه در جنوب سنگلاخ البكاويه، در شمال است.
راه الاخرم (الخريق) امروزه از ١٢۴ كيلومترى مكه عبور مىكند. در الاخرم جنگى بين بنىجُشَم، به رهبرى دريد بن الصمّه و ربيعة بن مكدم از بنىفراس بن
غنم، از كنانه روى داده است كه در اين روز ربيعه سه نفر از ياران دُرَيد را كشت و به حامى الظعينه ملقب گرديد.
در ناحيه شمال الاخرم، طارف قديد قرار دارد كه منزلگاهى براى شتران پيش از مسدود شدن گردنه لفت بوده است و منزل چهارم از مكه است. در سفرنامههاى حاجيان، از آن ياد شده است و بعدها ساكنان آن به سبب تغيير مسير منازل حاجيان به القضيمه، مهاجرت كردهاند و امروزه هيچ اثرى از آنها برجا نمانده است؛ به جز چاهى كه هنوز هم قابل استفاده مىباشد. وادى اخرم بهطور كلى خشك و غير قابل كشاورزى و نامناسب براى سكونت دائمى است و گمان نمىكنم روزى برسد كه در آنجا كشاورزى رونق بگيرد و چاههايى براى آبيارى احداث شود. البته گاهى به صورت ديم، در اينجا زراعت مىشود. علىرغم بلندى اين مكان كه در آن ايستادهام، هوا تغيير كرده و حتى افق در پردهاى از غبار پنهان شد و امكان وصف منطقه را از من گرفت. من به دنبال سنگلاخ المشلل كه در امتداد وادى الاخرم از شرق به غرب، در فاصله بين دو وادى قديد و دوران كشيده شده، بودم. امروزه به اين سنگلاخ، القديديه مىگويند كه منسوب به وادى قديد است و شكلگيرى آن مانند شكلگيرى سنگلاخ ضحبان است.
وادى پر بركتى است و از بزرگترين وادىهاى حجاز است و بيشترين چشمههاى آب را دارد؛ زيرا همواره بيست چشمه با آبهاى گوارا در آن جريان دارد. وادى قديد از سنگلاخ ذَرَه شروع مىشود و به قسمت بالايى آن، ستاره مىگويند. كه متعلق به بنىسليم است و پايين آن را قديد مىگويند كه متعلق به قبيله زبيد از حرب مىباشد. در هر دو بخش چشمهها و چاههاى زراعى و قريههاى متصل به هم وجود دارد؛ بهطورىكه مىتوان از داخل يك قريه،
قريههاى ديگر را شمرد. خاكى حاصلخيز براى زراعت، به ويژه در بخش پايينى دارد؛ اما كارهاى عمرانى در آنجا اندك است. در اين قريه اماكن تاريخى زيادى وجود دارد كه بهزودى از كنار آن عبور مىكنم. اين منطقه در صدر اسلام مح--ل خزاعه بوده است و حضرت رسول (ص) بر سر آبى بهنام المُرَيْسيع با آنها جنگ كرد. عمر اموال آنها را گرفت تا در قديد فرود آمد و بعد آنها را ميان بنىخزاعه تقسيم كرد.(1)
نام قديد در تاريخ حجاز مشهور است و امروز داراى مركز شهردارى است كه هر دو بخش آن يعنى السلمى و الحربى را تحت پوشش خود دارد. پيش از اين، جزء اول آن، تابع رابغ بود. براى آن در حد فاصل بين دو قبيله، در نزديكى چشمهاى به نام الظُبَيّه (مصغر ظَبيِه) شهردارى ساختهاند كه به امارة الظبيه معروف است، اما درست اين است كه آن را امارة قديد(2)بنامند. تقريباً ٢۵ هزار نفر جمعيت دارد كه ١۵ هزار نفر آن در بخش الحربى بهسر مىبرند.
از اين نقطه مشرف بر سنگلاخ البكاويه به راه افتام؛ درحالىكه جاده وارد گردنهاى با سراشيبى بسيار تند شد كه دشت الغريق را شكافته و به مسير خود ادامه مىدهد و در حقيقت، همان مسير سيلاب اين دشت است؛ زيرا دشت يك مجموعه واحد و غيرقابل تجزيه است. در ١٢۵ كيلومترى مكه، جاده قديد به سمت راست از راه شوسه جدا مىشود. اين جاده، هموار و صاف و خاكى است؛ بهطورى كه راننده مشكلى از ناحيه جاده احساس نمىكند؛ به جز در پستى و بلندى و ناهموارىهايى كه در اطراف محل رويش درختان وجود دارد. بعد از طى دو كيلومتر جاده به چندين شعبه تقسيم مىشود و انسان در برابر چند مسير با جهات مختلف قرار
مىگيرد. مردد بودم كه از كدام طرف بروم. مسير را از اهالى پرسيدم، گفتند در راه القيم هستى. طوفان شن به شكل ناراحتكنندهاى در حال وزيدن بود و نمىتوانستم سمت چپ و راست خود را تشخيص دهم. مسير جاده كمى به سمت شمال شرقى تغيير يافته و در فاصله دوازده كيلومترى از جاده آسفالت، نخلهايى پديدار شد كه نشان مىداد اينجا ابتداى مزارع قديد و آغاز سرزمين المأهوله است. اينها باقىمانده نخلستان البريكه مىباشد كه چشمه آن از بين رفته و خشكيده است.
يكى از شتربانان قديمى به من گفت:
ما بهطور متناوب منزلگاه خود را عوض مىكرديم. گاهى اوقات در البريكه منزل مىگرفتيم؛ چون خوف داشتيم كه آب الطارف، كفاف انبوه حاجيان را ندهد. گاهى اوقات هم در الطارف منزل مىگرفتيم تا اينكه چاههاى آن بهوسيله توفان شن يا سيل خشك شد.
نزديك البريكه، نخلستان (ملح) قريه مجاور بريكه پديدار شد. ساختمان شهردارى امارة و مدرسهاى را آن سوى جاده ديدم. ساختمان شهردارى بسته بود. گفتم حتماً كسى در آن نيست، كه از آنها كمك بگيرم. از زنى روستايى راه را پرسيدم. به دو مردى كه از باد و طوفان، به انبارى پناه مىبردند اشاره كرد. به كنار آن دو رسيدم و از آنها پرسيدم كه مركز قديد كجاست. آنها راه و مقدار مسافت تا آنجا را براى من توضيح دادند. بعد از ميان دهكدههاى متعدد و چشمههاى جارى بسيار، مثل المعترضه و دوفه عبور كردم. در فاصله بيست كيلومترى جادۀ آسفالت باريك شد و بعد مسير جاده در بستر مسيل ادامه پيدا كرد. در سمت چپ من گردنه الرغامه كه مشرف بر دوران، در شمال قديد است، ديده مىشود كه روزگارى بنىسليم و بنىحرب در آنجا جنگيدهاند. در فاصله ٣١ كيلومترى از جاده آسفالت، به الظُبَيّه مركز قديد رسيدم.
درختان نخل به صورت پراكنده، دو طرف جاده را فرا گرفته بود. در وادى تهامه، من منظرهاى به اين صورت نديده بودم. اين سرسبزى و حاصلخيزى بعد از
اينجا، جز در وادى الفُرع در جاى ديگرى ديده نمىشود؛ بلكه گمان مىكنم قديد بيشترين تعداد نخلستان و بالاترين حد سرسبزى و خرمى را دارد. بعد براى عرض سلام خدمت شيخ مطلق ابن مقبول العصيمى، از عتيبه كه امير قديد بود، رسيدم. وى اولين مسئول دولتى است كه بعد از ملاقات با نماينده امير ناحيه مكه تاكنون در طى مسير ملاقات كردهام.
او شماره كارت شناسايى مرا يادداشت كرد و بعد نوشتهاى به من داد كه خطاب به استاد على بن رومى المولد، مدير مدرسه ابتدايى زيد بن ثابت در البَحُول بود. البحول از تجمع چند دهكده نزديك الظبيه تشكيل شده كه يكى از آنها دهكده الجمعه است.
استاد على را ملاقات كردم و چنانچه امير گفته بود، او فردى اديب و فرهنگى بود و ارزش تحقيق علمى را مىفهميد و با محققين زيادى آشنا بود. در مدرسه حركت و جنب و جوش فرهنگى خوبى مشاهده كردم. بر ديوارها روزنامههايى با نام فجرالاسلام، نور على نور و الشروق به چشم مىخورد.
استاد على براى اطاعت از دستور امير، اماكن تاريخى مثل خيمه اممعبد و المريسيع و جِبِلَه و نقاط ديگر را براى من برشمرد و در مورد محل آنها توضيحاتى را داد. اينجا همه اماكن نشانههاى باقىمانده از صدر اسلام هستند كه به همان اسامى گذشته هنوز در اين سرزمين باقى مانده و شناخته مىشوند. ساعت ٢٠/١٣ دقيقه بود كه با تشكر از او، خداحافظى كردم و درحالىكه اصرار داشت، جهت صرف ناهار پيش او بمانم، به راه خود ادامه دادم.
درحالىكه در سراشيبى وادى حركت مىكردم، از همان راهى كه آمده بودم، بازگشتم. هنگام بازگشت در دل وادى، به تپه سياهى برخوردم كه اَلْحُمَيْمه ناميده مىشد و بر بالاى آن ساختمانى از سنگهاى درشت كوه ساخته بودند. پنداشتم كه اين همان محل قرار دادن مَنَاة بت معروف جاهلى بوده است كه مورخين و
جغرافىدانان گفتهاند محل آن در سنگلاخ المشلل بوده است. در سنگلاخ المشلل(1)توقف كردم و از آن كوه بالا رفتم و وقتى به آنجا رسيدم، ديدم كه اين ساختمان براى تيراندازى درست شده؛ يعنى زمانى كه قبايل عليه يكديگر دست به تاخت و تاز و غارت مىزدهاند، آن را ساختهاند.
نام اين تپه در كتب گذشتگان بسيار ذكر شده و شهرت آن به سبب قرار داشتن بت مناة در يك طرف آن بوده است. پيشينيان گفتهاند كه مناة بر فراز كوه قديد بوده است و المشلل الجبل و گردنه المشلل در آن كوه است. المشلل در واقع سنگلاخ است، نه كوه و در حقيقت اين نام مربوط به گردنه است و سنگلاخ را هم با آن ناميدهاند. بين سنگلاخ و كوه تفاوت وجود دارد.
سنگلاخ عارضهاى سنگى است كه سنگهاى آن سياه رنگ و مستطيل شكل و سطح آن هموار و صاف است؛ اما كوه، برآمده و مرتفع است و سطح آن يا به شكل قله است يا يك منحنى گرد و صاف و سياه رنگ است. همه كوههاى سياه نزد عرب الغرابات ناميده مىشود.
جستوجو در مورد گردنهاى بود؛ امّا چون نگاه متوجه آن سنگلاخى كه ذكر آن گذشت، مىشود و به دنبال حفرهاى در آن مانند حفره و گودى گردنه عسفان يا لفت مىگردد.
ولى گردنه المشلل از اين نوع نيست. من از اهالى در مورد گردنهاى كه خط سير حاجيان از آن بوده، سؤال كردم. پيرمردى گفت: «اين همان گردنهاى است كه قافلههاى حج از آن مىگذشتند و در اين نواحى، غير از اين مورد تا الرغامه، گردنه ديگرى نيست» .
پس از تحقيق و بررسى دريافتم كه گردنهاى به معناى حقيقى آن وجود ندارد؛
1) معجم البلدان، ج۵، ص١٣۶.
بلكه منظور آنها راهى است كه انتهاى سنگلاخ المشلل است و چند بلندى كوچك از آن در سمت ساحل باقى مانده است. مسير جاده صاف و كاملاً مشخص و واضح به جا مانده است؛ مثل اينكه سال پيش آن را كشيدهاند. به گفته آن پيرمرد قافلههاى حج حدود ۵٠ سال پيش از آنجا رد مىشدند. اتومبيل را بادنده سنگين و با سرعت به بالاى آن بلندى هدايت كردم. معلوم بود كه پيش از من هيچ ماشينى از اين بلندى بالا نرفته است. بر بالاى بلندى كه مقدار زيادى سنگ چخماق روى آن جمع شده بود، آثارى به چشم مىخورد كه نشان مىداد بت مناة(1)بر فراز آن قرار داشته است.
مناة جزو مهمترين بتهاى دوران جاهليت بوده و شهرت آن در حد شهرت لات و عزى (2)بوده است. اوس و خزرج و كسانى كه به دين اين دو قبيله حج مىگزاردند، به پيشگاه مناة مىآمدند و قربانى مىكردند. حضرت على بن ابىطالب (ع) اين بت را سرنگون و معدوم كرد. و بعد از آن، ديگر چنين بتى بر پا نشد.(3)
(4) ام معبد خزاعى زن نيكسيرتى بود كه پيامبر (ص) و ابوبكر در مسير هجرت
1) مناة. تاريخ مكه، ازرقى، ج ١، ص ١٢۴.
2) ر. ك: ازرقى، همان واژه لات و عزى.
3) لات: نام بت ثقيف است و گويند نام مردى از ثقيف بوده و هنگامى كه فوت كرده عمرو بن لحى به مردم آنجا گفته است كه او نمرده، بلكه در دل صخرهها جا گرفته است و به عبادت آن امر كرده است. اعراب معتقد بودند كه در اين صخره شيطانى است كه با مردم سخن مىگويد. اين صخره مربع شكل و سپيد رنگ بوده است. ثقيف روى آن اطاقك كوچكى ساخته بودند كه با ظهور اسلام به دستور پيامبر خراب شد. مردم كودكان خود را به نام آن، تيم اللات و زيد اللات مىناميدند. محل دقيق آن در زير مناره چپ مسجد امروزى طائف بوده است. امروزه صخرهاى سپيد رنگ در شمال غرب مسجد عبدالله بن عباس وجود دارد، كه مىگويند همان صخره لات است؛ معالم الحجاز، ج ٧، ص ٢۴٣.
4) محل خيمه اممعبد، نزديك غدير خم است. ر. ك: حميرى، روض المعطار، ص ١۵۶.
مهمان او شدند. خداوند به واسطه اين پذيرايى، نام او را در تاريخ جاودان كرد و مكانى كه پيامبر (ص) در آنجا فرود آمد، مكانى مبارك گرديد. تقريباً در فاصله هشت كيلومترى به طرف جنوب، اين جاده به سمت جنوب آن سرازير مىشود و از راه شوسه و اصلى هم كه اكنون از آن عبور كردم و از سمت غرب در زاويه ديد من است و از سمت شرق، به اندازه همين مسافت از آن فاصله دارد. اين سرزمينى است كه امروزه در آن زراعت ديم رواج دارد. در مسافت حدود چهار يا پنج كيلومتر در شرق، سنگى است كه جاى پاى انسانى روى آن است و مردم به آنجا قدمگاه پيامبر (وطية النبى (ص)) مىگويند.(1)
منزلگاه كوچكى در نزديكى القَضيمَة در جنوب آن به جاى مانده است. صعبر در ١٣٨ كيلومترى شمال مكه و ۴۴ كيلومترى جنوب رابغ است. در همينجا راهى كه از مدينه مىآيد، به دو مسير تقسيم مىشود: راهى به جده مىرود كه ١١١ كيلومتر تا جده فاصله دارد و راهى هم به مكه مىرود؛ چنانچه گذشت.
مسير جاده وارد سراشيبى شد كه با سختى بسيار از آن پايين آمدم. نزديك ساعت پنج به شهر صعبر رسيدم. در صعبر سه قهوهخانه و دو فروشگاه وجود داشت و مسجدى كه اهالى اين منزلگاه با كمك يكديگر ساخته بودند. در كنار اين موقف، در سمت غرب آن، دهكدهاى است كه خانههاى آن به صورت پراكنده قرار گرفته است كه اهالى اين منزلگاه در آنها سكونت مىكنند. بيشتر
1) قدمگاه وطية : تعدادى از اماكن كه در مسير هجرت پيامبر ص قرار داشته، مورد احترام مردم است و آنرا جاى پاى پيامبر ص مىدانند. اين اعتقاد، مانند اعتقاد مردم ايران در مورد محل عبور و جاى پاى ائمه شيعه است. در ايران تعداد قابل توجهى قدمگاه با اين عنوان وجود دارد كه يزدى نام حدود پانصد قدمگاه را در ايران در اثر خود آورده است. فرهنگ آبادىها و مكانهاى مذهبى كشور، ص ۶٣٧. ابن بطوطه نيز از قدمگاهى در عريش، در بدر خبر داده است كه در دامنه كوه طبول واقع شده است؛ ج١، ص١٣٢.
ساكنان آن ماهيگير هستند. اين دهكده ساحلى، بندر كوچكى نيز دارد كه در فاصله هشت كيلومترى غرب اينجا قرار دارد. دانشآموزانى در مدرسه القضيمه در دوازده كيلومترى جنوب اينجا تحصيل مىكنند. صعبر تابع القضيمه مىباشد و القضيمه هم تابع رابغ است. هنگامى كه اين كتاب را براى چاپ آماده مىكردم، فهميدم كه مركز امارة از القضيمه به صعبر منتقل شده است. روستاى صعبر امروزه برقرسانى شده و به نظر مىرسد كه رو به پيشرفت و آبادانى دارد.
درحالىكه خسته و كوفته بودم، به صعبر رسيدم. سختترين چيزى كه امروز مرا اذيت كرد، همان طوفانهاى شن بود. نزديك غروب اين بادها آرام گرفت و ابرهاى كمى در آسمان ظاهر شد، اما به اندازهاى نبود كه بارانزا باشد. نسيمهايى كه مىوزيدند سرد شد.
صعبر حدود هشت كيلومتر از دريا فاصله دارد. نماز عشاء را به جماعت در مسجد خواندم و سپس براى شام به قهوهخانهاى رفتم.
باد و غبارى كه امروز بر پا شد و آرام گرفت، دوباره به جنب و جوش درآمده است. ابرهايى انبوه پديدار شد و پهنه آسمان را فرا گرفت. ستارگان در حجاب ابرها پنهان شدند و نمنم باران شروع به باريدن گرفت. درجه رطوبت هوا بالا رفت و مهمانسراى قهوهخانه را مناسب براى استراحت شبانه نديدم. ازاينرو، مسافتى را از آنجا دور شدم و داخل اتومبيل بساطى پهن كرده و به خواب عميقى فرو رفتم.
<نمايش تصوير
روز يكشنبه ٢٩ محرم، چهارم آذر ١٣۵١ه. ش و مارس ١٩٧٣م است. ساعت پنج و نيم صبح از خواب بيدار شدم. وقت اذان صبح است. نماز صبح را گزاردم و صبر كردم تا سپيدى صبح خوب آشكار شود. صبح زيبايى بود. نسيم سرد و سبكى مىوزيد و ابرهاى به هم پيچيده و انبوهى مانند نيروهايى كه مانع از تابش اشعههاى خورشيد باشند، فضاى آسمان را پر كرد و راهى براى تابش آن بر زمين باقى نگذاشت. هيچ مانعى براى ديدن درست كوههاى بلند و استوار تَهامِه وجود نداشت. اين فرصت را غنيمت شمردم تا محيط اطرافم را توصيف كنم.
دشت كُليَّه در برابرم هويداست، كه از سمت شرق گسترده شده و گويى پايانى ندارد و از جنوب به شمال هم در مسافتى حدود چهل كيلومتر گسترده شده و در ساحل، از سمت غرب تا كوههاى فرسان و ذَوْرَه در شرق در حدود پنجاه كيلومتر امتداد پيدا كرده است.
مرز آن از جنوب، سنگلاخ المُشَلِّل است و طرف شمالى آن به شكل يك خطكشى مستقيم بين دشت قديد، در ناحيه جنوب و دشت كليه در ناحيه شمال، به چشم مىخورد و تا جايى كه در سمت شرق امتداد يافتهاند، با آنها گسترش پيدا كرده است و تنها در ناحيه ساحلى امتداد آن قطع شده است. از اينجا در كنار دشت كليه در ناحيه شرق، وادى دوران به چشم مىخورد.
در شمال، در فاصلهاى دور، سنگلاخ الوَبَرِيَه است كه به سبب دورى آن، درست ديده نمىشود و درست مانند سنگلاخ المشلل از شرق به غرب گسترده شده و در شرق به كوه ذوره مىپيوندند و در سمت غرب، در نزديكى جنوب جحفه امتداد آن قطع مىشود.
اما در ناحيه شرق، يك سلسله كوه به چشم مىخورد كه گويى اين دو سنگلاخ را به هم پيوند مىدهد و از خلال اين رشته كوه است كه دو وادى دوران و كليه گسترده شده است.
مهمترين كوههاى اين سلسله عبارتند از:
كوهى است سر به فلك كشيده و استوار و به مسافت زيادى در طول ساحل كشيده شده است كه آن را كوه رخام مىنامند، چون از آن رخام (مرمر) استخراج مىشود و گفته شده تعداد زيادى بز كوهى در آن وجود دارد. اين كوه در ابتداى دو وادى دَوْران و كليه قرار دارد و از حيث غنى بودن منابع آبى اهميت بهسزايى دارد و داستانهاى بسيارى پيرامون آن در اشعار آمده است.
در سمت راست و ابتداى وادى كليه و از سمت شمال در مقابل فرسان قرار دارد. سلسله كوههايى بلند و سر به فلك كشيده كه ارتفاع قلههاى آن از فرسان كمتر است و از ساحل ديده مىشود. در اين منطقه سلسلهجبال فرسان و ذوره بهسان خطفاصل بين دو قبيله حرب و بنىسليم كشيده شده، اما ناحيه غرب اين دشت وسيع، بخشى از ساحل درياست. در ميان اين دشت سه وادى وجود دارد كه از حيث وسعت و حاصلخيزى متفاوت مىباشند:
اين وادى كه در آن مزارع ديم وجود دارد، آخرين وادى از اين سه وادى از سمت جنوب است و در طول كنارههاى سنگلاخ المشلل گسترش مىيابد. بستر سيل آن از كنار شهر صعبر عبور كرده، به دريا مىرسد. ساكنان آن الذُّرَا (مفرد آن ذروى) از زبيد، از قبايل حرب مىباشند و پيش از اسلام جزو سرزمين خزاعه بوده است.
بزرگترين و پرجمعيتترين و آبادترين اين وادىهاست. از شرق، از سمت سنگلاخ ذَرَه گسترش مىيابد و قسمت بالاى آن را ثَمِرَه مىگويند. ساكنان اين بخش بنوعُصيَّه از قبيله سليم هستند. جايى كه وادى بين كوههاى فرسان و ذوره گسترش مىيابد را الحُصَينِيه مىگويند. ساكنان آن بِشر از قبيله بنىعمر و از قبايل حرب مىباشند. در اين ناحيه نزديك به صد چاه زراعتى وجود دارد، اما كل مساحت زراعى اين دشت وسيع به ٢% نمىرسد. اگر در وادى كُليّه سدى برپا كنند، امكان توسعه اين مقدار وجود دارد؛ چون از وادىهايى است كه سيل آن هر سال به دريا مىريزد. همه دشتى كه درباره آن سخن گفتيم، مستعد كشاورزى بهصورت ديم و از طريق آبيارى با چاه مىباشد.
اين وادى در بىآبى و خشكى و تعداد جمعيت شبيه وادى دَوْران است و در دورترين نقطه انتهاى شمالى اين دشت در كنارههاى سنگلاخ الوَبَريّه گسترده شده است. هنگامى كه سيل دشت كُليَّه از اين وادى مىگذرد، آب شيرين براى مردم اين وادى مىآورد، كه به دنبال آن، با ايجاد كشت ديم، وضع آنها خوب مىشود. وادى قِربى مهمترين بخش از آن است اينجا ابتداى سرزمين ايشان از سمت يمن است كه تا ماوراء الفُرع ادامه دارد.
نام چاههاى قديمى كُليَّه در روايات تاريخى(1)مربوط به قبيله حرب آمده است. حضرت رسول (ص) در زمان هجرت خود از آن عبور كرده است. در اينجا يا جايى نزديك به آن، سراقة بن مالك الكنانى المدلجى پيامبر (ص) را تعقيب كرد و قصد دستگيرى حضرت را نمود، اما پاهاى اسب او در زمين فرو رفت و ايمان آورد و از حضرت اماننامه گرفت.(2)
در ساعت ششونيم به سمت شرق، به طرف چاههاى كُليّه به راه افتادم. جاده بين جنگلى كه از درختان السمر كه ارتفاع چندانى ندارند، پيش مىرود. چپ و راست جاده را اين درختان پر كردهاند. گاهى راه به چند شعبه تقسيم شده و راه اصلى گم مىشود. مجبورم اثر ماشينهايى كه براى حمل سنگ مرمر به طرف كوههاى فرسان مىروند را دنبال كنم. از يكى از بلندىهايى كه در اين ناحيه بهطور پراكنده وجود دارد، بالا رفتم و نظرى افكندم. نخلستان دشت كُليَّه را در طرف شمال دشت و در سمت چپ خود ديدم. در طريق زمينى كه هيچ جادهاى در آن نبود، به راه افتادم. در شانزده كيلومترى صعبر به چاههاى كليه رسيدم و كشتزارهاى آن هويدا شد. مردم در آنجا به شكل ابتدايى زراعت مىكنند. خانههاى اهالى به صورت پراكنده بين جنگلهاى السمر به چشم مىخورد كه از چوب و شاخههاى درخت الجريد و الاثل و با ستونهايى از تنه درخت السمر بنا شده است. دهكدههاى بزرگى در اينجا وجود ندارد. آب آشاميدنى تنها از طريق چاهها تامين مىشود و روشنايى برق هم وجود ندارد. مردى از الفوارس را ديدم كه گمان مىكرد من از مأموران دولتى و از وزارت كشاورزى هستم. از وضع كشاورزى منطقه و عدم رسيدگى دولت شكايت كرد. از اطلاعات اين پيرمرد
درباره آثار تاريخى اين منطقه استفاده كردم. به او گفتم كارى از دست من ساخته نيست. بنابر دانستههاى من، در اينجا مقصر، برنامه توسعه عمومى كشاورزى، نيست؛ بلكه وامهاى بسيار وكمكهاى مفيد فراوانى به اين منطقه تزريق شده است. دليل اصلى، كوتاهى در اجراى برنامه است. در برابر مسائل اجرايى در اين شهرها صدها مانع و مشكل وجود دارد، كه جاى سؤال دارد.
رَابِغ
دشت كليّه را جستوجو كردم و بعد به سمت غرب به راه افتادم تا به راه آسفالت رسيدم و به سمت شمال در كنار ساحل به حركت خود ادامه دادم. تا به شهر رابغ در چهل كيلومترى كليه رسيدم.
رابغ شهرى كوچك در كرانه درياست و بندر زيبا و دور افتادهاى دارد كه ٣٠ سال از عمر آن مىگذرد. امارتى دارد كه شامل زمينهاى حد فاصل بين الدُّعَيْجِيَّة در جنوب تا النصائف در شمال مىشود و تا مرزهاى بين قبيله حرب و قبيلههاى سُلَيم و مُطَير پيش مىرود. در اطراف آنها آبادىهايى وجود دارد كه هر كدام خود عنوان يك امارت دارد؛ مثل آبادى ثُول، آبادى القَضِيمَه، آبادى حَجر، آبادى النُّويبَع، آبادى مستورة و آبادى الأبواء. اين آبادىها از چادرنشيان تشكيل شده است. رابغ قبيلههاى متعدد و پراكنده از هم و بازارى براى خريد همه مايحتاج دارد. اكثر خانهها مطابق و هماهنگ با محيط است؛ مگر اندك ساختمانها و خانههايى كه متعلق به حكومت است؛ مانند اداره آموزش و پرورش كه چند مدرسه تحت پوشش خود دارد، مدرسه راهنمايى و شهردارى كه هيچ كارى در پيشرفت شهر انجام نداده است؛ اداره ماليات و دادگسترى، پليس و مخابرات.
اميران رابغ از آل مبيريك هستند؛ خانوادهاى كه در اواخر عثمانى و در دوران ضعف امراءالعسوم كه اميران قبيله حرب در گذشته بودهاند و در عهد هاشمى، با وجود درگيرى با آنها، به حيات خود ادامه دادند. از اينرو نفوذى در آن زمان در
منطقه براى آنها باقى نماند. زمانى كه دگرگونىهاى دوران سعودى فرا رسيد و امارت اين منطقه از ذهبان و عسفان در جنوب تا نزديكى بدر در شمال يعنى منطقهاى به وسعت دويست كيلومتر طول در كنار ساحل و بين هشتاد تا صد كيلومتر عرض مىرسيد، قسمت باير اين سرزمين به تصرف قوىترين امراى آن يعنى اسماعيل بن آل مبيريك، معاصر ملك عبدالعزيز درآمد و سپس با وفات عبدالعزيز قدرت اسماعيل كاهش يافت و منطقه خليص و غران از سلطه او خارج شد و براى آن امارتى مستقل، تحت اشراف امارت مكه تأسيس شد. بعدها، وادى قديد از آن جدا شد. به تدريج قدرت اين خانواده در اين منطقه كاهش يافت و تا حدود مرزهاى شهرستان رابغ محدود شد كه مساحت بسيار كمى است. اما سود حاصل از اراضى تحت اشراف دولت سعودى كه براساس پيمان ١٣٩٠ه. ق به اين خانواده پرداخت مىشد، به شكل بىسابقهاى ثروت اين خاندان را بالا برد.
امير كنونى رابغ، محمد بركة (اسمى واحد است) پسر اسماعيل بن مبيريك است. جوانى است كه امور منطقه را خوب اداره مىكند و نشاط و جنب و جوش را به اين امارت نو پا كه رو به زوال مىرفت، بازگردانده است. آل مبيريك شاخهاى از الغوانم، از زبيد، از مسروح، از حرب مىباشند كه خانواده اصيل و ريشهدار و داراى سابقه شهرنشينى در رابغ هستند.(1)
به رابغ در ١۵۵ كيلومترى شمال جده و ٢٧٠ كيلومترى جنوب مدينه در سمت غرب رسيدم. در قهوهخانهاى به طور اتفاقى با النشمى بن طامى، امير منطقه ملاقات كردم. او مرا دعوت كرد تا به مركز النويبع در نزديك ٢٢ كيلومترى شمال شرقى اينجا برويم. به النشمى گفتم كه من فعلاً قصد عبور از النويبع، براى مشاهده و به دست آوردن معلومات از آنجا هستم و به قصد مهمانى نيامدهام.
1) آل مبيريك: از الغوانم، از زبيد هستند كه سفر آنها در رابغ است. آنها جديدترين خانواده حرب هستند و قوىترين و بزرگترين آنها حسين بن مبيريك و بعد پسرش اسماعيل بوده است؛ معجم معالم الحجاز، ص٨١.
ابن طامى از خانوادههاى با ريشه، قبيلهاى اصيل است كه قدمت آن از خانواده آلمبيريك بيشتر است و معاصر خانواده العسوم است كه اميران آن رقباى العسوم شدهاند و گفته شده كه ابن عسم، امير حرب، در گذشته با ابن طامى در امور جنگ با قبايل مجاور مشورت مىكرد. قدرت اين خاندان به حدى رسيد كه براى سازش و تبانى با حسين بن مبيريك، امير رابغ مبلغ هنگفتى را كه دولت براى حسين بن على فرستاده بوده را به عنوان مواجب به عربهايى كه به صف سربازان آنها پيوستهاند، پرداخت كرد. گفته شده كه اين مال به اندازه ٧ مطيه طلا بوده و سهم حسين بن مبيريك از اين مال، يك مطيه بود. اما قدرت اين خاندان به تدريج رو به كاهش گذاشت؛ بهطورى كه امروز چيزى از آن باقى نمانده است. و النشمى چيزى به ارث نبرده است. او به من گفت كه به استقبال امير جديدى كه به جاى او براى النُّويبَع تعيين شده، مىرود و اميدوار است كه به عنوان يك كارمند، با حقوق ماهيانه به كار گرفته شود.
(1) النشمى را تنها گذاشتم، درحالىكه ساعت دهونيم بود و آسمان همچنان صاف و زيبا مىنمود و وزش نسيمهاى سرد، در انسان نوعى سستى و رخوت به وجود مىآورد. از رابغ به سوى جحفه به راه افتادم. از راهى كه آمده بودم، به سمت جنوب حركت كردم و بعد از هفت كيلومتر راه جحفه به سمت شرق جدا شد. اين مسير در دشتى ساحلى پيش مىرود و هيچ نشانهاى غير از كوههاى پراكندهاى كه در فاصله زمينهاى هموار و پست آنجا به چشم مىخورد، در آن وجود ندارد. در برابر خود، سنگلاخها و زمينهاى سخت را ديدم كه مشخصترين آنها
1) مجم البلدان، ج٢، ص١١١. جحفه: روض المعطار، جحفه را قريهاى بزرگ توصيف كرده و آن را ميقات مصر و شام و مغرب مىداند؛ روض المعطار، ص ١۵٧.
سنگلاخ الخَرْجَاء است و جاده در طرف سمت چپ آن امتداد مىيافت. پس از طى ٢٢ كيلومتر، از رابغ به مسجد الجحفه رسيدم.
مسجدى زيبا كه از بتون مسلح ساخته شده و ساختمانى مستحكم و زيبا در آن وجود دارد. بهطور كلى چيزى غير از اين مسجد در آنجا به چشم نمىخورد. درِ مسجد با زنجير و بدون قفل بسته شده بود. درب آن را باز كردم و داخل مسجد رفتم. در حياط خاكى آن نشانهاى از وجود انسان نبود و به نظر نمىرسيد كه كسى هرچند يكبار در هفته، آنجا نماز بگزارد. فرشهاى مسجد روى هم انبار شده بود و گويا مدتهاست كه كسى به اينجا توجهى نداشته و آثارى از نظافت به چشم نمىخورد. از منارهاى كه ٣٧ پله داشت، بالا رفتم و به چپ و راست خود نگاه كردم. در فاصله ششصد مترى شمال شرقى مسجد، مردى را ديدم كه شترى را نزديك چاهى آب مىدهد. پايين آمدم و نزديك او رفتم. گفت كه امام مسجد است و در نزديكى اين مسجد، جز چادرنشينان زندگى نمىكنند. سپس او مرا به محل قديم مسجد جحفه برد كه بقاياى مخروبه اين مسجد در شرق مسجد جديد در كنار يك چاه متروك به چشم مىخورد. اين چاه كه از آن آب برمىدارند، الخالدية ناميده مىشود و از حدود مسجد بيرون است. مىگويند آنجا شهر قديم جحفه بوده است؛ چون پيرامون مسجد خرابههايى است كه قابل تشخيص از زمينهاى اطراف آن نيست. امام مسجد، راهى را كه حاجيان در گذشته به جحفه مىآمدند و راهى كه از آنجا خارج مىشدهاند را نشان داد. جحفه منزل پنجم از مكه بر حسب نظام سابق قافلهاى بوده است و بنا به عللى كه خواهم گفت، روشن مىشود كه دو جحفه وجود داشته يا اينكه به مرور زمان از مكانى به مكان ديگر منتقل شده است.
دشت مستطيل شكلى كه از جنوب غربى تا شمال شرقى كشيده شده و وادى الغائضه، در انتهاى وادى الخَرّار در ميان آن به چشم مىخورد.
زراعت در اين وادى به صورت ديم است. زمانى وادى مَرّ در اين دشت امتداد داشته، اما به علت شكستگى كه رخ داده، وادى مرّ به طرف وادى ربغ گسترش پيدا كرده است و اين وادى باير و خشك باقى مانده و در آنها جز وادىهاى كوچك ميان كوههاى پراكنده و كمارتفاع و سنگلاخها، چيز ديگرى ديده نمىشود. از جنوب تا جنوب شرقى ريگزار القَطِيعَاء در آن سوى دشت قرار دارد و در جايى كه به ساحل مىرسد، از سنگلاخ الوَبَرِيّه جدا مىشود. مسير كاروانهاى حج از انتهاى غربى آن مىگذشته و از سمت شرق به آن مىپيوندد و بعد به شكل قوسى به سمت سنگلاخ الوبريه امتداد مىيابد و از ناحيه شرق، دشت را محاصره مىكند. از شمال سنگلاخ الغُرْبَه كه در شمال شرقى اين مسجد است، به آن پيوسته است؛ درحالىكه درست در سمت شرق در فاصله دورى، قلههاى كوههاى الشَّرَاء از آن سوى سنگلاخها به چشم مىخورد. در انتهاى سنگلاخ العَزُوريَه (عزور قديمى) آثار ديگرى از جحفه به چشم مىخورد و از سمت غرب به سنگلاخ امالكُلَى پيوسته است و در آن گردنهاى است كه بين راه جحفه و هرشى قرار دارد. در غرب اين مكان، ريگزار امالتَنَصُّب قرار دارد كه راه جحفه به رابغ آن را قطع مىكند. با مشاهده و بررسى راههاى ورود و خروج اين سرزمين، معلوم مىشود رسول خدا (ص) هنگام هجرت به مدينه از نزديك جحفه عبور نموده است. امروزه در سرزمين جحفه، قبايلى از زبيد ساكنند كه از جمله آنها الزَنَابِقَه، الرَوايَقَه و العَصلان است. مردمى از عَوْف نيز در بين آنها وجود دارد.
از اين جحفه (يا جحفه جنوبى يا جحفه جديد) در ساعت، يك ربع به چهار بعد از اينكه نماز را در مسجد جحفه خواندم، حركت كردم. بعد به سمت شمال در مسيرى كه حاجيان از آن عبور مىكردهاند، يعنى راه سلطانى به راه خود ادامه دادم. پس از طى چهار كيلومتر به قصر يا قلعهاى برخورد كردم كه پايههاى آن از درون ويران شده بود. سه ديوار آن پابرجا باقى مانده بود. ديوار اين ساختمان به حدود ٣٣ متر مىرسيد كه از گچ ساخته شده بود. ارتفاع آن را نتوانستم درست
تشخيص بدهم. احتمالاً كمتر از شش متر بوده است. در كنار قصر، آثار شهرى كه شن و ماسه آن را در خود فرا گرفته بود، اما كوچههاى زيباى قديمى آن قابل تشخيص است، به چشم مىخورد. اين قصر را مردم اين مناطق قصر علياء مىنامند و منظورشان از علياء، همسر ابن زيد شيخ بن هلال بن عام است. عادت مردم اين است كه همه آثار اينجا را به ابن هلال نسبت مىدهند و مىگويند اين از چيزهايى است كه بنىهلال ساخته است. اين ساختمان بناهاى دوره عباسى است كه يا براى دفاع از شهر قديمى يا بهعنوان امارت والى اين شهر ساخته شده است يا اينكه براى هر دو منظور بوده است.
دليل تعلّق اين بنا به دوران عباسى اين است كه جحفه در اواخر دوران عباسى متروك شده است. پس اين ساختمان متعلق به دوران عثمانى نيست و زمينهاى هم براى قول دوم وجود ندارد كه بگوييم اين بنا مربوط به دوران اموى بوده است؛ زيرا تاريخ چيزى از توجه امويين به اينگونه اماكن نشان نمىدهد؛ بلكه از توجه آنها به ساخت قلعهها و دژها و چيزهايى كه به حسب ضرورت آن زمان مورد نياز بوده است، سخن مىگويد.
با استقرائى در تاريخ جحفه بهدست مىآيد كه در زمان جاهليت، اينجا شهرى آباد و يكى از منزلگاههاى مهم و اصلى اين راه بوده كه نزد عرب راهى معروف و شناخته شده است. با ظهور اسلام، پيامبر آن را به عنوان ميقات اهل شام و مصر تعيين كرد. در آن زمان آن را مَهْيَه مىناميدهاند و گفته شده كه پيامبر (ص) آن را به اين اسم نامگذارى كرده است و دعا فرمود كه خداوند وباى مدينه را به آنجا نقل كند. بنىعبيل و اقوامى از عرب باديه در آنجا سكونت گزيدند و سپس تحت سلطه بنىكنانه در آمده و بعد قبيله حرب از اوايل قرن دوم هجرى تاكنون آنجا را تحت سلطه خود دارند. مورخين ذكر مىكنند كه پيامبر (ص) بعد از جحفه به سمت مكه، مسجدى داشته است و ظاهراً اين همان مسجد قديم است كه پيامبر در جوار اين مسجد جديد، كه ذكر آن گذشت، بنا كردهاند.
در آغاز عهد عباسيان، مسلمانان اقدام به بررسى آثار به جاى مانده از رسولخدا (ص) كردند. على رغم اينكه زمان زيادى از رحلت رسول خدا (ص) سپرى نشده بود، اما بيشتر آنها فراموش شده و از صحنه روزگار پنهان گرديده بود؛ زيرا نسل اول مسلمانان، همه همت خود را صرف نشر و استحكام پايههاى دين مبين اسلام نمودند. بنابر اين در اوايل عهد عباسى، گروهى از مسلمانان به ساختن مساجدى در نقاطى كه ثابت مىشد، پيامبر در آنجا نماز گزارده است، اقدام نمودند.
از بررسى اين مطالب بهدست مىآيد مسجدى كه بعد از جحفه به سمت مكه، در آن زمان ساخته شد، مسجد پيامبر بوده است و حتماً حجاج و مسلمانان هم به ياد پيامبر و تبرك جستن به آن مكان مقدس، به زيارت آن مىشتافتهاند. سپس آن مسجد نياز به افراد و خدمهاى كه امور اين مسجد را سامان دهند، پيدا كرده است. از اين رو ساختمانهايى در جوار آن ساخته شده و دكانهايى نيز در آنجا ساختهاند و چون اين مكان داراى وسعت بسيارى بوده است، قافلههايى آنجا را توقفگاه خود قرار دادند و بدين ترتيب اين شهر داراى دو منزلگاه مجاور هم گرديد. اما اكثر حجاج مصرى و آفريقايى كه از راه ساحل شمال حجاز مىآمدند، هنگامى كه از بدر مىگذشتند، به ناچار به دنبال منزلگاههايى متناسب با مسيرشان مىگشتند و چون ودان و جحفه از مسير اين حاجيان فاصله زيادى داشته، بئر مستوره را به جاى ودان به عنوان منزلگاه خود اختيار كردند. بعدها در حركت از منزل مستوره، رابغ را مناسب با مسير خود تشخيص داده و آن را به جاى جحفه منزلگاه خود انتخاب كردند. اين يكى از علل تقسيم جحفه بوده است.
اما علت دوم اين است كه در عهد عباسى، اين منطقه از امنيت درستى برخوردار نبوده و قبايل اطراف به اين آبادىها هجوم آورده و كاروانهايى كه از
آنجا مىگذشتند را غارت مىكردند. زمانى كه رابغ به سبب توقف كاروانهاى حج در آن، آباد شد، مردم آن منطقه شهر قديمى خود را رها كرده و به رابغ مهاجرت كردند؛ بهطورى كه آن منطقه از سكنه خالى شده و رو به ويرانى گذاشت. اولين كسى كه از ويرانى اين نقطه آگاه شد و آن را در معجم البلدان خود بيان كرده، ياقوت حموى، در آغاز قرن هفتم هجرى است. وى مىگويد: «در زمانى پيش از او، مردم آنجا را ترك كردهاند و اين منطقه رو به ويرانى گذاشته است» . جهانگردان مغربى و مصرى تصريح كردهاند كه مسير آنها از رابغ بوده و هنگامى كه در محاذات جحفه بودهاند، احرام حج بستهاند؛ يعنى جحفه به عنوان ميقات، متروك بوده است و ميقات محسوب نمىشده است. لكن مسئله شگفتآور اين است كه وقتى جاده را مىبينى، به نظر مىرسد گويا هنوز زمان زيادى از متروك شدن آن نگذشته است؛ چون بستر آن بهطور واضح به چشم مىخورد كه با سنگريزهها و شنهايى فرش شده است. اين وضعيت بهطور واضح در گردنه المشلل و در گردنه عَزْوَرْ در شمال جحفه به چشم مىخورد. شايد حاجيان ترك و شامى تا زمان عثمانى هنوز از اين جاده رفت و آمد مىكردهاند.
در برابر قصرى كه مردم به آن قصر علياء مىگويند و شهرت آن فراگير است و كسى را نمىيابى كه آن را نشناسد، ذهن من به ٣٠ و اندى سال پيش بازگشت و خاطرات دوران ۵ سالگىام را هنگامى كه از مقابل اين قصر عبور كرده بودم، دوباره به ذهنم آورد. پدر من دره اين سرزمين را ترك كرد و به ياد آوردم كه هندوانه در اين سرزمين فراوان بود. سرزمينى كه امروز در آن جز جنگلهاى المرخ و الاراك نمىبينم.
(1) وادى، از نزديكى آن قصر به طرف شرق مايل مىشود و همراه با جاده، به آن سمت تغيير مسير مىدهد. در كنار مسير در سمت شرق، جنگل درختان اراك به چشم مىخورد. همه گياهان اين وادى منحصر به المرخ و الضرم (الثمام) مىشود. زمين وادى سست است و چرخهاى ماشين روى آن مىلغزد. از اينجا وارد سرزمين بادية الشام شدم. زمينى مرتفع كه از بالاى آن، همه وادى، از جمله شهر قديمى به چشم مىخورد. كانالها و قناتهاى چشمه جحفه در برابر من ظاهر شد؛ بهطورى كه همه چاههاى آن قابل شمارش بود. به نظر مىرسيد كه اين چاه در زمانى طولانى بعد از ويرانى آن شهر، آباد بوده يا اينكه شخصى تلاش كرده تا آن را دوباره آباد كند، اما موفق نشده است. از يكى از اهالى بلاديه خواستم كه دربارۀ اين سرزمين براى من صحبت كند. او محدوده سرزمينشان را مشخص كرد و گفت به فاصله سى كيلومتر از سمت شرق به الشراء مىرسد و در امتداد طول وادى مر از ناحيه شمال شرق به حجر ختم مىشود و از سمت شمال به
1) روض المعطار، ص٢٢١. خم: غديرخم، بين مكه و جحفه دو ميل فاصله است و نام خم در محل آن ذكر شده است؛ معجم البلدان، ج۴، ص١٨٨. خم چاهى است كه عبدالشمس در بطحاء حفر كرده و در برابر جحفه است؛ روض المعطار، ص٢٢١. خم جايى است كه چشمهاى در آن مىريزد و بين چشمه و غدير، مسجد پيامبر خداست؛ معجم البلدان، ج٢، ص٣٨٩. غدير خم امروز، به نام الخربه معروف است. نخلستانهاى متعددى در اطراف آن هست كه متعلق به مردم قبيله بلاديه است. فاكهى خم را چاهى مىداند كه در دوره جاهليت و اسلام مورد استفاده بوده است. معجم معالم الحجاز، ج ٣، ص ١۵٨. عاتق اصطلاح بعض الشيعه به كار برده است. متأسفانه تصورى كه درباره شيعه شايع بوده، تصور درستى نبوده است. اكثريت شيعيان كه دوازده امامىاند. در حديث غدير، متفق القول هستند و نيز غير از شيعه، حديث غدير از طرق مختلف، وارد شده است. كتاب «الغدير» علامه امينى، گزارشى مبسوط درباره كتب متعدد اهل سنت است كه اين حديث را از طرق خود دريافت كردهاند. معجم البلدان نيز همين مطلب را از بكرى نقل كرده است. روضالمعطار نيز از بكرى به همين صورت نقل كرده است؛ روض المعطار، ص ١۵۶.
بالاى امالعيال(1)مىرسد و امالعيال يكى از چشمههاى بلاديه در وادى فرع است. دربارۀ چشمه غدير خم از او سؤال كردم، گفت: جستوجو كن؛ آثارى از آن خواهى يافت. به او گفتم: آنها را نشان بده؛ زيرا شنيدهام كه يكى از بزرگان اين منطقه به احياى مجدد چشمه خم اقدام كرده، اما موفق نشده است. گفت: غير از تو، كسى توجهى به اين امور ندارد.
بعد از مدتى گفتوگو به نخلستانهايى در جهت طلوع خورشيد اشاره كرد و گفت: «اينها كه در برابر توست است الغُربَه است» . راه بسيار ناهموار بود و اتومبيل تنها با دنده كمكى توانست از آن عبور كند. به فاصله هشت كيلومتر از قصر علياء، به غدير خم رسيدم كه امروز به الغربه معروف است و در ٢۶كيلومترى شرق رابغ قرار دارد. به علت ناهموارى و نامناسب بودن جاده، نيم ساعت در راه بودم.
الغربه، غديرى است كه در محل آبگير مسيلى در كنار وادى، در سمت غرب قرار دارد. در اطراف آن چند چراگاه و نخلستان وجود دارد و هر كدام از آنها در حدود ۴۵ نخل دارد كه متلعق به اهالى اين منطقه است. دستههاى خرماى نورس بر فراز آنها آشكار بود؛ اما اينكه در سال گذشته آن را به حال خود رها كردهاند و به آفت دچار شده، حكايت از بىتوجهى هميشگى به آنها مىكند.
اكنون اين وادى خَرَّار ناميده مىشود(2)و محل جريان سيل مر بوده است و بعد سيل بزرگى آمده و مسير وادى مر را به سمت وادى رابغ منحرف كرده است.
1) ام العيال در فاصله ٢۵٠ كيلومترى مدينه، اكنون آباد و پر از نخل و متعلّق به بنىحسين است؛ تاريخ معالم المدينة المنوره، ص ٢۴٧. امالعيال: دهكدهاى بين مكه و مدينه، در كوهپايه كوه آره، در تهامه است و عوام آن را صدقه فاطمه زهرا عليها السلام دانسته است؛ معجم البلدان، ج ١، ص ٢۵۴.
2) الخرار: منطقهاى در حجاز و نزديك جحفه، و نيز گفتهاند يكى از وادىهاى مدينه يا آبى در مدينه است. پيامبر سعدبن ابىوقاص را با هشتاد نفر از مهاجران به سريهاى فرستاد كه در الخرّار فرود آمدند؛ معجمالبلدان، ج٢، ص٣۵٠.
سپس جريان سيل از وادى الخرار و جحفه منحرف گشته و آنجا دچار خشكسالى و كمآبى شده است. امروزه آن بخش از الخرار كه در جوار مر است، الظَهْر ناميده مىشود؛ چون به صورت سرزمينى بلند و مرتفع در آمده و سيل بر آن جارى نمىشود. اهالى جحفه بخشى از آب مر را از آن خود مىدانند و ادعاى آن را دارند؛ اما اهالى رابغ به شدت با اين مسئله مخالف هستند و در حال معارضه با اهالى جحفه بر سر آن هستند.
من چند بار به امير فعلى رابغ گفتم كه عدالت حكم مىكند بخشى از آب وادى مر را به اهل جحفه، اختصاص دهيد. ظاهر امر چنين بود كه او با اين امر مخالفتى ندارد و اين حرف را رد نكرد، اما دشمن رأى او را تغيير داد. در نصوص(1)متقدمين آمده است كه رسول خدا (ص) هنگام هجرت به مدينه از اين مكان، عبور كرده است.
بخشى از وادى مر به نام مر عُنَيب به سمت غرب تا جايى كه النباة خوانده مىشود، در ٢۵ كيلومترى شرق رابغ امتداد دارد و از آنجا به طرف چپ، به سمت جنوب با زاويهاى شبيه زاويه قائمه منحرف مىشود. در رأس اين بلندى، گردنهاى خاكى و از هم پاشيده وجود دارد كه محل اتصال وادى رابغ و مر عنيب است، اما سيلى ويرانگر آمده و اين تپه را از هم گسسته است. مر در ناحيه وادى رابغ قرار گرفته و در آن امتداد يافته است. در اثر اين شكاف و گسستگى، دو چشمه در آنجا جارى شده كه امروزه به حَكّاك معروف است اين شكستگى و گسستگى كاملاً آشكار است و هر كس تخصص و آشنايى با مسائل زمينشناسى دارد، مىتواند آن را مشاهده كند؛ زيرا سنگريزههاى سياه رنگِ سنگلاخى، در تمام مسير
1) روض المعطار، ص١۵۶.
سيل به چشم مىخورد و به سبب مسافت زيادى كه اين سنگها در بستر سيل طى مىكنند، معمولاً صيقلى بوده و رنگ خاصى دارند. در اين بخش از وادى مر، در سالهاى پرآبى سيلهاى متعددى جارى مىشود.
در سمت شرق غدير و آبگير خم، وادى الخانق (1)گسترده شده كه مسير سيل آن، از كوههاى الشراء است؛ كوهى كه در فاصله ٢۵ كيلومترى اين آبگير تاريخى قرار دارد و محلى كه آب اين غدير، از آنجا مىآيد و اگر اين سيل نبود، اين آبگير تاريخى تاكنون از بين رفته بود. از اين رو آبگيرى دائمى است و حتى در سالهاى خشكسالى هم خشك نشده و امسال هم كه سال خشك و بىآبى است و بارندگى نبوده، آب آن باقى مانده است.
در جنوب اين غدير، سنگلاخ الوبريه است. كنارههاى اين نقطه را عُوَيرِضَه گويند. كه از عويرضه، درست در جنوب غدير و از سمت شمال غدير خم تا مقابل وادى مر، به وسعتى برابر يازده كيلومتر گسترده شده است. فاصله بين اين دو نقطه به نقطه ظهر معروف است، كه ذكر آن گذشت. در غرب غدير خم و شمال غربى آن شهرى باستانى است كه ديوارهايى در اطراف آن وجود داشته كه اكنون بقايايى از آن ديوارها به چشم مىخورد. از جمله آثار به جا مانده از اين شهر سه كاخ يا قلعه است كه به شكل هلال بوده، اما ويران شده و شن آنها را پوشانده است. در مراجع قديمى چيزى درباره اين شهر نيامده است. اما سه نشانه وجود دارد كه براساس آنها مىتوان نتيجه گرفت كه اينجا بعد از دوران خلفاى راشدين، شهرى بوده است:
١. گفته شد كه غدير خم داراى چشمهاى بوده است و در زمانى نه چندان دور، يكى از بزرگان البلاديه اقدام به احياى اين چشمه نموده، ولى موفق نشده
1) از بلاد كنانه يوم خانق ، معجم البلدان، ج٣، ص ٣۴٠.
است. پس مىتوان به اين نتيجه رسيد كه در اينجا دهكدهاى آباد وجود داشته كه در احاطه ديوارهايى از سنگ بوده است.
٢. پس از شهادت حضرت على (ع) فرزندان و وابستگان صحابه از انصار و قريش در وادى حجاز پراكنده شدند و هر كدام در گوشهاى زمين و مِلكى را اختيار كرده، مشغول عمران و آبادى شدهاند. اكنون اخبار به جا مانده در مورد ايشان در برابر ماست كه ثابت مىكند آنها داراى املاك و آبادىهايى در السُوارَقيه و خَلْص و مُوَيقَه و الاَكحَل و جاهاى ديگر بودهاند. پس اگر محل خلص، الاَكحل و بيابان برهوت اطراف آنها و دورى آنها از شهرها را مورد توجه قرار دهيم، پى مىبريم كسانى كه اقدام به آباد كردن اين مناطق نمودهاند و سايه(1)و مناطقى مثل آن را آباد كردهاند، بعيد نيست كه در كنار اين غدير منزل گرفته و به آباد كردن اطراف آن اقدام نموده باشند؛ بهويژه كه اين غدير، يكى از آثار به جا مانده از حضرت رسول (ص) مىباشد.
٣. همه سنگلاخهايى كه تقريباً از هر سو غدير خم را احاطه كرده، بهواسطه القَدَام (جمع قدمه) شناخته مىشوند. القدمه در زبان اهالى حجاز به انتهاى سنگلاخ و سمتى از سنگلاخ كه همجوار با دشت و زمين مرتفعى كه حد فاصل بين سنگلاخ و دشت است، گفته مىشود و از ساير بخشهاى سنگلاخ مشخص است. مردمى كه در اين مناطق زندگى مىكردهاند، درباره آن مىگويند در كنارههاى اين نقاط نخلستانهاى انبوه و آبادى وجود داشته است.
آنچه گفته شد دلالت مىكند اين سرزمين كه امروز ويران و خالى از سكنه مىباشد و تنها گاه به طور پراكنده منازلى از چادرهاى سياه در آن به چشم
1) سايه متعلق به فرزندان حضرت على ع بوده است كه اهالى آن مردمى مهاجر، از هر سو هستند؛ معجمالبلدان، ج ٣، ص ١٨٠.
مىخورد، روزى شهرى خرم و آباد بوده است. از بررسى نصوص و مشاهده اين سرزمين نيز به دست مىآيد كه حضرت پيامبر (ص) در مسير هجرت خويش از اين نقطه عبور كرده است.(1)
از غدير الغربه امروزى، در طرف شمال شرقى سنگلاخ سياهى ديده مىشود كه سنگلاخ ذُوبيان نام دارد. در غرب نيز سنگلاخ رُمحَة است كه در پايين آن، كوه كوچكى به چشم مىخورد كه در كنار آن كوههاى كوچكى رديف شدهاند كه جنگلهاى انبوه السمر آن را پوشانده است و در شمال آن وادى وسيعى است كه همان وادى الظهر است. و آن را نيز جنگلهاى به هم فشرده السمر پوشانده؛ بهطورى كه هيچ روزنهاى در آن به چشم نمىخورد. در عين حال، كشتزارهاى كوچكى هم در گوشه و كنار اين وادى به چشم مىخورد.
در معجم البلدان آمده است كه خم(2)نام مردى رنگرز بوده و اين غدير را به او منسوب كردهاند؛ غديرى كه بين مكه و مدينه، در نزديكى جحفه، يعنى در سه ميلى جحفه قرار دارد.
صاحب المشارق گفته است كه خم نام بيشهاى در اينجا بوده كه در كنار آن آبگيرى وجود داشته كه آن را به خم نسبت دادهاند. او مىگويد خم جايى است كه چشمهاى از آن جارى مىشود و بين غدير و چشمه، مسجد رسول خدا (ص) قرار دارد و پيش از جحفه، به مسافت يك ميل، غدير خم قرار دارد. سيل وادى اين غدير به دريا مىريزد. غدير خم در سمت طلوع خورشيد قرار دارد و
هيچگاه آب باران از آن قطع نمىشود و در كنار آن، مردمى از خزاعه و كنانه زندگى مىكنند.
الحازمى گفته است: «وادى خم بين مكه و مدينه و در نزديكى جحفه قرار دارد و در آن آبگيرى هست كه رسول خدا در كنار آن خطبه خوانده است. اين وادى به سستى زمين و روييدنى اندك معروف است» .
البكرى مىگويد: «به محل غدير خم الخرار مىگويند» و در جاى ديگر مىگويد: «غدير خم در فاصله سه ميلى جحفه، در سمت چپ جاده قرار دارد و هر كس از مدينه به سمت مكه مىآيد، از آن عبور مىكند» . به اين آبگير، چشمهاى مىريزد و اطراف آن انبوه درختانى به چشم مىخورد كه در هم فرو رفتهاند و اين همان بيشهاى است كه خم ناميده مىشود. و بين اين غدير و آن چشمه، مسجد پيامبر (ص) قرار دارد و نخلستانهايى نيز در آنجا وجود دارد.
پيامبر (ص) در غدير خم فرموده است: «مَنْ كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ؛ اَللّهُمَّ وَالِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَن عاداه» . آن حضرت اين كلام را هنگام بازگشت از حجةالوداع بيان فرموده است و از اين رو برخى از شيعيان گفتهاند:
وَ يَوماً بِالغَديرِ غَديرُ خُمٍّ t t أبانَ لَهُ الوِلاية لَو أُطِيعا
خطبه الغدير در كنار اين غدير مشهور است كه از جمله دلايل شيعه، بر ولايت حضرت على بن ابىطالب (ع) است.(1)
(2) يكى از وادىهاى حاصلخيز و پربركت حجاز است. در بالاى آن، الاكحل و بعد مرّ و وادى رابغ قرار دارد كه به مرّ عنيب (مصغر عنب) معروف است؛ زيرا در حجاز چهار مرّ وجود دارد: ١. مرّ الظهران؛ ٢. مرّ عنيب و دو مرّ ديگر (مرّيين)
كه يكى دهكدهاى تاريخى است كه آثار ويرانههاى آن در اطراف مدينه وجود دارد. و ديگرى يكى از منزلگاههاى مرالظهران است كه در ابتداى آن قرار دارد.
در مرّ عنيب مناطق آبادِ وسيع بسيارى وجود دارد. يكى از اين مناطق، وادى حجر مىباشد كه به السَائِرة معروف است. اين وادى داراى چشمهها و دهكدهها و نخلستانهاى بسيارى است كه در صد كيلومترى شرق رابغ قرار دارد. وادى خَضِرَة نيز از سمت شرق در امتداد وادى حجر گسترده شده و داراى آبهاى جارى و نخلستانهاى بسيارى است. اين دو وادى به اضافه الاكحل، متعلق به قبيله حرب مىباشد. اما بين حجر و رابغ وادىهايى وجود دارد كه از حيث آبادانى به اين دو وادى نمىرسد؛ مانند وادى نِدا، تِمَاية، النُوَيبِع. اين وادىها متعلق به قبيله البلاديه است و هر جا در اشعار كثيره عزه سخن از مرّ آمده، منظور همين مرّ است.
آسمان وادى مرّ را در طول سال، حتى در دوران خشكسالى، همواره ابرهايى سنگين پوشانده است. چشمههاى بسيارى در اين وادى جارى است؛ از جمله مُغَيْنِيَه و الحَكّاك (عينان) و چشمههاى ديگر و كشتزارهايى با آبيارى از طريق چاه، در آن وجود دارد. همه اينها متعلق به قبيله البلاديه مىباشد. اين وادى هر چه به شهر رابغ نزديكتر مىشود، وسيعتر شده و منابع آبى آن افزايش مىيابد. اما قابليت كشاورزى در آن نيست و بيشتر نخلهاى آن به صورت ديم از آبهايى كه از طريق سيلابها به آنها مىرسد، سيراب مىشوند.
پس از اندكى استراحت در كنار غدير خم، درحالىكه ساعت ٢ بعد از ظهر بود، از جا برخاستم و جاده شمال، در طول وادى الظهر، حد فاصل بين دو سنگلاخ ذوبيان در شرق و سنگلاخ رمحه در غرب را در پيش گرفتم. ابرهاى انبوهى پهنه آسمان را فرا گرفته بود و مسير جاده از ميان انبوه درختان جنگلى
مىگذشت و تشخيص راه را دشوار مىساخت. مسافتى بيش از چند متر را در برابر خود نمىديدم. سياهى آسمان، با تيرگى زمين در هم آميخت و خورشيد در پس ابرهاى به هم پيچيده پنهان شد؛ بهطورى كه نمىتوانستم شرق را از غرب تشخيص دهم. هرچند من اين راه را در سالهاى گذشته پيموده بودم، اما راه را گم كردم. راههاى بيابانى به صورت پراكنده و در كنار هم وجود دارد. آثار به جا مانده از اين راهها همواره گمراه كننده است. از اينكه وقت من به سبب گم كردن مسير از دست مىرفت، بسيار ناراحت بودم.
به فاصله يازده كيلومتر بعد از غدير خم، به وادى مرّ سرازير شدم. بعد، از بلندى النباة بالا رفتم؛ تپهاى مرتفع كه در كنار مرّ و در ناحيه شمالى آن قرار دارد و بقاياى همان گردنهاى است كه در گسستن مرّ، از هم پاشيده است. مسير جاده به دشتى كه از درختان السمر پوشيده شده و سياه چادرهايى در آن به چشم مىخورد، رسيد. (1)بعد از طى سه كيلومتر، جاده دوباره از گردنه حكاك وارد وادى مرّ شد. در اين وادى آبها و سيلهاى زيادى جارى مىشود. از اين رو با دستاندازهايى مواجه شدم كه سيل آنها را به شكل برآمدگىها و شكافهايى با زاويه حاده به وجود آورده بود. مجبور بودم با سرعتى كمتر از پنج كيلومتر در ساعت حركت كنم. در چهارده كيلومترى غدير خم، به حكاك رسيدم. در اينجا دو چشمه وجود دارد كه نخلستانهاى البلاديه را آبيارى مىكند. يكى از چشمهها الحومه و ديگرى الطُرْنبُه يا الطلمه نام دارد كه مرزهاى غربى سرزمين البلاديه را تشكيل مىدهند و در بيست كيلومترى شرق رابغ قرار دارند. در اينجا روى تپهاى بين نخلستانها ويرانههاى قصرى متعلق به امير بلاديه به چشم مىخورد كه تابستانها به اين محل مىآمده است.
1) چادرنشينان: وجود اين افراد نشان دهنده حفظ فرهنگ بدوى در كنار پيشرفت و عمران و آبادانى در شهرهاى بزرگ حجاز است.
از الحكاك كه همه اهالى آن كوچ كردهاند، خارج شدم. در آنجا كسى نيست كه نخلستانهاى تشنه را سيراب كند. به سمت غرب حركت كردم و در سمت راست من سرزمين باير الغَرَاء قرار داشت. بعد وارد وادى النويبع شدم. النويبع سرزمينى وسيع، مانند الجوبه است كه بين سنگلاخهاى كوچك و چند كوه كمارتفاع محاصره شده است. سيل وادى السادّ كه از سنگلاخ الشيباء بين مر و الفرع مىآيد، در آن جارى مىشود. اين وادى پرآب داراى آبهايى گواراست و خاكى حاصلخيز دارد و منبع آب شرب رابغ است. اين آب با لولههايى به آنجا انتقال داده شده كه مقر امير البلاديه است. و زراعت مختصرى در اين وادى به چشم مىخورد. النويبع در بيست كيلومترى شمال شرقى رابغ قرار دارد.
بعد از پيمودن صد كيلومتر در زمينهاى بسيار ناهموار و نامشخص، درحالىكه به اين ترتيب رابغ را دور زده بودم، دوباره در محل الصُّلَيب وارد جاده شوسه شدم و در سمت شمال به طرف رابغ حركت كردم. به علت ناهموارى زمين، پيمودن اين مسير، پنج ساعت به طول انجاميد. در طول مسير، آثار بسيارى را ديدم كه داراى اهميت جغرافيايى(1)و تاريخى بود. در جاده آسفالتى به سمت شمال، به سوى مستوره كه در چهل كيلومترى اينجا قرار داشت، حركت كردم. در دوازده كيلومترى اين جاده، در طرف راست خود در حد فاصل بين هرشى و رابغ، سنگلاخ الخمص كه مشرف به ساحل است، به چشم مىخورد و در سمت چپ من پهنه دريا گسترده شده است. صفحه كبود رنگ آبهاى آن، نور خورشيد چون شيشهاى براق، در هنگام غروب، در آن مىدرخشيد. در فاصله ٢۴ كيلومترى از رابغ، از
1) «بطن رابغ من واد الجحفة له ذكر فى المغازى وايام العرب» ؛ معجم البلدان، ج ٣، ص ١١. محل كشتهشدن ابىبن خلف؛ مغازى، ص١٨٢؛ سريه عبيدة بن حارث در دشت رابغ با ابوسفيان بن حرب؛ مغازى، ص٨.
الخشم كه بلندى سنگلاخ بيض(1)در نقطه اتصال با ساحل است، عبور كردم. جاده، دماغه بلند اين سنگلاخ را دو نيم كرده و بخشى از آن به صورت پشتهاى در سمت ساحل جمع شده است. جاده از روى اين بلندى عبور مىكند و به سوى ساحل مىرود. سنگلاخ بيض اينجا شروع شده و تا هرشى ادامه دارد. بخشى از آن حاصلخيز و آباد است و بيض ناميده مىشود.
گردنه و بلندى بيض كه ذكر آن گذشت، از سمت غرب متصل به هرشى است و گفته شده كه پيامبر (ص) در بيض، مسجدى داشته است.
از الخشم وارد وادى اَرثَد(2)شدم كه در اينجا به آن المُدرَّج مىگويند. در سمت چپ من النَهدِى است و در سمت راستم تا الابواء، وادى مستوره قرار دارد كه همه اينها قطعههايى از يك وادى هستند كه در اصل، دو وادى است؛ يعنى وادى الفُرع و وادى القَاحَه كه به هم مىپيوندند و وادى الاَبوَاء را به وجود مىآورند. ادامه اين وادى را ارسد مىنامند، اما امروزه آن را به نام ارسد نمىشناسند.
وادى از اين نقطه به گستردگى ده كيلومتر، پوشيده از گياه است و بيشتر درختان آن از نوع السمر مىباشد. حد فاصل بين درختان را مزارع ديم پر كرده است. زراعت آبى در اينجا نيست و گاهى هم كشتزارهاى هندوانه(3)به چشم مىخورد. از اين نقطه كوه بنىايوب در سمت شمال شرقى به چشم مىخورد كه بزرگترين كوه منطقه و مشرف بر مستوره مىباشد و همان ثَافِل اَصغَر است كه كوه الطُرَيف هم خوانده مىشود. در شمال آن نيز كوه العِسَام مربوط به قبيله بنىصبح قرار دارد كه ثَافِل اكبر نام دارد.
بنو ايوب، از بنىعمرو، از حرب مىباشند و اصل آنها از بنىصبح است و بنوصبح، از ميمون، از بنىسالم، از حرب مىباشند.
يك ربع مانده به ساعت ۵، به شهر مستوره رسيدم. شهرى ساحلى كه بندرگاهى جهت صيد ماهى در آن وجود دارد و در پنج كيلومترى شرق ساحل دريا، در حد فاصل كوههاى تهامه و دريا واقع شده است. اين شهر در چهل كيلومترى شمال رابغ و در مسير جاده آسفالته بين مكه و مدينه است. مركز امارت، تابع امارت رابغ است. مركز پليس و بيمارستان و مركز بهداشت و چندين پمپ بنزين و قهوهخانههاى زيادى در آن وجود دارد. بازار آباد و شلوغى دارد كه در اطراف آن چندين دهكده بهطور پراكنده به چشم مىخورد. مسجد جامعى پاكيزه و يك مدرسه راهنمايى دارد. از مستوره، در ناحيه طلوع خورشيد، به فاصله ٢٨ كيلومترى اينجا و از ميان كوهها، الابواء به چشم مىخورد.
در كنار يكى از قهوهخانهها كه تفاوت چندانى با قهوهخانههاى صَعبَر نداشت، توقف كردم. هوا ابرى و سرد و مرطوب بود و باد تندى مىوزيد؛ چون مستوره در دشتى ساحلى قرار دارد و از سمت شمال و جنوب هم مانعى در برابر وزش بادها نيست. بهويژه بادهاى شمال كه هنگام وزيدن اتومبيل را از حركت بازمىداشت. مكانهاى بسيارى به سبب توفانهاى شنى آن، در زير شن و ماسه مدفون شدهاند. تصميم گرفتم كه شب را در اين قهوهخانه سر كنم.
پس از غروب، چند تن از اهالى شهر از بنىايوب و بنىحمد كه همگى از بنىعمرو بودند، در آنجا گرد آمده بودند كه بحثى پيرامون مستوره و علت اين نامگذارى درگرفت. عقيده آنها اين بود كه وَدَّان، چشمهاى است كه اكنون در جنوب شرقى مستوره در حدود دوازده كيلومترى رابغ قرار دارد. سالخوردگان اينجا بقاياى نخلستانهاى خشكيده و متروكه و آثارى از چشمههاى آن را ديدهاند. اما مستوره چاهى است در شرق اين مكان كه متعلق به زنى به نام مستوره بوده است و مردم درباره آن مىگفتهاند كه در كنار چاه متعلق به مستوره، منزل مىكنيم.
زمانى كه جاده آسفالت كشيده شد، از مسير جاده به سمت غرب، دور افتاده است و مردم مجبور شدهاند تا مراكز تجمع خود را به اطراف آن منتقل كنند. امروزه نيز هنگام تعمير جاده، دوباره از سمت غرب، از شهر دور افتاده است. از اينرو مردم تصميم گرفتهاند كه بازار را به اطراف آن انتقال دهند، اما با مخالفت امير شهر روبهرو شدهاند. اختلافها و مذاكراتى بين آنها جريان دارد كه به مقامات بالا كشيده است.
دهكدههايى كه در مسير جاده وجود دارند، در حقيقت براى توقف و منزلگاه استراحت مسافران بهوجود آمدهاند. از اين رو بهطور طبيعى هر گاه از مسير جاده دور بيفتند، از بين مىروند و مردم آنجا به محل ديگرى كه نزديك جاده است، مهاجرت مىكنند؛ چون مسافر مايل است كه در نزديكترين مكان به جاده توقف و استراحت كند و هرگز وارد شهرى كه دور از مسير حركت اوست، نمىشود. از اين رو هنگامى كه ودان از مسير جاده دور افتاد، متروك شده و از بين رفته است. و جحفه نيز همين وضع را دارد. آب آشاميدنى در مستوره يافت نمىشود و توسط تانكرهايى به داخل شهر حمل مىشود. تأمين برق مستوره در دستور كار دولت است. و مردم اينجا در اصل از زُبيد هستند و تنها قبيله از بنىعمرو است كه در نزديكى سرزمين آنها در ناحيه شرقى سكونت مىكنند و براى تجارت به اينجا آمدهاند.
مستوره، منزل ششم كاروانهايى بوده كه از مكه مىآمدهاند. اين منازل عبارتند است: الجموم، عسفان، الدَّف، الطَاراف، القُضَيمَه، رابغ و مستوره. از اينجا، مسير حركت به سوى مدينه به سه جاده منشعب مىشود:
١. راهى كه از سمت شرق تا چاه مَبيريك در ابتداى الابواء مىرود. اين همان راهى است كه اكنون در مسير حركت من قرار دارد و بعد از اينجا جدا مىشود و در جاى خود، محل آن را خواهم گفت.
٢. راهى كه از مستوره تا رابغ و بعد غَيقَه و بعد دشت الخَائِع و بعد الحَمرَاء و سپس به المَسيجيد مىرود. اين راه به سمت شمال، درحالىكه ساحل را در سمت چپ آن دارد، بين كوهها پيش مىرود و در سمت راست آن، رشته كوههاى جبال ثَافِل است و در سمت چپ، كوههاى ظُبَيه و كِراش قرار دارد و بعد در غيقه راه جدا مىشود كه هنگام بحث در مورد غيقه ذكر آن خواهد آمد.
٣. راهى كه درست به سمت شمال و از دشت البَزوَاء مىگذرد و به تدريج از دريا فاصله مىگيرد؛ به طورى كه در بدر، در حدود ۴۵ كيلومترى شرق دريا قرار مىگيرد. در اينجا جاده به دو قسمت منشعب مىشود: راه مدينه كه از بدر تا الحمراء تا المسيجيد است و با راه غيقه كه ذكر آن گذشت، يكى مىشود. و شعبه ديگر راه به طرف ساحل باز مىگردد و به ينبع مىرسد كه راه حاجيان مصرى و مغربى است و از يَنْبُع به اُمِلَجْ (الحَوْراء قديم) و الوَجه و الاَزلَم و ضَبَّه و المُوَيلَح عبور مىكند و تا بندر عَقبه در اردن ادامه دارد. اين جاده به ترتيب از همه اين شهرها عبور مىكند؛ درحالىكه در مسير بين اين شهرها از دهكدهها و منزلگاهها و توقفگاههاى بسيارى مىگذرد. همه اين شهرها از بنادر ساحل شرقى درياى سرخ مىباشد.
ساعت ١٠ بود كه از آن قهوهخانه بيرون آمدم و از مسير جاده امنى به سمت شمال به راه افتادم. بعد از چهار كيلومتر، راه ابواء به سمت راست، يعنى شرق و محل طلوع خورشيد منحرف شد. بعد از پيمودن مسافتى اندك، توقف كردم.
شهرى كه در دوران جاهليت و صدر اسلام آباد بوده و بعد تحت تأثير دو عامل قرار گرفته:
١. انتشار اسلام در مصر و مغرب كه متعاقب آن بر تعداد حاجيان آن بلاد افزوده شد و چون مسير عبور اين حاجيان از كنار ساحل دريا بوده و مستوره
منزلگاه آنان شده، به دنبال آن، مردم ودّان(1)يز براى كسب و كار به اين منزلگاه روى آوردند. در بين راه مكه و رياض نيز شهر المُوَيه(2)ز مكان خود منتقل شده و دچار ويرانى گشت.
٢. در دوران عباسى قدرت حكومت در اين ناحيه كاهش يافت و بدنبال آن، امنيت منطقه از دست رفت و عده زيادى از حجاج مجبور شدند بيشتر در حاشيه ساحل حركت كنند؛ چون از آنجا ديد بهترى نسبت به اطراف خود داشتند و امكان مراقبت و هوشيارى بيشترى وجود داشت. كمينگاههاى دزدان و راهزنان هم به ندرت در اين نوار ساحلى وجود داشت. همچنين از غارت و تهاجم قبايل وحشى نيز در امان بود؛ زيرا غارت از رسوم قبايل كوهستانى است؛ چنانكه مورخين ذكر كردهاند، قبيله حرب در ناحيه ودّان و جاهاى ديگر، قبيله بنىجعفر(3)را مورد تجاوز و غارت قرار داده است.
علاوه بر اينها ودان درست بر سر راه حج قرار ندارد. حاجيانى كه از راه انبياء مىآيند، از السُقيَا و بعد، از هرشى عبور مىكنند؛ درحالىكه ودّان را در حدود دوازده كيلومترى خود دارند. هر كس مىخواست از راه ودّان برود، مسير خود را از ابواء به سمت راست تغيير مىداد و دوازده كيلومتر در وادى ابواء پيش مىرفت و وقتى نيازهاى خود را از ودّان تهيه مىكرد، با طى مسافتى به اندازه مسافت قبلى، به طرف جنوب شرقى و به سوى هرشى باز مىگشت. از اينرو منزلگاه المُقَيتَلَه در مسير همين جاده و بين هرشى و السقياء ايجاد شد و اين ديدگاه شخصى من است؛ زيرا وجود المقيتله كه به زودى درباره آن، در سفر سوم، سخن خواهم گفت، بر اين مطلب اشاره دارد.
آثار بسيار كمى از ودان بهجاى مانده كه درست در حد فاصل بين مستوره و هرشى قرار گرفته و از هر كدام دوازده كيلومتر فاصله دارد. يعنى در انتهاى سنگلاخ الابواء در جايى كه امروزه العُصْعُصْ نام دارد. چون همان انتهاى مشخص سنگلاخ است. در آنجا وادى حمامه و محدوده آنكه از هرشى امتداد پيدا كرده، با وادى ارثد كه امروز مستوره ناميده مىشود، برخورد مىكند. پس اين مكان بخشى از ارثد و بخشى از مستوره است.
على رغم خستگى شديد، پيش از طلوع فجر بيدار شدم. هنوز آفتاب برنيامده بود؛ تشعشع شگفتانگيزى كه زيبايى آن را فقط در صحرا مىتوان ديد.
به سمت مشرق به راه افتادم؛ گويى كه من و خورشيد در دفدف قرار ملاقات داريم. اين جاده الابواء است كه امروزه به الخريبه معروف است. ساعت هفت صبح بود كه به بلندىهاى دفدف در ٢۵ كيلومترى شرق مستوره رسيدم. آسمان صاف بود و هيچ بادى در آن نمىوزيد. دقايقى از روز نگذشته بود كه احساس گرما نمودم؛ به حدى كه مجبور شدم پتويى را كه به سبب سرماى كوهستان به دور خود پيچيده بودم، كنار بگذارم.
در ميان پستى و بلندىهاى صخرهاى، قبر آمنه بنت وهب، مادر پيامبر (ص) قرار دارد. قبر ايشان در اينجا شناخته شده است و نسل به نسل با آن آشنايى داشتهاند، اما اكنون ويران شده است. گروهى از افراد نيكوكار ديوارى از سنگهاى كوه به دور آن كشيده و بعد با شاخههاى درختان السمر و الاذخر سقفى بر آن نهادهاند. كه بعد بخشى از آن باقىمانده و بخشى ديگر از آن به مرور ويران شده است يا آن را از بين بردهاند.
اين يك امر مسلّم تاريخى است كه آمنه در ابواء، هنگام بازگشت از زيارت قبر عبدالله پدر پيامبر (ص) از دنيا رفته و اين قول كه او در قبرستانى در مكه مدفون است، پندارى بيش نيست.
قبر او در سه كيلومترى ابواء، در سمت مستوره قرار دارد. به من گفتند كه كشتزارهاى ابواء از ناحيه جنوب در نزديكى اين قبر واقع شده است؛ اما وجود يكى از بلندىهاى اطراف قبر، آنها را از ديده من پنهان ساخته است. جادهاى كه به ابواء مىرود، از ميان بلندىهاى معروف دفدف عبور مىكند و قبر در فاصله پرتاب يك سنگ، در كنار اين جاده قرار دارد. اين بلندىها از سمت شمال به كوههاى الطَرِيف (ثافل اصغر در گذشته) متصل مىشود و درههاى آن به سمت الخَبْت و الابواء امتداد و گسترش يافته است.(1)
1) ابواء: امروزه به نام خريبه معروف است. صد چاه آب دارد و قبر مادر پيامبر روى تپهاى به نام دفدف در آنجا قرار دارد. اولين غزوه پيامبر غزوه ابواء است. اين قبر كه ساختمانى سنگى و تاريخى داشت و با شاخههاى خرما مسقف شده بود، با ظهور دولت سعودى خراب شد. عاتق مىگويد: اينجا قبر كسى است كه باردار بهترين مخلوق خداوند بوده است كه اكنون به اين صورت رها شده است؛ معجم معالم الحجاز، ج ٧، ص ٨۶. ام النبى نام تپهاى است كه در كوههاى حُشيش واقع شده و در سمت شمال شرقى آن، قبر مادر پيامبر بوده است؛ معجم معالم الحجاز، ج ٩، ص ٢۶. روايات متعدد مربوط به صدقات و موقوفات حضرت على ع به چند صورت وارد شده است. پيامبر در ينبع، ذى العشيره را تقسيم كرد و قطعهاى زمين نيز خود خريدند و قطعهاى هم عمر به ايشان داد. كه روى منبع بزرگى از آب قرار گرفته بود. به هر صورت حضرت على ع مجموعهاى بزرگ از چاهها را در نقاط مختلف ايجاد كردند كه نام برخى از آنها از اين قرا است: عين البحير، عين ابى نيزر، عين نولا، و مجموعه چند چاه به نام بغيبغات، خيف الاراك، خيف ليلى، خيف بسطاس، عين الحدث، عين العصيبه و در ساير مناطق، بئرالاديبه در اضم، بئر الملك در قناة، بئر الفقيرين در عاليه، عين ناقه در وادى القرى، عين حسن در البيره و در ناحيه حرة الرجلاء، از شعب زيد، يك وادى به نام الاحمر در اختيار ايشان بوده است. وادى ديگرى به نام البيضاء كه مزارعى در آن بوده و در الرجلاء چهار چاه داشته و در فدك يك وادى و نخلستان به نام «رعية» . «القصيبه» نسخهاى از كتاب صدقات حضرت على ع بوده است كه ابوعنان مىگويد: از حسن بن زيد آن را بهدست آورده است؛ تاريخ مدينه، ج ١، ص ٢٢۵
(1) در ٢٨ كيلومترى مستوره، به كنارههاى ابواء در ناحيه شمال رسيدم. كشتزارهاى آن در سمت چپ من به چشم مىخورد و جنگلى از درختان و نخلستانهاى انبوه كه هيچ فاصلهاى بين آنها نبود و به صورت مزرعهاى يكدست به چشم مىآمد، سبزى و خرمى روحبخشى به منطقه بخشيده است. وادى ابواء از ناحيه جنوب به واسطه سنگلاخ الخريبه كه به سمت غرب تا ودّان ادامه دارد، محصور شده است. اين وادى سرسبز و حاصلخيز و پر آب از برخورد دو وادى القاحه و الفرع تشكيل شده است. وادى القاحه از شمال شرقى، از ميان كوههاى بزرگ يعنى كوههاى قدس در سمت چپ آن و كوههاى ثافل در سمت راست آن امتداد يافته و از اين رو سيلى ويرانگر و مخرب دارد.
اين وادى همواره حتى در ايام خشكسالى، پر آب و حاصلخيز و خرم است. اين اسم هنگامى كه آن دو وادى در نزديكى ودّان به هم متصل شدهاند، بر اينجا اطلاق شده و بعد به آن ارثد الى البحر (به معناى كنار دريا كشيده شده، يا در كنار دريا چيده شده) گفته شده و اين نام قديمى آن بود. اما امروزه به آن الخريبه مىگويند و در جايى كه به ودّان مىپيوندد، مستوره مىنامند و بخشى از آن، كه جاده اصلى را قطع مىكند، وادى المُدرَج ناميده مىشود. سپس وادى النَهدِى است، كه تا دريا ادامه دارد.
ساكنان ابواء از قبايل بنىمحمد و بنىايوب، از بنىعمرو، از حرب مىباشند كه سرزمين آنها از نزديكى مستوره در غرب آغاز شده و تا چاه مبيريك در شرق ادامه دارد. در ابواء مدرسهاى پسرانه و دخترانه و بيمارستان و مركز امارت كه تابع رابغ است، وجود دارد. دهكدههايى در آن هست كه به آنها نزل (جمع نزله) مىگويند كه به صورت پراكنده در اطراف مزارع ساخته شدهاند.
1) معجم البلدان، ج١، ص٢٩.
از رسوم آنها اين است كه نزله هر طايفهاى، بهطور جداگانه و مستقل در جايى قرار دارد.
ابواء را ترك كردم و وارد راهى شدم كه پستى و بلندى كوهها آن را در بر گرفته بود. درههايى كه تا كوه ثافل اصغر امتداد داشت، در سمت چپ من به چشم مىخورد. كوهى است بزرگ و استوار كه وادىهاى بسيارى دارد و در يكى از بلندىهاى آن، نخلستانى وجود دارد. در فاصله پانزده كيلومترى از ابتداى ابواء، به چاه مبيريك رسيدم كه چاه كوچكى در ابتداى ابواء است و محل التقاى دو وادى بزرگ القاحه و الفرع مىباشد. اطراف چاه كسى زندگى نمىكرد و متروكه شده بود.
اينجا در گذشته، منزلگاه قافلههاى حج بوده است. كه از راه مستوره، منزلگاه هفتم از مكه و منزلگاه ششم از جحفه است. سرزمين العبده از بنىعمرو از اينجا شروع مىشود و مرز بين آنها و بنىمحمد است. چاه مبيريك متعلق به شيخ مبيريك بن حمدى الغانمى، پدر شيخ حسين و شيخ اسماعيل، فرزندان مبيريك، يعنى بنيانگذار امارت آل مبيريك مىباشد. شخصيت بزرگى پيش از او از خانواده آنها وجود ندارد. او اين چاه را در سال ١٢۶٣ه. ق به موجب قراردادى كه اكنون نزد فرزندان او موجود است، از العَبْده خريده است. اينجا مرز بين امارت مكه و مدينه است و از چاه مبيريك مسير كاروانهاى حج به دو راه الفرع و القاحه منشعب مىشود و راه القاحه همان راه پادشاهى و راه انبياء است. پس از چاه مبيريك، السقيا و بعد الحَفَاة قرار دارد كه امروزه به نام الطَلُوب شناخته مىشود. بعد به سوى العَرج و الى آخر. . . .
اما به مرور زمان و با زياد شدن جمعيت قبايل حرب مسئله حفظ نسب هر قبيله اهميت خود را از دست داد و چون از خطر قبايل خارجى مصون شدند، به
جان يكديگر افتادند؛ بهطورى كه قافلههاى بنىعمرو، هنگام عبور از القاحه به بنىعوف باج مىدادند و هنگامى كه به المسيجيد مىرسيدند، بنىسالم از آنها باج مىگرفتند. بدين سبب قافلههاى بنىعمرو مجبور شدند مسير خود را عوض كرده و از وادى الفرع كه تمام آن متعلق به خودشان بود، عبور كنند كه به وادى بنىعمرو معروف است. امروزه به آن وادى الصَفرَاء و وادى بنىسالم هم مىگويند. اين راه بسيار طولانى است و از چاه مبيريك تا چاه القَاضِى يك منزل و از آنجا تا امالعيال يا ابى ضِبَاع هم يك منزل و تا الشُعبَه هم يك منزل راه است. بعد تا اليَتمَه هم يك منزل طولانى راه است. و تا چاه المَاشِى هم يك مرحله و بعد از طى اين منازل ششگانه مدينه است. راهى كه من انتخاب كردهام، آسانترين راه بود.
(1) در فاصله هشت كيلومترى از چاه مبيريك، در طرف چپ من وادى نَعا (بنون مفتوحه و عين مقصوره) قرار دارد كه در آن، آثار و بقاياى منزلگاهها و مناطق مسكونى به چشم مىخورد. بعد از اينجا به فاصه چهار كيلومتر، وادى به دو شعبه تقسيم مىشود: وادىثَقب در سمت راست و وادى القاحه در سمت چپ. ثقب يكى از منزلگاههاى انتهاى القاحه مىباشد كه از كوه قدس در سمت چپ امتداد يافته و يك وادى بسيار وسيع و بزرگ است.
ثقب را پشت سر گذاردم. چون راهى كه به السقيا مىرود، بعد از عبور از ثقب و پس از انحراف به سمت چپ، دوباره به القاحه بازمىگردد. بعد از طى دو كيلومتر در سمت چپ جاده به چاهى رسيدم كه مردم از آب آن استفاده مىكنند. در دو كيلومترى اين نقطه، چاهى بود كه در كنار آن ابزارهاى آبيارى و زراعت
1) معجم البلدان، ج ٣، ص ٢٢٨.
ديده مىشد و در اطراف آن زراعت مختصرى متعلق به قبيله العُبدَه به چشم مىخورد. بعد در نوزده كيلومترى چاه مبيريك به البستان رسيدم كه مزرعهاى معروف در وادى ثقب است و آبى گوارا دارد. ساعت ٣٠/٩ بود كه مقابل مزرعه توقف كردم.
(1) پس از نوشيدن چاى از البستان خارج شدم. مسير جاده در جهت شمال با انحراف به سمت چپ، از وادى ثقب گذشت و با عبور از مسيل وادى ثقب و دره ياج ادامه پيدا كرد و به فاصله ده كيلومترى از البستان در نزديكى چشمهاى كه الثَّبره ناميده مىشود، وارد حاشيه سمت چپ وادى القاحه شد. زراعت مختصر و چند خانه ويران و مخروبه در اطراف اين چشمه كمآب به چشم مىخورد. بهطور مستقيم مسير خود را در وادى ادامه دادم. مسير پر از پستى و بلندى ناشى از نرمى بستر جاده بود و چرخهاى ماشين بر روى آن مىلغزيد. در نقاطى از جاده، آثارى از سنگفرش و علامتهاى جاده قديم به چشم مىخورد كه بيشتر آنها را سيل با خود برده بود. مسير جاده از هرشى، در كنار چاه مبيريك شروع مىشود و به ترتيب به سقيا و به العرج و المَسِيجيد مىرسد. بعد جاده به سمت غَيْقَه برمىگردد و ابتدا به المَلَف يعنى ملف غَيقَه و به دنبال آن به الشُفَيَّه يعنى گردنه العَرج و سپس به المَسِيجِيد مىرسد. زمانى كه به تعمير و هموار ساختن اين جاده اقدام كردهاند، دوباره مسير جاده عوض شده و از مستوره شروع شده به بَزوَاء و در پى آن به ترتيب به بدر و الحمراء و المسيجيد تا مدينه مىرسد. بعد از هفت كيلومتر در السقيا به مزارع كوچكى رسيدم. در سمت چپ خود وادى السنويه را (كه به السنيان جمع بسته مىشود) داشتم كه اطراف آن را درههايى كه
1) معجم البلدان، ج ٣، ص ٢٢٨.
از سلسله كوههاى ثافل امتداد يافته و در وادى القاحه گسترش مىيافت را مىديدم. در برابر اين درهها در سمت شرق وادى تِعهِّن (1)(به تشديد هاء) به چشم مىخورد.
همه اين سرزمينها يعنى از هنگامى كه من چاه مبيريك را ترك كردهام تا اينجا متعلق به قبيله العبده است كه مرز آنها در انتهاى سقيا در جانب مدينه است. بعد از اينكه بيست كيلومتر از البستان دور شدم، به بالاى بلندى كوچكى رسيدم كه نقطه آغاز ورود من به السقيا محسوب مىشد. بلندىهاى صخره ويران شدهاى اين نقطه مرتفع را پوشانده بود كه به آن امالبرك (جمع بركه) مىگفتند. بين اين نقطه و چاه مبيريك ٣٩ كيلومتر فاصله است و يكى از منزلگاههاى شهربانان در اين نقطه بوده است. منزلگاه بعدى، الحفاه بوده كه در سفر سوم خود از آن ياد مىكنيم. بعد از اينكه آن بلندى را پشت سر گذاردم، اولين جايى كه در آن توقف كردم، مدرسۀ امالبرك بود. رييس آن مدرسه با استقبال بسيار گرمى مرا به داخل مدرسه دعوت كرد. با او درباره تعهّن و لحى جمل (2)و الطلوب گفتوگو كردم.
پيرمردى كه به بعضى از اماكن اين منطقه آشنا بود نيز مرا راهنمايى كرد. اين السقيا به سقيا مزينه معروف است و از راه مستوره، منزلگاه هشتم از مكه است. منزلگاه هفتم براى كسانى كه از هرشى مىآيند، چون در مسير راه سلطانى قرار گرفته، آباد باقىمانده است. زمانى كه امنيت منطقه با زياد شدن جمعيت قبايل حرب دستخوش زوال شد و با توجه به اينكه هر قبيلهاى صاحب كاروانهايى از شتر بوده، هر كدام اقدام به نقل و انتقال حجاج و بهرهبردن خود از اين كار نمودهاند و هر قبيله سعى مىكرده تا راه كاروانرو حجاج را از كنار قبيله خود عبور دهد. بنابراين چند راه كاروانرو بهوجود آمده: راه الفرع، راه بدر، راه غيقه
و راه سلطانى كه اين راهها همواره تابع امنيت هر منطقه بوده است. گاهى كاروانها از راه بدر مىرفتهاند و گاهى از راه السقيا و گاهى از غيقه. زمانى كه السقيا امنيت خود را تا حد زيادى از دست داد، اين راه به مرور زمان متروك شد. وقتى كه ماشين جايگزين كاروانهاى شتر شد، راه انبياء احياء شد. از اين رو السقيا بهطور كلى از بين رفت و خانههاى مسكونى آن ويران شد و مردم آنجا را ترك كرده و هيچگونه آثار آبادانى در آن وجود ندارد و به تدريج زندگى در آنجا خاموش شده است.
اين شهر تاريخى(1)در اثر تغيير مسير حركت ماشينها مهجور و متروك مانده و امروز به شهر مردهاى مىماند. مركز حكومتى آن، تابع امارت الفرع است و دستگاه تلگراف و مخابرات كه از شعاع كاربرد آن آگاهى ندارم، به چشم مىخورد و چيزهاى ديگرى كه نياز به ذكر آنها نيست.
از مدرسه امالبرك خارج شدم و از راهى كه آمده بودم، بازگشتم. پس از طى دو كيلومتر در سمت چپ وادى تعهّن در برابرم ظاهر شد. وادى تعهّن از القاحه از شرق، از كوه عوف (قدس) شروع شده و در نزديكى قسمتى از امالبرك (السقيا) كه در جانب الثبره است، ختم مىشود و بعد از اينكه سه كيلومتر در وادى القاحه امتداد يافته، به آبگير تعهّن مىرسد. آبگيرى متروك و ويران كه در سمت چپ وادى، در پايين آن، زمينى گسترده شده كه در آن نخلهايى در حال خشكيدن و كندههاى نخلهاى خشكيده و كانالهاى قنات كه با سنگ درست شده و خانههاى ويران و بلندىها و تپههاى رملى مانند ديده مىشود. درحالىكه در تعهّن به طرف شرق پيش مىرفتم، در برابر خود كوه بلند عوف را ديدم.
1) مغازى، ص ٨٣٨؛ حجةالوداع، ص ٧۶١؛ مسجد سقيا، سفر تبوك، صص١۶ و ١٧. پيامبر ص در بقع خانههاى سقيا فرود آمد، پيامبر در جنگ حسيكه، نام آن را به سقيا تغيير داد.
بعد از طى نوزده كيلومتر از السقيا، جاده به دو شعبه تقسيم شد: راهى به سمت چپ كه در طول تعهّن پيش مىرود و همان راهى است كه ساكنان اين نواحى در سرزمين عوف از آن رفت و آمد مىكنند و راهى به سمت راست مىرود كه امهشيم خوانده مىشود و به الفرع و اطراف آن مىرود. از جاده امهشيم به راه خود ادامه دادم. در ابتداى اين راه، يك گردنه و بلندى باير بود و از فراز آن در سمت چپ خود، كوههاى بلند اُدقس را مىديدم كه در زبان آنها همان قدس است. آنها در كودكى به ما مىگفتند سنگهاى ادقس به خواست خداوند، معلق در هوا هستند و سوار از زير آن عبور مىكند! اين سنگها آهسته آهسته فرود مىآيند و هرگاه كه روى زمين قرار گرفتند و به زمين چسبيدند، قيامت بر پا مىشود! و اين افسانه در ذهن من همينطور بايگانى شده بود و هيچگاه در مورد آن فكر و تعقل نمىكردم. هنگامى كه در سال ١٣٧۶ه. ق به زيارت قدس مشرف شدم، از شيخى در اينباره سؤال كردم. او نيز گفت در دوران كودكىاش چنين افسانهاى(1)را شنيده است. اين كوهها امروزه به نام اهالى منطقه كه خانوادهاى از مسروح از حرب مىباشند، كوههاى عوف ناميده مىشود.
از بلندى امهشيم به وادى مافر سرازير شدم كه ابتداى سرزمين قبيله بلاديه از سمت شمال است و از سمت جنوب هم حدود دويست كيلومتر تا كليّه ادامه دارد. در وادى مافر در سمت چپ خود، كوهى به نام عمليط را ديدم كه كوهى بود با قلهاى تيز كه سيل عافر از فراز آن جارى مىشود. اين را كودكى كه در آن نزديكى شبانى مىكرد، به من گفت.
ساعت يك بود كه در يكى از درههاى مافر، براى اداى نماز ظهر و استراحت توقف كردم. هر چه كه در اينجا به چشم مىخورد، محصور در سنگ است. حتى
1) افسانه سنگ معلق در قدس؛ ر. ك: انس الجليل بتاريخ القدس و الخليل.
درختان از دل سنگ روييدهاند. در اطراف آن، كوههاى صلاهيج به چشم مىخورد كه موجودى جز بز كوهى در آن زندگى نمىكند.
لقف و مجاح بخشى از اين سرزمين مىباشد كه امروز از هر دو آنها عبور مىكنيم. در اين سرزمين گياهانى كه مورد استفاده چهارپايان باشد، نمىرويد. زمانى كه باران ببارد، عمده گياهانى كه در آن مىرويد، عبارت است از البروق و ألقرمل كه هر دو از گياهان مضرّ و خطرناك براى چهارپايان هستند. تنها درخت السمر كه در اينجا زياد مىرويد، براى بز و گوسفند مفيد است و در كوههاى اين سرزمين هم القتاد مىرويد؛ درختى بيابانى كه نسبت به ساير گياهان بيابان نفع چندانى ندارد. گاهى از البروق استفاده طبى مىكنند و بذر آن را با دانه العجوه مخلوط كرده و مىخورند و گفتهاند كه حرارت معده را كاهش مىدهد.
مردم اين سرزمين بهطور ذاتى داراى قلبهايى باصفا و روشن هستند. دروغ نمىگويند و شخص غريب را مسخره نمىكنند و بدون ناراحتى و زحمت با انسان صحبت مىكنند. من به بيشتر كشورهاى عربى سفر كردهام. بيشتر اهالى اين سرزمينها از ارائه دانستههاى خود، بخل مىورزند و چه بسا اسامى شهرها و روستاهاى خود را مخفى نگه مىدارند يا براى مسخره كردن و حقير شمردن و بىاعتنايى به مسافر، بهصورت نادرست آن را بيان مىكنند. اما مردم اين سرزمين هيچ كدام از اين صفات را ندارند و همكارى و نوعدوستى در آنها به چشم مىخورد و معلومات خود را با روى باز در اختيار ديگران قرار مىدهند.
اول صبح به سياهچادرى رسيدم كه كسى جز يك زن در آن نبود. راه چاه مبيريك را از او پرسيدم. گفت:
اگر همينطور در وادى پيش بروى، بعد از مسافت كمى به چاه مبيريك مىرسى. در آنجا وادى به دو ناحيه تقسيم مىشود: وادى الفرع در راست و
وادى القاحه در چپ قرار دارد. اگر در وادى القاحه پيش بروى، بعد از مسافت كمى در سمت چپ تو وادى نعا ظاهر مىشود و بعد از مسافت كمى، وادى القاحه به دو بخش تقسيم مىشود: ثقيف در سمت راست كه بهترين راه است و القاحه در سمت چپ كه راهى ناهموار و نامناسب براى عبور ماشين دارد.
اين زن عرب به طور مبسوط و مفصل درباره منطقه براى من توضيح داد.
(1) وادى برزگى است كه از ضمايم وادى الفرع شمرده مىشود و مورخين گذشته در ضبط نام آن دچار اشتباه شدهاند و آن را مجاج و محاج و مجاح ثبت كردهاند؛ اما تلفظ درست آن، مجاح با حرف ميم و جيم و حاء مهمله در آخر آن است.
محل توقفم در وادى مافر را ترك كردم و در بخشى از وادى كه به مجاح مىرسيد، به راه افتادم. در سمت راست من العصوان قرار گرفته؛ دو تپه بلند كه به يكديگر پيوستهاند و تا مجاح در پايين اين مسيرى كه در حال پيمودن آن هستم، ادامه پيدا مىكند. مورخين گذشته در ضبط اسم اين دو دچار اشتباه شده و آن را به صورت الغضوين همراه با ضاد معجمه بعد از عين آوردهاند. همچنين گفتهاند كه العصوين تثنيه عصا مىباشد و درست آن العصوين، تثنيه عصاست كه حرف عين و صاد آن مهمله است است و امروزه به آن العصى مىگويند كه مانند جمع عصاست و در زبان ايشان تثنيه بدين شكل معمول است.
سپس در جادهاى به سمت شرق قرار گرفتم كه به وادى المرير منتهى مىشد و از سمت چپ در پايين اين مسير، به وادى مجاح مىرسد. ابتدا بهطور مستقيم در اين جاده حركت كردم تا اينكه جاده به سمت راست منحرف شد و وارد
1) معجم البلدان، ج ٣، ص۵۵.
وادى كوچكى به نام المليليح و سپس البحره شدم كه در وادى الفرع امتداد مىيافت. همه اين وادىها از مافر تا البحره، از ملحقات وادى الفرع شمالى است.
از البحره كه ذكر آن گذشت، نخلستانهاى وادى الفرع آشكار شد. در ۵٣ كيلومترى السقيا بود كه به الملبنه رسيدم و چاههاى زراعتى شيخ مريع را در آنجا ديدم. در باغ او انواع مختلف درختان موز، ليمو، انگور و نخل به چشم مىخورد و در راه داخل باغ، محصولات آماده حمل ريخته شده بود و با او به خانهاش در ابىضباع رفتيم. ابوضباع از بزرگترين چشمههاى وادى الفرع است. و اينجا محل استقرار سكونت العبده است كه شيخ مريع هم از جمله آنهاست.
(1) نه من شيخ مريع را مىشناختم و نه او مرا؛ اما من در مورد او و بزرگى پدرش حسن بن مريع مشهور چيزهايى شنيده بودم و او هم به طور قطع در مورد پدر من مطالبى مىدانست.
اما اينجا بيت القصيد نبود. بيت القصيد طايفهاى است از قبيله بنىجهم، از عمرو، از حرب كه مذهبى غير از مذهب اهل سنت دارند.
من نماز مغرب و عشاء را با اين طايفه به صورت جهرى خواندم، كه يكى از آن دو داراى وقت مخصوص و معينى است.
يكى از سنتهاى معروف اين قبيله، تأخير زياد نماز مغرب و افطار نكردن در اولين روز ماه شوال، يعنى در اولين ساعت روز عيد فطر است. در اين وقت از
1) جُهينة بن زيد. . . قضاعه، امروز در ساحل درياى سرخ در وادى حمص اضم به سر مىبرند و از چهار جهت پراكنده شدهاند. بخش بزرگى از اين قبيله، در شهرهاى رياض، مدينه، جده و. . . ساكنند. آنها جزو بدريون به شمار مىآيند. جزو استخبارات پيامبر در نبرد با قريش بودهاند؛ القبائل العربيه، صص٣۴٠ - ۴١٢.
روز، مردم نزد شيخ قبيله جمع مىشوند و بايد اعتقادات مخفى خود را ظاهر سازند.
جهم قبيلهاى است كه منزلت خاصى در بين حرب دارد و اين شاخه از العُبده، گروهى از آنها به شمار مىآيند و شيخ ايشان را با لقب المبيدى يا ابنمريع مىخوانند كه داراى قدرت، هيبت و شخصيتى بزرگ در اين منطقه مىباشد. در برابر سپاه الاخوان، در جنگى كه با الفرع داشتهاند، مقاومت كردهاند. گفته مىشود كه ابنمريع در ابىضياع قلعهاى داشته است.
درحالىكه فرزندان او براى من قهوه مىآوردند، گوسفندى را ذبح كرد و اين جزو رسوم آنهاست كه براى ميهمان گوسفند قربانى مىكنند.
(1) يكى از وادىهاى بزرگ حجاز است كه بيشترين چشمهها در آن جارى مىباشد و از معروفترين وادىهاى حجاز است. نام اين وادى بيش از ساير وادىها در تاريخ ذكر شده است و آبهاى آن از سنگلاخ بنىعمرو - بخشى از سنگلاخ معروف الحجاز كه در گذشته سنگلاخ بنىسُلَيم خوانده مىشده - سرازير مىشود و در اينجا سنگلاخ بنىعمرو ناميده مىشود. چون همه آن سنگلاخ متعلق به بنىعمرو است، به اين وادى، وادى نخل هم مىگويند؛ زيرا نخل در آن فراوان است و هرگاه بخواهند شخصى از بنىعمرو از حرب را به بنىعمرو نسبت دهند، به او گفته مىشود نخلستان تو در وادىالفرع كجاست؟ در حقيقت اگر او نخلستانى نداشته باشد، ديگر بهطور قطع عمرى نيست! از اين رو بيشتر اهالى اين منطقه كه به نجد و شهرهاى اطراف كوچ كردهاند، هنوز هم به همان شكل اجدادى ناميده مىشوند و به سلسله نسب اجدادى خود تكيه مىكنند.
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ٢۵٢؛ فرع، اشرف جاهاى حجاز است. پيامبر ص ، زمينهايى را در آنجا به غفار، واسم و اقطاع داد؛ روضالمعطار، ص ۴٣٨.
وادى الفرع، وادىهاى بزرگ زيادى را در خود جاى داده است؛ مانند مجاح، لَقف، وادى الغَرب، وادى مكه و وادى طَيّب.
در وادى الفرع بيشتر از دوازده چشمه جارى است؛ از جمله چشمه ابوضباع كه متعلق به قبيله ميزبان كه پيشتر درباره آن صحبت كرديم است و امالعيال و المَضيق و الشعبه و چشمههاى الريّان كه درباره همه آنها سخن خواهم گفت؛ چون بيشتر آنها در مسير حركت قرار دارند. از كوههاى بزرگ كه مشرف بر الفرع هستند كوه آره و كوههاى قدس و شعار است.
قديمىترين ذكرى كه مورخين از چشمههاى الفرع دارند، درباره اين چشمه است و آن را به عنوان گواراترين و پرآبترين چشمههاى اين وادى نام بردهاند كه صدقه حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) بوده و بعدها همه آن جزو املاك قبيله بلاديه در آمده است. هيچ بلادىاى يافت نمىشود، مگر اينكه در آنجا يك نخل دارد. نخلستان ما الحفيره ناميده مىشد كه در زمان كودكى من، بعد از وفات پدرم فروخته شده است. اين چشمه نزد مردم بلاديه از اهميت ويژهاى برخوردار است.
كوه بلند اين چشمه، در بين كشتزارها سر بر آسمان كشيده است و مردم منطقه در فصل تابستان در آن سكونت مىكنند.
بعد از اينكه شام را در خانه شيخ مريع بن حسن العبيدى صرف كردم، درباره مسائل گوناگونى مثل نسب حرب و شاخهها و طوايف آن و وقايعى كه در تاريخ زندگى آنها رخ داده، گفتوگو كرديم. با وجود اصرار او براى ماندن، بالاخره در ساعت ١١ شب با او وداع كردم و در وادى الفرع، در مسيرى كه به سمت شرق مىرفت، به راه افتادم.
پيش از اينكه به اينجا بيايم، قصد داشتم به سرچشمه ابىضباع بروم تا وفور آب آن را از نزديك ملاحظه كنم؛ اما به ياد افسانهاى لطيف افتادم كه مردم اين سرزمين آن را نقل مىكنند. يكى از عادات قديمى در وادى الصفراء و الفرع و سرزمينهاى مجاور آنها اين است كه زنان در روز در خانه به سر مىبرند و كسى آنها را نمىبيند و هنگامى كه سياهى شب، همه جا را فرا مىگيرد، بهسوى اين چشمه سرازير مىشوند و در آب به شستوشوى خود و يا لباسهايشان مىپردازند و در آن آب تنى مىكنند. در عرف آنها معمول است كه در اين موقع، هيچ مردى حق ندارد كه به سرچشمه نزديك شود.
از اين رو اباضباع و كسانى كه احتمالاً در حال آب تنى در آن بودند را رها كردم و به قصد امالعيال به راه افتادم. پس از طى هفت كيلومتر، صداى زوزه سگهاى دهكده به گوشم رسيد. شوق زيادى به ديدن امالعيال در روز داشتم؛ چون سرزمين اجدادى من بود. لذا توقف كردم و تا صبح در همان جا به سر بردم. نياى من حدود ٢٠٠ سال پيش، زمانى كه عمويش كريدم العرادى، كارگزار و رعيت خود در نخلستانش را كشت، چارهاى جز ترك وطن نداشته است. لذا او آنجا را ترك كرد.
مشخصه بارز دهكدههاى حجاز اين بوده كه مردم صبح زود با صداى چرخهايى كه آب از چاه بيرون مىكشند، از خواب بيدار مىشدهاند، كه صدايى موسيقيايى با آهنگى دلنشين دارد. اما امروزه مردم با صداى روشن شدن دستگاههاى كشاورزى كه گوشخراش هستند، از خواب بيدار مىشوند.
ساعت پنج و نيم صبح بود كه با صداى ماشينهاى كشاورزى از خواب بيدار شدم. ابتدا موتور اتومبيل را روشن كردم تا گرم شود. در اين منطقه كوهستانى ديشب هواى سرد و مرطوبى را پشت سر گذاردم و در طول شب بادهاى تندى مىوزيد. بعد از اينكه نور خورشيد، همه جا را فراگرفت، نخلستان امالعيال را در نزديكى خود مشاهده كردم كه كوه آرَه بلندترين كوه منطقه، از شرق بر آن مشرف بود. كوهى بلند و سرخ رنگ كه هنگام صاف بودن هوا از طرف ساحل ديده مىشود و من از رابغ در فاصله صد كيلومترى اينجا آن را مشاهده كردم.
امروزه به اينجا دشت امالعيال مىگويند؛ زيرا اين كوه بلند در دامنه غربى آن قرار دارد و آخرين نقطهاى است كه تابش نور خورشيد براى زمان قابل توجهى در آنجا ادامه دارد.
ساعت ششوبيست دقيقه بود كه به راه افتادم. جاده از امالعيال از روى بلندى بزرگى، از ميان كشتزارها مىگذشت كه اهالى العين در آن سكونت دارند و اين همان كوه بلندى است كه به كوه امالعيال معروف است.
از آرزوهاى من در كودكى اين بود كه امالعيال را ببينم و اكنون در برابر من نخلستان و سرزمينى به اين نام است كه من از حوادث آنجا خاطراتى دارم.
تصميم نداشتم به زيارت امير اين منطقه بروم، چون اين كار زمان زيادى را از من مىگرفت؛ زيرا در عرف اين مردم مهمان را همراه با اكرام و احترام فراوان دعوت كرده و از او استقبال مىكنند.
خانههايى در آنجا به چشم مىخورد كه با آجر سيمانى ساخته شده بود. از مستوره تا اينجا چنين ساختمانى را نديده بودم. كنار نهر امالعيال توقف كردم. آبى گوارا و صاف و زلال داشت. در وجه تسميه اين نهر گفته شده چون كودكانى را كه براى شنا در آن مىرفتهاند، با خود مىبرده، به اين نام مشهور شده، اما اين نامگذارى بسيار قديمى است. در اين منطقه درختانى چون نخل و ليمو و انگور وجود دارد.
(1) حركت خود را به سمت مشرق دنبال كردم. زمين وادى زمانى بسيار خشك و بىآب و علف بود و هيچ ماشينى از جاده آسفالت آنجا عبور نمىكرد. پس از پيمودن هفت كيلومتر به چشمه اليسير رسيدم. آب چشمه در كنار نخلستان جريان داشت. چشمه بين دو كوه آره در جنوب و كوه المعرض در شمال قرار داشت كه ادامه كوههاى قسمت انتهايى سلسله كوههاى قدس مىباشد و از اين نقطه شروع شده و به ارتفاع آن افزوده مىشود، تا اينكه در شرق در قاحة، قله آن به بلندى ٢٠۴٩ متر از سطح دريا مىرسد. بعد به تدريج ارتفاع آن كم مىشود تا اينكه در
1) معجم البلدان، ج۴، ص٣١١.
مُفرّحات به پستى مىگرايد. طول اين رشته كوه به ١۵٠ كيلومتر مىرسد و امروزه به كوههاى عَوف(1)معروف است و قله آن خَشَبه ناميده مىشود.
بعد از چشمه اليسير، به چشمه كوچك ديگرى برخوردم كه كنار آن نخلستانى بود.
در دوازده كيلومترى از امالعيال به المضيق (مضيق الفرع) رسيدم كه چشمهاى بزرگ و پر آب است و كشتزارها در دو سوى آن گسترده شده و انواع درختان ميوه كه در حجاز مىرويد، مانند ليمو و انگور و ساير درختان ميوه در اينجا مىرويد. تراكم جمعيت بالايى دارد و مركز الفرع بوده است كه اكنون به الفقير منتقل شده؛ چون شهرى بزرگ و نزديك به مدينه است. از آنجا كه المضيق بين دو كوه آره و المعرض قرار دارد، بسيار محدود است. از سمت شمال وادى الغرب در آن گسترش يافته و سيل آن، از سلسله كوههاى المعرض جارى مىشود.(2)
همچنان در وادى الفرع درحالىكه به شيب وادى افزوده مىشد، به سمت مشرق حركت مىكردم كه در چهار كيلومترى المضيق، وادى مكه در سمت راست من پديدار شد و كوه آره از سمت شرق خودنمايى مىكرد. چشمه المَحضَه در اين كوه است و كوه آره بين اين چشمه و چشمه امالعيال واقع شده است. يكى در شرق آن و ديگرى در غرب آن قرار دارد. چشمه المحضه از كوه سرچشمه مىگيرد و مانند ساير چشمهها از چاه و به صورت قنات نيست.
پس از چهار كيلومتر در سمت راست خود به وادى مُلَيح (3)رسيدم كه از سمت شُعار مىآيد و بعد از طى دو كيلومتر به وادى العَطشان رسيدم كه در سمت چپ
من گسترده شده بود. وادى بزرگى كه چند وادى به نام المناشير در آن گسترده شده بود. المناشير بهطور كلى يكى از بزرگترين ملحقات الفرع است و در دشت وسيع آن، درختان زيادى از جمله، انبوهى از درختان مرخ روييده است.
بعد از ٢٨ كيلومتر از امالعيال، به الشعبه كه چشمه كوچكى متعلق به بنىجابر(1)از بنىعمرو است، رسيدم. تعدادى نخل در اطراف آن بود و آب كمى در آن جريان داشت. اينجا يكى از منزلگاههاى جاده الفرع در حد فاصل چاه مبيريك و مدينه بوده است؛ اما چندان اهميتى پيدا نكرده كه به صورت يك قريه آباد درآيد. چون چشمههاى زيادى در وادى در نزديكى اينجا وجود دارد؛ مانند الفقير و چشمههاى ديگر از سرى چشمههاى الرَيّان (2)كه كاروانهاى شتر به سبب ازدحام و شلوغى به قصد اينكه در كنار الفقير يا ساير اين چشمهها توقف كنند، از كنار الشعبه عبور مىكردهاند.
ساعت هشتوربع و در دو كيلومترى الشعبه، به الفقير رسيدم. الفقير امروز مركز الفرع به شمار مىآيد. بعد از اينكه وادى از تنگنايى كه از امالعيال تا الشعبه ادامه داشت، بيرون آمد، در جايى كه وادى وسيع مىشود، چشمه الفقير ظاهر شد. اين چشمه چندان بزرگ نيست و آب آن به علت خشكسالى كه امسال حجاز از آن رنج مىبرد، كم بود. كوههاى كمارتفاع الحُمُر آن را احاطه كردهاند. كوههايى خاكى و فرو پاشيده كه باد در روى آنها خطوطى موازى ايجاد كرده است. انسان تصور مىكند روزگارى بعد اين كوهها در اثر وزش دائمى بادها از روى زمين
محو خواهد شد، ولى چنين امرى ممكن نيست؛ چون اكنون اين كوه نتيجه فعاليت بادهاى دائمى در طول زمانى از ابتداى خلقت زمين تا به حال مىباشد.
مركز وادى ابتدا در المضيق بوده و بعدها به سبب وسعت فضاى منطقه و ارتفاع آن از المضيق و آب و هواى خوب و نزديكى به مدينه، به اين نقطه منتقل شده است.
از ادارات و اماكن دولتى كه در الفقير وجود دارد، محكمه شرعى و بيمارستان و مدرسه ابتدايى است و در پى تدارك تأسيس مدرسهاى متوسطه مىباشند. اين شهر از طريق جادهاى خاكى و بسيار ناهموار، در فاصله ١٣٧ كيلومترى مدينه قرار دارد. اگر اين جاده آسفالت شود، اين فاصله به حدود ١١٠ كيلومتر كاهش مىيابد. كشتزارهاى اينجا از كمبود آب رنج مىبرد. سه سال است كه سيلى در وادى جارى نشده است و تنها سبزى كه در آن به چشم مىخورد، سبزى كشتزارهاى ديم است. زمينى خشكيده و درختانى پژمرده و سطح آب چشمههاى فروكش كرده؛ حتى آب بعضى از آنها خشكيده و برخى در حال خشك شدن است.
بخشى از وادى يعنى از الفقير به سمت شرق را الريان مىگويند. در الريان چشمههاى فراوانى وجود دارد كه موفق نشدم به محل همه آنها بروم. چشمههاى ريان در طول تاريخ بهطور طبيعى در گوشه و كنار وادى جارى بوده، اما گاهى فروكش نموده؛ بهطورى كه نقل شده است، در موقع خشكسالى آب برخى از چشمههاى آن حتى بيشتر از بيست قدم بعد از سرچشمه جارى نمىشده است.
مردم آن به نجد كوچ كردهاند؛ از اينرو محل پراكندگى آنها در اطراف الرس تا الحناكيه، در دهكدههاى متعددى است و چند روز طول مىكشد تا با ماشين همه سرزمين آنها را سير كنى.
در گذشته اين وادى متعلق به المزينه بوده است و در آغاز قرن دوم هجرى بنوحرب از يمن مهاجرت كرده و بين مكه و مدينه در اينجا فرود آمده بر سرزمين كنانه و خزاعه در اين نواحى مسلط شدهاند. بعد در جنگ با مزينه و غلبه
بر آنها، اين وادى را از سلطه آنها خارج ساختهاند و زمانى بعد، مزينه بازگشته و با طايفه بنىسالم از حرب همپيمان شده و بدين ترتيب به زندگى خود در اطراف مدينه ادامه دادهاند، تا اينكه بين حرب و عَنزَة جنگى رخ داد. عنَزَة در اين جنگ شكست خورد و مجبور به ترك مدينه و القصيم و اين سرزمين گشت؛ پس با گروهى از حرب به نجد كوچ كردند.
مسير جاده از فقير به سمت شمال ادامه پيدا كرد. در سمت راست خود چشمهاى ديدم كه در اطراف آن، نخلها و كشتزارى ديده مىشد كه به آن الخوى مىگفتند. بعد از طى مسافت اندكى، در سمت راست من دو چشمه كوچك به نام شَدِخ و كِميتان پديدار شد. سپس جاده با عبور از جنگلى از درختان المرخ و انبوهى از درخت سمر از وادى الريان خارج شد.
بعد از طى شش كيلومتر از الفقير، به ابتداى وادى العطشان كه ذكر آن گذشت، رسيدم. جاده در دل وادى العطشان بالا مىرفت. در بالاى وادى زراعت كمى كه از طريق چاه آبيارى مىشد، ديدم. جاده در امتداد وادى العطشان، به الشفيه پيوست.
در ٢٣ كيلومترى شمال الفقير گردنه بلند و صعب العبور الشفيه را پشت سر گذاردم. اينجا نقطه پايانى آبهايى است كه به وادى مىريزد و در حد فاصل ميان وادى الفرع و النقيع (آغاز عقيق المدينه) قرار دارد. آبهايى كه به سمت جنوب سرازير مىشود، به وادى الفرع مىرود و سپس با عبور از ابواء و مستوره، به دريا مىريزد و آبهايى كه از سمت شمال جارى مىشود، به وادى نقيع كه ابتداى وادى عقيق المدينه است، رفته و بعد به سمت مدينه جريان پيدا مىكند. سپس در جنوب شهر ساحلى الوَجه به دريا مىريزد.
كوههايى پست از غرب به شرق، درحالىكه جاده را قطع مىكند، كشيده شده است. در سمت جنوب وادى العطشان، از اين كوهها گسترده شده است و وادىهاى كوچك ديگرى از اين كوهها در الفرع گسترده شدهاند.
از سمت شمال وادى السِيح كه بخشى از وادى النقيع است، گسترده شده كه در حد فاصل بين الغُور(1)و الجِلس (2)قرار دارد. الفرع، پست است و النقيع، مرتفع و سلسله جبال قدس در غرب را با سنگلاخ بزرگ حجاز در شرق به هم وصل مىكند. و از اينجا مانند تيزى لبه شمشير كه از جنوب و شمال كشيده شده، به نظر مىرسد.
هوا صاف و آرام بود و هيچ باد تندى نمىوزيد و غبار و ابرى هم در آسمان نبود. همه اين شرايط از فراز اين ارتفاعات مشرف بر بيشتر نقاط اين منطقه، چشماندازى وسيع فراهم كرده بود؛ بهطورى كه اگر ارتفاعات بلند منطقه نبود، مسافتى به شعاع ۵٣ كيلومتر قابل رؤيت بود.
در دورترين نقطه جنوبى اينجا كوه آره در فاصله ۵٣ كيلومترى با دو قله بلندش، از شمال غربى به جنوب شرقى تا جايى كه شهر خَلص قرار دارد، كشيده شده است.
شهر خلص داراى منابع آبى و كشتزارهايى است كه در منابع جغرافيايى از آن ياد شده است. از سمت شرق، كوه آره به سلسله جبالى كم ارتفاع متصل است كه از شرق و جنوب اين سلسله كوه، وادى الاِكحيل (ابتداى وادى رابِغ) عبور مىكند كه در گذشته به آن مرغيب مىگفتهاند.
در پايين آره، زمين پست و گودى است كه از شرق به القَرى مىرسد و چند كوه پست و كم ارتفاع در نقاط مختلف آن پراكنده شده است. اين همان محل
آبگير و نقطه گود الفرع است كه در ٢٣ كيلومترى اينجا قرار دارد. در شرق آره، كوهى بلند با قلهاى سرخ رنگ به چشم مىخورد كه همان كوه شُعار است. زمين وسيع و پستى كه كوههايى اطراف آن را فرا گرفتهاند و مانند حوضى است كه به آن الفَيفَاء مىگويند. دشتى وسيع كه خود آبگيرى است در انتهاى سنگلاخ بنىعمرو و مزارع ديم در آن وجود دارد.
اما در سمت شمال، دشتى گسترده از شمال شرقى تا شمال غربى قرار دارد. در وراى اين سرزمين در سمت شرق، سلسله كوههاى ضَعاضِع قرار دارد كه از شرق به القرى مىرسد و از اينجا حدود چهل كيلومتر فاصله دارد. اين دشت و فضاى گسترده، همان السيح است كه ابتداى ريزشگاه آبهاى عقيق المدينه است.
در سمت شرق كه با چشم نمىشود، انتهاى آن را تشخيص داد، تپههاى رملى در گوشه و كنار آن مانند لبه تيز شمشيرى مىدرخشد كه از سمت افق همواره در حال سرازير شدن به سمت پايين است.
اما در سمت غرب، خَشَبَه را مىبينى. كوه اخشب كه انتهاى شمالى و جنوبى آن مشخص نيست و از جنوب به رشته كوههاى المعرض مىپيوندد. الطَويله، يكى از قلههاى المعرض به طور آشكار چون سر انسان ديده مىشود. بعد از امتداد در سمت شمال، به طرف غرب به سمت قُرب و رَقَان منحرف مىشود. اين كوه بلندترين ارتفاع غربى است و چشمههايى مانند ضَحوَى و النَبَعَه و صَاف و الحَنو و رِيم از آن جارى مىشود. اين سلسله كوه كه قله آن، خثبه نام دارد، همان سلسله جبال قدس و ملحقات آن است كه گذشتگان آن را قدس سفيد ناميدهاند و كوههاى المعرض كه آن را قدس سياه ناميدهاند.
همه وادىهاى وادى القاحه شرقى، از اين نقطه گسترده مىشوند. همينطور وادى الجِى در وادى الصَفرَاء و وادى مَلَل در شمال، از اينجا گسترده مىشود. هرگاه باران بيايد، از اين كوه در وادىهاى بزرگ سيل جريان مىيابد. سيل در
وادى الفرع و القاحه و وادى الصفراء و وادى ملل در شمال و وادى النقيع در عقيق المدينه جريان پيدا مىكند.
در اين سرزمين ناهموار و داراى پستى و بلندى زياد، راههاى ارتباطى اندكى وجود دارد. راههاى مهمى كه به الفرع منتهى مىشود، از سه جهت مىباشد كه عبارتند از:
١. در پايين وادى دو راه است كه در ابى ضِبَاع به هم مىپيوندند و به صورت راه واحدى درمىآيند. يكى از اين دو راه از هرشى در مستوره، با عبور از چاه مبيريك و چاه القاضى به چاه ابى ضباع مىرسد و راه دوم همان راهى است كه ما در اين سفر از اُمالبَرَك پيمودهايم.
٢. راهى كه از جهت المِهْد معدن قديمى بنىسُليم(1)و أَبِلى و الرَحضِيّه مىآيد و در آغاز وادى فُرُع در محل الفرع منحرف مىشود.
٣. راه الشفيه كه هماكنون در آن توقف كردهام و راه ورود اين محل به سوى مدينه است.
غير از اينها در اينجا راههاى قديمى كه هيچ ماشينى از آنها عبور نمىكند، وجود دارد. يكى از آنها راه العُوَيدِى است كه بين مكه و مدينه بر روى القرى كشيده شده و دير زمانى است كه متروك است. بعد از اين مسافرت بود كه شنيدم راه شوسهاى در كنار راه العويدى كشيدهاند كه اين راه را قطع مىكند. اين راه كوتاهترين راه بين مكه و مدينه است و مسافت آن در حدود ٣۵٠ كيلومتر مىباشد. كلمه العويدى در زبان اهالى اينجا به معناى قديمى و انس گرفته شده است.
1) بنىسليم. سليم بن منصور. . . بن عدنان. اكنون، در وادى ستاره به سر مىبرند. با پيامبر نسبت صهرى دارند. سليمه مادر هاشم، جدّ پيامبر، از آنها است. هزار نفر بودند كه در روز فتح مكه در كنار پيامبر با پرچم سرخ، در فتنه مروانىها و زبيرىها، حضور داشتند و جمع كثيرى از آنها كشته شدند؛ القبايل العربيه، ص۴٢٠.
راه دوم راه الزائر است. كه زائرانى كه پياده از مدينه به مكه مىآمدهاند، از اين راه عبور مىكردند. مسير اين راه از بين وادىهاى مكه و مدينه مىگذرد؛ بهطورى كه در مسافتهاى كوتاه، به سرچشمههاى آب مىرسد. چون در اين وادىها هر قدر كه در السراة پيش بروى، فاصله وادىها از هم كمتر مىشود و آبهاى جارى و چشمههاى بيشترى در آن به چشم مىخورد كه مسافران مىتوانند بدون هيچ زحمتى از آنها استفاده كنند؛ برخلاف منطقه تهامه كه وضعيت آن عكس اين منطقه مىباشد.
سيزده كيلومتر از اين دشت وسيع را كه سيل آن به طرف راست مسير جريان پيدا مىكند، پيمودم. از كنار دو كوه كوچك سرخ رنگ كه مانند دو خيمه در وسط دشت از عوارضى كه در اطراف آنهاست جدا افتادهاند و خودنمايى مىكنند، مىگذرم. اين دو كوه همان كوههاى برام(1)و عبود(2)هستند. اين عبود، غير از عبودِ وادى ملل است و همواره نام آنها با هم ذكر مىشود. با وجود كوچكى، از مشهورترين كوههاى الجلس مىباشند و در اشعار عرب بسيار از آن ياد شده است.
اين دو كوه جزو سرزمين مدينه است كه بنوسليم آن را در اختيار گرفتهاند و چون مرز بين دو سرزمين مىباشد، همواره عامل نزاع ميان دو قبيله بوده است؛ اما زمانى كه قبيله حرب در اين منطقه فرود آمد، هر دو قبيله اينجا را ترك كردند.
امروزه اين سرزمين متعلق به بنىجابر از حرب مىباشد. السيح درحالىكه در سمت چپ از جاده دور مىشود، به طرف راست تمايل پيدا مىكند. سلسله كوههاى بلند غربى نيز به طرف شمال غربى دور مىشوند. در فاصله دورى از
سمت شرق كوههايى كه آنها را هنگام وصف الشفيه، توصيف كرديم، به طرف شمال امتداد پيدا مىكند كه بيشتر، تپههاى رملى پراكنده از هم هستند و وادىهايى از آنها در غرب وادى النقيع، به ترتيب ذيل گسترش پيدا كرده است:
وادى العَرار، وادى التَغامُل، بَجرَه و رَوَاوَة كه آخرين اين وادىها در سمت مدينه است. در ادامه راه از سمت غرب، وادى صفوى از سلسله كوههاى قدس پديدار شد كه روييدنى آن درختان بزرگ طلح مىباشد و نشانه ارتفاع اين منطقه از سطح درياست. جاده از آن عبور كرده و به طرف سلسله كوههاى كوچك سرخ رنگى كه در عرض جاده قرار دارد، ادامه مىيابد. سپس از وادىهاى زيادى مثل النَبعَه و ضَاف و درههاى زيادى رد شدم كه جاده را قطع مىكردند.
(1) در ۵٣ كيلومترى الفقير، به اليتمة رسيدم. يك وادى بزرگ زراعتى كه از غرب سلسله كوههاى قدس (كوههاى عوف امروزى) ادامه يافته است.
ابتداى اين وادى، نقطه پايانى قلمرو بنىعمرو است كه از مرّالظهران شروع شده و تا سرزمين عوف كه از القاحه در غرب تا قدس است و تا قسمت ميانى النقيع تا النخيل، در نزديكى الحناكيه گسترده شده است. النخيل در ١١۵ كيلومترى شرق مدينه قرار دارد.
اين وادى در گذشته الاتمه نام داشته و به آن اتمه ابن الزبير نيز مىگفتهاند و در برخى دورانها جزو النقيع بوده است. در بخش ميانى النقيع گسترده مىشود و از اينجا سپيدى سرزمين وسيع النقيع ديده مىشود. در اليتمه دهكده كوچك و آبادى وجود دارد كه مدرسهاى ابتدايى و ايستگاه پمپ بنزين در آن ساخته شده است.
1) معجم البلدان، ج۵، ص ۴٢٩.
باغهاى زيبايى در آن هست كه در فاصله دورى از جاده قرار دارند و با درختان اثل محصور شدهاند. اين قريه در ٨۵ كيلومترى مدينه است و منزلگاه دوم برحسب راههاى كاروانرو بوده است. ساكنان امروزى آن از قبيله السُهَلِيه، از عوف، از مسروح، از حرب مىباشند و فعاليتهاى عمرانى در اين منطقه نشانگر علاقه اين مردم به تمدن و آبادانى و عمران زمين دارد.
(1) در سى كيلومترى از الاتمه، وارد وادى الحنو شدم كه قبلا از يكى از وادىهاى آن به نام عَشر (2)عبور كرده بودم؛ وادى كوچكى كه در وادى الحنو گسترده شده و در آن چاهى براى شرب وجود دارد.
بعد، از وادى رئم گذشتم كه سيل آن به سمت راست در النقيع مىريزد و بعد وارد وادى الصَهَوه در ۵۶ كيلومترى الاتمه شدم و از وادى وسيع آن به نام سيح (كه آن نيز السيح ناميده مىشود) عبور كردم. سيلهاى اين وادى در سمت شرق، در وادى النقيع مىريزد. الصهوه نام گردنهاى است كه در وادى السيح سرازير مىشود و به آن وادى السيح و گاهى وادى الصهوه گفته مىشود.
در صد كيلومترى وادى الفرع، به چاه الماشى رسيدم كه در ٣٨ كيلومترى جنوب مدينه قرار دارد و منزلگاه اول كسانى بوده كه از مدينه و از راه الفُرع به راه مىافتادهاند و همان راهى است كه از راه سلطانى، از نقطه ذىالحليفه به سمت چپ منشعب مىشود. از ذوالحليفه، راه به دو بخش جداگانه تقسيم مىشود. راه الفرع، يعنى همان
راهى كه من از آن آمدهام و راه الغائر كه در سمت راست وادى ريم امتداد يافته و از گردنه الغائر عبور كرده، به الخَفَاة و در آخر به امالبَرَك مىرسد.
چاه ماشى در كنار وادى العقيق غربى قرار دارد و سمت شمال شرقى كوه حمراء مشرف بر آن مىباشد. وادى العقيق بين اين دو قرار دارد كه امروزه عقيق الحساء ناميده مىشود و در گذشته حضير هم ناميده مىشده است. در برابر خود در سمت چپ، حمراء الاسد را مىبينى كه كوه عير و عقيق الحساء بين آن دو قرار گرفته است. الاسمر از سمت غرب به حمراء الاسد پيوسته و كوهى از نوع آتشفشانى است كه سطح روى آن مستطيل شكل است و از شرق به غرب كشيده شده است.
در نزديكى حمراء الاسد در شرق، حمراء المراقيب قرار دارد. راهها از فاصله بين اين سه قلّه مىگذرد و وادى الحساء ١در ناحيه مشرق به آنها پيوسته است. در چاه ماشى، كاخى(1)قديمى كه با گچ سفيد شده بود، وجود داشت كه مردمى از اهالى اين دهكده در آن سكونت مىكردند و مركز امارت تابع مدينه مىباشد. مسجدى آجرى در آنجا بود كه كوه سرخى (حُمُرى) از شرق بر آن مشرف بود. در نوك آن، ساختمانهايى به چشم مىخورد كه براى نگهبانى از شهر ساخته شده است.
به عقيده من اين مكان همان جايى است كه قلهى ناميده مىشده و در معجم معالم حجاز هم من بدين شكل ثبت كردهام و البته در اينباره يقين ندارم.
(2) اين وادى پربركت و حاصلخيز از بزرگترين وادىهاى الجلس است. قسمت بالاى آن را النقيع مىگويند و قسمت ميانى آن را الحساء و در جايى كه به
1) شايد اين مكان، قصر حُمران باشد؛ معجم البلدان، ج ٣، ص ٣٠١. و شايد همان قلهاى باشد كه سعد بن ابىوقاص بعد از قتل عثمان، در آن اعتزال جست، و از سويى نام آبى از بنىسليم هم بوده است؛ معجمالبلدان، ج ۴، ص ٣٩۴. كه يكى از روزهاى مهم از عرب، به يوم قلهى معروف شد.
2) مىگويند از بلاد مزينه است كه پيامبر آن را در مسير هجرت پيمود. ياقوت معجم البلدان، ج۴، ص١٣٩.
ذىالحليفه مىرسد، به آن عقيق المدينه مىگويند. بالاترين نقطه آبريزهاى آن، از سنگلاخ بنىعمرو و كوههاى قدس آغاز مىشود. بخشى از آب آن به وادى الفرع مىرود و بعد به سمت شمال سرازير شده و به تدريج به طرف غرب ميل مىكند. طول اين وادى به ١۵٠ كيلومتر مىرسد و يكى از وادىهاى بزرگ مدينه و از ملحقات أضم بزرگ است. بخشى از آن، وادى عقيق الحساء ناميده مىشود كه محصور بين چاه الماشى و ذى الحليفه است و در گذشته به آن حَضير مىگفتهاند. پونه حساوى كه در مدينه يافت مىشود، محصول همين مكان است.
هنگامى كه فاصله بين وادى فرع و چاه ماشى را مىپيمودم، درباره بيشتر ملحقات اين وادى بزرگ صحبت كردم و ديگر نياز به بازگويى نيست.
بعد از چاه ماشى وارد عقيق الحساء شدم و مسير به طرف ذى الحليفه در نه كيلومترى مدينه سرازير شد. باغهايى به طور پراكنده در ذى الحليفه به چشم مىخورد. وقتى از برابر حمراء الاسد عبور مىكنى، در سمت راست خود دهكده العَلاَوَه را مىبينى و پس از آن، در جنوب دهكده الوُسطه در كنار ذىالحليفه قرار گرفته كه دهكدهاى است آباد و خانههاى زيادى در آن وجود دارد و اين دو دهكده متعلق به قبيله عوف است كه سرزمين آنها از آن سوى الاتمة شروع شد.
در سال سوم هجرت پيامبر (ص) در اين منطقه با كفار جنگيد. حمراء الاسد در بيست كيلومترى جنوب مدينه است. وقتى از ذى الحليفه وارد راه آسفالتى كه به سمت مكه مىرود، مىشوى، به فاصله دورى در سمت چپ خود، بين خود و ذى الحليفه، حمرايى را كه در زمينى وسيع خودنمايى مىكند، مشاهده مىكنى كه همان حمراء الاسد است. اما وجه مشخصه حمراء الاسد پوشش سياه رنگ نمايان آن است كه از سمت غرب آن را نشان مىدهد. وقتى از حمراء الاسد عبور مىكنى، در سمت غرب، در فاصلهاى حدود هفتاد كيلومتر، بلندىهاى كوه الاَجرَد
ديده مىشود و الاَشعَر در جنوب آن است كه تنها در هواى صاف و با دقت نظر قابل رؤيت است. به فاصله نزديكى كوه عير را كه كوهى است با رنگ سياه مايل به قرمز و مستطيل شكل با امتدادى از شرق به غرب مىبينى كه از شرق مشرف به ذى الحليفه است. در نوك آن آثار حفارى و پناهگاهها و قلعه به چشم مىخورد. يك راه خاكى پر پيچ و خم از آن بالا مىرود كه آشكارا از ذى الحليفه ديده مىشود. مردم اينجا مىگويند اين راه را نيروهاى پشتيبانى عثمانى ساختهاند تا فخرى پاشا، به دنبال انقلاب كبير عربى، بتواند نيروهاى خود را در اطراف مدينه مستقر سازد.
امروزه به ذوالحليفه آبار على (ع) مىگويند و آن را به حضرت على بن ابىطالب منسوب مىكنند. شهرى است آباد كه در نه كيلومترى مدينه قرار دارد. راهى كه از مدينه به مكه مىرود، بعد از عبور از ذوالحليفه، وارد البيداء(1)و به دنبال آن ذات الجيش و بعد تربان(2)شده و ادامه پيدا مىكند. ذوالحليفه در دو سوى وادى عقيق المدينه گسترده شده است. در آن دو مدرسه ابتدايى و متوسطه و مركز تربيت معلم و مسجدى بزرگ قرار دارد كه مردم در آن احرام مىبندند. اين عقيده در طول تاريخ بين مردم اينجا معروف شده كه اينجا مسجد شَجَرَه (3)يعنى همان مسجدى است كه پيامبر (ص) از آن احرام مىبسته و از آنجا شروع به گفتن تهليل مىنمودهاند. ايستگاه برق مدينه در اينجا قرار دارد و حدود حرم مدينه در سمت جنوبى آن است و از سمت شمال كوه الغُرابه و الجَمّاوَات مشرف است. زمين گستردهاى كه البيداء ناميده مىشود، از جنوب غربى به آن پيوسته كه
جاده مدينه به مكه، از آن عبور مىكند. چند قهوهخانه و ايستگاه پمپ بنزين وجود دارد و مردم عادت دارند كه پونه حساوى را از اينجا تهيه كنند كه در سالهاى اخير قيمت آن افزايش يافته است. نزد همه مسلمانان، ثابت است كه ذوالحليفه ميقات مردم مدينه و مسافرانى است كه از آنجا احرام حج يا عمره مىبندند.
در شمال، منارههاى مسجد رسول خدا (ص) ديده مىشود كه قله كوههايى در پايين آن به چشم مىخورد؛ درحالىكه يكى از قلههاى الغرابه نيز در كنار آنها ديده مىشود.
در سمت شمال غربى، دشت اَفِيج كه معروف به فَيفَاء الخَبَار (1)بوده را مىبينى كه امروزه به آن الدُعَيثَه مىگويند و در پشت آن، جمّاء امخالد ديده مىشود. در سمت غرب، دو كوه صَهْلُوج را مىبينى كه سياه رنگند و چيزى روى آنها نروييده است و بين آنها كوهى خاكسترى رنگ به نام عَظُم قرار دارد. به سمت جنوب كه بنگرى، كوههاى به هم پيوسته زيادى را در دور دست مىبينى كه همان سلسله جبال قدس است و در مقابل آن، حمراء نَمل قرار دارد كه در زمينى وسيع گسترده شده و سيل الَشلَبِيه در آن جريان مىيابد و در قديم به آن ذات الجيش مىگفتهاند. در فاصله نهچندان دورى، در سمت جنوب، حمراء الاسد قرار دارد كه وصف آن گذشت.
اما در سمت شرق به اندازه مسافتى كه يك شخص فرياد بزند، كوه عير سر به آسمان كشيده است و از شرق و شمال با چند سنگلاخ از جمله سنگلاخ قباء متصل است. مناره مسجد قبا در ناحيه شمال شرقى ديده مىشود.
1) معجم البلدان، ج۴، ص٢٨۵.
(1) ساعت ۶ بعد از ظهر بود كه از دروازه العَنبَرِيّه - يكى از دروازههاى شهر قديمى مدينه كه تا امروز هنوز نام آن تغيير نكرده - وارد طيبه شدم. به سرعت به مكانى در غرب المناخه رفتم تا اطلاعى از دوستان و خويشان به دست آورم. به خانه يكى از خويشانم كه بعداً قاضى دادگسترى نجران شد، رفتم. همه خانواده با خوشحالى بسيارى از من استقبال كردند و بعد از سفر در راههاى خاكى و پر پيچ و خم و ناهموار، فرصتى براى استراحت يافتم.
1) شهر دوست: يكى از نامهاى مدينه، حبيبه است؛ زيرا پيامبر فرمود: «اَللّهُمَّ حَبِّب اِلَينَا المَدِينَةَ كَحُبّنا مَكَّة أَوْ أَشَدّ» . يازده نام از مدينه در تورات آمده است: مدينه، طابه، طيبه، مسكينه، جابره، مجبوره، مرحومه، عذراء، محبه، عاصمه؛ حرمين شريفين، ص١١۶. در تاريخ مدينه نيز تعدادى از اسامى مدينه آمده است؛ تاريخ مدينه، ج١، ص ١۵۵. مدينه اولين پايتخت اسلام است. بيش از نيمى از مردم مدينه، از قبيله حرب هستند. بيشترين محصول نخل را دارد و انواع سبزيجات و ميوهجات، مثل انگور، پرتقال و موز در آن مىرويد. مهمترين حوادث تاريخى مدينه، غزوه تبع، هجرت رسول، واقعه مسرف، انقلاب كبير عربى و هجوم سعودىهاست. از جبل كثير در جنوب، تا كوه ثور در شمال و كوه احد داخل در حرم مدينه است. مسجد نبوى در قلب شهر است. از نامهاى مدينه مىتوان به اينها اشاره كرد: دار الابرار، دارالهجره، دارالسلام، دارالفتح، طيبه، الطَّيبِّه، المنوره، قرية الانصار، ذات النخل، دارالايمان، سيدة البلدان، ذات الحرار، الدرع الحصينه، دارالاخيار، المؤمنه، المباركه، المختارة بيت الرسول، المدينه، يثرب، دارالمصطفى و. . . كه تا حدود ٩۵ اسم مىرسد. پيامبر از تسميه آن به يثرب نهى فرموده است؛ معجم معالم الحجاز، ج٨، ص ٧٣. همچنين ر. ك: روض المعطار، ص۶۶٨.
<نمايش تصوير
(1) مدينه در ۴۶٠ كيلومترى شمال مكه قرار دارد و جادهاى معروف ميان اين دو شهر وجود دارد كه گذشتگان به آن راه انبيا مىگفتهاند و بعد راه سلطانى و راه حج ناميده شد. در اين دوران اخير آسفالت شده و در طول ساعات شبانهروز، اتومبيلهاى بسيارى از آن عبور مىكنند. راهى كه كاروانهاى شتر آن را در يازده منزل طى مىكردند؛ يعنى مسيرى كه در طول جغرافيايى ٣۶/٣٩ و عرض ٢٨/٢۴ واقع شده و ۶٢٠ متر از سطح دريا ارتفاع دارد. از طريق راه آهن با شهرهاى سرزمين شام ارتباط دارد. حاصلخيزترين اراضى حجاز،
1) معجم البلدان، ج ۵، ص٨٠؛ روض المعطار، ص ۵٢٩.
زمينهايى است كه آبهاى سنگلاخى داراى رسوب نرم و سست به آنها سرازير مىشود.
مدينه دو سنگلاخ دارد كه به دو لابه مدينه مشهور است. لابه (1)به معناى سنگلاخ سياه رنگ است. سنگلاخ شرق كه آن را سنگلاخ واقم مىگويند كه شمالِ مدينه را احاطه كرده و سنگلاخ غربى كه سنگلاخ (الوبرة) ناميده مىشود(2)و از جنوب، مدينه را در برگرفته و از سمت غرب هم كوه سَلْع بر آن مشرف است كه امروزه در ميان مدينه واقع شده است. اين سه وادى بزرگ، مدينه را احاطه كردهاند:
١. وادى عقيق المدينه كه وادى بزرگ و حاصلخيزى است و از سمت جنوب به طرف مدينه كشيده شده و تا نزديكى جنوب مدينه، يعنى تا چاه عروه به طرف مدينه، در ناحيه جنوب امتداد دارد، كه وصف آن گذشت.
٢. وادى بُطْحان كه يكى از كوچكترين وادىهاى مدينه است، اما از اهميت بالايى برخوردار است؛ زيرا در وسط مدينه گسترش پيدا كرده و از قبله مسجد غمامه عبور كرده و بعد به عقيق، در جنوب مدينه مىپيوندد كه امروزه به آن ابوجيده مىگويند از سنگلاخ شرقى مىآيد و در ابتدى آن كشتزارها و نخلستانهاى العوالى به چشم مىخورد. بعد پيش از اينكه به داخل مدينه گسترده شود، از دهكده قُربان مىگذرد.
٣. وادى قَناة(3)كه امروزه به آن وادى العاقُول مىگويند و وسيعترين وادى مدينه است. در گذشته هرگاه سيل جارى مىشد، راه ورودى از سمت نجد به
مدينه بيش از يك ماه بسته مىشد. بعد از اينكه جاده تا القصيم (1)آسفالت شد، پلى بالاى بستر اين مسيل ساختهاند كه عوارض و خطرات ناشى از سيل را تا حد زيادى كاهش داده است. شريف على در مورد آن مىگويد: وادىاى كه نجد را مىنوشد، كه وصف كاملاً درست و بهجايى است؛ زيرا كه سيل آن از بالاترين نقاط نجد سرچشمه مىگيرد و در مسافتى به فاصله ٢۵٠ كيلومتر از شمال به جنوب و ٢۵٠ كيلومتر از شرق به غرب، اين سيل جريان مىيابد.
چند وادى معروف ديگر نيز هست كه مهمترين آنها عبارتند از:
١. وادى الشُعبه(2)كه از بالاى نجد از اطراف ضَريَّه(3)و حوالى آن گسترده مىشود و بعد از شمال مِهد (معدن بنىسليم سابق) امتداد پيدا كرده و آبهاى كوههاى بلند أبلى(4)از سمت جنوب در آن جارى مىشود و از غرب هم آبهاى الحره در آن مىريزد و در اين قسمت به آن العقيق الشرقى مىگويند تا از العقيقالمدينه تمايز يابد. بعد در زمين پستى به نام دشت حضوضى امتداد مىيابد كه در اينجا وادىهاى شمالى به سمت آن گسترده شده است.
٢. وادى نخل(5)، وادى بزرگى است كه از سمت جنوب شرقى سنگلاخ النار گسترده شده و آبهايى كه از شرق الحناكيه، از كوههايى مانند رحرحان و كوههاى متصل به آن مىآيد، به آن مىريزد. بعد از عبور از الحناكيه به طرف غرب گسترده مىشود كه به آن وادى الحناكيه مىگويند و از سمت شمال، وادىهايى به طرف آن گسترده شده؛ مانند: الشقرة و نُجار.(6)
٣. وادى الشقره كه وادى كوچكى است و در جنوب آن، سنگلاخ النار گسترده شده كه به وادى نخل متصل مىشود. محل تجمع آنها را المخالط گويند، به معناى محل تجمع آبها.
۴. وادى نُجار(1)كه همان وادى الصويدره است و در شصت كيلومترى مدينه از جنوب سنگلاخ النار گسترده شده و در المخالط امتداد يافته است.
سپس آبهاى مخالط با آبهاى العقيق الشرقى مخلوط مىشود كه آنجا را وادى الخنق مىگويند و در گذشته، به شظاة هم معروف بوده است. سرانجام اين آبها به جايى به نام الحِبس مىريزد كه محلّ سد امروزى العاقول است و به آن وادى العاقول مىگويند. بعد، از حد فاصل سنگلاخ المدينه در جنوب كوههاى وعيره و أحد در شمال، درحالىكه در كنار كوههاى عينين و مزار سيد شهيدان حمزه (ع) عبور مىكند، گسترش مىيابد.
جايى كه اين سه وادى به يكديگر مىپيوندند، وادى الخليل نام دارد كه امتداد آن از جنوب وادى ملل در ٢۴ كيلومترى غرب مدينه است و به آن وادى الحمض مىگويند. در اين وادى، وادىهاى بزرگى نيز وجود دارد، كه از چپ و راست به طرف آن كشيده شده تا اينكه در جنوب الوجه، به دريا مىرسد.
بزرگترين وادىهايى كه ملحق به وادى الحمض هستند، عبارتند از:
١. وادى التمة كه از سمت راست، در وادى الحمض گسترش يافته و راه شام، از الصلصله(2)از آن مىگذرد.
٢. وادى الطِّبق، كه همه وادىهاى خيبر در آن، جا گرفته و از سمت راست، در نزديكى يكى از ايستگاههاى راهآهن در وادى الحمض گسترده شده است.
٣. وادى الجزل يكى از بزرگترين اين وادىهاست كه دو شعبه دارد: وادىالقرى كه ابتداى آن الحجر نام دارد و وادى الفرعه كه اين دو وادى همراه
با وادىهاى تبوك، آبهاى شمال حجاز را بين خود تقسيم مىكنند. وادىهاى ديگرى نيز در وادى حمض وجود دارد كه براى رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مىكنيم.
چند وادى نيز از سمت چپ به اين وادى متصل مىشود؛ از جمله: وادى ملل، وادى بواط و وادى العيص. چون وادىهاى زيادى در اطراف مدينه وجود دارد، مدينه شهرى پر آب و حاصلخيز و با كشتزارهاى آباد است. رطب آن به مرغوبيت معروف است و انواع گوناگونى از رطب دارد.
در گذشته وادى قناة از زراعت مختصرى برخوردار بوده، اما با احداث سد عاقول در وادى عاقول در شانزده كيلومترى مدينه، وادى حيات مجدد يافت و چاههاى بسيارى در آن حفر شد و كشتزارهاى آن آباد گشت و به صورت يك وادى سرسبز و خرم درآمد. به دنبال احداث اين سد، درصد توليد محصولات كشاورزى به طور چشمگيرى بالا رفت.
از حدود هشت سال پيش، يعنى از ١٣٨۵ه. ق تاكنون، آن را بسيار پيشرفتهتر از آنچه درباره آن مىشنيدم، يافتم.(1)بسيارى از آثار و بناهاى مدينه تغيير كرده
1) توسعه: آغاز توسعه مسجدالحرام را بايد از كار قصى بن كلاب، در ساختن دارالندوه، در اطراف كعبه دانست كه خانههاى بسيارى به دنبال آن در اطراف خانه كعبه ساخته شد. اين خانهها رفته رفته زيادتر مىشد و چون مسجدالحرام، از آغاز ظهور اسلام مفهوم پيدا كرد و اين خانهها مزاحم اعمال حج بودند، اولين توسعه با اين انگيزه و به دنبال پديده طبيعى سيل امنشهل صورت گرفت كه در سال ١٧ه. ق در زمان خلافت عمر رخ داد. با اعمال زور كارگزاران خليفه، خانههاى اطراف مسجدالحرام خراب شد و محدوده اطراف كعبه مشخص گرديد. توسعه دوم در سال ٢۶ه. ق، توسعه سوم در ۵۶ه. ق، توسعه چهارم در ٧۵ ه. ق و توسعه پنجم در سال ٩١ه. ق و در حال حاضر، توسعه حكومت سعودى كه در طى چندين مرحله آغاز شده است، ادامه دارد. توسعه اول به دستور ملك عبدالعزيز در سال ١٣۶٨ و ١۴٠٠ه. ق آغاز شده است؛ ازرقى در جلد ٢ تاريخ مكه گزارشى از زيادات آورده است.
است و براى من تازگى دارد. توسعه حرم نبوى كه در آن زمان در حال انجام بود، اكنون به پايان رسيده است. حرم نبوى توسعه چشمگيرى يافته است. حياطهاى وسيعى در هر سوى آن ساخته شده و حرم را با محلههاى مختلف شهر، از طريق خيابانهاى بزرگ متصل كردهاند. درخشش نور در سراسر مسجد نبوى به چشم مىخورد كه شبهاى مسجد را مثل روز روشن مىكند. فضاى داخل مسجد، نشاطآور و فرحبخش است. اما اين همان شهر پيامبر و پايتخت اسلام و نقطه عزيمت سربازان فاتح مسلمان كه به همه اهداف خود پيروزمندانه دست يافتند، نيست. مدينه هنوز به آن اندازه از پيشرفت و عمران كه ساير شهرهاى تابع آن رسيدهاند، نرسيده است؛ شهرهايى كه از لحاظ تقدس در درجه پايينترى از مدينه قرار دارند.(1)
(2) امروز ده درب براى حرم نبوى ساختهاند. اين دربها برخى بعد از توسعه دوران سعودى ساخته شد. و برخى از گذشته وجود داشتهاند. اسامى اين دربها به ترتيب عبارت است از:
١. در ضلع شرقى، به ترتيب از جنوب به سمت شمال: باب جبرييل، باب نساء و باب عبدالعزيز.
٢. در ضلع شمالى، به ترتيب از شرق به غرب: باب عثمان، باب عبدالمجيد(3)، و باب عمر بن خطاب.
٣. در ضلع غربى، به ترتيب از شمال به جنوب: باب سعود، باب الرحمة، باب صديق و باب السلام.
مدينه اولين شهرى بود كه مسلمانان توانستند در آزادى كامل به دين خود عمل كنند و دومين مسجدى كه مسلمانان در آن نماز خواندند، در آن ساخته شد. زمانى كه پيامبرخدا (ص) به آنجا مهاجرت كرد، اولين مسجد را در دهكده بنىعمرو بن عوف، از انصار برپا كرد كه به مسجد قبا مشهور است.(1)اين مسجد شريف در زمينى متعلق به سهل و سهيل، دو پسر رافع بن عمرو، از بنىمالك بنىالنجار، از خزرج بنا شد و بنىنجار دايىهاى پيامبر (ص) بودند.
ازاينرو مدينه گرانقدرترين و قديمىترين آثار اسلامى را بعد از مكه، در خود دارد. متن زير، فهرستى است از قديمىترين مساجد مدينه كه در صدر اسلام بنا شده است:
١. مسجد الاجابة(2): تقريباً در شمال شرقى مسجد مدينةالنبى واقع شده است. استاد عبدالقدوس انصارى مىگويد: در كناره شرقى مدينه و در شمال بقيع واقع شده است. ساختمان آن به سبك عثمانى از سنگ بنا شده و طول ساختمان آن ده متر و عرض آن هشت متر است. اين مسجد به مسجد بنىمعاويه، تيرهاى از اوس معروف بوده است. پيامبرخدا (ص) در آن نماز خوانده و دعا كرده است و خداوند دو خواسته او را اجابت كرد.
٢. مسجد بلال بن رياح(3): مسجدى مخروبه كه در السيح در جنوب غربى قرار دارد و در كتاب الدرة الثمينه كه درباره تاريخ مدينه و ملحق به كتاب شفاء الغرام است، مسجد بلال بن ابىرياح ضبط شده است و ابىمقحمه پنداشته كه اين مسجد، منسوب به بلال بن رياح، صحابى پيامبر خدا (ص) است.
1) مسجد قبا: اولين مسجدى است كه در مدينه بنا شده است. پيامبر ص هنگامى كه به مدينه رسيد، آن را بنا كرد. در چهار كيلومترى جنوب مسجد نبوى قرار دارد و تاكنون بارها مورد تعمير و تجديد و توسعه بنا قرار گرفته است. امروز فضاى داخلى و خارجى مسجد، به شكلى شگفتانگيز و زيبا بنا شده است.
2) تاريخ معالم المدينة المنوره، ص ١٢٨؛ ابن شبه، تاريخ مدينه، ص ۶٨.
3) تاريخ معالم المدينة المنوره، ص ٩۶.
٣. مسجد جمعه (1): اين مسجد در سمت چپ با فاصلهاى زياد از مسجد نبوى به سمت قبا در كنار جادۀ آسفالت قرار دارد. اين جاده، غير از جاده قديمى است(2)كه در وسط وادى رانوناء (3)بوده است. در كتاب آثار مدينة المنوره آمده اين همان مسجدى است كه پيامبر (ص) در روز جمعه، بعد از اينكه از قبا به سمت مدينه حركت كرد، به محل قبيله بنىسالم رسيد و نماز جمعه را با آنها بهجا آورد. اجماع بر اين است كه اين اولين نماز جمعهاى است كه پيامبر خدا بهجا آورده است. استاد عبدالقدوس انصارى مىگويد:
اين مسجد به سه نام معروف بوده است: الف) مسجد الجمعه؛ ب) مسجد الوادى؛ ج) مسجد عاتكه، و گفته شده كه نام چهارمى هم داشته است؛ يعنى مسجد الغبيب» .
۴. مسجد ذباب(4): كه امروزه به نام مسجد الرايه معروف است و روى تپه كوچكى در نزديك كوه سلع واقع شده است. اين بلندى به كوه ذباب معروف بوده و گفته مىشود پيامبر (ص) در جنگ خندق، روى آن خيمهگاهى برپا نموده است. بيان اين مطلب نيازمند تحقيق و بررسى بيشتر است؛ زيرا اين مكان فاصله زيادى از محل معركه جنگ دارد.
۵. مساجد سبعه(5): يك مجموعه محراب و نمازخانه است كه در دامنه غربى كوه
1) تاريخ مدينه، ص ۶٨.
2) تاريخ معالم المدينة المنوره، ص٢٨٠؛ تاريخ مدينه، ص ۴٠.
3) معجم البلدان، ج ٣، ص ١٩.
4) تاريخ مدينه، ص ۶١.
5) تاريخ معالم المدينة المنوره، ص ١۴٣. مساجد سبعه: در تعداد آن اختلاف است. مسجد فتح را مهمترين دانستهاند كه با نام مسجد احزاب و مسجد اعلى هم ياد شده است. چون در روز جنگ احزاب پيامبر در اينجا دعا كرده است و به روايتى سوره فتح در آنجا بر پيامبر نازل شده است؛ تاريخ معالم المدينة المنوره، ص ١۴۵. مساجد كوچكى كه گفته شده است پيامبر و خلفاى راشدين، در آنها نماز عيد مىخواندهاند. عبدالقدوس انصارى آنها را چهار مسجد مىداند، اما نزد مردم مدينه مشهور به مساجد هفتگانه است؛ معجم معالم الحجاز، ج٨، ص ١۴٢.
سلع به سمت جنوب قرار گرفته است. درباره آنها از برخى افراد آگاه سؤال كردم، اما وجه نامگذارى آن را نمىدانستند. به كتاب آثار المدينة المنوره مراجعه كردم، ديدم در آنجا به اين مطلب اشاره شده است و تصويرى از آن را در كتاب الدرة الثمينه كه ملحق به كتاب شفاء الغرام است، آوردهام. برخى مىگويند هر امامى كه در آنجا نماز مىگزارده، محرابى براى خود مشخص مىكرده است. خلفا و كسانى كه بعد از ايشان آمدند، براى خود محراب خاصى تعيين كردند و اكنون زوار دسته دسته يكى پس از ديگرى به زيارت اين مساجد مىشتابند و هر مسجد اسم خاصى دارد.
۶. مسجد السبق: در نزديكى ثنية الوداع و باب الشامى است. اقداماتى براى تعمير و اصلاح آن انجام دادهاند. پيامبر (ص) در اينجا براى تماشاى مسابقه اسبدوانى مىنشسته و بعد تبديل به مسجد شده است.
٧. مسجد الغمامه: يكى از مشهورترين مساجد مدينه، بعد از مسجد نبوى است كه در وسط مدينه واقع شده است. كسى كه از سمت مكه از باب العنبريه وارد مدينه مىشود، با اين مسجد مواجه مىگردد كه در غرب مسجد نبوى قرار دارد. مسجدى زيباست كه سقف آن را شبكهاى از گنبدها تشكيل مىدهد و منظرهاى بسيار زيبا و ديدنى بهوجود آورده است. پيامبر (ص) در اعياد در اين محل نماز مىگزارده است. از اينرو مسجد مصلّى نيز ناميده شده است.
٨. مسجد الفتح (1): در جنوب غربى كوه سلع است و به مسجد پيامبر معروف بوده است.
٩. مسجد قبلتين(2): از مساجد مشهور مدينه است و يكى از مساجد پيامبر بوده است. در اين مسجد، فرمان الهى مبنى بر تغيير قبله به سمت كعبه معظمه بر پيامبر نازل شده است. از اين رو مسجد قبلتين ناميده شده است.
مردم امروزى مدينه، از نژادها و تيرههاى گوناگونى هستند كه اعتقاد به دين محمدى آنها را گرد هم آورده است. غالب مردم مدينه، از نژاد عرب مىباشند؛ زيرا در گذشته، مسلمانان غير عرب به آنجا هجرت كرده و منزل گزيدهاند. بعد نسلى از خود به جا گزارده و اماكن خاصى به نام آنها معروف شده است. همين امر در مورد مردم مكه نيز صادق است. نكته لطيفى كه در اينجا وجود دارد، اين است كه برخى از اين گروههاى غير عرب، ريشه نژادى عربى دارند كه در هنگام فتوحات صدر اسلام، به سرزمينهاى غير عربى مهاجرت كردهاند؛ يعنى در زمانى كه دولت اسلامى واحدى بر همه كشورهاى اسلامى حاكميت داشته، از جزيرةالعرب خارج شدهاند و بعد با وجود اينكه جزو غير عربها به شمار مىآمدهاند، دوباره به سرزمينهاى خود يعنى سرزمينهاى عربى بازگشتهاند و در اين سرزمين مقدس، عرب شدهاند.
اعرابى كه در مدينه سكونت گزيدهاند، از قبيله حرب بودهاند كه در چهار طرف مدينه پراكنده شدند و در طول زمان بر تعداد آنها افزوده شد؛ به طورى كه امروز بالغ بر ۵٠% ساكنان مدينه را تشكيل مىدهند و مدينه پايگاه اصلى آنها شمرده مىشود. هنگامى كه به كسى حربى گفته مىشود، اولين چيزى كه به ذهن مىآيد، اين است كه او از اهالى مدينه يا اطراف آن مىباشد. اين قبيله به طور دستهجمعى بعد از جنگ جهانى دوم و در طى آن، به مدينه و مكه و شهرهاى ديگر مهاجرت كرده و در آنجا سكونت گزيدهاند. در مدينه، محلههايى متعلق به جهينه و بنىرشيد و ديگر طوايف وجود دارد. در اطراف و گوشه و كنار مدينه خانههايى متعلق به دورانهاى گذشته از بقايا و آثار مهاجرين قريش و انصار و گروههايى غير از اين دو يافت مىشود. روند شهرنشينى اعراب، در طول زمان، به شكل فردى بوده است. علت شهرنشينى هر فرد هم همواره اين بوده كه آن
شخص به علت فقر يا خونخواهى مجبور بوده تا از قبيله خود جدا شود و بعد از آن، ديگر به قبيلهاش نسبت داده نمىشود؛ بلكه به شغلى كه انجام مىدهد و پيشه خود مىسازد، منسوب مىشود. به مرور زمان فرزندان او نسب خانوادگى خويش را فراموش مىكنند و بدين ترتيب برخى مىپندارند، كه آنها از غير عربها هستند.
در گذشته، هر شهرى داراى ديوارى بوده كه در اطراف آن كشيده شده بود. هنگام شب دروازههاى شهر را مىبستند و هيچ كس به جز اهل آن، حق ورود به شهر را نداشت. شهر مدينه نيز مانند ساير شهرها داراى ديوار و دروازه بوده است. مصادر و منابعى كه در دسترس داريم، قدمت بناى ديوار در اطراف مدينه را به سال ٢٣۶ه. ق (1)مىرساند و ساخت آن را به محمد الجعدى نسبت مىدهند و سپس به دفعات مورد تعمير و تجديد قرار گرفته است. دروازههاى مشهور شهر مدينه عبارتند از:
١. دروازه شامى كه از آنجا به طرف شام خارج مىشوند و در نزديكى شرق كوه سلع است و همواره به اين نام معروف بوده و از مشهورترين دروازههاى مدينه است.
٢. دروازه العنبريه، كه از آن به طرف مكه خارج مىشوند و وقتى راهآهن حجاز كشيده شد، براى آن ايستگاهى به نام ايستگاه العنبريه در محل اين دروازه ساختند و مسجدى به اين نام ساخته شد. من سبب اين نامگذارى را نمىدانم، اما نماى ساختمان اين مسجد، داراى رنگ مخصوصى است كه از مربعهاى سياه و سفيد درست شده كه از سنگهاى سياه آذرين و گچ مىباشد. در آنجا نوعى
1) عاتق، تاريخ معالم المدينة المنوره، ص ١٠٠؛ معجم البلدان، ج ۵، ص ٨٢.
پارچه كه همين طرح را دارد و العنبريه ناميده مىشود، رايج است و من ترديدى ندارم كه نامگذارى آنها به هم مرتبط است؛ چون از حيث طرح و شكل ظاهرى و رنگ كاملاً شبيه يكديگر مىباشند.
٣. دروازه العوالى كه به طرف نخلستان العوالى، در شرق مدينه گشوده مىشود.
۴. دروازه قبا كه از سمت جنوب، به طرف قبا گشوده مىشود.
۵. دروازه الكومه، در شمال كوه سلع و غرب خيابان العينيه واقع شده است. قلعهاى معروف به قلعه كومه در آنجا بوده و سپاهيان در آنجا به سر مىبردهاند كه ويران شده و از بين رفته است.
۶. دروازه مجيدى، پس از دروازه شامى، در سمت شرق قرار دارد.
انصارى از دروازههاى ديگرى نيز نام برده كه عبارتند از:
١. دروازه مصرى، كه به اعتقاد من، همان دروازه عنبريه است؛ زيرا بيشتر بناهايى كه توسط حكومت مصر ايجاد شده، در اين منطقه بوده است.
٢. دروازه بصرى يا بصرى (به قصر الف يا به ياء) .
٣. دروازه جمعه.
۴. دروازه حمام.
۵. دروازه جديد.
۶. دروازه صغير.
انصارى نام دروازههاى العوالى والعنبريه و كومه را ذكر نكرده است. شايد علت اين باشد كه اين دروازهها هر كدام داراى دو نام بودهاند و انصارى موقعيت دقيق دروازهها را مشخص نكرده است. اين استدلال غيرممكن است؛ زيرا او بدون ترديد به مدينه و دروازههاى آن آگاهتر بوده است. ديوار شهر مدينه، بهطور كلى از بين رفته و امروز هيچ اثرى از آن باقى نمانده است.
مدينه داراى محلههاى متعددى است، از جمله:
١. محله باب العوالى. در محل دروازهاى به همين نام كه ذكر آن گذشت، قرار دارد.
٢. محله سلع. در دامنههاى كوه سلع و در غرب مسجد شريف نبوى قرار دارد.
٣. محله دروازه كومه كه بخشى از مناخه شمالى است.
۴. حى مغيسله كه در غرب مسجد غمامه است.
۵. محله شهدا كه در حد فاصل دروازه شامى تا مقبره حمزه سيدالشهداء (ع) گسترده شده است.
۶. محله المناخه كه دو بخش جداگانه دارد: مناخة الحطب، كه محدوده آن از مسجد غمامه به سمت قبله گسترده شده و مناخة الديرة، كه نسبت به خيابان العينيه، بخش شمالى محسوب مىشود.
٧. محله العنبريه كه در اطراف دروازه عنبريه قرار دارد.
٨. محله دروازه قبا كه در سمت شمال مدينه و در محل دروازه قبا بوده است.
٩. محله دروازه شامى كه جاده شام از آن عبور مىكند.
١٠. محله دروازه مجيدى كه بين دروازه شامى و سنگلاخ واقم قرار دارد.
با توجه به اينكه كوهها و سنگلاخهاى بسيارى مدينه را احاطه كرده، و وادىهاى پرشمارى در آن گسترده شده، از زمانهاى بسيار دور به عنوان يك منطقه آباد كشاورزى محسوب مىشده است كه داراى سطح بالاى توليدات كشاورزى بوده و خرماى آن نمونه است. گفته شده كه هفتاد نوع خرما در مدينه كشت مىشود. در صدر اسلام اقدامات وسيعى جهت حفر قنات و احياى
چشمهها در مدينه به عمل آمد كه موجب افزايش تعداد چشمهها و منابع آبى آن و باعث پيشرفت كشاورزى در مدينه شده است. منطقهاى از مدينه كه بيشترين چشمهها را دارد، العيون ناميده مىشود كه در غرب شهادتگاه حضرت حمزه (ع) است. در طى دورانهاى بعدى، هيچگونه تعمير و تجديدى در مورد اين چشمه صورت نگرفته است و به مرور زمان بعضى از چشمهها تخريب گرديده و دچار كم آبى شده يا خشك شدهاند.
در دوران معاصر ابزارهاى مدرن وارد عرصه كشاورزى شده كه به وسيله آنها سد عاقول و نيز چاههاى بسيارى حفر شده است و در همه منطقه ميان سد و شهادتگاه در اطراف چاهها، باغهاى سبز و خرمى وجود دارد كه نشانگر پر آبى منطقه مىباشد.
هنگام غروب بود كه وارد مدينه شدم و ابتدا در جستوجوى منزل قاضى عبدالحميد محمد بن ابراهيم بن السلامه الحاز بودم كه بدون هيچ مشكلى آن را پيدا كردم. از ديدن من بسيار خوشحال شد. او گفت كه در آينده قرار است از اينجا به جاى ديگر كه هنوز معلوم نيست منتقل شود. مدتى بعد، او به عنوان رييس دادگسترى نجران تعيين شد و اكنون يعنى سال ١٣٩٨ه. ق كه من در حال بازنويسى اين سفرنامه هستم، او در آنجا به سر مىبرد.
(1) بعد از نماز عصر از دروازه كومه، جايى كه منزل شيخ در آن بود، حركت كرديم و با عبور از خيابان العام و بعد مسجد السبق و سپس ثنية الوداع، در دو كيلومترى ثنيةالوداع(2)به ابتداى الغابه رسيديم. كه امروزه به دليل وجود چشمههاى زياد، العيون ناميده مىشود. وارد جادهاى خاكى و ناهموارى شديم كه ناگهان گرد و غبار از هر طرف وارد ماشين شد و مجبور شديم برگرديم.
از دروازه شامى به سوى شمال، در كنار الحره الشرقيه، جايى كه از سمت شمال در برابر مدينه قرار دارد، حركت كرديم. سپس از روى پل وادى قناة كه امروزه وادى العاقول ناميده مىشود، عبور كرديم. در اين وادى باغهاى سرسبز زيادى وجود دارد كه ديوارهاى آن با درختان اثل پوشيده شده است. محصولات مختلفى در اين باغها كشت مىشود و نخلستانهاى جديد نيز در آن ديده مىشود كه نشان مىدهد بيشتر مزارع اينجا پس از احداث سد وادى ايجاد شده است. بعد از اينكه از روى پل عبور كرديم، جاده به سمت شرق منحرف شد و مسير جاده در بين كوه احد، در سمت چپ وادى قناة و در سمت راست ادامه داشت. بعد از پيمودن يازده كيلومتر، جاده القصيم از جاده شام و تبوك جدا شد و تابلويى ظاهر شد كه نشان مىداد الصويدره در ۵٣ كيلومترى قرار دارد.
در چهارده كيلومترى دروازه شامى، جاده سد العاقول به سمت راست منحرف شد و بعد از طى دو كيلومتر از اين دو راهى، يعنى در شانزده كيلومترى از دروازه شامى، به سد عاقول رسيديم كه اين سد در محل تنگهاى بين دو ديواره بلند جنوبى و شمالى ساخته شده كه آب پشت سد به فاصله ١٣٠٠ متر و به عرض يك كيلومتر گسترش يافته است و درياچهاى بسيار ديدنى و زيبا از آب سفيد رنگ تشكيل داده است. راز سرسبزى وادى العاقول در اين درياچه است. در كنار درياچه توقف كرديم و در كناره شمالى آن نشستيم. منظرهاى بسيار زيبا و ديدنى بود، اما هوا سرد بود؛ چون مدينه در منطقهاى كوهستانى واقع شده و در فصل بهار هواى آن سرد است. نماز مغرب را در كنار درياچه گزارديم و بعد به سمت مدينه بازگشتيم.
وادى جفر(1)در ٣۶ كيلومترى غرب مدينه، در مسير جاده مفرحات (جاده ذات الجيش قديمى) گسترده شده است. خاكى حاصلخيز و داراى منابع سرشار آب و كشتزارها و مزارع فراوانى است و بيشتر وادىهاى كوچك ملحق به آن، از كوه الفقاره گسترش يافتهاند. وادى به سمت شمال شرقى انحراف پيدا كرده و به وادى ملل مىپيوندد و سپس هر دو وادى در اضم، در غرب مدينه، بعد از وادى مخيط از غرب گسترش پيدا مىكنند.
صبح روز پنجشنبه خود را براى سفر به اين وادى آماده كردم. مسير جاده، از ذىالحليفه در جنوب غربى است.
(2) بعد از طى ٢۴ كيلومتر، از گردنه ذات الجيش بالا رفتم كه امروزه مفرحات ناميده مىشود و آبراهه بزرگى از آن به طرف مشرق كشيده شده است كه الشلبيه ناميده مىشود و در نزديكى قرية الوسطه، در سمت چپ اين جاده، به وادى
العقيق سرازير مىشود. از اين بلندى، وادى تربان به سمت جنوب غربى گسترده شده و بعد به ملل مىپيوندد. در مفرحات قهوهخانه و تعداد كمى خانه است. نزديك يكى از قهوهخانهها، توقف كردم. صاحب قهوهخانه، مردى از قبيله الرطه از ساكنان اين سرزمين بود. درباره برخى از اماكن منطقه از او سؤال كردم و او اطلاعات خوبى درباره آن داشت.
در مسير جادهاى كه به سوى وادى تربان سرازير مىشد، به راه افتادم. سيلهاى وادى تربان از اين نقطه آغاز مىشود. در طرف راست من، كوه الاسفع بود كه در سمت غرب در كنار ملل شرقى ديده مىشود. از سمت غرب كوه صَفَر(1)در مقابل آن قرار دارد و ابوعبيده(2)عبدالله بن زمعه در صفر فرود آمده است.
عجوزان امروز به نام العود(3)و العجوز معروف است. اين دو كوه و كوه ضاحك و العواقر و صفر و عبود از كوههاى رشته كوههاى فُرُش ملل را در بر گرفتهاند.
بعد از طى يازده كيلومتر از مفرحات، مسير جاده از بالاى پل وادى ملل عبور كرد. درحالىكه عبابيد(4)در جهت غرب و در سمت راست قرار داشت، در برابر من وادى الفريش ديده مىشد. امتداد اين وادى همراه با سه وادى ملل و تربان و فرش ملل(5)مىباشد. فُرُش از اجتماع آن سه وادى در شمال عبود شكل مىگيرد و
اينكه برخى پنداشتهاند فُرُش ملل، همان الفريش است، پندارى نادرست است.(1)در همان زمانى كه فريش به همين نام معروف بوده، الفرش هم به اين نام شناخته مىشده. وادى ملل از دامنههاى شمالى سلسله كوههاى قدس به طرف شمال گسترده شده و در وادى فُرُش در شمال عبود امتداد مىيابد و در محل اجتماع آن با تربان و فريش، فرش ملل ناميده مىشود و از سمت شرق ضبوعه و از سمت غرب، جفر به آن مىپيوندد. پيش از اين غميس الحمام و حرزه بعد از اينكه در مريين به هم پيوستند، در آن گسترده شده است و امتداد اين وادى را ملل مىگويند، تا اينكه در اضم (2)در غرب وادى مخيط، امتداد پيدا مىكند.
مسير جاده درحالىكه عبود و عُبَيبيد در سمت راست آن بود، از وادى ملل عبور كرد. در چهارده كيلومترى مدينه، جاده جفر به سمت غرب، در مسيرى خاكى كه از رفت و آمد اتومبيلها به وجود آمده بود، پيچيد. در اين جاده كه از وادى ضُنَيكه مىگذشت، به حركت خود ادامه دادم. جاده به دو راه تقسيم شد: يك راه به طرف راست و به سمت جفر مىرفت و راهى در سمت چپ، به طرف حرزه و سويقة بن الحسن(3)ادامه مىيافت. راه جفر را انتخاب كردم و در فاصله
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ٢۵٠.
2) همان، ج١، ص٢١۴.
3) سويقه: تصغير ساق سويقات زيادى وجود دارد. سويقه تپه بلند مستطيل شكلى است كه آثار ويرانى و فرسايش باد، در آن هويداست و هنوز در معرض فرسايش است و شبيه ساق انسان است. سويقههاى موجود در حجاز عبارتند از:سويقة الهاشميين كه همان سويقه عبداللهبن حسن است و در وادى حَزْرَة واقع شده كه در ۵١ كيلومترى جنوب مدينه است. اينجا محل سكونت فرزندان حضرت على ع و بعد نسل او از بنىالحسن بوده است. متوكل عباسى، ابن الساج را براى سركوب حسنيون كه در اينجا قيام كردند، فرستاد.سويقه ينبع كه دهكدهاى متعلق به قبايل بنىسالم از حرب و از صدقات على ع است. معالمالحجاز، ج۴، صص ٢۵٧ - ٢۵٩. متوكل به شكل وحشتناكى سويقه كه منازل بنىالحسن بود، را خراب كرد؛ روض المعطار، ص٣٢٨.
شش كيلومتر از جاده آسفالت، در وادى رمث سرازير شدم. وادى رمث وادى بزرگى است كه سطح وسيعى از زمين آن را درختان بروث و گياه رمث كه نوعى از حمض است، پوشانده است و وادى به اين نام خوانده مىشود.
اين وادى از سمت شرقى كوه ورقان (1)شروع شده و وادىهاى كوچكى از كنارههاى شمال غربى كوههاى قدس به آن ملحق مىشوند. سپس وادى به طرف شمال امتداد يافته و با وادى ملل در شمال كوه عبود در مكانى معروف به فرش ملل مىپيوندد كه برخى مىپندارند همان فرش است كه گفتيم چنين نيست.
به فاصله ۴٨ كيلومترى از مدينه و ٢۵ كيلومترى از روحاء، منزلگاهى بوده كه اكنون به صورت شهرى كوچك در آمده و داراى قهوهخانهها و دو مسجد و مهمانخانه و مدرسه ابتدايى است كه ساكنان آن از الرحله، از بنىسالم، از حرب مىباشند.
اين منزلگاه در حقيقت ابتدا در كنار چاهى به نام چاه درويش بنا شده بوده كه درباره آن سخن خواهيم گفت. در بازسازى كه اخيراً در اين جاده صورت گرفت، اين منطقه از مسير جاده دور افتاده و به تدريج متروك شده و قهوهخانههاى آن تعطيل و يكى از دو مسجد آن، به سبب كم تعداد بودن نمازگزاران بسته شده است. محل فريش در كنار اين منزلگاه دشت وسيع و هموارى به طول تقريبى شانزده كيلومتر و عرض بيشتر از سه كيلومتر است. در كنار آن، كوه عبود در سمت شمال در انتهاى اين دشت ديده مىشود. كوه فند(2)كه تپه سنگى كم ارتفاعى است، بر آن مشرف است.
در جنوب، كوه سنام(1)كه به سمت غرب منحرف شده ديده مىشود كه از كوههاى منطقه است و به كوه ورقان كه در جنوب آن واقع شده، متصل مىباشد. از سمت شرق وادى مر به آن پيوسته است. درهاى كه در وادى فريش گسترده شده و بعد به محل فراخى بين كوهها مىرسد كه اصل وادى الفريش، در بالاى اين وادى است. از پايين اين وادى، جادهاى آسفالت كه به شكل منحنى از وادى دور شده، عبور مىكند و از سمت شرق، وادى مر شرقى قرار دارد. به دنبال آن، كوه قَنُور كه كوهى سياه رنگ است، در سمت شرق فريش قرار دارد و از پايين آن، جاده آسفالت عبور مىكند. از طرف غرب، نيز كوه فند قرار دارد كه مشرف بر اين شهر كوچك است و چشمانداز غرب را محدود كرده است. از سمت شمال وادى سياله (2)كه از سمت غرب گسترده شده، در كنار آن قرار دارد. وادى سياله در منزلگاهى است كه آبى مشهور دارد و وادى سياله شرقى ناميده مىشود. اين وادى از شمال به شكل دشتى هموار، تا كوه عبود گسترده شده است.
در ساعت نهوسى دقيقه از منزل به راه افتادم. مسير جاده از چاه عروة بن زبير(1)عبور مىكرد؛ چاهى كه هنوز هم پر آب و آب گواراى آن، ضربالمثل است. از قصر عروه آثارى به جا مانده است.
در شرق چاه، ساختمانهايى كوچك و در سمت غربى آن، چاه سد عقيق بنا شده است كه جاده از روى آن عبور مىكند. در سمت چپ جاده، قهوهخانهاى است معروف به عروه. تمام منطقهاى را كه در اطراف چاه است، عروه مىنامند. قهوهخانههاى آن در مدينه معروف است و محل استراحت و تفريح مردم مدينه مىباشد. در سمت غرب، كوه سرخرنگى به نام بِِسمار قرار دارد كه همان كوه جَمَّاء تُضَارِع(2)است. دامنه جنوبى آن را كه از شدت سرخى، به سياهى مىزند، الغرابه مىگويند. چاه عروه در فاصله سه كيلومترى مسجد نبوى قرار دارد كه امروزه بخشى از شهر مدينه شمرده مىشود.
فرصتى براى توقف طولانى در شهر آبار على (ذوالحليفه) كه در سفر چهارم درباره آن صحبت كرديم، نبود. جاده وارد شهر كوچكى شد كه در كنار وادى
العقيق قرار داشت. راه خود را در جادهاى خاكى ادامه داديم. مزارع در هر دو سوى جاده به چشم مىخورد. پونه حساوى (نعنع الحساوى) در اين مزارع كه آثار تشنگى و بىآبى در آنها هويدا بود، ديده مىشد. بيشتر چاهها خشك شده يا آب آن فروكش كرده بود. اين سرزمين سال خشكى را پشت سر مىگذاشت. از حدود يك سال و اندى پيش تاكنون، سيلى در اين وادى جارى نشده است. بعد از طى يك كيلومتر يا كمى بيشتر، از آبار على، به الوسطه رسيديم.
دهكده كوچك و آبادى در كناره شرقى وادى العقيق و در دامنه غربى كوه عير قرار دارد كه ساكنان آن عوف و مسروح، از حرب مىباشند و زراعت آنها سبزيجات است.
مسير جاده به طرف شمال، در همان راهى كه از وادى فرع، آن را پيموده بودم، پيش مىرفت كه به آن جاده فرع مىگفتند. كشتزارها و مزارع و چاههاى آب بسيارى به چشم مىخورد كه نشان از خرمى و سرسبزى وادى و فراوانى منابع آبى آن بود. البته اكنون مدتى است كه خشكسالى نگران كنندهاى منطقه را تهديد مىكند. در بالاى وادى، امكان احداث سد وجود دارد؛ يعنى در وادى النقيع (1)نزديك چاههاى الماشى و نيز امكان برپايى سد وادى العقيق در محل كوه حمراء الاسد نيز وجود دارد. اگر در آنجا سدى احداث شود، وادى دوباره خرمى و سرسبزى گذشته خود را بازمىيابد. درست است كه تقريباً تنگهاى در اين وادى وجود ندارد، اما بنابر اطلاعاتى كه من دارم، اين مسئله مانع از اين نيست كه در اين منطقه زيباى زراعى، يك يا دو سد احداث نشود. منطقهاى كه شعرا در طول زمان در وصف زيبايى آن شعر سرودهاند؛ به طورى كه گفتهاند نام العقيق بيشتر از هر مكان ديگر در اشعار آمده است.
1) عروة بن زبير. معجم البلدان، ج٢، ص٣٠٠.
بعد از طى سه كيلومتر از ذى الحليفه به ابتداى العلاوه رسيديم كه زمين وسيع و بازى است و مزارع آبادتر و بيشترى نسبت به مسير قبل از خود دارد و منازلى مسكونى در آنجا به چشم مىخورد. وادى به سمت شرق تا نقاط پايين دامنه جنوبى كوه امتداد پيدا مىكند و در اين نقطه وادى را عقيق الحساء مىگويند.
وادى عقيق در حد فاصل حمراء الاسد(1)و چاههاى ماشى، به طرف بالا گسترده شده كه پيش از اين به وادى النقيع مشهور بوده است. از اين نقطه، كوه گندمگون عير(2)كه از شرق به غرب كشيده شده، در فاصله نزديكى ديده مىشود. اين كوه داراى شيبهاى پست و دامنههاى بسيارى است كه از سمت شمال و شرق در سنگلاخها امتداد پيدا كردهاند. اما جنوب و غرب اين كوه را سيل وادى عقيق مىپوشاند كه درباره آن گفتوگو كرديم. در حد فاصل حمراء الاسد در شمال اين وادى، زمينهاى هموار و وسيعى وجود دارد كه فضاى بازى در برابر آن وادى به وجود آوردهاند، اما جزو اين وادى نيست. وادى در گودالى طولانى و عميق گسترده شده كه پشتههاى ريگ اطراف آن را فرا گرفته است. سيل وادى عقيق به علت ارتفاع اين زمينهاى هموار، در آنها جارى نمىشود. حمراء الاسد از غرب به كوهى به نام الاسمر پيوسته است و در غرب حمراء نمل كه كوهى جدا از هر يك از عوارض جغرافيايى است، ديده مىشود. جاده مكه از غرب آن عبور مىكند و از دامنه شمالى آن، وادى ابىكبير گسترده شده كه تا دهكده الوسطه در غرب امتداد دارد. در فاصله دورى، در سمت غرب، كوه سياه رنگ و تنهاى عظم در پشت البيداء و همچنين جاده مكه ديده مىشود. در شمال غربى،
حمراء الغرابه را در وراى ذى الحليفه كه جز قلّه آن، پيدا نيست، مىبينيم و گفتيم كه اين كوه بخشى از جَمّاء تُضارِع است. در جنوب شرقى، حمراء البسر در فاصله هيجده كيلومترى مشاهده مىشود كه از سمت شرق مشرف بر چاههاى ماشى است و در محل آن، وادى بار ديگر به سمت شمال شرقى گسترده مىشود. در پايين اين حمراء، حمر المراقيب قرار دارد و سه حمراء كوچك كه حمراءالاسد از سمت غرب بر آنها مشرف است، ديده مىشود. در شرق، سنگلاخ مدينه قرار دارد كه در آن نقطه حرة النقيع ناميده مىشود؛ زيرا اين حره در امتداد وادى النقيع گسترش يافته و تا مدينه ادامه دارد و سپس از آن جدا شده و دو سنگلاخ شرقى و غربى به وجود مىآيد كه هر دو گلوگاه سديده محسوب مىشوند. اين سنگلاخ نقطه اتصال با سنگلاخ عظيم حجاز است كه تا مجنه و بعد تا فاصله نزديكى از شمال مكه امتداد يافته و در جايى سنگلاخ بس كه مشرف بر عشيره در شمال است، امتداد دارد و به طائف نزديك مىشود.
از اين سنگلاخ وادىهاى كوچكى در سمت شرق، در عقيق گسترش يافته؛ مانند بجره و خاخ. اين وادى در محل هر يك از اين وادىهاى كوچك، به نام آنها خوانده مىشود. مثلاً در خاخ به سنگلاخ خاخ معروف است و در بجره به سنگلاخ بجره و سنگلاخ ميطان كه در كناره انتهايى در طرف شرق عقيق قرار دارد.
العوالى منطقهاى زراعتى است كه در جنوب شرق مدينه، بين دو سنگلاخ مدينه قرار دارد. وادى بطحان كه امروزه هر قسمت از آن به نامى خوانده مىشود، در اين منطقه قرار دارد. قسمت بالاى آن امعشرة و قسمت ميانى آن قربان و قسمت انتهايى آن كه تا داخل مدينه كشيده مىشود، ابا جيده نام دارد. اين وادى سومين وادى مهم تا مدينه است كه قبلاً در مورد آن صحبت كرديم. منطقه عوالى داراى خاك حاصلخيز و منابع آبى فراوان و مزارع بسيارى مىباشد. مالكان اين ناحيه از اشراف و از حرب و النخاوله مىباشند.
از قسمت شرقى باب العوالى، در بخش ميانى محله العوالى كه در اطراف دروازه معروفى به اين نام قرار دارد، خارج شدم. جاده آسفالت به صورت بلوارى كشيده شده و ميان ساختمانها در مسير خيابان پر از نخل بود. بعد از طى يك كيلومتر تعداد ساختمانها كم و تعداد نخلها زيادتر شد؛ بهطورى كه دو طرف جاده را انبوه نخلها پر كرده بود و مانع از ديدن اطراف جاده مىشد. دو كيلومتر بعد، يك جاده خاكى و ناهموار ظاهر شد كه اطراف آن را رديفهايى از آجر مشخص مىكرد. صداى در هم پيچيده موتورخانه چاهها به گوش مىرسيد. قدرت دستگاه برحسب حجم و ميزان آبى است كه بيرون مىدهد. در فاصله سه كيلومترى باب العوالى، به سنگلاخى برخوردم كه ساختمانهايى در آن به چشم
مىخورد و جاده در آنجا به دو قسمت تقسيم شد و نخلستانها در ناحيه شمال قرار گرفت. به سمت راست به حركت خود ادامه دادم. يك منزلگاه در كنار نخلستان به صورت يك بناى تك و متصل به چشم مىخورد كه درهاى زيادى داشت. اين ساختمان از سنگ و گل بنا شده بود. در سنگلاخى كه در سمت چپ من بود، چندين خانه به شكل دهكدهاى به نظر مىرسيد.
پس از طى چهار كيلومتر از باب العوالى، سويق صغير در سمت راست جاده هويدا شد. در اينجا بود كه نخلستان به انتها رسيد و سنگلاخى درست در سمت چپ من ظاهر شد و مسير جاده به دو شعبه تقسيم شد. يك راه نيز در داخل سنگلاخ، به طرف شرق پيش مىرفت. در دل سنگلاخ از اين راه به مسير خود ادامه دادم. درحالىكه كنار سنگلاخ واقم ايستاده بودم، نخلستانى را كه از آن عبور كرده بودم را ديدم كه جنوب اين سنگلاخ، در گذشته واقم ناميده مىشده است و امروزه به آن سنگلاخ شرقى مىگويند كه همان محل حادثه يوم الحره مىباشد. يوم الحره، روزى است كه مسرف بن عقبه از سوى يزيد بن معاويه (لعنةالله عليه) براى سركوب مردم مدينه مأمور شد و او خون و مال و ناموس اهل مدينه را مباح اعلام كرد. هدف از اين سفر شناسايى وادى بطحان است. در اين وادى نخلستانهاى زيادى وجود دارد. در نوارى كه از جنوب سنگلاخى كه من اكنون در بالاى آن ايستادهام، سنگلاخ قبا كه از ناحيه شمال به كوه عير متصل است، گسترده شده است.
در ناحيه شمال، سنگلاخ به سوى شرق امتداد پيدا مىكند؛ درحالىكه در ميان آن نخلستانهايى به چشم مىخورد. آثار ساختمانها و بناهاى مختلف و دورنماى منارهاى به چشم مىخورد. در وراى اينها كوه بلند احد (1)كه از شرق به غرب
1) كوه سرخ رنگ احد كه امروزه مردم مدينه به آن حِن مىگويند. محله شهداء در كوهپايه جنوبى آن است؛ معجم معالم الحجاز، ج ١، ص ۶٠.
امتداد يافته، ديده مىشود و از سمت شرق آن درهاى امتداد دارد كه به كوه بلند عير پيوسته است و بعد فضاى وسيعى كه فرودگاه مدينه و سد العاقول در آن قرار دارد كه جاده القصيم از آنجا عبور مىكند. در غرب كوه احد كوههاى كمارتفاع سمر قرار دارد كه بلندترين آنها كوه الشظفاء است كه از سمت غرب مشرف بر الجرف است. در جنوب نوار ممتدى در حاشيه شرقى اين سنگلاخ است كه در آن نخلستانهايى گسترده شده است. در بين اين نخلستانها دهكده قربان واقع است كه در سمت جنوب غربى موقعيت من قرار دارد و در غرب آن منابع آب قبا واقع شده و در وراى آن، سنگلاخ غربى الحرة الوبره مدينه وجود دارد. در نقطهاى كه به جنوب مدينه مىرسد، در وراى آن كوه عير و در غرب آن، كوه عَظُم در وراى جاده مكه وجود دارد. در غرب، جماء تضارع و حمراء الغرابه هويداست و در شمال آن دو سلع به چشم مىخورد كه برفراز آن تأسيسات نظامى وجود دارد و در پايين آن، منارهها و ساختمانهاى بلند مدينه به چشم مىخورد. اما در شرق در امتداد اين سنگلاخ، بنىقريظه را مىبينى. نام قريظه به پشته بلند و نمايانى در بالاى اين سنگلاخ اطلاق مىشود. نوك كوههايى در فاصله بسيار دور به چشم مىخورد كه از دل سنگلاخ سر برآوردهاند.
در هنگام عبور از سنگلاخ العوالى به چاهى رسيديم كه دستگاه پمپاژ و تلمبهخانه بزرگى روى آن بود. تلمبه آن با لولهاى به قطر چهار اينچ آب را بيرون مىداد و قدرت آن در حدى تنظيم شده بود كه آب را با فاصله زيادى و با فشار بيرون مىكشيد. حوضچهاى در مقابل اين تلمبه درست شده بود كه اطراف آن اطاقچهاى براى استراحت و چند اطاقك سنگى قديمى و يك اطاقك سيمانى به چشم مىخورد. ميزان آبدهى اين چاه حكايت از فراوانى منابع آبى داشت. در نزديكى چاه آغل گلههاى گاو قرار داشت. سرسبزى اطراف اين چاه و نخلهايى
كه شاخههاى آنها با ناز و تكبر گسترده شده بود، منظرهاى بسيار زيبا و ديدنى بهوجود آورده بود و خاكى حاصلخيز از بهترين نوع خاكهاى زراعتى را در آنجا مشاهده كردم.
از راه باريكى كه دو ماشين نمىتوانست در كنار هم از آن عبور كند، در دل نخلستان به سمت جنوب غربى با پيچ و خمهاى زيادى كه به طرف شرق و غرب داشت، حركت كردم و به مسجد قبا در چهار كيلومترى جنوب مسجد نبوى رسيدم. مسجدى زيبا از سنگ كه نماى خارجى آن از گچ و قسمت پايينى آن از اشكال منظم و از سنگهاى مربع شكل ساخته شده بود.
مسجد، در ميان دهكدهاى زيبا و ديدنى به نام دهكده قبا قرار داشت. در اطراف مسجد، قهوهخانههاى تميزى بود كه براى نوشيدن چاى به يكى از آنها رفتم. ساختمانها و خانهها از اين مسجد تا مدينه بهطور پيوسته وجود داشت و به فاصله كمى در سمت جنوب آن، سنگلاخ قبا گسترده شده بود. اين مسجد را خيابانى بزرگ و آسفالت كه در دو طرف آن، باغهاى سرسبز و خرمى بود، به مدينه وصل مىكرد. مسجد حياط وسيعى داشت و در آن باغچههاى كوچكى درست شده بود كه پر از انواع گل و درختان الدفلى و صيران الدوم خارجى و الريحان و ساير درختان تزيينى بود.
به طرف مدينه به راه افتادم. درختان زيباى الفلل در سمت راست من و نخلستان و سنگلاخ در سمت چپ من خودنمايى مىكرد. بعد از طى چهار كيلومتر به مناخه رسيدم. در ادامه مسير خود از ثنية الوداع به طرف غرب، از راه سلطانى خارج شدم و ثنيةالوداع را در سمت چپ خود، پشت سر گذاردم و وارد
جادهاى خاكى شدم كه به بخش انتهايى وادى العقيق منتهى مىشد. در مسير خود به دهكدهاى از باديهنشينان رسيدم و از مردى جهنى از اهالى اجرد درباره راه اجرد سؤال كردم. اين مرد چون از جهينه از اهالى اجرد بود، شناخت او از آنجا مانند شناخت مردم مكه از درههاى آن است. هنگام بازگشت، از مساجد سبعه عبور كردم. هفت مسجد كوچك كه در دامنه غربى كوه سلع ساخته شدهاند و گنجايش دو رديف نمازگزار را ندارند. مساجدى كه با فاصله نزديكى از هم قرار دارند؛ بهطورى كه اگر كسى در يكى از آنها صحبت كند، در ساير مساجد صداى او را مىشنوند. از شيخ محمد ابراهيم در مورد آنها پرسيدم و او نيز از شيخ محمد الامين الشنقيطى استاد و كسانى كه معلوماتى درباره آثار مدينه داشتند، سؤال كرد؛ ولى هيچ كدام از آنها چيزى در مورد اين مساجد نمىدانستند. شنقيطى گفت اين مساجد در دوران دولت عثمانى ايجاد شده است. از استاد عبدالقدوس الانصارى در مورد آنها سؤال كردم. آنها را نمىشناخت و در نقشه مدينه منوره كه در دفتر نقشهبردارى شهرها چاپ شده بود، ديدم كه در آنها راههايى كه به مساجد سبعه ختم مىشود را نام برده كه در كتاب آثار المدينه ثبت شده است.
ساعت ٨ صبح بود كه از منزل شيخ محمد خارج شدم. از ثنية الوداع در حد فاصل سلع و دروازه شامى به سمت غرب به راه افتادم. مسير جاده از بالاى پلى بر فراز وادى عقيق عبور كرد و بعد وارد جاده مرتفعى شد كه از روى آن، دانشگاه اسلامى در سمت چپ من ديده مىشد. دانشگاه اسلامى در كنار كاخ سعيد بن العاص بنا شده است.
كوه حبشى (1)در سمت چپ و كوه الشظفاء در سمت راست جاده قرار داشت. بعد راه آهن حجاز و راه شوسه با هم موازى شده و پس از عبور از گردنهاى، به وادى مخيط سرازير مىشوند. از مناخه تا كوه حبشى در طول هفت كيلومتر، جاده در دست تعمير و آماده سازى و عبور از آن بسيار دشوار بود. بر فراز قلههاى كوه الاشعر در غرب رفته رفته ابرهايى انبوه ظاهر مىشد.
(2)و البَتراء(3) پس از پانزده كيلومتر وارد مخيط شدم كه ضبط درست آن ميم و خاء معجمه و ياء و طاء مهمله است. جاده اين وادى داراى شيب است و سنگلاخها از هر سو
آن را احاطه كرده است كه معروفترين آنها، سنگلاخ البترا است كه در جنگ بنىلحيان(1)نام آن ذكر شده است. اتومبيل با سرعت شصت كيلومتر در ساعت در جاده پيش مىرفت. در فاصله دورى، رأس الهضبه را در برابر خود مشاهده كردم كه آشكارترين بلندى در اين منطقه، بعد از الاشعر و الاجرد است و احتمال اينكه نام قديمى آن را پيدا كنم، وجود دارد. معروف است كه در گذشته به نام ديگرى شناخته شده؛ مانند آره كه امروزه به نام هضية امالعيال معروف است و اشعر كه امروزه به كوه الفقره معروف است و فعرى كه امروزه به هضبه غيقه معروف شده و مواردى از اين دست فراوان وجود دارد.
در ٢۶ كيلومترى مدينه، وارد وادى حمض شدم كه از نقطهاى كه از غُرّب عبور مىكردم، در سمت راست من واقع شده است. اولين چيزى كه در وادى حمض به آن برخوردم، پلى بزرگ بود كه بر روى جادهاى در حال تعمير و آسفالت شدن قرار داشت و پل ديگرى كه به فاصله نزديكى در سمت چپ من، براى راه آهن، با سنگ درست كرده بودند. درحالىكه پل اول با بتون مسلّح احداث شده بود. از پل به سمت غرب عبور كردم. در فاصله دورى سراةالفقرة با وجود فاصله بسيار، آشكار مشاهده مىشد. گرد و غبار و ابرهاى انبوهى اطراف آن را فراگرفته بود.
(2) در فاصله ٣۵ كيلومترى، در سمت راست وادى آثار دهكدهاى بهطور پراكنده به چشم مىخورد. مهمترين آنها دو قلعه است كه يكى از آجر سرخ با درى
بزرگ، هنوز پابرجاست و ديگرى قلعهاى سنگى است كه نشان مىدهد قلعه سنگى در طى زمان ويران شده و دولت عثمانى قلعه ديگرى از آجر در كنار آن بنا كرده است. به اعتقاد من، اين همان شهر خشب است كه جغرافىدانان و جهانگردان نام آن را ذكر كردهاند؛ چون در حد فاصل ذىالمروه(1)و مدينه و در يك منزلى از مدينه بنابر نظام قافلههاى قديم قرار دارد. مسافت يك منزل براساس قرينههايى مثل چاههاى آب و دهكدهها، در حدود نه تا ٢۵ كيلومتر برآورد مىشود.
دهكدهاى است آباد در غرب وادى حمض كه در منطقهاى زراعى از وادى بواط(2)تا حدود بيست كيلومتر گسترده شده و محل ريزش سيل آن، در جنوب به سمت سنگلاخ مُدَرَّجه و در شمال به عرض تقريبى پنج كيلومتر است. زمين آن از خاك زرد است و گياه الرمث (نوعى از الحمض) آن را پوشانده است. همه زمينهاى آن اكنون مستعد كشاورزى نيست؛ اما زمينهاى اين منطقه، مستعد توسعه تا چندين برابر ميزان فعلى است. يكى از اهالى به من گفت كه اين منطقه حدود صد چاه زراعى پر آب دارد. در اين آبادى مدرسهاى ابتدايى براى پسران و امارتى تابع مدينه وجود دارد. يك مركز طبى و مسجد جامع نيز در آن ساخته شده است.
دهكده كوچك العصيليب در همسايگى جنوب المليليح قرار دارد. در اينجا مزارع تازه احداث شده و فعاليتهاى عمرانى به چشم مىخورد. انگور، انار، سبزيجات و ليمو در كنار نخل، كشت اساسى اين منطقه است.
از سمت شمال كوههاى اللّق در فاصله حدود ٢۵ كيلومترى به چشم مىخورد. در پايين آن سنگلاخ مَدَّرجه از شرق به غرب گسترده شده كه در سمت مغرب به وادى الحمض ختم مىشود و در كنار آن، منطقه زراعى وادى قرار دارد. به اين بخش از وادى اضم، المندسة مىگويند.
در جنوب، سلسه كوههاى بواط از غرب به شرق گسترده شده كه در بالاى آن، گردنه بواط قرار دارد. پيامبر خدا در جنگ ذات العشيره(1)در ينبع از آن عبور نموده است. در فاصلهاى دور، قلههاى مرتفعى به چشم مىخورد كه در بين آنها درههاى عميقى وجود دارد. اين كوهها در اطراف كوههاى الاشعر جايى كه دو حوره (حورة و حويره) مىريزند، قرار دارد.
در شرق، كوه البيضاء(2)كه از اجرد بلندتر است، ديده مىشود و در شمال آن، كوه خاكسترى رنگ شوفان و بعد وادى الْتَمة در منتهى اليه شمال شرقى آن قرار دارد كه در پايين جاده گسترده شده است. سپس اين جاده به ترتيب وارد التمه و اللّحن و سپس الصلصله مىشود. اين راه، اكنون كه مشغول پاكنويس اين كتاب هستم، راه شام شده است. در سمت غرب، قله كوه اجرد، به چشم مىخورد و در پايين آن، سلسله تپههاى سنگى متصل به اين كوه، امتداد پيدا كردهاند و دامنههاى پست آنها به دهكده المليليح مىرسد.
فاصله بين المليليح تا مدينه ۶٢ كيلومتر است و ساكنان آن از جهينه هستند. در حاشيه سمت راست وادى الحمض قبيلهاى از فرزندان محمد، از سالم، از حرب به سر مىبرند. وادى التمه و كوه البيضاء متصل به بواط است. سرزمين آنها از حاشيه سمت راست وادى تا شجوى در نزديكى مَصب الجَزْل گسترده شده و در المليليح به هم پيوسته است. در المليليح ايستگاههاى راهآهن حجاز كه تعطيل است، قرار دارد.
ثور كوهى كوچك و كمارتفاع است كه در شمال كوه احد قرار دارد و در كتب گذشتگان، يكى از حدود حرم مدينه از سمت شمال ذكر شده است. در ساعت ٨ صبح از سمت دروازه شامى خارج شدم. پس از هشت كيلومتر جاده آسفالت به سمت غرب، در بين كوه احد در سمت چپ و عيره در سمت راست، در درهاى كه المِفْهِق ناميده مىشود، امتداد پيدا كرد. جاده در درون اين دره در بستر سيلى كه در اين دره وسيع جريان دارد، سرازير شد و بعد از طى حدود چهار كيلومتر از طريق يك جاده خاكى به وادى النُقمى(1)در شمال سرازير شد. كوه احد در برابر من و عيرة در سمت راست من قرار داشت و كوه البيضاء به فاصله نسبتاً دورى در شمال غربى سر به آسمان كشيده بود.
مسير جاده به باغ بزرگى در وادى النقمى رسيد كه بعداً دانستم متعلق به مسئول امارت مدينه مىباشد. كسى را پيدا نكردم كه در مورد كوه ثور از او سؤال كنم. كارگران مزارع در اينجا همه در فاصله دورى مشغول كار بودند و من به همه بلندىهاى اطراف خود نظر افكندم كه ببينم كدام يك از بلندىهاى
1) معجم البلدان، ج ۵، ص ٣٠.
اطراف من، اوصاف كوه ثور را دارد؛ اما هيچ يك از آنها را بدان صورت نيافتم. در نهايت به مزرعهاى در قسمت شمالى انتهاى وادى رسيدم كه با ديوارهايى از آجر سرخ رنگ محصور شده بوده. نام آن را پرسيدم؛ گفتند نام آن زبير است. اين همان مزرعهاى است كه زبيربن عوام آن را در الغابه، به ١٧٠ هزار درهم خريده و بعد در ضمن تركه او به يك ميليون و ششصد هزار درهم فروخته شده است.(1)
به نظر مىرسد كه اينجا انتهاى شمالى الغابه است و انتهاى جنوبى آن، جايى است كه امروزه به العيون معروف است. فاصله بين اين دو نقطه، بيشتر از سه كيلومتر است. اين مزرعه در ناحيه شرقى وادى حمض هم گسترده شده است و در آنجا زمينهايى را ديدم كه به تازگى آماده شده و به شكل بسيار خوبى تقسيمبندى شده بود. درباره كوه ثور از يكى از افراد قبيله حرب سؤال كردم. او به كوهى كه اندكى قبل از كنار آن عبور كرده بودم، اشاره كرد و گفت اين همان كوه ثور معروف است.
در شمال، كوه خاكسترى رنگ الجُنْدُبيه قرار دارد كه وادى از كنار آن به طرف غرب گسترش پيدا كرده است. در وادى اضم، بين العيون و الجندبيه را وادى الخليل(2)مىگويند. اين وادى هنوز به وادى حمض نرسيده است و به كوههايى از نوع خودش متّصل مىشود. در پايين آن، وادى الخليل است كه كشتزارهايى در آن پراكنده شده است و نزديك من در جهت شمال، بستر سيل وادى النقمى قرار دارد كه از راست به طرف چپ كشيده شده و در محلى كه در غرب اينجا به چشم مىخورد، به الخليل سرازير مىشود. وادى النقمى از فاصله دور از جايى كه
ابتداى آن را جاده تبوك قطع مىكند، به اين سمت گسترش پيدا مىكند. در جنوب، در فاصله دورى كنارههاى كوه عير الغربى و بخشى از آن كه همجوار با ذوالحليفه است، قرار دارد و در برابر آن، جماء تضارع به چشم مىخورد و در غرب آن، جماءالغربيه (جماء (1)عاقل) به چشم مىخورد و كوه حبشى در غرب آنها قرار دارد. در سمت راست قبله، ساختمانهاى سفيد رنگ دانشگاه اسلامى نمايان است كه وادى در برابر آن امتداد مىيابد، يا به عبارتى ميدانگاه بزرگى از تلاقى وادىهاى سهگانه مدينه بهوجود مىآيد كه كشتزارها فضاى آن را پر كرده است. وادى در حد فاصل جرف و احد تنگ مىشود كه به آن الخليل مىگويند و تا وادى مخيط امتداد دارد كه ذكر آن گذشت.
از اينجا من نخلستانهاى انبوه العيون را كه مثل شب تاريك در هم فرو رفتهاند، مىبينم. در برابر همه چيزهايى كه ذكر كردم، به فاصله نزديكى كوه احد قرار دارد؛ به طورى كه پژواك صداى فرياد كننده از فراز آن شنيده مىشود و مدينه و سنگلاخهاى آن و كوه سلع از ديدگان تو پنهان مىشود و چيزى جز كوه احد را نمىبينى. در فاصله ميان من و كوه احد، راه آسفالت قرار گرفته كه از غرب احد مىگذرد و در جرف، از وادى عبور مىكند. سپس وارد الجماوات شده و از فيفا الخبار عبور كرده و در البيداء، به جاده مكه متصل مىشود. اين جاده از مدينه عبور نمىكند؛ بلكه آن را دور مىزند.
گفته مىشود اين جاده را براى افراد مسافرى كه قصد ورود به مدينه را ندارند، احداث كردهاند. در پايين كوه ثور، در سمت جنوب، تأسيسات جديدى احداث كردهاند. در حديث آمده است(2)كه مرز مدينه، از شمال كوه ثور است، اما اين جاده آن را از محدوده حرم جدا كرده و از داخل حرم عبور مىكند. بنابر
اطلاعات من در مورد حرمت ورود اجانب به مدينه، نصّى(1)وجود ندارد؛ بلكه عده فراوانى از غير مسلمانان در زمان عمر در مدينه ساكن بودند،(2)ولى رعايت احترام حرم رسول خدا و دور ساختن كسانى كه به نبوت و خاتميت آن حضرت اعتقاد ندارند، واجب است. (3)آشكارترين و چشمگيرترين عوارضى كه در سمت مشرق وجود دارد، عبارتند از:
كوه وَعِيرة (بفتح واو و كسر عين) ديدگان ما را از ماوراى خود پوشانده است. به فاصله نزديكى كوهها و صخرههايى جدا از هم و خاكسترى رنگ پراكنده شده و در مقابل آن نهر كوچكى جارى است. آبهاى جارى از هر طرف ثور را احاطه كرده؛ به طورى كه هيچ فضاى بازى را در اطراف آن باقى نگذاشته است. امّا در سمت غرب در دورترين نقطه جنوبى آن، كوه الشظفاء قرار دارد؛ كوهى بلند خاكسترى رنگ و تو آن را از مدينه در سمت غرب مىبينى و در برابر آن حبيش قرار دارد كه از فاصله بين آنها، راه آهن و جاده آسفالت عبور مىكند و از شرق مشرف بر جرف است و درههاى غُرَّب از آن گسترده مىشود. از سمت غرب، سلسله كوههاى كمارتفاعى به شظفاء مىپيوندد و در ميان آنها كتانه است كه جادهاى از كنار آن عبور مىكند و در پايين آنها وادى النخيل قرار دارد.
1) مراجعه آقاى عاتق به نصوص، بسيار اندك بوده است. اين مطلب در برخى از اعلام نيز وجود دارد. عمر با استناد به همين احاديث، دستور پاكسازى يهود از كل منطقه را داد. يك مورد از اين نصوص عبارت است از: « لَعَنَ اللهُ اليهُودَ. . . لا يترَكُ بِجَزِيرَةِ العَرَبِ دِينَانِ» ، روض المعطار: «. . . لا يبقينَ بِجَزِيرَةِ العَرَبِ دِينَانِ» ، ص١۶٣.
2) در آيه ٢٨ سوره توبه آمده است كه مشركان را از نزديك شدن به حرم كعبه در حج هر سال منع كنند. اين حكم تا روزگار ما رعايت مىشود و تاكنون بيش از پانزده اروپايى نسب نتوانستهاند از اين دو شهر مقدس ديدن كنند؛ تاريخ عرب، ج١، ص١۵٠؛ روض المعطار، ص ١۶٣.
3) كراهت پيامبر از نامهاى بد؛ معجم البلدان، ج ۵، ص ٧٢.
اين بلندى را درحالىكه ارتفاع آن اندك است و به راحتى مىتوان از آن بالا رفت، كوه ناميدهاند. شهرت اين كوه از دو جهت است: اول، حديثى كه اكثر مردم مدينه آن را نقل مىكنند و جغرافىدانان هم بنابر همين گفتهها مىگويند حرم مدينه از ثور تا عير است و اين مطلب از جهت نص كاملاً آشكار است.(1)از جهت دلالت و مفهوم نيز حرف درست و روشنى است و ابهامى ندارد؛ زيرا فاصله هر كدام از عير و ثور تا مدينه بهطور تخمين، تقريباً ده كيلومتر يا اندكى بيشتر است و كسى در صحت اين حديث ترديد نكرده است. دوم اينكه نتايج بررسى عميقى كه جغرافىدانان در مورد ثور و عير دارند، شگفتآور (2)است. برخى از ايشان گفتهاند: كه ثور، مكه و عير، مدينه است. عدهاى گفتهاند: بين ثور و عير در مكه و ديگرى گفته كه ثور و عير در مكه شناخته شده نيست و در واقع آنچه در مكه است، ثور و وعيرة (به شكل مونث) است، و آنچه در مدينه واقع شده، ثور و عير (به صورت مذكر) است.(3)
چون ثور و اُحد همجوارند و يكى مشهورتر و بزرگتر از ديگرى است، به اعتقاد من، محل جدا شدن اين جاده، حدّ و مرز مدينه اعتبار شده است؛ بهويژه كه اگر جاده از پشت ثور جدا مىشد، با ناهموارىهاى بسيارى همگام عبور از سراسر وادى النقمى روبهرو مىشد.
1) معجم البلدان، ج ٢، ص ٨٧.
2) ياقوت در معجم البلدان، ج٢، ص ٨٧ مىگويد: جغرافىدانان و مورخان هنگام نوشتن كتابهايشان محل كوه ثور را خالى مىگذاشتهاند؛ چون، در وجود آن در مدينه شك داشتهاند!
3) ثور: نام كوهى در جنوب مكه كه پيامبر هجرت خود را از آنجا آغاز كرده است. كوهى است مرتفع و شبيه گاوى كه به طرف جنوب ايستاده است. امروز راهى به آن مىرود كه از اول اجياد شروع مىشود. و بعد به خُم و بعد به بطحاء قريش مىرسد. فاصله آن از مكه پنج كيلومتر است. طرح عمرانى مكه دامنههاى شمالى آن را فرا گرفته است؛ معجم معالم الحجاز، ص ٧٢.
از اين بلندى فرود آمدم و وارد جاده الاجانب كه اهالى مدينه آن را به اين اسم مىنامند، شدم. اين جاده از دامنههاى كوه احد عبور مىكرد. بعد از طى مسافت كمى در اين جاده، مسيرى فرعى از آن به سمت جنوب، به طرف پايين كوه احد جدا شد و راه اصلى به سمت جنوب غربى، ادامه پيدا كرد. اين مسير فرعى، مرا به محل شهادت و مقبره حمزه سيد الشهداء حمزة بن عبدالمطلب بن هاشم، عموى پيامبر خدا (ص) كه در جنگ احد در سال سوم هجرت شهيد شد، مىرساند مقبره او در دامنه كوه احد، در كنار مدينه است و اطراف آن ساختمانى بود كه نگهبانى در كنار دروازه آن نگهبانى مىداد. مردم زيادى براى زيارت در آنجا گرد آمده بودند و دهكدهاى در اطراف آن به موازات مدينه گسترده شده بود كه به آن دهكده سيد الشهداء مىگفتند. در غرب مقبره، مدرسه متوسطه حمزة بن عبدالمطلب (ص) قرار داشت. از اين مكان، كوه الرماة يا كوه عينين را در ميان خودت و مدينه مشاهده مىكنى. كوهى كوچك، مانند دندانههاى صخرهاى كه فضاى دشت را اشغال كرده، ديده مىشود كه بين آن و مقبره، سيل وادى قناة فاصله مىاندازد؛ به طورى كه كوه در جنوب آن و مشهد حمزه سيد الشهداء در شمال آن قرار دارد و دو نفر از فراز هر يك از آن دو مىتوانند گفتوگو كنند.
عمران و سازندگى از گذشته جاى كاستى در اين منطقه باقى نگذاشته، اما به دنبال مهاجرت ساكنان آنجا بهتدريج رو به ويرانى گذاشته است و اكنون بهصورت ويرانههاى خالى از سكنه به چشم مىخورد.
نمىدانم علت مهاجرت از اينجا چه بوده، امّا كوه اكنون نيز مورد بازديد قرار مىگيرد. از كنار مشهد حمزه (ع) از جاده وسيع آسفالتهاى كه به سمت مدينه مىرود، عبور كردم.
دهكدهاى بزرگ در حوالى سه چشمه كه در كنار هم قرار دارند، شكل گرفته است: چشمه الصاره كه چشمهاى كمآب است و السفلى كه خشكيده و الواسطه كه ١٢٨ كيلومتر از مدينه فاصله دارد و در وسط وادى الصفراء واقع شده است. ساعت چهاروسى دقيقه بعد از ظهر از مدينه حركت كردم. مسير جاده چنانكه اكنون هم همينطور است، با عبور از دروازه العنبريه و سنگلاخ الوبريه و چاه عروه در سمت چپ خود، وادى العقيق را پشت سر مىگذارد و در كوهپايههاى كوه تُضارع پيش مىرود. درحالىكه الغرابه و الدعيثه را سمت راست خود داشتم، از ذى الحليفه و البيداء و كوه صُلصُل و مفرحات گذشتم.(1)
در فاصله ۴٨ كيلومترى از مدينه، الفريش در سمت راست ما بود؛ درحالىكه مسير جاده در برابر من از آن دور مىشد. در اين نقطه است كه سيل الدوداء از سمت چپ، در مقابل الفريش از سمت شرق جارى مىشود. در ۵٢ كيلومترى مدينه، از يك بلندى بالا رفتم. بعد حدود ده كيلومتر در وادى عار حركت كردم تا اينكه در سمت راست وادى الرَّحبه ظاهر شد. در ابتداى الرحبه بلندى العُوَيقِل قرار دارد كه مشرف بر سويقة الهاشميين در حرزة است. در جايى كه عار به الرحبه مىپيوندد و تا المسيجيد ادامه دارد، به آن وادى السداره مىگويند. در
1) مؤلف در روز يازدهم به منظور استراحت در مدينه ماند و به سفر خويش ادامه نداد.
۶٨كيلومترى مدينه، از عرق الظبيه عبور كرديم. يك بلندى سفيد رنگ در سمت راست جاده كه تا مسير سيل كشيده شده و امروز طرف ظبيه(1)ناميده مىشود، قرار دارد و در سمت چپ كوه ورقان با قلههايى كه وادىهاى زيادى از آن در وادى السداره گسترده مىشود واقع شده است كه از جمله آنها: سفا (2)در شرق عرق الظبيه كه از آنجا ديده مىشود و وَهّبْت كه به فاصله كمى از عرق گسترده شده است.
در ٧۴ كيلومترى مدينه، به شهر الروحاء رسيدم. ابتدا چند قهوهخانه و منزل مسكونى به چشم مىخورد. از آنجا شنوكه كه تپه بزرگى است و از شمال از الفقاره به آن متصل است، گسترده مىشود و از سمت شمال به طرف چاه الروحاء (3)امتداد مىيابد.
الروحاء يكى از منزلگاههاى قديمى در مسير جاده انبيا بوده كه پيامبر خاتم (ص) در آن توقف نموده و چاهى كه سَجسَج نام داشته در آنجاست كه همواره پر آب بوده است و امروزه به آن چاه الراحة مىگويند كه همان نام الروحاء نزد ايشان است. مسجدى در آنجا هست و محل منزلگاه آن، در دهانه شنوكه است و مسير جاده به طرف دامنه كوه الجَرْف منحرف شده و قهوهخانهها به نزديك جاده منتقل شدهاند. اينجا مرحله دوم از منزلگاههاى كاروانرو برحسب نظام قافلهاى قديم است و مرحله اول السياله بوده و بعد فريش به موازات آن قرار گرفته و بعد منزلگاه به المسيجيد منتقل شده و الروحاء از بين رفته است، تا اينكه جاده ماشينرو از كنار آن عبور كرده و برخى از حاجيان مغربى به زيارت ديار الروحاء آمدهاند و به دنبال آن اندكى رنگ آبادانى يافته است.
در شمال، وادى شنوكه قرار دارد كه به صورت درهاى بين كوهها به چشم مىخورد كه در الروحاء گسترده شده و از شرق، كوههاى مغرب كه از جمله آنها عرق الظبيه است، به آن پيوسته و از غرب سلسله كوههايى به آن مىپيوندد كه از جمله آنها الطرفالاحمر است و تا الفقره، كوه الاشعر سلسلهوار كشيده شده است.
در سمت جنوب، تنها كوه الجرف(1)بر آن مشرف است. كوه بزرگى كه جاده آسفالت از دامنه شمالى آن عبور مىكند كه در حد فاصل آنها دندانهها و بريدگىهاى كوههايى است كه رنگ آنها به سرخى مىزند. وادى وهبت، بين الجرف و ورقان فاصله انداخته و گردنه وهبت بخشى از آن است كه به سمت جنوب سرازير شده و وارد وادى الجَىّ(2)مىشود. از سمت مشرق، كوه ورقان كه كوهى است بلند و به رنگ عقيق، با قلههاى تيز قرار دارد و قسمتهايى از آن تا نزديك اينجا گسترده شده است. وادى سفا كه گاهى به آن سفوان مىگويند، از آنجا گسترده شده است. دهانه اين وادى از الروحاء در محل طلوع خورشيد ديده مىشود و بعد خود وادى السداره گسترده شده و بعد عرق الظبيه در حد فاصل شرق و شمال صاف و همواره سرخرنگ است كه از سمت شمال به وادى السداره مىپيوندد و از مقابل اينها جاده آسفالت عبور مىكند. از سمت غرب، وادى پيش از رسيدن به مسيجيد تنگ مىشود تا اينكه به كوهها مىپيوندد. الطرفالاحمر (3)از سمت شمال و كوههاى الجرف از جنوب آن را فرا مىگيرد. در پشت اينها شهر المسيجيد در فاصله هفت كيلومترى قرار دارد.
هفت كيلومتر بعد از الروحاء، به المسيجيد كه هيجده كيلومتر از مدينه فاصله دارد، رسيدم. مسيجيد شهرى است آباد كه مركز حكومتى تابع امارت بدر در آنجا قرار دارد. مسجدى هست كه در آن نماز جمعه برگزار مىشود. مدرسهاى متوسطه و ابتدايى دارد و بازار و قهوهخانه و منزلگاههاى زيادى دارد. به منصرف نيز معروف بوده و درست اين است كه المسيجد (تصغير مسجد) گفته شود؛ مسجدى كه منسوب به رسولخدا (ص) است. آثار آن در درهاى كه از سمت شمال از كوه الثُّمامى به داخل شهر گسترش پيدا كرده، به چشم مىخورد. اين شهر منزلگاه دوم برحسب نظام قافلهاى براى كسانى بوده كه از مدينه مىآمدهاند و منزلگاه دهم براى كسانى بوده كه از مكه و از راه مستوره مىآمدهاند. جاده آسفالتى از بين آن عبور مىكند و به فاصله دورى از شهر به سمت مكه، جاده به دو مسير تقسيم مىشود: مسيرى كه به سمت غرب در طول وادى الصفراء پيش مىرود و از النازيه و ريع المستعجله تا سَيَر ادامه دارد و بعد تا خيف و الحمراء و الواسطه و الصفراء مىرسد و سپس تا بدر امتداد پيدا مىكند. جاده ديگر به سمت جنوب از وَتْر و بعد از پايين الجى و بعد در منزلگاه الرُوَيثَه و از البنانيه در الجى كه چاه الغنم ناميده مىشود، مىگذرد و بعد از الشُفيَّه (شرف الاثاثيه) و العرج تا السُقيا امتداد پيدا مىكند و اين همان مسير پيامبر (ص) بوده كه جاده انبيا ناميده مىشود.
در شمال، كوههاى خَشيرمه و الثمامى بر شهر مشرف است كه اينها پيكره كوهى است بزرگ و داراى قلههاى زياد كه درههاى بىشمارى در فواصل آنها وجود دارد. اين كوهها در سمت غرب رَحْقان (1)كه در فاصله دورى از كوه الاشعر
1) معجم البلدان، ج۵، ص ٢۵١.
امتداد يافته، قرار دارد كه از بزرگترين وادىهاى الصفراء است و در آن دهكدهها و مزارع زيادى وجود دارد كه بيشتر آنها مزارع ديم است. اهالى آن از الاحامده هستند و در سمت جنوب، بخشى از دشت النازيه است و در سمت شرق، كوههايى قرار دارد كه بلندترين آنها الحوراء است؛ كوهى كه بهطور آشكار در بين آن ارتفاعات ديده مىشود و رنگ آن به سرخى مىزند و در پايين آن، پستى و بلندىهاى زيادى به چشم مىخورد. در سمت شرق، كوه الخضراء است كه خانههايى در دامنه آن به چشم مىخورد و در شمال آن، وادى السداره است كه بين آن و بين كوه الثمامى در شمال مىباشد. در سمت غرب، دشت النازيه است و در پشت آن كوههاى خُرُص قرار دارد كه از اينجا ديده مىشود و به دنبال آن، از جنوب، ريع المستعجله قرار دارد. قهوهخانه و پمپ بنزين در آنجا وجود دارد. در سمت جنوب غربى، كوه بلند و خاكسترى رَنْگ خَلْص(1)بهطور آشكار ديده مىشود كه به النازيه(2)پيوسته است. وادى الجى در محل تنگه الصفراء قرار دارد. شنيدم كه قرار است در اينجا سد وادى در اين تنگه ساخته شود.
اين تنگه در كتب جغرافيايى به تنگه الصفراء(3)معروف است و عمليات ساختمانى سد از سال ١٣٩٨ شروع شده است. با عبور از مسيجيد، وارد دشتى نسبتاً وسيع شدم كه به آن دشت النازيه مىگويند. اطراف آن را چهار وادى فراگرفته است: وادى السداره، وادى رحقان در شمال، وادى الجى كه وادى حاصلخيز و با بركتى است و آبهاى آن از كوههاى قدس و ورقان سرچشمه مىگيرد و در آنجا الحلقه، يعنى گلوگاه وادى ناميده مىشود و تا فاصله كمى از تنگه الصفراء ادامه دارد و از سمت شمال گسترده مىشود و در سمت غرب به موازات رحقان امتداد دارد، اما از رحقان كوچكتر است و در بالاى ريع
المستعجله، در نزديكى چاه عباس امتداد پيدا كرده است. سپس از كنار چاه عباس عبور كرده و از ريع المستعجله بالا رفتم. درحالىكه از آن سرازير مىشديم، مسير در سمت چپ ما در كنار تنگه قرار داشت و تپههاى كوچك رملى آن را از روى جاده مىديدم. اين همان جايى است كه پيامبر غنائم بدر را در كنار آن، آنگونه كه در كتب سيره(1)آمده، تقسيم كرد.
در ٢۵ كيلومترى از مسيجيد، به خيف الحِزامى و خيف البرعى(2)و خيف بنىسالمى كه همه اسامى دهكده واحدى هستند، رسيدم. دهكدهاى آباد كه توسط چشمهاى آب آن تامين مىشده امّا آن چشمه خشك شده است. بعد از خيف، در نزديكى آن به چشمه امذيان رسيدم. چشمهاى است كه كشتزارى در كنار آن وجود داشت و بازارى دارد كه در سمت راست جاده قرار داشت. به فاصله كمى بعد از آن، از سمت راست وادى طاشا و الاب قرار دارد. اين دو وادى به يكديگر پيوسته و هر دو در وادى الصفراء امتداد پيدا مىكند و آب خود را از الفقره (الاشعر) مىگيرند. در سمت راست ما نيز وادى رحاب گسترده شده است. در شانزده كيلومترى از خيف، به الحمراء مىرسم.
بقاياى دهكدهاى است كه ذكر آن گذشت. ويرانههايى در آن است كه نشان مىدهد از قديمىترين و آبادترين دهكدههاى اين وادى بوده است و زمانى كه
1) مغازى، ص ٧۴.
2) خيف: ر. ك: ياقوت معجم البلدان، جايى پايينتر از بلندى كوه و بالاتر از بستر رودخانه كه مانند شيبى است. خيف قريهاى در صفراء است و چون بنىسالم و خرامى از ساكنان آنجا هستند، منسوب به آنهاست و نيز چون قبر صوفى برعى در آنجا زيارتگاه است، منسوب به برعى است و خيف نوح هم گويند. خيف منى، خيف سلام، خيف بنىكنانه، خيف عبدالله، محل قبر پدر پيامبر است. خيف الخيل محل كشتگان احد، خيف به معناى اختلاف است؛ جايى از كوه كه نه تند و نه مسطح است. خيف به معناى وادى، نيز آمده است؛ معجم معالم الحجاز، ج ٣، ص ١٨۶.
چشمه آن خشك شده، مردم، جز اندكى آنجا را ترك كردهاند. در آن مدرسهاى ابتدايى و مسجد و بازار بزرگى است كه در روزهاى جمعه برپا مىشود. از مدينه ١٠۵ كيلومتر فاصله دارد و در ٢۵ كيلومترى المنصرف است و تا الحمراء شانزده كيلومتر فاصله دارد.
اين نقطه در تنگهاى از وادى قرار دارد كه كوههاى بلندى از هر سو آن را احاطه كرده است؛ بهطورى كه جز چند متر از بعضى از جهات، قابل رؤيت نيست. از سمت جنوب، كوه شيبان بر آن مشرف است. كوهى عظيم و خاكسترى رنگ كه دامنه آن به فاصله پنجاه مترى شهر مىرسد. از شرق، كوه فِقَه و از سمت غرب، السّيف كوه بلند و سياهرنگى كه از سمت جنوب غربى تا شمال و تا نزديك چشمه جارى امذيّان امتداد پيدا كرده، قرار دارد. از شمال، بلندىهاى كوه كوچك سياهرنگ و خاكى است كه بر فراز آن بهطور انبوه ويرانههاى بناهايى سنگى وجود دارد كه چيزى جز راه رفت و آمد در ميان آنها به چشم نمىخورد. اين نشانگر عمران و آبادانى اين شهر مدفون شده است و اينكه ساكنان زيادى در آن به سر مىبردهاند؛ اما امروزه ساكنان آن به دويست نفر نمىرسد. در كنار راه در وادى، قلعهاى گچكارى شده است كه ديوارههاى غربى آن بهجا مانده است. پنجرههايى كوچك براى تيراندازى با تفنگ در آن به چشم مىخورد. گفته مىشود كه اين قلعه را شريف عبدالمطلب بن غالب در سال ١٢۴٨ه. ق در ايام جنگ با سرزمين حرب بنا كرده و آنها را شكست داده و جمع زيادى از آنها را كشته و اسير كرده است. در پشت آثار، كوه كوچك الوريق پديدار است. ساكنان اين وادى از بنو سالم، از حرب مىباشند.
شهرى آباد داراى كشتزارهاى فراوان كه جمعيت زيادى در آن به سر مىبرد. تا سال ١٣٧٠ه. ق چشمهاى در آن جارى بوده كه بعد از خشكيدن، اهالى آن متفرق شده و شهر دچار ويرانى شده و تنها كشتزارهايى در نزديك چاههاى داراى آب باقى مانده است. اما با اين وجود، اهالى دوباره به آنجا بازنگشتهاند و هرگز به آن وضعى كه در سابق داشته، باز نخواهد گشت. اهالى آنجا در مكه سكونت گزيدهاند و صاحب منازل وسيع شده و به تجارت پرسودى مشغول هستند. ساكنان آن از قبيله الحوازم بودهاند و منزلگاه نهم در مكه براى كسانى بوده كه از راه مستوره و غيقه مىآمدهاند و از واسطه، در شمال شرقى آن ٢۶ كيلومتر و از مدينه ١٢١ كيلومتر فاصله دارد.
در شمال، كوه المطاوسيه است؛ كوهى سياه رنگ كه قله آنى در جانب غربى آن مىباشد. به دنبال آن از سمت شرق حَمّة(1)الهاشمى و در پايين آن الهويشمى قرار دارد؛ چشمهاى خشك شده كه از جنوب به المطاوسيه پيوسته است. در سمت جنوب، دو تپه بلند العقده و امحرابش را مىبينى و مسير جاده درحالىكه قوسى را طى مىكند، از جنوب آنها مىپيچيد. راه سيل بين اين دو فاصله انداخته است. اما در غرب، كوه الحمراء مستطيل شكل و خرابههايى بر فراز آن ديده مىشود كه محل سكونت اهالى الحمراء بوده است. از يك بلندى الحمراء در سمت غرب مىتوانى الصفيراء را كه در آن مقبرهاى معروف هم وجود دارد، ببينى. مىگويند قبر ابوعبيده، يعنى همان ابوعبيدة(2)بن جراح است. اين چيزى جز گمان عوام مردم نيست كه همواره در پى تطابق بىجهت اسامى هستند.
آنچه كه در تاريخ مسلم است، ابوعبيده در عمواس فلسطين به مرض طاعون مرده است. در شرق، كوه العماريه كه به موازات ارض العين كشيده شده و تپه العماريه از آن گسترده شده، قرار دارد و جاده از كوهپايههاى آن عبور مىكند و وادى ارض العين را فرا مىگيرد. در دامنه اين كوه، در جانب العين، بازار الحمراء و منزلگاه اصلى قرار داشته و در آن قلعهاى بوده كه شريف عبدالمطلب بن غالب براى نگهبانى و كنترل مردم الحمراء در سال ١٢۶٨ه. ق آن را ساخته است. اكنون ساختمان آن ويران شده و اثرى از آن بازار هم برجا نمانده است. از الحمراء، از سمت راست ما وادى الصفيراء پديدار مىشود كه وادى العُش در آن قرار دارد و در غرب آن امتداد پيدا كرده است. در اين مكان جاده دو شعبه مىشود. يكى از اين دو راه جاده ينبع است كه از پايين الصفيراء شروع مىشود و بعد از بلندى ذفران (قلعه حرب) عبور كرده و با عبور از واسطه، به چاه سعيد مىرسد. اين همان راهى است كه پيامبر(1)خاتم در جنگ بدر، زمانى كه تصميم گرفت از راه بين دو كوه الصفراء عبور نكند، انتخاب كرد. حضرت وقتى از گردنه ذفران پايين آمد، به طرف چپ به سوى كوههاى الصفراء حركت كرد (اين كوهها در غرب واسطه است) و سپس از الدّبّه عبور كرده و به بدر رسيده است.
در ١٢٨ كيلومترى مدينه، وارد قريه الواسطه محل منزل شيخ ابراهيم بن سلامه، پدر قاضى محمد بن ابراهيم شديم. پيش از ورود به آنجا از دهكده الخرمأ در نزديكى آنكه به فاصله پرتاب يك سنگ در طرف چپ ما واقع شده بود، گذشتيم. واسطه دهكدهاى آباد است كه سه چشمه در آن جارى است. مركز امارت آن، تابعه امارت بدر است و مركز بهداشت و پليس و مدرسه متوسط و ابتدايى و مسجد جامع و بازارى بزرگ داشت كه در روزهاى شنبه بر پا مىشد؛
1) مغازى، ص۴٠.
يعنى يك روز بعد از برپايى بازار الخيف. در اين بازار هر چيز مورد نياز، حتى شتر هم فروخته مىشود. ساكنان آن از قبايل بنىسالم، از حرب مثل الحوازم، العمور و الحنيطات و ديگر قبايل هستند. بيشتر اماكن و مناطق آباد آن امروزه ويران شده و از بين رفته است؛ چون بيشتر اهالى به مكه و مدينه و شهرهاى ديگر براى كار و رفاه بيشتر، مهاجرت كردهاند. امروزه به آن الصفراء مىگويند و بدين علت وادى الصفراء(1)نامگذارى شده است. چشمههاى آن عبارتند از: الجديده الصارّه و السفلى كه از آن سرچشمه مىگيرد.
وادى از درون دهكده و از بين الصارّه و الجديد عبور مىكند. در سمت شمال كوهى است كه الجديد از آن سر چشمه مىگيرد و در پايين آن، خانههاى زيادى از آجر و بلوك سيمانى ساخته شده است. در سمت جنوب، كوهى خاكسترى رنگ كه جاده اصلى از بين آن عبور مىكند، بر الصاره مشرف است. ساختمانهايى در سمت جاده، در دامنه اين كوه قرار دارد. اينها منازل مسكونى اهل الصفراء است كه بيشتر آنها در كنار ويرانههايى است كه بهطور انبوه در كنار هم قرار دارند و حكايت از آبادانى و رونق گذشته اينجا و تعداد زياد ساكنان آن دارد. در جنوب شرقى آن، كوه شيبان در پشت كوهى كمارتفاعتر به چشم مىخورد. در سمت مشرق، كوه سمنه قرار دارد و سرخ رنگ است و وادى از مقابل آن گسترده مىشود. در سمت غرب، كوه ذيران بر دهكده مشرف است و در پايين آن، دره السراج است. ذيران و سمنه دو كوهى هستند كه پيامبر خدا در جنگ بدر هنگامى كه نام آن دو را پرسيدند و گفته شد نام يكى مخرئ(2)و ديگرى
مسلح(1)است، از حركت ميان اين دو كوه خوددارى كردند و مسير خود را به سوى ذفران و الاصافر و الدبه و بدر تغيير دادند.
براى اثبات اين مطلب به دو دليل استدلال مىكنم:
١. پيامبر خدا رغبتى شديد به شناخت اين سرزمين داشتند و پيش از هر جنگ، گروهى را براى شناسايى منطقه مىفرستادند. اين كار را در جنگ خيبر(2)نيز انجام دادند.
٢. كراهت پيامبر از اسامى زشت.(3)
هواى بسيار زيبا و دلپذيرى بود. ابرها رفتهرفته زياد مىشد و وزش نرم و لطيف نسيمهايى كه رطوبت بسيار كمى با خود داشت را احساس مىكردم. در ساعت هفت و نيم من و شيخ ابراهيم، پدر شيخ محمد با دانشجو على و دانشجو عبدالحميد پسر محمد پسر ابراهيم حركت كرديم. در جاده آسفالت، از الواسطه به طرف بدر خارج شديم. بعد از طى سه كيلومتر از دو قريه دغبج و الحسنيه عبور كرديم. سپس جاده غيقه در سمت جنوب و در طول وادى الخائع الشامى كه در برابر كوههاى خاكسترى رنگ بود، ظاهر شد. اين وادى خالى از پوشش گياهى بود و درهاى است كه هيچ زراعتى در آن وجود ندارد و هيچ گياهى جز الحرمل(1)و السمر در آن نمىرويد. بعد از طى دهكيلومتر، به چاه رائق بنعواده المحمادى رسيديم. سرزمين المحاميد از اين مكان شروع و به سمت جى گسترده مىشد. در فاصله سه كيلومترى از اين چاه، از بلندى الخائع عبور كرديم و به سمت الخائع اليمانى سرازير شديم.
1) الحرمل: گياهان دارويى، ج١، ص ۴۴٨، لسان العرب، ابن منظور، ج١١، ص ١۵٠. گياه اسفند، گياهى ايستا و پايا است و ٣٠ تا ۴٠ سانتىمتر رشد مىكند.
الخائع از دو دره تشكيل شده كه يكى را الخائع الشامى و ديگرى را الخائع اليمانى مىنامند. اولى در وادى الصفراء (يليل در گذشته)(1)و دومى در غيقه از سمت شمال گسترده مىشود و ياقوت آنها را با اين وصف در معجم خود آورده است. پس از طى هفده كيلومتر به چاه البتراء رسيديم. كوه غيقه در سمت چپ ما بود كه از بلندترين كوههاى منطقه است و به نام فعرى معروف است و در شمال آن، كوه صبح (ثافل اكبر) قرار دارد. وادى ملف (ملف غيقه) در بين آنها قرار دارد و از اين نقطه است كه وادى الخائع وسعت مىيابد. گياهان وادى جنگلهايى از درختان السمر است و زراعتى در آن وجود ندارد. در مسير وادى به سمت جنوب غربى حركت كرديم. وادى را درحالىكه به سمت راست منحرف مىشد، ترك كرديم و جاده درست در طرف جنوب قرار گرفت و كوه فعرى پشت سر ما و ثافل در مقابل ما قرار داشت.
در فاصله ٢۶ كيلومترى از الواسطه (الصفراء) به چاههاى ابنحصانى(2)پايتخت غيقه، كه روزى آباد بوده، رسيديم. آن را خشك و ويران يافتيم و از آنها عبور كرديم. در فاصله يك كيلومترى به يك چاه كشاورزى رسيديم كه در اطراف آن زراعت مختصرى وجود داشت. چاه كم آبى بود و در اين اطراف زراعتى غير از اين وجود نداشت. صاحب اين مزرعه، از بنىصبح، در مورد ساختمانهايى كه در اطراف ديده مىشد، صحبت كرد و شناخت كاملى از سرزمين خود داشت. چاههاى ابنحصانى منزلگاه آبادى در يكى از مسيرهاى حج تا سال ١٣۶٠ه. ق
بوده است. يعنى سالى كه رفت و آمد قافلههاى شتر به علت ورود ماشين به مسير جاده از آنجا قطع شده است و در نتيجه، منزلگاه به فراموشى سپرده شده است. چندين مغازه در اطراف آن، به صورت ويرانهاى به چشم مىخورد. بعضى از آنها هنوز هم قابل استفاده بود و از سنگ ساخته شده بود. كاخى گچى كه همه پنجرههاى آن كنده شده بود نيز ديده مىشد. مىگويند اينجا جزو املاك دولتى بوده كه حاكم اين سرزمين و سربازانى در آن به سر مىبردهاند.
سه چاه در كنار اين شهر در جهت غربى و يك چاه در سمت شرقى آن، در وسط وادى غيقه وجود دارد كه وادىهاى كوههاى سياهرنگى كه در سمت شرق آن قرار دارد، از آن جدا مىشود. ١۵۴ كيلومتر از مدينه فاصله دارد و منسوب به ابن حصانى كه لقب شيوخ بنىصبح، از بنىسالم، از حرب است، مىباشد. يكى از آنها اين چاهها را حفر كرده و بعد به صورت منزلگاه غيقه درآمده است كه به آن غيقه گفته مىشود. اما معمولاً آنها را به ابن حصانى نسبت مىدهند. در آنجا جادهاى كه از مستوره مىآيد، به دو شعبه تقسيم مىشود: جادهاى به سمت وادى غيقه مىآيد و در ملف غيقه پيش رفته و از وادى النظيم، (العرج قديمى) عبور مىكند و با عبور از الشفيه، تا المسيجيد امتداد دارد. جاده ديگر، از الخائع در شمال تا الواسطه و القمراء و بعد الخيف و بعد تا المسيجيد ادامه پيدا مىكند و منزلگاه هشتم از مكه است و جاده در اينجا به سه شعبه تقسيم مىشود.
در شمال، در فاصله دورى سلسله كوههاى الأجيبل كه در برابر آن وادىالقُصَيبه گسترده شده است را مىبينى و اين وادى در پايين الخائع اليمانى قرار دارد. وادى بزرگى كه بعد از چاههاى ابنحصانى در غيقه گسترده شده و در مقابل همه اينها، به فاصله اندكى بريدگىهايى كوچك قرار دارد كه بين آنها و
شهر، بخشى وسيع از وادى فاصله انداخته است. در جنوب، كوه تافل (1)اكبر است؛ كوهى بلند و استوار كه رنگ آن به سرخى مىزند. اينجا نقطه ابتداى آن است و بعد در كنار سلسله كوهى تا نزديك ابواء كشيده مىشود. امروزه به آن كوه صبح مىگويند كه از بزرگترين قلههاى كوه منصير مىباشد. اين كوه يكى از قلههاى بلند ثافل است كه در سمت غرب در كنار آن مثعر قرار دارد. البته اين مثعر، مثعر حزره نيست. در جنوب غربى آن كوه غصاص به چشم مىخورد كه در سمت ساحل گسترده شده است. وادى بينه از مشرق به سوى غرب در برابر آن امتداد دارد و در مقابل آن، بريدگىها و صخرههايى سياه قرار دارد كه جلب توجه مىكند.
در سمت غرب، كوه كراش را كه در جهت شمال غربى گسترده شده، مىبينى و در پايان آن، وادى القُصَيبه قرار دارد. در سمت غرب، كوه ظبيه است كه مسيل غيقه از بين آن و كوه غصّاص بعد از اينكه وادى بينه در آن گسترش مىيابد، عبور مىكند. از اينجا به بعد را وادى المعرج مىگويند. در شرق، كوه صبح امتداد يافته و المنصير از اينجا ديده مىشود. درهاى كه بين آن و كوه فعرى (كوه غيقه) قرار دارد، امتداد وادى غيقه است و در آن نقطه وادى الملف ناميده مىشود كه نامى قديمى است و به آن ملف غيقه مىگفتهاند.
1) معجم البلدان، ج ٢، ص ٧١.
از راهى كه آمده بوديم به مدينه بازگشتيم. ساعت ده صبح به مدينه رسيديم و نماز جمعه را در مسجد نبوى گزارديم. حرم شلوغ بود و صفهاى طولانى از نمازگزاران در خارج از حرم تشكيل شده بود.
از مدينه به سمت مكه خارج شدم و ۴١ كيلومتر در جاده آسفالت پيش رفتم. در حد فاصل ملل و فريش به راه ادامه دادم و بعد در سمت راست وارد جاده الجفر شدم. از آن جاده در وادى الضنيكه (تنگه الفريش) نزديكى عبّود شدم و بعد از طى كمتر از يك كيلومتر جاده حزره(1)در سمت چپ ظاهر شد. آن را به سمت غرب پيمودم. بلندىهاى كوههاى الفقاره از پشت كوههايى كه ارتفاع كمترى داشت، به چشم مىخورد. بعد از طى پنج كيلومتر به بالاى وادى الرمث رسيدم در آنجا چاه سقى در هشت كيلومترى جاده آسفالت قرار داشت. بعد جاده به سمت غرب برگشت و در وادى حزره سرازير شد و همينطور مستقيم پيش رفت تا اينكه زمينى كه چندان مرتفع نبود، ظاهر شد. در آنجا چاهى با دهانه بزرگ بود كه خشك شده بود. گويا اين بلندى، مزرعه اين چاه بوده و ده كيلومتر از جاده آسفالت فاصله داشت. كوههاى سياه آن را احاطه كرده بود و از شمال كوههايى سرخ رنگ مشرف بر آن بود و به مردمى از الرتعه، از حرب منسوب بود و چاه الرتيعى نام داشت.
1) معجم البلدان، ج ٢، ص ٢۵٢.
جاده در وادى حزره پيش رفت. چاههايى در اين وادى بود كه نشان از سابقه زراعت و سكونت در آن داشت. اما اكنون جز خشكى و بىآبى چيزى ديگر در آن به چشم نمىخورد. از اينجا وادى رو به گسترش گذاشت و در بين كوههاى بلند وسعت يافت. از يكى از زنان اهالى در مورد سويقه پرسيدم. گفت: نزديك چاهى كه پايين وادى يا در فاصله اندكى از آن قرار دارد و پرسيد: آيا تو قصد دارى كه سويقه را احياء و آباد كنى؟ به او گفتم اگر خدا بخواهد، آباد مىشود و جارى مىگردد. از گفته اين زن معلوم مىشد كه مردم اين ديار مىدانند سويقه روزى چشمهاى پر آب و جارى بوده است. در سمت راست، آثارى به چشم مىخورد كه هر كسى آن را ببيند، بدون ترديد حكم مىكند كه اين سرزمين پيدا مىشود. از آنجا حركت كردم و در مقابل بركهاى بزرگ كه بيشتر آن مدفون شده بود، از ماشين پياده شدم و آن را از نزديك مشاهده كردم كه چيزى جز بقاياى آن گذشته درخشان نبود.
سرزمينى به مساحت هفتصد متر طول و در حدود صد تا دويست متر عرض كه در آن كشاورزى رونق داشته است. امروز اين قسمت از وادى سويقه ناميده مىشود و برخى از اهالى اين سرزمين به آن سويقة الاشراف مىگويند. در اين سرزمين بركهاى بزرگ به طول ۵٠/١٩ و عرض بيست متر وجود دارد كه ارتفاع آن در بيشترين اندازه، به ١۴٠ سانتىمتر مىرسد. آثارى از آبراهههايى كه به آن مىريخته، به چشم مىخورد. به نظر مىرسد كه بقاياى خانههايى بوده كه از آنها جز اين پشتههاى سنگ باقى نمانده است. خطوط سنگى در اين سرزمين زراعى به چشم مىخورد كه حكايت از وجود ديوارها مىكند. زمين اينجا همواره براى كشاورزى مساعد بوده است.
با عرض بسيار كمى، وادى حزره در سمت غرب آن گسترده شده است و در نزديكى چشمه العين انحنا پيدا مىكند. بعد از عبور از اين قسمت، در جايى كه به زمينى زراعى مىرسد، وسيع مىشود و سپس تا سمت شرق ادامه مىيابد. بعد به سمت شمال شرقى و سپس تا سمت شمال امتداد پيدا مىكند. سه كوه آن را احاطه كرده است:
يكى از غرب به جنوب كه زمين زراعتى به آن پيوسته و بعضى از آثار كاخهاى ويران شده در آن به چشم مىخورد.
كوه ديگرى در سمت شمال كه بين آن و بركه و زمين زراعى مسيلى قرار دارد و در شرق آن، خانههاى بزرگى به چشم مىخورد كه به نظر مىرسد دهكده اصلى اينجا بوده است.
كوه سوم در سمت شرق، از جنوب به شمال كشيده شده و در سمت جنوب آن، بلندى كوچكى است كه گردنهاى در آن وجود دارد و در حد فاصل كوه اول و سوم واقع شده است. جادهاى كه به وادى الرمث مىرود، از آن عبور مىكند و به آن راه الخَوى مىگويند.
رنگ كوههاى مدينه به سبزى مىزند و درختان طلح(1)بسيار بزرگى در آنها روييده كه دلالت بر استعداد و حيات خاك آنجا دارد.
سويقه ۵٢ كيلومتر از مدينه فاصله دارد. ۴١ كيلومتر از اين مسير، آسفالت است و باقى خاكى است و الفريش تقريباً در دوازده كيلومترى جنوب شرقى آن و السياله در ششكيلومترى جنوب سويقه قرار دارد. از كنار بركه به سمت ويرانههايى كه در سمت شمال شرقى قرار داشت، به راه افتادم. از دامنه كوه
1) طَلْح: همان درخت ام مغيلان است كه خارهاى پيچيده دارد و بهترين چوب و صمغ از آن به دست مىآيد. به ميوه آن اقاقيا گويند كه به اندازه باقلا است. عرب به آن علق گويد. لسان العرب، ج ١١، ص١۵٠، گياهان دارويى، زرگرى، ج ١، ص ۴۴٨.
مشرف به سويقه بالا رفتم و به چندين پشته و تل از سنگهايى كه حكايت از بقاياى خانهها و كاخهايى در گذشته داشت، رسيدم كه بزرگترين آن كاخى بود كه بر فراز صخرههاى بلند كوه قرار داشته و از فراز آن، همه وادى در اطراف منطقه زراعى به چشم مىخورد. از اين نقطه رأس كوه ورقان درست در سمت جنوب ديده مىشد كه ابر و غبار نوك آن را فرا گرفته بود.
سويقه دهكدهاى آباد متعلق به حسين بن على بن ابىطالب (ع) بوده است. اهل آن در زمان خلافت بنىعباس(1)از آنجا تبعيد شده و با جنگ و خونريزى آنجا را ترك كردهاند. نخلستانهاى آن از بين رفته و چشمههاى آنها بىآب شده است. در كتب تاريخى آمده كه آنجا شهر عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابىطالب: بوده است.
در زمان بنىاميه، دعوت به طور مطلق براى آل البيت: بوده است و بدون اينكه به نام فرد مشخصى اشاره كنند. به اسم آلالبيت دعوت مىكردهاند. به دنبال آن بنىهاشم اجتماع كرده و محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابىطالب (ع) را امام خود برگزيدند. كه منصور عباسى بعدها با او بيعت نمود و زمانى كه انقلاب عباسى پيروز شد و ابوالعباس الهاشمى(2)بر مسند خلافت نشست، فرزندان على (ع) با او بيعت كردند؛ جز محمد بن عبدالله و برادرش ابراهيم بن عبدالله كه از بيعت خوددارى كردند.
زمانى هم كه منصور خليفه شد، با او بيعت نكردند. منصور دستور تعقيب و دستگيرى آن دو را داد و هر كدام از واليان مدينه را كه نتوانستند آن دو را دستگير كنند، از كار بركنار نمود و پدر اين دو نفر را زندانى كرد. او رياح بن عثمان
المُرى را بر مدينه گماشت. بنومُرَّه سوابق زشتى در مدينه دارند. او بر خاندان على (ع) سخت مىگرفت. در سال ١۴۵ه. ق، محمد بن الحسن در مدينه قيام كرد و زندانيان را رهاند و براى مردم مدينه خطبه خواند. مردم به سمت او متمايل شده و با او بيعت كردند. بين او و منصور نامههايى رد و بدل شد. منصور، عيسىبن موسى را به سوى او گسيل داشت كه ابوالعباس او را ولىعهد خود قرار داده بود. او با سپاهى به فيد در نزديكى حائل (1)رسيد.
وقتى مردم مدينه اين خبر را شنيدند، گروهى از آنها از اطراف محمد پراكنده شدند و برخى به عيسى پيوستند. محمد در اطراف مدينه خندقى كند، اما در رمضان آن سال شهيد شد و سپاهيان عباسى به سمت سويقه، پايگاه بنىالحسن هجوم بردند و آنجا را ويران و غارت كردند.
البكرى(2)در معجم خود با اسناد از اسماعيل مىگويد:
موسى بن عبدالله با من ملاقات كرد و گفت: «بيا ببين كه با ما در سويقه چه كردند!» با او رفتم و نخلستانها را ديدم كه درختان را از بيخ كندهاند و قلعهها و خانهها را ويران كردهاند. پس بغض گلويم را گرفت و اشكم جارى شد. پس به او گفتم «قسم به خدا مانند آنچه گفته، هستيم!»
ياقوت مىگويد(3):
سويقه جايى در نزديكى مدينه است كه خاندان و فرزندان على (ع) در آن بهسر مىبردند و محمد بن صالح بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابىطالب از آنجا عليه متوكل در سال ٢٣٢ - ٢۴٧ه. ق قيام كرده است. متوكل سپاهى را به فرماندهى ابى الساج به سوى او گسيل كرد كه محمد بن صالح را شكست داد و گروهى از خاندان او را كشت و سويقه را هم به طور
كلى خراب كرد و نخلستانهاى آن را از بين برد و خانههايشان را كاملاً ويران كرد و محمد بن صالح را با خود به سامرا برد.
ياقوت مىافزايد: «و اين يكى از صدقات على (ع) بوده» و اين پندارى است كه بر اثر تطابق اسامى رخ داده است و سويقه على (ع) در ينبع، همواره در طول تاريخ معروف بوده است.
از اين جريانها نتيجه مىگيريم كه سويقه شكوه گذشته خود را بعد از محمدبن عبدالله در ١۴۵ه. ق كه ويران شد، دوباره به دست آورد و بعد در عهد متوكل در قرن سوم دوباره ويران شده است.
از سويقه خارج شدم و به جادهاى كه از آن آمده بودم، بازگشتم. جاده الخوى به سمت راست منشعب مىشد و از آن مسير به حركت خود ادامه دادم. سپس وارد وادى الشرفه (شرف السياله) شدم، و آن را ادامه دادم و به مقابل آثار باقىمانده از بازارى رسيدم كه دو چاه بزرگ با دهانههاى دايرهاى شكل بزرگ داشت. در مورد سياله زياد پرسوجو كردم، اما كسى درباره آن آگاهى نداشت. از مردى كه در آنجا بود، سؤال كردم، گفت: «سياله همين تپه است و منزلگاه، همان چاه مرزوق است» . در مورد مرزوق از او سؤال كردم، گفت: «مردى از حرب مىباشد» . با اين وصف فهميدم كه سياله به اين نام تغيير اسم داده است.
سياله يكى از منزلگاههاى(1)پيامبر خدا (ص) بوده و قافلههاى حجاج سالهاى طولانى از آن عبور مىكردهاند، تا اينكه قبيله حرب بر اين سرزمين سلطه پيدا كرده و سپس بر راههاى ارتباطى اين منطقه نيز سلطه يافته است. مسيرها بنابر خواستههاى شيوخ و قبايل تقسيم و تعيين مىشده است. مسير از مدينه تا الروحاء
1) مغازى، طريق حجة الوداع، ص٨٣۵.
دو شعبه بوده است: راه سلطانى قديم كه از تربان در فرش ملل شروع مىشود و بعد از خشم، عبود و وادى الغميس و الصخيرات اليَمام و السياله و بعد تا عرق الظبيه ادامه پيدا مىكند، و راه دوم، از سمت چپ چاه درويش، در وادى فريش شروع مىشود كه بعدها منزلگاه فريش نام گرفت و از فراز گردنه عار و بعد وادى عار عبور مىكند و با راه قبلى در محل تلاقى وادى عار با وادى رغيبه جمع مىشود. علىرغم جدايى اين دو راه، تفاوت مسافت بين اين دو راه، بيشتر از شش كيلومتر نيست. شايد علت جدايى اين دو راه، مسئله دستيابى به آب و جمعيت بيشتر بوده است. زمانى كه اتومبيل وارد منطقه شد، جاده آسفالته از الفريش عبور كرد و جاده سياله بهطور كلى متروك شد. در گذشته، چاههاى الصفاء ناميده مىشد؛ چون حفر آن چاهها در روى صخرههاى صاف صورت گرفته و بعدها چاه مرزوق ناميده شد. سياله ۴٧ كيلومتر از مدينه فاصله دارد و در جنوب غربى راه سلطانى قديم (راه انبيا) واقع شده است.
از سمت شرق، مسيل بلند شيبدارى به طرف آن گسترده مىشود كه به آن السيالة الغربيه و گاهى الشاميه گفته مىشود. چونكه در آنجا سه مسيل بلند وجود دارد، كه آب را از يك كوه مىگيرد كه به هر كدام از آنها سياله مىگويند. اولى به سمت شرق تا فريش گسترده مىشود كه به آن الشرقيه مىگويند و دومى در وادى عار جريان پيدا مىكند كه به آن رغيبه گفته مىشود.
قلعه، مسيلى است كه سيل را به صورت شيبدار، و از ارتفاعى بلند به ارتفاع پايينتر مىآورد. از سمت جنوب گردنهاى به سوى اين آبادى كشيده شده است كه آب آن به دو شعبه تقسيم مىشود: بخشى به شمال شهر و بخشى به رغيبه در جنوب مىريزد و در گذشته شرف السياله ناميده مىشده و امروزه به آن الشرفه مىگويند. از آنجا صخيرات اليمام را در فاصله سه كيلومترى شرق مىبينى كه به
طرف شمال كشيده شده و از غرب، كوهى كه ارتفاع چندانى ندارد، مشرف بر آن است كه از شمال به جنوب كشيده شده و شهر به انتهاى شرقى آن پيوسته است. دو چاه بزرگ با دهانه دايرهاى شكل پرآب در آنجا بود، در سمت جنوب اين دو چاه بقاياى بازارى است كه به مسافت حدود يك كيلومتر در دو طرف وادى گسترده شده بود، در انتهاى اين بازار اثارى از كاخى گچى به چشم مىخورد. جادهاى كه به صخيرات اليمام مىرود، هنوز سالم و واضح به چشم مىخورد. در جنوب غربى آنجايى است كه الشهداء ناميده مىشود و مقبرهاى است در وادى رغيبه كه احتمالاً مربوط به سويقه، در شش كيلومترى اينجا مىباشد.
(1) از اينكه توانستم سياله را پيدا كنم، شادى همه وجودم را فرا گرفته بود. بسيارى از ناراحتىها و خستگىهاى سفر را فراموش كردم و اين شادى به من نيرو داد تا به يافتن صخيرات اليمام اميدوار باشم. از سياله خارج شدم و در جاده وادى رغيبه، به سمت جنوب سرازير شدم. بعد از مسافت اندكى وارد جاده آسفالت شدم و از آن مسير به سوى مدينه حركت كردم و از بلندى عار بالا رفتم. به قهوهخانهاى رسيدم و در آن چاى نوشيدم. ساعت ١١ و نيم صبح روى جاده آسفالت، چند متر به سمت شرق حركت كردم و بعد وارد يك جاده خاكى فرعى به طرف شمال شدم. درحالىكه شهر فريش را در سمت راست خود داشتم، بعد از يك كيلومتر در وادى سياله سرازير شدم. بعد از طى سه كيلومتر از بلندى عار به دامنه كوهى به نام التُّيَيْس (مصغّر التيس) رسيدم. كوهى است خاكسترى رنگ، داراى دو قله، يكى بلندتر از ديگرى و در غرب فريش قرار داشت و بين آن دو، كوه فند بر فريش مشرف است. از آنجا كوه عبود در شمال شرقى را مىديدم و ماشينهايى كه در وادى فريش در جاده اصلى رفت و آمد مىكردند. بعد از طى
1) معجم البلدان، ج٣، ص٣٩۵.
شش كيلومتر به كوه كوچك سياهرنگى كه احتمالا همان صخيرات است، رسيدم. راه سلطانى از پايين آن در سمت جنوب مىگذشت.
كوهى سياه رنگ كه بر فراز آن صخرههايى سياه و عمودى قرار گرفته و مسير حاجيان در گذشته از پايين آن عبور مىكرده است و در سه كيلومترى شمال شرق سياله و هفت كيلومترى الفريش قرار دارد.
امروزه تنها به نام الصخيرات شناخته مىشود. در برابر آن وادى فريش با جنگلى از درخت المر از دورترين نقطه سمت راست تا دورترين نقطه سمت چپ كشيده شده و در سمت جنوب، كوه التييس در حد فاصل صخيرات و وادى ابن نفوس به چشم مىخورد. در غرب آن، ابتداى وادى سياله غريبه ديده مىشود كه به سبب يك بلندى كه در ابتداى آن وجود دارد، وادى الشرفه ناميده مىشود و در گذشته به آن شرف السياله مىگفتهاند و در حد فاصل الغور و الجلس قرار دارد؛ چون هر چه از شرف السياله و بلندى عار سرازير مىشود سيل آن به سمت شمال در وادى ملل و بعد اضم مىريزد و در سمت جنوب در وادى السداره و الصفراء گسترده مىشود. وقتى به پشت سياله نظر بيفكنى، ذات الجياء را كه بلندترين كوههاى اين ناحيه است، مىبينى كه گردنه العواقل در آن واقع است و از سمت غرب به كوههاى الفقاره و بعد الاشعر مىپيوندد و امروزه ذاتالجياء به الشَرثاء معروف است.
از اين مكان (صخيرات) كوه عبود را در شمال شرقى مىبينى؛ جايى كه وادىهاى الفريش و تربان در ملل به يكديگر مىپيوندند و فرش ملل درست مىشود كه داراى آثار (1)تاريخى مشهورى است. صخيرات اليمام از مدينه، از مسير
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ٢۵٠؛ مغازى، ص ٨٣۶.
قديمى ۴۴ كيلومتر فاصله دارد و بين آن و السياله سه كيلومتر فاصله است. اين دو در جهت مدينهاند و السياله در جهت الروحاء قرار دارد.
ياقوت(1)گفته است كه السياله به فتح حرف اول و تخفيف دوم، سرزمينى است كه كاروانهاى حج از آن عبور مىكنند و گفته شده اولين منزلگاه براى مردمى است كه از مدينه قصد مكه مىكنند. ابن الكلبى مىگويد: «تبع بعد از جنگ با مردم مدينه، از آن عبور كرده است» . البكرى گفته:
دهكدهاى بزرگ است كه بين آن و مدينه ٢٩ ميل فاصله است و فاصله بين السياله تا ملل هفت ميل است و ملل به مدينه نزديكتر است و پيش از رسيدن به السياله به فاصله دو ميل مسجدى متعلق به رسول خدا (ص) قرار دارد. سالم بن الغيب مولى ابن مطيع گفته كه با ابىهريره بودم؛ وقتى كه به السياله رسيدم، گفت: «قسم به كسى كه جان من به دست اوست! در اينجا منازلى براى اهل اردن بوده» و السياله متعلق به فرزند حسين بن على (ع) است و از آنجا تا الروحاء دوازده ميل است و حسين بن على بن داوود الجعدى روايت كرده كه من با عمويم حسين بن داوود بن ابى الكرام در سياله بوديم و در آنجا ساختمانهاى مخروبه زيادى ديديم و سنگى را برداشتم كه بر آن نوشته بود: يا لك دهراً خلابنا عجبه حول رأسا من حمقه ذنبه و در زير آن سنگ نوشته شده بود: نوشت، ابو خردلة الجنى در سال نهم هجرى.
ياقوت گفته است:
صخيرات تصغير و جمع صخره است كه صخيرات الثمام با ثاء مثلثه و مضمومه است و الثمام گياهى كركدار بوده كه گاهى بالشها را با آن پر
1) معجم البلدان، ج ٣، ص ٢٩٢؛ مغازى، صص ١، ۵، ٩ و ٨٣۶، حجة الوداع.
مىكردهاند. يكى از منزلگاههاى پيامبر در بدر بوده كه در حد فاصل السياله و فرش ملل است.
ابن اسحاق مىگويد در جنگ ذات العشيره پيامبر از فيفاء(1)الخبار عبور كرده و در زير درختى در بطحاء ابن ازهر فرود آمده كه به آن ذات الساق گفته مىشود و در آنجا نماز گزارده و بعد در همانجا مسجدى به نام پيامبر ساختهاند و در آنجا براى او غذايى آماده كردهاند و حضرت همراه مردم غذا خوردهاند. از آنجا سنگچينهاى البرمه(2)به چشم مىخورد. پيامبر از آبى كه در آنجا بوده نوشيده است كه به آن المشرب گفته مىشود. بعد آنجا را ترك كرده و درحالىكه الخلائق(3)را در سمت چپ خود داشته، از درهاى به نام دره بنىعبدالله عبور كرده كه اسم امروزى آن همين است. بعد به سمت چپ حركت كرده و در يليل فرود آمده و در آبادى ضبوعه توقف كرده است. از چاه الضبوعة براى شرب استفاده كرده و بعد از راه فرش ملل به راه خود ادامه داده تا مسير جاده به صخيرات اليمام رسيده است. ابن اسحاق گفته در جنگ بدر(4)در مسير خود از مدينه به طرف مكه از راه كوهستانى مدينه كه به طائف مىرود حركت كرده و بعد از العقيق(5)و ذى الحليفه و اولات الجيش عبور نموده و ابن هشام گفته (ذاتالجيش) و بعد به ترتيب از تربان و ملل و غميس الحمام از مريين و صخيرات اليمام و بعد سياله و دره الروحاء عبور نموده است. به نظر من گفته ابناسحاق درست است. چون او مدينه را بهتر مىشناسد، و نيز در زمين آن الثمام نمىرويد و در آن قمرى آشيانه گزيده است. يمام و قمرى دو نوع كبوتر هستند؛ لذا به وادى آن، غميس الحمام مىگويند.
بعد از اينكه وارد صخيرات اليمام شدم، به سمت شرق در وادى غميس الحمام بين درختانى بلند به راه افتادم و بعد به سمت جنوب پيچيدم. مردى از الرحله و از ساكنان آن سرزمين را ديدم كه هر چه درباره اين ناحيه پرسيدم، براى من شرح داد و گفته او درباره امالمريين توجه مرا جلب كرد. وقتى محل آن را مشخص كرد، دانستم كه مقصود او همان شهرى است، كه اكنون آباد است و اسم آن به شكلهاى مختلفى آمده است كه در ادامه سفر به آن مىرسيم. ساعت يك بود كه به فريش بازگشتم. علىرغم اينكه دو مسجد در آن بود، كسى در فريش اذان نمىگفت. به طرف يكى از مسجدها رفتيم، اما بسته بود. در مسجد ديگر تنها پيرمردى نماز مىخواند. در آنجا نماز گزاردم و به طرف قهوهخانهاى رفتم. صاحب آنها به من گفت كه مردم از اين شهر مهاجرت كردهاند و مسجد دوم هم بسته شده است چون كه جاده اصلى از شهر فاصله دارد از اين رو قهوهخانه و دكانهاى آن متروك افتاده است.
چاه درويش در فريش قرار دارد كه به آن اشاره كرديم. اين منزلگاه به نام آن چاه ناميده شده است؛ چون در زمان انقلاب بزرگ عربى، يكى از پايگاههاى آن بوده است و بعد نام وادى را گرفته است. و چاهى است پر آب با دهانهاى بزرگ كه حوض گردى در اطراف آن ساخته شده و در وسط وادى در كنار مناطق مسكونى و در جهت طلوع خورشيد قرار دارد.
ساعت ۵ بعدازظهر از الروحاء به سمت المسيجيد (المنصرف قديمى) حركت كردم كه در هفت كيلومترى اينجا قرار دارد. شخصى از قبيله الاحامده مرا به محل
المسيجيد راهنمايى كرد. مسجدى منسوب به رسول خدا (ص) كه در درهاى است كه از سمت شمال، از كوه الثمامى به طرف اين شهر گسترده شده است. المسيجيد متعلق به حجله، از بنىسالم است و قبيله الاحامده در نزديكى سرزمين ايشان به سر مىبرند. به حركت خود در جادهاى كه قبلاً در روز دوازدهم سفر وصف آن را گفتم، ادامه دادم و پيش از غروب به خيف رسيدم. در آنجا پيرمردى از اهالى دهكده كه معلومات زيادى درباره منطقه داشت، مرا راهنمايى كرد. به مسير خود ادامه دادم و از الواسطه عبور كردم. نماز مغرب را در العاليه، دهكدهاى در كنار چشمه و بعد از الواسطه، در كنار بدر گزاردم.
(1) دهكدهاى است آباد كه چهره درخشانى در تاريخ اسلام دارد. نام آن مقرون با پيروزى آشكارى است كه خداوند به پيامبر گرامىاش هديه نمود و اولين پيروزى در تاريخ اسلام محسوب مىشود. زمانى كه گروه اندك مؤمنين با گروه انبوه مشركين جهاد كردند و خداوند گروه اندك مؤمنين را پيروز گردانيد و مكر مشركان را به خودشان بازگرداند و آنها را ذليل ساخت.
جنگ بدر در هفتم رمضان سال دوم هجرت رخ داد. تعداد مسلمانان ٣١٣ نفر(2)و تعداد مشركين هزار مرد جنگى بود. البته در اين عدد اختلاف وجود دارد.
امروز يكى از آبادترين نقاط بين مكه و مدينه است. ١۵١ كيلومتر از مدينه و ٣٠١ كليومتر از مكه و ٢٧١ كيلومتر از جده و ١١٢ كيلومتر از رابغ و نود كليومتر از بندر ينبع البحر فاصله دارد. در آن مركز حكومتى قرار دارد كه تابع امارت القاحه است. يك اداره كشاورزى و محكمه شرعى و دفتر پست و تلگراف و مدارس پسرانه و دخترانه و چندين ايستگاه پمپبنزين دارد. ساكنان آن از
بنوصبح، از بنىسالم، از حرب هستند. سرزمين آنها تا العاليه در طرف الواسطه و تا درياى سرخ در نزديكى الرايس و از سمت جنوب شرقى، به غيقه و كوه ثافل اكبر كشيده شده است.
در بدر چشمهاى جارى است و در كنار آن زراعت قابل توجهى وجود دارد. از جمله ساكنان آن عبارتند از قبيلهاى از اشراف كه اميرى منطقه، پيش از دوران سعودى به دست آنها بوده و قبيلهاى از الساده كه گفته مىشود همه آنها همپيمانان بنىصبح مىباشند. از سمت غرب كوه الاصفر بر آن مشرف است و در دامنه شرقى آن، قبور شهدا قرار دارد و از سمت غرب به ساحل، مىرسد و بين بدر و ساحل چيزى جز اين كوه فاصله نشده است. از شرق، كوه ابومغطاة مشرف بر آن است و از شمال كوه الدف و در دامنه آن كه در گذشته به نام بالحنان(1)و الغراف شناخته مىشده، وجود دارد. اينها پشتههاى رمل است كه اطراف مقبرةالشهداء را در بر گرفته است و در مورد آن خرافه قرع (2)الطبول(3)را نقل مىكنند. در سمت غرب، العدوة الدنيا (4)قرار دارد كه مسلمانان در روز بدر در آنجا مستقر شدند. در شمال، وادى رودخانه و مسيل وادى است كه شمال شرقى آن كمعرض است و بعد وسيع مىشود و با عبور از اينجا دوباره وادى بسيار كمعرض مىشود و به آن حلق مىگويند، تا اينكه به مفرق ينبع مىرسد. به اين بخش از وادى، الصفراء بلبل مىگويند. وقتى وادى در موازات شهر بدر قرار مىگيرد، العدوةالقصيا در سمت چپ آن و در پشت آن، از سمت جنوب شرقى، وادى ادمان ديده مىشود كه برخى اهالى بدر در آنجا بهسر مىبرند. اين همان جايى است كه كثير عزه در ابرق الحنان درباره آن سخن مىگويد.
بدر را ترك كردم و مسير جاده به سمت غرب در تنگه يَليَل (1)كه به حلق معروف است را در پيش گرفتم. پس از طى پنج كيلومتر به چند قهوهخانه و چند ايستگاه پمپ بنزين رسيدم كه به آنها المفرق (مفرق ينبع) مىگويند. اين منطقه بعد از ورود ماشين به اينجا درست شده است و رانندگانى كه به ينبع مىروند، از جاده اصلى به سمت اين مكان سرازير مىشوند. بعد از اين نقطه به مسافت چند كيلومتر جاده وارد البزواء مىشود كه بيابانى ساحلى و خشك و بىآب و علف است كه از اينجا تا مستوره امتداد دارد. امروزه آن را خبت العريشى مىنامند. و منازل بنىضمرة بن بكر بن عبد مناة بن كناة در اينجا بوده است.
سپس از مستوره و رابغ و صعبر و خليص عبور كردم كه درباره همه اينها پيش از اين نوشتم. صبح روز ١٣ صفر ١٣٩٣ه. ق به مكه رسيدم.
در اين سفر ٢١۶٢ كيلومتر را بر حسب برآورد كيلومتر شمار پيمودم و با برادران زيادى ملاقات كردم كه آنها به من دلگرمى دادند و ياريم كردند. پس خداوند به همه آنها جزاى خير بدهد، و سپاس بىحد خود را به همه آنها تقديم مىكنم.
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ۴۴١.
١۵ صفر سال ١٣٩۶ه. ق از مسافرت خود به نجد بازگشتم و هنوز در بدر بودم كه تصميم گرفتم به ينبع بروم. پس از نماز ظهر از بدر حركت كردم و بعد از طى شش كيلومتر به المفرق رسيدم و بعد راه ينبع در سمت راست من ظاهر شد كه جاده آسفالت بسيار مناسبى بود و از پايين وادى الصفراء عبور مىكرد.
(1) بعد از طى پنج كيلومتر در دشت ساحلى، الغرابات را در سمت راست خود ديدم. مجموعه كوههاى كوچك و سياه رنگى پشتههاى رملى دامنههاى غربى آن را پوشانده است. شكل كوهپايههاى بيشتر كوههاى ساحلى به همين صورت است. بين آن و بدر، كوه الاصفر فاصله شده است. الغرابات در غرب و بدر در شرق و در غرب آنها چيزى جز ساحل وجود ندارد.
(2)و العُذَيبه(3) در دشتى ساحلى كه كوههايى بهطور پراكنده در آن به چشم مىخورد، حركت كردم. بعد از طى بيست كيلومتر در سمت راست من وادى واسط هويدا شد كه از
كوههاى واقع در غرب الحمراء شروع شده و از سمت بيابان العذيبه در جنوب به طرف ساحل گسترده مىشود و هنگامى كه به الخبت مىرسد، وادىهايى از آن منشعب مىشود. دره السناوى كه مركز السُليم در سمت چپ جاده، در آن قرار دارد و درباره آن در سفر سوم خواهم نوشت. وادى أويسط كه در ٢٨ كيلومترى المفرق است و هنگام بحث درباره الحمراء، در مورد واسط هم نوشتم. هنگامى كه از اويسط عبور كردم، در سمت راست يكى از بلندترين كوههاى اين ناحيه را مىبينى كه همان كوه نِصع(1)است و در پايين آن، كوههاى پهن و كوچكى است كه همان نُعيجة العذيبه است و ساكنان اين نواحى از بنىسالم، از حرب هستند. مردم اين منطقه نصع را به فتح نون مىخوانند، اما در مراجع قديمى به كسر نون و سكون صاد آمده است.
(2) در ۵٧ كيلومترى، جاده به وادى شطب سرازير مىشود كه شعبهاى از وادى ينبعالنخل(3)است. زراعت كمى در آن وجود دارد و از سمت جنوب كوهى بر آن سايه افكنده است كه قرارگاه پليس است و به آن مركز مشرفة گفته مىشود. مشرفة نام آن كوه است.
(4) در ٢۵ كيلومترى ينبع البحر پيرمردى جهنى كه از شطب با من همراه شده بود، به كوه سرخ رنگى كه به فاصله كمى در سمت راست جاده قرار داشت، اشاره كرد و گفت نام آن عرعور است و در جنوب وادى ينبع واقع شده و
مكان آن از اينجا محل طلوع خورشيد است. پيرمرد گفت كه دهناء در شرق آن، در فاصلهاى كمتر از هشت كيلومترى است و امروز السانيه نام دارد و در ديار حرب واقع شده است. مرزهاى آن در ناحيه شمال از اين نقطه چندان دور نيست و بعد از آن، سرزمين جهينه شروع مىشود. الدهناء شهرى است آباد با ساكنان بىشمار و زراعت گسترده، در اول قرن دهم هجرى كه سلطان غورى آن را ويران كرده و امروزه آثارى از آن به جا مانده و منزلگاه مهم حجاج مصرى و مغربى كه از اين راه رفت و آمد مىكردهاند، بوده است.
در پانزده كيلومترى نرسيده به ينبع البحر، از مسيحلى عبور كردم كه منزلگاهى براى تهيه آب بوده است و در بخش ميانى وادى ينبع واقع شده است. پس وادى ينبع در اينجا به سه قسمت تقسيم مىشود: اول شطب؛ دوم الحِجر به كسر حا مهمله كه همين وادى است و سوم المرخيه نام دارد و در شهر ينبع البحر گسترده مىشود. بر منزلگاه المسيحلى، به فاصله كمى از جنوب، كوه مشهورى كه در آنجا المجبريه ناميده مىشود، مشرف است و گفته مىشود كه اسماعيل بن مبيريك، امير رابغ ادعا مىكرده كه مرزهاى سرزمين او تا اينجا مىباشد. او مىگفته كه سرزمين من از ريع الثنيه (ثنيه عسفان) تا كوه المجبريه است.
آب شرب شهر ينبع ابتدا از المسيحلى مىآمده؛ اما بعدها آب را از چشمههاى ينبعالنخل تأمين كردند. بعد از يك كيلومتر از المسيحلى، آثار منزلگاهى كه المنيزله (با تصغير) ناميده مىشود، وجود داشت. اين تصغير دال بر اين است كه منزلگاه كوچك و بىاهميتى بوده است. بعد وارد وادى الحِجر شديم كه ذكر آن گذشت.
در كتب متقدمين(1)هر جا كه نام ينبع آمده، منظور، همين وادى بزرگ و بابركت است كه چشمههاى زيادى در آن جارى است و نخلستانهاى فراوانى دارد كه در مورد آنها صحبت مىكنيم. ينبعالبحر بندر شناخته شده و معروفى نبوده؛ اما وقتى ابحار كه بندرى مثل جده بوده، اهميت خود را از دست داد، نام ينبع مطرح شد.
شيخ احمد الجاسر از مقريزى نقل مىكند كه ايوبىها اين بندر يا ناحيه آن را در سال ۶٢١ه. ق خريدند و در آن تأسيسات مختلفى درست كردند و دژ و قلعه در آن ساختند و ديوار بر آن نهادند و آن را به صورت دومين بندر حجاز درآوردند. كشتىها از طريق اين بندر آذوقه ونيازمندىهاى حجاج و چيزهاى ديگر را براى حجاج حمل مىكردند. بعد اشراف حسنى كه اهل ينبع النخل بودند، براى بازگرداندن اين بندر و خارج ساختن آن از دست ايوبىها اقدام كردند و بر آن سلطه يافتند؛ اما در برابر قدرت ايوبىها نتوانستند مقاومت كنند و ايوبىها دوباره آنها را تصرف كردند و كار ينبع بالا گرفت؛ به طورى كه امير آن از طرف دولت مركزى ايوبى مانند امير مكه و مدينه تعيين مىشد و به دنبال آن گروهى از اشراف، وارد اين نزاع شدند و دو قبيله حرب و جهينه در دو سوى اين نزاع در مقابل يكديگر، گاهى در جانب اين و گاهى در جانب آن قرار گرفتند. جزيرى در اول قرن دهم از ينبع البحر به عنوان شهرى آباد ياد مىكند.
تاريخ ينبع البحر آميخته و مرتبط به تاريخ ينبع النخل است؛ چون اين دو شهر در كنار يكديگر قرار دارند.
زمانى كه سلطان غورى، دهناء را ويران كرد، منزلگاه كاروان حج بوده و ينبع البحر جاى آن را گرفته است و حجاج مجبور شدهاند از راه كنار ساحل عبور
1) معجم البلدان، ج ۵، ص ۴۵٠.
كنند و از ينبع النخل عبور نكنند. در اوايل قرن دهم، حاكم سرزمين ينبع، ذوى درّاج، از اشراف حسنى بودهاند كه امروزه ذوى هجار از اشراف ينبع النخل از آنها مىباشند كه همان بنوهجار بن درّاج هستند.
سپس ينبع راه پيشرفت و آبادانى را پيمود كه ما اكنون در صدد بيان جزئيات آن نيستيم و در زمان ظهور انقلاب بزرگ عربى، پايگاه اصلى انقلاب در ناحيه شمال بوده است. ينبع در دوران هاشمى پايگاه نظامى شد و امروزه شهرى متمدن، مدرن و نوساز است. مركز آن به ينبع النخل و از شمال به حوراء مىپيوندد و در ناحيه جنوب تا نزديك سليم در ۶٣ كيلومترى بدر مىرسد.
سپس يك طرح عظيم صنعتى در اين منطقه اجرا شده و به عنوان يكى از شعبههاى تشكيلات صنعتى سلطنتى درآمده است. در زمان اجراى طرح صنعتى، شمار ساكنان آن دو ميليون نفر تخمين زده شده است.
در ينبع البحر گردش كرديم و بسيارى از عوارض و نشانههاى آن را شناختيم. از اينجا كوه بلند رضوى را در سمت شرق مشاهده مىكنيم كه در كنار ساحل گسترده شده است. از همين نقطه سطح صاف دريا ديده مىشود كه نور خورشيد هنگام غروب در آن منعكس شده است. از جاده آسفالت از جانب شمال از ينبع خارج شديم.
در كنار ما به فاصله بسيار كمى جبل رضوى در سمت راست قرار داشت.(1)
1) رضوى: كوهى است متعلق به جهينه، و كيسانيه پنداشتهاند كه محمد بن حنفيه، در آن زندگى مىكند. در نزديكى آن سرزمينى است كه متعلق به حسنين است. در سياه چادرهاى آن حدود هفتصد خانوار زندگى مىكنند. آنها باديهنشينانى هستند كه ظاهرشان مانند اعراب است. اما اخلاق آنها را ندارند. سه منزل تا مدينه فاصله دارد سويق رضوى پانزده تا بيست كيلومتر با دريا فاصله دارد؛ معجم معالم الحجاز، ج ۴، صص ۵۵ و ۵۶. در شعر كثير هم آمده است. كه امام، از رضوى غايب شده و زنده است. رضوى در نزديك ينبع و مشرف بر آن است و از آن حجر المسن صادر مىشود. هفت منزل تا مدينه فاصله دارد و چشمههاى زياد در آنجاست. قلعهاى نيز دارد كه منازل بنىالحسن بوده است. بندرى در دريا به فاصله يك ميلى دارد و نخلستانى كه وقف على ع است و توسط فرزندان او اداره مىشود؛ تقويم البلدان، ص ٨٩. يكى از كوههاى بزرگ مدينه است كه نُه منزل تا مدينه فاصله دارد. غلاة شيعه، محمد بن حنفيه را در آنجا زنده مىدانند؛ روض المعطار، ص ٢۶٩. درباره كوه رضوى، مطالبى كه آمد، نظر فرقهاى از شيعه مىباشد و نظريات ديگرى درباره آن وجود دارد كه بايد مورد توجه قرار گيرد؛ از جمله آنچه در دعاى ندبه آمده است كه خطاب به امام زمان [ مىفرمايد: «. . . أَبِرَضْوَى أَم ِذِى طُوَى. . .» كه جاى بررسى آن در اينجا نمىگنجد و براى مطالعه بيشتر بايد به منابع مربوط مراجعه كرد.
رضوى كوه سرخ بلندى است كه با ساحل فاصلهاى ندارد و از سمت جنوب در طول امتدادش مشرف بر ينبع النخل است و حدود شصت كيلومتر روى زمين گسترده شده است. اين كوه متعلق به جهينه است. درهها و چشمههاى بسيارى دارد. بسيارى از وادىهاى آن در ينبع النخل امتداد پيدا كرده است و برخى از وادىهاى آن در ساحل گسترده شده و پيشروى كرده است. از جمله وادىهاى آن كه در ساحل پيش رفته، وادىثما است كه از سمت شمال شرقى بر ينبع مشرف است و وادى نمراء كه در بالاى ينبع در شمال شهر قرار دارد.
عويص وادى است كه همراه با نمراء جفينه نام برده شده و در شرم گسترده مىشود. امروزه زمينهاى اطراف شرم را نقشهبردارى كردهاند و طبق نظام مهندسى پيشرفتهاى سامان دادهاند و به صورت يكى از شهركهاى آباد ينبع البحر درآمده است.
ده كيلومترى پس از شرم، از پلى برفراز جفينه عبور كردم و در پانزده كيلومترى از دره كوچكى به نام حَجّ گذشتم كه به آن شعيرة الحج مىگفتند. در ٢٣ كيلومترى، از الفرى كه دره كوچكى است، عبور كردم. سپس از كنار بَلطعان كه تپه بلندى است و در كنار جاده قرار دارد و ٢٣ كيلومتر تا ينبع فاصله دارد گذشتم. بعد وادى خُمال را پيمودم. اين وادى از كوه رضوى و كوه ابوالغَرير مىآيد و سپس در دريا گسترده مىشود. ابوالغرير (به تصغير) رشته كوهى بلند
كوهستانى است كه از رضوى به سمت شمال تا وادى الحمض امتداد پيدا كرده است. انتهاى آن در شمال، حَبران ناميده مىشود و همرنگ رضوى است، اما ارتفاع كمترى دارد. در غرب اين رشته كوه، به طورى كه از وادى خمال قابل مشاهده است، رشته كوههاى الطوال البيض قرار دارد. كوههاى مناصيب به دنبال ابوالغرير، در سمت ساحل امتداد يافتهاند. اين همان الطوال البيضى كه نام آن همراه با هرشى آمده، نيست و به معناى سفيد هم (بيض) نيست. اما اهالى اينجا هر كوهى را كه به سپيدى بزند، آن را ابيض مىگويند. همينطور هر كوه سرخ يا سياهى را احمر و اسمر مىگويند. در كنار الطوال البيض، كوه تنهايى به نام مشيط وجود دارد. در ۴۵ كيلومترى ينبع در جايى كه از وادى خمال قابل مشاهده است و جاده از آن عبور مىكند، سلسله كوههاى مشخصى ديده مىشود كه ارتفاع چندانى ندارد و در كنار جاده امتداد پيدا كرده و در الخبت در سمت شرق متوقف مىشود كه به آن العوصاء مىگويند. در يك قهوهخانه در وادى خمال توقف كردم و بعد مسيرم را به سمت شمال ادامه دادم. از روى پلى بتونى كه بر روى وادى حنو مىگذشت، عبور كردم و بعد از واديين، كه نام يك وادى است و از الطوالالبيض در زير جاده تا دريا امتداد پيدا كرده و درحالىكه در فاصله نود كيلومترى از سمت راست ما وادى نبط، ظاهر شد، عبور كرديم. در سفرنامههاى بعضى از حجاج نام آن آمده است كه به طرف دريا در سمت چپ جاده گسترده شده و پلى بتونى بر روى آن وجود دارد.
به ينبع البحر بازگشتم و صبح زود به طرف شرق در دشتى ساحلى به حركت خود ادامه دادم. درحالىكه كوه بلند رضوى در سمت چپ من امتداد پيدا كرده بود. گويى نقطه پايان سفر به طرف مشرق است. در سى كيلومترى، با عبور جاده آسفالت از بين كوهى نه چندان بلند از آن بالا رفتم. اين كوه كه امتداد آن در طول
حاشيه سمت راست وادى ينبع گسترده شده بود، را كوه عاصى مىگفتند. از پيرمردى در البثنه، درباره علت اين نامگذارى سؤال كردم؛ گفت حرفهاى خرافى اعراب باديه است. در ٣٢ كيلومترى از اين كوه سرازير شدم و به اولين نقطه آباد ينبع النخل رسيدم. وارد دهكده البركة كه در اطراف آن آثار ويرانى به چشم مىخورد، شدم. احتمالا همان ذوالعشيره باشد كه پيامبر در آن جنگيد و محل سومين غزوه پيامبر است و بنىمدلج و بنىحمزه را در آنجا گذاشت. از ميان دهكدهاى كه حد فاصل بين آنها را نخلستانها پر كرده بود، عبور كردم و در فاصله يك كيلومترى به السُوَيق (تصغير سوق) كه آبادترين مكان در ينبع است، رسيدم كه در آن تأسيسات دولتى و بازارى آباد وجود دارد و مركز ينبع النخل به حساب مىآيد. نيز امارت، مدارس و مركز شهردارى در آن وجود دارد. از شمال كوه رضوى كوههايى با ارتفاع كمتر بر آن مشرف است و السويق تقريباً به عنوان مرز بين دو قبيله حرب و جهينه است و به نام واقعهاى كه بين اين دو قبيله رخ داده، مشهور است. از سمت شرق السويق در حد فاصل بين كوه در سمت چپ و چشمهها در سمت راست عبور كردم. در سمت راست، چشمه سويقه قرار دارد كه در حوادث تاريخى بين حرب و جهينه دخيل بوده و در حقيقت دو چشمه در كنار هم هستند كه يكى متعلق به حرب و ديگرى متعلق به جهينه مىباشد.
شيخ حمد الجابر در كتابش به نام سرزمين ينبع گمان كرده كه اين سويقه همان سويقه عبدالله بن الحسن در نزديك مدينه است كه بحث آن گذشت و تاريخ اين قريه را به دنبال تاريخ آن ذكر كرده است. اما درست اين است كه سويقه عبدالله و فرزندان او در ينبع نيست و تنها نام آنها يكى است و السويقات در سرزمينهاى عربى زياد وجود دارد. بعد از مسافت اندكى در سمت راست، چشمه البثنه كه متعلق به عبدالله بن حسن بن حسن بن على است، ديده شد. البثنه از شمال وادى خشكى مىآيد كه گياهى در آن نمىرويد و زراعتى در آن وجود ندارد و از كوه رضوى گسترده مىشود. به اين وادى ايْله مىگويند كه به ايله
ديگرى مىپيوندد و به آنها ايلات مىگويند؛ مثل: ايلة الشاميه و ايلة الجنوبيه و ايلة اليمانيه. اين يكى را ايله كثير مىنامند.
پس از البثنه، ١در فاصله ۵۵ كيلومترى از ينبع البحر، جاده آسفالت در نزديك دهكده ذات زبائر قطع مىشود كه اين دليل بر قدمت اين دهكده مىباشد. از يكى از اهالى درباره منطقه سؤال كرديم و او منطقه را چنين معرفى كرد:
از اين مكان و هر چه بالاى ينبع است، الفرعه ناميده مىشود كه صدر وادى ينبع است و در آن كشتزارهايى با چاههاى آب وجود دارد.
ضاس كه يكى از بلندىهاى كوه رضوى و درهاى است كه در كنار هم و در شرق كوه رضوى قرار دارد و آب آن دو در الفرعه جارى مىشود و ايلة الشاميه در كنار آن دو قرار دارد.
كوه منفردى كه بر الفرعه از شمال شرقى، مشرف است وَعَر نام دارد و كوه سياه رنگى كه در شرق واقع شده، اَظْلَم است كه بسيار سياهرنگ و كمارتفاع است. بيشتر كوههاى عرب، سياه هستند.
در شمال شرقى وادىاى است كه در الفرعه از سمت شرق گسترده مىشود.
١) . معجم البلدان، ج ١، ص ٣٣٨.
(1) صبح روز ٧ ذى الحجه ١٣٩۶ه. ق، برابر با ٧ قوس ٢١٣۵۵ه. ش و ٢٨تشرين(2)و(3)نوامبر سال ١٩٧۶م، در اواخر فصل پاييز از رابغ به راه افتاديم. اين سفر نيمه رسمى بود؛ چون من به عنوان مسئول نظامى در حدود رابغ كار كرده بودم. مرزهاى اين ناحيه از البريكه (الجار در قديم) در سمت شمال شروع شده و تا ذهبان در جنوب ادامه دارد و امروزه اصطلاحاً به آن قطاع رابغ مىگويند. مسافت بين البريكه تا ذهبان در طول ساحل حدود دويست كيلومتر است. در اين سفر حسين، دانشآموز مدرسه راهنمايى همراه من بود.
ساعت ٧ صبح از رابغ، در جادهاى كه به سمت مدينه مىرفت، خارج شديم. در سمت راست ما رشته كوههاى كوچكى كه از سمت شمال به جنوب امتداد پيدا كرده بود، قرار داشت كه از شمال به اضافر مىپيوست و از جنوب در محل اتصال به وادى النويبع، به وادى مرّ (وادى رابغ) مىپيوست. اين رشته كوه فِخْذَى نام داشت. كوههايى كمارتفاع كه النويبع در دامنههاى شرقى آن گسترده شده بود. اين وادى به گوارايى آبش مشهور است و امروزه آب رابغ از آن تأمين مىشود. دامنههاى غربى آن در دشت ساحلى كه از رابغ هم قابل مشاهده است، از شرق
به طرف شمال گسترده مىشود. در پشت اين رشته كوه، كوههاى مرتفع تهامه به چشم مىخورد. كه شايد بارزترين آنها بحران و كوه مرتفع آره در شمال شرق باشد. در جنوب آن سنگلاخهاى جحفه قرار دارد كه بيننده آن را يك سنگلاخ تصور مىكند؛ اما مجموعه سنگلاخهاى سياهرنگى هستند كه جحفه و غديرخم را در بر گرفتهاند. از رابغ آن را مىبينى كه در سمت شرق و كمى به سمت جنوب گسترده شده است. بحث در مورد همه آنها در سفر اول گذشت. سنگلاخها را در مجموع القدام (جمع قدمة) مىنامند كه آنها در گذشته داراى مزارع و نخلستانهايى بوده است.
(1) به كوههاى فخذى در سمت شمال الاصافر كه نام آن در كتب جغرافيا بسيار آمده است، متصل مىشود و در سفر اول از كنار آن عبور كرديم، از شمال، سنگلاخ هرشى، به اصافر پيوسته است كه بحث درباره آن در آخر اين سفر خواهد آمد.
هرگاه به طرف شمال بنگرى، كوههاى الطوال البيض را مىبينى. كوههايى مرتفع كه امروزه طوال حَمامه ناميده مىشود. حمامه كوهى بزرگ است كه در حد فاصل بين الطوال البيض و هرشى قرار دارد و آبهاى الطوال البيض غربى و جنوبى را مىگيرد و متعلق به البلاديه و بنىعمر از حرب مىباشد. در شمال اينجا كوه ثافل اصغر، مشخصترين كوهى است كه بر شهر مستوره، از ناحيه شمال شرقى مشرف است. اگر به دقت نگاه كنى، سنگلاخى پست را مىبينى كه با جاده
1) معجم البلدان، ج١، ص ٢٠۶.
برخورد كرده و رأس آن در ساحل گسترده مىشود. اين سنگلاخ كه به سمت شرق گسترش پيدا كرده، به هرشى مىپيوندد و در نزديك هرشى، آن را سنگلاخ بيض مىنامند و در جايى كه به جاده مىرسد، به آن الخشم مىگويند. همه اين عوارض را در روز دوم سفر اول ذكر كردم. اما وصف زمين از اينجا باعث شد كه دوباره از آنها ياد كنم.
حدود ٢۵ كيلومتر در اين جاده پيش رفتيم و از درههايى كه رحاب و رحيب و كلهف ناميده مىشود، گذشتيم و بعد جاده الخرار به سمت چپ پيچيد. الخرار بندرى كوچك است كه صيادان براى صيد ماهى از آن استفاده مىكنند. در آنجا يك پاسگاه ژاندارمرى كه نگهبانان مرزى در آن به سر مىبرند و وظيفهام سركشى به اين پاسگاهها بود، قرار دارد. در فاصله ده كيلومترى از جاده آسفالت، به الخرار رسيديم.
از خرار، از سمت شمال با انحراف اندكى به سمت شرق خارج شديم و از مكانى كه اللعبوب ناميده مىشد، عبور كرديم كه مسيل فرعى رودخانه و مسيل سيل وادى النهدى بود. النهدى امروزه نامى است كه بر وادى البواء در ساحل اطلاق مىشود. بعد از فاصله كمى، به ناحيهاى كه اليغمله ناميده مىشد و در آن نخلستان و چاههاى آبى پراكنده شده بود، رسيديم و بعد وارد قسمت اصلى وادى النهدى شديم. از كنار پاسگاه مستوره عبور كرديم. بندر مستوره بندرى است كوچك كه كشتىهاى ماهىگيرى در كنار آن پهلو مىگيرند. ساحلى زيبا با هوايى صاف و معتدل بود و مسافت بين دو پاسگاه حدود بيست كيلومتر است.
ص242
از پاسگاه مستوره به سمت شمال در كنار خط ساحلى دريا پيش رفتيم و در سمت راست خود سلسله كوههاى ثافل و در سمت غرب آن، قوز حُسنا به چشم مىخورد.
در شمال شرقى، كوهى منفرد در غرب وادى غيقه قرار دارد كه همان كوه كراش است و بين بدر و غيقه واقع شده و تا وقتى كه در ساحل حركت مىكنى، در ديد قرار دارد، تا اينكه از محل ريزش سيل وادى الصفراء در شمال عبور مىكند. اما دشت ساحلى كه در آن سير مىكنيم، چيزى جز فضايى گسترده كه انتهاى آن به چشم نمىآيد، نيست. جادهاى خاكى كه در شنزار و شورهزارى ناهموار و نرم امتداد يافته و اكثراً ماشينها در آن مىمانند و گير مىكنند و بيرون آمدن از آن با سختى بسيار همراه است. تنها در فصل بهار گياهان زيادى سراسر آن را فرا مىگيرد. در گوشه و كنار آن، گاهى حوضچههاى نمك سفيد را مشاهده مىكنى كه اهالى منطقه با سختى و دشوارى طاقتفرسا آن را از دريا به حفرههايى كه براى انجام اين كار تدارك ديدهاند، هدايت مىكنند. وقتى حوضچه پر شد، آن را مىبندند و به دنبال آن، آب در اثر حرارت خشك مىشود و لايهاى از نمك سفيد باقى مىماند و آن را براى تصفيه و بارگيرى به صورت پشتههاى كوچكى در مىآورند. سپس آنها را به جده و مدينه و مكه حمل مىكنند. در ٢٧كيلومترى به پاسگاه السطح رسيديم؛ جايى كه چيزى جز يك دشت بسيار صاف و سفيد نيست.
در كنار ساحل دريا كه در آن پاسگاهى براى نگهبانان مرزى در كنار اين بندرگاه كوچك صيادى وجود دارد و در جمع سربازانى كه در آنجا به سر مىبردند، چاى و قهوه نوشيديم و بعد به مسافرت خود به سمت شمال ادامه داديم. السطح دورترين نقطه در اين ساحل از اولين آبادى مىباشد.
(1) به حركت خود در طول ساحل ادامه داديم. پيش از اينكه وارد وادى السرير بشويم، كوهى منفرد با رنگ قرمز خاصى را در ساحل دريا ديديم كه به آن الصمد الاحمر مىگفتند و خورشيد از سمت ثافل اصغر بر آن مىتابيد و يكى از علايم و مشخصههاى اين ساحل است. نمىدانم چرا در كنار آن توقف كردم. به ذهنم آمد كه اين كوه البضيع است كه ذكر آن در اين نواحى آمده است.
اندك زمانى بعد به درهاى كه با سراشيبى پستى بين كوهها گسترده شده بود، وارد شدم كه به آن وادى مىگفتند و بخشى فرعى از مسيل وادى الصفراء تا ساحل مىباشد. ساكنان آن از النوافع، از زبيد مىباشند. در آنجا مزارع هندوانه ديمى وجود دارد. اگر سيل وادى غيقه زياد شود، به سمت دريا سرازير مىشود كه البته به ندرت اين اتفاق مىافتد و از اين دره يا از نزديكى آن عبور مىكند. نام اين دره كه السرير است، در شعرى از كثير آمده است.
در ٢٢ كيلومترى السطح به پاسگاهى مرزى كه الرتيقه نام داشت، رسيديم. پاسگاه در جايى از ساحل دريا قرار دارد كه السرير در نزديكى آن گسترده شده است. يكى از چندين بندرى است كه در طول اين ساحل به طور پراكنده وجود دارد. در آنجا ساختمانى است مانند ساختمان همه پاسگاههاى اين نواحى كه با سيمان و بتون مسلح ساخته شده است و در ده كيلومترى پيش روى ما قرار دارد.
الرايِس
به حركت خود به طرف دهكده الرايس كه در ساحل دريا و در صد كيلومترى شمال رابغ قرار دارد، ادامه داديم. اين آبادى در ده كيلومترى جنوب الجار بود. در
1) معجم البلدان، ج١، ص ۴۴.
آنجا بندرى بود كه در كنار آن نخلستانهايى متروك وجود داشت. مركز امارت و مركز پليس كه از لحاظ ادارى تابع بدر بود و پاسگاهى مرزى كه در آنجا فرود آمديم. بهترين ساختمان اين دهكده، ساختمان مركز امارت بود كه در كنار آن مدرسه ابتدايى پسرانه وجود داشت. ساكنان الرايس مخلوطى از زبيد و بنىصبح بودند كه هر دو از حرب هستند. اما دهكده در محدوده بنىصبح قرار دارد و سرزمين آنها به طرف شرق گسترده مىشود؛ به طورى كه غيقه و ثافل اكبر را در بر مىگيرد و چشمههايى در پشت بدر در سمت مدينه هم متعلق به آنهاست.
از پاسگاه الرايس به سمت شمال خارج شديم و از ميان دهكده عبور كرديم. حدود پنجاه خانه در آن وجود داشت. بعد از طى ده كيلومتر در البريكه بوديم؛ نامى كه امروزه به شهر تاريخى الجار در اين محل اطلاق مىشود. در مسيرى به دور خليجى كه بين پاسگاه و آثار به جا مانده از الجار فاصله انداخته بود، به حركت خود ادامه داديم؛ خليجى كه بندرى قديمى دارد و همواره محل توقف كشتىهاى كوچك بوده است.
به بلندىهايى كه از شرق مشرف بر اين خليج بود، رفتيم كه بيشتر آثار الجار زير آن قرار داشت. بقاياى چشمهاى خشكيده و ويران شده را ديديم و قلعهاى كه در خاك مدفون شده بود. حلقههايى سنگى كه در سنگ فرو رفته بود و براى بستن كشتىهايى بوده است كه در اينجا لنگر مىانداختهاند.
الجار شهرى تاريخى است كه شبيه جده امروزى بوده و درياى سرخ در اطراف اين شهر پيشروى كرده است كه به آن درياى الجار مىگويند. تا قرن ششم
هجرى يكى از بنادر آباد مدينه منوره بوده و داستانهايى از غارتهاى اعراب بيابانگرد در آنجا وجود دارد، اما بعدها رو به زوال گذاشته و ويران شده است. شكى نيست كه جنگهاى قبيلهاى، عقبماندگى و قهقرا و ناامنى كه در اواخر عصر عباسى دامنگير حجاز شده، نقشى مهم در نابودى و ويرانى اين شهر داشته است. به دنبال آن، شهر ينبع النخل تحت حمايت ايوبىها و حكومتهاى بعدى مصر به وجود آمده است.(1)
<نمايش تصوير
1) معجم البلدان، ج۴، ص ٣١٧.
ياقوت(1)مىگويد:
الجار (به تخفيف راء) در ساحل درياى قلزم است و بين آن و مدينه، يك روز و شب و بين آن و ايله ده مرحله راه است و تا ساحل جحفه، سه منزل و در اقليم دوم قرار دارد. كشتىهايى كه از حبشه و مصر و عدن و ساير سرزمينهاى هند مىآيد، در اين بندر پهلو مىگيرند. آب شرب اهالى آنجا از البحيره كه همان چشمه يليل مىباشد، تأمين مىشود. در جار خانههاى مجلل زيادى وجود دارد و نيمى از الجار در جزيرهاى به مساحت يك ميل در يك ميل در دريا قرار دارد كه با كشتى به آنجا رفت و آمد مىكنند. بندرگاه، مخصوص كشتىهاى حبشه است و به آن قراف مىگويند. ساكنان آن تجّارى مانند تجار اهل جار هستند و آب را از دو فرسخى مىآورند. اين مطالب را ابوالاشعف الكندى از عرام بن الاصبغ السلمى نقل كرده است. همه اين دريا را الجار مىنامند كه از جده تا نزديكى شهر (2)قلزم (شهر السويس امروزى) امتداد دارد.
به عقيده من حرف او درباره اينكه بين آن و مدينه يك روز و يك شب راه است، تخمين نادرستى است. چون درست اين است كه بين اين دو، پنج منزل طبق نظام كاروانى قديم راه است؛ از آنجا تا بدر و تا الحمراء و تا المنصرف و تا الروحاء و تا السياله و بعد تا مدينه. مگر اينكه مقصود اين باشد كه يك شبانهروز براى كسانى كه سواره آنجا را طى مىكنند؛ يعنى با چهارپايان كه به سرعت مردم را در سفر جابهجا مىكنند كه اين خود مورد نظر و اشكال است. ياقوت اسامى چند نفر از محدثين منسوب به آنجا را ذكر مىكند.
از الجار به طرف شمال خارج شديم و به پاسگاهى رسيديم كه تابع ناحيه ينبع بود و در محلى به نام السُّلّجه قرار داشت و اولين ناحيه ينبع از جنوب محسوب مىشود؛ چنانكه البريكه آخرين ناحيه رابغ از شمال به حساب مىآيد. السلجه در هشت كيلومترى الجار قرار دارد. در آنجا به طرف راست پيچيديم. در شمال شرقى، وادى الصفرا قرار دارد. كشتزارهاى ديم بسيارى در اين ناحيه وجود دارد. آبگيرهايى درست كردهاند كه مانند سد آب را در پشت خود نگه مىدارد و زمين را با آن سيراب و كشت مىكنند. بيشتر اراضى از تهامه تا يمن به اين شكل كشت مىشود. اما اين سرزمين خالى از سكنه و متروكه است و در طول سفر من هيچ عربى را در آنجا نديدم. به نظر مىرسد كه اينها تنها هنگام آبيارى مزارع به اين محلها مىآيند. از كنار كوهى در اين ساحل عبور كردم كه بين اين كشتزارها قرار گرفته بود و مبرّه ناميده مىشد.
در شمال مبرّه از كنار كشتزارهاى ديم عبور كرديم كه به آن مخشوش مىگفتند كه با مخشوش ينبع تفاوت دارد. منطقه مخشوش به داشتن هندوانه مرغوب معروف است و بيشتر مردم بدر در اينجا كشتزار دارند. از آنجا بود كه نشانههايى از ساختمانى خالى كه بين ما و كوههايى كه مقابل ما بودند، از دور به چشم مىخورد. بعد از طى سى كيلومتر به جايى در غرب بدر رسيديم كه پاسگاه السليم در آنجا بود و ايستگاهى كه متروك افتاده بود. علت متروك ماندن ايستگاه اين بود كه وقتى جاده آسفالت بينالمفرق و ينبع كشيده شد، قهوهخانههايى در آن درست شده و پاسگاه راهنمايى در كنار آن ساختهاند. بعد از اينكه مسير جاده بازسازى شد، تغيير مسير داده و به طرف شرق دور شده است و به دنبال آن، اهالى نيز آنجا را ترك كردهاند. نمىدانم علت بقاى اين مراكز در سرزمينى كه هيچ كسى در آن زندگى نمىكند، چيست. السليم در سرزمين بنىيحيى بن سالم، از حرب قرار دارد و در نزديك سرزمين بنىصبح مىباشد.
البكرى بر اين باور است كه ذات السليم كه مربوط به صخر بن ضمرة است، در نزديكى الجار مىباشد و دروازه الجار در آنجاست و شاهدى ضعيف بر اين ادعا مىآورد. كثير نام آن را تا جايى كه من مىدانم، نياورده و نام همسايگان آن را ذكر كرده است. مبره، البضيع و السرير امروزه متعلق به طايفهاى از الاحامده است كه به الصخاريَه (بنوصخر) شناخته مىشوند. نمىدانم آيا آنها ارتباطى با صهره دارند يا نه. منازل آنها در الاشعر در فاصله نه چندان دورى از اينجا قرار دارد.
به مسير خود در جنوب شرقى به طرف المفرق كه در پنج كيلومترى جنوب غربى بدر بود، ادامه داديم. هنگام خروج از السليم در سمت چپ، كوه نصع ظاهر شد. بزرگترين ارتفاع در اين منطقه كه در پايين آن النعيجه (نعيجه العذبيه) گسترده شده است و بعد در جنوب آن الغرابات قرار دارد و بين آن و نصح، وادى واسط و در جانب شمالى ما بيابان العذبيه تا شطب گسترده شده است. از همه اين عوارض در سفر دوم در اين كتاب بحث كرديم.
از الفرق از جاده مستوره در سمت جنوب خارج شديم و در البزواء پيش رفتيم. جاده پر از ماشين بود و در سمت راست و چپ جاده صحنههاى زيادى از حوادث رانندگى از ماشينهاى چپ شده و از بين رفته و صدمه ديده را مشاهده مىكرديم. در مسير اين جاده پيش رفتيم تا الضائف كه مركزى است در ميان البزواء آشكار شد كه خط مرزى ميانى بين بدر و مستوره است و آخرين حد منطقه نفوذ رابغ به حساب مىآيد كه طبيعتاً مرز بين امارت مكه و مدينه هم شمرده مىشود. از سمت چپ ما وادى غيقه گسترده مىشود كه وجود درخت السمر بزرگ، كه جز در اين وادى در طول ساحل ديده نمىشود، دال بر اين مطلب است. به سمت مشرق در زمينى كه اتومبيل به آسانى روى آن حركت
مىكرد، به مسير خود ادامه داديم. ما به مقصد چاههاى(1)الشيخ حركت مىكرديم. هنگامى كه حج با قافلههاى شتر انجام مىگرفته است چاهها در حجاز موقعيت عمدهاى داشتهاند. وجود چاه در راه حج به منزله وجود منزلگاه بوده است و از اين رو چاههاى ابنحصانى، مبيريك و چاه قاضى و چاه قيضى و بسيارى از چاههاى ديگر در اين منطقه مشهور شدهاند. در خلال وادى در جنگلهايى از درخت السمر حركت كرديم.
از زيادى عبور كرديم كه يكى از اهالى آنجا گفت متعلق به محاميد است و ساكنان آن از بنىصبح بودهاند و آن را براى سكونت مناسب ديدهاند و در اينجا اقدام به حفر چاههايى نمودهاند و در بخشى از اين وادى پر درخت، سكونت گزيدهاند. از زمانى كه در الرايس بودهايم و بر جار و السليم و المفرق تا اينجا را پشت سر گذارديم، هنوز در سرزمين بنىصبح هستيم. بدر و چشمههاى زيادى در اطراف مدينه چنانچه گذشت متعلق به اينها مىباشد. و همه وادى غيقه و هر چه در آن گسترده مىشود و همه كوه ثافل اكبر كه به آن كوه صبح مىگويند، در سرزمين اينها قرار دارد و اين وادى كه در اينجا المعرج ناميده مىشود و بالاى آن غيقه و مافوق آن الملف (ملف عيقه) و بعد، عرج(2)ناميده مىشود، امروزه به النظيم، معروف است. كه بزودى به آن مىرسيم. در سمت چپ ما سلسله كوههاى كم ارتفاعى در وادى قرار دارد كه النصيله نام دارد كه در پشت آن كوه ظبيه ديده مىشود و از سمت شمال به كوه كراش كه بين بدر و غَيقه واقع شده است، مىپيوندند.
و در نيمه راه بين النصائف و غيقه به چاههاى شيخ رسيديم. چاههايى در وسط بيابان كه از سمت مشرق تپهاى رملى كه الحبل ناميده مىشود، بر آن مشرف است اين تپه رملى از سمت مشرق به كوه ثافل اكبر مىرسد (3)و چنانچه گذشت،
به آن كوه صبح(1)مىگويند و كثير در شعر خود از آن ياد كرده است. چاههاى شيخ سه چاه با دهانههاى وسيع و پر آب است. و در كنار آنها دو يا سه خانه متروك وجود دارد. سياه چادرهاى مؤمنين در فاصله نه چندان دورى از آنها به چشم مىخورد. مردى از سمت آنجا به طرف ما آمد. از او در مورد برخى جاهاى منطقه پرسيديم، از پاسخ دادن ابا كرد. گويا با نامهايى روبهرو شد، كه تا كنون نشنيده بود و جواب داد در اينجا وادى، وادى ناميده مىشود و به كوه، كوه مىگويند.
<نمايش تصوير
1) معجم البلدان، ج ٣، ص ٣٩١.
(1) وادى بزرگ و حاصلخيزى از وادىهاى پست و هموار حجاز است كه همه آبهاى آن از ثافل اكبر از شرق و شمال و بخشى از غرب آن يا فقط از غرب آن مىآيد. قسمت اعلاى وادى را النظيم مىگويند و اين همان نيست كه به العرج معروف بوده است.
بيشه غَيْقَه نامى است قديمى؛ مكانى است وسيع بين كوهها كه مانند باغى بزرگ گسترده شده است، از جنوب كوه ثافل اكبر بر آن مشرف است و از شمال شرقى كوه فِعرى و در فاصله بسيار دورى از غرب آن كوه كراش و ظبيه بر آن سايه افكنده است
در ميان وادى چاههاى ابنحصانى كه نام آنها در سفر اول آمد، پراكنده شده است. وادىهاى ديگرى در اين وادى گسترده شده است؛ وادى بينه كه از ثافل اكبر مىآيد و وادى الخائع اليمانى و چاههاى ابنحصانى از شمال شروع مىشود و آخر آن البترا و بعد القصيبة و وادىهاى ديگر است كه به زودى از آنها عبور خواهيم نمود. پيشينيان با نقل روايت منسوب به عرام بن الاصبغ خيال كردهاند كه وادى يليل در غيقه گسترده شده است و گفتهاند كه در ينبع گسترده مىشود و شيخ احمد الجاسر آنان را در اين گمان همراهى كرده؛ چون محدوده غيقه را بدين شكل پياده كرده، كه دشتى در ساحل دريا كه از ينبع در نزديكى بدر امتداد پيدا مىكند و مسيلهاى وادى الصفراء و وادىهايى نزديك آن در آن جارى مىشود و مسيلهاى غيقه به دريا مىريزد. اين پندارى گزاف بيش نيست.
درست است كه الجاسر محدوده بيابان العُذَيب را بيان كرده است و پندار گزاف ديگر او اين است كه گفته سيل رضوى در غيقه جريان دارد و بعد به دريا
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ٢٢١.
مىريزد و شيخ احمد الجاسر در مورد اكثر نقاط الصفراء ينبع، نقلهايى دارد و با وجود اين، او خود در مورد اكثر اين نقاط، ناقلى بيش نيست.
وقتى چاههاى شيخ را به طرف غيقه ترك گفتيم، وادى به سمت شمال پيچيد و در برابر ما كوه ظبيه قرار داشت. در پشت آن كوه كراش و در راست ما به فاصله كمى، كوه غصاص و در پشت آن به فاصله دورى كوه فعرى هويدا بود. اما در شرق منطقه پشتههاى اصلى بود كه در پشت آن ثافل است كه همه افق را مىپوشاند. در حقيقت كوه ثافل سرخ رنگ و زيبا است و نشانه عظمت و سربلندى است در فاصله كمى در وسط غيقه شنوكه در فاصله دورى در پشت سر او قرار مىگيرد.
به طرف شمال به راه افتاديم و وارد فضاى غيقه شديم. اولين جايى كه از آن عبور كرديم، وادى بينه بود؛ وادى بزرگى كه يكى از ملحقات غيقه به حساب مىآيد و از وجه غربى ثافل اكبر گسترده مىشود و در غيقه در ناحيه چاههاى ابنحصانى و چاههاى شيخ امتداد پيدا مىكند. در شرح ديوان كثير، شارح، بينه را به بيشه تصحيف نموده است. همه نامهاى بيشه در شعر كثير همان بينه است.
به حركت خود ادامه داديم. در ٢۴ كيلومترى چاههاى شيخ به غيقه كه وصف آن گذشت، رسيديم.
در امتداد مسير خود در الخائع بالا رفتيم؛ درحالىكه الخائع و فعرى و ثافل اكبر در سمت چپ ما بود. پيرمردى را در كنار گوسفندانى ديديم كه در جنگلى
انبوه از درخت آنها را مىچرانيد. درباره جاهايى كه در شعر كثير نام آنها آمده، از او سؤال كرديم. گفت: بُعال درهاى است كه از غرب كوه فعرى در الخائع اليمانى از شرق گسترده مىشود؛ در جايى كه از غيقه ديده مىشود.
كتانه را به ما نشان داد و گفت:
دو كتانه بوده است كه يكى در الخائع اليمانى از غرب گسترده مىشود و مقابل آن بعال است و از اينجا كه ايستادهايم، آن را مىبينى و دومى آن است كه آب آن را تقسيم مىكند و در نزديكى چشمه الحسنيه در وادىالصفراء گسترده مىشود.
پيرمرد گفت: «ببين آنها را در مقابل بُعال از سمت غرب مشاهده مىكنى كه از كوه الاجبيل در الخائع اليمانى از غرب گسترده شده و بعد همه آنها در غيقه گسترده مىشوند» .
سپس پيرمرد با دست اشاره كرد و گفت: «وجمة از كوه فِعرى در سمت غرب، در الخائع اليمانى و در كنار بُعال از سمت جنوب و بين آن و ملف غيقه گسترده مىشود و امروزه نام جبل فعرى الهضبه است كه آن را هضبه غيقه مىگويند» .
درباره نخال از او سؤال كرديم، گفت: «كنار رحيب و در كنار وادى الصفراء از سمت شمال است. رحيب در وادى الصفراء، بالاى الحمراء و در سمت مدينه و در كنار رحاب مىباشد» .
اما درباره آرابن كه درست آن الارأين است، پيرمرد چيزى نمىدانست. به گمان من مسيل بلند و راه بين دو بلندى الخائع و جايى است كه آب دو خائع تقسيم مىشود. چون هر كس قصد رفتن به نقاطى از وادى الصفرا را از جنوب كتانه و وجمة داشته باشد، بايد از اين گردنه و راه كوهستانى عبور كند.
در ملف غيقه پيش مىرفتيم كه وادى وارد تنگه باريكى شد كه هيچ فضاى بازى بين آن نبود. از بين رشته كوههاى بلندى پيش مىرفتيم كه بلندترين آنها كوههاى ثافل بود و مهمترين آنها المنصير، يكى از قلههاى ثافل شمالى بود. در ٢٩ كيلومترى چاههاى ابنحصانى، وادى به دو بخش تقسيم شد: وادى النظيم (عرج قديمى) كه به سمت مشرق ادامه داشت و از سمت شرق تا محلى بين آن و غيقه به ثافل مىپيوست، و وادى العود كه كمى به سمت چپ به طرف شمال منحرف مىشود. اين همان راهى است كه حاجيان در قديم تا مدينه مىپيمودهاند. دو كيلومتر در اين راه پيش رفتيم و بعد، از الشفيه كه با شرفالاثايه تفاوت مىكند، بالا رفتم؛ به سرعت حركت خود به سوى مسيجيد افزوديم تا شب به آنجا برسيم. از وقتى كه از الشفيه خارج شديم تا نزديكى مسيجيد، در وادى الجى حركت مىكرديم.
قبلاً گفتيم كه مسافت بين مدينه و المنصرف ٨١ كيلومتر است. ساعت هشتونيم صبح به المنصرف رسيديم و از آنجا در راه قديمى صبح (راه انبيا) كه از منزلگاههاى مختلفى مىگذرد (الرويثه، شرف الاثاثيه، بئر الطلوب، القاحه و السقيا) به حركت خود ادامه داديم.
در پنج كيلومترى به منزلگاهى متروكه رسيديم كه چاهى آباد داشت و برخى از كاروانها براى جلوگيرى از ازدحام در المسيجيد، در اينجا منزل مىگرفتهاند. اين منزلگاه وَتَر نام دارد و در دهانه درهاى معروف به همين نام قرار دارد و از المسيجيد در سمت قبله ديده مىشود. از منزلگاههاى معروف و قديمى نيست، اما در دورانهاى متأخر چون عده حجاج زياد شده است، منزلگاههاى قديمى شلوغ شده و لذا مردم هر كجا چاهى وجود داشته، در اطراف آن منزلگاه ساختهاند. قافلهها همواره به دنبال آبى بودهاند تا اطراف آن را به صورت منزلگاه درآورند. از اين رو منزلگاههاى زيادى به وجود آمده كه از جمله، اين منزلگاه است. منزلگاههاى ديگرى مانند چاههاى شيخ و چاه مبيريك و چاههاى متعدد ديگرى
در مسير اين جاده قرار دارند. جاده بعد از تعميرات و بازسازى مقدارى نزديكتر شده است؛ چون به صورت مستقيم كشيده شده، اما جاده قديمى داراى پيچ و خمهاى بسيارى براى يافتن آب و زمين مناسب، براى توقف بوده و لذا مسير طولانىتر بوده است.
<نمايش تصوير
(1) اولين منزلگاه كاروانهاى شتر بعد از المسيجيد بوده كه در كنار كوهى سرخرنگ آن را مىيابى. بعد از حدود ده كيلومتر از وتر، جاده آسفالت وارد يك جاده فرعى در سمت راست خود شد و مسيل وادى الجى را پشت سرگذارديم. در هفده كيلومترى از المنصرف، به منزلگاهى رسيديم كه بيشتر ساختمانهاى آنجا به نظر مىرسيد از بين رفته است. اينجا در تنگه، وادى خلص بين دو كوه بود و از كوه خلص كه بر مضيق الصفراء از جنوب مشرف است، گسترده مىشود. و نيز بر الجى از غرب نيز مشرف است. وادى در جنوب شرقى كوه خلص و بعد به سمت شرق و بعد در حاشيه چپ وادى الجى گسترده مىشود.
ساكنان آنجا از فرصت وجود تنگه استفاده كرده و چاههاى زيادى حفر كردهاند كه هنوز برخى از آنها مورد استفاده است؛ مانند: الشقماء، الممطوره و المندفنة. در اين منزلگاه، آثارى از بناهاى سنگى وجود دارد كه متروكه هستند و برخى از دكانهاى آن هنوز قابل اصلاح و استفاده مىباشد. اين منزلگاه(2)به اين علت كه در وادى خلص است، نزد جغرافيدانها به خَلْص(3)معروف است.
در شش كيلومترى از الرويثه، در طرف شرق به چاه الغنم (البنانيه) رسيديم. اين دو اسم معروف، منزلگاهى (4)در وادى الجى است. چاهى بزرگ است و در اطراف آن، مغازهها و مدرسهاى ابتدايى است و متعلق به الروثان، از بنىسالم، از حرب مىباشد. نام اين منزلگاه را صاحب المناسك ذكر كرده و آن را الجى ناميده
است. الجى نام همه وادى است و او منظورش منزلگاه بوده است؛ در جايى كه مىگويد: «از الرويثه تا الجى چهار ميل فاصله است و الجى درست است. الجى همواره با ال تعريف ذكر مىشود» .
وادى حاصلخيرى است كه از دامنههاى غربى كوههاى قدس گسترده مىشود و آبهاى ورقان جنوبى را مىگيرد. بالاى آن، الحلقه نام دارد و بعد الجى در وادى الصفرا گسترده مىشود؛ يعنى در حاشيه جنوبى آن، در بالاى تنگه الصفراء. زراعتى در آن وجود ندارد و تنها جاى مسكونى آن، همين منزلگاه است.
از زمانى كه از المسيجيد (المنصرف) خارج شدهايم، در برابر ما كوهى قرار دارد كه بر همه ارتفاعات اطراف مشرف است و اين همان كوه المنصير است. در سى كيلومترى المسيجيد، جاده شرف الاثايه از جاده اصلى به سمت راست جدا شده و از راه الاثايه و العرج دور مىشود و از گردنههاى صعب و وادىهايى تنگ عبور مىكند. جاده آسفالت را پشت سر گذارديم و وارد يك سربالايى شديم كه به تدريج بر ارتفاع آن افزوده مىشد؛ به طورى كه بالاى زمينى بلند رسيديم كه گردنه الاثايه در انتهاى جنوبى آن بود. بعد از چهار كيلومتر از اين راه فرعى، در منزلگاه شرف الاثايه بوديم؛ يعنى در ٣۴ كيلومترى منصرف و هفده كيلومترى از الرويثه. صاحب المناسك تصريح مىكند كه در يازده ميلى قرار دارد و اين قولى مطابق با اين مسافت است. اين منزلگاه در طول زمانهاى مختلف بر پا بوده و در كتب جغرافيايى درباره آن سخن گفتهاند. همدانى گفته است كه قبايل حرب و ابن ملاحظ در روز به شرفالاثايه حمله كردهاند.
(1) شرف الاثايه همواره براى قافلهها و جهانگردان و مسافران به نام الشفيه (تصغير شفه) مشهور بوده است؛ مانند شفية الفرع و شفية الصلصله، مقابل اين منزلگاه توقف كرديم. بازارى متروك در آنجا بود كه نزديك بيست مغازه در آن به چشم مىخورد كه بيشتر آنها بسته هستند و نشان مىدهد ساكنان آنجا از آنها به جاى انبارهاى جمعآورى گياهان در فصل بهار استفاده مىكنند. راهى به سمت جنوب از ميان رديفى از اين مغازهها عبور مىكند. مغازههايى سنگى كه روى سنگهاى آن با گچ سفيد نشده و آب آن از چاههاى الاثايه مىآيد. جاده از آنجا به سمت جنوب، به اندازه قابل توجهى منحرف مىشود و در درهاى تنگ و ناهموار به طرف عرج ادامه پيدا مىكند و دو كوه از شرق و غرب به آن پيوسته است.
امروزه چاههاى الشفيه، منسوب به منزلگاهى است كه ذكر آن گذشت. در انتهاى سراشيبى گردنه، در فاصله يك كيلومتر و نيم چند چاه قرار دارد كه همواره مورد استفاده بوده و برخى از آنها هم متروك است. همه چاهها داراى ديواره و دهانه محكم و وسيعى هستند. مالكيت اين چاهها ميان اشخاصى از قبايل مختلف مشترك است. متقدمان(2)شرف و الاثايه را جدا از هم ذكر كردهاند و منظورشان از شرف الاثايه، آن منزلگاه بوده است؛ زيرا الشرف همان جايگاه بلند و مشرف است و منظورشان از الاثايه همين چاههاى منسوب به آن بوده است. گفتهاند كه پيامبرخدا (ص) در آنجا مسجدى دارد من اثرى از آن نيافتم.
وادى الاثايه، الوهيق نيز ناميده مىشود. از كوههاى المعذبه آغاز مىشود و به خلص و فعرى مىرسد و بعد به سمت شرق متوجه مىشود. در آن، چاهها و نخلستانهايى به صورت ديمى است. وقتى از اين چاهها عبور مىكند، العود نام دارد، تا اينكه به وادى النظيم (العرج قديمى) مىپيوندد و هر دو، وادى الملف را تشكيل مىدهند.
در وادى العود سرازير شدم. اندكى بعد از سمت چپ، وادى العرج ظاهر شد كه امروزه به آن النظيم مىگويند و گفتيم كه به العود مىپيوندد و ملف غيقه را مىسازد و بعد غيقه و بعد العرج تا ساحل ادامه دارد. در محل اتصال دو وادى به داخل العرج، ديوارهاى بود كه درهاى از سمت چپ جاده، در كنار آن گسترده شده بود. به اين ديواره، المديراء مىگويند. نام اين مكان المنبجس است؛ چون صاحب المناسك مىگويد: «المنبجس در پايين العرج است و در آن چشمهاى است و در سمت چپ جاده در درهاى بين دو كوه است» . من اثرى از چشمه نيافتم و مردى چادرنشين را ديدم و از او درباره چشمه سؤال كردم، گفتند كه چيزى نمىدانيم. از مسجد رسول خدا در سلمات سؤال كردم، گفتند: در برابر شما در وادى يدعا، الوطية قرار دارد. منظور از وطية، قدمگاه پيامبر است كه در آنجا محل قدم و جاى پاى پيامبر خداست. كلمه موطى در زبان اين مردم به معناى جايى است، كه روايت شده در آن جاى پاى رسول خداست. در وادى چاهها و نخلهايى ديمى و خَوّار در محل جدا شدن جاده از وادى وجود داشت. بعد از ده كيلومتر، جاده از سمت چپ، از وادى جدا شد و وادى بين كوهها ادامه پيدا كرد تا جايى كه از شرق به ثافل پيوست و تا محلى كه بيشتر آبهاى قسمت
شرقى ثافل در آن مىريزد، گسترده شد. جاده هم بعد از پشت سرگذاشتن يك بلندى، وارد وادى يدعا، يكى از وادىهاى وادى الجى شد.
از اين مكان بلند بين العرج و يَدَعَة (چنانكه ياقوت روايت كرده و اهالى آنجا يدعا قرائت مىكنند) فرصتى به دست آمد كه بيشتر بلندىهاى حجاز را ببينيم. در جهت طلوع خورشيد، كوههاى قدس در سمت افق از شمال به جنوب كشيده شده و در فاصله نزديكى از اينجا به چشم مىآيند. در سمت چپ به فاصله نه چندان دورى كوه بلند ورقان را مىبينى و در پشت سر خود ثافل را در فاصلهاى نزديك كه هرچه در پشت آن مىباشد را پنهان نموده است. هر گاه به سمت جنوب نگاه كنى، قلههاى كوه آره را مىبينى، اما در سمت چپ و در جهت شمال مىتوانى قلههاى كوه الاشعر را در فاصله دورى در پشت وادى الصفراء ببينى.
از العرج خارج شديم و از كوهى كه وصف آن به عنوان يكى از بلندىهاى حجاز گذشت، بالا رفتيم و بعد در وادى اليدعه سرازير شديم. اين وادى از طرف راست جاده به سمت چپ آن گسترده مىشود و وقتى به الحلقه مىرسد، وادى الجى را مىسازد. اينجا دوباره به جاده آسفالت مىرسيم. از اينجا در سمت شمال، بلندى الغائر را مىبينى. گردنه سختى كه بين سلسله كوههاى قدس و كوههاى ورقان فاصله شده و صاحبان كاروانهاى شتر مجبور بودهاند كه مسافران را هنگام صعود، از شتر پياده كنند. اين بلندى در سمت مكه قرار دارد و گردنه الغائر به نام ركوبه معروف است. پيامبر خدا (ص) در راه مهاجرت به مدينه از آن گذشته است كه از سختترين راههاى عرب است. نزديك پنج كيلومتر طى كرديم تا به جايى
به نام الوطيه رسيديم كه چهارده كيلومتر يعنى نزديك ده كيلومتر به حساب عربى قديم از الاثايه فاصله داشت. الوطيه يا الوطأة دهكدهاى متروك بود كه ديوارهايى از سه طرف آن را فراگرفته بود. و نخلهايى داشت كه تشنگى آنها را خشكانده بود. در سمت چپ جاده، مسجد شمسى قرار دارد كه با ديوارههايى از سنگ مشخص شده و بعيد نيست كه همان مسجد رسول خدا باشد. صاحب مناسك گفته است كه در پنج ميلى العرج مىباشد. عبدالله بن عمر از العرج مىآمده و خورشيد غروب مىكرده و او نماز ظهر را در اين مكان خوانده است. از وادى العرج تا اينجا نزديك هشت كيلومتر، يعنى چيزى نزديك به پنج ميل بوده است.
از الوطيه خارج شديم. جاده به سمت جنوب بازگشت و در دشتى كه در طول وادى يدعا بود، پيش رفت. بعد از بيست كيلومتر از شرف الاثايه، يعنى چهار كيلومتر از الوطيه، جاده وارد سراشيبى شد كه به آن الرصفه مىگفتند. اين سراشيبى بين دو كوه قرار داشت و از دره و گردنهاى در جاده القاحه عبور مىكند و يكى از وادىهاى القاحه است كه در سمت العرج مىباشد. در بالاى الرصفه، آب اليدعه و الرصفه تقسيم مىشود. يكى در الجى و همه وادى الصفراء و ديگرى در القاصه و بعد به الابواء مىريزد. الرصفه ناميده شده، چون بسيار ناهموار بوده و بدين سبب آن را سنگفرش و صاف و هموار نمودهاند تا شتربانان بتوانند به راحتى با كاروانهاى خود از آن عبور كنند. اينجا اولين سرزمين (1)عوف است. بعد از ٢٣ كيلومتر، از شرف الاثايه به الحفاة رسديم كه نسبتاً وسيع است؛ مانند ميدانى كه سه وادى در آن گسترده شده است. و وادى مشهور القاحه ظاهر شد. اين وادىهاى فرعى سهگانه يعنى الرصفه و دره فيد و درهاى كه از شمال الحفاة
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ١۶٨.
مىآيد، طريق الغائر از آن عبور مىكند و از فيد گذشته و بعد به كنار اليدعه الشرقى سرازير مىشود. بعد از گردنه العَقنقُل بالا رفته و بعد در وادى الحلقه سرازير مىشود و از الغائر بالا مىرود. وادى فرعى سوم الحفاة ناميده مىشود كه در محل طلوع خورشيد از كوه قدس گسترده مىشود و دامنههايى كه در اين وادى گسترده مىشود را هم الحفاة مىگويند.
الحفاة منزلگاهى متروكه است. چاههاى قديمى با دهانههاى وسيع در آن است و هر چاهى منسوب به مردى از اهل الديره است. در آنجا مغازههاى ويران شده بود و تنها آثار زندگى در بين چادرنشينان ديده مىشد. اگر اين جاده آسفالت شود، زندگى دوباره به اينجا باز مىگردد؛ چون از مسيرى كه از بدر مىگذرد، كوتاهتر است. درباره اين محل، در تاريخ مطالب شنيدنى بسيارى وجود دارد. اين منزلگاه را چاه الطلوب مىناميدهاند و همان جايى است كه معاويه در آنجا توقف كرد و دچار لقوه شد. ماشين سبب ويرانى اين سرزمين شده است. مردم مهاجرت كردهاند و بعد اينجا رو به ويرانى گذاشته و دهكدههاى آنها نابود شده و در شمار آثار تاريخى درآمده است. اين منزلگاه مانند الرويثه و الشفيه، بر كوه بلند قدس مشرف است و تعجب مىكنى اگر بگويند بر فراز دامنهها و بلندىهاى قدس ساكنانى هستند كه نخلستان دارند و در آنجا به كار و فعاليت مشغول هستند. در اشعار از قدس به عنوان دژ و قلعه ياد شده است كه امروزه به آن اُدقُس مىگويند و در سفر اول توضيح داديم كه ساكنان امروزى و مالكان آن، قبيله عوف، از حرب هستند.
(1) در ٣۵ كيلومترى شرف الاثايه و دوازده كيلومترى از الحفاة به چاه القيضى رسيديم. چاهى در سمت راست وادى القاحة كه مردى از عوف به نام قيضى آن
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ٣٩.
را حفر كرده و به اين نام معروف شده است. هنگامى كه حاجيان در الحفاة ازدحام مىكردند، كسانى كه جايگاهى در آنجا نداشتند، به سوى القيضى مىشتافتند و از اين رو به صورت منزلگاهى در آمده است. زمانى كه مسير كاروانهاى حج به جادههاى ماشينرو تغيير كرده، اين منزلگاه مانند ساير منزلگاههاى اين مسير متروك شد.
در آخر دهه هشتاد از اين قرن، شيخ بخيت بن ناصر بن بخيت بن بنيان اللّهيبى به عنوان امير در وادى القاحه منصوب شد. پدر او ناصر، هنگام روى كار آمدن دولت سعودى به جاى دولت هاشمى، امير اين منطقه و صاحب ثروت و مكنت فراوان بود. در پايان جنگ جهانى دوم كار شتر در اين سرزمين به پايان رسيد و اينجا دچار خشكسالى شد. به دنبال آن قحطى منطقه را فراگرفت؛ به طورى كه خانوادههايى با هفت يا هشت نفر، به طرف مكه مهاجرت كردند. اما حتى نيمى از آنها به مقصد نرسيدند. ناصر با خانواده خود همراه ديگران از اينجا كوچ كرد و اين سرزمين به صورت سرزمينى خالى از سكنه و متروك درآمد و هيچكدام از اهالى ديگر به اينجا بازنگشتند؛ بلكه در شهرهاى ديگر ساكن شدند و پس از مدتى صاحب ثروت و مكنت شدند و به مقامهاى عاليه دست يافتند و ديگر هيچ كس فكر بازگشت به اينجا را نكرد. بعدها بخيت به عنوان امير القاحه منصوب شد و وقتى به اينجا رسيد، هيچ جاى آبادى، حتى يك دهكده هم نديد. بنابر اين به چاه قيضى پناه آورد و در آنجا ساختمانهايى احداث كرد؛ مانند ساختمان امارت، مدرسه ابتدايى و جادههايى براى معلمين.
به دنبال اين اقدامات، چاه القيضى به عنوان دهكده شهرك مركزى القاحه درآمد؛ درحالىكه هيچ قريهاى در اطراف آن نبود و تنها چادرنشينهايى در اطراف آن بودند كه تعداد آنها به صد مىرسيد. اين امارت، تابع امارت بدر مىباشد. القاحه خالى از كشتزار است؛ مگر آنچه كه در اطراف شهر السقيا يافت
مىشود و السقيا و اطراف آن، از امارت القاحه بيرون هستند؛ چون متعلق به قبيله العبده از بنىعمر و از حرب مىباشند و مركز آن، تابع الفرع است.
رسول خدا (ص) در هنگام مهاجرت به مدينه از القاحه عبور نموده است.(1)در اينجا اشتباهى بين القاحه (با قاف و حاء مهمله) و الفاجه (با فا و جيم) وجود دارد. الفاجه (با فا و جيم) يكى از وادىهاى فرعى القاحه (با قاف و حاء مهمله) است.
(2) در ٢۶ كيلومترى از چاه قيضى، به السقيا در پايين القاحه رسيديم كه در سفر اول درباره آن صحبت كرديم. همه آن چيزى كه در فاصله سالهاى ١٣٩٣ تا ١٣٩۶ه. ق در آن ساخته شده، شامل ساختمانى بزرگ و داراى حياط وسيع است كه در آن وسايل بازى وجود دارد و چنانكه اطلاع يافتم، اين ساختمان مدرسهاى است كه هنوز هم افتتاح نشده است. مدرسه آنجا در هنگام ديدار من در سال ١٣٩٣ هنوز ساختمانى قديمى و كهنه داشت و به نظر مىرسد كه هنوز هم اين مدرسه در آنجا باشد.
به حركت خود در وادى القاحه ادامه داديم و از مقابل چاه مبيريك كه ذكر آن گذشت، عبور كرديم. در نزديكى آن، وادى الفرع و وادى القاحه به هم متصل شده و وادى الابواء را به وجود مىآورند. در وادى الابواء به حركت خود ادامه داديم و بعد سمت چپ، وارد وادى السير شديم. وادى كوچكى كه زراعتى در آن نيست و آبهاى تمنى و جهات شرقى الطوال البيض را مىگيرد و بعد در وادى ابواء از سمت جنوبى آن گسترده مىشود. در ده كيلومترى با آثار برجا مانده از
المقيتله برخورديم. آثار دهكدهاى ويران كه در كنار وادى السير در محل برخورد آن با وادى تمن (تمنى قديم) قرار دارد. در السير و در نزديك آن دهكده، چاههايى براى شرب وجود دارد و در المقيتله، آثار منزلگاهى قديمى هست؛ از جمله، مسجدى كه با زحمت زياد موفق شدم محراب آن را شناسايى كنم. اين دهكده در كنار جادهاى كه از ودان عبور مىكند، قرار دارد و شايد بعد از ويران شدن ودان، ساخته شده و بعد به علل مختلفى ويران شده است. علت ويرانى آن، بازسازى و دگرگونى جاده نيست؛ بلكه ويرانى آن به مدتها پيش از تغيير و تحول جاده باز مىگردد؛ چون چيزى جز آثار پوسيده از آن باقى نمانده است. سايه كوههاى الطوال البيض بر السير افكنده شده و زمينى وسيع بين سنگلاخهاست و كشتزارهاى وسيع زيادى در آن وجود دارد كه متعلق به البلاديه، از بنىعمر مىباشد. در كتابهاى متقدمين به نام تمنى از آن ياد شده است.
در سايه الطوال البيض حركت كرديم كه امروزه به آن طوال حمامه مىگويند. بعد وارد سراشيبى تلى بلند به نام حماسه شديم. تلى بزرگ كه بين الطوال البيض و گردنه هرشى كشيده شده و سيل آن تا كنار ودان ادامه دارد و بعد در ابواء، در سمت چپ امتداد مىيابد. در سيزده كيلومترى از چاه مبيريك به گردنه هرشى رسيديم. اولين جايى كه ديديم، مسجدى بود كه از سمت شمال در مقابل گردنه قرار داشت و مردم اين سرزمين، آن را به رسول خدا منسوب مىكردند. اين مسجد در مقابل دهانه گردنه قرار داشت؛ به طورى كه جاده از آن جدا نبود و من مىترسم كه وقتى اين جاده آسفالت شود، اين اثر مهم تاريخى از بين برود. به ويژه كه بيشتر كسانى كه اقدام به جاده سازى مىكنند، دانش كافى براى حفظ اينگونه آثار را ندارند.
هرشى اسم سنگلاخى است كه گردنه آن را در بر گرفته است. جاده اصلى از آن مىگذرد و گردنه ديگر هريشاء نام دارد كه جز انسانهاى پياده يا سوار بر
چهارپايان، از آن رفت و آمد نمىكنند. چون اين دو راه به مكان واحدى مىرسند و گردنه هرشى شيب بسيار تندى به سمت جنوب دارد. اما در شمال اين گردنه به زمين مسطح و مرتفعى مىرسد و سنگلاخى در سمت غرب آن امتداد پيدا مىكند كه سنگلاخ بيض ناميده مىشود. سپس به سمت شرق ادامه يافته و به سنگلاخ الشيباء و سنگلاخ بنىعمرو، در شمال سنگلاخ ذره متصل مىشود. هرشى در هيجده كيلومترى شمال شرق رابغ قرار دارد. و مسير حاجيان در حد فاصل بين السقيا و جحفه از آن مىگذشته، اما بعد از ويرانى جحفه، از فاصله بين السقيا و رابغ عبور مىكرده است. در اوايل ورود ماشين به جادهها، اين گردنه براى ماشينها باز شد. اما اين آمادهسازى ابتدايى بود. بعدها كه مسير جاده ماشينرو به مسير مستوره و بدر تغيير داده شد، گردنه متروك افتاده و مسير آن به وسيله جريان سيلها از بين رفت. پايين آمدن از سرازيرى آن، ترسناك است و بالا آمدن از آن هم ترس و دشوارى بيشترى به همراه دارد.
امروزه ماشينهايى كه در باديه رفت و آمد مىكنند، مجبور هستند كه با تحمل سختىهاى راه از اين گردنه عبور كنند؛ چون هر كس كه قصد الفرع و القاحه را از طرف رابغ دارد، در برابر او دو راه بيشتر وجود ندارد: از اين راه يا راه مستوره به ابواء كه بسيار طولانى است. فرق بين دو مسير ٧۵ كيلومتر است. چون مسافت از رابغ تا مبيريك، از راه هرشى تنها ٣١ كيلومتر است و اين راه، يعنى از مسير مستوره ٨٨ كيلومتر است؛ يعنى نزديك يك سوم راه اول است. در ساعت ٣٠/۵ به رابغ رسيديم. شهرى زيبا و آرام كه مردم آن به سرعت در پى كار خود روان بودند. اين شهر از ديرباز آخرين نقطه نقشه بوده و همواره بندر آن متروك بوده است. مردم آن با فانوسهاى كارى، روشنايى خود را تأمين مىكنند.
در روز سهشنبه ٢۴ شوال ١٣٩٨ه. ق برابر با ٢۶ ايلول (1)1978م از سفر خود كه در آن از شهرهاى القصيم و نواحى اطراف آن ديدن كردم، بازگشتم. وقتى به مدينه رسيدم، فرصت را غنيمت شمردم تا درباره اين شهر يا سرزمين زراعى كه اكثر متقدمين آن را ذكر كردهاند و در تركيب نام آن اختلاف نمودهاند، مطالعه و تحقيق كنم. آنها گفتهاند مَرّيَيْن و يَيْن و مَرَيَيْن و نصوص فراوانى در اينباره وجود دارد و اختلاف در نام و محل آن بسيار نزديك به هم است.
١- البكرى در معجم ما استعجم مىگويد: يَيْن(2)و آن را در خاتمه كتاب خود آورده است و شاهدى براى آن ذكر كرده كه مربوط به إير است و آن را با شربب قياس كرده است. اير و شربب نام دو مكان در نجد است و ياقوت يَيْن(3)(به فتح و سكون نون) ضبط كرده و بر ابن اسحاق ايراد گرفته كه نام آن مرّيَيْن است و در اينجا به مرّ اضافه شده است. به اعتقاد من اين پندار ناشى از توهم ياقوت است. چون در سيره آنچه ذكر شده، مَرَيَيْن (تثنيه مَرَى) مىباشد. در لسان العرب يَيْن اسم مكانى است و در سيره هست كه پيامبر (ص) در جنگ بدر از تربان گذشت و
بعد از ملل و غميس الحمام، از مَرَيَيْن و سپس از صخيرات اليمام و السياله عبور كرد. پس در اينجا مَرَيَيْن(1)به عنوان تثنيه مَرَى به كار رفته است. در كتاب ابوعلى الهجرى آمده كه يَيْن شهر ميوه مدينه و در جايى نزديك به بنىزيد بوده است. بين آنها و بنىيزيد جنگهايى رخ داده است و بنوزيد مجبور به ترك آنجا به سمت الصفراء شدهاند و بنىيزيد هم به الفرع كوچ كردهاند. از آنچه گذشت، درمىيابيم كه اختلاف در اين و آنچه ترجيح دارد، اين است كه نام آن مثنى (مَرَى) بوده و بعدها مَرَيَيْن گفته شده، بنابر رعايت سماع و به تدريج همين شكل براى آن علم شده و با همين نام خوانده شده است.
اين نام امروزه معروف نيست و براى شناختن آن بايد از دو راه وارد شد:
١. بازگشت به نصوص قديمى؛
٢. مشاهده تطبيقى نصوص و ملاحظه اينكه نصوص هنگام تحديد محل چه مىگويند.
الف) نصى كه در سيره آمده، اين است كه اين محل، غميس الحمام را هم در بر مىگرفته يا جزيى از آن بوده و غميس الحمام همواره در نقشه معروف بوده است.
ب) ابوعلى هجرى مىگويد: عَبُّود كوهى است بين مريين و ملل و مريين راهى است كه در اينجا در مسير آن، عبور و مرور مىكنند. از تحديد هجرى به دست مىآيد كه اين مكان در دامنههاى كوه عبود قرار داشته است؛ چون گفته كه بريد مريين، در كنار عبود است.
ج) اما بكرى (2)مىگويد: در الفريش چاههاى زيد بن الحسن قرار دارد و كوهى هست كه به آن عدنه مىگويند و دهكده بنىزيد در نزديكى عدنه است كه در
نقشه مشخص شده است.
د) ياقوت(1)مىگويد: زمخشرى گفته است يَيْن چشمهاى است در وادى حورتان كه امروزه متعلق به بنىزيد الموسوى، از بنىالحسن است و غير او گفتهاند كه يَيْن نام وادىاى است بين ضاحك و ضويحك (2)كه دو كوه در پايين الفريش هستند. با وجود اينكه حورتان نزديك اينجا هستند، ضحك و ضويحك معروف نيستند؛ چون اين روايت از دو روايت قبلى شايعتر است. حورتان حدود پنج كيلومتر از جايى كه براى مريين مشخص كرديم، دورتر است.
آنچه با نصوص گذشته منطبق است و مهمترين آنها نص ابن اسحاق مىباشد، مبنى بر اين است كه آن در بين ملل و صخيرات اليمام قرار دارد و غميس الحمام جزيى از آن است. همچنين هجرى مىگويد كه بريد مريين، در كنار عبود است. اگر روايت را در بند دال مورد دقت و نظر قرار دهيم، علىرغم وضوح و تحديد خوبى كه دارد، اما در مورد تحديدهاى متقدمين با محدوديت روبهرو هستيم؛ چون در تحديدات آنها بىدقتى وجود دارد و براساس مشاهده تحديد نكردهاند.
لازم است، اشاره كنم كه زمخشرى از شريف على بن وهّاس العلوى كه يكى از دانشمندان اين سرزمين بوده؛ روايت مىكند؛ اما هجرى هم در عقيق در نزديكى اين محل سكونت داشته و اعتقاد من اين است كه شناخت هجرى با شناخت شريف على برابرى مىكند. ابن اسحاق هم كه صاحب سيره رسول خداست سخنش را مىتوان معتبر شمرد. چون نزديك به دوران پيامبر (ص) مىزيسته و مدنى بوده است.
<نمايش تصوير
شرح مسير بين مدينه و ملل در سفر اول گذشت و امروز اين راه را طى كرديم تا به ميان ملل رسيديم و بعد در جادهاى خاكى به سمت غرب پيش رفتيم. بعد از طى ششصد متر در برابر چادرهايى قرار گرفتيم كه متعلق به خانوادهاى از
قبيله الصواعد از عوف بود. ويرانههايى را ديديم كه از چند بخش كوچك تشكيل شده بود. گويى منازل يك خانواده بوده و اين جزو فرهنگ و آداب اهالى اين دهكدهها مىباشد. به سمت غرب حركت كردم. از گردنهاى كه صاف و هموار نبود، بالا رفتم. حمراء امراق در سمت راست من قرار داشت كه امروزه به نام الخيالات شناخته مىشود. در سمت چپ من عبود قرار داشت. اين بلندى بر دشت افيح مشرف است و تصور آن در اين سرزمين سنگى بعيد است. در وسط دشت ديدم كه مردمى در حال حفر چاه هستند. اينكه اين دشت قابل زراعت است و با استقراى نصوص سابق، مىشود گفت اين دشت حتما مَرَيَيْن است. به زودى درباره وجه تسميه آن بر مَرَيَيْن خواهم نوشت. بعد از طى پانصد متر به سلسلهاى صخرهاى كه اين دشت را قطع مىكرد، رسيدم كه در محل تنگه، سدى را درست مىكرد و سيل وادى را نگه مىداشت و بعد دوباره همسطح مىشد.
نقطه بلندى در بين آن صخرهها بود كه دشت را به شكل دايرهوارى فرش كرده بود و از فراز آن، نشانهها و آثار وادى، واضح و روشن به چشم مىخورد، كه عبارت بود از:
در شمال، كوه صفر كه آن را سفر تلفظ مىكنند و از شمال به كوه العود و العجوز متصل مىشود و به آن دو عجوزان گفته مىشود. اين صفر منزل الكريمالجواد ابوعبيده عبدالله بن زمعه بوده است. از دامنه شرقى صفر، سيل اين وادى، متوجه فرش ملل مىشود. در شرق آن، كوه كوچكى است كه ضبيعه نام دارد و مقابل صفر در نقطه طلوع خورشيد است و بر فرش ملل، در نقطه غروب خورشيد مشرف است.
از جنوب، محل اتصال وادى الفريش الغربى با وادى غميس الحمام است. چيزى كه از اينجا ديده مىشود، بخشى از وادى الغميس بعد از اتصال دو وادى
است. در محل برخورد اين دو، ارتفاعات كوچكى قرار دارد كه از غرب به عبود متصل مىشود. در محل اتصال اين دو در غرب، كوه عدنه قرار دارد كه كوهى خاكسترى رنگ و كمارتفاعتر از عبود است.
در مشرق، كوههايى است كه بارزترين آنها كوه الخيالات (امراق قديمى) و كوه الخصراء مىباشد. كه بين آن و عبود همين گردنه بلندى است كه از مسير آن آمديم.
در سمت غرب و در بين دشت، دو وادى گسترده مىشود: وادى حَزرة كه در جنوب آن دو مىباشد و از الفقاره مىآيد. وادى مثعر كه وادى كوچكى است و از غرب از فاصله بين حزره و الجفر مىآيد و در اين دشت بين حزره و عفرة الردادة گسترده مىشود. وقتى بر شمال غرب خود نگاه كنى العجوز را مىبينى كه با عوارض اطراف آن، العُجُز ناميده مىشود. رشته كوهى است خاكسترى رنگ كه عفرة الردادة را از غرب در بر مىگيرد و الفقرة در حد فاصل بين آن و العَوْد قرار دارد. اين رشته كوه مشتمل بر الجفر است كه در فرش ملل بعد از الحيفاء گسترده مىشود و الحيفاء در شمال شرقى صفر قرار دارد. وادى الجفر يك وادى زراعى است كه متعلق به فرزندان سليم، از بنىسالم و غير ايشان مىباشد.
در مريين هيچگونه زراعتى به چشم نمىخورد و هر چه بود، درختان طلح و رمث و گياهان خشكى بود. هيچ آبى هم در آنجا به چشم نمىخورد و آن چاهى كه در حال حفر كردن آن بودند، در عمق بيست مترى هنوز به آب نرسيده بود. از صخره محل ديدهبانى پايين آمدم و مستقيم به سمت شمال پيش رفتم. بعد از هفت كيلومتر در نزديكى ريگزار مشخصى كه در دامنه كوه صفر وجود دارد، آثارى از ساختمانى با سنگ سرخ ديدم. شك نيست كه اين ريگزار بر حسب نص برخى از مصادر محل سكونت ابى عبيده الكريم الجواد بوده است. از اين محل در
دامنه كوه در جستوجوى آثار به حركت خود ادامه دادم. كوههاى كوچك سنگى در اطراف ديده مىشد و تشخيص آثار قديمى كه اعراب هنگام سكونت در اين سرزمين براى خود درست كردهاند، بسيار مشكل بود. به طرف مشرق، از بين كوه ضبيعه در سمت راستم و كوههاى حفى (جمع حفا) در سمت چپم عبور كردم و در مجراى سيل مريين سرازير شدم و در سه كيلومترى از كوهپايههاى صفر و فرش ملل، در جهت غروب خورشيد راه خود را دنبال كردم. همه اين عوارض در انتهاى شمالى مريين قرار دارد و از غرب، عفرة الرواده به آن مىرسد. دشت عفرة الروادة از غرب و شمال به دو كوه محيط شده است.
وادى فرش را به سمت انتهاى دامنه الاسفع از شمال غربى پشت سر گذاردم و بعد به سمت جنوب بازگشتم و به دنبال آثار منازل به حركت خود ادامه دادم، اما چيزى پيدا نكردم و از اينكه در نوشتههاى قبلى اماسفع را همان صفر تلقى كرده بودم، متأسف شدم. در واقع، دامنههاى اسفع قابل سكونت نيست و نيز تمام حاشيه ملل شرقى، كوههاى آنها هستند و جايى براى دشت و زمين هموار و صاف باقى نمىگذارند. اما كوه صفر و العود و اطراف آن دو قابل سكونت است. زمينى صاف و هموار و كوههاى زيباى سرخ رنگ و مجارى گشاده ورود هوا و درختان سبز كه از چشم دور نمىشوند. در فرش، قناتها و چشمههاى زيادى وجود داشته و اماكنى كه ظاهراً مربوط به كشتزارهاى آنجا بوده است كه بعد از نابودى كشاورزى آنجا و خشك شدن چاهها و مهاجرت اهالى ويران شده است. بعد به درهاى بازگشتم كه بين دو كوه الخيالات و ضبيعه فاصله انداخته بود. اين دره به اندازه رسيدن صداى يك نفر فرياد كننده تا كوه صفر فاصله داشت و هر كس در فرش ملل مزرعهاى داشته باشد، مىتواند در دامنههاى صفر پايين بيايد و از طريق اين دره به طرف مزرعه خود برود كه مساحتى كمتر از دو كيلومتر مىشود. به طرف آثارى كه در دامنه صفر به آن اشاره كردم، بازگشتم و از آنجا به طرف جنوب و سپس غرب رفتم و از محل خروج مثعر عبور كردم و بعد به
سمت جنوب بازگشتم و مصب حوزه آنجا را پشت سر گذاردم. در دو طرف آن، آثارى از دهكدهاى كه بدون شك گروهى از اهالى مريين در آن به سر مىبردند را ديدم و بعد در غميس الحمام به حركت خود ادمه دادم كه آثار بسيارى در آنجا بود و گويا منازل ساكنانى بوده است كه در اين نواحى پراكنده بودند. در الربى در كنار وادى و در دامنه عبّود از سمت غرب حركت مىكردم كه جاده خاكى به جاده آسفالت پيوست. اين سرزمين زيبا را كه روزى مسكونى بوده و مزارع زيادى داشته، اما امروز هيچ سكنهاى ندارد و گويى درگذشته چنين جايى نبوده است، ترك كردم.
اين نص صريح در سيره است و من آن را توضيح دادم. وجه آن از حيث لغوى اين است كه تثنيه مَرَى است. در بالاى وادى الفريش دو دره است كه هر كدام را مَرَى مىگويند. يكى از آن دو از ورقان در بالاى سرزمين فريش در حدود پنج كيلومترى آنجا آغاز مىشود و ديگرى در مقابل اولى از طرف شرق مىآيد. به اعتقاد من همه وادى الفريش به سبب وجود اين دو وادى و دره بالاى آن، مريين خوانده شده و فريش، نام قديمى(1)و نص كتب و مراجع گذشته است. زمانى كه فريش را به اين نام خواندهاند، اسم مريين روى اين سرزمين باقى مانده و بهصورت مبنى آن را به كار مىبرند و اشتراك وادى يا دو كوه در نام واحدى نزد عرب معروف و مشهور است؛ مانند: النخلتين، ابانين، المرختين؛ بلكه از اين هم بالاتر مثل قمرين و العمرين.
مكه مكرمه
٢٩ شوال ١٣٩٨ه. ق
عاتق بن غيث البلادى
1) معجم البلدان، ج ۴، ص ٢۵٩.
به اعتقاد من داستان هجرت(1)بر هيچ يك از كسانى كه اين كتاب را
1) چون هجرت، از مهمترين وقايع تاريخ اسلام و نيز مهمترين دليل براى اهل سنت در استدلال بر خلافت ابىبكر است، عسقلانى مىگويد: يوم غار و مصاحبت با پيامبر اعظم، از فضايل ابىبكر است كه او را مستحق خلافت بعد از نبى نموده است. عمر گفته است: ابابكر صاحب رسول خدا و ثانى اثنين، است؛ پس به امور مسلمانان از خودشان اولى است. اهل سنت يوم غار را روز ٢٧ ذىالحجه، در برابر يوم غدير در ١٨ ذى الحجه مطرح كردهاند. در صورتى كه شذرات الذهب، ج ٣، ص ١٣٠ و المنتظم ابن جوزى، ج ٧، ص ٢٠۶ و بسيارى از منابع تصريح كردهاند كه يوم غار در صفر و ربيع الاول بوده كه امرى واضح است. به هر حال لازم است درباره برخى از كلماتى كه ايشان به كار برده، تأمل نمود و آن را در اسناد و مدارك جستو جو كرد. آگاهى بسيارى از صحابه از هجرت پيامبر: جريان هجرت، جريانى پيوسته و ريشهدار است. عوامل هجرت را بايد در حوادث پيش از آغاز هجرت نيز جستوجو كرد. توجه به آماده شدن زمينههاى هجرت و اينكه پيامبر از راه الهام و وحى، مأذون به هجرت گرديده بود و صحابه بزرگ، مأمور به هجرت شدند و برخى از آنها مخفيانه هجرت كردند و برخى با ممانعت شديد مشركان روبهرو مىشدند. بيشتر بزرگان صحابه، به علت وجود پيوندها و رسوم قبيلهاى، مشكلى براى هجرت نداشتند و كسى نمىتوانست متعرض آنها بشود. چندين تجربه هجرت براى پيامبر، جاى ترديد براى برخى از صحابه باقى نگذاشته بود كه او در پى فرصتى براى هجرت است. مشركين نيز مراقب و منتظر اين امر بودند. بنابراين جمله «لم يخبر الارجلين» چندان محمل درست و مستند تاريخى ندارد؛ زيرا با وجود تجربه هجرت ناموفق پيامبر به طائف و تجربه ناموفق هجرت به سوى بنىصعصعه و هجرت ناموفق به سوى بنىشيبان و نيز رايزنى پيامبر با اصحاب در مورد ساير اماكن كه امكان هجرت به آنجا وجود داشته، مسئله هجرت پيامبر را امرى بديهى و ضرورى كرده بود و دستكم گروه زيادى از صحابه از آن آگاه بودند. از سويى هجرت گسترده مسلمانان به مدينه و حبشه، ترديدى باقى نمىگذارد كه پيامبر مسئله هجرت خود را به كسى خبر نداده بود؛ مسئلهاى كه قريش انتظار آن را مىكشيد و مهمترين تدابير را براى آن مىانديشيد. ملاقات برخى از قبايل، مانند قبيله غفار با پيامبر نيز گواهى بر اين مطلب است.
قرائت كردهاند، مخفى نيست. در سيره رسول خدا آمده است كه حضرت وقتى تصميم به خروج از مكه گرفتند؛ هيچكس از اين موضوع اطلاع نداشت(1)، جز على (ع) كه او را در مكه باقى گذارد، تا امانتهاى مردم را بازگرداند(2)و ابوبكر كه به او اجازه داد تا در طى مسير همراه او باشد.(3)بعد
1) در مسئله هجرت، همگان تابع محض پيامبر بودند. همراهى ابوبكر با پيامبر ص ، تبعيت محض بوده است؛ چنانكه در سفر به طائف، على ع و در هجرت به بنىصعصعه و بنىشيبان نيز ابوبكر و على ع به اين عنوان همراه پيامبر بودند؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم، عاملى، ج ٣، ص ٢۵٠.
2) صرف استبقاء حضرت على ع ، مفيد حكايت تاريخى هجرت نيست، بلكه آنچه در استبقاء مهم است، بازگرداندن فواطم، به ويژه، فاطمه دختر پيامبر و اداى امانات و مهمتر از همه مسئله مبيت است؛ اگر چه اين اولين مبيت على ع نبوده است. مبيت على ع چنانكه كتب متعدد تاريخى آن را نقل كردهاند، نشانه عالىترين حد شجاعت و فداكارى و اخلاص محض عملى است. به هر حال استبقاء هموزن و يكسان با مصاحبت نيست؛ زيرا صرف استبقاء نبوده است بلكه مبيت هم بوده است. منابع بسيارى به مبيت اشاره كردهاند و نزول آيه ٢٠٧ سوره بقره را در مورد آن دانستهاند. نقطه آغاز همراهى ابوبكر با پيامبر ص ، نزديك چاه ميمونه بوده است. متأسفانه مبالغه روايات عامه در مورد نقش ابوبكر و خانواده او در هجرت پيامبر آنقدر زياد است كه گويى ابوبكر متبوع و پيامبر، تابع محض بوده است و هجرت تنها براى حفظ، ابوبكر صورت گرفته است
3) پيامبر از پنجره خانه ابوبكر خارج نشده است. جاى بسى تعجب است كه نويسنده هيچ توجهى به روايات متعدد در اينباره كه پيامبر از خانه خود هجرت را آغاز و به سمت جنوب مكه حركت كرده و ابوبكر در بئر ميمونه به ايشان پيوسته، ندارد. برخى از منابعى كه به اين امر اشاره كردهاند را ذكر مىكنيم:البداية و النهايه، ج ٣، ص ١٨۵.بحارالانوار، ج ١٩، ص ٧۴.الخرائج و الجرائح، صص ٧٧ و ۵١.اعلام الورى، ص ۶٣.مناقب آل ابىطالب، ج ١، ص ١٢٨.تفسير قمى، ج ١، ص ٢٧۶.السيرة الحلبيه، ج ٢، صص ٣۴ و ٣٨.الميزان، ج ٩. افزون بر اين، برخى منابع، خلاف آن را صريحاً تكذيب كردهاند. ابنجوزى گفته است: «صحيحتر آن است كه پيامبر از خانه خودش براى هجرت خارج شده است» . السيرة الحلبيه، ج ٢، ص ٣۴. خبرى به اين مضمون روايت شده است كه چون پيامبر به وحى الهى از مكه بيرون شد، تا غار تنها بود و گفتهاند كه ابوبكر پس از آگاهى از خروج پيامبر، در پى او رفت و در راه، پيش از رسيدن به غار، او را يافت و با او همراه شد؛ الدر المنثور، سيوطى، ج ۴، ص ١٩۶. اخبارى هم در منابع اهل سنت آمده است مبنى بر اينكه ابوبكر نيز از خروج پيامبر از مكه آگاه نبود و از زبان على (ع) كه در آن شب در بستر پيامبر خفته بود، آگاه شد. اين اخبار سخنان ستايشآميز برخى از منابع اهل سنت را كه به روايت عايشه درباره ابوبكر استناد مىكنند، دستخوش ترديد مىسازد. ر. ك: المستدرك حاكم، ج ٣، ص ١٣٣؛ مسند، احمد بن حنبل، ج١، ص٣٣١؛ تاريخ طبرى، ج٢، ص٣٧۴؛ الصحيح من سيرة النبىالاعظم، ج٢، ص٢٣٩؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، عالمزاده، ج ۵، ص ٢٢٣.
پيامبر خدا و ابوبكر صدّيق(1)به غارى در كوه ثور پناه بردند و سه روز در آنجا
1) نويسنده بنابر برخى روايات اهل سنت، لقب «صديق» را براى ابوبكر آورده است. بنابراين لازم است به دو مطلب اشاره شود:روايات اهل سنت، از نظر زمانى تناقض دارند؛ يعنى مشخص نيست كه آيا مربوط به ليلة الاسراء است يا زمان بعثت يا حادثه غار و. . . . روايات بسيارى با سند صحيح و حسن تصريح دارند كه لقب صديق تنها براى على ع بوده است. علماى شيعه نيز نه تنها تعلق لقب صديق را به ابوبكر مردود مىشمارند، بلكه با استناد به منابع اهلسنت [انساب الاشراف، بلاذرى، ج٢، ص ١۴۶] اين لقب و حتى فاروق را از القاب على ع مىدانند و عقيده دارند كه اين القاب بايست در همان روزگار نخستين، تاريخ اسلام به ابوبكر نسبت داده شده باشد؛ زيرا على ع در هنگام خلافت و بر منبر بصره، آنها را از آن خويش دانسته است. الصحيح من سيرة النبى الأعظم، مرتضى عاملى، ج٢، ص٢۶٣؛ الغدير، ج٢، صص٣١٢ و ٣١۴؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ۵، ص ٢٣١. منابعى كه لقب صديق را مختص على ع دانستهاند، از اين قرار است: ذخائر العقبى، ص۵۶؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج ١٣، ص ٢٢٨؛ انساب الاشراف، تحقيق: محمودى، ج٢، ص١۴۶؛ الآحاد والمثانى [مخطوط فى كوپرلى]، رقم ٢٣۵؛ البداية والنهاية، ج٧، ص٣٣۴؛ المعارف، ابن قتيبة، صص٧٣و ٧۴؛ الغدير، ج ٢، صص ١۵٢، ١۵۶، ٣١٢ و ٣١۴؛ ج ٣، ص ١٢٢؛ ج ۵، ص ١١۵؛ ج ١۵، ص ١٠٧؛ كنز العمال، ج۶، ص۴٠۵؛ الاستيعاب، ج٢، ص۴۶٠؛ ج ۴، ص ١٧٠؛ ج ١٣، ص ٢٢٨؛ مطالب السؤال، ص١٩؛ تاريخ طبرى، ج٢، ص ٣١٢؛ الرياضالنضرة، ج ٢، صص ١۵۵ و ١۵٧؛ العقد الفريد، ج٢، صص١١٧ و ٢٧۵؛ الاصابة، ج ۴، ص ١٧١ و ٢۴٨؛ ١٧٠؛ ميزان الاعتدال، ج ٢، صص ٣، ١١ و ۴١٧؛ فرائد السمطين، ج١، صص ١۴٠ و ٢۴٨؛ تاريخ ابن عساكر، تحقيق: محمودى، ج١، صص ٧۶ - ٧٨؛ ج٢، ص ٢٨٢؛ اللآلى المصنوعة، ج ١، ص ١۶٨؛ ذيل احقاق الحق، ج۴، صص ٢٩ - ٣١ و ٣۴؛ شمس الاخبار، قرشى، ص٣٠؛ المواقف، ج٣، ص ٢٧۶؛ نزهة المجالس، ج ٢، ص ٢٠۵؛ مجمعالزوائد، ج ٩، ص١٠٢؛ كفاية الطالب، صص١٢٣، ١٨٧ و ٣٣٣؛ بلاغات النساء، ص ٣٨؛ صبحالاعشى، ج ١، ص ٢۵٠؛ نهايةالارب، ج ٧، ص ٢۴١؛ شواهد التنزيل، ج ١، صص ١۵٣ و ١۵۵؛ ج٢، صص ١٢٠ و ٢٢۴؛ تاريخ دمشق، تحقيق: محمودى، ج ٢، ص ۴١٨؛ مناقب ابن مغازلى، صص٢۴۶ و ٢۶٩؛ غاية المرام، صص۴١۴، ۴١٧ و ۶۴٧؛ دلائل الصدق، شيخ المظفر، ج٢، ص ١١٧؛ الدر المنثور، ج ۵، ص ٣٢٨؛ السيرةالحلبية، ج١، صص٢۶٢و٢٧٣؛ ج ٢، ص ٢٩؛ مستدرك الحاكم، ج ٣، ص ١١٢؛ الاوائل، ج ١، ص ١٩۵؛ البداية والنهاية، ج ٣، صص ١۶ و ٢۶؛ الخصائص، نسايى، ص ۴۶؛ سنن ابن ماجة، ج ١، ص۴۴؛ تاريخ طبرى، ج٢، ص ۵۶؛ الكامل، ابناثير، ج ٢، ص ۵٧؛ ذخائر العقبى، ص۶٠؛ تذكرة الخواص، ص ١٠٨؛ تاريخ ابنعساكر، تحقيق: محمودى، ج ١، صص ۴۴ و ۴۵؛ مصنف، ابن ابىشيبه، ج ۶، ص ١۵۵؛ الضعفاء، العقيلى، ج ۶، ص ١٣٩؛ معرفة الصحابه، ابىنعيم، ج ١، ص ٢٢؛ تهذيب الكمال، مزى، ج ١۴، ص ١٩٣؛ فضائل الصحابه، ح ١١٧؛ احقاق الحق، ج ۴، ص ٣۶٩؛ ميزان الاعتدال، ج ١، ص ۴١٧؛ ج ٢، صص ١١ و ٢١٢؛ الجامع الصغير، ج ٢، ص۵٠؛ الصواعق المحرقة، ص ١٢٣؛ تاريخ بغداد، ج١٢، ص١۵۵؛ فيض القدير، ج ۴، ص ١٣٧؛ السيف اليمانى المسلول، ص ۴٩؛ الفضائل لاحمد، ح ١٩۴ و ٢٣٩؛ السلفى فى مشيخة البغدادية، ص ٩؛ الروض النضير، ج ۵، ص ٣۶٨.
مخفى شدند. قريش صد شتر جايزه براى كسى قرار داد كه حضرت محمد (ص) را به آنها بازگرداند. اسماء، دختر ابوبكر در مدت زمانى كه آنها در غار به سر مىبردند، برايشان غذا مىبرد. پيامبر عبدالله بن ارقط (اريقط) را به عنوان راهنما اجير كرده بودند. او مردى از بنىالدئل، از بكر، از كنانه بود و سرزمين كنانه از مرالظهران تا وادى الصفراء گسترده شده است.
<نمايش تصوير
ابن اريقط بعد از سه روز نزد آنها رفت و از غار خارج شدند. او حضرت محمد (ص) ، ابوبكر و غلامش عامر بن فهيره(1)را از جنوب و پايين مكه گذراند
1) عاملى مىگويد: عامر بن فهيره بنا به دلايل و مداركى كه مىآيد، مولاى ابى بكر نبوده است. ابناسحاق، واقدى، اسكافى و ديگران گفتهاند كه پيامبر او را خريد و آزاد نمود. الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج٣، ص٣٧۴. درباره بسيارى از جزئيات مسئله هجرت سه نوع ديدگاه وجود دارد. براى نمونه در مورد آيه غار، در بازگشت ضمير عليه فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَيهِ توبه: ۴٠ ، سه نظر وجود دارد: نظرى كه با تعصب هر چه بيشتر، بازگشت ضمير را به ابوبكر مىداند كه مهمترين آنها، نظر روضالانف است كه براى اثبات اين مطلب و ردّ هرگونه شبهه، قائل به تحريف قرآن مىشود. او نقل مىكند كه در مصحف حفصه، انزل سكينته عليهما بوده است؛ روض الانف، ج۴، ص ٢١۴.ديدگاهى كه پرداختن به اين جزييات را امرى عبث و بيهوده مىداند.ديدگاهى كه با دلايل و مدارك فراوان معتقد به بازگشت ضمير به شخص پيامبر ص است؛ اما از محدوده اصول و رعايت مبانى عقلى و نقلى در بررسى مدارك، فراتر نمىرود. آيتالله شعرانى، در حاشيه بر تفسير ابوالفتوح رازى، در ذيل آيه غار، نظر دوم را بيان كرده است؛ حاشيه تفسير روح الجنان، ج ٢، ص٣٢. صاحب الميزان معتقد به ديدگاه سوم است.
و سپس در طول ساحل حركت كردند تا اينكه مسير آنها به پايين عسفان رسيد و سپس از همين راه تا پايين امج را پيمودند و بعد، از قديد عبور كرده و در انتهاى قديد، در منزل اممعبد از بنىكعب از خزاعه فرود آمدند. قريش از آن مكان بىخبر بودند. آنها سه شبانهروز در حال راهپيمايى بودند. زمانى كه منزل اممعبد را ترك كردند، در سرزمين بنىمدلج، از كنانه به حركت خود ادامه دادند تا اينكه سراقة بن مالك بن جعشم مدلجى آنها را شناخت(1)و براى
1) زهرى گويد: راهنما آنها را از راه اذاخر، يعنى راه سواحل برد؛ المغازى النبويه، ص ١٠١. او محل ملاقات با سراقه را نيز در نزديك ساحل مىداند. تأكيد بر عبور از طريق ساحل، در لفظ ابن اسحاق آمده است السيرة النبوية. . . على الساحل، ص ١٣۶. كه بعد از خروج از غار، مستقيم به سمت ساحل حركت كردهاند و بعد از طى مسافتى، وقتى در محاذات ساحل قرار گرفته، به طرف عسفان حركت كرده است. مسير حركت عادى كاروانها در زمان پيامبر، حركت از مرّالظهران و بعد كراعالغميم و توقف در كنار چاههايى كه آنجا بوده و سپس حركت به سوى عسفان بوده است. طبرى نيز عبارت «حتى حاذى الساحل» را دارد؛ صص٢۶٠ و ٣٧۴. در رحله ابن بطوطه نيز، در حركت از مدينه به مكه، توقف در عسفان، در كنار چاه على و سپس مرّالظهران است و در حركت از مكه به عراق هم، منزل اول حركت در مرّالظهران و بعد عسفان و بعد خليص است. خليص نام امروزى امج است. در سفرنامه سال ١٣٢۵ در مرآة الحرمين، مسير حركت ابتدا از مكه تا وادى فاطمه و سپس حركت در سرف و توقف در كنار چاه محسنيه و سپس عسفان به فاصله ۴ ساعت و ۴۵ دقيقه راه است و در عسفان از گردنه، عثمان عبور كردهاند؛ مرآة الحرمين، ج٢، ص٢٠٠. از عسفان تا ملل را ساحل گويند. پيامبر در عسفان با بنىلحيان جنگ كرد؛ معجم البلدان، ج ۴، ص١٢٢. رحله ابن جبير نيز مسيرى مشابه را پيموده است.
به دست آوردن جايزه، به قصد دستگيرى آنها هجوم آورد، اما اسبش او را چند بار بر زمين مىزند. راهنما آنها را از الخرار عبور داده و بعد از گردنه المرّه (كه با تخفيف نيز گفته مىشود) عبور مىدهد. سپس به ترتيب از لقف، مدلجه لقف، مدلجه مجاح، مرجح، ذى العضوين، ذاكشر، الجداجد، الاجرد (درست آن اجيرد است) ، بطن اعداء، مدلجة تعهّن، العبابيد يا العابيب (كه العثيانه گفته مىشود) ، الفاجة (القاحه) ، العرج، گردنه العائر گذشتند و وارد رئم شدند. بعد در قباء، به بنىعمرو بن عوف رسيدند.
در نص سيره نام آن آمده است و جغرافىدانان درباره آن گفتهاند كه در پايين مكه واقع شده است. اين ادعا صحيح نيست و درست اين است كه كوه ثور در سمت جنوب مسجدالحرام به فاصله سه كيلومتر واقع شده است.
شهرى آباد كه در اين كتاب در روز اول سفر نام آن ذكر شده است.
امروز به خليص معروف است و در روز اول سفر از آن عبور كرديم.(2)
1) پيامبر با عبور از وادى عسفان، از راه غير معمول و در جنوب وادى حركت كردهاند و با عبور از سنگلاخهايى، در پايين امج فرود آمدهاند.
2) امج قريهاى بزرگ بين مكه و مدينه است كه ملك خزاعه بوده است. ازاينرو پيامبر به طور طبيعى بايد از منازل آنها عبور مىكرد. روض المعطار، قديد را بين امج و عسفان مىداند كه نقشه عاتق با اين وصف روض المعطار، موافقت كامل ندارد؛ كروكى، ص۴١؛ روض المعطار، ص٣٠. امج در لغت به معناى عطش است. يك گزارش معجم البلدان درباره امج اين است كه مردى كه به دنبال عبد فرارى خود بوده و به سرعت او را تعقيب مىكرده، بعد از سه روز تعقيب در امج به او مىرسد؛ معجم البلدان، ج ١، ص ٢۵٠.
به طور مفصل درباره آن در اين كتاب صحبت كرديم.
در شمال قديه قرار دارند و در ابتداى اين كتاب ذكر شد.
(1) همان وادى جحفه و غدير خم در شرق رابغ است كه ذكر آن گذشت.
(2) در بيشتر مراجع به تخفيف راء آمده است؛ مثل اينكه مخفف از مرأة بوده و به نظر مىرسد كه تلفظ درست آن المرة (ضد حلوة) باشد. تصحيف در مثل اينگونه الفاظ قديمى زياد است؛ چون چاههاى المرة امروزه معروف هستند كه بعد از الخرار و در جانب الفرع قرار دارند.
(1) به كسر لام و سكون قاف و آخر آن فاء و غير اين ضبط، نادرست است. اين وادى از شمال در نزديكى چاه رضوان، در وادى الفرع گسترده مىشود.
(2) مدالج در اين ناحيه چهار تا هستند و به طور متوالى در طول مسير قرار دارند.(3)مدلجه لقف از شمال به سمت لقف گسترده شده و آب آن با مدلجه مجاح تقسيم مىشود و گردنهاى بين آن دو هست كه جاده از آن مىگذرد.(4)مدلجه مجاح كه از
1) مدلجه لقف؛ معجم البلدان، ج ۵، ص ۵۵. به طور كلى، حركت پيامبر ص در شب بهطور پنهانى بوده است. حركت پيامبر در مدالج چنانكه در لفظ روايت آمده بسيار پنهانى بوده است. روض المعطار نيز مىگويد: پيامبر در رودخانه و مسيلى در پايين مرالظهران حركت كرده؛ به طورىكه فاصله او با جاده به اندازه پرتاب سنگى بود تا اينكه در زير الصفراوات فرود آمد. ص ۵٣١
2) طبرى، مدلجه را بين طريق عَمْق و الروحاء مىداند؛ ج٢، ص٣٧۴. معجم البلدان عَمْق را رودخانه و مسيلى در فرع مىداند؛ ج ۴، ص ١۵۶. گويا پيامبر از مكانهايى كه مىتوانست استتار بهترى داشته باشد، مانند مسيلها و گردنهها و حاشيه سنگلاخها عبور مىكردهاند. در روايت ابن اسحق نامى از روحاء نيست و نيز در گزارش معجم البلدان، نيز نامى از روحاء در طريق هجرت نيامده و به عنوان يكى از منازل بين مكه و مدينه، كه تُبّع بعد از جنگ با مردم مدينه، در آن اقامت كرد، ياد شده است؛ معجم البلدان، ج ٣، ص ٧۶. عاتق در صفحه ١۵۵ كتاب خود مىگويد كه پيامبر در الروحاء فرود آمده كه از منزلگاههاى مهم در راه انبياء بوده است. روض المعطار، الروحاء را همان سياله مىداند كه در راه انبياء است؛ ص٢٧٧. و مىگويد تا مدينه ٢٩ ميل فاصله دارد؛ ص٣٣٣. اما واقدى، عرق الظبيه را بين روحاء و سياله مىداند. ج٣، ص٨٣۶.
3) صاحب معجم البلدان مىگويد: در حديث هجرت، در «لقف» يا «لفت» بودن نام منطقه اختلاف است. آن را ناحيهاى در بالاى قوران، مىداند؛ معجم البلدان، ج ۵، ص ٢١، روض المعطار، لفت يا هرش آورده است؛ ص۵١١. هرشى گردنهاى است كه دريا از فراز آن ديده مىشود؛ معجم البلدان، ج ۵، ص٣٩۶.
4) معجم البلدان با روايت حديث هجرت از ابن اسحاق مىگويد: «ان دليلهما جاز بهما مدلجة لقف ثم استبطن بهما مدلجة مجاج كذاضبطه. . .» . ابن هشام مىگويد: در شعرى زبير بن بكار از قول عروة بن زبير مجاج را نقل كرده است؛ معجم البلدان، ج ۵، ص ۵۵. از اين گفته معجم روشن مىشود كه زبير بن بكار نيز گويا، حديث هجرت را روايت كرده است؛ چنانكه صاحب كتاب «الاثر المقتفى» نيز اين ادعا را داشت كه زبير بن بكار يكايك منازل هجرت را شرح كرده، اما آدرس ارائه نداده است.
جنوب مجاح، در مقابل مصب عصوين گسترده مىشود و مدلجه ثقب كه در اجيرد گسترده مىشود و اجيرد درهاى است در ثقب و در بالاى البستان. ثقب در پايين القاحه و القاحه در الابواء گسترده مىشود. مدلجة تعهّن نيز به سوى چشمه تعهّن در جهت شمال امتداد پيدا مىكند.
مرجح درهاى است كه از شمال در محاج گسترده مىشود و العضوين دو درهاند كه به هم مىپيوندند و بعد در مجاح گسترده مىشوند. امروزه به آن دو العصى (جمع عصا) اطلاق مىشود و كلمه عصا را براى هر يك از آنها به تنهايى به كار مىبرند.
(1) درست آن ذوكشد (با دال مهمله) است كه امروزه به نام كشد معروف است. كوهى است كه در وادى ثقب از جنوب در برابر اجيرد امتداد پيدا كرده و جادهاى كه به سمت القاحه مىرود، از آن عبور مىكند.
درست آن اجيرد است. درهاى است كه در وادى ثقب از شمال گسترده مىشود و در جايى كه جاده از آن عبور مىكند، در تعهّن سرازير مىشود و بعد در السقيا در القاحه امتداد پيدا مىكند و اين تصحيف در اسم آن، برخى محققين
1) در حديث هجرت آمده است كه راهنما آنها را از ذاكشر برد و سپس وارد جداجد شدند كه چاهى قديمى است و در حديثى نام چاه، جدجد آمده است. ابوعبيده تلفظ درست آن را چاه جدّه دانسته است و چاه جُدْجُدْ ناميده است؛ معجم البلدان، ج ١، ص ١١٢.
2) معجم البلدان درباره اجرد تنها گفته است: «له ذكر فى حديث الهجرة» ، ج ١، ص ٣.
را به اين پندار واداشته كه منظور كوه مشهور اجيرد در شمال غرب مدينه است؛ اما آن كوه كجا و مسير هجرت كجا؟ !
(3) امروزه شناخته شده نيست.
(4) و درست آن، القاحه با قاف و حاء مهمله است؛ چون مسير از تعهّن از طول وادى الفاجه عبور مىكند. قاحه درهاى بزرگ و داراى وادىهاى بزرگ است. يكى از وادىهاى آن، القاجّه با قاف و تشديد جيم است و از اينجا روشن مىشود كه تصحيف بين القاحّه با قاف و الحا و بين الفاجه با فا و جيم رخ داده است.
1) در صفحه ٣۴٨ جلد ١ معجم البلدان مىگويد: بطن اعداء سرزمين دشوار و ناهموارى است و جايى است كه در حديث هجرت ذكر آن آمده است و پيامبر بعد از پيمون آن، وارد مدلجه تعهّن شدند. كلمه «استبطن» در كنار عبور از مدالج، با توجه به معناى لغوى بطن و مدلجه، حكايت از انتخاب راه سخت و دشوار توسط پيامبر دارد كه بدين طريق از شرّ دشمنان و از چشم آنها پنهان بمانند. لسان العرب عبور از بطن را عبور از جايى مىداند كه داراى درخت و آبگير است؛ ص ۵٧.
2) معجم البلدان، تعهّن، را در سه ميلى بين مدينه و مكه مىداند و مىگويد سهيلى در شرح حديث هجرت گفته است كه راهنما آنها را از بطن اعداء به ذاسلم و سپس از بطن اعداء به تعهّن برد و بعد در العثيانه فرود آورد. داستان صخرهاى كه أُمُّعقى ناميده مىشود نيز در اينجا اتفاق افتاده است؛ معجم البلدان، ج۶، ص ٣۵.
3) ياقوت مىگويد كه راهنماى پيامبر آنها را از مدلجه تعهّن به العبابيد برد؛ معجم البلدان، ج۴، ص ٧٣.
4) فاجه را نام ديگر قاحه مىداند و خود قاحه ضبط كرده است. شهرى در سه منزلى مدينه، پيش از سقياست؛ معجم البلدان، ص٢٩٠.
(1) وادى بزرگى است كه از بالاى وادى غيقه گسترده مىشود و در سفر سوم در اين كتاب به طور مفصل درباره آن صحبت كرديم. عجيب است راهى كه از العرج مىگذرد، به ركوبه و رئم باز نمىگردد؛ چنانكه ذكر كرديم، حضرت رسول (ص) از هر دوى آنها عبور كردهاند؛ پس مسيرى كه از القاحه به عرج مىرود، از شرفالاثايه و الرويثه و منصرف (مسيجيد امروزى) و الروحاء و ملل و ذىالحليفه عبور مىكند. اما مسير ركوبه يا الغائر هر دو يكى هستند؛ چون از القاحه و از گردنه العقنقل عبور مىكند.
بعد، از حلقه و الجى و الغائر (ركوبه) و رئم و وادى النقيع و عقيق الحسا و ذى الحليفه عبور مىكند.
1) عرْج گردنهاى است بين مكه و مدينه كه در راه حج است؛ معجم البلدان، ص٩٩. مقدسى از قول ابن اسحق مىگويد: راهنما آنها را از جنوب مكه و عسفان، از ساحل عبور داد و در عرج فرود آورد. سپس از جاده عادى به سوى مدينه به راه افتادند. تأكيد مقدسى بر عادى شدن وضعيت بعد از عرج و حركت آنها از جاده معمولى، نشان مىدهد كه موانع قبلى، ديگر وجود نداشته است؛ البدء و التاريخ، ج ١، ص١٧٢. در حديثى از حضرت على ع نيز آمده است كه بعد از سه روز به دنبال مسير حركت پيامبر، حركت كرده و سپس به عرج رسيده است. تاريخ ابن خلدون نيز بر عرج تأكيد دارد و بعد از عرج، قباء را ذكر كرده است. روض المعطار عرج را دهكدهاى در راه مكه به مدينه مىداند كه تا مدينه نوزده فرسخ فاصله دارد و در راه هجرت پيامبر قرار داشته است. او حديث اجتماع جنيان در عرج با پيامبر خدا را با صراحت ذكر كرده است و فاصله عرج تا سقيا را هفده ميل دانسته است؛ روض المعطار، ص ۴٠٩. نهاية ابن اثير در حديث هجرت گفته است كه پيامبر در مسير هجرت، از گردنه ركوبه در نزديكى عرج عبور كرد؛ ج٢، ص ٢۵٧. و مىگويد در حديث حضرت على ع آمده است كه وقتى سه روز پس از پيامبر از مكه بيرون آمدم، از محل عبور پيامبر حركت كردم تا به عرج رسيدم. ابناثير مىگويد كه حضرت على ع ، از همه احوال پيامبر از لحظه اول خروج تا رسيدن به عرج آگاه بوده است. گويا ابن اثير اين مطلب را از كلمه «ذكَره» استفاده كرده است.
همان گردنه ركوبه است(1)و ركوبه تا امروز شناخته شده نبوده و شايد الغائر اسم
1) رواياتى وجود دارد كه نشان مىدهد پيامبر توسط افرادى به سوى ثنيه عائر راهنمايى شدهاند: درباره راهنمايى بريدة بن حُصيب اسلمى، در مغازى آمده است كه پيامبر در حركت به سوى دروازه ذات الحنظل از اصحاب پرسيد كداميك راه اين دروازه را مىدانيد. بريده گفت كه مىداند، اما مقدارى كه آنها را راهنمايى كرد، پيامبر متوجه شدند كه بريده راه را نمىداند. . . ؛ مغازى، ج٢، ص۴۴٣.نهايه در حديث هجرت آورده است كه در برخورد با اسلمى، او آنها را به راهى در كوهستان راهنمايى مىكند و مىگويد آنها را از راه كوهستانى كه خود مىدانست، برد؛ ج٢، ص٢٧. عاتق نيز ورود پيامبر به كوهستان عرج را قولى موهوم دانسته كه چيزى جز زحمت و مشقت بىحاصل نداشته است. به هر حال نظر عاتق با چندين حديث كه همه بر عبور از عرج تأكيد مىكند، منافات دارد. اما او با بررسى و مشاهده منطقه، شكل طبيعى عبور پيامبر را از عرج نمىداند؛ چون پيامبر اگر از عرج عبور مىكرد، مجبور مىشد از القاحه، العرج، شرف الاثايه، الرويثه، المنصرف المسيجيد ، ملل و ذى الحليفه بگذرد كه به گفته عاتق مسير طبيعى نيست. اما اگر وارد عرج نشود، بايد از القاحه، ربع عقنقل، حلقه، جى، الغائر، رئم، وادى نقيع، عقيق الحسا و ذوىالحليفه مىگذشت. احتمالاً سخن عاتق با حديث راهنمايى توسط ابن سعد قابلجمع باشد. به اين صورت كه چون روايت مىگويد در عرج بوديم كنا بالعرج ، مقدارى از راه را رفتهاند و احتمالاً در برابر دشوارى راه عرج قرار مىگيرند و دنبال راه چاره بودهاند كه به اين مرد برخورد مىكنند و او آنها را از راه ديگرى به سوى گردنه عائر هدايت مىكند. چنانكه در فتح البارى و سيرة ابن كثير آمده است: پيامبر در عرج شخصى به نام «ابن سعد» را مىبيند كه او پيامبر را به راه ركوبة راهنمايى مىكند. پيامبر به او مىفرمايد: «كان رسولالله اراد الاختصار فى الطريق إلى المدينه» يعنى؛ ما دنبال راه كوتاه و ميانبر هستيم. ابن سعد به پيامبر مىگويد: بايد از الغائر (كوهى در مدينه) و از ركوبة و گردنهاى كه هست، عبور كنيد. در آن دو راهزن به نام «المُهانان» هستند حضرت با وجود هشدار ابن سعد نسبت به وجود آن دو راهزن از آن راه عبور مىكند. (دو راهزن در ملاقات با پيامبر كه آنها را مكرمان مىنامد، اسلام مىآورند. . . ؛ الفتح الربانى، ج٢٠، ص ٢٨٩؛ سيرة ابن كثير، ج ٢، ص ٢۶۵. اين حديث نيز تأكيد مىكند كه پيامبر به هر شكلى به دنبال راه ميانبر و كوتاه بوده است. اما چنانكه ملاحظه شد، از بيان مقدسى استفاده مىشود كه بعد از عبور از عرج، پيامبر نيازى به اختفا نداشته و از جاده عادى تا مدينه حركت كرده است؛ البدء و التاريخ، ج٣ - ۴، ص١٧٢. با توجه به سخن مقدسى، نظر عاتق، اعتبار بيشترى مىيابد؛ چون دليلى نداشت كه پيامبر از راه طولانىتر استفاده كند؛ مضافاً بر اينكه در جايى تأكيد بر كوتاهترين راه براى رسيدن به مدينه نيز داشته است. در اطلس جهان اسلام، مسير هجرت از عرج عبور مىكند، امّا مسير طبيعى وارد منصرف والرويثه و الروحاء. . . مىشود و از عرج عبور نمىكند؛ ص ۶٣. از طرفى ورود كاروانهاى حج به عرج، در عهد پيامبر معمول بوده و پيامبر در مسير حجة الوداع، در عرج فرود آمده است. مغازى، ج ٣، ص ٨٣٧. و اين از اعتبار رأى عاتق مىكاهد چون چنانكه گفتيم پيامبر احتمالاً از عرج به بعد، هيچ نگرانى از تهديد قريش نداشته است. سيره ابن كثير نيز تأكيد بر ورود به عرج دارد. ج٢، ص ٢۵۵. در نهايت بايد گفت كه پيامبر از وادى عرج و منطقه كوهستانى و گردنه عرج عبور كرده است چون مسئله اختفا و تعقيب قريش در همه مسير مطرح نبوده و نيز بيشتر روايات تأكيد بر عبور از عرج دارد و برخى به طور صريح گفتهاند «لزم الطريق الى المدينة» و مسير عادى كاروانها نيز از عصر پيامبر و در اعصار بعد، از عرج مىگذشته است و امروزه نيز جاده بزرگ اصلى از آن عبور مىكند. روض المعطار نيز بر عبور پيامبر از وادى عرج تأكيد دارد؛ ص ۴٠٩ و در آنجا از مسجد عرج نام مىبرد كه در سه ميلى آن، مسجد عرج قرار دارد. به گفته عاتق (ص ٢٣٢) امروزه نيز در آن منطقه، در انتهاى عرج، جايى به نام وطيه وجود دارد كه همان قدمگاه است و بين مردم مشهور است كه در اينجا، جاى پاى پيامبر است. عرج اول تهامه است؛ روض المعطار، ص ١۶٣. سپس پيامبر وارد بطن رئم كه در وادى عقيق قرار دارد، مىشود. اين وادى از نزديك چاههاى ماشى، در وادى النقيع گسترده مىشود. طبرى مىگويد: «حتى توافوا طريق العرج و سلك ماء يقال له الغائر، عن يمين ركوبة حتى يطلع على بطن رئم؛ ج٢، ص٣٧۴» . اين گفته بر ورود به عرج تأكيد دارد.
آن وادى است كه در پايين آن گردنه قرار دارد؛ چون وادى همكف و مسطح و در پايين كوهها قرار دارد و در سيره ثابت است كه پيامبر از ركوبه عبور كرده است.
اين وادى از سمت غرب امتداد يافته و در وادى النقيع در نزديكى چاههاى الماشى گسترده مىشود و مسير آن همواره براى كسانى كه پياده و سواره آن را پيمودهاند، معروف بوده است. استاد عبدالقدوس انصارى در اينباره مطالبى دارند.
1) عَصْبَه يكى از منزلگاههاى مسافرانى است كه به سمت مدينه مىآيند و در غرب قباء واقع شده است. پيامبر هنگامى كه از منزل عصبه به سمت وادى العقيق مىرفت، ابوسلمه رسيد و همراه پيامبر به حمراءالاسد رفت. در لسان العرب، «العُصبه» آمده است. جايى را كه مهاجران به مدينه، در آن منزل گرفتند، در نزديكى قباء مىداند و به صورت «عَصَبه» هم آورده. در معجم البلدان به دو صورت آمده است. زبير هنگامى كه به سوى مدينه مىآمد، در محله بنىجَحْجَبا جاى گرفت؛ معجم البلدان، ج ۴، ص ١٢٨. لسان العرب «بنو جحجبى» آورده است؛ لسان العرب، ج ١، ص ٢۵٣. در معجم قبايل العرب؛ ج١، ص ١۶٨، آمده است: جحجبا، از بطون اوس، از ازد، از اعراب قحطانى است و همان بنىعمرو بن عوف بن مالك است. در حديث حضرت على ع هم آمده است كه حضرت در منازل بنىعمرو بن عوف به پيامبر رسيد و بعد از مدتى چون مىفرمايد و رسول مقيم همراه با آنها، در منزل كلثوم بن هدم، منزل گرفتند و مدتى را در آنجا ماندند؛ كنز العمال، ج ١۶، ص ۶٨۵. در السيرة النبوية ابن كثير در ج ٢، ص ٢۶٧، «انزل على بنىنجار» آمده است.
2) در خبر طبقات، ج ١، ص ٢٣٣، آمده است: پيامبر بعد از خروج از گردنه ركوبة، وارد بطن العقيق شد و بعد به الجثجاثه و سپس به بنىعمرو بن عوف و بعد به عضيه رسيد. سپس سوار ناقه خود شد و از سمت راست جاده عبور كرد و به الحُبلى بنىالحُبلى رفت كه اعتراض مردى از بنىسالم برخاست. و نيز آمده است كه بعد از بنىعمرو بن عوف به راه افتاد و در خانه كلثوم بن الهدم از بنىزيد بن مالك منزل گرفت تاريخ المعالم المدينه محل خانه كلثوم را، در تصويرى، درست در كنار مسجد قباء نشان داده است. به هر حال پيامبر ص از وادى عقيق تا جثجاثه و بنى عمرو بن عوف و بنوجحجبا، در غرب قباء عبور كرده بعد راه الظبى تا از العصبه را پيموده و سپس از همين نقطه ناقه را حركت داده تا از سمت راست جاده، با عبور از الحُبلى، به مسجد رسيده است. فرود آمدن پيامبر در قبايل مسير مورد اعتراض و درخواست قبيله مجاور قرار مىگرفت و پيامبر مجبور بوده تا چند روز در بين هر قبيله بماند. با اين وصف، سخن بلاذرى در انساب الاشراف جزء اول، ص٣٠٧ تا حدى موجه مىنمايد. علىرغم اينكه، تقريباً همه اقوال مىگويد پيامبر دو يا سه شب و هفت روز بيشتر در قباء منزل نكرده است. از طرفى به اين نكته هم بايد توجه كرد كه به همه مراكز جمعيتى اطراف قباء نيز در بسيارى از گزارشها، قباء اطلاق شد و به طور مطلق در خبر آمده است كه پيامبر در قباء فرود آمد. به هر حال پيامبر ص پيش از رسيدن به قباء، مدتى توقف داشته و در قباء و فاصله بين قباء و مسجد هم، از جمله در بين بنىسالم بن عوف و براى برپايى اولين نماز جمعه مدتى توقف داشته، كه با اين وصف، مدت توقف پيامبر بيرون از مدينه بسيار بيشتر از سه يا چهار و هفت روز بوده است. ذهبى هم در تاريخ اسلام ص٣٣٣ مدت توقف پيامبر در بين بنىعوف را چهارده روز نوشته است ذهبى مىگويد: پيامبر از طرف العالية وارد قباء شد؛ تاريخ اسلام، ج ١، ص ٣٢٢. و طبرى مىگويد: پيامبر از طرف القائله وارد بنىعمرو بن عوف شدند؛ ج ٢، ص ٣٧٧. ياقوت مىگويد: پيامبر (ص) بعد از چهار روز توقف در قباء و تأسيس مسجد قباء، نماز جمعه را در بنىسالم به جا آورد و سپس در طول وادى رانوناء يا رانون حركت كرد؛ معجم البلدان، ج ٣، ص ١٩. اما در مسيرى كه در اطلس جهان اسلام ارائه شده، بعد از رئم، سياله و سپس ملل و بعد تربان و بعد الحفير، معجم البلدان، ج٢، ص٢٢٧ و سپس ذوالحليفه و بعد قباء آمده است كه به بررسى اين مسير براساس بيان معجم البلدان مىپردازيم: در اين اطلس، سياله در طريق حج قرار دارد و اولين منزل براى مردم مدينه بوده كه قصد حج دارند؛ ج ٣، ص٢٩٢، در مغازى واقدى نيز سومين منزل پيامبر در مسير حجة الوداع است؛ ص٨٣٧؛ روضالمعطار، ص٣٣٣، سياله را دهى بزرگ توصيف كرده كه تا مدينه ٢٩ ميل فاصله دارد. و بعد از آن الروحاء است. معجم البلدان، ملل را منزلى ميان مكه و مدينه مىداند و علت نامگذارى آن را اين مىداند كه عابر اين راه را با سختى و مشقت زياد طى مىكند؛ ج ۵، ص ١٩۴، و تربان را نيز جايى بين ذات الجيش و ملل و سياله مىداند كه داراى آبهاى زيادى است و نيز آورده كه تربان دهكدهاى در فاصله يك شب تا مدينه است؛ ج٢، ص٢٠. اين راه، همان راه انبياء و راه سلطانى است و چنانكه بررسى كرديم، احتمالاً پيامبر از عرج به بعد، از همين طريق مسير را ادامه دادهاند؛ يعنى بنابر بيان ابن اسحاق حركت از مكه تا قديد در نهايت اختفاء و حركت در شب و در بستر مسيلها و بطون وادىها بوده است. سپس مقدارى در جاده حركت كردهاند و سپس تا عرج، با عبور از مدالج و گردنهها و بطون وادىها، با رعايت اختفاء، حركت كردهاند. اما اين مسير در هيچيك از روايات هجرت ذكر نشده است. در مورد عبور از شعب فَيد، بايد گفت كه مسير قاحه به سوى الغائر نيز چندان راه نزديكترى نسبت به مسير عرج نيست؛ مضافاً بر اينكه نامى از فيد هم در احاديث هجرت نيامده است. فَيد در ميانه راه كوفه واقع بوده كه حاجيان، اسباب و اثاثيه خود را در آن مىگذارند. گاهى در آنجا آب پيدا نمىشود و راهى بسيار سخت از رمل دارد؛ بهطورى كه كاروانها از آن راه دورى مىكنند؛ ج ۴، ص ٢٨٢. روض المعطار نيز فيد را در نيمه راه حج بين مكه و بغداد ذكر كرده و اهالى آن را از طىء مىداند؛ ص۴۴٣. بعد از غلبه محمد بن حسن بر مدينه، منصور لشكرى براى سركوبى او فرستاد. سپاه او در فيد توقف كرد و مردم مدينه شروع به كندن خندق كردند، بنابراين، فاصله فيد تا مدينه بايد فاصله زيادى باشد كه مردم مدينه با آن محاسبه، شروع به كندن خندق كردهاند؛ بنابراين پيامبر به طرف وادى عرج حركت كردهاند و از وادى يدعه (كه در متون سيره نيز نام آن به همين عنوان در حديث هجرت نيامده) گذشتهاند و سپس در راه انبياء به حركت خود ادامه دادهاند و از الروحاء عبور كردهاند كه تأكيد زياد پيامبر بر عبور از راه پيامبران بوده است. روحاء در ۴١ ميلى مدينه و دو شبانهروز تا آن فاصله دارد. تاريخ الخميس، ص۴٢٧. پيامبر فرمودند كه حضرت عيسى، در اين وادى تهليل گفته حج و عمره نموده است. پيامبر در روحاء در نزديكى عرق الظبيه نماز خوانده است؛ روض المعطار، ص ٢٧٧. اما در اين راه، سياله در جاى درستى قرار ندارد؛ چون معجم البلدان آن را در يك منزلى مدينه مىداند. مسير اطلس جهان اسلام نه با واقعيتهاى طبيعى مسير منسجم است و نه با آنچه كه در سيره آمده است. اما مسيرى كه عاتق ارائه داده چنانكه ايشان ادعا كردهاند، با مسير طبيعى است و طريق سيره سازگارى بيشترى دارد. به هر حال درباره اين قسمت از مسير تا قباء و تا مسجد، بحث وجود دارد.
در سمت جنوب آن قرار دارد. اولين مسجدى كه براساس تقوى بنا شده، در آنجاست.
من سفرهاى متعددى را براى بررسى مسيرهاى گوناگونى كه ممكن است پيامبر خدا (ص) آنها را پيموده باشد، انجام دادم و با بررسى دقيق احتمالاتى كه پيرامون اين مسيرها وجود دارد، وجوه ترجيح بعضى از مسيرها بر مسيرهاى ديگر را مد نظر قرار دادم. برخى از اين ملاحظات و مرجحات عبارتند از:
١. پيامبر (ص) بايد از كوتاهترين و آسانترين مسير حركت مىكردند.
٢. ايشان بايد مسيرى كه از ديد دشمنان پنهان باشد را بر مىگزيدند.
٣. مانند هر مسافر ديگر، ايشان بايد از مسيرى حركت مىكردند كه از نزديك چاههاى آب و منزلگاههايى كه براى نوشيدن آب و استراحت و سيراب نمودن چهارپايان است مىگذشتند.
۴. در مواردى كه مجبور مىشدند تا از جادههاى عمومى و پر رفتوآمد حركت كنند، بايد در دل شب حركت مىكردند كه رفتوآمد كم مىشود.
۵. هرگاه در اينگونه مسيرها حركت مىكردند، هنگام صبح بايد در محلى نزديك به آنجا مخفى مىشدند.
۶. بايد از سرزمين خزاعه كه همپيمان قريش نبود، عبور مىكردند و از سرزمين كنانه فاصله مىگرفتند كه سرزمينهاى بين تهامه و مكه متعلق به اين دو
قبيله مىباشد:
قبيله اول در ساحل، از جنوب ليث تا وادى صفراء و ينبع سكونت دارند و قبيله دوم در تهامه داخلى، مانند مرالظهران و عسفان و رابغ و قديد و دوران و جحفه.
براساس آنچه ذكر شد و با مشاهده اين مناطق، من مسير هجرت را به شكل زير تعيين و ترسيم نمودم:
پيامبر از كوه ثور در جنوب مكه خارج شده و به سمت غرب درحالىكه كوه السرد را سمت راست خود و لبينات را در سمت چپ خود داشته، هجرت خود را آغاز كرده و بعد وارد وادى ابراهيم شده است. سپس به روضه امالهشيم رسيده است و در آنجا مستقيم به طرف شمال برگشته و از راه حب و الحبل درحالىكه حديبيه (كه امروز الشميسى ناميده مىشود) گذشته و كوههاى غربى مكه را در سمت چپ خود داشته است. بعد، از نزديكى الحميمه از وادى مر الظهران عبور كرده و وارد گردنه المرار (دره الكريمى كنونى) شده؛ درحالىكه سروعه و كوه ضاف را در سمت چپ خود داشته و در سمت راستش كوه مكسر بوده است. وقتى از دره الكريمى خارج شده، در دامنه شرقى كوههاى الخشاش كه در سمت چپ و وادى الصغو كه در سمت راست او بوده، عبور كرده كه چاهها و چشمههاى زيادى در آنجا وجود دارد. سپس شب هنگام از نزديك عسفان گذشته و از آن دورى جسته و درحالىكه آن را در سمت راست خود داشته، آن را پشت سر گذارده است. سپس در كنار چشمههايى فرود آمده كه الغولاء ناميده مىشده است و بعد در وادى آن چشمه، حدود پنج كيلومتر راهپيمايى نموده و بعد، از سمت راست ايشان گردنهاى به نام گردنه نقرى پديدار شده است كه با پيمودن آن، مسير او به جاده عمومى در نزديكى كوير رسيده است. بعد مجبور شده تا در شب حركت كند. با طى اين مسير، به الدف در صد كيلومترى مكه رسيده است. هنگام صبح به درهاى عميق بين كوههاى جمدان پناه برده است.
امروزه در اين دره درختى وجود دارد كه مردم با اعتقاد به اينكه آثارى به
جامانده از آثار پيامبر خدا است، آن را زيارت مىكنند. چون شب فرا رسيد، در آخر شب، از پناهگاه خود خارج شده و به حركت خود در اين مسير ادامه داده و در پايين امج فرود آمده و بعد گردنه لفت (الفيت امروزى) را پشت سر گذارده و اين همان جاده بزرگ و اصلى بوده است كه پيامبر مجبور بوده تا از آن عبور كند. بعد در قديد فرود آمده و آن را در روز پيموده است. سپس از ضاف و اممعبد در نزديكى جايگاه بت مناة عبور نموده و از آنجا از گردنه المشلل بالا رفته و در دوران فرود آمده كه متعلق به بنىمدلج و خزاعه بوده و هر دو قبيله در آن مشترك بودهاند. در آنجا با سراقه - كه ذكر آن گذشت - برخورد نموده است. سپس از وادى كليه گذشته و در روز سوم از كناره و انتهاى سنگلاخها حركت كرده تا هنگام فرا رسيدن شب چهارم، از نزديكى جحفه در شرق آن، درحالىكه آن را مىديده، عبور نموده است. بعد از عبور از جحفه، از وادى الخرار به حركت خود ادامه داده و بعد به طرف راست به سمت شرق حركت كرده و از غدير خم گذشته و بعد در وادى مر (وادى رابغ امروزى) عبور كرده و به طرف مشرق پيش رفته تا به وادى حياء رسيده و در آنجا چاههايى هست كه به چاههاى المُرّه معروفند. بعد به سمت چپ به طرف شمال حركت كرده و از سنگلاخ الشيباء عبور كرده و وارد وادى الفرع شده و در نزديكى مصب لقف آن را پشت سر گذارده و از آن عبور نموده تا به مدالج رسيده و يكى بعد از ديگرى چنانچه در گذشته ذكر كرديم، از آنها عبور نموده و هنگام عبور از آنها از العصوين و مرجح و نقاط ديگرى مانند امكشد و اجيرد هم عبور نموده است. زمانى كه وارد تعهّن شده، در القاحه و در نزديكى السقيا، در سمتى كه به طرف مكه است، راهپيمايى كرده و پيش از القاحه از السقيا و چاه الطلوب گذشته و راهى جز اين را نمىتوانسته انتخاب نمايد. زمانى كه به چاه الطلوب رسيده، براى انتخاب مسير درست و مناسب خود، مستقيم به طرف شمال در درهاى به نام فيد در مقابل منزلگاه رأى العين پيش رفته و در ابتداى وادى اليدعه الشرقى فرود آمده و سپس
از گردنه عقنقل عبور كرده و وارد وادى الحلقه شده است. بعد، از الغائر بالا رفته و همه اين نقاط در خط سير او مانند دانههاى مرواريد منظم شدهاند.
كسى كه ادعا مىكند حضرت از العرج عبور نموده، سخنى نادرست گفته است؛ زيرا متضمن مسافت طولانى و تحمل مشقت و سختى بسيار و غير ضرورى است و اگر انسان شكل طبيعى زمين را مورد دقت قرار دهد، در مىيابد كه چنين كارى بعيد به نظر مىرسد. از الغائر، مسير جاده را به سمت شمال در وادى العقيق ادامه داده و از شرق حمراء الاسد عبور نموده و بعد، از دامنه غربى كوه عير حركت كرده و سپس به قباء رسيده است.
خوانندگان عزيز با جادههاى بسيارى در طول سفرهاى چهارگانه گذشته آشنا شدند، اما به آن مسيرها به صورت پراكنده و نامنظم اشاره شده بود. در اينجا قصد دارم راههاى اصلى در اين سرزمين مبارك را - چه راههايى كه در گذشته مسير كاروانهاى حج بوده و چه مسيرهاى ماشين رو امروز - به صورت منظم بيان كنم.
اين اسم بر جاده اصلى بين مكه و مدينه اطلاق مىشود. از پيامبر (ص) روايت شده است كه هفتاد پيامبر از اين مسير عبور نمودهاند و غلو نيست اگر بگوييم از زمانى كه خداوند زمين را خلق كرده و خانه كعبه را در آن بنا نموده و قبله مومنان جهان قرار داده، اين مسير وجود داشته است. اين جاده از مكه و از محل عمرة التنيعم، درست از سمت شمال آن خارج مىشود و اولين منزلگاه در اينجا الجموم در ٢٢ كيلومترى مكه مىباشد. مرحله دوم عسفان است كه در هشتاد كيلومترى مكه قرار دارد و منزلگاه سوم الدف در صد كيلومترى مكه و بعد طارق قديد در ١٢٨ كيلومترى كه منزلگاه چهارم است. به همين ترتيب مسير جاده ادامه دارد، تا اينكه جاده از الدف به سمت ثول منحرف شده و اين منزلگاه متروك افتاده است. منزلگاه پنجم الجحفه است كه از زمانهاى بسيار دور متروك شده و
مسير جاده با فاصله از رابغ، در شمال غرب جحفه عبور مىكند. منزلگاه ششم ودان است كه مدتى است متروك است. سپس السقيا در وسط القاحه است و بعد چاه الطلوب كه امروزه معروف به الحفاة است و بعد به ترتيب شرف الاثايه، الرويثه و المنصرف كه امروزه معروف به المسيجيد يا الروحاء است و هر دو كنار هم قرار دارند. مردم گاهى در الروحاء و گاهى در المسيجيد براى پرهيز از ازدحام منزل مىگيرند. سپس السياله و بعد مدينه منوره است كه بدين ترتيب سيزده منزل مىشود. اين فاصله به طور كلى حدود ۴٢٠ كيلومتر است. بعد از ورود ماشين به اين جادهها مسير جاده بعد از عبور از الدف، به سمت چپ پيچيده و از سنگلاخ البكاويه بالا رفته و سپس در طول ساحل ادامه يافته تا به راه جده كه ذكر آن خواهد آمد، مىپيوندد.
<نمايش تصوير
اين جاده در زمانهاى بسيار دور تا دوران متأخر محل رفت و آمد كاروانهاى شتر بوده است و به نظر مىرسد علت پيدايش آن، حجاجى بودهاند كه از راه دريا به قصد حج مىآمدهاند و چون زمانى طولانى پيش از شروع ايام مخصوص حج مىرسيدند، لذا تصميم مىگرفتند با زيارت حرم پيامبر بتوانند بعد از انجام مراسم حج زودتر به سرزمين خود برگردند. پس به قصد زيارت حرم نبوى قافلههاى شتر مسير خود را از جده به طرف مدينه قرار دادند و اولين منزل از جده، ذهبان در مسافت ۵/۵ كيلومترى بوده است. بعد الدعيجيه و بعد القضيميه كه در نزديكى هم هستند. اولى در ٩٩ كيلومترى و دومى به فاصله دوازده كيلومترى در سمت شمال آن قرار دارد و منزلگاه اصلى كسانى بوده كه بعد از تغيير مسير جاده، از مكه مىآمدهاند. بعد صعبر و رابغ در ١۵۵ كيلومترى جده و مستوره در ۴۴كيلومترى رابغ است و سپس جاده به سه شعبه تقسيم مىشود كه آن را در سفر اول بيان كردم. جاده ماشينرو تا مستوره ادامه دارد و بعد از البزواء تا بدر حدود هفتاد كيلومترى شمال مستوره ادامه پيدا مىكند. مسير جاده از وادى الصفراء به سمت المسيجيد پيش مىرود تا به جاده انبياء مىپيوندد. بين بدر و المسيجيد ۵/١كيلومتر فاصله است. طول اين جاده آسفالت بين مكه و مدينه ۴۶٠كيلومتر است و ميزان در تعيين اين مسافتها از وسط هر شهر است.
منظور از اين اسم در حجاز، همان راه انبياء است.
راه بين مكه و جده است كه وارد بلدح (پايين وادى فخ) در پايين مرالظهران در ٢٩ كيلومترى مىشود و بعد البحره كه منزل اول است، در ٣۶ كيلومترى قرار
دارد و حد فاصل در ميانه دو شهر است و بعد وارد امالسلم در مسافت پانزده كيلومترى از جده مىشود. اينجا داراى دو منزل است و مخصوص كاروانهاى شتر بوده است و مسافت آن ٧٣ كيلومتر است.
اسم الفرعى براى اين است كه اهل حجاز جهت شرق را فرع مىنامند؛ چون سيلهاى آنها از شرق و غرب مىآيد. اما مردم نجد غرب را به همين دليل فرع مىگويند. اين جاده از مكه از مسير جاده زبيد كه معروف به المنقى مىباشد مىآيد تا در المهد (معدن بنىسليم در گذشته) از آن جدا و از مشرق، از مكه خارج مىشود و اولين منزل در محل برخورد نخستين يا در نزديك آن دو است؛ چون در آنجا چشمهها و دهكدههاى زيادى وجود دارد. اين منزلگاه در طول زمان دستخوش تغيير شده است. چاه الباثه در جايى قرار دارد كه الغمير ناميده مىشود و در نزديكى آن مكه الرقه است و حاجيان بين اين دو محل پخش مىشوند. بعد به الضريبه (ذات العرق) و بعد الرصن يا اول العقيق (عقيق عشيره) مىرسيم و در اينجا المنقى به دو شعبه تقسيم مىشود: راه بصره كه به سمت شرق مىرود و راه كوفه و بغداد كه به سمت چپ منحرف شده و در جايى به نام الحفائر وارد مىشود و بعد المسلح و بعد معدن بنىسليم (المهد امروزى) و بعد جاده جدا مىشود. راه الفرعى به سمت چپ منحرف شده و از الرحضيه عبور كرده و از ناحيه شرق به سمت مدينه امتداد پيدا مىكند، درحالىكه المنقى به طرف صوب القصيم در ربذه امتداد پيدا دارد و امروزه به البركة معروف است. بعد به طرف النقره و وادى الرمه در نزديك قطن امتداد مىيابد.
از مكه به طائف دو راه اصلى وجود دارد كه تنها در طائف به هم مىرسند: اول از مكه و از بين ثبير اعظم و حراء و بعد از بين دو كوه نجد عبور كرده و
سپس از حنين و الزيمه كه اولين منزل است و در ۴۵ كيلومترى مكه قرار دارد و امتداد نخله اليمانيه است و بعد السيل الكبير در ٨٣ كيلومترى مكه و ۵٣ كيلومترى طائف و بعد منزل سوم كه طائف است. پس اين جاده سه منزل دارد و مسافت آن ١٣٣ كيلومتر است. دومين راه از مكه، از منا و بعد مزدلفه و بعد عرفه و سپس منزل اول آن الكر در دامنه كوه كرا از سمت غرب مىباشد. شدّاد منزلگاهى است كه قبل از الكر، كه چند كيلومتر دورتر از آن در جانب مكه است، قرار دارد. بعد در جادهاى ناهموار و سخت از كوه كرا بالا مىرود و در نود كيلومترى مكه به طائف مىرسد. اين راه كاروانرو نبوده، بلكه جاده مالرو و پيادهرو بوده و دورانهاى زيادى گذشته تا مناسب رفتوآمد شده است.
اين جاده از قديم، از جنوب مكه، از مسفله خارج مىشده و با عبور از وادى عرنه و وادى ملكان به منزلگاه اول كه چاههايى در وادى البيضاء در فاصله ۵١كيلومترى بوده، مىرسيده است كه به آن منزلگاه بيضاء مىگفتهاند. بعد از إدام عبور كرده، به السعديه، در وادى يلملم در صد كيلومترى مىرسيده است كه ميقات مردم يمن بوده و بعد به اليث كه بندرى آباد در مصب وادى اليث در دريا بوده مىرسيده و زمانى كه جاده يمن آسفالت شده، اين جاده و جاده جديد از هيچيك از منزلگاههاى مذكور عبور نمىكند. من در سفرى به آنجا ديدم كه اهالى منزلگاههاى سابق، به مكانى موازى منزلگاه خود در كنار جاده جديد كوچ كردهاند. و قهوهخانههايى در آنجا بنا كردهاند. بدون ترديد منزلگاههاى قديمى رو به ويرانى خواهند گذشت.
و در پايان خداوند را به سبب نعمت اتمام اين كتاب شكر مىكنم و از او هدايت و توفيق را خواهانم.
١. آبادىها و مكانهاى مذهبى كشور، يزدى، آستان قدس رضوى.
٢. الاثر المقتفى لقصة هجرة المصطفى، ابىتراب الظاهرى رياض، دار الثقافة الاسلاميه، ١۴٢٨ه. ق.
٣. الاحتجاج، احمد بن على طبرسى، تحقيق: ابراهيم بهادرى و محمد هادى، تهران، دارالاسوه، ١۴١۶ه. ق.
۴. اطلس تاريخ اسلام، حسين مونس، قاهره، الزهراء للاعلام العربى، ١۴٠٧ه. ق.
۵. اعلام الورى، فضل بن على طبرسى، تحقيق موسسة آل البيت، قم، ١۴١٧ه. ق.
۶. الامالى، محمد بن حسن طوسى، تحقيق مؤسسة البعثه، قم، دار الثقافه، ١۴١۴ه. ق.
٧. امتاع الاسماع، مقريزى، محمود محمد شاكر، بىجا، بىنا، بىتا.
٨. انساب الاشراف، بلاذرى، دارالفكر، ١۴١٧ه. ق.
٩. اوائل، تسترى، تهران، دفتر مطالعات فرهنگى و تحقيقات، ١٣٧٢ه. ش.
١٠. البدء و التاريخ، مقدسى، بيروت، دارصادر، ١٩٠٣م.
١١. البداية و النهايه، ابن كثير، بيروت، دارالاحياء، ١۴١٣ه. ق.
١٢. تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير والاعلام، ذهبى، دارالكتب العربية، ١۴٠٩ه. ق.
١٣. تاريخ الخميس، حسين بن محمد الديار بكرى، بيروت، دار صادر.
١۴. تاريخ الشيعه، محمدحسين مظفر، قم، منشورات بصيرتى.
١۵. تاريخ الهجرة النبويه و بدء الاسلام، البيلاوى، بيروت، دارالقلم، ١۴٠۶ه. ق.
كتابنامه
١. آبادىها و مكانهاى مذهبى كشور، يزدى، آستان قدس رضوى.
٢. الاثر المقتفى لقصة هجرة المصطفى، ابىتراب الظاهرى رياض، دار الثقافة الاسلاميه، ١۴٢٨ه. ق.
٣. الاحتجاج، احمد بن على طبرسى، تحقيق: ابراهيم بهادرى و محمد هادى، تهران، دارالاسوه، ١۴١۶ه. ق.
۴. اطلس تاريخ اسلام، حسين مونس، قاهره، الزهراء للاعلام العربى، ١۴٠٧ه. ق.
۵. اعلام الورى، فضل بن على طبرسى، تحقيق موسسة آل البيت، قم، ١۴١٧ه. ق.
۶. الامالى، محمد بن حسن طوسى، تحقيق مؤسسة البعثه، قم، دار الثقافه، ١۴١۴ه. ق.
٧. امتاع الاسماع، مقريزى، محمود محمد شاكر، بىجا، بىنا، بىتا.
٨. انساب الاشراف، بلاذرى، دارالفكر، ١۴١٧ه. ق.
٩. اوائل، تسترى، تهران، دفتر مطالعات فرهنگى و تحقيقات، ١٣٧٢ه. ش.
١٠. البدء و التاريخ، مقدسى، بيروت، دارصادر، ١٩٠٣م.
١١. البداية و النهايه، ابن كثير، بيروت، دارالاحياء، ١۴١٣ه. ق.
١٢. تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير والاعلام، ذهبى، دارالكتب العربية، ١۴٠٩ه. ق.
١٣. تاريخ الخميس، حسين بن محمد الديار بكرى، بيروت، دار صادر.
١۴. تاريخ الشيعه، محمدحسين مظفر، قم، منشورات بصيرتى.
١۵. تاريخ الهجرة النبويه و بدء الاسلام، البيلاوى، بيروت، دارالقلم، ١۴٠۶ه. ق.
كتابنامه
١. آبادىها و مكانهاى مذهبى كشور، يزدى، آستان قدس رضوى.
٢. الاثر المقتفى لقصة هجرة المصطفى، ابىتراب الظاهرى رياض، دار الثقافة الاسلاميه، ١۴٢٨ه. ق.
٣. الاحتجاج، احمد بن على طبرسى، تحقيق: ابراهيم بهادرى و محمد هادى، تهران، دارالاسوه، ١۴١۶ه. ق.
۴. اطلس تاريخ اسلام، حسين مونس، قاهره، الزهراء للاعلام العربى، ١۴٠٧ه. ق.
۵. اعلام الورى، فضل بن على طبرسى، تحقيق موسسة آل البيت، قم، ١۴١٧ه. ق.
۶. الامالى، محمد بن حسن طوسى، تحقيق مؤسسة البعثه، قم، دار الثقافه، ١۴١۴ه. ق.
٧. امتاع الاسماع، مقريزى، محمود محمد شاكر، بىجا، بىنا، بىتا.
٨. انساب الاشراف، بلاذرى، دارالفكر، ١۴١٧ه. ق.
٩. اوائل، تسترى، تهران، دفتر مطالعات فرهنگى و تحقيقات، ١٣٧٢ه. ش.
١٠. البدء و التاريخ، مقدسى، بيروت، دارصادر، ١٩٠٣م.
١١. البداية و النهايه، ابن كثير، بيروت، دارالاحياء، ١۴١٣ه. ق.
١٢. تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير والاعلام، ذهبى، دارالكتب العربية، ١۴٠٩ه. ق.
١٣. تاريخ الخميس، حسين بن محمد الديار بكرى، بيروت، دار صادر.
١۴. تاريخ الشيعه، محمدحسين مظفر، قم، منشورات بصيرتى.
١۵. تاريخ الهجرة النبويه و بدء الاسلام، البيلاوى، بيروت، دارالقلم، ١۴٠۶ه. ق.
۶٠. مرآة الحرمين، ابراهيم رفعت پاشا، قاهره، مكتبة الثقافة الدينيه.
۶١. معجم البلدان، ياقوت حموى، بيروت، دار صادر.
۶٢. معجم قبايل الحجاز، عاتق بن غيث بلادى، مكه مكرمه، دار مكه، ١٩٧٩م.
۶٣. معجم قبايل العرب، عمر رضا كحاله، بيروت، الرساله، ١۴١۴ه. ق.
۶۴. معجم ما استعجم، عبدالله البكرى، بيروت، عالم الكتب، ١٩٨٣م.
۶۵. معجم معالم السيرة النبويه، عاتق بن غيث بلادى، دار مكه.
۶۶. المغازى النبويه، زهرى، سهيل زكار، دارالفكر، ١۴٠٠ه. ق.
۶٧. مغازى، واقدى، تهران، نشر دانشگاهى، ١٣۶١ه. ش.
۶٨. من حديث الهجره، محمد محمد ابوشبهه، مجلة الازهر، السنه ۴۵، المحرم ١٣٩٣ه. ق.
۶٩. مناقب آل ابىطالب (ع) ، ابن شهر آشوب، دارالاضواء، ١۴١٢ه. ق.
٧٠. المنتظم، ابن جوزى، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١٢ه. ق.
٧١. موسوعة التاريخ الاسلامى، العصر النبوى العهد المكى، قم، الهادى، ١۴١٧ه. ق.
٧٢. الموفقيات، زبير بن بكار، قم، رضى، ١۴١۶ه. ق.
٧٣. الميزان، محمدحسين طباطبايى، قم، جامعه مدرسين.
٧۴. نسب حرب، عاتق بن غيث بلادى، دار مكه، ١۴٠۴ه. ق.
٧۵. نهاية الايجاز فى سيرة ساكن الحجاز، الطهطاوى، سيد رفاعه.
٧۶. النهاية، ابن اثير، قم، نشر ادب حوزه.
٧٧. هجرة الرسول و صحابته فى القرآن، احمد عبدالغنى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ١۴٠٩ه. ق.
٧٨. وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، على بن عبدالله سمهودى، تحقيق: محمد محىالدين، بيروت، دار الكتب العلميه، ١۴٠۴ه. ق.
٧٩. الوفاء باحوال المصطفى، ابن جوزى، رياض، سعيديه.