ghaemiyeh.com
سرشناسه : آلكاشفالغطاء، محمدحسين، ۱۸۷۷ - ۱۹۵۴ م.
عنوان قراردادي : اصل الشيعه و اصولها. فارسي
عنوان و نام پديدآور : آيين ما (اصلالشيعة)/ (تاليف) محمدحسين آلكاشفالغطاء؛ ترجمه و تحقيق مكارمشيرازي.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبنابيطالب(ع)، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۳۰۴ ص.
شابك : ۴۵۰۰۰ ريال978-964-533-082-6 :
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: Malarem Shirazi. Our religion.
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس.
موضوع : شيعه اماميه -- عقايد
موضوع : كلام شيعه
موضوع : شيعه -- اصول دين
موضوع : فقه جعفري -- قرن ۱۴
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -، مترجم
رده بندي كنگره : BP۲۱۱/۵ /آ۷الف۶۰۴۱ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷۲
شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۰۶۳۴۰
حق كشيهاى عجيبى كه درباره «شيعه» شده است.
دستهاى آلوده و گنهكارى كه در پشت اين پرده است.
نقايص تبليغاتى ما.
خرافات بزرگترين دستاويز دشمن.
نقش اين كتاب پر ارزش در معرفى «عقايد شيعه» به دنيا.
شايد كمتر جمعيّتى را در جهان بتوان پيدا كرد كه حقوقش مانند جمعيّت «شيعه» تضييع شده باشد؛ همانطور كه كمتر جمعيّتى را مىتوان پيدا كرد كه در برابر چنين جريانى كه اساس موجوديت او را تهديد مىكند اين قدر خونسرد و بىاعتنا باشد!
آيينى كه پاكترين و منطقىترين آيينهاى دنياست بر اثر «تحريكات» مستقيم و غير مستقيم بيگانگان، و «تعصب و كينهتوزى» بعضى از مخالفان و «نادانى و ناآگاهى» عدّهاى از موافقان، چنان بد معرفى شده است كه هر فرد با انصاف و حقيقتطلبى را به شدّت ناراحت مىسازد.
كار به جايى رسيده است كه بعضى از مخالفان، ما را به صورت رسمى
«بت پرست!» يا «خارج از اسلام» معرفى كردهاند! در حالى كه عقيده شيعه در باب توحيد، و يگانگى ذات و صفات خداوند، چنان محكم و روشن است، كه هر گونه شبههاى را كه بويى از شرك به خدا يا تعدد، و تركيب در ذات و صفات خداوند بدهد، برخلاف توحيد مىداند و ذات خدا را پاك و منزه مىشمارد.
حتى عقيده به «معانى و صفات زائد بر ذات»(1)- را كه جمعى از برادران اهل سنّت از آن طرفدارى مىكنند- نوعى انحراف از اصل توحيد مىدانيم و با آن مخالفيم.
به خصوص در ايّام حج نگاههاى خشم آلود جمعى از مسلمانان غير شيعه كه توأم با خشم و نفرت به سوى شيعيان انداخته مىشود، خود حاكى از اين موج تبليغاتى ضد شيعه در ميان گروههاى مختلف اسلامى است.
برخلاف آنچه بعضى تصور مىكنند اين موج شديد تبليغاتى مسأله سادهاى نيست، و اگر آن را به دقت بررسى و تجزيه و تحليل كنيم خواهيم ديد چه دستهاى آلوده و خصم آلودى در پشت اين پرده بوده و هست، كه از اين رهگذر براى تحقق بخشيدن به مقاصد شوم و نامشروع خود حدّاكثر بهره بردارى را كرده و مىكنند.
همان دستهاى آلودهاى كه ملت 500 ميليون نفرى هندوستان را از طريق ايجاد يا دامن زدن به اختلافات مذهبى ساليان دراز در زير يوغ استعمار خود نگه داشته بود و بى رحمانه بر آنها حكومت مىكرد.
همان دستهاى گنهكارى كه بارها افراد ساده لوح و خودخواه، يا بيمار و ديوانه را تشويق به مذهب سازى كرده، و بعداً مانند مرغى كه جوجههاى خود را زير بال و پر مىگيرد آنها را «زير حمايت» خود قرار داده، و به هنگام خطر قدم
1) اشاعره كه جمعى از اهل سنّت هستند براى خدا صفاتى زائد بر ذات و قائم به او قايل هستند كه آنها را« معانى» مىنامند، شرح بيشتر در كتاب« چگونه خدا را بشناسيم» بخوانيد
جلو گذارده، سران آنها را از چنگال زندان و مجازات رهايى بخشيده، و در پايان كار «لقب سِر!» به عنوان پاداش به آنها عنايت فرمودهاند. تا از اين راه نيروى خرد كننده صفهاى فشرده مسلمانان را در هم بشكنند و هر گونه مانعى را از سر راه خود بردارند.
واگر يك روز بويى از صفا و صميميت در ميان فرق مختلف اسلامى به مشام تيز و حساسشان برسد فوراً توطئه تازهاى به راه مىاندازند و نويسنده مزدورى را براى انجام اين مأموريت آماده كرده و وسايل لازم را از هر قبيل در اختيار او مىگذارند.
يك روز كتاب «منهاج السنه» و روز ديگر «الصراع بين الاسلام والوثنيه» (نبرد اسلام و بت پرستى!!) و روزى ديگر «الوشيعه» كه مملوّ از انواع اكاذيب و جعليات و تهمتهاى ناروا و عجيب، و احياناً مضحك، نسبت به شيعه است، بوسيله آن نويسندگان مزدور يا تحريك شده انتشار مىدهند.(1)
واز آن رسواتر مستشرقين دلسوزى! هستند كه با آنها همصدا شده ومانند «رونلدس» كتاب «عقيده شيعه» را با آن همه دروغهاى جعلى و مجعولات مفتضح انتشار دادهاند!
تا آنجا كه شخص گمنام و مجهول الهويهاى به نام «ابراهيم جبهان» را از «كويت!» تحريك كردند تا در مجله «راية الاسلام» كه از «حجاز!» منتشر مىشود مقالهاى (2)بر ضد شيعه بنويسد و شرم آورترين اهانتها را نسبت به ساحت مقدس
1) كتاب« منهاج السنة النبوية فى نقض كلام الشيعة القدرية» تأليف« ابن تيميه» و كتاب« الصراع بين الاسلام والوثنيه» تأليف« عبداللَّه على القصيمى» و كتاب« الوشيعة فى نقد عقائد الشيعة» تأليف« موسى جاراللَّه» است، كسانى كه مايل هستند از طرز بحثها، وهمچنين پاسخهاى لازم به آنها اطلاع پيدا كنند به كتاب نفيس الغدير، ج 3 مراجعه فرمايند
2) از ابراهيم سليمان جبهان كتابى نيز به نام« تبديد الظلام وتنبيه النيام» در سال 1399 در جده به چاپرسيد. كتاب قاطع البرهان فى الردّ على الجبهان اثر سيد احمد موسوى فالى، رد بر اين نويسنده است كه در مطبعه سفيان به چاپ رسيده است
حضرت امام صادق عليه السلام در آن بنمايد؛ نسبت به همان بزرگوارى كه «مالك ابن انس» يكى از ائمه مذاهب چهارگانه اهل سنّت درباره او مىگويد: «بالاتر از جعفر بن محمد عليه السلام از جهت علم و فضل و عبادت نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه به فكر كسى رسيده است».(1)
و نيز كتاب مشروحى از همين شخص ناشناس كه پس از مقاله مزبور بر اثر تلگرافها و اعتراضهاى فراوان شيعيان از نقاط مختلف جهان ظاهراً از كويت تبعيد گرديد، به چاپ رسيده كه برخلاف روش همه مطبوعات، نه نام چاپخانه روى آن نوشته شده و نه شهر و محل تأليف آن، و از صفحه اوّل تا آخر حملات تحريكآميز (و در عين حال كاملًا بى منطق) نسبت به شيعه (به خصوص شيعيان عراق) است؛ حتى اهل سنّت را تشويق به كوتاه كردن دست شيعه از عراق نموده است، و به قدرى حملات آن به دور از حقيقت و منطق است كه هر فرد مسلمانى را (اعم از شيعه و سنى) ناراحت و متأثر مىسازد.
استعمارگران و ايادى آنها از اين موج تبليغاتى ضد شيعه استفادههاى سرشارى برده و مىبرند. در كشور عراق كه اكثريت آن شيعه و اقليتى سنى هستند هرگز نمىگذارند آرامشى به وجود آيد، وضع كويت و پاكستان و ساير نقاط را هم كه مطلع هستيد؛ آنگاه آنها مىمانند و منابع سرشار اين كشورها!
اين استعمارگران در همين سالهاى اخير در كشور اسلامى پاكستان كه جمعيّت عظيمى از شيعه در آنجا زندگى مىكنند روز عاشورا، در يكى از قصبات عدّه كثيرى از شيعيان را كه مشغول عزادارى بودند به دست وهابيّون افراطى به طرز فجيعى به قتل رساندند و به اين وسيله شكاف ميان شيعه و سنى را بيشتر ساختند.(2)
بديهى است اين حوادث، ساده نيست و نيروى مرموزى از بيرون مرزهاى كشورهاى اسلامى آنها را رهبرى مىكند.
دشمنان اسلام از حربه قديمى خود براى ايجاد نفاق، حدّاكثر استفاده را در اين زمينه كرده و مىكنند؛ شايعات زننده و تحريكآميزى را جعل كرده و به وسيله بعضى از افراد متعصب و ساده لوح نشر و توسعه مىدهند.
در ميان آنها داستانهاى مضحكى ديده مىشود كه حكايت از اين مىكند كه دشمن از هيچ تهمت و افترايى براى پيش برد مقاصد شوم خود روى گردان نيست، كه نمونه هايى از آن را براى بيدارى عموم مسلمانان در اينجا ذكر مىكنيم:
نويسنده كتاب «منهاج السنه» مىنويسد: «شيعه» از عدد «ده» به كلى بيزار است! هرگز اين كلمه را بر زبان جارى نمىكند حتى عمارتى كه ده ستون داشته باشد نمىسازد و اگر مجبور گردد به اين عدد تلفظ كند مىگويد «1+/ 9»! چرا، زيرا از عشره مبشره (آن ده نفرى كه مىگويند پيغمبر صلى الله عليه و آله وعده بهشت به آنها داده است) به استثناى على بن ابىطالب عليه السلام بيزار مىباشند!! ....(1)
همين نويسنده در جاى ديگر مىنويسد: يكى از رسوم شيعه اين است كه بزغاله سرخى! انتخاب كرده و آن را به جاى «عايشه» حساب مىنمايند، (چون لقب عايشه حميرا بود و رنگ سرخ را عرب حمرا مىگويد!) سپس اين بزغاله بينوا را شكنجه مىدهند و موهاى آن را تمام با دست مىكَنند و اين عمل را يك نوع عقوبت براى عايشه مىدانند!!.(2)
خوب ملاحظه مىفرماييد سه مرتبه «اللَّه اكبر» گفتن بعد از نماز كه مظهر عالى توحيد و يگانه پرستى است و با تكان دادن و بالا آوردن دست كه نشانه پشت سر انداختن تمام دنيا و غير خدا در برابر فرمان اوست تكميل مىگردد، چگونه تحريف شده و به چه صورت عجيب و باورنكردنى در آمده است؟!
بديهى است هنگامى كه «امين وحى خدا» در روز روشن دست به يك چنين خيانت بزرگى بزند و منصب نبوّت و خاتميت را به طور «قاچاقى» به غير اهلش بسپارد و خدا و خلق خدا را در مقابل عمل انجام شدهاى قرار دهد، پيداست كه دستگاه چنين خدايى داراى چه حساب و كتابى است، و وعدههاى قيامت و معاد، تكليفش روشن خواهد بود!
1) منهاج السنّة، ج 4، ص 138- / 149. در ريشه اين اتهام بىاساس گفتنى است جمله خان الامين شعار يهوديان بوده كه معتقد بودند جبرئيل امين موظف بود نبوت را در دودمان اسرائيل قرار دهد، اما او نافرمانى كرد و در سلسله فرزندان اسماعيل قرار داد.( ر. ك: تفسير فخر رازى، ج 1، ص 436 و 437، چاپ مصر، 1308 ق). و خداوند سبحان اين پندار بىاساس را رد و جبرئيل را امين و درستكار معرفى كرد:« نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ»( سوره شعرا، آيه 194) و در آيه 97 سوره بقره آمده است:« قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوّاً لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ». براى پى بردن به بىاطّلاعى تهمت پيشگان از معتقدات شيعه و بىاساس بودن اين اتهام كافى است به منابع ذيل مراجعه فرماييد: المقنعه، ص 114؛ النهاية، ص 84؛ السرائر، ج 1، ص 232؛ المهذب، ج 1، ص 95؛ الدروس الشرعيه، ج 1، ص 184؛ تحريرالاحكام، ج 1، ص 263
بنابراين با جعل اين داستان مضحك و رسوا و سر تا پا دروغ، هم «توحيد» شيعه را خواستهاند خراب كنند و هم «نبوّت» و هم «معاد» را، يعنى تمام اصول سه گانه دين (يك تير و سه نشانه عجيب!).
آن داستان خنده آور عدد ده، و آن دروغ شاخدار، بزغاله و اين افسانه مضحك «خان الامين» نمونه كوچكى از جعلياتى است كه دشمنان اسلام ساخته و پرداخته و بدست افراد مزدور يا ابلهى مانند «ابن تيميه» و امثال او در ميان مسلمانان انتشار دادهاند و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
اگر بعضى از قلمهاى مزدور يا عوام بازيچه و آلت دست اينگونه تبهكاران نفاقگر گردد، زياد عجيب نيست، چون بى سوادند و عوام، و بر آنها زياد حرجى نمىباشد، واگر مزدورند مأمورند و به گمان باطل خود معذور!
تعجب در اين است كه گاهى بعضى از دانشمندان، اهل سنّت مطالب بىاساس و موهوم مضحكى نظير آنچه ذكر شد براى معرفى شيعه گفتهاند:
مثلًا ابن خلدون (1)كه نه تنها مورخ معروف و نامدارى است بلكه محقق در «فلسفه تاريخ» محسوب مىشود در مقدمه تاريخ خود كه به نام «مقدمه ابنخلدون» مشهور است مطالبى درباره شيعه و مذهب اهل بيت عليهم السلام نوشته كه از چنان مرد محققى بسيار بعيد است.(2)
او در كتابش حتى به يكى دو نمونه از كتابهاى خود شيعه نيز مراجعه نكرده تا كتاب خود را با نشر مطالب بى اساس درباره تشيّع بى اعتبار نسازد.
1) نامبرده عبدالرحمن بن محمد بن خلدون( 732- / 808) بنيانگذار جامعهشناسى علمى است. دربارهانديشههاى وى آثار چندى تأليف شده است. ر. ك: منابع تاريخ اسلام، ص 220
2) ر. ك: مقدمه ابن خلدون، ص 313 و نيز العبر از همو. نويسنده در اين كتاب احاديثى كه از امام صادق عليه السلام رسيده را ساخته شيعيان معرفى كرده و مىنويسد: شيعهها به سود مذهبشان به روايات فراوانى استناد مىكنند كه همگى مجعول و يا ضعيف هستند، و يا برداشتهاى نادرستى از آنها دارند
باز ممكن است بگويند كه ابن خلدون «تاريخ نويس» است، نه «متخصص در بحثهاى عقايد و مذاهب».
ولى متأسّفانه مىبينيم دانشمندى كه مدعى تخصص در اين گونه بحثهاست مانند «شهرستانى» نويسنده معروف كتاب «ملل و نحل» در بحث عقايد شيعه مطالبى نوشته كه هر شيعهاى بر آن مىخندد و از خود سؤال مىكند: آيا اين نويسنده «ملل و نحل» لااقل يك كتاب ساده از نوشته دانشمندان شيعه را براى پى بردن به عقايد و افكار آنها در دست نداشته و تنها به شايعات بىاساس و موهوماتى كه حتى افراد بيسواد به آن عقيده ندارند قناعت كرده و شيعه را به وسيله آن معرفى نموده است!
جايى كه دانشمند عقايدش، چنين باشد واى به حال ديگران!
خوشبختانه در سالهاى اخير اين وضع به مقدار قابل ملاحظهاى تغيير يافته، و نشريات با ارزشى از هر دو طرف انتشار يافته كه ماهيت مذهب شيعه را آنچنان كه هست تا اندازهاى روشن مىسازد. و در ميان دانشمندان اهل سنّت مردان شجاع و عالى مقامى پيدا شدهاند كه با اين نفاق اندازىها مىجنگند و سعى دارند شيعه را بشناسند و به ديگران بشناسانند و اگر «شياطين» و «شيطان صفتان»! بگذارند كمك مؤثرى به ايجاد تفاهم در ميان صفهاى مسلمانان خواهد كرد و خواهيم توانست با دشمنان مشترك خود كه نقشه اصلى آنها «ريشهكن ساختن اسلام و مسلمين» است مبارزه كنيم.
بايد انصاف داد، و همه گناه را به گردن ديگران نيندازيم و نقشههاى استعمارى دشمنان اسلام را «تنها عامل» اين وضع نابسامان معرفى نكنيم، بلكه خود ما «شيعهها» نيز سهمى در اين امور داريم كه از دو نقطه اساسى سرچشمه مىگيرد:
نبايد از ديگران انتظار داشته باشيم از نقاط دور و نزديك بيايند و با دلسوزى و حوصله تمام ما را بشناسند، اين وظيفه ماست كه خودمان را به دنيا معرفى كنيم؛ هنگامى كه ما در انجام اين رسالت بزرگ كوتاهى نماييم انتظار دلسوزى و موشكافى در شناسايى مذاهب ما از ديگران بى مورد است.
كدام سنگر تبليغاتى در خارج داريم؟ چه رساله جامعى به زبانهاى خارجى براى معرفى شيعه به دنيا نوشتهايم؟ تاكنون كدام مبلّغ توانا را به كشورهاى گوناگون فرستادهايم؟ كدام مجله به زبانهاى گوناگون يا لااقل به زبان عربى در سراسر ممالك اسلامى انتشار دادهايم؟ و ...
مسلّماً چند كتاب و رسالهاى هم كه در اين زمينه نوشته شده است اگر چه بسيار خوب است اما هرگز كافى نيست.
دنياى امروز دنيايى است كه هر سازمان كوچك سياسى، اقتصادى و تجارى تأسيس مىشود، يك سازمان تبليغاتى مجهزى هم در كنار آن تأسيس مىگردد تا در برابر طوفانهاى تبليغات مسموم دشمنان، بتوانند موجوديت خودشان راحفظ كنند.
ولى ما مانند كرم ابريشم دور خود مىتنيم و در پايان كار پيله ضخيمى از تارهاى اوهام درست كرده و خود را در داخل آن زندانى مىنماييم و رابطه خود را از جهان خارج به كلى قطع مىكنيم، تا دشمن ما را غافلگير كرده و بر زندگى ما براى هميشه خاتمه دهد.
دستگاههاى تبليغاتى دشمنان راستى غوغا مىكند، ولى ما در برابر سيل تبليغاتى دشمن احساس خطر نكردهايم و از اوضاع و احوال بى خبريم، و يا مىدانيم و نمىخواهيم قدمى برداريم، اين يك تقصير ما.
دومين عامل اين بدبختى همان خرافاتى است كه افراد نادان ساخته و پرداخته و اشاعه مىدهند و دشمن هم از آن حدّاكثر بهره بردارى را مىكند.
متوسل شدن به درختهاى كهن و فرسوده، دخيل بستن به سقاخانه، شمع روشن كنار اجاق و روضه خواندن پاى ديگ سمنو، پختن آش با آن تشريفات، آجيل مشگل گشا، شبيه خوانى با آن وضع نا گفتنى، آب و جارو در خانه براى تشريف فرمايى حضرت خضر عليه السلام و امثال اينهاست كه بهانه به دست دشمن مىدهد، گرچه اين گونه كارها منحصر به عوام ما نيست، ولى در مورد ما زياد از طرف دشمن از آن بهره بردارى شده است. لبه تيز حملات دشمنان متوجه مطالب خرافى است كه در دست و پاى عوام مىباشد و هيچگاه يك انتقاد منطقى و صحيح از يك عقيده مسلّم شيعه كه در كتابهاى دانشمندان اين مذهب وجود دارد، نشده است.
در هر حال هنوز وقت باقى است، بايد كوشيد و اين دو نقيصه بزرگ را بر طرف ساخت، بايد دستگاه تبليغاتى را مجهز نمود، با خرافات مبارزه كرده و عقايد پاك شيعه را به جهانيان معرفى نمود.
مرحوم كاشف الغطا اين دانشمند و محقق بزرگ شيعه حقاً دين خود را به ساحت مقدس حضرت جعفربنمحمد عليه السلام باانتشار كتاب «اصلالشيعه» ادا نمود.
او با قلم توانا و موشكاف و پرمغز خود توانست بسيارى از پردههاى اوهام را پاره كند و عقايد شيعه را آنچنان كه هست به عموم مسلمانان معرفى نمايد، تا بدانند شيعه نه بت پرست است و نه خارج از دين، نه على عليه السلام را خدا مىداند و نه او را از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله شايستهتر مىشناسد، نه در دين خدا بدعتى گذاشته و نه قرآن را ناقص و تحريف يافته مىداند.
بلكه عقيده شيعه در اصول و فروع مستقيماً از قرآن مجيد و مكتب وحى و دودمان پيغمبر صلى الله عليه و آله كه نزديكتر از همه به «قرآن» و آشناتر از همه به «سنّت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله» هستند، گرفته شده است. روى همين زمينه اين كتاب نفيس تا كنون چندين بار چاپ و نسخههاى آن ناياب شده و در غالب كشورهاى اسلامى به زبانهاى مختلف منتشر شده است.
گرچه اين كتاب به زبان فارسى نيز ترجمه شده ولى به جهت اهميت و ارزش فراوان اين موضوع علىرغم تمام گرفتارىها تصميم گرفتم تا متن كتاب را به طور كاملتر و به سبك روز ترجمه نموده و تعليقات و شروحى براى تكميل، يا براى روشن ساختن نكات آن، بر آن بيافزايم.
و خدا را بسيار شكر مىگويم كه توفيق انجام اين خدمت را عنايت فرمود و اين كتاب از سال 1346 به بعد بارها چاپ گرديد، اكنون پس از گذشت ساليان طولانى از چاپ اين اثر مجدداً آن را مورد بررسى قرار داده و اصلاحات و اضافاتى بر آن افزودهايم.
اميدوارم اين كتاب كه به عقيده «نويسنده» مطالعه آن بر هر فرد مسلمانى (اعم از شيعه و سنى) لازم است، براى همه كاملًا مفيد واقع گردد. پيروان اهل بيت عليهم السلام بتوانند اصول صحيح عقايد خود را از آن فرا گيرند و ديگران بتوانند شيعه را آنچنان كه هست بشناسند و در سايه اين شناسايى و حسن تفاهم، پيوندهاى دوستى و اتحاد و يگانگى را محكم ساخته و در برابر «دشمنان اسلام» صف واحدى تشكيل دهند؛ همان «صفى» كه قرآن مجيد درباره آن فرموده: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُمْ بُنيَانٌ مَّرْصُوصٌ»؛ خداوند كسانى را دوست مىدارد كه در يك صف راه او پيكار مىكنند گويى بنايى آهنيناند».
درود خدا بر روان پاك مؤلف عاليقدر و تمام كسانى كه در راه نشر آن از طرق مختلف كوشيده و مىكوشند.
در اينجا لازم مىدانم كه از زحمات فاضل و محقق گرامى جناب حجتالاسلام والمسلمين آقاى ناصر باقرى بيدهندى كه پاورقىهاى نافعى به اين اثر ارزشمند افزوده است تشكر كنم و مزيد توفيقات او را از خداوند متعال مسئلت نمايم.
قم- ناصر مكارم شيرازى
فروردين ماه 1388
پيرامون اين كتاب
انتشار متن عربى كتاب به نام «اصل الشيعة و اصولها» انعكاس فوق العادهاى در شرق و غرب ايجاد كرد وسيل نامهها از دانشمندان و مستشرقين درباره اين اثر نفيس به سوى ناشر كتاب «سيّد عبدالرزاق حسنى» سرازير گرديد. گرچه همه اين نامهها اكنون در دسترس ما نيست ولى قسمتى از اين نامهها كه در مجله «اعتدال» انتشار يافته در دسترس ماست و ما آنها را براى اطّلاع خوانندگان عزيز از نوع قضاوت دانشمندان بزرگ درباره اين كتاب ذيلًا از نظر مىگذرانيم:
«كتاب «اصل الشيعة و اصولها» از كتابهاى پر ارزش و معتبرى است كه هيچ دانشمندى از آن بى نياز نيست. من اين كتاب را در برابر كتاب «فجر الاسلام» كه سال گذشته به دست آوردم مىخوانم»!
«چند روز قبل هنگامى كه از سفر بازگشتم كتاب «اصل الشيعة و اصولها» به دستم رسيد، من صميمانه از شما و از علّامه كاشف الغطا تشكر مىكنم، من آن را بررسى كردم و معلومات قابل توجهى از آن كسب نمودم و به دانشجويان توصيه خواهم كرد كه از آن استفاده كنند، آيا كسى از دانشمند و صاحب علم سزاوارتر به تعليم افراد هست؟!».
«كتاب «اصل الشيعة و اصولها» را كه براى من مرحمت فرموده بوديد مطالعه كردم، و آن را هديه گرانبهايى يافتم كه فوقالعاده با ارزش است! من از علّامه بزرگوار مؤلف كتاب در برابر اين خدمت بزرگ تشكر مىكنم، و به زودى به تمام مستشرقين اطلاع خواهم داد كه لازم است اين كتاب را تهيه كنند».
«فوق العاده از همت عالى شما كه كتاب «اصل الشيعة و اصولها» را براى من فرستاديد متشكرم. من اين كتاب را با دقت تمام مطالعه كردم، آن را كتابى يافتم كه مىتواند تشنگانى را كه مىخواهند اطلاعات صحيحى از عقايد شيعه داشته باشند، كاملًا سيراب كند.
من نيز در تأييد گفتار مؤلف دانشمند اين كتاب عقيده دارم كه در عين اختصار و فشرده بودن مىتواند اطلاعات فراوانى كه جز با چندين كتاب قطور حاصل نمىگردد درباره مذهب شيعه در اختيار انسان بگذارد.
و از اين گذشته آيا با ترقى و پيشرفت تمدن در زمان ما مىتوان تمام گذشته را حفظ كرد؟ من تصور مىكنم اگر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز در عصر ما حيات داشت پارهاى از امورى را كه سابقاً حلال نبود، تجويز مىكرد!
مثلًا ما مىبينيم مؤلف محترم كتاب شخصاً اجازه دادهاند عكس ايشان برداشته شود با اينكه طبق عقيده قدما و روايات ائمه عليهم السلام اين كار ممنوع شناخته مىشد. ولى در هر حال اين از صلاحيت من بيرون است كه درباره اين مسأله و امثال آن بحث كنم، زيرا مؤلف دانشمند منظورش توضيح عقايد شيعه به همان صورتى كه در اوايل اسلام وجود داشته بوده است و به راستى كه از عهده اين كار برآمده، من به مستشرقين اين سرزمينها توصيه خواهم كرد كه اين كتاب را تهيه كنند تا علوم خود را
در اين زمينه به ميزان قابل ملاحظهاى افزايش دهند».
مجله «اعتدال» پس از نقل اين نامه اضافه مىكند: ما گفتار آقاى سالم كرنكوى و بحثى را كه درباره عكسبردارى از نظر قوانين اسلامى نمودهاند به اطلاع علّامه كاشفالغطا رسانيديم ايشان چنين فرمودند:
«تصويرى كه از نظر اسلام حرام است تنها مجسمه سازى است آن هم مجسمه موجودات ذى روح كه با دست ساخته مىشود، اما عكس گرفتن با وسايل معمولى يا غير آن مشمول دلايل شرعى تحريم تصوير نيست و آن دلايل ناظر به چنين حكمى نيست، بنابراين بر همان اباحه اصلى باقى است، ولى البتّه اسلام و قوانين آن ذاتاً آنچنان وسيع و دامنهدار هستند كه با هر نوع تمدن صحيحى سازگار و هماهنگ مىباشند، بدون اينكه گذشته و امروز آن تفاوتى پيدا كند».
«فوق العاده از هديهاى كه براى من فرستاديد (كتابى كه علّامه بزرگ كاشفالغطا تأليف فرموده است) متشكرم.
به راستى كه با اسلوب زيبا و جالبى، اين كتاب نوشته شده و مؤلف (كاشفالغطا) پردهها را از روى حقايق كنار زده و مسايلى را كه تاكنون درباره شيعه، همانهايى كه تاكنون در مورد خود سخن نمىگفتند و مذهب خود را به ما معرفى نمىكردند، فاش نموده است.
ما بايد از خرافاتى كه استاد احمد امين بدون تحقيق و مراجعه، درباره شيعه انتشار داده ممنون باشيم! زيرا همانها سبب شد كه علّامه كاشفالغطا قلم به دست بگيرد و حقايقى را درباره شيعه با متانت هر چه بيشتر به پيروى از منطق «ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ» بنويسد و منتشر سازد، بدون اينكه عواطف مذهبى ديگران را جريحه دار نمايد.
ولى ما معتقديم شما در اين سخن مبالغه كردهايد كه مىگوييد بعضى از اهالى مصر و فلسطين و سوريه شيعه را گناهكار مىدانند. ما اين سخن جايز نمىشمريم و شيعه در ميان ما كاملًا محترم مىباشد. شايد كسى كه اين سخن را به شما گفته مزاح و شوخى كرده و يا نظر سويى داشته است.
اما آنچه در كتابهاى بعضى (از دانشمندان اهل سنّت) درباره شيعه ديده مىشود و نسبتهاى ناروا و ضد و نقيض و گمراه كننده به آنها دادهاند، در حقيقت عامل اصلى آن خود شيعهها هستند كه در ابراز عقايد و معرفى مذهب خود تا كنون كوتاهى نمودهاند!
ولى در هر حال بايد اين امور باطل را كه از نزاعهاى سياسى عثمانيها مايه گرفته، رها كرد؛ و بدبختانه هم مصر و هم ايران از قربانيهاى اين سياست شوم بودهاند. با اينكه مصر يك كشور سنى بود، ولى سياستهاى توسعه طلبانه و استعمارى عثمانيها و غير عثمانيها نه به حقايق اعتنا داشت و نه به عواطف مذهبى.
خلاصه اينكه من معتقدم انتشار اين كتاب بزرگترين فايده را در ايجاد وحدت عربى واسلامى كه عامل اساسى و مؤثر بقاى همه ماست دارد.
ما به اين استاد بزرگ كه اين مسئوليت مهم را به دوش گرفته آفرين مىگوييم. مسئوليتى كه انجام آن جز از امثال او و كسانى كه خدا آنها را براى مبارزه با كجرويها و اصلاح مفاسد و تجديد حيات و نشاط ديرين اين امّت انتخاب كرده، ساخته نيست. ما اميدواريم در سايه اين فعاليتها، ملت ما بتواند در پرتو آفتاب حقيقت دوش بدوش ملتهاى مترقى جهان پيش برود».(1)
الف) در مورد مسأله« متعه» چنين مىنويسد:« ... اما مسأله متعه و ازدواج موقت با آن همه بحث و استدلال متين و جالبى كه كردهايد باز وسوسههايى در ذهن من از نظر نظام شرعى و اجتماعى آن باقى است: مثلًا با فرزندى كه از طريق معته به وجود مىآيد چه بايد كرد؟ با اينكه پدرش پس از پايان مدت عقد موقت سفر كرده و بعداً فرزند به دنيا آمده است، استاد كاشف الغطا در بيانات خود اين نقطه مبهم را روشن نساخته است».
ب)« شما مخالفان« متعه» را مخالف صريح قرآن مجيد معرفى مىكنيد، ولى خود شما در مسأله ارث معتقد هستيد كه زن در حالات خاصى ارث نمىبرد( از جمله در مورد زنان متعه) آيا اين فتوا بر خلاف نص قرآن نيست؟ پس اگر« عمر» در مورد متعه آن طور فتوا داده است ائمه اهل بيت عليهم السلام نيز در مورد ارث چنين فتوا داشتهاند ...».
كاشف الغطا در پاسخ انتقاد مىنويسد:« پاسخ اين ايراد بسيار روشن است، زيرا اوّلًا: عين اين ايراد در عقد دائمى نيز ممكن است پيش آيد به اين معنا كه كسى با زنى در غير وطن خود ازدواج دائمى مىكند و سپس او را طلاق داده و مسافرت مىنمايد، چنانچه فرزندى از آن زن به وجود آيد با اين فرزند چه بايد كرد؟ هر فكرى براى او مىكنيم در مورد فرزند متعه همان را انجام خواهيم داد.
ثانياً: شكى نيست كه فرزند مزبور ملحق به پدر است و او موظف مىباشد وى را تحت كفالت خود قرار داده و نفقه بدهد و در اين موضوع كوچكترين فرقى ميان فرزند عقد دائم و عقد موقت نيست».
اين بود پاسخ مرحوم كاشف الغطا از ايراد اوّل.
نگارنده نيز در پاورقىهاى بحث« متعه» كه در اواخر كتاب عنوان خواهد شد بحث لازم را درباره فرزندان ازدواج موقت نموده است و با توجه به آن هيچ گونه جاى گفتگويى براى ايراداتى نظير ايراد فوق باقى نمىماند
1) احمد« زكى پاشا» در ذيل نامه خود انتفادهايى بر كتاب« اصل الشيعه و اصولها» گرفته و از مؤلف تقاضاى پاسخ نموده است آنچه از اين انتقادها قابل ذكر است فقط دو مورد مىباشد:
«حضرت استاد دانشمند، مجتهد بزرگ و عالى مقام الشيخ محمد حسين آل كاشف الغطا اطال اللَّه بقائه:(1)
و در پاسخ ايراد دوم چنين مىفرمايد:« اين مسأله ميان همه مسلمين مورد اتّفاق است كه اگر حديثى با آيات قرآن مجيد مخالف باشد از درجه اعتبار به كلى ساقط است و بايد آن را دور انداخت؛ روشن است كه منظور از مخالفت همان« تباين كلى» است، يعنى مضمون حديث درست نقطه مقابل مضمون آيه بوده باشد ولى اگر در قرآن مجيد يك حكم« عام» وارد شود و در حديث يك حكم« خاص» هيچ مانعى ندارد كه عموم آيه را به وسيله حديث خاص تخصيص بزنيم، اكثر علماى اسلام بلكه همه آنها ظاهراً در جواز تخصيص عمومات قرآن با احاديث خاصه اتّفاق نظر دارند.
نتيجه اينكه: مخالفت گفتار خليفه دوم با آيه متعه به صورت« تباين كلى» است و اين موضوع به هيچوجه جايز نمىباشد ولى مخالفت رواياتى كه ارث را در پارهاى از موارد منع كرده با آيات ارث مخالفت« عام و خاص» است و اين معنا كاملًا جايز است»
1) عمده اين است كه برادران اهل سنّت بر اثر تبليغات مسموم اين و آن تصوير ديگرى از ازدواج موقت در ذهن دارند، و آن را چيزى شبيه به« خود فروشى» و« فحشا» خيال مىكنند كه تنها با خواندن صيغه عقد بدون هيچ قيد و شرط ديگرى انجام مىشود. در حالى كه اين فكر صد در صد اشتباه است و شرح آن را در پاورقىهاى بحث متعه مطالعه خواهيد فرمود.
نامه گرامى را زيارت كردم و بر نعمت سلامت وجود آن استاد بزرگوار خدا را شكر گفتم. كتابهايى كه اهدا فرموده بوديد، رسيد و پيش از همه به مطالعه كتاب «اصل الشيعة و اصولها» مبادرت جستم و بسيار از آن استفاده كردم.
به راستى تمام تأليفات شما سودمند و مفيد است، و براى مسلمانان در عصر ما جزء ضروريات محسوب مىشود، و از آنها مىتوان دريافت كه شيعه و سنى، در چه چيزها تفاهم و در چه مسايلى اختلاف نظر دارند.
شما با كوششها و مجاهدتهاى خود فاصله ميان اين دو دسته را تا آنجا كه ممكن است كم مىكنيد، هنگام استدلال با اطلاعات كافى و دلايل روشن مطالب را مورد بحث قرار مىدهيد. من در آينده نزديكى نظرات خود را مشروحاً درباره اين كتاب و قسمتهايى از آن كه فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده، و نقاط مبهمى كه از نظر من نياز به توضيح است خدمت شما مىفرستم».
«... پس از بازگشت از مسافرت اخير اطلاع يافتم كه يكى از مأمورين اداره ما اقدام به ترجمه رساله فشرده شما درباره شيعه كه از كتاب «اصلالشيعة و اصولها» اقتباس شده، نموده است. به عقيده من اين رساله بهترين مدرك قابل اطمينان درباره معتقدات و اصول مذهب شيعه است كه تاكنون كوششهاى فراوانى براى كسب اطلاعات بيشترى در پيرامون آن نمودهام.
من نسخهاى از متن عربى و ترجمه انگليسى آن را به واشنگتن مىفرستم، زيرا مايل هستم علماى دولت ما كه تحولات اين بخش از جهان را مطالعه و بررسى مىكنند- مانند خودم- معلومات بيشتر و كاملترى درباره معتقدات عالى شيعه پيدا كنم.
از جمله مسايلى كه ارزش رساله شما را آشكارتر مىسازد اينكه من تاكنون هر چه كوشش كردم نتوانستهام نسخهاى از كتاب علّامه كاشفالغطا را در بغداد بيابم ...».
و در نامه ديگرى كه به مناسبت تشكر از ارسال كتاب «اصل الشيعة و اصولها» براى او نوشته است، اضافه مىكند:
من و دوستانم معتقديم كه بايد تمام اين كتاب به زبان انگليسى ترجمه شود تا همه مردمى كه به اين زبان آشنايى دارند- و از جمله هموطنان ما- از عقايد و مذهب شيعه به خوبى مطلع گردند.(1)
1) همان طور كه سابقاً هم اشاره شد كتاب« اصل الشيعة و اصولها» نه تنها به زبان انگليسى بلكه به زبانهاى هندى و پارسى نيز ترجمه شده است اميد است در آينده به زبانهاى ديگرى نيز ترجمه گردد
او در سال 1294 هجرى قمرى در نجف اشرف مهد علم و فضيلت چشم به دنيا گشود؛ نام او را «محمّد حسين» نهادند. شاعر معروف و زبردست نجف ماده تاريخ ولادت او را در شعر زيباى خود چنين سرود:
وَبَشَّرَ الشَّرْعُ مُذْ أَرَّخُوا«سَتُثْنى وَسائِدُهُ لِلْحُسَيْنِ»!
«يعنى هنگامى كه تاريخ او را مىگذاردند شرع اسلام بشارت داده شده كه به زودى و ساده آن براى حسين (كاشف الغطا) چيده خواهد شد».
اين شعر هنگامى سروده شد كه كاشف الغطا هنوز در اوايل عمر بود و مدارج ترقى را طى نكرده بود، ولى اين پيشگويى بر زبان اين شاعر با صفا جارى شد و چيزى نگذشت كه از سرآمد زمان خود و از بزرگترين شخصيتهاى علمى و اجتماعى جهان اسلام گرديد؛ چه پيشگويى صادقى؟!.
او به حق شايسته چنان مقامى بود، چرا كه او قبل از هر چيز از خانوادهاى برخاست كه همچون يك باغ پر ثمر شاخههاى نيرومند و پر برگ خود را سالها بر سر مسلمين افكنده بود، خانواده بزرگى كه تاريخچه حيات آنان دوش به دوش، تاريخ پر افتخار نجف پيش مىرفت و بيش از يكصد وهشتاد سال يعنى از آن زمان كه جدّ اعلاى آنها «شيخ خضر بن يحيى از شهر كوچك «جناجه» در جنوب «حله» به نجف اشرف آمد، زعامت و رهبرى يك جنبش عظيم دينى را به
عهده داشتند.
پس از او نوبت به فرزندش شيخ جعفر كبير، آن نابغه بزرگ، صاحب كتاب معروف كشف الغطا رسيد، و در ميان برادران و فرزندان و نوههاى او دانشمندان و علماى بزرگ و ادباى نامى به وجود آمدند كه هر يك به سهم خود خدمات پرارزشى به عالم علم و دين كردند، تا اينكه نوبت به «شيخ محمّد حسين» رسيد.
او «مقدمات» را در همان نجف اشرف به پايان رسانيد و سپس قدم در جلسات بحث دانشمندان بزرگ عصر خود گذارد. علم اصول را از محضر مرحوم «آخوند محمّد كاظم خراسانى» و فقه را از محضر مرحوم «حاج آقا رضا همدانى» و مرحوم «سيّد محمّد كاظم يزدى» كه هر كدام از نوابغ عصر خود بودند، فرا گرفت.
در اخبار و حديث از محضر پر فيض مرحوم «ميرزا حسين نورى» استفاده نموده و به افتخار اجازه روايتى، از وى نايل گرديد.
علم كلام و فلسفه را در محضر مرحوم شيخ احمد شيرازى و ميرزا محمد باقر اصطهباناتى و شيخ محمدرضا نجف آبادى آموخت.
و از آنجا كه خدا بهره فوق العادهاى از هوش و ذكاوت و استعداد به او داده بود و در مدت كوتاهى در علوم مختلف پيشرفت نموده و در همان اوايل جوانى موقعيت علمى شايان توجهى پيدا كرد، تا آنجا كه او و برادرش شيخ احمد، محل اعتماد مخصوص علماى حوزه علميه نجف اشراف مخصوصاً مرجع بزرگ وقت مرحوم سيّد محمّد كاظم يزدى قرار گرفتند و پاسخ بسيارى از سؤالات علمى و استفتائات به آنها واگذار مىشد.
بعد از وفات آن مرجع عالى قدر، عدّه كثيرى از مردم عراق در امر تقليد به كاشف الغطا رجوع كرده و روز به روز ستاره اقبال او درخشانتر و پر نورتر، و مردم عراق به او علاقهمندتر مىشدند و بالاخره مقام مرجعيت عامه در عراق براى او محرز و مسلّم گرديد.
جلسات درس و بحث او در تمام دوران عمر برقرار بود، و هميشه عده زيادى از طلاب علوم دينى و جويندگان انواع معارف اسلامى پروانه وار اطراف شمع وجود او در گردش بودند و از سرچشمه صاف علم و دانش او سيراب مىشدند، تا آنجا كه دهها جلد كتاب از تقريرات دروس مختلف او به وسيله شاگردانش جمع آورى شد.
كاشف الغطا علاوه بر مقدمات علمى بيان شيرين و مؤثر و شيوايى داشت، با منطق نيرومند و فصاحت كم نظيرى، سخن مىگفت؛ مجلس او به قدرى جذاب و شيرين بود كه گاهى چند ساعت بر شنوندگان مىگذشت و آنها بيش از چند دقيقه احساس نمىكردند!
مكرر اتّفاق مىافتاد كه به مناسبتهاى خاصى منبر مىرفت و افكار و قلوب مردم را چنان با بيان شيواى خود مجذوب مىساخت كه مردم بى اختيار درهاى قلب خود را به روى او گشوده و در اختيار او مىگذاشتند، و او هم تا اعماق دلها نفوذ مىكرد.
در سخنرانى هاى خود با مهارت عجيبى مقدمه چينى مىنمود و براى رسيدن به مقصد از روشهاى ابتكارى جالبى استفاده مىكرد، و با لطيفههاى مخصوص، سخنرانىهايش را رنگينتر مىساخت.
دانشگاهها و مراكز بزرگ علمى قاهره، قدس، بغداد، كراچى، تهران و نجف اشرف هنوز سخنرانىهاى طنين انداز او را فراموش نكردهاند؛ همان سخنان دلانگيز كه در دلها، قبل از گوش، اثر مىگذاشت.
او براى نيل به هدفهاى عالى و مقدسى كه داشت از هيچ چيز مضايقه
نمىكرد، حتى مايل بود بر مركب «ستارگان آسمان» سوار شود و جهان پهناور بالا را گردش كند.
او بر خلاف بسيارى از افراد كه تا پايان عمر لحظهاى از محيط و شهر كوچك خود قدم بيرون نمىگذارند و از اوضاع جهان بىخبرند، بسيار علاقهمند بود كه براى تحقق بخشيدن به افكار بزرگ و طرحهاى وسيع و دامنهدارى كه در سر داشت، در كشورهاى بزرگ اسلام وشهرهاى مختلف گردش كند، شايد گمشدههاى خود را در آنجا بيابد.
و به اين وسيله جمعيّتهاى زيادى صداى رساى اين آزادمرد را شنيدند، صدايى كه هنوز در مراكز و محافل مختلف طنين افكن است.
نخستين سفر كاشف الغطا در اوّل ماه شوال 1328 هجرى قمرى به سوى حجاز براى انجام فريضه حج بود، و پس از انجام اين مراسم به سوى «دمشق» و «بيروت» حركت نمود، و در حدود دو ماه در اين دو شهر رفت و آمد داشت؛ سپس چند ماهى در «صيدا» توقف نمود، و قابل توجه اينكه در تمام اين مدتى كه در شهرهاى مزبور اقامت داشت با نشاط و پشتكار مخصوصى، مشغول فعاليتهاى علمى بود.
تعدادى از تأليفات خود را همانجا به چاپ رسانيد و بر چاپ بعضى ديگر از كتابهاى علمى و ادبى نظارت نمود و حواشى پرارزشى بر آنها افزود.
سپس از «صيدا» به سوى «قاهره» شتافت و بيش از شش ماه در آنجا درنگ كرد، در اين مدت غالباً با علما و دانشمندان دانشگاه معروف الازهر رفت و آمد داشت؛ افكار و علوم خود را در اختيار آنها مىگذارد و آنها نيز افكار و معلومات خود را در اختيار وى مىگذاردند.
جلسات درسى براى طلاب دانشگاه الازهر تشكيل داد و سخنرانىهاى جالبى در چند كليسا ايراد نمود و در ضمن آن اشتباهات مبلّغين مسيحى را روشن ساخت.
در سال 1350 هجرى قمرى براى شركت در «مؤتمر اسلامى» كه در شهر «قدس» تشكيل يافت به فلسطين رفت. در مسجد اقصى از حضورش تقاضا كردند به ايراد خطابهاى بپردازد، و عموم نمايندگان كشورهاى اسلامى كه براى شركت در مؤتمر حضور پيدا كرده بودند پشت سرش نماز گزاردند.
سپس از شهرهاى مختلف فلسطين مانند: «حيفا»، «نابلس» و «يافا» ديدن نمود.
پس از دو سال براى نخستين بار عازم «ايران» گرديد و از شهرهاى همدان و كرمانشاه و تهران و مشهد و شيراز و كازرون و بوشهر و خرمشهر و آبادان ديدن نمود و در تمام اين شهرها اقامه جماعت مىفرمود و در اجتماعاتى كه به خاطر او تشكيل مىگرديد سخنرانى مىنمود.
در سال 1366 هجرى قمرى براى دومين بار به ايران مسافرت نمود و مدتى در شهر «كرند» كه از شهرهاى ييلاقى غرب ايران است، توقف داشت.
بالاخره سومين سفر او به ايران در سال 1367 هجرى قمرى به قصد زيارت ثامنالائمه عليه السلام بود و در همين سفر بود كه با عده زيادى از علماى بزرگ ايران و شخصيتهاى برجسته ديگر ملاقات فرمود.
ولى چيزى نگذشت كه اين پيشواى عاليقدر و متحرك اسلامى مورد هجوم بيماريهاى گوناگونى قرار گرفت، و به همين جهت در سال 1370 هجرى قمرى براى معالجه وفرار از گرماى سوزان تابستان عراق سفرى به سوريه و لبنان نمود.
در سال 1371 هجرى قمرى طبق دعوت رسمى حكومت پاكستان براى شركت در يك كنگره عظيم اسلامى كه در آنجا تشكيل مىشد با هواپيما به «كراچى» عزيمت نمود و در آنجا سخنرانىهاى تكان دهندهاى ايراد كرد، و براى اصلاح اوضاع سياسى و اجتماعى كشورهاى اسلامى با رجال آن كنگره همكارى صميمانهاى از خود نشان داد. و چون پارهاى از محافل ملى نسبت به عاقبت كار آن «كنگره» اظهار نگرانى و بدبينى مىكردند، او تصميم گرفت كه با
هر دسيسهاى كه «استعمار» بخواهد در مقررات آن كنگره وارد كند شديداً مبارزه نمايد.
پس از پايان كار «كنگره» از شهرهاى پاكستان مانند لاهور، پيشاور، راولپندى و مظفر آباد (كشمير آزاد) ديدن نمود.
اين پيشواى بزرگ دينى و اجتماعى معتقد بود يكى از مهمترين و ابتدايىترين واجبات هر فرد با صلاحيتى دخالت در امور سياسى و درك صحيح مسائل سياسى است.
او معتقد بود منظور و مفهوم صحيح سياست، وعظ و ارشاد، نهى از فساد، نصيحت به زمامداران تمام كشورهاى اسلامى و بر حذر ساختن آنها از وقوع در دام استعمار و در هم شكستن زنجيرهاى اسارت و تأمين آزادى كامل براى تمام كشورها و تمام ملتهاست!
او درباره خودش مىگفت: «من تا فرق سر غرق در سياستم! و دخالت در سياست از وظايف حتمى من است، و اگر دخالت نكنم خود را در پيشگاه خدا و وجدان مسئول مىبينم!».
او غالباً اين گفتار تاريخى على عليه السلام را تكرار مىكرد:
«وَمَا أَخَذَ اللَّهُ على العُلَمَاءِ أنْ لا يَقارّوا على كِظَةِ ظَالِمٍ وَ لَاسَغَبِ مَظْلومٍ
؛ خدا از دانشمندان پيمان گرفته است كه در برابر شكم خوارگى ظالمان و گرسنگى مظلومان سكوت نكنند!».(1)
به همين دليل او در غالب جنبشهاى ملى عراق (خصوصاً)، و جنبشهاى ملى تمام كشورهاى اسلامى (عموماً) شركت نمود، و سهم مؤثرى در همكارى و راهنمايى اين نهضتها داشت.
1) شرح نهجالبلاغه محمد عبده، ج 1، ص 37؛ بحارالانوار، ج 29، ص 499
هنگامى كه جنگ جهانى اوّل شروع شد او فوراً خود را به شهرستان «كوت» رسانيد تا در جهاد آزادى بخش ملت عراق در برابر نيروهاى اشغالگر انگليسى شركت جويد. همچنين در نبرد شجاعانه اهالى نجف اشرف بر ضد نيروهاى انگليسى و استعمار «غازى» شركت جست.
او اين روش را هميشه در برابر متجاوزين و ستمگران تعقيب مىكرد و با استعمارگران و دست نشاندههاى آنها سرسختانه مىجنگيد، او با جسارت فوقالعادهاى عقايد خود را ابراز مىكرد و براى رسوا ساختن استعمارگران انگليسى و خنثى كردن نقشههاى شوم آنها از هر وسيلهاى استفاده مىنمود.
كاشفالغطا صراحت لهجه كمنظيرى داشت و لذا هنگامى كه «سفير انگلستان» از نجف اشرف ديدن نمود و در روز 20 جمادى الاولى 1373 به حضور كاشفالغطا رسيد، وى با صراحت كامل اعمال بىرويه دولت انگليس را در نقاط مختلف جهان به باد انتقاد گرفت؛ مخصوصاً با بيان مؤثر و نافذ خود در مورد از دست رفتن فلسطين و نقشى را كه دولت مزبور در اين زمينه داشت و غصب استعمار اراضى مقدس فلسطين و آواره ساختن صدها هزار مردم بىگناه، شديداً به او اعتراض نمود.
همچنين در ملاقاتى كه «سفير امريكا» از وى به عمل آورد با همان صراحت، نسبت به همكارى ايالات متحده با «صهيونيسم» و تقويت آنها در اشغال سرزمين «فلسطين» اعتراض كرد. مخصوصاً به او چنين فرمود: «قلبهاى ما از دست شما آمريكايىها مجروح است، شما ضربه ناجوانمردانهاى به ما زديد كه هرگز ما در برابر آن سكوت نخواهيم كرد!».
سپس اضافه نمودند: «افكار ملت ما همه بر ضد شما بسيج شدهاند و بخاطر ضربتى كه بر پشت ملت عرب زديد و پشت آنها را شكستيد از دلهاى آنها خون
مىچكد» (منظورش حادثه مصيبتبار غصب فلسطين بود).
مخصوصاً در اواخر عمر با اقدامات برجسته ملى تاج افتخارى بر تارك تاريخ زندگى خود گذاشت. او دعوتى را كه براى شركت در كنگره «بحمدون»(1)، كه ايادى استعمار آمريكايى آن را خلق كرده بودند، از وى شده بود، صريحاً رد كرد.
نه تنها رد كرد بلكه كتاب «المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون» را در پاسخ آنها منتشر نمود. اين كتاب نمونه زندهاى از شهامت ملى و دفاع او از مصالح عمومى و روشن ساختن افكار ابناى وطن و توجه دادن آنها به خطرات استعمار بود. اين كتاب در محافل مختلف مثل «بمب» صدا كرد و به قيمتهاى گزاف خريد و فروش مىشد.
كاشف الغطا على رغم كارهاى فراوانى كه به عهده داشت و با آن همه مراجعات مختلف دينى كه موقعيت حساس او و مقام مرجعيت فتوا ايجاب مىكرد، از نظر تأليف و تصنيف مرد موفق و پر بركتى بود؛ و به همين دليل آثار علمى فراوان و پرارزشى از خود به يادگار گذارد بديهى است اين كار از همه افراد ساخته نيست، مگر آنهايى كه داراى مزاياى روحى و فكرى و اخلاقى خاصى باشند.
هنگامى كه او در لبنان بود، بر چاپ بعضى از كتابهاى ممتاز ادبى نظارت داشت و حواشى مفيد و سودمندى بر آنها افزود كه از جمله كتابهاى زير را مىتوان نام برد:
1) « بحمدون»- به كسر« ب» و فتح« ح» يكى از شهرهاى ييلاقى لبنان است كه براى محل تشكيل كنگره فوقانتخاب شده بود
معالم الاصابة فى الكاتب والكتابة.
ديوان سيّد محمّد سعيد حبّوبى.
ديوان سحر بابل وسجع البلابل (تأليف: سيّد جعفر حلى).
او به قدرى به نشر علوم اهميّت مىداد كه چند قسمت از كتابهاى فارسى را شخصاً به عربى ترجمه نمود از جمله: 1. هيأت فارسى 2. حجة السعادة 3. سفرنامه ناصر خسرو، و بعضى از قطعات معروف ادبى.
اما مؤلفاتى كه از خود به يادگار گذارد:
وجيزة المسائل (متن فقه) فارسى و عربى، اين كتاب چهار بار در نجف اشرف به چاپ رسيد.
حواشى عين الحياة در فقه چاپ بمبئى.
مراجعات ريحانيه در دو جلد؛ اين كتاب متضمن يك رشته بحثهاى تاريخى و فلسفى است كه ميان او و فيلسوف فريكه، امين ريحانى رد و بدل گرديد. جلد اوّل اين كتاب در «بيروت» و جلد دوم در «صيدا» به چاپ رسيد، و سپس در «آرژانتين» تجديد چاپ گرديد.
انتقاد بر كتاب «ملوك العرب»- تأليف ريحانى- اين كتاب در مجله «النجف» انتشار يافت.
سؤال و جواب در فقه اين كتاب سه بار در نجف اشرف چاپ شد.
6 و 7 و 8. زاد المقلدين در فقه (فارسى) و حاشيه عروة الوثقى و حاشيه تبصره علّامه بعضى از اين كتب ده بار به چاپ رسيد.
حواشى بر سفينة النجاة، تأليف برادرش شيخ احمد آل كاشف الغطا، در چهار جلد كه شامل تمام ابواب فقه است.
الآيات البينات در رد بر «امويه» و «بهائيها» و «وهابيها» و «ماديها» (چاپ نجف).
تحرير المجلّه در پنج جلد (چاپ نجف).
الارض و التربة الحسينيّه اين كتاب شش بار در نجف به چاپ رسيد و توسط آقاى خسروانى (و عطاردى و ...) به فارسى ترجمه شده، به هندى نيز ترجمه گرديده است.
الفردوس الأعلى اين كتاب مجموعه بحثهاى جالبى درباره فلسفه قسمتى از احكام اسلام و تطبيق آن بر علوم و اكتشافات روز است. (اين كتاب دو بار در نجف اشرف و يك مرتبه هم در تبريز به چاپ رسيده است، لازم به ذكر است كه اين كتاب به فارسى هم ترجمه شده است).
مختصر الاغانى چاپ بغداد
الأديان والاسلام در دو جلد- چاپ صيدا.
نبذة من السياسة الحسينيه چند بار در نجف اشرف به چاپ رسيده است.
الميثاق العربى الوطنى چاپ نجف.
التوضيح فى بيان ما هو الانجيل ومن هو المسيح در دو جلد، جلد اوّل در «قاهره» و جلد دوم در «بغداد» به چاپ رسيده است (اين كتاب به فارسى هم ترجمه شده است).
گفتگوى او با سفير انگلستان و آمريكا- اين كتاب سه بار در نجف اشرف و يك بار در آرژانتين چاپ شده است.
المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون اين كتاب سه بار در نجف اشرف به چاپ رسيده (همچنين به فارسى نيز ترجمه شده است).
اصل الشيعة واصولها- كتاب حاضر كه چهارده بار در نجف اشرف و قاهره و بغداد و لبنان به چاپ رسيده و به زبانهاى مختلف مانند فارسى و انگليسى و هندى ترجمه شده است.
كاشفالغطا علاوه بر كتابهاى فوق كتابهاى ديگرى دارد كه هنوز به چاپ نرسيده است از جمله:
او محسوب مىشود.
نزهة السمر و نهزة السفر- اين كتاب مجموعه خاطرات و گفتگوهايى است كه در سفر حج يادداشت فرموده.
جنة المأوى اين كتاب به سبك «الفردوس الأعلى» نگارش يافته است.
جلد سوم و جلد چهارم «الدين و الاسلام».
تنقيح الكفاية- در اصول.
يك سلسله رسالههاى ديگر در اصول.
دايرة المعارف العليا- مجموعه مفيد و عميقى در اصول دين.
ديوان شعر- اين ديوان اثر چاپ روان و ذوق عالى شعرى اوست و بيش از هشت هزار بيت شعر در بر دارد!
كاشف الغطا با آن روح حساس ولطيفى كه داشت در آن شرايط خاص زندگى اجتماعى و وضع محيط، و با آن همه مشاغل علمى، خيلى زود شكسته شد، و بيماريهاى گوناگون به سرعت به سراغ وى آمد و در جسم و جان او اثر عميق گذاشت.
در سال آخر زندگى بيمارى غده «پروستات» شديداً او را رنج مىداد. قبلًا همين بيمارى به سراغ او آمد. ولى پس از معالجه، بهبودى يافت، اما اين بار معالجات مؤثر واقع نشد؛ نخست در بيمارستان «كرخ» بسترى گرديد و سپس براى تغيير آب و هوا به «كرند» (در ايران) آمد.
چشمهاى نافذ و پر ابُهت او در آخرين شبهاى زندگى به آسمان پر ستاره «كرند» دوخته شده بود و گويا با آنها گفتگويى داشت و روح بلند وملكوتى او در ماوراى آنها در گردش بود.
سه روز بيشتر از توقف او در آن شهر كوچك نمىگذشت و هزاران چشم در
عراق در انتظار بازگشت وى و ادامه فعاليتهاى پر ارزش علمى و اجتماعى او بود.
ولى علىرغم اين انتظارات در روز دوشنبه 18 ذى القعده 1373 ه ق براى هميشه چشم از اين جهان بر بست و روح او همراه فرشتگان آسمان به سوى بهشت جاويدان پرواز كرد.
بدن او را از آنجا به بغداد حمل كردند، در بغداد غوغايى برپا شد و جمعيّت زيادى از آنجا تا به نجف اشرف جنازه او را تشييع نمودند و در آرامگاهى كه دو سال پيش در آخر «وادى السلام» خودش بنا كرده بود، در آرامش هميشگى غرق شد و به ابديت پيوست و در سايه پر مهر امير مؤمنان على عليه السلام آرميد.
مجالس فاتحه و يادبود در همه جا براى او تشكيل گرديد و صدها مقاله و قصيده درباره شخصيت برجسته و خدمات جاويدان او در اين جلسات پر شور خوانده شد.
درود بر روان پاك او.(1)
براى دريافت اطّلاعات بيشتر ر. ك: احسن الوديعة، ج 2، ص 220؛ ريحانة الادب، ج 3، ص 434؛ شخصيت و انديشههاى كاشف الغطا، به كوشش دكتر احمد بهشتى؛ علماى مجاهد، ص 384؛ گنجينه دانشمندان، ج 1، ص 251- / 253؛ دايرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 2، ص 105 و مجله نور علم، شماره 3( مرداد 1367) ص 110- / 125
1) اين شرح حال از مقدمهاى كه دانشمند محترم محمّد كاظم مظفّر بر چاپ هشتم نگاشته گرفته شده است.
امروز هيچ فرد آگاهى در شرق و غرب جهان پيدا نمىشود كه ضرورت اتحاد و اتّفاق و زيانهاى پراكندگى و نفاق را درك نكرده باشد. اين موضوع امروز به يك امر بديهى و آشكارى درآمده است و همان طور كه حالات درونى خود مانند بيمارى و صحت، تشنگى و گرسنگى را احساس مىكنند اين حقيقت را نيز كاملًا احساس مىنمايند.
البتّه در اينجا سهم كوششهاى خستگىناپذير، و تلاشهاى پى گير افراد اصلاح طلب و بافضيلتى را كه در سالهاى اخير در اين راه قدم برداشتند، نبايد فراموش كرد.
آنها همچون يك «معلم ماهر» با صداى رسا اين حقيقت را براى مسلمين تشريح نمودند، و يا همچون «طبيب حاذقى» كه نوع بيمارى و همچنين داروى منحصر به فرد را تشخيص داده، مردم را با اصرار هر چه تمامتر به استعمال اين داروى نجات بخش، براى ريشه كن ساختن اين بيمارى كثيف و خطرناك، پيش از آنكه به حيات آنها خاتمه دهد و آنها را در رديف گذشتگان و مردگان قرار دهد، تشويق نمودند.
اين مردان مصلح فرياد زدند، و همه مسلمانان صداى آنها را شنيدند، گفتند:
بيمارى خطرناك مسلمانان امروز پراكندگى و عدم انسجام آنهاست و تنها داروى حيات بخش براى آنها و همانطور براى گذشتگان اتحاد و اتّفاق و همكارى با
يكديگر و بدور افكندن تمام عوامل عداوت و كينه و دشمنى بوده و خواهد بود.
كوشش و تلاش براى وصول به اين هدف مقدس و عالى همواره جزء برنامه زندگى مردان بزرگى بوده است كه خداوند چشم بصيرت آنها را روشن و كانون دل آنان را مركز تصميم و اخلاص براى حفظ مصالح اين امّت قرار دادهاست.
آنها هميشه مردم را به اين اتحاد مقدس- اتحاد پيروان توحيد- و اجتماع همه مسلمين در سايه پرچم پرافتخار «لااله الااللَّه. محمّد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله» از هر نژاد و هر مذهب دعوت نمودهاند.
آنها مردم را به سوى اين نعمت بزرگ، اين دستاويز محكم، اين پيوند ناگسستنى كه خدا توصيه كرده است، دعوت مىنمايند؛ زيرا حيات جاويدان و نجات امّت اسلامى جز در سايه آن ميسّر نيست، و در غير اينصورت مرگ و نابودى ابدى در انتظار آنها خواهد بود.
اينها دعوت كنندگان به وحدت و مشعلداران توحيدند، اينها دعوت كننده بهسوى حق و پيامبران حقيقت، و فرستادگان خدا به سوى مردم اين عصرند.
اينها به حقايق فراموش شده اسلام حيات نوينى مىبخشند و آثار ارزشهاى دينى اسلام را كه گرد و غبار غفلت آنها را فرا گرفته، بار ديگر فروغ مىبخشند.
در سايه همين كوششها و تلاشهاى مداوم است كه طليعه پيروزى آشكار شده و روح پاك و تازهاى در مسلمانان به جنبش درآمده است، كم كم به يكديگر نزديك مىشوند و از احوال يكديگر با خبر مىگردند.
نخستين پرتو اين حقيقت و اوّلين بذر اين فكر در «مؤتمر بزرگ اسلامى» شهر «قدس» پاشيده شد. آن روز جمعى از بزرگان جوامع اسلامى براى بررسى مسائل مهم و حياتى مسلمين و مبادله مراتب دوستى و محبّت، بدون توجه به اختلاف مناطق جغرافيايى و نژاد و مليت و مذهب، در آنجا گرد آمده بودند.
اجتماعى كه در نوع خود بى نظير و چشم تمام مسلمانان به آن دوخته شده بود، و خارى در چشم دشمن محسوب مىشد، و حسابهاى زيادى روى آن شده بود.
ولى على رغم اين مجاهدتها و فداكاريها كه اين بزرگان براى نيل به هدف مذكور و پاشيدن بذر اتحاد در افكار عمومى مسلمانان به اميد اينكه روزى نهال برومندى گردد و همه از ثمرات لذت بخش آن بهرهمند شوند؛ آرى على رغم اين همه رؤياهاى شيرين و طلايى، تنها به سخن- همانطور كه عادت معمولى ماست- قناعت شد و هيچ قدم مثبت عملى و مفيدى برداشته نشد.
تنها به ظواهر پرداختيم و از حقايق دور مانديم، از هر چيز به پوست آن راضى شديم و به مغز اهميّت نداديم، به عكس نياكان ما، همان مسلمانان فعال و پر جنبشى كه قبل از آنكه بگويند، عمل نشان مىدادند و پيش از آنكه حرف بزنند، تصميم مىگرفتند؛ اينها صفات برجستهاى است كه ديگران از ما اقتباس نمودند و جلو افتادند و ما عقب مانديم در حالى كه پيشرو اين قافله همواره ما بوديم.
اين نتيجه كار ما بود و مقتضاى قانون لايتغير آفرينش «سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِى قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا»؛ اين سنّت الهى است كه در گذشته نيز بوده است؛ و هرگز براى سنّت الهى تغيير و تبديلى نخواهى يافت».(1)
*** عيب بزرگ ما اينجاست كه تصور مىكنيم همين كه بگوييم: «مسلمانان جهان دست دوستى و اتحاد به يكديگر دادهاند» و دهان خود را با اين جمله پر كرده، و صفحات مطبوعات را به آن سياه نماييم، مطلب تمام است؛ و با همين يك جمله ما متحد شديم و يك ملت زنده و سربلند به وجود آورديم كه مىتواند مقام شايسته خود را در ميان ملتهاى جهان احراز كند! اشتباه ما همين جاست.(2)
شكى نيست كه نژاد عرب يك نژاد اصيل و پرافتخار است ولى هرگز نمىتوان اين افتخار را با افتخارى كه از ناحيه اسلام براى عرب و غير عرب يعنى براى عموم مسلمانان وجود دارد قابل مقايسه دانست. هنگامى كه اعراب به جاى شعار« اسلام» روى« قوميت عربيت» تكيه مىكنند اگر حمايت 85 يا يكصد ميليون عربهاى جهان را- با همه اختلافاتى كه دارند- به سوى خود جلب مىكنند، از حمايت 500 ميليون مسلمان ديگر جهان محروم مىمانند!
به عقيده ما تبديل« انترناسيوناليسم اسلامى» به« ناسيوناليسم عربى» يكى از بزرگترين اشتباهات و يك نوع ارتجاع و بازگشت به دوران جاهليت و پيش از اسلام است كه بايد هرچه زودتر اصلاح گردد.
درست است كه در اين اواخر مسأله« وحدت اسلامى» آميخته با يك سلسله مسائل سياسى شده، ولى اين قبيل مسائل زود گذر سياسى كه گاهى به سرعت« آب شدن برف در تابستان» از بين مىرود، نمىتواند جلوى يك واقعيت مهم را بگيرد و آن اينكه حلقه اتصال 600 ميليون مسلمانان جهان قبل از هر چيز« مذهب» و« آيين پاك اسلام» است.
احياى تعصبات نژادى، آن هم در دنيايى كه مىرود مسأله نژاد را به كلى دور اندازد، كوتاه نظرى عجيبى است كه عواقب شوم آن دير يا زود روشن خواهد شد.
ما اميدواريم برادران مسلمان ما با واقع بينى بيشترى مسائل را بررسى كنند و موضوع نژاد كه يك موضوع كهنه و فرسوده و قرون وسطايى است و از يادگارهاى دوران جاهليت مىباشد را فراموش كرده و دست اتحاد مذهبى خود را به ساير برادران مسلمان در شرق و غرب جهان بدهند و در سايه اين اتحاد بزرگ( با جلوگيرى از سوء استفاده هايى كه احياناً ازاين عنوان مقدس مىشود) در راه مجد و عظمت ديرين خود بكوشند و به خاطر داشته باشند كه قرآن مجيد در سوره آل عمران، آيه 144 مىگويد:«« أَفَإِيْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ»؛ آيا اگر او بميرد يا كشته شود، شما به گذشته( و دوران جاهليت) باز مىگرديد؟!»
1) سوره فتح، آيه 23
2) اشتباه بزرگترى كه اخيراً در ميان جمعى از مسلمانان و به خصوص عدّهاى از زمامداران كشورهاى اسلامى پيدا شده، تكيه كردن روى مسأله« نژاد عربى» و به اصطلاح« القومية العربية» است، و در اين قضيه به قدرى افراط شده كه در پارهاى از موارد مسأله مذهب و آيين اسلام نه تنها تحت الشعاع واقع شده بلكه گاهى به كلى فراموش گرديده است، و اين خطر بزرگى براى اسلام و مسلمين مىباشد.
زيرا عملًا مىبينيم روز به روز عقبتر مىرويم و آن همه گفتههاى بى عمل هيچ اثرى بر ما نگذاشته است و تنها چند لحظه گوش ما از شنيدن آنها لذت برده است ولى بعداً همچون «سرابى» محو گشته است «وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابِ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمَانُ مَآءً حَتَّى إِذَا جَآءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً»؛ كسانى كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير كه انسان تشنه از دور آن را آب مىپندارد، امّا هنگامى كه به سراغ آن مىآيد چيزى نمىيابد».(1)
1) سوره نور، آيه 39
اگر وضع به همين منوال ادامه يابد محال است مسلمانان بتوانند موقعيت خود را حفظ كنند و به اتحاد حقيقى نايل گردند و كيان خويش را در جامعه بشريت تثبيت نمايند. اگر چه هزاران كتاب و مقاله در زمينه «وحدت» بنويسند و شرق و غرب زمين را با كلمه «اتحاد» و آنچه را مترادف آن است پر كنند و با سخنرانىهاى زيبا و فصيح و اشعار و قصايد دلانگيز، داد سخن بدهند.
مسلّماً هيچ يك از اينها، تا عمل جدى و يك جنبش واقعى و همه جانبه، توأم با تجديد نظر در اخلاق و ملكات گذشته نباشد، به هيچ عنوان تأثيرى نخواهد داشت.
مسلمانان بايد هوا و هوسهاى سركش خود را با نيروى عقل و تفكر مهار كنند، و مصالح برادران دينى خود را همچون مصالح خويش بدانند، همان طور كه براى حفظ منافع خود مىكوشند براى حفظ منافع ديگران نيز بكوشند؛ مسلمانان بايد كينه و حسد را از صفحه دلها بشويند و با چشم دوستى و محبّت به يكديگر نگاه كنند نه به چشم دشمنى و عداوت و خشم!
مسلمانان بايد اين واقعيت وجدانى و ضرورى را كاملًا احساس نمايند كه سربلندى هر كس بستگى به سربلندى برادران او دارد؛ همه يار و مددكار يكديگرند، آيا هيچ كس از كمك به يار و مددكار خود مضايقه مىكند؟
اما متأسّفانه بدست آوردن اين درجات عالى كار آسانى نيست! كيست كه حاضر باشد در همه چيز اصل «مساوات و مواسات» را با برادران مسلمان خود رعايت كند و راستى آنچه را براى خود مىخواهد براى آنان نيز بخواهد، منافع و سربلندى و پيروزى خود را در حفظ منافع و سربلندى و پيروزى آنها بداند؟!
ما هم در شرايط كنونى انتظار چنين مساوات و مواساتى را نداريم، ولى اقلًا بايد انصاف و عدالت در حق هم داشته باشند، لااقل با يكديگر همكارى كنند، حقوق يكديگر را زيرپا نگذارند و منافع يكديگر را ناديده نگيرند.
اما اين «هدف» نيز تأمين نخواهد شد مگر اينكه صفات رذيله حرص، حسد،
خودخواهى، و برترى طلبى را از اعماق دل خود ريشه كن سازند. اين رذايل اخلاقى سرچشمه انواع بدبختيهاست، حلقههاى بلا را به هم پيوند مىدهد و انسان را گرفتار مىسازد. ملتى كه گرفتار اين رذايل گردد سرانجام به پستترين مراحل انحطاط و بدبختى كشانده خواهد شد و بالاخره نابود مىگردد.
بذر همه اين رذايل همان صفت زشت «برترىطلبى» است و لذا گفتهاند «برترىطلبى» سرچشمه «حسد» و حسد منشأ «دشمنى» و دشمنى سبب «اختلاف» و اختلاف موجب «پراكندگى» و پراكندگى عامل «ناتوانى» و ناتوانى علت «ذلت و خوارى» و ذلت و خوارى باعث زوال دولتها و نعمتها و نابودى و هلاكت امّتهاست!
همان طور كه با چشم خود نيز ديدهايم تاريخ گواهى مىدهد كه هر ملتى اين صفات رذيله را در خود پرورش دهد، راه نابودى را پيش مىگيرد، همتهاى آنها مىميرد، ارادهها سُست مىشود، تفرقه و پراكندگى جاى اتحاد و صميميت را خواهد گرفت، چنگال خونين استعمار و استثمار گلوى آنها را خواهد فشرد، و دشمنان به آسانى بر آنها پيروز مىگردند.
ولى ملتى كه افكار شان متحد، دلها به هم پيوسته، و دست به دست هم دادهاند و در مشكلات به يارى همه مىشتابند، نه كينهاى از يكديگر به دل دارند و نه از هم گريزانند، و به هنگام لزوم از هيچ گونه كمك صادقانهاى مضايقه ندارند، چنين ملتى سربلند، پايدار، سالم، پر نعمت، نيرومند، پيروز، ثروتمند و مقتدر خواهند زيست.
خدا در گرفتاريها به آنها كمك مىكند و آنها را از چنگال مشكلات مىرهاند، به آنها عزّت و امنيّت مىبخشد و آنها را پيشوا و رهبر ديگران مىسازد.
مسلمانان امروز بايد گذشته نياكان خود را قبل از ظهور اسلام خوب به خاطر
بياورند افرادى بودند كه در نهايت ذلت و بدبختى به سر مىبردند، نه رهبرى كه به افكار او پناه ببرند، و نه روح وحدت و اتحادى كه در سايه آن بيارامند. انواع بلاها آنها را فرا گرفته، و جهل و نادانى سايه شوم و سنگين خود را بر افكار آنها انداخته بود، در آتش جنگلهاى پى در پى، و غارتگريهاى وحشيانه، مىسوختند، دختران خود را بىرحمانه زنده به گور مىكردند و در برابر سنگ و چوبهاى بىارزشى كه نام مقدس «خدا» بر آن گذارده بودند، سجده مىنمودند، پيوندهاى خويشاوندى گسسته، و خونريزى را مباح مىدانستند. اين وضع پيش از طلوع اسلام بود.
ولى ببينيم چگونه بعد از آن ورق برگشت و در سايه اسلام، خدا آنها را متحد ساخت و پيوند اتحادشان را با «توحيد» محكم نمود. هماى رحمت الهى بال وپر بر سر آنان گشود و چشمههاى نعمت خدا بر آنها ريزش كرد.
يك حكومت مقتدر و توانا بر آنان پرتو افكند و در سايه اين حكومت همه چيزشان سر و سامان يافت. آنها كه ديروز آنچنان ناتوان و خوار بودند امروز بر جهانيان حكومت مىكردند، كسانى كه ديروز حكمران آنها بودند امروز فرمانبردار آنها شدند، آنها كه در گذشته مقدارشان را تعيين مىكردند امروز سر بر فرمان آنها گذاردند.
آرى آنها اين افتخارات را در سايه اتحاد و برادرى صادقانه پيدا كردند، واقعاً متحد شدند و به راستى دست برادرى به هم دادند، مصالح آنها همه يكى بود و تصميمشان يكى و هر مسلمانى از حدّاكثر حمايت و كمك برادران مسلمان خود برخوردار بود.
ولى امروز مىبينيم بار ديگر به قهقرا برگشتهاند، و بدبختيها از نو آغاز شده، كار به جايى رسيده كه مسلمانان از نزديكترين برادران خود جز كارشكنى و تهمت چيزى نمىبينند و جز خرابكارى از همديگر انتظارى ندارند. حتى وحشت و ترس او از برادر مسلمانش كمتر از ترس از كفار و دشمنان نيست!
با اين حال چگونه مىتوان انتظار پيروزى و عظمت داشت؟
محال است مسلمانان بدون اتحاد روى سعادت را ببينند، همان طور كه محال است بدون كمك و مساعدت، با يكديگر متحد شوند.
ولى مسلمانان بايد بدانند آن اتحاد و صميميت نياكان خود را با الفاظ زيبا و عبارات دلانگيز و سخنرانيها و مقالات آتشين و جار و جنجال در روزنامهها نمىتوانند به دست آورند، و اگر چنين تصور كنند سخت در اشتباهند!
«اتحاد» يك مشت الفاظ بى معنا و عبارات فصيح و بليغ- هر قدر هم عالى و دلنشين باشد- نيست، روح اتحاد، همان حُسن نيّت و تصميمى است كه از قلب پاك سرچشمه مىگيرد و فعاليتهاى مستمر همراه با پىگيرى به دنبال آن مىباشد.
اتحاد يك سلسله صفات عالى درونى و اعمال و بركات است، فضايل و سجايايى كه در اعماق روح ريشه دوانيده، و سراسر وجود انسان را در بر گرفته باشد. اتحاد يك رشته اخلاق و عواطف عالى انسانى است. اتحاد اين است كه مسلمانان در منافع با يكديگر شريك باشند و اصول عدالت و انصاف را در حق يكديگر رعايت كنند.
مثلًا اگر در يكى از كشورهاى اسلامى همچون سوريه يا عراق دو طايفه يا بيشتر از مسلمانان باشند بايد بر خود واجب بدانند مانند دو برادر كه خانه يا املاكى از پدر به ارث بردهاند رفتار نمايند، حقوق يكديگر را طبق اصول عدالت بدون اينكه هيچكدام قصد تجاوز يا بخل نسبت به ديگرى داشته باشند ادا كنند «وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ و كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شدهاند رستگارانند».(1)
1) سوره حشر، آيه 9
اشتباه نشود معناى اتحاد اين نيست كه يك دسته، حقوق دسته ديگر را زير پا بگذارد و آن دسته هم در برابر اين ظلم خاموش بنشيند. اين از انصاف دور است كه اگر مظلومى مطالبه حق خود كند و تقاضاى اجراى اصول عدالت نمايد به او گفته شود تو دارى تفرقه اندازى مىكنى!
در چنين موردى وظيفه ديگران اين است كه ادعاى او را مورد بررسى قرار دهند، اگر راست مىگويد به يارى او بشتابند و اگر خلاف مىگويد او را به اشتباه خود واقف ساخته، و قانع كنند، و اگر در طريق اشتباه خود اصرار مىورزند از طريق نصيحت دوستانه و «مجادله نيكو» آن طور كه يك رفيق مهربان درباره دوست خود انجام مىدهد، او را متوجه سازند؛ نه اينكه فحش و دشنام به هم بگويند و نسبتهاى ناروا به يكديگر بدهند، و آتش عداوت و دشمنى را ميان خود برافروزند. همان آتشى كه هر دو طرف، هيزم آن خواهند بود و در آن خواهند سوخت؛ و در نتيجه بيگانگان، آنها را همچون لقمه چرب و شيرينى بلعيده و يا همچون غنيمت بى دردسرى به چپاول خواهند پرداخت!
امروز همه مسلمانان- حتى افراد گنگ و كر!- مىدانند كه در هر منطقهاى از مناطق اسلامى يكى از اژدِهاهاى استعمار غربى دهان باز كرده كه آن منطقه و آنچه در آن است را بلعد، آيا احساس همين موضوع، براى اتحاد مسلمين، و بر افروختن شعلههاى غيرت و حماسه در كانون دلهاى آنها كافى نيست؟
آيا شدت آن همه دردها، نبايد آنها را به سوى اتحاد و از بين بردن كينهها و حسدها دعوت كند؟ از قديم گفتهاند:
«عِنْدَ الشَّدائِدِ تَذْهَبُ الأَحْقادُ
؛ هنگام هجوم مشكلات كينهها فراموش مىشود!».
چگونه ممكن است مسلمانى به فكر استعمار و استثمار برادر مسلمان خود بيافتد، مگر هر دو از همان روزهاى نخست كه نياكان آنها در اين سرزمينها مىزيستند با يكديگر شريك نبودهاند؟
آيا اين همه مصيبت و بلا كه همچون صاعقه، از طرف دشمنان بر سر آنها مىبارد كافى نيست كه آنها را به اجراى اصول عدالت و مساوات و انصاف در حق يكديگر وا دارد؟
گرچه به مشاهده اين مناظر تأسف بار نزديك است از رسيدن به آن هدف مقدس و چيدن ثمره لذت بخش اتحاد مأيوس شويم، زيرا مىبينيم سخنان مصلحين و عالمان خيرخواه اسلامى كمتر در دلها اثر مىكند.
اگر در سخنرانيها و خطابههايى كه ما در اين زمينه ايراد كردهايم و بعداً چاپ و منتشر شده است دقت شود اين حقيقت آشكار مىگردد كه ما از هر گونه كوششى براى رسيدن به اين مقصد بزرگ كوتاهى نكردهايم ولى بدبختانه مىبينيم روز به روز شكاف و جدايى ميان مسلمانان بيشتر مىگردد، گويا به عكس، ما آنها را به دشمنى و اختلاف دعوت كردهايم.
چرا مأيوس نشويم؟ با اينكه به چشم خود كسانى را مشاهده مىكنيم كه عملًا براى دامن زدن به آتش اختلاف و ايجاد شكاف هر چه بيشتر نهايت كوشش را دارند.
افرادى مانند «نشاشيبى» كه دست به انتشار كتابى به نام «الاسلام الصحيح»! زده است (و به راستى بعضى از اسمها چقدر دروغ و بر خلاف حقيقت است).
خلاصه اين كتاب و معناى اسلامِ صحيح از نظر «نشاشيبى» چيزى جز توهين و اسائه ادب نسبت به مقام مقدس اهل بيت پيغمبر عليهم السلام يعنى حضرت على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و انكار هر گونه فضيلت و منقبتى كه در آيات و روايات درباره آنها وارد شده نيست.
مثلًا آيه تطهير «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛ خداوند فقط مىخواهد پليدى (گناه) را از شما اهلبيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد»(1)، بهعقيده او منحصر به زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله مخصوصاً «عايشه» مىباشد،
1) سوره احزاب، آيه 33
بلكه بهعقيده او اهلبيت عليهم السلام كسى جز عايشه نيست! اما پاره تن پيامبر فاطمه عليها السلام را بهطور قطع و يقين از اهلبيت عليهم السلام خارج مىداند! راستى چه فهم عالى و ذوق و انصاف بىنظيرى!(1)
از طرق متعدد و صحيحى نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام همراه وى بودند حسن و حسين را بر زانوهاى خود نشانيد و عبايى بر همه پيچيد و سپس اين آيه را خواند:« إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» سپس گفت: خداوندا! اينها اهل بيت من هستند هر گونه پليدى و ناپاكى را از آنها دور كن و آنها را پاك گردان.
سپس اضافه مىكند: در روايتى دارد كه ام سلمه كه از زنان پيامبر صلى الله عليه و آله بود خواست در زير عبا قرار گيرد، پيغمبر مانع شده و فرمود ولى تو از زنان پيامبرى و زن نيكويى هستى( أنْتِ مِنْ أزواجِ النَّبِىِّ وأنتِ على خير).
و از« احمد» و« طبرانى» از« ابو سعيد خدرى» نقل مىكند كه پيغمبر فرمود: اين آيه درباره پنج نفر نازل گرديده: من و على و فاطمه و حسن و حسين.
و در همان كتاب وهمان صفحه از« ابن ابى شيبه» و« احمد» و« ترمذى» و« ابن جرير» و« ابن منذر» و« طبرانى» و« حاكم» از« انس» از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله نقل شده كه حضرت بعد از نزول آيه فوق هر وقت براى نماز صبح به مسجد مىرفت از كنار خانه فاطمه عبور كرده و صدا مىزد:« الصلوة، أهْلَالْبَيْتِ،« إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»»( عبارت فوق در روايت ابو سعيد خدرى است و ديگران هم با تفاوت كمى همين مطلب را نقل كردهاند).
ما تصور مىكنيم يكى از نكات جالب، قرار گرفتن اين پنج نفر در زير عبا و يا پيچيدن عبايى به دور آنها، اين بوده كه بر همه كاملًا روشن گردد كه آيه منحصراً درباره همين پنج نفر نازل شده و هيچ شخص ديگرى حتى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را شامل نمىشود و به اين طريق حضرت مىخواسته است اختصاص آيه را به اين پنج نفر كاملًا به مسلمانان حالى كند. حتى طبق روايتى كه در بالا نقل شد از وارد شدن ام سلمه در زير عبا صريحاً جلوگيرى نمود. ولى با اين حال چقدر بى انصافى است كه انسان بگويد آيه مزبور منحصراً درباره« عايشه» يا زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نازل گرديده است و به هيچ عنوان شامل بانوى اسلام، فاطمه عليها السلام نمىشود؟!
جالب توجه اينكه در روايتى از خود« عايشه نيز نقل شده كه اين آيه مزبور درباره اين پنج وجود مقدس نازل گرديده است( رجوع شود به نور الابصار، ص 101)
همچنين آيه «مباهله» و آيه «قربى» هيچ كدام به عقيده نشاشيبى در حق
1) روايات جالب و متعددى از طرف اهل سنّت درباره اختصاص اين آيه به پنج نفر( پيغمبر اكرم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام) نقل شده و دانشمندان بزرگ اهل سنّت صحت اين روايات را تصديق كردهاند، از جمله محمد شبلنجى دانشمند معروف مصرى در كتاب خود« نورالابصار» در صفحه 102 چنين مىنويسد:
اهلبيت پيامبر عليهم السلام وارد نشده!(1)
امام فخر رازى در تفسير معروف خود( ج 8، ص 85)، طبرى مفسر معروف اهل سنّت( تاريخ طبرى، ج 3، ص 407)، سيوطى در تفسير« الدرالمنثور»( ج 2، ص 39) واحدى در« اسباب النزول»( ص 68) بيضاوى در تفسير مشهور خود( ج 2، ص 47).
همچنين پيشواى معروف مذهب حنبلى، احمد حنبل در« مسند» ج 1، ص 185 و مسلم در« صحيح» خود، ج 7، ص 120 و حاكم در كتاب« مستدرك» ج 3، ص 150 و ابن حجر عسقلانى در« الاصابه» ج 2، ص 503 و عدّه زياد ديگرى.
در مورد آيه« قربى» نيز بسيارى از بزرگان اهل سنّت مانند« زمخشرى» صاحب تفسير معروف( ج 3، ص 467) و فخر رازى در تفسير خود( ج 27، ص 166)، واحدى در« مناقب» و« بغوى»( ج 4، ص 125) و« ثعلبى»( ج 8، ص 310) و« سيوطى» در تفاسير خود( ج 6، ص 7) و بسيارى از محدثين و مفسرين معروف ديگر، تصريح نمودهاند كه درباره اهل بيت عليهم السلام نازل گرديده است
و تمام رواياتى كه در فضايل آنها از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده دروغ و باطل است حتى رواياتى كه در كتابهاى صحاح اهل سنّت مىباشد!!(2)البته نشاشيبى تنها نيست و پيش از او نيز «نصولى» و «حسان» و امثال آنها همين روش را دنبال كردهاند.
با اين حال آيا مىتوان اميدوار بود كه وضع كنونى مسلمين اصلاح پذيرد و اين پراكندگى و نفاق جاى خود را به اتحاد و صميميت دهد؟ آيا با اين اوضاع ما حق نداريم مأيوس شويم؟
آيا نشاشيبى و رفقاى او كه نسبت به شيعه و ائمه عليهم السلام بدگويى مىكنند نمىدانند كه اين عمل سبب مىشود يكى از نويسندگان شيعه نيز برخيزد و مقابله
1) نزول آيه« مباهله» را درباره اهل بيت پيغمبر عليهم السلام يعنى على و فاطمه و فرزندانش عليهم السلام بيش از بيست نفراز بزرگان و دانشمندان و محدثين و مفسرين طراز اوّل اهل سنّت تأييد كردهاند از جمله:
2) اين گفتار« نشاشيبى» درست مصداق مَثَل عاميانه معروفى است كه مىگويند: خواست ابرويش را درست كند چشمش را كور كرد، زيرا به خاطر اينكه پايههاى خلاف خلفاى سه گانه را كمى محكم كند احاديث فضل اهل بيت عليهم السلام را كه در كتابهاى« صحاح» است تكذيب نموده بدون اينكه متوجه باشد با اين عمل مهمترين و مقدسترين كتابهاى اهل تسنّن را كه پايه بسيارى از اصول مذهب آنهاست به كلى ضايع و بى اعتبار نموده است!
به مثل كند ولبه تيز حملات خود را متوجه خلفاى راشدين و اهل سنّت نمايد و ضربالمثل معروف عرب را تكرار كند:
«إنّ بْنِي عَمِّكَ فِيهِمْ رِمَاح
؛ پسر عموهاى تو هم نيزه دارند!».
و به همين ترتيب اين رشته ادامه يافته و هر يك از طرفين، ديگرى را به باد ناسزا بگيرد. آيا جز اين نتيجهاى خواهد داشت؟
عقلا و متفكران دو طرف بايد درست بينديشند و ببينند كه سرنوشت مسلمانان در كنار اين پرتگاه خطرناك به كجا خواهد كشيد و چه سودى از اين كار خواهند برد.
مگر گناه شيعه چيست؟ آيا آنها گناهى جز دوستى و ولايت اهلبيت پيغمبر عليهم السلام خود دارند؟!
ولى با اين همه باز نبايد از رحمت خدا، از الطاف خاصى كه او نسبت به دين و آيين خود دارد مأيوس شد.
باشد كه خدا مردان غيور و دلسوز و با همت از عقلاى طرفين را برانگيزد تا آن دستهايى را كه با نشر اينگونه نوشتههاى آلوده و مسمومى كه روح اسلام را مىكشد، آتش اختلاف را دامن مىزنند- هم از ناحيه ما و هم از ناحيه آنها- كوتاه كنند.
ما به خاطر همين اميدوارى مختصر است كه موافقت به تجديد چاپ اين كتاب و ساير رسالههايى كه در اين زمينه است، نموديم. ما در اين نوشتهها به همه مسلمانان بيدار باش داده و از همه دعوت كردهايم كه در راه اعاده اصول صميميت و برادرى و اتحاد در ميان فرق مسلمين بكوشند.(1)
كاشف الغطا مىگويد:« من انتظار داشتم با اين بيانات روشن و صريحى كه در اين كتاب درباره شيعه و معرفى« مذهب شيعه» كردم بعضى از برادران اهل سنّت دست از تهمتهاى ناروا در اين مورد بردارند، ولى متأسّفانه مثل اينكه مطالب ما را به كلى ناديده گرفته و درست همان حرفهاى گذشته را تكرار مىكنند. اگر اين كار از عوام سر ميزد چندان جاى تأسف نبود، ولى متأسّفانه بعضى از افراد كه خود را در سلك اهل علم و فضيلت مىدانند دوباره همان تهمتها، همان نسبتهاى مختلف و ناروا را از سر گرفتهاند، بنابراين اگر به كلى مأيوس شويم جا دارد، معلوم نيست اينها چرا و به چه دليل در اين باره اين چنين اصرار دارند؟!».
سپس مىگويد: چاپ سوم اين كتاب در« قاهره» انجام گرفت و تمام نسخههاى آن در همانجا انتشار يافت( اخيراً هم دو بار ديگر در قاهره به چاپ رسيده) ولى عجب اين است كه كوچكترين تغييرى در لحن نويسندگان مصرى درباره شيعه پيدا نشده، بازهم از هر فرصتى براى طعنه زدن بر شيعه در نوشتههاى خود استفاده مىكنند، بازهم همان توهمات بى اساس كه يادگار قرون وسطى يادگار عصر« ابن خلدونها» و« ابن حجرها» است به شيعه نسبت مىدهند!
1) مرحوم كاشف الغطا در مقدمه كوتاهى كه بر« چاپ هفتم» اين كتاب نوشته است رسماً اظهار يأس و نوميدى مىكند و همين اميدوارى مختصرى را كه در اينجا اشاره به آن مىنمايد از دست مىدهد و اين مايه نهايت تأسف است.
ولى بايد توجه داشت كه اين موضوع دو شرط اساسى دارد:
شرط اوّل اين است كه باب «مجادلات مذهبى» به كلى بسته شود واگر كسى مايل بود درباره مذهب خود بحث نمايد طورى بحث كند كه برخورد به ديگران نداشته باشد و بوى بدگويى و توهين به ديگرى ندهد.
اما شرط دوم كه از نظر اهميّت شايد در درجه اوّل باشد اين است كه هر فرد مسلمانى محبّت ساير برادران مسلمانش را در كانون دل خويش پرورش دهد، و آنچه براى خود مىخواهد براى آنها نيز بخواهد. قلب خود را از هرگونه آلايش كينه و حسد پاك كند.(1)
كار به جايى رسيده كه اين كينههاى آميخته به تعصب شديد دامنگير خلفاى فاطمى مصر كه آن همه خدمت به آن كشور كهنسال كردند نيز شده، گاهى آنها را« لامذهب» مىدانند، گاهى در« نسب» آنها شك مىكنند! گاهى مىگويند نسبشان به يك نفر يهودى مىرسد! گاهى مىگويند ملحدند!
با اينكه خدمات بزرگ خلفاى فاطميين به جهان اسلام( عموماً) و به مصر( خصوصاً) فراموش شدنى نيست، اين رجال برجستهاى كه بجز« تشيّع» هدف آن همه تيرهاى تهمت قرار گرفتهاند از بزرگترين ناشران علوم و معارف اسلامى بودند، درباره آنها همين بس كه مهمترين تاج افتخار مصر، و كهنسالترين مركز علمى اين كشور، يعنى« دانشگاه الازهر» به دست فاطميان پايه گذارى شد و الآن كه بيش از هزار سال از تأسيس آن دانشگاه مىگذرد بزرگترين مركز علمى جهان سنّت محسوب مىشود و هزاران دانشمند از آن برخاستهاند، آيا اين عمر طولانى، و اين توسعه و بركت، خود دليل روشن بر خلوص نيّت وپاكى فطرت بانيان آن نيست كه چنان خدمت پرارزشى را به جهان اسلام كردند.
ولى با اين حال خلفاى فاطمى همان ملحدها! همان مشكوك النسبها! همان و همانها ... هستند!
عجيبتر اينكه باز افرادى مثل دكتر« عبداللطيف حمزه» در كتاب خود« الحركة الفكرية» مىنويسد:« شيعهها هر شب بعد از نماز مغرب در كنار سردابى كه در« سامرا» است ايستاده و فرياد مىزنند اى امام منتظر، بيرون بيا! ... بيرون بيا!».
يعنى، همان تهمت خنده آورى را كه بعضى از متعصبين خرافى چند قرن پيش به شيعه مىزدند عيناً تكرار نموده است، بدون اينكه كوچكترين تحقيقى درباره صحت و سقم اين مطلب بنمايد
1) آيا نبايد دستكم تغيير مختصرى در طرز بحثهاى آنها، در لحن نوشتههاى آنان پيدا شود، ولى بدبختانه باز شيعه در نظر آنها همان بدعت گذارها! هستند.
از صميم دل در اين راه بكوشد نه فقط به صرف گفتن و الفاظ فريبنده بى معنا كه معمولًا به منظور حفظ منافع شخصى گفته مىشود و امروز در ميان ما رايج شده، قناعت جويد.(1)
اگر سخنان نويسنده« الحركة الفركية» و امثال او صحيح بود بايد قبل از همه سُنّيان آن شهر كه شب و روز در آن مسجد نماز مىگذارند، لااقل يك مرتبه چنين منظرهاى را ببينند( جالبتر اينكه متوليان سرداب نيز همه سُنّى هستند!) چطور هيچ يك از اينها چنان منظرهاى از شيعه نديدند، ولى آقاى دكتر عبداللطيف از فرسنگها فاصله ديده؟!
اما اينكه شيعه به اين سرداب اهميّت مىدهد دليلش خيلى روشن است. اين سرداب محل عبادت سه نفر از امامان آنها بوده است( امام دهم و يازدهم و دوازدهم) شبها و روزها در آن محل به عبادت و ذكر خدا مشغول بودند؛ درست در آن هنگامى كه متوكل عباسى و اطرافيان آلوده او، به شراب خوارى و شب زنده دارى و عياشى مشغول بودند.
در هر حال مرحوم« كاشف الغطا» با ملاحظه اين اوضاع رسماً اظهار يأس و نوميدى مىكند و در اين اواخر تدريجاً اين فكر براى او پيدا مىشود كه اين طرز تفكر بعضى برادران اهل سنّت از قبيل طبيعت ثانوى براى آنها شده و به اين سادگى حاضر نيستند در وضع خود تجديد نظر كنند.
ولى ما معتقديم كاشف الغطا با اين حال نيز نبايد از« وحدت كلمه» مسلمين مأيوس گردد. معظم له بايد توجه داشته باشند اين عادات و افكارى كه طى قرون و اعصار از نسلى به نسلى به وراثت رسيده و در تمام زواياى روح آنها ريشه دوانده به اين آسانى تغيير قيافه نمىدهد، آن نيز محتاج به گذشت يك زمان نسبتاً طولانى است، بنابراين بايد در اينجا از عامل زمان استفاده كرد و با يك سلسله نوشتهها و كنگرهها و بحثهاى منطقى و مستدل كه نمونه بارز آن را كاشف الغطا انجام داد افكار را تدريجاً روشن ساخت.
به خصوص اينكه قراينى كه مايه اميدوارى است در گوشه و كنار به چشم مىخورد. از همه مهمتر اينكه يكى از بزرگترين شخصيتهاى جهان سنّت كه رياست دانشگاه الازهر را به عهده داشت و مفتى اعظم اهل سنّت بود يعنى شيخ محمود شلتوت( 1310- / 1383 ق)( مرجع اعلاى عالم تسنّن، شخصيّت اصلاحى قرن حاضر، از سال 1378 ق به عنوان شيخ جامع ازهر و مفتى مصر انتخاب شده بود. وى آثارى داشت از جمله: الدعوة المحمديّة؛ المرأة فى الاسلام؛ تفسير القرآن الكريم؛ من توجيهات الاسلام؛ الفتاوى، المقارنة بين المذاهب؛ فقه القرآن و .... درباره او ر. ك: مجله« الاخاء العربية»، ش 47، ص 45؛ پيشوايان تقريب از معاونت فرهنگى مجمع جهانى تقريب؛ شيخ محمود شلتوت، طلايهدار تقريب، تأليف بىآزار شيرازى؛ شيخ محمود شلتوت، تأليف على احمدى؛ مشعل اتحاد، ص 130. شايان ذكر است كه شبيه همين فتوا را جمعى ديگر از دانشمندان معظّم اهل سنّت دادهاند، مانند علّامه بزرگوار مفتى سابق مصر، در جواب نامه دانشمند متواضع آقاى خسروشاهى كه خداوند هر دوى آنان را براى خدمت به اسلام و مسلمين مزيد توفيق عنايت فرمايد. ر. ك: تقريب مذاهب، از نظر تا عمل، ص 53؛ فى سبيل الوحدة الاسلامية، ص 62- / 66؛ دفاع عن العقيدة والشريعة، ص 257) در اين اواخر با آن فتواى تاريخى خود گام برجستهاى به سوى اين هدف مقدّس برداشت
1) ولى چيزى كه بسيار موجب شگفتى است اينكه« سامرا» يك شهر سُنّى نشين است و از آن بهتر اينكه مسجدى كه سرداب مقدس در آن واقع شده هميشه در اختيار برادران اهل سنّت بوده و هست و شبانه روز پنج مرتبه در آن نماز مىگذارند، و تنها بهرهاى كه شيعه از آن دارد اين است كه از آن مسجد عبور كرده و به سرداب مزبور مىرود و چند ركعت نماز در آن خوانده و باز مىگردد.
روشنتر بگوييم: اساس اتحاد و برادرى صحيحى كه اسلام آن را آورده- يا به تعبير ديگر، آن اسلام را آورده است- و تمام ملل مترقى جهان از آن پيروى مىكنند اين است كه هر فردى «مصلحت نوع» را عين «مصلحت فرد» بلكه مافوق آن بداند. گفتن اين سخن به زبان آسان است ولى از نظر عمل بسيار مشكل، بلكه شايد براى ما مسلمانان امروز از محالات باشد!(1)
به اين ترتيب يك شكاف بزرگ را پر كرده و به پيروان سنّت دستور داد كه با مذهب شيعه مانند ساير مذاهب چهارگانه خود رفتار نمايند، يعنى همان طور كه عمل به هر يك از آنها جايز است عمل به اين هم مجاز مىباشد، حتى خود« شلتوت» در پارهاى از موارد( مانند عدم صحت اجراى سه طلاق در مجلس واحد) عقيده شيعه را بر ساير مذاهب مقدم داشت و تصريح نمود كه با مدارك اسلامى سازگارتر است.
البتّه آن روز كه« شلتوت» با صراحت و شجاعت كم نظير خود چنين فتوايى را صادر كرد« كاشف الغطا» در حيات نبود ولى مسلّماً روح پاك او كه در فراهم ساختن زمينه چنين فتوايى سهم بزرگى داشت غريق شادى گرديد. بديهى است چند قرن پيش، دانشمندان و متفكران دلسوز، هر قدر هم شجاع و با شهامت بودند قدرت اظهار چنين فتوايى را نداشتند، همان طور كه شايد امثال كاشف الغطا نيز توانايى انتشار كتابى مانند« اصل الشيعه» با آن لحن فوق العاده ملايم و دوستانه و محبّتآميز را نداشتند.
استقبال فوق العادهاى كه از كتاب« مختصر النافع»( يكى از متون عالى فقه شيعه) در ميان دانشمندان اهل سنّت گرديد و علاقه مخصوصى كه براى مطالعه ساير آثار علمى« شيعه» و شناسايى معارف و علوم و افكار پيروان اين مذهب در يك محيط خالى از تعصب نشان داده مىشود خود نشانه ديگرى از آماده شدن تدريجى زمينه براى تفاهم هرچه بيشتر ميان مسلمانان جهان و از بين رفتن ابرهاى تاريك بدبينى و سوء ظن از افق افكار مسلمين مىباشد.
ولى ناگفته نماند اگر مراقبتهاى لازم از طرفين نشود همين تفاهم مختصر و نيم بند كه مىتواند زمينه تفاهمهاى وسيعترى گردد ممكن است بر اثر غفلت مسلمانان و اعمال تعصبهاى ناروا و يا بر اثر تحريكات بيگانگان كه همواره از اختلاف موجود به عنوان يك« پل پيروزى» براى مقاصد شوم خود بهره بردارى مىكردهاند، از بين برود، بنابراين بايد حدّاكثر فداكارى و هوشيارى را در اين مورد به خرج داد
1) وى صريحاً در فتواى تاريخى خود نوشت:« إِنَّ مَذْهَبَ الْجَعْفَرِيّةِ الْمَعْروفَ بِمَذْهَبِ الشِّيعَةِ الإِمامِيَّةِ يَجوزُ التَّعَبُّدُ بِهِ شَرْعاً كَسَائِرِ مَذاهِبِ أهْلِ السُّنَّةِ فَيَنْبَغي لِلْمُسْلِمينَ أَنْ يَعْرِفوا ذَلِكَ وَأَنْ يَتَخَلَّصوا مِنَ الْعَصَبِيَّةِ بِغَيْرِ الْحَقِّ»( رسالة الاسلام، سال 11، شماره 3).
به خصوص در مورد پيروان مذاهب مختلف اسلامى نسبت به يكديگر كه همواره به چشم عداوت، به چشم يك دشمن خونخوار و بى رحم و مزاحم به هم نگاه مىكنند، و اگر احياناً اظهار دوستى و محبّت نمايند براى اين است كه يكديگر را فريب دهند و هنگام بروز حوادث يكديگر را تنها بگذارند.
يا به منظور سلب حق يكديگر و استعمار و استثمار برادران دينى خود دست به اينگونه تملقها و الفاظ رياكارانه مىزنند، و بدبختانه اين روحيه ناپسند چنان در ميان آنها رايج شده كه فرياد هيچ گوينده و پند و نصيحت هيچ واعظى در دل آنها اثر نمىگذارد!
گويا همه فراموش كردهاند، يا خود را به فراموشى مىزنند كه دشمن
خطرناكى در كمين آنها نشسته و مىخواهد همه را محو و نابود كند، و به همين منظور بذر اختلاف و نفاق را در ميان آنها مىافشاند تا آنها را به جان يكديگر بيندازد.
او دامهاى خود را براى صيد مسلمانان آماده ساخته، دامهاى خطرناكى كه جز در پرتو اتّفاق و اتحاد جدى و عملى (نه با گفتار و سخن) نمىتوانند از آن رهايى يابند.
ما معتقديم نخستين قدم براى تحقق بخشيدن به اين فكر- فكر اتحاد جدى- تشكيل كنگرههاى ساليانه- يا اقلا هر دو سال يك بار- است كه عقلا و علماى مسلمانان از تمام كشورهاى اسلامى در آن اجتماع كنند، نخست يكديگر را بشناسند و سپس درباره شئون مختلف جوامع اسلامى تبادل نظر و كنكاش نمايند.
و از اين واجبتر تشكيل كنگره زمامداران اسلامى است، (اگر زمامدار به معناى حقيقى داشته باشد!) تا به كمك يكديگر- درست مانند دو دست در يك بدن- به مبارزه در برابر خطراتى كه از هر سو آنها را احاطه نموده قيام كنند.
حوادثى كه بعد از جنگ جهانى دوم به وقوع پيوست درسهاى آموزنده و نكات محسوس و قابل توجهى به مسلمانان تعليم داد اگر چشم عبرتبينى در كار باشد.
سقوط كشور كهنسال «حبشه» به فاصله چند ماه در دامان بيگانگان براى بيدارى همه، كافى بود؛ از دست رفتن اين كشور اعلام خطرى به تمام مسلمانان جهان بود كه مراقب وضع آينده خود باشند. گرچه همه عاقبت اين اوضاع را به چشم خود مىبينند و مىدانند.
تصور مىكنيم همين اندازه كه گفتيم، براى ارشاد و اعلام خطر و بيدارباش كافى باشد.
در ضمن براى فايده بيشتر كوشش كرديم كه با تجديد نظر در چاپ گذشته، اين
كتاب را به صورت كاملترى درآوريم مباحث تازهاى كه براى تكميل اين بحثها لازم بود به آن افزوديم و براى اداى حق مطلب بعضى از فصول كتاب را شرح و بسط بيشترى داديم، و با اين همه نهايت سعى و كوشش به عمل آمد كه بحثها كاملًا به صورت فشرده و كوتاه باشد و در هر بحث از نزديكترين راه براى رسيدن به مقصد استفاده شود تا مطالعه آن براى عموم طبقات آسان باشد.
مسلّماً در عصرى كه مردم آن عادت كردهاند راههاى طولانى را كه در گذشته در چند ماه مىپيمودند، در عرض چند ساعت بپيمايند، همه چيز آن بايد به صورت سريع و مختصر انجام يابد حتى رساله و كتاب.
اما در عين حال من نمىتوانم ادعا كنم كه حق همه مطالب را ادا نمودهام، و هيچگونه قصورى از من سر نزده است، ولى همين قدر براى من كافى است كه «حسن نيّت» داشتهام و تا آنجا كه در قدرت دارم كوشيدهام، و بحمدللَّه اصل موضوع يك موضوع ابتكارى است كه با روش نوينى تعقيب شده.
فضلاى عصر ما و آيندگان، در صورتى كه صلاح بدانند مىتوانند اين سلسله بحثها را توسعه دهند. از ما فتح باب و ارائه طريق صاف و روشن. خوشبختانه روش كتاب طورى است كه با زبان روز و مطابق اصول علم جديد نگاشته شده، و از يك اسلوب مؤثر و مفيد بدون اينكه كوچكترين خدشهاى به عواطف مذهبى ديگران وارد كند يا احساسات آنها را جريحه دار سازد، تعقيب گرديده، و در موارد لزوم اشارات كوتاهى به مدارك اصلى و پارهاى از دلايل نيز شده است.
وَمَا تَوْفِيقي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيهِ انيب!
محمّد حسين آل كاشف الغطا
15 ربيع الثانى 1355
سبب تأليف اين كتاب
دوسال پيش يكى از جوانان پرشور كه با يك هيأت علمى از طرف دولت «عراق» براى تحصيل در «دارالعلوم العليا» به «مصر» فرستاده شده بود ضمن نامه مشروحى به من نوشت:
«... من با بعضى از دانشمندان و علماى بزرگ دانشگاه «الازهر» رفت و آمد دارم و گاه و بى گاه سخن از «نجف اشرف» و علما و دانشمندان آن و نوع تحصيل در اين مركز بزرگ علمى و چگونگى شركت دانشجويان دينى از نقاط مختلف در آن به ميان مىآيد.
من مشاهده مىكنم كه «علماى الازهر» اهميّت فوق العادهاى براى «علماى نجف» قايل هستند و افكار بلندشان را مىستايند؛ ولى غالباً به دنبال مدح و تمجيد اين جمله را اضافه مىكنند: «اما ... متأسّفانه شيعه هستند!».
اين جوان سپس مىنويسد:
«من از اين گفتار بسيار تعجب مىكردم و مىگفتم: مگر شيعه بودن گناه است؟ مگر شيعهها يكى از مذاهب مسلمانان نيستند؟!».
ولى آنها در جواب، مطالبى مىگويند كه با كمال تأسف خلاصهاش اين مىشود:
«نخير، شيعهها مسلمان نيستند، و مذهب تشيّع از اسلام جداست؛ اصلًا سزاوار نيست دين ومذهب شناخته شود، اين آيينى است كه «ايرانيان»
آن را اختراع كردهاند، يك موضوع سياسى است كه براى واژگون كردن حكومت «بنىاميّه» و مستقل ساختن «حكومت عباسى» به وجود آمد و كمترين ارتباطى با اديان آسمانى ندارد!!».
اين جوان سپس اضافه مىكند:
«وهمان طور كه حضرتعالى مىدانيد من جوان كم سنى هستم و از اصول پيدايش مذاهب و فلسفه به وجود آمدن و پيشرفت آنها اطلاعى ندارم و من نمىدانم اين مذاهب از كجا به وجود آمدهاند و چگونه انتشار يافتهاند؟
من از گفتگوهايى كه اين شخصيتهاى برجسته، كه از دانشمندان بزرگ اهل سنّت محسوب مىشوند، درباره مذهب تشيّع انجام مىدهند به ترديد افتادهام و نزديك است راستى در مسلمان بودن اين گروه ترديد كنم تا چه رسد درست بودن مذهب آنها! ...».
سپس از من تقاضا كرده كه روح مطلب و عين حقيقت را براى او در اين زمينه بيان كنم شايد آتش شك و ترديد او با آب يقين و اطمينان خاموش گردد و از اين سرگردانى نجات يابد.
او مىنويسد:
«اگر مرا از اين سرگردانى نجات ندهيد مسئوليت لغزش يا گمراهى من مستقيماً متوجه شماست»!
من در پاسخ او تا آنجا كه از طريق مكاتبه ممكن بود و با افكار آن جوان مطابق بود مطالبى نوشتم، مطالبى كه اميد مىرفت در سايه آن كابوس شك و ترديد را از دل او دور سازد.
ولى بيش از آنچه آن جوان به شك و ترديد افتاده بود من به تعجب افتادم.
من هنوز نمىتوانستم اين موضوع را باور كنم.
فكر مىكردم چگونه ممكن است علما و دانشمندان شهرهايى كه در طليعه
بلاد علمى اسلامى قرار دارند و نه تنها مورد توجه «عربها» بلكه تمام «مسلمانان جهان» مىباشند، اين چنين در روشن ساختن حقايق و دريدن پردههاى دروغ كه غالباً مولود اغراض شخصى و هوا و هوسها بوده و يا از اعتماد به مطالب ساختگى افراد نادان سرچشمه گرفته است، گرفتار بىخبرى شوند؟
نه، من هرگز نمىتوانستم گفتار آن جوان را باور كنم تا اينكه در همان ايّام، كتاب نويسنده معروف «احمد امين» به نام «فجرالاسلام»، به دستم رسيد.
در خلال مطالعه اين كتاب به بحثى كه درباره شيعه كرده بود رسيدم ديدم چنان با بىخبرى بحث كرده كه بالاتر از آن قابل تصور نيست.
اگر كسى امروز در دور افتادهترين نقاط «چين» باشد و درباره شيعه «چنين مطالبى» بنويسد مسلّماً معذور نيست، و در خور هرگونه سرزنش مىباشد، و همين موضوع مدرك روشنى بر صدق گفتار من، به دستم داد.
من پيش خود فكر مىكردم هنگامى كه يك نويسنده معروف كتابى مىنويسد و مىخواهد آن را در ميان جمعيّتى كه خداوند صريحاً در قرآن مجيد آنها را برادر يكديگر معرفى كرده، منتشر سازد، و در حالى كه اطلاع از وضع اين جمعيّت براى او بسيار سهل و آسان بوده است، با اين همه آن طور دروغپردازى مىكند و تهمت و افترا بر اين گروه مىبندد؛ ديگر چه انتظارى از توده مردم و افراد ناآگاه مىتوان داشت؟!
با اينكه هر انسان با شعورى مىداند امروز تا چه اندازه ما نيازمند به تحكيم پيوندهاى محبّت و دوستى و اتحاد هستيم.
مسلمانان جهان نمىتوانند بدون حفظ اصول اتحاد و همبستگى به زندگى خود ادامه دهند، نه «زندگى» آبرومندى خواهند داشت و نه «مرگ با شرافتى»!
راستى اگر مسلمانان حقيقت مذهب شيعه را در مىيافتند و منصفانه درباره برادران خود قضاوت مىكردند اين گونه نشريات آلوده و مسموم را كه بذر نفاق
و دشمنى در ميان مسلمانان مىافشاند و بزرگترين اسلحه به دست استعمارگران و آنهايى كه با تمام مذاهب دشمنى دارند، مىدهد، نابود مىساختند.
آيا اين سخن «احمد امين»(1)كه مىگويد: «تشيّع هميشه پناهگاهى بوده براى كسانى كه مىخواستهاند اسلام را نابود كنند»!(2)آتش كينه و عداوت را در قلوب عموم شيعيان جهان روشن نمىسازد؟
او اين گفتار بى اساس را مىنويسد در حالى كه مىداند سيل انتقاد به دنبال او سرازير مىگردد، و با اين كار احساسات ميليونها جمعيّت كه گروه بزرگى از مسلمانان را تشكيل مىدهند جريحه دار مىسازد.
از اتفاقات عجيب اينكه همين آقاى «احمد امين» در سال گذشته (1349 هجرى) پس از انتشار كتاب مزبور و اطلاع بسيارى از دانشمندان نجف از آن به اتّفاق هيأتى از دانشمندان و دانشجويان مصرى كه در حدود 30 نفر بودند به نجف اشرف شهر علم و دانش، آمد و به زيارت باب مدينة العلم (آستان مقدس اميرمؤمنان على عليه السلام) مشرف گرديد. او به اتّفاق دوستانش در يكى از شبهاى ماه مبارك رمضان به ديدن ما آمد، مجلس پر جمعيّتى بود و مقدارى از شب را با ما گذارندند.
من او را با ملايمت سرزنش كردم، ولى نمىخواستم همه گفتنىها را بگويم بلكه با الهام گرفتن از قرآن مجيد: «وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً ... وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً»؛ و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند،) به آنها سلام مىگويند ... و هنگامى كه با لغو و بيهودگى
برخورد كنند بزرگوارانه از آن مىگذرند»(1)، از خيلى مطالب صرف نظر نمودم.
آخرين عذر او اين بود كه اطلاع و مدارك كافى درباره شيعه نداشته است! من گفتم اين سخن صحيح نيست، كسى كه مىخواهد درباره موضوعى كتاب بنويسد بايد قبل از هر چيز مدارك و لوازم كار را به طور كامل آماده سازد و در اطراف آن بررسى تمام بنمايد، بدون اين جايز نيست پيرامون آن موضوع بگردد.
نمىدانم چرا كتابخانههاى شيعه- و از جمله همين كتابخانه ما كه در حدود پنج هزار جلد كتاب دارد- اكثر كتابهاى آن از دانشمندان اهل سنّت است با اينكه در شهرى مانند «نجف» قرار گرفته كه از هر جهت جز از نظر علم و فضيلت، يك شهر فقير محسوب مىشود، ولى كتابخانههاى قاهره با آن همه عظمت و موقعيت، از كتابهاى شيعه، جز به مقدار كمى، خالى است!(2)
و از اين مهمتر اينكه دانشمندان ما در غالب بحثها- اعم از بحثهاى فقهى، كلامى، تفسيرى، و اصولى- اقوال علماى اهل سنّت را نيز ذكر كرده و مورد گفتگو و بحث آزاد قرار مىدهند، و در حقيقت همواره بحثهاى آنها به صورت« بحث مقارن» و« تطبيقى» است، يعنى نه فقط در مباحث فقهى بلكه در تمام علوم اسلامى. عقايد و نظرات گوناگون را با مدارك و دلايل آن مقابل يكديگر مىچينند و عقيده و نظر صحيح را از ميان آنها انتخاب مىكنند.
اين شيوه بحث، عالىترين و مفيدترين شيوه هاست كه دنياى امروز نيز آن را پذيرفته، و در بسيارى از علوم از جمله« حقوق» عملى شده است، در حقيقت« بحث آزاد» بدون اين روش مفهوم ندارد.
اما چرا شيعه در مباحث علمى اين روش را انتخاب كرده، در حالى كه ديگران از آن ابا دارند؟
به عقيده ما نكتهاش اين است كه شيعه به منطق و قدرت دلايل خود معتقد است ولذا ابايى از ذكر نظرات و دلايل ديگران ندارد، ولى طرز بحث غير آزاد و يك جانبه ديگران نشان مىدهد كه آنها گويا در قدرت برابرى با مدارك شيعه ترديد دارند و يا اينكه موج تبليغات ضد شيعه در ميان آنها به قدرى قوى است كه اصلًا احتمال برخورد به نظرات تازه و قابل ملاحظهاى در كتابهاى شيعه نمىدهند! و يا اصلًا از وجود چنين كتابهايى بى خبرند!
هر يك از اين احتمالات سه گانه باشد، جداً مايه تأسف است. و اگر در گذشته ممكن بود اين طرز بحث قابل قبول باشد در دنياى كنونى و عصر ما اين روش به كلى مردود است و از نظر مطالعات عميق علمى قابل اعتماد نمىباشد.
ما اميدواريم همان طور كه ما با شهامت و بى نظرى و در يك محيط كاملًا علمى و منطقى افكار و عقايد برادران اهل سنّت را مورد بحث و گفتگو قرار مىدهيم آنها هم اين روش را دنبال كنندو از بحث آزاد نهراسند، مسلّماً اين روش نه تنها كمك مؤثرى به اتحاد و وحدت كلمه مسلمين خواهد نمود، بلكه افقهاى تازهاى در مسائل علمى آشكار خواهد ساخت
1) سوره فرقان، آيه 63- / 72
2) نه تنها كتابخانههايى مثل كتابخانه كاشف الغطا، كه آن روز پنج هزار جلد كتاب داشته و امروز از ده هزار جلد هم متجاوز است، و داراى تعداد زيادى از كتابهاى دانشمندان اهل سنّت مىباشد، بلكه كتابخانههاى خصوصى كه هر يك از دانشمندان و نويسندگان و گويندگان شيعه در منازل و مركز مطالعه خود دارند غالباً تعداد زيادى از اين كتابهاى در آن وجود دارد.
آرى، آنها هيچ اطلاعى درباره «شيعه» ندارند، اما همه چيز هم درباره آنها مىنويسند! و از اين عجيبتر و زنندهتر اينكه عدّهاى اهل سنّت عراق، با آن همه نزديكى و هم جوارى نيز از وضع شيعه بى خبرند!
چند ماه قبل يكى از جوانان مهذب از يك خانواده بزرگ شيعه از «بغداد» براى من نوشت در سفرى كه به استان «دليم» استانى كه متصل به استان بغداد است. و اكثر اهالى آن اهل سنّت هستند نموده در جلسات آنها شركت مىكرده، آنها از سخنان و ادب و حسن مجلس اين جوان لذت مىبرند و ابراز خوشوقتى مىكنند، اما همين كه متوجه مىشوند كه او شيعه است، ضمن اظهار تعجب مىگويند: ما گمان نمىكرديم در ميان اين جمعيّت اخلاق و ادبى وجود داشته باشد تا چه رسد به علم و دانش و دين! ما آنها را يك مشت وحشىهاى بيابان و صحرا مىپنداشتيم!!
اين جوان كوشش داشت كه با سرزنشهاى تند خود عواطف مرا برانگيزد و با خواهشهاى مكرر مرا وادار به نوشتن رساله مختصرى درباره شيعه، به منظور نشر در ميان اين گونه افراد بى خبر بنمايد، تا آنها هر چند به مقدار كمى با عقايد
و افكار و اوضاع شيعه آشنا شوند.
مدتى بعد اين جوان به منظور ييلاق به «سوريه» رفته بود و از آنجا به مصر، او پس از بررسى و مطالعه در حالات مسلمانان آن نقاط به من نوشت:
«طرز قضاوت اهالى مصر درباره شيعه همان طرز قضاوت اهالى استان «دليم» است كه به شما اطلاع دادم و جريان، عين همان جريان مىباشد»!
سپس اضافه كرده بود:
«آيا موقع آن نرسيده كه به وعده خود وفا كنيد و به اين وظيفه واجب كه بر دوش شماست قيام نماييد؟ زيرا قيافه شيعه در نظر آنها به بدترين صورت ممكن مجسم شده است» ...
و بحثهاى ديگرى نيز در اين زمينه نگاشته، و اگر چه مشروح و مفصل نوشته بود ولى همه عين حقيقت بود.
اين امور و جريانات زياد ديگرى مانند آن كه در روزنامههاى مصر و سوريه و امثال آنها مىبينيم و مقالات مسمومى كه گاه و بى گاه در اين زمينه منتشر مىشود، و هر گونه تهمت و افترايى نسبت به شيعه مىبندند، در حالى كه آنها از تمام اتهامات- مانند يوسف و برادرش- پاك و مبرا هستند، ولى بدبختانه درد «نادانى و تعصب» درد بى درمانى است كه اطبا را نيز خسته كرده است!
آرى به دنبال اين جريانات فكر كردم نهايت ظلم و بى انصافى است كه بيش از اين سكوت كنم، نه از اين جهت كه ظلم و ستمى بر شيعه باشد و بخواهم در برابر سيل اين تهمتها از آنها دفاع كنم، بلكه از اين نظر كه بالاترين و مهمترين هدف همان است كه پردههاى نادانى را از برابر چشم عموم مسلمانان جهان كنار بزنيم، تا افراد منصف، در افكار خود تجديد نظر كرده راه اعتدال پيش گيرند، و نسبت به افراد لجوج و معاند نيز اتمام حجت شود، و جاى سرزنش و ملامت
در مورد علما و دانشمندان شيعه باقى نماند كه چرا آنها در معرفى مذهب خود كوتاهى كردهاند.
و از اين رو اميد مىرود در سايه اين بحثها پيوندهاى محبّت و دوستى در ميان مسلمانان محكم گردد و آثار خصومت و دشمنى برچيده شود، زيرا هر انسانى مخصوصاً در عصر ما درك مىكند كه اتحاد و رفع اختلاف يكى از لازمترين امورى است كه بشر در ادامه زندگى اجتماعى به آن نيازمند مىباشد.
شايد نويسنده كتاب «فجرالاسلام» كه انبوه ابرهاى متراكم ظلم و تاريكى او را از هر سو احاطه كرده است ديگر درباره شيعه ننويسد:
«وَالْحَقِّ أنّ التشَيُّعَ مَأوى يَلْجَأُ إلَيْهِ كُلُّ مَنْ أرادَ هَدْمَ الإسْلامِ لِعَداوَةٍ أو حِقْدٍ، وَ مَنْ يُريدُ إدْخالَ تَعالِيمِ آبائِهِ مِنْ يَهودِيّةٍ وَنَصْرانِيَّةٍ وَ زَرادَشْتِيَّةٍ»!(1)
يعنى: «حق اين است كه آيين تشيّع پناهگاهى است كه هر كس مىخواهد اساس اسلام را بر اثر عداوت يا حسد درهم بكوبد به آن پناه مىبرد، همچنين كسانى كه مىخواهند تعليمات پدران يهودى يا نصرانى يا زرتشتى خود را وارد اسلام كنند، اغراض شوم خود را در پناه آيين تشيّع انجام مىدهند»!.
تا آنجا كه مىگويد:
«آثار يهوديت در تشيّع به صورت اعتقاد به «رجعت» و بازگشت امامان، خودنمايى كرده است! شيعه مىگويد: آتش دوزخ بر همه شيعيان- جز افراد كمى- حرام است، اين سخن درست مانند ادعاى يهود است كه مىگفتند: «لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً»؛ هرگز آتش دوزخ جز چند
1) فجرالاسلام، ص 230
روزى معدودى به ما نخواهد رسيد».(1)
آثار نصرانيّت نيز در تشيّع در اين جمله ظاهر شده است كه مىگويند:
«نسبت امام به خدا مانند نسبت مسيح است به او»! و نيز مىگويند:
«لاهوت (عالم ماوراى طبيعت) با ناسوت (عالم طبيعت) در وجود امام بايكديگر متحد شده و به هم پيوسته است، و سلسله نبوّت و رسالت هرگز قطع نمىشود و در روى زمين خواهد بود، هر كس با لاهوت متحد باشد پيامبر است»!
«عقيده به تناسخ ارواح (2)
بعضى از فلاسفه( مانند صدرالمتأهلين شيرازى) براى هر يك از اين صور چهارگانه اسم خاصى قايل شدهاند: انتقال روح انسان را به بدن انسان ديگر« نسخ» و به بدن حيوانى« مسخ» و به جسم گياهى« فسخ» و به جمادى« رسخ» ناميدهاند.
تناسخ از نظر محققان فلاسفه و دانشمندان عقايد و كلام باطل است و دلايل گوناگونى بر بطلان آن در كتابهاى« فلسفه» و« كلام» ذكر نمودهاند( به كتاب اسفار و شرح تجريد، به عنوان نمونه مراجعه فرماييد).
، تجسم خدا(3)شهرستانى نويسنده كتاب ملل و نحل معتقد است كه اصل عقيده تجسم خدا از افكار يهود وارد اسلام شده است، ولى مطالعه اديان گذاشته به ما نشان مىدهد اين عقيده اختصاص به بعضى از يهود نداشته، بلكه همواره در ميان ملل عقب افتاده
چنين طرز فكرى بوده است، و هر قدر به عقبتر برگرديم و اعتقاد انسانهاى گذشته را مورد بررسى قرار دهيم مظاهر اين عقيده در ميان آنها بيشتر ديده مىشود، توجه به بت و پرستى نيز يكى از همين مظاهر است، اصولًا اقوام و مللى كه طرز فكر آنها بسيار سطحى و پايين بوده قادر نبودهاند كه مسأله« تجرد ذات خدا» را تصور كنند تا چه رسد به اينكه اعتقاد پيدا كنند، و لذا همواره فكرشان درباره خدا به جسم و موجودى مانند خودشان متوجه مىشد.
به نظر مىرسد كه سرچشمه اصلى اين عقيده در ميان بعضى از مسلمانان، جمود محض روى پارهاى از تعبيرات قرآن مجيد مانند« يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»« بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ» بوده است. درحالى كه كاملًا واضح است كه« دست» در اين موارد به معناى« قدرت» مىباشد( يعنى قدرت خدا مافوق همه قدرتهاست، او مغلوب و محكوم هيچ حكمى نيست بلكه بر همه غالب و حاكم است).
خوشبختانه طرفداران اين عقيده در مسلمانان، تقريباً منقرض شدهاند، حتى در گذشته نيز كسى جز پارهاى از افراد سطحى و كاملًا بى مايه طرفدار نداشته است.
آيات مختلف قرآن مجيد كه بزرگترين سند زنده اسلامى است( گذشته از دلايل عقلى) باطل بودن عقيده جسميت خدا را با مال وضوح شرح داده است( براى توضيح بيشتر به كتاب« خدا را چگونه بشناسيم» تأليف« نگارنده» مراجعه شود).
، حلول (4)ومانندآن ازعقايد برهمائيها(5)1) سوره بقره، آيه 80.
2) منظور از« تناسح ارواح» اين است كه روح انسانى پس از مرگ بلافاصله به بدن انسان ديگر، يا حيوان، ياگياه، يا جمادى انتقال يابد، ولى معروف همان انتقال به بدن انسان ديگر يا حيوان است.
3) عقيده به جسميت خداوند يكى از خرافىترين عقايدى است كه در ميان طايفه كوچكى از مسلمانان به تقليد از مذاهب خرافى گذشته پيدا شد، اين عدّه را« مجسمه» و گاهى« مشبهه» مىنامند، اينها عقيده داشتهاند كه خدا جسم دارد و براى او بدن و چشم و گوش و دست و پا و محل و چيزهاى ديگر قايل بودهاند!
4) « حلوليان» كسانى بودهاند كه اعتقاد داشتند ممكن است خداوند در بشرى حلول كند و در كتابهاى« ملل و نحل» فرقههاى متعددى براى آنها ذكر نمودهاند« خطابيه، سبائيه، حلاجيه، مغيريه و عذافره» و امثال اينها كه خوشبختانه امروز اثرى از آنها نيست، در كلمات بعضى از فرق تصوف نيز تعبيراتى كه حاكى از حلول است ديده مىشود، و در هر صورت ترديد نيست كه اين عقيده جزء عقايد خرافى است و دلايل قطعى درباره صفات خدا بطلان اين گونه عقايد را اثبات مىكند.
5) « براهمه» يا« برهمائيها» پيروان يكى از مذاهب معروف هندوستان هستند كه مىگويند اين نام از اسم يكى از پيشوايان آنها به نام« برهام» گرفته شده است. اينها اعتقاد به پيامبرى هيچ كس ندارند و اصولًا فرستادن پيامبر را محال عقلى مىشمردند! پيشوايان آنها خود را مصلحانى قلمداد مىكردهاند كه براى اصلاح جامعه انسانيّت از طرق عقلانى مىكوشيدهاند. بطلان اين عقيده را در كتاب« رهبران بزرگ» تشريح كردهايم.
و فلاسفه و مجوسيهاى پيش از اسلام همه در زير نقاب تشيّع و با استفاده از اين عنوان در محيطهاى اسلامى ظهور كرده است!! ...».
اين بود قسمتى از سخنان احمد امين در كتاب فجر الاسلام.
البتّه اگر ملاحظه حفظ وحدت مسلمين و ترس از گل آلود شدن چشمه صاف محبّت و برافروختن آتش كينه و دشمنى نبود و گفتار ما مشمول جمله حكيمانه
«لَا تَنْهَ عَنْ خُلُقٍ وَتَأْتِي مِثْلَهُ
؛ رطب خورده منع رطب چون كند!؟» نمىشد به احمد امين ثابت مىكرديم چه كسانى مىخواهند اساس اسلام را در هم بكوبند و اتحاد مسلمين را با عوامل ايجاد تفرقه و نفاق برهم بزنند و سيادت و عظمت آنها را بر باد دهند؟
ولى ... ولى ما مىخواهيم از اين نويسنده بپرسيم:
كدام يك از طبقات شيعه مىخواستهاند اساس اسلام را درهم بكوبند؟
آيا طبقه اوّل شيعه كه از شخصيتهاى برجسته اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله بودند مانند:
سلمان فارسى، ابوذر، مقداد، عمار، خزيمه ذى الشهادتين، ابى التيهان، حذيفة اليمان، زبير، فضل بن عباس، عبداللَّه بن عباس دانشمند معروف، برادر فضل بن عباس، هاشم بن عتبة المرقال، ابى ايوب انصارى، ابان بن سعيد بن عاص برادرش خالد بن سعيد كه هر دو از طايفه بنى اميّه هستند! ابى بن كعب، بزرگ قاريان قرآن، انس بن حرث بن نبيه، كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بود: فرزندم حسين عليه السلام را در زمينى به نام كربلا شهيد مىكنند، هر كدام از شما حاضر بوديد در يارى او كوتاهى نكنيد، و لذا او در ركاب پيشواى جانبازان راه حق حسين عليه السلام بود و شربت شهادت نوشيد.
براى اطلاع بيشتر به كتابهاى «اصابه»(1)و «استيعاب»(2)كه از مطمئنترين كتابهايى است كه دانشمندان اهل سنّت درباره تراجم صحابه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله نوشتهاند، مراجعه كنيد.
اگر بخواهيم افراد شيعه را كه جزء اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله بودند يك يك بشماريم و درباره اثبات تشيّع آنها بحث كنيم قطعاً نيازمند به تأليف كتابى بزرگ خواهيم شد، ولى خوشبختانه دانشمندان شيعه اين وظيفه را از دوش ما برداشته و كتابهاى نفيسى در اين زمينه تأليف كردهاند، مانند كتاب «الدّرجات الرفيعة(3)فى
1) الاصابة، تأليف ابن حجر( ت 852)، ج 1، ص 68
2) الاستيعاب، تأليف ابن عبدالبر( ت 456) در هامش الاصابة، ج 1، ص 74
3) ر. ك: الدرجات الرفيعه، ص 79- / 459 طبع نجف؛ الفصول المهمة فى تأليف الامّة، ط 3، نجف، 177- / 192، اسامى 250 نفر از اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را كه همگى شيعه بودند نقل مىكند؛ هوية التشيّع از دكتر وائلى، ص 34؛ شخصيتهاى اسلامى شيعه بحثهاى استاد جعفر سبحانى، نگارش و تحقيق مهدى پيشوايى
طبقات الشيعة»(1)تأليف مرحوم سيّد على خان (نويسنده كتاب «سُلافه» و كتابهاى پرارزش ديگرى مانند «طراز اللغه»(2)كه يكى از بهترين كتاب هايى است كه در موضوع لغت عربى نگاشته شده است).
با اينكه مرحوم سيّد على خان در طبقات شيعه تنها صحابه مشهور پيغمبر صلى الله عليه و آله را- گذشته از بنى هاشم مانند حمزه، جعفر، عقيل و امثال آنان- نام برده، بيشتر آنهايى را كه ما ذكر كرديم، در كتاب خود آورده است، به علاوه:
عثمان بن حنيف، سهل بن حنيف، ابوسعيد خدرى، قيس بن سعد بن عباده، كه پدرش رييس طايفه انصار بود.
بريد، براء بن مالك، خباب بن ارت، رفاعة بن مالك انصارى، ابوالطفيل عامر بن وائله، هند بن ابى هاله، جعدة بن هبيره مخزومى، ام هانى، بلال بن رباح مؤذن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله
غالب اينها كسانى هستند كه او در كتاب خود نام برده است.
ولى به خاطرم مىآيد كه اسامى تمام كسانى كه در كتابهاى تراجم صحابه، مانند «اصابه» و «اسدالغابه» و «استيعاب» و امثال آنها جزء «صحابه شيعه» شمرده شدهاند جمع آورى نمودم، در حدود «سيصد نفر» از اصحاب با فضيلت پيغمبر صلى الله عليه و آله بودند كه همه از شيعيان و ياران خاص على عليه السلام محسوب مىشوند، شايد اگر كسى بيش از اين تتبع و بررسى نمايد دسترسى به افراد بيشترى پيدا كند.
ما نمىدانيم آيا اين دسته از بزرگانِ ياران پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواستند اساس اسلام
را در هم بكوبند؟ و يا شخص امام امير مؤمنان على عليه السلام كه همه اعتراف دارند اگر فداكاريها و جانبازيهاى او در ميدانهاى «بدر» و «احد» و «احزاب» و مانند آن نبود هرگز شاخههاى درخت اسلام سبز و بارور نمىشد و اين كاخ با عظمت برپا نمىگرديد.
تا آنجا كه در حق فداكاريهاى بى خطير او گفتهاند:
بَنى الدّينَ فَاسْتَقامَ وَلَو لَاضَرْبُ مَاضِيهِ مَا اسْتَقَامَ البِنَاءُ!
يعنى: اساس كاخ اسلام را گذارد و برپا ساخت- و اگر شمشير او نبود اين كاخ رفيع برپا نمىشد!
آرى اگر فداكاريهاى او بعد از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و قبل از هجرت نبود و همچنين حمايت و پشتيبانى كامل ابوطالب پدر بزرگوارش از پيغمبر در مكه نبود طايفه قريش و گرگان درنده عرب، آيين اسلام را در نطفه خفه كرده بودند و امروز اثرى از آن ديده نمىشد.
اما مسلمانان حقشناس! پاداش عجيبى به «ابوطالب» در برابر آن همه جانفشانى دادند، و آن اين بود كه گفتهاند ابوطالب هرگز ايمان نياورد و كافر از دنيا رفت!(1)
ولو لا ابوطالب وابنهلما مثل الدين شخص فتاما
فذاك بمكة اوى و حامىوذاك بيثرب جسّ الحماما شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 14، ص 84.
درباره ايمان ابوطالب ر. ك: اوائل المقالات، ص 13؛ روضة الواعظين، ص 138؛ بحارالانوار، ج 35، ص 138؛ الغدير، ج 7، ص 384؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 4، ص 165؛ مجمع البيان، ج 2، ص 287
در حالى كه ابوسفيان، آن آتش افروز جنگ، همان مردى كه محرك و گرداننده اصلى تشكيلات دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله در تمام جنگهاى ضد اسلامى بود، و هنگامى كه در برابر ارتش نيرومند اسلام زانو زد، از روى اكراه و كمال بى ميلى اظهار
1) ابن ابىالحديد گويد:
اسلام و ايمان نمود و با اين حال هيچ گاه از اظهار كفر و عداوت نسبت به اسلام خوددارى نمىكرد، و هم او بود كه هنگام انتقال خلافت به بنىاميّه (از زمان عثمان به بعد) گفت:
«تَلَقَّفُوها يا بَنيامَيَّةَ تَلَقُّفَ الْكُرَةِ، فَوَ الَّذِي يَحْلِفُ بِهِ أبوسُفْيان ما مِن جَنَّةٍ وَلانارٍ
؛ اى بنىاميّه! خلافت را همچون يك «گوى» برباييد قسم به آن چيز كه ابوسفيان به آن سوگند ياد مىكند نه بهشتى دركار است و نه دوزخى!!».
آرى اين ابوسفيان (با اين همه سوابق و لواحق!) به عقيده آنها مسلمان از دنيا رفته است ولى حامى اسلام ابوطالب كافر و غير مسلمان!
با اينكه كمترين اعتراف ابوطالب درباره اسلام اين است:
وَلَقَدْ عَلِمْتُ بِأَنَّ دِينَ مُحَمَّدٍمِنْ خَيْرِ أدْيَانِ الْبَرِيَّةِ دِيْنا!(1)
يعنى: به طور قطع دانستم كه آيين محمّد صلى الله عليه و آله بهترين آيينهاى مردم دنياست.
آيا ابوطالب آنچنان مرد ضعيف الاراده و كم فكرى است كه يقيناً بداند آيين و دين پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله بهترين آيين هاست و در عين حال از آن پيروى نكند واز مردم بترسد؟! نه، هرگز. مگر او سيدالبطحا و بزرگ مردم مكّه نبود؟
از داستان ابوطالب و ايمان او بگذريم و به اصل گفتار، يعنى موضوع كسانى كه مىخواستند اساس اسلام را درهم بكوبند! برگرديم:
آيا اين اصحاب با فضيلت پيغمبر صلى الله عليه و آله مىخواستند اساس اسلام را در هم بكوبند يا طبقهاى كه بعد از آنها روى كار آمدند يعنى طبقه «تابعين»(2)و افراد با
1) با كمال تأسف بايد اين حقيقت را فاش كرد كه تمام كسانى كه به نحوى از انحا با على عليه السلام ارتباطى داشتهاند، مواجه با سيل مخرب تبليغات مسموم بنى اميّه شدند و آثار آن هنوز در بعضى كتابهاى اهل سنّت باقى است، نه تنها ابوطالب پدر مهربان و بزرگوار على عليه السلام و حامى بزرگ اسلام و حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله مورد هجوم اين سيل تبليغاتى شد، بلكه ابوذر، عمّار، قنبر و ... نيز مستثنا نماندند. براى پى بردن به ايمان خالص ابوطالب حامى اسلام مىتوانيد به كتابهاى« ابوطالب مؤمن قريش» و« الغدير» جلد هفتم مراجعه نموده و مدارك فراوان جالبى را كه از طريق اهل سنّت درباره ايمان ابوطالب نقل شده مطالعه فرماييد. الاستيعاب، ج 4، ص 87؛ مروج الذهب، ج 3، ص 86
2) « تابعين» پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله را درك نكرده بودند و معمولًا از شاگردان« صحابه» بودند
ايمان و باشخصيتى مانند:
احنف بن قيس، سويد بن غفله، عطيه عوفى، حكم بن عتيبه، سالم بن ابى جعد، حسن بن صالح، سعيد بن جبير، سعيد بن مسيب، اصبغ بن نباته، سليمان بن مهران اعمش، يحيى بن يعمر عدوانى (معاصر حجاج (1)) و مانند آنها كه اگر بخواهيم اسامى همه را با ادلّه تشيّع آنها ذكر كنيم سخن به درازا مىكشد.
آيا اين دسته از تابعين معروف كه همه شيعه بودند مىخواستند اساس اسلام را در هم بكوبند يا دسته ديگرى از تابعين و طبقهاى كه بعد از تابعين روى كار آمدند. همان مردان بزرگى كه طراح علوم اسلامى بودند و با همت و سعى و كوشش پيگير خود علوم مختلف را پايه گذارى كردند مانند:
ابوالاسود دوئلى مؤسس علم «نحو»(2)، خليل بن احمد فراهيدى مؤسس علم «لغت و عروض»(3)، ابومسلم معاذ بن مسلم هراء مؤسس علم «صرف». او همان كسى است كه «سيوطى» در جلد دوم «المزهر»(4)و بعضى ديگر(5)به شيعه بودنش صريحاً اعتراف كردهاند.
1) او مصاحب حجاج نيست ولى چون با حجاج صحبتى كرده مؤلف محترم تعبير صاحب الحجاج راآورده ومترجم ارجمند هم به معاصر ترجمه كرده است
2) ر. ك: تأسيس الشيعه، ص 51؛ فهرست ابن نديم، ص 66؛ مؤلف الشيعة فى صدر الاسلام، ص 20
3) تنقيح المقال، ج 1، ص 403 ش 3739؛ رجال نجاشى، ج 2، ص 318 ش 318؛ خلاصه( قسم اوّل)، ص 67؛ رجال ابن داود( قسم اوّل)، ص 88 ش 574؛ مؤلفوا الشيعة، ص 46
4) المزهر، ج 2، ص 400
5) مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام، ص 44؛ فهرست ابن نديم، ص 194؛ رجال نجاشى، ص 216؛ تأسيس الشيعه، ص 283 و 298؛ الكنى والالقاب، ج 1، ص 74؛ مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام، ص 16
يعقوب بن سكيت استاد و پيشواى «ادبيات عربى»
همچنين بنيان گذاران تفسير مانند: عبداللَّه بن عباس دانشمند معروف اسلامى كه در طليعه مفسّران اسلام قرار دارد و تشيّع او مانند روز روشن است. جابر بن عبداللَّه انصارى، ابى بن كعب، سعيد بن جبير، سعيد بن مسيب، و محمد بن عمرو واقدى، او نخستين كسى است كه به اعتراف «ابن نديم» و عدّهاى ديگر علوم قرآن را جمع آورى كرد و از شيعيان على عليه السلام بود، نام كتاب تفسير او «الرغيب» است.
همچنين بنيان گذار علم «حديث» يعنى: ابو رافع (خادم پيامبر) صاحب كتاب «الاحكام والسنن والقضايا» كه از دوستان خاص امير مؤمنان على عليه السلام و سرپرست بيت المال آن حضرت در كوفه بود.
بعد از ابو رافع پسرانش على بن ابىرافع (1)منشى مخصوص على عليه السلام و عبيد اللَّه بن ابى رافع به دنبال پدر، قدم برداشتند و خدمات او را تكميل نمودند نفر اوّل پس از پدرش نخستين كسى است كه در علم فقه كتاب نوشته، و نفر دوم نخستين كسى است كه در علم تاريخ و ضبط حوادث و آثار اسلامى كتابى تأليف نموده است.(2)
*** همچنين مؤسسين علم «كلام و عقايد» همه شيعه بودند زيرا:
نخستين كسى كه در علم كلام و عقايد دست به تأليف زد ابوهاشم فرزند «محمد بن حنفيه» است كه كتاب جالبى در اين زمينه نوشته.
سپس عيسى بن روضه تابعى است كه تا زمان امام باقر عليه السلام زنده بود، و بر خلاف آنچه «سيوطى» تصور كرده، اين دو نفر دانشمند شيعه از واصل بن عطا و ابوحنيفه در علم كلام و عقايد پيش قدمتر بودهاند.
پس از اين دو دانشمند، شخصيتهاى برجستهاى از شيعه در اين ميدان قدم
گذاشتند مانند:
قيس الماصر، محمّد بن على احول كه «ما» او را «مؤمن الطاق»(1)و مخالفين ما او را «شيطان الطاق» مىنامند، هشام بن الحكم، آل نوبخت (2)، كه خاندان شريف و دانشمندى بودند كه بيش از يكصدسال چراغ علم ودانش را فروزان نگاه داشته و تأليفات گرانبهايى مانند «فص الياقوت» و امثال آن از خود به يادگار گذاردند.
جمعى از اين بزرگان مانند «هشام بن حكم» و «محمّد بن على احول» و «قيس الماصر»، و همچنين شاگردان آنها مانند: «ابوجعفر بغدادى سكاك» و «ابو مالك الضحاك الحضرمى» و «هشام بن سالم» و «يونس بن يعقوب» و نظاير آنان. با منطق نافذ و نيرومند خود چنان دردسرى براى ملاحده (دانشمندان مادى) و دانشمندان ديگر مذاهب اسلامى فراهم مىكردند و آنها را مخصوصاً در مباحث مربوط به «توحيد» و «امامت» در تنگناى استدلالات كوبنده قرار داده، و در برابر منطق نيرومند خود عاجز و ناتوان مىساختند.
به طورى كه اگر گفتگوها و مناظرات هر يك از اين بزرگان را (مخصوصاً هشام بن حكم) با دانشمندان ديگر در مسائل مختلف مذهبى كه متأسّفانه در كتابها پراكنده است جمع آورى كنيم، كتاب قابل توجهى را تشكيل خواهد داد.
همچنين اگر بخواهيم نام تمام فلاسفه شيعه و علماى كلام و دانشمندان عقايد آنها را شماره كنيم و فعاليتهاى علمى آنها را شرح دهيم چندين جلد كتاب را پرخواهد نمود.
اكنون از نويسنده «فجرالاسلام» مىپرسيم: آيا اين بزرگان مىخواستند اساس اسلام را در هم بكوبند يا مؤسسين علم تاريخ اسلام، همان بزرگ مردانى كه
1) محمّد بن على احول را از اين جهت« مؤمن الطاق» و گاهى« صاحب الطاق» مىگفتد كه در بازار كوفه كنار« طاق محامل» دكانى داشت، او بسيار حاضر جواب و بذله گو و خوش مجلس و از همه مهمتر مرد دانشمند و صاحب نظرى بود، گفتگوهاى جالب او با بعضى از رؤساى اهل سنّت در كتابهاى رجال معروف است
2) خاندان نوبختى، تأليف عباس اقبال آشتيانى، كتابخانه طهورى، تهران؛ اعيان الشيعة، ج 2، ص 93
سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و معجزات و غزوات و فضائل اخلاقى آن بزرگ پيشواى جهان اسلام را جمع آورى كردند و تصوير جالب و زندهاى از زندگى آن حضرت ترسيم نموده، و در اختيار مسلمانان گذاردند.
آيا مىدانيد نخستين كسى كه از دانشمندان اسلام دست به اين اقدام برجسته زد ابان بن عثمان الاحمر تابعى (متوفى 140) بود كه از اصحاب امام صادق عليه السلام محسوب مىشود، و بعد از او هشام بن محمد بن سائب كلبى و محمد بن اسحاق مطلبى و ابومخنف ازدى (1)روش آن دانشمند را دنبال كردند، و به طور كلى مىتوان گفت تمام كسانى كه در اين فن كتابى نوشتهاند از خرمن علم و دانش آنها بهرهمند شدهاند.
تمام اين دانشمندان كه پايه گذاران علم تاريخ اسلام و سيره پيامبر صلى الله عليه و آله بودند از بزرگان شيعه مىباشند و اين «قولى است كه جملگى برآنند».
بعد از اين طبقه كه مورخين بزرگ اسلام و شخصيتهاى برجسته اين فن روى كار آمدند آنها نيز همه از شيعه بودند مانند:
احمد بن محمد بن خالد برقى نويسنده كتاب «محاسن»
نصربن مزاحم منقرى
ابراهيم بن محمّد بن سعد ثقفى
عبدالعزيز الجلودى البصرى الامامى
احمد بن يعقوب معروف به «يعقوبى» كه تاريخ مشهور او هم در نجف اشرف و هم در اروپا به چاپ رسيده است.
محمّد بن زكريا
ابوعبداللَّه حاكم معروف به «ابن البيع»
مسعودى مؤلف شهير «مروج الذهب»
1) مؤلّفوا الشيعة، ص 40
محمّدبن على بن طباطبا نويسنده كتاب «الآداب السلطانية»(1)
اين كتاب بارها چاپ شده، جديدترين چاپ آن در قم توسط منشورات شريف رضى انجام شده و توسط آقاى محمد وحيد گلپايگانى به فارسى ترجمه و توسط شركت انتشارات علمى و فرهنگى منتشر شده است. الذريعة، ج 6، ص 125
و عدّه زيادى ديگر كه شمارش همه آنان كار مشكلى است.اكنون موضوع «شعر و بهترين شعراى اسلام» را مورد بررسى قرار مىدهيم، در اينجا نيز مىبينيم شعراى شيعه از همه ماهرتر و معروفترند و آثار شعرى آنها سرآمد آثار اسلامى محسوب مىگردد.
در حقيقت شعراى اسلام چند طبقهاند:
همچنين عروة بن زيد كه او نيز در ركاب آن حضرت در صفين بود.(3)
لبيد بن ربيعه عامرى كه جمعى از بزرگان تصريح به شيعه بودن او كردهاند.(4)
1) وى ابن طقطقى نقيب علويين در حلّه و نجف و كربلا بود و در سال 660 متولّد و در 709 وفات كرده است. كتاب وى« الفخرى فى الآداب السلطانية والدول الاسلاميّة» درباره تاريخ خلفا و وزراى ايشان، و هم اندكى درباره سلاطين و پادشاهانى است كه در خلال فرمانروايى خلفا ظهور كرده و به فرمانروايى رسيدهاند، مىباشد.
2) وى ابوليلى بن عبداللَّه بن عدس بن ربيعة بن جعدة بن كعب بن ربيعه معروف به نابغه جعدى است. دربارهاو ر. ك: معجم الشعراء، ص 195- / 321؛ الشعر والشعراء، ص 55 و 57؛ غريب الحديث از ابن قتيبه، ص 360؛ المؤتلف والمحتلف، ص 191؛ الاستيعاب، ج 4، ص 1522- / 1524؛ اسدالغابة، ج 4، ص 221 و ج 5، ص 2- / 4؛ الاصابة، ج 3، ص 508؛ التذكرة السعدية، ص 212؛ البداية والنهاية، ج 6، ص 168
3) به كتاب« اغانى» مراجعه شود
4) درباره او ر. ك: الشعر والشعراء، ص 50؛ اسدالغابة، ج 4، ص 260- / 262؛ الاصابة، ج 6، ص 4- / 5؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1335- / 1338؛ المغازى، ج 1، ص 350- / 351
ابوالطفيل عامر بن وائله، ابوالاسود دوئلى، كعب بن زهير صحاب قصيده معروف «بانت سعاد»، وبسيارى ديگر.
طبقه معاصر تابعين- مانند «فرزدق» و «كميت» و «كثير» و «سيّد حميرى» و «قيس بن ذريح» و مانند آنان.
طبقه بعد از آنان- كه در قرن دوم هجرى زيست مىكردند مانند دعبل خزاعى و ابونواس و ابوتمام و بحترى و عبدالسلام ديك الجن! و ابوالشيص و حسين بن ضحاك و بحترى و ابن الرومى و منصور النمرى و اشجع اسلمى و محمد بن وهيب و صريع الغوانى.
خلاصه اينكه غالب شعراى دولت عباسى در قرن دوم و سوم همه از شيعه بودند به جز مروان بن ابى حفصه و فرزندان او.
خلاصه اينكه اكثر شعرايى كه در مجلدات چهارگانه كتاب (يتيمة الثعالبى) نام آنها آمده و آثارى از آنها ذكر شده از شيعه هستند!
شهرت و نبوغ شعراى شيعه به قدرى هست كه در ميان ادبا مشهور است كه مىگويند: آيا اديب و شاعر غير شيعه يافت مىشود؟! و هنگامى كه مىخواهند درباره لطافت و زيبايى شعرى مبالغه كنند مىگويند: يترفّض فى شعره! يعنى در اشعار خود روش شيعه را به كار مىبندد!
حتى بعضى از دانشمندان (متنبى) و (ابوالعلاء) را از شيعه مىدانند و شايد
بعضى از اشعار آنها هم گواه بر اين مطلب باشد.
علاوه بر اينها در ميان شعراى شيعه جمعى ديگر را مىبينيم كه يا از (قريش) مىباشند مانند: (فضل بن عباس بن عتبة بن ابى لهب) كه شرح حال او در (اغانى) آمده است و (ابو دهبل جمحى) و (وهب بن ربيعه). و يا از (علويين) هستند مانند: (سيّد رضى) و (سيّد مرتضى) كه از بزرگان دانشمندان و ادباى شيعه محسوب مىشوند و شريف «ابو الحسن على الحمانى» فرزند محمّد بن جعفر بن محمّد شريف بن زيد بن على بن الحسين عليه السلام كه همه خاندان آنها از شعرا بودند، به طورى كه از «حمانى» نقل شده مىگفت: من شاعرم، پدرم هم شاعر بود، جدّم هم شاعر بود، و محمد بن صالح العلوى كه شرح حال او به ضميمه قسمتى از آثار نفيس شعرى او در اغانى آمده است.
همچنين شريف «ابن شجرى» و بسيارى ديگر كه همه از شعراى علويين بودهاند (براى اطلاع بيشتر در اين قسمت به كتاب «نسمة السحر» فيمن تشيّع و شعر»(1)تأليف شريف يمانى مراجعه شود).
قابل توجه اينكه در ميان شعراى «امويين» نيز عدّهاى شيعه يافت مىشوند.
مانند: «عبدالرحمن بن حكم» برادر مروان بن حكم و «خالد بن سعيد بن عاص» و «مروان بن محمّد سروجى اموى» كه به خاطر دارم زمخشرى در كتاب ربيع الابرار او را به عنوان مروان بن محمّد سروجى اموى شيعه ذكر كرده است، و از جمله اشعارى كه از وى نقل شده اشعار زير است:
يَا بَنِي هَاشِمِ بنِ عَبْدِ مُنافِإنَّني مِنْكُمْ (2)بِكُلِّ مَكانِ
أنْتُمُ صَفْوَةُ الإلهِ وَمِنْكُمْجَعْفَرٌ ذُوالْجَنَاحِ وَالطَّيَرانِ
وَعَلِيٌّ وَحَمْزَةٌ أسَدُاللَّهِوَبِنْتُ النَّبِىِّ وَالْحَسَنانِ
وَلَئِنْ كُنْتُ مِنْ امَيَّةَ أنّيلَبَرِيءٌ مِنْهُمْ إلَى الرَّحْمانِ
يعنى: اى بنى هاشم! من در همه جا، و در همه مورد از شما هستم، شما برگزيده خداييد و جعفر طيار از شماست.
اميرمؤمنان على عليه السلام و حمزه شير خدا و (يگانه بانوى اسلام) دختر پيامبر و امام حسن و امام حسين عليهم السلام از شما هستند.
و اگر من از (بنى اميّه) هستم ولى در پيشگاه خدا از آنها (بنى اميّه) بيزارم!
وهمچنين ابوالفرج اصفهانى صاحب كتاب معروف (اغانى) و (مقاتل الطالبيين) و ابيوردى اموى شاعر مشهور صاحب (نجديات و عراقيات) و افراد ديگرى كه الآن اسامى آنها را به خاطر ندارم.
فراموش نمىكنم سابقاً هنگام تتبع در آثار اسلامى به عدّه قابل توجهى از شيعه كه همه از خاندان (بنى اميّه) بودند برخورد كردم كه الآن نظر به اينكه اين كتاب را بدون مراجعه جديد و بر اساس همان مطالعات و محفوظهاى سابق مىنويسم، نمىتوانم نام همه را ذكر نمايم.
از اين مرحله كه بگذريم و نظرى به زمامداران و اميران بزرگ و نويسندگان و وزراى معروف بيندازيم. در ميان آنها شخصيتهاى برجستهاى مىبينيم كه همه شيعه بودند يا تظاهر به تشيع مىكردند.(1)
حكومت علويان، 253- / 316 ر. ك: الشيعة والتشيّع، ص 144- / 148.
حكومت حمدانيان، 292- / 394 ر. ك: الشيعة والتشيّع، ص 177.
حكومت فاطميان، 296- / 555 يا 568 ر. ك: الشيعة والتشيّع، ص 160- / 176؛ تاريخ عرب واسلام، تأليف اميرعلى، ص 487 به بعد؛ و كامل ابن اثير، ج 8، ص 8.
حكومت آل بويه، 322- / 447 ر. ك: الشيعه والتشيّع، ص 148- / 159؛ كامل ابن اثير، ج 8، ص 83.
حكومت صفويه 907- / 1048 ر. ك: الشيعة والتشيّع، ص 189 به بعد
مانند: (فاطميين مصر) و (آل بويه)1) حكومت ادريسيان، 170- / 312 ر. ك: الشيعة والتشيّع، ص 137- / 144.
و (حمدانيين) و (بنى مزيد) و (عمران بن شاهين) اميرالبطائح و (مقلدبن مسيب عقيلى) و (قرواش بن مسيب).
بسيارى از خلفاى بزرگ عباسى نيز تظاهر به تشيّع مىكردند مانند: (مأمون) و (المنتصر) و (المعتضد احمد بن موفق) و همچنين (الناصر احمد بن مستضىء) كه از همه در تظاهر به تشيع مشهورتر است، و اشعار او و روابط و مراجعاتى كه با زمامدار معروف (على بن يوسف صلاح الدين ايوبى) داشت (1)ودلالت صريح بر افراط بى اندازه هر دو نفر در تشيّع مىكند، معروف است.
همچنين (المستنصر) و (ذى القرنين التغلبى وجيه الدوله ابى مطاع) و (تميم بن معز بن باديس) سلطان آفريقا و مراكش و عدّه زياد ديگرى كه ذكر اسامى همه آنها به طول مىانجامد تا چه رسد به شرح حالاتشان!
و نيز اگر حالات وزيران بزرگ اسلام را بررسى كنيم مىبينيم همه (يا غالب آنها) شيعه بودهاند مانند: (اسحاق كاتب) وشايد او نخستين كسى باشد كه در اسلام نام (وزير) بر او گذارده شد، پيش از آنكه حكومت عباسى روى كار آيد.
و (ابو سلمه خلال حفص بن سليمان) همدانى كوفى، او نخستين وزيرى بود كه سفاح، اوّلين خليفه عباسى، او را به وزارت خويش انتخاب نمود، و چون مردى با كفايت و دانشمند بود تمام كارهاى خود را به او واگذار كرد و لقب (وزير آل محمّد) به او داده شد، ولى هنگامى كه علاقه شديد او را نسبت به خاندان على عليه السلام (در برابر دولت عباسى) احساس كرد دستور قتل وى را صادر نمود!
همچنين (ابوعبداللَّه يعقوب بن داود) وزير (مهدى) خليفه عباسى كه تمام
1) الكنى والالقاب، ج 3، ص 195
امور خود را به او واگذار نموده بود تا آنجا كه بعضى از شعرا در حق او چنين سرودند:
بَنِيامَيَّةَ هُبُّوا طَالَ نَوْمُكُمْإنّ الْخَلِيفَةَ يَعْقُوبُ بنُ دَاودِ!
يعنى: اى بنى اميّه آسوده خاطر باشيد و خواب طولانى كنيد، مهدى عباسى خليفه نيست، خليفه يعقوب بن داود است!
ولى مهدى در آخر كار نيز او را به سبب تمايل شديد به آيين تشيّع به زندان افكند و همچنان در زندان بود تا اينكه هارون الرشيد او را آزاد ساخت.
از خاندانهاى معروف شيعه كه به مقام وزارت رسيدند (بنى نوبخت) و (بنىسهل) وزراى مأمون بودند، مانند: فضل بن سهل و حسن بن سهل.
همچنين بنى فرات مانند حسن بن على كه سه مرتبه وزير (المقتدر عباسى) گرديد و (ابوالفضل جعفر) و (ابوالفتح فضل بن جعفر).
و بنى عميد محمّد بن حسين بن عميد و فرزندش ابوالفتح على بن محمّد ملقب به «ذوالكفايتين» كه مقام وزارت در دربار ركن الدوله داشتند.
همچنين بنى طاهر خزاعى كه وزراى مأمون و خلفاى ديگر عباسى بودند، و (حسن بن هارون مهلبى) و (ابودلف عجلى) و «صاحب بن عباد» و نابغه سياست ابوالقاسم مغربى و مرد ميدان سياست، مؤسس دولت فاطميان مصر (ابوعبداللَّه حسين بن زكريا) معروف به (شيعى) و (ابراهيم بن عباس صولى) نويسنده مشهور دولت متوكل و (طلايع بن رزيك) كه يكى از وزراى مشهور فاطميين بود، و افضل فرمانده ارتش مصر و فرزندان او، و ابوالحسن جعفر بن محمّد بن فطير، و ابوالمعالى هبة اللَّه بن محمّد بن مطلب، وزير المستظهر، و مؤيد الدين محمّد بن عبدالكريم قمى كه از فرزندان مقداد بود و وزير الناصر و سپس وزير الظاهر وبعد از آنها وزير المستنصر خلفاى عباسى بود.
همچنين حسن بن سلمان كه يكى از نويسندگان برامكه بود و او را با عنوان شيعى خطاب مىكردند (چنانكه در كتاب الاوراق آمده) و يحيى بن سلامة
حصفكى، و ابن نديم صاحب الفهرست.
وابو جعفر احمد بن يوسف و برادرش ابو محمد قاسم (قصائد زيبا و دلانگيز او را در مدح و مرثيه اهل بيت در كتاب «اوراق» تأليف «صولى» مىتوانيد ملاحظه فرماييد) اين دو برادر از نويسندگان معروف و با سابقه عصر مأمون بودند.
همچنين ابراهيم بن يوسف و فرزندان آنها، و استاد بزرگ ادبيات عرب ابوعبداللَّه محمّد بن عمرانى مرزبانى صاحب كتاب «المعجم» كه «سمعانى»(1)و ديگران تصريح به (تشيّع) و (اعتزال)(2)او كردهاند.
و افراد زياد ديگرى كه شمارش آنها كار مشكلى است، و مسلّماً اگر بخواهيم تمام زمامداران و وزرا و امرا و صاحب منصبان عالى رتبه شيعه كه در پرتو علم و دانش و نويسندگى خود مقامات برجستهاى به دست آوردند، و همچنين خدمات بزرگى را به عالم اسلام كردند، برشماريم نيازمند به تأليف كتابهاى متعددى خواهيم بود.
اتفاقاً مرحوم پدرم (اعلى اللَّه مقامه) كتابى به نام «الحصون المنيعه فى طبقاتالشيعه» در شرح حالات سى طبقه از طبقات شيعه اعم از دانشمندان و فلاسفه و زمامداران و وزرا و پزشكان و منجمان و ... تأليف نمود، و ده مجلد بزرگ يادداشت در اين زمينه جمع آورى كرد، كه متأسّفانه به همان صورت
1) انساب سمعانى، ص 521
2) البتّه« تشيّع» به معناى خاص خود از مذهب« معتزله» به كلى جداست و براى درك اين حقيقت همين قدر كافى است كه شيعه امامت و خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله رااز طريق نص صريح آن حضرت صلى الله عليه و آله مىداند در حالى كه معتزله اصولًا عقيده دارند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله جانشينى تعيين نكرده است، ولى چون مذهب« شيعه» و« معتزله» قدر مشتركهاى بيشترى دارد، در اعصار گذشته گاهى بسيارى از شيعيان به ملاحظاتى تظاهر به مذهب« معتزله» مىكردند از آن جمله يحيى بن زيد علوى را مىتوان نام برد كه ابن ابى الحديد( مورخ و محقق شهير اهل سنّت) تحقيقات علمى باارزشى از وى نقل كرده است( اين پاورقى از مرحوم كاشف الغطاست)
يادداشتهاى اوّليه باقى ماند و در عين حال او تنها قسمت كوچكى از اين موضوع وسيع را بررسى نموده است.
در اينجا بايد به آقاى «احمد امين» نويسنده متعصب كتاب (فجر الاسلام) گفت: اگر اين شخصيتهاى برجسته شيعه كه نام آنها را ذكر كرديم و شخصيتهاى برجسته ديگرى كه نام آنها را در اينجا نياورديم، اين بزرگ مردانى كه علوم اسلامى را به وجود آوردند و دانشهاى اسلامى را پايه گذارى كردند، اگر اينها مىخواستند اساس اسلام را در هم بكوبند و شما و استاد شما دكتر ...
و دوستانتان اساس اسلام را محكم ساختيد؛ بايد فاتحه چنين اسلامى را خواند و براى هميشه با آن وداع كرد، در اينجاست كه بايد با شعار معروف (فيلسوف معره (1)
اذا وَصَف( الطائِيُّ) بِالْبُخْلِ( مَارِدٌ)وَعَيَّرَ( قِسّاً) بِالْفَهَاهَةِ( بَاقِلُ)
وَقَالِ السُّها لِلشَّمْسِ أنْتِ خَفِيَّةٌوَقال الدُّجى يا صُبْحُ! لَوْنُكَ حائِلُ
فَيَامَوْتُ زُرْ إنَّ الْحَيَاةَ ذَمِيمَةٌوَيَا نَفْسُ جِدّى إنْ دَهْركِ هَازِلُ يعنى: هنگامى كه« مارد» بخيل معروف عرب« حاتم طائى» را بخيل معرفى كند. وهنگامى كه« باقل» كه در نادانى و بى زبانى ضرب المثل است« قس بن ساعده ايادى» فيلسوف و خطيب تواناى عرب را به نادانى و ناتوانى در سخن، سرزنش نمايد. وهنگامى كه ستاره كوچك« سها» كه به واسطه كوچكى قدرت ديد اشخاص را با آن آزمايش مىكنند به خورشيد درخشان بگويد: چقدر مخفى و كم نورى! و هنگامى كه تاريكى شب به صبحگاهان روشن بگويد: چقدر تيرهاى!
آرى در اين هنگام اى مرگ! به سراغ ما بيا كه زندگى در چنان محيطى ملالانگيز و اندوه بار است، و اى جان زودتر بيرون بيا كه روزگارت بر سر شوخى آمده است!
) متمثل شده و بگويم:(إذَا وَصَف الطّائِيَّ بِالْبُخْلِ مَارِدٌ
) ... تا آنجا كه مىگويد:
(فَيَامَوْتُ زُرْ إِنَّ الحَياةَ ذَمِيمَةٌ
1) منظور از« فيلسوف معره» ابوالعلاء معرى است، زيرا او در شهرستان كوچك و خوش آب و هواى« معره» واقع در« سوريه» متولد گرديد و قبر او نيز در همانجاست. شعر فوق از قصيده معروف او كه در كتاب« سقط الزند» ص 533، در آثار ابوالعلاء و بعضى كتابهاى ديگر آمده است. ذيلًا شعر فوق و بعضى ديگر از ابيات جالب آن قصيده را مىآوريم:
من در نظر نداشتم هيچ يك از اين مطالب را به رشته تحرير در آورم اما بىاختيار قلمم اين راه را پيمود و اين حقايق را تشريح كرد، اميد است نويسندگان معاصر و آيندگان، هنگام نوشتن فكر كنند چه مىگويند و چه مىنويسند و بدون تحقيق هر چه بر قلم آنها جارى گشت ننويسند (و بدانند قلمهاى نقاد و موشكافى به دنبال آنهاست و گفتههاى آنان را مو به مو بررسى و تجزيه و تحليل مىنمايند).
اميرمؤمنان على عليه السلام چقدر عالى فرموده:
«لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَقَلْبُ الأحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ»(1)
؛ زبان مرد دانا و فهميده در پشت قلب اوست (نخست فكر مىكند بعد سخن مىگويد) ولى قلب نادان در پشت زبان او قرار دارد (نخست مىگويد و بعد فكر مىكند!).
اكنون قسمتى ديگر از گفتار «احمد امين» را مورد بررسى قرار مىدهيم:
او مىگويد: «آيين يهوديت در تشيّع از طريق اعتماد به «رجعت» خودنمايى كرده است!».
ولى اى كاش مىدانستيم آيا عقيده به «رجعت» يكى از اركان و اصول مذهب شيعه است تا موجب ايراد بر اين مذهب گردد و بگويند يهوديت در آيين تشيّع از طريق قول به رجعت خودنمايى كرده است، آيا كسى كه اطلاع او از مذهبى تا اين پايه سطحى مىباشد بهتر اين نيست كه سكوت اختيار كند. در ميان عرب ضربالمثلى است مىگويند:
«إذا لَمْ تَسْتَطِعْ أمْراً فَدَعْهُ
؛ كارى را كه از تو ساخته نيست رها كن!».
روشنتر بگوييم: موضوع رجعت اگر چه نزد شيعيان از ضروريات محسوب
1) بحارالانوار، ج 1، ص 159
مىشود ولى نه اعتقاد به آن از واجبات است و نه انكار آن از محرمات، و به عبارت ديگر تشيّع از نظر وجود و عدم، وابسته و متّكى به آن نيست.(1)
در حقيقت موضوع رجعت درست مانند پارهاى از پيشگويىهاى پيشوايان اسلام از حوادث آينده جهان است مانند فرود آمدن عيسى عليه السلام از آسمان و ظهور دجال و خروج سفيانى و امثال اين قضايا كه ميان تمام طوائف مسلمانان مشهور مىباشد. نه اينها جزء اصول و اركان اسلام است و نه انكار آن موجب خروج از دين مىگردد، همان طور كه اعتقاد به آنها به تنهايى دليل بر پذيرفتن اسلام نمىباشد.
وضعيت رجعت از نظر شيعه عيناً مشابه اين قضاياست.
گذشته از اين، به فرض اينكه قبول كنيم كه عقيده به رجعت يكى از اصول مذهب شيعه است آيا تنها اتحاد عقيده در يك قسمت با يهود موجب مىشود كه بگوييم يهوديت در آيين شيعه خودنمايى كرده است؟!
اين سخن درست مثل اين است كه كسى بگويد يهوديت در آيين اسلام خودنمايى كرده، زيرا «يهود» معتقد به خداوند يگانهاند و «مسلمانان» نيز عقيده به يكتايى خداوند دارند، آيا اين، يك منطق بى اساس و استنباط غلط و بىپايه نيست؟
علاوه بر همه اينها اى كاش اين افرادى كه در گذشته و حال در موضوع رجعت بر شيعه خردهگيرى كرده و مىكنند، معناى رجعت را مىدانستند، و مىفهميدند شيعه در اين باره چه مىگويد؟
آيا محال است خداوند توانا جمعى را پس از مرگ زنده كند و دوباره لباس
1) منظور« مؤلف» اين است كه مسأله« رجعت» با اينكه از مسلّمات مذهب شيعه است در عين حال جزء اصول اعتقادى اين مذهب نيست، و يكى از پايههاى معتقدات شيعه را تشكيل نمىدهد و مانند مسأله« عدل» يا« امامت» و يا مسائل مربوط به صفات پيغمبر صلى الله عليه و آله و امام عليه السلام و امثال آن نمىباشد
حيات به آنها بپوشاند؟ آيا هيچ مسلمانى مىتواند امكان اين موضوع را انكار كند با اينكه قرآن مجيد صريحاً نمونه هايى از آن را ذكر كرده است؟
آيا اين خرده گيران سرگذشت جمعى از بنى اسرائيل را در قرآن نخواندهاند، آنجا كه مىگويد: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمْ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيَاهُمْ»؛ آيا نديدى گروهى (از بنى اسرائيل) را كه از ترس مرگ از خانههاى خود فرار كردند و آنان هزاران نفر بودند (و به بهانه، فرار از طاعون، از شركت در ميدان جهاد خوددارى نمودند). و خداوند فرمان مرگ آنها را صادر كرد (و به همان بيمارى مردند) سپس آنها را زنده كرد».(1)
آيا اينها اين آيه شريفه را نخواندهاند: «وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً»؛ (به خاطر آور) روزى را كه ما از هر امتى، گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مىكردند محشور مىكنيم ...»(2)آيا چنان روزى، روز قيامت و رستاخيز است؟
مسلّماً نه، زيرا در آن روز تمام امّتها محشور مىشوند، نه از هر امّتى دستهاى.(3)
اما متأسّفانه مسأله رجعت و خردهگيرى درباره آن از همان قرنهاى نخستين اسلام تا كنون دستاويز براى جمعى از علماى اهل سنّت بوده است، و لذا نويسندگان كتابهاى رجال آنها، هنگامى كه شرح حال بعضى از بزرگان دانشمندان و رُوات شيعه را ذكر مىكنند و هيچ نقطه ضعفى از نظر پاكى و درستى آنها نمىيابند مىگويند: اما او عقيده به رجعت داشت! ... مثل اينكه مىخواهند
1) سوره بقره، آيه 243. مفسّران نزول اين آيه 243 سوره بقره را درباره عدّهاى از بنى اسرائيل مىدانند كه در شهرى به نام« داوردان» از نواحى عراق زندگى مىكردند، هنگامى كه دستور جهاد به آنها داده شد و لشكر آنها آماده مبارزه با دشمن گرديد، به بهانه اينكه سرزمين دشمن آلوده به« وبا» مىباشد پراكنده شده و حاضر به جهاد نگرديدند، ولى به فرمان خدا همگى هلاك شدند و پس از مرگ به زندگى برگشتند. مشروح سرگذشت آنها را مفسّرين در ذيل آيه مزبور بيان كردهاند، و اين يكى از مصاديق روشن رجعت است. ر. ك: تفسير عياشى، ج 1، ص 130، ح 433
2) سوره نمل، آيه 83
3) ر. ك: البرهان، ج 3، ص 211؛ بحارالانوا، ج 53، ص 40؛ مختصر بصائرالدرجات، ص 25
بگويند: «متأسّفانه بت پرست بود و براى خدا شريكى قرار داده بود!» داستان «مؤمن الطاق» با «ابوحنيفه» در اين مورد معروف است.(1)
در هر صورت منظورم اين نيست كه در اينجا يا در جاى ديگر از اين عقيده (رجعت) دفاع كنم، زيرا اين مسأله در نظر من كوچكتر و كم اهميّتتر از آن است كه مورد اين گونه بحثها قرار گيرد اين بحث حتى به اندازه سر ناخنى در نظر من اهميّت ندارد.
بلكه منظورم اين است كه احمد امين نويسنده فجرالاسلام را به اشتباه و حمله بى موردش واقف سازم.
يكى ديگر از نسبتهاى ناروا و بى اساسى كه اين نويسنده به شيعه داده است اين است كه مىگويد: «شيعه عقيده دارد كه آتش دوزخ بر شيعيان جز به مقدار كمى- حرام است»!
نمىدانم در كدام كتاب از كتابهاى شيعه چنين مطلبى را ديده است؟ آيا سزاوار است كسى كه در مقام بحث و انتقاد و تجزيه و تحليل عقايد و مذاهب برآمده چنين نسبت سوء و ناروايى بدون هيچ گونه دليل و مدرك به جمعيّتى بدهد؟ آيا اين روش غير علمى را هيچ محققى مىتواند بپذيرد؟
مگر در كتابهاى مختلف شيعه اين حقيقت صريحاً اعلام نشده است كه:
«إنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ خَلَقَ الْجَنَّةَ لِمَنْ أطَاعَهُ وَلَوْ كَانَ عَبْداً حَبَشِيّاً وَخَلَقَ النَّارَ لِمَنْ عَصَاهُ وَلَوْ كَانَ سَيِّداً قَرَشِيّاً
؛ خداوند بهشت را براى اطاعت كنندگان آفريده اگر چه غلام حبشى باشد، و دوزخ را براى گنهكاران آفريده اگر چه سيّد قرشى باشد»(2)و امثال اين روايات از ائمه هدى عليهم السلام بسيار نقل شده است.
واگر منظور گوينده مسأله شفاعت پيامبر و ائمه عليهم السلام نسبت به بعضى از گنهكاران مىباشد، اين موضوع ديگرى است كه به موقع خود تشريح خواهد شد، و شايد مسأله شفاعت به طور اجمال از ضروريات اسلام باشد كه تمام فرق اسلامى به آن معتقدند.(1)
خلاصه نمىتوان باور كرد مسلمانى كه به قرآن مجيد احترام مىگذارد اصل مسأله شفاعت را انكار كند، ولى البتّه شفاعت حد و حدودى و مفهوم خاصى و شرايط معينى دارد كه آن هم اجمالًا قابل انكار نيست
گذشته از اين، همان گفتار سابق را مجدّداً تكرار مىكنيم كه به فرض اينكه شيعه چنين اعتقادى درباره گنهكاران مذهب خود داشته باشد و يهود هم چنان اعتقادى درباره پيروان خود داشته باشند، آيا اين اتحاد عقيده موجب مىشود كه كسى بگويد «تشيّع» از «يهوديت» گرفته شده يا آيين يهود در مذهب شيعه خودنمايى نموده است؟!
آيا هيچ عاقلى مىتواند بگويد ابوحنيفه فقه خود را از مجوسها گرفته است، زيرا در بعضى از مسائل نكاح و ازدواج با آنها موافق مىباشد(2)به خصوص اينكه اصلًا ايرانى است؟ آيا اين گونه سخنان بى اساس اثرى جز بر افروختن آتش كينه و عداوت در ميان طوايف مسلمين خواهد داشت؟
نويسنده فجرالاسلام سپس اضافه مىكند كه: «آيين نصرانيّت نيز در تشيّع خودنمايى كرده است، زيرا بعضى از شيعه معتقدند كه نسبت امام به خداوند، مانند نسبت مسيح است به خدا»!
اگر احمد امين مىخواست اصل امانت را رعايت كند مىبايست هدف خود
1) در قرآن مجيد موضوع« شفاعت» در آيات متعددى ذكر شده است و با كمال وضوح دلالت بر اين موضوع دارد از جمله، آيات زير است:« مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ»( بقره، آيه 255). اين آيه مىرساند كه شفاعت به اذن و فرمان خداوند ممكن است.« وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى»( انبياء، آيه 28). از اين آيه و آيه« فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ»( مدثر، آيه 48) استفاده مىشود كه شفاعت كنندگانى وجود دارند، تنها شفاعت آنها براى عدّهاى از تبهكاران سودمند نخواهد شد.
2) ر. ك: المبادئ العامة للغته الجعفرى، ص 317 و ما بعد
را روشن سازد و بى رويه و دور از منطق سخن نگويد، و راستى صريحاً بگويد كدام شيعه چنين عقيدهاى را درباره امام دارد و در كدام كتاب اين موضوع نوشته شده است؟
اگر منظور او فرقههايى است كه «غلات شيعه» ناميده مىشوند، مانند فرق «خطابيه» و «غرابيه» و «مخمسه» و «بزيعيه»(1)
« خطابيه» يكى از خطرناكترين فرق غلات بودهاند. آنها پيروان« ابو الخطاب محمد بن ابى زينب الاجدع» مىباشند. ابوالخطاب در زمان امام صادق عليه السلام مىزيست و ادعاهاى غريبى داشت. نخست ادعا كرد كه امام صادق عليه السلام او را وصى و جانشين خود قرار داده، سپس پا را فراتر نهاد و ادعاى نبوّت و بعداً دعوى رسالت به سوى تمام جهانيان نمود!
عدهاى از آنها امام صادق عليه السلام را خدا و ابوالخطاب را پيامبر او مىدانستند! نماز و روزه و زكات و ... را به كلى كنار گذاشته و بسيارى از گناهان شنيع را حلال مىشمردند. هنگامى كه سخنان كفرآميز آنها به گوش امام صادق عليه السلام رسيد، شديداً از آنها ابراز تنفر فرمود و آنها را صريحاً لعن كرد، همين موضوع باعث به هم ريختگى و اختلاف آنها گرديد
و امثال آنها كه خوشبختانه همه منقرض شدهاند، منتسب ساختن آنها به شيعه نهايت بىانصافى است، زيرا آنها درست مانند طايفه (قرامطه) و نظائر آنها در حقيقت پاىبند به مذهبى نيستند، و شيعه اماميه و ائمه شيعه عليهم السلام به كلى از اين فرق بيزارند.علاوه بر اين، فرق مزبور نيز چنان اعتقادى را درباره امام عليه السلام ندارند، بلكه اعتقاد و گمراهى آنها در اين خلاصه مىشود كه مىگويند امام خداست،(2)
« عليائيه» يا« علبانيه» يا« عبائيه» نامى است كه بر پيروان« بشارالسعيرى» گذاردهاند، آنها معتقد بودند كه خداوند همان على عليه السلام است! او در چهار صورت ديگر نيز ظاهر شده است: محمد و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام يعنى پيامبر اسلام را يكى از بندگان على عليه السلام مىدانند! آنها نيز واجبات اسلام را كنار گذارده بسيارى از گناهان را مباح مىدانند!
« مخمسه» يكى ديگر از طوايف غلات مىباشند و به اين جهت آنها را مخمسه ناميدهاند كه قايل به الوهيت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله بوده و عقيده داشتند او در عين حال در پنج صورت( در صورت خود و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام) ظاهر گرديده است!
« بزيعيه» پيروان بزيع بن يونس يا بزيع بن مويس حائك هستند آنها نيز عقيده به الوهيت امام صادق عليه السلام داشتند، به علاوه معتقد بودند كه وحى ممكن است بر همه كس نازل گردد، مىگويند بعضى از آنها خود را از فرشتگان و از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هم بالاتر مىدانستند.
اين بود مختصرى از آنچه از كتابهاى ملل و نحل درباره اين چند فرقه استفاده مىشود ولى همانطور كه اشاره شد خوشبختانه همه اين فرق و امثال آنها امروز منقرض شده و نامى از آنها جز در صفحات كتابهاى تاريخ عقايد آنهم احياناً آميخته با يك مشت خرافات عجيب- باقى نمانده ولى دو چيز در اينجا كاملًا در خور دقت و اهميّت است:
موضوع ديگر اينكه: با مطالعه عقايد اين دستهها سر نخ بسيارى از تهمتهاى ناروا و ناجوانمردانهاى كه به شيعه اماميه زده مىشود به دست مىآيد، ممكن است اين مذاهب قلابى و رهبران شياد آنها كه مانند برف تابستان در فاصله كوتاهى آب شدند، چند صباحى براى پيشرفت كارشان به نام شيعه و تشيّع خود را قالب زده باشند، ولى آيا هيچ محقق بلكه هيچ فرد عادى ممكن است آنها را با شيعه اماميه اشتباه كندو عقايد آنها را به حساب جمعيتى بگذارد كه از مكتب اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله الهام گرفته و هزاران دانشمند و صدها هزار كتابهاى دارد، دانشمندانى كه همواه كوشيدهاند اين مذهب را از تحريفات دستهاى آلوده حفظ نموده و از خرافات بركنار دارند
1) طوايف فوق كه امروز فقط نامى از آنها در كتابهاى« ملل و نحل» و« عقايد و كلام» باقى مانده است همه ازغاليان بودهاند بعضى درباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و بعضى درباره على عليه السلام و بعضى درباره امام صادق عليه السلام غلو نمودند و براى آنها مقام الوهيت قايل شدند، بد نيست براى اهميّت موضوع و تأثيرى كه در روشن شدن« بحثهاى گذشته و آينده» دارد قدرى مشروحتر معتقدات اين طوايف پنجگانه را بيان كرده و سپس كمى درباره انگيزه و عوامل پيدايش اين عقايد عجيب و غريب در ميان مسلمانان گفتگو نماييم:
2) « غرابيه» آنها يكى ديگر از طوايف غلاتند و به اين جهت به آنها« غرابيه» مىگويند كه معتقد بودند شباهت پيغمبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام از شباهت دو غراب( كلاغ!) به هم بيشتر است و لذا مىگويند جبرئيل مأمور بود وحى بر على عليه السلام نازل گرداند ولى عوضى گرفت( ويا عمداً بود!) كه وحى را بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل گردانيد، و به همين جهت جبرئيل را لعن مىكردند!!
و خداوند در وجود امام ظاهر شد يا با او متحد گرديده و يا در وى حلول كرده است، از بسيارى از متصوفه مانند «حلاج» و «گيلانى» و «رفاعى» و «بدوى» و امثال آنها نيز اينگونه كلمات (و به تعبير خودشان شطحات!) نقل شده است، بلكه ظاهر عبارات آنها دلالت بر اين است كه مقامى مافوق مقام الوهيت (اگر مقامى بالاتر از آن پيدا شود!) براى خود قايل هستند.(1)
درست مانند موقعى كه يك داروى شفا بخش و گران قيمت وارد بازار مىشود و مردم از آن استقبال مىكنند يك عدّه كلاهبردار براى پر كردن جيب خود انواع و اقسام تقلبى آن را ساخته به بازار مىآورند، اينها هم براى تأمين منافع پست خود دست به كار شدند و چون مطلقاً سوادى نداشتند ربط و بستهايى بهم بافته، و نام آن را مذهب گذاشتند، هيچ بعيد نيست كه دشمنان اسلام هم از اين« عوامل فساد» بهره بردارى كرده و در اين حزب سازيها و دسته بنديها سهيم بودهاند، و امروز ما هستيم و دهها نام عجيب و غريب و عقايد عيجبتر و احياناً مضحك مانند« ذبابيه» و« غرابيه» و« جومدينيه» و« مرتكيه» و« عجليه» و امثال آن.
بعضى از آنها قايل به تناسخ ارواح بودند، بعضى ديگر تاجى بر سر خدا گذارده و او را به صورت انسانى درآورده بودند، بعضى« سلمان فارسى» را خدا مىدانستند و معجونى از مجوسيت و غلو ساخته بودند، بسيارى از آنها همه چيز را بر مردم مباح دانسته، و قيد و بندهاى احكام و اخلاق اسلامى را از آنها برداشته در نتيجه عدّهاى از اوباش را دور خود جمع كرده بودند و امثال اين عقايد كه در كتابهاى ملل و نحل ذكر شده.
تعجب از نويسندگان كتابهاى مزبور است كه چگونه نام اين دستهها را جزء« مذاهب و عقايد و اديان» آوردهاند!
1) نخست اينكه چنين به نظر مىرسد كه عامل اصلى پيدايش فرق مزبور و امثال آنها اين بوده است كه هنگام نهضت علمى مسلمانان از حدود قرن دوم هجرى( مخصوصاً از عصر امام صادق عليه السلام به بعد) دانشمندان اسلام هر يك به بحث و تحليل درباره اصول و فروع اسلام پرداختند و هر كدام براى خود مكتب و حلقه درسى تشكيل داده به تربيت شاگردان در حوزههاى درس خود همت گماشتند، توده مسلمين با شوق و احترام فراوان از اين نهضت بزرگ علمى استقبال كردند، در اين ميان عدّهاى بى سواد و شياد و سودجو طبق معمول، از فرصت استفاده نموده براى به دام انداختن افراد ساده لوح به جنب و جوش درآمده و شروع به تشكيل مكتبهاى قلابى كردند و مانند حشرات الارض به جان مردم افتادند!
شبيه اين سخنان باطل و بى اساس از قايلين به «وحدت وجود» يا «وحدت موجود» نيز نقل شده است.(1)
معناى دوم وحدت« مصداق وجود» است، يعنى در سراسر عالم يك فرد وجود و يك هستى بيشتر نداريم و آن وجود خداست، اگر علاوه بر آن وجود واحد قايل به ماهياتى نيز باشيم و معتقد باشيم كه تعدد موجودات و كثرت آنها از جهت انتساب ماهيات مختلفه به آن يك وجود واحد است در اين صورت قايل به« وحدت وجود و كثرت موجود» شدهايم.
ولى اگر ماهيات را در برابر وجود چيزى ندانيم و معتقد باشيم جز وجود، و تطور و رنگهاى وجود، چيز ديگرى نيست و تعدد و كثرت موجودات جهان از ناحيه جلوه همان« وجود واحد» در قيافههاى مختلف است، فى المثل اگر آن وجود واحد را به دريايى تشبيه كنيم، موجودات مختلف امواج گوناگون اين دريا هستند اين عقيده را« وحدت وجود و وحدت موجود» مىگويند.
شكى نيست كه عقيده اخير با مبانى مذهبى به هيچوجه سازگار نيست و لازمه آن اتحاد خالق و مخلوق است و با براهين و استدلالات عقلى نيز سازگار نمىباشد، ولى عقيده دوم( وحدت مصداق وجود و كثرت موجود) خالى از ابهام نمىباشد زيرا وضع« ماهيات» و نقش آنها در اين ميان آشكار نيست و در هر صورت اين عقيده نيز( طبق بعضى از تغييرات) از جهاتى با عقيده سوم مشترك است و با مبانى مذهبى سازگار نمىباشد( دقت كنيد) ولى معناى اوّلى به معناى« وحدت مفهوم و معناى وجود» قابل قبول است
1) « وحدت وجود» به دو معنا اطلاق مىشود يك معناى آن را بسيارى از محققان پذيرفتهاند و منافاتى با هيچ يك از عقايد مذهبى نيز ندارد و آن وحدت« مفهوم وجود» است، يعنى در عين اينكه افراد وجود متعدد و مختلف است( وجود خداوند، و وجود مخلوقات) ولى همه اين وجودات در معناى« هستى» در مقابل« عدم» شريك هستند و لذا آنچه از لفظ« وجود» مىفهميم در همه جا يكى است( وبه اصطلاح وجود، مشترك معنوى است نه مشترك لفظى) منتها بعضى از افراد اين حقيقت، بى پايان و نامحدود از هر جهت است و آن وجود خداست، و بعضى محدود و آن وجود ممكنات مىباشد، درست مثل اينكه« قدرت» و« علم» در همه جا يك مفهوم دارد و آن مقابل« عجز» و« نادانى» است، ولى قدرت در مورد خداوند بى پايان و نامحدود و خالى از تمام نواقصى است كه لازمه وجودات ممكنه است و در مورد ممكنات چنين نيست( دقت كنيد).
ولى شيعه اماميه يعنى همانهايى كه اكثريت مردم ايران و عراق و ميليونها از مسلمانان «پاكستان» و «هند» و صدها هزار از مردم «سوريه» و «افغانستان را تشكيل مىدهند از اينگونه افكار و عقايد بيزارند و آن را از بدترين انواع كفر و گمراهى مىشمارند، آنها جز به توحيد خالص و يگانگى ذات خدا و عدم شباهت او به هيچيك از مخلوقات ايمان ندارند.
آنها خدا را از صفات مخلوق مانند (امكان و تغيير و حدوث) و آنچه با (ازليّت و ابديّت) ذات مقدس او منافات دارد منزه و پاك مىدانند، و كتابهاى آنها- مخصوصاً كتابهايى كه در كلام و فلسفه تأليف شده- از اين گونه بحثها پر است، اعم از كتابهاى مختصر مانند (تجريد) يا مشروح و مفصل مانند (اسفار) و هزاران كتاب ديگر كه خوشبختانه اكثر آنها به چاپ رسيده است.
در اين كتابها استدلالات كوبنده فراوانى در ابطال تناسخ، اتحاد، حلول، و تجسيم به چشم مىخورد كه اگر از روى انصاف و بى نظرى و خالى از هر گونه تعصب بررسى شود ارزش اين نسبتهاى ناروا و بى اساس كه طوفانهاى
تحولات اين زمان، آنها را به سوى ما كشانيده است كاملًا روشن مىگردد، و معلوم مىشود، ما هرگز قائل به تناسخ يا حلول و اتحاد و تجسيم نبودهايم، و هيچ فرد حقيقت جو و آگاهى نمىتواند چنين نسبتهاى ناموزونى را به ما بدهد.(1)
خلاصه اينكه اگر منظور احمد امين از شيعه آن فرق منقرض شده و بيگانه از اسلام كه شايد امروز در كل عالم اثرى از پيروان آنها يافت نشود، بوده باشد؛ ممكن است بگوييم آنها چنان عقايدى را داشتهاند. ولى آنها را با «شيعه اماميه» و پيروان اين مذهب زنده چه كار؟ آيا چنين نسبتى به آنها يك ظلم آشكار و اشتباه بزرگ نيست؟!
اگر راستى منظور او از شيعه اين گروه معروف و بزرگى كه ميليونها نفر از مسلمانان جهان را تشكيل مىدهند بوده باشد مرتكب خطاى بزرگ و غير قابل بخششى شده و ما از او درخواست دليل مىكنيم، از او مىخواهيم كه شاهدى بر درستى مدعاى خود، از يكى از كتابهاى دانشمندان شيعه- اعم از گذشته و حال- بياورد.
درهر صورت از مجموع اين گفتار به خوبى روشن شد كه تمام سخنان «فجرالاسلام» درباره شيعه بى اساس و همه ادعاى ايشان، بدون مدرك و دليل است.
ما نمىخواهيم در اينجا كتاب «فجرالاسلام» را از تمام جهات بررسى كنيم، و همه نقاط ضعف و اشتباه و افكار نادرست و سفسطههاى نويسنده آن را
1) توضيح كامل اين بحث را در چند صفحه قبل درباره طايفه« غلات» ذكر كرديم مطالعه فرماييد. در حقيقت اين فرق گمراه كه امروز از آنها تقريباً اثرى نيست از نام مقدس شيعه سوء استفاده كرده وبراى پنهان ساختن افكار انحرافى خود در ماسك پيروى از اهل بيت عليهم السلام خود را نشان دادهاند، و متأسّفانه جمعى از نويسندگان اهل سنّت نيز از سوء استفادههاى آنها، سوء استفاده نموده! و خرافات و افكار انحرافى اين دستهها را به ما نسبت دادهاند تنها به جرم اينكه آنها با ما در لفظ« شيعه» هم نام هستند و خودشان را به نام شيعه معرفى مىكنند
تشريح نماييم. فقط مىخواستيم گوشهاى از طرز تفكر گفتار نويسندگان معاصرو افرادى كه به اصطلاح آنها را جزء علما و دانشمندان محسوب مىنمايند درباره شيعه ذكر نماييم.
جايى كه نويسندگان و افراد به اصطلاح دانشمند! اينگونه درباره شيعه قضاوت كنند ديگر از عوام چه انتظارى مىتوان داشت؟
ما تصور مىكنيم سرچشمه اين بدبختيها اين است كه اين گونه افراد غالباً براى شناسايى مذهب شيعه بر گفتههاى «ابن خلدون بربرى» تكيه مىكنند؛ همان كسى كه در دور افتادهترين نقطه آفريقا و مراكش نشسته بود و مىخواست درباره شيعيان عراق يا آنهايى كه در دورترين نقطه شرق زندگى مىكردند، قضاوت كند. و يا گفتههاى «ابن عبدربه اندلسى» را مدرك خود قرار مىدهند.
و اگر خيلى ترقى كرده و بخواهند مطالعه و بحث درباره شيعه را در يك افق وسيعتر دنبال كنند به نوشتههاى بيگانگان و غربيها مانند استاد «ولهوسن» و استاد «دوزى» و امثال آنها مراجعه مىكنند و «مدارك قاطع» را در گفتههاى آنها جستجو مىنمايند!
چيزى كه در اين ميان به هيچ روى سخنى از آن نيست و به فكر هيچ كس خطور نمىكند همان مراجعه به كتب شيعه است؛ در حالى كه موضوع بحث، «شيعه» مىباشد و مىبايست قبل از هر چيز به كتابهاى آنها مراجعه شود.
ولى شيعه كه اساس مكتب و عقايد خود را بر پايههاى استوارى بنا نهاده است هنگامى كه اين گونه بحثهاى نويسندگان امروز را درباره مذهب خود مىبيند به ياد آن داستان عجيبى مىافتد كه «راغب اصفهانى» در كتاب معروف خود «محاضرات»(1)نقل نموده كه گويا مضمونش چنين است:
1) محاضرات راغب اصفهانى، ج 4، ص 418
كسى نزد «جعفر بن سليمان» آمد و گفت: فلان شخص كافر است!
گفت: به چه دليل؟
گفت: او خارجى، معتزلى، ناصبى، حرورى، جبرى و رافضى است! كه به «على بن خطاب» و «عمر بن ابى قحافه» و «عثمان بن ابى طالب» و «ابوبكر بن عفان» دشنام و ناسزا مىگويد! و نسبت به «حجاج» كه كوفه را بر سر «ابوسفيان» خراب نمود و با حسين بن معاويه در روز قطائف! (گويا منظورش يوم طف يا يوم طائف بوده!) جنگ كرد!! بدگويى مىكند.
جعفر بن سليمان پس از شنيدن اين عبارات سراپا اشتباه گفت: «خدا مرگت دهد، نمىدانم بر چه چيز تو رشك ببرم و حسد بورزم؟ آيا بر اين علم سرشار تو به انساب يا اطلاعات تو در زمينه اديان و عقايد و مذاهب»؟!(1)
اما «عبداللَّه بن سبا» كه او را به شيعه مىچسبانند، يا شيعه را به او مىچسبانند(2)
شمارى از مستشرقان هم طرفدار اين تهمتند. نيز ر. ك: النشأة التشيع، ص 50 و 51؛ الامام الصادق والمذاهب الاربعة، ج 6، ص 456- / 460؛ بحوث فى الملل والنحل، ج 6، ص 127 و 128
،1) يكى ديگر از منابع اطّلاعات آنها افسانهها و شايعاتى است كه در افواه عوام مشهور است، آنها بدون اينكه توجه به وضع اين افسانهها و شايعات خرافى كنندو بدانند اينها به پشيزى نمىارزد، در كتابهاى خود نوشتهاند، مثلًا اين مطلب مضحك كه در كتابهاى عدّهاى ديده مىشود كه شيعه هر صبح و شام در برابر سرداب سامرا( محل عبادت چند نفر از امامان) جمع مىشوند و فرياد مىزنند اى امام ما بيرون بيا! ... يكى از اين افسانه هاست كه امروزه هر فرد شيعهاى به آن مىخندد و مدركى جز افواه عوام( آن هم بعضى از افرادى كه در نقاط دوردست از شيعه زندگى دارند) ندارد
2) اين اتهام در كتابهاى بسيارى آمده است: ر. ك: الشيعة والسنة، تأليف رشيد رضا، ص 4- / 6( به نقل ازعبداللَّه بن سبأ، ترجمه فهرى زنجانى، ج 2، ص 47)؛ پرتو اسلام، ص 302؛ شهسوار اسلام، از گابريل دانگيرى، ترجمه كاظم عمادى، ج 5، ص 273؛ مجله الازهر شماره بعد به سرمقاله احمد عرفات قاضى؛ الموسوعة الميسّرة فى الاديان والمذاهب المعاصرة، چاپ سعودى؛ نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 18 از على سامى النشار والمذاهب الاسلامية.
و او را بنيانگذار مذهب تشيّع معرفى مىكنند بهترين راه براى شناسايى طرز قضاوت شيعه نسبت به او اين است كه نگاهى به كتابهاى شيعه بكنيم، مىبينيم در تمام كتابهاى شيعه بدون استثنا او را لعن كرده و از وى بيزارى جستهاند، و كمترين سخنى كه درباره او در كتابهاى «رجال» در ماده «عين» گفتهاند و به آن از شرح و بسط بيشتر قناعت نمودهاند اين جمله است: «عبداللَّه بن سبا العن من ان يذكر»! يعنى عبداللَّه بن سبا ملعونتر از آن است كه درباره او بحث شود! (به كتاب رجال بوعلى و ديگر كتابهاى رجال شيعه مراجعه گردد).(1)
از اين گذشته هيچ بعيد نيست «عبداللَّه بن سبا» و «مجنون بنى عامر» و «ابوهلال» و امثال آنها كه هر يك قهرمان داستانى محسوب مىشوند همه جزء خرافات و موهوماتى باشند كه افسانهنويسان آنها را در عالم خيال خلق كردهاند(2)
بعضى از دانشمندان اهل تسنّن نيز اين ابن سبأ را يك شخصيت ساختگى و افسانهاى مىدانند از جمله دكتر طه حسين در الفتنة الكبرى، ج 2، ص 99 و ترجمه آن( على و فرزندانش) ترجمه شيرازى، ج 2، ص 109 و 110؛ و دكتر على الوردى در كتاب وعّاظ السلاطين، ص 98 و ترجمه فارسى، ص 131 و 132 و 137 به چاپ تهران و هم چنين ر. ك: در تعليقات مصاحبه علّامه طباطبايى و پروفسور هانرى كربن، مكتب تشيّع، ش 2، تهران 1339؛ اصول الاسماعيليه، 8- / 87؛ اليمين واليسار فى الاسلام، ص 91 و حسن بن فرحان مالكى در كتاب« نحو انقاذ التاريخ الاسلامى» چاپ رياض ونيز محمود ابوريه
، مطالعه تاريخ بنىاميّه و بنى عباس نشان مىدهد كه مردم در اواسط زمان آنها در ناز و نعمت عجيبى به سر مىبردند، و طبيعى است هر اندازه زندگى مرفهتر و1) التحرير الطاووسى، ص 173 رقم 234؛ رجال ابن داود قسم، ج 2، ص 254 رقم 278؛ جامع الرواة، ج 1، ص 485؛ طرائف المقال، ج 2، ص 96، رقم 7561؛ معجم رجال الحديث، ج 10، ص 192؛ رجال بوعلى، ص 203؛ رجال كشى، ج 1، ص 323؛ نيز ر. ك: توضيحات كتاب شيعه از استاد آيت اللَّه سيد محمدحسين طباطبايى
2) شخصيت« عبداللَّه بن سبأ» كه سيف بن عمر ترسيمش كرده را بسيارى از محققان موهوم مىدانند كه اصلًاوجود خارجى نداشت. جامعترين تحقيق در اين زمينه توسط علّامه عاليقدر سيّد مرتضى عسكرى در كتاب« عبداللَّه بن سبأ» صورت گرفته است.
بساط عيش و نوش رنگينتر باشد، بازار جعليات و خيالبافى و افسانه سرايى رونق بيشترى به خود مىگيرد، تا نازپروردگان و كسانى كه غرق در عيش و نعمتند سرگرمى فراوانترى داشته باشند!(1)
مخصوصاً در كتابى كه يكى از دانشمندان مشهور عراق آقاى سيّد مرتضى عسكرى اخيراً به نام« عبداللَّه بن سبا» نگاشته و خوشبختانه به زبانهاى اردو و فارسى هم ترجمه گرديده است، حق مطلب به طرز شايستهاى ادا شده و پرده از قيافه ابهامآميز اين مرد افسانهاى كه در طول سيزده قرن قهرمان اصلى داستانهاى مجعولى بر ضد شيعه بوده است برداشته.
آقاى« عسكرى» در اين كتاب طبق يك روش صحيح كه شيوه هر محققى است براى كشف چهره واقعى اين مرد افسانهاى نخست از مدارك مشهور و معروفى مانند« كامل ابن اثير» و« تاريخ طبرى» و« ابن كثير» و« ابن عساكر» و« ذهبى» شروع به بررسى كرده و كوشش خود را براى پيدا كردن سرنخ اين داستان به كار انداخته است، او پس از تتبع و بررسى كامل به اينجا رسيده كه بيش از هزار سال است كه تمام اين مورخان داستان« عبداللَّه بن سبا» و فعاليتهاى او را از شخصى به نام« سيف بن عمر» نقل كردهاند، منتها بعضى مانند« طبرى» بدون واسطه از او نقل كرده و عدّه ديگرى از نويسندگان ديروز و امروز به وسيله« طبرى» يا بعضى از مورخان ديگر كه در بالا ذكر شد، اين داستان را نقل نمودهاند
ما تصور مىكنيم كه آن نغمات خيالى كه دكتر طه حسين و امثال او درباره قرآن و اسلام سر دادهاند، و وضعى كه در اين عصر به خود گرفتهاند و مىخواهند تنها با سر و صدا به گفتههاى خود لباس حقيقت بپوشانند، مناسب همان اعصار خيالى است نه مناسب عصر ما كه عصر تحقيق حقايق و كشف واقعيات با حفظ اصول امانت و عدالت است.(2)
« او كسى بود كه پس از سال 170 هجرى وفات نمود و دو كتاب از خود به يادگار گذاشت، نخست كتاب« الفتوح والرده» و ديگر كتاب« الجمل و مسير عايشه وعلى».
مطالعه شرح حال« سيف» در كتابهاى رجال و آنچه دانشمندان از قرن سوم هجرى تا قرن دهم درباره او نوشتهاند نشان مىدهد كه او مردى« جاعل» و« افسانه پرداز» و« حديث ساز»، كه گاهى به عنوان سيف بن عمر زنديق نيز معرفى شده، بوده است.
مطالعه دو كتاب او نيز اين صفات را در او كاملًا تأييد مىكند، زيرا بسيارى از مطالبى كه او نقل كرده با هيچ يك از مدارك تاريخى تطبيق نمىكند و كاملًا جنبه افسانهاى دارد.
مجموع مدارك جمع آورى شده در اين موضوع، نشان مىدهد كه« سيف بن عمر» يك عدّه« قهرمانان افسانهاى» خلق كرده و آنها را در لابهلاى تاريخ اسلام گنجانيده است و هيچ بعيد نيست كه در اين باره مأموريتى هم داشته است. يكى از اين مردان افسانهاى همان« عبداللَّه بن سبا» است!
به اين ترتيب با كمال تأسف( بازهم با كمال تأسف) معلوم مىشود كه اين شخص كه بيش از هزار سال است دستاويز براى تبليغات ضد شيعه شده، و او را يكنفر« يهودى» و« پايه گذار تشيّع» معرفى كردهاند اصلًا وجود خارجى نداشته، و مخلوق افكار مردى جاعل و خيالبافى به نام سيف بن عمر بوده است!
ما وجدانهاى بيدار دانشمندان اسلام را به داورى مىطلبيم و مىگوييم آيا سزاوار است مذهبى كه ريشه آن از اصيلترين منابع وحى، از اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله سيراب شده اين چنين مورد اتهام قرار گيرد وبدون تحقيق و بررسى با افسانههاى مجعولى درباره آن قضاوت گردد؟ آيا اين است عدالتى كه قرآن، ما را به سوى آن دعوت كرده:« وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنئَانُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا ...»( سوره مائده، آيه 8). و آيا اين است معناى دستورى كه درباره قبول اخبار به ما مىدهد:«« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد و درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى ناآگاهى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد».( سوره حجرات، آيه 6) توضيح بيشتر درباره عبداللَّه بن سبأ را در كتاب فوق مطالعه فرماييد
1) تحقيقات جالب و شگفت انگيزى كه اخيراً از طرف جمعى از دانشمندان ما درباره« عبداللَّه بن سبا»، يعنى همان كسى كه در تمام كتبى كه بر ضد شيعه نوشته شده به عنوان پايه گذار اصلى تشيّع معرفى گرديده است، به عمل آمده، آنچه را كاشف الغطا در اينجا به عنوان احتمال ذكر نموده و با هوش سرشارى كه داشت به صورت« هيچ بعيد نيست» فرموده كاملًا به حقيقت پيوسته است.
2) او سپس كوشش خود را روى شناسايى« سيف بن عمر» كه تمام اين گفتگوها درباره« عبداللَّه بن سبا» به او منتهى مىگردد متمركز ساخته، و در نتيجه« سيف بن عمر» را با مدارك روشنى به ما چنين معرفى نموده است:
از اصل سخن دور شديم، منظور ما بحث در پيرامون اين گونه مسائل نبود، بلكه اينها به عنوان مقدمهاى براى مقصد اصلى بود.(1)
منظور اصلى اين است كه با توجه به اين همه عوامل مختلف و ناراحتيها وتهمتها و طعنههاى ناروا و غم انگيزى كه پى در پى از طرف نويسندگان مصرى و غير مصرى نسبت به شيعه زده مىشود بر ما واجب و لازم بود كه بحث كوتاه و فشردهاى درباره عقايد و اصول مذهب شيعه و مسائل فرعى عمدهاى كه مورد
1) ر. ك: تاريخ ابن معين، ج 1، ص 336 رقم 2362؛ الضعفاء والمتروكين، ص 187، رقم 256؛ ضعفاء العقيلى، ج 2، ص 175، رقم 694؛ الجرح والتعديل، ج 3، ص 579
اتّفاق و اجماع دانشمندان شيعه است و مىتوان نام «مذهب شيعه» را بر آن گذارد، عنوان كنيم.
بديهى است در اين قسمت كار به «عقيده و رأى» يك يا چند نفر داريم؛ زيرا نمىتوان اين گونه آرا را به نام «مذهب شيعه» معرفى كرد؛ به خصوص اينكه از نظر شيعه باب اجتهاد همواره باز بوده و هست. و هر دانشمندى مىتواند با مراجعه به ادلّه رأى و فتوا بدهد. و مادامى كه رأى او بر خلاف اجماع و اتّفاق علما، يا صريح قرآن و احاديث قطعى، يابر خلاف ضرورت عقل نباشد، محترم است؛ در غير اين صورت بر طبق اصول و قواعدى كه اينجا جاى توضيح آن نيست، انحراف از مذهب شيعه محسوب خواهد شد.
خلاصه منظور نهايى ما اين است كه اصول مسايلى كه اساس مذهب شيعه را تشكيل مىدهد، وتشيّع بر محور آن مىگردد، و خواص و عوام به آن معتقدند و به آن عمل مىكنند و هيچ گونه اختلافى در آن نيست، عنوان كنيم.
بديهى است تنها خود آن مسائل را توضيح خواهيم داد اما بيان مدارك و دلايل هر يك از آنها از حوصله اين بحث بيرون است و بايد آن را در كتابهاى مبسوطى كه براى اين قسمت نوشته شده است، مطالعه نمود.
مقصود اين است كه شيعه و عقايد و افكار شيعه را- آنچنان كه هست- به تمام گروههاى مسلمانان، اعم از دانشمندان و عوام، معرفى نماييم؛ تا بيش از اين به خود ظلم نكنند و مطالب بى اساس و باطلى را به برادران دينى خود نسبت ندهند و آنها را در نظر خود همچون غولهاى بيابان، يا همچون وحشىهاى صحراهاى سوزان آفريقا و آدمخوارها، مجسم نسازند!!!
بلكه بدانند شيعيان بحمداللَّه از تربيت يافتگان مكتب اسلام و پيروان تعليمات عالى قرآن هستند و سهم آنها از ايمان و مكارم اخلاق سهم بزرگى مىباشد، آنها جز به قرآن و سنّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و استدلالات قطعى عقلى تكيه نمىكنند.
شايد در پرتو اين بيانات، افراد بى اطلاع، باخبر شوند، و افراد غافل متنبه گردند، هوسبازان و سبك مغزها از غلوّ خود بكاهند، افراد متعصب پردههاى تعصب را از مقابل چشم خويش كنار بزنند و به برادران خود نزديك شوند.
شايد به دنبال اين تنبه و بيدارى و نزديك شدن به يكديگر، خداوند رشته اتحاد و يگانگى را در ميان مسلمين محكم سازد و همچون يك دست نيرومند در برابر دشمنان گردند. همه يك صدا و يك دل و يك زبان در راه عظمت اسلام بكوشند، و اين آرزوى ما از قدرت نامتناهى پروردگار دور نيست!(1)
در اين كتاب نخست از مبدأ پيدايش تشيّع و چگونگى رشد و نمو و پيشرفت آن بحث شده، و سپس به اصول تشيّع و عقايد و افكار شيعه مىپردازيم، بنابراين مطالب اين كتاب در طى دو بخش عنوان خواهد شد:
پيدايش و گسترش تشيّع
عقايد و افكار شيعه در اصول و فروع
1) ولى بديهى است تنها انتشار كتاب نمىتواند اين شكافها را پر كند و تشتت و پراكندگى ما را تبديل به اتحاد و برادرى نمايد( همانطور كه نكرد!) بلكه بايد علاوه بر اينها يك سلسله مبادلات علمى، ديدارهاى خصوصى، رفت و آمد دانشمندان دو طرف و ملاقات و گفتگو با يكديگر در محيط تفاهم و صميميت، و تشكيل كنگرهها براى حل مشكلات بزرگى كه جهان اسلام را با آن روبروست و از همه مهمتر بهره بردارى كافى از كنگره عظيم جهانى اسلام در ايام حج، صورت گيرد تا آثار شوم اين پراكندگى و بدبينى و نفاق به خواست خدا تدريجاً از ميان مسلمين برچيده شود و ماذلك على اللَّه بعزيز
شيعه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله
شيعه به چه كسانى گفته مىشود؟
عوامل گسترش تشيّع پس از پيامبر صلى الله عليه و آله:
دنيا پرستى خلفاى بنى اميّه و بنى عباس و زهد اهلبيت عليهم السلام
جنايات بنى اميّه و بنى مروان
تشيّع يك نهضت اسلامى
مردان جانباز و شعراى فداكار!
(1)
پيدايش و گسترش تشيّع
آيين تشيّع از كجا به وجود آمد، و چگونه رشد پيدا كرد؟ نخستين كسى كه بذر تشيّع را پاشيد كه بود؟ و چگونه اين نهال برومند رشد كرد و به ثمر رسيد و گل و ميوه داد؟ تا آنجا كه حتى بسيارى از زمامداران اسلام به آن گرويدند، و جمعى از خلفاى بنى عباس، و وزراى معروف دولت عباسى در برابر آن خضوع نمودند؟
چه كسانى با خونهاى پاك خود اين نهال را آبيارى كردند؟ و چگونه بر اثر اشتباهات و انحرافات خلفاى اموى و عباسى، مردم به ائمه اهلبيت عليهم السلام پناه بردند؟ اينها مسايلى است كه در اين فصل بايد مورد بررسى قرار گيرد.
نخستين كسى كه بذر تشيّع را در سرزمين اسلام پاشيد شخص بنيانگذار جهان اسلام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله بود، يعنى بذر «تشيّع» و «اسلام» همراه هم و ملازم يكديگر افشانده شدند و پيامبر همواره آن را آبيارى مىكرد و مراقبت مىنمود تا نهال آن برومند، و شاخههاى آن پر گل شد(1)، و سرانجام بعد از وفات
1) نصوص تاريخى و روايى كه در توصيف گروهى به عنوان شيعه از سوى رسول اكرم صلى الله عليه و آله وارد گشته درمنابع بسيارى آمده براى نمونه ر. ك: ترجمة الامام على عليه السلام از تاريخ ابن عساكر، ج 2، ص 442، ح 918؛ ينابيع المودة، چاپ چهار جلدى، ج 3، ص 197؛ شواهدالتنزيل، ج 2، ص 362؛ كفاية الطالب، ص 244 باب 62؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 155، ح 18، تفسير روح المعانى، ج 30، ص 207؛ تفسير جامع البيان، ج 30، ص 265؛ كنوزالحقائق، ص 188 و 92؛ المناقب خوارزمى، ص 228؛ بشارة المصطفى، چاپ دوم، نجف، ص 182 و 155 و 14
او ميوه داد.
گواه اين سخن، احاديثى است كه از شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده. و راويان آن شيعه نيستند، تا به گفته احمد امين و امثال او چون عقيده به «رجعت» دارند روايات آنها اعتبار نداشته باشد! و يا تصور شود كه مىخواهند كوره آتش خود را سوزانتر كنند!
نخير بلكه، راويان اين احاديث تمام از بزرگان علماى اهل سنّت مىباشند، اين احاديث از طرق معتبرهاى نقل شده كه هيچ عاقلى (با در نظر گرفتن اوضاع و احوال اين احاديث) نمىتواند در صحت آنها ترديد كند، يا احتمال جعل و دروغ در مورد آنها بدهد.
در اينجا تنها به قسمتى از اين احاديث كه از سابق به خاطرم مانده، و در ضمن مطالعاتى كه به خاطر مسائل ديگرى بود به آنها برخورد كردهام اشاره مىشود:
«كُنّا عِنْدَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَأقْبَلَ عَلِيٌ عليه السلام فقال النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله: وَالَّذي نَفْسِي بِيَدِهِ إنَّ هَذَا وَ «شِيعتَهُ» لَهُمُ الْفَائِزُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ
؛ جابر مىگويد: ما نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم كه على عليه السلام به سوى ما آمد، پيغمبر فرمود: اين و «شيعيان» او رستگاران در روز قيامتند» و در اين هنگام
1) سوره بينه، آيه 7
آيه شريفه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ»(1)نازل گرديد.(2)
«لَمّا نَزَلَتْ
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ...»
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِعَلِيٍّ: هُوَ أنْتَ وَشِيعَتُكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ رَاضِينَ مَرْضِيِّينَ
؛ هنگامى كه آيه شريفه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» نازل گرديد پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: اين درباره تو و شيعيان تو در روز قيامت است، هم شما از خدا خشنود خواهيد بود، و هم او از شما».(3)
«قالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ: أَلَمْ تَسْمَعْ قَوْلِ اللَّهِ
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ»
هُمْ أنْتَ وَشِيعَتُكَ وَمَوْعِدِي وَمَوْعِدُهُمُ الْحَوْضَ إذا جاءَتِ الامَمُ لِلْحِسَابِ تُدْعَوْنَ غُرّاً مُحَجَّلِينَ
؛ پيغمبر خدا به من فرمود آيا اين كلام خدا را نشنيدهاى كه مىفرمايد: كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترين مخلوقات هستند؟ منظور، تو و شيعيانت مىباشند، و ميعادگاه من و آنها حوض كوثر است، هنگامى كه امّتها براى حساب در پيشگاه خداوند حاضر مىگردند دعوت مىشويد در حالى كه پيشانى و دست و پاى شما مىدرخشد».(4)
اين سه حديث را سيوطى در «الدرّ المنثور» نقل كرده، و دانشمند معروف اهل سنّت «ابن حجر» نيز بعضى از آنها را در كتاب خود «صواعق» از «دارقطنى» نقل نموده است.(5)
«يا عَلِيُّ أنْتَ وَأصْحَابُكَ فِي الْجَنَّةِ
؛ تو و ياران تو در بهشت خواهيد بود».(6)
«وفِي حَدِيثِ عَلِيٍّ عليه السلام قَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: سَتَقْدِمُ عَلَى اللَّهِ أنْتَ وَشِيعَتُكَ رَاضِينَ مَرْضِيِّينَ، وَيَقْدِمُ عَلَيْكَ عَدُوُّكَ غِضَاباً مُقْمِحِينَ، ثُمَّ جَمَعَ يَدَهُ إلى عُنُقِهِ يُرِيهُمُ كَيْفَ الإقْمَاح؟!
؛ در حديث على عليه السلام وارد شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به او فرمود: تو و شيعيانت به زودى بر خدا وارد خواهيد شد در حالى كه هم شما از او خشنود هستيد، و هم او از شما، و دشمنان تو با قيافههاى تاريك در حالى كه سرهاى آنها از تنگى غل و زنجير به بالا نگهداشته شده بر تو وارد مىشوند».(1)
اين حديث را نيز «ابن حجر» گويا در «صواعق»(2)و جمع ديگرى از طرق ديگر نقل كردهاند و از مجموع آنها استفاده مىشود كه اين حديث از احاديث مشهوره است.(3)
«يا عَلِيُّ إذا كانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ أخَذْتُ بِحُجْزَةِ اللَّهِ تَعالى وَأخَذْتَ أنْتَ بِحُجْزَتِي وَأخَذَ وُلْدُكَ بِحُجْزَتِكَ وَأخَذَ شِيعَةُ وُلْدِكَ بِحُجْزِهِمْ فَتَرى أَيْنَ يُؤْمَرُ بِنَا؟!
؛ در روز رستاخيز من متمسك به خدا مىشوم، و تو به من، و فرزندانت به تو متمسك مىشوند و شيعيان آنها به آنها، سپس خواهى ديد ما را به كجا مىبرند (به سوى بهشت)».(4)
و اگر كتابهاى حديث مانند «مسند احمد بن حنبل» و «خصائص نسائى» و امثال آنها را بررسى و تتبع كنيم به آسانى مىتوانيم چندين برابر اين احاديث را
1) النهاية في غريب الحديث والأثر، ج 4، ص 106، ماده« قمح»
2) الصواعق المحرقه، ص 154 چاپ قاهره؛ فصول المهمة، ص 105؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 131 به نقل ازمعجم اوسط طبرانى؛ لسان العرب، ج 2، ص 564، چاپ بيروت؛ شواهد التنزيل حسكانى، ج 2، ص 357؛ كنزالعمال، ج 13، ص 156 چاپ حلب
3) الصواعق المحرقه، ص 96
4) ربيعالأبرار، ج 1، ص 808؛ اساس البلاغة، ص 155؛ نظم درالسمطين، ص 243
جمع آورى نماييم.(1)
بنابراين هنگامى كه شخص بنيانگذار اسلام صلى الله عليه و آله كراراً در سخنان خود از «شيعه» على بن ابيطاب عليه السلام نام مىبرد و مىگويد: آنها در روز قيامت در امانند، رستگارانند، از خداوند راضى اند، و خدا هم از آنها راضى است، و در اين هم ترديد نيست كه تمام كسانى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را به عنوان فرستاده خدا مىشناسند و به مقام نبوّت او ايمان دارند و مىدانند سخنى از روى هوا و هوس نمىگويد «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَى (2)به اين گفتهها ايمان خواهند داشت.
در ضمن به خوبى از اين احاديث استفاده مىشود كه اين امتياز (تشيّع) مخصوص جمعى از ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده نه همه، و اين احاديث ناظر به حال آنهاست؛ بنابراين كسانى كه معناى حقيقى آن را رها كرده و طورى آن را تفسير كردهاند كه شامل همه ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله مىشود به عمق معناى احاديث نرسيدهاند.
توضيح اينكه: از اخبار و تواريخ بر مىآيد كه در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله عده قابل توجهى از صحابه، از خواص على عليه السلام و همراهان او بودند و او را امام
1) شيخ محمّد امين انطاكى همان عالم مجاهدى كه در گذشته يكى از دانشمندان معروف اهل سنّت در« سوريه» محسوب مىشد و اكنون پس از مطالعات فراوانى مذهب« اهل بيت عليهم السلام» را اختيار كرده در كتاب جالب خود كه به نام« لماذا اخترت مذهب اهل البيت»؟( چرا مذهب تشيّع را انتخاب كردم؟) در فصلى تحت عنوان مدح النبى صلى الله عليه و آله شيعة على واهل بيته عليهم السلام والواضع الاول لاسم التشيّع:( نخستين كسى كه نام شيعه را وضع كرد) احاديث فراوانى از مدارك معروف دانشمندان اهل سنّت در اين زمينه نقل نموده است شرح حال شيخ محمد مرعى امين انطاكى در كتاب المستبصران، ج 1، ص 371 به بعد آمده است
2) سوره نجم، آيه 3 و 4
و پيشواى خود به عنوان مبلغ پيامبر صلى الله عليه و آله و مفسر تعليمات و احكام او مىدانستند، و از همان زمان به نام شيعه على عليه السلام شناخته مىشدند، اين حقيقت را با مراجعه به كتابهاى اهل لغت مانند نهايه «ابن اثير» و «لسان العرب» و امثال آنها(1)مىتوان دريافت، آنها تصريح مىكنند كه نام «شيعه» بر پيروان على عليه السلام و فرزندان او، و دوستان آنها، اطلاق شده، تا آنجا كه اسم خاص آنها گرديده است.(2)
ناگفته پيداست اگر منظور پيامبر از تعبير «شيعه على» تمام كسانى كه او را دوست مىداشتند، يا لااقل او را دشمن نمىداشتند، بوده باشد، به طورى كه اكثر يا همه مسلمانان را شامل شود (آنچنان كه بعضى از افراد كم اطلاع پنداشتهاند) تعبير «شيعه» در چنين موردى هيچ مناسب نخواهد بود.
زيرا تنها علاقه داشتن يا عداوت نداشتن به كسى براى اطلاق اسم «شيعه» بر او كافى نيست، بلكه در مفهوم اين كلمه خصوصيتى بيش از اينها افتاده است.
شيعه يعنى پيرو و تابع (3)، بلكه تنها پيروى و تبعيت هم كافى نيست و مداومت و التزام به اين معنا، در آن افتاده است.
كسانى كه كمترين آشنايى به تعبيرات عربى و استعمال الفاظ گوناگون اين لغت دارند، اين معنا را از لفظ «شيعه» مسلّماً درك خواهند نمود به طورى كه اگر در غير اين مفهوم استعمال شود حتماً نيازمند به قراين حاليه يا مقاليه خواهد بود.
خلاصه اينكه تصور نمىشود هيچ فرد منصفى بتواند ظهور اين احاديث و امثال آن را در اين معنا انكار كند كه منظور از «شيعه» دسته معينى از مسلمانان
1) ر. ك: مقدمه ابن خلدون، ص 196 چاپ بغداد؛ مقالات اسلاميين، ص 550؛ الملل والنحل شهرستانى، چاپ بيروت، ج 1، ص 146؛ المنجد، ص 613؛ الرائد، ص 903؛ اقرب، ج 1، ص 627
2) النهاية في غريب الحديث والأثر، ج 2، ص 519؛ لسان العرب، ج 8، ص 189؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 47؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 356؛ تاج العروس، ج 5، ص 405
3) ر. ك: قاموس المحيط، ج 3، ص 47؛ شيعة الرجل اتباعه وافكاره
بودهاند كه ارتباط مخصوصى با على عليه السلام داشته، و اين دسته در آن روز از ساير مسلمانان كه هيچ يك از مهر و علاقه نسبت به آن حضرت خالى نبودهاند (تا چه رسد به اينكه نسبت به او عداوت داشته باشند) مشخص و ممتاز بودهاند.
اشتباه نشود نمىخواهيم بگوييم ساير صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله كه جزء اين دسته خاص نبودهاند و اكثريت ياران پيامبر صلى الله عليه و آله را تشكيل مىدادند، خداى نكرده با پيامبر مخالفت داشتند، و در برابر تعليمات و ارشادات او خاضع نبودهاند .... نه، هرگز منظور ما اين نيست، حاشا كه ما درباره ياران و صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله چنين گمانى را داشته باشيم، در حالى كه آنها در آن روز بهترين مردم روى زمين بودند.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد: پس چرا آنها هم جزء شيعيان على عليه السلام نشدند و آن همه تأكيدات را درباره شيعه آن حضرت ناديده گرفتند؟
پاسخ اين سؤال معلوم است، شايد همه آنها اين احاديث را نشنيده بودند و به حقيقت معناى آن واقف نگرديده بودند.
و در هر حال ياران بزرگوار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بالاتر از آن هستند كه پرنده انديشههاى كوتاه ايشان به اوج مقام آنها برسد.(1)
از اصل سخن دور نشويم؛ پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله همواره به اين نهال سركشى مىكرد و آن را با آب شيرين سخنان خود آبيارى مىنمود، گاهى با صراحت و گاهى با اشارات پرمعناى خود اين حقيقت را دنبال مىكرد.
احاديثى كه در اين زمينه وارد شده، در نزد بزرگان دانشمندان حديث اهل سنّت- تا چه رسد به دانشمندان شيعه- مشهور و معروف است و بيشتر آنها در
1) علاوه بر اين مسلّماً همه صحابه در يك پايه از ايمان و علم و تسليم در برابر سخنان پيغمبر صلى الله عليه و آله نبودند، داستان تنزيه و عدالت عموم صحابه( بدون استثنا) كه با هيچ يك از موازين عقلى و منطقى و حديث و تاريخ سازش ندارد و امروز ديگر ارزش خود را از دست داده است، هيچ بعيد نيست در ميان صحابه كسانى بودند كه از نظر« سن» و يا به علت حفظ موقعيت اجتماعى و ظاهرى خود( يا به جهات ديگر) مايل نبودند نام شيعه على عليه السلام كه در آن زمان در سنين جوانى بود بر آنها گذارده شود!
صحيح بخارى و صحيح مسلم نقل شده، مانند:
«عَلِيٌّ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسى
؛ على نسبت به من مانند هارون برادر موسى است نسبت به موسى».(1)
گنجى شافعى در كفاية الطالب باب 70، ص 283 مىنويسد: حاكم نيشابورى گفته است: اين حديث در حد تواتر است.
حاكم حسكانى در شواهد التنزيل، ج 1، ص 152 مىنويسد: اين همان حديث منزلت است كه شيخ ما ابن حازم درباره آن مىگويد: آن را با پنج هزار سند تخريج نمودهام
«لَايُحِبُّكَ إلّامُؤْمِنٌ وَلَا يَبْغُضُكَ إِلّا مُنَافِقٌ
؛ تو را جز افراد با ايمان دوست نمىدارند، و جز افراد منافق دشمن نمىدارند».(2)
«اللَّهُمَّ ائْتِنِي بِأَحَبِّ خَلْقِكَ إِلَيْكَ
؛ خداوندا محبوبترين بندگانت را به من برسان (و سپس على عليه السلام وارد بر آن حضرت شد)».(3)
خوارزمى در مقتل الحسين عليه السلام مىنويسد: حافظ ابن مردويه اين حديث را با صد و بيست سند روايت كرده است
1) اين حديث يكى از مهمترين احاديثى است كه درباره على عليه السلام در بسيارى از كتابهاى اهل سنّت نقل شده از جمله صحيح مسلم، باب فضائل على، ج 2، ص 324 همچنين« مستدرك حاكم» ج 3، ص 109 و كتاب الانوار المحمديه من المواهب اللدنيّه، ص 436؛ صحيح بخارى، ج 3، ص 54؛ مسند احمد، ج 1، ص 98؛ استيعاب، ج 2، ص 473؛ الرياض النضرة، ج 3، ص 189؛ حلية الاولياء، ج 4، ص 185؛ تاريخ بغداد، ج 2، ص 255 و ج 8، ص 417 و ج 14، ص 462 و دهها كتاب ديگر.
2) شرح نهجالبلاغه محمّد عبده، ج 4، ص 13؛ أمالى صدوق، ص 197، ح 208؛ مسند أحمد، ج 1، ص 95؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 306، ح 3819؛ تاريخ دمشق( ترجمة الامام على)، ج 2، ص 204/ 695؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 355
3) اين حديث معتبر با كيفيتهاى مختلف در كتب فريقين ثبت شده است از جمله: سنن ترمذى، ج 5، ص 300؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 130؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 125؛ مناقب ابن مغازى، ص 163 و 164؛ تاريخ دمشق، ج 2، ص 112؛ كفاية الطالب، ص 152؛ ذخائر العقبى، ص 61؛ الرياض النضرة، ج 3، ص 114؛ حلية الاولياء، ج 6، ص 329 و كتب ديگر؛
«لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ
؛ فردا پرچم را به دست مردى مىسپارم كه او خدا و رسولش را دوست مىدارد و نيز خداوند و رسولش را دوست مىدارند».(1)
«إِنّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللَّهِ وَعِتْرَتي أهْلَ بَيْتي
؛ من در ميان شما دو چيز گرانمايه به يادگار مىگذارم: كتاب خدا و اهل بيتم را».(2)
«عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٌ
؛ على همواره با حق است و حق نيز با على است!».(3)
امثال اين احاديث فراوان است و ما نمىخواهيم در اين مختصر يك يك آنها را برشماريم. خوشبختانه كتابهاى مشروح فراوان كه در اين زمينه نوشته شده
1) مسند أحمد، ج 5، ص 323؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 20 و ج 5، ص 76
2) اين حديث يكى از معتبرترين و روشنترين احاديثى است كه موقعيت مذهب اهل بيت عليهم السلام و پيروان آنها را توضيح مىدهد، در اين حديث پيغمبر صلى الله عليه و آله با صراحت، پيروى از اهل بيت عليهم السلام را در رديف پيروى از قرآن قرار داده، و پيروى آنها را مانع از گمراهى معرفى نموده است. طبق اين حديث« اهل بيت پيامبر عليهم السلام» بعد از قرآن مجيد تنها مرجع صلاحيت دار اسلامى پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىباشند و مسلمانان هيچ عذرى در عدم پيروى از آنان ندارند. اين حديث را اكثر دانشمندان بزرگ اهل سنّت در كتابهاى خود نقل كردهاند از جمله: مسند احمد حنبل، ج 3، ص 17 و 26 و 59؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 238؛ صحيح ترمذى، ج 2، ص 308؛ ذخائر العقبى، طبرى، ص 16؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 109؛ فخر رازى در تفسير خود، ج 3، ص 18 و جمع كثير ديگر از محدثان و مفسّران و مورخان در كتابهاى خود اين حديث را آوردهاند كه ذكر همه آنها مجال اين مقال نيست
3) ترجمة الامام على من تاريخ دمشق، ج 3، ص 1159؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 124؛ مناقب خوارزمى، فصل نوزدهم، ص 223؛ الامامة والسياسة، چاپ مصر، ج 1، ص 78؛ تاريخ بغداد، ج 14، ص 321؛ غاية المرام، ص 540؛ آخر باب 45 و ص 548، باب 53، ح 11؛ بحارالانوار، ج 38، ص 28( به نقل از مسند ابويعلى) و ص 33 به واسطه كشف الغمة؛ الغدير، ج 3، ص 178؛ المعيار والموازنة، ص 119؛ مناقب سيدنا على از فاضل عينى، ص 15 و 19؛ محاضرات الادباء، ج 4، ص 478؛ احقاق الحق، ج 5، ص 637 به نقل از مفتاح النجاء، ص 74؛ ارجح المطالب، ص 589- / 599؛ روض الازهر، ص 99
اين زحمت را از دوش ما بر مىدارد و با مراجعه به آنها حقيقت كاملًا آفتابى مىشود.
از جمله عالم بزرگوار «سيّد حامد حسين» هندى كتابى در اين زمينه تأليف كرده كه آن را «عبقات الانوار» ناميده است. اين كتاب بيش از ده جلد است كه هر جلد آن تقريباً به اندازه كتاب «صحيح بخارى» مىباشد. وى در اين كتاب اسناد احاديث مزبور را از طرق معتبره اهل سنّت ذكر كرده، و دلالت آنها را بر مقصود كاملًا تشريح نموده است.
اين دانشمند يكى از هزاران نفر است كه قبل يا بعد از او در اين باره بحث نموده، و دست به تأليف زدهاند.
پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله عدّهاى از صحابه تصميم گرفتند خلافت را از على عليه السلام بگردانند، به بهانه اينكه سن آن حضرت كم است و يا اينكه قريش ميل ندارند «نبوّت» و «خلافت» هر دو در خاندان «بنى هاشم» باشد، مثل اينكه تصور مىكردند اختيار «نبوّت و خلافت» به دست آنهاست، و به هر كس بخواهند مىتوانند ببخشند! يا به علل ديگر كه فعلًا كارى به آن نداريم.
در اين موقع على عليه السلام از بيعت كردن با خليفه وقت خوددارى نمود، و اين حقيقتى است كه هر دو مذهب (شيعه و سنى) بر آن اتّفاق نظر دارند، حتى در «صحيح بخارى» در باب «غزوه خيبر» نقل شده كه آن حضرت بيعت نكرد مگر پس از گذشتن شش ماه (1)، عدّهاى از بزرگان صحابه و ياران بافضيلت پيغمبر صلى الله عليه و آله مانند «عمّار» و «مقداد» و «زبير» و جمعى ديگر نيز از وى پيروى كرده، و از بيعت
1) صحيح بخارى، ج 5، ص 177؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 337؛ الصواعق المحرقه، ص 13؛ الامامةوالسياسة، ج 1، ص 11؛ مروج الذهب، ج 2، ص 302
كردن با ابوبكر خوددارى نمودند.(1)
ولى هنگامى كه حضرت ملاحظه فرمود كه ادامه خوددارى او از بيعت، ممكن است باعث شكست غير قابل جبرانى براى عالم اسلام گردد، بيعت نمود، زيرا از يك طرف همه مىدانستند او هرگز «خلافت» را به خاطر علاقه به زمامدارى و حكومت بر مردم و سلطنت و برترى بر ديگران نمىخواهد، داستان او با ابن عباس در «ذى قار» معروف و مشهور است.(2)
ولى حضرت با خونسردى از ابن عباس پرسيد: قيمت اين كفش چقدر است؟! ابن عباس گفت ارزشى ندارد! امام فرمود:
« وَاللَّهِ هِيَ أحَبُّ إِلَيَّ مِنْ امْرَتِكُمْ إلّاأنْ أقِيمَ حَقّاً أو أدْفَعَ باطِلًا!؛ به خدا سوگند اين كفش از زمامدارى و خلافت شما نزد من پرارزشتر است! مگر اينكه به وسيله اين زمامدارى حقى را برپا دارم و از باطلى جلوگيرى كنم»! ... راستى هيچ كس مسأله زمامدارى و رياست را چون على عليه السلام نشناخته بود. او مىدانست كه اين مقام( اگر به خاطر تعقيب هدف مقدسى نباشد) فقط دورنماى فريبندهاى دارد كه جز افراد دنياپرستى كه خالى از يك نوع جنون( جنون شهرت و مقام) نيستند آن را نمىطلبند آنهايى كه براى« هيچ» تن به« همه كار»! مىدهند.
آرى روح و فكر بلند او از اين والاتر بود كه فريفته چنين متاع بى ارزشى گردد! و به همين دليل در تمام دوران حكومت خود گرفتارلغزشى نشد وبراى تحكيم موقعيت خويش قدمىبرخلاف حقوعدالت برنداشت
او خلافت را تنها به خاطر تقويت اسلام، و گسترش دامنه اين آيين پاك و اقامه اصول حق و عدالت مىخواست.
و از طرف ديگر مشاهده مىكرد كه خليفه اوّل و دوم كوشش لازم را براى
1) ر. ك: تاريخ طبرى، ج 3، ص 208؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 325؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 103؛ تاريخ ابوالفداء، ج 2، ص 63؛ العقد الفريد، ج 4، ص 259
2) « ذى قار» يكى از شهرهاى نزديك« بصره» است كه على عليه السلام به اتّفاق لشكريانش در اثناى راه بصره هنگامى كه براى خاموش كردن فتنه« اصحاب جمل» مىرفت در آنجا منزل نمود. حضرت در اين محل خطبه كوتاه و مؤثرى ايراد فرمود و در ضمن آن تصميم قاطع خود را براى اجراى اصول حق و عدالت- به هر قيمت كه باشد- آشكار ساخت، اين خطبه امروز در نهج البلاغه( خطبه 32) از آن حضرت به يادگار مانده است، پيش از آنكه خطبه را ايراد فرمايند در خيمه مشغول دوختن و وصله كردن كفش خود بود ابن عباس اصرار داشت حضرت هر چه زودتر بيرون آيد و ايراد خطبه نمايد( گويا ابن عباس براى تحكيم پايههاى حكومت على عليه السلام ايراد آن خطبه را خيلى لازم و ضرورى مىدانست).
نشر آيين توحيد، و توسعه فتوحات اسلامى به خرج داده، و استبدادى از خود نشان نمىدهند. روى اين جهات پس از شش ماه از در مسالمت با آنها درآمده، و از حق مسلّم خود چشم پوشى نمود، مبادا اتحاد كلمه مسلمين مبدل به اختلاف و پراكندگى شود و مردم به سوى زمان جاهليت بازگردند.
در اين دوران، شيعيان على عليه السلام در زير بال و پر او باقى ماندند و از نور وجود وى استفاده كرده چراغ فكر و جان خود را بر مىافروختند. بديهى است در آن روز مجال براى ظهور شيعه نبود، و مسلمانان روى همان جادهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله هموار كرده بوده پيش مىرفتند.
هنگامى كه مسلمانان بر سر دوراهى حق و باطل رسيدند، باطل مسير خود را جدا كرده، و معاويه از بيعت با على عليه السلام خوددارى نمود و در ميدان «صفين» در برابر او قرار گرفت و شمشير به روى آن حضرت كشيد.
در اين موقع بقيه صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام پيوستند و اكثر آنها در زير پرچم او شربت شهادت نوشيدند. در آن روز هشتاد نفر از بزرگترين صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله با او بودند كه همه آنها در شمار اصحاب «بدر» و «بيعت عقبه» محسوب مىشدند، مانند عمار ياسر خزيمه ذى الشهادتين و ابوايوب انصارى و امثال آنها.
بعد از شهادت آن حضرت و افتادن كار به دست معاويه، و سپرى شدن دوران خلفاى راشدين، معاويه پايههاى حكومت خود را همچون سلاطين جبار بر اساس استبداد و خودكامگى قرار داد، ظلم و ستم در ميان مسلمانان آغاز نمود، و بدعتهايى گذارد و كارهايى انجام داد كه اينجا مجال شرح و بسط آنها نيست.
آنچه مسلّم است، و همه مسلمانان در آن متفقالقولند، اين است كه روش او كاملًا با روش خلفاى پيشين فرق داشت، و برخلاف ميل و رضاى مردم مسلمان، بر آنها حكومت مىنمود.
امير مؤمنان على عليه السلام در تمام شئون زندگى خود زهد و ورع را رعايت مىكرد، لباس و غذاى او خشن و ناگوار بود، نيرنگ و خدعه و مداهنه هرگز در گفتار و رفتار او وجود نداشت، و اسلام به عالىترين صورت خود در سراسر وجود و زندگى او خودنمايى مىكرد، در حالى كه وضع معاويه در تمام اين امور بر خلاف على عليه السلام بود!
داستان واگذارى سرزمين پهناور مصر به «عمرو بن عاص» به خاطر نيرنگ و خيانت و نقشه مزورانه او مشهور است (1)، و نارضايتى عمومى مسلمانان از بيعت با يزيد (پس از تعيين او از طرف معاويه براى مقام خلافت) و انتخاب «زياد بن ابيه»(2)را به فرزندىِ پدر خود از آن مشهورتر و معروفتر مىباشد!
معاويه از اموال عمومى مسلمانان و بيت المال مسلمين كه خليفه اوّل و دوم آن را صرف تقويت ارتش اسلام و تهيه سلاحهاى جنگى براى دفاع از اسلام مىكردند، سفرههاى رنگين مىچيد و انواع غذاهاى چرب وشيرين براى خود و ياران خود در آن جمع مىكرد.
ابو سعيد منصور بن حسين آبى (متوفاى سال 422) در كتاب خود «نثر الدرر» مىنويسد:
«احنف بن قيس مىگويد: يك روز بر معاويه وارد شدم، سفره عجيبى گسترده بود، انواع غذاهاى گرم و سرد، شيرين و ترش براى من آورد كه من در شگفت شدم، سپس دستور داد يك نوع غذاى ديگر آوردند كه من هر چه در آن دقت كردم متوجه نشدم كه چيست؟
1) ر. ك: سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 72؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 182؛ وقعة الصفين، ص 34؛ شرحنهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 2، ص 61؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 19، ص 244؛ عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 438؛ العقد الفريد، ج 4، ص 97 و ج 5، ص 92
2) الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 441؛ مروج الذهب، ج 3، ص 193؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص 214؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 495؛ الاصابة، ج 3، ص 43؛ العقد الفريد، ج 5، ص 267 و ج 6، ص 144
پرسيدم اين غذا چيست؟ گفت رودههاى مرغابى است كه از مغز سر (گوسفند) پر كردهاند و سپس در روغن پسته سرخ نموده و شكر بر آن پاشيدهاند!
من گريه كردم، گفت چرا گريه مىكنى؟!
گفتم: به ياد زندگى على عليه السلام افتادم.
فراموش نمىكنم يك روز نزد او بودم، هنگامى كه موقع غذا خوردن وافطار فرا رسيد به من پيشنهاد كرد نزد او بمانم، كيسه چرمى مهركردهاى پيش او آوردند. پرسيدم در اين كيسه چيست؟ فرمود: سويق جو است.(1)
گفتم: چرا آن را مهر كردهايد؟ مىترسيد از آن بردارند يا مايل نيستيد كسى از آن بخورد؟! فرمود: هيچ كدام. من مىترسم فرزندانم حسن و حسين عليهما السلام آنها را با روغن، يا زيت بيالايند!
گفتم: مگر حرام است يا اميرالمؤمنين؟!
فرمود: نه، حرام نيست، ولى بر پيشوايان و زمامداران حق، لازم است خود را در شمار محرومترين مردم قرار دهند، تا فقر و پريشانى، بينوايان را فشار و شكنجه ندهد! هنگامى كه سخن به اينجا رسيد معاويه گفت:
كسى را نام بردى كه هيچ كس نمىتواند فضيلت او را انكار نمايد!».(2)
1) سويق، آرد نرم، و پارهاى از غذاهاى سادهاى است كه از آرد درست مىشود
2) نثر الدرر، ج 1، ص 305، و عين اين منطق را اميرمؤمنان على عليه السلام در نامهاى كه به فرماندار بصره( عثمان بن حنيف) نگاشت، ذكر فرمود. و راستى منطق عيجيبى است، امام مىگويد: زمامدار يك جمعيّت نبايد تنها به عناوين و نامها! قناعت كند، بلكه بايد همچون يك پدر مهربان براى حل مشكلات درو افتادهترين افراد ملت خود بكوشد، اگر امكانات« مادى» او نتوانست جوابگوى تمام نيازمنديهاى افراد باشد از سرمايههاى فناناپذير و غير محدود« معنوى» استفاده كند، يعنى از نظر طرز زندگى مانند محرومترين افراد مردم زندگى نمايد تا از اين طريق فشار فقر و پريشانى را تنها بر جسم خود احساس كنند و روح آنها از شكنجه نجات يابد زيرا هنگامى كه غذا و لباس و مسكن آنها همرنگ پيشوايشان شد از وضع خود احساس حقارت و سرشكستگى نمىكنند، چون زندگى خود را يك« زندگى شاهانه» مىبينند اين سرمايه روانى و معنوى نصف بيشتر آلام روحى و ناراحتيهاى آنها را بر طرف مىسازد، اين يك سرمشق بزرگ ودرس عالى انسانى است كه على عليه السلام به عموم زمامداران جهان داده است
در كتاب «ربيع الابرار» زمخشرى و امثال آن، قضاياى شگفتانگيز فراوانى نظير اين قضيه ديده مىشود كه همه گواه صدق اين مدعاست.(1)
تازه تمام اين جريانها و وضعى كه معاويه به وجود آورده بود هنگامى بود كه هنوز مردم، وضع زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و دوران خلفا و عدم توجه آنها را به زرق و برق و شهوات دنيا فراموش نكرده بودند.
اين وضع ناگوار همچنان ادامه يافت تا اينكه معاويه تمام پيمانهايى را كه هنگام صلح با امام حسن عليه السلام بسته بود و خدا را بر آن گواه گرفته بود آشكارا زيرپا گذارد، و سپس امام حسن عليه السلام را مسموم و شهيد ساخت، وچون زمينه را مهيا ديد، براى فرزند خود يزيد با زور از مردم بيعت گرفت، درحالى كه مسلمانان در آن روز يزيد را بيش از آنچه ما امروز مىشناسيم، مىشناختند.
از اينجا آتش خشم ملت مسلمان و نارضايتى عمومى نسبت به دستگاه «بنى اميّه» در دلها برافروخته شد و همه دانستند كه او مرد دنياپرستى است كه كوچكترين علاقهاى به دين ندارد، و راستى خود معاويه چقدر خوب درباره خودش قضاوت كرده است، آنجا كه مطابق نقل زمخشرى در «ربيع الابرار» مىگويد:
«أمّا أبوبَكْرٍ فَقَدْ سَلَمَ مِنَ الدُّنْيا وَسَلَمَتْ مِنْهُ، وَأمّا عُمَرُ فَقَدْ عَالَجَها وَعَالَجَتْهُ، وأمّا عُثْمَانَ فَقَدْ نَالَ مِنْهَا وَنَالَتْ مِنْهُ، وَأمّا أنَا فَقَدْ تَضَجَّعْتُها ظَهْراً لِبَطْنٍ وَانْقَطَعَتْ إلَيْها وَانْقَطَعَتْ إِلَىَّ!
؛ اما «ابوبكر» از دنيا به سلامت گذشت و دنيا هم از او به سلامت!
1) ربيع الأبرار، ج 1، ص 90 و 92 و 708 و 835 و ج 2، ص 693 و 720؛ و ج 3، ص 77 و 80 و ج 4، ص 239 و 242
اما «عمر» آن را تدبير و چاره كرد، دنيا هم براى او تدبير و چارهاى نمود!
امام «عثمان» از آن بهرهبردارى كرد، دنيا هم بهره خود را از او گرفت!
ولى من آن را كاملًا در آغوش گرفتم، به او پيوستم، او هم به من پيوست!!».(1)
از آن روز، يعنى از روز خلافت معاويه و يزيد، حكومت «دينى» از حكومت «دنيوى» جدا شد؛ در حالى كه در خلفاى پيشين هر دو جمع بود، خليفه خود را موظف مىدانست كه با يك دست زمام امور دينى مردم را بگيرد، و با دست ديگر زمام امور زندگى مادى مردم را.
ولى از زمان معاويه مردم متوجه اين نكته شدند كه او كمترين رابطهاى با امور دينى و معنوى مردم ندارد، تنها توجه او به دنبال كردن سياست خود در جنبههاى مادى است، و به اين ترتيب متوجه شدند كه امور دينى و معنوى مرجع و پيشواى ديگرى دارد كه بايد آن را از آنها فرا گرفت.
و چون هيچ كس را از نظر علم و زهد و شجاعت و حسب و نسب از على و فرزندان او لايقتر و جامعتر نيافتند به آنها پيوستند؛ اين موضوع به ضميمه اخبار و احاديثى كه از شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله درباره آنها نقل شده بود، سبب شد كه نهال تشيّع روز به روز بارورتر گردد، و همچون روح تازهاى در جسد رنجور و ناتوان امّت اسلامى جريان پيدا كند.
بهدنبال اين وضع، جريان شهادت امام حسين عليه السلام و حوادث دردناك و اسفانگيز «كربلا» پيش آمد، حوادثى كه تاريخ هرگز آن را فراموش نخواهد كرد و آثار حزنانگيز آن در دلها تا هميشه باقى خواهد ماند.
حسين فرزند پيغمبر و گل بوستان او بود، و باقيماندگان از صحابه پيامبر مانند «زيد بن ارقم» و «جابر بن عبداللَّه انصارى» و «سهل بن سعد ساعدى» و «انس بن مالك» همان كسانى كه نهايت محبّت آن حضرت نسبت به حسين و برادرش مشاهده نموده و ديده بودند چگونه پيامبر آنها را بر دوش خود حمل مىكند
1) ربيعالأبرار، ج 1، ص 90
و مىگويد: مركب شما چه مركب خوبى است و شما هم چه سواران خوبى هستيد؟!» آرى اينها هنوز حيات داشتند و آنچه را از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره فضايل امام حسين و فرزندان على عليهم السلام ديده و شنيده بودند در ميان مردم منتشر مىساختند.
اما «بنى اميّه» همچنان به جنايات خود ادامه مىدادند و دست و دهان آنها به خون فرزندان پيغمبر صلى الله عليه و آله آلوده بود، عدّهاى را «شهيد» و جمعى را «مسموم» و عدّه ديگرى را «اسير» ساختند.
طبيعى است اين حوادث روز به روز «تشيّع» را گسترش مىداد و بر وسعت دامنه آن مىافزود. نهال عشق فرزندان على عليه السلام را در قلوب مسلمانان مىكاشت، و محبوبيت فوق العاده آنان را در اعماق دلها نافذتر مىساخت.
آرى، همه مىدانند «مظلوميت» بزرگترين نقش را در اين قسمت بازى مىكند.
روى اين حساب هر اندازه بنىاميّه بر ظلم و ستم و استبداد و خودكامگى و خونريزى بىگناهان، براى محكم كردن پايههاى حكومت لرزان خود، مىافزودند، قلوب مسلمانان بيشتر متوجه خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله مىشد، يعنى در حقيقت آنها با اين اعمال خود به خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و پيشرفت اهداف آنها كمك قابل توجهى مىكردند!
هر اندازه شيعيان و دوستان اهل بيت را تحت فشار بيشترى قرار مىدادند و بر بالاى منبرها، آشكارا به على عليه السلام ناسزا مىگفتند و در مخفى كردن فضايل او مىكوشيدند، قضيه برعكس مىشد و با عكس العملهاى شديد و احساسات برافروخته مسلمانان روبهرو مىگرديدند.
همان طور كه «شعبى» به فرزند خود مىگفت:
«فرزندم! هر چه «دين و مردم با ايمان» بنا كردند «دنيا» نتوانست آن را ويران سازد، و هر چه دنيا و دنياپرستان بنا نمودند دين آنها را ويران ساخت! درست درباره على و فرزندانش عليهم السلام فكر كن. بنى اميّه همواره براى پنهان نمودن فضايل آنان مىكوشيدند ولى گويا با اين عمل خود، آنها را گرفته وبه آسمان مىبردند، آنها همواره مساعى خود را براى نشر فضايل نياكان خود به خرج مىدادند، اما مثل اينكه مردارى را پراكنده مىساختند!(1)
جالب توجه اينكه «شعبى» گوينده اين سخن از كسانى است كه متهم به عداوت على بن ابيطالب عليه السلام مىباشد، ولى زمخشرى دانشمند معروف اهل سنّت در «ربيع الابرار» از وى نقل مىكند كه مىگفت: «على عليه السلام براى ما مشكلى ايجاد كرده اگر او را دوست بداريم ما را به قتل مىرساند و اگر دشمن بداريم هلاك خواهيم شد!».(2)
اين وضع همچنان ادامه داشت تا اينكه دولت «سفيانى» (فرزندان و نوادههاى ابوسفيان) منقرض شد و كار به دست «مروانىها» افتاد كه در رأس آنها «عبدالملك بن مروان» جاى داشت.
آرى عبدالملك! همان مردى كه دست نشانده او «حجاج»(3)به فرمان او منجنيقها را در برابر «كعبه» نصب كرد و اين خانه توحيد را آتش زد و ويران ساخت، پناهندگان خانه خدا را كشت و «عبداللَّه بن زبير» را در مسجد الحرام در ميان كعبه و مقام ابراهيم سر بريد! و با اين عمل احترام حرم امن خدا را كه حتى مردم زمان جاهليت آن را محترم مىشمردند و حتى ريختن خون حيوانات وحشى را، تا چه رسد به انسان، در آن گناه مىدانستند، پايمال نمود!
نمونه ديگرى از اعمال ناجوانمردانه و ضد اسلامى او اين بود كه به پسر عمويش «عمرو بن سعيد اشدق» امان داد و با او عهد و پيمان بست كه متعرض وى نشود، ولى چيزى نگذشت كه پيمان خود را شكست و او را ناجوانمردانه ترور كرد(1)، به طورى كه «عبدالرحمن بن حكم» اشعارى در مذمت او گفت كه يكى از آنها بيت زير است:
غَدَرْتُمْ بِعَمْرو يَا بَنِي خَيْطِ بَاطِلٍوَمِثْلُكُمْ يَبْنِي الْعُهُودَ على الغَدْرِ!
با «عمرو بن سعيد» خيانت كرديد اى فرزندان شخص «غدار» و امثال شما همواره پيمانهاى خود را بر اساس خيانت بنا مىكنند!(2)
آيا كسى كه اين گونه اعمال شرم آور و ننگين مرتكب شده، مسلمان است؟ تا چه رسد به اينكه خليفه مسلمانان و پيشواى مؤمنان باشد؟!
فرزندان مروان بن حكم همگى اين گونه اعمال اشتباه و ننگينتر از آن را دنبال كردند، تنها كسى كه برنامه او با ديگران تفاوت داشت عمر بن عبدالعزيز، آن مرد صالح بود.
هنگامى كه نوبت به «بنى عباس» رسيد- به قول معروف- نغمههاى تازهاى در طنبور ساز كردند تا آنجا كه يكى از كسانى كه حكومت «بنى مروان» و «بنى العباس» هر دو را درك نموده بود در حق آنها مىگويد:
يَالَيْتَ جَوّ بَنِي مَرْوان دَامَ لَناوَلَيْتَ عَدْلَ بَنِيالْعَبّاسِ فِي النَّارِ!
اى كاش ستم بنى مروان باقى مىماندوعدالت بنى عباس طعمه آتش مىشد!
اين حكومت جبار نيز كار را به جايى رسانيد كه علويون را در هر كجا پيدا مىكردند مىكشتند، خانههاى آنها را ويران مىساختند و آثار آنان را در همه جا محو مىنمودند، در حالى كه به اصطلاح پسر عموى آنها بودند!
اين جنايت به قدرى توسعه يافت كه شعراى زمان متوكل (با آن همه محدوديت و خفقانى كه بر محيط حكومت مىكرد) زبان به مذمت بنى العباس گشودند، يكى از آنان مىگويد:
تَاللَّهِ انْ كَانَتْ امَيَّةُ قَدْ أتَتْقَتْلَ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّها مَظْلوماً
فَلَقَدْ أتَاهُ بَنُو أبِيهِ بِمِثْلِهاهذا لَعَمْرُكَ قَبْرُهُ مَهْدوماً
أسِفُوا على أن لَايكونوا شارَكوا، فِي قَتْلِهِ فَتَتَّبَعُوهُ رَمِيماً
«به خدا سوگند اگر بنى اميّه فرزند پيغمبر خويش را مظلومانه شهيد كردند.
عموزادگان او نيز همان اعمال را تكرار نمودند، اين قبر ويران شده او گواه اين مدعاست.
اينها از اينكه در كشتن او شركت نكرده بودند، متأسف بودند و لذا همان معامله را با استخوانهاى پاك او نمودند!».
بايد در برابر اين رفتار وحشيانه بنى مروان و بنى عباس، رفتار فرزندان على عليه السلام را قرار داد و آنها را با يكديگر مقايسه نمود و از آن، سرّ پيشرفت و توسعه «تشيّع» را دريافت.
خوشبختانه در پرتو تواريخ زندهاى كه امروز از آنان در دست است اين حقيقت روشن مىشود كه برخلاف نظريه پوچ عدّهاى خيالباف، آيين تشيّع «يك جنبش ايرانى» يا منتسب به عبداللَّه بن سبا نبود، بلكه تنها يك «نهضت اسلامى محمدى» بود كه عواطف و علايق خاص مسلمانان نسبت به پيامبر اسلام سرچشمه مىگرفت.
براى درك اين حقيقت نظرى به تاريخ فرزندان على عليه السلام مىاندازيم كه در رأس آنها امام سجاد زين العابدين عليه السلام قرار داشت. او پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام از دنيا و دنياپرستان در آن محيط پرغوغا كنارهگيرى نمود و تنها به عبادت و تربيت اخلاق و تهذيب نفس و زهد مىپرداخت، و او بود كه اين باب را به روى جمعى از تابعين مانند حسن بصرى و طاووس يمانى و ابن سيرين و عمر بن عبيد و امثال آنها كه در وادى زهد و عرفان قدم گذاردند، گشود؛ در حالى كه اوضاع چنان بود كه مىتوانست خداشناسى از دلهاى مردم به كلى برچيند و از نام خدا اثرى جز بر سر زبانها باقى نماند.
پس از آن حضرت، فرزندش امام باقر عليه السلام و نوهاش امام صادق عليه السلام بر سر كار آمدند و بنى العباس شروع شد، دسته اوّل رو به زوال و اضمحلال قطعى مىرفتند و دسته دوم هنوز قدرت كافى پيدا نكرده بودند.
اين موقعيت حساس، مجال خوبى به امام صادق عليه السلام داد، كابوس ظلم برچيده شد و حجاب تقيّه كنار رفت، و او توانست احكام خدا و احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را كه از يك سرچشمه صاف، يعنى از پدرش او هم از جدّش اميرمؤمنان، و او هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله، گرفته بود، همه جا منتشر سازد.
در آن موقع آيين تشيّع به سرعت بى نظيرى انتشار يافت، و راويان حديث با شوق زيادى از آن حضرت اخذ حديث مىكردند، كه تعداد آنها از شماره بيرون بود.
تا آنجا كه ابوالحسن وشاء به يكى از اهالى كوفه مىگفت: در همين مسجد (مسجد كوفه) چهار هزار نفر افراد بافضيلت و اهل ورع و دين ديدم كه همه مىگفتند: جعفر بن محمد براى ما چنين روايت كرد!(1)
ما نمىخواهيم با ذكر شواهد گوناگون دامنه اين سخن را طولانى كرده و از
1) رجال نجاشى، ج 40، ص 80. در برخى منابع به جاى رقم متن نهصد شيخ محدث آمده است
هدف اصلى دور شويم، به خصوص اينكه مطلب روشنتر از آن است كه كسى در آن ترديد نمايد.
قابل توجه اينكه در همان زمان كه امويان و بنى عباس مرتباً مشغول تحكيم پايههاى سلطنت و حكومت خود و مبارزه با دشمنان بودند، و بساط عيش و نوش گسترده و آشكارا به هر گونه لهو و لعب دست مىزدند، فرزندان على عليه السلام تمام توجه خود را صرف علم و عبادت و ورع و بى اعتنايى به ظواهر فريبنده زندگى مادى دنيا نموده و هيچ گونه دخالتى در امر سياست- همان سياستى كه آن روز به معناى دروغ و مكر و خدعه بود- نداشتند.
روشن است اين تفاوت، تأثير فراوانى در گسترش مذهب تشيّع و توجه مسلمانان نسبت به خاندان پيغمبر داشت، افكار عمومى را از بنىاميّه و بنىعباس رويگردان و به اهل بيت عليهم السلام متوجه مىساخت.
اين نكته نيز بديهى است كه مردم آن زمان مانند هر زمان ديگر اگر چه غالباً نسبت به امور مادى علاقه شديدى داشتند و محبّت آنها نسبت به مال و ثروت جاى انكار نبود، ولى در عين حال معنويت و علم و روحانيّت آنها، موقعيت شايان خود را در افكار و نفوس مردم هنوز از دست نداده بود.
به خصوص اينكه از زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله چندان دور نيافتاده بودند و آثار تعليمات آن حضرت هنوز در افكار آنها باقى بود، و اسلام هم با آن وسعت نظرى كه دارد هرگز مانع از طلب دنيا از طريق مشروع نبود.
از طرفى مسلمانان آشكارا مىديدند كه اسلام همان آيينى است كه درهاى خير و بركت را به روى آنها گشوده و سرچشمههاى خوشبختى و سعادت را به سوى اجتماع آنان سرازير ساخته است؛ پادشاهان ايران و روم را در برابر آنان به خضوع وا داشته، و كليد خزاين شرق و غرب را به دست آنها داده است.
خلاصه پيروزيها و افتخاراتى نصيب عرب كرد كه حتى گوشهاى از آن را هم به خواب نمىديدند.
آيا با اين حال ميل نداشتند از اصول و فروع تعليمات اين آيين بزرگ مطلع شوند؟
بديهى است با كمال ميل مىخواستند بدانند اسلام چه مىگويد و برنامه آن چيست؟ لااقل مىخواستند از برنامههاى اجتماعى و تدبير خانواده، و آنچه به پاكى نسل آنها مربوط بود و امثال آن با خبر شوند.
از طرف ديگر هر چه جستجو مىكردند اثرى از اين علوم نزد كسانى كه پست خلافت را اشغال كرده و نام خليفة المسلمين! و امير المؤمنين! بر خود گذارده بودند، نمىيافتند.
ولى پس از تحقيق آن را به كاملترين و عاليترين صورت، نزد اهل بيت پيغمبر عليهم السلام مىيافتند، بنابراين جاى تعجب نبود كه به آنان ايمان بياورند و معتقد به امامت آنها گردند، و آنها را خليفه واقعى پيغمبر صلى الله عليه و آله و پاسداران اسلام و مبلغين حقيقى احكام دين بدانند، اين عامل يكى ديگر از عوامل گسترش مذهب تشيّع در آن عصر بود.
اين عقيده دينى، و عاطفه ريشه دار معنوى، همچون شعله آتشى در كانون دلهاى عدّهاى از شيعيان بر افروخته بود، و همان بود كه آنها را به استقبال انواع خطرات و دادن قربانيها تشويق مىكرد.
در اينجا بايد نظرى به زندگى حجر بن عدى كندى، عمرو بن حمق خزاعى، رشيد هجرى، ميثم تمار، عبداللَّه بن عفيف ازدى و صدها نفر امثال آنان بيفكنيم، ببينيم چگونه براى درهم كوبيدن پايههاى گمراهى و بيداد گرى آن قدر سرهاى خود بر آن كوبيدند و تا آنها را در هم نشكستند سرهاى آنها نشكست!
آيا اين فداكاريها و از خودگذشتگىهايى كه اين مردان شجاع از خود نشان دادند به خاطر كسب مال و منصبى از اهلبيت پيغمبر عليهم السلام بود؟ و يا از آنها ترس
داشتند! با اينكه خود اهلبيت در آن زمان مرگبار، از خانههاى خود آواره بودند؟!
نه، اين فداكاريها هيچ انگيزهاى جز ايمان راسخ و اعتقاد به يك هدف مقدس نداشت، و همان بود كه اين صحنهها را به وجود مىآورد!(1)
باز نظرى به زندگى پرماجراى شعراى بزرگ قرن اوّل و دوم مىاندازيم:
آنها با اينكه هم از نظر مادى به هيأت حاكمه وقت شديداً محتاج بودند و هم از آنان حساب مىبردند و مىترسيدند، در عين حال نه ترس و نه طمع- با اينكه شعرا غالباً مادى هستند!- نه فشارهاى حكومت، و نه شمشيرهاى برهنهاى كه بر سر آنها سايه انداخته بود، مانع از اين نشدند كه به حمايت حق برخيزند و با طرفداران باطل مبارزه كنند و آنها را رسوا نمايند.
از فرزدق گرفته تا كميت، و از سيّد حميرى تا دعبل خزاعى، تا ديك الجن تا ابىتمام تا بحترى تا امير ابوفراس الحمدانى صاحب قصيده معروف (2)كه در آن مىگويد:
الدِّينُ مُخْتَرَمٌ وَالْحَقُّ مُهْتَضَمُوَفَىْءُ آلِ رَسُولِ اللَّهِ مُقْتَسَمُ!
پردههاى دين را دريده، و آيين حق را زيرپا گذاردهاند، و اموال خاندان پيغمبر را به يغما مىبرند!
(تا آخر قصيده كه حقايق جالبى را در آن فاش نموده است).
آرى اينها بودند كه در آن محيط پرخفقان به يارى حق برخواستند و با اشعار
1) انسان هنگامى كه تاريخ پرماجرا و تكان دهنده افرادى مانند حجر بن عدىها و ميثم تمارها و عبداللَّه بن عفيفها را مخصوصاً فصل آخر زندگى آنان را مطالعه مىكند غرق حيرت مىشود كه چگونه يك« مرد خرما فروش» يا يك« پيرمرد نابينا» پايههاى حكومت ارتجاعى بنى اميّه را به لرزه درآورد و در برابر آن همه خشونت و قساوت و قدرت جهنمى آن دستگاه تا آخرين نفس مقاومت نمود و بر قيافه مرگ لبخند زد؟ آنها در مكتبى پرورش يافته بودند كه مرگ افتخارآميز را به زندگى ننگين و در يك محيط ملالت بار و خفقان آور ترجيح مىدادند به عقيده ما وجود چنان شاگردانى يكى از بهترين مدارك براى شناسايى مكتب على عليه السلام است
2) از قصيده ميميه ابوفراس است كه به« الشافية» معروف است
كوبنده خود از خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله دفاع نمودند.
بلكه هر يك از نوابغ شعر و ادب آن عصر چندين قصيده هيجانانگيز يا قطعات پرارزش در مدح ائمه هدى و نكوهش سلاطين و خلفاى وقت و ظلم و ستم آنها واظهار محبت نسبت به اهلبيت و ابزار تنفر از دشمنان آنها داشتهاند.
معروف است دعبل خزاعى مىگفت: چهل سال است چوبه دار خودم را بر دوش مىكشم اما هنوز كسى كه مرا به آن بياويزد نيافتم!
همين دعبل بود كه «هارون الرشيد» و «مأمون» و «امين» و «معتصم» را در اشعار خود هجو نمود و از امام صادق و امام كاظم و امام رضا عليهم السلام مدح بليغ كرد كه اشعارش در كتابهاى تاريخ و ادب ضبط شده است.
ولى نبايد فراموش كرد كه تمام اينها در موقع قدرت بنى اميّه و بنى عباس و تسلط كامل آنها بر مردم بود.
خوب ملاحظه مىكنيد نيروى ايمان و حقيقت با دلهاى بيدار و نفوس مسلمين چه مىكند، و چگونه حق شهامت و فداكارى و از خود گذشتگى را به عاليترين صورت ادا مىنمايد؟!
اين رشته سر دراز دارد ... و همچون سيل خروشانى است كه قسمت مهمى از تاريخ اسلام را فرا گرفته، و فعلًا از موضوع بحث ما خارج است.
ما فقط مىخواهيم سرچشمه اصلى تشيّع و مبدأ بذر افشانى آن در سرزمين اسلام و علل و عوامل پيشرفت سريع آن را تشريح كنيم.
ما اين بحث را تحت تأثير «عواطف مذهبى» دنبال نكرديم بلكه آنچه گفتيم يك تجزيه و تحليل منطقى و دور از هر گونه تعصب، به اتكاى يك سلسله حقايق و مدارك مسلّم تاريخى بود، و تصور مىكنيم بحمداللَّه تا اندازهاى حق اين مطلب را ادا ساختيم، حال به قول على عليه السلام، تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال، «فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ!».(1)
1) سوره كهف، آيه 29
باز اشتباه نشود، مقصود ما اين نيست كه پارهاى از خدمات خلفا و بعضى كارهاى نيك آنها را نسبت به عالم اسلام ناديده گرفته و انكار نماييم، زيرا اينگونه مطالب را تنها افراد متعصب و بىمنطق انكار مىكنند و ما بحمدللَّه بىمنطق نيستيم، و از بدگويى و بد زبانى متنفريم.
ما از نيكيها تقدير مىكنيم و از بديها تا آنجا كه ممكن است چشم مىپوشيم، ما مىگوييم: «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ»؛ آنها امتى بودند كه در گذشتند، اعمال آنان، مربوط به خودشان بود و اعمال شما نيز مربوط به خود شماست».(1)اگر خداوند آنها را ببخشد با لطف و فضل خود رفتار كرده و اگر كيفر دهد با عدالتش با آنها معامله نموده است!
يادآورى اين نكته را نيز لازم مىدانيم كه ما مايل نيستيم و حتىالامكان به قلم خود اجازه نمىدهيم اين درد دلها را بازگو كند، ولى چه مىتوان كرد؟ بعضى از نويسندگان معاصر آنچنان نسبتهاى ناروا و حملات ناجوانمردانه نسبت به شيعه كردهاند كه ما را مجبور به بازگو كردن قسمتى از اين درد دلها نمودهاند.
در هر صورت منظور اصلى ما همان معرفى «بنيانگذار اصلى تشيّع» و «غرس كننده نهال اولى» آن بود، و همان طور كه از بيانات گذشته آشكار گرديد اين كار به دست كسى غير از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله صورت نگرفت.
اين حقيقت نيز روشن شد كه عوامل اصلى گسترش و انتشار آيين تشيّع يك سلسله عوامل گوناگون و مرتبط به يكديگر بوده، كه به صورت اجتنابناپذيرى اين اثر را به دنبال داشته است.
ما در اين «فصل» به همين مقدار قناعت كرده و به سراغ فصل دوم مىرويم و بحث در پيرامون عقايد شيعه را در اصول و فروع آغاز مىنماييم.
1) سوره بقره، آيه 134
ايمان و اسلام
امتياز شيعه از ساير مسلمانان
وظايف عقل:
توحيد
نبوّت
امامت
مهدى و طول عمر او
رمز غيبت امام
عدل- جبر و اختيار
معاد
(2)
عقايد شيعه در اصول
در اين فصل تنها به ذكر اصول معتقدات شيعه، و رؤس مسائل اساسى اين مذهب در اصول و فروع دين، اكتفا مىشود و حتى الامكان از ذكر جزييات خوددارى خواهد شد. ولى باز لازم ميدانيم شرط سابق خود را تكرار كنيم كه ما تنها روى مسايلى كه مورد اتّفاق عموم دانشمندان شيعه است و مىتوان نام «مذهب شيعه» را روى آن نهاد، تكيه مىكنيم و از طرح مطالبى كه عقيده يك يا چند فرد است صرف نظر خواهيم نمود.
با در نظر گرفتن اصل بالا، مجموع مباحث اسلامى را در پنج موضوع مىتوان خلاصه كرد:
شناسايى خدا
شناسايى مبلغين خدا (پيامبران و جانشينان آنها)
شناسايى دستورات و قوانين آنها و عمل به آن
به كار بستن اصول فضايل اخلاقى و ترك صفات ناپسند
عقيده به روز رستاخيز و جزاى اعمال
بنابراين دين و مذهب مجموعهاى از «علم و عمل» مىباشد.
دين حقيقى همان اسلام است؛ «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ»(1)«اسلام» و «ايمان» دو كلمه مترادفند يعنى هر دو اشاره به يك حقيقت است و اساس آن را سه اصل تشكيل مىدهد: توحيد، نبوّت، معاد؛ روى اين زمينه اگر كسى يكى از اين اصول سه گانه را انكار نمايد نه مسلمان است و نه مؤمن، و اگر به يگانگى خدا ونبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله و روز رستاخيز ايمان داشت مسلمان حقيقى است
«مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ»(2)
چنين كسى مشمول تمام «حقوق اسلامى» خواهد بود و جان و مال و حيثيت او محترم است.
گاهى نيز «اسلام» و «ايمان» بر يك معناى دقيقتر و محدودتر اطلاق مىگردد و آن عبارت است از اصول سه گانه بالا به اضافه يك اصل ديگر يعنى «عمل» به اصول دستورات اسلام و آن پنج موضوع است: نماز، روزه، زكات، حج، جهاد و اينكه مىگويند: ايمان عبارت است از «اعتقاد به قلب، اقرار به زبان، عمل به اركان» ناظر به اين معنا مىباشد،
«من آمن باللَّه ورسوله وعمل صالحاً»
.(3)
بنابراين هرجاى قرآن مجيد تنها به ذكر ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و روز جزا اكتفا شده باشد ناظر به معناى اوّل است، و هر مورد «عمل صالح» به آن اضافه شده ناظر به معناى دوم مىباشد.(4)
1) سوره آل عمران، آيه 19
2) البتّه اين جمله عين آيه قرآن مجيد نيست ولى مضمون آن از آيات استفاده مىشود
3) اين عبارت نيز مانند عبارت بالا مضمون آيات شريفه قرآن است نه عين آيه
4) گاهى« اسلام» بر معناى ديگرى نيز اطلاق مىگردد و آن عبارت است از تسليم در برابر قوانين و مقررات و حقايق اسلام كه معمولًا نشانه آن همان گفتن شهادتين( گواهى به يگانگى خدا و گواهى به نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله) است، افرادى كه به اين ترتيب اظهار اسلام كنند مشمول يك سلسله احكام اسلامى كه مربوط به وضع اجتماعى مسلمانان است خواهند بود ولى اگر در باطن معتقد نباشند هيچ گونه نتيجهاى در آخرت از اين اظهار ايمان خود نخواهد گرفت و در واقع جزء منافقان محسوب مىشوند اما« ايمان» در برابر اسلام به اين معنا، عبارت از همان عقيده باطنى به حقّانيّت اسلام است نه تنها اظهار اسلام صورى؛ ممكن است آيه شريفه« قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا ...» نيز اشاره به همين معنا مىباشد
ما، در اين تقسيم از آيه زير الهام گرفتهايم: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ»؛ اعراب باديهنشين گفتند ايمان آوردهايم، بگو شما ايمان نياوردهايد، ولى بگوييد اسلام آوردهايم، هنوز ايمان وارد قلوب شما نشده است».(1)سپس در جمله بعد اضافه مىفرمايند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ»؛ مؤمنان (واقعى) تنها كسانى هستند كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردهاند سپس شك و ترديدى به خود راه نداده، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردهاند، آنها راستگويانند».(2)
يعنى ايمان تنها گفتار نيست، گفتار است و يقين و عمل!
اين چهار اصل، يعنى توحيد و نبوّت و معاد و عمل به اركان دين، اصول اسلام و ايمان (به معناى خاص خود) در نزد عموم مسلمانان مىباشد.
ولى شيعه، اصل پنجمى به اين اصول «چهار گانه» افزوده، و آن اعتقاد به «امامت» مىباشد.
شيعه معتقد است كه «امامت» مانند «نبوّت» يك نوع منصب الهى است، همان طور كه خدا هر كه را بخواهد براى منصب نبوّت انتخاب مىكند و معجزاتى كه به منزله پيام و نص الهى است در اختيار او مىگذارد، «وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»؛ پروردگار تو هر چه بخواهد مىآفريند، و هر
چه بخواهد بر مىگزيند، آنان (در برابر او) اختيارى ندارند»(1)، همچنين خدا هر كس را بخواهد براى منصب امامت بر مىگزيند و به پيامبرش دستور معرفى او را به مردم مىدهد؛ او تمام وظايفى را كه پيغمبر به عهده دارد به عهده خواهد داشت، با اين تفاوت كه به امام وحى نمىشود، بلكه او احكام خدا را از طريق پيغمبر به تأييدات الهى دريافت مىدارد.
بنابراين «پيغمبر» مبلّغ خداست و «امام» مبلّغ پيامبر مىباشد.
شيعه امامان را دوازده نفر مىداند كه هر كدام امام بعد از خود را صريحاً معرفى نموده است. شيعه معتقد است امام مانند پيغمبر بايد از گناه و اشتباه معصوم و پاك باشد، وگرنه اعتمادى به گفتار و اعمال او نخواهد بود و نمىتوان سخنان او را به عنوان سخن خدا و پيغمبر پذيرفت و يا اعمال او را سرمشق قرار داد.(2)
آيه شريفه زير نيز صريحاً در لزوم عصمت امام است: «إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى قَالَ لَايَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم گفت: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده) خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمىرسد (مگر آنها كه شايستهاند)».(3)
و نيز شيعه معتقد است امام بايد از تمام مردم زمان خود در تمام علوم و فضايل و دانشها برتر باشد؛ زيرا منظور و هدف از نصب امام تكميل نوع بشر و تهذيب جامعه انسانيّت به وسيله علم وعمل صالح است: «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى
1) سوره قصص، آيه 68
2) گرچه بسيارى از دانشمندان و بزرگان علماى شيعه دليل لزوم معصوم بودن پيغمبر و امام را همين مسأله« جلب اعتماد و اطمينان» ذكر كردهاند و البتّه دليل مزبور دليل صحيح و درستى است اما ما در كتاب« رهبران بزرگ» دليل جالبترى براى اين مسأله از طريق« ايمان و علم پيامبر و امام» و اينكه عصمت مولود مقام ايمان و علم آنها به اسرار احكام است، ذكر كردهايم شرح كامل اين دليل و دليل اوّل را مىتوانيد در كتاب مزبور مطالعه كنيد
3) سوره بقره، آيه 124
الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُّبِينٍ»؛ او كسى است كه در ميان جمعيّت درس نخوانده، پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها بخواند و آنها را تزكيه كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت بياموزد هر چند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».(1)
بديهى است شخصى كه خود ناقص است نمىتواند ديگران را تكميل نمايد، و كسى كه چيزى را ندارد چگونه مىتواند به ديگران بدهد؟
بنابراين امام از نظر «كمالات» در مرتبه پايينتر از پيغمبر، و بالاتر از افراد ديگر قرار دارد.
كسى كه داراى چنين عقيدهاى است از نظر شيعه، «مؤمن» به معناى خاص محسوب مىشود و اگر تنها به اصول چهارگانه ديگر قناعت كند او مسلمان يا مؤمن به معناى اعم است و مشمول تمام احكام اسلام اعم از احترام جان و مال و عرض، و ساير حقوق اسلامى خواهد بود؛ بنابراين عدم اعتقاد به اصل پنجم يعنى امامت هرگز موجب نمىشود كه از زمره مسلمين خارج شود، و احكام اسلامى در مورد او اجرا نگردد.
آرى اثر ايمان به اين اصل در منازل قرب پروردگار در قيامت آشكار مىشود، ولى در اين جهان همه مسلمانان- بدون استثنا- از نظر احكام اسلامى برابر و نزديك يكديگرند، اما ترديدى نيست كه در قيامت درجات آنها با هم تفاوت فراوان دارد و اين تفاوت مربوط به نيّتها و اعمال آنهاست البتّه تنها خدا از پايان و سرانجام كار هر كس آگاه مىباشد و هيچكس نمىتواند يك نظر قطعى درباره نجات خود ابراز دارد.
خلاصه منظور اين است مهمترين چيزى كه «شيعه» را از ساير فرق مسلمين ممتاز مىكند موضوع اعتقاد به امامت ائمه اثنى عشر (امامان دوازده گانه) است؛
1) سوره جمعه، آيه 2
و علت نامگذارى آنها هم به «اماميه» پذيرش همين اصل مىباشد. زيرا تمام فرقههايى كه شيعه ناميده مىشوند «اماميه» نيستند، لذا بر گروههاى زيديه، اسماعيليه، واقفيه، فطحيه و امثال آنها عنوان «شيعه» گفته مىشود در حالى كه به امامت «ائمه اثنى عشر» معتقد نيستند.
اين در صورتى است كه بحث ما تنها درباره كسانى باشد كه جزء مسلمانان محسوب مىشوند. ولى گاهى «شيعه» به معناى وسيع كلمه، به جماعتى اطلاق مىگردد كه از حدود مقررات و عقايد اسلامى بيرونند؛ مانند طايفه «خطابيه»(1)و امثال آنها، بلكه شايد اگر بخواهيم همه گروههايى را كه نام شيعه بر خود مىگذارند بشماريم از «صد» هم تجاوز نمايد. (البتّه غالب اين گروهها امروز از بين رفتهاند. و تنها نامى از آنها در صفحات كتابهايى كه درباره «ملل و نحل» نوشته مىشود باقى مانده است).
آنچه مسلّم است اينكه امروز نام «شيعه» مخصوص گروه «اماميه» است كه بزرگترين طايفه اسلامى را پس از «اهل سنّت» تشكيل مىدهند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه اعتقاد به ائمه اثنى عشر چيز عجيب و نوظهورى نيست كه با اصول اسلام و كتابهاى معروف اسلامى مغايرت داشته باشد، چراكه مىبينيم «بخارى» و ديگران از بزرگان اهل سنّت در كتابهاى صحاح خود حديث خلفاى اثنى عشر را به طريق متعدد نقل كردهاند(2)از آن جمله:
1) « خطابيه» يكى از خطرناكترين گروههاى« غلات» بودهاند كه شرح حال و عقايد آنها در پاورقىهاى پيشينآمد
2) حديث خلفاى اثنى عشر را تنها« بخارى» نقل نكرده است. بلكه در بسيارى از كتابهاى معروف اهل سنّت به طريق مختلفى نقل شده است؛ از جمله« مسلم» در« صحيح» خود به چند شيوه نقل كرده. همچنين ترمذى( ج 3، ص 340، ح 2323) و ابوداود( ج 2، ص 309، ح 4219) هر كدام در صحيح خود و« احمد حنبل» در مسند( ج 1، ص 398 و ج 5، ص 86- / 90) و حاكم در مستدرك على الصحيحين( ج 3، ص 617 و ج 4، ص 501) نقل نمودهاند، كتابهاى فوق، همه از معتبرترين كتابهاى دانشمندان اهل سنّت است
«إنّ هذا الأمْرَ لَايَنْقَضِي حَتّى يَمْضِى فِيهِمْ إثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةٌ- قال: ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلامٍ خَفِيَ عَلَيَّ فَقُلْتُ لِأبي: مَا قال؟ قال: كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ!
؛ اين امر (كار مسلمانان) سر و سامان نمىپذيرد مگر اينكه دوازده خليفه در ميان آنها خلافت كند ... سپس سخن آهستهاى گفت كه من آن را نفهميدم- از پدرم كه در آن مجلس حضور داشت پرسيدم پيغمبر چه فرمود؟ گفت: حضرت فرمود: همه از قريش هستند!».(1)
«لَايزالُ أمْرُ النّاسِ مَاضِياً مَا وَلِيَهُمْ إثْنا عَشَرَ رَجُلًا
؛ كار مسلمانان بر دوام خواهد بود مادامى كه دوازده نفر بر آنها حكومت مىنمايند».(2)
«لَازالَ الإسْلَامُ عَزِيزاً إلى إثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً
؛ مادامى كه دوازده خليفه بر مسلمانان حكومت مىكند اسلام عزيز خواهد ماند!».
ما فعلًا كارى به اين موضوع نداريم كه اين دوازده نفر چه كسانى هستند.(3)منظور اين است كه عقيده به چنين موضوعى چيز تازه و شگفت آورى نيست كه دست آويزى براى بعضى افراد شود. البتّه در روايت اهل سنّت روايتى هم به اين
1) صحيح بخارى، ج 8، ص 137 به همين مضمون صحيح مسلم، ج 6، ص 3
2) صحيح مسلم، ج 6، ص 3
3) ولى ناگفته پيداست اين احاديث نه قابل انطباق بر خلفاى نخستين است و نه خلفاى« بنى اميه» و« بنىعباس»؛ زيرا گذشته از جهات ديگر اين عدد در مورد آنها صادق نيست. آيا با اين حال معناى ديگرى جز ائمه دوازده گانه اهل بيت عليهم السلام مىتواند داشته باشد؟( خلفاى بنى اميّه چهارده نفر و خلفاى بنى عباس 36 نفر بودند) توجيهاتى كه دانشمندان اهل سنّت براى اين احاديث كردهاند خيلى عجيب است زيرا چون عدد دوازده را بر خلفاى نخستين و ديگران نتوانستهاند تطبيق نمايند لذا هر كدام به ميل خود چند نفرى از خلفاى بنى اميّه يا بنى عباس كه به عقيده آنها وضعشان رو به راهتر از بقيه بوده انتخاب كرده و به هم ضميمه نمودهاند و چيز عجيبى از كار درآمده ضمناً با يكديگر نيز اختلاف زيادى دارند، كسانى كه مايل هستند اطلاعات بيشترى در اين زمينه پيدا كنند مىتوانند به كتاب« منتخب الاثر» ص 14- / 23 مراجعه نمايند و در هر حال اين احاديث از مداركى است كه جز بر مذهب شيعه تطبيق نمىكند
مضمون ديده مىشود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: خلفاى بعد از من سى نفرند و سپس خلافت به صورت يك سلطنت آلوده و ننگين در مىآيد.
فعلًا جاى اين بحث نيست و نمىخواهيم دلايل امامت ائمه اثنى عشر را تشريح كنيم، خوشبختانه كتابهاى زيادى كه بالغ بر هزاران كتاب مىشود در اين زمينه نگاشته شده و اين زحمت را از دوش ما برداشته است.
مقصود ما، همان طور كه گفته شد، اين است كه فقه، اصول عقايد شيعه و رئوس احكامى را كه در ميان آنها مورد اتّفاق است شرح دهيم، بدون اينكه دلايلى براى اثبات آن اقامه نماييم؛ تا روشن شود ما چه مىگوييم؟ و به چه چيز معتقد هستيم؟ البتّه كتابهاى مشروحى از طرف بزرگان شيعه براى اثبات هر يك از اين عقايد نوشته شده، ما اين بحث را به عهده آنها مىگذاريم.
بهتر است از اصل موضوع دور نشويم، همان طور كه قبلًا هم اشاره شد دين عبارت است از يك سلسله دانستنيها و يك سلسله اعمال؛ يعنى مجموعهاى از علم و عمل، و به عبارت ديگر هم وظايفى براى عقل و روح در بر دارد، و هم وظايفى براى تن، بنابراين بحث ما در دو قسمت خواهد بود:
در اين قسمت چند موضوع حايز اهميّت است كه ذيلًا به آنها اشاره مىشود.
توحيد
نبوت
امامت
عدل- جبر و اختيار
معاد
شيعه معتقد است هر انسان عاقلى بايد آفريدگار خود را بشناسد و به يگانگى او ايمان داشته باشد، و بداند آفرينش و روزى و مرگ و زندگى، همه مستقلًا به دست اوست، بلكه جز او «مؤثر مستقلى» در جهان هستى نيست (لَامُؤَثَّرَ فِي الْوُجودِ إلّااللَّهُ).(1)
بنابراين اگر كسى آفرينش و روزى و مرگ و حيات را به دست غير خدا بداند كافر و مشرك و خارج از زمره مسلمانان محسوب خواهد شد.
همچنين از نظر شيعه، «عبادت» مخصوص خداست. و اگر كسى غير خدا را پرستش كند يا براى خدا شريكى در عبادت قرار دهد، هر چند به عنوان اينكه عبادت غير خدا وسيلهاى براى تقرب به خداست، چنين كسى نيز كافر و خارج
1) روشن است اين معنا با قبول« قانون عليّت عمومى» هيچ گونه منافاتى ندارد؛ زيرا علل طبيعى يا ماوراى طبيعى در تأثير خود مديون ذات پاك خداوند هستند، و هر چه دارند از ناحيه او دارند، نه تنها در حدوث و آغاز وجود خود محتاج خدا مىباشند بلكه در عالم بقا و تمام دوران وجود خود چنين احتياج و نيازى را دارند. بنابراين مؤثر مستقل و متكى به ذات خود در جهان هستى تنها« خدا» است و بقيه در تأثير خود وابسته به وجود او هستند، ولى بعضى از دانشمندان برادران اهل سنّت به گمان اينكه قبول اصل عليّت حتى به اين صورت كه گفته شد با توحيد كامل و يگانگى خداوند منافات دارد به كلى اصل عليّت را انكار كرده و معتقدند كه اگر آتش( مثلًا) مىسوازند نه به واسطه خاصيتى است كه در آتش وجود دارد بلكه عادت خداوند بر اين جارى شده كه اثر سوختن را هنگام تماس آتش با چيزى بيافريند! نادرست بودن اين سخن روشن است
از صفوف مسلمين مىباشد.
اطاعت و فرمانبردارى هم مخصوص خداست، و اگر اطاعت پيامبران و امامان لازم است از اين نظر مىباشد كه اطاعت آنها در حقيقت اطاعت خداست؛ زيرا آنها مبلّغ احكام خدا هستند. اما با اين حال عبادت و پرستش آنها به عنوان اينكه پرستش آنها نيز پرستش خداست جايز نيست و اين طرز تفكر يك خيال شيطانى است كه انسان را به پرتگاه شرك مىكشاند.
ولى توسّل جستن به آنان و تبرّك به مقام و شخصيت آنها در پيشگاه خدا و همچنين نماز خواندن در كنار قبرهاى پاك آنها براى خدا، همه جايز است (1)و نبايد تصور كرد اين اعمال به منزله عبادت و پرستش آنهاست بلكه عبادت و پرستش خدا مىباشد، تصور نمىكنيم هيچ كس «ميان نماز خواندن براى خدا در كنار قبر پيغمبر و امام» با «نماز خواندن براى پيغمبر و امام» فرق نگذارد. قرآن مجيد مىفرمايد: «فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»؛ در واقع اين مكانها از خانههايى است كه خدا اجازه داده است برپا گردد و نام خدا در آنجا برده شود».(2)
اين بود خلاصه عقيده شيعه درباره مسأله توحيد كه مورد اتّفاق عموم دانشمندان اين گروه است؛ و شايد سختگيرى شيعه در اين باره حتى بيش از اين باشد. درهر صورت شيعه در اين مسأله كاملًا سختگير است، و هر چيزى كه كوچكترين مخالفتى با موضوع «يگانگى خداوند» و «استقلال در تأثير» و «وحدت معبود» داشته باشد از نظر شيعه مردود است.
البتّه توحيد از نظر شيعه درجات مختلفى دارد مانند: توحيد ذات- توحيد
صفات- توحيد افعال و مانند آن، كه اينجا جاى شرح و بسط در پيرامون آنها نيست.(1)
1) منظور از توحيد ذات اين است كه خداوند هيچ گونه شبيه و شريك و مثل و مانند ندارد، وذات مقدس او بسيط از جميع جهات است و هيچ گونه« اجزايى» ندارد، و منظور از توحيد صفات اين است كه تمام صفات كماليه او همه بازگشت به ذات او مىكنند و عين ذات او و عين يكديگر هستند، و مقصود از توحيد عبادت كه گاهى از آن به توحيد الاله نيز تعبير مىكنند اين است كه هيچكس شايسته پرستش و بندگى جز خدا نيست و پرستش و عبادت تنها براى ذات اوست و بس. و مقصود از توحيد افعال اين است كه مؤثر حقيقى در سراسر جهان تنها خداست و هر موجود هر اثر و خاصيتى دارد همه از ناحيه او و به اذن و فرمان اوست، توضيح بيشتر اين مباحث را در كتاب خدا را چگونه بشناسيم ذكر كردهايم
شيعه معتقد است تمام پيروانى كه قرآن مجيد به آنها اشاره مىكند فرستادگان خدا و بندگان خاص او هستند كه براى «هدايت خلق به سوى خالق» مأمورى يافتهاند.
محمّد صلى الله عليه و آله آخرين و بزرگترين پيغمبر خداست، او در تمام عمر خود از گناه و اشتباه پاك و معصوم بوده، و جز در راه رضاى خدا- تا آخرين لحظه زندگى- قدم برنداشت.(1)شيعه به معراج پيامبر معتقد است و عقيده دارد خداوند او را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى (در بيت المقدس (2)) برد و از آنجا با همين بدن (3)در آسمانها، در ماوراى عرش و كرسى و حجب تا «مقام قاب قوسين
1) امام هادى عليه السلام در مقام درود و تحيت بر پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: اللهم اجعل افضل صلواتك على سيدنامحمد عبدك ورسولك ... المعصوم من كل خطأ وزلل المنزّه من كل دنس وخطل. بحارالانوار، ج 99، ص 178. تلقى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز اين بود چنانكه خليفه اوّل در خطبه مربوط به آغاز خلافت خود گفت: ان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله خرج من الدنيا وليس احد بطاليه بضربة سوط فافوقها وكان معصوماً من الخطاء. بحارالانوار، ج 10، ص 439
2) ر. ك: مجمع البيان، ج 6، ص 396؛ مفاتيح الغيب، ج 10، ص 147؛ فى ظلال، ج 5، ص 301؛ تبيان، ج 6، ص 446 و ... و صاحب تفسير القرآن والعقل، ج 3، ص 123 آن را بيتالمعمور دانسته است
3) احاديث متواتره بر اين معنا دلالت دارد. ر. ك: تفسير قمى، ج 2، ص 3؛ كافى، ج 8، ص 121؛ تفسيرطبرى، ج 8، ص 5 و در ميان قدماى عالمان شيعه در اين خلافى نبوده. ر. ك: امالى صدوق، ص 510؛ حياة القلوب، ج 3، ص 699؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 395
اوادنى» سير داد.(1)
شيعه معتقد است قرآن مجيد كه امروز در دست مسلمانهاست همان كتابى است كه به عنوان اعجاز و تعليم حقايق اسلام بر پيامبر نازل شده، و كوچكترين كم و زياد و تحريف و تغييرى در آن راه نيافته، اين سخنى است كه مورد اجماع و اتّفاق همه بزرگان شيعه مىباشد(2)، و اگر به طور ندرت افرادى از شيعه يا اهل سنّت قائل به اين شدهاند كه تحريف و تغييرى در قرآن راه يافته مسلماً در اشتباه هستند(3)خود قرآن نيز صريحاً گفتار آنها را رد مىكند: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ
1) بحث درباره معراج از جنبه مدارك مختلف« قرآنى» و« روايتى» و« تاريخى» آن و پاسخ به ايراداتى كه از نظر علوم روز بر اين مسأله شده در اين مختصر ممكن نيست، كسانى كه مايل باشند جوانب مختلف اين مسأله را مطالعه كنند مىتوانند به مقالاتى كه در شمارههاى 4 تا 10 سال هفتم مجله« مكتب اسلام» درج شده مراجعه نمايند. به خواست خدا به زودى اين مقالات پس از تجديد نظر به صورت رساله مستقلى انتشار خواهد يافت
2) از باب نمونه ر. ك: الاعتقادات صدوق، ص 93؛ الايضاح فضل بن شاذان، ص 217؛ اجوبة المسائل السروية( مطبوع در مجموعة الرسائل)، ص 266؛ التبيان، ج 1، ص 3؛ سعد السعود، ص 144؛ اجوبة المسائل المهناوية، ص 121؛ مقدمه مجمع البيان، ج 1، ص 10؛ تفسير صافى، ج 1، ص 751؛ آلاء الرحمن، ص 25؛ اظهارالحق، ج 2، ص 130؛ تهذيب الاصول، ج 2، ص 96
3) بزرگان و محققان شيعه مانند مرحوم شيخ صدوق در كتاب عقايد خود و شيخ مفيد و سيّد مرتضى و شيخالطائفه شيخ طوسى و امين الاسلام طبرسى و امثال آنها از دانشمندان بزرگ شيعه همگى اتّفاق دارند كه هيچ گونه تغييرى در قرآن مجيد روى نداده، بزرگان اهل سنّت هم بر اين عقيده هستند ولى در ميان شيعه و همچنين اهل سنّت بعضى از افراد ساده ذهنى كه به چگونگى جمع آورى قرآن مجيد، و وضع آن در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله، و طبقات حفاظ و قاريان قرآن واقف نبودهاند به استناد بعضى از روايات مجعول كه آثار جعل از آن كاملًا نمايان است معتقد به تحريف قرآن شدهاند( البتّه تحريف به معناى كم شدن نه به معناى زياد كردن، زيرا احدى از مسلمين اين احتمال را درباره قرآن نداده است كه چيزى بر آن افزوده شده باشد بلكه همگى معتقدند كه آنچه امروز در دست ماست همه آياتى است كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل گرديده است). به عقيده ما يك مطالعه اجمالى درباره چگونگى جمع و تدوين آيات قرآن و كيفيت نوشتن آيات به وسيله« كاتبان وحى» و سپس حفظ و قرائت آن به وسيله غالب مسلمانان، بطلان اين عقيده خرافى را روشن مىسازد. كسانى كه مايل به توضيح بيشتر در اين زمينه هستند مىتوانند به كتاب« البيان فى تفسير القرآن» يا كتاب فارسى« برهان روشن» مراجعه نمايند
لَحَافِظُونَ»؛ ما قرآن را نازل كرديم و ما به طور قطع آن را حفظ مىكنيم».(1)
و نيز اگر در پارهاى از روايات شيعه و سنى مطالبى كه حكايت از تحريف قرآن مىكند ديده مىشود اين روايات علاوه براينكه ضعيف هستند جزء اخبار احاد مىباشند كه مفيد علم نيستند و نمىتوانند تكيه گاه عمل باشند.
اين گونه اخبار يا بايد توجيه و تفسير شود و در غير اين صورت بايد آنها را به دور انداخت.(2)
اماميه معتقدند هر كس پس از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله ادعاى نبوّت يا نازل شدن وحى كند ويا به شخصى كه چنين ادعايى را دارد ايمان داشته باشد مسلمان نيست و احكام كفار و غير مسلمانان در مورد او جارى خواهد شد.
1) سوره حجر، آيه 9
2) بعضى از اخبارى كه تصور شده حاكى از تحريف قرآن است اخبارى است كه مربوط به تفسير قرآن يا شأن نزول آيات مىباشد، و بعضى از آنها مربوط به تحريف معانى آن( يعنى آيهاى را برخلاف مفاد اصلى آن معنا و تفسير كردن) است، بعضى از آنها مسلّماً مجعول و ساختگى است مثلًا در روايتى نقل شده كه در آيه شريفه« وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِى الْيَتَامَى فَانكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ»( سوره نساء، آيه 3) در ميان جمله اوّل و دوم آيه، بيش از ثلث قرآن! افتاده است، راستى اين روايت عجيبى است كه هر كودكى به آن مىخندد، اگر ما اين حديث را بپذيريم معنايش اين است كه قرآن فعلى دو ثلث قرآن اصلى است و يك ثلث آن كه به اندازه پانزده جزء تمام! بوده از ميان رفته، قرآنى كه هنگام نزول آن چندين نفر به عنوان« كاتبان وحى» آن را مىنوشتند و در هر عصر و زمانى( مخصوصاً در قرون اوّل اسلام) عدّه زيادى تمام آن را حفظ داشتهاند كه به نام حفاظ قرآن معروف بودهاند و مسلمانان صبح و شام آن را به عنوان بهترين عبادت در نماز و غير نماز قرائت مىكردند، و درتمام مسائل زندگى خود اعم از مسائل دينى و غير دينى از آن الهام مىگرفتند و گاهى بر سر تفسير يك جمله از آن، مباحثات فراوانى در مىگرفت، چه شد كه« يكجا» پانزده جزء آن را بردند و خوردند و كسى با خبر نشد؟ كدام عقل سالم چنين احتمالى را مىدهد. بنابراين مانند اين حديث مسلّماً مجعول و ساختگى است( مگر اينكه معناى ديگرى براى آن بشود) و اتفاقاً در ميان جمله اوّل و دوم آيه ارتباط كاملى برقرار است و توجه به چگونگى رابطه ميان اين« شرط» و« جزاء» هرگونه توهمى را از بين مىبرد( براى به دست آوردن رابطه مزبور به تفسير مجمع البيان مراجعه فرماييد
همان طور كه سابقاً اشاره شد عمده چيزى كه شيعه اماميه را از ساير فرق مسلمين ممتاز مىكند همين مسأله امامت است؛ در حقيقت تفاوت اصلى و اساسى همين است و بقيه تفاوتهايى كه ميان اين دسته و ساير دستههاست جنبه فرعى و عرضى دارد، و درست مانند تفاوتهايى است كه مثلًا بين مذاهب اربعه اهل سنّت (حنفى، شافعى، مالكى، حنبلى) وجود دارد.
و نيز اشاره شد كه «امامت» از نظر شيعه يك منصب الهى همچون «نبوّت» است كه خداوند به هر كس بخواهد مىبخشد و به وسيله پيامبر خود او را براى اين مقام تعيين مىفرمايد.
اماميه معتقدند خداوند متعال به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد على عليه السلام را براى جانشينى خود به مردم صريحاً معرفى نمايد، از طرفى پيغمبر هم مىدانست كه قبول اين معنا ممكن است براى عدّهاى از مردم سنگين باشد؛ زيرا همه مردم از نظر ايمان و اعتقاد به مقام عصمت و پاكى او از هر گونه هوا و هوس، يكسان نيستند، ممكن است بعضى از افراد اين انتخاب را مولود محبّت شخصى پيغمبر صلى الله عليه و آله و جنبه خويشاوندى و دامادى على عليه السلام نسبت به آن حضرت، تصور كنند.
ولى با اين حال خداوند اين موضوع را مانع از اين ندانست كه پيغمبرش از ابلاغ اين حقيقت خوددارى نمايد و لذا صريحاً در آيه زير دستور ابلاغ فرمان
ولايت على عليه السلام را صادر فرمود: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَّبِّكَ وَإِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»؛ اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است به طور كامل (به مردم) ابلاغ كن؛ و اگر چنين نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى. خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم حفظ مىكند».(1)
با اين تأكيد شديد چارهاى جز ابلاغ اين رسالت نبود، و لذا پيغمبر صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از حجة الوداع در سرزمين غدير خم خطبهاى خواند و در ضمن آن با صداى رسا كه همه مىشنيدند فرمود:
«ألَسْتُ أوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أنْفُسِهِمْ؟
فقالوا: اللَّهُمَّ نَعَمْ، فقال: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهذا عَلِيٌ مَوْلَاهُ ...
؛ آيا به شما از خودتان اولى نيستم (ولى و سرپرست و صاحب اختيار شما نمىباشم) عرض كردند:
آرى، فرمود: هر كس من مولا و سرپرست او هستم، على مولا و سرپرست اوست».(2)
حديث غدير از احاديث متواتر است. راويان حديث، از صحابه و تابعين و محدثان اسلامى، آن را در هر قرنى به صورت متواتر نقل كردهاند. 110 نفر از صحابه، 89 تن از تابعين، و 3500 نفر از علما و محدثان اسلامى آن را نقل كردهاند و در 360 كتاب معروف اسلامى آمده است كه شرح آنها در اين مختصر نمىگنجد.
و نيز ر. ك: مناقب ابن مغازلى، ص 16- / 23؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 632؛ حلية الاولياء، ج 4، ص 22، ج 5، ص 27- / 364؛ تاريخ الاسلام، ج 2، ص 629؛ اسنى المطالب، ص 5؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 103- / 108؛ الغدير ما فيض القدير، ج 6، ص 218؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 337
سپس براى تأكيد اين موضوع در موارد مختلف گاهى صريحاً، گاهى به اشاره اين مطلب را تعقيب فرمود، و وظيفه خود را در پيشگاه خدا انجام داد.
ولى جمعى از بزرگان مسلمين، بعد از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن همه احاديث را به نام رعايت مصالح اسلام! طبق سليقه و اجتهاد خود توجيه و تأويل نموده، كسانى را مقدم و بعضى را مؤخر داشتند و مىگفتند: هر وضع و حادثهاى
اقتضايى دارد!(1)
ولى بايد توجه داشت كه اگر ما درست وضع آن زمان، و آن محيط، و طرز تفكر مردم آن عصر را در نظر بگيريم زياد تعجب نخواهيم كرد؛ زيرا در اين گونه مسائل« عوام مردم» حالشان معلوم است، آنها معمولًا پيرو سران قومند و از خود نظرى ندارند، و اگر هم نظرهاى مخالفى داشته باشند در برابر دستگاه تبليغاتى« سران قوم» و هم در برابر قدرت و سلطه آنها به زودى عقب نشينى خواهند نمود. و اما سران قوم، آنچه از مطالعه تاريخ اسلام به دست مىآيد اين است كه همه صحابه و ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از آن دريچهاى كه ما به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نگاه مىكنيم نگاه نمىكردند. ما او را فرستاده خدا مىدانيم كه هر چه مىگويد وحى آسمانى است و سر سوزن سخنى برخلاف نمىگويد و آنچه او گفته تا هميشه محترم و غير قابل تغيير و ضامن صلاح و سعادت مسلمانان است. ولى در ميان صحابه كسانى بودند كه در برابر دستورها و سخنان پيغمبر صلى الله عليه و آله از خود اظهار عقيده مىكردند، يعنى عملًا خود را« مجتهد» مىدانستند و پيامبر را هم مجتهد ديگر و لذا عقيده داشتند با تغيير مقتضيات مانعى ندارد پارهاى از احكام اسلام را تغيير داد! مثلًا خليفه دوم كه« مبتكر» بيشتر حوادثى است كه پس از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله رخ داد در آن گفته معروف خود كه همه دانشمندان آن را نقل كردهاند مىگويد:« دو متعه است كه در زمان پيغمبر خدا حلال بود و« من!» آن را تحريم مىكنم و هر كس هم مخالفت ورزد او را مجازات خواهم نمود، متعه حج متعه زنان». نظير اين سخن در بعضى موارد ديگر نيز از خليفه نقل شده. به اين ترتيب جاى تعجب نيست كه آنها دستورهاى پيغمبر صلى الله عليه و آله را راجع به مسأله ولايت به نام حفظ مصالح اسلام و مسلمين ناديده بگيرند.
امروز گرچه هيچ يك از دانشمندان اسلام و حتى از افراد عادى حاضر نيستند با سخنان پيغمبر اين چنين معامله كنند اما متأسّفانه كار از كار گذشته، سنتى گذارده شده و نسلهايى در دامان اين« سنّت» متولد شده و پرورش يافتهاند و ديگر تغيير آن كار سادهاى نيست
ولى در مقابل اين جريانات على عليه السلام و جماعتى از بزرگان اصحاب و ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله از بيعت به خليفهاى كه از طرف آنها انتخاب شده بود خوددارى نمودند، اما بعد از مدتى چون ملاحظه كردند اين خوددارى از بيعت و مسالمت ممكن است در آن شرايط خاص ضرر عظيمى براى عالم اسلام به بار آورد و چه بسا اساس و ريشه درخت اسلام را كه تازه جان گرفته بود قطع كند، لذا تن به
1) شايد بعضى نتوانند به اين سادگى اين سخن را بپذيرند كه مسلمانان با آن همه علاقهاى كه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داشتند به كلى آن همه احاديث را كنار بزنند، مگر اينها نبودند كه در راه اسلام و پيشرفت اين آيين آن همه فداكارى نمودند چطور مىتوان باور كرد كه بعد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گفتههاى او را اين چنين ناديده بگيرند؟ اتفاقاً اين ايراد را بعضى از دانشمندان اهل سنّت در كتابهاى خود بر ما گرفتهاند.
بيعت دادند، و جاى تعجب هم نبود، زيرا:
از طرفى اسلام به قدرى در نظر على عليه السلام عزيز و محترم بود كه جان و عزيزترين عزيزانش را درآن فدا مىكرد، تاريخ اسلام هرگز شرح فداكاريها و جانبازيهاى بى نظير على عليه السلام را فراموش نخواهد كرد، او بود كه در موارد بسيارى جان خود را به خطر انداخت تا اسلام را از خطر نجات بخشد.
از طرف ديگر او مىديد كسى كه بر مسند خلافت تكيه كرده از كوشش براى تقويت و عظمت و گسترش اسلام در جهان مضايقه نمىكند، و اين آخرين آرزو و هدف على عليه السلام از خلافت و حكومت بود، روى اين جهات تسليم شد و تن به بيعت داد.
ولى البتّه او در تمام اين حالات مقام امامت و منصب الهى خود را داشت، زيرا اين مقام، مقامى بود كه قابل زوال و واگذارى باشد، اگر چه او براى حفظ مصالح مسلمين «زعامت و رياست عامه» را به ديگرى واگذار نمود.
اما هنگامى كه نوبت به «معاويه» رسيد، در برابر او سكوت نكرد زيرا مىدانست مسالمت و همكارى با معاويه و قبول زمامدارى او حتى در يك پست كوچك فرماندارى، تا چه رسد به زعامت مسلمين، زيانهاى عظيم و جبرانناپذير و فاجعه دردناكى براى جهان اسلام به وجود خواهد آورد، لذا چارهاى جز مبارزه شديد با او نداشت.(1)
پروردگارا! تو مىدانى آنچه ما( در اين مبارزه) انجام دادهايم به خاطر حكومت و سلطنت و جلب منافع مادى نبود، بلكه به خاطر اين بود كه حقايق و نشانههاى آيين تو را به حال او بازگردانيم و در روى زمين اصلاح كنيم، تا بندگان ستمديده تو در پناه امنيّت زندگى كنند و قوانين تعطيل شده تو اجرا گردد( شرح نهج البلاغه محمّد عبده، ج 2، ص 18)
خلاصه اينكه «اماميه» مىگويند: ما شيعه و پيرو على عليه السلام هستيم، با هر كس صلح كرد صلح مىكنيم و با هر كس جنگ نمود، جنگ مىنماييم، با دوستان او
1) روح اين سخن را در كلام خود على عليه السلام در نهج البلاغه مىتوان يافت آنجا كه مىفرمايد:
دوست و با دشمنان او دشمن هستيم و در اين عقيده از فرمان پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله پيروى مىكنيم آنجا كه فرمود:
«اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ
؛ خدايا هر كس على را دوست بدارد، دوست بدار و هر كس او را دشمن بدارد دشمن بدار!». و در حقيقت محبّت و دوستى ما نسبت به على و فرزندان گراميش، محبت و دوستى پيغمبر و اطاعت فرمان اوست.
باز از اصل مطلب دور نشويم، برگرديم به اصل سخن درباره امامت؛ اماميه عقيده دارد: خداوند هيچگاه روى زمين را از حجّت خود (پيغمبر يا امام) خالى نمىگذارد، خواه او ظاهر و آشكار باشد يا مخفى و پنهان.
و لذا پيغمبر صلى الله عليه و آله صريحاً على عليه السلام را به جانشينى خود انتخاب فرمود(1)، على نيز فرزندش امام حسن را وصى خود معرفى نمود، او هم برادرش امام حسين را به عنوان جانشينى تعيين نمود و به همين ترتيب تا امام دوازدهم كه مهدى منتظر است.
اين موضوع تازگى ندارد و همه پيغمبران خدا از حضرت آدم تا خاتم اين برنامه را اجرا كردهاند و براى خود جانشين تعيين نمودهاند.(2)
عدّه زيادى از بزرگان دين كتابهاى فراوانى در اين زمينه نگاشته و درباره اثبات «وصيت» پيغمبر صلى الله عليه و آله نسبت به على عليه السلام و ائمه هدى نسبت به يكديگر به قدر كافى بحث كردهاند كه ما در ذيل تنها به ذكر نام كسانى كه در اوايل اسلام و قبل از قرن چهارم هجرى كتاب در اين زمينه نوشتهاند اشاره مىكنيم:
كتاب الوصية تأليف هشام بن حكم معروف.
كتاب الوصية تأليف حسين بن سعيد.
كتاب الوصية تأليف حكم بن مسكين.
كتاب الوصية تأليف على بن مغيره.
كتاب الوصية تأليف على بن حسين بن فضل.
كتاب الوصية تأليف محمد بن على بن فضل.
كتاب الوصية تأليف ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال.
كتاب الوصية تأليف احمد بن محمد بن خالد برقى، صاحب كتاب محاسن.
كتاب الوصية تأليف مورخ بزرگوار عبدالعزيز بن يحيى الجلودى.
اكثر اين بزرگان در قرن اوّل و دوم مىزيستهاند.
در قرن سوم نيز جمع زيادى از بزرگان، كتابهايى در اين زمينه تأليف كردند از جمله:
كتاب الوصية تأليف على بن رئاب.
كتاب الوصية تأليف يحيى بن المستفاد.
كتاب الوصية تأليف محمّد بن احمد صابونى.
كتاب الوصية تأليف محمّد بن حسن بن فروخ.
كتاب الوصية تأليف مورخ عاليقدر على بن حسين مسعودى، صاحب تاريخ «مروج الذهب».
كتاب الوصية تأليف شيخ الطائفه محمد بن الحسن الطوسى.
كتاب الوصايا تأليف محمد بن على الشلمغانى معروف
كتاب الوصية تأليف موسى بن حسن بن عامر.
امّا كتابهايى كه پس از قرن چهارم در اين باره تأليف يافته از شماره بيرون است.
مسعودى مورخ شهير اسلامى در كتاب خود «اثبات الوصيه»(1)مىنويسد: هر
1) برخى از معاصران اثبات الوصية را تأليف مسعودى صاحب مروج الذهب نمىدانند. ر. ك: مقدمه ترجمهاثبات الوصيّة به قلم اينجانب
پيغمبر دوازده وصى داشته است و سپس نام آنها را با مختصرى از شرح زندگى آنها ذكر كرده، و بعد درباره ائمه اثنى عشر به طور مشروحتر بحث مىنمايد. اين كتاب در ايران چاپ شده اما متأسّفانه چاپ خوبى نيست.(1)
اينها نمونه كتابهايى است كه دانشمندان بزرگ شيعه در پيرامون امامت و دلايل عقلى و نقلى آن نگاشتهاند، ولى همان طور كه اشاره كرديم منظور ما اثبات اين موضوع به وسيله ادّله عقليه و نقليه نيست، تنها مىخواهيم اصول معتقدات شيعه را بدون ذكر ادّله توضيح دهيم تا معلوم شود ماچه مىگوييم؟
و ارزش نسبتهاى ناروايى كه به ما مىدهند تا چه اندازه است؟!
همان طور كه ملاحظه شد مسأله امامت كه شيعه به آن معتقد است مسأله عجيب و باورنكردنى و بدون دليل و مدرك نيست كه كسى آن را بر ما خرده بگيرد.
آرى چيزى كه ساير فرق اسلامى بلكه غير مسلمانان، زياد بر ما خرده گرفتهاند موضوع اعتقاد به حضرت «مهدى» و امام غايب از انظار است. آنها اين عقيده را يك عقيده بى اساس و باطل پنداشتهاند و سر و صداى زيادى در اطراف آن به راه انداختهاند، ولى اگر بخواهيم سخنان آنها را با نظر دقيق و دور از تعصب بررسى كنيم تنها دو ايراد آنها قابل بحث و گفتگو است:
اوّل- مسأله طول عمر امام غايب است؛ آنها مىگويند چگونه مىتوان باور كرد انسانى برخلاف موازين طبيعى بيش از يك هزار سال عمر كند؟
ولى اين ايراد- مخصوصاً از يك نفر مسلمان- عجيب است، گويا آنها مسأله
1) اخيراً در نجف اشرف به صورت آبرومندترى تجديد چاپ شده است
طول عمر نوح عليه السلام را فراموش كردهاند كه قرآن صريحاً مىگويد فقط 950 سال (1)مشغول تبليغ قوم خود بود، و درباره مجموع عمر او كمترين مقدارى كه نوشتهاند 1600 سال است، و بعضى بيش از اين مقدار تا 3000 سال يا بيشتر نوشتهاند!(2)
عدهاى از علماى حديث از اهل سنّت درباره اشخاص ديگرى غير نوح عمرهايى طولانىتر از عمر نوح ذكر كردهاند.
از جمله «نووى» كه از بزرگان محدثين سنى است (3)در كتاب خود «تهذيب الاسماء» چنين مىنويسد: «در مورد طول عمر «خضر» و نبوّت او اختلاف است، اكثر دانشمندان معتقدند او از دانشمندان بوده نه پيامبر و الآن هم زنده است و بهطور ناشناس در ميان مردم زندگى مىكند اين مطلب نزد جمعى از عرفا و اهل صلاح و معرفت نيز معروف است، و حكايات فراوانى درباره مشاهده خضر و تماس با او، و سؤال و جوابهايى كه با او شده، و مطالبى كه از وى گرفتهاند، و حضور او در مكانهاى شريفه، نقل مىكنند كه مشهور است و احتياج به ذكر ندارد.
شيخ ابو عمر و بن صلاح در فتاواى خود مىگويد: او به عقيده غالب علما و اهل صلاح زنده است و توده مردم نيز در اين عقيده با آنها هستند و تنها افراد معدودى از علماى حديث وجود او را انكار كردهاند». (پايان گفتار «نووى»).(4)
و در نظر دارم كه هم او و هم «زمخشرى» در «ربيع الابرار» مىنويسند:
«مسلمانان در زنده بودن چهار نفر از پيامبران متفق القولند «ادريس و عيسى» كه
در آسمان زندگى دارند، و «الياس و خضر»(1)در زمين، و تولد خضر در زمان ابراهيم عليه السلام صورت گرفته است.(2)
از اينها گذشته كسانى كه بيش از عمر طبيعى معمولى، صدها سال، زندگى نمودهاند و به نام معمرين (3)معروفند كم نيستند. سيّد مرتضى در كتاب «امالى»(4)خود عدّهاى از آنان را نام برده است. مرحوم صدوق نيز در كتاب «كمال الدين» افراد بيشترى را نام برده.
خود ما نيز در عصر خود افراد متعددى را ديديم كه عمرهاى غير عادى يكصد و بيست سال و بيشتر داشتهاند.(5)
علاوه بر اين اصولًا از نظر علمى و عقلى اين استبعاد به هيچ وجه منطقى نيست، زيرا كسى كه مىتواند انسان را يك روز زنده بدارد مىتواند هزاران سال او را زنده نگهدارد، تنها چيزى كه مىتوان گفت اين است كه چنين موضوعى برخلاف قوانين عادى طبيعت، يعنى خارق العاده است، ولى آيا «خرق عادت» و استثنا در «قوانين عادى طبيعى» در مورد پيغمبران و اولياى خدا چيز تازهاى است؟ چگونه ممكن است ما به همه معجزات عجيب و خارق عادات انبيا ايمان
1) درباره خضر عليه السلام ر. ك: الاصابة، ج 1، ص 432؛ قصص الانبياء ثعلبى، ص 224؛ الرسائل المنيرية، ج 2، ص 195- / 234؛ الفردوس، ج 2، ص 202 ح 3000؛ لوامع الانوار، ج 2، ص 14
2) ربيع الأبرار، ج 1، ص 397؛ تهذيب الأسماء واللغات، ج 1، ص 177
3) ر. ك: المعمرون ابوحاتم سجستانى( ت 248 تا 250) 2- / 90 كه 110 تن از معمرين ياد كرده است كتاب درمطبعه سعاده مصر در 1323 ه چاپ شده است؛ منتخب الاثر، ص 276 و 277؛ امالى مرتضى در باب اخبار المعمرين و اشعارهم و مستحسن كلامهم، كنزالفوائد، ج 2، ص 124؛ بحارالانوار، ج 51، ص 225؛ الفصول العشرة فى الغنية، ص 58 به بعد؛ التذكرة الحمدونية، ج 6، ص 32 ح 101 اخبارالمعمرين
4) امالى مرتضى، ج 1، ص 232- / 272
5) شير على مسلم اف مرد معمر جهان به تازگى صد و شصت و دومين سال عمر خود را جشن گرفت ... او گفت اميدوارم بتوانم دويستمين سال! عمر خود را نيز با خوشى جشن بگيرم( اطلاعات 14/ 10/ 45). ر. ك: تفسير الجواهر، ج 17، ص 226 و ج 24، ص 86- / 88؛ نويد امن و امان، ص 273- / 289
داشته باشيم ولى طول عمر مهدى را كه يك امر خارق عادت سادهاى است غير ممكن بدانيم؟!(1)
اين از نظر عقايد دينى و اسلام ما. اما از نظر دانشمندان ديگر، عدّهاى از بزرگان فلاسفه غرب معتقدند از نظر علمى هيچ مانعى ندارد كه با مرگ به كلى مبارزه شود و انسان داراى زندگى جاويدان در دنيا گردد، و براى اثبات اين مدعا دلايل زندهاى اقامه كردهاند، كه در مجلدات سابق مجله «المقتطف» نمونه هايى از آن در طى مقالات متعددى تشريح شده است.
يكى از دانشمندان بزرگ غرب مىگويد: اگر على عليه السلام به دست ابن ملجم شهيد نمىشد ممكن بود براى هميشه در جهان زنده بماند، زيرا اعتدال كامل در تمام جنبههاى حياتى بر وجود او حكومت مىكرد! ما در اينجا بحثهاى فراوانى داريم كه فعلًا جاى شرح آن نيست.(2)
اصولًا با تحقيقات اخير دانشمندان« زيست شناس» مسأله« عمر طبيعى» براى بشر افسانهاى بيش نيست، همين مسألهاى كه مخالفان ما دايماً روى آن تكيه مىكنند و مىگويند عمر طبيعى بشر اندازه معينى دارد و چگونه ممكن است از آن تجاوز كند؟
بايد به اين اشخاص گفت: امروز هيچ دانشمندى پيدا نمىشود كه براى عمر انسان يا حيوانات يا گياهان حد ثابتى به عنوان« عمر طبيعى» قايل باشد، بلكه همگى معتقدند كه با تغييرات شرايط زندگى ميزان عمر انسان يا ساير حيوانات و گياهان تغييرپذير است و ميزان تغيير آن هم ميزان معينى نيست، شاهد اين موضوع اينكه:
الف) امروزه بسيارى از پزشكان و دانشمندان مشغول مطالعه براى پيدا كردن راههايى به منظور طولانى كردن عمر انسان هستند، روشهايى هم براى اين موضوع پيشنهاد كردهاند. اين مطلب در بسيارى از مجلات و نوشتههاى مختلف علمى امروز ديده مىشود، اگر از نظر« علم» عمر انسان حد معينى داشت اين كوشش و تلاش بى مورد بود.
ب) چندى پيش يكى از پزشكان رومانى به نام پروفسور آنااصلان دارويى از تركيبات« نوكائين» براى درمان پيرى كشف كرد كه پس از تكميل در دسترس جهانيان قرار گيرد. كاشف اين دارو معتقد است پيرى چيزى جز فرسودگى سلولهاى بدن نيست و اين دارو روى سلولها آنچنان اثر مىكند كه فرسودگى آنها را از بين خواهد برد. درباره امكان كشف چنين دارويى با بعضى از پزشكان معروف مصاحبه به عمل آمد و آنها امكان اين موضوع را تأييد نمودند( اخبار مربوط به اين موضوع در جرايد آذرماه سال 1338 انتشار يافت) اين موضوع نيز ثابت مىكند عمر طبيعى مفهومى ندارد
1) استثنا در« قانون عليت» به اين معنا كه چيزى در جهان خلقت و آفرينش بدون علت باشد معقول نيست، ولى استثنا در علل عادى و تغيير مسير علل و عواملى كه ما به آن انس گرفتهايم و عادت كردهايم هيچ محذورى ندارد، چه مانعى دارد علل ديگرى كه ما با آنها آشنا نيستيم جانشين اين علل كردند و آثارى غير از آنچه تاكنون يافتهايم از آنها ظاهر شود. در حقيقت تمام معجزات پيامبران از اين قبيل است، يعنى علل و عواملى كه از مافوق جهان ماده سرچشمه مىگيرد، علل مادى معمولى را كه ما با آن مأنوس هستيم تحت الشعاع قرار داده و آثار تازهاى آشكار مىسازد، ولذا آن را« خرق عادت» مىنامند اين موضوع را در كتاب« رهبران بزرگ» در بحث اعجاز كاملًا تشريح نمودهايم
2) گرچه در پارهاى از نوشتههاى خود در موضوع طول عمر حضرت مهدى عليه السلام از نظر علم روز بحث كردهايم ولى لازم است در اينجا نيز قسمتى از بحثها عنوان گردد.
دوم- موضوع ديگرى كه درباره امام غايب عليه السلام از ما مىپرسند اين است كه وجود امامى كه از نظرها پنهان است چه فايدهاى مىتواند در بر داشته باشد؟ و آيا وجود و عدم او در اين حال تفاوتى دارد؟(1)
دكتر ژرژ كليبر استاد دانشگاه« هال» روى گياهى كه« ساپرولينامگستا» نام دارد آزمايشهايى به عمل آورده و توانسته است گياه مزبور را كه معمولًا بيش از دوهفته عمر نمىكند شش سال زنده نگه دارد، اگر بتوان همين موضوع را درباره انسان عملى نمود عمر ما به بيش از ده هزار سال خواهد رسيد( نقل از مجله الهلال شماره 9، سال 23، ص 77).
د) اخيراً در ميان يخهاى قطبى يك ماهى يافتند كه به گواهى طبقات يخ متعلق به پنجهزار سال پيش بود، اين ماهى را كه به صورت منجمد درآمده بود در آب ملايمى انداختند با كمال تعجب مشاهده كردند كه ماهى آهسته آهسته شروع به حركت نمود و زندگى را از سر گرفت! و به اين ترتيب معلوم شد كه در مدت پنجهزار سال نمرده است. اين موضوع و مشاهدات و تجربيات ديگرى از اين قبيل، دانشمندان را به اين فكر انداخته كه براى فرستادن انسان به كرات دور دست كه احتمالًا دهها هزار سال در راه خواهد بود ممكن است از اين روش استفاده نمود!
منظور از ذكر تمام اين امور تنها بيان يك مطلب است و آن اينكه از نظر علمى چيزى به نام« عمر طبيعى» كه حد ثابت و معينى داشته باشد نه در انسان و نه در گياهان و نه در حيوانات وجود ندارد، و با برچيده شدن افسانه عمر طبيعى تمام گفتگوهايى كه در مورد طول عمر حضرت مهدى عليه السلام است برچيده خواهد شد اگر چه شرايط طول عمر در حضرت مهدى عليه السلام مسلماً شرايط ديگرى است.
ولى هيچ چيز براى ما تعجب آورتر از اين نيست كه افراد خداپرست كه خدا را حاكم بر تمام قوانين طبيعى و مافوق آن مىدانند و آن همه معجزات براى پيامبران خدا براى عيسى عليه السلام و موسى عليه السلام و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قايل هستند در مسأله امكان طول عمر يك انسان به مدت يك يا چند هزار سال- آن هم به خواست خدا- ترديد نمايند. در هر حال اين مسأله هم از نظر علوم طبيعى و هم از نظر فلسفه و علوم الهى موضوع سادهاى مىباشد. شرح بيشتر درباره اين مطلب را به بحثى كه درباره« مهدى و قيام او» شروع نموده و اميدواريم به زودى آماده چاپ گردد، مىگذاريم
1) ج) درباره طولانى بودن مدت عمر، روى گياهان و حيوانات آزمايشهاى فراوانى شده و تمام اين آزمايشها اين حقيقت را تأييد مىكند كه چيزى به نام« عمر طبيعى» وجود ندارد، و مىتوان با تغيير شرايط، ميزان عمر آنها را تغيير داد.
ولى ما نمىدانيم كسانى كه چنين ايرادى را مىگيرند معتقد هستند تمام اسرار جهان آفرينش و همچنين تمام فلسفههاى قوانين آسمانى را دريافتهاند و هيچ نقطه مبهمى براى آنها در عالم «تكوين» و «تشريع» باقى نمانده است؟
اگر راستى ما معتقديم هنوز مجهولات فراوانى داريم كه علم و عقل ما قادر به پرده برداشتن از روى آنها نشده- و حتماً بايد چنين عقيدهاى داشته باشيم- چه مانعى دارد اين هم يكى از اسرار افعال الهى باشد كه هنوز علّت آن براى ما ميسّر نشده است؟!
ما- علاوه بر مجهولات عالم آفرينش- هميشه مسايلى در احكام شرعى داريم كه اسرار آن براى ما كشف نگرديده؟ آيا ما مىدانيم بوسيدن حجرالاسودكه جزء آداب و مستحبات حج است چه اثرى دارد؟ با اينكه قطعه سنگى بيش نيست كه نمىتواند به ما سود يا زيانى برساند، آيا ما مىدانيم چرا بايد نماز مغرب را مثلًا سه ركعت بخوانيم و عشا را چهار ركعت و صبح را دو ركعت؟
و امثال اينها.(1)
دسته دوم مسايلى كه نه ما به قدرت فكر خود اسرار آن را دريافتهايم و نه شرحى درباره آن در سخنان پيشوايان بزرگ دين رسيده است،( مانند فلسفه عدد ركعات نماز و مسايلى از قبيل آن). اتفاقاً در جهان خلقت و آفرينش هم اين اقسام سه گانه وجود دارد زيرا:
اسرار و علل بعضى از حوادث جهان طبيعت را همه مىدانند و بعضى بر اثر مطالعات و گفتار بزرگان و دانشمندان روشن گرديده و قسمت مهمى نيز همچنان در پرده ابهام باقى مانده است، و در هر صورت وجود چنين اسرارى چه در جهان خلقت باشد و چه در مسائل مذهبى بر اثر محدود بودن علوم بشر در برابر حقايق بى شمار اين جهان است
1) روى هم رفته مسائل دينى را مىتوان به سه دسته تقسيم كرد: دسته اوّل مسايلى كه اسرار آنها برما روشن است( مانند فلسفه بعثت پيامبران و يا فلسفه لزوم نماز و زكات) و يا اگر در زمانهاى گذشته روشن نبوده امروز بر اثر توسعه علوم آشكار گرديده است( مانند فلسفه تحريم خون يا گوشت خوك و امثال اينها).
با اينكه قرآن مجيد به ما مىگويد: در اين جهان اسرارى وجود دارد كه علم آن مخصوص خداست، و هيچ يك از پيامبران بزرگ و فرشتگان مقرب خداوند از آن باخبر نيستند، مانند تاريخ روز رستاخيز و امثال آن: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ ...»؛ آگاهى از (زمان قيام) قيامت مخصوص خداست و او باران را نازل مىكند ...».(1)
در هر صورت موضوع مخفى بودن رمز وجود امام غايب عليه السلام چيز تازهاى نيست، زيرا در اسلام موضوعات كشف نشده و اسرارآميزى وجود دارد كه رمز مخفى بودن آن به طور كامل روشن نيست، مانند اسم اعظم، شب قدر، و ساعت اجابت دعا.
خلاصه اينكه هيچ جاى تعجب نيست كه خداوند كارى انجام دهد يا فرمانى صادر كند كه اسرار و فلسفه آن بر ما مجهول باشد، و هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه چنين چيزى مطلقاً «ممكن» نيست. منتها بحثى كه باقى مىماند در «وقوع» چنين مطلبى و آيا در مورد حضرت مهدى عليه السلام چنين وضعى به وجود آمده يا نه؟
در اين قسمت نيز با وجود اخبار صحيحى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و اوصياى گرامى او درباره امام غايب به ما رسيده است جاى انكار باقى نمىماند و بايد در برابر اين حقيقت كه با دلايل قطعى ثابت شده تسليم بود، ما هرگز مجبور نيستيم فلسفه و اسرار آن را دريابيم چه بسيار است امورى كه ما فلسفه آن را نمىدانيم،
1) سوره لقمان، آيه 34
ولى اصل وجود آن را با دلايل قطعى ثابت نمودهايم.
مرتب اشاره كردهايم كه در اين بحثهاى فشرده و كوتاه، فقط مىخواهيم متون عقايد شيعه را در اصول و فروع بدون ذكر دليل، روشن سازيم، ولى گاهگاهى اشاره كوتاهى به پارهاى از دلايل مىشود كسانى كه دلايل مشروح اين بحثها را مىخواهند بايد به كتابهاى مفصّلى كه در اين زمينه نوشته شده مراجعه كنند.
در مورد اصل قيام مهدى عليه السلام اخبار فراوانى از طريق شيعه و اهل سنّت نقل شده كه در كتابهاى معروف هر دو فرقه ثبت است.(1)
اما درباره رمز وجود او در حال غيبت اگر چه ما اعتراف به عدم اطلاع كامل از سِرّ حقيقى آن كرديم، ولى در برابر سؤالى كه بعضى از افراد شيعه در اين باره از ما نمودهاند وجوهى ذكر كرده ايم كه ممكن است اسرار اين مسأله را تا حدود قابل توجهى روشن سازد ولى بايد بگوييم كه نمىتوانيم به عنوان يك سلسله دلايل قطعى در اين مسأله اسرارآميز روى آنها تكيه كنيم به خصوص اينكه گاه مىشود انسان مطالبى را درك مىكند ولى در بيان، به طور كامل نمىگنجد.(2)
آخرين سخن در اين مورد اين است كه: پس از اقامه دلايل قطعى بر لزوم وجود امام در هر عصر و زمان و اينكه زمين هرگز از وجود «حجت و نماينده خدا» خالى نمىگردد، و اينكه اصل وجود «امام» لطفى از جانب خداست و تصرف او لطف ديگرى مىباشد(3)ديگر كشف اسرار و فلسفه آن ضرورى
1) براى اطلاع بيشتر به كتاب منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر عليهم السلام مراجعه فرماييد. ر. ك: نويد امن و امان؛ اصالت مهدويت از آيت اللَّه صافى؛ غاية المأمول از شيخ على ناصف؛ اصالةالمهدوية فى الاسلام از شيخ مهدى فقيه ايمانى؛ الامام المهدى عند اهل السنة؛ كشف الاسناد از ميرزا حسين محدث نورى و معجم الاحاديث الامام المهدى عليه السلام
2) مؤلف عاليقدر در كتاب جنة الماوى بحثى درباره غيبت امام زمان عليه السلام و فلسفه آن نگاشته است. جنّة المأوى، ص 195 به بعد)
3) « لطف» در اصطلاح علماى« عقايد و كلام» كليه وسايلى است كه از طرف خداوند براى هدايت انسان ونزديك ساختن او به سعادت و اطاعت فرمان خدا فراهم مىگردد، البته به حدى نمىرسد كه از انسان سلب اختيار شود و اصل قدرت و توانايى نيز وابسته به آن نيست. لطف ممكن است« تشريعى» باشد مانند فرستادن پيامبر و امام يا« تكوينى» باشد مانند نيروهاى گوناگونى كه خدا به ما عنايت فرموده و در راه سعادت و اطاعت فرمان وى به ما كمك مىنمايند. ر. ك: انوارالملكوت فى شرح الياقوت، ص 153 و ارشاد الطالبيين، ص 276 و 277
نيست.
اين «دلايل» را- همان طور كه گفته شد- مىتوان در كتابهاى مشروحى كه در اين باره نگاشته شده مطالعه كرد، در اينجا همين مقدار براى منظور ما كافى به نظر مىرسد.
چهارمين ركن ايمان از «نظر شيعه اماميه» اعتقاد به «عدالت» خداست، يعنى خداوند نسبت به هيچ كس ظلم و ستم نمىكند، و كارى را كه عقل سالم آن را زشت و قبيح و ناپسند مىشمارد انجام نمىدهد.
شيعه اين موضوع را يكى از اصول عقايد مذهبى مىداند و به طور مستقل از آن بحث مىكند؛ در حالى كه مسأله «عدالت» در واقع يكى از صفات خداست، و مىبايست در بحث توحيد و صفات خدا مطرح شود، و جزئى از جزئيات آن بحث باشد ولى يك نكته موجب شده كه شيعه آن را به عنوان يك اصل مستقل بپذيرد و آن اينكه:
اشاعره (پيروان ابوالحسن اشعرى (1)كه گروه بزرگى از اهل سنّت را تشكيل مىدهند) معتقدند كه عقل ما مطلقاً در هيچ مورد قادر به درك خوب و بد (حسن و قبح) نيست و در اين مسأله بايد تنها از قوانين آسمانى الهام بگيريم. آنچه را شرع خوب معرفى كرده، خوب و آنچه بد معرفى كرده، بد؛ بدانيم و به عبارت ديگر اصلًا خوب و بدى در واقع جز آنچه شرع بگويد وجود ندارد!
حتى اگر خداوند افراد نيكوكار و با ايمان را براى هميشه در دوزخ نگاه دارد و افراد بدكار و گناهكار را به بهشت بفرستد، باز كار ناپسند و بر خلاف عدلى
1) ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى( 260- / 324 يا 330 ق) مؤسس مذهب اشعريه است
انجام نداده است، زيرا همه چيز و همه كس «ملك» او هستند و او هرگونه بخواهد در ملك خود تصرف مىكند(1)
از جمله همين دو مسأله يعنى مسأله انكار حسن و قبح عقلى و ديگر مسأله« جبر» و سلب اختيار از بشر به طور كلى؛ آنها چنين مىپندارند كه اعتقاد به اينكه عقل هم بدون شرع مىتواند حسن و قبح چيزى را درك كند و حكم به حُسن يا قبح چيزى بنمايد يك نوع محدود ساختن قلمرو حكومت خدا و دخالت عقل در كار خدا و او را محكوم فرمان عقل ساختن است.
همچنين اعتقاد به اينكه انسان داراى آزادى اراده است و مىتواند كارى را به خواست و اراده خود انجام دهد و در واقع خالق افعال او خود اوست، نتيجهاش قايل شدن به شريك براى خدا در امر خلقت و آفرينش و محدود نمودن قلمرو فرمان او مىباشد!
ولى اين طرز افكار افراطى فقط معلول اين است كه انسان تنها يك طرف قضايا را بنگرد و در جهات ديگر دقت نكند. زيرا مسأله حُسن و قبح عقلى معنايش اين نيست كه عقل در برابر فرمان خدا فرمانى داشته باشد، بلكه كار عقلى در اينگونه موارد درك و تشخيص يك واقعيت مىباشد؛ عقل درك مىكند ظلم و ستم سازگار با قوانين آفرينش( همان قوانينى كه خدا مقرر داشته) و هدف زندگى و نظم اجتماع نيست، بنابراين ممكن نيست خداوند مرتكب ظلم و ستم گردد و بر ضد قوانين خود كارى كند چون او حكيم است و كوچكترين اقدامى بر خلاف حكمت انجام نمىدهد، و افراد بشر نيز نبايد مرتكب ظلمى شوند و نظم زندگى اجتماعى را برهم زنند، عقل اين حقيقت را درك مىكند اگر چه حكمى هم هنوز از شرع در اين زمينه وارد نشده باشد.
آيا چنين عقيدهاى بر خلاف تماميت حكومت و قدرت خداست؟ آيا معناى اين سخن اين است كه خداوند محكوم فرمان عقل بندگان خود باشد؟ پاسخ اين سؤال به خوبى روشن است.
وانگهى اگر ما عقل را در اين قسمت به صورت يك« حاكم معزول»! معرفى كنيم بايد در ساير مسايلى كه عقل حكم مىكند اين موضوع را تعميم داده و فرمان عزل او را به طور كلى صادر نماييم، و اين موضوع عجيبى خواهد بود. زيرا نتيجه آن از كار انداختن تنها وسيلهاى است كه ما را با خدا و جهان خارج از خود مربوط مىسازد. و از آن بالاتر اينكه حكم عزل عقل را به فرمان خود عقل و با استدلال عقلى صادر كردن كار بسيار عجيبى است.
و اما در مورد مسأله آزادى اراده و اختيار، و اينكه قبول اين مطلب كوچكترين منافاتى با حكومت مطلقه خداوند براساس جهان آفرينش( حتى بر افعال و اعمال ما) ندارد نظر به اينكه در كتاب« خدا را چگونه بشناسيم» مشروحاً بحث كردهايم در اينجا از تكرار آن خوددارى مىنماييم
و هيچ كس حق چون و چرا ندارد:1) اشاعره در حقيقت نمونه كامل يك جمعيّت افراطى هستند كه به گمان خود توحيد را بهتر از همه درككردهاند در حالى كه آنها چون مسأله خداشناسى و توحيد را از راههاى غير اصولى تعقيب نمودهاند علاوه بر اينكه مانند سوفسطائيها پا روى بسيارى از حقايق گذاردهاند، به پايه و اساس توحيد نيز بدون توجه لطمههاى شديدى وارد ساختهاند.
«لَايُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُونَ».(1)
آنها معتقدند ما هيچ وظيفه عقلى نداريم و هيچ چيز به حكم عقل بر ما واجب نيست، بلكه تمام وظايف را بايد شرع تعيين كند، حتى لزوم شناسايى خدا و لزوم مطالعه درباره مدعى نبوّت و معجزات او، اين گونه مسائل هم بايد از طريق شرع ثابت شود، زيرا عقل قادر به اثبات هيچ حكمى از احكام نيست.
در حالى كه اگر بخواهيم اينگونه مسائل را هم از طريق حكم شرع ثابت كنيم گرفتار «دور و تسلسل» و تناقض عجيبى مىشويم، چه اينكه قبل از آنكه ما خدا يا پيامبر را بشناسيم بر ما لازم است به دنبال تحقيق درباره شناسايى خدا و پيغمبر برويم؟ اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه به چه دليل لازم است ما دنبال «تحقيق» برويم. آيا اين الزام مىتواند به حكم شرع باشد، شرعى كه هنوز پايههاى آن (توحيد و نبوّت) ثابت نشده است؟ پس مىبايست پيش از آنكه خدا و پيغمبر را بشناسيم، شرع (يعنى خدا و پيغمبر) را شناخته باشيم! بنابراين ترديد باقى نمىماند كه اين گونه مسائل بايد به فرمان عقل باشد، و عقل به صورت يك حاكم، معزول نيست!
در برابر اين عقيده، عدليه ( «شيعه» و جمعى از اهل سنّت كه پيروان «واصل بن عطا» هستند و به نام «معتزله» شناخته مىشوند) معتقدند حاكم مطلق در اين گونه مسائل تنها عقل است و شرع هيچ نقشى- جز ارشاد و راهنمايى به حكم عقل و تأكيد آن- نداشته و نمىتواند داشته باشد. (دقت كنيد)
همچنين عقل و خرد، حُسن و قبح بسيارى از اشيا را مستقلًا درك مىكند، عقل مىگويد محال است خداوند كار قبيح انجام دهد، زيرا او «حكيم» است و انجام كار قبيح و ناپسند برخلاف «حكمت» مىباشد. عقل و خرد مىگويد
1) سوره انبيا، آيه 23
مجازات افراد نيكوكار ظلم است و ظلم قبيح است، بنابراين هرگز خداوند چنين كارى نمىكند.
به اين ترتيب صفت «عدالت» را براى خدا اثبات كرده و آن را مستقلًا مورد بحث قرارداده و از مسأله صفات خدا جدا كردند تا امتياز خود را از «اشاعره» روشن سازند.
ولى در حقيقت «اشاعره» منكر عدالت خدا نيستند، نهايت اينكه به عقيده آنها هر كارى كه خداوند انجام دهد همان، عين عدالت است.(1)
بنابراين اگر نيكوكاران را هم مجازات كند عين عدالت مىباشد. آنها تنها استقلال و حكومت عقل را در تشخيص حُسن و قبح افعال نسبت به خداوند- كه شيعه و معتزله به آن معتقدند- انكار مىكنند، و تصور مىكنند عقل و خرد حق ندارد در اين باره دخالت نموده و بگويد فلان كار بر خدا روا و فلان كار قبيح نارواست.(2)
معتقدان به «عدل» (شيعه و معتزله) بر اساس اعتقاد به اين اصل، مسائل بسيارى را اثبات كردهاند مانند: قائده لطف، وجوب شكر منعم، وجوب مطالعه و بررسى دعوت مدعى نبوّت.(3)
بديهى است اگر ما عقل و خرد را از تشخيص« حُسن و قبح» بركنار داريم مسأله لطف هم خود به خود منتفى مىگردد. همچنين مسأله وجوب شكر منعم( خدايى كه نعمت بخش حقيقى است) كه يكى از پايههاى مسأله« لزوم تحقيق درباره شناسايى خدا» مىباشد و همچنين مسأله« لزوم مطالعه در دعوت كسى كه خود را پيامبر خدا معرفى مىكند، همه از مسأله حُسن و قبح عقلى سرچشمه مىگيرد.
زيرا اگر ما حكم عقل را در اين موارد به رسميت نشناسيم، چون حكم شرع كه هنوز بر ما ثابت نشده، و حكم عقل هم كه اعتبارى ندارد، بنابراين افراد مىتوانند از اوّل دنبال تحقيق از دين و معرفت خدا و پيامبر نروند و تكليفى براى خود درست نكنند.
ولى با قبول مسأله حُسن و قبح عقلى و حاكميت مستقل عقل در اين مسأله تمام اين مسائل حل خواهد گرديد.( دقت كنيد)
1) ولى ما معتقديم مطابق اين نظر اصلًا عدالت در مورد خداوند مفهومى ندارد؛ زيرا آنجا كه ظلم و ستم معنا ندارد و هر چه انجام دهد ظلم نيست. عدالت هم مفهوم نخواهد داشت چه اينكه اين دو در برابر يكديگر قرار دارند
2) همان طور كه گفتيم مغالطه و سفسطهاى كه در اينجا شده اين است كه چنين وانمود مىكنند كه گويا ما با قبول مسأله حُسن و قبح عقلى مىخواهيم وظيفهاى براى خدا تعيين كنيم و او را محكوم فرمان عقل خويش قرار دهيم، در حالى كه مطلب چنين نيست، عقل اصولًا حكم و فرمانى ندارد آنچه هست درك يك سلسله واقعيات است، آيا درك اين واقعيت كه« ظلم و ستم با قوانين آفرينش و نظام زندگى كه خداوند مقرر داشته سازگار نيست»، معنايش تعيين تكليف براى خداست؟!
3) همان طور كه سابقاً هم اشاره شده منظور از قاعده« لطف» اين است كه خداوند تمام امكانات و وسايل لازم براى هدايت و سعادت بشر( به طور كلى آنچه او را به اطاعت فرمان خدا نزديك و از معصيت و گناه، به حفظ آزادى اراده، دور مىسازد) در اختيار او مىگذارد و اين مقتضاى حكمت خداست؛ زيرا تكليف بدون آن موجب نقض غرض مىباشد و نقض غرض بر خداوند حكمى روا نيست، خدا مىخواسته بندگان هدايت شوند، مىبايست وسايل هدايت آنها را فراهم سازد، ناگفته پيداست مسأله« لزوم بعثت پيامبران» و« نصب جانشينان آنها» و آنچه مانند آن است از قاعده« لطف» سرچشمه مىگيرد.
از جمله مسايلى كه از مسأله عدل سرچشمه مىگيرد مسأله «جبر و اختيار» است كه از مهمترين و پيچيدهترين مسائل مورد بحث مىباشد.
اشاعره معتقد به «جبر» يا چيزى كه بالاخره منتهى به «جبر» مىشود، هستند؛ در حالى كه معتزله معتقد به آزادى اراده مىباشند، و انسان را در كارهاى خود مختار و آزاد مىدانند. نهايت اينكه، اين آزادى اراده را خدا به انسان داده است همان طور كه اصل وجود و هستى را نيز خدا به او داده؛ بنابراين همان طور كه خدا انسان را آفريده، آزادى اراده را نيز او در وجود وى آفريده است و به عبارت ديگر صفت اختيار به طور كلى از طرف خداست و اختيار در موارد جزئى (يعنى استفاده از صفت آزادى اراده و اعمال آن) از ناحيه ماست.
خداوند هيچ كس را مجبور به انجام يا ترك كارى نمىكند، اين بندگان خدا هستند كه يكى از اين دو را انتخاب مىنمايند. به همين دليل اگر كار خوبى انجام دهند در نظر عقلا و خردمندان سزاوار ستايشند و اگر كار بدى انجام دهند سزاوار ملامت و سرزنش.
واگر انسان در انجام كارها آزاد نبود، ثواب و عقاب، پاداش و كيفر، معنا نداشت، و بعثت پيامبران و كتابهاى آسمانى همه بيهوده بود.(1)
ما نمىخواهيم بيش از اين در اينجا درباره مسأله «جبر و اختيار» بحث كنيم زيرا از موضوع سخن ما خارج است، ما شرح اين مطلب را در آخر جلد اوّل كتاب «الدين والاسلام» دادهايم، و مطلب را طورى عنوان و تعقيب كردهايم كه حتى براى افرادى كه اطلاعات متوسطى دارند مفهوم و قابل قبول مىباشد.
در اينجا فقط مىخواستيم اين نكته را روشن سازيم كه يكى از اصول عقايد شيعه اماميه عدالت خدا و آزادى اراده انسان است.
1) اصولًا تمام دعوتهاى مذهبى و همه اصول اخلاقى روى قبول اصل آزادى اراده است و بدون آن تقريباً هيچ مفهومى نخواهد داشت، اگر بشر را مانند يك ماشين بدانيم كه چرخهاى وجود او بدون اختيار خودش حركات جبرى خاصى كه معلول يك سلسله عوامل درونى و بيرونى است دارد ديگر ارسال پيامبران و كتابهاى آسمانى، و تعليم مربيان اخلاق، چه معنايى خواهد داشت
«اماميه» مانند ساير مسلمانان به روز رستاخيز معتقدند، و عقيده دارند كه خداوند همه مردم را پس از مرگ براى حساب و جزاى اعمال زنده خواهد كرد.
معاد با همين روح و همين بدن صورت خواهد گرفت به طورى كه اگر كسى او را ببيند خواهد شناخت كه فلان شخص است.
درباره كيفيت معاد گفتگو زياد است، آيا بازگشت مردگان از قبيل اعاده معدوم مىباشند؟ (يعنى انسان به كلى نابود مىگردد و سپس هستى تازهاى پيدا مىكند) و يا از قبيل ظهور موجود است؟ (يعنى انسان به كلى از بين نمىرود و در قيامت بار ديگر همان موجود به صورت اوّل آشكار و ظاهر مىگردد) اينها مطالبى است كه عدم اطلاع از جزييات آن لطمهاى به عقيده به معاد نمىزند و پس از اعتقاد به اصل «روز رستاخيز» اطلاع بر اين خصوصيات لازم نيست.(1)
اماميه به تمام مسائل مربوط به معاد و حيات پس از مرگ كه در قرآن و احاديث قطعى وارده شده ايمان دارند مانند: بهشت و دوزخ، نعمتها و عذابهاى آن، ميزان، صراط، اعراف، و نامه اعمال كه تمام جزييات كارهاى هر كس در آن منعكس است، و همچنين معتقدند كه هر كس جزاى كارهاى خود را مىبيند، در
1) ولى البتّه اگر كسى بخواهد اتخاذ عقيده در پارهاى از اين قسمتها پا در تمام جزييات آنها بنمايد بايد متكى به دلايل قطعى و يقينى باشد
برابر نيكيها پاداش، و در برابر بديها كيفر خواهد ديد: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه* وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ»؛ پس هر كس هم وزن ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند* و هر كس هم وزن ذرّهاى كار بد كرده آن را (نيز) مىبيند»(1)و امثال اين امور كه يا از طريق وحى و قرآن مجيد و يا از طريق روايات قطعى به ثبوت رسيده است.
اين بود خلاصه عقايد شيعه اماميه در بخش اوّل وظايف دينى يعنى وظايف عقل؛ اكنون نوبت آن رسيده است كه بخش دوم ايمان، يعنى وظايف عملى را بررسى نماييم.
1) سوره زلزله، آيه 7 و 8
اجتهاد
مدارك فقهى
احكام و مقررات اسلام
مجازات و كيفرهاى گناهان
(3)
عقايد شيعه در فروع
قبل از بحث درباره عقايد شيعه اماميه در مسائل عملى و فروع احكام، ذكر يك مقدمه، لازم به نظر مىرسد و آن اينكه شيعه معتقد است در اسلام براى هر موضوعى «حكمى» تعيين شده است (1)، حتى اگر كسى خراشى در بدن ديگرى ايجاد كند ديه آن پيشبينى شده (2)، خلاصه هر حكمى در هر موضوعى كه تا دامنه قيامت مورد احتياج بشر بوده و هست در اسلام مقرر گرديده و هيچ موردى خالى است حكم نيست.
مجموعه اين احكام را خداوند از طريق وحى يا الهام در اختيار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گذارد، پيامبر هم تدريجاً بسيارى از اين احكام را بر حسب پيش آمدها و حوادث مختلف و احتياجاتى كه مسلمانان پيدا مىكردند در اختيار مردم
1) قرآن مجيد آيين اسلام را كامل معرفى كرده( سوره مائده، آيه 4) و رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجة الوداع فرمود: اى مردم هر چيزى شما را به بهشت نزديك كند و از آتش دوزخ دور سازد، شما را به آن دستور دادم و هر چيزى كه شما را به آتش دوزخ نزديك سازد و از بهشت دور نمايد شما را از آن نهى كردم. كافى، ج 3، ص 74؛ بحارالانوار، ج 67، ص 96
2) در حديث معروف مىخوانيم: ما ترك على عليه السلام شيئاً الا كتبه حتى ارش الخدش. ر. ك: جامع الاحاديث، ج 1، ص 18، ح 127
«عموماً» و در اختيار جمعى از خواص اصحابش كه شبانه روز در اطراف وجود او حلقه زده بودند، «خصوصاً» مىگذارد تا آنها هم اين احكام را به ديگران برسانند وظيفه تبليغ را انجام دهند: «لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»؛ تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد».(1)
ولى قسمت قابل توجهى از اين احكام باقى ماند كه موجباتى براى ابلاغ آن در زمان پيامبر پيش نيآمد، يا واقعاً مورد ابتلا و نياز مردم آن زمان نبود، و يا مصالحى ايجاب مىكرد كه از نشر آنها در آن زمان خوددارى شود، خلاصه مصلحت ايجاب مىكرد كه به اقتضاى احتياجات و وضع محيط، اين احكام تدريجاً نشر داده شود، اين امور سبب شد كه قسمت قابل توجهى از آنها ابلاغ و قسمت ديگرى در آن عصر دست نخورده باقى بماند.
ولى پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله تمام اين احكام را نزد اوصياى خود (ائمه معصومين عليهم السلام) به وديعت نهاد تا آنها در فرصتهاى مناسب، و بر طبق مصالح و نيازمنديها، تدريجاً آنها را به مردم ابلاغ نمايند.
چه بسيار از «عمومات» يا «اطلاقاتى» كه داراى «مخصص» و «مقيد» بوده و در زمان پيغمبر مخصص و مقيد آن به واسطه عدم ايجاب مصلحت بيان نشده بود و اوصياى پيغمبر (ائمه اهل بيت عليهم السلام) آن را بيان كردند، و چه بسا مجملاتى كه آنها در موقع لزوم روشن ساختند، اين از يك طرف.
از طرف ديگر: اصحاب و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در فهم كلمات او با هم مختلف بودند، زيرا فهم و استعداد آنها با هم تفاوت بسيار داشت، و بديهى است هر كدام به قدر فهم و استعداد خود از آن درياى بيكران علم و دانش استفاده مىكرد خداوند مىفرمايد: «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا»(2)(خداوند) از
آسمان آبى فرو فرستاد؛ و از هر درّه و رودخانهاى به اندازه آنها سيلابى جارى شد».
يا به گفته شاعر:
وَلكِنْ تَأْخُذُ الْأذْهَانُ مِنْهُعلى قَدْرِ الْقَرائِحِ وَالْفُهومِ
ولى افكار مردم از آن سخنهابهقدر خويش از آن بهره گيرد!
چه بسا يكى از اصحاب درباره موضوعى، حكمى از پيغمبر صلى الله عليه و آله مىشنيد، و ديگرى در واقعه ديگر كه مشابه آن بود حكمى بر خلاف آن مىشنيد، اين دو حكم در ظاهر متناقض بوده، ولى در واقع دو موضوع متفاوت بوده است، اما شخصى كه راوى حديث است متوجه اين تفاوت نشده و يا اگر شده هنگام نقل حديث آن را نقل ننموده، ولذا امروز اين دو حديث به نظر ما متعارض و متناقض مىرسد در حالى كه واقعاً اين طور نيست.
از اين جهت و از جهات ديگر، همه مسلمانان حتى صحابه و ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله كه درك حضور آن حضرت را نمودند، مجبور بودند براى فهم احكام اسلام، احاديث را به دقت بررسى نموده و آنها را به يكديگر ضميمه كنند؛ چه بسا عبارات حديثى، مطلبى را مىرساند ولى با توجه به شواهد حاليه، منظور چيز ديگرى بوده است. اين دقت و بررسى براى فهم احكام همان است كه ما نام آن را «اجتهاد» مىگذاريم.
بديهى است همه صحابه و ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله قدرت استنباط احكام و اجتهاد در فهم روايات را نداشتهاند، و آن دسته از آنها كه داراى چنين قدرتى بودهاند اگر عين عبارات حديثى را كه شنيده بودند نقل مىكردند تنها يك «راوى» محسوب مىشدند، ولى اگر حكمى را كه از آن حديث با توجه به ساير احاديث و شواهد گوناگونى كه احاديث با آن آميخته بود استنباط نموده و براى ديگران بيان مىكردند «مجتهد» محسوب مىشدند و كسانى كه به گفته آنان عمل مىنمودند «مقلد» آنها بودهاند.
اين مطالب در زمان پيغمبر و در حضور او واقع مىشد بلكه گاهى خود پيغمبر، بعضى از ياران خويش را كه توانايى كامل براى فهم احكام نداشته به ديگران ارجاع مىداد، و در واقع مردم از اين نظر، در برابر يك عمل انجام شده قرار داشتند.
با دقت در مطالب فوق چنين نتيجه مىگيريم كه باب اجتهاد حتى در زمان خود پيامبر مفتوح بوده تا چه رسد به زمانهاى ديگر؛ ولى نبايد فراموش كرد كه اجتهاد در آن زمان با زمان ما فرق بسيار داشت. اجتهاد در آن زمان بسيار ساده و كم هزينه بود، زيرا آنها در زمان پيغمبر زندگى مىكردند و قراين براى فهم معانى احاديث فراوان، بود به علاوه، در مواردى كه ابهام و پيچيدگى پيدا مىشد مىتوانستند از شخص پيامبر سؤال كنند و يقين حاصل نمايند.
ولى هر چه از آن عصر دورتر شويم، بر اثر كثرت آرا و آميزش عربها با ديگران، و تغيير تدريجى زبان و لغت عربى، و بر اثر وسعت دامنه احاديث، به خصوص اينكه افراد مغرض و نااهلى نيز به علل گوناگون در پارهاى از احاديث دست برده و به جعل حديث پرداختند، وضع اجتهاد مشكلتر و پيچيدهتر مىشود و نياز بيشترى به دقت و بررسى و كوشش براى جمع ميان احاديث و تميز صحيح از غلط و ترجيح آنها بر يكديگر احساس مىگردد.
ولذا هر اندازه فاصله از زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله زيادتر مىشد و اسلام توسعه وانتشار بيشترى مىيافت و دانشمندان و راويان، فراوانتر مىشدند كار مجتهدين مشكلتر و پيچيدهتر مىگرديد، ولى در هر صورت باب اجتهاد كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به طور مسلّم باز بود همچنان تا امروز مفتوح است، و اين امر قابل ترديد و انكار نيست.
از طرفى، طبيعى است كه مردم همواره جزء يكى از دو دستهاند: عالم و دانشمند، بى اطلاع و عامى، اين هم روشن است كه افراد بى اطلاع به حكم فطرت و به فرمان قطعى عقل در چيزهايى كه نمىدانند مراجعه به دانشمندان
مىكنند، نتيجه اين خواهد بود كه هميشه عدّهاى از مردم «مجتهد» و عدهاى «مقلد» خواهند بود.(1)
اين نكته نيز ميان عموم مسلمانان مورد اتّفاق است كه احكام اسلام را از يكى از چهار منبع بايد گرفت: 1. كتاب (قرآن مجيد) 2. سنّت (احاديث پيغمبر صلى الله عليه و آله) 3. دليل عقل 4. اجماع (آنچه ميان مسلمانان مورد اتّفاق است و در اين قسمت فرق ميان شيعه اماميه و ديگران نيست.
ولى اماميه در چند موضوع با ديگران فرق دارند:
با اين حال چگونه ممكن است سراسر فقه را بر اساس اين تعداد حديث بنا كرد، لذا فقهاى آنان به حكم اجبار براى حل مشكلات فقهى دست احتياج به سوى« قياس» و« استحسان» و« اجتهاد» به معناى خاصى كه به زودى اشاره خواهيم نمود، دراز كردهاند، ولى شيعه چون در سراسر ابواب فقه احاديث فراوانى از ائمه اهلبيت عليهم السلام، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، در دست دارد هيچ موجبى براى عمل به قياس نمىبيند( گذشته از عيوب و اشكالاتى كه از عمل به آن پيدا مىشود).
عمل نمىكنند(3)عالمان بسيارى در رد عمل به قياس كتابهايى تأليف كردهاند از آن جمله:
الاستنادة فى الطعون على الاوائل والرد على اصحاب الاجتهاد والقياس از عبداللَّه بن عبدالرحمن زيرى. رجال نجاشى، ص 152.
الرد على اصحاب الاجتهاد فى الاحكام از ابوالقاسم كوفى. رجال نجاشى، ص 189.
الرد على من رد آثار الرسول واعتمد على نتائج العقول از هلال بن ابراهيم بن ابوالفتح مدنى.
الرد على عيسى بن امان فى الاجتهاد از اسماعيل بن على بن اسحاق بن ابوسهل نوبختى. رجال نجاشى.
النقص على ابن الجنيد فى اجتهاد الرأى از شيخ مفيد. رجال نجاشى.
ر. ك: منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص 294 و 295 و اخبار در نهى از بكاربردن قياس در دين، و دليل آن، در كتب روايى بسيار است. ر. ك: بحارالانوار، ج 1، وافى و قضاى وسائل
و در روايات متواتر رسيده از1) « اجتهاد و تقليد» در حقيقت يك معناى وسيع دارد كه سراسر زندگى انسان را شامل مىگردد و اختصاص به مسائل دينى ندارد. زيرا معمولًا ممكن نيست يك نفر در تمام علوم و دانشها و صنايع تخصص داشته باشد، بلكه تخصص هر كس در يك يا حدّاكثر چند موضوع است، رشتههاى تخصصى هر كس همان رشته اجتهاد اوست، و در بقيه رشتههاى علوم و فنون و صنايع چارهاى جز« تقليد» از متخصصان فن ندارد، بنابراين بزرگترين دانشمندان جهان در قسمت مهمى از امور مربوط به زندگى خود از ديگران( مجتهدان و متخصصان فنون ديگر) تقليد و پيروى مىكنند، بنابراين رجوع افراد غير وارد در مسائل دينى به اهل علم و اطلاع، چيز تازهاى نيست، بلكه قسمتى از يك امر كلى مربوط به سراسر زندگى انسان هاست.
2) قياس در اصطلاح سرايت دادن حكم موضوعى به موضوع ديگر است كه از بعضى جهات با موضوع اوّلشباهت دارد. مثل اينكه بگوييم چون مشروبات الكلى نجس و ناپاك است، بنابراين هر ماده سكر آور و مست كنندهاى نجس مىباشد.
قياس از نظر شيعه به كلى باطل و در هيچ حكمى قابل استناد نيست و روايات فراوانى از ائمه اهل بيت عليهم السلام در نهى از عمل به قياس نقل شده است( رجوع شود به كتاب وسايل الشيعه جلد سوم آخر كتاب قضا). حقيقت اين است كه يكى از عواملى كه موجب شده فقهاى اهل سنّت به قياس عمل كنند كمبود مدارك احكام در نزد آنهاست. معروف است تعداد احاديثى كه در تمام ابواب فقه در نظر« ابوحنيفه» صحيح بوده است به سى حديث نمىرسيده، كسانى كه با مسائل مختلف در ابواب وسيع فقه سر و كار دارند مىدانند اين تعداد حديث اگر در يك باب هم وارد گردد باز براى پاسخ گفتن به مشكلات همان يك باب هم كافى نيست.
3) ر. ك: فرائد الاصول، ص 159.
ائمه اهلبيت عليهم السلام اين مضمون نقل شده:
«إنَّ الشريعةِ إذا قِيْسَتْ مُحِقَ الدِّينُ
؛ اگر در احكام دين قياس شود، اساس دين محو و نابود مىگردد».(1)
بحث درباره بطلان عمل به قياس نيازمند توضحيات بيشتر است كه از حوصله اين مقال بيرون مىباشد.(2)
1) كافى، ج 1، ص 57، ح 15 و ج 7، ص 300، ح 6؛ فقيه، ج 4، ص 119، ح 5239؛ تهذيب، ج 10، ص 184، ح 719؛ وسائل، ج 27، ص 41، ح 33160 و ج 29، ص 352 ح 35762 و در همه آنجا بجاى( الشريعة)،( السنة) آمده است
2) يكى از دلايل روشن بطلان عمل به قياس اين است كه اسرار بسيارى از احكام شرع به طور كامل برما روشن نيست، چه بسا موضوعاتى كه از نظر ما با هم شبهات دارند ولى در قوانين اسلامى احكام مختلفى براى آنها تعيين شده است، مثلًا ما فرقى ميان مشروبات الكلى و ساير مواد مخدر و مست كننده نمىبينيم در حالى كه اوّلى نجس و دومى پاك است( اگر چه مصرف همه حرام مىباشد) و نظير اين تفاوت در مسائل فقهى فراوان است. به عكس در بعضى از موارد تفاوت زيادى ميان دو موضوع در نظر ما وجود دارد ولى در شرع حكم آن يكى است. مثلًا زنى كه قطعاً عقيم و نازاست پس از طلاق همان عدّه را بايد نگه دارد كه زنهاى ديگر نگه مىدارند با اينكه عدّه معمولًا براى كشف باردار بودن زن مىباشد. اين موضوعات بهترين دليل است كه ما نمىتوانيم به فكر خود احكام دينى را به يكديگر قياس نماييم
1) ناگفته پيداست كه منظور« مؤلف عاليقدر» اين نيست كه در ميان صحابه و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله افراد مطمئنى كه احاديث آنها مورد اعتماد باشد نبودهاند، مسلّماً احاديث اين گونه اشخاص مورد قبول خواهد بود، ولى اصل« تنزيه صحابه» و اينكه هر كس نام« صحابى» بر او گذارده شد بايد احاديث او بدون چون و چرا پذيرفته گردد- آنچنان كه بسيارى از دانشمندان اهل سنّت عقيده دارند- قابل قبول نيست و با هيچ منطقى سازگار نمىباشد، تاريخ اسلام حتى تواريخى كه به دست مورخان بزرگ اهل سنّت نگاشته شده پر است از خلافكاريهاى بعضى از كسانى كه جزء صحابه محسوب مىشدند.
آيا هرگز مىتوان اين همه تواريخ را انكار كرد، و اين همه خلافكاريها را ناديده گرفت، و چشم بسته در برابر هر حديثى كه به هر يك از صحابه منتهى مىگردد تسليم شد؟! كدام وجدان بيدار اين مطلب را مىپذيرد؟
2) اين امر در سال 665 هجرى اتفاق افتاده است. ر. ك: الخطط مقريزى، ج 2، ص 344
متأسّفانه هيچ يك از دانشمندان اهل سنّت را نديدهايم كه پاسخ قانع كنندهاى به اين پرسشها بدهد و حق مطلب را ادا كند، در حالى كه آنها موظفند توضيح كافى در اين باره در اختيار ما بگذارند و بگويند چرا باب اجتهاد(1)
ر. ك: الوحدة الاسلامية، تأليف عبدالمتعال الصعيد، ص 99؛ ميدان الاجتهاد، تأليف دكتر عبدالدائم البقرى الانصارى، ص 14؛ الفلسفة السياسية للإسلام، تأليف علامه عبيدى، ص 31؛ النواة فى حقل الحياة، ص 124؛ يوم الاسلام، ص 189؛ به نقل از هذى هى الشيعة، تأليف باقر شريف القرشى، ص 220- / 224
به روى آنها بسته شده؟!(2)حقاً دانشمند روشن ضمير و خوش محضر و بااطلاعى بود، در اثناى راه كه مىرفتيم به فكر بوديم يك مسأله علمى مطرح كرده و از وى استفاده نماييم، مسأله« انحصار مذهب در چهار مذهب» به نظرم آمد، پس از برگزار ساختن مراسم تعارفات معمولى مسأله را مطرح ساختم و گفتم: شَيْخَنا! مَا الدَّلِيلُ عَلى حَصْرِ المَذاهِبِ في الأرْبَعِ؟: دليل بر انحصار مذاهب در چهار مورد چيست؟ و آماده بودم بحث مشروحى در اين زمينه ميان ما و او رد و بدل شود و به مسأله مفتوح بودن باب اجتهاد بكشد، ولى ناگهان ديدم بدون هيچ تأمل و مكثى، دانشمند مزبور با صراحت و صداقت كامل در پاسخ سؤال من گفت:« لَا دَلِيْلَ عَلَيْهِ!؛ هيچگونه دليلى بر اين موضوع نيست»!
ولى گويا عامل اصلى اين انحصار از نظر اهل سنّت جلوگيرى از تشتت و پراكندگى جوامع اسلامى بوده، در حالى كه اين فكر كاملًا اشتباه است، زيرا علاوه بر اينكه جلو تشتت و پراكندگى گرفته نشده بلكه به صورت زنندهاى در چهار مذهب تثبيت گرديده است، ركود و نابسامانى وجود و عدم تحرك خاصى در فقه آنان به وجود آورده است، در حالى كه فقه شيعه بر اثر مفتوح دانستن باب اجتهاد، مخصوصاً قول به تحريم« تقليد ميت»( دانشمندان و فقهايى كه در حيات نيستند) جز در موارد بقاى بر تقليد، توسعه فوق العاده و تحرك خاصى يافته است و اتفاقاً فاصله ميان پيروان و مقلدين دو مجتهد شيعه از فاصله ميان پيروان مذاهب چهارگانه بسيار كمتر است.
و اگر اصل« تقليد اعلم» كه در ميان شيعه معروف است به طور صحيحى عملى گردد يعنى پس از درگذشت يك مرجع بزرگ، علماى طراز اوّل بنشينند و اعلم را انتخاب نمايند هم با اتمام موازين فقهى جور مىآيد و هم نتيجه آن، اتحاد تمام مردم عصر واحد در مسائل فرعى خواهد بود
1) اخيراً علماى الازهر ضرورت فتح باب اجتهاد را مطرح كردهاند از جمله سيد رشيد رضا.
2) از جمله مسايلى كه در ميان برادران اهل سنّت مشهور و معروف است و هيچ گونه دليلى براى آن وجود ندارد مسأله انحصار مذاهب در چهار مذهب معروف و به عبارت ديگر حق اجتهاد را در انحصار چهار نفر قرار دادن و از بقيه سلب كردن است. هيچ يك از دانشمندان آنها دليل قانع كنندهاى براى اين امتياز و تبعيض نابجا ذكر ننمودهاند، فراموش نمىكنم در سفرى كه براى حج بيت اللَّه الحرام به« مكه» مشرف شده بودم، بنا به معرفى بعضى از مدرسين معروف حوزه علميه قم به اتّفاق چند نفر از دوستان اهل فضل به ديدن يكى از دانشمندان اهل سنّت كه از مدرسين حرم شريف و صاحب تأليفات متعددى بود، رفتم.
غير از اين سه موضوع، اختلافى ميان اماميه و ساير مسلمين در اصول بحثهاى فقهى وجود ندارد(1)
توضيح اينكه: آنها در مسايلى كه خالى از نص است و حكمى در قرآن و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آن وجود ندارد، مىنشينند و با در نظر گرفتن مصالح و مفاسد موضوع و با توجه به مذاق شارع مقدس در موارد ديگر حكمى جعل مىكنند و قانونى وضع مىنمايند( چون معتقدند در اينگونه موارد حكمى در واقع نيست و به ما واگذار شده است)!
آنها اين كار را اجتهاد مىنامند، ولى ناگفته پيداست مفهوم چنين اجتهادى قبل از هر چيز ناتمام بودن قوانين دينى از نظر احكام مورد نياز امّت است، و شيعه با اين عقيده موافق نيست و معتقد است در اسلام براى هر واقعهاى حكمى وجود دارد كه به صورت قواعد كليه يا به طور خصوصى پيش بينى شده است.
شرح بيشتر درباره اين موضوع از حوصله اين مقال بيرون مىباشد
و اگر اختلافى هست در «فروع» فقهى است. مثلًا ممكن است اماميه چيزى را واجب بدانند و ديگران واجب ندانند و بالعكس، البتّه نظير اين اختلافات در ميان خود دانشمندان اهل سنّت يا در ميان دانشمندان شيعه نيز وجود دارد كه منشأ همه آنها يكى است و آن اختلاف در اجتهاد افراد با يكديگر مىباشد.نكته ديگرى كه در اينجا ذكر آن لازم است اينكه «مجتهد» از نظر شيعه به كسى گفته مىشود كه پس از بررسىها و مطالعات فراوان در ادله احكام شرع داراى ملكه اجتهاد گردد يعنى يك نيروى علمى پيدا كند كه بتواند به وسيله آن احكام شرع را از روى مدارك و ادله استنباط نمايد.
چنين كسى مىتواند به اجتهادات و نظرات خود در مسائل شرعى عمل كند، ولى تنها اين مقدار براى تقليد و پيروى ديگران از او كافى نيست، بلكه موضوع
1) علاوه بر اين« اجتهاد» كه در ميان ما و دانشمندان اهل سنّت يك فرق اصولى و اساسى دارد، زيرا« اجتهاد» از نظر ما، همان استخراج احكام شرع از مدارك مختلف: قرآن، اخبار، دليل عقل، و اجماع است، ولى اجتهاد از نظر فقهاى اهل سنّت شبيه يك نوع قانونگذارى است.
مرجعيت تقليد علاوه بر مسأله اجتهاد، شرايط ديگرى دارد كه از همه مهمتر ملكه «عدالت» است.
ملكه عدالت يعنى يك حالت خدا ترسىِ باطنى كه انسان را از ارتكاب گناه باز دارد و به انجام وظايف و قيام به واجبات دعوت نمايد. اين حالت خداترسى مراتب و درجات مختلفى دارد كه عاليترين و ريشه دارترين مرحله آن مرحله «عصمت» است كه از شرايط مقام «نبوّت و امامت» مىباشد.
*** البتّه در مسائل ضرورى و مسلّم دينى كه بر همه آشكار و روشن است (مانند واجب بودن نماز و حرام بودن ربا و امثال آنها) اجتهاد و تقليد موضوعيت ندارد، همچنين در مسائل مربوط به اصول عقايد دينى (مانند توحيد و نبوّت و معاد) نيز تقليد جايز نيست، بلكه بايد هر كس اين مسائل را به فراخور حال خود از روى دلايل قطعى فرا گيرد، زيرا اين گونه مسائل تكاليف علمى و واجبات اعتقادى است كه بايد هر كس شخصاً آنها را از روى مدرك به طور قطع و يقين (اگر چه اين مدارك ساده باشد) دريابد، نه ظن و گمان در آن كافى است و نه تبعيت و تقليد از ديگرى.
ولى در مسائل فرعيه هم اجتهاد صحيح است، و هم تقليد؛ يعنى براى كسانى كه قدرت استنباط دارند اجتهاد و براى كسانى كه به اندازه كافى مايه علمى ندارند تقليد.
موضوعى كه در خاتمه اين بحث تذكر آن نيز لازم به نظر مىرسد اينكه وظايف و اعمالى كه مكلفين انجام مىدهند و بايد احكام آنها را از روى اجتهاد يا تقليد بدانند از دو صورت خارج نيست:
عبادات بدنى مانند نماز و روزه، و عبادات مالى مانند زكات و خمس.
«فقه» علمى است كه احكام تمام اين موضوعات را تحت چهار عنوان روشن مىسازد: «عبادات، معاملات، ايقاعات، احكام».
اصول عبادتش شش چيز است كه دو قسمت آن تنها جنبه بدنى دارد (نماز و روزه) و دو قسمت تنها جنبه مالى دارد (زكات و خمس) و دو قسمت ديگر هم جنبه بدنى دارد و همه جنبه مالى (حج و جهاد) جاهدوا باموالكم وانفسكم، و اما كفارات، كيفرىهاى مخصوصى است كه به جرايم معينى تعلق مىگيرد.
(توضيح مسائل بالا در بحثهاى آينده از نظر شما خواهد گذشت).
از نظر شيعه- بلكه از نظر تمام مسلمانان- ستون دين، رابطه ميان انسان و خدا و معراج افراد با ايمان همان «نماز» است. كسى كه نماز را ترك كند رابطه ميان او و خدا قطع مىگردد.
لذا در اخبار اهل بيت عليهم السلام وارد شده:
«لَيْسَ بَيْنَ الْمُسْلِمِ وَبَيْنَ الْكُفْرِ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ الترك فَريِضَةٍ أو فَرِيضَتَيْنِ
؛ فاصله ميان انسان و كفر فقط ترك يك يا دو نماز فريضه است».(1)
در هر حال موقعيت نماز در ميان عبادات اسلامى به قدرى است كه هيچ يك از عبادات به پايه آن نمىرسد، دانشمندان و علماى شيعه همه در اين مسأله هم عقيدهاند كه هر كس نماز را ترك كند گناهكار و فاسق است و احترام ندارد، غيبت او جايز و اعتماد از او سلب مىگردد خلاصه اينكه شيعه در موضوع نماز سختگيرى فوقالعادهاى دارد.(2)
1) به كتاب« وسائل الشيعة» جلد 4،( باب ثبوت الكفر والارتداد بترك الصلاة الواجبة) رجوع شود
2) ممكن است بعضى تعجب كنند كه چرا مرحوم كاشف الغطا درباره اهميّت دادن شيعه به موضوع نماز پافشارى دارد، نكته اين است كه با نهايت تأسف بعضى از افراد مغرض و تفرقه انداز با كمال ناجوانمردى به شيعه تهمت مىزنند كه آنها اصلًا نماز نمىخوانند، چرا ما مسلمانان اين اندازه از هم دور باشيم كه از واضحترين مسائل درباره يكديگر اطلاع نداشته باشيم؟ مقصر كيست؟ به عقيده ما همه مقصرند؟
نمازهاى واجب از نظر شيعه (در اصل شرع) به پنج نوع است: نمازهاى پنجگانه روزانه، نماز جمعه، نماز عيد فطر و قربان، نماز آيات، نماز طواف. البتّه گاهى ممكن است شخص مكلّف نيز نمازى را به وسيله نذر و عهد و قسم يا به واسطه استيجار بر خود واجب كند، اين گونه نماز در اصل شرع، واجب نيست بلكه به واسطه خود شخص واجب گرديده است.
غير از اين نمازها، بقيه نمازها مستحب (نافله) مىباشد، مهمترين نمازهاى مستحب، نافلههاى روزانه است كه دو برابر نمازهاى پنجگانه واجب مىباشد (يعنى 34 ركعت). بنابراين مجموع نمازهاى واجب و مستحب روزانه از نظر شيعه 51 ركعت مىشود.
در اينجا داستان جالبى به نظرم آمد كه ذكر آن بى مناسبت نيست، اين داستان را راغب اصفهانى در كتاب پر ارزش و سودمند خود به نام «محاضرات» نقل كرده است:
«در زمان «احمد بن عبدالعزيز» مردى در اصفهان بود به نام «كنانى» او از شيعيان اهلبيت عليهم السلام بود، و احمد بن عبدالعزيز نزد او درس «امامت» مىخواند.
اتفاقاً يك روز مادر احمد نگاه كرد و چشمش به جلسه درس افتاد، ناگهان فرياد زد و خطاب به «كنانى» گفت: اى بد كار! بچهام را رافضى كردى؟! كنانى گفت: اى كم عقل! رافضيها روزى 51 ركعت نماز مىخوانند، فرزند تو حتى يك ركعت هم نماز نمىخواند چگونه او رافضى است؟!».(1)
بعد از نمازهاى نافله روزانه، مهمترين نماز مستحب، نافله ماه مبارك رمضان است كه يك هزار ركعت مىباشد (البتّه علاوه بر نافلههاى روزانه) و از اين نظر فرقى ميان ما و برادران اهل سنّت نيست، تنها تفاوتى كه هست اين است كه ما، «جماعت» را در اين نمازها جايز نمىدانيم و بايد به طور «فرادى خوانده شود؛
1) محاضرات الادباء، ج 4، ص 448
زيرا معتقديم نماز جماعت، مخصوص نمازهاى واجب است ولى آنها نمازهاى نافله ماه رمضان را به جماعت مىخوانند و آن را نماز «تراويح» مىنامند.
احكام نماز جمعه و نماز عيد فطر و عيد قربان، و آيات، و همچنين بقيه نمازهاى مستحب را بايد در كتابهاى مشروحى كه در اين زمينه از طرف دانشمندان و علماى شيعه نگاشته شده مطالعه كرد و كتابهايى كه در اين باره تأليف يافته از دهها هزار! تجاوز مىكند.
هر يك از اين نمازها آداب و ذكرها و دعاهاى مخصوصى دارد كه در كتبى كه مستقلًا براى اين منظور تأليف شده مذكور است، تعداد اين كتابها نيز فوق العاده زياد است.
اما ماهيت نماز؛ ماهيت نماز از نظر ما از سه قسمت تشكيل مىگردد:
مكان نمازگذار.
البتّه مكان ذاتاً جزء شرايط نيست بلكه لازمه وجود هر انسانى است؛ زيرا نمازگذار (مانند هر شخص ديگر) بدون مكان نمىتواند باشد، ولى اين مكان بايد غصبى نباشد و محل سجده (آنجايى كه پيشانى بر آن گذارده مىشود) نيز بايد پاك باشد.
نوع دوم اجزاى غير ركنى است كه اگر «عمداً» ترك شود موجب بطلان نماز مىگردد مانند: قرائت (حمد و سوره)، ذكر، تشهد، سلام. و در همه اينها آرامش
بدن هنگام انجام آن لازم است، اما اذان و اقامه هر دو مستحب مؤكد مىباشند؛ بلكه بعيد نيست در صورت وقت اضافه داشتن، «اقامه» واجب باشد.(1)
نوع دوم موانعى است كه در حال عمد نماز را بر هم مىزند و آن عبارت است از: سخن گفتن، خنده و گريه با صدا، رو به طرف راست و چپ كردن، خوردن و آشاميدن.(3)
منظور از طهارت كه جزء شرايط ذكر شد، وضو و غسل است و هر كدام از اين دو موجباتى دارد كه بدنبال آن واجب مىگردد. و در صورتى كه دسترسى به آب براى وضو و غسل نباشد و يا آب پيدا شود اما بر اثر بيمارى يا سرماى شديد و تنگى وقت، نتواند از آن استفاده كند بايد به جاى آنها تيمم نمايد، همانطور كه قرآن مجيد مىگويد: «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»؛ بر زمين پاكى تيمم كنيد».(4)
در معناى صَعِيد» كه در اين آيه شريفه ذكر شده ميان فقها و علماى لغت اختلاف نظر است: بعضى معتقدند صَعِيد» تنها به معناى «خاك» مىباشد ولى عدّهاى ديگر معناى آن را وسيعتر مىدانند و معتقدند آنچه روى زمين را
1) وجوب« اقامه» معلوم نيست، بلكه حق اين است كه آن نيز« مستحب مؤكد» مىباشد
2) مناسبتر اين است كه به جاى« فعل كثير»،« فعل محو كننده صورت نماز» قرار داده شود، خواه فعل كثير باشد يا قليل، مثلًا ور جستن يا كف زدن در وسط نماز با اينكه فعل كثير نيست صورت نماز را محو و باطل مىسازد
3) موانع نماز منحصر به اينها نيست و امور ديگرى نيز هست كه نماز را باطل مىسازد، به كتابهاى فقهى يا رسالههاى عمليه مراجعه شود
4) سوره نساء، آيه 43
مىپوشاند اعم از خاك- سنگريزه- شن- سنگ و امثال آن، جزء مفهوم صَعِيد» است حتى سنگهاى معدنى پيش از آنكه پخته شود (و به صورت گچ و آهك و مانند آن درآيد) جزء صعيد است، و قول دوم صحيحتر به نظر مىرسد.
اين بود مختصرى درباره نماز از نظر شيعه «اماميه» البتّه همان طور كه اشاره شد هر يك از جزييات اين موضوع، مباحث مشروح و جالبى دارد كه حق آن را تنها در چندين جلد كتاب بزرگ مىتوان ادا نمود.
روزه از نظر شيعه اماميه يكى از اركان عبادات اسلامى است و از جهت حكم شرعى به سه نوع تقسيم مىگردد:
روزه واجب؛ آن هم بر دو قسم است: روزهاى كه ذاتاً واجب مىباشد (روزه ماه مبارك رمضان) و روزهاى كه به واسطه بعضى از جهات واجب مىگردد مانند: روزه كفاره، و بدل هدى، و نيابت و نذر و مانند آن.
روزه مستحب؛ مانند روزه ماه رجب و شعبان و روزههاى مستحب ديگر كه تعداد آن بسيار زياد است.
روزه حرام؛ مانند روزه عيد فطر و قربان، بعضى از علماى شيعه نوع چهارمى نيز براى روزه ذكر كردهاند و آن روزه مكروه است، مانند روزه روز عاشورا و روز عرفه ولى بايد توجه داشت كه مكروه بودن در اينجا به اين معنا نيست كه ترك آن از انجامش بهتر است بلكه كراهت در اينجا كراهت نسبى است يعنى نسبت به روزههاى ديگر ثواب و مطلوبيت آن كمتر مىباشد.
روزه شرايط و موانع و آداب و اذكار بسيارى دارد كه در كتابهايى كه دانشمندان شيعه در اين زمينه نوشتهاند- و تعداد آنها از هزاران كتاب تجاوز مىكند- مذكور است.
در هر صورت التزام شيعه به روزه ماه رمضان به قدرى زياد است كه حتى
عدّهاى از آنها با اينكه هنگام روزه داشتن از شدت تشنگى و ناراحتى وضع مزاجى وخيمى پيدا مىكنند باز حاضر نيستند روزه خود را افطار نمايند.
اين بود شرح كوتاهى درباره دو عبادت اسلامى كه تنها جنبه بدنى دارد.
زكات از نظر شيعه پس از نماز از همه عبادات مهمتر است، بلكه در بعضى اخبار ائمه اهل بيت عليهم السلام اين مضمون وارد شده:
«من لازكوة له لاصلوة له
؛ كسى كه زكات نمىدهد نمازش قبول نيست!».(1)
شيعه- مانند ساير مسلمانان- زكات را در «نُه چيز» واجب مىداند چهارپايان سه گانه (گوسفند- گاو- شتر) و غلات چهار گانه (گندم- جو- خرما- مويز) و «طلا و نقره» مسكوك. اينها موارد وجوب زكات است، در چند مورد هم مستحب مىباشد: مال التجاره، اسب، و كليه محصولات كشاورزى.
البتّه واجب شدن زكات در اين موارد نُه گانه شرايط و حد نصاب معينى دارد كه در كتابهاى مربوطه توضيح داده شده است.
تذكر اين نكته نيز لازم است كه تمام شرايط و قيودى را كه شيعه براى زكات قايل است لااقل با يكى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت موافقت دارد.
مصرف زكات از نظر شيعه همان گروه هشت گانهاى هستند كه قرآن مجيد بيان كرده است آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِى الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِى سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ»؛ صدقات (/ زكات مخصوص نيازمندان و مستمندان و مأموران جمعآورى آن و براى جلب محبّت افراد غير مسلمان و براى (آزادى) بردگان، و (اداى) بدهكاران و در راه (تقويت آيين) خدا و واماندگان در سفر است».(2)
زكات فطره (1)، يكى از اقسام زكات، است كه بر هر انسان بالغ و عاقل و متمكنى لازم است كه در عيد فطر از طرف خود و تمام كسانى كه نفقه او را مىخورند، اعم از كوچك و بزرگ، بپردازند. مقدار زكات فطره براى هر نفر يك صاع (قريب يك من تبريز) و جنس آن از قوت غالب مردم مانند «گندم و جو و خرما» و امثال اينهاست.
در اصول مسائل زكات فطره هيچ گونه اختلافى ميان شيعه و اهل سنّت نيست.
شيعه خمس را در هفت چيز واجب مىداند:
اساس اين بحث را آيه شريفه ذيل تشكيل مىدهد: «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِّنْ شَىْءٍ فَأَنَّ للَّهِ خُمُسَهُ»؛ بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد خمس آن براى خداست».(2)طبق اين آيه خمس در هر نوع غنيمتى لازم است.(3)
1) زكات فطره كه گاهى از آن به« زكات بدن» نيز تعبير مىشود در حقيقت يك نوع ماليات سرانه است كه بهنفع فقرا گرفته مىشود، مسلمانان پس از يك ماه روزه داشتن كه آن خود درسى از نوع دوستى و توجه به حال مستمندان اجتماع است، يك قدم عملى در اين راه برداشته و تقريباً مقدار خوراك يكى دو روز خود را به مستمندان مىدهند، اين كار گرچه به ظاهر كوچك است ولى اگر يك حساب دقيق درباره كسانى كه تمكن مالى براى پرداخت زكات فطره دارند بنماييم خواهيم ديد كه مقدار قابل توجهى از نيازمنديهاى محرومان اجتماع در صورت عمل به اين دستور تأمين خواهد شد
2) سوره انفال، آيه 41
3) غنيمت از نظر مفهوم لغوى يك معناى وسيع دارد كه هر نوع درآمدى را كه انسان به دست مىآورد شامل مىگردد و منحصر به غنايم جنگى نيست، در روايات اهل بيت عليهم السلام نيز به همين معنا تفسير شده است، و به اين ترتيب« خمس» به تمام درآمدها تعلق مىگيرد و در حقيقت يك نوع« ماليات بر درآمد» اسلامى است كه پس از صرف تمام هزينههاى زندگى به مازاد درآمد يكساله تعلق مىگيرد. درست است كه آيه شريفه« وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ ...» در شمار آيات مربوط به جهاد در قرآن ذكر شده ولى بودن يك آيه در رديف آيات مربوطه به يك موضوع، دليل بر اتحاد مضمون آنها نمىشود، زيرا مىدانيم آيات قرآن پشت سرهم و بدون فاصله نازل نگرديده، چه بسا يك آيه در يك روز درباره موضوعى نازل مىگرديد و آيه ديگر يك هفته بعد درباره موضوع ديگرى. بنابراين اتحاد سياق آيات نمىتواند دليل بر اتحاد مضمون آنها گردد
ما معتقديم خداوند خمس را براى خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله به جاى زكات كه بر آنها حرام است قرار داده، و آن را بايد شش سهم كرد: سه سهم آن به ترتيب متعلق به خداوند، پيامبر و خويشان نزديك اوست چنانكه قرآن بيان نموده است) اين سه سهم را در زمان حضور امام عليه السلام بايد به او داد تا به نظر او مصرف گردد، و در زمان غيبت امام عليه السلام بايد به مجتهد عادل كه «نايب امام» محسوب مىشود پرداخت تا زير نظر او در راه حفظ قوانين اسلام و كشورهاى اسلامى و تبليغات دينى و ساير امور مهم مذهبى و اجتماعى از قبيل كمك به افراد ضعيف و ناتوان و دردمندان و محرومان اجتماع مصرف گردد.(1)
نه آن طور كه محمود آلوسى در تفسير خود از روى استهزا گفته:
«وَيَنْبَغِي أنْ تُوضَعَ هذِه السِّهَامُ فِي مِثْلِ هذِهِ الْأيّامِ فِي السّرْدَابِ!!
؛ سزاوار است شيعه اين سهم را در اين ايام (زمان غيبت امام) در سرداب بگذارند!».(2)
منظورش همان تهمت و نسبت خلاف و دروغى است كه كراراً به شيعه دادهاند و مىگويند شيعه عقيده دارد كه امام زمان عليه السلام در سردابى كه در «سامرا» است پنهان گرديده!
ما بارها گفتهايم اين نسبت، از نسبتهاى ناروايى است كه متأسّفانه از قديمالايام تاكنون از طرف اهل سنّت به ما دادهاند و در بسيارى از كتابهاى خود نوشتهاند كه: «شيعه معتقد است امام در سردابى پنهان گشته است!»(1)در حالى كه سرداب مزبور كمترين ارتباطى به مسأله غايب شدن امام ندارد و معلوم نيست آنها يك چنين نسبت ناروا و خلافى را طبق كدام مدرك و كدام كتاب و نوشتهاى از نوشتههاى شيعه به ما نسبت مىدهند.
شايد منشأ اشتباه آنها اين باشد كه مىبينند ما سرداب مزبور را زيارت مىكنيم در صورتى كه ما آن نقطه را فقط به اين خاطر زيارت مىكنيم كه عبادتگاه شبانه امام زمان و پدرانش حضرت امام حسن عسكرى و امام هادى عليهما السلام بوده است.
آنها در اين محل رو به درگاه خدا مىكردند و سر به سجده مىنهادند و با او راز و نياز داشتند.(2)
و اما سه سهم ديگر حق مستمندان و افراد ناتوان سادات است كه به جاى زكات كه براى آنها تحريم شده، مقرر گرديده است.(3)
اين بود حكم سهام شش گانه خمس از نظر شيعه، كه از زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله
1) ر. ك: تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 199، فصل 27؛ سير اعلام النبلاء، ج 13، ص 119؛ الصراع بين الاسلاموالوثنية، ص 42؛ المهديّة فى الاسلام، ص 129 و 130
2) در اوايل كتاب بحثى درباره علت اهميّت سرداب سامرا از نظر شيعه و هياهوى مضحكى كه بعضى از مغرضين و تفرقه اندازان در اين باره راه انداختهاند گذشت
3) در حقيقت خمس يك امتياز تشريفاتى براى حفظ احترام خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد وگرنه در واقع هيچ گونه تفاوتى ميان مستمندان سادات با غير سادات ايجاد نمىكند، چه اينكه سادات مستمند به مقدار احتياج خود حق دارند از خمس استفاده نمايند و اگر مقدار سه سهم خمس كه حق سادات است از احتياجات آنها زيادتر باشد مقدار اضافى به« بيت المال اسلام» بر مىگردد، همان طور كه اگر احتياجات آنها بيش از مقدار مزبور باشد بايد از بيت المال تأمين شود، يعنى ميزان استفاده سادات از سه سهم« خمس» درست معادل ميزان استفاده غير سادات از« زكات» است و با توجه به اينكه سادات از زكات محرومند هيچ گونه امتياز مالى ميان سادات و ديگران باقى نمىماند و تنها همان جنبه تشريفاتى و حفظ احترام خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله را خواهد داشت
تاكنون بوده است؛ ولى اهل سنّت پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله حق خمس بنى هاشم را قطع كرده و آن را جزء بيتالمال ساختند، نتيجه اين شد كه نيازمندان بنىهاشم هم از زكات محروم ماندند و هم از خمس!
گويا امام شافعى در كتاب معروف خود به نام «الأمّ»، ص 69 به همين نكته اشاره مىكند آنجا كه مىگويد: «... اما خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله كه به جاى زكات خمس براى آنها مقرر شده به هيچ وجه از زكات و صدقات واجبه نمىتوانند استفاده كنند، و اگر كسى چيزى به آنها بدهد كافى نيست و تكليف او ادا نمىشود ...» تا آنجا كه مىگويد: «نپرداختن حق آنها از خمس مجوز اين نمىگردد كه از زكات كه بر آنها حرام است استفاده كنند»!
ولذا فقهاى اهل سنّت هم عملًا باب «خمس» را از كتابهاى خود حذف كرده و در تأليفات خود مطلقاً بحثى تحت اين عنوان ندارند؛ در حالى كه فقهاى شيعه در هر كتاب كوچك و بزرگ فقهى خود بحث مستقلى درباره خمس، مانند زكات دارند.
فقط دانشمند معروف ابو عبيدالقاسم بن سلام متوفاى 224 هجرى در كتابى كه به نام كتاب الاموال نگاشته و از كتابهاى بسيار نفيس اسلامى است بحث مشروحى درباره خمس و چيزهايى كه خمس به آن تعلق مىگيرد و مصرف و ساير احكام آن، ذكر كرده، و اتفاقاً اكثر مطالب او موافق عقيده مشهور علماى شيعه است، كسانى كه مايل باشند مىتوانند صفحات 303 تا 349 كتاب مزبور را مطالعه نمايند.
اين بود بحث كوتاهى درباره عقيده شيعه در مورد دو عبادت اسلامى كه تنها «جنبه مالى» دارد يعنى خمس و زكات. اما عباداتى كه هر دو جنبه را دارد: هم جنبه بدنى و هم جنبه مالى، دو چيز است: حج و جهاد.
يكى از بزرگترين اركان اسلام در نظر شيعه حج است، و طبق رواياتى كه در كتابهاى شيعه نقل شده كسى كه حج را ترك كند او را مخير مىسازند كه يهودى از دنيا برود يا نصرانى! و چنين كسى در آستانه «كفر» است همان طور كه آيه شريفه نيز اشارهاى به اين مطلب دارد: «وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ»؛ و هر كس كفر ورزد (و حج را ترك كند به خود زيان رسانده) و خداوند از همه جهانيان بى نياز است».(1)
حج در حقيقت يك نوع جهاد بدنى و مالى است، بلكه حج جهاد معنوى است همان طور كه جهاد، حج حقيقى مىباشد و با دقت در اسرار و آداب اين دو دستور اسلامى يك نوع وحدت و هماهنگى در ميان آن دو به خوبى احساس مىگردد.
در صورتى كه شرايط عمومى از قبيل «بلوغ و عقل» و شرايط خصوصى از قبيل مستطيع بودن (داشتن زاد، توشه، مركب، سلامت بدن و امنيّت راه) در انسان جمع باشد حج يك مرتبه در تمام عمر واجب مىشود، البتّه وجوب آن وجوب فورى است و نمىتوان آن را تأخير انداخت.
«حج» بر سه نوع است: حج افراد كه آيه زير به آن اشاره مىفرمايند: «وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ»؛ و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه او كنند ...».(2)و حج قران كه در اين آيه به آن اشاره شده: «وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للَّهِ»؛ و حج و عمره را براى خدا به اتمام رسانيد ...»(3)و حج تمتع كه اين آيه ناظر به آن است: «فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ»؛ هر كس با ختم عمره حج را آغاز كند ...».(4)
هر يك از اين اقسام، احكام و بحثهاى فراوانى دارد كه در كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده، تشريح گرديده است. من تعدادى از كتابهاى دانشمندان اهل سنّت را كه در موضوع حج نگاشتهاند مطالعه كردهام، در غالب مسائل حج با كتابهاى دانشمندان شيعه موافق است، تنها در موارد معدودى با هم اختلاف دارند.
تاريخ تشيّع، و مطالعه حالات شيعه در گذشته و حال، به خوبى نشان مىدهد كه آنها همواره اهميّت خاصى به حج مىدادند، و همه ساله هزاران نفر از آنها به افتخار انجام اين فريضه بزرگ اسلامى به مكّه نايل مىشدند، با اينكه انواع خطرات و ناراحتيها از ناحيه كسانى كه اموال و حتى خون آنها را بر خود مباح مىدانستند در انتظار آن بود! ولى هيچ يك از اين مشكلات طاقت فرسا آنها را از انجام اين فريضه بزرگ باز نمىداشت، در اين راه قربانيها دادند، و از هر گونه بذل جان و مال دريغ ننمودند، عجبا! با اين همه باز مىگويند اينها مىخواهند اساس اسلام را در هم بكوبند!!
جهاد مهمترين سنگ زير بناى اسلام و ستون اصلى اين خيمه است، جهاد است كه كاخ اسلام را برپا داشته و آن را گسترش داده است.
اگر جهاد نبود، اسلام اين آيين نجات بخش و مايه رحمت و بركت براى مردم جهان نبود. جهاد چيزى جز ايستادگى در برابر تجاوز دشمن و مقاومت در مقابل ظلم و فساد، و بذل جان ومال وفداكارى در اين راه نيست.
به عقيده شيعه جهاد بر دو قسم است: جهاد اكبر و جهاد اصغر.
«جهاد اكبر» همان مقاومت در برابر دشمن داخلى يعنى هوا و هوسهاى سركش، و مبارزه با صفات پست و انحرافات اخلاقى، مانند: جهل، ترس، ظلم،
تكبر، خودپسندى، حسد، بخل و مانند اينهاست. چنانكه فرمودهاند:
«أعْدى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ
؛ بزرگترين و خطرناكترين دشمن تو همان هوسهاى نفسانى سركش توست!».(1)
«جهاد اصغر» مقاومت در برابر دشمنان خارجى، دشمنان حقيقت، دشمنان عدالت، دشمنان اصلاحات، دشمنان فضيلت و دين است.
و از آنجا كه مبارزه با انحرافات اخلاقى و صفات زشت و ناپسندى كه در روح و جان انسان ريشه دوانيده، كار مشكل و دشوارى است، پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله اين نوع مبارزه را در پارهاى از سخنان خود جهاد اكبر ناميده است.(2)
ياران بزرگوار آن حضرت نيز در تمام طول حيات خود همواره به اين دو جهاد مشغول بودند، و در سايه آن، اسلام را به عالىترين مرحله سربلندى و افتخار رسانيدند.
ولى در اينجا يك موضوع باقى مىماند كه اگر بخواهيم به قلم خود اجازه دهيم تصويرى از وضع جهاد مسلمانان گذشته و فداكاريها و جانبازيهاى آنان در راه عظمت و اعتلاى اسلام، با آنچه امروز مىبينيم بر صفحات كاغذ ترسيم كند، شايسته است اشكهاى حسرت از چشمهاى ما سرازير گردد و دلها از فرط غم و اندوه شكافته شود!
ولى آيا مىدانيد چرا قلم از نوشتن باز ماند؟ و با اينكه شعلههاى اندوه غم در سينهام زبانه مىكشد و قلبم را فشار مىدهد حتى قدرت شرح اين ماجرا از من سلب شده است؟!(3)
اينها نه از اسلام اطّلاع صحيحى دارند و نه از شرايط و اوضاع زمان و مسلّماً متفكران و دانشمندان عرب هرگز با اين طرز تفكر نادرست موافق نبوده و نخواهند بود.
عدهاى ديگر نيز با انتخاب روشهاى محلى و تك روى در موضوعات اجتماعى و سياسى و مذهبى به اين پراكندگى كمك مىكنند، بعضى ديگر با پيوستن به بلوكهاى مختلف، اصالت و استقلال كامل خود را از دست داده و به صورت يك عضو وابسته به ديگران درآمدهاند و نتيجه آن همين وضعى است كه امروز مشاهده مىكنيم و با آن مواجه هستيم.
شرح اين هجران و اين خون جگراين زمان بگذار تا وقت ديگر!
1) عوالى اللئالى، ج 4، ص 118، ح 187؛ بحارالانوار، ج 67، ص 36.
2) ر. ك: امالى صدوق، ص 466، 712 ح 8؛ كافى، ج 5، باب وجوه الجهاد، ح 3؛ الاختصاص، ص 233؛ نوادر راوندى، ص 21.
3) متأسّفانه جهاد امروز به صورت جنگهاى سرد و گرم داخلى و مبارزات و كشمكشهاى سياسى و مذهبى در ميان خود مسلمانان در آمده است، شمشيرهايى كه بايد بر فرق دشمنانى كه موجوديت ما را تهديد مىكنند فرود آيد، بر فرق يكديگر مىكوبيم؛ و به جاى اينكه تمام نيروهاى مادى و معنوى خود را براى تجديد و عظمت ديرين اسلام بسيج كنيم و از امكانات فراوانى كه خدا در اختيار كشورهاى پهناور ما قرار داده در اين راه استفاده نماييم، زمينه را با اختلافات خود براى نفوذ استعمار بيگانه فراهم ساختهايم. جمعى مسأله كهنه شده تبعيض نژادى را زنده كرده و« قوميت عربيت» را به جاى« اسلام» مورد پرستش قرار داده! حتى سعى دارند به اسلام نيز رنگ نژاد بدهند و شعار خود را« الحضارة العربية الاسلامية»!( تمدن عربى اسلامى!) انتخاب نمودهاند و به اين ترتيب حساب خود را از اكثريت قاطع مسلمين جهان جدا ساخته اسلام بدون مرز را در مرزهاى بسيار كوچك محصور ساختهاند!
به عقيده شيعه امر به معروف يا دعوت به سوى نيكيها و هدايت به سوى حق و فضيلت و نهى از منكر يا مبارزه با بديها و گمراهيها، جزء مهمترين و عاليترين دستورات اسلامى است كه عقل و شرع در لزوم آن هماهنگ هستند.(1)
بايد توجه داشت كه كارهاى نيك و بد معمولًا داراى دو جنبه است:« جنبه فردى» و« جنبه اجتماعى». مسأله فضيلت بودن عمل، مربوط به جنبه فردى آن است كه در حال اجبار و الزام از بين مىرود، ولى مصالح اجتماعى و جنبههاى عمومى عمل در هر حال محفوظ است، ترك دروغ و ظلم و اداى حقوق ديگران اثر اجتماعى خود را در همه حال دارد خواه از روى اختيار و انگيزه معنوى و كمال اخلاقى سر بزند و يا از روى اجبار و اكراه، و از آنجا كه مصلحت فرد نيز از مصلحت اجتماع جدا نيست، منافع آن به همان فرد نيز باز مىگردد، بنابراين نبايد ترديد نمود كه اين دو دستور بزرگ كه به منظور حفظ اجتماع و نظم آن تشريع شده پيش از آنكه جنبه شرعى داشته باشد، جنبه عقلانى دارد
1) بعضى از دانشمندان معتقدند كه اين دو دستور بزرگ اسلامى تنها جنبه« تعبدى» دارد و در لزوم آن از نظر دليل عقل ترديد كردهاند، زيرا معتقدند انجام كارهاى خوب و ترك كارهاى بد به حكم اجبار و الزام( كه يكى از مراحل امر به معروف و نهى از منكر است) فضيلتى محسوب نمىشود كه عقل حاكم به لزوم آن باشد يعنى اگر كسى به حكم اجبار دروغ نگويد و ظلم نكند و حقوق ديگران را ادا نمايد فضيلتى براى او نيست. ولى اين سخن صحيح نمىباشد زيرا:
اين دو وظيفه بزرگ از اساسىترين پايههاى اسلام محسوب مىشود و در رديف بهترين عبادات و طاعات و يكى از اقسام «جهاد» مىباشد.
ملّتهايى كه اين دو اصل را فراموش كنند به طور مسلّم خداوند آنها را در چنگال ذلت و خوارى گرفتار خواهد نمود، و لباس بدبختى به اندام آنها مىپوشاند، چنين ملتى طعمه آمادهاى براى درندگان انساننما و ظالمان و ستمگران خواهند بود.
ولذا از شخص بنيان گذار اسلام صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام ما عبارات تكان دهندهاى در لزوم انجام اين دو وظيفه بزرگ و مفاسد و زيانهايى كه از ترك آن دامنگير اجتماعات انسانى مىشود نقل شده كه پشت را مىلرزاند.
بدبختانه ما امروز مفاسد و زيانهايى را كه از سستى در انجام اين دو وظيفه سرچشمه مىگيرد با چشم آشكارا مىبينيم. ولى اى كاش مطلب به همين جا ختم مىشد و تنها به ترك اين دو وظيفه قناعت كرده بوديم و كار به اينجا نمىرسيد كه منكر در نظرها معروف و معروف در نظرها منكر گردد آمرين بمعروف و دعوت كنندگان به حق و فضيلت، خودشان پشتپا به حق و فضيلت بزنند و نهى كنندگان از منكر خودشان آلوده انواع منكرات بشوند!
اين بلايى است كمرشكن و غير قابل تحمل: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ»؛ فساد در صحرا و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام دادهاند آشكار شده است».(1)با اينكه فرمودهاند:
«لَعَنَ اللَّهُ الآمِرِينَ بِالْمَعْرُوفِ
التَارِكِينَ لَهُ، وَالنَّاهِينَ عَنِ الْمُنْكَرِ الْعَامِلِينَ بِهِ
؛ لعنت بر آنهايى كه دعوت به نيكى مىكنند و خودشان ترك مىنمايند، و آنها كه نهى از بدى مىكنند و خود آن را
1) سوره روم، آيه 41
انجام مىدهند!».(1)
راستى؛ آفرين بر آيين اسلام و بر اين وسعت احكام و جامعيت آن، زيرا آنچه را براى دين و دنياى انسان لازم بوده و آنچه موجب ترقى و پيشرفت و سعادت او مىشده پيش بينى نموده است.
از يك طرف دستورات جامع و قوانين زندهاى براى مردم جهان وضع كرده و اين در حقيقت به منزله «قوه مقننه» است. بديهى است اين قوه قانونگذارى بدون يك نيروى اجرايى كافى اثرى نخواهد بخشيد لذا در درجه اوّل ضمانت اجرايى آن را به عهده عموم مسلمانان گذارده و امر به معروف و نهى از منكر را وظيفه فرد فرد آنها قرار داده، تا هر كس يك «قوه مجريه» براى آن احكام و مقررات بوده باشد، همه بر وضع يكديگر نظارت كنند و همه در برابر يكديگر مسئول باشند
«كُلُّكُمْ رَاعٍ وَكُلُّكُمْ مَسْئُولٌ!»
. اما چون ممكن است در مواردى، اين ضمانت اجرايى كافى نباشد و عدّهاى از اجراى قوانين سرباز زنند، لذا در درجه دوم اختيارات وسيعى به حكومت اسلامى و زمامدار و مسئول مطلق جامعه مسلمانان يعنى «امام» يا كسانى كه از طرف او براى اين مقام نصب مىشوند، داده است.
حكومت اسلامى موظّف است حدود اسلام را جارى سازد، مجرمان را كيفر دهد، با ظلم و فساد مبارزه كند و در حفظ استقلال مسلمين و تقويت مرزها بكوشد.
خلاصه فوايد و آثار حيات بخش اين دو قانون بزرگ اسلامى «امر به معروف و نهى از منكر»، خيلى بيشتر از آن است كه در بيان بگنجد، ولى آيا اين سياست عالى اجتماعى را در هيچ يك از مذاهب و اديان جهان مىتوانيد پيدا كنيد؟! آيا مكتب و فلسفهاى از اين عميقتر پيدا مىشود كه همه افراد مراقب و ناظر حال
1) شرح نهجالبلاغه محمّد عبده، ج 2، ص 12؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 151، ح 21216
يكديگر باشند، و بر هر كسى سه چيز واجب باشد: ياد گرفتن و عمل كردن، تعليم به ديگران، وادار ساختن افراد ديگر به علم و عمل.
اينجاست كه انسان از عظمت اين دين و اين مكتب عالى تربيتى در شگفت مىشود، ولى از آن شگفتانگيزتر وضع رقّت بار مسلمانان كنونى است! كه با داشتن چنين برنامه هايى، به چه روزى افتادهاند؟!
*** اين بود اصول عبادات اسلامى از نظر شيعه اماميه كه ما فقط به يك اشاره اجمالى قناعت كرده و شرح و توضيح آن را به كتابهاى گسترده كه بزرگان علما و دانشمندان ما از صدر اوّل اسلام تاكنون نگاشتهاند وا مىگذاريم.
وهمان طور كه سابقاً هم اشاره شد تعداد اين كتابها به قدرى زياد است كه تنها آنچه از آن در زمان ما باقى مانده بر صدها هزار كتاب بالغ مىشود، گذشته از كتابهاى فراوان ديگرى كه به واسطه عوامل گوناگونى از بين رفته و به دست ما نرسيده است.
همانطور كه قبلًا هم اشاره كرديم معاملات بر چند قسمت است:
اگر معامله بر محور «اموال» دور مىزند آن را «معاوضه» مىگويند، معاوضات نيز بر دو نوع است:
اوّل- «عقود لازم» مانند خريد و فروش، اجاره، مصالحه، رهن، هبه و بخشش با عوض، و امثال آنها. اينگونه معاملات را گاهى «عقود مغابنه» نيز مىنامند
(زيرا هر يك از طرفين معامله مىكوشد در معامله مغبون نشود و بهره بيشترى ببرد).
دوم- «عقود جايز» يعنى معاملاتى كه از هر دو طرف يا از يك طرف قابل فسخ است مانند: قرض، هبه و بخشش بدون عوض، جعاله (1)و مانند آن.
احكام و شرايط اين معاملات اعم از لازم و جايز در كتابهاى فقهى ما چه در كتابهاى مشروح فقهى و چه مختصر، تشريح شده است.
موضوعى كه ذكر آن در اينجا لازم است اينكه علماى شيعه چه در ابواب معاملات و چه در ابواب عبادات اجازه نمىدهند كوچكترين انحرافى حتى به مقدار يك مو از قرآن و سنّت پيغمبر صلى الله عليه و آله و قواعدى كه از آنها استنباط گرديده، حاصل شود، ما هرگز اجازه نمىدهيم احدى به كسب ثروت و مال جز از طريق مشروع مانند تجارت، زراعت و صنعت و امثال آن مبادرت ورزد، و هر مالى كه از طريق غصب، ربا، خيانت، تقلب، كلاهبردارى به دست آيد از نظر ما حرام است.
ما اجازه نمىدهيم كسى حتى در مورد «كفار» خدعه و نيرنگ به كار برد و از اين راه اموال آنها را به چنگ آورد، ما اداى امانت را از واجبات مهم مىدانيم و خيانت در امانت حتى نسبت به كفار در نظر ما جايز نيست تا چه رسد به مسلمانان.(2)
اين، نسبت به معاملات مالى، ولى دستهاى ديگر از معاملات و قراردادهاى
1) حقيقت« جعاله» اين است كه كسى بگويد: هر كس فلان كار را براى من انجام داد فلان مبلغ يا مبلغى به او مىدهم( در جعاله طرف معين و قبول شخص خاصى شرط نيست) ساير شرايط آن را از كتابهاى فقهى بخواهيد
2) در اين زمينه احاديث متعددى نقل شده حتى در آنها تصريح گرديده كه اگر قاتل امير مؤمنان على عليه السلام نيز امانتى نزد ما داشته باشد بايد به او پس بدهيم و در آن خيانت ننماييم!( به وسائلالشيعه، ج 19، باب 1 و 2 از ابواب وجوب أداء الامانة از كتاب الوديعه، رجوع شود)
طرفينى هست كه جنبه مالى ندارد اگر چه ممكن است متضمن يك حق مالى نيز باشد، مانند «ازدواج» كه هدف اصلى آن حفظ نسل و نظم خانواده و بقاى نوع انسانى است.
ازدواج از نظر شيعه بر دو نوع است: ازدواج دائم و ازدواج موقت؛ نوع اوّل مورد اتّفاق عموم مسلمانان مىباشد، ولى نوع دوم يعنى «ازدواج محدود و موقت» كه گاهى از آن به «متعه» نيز تعبير مىشود و آيه صريح قرآن مجيد گواه مشروعيت آن است: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»؛ زنانى را كه متعه (/ ازدواج موقت مىكنيد واجب است مهر آنها را بپردازيد».(1)
شيعه مىگويد همان طور كه در آغاز اسلام اين نوع ازدواج، مشروع بوده، الآن هم مشروع است، و تا ابد هم مشروع خواهد بود. ولى همواره يك كشمكش دامنه دار در اين ميان و ديگران بر سر اينوجود داشته و تاريخچه اين نزاع به زمان ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله مىرسد.
از آنجا كه اين مسأله از جهاتى واجد اهميّت است بد نيست كمى مشروحتر درباره آن بحث و گفتگو كنيم و گوشهاى از حقايق مربوط به آن را براى روشن ساختن افكار همه برادران مسلمان تشريح نماييم.
يكى از مسائل غير قابل انكارى كه هر كس كمترين سر و كارى با قوانين و احكام داشته باشد در آن ترديد نمىكند كه نكاح متعه (ازدواج موقت) يعنى عقدى كه زمان محدود و معينى دارد، از طرف شخص پيامبر اسلام تشريع و تجويز شده، و جمعى از ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله در زمان حيات آن حضرت و بعد از
1) سوره نساء، آيه 24
رحلت او از اين قانون استفاده كردهاند.(1)
مفسّران اسلام در اين موضوع هم عقيدهاند كه عدّهاى از بزرگان صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله مانند عبداللَّه بن عباس، جابر بن عبداللَّه انصارى، عمران بن حصين، عبداللَّه بن مسعود، ابى بن كعب و امثال آنها، فتوا به جواز «متعه» مىدادند(2)، و آيه سابق را به اين صورت مىخواندند:
«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ الَى اجَلٍ مُسَمى ...
؛ آن زنانى را كه براى مدت معينى «متعه» مىكنيد حق آنها را بپردازيد».(3)
مسلماً نظر آنان اين نبود كه در قرآن تحريفى رخ داده، و چيزى از آن افتاده است، به هيچ عنوان بلكه منظور آنها بيان تفسيرى بوده كه از شخص پيامبر صلى الله عليه و آله همان كسى كه اين كتاب بزرگ آسمانى بر او نازل شده است شنيده بودند، گرچه از ظاهر رواياتى كه «ابن جرير طبرى» در تفسير بزرگ خود آورده چنين بر مىآيد كه جمله «الى اجل مسمى» از اصل قرآن بوده است، آنجا كه مىگويد:
ابونصيره نقل مىكند كه اين آيه را براى «ابن عباس» خواندم گفت بخوان: «الى اجل مسمى» گفتم من اينچنين نمىخوانم گفت: به خدا سوگند اين چنين نازل شده است (اين سخن را سه مرتبه تكرار كرد).(4)
1) مؤلف عاليقدر به اندازه كافى درباره اين مسأله مهم اسلامى كه مورد اختلاف شيعه و سنى است از نظر مدارك اسلامى بحث نموده و قسمت قابل توجهى از آثار اجتماعى و اخلاقى آن را نيز ذكر كرده است، ولى براى تكميل اين بحث و پاسخگويى به ايراداتى كه از عدم توجه به معناى« ازدواج موقت» و شرايط آن سرچشمه گرفته و تشريح جنبههاى اجتماعى آن بحثى در پايان كتاب از نظر خوانندگان محترم مىگذرانيم، و تصور مىكنيم با توجه به مجموع اين بحثها اهميّت اين قانون عالى اسلامى كه وسيله مؤثرى براى مبارزه با فحشا و انحرافات جنسى است، روشن مىگردد
2) شمارى از صحابه و تابعين كه متعه را مباح دانستهاند: ر. ك: كنزالعمال، ج 8، ص 294
3) به تفسير فخر رازى، ج 3، ص 210 و تفسير طبرى، ج 5، ص 9؛ نيز الجامع لاحكام القرآن قرطبى، ج 2، ص 147؛ التفسير العظيم، ج 1، ص 474؛ تفسير كشاف، ج 1، ص 519؛ السنن الكبرى، ج 7، ص 205؛ المصنف عبدالرزاق، ج 7، ص 497 و 498 باب المتعة؛ شرح نووى بر صحيح مسلم، ج 9، ص 179؛ كنزالعرفان، ج 2، ص 150 رجوع شود
4) جامع البيان طبرى، ج 5، ص 9
ولى مسلماً مقام! ابن عباس كه دانشمند اسلام (حبرالامة) لقب يافته از آن بالاتر است كه نسبت تحريف به قرآن بدهد، اگر اين حديث صحيح باشد حتماً منظور او اين بود كه تفسير آيه چنين نازل گرديده است.
در هر حال، اعتقاد عموم علماى اسلام، بلكه ضرورت دين، بر اين است كه در آغاز «ازدواج موقت» مشروع بوده (1)و مسلمانان در صدر اسلام به آن عمل مىكردهاند، نهايت اين است كه مخالفين اين حكم مدعى هستند كه بعداً نسخ و تحريم شده است ولى در مورد نسخ آن اختلاف است. و رواياتى كه در اين باره ادعا مىكنند پريشان و ضعيف مىباشد.
بديهى است چنان احاديثى نه تنها موجب يقين نمىگردد بلكه از آنها ظن و گمان هم نمىتوان پيدا كرد، در صورتى كه قواعد علمى به ما مىگويد: حكم قطعى را جز دليل قطعى نسخ نمىكند.
توضيح اينكه: درباره چگونگى نسخ اين حكم، گاهى ادعا مىنمايند كه خود پيغمبر صلى الله عليه و آله ازدواج موقت را نخست تجويز و سپس تحريم نموده است؛ بنابراين ناسخ آن، سنّت پيغمبر مىباشد.
و گاهى مىگويند: ناسخ آن، آيات قرآن مجيد است، در اينجا نيز اختلاف
1) عبداللَّه بن عباس( زاد المعاد، ج 17 ص 213. جابر بن عبداللَّه انصارى، صحيح مسلم، ج 2، ص 1022. عمران بن حصين خزاعى( بخارى، مسلم و بيهقى). عبداللَّه بن مسعود( صحيح مسلم، ج 2، ص 1022؛ عبداللَّه بن عمر( مسند احمد، ج 2، ص 95)، معاويه( المعلى، شرح الموطأ للزرقانى)، ابوسعيد خدرى( عمدة القارى، ج 8، ص 310)، سلمة و معبد فرزندان اميه جمعى( المحلى، الاصابة، ج 2، ص 63)، زبير بن عوام( العقد الفريد، ج 2، ص 139) اسماء دختر ابوبكر( مسند ابوداود، ص 227)، خالد بن مهاجر مخزومى( صحيح مسلم، ج 2، ص 1026)، عمروبن حريث فرشى( كنزالعمال، ج 8، ص 293)، ابىّ بن كعب انصارى( تفسير طبرى، ج 5، ص 9) سعيد بن جبير( تفسير شوكانى، ج 1، ص 474) ابوذر غفارى( زادالمعاد، ج 1، ص 207) نقل از جزوه متعتان كانتا، ص 16- / 18
كردهاند كه با كدام آيه اين حكم نسخ شده؟ بعضى مىگويند با آيه طلاق «إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ»؛ هر زمان خواستيد زنان را طلاق دهيد، در زمان عدّه (كه از عادت ماهانه پاك شدند) آنها را طلاق گوييد».(1)
بعضى ديگر آيه ارث زوج و زوجه آن را نسخ كرده است: «وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِنْ لَّمْ يَكُنْ لَّهُنَّ وَلَدٌ»؛ و براى شما نصف ميراث زنانتان است، اگر آنها فرزندى نداشته باشند».(2)
ما تصور مىكنيم اين ادعاها به قدرى سست و بى پايه است كه نيازى به پاسخ ندارد، چه اينكه اين آيات (آيات ارث و طلاق) كمترين منافات و مخالفتى با آيه نكاح موقت ندارد تا يكى را ناسخ و ديگرى را منسوخ بدانيم، و در آينده اين مطلب را روشنتر خواهيم ساخت كه ازدواج موقت يك نوع ازدواج حقيقى است و زنى كه به اين صورت، عقد مىشود حقيقتاً زوجه و همسر مرد است و تمام احكام ازدواج درباره او جارى مىباشد.(3)
ولى اكثر مخالفين مدعى هستند كه آيه مزبور به وسيله آيه: «إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ»؛ جز در مورد همسران و كنيزانشان»(4)نسخ شده است (5)، زيرا در اين آيه جواز آميزش زن و مرد را در سايه دو چيز معرفى مىكند: زوجيت يا مالك شدن كنيز، و هيچ يك از اين دو موضوع در مورد نكاح موقت نيست!
1) سوره طلاق، آيه 1
2) سوره نساء، آيه 12. ر. ك: التفسير الكبير، ج 10، ص 50؛ الجامع لاحكام القرآن، ج 5، ص 130
3) به استثناى بعضى از احكام كه مخصوص ازدواج دائم و از لوازم آن است نه از لوازم هر نوع ازدواج، چنانكه خواهد آمد
4) سوره مؤمنون، آيه 6
5) ر. ك: التفسير الكبير، ج 10، ص 50؛ الجامع لاحكام القرآن، ج 5، ص 130؛ سنن بيهقى، ج 7، ص 206؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 50؛ المبسوط سرخسى، ج 5، ص 152
آلوسى دانشمند معروف سنى در تفسير خود چنين مىگويد: «شيعه نمىتواند ادعا كند كه «زن متعه» جزء كنيز است، زيرا اين مطلب واضح البطلان مىباشد، و نيز نمىتواند ادعا كند زوجه و همسر محسوب مىشود، چه اينكه آثار و احكام «زوجيت» مانند ميراث، عدّه، نفقه و طلاق در حق او جارى نيست!!».(1)
راستى اين استدلال «آلوسى» بسيار عجيب است، شيعه مىگويد: همسر عقد موقت زوجه حقيقى است و اينكه آلوسى مىگويد لوازم زوجيت را ندارد كاملًا بىاساس و نادرست مىباشد زيرا:
اولًا: لوازم و آثارى را كه به آن اشاره كرده (از قبيل ميراث و نفقه و ...) اگر منظور اين است كه در تمام انواع نكاح اين لوازم و آثار وجود دارد، اين ادعا كاملًا مردود است، چه اينكه وجود اين آثار تنها براى يك نوع نكاح (نكاح دائم) قطعى مىباشد نه براى تمام اقسام نكاح.
واگر منظور اين است كه در غالب موارد نكاح، اين لوازم ثابت است، ما هم اين سخن را قبول مىكنيم ولى نبودن آنها در موارد ديگر (نكاح موقت) ضررى نمىزند.
از جمله شواهدى كه نشان مىدهد اين لوازم در تمام موارد وجود ندارد؛ اينكه مىبينيم در موارد زيادى زوجه ارث نمىبرد و در عين حال زوجه است، مثلًا: زوجهاى كه كافر باشد ارث نمىبرد، و نيز اگر كسى در حال بيمارى كه به مرگ او منتهى مىگردد زنى را عقد كند و قبل از همبستر شدن (دخول) با او بميرد همسرش از وى ارث نخواهد برد (با اينكه عقد در تمام اين موارد عقد دائم بوده است).
و به عكس مواردى را مىبينيم كه زوجيت به واسطه طلاق به كلى از ميان رفته
1) روح المعانى، ج 5، ص 7 و نيز ر. ك: الآلوسى والتشيع، ص 193 به بعد
ولى حق ارث باقى مانده است. مثلًا اگر كسى زن خود را در بيمارى كه به مرگ او منتهى مىگردد طلاق دهد و عدّه او هم تمام شود سپس شوهر پيش از گذشتن يك سال از دنيا برود، زن او ارث مىبرد.
ثانياً: به فرض اينكه ما تمام اين آثار حتى ارث را از لوازم جدايىناپذير زوجيت بدانيم باز دليل مزبور ناتمام است؛ زيرا محروم بودن زنى كه به عقد موقت درآمده از ارث، مسلّم نيست، بلكه عدهاى از دانشمندان شيعه معتقدند اين زن مانند زن دائمى ارث مىبرد؛ عدّهاى ديگر معتقدند در حال عادى ارث نمىبرد؛ ولى مىتواند شرط ارث كند، يعنى در متن عقد شرط نمايند كه از يكديگر ارث خواهند برد. در اين صورت مانند همسر دائمى ارث مىبرند.
و بعضى ديگر از فقهاى ما معتقدند كه در هر حال ارث مىبرد؛ مگر اينكه شرط خلاف كنند، يعنى در عقد تصريح نمايند كه از ارث بردن محرومند تنها در اين صورت ارث نمىبرد.
با اين حال چگونه مىتوان محروميت او را از ارث قطعى دانست؟!(1)در هر صورت بر طبق قواعد فقهى كه در دست است و به مقتضاى جمع ميان آيات (آيه متعه و آيه ازدواج در سوره مؤمنون) حق اين است زنى كه به عقد موقت درآمده «زوجه» است و تمام احكام زوجيت را- جز در مواردى كه دليل قطعى، او را از پارهاى از احكام خارج ساخته- داراست.
1) نكته ديگرى كه بايد در اينجا به آن توجه داشت اين است كه در« اصول فقه» اين قاعده اثبات شده كه اگرحكم خاصى در موردى وارد شود و دليل عامى بر خلاف آن وارد گردد( البتّه بعد از عمل به خاص)، آن حكم عام همان طور كه محتمل است« ناسخ» خاص باشد ممكن است به وسيله خاص« تخصيص» بخورد و از آنجا كه نسخ در احكام بسيار كم و تخصيص به عكس آن بسيار زياد است بايد احتمال دوم را مقدم داشت و حمل بر تخصيص نمود؛ بنابراين به فرض اينكه ثابت شود در مورد ازدواج موقت ارث نيست بايد آيه ارث را تخصيص زد نه اينكه حكم متعه را منسوخ دانست( تازه اين در صورتى است كه آيه ارث بعد از آيه متعه نازل گرديده باشد)
اما در مورد «عدّه» تمام علما و فقهاى شيعه متفقند كه در عقد موقت عدّه ثابت است، و هيچ كس پيدا نمىشود كه عدّه را لازم نداند (با اين حال معلوم نيست «آلوسى» چگونه چنين نسبت خلافى را به شيعه داده است؟!).
اما «نفقه» از لوازم زوجيت نيست، به دليل اينكه زوجه ناشزه (زنى كه حاضر به آميزش جنسى با شوهر خود نيست و تمكين نمىكند) حق نفقه ندارد با اينكه مسلماً زوجه است.
اما در مورد «طلاق» بايد توجه داشت كه در عقد موقت چيزى هست كه جانشين طلاق مىگردد و آن بخشش مدت است؛ زيرا شوهر مىتواند باقيمانده مدت را به همسرش ببخشد و از او جدا شود بنابراين نيازى به طلاق وجود ندارد.
ثالثاً: نسخ آيه «متعه» به وسيله آيه «ازواج» (آيه 6 سوره مؤمنون) اساساً محال است؛ زيرا آيه «متعه» در سوره نساء مىباشد و اين سوره از سوره هايى است كه در «مدينه»(1)نازل شده در حالى كه آيه «ازواج» در سوره «مؤمنون» و «معارج» مىباشد و اين هر دو از سورههايى هستند كه در «مكه»(2)نازل گرديده، بنابراين از نظر تاريخ نزول، آيه اوّل متأخر است و امكان ندارد آيه متقدم آن را نسخ نمايد.
رابعاً: جمعى از بزرگان علماى اهل سنّت رواياتى نقل كردهاند كه بر طبق آن، آيه متعه هيچ گاه نسخ نشده است، از جمله «زمخشرى» در تفسير خود «كشاف» از ابنعباس نقل مىكند كه آيه متعه از محكمات است (3)، بعضى ديگر از «حكم بن عيينه» نقل كرده كه در پاسخ اين سؤال:
«إنّ آيَةَ الْمُتْعَةِ هَلْ هِيَ مَنْسُوخَةٌ؟»
آيا آيه
متعه نسخ شده است، صريحاً گفت: نه.(1)
خلاصه اينكه مخالفان ما پس از اعتراف به مشروع بودن ازدواج موقت، ادعاى نسخ اين حكم را مىكنند، و ناسخ آن را گاهى آيهاى از قرآن مىدانند ولى ارزش اين ادعا كاملًا روشن شد.
اما گاهى ادعا مىكنند كه ناسخ آن حديث است، و اين حديث را كه «بخارى» و «مسلم» نقل كردهاند شاهد گفتار خود قرار مىدهند:
«إِنَّ النَّبِيَّ نَهى عَنْها وَعَنِ الْحُمُرِ الأهْلِيَّةِ في فَتْحِ مَكَّةَ أوْ فَتْحِ خَيْبَرَ أوْ غَزْوَةِ أوْطاسٍ!
؛ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از متعه و از (گوشت) الاغهاى اهلى نهى فرمود، و اين جريان هنگام فتح مكه يا فتح خيبر يا غزوه اوطاس (2)بود!».(3)
همانطور كه ملاحظه مىفرماييد اين حديث داراى اختلاف و پريشانى و پراكندگى غريبى است، ولذا كسانى كه مدعى نسخ اين حكم به وسيله حديث هستند هر يك چيزى گفتهاند تا آنجا كه بعضى از آنان مانند قاضى عياض نقل مىكند كه به عقيده بعضى اين موضوع (متعه) دو مرتبه مشمول اباحه و دو مرتبه تحريم شده است!(4)
ولى اگر بازهم دايره بررسى و مطالعه خود را در اين مسأله وسيعتر كنيم و كتابهاى مختلف را در اين زمينه دقيقتر مطالعه نماييم خواهيم ديد كه تناقض گويى و اختلاف در اين مورد بيش از اينهاست.
در پارهاى از كتابهاى آنها ديده مىشود كه نسخ اين حكم در حجة الوداع
1) تفسير كشاف، ج 1، ص 519؛ درالمنثور، ج 2، ص 140
2) « غزوه اوطاس»- پس از غزوه« حنين» جمعى از سپاهيان كفار به« اوطاس» كه محلى در سه منزلى« مكه» بود فرار كردند، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جمعى از سپاهيان اسلام را به تعقيب آنها فرستاد تا آنها را پراكنده سازند، آنها نيز در مدت كوتاهى فراريان را متفرق يا اسير نمودند
3) صحيح بخارى، ج 5، ص 78؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 134
4) التفسير العظيم، ج 1، ص 474؛ شرح صحيح مسلم، تأليف نووى، ج 9، ص 181
(سال دهم هجرى) بوده (1)، و طبق نقل بعضى ديگر در غزوه تبوك (سال نهم هجرى) اتّفاق افتاده است.(2)
به روايتى در غزوه اوطاس يا غزوه حنين واقع شده (سال هشتم هجرى ماه شوال)(3)و به روايت ديگرى روز فتح مكه (سال هشتم هجرى ماه رمضان) صورت گرفته است.(4)
بعضى مىگويند پيغمبر صلى الله عليه و آله آن را در فتح مكه مجاز نمود و سپس پس از چند روز در همانجا آن را تحريم كرد!(5)
ولى معروف در ميان آنها اين است كه نسخ اين حكم در غزوه خيبر (سال هفتم هجرى) يا در عمرة القضاء (در همان سال در ماه ذىالحجه) رخ داده است!(6)
اگر ما تمام اين گفتگوها را به عنوان روايت بپذيريم بايد قبول كنيم كه اين موضوع پنج يا شش مرتبه حلال و سپس حرام شده، نه فقط دو مرتبه و سه مرتبه آنچنان كه دانشمند اهل سنّت «نووى» و بعضى ديگر در «شرح مسلم» گفتهاند!(7)
اى علماى اسلام! اين چه بازى است كه بر سر مسائل دينى در آوردهايد؟! آيا هيچ عقلى اين روش را مىپسندد؟
1) سنن ابوداود، ج 2، ص 227؛ طبقات ابن سعد، ج 4، ص 348؛ سنن بيهقى، ج 4، ص 348
2) سنن بيهقى، ج 7، ص 207؛ الجامع لاحكام القرآن، ج 5، ص 130؛ مجمع الزوائد، ج 4، ص 264؛ فتح البارى، ج 11، ص 73
3) صحيح مسلم، ج 2، ص 1023
4) همان مدرك، ص 1025؛ مجمع الزوائد، ج 4، ص 264؛ سنن بيهقى، ج 7، ص 202؛ سنن دارمى، ج 2، ص 140؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 4، ص 292
5) سنن بيهقى، ج 7، ص 202؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 1025
6) صحيح مسلم، ج 3، ص 1027؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 630، ح 1961
7) شرح مسلم، ج 9، ص 180
بديهى است با اين وضع كه تشريح شد كمترين اعتمادى به گفتگوهايى كه در مورد نسخ آيه مىشود باقى نمىماند و افسانه نسخ از جهاتى مردود است:
نسخ آيات به خبر واحد (خبر غير متواتر) جايز نيست.
اخبارى كه ادعا مىشود دليل بر نسخ آيه است معارض با اخبار ديگرى مىباشد كه صريحاً وقوع نسخ را در اين آيه نفى مىكند، تعداد اين اخبار زياد و از طرف اهل سنّت نقل شده است.
از احاديث متعددى كه در كتابهاى معروف اهل سنّت آمده به خوبى استفاده مىشود كه اين حكم در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و حتى در زمان خليفه اوّل به قوت خود باقى بوده و تنها خليفه دوم با آن مخالفت ورزيده است.(1)از جمله «بخارى» در صحيح خود چنين مىگويد:
«ابورجاء از عمرانبنحصين نقل مىكند كه آيه متعه در قرآن نازل گرديده و ما به اين آيه با پيغمبر صلى الله عليه و آله عمل كرديم و آيهاى بر تحريم آن نازل نشد، و پيغمبر صلى الله عليه و آله هم از آن نهى نكرد تا از دنيا رفت، سپس كسى به رأى خود چيزى در اين باره گفت ... مىگويند اين شخص «عمر» بوده است»(2)(پايان حديث بخارى).
مسلم نيز به سند خود از عطا نقل مىكند كه: «جابر بن عبداللَّه انصارى براى عمره به مكه آمده بود، ما در منزلش به ديدن او رفتيم، حاضرين سؤالاتى از او كردند سپس از «متعه» پرسيدند، گفت: بله، ما در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله متعه كرديم و حتى در زمان ابوبكر و عمر نيز به اين حكم عمل نموديم».(3)
باز در «صحيح مسلم» در حديث ديگرى از جابر چنين نقل شده: «در زمان
1) ر. ك: الغدير، ج 3، ص 332. علّامه امينى( ره) 25 حديث از كتب صحاح و مسندها نقل كرده است كه« ازدواج موقت» در شرع اسلام، حلال و در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله و خليفه اوّل و مقدارى از عصر خليفه ثانى معمول بوده، پس عمر در اواخر عمر خود از آن نهى كرده است
2) صحيح بخارى، ج 5، ص 158
3) صحيح مسلم، ج 4، ص 131
رسول خدا صلى الله عليه و آله ما با مهر مختصرى ... براى چند روز متعه مىكرديم، و در زمان ابوبكر نيز همين طور تا اينكه عمر در جريان عمرو بن حريث از آن نهى كرد».(1)
و نيز در همان كتاب از «ابو نضره» نقل شده كه مىگفت: نزد جابر بن عبداللَّه بودم و به او گفتم «عبداللَّه بن عباس» و «عبداللَّه بن زبير» درباره «متعه زنان» و «متعه حج» (نكاح موقت، و حج تمتع كه يكى از اقسام حج است) با هم اختلاف كردهاند، جابر گفت: ما اين هر دو را با پيغمبر صلى الله عليه و آله انجام داديم، بعداً عمر از هر دو نهى كرد ما هم ديگر تكرار ننموديم!(2)
ولى ناگفته پيداست كه خوددارى جابر از اين موضوع تنها از ترس «خليفه» بوده زيرا او حد زنا را در مورد متعه اجرا مىكرد و مرتكبين را سنگباران مىنمود!
راستى اگر ما همين كتاب صحيح مسلم را با دقت مطالعه كنيم و احاديثى را كه در اين باب در نفى و اثبات متعه نقل كرده با موشكافى مورد بررسى قرار دهيم مطالب عجيبى مشاهده خواهيم كرد:
«جهنى» مىگويد: پيغمبر صلى الله عليه و آله در سال فتح مكه، هنگامى كه وارد مكه شديم به ما دستور متعه داد ولى هنوز بيرون نيامده بوديم كه ما را نهى كرد!(3)
گاهى مىگويند پيغمبر صلى الله عليه و آله اين حكم را نسخ فرموده، زمانى مىگويند اين حكم در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و خليفه اوّل بوده، و عمر آن را نسخ نموده، گاهى به على عليه السلام نسبت مىدهند كه آن حضرت چندين مرتبه به ابن عباس اعتراض كرده، و او را از متعه بازداشت و اين اعتراض مكرر سبب شد ابن عباس در عقيده خود در مورد جواز متعه تجديد نظر نمايد و از آن برگردد!(4)
با اينكه از «عبداللَّه بن زبير» نقل مىكنند كه روزى در مكه برخاست و گفت:
«كسانى هستند كه خدا قلبهاى آنها را همچون چشمانشان نابينا ساخته (منظورش عبداللَّه بن عباس بود كه در آن موقع نابينا شده بود) اينها فتوا به جواز متعه مىدهند! ابن عباس اين سخن را شنيد صدا زد: تو آدم نادان و بى مغز و بىادبى هستى، به جانم سوگند متعه در زمان پيشواى پرهيزكاران جهان على عليه السلام انجام مىشد! ...».(1)
از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه ابن عباس تا پايان عمر و حتى در دوران حكومت «ابن زبير» نيز بر عقيده و فتواى خود باقى بوده است.
و از همه شگفت آورتر، نسبت دادن تحريم متعه به اميرمؤمنان على عليه السلام است، زيرا فتوا به جواز اين موضوع يكى از شعارهاى اهل بيت عليهم السلام محسوب مىشود، مخصوصاً روايات متعددى از شخص امير مؤمنان عليه السلام در انكار تحريم آن نقل شده است.
از كلمات مشهور آن حضرت كه حكم ضرب المثل را پيدا كرده اين است كه مىفرمود:
«لَوْ لا نَهْي عُمَرَ عَنِ الْمُتْعَةِ مَا زَنى إِلّا شَقِيّ!
؛ اگر عمر از متعه نهى نمىكرد هيچ كس جز افراد شقاوتمند آلوده زنا نمىشدند»!(2)در تفسير بزرگ «طبرى» از آن حضرت نقل شده كه مىفرمود:
«لَوْ لَاأنّ عُمَرَ نَهى النّاسَ عَنِ الْمُتْعَةِ مَا زَنى إِلّا شَقِيّ، أو شِفَا
؛ يعنى اگر عمر مردم را از متعه باز نمىداشت جز شقاوتمندان آلوده زنا نمىشدند، يا جز افراد كمى آلوده نمىگشتند».(3)( «شقا» در لغت به معناى «كم» است و يا از «اشفى» گرفته شده كه به معناى مشرف به مرگ و هلاكت مىباشد، و در اين صورت ممكن است كنايه از افرادى باشد كه
1) صحيح مسلم، ج 4، ص 133 و سنن بيهقى، ج 7، ص 205
2) تفسير قرطبى، ج 5، ص 130 از ابنعباس
3) جامع البيان، ج 5، ص 19؛ تفسير فخر رازى، ج 10، ص 50؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 140 ذيل آيه متعه؛ جامع الاحكام، ج 8، ص 178 طبع بيروت؛ التفسير الكبير، ج 10، ص 50، طبع ايران به نقل از التشيع غريفى، تفسير طبرى، ج 5، ص 9؛ تفسير البحر المحيط، ج 3، ص 218
در كشاكش سخت و طاقت فرساى شهوت جنسى قرار مىگيرند).
در روايات معتبر ما نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده كه مىفرمود:
«ثَلاثٌ لَاأتَّقِي فِيهِنَّ أحَداً: مُتْعَةُ الْحَجِّ، وَمُتْعَةُ النِّسَاءِ، وَالْمَسْحُ عَلى الخُفَّيْنِ
؛ سه چيز است كه درباره آن از هيچ كس تقيّه نمىكنم: حج تمتع، متعه زنان و مسح بر كفشها».(1)
از همه اينها گذشته آنچه جاى ترديد نيست اينكه بر طبق قواعد حقيقى علم اصول هنگامى كه اخبار و روايات در موردى با هم تعارض كنند و برابرى داشته باشند، چنين رواياتى قابل اعتماد و عمل نيست و جزء متشابهات مىگردد، بايد در اين حال آنها را رها نمود و به سراغ محكمات و مدارك روشن ديگر رفت.(2)
در مسأله مورد بحث نيز پس از تعارض اين احاديث، بايد گفت: آنچه مسلّم و مورد اتّفاق عموم مسلمانهاست اين است كه نكاح موقت در آغاز مشروع و مباح بوده، «قاعده استصحاب» و «اصل عدم نسخ» كه دو قاعده مسلّم اصولى است حكم مىكند كه اين موضوع بر همان حال سابق باقى بوده باشد.
بنابراين راهى جز حكم به مباح بودن آن تا امروز نيست!
اگر ما بخواهيم در پرتو حقايق و واقعيات، حق اين مسأله را ادا كنيم و رمز پيچيدگى و اين همه گفتگوهاى ضد و نقيض را دريابيم پس از بررسى و كنجكاوىهاى لازم به اينجا مىرسيم كه سرچشمه اصلى اين گفتگوها يك
1) يعنى درباره« انجام حج تمتع» و« جواز ازدواج موقت» و« عدم مسح بر كفشها» و اين حديث با لفظهاى مختلف آمده براى آگاهى بيشتر به وسائل الشيعه، ج 1، ص 457، ح 1207 و ج 16، ص 216، ح 21396 و ج 25، ص 251، ح 32102 رجوع شود
2) البتّه اين در صورتى است كه دو روايت از نظر سند قطعى بوده و تنها از نظر دلالت تعارض داشته باشند. اما اگر سندها ظنى باشد مشهور اين است كه پس از تساوى و تعادل در جهات مختلف حكم آن تخيير است، يعنى به هر كدام مىتوان عمل كرد
نكته بوده است، آرى تنها يك نكته، و آن اين است كه: خليفه دوم به عقيده خود روى مصالح خاصى كه اوضاع و احوال آن محيط و آن روز ايجاب مىكرد نكاح موقت را تحريم نمود، و اين تحريم «تحريم قانونى و عرفى» بود نه تحريم شرعى و دينى ولذا اين جمله به طور متواتر از اوّل نقل شده است:
«مُتْعَتَانِ كَانَتَا على عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ وَأنَا احَرِّمُهُما وَاعَاقِبُ عَلَيْهِما
؛ در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله دو «متعه» حلال بود و من آنها را تحريم مىكنم و هر كس مخالفت كند مجازات خواهم نمود متعه حج «حج تمتع» و متعه زنان».(1)
همانطور كه ملاحظه مىشود خليفه دوم تحريم را به پيغمبر صلى الله عليه و آله نسبت نداده، بلكه مىگويد: من آن را تحريم مىكنم و بر مخالفت آن كيفر مىدهم، نمىگويد خدا كيفر مىدهد.
چرا؟ زيرا از شخصى مانند خليفه دوم كه در اجراى حدود و مقررات اسلامى اصرار و شدت نشان مىداد بسيار بعيد به نظر مىرسيد كه حلال خدا را حرام كند يا چيزى را كه جزء احكام اسلام نيست در آن وارد نمايد، چه اينكه او مىدانست
«حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ إلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَحَرَامُهُ حَرَامٌ إلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ
؛ حلال پيغمبر اسلام تا دامنه قيامت حلال است و حرام او تا دامنه قيامت حرام است».(2)
او مىدانست خداوند درباره پيامبرش فرموده: «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ* لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ* فَمَا مِنْكُمْ مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ»(3)ما او را با قدرت مىگرفتيم سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم و هيچ كس از شما نمىتوانست از (مجازات) او مانع شود». بنابراين حتماً مقصودش يك نوع
«تحريم قانونى و عرفى» براى آن روز بوده است.(1)
ولى متأسّفانه بعضى از محدثان معاصر او و بعضى ديگر از محدثان ساده لوح كه بعد از وى روى كار آمدند چون از اين نكته باريك غافل بودند، و از طرفى از شخصى مانند «عمر» كه وظيفه او حراست و پاسدارى احكام اسلام بود بسيار دور مىدانستند، حلال خدا را حرام كند و حدود الهى را بشكند، لذا به فكر پيدا كردن «مجوزى» افتادند و راهى جز اين نيافتند كه ادعا كنند پيغبمر اكرم صلى الله عليه و آله اين موضوع را نخست مباح و سپس تحريم نموده است، و از آنجا كه اين ادعا با حقيقت وفق نمىداد لذا در توضيح و تشريح آن گرفتار آن همه تناقضگويى و اختلاف شدند، در حالى كه اگر عمل خليفه را به صورتى كه ما گفتيم توجيه مىكردند هرگز مجبور به آن همه تكلف و خلافگويى نمىشدند!
گواه اين سخن، روايتى است كه سابقاً از «مسلم» از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل كرديم، او مىگويد: «در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و خليفه اوّل ما با مهر مختصرى براى چند روز متعه مىكرديم تا اينكه «عمر» در جريان «عمرو بن حريث» از آن نهى كرد.
دانشمند سنى «وشتانى آبى» در شرحى كه بر صحيح «مسلم» به نام «اكمال المعلم» نگاشته چنين مىنويسد: «بعضى مىگويند: اين نهى در آخر
1) توجيه مؤلف عاليقدر نسبت به كار خليفه دوم يك توجيه بزرگوارانه و توأم با خوش بينى زياد و اغماض از بعضى جوانب مطلب است، ولى در اينجا يك احتمال ديگر هم هست كه شايد با ظاهر حديثى كه از خليفه دوم نقل شده سازگارتر باشد و آن اينكه طرز تفكر خليفه درباره احكام و مقررات اسلام آنچنان كه ما امروز داريم نبوده است، گويا او همه احكام اسلام را ابدى نمىدانسته، و معتقد بوده لااقل قسمتى از احكام و مقررات اسلامى تابع وضع زمان و اقتضاى محيط است كه مىتوان آن را عوض نمود، لذا مىگويد: در زمان پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله حكم چنين بوده و من آن را تغيير داده و چنان مىگويم! بديهى است اين طرز تفكر با ابديت احكام و مقررات اسلام سازگار نيست، و موضوع« وحى» را در رديف افكار معمولى بشر قرار مىدهد، و عملًا پيغمبر صلى الله عليه و آله و احكام و دستورهاى او را محدود به زمان و مكان و شرايط خاصى مىكند. آيا هيچ يك از دانشمندان امروز اسلام مىتوانند با اين طرز تفكر موافقت نمايند؟!
خلافت عمر بوده و بعضى مىگويند در اثناى خلافت او، مىگفت:
«لاأوتى بِرَجُلٍ تَمَتّعَ وهُوَ مُحْصَنٌ إلّارَجَمْتُهُ وَ لَابِرَجُلٍ وَهُوَ غَيْرُ مُحْصَنٍ إلّاجَلَدْتُهُ
؛ هر مرد متأهلى متعه كند و او را نزد من آورند سنگبارانش خواهم كرد و هر مرد غير متأهلى نزد من بياورند كه متعه كرده باشد او را تازيانه خواهم زد». داستان «عمرو بن حريث» چنين بوده است كه او در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله متعه كرد و اين امر تا زمان خلافت عمر ادامه يافت، مطلب به گوش عمر رسيد او زن مزبور را احضار كرد و جريان را از وى پرسيد گفت: آرى حقيقت دارد، پرسيد شاهد تو كيست، او مادر و پدر خود را به عنوان شاهد معرفى كرد، گفت: پس چرا غير اينها را شاهد نياوردى، و سپس از متعه نهى كردى.
حديث جابر به خوبى گواهى مىدهد كه نهى عمر از متعه بر اثر جريانى بود كه در مورد خاصى واقع گرديد. وناخوشايند وى بود، ولذا مصلحت را در اين ديد كه از آن نهى كند.
گرچه جزييات اين جريان (جريان عمرو بن حريث) بر ما روشن نيست، ولى وضع روحيات خليفه دوم بر ما روشن است، او در همه چيز سختگير و خشن بود چه بسا اتّفاق مىافتاد كه در مورد خاصى حادثهاى روى مىداد كه خوشايند او نبود، همين او را تحريك مىكرد كه به كلى از آن موضوع طبق اجتهاد و رأى خود جلوگيرى كند مبادا نظير آن جريان تكرار گردد.
بنابراين سرچشمه تمام آن گفتگوهايى كه در اين مسأله شده همان نهى خليفه دوم بود به كيفيتى كه گفته شد، وگرنه مشروع بودن «متعه» بعد از تصريح قرآن و عمل پيغمبر صلى الله عليه و آله و يارانش در زمان وى و همچنين در تمام مدت خلافت ابوبكر و قسمتى از خلافت عمر، روشنتر از آن است كه محتاج به اين گفتگوها و بحثهاى طويل و عريض باشد.
اتفاقاً از گوشه و كنار تاريخ اسلام بر مىآيد كه ازدواج موقت در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله حتى در ميان اشراف و صحابه و بزرگان قريش متداول بود، و بسيارى
از فرزندان با شخصيت آنها فرزند «متعه» بودند.
نمونه آن جريانى است كه راغب اصفهانى كه از بزرگان علماى اهل سنّت و مرد ثقه و مورد اعتمادى است نقل مىكند و مىگويد:
«عبداللَّه بن زبير، ابن عباس را سرزنش مىكرد كه چرا متعه را حلال مىداند، او گفت از مادرت بپرس چگونه بوى خوش از مجمرههايى كه بين او و پدرت بود برخاست (كنايه از مراسم عقد است). عبداللَّه بن زبير ماجرا را از مادرش سوال كرد، مادرش گفت: به خدا سوگند تو جز از راه عقد متعه به دنيا نيامدى»!(1)
اين جريانى است كه راغب اصفهانى دانشمند معروف اهل سنّت نقل مىكند، ولى آيا هيچ مىدانيد مادر عبداللَّه بن زبير كه بود؟ «اسما» دختر ابوبكر خواهر عايشه، ام المؤمنين! و شوهرش «زبير» از حواريين رسول خدا صلى الله عليه و آله بود! و با اين همه از طريق متعه او را به همسرى در آورد، با اين مدرك روشن در اين مسأله ديگر چرا لجاجت به خرج دهيم؟!
«راغب» پس از نقل اين داستان، جريان ديگرى نقل كرده مىگويد: يحيى بن اكثم (قاضى القضاة معروف) از يكى از بزرگان بصره پرسيد تو در جواز متعه از چه كسى پيروى مىكنى؟
گفت: از عمر بن خطاب! يحيى گفت: يعنى چه؟ عمر از سرسختترين مخالفين متعه بود!
گفت: بله، ولى در روايات صحيح از وى نقل شده كه بر فراز منبر رفت و گفت: «اى مردم! دو متعه بود كه خدا و پيغمبر آنها را براى شما حلال كرده بودند و من آن را تحريم مىكنم و مرتكب آن را مجازات خواهم كرد ...» ما شهادت عمر را در اينباره مىپذيريم اما تحريم او را نمىپذيريم»!!(2)
نظير اين قضيه، از عبداللَّه بن عمر نيز نقل شده (1)، ولى بايد توجه داشت عبارتى را كه در اين حديث يكى از بزرگان بصره به عمر نسبت داده است خيلى تند و زننده است (خدا و پيغمبر آن را براى شما حلال كردهاند و من تحريم مىكنم).
مسلماً همه، اين تعبير را نمىپسندند. عبارتى كه در روايات مشهور از خليفه دوم نقل كردهاند خيلى ملايمتر از (دو متعه در زمان پيغمبر بود و من آن را تحريم مىكنم) البتّه ميان اين دو تعبير فرق روشنى است، و اگر منظور خليفه همان باشد كه ما سابقاً اشاره كرديم (تحريم قانونى و عرفى، نه تحريم شرعى، و آن هم براى زمان خاصى بوده) كار، آسانتر مىگردد.
هنگامى كه اين بحث را مىنوشتم به اينجا كه رسيدم به گفتار يكى از بزرگان قدماى دانشمند شيعه «محقق محمّد بن ادريس حلى» (از دانشمندان قرن ششم برخورد كردم كه از بسيارى جهات با آنچه ما گفتيم موافق بود، لذا مايل شدم عين آن را براى تأييد مطالب گذشته در اينجا بياورم:
او در كتاب «سرائر» كه از بهترين كتابهاى فقه و حديث است در بحث نكاح چنين مىگويد:
«ازدواج موقت در شريعت اسلام جايز است، همه مسلمين معتقدند كه در قرآن مجيد و احاديث متواتره اجازه داده شده، فقط بعضى ادعا مىكنند اين حكم منسوخ گرديده است، ولى براى اثبات اين مدعا بايد دليلى اقامه نمايند، اما كجا مىتوانند چنين دليلى پيدا كنند؟
گذشته از اين، طبق مدارك صحيح كه در دست ماست هر كارى كه نفعى در بر
1) سنن ترمذى، ج 3، ص 185/ 824
دارد و زيان دنيوى و اخروى در بر نداشته باشد به حكم عقل جايز است، در ازدواج موقت اين وضع ثابت مىباشد، يعنى هم منفعت دارد و هم زيان دنيوى و اخروى در آن نيست، بنابراين بايد حكم به جواز آن كرد.
اگر كسى ايراد كند: از كجا ادعا مىكنيد اين كار ضرر اخروى ندارد با اينكه در مشروع بودن آن در ميان مسلمانان اختلاف است؟
در پاسخ مىگوييم:
اوّلًا: كسى كه مدعى تحريم است بايد دليل اقامه كند و در صورت عدم وجود دليل، عقل حكم به اباحه مىنمايند.
ثانياً: همان طور كه اشاره شد هيچ گفتگويى نيست كه اين نوع ازدواج در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مباح بوده، منتها ادعا مىكنند اين حكم نسخ شده است، در حالى كه مدرك صحيحى بر نسخ در دست نيست. بنابراين اصل مشروع بودن آن قطعى، ولى نسخ آن غير ثابت است، و بديهى است تا نسخ حكمى ثابت نشود، نمىتوان از آن دست برداشت.
اگر بگويند اخبارى از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه حكايت از نسخ و تحريم آن مىكند.
پاسخ اين سخن روشن است: تمام اين روايات- به فرض اينكه از نظر سند سالم باشد- خبر واحد است (يعنى به حد تواتر نمىرسد) چنين اخبارى نه موجب «علم» است و نه مىتوان در «عمل» به آن تكيه كرد، و نه ميزان از مطالب قطعى و مسلّم به خاطر آن دست برداشت.
علاوه بر اين قرآن مجيد بعد از ذكر زنانى كه ازدواج با آنها (محارم) حرام است چنين مىفرمايد: «وَأُحِلَّ لَكُمْ مَّا وَرَاءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوَالِكُمْ مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ»؛ اما زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد) براى شما حلال است كه با اموال خود، آنان را اختيار كنيد در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا خوددارى
نماييد و زنانى را كه متعه (/ ازدواج موقت مىكنيد واجب است كه مهر آنها را بپردازيد ...».(1)(مضمون آيه اين است كه غير از آن زنانى كه گفته شد بر شما حلال است كه با اموال خود آنها را به دست آوريد: از طريق ازدواج نه زنا، و هر كدام را متعه كرديد اجرا (مهر) آنها را واجب است بپردازيد و گناهى بر شما نيست كه عقد متعه را با مدت و اجرت بيشترى تجديد نماييد).
جمله اسْتَمْتَعْتُمْ كه در اين آيه وارد شده يكى از اين دو معنا را دارد: يا منظور همان معناى لغوى آن يعنى «بهره بردارى و التذاذ و انتفاع» است يا منظور «عقد متعه» است كه در عرف شرع به اين معنا آمده.
مسلماً معناى اوّل مراد نيست، به دو دليل:
اين موضوع در ميان علماى علم «اصول» مورد اتّفاق است كه اگر لفظى در قرآن مجيد وارد شد كه محل دو معنا بود: «معناى لغوى» و معناى «عرف شرع» بايد بر معناى دوم حمل شود، ولذا الفاظ «صلوة» و «صوم» و «زكات» و «حج» را كه در قرآن ذكر شده به معناى لغوى نگرفتهاند، بلكه بر معناى شرعى آن حمل نمودهاند.
عده زيادى از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله و تابعين (آنهايى كه بعد از صحابه روى كار آمدند) قائل به جواز متعه بودهاند مانند اميرمؤمنان على عليه السلام و ابن عباس.
داستان مناظره و بحث او با عبداللَّه بن زبير معروف است، و همه آن را نقل كردهاند و حتى شعرا هم در اشعار خود آوردهاند يكى از آنها مىگويد:
أقولُ لِلشَّيْخِ لَمّا طَالَ مَجْلِسُهُيَا شَيْخُ هَلْ لَكَ فِى فتوى ابنِ عَبّاسِ؟(2)
هنگامى كه گفتگو و مجلس شيخ (درباره اين مسأله) طولانى شود به او مىگويم آيا در فتواى ابن عباس (كه از بزرگان صحابه بود) نيز حرفى دارى؟!
وهمچنين عبداللَّه بن مسعود، مجاهد، عطاء، جابر بن عبداللَّه انصارى، سلمة بن اكوع، ابو سعيد خدرى، مغيرة بن شعبه، سعيد بن جبير و ابن جريح اينها فتوا به جواز متعه مىدادهاند و اين خود تأييد معناى دوم را مىكند. بنابراين آنچه مخالفين ادعا مىكنند: تحريم عقد موقت مورد اتّفاق است گفتار بى اساسى مىباشد ... «پايان گفتار ابن ادريس».(1)
متانت در بحث و قدرت منطق و استدلال اين دانشمند بر افراد بصير و مطلع كاملًا آشكار است.
سخنى درباره ازدواج موقّتازدواج موقّت يك ضرورت اجتنابناپذير اجتماعى است (2)
در اينجا بحثى درباره «متعه» و پاسخ بسيارى از ايرادهايى كه از عدم توجه به فلسفه، و شرايط، و حدود و قيود آن ناشى مىشود، را بيان مىكنيم.
اخيراً در پارهاى از نشريات يك بحث به اصطلاح علمى درباره «ازدواج موقت» تحت عنوان مسألهاى به نام «صيغه»! مطرح شده بود كه نمونه كاملى از دخالت افراد غير صلاحيت دار در مسائل حقوقى و مذهبى بود.
گردانندگان اين مجله ضمن سفسطهها و فريبكارىهاى روشنى خواستهاند درباره اين قانون اسلامى دست به سمپاشى زده و آن را طور ديگر جلوه دهند.
نظر به اينكه آنها تنها كسانى نيستند كه روح اين قانون عالى اسلامى را
درك نكردهاند، بلكه در گوشه و كنار افراد زيادى پيدا مىشوند كه بر اثر تبليغات مسموم يا سوء استفاده هايى كه از اين قانون شده چنان تصور مىكنند كه ميان «فحشا» و «ازدواج موقت» هيچ گونه فرقى جز در لفظ نيست!
حتى اگر به كسى «فرزند صيغه» يا «ابن الصيغه» گفته شود، درست مثل اينكه او را فرزند نامشروع و زنا زاده خطاب كرده باشند، ناراحت مىگردد، بنابراين آنها نتيجه مىگيرند فحشا و ازدواج موقت هر دو بايد به طور مساوى محكوم و ممنوع اعلام گردد.
لذا لازم دانستيم اين مسأله را به صورت واضح و فشرده و دور از هر گونه تعصب مطرح كرده و نقاط مبهم و تاريك آن را روشن سازيم تا هم برادران اهل سنّت و هم افراد ناآگاه در محيطبدانند اين قانون اسلامى يك حكم كاملًا مترقى و اصلاحى است كه اگر به طور صحيح و با تمام شرايط و قيود آن اجرا گردد عامل بسيار مؤثرى براى ريشه كن كردن (فحشا) و (انحرافات جنسى) است.
ازدواج موقت كه در افواه «عوام» به نام «صيغه» مشهور شده از نظر قوانين اسلامى يك نوع قرارداد ازدواج است كه با ازدواج «دائم» (ازدواجهاى معمولى) هيچ گونه فرقى جز در مسأله «محدود بودن مدت» ندارد.
در ازدواج موقت، مرد و زنى كه ازدواج آنها با يكديگر بلامانع است با هم پيمان زناشويى مىبندند و عقد مىخوانند و تعيين «مهر» و «مدت» مىكنند، و فرزندى كه از آنها به وجود مىآيد يك فرزند مشروع
و قانونى (حلال زاده) و داراى تمام حقوق و مزاياى يك فرزند است.
پس از تمام شدن مدت ازدواج موقت، و جدايى دو همسر از يكديگر، زن بايد «عدّه» نگهدارد، يعنى پيش از گذشتن «مدت معينى» حق ندارد با مرد ديگرى ازدواج دائم يا موقت كند (مدت مزبور اقلًا چهل و پنج روز تمام براى زنانى كه عادت ماهانه نمىبينند و براى آنها كه مىبينند دو بار قاعده شدن است).
بديهى است فلسفه نگه داشتن عدّه اين است كه روشن شود كه از شوهر اوّل نطفهاى در رحم زن منعقد شده است يا نه، چه اينكه اگر منعقد شده باشد در اين مدت آشكار مىشود، ناگفته پيداست كه در صورت انعقاد نطفه بايد تا موقع وضع حمل از ازدواج با ديگرى خوددارى نمايد.
بنابراين اگر زن، قبل از گذشتن مدت مزبور كه در واقع «حريم زوجيت» محسوب مىشود با ديگرى عقد ازدواج دائم يا موقت ببندد ازدواج او باطل و عمل او «عمل منافى عفت» (زنا) محسوب خواهد شد ومشمول تمام كيفرهايى است كه در اسلام براى اين كار تعيين شده است.
از اين گفتار چنين نتيجه مىگيريم كه تمام حدود ازدواج و شرايط همسرى كه در «ازدواج دائم» وجود دارد بايد در «ازدواج موقت» رعايت گردد (به استثناى موضوع مدت).
فقهاى اسلام طبق مدارك اسلامى تصريح كردهاند كه اين دو نوع ازدواج از نظر احكام هيچ گونه فرقى با هم ندارند جز در يك مورد و آن اينكه:
در ازدواج دائم «مسلمان» نمىتواند با «غير مسلمان» ازدواج كند، ولى ازدواج موقت مرد مسلمان با زن غير مسلمانى كه از اهل كتاب است (مانند مسيحى و يهودى) مانعى ندارد. اما از نظر «آثار حقوقى» اين دو
نوع ازدواج فقط در دو مورد با يكديگر فرق دارند:
تازه اين در صورتى است كه در عقد، شرط ارث نكنند، بنابراين اگر هنگام اجراى صيغه عقد شرط نمايند كه از يكديگر ارث ببرند اين حق براى آنها ثابت خواهد بود.
روى اين حساب اين دو مورد تفاوت حقوقى (يعنى ارث و نفقه) چون هر دو قابل تغيير و تابع طرز قرارداد است (حق ارث را با شرط كردن در متن عقد، و نفقه را از طريق اضافه نمودن مهر مىتوان تأمين نمود) فاصله زيادى ميان اين دو نوع ازدواج از نظر آثار ايجاد نمىكند.
از توضيحات بالا اين نكته روشن گرديد كه: افراد كم اطلاع يا مغرضى كه مىگويند در ازدواج موقت زن به صورت يك «كنيز» يا يك «كالاى تجارتى» به فروش مىرسد و يا به صورت يك قاليچه يا يك دست لباس در مىآيد و به اجاره داده مىشود كاملًا غير منطقى و نادرست و دور از حقيقت است.
كجاى قانون «ازدواج موقت» مىگويد زن به صورت كنيز و برده در آيد يا مانند يك كالا فروخته يا اجاره داده شود؟!
آيا ازدواج موقت جز يك «پيمان دو جانبه زناشويى» منتها براى مدت معين، با رعايت تمام شرايط، چيز ديگرى هست؟ و آيا اين پيمان دو جانبه با ساير قراردادها و پيمانها از نظر حقوقى تفاوتى دارد؟!
اين، نهايت بى انصافى است كه انسان قضاوت نسنجيدهاى درباره موضوعى كه يك وسيله مؤثرى براى مبارزه با فساد اجتماعى است (چنانكه خواهد آمد) بنمايد و آن را طور ديگرى جلوه دهد.
مگر نه اين است كه در ازدواج موقت طرفين با رضايت كامل و آزادى اراده و اختيار و بدون هيچ گونه اجبار اقدام به بستن اين قرارداد دوجانبه مىنمايند؟
با اين حال آيا نام ازدواج موقت را «يك جور جواز شرعى آدم فروشى» گذاردن ناشى از بى اطلاعى يا سوءنيّت يا هر دو نيست؟
آيا اگر ما جلوى اين قانون را كه اجراى صحيح آن مىتواند فحشا را به مقدار قابل توجهى از بين ببرد بگيريم، و به جاى آن بساط ننگين «روسپىگرى» را پهن كنيم خدمتى به جنس زن كرده و او را از اسارت و بردگى نجات دادهايم؟
نكته جالب توجه اينكه در مورد تعبير به «اجاره دادن زن» كه عدّهاى از مخالفان ما روى آن تكيه كردهاند، طبق تصريح فقهاى ما اگر صيغه عقد متعه را به لفظ اجاره بخوانند يعنى زن بگويد اجرتك نفسى (خودم را به تو اجاره دادم ...) باطل است، و از اين موضوع به خوبى روشن مىشود كه روح عقد ازدواج موقت با روح اجاره كاملًا مباينت دارد به دليل اينكه اجراى عقد با لفظ اجاره قطعاً باطل است.
ولى در اينجا يك نكته اساسى وجود دارد و آن اينكه با نهايت تأسف
عدّهاى هوسباز و هوسران، از روى بىاطلاعى و بىبندوبارى، از اين قانون اسلامى كه بر اساس يك حكم فطرى و ضرورت اجتماعى بنا شده و اجراى صحيح آن (همانطور كه اشاره شد و بعداً توضيح داده مىشود) مىتواند به عنوان يك حربه مؤثر براى مبارزه با «فحشا» و بسيارى ديگر از مفاسد اجتماعى مورد استفاده قرار گيرد، آرى آنها از اين قانون مانند بسيارى از قوانين ديگر سوءاستفاده كرده و آن را وسيلهاى براى اجراى نيات ناپاك و شهوترانى بىقيدوشرط خود قرار دادهاند.
تا آنجا كه هر نوع فحشا و روسپىگرى را در پشت اين «ماسك» عملى ساختهاند، كار به جايى رسيده كه معناى ازدواج موقت را به آن همه شرايط و قيود، به اين اندازه تنزل دادهاند كه هنگامى كه يك مرد هوسباز با يك زن آلوده روبهرو مىشود تنها با گفتن يك جمله آن هم بدون هيچگونه توجه به مفهوم و لوازم آن، فحشا با تمام كيفيّات ننگين آن مجاز گردد!
اين اعمال بى رويه و غلط دستاويزى به دست افراد مغرض داده تا در اين مورد به تبليغات مسموم خود ادامه دهند. و همين سبب شده كه نام ازدواج موقت يا به قول عوام «صيغه» به قدرى مورد تنفر قرار گيرد كه از دريچه چشم افراد بى اطلاع از قوانين اسلامى يك نوع جواز شرعى آدم فروشى شناخته شود، و حتى زنان و مردان مسلمان با ديده نفرت به آن بنگرند و آن را موجب تحقير مقام زن بشناسند.
ولى ما ضمن ابراز تأسف شديد از اين سوء استفادهها يك سؤال داريم و آن اينكه اگر فرضاً يك قاضى از مقام خود و مصونيتى كه در پناه قانون دارد سوء استفاده كند، و آن را وسيلهاى براى سر كيسه كردن مردم يا تصفيه حسابهاى شخصى و امثال آن قرار دهد آيا بايد مسأله قضاوت را به كلى تعطيل كرد يا جلو سوء استفادهها را بايد گرفت؟
يا اگر يك نويسنده براى پر كردن جيب خود از مقام شامخ نويسندگى سوء استفاده نموده و دست به اغفال مردم، تحريك شهوات، خلق سوژههاى دروغ جنجالى، و دلالى براى مقامات مختلف كند، آيا بايد جلوى آزادى قلم و مطبوعات و نشريات مفيد و سودمندى كه مايه بيدارى افكار مردم است به كلى گرفته شود، يا قلم سوء استفاده چى را بايد شكست؟!
كدام منطق و كدام عقل اجازه مىدهد كه جلوى قوانين و مقررات سودمند به خاطر سوء استفاده عدهاى گرفته شود؟ آيا به خاطر يك بى نماز يا صد نفر بى نماز درب مسجد را مىبندند؟
اصلًا كدام قانون و كدام مقام است كه از آن سوء استفاده نشده است؟
آيا بايد جلوى سوء استفادهها را گرفت يا قوانين را در هم كوبيد؟ مسلّم است هر فرد عاقلى راه اوّل را انتخاب مىكند.
خلاصه اينكه اين اشتباهات هيچ گونه تأثيرى در ماهيت و نتايج و آثار مفيد اين قانون اسلامى نمىتواند داشته باشد، بايد اين قانون را اجرا كرد و جلوى سوء استفادهها را هم گرفت.
اين يك قانون كلى و عمومى است كه: «اگر به غرايز طبيعى انسان به صورت صحيحى پاسخ گفته نشود براى اشباع آنها، به سوى راههاى انحرافى كشيده خواهد شد».
به همين دليل مىتوان اصلاح و فساد اجتماعات را در اين دو جمله خلاصه كرد: اصلاح اجتماع يعنى رهبرى و اشباع صحيح غرايز و تأمين نيازمندىهاى روحى و جسمى از طريق درست، و فساد اجتماع يعنى عدم رهبرى و عدم اشباع صحيح آنها!
اين موضوع نيز قابل انكار نيست كه غرايز طبيعى را نمىتوان از بين برد (و نبايد هم از بين برد)(1)تنها مىتوان جريان آنها را تغيير داد.
بنابراين راه صحيح براى مبارزه با مفاسد اجتماعى اين است كه غرايز انسان و نيازمندىهاى روحى و جسمى او را درست بشناسيم و آنها را به طور معقول اشباع نماييم.
بديهى است هر گونه اشتباه و گمراهى در اين قسمت سرانجام منجر به يك فساد و بحران اجتماعى خواهد گرديد.
بد نيست براى روشن شدن اين واقعيت، يك مثال بزنيم:
انسان پس از يك رشته فعاليت مداوم و يكنواخت و كار خسته كننده نيازمند تفريح و سرگرمى و تنوع است.
تفريح و تنوع، حكم روغنكارى اعصاب خسته، و گردگيرى روحهاى پژمرده را دارد، و بدون آن، روح، نشاط خود را از دست مىدهد و يك حال عصبانيّت و ستيزه جويى و عصيان جانشين آن مىگردد.
بنابراين، مسأله سرگرمى و تفريح صورت يك ضرورت اجتماعى را پيدا مىكند كه نسبت مستقيم با مقدار فعاليتهاى زندگى دارد.
حال اگر اين سرگرمى و تفريح از طريق سالم و مشروع تأمين نگردد و به اين نيازمندى طبيعى از طريق صحيح پاسخ نگوييم افراد به سوى سرگرمىهاى غلط و گمراه كننده جذب خواهند شد و منظور خود را از آن راهها تأمين خواهند نمود.
اكنون اين اصل كلى را درباره «غريزه جنسى» كه به عقيده بسيارى از
1) زيرا چنين اقدامى عاقلانه نيست و اين كار يك نوع مبارزه با قانون آفرينش است
روانكاوان نيرومندترين غرايز انسان (يا لااقل يكى از نيرومندترين آنهاست) مورد بررسى قرار دهيم:
بارها جوانان اين موضوع را (كتباً يا شفاهاً) با ما در ميان گذاردهاند كه به عقيده آنان جوانان پاكدامن در اجتماعات كنونى در يك بن بست غير قابل حل از نظر امور جنسى قرار دارند، و براى پيدا كردن راه حل، از ما استمداد جستهاند.
مشكل جنسى جوانان (مخصوصاً در اجتماعات كنونى) بسيار جدى و قابل مطالعه است زيرا:
از يك طرف، عدم تمكن مالى اكثريت قريب به اتّفاق جوانان و مخصوصاً نوجوانان در برابر هزينه كمرشكن زندگى، و از آن بالاتر موضوع ادامه تحصيل كه غالباً تا سن 20 و 25 سالگى طول مىكشد و دوران طغيان غريزه سركش جنسى را به طور كامل فرا مىگيرد، به آنها اجازه ازدواج و تشكيل خانواده نمىدهد.
و از طرف ديگر «پارسايى مطلق» و ناديده گرفتن اين غريزه سركش با امواج نيرومند و كوبندهاش كه متأسّفانه بر اثر مناظر تحريكآميز كنونى شديدتر مىگردد بسيار دشوار و براى بعضى امكانپذير نيست.
حال مىگوييد چه بايد كرد؟ البتّه افراد بىبندوبار با پناه بردن به مراكز فحشا به گمان خود اين مشكل را حل كردهاند، ولى بايد ديد براى افراد پاكدامن و با ايمان چه راه حلّى وجود دارد؟
اين مشكل به صورت جدىتر در مورد دانشجويانى كه به خارج مىروند خودنمايى مىكند، زيرا تنهايى، دورى از بستگان، و آزادى بىقيدوبندى كه در مورد معاشرت دختران و پسران در بسيارى از كشورهاى اروپايى و آمريكايى وجود دارد، با توجه به طول مدت
تحصيلات عالى در خارج، اين مسأله را به صورت پيچيدهترى در مىآورد.
در مورد افراد متأهل نيز مواردى پيش مىآيد كه به حكم ضرورتهاى زندگى مجبورند به طور مجرد به سفرهاى چندين ماهه و يا بيشتر براى تجارت، مأموريت و مطالعات مختلف بروند و ماهها دور از زن و فرزند بسر برند.
البتّه ضرورتهاى اجتماعى منحصر به اينها نيست و در موارد ديگرى نيز اين ضرورتها پيش مىآيد.
اين يك واقعيت محسوس است كه چنين ضرورتهايى هميشه در جوامع انسانى بوده، و در زمان ما تشديد شده و جوانان را دربر گرفته است.
آيا مىتوان اين واقعيتهاى روشن را ناديده گرفت و به دست فراموشى سپرد؟
آيا با جوابهاى بالا و جملههاى چند پهلو مىتوان چشم از روى حقايق بست؟
آنهايى كه چشم و گوش بسته مىگويند «ازدواج موقت يك نوع جواز شرعى آدم فروشى است و مقام زن را پايين مىآورد» صريحاً به ما بگويند در جواب اين جوانان چه بايد گفت: آيا هرگز در عمر خود براى حل مشكل جنسى جوانان فكر كردهاند؟
آيا همه را مىتوان به «پارسايى مطلق و چشم پوش از امور جنسى» در سنين جوانى دعوت نمود؟ البته انكار نمىكنيم ممكن است اين موضوع براى عدّهاى از جوانان كه بهره بيشترى از خويشتن دارى و تسلط بر
نفس دارند عملى باشد، ولى آيا براى همه آنها ممكن است؟ مسلماً نه وجداناً بگوييد شما كه اين ايراد را درباره ازدواج موقت داريد دوران جوانى خود را چگونه پشت سر گذاشتهايد و اگر الان جوان و مجرد هستيد چه مىكنيد؟ ما نمىگوييم جواب اين سؤال را براى اطلاع عموم بنويسيد مىگوييم در پيشگاه وجدانتان به خودتان پاسخ دهيد.
آيا با اين طرز تفكر، شما راه حلى براى جوانان جز پناه بردن به مراكز فساد داريد؟ اگر داريد چرا پيشنهاد نمىكنيد؟
آيا فحشا و خودفروشى ننگين زن و آن وضع رسواى محلههاى بندنام شما (مىگوييم «شما» چون ساخته افكار غلط شماست) احترام به مقام و شخصيت زن مىباشد؟
آيا ايجاد اينگونه محلات (به طور آشكار يا مخفيانه) در بسيارى از شهرهاى دنياى امروز موجب الغاى بردگى زنان و از بين بردن جواز آدمفروشى است؟
ولى فراموش نكنيد تمام اين مراكز فساد و ننگ كه اجتماعات امروز را لجنمال كرده آثار جنايتهاى شما و امثال شماست كه به جاى نشان دادن يك «راه حلّ مثبت» براى اين مشكل اجتماعى، به «منفىبافى» دست زدهايد!
آيا شما با مخالفت ورزيدن نسبت به ازدواج موقت (با شرايطى كه اسلام گفته و سابقاً اشاره شد) نه رسم صيغه! كه شما مىگوييد و افراد بىبندوبار عمل مىكنند، جواز فحشا را عملًا صادر نكردهايد؟!
گاهى مىگويند: ازدواج موقت بايد از قانون مدنى كشور ما حذف شود؛ زيرا با روح «اعلاميه حقوق بشر» سازگار نيست!
ولى ما مىگوييم: اين چيزى كه نامش را اعلاميه حقوق بشر گذاردهايد و هنوز سادهترين مواد آن مربوط به الغاى تبعيضات نژادى در
پيشرفتهترين كشورهاى به اصطلاح متمدن عملى نشده، در كجاى آن نوشته شده: «ازدواج موقت ممنوع و فحشا آزاد است»؟!
خواهش مىكنم ازاين روح اعلاميه بشر كه شما پس از مرگ آن را احضار كردهايد بپرسيد: مشكل جنسى جوانان را از چه راه بايد حل كرد؟
آيا او هم مثل شما دست به منفى بافى مىزند؟
آيا بهتر نيست به جاى آزادى روابط نامشروع، افرادى كه مىخواهند با هم تماس داشته باشند پيمان ازدواج محدود و موقتى ببندندو تمام شرايط آن را در نظر بگيرند و رعايت كنند درست مانند زن و شوهرهاى دائمى در اين مدت متعلق به هم باشند و در يك محيط پاك زندگى زناشويى صحيحى كنند، و اگر فرزندى هم نصيب آنها شد متعلق به آنها باشد، كجاى اين قانون عادلانه و عاقلانه، بد است؟!
از آنچه در بالا گفته شد فلسفه ازدواج موقت به خوبى روشن مىشود.
اسلام راه حل مشكل جنسى را (مخصوصاً براى جوانان) و براى تمام كسانى كه به علتى قادر به ازدواج دائم نيستند نشان داده و پيشنهاد مىكند كه:
در اينگونه موارد زن و مردى كه به هم علاقه دارند بدون اينكه زير بار تعهدات سنگين يك ازدواج دائم و هميشگى بروند، براى مدت محدودى عقد ازدواج موقت برقرار سازند. و آن را درست مانند يك ازدواج دائم محترم بشمرند، و زن «حريم زوجيت» را حتى پس از خاتمه آن مدت با نگهداشتن عدّه (اقلًا 45 روز يا دو مرتبه قاعده شدن) كاملًا رعايت نمايد.
بديهى است بار چنين ازدواجى مانند ازدواج دائم بر دوش انسان
سنگينى نمىكند و طرفين مىتوانند با شرايط سهل و آسانى به آن تن در دهند.
زيرا از يك طرف همسر اين ازدواج «شريك هميشگى زندگى» نيست، تا زن و مرد در انتخاب آن سختگيرى زيادى به عمل آورند.
و از طرف ديگر «نفقه» به طور رسمى در اين ازدواج وجود ندارد، تنها «مهريه» است كه مقدار آن همانطور كه اشاره شد به اختيار طرفين مىباشد.
به علاوه ازدواج موقت دردسر و كشمكشهاى طلاق را (به فرض عدم سازش) ندارد بلكه با پايان يافتن مدت، تمام مىشود، حتى مرد مىتواند باقيمانده مدت را به زن ببخشد و از حق خود صرف نظر كند و از او جدا گردد، و در صورت تمايل طرفين به آسانى (از طريق تجديد عقد براى مدت ديگرى) قابل تمديد است.
اينجاست كه بايد گفت:
ازدواج موقت يك حربه مؤثر براى مبارزه با فحشا و بسيارى از انواع انحراف جنسى است و مىتواند قسمت عمده مشكل جنسى جوانان را حل كند و بسيارى از مفاسد اجتماعى كه از اين رهگذر دامنگير كوچك و بزرگ مىگردد ريشه كن سازد.
طرز اجراى صيغه اين ازدواج مانند اجراى صيغه ازدواج دائم و همه دستورهاى اسلامى سهل و ساده است و در تمام كتابهاى «رسالههاى عمليه» نوشته شده، ولى بايد توجه داشت كه اجراى همين مراسم ساده درست به منزله امضايى است كه پاى سند قابل ملاحظهاى مىشود، بايد پس از امضا به تمام مقررات مربوط به آن وفادار بود.
ولى در اينجا يك نكته اساسى ديگر وجود دارد كه به دقت بايد به آن توجه داشت و آن اينكه: اين برنامه در صورتى نتيجه مطلوب و مثبت خواهد داد كه به طرز صحيحى اجرا گردد و مانند ازدواج دائم نظام خاصى داشته باشد و تحت انضباط قرار گيرد.
به اين معنا كه در شرايط فعلى، بايد مشخصات مرد و زن در دفاتر مخصوصى ثبت شود و عقدنامه ازدواج موقت (كه الآن هم در دفاتر اسناد رسمى موجود است و كمتر از آن استفاده مىشود) تنظيم گردد و يا طريق اطمينان بخش ديگرى براى طرفين در نظر گرفته شود.
به اين ترتيب پيش از گذشتن مدت عدّه، ازدواج ديگرى صورت نخواهد گرفت و قسمت مهمى از سوء استفادهها از بين خواهد رفت.
بايد سازمانى براى نظارت بر اين موضوع تشكيل گردد، و اين سازمان علاوه بر نظارت كامل بر اين مسأله مهم، بايد راهنمايىهاى لازم را به طرفين بنمايد، و نيز به آنها بفهماند كه پس از اجراى عقد ازدواج موقت، براى مدت معينى همسر يكديگر خواهند بود و به يكديگر تعلق خواهند داشت و بايد اصول زناشويى را محترم بشمارند.
مسلماً اگر اين مسأله به صورتى كه در بالا گفته شد عملى گردد فحشا جز براى افراد بى بند و بار و لاابالى برچيده خواهد شد، و اين عيناً مضمون حديث جالبى است كه از اميرالمؤمنين على عليه السلام در بحث نكاح اين كتاب ذكر شد.
در چنين شرايطى نه زن احساس حقارت و سرشكستگى مىكندو نه مرد خود را مالك و خريدار زن مىداند، نه از نظر اجتماع اين كار وهنآميز است و نه افراد شريف از آن اظهار تنفر خواهند نمود، بلكه مانند ازدواج دائم يك امر عادى و شايسته تلقى خواهد شد.
آيا راستى اين حكم عالى «يك جور جواز شرعى آدم فروشى» است؟
چرا بدون اطلاع، بدون هيچ گونه تحقيق درباره چنين مسأله مهمى قضاوت نموده و افراد بى خبر را اغفال مىكنيد؟
تنها يك سؤال در اينجا باقى مىماند كه باز بر اثر عدم توجه به احكام «ازدواج موقت» روى آن جنجال فراوان شده و افراد غير مطلع به گمان خود آن را يكى از نقاط ضعف اين موضوع گرفتهاند، درحالى كه كوچكترين اشكالى در آن وجود ندارد و آن اينكه:
تكليف فرزندانى كه ثمره چنين ازدواجى هستند چيست؟ آيا بچههاى صيغه فرزندان مشروعى هستند؟ آيا آنها سرگردان و بلاتكليف نخواهند شد؟!
گمان مىكنيم پاسخ اين سؤال با توجه به مطالب فوق كاملًا روشن باشد زيرا: فرزندانى كه ثمره چنين ازدواجى هستند هيچ گونه تفاوتى با فرزندان ازدواج دائم ندارند و مشمول تمام حمايتهاى شرعى و قانونى يك فرزند عادى خواهند بود.
مخصوصاً با ثبت مشخصات مرد و زن در دفاتر مخصوص و تنظيم عقد نامه، نه بلاتكليفى براى چنين فرزندانى پيش مىآيد و نه سرگردانى.
ما تعجب مىكنيم اين همه فرزندان نامشروعى كه بر اثر روابط نامشروع در اجتماعات كنونى (مخصوصاً كشورهاى اروپايى و امريكايى كه طبق مداركى كه در دست است اين موضوع در آنجا به صورت ننگينى در آمده) فكر اين نويسندگان را ناراحت نكرده و گويا آنها را بلاتكليف و سرگردان نمىدانند، اما فرزندان ازدواج موقت كه همه چيز آنها روشن است، پدر و مادر و شرايط ازدواج و حريم زوجيت بالاخره
همه چيز آنها معلوم مىباشد و از يك نطفه پاك و در رحم پاك به وجود آمدهاند، اسباب ناراحتى فكر اين آقايان شده است؟!
اين هم ناگفته نماند كه از نظر قوانين اسلامى هيچ مانعى ندارد طرفين اگر مايل به داشتن فرزند نباشند با وسايلى از انعقاد نطفه جلوگيرى نمايند مخصوصاً در ازدواج موقت از اين نظر، آزادى مورد نظرشان در اين گونه موارد بهتر تأمين خواهد گرديد (ولى بايد توجه داشت سقط جنين پس از انعقاد نطفه- حتى اگر نطفه يك روزه باشد- به هيچ وجه جايز نيست و از نظر قوانين اسلامى مجازات سنگينى دارد كه با تفاوت حالات جنين تفاوت پيدا مىكند).
جالب اين كه حتّى منكران ازدواج موقّت (يعنى غالب برادران اهل سنّت) هنگامى كه تحت فشار جوانان و اقشار ديگر محروم قرار گرفتهاند، تدريجاً به نوعى ازدواج- شبيه ازدواج موقّت- تن در دادهاند و آن را «ازدواج مسيار» مىنامند، هر چند نام آن را ازدواج موقّت نمىگذارند، ولى در عمل هيچ تفاوتى با ازدواج موقّت ندارد؛ به اين ترتيب كه اجازه مىدهند فرد نيازمند به ازدواج، با زنى ازدواج دائم كند در حالى كه قصد دارد بعد از مدّت كوتاهى او را طلاق دهد و با او شرط مىكند كه نه حقّ نفقه داشته باشد و نه شب خوابى و نه ارث! يعنى دقيقاً شبيه ازدواج موقّت، با اين تفاوت كه در اينجا با طلاق از هم جدا مىشوند و در ازدواج موقّت با بخشيدن باقيمانده مدّت يا سرآمدن مدّت و هر دو از آغاز زمان محدودى را در نظر دارند.
و جالبتر اينكه اخيراً بعضى از جوانان اهل سنّت كه گرفتار مشكل ازدواج شده و در فشار بودهاند، از طريق اينترنت با ما تماس گرفتند كه
ما مىخواهيم در مسأله ازدواج موقّت از فتواى شيعه پيروى كنيم، آيا مانعى دارد؟
گفتيم: هيچ مانعى ندارد!
آنها كه ازدواج موقّت را انكار مىكنند، ولى به «نكاح مسيار» روى مىآورند، در واقع اسمش را نمىآورند ولى خودش را مىآورند!
آرى «ضرورتها» سرانجام انسان را وادار به پذيرش «واقعيّتها» مىكند، هر چند نام آن را بر زبان نياورد.
بنابراين نتيجه مىگيريم آنها كه اصرار بر مخالفت با ازدواج موقّت دارند، دانسته يا ندانسته جاده را براى فحشا صاف مىكنند، مگر اين كه نوع مشابه آن، يعنى نكاح مسيار را پيشنهاد كنند و به همين جهت در روايات اهلبيت عليهم السلام آمده كه «اگر با ازدواج موقّت اسلامى مخالفت نكرده بودند، هيچ كس آلوده زنا نمىشد».(1)
همچنين آنها كه با سوء استفاده از «ازدواج موقّت» كه براى ضرورتها و نيازهاى واقعى محرومان تشريع شده، چهره آن را در نظرها زشت نشان داده و آن را وسيله هوسرانى خود ساختند، آنها نيز جاده را براى آلودگى جامعه اسلامى به زنا صاف كردند، و درگناه آلودگان شريك هستند، چرا كه عملًا مانع استفاده صحيح از ازدواج موقّت شدند.
به هر حال، اسلام كه يك آيين الهى مطابق با فطرت آدمى است و تمام نيازهاى واقعى انسانها را پيش بينى كرده، ممكن نيست مسأله ازدواج موقّت را در برنامههاى احكام خود نگنجانيده باشد، و همان گونه كه بعداً
1) امام صادق عليه السلام مىفرمايد:« لولا ما نهى عنها عمر ما زنى إلّاشقىّ»( وسائلالشيعه، جلد 14، صفحه 440، حديث 24). در كتاب اهل سنّت نيز اين حديث به طور گسترده آمده است. قال على عليه السلام:« لو لا ان عمر نهى عن المتعه ما زنى الّا شقىّ»( تفسير طبرى، جلد 5، صفحه 119؛ تفسير درالمنثور، جلد 2، صفحه 140 و تفسير قرطبى، جلد 5، صفحه 130)
خواهد آمد، ازدواج موقّت، هم در متون قرآن مجيد آمده و اخبار نبوى، و عمل گروهى از صحابه نيز بر آن بوده است، منتها جمعى مدّعى نسخ اين حكم اسلامى هستند كه خواهيم ديد دليل قانع كنندهاى بر نسخ آن ندارند.
از بحثهايى كه تاكنون درباره ازدواج موقت داشتيم چنين نتيجه مىگيريم:
ازدواج عبارت است از يك نوع علاقه و ارتباط خاص ميان زن و مرد كه آثار مختلف حقوقى در بر دارد، ازدواج نيازمند به عقد مخصوصى است كه با ايجاب و قبول تحت شرايط معينى انجام مىگيرد.
اگر ازدواج از نظر «مدت» هيچگونه قيد و محدوديتى نداشته باشد «ازدواج دائم» صورت مىگيرد كه براى هميشه باقى خواهد بود مگر اينكه چيزى از قبيل طلاق و امثال آن موجب از هم پاشيدن آن شود.
ولى اگر مدت آن معين و محدود- يك روز، يك ماه، يك سال يا بيشتر- باشد «ازدواج موقت و غير دائمى» خواهد بود، ولى از نظر مفهوم ازدواج و همسرى هيچ گونه فرقى ميان اين دو نيست، تنها تفاوتى كه وجود دارد همان اختلاف طول مدت اين دو نوع از ازدواج مىباشد.
اين دو نوع ازدواج در بسيارى از احكام و آثار مشتركند، تنها در موارد محدودى با هم متفاوتند ولى اين تفاوت يك تفاوت اصولى و جوهرى نيست، بلكه مانند تفاوت صنفهاى يك نوع است مثل تفاوت نژاد سياه و سفيد، با حفظ وحدت كلمه و حقيقت. اين اختلاف كيفيت منحصر به عقد ازدواج، و شركت دو انسان در زندگى، نيست بلكه نظير اين نوع اختلاف در انواع معاملات و مالكيت كه به واسطه خريد و فروش به وجود مىآيد هست؛ مثلًا گاه مىشود انسان معامله مطلق و بدون قيد و شرط انجام مىدهد، اثر چنين معاملهاى
مالكيت ابدى و هميشگى است كه جز با يك وسيله اختيارى مانند خريدوفروش مجدد، هبه، صلح يا يك وسيله غير اختيارى مانند ورشكست شدن، مردن و امثال آنها، از بين نخواهد رفت.
ولى گاهى از همان اوّل، مالكيت، محدود به وقت معينى است به اين معنا كه خيار فسخ يا انفساخ (1)در آن قرار داده شده، بديهى است عمر چنين ملكيتى كوتاه و محدود به همان مدتى است كه در عقد تعيين گرديده (تا زمان فسخ يا انفساخ قهرى) و در هر حال اينها مطالبى است كه عقل و شرع در آن اتفاق نظر دارند.
بنابراين، اى دانشمندان و اى علماى اسلام! و شما اى نويسندگان، اين همه سر و صدا درباره «متعه» كه نوعى از ازدواج عادى است براى چيست؟ آيا اين مطلب جاى سرزنش دارد كه شما هميشه به شيعه حمله و سرزنش مىكنيد؟
آيا اين بحث فشرده و كوتاه كافى نيست كه شما را از برافروختن آتش عداوت در ميان مسلمانان باز دارد و وادار به انقياد و تسليم در برابر حق كند؟
به عزّت حق و شرافت حقيقت سوگند، من در آنچه گفتم جز از «حق» طرفدارى نكردم، و اگر انتقادى كردم تنها انتقاد من از باطل بود. تكيه گاه ما خداست و بازگشت همه ما به سوى اوست.
درباره عقد نكاح و ازدواج از نظر شيعه به همين قدر قناعت مىكنيم، البته بحثهاى زيادى درباره احكام نكاح، احكام اولاد، نفقه، انواع عدّه، و امثال آن باقيمانده كه از عهده اين مختصر بيرون است و بايد در كتابهاى ارزشمند فقهى دانشمندان شيعه مطالعه نمود.
1) « شرط انفساخ» يك نوع« شرط نتيجه» است كه در فقه معروف مىباشد به اين معنا كه طرفين معامله شرطمىكنند چنانچه فلان جريان پيش آيد و يا يكى از طرفين فلان كار را انجام دهد عقد خود به خود فسخ شود بدون اينكه محتاج به اجراى صيغه فسخ باشد
خوشبختانه انواع و اقسام كتابها در اين زمينه تأليف يافته: بعضى به قدرى مختصر و فشرده است- و در عين اختصار تمام ابواب فقه را از طهارت تا حدود و ديات در بر دارد- كه تمام مسائل را در يك صد صفحه معمولى مطرح مىكند، در مقابل، بعضى به قدرى مشروح است كه ابواب فقه را در بيست جلد (هر جلد به اندازه صحيح بخارى، و صحيح مسلم) جمع آورى نموده، مانند كتاب «جواهر» و «حدائق»، و در ميان اين دو نوع، حد وسطهايى نيز هست كه از شمارش بيرون مىباشد.(1)
1) از جمله علوم اسلامى كه سير تكاملى خود را نزد شيعه كاملًا طى كرده است همين علم فقه مىباشد، راستى وسعت و نظم و دقت« فقه شيعه» بى نظير است و انسان تا از نزديك اين موضوع را بررسى نكند باور نخواهد كرد، انواع مسائل مشكل و پيچيده حتى فروع نادر فقهى در كتابهاى مبسوط فقه شيعه مورد بحث و بررسى كامل قرار گرفته، حتى در فروع و مسائل مستحدثه( مسائلى كه در عصر ما مورد) ابتلا واقع شده مانند بيمه و سرقفلى و انواع شركتها و حق چاپ و امثال اينها نيز كتابهاى متعددى تأليف يافته است، و اين موفقيت را شيعه در درجه اوّل مديون ائمه اهل بيت عليهم السلام مىباشد كه باب اجتهاد را به روى شيعه گشوده و با روايات و احاديث خود انواع راهنمايىها را نسبت به آنها نمودند
از سخنان گذشته اين نكته روشن شد كه روح ازدواج يك نوع «قرارداد دوجانبه» و علاقه و رابطه خاصى است كه بين زن و مرد برقرار مىگردد، و همين امر موجب مىشود كه نام «زوج» (جفت) بر هر يك از آن دو گذارده شود؛ اين تعبير به خاطر انضمام و ارتباط هر يك با ديگرى است كه آنها را به هم ديگر نزديك ساخته، مانند دو چشم، و دو گوش و دو دست؛ در حالى كه پيش از عقد و ازدواج دو موجود جدا از يكديگر محسوب مىشدند. ولى اين قرارداد دو جانبه آنچنان رابطه نيرومند و عميقى ميان آنها برقرار مىسازد كه بالاتر از آن قابل تصور نيست.
قطعاً عبارتى گوياتر و بهتر از اين آيه براى بيان اين ارتباط عميق نمىتوان يافت: «هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ»؛ آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها».(1)
شايد علت تشبيه« زن و مرد»، به لباس يكديگر اين است كه لباس عيب پوش است، زينت است، حافظ تن در برابر حوادث است، و چسبيده به تن و محرم اسرار است، دو همسر نسبت به يكديگر نيز بايد چنين باشند
اين نكته نيز روشن شد كه اگر هنگام انعقاد اين رابطه هيچ گونه قيد و شرطى از نظر مدت در آن نباشد، و به همان طبيعت اوّلى خود گذارده شود، نتيجه و مفهوم آن، ازدواج دائمى، كه تا هنگام مرگ بلكه بعد از آن آثارش باقى است خواهد بود،1) سوره بقره، آيه 187.
مگر اينكه موجباتى براى از بين رفتن آن فراهم گردد.
از طرفى بسيار مىشود كه احتياجات و شرايط و اوضاع خاصى ايجاب مىكند كه رابطه زوجيت در بعضى از موارد از هم گسسته شود، بازشدن اين پيوند ممكن است به نفع هر دو يا لااقل يكى از دو طرف (و براى طرف مقابل بىتفاوت) باشد.
لذا در قوانين اسلام راههايى براى اين منظور پيش بينى شده كه به وسيله آن مىتوان متاركه و قطع ارتباط نمود، حال اگر كراهت از ادامه ازدواج فقط از ناحيه مرد باشد طلاق به دست اوست و مىتواند از آن استفاده كند.
و اگر تنها از ناحيه زن باشد مىتواند از «خلع» استفاده نمايد.
اما اگر هر دو طرف از ادامه زوجيت ناراحتند از طريق «مبارات» كه به دست طرفين است منظور خود را عملى مىسازند.
البتّه هر كدام از اين سه طريق داراى احكام و شرايط و موارد خاصى است كه بدون آن صورت نمىگيرد.
اما از آنجا كه دين اسلام يك دين اجتماعى است و اساس آن اتحاد و اتّفاق و مهمترين هدف آن ايجاد دوستى در ميان دلها مىباشد و كينه و اختلاف را از همه چيز زشتتر مىشمارد، لذا تا آنجا كه ميسر است از «طلاق» جلوگيرى مىكند.
در احاديث بسيارى از طلاق نهى شده و آن را مكروه معرفى نمودهاند از جمله اين حديث است:
«مَا مِنْ حَلَالٍ أبْغَضُ إلى اللَّهِ مِنَ الطَّلَاقِ
؛ هيچ حلالى منفورتر از طلاق در نزد خدا نيست!».(1)
بنابراين از يك طرف احتياج و لزوم تسهيل بر مردم و جلوگيرى از مفاسدى
1) كافى، ج 6، ص 54، ح 2 و 3
كه از ادامه زوجيت در بعضى موارد به وجود مىآيد موجب مشروعيت طلاق شده، ولى از طرف ديگر چون مردم غالباً از عواقب كارها بى خبرند، به چيزهايى علاقه دارند كه صلاح آنها در آن نيست و از چيزهايى متنفرند در حالى كه مصلحت آنان در آن است، و بسيار مىشود تحت تأثير عوامل گوناگونى بدون مطالعه و دقت در جوانب كار تصميمات فورى و عجولانه مىگيرند، لذا حكمت و رحمت الهى ايجاب مىكند كه حتى الامكان از طلاق بپرهيزند و با خونسردى عاقبت كار را بسنجند.
به همين جهت قانونگذار اسلام، شرايط و قيود زيادى براى «طلاق» قرار داده است كه عملًا موجب تقليل طلاق مىشود چه اينكه گفتهاند: «هر چيز قيود و شرايطش زياد شد كمياب مىگردد»!
يكى از مهمترين شرايط آن از نظر شيعه، حضور دو نفر شاهد عادل هنگام اجراى صيغه طلاق است چنانكه قرآن مجيد مىفرمايد: «وَأَشْهِدُوا ذَوَى عَدْلٍ مِّنْكُمْ»؛ و دو مرد عادل از خودتان را گواه گيريد».(1)
بنابراين اگر طلاق بدون حضور اين دو نفر صورت گيرد از نظر ما باطل است، و اين در واقع بهترين وسيله براى جلب اتحاد و اصلاح ميان دو همسر و از بين بردن موجبات نفاق و تفرقه است؛ زيرا بديهى است افراد عادل و درستكار علاوه بر اينكه نفوذ كلام و تأثير سخن دارند، خود را موظف به اصلاح طرفين و نصيحت چنان زن و مردى، كه كانون خانوادگى آنها در آستانه از هم پاشيدن قرار گرفته است، مىدانند. اگر پندها و نصايح آنها در همه اين موارد اثر نكند لااقل به مقدار قابل توجهى مىتواند مؤثر واقع گردد و از بحرانهاى روحى كه
1) سوره طلاق، آيه 2. هنوز بر ما روشن نيست كه چرا دانشمندان اهل سنّت اين آيه را كه با صراحت دستور مىدهد هنگام طلاق بايد دو نفر شاهد عادل حضور داشته باشند ناديده گرفته و اين موضوع را لازم نمىدانند و امر به« اشهاد» را در آيه شريفه حمل بر استجاب كردهاند و يا مخصوص« رجوع» دانستهاند با اينكه اشكال هر دو معلوم است
براى مرد و زن بر اثر عواملى به وجود مىآيد و آنها را به جدايى مىكشاند، بكاهد.
اما متأسّفانه برادران اهل سنّت ما، از اين فايده بزرگ محروم شدهاند؛ زيرا دانشمندان و علماى آنها حضور دو شاهد عادل را شرط نمىدانند. به همين دليل آمار طلاق در ميان آنها بيشتر است و اين مصيبت بزرگ اجتماعى به صورت ناراحت كننده در اجتماعات آنان در حال گسترش مىباشد.
بدبختانه بسيارى از ما و آنها از فلسفههاى عالى احكام اسلام و اسرار اجتماعى آن غافليم. در حالى كه اگر توجه مىداشتيم و به آنها عمل مىكرديم سعادت همه جانبه نصيب ما مىشد و در اين زندگى پر رنج و مشقت و آميخته به انواع بدبختيها گرفتار نمىشديم، اساس خانوادهها اين چنين متزلزل نمىگشت و نظام زندگى زناشويى دچار اين نابسامانى و هرج و مرج نمىشد.
يكى ديگر از مهمترين شرايط طلاق اين است كه شوهر از روى اجبار و اكراه و يا در حال غضب و ناراحتى كه تعادل فكرى خود را از دست داده باشد، اقدام به اين امر نكند، و همچنين زن بايد از عادت ماهانه پاك شده باشد، و پس از پاك شدن، مرد با او آميزش جنسى نكرده باشد. روشن است كه اين قيود نيز در تقليل طلاق مؤثر مىباشد.
دانشمندان شيعه در اين مسأله متفقند كه طلاق ثلاث (سه طلاق را در يك مجلس دادن) در حكم يك طلاق است و موحب تحريم زن بر مرد نمىشود، بلكه مىتواند، رجوع كند، احتياج به محلل نيز ندارد.
ولى اگر سه طلاقى در سه مجلس واقع گردد، به اين معنا كه نخست مرد طلاق دهد، سپس رجوع كند، مجدداً طلاق دهد و رجوع نمايد، در مرتبه سوم كه طلاق داد بر يكديگر حرام مىشوند و حق ازدواج مجدد ندارند مگر اينكه آن زن
به ازدواج مرد ديگرى درآيد و سپس از وى طلاق بگيرد پس از طلاق گرفتن مىتواند با شوهر اوّل ازدواج نمايد.
اگر باز اين عمل تكرار شود يعنى براى چهارمين مرتبه او را طلاق دهد و همين طور تا نُه مرتبه، در اين هنگام زن حرام ابدى بر او مىشود و به هيچوجه حق ازدواج مجدد با او ندارد.
ولى اكثر علماى اهل سنّت در اين عقيده با ما مخالفند، آنها طلاق ثلاث را جايز مىدانند؛ بنابراين اگر مرد به همسر خود بگويد: انت طالق ثلاثاً تو سه طلاقه هستى؛ اين زن به عقيده آنها بر آن مرد حرام مىشود و بدون «محلل» ازدواج مجدد آنها جايز نيست، در حالى كه در روايات صحيحى كه خود آنها به صحيح بودن آن معترفند تصريح شده كه «طلاق ثلاث» يكى محسوب مىگردد.(1)
«بخارى» از ابن عباس چنين نقل مىكند:
«كانَ الطَّلاقُ عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَأبيبَكْرٍ وَسَنَتَيْنِ مِنْ خِلَافَةِ عُمَرَ، طَلاقَ الثَّلاثِ وَاحِدَةً، فقالَ عُمَرُ: إنّ النَّاسَ قَدِ اسْتَعْجَلُوا في أمْرٍ كانَتْ لَهُمْ فِيهِ أنَاةٌ فَلَوْ أمْضَيْنَاهُ عَلَيْهِمْ، فَأمْضَاهُ عَلَيْهِمْ!
؛ در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و دو سال از دوران خلافت عمر، طلاق ثلاث يكى محسوب مىشد، ولى عمر گفت: مردم درباره موضوعى كه حق تأخير داشتند عجله نمودند، چه مانعى دارد ما هم به آنها اجازه بدهيم! سپس به آنها اجازه داد (كه سه طلاق را يكجا جارى كنند)».(2)،(3)
با اينكه اگر آيات طلاق را در قرآن مجيد به دقت بررسى كنيم مىبينيم در اين
1) شايد به همين جهت بود كه مفتى اعظم سابق جهان سنّت دانشمند بزرگوار شيخ محمد شلتوت اخيراً عقيده شيعه را در مورد بطلان« طلاق ثلاث» ترجيح داده و بر طبق آن فتوا مىداد
2) اين حديث طرز تفكرى را كه درباره خليفه دوم در مورد مسائل و احكام اسلامى ذكر كرديم كاملًا تأييد مىكند( به توضيحات گذشته بحث متعه رجوع شود)
3) صحيح مسلم، ج 4، ص 183؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 196؛ سنن بيهقى، ج 7، ص 336؛ مسند احمد، ج 1، ص 314
موضوع صراحت دارد كه سه طلاق در يك مجلس ممكن نيست: «الطَّلَاقُ مَرَّتَانِ فَإمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ»(1)تا آنجا كه مىفرمايد: «فَإِنْ طَلَّقَهَا فَلَا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّى تَنكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ».(2)
تصور مىكنم درباره طلاق ثلاث همين مقدار كافى باشد.
اين بود خلاصهاى از طرق جدايى مرد و زن از يكديگر كه شرح بيشتر آن را بايد در كتابهاى گسترده فقهى مطالعه كرد.
ولى غير از اقسام طلاق كه اشاره شد عوامل ديگرى براى جدايى مرد و زن از يكديگر وجود دارد از جمله عيبهايى است كه در مرد يا زن ممكن است پيدا شود و براى طرف ديگر حق فسخ عقد ازدواج به وجود مىآورد.(3)
و نيز از جمله عوامل جدايى مرد و زن از يكديگر «ظهار» و «ايلا» است كه شرح آن درفقهى به طور كامل ذكر شده است.
همچنين درباره «عدّه» كه زن بايد پس از جدايى از شوهر نگاه دارد و اقسام آن: عده طلاق، عده وفات، عده وطى به شبهه و ... در كتابهاى مزبور مشروحاً بحث شده، ولى اجمالًا بايد دانست كه از نظر شيعه عدّه وفات پس از فوت شوهر در تمام موارد بر زن لازم است حتى در صورتى كه «يائسه» و «صغيره» و «غير مدخول بها» باشد.(4)
1) سوره بقره، آيه 229
2) سوره بقره، آيه 230. توضيح اينكه: اوّل آيه به خوبى اين معنا را مىرساند كه طلاقى كه قابل رجوع است دو طلاق مىباشد( الطلاق مرتان) و پس از هر كدام از اينها زوج مىتواند رجوع كند و مىتواند نكند:« فَإمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ» و از ذيل آيه استفاده مىشود كه در طلاق سوم رجوع جايز نيست، بنابراين از مجموع صدر و ذيل آيه مسأله وقوع سه طلاق در سه مجلس به خوبى استفاده مىشود
3) عيوب مجوّز فسخ ازدواج در مردان پنج عيب و در زنان نه عيب است كه شرح آن در كتب فقهى آمده است
4) « يائسه» زنى را گويند كه به حد يأس از حمل رسيده باشد و حد آن از نظر شيعه رسيدن زن به پنجاه سالگى است به جز در زنان هاشمى كه حد آن شصت سالگى مىباشد،« صغيره» دخترى است كه نُه سال كامل ندارد، و غير« مدخول بها» به زنى گفته مىشود كه شوهر به او نزديكى نكرده باشد
اما عدّهاى كه پس از طلاق مىگيرد در غير اين سه مورد واجب است.
در وطى به شبهه نيز عدّه واجب است مگر در يائسه و صغيره. اما در «زنا» هيچ گونه عدّهاى وجود ندارد؛ زيرا نطفه نامشروع محترم نيست.
عدّه وفات در غير زن باردار چهار ماه و ده روز است ولى اگر زن باردار باشد بايد «ابعدالاجلين» را رعايت كند (يعنى اگر بيش از چهار ماه و ده روز وضع حمل نمايد عده او همان چهار ماه و ده روز است، اما اگر وضع حمل او پس از چهار ماه و ده روز باشد پايان عده او وضع حمل اوست).
عدّه طلاق در زمانى كه عادت ماهانه نمىبيند (اما در سنينى هستند كه به مقتضاى سن بايد ببينند) سه ماه تمام است و در زنانى كه عادت مىبينند سه مرتبه بايد عادت ببينند و پاك شوند.
عدّه زنان باردار پس از طلاق اين است كه وضع حمل كند (خواه زياد طول بكشد خواه كم).
شيعه معتقد است اگر طلاق، طلاق سوم نباشد، طلاق خلعى هم نباشد شوهر در تمام مدتحق رجوع دارد و اگر رجوع كرد طلاق از اثر افتاده و به حال زوجيت بر مىگردند، اما اگر عدّه بگذرد و رجوع نكند ديگر حق رجوع ندارد، چنانچه مايل به تجديد زوجيت باشند بايد عقد جديدى با رضايت طرفين و شرايط ديگر انجام گيرد.
شيعه حضور دو شاهد عادل را هنگام «رجوع» آنچنان كه در طلاق لازم بود، لازم نمىداند اگر چه مستحب است (1)همچنان كه الفاظ مخصوصى در آن معتبر نيست، بلكه هر نوع سخن و عمل و حتى اشارهاى كه حاكى از تمايل شوهر به
1) عدم وجوب حضور دو شاهد عادل در« رجوع» يك نوع تسهيل در آشتى و تحكيم پيوند زناشويى است. چنانكه شرح آن در سخنان مرحوم كاشف الغطا به زودى خواهد آمد
ادامه زوجيت باشد در رجوع كافى است و سبب مىشود كه به حال سابق باز گردند.
مؤلف محترم به مناسبت بحث «عدم لزوم حضور دو شاهد در رجوع» متن دو نامهاى را كه ميان او و يكى از دانشمندان مصرى مبادله شده در پاورقى نقل نموده كه به علت مشروح بودن، ما آن را در پايان بحث طلاق در متن مىآوريم).
در اين سال دانشمند متبحر استاد «احمد محمّدشاكر» (قاضى شرعى مصر) كتاب نفيس خود «نظام الطلاق فى الاسلام» را براى من فرستاد. اين كتاب توجه مرا به خود جلب كرد و مرا مجذوب خود ساخت. من اين كتاب را يكى از نيازهاى معاصر يافتم، و به دنبال آن نامهاى براى مؤلف محترم نوشتم كه او هم آن را در مجله با ارزش «رساله» در شماره 157 بعد از مقدمهاى به صورت زير درج فرموده است:
يكى از بهترين و عاليترين نامههايى كه به من رسيد نامه ارزندهاى بود كه از دوست بزرگ و استاد بزرگوار من، پيشواى مجتهدين شيعه در نجف اشرف، علّامه شيخ محمد حسين آل كاشف الغطا بود.
معظم له يكى از آراى مرا در مباحث كتاب در مسأله «اشتراط شهود در صحت رجوع شوهر به زن مطلقه خود» مورد بحث و انتقاد قرار داده است.
چه اينكه من معتقدم حضور دو شاهد عادل هنگام اجراى طلاق لازم است و اگر بدون حضور دو شاهد، طلاق صورت گيرد باطل خواهد بود، اين قول اگر چه بر خلاف مذاهب چهارگانه معروف اهل سنّت است ولى ادله شرعيه كه در دست ماست آن را تأييد مىكند و با مذهب ائمه
اهلبيت عليهم السلام و شيعه اماميه نيز موافق مىباشد.
علاوه بر اين من معتقدم در رجوع شوهر به زن مطلقه خود نيز حضور دو شاهد عادل لازم است، اين عقيده با يكى از دو فتواى امام شافعى موافق ولى با مذهب اهلبيت و شيعه مخالف مىباشد.
من از عقيده شيعه در اين باب تعجب كردم كه چگونه آنها ميان «طلاق» و «رجوع» فرق گذاشتهاند با اينكه دليل در هر دو مورد يكى است.
لذا استاد (كاشف الغطا) خواسته است نظر شيعه را در علت تفاوت ميان اين دو مسأله، براى من تشريح كند و در نامه خود چنين نوشته است:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
از: نجف اشرف 8 صفر 1355 به مصر
علّامه بزرگوار شيخ احمد محمّد شاكر.
سلام بر شما، هديه گرانبهاى شما كتاب «نظام الطلاق فى الاسلام» رسيد. دو بار آن را با شگفتى و تحسين مطالعه كردم، عمق نظر و دقت و آزادى فكرى كه در آن به كار رفته، و آراى صحيحى كه اين كتاب در بر دارد، شايسته هرگونه تقدير است.
شما در اين كتاب عمق معانى احاديث را استخراج نمودهايد، پردههاى اوهام را از ساحت مقدس شريعت كنار زده و زنجيرهاى تقليد كهنه را پاره كرده و بتهاى جمود را با استدلالات محكم و كوبنده خود درهم شكستهايد، آفرين بر شما، و آفرين بر فكر نورانى و اطلاعات وسيع شما!
مهمترين مسايلى را كه در اين رساله مورد بحث قرار دادهايد سه مسأله است: 1. طلاق ثلاث 2. حلف بطلاق و عتاق 3. اشهاد بر طلاق.(1)
1) منظور از طلاق ثلاث( سه طلاق در يك مجلس) و اشهاد بر طلاق( حضور دو شاهد عادل) روشن است، اما« حلف بطلاق و عتاق» اين است كه انسان قسم ياد كند كه اگر فلان كار را انجام دهم زن من مطلقه و غلامانم آزاد باشند، بسيارى از اهل سنّت اين نوع سوگند را مؤثر و كافى براى جدايى زن و آزادى غلامان در صورت مخالفت، مىدانند بدون اينكه نيازمند به اجراى صيغه طلاق باشد، ولى اين نوع قسم از نظر شيعه هيچ گونه اثرى ندارد
در هر سه مسأله حق بحث را ادا كرده و باب اجتهاد را طبق قواعد فن و مدارك محكم استنباط، از كتاب و سنّت گشودهايد، همين روش اساسى و صحيح، شما را به حقيقت مطالب و روح احكام الهى و دستورات شرع مقدس اسلام رسانيده است.
آراى محكم شما در اين مسائل با فتاوايى كه از صدر اسلام تا كنون در ميان شيعه اماميه مورد توجه كامل بوده است و جزء ضروريات و مسلمات اين مذهب محسوب مىشود، موافقت دارد؛ جز در يك مورد و آن اينكه علماى شيعه معتقدند كه حضور دو شاهد عادل در رجوع لازم نيست، با اينكه اين موضوع را در طلاق لازم مىدانند و بدون آن طلاق، در نظر آنها باطل است.
ولى شما عقيده كسانى را كه حضور دو شاهد را در هر دو مورد لازم مىدانند ترجيح دادهايد و در صفحه 120 چنين فرمودهايد: «شيعه حضور شاهدين را در طلاق لازم مىداند و آن را يكى از اركان طلاق مىشمارد، آنچنان كه در كتاب «شرايع الاسلام» آمده، اما در رجوع لازم نمىدانند، فرق گذاشتن ميان اين دو، عجيب است و دليلى ندارد».
من به اين سخن ايرادى دارم كه اجازه مىخواهم آن را عرض كنم:
جالب است كه جنابعالى از شخص منكر مطالبه دليل نمودهايد و اين با اصول و قواعدى كه در دست ماست سازگار نيست؛ براى شخص منكر همين اندازه بس كه قول او مطابق «اصل» (اصل عدم) مىباشد، اين،
مدعى است كه بايد اقامه دليل نمايد.
ممكن است بفرماييد ظاهر آيه «وَأَشْهِدُوا ذَوَى عَدْلٍ مِّنْكُمْ»(1)گواه گفتار شماست همان طور كه در صفحه 118 گفتهايد: ظاهر سياق دو آيه اين است كه جمله «وَأَشْهِدُوا» هم به طلاق بر مىگردد و هم به رجوع (بنابراين حضور دو شاهد در هر دو مورد لازم است).
ولى گويا جنابعالى در اين مورد دقت كافى در آيات نفرمودهايد، اگر مانند ساير موارد دقت فرموده بوديد حقيقت مطلب از شخصى مانند شما مخفى نمىماند. چه اينكه اين سوره شريفه كلًا درباره احكام طلاق بحث مىكند و لذا نام آن را همه سوره «طلاق» نهادهاند.
ابتداى سخن در اين سوره با اين آيه «إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ» شروع مىگردد و به دنبال آن بحث درباره لزوم واقع شدن طلاق در آغاز عدّه به ميان آمده، يعنى بايد طلاق نه در حال عادت ماهانه باشد و نه در حال پاكى كه در آن نزديكى صورت گرفته (بلكه بعد از پاك شدن و قبل از نزديكى باشد) سپس درباره لزوم نگاه داشتن حساب عدّه و بيرون نكردن زنان از خانه در اين مدت، بحث شده است.
بعد از بيان اين احكام، اشارهاى به مسأله رجوع شده، ولى مسلماً اين اشاره جزء مقاصد اصلى آيات نيست بلكه ضمن بحث طلاق، سخن به مسأله رجوع كشانيده شده آنجا كه فرموده: « «فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ»؛ و چون عدّه آنها به پايان نزديك شود يا آنها را به طور شايستهاى نگه داريد يا به طرز شايستهاى از آنان جدا شويد».(2)
سپس به تعقيب بحث طلاق پرداخته و مىفرمايد: « «وَأَشْهِدُوا ذَوَى عَدْلٍ مِّنْكُمْ»؛ دو مرد عادل از خودتان را گواه گيريد».(1)يعنى در همان مورد «طلاق» كه موضوع اصلى بحث است نه در مورد «رجوع»؛ زيرا بازگشت اين قيد به «رجوع» كه تبعاً و ضمناً بيان شده از نظر سياق عبارت ناپسند و نامناسب به نظر مىرسد.
فى المثل اگر كسى بگويد: «هنگامى كه مرد دانشمندى بر تو وارد شد از او احترام و پذيرايى كن خواه تنها بيايد يا با خدمتكار و رفيق خود، و بايد هنگام بازگشت به خوبى بدرقه و همراهى كنى».
آيا در چنين جملهاى كسى احتمال مىدهد موضوع همراهى، علاوه بر خود آن دانشمند، مربوط به خدمتكار و رفيق او باشد؟ با اينكه جمله «همراهى و بدرقه» بلافاصله پس از ذكر خدمتكار و رفيق او آمده است؟!
در هر حال من تصور مىكنم اين مطلب روى حساب قواعد عربى و ذوق ادبى بسيار روشن است و چيزى نيست كه بر شخصى مانند شما كه در ادبيات عرب مهارت داريد، جز از جهت غفلت، مخفى بماند، والبتّه جاى تعجيب نيست؛ زيرا گاهى غفلت دامنگير دانشمند و محقق نيز مىشود.
(وللغفلات تعرض للاريب)(2)!
1) سوره طلاق، آيه 2
2) نكته ديگرى كه عقيده شيعه را در اينجا تأييد مىكند اين است كه به فرض اينكه بخواهيم جمود بر ظهور ابتدايى آيه كنيم و از قراينى كه مؤلف عاليقدر ذكر نموده صرف نظر نماييم باز بايد موضوع حضور دو شاهد عادل را منحصر به طلاق بدانيم؛ زيرا اين بلافاصله پس از جمله« اوفار قوهن بمعروف» واقع شده و طبق قواعد بايد اين قيد( حضور دو شاهد عادل) به جمله اخير بر گردد مگر اينكه دليلى بر خلاف آن در دست باشد. بنابراين موضوع دو شاهد منحصر به مسأله« مفارقت» كه همان طلاق بوده باشد، خواهد بود
اين از نظر لفظ دليل و سياق آيه شريفه.
ولى در اينجا يك نكته دقيقتر و جالبتر از نظر فلسفه احكام شرع و دقت و باريكبينى خاصى كه اسلام در مسائل دارد نيز هست و آن اينكه:
شكى نيست كه طلاق منفورترين حلالهاست، و آيين اسلام، همانطور كه مىدانيم يك آيين كاملًا اجتماعى مىباشد كه به هيچ وجه راضى به هيچ گونه جدايى و تفرقه در اجتماع اسلامى- به خصوص در كانون خانواده و مخصوصاً در مورد زوجيت- نيست.
بنابراين شارع اسلام طبق آن فلسفه عالى كه در نظر دارد همواره مىكوشد طلاق و جدايى به حدّاكثر تقليل يابد و براى تأمين اين نظر قيود و شرايط طلاق را زياد مشكل قرار داده تا مطابق قاعده معروف «هر چيزى قيود آن زياد شد وجود آن كم مىشود، الشى اذا كثر قيوده عز وجوده» طلاق به حدّاقل برسد.
از جمله حضور دو شاهد عادل را ضرورى دانسته تا اوّلًا همين امر باعث تأخير و عدم عجله در امر طلاق گردد، و ثانياً شايد در حضور اين دو شاهد عادل و بر اثر نصايح آنها زن و شوهر يا يكى از آنها از تصميم بر جدايى پشيمان گردد، و دو مرتبه رشته اتحاد و پيوند دوستى و الفت ميان آنها محكم شود آنچنان كه قرآن فرموده: « «لَا تَدْرِى لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَلِكَ أَمْراً»؛ تو نمىدانى شايد خداوند بعد از اين، وضع تازهاى (براى اصلاح) فراهم كند».(1)
اين يكى از منافع لزوم دو شاهد عادل در مورد طلاق، كه قانونگذار اسلام مسلماً از اين حكم در نظر داشته است، ولى بديهى است قضيه در مورد «رجوع» به عكس مىباشد؛ زيرا اسلام مىخواهد هر چه زودتر و بدون هيچگونه تأخير، پيوند زناشويى محكم گردد، اى بسا در تأخير،
1) سوره طلاق، آيه 1
آفات و موانعى پيش آيد!
ولذا در مسأله رجوع هيچ قيد و شرطى نيست، و به عقيده ما شيعيان، رجوع با هر گونه لفظ و فعل و اشاره صورت مىگيرد و مانند طلاق صيغه خاصى در آن لازم نمىباشد. تمام اين امور به خاطر اين است كه قانونگذار مهربان اسلام مىخواهد انواع تسهيلات را براى تحقق يافتن الفت و صميميت، و جلوگيرى از جدايى و تفرقه فراهم سازد.
چرا چنين نباشد؟ و چرا در مسأله رجوع حتى اشارهاى كه حكايت از تمايل شوهر به ادامه زوجيت كند و يا دست گذاردن به بدن زن به قصد رجوع، كفايت نكند؟ با اينكه به عقيده ما شيعه اماميه چنين زنى (زنى كه در حال عدّه طلاق رجعى است) اگر چه مطلقه شده ولى هنوز از حكم زوجيت بيرون نرفته است، و لذا اگر در اين حال (قبل از گذشتن عدّه) يكى از طرفين بميرند آن ديگرى از او ارث مىبرد و حتى پس از مرگ به يكديگر محرم هستند، و مىتواند يكى بدن ديگرى را غسل دهد، ونفقه او مادامى كه در عدّه است واجب مىباشد، ازدواج با خواهر او حرام و اگر غير از اين زن سه همسر ديگر داشته باشد، حق ندارد همسر چهارمى انتخاب كند، زيرا اين زن در حكم همسر چهارم اوست!
به هر حال آيا مجموع اين بحثها مىتواند شما را در مورد عقيده شيعه داير به عدم لزوم حضور دو شاهد در «رجوع» و لزوم آن در طلاق قانع كند؟!
اگر استدلالات ما مورد قبول و تصويب شما در اين مسأله واقع گردد خدا را شكر مىگوييم و از شما تشكر مىكنيم، و در غير اينصورت با كمال ميل آماده مطالعه تذكرات شما بر اين بحثها هستيم و نظرى جز درك حقيقت و پيرورى از حق- هر كجا باشيد- و دور انداختن تقليدهاى بى مايه و تعصب كوركورانه، نداريم.
خداوند ما و شما را از اين امور حفظ كند و گامهاى ما را در طريق حقيقت از پيمودن راههاى خطا مصون دارد.
از خدا مىخواهيم شما را توفيق دهد تا امثال اين گونه آثار جاويدان و درخشان از خود به يادگار بگذاريد: « «وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَاباً وَخَيْرٌ أَمَلًا»؛ آثارواعمال صالحى كه از انسان به يادگار مىماند بهترين پاداشها را نزد خدا دارند و بهترين مايه اميد انسان مىباشند».(1)
در پايان عالىترين درود و سلام را به شما تقديم مىكنم.
«محمّد حسين آل كاشف الغطا»
يادآورى: اين نكته را نيز خاطرنشان مىسازد كه از جمله مسايلى كه جنابعالى بسيار خوب مورد بحث قرار دادهايد مسأله بطلان طلاق حايض است، شما حديث «عبداللَّه بن عمر» را به خوبى غربال نمودهايد.(2)اين مسأله نيز از جمله مسايلى است كه همه علماى اماميه در آن اتفاق نظر دارند و طلاق زنى را كه در حال حيض است- جز در موارد معدود استثنايى- باطل مىدانند.(3)
دانشمند مزبور پس از نقل اين نامه چنين اضافه مىكند:
اين بود عين نامه «استاد كاشف الغطا» شخصيت بزرگ اسلام، كه بدون كم و زياد نقل شده، تنها يك جمله را كه ارتباطى به موضوع مورد بحث نداشت و مربوط به اهداى بعضى از كتابهاى ايشان به من بود، از آن حذف نمودهام.
1) سوره كهف، آيه 46
2) اشاره به حديثى است كه از« عبداللَّه بن عمر» نقل كردهاند كه در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله همسر خود را درحال حايض بود طلاق داد- اين حديث از نظر ما صحيح نيست
3) در سه مورد طلاق حايض را صحيح دانستهاند: 1. در حال باردار بودن زن( بنابر اينكه حمل با حيض ممكن است و توأم گردد) 2. در حالى كه زن غايب باشد 3. در حالى كه نزديكى واقع نشده باشد
سپس اضافه مىكند:
من به زودى نظر خود را درباره مندرجات اين نامه در شماره آينده مجله اعلام مىدارم و ايراداتى كه بر گفتار استاد دارم- تا آنجا كه به فكرم مىرسد- بيان خواهم نمود.
«احمد محمّد شاكر قاضى شرعى»
اين بود مجموع بحثى كه قاضى محترم مزبور در آن شماره از مجله انتشار داده است، سپس در شماره 159 و 160 در تعقيب بحث گذشته دو مقاله نسبتاً مشروح نگاشته كه از وسعت اطلاعات او حكايت مىكند، او در اين دو مقاله سعى كرده براى تأييد نظريه سابق خود استدلالات مختلفى اقامه نمايد، كه ما هم به نوبه خود پاسخ بر آن نگاشتيم و از آنجا كه تصميم ما اين است كه اين كتاب موجز و مختصر باشد از ذكر بقيه ايرادات و پاسخها صرف نظر مىنماييم كسانى كه مايل به مطالعه آنها باشند مىتوانند به شمارههاى مجله وزين «رساله» مراجعه نمايند، در مجموع اين بحثها فوايد بسيار و قواعدى كه در فقه مهم است يافت مىشود، و در هر صورت آخرين هدف ما روشن شدن حقيقت است.
شكى نيست كه سبب طلاق و قطع پيوند زناشويى، يا عدم تمايل و نفرت طرفين از يكديگر است، يا عدم تمايل يكى از آن دو نسبت به ديگرى.
اگر عدم تمايل فقط از طرف شوهر باشد طلاق به دست اوست و مىتواند منظور خود را تأمين نمايد.
و اگر عدم تمايل از ناحيه زن باشد مىتواند مبلغى، خواه به مقدار مهر باشد يا بيشتر، به شوهر بدهد تا او را طلاق داده و رها سازد. اين نوع طلاق را «طلاق خلعى» مىگويند و اجراى آن چنين است:
فلانة طالق على ما بذلت فهى مختلعة (به جاى فلانه نام زن را مىبرد).
در اين نوع طلاق تمام شرايط طلاق لازم است به علاوه يك شرط و آن اينكه بايد زن از مرد كراهت بلكه كراهت شديد داشته باشد همانطور كه قرآن مىفرمايد: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا يُقِيمَا حُدُودَ اللَّهِ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِمَا فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلَا تَعْتَدُوهَا»؛ اگر بترسيد كه حدود الهى را رعايت نكنيد، گناهى بر آنها نيست كه زن، فديه و عوضى بپردازد. تا شوهر او را طلاق دهد اينها حدود الهى است از آن تجاوز نكنيد».(1)
در تفسير اين آيه در اخبار و روايات اهل بيت عليهم السلام چنين وارد شده كه اين فديه دادن و جدا شدن زن در صورتى است كه زن به شوهر خود بگويد: به سوگند تو ترتيب اثر نمىدهم، و حدود و مقررات الهى را در مورد تو اجرا نمىكنم، حاضر نيستم براى تو غسل جنابت كنم، و پا در بستر تو نمىگذارم، و كسانى كه مورد تنفر تو هستند به خانه تو مىآورم!(2)
بديهى است منظور، گفتن اين الفاظ نيست، بلكه منظور، تنفر شديد زن از مرد و عدم امكان بهبود بخشيدن ميان آنها مىباشد.
و اگر تنفر از طرفين باشد آن را «طلاق مبارات» مىگويند. در اين نوع طلاق نيز تمام شرايط طلاق معتبر است، ولى مرد حق ندارد بيش از مهرى كه به وى داده از او مطالبه كند و هنگام اجراى صيغه طلاق مىگويد: باراتك على كذا فانت طالق (به جاى كذا مبلغى را كه زن بخشيده است ذكر مىكند).
در طلاق خلع و مبارات «رجوع» نيست و آن را طلاق «بائن» مىگويند (زيرا موجب جدايى مرد و زن از يكديگر مىگردد) ولى اگر زن تقاضاى پس گرفتن چيزى را كه داده بنمايد، مرد حق رجوع پيدا مىكند، در صورتى كه مدت عدّه تمام نشده باشد.
به عقيده شيعه اين سه نيز اجمالًا از اسباب تحريم و جدايى زن از مرد است، شرح اين موضوع و شرايط آن را بايد در كتابهاى فقهى مطالعه كرد، و از آنجا كه اين موضوعات كمتر اتّفاق مىافتد ما در اينجا از بحث در پيرامون آنها صرف نظر مىكنيم.
ارث عبارت است از انتقال مال يا حق كسى هنگام مرگ او به ديگرى، به واسطه رابطه «نسبى» يا «سببى» كه ميان آن دو وجود دارد. شخص زنده را «وارث» و متوفى را «مورث» و آن مال يا حق را «ارث» مىنامند. «نسب» عبارت است از تولد يافتن كسى از ديگرى يا تولد هر دو از شخص ثالث، و «سبب» رابطهاى است كه بر اثر ازدواج پيدا مىشود.
اگر سهم وارث در قرآن مجيد تعيين گرديده باشد مىگويند ارث او بالفرض است (فرض و فريضه چيزى است كه خدا در قرآن تعيين فرموده) و در غير اين صورت مىگويند ارث او بالقرابة مىباشد.
فرايضى كه در قرآن صريحاً ذكر شده شش سهم است:
نصف (يك دوم): سه دسته هستند كه نصف تمام مال متوفى را به ارث مىبرند: شوهر از زن خود با نداشتن فرزند، يك دختر، در صورتى كه فرزند ديگرى در كار نباشد، و يك خواهر تنها(1).
ربع (يك چهارم): كه سهم ارث شوهر با وجود فرزند، و همچنين سهم زن از شوهر خود با نداشتن فرزند است.
ثمن (يك هشتم): سهم زوجه با داشتن فرزند است.
1) خواهر پدر و مادرى يا پدرى تنها
ثلث (يك سوم): سهم مادر با نبودن فرزند، و سهم دو خواهر و برادر يا بيشتر است (ولى خواهر و برادر از طرف مادر).
دو ثلث (دو سوم): سهم دو دختر يا بيشتر است، در صورتى كه متوفى فرزند پسرى در رديف آنها نداشته باشد و همچنين سهم دو «خواهر» پدرى يا پدر و مادرى در صورتى كه برادرى مانند آنها دركار نباشد.
سدس (يك ششم): سهم هر يكى از پدر و مادر با وجود فرزند، و سهم به خصوص مادر با وجود حاجب (يعنى برادران متوفى) و سهم يك برادر يا يك خواهر مادرى است.
اينها كسانى هستند كه سهم آنها بالفرض مىباشد، غير اينها به عنوان «قرابت» ارث مىبرند و قاعده كلى درباره آنها اين است كه اموال متوفى را با رعايت ترتيب طبقات ارث در ميان آنها طورى تقسيم مىكنند كه مذكر دو برابر مؤنث ببرد.
طبقات ارث «ورثه» روى هم رفته در سه طبقه مختلف قرار دارند كه با وجود طبقه جلوتر هيچ يك از طبقه بعد ارث نمىبرد:
طبقه اوّل پدر و مادر و فرزندان متوفى و فرزند فرزندان او هر قدر پايين بيايند.
طبقه دوم- اجداد پدرى و مادرى و جدهها، هر قدر بالا بروند، و همچنين برادران و خواهران.
طبقه سوم- عموها و عمهها، دايىها و خالهها، در اين طبقه كسى كه فرض معينى داشته باشد نيست.
صاحبان سهام ذكر شده كه سهم آنها به عنوان «فرض» در قرآن مجيد تعيين شده اگر «مجموع سهام» آنها مساوى با «مجموع مال» است، مانند پدر و مادر با
دو دختر (در چنين موردى هر يك از پدر و مادر يك ششم مىبرند و دو دختر دو سوم مىبرند كه مجموع همه آنها سه سوم يعنى برابر تمام مال خواهد بود) در اين صورت تكليف ارث كاملًا روشن است.
ولى گاهى «مجموع سهام» از «مجموع مال» زيادتر است، مانند صورتى كه متوفى پدر و مادر و دو دختر و شوهر داشته باشد (در اين صورت سهم هر يك از پدر و مادر يك ششم و سهم دو دختر دو سوم و سهم شوهر يك چهارم است و مجموع سهام مساوى 54 مىشود بنابراين از مجموع ما 14 بيشتر است).
و گاهى نيز به عكس است يعنى «مجموع سهام» از «مجموع مال» كمتر مىباشد مانند اينكه ورثه عبارت از يك خواهر و زوجه باشند (در اين صورت سهم خواهر نصف و سهم زوجه يك چهارم مىشود و مجموع آنها 34 خواهد بود كه از مجموع مال 14 كمتر است).
صورت دوم را كه سهام زيادتر بود مسأله «عول» و صورت سوم را كه سهام كمتر بود مسأله «تعصيب» مىنامند كه حكم آنها را ذيلًا بيان خواهيم كرد.
در هيچ يك از مسائل مربوط به ارث ميان شيعه اماميه و ساير فرق اسلامى «اختلاف قابل ملاحظهاى» جز در اين دو مسأله (عول و تعصيب) وجود ندارد.
شيعه طبق روايات متواترهاى كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل شده معتقد است كه عول و تعصيب باطل است (1)، يعنى سهام واقعى ارث هيچگاه نه زيادتر از مجموع مال است و نه كمتر، و در موارد فوق و امثال آن براى تعيين سهم واقعى هر يك از ورثه به ترتيبى كه گفته مىشود عمل خواهد شد به طورى كه مجموع سهام نه زيادتر از مجموع مال خواهد شد و نه كمتر.
جمعى از بزرگان صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله نيز با اين عقيده موافقند از جمله «ابنعباس» و اين عبارت از او مشهور است كه مىگفت: آن خدايى كه از شماره
1) ر. ك: عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 165؛ علل الشرايع، ج 2، ص 567- / 569
شنهاى متراكم بيابان باخبر است، مىداند كه سهام ارث «زيادتر» از مجموع مال نمىشود.(1)
توضيح اينكه اگر چيزى زياد بيايد (يعنى سهام «كمتر» از مجموع مال باشد) بايد به صاحبان «فرض» به نسبت سهام آنها داده شود و به «عصبه» چيزى نمىرسد، (منظور از عصبه كسانى هستند كه با متوفى از طرف پدر و پسر قرابت دارند، يعنى مقدار اضافى به اين افراد داده نمىشود بلكه تقسيم بر همان ورثه به نسبت سهام آنها مىگردد).
مثلًا اگر متوفى يك دختر، و پدر و مادر داشته باشد، به علاوه برادر و عموى او هم در حيات باشند (البته دختر و پدر و مادر چون از طبقه اوّل هستند وارث متوفى مىباشند و اما برادر كه از طبقه دوم و عمو كه از طبقه سوم است عصبه محسوب مىشوند) به عقيده شيعه در اين مورد نصف مال متعلق به دختر و يك ششم متعلق به پدر و يك ششم متعلق به مادر است و يك ششم كه باقى مىماند به همان سه نفر به نسبت سهامشان داده شود، و برادر و عمو هيچ گونه حقى ندارند.
ولى ساير فقها يك ششم باقيمانده را متعلق به برادر و عمو مىدانند.
اما بايد توجه داشت كه به عقيده ما «زوج و زوجه» هميشه سهم ثابت خود را مىبرند، يعنى نه در صورت كمبود مال چيزى از سهم آنها كم مىشود و نه در صورت اضافه بودن مال چيزى به سهم آنها افزوده خواهد گرديد. اين در صورت اضافه بودن مال.
اما اگر مجموع مال، از مجموع سهام كمتر باشد، مانند مثالهاى سابق، در اين مورد فقط از سهم يك دختر يا دو دختر و بيشتر، و از سهم خواهر يا دو خواهر و بيشتر كسر گذارده خواهد شد و در سهم زوج و زوجه هيچ گونه تغييرى حاصل نمىگردد.
1) علل الشرايع، ج 2، ص 568، ح 3
و به طور كلى قاعده اين است كه در تمام مواردى كه خداوند براى سهم وارث حد بالا و حد پايين تعيين نموده (مانند زوج و زوجه كه در صورت عدم فرزند به ترتيب نصف و ربع (يك چهارم) مىبرند ولى با وجود فرزند سهم آنها به ترتيب به ربع و ثمن (يك هشتم) تنزل مىكند) در اين گونه موارد هيچ گونه كم و زيادى در سهم ارث واقع نخواهد شد.
ولى در مواردى كه فقط يك حد براى ارث تعيين گرديده، كمبود متوجه آن خواهد شد، همانطور كه اگر اضافهاى باشد به آن تعلق خواهد گرفت.
اما در مورد «پدر» اختلاف است كه آيا نقصان متوجه او هم مىشود يا نه؟
اين بود نظر فقهاى شيعه كه به پيروى از اهل بيت عليهم السلام در مورد كمبود مجموع مال از مجموع سهام اظهار داشتهاند، ولى فقهاى اهل سنّت معتقدند كه در اين مورد نقصان بايد متوجه تمام ورثه گردد.
علماى شيعه دلايل بسيارى از قرآن و اخبار (كتاب و سنّت) براى ابطال «عول و تعصيب» اقامه كردهاند كه در كتابهاى گسترده تشريح شده است.
يكى ديگر از عقايد مختص اماميه در باب ارث اين است كه آنها معتقدند لباس پدر و قرآن و انگشترى او مختص پسر بزرگتر است و ساير ورثه در آن حقى ندارند و نام آن را «حبوه» مىگذارند. اين حكم شرايط و تفصيلاتى دارد كه در باب خود در كتابهاى فقهى ما ذكر شده است.
و نيز از مسايلى كه شيعه در آن تنهاست مسأله ارث «زوجه» از املاك مزروعى و اراضى است. شيعه معتقد است زوجه از اراضى به هيچ وجه ارث نمىبرد (نه از عين و نه از قيمت آن) و از عين «درخت» و «بنا» نيز ارث نخواهد برد ولى از قيمت آن ارث مىبرد. دليل بر اين فتوا اخبارى است كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل شده، و ائمه نيز به نوبه خود آنها را از جدّشان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىنمايند.
اينها اصول مسائل مورد اختلاف شيعه و ديگران است، ولى در غير اين
موارد، اختلاف، بسيار جزئى است و مانند اختلافاتى است كه در ميان خود علماى اهل سنّت، يا علماى شيعه با يكديگر وجود دارد.
انسان مىتواند اموال خود را به چند طريق از ملك خود خارج سازد:
اين را «تحرير» يا «آزاد ساختن ملك» مىنامند، مانند آزاد كردن بردگان، و وقف كردن خانه و زمينى براى مسجد، اين نوع وقف تمليك نيست. بلكه «فك ملك» مىباشد. بديهى است چنين املاكى هيچ گاه ممكن نيست به مالكيت كسى برگردد ولو اينكه هر گونه عوارضى براى آن پيش آيد.
اين نوع نقل و انتقالات را بيع و صلح و امثال آن مىنامند.
صدقه نيز به نوبه خود بر دو قسم است:
اوّل: «وقف» و آن عبارت از ملكى است كه عين آن را حبس و منفعت آن را رها مىسازند، يعنى آن را واگذار به اشخاص يا جمعيتى مىكنند به طورى كه حق ندارند هيچ گونه نقل و انتقالى در اصل آن بدهند ولى منافعش در اختيار آنهاست و مىتوانند همه گونه تصرف در آن بنمايند.
دوم: صدقه به معناى خاص و آن مالى است كه انسان بلاعوض به خاطر خدا به ديگرى واگذار مىكند و او آزاد است هر گونه تصرف در آن بنمايد.
خاطر دوستى يا علاقهاى كه به كسى دارد چيزى به او مىبخشد) اين را «هبه» مىنمامند.
«هبه» نيز بر دو قسم است:
اوّل: «هبه معوضه» و آن مثل اين است كه كسى بگويد اين لباس را به تو مىبخشم، به شرط اينكه آن كتاب را به من ببخشى، او هم قبول كند. اين نوع هبه عقد لازم است و از هيچ طرف قابل فسخ نيست، مگر اينكه هر دو طرف راضى به فسخ و بهم زدن عقد بشوند.
دوم: هبه جايزه كه عوضى در برابر آن نيست.
در تمام اقسام هبه، قبض لازم است و بدون آن صحيح نخواهد بود هبه جايز را مىتوان حتى پس از قبض، فسخ كرد؛ يعنى صاحب مال مىتواند مال خود را پس بگيرد، مگر در صورتى كه طرف مقابل از خويشاوندان يا زوج يا زوجه باشد، يا اينكه اصل مال تلف گردد در اين دو صورت فسخ ممكن نيست.
ولى هيچ نوع از انواع «صدقه» قابل فسخ نيست، و در آن هم قبض شرط است. بنابراين هنگامى كه شخص «واقف»، صيغه وقف را جارى نمود و مثلًا گفت: «اين خانه رابراى وقف بر فلان اشخاص كردم» و سپس آن را به متولى يا موقوف عليهم تحويل داد، يا در صورتى كه خودش متولى باشد آن را به نيّت وقف قبض نمود، در اين صورت، ديگر قابل بازگشت نيست و نمىتوان آن را خريد و فروش و رهن و تقسيم و امثال آن نمود، خواه وقف خاص باشد، مانند:
وقف بر اولاد يا وقف عام باشد، مانند: وقف مدرسه براى محصلين يا كاروانسرا براى مسافرين و غيره.
فقط در پارهاى از موارد استثنايى كه ضرورت شديدى ايجاب كند، فروش وقف جايز است و قاعده كلى آن اين است كه: در دو صورت عين موقوفه را مىتوان فروخت.
نخست آنجايى كه عين موقوفه به كلى خراب شود به طورى كه منفعت قابل
توجهى نداشته باشد و يا در وضعى قرار گيرد كه بيم خرابى در مورد آن برود.
دوم ميان موقوف عليهم اختلاف شديدى روى دهد كه بيم آن رود منجر به تلف شدن اموال و جانها و هتك حرمت ناموسها گردد.
اما با اين همه باز فروش عين موقوفه يا تقسيم آن ميان موقوف عليهم بدون اطلاع حاكم شرع و اجازه او جايز نيست. متأسّفانه امروز مردم در امر وقف بسيار سهل انگارى مىكنند، به آسانى دست به فروش آن مىزنند، و موازين و احكام شرعى را در اين باره ناديده مىگيرند، اما خدا از نيات همه آگاه است.
اين بود عقيده مشهور علماى شيعه در مورد وقف، ولى ما نظرات ديگرى نيز درباره وقف داريم كه اينجا مجال شرح آن نيست.
مقام قضاوت و نفوذ حكم در راه خاتمه دادن به نزاعهاى گوناگون مردم مقام بلند و بسيار ارجمندى است. قضاوت از نظر شيعه يكى از برومندترين درختان بوستان نبوّت، و يكى از مراحل رياست عامه و خلافت خدا در زمين مىباشد چنانكه مىفرمايد: «يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِى الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ»؛ اى داود، ما تو را خليفه خود (و نماينده خود) در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داورى كن».(1)
و نيز مىفرمايد: «فَلَا وَرَبِّكَ لَايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَايَجِدُوا فِى أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛ به پروردگارت سوگند، كه آنها ايمان نخواهند آورد مگر اين كه در اختلافات خود تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملًا تسليم باشند».(2)
چرا مقام قاضى اين قدر ارجمند و والا نباشد؟ در حالى كه قاضى، امين الهى بر مقدسات سه گانه «جان و مال و ناموس» مردم است، ولى به همان اندازه كه مقام قاضى بلند است خطر و لغزش او هم بزرگ و غير قابل جبران مىباشد!
در احاديث پيغمبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام درباره خطر قضاوت تغييراتى ديده مىشود كه پشت انسان را مىلرزاند مانند:
«القَاضي عَلى شَفِيرِ جَهَنَّمَ
؛ قاضى بر لب دوزخ قرار گرفته»(1)، و
«لِسَانُ الْقَاضِي بَيْنَ جَمْرَتَيْنِ مِنْ نارٍ
؛ زبان قاضى در ميان دو شعله آتش است».(2)
در حديثى كه حضرت به «شريح» قاضى فرمود:
«يَا شُرَيْحُ! قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لَايَجْلِسُهُ إلّانَبِيٌّ أوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ أوْ شَقِيٌ
؛ اى شريح! جايى نشستهاى كه كسى جز پيغمبر يا وصى پيغمبر يا شقى در اينجا نمىنشيند!».(3)
در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود:
«مَنْ جُعِلَ قَاضياً فَقَدْ ذُبِحَ بِغَيْرِ سِكِّينٍ!
؛ كسى كه به منصب قضاوت نصب گردد سر او را بدون كارد بريدهاند! و امثال اين احاديث فراوان است».(4)
موضوعى كه در اينجا يادآورى آن لازم است اينكه: احكامى را كه شخص فقيه و مجتهد از روى دلايل آن، استنباط و استخراج مىكند اگر مربوط به يك موضوع «كلّى» باشد آن را «فتوا» مىنامند مثل اينكه بگويد: هيچ كس حق ندارد در مال ديگرى تصرف نمايد، يا بگويد نزديكى به همسر خود حلال و به زن
1) سنن دارقطنى، ج 4، ص 130، ح 4419؛ مجمع الزوائد، ج 4، ص 193 به همين معنا
2) تهذيب الاحكام، ج 6، ص 292، ح 808؛ وسائلالشيعه، ج 27، ص 214، ح 33622
3) كافى، ج 7، ص 407، ح 2؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 5، ح 3223؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 17، ح 33091؛ المقنع، ص 132
4) مسند احمد، ج 2، ص 230 و 536؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 774، ح 2308؛ سنن ابىداود، ج 2، ص 158، ح 3572
بيگانه حرام است.
ولى اگر حكم، مربوط به يك موضوع شخصى و خصوصى باشد آن را «قضاوت و حكومت» مىنامند، مثل اينكه حكم كند: اين زن همسر فلان كس و آن زن بيگانه است، يا اين مال متعلق به فلان شخص مىباشد. و اين هر دو از وظايف «مجتهد عادل» است كه منصب نيابت عامه از طرف امام دارد.
ولى اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه قضاوت كه در حقيقت عبارت از تشخيص موضوعات است، خواه با نزاع و مرافعه توأم باشد، وخواه بدون نزاع و مرافعه مانند: حكم به ثبوت اوّل ماه، يا وقف بودن محل يا نسب شخصى، شرايط بسيار سنگينترى نسبت به فتوا و استنباط احكام دارد، چه اينكه قضاوت صحيح بدون ذوق مخصوص، و هوش سرشار و حدس قوى، و سرعت انتقال، ميسّر نيست، و كسانى كه بدون داشتن اين مزاياى فكرى متصدى اين مقام گردند ضرر آنها از نفعشان بيشتر و اشتباهات آنها از قضاوتهاى صحيحشان زيادتر خواهد بود!
اما اگر غير مجتهد عادل متصدى اين مقام حساس گردد، از نظر ما شيعههاى اماميه اين عمل يكى از بزرگترين گناهان كبيره، بلكه هم مرز با كفر به خداست! و لذا ما همواره ديدهايم بزرگان علماى شيعه و اساتيد بزرگ ما حتى الامكان از حكم و قضاوت پرهيز مىنمودند و غالباً سعى مىكردند موارد نزاع و اختلاف را از طريق صلح حل كنند، ما هم در اين روش پسنديده به سلف صالح خود اقتدا مىنماييم.
موضوع ديگرى كه ذكر آن لازم است اينكه اصول مداركى كه قاضى براساس آنها حكم صادر مىكند سه چيز است: اقرار، قسم و بينه يعنى دو شاهد عادل.
اگر دو يا چند بينه با هم تعارض كردند (دو نفر شهادت به چيزى دادند و دو نفر بر خلاف آنها) در اينكه كدام يك از آنها مقدم داشته شود بحث دامنه دارى
در ميان علماى شيعه است: بعضى معتقدند بايد بينه داخل بر بينه خارج (1)مقدم داشته شود، و بعضى عقيده دارند بايد به مرجعهاى ديگر رجوع نمود.
خوشبختانه بسيارى از فقهاى ما كتابهاى مستقل و كاملًا مشروحى در خصوص موضوع «قضاوت» نگاشتهاند، به علاوه تمام دانشمندانى كه دوره فقه شيعه را نوشتهاند در ضمن آن بحث مبسوطى به عنوان كتابالقضاء دارند كه در همين زمينه گفتگو مىكند، و ما نمىتوانيم در اينجا حتى گوشهاى از آن همه كتاب را نام ببريم.
ما قسمتهاى قابل توجهى از مباحث مربوط به قضاوت در جلد چهارم «تحرير المجله» آوردهايم كسانى كه علاقهمند باشند مىتوانند به آنجا رجوع نمايند.
آخرين موضوعى را كه در اين بحث لازم به ذكر مىدانيم اين است كه اگر قاضى و حاكم جامع الشرايط، حكمى صادر كند هيچ كس حق مخالفت با او و نقص حكم او را ندارد، و رد حكم او در واقع رد حكم خداست! حتى هيچ مجتهد ديگرى حق ندارد بعد از صدور حكم مزبور در آن موضوع دخالت نمايد، تنها شخص حكم اوّل حق تجديد نظر در حكم خود دارد و اگر به اشتباهى بر خورد حق دارد حكم سابق را نقض كند.
از نظر شيعه اصل اولى در حيواناتى كه خون جهنده دارند اين است كه با مردن نجس مىشوند و خوردن گوشت آنها هم حرام است.
1) اگر چيزى تحت تصرف كسى باشد و بر آن« يد» داشته باشد و كسى ادعاى مالكيت آن را نمايد و هر يكاقامه« بينه»( دو شاهد عادل) كند بينه نفر اوّل« بينه داخل» و بينه نفر دوم« بينه خارج» ناميده مىشود و در اينكه كدام يك از اين دو بينه بايد مقدم داشته شود در ميان دانشمندان ما اختلاف نظر است
از طرفى حيوانات بر دو قسم هستند: حيواناتى كه ذاتاً ناپاك هستند يعنى به هيچ وسيلهاى نمىتوان آنها را پاك نمود. مانند سگ و خوك و حيواناتى كه ذاتاً پاك مىباشند، مانند همه حيوانات غير از آن دو كه گفته شد.
قسم اوّل هم ناپاك است و هم حرام گوشت و در هيچ حال، نه در حال حيات، نه پس از مرگ و نه با سر بريدن، پاك و حلال نمىشود.
ولى قسم دوم اگر بدون تزكيه شرعى (كشتن حيوان با آداب و شرايط مخصوص) بميرد هم نجس خواهد بود و هم حرام، و اگر تزكيه شود پاك است همانطور كه در حال حيات هم پاك بود، ولى گوشت او در صورتى حلال است كه از حيوانات درنده و وحشى نباشد.
تزكيه شرعى حيوان دو راه دارد:
صورت دوم: صيد با اسلحه است، مانند تير و شمشير و نيزه و هر نوع سلاحى كه جسم حيوان را مىدرد، حتى گلولههاى تفنگ در صورتى كه بدن حيوان را پاره كند، خواه جنس آن از آهن باشد يا چيز ديگر مشروط به اينكه صيد كننده مسلمان باشد و بسم اللَّه نيز بگويد.
دراين دو صورت اگر حيوان به وسيله سگ شكارى يا اسلحه كشته شود حلال است ولى اگر هنگامى كه انسان به شكار مىرسد زنده باشد بايد او را طبق دستورى كه گفته مىشود سر بريد.
صيد در غير اين دو صورت كه گفته شد حرام است خواه به وسيله آلاتى مانند دام و امثال آن باشد يا به كمك حيوانى غير از سگ شكارى. اما اگر با اين وسايل
حيوان را زنده گير بياورند و سر ببرند حلال است.
و نيز لازم است هنگام ذبح «بسم اللَّه» بگويد و رو به قبله باشد.
در مورد «شتر» مىتوان به جاى سر بريدن او را «نحر» كرد (به اين ترتيب كه كارد يا نيزه را در گلوگاه او فرو مىبرند).
اگر ذبح حيوان به جهتى ممكن نباشد، مثل اينكه در چاه بيافتد، يا حيوان سركشى باشد مىتوان او را به وسيله شمشير يا امثال آن تسليم كرد. و اگر با همان ضربات كشته شود حلال است ولى اگر زنده بماند بايد آن را ذبح نمود.
حيواناتى كه خون جهنده ندارند عموماً حرام هستند مگر «ماهى فلس دار».
«محمّد بن نعمان احول» كه او را مؤمن الطاق نيز مىگفتند (و از افراد دانشمند و شوخ در ميان شاگردان امام صادق عليه السلام بود) نقل مىكند كه روزى وارد بر ابوحنيفه شدم، ديدم كتابهاى فراوانى پيش روى اوست به طورى كه ميان من و او حايل شده است.
ابوحنيفه: اين كتابها را مىبينى!
مؤمن الطاق: آرى
ابوحنيفه: اينها همه مربوط به احكام طلاق است!
مؤمن الطاق: خداوند در يك آيه قرآن ما را از تمام اين كتابهاى تو بى نياز ساخته است! آنجا كه مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا الْعِدَّةَ»؛ اى پيامبر! هر زمان خواستيد زنان را طلاق دهيد در زمان عدّه، (كه از عادت ماهانه پاك شدند) آنها را طلاق گوييد، و حساب عدّه را نگه داريد.(1)
ابوحنيفه: آيا از دوستت جعفر بن محمّد چيزى درباره اين مسأله سؤال كردهاى كه اگر گاوى از دريا خارج گردد گوشت آن حلال است يا نه؟!
مؤمن الطاق: بله، او به ما فرموده: هر حيوانى كه فلس داشته باشد آن را بخور، خواه شتر باشد يا گاو و هر چه فلس ندارد حرام است (2)و تزكيه ماهى به اين است كه در خارج آب بميرد.(3)
حيوانات روى هم رفته سه دستهاند: حيوانات زمينى، آبى و هوايى (پرندگان) و هر يك حكمى دارند.
همانطور كه اشاره شد تمام حيوانات دريايى حرامند به استثناى ماهى فلسدار، تخم اين حيوانات هم تابع آنهاست، يعنى در هر مورد گوشت آنها حلال باشد تخم آنها نيز حلال است و در هر مورد حرام باشد حرام.
اما از حيوانات زمينى فقط اين چند نوع حلال گوشت مىباشد: شتر، گاو، گوسفند، گاو وحشى، قوچ كوهى، آهو، گورخر، ولى گوشت اسب و استر و الاغ
1) سوره طلاق، آيه 1
2) گويا ابوحنيفه مىخواست با فرض چنين مسأله عجيبى دست و پاى« مؤمن الطاق» را كه مىگفت ما قواعدكليهاى از قرآن مجيد و روايات اهل بيت عليهم السلام در دست داريم كه پاسخ به تمام فروعى كه اتّفاق مىافتد مىدهد، ببندد. ولى او فوراً يك قاعده كلى درباره حيوانات دريايى كه از امام صادق عليه السلام شنيده بود ذكر نمود و پاسخ او را به نحو جالبى داد
3) الاختصاص، ص 206؛ رجال كشى، ج 2، ص 681، ح 718؛ بحارالانوار، ج 47، ص 409، ح 12 و در همه اينها به جاى( مؤمن الطاق)( حريز) آمده است
مكروه مىباشد.
حيوان حلال گوشت اگر از مدفوع انسان تغذيه كند حرام مىشود و آن را «حيوان جلّال» مىنامند و بايد مدتى (كه بر حسب حيوانات تفاوت مىكند و شرح آن در كتابهاى فقهى ما ذكر شده) منحصراً غذاى پاك به آنها بدهند تا حلال و پاك گردد.
گوشت تمام حيوانات درنده حرام است و همچنين خرگوش و روباه و سوسمار و موش صحرايى و وحشىهاى ديگر همچنين عموم حشرات و خزندگان مانند مار و كرم و امثال آنها.
از پرندگان، آنهايى كه سبعيت دارند و پرندگان يا حيواناتى را شكار مىكنند مانند باز و شاهين عموماً حرام گوشتند و غير آنها اگر يكى از سه علامت زير را كه هر كدام مربوط به يك حالت پرنده است در او وجود داشته باشد حلال وگرنه حرام مىباشد:
درهنگام پرواز اگر بال زدن او بيش از صاف نگهداشتن بالها بوده باشد حلال گوشت و الا حرام گوشت است.
هنگامى كه پرنده روى زمين نشسته اگر ببينيم داراى «صيصه» است (صيصه مانند يك انگشت اضافى است كه در قسمت عقب پاى بعضى پرندگان قرار دارد) حلال وگرنه حرام است.
هنگامى كه پرنده ذبح شده و از دو علامت بالا نمىتوان آن را شناخت چنانچه داراى «چينه دان» باشد حلال است.
بنابراين خفاش، طاووس، انواع زنبور، و امثال آنها عموماً حرام هستند، كلاغ نيز اگر مردار خوار باشد حرام گوشت و اگر گياهخوار باشد حلال گوشت است.
در ميان خوردنىهاى ديگر و انواع مشروبات نيز چيزهايى حرام است و مىتوان آنها را در ضمن چند قاعده كلى بيان كرد.
هر نوع غذا و آشاميدنى غصبى حرام است.
هر نوع غذا و آشاميدنى زيانبخش حرام است.
هر چيز «خبيث» كه طبع از آن تنفر دارد حرام است.
يكى از كثيفترين و بدترين مايعات حرام، بول است ولى از آن بدتر مشروبات الكلى (عرق، شراب، آبجو و امثال آنها) مىباشد، آب انگور نيز اگر بجوشد و هنوز دو ثلث آن تبخير نشده باشد حرام است.
شيعه اماميه درباره تحريم مشروبات الكلى فوق العاده سختگيرى مىكنند به طورى كه هيچ يك از گروههاى مسلمان در اين قسمت به آنها نمىرسند.
روايات عجيب و تكان دهنده و كوبندهاى درباره مشروبات الكلى از ائمه اهلبيت عليهم السلام نقل شده كه بى پرواترين افراد گناهكار را به لرزه در مىآورد! بارها در سخنان خود، تمام كسانى را كه به نحوى از انحا كمك به شرب خمر مىكنند، كسى كه انگور آن را فشرده، كسى كه آن را جمع آورى نموده، كسى كه آن را مىفروشد، و كسى كه آن را مىنوشد، همه را لعن نمودهاند، همين اندازه بس كه در شرع ما آن را «ام الخبائث» مىنامند.(1)
حتى از بعضى از روايات ائمه اهل بيت عليهم السلام استفاده مىشود كه نشستن پاى سفرهاى كه شراب در آن وجود داشته باشد حرام است، و شايد نكته آن شدت پرهيز و احتراز از بخارات شراب است كه احياناً از آن متصاعد و با غذاهاى سفره تماس پيدا مىكند، و يا از آن ذرات آلوده چيزى در حلق و بينى اشخاصى كه پاى سفره نشستهاند داخل مىگردد!(2)
1) وسائل الشيعه، ج 25، ص 296( باب تحريم الشرب الخمر والابواب التى بعده)
2) بايد توجه داشت كه تنها شركت در« مجلس شراب» حرام نيست، بلكه شركت در هر مجلس معصيت و گناهى حرام است، و بنابراين علت اصلى آن اين است كه چنين مجلسى لغزشگاه و پرتگاهى محسوب مىگردد و افراد غير آلوده هم با شركت در اين گونه جلسات به زودى به گناه كشيده مىشوند، ولذا دستور اجتناب و دورى از اين گونه مجالس داده شده است. كتاب من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 41/ 132؛ كافى، ج 6، ص 429/ 2؛ التهذيب، ج 9، ص 116، 501
علم امروز بعد از كوششهاى فراوانى كه درباره تجزيه شيميايى و بررسى خواص طبى مشروبات الكلى به عمل آورده كاملًا به زيانهاى فراوان اين مايعات ناپاك كه سيزده قرن پيش، اسلام به آسانى از آن خبر داده پى برده است، ولذا بسيارى از دانشمندان امروز اينها را بر خود تحريم نمودهاند. در حالى كه دين و آيين آنها، تحريم نكرده است.
آفرين بر اين آيين پاك، چقدر عالى و دقيق و كامل است، و بيچاره و زيانكار مسلمانانى كه اين آيين الهى را ضايع كردند، و به دنبال آن خودشان هم ضايع گرديدند، آن را كوچك شمردند، و خود كوچك شدند، اميدواريم وضع به اين صورت باقى نماند و خداوند بزرگ در آينده تحولى در افكار و روحيات و اعمال ما مسلمانان به وجود آورد.
اين بود مختصرى درباره غذاها و آشاميدنىهاى حلال و حرام، البتّه در اين بحث، مسائل و فروع بسيارى است كه از گنجايش اين رساله كوتاه بيرون مىباشد.
در اسلام مجازات و كيفرهايى براى جنايات و بسيارى از گناهان تعيين شده كه زير نظر حكومت اسلامى بايد اجرا گردد، و منظور از آن حفظ نظام اجتماع و ريشه كن ساختن فساد از جوامع انسانى است.
اين مجازاتها را «حدود» مىنامند و به عقيده شيعه اماميه به قرار زير مىباشد:
هرگاه مرد عاقلى از روى علم با زن بيگانهاى عمل منافى عفت انجام دهد، بر
حكومت اسلام واجب است يك صد تازيانه به او بزند، و اگر «محصن» باشد يعنى بتواند از طريق مشروع (همسر شرعى) منظور خود را تأمين نمايد و با اين حال آن عمل را مرتكب گردد بايد علاوه بر صد تازيانه او را سنگباران نمايند، ولى در غير اين صورت همان تازيانه كافى است، و سپس سر او را تراشيده و به مدت يك سال وى را از شهر خود تبعيد مىنمايند.
اگر زن نيز از روى رضايت و اختيار به اين عمل تن در دهد چنانچه «محصنه» باشد به هر دو كيفر، و در غير اين صورت تنها با صد تازيانه مجازات خواهد شد.
اگر زنا با محارم نسبى يا رضاعى يا زن پدر صورت گيرد، و يا كافر ذمى با زن مسلمانى زنا كند ويا به عنف و اجبار با زنى اين عمل انجام گيرد حد آن «اعدام» است.
زنا به چند چيز ثابت مىشود:
چهار مرتبه اقرار كردن
شهادت چهار شاهد عادل
شهادت سه مرد و دو زن عادل
اگر دو مرد و چهار زن عادل شهادت دهند تنها مجازات تازيانه بر او اجرا مىگردد ولى سنگباران نخواهد شد.
زنا به كمتر از اين مقدار ثابت نمىشود، و اگر تنها سه نفر يا دو نفر شهادت دادند علاوه بر اينكه شهادت آنها اثرى ندارد بايد حد قذف (به شرحى كه خواهد آمد) درباره خود شهود اجرا گردد.
در شهادت بر زنا بايد گواهى شهود از تمام جهاد با يكديگر موافق باشد، و خودشان با چشم ديده باشند.
اگر كسى اقرار به زناى محصنه كرد و سپس انكار نمود حد رجم (سنگباران) درباره او اجرا خواهد شد.
اگر كسى اقرار نمايد و سپس توبه كند حاكم اسلام مخير است كه او را ببخشد
يا مجازات كند (آنچه بنا بر مصلحت ببيند انتخاب خواهد كرد).
ولى اگر پس از شهادت شهود توبه كند اثرى در حد ندارد و بايد در مورد او اجرا شود.
اگر كسى دو بار مرتكب زنا شود و در هر بار حد بر او اجرا گردد، باز براى سومين بار مرتكب اين عمل گردد بايد او را «اعدام» كرد.
بر زن باردار پيش از وضع حمل همچنين مريض قبل از بهبودى حد، اجرا نمىشود.
كيفر و مجازات هيچ يك از گناهان كبيره به پاى مجازات و كيفر اين عمل كثيف نمىرسد، تا آنجا كه در اسلام در هيچ مورد سوزاندن با آتش تجويز نشده، ولى در اين مورد تجويز شده است.
حاكم اسلام مخير است شخص لواط كننده را به يكى از طرق زير مجازات كند: كشتن، سنگباران كردن، پرتاب از بلندى به طورى كه استخوانهاى او را در هم بشكند، يا سوزاندن، نسبت به مفعول نيز اگر عاقل و بالغ و مختار باشد حد قتل اجرا مىگردد، و اگر نابالغ باشد او را تعزير(1)مىنمايند. راه اثبات لواط مانند راه اثبات زناست.
در مورد مساحقه (2)نيز راه اثبات همان راههاى سابق است و حد آن يك صد تازيانه است، يعنى بايد هر كدام كه فاعل يا مفعول را يك صد تازيانه بزنند، بعيد نيست اگر «محصنه» باشند حكم رجم (سنگباران) نيز در مورد آنها ثابت باشد.
1) « تعزير» به معناى« تنبيه» است و به تمام مجازاتهاى بدنى كه در شرع حد ثابتى ندارد بلكه تعيين مقدار آنبسته به حالات و اشخاص و شرايط مختلف و به نظر حاكم، موكول است گفته مىشود. در بسيارى از موارد مقدار آن را 25 تازيانه تعيين مىكنند
2) آميزش نامشروع دو زن با يكديگر كه گاهى از آن به« طبق زدن» تعبير مىگردد
حدّ «قواد» (كسى كه وسيله ارتباط نامشروع دو نفر به يكديگر است) 75 تازيانه است و سپس سر او را تراشيده و در شهر مىگردانند و تبعيد مىكنند. راه اثبات اين عمل شهادت دو نفر عادل و يا دو مرتبه اقرار است.
هرگاه كسى به مسلمان بالغ آزاد نسبتى بدهد كه موجب حد است، مانند زنا، لواط، و شرب خمر و نتواند آن را اثبات نمايد بايد هشتاد تازيانه به او زده شود، ولى اگر آن را به وسيله بينه (شاهد عادل) اثبات كند و يا خود طرف، او را تصديق نمايد، حد از وى ساقط مىگردد.
براى اثبات اينكه كسى ديگرى را «قذف» كرده (چنين نسبتى به او داده) دو شاهد عادل يا دو مرتبه اقرار شخص مرتكب، لازم است.
اگر كسى در پيش روى شخصى نسبتهاى ناراحت كنندهاى به او بدهد كه در وى نيست مثلًا بگويد اى فاسق، فاجر، اى مبتلا به جزام و برص، بايد «تعزير» شود.
كسى كه ادعاى نبوّت كند يا نسبت به شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله يا يكى از ائمه هدى عليهم السلام دشنام و ناسزا بگويد مجازات او اعدام است.
هرگاه شخص بالغى، شراب، يا آبجو، يا آب انگور پيش از آنكه ثلثان شود، يا هر نوع مشروبات الكلى قديم يا جديد را از روى علم و عمد بنوشد بايد پشت او را برهنه كنند و هشتاد تازيانه به او بزنند، و اگر مكرر مرتكب اين عمل گردد و مكرر اين حد شرعى بر او اجرا شود و در عين حال باز از اين كار چشم نپوشد در مرتبه چهارم حكم او اعدام است، اين در صورتى است كه آن را حلال و مباح نشمرد ولى اگر تحريم اين مشروبات را به كلى منكر گردد و بنوشد او مرتد است
و در همان مرتبه اوّل چنين حكمى درباره او ثابت است.
كسانى كه مبادرت به شراب فروشى مىكنند نخست به آنها پيشنهاد توبه مىشود، اگر توبه نمايند و اين عمل را ترك گويند مجازاتى ندارند ولى اگر به ادامه اين كار ننگين اصرار ورزند حكم آنها اعدام است.
هرگاه مرد عاقل و بالغى مرتكب سرقت گردد و از جاى محفوظى (جايى كه قفل و بند يا صندوق و امثال آن باشد) متاعى را كه ارزش آن به اندازه يك ربع مثقال طلاى خالص (يا بيشتر) مىباشد، بدزدد، پس از مراجعه به حاكم شرع و اثبات اين گناه به وسيله دومرتبه اقرار كردن يا بينه (شاهد عادل) چهار انگشت دست راست او را قطع مىكنند و اگر پس از اجراى اين حد باز مرتكب دزدى شود قسمتى از پاى چپ او، و اگر براى سومين بار مرتكب شود، حكم او حبس ابد است، و اگر در همان حال باز اين عمل را تكرار كند حكم او اعدام مىباشد.
اما اگر پيش از اجراى حد چند فقره دزدى كرده باشد تنها يك مرتبه حد بر او جارى مىگردد، هرگاه كودك نابالغ يا شخص ديوانه مرتكب سرقت شوند به دستور حاكم شرع، تنبيه (تعزير) مىشوند.
شخص سارق بايد غرامت اموالى را كه به سرقت برده است در صورت تلف شدن بدهد و در حكم غرامت يك مرتبه اقرار يا يك شاهد عادل به ضميمه قسم كافى است.
اگر پدر از مال فرزند خود چيزى سرقت كند حد (قطع انگشت) بر او جارى نمىشود ولى اگر فرزند از مال پدر سرقت نمايد با شرايط سابق اين حد درباره او اجرا مىگردد.
هرگاه كسى در شهر يا در بيابان و دريا، دست به اسلحه كند و مردم را به منظور غارت و بردن اموال، تهديد نمايد حكومت اسلامى موظف است او را به يكى از اين چند چيز مجازات كند: كشتن، به دار آويختن، بريدن دست راست و پاى چپ، يا تبعيد، همانطور كه در آيه شريفه قرآن مجيد به آن اشاره شده است: «إِنَّمَا جَزَآءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِى الْأَرْضِ فَسَاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِّنْ خِلَافٍ أَوْ يُنفَوْا مِنَ الْأَرْضِ»؛ كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مىخيزند و براى فساد در روى زمين تلاش مىكنند (و با تهديد اسلحه به جان و مال و ناموس مردم حمله مىبرند) فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا دست و پاى آنها به عكس يكديگر (چهار انگشت از دست راست و چهار انگشت از پاى چپ) بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد گردند».(1)
و هرگاه حاكم شرع حكم تبعيد او را صادر نمايد بايد به مردم آن شهر بنويسد كه از هم غذا شدن و همنشينى و معامله با او خوددارى نمايند تا زمانى كه توبه كند.
سارقى كه به خانه مردم حمله مىكند در حكم «محارب» است و اگر در حين سرقت به قتل برسد خون او به هدر مىرود. همچنين كسى كه به قصد بى حرمتى به زن يا پسرى حمله كند، آنها حق دارند به هر وسيلهاى از خود دفاع كنند و اگر شخص مهاجم در اين ميان به قتل برسد خون او هدر است.
اشخاصى كه مرتكب اختلاص، تزوير و تقلب، شهادت به باطل مىشوند حاكم شرع آنها را به مقدارى كه موجب نهى آنها و عبرت ديگران شود تنبيه مىنمايد.
1) سوره مائده، آيه 33
هرگاه كسى با چهارپايى عمل منافى عفت انجام دهد بايد او را تعزير نمود، و اگر شخص بالغى مكرراً مرتكب اين عمل گردد و در هر مرتبه تعزير شود و باز از اين كار روى گردان نباشد حكم او اعدام است.
اگر آن حيوان از حيوانات حلال گوشت باشد، بعد از اين عمل گوشت آن حرام خواهد شد، و همچنين نسل آينده او نيز حرام است، وبايد آن را نخست ذبح كنند و پس از ذبح كردن لاشه او را بسوزانند و معدوم كنند، و شخصى كه مرتكب اين عمل شده بايد قيمت آن را به صاحبش بپردازد، و اگر اين حيوان از حيوانات ديگر قابل شناسايى نباشد بايد از طريق قرعه آن را تعيين نمود.
اما اگر حيوانى است كه معمولًا از گوشت آن استفاده نمىشود، مانند اسب و امثال آن، بايد آن را به شهر ديگرى برده و بفروشند و قيمت آن را در راه خدا صدقه دهند، و شخصى كه مرتكب اين عمل شده بايد قيمت آن را به صاحبش بپردازد.
راه اثبات اين عمل يكى از دو چيز است: دو شاهد عادل، يا دو مرتبه اقرار كردن.
هرگاه كسى به زن بيگانهاى پس از مرگ زنا كند، همان مجازات و حدى كه در مورد زنده بود در حق او اجرا مىگردد، منتها مجازات او به صورت شديدترى اجرا مىگردد، و اگر كسى با همسر يا كنيز خود پس از مرگ نزديكى كند بايد او را تعزير (تنبيه) كرد.
راه اثبات اين عمل شهادت چهار نفر عادل است، مانند زناى در حال حيات همچنين در مورد لواط، و هرگاه كسى «استمنا» كند حاكم شرع او را تعزير مىكند.
هر كس حق دارد به هر وسيله از جان و مال و ناموس خود دفاع كند ولى بايد حتى الامكان از طريق آسانترى وارد شود، و اگر نتيجه نگرفت مىتواند تدريجاً
به وسايل شديدترى دست بزند و مهاجم را از خود دور كند و دست او را كوتاه كند.
هرگاه كسى بدون اجازه از بالاى ديوار نگاه به درون خانه مردم نمايد و او را از اين عمل نهى كنند، ولى باز به كار خود ادامه دهد، اهل خانه حق دارند او را با سنگ يا وسيله ديگر دور سازند و اگر خون او نيز به اين وسيله ريخته شود كسى مسئول نيست.
قتل نفس و كشتن شخص بى گناه يكى از بزرگترين گناهان كبيره است و «فساد بزرگ در زمين» كه در قرآن مجيد اشاره شده همين قتل نفس است و نيز مىفرمايد: «وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا»؛ و هركس فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن خواهد بود».(1)همچنين جنايت بر «طرف» يعنى قطع كردن يا ناقص نمودن عضوى از اعضا از گناهان بسيار عظيم است.
در هر حال جنايت (اعم از قتل نفس و نقص اعضا) از سه صورت خارج نيست:
عمدى
شبه عمد
خطايى
منظور از جنايت عمدى روشن است. اما منظور از «شبه عمد» اين است كه اصل انجام «فعل» از روى عمد بوده ولى نظرش «قتل» نبوده است؛ مثل اينكه كسى شخصى را به قصد ادب كردن بزند و طرز ادب كردن و وسيله آن هم
1) سوره نساء، آيه 93
طورى باشد كه معمولًا منجر به قتل نمىشود ولى «تصادفاً» بدون اينكه او بخواهد و توجه داشته باشد منجر به قتل مىگردد، اين را «شبه قتل» گويند. اما منظور از «جنايت خطايى» اين است كه به هيچ وجه نه قصد «قتل» داشته باشد نه قصد «فعل» مثل اينكه كسى بخواهد پرندهاى را صيد كند ناگهان به انسانى اصابت كند يا اينكه تفنگى را بلند كند و بدون توجه گلوله از آن خارج گشته و شخصى را به قتل برساند.
يكى از مصاديق روشن جنايت خطايى، جنايتى است كه از آدم در خواب يا از روى سهو و بدون هيچ توجه سر بزند. اعمالى كه از شخص «ديوانه» يا «بچه غير مميز» و همچنين «بچه مميز» سر مىزند نيز در حكم «خطا» است؛ زيرا فعل عمدى كودك نا بالغ نيز به حكم خطاست.
هرگاه كسى مىخواست ديگرى را بى جهت به قتل برساند ولى اتفاقاً به شخص ديگرى كه خون او هم محفوظ و محترم است اصابت كرد جنايت عمدى محسوب مىگردد. ولى اگر مىخواست شخص مستحق قتلى را به قتل برساند تصادفاً به ديگرى اصابت نمود، شبه عمد محسوب خواهد شد.
اين نكته نيز لازم به تذكر است كه در موارد بالا هيچ فرقى ميان «مباشرت» و «تسبيب» نيست، يعنى چه خود انسان شخصاً با دست خود جنايتى را مرتكب گردد يا اسبابى فراهم سازد كه منجر به وقوع جنايت از ديگرى شود (البتّه در صورتى كه تسبيب طورى باشد كه عمل را به شخص مسبب نسبت دهند).
همچنين فرقى ميان «انفراد» و «اشتراك» نيست يعنى خواه يك نفر به تنهايى يا چند نفر به صورت مشترك جنايتى را انجام دهند، در هر صورت حرام، و شخص يا اشخاص مرتكب، مجازات مىشوند.
اما از نظر حكم، قصاص فقط در مورد جنايت عمدى است، ولى خطا و شبه عمد تنها «ديه» دارد. و قصاص در صورتى است كه جانى «عاقل» و «بالغ» باشد، بنابراين كودك نابالغ اگر چه ده ساله هم باشد قصاص نمىشود خواه جنايت
نسبت به كودكى كرده باشد يا نسبت به شخص بالغى. همچنين از شخص مجنون نمىتوان قصاص كرد، خواه جنون او «دائم» يا «ادوارى» (گاهگاهى) باشد. هنگامى كه در حال جنون خود مرتكب جنايتى شود اعم از اينكه طرف مقابل عاقل باشد يا ديوانهاى مانند او، در هيچ صورت قصاص ندارد؛ زيرا عمد او به حكم خطاست و تنها ديه دارد و ديه او را هم بايد «عاقله»(1)بپردازد. اينها شرايط قصاص از نظر شخص «جانى» بود.
اما «مجنىّ عليه» يعنى كسى كه جنايتى بر او واقع شده او هم بايد بالغ و عاقل باشد؛ بنابراين اگر جنايت بر كودك واقع شود ديه دارد نه قصاص (اگر چه بعضى از بزرگان معتقدند اينجا هم قصاص دارد) همچنين در مورد شخص ديوانه.
يكى ديگر از شرايط قصاص اين است كه جانى مجبور در انجام جنايت نباشد ولى اين شرط تنها مربوط به غير قتل مىباشد، اما در مورد قتل نفس، اجبار، اثرى ندارد؛ يعنى كسى نمىتواند به عذر اينكه مجبور است يا جان خودش در خطر مىباشد يا ضرر ديگرى به او مىرسد دست به كشتن بى گناهى بزند؛ زيرا در خون تقيّه نيست. بنابراين اگر چنين كسى مرتكب قتل شود از او قصاص مىكنند و به قتل مىرسانند، و كسى كه او را مجبور ساخته محكوم به حبس ابد خواهد بود.
ديگر از شرايط اين است كه «مجنىّ عليه» بى گناه و خونش محترم باشد، بنابراين، اگر او، واجب القتل باشد قصاص در مورد قاتل معنايى ندارد.
اگر جانى پدر يا جد مقتول و مجنىّ عليه باشد (اعم از اينكه جد پايين باشد يا بالا) تنها ديه تعلق مىگيرد و اين ديه را بايد به ساير ورثه داد و خود اينها از آن سهمى نمىبرند. و نيز مسلمان را فقط به خاطر جنايت بر مسلمان قصاص مىكنند، همچنين مرد آزاد در برابر مرد آزاد و يا زن آزاد؛ ولى اگر مرد آزادى را به
1) منظور از« عاقله» نزديكان پدر( جانى) مانند برادران و عموها و عموزادهها مىباشد
خاطر جنايت بر زن آزادى به قتل برسانند «ولىّ» آن زن موظف است كه به اندازه نصف ديه به كسان آن مرد بپردازد؛ زيرا ديه او دو برابر است.
اما در صورت عكس يعنى اگر زن آزادى را به جرم كشتن مرد آزادى قصاص كنند و به قتل برسانند لازم نيست علاوه بر اين، ديهاى به كسان مرد بپردازد؛ زيرا شخص جانى بيش از كشته شدن حكمى ندارد.
ديه مسلمان آزاد صد شتر يا دويست گاو يا هزار گوسفند يا دويست دست لباس كه هر كدام مركب از دو قطعه باشد يا هزار دينار هر كدام از اينها كافى است.
همانطور كه اشاره شد در قتل عمد اولياى مقتول حق دارند قصاص كنند، ولى اگر راضى به گرفتن ديه شوند، قصاص ساقط مىشود و بايد ديه مزبور حدّاكثر تا يك سال به آنها پرداخته شود.
ولى در قتل «شبه عمد» تنها ديه تعلق مىگيرد و حدّاكثر بايد در مدت دو سال پرداخته شود. همچنين در قتل خطا تنها ديه است اما مدت پرداخت آن تا سه سال خواهد بود كه در هر سال بايد لااقل يك ثلث آن را بپردازند.
اما جناياتى كه منجر به نقص اعضا مىگردد مانند قطع دست يا پا يا كور ساختن چشم و امثال اينها، چنانچه جنايت از روى عمد باشد مىتوان قصاص كرد، چشم در برابر چشم و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان و مانند اينها: «الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْأَنفَ بِالْأَنفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ».(1)
و اگر از روى خطا يا شبه آن باشد هر يك از اعضا ديه خاصى دارد؛ بعضى به اندازه تمام ديه يك انسان (هزار دينار و مانند آن) و بعضى نصف ديه و بعضى كمتر از نصف است.
1) سوره مائده، آيه 45
بهطور كلى اعضايى كه مفرد مىباشد مانند «بينى» يا مثلًا آلت تناسلى مرد ديه آن يك ديه كامل است.
ولى اعضايى كه متعدد است مانند چشم و گوش و دست و پا اگر يكى را از بين ببرند، ديه آن ديه كامل است. ديه عمد و شبه عمد بر شخص جانى تعلق مىگيرد ولى ديه جنايت خطايى بر «عاقله» است.
اين بود خلاصه بسيار فشردهاى از عقايد شيعه در باب قصاص و ديات، شرح بيشتر درباره آن را بايد از كتابهاى گستردهاى كه در اين زمينه نگاشتهاند به دست آورد.
منظور ما در اينجا تنها نشان دادن گوشهاى از عقايد شيعه در ابواب فقه بود و لذا بسيارى از كتابها و ابواب فقه مانند ابواب بيع سلف و صرف و بيع ميوه بر درخت و بيع حيوان، همچنين اجاره و رهن و عاريه و وديعه و مزارعه و مساقات و مسابقه و ضمان و حواله و كفالت و اقرار و كفارات و بسيارى ديگر را اصلًا متعرض نشديم با اينكه همه اينها در كتابهاى فقهى شيعه مشروحاً مورد بحث قرار گرفته.
همانطور كه گفتيم تنها نظر ما اين بود كه اشاره مختصرى كرده و نمونه هاى روشنى ارائه دهيم، و لذا تنها در اين رساله به ذكر فهرست و مهمترين عناوين عقايد شيعه اماميه قناعت كرديم و اين يك تصوير بسيار كوچك است كه مىتواند اجمالًا عقايد شيعه و روش او را در اصول و فروع دين، و در دلايل و فرهنگ و طرز تفكر و وسعت علوم و معارف نشان دهد.
شما اى دانشمندان اسلام و اى عالمان دين! آيا در اين مطالبى كه از عقايد شيعه در اصول وفروع نقل كرديم چيزى كهاساس اسلام را درهم بكوبد مشاهده مىكنيد؟!(1)
1) اشاره به حملاتى است كه احمد امين در كتاب خود« فجرالاسلام» به شيعه نموده و نسبتهاى ناروايى داده است( شرح آن در اوايل كتاب گذشت)
و آيا چيزى از اينها از يهوديت و نصرانيّت و يا مذهب زرتشتى گرفته شده است؟
آيا در هيچ يك از اين مباحث چيزى بر خلاف اصول قواعد اسلام و بيرون از منطق كتاب و سنّت (قرآن و روش و گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله) ديده مىشود؟
و آيا موقع آن نرسيده است كه افراد منصف و با اطلاع در اين باره صريحاً قضاوت و حكم كنند و افراد غير مطلع با شنيدن اين حقايق از دروغ و افترا دست بردارند؟!
شايد خداوند (در سايه اين گونه بحثها) اين پراكندگى را تبديل به اتحاد و اجتماع كند، و اين وحشتى كه مسلمانان از يكديگر دارند از بين برود و همه برادران مسلمان در سايه پرچم قرآن گرد آيند و عظمت و بزرگى گذشته خود را بازيابند.
ولى بايد دانست اين آرزوى بزرگ هرگز صورت نمىگيرد و مسلمانان عزّت و حيات حقيقى خود را باز نخواهند يافت مگر اينكه تعصبات نارواى مذهبى و تعصبات قومى را از ميان بردارند.
من همواره اين سخن را تكرار كردهام كه ما بايد همه مذاهب اسلامى را محترم بشماريم و خود را در جايگاهى بالاتر از اين اختلافات قرار دهيم.
آرى بالاتر از همه اين اختلافات بذر و هسته اصلى حيات ملتها وجود دارد، و آن اينكه: با برادران دينى خود از روى اخلاص مبادله محبّت و دوستى كنند، در منافع با آنها شريك و سهيم باشند، هم به آنها منفعت برسانند و هم از آنها منتفع گردند، هرگز از روى استبداد و برترىطلبى با يكديگر رفتار نكنند، آنچه براى خود دوست مىدارند حقيقتاً و جداً براى برادران دينى خود نيز دوست بدارند.
البتّه ممكن است بعضى تحقق اين روابط دوستانه و صفات عالى را در ميان عموم مسلمانان با آن اختلافاتى كه امروز دارند يك خواب و خيال و يا يك نوع آرزوى محال بدانند ولى ما از رحمتهاى الهى مأيوس نيستيم و از لطف خدا دور
نمىدانيم كه روح تازهاى در كالبد بى جان اين امّت مأيوس بدمد و حيات و زندگى نوينى بيابند، چشمهاى آنها بينا گردد و به خواست خدا از اين مستى بههوش آيند!
در پايان اين كتاب لازم مىدانيم دو موضوع را كه زياد بر شيعه خرده مىگيرند مورد بحث قرار دهيم و حقيقت عقيده شيعه را در اين زمينه روشن سازيم:
عدّهاى چنين پنداشتهاند(1)كه عقيده شيعه به «بدا» به اين معناست كه ممكن است مطلبى بر خداوند پوشيده باشد سپس با گذشت زمان بر او آشكار گردد(2)(و از پارهاى از اعمال خود كه روى عدم اطلاع از آن مطلب، انجامداده پشيمان گردد!).
ولى آيا هيچ آدم عاقل و دانايى ممكن است چنين گمانى درباره خدا داشته باشد؟ آيا اين سخن، كفر صريح و زننده نيست؟ زيرا لازمه آن نسبت جهل و نادانى به ذات پاك خداوند دادن، و ذات مقدس او را محل تغيير و حوادث دانستن است (يك روز چيزى را نداند و روز ديگر بداند) با اين حال چگونه ممكن است او واجب الوجود باشد؟!
حاشا كه شيعه اماميه، و نه هيچ فرقه ديگرى از فرق اسلام، چنين اعتقاد غلطى را داشته باشند؛ اعتقادى كه عين جهالت و گمراهى است. آرى فقط پارهاى از
1) ظاهراً مرادش بلخى( ت 319) است. ر. ك: التبيان، ج 1، ص 13 و 14، چاپ نجف، سال 1376 ه، وابوالحسن اشعرى( 210- / 324) ر. ك: مقالات الاسلاميين، ص 107 و 109 و 1119 و فخر رازى در خاتمه كتاب مهمل و تفسير رازى، ج 5، ص 216، چاپ 8 جلدى و شهرستانى در ملل و نحل
2) ر. ك: المواقف عضدى، ص 421، چاپ عالم الكتب بيروت
اين گونه اعتقادات فاسد را به فرقه «مجسمه» نسبت مىدهند، ولى عقايد آنها را به حساب دين و مذهب نمىتوان آورد بلكه به خرافات و افسانهها شبيهتر است تا به مذهب؛ تا آنجا كه از بعضى از آنها مطالب مضحكى نقل شده كه هر آدم عاقلى از آن شرم دارد؛ مثلًا يكى از آنها درباره جسميت خدا مىگويد: «مرا از آلت جنسى و ريش معذور دار و از غير آن هر چه مىخواهى بپرس»!! (يعنى غير از اين، همه چيز دارد صحبت اينها را هم نبايد كرد).
اما بدايى كه شيعه قائل است (1)، و از اسرار آن محمد و علوم اين خاندان محسوب مىگردد و آن قدر به آن اهميّت داده شده كه در اخبار اهل بيت عليهم السلام مىخوانيم:
«مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِثْلَ الْقَوْلِ بِالْبِدَاءِ
؛ هرگز كسى خدا را به مانند عقيده به بدا پرستش نكرده»(2)و
«مَا عَرَفَ اللَّهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ بِالْبِدَاءِ
؛ كسى كه عقيده به بدا ندارد درست خدا را نشناخته»(3)و مانند اينها.
اين بدا عبارت از اين است كه وقوع حادثهاى در لوح «محو و اثبات» پيشبينى شده باشد و به وسيله يكى از فرشتگانى كه از لوح محو و اثبات باخبرند، وقوع اين حادثه در آينده به پيغمبرى خبر داده شود، و پيامبر نيز به امّت خود خبر دهد كه چنان حادثهاى وقوع خواهد يافت.(4)
1) براى اطلاع بيشتر درباره بدا ر. ك: عقائد صدوق( ذيل شرح باب حادى عشر، 73)؛ اوائل المقالات، ص 53؛ عدة الاصول، ج 2، ص 29
2) كافى، ج 1، ص 146، ح 1؛ توحيد صدوق، ص 332، ح 1؛ بحارالانوار، ج 4، ص 107، ح 19
3) به همين مضمون در كافى، ج 1، ص 148، ح 13 و 15 و ج 8، ص 165، ح 177؛ توحيد صدوق، ص 333، ح 5 و 6 و ص 335، ح 9؛ كمال الدين، ص 106؛ بحارالانوار، ج 4، ص 92 باب نسخ و بداء
4) جمعى از دانشمندان معتقدند كه منظور از لوح« محو و اثبات» همان« قانون عليت»( منتها علت ناقصه) است بنابراين اطلاع بر اين لوح عبارت است از اطلاع بر« متقضيات و اسباب» حوادث گوناگون بدون اينكه از« شرايط و موانع» آن به طور كامل اطلاعى در دست باشد. حوادثى كه از اين طريق پيش بينى مىگردد ممكن است انجام گيرد به اين ترتيب كه اسباب حادثه با شرايط و عدم موانع توأم شود، و ممكن است بر اثر فقدان« شرايط» و وجود« موانع» صورت نگيرد و لذا آن را« محو و اثبات» ناميدهاند. اما« لوح محفوظ» همان« علل تامه» حوادث و پديدههاى گوناگون مىباشد. اطلاع بر اين علل كه مجموعهاى از« اسباب و شرايط و فقدان موانع» است منحصر به ذات خداوند متعال مىباشد، بديهى است در اين قسمت هيچ گونه تغيير و تبديلى رخ نخواهد داد
در حالى كه بعداً آن حادثه به وقوع نمىپيوندد، علت آن اين است كه حوادث پيش بينى شده در لوح محو و اثبات (چنانكه از نامش پيداست) قابل تغيير است و ممكن است خدا آن را محو كرده حادثه ديگرى به جاى آن قرار دهد، و هيچ كس جز او از اين حقيقت باخبر نيست.
زيرا اين همان مقام علم مكنون و خاص خداست و هيچ پيامبر و ملكى راه به آن ندارند، اين همان حوادث «لوح محفوظ» است كه در قرآن از آن تعبير به «ام الكتاب» شده است.
ولى انبيا و فرشتگان تنها از حقايق لوح محو و اثبات باخبرند و علوم آنها از آن تجاوز نمىكند و در قرآن از آن چنين تعبير شده است:
«يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»؛ خداوند هر چه بخواهد محو و هرچه را بخواهد ثابت نگه مىدارد و «امالكتاب» (/ لوح محفوظ) نزد اوست».(1)
ممكن است بعضى از افراد كم اطلاع در اينجا ايراد بگيرند كه اين مخفى كردن حقيقت و اظهار غير آن كه به وسيله لوح «محو و اثبات» صورت مىگيرد از قبيل بيان و خلاف و اغراى به جهل است و اين كار صحيحى نيست.
اما بايد توجه داشت كه اين گونه امور حتماً داراى مصالح و حكمتهايى است كه از قدرت درك ما خارج مىباشد.
براى روشن شدن اين حقيقت بايد مقايسهاى ميان «نسخ» و «بدا» به عمل آيد.
مىدانيم كه نسخ احكام از نظر همه مسلمانان جايز است. يعنى ممكن است حكمى در شريعت جعل شود و مردم از ظاهر آن چنان تصور كنند كه يك حكم ابدى است ولى با گذشت مدت كوتاهى آن چنان تصور كنند كه يك حكم ابدى
1) سوره رعد، آيه 39
است ولى با گذشت مدت كوتاهى به وسيله خود پيامبر نسخ آن حكم اعلام گردد و حكم ديگرى به جاى آن قرار داده شود.
مسلماً ظهور حكم اوّل در ابديت، و سپس نسخ آن، حكمت و مصلحتى دارد، «بدا» نيز از همين قبيل است، منتها بدا در عالم تكوين و در مورد حوادث تكوينى مىباشد و نسخ در عالم تشريع و قوانين دينى.(1)
بنابراين همان طور كه نسخ داراى مصالح و حكمت هايى است، بدا و اخفا يك حقيقت تكوينى و سپس اظهار آن با گذشت زمان نيز مصالحى دارد كه عدم اطلاع ما از آن، مانع از واقعيت آن نمىگردد.
گذشته از اين يك نوع «بدا» نيز هست كه بر اثر اتصال ارواح پاك انبيا به جهان بالا پيدا مىشود، آنها به وسيله اين رابطه ممكن است اصل وقوع حوادثى را دريابند ولى از شرايط و موانع آن مطلع نگردند.
مثلًا در داستانى كه از حضرت مسيح عليه السلام نقل شده، مىبينيم حضرت درباره «عروسى» خبر داد كه آن عروس در همان شب زفاف خود مىميرد، يعنى روح پاك عيسى به واسطه اتصال به جهان ماوراى طبيعت اين مطلب را درك كرده بود، ولى او توجه نداشت كه حدوث اين واقعه مشروط به اين است كه كسان عروس به بينوايى صدقه ندهند، اتفاقاً مادر او كمك به بينوايى كرده بود، و عروس بر خلاف پيش بينى مسيح عليه السلام سالم ماند. هنگامى كه از وى جريان را پرسيدند فرمود: شايد صدقهاى در اين راه دادهايد؟ صدقه بلاهاى مبرم را دفع مىكند!(2)همچنين موارد ديگرى نظير آن.(3)
گاهى فايده اين گونه حوادث امتحان آمادگى اشخاص در راه بندگى و اطاعت
فرمان خداست، چنانكه در جريان مأمور شدن ابراهيم به ذبح فرزندش اسماعيل مشاهده مىشود.(1)
اصولًا اگر مسأله بدا نبود دعا و شفاعت و صدقه براى رفع گرفتارى و حل مشكلات معنا نداشت، همچنين گريه انبيا و دوستان خدا و شدت خوف آنها موضوعيتى پيدا نمىكرد، چه اينكه آنها حتى براى يك لحظه و يك چشم بر هم زدن قدم در راه مخالفت خدا نگذارده بودند، ولى آنها از حقايقى كه در علم مكنون خداست و هيچ كس از آن با خبر نيست وحشت داشتند، نكند جرياناتى پيش بيايد و وضع آنها را دگرگون سازد، اين همان علمى است كه بدا از آن مايه مىگيرد.
ما در جلد اوّل كتاب «الدين والاسلام» شرح گستردهاى درباره «بدا» و مسايلى نظير آن مانند «قضا و قدر» و «لوح محو و اثبات» ذكر كرديم كسانى كه مايل هستند مىتوانند توضيحات بيشتر در پيرامون اين مسائل را از آنجا بخواهند.
موضوع ديگرى كه دست مايه ايراد بر شيعه شده است و آن را يكى از عيبهاى پيروان مذهب ما شمردهاند مسأله «تقيه» مىباشد.
ولى سرچشمه تمام ايراداتى كه در اين زمينه شده اين است كه آنها منظور از تقيّه و حقيقت و مورد آن را نفهميدهاند و متأسّفانه در اين باره تحقيقى هم نكردهاند، با اينكه اگر در اين باره تحقيق كرده بودند، و صبر و حوصله به خرج مىدادند، به زودى به اين حقيقت واقف مىشدند كه شيعه در اين عقيده تنها نيست، بلكه مسأله تقيّه در جاى خود يك حكم قاطع عقلى و موافق فطرت و غرايز انسانى است.
1) دليل امتحانى بودن آن اين است كه پس از آنكه حضرت ابراهيم عليه السلام مقدمات را فراهم آورد، خطاب رسيد كه« قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤيَا». سوره صافات، آيه 105
اين را هم مىدانيم كه اسلام در تمام اصول احكام و قوانين خود دوش به دوش عقل و علم حركت مىكند و سر سوزنى از اين دو جدا نمىشود.
آيا فقط جان و دفاع از حيات خود كه محبوبترين چيز در نظر انسان است جزء فطرت هر بشرى است؟ درست است كه گاهى انسان به خاطر هدفهاى عالىترى، به خاطر حفظ شرافت، به خاطر تقويت حق و كوبيدن باطل حاضر است از جان عزيز خود نيز در اين راه صرف نظر كند. ولى آيا هيچ عاقلى مىتواند بگويد جايز است در غير اين گونه موارد، و بدون هيچ هدف مقدسى انسان بدون دليل جان خود را به خطر بيندازد؟!
بديهى است نه عقل و نه شرع چنين اجازهاى را به هيچ كس نمىدهد.
و منظور از تقيّه هم چيزى جز اين نيست كه انسان نبايد در چنين موردى بىجهت خود را به هلاكت بيفكند.
اسلام صريحاً اجازه داده كه انسان در موردى كه جان يا مال و ناموس او در خطر است و اظهار حق، هيچ گونه نتيجه و فايدهاى ندارد، موقتاً از اظهار آن خوددارى كرده و به وظيفه خود به طور پنهانى عمل نمايد، چنانكه قرآن مجيد مىفرمايد: «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً»؛ مگر اينكه از آنها تقيه كنيد (وبه خاطر هدفهاى مهمترى كتمان نماييد)».(1)و نيز مىفرمايد: «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌ بِالْإِيمَانِ»؛ به جز آنها كه تحت فشار واقع شدهاند در حالى كه قلبشان با ايمان، آرام است».(2)
تاريخ اسلام نيز سرگذشت «عمار» و پدر و مادرش را فراموش نكرده كه در چنگال بت پرستان گرفتار شده بودند و آنها را شكنجه دادند كه از اسلام بىزارى بجويند (پدر و مادر عمار از اين كار خوددارى كرده و به دست مشركان كشته شدند، ولى عمار آنچه را كه آنها مىخواستند اظهار داشت و سپس گريه كنان از
ترس خداوند بزرگ به خدمت پيامبر شتافت، پيامبر به او فرمود:
«إنْ عَادوا لَكَ فَعُدْ لَهُمْ
؛ اگر بازهم گرفتار شدى و از تو خواستند آنچه مىخواهند بگو، و به اين وسيله اضطراب و وحشت و گريه او را آرام ساخت)».(1)
نكتهاى كه بايد در اينجا كاملًا به آن توجه داشت اين است كه تقيّه در همه جا يك حكم ندارد بلكه گاهى واجب و گاهى حرام و زمانى نيز مباح مىباشد.(2)
واجب بودن تقيّه در صورتى است كه بدون فايدهاى جان انسان به خطر بيفتد، و حلال بودن آن در صورتى است كه ترك آن يك نوع دفاع و تقويت از حق باشد، در اينجا انسان مىتواند فداكارى كرده و جان خود را بر سر اين كار بگذارد، همانطور كه حق دارد از اين، صرف نظر كرده و جان خويش را حفظ نمايد.
اما در موردى كه تقيّه موجب ترويج باطل و گمراه ساختن مردم، و تقويت ظلم و ستم مىگردد تقيّه حرام و ممنوع است؛ بايد در اين گونه موارد از خود گذشتگى به خرج داد و از هر گونه خطرى در اين راه استقبال كرد.
از آنچه گفته شد حقيقت معناى تقيّه و عقيده منطقى شيعه در اين زمينه همچون آفتاب روشن گرديد.(3)در ضمن اين نكته را بايد خاطرنشان ساخت كه اگر تقيّه در خور ملامت و سرزنش است، اين ملامت و سرزنش را بايد نسبت به آن اشخاصى كرد كه آزادى عقيده را از شيعه سلب نموده و آنها را مجبور به تقيّه مىسازند نه نسبت به شيعه، آنها در خور ملامتند نه اينها!
1) اسباب النزول واحدى، ص 190؛ تفسير بغوى، ج 3، ص 86؛ تفسير فخر رازى، ج 20، ص 121؛ تفسير بيضاوى، ج 3، ص 422؛ تفسير ابوالسعود، ج 5، ص 143
2) ر. ك: رسالة فى التقية از شيخ انصارى، ص 320( ضمن مكاسب چاپ تبريز به طبع رسيده است)
3) نگارنده در كتاب« رهبران بزرگ» به مناسبت بحث معصوم بودن انبيا بحث مشروحى درباره« تقيّه» نمودهاست علاقهمندان مىتوانند براى توضيح بيشتر اين موضوع به آنجا مراجعه نمايند.( رهبران بزرگ، ص 248؛ اعتقاد ما، ص 101)
ما در تاريخ مىخوانيم كه «معاويه» زمام حكومت اسلامى را بدون رضايت مسلمين در دست گرفت و «خودكامگى» را به جايى رسانيد كه هر گونه مىخواست با احكام و قوانين اسلام بازى مىكرد و از هيچ كس ملاحظه نداشت.
مخصوصاً به تعقيب شيعيان على عليه السلام پرداخت و آنها را در هر كجا پيدا مىكرد به قتل مىرسانيد حتى از كسانى كه مظنون يا متهم به تشيّع بودند نمىگذشت.
ساير «بنى اميه» و «بنى مروان» نيز اين روش غلط و اين سياست شوم را تعقيب كردند.
نوبت به «بنى عباس» رسيد، آنها هم نه تنها جنايت بنى اميّه را تكرار كردند بلكه نغمههاى تازهاى در اين زمينه ساز كردند كه سابقه نداشت!
در اين ميان شيعه چه مىتوانست بكند؟ جز اينكه گاهى عقيده خود را مكتوم سازد و گاهى ابراز نمايد، آنطور كه دفاع از حق و حقيقت و مبارزه با گمراهى ايجاب مىكرد، در اين موارد شيعه از ابراز عقيده خود ابا نداشت تا اتمام حجت گردد و راه حق و حقيقت به كلى از مردم پوشيده نماند.
ولذا مىبينيم بسيارى از مردان شيعه و بزرگان آنها تقيّه را به كلى زيرپا گذارده و پايمال كردند، و بدنهاى خود را به عنوان «قربانيان راه حق» به چوبههاى دار و قربانگاههاى ظلم و بيدادگرى تسليم نمودند.
تاريخ هرگز خاطره جانسوز شهداى «مرج عذار» (يكى از قريههاى شام) را فراموش نمىكند، آنها چهارده تن از رجال و بزرگان شيعه بودند، رييس آنها همان صحابى بزرگوارى بود كه زهد و عبادت استخوان بندى محكم و عضلات پيچيده او را تحليل برده بود، او كسى جز «حجر بن عدى كندى» نبود.
براى اينكه او را بهتر بشناسيم، او همان كسى است كه از فرماندهان لشكر اسلام در فتح شام بود.
اما «معاويه» همه اين چهارده تن را با شكنجههاى هولناكى به قتل رسانيد، و سپس مىگفت: «من هر كس را كشتم مىدانم به چه علت كشتم، جز «حجر بن
عدى» كه نمىدانم گناه او چه بود؟!».(1)
ولى من به معاويه مىگويم گناه «حجر» چه بود، او گناهى جز اين نداشت كه به خاطر اثبات گمراهى بنى اميّه و عدم ارتباط آنها به اسلام، تقيّه را زير پا گذارد، آرى او گناهى جز اظهار حق به خاطر اين هدف مقدس نداشت!
آيا داستان صحابى بزرگوار «عمر بن حمق خزاعى» و «عبدالرحمن بن حسان عنزى» كه «زياد» آنها را زنده زنده در «قس الناطف» دفن كرد فراموش شدنى است؟!
آيا هرگز خاطره اسفانگيز قتل «ميثم تمار» و «رشيد هجرى» و «عبداللَّه بن يقطر» كه ابن زياد آنها را در كناسه كوفه به دار آويخت فراموش مىگردد؟!
اينها و صدها نفر ديگر امثال آنان از كسانى بودند كه جان عزيز خود را در راه يارى حق بى دريغ از كف دادند و پيشانى نورانى خود را آنچنان محكم بر صخرههاى باطل كوبيدند كه تا آنها را در هم نشكستند، سرهاى آنان در هم نشكست!
آرى اينها اصلًا نمىدانستند تقيّه در كدام مزرعه مىرويد، آنها تقيّه را بر خود حرام مىدانستند و حق داشتند. زيرا اگر آنان نيز سكوت اختيار كرده راه تقيّه را پيش گرفته بودند حق و حقيقت به كلى از بين مىرفت، و دين اسلام به صورت دين معاويه و يزيد و زياد و ابن زياد در مىآمد، يعنى دين مكر و نيرنگ و خيانت و نفاق، دينى كه منبع هر گونه رذيلهاى بود مىشد، اين دين كجا و آيين اسلام كه الهام بخش هر گونه فضيلتى است كجا؟!
آرى اينها قربانيان اسلام و شهداى راه حق و فضيلت بودند!
البتّه داستان شهداى طف، حسين عليه السلام و ياران عزيز او نيز بر همه كس روشن است، آنها پيشواى شهيدان راه حق و سر سلسله مردانى بودند كه هرگز زير بار
1) الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 472؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص 253
ظلم نرفتند.
آرى، اينها همه تقيّه را برخود «حرام» مىدانستند، در حالى كه عدّهاى ديگر در شرايط ديگرى كه با اين شرايط كاملًا فرق داشت تقيّه را «واجب» مىشمردند، همان طور كه جمعى ديگر در موارد خاصى كه با هر دو فرق داشت تقيّه را «مباح» و ترك آن را جايز مىدانستند، واين تفاوت تنها به خاطر تفاوت شرايط و اختلاف اوضاع و احوال محيطها بود.
به خاطر دارم كه در بعضى از روايات ديدهام كه «مسيلمه كذاب» دو نفر از مسلمانان را دستگير نمود و به آنها پيشنهاد كرد بايد شهادت بدهيد: «هم من رسول خدا هستم و هم محمّد رسول خداست»!
يكى از آن دو نفر گفت: من گواهى مىدهم كه محمد رسول خداست و تو دروغگويى! مسيلمه دستور داد او را كشتند. نفر دوم به پيشنهاد مسيلمه تن در داد و آزاد شد.
هنگامى كه اين خبر به پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد فرمود: «نفر اوّل عجله كرد و خود را به بهشت رسانيد و نفر دوم نيز به رخصت عمل كرد، و هر كدام پاداش خود را مىگيرند».(1)
شما اى مسلمانان! كارى نكنيد كه عدّهاى از برادران شما مجبور به تقيّه شوند و سپس برگرديد و آنها را سرزنش و ملامت كنيد كه چرا آنها تقيّه مىكنند؟!
از خداى بزرگ مىخواهم كه پايان كار ما و شما را به خير گرداند و وحدت كلمه در راه حق و حقيقت به همه ما عنايت فرمايد.
والسلام علكيم ورحمة اللَّه وبركاته
پايان
1) مجمع البيان، ج 1، ص 430؛ تفسير حسن بصرى، ج 2، ص 72