ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : الباني و بنباز محدث و مفتي وهابيان/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۹۵ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : ۲۲۰۰۰ ريال : 978-964-540-294-3
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه: ص. [۱۹۳] - ۱۹۵؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : الباني، محمد ناصرالدين، ۱۹۱۴ - ۱۹۹۹م.
موضوع : ابنباز، عبدالعزيز، ۱۹۱۲ - ۱۹۹۹م.
موضوع : وهابيه -- عقايد
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵الف۷ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۲۲۲۴۱
ص9
ص10
ص11
ص12
ص13
ص14
ص15
بسم الله الرحمن الرحيم
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستة تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به
ص16
زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص19
بخش اول: البانى، محدث وهابيان
محمّد ناصرالدين بن نوح نجاتى بن آدم، ملقب به (البانى) منسوب به كشور (البانى) مىباشد و كنيه او ابو عبدالرحمان است.
او در سال 1332 ه. ق در شهر (اشقو درة) پايتخت وقت البانى متولد شد و در خانوادهاى فقير رشد نمود. پدرش حاج نوح از مدارس پايتخت عثمانى (آستانه) فارغ التحصيل شد و به كشورش به جهت تعليم احكام دين بازگشت.
و چون پادشاه احمد زوگو حاكم بر البانى شد و بر روش همسايگانش از اهل كتاب حكومترانى كرد، حاج نوح نجاتى به دمشق هجرت نمود و در آنجا مستقر شد و در آن هنگام كه فرزندش نه ساله بود او را به مدرسه ابتدايى فرستاد، ولى به مدارس حكومتى اكتفا نكرد و خود به تدريس پسرش پرداخت و سپس او را به
ص20
دوستش شيخ سعيد برهانى سپرد. (1)
وى بعدها به عنوان يكى از محدثان برجسته سلفىگرى شناخته شد. از اين رو ضرورى است به شرح حال و بيان ديدگاههاى وى پرداخته شود.
1) الالبانى الامام، عبدالقادر الجنيد، صص 1- 4.
ص21
يكى از بزرگان علماى وهابى كه نزد آنان متخصص در علم حديث مىباشد محمّد ناصر الدين البانى است، و وهابيان در مباحث حديثى به او مراجعه كرده و آراء او را در مورد احاديث از حيث ضعف و صحت اخذ مىكنند و آن قدر در حق او غلو مىكنند كه درباره او تعبيراتى از قبيل (داناترين شخص روى زمين به سنت)، (محدث عصر)، (امام دعوت)، (ناصر سنت)، (محدث متقن) و (علامه متفنن) مىنمايند. و اين در حالى است كه مىدانند او طلب علم نكرده و علم حديث و جرح و تعديل را نزد استاد متخصص يا غير متخصص فرا نگرفته است، و اين امرى است كه پيروان او آن را از علما مخفى مىدارند.
او كسى بود كه از آلبانى با پدرش به بلاد عرب آمد و در دمشق سكنى گزيد و تا سال چهارم ابتدايى درس خواند. سپس پدرش به او قرائت قرآن و تجويد و صرف و مقدارى از فقه حنفى ياد داد.
آنگاه يكى از دوستان پدرش به نام سعيد برهانى كتاب (مراقى الفلاح
ص22
بامداد الفتاح) را كه در فقه حنفى است بر او تدريس كرد و نيز درسهايى را در علم بلاغت نزد او آموخت و سپس به شغل نجارى پرداخت ...
او پس از مدتى روى به علم حديث آورد و اهل فتوا شد ولى فتاوايى داد كه موجب وهن در دين بود و اين در حالى است كه وهابيان فتاوا و كلمات او را ميزان و معيار در شناخت حق از باطل مىدانند.
از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمود:
سَيَأتِى عَلَى النّاسِ سَنَواتٌ خُدّاعاتُ يُصَدَّقُ فِيهَا الكاذِبُ وَ يُكَذَّبُ فِيهَا الصّادِقُ، وَ يُؤتَمَنُ فِيهَا الخائِنُ، وَ يُخَوَّنُ فِيهَا الأَمينُ، وَ يَنطِقُ فِيهَا الرُّوَيبَضَةُ. قِيلَ: وَ مَا الرُّوَيبَضَةُ؟ قالَ: الرَّجُلُ التّافَهُ فِى امرِ العامَّةِ. (1)
زود است كه بر مردم سالهاى سخت و دشوارى برسد كه در آن شخص دروغگو تصديق و شخص راستگو تكذيب و شخص خائن مورد اعتماد و شخص امين خيانت كار به حساب مىآيد، و در آن سالها رويبضه به نطق مىآيد. گفته شد: رويبضه چيست؟ فرمود: مرد بىارزش كه در امر عموم مردم سخن مىگويد.
خداوند متعال از مهمترين اسباب گمراهى و انحراف و فتواى بدون علم را پيروى از هواى نفس دانسته آنجا كه مىفرمايد:
(فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّما يَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللهِ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) (قصص: 50)
اگر پيشنهاد تو را نپذيرند، بدان كه آنان تنها از هوسهاى خود پيروى مىكنند! وچه كسى گمراهتر است از آن كس كه پيروى
1) سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1339.
هواى نفس خويش كرده وهيچ هدايت الهى را نپذيرفته؟ به يقين خداوند گروه ستمكاران را هدايت نمىكند!
و نيز خداوند متعال مردم را به طور عموم و اهل علم را به طور خصوص از تحريف احكام و فتواى بدون علم نهى كرده و از خطر و جرم آن بر حذر داشته و شديدترين عذاب را براى آن مقرر فرموده آنجا كه مىفرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ) (بقره: 79)
پس واى بر آنها كه نوشتهاى با دست خود مىنويسند، سپس مىگويند: اين، از طرف خداست. تا آن را به بهاى كمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ وواى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مىآورند!
و نيز مىفرمايد:
(وَ لَوْ لا فَضْلُ اللهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِى الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ* إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللهِ عَظِيمٌ) (نور: 14- 15)
و اگر فضل ورحمت الهى در دنيا وآخرت شامل حال شما نمىشد، به خاطر اين گناهى كه كرديد عذاب سختى به شما مىرسد! به ياد بياوريد زمانى را كه اين شايعه را از زبان يكديگر مىگرفتيد، وبا دهان خود سخنى مىگفتيد كه به آن يقين نداشتيد؛ وآن را ساده و كوچك مىپنداشتيد در حالى كه نزد خدا بزرگ است!
و مىفرمايد:
(وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ
ص24
لِتَفْتَرُوا عَلَى اللهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ لايُفْلِحُونَ) (نحل: 116)
به خاطر دروغى كه بر زبانتان جارى مىشود (و چيزى را مجاز وچيزى را ممنوع مىكنيد)، نگوييد: اين حلال است وآن حرام، تا بر خدا افترا ببنديد به يقين كسانى كه به خدا دروغ مىبندند، رستگار نخواهند شد!
بخارى و ديگران از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل كردهاند كه گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
إِنَّ اللهَ لايَقبِضُ العِلمَ انتِزاعاً يَنتَزِعُهُ مِنَ العِبادِ، وَ لكِنْ يَقبِضُ العِلمَ بِقَبضِ العُلَماءِ، حَتّى إذا لَم يُبْقِ عالِماً اتَّخَذَ النّاسُ رَؤُساً جُهّالًا، فَسُئِلُوا فَأَفتَوا بِغَيرِ عِلمٍ فَضَلُّوا وَ اضَلُّوا. (1)
همانا خداوند علم را از بندگانش نمىگيرد ولى علم را با گرفتن عالمان اخذ مىكند، و چون عالمى باقى نمىماند مردم به سراغ سركردههاى جاهلى مىروند و آنها مورد سؤال و پرسش واقع مىشوند، و فتوا به غير علم مىدهند، و هم خود را گمراه كرده و هم ديگران را گمراه مىنمايند».
كلينى به سندش از امام على (ع) نقل كرده كه در خطبهاى فرمود:
أَيُّهَا النّاسُ! إِنَّما بَدءُ وُقُوعِ الفِتَنِ أَهواءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحكامٌ تُبتَدَعُ، يُخالَفُ فِيها كِتابُ اللهِ، يَتَوَلّى فِيها رِجالٌ رِجالًا، فَلَو أَنَّ الباطِلَ خَلصَ لَم يَخفَ عَلى ذِى حِجىً، وَ لَو أَنَّ الحَقَّ خَلَصَ لَم يَكُنِ
اختِلافٌ، وَ لكِن يُؤخَذُ مِن هذا ضِعثٌ وَ مِن هذا ضِعثٌ، فَيُمزَجانِ فَيَجيئانِ مَعاً، فَهُنالِكَ اسْتَحوَذَ الشَّيطانُ عَلى أَولِيائِهِ وَ نَجَا الَّذِينَ
1) صحيح بخارى، ج 1، ص 34.
سَبَقَتْ لَهُم مِنَ اللهِ الحُسنى. (1)
اى مردم! همانا شروع وقوع فتنهها هواهايى است كه متابعت مىشود و احكامى است كه بدعت گذاشته مىشود و در آن با كتاب خدا مخالفت شده و مردانى تحت ولايت مردانى ديگر مىروند. پس اگر باطل خالص باشد بر صاحب خرد محققى نمىماند و اگر حق خالص باشد اختلاف نمىباشد ولى دستهاى از اين و دستهاى از آن گرفته مىشود و با هم ممزوج شده و آورده مىشود. و در آن صورت است كه شيطان بر اوليائش تسلط مىيابد و تنها كسانى كه از جانب خدا بر آنان نيكى نوشته شده نجات مىيابند.
مفضل بن يزيد مىگويد: امام صادق (ع) به من فرمود:
أَنهاكَ عَن خِصلَتَيْنِ فِيهِما هَلاكُ الرِّجالِ: أَنهاكَ أَنْ تَديِنَ اللهَ بِالباطِلِ، وَ تُفتِىَ النّاسَ بِما لاتَعلَمُ. (2)
تو را از دو خصلت نهى مىكنم كه در آن دو هلاكت مردان است: نهى مىكنم تو را از اينكه به باطل اعتقاد پيدا كنى، و اينكه به آنچه نمىدانى فتوا دهى.
ابوعبيده حذاء از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود:
مَنْ أَفتىَ النّاسَ بِغَيرِ عِلمٍ وَ لا هُدىً لَعَنَتهُ مَلائِكةُ الرَّحمَةِ وَ مَلائِكَةُ العَذابِ، وَ لَحِقَهُ وِزرُ مَن عَمِلَ بِفُتياهُ.
هركس براى مردم به غير علم و هدايت فتوا دهد وزر و وبال
كسانى كه به فتواى او عمل كردهاند بر او ملحق مىگردد.
ص26
آنقدر البانى در فتوا از واقع دور بوده و آراء شاذّى داشته كه بسيارى از علماى اهل سنت او را مورد سرزنش قرار دادهاند، و اين مطلب هيچ تعجبى ندارد؛ چرا كه او اهل فتوا نبوده و تنها محدث بوده است.
انّ الشيخ الالبانى له شواذ تتبعها و افتى بها، و هذا لاينبغى، انّما كان عليه ان يبحثها لنفسه، ولايفتى بها العامة. (1)
همانا شيخ البانى داراى فتاواى شاذى است كه آنها را دنبال كرده و هرگز سزاوار نبوده است، بلكه بايد فقط براى خودش پيگيرى مىكرده و به آن براى عوام مردم فتوا نمىداده است.
الشيخ ناصر الألبانى له طبع قاس خاص، و آراء خاصة اغلبها شاذ.
شيخ ناصر البانى داراى طبعى سخت و مخصوص به خودش بوده و آراى خاصى داشته كه اغلب آنها شاذ است.
او همچنين درباره البانى مىگويد: «و قد عانى المسلمون إلى الآن من افكاره و شذوذاته»؛ «و مسلمانان تا الآن از افكار و شذوذاتش در زحمت افتادهاند».
1) المجموع فى ترجمة العلامة المحدث الانصارى، ج 2، ص 624.
البانى در كتاب «ارغام المبتدع الغبى» مىنويسد:
والذى اقرره هنا انّ الالبانى غير مؤتمن فى تصحيحه و تضعيفه، بل يستعمل فى ذلك انواعاً من التدليس و الخيانة فى النقل، و التحريف فى كلمات العلماء، مع جرأته على مخالفة الاجماع، و على دعوى النسخ بدون دليل. و هذا يرجع إلى جهله بعلم الأصول و قواعد الاستنباط، و يدعى انّه يحارب البدع مثل التوسل بالنبى (ص) و تسويده فى الصلاة عليه، و قرائة القرآن على الميت، لكنه يرتكب اقبح البدع بتحريم ما احلّ الله و شتم مخالفيه باقذر الشتائم، خصوصاً الاشعرية و الصوفية، و حاله فى هذا كحال ابن تيمية؛ تطاول على الناس فاكفر طائفة من العلماء و بدّع طائفة اخرى. ثم اعتنق هو بدعتين لايوجد اقبح منهما: احدهما قوله بقدم العالم، و هى بدعة كفرية و العياذ بالله تعالى، و الاخرى انحرافه عن على (ع)، و لذلك وسمه علماء عصره بالنفاق؛ لقول النبى (ص) لعلى: (لايحبك إلّا مؤمن و لايبغضك إلّا منافق). و هذه عقوبة من الله لابن تيمية الذى يسميه الألبانى شيخ الاسلام. ولاادرى كيف يعطى هذا اللقب و هو يعتقد عقيدة تناقض الاسلام. و اظنّ بل اجزم انّ الحافظ ابن ناصر لو اطلع على عقيدته و ما فيها من طامات لما كتب فى الدفاع عنه كتاب «الرد الوافر»؛ لانّه كتبه و هو مغرور بمن اثنى عليه، و كذلك الآلوسى ابن صاحب التفسير، لو عرف عقيدته على حقيقتها ما كتب جلاء العينين.
وشواذ البانى فى اجتهاداته الآثمة و غشّه و خيانته فى التصحيح
ص: 208
والتضعيف حسب الهوى و استطالته على العلماء و افاضل المسلمين، كل ذلك عقوبة من الله له و هو لايشعر، فهو من الذين (يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً) ألا ساء مايظنون. نسأل الله العافية مما ابتلاه به، و نعوذ بالله من كل سوء، و صلّى الله على سيدنا محمّد و آله الأكرمين. (1)
آنچه را كه من در اينجا اقرار مىكنم اينكه البانى شخصى است كه در تصحيح و تضعيفش مورد اعتماد نمىباشد، بلكه در اين زمينه انواعى از تدليس و خيانت در نقل و تحريف كلمات علما دارد، با جرأتش بر مخالفت اجماع و بر ادعاى نسخ بدون دليل. و اين به جهل او به علم اصول و قواعد استنباط باز مىگردد. او ادعا مىكند كه با بدعتها همچون توسل به پيامبر (ص) مىجنگد و با درود بر پيامبر (ص) و قرائت قرآن بر ميت مخالف است، ولى مرتكب قبيحترين بدعتها با تحريم حلال الهى و دشنام دادن مخالفان خود با بدترين دشنامها شده است، خصوصاً اشاعره و صوفيه، و حال او در اين مورد همانند حال ابن تيميه است؛ متعرض مردم شده و طائفهاى از علما را تكفير كرده و طائفهاى ديگر را بدعت گزار معرفى كرده است، ولى خودش دو بدعت گذاشته كه قبيحتر از آن وجود ندارد: يكى اعتقاد او به قديم بودن عالم كه بدعت كفرى است- پناه به خداى متعال- و ديگرى انحرافش از على (ع). و بدين جهت است كه علماى عصرش او را منافق خواندهاند؛ به جهت قول پيامبر (ص) به على (ع): (دوست ندارد تو را به جز مؤمن و دشمن
1) ارغام المبتدع، غمارى، ص 21.
ندارد تو را به جز منافق). و اين عقوبتى است از جانب خداوند براى ابن تيميه كه البانى او را شيخ الاسلام ناميده است و من نمىدانم كه چگونه اين لقب را او به ابن تيميه داده در حالى كه معتقد به تناقض در عقايد اسلام است. و من گمان مىكنم بلكه يقين دارم كه حافظ ابن ناصر اگر از عقيده او مطلع و آنچه مفاسد بر آن مترتب است آگاهى داشت كتاب «الردّ الوافر» را در دفاع از او نمىنوشت؛ چرا كه او اين كتاب را در حالى نوشت كه مغرور به گفتههاى تعريف درباره او بود. و نيز آلوسى فرزند صاحب تفسير، اگر عقيده ابن تيميه را به طور حقيقى مىدانست كتاب «جلاء العينين» را درباره او نمىنوشت.
و فتاواى البانى در اجتهادات غلطش و حيله و خيانت او در تصحيح و تضعيف (احاديث) به حسب هواى نفسش و زبان درازى او بر ضد علما و فضلاى مسلمين همگى عقوبتى است از خداوند بر او در حالى كه نمىداند، و او از جمله كسانى است كه (گمان مىكنند كه كار خوب انجام مىدهند)، در حالى كه گمان اشتباهى دارند. از خداوند مىخواهيم تا ما را از آنچه كه او به آن مبتلا شده نجات دهد و به خدا پناه مىبريم از هر بدى، و درود خدا بر سيد ما محمّد و آل كريمش.
فانّ هناك حديثاً آخر لا يوافق هوى الألبانى و رأيه له اسناد صحيح مرسل (لم يقل فيه العلماء ولا ائمة الحفاظ انّه من
اضعف المرسلات كما فى الحديث السابق فى مرسل عطاء) اعترف الالبانى فى ضعيفته (2/ 405) بانّهاى هذا المرسل: رجاله كلهم ثقات رجال الشيخين، و له اسناد متصل رجاله رجال الصحيح و منهم عبدالمجيد بن عبدالعزيز بن ابى روّاد، و صحّح الحديث جمع من الحفاظ، و هو فى نظر الألبانى غير صحيح؛ لانّه يخالف مشربه كما قدّمنا!! فتحجج و تظاهر بتضعيف ابن ابى روّاد! و ليس مصيباً فى ذلك.
وعلى فرض ضعف ابن ابى روّاد فلِمَ لم يسلك الالبانى فى حديثه ما سلكه فى الحديث الأوّل الذى شرحنا و فصّلنا حال اسناده الضعيف المهلهل من جميع وجوهه؟! و ما تفسير ذلك؟ أم هى العصبية و حبّ الشغب الفارغ؟ و عبدالمجيد هذا الذى اعتمد الألبانى ههنا تضعيفه و تناقض فيه فى موضع آخر، قال عنه الذهبى فى (سير اعلام النبلاء) (9/ 434) ... فتأملوا كيف يسلك الالبانى سبيل الهوى و المزاجية فى التصحيح و التضعيف، فيتلاعب بعلم الجرح و التعديل حسب ما يملى عليه رأيه، و كل ما قدّمناه يبرهن بانّه ليس اهلا لأن يشتغل بهذا العلم الشريف، فيصحح و يضعّف و لايحلّ لأحد ان يعتمد قوله لما تقدم. (1)
در اينجا حديث ديگرى است كه با هواى نفس و رأى البانى سازگارى ندارد، حديثى كه سند صحيح و مرسل دارد و علما و امامان حفاظ درباره آن نگفتهاند كه از ضعيفترين احاديث مرسل است همانند حديث سابق در مرسل عطاء، البانى در ضعيفش ج 2، ص 405
1) تناقضات الالبانى الواضحات، ج 2، صص 303- 305.
اعتراف كرده كه اين مرسل تمام رجالش ثقه بوده و حكم رجال بخارى و مسلم را دارد، و براى آن سندى است متصل كه رجالش رجال صحيح مىباشد، كه از آن جمله عبدالمجيد بن عبدالعزيز بن ابى رواد است و اين حديث را جمعى از حافظان تصحيح كردهاند، ولى در نظر البانى صحيح نيست؛ زيرا با روش او سازگارى ندارد همانگونه كه گذشت!!! و لذا او ادعاى آوردن حجت كرده و تظاهر به تضعيف ابن ابى روّاد نموده كه در اين تضعيف به واقع نرسيده است.
و بر فرض ضعف ابن ابى روّاد چرا البانى در حديثش راهى را نپيموده كه در حديث اول پيموده و ما آن را شرح داديم و حال سند ضعيفش كه از هر جهت مشكل دارد را تفصيل داديم؟ و اينكه تفسير آن چيست؟ يا اينكه اين كار تعصب و احساسات بىهدف است؟ و عبدالمجيد همين كسى است كه البانى در اينجا به تضعيفش اعتماد كرده و در جاى ديگر تناقضگويى مىكند. در آنجايى كه ذهبى درباره او در كتاب (سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 434) گفته است ...
پس تأمل كنيد كه چگونه البانى راه هواى نفس و مزاجىبودن را در تصحيح و تضعيف پيموده و با علم جرح و تعديل به حسب آنچه رأيش ابراز مىدارد بازى مىكند. و تمام آنچه را گفتم نشانگر آن است كه او اهليت اشتغال به اين علم شريف را ندارد كه تصحيح و تضعيف نمايد، و جايز نيست بر كسى كه بر قول او اعتماد كند به جهت آنچه گذشت.
ص32
از آنجا كه ناصرالدين البانى پيرو افرادى تندرو و خشونت طلب و تكفيرى همچون ابن تيميه و ابن قيم جوزيه و محمّد بن عبدالوهاب شد لذا خلق و خوى آنان را به خود گرفت و درصدد معارضه با علماى اسلام برآمد و لذا آنان نيز در برابر او صف كشيده و به مقابله با او و افكارش برآمده و كتابهايى را بر ضدّ او تأليف نمودند كه از آن جمله عبارت است از:
«تنبيه المسلم الى تعدى الالبانى على صحيح مسلم»، از علامه محدث شيخ محمّد سعيد شافعى.
«وصول التهانى باثبات سنية السبحة و الرد على الألبانى»، از علامه محدث شيخ محمّد سعيد شافعى.
«القول المقنع فى الردّ على الألبانى المبتدع»، از علامه حافظ شيخ عبدالله بن صديق غمارى.
«قاموس شتائم الألبانى» از حسن بن على سقاف شافعى.
«تناقضات البانى الواضحات»، از همان.
«البشارة و الاتحاف فى ما بين ابن تيمية و الألبانى فى العقيدة و الاختلاف» از همان.
«الشماطيط فى ما يهذى به الألبانى فى مقدماته من تخبطات و تخليط» از همان.
«الالبانى؛ شذوذه و اخطاؤه»، از علامه محدث شيخ حبيب الرحمان اعظمى.
«كتاب مفتوح الى الشيخ ناصر الدين الالبانى» از شاگردش محمود مهدى استانبولى.
«التعريف بأوهام من قسّم السنن الى صحيح و ضعيف»، از علامه محمود سعيد ممدوح.
بر كسى مخفى نيست كه ناصرالدين البانى از پيروان افرادى همچون ابن تيميه و ابن قيم جوزيه و محمّد بن عبدالوهاب بوده كه از سركردگان وهابيت كنونى هستند و در مسائل علمى و اعتقادى روش آنان را داشته و آنان را بسيار مدح و ستايش كرده و الگوى خود به حساب آورده گرچه در برخى از موارد نيز آنان را نقد نموده است.
البانى در نوارى كه از او به جاى مانده از سلسله نوارهاى «الهدى و النور» شماره 880 مىگويد:
منهجنا قائم على اتباع الكتاب و السنة، و على ما كان عليه سلفنا الصالح، و اعتقد انّ البلاد السعودية إلى الآن لايزال الكثير من اهل العلم فيهم على هذا المنهج، متأثرين بما تأثرنا به نحن مثلهم، بدعوة شيخ الاسلام بحق احمد بن تيمية، ثم تلميذه ابن قيم الجوزية، ثم بمن سار على منهجهم و سلك سبيلهم، كالشيخ محمد بن عبدالوهاب، الذى كان له الفضل الأول باحياء دعوة التوحيد فى بلاد نجد اولا، و بتفصيل دقيق، حتّى لمسناه فى الصغار قبل الكبار هناك، كما انّه اسّس للدعوة: اتباع السنة و
عدم ايثار اى مذهب من مذاهب أهل السنة الأربعة على الكتاب و
السنة. و كان له الفضل الثالث بعد الشيخين ابن تيمية و ابن قيم الجوزية فى اعتقادى؛ باحيائه منهج الشيخين فى العالم النجدى أولا، ثم فى العالم الاسلامى ثانياً ... (1)
روش ما قائم بر كتاب (خدا) و سنت و آنچه سلف صالح بر آن بوده مىباشد، و معتقدم كه شهرهاى سعودى تاكنون بسيارى از اهل علم در آن بر اين روش بوده و از آنچه ما متأثر شدهايم متأثرند يعنى به دعوت شيخ الاسلام به حق احمد بن تيميه، سپس شاگردش ابن قيم جوزيه، سپس به كسى كه بر روش آن دو سير كرده و راه آن دو را پيموده است مثل شيخ محمّد بن عبدالوهاب كه پيشتاز در دعوت به توحيد در شهرهاى نجد در ابتدا بوده و با تعبير دقيق براى كودكان قبل از بزرگان راه توحيد را ترسيم كرده است، همانگونه كه براى دعوت، پيروى از سنت و مقدم نداشتن هيچ مذهبى از مذاهب اهل سنت چهارگانه بر كتاب و سنت را تأسيس كرده است. و او به اعتقاد من داراى فضيلت سومى است بعد از شيخين ابن تيميه و ابن قيم جوزيه و آن فضيلت، احياى منهج و روش آن دو در شهرهاى نجد در ابتدا و سپس در عالم اسلام است ...
علماى وهابى ناصرالدين البانى را به طور وسيع و گسترده مدح و ستايش كردهاند از آن جمله:
1) سلسله نوارهاى الهدى و النور، شماره 880.
شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز درباره او مىگويد:
لا اعلم تحت قبّة الفلك فى هذا العصر اعلم من الشيخ ناصر فى علم الحديث. (1)
من در زير گنبد فلك در اين عصر داناتر از شيخ ناصر در علم حديث نمىدانم.
او همچنين البانى را اينگونه توصيف كرده است: «مجدد هذا العصر فى علوم الحديث» (2)
؛ «مجدد اين عصر در علوم حديث».
شيخ محمّد بن صالح العثيمين نيز او را محدث عصر و صاحب علم بسيار در درايه و روايت حديث معرفى كرده است. (3)
هيئت دائمى بحوث علمى و افتاء حجاز درباره او مىگويند:
وهو واسع الاطلاع فى الحديث، قوى فى نقدها، و الحكم عليها بالصحة و الضعف. (4)
او اطلاع واسعى در حديث داشته و در نقد آن قوى بوده و بر آن حكم به صحت و ضعف داشته است.
ناصرالدين البانى معروف به دشنام دادن به كسانى است كه مخالف
اويند و لذا برخى از علماى اهل سنت كتابى را به نام «قاموس شتائم
الالبانى» در اين باره تأليف كردهاند.
اينك براى اثبات اين ادعا به برخى از اهانتهاى او به علماى اهل سنت مخالف خود اشاره مىكنيم:
فتأمل مبلغ تناقض الذهبى لتحرص على العلم الصحيح و تنجو من تقليد الرجال. (1)
پس خوب تأمل كن در مقدار تناقض ذهبى تا بر علم صحيح حريص شده و از تقليد مردان نجات يابى.
؛ «بلكه اين از تعصب مناوى است».
و نيز درباره او مىگويد:
وانّ من عجائب المناوى التى لااعرف لها وجهاً انّه فى كثير من الأحيان يناقض نفسه. (3)
و همانا از عجايب مناوى كه توجيهى بر آن نمىدانم اينكه در بسيارى از اوقات حرفهايش متناقض است.
وظنّى انّ هذا المقلد و ذاك، على ما بينهما من الخلاف فى الأصول و الفروع إلّا فى التقليد الأعمى ... فما حيلتنا مع اناس
ندعوهم إلى اتباع الكتاب و السنة لينجو من العصبية و الغباوة الحيوانية، فيأبون. (1)
و گمان من اين است كه اين مقلد و آن شخص با اختلافى كه بين آن دو در اصول و فروع است جز در تقليد كوركورانه ... پس چيست چاره ما با كسانى كه آنان را به پيروى از كتاب و سنت دعوت مىكنيم تا به سبب آن از تعصب مذهبى و گمراهى حيوانيت رها شوند، ولى نمىپذيرند.
؛ «خداوند دست تو را شل و زبانت را قطع كند».
سرّاق، غير صادق، جاهل مضلّ، صاحب دعوى فارغة، سأكشف خزيه و عاره. (3)
او دزد، دروغگو، جاهل گمراهكننده، صاحب ادعاى بىدليل است، و من به زودى از خوار بودن و عار بودنش پرده برمىدارم.
البانى به پيروى از ابن تيميه فردى است كه عقيده به تجسيم خدا
دارد، عقايدى همانند:
خداوند متعال دو چشم دارد. (1)
خداوند متعال ساق دارد. (2)
خداوند متعال به طور حقيقى دست دارد. (3)
خنده از صفات خداوند سبحان و متعال است. (4)
تعجب از صفات خداوند عزّوجلّ است. (5)
ايمان به اينكه خداوند سبحان و متعال در آسمان است. (6)
ناصرالدين البانى مىگويد:
واما قول العامة و كثير من الخاصة: الله موجود فى كل مكان أو فى كل الوجود و يعنون بذاته؛ فهو ضلال، بل هو مأخوذ من القول بوحدة الوجود الذى يقول به غلاة الصوفية ... (7)
و اما قوم عوام و بسيارى از خواص كه خداوند در هر مكان و تمام عالم موجود است و مقصود آنان ذات خداست، اين گمراهى است، بلكه اين حرف برگرفته از قول به وحدت وجودى است كه غاليان صوفيه مىگويند ...
1) الفتاوى الكويتية، البانى، ص 43.
2) سلسلة الاحاديث الصحيحة، البانى، ج 2، ص 128.
3) كتاب الشيخ الألبانى و منهجه فى تقرير مسائل الاعتقاد، محمد بن سرور شعبان، ص 216.
4) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ح 2810.
5) الشيخ الالبانى و منهجه، ص 243.
6) الحاوى من فتاوى الالبانى، ابوهمام مصرى، ج 1، ص 543.
7) قاموس البدع، ص 139.
ص39
البانى مىگويد:
فهما- أى العجب و الضحك- صفتان لله عزّوجلّ عند اهل السنة، خلافاً للأشاعرة؛ فانّهم لايعتقدونهما، بل يتأولونهما بمعنى الرضا. (1)
آن دو- يعنى تعجب و خنديدن- دو صفتى است كه براى خداوند عزوجل نزد اهل سنت ثابت مىباشد، بر خلاف نظر اشاعره كه به آن دو اعتقادى ندارند، بلكه آن دو را به معناى رضا مىگيرند.
مقصود وى از اهل سنت، پيروان محمد بن عبدالوهاب است.
مىرفت و وحى بر او نازل مىشد تا آن را تصحيح كند. (4)
ابلاغ كرده فراموش كند. (1)
هنگام تعارض بين قول با فعل رسول خدا (ص) قولش را بر فعلش مقدم مىداريم. (2)
نفرين پيامبر (ص) بر معاويه (خدا شكمش را سير نكند) جدّى نبوده است. (3)
اعتقاد به ممكن بودن زنا فى حد نفسه از زنان پيامبر (ص). (4)
درخواست تخريب قبر پيامبر (ص) و خارجكردن قبر پيامبر (ص) از مسجدش. (5)
پيامبر (ص) برترين خلايق نزد خداوند نيست. (6)
پدر و مادر پيامبر (ص) و جدّ او عبدالمطلب در آتش دوزخاند. (7)
درخواست عدم مدح پيامبر (ص). (8)
تحريم توسل به پيامبر (ص) نزد خداوند متعال. (9)
عدم جواز جهر به صلوات بر پيامبر (ص) بعد از اذان. (10)
1) الفتاوى الكويتية، صص 30 و 31.
2) فتاوى الألبانى فى المدينة و الامارات، ص 39.
3) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 1، ص 165.
4) همان، ح 2507.
5) تحذير المساجد، البانى، ص 98.
6) التوسل، انواعه و احكامه، البانى، ص 149.
7) صحيح السيرة النبوية، البانى، ص 23.
8) التوسل، انواعه و احكامه، ص 80.
9) احكام الجنائز و بدعها، البانى، صص 264 و 266.
10) تمام المنة، البانى، ص 158.
بدعت بودن جهر به صلوات بر پيامبر (ص) قبل از اذان. (1)
تحريم تلاوت آيه (إ نَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُص لُّونَ عَلَى النَّبِىِّ ....) در روز جمعه و بدعت دانستن آن. (2)
منع صلوات فرستادن بر پيامبر (ص) هنگام تعجب از كارى. (3)
تحريم سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص). (4)
عدم جواز تلقين ميت به اقرار به نبوت پيامبر (ص) و امامت ائمه اهل بيت (ع) و بدعت دانستن آنها. (5)
عدم جواز اهداى ثواب اعمال نيك بر پيامبر اكرم (ص) و ديگر اشخاص. (6)
منع از برپايى مراسم جشن در ولادت پيامبر (ص). (7)
برپايى مراسم مولودى خوانى تقليد از مسيحيان است. (8)
1) سلسلة الاحاديث الضعيفة، البانى، ج 2، ص 294.
2) الاجوبة النافعة عن اسألة لجنة مسجد الجامعه، البانى، ص 67.
3) قاموس البدع، ص 701.
4) فتاوى الالبانى فى المدينة و الامارات، ص 12.
5) احكام الجنائز و البدع، ص 243.
6) همان، صص 260 و 261.
7) فتاوى الالبانى فى المدينة و الامارات، ص 155.
8) همان.
9) رسالة كيف يجب علينا ان نفسر القرآن الكريم، البانى، ص 28.
البانى درباره عترت و اهل بيت پيامبر (ص) مىگويد:
اهل بيت در واقع همان زنان پيامبر (ص) است و اينكه شيعيان آن را به على و فاطمه و حسن و حسين (ع) نسبت مىدهند و شامل زنان پيامبر (ص) نمىدانند از تحريف شيعه نسبت به آيات خداست تا هواهاى نفسانى خود را يارى دهند. (3)
ناصرالدين البانى در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» مىگويد:
قبّح الله علم الكلام، الذى اودى بكبار العلماء إلى مثل هذا الكلام. (4)
خداوند علم كلام را قبيح گرداند كه بزرگان علما را به مثل اين كشانيد.
همچنين مىگويد: «ولوضوح بطلان علم الكلام تاب منه جمع من
افاضل علمائهم ...» (5)«و به جهت وضوح بطلان علم كلام جمعى از افاضل
علمايشان از آن توبه نمودهاند ...».
او نيز در ادامه مىگويد:
وإذا اردت ايها القارىء الكريم انترى اثراً من آثار علم الكلام الخطيرة و المنافية للنقل الصحيح و العقل الصريح، فاقرأ كتب الكوثرى و من جرى مجراه، كذلك التلميذ السقاف، فسوفترى ما يزيدك بصيرة، و قناعة بانّ الذى يتعلمونه منهم انّما (وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ) (1)، بل هو الكفر بعينه اذا التزموه ... (2)
هرگاه اراده كردى، اى خواننده كريم تا اثرى از آثار خطرناك و منافى با نقل صحيح و عقل صريح علم كلام را ببينى كتابهاى كوثرى و كسانى را قرائت كن كه دنبالهرو او هستند و نيز شاگردش سقّاف كه به بصيرت و قناعتت افزوده خواهدشد، به اينكه آنچه را آنان از اساتيد خود فرا مىگيرند همانا (ياد مىگيرند امورى را كه بر آنان ضرر دارد و نه نفع ...)، بلكه به عينه همان كفر است اگر به آنها ملتزم شوند ...
ص45
او مىگويد: «اذان در مساجد در برابر بلندگوى صوتى (ميكرفون) مشروع نمىباشد». (1)
تأسيس منارهها در مساجد براى اذان گفتن بدعت است. (2)
وجود محراب در مسجد بدعت است. (3)
منع كردن از ورود زنان عالمه و دعوتكننده به اسلام از تدريس براى زنان و تعليم آنان در مساجد. (4)
مباحبودن داخلشدن زن حائض در مساجد و مسجدالحرام و طواف به دور كعبه و قرائت قرآن. (5)
ص46
او مىگويد: «اقامه نماز جماعت دوم در مسجد بعد از اقامه نماز جماعت اول جايز نيست».
البانى مىگويد: «الصلاة و السلام على النبى (ص) جهراً عقب الأذان بدعة» (1)«درود و سلام بر پيامبر (ص) به صورت بلند و آشكار بعد از اذان بدعت است».
وى همچنين مىگويد:
الصلاة و السلام على النبى (ص) جهراً قبيل الإقامة و هى بدعة فاشية رأيناها فى حلب و ادلب و غيرهما من بلاد الشمال. (2)
درود و سلام بر پيامبر (ص) به صورت آشكار قبل از اقامه بدعتى است همگانى كه ما آن را در حلب و ادلب و ديگر شهرهاى شمال مشاهده كردهايم.
البانى مىگويد: «لايجوز للمرأة التى نبتت لها لحية ان تحلقها» (4)«براى زنى كه بر صورتش ريش و مو روييده جايز نيست آن را از خود ازاله كند».
وى همچنين مىگويد:
لايجوز للمرأة كثيرة الشعر نتف الشعر عن ذراعيها و لو استقبح زوجها ذلك. «(5)
براى زنى كه موى زيادى دارد جايز نيست كه موهاى دست خود را بچيند، گرچه همسرش از آن بدش بيايد.
زنان حق ندارند براى تدريس و تعليم زنان در مساجد حاضر شوند. (1)
زنان حق ندارند به جهت تبليغ و تدريس و جلسات تعليمى براى زنان در مجالس آنان به خانهها بروند.(2)
او نيز درباره زن حامله و زايمان او مىگويد:
أصل ادخال المرأة الحامل للمستشفى للولادة لايجوز القول بجوازه مطلقاً. (3)
اصل داخلكردن زن حامله در بيمارستان به جهت وضع حمل بهطور مطلق نمىتوان گفت جايز است.
وامّا ما شاع هنا فى دمشق فى الآونة الأخيرة من ارتياد النساء للمساجد فى اوقات معينة ليسمعن درساً من احداهنّ، ممّن يتسمّون بالداعيات- زعمن- فذلك من الامور المحدثة التى لمتكن فى عهد النبى (ص) ولا فى عهد السلف الصالح، و انّما المعهود ان يتولّى تعليمهنّ العلماء الصالحون فى مكان خاص ...(4)
و اما آنچه كه در اينجا در دمشق اخيراً شيوع پيدا كرده كه زنان در اوقات معينى به مسجد مىآيند تا درسى را از يكى از خودشان گوش فرا دهند كه به- گمان خودشان- معروفند، اين از كارهاى
جديدى است كه در عهد پيامبر (ص) و سلف صالح نبوده است، بلكه آنچه رسيده اينكه علماى صالح در هر مكان خاصى متولى تعليم آنان گردند.
لايجوز نقل الميت إلى اماكن بعيدة لدفنه عند قبور اهل البيت الصالحين. (1)
نقل ميت به مكانهاى دور به جهت دفن او نزد قبور اهل بيت و صالحين جايز نيست.
او همچنين فتوا به عدم جواز قرائت سوره «يس» بر محتضر داده است. (2)
البانى در جاى ديگر مىگويد:
لايجوز التهليل و التكبير و التسبيح و الصلاة على النبى (ص) جهراً امام الجنازة، و هو بدعة فى الدين.(3)
گفتن (لا اله الّا الله) و (سبحان الله) و صلوات بر پيامبر (ص) با صداى بلند جلوى جنازه جايز نيست و بدعت در دين مىباشد.
قرائة الفاتحة للموتى و طلب قرائة الفاتحة على روح فلان بدعة،
والقرائة لايصل ثوابها للأموات. (1)
قرائت فاتحه براى اموات و درخواست خواندن فاتحه بر روح فلان مرده بدعت است، و ثواب قرائت به اموات نمىرسد.
اذا مات الميت فلايجوز تعزية ذويه عند القبور، و لايجوز الاجتماع فى مكان أو ديوان لتقديم التعزية، ولايجوز تحديد التعزية بثلاثة أيام. (2)
هرگاه كسى بميرد جايز نيست نزد قبور به صاحبان و اقرباى ميت تعزيت داد، و نيز اجتماع در مكانى يا ديوانى براى عرض تعزيت جايز نمىباشد، و نيز محدود كردن تعزيت دادن به سه روز جايز نيست.
؛ «نقش اسم ميت و تاريخ وفات او بر قبر امرى حرام مىباشد».
؛ «استمناء، روزة روزهدار را باطل نمىكند».
او نيز مىگويد: «استفاده از تسبيح براى ذكر خدا حرام است». (2)
او نيز درباره منى و نماز، در لباسى كه داراى منى است مىگويد:
المنى طاهر و تجوز الصلاة فى ثوب اصابه منى. (3)
منى طاهر است و خواندن نماز در لباسى كه منى به آن اصابت كرده، جايز مىباشد.
لايجوز للمصلى التزام قراءة سورة الجمعة و سورة المنافقين فى صلاة العشاء فى ليلة الجمعة. (4)
جايز نيست بر نمازگزار كه ملتزم به قرائت سوره جمعه و سوره منافقون در نماز عشاى شب جمعه شود.
؛ «روز جمعه را روز تعطيلى به حساب آوردن بدعت است».
لايجوز للمسلم ان يودع ماله فى بنك؛ سواء كان فى بلد اسلامى أو غير اسلامى. (1)
براى مسلمان جايز نيست كه مالش را در بانك به وديعه گذارد، چه در كشور اسلامى و چه غير اسلامى.
لايجوز للانسان أن يقول عند الأكل (بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِيمِ) بل يقول: (بِسمِ اللهِ) فقط، و لايجوز أن يزيد (الرَّحمنِ الرَّحِيمِ). (2)
جايز نيست بر انسان كه هنگام خوردن غذا بگويد: (بسم الله الرحمن الرحيم) بلكه بايد بگويد: (بسم الله) فقط، و جايز نيست بر آن اضافه كند (الرحمن الرحيم) را.
؛ «تأتر و تعزيه خوانى در اسلام غيرمشروع است».
؛ «جايز نيست كه انسان در حال ايستاده آب بياشامد».
(البنطلون) حرام؛ سواء للرجال او النساء» (1)
؛ «پوشيدن شلوار رو حرام است؛ چه بر مردان و چه بر زنان».
البانى در اين باره مىنويسد: «پيرو مذهب بودن و انتساب به مذهب خاص همچون شافعى يا حنفى حرام است». (2)
البانى در ذيل حديثى مىگويد:
قلت: و فيه اشارة قوية إلى انّ قصّ اللحية- كما تفعل بعض الجماعات- هو كحلقها من حيث التشبه، و انّ ذلك لايجوز. (3)
نظر من اين است كه در اين حديث اشاره قوى است به كوتاهكردن ريش- آنگونه كه برخى از مردم چنين مىكنند- همانند تراشيدن آن تشبه به كفار است، كه جايز نمىباشد.
البانى مىگويد:
... انّ من رأيى انّ وجود الآلات المكبرة للصوت اليوم يغنى عن اتخاذ المئذنة كاداة للتبليغ، و لاسيما انّها تكلف اموالا طائلة،
فبناؤها و الحالة هذه- مع كونه بدعة، و وجود ما يغنى عنه- غير مشروع. (1)
... رأى من آن است كه وجود وسايل بلندكننده صدا در امروز ما را از مأذنه درستكردن به عنوان وسيله تبليغ بىنياز مىگرداند، پس ساختن آن در اين صورت- با آنكه بدعت است، و كارهايى است كه مىتواند ما را از آن مستغنى گرداند- غير مشروع مىباشد.
البانى مىگويد:
قول الناس اليوم فى بعض البلاد: (الفاتحة على روح فلان) مخالف للسنة المذكورة، فهو بدعة بلاشك، لاسيما و القرائة لاتصل إلى الموتى على القول الصحيح. (2)
قول مردم امروزه در برخى از شهرها: (به روح فلان شخص فاتحه بخوانيد) مخالف با سنتى است كه ذكر شد، بلكه بدون شك بدعت است، خصوصاً آنكه ثواب قرائت- بنابر قول صحيح- به مردهها نمىرسد.
البانى مىگويد:
واما الاجتماع على تلاوة القرآن بصوت واحد فليس ممّا يشمله
الحديث؛ لانّه بدعة محدثة لم تكن فى عهد السلف ... (1)
و اما اجتماع بر تلاوت قرآن با يك صوت از كارهايى نيست كه احاديث بر آن دلالت داشته باشد؛ چرا كه اين عمل بدعتى است حادث شده و در عهد سلف نبوده است ...
البانى مىگويد:
التسبيح باليدين كلتيهما معاً خلاف السنة، و كيف يليق بالمسلم ان يسبح باليد اليسرى يستنثر بها و يستنجى بها؟! (2)
تسبيح با هر دو دست خلاف سنت است، و چگونه سزاوار است بر مسلمان تا با دست چپش تسبيح بگويد كه با آن تطهير از بول و غائط مىكند.
او همچنين مىگويد:
«و بالجملة، فمن سبّح باليسرى فقد عصى، و من سبّح باليدين معاً كما يفعل كثيرون فقد (خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ) (3)و من خصّه باليمنى فقد اهتدى، و اصاب سنة المصطفى (ص). (4)
و خلاصه اينكه هركس با دست چپش تسبيح كند عصيان نموده و
كسى كه با هر دو دستش تسبيح گويد آنگونه كه بسيارى از مردم مىكنند به طور حتم (عمل صالحى را با عمل بدى مخلوط كرده كه اميد است خداوند از او بگذرد) و هركس كه تسبيح را به دست راستش اختصاص دهد به طور حتم هدايت يافته و به سنت مصطفى (ص) رسيده است.
ص57
او فقه حنفى را با انجيل محرّف يكسان مىداند. (1)
محمد ناصر الدين البانى تمام جماعتها و فرقهها را باطل دانسته و به آنها نسبت بدعت مىدهد به جز جماعت سلفيه، و در توجيه آن مىگويد: «زيرا غير سلفيه منسوب به عصمت نيستند، ولى سلفيه به عصمت منتسباند». (2)
او جماعت تبليغ را صوفيان عصر دانسته كه بر كتاب خدا و سنت
ص58
رسولش قيام نكردهاند. (1)
او نيز مىگويد: «اجاره دادن خانه به صوفيه جايز نيست در صورتى كه در آن مذهب خود را اعلان مىدارند». (2)
ص59
البانى با اينكه پيرو ابن تيميه است، اما در مواردى بر اساس ضوابط خود مجبور شده است برخى از روايات مربوط به فضايل اهل بيت: را تصحيح نمايد.
ترمذى و طبرانى از زيد بن حسن انماطى، از جعفر، از پدرش از جابر بن عبدالله نقل كرده كه گفت:
رَأَيتُ رَسُولَ اللهِ (ص) فِى حَجَّتِهِ يَوْمَ عَرَفَةَ وَ هُوَ عَلى ناقَتِهِ القَصْواءِ يَخطُبُ فَسَمِعتُهُ يَقُولُ: يا أَيُّهَا النّاسُ! إِنِّى قَدْ تَرَكتُ فِيكُم ما إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَن تَضِلُّوا: كِتابَ اللهِ وَ عِترَتى أَهْلَ بَيْتِى. (1)
رسول خدا (ص) در حجّش، روز عرفه در حالى كه بر روى شتر قصواء خطبه مىخواند مشاهده كردم و شنيدم كه مىفرمود: اى
1) صحيح ترمذى، ج 2، ص 308؛ سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 355.
ص60
مردم! همانا من در ميان شما چيزى گذاشتهام كه اگر به آن تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد؛ كتاب خدا و عترتم اهل بيتم.
البانى بعد از نقل حديث فوق مىگويد:
لكن الحديث صحيح؛ فانّ له شاهداً من حديث زيد بن ارقم قال: قامَ رَسُولُ اللهِ (ص) يَوماً فِينا خَطِيباً بِماءٍ يُدْعى خُمّاً بَينَ مَكَّةَ وَ المَدِينَةِ، فَحَمدِاللهَ وَ أَثْنى عَلَيْهِ وَ وَعَظَ وَ ذَكَّرَ ثُمَّ قالَ: أَمّا بَعدُ؛ أَلا أَيُّهَا النّاسُ فَإِنَّما أَنَا بَشَرٌ يُوشِكُ أنْ يَأتِىَ رَسُولُ رِبِّى فَأُجِيبَ، وَ أَنَا تارِكٌ فِيكُم ثَقَلَيْنِ: أَوَّلُهُما: كِتابُ اللهِ، فِيهِ الهُدى وَ النُّورُ [مَنِ اسْتَمسَكَ بِهِ وَ أَخَذَ كانَعَلَى الهُدى، وَ مَن أَخطَأَهُ ضَلَ]، فَخُذُوا بِكِتابِ اللهِ وَ اسْتَمسِكُوا بِهِ- فَحَثَّ عَلى كِتابِ اللهِ وَ رَغَّبَ- ثُمَّ قالَ: وَ أَهلُ بَيْتِى، أُذَكِّرُكُمُ اللهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى، أُذَكِّرُكُمُ اللهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى، أُذَكِّرُكُمُ اللهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى. (1)
ولى حديث صحيح است؛ چرا كه براى آن شاهدى از حيث زيد بن ارقم است كه گفت: رسول خدا (ص) روزى در بين ما برخواست و در كنار بركه آبى به نام (خم) ما بين مكه و مدينه خطبه خواند، و حمد و ثناى الهى نمود و موعظه كرد و تذكّر داد، سپس فرمود: اما بعد؛ آگاه باشيد اى مردم! همانا من بشرى هستم كه نزديك است فرستاده پروردگارم برسد و من دعوت او را اجابت كنم، و من در ميان شما دو چيز ارزشمند مىگذارم: اول آن دو، كتاب خداست كه در آن هدايت و نور است [هركس به آن چنگ زند و اخذ نمايد بر
1) صحيح مسلم، ج 7، صص 122- 123؛ مشكل الآثار، طحاوى، ج 4، ص 368؛ مسند احمد، ج 4، صص 366- 367؛ السنة ابن ابى عاصم، ح 1550 و 1551 و ...
هدايت است، و كسى كه آن را رها كند گمراه مىباشد]، پس كتاب خدا را گرفته و به آن تمسك جوييد. پيامبر (ص) بر كتاب خدا تشويق و ترغيب نمود و سپس فرمود: و اهل بيتم، شما را در حق اهل بيتم تذكّر مىدهم. اين جمله را سه بار تكرار كرد.
و نيز احمد بن حنبل و طبرانى و طحاوى آن را از طريق على بن ربيعه نقل كردهاند كه گفت:
لَقِيتُ زَيدَ بنَ أَرْقَمَ وَ هُوَ داخِلٌ عَلَى المُختار أَوْ خارِجٌ مِن عِندِهِ، فَقُلتُ لَهُ: أَسَمِعْتَ رَسُولَ اللهِ يَقُولُ: إِنِّى تارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ [كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى]؟ قالَ: نَعَمْ. (1)
زيد بن ارقم را ديدم كه بر مختار وارد مىشد يا از نزد او بيرون مىآمد. به او گفتم: آيا از رسول خدا (ص) شنيدى كه مىفرمود: همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم: [كتاب خدا و عترتم؟] گفت: آرى.
آنگاه مىگويد: «سند آن صحيح و رجال آن رجال صحيح مىباشد».
و مىگويد: «و براى آن طرق ديگرى است نزد طبرانى و حاكم كه او و ذهبى برخى از آنهارا تصحيح نمودهاند». (2)
او در ادامه مىگويد:
وَ شاهِدٌ آخَرُ مِن حَدِيثِ عَطِيَّةَ العَوْفِىِّ عَنْ أَبِى سَعِيدٍ الْخُدْرِىِّ مَرفُوعاً: (إِنِّى أَوْشَكَ أَنْ ادعى فَأُجِيبَ وَ إِنِّى تَرَكْتُ فِيكُم ما إِنْ
أَخَذْتُمْ بِهِ لَن تَضِلُّوا بَعدِى: أَلثَّقَلَيْنِ، أَحَدَهُما أَكْبَرُ مِنَ الآخَرِ: كِتابَ اللهِ، حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَرْضِ، وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى، أَلا إِنَّهُما لَنْ يَتَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَى الحَوْضَ. و هو اسناد حسن فى الشواهد. (1)
من نزديك است كه خوانده شوم و اجابت نمايم و همانا من در ميان شما چيزى گزاردم كه اگر به آن اخذ كنيد هرگز بعد از من گمراه نخواهيد شد: دو چيز گرانبها؛ كه يكى از آن دو از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا، ريسمانى كشيده شده از آسمان به طرف زمين، و عترتم اهل بيتم، آگاه باشيد! كه آن دو هرگز از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض ملحق به من شوند. و اين سندى حسن در شواهد است.
او نيز مىگويد:
اين حديث شواهد ديگرى دارد از حديث ابوهريره نزد دار قطنى و حاكم و خطيب، و ابن عباس نزد حاكم كه آن را تصحيح كرده و ذهبى با آن موافقت نموده است. (2)
آنگاه در آخر مىگويد:
بعد تخريج هذا الحديث بزمن بعيد كتب على ان اهاجر من دمشق الى عمّان، ثم ان اسافر منها إلى الامارات العربية اوائل سنة 1402 هجرية، فلقيت فى قطر بعض الأساتذة و الدكاترة
الطيبين، فاهدى إلى احدهم رسالة له مطبوعة فى تضعيف هذا الحديث، فلمّا قرأتها تبيّن لى انّه حديث عهد بهذه الصناعة، و ذلك من ناحيتين ذكرتهما له:
الاولى: انّه اقتصر فى تخريجه على بعض المصادر المطبوعة المتداولة، و لذلك قصّر تقصيراً فاحشاً فى تحقيق الكلام عليه، و فاته كثير من الطرق و الأسانيد التى هى بذاتها صحيحة أو حسنة، فضلا عن الشواهد و المتابعات، كما يبدو لكل ناظر يقابل تخريجه بما خرّجته هنا.
الثانية: انّه لم يلتفت إلى اقوال المصححين للحديث من العلماء و لا إلى قاعدتهم التى ذكروها فى مصطلح الحديث، و هى انّ الحديث الضعيف يتقوى بكثرة الطرق، فوقع فى هذا الخطأ الفادح من تضعيف الحديث الصحيح. (1)
بعد از مدت زيادى از آنكه اين حديث را تخريج كردم در سال 1402 هجرى بر من نامهاى نوشته شد تا از دمشق به عمّان مسافرت نمايم و پس از آنجا به امارات عربى بروم، در قطر برخى از اساتيد و دكترهاى خوبى را ديدم، يكى از آنان رسالهاى چاپ شده در تضعيف اين حديث به من داد. و چون آن را قرائت نمودم برايم روشن شد كه مؤلف آن تازه كار در اين فن است، و اين به دو جهت بود كه به او تذكر دادم؛
جهت اول: اينكه او در تخريج اين حديث به برخى از مصادر چاپ شده متداول در دست مردم اكتفا كرده و لذا تقصير فاحشى در تحقيق
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ذيل ح 1761.
مطلب بر آن داشته است، و بسيارى از طرق و اسانيد آنكه فى حدّ ذاته صحيح يا حسن است را از دست داده است، تا چه رسد به شواهد و متابعات، آنگونه كه براى هر نظر كنندهاى آشكار مىشود اگر مقابله كند بين تخريج او و تخريجى كه اينجا آمده است.
جهت دوم: اينكه او التفاتى به اقوال تصحيحكنندگان اين حديث از علما نداشته و به قاعده آنان كه در اصطلاح حديث ذكر كردهاند نگاهى نكرده است، و آن اينكه حديث ضعيف ازراه كثرت طرق قوت مىيابد، و لذا در اين خطاى فاحش كه تضعيف حديث صحيح است گرفتار آمده است.
البانى در رقم حديث 408 از سهيل بن ابى صالح، از پدرش نقل كرده كه رسول خدا (ص) در روز خيبر فرمود:
لأَدفَعَنَّ الرَّأيَةَ إلى رَجُلٍ يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ، يَفْتَحُ اللهُ عَلَيْهِ. قالَ: فَقالَ عُمَرُ: فَما أَحْبَبْتُ الإمارَةَ قَبْلَ يَوْمَئِذٍ، فَتَطاوَلْتُ لَها وَ إِسْتَشْرَفْتُ، رَجاءً أَنْ يَدْفَعَها إِلى، فَلَمّا كَانَ الغَدُ دَعا عَلِيّاً فَدَفَعَها إِلَيْهِ. فَقالَ: قاتِلْ وَ لاتَلْتَفِتْ حَتّى يَفْتَحَ اللهُ عَلَيْكَ. فَسارَ قَرِيباً ثُمَّ نادى: يا رَسُولَ اللهِ! عَلى ما أُقاتِلُ؟ قالَ: حَتّى يَشهَدُوا أَنْ لا إلهَ إلَاّ اللهُ، وَ أنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللهِ ...(1)
هر آينه پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 1، ص 765؛ مسند طيالسى، ح 2441؛ مسند احمد، ج 2، ص 384.
دوست دارد و خدا فتح را به دستان او قرار خواهد داد. او مىگويد: عمر گفت: تا قبل از آن موقع امارات را دوست نداشتم، ولى در آن وقت بود كه آن را انتظار مىكشيدم تا به من عنايت نمايد. فردا كه شد على را خواست و پرچم را به دست او داد و فرمود: بجنگ و درنگ نكن تا خداوند پيروزى را به دست تو قرار دهد. على (ع) مقدار كمى حركت كرد آنگاه ندا داد: اى رسول خدا! تا كى با آنان بجنگم؟ حضرت فرمود: تا آنكه شهادت به وحدانيت خدا و رسالت محمّد دهند ...
او در پايان حديث مىگويد:
وهذا سند صحيح على شرط مسلم، و صحّحه ابن حبان. (1)
و اين سندى است صحيح بر شرط مسلم، و ابن حبان آن را تصحيح كرده است.
البانى در جلد هفت كتابش مضمون اين حديث را اينگونه از پيامبر (ص) آورده است:
إنّى دافع لوائى غداً إلى رجل يحبّ الله و رسوله، و يحبّه الله و رسوله، لا يرجع حتّى يفتح له، يعنى علياً. (2)
و هر آينه من پرچم خود را فردا به دست مردى خواهم داد كه او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند؛ باز نمىگردد تا آنكه فتح براى او باشد، يعنى على (ع).
احمد بن حنبل اين حديث را از طريق حسين بن واقد، از عبدالله بن بريده نقل كرده كه البانى درباره اين سند مىگويد:
وهذا اسناد صحيح على شرط مسلم، و الحسين بن واقد فيه كلام يسير لايضرّ. (1)
اين سندى است صحيح بر شرط مسلم، و در حسين بن واقد سخن اندكى است كه موجب ضرر به او نمىباشد.
آنگاه مىگويد:
اين حديث دو شاهد ديگر نيز دارد كه يكى از آن دو حديثى است از على (ع) كه محمّد بن عبدالرحمان بن ابى يعلى، از حكم و منهال از عبدالرحمان بن ابى يعلى از پدرش از على (ع) نقل مىكند. (2)
البانى مىگويد: به سند صحيح از ام سلمه نقل شده كه گفت:
أَشْهَدُ أَنِّى سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ (ص) يَقُولُ: مَنْ أَحَبَّ عَلِياً فَقَدْ أَحَبَّنِى، وَ مَنْ أَحَبَّنِى فَقَدْ أَحَبَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ، وَ مَنْ أَبْغَضَ عَلِياً فَقَدْ أَبْغَضَنِى، وَ مَنْ أَبْغَضَنِى فَقَدْ أَبْغَضَ اللهَ عَزَّوَجَلَّ. (3)
گواهى مىدهم كه از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: هركس
على را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركس مرا دوست بدارد خداى عزوجل را دوست داشته است، و هركس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هركس مرا دشمن بدارد خداى عزوجل را دشمن داشته است.
احمد بن حنبل و بخارى و حاكم و طبرانى از محمّد بن اسحاق، از زيد بن عبدالله بن قسيط، از محمّد بن اسامه، از پدرش نقل كرده كه گفت:
إِجْتَمَعَ عَلِىٌّ وَ جَعْفَرَ وَ زَيْدِ بْنُ حارِثَةَ فَقالَ جَعْفَرُ: أَنَا أَحَبَّكُمْ إلى رَسُولِ اللهِ (ص)، وَ قالَ عَلِىٌّ: أَنَا أَحَبُّكُمْ إلى رَسُولِ اللهِ (ص)، وَ قالَ زَيْدٌ: أَنَا أَحَبُّكُمْ إِلى رَسُولِ اللهِ (ص)، فَقالُوا: إِنْطَلِقُوا بِنا إِلى رَسُولِاللهِ (ص) حَتّى نَسْأُلهُ. فَقالَ أُسامَةِ بنِ زَيْدِ: فَجاؤُا يَستَأذِنُونَهُ فَقالَ اخرُجْ فَانْظُرْ مَنْ هؤُلاءِ فَقُلْتُ: هذا جَعْفَرٌ وَ عَلِىٌّ وَ زَيدٌ، ما أَقُولُ أَبِى.
قالَ: إِئْذَنْ لَهُمْ، وَ دَخَلُوا فَقالُوا: مَنْ أَحَبَّ إِلَيْكَ؟
قالَ: فاطِمَةُ.
قالُوا: نَسْأَلُكَ عَنِ الرِّجالِ.
قالَ: أَمّا أَنتَ يا جَعفَرُ فَأَشْبَهُ خُلُقُكَ خُلُقِى، وَ أَشْبَهَ خُلقِى خُلُقُكَ، وَ أَنْتَ مِنِّى وَ شَجَرَتِى، وَ أَمّا أَنتَ يا عَلِىُّ فَخَتَنِى وَ أَبُو وَلَدِى، وَ أَنَا مِنْكَ وَ أَنتَ مِنِّى ... (1)
على و جعفر و زيد بن حارثه اجتماع كردند، جعفر گفت: من
1) مسند احمد، ج 5، ص 204؛ التاريخ الكبير، ج 1، صص 19- 20 و ...
محبوبترين شما نزد خدا و رسول خدا (ص) مىباشم. و على فرمود: من محبوبترين شما نزد رسول خدا (ص) مىباشم. و زيد گفت: من محبوبترين شما به رسول خدا (ص) هستم. هر سه نفر گفتند: به نزد رسول خدا (ص) برويم تا از اودر اين باره سؤال نماييم؟ اسامة بن زيد گفت: آنان نزد رسول خدا (ص) آمده و از او اذن ورود گرفتند.
پيامبر (ص) به اسامه فرمود: برو و ببين آنان كيانند؟
اسامة بن زيد مىگويد: عرض كردم: جعفر و على و زيد است. (و نگفتم پدرم)
حضرت فرمود: به آنان اجازه ورود بده. آنان وارد شدند و گفتند: چه كسى نزد تو محبوبتر است؟
حضرت فرمود: فاطمه.
عرضه داشتيم: از مردان سؤال كرديم؟
فرمود: اما تو اى جعفر، پس اخلاق و سيماى تو همانند من است و تو از من و شجره منى و اما تو اى على پس داماد و پدر اولاد منى و من از تو و تو از منى ...
آنگاه البانى مىگويد:
وللحديث شاهد من حديث على بإسناد رجاله ثقات، خرّجته فى الارواء (2191) ... و بالجملة: فالحديث صحيح بهذه الطرق و الشواهد الّا قوله فى آخره: (وَ أَحَبَّ القَوْمِ إِلَىَّ) فحسن، والله اعلم. (1)
و براى حديث شاهدى است از حديث على (ع) به سندى كه رجال
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 66.
آن ثقه مىباشند و من در كتاب «الارواء» حديث (2191) آن را آوردهام ... و خلاصه اينكه: حديث با اين طرق و شواهد صحيح است جز قول او در آخرش (و احبّ القوم الى) كه حسن مىباشد، و خدا داناتر مىباشد.
البانى در جلد چهارم كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» صفحه 330 رقم حديث 1750 از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود:
مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
هركس كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست؛ بارالها دوست بدار هر كه ولايت او را پذيرد و دشمن بدار هر كه با او دشمنى نمايد.
او سپس مىگويد:
اين حديث از زيد بن ارقم، سعد بن ابىوقاص، بريدة بن حصيب، على بن ابىطالب [ (ع)] ابوايوب انصارى، براء بن عازب، عبدالله بن عباس، انس بن مالك، ابوسعيد و ابوهريره نقل شده است.
الف) حديث زيد بن ارقم
اين حديث از پنج طريق از زيد بن ارقم نقل شده است.
طريق اول: از ابوالطفيل از زيد بن ارقم كه گفت:
لَمّا رَجَعَ النَّبِىُّ (ص) مِنْ حَجَّةِ الوداعِ وَ نَزَلَ غَدِيرَ خُمٍّ، أَمَرَ بِدَوْحاتٍ فَقُمِّمْنَ، ثُمَّ قالَ: كَأَنِّى دُعِيتُ فَاجِبْتُ، وَ إِنِّى تارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ،
أَحَدُهُما أَكبَرُ مِنَ الآخَرِ؛ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى، فَانْظُرُوا كَيفَ تَخْلُفُونِّى فِيهِما، فَإِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوْضَ. ثُمَّ قالَ: إِنَّ اللهَ مَوْلاىَ وَ أَنَا مَوْلَى كُلِّ مُؤمِنٍ، ثُمَّ إِنَّهُ أَخَذَ بِيَدِ عَلِىٍّ فَقالَ: مَنْ كُنتُ وَلِيَّهُ فَهذا وَلِيُّهُ، أَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. (1)
چون پيامبر (ص) از حجة الوداع بازگشت و در غديرخم فرود آمد، دستور داد زير درختها را جارو زدند، سپس فرمود: گويا كه من فراخوانده شدهام و اجابت كردهام، و همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم كه يكى از آن دو از ديگرى بزرگتر است؛ كتاب خدا و عترتم اهل بيتم، پس نظر كنيد كه چگونه حق مرا در مورد آن دو رعايت مىكنيد؛ زيرا آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر من در كنار حوض [كوثر] ملحق شوند. سپس فرمود: همانا خداوند مولاى من و من مولاى هر مؤمنى هستم، آنگاه دست على7
را گرفت و فرمود: هركس من ولى اويم پس اين [على] ولى اوست؛ بارالها! هركس ولايت او را بپذيرد، دوستش بدار، و با هركس كه با او دشمنى مىكند دشمن باش.
طريق دوم: از طريق ميمون ابى عبدالله. (2)
طريق سوم: از طريق ابوسليمان مؤذن از زيد بن ارقم كه گفت:
إسْتَشْهَدَ عَلِىٌّ النّاسَ، فَقالَ: أَنشُدُ اللهَ رَجُلًا سَمِعَ النَّبِىُّ (ص) يَقُولُ:
أَللّهُمَّ مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؟ قالَ: فَقامَ سِتَّةَ عَشَرَ رَجُلًا فَشَهِدُوا. (1)
على (ع) مردم را گواه گرفت و فرمود: قسم ياد مىكنم كسى را كه از پيامبر (ص) شنيده كه مىفرمود: بارالها! هر كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست، بارالها! هركس ولايت او را پذيرفت دوستش بدار و با دشمنش دشمن باش [برخيزد و گواهى دهد]. زيد بن ارقم مىگويد: شانزده مرد برخاسته و شهادت دادند.
طريق چهارم: از طريق يحيى بن جعده از زيد بن ارقم. (2)
طريق پنجم: از عطيه عوفى از زيد بن ارقم. (3)
ب) روايت سعد بن ابى وقّاص
روايت سعد بن ابى وقّاص از سه طريق نقل شده است:
طريق اول: از عبدالرحمان بن سابط از سعد بن ابى وقاص.(4)
طريق دوم: از عبدالواحد بن ايمن، از پدرش از سعد. (5)
طريق سوم: از خيثمة بن عبدالرحمان، از سعد. (6)
ج) حديث بريده
حديث بريده نيز از سه طريق رسيده است:
ص72
طريق اول: از ابن عباس از بريده كه گفت: خَرَجْتُ مَعَ عَلِىٍّ إِلَى الْيَمَنِ فَرَأَيْتُ مِنهُ جَفْوَةً، فَقَدِمْتُ عَلَى النَّبِىِّ (ص)، فَذَكَرْتُ عَلِيّاً، فَجَعَلَ رَسُولُ الله (ص) يَتَغَيَّرُ وَجْهَهُ فَقالَ:
يا بُرَيْدَةُ! أَلَسْتُ أَوْلى بِالمُؤمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ؟ قُلتُ: بَلى يا رَسُولَاللهِ، قالَ: مَنْ كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. (1)
همراه على (ع) به طرف يمن حركت كردم، و از او چيزى مشاهده كردم كه ناخوشايند من بود، خدمت پيامبر (ص) رسيدم و آن را تذكّر دادم، رسول خدا (ص) چهرهاش دگرگون شد و فرمود: اى بريده! آيا من از مؤمنان به آنان سزاوارتر نيستم؟ عرض كردم: آرى اى رسولخدا! فرمود: هركس كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست.
طريق دوم: از فرزند بريده از بريده. (2)
طريق سوم: از طاووس از بريده. (3)
د) حديث على بن ابى طالب (ع)
حديث او از نُه طريق نقل شده است:
طريق اول: از عمرو بن سعيد. (4)
طريق دوم: از زازان بن عمر. (5)
ص73
طريق سوم و چهارم: از سعيد بن وهب و زيد بن يُثيع. (1)
طريق پنجم: از شريك از ابواسحاق از عمرو ذى مر. (2)
طريق ششم: از عبدالرحمان بن ابى ليلى. (3)
طريق هفتم و هشتم: از ابومريم و مردى از همنشينان على (ع). (4)
طريق نهم: از طلحة بن مصرف. (5)
ه) حديث ابوايوب انصارى
حديث او را رياح بن حارث نقل كرده كه گفت:
جاءَ رَهْطُ إِلى عَلِىٍّ بِالرَّحْبَةِ، فَقالُوا: أَلسَّلامُ عَلَيكَ يا مَوْلانا.
قالَ: كَيفَ أَكُونُ مَوْلاكُمْ وَ أَنْتُمْ قَوْمٌ عَرَبٌ؟ قالُوا: سَمِعْنا رَسُولَ اللهِ (ص) يَومَ غَدِيرِخُمٍّ يَقُولُ: مَنْ كُنتُ مَولاهُ فَان هذا مَولاهُ. (6)
در منطقه رحبه جماعتى نزد على (ع) آمدند و عرض كردند: درود بر تو اى مولاى ما. حضرت فرمود: چگونه من مولاى شمايم در حالى كه شما قوم عرب هستيد؟ عرضه داشتند: از رسول خدا (ص) شنيديم كه در روز غدير خم مىفرمود: هر كس من مولاى اويم اين [على (ع)] مولاى اوست.
و) حديث براء بن عازب
حديث او را عدى بن ثابت نقل كرده است. (1)
ز) حديث ابن عباس
حديث او را عمرو بن ميمون نقل كرده است. (2)
ح، ط، ى) حديث انس بن مالك و ابوسعيد و ابوهريره
حديث اين سه نفر از صحابه را عَميرة بن سعد نقل كرده كه گفت:
شَهِدْتُ عَلِيّاً عَلَى الْمِنْبرَ يُناشِدُ أَصْحابَ رَسُولِ اللهِ (ص): (مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللهِ (ص) يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ يَقُولُ: ما قالَ فَلْيَشْهَدْ). فَقامَ إِثْنا عَشَرَ رَجُلًا، مِنْهُمْ أَبُوهُرَيرَةٍ وَ أَبُوسَعِيدٍ وَ أَنَسُ بنُ مالِكٍ، فَشَهِدُوا أَنَّهُمْ سَمِعُوا رَسُولَ اللهِ (ص) يَقولُ: مَنْ كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاه وَ عادِ مَنْ عاداه. (3)
على (ع) را بر بالاى منبر شاهد بودم كه اصحاب رسول خدا (ص) را گواهى مىگرفت كه هركس از حضرت در روز عيد غدير خم شنيد آنچه را كه گفت، پس گواهى دهد. دوازده مرد كه از آن جمله ابوهريره و ابوسعيد و انس بن مالك بودند برخواسته و گواهى دادند كه از رسول خدا (ص) شنيديم كه مىفرمود: هر كسى كه من مولاى
اويم، پس على مولاى اوست. بارالها دوست بدار دوستدارش را و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث با طرق متعدد آن مىگويد:
وللحديث طرق كثيرة، جمع طائفة كبيرة منها الهيثمى فى المجمع (9/ 103- 108)، و قد ذكرت و خرّجت ما تيسر لى منها ممّا يقطع الواقف عليها- بعد تحقيق الكلام على اسانيدها- بصحة الحديث يقيناً، و الّا فهى كثيرة جداً، و قد استوعبها ابن عقدة فى كتاب مفرد، قال الحافظ ابن حجر: منها صحاح و منها حسان.
وجملة القول: انّ حديث الترجمة حديث صحيح بشطريه، بل الأول منه متواتر عنه (ص)، كما يظهر لمن تتبع اسانيده و طرقه و ما ذكرت منها كفاية ...
اذا عرفت هذا فقد كان الدافع لتحرير الكلام على الحديث و بيان صحّته انّنى رأيت شيخ الاسلام ابن تيمية قد ضعّف الشطر الأول من الحديث، و اما الشطر الآخر فزعم انّه كذب! و هذا من مبالغاته الناتجة فى تقديرى من تسرعه فى تضعيف الاحاديث قبل ان يجمع طرقه و يدقّق النظر فيها. والله المستعان. (1)
و براى حديث طرق بسيارى است، كه بسيارى از آنها را هيثمى در كتاب «مجمع الزوائد» (ج 9، ص 103 و 108) جمع كرده است و من ذكر كردم و تخريج نمودم مقدارى از آنهارا كه برايم ميسّر بود، مقدارى كه انسان با تحقيق كلام بر سندهايش به صحت آنها قطع پيدا مىكند، وگرنه آنها جداً بسيار است، و ابن عقده در كتاب مستقل اين روايات را جمع كرده و حافظ ابن حجر گفته: بخشى از
آنها صحيح و بخش ديگرى حسن است.
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 330.
و خلاصه اينكه حديث ترجمه شده- يعنى حديث غدير- حديثى است صحيح به هر دو جزئش، بلكه اول آن به تواتر از پيامبر (ص) نقل شده آنگونه كه ظاهر مىشود براى كسى كه سندها و طرق آن را جستجو كند، و آنچه را كه من از آن اسناد ذكر كردهام كفايت مىكند.
چون اين مطلب را دانستى اين را نيز بدان كه انگيزه من از اطاله كلام بر اين حديث و بيان صحتش آن است كه ديدم شيخ الاسلام ابن تيميه را كه جزء اول از اين حديث را تضعيف كرده و جز ديگر را گمان نموده كه دروغ است، و اين به نظر من از مبالغهگويىهاى او و در نتيجه عجله در تضعيف احاديث است قبل از آنكه طرق آن را جمع كرده و در آن دقت نمايد، و خداوند كمك كار مىباشد.
البانى از امام على (ع) نقل كرده كه رسول خدا (ص) خطاب به او فرمود: «إنّهُ لايُحِبُّكَ إلّا مُؤْمِنٌ وَ لايُبْغِضُكَ إلّا مُنافِقٌ»(1)«هرگز دوست ندارد تو را جز مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق».
اين حديث از طرقى، از اعمش، از عدى بن ثابت، از زر بن حبيش، از
امام على (ع) نقل شده و ترمذى آن را حديث حسن غريب دانسته است. (2)
ص77
ترمذى و ديگران از طريق جعفر بن سليمان ضبعى، از يزيد الرشك، از مطرف، از عمران بن حصين نقل كرده كه گفت: پيامبر (ص) در حديثى فرمود: «... إِنَّ عَلِيّاً مِنِّى وَ أَنَا مِنهُ وَ هُوَ وَلِىٌّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعدِى» (1)«... همانا على از من و من از اويم، و او ولى هر مؤمنى بعد از من است».
ترمذى بعد از نقل اين حديث مىگويد: «حديث حسن غريب، لانعرفه إلّا من حديث جعفر بن سليمان»؛ «حديثى است حسن و غريب، و از منفردات حديث جعفر بن سليمان مىباشد».
البانى در ذيل آن مىگويد:
وهو ثقة من رجال مسلم و كذا سائر رجاله، و لذا قال الحاكم: صحيح على شرط مسلم، و اقرّه الذهبى. و للحديث شاهد يرويه اجلح الكندى، عن عبدالله بن بريدة، عن ابيه ... اخرجه احمد (5/ 356).
قلت: و اسناده حسن، رجاله ثقاة رجال الشيخين غير الأجلح و هو ابن عبدالله الكندى، مختلف فيه و فى التقريب: صدوق شيعى.
فان قال قائل: راوى هذا الشاهد شيعى، و كذلك فى سند المشهود له شيعى آخر، و هو جعفر بن سليمان، افلا يعتبر ذلك طعناً فى الحديث و علة فيه؟
فاقول: كلّا؛ لانّ العبرة فى رواية الحديث انّما هو الصدق، و اما المذهب فهو بينه و بين ربّه، فهو حسيبه، و لذلك نجد صاحبى
1) سنن ترمذى، ح 3713؛ خصائص نسائى، صص 13، 16 و 17؛ صحيح ابن حبان، ح 2203؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 110؛ مسند طيالسى، ح 829؛ مسند احمد، ج 4، صص 437- 438.
الصحيحين و غيرهما قد اخرجوا الكثير من الثقاة المخالفين، كالخوارج و الشيعة و غيرهم، و هذا هو المثال بين ايدينا، فقد صحّح الحديث ابن حبّان كما رأيت، مع انّه قال فى رواية جعفر فى كتابه (مشاهير علماء الأمصار) (159/ 1263) (كان يتشيع و يغلو فيه). بل انّه قال فى ثقاته (6/ 140): (كان يبغض الشيخين) ... و مع ذلك فقد قال ابن حبان- عقب التصريح-: (و كان جعفر بن سليمان من الثقاة المتقين فى الروايات غير انّه كان ينتحل الميل إلى اهل البيت، و لم يكن بداعية إلى مذهبه، و ليس بين اهل الحديث من ائتمنا خلاف انّ الصدوق المتقن إذا كان فيه بدعة و لم يكن يدعو إليها انّ الاحتجاج بأخباره جائز ...
على انّ الحديث جاء مفرّقا من طرق اخرى ليس فيها شيعى.
أما قوله: (إِنَّ عَلِيّاً مِنِّى وَ أَنَا مِنهُ) فهو ثابت فى صحيح البخارى (2699) ... و اما قوله: (وَ هُوَ وَلِىُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعدِى) فقد جاء من حديث ابن عباس، فقال الطيالسى (2752) ... و اخرجه احمد (1/ 330- 331) و من طريقه الحاكم (3/ 132- 133) ...
فمن العجب حقاً ان يتجرأ شيخ الاسلام ابن تيمية على انكار هذا الحديث و تكذيبه فى منهاج السنة (4/ 104) كما فعل بالحديث المتقدم هناك ... فلا ادرى بعد ذلك وجه تكذيبه للحديث إلّا التسرع و المبالغة فى الردّ على الشيعة. (1)
جعفر بن سليمان و او ثقه و از رجال مسلم است، و همچنين است ساير رجالش، و لذا حاكم گفته: صحيح است بر شرط مسلم، و ذهبى
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 5، ص 261.
آن را تقرير نموده است. و براى اين حديث شاهدى است كه اجلحبن كندى آن را از عبدالله بن بريده از پدرش ... نقل كرده و احمد در جلد 5، ص 356 آن را آورده است.
من مىگويم: و سند آن حسن است و تمام رجالش ثقه و از رجال بخارى و مسلم مىباشند، غير از اجلح كه مقصود از او ابن عبدالله كندى است و در او اختلاف مىباشد. و در كتاب «التقريب» وى صدوق شيعى معرفى شده است.
پس اگر كسى بگويد: راوى اين شاهد شيعه است و نيز در سند حديثى كه به عنوان شاهد آورده شد شيعى ديگر وجود دارد، كه جعفر بن سليمان است، آيا اين امر باعث طعن در حديث و موجب ضعف آن نمىباشد؟
من مىگويم: هرگز؛ زيرا اعتبار در روايت حديث صداقت راوى است، و اما مذهب، بين او و خداست و خدا حسابرس اوست، و لذا مشاهده مىكنيم از صاحب صحيح بخارى و مسلم و ديگر آن كه از بسيارى از راويان ثقه و مخالف همچون خوارج و شيعه و ديگران روايت مىكنند، و نمونهاش همين حديثى است كه در برابر ما مىباشد. اين حديث را ابن حبان آنگونه كه مشاهده كردى تصحيح كرده با آنكه در كتابش به نام «مشاهير علماء الامصار» در مورد روايت جعفر گفته: (او شيعه بوده و غالى در آن مىباشد) بلكه در كتاب ثقاتش (ج 6، ص 140) گفته: او دشمن ابوبكر و عمر بوده است ... با اين حال ابنحبان- بعد از اين تصريح- گفته: جعفر بن سليمان از موثقين باتقوا در روايات است جز آنكه ميل به اهل بيت
را مذهب خود كرده ولى دعوت به مذهبش نمىكند، و بين اهل حديث از امامان ما اختلافى نيست در اينكه صدوق متقن در صورتى كه بدعتى داشته باشد ولى به آن دعوت نكند احتجاج به رواياتش جايز مىباشد.
علاوه بر اينكه اين حديث از طرق ديگرى نيز وارد شده كه در سند آن شيعه وجود ندارد.
اما سخن پيامبر (ص) (همانا على از من و من از اويم) اين حديث حتى در صحيح بخارى (رقم 2699) وارد شده است ...
و اما سخن پيامبر (ص): (و او ولى هر مؤمنى بعد از من است) از طريق ابن عباس رسيده، كه طيالسى در [مسندش]، رقم حديث (2752) آورده است ... و احمد نيز در جلد اول ص 330 و 331 نقل كرده كه در طريق حاكم نيز آمده است. (ج 3، ص 132 و 133) ...
از جمله امور تعجبآور اينكه شيخ الاسلام ابن تيميه بر انكار اين حديث و تكذيب آن در «منهاج السنة» ج 4، ص 104 جرأت كرده، همان كارى را كه با حديث پيشين نموده است. و حال آنكه وجهى براى تكذيب اين حديث نمىيابم جز آنكه ابن تيميه در ردّ بر شيعه سرعت و مبالغه داشته است.
ابوسعيد خدرى مىگويد:
إِشْتَكى النّاسُ عَلِيّاً- رِضْوانُ اللهِ عَلَيهِ- فَقامَ رَسُولُ اللهِ (ص) فِينا خَطِيباً، فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: أَيُّهَا النّاسُ! لاتَشْكُوا عَلِيّاً، فَوَ اللهِ إِنَّهُ
لأَخْشَنُ فِى ذاتِ اللهِ ... (1)
مردم از على- كه خشنودى خدا بر او باد- شكايت كردند، رسولخدا (ص) از بين ما برخاست و خطبهاى خواند و من شنيدم كه مىفرمود: اى مردم! از على شكوه نكنيد، به خدا سوگند كه او در راه خدا شدت به خرج مىدهد ...
احمد بن حنبل اين حديث را از عبدالله بن عبدالرحمان بن معمّر بن حزم، از سليمان بن محمّد بن كعب بن عجره، از عمهاش زينب دختر كعب، از ابوسعيد خدرى نقل كرده است.
البانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
وهذا اسناد جيّد، رجاله ثقاة معروفون، غير زينب بنت كعب، فقال فى التجريد: (صحابية، تزوّجها ابوسعيد الخدرى). (2)
و اين سند خوبى است، كه رجال آن همگى ثقه و معروفند، به جز زينب دختر كعب. در «تجريد» گفته او زنى صحابيه است كه ابوسعيد خدرى او را به نكاح خود درآورد.
ابوسعيد خدرى مىگويد:
كُنّا جُلُوساً نَنْتَظِرُ رَسُولَ اللهِ (ص)، فَخَرَجَ عَلَيْنا مِنْ بَعْضِ بُيُوتِ نِسائِهِ، قالَ: فَقُمْنا مَعَهُ، فَانْقَطَعَتْ نَعْلَهُ، فَتَخَلَّفَ عَلَيها عَلَىٌّ يَخْصِفُها، فَمَضى رَسُولُ اللهِ (ص) وَ مَضَيْنا مَعَهُ، ثُمَّ قامَ يَنْتَظِرُهُ، وَ
قُمْنا مَعَهُ فَقالَ: (إِنَّ مِنْكُمْ مَنْ يُقاتِلُ عَلى تَأوِيلِ القُرآنِ كَما قاتَلْتُ عَلى تَنْزِيلِهِ)، فَاسْتَشْرَفْنا وَ فِينا أَبُوبَكرٍ وَ عُمَرُ. فَقالَ: لا، وَ لكِنَّهُ خاصِفُ النَّعْلِ؛ يَعْنِى عَلِيّاً. (1)
ما نشسته بوديم و انتظار آمدن رسول خدا (ص) را داشتيم كه آن حضرت از حجرههاى برخى از زنانش بيرون آمد. ابوسعيد مىگويد: ما با او برخواستيم، كه كفش حضرت پاره شد، على (ع) عقب ماند و مشغول وصله آن كفش شد، رسول خدا (ص) حركت كرد و ما نيز همراه او حركت نموديم، آنگاه به انتظار على (ع) ايستاد و ما نيز با حضرت توقف كرديم، حضرت فرمود: (همانا در ميان شما كسى است كه بر تأويل قرآن مىجنگد آنگونه كه من بر تنزيل قرآن جنگيدم). ما برپا خواستيم در حالى كه بين ما ابوبكر و عمر بودند. حضرت فرمود: هرگز (شما را اراده نكردم) بلكه مقصودم كسى است كه كفش را وصله مىزند، يعنى على (ع).
حاكم و ذهبى اين حديث را تصحيح كردهاند. و نيز هيثمى رجال آن را رجال صحيح مىداند غير از فطر بن خليفه كه ثقه است. (2)
خطيب بغدادى و ابن عساكر نيز اين مضمون را با سندى ديگر نقل كردهاند كه البانى سند آن را حسن مىداند.
آنگاه مىگويد: «طريق ديگرى را براى آن از ربعى يافتم كه به آن
حديث تقويت مىشود». (1)
ترمذى مىگويد: «حديث حسن غريب است و آن را از غير حديث ربعى از على [ (ع)] نمىشناسم».
آنگاه البانى درباره سند اين حديث مىگويد: «شريك بد حافظه بوده، ولى براى استشهاد و تقويت مىتوان به حديث او استشهاد كرد». (2)
هبيرة بن بريم مىگويد:
سَمِعْتُ الحَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ قامَ فَخَطَبَ النّاسَ فَقالَ: (أَيُّهَا النّاسُ! لَقَدْ فارَقَكُمْ أَمْسِ رَجُلٌ ما سَبَقَهُ الأَوَّلُونَ، وَ لايُدْرِكُهُ الآخَرُونَ، لَقَدْ كانَ رَسُولُ اللهِ (ص) يَبْعَثُهُ، فَيُعْطِيَهُ الرَّأيَةَ، فَما يَرْجِعُ حَتّى يَفْتَحَ اللهُ عَلَيْهِ؛ جَبْرَئِيلُ عَنْ يَمِينِهِ وَ مِيكائِيلُ عَنْ يَسارِهِ- يَعْنِى عَلِيّاً-، ما تَرَكَ بَيْضاءَ وَ لا صَفْراءَ إلّا سَبْعَمِائَةِ دِرْهَمٍ، فَضَلَتْ مِنْ عَطائِهِ أرادَ أنْ يَشْتَرِىَ بِها خادِماً.(3)
از حسن بن على شنيدم در حالى كه ايستاده خطبه مىخواند و مىفرمود: اى مردم! ديروز مردى از ميان شما رفت كه سابق بر او همچون او نيامده و در آينده هم مثل او نخواهد آمد، رسول خدا (ص) او را مىفرستاد و به دستش پرچم مىداد و باز نمىگشت تا آنكه
خداوند فتح و پيروزى به او دهد؛ جبرئيل به طرف راست او و ميكائيل در طرف چپش بود- يعنى على (ع)- و هيچ طلا و نقرهاى را از خود به جاى نگذاشت مگر هفتصد درهم كه از حقوقش باقى مانده بود و مىخواست با آن خدمت كارى تهيه كند.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
رجاله ثقاة، رجال الشيخين، غير هبيرة فقد اختلفوا فيه، و قال الحافظ: لا بأس به و قد عيّب بالتشيع. (1)
رجال او همگى ثقه و از رجال شيخين مىباشند به جز هبيره كه در آن اختلاف است. و حافظ گفته در آن باكى نيست، و تنها عيب او در شيعه بودن است.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود: «مَنْ آذى عَلِيّاً فَقَدْ آذانِى»؛ «هركس على را آزار دهد مرا آزار داده است»، اين حديث را جمعى از صحابه نقل كردهاند از آن جمله؛
الف) عمرو بن شاس (2)
ب) سعد بن ابى وقاص (3)
ج) جابر بن عبدالله. (4)
ناصرالدين البانى بعد از ذكر طرق حديث و بررسى سندهاى آن مىگويد: «وبالجملة: فالحديث صحيح بمجموع هذه الطرق» (1)«و خلاصه اينكه اين حديث صحيح است به تمام اين طرق».
طبرانى از محمّد بن حسين ابوحصين قاضى، از عون بن سلام، از عيسى بن عبدالرحمان سلمى، از سدّى، از ابوعبدالله جدلى نقل كرده كه گفت:
قالَتْ لِى امُّ سَلَمَةَ: أَيُسَبُّ رَسُولُ اللهِ (ص) بَيْنَكُم عَلَى المَنابِرِ؟ قُلتُ: سُبْحانَ اللهِ! وَ أنّى يُسَبُّ رَسُولُ اللهِ!؟ قالَتْ: أَلَيْسَ يُسَبُّ عَلِىُّ بنُ أَبِى طالِبٍ وَ مَنْ يُحِبُّهُ! وَ أَشْهَدُ أَنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) يُحِبُّهُ. (2)
ام سلمه گفت: آيا رسول خدا (ص) در بين شما بر بالاى منبرها سبّ مىشود؟ عرض كردم: منزه است خدا! كجا رسول خدا (ص) سب مىشود؟ گفت: آيا على بن ابىطالب و كسانى كه او را دوست مىدارند سب نمىگردند؟ من گواهى مىدهم كه رسول خدا (ص) او را دوست مىداشت.
البانى بعد از نقل اين حديث و بررسى سند آن مىگويد: «وهذا اسناد جيّد،
ورجاله كلّهم ثقات» (3)«و اين سند خوبى است و رجال آن همگى ثقه مىباشند».
ص86
احمد بن حنبل و طبرانى و ديگران از داود بن فرات كندى، از علباء بن احمد يشكرى، از عكرمه، از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
خَطَّ رَسُولُ اللهِ (ص) أَرْبَعَ خُطَطٍ، ثُمَّ قالَ: أَتَدْرُونَ ما هذا؟
قالُوا: اللهُ وَ رَسُولُه أَعْلَمُ.
قالَ رَسُولُ اللهِ (ص): أَفضَلُ نِساءِ أَهلِ الجَنَّةِ: خَدِيجَةُ بِنتُ خُوَيلِدٍ، وَ فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ، وَ مَريَمُ بِنتُ عِمرانَ وَ آسِيَةُ بِنْتُ مُزاحِمٍ [إِمْرَأَةُ فِرعُونَ]. (1)
رسول خدا (ص) چهار خط كشيد و سپس فرمود: آيا مىدانيد اين چيست؟ گفتند: خدا و رسولش بهتر مىداند.
رسول خدا (ص) فرمود: برترين زنان اهل بهشت خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمّد و مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم [همسر فرعون] مىباشند.
حاكم نيشابورى او را صحيح الاسناد دانسته و ذهبى نيز با او موافقت كرده است.
ناصرالدين البانى در آخر مىگويد:
قلت: و رجاله ثقاة، رجال البخارى غير علباء بن احمد، فهو من رجال مسلم، و له شاهد من حديث انس مرفوعاً بلفظ: (حَسْبُكَ
مِنْ نِساءِ العالَمِينَ ...) فذكرهنّ. اخرجه احمد (3/ 135)، و صحّحه ابن حبان (2223).
1) مسند احمد، ج 1، ص 293؛ مشكل الآثار، ج 1، ص 50؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 594؛ ج 3، صص 160 و 185؛ معجم طبرانى، رقم 11928.
ثم وجدت للحديث طريقاً آخر عند الطبرانى (12179) بسنده عن كريب، عن ابن عباس مرفوعاً بلفظ (سَيِّداتُ نِساءِ أَهْلِ الجَنَّةِ بَعْدَ مَريَمَ بِنتِ عِمْرانَ، فاطِمَةُ وَ خَدِيجَةُ وَ آسِيَةُ إِمْرَأَةُ فِرْعَونَ). قلت: و اسناده صحيح. (1)
من مىگويم: رجال آن همگى ثقه و از رجال بخارى مىباشند غير از علباء بن احمد كه از رجال مسلم است و براى او شاهدى است از حديث انس مرفوعاً با لفظ (حسبك من نساء العالمين ...) كه آن را ذكر نموده است. احمد آن را نقل كرده در جلد 3، ص 135، و ابن حبان در رقم 2223 نيز تصحيح كرده است.
آنگاه براى اين حديث طريق ديگرى يافتم نزد طبرانى (12179) به سندش از كريب، از ابن عباس، به لفظ (سيدات نساء اهل الجنة بعد مريم بنت عمران، فاطمة و خديجة و آسية امرأة فرعون). من مىگويم: كه سند آن صحيح است.
احمد بن حنبل و ديگران از محمّد بن ابى يعقوب، از عبدالرحمان بن ابى نعيم نقل كرده كه گفت:
انّ رجلا سأل ابن عمر- [و انا جالس]- عن دم البعوضة يصيب الثوب؟ [فقال له: ممّن انت؟ قال: من اهل العراق]. فقال ابن عمر: [ها] انظروا إلى هذا، يسأل عن دم البعوضة وقد قتلوا ابن
رسولالله (ص)، سَمِعْتُ رَسُولُ اللهِ (ص) يَقُولُ: إِنَّ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 13.
هُما رَيحانَتاىَ مِنَ الدُّنيا. (1)
مردى از ابن عمر- در حالى كه من نشسته بودم- از خون پشه سؤال كرد كه به لباس رسيده است؟ به او گفت: از كجايى؟ گفت: از اهل عراق. ابن عمر گفت: به اين مرد نظر كنيد، از خون پشه سؤال مىكند در حالى كه فرزند رسول خدا (ص) را كشتهاند. از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود: همانا حسن و حسين دو دسته گل من از دنيا هستند.
ترمذى بعد از نقل حديث فوق مىگويد: «هذا حديث حسن صحيح»؛ «اين حديثى حسن و صحيح است».
اين حديث به توسط تعدادى از صحابه از پيامبر (ص) نقل شده است:
عبدالرحمان بن ابىنعيم از ابوسعيد خدرى نقل كرده كه رسولخدا (ص) فرمود: «الحَسَنُ وَ الحُسَيْنُ سَيِّدا شَبابِ أَهْلِ الجَنَّةِ» (2)«حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتاند».
ترمذى بعد از نقل آن مىگويد: «حديث حسن صحيح»؛ «حديثى حسن و صحيح است».
ابن حبان نيز آن را تصحيح كرده است. (1)
حاكم نيشابورى مىگويد:
حديث قد صحّ من اوجه كثيرة، و انا اتعجب انّهما لم يخرجا. (2)
حديثى است كه از وجوه بسيارى صحيح مىباشد، و من تعجب مىكنم كه چرا آن را نقل نكردهاند.
حديث او از سه طريق نقل شده است:
طريق اول: از اسرائيل، از ميسره هندى، از منهال بن عمرو، از زر بن حبيش از حذيفه نقل كرده كه گفت:
أَتَيْتُ النَّبِىَّ (ص)، فَصَلَّيْتُ مَعَهُ المَغْرِبَ، ثُمَّ قامَ يُصَلّى حَتّى صَلَّى العِشاءَ، ثُمَّ خَرَجَ فَأَتْبَعْتُهُ، فَقالَ: عَرَضَ إلى مَلَكٌ استَأذَنَ رَبَّهُ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَىَّ وَ يُبَشِّرَنِى فِى أَنَّ الحَسَنَ وَ الحُسَيْنَ سَيِّدا شَبابِ أَهْلِ الجَنَّةِ. (3)
خدمت پيامبر (ص) رسيدم و نماز جماعت را همراه او به جاى آوردم، آنگاه برخاست تا نماز گزارد تا اينكه نماز عشاء را به جاى آورد، سپس بيرون آمد و من نيز به دنبال او حركت كردم. حضرت فرمود: فرشتهاى بر من وارد شد در حالى كه از پروردگارش اجازه
گرفته بود تا بر من درود فرستد و بشارت دهد مرا كه حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتاند.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
وهذا اسناده صحيح، رجاله ثقاة رجال الصحيح غير ميسرة- و هو ابن حبيب- و هو ثقة. (1)
و اين سندى است صحيح كه رجالش همگى رجال صحيحاند غير از ميسره فرزند حبيب كه ثقه مىباشد.
طريق دوم: احمد بن حنبل، از اسود بن عامر، از اسرائيل، از ابن ابى السفر، از شعبى از حذيفه اين حديث را نقل كرده است. (2)
البانى ذيل آن مىگويد: «وهو اسناد صحيح على شرط مسلم، و اسم ابن ابى السفر عبدالله» (3)«و آن سندى است صحيح بر شرط مسلم، و اسم ابن ابى السفر عبدالله مىباشد».
طريق سوم: از مسيب بن واضح، از عطاء بن مسلم خفاف ابومحمّد حلبى، از ابوعمرو اشجعى، از سالم بن ابى جعد، از قيس بن ابى حازم از حذيفه.
البانى مىگويد: «وهذا الاسناد لابأس به فى الشواهد و المتابعات» (4)«و اين سند براى شواهد و متابعات خوب است».
حديث امام على (ع) از پنج طريق نقل شده است:
طريق اول: از على بن عبدالله بن معاوية بن ميسرة بن شريح، از پدرش، از جدش، از معاوية بن ميسره، از شريح، از على (ع).(1)
طريق دوم: طريق حارث از على (ع). (2)
طريق سوم: از ابىحفص اعشى، از ابان بن تغلب، از ابوجعفر، از علىبن حسين (ع) از على (ع). (3)
طريق چهارم: از ابو جناب، از شعبى، از زيد بن يثيع از على (ع). (4)
طريق پنجم: از ابواسحاق از على (ع). (5)
طريق ششم: از جابر، از عبدالله بن نجى از على (ع). (6)
حديث او را احمد بن مقدام، از حكيم بن حزام ابوسمير، از اعمش، از ابراهيم بن يزيد تميمى، از پدرش، از على (ع) از عمر بن خطاب نقل كرده است. (7)
حديث او از دو طريق نقل شده است:
1) حلية الأولياء، ابونعيم، ج 4، ص 140؛ تاريخ بغداد، ج 12، ص 4.
2) معجم طبرانى، ج 1، ص 122؛ تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 256.
3) تاريخ بغداد، ج 1، ص 140؛ تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 256.
4) تاريخ بغداد، ج 2، ص 185.
5) المصنف، ابن ابى شيبه، ج 12، صص 234 و 235.
6) مسند بزار، ج 3، صص 234 و 235.
7) معجم طبرانى، ج 1، ص 122؛ حلية الاولياء، ابونعيم، ج 4، ص 139.
طريق اول: از على بن صالح، از عاصم، از زر، از عبدالله بن مسعود.
طريق دوم: از عبدالحميد بن بحر، از ابوسعيد كوفى، از منصور بن ابىالأسود، از اعمش، از ابراهيم، از علقمه، از عبدالله بن مسعود. (1)
حديث او را معلّى بن عبدالرحمان، از ابن ابى ذئب، از نافع، از عبدالله بن عمر نقل كرده است. (2)
حديث او را محمّد بن مروان ذهلى، از ابوحازم، از ابوهريره نقل كرده است. (4)
البانى در ذيل اين حديث مىگويد:
وهذا اسناد حسن رجاله ثقاة كلّهم غير الذهلى هذا، قال الحافظ فى التقريب: مقبول. (5)
و اين سندى است حسن كه رجال آن همگى ثقه مىباشند غير از
ذهلى كه حافظ در (التقريب) او را مقبول دانسته است.
ص93
حديث او را جابر بن يزيد جعفى از عبدالرحمان بن سابط از جابر بن عبدالله نقل كرده است. (1)
حديث او را عبدالرحمان بن زياد بن انعم، از معاوية بن قرّه، از پدرش، از او نقل كرده است. (2)
ناصر الدين البانى بعد از ذكر طرق اين حديث و اسناد آن مىگويد:
فالحديث صحيح بلاريب، بل هو متواتر كما نقله المناوى. (3)
پس حديث بدون شك صحيح است، بلكه آنگونه كه مناوى نقل كرده متواتر مىباشد.
احمد بن حنبل از جعفر بن إياس، از عبدالرحمان بن مسعود، از ابوهريره نقل كرده كه گفت:
خَرَجَ عَلَيْنا رَسُولُ اللهِ (ص) وَ مَعَهُ حَسَنٌ وَ حُسَيْنٌ، هذا عَلى عاتِقهِ وَ هذا عَلى عاتِقِه، وَ هُوَ يَلْثِمُ هذا مَرَّةً وَ يَلْثِمُ هذا مَرَّةً حَتَّى
انْتَهى إِلَيْنا. فَقالَ لَهُ رَجُلٌ: يا رَسُولَ اللهِ! إِنَّكَ تُحِبُّهُما؟ فَقالَ: مَنْ أَحَبَّهُما فَقَدْ أَحَبَّنِى وَ مَنْ أَبْغَضَهُما فَقَد أَبْغَضَنِى يَعْنِى الحَسَنَ وَ
الحُسَيْنَ 8. (1)
رسول خدا (ص) در حالى كه با حسن و حسين بود و هر كدام بر شانه حضرت سوار بودند و هر بار يكى را مىبوسيد بر ما وارد شد تا به ما رسيد. مردى به او عرض كرد: اى رسول خدا! آيا شما آن دو را دوست داريد؟ حضرت فرمود: هركس آن دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركس آن دو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. و مقصود حضرت از آن دو حسن و حسين 8 بودند.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث و بررسى سند آن مىگويد:
وصحّحه الحاكم و وافقه الذهبى، و هو كما قالا. (2)
حاكم آن را تصحيح كرده و ذهبى نيز با آن موافقت نموده است، و تصحيح آن دو صحيح مىباشد.
بخارى و ديگران از شعبه نقل كردهاند كه گفت:
رَأَيْتُ النَّبِىَّ (ص) وَ الْحَسَنُ بنُ عَلِىٍّ عَلى عاتِقِهِ يَقُولُ: أَللّهُمَّ إِنِّى احِبُّهُ فَأَحِبَّهُ؛ يَعْنِى الحَسَنَ بْنِ عَلِىٍّ. (3)
پيامبر (ص) را ديدم در حالى كه حسن بن على را بر شانه خود سوار
كرده بود و مىفرمود: بارالها! همانا من او را دوست دارم پس تو نيز او را دوست بدار. و مقصود او حسن بن على بود.
ترمذى و ديگران از عبدالله بن عثمان بن خثيم، از سعد بن راشد، از يعلى بن مره نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) فرمود:
حُسَيْنُ مِنِّى وَ أَنَا من حسين، احبّ الله من احبّ حسيناً، حسين سبط من الأسباط. (1)
حسين از من و من از حسينم، خدا دوست بدارد هر كس كه حسين را دوست دارد، و حسين نسلى از نسلهاست.
ترمذى بعد از نقل اين حديث آن را حسن دانسته و حاكم صحيح الاسناد معرفى كرده و ذهبى نيز او را موافقت نموده است.
ناصرالدين البانى بعد از بررسى سند اين حديث مىگويد:
وعليه فالاسناد جيّد؛ لانّ راشد بن سعد ثقة اتفاقاً، و من دونه من رجال الصحيح. و فى عبدالله بن صالح كلام لايضرّ هنا ان شاء الله تعالى. (2)
بنابراين سند خوب است؛ زيرا راشد بن سعد به اتفاق ثقه است، و كمتر از آن رجال صحيح بخارى و مسلم به حساب آمده است، و در عبدالله بن صالح كلامى است كه در اينجا ضررى نمىرساند اگر خداوند متعال بخواهد.
ص96
جماعتى از محدثان از طريق حسن بن قتيبه مدائنى، از مستلم بن سعيد ثقفى، از حجاج بن اسود، از ثابت بنانى، از انس نقل كردهاند كه پيامبر (ص) فرمود:
الأنبياء- صلوات الله عليهم- احياء فى قبورهم يصلّون. (1)
پيامبران- كه درود خدا بر آنان باد- در قبرهايشان زندهاند و دعا مىكنند [نماز مىخوانند].
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث و بررسى اسناد آن مىگويد:
هذا و قد كنت برهة من الدهر ارى انّ هذا الحديث ضعيف؛ لظنّى انّه ممّا تفرد به ابن قتيبة- كما قال البيهقى- و لم اكن قد وقفت عليه فى (مسند ابى يعلى) و (اخبار اصبهان)، فلمّا وقفت على اسناده فيهما تبين لى انّه اسناد قوى، و انّ التفرد المذكور غير صحيح، و لذلك بادرت إلى اخراجه فى هذا الكتاب. (2)
من در برههاى از زمان نظرم اين بود كه اين حديث ضعيف است؛ به جهت گمانم كه از منفردات ابن قتيبه مىباشد- آنگونه كه بيهقى گفته- در حالى كه من به وجود آن در كتاب (مسند ابىيعلى) و (اخبار اصبهان) واقف نبودم، و هنگامى كه بر سند آن در اين دو كتاب واقف شدم بر من واضح شد كه اين حديث سندى
قوى دارد و ادعاى تفرد ابن قتيبه صحيح نيست، و لذا مبادرت به تخريج آن در اين كتاب نمودم.
ص97
ترمذى از طريق علاء بن عبدالرحمان، از پدرش از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: «ابَشِّرُ عَمّارَ! تَقْتُلُكَ الفِئَةُ الباغِيَةُ» (1)«بشارت باد بر عمار! تو را گروه ظالم خواهند كشت».
از تعدادى ديگر از صحابه نيز اين حديث نقل شده و البانى نيز آن را در سلسله احاديث صحيح آورده است.
مسلم و ديگران از طرقى از سليمان تيمى از انس نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) فرمود:
مَرَرْتُ لَيْلَةَ اسرِىَ بِى عَلى مُوسى فَرَأَيتُهُ قائِماً يُصَلِّى فِى قَبرِهِ. (2)
در شب معراج بر موسى (ع) گذر نمودم، و او را ايستاده ديدم كه در قبرش [دعا] نماز مىخواند.
حاكم نيشابورى از محمّد بن مصعب، از اوزاعى، از ابوعمار شداد بن
عبدالله، از ام فضل دختر حارث نقل كرده كه گفت:
أَنَّها دَخَلَتْ عَلى رَسُولِ اللهِ (ص) فَقالَتْ: يا رَسُولَ اللهِ! إِنِّى رَأَيْتُ
حُلُماً مُنكِراً أَللَيلَةَ، قالَ: وَ ما هُوَ؟ قالَتْ: إِنَّهُ شَدِيدٌ. قالَ: وَ ما هُوَ؟ قالَتْ: رَأَيْتُ كَأَنَّ قِطْعَةُ مِنْ جَسَدِكَ قُطِعَتْ وَ وُضِعَتْ فِى حِجْرِى. فَقالَ: رَأَيْتُ خَيْراً؛ تَلِدُ فاطِمَةُ إِنْ شاءَ اللهُ غُلاماً فَيَكُونُ فِى حِجْرَكَ. فَوَلَدَتْ فاطِمَةُ الحُسَيْنَ، فَكانَ فِى حِجْرِى كَما قالَ رَسُولُ اللهِ (ص). فَدَخَلْتُ يَوْماً إِلى رَسُولِ اللهِ (ص) فَوَضَعْتُهُ فِى حِجْرِهِ، ثُمَّ حانَتْ مِنِّى إِلْتَفاتَةً فَإِذا عَيْنا رَسُولِ اللهِ (ص) تُهْرِيقانِ مِنَ الدُّمُوعِ. قالَتْ: فَقُلْتُ: يا نَبِىَّ الله! بِأَبِى أَنْتَ وَ امِّى ما لَكَ؟ قالَ: أَتانِى جِبرِيلُ عَلَيْهِ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ فَأَخْبَرَنِى أَنَّ امَّتِى سَتَقْتُلُ إِبْنِى هذا [يَعْنِى الحُسَيْنَ]. فَقُلْتُ: هذا؟ فَقالَ: نَعَمْ. وَ أَتانِى بِتُرْبَةٍ مِنْ تُرْبَتِهِ حَمٍراءَ. (1)
ام فضل بر رسول خدا (ص) وارد شد و عرض كرد: اى رسول خدا (ص) من ديشب خواب بدى ديدم. حضرت فرمود: چه خوابى بود؟ گفت: خواب بدى بود. فرمود: چه خوابى بود؟ عرضه داشت: ديدم گويا پارهاى از جسد شما جدا شده و در دامان من قرار گرفت. حضرت فرمود: خواب خوبى ديدى، فاطمه- ان شاء الله- فرزندى مىزايد و در دامان تو قرار مىگيرد. فاطمه حسين را زاييد و او در دامان من بود آنگونه كه رسولخدا (ص) فرمود. روزى بر رسول خدا (ص) وارد شدم و حسين را در دامانش گذاردم، آنگاه توجهى كردم ناگهان مشاهده كردم كه دو چشم رسول خدا اشكريزان است. او مىگويد: عرضه داشتم: اى رسول خدا! پدر و مادرم به فداى تو، شما را چه شده است؟ حضرت فرمود: جبرئيل عليه الصلاة و السلام بر من وارد
شد و مرا خبر داد كه همانا امتم زود است كه اين فرزندم يعنى
1) مستدرك حاكم، ج 3، صص 176- 177؛ دلائل النبوة، بيهقى، ج 6، ص 469.
حسين را به قتل رسانند. عرض كردم: اين فرزند را؟ فرمود: آرى. آنگاه تربتى از خاك قرمز او را برايم آورد.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» مىگويد:
له شواهد عديدة تشهد لصحته؛ منها ما عند احمد (/ 294) ... (1)
براى آن شواهد زيادى است كه گواهى به صحت آن مىدهد، از آن جمله حديثى است نزد احمد، (ج 6، ص 294).
ترمذى و ديگران از طريق عبدالعزيز بن سياه، از حبيب بن ابى ثابت، از عطاء بن يسار، از عائشه نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) فرمود:
ما خُيِّر عَمّارٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ إِلَّا اخْتارَ أَرْشَدَهُما. (2)
عمار مخيّر بين دو امر نشد جز آنكه امرى را اختيار كرد كه نزديك به واقع است.
ترمذى بعد از نقل حديث فوق مىگويد:
حديث حسن غريب لانعرفه إلّا من حديث عبدالعزيز بن سياه، و هو شيخ كوفى، و قد روى عنه الناس.
حديثى است حسن و غريب كه جز از حديث عبدالعزيز بن سياه نمىشناسم، و او شيخى است كوفى و مردم از او روايت مىكنند.
ولى ناصرالدين البانى در تعليقه خود بر كلام ترمذى مىگويد:
وهو ثقة من رجال الشيخين، و لم يتفرد به؛ فقال الامام احمد (6/ 113) ثنا ابواحمد قال: ثنا عبدالله بن حبيب، عن حبيب بن ابىثابت، عن عطاء بن يسار قال: جاءَ رَجُلٌ فَوَقَعَ فِى عَلِىٍّ وَ فِى عَمّارٍ عِنْدَ عائِشَةَ، فَقالَتْ: أَمّا عَلِىٌّ فَلَسْتُ قائِلَةً فِيهِ شَيْئاً، وَ أَمّا عَمّارٌ فَإِنِّى سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ (ص) يَقُولُ: ... (1)
و او ثقه و از رجال صحيح بخارى و مسلم است، و متفرد به آن نمىباشد؛ زيرا امام احمد (6/ 113) از ابواحمد و او از عبدالله بن حبيب و او از حبيب بن ابىثابت، و او از عطاء بن يسار نقل كرده كه گفت: مردى وارد شد و شروع به ناسزاگويى در حقّ على و عمار نزد عايشه كرد. عايشه گفت: اما على! من در مورد او چيزى نمىگويم!! ولى درباره عمار از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود ...
ابن سعد، از موسى بن عبيده، از ابوبكر بن عبيدالله بن انس يا ايوب ابن خالد يا هر دو، از عبيدالله نقل كرده كه پيامبر (ص) به على (ع) فرمود:
يا عَلِىُّ! مَنْ أَشْقَى الأَوَّلِينَ وَ الآخَرِينَ؟ قالَ: أَللهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ. قالَ: أَشْقَى الأَوَّلِينَ عاقِرُ النّاقَةِ، وَ أَشقَى الآخَرِينَ الَّذِى يَطْعَنُكَ يا
عَلِىُّ، وَ أَشارَ إِلى حَيثُ يَطْعَنُ. (2)
اى على! شقىترين اولين و آخرين كيست؟ گفت: خدا و رسولش بهتر مىدانند. حضرت فرمود: شقىترين اولين كسى است كه شتر [صالح] را پى كرد، و شقىترين آخرين كسى است كه تو را ضربه خواهد زد اى على! آنگاه به موضع ضربت خوردنش اشاره كرد.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
قلت: و هذا اسناد مرسل ضعيف .... لكن الحديث صحيح، فقد جاءت له شواهد كثيرة عن جمع من الصحابة، منهم علىٌّ نَفْسُهُ (1)
، و عمّار بن ياسر (2)
من مىگويم: و اين سند مرسل و ضعيف است ... ولى حديث صحيح مىباشد؛ چرا كه براى آن شواهد بسيارى است از صحابه همچون خود على و عمار بن ياسر و صهيب رومى ...
احمد بن حنبل از عبدالله بن نجى، از پدرش نقل كرده:
إِنَّهُ سارَ مَعَ عَلِىٍّ وَ كانَ صاحِبُ مِطْهِرِتِهِ، فَلَمّا حاذى نَينَوى وَ هُوَ مُنطَلِقٌ إِلى صِفَّيْنِ فَنادى عَلِىٌّ: إِصْبِرْ أَبا عَبْدِاللهِ! إِصْبِرْ أَبا عَبْدِاللهِ بِشَطِّ الفُراتِ. قُلتُ: وَ ماذا؟ قالَ: دَخَلْتُ عَلَى النَّبِىِّ (ص) ذاتَ يَوْمٍ وَ
عَيْناهُ تَفِيضانِ. قُلتُ: يا نَبِىَّ اللهِ! أَغْضَبَكَ أَحَدٌ؟ ما شَأنُ عَيْنَكَ
تَفِيضانِ؟ قالَ: بَلْ قامَ مِنْ عِنْدِى جِبرِيلُ قَبلُ، فَحَدَّثَنِى إِنَّ الحُسَينَ يُقْتَلُ بِشَطِّ الفُراتِ. قالَ: فَقالَ: هَلْ لَكَ إِلى أَنْ أَشُمَّكَ مِنْ تُرْبَتِهِ؟ قالَ: قُلتُ: نَعَمْ، فَمَدَّيَدَهُ فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ تُرابٍ فَأَعْطانِيها، فَلَمْ أَمْلِكُ عَيْنِى إِنْ فاضَتا. (1)
نجى همراه با على بود و ظرف آب او را حمل مىنمود، و چون به نينوا رسيد كه در راه صفين قرار داشت على ندا داد: صبر كن اى ابا عبدالله! صبر كن اى ابا عبدالله در كنار شط فرات. گفتم: ماجرا چيست؟ فرمود: روزى بر پيامبر (ص) وارد شدم در حالى كه از دو چشمش اشك مىباريد. عرض كردم: اى پيامبر خدا! آيا كسى شما را غضبناك نموده؟ چه شده كه چشمانت گريان است؟ فرمود: بلكه لحظهاى قبل از نزدم جبرئيل برخاست و مرا حديث كرد كه حسين در كنار شط فرات به قتل مىرسد. آنگاه فرمود: مىخواهى كه از تربتش به تو دهم تا استشمام كنى؟ عرض كردم: آرى، آنگاه دستش را برد و قبضهاى از خاك برداشت و به من داد و لذا نتوانستم جلو اشك چشمانم را بگيرم.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
قال الهيثمى (9/ 187): رواه احمد و ابويعلى و البزار و الطبرانى و رجاله ثقات، و لم ينفرد نجى بهذا. قلت: يعنى انّ له شواهد تقويه، و هو كذلك. (2)
هيثمى گفته (ج 9، ص 187) [مجمع الزوائد]: احمد و ابويعلى و بزار
و طبرانى آن را نقل كرده و رجالش ثقه مىباشند، و نجى متفرد به آن نيست. من مىگويم: مقصود او آن است كه براى آن شواهدى است كه آن را تقويت مىكند و همين طور هم هست.
ابوداود طيالسى در مسندش از نوح بن قيس، از عمرو بن مالك نكرى، از ابوالجوزاء، از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
كانَتْ إِمْرَأَةٌ تُصَلِّى خَلْفَ النَّبِىِّ (ص) [حَسناءَ مِنْ] أَجْمَلِ النّاسِ، فَكانَ نَاسٌ يُصَلُّونَ فِى آخَرِ صُفُوفِ الرِّجالِ فَيَنْظُرُونَ إِلَيها، فَكانَ أَحَدُهُمْ يَنْظُرُ إِلَيْها مِنْ تَحْتِ إِبْطِهِ [إِذا رَكَعَ] وَ كانَ أَحَدُهُمْ يَتَقَدَّمُ إِلَى الصَّفِ الأَوَّلِ حَتّى لايَراها، فَأَنزَلَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ هذِهِ الآيَةَ (وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِينَ). (1)
زنى بود كه پشت سر پيامبر (ص) نماز مىگزارد؛ بسيار زيبا از زيباترين مردم، عدهاى در صف آخر مردان نماز مىگذاردند تا به او نظر كنند. يكى از آنها از زير بغلش هنگام ركوع به او نظر مىكرد، و يكى ديگر به صف اول مىرفت تا آن زن را نبيند. خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: (ما به طور حتم كسانى از آنان كه جلو رفته را مىشناسيم و [نيز] كسانى را كه در عقب صف قرار گرفتند را مىشناسيم).
1) مسند طيالسى، ح 2712؛ مسند احمد، ج 1، ص 305؛ سنن ترمذى، ج 2، ص 191؛ سنن نسائى، ج 1، ص 139؛ سنن ابن ماجه، ح 1046؛ صحيح ابن خزيمه، رقم 1696 و 1697؛ صحيح ابن حبان، ح 1749؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 353.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث با سند آن مىگويد:
وهذا اسناد صحيح، رجاله ثقات، رجال مسلم، غير عمرو بن مالك النكرى، و هو ثقة، كما قال الذهبى فى (الميزان) اذكره فيه تمييزاً، و وثّقه ايضاً من صحح حديثه هذا ممّن يأتى ذكرهم. (1)
و اين سندى است صحيح كه رجال آن همگى ثقه مىباشند همانند رجال مسلم، غير از عمرو بن مالك نكرى كه ثقه مىباشد آنگونه كه ذهبى در (ميزان الاعتدال) او را به صورت تمييز ذكر كرده و نيز كسى كه اين حديثش را تصحيح كرده و ذكر آن خواهد آمد او را توثيق نموده است.
البانى نيز مىگويد:
واما النكارة الشديدة التى زعمها ابن كثير فالظاهر انّه يعنى انّه من غير المعقول ان يتأخّر احد من المصلّين إلى الصف الآخر لينظر إلى امرأة!
وجوابنا عليه انّهم قد قالوا: إذا ورد الأثر بطل النظر، فبعد ثبوت الحديث لامجال لاستنكار ما تضمنه من الواقع، و لو انّنا فتحنا باب الاستنكار لمجرد الاستبعاد العقلى للزم انكار كثير من الأحاديث الصحيحة، و هذا ليس من شأن أهل السنة و الحديث، بل هو من دأب المعتزلة و أهل الأهواء ... (2)
اما كراهت شديد كه ابن كثير آن را گمان كرده، پس ظاهر است
كه مقصود وى آن است كه معقول نيست كسى از نمازگزاران به
صف آخر رود تا نگاه به زنى نمايد!!
ولى جواب ما به او اين است كه علما گفتهاند: هرگاه خبرى رسيد نظردادن باطل مىگردد، پس بعد از ثبوت حديث مجالى براى انكار مضمون آن نيست، و اگر ما باب انكار را به مجرد استبعاد عقلى باز كنيم منجرّ به انكار بسيارى از احاديث صحيح خواهد شد، و اين از شأن اهل سنت و حديث نخواهد بود، بلكه از روش معتزله و اهل هواهاى نفسانى است.
حاكم نيشابورى به سندش از ابوحرب بن ابى الأسود نقل مىكند كه گفت:
شَهِدْتُ عَلِيّاً وَ الزُّبَيْرَ لَمّا رَجَعَ الزُّبَيْرُ عَلى دابّتِهِ يَشُقُّ الصُّفُوفَ، فَعَرضَ عَلَيْهِ إِبْنَهُ عَبْدُاللهِ، فَقالَ لَهُ: ما لَكَ؟ فَقالَ: ذَكَرَ لِى عَلِىٌّ حَدِيثاً سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ (ص) يَقُولُ: (لَتُقاتِلَنَّهُ وَ أَنْتَ ظالِمٌ لَهُ). (1)
من شاهد على و زبير بودم هنگامى كه زبير سوار بر اسبش بود و صفوف را مىشكافت و باز مىگشت. فرزندش عبدالله خود را به او رساند و گفت: تو را چه شده؟ پس گفت: على حديثى را به من تذكّر داد كه از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: (تو با او مىجنگى در حالى كه به او ظلم مىنمايى).
اين روايت را حاكم نيشابورى از منجاب با دو طريق نقل كرده يكى
1) مستدرك حاكم، ج 3، ص 366.
از طريق پدرش از يزيد فقير، و ديگرى از طريق فضل بن فضاله، و هر دو از ابوحرب بن ابوالأسود.
ناصرالدين البانى مىگويد:
هذا اسناد حسن من الوجه الأول، و صحيح من الوجه الآخر ان ثبتت عدالة فضل بن فضالة؛ فانّى لم اجد له ترجمة، ولا استبعد ان يكون هو فضيل بن فضالة الهوزنى الشامى، تحرف اسمه على الناسخ، و هو صدوق روى عنه جمع، و ذكره ابن حبان فى (الثقات) ... (1)
و اين سندى است حسن از وجه اول و صحيح است از وجه ديگر اگر عدالت فضل بن فضاله ثابت گردد؛ چرا كه من براى او ترجمهاى نيافتم، و بعيد نمىدانم كه او فضيل بن فضاله هوزنى شامى باشد كه اسمش بر نسخه بردار اشتباه شده است، و او صدوق است و جماعتى از او روايت كردهاند و ابن حبان او را در كتاب (الثقات) آورده است ...
ابن حبان در صحيحش از طريق ابن ابىالسرى، از عبدالرزاق، از معمر، از زهرى، از يحيى بن سعيد بن عاص از عائشه نقل كرده كه گفت:
إِنَّ النَّبِىَّ (ص) إِسْتَعْذَرَ أَبابَكرٍ مِنْ عائِشَةَ وَ لَمْ يَظُنَّ النَّبِىُّ (ص) أَنْ يَنالَ مِنْها بِالَّذِى نالَ مِنْها، فَرَفَعَ أَبُوبَكْرٍ يَدَهُ فَلَطَمَها وَصَكَّ فِى صَدْرِها،
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 6، صص 339- 343.
ص: 1017
فَوَجَدَ مِنْ ذلِكَ النَّبِىَّ (ص) وَ قالَ: يا أَبابَكْرٍ! ما أَنَا بِمُسْتَعْذِرُكَ مِنْها بَعْدَ هذا أَبَداً. (1)
پيامبر (ص) عذر عائشه را از ابوبكر خواست، ولى گمان نمىكرد كه او دست به كارى زند آن كارى كه كرد، ابوبكر دستش را بالا برد و سيلى به صورت او زد و مشتى نيز به سينهاش كوبيد، پيامبر (ص) كه اين صحنه را ديد فرمود: اى ابابكر! ديگر بعد از اين عذر عائشه را از تو نمىخواهم.
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين روايت مىگويد:
وهذا اسناد صحيح، رجاله ثقات رجال الشيخين، غير ابن ابى السرى، و هو حافظ صدوق إلّا انّ له اوهاماً كثيرة، و اسمه محمد بن المتوكل و قد قال الذهبى فى (الكاشف): حافظ وثق، و ليّنه ابوحاتم. قلت: فمثله يستشهد به على الأقل، و يتقوى حديثه بالمتابعة، و هذا هو الواقع. (2)
و اين سند صحيح و رجالش همه ثقه و از رجال بخارى و مسلماند، غير از ابن ابى السرى، كه او حافظ و صدوق است، جز آنكه براى او اوهام بسيارى است، و اسم او محمّد بن متوكل است، و ذهبى درباره او در كتاب (الكاشف) گفته: او حافظى است توثيق شده كه ابوحاتم او را تضعيف نموده است. من مىگويم: پس به مثل او مىتوان- لااقل- استشهاد نمود، و حديثش با متابعت تقويت مىگردد، و اين همان واقع است.
احمد بن حنبل از وكيع، از اسرائيل، از ابواسحاق، از عيزار بن حريث، از نعمان بن بشير نقل كرده كه گفت:
جاءَ أَبُوبَكْرٍ يَسْتَأذِنُ عَلَى النَّبِىِّ (ص)، فَسَمِعَ عائِشَةُ وَ هِىَ رافِعَةٌ صَوْتَها عَلى رَسُولِ اللهِ (ص)! فَأَذِنَ لَهُ، فَدَخَلَ، فَقالَ: يَا ابْنَةَ رُومانَ- وَ تَناوَلَها- أَتَرْفَعِينَ صَوْتِكِ عَلى رَسُولِ اللهِ (ص)؟! قالَ: فَحالَ النَّبِىُّ بَيْنَهُ وَ بَيْنَها. قالَ: فَلَمّا خَرَجَ أَبُوبَكْرٍ جَعَلَ النَّبِىُّ (ص) يَقُولُ لَها- يَتَرَضّاها-: أَلاتَرِينَ أَنِّى قَدْ حِلْتُ بَيْنَ الرَّجُلِ وَ بَيْنَكِ. ثُمَّ جاءَ أَبُوبَكْرٍ فَاسْتَأذَنَ عَلَيْهِ، فَوَجَدَهُ يُضاحِكُها، فَأَذِنَ لَهُ، فَدَخَلَ، فَقالَ لَهُ أَبُوبَكْرٍ: يا رَسُولَ اللهِ! أَشْرَكانِى فِى سِلْمِكُما، كَما أَشْرَكْتُمانِى فِى حَرْبِكُما. (1)
ابوبكر آمد و از پيامبر (ص) اذن [ورود] گرفت، ولى از عايشه شنيد كه صدايش را بر رسول خدا (ص) بالا برده است. پيامبر (ص) به او اجازه داد و او داخل خانه شد. ابوبكر گفت: اى دختر رومان- در اين حال او را گرفت- آيا صدايت را بر رسول خدا (ص) بلند مىكنى؟! گفت: پيامبر (ص) ابوبكر و عائشه را از هم جدا كرد.
راوى مىگويد: چون ابوبكر خارج شد پيامبر (ص) به جهت آنكه عائشه را راضى گرداند به عائشه فرمود: آيا نديدى كه من بين تو و او
جدايى افكندم. سپس ابوبكر بازگشت و از حضرت اجازه خواست، و او را ديد كه عائشه را مىخنداند، و به او اجازه [ورود]
1) مسند احمد، ج 4، صص 271 و 272.
داد و او داخل شد. ابوبكر به حضرت عرض كرد: اى رسول خدا! ما را در صلحتان شركت دادى همانگونه كه در جنگتان شركت دادى.
محمّد ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
وهذا اسناد رجاله ثقات رجال الشيخين، غير العيزار، فانّه من رجال مسلم وحده، و لولا انّ ابا اسحاق كان اختلط، و هو إلى ذلك مدلس و قد عنعنه لجزمت بصحته، لكنه قد توبع كما يأتى، فهو بذلك صحيح، و اسمه عمرو بن عبدالله السبيعى. (1)
و اين سندى است كه رجالش همگى ثقهاند به نوع رجال بخارى و مسلم، غير از عيزار، كه او تنها از رجال مسلم مىباشد، و اگر نبود كه ابواسحاق اختلاط داشته و بدين جهت مدلس به حساب مىآيد چرا كه به صورت عنعنه نقل كرده من جزم به صحت حديث پيدا مىكردم، ولى قابل متابعت است آنگونه كه خواهدآمد، و لذا بدين جهت صحيح مىباشد، و اسم او عمرو بن عبدالله سبيعى است.
احمد بن حنبل و بزار و طبرانى از طريق ابومعاويه، از اعمش، از شقيق، از ام سلمه نقل كرده:
دَخَلَ عَلَيْها عَبدُالرَّحمانِ بنِ عَوْفٍ فَقالَ: يا امَّه! قَدْ خِفْتُ أَنْ يُهْلِكَنِى كَثْرَةُ مالِى، أَنَا أَكْثَرُ قُرَيْشٍ مالًا؟ قالَت: يا بُنَىَّ! فَإِنِّى
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 6، ص 945.
سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ (ص) يَقُولُ: (إِنَّ مِن أَصْحابِى مَنْ لايَرانِى بَعدَ أَنْ افارِقُهُ) ... (1)
عبدالرحمان بن عوف بر او وارد شد و گفت: اى مادرم! من مىترسم كه زيادى مالم مرا به هلاكت برساند، من از همه قريش ثروت بيشترى دارم؟ ام سلمه گفت: اى فرزندم! از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: (همانا از بين اصحابم كسانى هستند كه بعد از جدايى از من مرا نخواهند ديد) ...
ناصرالدين البانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
رواه الأعمش و غيره عن ابى وائل، عن ام سلمة ... قلت: و هذا اسناد صحيح رجاله ثقات رجال الشيخين ...
وقال الحافظ فى (مختصر زوائد مسند البزار) (2/ 294) عقب قول البزار المتقدم: صحيح. و الظاهر انّه يعنى صحيح الاسناد. والله اعلم. (2)
اعمش و ديگران از ابو وائل، از ام سلمه نقل كردهاند ... من مىگويم: و اين سندى است صحيح كه رجالش همگى ثقه و از رجال شيخين مىباشند ...
و حافظ در كتاب «مختصر زوائد مسند بزار» ج 2، ص 294 بعد از قول بزار كه گذشت گفته: صحيح است. و ظاهر اينكه مقصودش صحت سند آن مىباشد. و خداوند داناتر است.
ص111
محمّد ناصرالدين البانى درباره محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
... بخلاف الشيخ محمد بن عبدالوهاب، فلم تكن له عناية لا فى الحديث ولا فى الفقه السلفى، فهو من الناحية المذهبية حنبلى و من الناحية الحديثية كغيره، فليس له آثار فى الفقه تدلّنا على انّه كابن تيمية سلفى المنهج فى التفقه و الدين. و لعل له فى ذلك عذراً، كما ألمحت اليه آنفاً، كذلك فى الأحاديث فهو كغيره لامعرفة له فى الحديث الصحيح و الضعيف. (1)
... به خلاف شيخ محمّد بن عبدالوهاب، كه عنايتى به فقه و حديث سلفى نداشته است، و او از ناحيه مذهبى حنبلى و از ناحيه حديثى همانند ديگران است؛ چرا كه آثارى در فقه ندارد تا دلالت كند بر اينكه او همانند ابن تيميه در تفقه و دين روش سلفى دارد. و گويا او در اين جهت معذور است همانگونه كه الآن گفتم، همچنين در احاديث، او همانند ديگران معرفتى به حديث صحيح و ضعيف ندارد.
1) الحاوى من فتاوى الالبانى، ابوهمّام المصرى، ج 2، ص 202
ص113
او- مع الاسف- كارهاى منفى نيز دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
ناصرالدين البانى از جمله كارهاى منفىاش دفاع از خط فكرى وعقيدتى وتندروىهاى محمّد بن عبدالوهاب رئيس فرقه وهابيان است، فرقهاى كه با عملكردش، در جامعه اسلامى ايجاد تنش ونزاع ودرگيرى شده است؛ زيرا اين گروه هر فرقه ومذهبى كه افكارش را قبول ندارد به كفر وزندقه نسبت مىدهد وبه اين هم اكتفا نكرده با مخالفانش به جنگ پرداخته ودست به قتل وغارت آنان زده است.
البانى درباره محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
فيجب ان نعلم انّ الشيخ محمّد بن عبدالوهاب كان سلفياً فى العقيدة وله الفضل الاوّل بعد شيخ الاسلام ابن تيمية فى نشر الدعوة
للتوحيد فى العالم الاسلامى بصورة عامة والبلاد النجدية والحجازية فيما بعد بصورة خاصة، يعود الفضل إليه بعد ابن تيمية ... (1)
بايد بدانيم كه محمّد بن عبد الوهاب در عقيده، فردى سلفى بوده وبعد از شيخ الاسلام ابن تيميه، داراى اولين فضيلت در نشر دعوت به توحيد در عالم اسلام به طور عام وشهرهاى نجد وحجاز به طور خصوص بوده است، ولذا بعد از ابن تيميه فضيلت به او باز مىگردد.
البانى در جرح وتعديل راويان حديث، مبانى متعصبانهاى اتخاذ كرده كه با واقعيتهاسازگارى ندارد، اينك به برخى از آنهااشاره مىكنيم:
يكى از نقاط ضعف او تضعيف راوى به جهت تشيع است، گرچه او صدوق وعادل باشد، و اين كار با ادعاى او كه ثقهبودن راوى معيار در عمل به روايت است، واقعيت ندارد.
او در تضعيف حديثى كه در مدح اميرالمؤمنين (ع) استمىگويد:
... فآفة الاسنادين عمرو بن ثابت وابن ابى رافع؛ لأنّ مدارهما عليهما مع شدّة ضعفهما وتشيّعهما.
... پس آفت اين دو سند عمرو بن ثابت وابن ابى رافع است؛ زيرا مدار آن دو حديث بر اين دو نفر است در حالى كه شديداً ضعيف
بوده وتشيع شديد دارند.
1) الحاوى من فتاوى الألبانى، ج 2، ص 201.
البانى در برخى موارد روايتى را به جهت اينكه راوى او كوفى واز شيعيان حضرت على (ع) بوده تضعيف كرده است.
پيامبر (ص) در مدح حضرت على (ع) فرمود:
اوِصِى مَنْ آمَنَ بِى وَصَدَّقَنِى بِوَلايَةِ عَلِىٍّ، فَمَنْ تَوَلّاهُ تَوَلّانِى وَمَنْ تَوَلّانِى فَقَدْ تَوَلَّى اللهَ. (1)
به هر كس كه به من ايمان آورده ومرا تصديق نموده به ولايت على سفارش مىكنم؛ زيرا هر كس كه ولايت على را بپذيرد ولايت مرا پذيرفته وهر كس ولايت مرا بپذيرد به طور حتم ولايت خدا را پذيرفته است.
البانى در تضعيف سند اين حديث مىگويد:
ومدار الإسناد الآخر على محمّد بن عبيدالله بن أبى رافع، وهو ضعيف جداً، وهو من شيعة الكوفة ... (2)
مدار سند ديگر بر محمّد بن عبيدالله بن ابى رافع است كه جداً ضعيف مىباشد واو از شيعيان كوفه است ...
وما در جاى خود به اثبات رساندهايم كه مجرد كوفى بودن يا شيعى بودن سبب جرح او نمىشود؛ در صورتى كه راوى، ثقه وصدوق است. (3)
ص116
در برخى از موارد، حديثى را به جهت آنكه متنش با عقايد ومسلك شيعه موافقت دارد تضعيف نموده است؛
حسن بن على سقاف شافعى اردنى مىنويسد:
وممّا يدلّ على نصبه من جانب آخر انّه ضعّف احاديث صحيحة فى فضائل سيّدنا على، بل حكم على بعضها بالبطلان. (1)
واز جمله مسائلى كه دلالت بر نصب وعداوت او نسبت به اهلبيت از جانب ديگر دارد اينكه او احاديثى صحيح السند را در باب فضائل سيّد ما على تضعيف كرده بلكه نسبت به برخى از آنهاحكم به بطلان نموده است.
آنگاه سقاف براى اثبات مدّعاى خود، نمونههايى از تناقضات البانى در باب فضايل اهل بيت (ع) آورده وبه آنها استشهاد مىكند؛ از باب نمونه:
البانى در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» حديثى از بريده نقل مىكند كه گفت: «كانَ أَحَبُّ النِّساءِ إلى رَسُولِ اللهِ (ص) فاطِمَةُ، وَمِنَ الرِّجالَ عَلِىٌّ»؛ «محبوبترين زنان نزد رسول خدا (ص) فاطمه، واز مردان على بود».
آنگاه حكم به بطلان آن نموده و مىگويد:
ترمذى وحاكم آن را از طريق جعفر بن زياد احمر، از عبدالله بن عطا، از عبدالله بن بريده، از پدرش چنين نقل كرده، وترمذى آن را حديث
حسن غريب وحاكم وذهبى آن را صحيح الاسناد معرفى كردهاند.
آنگاه درصدد تضعيف حديث برآمده، عبدالله بن عطا وراوى از او؛
1) تنقضات الألبانى الواضحات، ج 2، ص 244.
يعنى جعفر بن زياد احمر را تضعيف مىكند در عين حال كه از ذهبى اعتراف به ثقه بودن او را نقل كرده واز حافظ ابن حجر عنوان «صدوق يتشيع» را آورده است. سپس مىگويد:
مثل اين شخص، انسان به حديثش اطمينان ندارد، خصوصاً كه در فضيلت على (ع) وارد شده است؛ زيرا به طور معلوم شيعه در مورد او غلو كرده وحديث بسيارى در مناقب او نقل كرده است كه هرگز ثابت نشده است. ومن بر اين حديث حكم به بطلان از حيث معنا نمودم؛ زيرا مخالف آن چيزى است كه از پيامبر (ص) در مورد محبوبترين زنان ومردان ذكر كرده است.
آنگاه حسن بن على سقاف درصدد تصحيح اين حديث واثبات تناقضگويى البانى برآمده و مىگويد:
اما گفتار وتضعيف او درباره عبدالله بن عطاء ... جوابش آن است كه عبدالله بن عطاء از رجال مسلم در «صحيح» وچهار كتاب ديگر از كتب اربعه به حساب مىآيد ويحيى بن معين وترمذى در «سنن» وابن حبّان در «الثقات» او را توثيق كرده وذهبى در «الكاشف» او را «صدوق» معرفى كرده است.
آنگاه مىگويد:
واز عجايب تناقضات البانى اين است كه در موردى ديگر حديثى را كه در سند آن عبدالله بن عطاء از عبدالله بن بريده از پدرش قرار داشته، تصحيح كرده است. (1)
1) صحيح سنن ابن ماجه، ناصرالدين البانى، ج 2، ص 48.
و اما در مورد جرح او درباره جعفر بن زياد احمر، سقّاف اينگونه پاسخ مىدهد: «اين حرفى باطل وكلامى متهافت ومتناقض است؛ زيرا:
اوّلًا: البانى در كتاب «إرواء غليله» او را توثيق نموده است. (1)
ثانياً: تعداد بسيارى از رجاليين ومحدثين اهل سنّت او را توثيق كردهاند، كه از آنجمله، احمد او را صالح الحديث وابن معين ويعقوب بن سفيان فسوى وعجلى او را توثيق وابوزرعه وابوداوود او را صدوق، وازدى حديثش را مستقيم وعثمان بن ابىشيبه او را صدوق ثقه معرفى كرده است. (2)
و نيز از تناقضات آشكار البانى اينكه در مورد حديث فوق مىگويد: «مثل اين شخص؛ يعنى جعفر بن زياد الاحمر قلب انسان به حديث او اطمينان ندارد؛ زيرا او از شيعيان به حساب مىآيد گرچه صدوق است».
اين در حالى است كه در جايى ديگر تصريح دارد كه تشيع شخص صدوق هيچگونه ضررى به روايت او نمىرساند.
او در ذيل حديث (2223) از كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» در ترجمه اجلح بن عبدالله كندى مىگويد:
درباره او اختلاف شده است. ولى ابن حجر در «التقريب» او را «صدوق شيعى» معرفى كرده است. واگر كسى اشكال كند كه راوى اين شاهد، شيعى است وهمچنين در سند مشهودله شيعى ديگر؛ يعنى جعفر بن سليمان وجود دارد، آيا اين طعن در حديث
وعيب در آن به حساب نمىآيد؟!
در جواب مىگوييم: هرگز! زيرا اعتبار در روايت حديث تنها به صدق وحفظ است، واما مذهب، آن بين او است وبين پروردگارش وخداوند حسابرس از او است. وبه همين جهت است كه مشاهده مىكنيم صاحب «صحيحين» وغير از اين دو از افراد ثقه كه با آنها مخالف در مذهبند همچون خوارج وشيعه وديگران روايت نقل كردهاند. ونمونهاش همين حديثى است كه مورد بحث ما است ... (1)
آنگاه سقّاف مىگويد:
و اما قول البانى كه مىگويد: من بر اين حديث حكم به بطلان از حيث معنا مىكنم؛ زيرا مخالف آن چيزى است كه از پيامبر (ص) درباره محبوبترين زنان ومردان نزد او رسيده است! اين ادّعا دلالت بر بىاطّلاعى او در علم اصول وعدم معرفت او به جمع بين احاديث صحيحه دارد ... (2)
و اين در حالى است كه ترمذى به سند خود از جميع بن عمير تيمى نقل كرده كه من با عمه وبنابر نقلى با مادرم وارد بر عايشه شديم. مادرم يا عمهام از او سؤال كرد:
أَىُّ النّاس أَحَبُّ إِلى رَسُولِ اللهِ (ص)؟ قالَتْ: فاطِمَةُ. فَقِيلَ: مِنَ الرِّجالِ؟ قالَتْ: زَوْجُها. «(3)
كدامين مردم نزد رسول خدا (ص) محبوبتر است؟ عايشه گفت:
فاطمه. سؤال شد: از مردان؟ گفت: همسرش.
ترمذى بعد از نقل اين حديث آن را حسن دانسته وحاكم نيشابورى آن را «صحيح الاسناد» معرفى كرده است.
اين، نمونهاى از تناقضات البانى در تضعيف احاديث بود.
او در وجه تضعيف حديثى كه در مدح اميرالمؤمنين (ع) وارد شده مىگويد: «در سند آن عمرو بن ثابت است كه رافضى خبيث مىباشد». (1)
حسن بن على سقاف شافعى در ردّ او كتابى به نام «تناقضات الألبانى الواضحات» نوشته است.
1) سلسلة الأحاديث الضعيفة، ج 10، ص 498.
ص121
او خطاب به اهالى فلسطين كرده و مىگويد: «بر اهالى فلسطين است كه شهرهاى خود را رها كرده و به اشغال گر صهيونيست واگذارند. (1)
انتفاضه مردم فلسطين بر ضدّ اشغالگران صهيونيست كارى حرام و غير جايز است. (2)
ايستادن در برابر پرچم كشور و سلام دادن به آن كارى حرام و غير جايز است و به اسلام و شريعت و آداب اخلال وارد مىكند. (3)
شخصى كه از فلسطين به نزد محدث وهابى محمد ناصر الدين البانى آمده بود از او سؤالهايى نمود كه از جمله آنها اظهار شكايت و ناراحتى
از وضعيت مردم ساكن در فلسطين بود و از او سؤال كرد كه وظيفه آنان چيست؟ او در پاسخ سؤالكننده گفت:
انّ مكة خير من الفلسطين، و انّ النبى (ص) لمّا لم يستطع اقامة الدين فيها هاجر منها، فعلى كل مسلم لايستطيع ان يقيم دينه فى أى بقعة ان يتركها و ينتقل إلى بلدة يستطيع فيها ذلك. (1)
همانا مكه از فلسطين بهتر است و چون پيامبر (ص) نتوانست دين را در مكه پياده كند از آن ديار هجرت نمود و لذا بر هر مسلمانى كه نمىتواند دينش را در هر سرزمينى اقامه كند لازم است آنجا را ترك كرده و به سرزمين ديگرى وارد شود كه مىتواند در آنجا دينش را اقامه نمايد.
وهابيان نه تنها فتواى البانى را نقد نكردهاند، بلكه در ردّ علماى اهلسنت كه بر او ايراد گرفته و انتقاد نمودهاند، توجيهى كردهاند كه هر انسان عاقل و سياستمدارى پى به بطلان آن مىبرد.
محمد كامل قصاب و محمد عزالدين قسّام مشتركاً در كتاب «السلفيون و قضية فلسطين فى واقعنا المعاصر» بعد از نقل كلام البانى مىگويند:
نرتب فتوى الشيخ بأجزائها المتفرقة المؤتلفة فى نقاط واحدة محددة:
1) السلفيون و قضية الفلسطين فى واقعنا المعاصر، محمد كامل قصاب، محمد عزالدين قسام، ص 14 به نقل از او.
الهجرة و الجهاد ماضيان إلى يوم القيامة
ليست الفتيا موجهة إلى بلد بعينه، أو شعب بذاته.
و قد هاجر اشرف انسان و اعظمه محمد عليه الصلاة و السلام من اشرف بقعة و اعظمها، مكة المكرمة و كل انسان- منذ خلق الناس و إلى ساعة- دون محمد عليه الصلاة و السلام منزلة، و كل بقاع الأرض دونها شرفاً و قدسية.
و تجب الهجرة حين لايجد المسلم مستقرّاً لدينه فى أرض هو فيها امتحن فى دينه، فلم يعد فى وسعه اظهار ما كلّفه الله به من أحكام شرعية، خشية ان يُفْتن فى نفسه من بلاء يقع عليه أو مسِّ اذى يصيبه فى بدنه فينقلب على عقبيه. و هذه النقطة هى مناط الحكم فى فتوى الشيخ و المرتكز الاساس فيها- لو كانوا يعقلون- و بها يرتبط الحكم وجوداً و نفياً. (1)
ما فتواى شيخ با اجزاى متفرقه و مجتمع آن را در چند نقطه محدود مترتب مىسازيم؛
هجرت و جهاد تا روز قيامت ثابت است.
فتوا مخصوص كشور و يا جمعيت خاصى نيست.
شريفترين و بزرگترين انسان يعنى محمد عليه الصلاة و السلام از بزرگترين و شريفترين مكانى كه مكه است هجرت نمود. و هر انسانى- از آن زمان كه خلق شده تاكنون- مرتبهاش پايينتر از محمد عليه الصلاة و السلام است و هر سرزمينى شرفش از شرف مكه پايينتر مىباشد.
1) السلفيون و قضية فلسطين، صص 18- 19.
اولًا: هجرتى كه در كتب فقه مطرح است هجرت از بلاد كفر به دار اسلام مىباشد، در حالى كه در طول قرون متمادى فلسطين و بيتالمقدس از بلاد اسلامى بوده كه به دست مسلمانان فتح شده و تا مدتها قبله اول مسلمانان قرار گرفته است، گرچه وجود اقوام و صاحبان اديان ديگر از قبيل مسيحيان و يهود در آن ديار قابل انكار نيست، ولى اين دليل نمىشود كه فلسطين را دار كفر به شمار آوريم.
ثانياً: سؤالكننده از البانى يك نفر است كه به طور خصوصى و حضورى نزد او آمده و اين سؤال را از او كرده است و به طور قطع جواب او هم مربوط به همان قضيه فلسطين و فلسطينيان مىباشد.
ثالثاً: موضوع هجرت پيامبر (ص) از مكه به مدينه به طور كلّى با قضيه فلسطين فرق مىكند؛ زيرا خروج پيامبر (ص) از مكه مشكل سياسى نداشت. وانگهى پيامبر (ص) مىدانست كه در آيندهاى نه چندان دور به موطن خود با
پيروزى باز خواهدگشت، ولى در مورد قصه فلسطين اين
ص125
چنين نيست،
زيرا يهوديان صهيونيست با هدايت مستكبران از سرتاسر عالم آمدهاند تا در منطقه مهم خليج فارس پايگاهى براى غرب باشند و با اشغال كشور فلسطين و بيرون راندن مسلمانان از آن ديار براى خود كشورى مستقل ايجاد كرده و از اين نقطه هدف بزرگ خود را كه اشغال از نيل تا فرات است تحقق بخشند. و شكى نيست كه وجود يهوديان صهيونيست در اين منطقه به مانند غده سرطانى است كه مىتواند منطقه را به آشوب بكشد.
لذا بر عموم فلسطينيان وظيفه است تا از وطن خود و قدس شريف دفاع كرده و مسلمانان ديگر نيز آنها را در اين امر مهم و به هر نحو ممكن يارى دهند. و به طور كلى مىتوان گفت كه اگر خيانت سياستمداران كشورهاى اسلامى و علماى دربارى مسلمانان نبود هرگز يهوديان صهيونيست نمىتوانستند به اهداف شوم خود نايل شوند.
ص128
ص129
يكى از مفتيان معاصر وهابى در عربستان كه وهابيان او را به قدرى بزرگ مىدانند كه لقب مجتهد مطلق به او دادهاند، شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز است. او در مسايل اعتقادى، حديثى، فقهى، سياسى و اجتماعى داراى نظرياتى است قابل تأمل. جا دارد شرح حال و برخى نظريات فقهى وى را مرور نموده و مورد نقد و ارزيابى قرار دهيم.
ص130
ص131
او عبدالعزيز بن عبدالله بن عبدالرحمان بن محمّد بن عبدالله آل باز است كه در شهر رياض در ماه ذىالحجه سال 1330 ه. ق متولد شد. در آغاز تحصيل بينا بود، ولى در سال 1346 ه. ق مرضى گرفت و به سبب آن چشمانش ضعيف و نهايتاً نا بينا شد.
اساتيد او عبارتند از:
شيخ محمّد بن عبداللطيف بن عبدالرحمن بن حسن بن شيخ محمّد بن عبدالوهاب.
شيخ صالح بن عبدالعزيز بن عبدالرحمن بن حسن بن شيخ محمّد بن عبدالوهاب، قاضى رياض.
شيخ سعد بن حمد بن عتيق، قاضى رياض.
شيخ حمد بن فارس، وكيل بيت المال در رياض.
شيخ سعد وقاص بخارى از علماى مكه، كه علم تجويد را از او در سال 1355 ه. ق فرا گرفت.
شيخ محمّد بن ابراهيم بن عبداللطيف آل الشيخ، كه حدود ده سال ملازم درسهاى او بود و از او علوم شرعى را از ابتداى سال 1347 تا 1357 ه. ق فرا گرفت، آن زمانى كه از ناحيه او كانديدا براى قضاوت شد.
او در مدت زندگى خود مناصب و پستهايى را بر عهده گرفته كه عبارتند از:
قضاوت در منطقه (خرج) در مدتى طولانى كه چهارده سال و چند ماه طول كشيد و بين سال 1357 تا 1371 ه. ق امتداد يافت و تا سال 1371 ه. ق باقى ماند.
تدريس در معهد علمى رياض، سال 1372 ه. ق، و دانشكده شريعت در رياض بعد از تأسيس آن در سال 1373 ه. ق، در علوم فقه و توحيد و حديث، و كار در آنجا نُه سال طول كشيد و در سال 1380 ه. ق به پايان رسيد.
در سال 1381 ه. ق به عنوان نايب رئيس دانشگاه اسلامى در مدينه منوره معين شد و در اين منصب تا سال 1390 ه. ق باقى ماند.
در سال 1390 ه. ق متولى رياست دانشگاه اسلامى شد و بعد از آنكه رئيس آن شيخ محمّد بن ابراهيم آل الشيخ، در رمضان سال 1389 ه. ق وفات يافت، در اين منصب تا سال 1395 ه. ق باقى ماند.
در تاريخ 14/ 10/ 1395 ه. ق دستورى از ملك فهد صادر شد مبنى
ص133
بر تعيين او به منصب رئيس كل ادارات بحوث علمى و افتاء و دعوت و ارشاد، كه تاكنون در اين پست باقى است.
او در كنار همين شغلها عضويت در بسيارى از مجالس علمى و اسلامى را دارد كه از آن جمله است:
عضويت هيئت بزرگان علماى مملكت.
رياست هيئت دائمى بحوث علمى و افتا در آن هيئت.
عضويت و رياست مجلس نخبگان مركز رابطة العالم الاسلامى.
رياست مجلس اعلاى جهانى مساجد.
رياست مجمع فقهى اسلامى در مكه مكرمه، تابع رابطة العالم الاسلامى.
عضويت مجلس اعلاى جامعة الاسلاميه در مدينه منوره.
عضويت هيئت بلندپايه دعوت اسلامى در عربستان.
و اما مؤلفات او عبارت است از:
الفوائد الجلية فى المباحث الفرضية.
التحقيق و الايضاح لكثير من مسائل الحج و العمرة و الزيارة «توضيح المناسك».
التحذير من البدع، كه مشتمل بر چهار مقاله مفيد است به نامهاى «الاحتفال بالمولد النبوى»، «ليلة الاسراء و المعراج»، «ليلة النصف من شعبان»، «تكذيب الرؤيا المزعومة من خادم الحجرة النبوية المسمّى الشيخ احمد».
دو رساله كوچك در زكات و روزه.
العقيدة الصحيحة و مايضادها.
وجوب العمل بسنة الرسول (ص) و كفر من انكرها.
الدعوة الى الله و اخلاق الدعاة.
وجوب تحكيم شرع الله و نبذ ما خالفه.
حكم السفور و الحجاب و نكاح الشغار.
نقد القومية العربية.
الجواب المفيد فى حكم التصوير.
الشيخ محمّد بن عبدالوهاب؛ دعوته و سيرته.
ثلاث رسائل فى الصلاة: الف) كيفية صلاة النبى (ص)؛ ب) وجوب اداء الصلاة فى جماعة: ج) اين يضع المصلّى حين الرفع من الركوع.
حكم الاسلام فيمن طعن فى القرآن او فى رسول الله (ص)
حاشيهاى مفيد بر «فتح البارى» كه تا كتاب الحج رسيده است.
رساله ادله نقليه و حسّيه بر جريان خورشيد و سكون زمين و امكان رفتن به كواكب.
اقامة البراهين على حكم من استغاث بغير الله او صدّق الكهنة و العرافين.
الجهاد فى سبيل الله.
الدروس المهمة لعامة الأمة.
فتاوى تتعلق بأحكم الحج و العمرة و الزيارة.
وجوب لزوم السنة و الحذر من البدعة. (1)
1) امام العصر، زهراوى، صص 9- 14.
ص135
شيخ عبدالعزيز دو زن و چهار فرزند پسر به نامهاى عبدالله، و عبدالرحمان و احمد و خالد دارد و شش دختر. او در صبحگاه روز پنج شنبه 27 ماه محرم، سال 1420 ه. ق در شهر طائف وفات يافت، و روز جمعه در مسجد الحرام بر او نماز خوانده شد، و در مقبره «العدل» در مكه مكرمه دفن شد. (1)
در مورد شرح حال و ترجمه شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز نكاتى قابل تأمل و توجه است كه به آن اشاره مىكنيم:
او در شهر رياض متولد شده كه يكى از پايگاههاى نجدىهاست و لذا با آل سعود در زادگاه و موطن مشترك است.
با مراجعه به زندگىنامه او كه از زبان خودش تدوين شده به مطلب قابل توجهى برخورد نمىكنيم كه دلالت بر نشاط علمى و نبوغ او داشته باشد؛ زيرا تنها نزد علماى رياض درس خوانده و مسافرتى را به جهت كسب علم نداشته و نزد علماى غير وهابى كسب علم نكرده است و اين به نوبه خود دلالت دارد بر اينكه از كودكى فكرش با عقايد وهابيت عجين و بسته شده است؛ زيرا شش نفر از اساتيد و شيوخى كه نام آنان را برده از بزرگان وهابيان بودهاند و حتى برخى از آنها از نوادگان
محمّد بن عبدالوهاباند، و اين افراد داراى مدرسه فقهى مورد توجه و اعتمادى نبودهاند بلكه خود را به عنوان عالم رياض معرفى كردهاند بعد
1) امام العصر، زهراوى، ص 14.
از آنكه دعوت وهابيان با حمايت آلسعود در آن مناطق گسترش يافت و تمام مدارس آن ديار از غير وهابيان تصفيه شد.
مناصب و پستهايى را كه بن باز به آنها اشاره كرده با قدرت يك نفر شخص كورى كه عمرش از هفتاد سال تجاوز كرده سازگارى ندارد، و اين به نوبه خود دلالت مىكند كه در انتخاب او به جهت افتا و مناصب دينى جهت دينى ملاحظه نشده، بلكه مسأله حكومتى و سياسى لحاظ شده است؛ زيرا آل سعود در وجود چنين شخصيتى اخلاص و ولا نسبت به خود را ديدند كه در نسل محمّد بن عبدالوهاب كه معروف به (آل الشيخ) هستند مشاهده نمىشد.
با ملاحظه مؤلفات او پى مىبريم كه او مؤلف به معناى علمى براى تأليف نبوده و تأليفات او مجموعهاى از خطابهها و فتاوايى است كه شاگردانش آنها را جمع كرده و منتشر نمودهاند.
آراء و فتاواى او همگى سطحى است و از دايره خط وهابى حنبلى خارج نمىشود.
مناصب و پستهايى كه او بر عهده داشته همگى دلالت دارد بر اينكه او فقيهى حكومتى بوده و از فقهاى دربارى به حساب مىآمده است.
آرى اين است ارزش و بهاى علمى آثار چنين شخصى كه خود را سخنگوى اسلام معرفى كرده و شاگردانش او را بسيار تقديس و تمجيد كردهاند، آرى همه اين فعاليتها و تبليغات او و شاگردانش در سايه اموال بسيارى است كه از نفت به دست آوردهاند و معتقدند كه اسلام حقيقى تنها در سايه حمايت از آل سعود و در دايره شهرهاى آنان است.
ص137
گروه دائمى افتاى وهابيان به رياست بن باز مىگويند:
الدم نجس لايجوز استعماله و لا تناوله لعلاج ولا لغيره؛ سواء استعمل عن طريق الفم أو عن طريق الشرايين أو غير ذلك؛ لعموم الأحاديث الواردة بالمنع من التداوى بالنجس والمحرم منه ... (1)
خون نجس است و نمىتوان از آن بهره جست يا براى علاج از مرضى يا غير آن به كار گرفت؛ چه آنكه از راه دهان استعمال گردد يا از راه رگها يا غير از آن دو؛ به جهت عموم احاديثى كه وارد شده و از مداواى با نجس و محرم از آن منع كرده است ...
او درباره ذبيحه و قربانى كسى كه مدعى اسلام است، ولى به غير خدا در امور غيبى استغاثه مىكند و از ارواح انبيا كمك مىگيرد و معتقد
1) فتاوى اللجنة الدائمة، رقم 96، 25/ 3/ 1393.
به ولايت آنها است مىگويد:
... فذبيحته كذبيحة المشركين و الوثنيين عباد اللات و العزى و مناة و ودّ و سواء و يغوث و يعوق و نسراً؛ لايحلّ للمسلم الحقيقى اكلها؛ لانّها ميتة، بل حاله اشدّ من حال هؤلاء؛ لانّه مرتد عن الاسلام الذى يزعمه من أجل لجئه إلى غير الله فيما لايقدر عليه إلّا الله؛ من توفيق ضال و شفاء مريض و امثال ذلك ... (1)
... پس ذبيحه آنان همانند ذبيحه مشركان و بت پرستان كه «لات» و «عزى» و «منات» و «ودّ» و «سواء» و «يغوث» و «يعوق» و «نسر» را مىپرستند مىباشد، و لذا براى مسلمان حقيقى خوردن آن حلال نمىباشد؛ چرا كه در حكم مردار است، بلكه وضعيت او از وضعيت آنان بدتر مىباشد؛ چرا كه چنين كسى از اسلامى كه گمان مىكرده مرتد شده است به جهت پناه بردن او به غير خدا در آنچه كه جز خدا بر آن قدرت ندارد؛ مثل درخواست توفيق دادن به گمراه و شفاى مريض و امثال آن ...
او درباره اقتدا به كسى كه از ذبيحه مسلمانى خورده كه معتقد به جواز استغاثه به ارواح اولياست مىگويد:
إذا كان امام مسجد يأكل من هذه الذبائح بعد البيان و اقامة الحجة عليه، مستبيحاً لأكلها لم تصح الصلاة خلفه؛ لاعتقاده حلّ
1) فتاوى اللجنة الدائمة، رقم 1653، 22/ 8/ 1397 ه-.
ما حرّم الله من الميتة، و ان كان يأكل منها بعد البيان له و اقامة الحجة عليه، معتقداً حرمتها فهو فاسق، و فى حكم الصلاة خلف المسلم الفاسق تفصيل. (1)
اگر امام مسجدى از اين ذبيحهها بعد از بيان و اقامه حجت بر او مىخورد در حالى كه خوردن آن را مباح مىداند نماز خواندن پشت سر او صحيح نمىباشد؛ چرا كه او معتقد به حليت چيزى است كه خدا حرام كرده، همانند مردار. ولى اگر از ذبيحه بعد از بيان و اقامه حجت بر او بخورد در حالى كه معتقد به حرمت آن است او فاسق مىباشد، و در حكم نماز پشت سر مسلمان فاسق تفصيل است.
او در اين باره مىگويد:
لبس الكعب العالى لا يجوز؛ لانّه يعرض المرأة للسقوط، و الانسان مأمور شرعاً بتجنب الأخطار، بمثل عموم قول الله:
(وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ)، و قوله: (وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ)، كما انّه يظهر قامة المرأة و عجيزتها بأكثر ممّا هى عليه، و فى هذا تدليس و ابداء لبعض الزينة التى نهيت عن ابدائها المرأة المؤمنة بقول الله سبحانه و تعالى: (وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ
1) فتاوى اللجنة الدائمة، رقم 1653.
إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِى إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِى أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ). (1)
پوشيدن كفش پاشنه بلند جايز نيست؛ زيرا زن را در معرض سقوط قرار مىدهد و انسان شرعاً مأمور به اجتناب از خطرهاست؛ به مثل عموم قول خداوند (با دستانتان خود را به هلاكت نيندازيد) و قول خداوند: (خودكشى نكنيد)، همانگونه كه قامت زن و پشت او بيش از آنكه هست پيدا مىشود و اين گول زدن مرد و ظاهر نمودن برخى از زينت اوست كه زن مؤمن از ظاهر نمودن آن نهى شده است به قول خداوند سبحان و متعالى: (و زينت خود را- جز آن مقدار كه نمايان است- آشكار ننمايند، و [اطراف] روسرىهاى خود را بر سينة خود افكنند [تا گردن و سينه با آن پوشانده شود]، و زينت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان، پدرانشان، يا پدرشوهرانشان، يا پسرانشان، يا پسران همسرانشان، يا برادرانشان، يا پسران برادرانشان، يا پسران خواهرانشان، يا زنان همكشيشان).
او در اين باره مىگويد:
أما المناكير فلاتجوز؛ لما فيها من منع وصول الماء فى الوضوء و الغسل إلى الأظافر ... (2)
اما كارهاى منكر جايز نيست؛ چرا كه باعث مىشود هنگام وضوگرفتن و غسل كردن آب به ناخنها نرسد ...
ص141
بن باز مىگويد:
ازالة الحاجبين بطلب من الزوج لايجوز؛ لانّ الرسول (ص) لعن النامصة و المتنمصة، و النمص هو اخذ شعر الحاجبين. (1)
زايل كردن موى دو ابرو به درخواست همسر جايز نيست؛ زيرا پيامبر (ص) نامصه و متنمصه را لعن كرده و «نمص» به معناى چيدن موى دو ابروست.
بن باز مىگويد:
... و لايجوز ان تترك اكثر من اربعين ليلة، لما ثبت عن انس قال: وَقَّتَ لَنَا رَسُولُ الله (ص) فِى قَصِّ الشّارِبِ وَ قَلَمِ الظُّفُرِ وَ نَتْفِ الإِبِطِ وَ حَلْقِ العانَةِ أَنْ لا نَتْرُكَ شَيْئاً مِن ذَلِكَ أَكْثَرُ مِن أربَعِينَ لَيلَةَ، وَلأَنَّ تطوِيلَها فِيهِ تَشَبُّهٌ بالبهائِمِ وَ بَعْضِ الكَفَرَةِ. (2)
... جايز نيست كه انسان بيش از چهل روز ناخن خود را بلند گذارد؛ چرا كه از انس ثابت شده كه گفت: رسول خدا (ص) براى ما در چيدن سبيل و كوتاه كردن ناخن و كندن موى زير بغل و تراشيدن موى زير ناف بيش از چهل روز وقت نداده كه آن را رها كنيم؛ زيرا در بلند كردن ناخن تشبه به حيوانات و برخى از كافران است.
ص142
بن باز مىگويد:
الحجاب الشرعى هو ان تحجب المرأة كل بدنها عن الرجال: الرأس و الوجه و الصدر و الرجل و اليد؛ لانّها كلّها عورة بالنسبة للرجل غير المحرم لقول الله جلّ و علا (وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ...) و قال تعالى: (وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ ...) و الوجه من اعظم الزينة، و الشعر كذلك، و اليد كذلك. و يمكن ان تحجب المرأة وجهها بالنقاب و هو الذى تبدو منه العينان أو احدهما و يكون الوجه مستوراً ... «(1)
حجاب شرعى به اين است كه زن تمام بدن خود را از مردان بپوشاند كه عبارت باشد از سر و صورت و سينه و پا و دست؛ زيرا تمام اين اعضا نسبت به مرد نامحرم عورت به حساب مىآيد، به جهت آنچه كه خداوند جلّ و علا فرمود: (و چون از آنان درخواست چيزى كرديد از پشت حجاب بخواهيد ...) و نيز فرمود: (و زينتهايشان را آشكار نكنند مگر براى شوهران يا پدرانشان ...) و صورت از مهمترين زينت هاست، همچنين مو و دست. و ممكن است كه زن صورتش را با نقاب بپوشاند و آن وسيلهاى است كه دو چشم يا يكى از آن دو را آشكار مىكند و صورت پوشيده مىباشد.
1) موسوعة بن باز، ج 5، صص 113- 114.
ص143
بن باز مىگويد:
لايجوز للمسلم ان يصاحب مثل هذا الشخص الذى يترك الصلاة فى بعض الأوقات، بل يجب عليه ان ينصحه و ينكر عليه عمله السيىء، فان تاب و إلّا هجره، و لم يتخذه صاحباً، و ابغضه فى الله حتى يتوب من عمله المنكر؛ لانّ ترك الصلاة كفر اكبر؛ لقول النبى (ص) (العَهْدُ الَّذِى بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمُ الصَّلاةُ؛ فَمَنْ تَرَكَهَا فَقَدْ كَفَرَ). (1)
بر مسلمان جايز نيست با چنين شخصى كه نماز را در برخى از اوقات ترك مىكند مصاحبت نمايد، بلكه بر او واجب است او را نصيحت كند و بر كار زشتش سرزنش نمايد، و اگر توبه كرد كه هيچ و گرنه او را ترك كند و او را رفيق خود انتخاب نكند بلكه او را به خاطر خدا دشمن بدارد تا از عمل بدش توبه كند؛ زيرا ترك نماز كفر اكبر است، به جهت قول پيامبر (ص): (عهد بين ما و بين مردم نماز است پس هركس آن را ترك كند به طور حتم كافر مىباشد).
بن باز درباره خوردن غذا با شخص بىنماز مىگويد:
لا حرج فى ذلك إذا دعت الحاجة اليه؛ لانّ النبى (ص) اكل مع اليهود و من مائدة اليهود، لكن مع بغضهم فى الله و عداوتهم و
1) موسوعة بن باز، ج 4، صص 492- 493.
ص144
عدم محبتهم و عدم موالاتهم. (1)
در آن باكى نيست در صورتى كه به آن احتياج دارد؛ زيرا پيامبر (ص) با يهود هم غذا مىشد و از سفره آنان مىخورد، ولى با دشمن داشتن آنها در راه خدا و عداوت آنان و دوست نداشتن و عدم موالات با آنان.
بن باز مىگويد:
يجب على المؤمن أن يصلى فى المسجد، و لايجوز له التساهل و الصلاة فى البيت مع قرب المسجد. «(2)
بر مؤمن واجب است كه نمازش را در مسجد بخواند و جايز نيست بر او سهلانگارى كردن و خواندن نماز در خانهاش با نزديكى به مسجد.
بن باز درباره تارك نماز گرچه منكر آن نباشد به خانمى كه شوهرش
نماز نمىخواند مىگويد:
إذا كان لايصلّى فهو يستحق الهجر و لاتسلّمى عليه، و لاتردى عليه السلام، حتّى يتوب؛ لانّ ترك الصلاة كفر اكبر و ان لم يجحد وجوبها فى اصحّ قول العلماء ... (3)
اگر او نماز نمىخواند مستحق قهر كردن است و نبايد به او سلام
ص145
كنى و جواب سلامش را بدهى تا توبه كند؛ زيرا ترك نماز كفر اكبر است گرچه وجوب آن را انكار نمىكند در اصحّ قول علما ...
همچنين مىگويد:
الذى يترك الصلاة متعمّداً كافر كفراً اكبر فى اصح قولى العلماء إذا كان مقراً بوجوبها، فان كان جاحداً لوجوبها فهو كافر عند جميع اهل العلم ... (1)
كسى كه نماز را عمداً ترك مىكند در صورتى كه به وجوب آن اقرار دارد، بنابر صحيحترين دو قول نزد علما كافر و بزرگترين كفر را داراست، و اگر منكر وجوب آن باشد، نزد تمام اهل علم كافر است ...
بن باز مىگويد:
من مات من المكلفين و هو لايصلّى فهو كافر، لايغسل و لايصلّى عليه، و لايدفن فى مقابر المسلمين، و لايرثه اقاربه، بل
ماله لبيت مال المسلمين فى اصحّ اقوال العلماء ... و هذا فيمن تركه كسلا و لم يجحد وجوبها، و اما من جحد وجوبها فهو كافر مرتد عن الاسلام عند جميع اهل العلم ... (2)
كسى از مكلفين اگر بميرد در حالى كه نماز نمىخوانده كافر است و نبايد او را غسل داد و بر او نماز خواند، و نيز در قبرستانهاى
ص146
مسلمانان دفن نمىشود و نزديكانش از او ارث نمىبرند، بلكه مالش براى بيت المال مسلمين مىباشد در اصح اقوال علما ... و اين در صورتى است كه از روى تنبلى آن را ترك كرده، ولى منكر وجوب نماز نيست، و اما كسى كه وجوب نماز را ترك كرده كافر و مرتد از اسلام است نزد تمام اهل علم.
بن باز مىگويد:
إذا كانت هذه حاله كما ذكرت- ايتها السائلة- من كونه يصلّى بعض الاحيان و لايصلّى فى اكثر الاحيان، فانّ هذا لايجوز لك ان تبقى معه؛ لانّ ترك الصلاة كفر اكبر فى اصحّ قولى العلماء ولو لم يجحد وجوبها. فالواجب عليك التخلص منه، و لايجوز لكِ الدخول عليه، و لايجوز بقاء هذا النكاح، بل هو و الحال كما ذكر عقد باطل فى اصحّ قولى العلماء، و عليك ان تحذرى ان يمسك او يقربك ... (1)
اگر موقعيت او اين چنين است كه ذكر كردى- اى زن سؤال كننده- از اينكه شوهرت در برخى از اوقات نماز مىخواند ولى در بيشتر اوقات نماز نمىخواند، با اين حال جايز نيست بر تو كه همراه او باقى باشى؛ زيرا ترك نماز كفر اكبر است بنابر قول صحيحتر از دو قول، گرچه وجوب آن را انكار نكند. پس واجب بر تو خلاصى از دست اوست، و بر تو جايز نيست كه بر او وارد شوى و بقاء اين
1) موسوعة امام المسلمين فى القرن العشرين، ج 4، ص 502.
ص147
نكاح جايز نمىباشد، بلكه در اين حال عقد باطل است در اصح دو قول علما، و بر تو است كه نگذارى او تو را لمس كند يا نزديك تو شود ...
بن باز در پاسخ سؤال مردى كه درباره سستى زنش در اداى نماز از او سؤال كرده مىگويد:
إذا كان حال زوجتك ما ذكرت من تهاون بالصلاة و عدم محافظتها عليها رغم نصيحتك لها و اجتهادك فى توجيهها إلى الخير، فالواجب عليك فراقها؛ لانّ من ترك الصلاة من الرجال او النساء كفر كفراً اكبر، و ان لم يجحد وجوبها فى اصح قولى العلماء ... (1)
اگر وضعيت همسرت اينگونه است كه ذكر كردى به اينكه او نماز را سبك مىشمارد و بر آن محافظت نمىكند به رغم آنكه او را نصيحت مىكنى و در توجيه او به خير كوشش مىنمايى، بر تو واجب است كه از او جدا شوى گرچه وجوب نماز را انكار نمىكند در اصح دو قول علما ...
بن باز مىگويد:
ومن ترك الصلاة بعد البلوغ و لم يقبل النصيحة يرفع امره إلى
1) موسوعة امام المسلمين فى القرن العشرين، ج 4، ص 506.
ص148
المحاكم الشرعية حتّى تستتيبه، فان تاب و إلّا قتل ... (1)
و كسى كه نماز را بعد از بلوغ ترك كند و نصيحت را قبول ننمايد امرش به محاكم شرعى برده مىشود تا او را توبه دهند، و اگر توبه نكرد كشته مىشود ...
بن باز مىگويد:
امّا ترك صيام رمضان من غير عذر شرعى فمن اعظم الجرائم و الكبائر، و قد ذهب بعض اهل العلم إلى كفر من ترك صيام رمضان من غير عذر شرعى كالمرض و السفر، فالواجب عليك ان تبغضه فى الله و ان تحجره حتى يتوب إلى الله سبحانه، و الواجب على ولاة امر المسلمين استتابة من عرف بترك الصلاة، فان تاب و إلّا قتل؛ لقول الله عزوجل: (فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ)؛ فدلّ ذلك على انّ من لم يصل لايخلّى سبيله ...(2)
اما ترك روزه ماه رمضان بدون عذر شرعى از بزرگترين جرائم و گناهان كبيره است و برخى از اهل علم فتوا به كفر ترك روزه ماه رمضان بدون عذر شرعى همچون مرض و سفر دادهاند، پس واجب بر تو آن است كه او را به خاطر خدا دشمن بدارى و او را رها كنى تا به سوى خداوند سبحان توبه كند، و بر واليان امر مسلمين واجب
ص149
است تا كسانى كه معروف به ترك نمازند را توبه دهند و اگر توبه نكردند بايد كشته شوند به جهت قول خداوند عزوجل: (اگر توبه كرده و نماز به پا داشته و زكات پرداختند آنان را رها كنيد)، كه اين آيه دلالت دارد بر اينكه هركس نماز نمىخواند جلو او را بگيريد و رهايش نسازيد ...
بن باز مىگويد:
... و قوله لا إله إلّا الله و هكذا شهادته ان لا اله إلّا الله و أنّ محمداً رسول الله لايمنع من تكفيره إذا أتى بناقض من نواقض الاسلام، كما لو سبّ الله أو سبّ رسوله أو استهزأ بالدين أو جحد وجوب الصلاة أو تحريم الزنا أو نحو ذلك، فانّه يكفّر باجماع المسلمين، و لو شهد أن لا إله إلّا الله و أنّ محمداً رسول الله و صلّى و صام؛ لانّ هذه الشهادة انّما تعصم قائلها إذا عمل بمعناها و ادّى حقّها، أما إذا خالفها و لم يؤدّ حقها فانّها لاتعصم دمه و لا ماله ... (1)
... و قول او (لا اله الّا الله) و همچنين گواهى او به توحيد و اينكه محمّد فرستاده خداست مانع از تكفير او نمىشود در صورتى كه يكى از نواقض اسلام را بهجا آورد، مثل آنكه خدا يا رسولش را ناسزا گويد، يا دين را مسخره كرده يا منكر وجوب نماز يا تحريم زنا يا مثل آن گردد، كه به اجماع مسلمانان تكفير مىگردد، گرچه
1) موسوعة امام المسلمين فى القرن العشرين، ج 4، ص 509.
ص150
به وحدانيت و رسالت محمّد از جانب خدا شهادت دهد و نماز بخواند و روزه بگيرد؛ زيرا اين گواهى، گوينده آن را هنگامى نگه مىدارد و خونش را محفوظ مىدارد كه به معناى آن عمل كند و حق آن را ادا نمايد، ولى اگر با آن مخالفت كرده و حقش را ادا ننمايد خون و مالش محفوظ نمىباشد ...
بن باز درباره زنى كه شوهرش نماز نمىخواند مىگويد:
يجب عليها ان تفارقه و تذهب إلى اهلها إذا كان لايصلّى؛ لانّ ترك الصلاة كفر اكبر؛ لقول النبى (ص): (بَيْنَ الرَّجُلِ وَ بَيْنَ الكُفرِ وَ الشِّركِ تَركَ الصَّلاةِ). (1)
بر او واجب است كه از شوهرش جدا شود و به اهلش باز گردد در صورتى كه نماز نمىخواند؛ زيرا ترك نماز كفر اكبر است؛ به جهت قول پيامبر (ص): (بين مرد و بين كفر و شرك، ترك نماز است). و نيز به جهت قول ديگر پيامبر (ص): (عهدى كه بين ما و مردم است نماز مىباشد؛ پس هركس آن را ترك كند به طور حتم كافر مىباشد).
بن باز درباره كسى كه از مردم خجالت مىكشد و لذا نمازش را در خانه مىخواند مىگويد:
1) موسوعة امام المسلمين فى القرن العشرين، ج 4، ص 509.
ص151
الواجب عليه ان يتقى الله و يصلّى مع الناس، و علّموه و وجّهوه للخير؛ لانّ هذا الخجل لا وجه له، و انّما هو ضعف و عجز و كسل لايجوز، بل عليه ان يبادر و يصلّى مع الناس، و لايجوز له ان يصلّى فى البيت. (1)
بر او واجب است كه از خدا بترسد و با مردم نماز گزارد، و او را ياد داده و توجيه به خير كنيد؛ زيرا اين خجالت وجهى ندارد، بلكه ضعف و عجز و تنبلى است كه جايز نمىباشد، بلكه بر اوست كه مبادرت كرده و با مردم نماز بخواند و بر او جايز نيست كه در خانه نماز گزارد.
بن باز در اين باره و در جواب سؤالكنندهاى مىگويد:
ليس ما ذكرته عذراً يسوّغ لك تأخير الصلاة مع الجماعة، بل الواجب عليك ان تبادر اليها مع اخوانك المسلمين فى بيوت الله عزوجلّ، ثم تكون الراحة و تناول الطعام بعد ذلك؛ لانّ الله سبحانه أوجب عليك اداء الصلاة فى وقتها مع اخوانك المسلمين فى الجماعة ...(2)
آنچه را كه تو ذكر كردى عذرى نيست كه مجوّز تأخير نماز براى تو با جماعت گردد، بلكه بر تو واجب است كه بر آن همراه با برادران مسلمانت در خانههاى خداوند عزّوجلّ بهجا آورى، سپس
ص152
مىتوانى بعد از آن استراحت كرده و بعد صرف غذا نمايى؛ زيرا خداوند سبحان بر تو اداى نماز در وقتش همراه با برادران مسلمانت با جماعت را واجب كرده است ...
بن باز درباره نماز خواندن همراه با ساعتى كه داراى تصوير است، مىنويسد:
إذا كانت الصور فى الساعات مستورة لاترى فلاحرج فى ذلك. اما اذا كانتترى فى ظاهر الساعة أو فى داخلها إذا فتحها لم يجز ذلك؛ لما ثبت عنه (ص) من قوله لعلى: (لا تَدَعْ صُورَةً إلّا طَمَسْتَهَا) ... (1)
در صورتى كه صورتهاى در ساعتها پنهان باشد و ديده نشود اشكالى در آن نيست، ولى اگر در ظاهر ساعت يا داخل آن در صورتى كه آن در را باز كند تصاوير ديده شود، نماز با آن جايز نيست؛ زيرا از پيامبر (ص) در قول على (ع) ثابت شده كه فرمود: (صورتى مگذار جز آنكه آن را محو كنى) ...
بن باز مىگويد:
لايجوز للنساء زيارة القبور، لانّ الرسول (ص) لعن زائرات القبور، و لانهنّ فتنة، و صبرهنّ قليل، فمن رحمة الله و احسانه ان حرّم
1) موسوعة امام المسلمين فى القرن العشرين، ج 4، ص 473.
ص153
عليهنّ زيارة القبور حتى لايفتن و لايفتن.(1)
جايز نيست براى زنان كه به زيارت قبرها روند؛ زيرا پيامبر (ص) زنان زيارت كننده قبرها را لعنت كرده است، و به جهت آنكه وجودشان فتنه بوده و صبرشان كم است، پس از رحمت الهى و احسان او اينكه براى زنان زيارت قبرها را حرام كرده تا باعث فتنه نشده و آنان نيز مورد فتنه قرار نگيرند.
بن باز مىگويد:
احياء تاريخ الوفاة على رأس كل عام بدعة لا اصل لها ... (2)
زنده كردن تاريخ وفات در اول هر سال بدعتى است كه اصل و اساسى براى آن نمىباشد ...
بن باز در اين باره مىگويد:
ابتدعها من جهلوا الاسلام. و ما يجب عليهم نحوه من المحافظة على اصوله و فروعه، و ليس لديهم وازع دينى سليم، بل مشوب بتقاليد اهل الضلال، فهو بدعة متحدثة فى الاسلام فكانت مردودة شرعاً ... (3)
ص154
آن را كسانى بدعت گزاردهاند كه به اسلام جاهل مىباشند. و آنچه بر آنان واجب است اينكه اصول و فروع اسلام را محافظت كنند، و نزد آنان ميزان دينى سالمى نيست، بلكه كارهاى آنان محفوظ با تقاليد اهل ضلالت است، و لذا اين كار بدعتى است كه در اسلام حادث شده و لذا شرعاً مردود مىباشد ...
بن باز مىگويد:
الاصل فيها انّها عادة فرعونية كانت لدى الفراعنة قبل الاسلام ثم انتشرت عنهم و سرت فى غيرهم، و هى بدعة منكرة لا اصل لها فى الاسلام ... (1)
اصل در آن اين است كه اين كار از عادات فرعونى است كه نزد
فراعنه قبل از اسلام بوده و سپس از سوى آنان منتشر شده و به غير آنان سرايت كرده است، و اين كار بدعتى منكر مىباشد كه برايش اصل و اساسى در اسلام نيست ...
بن باز مفتى سابق وهابيان مىگويد: «نفى الجسمية و الجوارح و الاعضاء عن الله من الكلام المذموم»؛(2)«نفى جسميت و جوارح و اعضاء از خداوند از جمله سخنان پست است».
ص155
و نيز مىگويد:
يوم يجىء الربّ- يوم القيامة- و يكشف لعباده المؤمنين عن ساقه، و هى العلامة بينه و بينهم، فإذا كشف عن ساقه عرفوه و تبعوه. (1)
روزى كه پروردگار در روز قيامت مىآيد و ساقش را براى بندگان مؤمنش كشف مىكند كه اين نشانهاى بين او و آنان است، در اين هنگام است كه همگى او را شناخته و از او پيروى مىكنند.
بن باز مىگويد:
ليس فى القرآن مجاز على الحدّ الذى يعرفه اصحاب فن البلاغة، وكلّ ما فيه فهو حقيقة. (2)
در قرآن آنگونه كه اصحاب فنّ بلاغت مىگويند مجاز وجود ندارد بلكه هر آنچه در اوست حقيقت است.
بن باز وهابى مىگويد: «لا يجوز للمرأة قيادة السيارة» (3)«رانندگى براى زنان جايز نيست».
ص156
بن باز وهابى مىگويد: «من ترك الصلاة فى جماعة لا يزوّج» (1)«به كسى كه نماز جماعت را ترك مىكند نبايد زن داد».
بن باز وهابى مىگويد:
انّه يجب منع الرجال من تعليم البنات و النساء من تعليم الصبيان فى الصفوف الابتدائية. (2)
واجب است كه از تعليم دختران توسط مردها و تعليم پسران توسط زنها در كلاسهاى ابتدايى جلوگيرى كرد.
بن باز وهابى مىگويد:
انّ قول (صدق الله العظيم) بعد الفراق من قرائة القرآن بدعة ضلالة. (3)
گفتن (صدق الله العظيم) بعد از فارق شدن از قرائت قرآن بدعت گمراهكننده است.
بن باز وهابى مىگويد:
... أنا عندى بعض التوقف فى مثل هذا؛ لعظم الخطر فى
ص157
التصوير، و لما جاء فيه من الاحاديث الثابتة فى الصحيحين و غيرهما فى بيان انّ اشدّ الناس عذاباً يوم القيامة المصوّرون و احاديث لعن المصوّرين إلى غير ذلك من الاحاديث. (1)
نزد من در اين مورد اشكال است؛ چرا كه خطر تصوير زياد مىباشد، و به جهت اينكه در اين موضوع احاديث ثابت در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتابها رسيده كه شديدترين مردم از حيث عذاب در روز قيامت كسانى هستند كه تصوير مىكشند، و نيز احاديثى كه در آنها تصويركنندهها مورد لعن واقع شدهاند.
بن باز وهابى مىگويد:
انّ قيام البنات للمدرّسة و البنين للمدرّسين امر لا ينبغى، واقلّ ما فيه الكراهة الشديدة. (2)
ايستادن دختران براى معلّم زن خود، و نيز پسران براى معلم مرد، كارى است كه نبايد انجام گيرد و كمترين حكمى كه بر آن است كراهت شديده مىباشد.
بن باز وهابى مىگويد:
ليس من منهج السلف التشهير بعيوب الولاة و ذكر ذلك على
ص158
المنابر؛ لانّ ذلك يفضى الى الفوضى و عدم السمع والطاعة فى المعروف، و يفضى الى الخوض الذى يضر ولاينفع ...
از روش سلف اين نبوده كه عيوب حاكمان را علنى بگويند و آنها را مشهور كرده و بر بالاى منبرها ذكر كنند؛ چرا كه اين مطالب موجب شورش شده و باعث مىشود كه مردم در كارهاى خوب از او اطاعت نكنند، و نيز منجر به امورى مىشود كه ضرر داشته و نفع ندارد ...
عبدالعزيز بن عبدالله بن باز مىگويد:
انّ تربية اللحية و توفيرها و ارخاءها فرض لايجوز تركه ... (1)
مرتبكردن ريش و بلند گذاشتن و رها كردن آن واجب است و تركش جايز نيست ...
بن باز مىگويد: «لايجوز اخذ شعر الحاجبين و لا التخفيف منها ...» (2)«چيدن موى از دو ابرو و باريك كردن آن دو جايز نيست ...».
ص159
مبانى اجتهادى بن باز مشكلاتى دارد كه در مورد فتوا به مشكل برخورد نموده و چنين فتاواى سخت و دشوارى از او صادر شده است؛ فتاوايى كه با شريعت سهل و آسانى كه پيامبر اسلام 9 از آن خبر داده، سازگارى ندارد. او در برخى از موارد، افعال مسلمانان را به بدعت نسبت داده و در برخى موارد نيز حرام مىداند و در برخى موارد ديگر نيز عملى را به كفر نسبت داده و انجامدهندة آن را كافر مىداند. جا دارد تا مبانى او را نقد نماييم:
بن باز در بسيارى از موارد حكم به تفكير افراد كرده و قتل آنان را واجب دانسته است؛ چه در مسائل اعتقادى يا فرعى فقهى در حالى كه كفر مراتبى دارد و همه مراتب آن موجب خروج از دين و حكم به قتل نيست. اينك جا دارد به اين مسأله مهم به طور اختصار بپردازيم.
ص160
در آيات قرآن كه سخن از كفر به ميان آمده آن را بر دو نوع اطلاق نموده است:
خروج از ملت اسلامخداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لايُؤْمِنُونَ) (بقره: 6)
كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمىكند كه آنان را (از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد.
طبرى در تفسير اين آيه مىگويد:
واما معنى الكفر فى الآية فانّه الجحود، و ذلك انّ الأحبار من يهود المدينة جحدوا نبوة محمد (ص) و ستروه عن الناس، و كتموا امره و هم يعرفونه كما يعرفون ابناءهم. و اصل الكفر عند العرب: تغطية الشىء ... فكذلك الأحبار من اليهود غطّوا امر محمد (ص) و كتموه عن الناس مع علمهم بنبوته و وجود صفته فى كتبهم. (1)
و اما معناى كفر در اين آيه به معناى جحود و انكار است، و دليل آن اينكه دانشمندان از يهود مدينه نبوت محمّد (ص) را انكار كرده و از
مردم مخفى داشتند و امر او را مكتوم نمودند، و حال آنكه او را مىشناختند آن گونه كه فرزندانشان را مىشناختند، و اصل كفر نزد
1) تفسير جامع البيان، طبرى، ج 1، ص 10، دار الفكر، بيروت.
عرب پوشاندن چيزى است. پس همچنين است دانشمندان از يهود كه امر محمّد (ص) را پوشانده و آن را از مردم كتمان نمودند با آگاهى آنان به نبوت او و وجود صفت او در كتابهايشان.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ) (بقره: 34)
و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده وخضوع كنيد! همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد، وتكبر ورزيد، (و به خاطر نافرمانى وتكبرش) از كافران شد.
همچنين مىفرمايد:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِى حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِى وَ أُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) (بقره: 258)
آيا نديدى (و آگاهى ندارى از) كسى [نمرود] كه با ابراهيم در باره پروردگارش محاجه وگفتگو كرد؟ زيرا خداوند به او حكومت داده بود؛ (و بر اثر كمى ظرفيت، از باده غرور سرمست شده بود؛) هنگامى كه ابراهيم گفت: خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند. او گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم! (و براى اثبات اين كار ومشتبهساختن بر مردم دستور داد دو زندانى را حاضر كردند، فرمان آزادى يكى وقتل ديگرى را داد) ابراهيم گفت: خداوند، خورشيد را از افق مشرق مىآورد؛ (اگر راست
مىگويى كه حاكم بر جهان هستى تويى)، خورشيد را از مغرب بياور! (در اينجا) آن مرد كافر، مبهوت ووامانده شد. وخداوند، قوم ستمگر را هدايت نمىكند.
خداوند متعا ل مىفرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِى الأَرْضِ جَمِيعاً وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ اللهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ) (مائده: 17)
آنها كه گفتند: خدا، همان مسيح بن مريم است، بهطور مسلّم كافر شدند؛ بگو: اگر خدا بخواهد مسيح پسر مريم ومادرش وهمه كسانى را كه روى زمين هستند هلاك كند، چه كسى مىتواند جلوگيرى كند؟ (آرى،) حكومت آسمانها وزمين، وآنچه ميان آن دو قرار دارد از آن خداست؛ هر چه بخواهد، مىآفريند؛ (حتّى انسانى بدون پدر، مانند مسيح)؛ واو، بر هر چيزى تواناست.
و نيز مىفرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ) (مائده: 73)
آنها كه گفتند: خداوند، يكى از سه خداست. (نيز) بيقين كافر شدند؛ معبودى جز معبود يگانه نيست؛ واگر از آنچه مىگويند دست بر ندارند، عذاب دردناكى به كافران آنها (كه روى اين عقيده ايستادگى كنند،) خواهد رسيد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ) (انفال: 36)
آنها كه كافر شدند، اموالشان را براى بازداشتن (مردم) از راه خدا خرج مىكنند؛ آنان اين اموال را (كه براى به دست آوردنش زحمت كشيدهاند، در اين راه) مصرف مىكنند، امّا مايه حسرت واندوهشان خواهد شد؛ وسپس شكست خواهند خورد؛ و (در جهان ديگر) كافران همگى به سوى دوزخ گردآورى خواهند شد.
و مىفرمايد:
(إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِى الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللهِ هِىَ الْعُلْيا وَ اللهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) (توبه: 40)
اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد؛ (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت؛) آن هنگام كه كافران او را (از مكّه) بيرون كردند، در حالى كه دوّمين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت)؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، واو به همراه خود مىگفت: «غم مخور، خدا با ماست!» در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامش) خود را بر او فرستاد؛ وبا لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تقويت نمود؛ وگفتار (و هدف)
كافران را پايين قرار داد، (و آنها را با شكست مواجه ساخت؛)
وسخن خدا (و آيين او)، بالا (و پيروز) است؛ وخداوند عزيز وحكيم است!
و مىفرمايد:
(وَ سِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آياتِ رَبِّكُمْ وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا بَلى وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَى الْكافِرِينَ) (زمر: 71)
و كسانى كه كافر شدند گروه گروه به سوى جهنّم رانده مىشوند؛ وقتى به دوزخ مىرسند، درهاى آن گشوده مىشود ونگهبانان دوزخ به آنها مىگويند: آيا رسولانى از ميان شما به سويتان نيامدند كه آيات پروردگارتان را براى شما بخوانند واز ملاقات اين روز شما را بر حذر دارند؟! مىگويند: آرى، (پيامبران آمدند وآيات الهى را بر ما خواندند، وما مخالفت كرديم!) ولى فرمان عذاب الهى بر كافران مسلّم شده است.
در قرآن كريم گاهى كلمه كفر در مورد ديگر غير از خروج از ملت اسلام به كار رفته است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِى وَ لا تَكْفُرُونِ) (بقره: 152)
پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! وشكر مرا گوييد و (در برابر نعمتهايم) كفران نكنيد.
مفسران بسيارى كفر در اين آيه را به معناى پوشاندن نعمت دانستهاند نه تكذيب آيات الهى. (1)
قرطبى در معناى آن مىگويد:
والمعنى: لاتجحدوا احسانى اليكم، و لاتكفروا نعمتى و أيادى. (2)
و معنا اين است: انكار نكنيد احسان مرا به شما و كفر نورزيد به نعمتها و عنايات من.
خداوند متعال مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ* وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِىَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) (آل عمران: 100- 101)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر از گروهى از اهل كتاب، (كه كارشان نفاقافكنى وشعلهورساختنِ آتش كينه وعداوت است) اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر باز مىگردانند. و چگونه ممكن است شما كافر شويد، با اينكه (در دامان وحى قرار گرفتهايد، و) آيات خدا بر شما خوانده مىشود، وپيامبر او در ميان شماست؟! (بنابراين، به خدا تمسّك جوييد!) وهر كس به خدا تمسّك جويد، به راهى راست، هدايت شده است».
با مراجعه به سبب نزول آيه استفاده مىشود كه كفر در اين آيه به
معناى ارتداد و خروج از ملت اسلام نيست، بلكه مقصود به آن عمل به اخلاق و اعمال كافران است كه با اخلاق و اعمال اسلام سازگارى ندارد. (1)
و نيز از زبان حضرت سليمان (ع) مىفرمايد:
(قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِى أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ) (نمل: 40)
(امّا) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد! وهنگامى كه (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت وپابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بهجا مىآورم يا كفران مىكنم؟! وهر كس شكر كند، به نفع خود شكر مىكند؛ وهر كس كفران نمايد (بهزيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنى وكريم است!
مقصود به كفر در اين آيه عدم شكرگزارى بر نعمتها و فضل الهى است نه به معناى تكذيب، همانگونه كه شوكانى، طبرانى و صابونى در تفاسيرشان ذيل اين آيه به آن اشاره كردهاند.
از روايات فرقين نيز استفاده مىشود كه كفر بر دو نوع است؛ برخى از انواع آن موجب خروج از اسلام شده و برخى چنين نمىباشد.
1) تفسير طبرى، ج 3، ص 5، اسباب النزول، نيشابورى، ص 85، فتح القدير، شوكانى، ج 1، صص 367- 368.
ص167
كفرى كه موجب خروج از اسلام بوده و ارتداد مىباشد:
در روايات اهل بيت (ع) نيز به طور گسترده به حكم مرتدّ اشاره شده است:
يك- على بن جعفر مىگويد: به برادرم موسى بن جعفر (ص) عرض كردم: شخصى نصرانى اسلام آورده وسپس مرتدّ مىشود، حكمش چيست؟ حضرت فرمود:
يُسْتَتابُ فَإنْ رَجَعَ وَإلّا قُتِلَ؛ (1)
او را توبه مىدهند، اگر به اسلام بازگشت [به او كارى ندارند] وگرنه كشته خواهد شد.
دو- محمد بن مسلم در حديثى از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود:
وَ مَنْ جَحَدَ نَبيّاً مُرسَلًا نُبُوَّتَهُ وَكَذَّبَهُ فَدَمُهُ مُباحٌ ... (2)
و هر كس منكر نبوّت نبى مرسلى شود واو را تكذيب كند خونش مباح است.
در روايات اهل سنت نيز اشارهاى به مسأله ارتداد به طرق مختلف شده است:
يك- برخى روايات اشاره به عملكرد پيامبر (ص) با مرتدّين دارد، از حيث اينكه توبه برخى را پذيرفته وآنها را عفو كرده وبرخى ديگر را به قتل رسانده است.
دو- رواياتى كه دلالت بر مذمّت ارتداد از ناحيه رسول خدا (ص) دارد.
سه- رواياتى كه به طور مطلق اشاره به حكم مرتدّ دارد.
چهار- رواياتى كه حكم مرتدّ را بين زن ومرد تفصيل داده است.
پنج- رواياتى نيز اشاره به سيره واقوال صحابه دارد.
اينك به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم:
اول- رسول خدا (ص) فرمود:
إنّ مِنْ أبْغَضِ الخَلْقِ إلَى اللهِ تَعالَى لَمَنْ آمَنَ ثُمَّ كَفَرَ. (1)
از مبغوضترين خلق نزد خداوند متعال كسى است كه ايمان آورده وسپس كافر شده است.
دوم- همچنين فرمود:
لا يَحِلُّ دَمُ امْرِىءٍ مُسْلِمٍ إلّا فِى إحدى ثَلاثٍ: رَجُلٍ زَنَى وَهُوَ مُحْصِنٌ، فَرُجِمَ. أوْ رَجُلٍ قَتَلَ نَفْسَاً بِغَيْرِ نَفْسٍ. أَوْ رَجُلٍ ارتَدَّ بَعْدَ إسْلامِهِ. (2)
ريختن خون مسلمان مگر در سه مورد جايز نيست: مردى كه زنا كرده در حالى كه محصن است كه بايد رجم شود. يا مردى كه كسى را بدون جهت كشته است. يا مردى كه بعد از اسلامش به
كفر باز گشته است.
سوم- رسول خدا (ص) در جاى ديگر فرمود: «مَنْ ارتَدَّ عَنْ دِينِهِ فاقْتُلُوهُ»؛ (1)«هر كس از دين خود خارج شود او را بكشيد».
چهارم- همچنين فرمود:
مَنْ بَدَّلَ دِينَهَ فَاقْتُلُوهُ، لايَقْبَلُ اللهُ تَوْبَةَ عَبْدٍ كَفَرَ بَعْدَ إسْلامِهِ. (2)
هر كس دين خود را تبديل كرد او را بكشيد. خداوند توبه بندهاى را كه بعد از اسلامش كافر شود نمىپذيرد.
پنجم- ونيز فرمود:
أيُّما رَجُلٍ إرْتَدَّ عَنِ الإسلامِ فَادْعُهُ فَإنْ تابَ فَاقْبِلْ مِنهُ وَإنْ لَمْ يَتُبْ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ. وَأيُّما إمْرَأَةٍ إرْتَدَّتْ عَنِ الإسْلامِ فَادْعُها فَإنْ تابَتْ فَاقبِلْ مِنها وَإنْ أَبَتْ فَاسْتَتِبها. (3)
هر مردى كه از اسلام برگشته است او را به اسلام دعوت كن، اگر توبه كرد از او قبول نما وگرنه گردن او را بزن. وهر زنى كه از اسلام خارج شد او را به اسلام دعوت كن، اگر توبه كرد از او بپذير واگر ابا كرد باز از او طلب توبه نما.
ششم- سعيد بن عبدالعزيز تنوخى مىگويد:
زنى به نام ام قرنه بعد از اسلام اختيار كردنش به كفر بازگشت، ابوبكر او را به توبه دستور داد، ولى او قبول نكرد تا او را به قتل
رسانيد. (4)
هفتم- سليمان بن موسى مىگويد: «عثمان بن عفان، سه بار مرتدّ را به اسلام دعوت مىكرد ودر صورت نپذيرفتن، او را مىكشت». (1)
از ظاهر روايات استفاده مىشود كه كفر داراى مراتبى است و نمىتوان تمام رواياتى كه در آن لفظ «كفر» آمده را حمل بر كفر صد در صد كرد و حكم به كشتن كافر به تمام مراتب نمود.
مسلم به سندش از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
إثْنَتانِ فِى النّاسِ هُما بِهِمْ كُفْرٌ: أَلطَّعنُ فِى النَّسَبِ وَ النّياحَةِ عَلَى المَيِّتِ. (2)
دو عمل در بين مردم است كه باعث كفر آنان مىشود: يكى طعن در نسب و ديگرى نوحه خوانى بر مردگان.
بخارى به سندش از ابن عباس نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
اريتُ النّارَ فَإذا أكثَرُ أَهْلِهَا النّساءُ يَكْفُرْنَ. قِيلَ: أَيَكْفُرنَ بِاللهِ؟ قالَ: يَكْفُرْنَ العَشِيرَ، وَ يَكْفُرْنَ الإحْسانَ، لَوْ احْسَنْتَ إلَى إحْداهُنَّ الدَّهْرَ ثُمَّ رَأَتْ مِنْكَ شَيْئَاً قَالَتْ: مَا رَأَيْتُ مِنْكَ خَيْراً قَطُّ. (3)
آتش دوزخ به من نشان داده شد و مشاهده كردم كه بيشتر اهل آن زنانى هستند كه كفر مىورزند. عرض شد: آيا به خدا كافر شدهاند؟
فرمود: آنان كفر معاشرت و كفر نيكى و احسان دارند؛ زيرا اگر تو
به يكى از آنها مدت زيادى نيكى كنى آنگاه از تو چيز [ناخوشى] مشاهده نمايد مىگويد: من از تو هيچ خيرى نديدم.
بخارى به سندش از عبدالله بن مسعود نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: «سَبابُ المُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قَتَالُهُ كُفْرٌ» (1)«دشنام دادن به مومن فسق و جنگ با او كفر است».
و نيز به سندش از ابن عمر نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: «لاتَرْجِعُوا بَعْدِى كُفّاراً يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقابَ بَعضٍ» (2)«بعد از من به كفر باز نگرديد به اينكه گردن يكديگر را بزنيد».
در اين روايات گرچه سخن از كفر به ميان آمده ولى مقصود به آن كفرى نيست كه موجب خروج از ملت اسلام شود.
ابوعبيد قاسم بن سلام مىگويد:
وأما الآثار المرويات بذكر الكفر و الشرك ووجودهما بالمعاصى فانّ معناها عندنا ليست تثبت على أهلها كفراً و لا شركاً يزيلان الإيمان عن صاحبه، انّما وجوهها انّها من الأخلاق و السنن التى عليها الكفار و المشركون. (3)
و اما آثارى كه روايت شده به ذكر كفر و شرك و تحقق آن دو با گناهان؛ پس همانا معناى آن نزد ما اثبات نمىكند بر اهلش كفر و شرك را، و ايمان را از صاحب آن زايل نمىكند، بلكه توجيه آن اين است كه معاصى از اخلاق و سنتهاى كفار و مشركان است.
نووى مىگويد:
انّ مذهب اهل الحق انّه لايكفر المسلم بالمعاصى من غير بطلان دين الاسلام. و الاحاديث المروية تحمل على كفر النعمة و الإحسان، و انّه من اعمال الكفار و اخلاق الجاهلية، و ليس المراد المخرج عن ملة الاسلام. (1)
همانا مذهب اهل حق اين است كه مسلمان تا زمانى كه دينش از بين نرود، با گناهان كافر نمىشود. و احاديث روايت شده حمل مىشود بر كفر نعمت و احسان، و اينكه معصيت از اعمال كفار و اخلاق جاهليت است، و مراد كفرى نيست كه او را از ملت اسلام خارج كند.
وانگهى آيات قرآن دو دسته از جنگ كنندگان مسلمان را مؤمن ناميده است؛ آنجا كه مىفرمايد:
(وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلى أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ* إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ) (حجرات: 9- 10)
و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع وجنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ واگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد؛ وهرگاه بازگشت (و
زمينه صلح فراهم شد)، در ميان آن دو به عدالت صلح برقرار سازيد؛
1) شرح صحيح مسلم، نووى، ج 1، ص 49، دار احياء التراث العربى، بيروت.
وعدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مىدارد. مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس دو برادر خود را صلح وآشتى دهيد وتقواى الهى پيشه كنيد، باشد كه مشمول رحمت او شويد!
و نيز در آيهاى ديگر تعبير به برادر كرده و مىفرمايد:
(فَمَنْ عُفِىَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَىْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ) (بقره: 178)
پس اگر كسى از سوى برادر (دينى) خود، چيزى به او بخشيده شود، (و حكم قصاص او، تبديل به خونبها گردد،) بايد از راه پسنديده پيروى كند. (و صاحب خون، حال پرداخت كننده ديه را در نظر بگيرد.) واو [قاتل] نيز، به نيكى ديه را (به ولى مقتول) بپردازد؛ (و در آن، مسامحه نكند.) اين، تخفيف ورحمتى است از ناحيه پروردگار شما!
نووى در شرح حديث «لا يَزْنِى الزّانِى حِينَ يَزْنِى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ ...» مىگويد:
القول الصحيح الذى قاله المحققون انّ معناه: لايفعل هذه المعاصى و هو كامل الايمان، و هذا من الألفاظ التى تطلق على نفى الشىء و يراد نفى كماله و مختاره. (1)
قول صحيحى كه محققان آن را انتخاب كردهاند معنايش آن است كه فردى كه ايمانش كامل است، اين گناهان را انجام نمىدهد. و اين از الفاظى است كه اطلاق مىشود بر نفى چيزى و مقصود به آن نفى كمال و مختار از آن است.
1) شرح صحيح مسلم، نووى، ج 2، ص 41.
آنگاه در صدد تفسير و بيان سبب اين تأويل برآمده و مىگويد:
وانّما تأولناه على ما ذكرناه؛ لحديث ابى ذر و غيره: (مَنْ قَالَ لا إلَهَ إلّا اللهُ دَخَلَ الجَنّةَ، وَ إن زَنى وَ إنْ سَرَقَ) (1)
، وحديث عبادة بن الصامت الصحيح المشهور: إنَّهُمْ بَايَعُوهُ (ص) عَلَى أنْ لايَسْرِقُوا وَلا يَزْنُوا وَلا يَعْصُوا ... فَمَنْ وَفَى مِنْكُمْ فَأَجْرُهُ عَلَى اللهِ، وَ مَنْ فَعَلَ شَيْئَاً مِنْ ذَلِكَ فَعُوقِبَ فِى الدُّنْيَا فَهُوَ كَفّارَتُهُ، وَ مَنْ فَعَلَ وَ لَمْ يُعَاقَبْ فَهُو إلَى اللهِ تَعَالَى، إنْ شَاءَ عَفَا عَنْهُ وَ إنْ شَاءَ عَذَّبَهُ. (2)
همانا آن را آن گونه كه ذكر كرديم تأويل نموديم به جهت حديث ابوذر و ديگران: (هركس لا اله الّا الله بگويد داخل بهشت مىشود گرچه زنا كند، گرچه دزدى كند). و در حديث عبادة بن صامت كه صحيح و مشهور است آمده: اينكه آنان با پيامبر (ص) بيعت كردند بر اينكه سرقت نكرده و زنا نكنند و معصيت به جاى نياورند ... پس هركس از شما به اين [شروط] وفا كند اجرش بر خداست، و هركس چيزى از اين امور را انجام دهد و در دنيا عقوبت شود همان كفاره اوست، و هركس چيزى از آن را انجام دهد و عقوبت نشود امرش به دست خداست اگر بخواهد او را عفو مىكند و گرنه او را عذاب مىنمايد.
بدين جهت است كه برخى از اين قسم به «كفر دون كفر» تعبير
كردهاند، كه از آن جمله بخارى در صحيحش مىباشد. او بابى در كتاب
«الايمان» آورده تحت عنوان «باب كفران العشير و كفر دون كفر»، آنگاه روايت ابن عباس را نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
اريتُ النّارَ فَإذَا أكْثَرُ أهْلِهَا النّسَاءُ يَكْفُرْنَ. قِيلَ: أَيَكْفُرْنَ بِاللهِ؟ قَالَ: يَكْفُرْنَ العَشِيرَ، وَ يَكْفُرْنَ الإحْسَان. لَوْ أَحْسَنْتَ إلَى إحْداهُنَّ الدَّهْرَ ثُمَّ رَأَتْ مِنْكَ شَيْئاً قَالَتْ: مَا رَأَيْتُ مِنْكَ خَيْراً قَطُّ. (1)
به من آتش [دوزخ] نشان داده شد پس ناگهان مشاهده كردم كه اكثر اهل آن زنانى هستند كه كافر شدهاند. عرض شد: آيا كافر به خدا شدند؟ فرمود: كفر معاشرت و كفر احسان داشتهاند. اگر به يكى از آنها تا ابد احسان شود ولى از شما يك بدى ببيند مىگويد: من هرگز از تو خيرى نديدم.
ابن حجر در شرح اين حديث مىگويد:
ومراد البخارى ان يبين انّ الطاعات كما تسمى ايماناً كذلك المعاصى تسمى كفراً، لكن حيث يطلق عليها الكفر لا يراد الكفر المخرج من الملة. (2)
و مراد بخارى اين است كه بيان كند همانگونه كه طاعات ايمان ناميده مىشود همچنين معاصى كفر ناميده مىشود، ولى آنجا كه بر معاصى كفر اطلاق مىشود مقصود به آن كفرى نيست كه انسان را از ملت اسلام خارج كند.
و نيز بخارى بابى دارد تحت عنوان: «باب المعاصى من امر الجاهلية ولا يكفر صاحبها بارتكابها الّا بالشرك؛ لقول النبى 9: إنَّكَ امرَؤٌ فِيكَ
جاهِلِيَّةٌ، وقول الله تعالى: (إِنَّ اللهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ)» (1)«باب اينكه معاصى از امر جاهليت است، و صاحب آن به جهت ارتكاب گناه جز شرك كافر نمىشود؛ به جهت قول پيامبر (ص) تو مردى هستى كه جاهليت در توست، و قول خداوند متعال: همانا خداوند از شرك نمىگذرد و غير از آن را از هركس كه بخواهد مىبخشد».
حافظ بن حجر مىگويد:
فغرض البخارى الردّ على من يكفّر بالذنوب كالخوارج و يقول: ان مات على ذلك يخلد فى النار. و الآية ترد عليهم؛ لانّ المراد بقوله: (وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ) من مات على كل ذنب سوى الشرك. (2)
پس غرض بخارى ردّ بر كسانى است كه به گناهان تكفير مىكنند همانند خوارج، و مىگويند: اگر بر اين حال بميرد در آتش دائماً خواهد ماند. و آيه ردّ بر آنان است؛ زيرا مراد به قول خداوند: (و مىآمرزد غير از آن را بر هر كسى كه بخواهد) آن است كه هركس بميرد بر هر گناهى به جز شرك.
و نيز مسلم در صحيحش بابى دارد تحت عنوان: «باب بى ان نقصان الايمان بنقص الطاعات و بيان اطلاق لفظ الكفر على غير الكفر بالله؛ ككفر النعمة و الحقوق» (3)«بابى در بيان نقصان ايمان به نقص طاعات و بيان اطلاق لفظ كفر بر غير كفر به خدا، همانند كفر نعمت و حقوق».
ص177
دكتر محمّد عبدالحكيم حامد مىگويد:
بعد تأمل كثير من تعريفات العلماء استخلصنا هذا التعريف:
الكفر الاصغر هو الكفر المحض، الذى لم يستلزم الاعتقاد و لم يناقض تصديق القلب و اذعانه، و هو صادر عن غلبة هوى و شهوة و غير ذلك دون اعتقاد القلب.
اما الكفر الأكبر، فهو الجحود بالقلب او اللسان لشىء مما افترض الله تعالى الإيمان به فى كتابه أو على لسان رسول الله (ص) بعد قيام الحجة و بلوغ الحق. و هو صادر عن تكذيب أو اعراض أو استكبار أو حسد يمنع الانقياد. (1)
بعد از تأمل بسيار از تعريفات علما به اين تعريف به صورت خلاصه رسيدهايم:
كفر اصغر كفر عملى محض است، كه مستلزم اعتقاد نمىباشد، و با تصديق قلبى و اعتقاد آن تناقض ندارد، و آن صادر است از غلبه هواى نفس و شهوت و غير از آن دو، بدون اعتقاد قلبى.
اما كفر اكبر عبارت است از انكار به قلب يا زبان به چيزى از امورى كه خداوند متعال ايمان به آن را در كتابش يا بر زبان رسولش واجب كرده بعد از قيام حجت و رسيدن حق. و آن صادر
است از تكذيب يا اعراض يا استكبار يا حسدى كه مانع از اطاعت است.
1) ائمة التكفير، محمد عبدالحكيم حامد، ص 43، دار الفاروق، مصر.
ص178
ضابطه بين كفر اكبر و كفر اصغر چند چيز است:
يكى از ضوابط نص دليل است كه فلان عمل كفر يا شرك اصغر است.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
إنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافَ عَلَيْكُمُ الشِّركُ الأصغَرُ. قالُوا: يَا رَسُولَ اللهِ! وَ مَا الشِّركُ الأصْغَرُ؟ قالَ: الرِّياءُ. (1)
همانا چيزى را كه از همه بيشتر بر شما مىترسم شرك اصغر است. گفتند: اى رسول خدا! شرك اصغر چيست؟ فرمود: ريا.
گاهى در حديثى آمده كه فلان عمل كفر است ولى در حديث ديگر فاعل آن را مؤمن توصيف كرده، و با جمع بين اين دو دليل به اين نتيجه مىرسيم كه مقصود به كفر، كفر اصغرى است كه صاحب آن را از ملت اسلام خارج نمىكند.
از باب مثال: در حديثى آمده است: «سِبابُ المُسْلِمُ فُسُوقٌ وَ قِتَالُهُ كُفْرٌ»؛ «دشنام دادن مسلمان فسق و كشتن او كفر است».
با جمع بين اين حديث و آيه شريفه (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا ....) استفاده مىشود كه مقصود به كفر در آن حديث، كفر اصغر
1) مسند احمد، ج 5، صص 428 و 429.
است نه كفر اكبر، چرا كه در آيه از دو دسته كه با هم قتال مىكنند تعبير به مؤمنين كرده است.
گاهى در خود دليل قرينهاى بر يكى از دو معناى كفر اصغر و كفر اكبر وجود دارد.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود: «مَنْ قالَ لأَخَيهِ يَا كَافِرُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدُهُما» (1)«هرگاه كسى به برادرش بگويد: اى كافر، كفر به يكى از آن دو باز مىگردد».
ابن تيميه در شرح اين حديث مىگويد:
فقد سمّاه اخاه حين القول، و قد اخبر انّ احدهما باء بها، فلو خرج عن الإسلام بالكلية لم يكن اخاه. (2)
پيامبر (ص) او را هنگام گفتن برادر ناميد و خبر داده كه يكى از آن دو به كفر باز مىگردند، پس اگر به طور كلى از اسلام خارج مىشد برادر او به حساب نمىآمد.
بخارى به سندش از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
إذَا التَقَى المُسْلِمَانِ بِسَيْفِهِمَا فَالْقَاتِلُ وَ المَقْتُولُ فِى النّارِ. (3)
هرگاه دو مسلمان رو در روى هم با شمشيرشان قرار بگيرند قاتل و مقتول در آتش [دوزخاند].
ابن حجر در شرح اين حديث مىگويد:
استدل البخارى على انّ المؤمن اذا ارتكب معصية لا يكفر؛ بقوله (ص): (إذا التَقَى المُسْلِمَانِ بِسَيْفِهِمَا) فسماهما مسلمين مع التوعد بالنار.(1)
استدلال كرده بخارى بر اينكه مومن هرگاه مرتكب معصيتى شود كافر نمىگردد به قول پيامبر (ص): (هرگاه دو مسلمان با شمشيرشان رو در روى هم شوند). حضرت آن دو را مسلمان خوانده با وعده دادن به آتش [دوزخ].
گاهى با مقايسه برخى گناهان با گناهان ديگر پى مىبريم كه كفر عملى اصغر است نه اكبر. مثل آنكه پيامبر (ص) فرمود:
إذَا قَالَ المُسْلِمُ لأَخِيهِ: يَا كَافِرُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدُهُمَا.
هرگاه مسلمانى به برادرش بگويد: اى كافر يكى از آن دو به كفر باز گشتهاند.
ابن تيميه در مورد اين حديث مىگويد:
فقد سمّاه النبى (ص) بقوله لأخيه: يا كافر كافراً. و هذه الكلمة دون الزنا و السرقة و شرب الخمر. و هذه الأعمال ليست بكفر ينتقل عن الملة، ولا يجب ان يستتاب اصحابها، فكذلك من قال لأخيه:
يا كافر. (2)
پيامبر (ص) او را به جهت گفتن يا كافر به برادر [دينىاش] كافر ناميده است. و اين كلمه كمتر از زنا و سرقت و شرب خمر است. و اين اعمال موجب كفرى نمىشود كه انسان را از ملت اسلام خارج كند، و واجب نيست كه صاحبان آن توبه داده شوند، پس همچنين است كسى كه به برادر [دينىاش] بگويد: اى كافر.
گاهى از انجامدهنده كارى نفى ايمان مىشود و سپس عقابى غير از عقوبت مرتد بر او بار مىگردد، كه از اينگونه حكم استفاده مىشود كه نفى ايمان به معناى خروج از ملت اسلام نيست، و مقصود به كفر در آن، كفر اصغر است، مثل حكم زانى و سارق و شارب خمر.
مبانى تكفيرگرايانه بن باز مورد نقد قرار گرفت، اما مبانى اتهامگرايانه بدعت و تحريمگرايانه وى نيز مورد نقد است؛ زيرا از جهات مختلف مىتوان به سهولت و آسانى شريعت و دين اسلام پى برد:
شريعت اسلامى بر خلاف شرايع ديگر، از آنجا كه خاتم شرايع آسمانى است، لذا مشتمل بر قواعد وقوانينى شمولگرا است كه مىتواند تا روز قيامت پاسخگوى همه نيازهاى بشر در تمام زمينهها ودر هر
عصر وزمان باشد.
ولذا خداوند متعال مىفرمايد: (ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىْءٍ)؛ «ما هيچ چيز را دراين كتاب فروگذار نكرديم». (انعام: 38)
ونيز مىفرمايد: (وَ كُلَّ شَىْءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا)؛ «و هر چيزى را بهطور مشخص [و آشكار] بيان كرديم». (اسراء: 12)
همچنين مىفرمايد:
(وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَىْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ) (نحل: 89)
و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز، ومايه هدايت ورحمت وبشارت براى مسلمانان است.
پيامبراكرم (ص) در خطبهاى كه در حجةالوداع ايراد كرد، فرمود:
اى مردم! به خدا سوگند، هر چه را كه باعث نزديكى شما به بهشت ودورى شما از جهنم مىشود به آن امر نمودم، وهر چه كه شما را به جهنم نزديك واز بهشت دور مىكند شما را از آن نهى كردم ... (1)
در حقيقت اساس اين عموميت وشموليت آن است كه شريعت اسلامى، شريعتى است فطرى كه با فطرت انسان سازگارى تمام داشته وپاسخگوى حاجات بشر است؛ شريعتى كه تعيينكننده مصالح ومفاسد واقعى انسانها است.
پيامبر (ص) واهل بيت معصومين اونيز در همين راستا تشريك مساعى
كرده ودر جهت توسعه شريعت وتكامل وتطبيق آن سعى
1) كافى، ج 1، ص 74.
فراوان نمودند، تا دين وشريعت الهى واسلامى اينگونه در آمد كه قابل انطباق واجرا در تمام زمينهها وعصرها وزمانها است.
از جمله امتيازات شريعت اسلامى كه باعث شموليت وعموميت دايره آن شده، مسئله توسعه در حلّيت وگسترش دايره حليّت است. در نظر اسلام، اصل اولى حليّت وطهارت است. هر چيزى براى انسان حلال وپاك است مگر آنكه خلاف آن به طور علم واطمينان ثابت شده باشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا) (اسراء: 15)
و ما هرگز [قومى را] مجازات نخواهيم كرد مگر آنكه پيامبرى مبعوث كرده باشيم.
و نيز مىفرمايد: (لا يُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها)؛ «خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توانايىاش تكليف نمىكند». (بقره: 286)
در حقيقت كارهاى مباح وحلال، ناشى از واقع امر وملاكات اقتضايى است كه مولى درصدد آن است كه انسان را نسبت به آن امور وافعال آزاد بگذارد.
پيامبراكرم (ص) فرمود:
چه شده است گروهى را كه از رخصتها ومباحات الهى اعراض مىكنند؟ به خدا سوگند كه من داناترين آنان به خدايم واز همه بيشتر از او خشيت دارم. (1)
1) صحيح مسلم با شرح نووى، ج 15، ص 106.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ) (اعراف: 32)
بگو: چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده، وروزىهاى پاكيزه را حرام كرده است؟ بگو: اينها در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آوردهاند [اگرچه ديگران نيز با آنان مشاركت دارند، ولى] در قيامت، خالص [براى مؤمنان] خواهد بود.
و به جهت توسعه در جانب حلّيت است كه ملاحظه مىكنيم شريعت اسلامى تأكيد فراوانى بر ترك اصرار در سؤال ودنبال نمودن مسائل نموده است.
پيامبر اكرم (ص) فرمود:
آنچه را بر شما ترك كردم شما نيز آن را ترك كنيد. هر گاه حديثى براى شما بيان كردم آن را از من اخذ كنيد؛ زيرا كسانى قبل از شما به جهت كثرت سؤال، وآمد وشد براى سؤال نزد انبيايشان به هلاكت افتادند. (1)
اينها همه ناشى از آن است كه شريعت اسلامى شريعتى آسان وروان است، خداوند متعال مىفرمايد: (يُرِيدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ
الْعُسْرَ)؛ «خداوند راحتى شما را مىخواهد، نه زحمت شما را». (بقره: 185)
1) سنن ترمذى، ج 5، صص 45 و 46.
همچنين خداوند مىفرمايد:
(يُرِيدُ اللهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ الإِنْسانُ ضَعِيفاً) (نساء: 28)
خدا مىخواهد كار را بر شما سبك كند، وانسان ضعيف آفريده شده است.
رسول خدا (ص) بنابر نقلى فرمود: «من به يهوديت ونصرانيت مبعوث نگشتم، بلكه به حنفيّت وتسامح در دين مبعوث شدهام». (1)
علماى علم اصول مىگويند: اصل اوّلى در افعال وعادات، حليّت وبرائت است، مگر آنكه مورد نهى قرار گيرد. خداوند متعال خطاب به پيامبرش مىفرمايد:
(قُلْ لا أَجِدُ فِى ما اوحِىَ إِلَىَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً اهِلَّ لِغَيْرِ اللهِ بِهِ) (انعام: 145)
بگو اى پيامبر در احكامى كه به من وحى شده، چيزى كه براى خورندگان طعام حرام باشد نمىيابم جز آنكه مردار باشد يا خون ريخته يا گوشت خوك كه پليد است يا حيوانى كه بدون ذكر نام خدا از روى فسق ذبح كنند.
دكتر يوسف قرضاوى مىگويد:
كان اول مبدء قرره الاسلام: ان الاصل فيما خلق الله من اشياء و
منافع هو الحل و الاباحة، و لاحرام إلّا ما ورد نص صحيح
1) مسند احمد، ج 5، ص 266.
صريح من الشارع بتحريمه ...(1)
اوّل مَبدئى كه اسلام آن را تقرير كرده، آن است كه اصل اوّلى در اشياء ومنافعى كه خداوند خلق كرده، حليّت واباحه است، وحرام نيست مگر آنچه كه بر او نصّ صريح صحيح از شارع بر تحريمش رسيده باشد ...
اما بنابر نظر وهابيان اصل در هر چيزى حرمت است، مگر آنكه دليل بر اباحه آن پيدا شود.
1) الحلال والحرام، صص 33- 35.
ص187
انسان وقتى به فتاواى وهابيان و بن باز مراجعه مىكند پى مىبرد به اينكه بسيارى از كارهايى را كه به عنوان بدعت معرفى كردهاند، دليلشان اين است كه سلف صالح آن را انجام ندادهاند.
ابن تيميه در مورد برپايى مولودىخوانى در ولادت پيامبر (ص) مىگويد:
... فانّ هذا لم يفعله السلف مع قيام المقتضى له و عدم المانع منه، ولو كان هذا خيرا محضاً أو راجحاً لكان السلف احقّ به منّا؛ فانهم كانوا اشدّ محبّة برسول الله و تعظيماً له منّا، و هو على الخير احرص. (1)
... اين كارى است كه سلف وپيشينيان انجام ندادهاند با آنكه مقتضى آن وجود داشت ومانعى نيز بر انجام آن نبود واگر اين كار خير محض يا راجح بود سلف از ما سزاوارتر به انجام آن بودند؛ زيرا آنان محبّت بيشترى از ما به رسول خدا (ص) داشتند واز ما بيشتر پيامبر (ص) را تعظيم مىنمودند، وبر كارهاى خير حريصتر بودند.
1) اقتضاء الصراط المستقيم، صص 294 و 295.
او در جايى ديگر مىگويد:
وأمّا اتخاذ موسم غير المواسم الشرعية كبعض ليالى شهر ربيع الأول التى يقال انّها ليلة المولد، و بعض ليالى رجب، أو ثامن شوال الذى يسميه الجهال عيد الابرار، فانّها من البدع التى لم يستحبها السلف و لم يفعلوها. (1)
و امّا قرار دادن موسمى غير از موسمهاى شرعى همچون برخى از شبهاى ماه ربيع الاول كه گفته مىشود شب مولد است، ونيز برخى از شبهاى ماه رجب، يا هشتم شوّال كه جاهلان آن را عيد ابرار مىنامند، اينها همه بدعتهايى است كه سلف آنها را مستحب ندانسته وانجام ندادهاند.
ابن الحاج نيز در تحريم برگزارى مولودىخوانى مىگويد:
فهو بدعة بنفس نيته فقط؛ اذ انّ ذلك زيادة فى الدين و ليس من عمل السلف الماضين، و اتّباع السلف اولى. (2)
اين عمل به خود نيّتش بدعت است؛ زيرا اين عمل زيادتى در دين است واز عمل پيشينيان به حساب نمىآيد؛ در حالى كه متابعت وپيروى از سلف سزاوارتر است.
اوّلًا: ما معتقديم كه عمل پيشينيان نمىتواند مصدرى از مصادر
تشريع به حساب آيد، وهيچ دليلى بر آن وجود ندارد.
ثانياً: ما در هيچ موردى نمىتوانيم آراى جميع افراد سلف را در يك عصر جمع كرده وبه نقطه وحدت ويكپارچگى برسيم، تا چه رسد به اينكه بخواهيم آراى مردم وحتى علماى سه عصر وقرن را جمع كرده وبه نقطه مشترك وواحدى برسيم؛ زيرا در هر مسألهاى اختلاف اقوال وجود داشته است. بسيارى از اعمال ورفتار سلف بوده كه در جانب نقيض فعل وترك بوده ومحكوم به جوّ سياسى در آن زمان ارتباط داشته است. امرى كه با موشكافى رفتار گذشتگان مىتوان به علت آن پى برد. رفتار گذشتگان گاهى از حالت خوف وترس وگاهى از حالت تسامح وبىمبالاتى نسبت به امور شرعى نشأت گرفته است، ودر برخى از موارد نيز ناشى از فهم اشتباه وتأويلات وتوجيهات غير دقيق از نصوص شرعى بوده است.
ما به يقين مىدانيم كه قائلين به وجوب متابعت از رفتار سلف نمىتوانند از خود يك ضابطه وقانون معيّن ومحدودى را به دست بدهند تا هويّت سلف را مشخص كند، سلفى كه از چنان اطمينان واعتمادى نزد آنان برخوردار است كه مصدر تشريع در مسائل دينى شدهاند. مقصود از اين سلف كيست؟
جالب توجّه اين است كه ابن تيميه كه از سردمداران اين نظريه است، مىگويد:
فكيف يعتمد المؤمن العلم على عادات اكثر من اعتادها عامة، أو من قيدته العامة، أو قوم مترئسون بالجهالة لم يرسخوا فى
العلم، ولا يعدّون من أولى الأمر، ولا يصلحون للشورى، و لعلّهم
لم يتمّ ايمانهم بالله و رسوله ... (1)
چگونه مؤمن عالم مىتواند بر عادات عوام مردم يا كسانى كه عوامزدگى آنان را زنجير كرده يا قومى كه در جهالت غوطهور بوده وهرگز رسوخ در علم نكردهاند، اعتماد كند، آنان كه از اولىالأمر به حساب نيامده وبراى مشورت صلاحيّت ندارند، وشايد كه ايمانشان به خدا ورسولش كامل نشده است ...
حال اگر اهل سلف ممكن است چنين باشند، چگونه فعل وكردار آنان را حجّت ومصدر تشريع مىدانند؟!
به هر حال ما معتقديم كه مصدر تشريع كه مىتواند از خلال آن احكام دين استنباط واستخراج شود، بايد از مصونيّت از خطا برخوردار باشند واز كمترين چيزى كه تصوّرش در تناقض واختلاف واشتباه مىرود محفوظ باشد كه در مورد فعل سلف اين چنين تصوّرى ممكن نيست.
ثالثاً: ما معتقديم كه دين اسلام دينى آسمانى است كه براى همه امتها وقوميّتهاى گوناگون بشرى نازل شده و نمىتوان آن را محصور در ضمن عادات وعرفيّتهاى خاصّى نموده يا محصور در محدوده وجوّ تقليدى معيّن كرد. دين بالاتر از هر عرفيّتى است؛ زيرا دين درصدد برآوردن حاجات بشر است كه در نهاد بشر نهفته است. دين متكفّل نظام وقوانين عامى است كه مىتواند هدايت عموم بشر را برعهده گرفته تا به سعادت ونجات برساند، كه از آن تعبير به دين جهانى وابدى مىشود.
1) اقتضاء الصراط المستقيم، صص 271 و 272.
به تعبيرى ديگر: از آنجا كه عرف عمومى انسان در بردارنده ابعاد تغيير وتحوّل واختلاف وپيشرفت است، لذا اين جهت مورد نظر ولحاظ شارع بوده وبراى آن چارهانديشى كرده وحكم كلى بيان كرده است. لذا مىتوان گفت كه عرف عمومى انسان مورد توجّه واهتمام شريعت اسلامى بوده واز احترام ويژهاى برخوردار است، واگر شارع حكمى را متوجه عرف خاصى كرده، از خلال وديدگاه همان عرف عام انسانى است.
كسانى كه درصدد برآمدهاند تا با تمسك به عدم فعل سلف نسبت به امور مستحدث وجديد، اين امور را به «بدعت» نسبت داده وتحريم نمايند، جنايتى نابخشودنى نسبت به تشريع اسلامى انجام دادهاند.
بيشتر امور شرعى كه حادث مىشود وانسان مسلمان با آنها در مراحل مختلف زندگانى سر وكار دارد داراى دو خاصيّت است:
چيزى است كه ما مىتوانيم بر آن عنوان «جانب شرعى امر حادث» اطلاق كنيم كه آن عبارت است از اصل ممارست مشروع ومبتنى بر ادله ثابت در تشريع.
چيزى است كه ما از او به «جانب عرفى در امر حادث» ياد مىكنيم، كه عبارت است از شكل عمل مشروع واسلوب وقوع آن. امرى كه به حسب پيشرفت وگذر زمان وطبيعت مختلف عرفها وتقاليد رايج در
مجتمعها، تغيير واختلاف پيدا مىكند، بدون آنكه تأثيرى بر اصل
مشروعيّت آن بگذارد.
عموم مسلمانان، امروزه بسيارى از امور واعمال شرعى خود را از آن جهت كه جنبه شرعى ثابت دارد انجام مىدهند، ولى آنها را در قالب وروش جديدى پياده مىنمايند. واگر تغييرى پيدا شده وبا رفتار مسلمانان صدر اسلام وسلف وپيشينيان سازگارى ندارد، تنها در جانب عرفى امر حادث است نه در جانب شرعى آن. و مىدانيم كه تغيير در جانب عرفى امرى است كه ضرورت زندگى آن را مىطلبد.
قضيه يادبود گرفتن ونصرت دين اسلام وپيامبرش امرى مسلم بوده ومورد توجّه همه مسلمانان از صدر اسلام تاكنون بوده است، ولى با گذر زمان وتحوّل وتغيير در حالات وعرفيّتها، روشهاى نصرت ويادبود فرق كرده است، در عين اينكه روح شرعيّت آن محفوظ مانده است. واين امرى صحيح وعقلايى ومورد قبول شرع وعقل است.
رابعاً: در بحث اصول به اثبات رسيده كه تنها صدور فعلى از شخص معصوم دلالت بر عدم حرمت آن فعل دارد؛ زيرا شخص معصوم از گناه مصون ومحفوظ است، ولى نمىتوان ادّعا كرد كه ترك فعلى از طرف معصوم دلالت بر حرمت وكراهت آن دارد؛ زيرا ممكن است كه شخص معصوم فعل مباح يا حتى بنابر نقلى مستحبّى را ترك نمايد. اين مطلب درباره افراد معصوم گفته شده تا چه رسد به افرادى كه از عصمت برخوردار نبودهاند، به طور حتم عمل سلف وگذشتگان از عصمت برخوردار نبوده وحتى نمىتوان همه آنان را عادل دانست، لذا نمىتواند فعل سلف ميزان مشروعيّت اعمال ما قرار گيرد.
كتابنامه
الاجوبة النافعة عن اسألة لجنة مسجد الجامعة، البانى، چاپ دوم، بيروت، المكتب الاسلامى.
احكام الجنائز وبدعها، البانى، چاپ چهارم، بيروت، المكتبة الاسلامية.
ارغام المبتدع، غمارى، چاپ دوم، اردن، دار الامام النووى.
ارواء الغليل، البانى، بيروت، المكتب الاسلامى، 1405 ه. ق.
اسباب النزول، نيشابورى، قاهره، دار زهران، 1404 ه. ق.
امام عصر، دكتر ناصر بن مسور زهرانى، چاپ رياض.
الآيات البينات، آلوسى، المكتب الاسلامى، 1405 ه. ق.
ائمة التكفير، محمدبن عبدالحكيم حامد، مصر، دار الفروق.
تحذير المساجد، البانى، چاپ سوم، بيروت، المكتبة الاسلامية.
تفسير جامع البيان، طبرى، بيروت، دار الفكر.
تمام المنة، البانى، چاپ پنجم، رياض، دار الراية.
تناقضات الألبانى الواضحات، حسن بن على سقاف شافعى،
اردن، دار الامام النووى.
التنبيهات من الردّ على تأويل الصفات، شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز، چاپ رياض.
التوسل، انواعه واحكامه، البانى، چاپ اول، رياض، مكتبة المعارف.
الحاوى من فتاوى الألبانى، ابوهمام مصرى، دار هند.
سلسلة الاحاديث الصحيحة، البانى، رياض، مكتبة المعارف.
سلسلة الاحاديث الضعيفة، البانى، رياض، مكتبة المعارف.
شرح صحيح مسلم، نووى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
الشيخ الالبانى ومنهجه فى تقرير مسائل الاعتقاد، محمد سرور شعبان، چاپ اول، رياض، دار الكيان.
صحيح السيرة النبوية، البانى، چاپ اول، اردن، المكتبة الاسلامية.
صحيح سنن ابن ماجه، البانى، رياض، مكتبة المعارف، 1417 ه. ق.
فتاوى الجنة الدائمة، احمد بن عبدالرزاق دريسى، جده، دار المؤيد، 1421 ه. ق.
فتاوى المرأة، رياض، دار الوطن.
الفتاوى الاسترالية، البانى، چاپ اول، مصر، دار الضياء.
فتاوى الالبانى فى المدينة و الامارات، تدوين عمرو عبدالمنعم سليم، چاپ اول، مصر، دار الضياء.
فتاوى الشيخ الألبانى، دار الجبل، چاپ دوم، بيروت.
الفتاوى الكويتية، البانى، تدوين از عمرو بن عبدالمنعم سليم، چاپ اول، مصر، دار الضياء.
قاموس البدع، دوحه، دار الامام البخارى، 1429 ه. ق.
كتاب الايمان ابوعبيد قاسم بن سالم، تحقيق البانى، چاپ دوم، بيروت، 1403 ه. ق.
ص195
كيف يجب علينا ان نفسر القرآن الكريم، چاپ اول، اردن،
المكتبة الاسلامية.
مجلة البحوث الاسلامية، چاپ رياض.
مختصر صحيح مسلم، منذرى، تحقيق البانى، چاپ سوم، رياض، مكتبة المعارف للنشر و التوزيع.
موسوعة امام المسلمين فى القرن العشرين.
موسوعة بن باز، لبنان، موسسة الريان، 1428 ه. ق.
وسائل الشيعة، محمد بن حسن حر عاملى، تحقيق موسسة آل البيت، قم.