ghaemiyeh.com
سرشناسه : گودرزي، مجتبي، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پديدآور : مهدي عج الله تعالي فرجهالشريف مهمترين حقيقت تاريخ: (نقدي بر كتاب عجيبترين دروغ تاريخ)/ مجتبي گودرزي.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۱۹۱ ص.
شابك : 978-964-540-398-8
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتاب حاضر نقدي بر كتاب" عجيبترين دروغ تاريخ " نوشته عثمانبنمحمد الخميس است.
يادداشت : كتابنامه : ص[۱۸۷]-۱۹۰؛ همچنين به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : نقدي بر كتاب عجيبترين دروغ تاريخ
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- غيبت
موضوع : مهدويت-- دفاعيهها و رديهها
رده بندي كنگره : BP۲۲۴/۴/گ۹م۹ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۶۲
شماره كتابشناسي ملي : ۲۸۶۶۱۰۹
الحمدلله رب العالمين وصلى الله على محمد و آله الطاهرين سيما المهدي المنتظر الذي يَملأ الارض قسطا وعدلا بعد ما مُلئت ظلما و جورا.
آينده روشن جهان با ظهور منجى، از جمله باورهايى است كه همه اديان الهى و برخى اديان غير الهى به آن عقيده دارند. اين منجى در اسلام به مهدى موعود، معروف و از نسل پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و از فرزندان حضرت على (عليه السلام) و فاطمه (عليها السلام) است. اعتقاد به وجود منجى بين همه مسلمانان مشترك است و اختلاف در تولد يا متولد نشدن منجى است. شيعه به تولد منجى اعتقاد دارد، ولى اهل سنت در اينباره اختلاف دارند. برخى دانشمندان اهل سنت مانند شيعه معتقدند منجى متولد شده و عدهاى تولدش را رد مىكنند. در اين ميان برخى فرقههاى منحرف مىكوشند عقيده به مهدويت را به شيعه منحصر بدانند و با ايجاد شبهه، اصل اعتقاد به مهدويت را نيز زير سؤال برند. آنچه در اين نوشتار مىخوانيد، پاسخ به شبهههايى است كه در يكى از كتابهاى فرقه وهابيت درباره اعتقاد به منجى نوشته شده است.
جناب آقاى گودرزى در اين نوشتار كوشيده با استفاده از كتابهاى معتبر شيعه و اهل سنت، شبهات مهم اين كتاب را پاسخ گويد. با تقدير و سپاس از ايشان، از خدا مىخواهيم به ايشان پاداشى شايسته عطا كند و اين اثر را براى جستوجوگران حقيقت، مفيد قرار دهد.
انه ولي التوفيق
گروه كلام و معارف
پژوهشكده حج و زيارت
مهدويت و اعتقاد به ظهور حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و ضرورت تشكيل حكومت جهانى و عدالتگستر ايشان، از باورهاى مشترك ميان شيعه و سنى است و هر دو مذهب به بسيارى از روايتهاى مهدويت باور دارند. با اين حال، اختلافهايى نيز در اينباره وجود دارد كه در جاى خود، به تفصيل به آن پرداخته شده كه اساسىترين آن، درباره وجود حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است. بيشتر اهل سنت معتقدند كه آن حضرت هنوز به دنيا نيامده است و در آينده متولد خواهد شد. در مقابل، شيعيان با توجه به روايتها و اسناد تاريخى، معتقدند ايشان در سال ٢۵۵ه. ق متولد شده و هم اكنون زنده است و تا زمان ظهور در غيبت كبرى به سر مىبرند.
امروزه با وجود باورهاى مشترك بسيار ميان دو مذهب و ضرورت وحدت مسلمانان، فرقهاى ساختگى به نام وهابيت، مىكوشد تا با ايجاد اتهامهاى واهى و مخدوش كردن چهره شيعه اثناعشرى اختلاف ميان شيعه و سنى را عميقتر كند. ازاينرو، اين فرقه در سالهاى اخير، كتابهاى بسيارى درباره مسائل اختلافى با رويكرد تهمت و افترا و طرح
مسائل ضعيف و مطرود از ديدگاه شيعه، به چاپ رسانده است. يكى از آنها كتاب «متي يشرق نورك ايها المنتظر» تأليف «عثمان بن محمد الخميس» است كه ترجمه فارسى آن با نام «عجيبترين دروغ تاريخ» چاپ شده است. وى با هدف قرار دادن اين اختلاف، كوشيده است باور به وجود منجى را در روايتها و كتابهاى شيعيان مخدوش سازد. وى اعتقاد به مهدويت را امرى موهوم و خيالى جلوه مىدهد و با گزينش برخى روايتها، تصويرى كاريكاتورى از اين اعتقاد براى مخاطب به نمايش مىگذارد. عثمان بن محمد الخميس، بخشى از يك روايت را بيان مىكند و بخش ديگر آن را كه با خواست و نيت او در تضاد است، ناديده مىگيرد.
همچنين، وى به روايتهايى استناد مىكند كه راويانى مجهول دارد و در مذهب شيعه كمتر به اينگونه راويان توجه مىشود. نويسنده اين كتاب حتى در برخى موارد، رويدادهاى تاريخى را با انتخاب و تفسير خود، بهگونهاى غير واقعى جلوه داده است تا بتواند باور خود را به مخاطبان منتقل كند. آنچه بيش از همه در اثر او به چشم مىخورد، استفاده بسيار از مطالبى است كه درك و فهم آن خارج از فهم عامه مردم است و به تخصص در علوم خاص نيازمند است؛ براى مثال، وى در قسمتى از كتاب خود، گفتار زراره را هنگام احتضار، دليل حيرت شيعيان در شناخت امام تفسير و از بيان كل ماجرا خوددارى مىكند.
عثمان الخميس، با وجود روايتهاى فراوان و اجماع علماى شيعى بر
تحريف نشدن قرآن، شيعيان را قائل به تحريف قرآن مىداند. (1)چنين نويسندگانى بايد همواره به خاطر داشته باشند كه در يك بحث علمى بايد به اصل وجدان و انكار نكردن حقيقت و بررسى نكردن متعصبانه عقايد ديگران پايبند باشند.
در اين نوشتار مسئله مهدويت بررسى، و به شبهات آن، بدون تعصب و با رعايت انصاف، پاسخ داده مىشود. نويسنده در اين اثر كوشيده است در پاسخ به شبهات مطرح شده، موضوع مهدويت را از ديدگاه روايتهاى صحيح و مورد وثوق بررسى و شبهات مرتبطى را كه در كل كتاب پراكنده بود، جمع آورى كند و به صورت خلاصه در چندين فصل پاسخ دهد.
از آنجا كه در كتابهاى مختلف اعتقادى، براى انكار يا اثبات مطلبى، از حديث و روايتاستفاده مىشود، گاه بهدليل آشنا نبودن عموم مردم با اين روايات، برخى نويسندگان با استفاده از همين نقطه ضعف، در مسائل فقهى، اخلاقى بهويژه اعتقادى ايجاد شبهه مىكنند. ازاينرو، لازم است تاريخچه علم حديث و برخى مسائل مربوط به آن به اختصار بيان شود تا خوانندگان گرامى با بينش صحيحى در اينباره، در رويارويى با افكار انحرافى در اين زمينه، به برداشتى درست و آگاهانه دست يابند.
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص۶٠.
ايجاد حديث، بيان و گسترش آن، ارتباطى تنگاتنگ با وجود پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دارد. بنابراين مىتوان پيدايش حديث را با آغاز رسالت ايشان همزمان بدانيم. در عصر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حفظ، نقل و كتابت احاديث نبوى رايج بود و صحابه ايشان، احاديث بسيارى را از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نوشته و به نوشتههاى خود مىباليدند. تشويقهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و اهتمام ايشان به نقل و كتابت حديث، خود شاهد اين مدعاست كه در عصر پيامبر بازار حديث بسيار گرم بود و آن حضرت نيز مىفرمود:
«اُكتُبُوا هذَا الْعِلمَ» (1)«علم را به كتابت در آوريد» . يا در جاى ديگر فرمود:
«قَيِّدُوا الْعِلمَ بِالكتِابة»(2)«علم را با نوشتن، به بند كنيد» .
با توجه به احاديث پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در زمينه كتابت حديث، مىتوان دريافت كه ايشان مىدانستند آنچه شفاهى بيان مىشود و فقط در ذهنها مىماند، ممكن است بر اثر مرور زمان، اغراض سياسى، فراموشى يا اختلاف در نقلها، دچار تغييرات يا بهطور كلى نابود شود. ازاينرو ايشان پيروان خود را چه در مورد احاديث و چه در مورد كلام وحى به نوشتن سفارش مىكردند. براين اساس، كاتبانى هميشه كلام وحى را مىنگاشتند. در روايتى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) آمده است كه به حضرت على (عليه السلام) فرمود: «آنچه بر تو املا مىكنم، بنويس!» على (عليه السلام) عرض كرد:
«آيا از فراموشى من بيم داريد؟» پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «من از فراموشى تو هراسى ندارم؛ چرا كه از خداوند درخواست كردم كه به تو حافظهاى قوى عطا كند. براى شريكان خود بنويس!» على (عليه السلام) پرسيد: «شريكان من كيستند اى رسول خدا؟» حضرت فرمود: «فرزندان امامت» .(1)
پس از وفات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) اتفاقاتى عجيب در دنياى اسلام رخ داد كه يكى از آنها به خلافت رسيدن ابوبكر، عمر و عثمان و دستور منع نقل حديث از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بود. نخست ابوبكر كه خود پانصد حديث از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) جمعآورى كرده بود، تمامى آن احاديث را در آتش سوزاند(2)و دستور داد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) حديث نقل نكنند و به قرآن مشغول باشند. (3)عمر نيز در دوران حكومتش، سياست منع نقل حديث را به شدت دنبال كرد. در زمان عثمان نيز مبارزه دستگاه خلافت با نقل حديث شديدتر شد. عثمان براى جلوگيرى از بازگويى سخنان و سيره پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، ياران بزرگ ايشان را شكنجه و تبعيد كرد.(4)
در دوران ٢۵ ساله حكومت سه خليفه، ياران پيامبر و تابعين، در چنين اوضاعى به سر بردند تا سرانجام خلافت به صاحب اصلىاش رسيد. ولى حضرت على (عليه السلام) زمانى به خلافت رسيد كه سيره پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) دچار تحريف و ضعف شده بود. (5)در مقابل اصلاحات
حضرت على (عليه السلام) معاويه همه نيروى خود را براى نابودى نام و نشان پيامبر و خاندانش بهكار گرفت. (1)وى براى رسيدن به هدف خويش، دستگاههاى گوناگون جعل حديث را به راه انداخت، بهگونهاى كه «ابوهريره» بيش از ۵٣٠٠ حديث و «عبدالله بن عمر» بيشتر از دو هزار حديث و «عايشه» و «انسبن مالك» هر يك، بيش از ٢٣٠٠ حديث به دروغ به پيامبر نسبت دادند.(2)
منع از روايتگرى حديث، تا روى كار آمدن عمر بن عبد العزيز ادامه يافت. پس از به حكومت رسيدن عمر بن عبدالعزيز، دستور رسمى كتابت حديث صادر شد و در نتيجه دهها كتاب در سيره پيامبر و صحابه گردآورى شد. با توجه به اين سير تاريخى، بايد گفت تاريخ حديث شيعه از عصر رسالت و امامت تا به امروز، پيوسته بوده و هيچ حلقهاى از آن نيفتاده است. درحالىكه حديث در اهل سنت اينگونه نبوده؛ زيرا گردآورندگان اوليه حديث در اهل سنت احاديث را براساس سنت شفاهى فراهم آوردند. در حقيقت، بخارى و مسلم با توجه به شنيدههاى روايى كه از استادانشان به آنان منتقل شد، به تدوين صحيحين پرداختند. ولى گردآورندگان جوامع اوليه حديثى شيعه، با احاديث و سن-ت مكتوب روبه رو بودند كه ما آن را به عنوان اصول «اربعمأة» مىشناسيم و از آن با عنوان شكلگيرى ميراث روايى شيعه در قالب اصول اربعمأة و دورة دوم از ادوار تاريخ حديث شيعه ياد مىكنيم كه اين دوره از
اختصاصات تاريخ شيعه است.
با توجه به اين ويژگى و نيز مكتوب بودن احاديث شيعى و نظارت اهل بيت (عليهم السلام) بر مكتوبات حديثى، پديده وضع و جعل در احاديث شيعه، در مقايسه با حديث اهل سنت محدودتر است. بنابراين، پيراستن منابع روايى شيعه از احاديث جعلى، در مقايسه با منابع روايى اهل سنت، ضرورت كمترى دارد.
با توجه به آنچه گفته شد، نخستين نگاشتههاى حديثى شيعه در دوران رسالت و امامت ائمه (عليهم السلام) تا زمان امامسجاد (عليه السلام) (م ٩۵) فراهم آمده است. ازاينرو، مىتوان آنها را متعلق به سده نخست دانست؛ يعنى دورانى كه خلفا با نقل، كتابت و تدوين حديث مبارزه و مخالفت شديد مىكردند. پس از اين دوران، ميراث روايى شيعه در قالب اصول اربعمأة شكل گرفت. اصول اربعمأة يا اصول چهارصدگانه، به مجموعهاى از مكتوبات حديثى گفته مىشود كه در دوران ائمه بهويژه در عصر صادقين (عليهما السلام) با كوشش ياران ائمه (عليهم السلام) نگاشته شد. البته برخى از بزرگان بر اين باورند كه اصول اربعمأة از زمان حضرت على (عليه السلام) تا زمان امام حسن عسكرى (عليه السلام) فراهم آمده و در بر دارنده گفتار همه ائمه (عليهم السلام) است؛ هر چند بيشترين روايتهاى اصول اربعهمأة از صادقين (عليهما السلام) است. اين اصول تا دوران مؤلفان جوامع اوليه شيعه، يعنى كلينى، شيخ صدوق و شيخ طوسى وجود داشته است و آنان نيز از اين اصول استفاده كردهاند و نيز شمارى از آنها تا زمان محمّد بن ادريس حلّى (م۵٩٨ه. ق) ، سيد بن طاوس (م۶٣٧ه. ق) ، شهيد ثانى (م٩۶۶ه. ق) ، كفعمى (م٩٠۵ه. ق) و نيز شمار كمترى از آنها تا دوران
علامه مجلسى (م١١١١ه. ق) ، شيخ حر عاملى (م ١١٠۴ه. ق) و ميرزا حسين نورى (م ١٣٢٠ه. ق) باقى مانده و استفاده شده است. امروزه از ميان اين اصول، فقط شانزده اصل به دست ما رسيده است.
دو عامل اساسى در از بين رفتن اصول اربعهمأة نقش مؤثر داشته است كه عبارتاند از:
١. پس از تدوين جوامع اوليه حديثى، ميل علما براى استفاده از اصول اربعمأة كم شد؛ زيرا وجود اين روايات در چهل كتاب از يكسو و نداشتن نظم و تثبيت از ديگر سو، مراجعه مستقيم به اين اصول را دشوار كرده بود.
٢. در آتشسوزى كتابخانه شيخ طوسى در سال ۴۴٨ه. ق به دست متعصبان، شمارى از اين اصول سوخت و از بين رفت.(1)
پس از دوره تدوين جوامع اوليه حديثى شيعه، دوران تكميل و تنظيم جوامع حديثى شيعه آغاز مىشود. از مهمترين آثار اين دوره به «بحارالانوار علامه مجلسي» ، «تفصيل وسائل الشيعه إلي تحصيل مسائل الشريعة حر عاملي» ؛ «مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل ميرزا حسين نوري» ، «وافي از ملا محسن فيض كاشاني» و نيز «جامع احاديث الشيعه آيت الله بروجردي» مىتوان اشاره كرد.
از ديگر پرسشهايى كه بايد به آن پاسخ داده شود، اين است كه آيا تمام احاديث موجود در منابع روايى، صحيح است؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت: با توجه به آنچه در تاريخچه پر فراز و نشيب حديث
1) به نقل از: پژوهشي در تاريخ حديث شيعه، شيخ آغا بزرگ تهراني، ص ١٩۵.
گفته شد، پاسخ اين پرسش منفى است. اگرچه بزرگان و علماى «اخبارى» و «اصولى» در ميزان صحت روايات كتب اربعه با هم اختلاف داشتهاند، ولى همه علما و بزرگان اتفاقنظر دارند كه تمام احاديث صحيح نيستند. بلكه احاديث ضعيف نيز بين آنها وجود دارد. بنابراين، براى شناخت سره از ناسره، علوم حديث را به چند علم تقسيم كردهاند كه به كمك آنها مىتوان به ميزان صحت حديثى پىبرد. اين علوم عبارتاند از:
رجال، دانشى است كه به معرفى راويان و صفاتى مىپردازد كه در پذيرش يا رد كردن راويان نقش دارد؛ مانند ايمان، عدالت و مانند آن. همچنين، در اين دانش از چگونگى جرح و توثيق راويان و راههاى رفع تعارض ميان جرح و تعديل، سخن به ميان مىآيد.
دانشى است كه در آن از متن حديث، سند و طرق آن از نظر صحت، ضعف، علت و تمام آنچه براى شناخت حديث مقبول از مردود لازم است، بحث مىشود.
فقه به معناى فهم يا فهم از روى تأمل و دقت (1)است و فقه الحديث
1) ر. ك: الصحاح، ج ۶، ص٢٢۴٣؛ النهاية في غريب الحديث، ج ٣، ص ۴۶۵؛ الفروق اللغوية، ص۴١٢.
به معناى فهم حديث است. به عبارت كاملتر، فقه الحديث، مبانى و ضوابطى است كه در فهم متون و مداليل روايات مورد استفاده قرار مىگيرد و تفسير و تبيينى است كه براساس اين مبانى از احاديث بيان مىشود. ازاينرو، شخصى كه مىخواهد وارد علوم حديث شود، بايد به اين علوم مجهز باشد.
در بررسى يك دين يا عقايد يك مذهب، دو موضوع اهميت ويژه دارد: يكى منابع اعتقادى و آموزههاى آن دين و مذهب و ديگرى هماهنگى و نگرش كلى به اين عقايد است. بسيارى از مذاهب و اديان، حداقل در يكى از اين دو موضوع مشكل اساسى دارند و به تناقض مىرسند. شيعه معتقد است منابع اعتقادى خود را از قرآن و روايات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه معصوم (عليهم السلام) استنتاج مىكند و به نظر و ديدگاه يك يا چند نفر مبتنى نيست. همچنين با نگرشى كلى به مجموعه عقايد شيعه، تضاد و تناقضى در آن ديده نمىشود.
در منابع شيعه، جنبههاى گوناگون مسئله مهدويت مطرح شده است كه با دقت و انديشيدن در روايات، مىتوان گفت ناهماهنگى و ناسازگارى در محتواى روايات مهدويت ديده نمىشود. در رواياتى كه ولادت و امامت ايشان را بيان كرده و غيبت و اوضاع و احوال آن دوره و ظهور آن حضرت را تشريح كردهاند نيز اختلافى ديده نمىشود. ولى
برخى مخالفان مذهب از فرق ديگر، برخلاف آموزههاى قرآن كه راه برخورد با انديشه ديگران را دعوت به حكمت و جدال احسن مىداند، براى اثبات حقانيت خود، از هر راهكارى حتى دروغ و افتراء استفاده مىكنند تا عقيده طرف مقابل را داراى تضاد و باور نكردنى نشان دهند.
نويسنده كتاب «عجيب ترين دروغ تاريخ» نيز از جمله كسانى است كه از اين شيوه استفاده كرده است. با آنكه مسئله امام زمان و غيبت او نزد اهلبيت پيامبر (عليهم السلام) ، از باورهاى مسلم است و به فرموده امامان شيعه دوازدهمين نفرشان مهدى موعود است، ولى نويسنده اين كتاب به دروغ مدعى مىشود كه «محمد بن عبدالله بن حسن، معروف به نفس زكيه» مشهورترين كسى بوده كه به مهدى شهرت داشته و جعفر صادق، به موسى و عبدالله (پسرانش) اجازه داده كه به شورش محمد بن عبدالله (نفس زكيه) بپيوندند؛ چون وى همنام پيامبر (صلى الله عليه و آله) و پدرش همنام پدر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود و از نوادگان حسن بود و او اقدام به شورش كرد و همگى معتقد بودند كه او مهدى منتظر است. بنابراين جعفر صادق و موسى، امام پس از جعفر و عبدالله، هر دو با او بيعت كردند و كارها به وسيله او مستقر شد تا وقتى كه كشته شد.(1)
چنين باورى به يقين دروغ است؛ زيرا ابوالفرج اصفهانى در مقاتلالطالبيين مىگويد:
هنگامى كه عبدالله بن حسن خواست براى فرزندش محمد به عنوان مهدى بيعت بگيرد، تنها كسى كه مخالفت كرد و گفت او مهدى
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص١١٩.
موعود نيست و سرانجام كشته خواهد شد، جعفربن محمد (عليه السلام) بود كه سخن او موجب متفرق شدن آن جمع گرديد.(1)
حال چگونه مىتوان در مقابل اين نص صريح، بدون دليل و مدرك مدعى شد كه امام صادق (عليه السلام) ، نفس زكيه را مهدى موعود مىدانسته است.
عثمان محمد الخميس براى آنكه در عقيده به مهدى موعود خدشه وارد كند، به دو روايت تمسك مىكند و مىگويد: شيعيان از رسولخدا (صلى الله عليه و آله) روايت كردهاند كه به على گفت: «اى على! پس از من دوازده امام مىآيد كه دوازده مهدى است» . بنابراين، مهدويت خاص محمد بن حسن عسكرى نيست. همچنين شيعيان از رسولالله (صلى الله عليه و آله) روايت كردهاند كه گفت: «من و دوازده فرزندم و تو اى على، پايه و ميخ زمين هستيم. پس چند نفر مىشوند؟ سيزده امام!» .(2)
نويسنده كتاب عجيبترين دروغ تاريخ، در فهم حديث جاهل بوده يا آنكه خود را به جهالت زده است؛ زيرا در نخستين روايتى كه به آن استناد كرده، معناى لغوى مهدى (هدايت يافته از سوى خدا) مد نظر است. بنابر عقيده شيعه، همه امامان و شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) مهدىاند و در روايتهاى اهل بيت (عليهم السلام) به اين موضوع اشاره شده است و همه آنان نيز همواره يادآور شدهاند كه آنان مهدى موعود نيستند. بنابراين، اين روايت با روايات مربوط به مهدى موعود تناقضى ندارد. بلكه هر كدام به
موضوع خاص خويش اشاره دارد.(1)بر اين اساس، روايت بعدى نيز كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نقل شده است، با عقيده اماميه درباره امامت و عقيده به مهدى موعود تعارضى ندارد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: «اى على! من و دوازده فرزندم و تو استوانههاى زمينيم» كه در اين روايت، تعداد اين مهديون چهارده نفر بيان شده كه در شيعه به چهارده معصوم مشهورند؛ يعنى على (عليه السلام) و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و دوازده فرزندش كه مراد از دوازده فرزند، فاطمه (عليها السلام) و يازده امام از فرزندان فاطمه (عليها السلام) است؛ همان كسانى كه خداوند آنان را از پليدى و زشتىدور كرده است.
نويسنده در بخش ديگرى از كلامش مدعى مىشود كه تمام اين فرقهها و تمام اين شيعيان نگفتهاند كه محمد بن حسن عسكرى همان مهدى و امام دوازدهم است و امامت به او منتهى مىشود. بلكه بر اين امر دلالت مىكند كه نظريه مهدويت قديمى است. ولى منحصر كردن آن به شخص معينى كه محمد بن حسن باشد، متأخر است كه پس از وفات حسن عسكرى بوده است.(2)
در پاسخ به اين شبهه مىگوييم: برخلاف ادعاى عثمان الخميس، رواياتى كه در طول بيش از دويست سال درباره امام مهدى نقل شده است، همگى محتواى ثابتى دارد كه در اينجا به چند نمونه اشاره مىكنيم.
امير المؤمنين على (عليه السلام) مىفرمايد:
لِلقائمِ مِنّا غَيبةٌ، أَمَدُها طَويلٌ كَأَنّي بالشيعة يَجولُون جَوَلانَ النَّعَمِ فِي غَيبتِه. يَطلبُونَ الَمرعَى فَلا يَجِدونَه أَلا فَمَنْ ثَبتَ مِنهُم عَلَى دِينِه وَلَميَقْسُ قَلبُه لِطُولِ أمَدِ غَيبةِ إمامهِ فَهُو مَعي فِي دَرَجَتي يَومَ القِيامَة.(1)
براى قائم ما غيبتى بسيار طولانى است و من شيعيان را مىنگرم كه در غيبت او بسان گلّه بدون شبان، سرگردان دنبال چراگاهند و نمىيابند. آگاه باشيد كه هركس از اينان بر دين خويش استوار باشد و با غيبت طولانى آن حضرت، قلبش سخت نگردد، چنين كسى با من است و در قيامت در درجه من.
امام حسين (عليه السلام) ميفرمايد:
مِنّا اِثنا عَشرَ مَهديّا، اَوَّلهُم أميرُ المؤمنينَ عَليُّ بنُ ابيطالبٍ وآخِرُهُم التّاسِعُ مِنْ وُلدي وَ هُوَ الْاِمامُ القائمُ بِالحَقِّ. . . لَه غَيبةٌ يرَتَدُّ فيها اَقوامٌ و يَثْبُتُ فيها عَلَى الدّينِ آخَرُون.(2)
دوازده مهدى از ما اهل بيت است كه اولين آنان اميرالمؤمنين على بن ابىطالب و آخرين آنان نهمين فرزند من است. او امام و قيامكننده براى حق است. . . او غيبتى دارد كه در آن غيبت، گروههايى از دين خارج مىشوند و گروههاى ديگرى بر دينشان استوار مىمانند.
امام زين العابدين (عليه السلام) مىفرمايد:
«اِنَّ للِقائمِ غَيبتَيْنِ اِحْداهما اَطْوَلُ مِنَ
الْاُخرى»(1)«قائم دو غيبت دارد كه يكى از آن دو از ديگرى طولانىتر است» .
يونس بن عبدالرحمان مىگويد:
دَخلتُ على موسى بنِ جَعفرٍ فَقُلتُ له يَابنَ رَسولِ الله، أنتَ القائمُ بِالحَقِّ؟ فقال: أنَا قائِمٌ بِالحْقِّ وَلَكنَّ القائمَ الَّذي يُطهِّرُ الْأرضَ مِنْ أعداءِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ ويَملَؤُها عَدْلاً كَما مُلئتْ جَوراً وظُلماً هُو الخامِسُ مِنْ وُلدي لَه غَيبةٌ يَطولُ أمَدُها خَوفاً عَلى نَفسهِ، يَرتَدُّ فيها أقوامٌ وَ يَثبُتُ فيها آخَرون.(2)
از موسى بن جعفر پرسيدم: «اى پسر رسول خدا! آيا شما قائم هستيد؟» گفت: «من قائم هستم، ولى قائمى كه زمين را از دشمنان خداوند پاك مىكند و آن را از عدل و داد پر مىكند، همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است. [قائم]، پنجمين فرزند من است. او غيبتى دارد كه زمان آن به دليل ترس از جانش طولانى است و در آن زمان، گروههاى بسيارى از دين خارج خواهند شد و گروههايى بر دينشان استوار مىمانند» .
حضرت عبدالعظيم حسنى مىگويد:
دَخلتُ عَلَى سَيِّدي مُحمّدِ بنِ عَليٍّ وَأنا اُريد أن أسْاَلَه عَنِ الْقائِمِ أ هُو الْمهدِيُّ أو غَيرُه؟ فَابتَدَأَني فقال لي: يا أبالقاسمِ إنَّ القائِمَ مِنَّا هُوالمهدِيُّ الذَّي يَجِبُ أنْ يُنتَظَرَ في غَيْبَتِة، وَيُطاعَ فِي ظُهورِه وَ هُو الثّالِثُ مِن وُلدِي، وَالذَّي بَعثَ مُحمّدا (صلى الله عليه و آله) بِالنُّبوَّةِ وَ خَصَّنا بِالْاِمامةِ إنَّه لَو لَم يَبقَ
مِنَ الدُّنيا إلّا يَومٌ واحِدٌ لَطوَّلَ اللهُ ذلك الْيَومَ حَتّى يَخرُجَ فيه فَيَملَأُ الْأَرْضَ قِسطاً وَ عَدلاً كَما مُلِئَتْ جَوراً وَظُلماً. (1)
به خدمت سيد و مولايم حضرت امام جواد محمد بن على (عليه السلام) رسيدم و مىخواستم درباره قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بپرسم كه آيا مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) اوست يا غير او. حضرت خود آغاز سخن كرد و فرمود: «اى ابوالقاسم! همانا قائم ما همان مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است كه انتظار در غيبتش و اطاعت در ظهورش واجب است و او سومين فرزند من است. قسم به آنكه محمد (صلى الله عليه و آله) را به پيامبرى برانگيخت و امامت را خاص ما قرار داد، اگر از دنيا باقى نماند مگر يك روز، خدا آن يك روز را طولانى مىكند تا [مهدى] خروج كند و زمين را از عدل و داد لبريز سازد، همچنان كه پر از ظلم و جور شده است.
اين پنج روايت از ميان روايتهاى بىشمارى با همين مضمون انتخاب شدهاند و راويان آن از راويان ثقه و مورد اطمينان شيعه هستند؛ چنانكه اين روايات را جعلى بدانند، به راحتى مىتوان ديگر روايات در ابواب فقهى، مانند نماز را نيز نه تنها در مذهب شيعى، بلكه در ديگر مذاهب جعلى شمرد. (2)بىشك، عقيده به جعلى بودن اعتقاد مهدويت با توجه به اين روايات، نشانه جهالت و بىاطلاعى يا غرضورزى است. در اين پنج روايت كه در سالهاى امامت امام على (عليه السلام) (پس از سال
يازدهم هجرى) تا سالهاى امامت امام جواد (عليه السلام) (حداكثر تا سال٢٢٠ هجرى) روايت شده، موضوع غيبت و اينكه حضرت دو غيبت دارد، بيان شده است. اين همان موضوعى است كه شيعه پس از ١۴٠٠ سال هنوز به آن معتقد است و تاريخ نيز آن را تأييد كرده است.
همانگونه كه در فصل پيش گفته شد، موضوع مهدويت از زمان ائمه معصوم (عليهم السلام) مطرح بوده است و اينگونه نبوده كه عالمان شيعه، پس از غيبت و پس از دورهاى به نام حيرت و سرگردانى، به جعل اين اعتقاد پرداخته و آن را ساخته باشند يا به عقيده عدهاى ديگر برخى از امامان، به گمان اينكه افرادى (مانند محمد بن عبدالله بن حسن) مهدى موعود هستند، با آنها بيعت كنند. شيعه اماميه نه معتقد به مهدى موعود بودن شخصى غير از فرزند امام عسكرى (عليه السلام) است و نه در اثناى تاريخ به جعل اين اعتقاد پرداخته است.
عثمان الخميس در كتاب خود برخلاف مسلمات شيعه مىگويد: روايات، از سرگردانى شيعيان پس از شهادت امام عسكرى و نيز فقدان اعتقاد به مهدويت در آن زمان حكايت دارد. از جمله اينكه كلينى و نعمانى مجموعه بزرگى از روايات را بيان كردهاند كه بر سرگردانى مردم پس از غيبت محمد بن حسن عسكرى و اختلاف شيعيان و پراكندگى آنها در آن
زمان و اتهام دروغگو و كافر بودن بعضىها بر بعضى ديگر و لعن و نفرين آنها بر يكديگر و واژگون شدن شيعيان، مانند كشتى واژگون شدهاى در امواج دريا و شكستنشان مانند شيشه، دلالت دارند. راهحل برون رفت از اين معضل بزرگ، بسيار ساده است و آن جعل كردن حديث و نسبت دادن آن به يكى از ائمه و پايان دادن به اين اختلافهاست.(1)
ادعاى وى كه پيش از امام عسكرى (عليه السلام) عقيده به مهدويت در شيعه مطرح نبوده و عالمان شيعه آن را ساختهاند، ادعايى باطل است؛ زيرا همچنان كه در فصل پيش بيان شد، احاديث مربوط به انديشه مهدويت و غيبت مهدى موعود، از عصر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) تا عصر امام عسكرى بهطور متواتر بيان شده است. هر چند در آغاز دوره غيبت، بهويژه در دوره غيبت صغرى، بحثهاى روايى مربوط به موضوع غيبت، كمرنگ بوده، ولى كمرنگ بودن بحث در اين موضوع را نمىتوان به دليل فقدان مهدى و دروغ بودن اين عقيده و حيرانى و سرگردانى شيعه دانست. درباره كم رنگ بودن اين موضوع در آن دوره، مىتوان به دو دليل اشاره كرد:
١. يكى از دلايلى كه بىشك در كمرنگ شدن بحث درباره مسئله غيبت و مهدويت در عصر غيبت صغرى اثرگذار بود، امكان ارتباط با امام بهواسطه وجود نواب اربعه بود. اين ارتباط كه در طول ۶٩ سال غيبت صغرى به طول انجاميد، كمتر شيعيان را به نگارش آثار علمى و مكتوب درباره اعتقاد به مهدويت حجة بن الحسن و مسئله غيبت تشويق مىكرد. پس از سال ٣٢٩ه. ق كه دوره غيبت صغرى به پايان رسيد، جنب
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص۵۵.
و جوش و تكاپو براى نگارش اينگونه كتابها و مقالهها براى رفع شبهات و پرسشهايى كه شيعيان با آن روبهرو بودند، بهوجود آمد.
٢. از خلافت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) و در دوره خلافت امام حسن (عليه السلام) ، شيعيان منصب و قدرت رسمى براى بيان و تبيين عقايد خود نداشتند. اين اتفاق پس از حادثه جانگداز كربلا به شدت مشهود است. ولى در دوره كوتاهى كه ميان بنىعباس و بنىاميه اختلاف درگرفت، مكتب فقهى و اعتقادى شيعه جان گرفت و با تلاش امام محمد باقر (عليه السلام) و فرزند ايشان امام جعفر صادق (عليه السلام) به سطح عالى علمى رسيد.
با قدرت گرفتن بنىعباس، دوباره فشار و خفقان بر شيعيان افزايش يافت. اين فشارها به قدرى بود كه حتى امامان از معرفى وصى و جانشين خود نيز خوددارى ميكردند؛ براى مثال، امام صادق (عليه السلام) در وصيت نامه خود، از پنج نفر به عنوان وصى نام برد كه ميان آنها منصور خليفه عباسى، فرماندار مدينه، پسرش عبدالله و حميده همسرش بودند تا با اين كار از آسيب رسيدن به جانشين حقيقى خود، يعنى امام كاظم جلوگيرى كند. اين فشارها به قدرى زياد شده بود كه امامان جانشين خود را به ياران و شيعيان نيز معرفى نمىكردند.
با وجود چنين خفقانى، اگرچه گاهى شيعيان در تشخيص امام و صاحب منصب امامت گرفتار سرگردانى مىشدند، ولى روح حقيقتجويى و حقطلبى آنان به سرعت آنان را به مسير اصلى و حقيقى برميگرداند. اگر چه ميان اصحاب، كسانى مانند «عمار ساباطى» با عبداللهبن جعفر همراهى كردند. ولى يارانى نيز چون «هشام بن سالم» و «محمد بن نعمان» نيز با
پرسش و بررسى و تحقيق، امام حقيقى خود را شناختند و به آغوش مذهب حقيقت برگشتند. نقل است هشام بن سالم جواليقى و محمد بن نعمان، دو تن از بزرگان اصحاب از اينكه امام خود را نمىيافتند، به گريه افتادند.(1)
1) هشام بن سالم ميگويد: از نزد عبدالله بن جعفر گمراه و سرگردان بيرون آمديم و نميدانستيم به كجا برويم و كنار يكي از كوچههاي مدينه نشسته بوديم و گريه ميكرديم و نميدانستيم چه بايد بكنيم و به كه روآوريم. با خود گفتيم: «بهسوي مرجئه، يا بهسوي قدريه، يا بهسوي معتزله، يا بهسوي زيديه برويم؟» در همين حال بوديم كه ديدم مردي كه او را نميشناختم، با دست به من اشاره ميكند. ترسيدم جاسوسي از جاسوسان منصور دوانيقي باشد؛ چون منصور جاسوساني در مدينه داشت كه ببيند مردم پس از جعفر بن محمد، امامت چه شخصي را خواهند پذيرفت تا او را بگيرند و گردن بزنند. من ترسيدم اين پيرمرد از همان جاسوسان باشد. پس به مؤمن الطاق گفتم: «تو از من دور شو؛ زيرا من براي خود و تو نگرانم و اين مرد مرا ميخواهد نه تو را تو از من دور شو مبادا به هلاكت برسي و به دست خود در نابوديات كمك كرده باشي. پس احول كه همان مؤمن الطاق بود به فاصله زيادي از من دور شد و من به دنبال پيرمرد رفتم و چنين گمان ميكردم كه نميتوانم از دست او رها شوم و به ناچار همچنان به دنبال او رفته و تن به مرگ داده بودم تا اينكه مرا به در خانه حضرت موسيبن جعفر ع برد. آنگاه مرا رها كرد و رفت. ديدم خادمي بر در خانه است. به من گفت: «خدايت رحمت كند داخل شو!» من داخل خانه شدم و ديدم حضرت موسي بن جعفر ع در آنجاست و بدون سابقه فرمود: «نه به سوي مرجئه و نه به سوي قدريه و نه به سوي معتزله و نه به سوي زيديه، بلكه به سوي من، به سوي من» . عرض كردم: «فدايت شوم پدرت از دنيا رفت؟» فرمود: «آري» . گفتم: «پس از او امام ما كيست؟» فرمود: «اگر خدا بخواهد تو را راهنمايي كند، خواهد كرد» . گفتم: «قربانت شوم همانا عبدالله برادر شما چنين پندارد كه او پس از پدرش امام است؟» فرمود: «عبدالله ميخواهد خدا را نپرستد» . گفتم: «پس بفرماييد پس از پدر شما امام كيست؟» فرمود: «اگر خدا بخواهد تو را راهنمايي كند، خواهد كرد» . عرض كردم: «قربانت شوم آن امام شما هستي؟» فرمود: «من آن را نميگويم» . با خود گفتم: «من از راه مسئله درست وارد نشدم» . سپس [پرسشم را عوض كردم و] گفتم: «براي شما امامي هست؟» [و بر شما لازم است از امامي پيروي كني؟] فرمود: «نه» . [در اين هنگام] چنان هيبت و عظمتي از آن بزرگوار در دلم افتاد كه جز خدا نميداند. سپس عرض كردم: «قربانت شوم، من از تو بپرسم همانگونه كه از پدرت ميپرسيدم؟» فرمود: «بپرس تا پاسخ گيري، ولي فاش مكن كه اگر فاش كني، نتيجهاش سر بريدن است» يعني ما را ميكشند . من از او پرسشهايي كردم و ديدم دريايي است بيكران. عرض كردم: «قربانت شوم، شيعيان پدرت گمراه و سرگردان شدهاند. آيا با اين پيماني كه شما بر پنهان داشتن جريان از من گرفتهايد، [اجازه ميدهيد] جريان امامت شما را به آنها برسانم و آنان را به سويت دعوت كنم؟» فرمود: «رشد و خردمندي و رازداري هر كدام را دريافتي، به او برسان و پيمان بگير كه فاش نكند و اگر فاش كند، سر بريدن در كار است و با دست اشاره به گلوي خود كرد» . پس، از نزد آن حضرت بيرون رفتم و ابا جعفر احول مؤمن الطاق را ديدم. به من گفت: «چه خبر بود؟» گفتم: «هدايت بود و داستان را برايش گفتم» . آنگاه زراره و ابوبصير را ديدار كرديم [به آن دو نيز جريان را گفتم]. آنان خدمت آن حضرت رسيدند و سخنانش را شنيدند و پرسشهايي كردند يقين به امامتش پيدا كردند.
همچنين نقل است يونس بن عبدالرحمان اگر چه در دورهاى به فطحيه گرايش پيدا كرد، ولى در نهايت به امامت امام رضا (عليه السلام) معترف شد و به مسير حقيقى مذهب بازگشت يا فردى چون زراره كه مىخواهد امام را به مردم معرفى كند، مردد مىماند آيا همچنان بايد تقيه كند يا حضرت را معرفى كند. ازاينرو قرآن را جلوى ديدگانش قرار مىدهد و مىگويد هر كه را اين قرآن امام قرار داده، امام من است.(1)
1) محمد همداني ميگويد: «به حضرت رضا ع عرض كردم: آقا! آيا زراره عارف به مقام پدرت موسي بن جعفر بود؟» فرمود: «بلي» . عرض كردم: «پس چرا پسر خود را فرستاد تا جستوجو كند امام پس از حضرت صادق كيست؟» امام فرمود: «زراره عارف به مقام پدرم بود و ميدانست كه پدرش حضرت صادق او را امام قرار داده. ولي پسر خود را فرستاد تا از پدرم موسي بن جعفر جويا شود كه آشكارا مردم را به امامت ايشان دعوت كند؟ و تقيه بر طرف شود؟ چون پسرش دير كرد، مردم سخت گرفتند كه بگويد امام كيست. نخواست قبل از اينكه دستور پدرم به او برسد، اقدام به كاري كند. به همين دليل قرآن را برداشت و گفت: امام من كسي است كه اين قرآن او را تعيين كند، از ميان فرزندان حضرت صادق ع» . صدوق رحمه الله ميگويد: «اين خبر دليل نيست كه زراره امام خود را نميشناخته است. با اينكه راوي اين خبر احمد بن هلال است كه علماي شيعه او را در صداقت و درستي قبول ندارند. با اين بيان شبهه عثمان الخميس كه مدعي است زراره امام خود را نميشناخت، پاسخ داده ميشود»
با توجه به آنچه گفته شد، مسائل مربوط به اختلاف درباره امام مهدى و پنهان بودن تولد و غيبت آن حضرت و تعداد افراد محدودى كه از تولد حضرت آگاه بودند، به دليل همين فشارهاست كه پس از غيبت نيز ادامه داشت. حتى سفيران و نايبان حضرت در دوره غيبت صغرى نيز تقيه ميكردند و حتى گاه براى اين تقيه شكنجه مىشدند؛ چنانكه «حسين بن روح نوبختى» (نائب سوم امام زمان) پنج سال در زندان مقتدر عباسى به سر برد. با اين شرايط خفقانآور، عالمان شيعه چگونه مىتوانستند آزادانه به نقل حديث و انتشار كتاب در اين باره بپردازند.
ازاينرو در آغاز غيبت صغرى به دليل فشار و خفقان موجود، شيعه درباره آخرين موعود، دچار اختلاف شد.
نوبختى در اينباره مىگويد:
در مسئله جانشينى امام حسن عسكرى (عليه السلام) ، چهارده فرقه پديد آمد كه سرسختترين آنها جعفريه، طرفداران جعفر بن على، عموى حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بودند.(1)
با افول قدرت بنىعباس و به وجود آمدن حكومت شيعى آل بويه، به تدريج، عرصه براى ابراز وجود علمى و سياسى انديشمندان شيعه فراهم شد و دانشمندانى مانند شيخ مفيد و شيخ طوسى به عرصههاى علمى وارد شدند و به تبيين و تدوين عقايد شيعى پرداختند. با تبيين اين عقايد، كار به جايى رسيد كه شيخ مفيد مىگويد: «در سال ٣٧٣ه. ق كه وى
1) فرق الشيعه، صص٩۶ - ١١٢.
مشغول تأليف «الفصول المختاره» بوده، فقط فرقه اماميه وجود داشت و فعاليت مىكرد» .(1)
همچنين شيخ طوسى نيز كسى را در زمان حياتش پيرو مذهب جعفريه (پيرو جعفر كذّاب) ندانسته است.(2)
با توجه به آنچه گفته شد، با وجود اختلافى كه در بحث جانشينى امام حسن عسكرى به وجود آمده بود، علماى شيعه موضع خود را در دوره غيبت صغرى اعلام كردند و در آغاز دوره غيبت كبرى به نگارش كتابها و مقالههايى در اينباره پرداختند. نخستين تأليفى كه در اين دوره نگاشته شد، اثر محمد بن ابراهيم نعمانى است كه بين سالهاى٣٢٢ تا ٣۴٢ه. ق كتابى مستقل در باب مسائل غيبت با نام «الغيبة» نوشت. البته پيش از وى استادش كلينى نيز در كتاب كافى بخشى را به اين موضوع اختصاص داده و به آن پرداخته بود.
پس از نعمانى نيز على بن بابويه در كتاب «الامامة والتبصرة من الحيرة» به موضوع مهدويت پرداخت و پس از او پسرش شيخ صدوق «كمال الدين و تمام النعمه» را به رشته تحرير درآورد. كتاب «خمس رسائل في اثبات الحجة» و «اربع رسالات في الغيبة» از شيخ مفيد نيز از جمله آثارى است كه پيش از نيمه قرن چهارم تأليف شد. با نگاهى به اين كتب و محتواى آنها و همچنين روايات ائمه معصوم (عليهم السلام) كه بنيان اعتقادى شيعه است، مىتوان دريافت كه اعتقاد شيعيان به موضوع
مهدويت سيرى ثابت و بدون تغيير داشته است و علماى قديم و جديد نيز در كتابهاى خود بر اين نكته تأكيد داشتهاند. ازاينرو جز افراد مغرض كه بدون استدلال سخن مىگويند، كسى اعتقاد به مهدويت را ادعايى ساختگى نمىداند.
شكى نيست كه ما در اين جهان هدفى داريم و براى رسيدن به آن هدف، پا به عرصه وجود نهادهايم. همچنين مىدانيم كه اين هدف، بزرگ، و رسيدن به آن دشوار است. ازاينرو خداوند حكيم براى اينكه انسان را براى رسيدن به اين هدف راهنمايى و هدايت كند، راهنمايانى براى او قرار داده است تا در مسير دشوار زندگى، فانوس و چراغى براى رسيدن به آن هدف والا باشند. در روايتهايى كه به دست ما رسيده است، اين راهنمايان به دو بخش تقسيم شدهاند: يكى رسول باطنى و ديگرى رسول ظاهرى.
رسول باطنى تعبير و اصطلاحى است از عقل و فطرت سليم بشرى كه همواره با اوست و بسيارى از امور را با آن محك مىزند. رسول ظاهرى نيز فرستادهاى است كه خداوند او را براى روشن كردن
كمينگاهها و گريزگاههاى عقل فرستاده است كه اين گريزگاهها كم نبوده و نيست. با نگاهى به تاريخ مىبينيم كه انسان گاهى به سبب خواهشهاى نفسانى و پيروى از هوا و هوس، پا بر عقل و فطرت خود مىگذارد. براساس حكمت و عدل الهى همه انسانها بايد از هر دو راهنما بهرهمند شوند و اينگونه نباشد كه در برههاى از زمان عدهاى بر خوان نعمت هدايت بنشينند و در برههاى ديگر افرادى از آن محروم باشند.(1)ازاينرو يكى از عقايد مهم مشترك ميان مذاهب اسلامى، اعتقاد به فرستادن پيامبران از سوى خداوند يكتا و ضرورت آن است. براى اثبات ضرورت اين اصل اعتقادى، دلايل بى شمارى بيان شده كه يكى از آنها قاعده لطف است.(2)
گفته شد كه هدف خداوند از آفرينش انسان، رساندن او به كمال و مرتبهاى است كه انسان شايسته آن است. از ديگر سو خداوند عقل را آفريده و به انسان دستور داده تا از آن پيروى كند. اين عقل با تفكر و تدبر درمىيابد كه انسان به تنهايى نمىتواند در مسير كمال قدم بردارد و بايد آفريننده و كسى كه نقشه و مسير كمال را به انسان معرفى كرده، وى را راهنمايى و كمك كند.
بىشك، انسان نيز در اين مسير به كمكها و راهنمايىهايى نياز دارد؛ چرا كه رسيدن به اين كمال و مرتبه، بسيار والا و مهم است. از آنجا كه افعال و اعمال خداوند بر مبناى حكمت است، اين كمكها و راهنمايىها را در اختيار انسان قرار مىدهد تا وى در اين مسير دچار خطا نشود. قاعده لطف، همين لزوم كمكها و راهنمايىهاى خداوند براى انسان است كه در قالبهاى مختلف به وى يارى مىرساند؛ از آن جمله فرستادن پيامبران براى هدايت انسان و بازداشتن او از انحرافهاست.
بر اين اساس، اين بايدها تعيين تكليف براى خداوند نيست، بلكه اطاعت از تكليفى است كه خداوند انسان را به آن امر كرده كه همان تفكر و كشف واقعيت موجود (لطف) از صفت حكمت خداوند به كمك عقل و تفكر است. ازاينرو، منظور از آنچه در مباحث اعتقادى لطف دانسته شده، وجوب على الله و تعيين تكليف براى خداوند متعال نيست، بلكه در حقيقت، به معناى وجوب من الله است؛ يعنى با توجه به شناخت ما از خداوند و شناختى كه از اوصاف او داريم، وى هيچگاه بندگانش را بدون راهنما و پيامبر و امام رها نمىكند و حتما وسايل و وسائطى را براى رسيدن به كمال براى انسان قرار مىدهد. ازاينرو مؤاخذه كردن و زير سؤال بردن بندگان، امرى است عقلانى؛ چرا كه خداوند با ارسال رسل براساس قاعده لطف، حجت را بر همه تمام كرده و فرموده است.
(رُسُلاً مُبَشِّ-رِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ
الرُّسُلِ وَ كانَ اللهُ عَزِيزاً حَكِيماً) (نساء: ١۶۵)
پيامبرانى كه بشارتدهنده و بيمدهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند [و بر همه اتمام حجت شود] و خداوند، توانا و حكيم است.
از ديگر سو در اصول اعتقادى شيعه، اصلى بنيادى به نام امامت وجود دارد كه بر اساس همين قاعده و دليل عقلى، قابل تفسير است؛ يعنى «ضرورتاً بايد از جانب خداوند، فردى معصوم به عنوان حجت خدا براى رهبرى و هدايت مسلمين برگزيده شود» .(1)شيعيان، معتقدند كه اين دليل به همراه ديگر دلايل(2)، ضرورت وجود امام و رهبرى معصوم را پس از پيامبر خاتم اثبات مىكند.
گفتنى است وجود آيات مجمل و متشابه در قرآن كريم و نيز وجود بسيارى از احكام اسلام كه در حيات پر بركت پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله) به صورت كلى بيان شده بود و نياز به تبيين داشت(3)، امكان فهم مطالب را براى مردم
1) بايد به اين نكته اشاره كرد كه يكي از مجراها و راههاي لطف خداوند بر بندگان ارسال رسل است. ولي آنچه در اين لطف خاص مهم است، هدايت بندگان است و وقتي راههاي هدايت بندگان كامل شود يا راههاي ديگري امكانپذير باشد، ديگر به ارسال رسل نيازي نيست؛ همچنانكه با ختم نبوت اين هدايت بهوسيله امامان معصوم انجام گرفت.
2) از جمله اين دلايل ميتوان به برهان فطرت، واسطه فيض و علت غايي اشاره كرد.
3) حوادث تاريخي كه در زمان برخي خلفاي عباسي روي ميداد، نشان دهنده تبييننكردن برخي مسائل مهم و گاه مشهور بين مسلمانان آن دوره بود؛ براي مثال، حكم قطع دست سارق در زمان پيامبر بيان شده بود، ولي در زمان معتصم خليفه عباسي و در جلسهاي كه بسياري از علما و دانشمندان آن روز در جلسه حاضر بودند، وقتي از مقدار و حد قطع دست سارق پرسيدند، كسي از آن اطلاع نداشت و امام جواد ع كه در جلسه حضور داشت، به اين پرسش پاسخ داد.
دشوار كرده بود، بهگونهاى كه بعدها عدهاى تصور مىكردند بايد با توجه به شباهتهاى موضوعهاى مطرح شده در زمان پيامبر و موضوعهاى زمان خود، آنها را با هم مقايسه كنند(1)و با قياس احكام زمان خود را استخراج نمايند. ازاينرو عقيده به امامت بدان معنا نيست كه دين در زمان پيامبر خاتم ناقص و ابتر بوده و با امامت ائمه اطهار به كمال رسيده است. بلكه با انتصاب حضرت على (عليه السلام) به امامت در روز غدير كه خود يكى از رسالتهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود، دين اسلام به كمال رسيد.(2)به بيان ديگر، امامت، يكى از اركان دين اسلام است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بر آن تأكيد داشت و اين مجموعه(3)اسلام نام دارد. شيعه دليل چنين نصبى را قاعده لطف مىداند. ولى عثمان الخميس بدون آنكه معنا و مفهوم اين قاعده را درك كند و با دليل عقلى يا نقلى آن را رد كند، مىگويد:
اينكه مىگويند لطف بر خدا واجب است، اين بىادبى به خداوند متعال است. هيچكس حق ندارد چيزى را بر خداوند واجب كند؛ زيرا خداوند هر آنچه را مىخواهد، انجام مىدهد. ادعاى اينكه وجود امام لطف است، لازمهاش اين است كه در هر مكان و زمان، امام معصومى وجود داشته باشد؛ وقتى كه اينگونه باشد، ما به چند معصوم نيازمنديم؟(4)
1) ابوحنيفه به آن اعتقاد داشت و قياس را مبناي استدلال فقهي خود قرار داده بود.
2) مائده: ۵ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ .
3) در روايات بيشماري بحث ولايت و رهبري مسلمانان مورد بحث قرار گرفته كه حتي در برخي از اين روايتها ولايت، يكي از اركان پنجگانه اسلام شمرده شده است.
4) عجيبترين دروغ تاريخ، ص۵٩.
با توجه به آنچه گفته شد، درمىيابيم كه چنين اشكالى وارد نيست؛ زيرا قاعده لطف، الزام كردن خدا توسط بندگان نيست، بلكه به دليل كشف عقل و به گفته خود خداوند در آيه ١۶۵ سوره نساء، حكمت خدا ارسال رسل را براى اتمام حجت خدا بر بندگان اقتضا مىكند. ازاينرو، شيعه اصل امامت و لزوم وجود امام پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) را با دليل عقلى اثبات مىكند. ولى تعيين مصاديق آن را و اينكه چه كسى بايد در اين سمت قرار گيرد، براساس دليل نقلى و روايى مىداند.(1)
عثمان الخميس با توجه به مبناى سلفىگرى خود، هرگونه دليل عقلى را رد مىكند و فقط نقل و روايات را مبناى صحت هر عقيدهاى مىداند. براين اساس، وى بدون توجه به اين مبناى عقلانى، درباره دليل شيعه بر وجود امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مىگويد:
هرگاه شيعهاى خواست در مورد امامت به يكى از آيات قرآن استدلال كند، مىبينى كه به ذكر آيهاى كه به گمانش بر امامت دلالت مىكند، اكتفا نمىكند. بلكه حديثى را نيز به آن ضميمه مىكند يا شأن نزول نادرستى را براى آن بيان مىكند يا با استدلال عقلى آن را تقويت مىكند يا به آيه ديگرى كه ارتباطى با آن ندارد، استدلال مىكند. درحالىكه عامل اصلى كه تمام اين استدلالها را رد مىكند، اين است كه قرآن از آيهاى كه به صراحت بر اين عقيده دلالت كند، خالى است و هر كس
1) در حقيقت، راه عملي در بررسي اين مسئله اينگونه و به اين شيوه و طريق است و نبود دليل عقلي براي اثبات مصاديق، آسيبي به آن وارد نميكند.
در مورد دلايل شيعه دوازده امامى بر امامت تأمل كند، درستى اين امر را درمىيابد. (1)
با آنچه گفته شد، پاسخ چنين شبههاى داده مىشود؛ زيرا شيعه بر لزوم وجود امام و حجت، به حكم عقلى قاعده لطف تمسك مىكند، ولى در تعيين مصداق، به سراغ روايات مىرود؛ چرا كه عقل فقط حكم كلى را بيان و كبراى مسئله را ثابت مىكند و كارى به تطبيق صغرا ندارد. ازاينرو، عقل حكم مىكند كه براى تطبيق صغرا و تعيين مصداق امام بايد به سراغ روايات رفت تا روشن شود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از جانب خدا چه كسانى را پس از خود به امامت منصوب كرده است و آنها چه ويژگىهايى دارند تا در تطبيق مصداق به اشتباه نيفتد.
به عقيده شيعه، منصب امامت منصبى الهى است و امامان دوازدهگانه، به دستور خداوند تعيين مىشوند، نه با اجماع و فرمان شخصى افراد؛ ازاينرو بايد با جستوجو در وقايع صدر اسلام و سخنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در زمان حياتشان، فردى كه به فرمان خداوند و از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى رهبرى و امامت جامعه اسلامى انتخاب شده است را شناخت؛ زيرا امام نيز مانند پيامبر، بايد عصمت و تقوا و علم خدادادى داشته باشد كه از ملزومات هدايت و سرپرستى مردم است و تنها خداوند يكتا از عصمت و علم بندگانش آگاه است.(2)
ازاينرو، پيامبر (صلى الله عليه و آله) را مأمور ابلاغ آن مىكند و مىفرمايد:
( يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ) (مائده: ۶٧)
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت به تو نازل شده است، كاملاً [به مردم] برسان.
در بحث اثبات وجود و تعيين مصداق مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز شيعه به دليل عقلى تمسك نمىكند. بلكه در تعيين مصداق، به آيات و روايات تمسك مىكند تا دريابد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) كه به صراحت آيه ۴۴ سوره نحل (1)مبين و مفسر قرآن است، درباره مهدى موعود چه مىگويد و كدام آيه را بر وجود مقدس او تفسير مىكند. ازاينرو، لازم نيست آيهاى به صراحت، نام امام يا امامان پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را بيان كرده باشد، بلكه تفسير رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز در اينباره، به دليل وجود آيه ۴۴ سوره نحل كفايت مىكند؛ زيرا اگر قرار بود همه جزئياتى كه جزو ضروريات دينى مسلمانان است؛ از تعداد ركعتهاى نماز و چگونگى اجزا و شرايط آن و ديگر ضروريات دين كه در كتب حديث شيعه و اهل سنت به آنها پرداخته شده، در قرآن بيايد، قرآن چند برابر وضع كنونى خود بود.
ازاينرو پيروان اهل بيت براى تعيين مصداق مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و ويژگىهاى او، به سراغ روايات اهل بيت كه از رسول خدا نقل شده است،
1) بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ؛ «و ما اين ذكر [قرآن] را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوي مردم نازل شده است، براي آنها روشن سازي و شايد انديشه كنند!» نحل: ۴۴ .
مىروند؛ رواياتى كه سلسله امامان دوازدهگانه را بر شمردهاند كه از حضرت على (عليه السلام) آغاز و به امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ختم مىشود. (1)همچنين، به اعتراف تاريخ نگارانى كه مستقيم يا غير مستقيم، تولد مهدى موعود را بيان كردهاند، رجوع مىكنند تا تولد و حيات آن حضرت در دوره غيبت را اثبات كنند.
اينكه عثمان الخميس مىگويد: «لازمه قاعده لطف آن است كه در هر زمان و مكانى امامى معصوم وجود داشته باشد» ، پاسخش اين است كه ما نيز مىپذيريم كه لازمه قاعده لطف، ضرورت وجود امام معصوم در هر زمان است و دلايل نقلى چون روايات اثناعشر و حديث ثقلين آن را تأييد مىكند. ولى لازمه قاعده لطف، وجود امام معصوم در هر مكان نيست. بلكه وجود امام معصوم به عنوان حجت الهى در هر عصرى كفايت مىكند تا حجت خدا بر همه اتمام گردد. همچنان كه وجود رسول خاتم (صلى الله عليه و آله) براى همه زمانها كفايت مىكند، و لازم نيست در همه مكانها و شهر و روستا رسولى باشد، وجود امام معصوم كه جانشين رسول خداست نيز براى همه زمانها كفايت مىكند و لازم نيست در هر مكانى امام مستقلى باشد.
افزون بر دليل عقلى، برخى دلايل نقلى نيز لزوم وجود حجت را در هر زمان ثابت مىكند. تعداد اين روايتها كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه
1) از جمله منابع اهل سنت كه اين روايت را نقل كردهاند، ميتوان به قندوزي حنفي، صاحب كتاب «ينابيع المودة» كه از قول جابر بن عبدالله انصاري نقل كرده و همچنين جويني شافعي در كتاب «فرائد السمطين» اشاره كرد.
معصوم (عليهم السلام) آن را بيان كردهاند، زياد است. در اين نوشتار به برخى از رواياتى كه مورد نظر شيعه است، اشاره مىشود.
در چندين روايت درباره لزوم حجت آمده است:
«لَولَا الحُجّةُ لَساخَتِ الْأَرضُ بأهلِها» (1)«اگر زمين بدون حجت باشد، ساكنانش را فرو مىبرد» .
از اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نيز در نهج البلاغه نقل شده است:
بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً.
آرى، زمين از حجت خداوند تهى نخواهد ماند؛ حجتى كه يا آشكار و شناخته شده است يا در خفا و پنهان.
ابن ابى الحديد در شرح اين روايت نوشته است:
تا زمان خالى نماند از فردى كه به مشيت الهى بر بندگان خدا، احاطه و سيطره دارد. اين مطلب تقريباً تصريح به مذهب اماميه تلقى مىگردد؛ هر چند معتزله آن را بر ابدال حمل مىكنند. (2)
اين دسته روايات و ديگر روايتها چون اثنا عشر خليفه و حديث ثقلين كه مورد اتفاق شيعه و اهل سنت است، از متقنترين و محكمترين دلايل بر لزوم وجود حجت و امام است كه مؤيد حكم عقلى قاعده لطف است. افزون بر اين روايات عام كه بر ضرورت وجود حجت در هر زمان دلالت دارد، روايات فراوان ديگرى بر مصداق اين حجت در عصر
غيبت دلالت دارد كه در منابع حديثى شيعه، بهطور متواتر از ائمه معصوم (عليهم السلام) نقل شده است.
عثمان الخميس نويسنده كتاب عجيبترين دروغ تاريخ، با استناد به آيه ١٩ سوره مباركه مائده گمان كرده كه در برههاى از زمان، خداوند براى بشر حجت و امامى نفرستاده و اين در دوره فترت بوده است. وى مىگويد: «از ابوعبدالله جعفر صادق روايت شده كه گفت: اگر زمين بدون امام باشد، فرو مىافتد. واقعيت، گواه بطلان آن است؛ چون خداوند متعال مىفرمايد:
( يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ ) (مائده:)
اى اهل كتاب! رسول ما، پس از فاصله و فترتى ميان پيامبران، به سوى شما آمد. .
اين بزرگترين دليل بطلان آن است.(1)
پاسخ: همچنانكه گفته شد، وجود حجت براى انسان ضرورى است. ازاينرو، «حافظ ابنحجر عسقلانى» از انديشمندان برجسته اهل سنت، در شرح صحيح بخارى، پس از نقل احاديث حاكى از نزول حضرت عيسى (عليه السلام) به زمين به هنگام ظهور حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و اقتداى او به آن حضرت، مىنويسد:
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص۶٢.
اينكه عيسى (عليه السلام) در آخر الزمان و نزديك قيامت به مردى از اين امت اقتدا مىكند و پشت سر او نماز مىخواند، دليل بر نظريه صحيح در ميان دانشمندان اسلامى است كه زمين هرگز از وجود حجت كه با دلايل و برهانهاى آشكار براى خدا قيام مىكند، خالى نمىماند.(1)
بر اين اساس، ادعاى عثمان الخميس از روى عناد با حق است. ولى اينكه مىگويد «آيه، منكر ضرورت امام و حجت است» ، اگرچه اين آيه در ظاهر با روايات بيان شده تناقض دارد و بيان مىكند كه سلسله رسولان ظاهرى، منقطع شده است. ولى با دقت بيشتر در اين آيه به دو نكته مىرسيم:
١. به تصريح تفاسير، اين دوره فترت، به فاصله زمانى اشاره دارد كه ميان رسالت الهى حضرت عيسى (عليه السلام) و پيامبر خاتم، رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) بوده است. در اين دوره چنين نبوده كه هيچ پيامبرى نيامده باشد؛ زيرا چنين چيزى با كلام خداوند در تعارض آشكار است؛ آنجا كه مىفرمايد:
(إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ) (فاطر: ٢۴)
ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم و هر امتى در گذشته انذاركنندهاى داشته است.
به همين دليل، مفسران گفتهاند مراد از فترت در اين آيه، اندك بودن تعداد پيامبران در اين عصر است در مقايسه با تعداد زيادى پيامبر كه
1) فتح الباري بشرح صحيح البخاري، ج ۶، ص۴٩۴.
مابين پيامبرى حضرت موسى و عيسى (عليهما السلام) برانگيخته شدهاند؛ همچنانكه بيضاوى از مفسران بنام اهل سنت مىگويد: مراد از فترت در مقابل (تترى) انبوه پيامبرانى است كه مابين حضرت موسى و عيسى برانگيخته شدند؛ زيرا مابين پيامبرى آن دو بيش از هزار پيامبر برانگيخته شد و حال آنكه مابين پيامبرى حضرت عيسى و رسول خاتم (صلى الله عليه و آله) فقط چهار پيامبر برانگيخته شدند كه سه تن از آنها از بنىاسرائيل بود و از عرب فقط «خالد بن سنان عبسى» به پيامبرى رسيد.(1)
٢. برفرض كه بپذيريم پيامبرى ديگر نيامده، ولى همه مسلمانان بر اين نكته اتفاق نظر و اجماع دارند كه حضرت عيسى زنده است و به آسمان عروج كرده است. با توجه به اين دو نكته و بحثى كه درباره ولايت باطنى وجود دارد، مىتوان به اين نتيجه رسيد كه شايد مقصود آيه، ولايت ظاهرى بوده و اينكه در اين برهه و دوره زمانى، پيامبرى ظاهرى نداشته است، ولى دليل بر فقدان حجت و امام بر انسانها نيست.
1) انوار التنزيل، ج٢، ص١٢١.
از نسبتهاى دروغين به شيعه درباره مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) اين است كه شيعيان درباره اسم آن حضرت اختلاف دارند و اسامى گوناگونى براى او بيان كردهاند. اين اسامى دليل بر آن است كه وى وجود ندارد و اين عقيده ساختگى است. عثمان الخميس درباره نامهاى مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) گفته است: «مهدى، محمد، قائم و نامهاى فراوان ديگر تا جايى كه تعداد آنها به ١٨٢ اسم مىرسد؛ چنانكه نورى طبرسى بيان مىكند» . همچنين از نامهاى او - نام چهل و هفتم او چنانكه نورى مىگويد - خسرو مجوس است. پس چطور مجوس به صاحب زمان نفوذ پيدا كرده است! خواننده اين نامها تعجب مىكند و از خود مىپرسد: «آيا مهدى، عرب و از نسلِ شريفِ هاشمى نيست؟ ! پس اين نامها چيست؟ گويى كه تجسم باقىمانده تمام اديان بتپرستى اين دنياست» .(1)
چنين برداشتى در حقيقت، بيانگر عمق كينه و دشمنىاش با شيعيان
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص٣٣.
است؛ زيرا چنين افترايى چنان بىحساب و كتاب است كه حتى عقايد بزرگان خود را نيز مورد هجمه و نقض و اشكال قرار داده است و كوشيده با ايجاد فضاى غبار آلود، انسانهاى غافل را به سوى خود جذب كند. اما غافل است از اينكه خداوند فرموده است: ( وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً ) ؛ «بگو: حق آمد و باطل نابود شد. حقا كه باطل نابودشدنى است» . (اسراء: ٨١) در پاسخ به شبهه عثمان الخميس بايد به چند مطلب اشاره شود:
نام اصلى آن حضرت، محمد و لقب مشهورش مهدى است. شيعه و اهل سنت درباره اسم آن حضرت اختلافى ندارند. دلايل متعددى بر اين مدعا وجود دارد كه به برخى اشاره مىشود:
١. بر اساس منابع شيعه و اهل سنت، آن حضرت همنام پيامبر (صلى الله عليه و آله) است. از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نقل شده است:
خداوند مردى را از [خاندان] من برخواهد انگيخت و اسم او مانند اسم من است كه جهان را از قسط و عدل پر خواهد كرد، همانگونه كه از ستم و جور پر شده است. . . .(1)
٢. كنيه معروف امام حسن عسكرى (عليه السلام) ، «ابومحمد» است (يعنى پدر محمد) ازاينرو نام حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) محمد است.
٣. رواياتى موجود است كه در كنار نام امامان دوازدهگانه، نام آن
1) سلسلة احاديث الصحيحه، آلباني، ج۴، ص٣٨.
حضرت نيز به صراحت بيان شده است:
الف) جابر بن عبدالله انصارى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) درباره حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) پرسيد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نام دوازده تن را بر زبان جارى كرد و هنگامى كه به نام امام محمد باقر (عليه السلام) رسيد، رو به جابر كرد و فرمود: «اى جابر! تو او را ملاقات مىكنى و هنگام ملاقات، سلام مرا به ايشان برسان» . سپس نام ائمه بعدى را بيان كرد تا به امام حسن عسكرى رسيد و فرمود:
سپس قائم است كه اسم و كنيه او مانند اسم و كنيه من است؛ يعنى محمدبن حسن بن على، كسى كه خداوند به دست او شرق و غرب زمين را فتح مىكند. . . .(1)
ب) پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در پاسخ مردى يهودى كه از تعداد اوصياى حضرت و نام آنها پرسيد، فرمود:
. . . و پس از او فرزندش حسن كه عسكرى خوانده مىشود و پس از او فرزندش محمد كه مهدى، قائم و حجت خوانده مىشود؛ پس او غايب خواهد شد و سپس ظهور مىكند. . . .(2)
ج) حموئى شافعى نويسنده «فرائد السمطين» از مشايخ خود (امام جمال الدين رضى، امام جلال الدين عبدالحميد و امام شمس الدين شيخ الشرف فخار) با سند متصل، از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند:
پدرم روزى از جابر بن عبدالله انصارى خواست در زمانى مناسب و
خلوت، آنچه را به هنگام ولادت حسين بن على (عليه السلام) در لوحى كه در اختيار حضرت فاطمه (عليها السلام) بود و او آن را ديده بود، برايش تشريح كند. جابر آنچه را ديده بود، براى پدرم نقل كرد. در آن لوح اسامى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ائمه معصوم (عليهم السلام) با مشخصات كامل آنان و مسائل ديگرى نوشته شده بود؛ از جمله اينكه:
«. . . ابوالقاسم محمد بن الحسن هو حجة الله القائم أمه جارية اسمها نرجس. . .» .(1)
اينگونه احاديث بسيار است كه به دليل اختصار به همين مقدار بسنده مىكنيم.
درباره حكم نام بردن اسم شريف حضرت، بيش از صد روايت وجود دارد كه مىتوان آنها را به چهار دسته تقسيم كرد:
١. روايتهايى كه به طور مطلق و بدون هيچ قيد و شرطى بيان نام حضرت را نهى كردهاند. (2)
٢. روايتهايى كه بيان نام شريف آن حضرت را تا زمان ظهور نهى كردهاند.(3)
٣. روايتهايى كه علت نهى بيان نام شريف آن حضرت را خوف و تقيه و دلايل ديگر دانستهاند.(4)
۴. روايتهايى كه در آنها امام يا راوى به اسم شريف حضرت اشاره كردهاند.(1)
دسته اول و دوم رواياتبيانگر يك معنا بوده كه برخى با استناد به اين احاديث، به حرام بودن بيان نام آن حضرت تا زمان ظهور فتوا دادهاند. دسته سوم و چهارم رواياتنيز بيان نام آن حضرت را به دوران خوف و تقيه و به طور كلى دوران پيش از غيبت كبرى منحصر دانستهاند يا بهطور مطلق چنين قيدى را نيز ندارند.
با توجه به روايتهايى كه نقل شد كه در همه آنها اسم آن حضرت آمده است، درمىيابيم كه اگر منعى نيز وجود داشته، به دورانى مربوط بوده كه به دليل خفقان و حكومت جور، بيان نام آن حضرت خطرهايى را براى خود ايشان و اطرافيانشان به دنبال داشته است. درحالىكه در عصر كنونى چنين هراسى وجود ندارد.
پرسش: چرا امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را با نامهاى گوناگون مىخوانند و آيا مىتوان فردى را كه ذات واحدى دارد، با نامهاى متعدد و مختلف خواند؟
پاسخ: داشتن اسامى و القاب گوناگون، فقط مختص به امام دوازدهم شيعيان نيست. بلكه پيش از ايشان نيز سابقه داشته است. با اندكى تأمل درمىيابيم كه فقط در قرآن و انجيل، براى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نامو القاب
1) بحارالانوار، ج۵١، ص٣١.
متعددى بيان شده است؛ نامها و القابى چون: محمد، احمد، طه، يس، بشير، نذير. آن حضرت در انجيل نيز «فارقليطا» و به زبان سريانى و يونانى « كلوطوس» خوانده شده است. همچنين قهرمان جاودانه اسلام، اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نيز نامها و القاب متعددى دارد؛ از جمله: على، حيدر، مرتضى و ايليا به زبان سريانى. . . . بانوى بانوان، حضرت فاطمه (عليها السلام) نيز نامها و القاب متعددى دارد؛ مانند: زهرا، بتول، مباركه، محدثه، طاهره و صديقه. . . .
در روايتهاى بسيارى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ائمه اطهار (عليهم السلام) وجود دارد نيز از حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) با القاب مختلف مانند: مهدى، بقية الله، حجت، قائم، منتظر، خلف صالح و صاحب الامر. . . ياد شده است. مرحوم حاج ميرزا حسين طبرسى نورى در كتاب خود «النجم الثاقب» به ١٨٢ لقب حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و وجه تسميه آنها اشاره كرده است.
با توجه به آنچه گفته شد، بسيار مايه تعجب و شگفتى است كه نويسندگان مغرض، مانند عثمان الخميس، شيعيان را به مسائلى متهم مىكنند كه از نظر صحت و درستى، بديهى و مسلم است؛ زيرا داشتن القاب متعدد، از شئون شخصيتهاى بزرگ است كه به دليل دارا بودن صفات و ويژگىها و ابعاد گوناگون شخصيتى، از القاب متعددى برخوردارند. همه القابى كه به حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز نسبت داده شده، سرچشمه قرآنى و حديثى دارد يا در كتابهاى ديگر اديان بيان شده است.
بر اين اساس، بديهى است كه موعود يا منجى وعده داده شده،
شخص واحدى است و تعدد القاب، سبب تعدد در ذات نمىشود و عالم بشريت تنها به ظهور منجى واحدى اعتقاد دارد و براى ظهورش به انتظار نشسته است و چهبسا اين منجى در اديان و زبانهاى گوناگون، اسامى و القاب گوناگونى داشته باشد. حال ممكن است مجوسان چنين بزرگى كه جهان را از عدل و داد پر مىكند، خسرو بنامند؛ زيرا به گفته «زبيدى» ، خسرو به معناى خشرو يا كسى است كه حكومتش بسيار وسيع است (1)و براساس روايات متواتر، مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) كسى است كه حكومتش وسيع و جهانگير است.
1) تاج العروس، ج٧، ص۴۴۶.
يكى از مهمترين مباحث مهدويت، شناخت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و نسب ايشان است. از مهمترين پرسشهايى كه از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه معصوم (عليهم السلام) درباره آن حضرت مىشد، پرسش درباره نسب و خاندان آن حضرت بوده است. روايات معصومين (عليهم السلام) در اينباره بسيار و به عبارتى در حد تواتر است. از آنجا كه اين روايات بيانگر و مشخصكننده مهدى موعود بوده، گاه دستخوش اميال نفسانى قدرتطلبان و سودجويان شده و تحريفاتى در آنها صورت گرفته است. البته تواتر روايات، مانند طوفان، اين گرد و غبار را مىزدايد و چهره حقيقى مهدى را نشان مىدهد.
در اين بخش برخى روايات كه درباره نسب آن حضرت است، بررسى مىشود.
درباره اجداد آن حضرت روايات مختلفى در منابع شيعه و سنى موجود است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
برخى روايات، حضرت مهدى را از فرزندان عبدالمطلب معرفى مىكنند.
قَالتْ أُمُّ سَلمةَ سَمِعتُ رَسولَ الله (صلى الله عليه و آله) يَقولُ: نَحنُ وُلْدُ عَبدِ المطَّلِبِ، سَادَةُ أهلِ الجْنَّةِ أنَا وَحَمزةُ وَعَليٌّ وَجَعفرٌ وَالحَسَنُ وَالحُسَينُ وَالمهديُّ.(1)
ام سلمه (همسر پيامبر) مىگويد: از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه فرمود: «ما فرزندان عبدالمطلب، يعنى من و حمزه و على و جعفر و حسن و حسين و مهدى، سروران بهشتيم» .
به اتفاق انديشمندان شيعه و اهل سنت، حضرت مهدى از اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و از اولاد فاطمه زهراست. هر چند در برخى احاديث در كتابهاى اهل سنت، به صورت غير صريح و گاهى نيز آشكارا، مهدى را از فرزندان عباس (عموى پيامبر) دانستهاند، ولى انديشمندان اهل سنت اين باور را رد كردهاند. عظيمآبادى در شرح سنن ابىداوود، پس از آوردن روايت:
«المَهدىُّ مِن وُلدِ الْعباسِ» مىگويد: «اين حديث غريب بوده و مناوى گفته است در اسنادش، كذاب وجود دارد» .(2)
روايتهايى كه مهدى را از نسل فاطمه (عليها السلام) مىداند، متعدد و متواتر است كه در اينجا به دو روايت اشاره مىشود:
قالَ رَسولُ الله (صلى الله عليه و آله) يَبعَثُ اللهُ عَزَّ وَجلَّ رَجُلاً مِن عِترَتي فَيملَأُ الْأرضَ قِسطاً وَعَدلاً كَما مُلِئَتْ ظُلماً وَجَوراً.(1)
خدا مردى از عترتم را بر مىانگيزد. او زمين را همانگونه كه از ستم و جور پر شده است، از عدل و داد پر مىكند.
عَن أُمِّ سَلمةَ قَالتْ سَمعتُ رَسولَ اللهِ (صلى الله عليه و آله) يَقولُ: «المَهدىُّ مِنْ عِترَتي مِنْ وُلدِ فَاطمةَ» . (2)
ام سلمه مىگويد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه فرمود: مهدى از خاندان من و از فرزندان فاطمه (عليها السلام) است.
در ميان روايتهايى كه نسب حضرت را بيان كردهاند، چند روايت در كتب روايى بيان شده است كه با نظر بيشتر بزرگان تفاوت دارد كه به آن اشاره خواهد شد.
به اعتقاد شيعه، مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از نسل حسين بن على (عليه السلام) است و در منابع روايى شيعه، اين مطلب به طور متواتر نقل شده و روايت اهل سنت نيز اين عقيده را تأييد مىكند. فقط در حديثى به نقل از امام على٧ آمده است: «مهدى از فرزندان حسن بن على٨ (3)است كه با توجه به دلايل بىشمار باطل است»(4)زيرا:
١. اين روايت در سنن ابىداوود آمده و نقل از وى مختلف است. جزرى دمشقى در اسنىالمناقب همين روايت را از ابوداوود نقل كرده، ولى با عنوان «من ولد الحسين» .
٢. راوى اين حديث كه آن را از على (عليه السلام) نقل مىكند، ابواسحاق يعنى سبيعى است كه در زمان شهادت على (عليه السلام) بيش از هفت سال نداشت.
٣. سند اين حديث نيز مجهول است؛ زيرا ابوداوود مىگويد: «برايم روايت شده و معلوم نيست راوى چه كسى بوده است» .
۴. روايت ضعيف است؛ چنانكه البانى در سلسله احاديث ضعيف به آن تصريح كرده است.
۵. از همه مهمتر، اين روايت با رواياتى كه مهدى را از فرزندان حسين بن على (عليهم السلام) شمردهاند، تعارض دارد. ازاينرو قابليت طرح ندارد.
تنها اختلاف ميان شيعه و اهل سنت، درباره پدر حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است. نزد پيروان اهل بيت نام پدر مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) حسن (عليه السلام) است. بنابراين، سلسله خلفاى دوازدهگانه كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرموده، به آن حضرت ختم مىشود. بر اين اساس، شيعه معتقد است كه آن حضرت متولد شده و هم اكنون در پس پرده غيبت به سر مىبرد. در اين عقيده، عدهاى از علماى اهل سنت با شيعه هم عقيدهاند. ولى بيشتر آنان بر اين باورند كه آن حضرت هنوز به دنيا نيامده است. دليل آنان در اين باره، روايتى است كه در آن، پدر مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را همنام پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دانستهاند.
همه روايتها با اين مضمون كه در كتب روايى اهل سنت و برخى كتب شيعى آمده، از چهار روايت سرچشمه مىگيرد كه سه روايت آن از ابن مسعود، صحابه معروف پيامبر است. روايت چهارم را تمامى بزرگان اهل سنت ضعيف و استنادناپذير دانستهاند.(1)
از ديگر سو، بسيارى از علماى اهل سنت، از ابن مسعود و بسيارى ديگر از صحابه رواياتى را نقل كردهاند كه فقط به شباهت نام پيامبر و مهدى دلالت دارد و صحبتى از مشابهت نامهاى پدران به ميان نيامده است. (2)
ازاينرو، پژوهشگران و متخصصان اهل سنت اين قسمت از روايت را زائد و تنها بخش اول آن را قابل اعتماد مىدانند. به تازگى نيز يكى از استادان دانشگاه الازهر تصريح كرده كه احاديثِ مشابهتِ نام پدر مهدى با نام پدر پيامبر، مجعول است. (3)
بىشك، اين دسته از روايات، از جمله تحريفات در بخش مهدويت است و بسيارى آن را با معرفى محمد بن عبدالله ابوجعفر منصور عباسى، به عنوان مهدى، همسو دانستهاند. گفتنى است بيان اين روايات در كتب شيعى فقط به قصد جمعآورى روايات بوده و هدف تأييد صحت و سقم آن نبوده است؛ چنانكه برخى كتب روايى شيعه با همين هدف
جمعآورى شدهاند. در حقيقت، تعارض اين روايات با اصول مسلم مهدويت و تواتر روايات، امرى مسلم است و بيان توجيهات از سوى علماى شيعه به اين دليل بوده كه به فرض صحت اين روايات نيز امكان اينكه حضرت مهدى مقصود روايات بوده باشد، وجود دارد. البته بايد توجه داشت كه اينگونه توجيهات فقط از سوى شيعيان نبوده است. بلكه علما و بزرگان اهل سنت نيز در جنبههاى مختلف به توجيه اين روايت پرداختهاند؛ براى مثال، گنجى شافعى چنين آورده است:
از آنجا كه امام حسين (عليه السلام) كنيهاش اباعبدالله است و گاهى كنيه را بر اسم اطلاق مىكنند، مىتوان گفت كه نام پدر پيامبر و مهدى مانند هم است.
براساس نظر مشهور عالمان شيعه، نام مادر آن حضرت نرجس است كه به نامهاى ديگرى مانند ريحانه و سوسن نيز خوانده مىشده است. عثمان الخميس تعدد نام مادر مهدى موعود را با جعل چند اسم ديگر، دليل بر نبود آن حضرت مىداند و مىگويد:
از جمله دلايل نبود اين فرد اين است كه مادرش معلوم نيست؛ چنانكه علماى شيعه مىگويند مادرش كنيزى بوده كه اسمش سوسن بوده و نيز گفتهاند كه كنيزى به نام نرگس بوده يا كنيزى به نام صيقل بوده يا گفتهاند كنيزى به نام مليكه بوده يا كنيزى به اسم خمط يا حكيمه يا ريحانه بوده است. همچنين گفتهاند كنيز
سياهپوستى بوده و نيز گفتهاند زن آزادهاى به اسم مريم، دختر ابوزيد علوى بوده است. پس چگونه ممكن است كه فردى معروف باشد و اين اختلافات در مورد مادرش وجود داشته باشد؟ (1)
در پاسخ به اين شبهه بايد گفت، در ميان عرب مرسوم بوده كه يك نفر به دليل كمالات، به چند نام خوانده مىشده و چنانكه پيش از اين گفته شد، فاطمه دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به نامهاى ديگرى چون بتول، مباركه، محدثه، طاهره و صديقه خوانده مىشد. ازاينرو، از تعدد اسم مادر كسى نمىتوان نتيجه گرفت كه خود آن شخص وجود نداشته باشد. نام مشهور مادر امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نرجس بوده و به دليل برخوردارى از كمالات، به نامهاى ديگر نيز خوانده مىشده است. نه تنها نام مادر آن حضرت معلوم است، بلكه در روايات شيعه حتى جزئيات فراهم آمدن زمينه ازدواج آن حضرت با امام حسن عسكرى (عليه السلام) پدر بزرگوار امام زمان نيز به تفصيل آمده كه براى رفع هرگونه شبهه همه ماجرا نقل مىشود.
بُشر بن سليمانِ بردهفروش كه از فرزندزادگان ابوايوب انصارى، صحابى شريف پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، يكى از شيعيان امام هادى (عليه السلام) و امام حسن عسكرى (عليه السلام) بوده و در سامرا نيز همسايه حضرت امام هادى (عليه السلام) بوده است، مىگويد: كافور، غلام امام هادى (عليه السلام) نزد من آمد و گفت: مولايمان امام هادى (عليه السلام) تو را مىخواند. من نزد حضرت (عليه السلام) شرفياب شدم. هنگامى كه در مقابل ايشان نشستم، فرمود: اى بشر! تو از فرزندان آن گروهى
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص٣۵.
هستى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را يارى دادند و اين دوستى در شما هيچگاه از بين نخواهد رفت و نسل به نسل به شما به ارث مىرسد و شما همواره مورد وثوق و اطمينان ما اهل بيت (عليهم السلام) هستيد. اكنون تو را به آگاهى از رازى مفتخر مىسازم كه با دانستن آن از ديگر شيعيان و دوستان ما برترى و پيشى خواهى گرفت و آن، فرمان من به توست كه كنيزى را خريدارى كنى.
آنگاه نامهاى زيبا و لطيف به خط و زبان رومى نگاشت و با انگشتر مبارك خويش مُهر كرد و بسته زردرنگى را بيرون آورد كه در آن ٢٢٠ سكه طلا بود. سپس فرمود: اين نامه را بگير و به بغداد برو و بامدادان هنگام طلوع آفتاب فلان روز، روى پل فرات حاضر باش! هنگامى كه قايقهاى فروشندگانِ شراب به كنار تو رسيدند و كنيزان را در آنها ديدى، به زودى گروهى از خريداران را مىيابى كه نمايندگان اشرافِ بنىعباس هستند. ميان آنها تعداد كمى از جوانان عرب نيز به چشم مىخورد. هنگامى كه آنان را ديدى، از دور شخصى به نام «عمر بن يزيد» بردهفروش را زير نظر داشته باش. او از روز اول كنيزى را در معرض فروش مىگذارد.
كنيز دو قطعه حرير مندرس بر تن دارد كه مانع از نگاه و دستدرازى تماشاگران به او مىشود و وى خود را در اختيار كسى كه بخواهد به او دست بزند، قرار نمىدهد. در اين حال، صداى ناله او را كه به زبان رومى است، از پس نقاب نازكى مىشنوى كه مىگويد: به فريادم برسيد! مىخواهند حرمتم را بشكنند و پرده حجابم را بدرند. در اين
هنگام، يكى از خريداران حاضر خواهد شد تا با ميل و رغبت، به دليل عفت او، براى خريدن وى سيصد سكه طلا بپردازد. ولى آن كنيز به زبان عربى مىگويد: اگر مقام و مُلك سليمان بن داوود را هم داشته باشى، من رغبتى به تو ندارم. بيهوده مال خود را تلف نكن! فروشنده خواهد گفت: چاره چيست؟ من ناچارم كه تو را بفروشم. آن كنيز خواهد گفت: چرا شتاب مىكنى؟ من بايد خريدارى را انتخاب كنم كه قلبم به او و وفا و امانتدارى او آرام بگيرد! در آن هنگام به سوى عمر بن يزيدِ بردهفروش برو و به او بگو من نامه سربستهاى دارم كه يكى از اشراف آن را به خط و زبان رومى نوشته است و در او كرامت، وفا، شرافت و سخاى خود را شرح داده است. آن را به كنيز بده تا در نامه و نويسنده آن بينديشد. اگر به صاحب نامه تمايلى يافت و تو راضى شدى، من از سوى او وكيلم كه اين كنيز را از تو بخرم.
بشر گويد: من تمام اوامر امام هادى (عليه السلام) را اجرا كردم. هنگامى كه آن كنيز نامه را ديد و خواند، به شدت گريست و گفت: «اى عمر بن يزيد! تو را به جان خودت سوگند! مرا به صاحب اين نامه بفروش! كنيز پس از سوگندهاى سخت و بسيار گفت: اگر مرا به او نفروشى، خودم را خواهم كشت» . من با فروشنده بر سر قيمت گفتوگوى بسيار كردم تا او به همان مبلغى كه مولايم به من داده بود، راضى شد. پولها را به او دادم و كنيز را درحالىكه شاد و خندان بود، تحويل گرفتم و از آنجا به همراه كنيز به خانه كوچكى كه در بغداد براى سكونت اختيار كرده بودم، بازگشتم. كنيز در مسير راه آرام و قرار نداشت. همين كه به منزل
رسيديم، نامه را از لباس خود بيرون آورد و آن را مىبوسيد و روى ديدگان و صورت خود مىگذاشت و بر تن خود مىكشيد. به او گفتم: عجبا! نامهاى را مىبوسى كه صاحبش را نمىشناسى؟
فرمود: اى بيچاره جاهل كه مقام فرزندان پيامبران را نمىشناسى! گوش فرادار و دل به من بسپار! من مليكه دختر يشوعا، پسر قيصر روم، هستم و مادرم از نوادگان شمعون، حوارى و جانشين مسيح (عليه السلام) است. داستانى عجيب دارم كه اكنون تو را از آن باخبر مىسازم. جدم، قيصر مىخواست مرا به ازدواج برادرزاده خود، يعنى پسرعموى پدرم درآورد. من سيزده سال بيشتر نداشتم. قيصر روم براى برگزارى اين مراسم، سيصدتن از حوارىزادگان مسيح و راهبان و بزرگان كليسا و هفتصد نفر از اعيان و اشراف و چهارهزار نفر از فرماندهان سپاه و سران لشكر و بزرگان گروههاى مختلف و اميران طوايف گوناگون را دعوت كرد و تختى آراسته به انواع جواهرات بر روى چهل ستون در بهترين و بالاترين قسمت قصر خويش نصب كرد و صليبهاى بسيارى از هر طرف برپا داشتند.
هنگامى كه داماد را بر تخت نشاندند و كشيشان بزرگ مشغول اجراى مراسم شدند و انجيلها را گشودند، ناگهان صليبها از جايگاههاى بلند خويش بر زمين فرو ريختند و پايههاى تخت لرزيدند و از محل استقرار خويش جدا شدند و داماد از بالاى تخت بر زمين افتاد و بىهوش شد. رنگ از رخسار اسقفها پريد و بدنشان لرزيد. آنگاه اسقف اعظم به جدم گفت: پادشاها! ما را از اين كار معاف كن كه اين حوادث، نشانه از
بين رفتن دين مسيح و مذهب بر حق آن پادشاه است. جدم نيز اين حادثه را به فال بد گرفت. ولى به اسقفها گفت: ستونهاى تخت و صليبها را دوباره در جايگاههاى خويش نصب كنيد و برادر داماد را بياوريد تا اين دختر را به همسرى او درآوريم؛ شايد نحوست برادر نخستين را با سعادت برادر ديگر دفع كنيم. وقتى دوباره خواستند مراسم را برگزار كنند، همان رويداد تكرار شد و مردم متفرق شدند. جدم درحالىكه بسيار اندوهگين بود، برخاست و به حرمسراى خويش رفت و درها بسته و پردهها افكنده شد.
من آن شب در خواب، حضرت مسيح (عليه السلام) و شمعون و گروهى از حواريون را ديدم كه در قصر جدم گرد آمده بودند. آنان در همان جايى كه جدم در آن، تخت بزرگ را نصب كرده بود، منبرى از نور نصب كردند كه بلنداى آن به آسمان مىرسيد. در اين حال، پيامبر اسلام محمّد مصطفى (صلى الله عليه و آله) و داماد و جانشين او على مرتضى (عليه السلام) و گروهى از فرزندانش وارد شدند. حضرت مسيح (عليه السلام) به پيشواز ايشان رفت و با آنها معانقه كرد. آنگاه حضرت محمّد (صلى الله عليه و آله) به ايشان فرمود: اى روح الله! من براى خواستگارى مليكه از شمعون، براى اين پسرم آمدهام. آنگاه با دست به سوى ابا محمّد حسن بن على (عليهما السلام) ، پسر صاحب اين نامه اشاره كرد. حضرت مسيح (عليه السلام) به شمعون نگاه كرد و فرمود: شرف و سعادت به تو روى آورده است. خاندان خود را به خاندان آل محمّد (عليهم السلام) پيوند ده! شمعون عرض كرد: پذيرفتم.
آنگاه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) بر منبر رفت و مرا به عقد فرزندش درآورد و
حضرت مسيح (عليه السلام) و فرزندان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) و حواريون را شاهد گرفت. از خواب بيدار شدم. ترسيدم كه اين خواب را به پدر و جد خويش بازگو كنم؛ چون ممكن بود مرا بكشند. به همين دليل، آن را پنهان كردم و به آنها بازگو نكردم.
از سوى ديگر مهر و محبت حسنبن على (عليهما السلام) در دلم جاى گرفت و به خوردن و آشاميدن بىميل شدم؛ چنانكه به شدت، ضعيف، لاغر و بيمار شدم. جدم از شهرهاى روم همه پزشكان را براى مداواى من به بالينم حاضر كرد. وقتى از معالجه من نااميد شد، گفت: نور چشمم! عزيزم! آيا در اين دنيا آرزويى دارى تا آن را پيش از مرگت برآورم؟ گفتم: پدر جان! تمام درهاى اميد به روى من بسته شده، اگر كمى از رنج اسيران مسلمان كه در زندان تو هستند، كم و آنها را به عنوان صدقه از بند آزاد كنى شايد مسيح (عليه السلام) و مادر او حضرت مريم (عليها السلام) مرا شفا عنايت كنند.
چون جدم خواسته مرا برآورد، به ظاهر اظهار سلامت كردم و كمى غذا خوردم. او نيز در رعايت حال اسيران بيشتر كوشيد. پس از چهارده شب، دوباره خوابى ديدم. اين بار سروَر زنان جهان فاطمه (عليها السلام) همراه حضرت مريم (عليها السلام) و هزار فرشته به عيادت من آمدند. حضرت مريم (عليها السلام) به من فرمود: ايشان سروَر زنان جهان و مادرشوهر تو، حسن بن على (عليه السلام) هستند. من دامنِ مبارك ايشان را گرفتم و گريستم و از اينكه حسن بن على (عليه السلام) به ملاقات من نيامده است، شِكوه كردم. حضرت فاطمه (عليها السلام) فرمود: تا تو مشرك و در دين نصارى هستى، فرزندم به ديدار تو نخواهد
آمد. اين خواهرم حضرت مريم (عليها السلام) است و از دين تو بىزارى مىجويد. اگر مىخواهى رضاى خدا و مسيح (عليه السلام) و مريم (عليها السلام) را به دست آورى و ابامحمّد حسن بن على (عليهما السلام) به ديدار تو بيايد، بايد بگويى: «أشهد أن لا إله إلّا الله، و اَنَّ أبى محمّد رسول الله (صلى الله عليه و آله)» .
هنگامى كه اين كلمات را به زبان جارى كردم، حضرت فاطمه (عليها السلام) مرا در آغوش كشيد و احساس خوشى به من دست داد. آنگاه فرمود: اكنون منتظر ديدار حسن بن على (عليه السلام) باش، من او را نزد تو خواهم فرستاد. وقتى از خواب برخاستم، با خيال راحت منتظر ديدار حسن بن على (عليه السلام) شدم. فرداى آن شب امام (عليه السلام) را در خواب ديدم و به او گفتم: جانا! اين چه رسم وفادارى است كه مرا نخست در آتش عشق خود سوزاندى، آنگاه به درد فراقم دچار كردى؟ ! فرمود: علّت تأخير من به دليل شرك تو بود. اكنون كه مسلمان شدهاى، هر شب در خواب به ديدار تو خواهم آمد تا وقتى كه به صورت آشكار به يكديگر بپيونديم. از آن شب تاكنون، هر شب او را به خواب مىديدم.
بشر بن سليمان گويد به آن خاتون عرض كردم: چطور شد كه در ميان اسيران افتادى؟ ! فرمود: شبى حسن بن على (عليهما السلام) به من فرمود: جدت فلان روز براى نبرد با مسلمانان، سپاهى روانه خواهد كرد و در فلان روز نيز گروه ديگرى را به دنبال آنها خواهد فرستاد. تو بايد به شكل ناشناس، در شكل و لباس خدمه، همراه گروهى از كنيزان از فلان راه خود را به آنان برسانى؛ من نيز چنين كردم. از همان مسير آمديم تا به پيشقراولان سپاه اسلام برخورديم و كار من به اينجا كشيد و كسى از آنها نفهميد كه
من دختر پادشاه روم هستم. اكنون تو تنها كسى هستى كه از راز من آگاهى. سرانجام من اسير شدم و مرا به عنوان غنيمت، به پيرمردى دادند. او نامم را پرسيد. من آن را پنهان كردم و گفتم: نرجس هستم. او گفت: اين اسم اغلب، اسم كنيزان است.
بشر بن سليمان گويد دوباره عرض كردم: جاى بسى شگفت است كه شما رومى هستيد و به زبان عربى سخن مىگوييد! فرمود: آرى! جدم در تربيت من بسيار كوشيد تا من آداب بزرگان بياموزم. به همين دليل، زنى را كه چندين زبان مىدانست، براى تعليم من معين كرد. او هر صبح و شب نزد من مىآمد و من از او زبان عربى مىآموختم تا اينكه با تمرين فراوان به خوبى اين زبان را آموختم.
بشر گويد او را به سامرا منتقل كردم، و به خدمت امام هادى (عليه السلام) شرفياب شدم. حضرت فرمود: [اى مليكه!] عزت اسلام و ذلت نصرانيت و شرف محمد (صلى الله عليه و آله) و اهل بيت او را چگونه ديدى؟ عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! چگونه وصف كنم چيزى را كه شما از من بدان داناتريد؟ امام (عليه السلام) فرمود: من مىخواهم شايسته مقامت با تو رفتار كنم. بين اين دو يكى را انتخاب كن: دوست دارى ده هزار دينار به تو دهم يا مژده شرافت ابدى را؟ عرض كرد: مژده فرزندى به من بدهيد. امام (عليه السلام) فرمود: بشارت مىدهم تو را به فرزندى كه شرق و غرب دنيا را تسخير كند و زمين را، آنگاه كه از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد كند. عرض كرد: از چه كسى؟ فرمود: از همان شخصى كه پيامبر اسلام، محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله) در فلان شب و فلان ماه و فلان سال، در سرزمين روم
تو را به عقد او درآورد؛ آن شب حضرت مسيح (عليه السلام) و وصى او شمعون، تو را به چه كسى تزويج كرد؟ مليكا عرض كرد: به فرزند شما ابا محمد حسن بن على (عليه السلام) . امام هادى (عليه السلام) فرمود: آيا او را مىشناسى؟ عرض كرد: از آن شبى كه به دست سيده زنان، فاطمه زهرا (عليها السلام) مسلمان شدم، شبى نبوده است كه او را ملاقات نكرده باشم. آنگاه مولايمان امام هادى (عليه السلام) فرمود: اى كافور! به خواهرم حكيمه بگو نزد ما بيايد. هنگامى كه حكيمه خاتون خدمت امام (عليه السلام) مشرف شد، حضرت فرمود: اين همان زنى است كه گفته بودم. حكيمه خاتون او را مدتى طولانى در آغوش گرفت و از ديدار او بسيار شادمان شد. آنگاه حضرت فرمود: او را به خانه خود ببر و واجبات دين و آداب زندگى را به او بياموز كه او همسر ابامحمد و مادر قائم آل محمد (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است.(1)
در اين روايت افزون بر آنكه نام مادر حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به صراحت بيان شده، با بيان جزئيات و تفصيل، به چگونگى فراهم آمدن زمينه ازدواج ايشان با امام عسكرى (عليه السلام) نيز اشاره شده است تا هرگونه شبهه از مغرضان دور گردد. كسى كه چنين اطلاعات جزئى دربارهاش وجود دارد، آيا مىتوان به دليل برخوردارى از چند اسم، وجود وى را تكذيب كرد. از ديگر سو جريان و اتفاقهاى بيان شده در اين روايت، اگر چه به نظر برخى مانند عثمان الخميس عجيب است، ولى اگر قرار بود هر آنچه براى انسان عجيب است، آن را بىپايه و اساس بداند، بىشك، بايد در بسيارى حوادث و جريانات نيز اين حكم جارى شود. آيا ماجراى
1) الغيبة، طوسي، صص٢١۴ - ٢٠٨.
حضرت ابراهيم و سوخته نشدن در آتش و ذبح اسماعيل و داستان يوسف پيامبر عجيب نيست؟ ! آيا متولد شدن حضرت عيسى بدون پدر و سخن گفتن وى در گهواره و عروجش به آسمان يا اتفاقهايى كه هنگام تولد پيامبر رخ داد، تعجببرانگيز نيست؟ آيا سخن گفتن سليمان نبى با حيوانات، شبيه داستانهاى كليله و دمنه است؟ ! در صورتى كه شيعيان و اهل سنت به همه اين رخدادها معتقدند و اسناد تاريخى نيز درستى آنها را تأييد كرده است.
گفتنى است هر ادعا و صحبتى بايد با دليل و منطق همراه باشد و نمىتوان كوركورانه، همه رخدادها را خرافه و دروغين خواند. اين سخنان، بسيار شبيه سخنان مشركان در آغاز رسالت پيامبر است كه همه گفتههاى ايشان را شعر، دروغ و سحر مىدانستند.
در تأييد روايتهاى موجود درباره مادر گرامى حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بايد گفت، شواهد تاريخى نشان مىدهد در سالهاى ٢۴٠،٢۴۴، ٢۴٧، ٢۴٨ و ٢۵٣ه. ق جنگهايى ميان قواى اسلام و روم شرقى در گرفت و در اين جنگها اسيران طرفين مبادله شدند. در «تاريخ العرب و الروم» تأليف «نازيليف رومى» آمده است:
در سال٢۴٧ه. ق جنگهايى ميان مسلمانان و روميان در گرفت و غنايم بسيارى نصيب مسلمانان شد. در سال ٢۴٨ «بلكاجور» ، سردار مسلمانان با روميان جنگيد و در اين جنگ بسيارى از اشراف روم اسير شدند.(1)
1) تاريخ العرب و الروم، نازيليف رومي، ص٢۵۵.
آيا در تمام اين موارد، بايد نامى از اسيرى برده مىشد تا شك نويسنده كتاب «عجيبترين دروغ تاريخ» به يقين تبديل شود؟ ! درباره شبههاى كه درباره نام مادر امام زمان نيز در اين كتاب بيان شده، بايد گفت همانگونه كه اشاره شد، تعدد نام براى شخص امرى بعيد نيست. افزون بر اين، تهديدهاى حكومت وقت عليه امام نيز ايجاب مىكرد كه ايشان براى محافظت از خانواده خود، از تعدد نامها براى ايشان استفاده كند تا مبادا به يك نام كه بيانگر يك فرد است، توجه شود و صاحب نام را در معرض خطر قرار دهد.
نويسنده وهابى، عثمان الخميس بر تاريخ تولد حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز شبهه وارد كرده و با صراحت ادعا كرده است: «مهدى موعود، به دنيا نيامده است» . (1)يكى از دلايل وى درباره اين ادعا، اختلاف در تاريخ تولد آن حضرت است. وى مىنويسد: «گفتهاند وى (حضرت مهدى) در هشتم ذى القعده سال ٢۵٧ يا ٢۵٨ه. ق يا نيمه شعبان سال ٢۵۵ يا ٢۵٢ه. ق يا هشتم شعبان سال ٢۵۶ه. ق يا نيمه رمضان، بدون اينكه سال را مشخص كنند، به دنيا آمده است. . .» .(2)
برخلاف ادعاى نويسنده كتاب مذكور، افزون بر مدارك محكمى كه
شيعه درباره ولادت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) دارد، برخى از بزرگان اهل سنت نيز به تولد آن حضرت، نام پدرشان و تاريخ ولادت ايشان اعتراف كردهاند كه از جمله آنها مىتوان به علامه شيخ شمس الدين محمدبنطولون دمشقى حنفى(1)، علامه كمال الدين محمدبنطلحه شامى شافعى(2)، علامه ابن خلكان(3)، علامه سبطبنجوزى (4)، علامه ابنصباغ مصرى(5)، علامه ابنحجر هيتمى(6)، علامه حمزاوى (7)، علامه شيخ عبداللهبن محمدبن عامر شبراوى شافعى مصرى (8)، علامه قندوزى(9)، علامه نورالدين عبدالرحمان دشتى جامى حنفى (10)، علامه محمد خواجه پارسا بخارى (11)، قاضى روزبهان (12)، علامه شعرانى (13)، علامه ذهبى (14)، علامه شيخ محمدبن صباغ مالكى(15)در كتاب اسعاف الراغبين و علامه شيخ احمد فاروقى نقشبندى(16)اشاره كرد.
1) ر. ك: الشذورات الذهبيه في تراجم ائمة اثنيعشر ع ، ص١١٧.
2) ر. ك: مطالب السؤول، ص٨٩.
3) وفيات الاعيان، ج١، ص۵٧١.
4) تذكرة الخواص، ص٢٠۴.
5) الفصول المهمة، ص٢٧٢.
6) الصواعق، ص١٢۴.
7) مشارق الأنوار، ص١۵٣.
8) الاتحاف بحبل الاشراف، ص۶٨.
9) ينابيع المودة، ج٣، ص١٧١.
10) ر. ك: كتاب شواهد النبوة، ص٢.
11) فصل الخطاب، ص٣٨٧.
12) ر. ك: اثبات الهدي، ج ۵، ص ٢٨١.
13) ر. ك: اليواقيب والجواهر، ج٣، ص١۴٣.
14) العبر في خبر من غبر، ج٢، ص٢١.
15) ر. ك: اثبات الهدي، ج ۵، ص ٢٨١.
16) ر. ك: مكاتيب، ج ٣، ص ١٢٣.
اگرچه پرداختن به تاريخ تولد حضرت حجت و مشابه آن اهميت چندانى ندارد و از جانب كسانى كه در اينباره به شبهه پراكنى پرداختهاند، به وجود آن حضرت ضرر و خللى وارد نمىسازد، براى آنكه پرسشى بىپاسخ نمانده باشد، به بيان چند دليل در اينباره مىپردازيم:
الف) اختلاف در سال تولد يا وفات بيشتر بزرگان دين و دانش در سه قرن اول هجرى، امرى مسلم است؛ چنانكه اين اختلاف درباره تولد يا وفات رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز وجود دارد. در پاسخ به اين شبهه بايد پرسيد:
آيا در تاريخ ولادت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) اختلاف نبوده است؟ آيا تاريخ ولادت خلفاى پس از پيامبر اكرم مشخص است؟ ! با نگاهى دقيق و منصفانه به چنين موضوعهايى، درمىيابيم كه هرگز نمىتوان با چنين اختلافهاى جزيى، اصلى را رد يا حقيقتى را انكار كرد. حال با توجه به شخصيت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) كه مورد توجه حاكمان ستمگر بوده و آنان در پى آن بودند كه پيش از تولد، وى را به قتل برسانند، بىشك بايد خانواده و بستگان آن حضرت، تولد وى را پنهان نگاه مىداشتند. اختلاف جزيى در روز تولد آن حضرت امرى طبيعى است.
در كتابهاى تاريخ آمده است: بنىعباس شنيده بودند و مىدانستند در خاندان پيامبر و از نسل حضرت على و فاطمه (عليهما السلام) فرزندى به دنيا خواهد آمد كه حكومت جباران و مستبدان به دست او بر چيده مىشود و وى فرزند حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) است. ازاينرو تصميم به
كشتن اين فرزند گرفتند؛ همانگونه كه فرعون قصد كشتن حضرت موسى (عليه السلام) را پيش از تولدش داشت.
بنىعباس براى آنكه از ولادت آن حضرت آگاه شوند، نخست جاسوسان و مأمورانى اجير كردند. سپس تصميم گرفتند آن حضرت را بيابند و دستگير كنند. ولى خدا آن حضرت را حفظ و دشمنان او را نااميد كرد. به ظاهر نيز جنگهاى داخلى بزرگ و ابتلاى بنىعباس به شورش و انقلاب «صاحب الزنج» ، آنها را از پىگيرى اين هدف شوم بازداشت. بىشك، اگر بنىعباس به آن حضرت دست مىيافتند، بىدرنگ ايشان را شهيد مىكردند. ازاينرو، ولادت امام از آنان پنهان ماند، چنانكه ولادت موسى - على نبينا و آله و عليه السلام - از فرعونيان مخفى ماند. پس از ولادت نيز آن حضرت از ديدگان پنهان شد و هر چه كوشيدند، او را نيافتند.
از ديگر سو پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ديگر ائمه (عليهم السلام) درباره آن حضرت، تولد پنهانى را از ويژگىهاى مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بيان كردهاند كه موجب حوادثى از جمله ضبط نكردن دقيق تاريخ ولادت مىشود. امام باقر (عليه السلام) در اينباره مىفرمايد:
«القائِمُ مَنْ تَخفَى وِلادَتُه عَلَى النَّاسِ»(1)«حضرت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) كسى است كه ولادتش بر مردم مخفى مىماند» .
در روايتى ديگر آمده است كه «عبدالله بن عطا» مىگويد:
از واسط براى انجام حج خارج شدم و پيش از حج نزد امام باقر (عليه السلام) رفتم. از من درباره وضعيت مردم و گرانى قيمتها پرسيد. گفتم:
1) اثبات الوصية، صص ٢٢٢ و ٢٢٣.
«من در حالى مردم را ترك كردم كه [از وضعيت موجود ناراحت بودند و] همگى به تعريف و تمجيد از شما مىپرداختند (به عنوان كسى كه خروج كند و وضعيت را دگرگون كند) . اگر خرو ج كنى مردم همگى تابع تو خواهند بود» . امام باقر (عليه السلام) فرمود: «اى عبداللهبن عطا پردههاى گوشت را خاك گرفته است. به خدا سوگند! من آن صاحبالامرى كه تو مىپندارى نيستم. امروزه به سوى هيچ يك از ما [خاندان رسالت] با انگشت يا ابرو اشاره نشود، مگر آنكه كشته يا [در خانه زندانى] مىشود تا در تنهايى خويش در رختخواب جان دهد. بنگريد هر كس از ما كه ولادتش بر مردم مخفى باشد، پس او صاحبالامر است» .(1)
ب) آنچه نويسنده كتاب بزرگترين دروغ تاريخ، با غرضورزى بيان كرده و تاريخ تولد حضرت مهدى را محل اختلاف دانسته است، صحيح نيست. عالمان شيعه، تاريخ تولد حضرت را نيمه شعبان سال ٢۵۵ه. ق ثبت كردهاند و برخى از عالمان اهل سنت نيز اين نظر را پذيرفتهاند و در كتابهاى خويش بيان كردهاند؛ براى مثال، مرحوم «شيخ نجمالدين عسكرى» در جلد اول كتاب خويش(2)، نام چهل تن از دانشمندان اهلسنت را آورده است كه همگى آنان در كتابهاى خويش، با ايمان به روايات رسيده از پيامبر9، به ولادت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) اعتراف كردهاند.
«آيت الله صافى» از مراجع تقليد معاصر نيز در كتاب ارزشمند خود
«منتخبالاثر» ، نام و نشان گروهى ديگر از آنان را كه تعدادشان به ٢۶ نفر مىرسد، آورده است كه همگى به ولادت دوازدهمين امام تصريح مىكنند. در ادامه با استفاده از اين دو كتاب، سخنان برخى انديشمندان اهل سنت را بيان مىكنيم كه تولد و نام پدر يا روز و سال تولد مهدى موعود را تصريح كردهاند.
«محمد بن طلحه حلبى شافعى» در كتاب خود، در بحثى گسترده مىنويسد: «باب دوازدهم درباره حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است. . .» . و آنگاه با برشمردن نامها و القاب آن حضرت مىگويد: «او در شهر تاريخى سامرا ديده به جهان گشود. . .» .(1)
«محمد بن يوسف كنجى شافعى» از ديگر علماى اهل سنت است. او در كتاب خويش مىنويسد:
حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، فرزند جناب حسن عسكرى (عليه السلام) است. آن وجود گرانمايه، زنده و در اوج سلامت و طراوت از زمان غيبت خويش تاكنون در اين جهان زندگى مىكند. . . .(2)
«محمد بن احمد مالكى» معروف به «ابن صباغ» نيز در كتاب خويش در باب دوازدهم مىنويسد: «ابوالقاسم، محمد، حجت، فرزند حضرت حسن عسكرى٧ است. او در شهر سامرا و در نيمه شعبان ٢۵۵ه. ق ديده به جهان گشود» .(3)
سبط بن جوزى حنفى در كتاب خويش در بخشى با عنوان «فصل فى ذكر الحجة المهدى» مىنويسد:
نام بلندآوازهاو محمد، فرزند حسن عسكرى (عليه السلام) و كنيهاش ابوالقاسم است. او را خلف الحجة، صاحب الزمان و القائم المنتظر نيزخواندهاند و آن حضرت آخرين امامان است. . . .(1)
«احمد بن حجر هيتمى» ، عالم ديگرى از اهل سنت است. او در كتاب خويش به هنگام بحث درباره شخصيت حضرت عسكرى (عليه السلام) مىنويسد:
او جز فرزندش ابوالقاسم محمد الحجة، فرزندى به يادگار ننهاد و فرزند گرانمايهاش، به هنگام شهادت پدر، پنج ساله بود، اما خداوند حكمت و بينشى ژرف و اعجازآميز به او ارزانى كرد. . . .(2)
از علماى ديگر اهل سنت، «شبراوى شافعى» است. او درباره ولادت دوازدهمين امام نور در كتاب خويش مىنويسد: «امام يازدهم، «حسن خالص»(3)به لقب عسكرى معروف است و او را شرافت همين بس كه امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از فرزندان گرانمايه اوست. . .» .(4)
آنگاه مىافزايد: «امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) فرزند حضرت عسكرى (عليه السلام) است و در شهر تاريخى سامرا در پانزدهم شعبان ٢۵۵ه. ق ديده به جهان گشود» .
«عبدالوهاب شعرانى» ، دانشمند ديگر اهل سنت، در كتاب خويش با عنوان «نشانههاى نزديك شدن رستاخيز» ، به قيام و ظهور حضرت
مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) اشاره مىكند و مىنويسد:
امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، از فرزندان امام عسكرى (عليه السلام) است و در پانزدهم شعبان سال ٢۵۵ه. ق به دنيا آمده و او زنده و باقى است تا براساس روايات رسيده از پيامبر (صلى الله عليه و آله) با حضرت عيسى (عليه السلام) كه به هنگام ظهور او از آسمانها فرود مىآيد، ديدار كند. . . .(1)
از علماى ديگر اهل سنت، «عبدالله بن محمد مطيرى شافعى» است. او در كتاب خويش پس از يادآورى نام بلندآوازه امامان معصوم (عليهم السلام) تا حضرت عسكرى مىنويسد: «فرزند حضرت عسكرى (عليه السلام) امام مهدى، دوازدهمين امامان است. نام او محمد و قائم است و به مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز شهرت دارد. . .» .
«سراج الدين رفاعى» از ديگر دانشمندان اسلامى است. او در كتاب خويش «صحاح الأخبار» در اين باره مىنگارد:
يازدهمين امام، حضرت حسن عسكرى (عليه السلام) پس از خويش، فرزندش حضرت مهدى را بر جاى نهاد و او جانشين پدر و دوازدهمين امام است.(2)
استاد «بهجت افندى» نيز در كتاب خويش (3)مىنويسد: «امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در پانزدهم شعبان سال ٢۵۵ه. ق ديده به جهان گشود و مادرش نرجس بود. . .» .(4)
عالم ديگر اهل سنت «حافظ محمد بن محمد حنفى نقشبندى» در كتاب خويش(1)در اينباره مىنويسد:
حضرت عسكرى (عليه السلام) يازدهمين امام است و فرزند گرانمايهاش «محمد» نزد ياران و دوستان راستين خاندان وحى و رسالت مشخص و معلوم بود. او در سال ٢۵۵ه. ق در پانزدهم شعبان ديده به جهان گشود.(2)
اين مطلب را از بانوى بزرگ و مورد اعتماد، «حكيمه» ، دختر امامجواد (عليه السلام) نيز نقل كرده است.
«سليمان قندوزى حنفى» از ديگر دانشمندان اسلامى است. او در كتاب خويش ضمن ترسيم ولادت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، به نقل از بانو حكيمه، دختر گرانقدر حضرت جواد (عليه السلام) به همانگونه كه در كتابهاى معتبر شيعه آمده است، مىافزايد:
اين روايت و اين گزارش از ديدگاه علما و شخصيتهاى مورد اعتماد اسلامى، محقق و مسلم است كه ولادت «قائم آل محمد» پانزدهم شعبان سال ٢۵۵ه. ق رخ داد و آن حضرت در شهر تاريخى سامرا و در حيات پدرش ديده به جهان گشود.(3)
«شبلنجى شافعى» ، دانشمند ديگر اهل سنت در كتاب خويش دراينباره مىنويسد: «رحلت حضرت عسكرى (عليه السلام) روز جمعه هشتم ربيعالاول سال ٢۶٠ه. قبود و از خود، فرزندى گرانمايه بر جاى نهاد كه
نام او را محمد نهاده بود» .(1)
دانشمند ديگر اهل سنت «ابن خلكان» است. او در كتاب خود درباره امام عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مىنويسد:
ولادت آن گرانمايه، پانزدهم شعبان سال ٢۵۵ه. ق بود و هنگامى كه پدرش جهان را بدرود گفت، آن حضرت پنج ساله بود و مادرش نرجس نام داشت. . . .(2)
عالم ديگر اهل سنت «ابن الخشاب» در اينباره مىنويسد:
فرزند و جانشين شايسته كردار حضرت عسكرى (عليه السلام) ، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بود كه او را «الخلفالصالح» نيز مىگفتند. او همان صاحبالزمان است و به نام مقدس «مهدى» نيز شهرت دارد.(3)
«عبدالحق دهلوى» نيز از دانشمندان اسلامى است. او در كتاب خود، درباره زندگى امامان نور (عليهم السلام) در اين باره مىنويسد:
«ابومحمد حضرت حسن عسكرى (عليه السلام)» يازدهمين امام نور است و فرزند گرانمايهاش محمد (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، نزد ياران و دوستداران مورد اعتماد، شناخته شده است.
وى مىافزايد: «خلف صالح، از فرزندان حضرت عسكرى (عليه السلام) ، همان صاحب الزمان است» . (4)
مورخ بزرگ اهل سنت «ابن الوردى» در تاريخ خود(1)آورده است: «محمد، فرزند حضرت عسكرى (عليه السلام) در سال ٢۵۵ه. ق به دنيا آمد. . .» .
به شمارى از منابع و كتابهاى علما و دانشمندان اهل سنت اشاره شد كه همگى آنان به ولادت پربركت دوازدهمين امام نور، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، تصريح كرده و پانزدهم شعبان سال ٢۵۵ه. ق را بهطور مشخص، سالروز ولادت نور شناختهاند و همگى، پدر گرانمايه او را حضرت عسكرى (عليه السلام) دانستهاند. روشن است كه اگر بخواهيم اعترافها و تصريحات همه دانشمندان اهل سنت را در اينباره، نقل كنيم، كتاب، طولانى و بحث، خستهكننده مىشود.(2)
1) نور الابصار، ص ١۵٣؛ به نقل از: تاريخ ابن الوردي.
2) فقيه عاليقدر حضرت آيت الله صافي در كتاب خويش، «منتخب الاثر» ، ص٣٢٠، نام ۶۵ نفر و محقق گرامي، فقيه ايماني در كتاب خود «مهدي منتظر در نهج البلاغه» ، ص ٢٣، نام ١٠٢ نفر از بزرگان اهل سنت را نقل كردهاند كه به ولادت حضرت ولي عصر ع اشاره كردهاند. همچنين آقاي جناب عميدي نام ١٢٨ نفر از علما و بزرگان اهل سنت را آورده است كه در كتابهاي خود به ولادت حضرت ولي عصر عج تصريح كردهاند. ر. ك: دفاع عن الكافي، ج ١، صص ۵۶٩ - ۵٩٢.
يكى از شبهههايى كه عثمان الخميس برخلاف عادت اجتماعى و سيره عملى مسلمانان درباره مهدى موعود مطرح مىكند، درباره شاهد تولد آن حضرت است. وى در اين باره مىنويسد: «ولادت مهدى را يك زن روايت كرده و كسى غير از او، از غيبت مهدى اطلاع نداشته و فقط اين زن از غيبت او باخبر بوده است. چگونه شيعيان، سخن زنى را كه معصوم نيست، درباره يكى از اصول دينشان پذيرفتهاند؟ !»(1)
در اينگونه امور كه از مسائل داخلى خانواده است، نمىتوان انتظار داشت ولادت در برابر ديدگان تودههاى مردم اتفاق افتد تا براى كجانديشان و منحرفان، شك و شبههاى باقى نماند. در جوامع اسلامى همواره چنين بوده كه زن قابله از نوزاد و جنسيت او به ديگران اطلاعات
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص٨٨.
مىداده است و امروزه نيز در جوامع اسلامى، اين دكتر قابله و برخى دستياران او هستند كه شاهدان اصلى تولد نوزاد هستند و كسى در خبر آنها شك نمىكند كه آيا آنان حقيقت گفتهاند يا بچه شخص ديگرى را جا زدهاند. در اينگونه امور داخلى مربوط به زنان، وثوق و اطمينان به گوينده خبر كفايت مىكند و برخلاف ادعاى نويسنده، در خبردهنده عصمت شرط نيست و لازم نيست وى معصوم باشد. ازاينرو فقط بايد مطمئن شد آيا حكيمه خاتون موثق بوده است يا نه؟
در خاندان رسالت، دو نفر به نام حكيمه خاتون وجود دارند: يكى حكيمه، دختر امام موسى بن جعفر (عليه السلام) است كه هنگام تولد امام جواد (عليه السلام) حضور داشته و چگونگى ولادت آن حضرت را بيان مىكند. وى از زنان محترم بوده كه محضر سه امام را درك كرده است و امروزه در كوههاى اطراف بهبهان، مزارى منسوب به وى وجود دارد. ديگرى، حكيمه، دختر امام جواد (عليه السلام) است. وى از بزرگان خاندان رسالت و زنان با شخصيت دودمان ولايت است كه نام شريفش در ماجراى ولادت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) فراوان به ميان مىآيد. بسيارى از حقايق درباره تولد حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به نقل از اين بانوى محترم به ما رسيده است. ازاينرو، مناسب است قدرى با او آشنا شويم و درباره اين بانوى ارجمند معرفتى اجمالى پيدا كنيم.
نقل است حضرت جواد (عليه السلام) پنج فرزند داشته است: حضرت امام على
نقى (عليه السلام) ، موسى، فاطمه، امامه و حكيمه. (1)
مرحوم محدث قمى از قول صاحب «تحفة الازهار» درباره نام مادر حكيمه چنين نقل مىكند:
حضرت جواد (عليه السلام) چهار پسر داشت: ابوالحسن امام على نقى (عليه السلام) و ابواحمد موسى مبرقع و ابواحمد حسين و ابوموسى عمران و دختران آن حضرت فاطمه، خديجه، امكلثوم و حكيمه بودند. مادر آنها كنيزى بود كه به وى سمانه مغربيه مىگفتند و امام جواد (عليه السلام) از امالفضل، دختر مأمون فرزندى نداشت.(2)
هرچند تاريخ ولادت حكيمه در دست نيست، ولى با توجه به آنچه در كتابهاى حديثى و متون تاريخى درباره وفات وى نقل شده است، مىتوان به مطالبى دست يافت و مجهولاتى را معلوم كرد. براساس اسناد، وى در سال ٢٧۴ه. ق از دنيا رفته است.(3)
با توجه به اينكه شهادت پدر بزرگوار حكيمه خاتون در سال ٢٢٠ه. ق بوده، اين بانو ۵۴ سال پس از پدرگرامىاش در قيد حيات بوده است. از ديگر سو، مرحوم سيد بن طاووس درباره حرز حضرت جواد (عليه السلام) از حكيمه خاتون نقل كرده است:
پس از رحلت پدرم امام جواد (عليه السلام) ، براى عرض تعزيت و تسليت نزد امالفضل رفتم، او را سخت در جزع و اضطراب ديدم. او مطالبى
براى من نقل كرد تا سخن را به حرزى رساند كه پدرم، جوادالائمه (عليه السلام) ، براى پدر او، مأمون عباسى، مرقوم فرموده بود.(1)
از اين ماجراى تاريخى درمىيابيم هنگام شهادت حضرت جواد (عليه السلام) ، جناب حكيمه خاتون در سن رشد و كمال بوده كه براى تسليتگويى نزد ام الفضل رفته است. بنابراين احتمال مىرود، ولادت آن بانو حدود سال٢١٠ه. ق، دوران زندگىاش حدود ۶۴ سال، هنگام ولادت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در نيمه شعبان سال ٢۵۵ه. قبانويى ۴۵ ساله، و نوزده سال پس از ميلاد آن حضرت زندگى كرده باشد. ابوالحسن محدث كه نسبش با پنج واسطه به امام چهارم حضرت زين العابدين (عليه السلام) مىرسد، حكيمه خاتون را به همسرى برگزيد و از او صاحب سه فرزند پسر شد.(2)مرقد اين بانوى بزرگوار در سامرا در حرم مطهر عسكريين، پايين پا، چسبيده به ضريح مقدس است.(3)
مرحوم مجلسى درباره محل دفن حكيمه خاتون مىنويسد:
بدان كه در قبه شريفه عسكريين (عليهما السلام) قبرى است منسوب به نجيبه كريمه، عالمه فاضله، تقيه رضيه، حكيمه دختر حضرت ابوجعفر جواد (عليهما السلام) و نمىدانم چرا كسى متعرض زيارتى براى آن بانو نشده، با آن فضيلت و جلالتى كه داشته و با آن اختصاصى كه به حضرات معصومين (عليهم السلام) دارا بوده است؛ تا آنجا كه اسرارشان را نزد او به وديعه مىنهادند و والده ماجده حضرت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نزد او بوده و
[وى] در موقع ولادت حضرتش توفيق حضور داشته است و پيوسته آن حضرت را در زمان حيات حضرت عسكرى (عليه السلام) ديدار مىنموده و پس از وفات حضرتش از سفرا بوده، مقام سفارت و وساطت ميان مردم و امام عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را داشته است. لذا سزاوار است آن بانو را به آنچه بر زبان جارى مىشود كه مناسبتى با فضيلت و جلالت او دارد، زيارت نمود.(1)
حكيمه خاتون صاحب كمالات و دارنده ويژگىهاى صفاتى برجسته است؛ وى دختر امام، خواهر امام و عمه امام است. از جنبههاى گوناگون با مقام حجيت و امامت پيوند دارد. استفاده از همان تعبيرهايى كه در زيارت عمه كريمهاش، حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) مىخوانيم، در حق او نيز سزاوار است: «ألسلام عليك يا بنت ولى الله، ألسلام عليك يا أخت ولى الله، ألسلام عليك يا عمة ولى الله» . حكيمه خاتون، عصر و دوره چهار معصوم را درك كرده است و به افتخار حضور در محضر چهار امام نائل آمده و از نظر فضل و دانش و ايمان و تقوا چنان مورد وثوق بوده كه به امر برادر بزرگوارش، امام هادى (عليه السلام) ، عهدهدار تعليم و تربيت و پرورش و آموزش جناب نرجس خاتون شده است. نقل است امام هادى (عليه السلام) به او فرمود: «اى دختر رسول خدا! نرجس را به منزل ببر و فرائض و سنن و احكام شريعت را به او بياموز كه او همسر فرزندم ابومحمد خواهد بود» .(2)
به دليل همين كمالات، وى محرم اسرار برادر شده و مسئوليتى به او
واگذار گرديده كه هيچ يك از زنان بيت نبوت و ولايت، شايستگى پذيرش چنين وظيفهاى را نداشتهاند.
حكيمه خاتون از آغاز فراهم آمدن مقدمات همسرى پدر و مادر امامعصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) تا دوران حمل مادرش و مقدمات ولادت آن حضرت حضور داشته است. ايشان همچنين، قابله مولود نيمه شعبان، نور آلمحمد حضرت بقية الله الاعظم، ارواحنا لتراب مقدمه الفداء بوده و به اين مقام نائل آمده است. حكيمه خاتون پيش از نيمه شعبان سال ٢۵۵ه. ق، صاحب عزت و مقام و احترام بود. ولى از آن تاريخ به بعد، اين افتخار نيز نصيب او شده كه نامش در صحيفه تاريخ ولادت موعود امم رقم بخورد و جاويد بماند و به عنوان قابله مهدى آل محمد (صلى الله عليه و آله) شناخته شود.
لذا با عنايتها و اعتمادى كه خود امامان معصوم (عليهم السلام) به حكيمه خاتون داشتهاند و نيز با اعتماد راويان و نويسندگان متون كهن به ايشان، جايى براى هيچگونه شك و شبهه درباره وثاقت ايشان نمىگذارد.
موضوعها و روايتهايى را كه از حكيمه خاتون نقل شده است، به صورت زير مىتوان تقسيمبندى كرد:
١. روايات درباره مادر امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ؛
٢. روايات درباره تولد امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ؛
٣. روايات درباره حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و امامت آن حضرت.
نخست به راويان اين روايتها به صورت فهرستوار اشاره مىكنيم و سپس هر يك از آنها را به اقتضاى بحث، بررسى خواهيم كرد:
موسى بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر (عليه السلام) ،
محمدبن عبدالله الطهورى، محمد بن ابراهيم، محمد بن على بن بلال، محمد بن اسماعيل حسنى، محمد بن عثمان عمرى، محمد بن قاسم «قسم» علوى، ابونصر همدانى، عقبه خادم، خواهران حكيمه خاتون و برخى ديگر از بزرگان كه بدون ذكر نامشان، روايتهايى از آن بانوى جليلالقدر بيان كردهاند.
روايات درباره مادر حضرت حجت (عجل الله تعالى فرجه الشريف) متعدد است، ولى دو روايت به اين بحث مربوط مىشود. يكى از اين روايات را حكيمه خاتون و ديگرى را «ابوحسين محمد بنبحر شيبانى» نقل كرده است كه در بخشى از آن به حكيمه خاتون اشاره مىكند.
شيخ صدوق هر دو روايت را در كمال الدين و تمام النعمه آورده كه اصل داستان در فصل دوم از بخش اول به تفصيل آمده است. در روايت اول، شيخ صدوق با پنج واسطه از حكيمه خاتون اين روايت را نقل مىكند كه اين پنج واسطه عبارتاند از:
الف) ابوعبدالله حسين بن احمد بن ادريس اشعرى قمى: شيخ با لفظ «رضىالله عنه» از وى ياد مىكند و شيخ طوسى او را استاد «تلعكبرى» دانسته و گفته كه تلعكبرى از او اجازه روايت داشته است. علامه حلى توثيقش كرده و مرحوم مامقانى دربارهاش گفته است:
ابوعبدالله حسين بن احمد بن ادريس به ظاهر امامى بوده و شيخ صدوق و مجلسى اول هر جا از او نام بردهاند، بر او رحمت
فرستادهاند كه غايت بزرگى و جلالت او را مىنمايد و كثرت روايات نقل شده از او، نشان از قدرت فكر او و نيز مقبوليتش بين علماست.
ب) ابوعلى احمد بن ادريس بن احمد اشعرى قمى (م٣٠۶ه. ق) : نجاشى و علامه حلى، وى را فردى مورد اعتماد از اصحاب اماميه دانستهاند و با عناوينى چون «فقيه» ، «كثير الحديث» ، «صحيح الروايه» و «اعتمد على روايته» او را ستودهاند.
ج) محمد بن اسماعيل: اعتماد اشعرى قمىكه به گفته شيخ نجاشى و علامه حلى فردى صحيح الروايه و مورد اعتماد است، به محمدبن اسماعيل، با وجود تعرّضنكردن علماى رجال به احوال و شخصيت وى، نشانه مقبوليت رواياتش ميان علماست.
د) محمد بن ابراهيم كوفى: مطلبى درباره وى در منابع متقدم بيان نشده، ولى اعتماد بزرگانى چون عبدالله بن جعفر حميرى كه فردى ثقه و از اصحاب امام عسكرى (عليه السلام) بود، نشانه مقبول بودن چنين فردى است. حميرى، بنابر نقل شيخ صدوق، روايت قربانى امام عسكرى (عليه السلام) براى فرزندش را از كوفى نقل كرده است. منابع متأخر نيز او را فردى نيكو و مقبول دانستهاند.
ه) محمد بن عبدالله طهورى: شيخ طوسى و اردبيلى، وى را از اصحاب امام رضا (عليه السلام) برشمردهاند، بدون اينكه او را در شمار اصحاب عسكريين (عليهما السلام) بيان كرده باشند. وجود محمد بن عبدالله در زمان آن بزرگان، بنا به متن روايت، محرز و مسلم بوده و احتمال مىرود كه
طهورى در ايام آن دو امام همام در سامرا نبوده باشد. اين مطلب نيز از بخشهاى ابتدايى بيان شده در روايت دريافت مىشود. با توجه به وجود بزرگانى چون احمد بن ادريس اشعرى قمى، فرزندش حسين و نيز محمد بن ابراهيم كوفى در سند روايت، مىتوان به صحت اين روايت پى برد.
شايد نخستين كسى كه تفصيل واقعه ولادت حضرت را نقل كرده، مورخ معروف و مورد اعتماد، على بن الحسين مسعودى هذلى باشد كه اين ماجرا را در كتاب پر ارزش و گرانقدر اثبات الوصيه آورده است؛ كتابى كه در سال ٣٣٢ هجرى نگارش آن را با اين جمله به پايان رسانده است:
عمر حضرت صاحب (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از وقتى كه به دنيا آمده تا اين زمان كه سال ٣٣٢ه. ق است، ٧۶ سال و ١١ ماه و نيم است كه چهار سال و هشت ماه آن را با پدر بزرگوارش زندگى كرده و ٧٢ سال و چند ماه است كه در امامت منفرد است.(1)
وى همچنين در اين كتاب از جناب حكيمه خاتون نقل مىكند: من فراوان به محضر برادرزادهام حضرت عسكرى (عليه السلام) شرفياب مىشدم و پيوسته در حق او دعا مىكردم كه خدا فرزندى به او عنايت فرمايد.(2)
مرحوم كلينى (م٣٢٩ه. ق) در كتاب اصول كافى، باب تولد حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، به روايت نقل شده از حكيمه خاتون درباره تولد و جزئيات آن اشارهاى نكرده است. وى فقط در باب تسميه «سرّ من رآه» با دو واسطه از موسى بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر (عليه السلام) روايت مىكند كه حكيمه خاتون در شب تولد و پس از آن، حضرت را ديده است.
پس از كلينى، شيخ صدوق (م٣٨١ه. ق) در كمال الدين و تمام النعمه با چهار واسطه از حكيمه خاتون، اصل جريان تولد امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و جزئيات آن را نقل كرده است. متن روايت در كمال الدين صدوق بدين شرح است:
حكيمه خاتون گويد: حسن بن على (عليه السلام) كسى را نزد او فرستاد و فرمود: «عمه جان! امشب كه نيمه شعبان است، در منزل ما افطار كن؛ زيرا خداى تبارك و تعالى امشب حجت خود را آشكار مىكند و او حجت خدا بر روى زمين است» . حكيمه گفت: «عرض كردم مادرش كيست؟» فرمود: «نرجس» . آنگاه حكيمه عرض كرد: «قربانت شوم به خدا در او اثرى از حمل نيست!» امام فرمود: «همين است كه به تو مىگويم» . حكيمه گفت: «آمدم و چون سلام كردم و نشستم، نرجس آمد، كفش مرا بكند و گفت: اى سيده من و سيده خاندان من! در چه حالى هستى؟» گفتم: «تو سيده من و سيده خاندان منى» . گفتار مرا ناستوده شمرد و گفت: «اين چه فرمايشى است، عمه جان؟» به او گفتم: «دختر جانم! خداى تعالى امشب پسرى به تو كرامت مىكند كه در دنيا و
آخرت آقاست» .
حكيمه خاتون گويد: خجالت كشيد و حيا كرد و چون نماز عشا را خواندم، افطار كردم و در بستر خوابيدم و خوابم برد. چون نيمه شب شد، برخاستم، نماز خواندم و فارغ شدم. نرجس در خواب بود و هيچ اثرى در او نبود. من نشستم و تعقيبات نماز را خواندم و دراز كشيدم و هراسان بيدار شدم و او باز هم خواب بود. او برخاست، نماز خواند و خوابيد.
حكيمه در ادامه گويد: در شك افتادم كه ابومحمد از محل خود صدا زد: «عمه جان! شتاب نكن. اينجاست كه مطلب نزديك است» . آنگاه نشستم و مشغول قرائت سوره الم سجده و يس شدم. در اين ميان بود كه هراسان بيدار شد. به بالين او رفتم و گفتم: «بسم الله عليك، چيزى درك مىكنى؟» گفت: آرى، اى عمه! به او گفتم: «خود را جمع كن و دل آسوده دار! همانى است كه به تو گفتم» .
حكيمه در ادامه گويد: حالتى براى نرجس و من پيش آمد كه لحظاتى به حال خود نبوديم و من با صداى مولا به خود آمدم و جامه را از روى نرجس عقب زدم و مولاى خود را ديدم كه در حال سجده و مواضع سجودش بر زمين است. او را برگرفتم. ديدم پاك و نظيف است. آنگاه ابومحمد صدا زد: «عمه جان! پسرم را نزدم بياور!» نوزاد را نزد وى بردم. دستش را به پشتش گذاشت و دو پايش را روى سينه خود جا داد و زبانش را در دهان او نهاد و دو دستش را بر دو چشم و دو گوش و بندهاى او كشيد. آنگاه خطاب به فرزندش فرمود: «اى پسر جانم، سخن
بگو!» گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله وحده لا شريك له و أنَّ محمداً رسول الله» .
حكيمه مىافزايد: آنگاه او بر اميرالمؤمنين و هر يك از امامان صلوات فرستاد تا بر پدرش توقف كرد و زبان دركشيد.
آنگاه ابومحمد (عليه السلام) فرمود: «عمه جان! او را نزد مادرش ببر تا بر او سلام بدهد و نزد من بياور!» او را نزد مادرش بردم، سلام داد و برگردانيدم و در محضر امام گذاشتم. فرمود: «عمه جان، روز هفتم كه شد نزد ما بيا!»
حكيمه گويد: چون صبح آمدم تا به ابومحمد (عليه السلام) سلام بدهم، پرده را بالا زدم تا از سيد خود تفقد كنم. او را نديدم. گفتم: «قربانت شوم، سيد و مولايم چه شد؟» فرمود: «عمه جان! او را سپرديم به آنكه مادر موسى (عليه السلام) پسرش را به او سپرد» .
حكيمه گويد: روز هفتم آمدم، سلام كردم و نشستم. امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرمود: «فرزندم را نزد من بياور!» سيد خود را نزد وى بردم. در پارچهاى بود، همان كارى را كه اول بار با او كرد، تكرار كرد و زبانش را در دهان او گذاشت؛ گويا شير و عسل به وى مىخوراند. سپس فرمود: «سخن بگو، پسر جانم!» گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله» و صلوات بر محمد (صلى الله عليه و آله) و اميرالمؤمنين و ائمه طاهرين فرستاد تا به پدرش رسيد و توقف كرد و سپس اين آيه را خواند:
(وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ * وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ)
راوى مىگويد: «از عقبه خادم درباره اين موضوع پرسيدم، گفت: حكيمه راست گفته است» .(1)
راويان در سند اين حديث چهار نفرند كه به بررسى آنان مىپردازيم:
الف) ابوجعفر محمد بن حسن بن وليد: شيخ طوسى نام وى را اينگونه آورده است: «ابوجعفر محمد بن حسن بن احمد بن وليد» و سپس نوشته: «وى قمى و فردى جليلالقدر، عالم به علم رجال و مورد اعتماد است» . نجاشى او را با تعابيرى چون «شيخ القميين و فقيههم و وجيههم» ، «ثقةٌ ثقة» و «عين» ياد كرده و وفات او را در سال ٣۴٣ه. ق بيان كرده است و نيز ابنشهرآشوب (م ۵٨٨ ه. ق) در معالم العلماء وى را به بزرگى ياد مىكند.
ب) ابوجعفر محمد بن يحيى عطار: شيخ طوسى در فهرست، عطار را از اخص اصحاب ابوجعفر احمد بن موسى اشعرى كه از بزرگان قم بوده، بيان كرده و در رجال، وى را در بخش «من لم يروِ عن الأئمه (عليهم السلام)» آورده و نوشته است: «محمد بن يحيى، قمى و فردى كثيرالروايه بود و مرحوم كلينى از او روايت كرده است» . همچنين نجاشى، عطار را شيخ
1) اين روايت در كتابهاي بسياري با كمي اختلاف در متن حديث و با اسنادهاي مختلف نقل شده است؛ مانند كتابهاي اثبات الوصيه نوشته مسعودي م٣۴۶ه. ق ؛ دلائل الإمامه نوشته طبري م ٣۵٨ه. ق ؛ الغيبه نوشته شيخ طوسي م ۴۶٠ه. ق ؛ الخرائج و الجرائح نوشته راوندي م۵٧٣ه. ق ؛ كشف الغمة في معرفة الأئمه نوشته اربلي م۶٩٢ه. ق ؛ مدينة المعاجز نوشته سيد هاشم بحراني م١١٠٧ه. ق ؛ بحارالانوار نوشته مجلسي م١١١١ه. ق ؛ ينابيع المودّه نوشته قندوزي حنفي م١٢٩۴ه. ق و بسياري از كتابهاي روايي ديگر كه به شرح اين واقعه پرداختهاند.
اصحاب اماميه در زمان خودش معرفى مىكند و در ادامه مىآورد: «او فردى مورد اعتماد و كثيرالحديث بوده است» .
ج) ابوعبدالله حسين بن رزقالله: علامه شيخ شوشترى در قاموسالرجال و آيت الله خويى در ذيل نام وى در معجمالرجال، درباره اين شخص (كه با يك واسطه حكيمه خاتون را از جمله كسانى ياد مىكند كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را ديده است) چيزى بيان نكردهاند، ولى اعتماد محمد بن يحيى عطار، استاد مرحوم كلينى، به روايت او نشان از مقبوليت اوست؛ چنانكه بيان شد، نجاشى و شيخ طوسى، عطار را در نقل حديث موثّق و مورد اعتماد بيان كردهاند.
د) موسى بن محمد بن قاسم بنحمزة بنموسى بن جعفر (عليه السلام) : وى فردى «حَسَن» در نقل روايت بوده و بيشتر منابع روايى، چگونگى تولد حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را از طريق او و به نقل حكيمه خاتون روايت كردهاند كه دليل بر موثق بودن اين شخص است.
محمد بن عبدالله طهورى مىگويد: پس از وفات امام حسن عسكرى (عليه السلام) ، خدمت حكيمه دختر امام محمد بن على (عليه السلام) رفتم تا از او درباره امام بپرسم. مرا اذن نشستن داد و فرمود: «اى محمد! به درستى كه خداى تبارك و تعالى، زمين را از حجتى گويا و يا خاموش خالى نگذارد. امامت را بعد از حسن و حسين (عليهما السلام) در دو برادر ننهاده و اين شرافت را مخصوص حسن و حسين (عليهما السلام) ساخته و آنها را از عديل و
نظيرى بر روى زمين به اين فضيلت بركنار داشته و به درستى كه خداوند تبارك و تعالى، فضل امامت را خاص فرزندان حسين نموده و نه حسن؛ چنانكه فرزندان هارون را به فضل نبوت بر فرزندان موسى ترجيح داد و اگرچه خود موسى حجّت بر هارون بوده، فضل نبوت تا روز قيامت در اولاد هارون است و به ناچار بايد امت، سرگردانى و امتحانى بكشند تا مبطلان از مخلصان جدا گردند و از براى مردم بر خدا حجتى نباشد. اكنون بعد از وفات امام حسن عسكرى (عليه السلام) دوره حيرت رسيده است» .
محمد بن عبدالله گويد: عرض كردم: «اى خانم! مگر از براى امام حسن عسكرى (عليه السلام) پسرى بود؟» تبسمى كرد و فرمود: «اگر امام حسن عسكرى (عليه السلام) پسر نداشت، امام پس از او چه كسى بود؟ من كه به تو خبر دادم كه بعد از حسن و حسين (عليهما السلام) امامت در دو برادر نيست؟»
حكيمه خاتون پس از اين سخنان به تفصيل درباره مادر حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و از چگونگى تولد آن حضرت براى محمد بنعبدالله سخن گفت. سپس افزود: «پس از وفات امام عسكرى (عليه السلام) ، من هر صبح و شام او را مىبينم و از هر چه شما مىپرسيد، به من خبر مىدهد و من به شما خبر مىدهم. به خدا گاهى مىخواهم چيزى از او بپرسم، او نپرسيده به من مىگويد. امرى پيش مىآيد و پرسش نكرده، همان ساعت جوابش را مىدهد. شب گذشته از آمدن تو به من خبر داد و دستور داد كه تو را به حق مطلع سازم» .
محمد بن عبدالله مىگويد: «به خدا حكيمه از چيزهايى به من خبر داد كه جز خدا كسى آنها را نمىدانست و دانستم كه اين امر از طرف
خداى تبارك و تعالى و درست و راست است؛ زيرا خداوند آنها را بر آنچه آگاه كرده، احدى از خلق خود را از آن آگاه نكرده است» .(1)
در روايتى ديگر احمد بن ابراهيم مىگويد: من در سال ٢۶٢ه. ق به حضور حكيمه دختر محمد بن على (عليه السلام) خواهر ابوالحسن عسكرى (عليه السلام) در مدينه رفتم و از پشت پرده با او سخن مىگفتم. از دين وى پرسيدم و كسى را كه بايد امام بداند. به من گفت: «فلان، پسر حسن عسكرى (عليه السلام) است» . نام او را گفت؛ گفتم: «قربانت شوم او را ديدهاى يا خبر او را شنيدهاى؟» گفت: «خبر او را از امام يازدهم شنيدهام كه به مادرش نوشته بود» . گفتم: «آن مولود كجاست؟» گفت: «پنهان است» . گفتم: «شيعه به كه مراجعه كند؟» گفت: «به جده او، مادر امام يازدهم» . گفتم: «به كسى اقتدا كنم كه به زنى وصيت كرده است؟» گفت: «پيروى از حسين بن على بن ابىطالب (عليه السلام) كرده است؛ زيرا حسين بن على (عليه السلام) به ظاهر، وصاياى خود را به خواهرش زينب دختر على بن ابىطالب (عليه السلام) سپرد تا امامت پسرش على بن الحسين امام سجاد (عليه السلام) پنهان بماند» .
سپس فرمود: «شما مردمى مطلع از اخبار هستيد. آيا در روايات به شما نرسيده است كه نهمين فرزند حسين (عليه السلام) درحالىكه زنده است، ميراثش تقسيم مىشود» .(2)
اين دو روايت، نمونهاى از آگاهى حكيمه خاتون به موضوعها و مباحث روز خود، به ويژه درباره مسئله امامت است. روايات بسيار
ديگرى نيز نشاندهنده اين امر است. سيد بن طاووس نيز در «مهجالدعوات» ، حرز امام جواد (عليه السلام) را از حكيمه خاتون نقل كرده و سپس به جريان نقل حرز از امام جواد (عليه السلام) و متن آن پرداخته است.
در پايان بايد گفت درباره كودكى و چگونگى زندگى اين بانوى عظيمالشأن در منابع، مطالب چندانى بيان نشده، ولى با توجه به روش و منش اين بانو در برخورد با برادر، برادرزاده، نرجس خاتون و حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) كه از ميان منابع روايى به دست مىآيد، مىتوان به ميزان جلالت، عظمت و جايگاه رفيع وى در خاندان امامت پىبرد. حكيمه خاتون، فرزند امام، خواهر امام، عمه امام و معلم نرجس خاتون و قابله حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و نيز فردى مورد اعتماد در اين خاندان به شمار مىرفته و درباره ولادت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و پس از آن، نقش مهمى ايفا كرده است و بارها امامان او را تأييد كردهاند.
حكيمه خاتون تا پايان عمر شريفش (يعنى تا سال ٢٧۴ه. ق) به عنوان سفير و نماينده حضرت ولىعصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) رابط ميان آن حضرت و شيعيان بوده است. با توجه به آنچه درباره حكيمه خاتون بيان شد و تأييد عالمان گذشته در اينباره، نمىتوان به بهانه وجود اشخاصى مجهول در سندها، چنين حقيقتى را انكار كرد؛ بهويژه اينكه برخى اصحاب برجسته امام عسكرى (عليه السلام) نيز امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را نزد پدرش بارها ديده و گزارش كردهاند.
از بحثهاى مهم در موضوع مهدويت، بحث غيبت است. روايات بسيارى درباره غيبت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه اطهار (عليهم السلام) نقل شده كه در اين روايات، به اصل غيبت و انواع آن و ويژگىهاى اين دوران اشاره شده است. ولى عثمان الخميس همه اين روايات را ناديده گرفته و براى تشكيك در مسئله امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، به قول خودش به دروغهاى عجيبى دست يافته است.
وى در اين باره مىگويد: در زمان غيبت صغرى، نزديك بيست نفر ادعاى نايب بودن كردهاند كه شيعيان فقط چهار نفر از آنها را پذيرفتهاند(1)چرا يكى از اين نايبان چهارگانه كه ادعاى ارتباط با امام مهدى را داشتهاند، كشته نشدند؟ چرا كسانى كه مىخواستند امام را بكشند، در كمين ننشستند تا وقتى اين نائبان نزد امام مىروند، با آنها بروند و امام را بكشند؟
وى شبهههاى ديگرى نيز در اين باره مطرح كرده است. ازاينرو،
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص٧٨.
نخست به اصل مسئله غيبت پرداخته و در خلال آن به شبهات آن نيز پاسخ گفته است.
غيبت به معناى پنهانزيستى است. با مراجعه به مجموعههاى حديثى روشن مىشود بسيارى از روايات و احاديثى كه درباره وجود گرانمايه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) موجود است و از خورشيد جهانافروز او نويد مىدهد، از غيبت او نيز خبر مىدهد و مسئله «غيبت» در اين روايات به روشنى بيان شده است. غيبت را مىتوان در اينجا به سه معنا تفسير كرد:
١. آن حضرت در درون جوامع بشرى زندگى نمىكند و در دسترس مردم نيست كه مانند ديگر انسانهاى عادى، هركس خواست، او را ببيند.
٢. حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در ميان جامعه و انسانها بوده، ولى به قدرت خدا، هرگاه اراده كند، از برابر چشمها ناپديد مىشود و ديدگان مردم - با اينكه آن حضرت موجود و حاضر است- او را نمىبينند؛ همانگونه كه موجودات ديگرى چون فرشتگان، ارواح و جن را نمىبينند؛ براى مثال، در اين باره مىتوان به ديدن و سخن گفتن فرشتگان با پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و انسانهاى وارسته و شايستهاى مانند مادر گرامى حضرت عيسى (عليه السلام) و «ساره» همسر حضرت ابراهيم اشاره كرد.
با توجه به قرآن كريم نيز مىتوان درستى امكان استتار و اختفاى انسان از برابر ديدگان را - چه به صورت كوتاهمدت و چه به صورت درازمدت - دريافت. خداوند در قرآن مىفرمايد:
( وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ ) (يس: ٩)
و ما در برابر آنان ديوارى كشيديم و در پشت سرشان [نيز] ديوارى و بر ديدگانشان نيز پردهاى افكنديم تا نتوانند بنگرند و ببينند.
همچنين درآيه ديگر مىفرمايد:
(وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً) (اسراء: ۴۵)
[اى پيامبر!] هنگامى كه تو قرآن تلاوت كنى، ما ميان تو و آنانى كه به قيامت ايمان ندارند، پردهاى ستبر قرار مىدهيم.
در داستان سامرى نيز مىخوانيم:
(قالَ بَصُ-رْتُ بِما لَمْ يَبْصُ-رُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها. . .) (طه: ٩۶)
سامرى گفت: من چيزى ديدم كه آنان نمىديدند. مشتى از خاكى كه نقش پاى آن فرستاده خدا بر آن بود، برگرفتم و در آن پيكر افكندم. . . .
اين سه آيه از قرآن، نشاندهنده اين حقيقت است كه امكان دارد موجودى يا انسانى، حاضر و زنده و داراى اثرات و فيوضاتى باشد و در همان حال ديده نشود؛ چرا كه اين مطلب از نظر علوم ماوراء الطبيعه امرى بديهى است.
٣. سومين معناى غيبت اين است كه حضرت مهدى در ميان جامعه و انسانها حضور داشته باشد، ولى به قدرت خداوند، مردم قادر به شناخت ايشان نباشند؛ مگر در مواردى كه اراده ايشان بر اين امر تعلق بگيرد كه شخصى ايشان را ببيند و بشناسد؛ به عبارت ديگر، غيبت ايشان
در حقيقت، پنهان بودن از نگاه تشخيص انسانهاست؛ به اين معنا كه آن حضرت را مىبينند، ولى نمىشناسند.
با توجه به آنچه گفته شد، تعريفى كه درباره غيبت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) صدق مىكند، تعريف سوم است؛ هرچند تعريف دوم نيز مىتواند صادق باشد. امام صادق (عليه السلام) مىفرمايد:
يَفْقِدُ النَّاسُ اِمامَهُمْ يَشْهَدُ المَوسِمَ فَيَراهُمْ وَلا يَرَوْنَهُ.(1)
مردم امام خويش را گم مىكنند، پس آن امام در موسم حج حضور مىيابد [و] مردم را مىبيند، ولى مردم او را نمىبينند.
در تأييد معناى سوم، روايتهاى بىشمارى وارد شده است و قراينى نيز در موارد مشابه وجود دارد. در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرشته وحى به صورت يكى از ياران پيامبر به نام «دحيه كلبى» پديدار مىشد و با پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) سخن مىكرد كه برخى او را مىديدند و مىپنداشتند دحيه كلبى است و او را نمىشناختند كه فرشته وحى است. امام صادق (عليه السلام) در حديثى فرموده است:
. . . فَما تَنْكِرُ هذِهِ الاُمَّةُ اَنْ يَفْعَلَاللهُ جَلَّ وَ عَزَّ بِحُجَّتِهِ كَما فَعَلَ بِيوُسُفَ اَنْ يَمْشِيَ فياَسْواقِهِم ويَطَأَ بُسُطَهُمْ حَتّى يَأْذِنَ اللهُ فِيذلِكَ لَهُ كَما اَذِنَ لِيوُسُفَ.(2)
اين امت چه چيز را انكار مىكنند كه خداى عزوجل در يك زمانى با حجت خود همان كند كه با يوسف٧ كرد كه يوسف در ميان
مردم در بازارشان قدم مىزد و در ميانشان راه مىرفت [و او را نمىشناختند] تا اينكه خدا خواست شناخته شود.
براين اساس، مردم حجت را مىبينند، ولى نمىشناسند.
در روايتهاى بسيارى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و امامان معصوم (عليهم السلام) اشاره شده است كه غيبت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به دو بخش كوتاهمدت (صغرى) و درازمدت (كبرى) تقسيم مىشود.
حضرت على (عليه السلام) در روايتى به دو نوع غيبت اشاره مىكند و مىفرمايد:
اِنَّ لِلقائِم مِنّا غَيْبَتيْنِ: إحداهُما أطوَلُ مِنَ الْأُخرى، فلا يَثبُتُ عَلَى إمامَتِه إلّا مَن قَوىَ يَقينُه، وَ صَحّتْ مَعرفتُه.(1)
همانا براى قائم ما دو غيبت وجود دارد كه يكى از آنها طولانىتر از ديگرى است. كسى بر امامت او باقى نمىماند، مگر كسى كه يقينى قوى و معرفتى صحيح داشته باشد.
آن حضرت در روايتى ديگر مىفرمايند:
لِلْقائِمِ غَيْبَتانِ اِحْداهُما قَصِيرَةٌ وَالاُخْرى طَوِيلَةٌ الغَيْبَةُ الاُولَى لا يَعْلَمُ بِمَكانِهِ فِيها اِلّا خاصَّةُ شِيعَتِهِ وَالاُخْرَى لا يَعْلَمُ بِمَكانِهِ فِيها اِلَّا خَاصَّةُ مَواليهِ.(2)
براى قائم دو غيبت است: يكى از آنها كوتاهمدت و ديگرى
درازمدت است. در غيبت صغرا مكانش را جز برخى شيعيان خاص نمىدانند و در غيبت كبرا نيز جز اندك دوستداران نزديك از مكانش خبر ندارد.
حضرت على (عليه السلام) درباره غيبت طولانىمدت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز مىفرمايد:
لِلقائِمِ مِنّا غَيْبَةٌ اَمَدُها طَويلٌ، كَاَنّي بِالشِّيعَةِ يَجُولُونَ جَوَلانَ النَّعَمِ في غَيبَتِهِ، يَطلُبُونَ المَرْعى فَلا يَجِدوُنَهُ، اَلا فَمَنْ ثَبَتَ مِنْهُمْ عَلى دِينِهِ وَلَمْيَقْسُ قَلبُهُ لِطُولِ اَمَدِ غَيبَةِ اِمامِهِ فَهُوَ مَعي في دَرَجَتي يَوْمَ القِيامَةِ. . . .(1)
قائم ما را غيبتى است كه زمانش طولانى خواهد بود. گويى شيعه را مىبينم كه در زمان غيبت او، به اين سو و آن سو مىروند؛ مانند گوسفندانى كه چوپان خويش را گم كرده باشند، به دنبال چراگاه مىروند و آن را نمىيابد. بدانيد هر كس كه در زمان غيبت او، بر دين خويش ثابتقدم بماند و در طول مدت غيبت، قلبش را قساوت نگيرد، روز قيامت با من در يك درجه قرار خواهيم داشت.
غيبت صغرى، پنهانزيستى كوتاهمدت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است. آغاز اين غيبت را برخى از همان ابتداى ولادت دانستهاند. براين اساس، مدت غيبت صغرى ٧۴ سال مىشود. برخى نيز شروع آن را از شهادت امام حسن عسكرى (عليه السلام) دانستهاند. بنابراين، پنج سال از ٧۴ سال كاسته مىشود. البته نظريه دوم بيشتر مورد تأييد است.
1) بحارالانوار، ج ۵١، ص١٠٩.
غيبت صغرى، مرحله نخست امامت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بوده است. از آغاز چنين مقدر بوده است كه آن حضرت پس از رسيدن به امامت، از ديد عمومى پنهان شود و در ظاهر، از آنچه در جامعه رخ مىدهد، فاصله بگيرد. ولى در حقيقت، او از نزديك همه وقايع را احساس و ادراك مىكرد.
گفتنى است اگر غيبت، يكباره رخ مىداد، ضربه سنگينى به عقايد مردم و طرفداران امامت وارد مىشد؛ زيرا مردم پيش از آن، با امام خود ارتباط داشتند و در مشكلات به او رجوع مىكردند. بنابراين، اگر ناگهان امام غايب مىشد و مردم احساس مىكردند كه ديگر به رهبر فكرى و معنوى خود دسترسى ندارند، ممكن بود عقايد درباره وجود امام سست شود و جمع مسلمانان دچار تفرقه شود. بنابراين لازم بود براى «غيبت تامه» زمينهسازى شود تا مردم به تدريج با آن خو بگيرند و عقايد خود را بر اساس آن بسازند.
با غيبت صغرى در حقيقت، اين زمينهسازى صورت گرفت. در اين زمان امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از ديدهها پنهان بود. ولى از راه نمايندگان، وكيلان و ياران مورد وثوق، با شيعيان خود ارتباط داشت. بهتدريج، با به وجود آمدن آمادگى در مردم، پس از گذشت ۶٩ سال، به دستور خداوند، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در پرده پنهانزيستى كامل قرار گرفت.
ويژگىهاى غيبت صغرى
الف) زمان غيبت صغرى محدود بود و از نظر زمانى ۶٩ سال طول كشيد و به دليل كوتاه بودن مدت آن، «غيبت صغرى» ناميده شد؛
برخلاف غيبت كبرى كه غير از خدا كسى از مدت آن آگاه نيست.
ب) در دوران غيبت صغرى، پنهان زيستى امام (عليه السلام) همهجانبه و عمومى نبود. بلكه كسانى مانند نواب خاص و برخى وكلاى آن حضرت مىتوانستند با آن حضرت در تماس باشند و پرسشها و نامههاى مردم را خدمت امام ببرند و پاسخ را به مردم برسانند. ولى در غيبت كبرى، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به طور كلى از نگاهها پنهان است و مكاتبه و نامهنگارى با ايشان نيز امكان ندارد.
ج) در غيبت صغرى، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) چهار نماينده داشت كه آنها راخود آن حضرت تعيين كرده بود. ولى در دوره غيبت كبرى اين نايبان با وصف عام تعيين شدند؛ يعنى اگر فردى آن اوصاف را داشته باشد، مردم بايد به سراغ او بروند و وى را نايب عام حضرت بدانند. بر اين اساس، در عصر غيبت صغرى چون نواب بهطور معين مشخص شده بودند، مردم ادعاى هر كسى را نمىپذيرفتند و سره را از ناسره تشخيص مىدادند؛ چه تعداد آنها بيست نفر باشد، چه صد نفر، و ادعاهاى دروغين تأثيرى در خدشهدار كردن اين مطلب نداشت.
با اين توضيح اين شبهه عثمان الخميس كه مىگويد: «در زمان غيبت صغرى حدود بيست نفر ادعاى نايب بودن كردهاند كه شيعيان فقط چهار نفر از آنها را پذيرفتهاند»(1)، بىربط است؛ زيرا مردم، بهويژه عالمان شيعه، به دلخواه خويش نيابت كسى را نمىپذيرفتند يا رد نمىكردند. بلكه به انتخاب و انتصاب امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) توجه داشتند.
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص٧٨.
در پاسخ به اين پرسشهاى عثمان الخميس كه مىپرسد: «چرا يكى از اين نايبان چهارگانه كه ادعاى ارتباط با امام مهدى را داشتهاند، كشته نشدند؟ چرا كسى كه مىخواسته امام را بكشد، در كمين ننشسته تا وقتى اين نائبان نزد امام مىروند، با آنها برود و امام را بكشد؟» بايد گفت: دسترسى دشمنان امام زمان به نايبان آن حضرت، مشكل آنان را حل نمىكرد؛ زيرا نائبان خطر اصلى براى حاكمان به شمار نمىآمدند.
حاكمان جور از كسى كه بساط فساد و ستم آنان را برچيند، احساس خطر مىكردند. همچنين، اين چهار نفر، همزمان نايب حضرت نبودند. بلكه يكى پس از ديگرى منصوب مىشد و در صورت دستگيرى و قتل يكى، حضرت مىتوانست فردى ديگر را برگزيند. آنان موظف بودند ميان امام (عليه السلام) و مردم ارتباط برقرار كنند.
از ديگر سو آنان بهطور مشخص از اقامتگاه و مكان حضرت باخبر نبودند. بلكه هرگاه امام مىخواست، آنان به ديدارش نايل مىشدند يا خود امام با آنان ارتباط بر قرار مىكرد. ازاينرو در كمين نشستن حاكمان، آن هم به مدت بيش از شصت سال براى دستيابى به امام، براى آنان كار سادهاى نبود. به همين دليل آنان پيش از تولد حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بسيار در پى آن بودند كه از تولد ايشان جلوگيرى كنند.
آنها به همين منظور پدر و مادر حضرت را در لشكرگاه تحت نظر داشتند و پس از تولد نيز به دنبالش بودند. ولى به خواست خدا به
مقصود خود نرسيدند. بنابراين، به تدريج نااميد شدند و از مراقبت و پىگيرى دست كشيدند. ولى دست از سر نايبان نيز بر نداشتند. بلكه به تعقيب آنان پرداختند و گاه آنان را نيز زندانى كردند؛ چنانكه حسين بن روح نوبختى، نايب سوم حضرت به مدت پنج سال در زندان مقتدر عباسى بهسر برد.
غيبت كبرى با به پايان رسيدن غيبت صغرى در سال ٣٢٩ ه. ق و رحلت چهارمين نايب امام (عليه السلام) آغاز شد و تا فرا رسيدن روز ظهور آن حضرت ادامه خواهد يافت.
الف) مدت غيبت كبرى طولانى و پايان آن نامشخص است.
ب) ارتباط كلى با امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) قطع است؛ چنانكه ارتباط موجود در زمان غيبت صغرى در اين دوران وجود نخواهد داشت.
ج) نيابت در اين دوران به صورت عام است. بر خلاف دوران غيبت صغرى كه ارتباط مردم با آن حضرت از طريق نواب خاص صورت مىگرفت، در اين دوران ديگر نيابت خاص وجود ندارد و تنها مرجع مردم، نايبان عام آن حضرت هستند كه با ملاكهايى كه در روايتها بيان شده، قابل تشخيص است.
د) ظلم و جور در زمين، پيش از ظهور، حاكم و فراگير مىشود.
ه) امتحانات الهى شديدتر مىشود.
همچنانكه در آغاز بحث بيان شد و در روايات نيز آمده، يكى از ويژگىهاى عصر غيبت كبرى، ممكن نبودن رؤيت آن حضرت يا شناخته نشدن حضرت در صورت ديده شدن است. ولى در توقيعى كه به امام زمان منسوب است، ديده شدن آن حضرت بهطور كلى نفى شده و كسانى كه ادعاى ديدن ايشان را كنند، دروغگو ناميده شدهاند. برخى مغرضان و منحرفان كه به مسائل حديثى شيعه آشنايى كافى ندارند، به اين موضوع تمسك كرده و خواستهاند با ايجاد شبهه، اصل وجود امام زمان را انكار كنند. ازاينرو گفتهاند: «مگر مهدى بر ممكن نبودن رؤيت خودش در زمان غيبت كبرى تأكيد نكرده است؟» . ايشان در نامهاى به نايب چهارم، على بن محمد سيمرى آورده است: «كسانى از شيعيان من مىآيند كه ادعاى ديدن مرا مىكنند، بدانكه، آن كه پيش از خروج سفيانى و صيحه آسمانى ادعاى ديدن مرا داشته باشد، دروغگوست» .(1)
پيش از پرداختن به پاسخ شبهه، لازم است به اصل توقيع پرداخته شود. طبرسى در كتاب احتجاج خويش نقل مىكند:
هنگامى كه مرگ آخرين نايب امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، يعنى على بن محمد سمرى نزديك شد، عدهاى از شيعيان نزدش رفتند و گفتند پس از خود چه كسى را به عنوان نايب معرفى مىكنى. او گفت: «معرفى نايب دست من نيست. بلكه صاحبالامر بايد تعيين كند» . پس از آن از جانب حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) توقيعى خطاب به آخرين نايب
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص١٣۵.
آمد كه در آن نوشته بود:
بسم الله الرّحمن الرّحيم. يا عليُّ بنُ محمّدٍ السَّمرُى، أعظم اللهُ أجرَ إخوانِك فيك، فإنّك مَيّتٌ ما بَينَك وَ بَينَ سِتَّةِ أيّامٍ، فَاجْمَعْ أمرَك وَلا تُوصِ إلى أَحدٍ فَيَقومَ مَقامَك بَعدَ وَفاتِك؛ فَقدْ وَقعَتْ الغَيبةُ التّامّة، فَلا ظُهورَ إلّا بَعدَ إذنِ اللهِ تَعالَى، وَ ذلك بَعدَ طُولِ الأَمَدِ، وَ قَسوَةِ القُلوبِ، وَ امْتِلاءِ الأَرضِ جَوْراً. وسَيأتى إلَى شيعتي من يَدَّعي المُشاهَدةَ ألا فَمَنْ ادّعى المُشاهَدَةَ قَبلَ خُروجِ السُّفيانيّ وَ الصَّيحَةِ فَهُو كَذّابٌ مُفْترٍ، وَ لا حولَ وَ لاَ قوّةَ إلّا بِاللهِ الْعليِّ الْعَظيمِ.(1)١
اى على بن محمد سمرى! خدا اجر برادران [دينى] تو را در [غم از دست دادن] تو افزون گرداند؛ زيرا تو تا شش روز ديگر خواهى مرد. خود را آماده رفتن كن و به جاى خويش كسى را به نيابت معرفى نكن؛ زيرا غيبت كامل [من] صورت گرفته است و آشكار شدنى در كار نيست. مگر هنگامى كه خدا بخواهد و اين ظهور، پس از مدتها و قساوت قلبها و پر شدن زمين از ظلم و جور خواهد بود و بهزودى افرادى ادعاى دين من را خواهند كرد. از اين پس اگر پيش از خروج سفيانى و صيحه آسمانى كسى ادعاى ديدن مرا كند، دروغگو و افترازننده خواهد بود و نيرو و قدرتى جز از ناحيه خدا نيست.
با توجه به روايت بيان شده، در پاسخ به شبهه پيش مىتوان گفت:
١. توقيع مذكور در نقل طبرسى، خبر مرسل است. بنابراين از حيث سند ضعيف است.
٢. بر فرض صحت سند، حديث نفى مشاهده، خطاب به على بن
1) احتجاج طبرسي، ج٢، ص۴٧٨.
محمد سمرى آخرين نايب خاص است و با توجه به آغاز روايت، شأن صدورش مشخص است و درباره ادعاى رؤيتى است كه مستلزم نيابت باشد؛ زيرا قرينهاى در كلام وجود دارد كه موضوع ديدار را به سوى نيابت منصرف مىكند؛ زيرا شيعيان در پى شناخت نايب پس از على بن محمد سمرى بودند و حضرت نيابت را نفى كردند و فرمودند: «اگر پس از اين، كسى ادعاى ديدار (نيابى) كند، دروغگو و افترا زننده است» و معلوم است كه اين دو وصف (دروغگو و افترا زننده) براى كسى است كه دو ادعا را با هم داشته باشد؛ اينكه ادعاى ديدار داشته و اين ديدار از روى نيابت بوده است. ازاينرو چنين فردى، در ادعاى ديدار، كاذب و در ادعاى ديدار از روى نيابت، افترا زننده است؛ زيرا بر امام افترا بسته كه خود را نايب او معرفى كرده است. با توجه به اين نكته، بزرگانى كه ادعاى رؤيت دارند، چون هرگز ادعاى نيابت نكردهاند، مشمول روايت نيستند. بنابراين با اين توقيع نمىتوان در آن همه وقايع و حكايتهاى مشهور و متواتر كه دانشمندان برجسته و مورد اطمينان درباره ديدار با حضرت بيان كردهاند، خدشه وارد كرد.
٣. اينكه برخى افراد آن حضرت را ديدهاند، با فلسفه غيبت منافات ندارد؛ زيرا مقتضاى غيبت و بناى غيبت بر اين است كه ديده نشود. ولى نه اينكه نبايد ديده شود يا ممكن نيست كه ديده شود. بلكه چه بسا ديده شود، ولى اين ديدار با برنامهاى از پيش تعيين شده و آگاهانه براى ديداركننده نباشد. بلكه چنانكه پيش از اين گفته شد و در روايات آمده كه او را مىبينند، ولى نمىشناسند. ازاينرو چه بسا او را ديده باشند و
در آن لحظه ندانند با چه كسى در سخن بودهاند. بسيارى از برجستگان شيعه وقتى ماجراى ديدار حضرت را نقل كردهاند، به اين نكته اشاره دارند كه ديدار، ناگهانى و با غفلت از اصل موضوع ديدار بوده است.
نويسنده كتاب عجيبترين دروغ تاريخ، براى اينكه در وجود داشتن امام زمان تشكيك كند، به مسئله ممكن نبودن استفاده از امام زمان در مسائل شرعى تمسك مىكند و مىگويد: «امكان بهرهگرفتن ما در مسائل دينى از امام زمان در زمان غيبت، چيزى است كه جز فرد بىعقل آن را نمىپذيرد. پس چه فرقى ميان قتل و مرگ و غيبت او براى شيعه وجود دارد؟ ! چرا كه آنها حتى در زمان غيبت صغرى، بهرهاى دينى از او نمىبرند؛ جز مقدار كمى كه با رجوع به علما نيز امكانپذير است. پس از بيان اين اسباب چگونه ممكن است كه ميان غائب بودن او و حجت خداوند بودن او براى مردم، در آن واحد موافقت حاصل كرد؟ چون مهمترين شرط اينكه امام، حجت خدا باشد، اين است كه بايد ظاهر باشد، عادل باشد، زنده باشد و معروف باشد» .
در پاسخ وى بايد گفت: اگر بتوان ممكن نبودن بهرهمندى از صاحب مكتبى را دليل بر بطلان راه و روش مكتب گرفت، پس بايد بهطور كلى همه مذاهب چهارگانه اهل سنت را باطل دانست؛ زيرا آنان پس از سال يازده هجرى و پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ، از پرسش مسائل دينى از آن حضرت محروم شدند و حال آنكه پيروان اهل بيت، تا سال ٢۶٠ه. ق
توانستند به بركت اهل بيت (عليهم السلام) ، از مسائل دينى خود كه رسول خدا فرموده بود، به تفصيل آگاه گردند و پس از اين مدت طولانى، چون خودكفا شده بودند، به تدريج، خداوند زمينه غيبت امام زمان را فراهم آورد. ازاينرو، امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در آستانه شروع غيبت كبرى، چون ديد زمينه بىنيازى فراهم آمده است، پيروان مكتب اهل بيت را به مجتهدان مذهب ارجاع داد و فرمود:
أَمَّا الحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ الله.(1)
اما در پيشآمدها به راويان حديث ما مراجعه كنيد؛ زيرا آنان حجت من برشمايند و من حجت خدايم.
همچنين، در روايتى ديگر به برخى ويژگىهاى نايبان عام اشاره كرده و پيروان اهل بيت را به آنان ارجاع داده است. بنابراين بهره گرفتن از حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در مسائل دينى در عصر غيبت وجود ندارد، چرا كه لازمه غيبت كبرى آن است كه جلوى نفوذ ادعاهاى واهى در مسائل دينى گرفته شود و مردم نيز موظف شدهاند به فقهاى مذهب رجوع كنند و فقيهان نيز بايد براى اثبات فتواهاى خود، مدارك و ملاكهايى را بيان كنند كه در قرآن و سنت موجود است. ازاينرو، چنانچه شخصى يا فقيهى پيدا شود كه فتواى خود را به امام زمان مستند كند، از او پذيرفته نخواهد شد و اين مطلب به معناى آن نيست كه علما و فقها و حتى مردم عادى از يارى و مدد آن حضرت بىبهره بودهاند. بلكه شواهد بسيارى در زمينه بهرهمندى از الطاف حضرت موجود است.
1) وسائل الشيعه، ج٢٧، ص١۴٠.
همچنين، اينكه مدعى شدهاند امام براى حجت خدا بودن، بايد شرايطى داشته باشد، از جمله ظاهر بودن و مشهور بودن، امرى است كه نزد شيعه پذيرفته شده نيست و عثمان الخميس از خود چنين مطلبى را به شيعه نسبت داده و هيچ رابطهاى بين اين شرايط و حجت خدا بودن وجود ندارد. به بيان حضرت على (عليه السلام) حجت يا ظاهر است و مشهور يا پنهان است و مستور. شاهد بر اين مدعا داستان حضرت موسى و خضر (عليهما السلام) در سوره كهف است. هر دو حجت خدايند، ولى حضرت موسى حجت ظاهر خدا بر بنىاسرائيل بوده و حضرت خضر حجت مستور است كه به ديدگان همه در نمىآيد و شخصيتهايى چون موسى موفق به ديدار وى مىشوند.
بر اين اساس شبهه ديگر نويسنده كتاب مذكور كه مىگويد: «آيا امام دوازدهم از ديدگان همه غايب است يا براى برخى مردم ظاهر مىشود؟»(1)و سپس نتيجه گرفته است: «اگر براى برخى ظاهر مىشود، پس كسانى كه وى را نمىبينند، گناهكارند» نيز پاسخ داده مىشود. براى ديدن حضرت در دوران غيبت شرايطى لازم است كه شرط اصلى آن پاكى ظاهرى و باطنى است و نمىتوان انتظار داشت كه هر شخصى بتواند حضرت را ديدار كند؛ زيرا نديدن آن حضرت ممكن است دلايل گوناگونى داشته باشد. چه بسا اين مانع به دليل گناهكار بودن باشد يا ممكن است پس از ديدن حضرت براى او مفسده حاصل شود. ازاينرو، از ديدن آن حضرت بىنصيب مىگردد.
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص٧٢.
علت اصلى غيبت آخرين ذخيره الهى، بر ما آشكار نيست و از اسرار خداوندى است. ولى در روايات به برخى دلايل اشاره شده كه عبارت است از:
١. تحت بيعت هيچ حاكمى نبودن امام (عليه السلام) ؛
٢. تكامل انسانها از نظر عقلى و معرفتى و بهطور كلى فراهم شدن زمينه ظهور؛
٣. خالى شدن صلبهاى كافران از مؤمنان؛
۴. اجراى سنن پيامبران (عليهم السلام) درباره حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ؛
۵. نبودن امام، ميان قوم ستمگر؛
۶. برنامه الهى براى حفظ جان امام تا روزى كه وعده الهى در زمين تحقق يابد.
مهمترين دلايل غيبت كه در روايات به آن اشاره شده، امتحان و آزمودن ميزان ايمان مردم است.
يكى از امور مسلم و سنت الهى، آزمودن انسانها براى نشان دادن
ميزان ايمان آنان به خود آنان است؛ چرا كه بسيارى از مردم در صحنههاى عادى زندگى ادعاهاى زيادى دارند. ولى هنگامى كه امتحانى پيش مىآيد، براى ديگران و خود او آشكار مىشود كه چه ميزان در ادعاى خود صادق بوده است. در اسلام نيز اين اصل و قاعده عمومى و سنت الهى جريان داشته و دارد. خداوند در اينباره مىفرمايد:
آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند: «ايمان آورديم» ، به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد؟ ما كسانى را كه پيش از آنان بودند، آزموديم [و اينها را نيز امتحان مىكنيم]. بايد علم خدا درباره كسانى كه راست مىگويند و كسانى كه دروغ مىگويند، تحقق يابد.(1)
مسلمانان نيز بر اين اساس بارها آزمايش شدهاند و خواهند شد و يكى از موارد امتحان الهى كه در روايتهاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و اهلبيت (عليهم السلام) به آن تصريح شده، مربوط به غيبت امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است. عثمان الخميس در اين باره تشكيك كرده و نوشته است: «حكمت غيبت او مجهول است. او فقط غايب است، چرا؟ كسى نمىداند. عصمت امام مهدى مقتضى تسليم شدن به وجود حكمت مجهولى در وراى غيبت است» . (2)وى همچنين مىنويسد: «. . . خداوند متعال مىفرمايد: بىشك، همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى و كاهش در مالها و جانها و ميوهها، آزمايش مىكنيم و بشارت ده به استقامتكنندگان» .(3)
بنابراين، امتحان و آزمايش، به غيبت يا ظهور كسى تعلق ندارد و امتحان ممكن است پيش از ظهور امامان و هنگام ظهورشان و پس از مرگشان باشد و اين سنت خداوند در مورد بندگانش است.(1)
در پاسخ به اين شبهه بايد گفت: اينكه وى مىگويد عصمت امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، اقتضا مىكند تسليم شدن به وجود حكمت مجهولى در وراى غيبت را بىاساس است؛ زيرا هيچ انديشمند شيعهاى نگفته است چون مهدى موعود معصوم است، به همين دليل مخفى شده و حكمت اين غيبت را فقط خود او مىداند. بلكه شيعه مىگويد: «علت و راز اصلى غيبت را فقط خدايى مىداند كه غيبت را براى آن حضرت مقرر كرده، ولى فلسفه غيبت را امامان معصوم ديگر بيان كردهاند و فلسفه غيبت غير از علت آن است» .
از مهمترين فلسفههايى كه براى غيبت مطرح شده و بر اساس سنت الهى است، امتحان مردم است؛ سنتى كه براى امتهاى پيشين و مسلمانان نيز جارى شد. ازاينرو، ما با اين سخن عثمان الخميس كه مىگويد: «امتحان ممكن است پيش از ظهور امامان و هنگام ظهورشان و پس از مرگشان باشد و اين سنت خداوند درباره بندگانش است، موافقيم و جز اين چيزى نمىگوييم. پيش از ظهور پيامبر اكرم٩ مردم به آنچه از پيامبران گذشته به دستشان رسيده بود، امتحان شدند. پس از ظهور و بعثت پيامبر اكرم٩ و پس از مرگ آن حضرت نيز همچنان امتحان شدند. عدهاى پيش از ظهور پيامبر به او كافر شدند و برخى پس از
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص ١١٠.
ظهورش و برخى نيز پس از وفاتش با ترك آموزههاى الهى به اوكافر شدند. ولى اينكه موارد امتحان، در موارد اشاره شده در اين آيه محصور باشد و اينكه عثمان الخميس نتيجه گرفته است كه غيبت مهدى موعود از موارد امتحان در آيه نيست، مورد قبول ما نيست؛ زيرا همه صحنه زندگى و دلبستگىهاى آن براى انسان، مىتواند زمينه امتحان را فراهم كند.
اين آيه موارد امتحان را محدود و محصور نمىكند؛ زيرا فقط موارد سلبى آزمايش كه به ظاهر شر است، در اين آيه بيان شده است. درحالىكه خداوند مىفرمايد: ( وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً ) ؛ «ما شما را به وسيله بدىها و خوبىها امتحان مىكنيم» . (انبياء: ٣۵)
به همين دليل در قرآن موارد متعدد ديگرى به عنوان آزمايش و امتحان بيان شده است. براى نمونه خداوند درباره صيد در حال احرام مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللهُ بِشَ-يْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ) (مائده: ٩۴)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خداوند شما را به چيزى از شكار كه [به نزديكى شما مىآيد، بهطورى كه] دستها و نيزههايتان به آن مىرسد، مىآزمايد تا معلوم شود چه كسى با ايمان به غيب، از خدا مىترسد و هر كس پس از آن تجاوز كند، مجازات دردناكى خواهد داشت.
با استناد به اينكه امتحان به وسيله صيد، مصداق هيچ يك از موارد مورد استناد ايشان نيست، غيبت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز مىتواند از موارد امتحان و آزمايش الهى مردم باشد و قرآن نيز امتحان به وسيله غيبت رهبر را تأييد مىكند. در قرآن مىخوانيم وقتى حضرت موسى به كوه طور رفت، در غيبت وى بنىاسرائيل آزمايش شدند و عدهاى به گوسالهپرستى رو آوردند. خداوند به موسى گفت: «ما قوم تو را پس از تو آزموديم و سامرى، آنها را گمراه ساخت» .(1)
از آنجا كه اين نوع آزمايش به دليل نبود ظاهرى رهبر، بسيار مشكل و طاقتفرساست، در تكامل انسانها نقش بسيار مهمى دارد و با اين آزمايش سره از ناسره جدا مىگردد و ياران راستين حق مشخص مىشوند.
با توجه به اين مطلب كه قرآن نيز آن را تأييد كرده، مسلمانان در عصر غيبت نيز مورد امتحان بودهاند و اين آزمايش به دو دليل از شديدترين امتحانات است:
١. چون وقتى اصل غيبت بسيار طولانى مىشود، بيشتر مردم دچار شك و ترديد مىشوند و برخى در اصل ولادت و برخى در بقاى آن حضرت شك مىكنند و جز اشخاص مخلص و با معرفت و آزموده، كسى بر ايمان و عقيده به امامت آن حضرت باقى نخواهد ماند. پيامبراعظم (صلى الله عليه و آله) در روايت معروفى كه جابر روايت كرده است، فرمود:
ذلك الَّذي يَغيبُ عَن شيعَتِه وأوليائِه غَيبةً لا يَثبُتُ فيها عَلَى الْقَولِ
1) طه: ٨۵.
بِإمامَتِه إلّا مَنِ امْتَحنَ اللهُ قَلبَه بالايمانِ.(1)
او همان كسى است كه از پيروان و دوستدارانش غايب مىگردد؛ غيبتى كه در آن در عقيده به امامتش باقى نمىماند جز كسى كه خداوند با ايمان قلبش را آزموده باشد.
حضرت مىفرمايد تنها كسانى به امامت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ثابت و استوار باقى مىمانند كه خداوند آنها را با امتحانهاى قلبى آزموده است و معلوم است كه ايمان به بقا و حيات و عمر و غيبت طولانى و انتظار ظهور در دوران بسيار طولانى غيبت، ايمان به غيب و دليل حسن اعتقاد و اعتماد به خبرهاى غيبى پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام) بوده و نشانه ايمان به قدرت الهى و علامت قوت، تسليم و تمكين از برنامههاى دينى است. ايمان كامل و صادق به امور غيبى حاصل نمىشود مگر براى اهل يقين و پرهيزكاران و كسانى كه از تاريكى وسوسهها نجات يافته و به سر منزل اطمينان نفس و ثبات عقيده رسيده و دلشان از انوار هدايت منور و روشن شده باشد؛ كسانى كه به استبعادات و شبهات واهى اعتنا نكرده و در راه ديندارى و ولايت، لغزش قدم و تزلزل نيافتهباشند.
٢. پيشامدهاى ناگوار و تحولهايى است كه در دوره غيبت، روى مىدهد و مردم را دگرگون مىكند؛ چنانكه حفظ ايمان و استقامت، بسيار دشوار مىشود و ايمان افراد به خطر مىافتد. از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است:
اِنَّ لِصاحِبِ هذَا الامرِ غَيبةً المُتمَسِّكُ فيها بِدينه كَالْخارطِ لِلْقَتادِ ثُمَّ
1) بحارالانوار، ج٢٣، ص٢٨٩.
قال: هكذا بِيَده. ثم قال: اِنّ لِصاحبِ هَذَا الْامرِ غَيبةً فَلْيتَّقِ اللهَ عَبدٌ وَلْيَتمسَّكْ بِدينه.(1)
براى صاحب اين امر غيبتى است. آنكه بخواهد در عصر غيبت به دينش متمسك و ملتزم باشد، مثل كسى است كه شاخه درخت خار را با دست بزند تا خارهايش قطع شود. سپس امام با دست خود به اين كار اشاره كرده و آنگاه فرمود: «به درستى كه براى صاحب اين امر غيبتى است. پس بايد هر بنده خدايى بپرهيزد و بايد به دينش متمسك گردد» .
علت اين سختى و دشوارى ديندارى نيز در روايات آمده است. براساس روايات، در دوران غيبت، زيبايى دنيا هر چه بيشتر و بهتر جلوهگر و دلفريب مىشود؛ اسباب معاصى و گناهان و لذايذ حيوانى بيشتر فراهم مىشود و در دسترس عموم قرار مىگيرد. بساط لهو و لعب و غنا و خوانندگى و طرب همه جا گسترده مىشود. زنها و مردهاى بيگانه با هم ارتباط و اختلاطهاى نامشروع و خلاف عفت و نجابت پيدا مىكنند. كسبهاى حرام، متداول و رسمى مىشود و معاش بيشتر مردم از راههاى حرام است و براى مؤمن، ضربت شمشير از به دست آوردن يك درهم حلال آسانتر است. مادّيات و دنياپرستى بر مردم غالب مىشود و مقامات و مناصب به دست كسانى مىافتد كه به احكام خدا پايبند و ملتزم نيستند. زنان را در رتق و فتق امور و كارهايى كه به عهده مردهاست، دخالت مىدهند. ربا و مىگسارى و فروش شراب و قمار و
1) بحارالانوار، ج۵٢، ص١١١؛ كافي، ج١، ص٣٣۵.
بىعفتى و فحشا علنى مىشود. اهل دين و امانت و ايمان، ذليل و نابكاران و اراذل و بىدينان، به ظاهر عزيز مىشوند. امر به معروف و نهى از منكر، ترك و عكس آن، رايج مىشود. معروف را منكر و منكر را معروف مىدانند. مردم به معصيت و گناه و همكارى با ستمگران افتخار مىكنند. امانت را غنيمت و صدقه را غرامت مىشمارند. آموزهها و آداب اسلام را ترك و آداب و شعائر كفار را رسمى مىكنند. اهل حق، خانهنشين مىشوند و ناپاكان و خدانشناسان در صدر امور قرار مىگيرند. زنها با گستاخى، آداب و سنن اسلامى را ترك مىكنند و به وضع دوران جاهليت بازمىگردند. به دليل تسلط و غلبه كفار و استبداد اشرار، مؤمنان چنان در فشار قرار مىگيرند و از آزادى محروم مىشوند كه كسى جرئت نمىكند نام خدا را ببرد مگر در نهان. حفظ ايمان سخت مىشود؛ چنانكه شخص صبح مىكند، در حالى كه در شمار مؤمنان و مسلمانان است و شب مىكند، درحالىكه از اسلام بيرون رفته و كافر شده است. از امامصادق (عليه السلام) روايت شده است:
اين امر (فرج) براى شما واقع نخواهد شد مگر پس از نااميدى. نه، به خدا نمىآيد تا شما (مؤمن و منافق) از هم جدا شويد! نه، به خدا نخواهد آمد تا شقى شود هركس شقى مىشود و سعيد گردد، هركس سعيد مىگردد.(1)
ابن عباس نيز روايت كرده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «كسانى كه در زمان غيبت او بر عقيده به امامت او ثابت باشند، از كبريت
1) كافي، ج١، ص٣٧٠.
احمركميابترند» . (1)پس جابر به پا خاست و عرض كرد: «اى رسول خدا! براى قائم از فرزندان تو غيبت است؟»
پيامبر٩ فرمود:
آرى، سوگند به پروردگارم و بايد خدا گروندگان را تخليص كند و كفار را محو سازد. اى جابر! اين امرى است (كار بزرگى است) از كارهاى خدا و سرّى است از اسرار خدا كه از بندگان خدا پوشيده است. پس برحذر باش از شك در آن. به درستى كه شك در كار خداوند عزوجل كفر است.
عبدالرحمان بن سليط نيز از حضرت امام حسين (عليه السلام) نقل كرده است:
از ما دوازده نفر، مهدى (هدايت شده) باشند كه نخستين ايشان اميرالمؤمنين على بن ابىطالب و آخر ايشان، نهمين از فرزندان من است. اوست امام قائم به حق كه خدا زمين را پس از مردگى به او زنده سازد و دين را به او ظاهر و بر هر دين پيروز گرداند؛ اگر چه مشركان كراهت داشته باشند. براى او غيبتى است كه جمعى در آن، از دين مرتد و بيگانه مىشوند و ديگران بر دين خود ثابت مىمانند و اذيت مىشوند. به آنها گفته مىشود: «چه زمان اين وعده انجام مىشود (چه وقت قائم قيام مىكند) اگر راست مىگوييد؟» آگاه باش كه صبركننده در عصر غيبت او بر اذيت و تكذيب، مانند جهاد كننده با شمشير در پيش روى پيامبر خداست.(2)
پيشواى هفتم شيعيان، امام كاظم (عليه السلام) نيز فرموده است:
إِذَا فُقِدَ الخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ فَاللهَ اللهَ فِي أَدْيَانِكُمْ لا يُزِيلُكُمْ عَنْهَا أَحَدٌ يَا بُنَيَّ إِنَّهُ لابُدَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ غَيْبَةٍ حَتَّى يَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ كَانَ يَقُولُ بِهِ إِنَّمَا هِيَ مِحْنَةٌ مِنَ اللهِ عَزَّوَ جَلَّ امْتَحَنَ بِهَا خَلْقَهُ. . . .(1)
هنگامى كه پنجمين فرزند از امام هفتم ناپديد شود، پس خدا را خدا را [مواظب باشيد] در دينتان، شما را احدى از آن دور نسازد! فرزندم! صاحب اين امر ناگزير از غيبتى خواهد بود، تا كسى كه به اين امر قائل است، از آن بازگردد. همانا آن آزمايشى از جانب خداست كه خداوند، خلق خود را به آن وسيله مىآزمايد.
روشن است كسانى در اين امتحان بزرگ سربلند خواهند بود كه مرتبهاى والا از ايمان و عمل صالح داشته باشند و كسانىكه در اين امور دچار نقصان باشند، در معرض لغزش و سقوط هستند. امام صادق (عليه السلام) تبلور اين حقيقت را چنين بيان كرده است:
. . . فَإِنَّهُ تَمْتَدُّ أَيَّامُ غَيْبَتِهِ لِيُصَرِّحَ الحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، وَ يَصْفُوَ الْإِيمَانُ مِنَ الْكَدَرِ بِارْتِدَادِ كُلِّ مَنْ كَانَتْ طِينَتُهُ خَبِيثَةً مِنَ الشِّيعَةِ الَّذِينَ يُخْشَى عَلَيْهِمُ النِّفَاقُ إِذَا أَحَسُّوا بِالاسْتِخْلَافِ وَ التَّمْكِينِ وَ الْأَمْنِ المُنْتَشِ-رِ فِي عَهْدِ الْقَائِمِ٧ ثُمَّ تَلَا الصَّادِقُ هذِهِ الْآية: ( حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا
) .(2)(يوسف: ١١٠)
غيبت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به طول مىانجامد تا حق روشن گردد و ايمان
محض از تيرگى خالص شود و هر كه از شيعيان سرشت ناپاك دارد و بيم آن است كه اگر از امكانات وسيع و امن و امان گسترده در عهد قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) آگاه شود، از درِ نفاق درآيد، به ارتداد گرايد و با ارتداد وى، خالص و ناخالص از يكديگر جدا شود. آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: «هنگامى كه پيامبران نوميد شدند و مردم خيال كردند كه آنها را به دروغ وعده عذاب دادهاند، يارى ما فرا رسيد» .
بىشك، غيبت آخرين حجت الهى، حضرت مهدى [، پديدهاى بىنظير است كه هرگز در تاريخ اتفاق نيفتاده و طبيعى است كه ذهن جستوجوگر انسان، همواره اين پرسش را مطرح كند كه چرا چنين رخدادى به وجود آمده است؟ عثمان الخميس نيز از اين نكته غافل نبوده و براى زير سؤال بردن اصل وجود امام زمان [ مىپرسد: عمر مهدى الان ١١٧٢ سال است. پس چرا تا به حال خروج نكرده است؟(1)آنگاه نتيجه مىگيرد كه آن حضرت از ترس جانش ظهور نكرده است. وى مىگويد: علت قانعكنندهاى كه امام مهدى از ترس آن غايب شده است، وجود ندارد. معلوم نيست كه آنها مىخواهند او را بكشند يا نه. او مىترسد و اين چيزى است كه بيشتر آنها بر آن هستند. بنابراين، يكى از اسامى و القاب او ترسوست.
وى همچنين مىگويد: «خروج براى او جايز است؛ چون بيعتى بر
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص١٠٣.
عهده او نيست» . نعمت الله جزائرى مىگويد:
چون هر يك از اجداد پاكش، بيعت يكى از ظالمان زمان خودشان را بر گردن داشتند. از جمله علتى كه على نمىخواست خليفه شود، اين بود كه براى بيعت با آن سه نفر مجبورشده بود.(1)
وى در ادامه مىگويد:
دولتهاى شيعه زيادى مثل فاطميه، آل بويه، قرامطه، صفويه و اخيراً جمهورى شيعى ايران تشكيل شده، پس چرا ظهور نكرد كه از صدق وعده او مطمئن شوند و از علمش استفاده كنند. سپس وقتى دولتشان سقوط كرد يا ضعيف شد، بار ديگر غايب شود. ولى وقتى دولت قوى است، چرا ظهور نمىكند تا در هنگام ضعف غايب شود؟ ! (2)
پاسخ اجمالى به اين شبهه اين است كه علت اصلى پنهانزيستى آخرين ذخيره الهى، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، بر ما آشكار نيست و از اسرار خداوندى است. ولى در رواياتدلايل بسيارى براى آن بيان شده است كه در فصل پيش به آن اشاره شد. شبهههايى كه عثمان الخميس مطرح كرده است، در چند بند پاسخ داده مىشود.
نظريه ترسى كه شبههكننده مطرح كرده، مربوط به اصل ضرورت غيبت و حكمت و برنامه الهى براى حفظ جان امام تا روزى است كه وعده الهى در زمين تحقق يابد كه وى با سوء برداشت، آن را به شيعه نسبت مىدهد.
حال آنكه ترس از پيامبران و اهل بيت (عليهم السلام) به دور است. آنها دوست داشتند در راه خدا به شهادت برسند؛ بهويژه مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) كه مىداند تا نزول حضرت عيسى (عليه السلام) زندگى مىكند و كسى نمىتواند او را بكشد تا زمين را پر از عدل كند. پس چنين فردى نمىتواند ترسو باشد. بلكه دشمنان فاسد و دولتهاى متزلزل و عالمان دربارى از ظهور او هراس دارند. بنابراين، به يقين، اين سخن باطلى است و اساسى ندارد و ترس با ويژگىامام كه شجاع بودن است، منافات دارد. شاهد اين ادعا، اجداد مطهر آن حضرتاند كه همگى با شجاعت در مقابل حاكمان ستمگر ايستادند و هيچيك به مرگ طبيعى از دنيا نرفتند. بلكه همگى آنان به شهادت رسيدند.
از ديگر سو در روايت آمده است: «امامان مىدانند كه چه وقت مىميرند و جز با اختيار خود نمىميرند» . (1)بنابراين، چگونه كسى را كه از زمان مرگ خويش آگاه و همواره آماده جانبازى در راه حق است، مىتوان به ترسو بودن متهم كرد؟ ! چگونه چنين فردى مىترسد، درحالىكه از امام رضا (عليه السلام) روايت شده است:
قائم كسى است كه وقتى خروج مىكند، همسن پيران و در شكل جوانان است و بدنى قوى دارد؛ چنانكه اگر دستش را دراز كند و درخت بزرگى را بگيرد، آن را از ريشه مىكند و اگر ميان كوهها فرياد بزند، سنگهاى آن متلاشى مىشوند. او عصاى موسى و انگشتر سليمان را به همراه دارد.(2)
اگر ترس از قتل، مانع ظهور حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) شده باشد، پس بايد آن حضرت هيچ وقت ظهور نكند؛ زيرا دشمنى و كينه توزى جزو طبيعت بشر است. هرگاه امامى ظهور كرده، دشمنانى داشته است. بنابراين، نبايد هرگز ظهور كند.
بنابراين مىگوييم علت و ضرورت غايب شدن حضرت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به خواست و مشيت خدا، حفظ جان حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از راه زندگانى مخفيانه است. خداوند با پنهان ساختن آن حضرت، ايشان را از شر دشمنان حفظ كرد و زمينه اين محروميت را خود مردم فراهم آوردند. حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در زمانى به مشيت الهى از ديدهها غايب شد كه هنوز در سن كودكى بود و عامل غيبت او خود خدا بود؛ نه برنامهاى كه آن حضرت براى خود طراحى كرده باشد. ازاينرو، اصل غيبت، براى حفظ جان آخرين ذخيره الهى بود. ولى ظهور نكردن آن حضرت پس از ساليان متمادى، دلايل بسيارى دارد كه به اجمال به آن اشاره شد.
علت غايب شدن حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از آغاز امر امامت، بيم از قتل و تمكين نكردن مردم بود؛ يعنى اگر از اول، آن حضرت در جامعه اسلامى ظاهر مىشد، به يقين دعوتش را نمىپذيرفتند او را مىكشتند؛ چنانكه اجداد مطهرش را كشتند. ازاينرو خدا صلاح ديد در پس پرده غيبت باشد تا روزى كه اين وعده الهى محقق گردد:
(وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْ-رِكُونَ بِي
شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ) (نور: ۵۵)
خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، وعده مىدهد كه بىشك، آنان را حكمران روى زمين خواهد كرد؛ چنانكه به پيشينيان آنها خلافت روى زمين را بخشيد و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده است. پابرجا و ريشهدار خواهد ساخت و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مىكند؛ چنانكه تنها مرا مىپرستند و چيزى را شريك من نخواهند ساخت و كسانى كه پس از آن كافر شوند، آنها فاسقاناند.
در روايت نيز آمده اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند چنان آن روز را طولانى مىكند تا مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، زمين را پر از عدل و داد كند؛ پس از آنكه پر از ستم و جور شده باشد.
از ديگر سو اگر از چنين احتياطى به ترس تعبير شود، به معناى ترسو بودن نيست؛ زيرا در اين صورت، خداوند چنين تعبيرى را براى پيامبرانش به كار نمىبرد. در داستان موسى (عليه السلام) مىخوانيم:
به مادر موسى وحى كرديم كه طفل خود را شير ده و چون (از آسيب فرعونيان) بر او ترسان شوى، به دريايش افكن و ديگر هرگز مترس و محزون مباش كه ما او را به تو باز آوريم و هم از پيامبران مرسلش گردانيم. . . .(1)
در آيهاى ديگر، خداوند گفته موسى به فرعون را نقل مىكند كه به صراحت گفت: «و آنگاه كه از ترس شما گريختم تا آنكه خداى من مرا
1) قصص: ٧.
علم و حكمت عطا فرمود و از پيامبران خود قرار داد» .(1)
بنابراين، فرار از چيزى و احتياط كردن به امر پروردگار، از امور ناپسند نيست؛ زيرا اگر ناپسند بود، پيامبران هرگز مرتكب آن نمىشدند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به امر پرودگار در ليلةالمبيت از دست قريش فرار نمىكرد. آيا نخوابيدن پيامبر (صلى الله عليه و آله) در شب ليلةالمبيت به دليل ترس از شهادت بوده است؟ آيا فرار ايشان از مكه به مدينه از ترس بوده است؟ آيا پنهان شدن ايشان در غار از ترس بوده است يا نه، دليل اصلى آن اين بوده كه با اين شهادت، وظيفه و رسالتى كه داشت، ناقص مىماند.
بنابراين، نتيجه مىگيريم شهادت، اگرچه براى آن حضرت كمال بود، ولى در آن زمان براى جامعه انسانى ثمره و نتيجهاى سودمند در برنداشت. خدا چنين مقرر كرد كه حضرت از مكه خارج شود تا رسالتش را در مدينه به انجام برساند. اگر چنين احتياطى را دليل بر ترس بگيريم، در اين صورت از نظر عثمان الخميس، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز به ترسو بودن متهم است.
افزون بر اين، براساس روايات فرجام قيام امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) شهادت است و در راه تشكيل حكومت واحد جهانى با قدرتهاى بزرگ روزگار خويش مبارزه خواهد كرد. بنابراين، در اين راه با انواع كينهورزىها و دشمنىها روبهرو خواهد شد. پس هرگز از ترس مرگ فرار نخواهد كرد.
كلينى و شيخ طوسى در كتاب «كافى» و «غيبت» به سند خود از زراره روايت كردهاند:
1) شعراء: ٢١.
شنيدم حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: «براى قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) پيش از آنكه قيام كند، غيبتى است» . عرض كردم: «براى چه؟» فرمود: «براى آنكه از كشته شدن بيم دارد» .(1)
بنىعباس شنيده بودند و مىدانستند در خاندان پيامبر و از فرزندان على و فاطمه (عليهما السلام) شخصيتى پيدا خواهد شد كه حكومت جباران و مستبدان به دست او بر چيده مىشود و وى فرزند حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) است. ازاينرو، تصميم به قتل او گرفتند؛ همانگونه كه فرعون نسبت به حضرت موسى (عليه السلام) رفتار كرد.
حاكمان جور براى آنكه از ولادت آن حضرت باخبر شوند، نخست جاسوسان و كارآگاهانى گماشتند. سپس خواستند شخص او را بيابند و دستگير كنند. ولى خدا آن حضرت را حفظ و دشمنان او را نااميد كرد. ازاينرو، حدوث غيبت با خوف از قتل ارتباط دارد و دستگاه حكومت، ولادت آن حضرت را به عنوان خطرى جدى براى خود شمرده است. بنابراين، ولادت امام از دشمنان پنهان ماند، چنانكه ولادت موسى -على نبينا و آله و عليه السلام- از فرعونيان پنهان ماند. پس از ولادت نيز آن حضرت از ديدهها مخفى ماند و دشمنان هر چه كوشيدند، او را نيافتند. بنابراين، ارتباطى كه ميان غيبت با خوف از قتل وجود دارد، به اين دليل است.
خداوند متعال مىتواند، در هر زمان و هر ساعت، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را ظاهر و بهطور قهر و غلبه بر تمام ملل و حكومتها پيش از فراهم
1) كافي، ج١، ص٣٣٨؛ منتخب الاثر، ص٢۶۶.
شدن اسباب، غالب سازد. ولى چون خداوند جريان اين جهان را بر مجراى اسباب و مسببات قرار داده، تا اسباب چنان ظهورى فراهم نشود، قيام آن حضرت به تأخير خواهد افتاد و اگر پيش از فراهم شدن اسباب و مقدمات، آن حضرت ظاهر شود، از خطر قتل مصون نخواهد ماند.
بنابراين، آن حضرت چون آخرين ذخيره الهى در زمين است، حاكميت جهانى و فراگيرى كه در تمامى اديان وعده داده شده است، فقط به دست او تحقق مىيابد؛ چرا كه ظهور آن حضرت، براى اتمام رسالت پيامبران و امامان معصوم (عليهم السلام) و ايجاد صلح و صفا و عدل و داد و امنيت عمومى زير پرچم اسلام و يكتاپرستى و اجراى احكام قرآن مجيد در سراسر گيتى است. بنابراين، خداوند بايد او را تا روز موعود حفظ كند و واضح است كه مُجرى اين برنامه بايد در شرايطى قيام كند كه موفقيت و پيروزى او صددرصد حتمى باشد و مانعى از نظر حكمت الهى در ميان نباشد؛ چرا كه امور بايد از مجراى طبيعى خود صورت بگيرد.
نويسنده كتاب عجيبترين دروغ تاريخ با استهزا مىنويسد: «خروج براى او جايز است، چون بيعتى بر عهده او نيست. . .» .
بيعت نداشتن امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از امور مسلم نزد شيعه است و در روايات متعدد اهل بيت (عليهم السلام) بيان شده است. در «كمال الدين» ، باب۴٨، باب علّت غيبت، و در «عيون» و «علل» و ديگر كتابها رواياتى در
اينباره آمده است. در حديث هشام بن سالم آمده است: حضرت صادق (عليه السلام) مىفرمايد:
«يقوم القائم وليس في عنقه بيعة لأحد»(1)«قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) قيام مىكند، درحالىكه در گردن او بيعت براى احدى نيست» .
در روايت حسن بن على بن فضّال نيز آمده است:
امام رضا (عليه السلام) خبر از غيبت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) پس از وفات امام حسن عسكرى (عليه السلام) داد، پرسيدند: «براى چه؟» حضرت فرمود: «براى آنكه بيعت كسى به گردن او نباشد؛ هنگامى كه با شمشير قيام كند» .(2)
اميرمؤمنان (عليه السلام) نيز مىفرمايد:
اِنَّ القائِمَ مِنَّا اِذا قامَ لَمْ تَكُنْ لِاَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيعَةٌ فَلِذلكَ تُخفى وِلادَتُهُ وَيَغيبُ شَخْصُهُ.(3)
همانا قائم از ما اهل بيت، هنگامى كه قيام مىكند، بيعت احدى بر گردن او نيست و به همين علت است كه ولادتش مخفى نگه داشته مىشود و شخص او غايب است.
همين معنا در كلامى از امام حسن (عليه السلام) نيز ديده مىشود. هنگامى كه آن حضرت به دليل مصالح اسلام و مسلمانان تن به مصالحه با معاويه داد، مردم زبان به ملامت آن حضرت گشودند. حضرت فرمود:
آيا ندانستيد كه هيچ يك از ما ائمه نيست، مگر اينكه بيعت با ستمگرى بر گردن او قرار مىگيرد، به جز قائم كه عيسى بن مريم
پشت سرش نماز مىگزارد. پس به درستى كه خداوند تبارك و تعالى ولادتش را مخفى و شخصش را پنهان مىكند تا هنگامى كه قيام مىكند، بيعت هيچ كس برگردنش نباشد.(1)
حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در توقيعى شريف در پاسخ به برخى پرسشها مىفرمايد:
. . . وَاَمّا عِلَّةُ الغَيْبَةِ فَاِنَّ اللهَ يَقُولُ يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَسْألُوا عَنْ اَشْياءَ اِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤكُم(2)
اِنَّهُ لَمْ يَكُنْ اَحَدٌ مِنْ آبائي عَلَيهِمُ السَّلامُ اِلَّا وَقَدْ وَقَعَتْ فيعُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطاغِيَةِ زَمانِهِ وَاِنّي اَخرُجُ حينَ اَخْرُجُ وَلابَيْعَةَ لِاَحَدٍ مِنَ الطَّواغيتِ في عُنُقي.(3)
درباره علت غيبت [پرسيده بوديد] خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «اى اهل ايمان! از چيزهايى نپرسيد كه اگر براى شما روشن شود، ناراحت مىشويد» . بدانيد كه هركدام از پدران من بيعت يكى از طاغوتهاى زمان خويش را برگردن داشتند. ولى من وقتى قيام مىكنم، بيعت هيچ يك از گردنكشان و طاغوتهاى زمان را بر گردن ندارم.
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) حقيقت راز بودن اين امر را چنين بيان كرده است:
يا جابِرُ! اِنَّ هَذا أَمرٌ مِن اَمْرِ اللهِ وَسِرٌّ مِنْ سِرِّ اللهِ مَطوِيٌ عَنْ عِبادِاللهِ، فَاِيّاكَ وَالشَّكَّ؛ فَاِنَّ الشَّكَّ فِي اللهِ كُفْرٌ.(1)
اى جابر! همانا اين امر، امرى است از امر خداوندى و رازى است از رازهاى خدا كه بر بندگان او پوشيده است. پس برحذر باش كه دچار ترديد نشوى. همانا شك درباره خدا كفر است.
امام صادق (عليه السلام) نيز اين حقيقت را چنين تبيين كرده است:
اين امر، امرى از امر خدا و سرّى از سرّ خدا و غيبى از غيب خداست و زمانى كه مىدانيم خداوند بزرگمرتبه، حكيم است، تصديق مىكنيم كه همه كارهاى او از روى حكمت است.(2)
با توجه به آنچه گفته شد، يكى از نشانهها و ويژگىهاى امام منتظر و مهدى آخرالزمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) اين است كه بيعت هيچكس و هيچ حكومت غاصب و ستمگرى، حتى به عنوان تقيه، بر گردن او نيست و ظهور مىكند، در حالى كه نسبت به احدى از جبابره و حكومتهاى مختلف، تمكين و تسليمى ندارد و از راه تقيه نيز حكومتهاى غير اسلامى و حكومتهايى را كه تمام اسلامى نيستند، تأييد نمىكند. او اكمل مظاهر اسم «العادل» و «السلطان» و «الغالب» و «الحاكم» است و زير سلطه غير خدا نمىرود و در برابر حكومتى از حكومتهاى جائر تقيه نمىكند. از اخبار بسيار درمىيابيم، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به تقيه عمل نخواهد كرد و حق را آشكار و باطل را از صفحه روزگار محو خواهد كرد. بنابراين،
يكى از حِكَم و مصالح غيبت اين است كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) پيش از رسيدن وقت ظهور و مأمور شدن به قيام، ناچار نمىشود مانند پدران بزرگوارش، از راه تقيه، با خلفا و زمامداران و سياستمداران وقت بيعت كند.
عثمان الخميس در بخشى از شبههاش درباره امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مىپرسد: «با وجود دولتهاى شيعه چرا وى ظهور نمىكند؟» در پاسخ به اين شبهه بايد گفت:
١. امر ظهور آن حضرت به دست خود ايشان نيست كه بخواهند در زمانى ظهور داشته باشند و در زمانى غيبت كنند. بلكه ظهور، تابع مصلحت خداوند است. حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) براساس روايت مورد اتفاق شيعه و سنى، مجرى گسترش عدالت و برچيدن بساط ظلم و جور و تحقق بخشيدن به آرمان پيامبران در كل جهان به امر الهى است. ازاينرو، هرگاه خدا اراده كند و لطف او شامل جهانيان شود، دستور قيام و ظهور را به وى خواهد داد.
٢. يكى از مصالح غيبت، انتظار كمال يافتن استعداد بشر و بلوغ فكرى براى ظهور آن حضرت است؛ زيرا روش و سيره حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مبنى بر رعايت امور ظاهرى و حكم به ظواهر نيست. بلكه بر رعايت حقايق و حكم به واقعيات و ترك تقيه و مسامحه نكردن در امور دينى، احقاق حقوق و رد مظالم، برقرارى عدالت حقيقى و اجراى تمام
احكام اسلامى است.
حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) آنچه را دشمنان اسلام و مخالفان اصلاحات و سياستمداران رياستطلب سازمان دادهاند، باطل و خراب مىكند و همه آنچه را انسانها از احكام اسلام متروك و ضايع كردهاند، اجرا و زنده مىسازد. همچنين، اسلامى را كه جدش پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله) آورده و بر اثر مظالم صاحبان نفوذ و زمامداران خودسر و دنياطلبان، مهجور شده و از رسميت افتاده، از نو رسميت جهانى مىبخشد و خلق را به اسلام و قرآن باز مىگرداند. آن حضرت كارفرمايان، صاحبمنصبان، متصديان و به دستگيرندگان امور مردم را به شدت مؤاخذه مىكند و با اهل معصيت و ستم هرگز سازش و مدارا نمىكند و حكومت جهانى اسلام را تشكيل مىدهد.
به يقين، اجراى اين برنامه و اين انقلاب همه جانبه، به پيشرفت بشر در علوم، معارف، فكر، اخلاق و آمادگى جامعه براى پذيرش و استقبال از اين نهضت و لياقت زمامدارى آن رهبر عظيمالشأن نيازمند است. بايد اصحاب خاص كه در اعتقاد و قيام آن حضرت ثابتقدم و در معرفت و بصيرت كامل باشند، به عدد معين در احاديث پيدا شوند و جهان آماده چنان ظهورى شود.
وقتى آن حضرت ظهور مىكند كه جامعه بشرى و ملتها بفهمند كه هيئتهاى حاكم در رژيمهاى گوناگون، از عهده اداره امور بر نمىآيند و مكتبهاى سياسى و اقتصادى مختلف، دردى از انسان درمان نمىكنند و اجتماعها و كنفرانسها و سازمانهاى بينالمللى و طرحها و كوششهاى
آنها براى حفظ حقوق بشر نقشى را ايفا نخواهد كرد و آنگاه كه در اصلاحات و اجراى طرحها، نااميد شوند و فساد و طغيان شهوتها و ظلم و ستم همه را در رنج و فشار گذارد؛ چنانكه مىبينيم همه طرحها و پىريزىها، در مسيرى مخالف تمدن حقيقى و مروج ظلم و فساد و سبب اضطراب و نگرانى و عقدههاى روحى و ارتداد و ارتجاع است و در آنها بيشتر به تأمين جنبههاى حيوانى و جسمى توجه شده و جنبههاى انسانى و روحى ناديده گرفته شده است.(1)
در چنين شرايطى، هرچند منتظران حقيقى براى زمينهسازى ظهور كارهايى انجام مىدهند، ولى به سبب موانع بسيار و مقابله ستمگران و استكبار جهانى، اين كارها پاسخگوى همه نيازها نخواهد بود و توان اجراى عدل حقيقى و قسط بر كل جهان را نخواهد داشت. ازاينرو، وقتى همه از تمدن (منهاى انسانيت) به ستوه مىآيند و تاريكى جهان را فرا مىگيرد، ظهور مردى الهى در پرتو عنايتهاى غيبى با استقبال روبهرو خواهد شد و منجى با ظهورش تاريكىها را از بين مىبرد و به تشنگان حقيقت و عدالت، آب زلال معرفت و سعادت مىدهد و در كالبد اين انسان دلمرده، روح نو مىدمد كه خداوند خود فرموده است: «بدانيد كه خداوند، زمين را پس از مردن، زنده مىگرداند» .(2)
در اين شرايط، استقبال جامعه از نداى روحانى يك منادى آسمانى بىنظير خواهد بود؛ زيرا در شدت تاريكى، درخشندگى نور ظاهرتر و ارج و اثر آن آشكارتر است. حال اگر شرايط و اوضاع و احوال مساعد نباشد و در ظهور آن حضرت تأخيرى كه حكمت الهى است، صورت نگيرد، نتايج و فوايدى كه از اين ظهور منظور است، حاصل نمىشود. بنابراين بايد اين ظهور تا وقت معلوم به تأخير افتد و هنگامى كه شرايط آن حاصل و حكمت الهى مقتضى شد و منادى آسمانى آن را اعلام كرد، انجام شود.
كسى از وقت ظهور آگاهى ندارد و هر كس، وقتى براى آن معين كند، دروغ گفته است. ازاينرو با وجود نبودن شرايط ظهور در كل جهان و فراهم نبودن زمينه چنين امرى ميان مردم جهان براى پذيرش آن امام عدلگستر، وجود و استعداد زمينه در برخى كشورهاى شيعه نمىتواند دليلى بر لزوم ظهور گردد؛ زيرا حاكميت استكبار جهانى بر جهان، وجود چنين كسى را كه داعيهدار برچيدن فساد و ستم از كل جهان است، برنمىتابد؛ چنانكه پس از وقوع انقلاب اسلامى در ايران، همه استكبار و طاغوتيان حاكم بر سرزمينهاى اسلامى به جاى يارى مردم مظلوم ايران، به اتحاد با كفر جهانى روى آوردند و براى نابودى حكومت تازه تأسيس اسلامى با هم متحد شدند. آيا چنين حكومتهايى در برابر امام عدلگستر كوتاه مىآيند و تسليم امر او مىشوند. بنابراين صرف آمادگى يك ملت و دولت كافى نيست، بلكه فراگيرى ظلم بر همه جهان و به ستوه آمدن مردم از اين ظلم و ستمها و آمادگى جهانى براى ظهور آن
حضرت لازم است.
اما پاسخ شبهه ديگر عثمان الخميس كه مىگويد: «چرا مهدى به هزاران، بلكه ميليونها نفرى كه شبانهروز از او كمك مىخواهند، رحم نمىكند»(1)نيز اين است كه اين شبهه بر سخيف و هتاكانه بودن، نه تنها نشانه نبود معرفت و شناخت دربارهامام زمان است، بلكه نشانه نداشتن معرفت و شناخت دربارهخداوند نيز هست؛ زيرا ميليونها مسلمان شبانهروز از خداوند كمك مىخواهند؛ آيا همه دعاهاى آنان اجابت مىشود؟ ! نه! برخى اجابت مىشود و برخى به دلايل مختلف، از جمله امتحان مردم، اجابت نمىشود.
بنابراين، آيا مىتوان گفت چرا خداوند به مردم بيچاره كه شب و روز او را مىخوانند، پاسخ نمىدهد و دعاى آنان را اجابت نمىكند؟ ! آيا از اين امر مىتوان نتيجه گرفت كه خدايى در كار نيست. از ديگرسو اعتقاد عثمان الخميس درباره مهدى موعود كه وى را در امور عامه شيعه بىتأثير مىداند، نادرست است؛ زيرا ما معتقديم امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در تمام عرصههاى سخت، شيعيان خود رايارى مىكند و شاهد آن كارها، رفتار و اتفاقهايى است كه در تاريخ از يارى حضرت ثبت و ضبط شده است. ولى ظهور حضرت، چنانكه گفته شد، به خواست خدا بستگى دارد.
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص ١٠۶.
يكى از پرسشهايى كه درباره حضرت مطرح است، مكان و زندگى حضرت در دوران غيبت است؛ اينكه آن حضرت در كجا زندگى مىكند و زندگى ايشان چگونه اداره مىشود؟ آيا ايشان خانوادهاى دارد يا خير؟ اين پرسشها در ذهن هر انسانى خطور مىكند، ولى در اصل موضوع كه ضرورت وجود آن حضرت است، نقشى ندارد. ضرورت وجود مصلح و حجت الهى و اصل عقيده به وجود مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، جزو ضروريات اسلامى است و بحث از چگونگى زندگى حضرت از مسائل فرعى است كه نقشى در رسالت آن حضرت ندارد.
ازاينرو در روايات به آن پرداخته نشده است؛ چنانكه عقيده به وجود حضرت خضر در ميان مسلمانان رواج دارد و كارهايى را نيز به او نسبت مىدهند، ولى كسى نگفته وى كجا و چگونه زندگى مىكند، چه مىخورد، آيا زن و فرزندى دارد يا نه؟ درباره امام مهدى نيز چنين است.
نويسنده وهابىمسلك، عثمان الخميس، براى انكار اصل مسئله مهدويت و وجود امام زمان، اينگونه امور را اصل قرار داده و در اين باره نوشته است: «مهدى منتظر در حال حاضر چگونه زندگى مىكند و آيا زن و بچه دارد يا نه؟ گفتيم كه عمر مهدى اكنون ١١٧٢ سال است. سؤال اين است كه آيا تا به حال ازدواج كرده يا همچنان مجرد است؟ آيا براى او جايز است تا اين سن (١١٧٢ سال) مجرد بماند؟ اگر ازدواج كرده، آيا همسرش نيز همسن اوست يا هر سى سال يك بار، زن ديگرى اختيار مىكند؟ آيا فرزندى دارد؟ برخى گفتهاند كه وى در مدينه زندگى مىكند و برخى نيز گفتهاند كه در جبل رضوى است و برخى گفتهاند كه در مكه و ذى طوى است و نيز گفتهاند وى در سرداب سامرا زندگى مىكند»(1)
طرح چنين پرسشهايى ضرورت چندانى ندارد و يافتن پاسخ اين پرسشها در شناخت حضرت تأثير بسزايى ندارد. ولى از آنجا كه عثمان الخميس از اين سؤالها براى انكار وجود مقدس امام عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) استفاده كرده است، ما در دو بخش به آن پاسخ مىدهيم.
همانگونه كه گفته شد، يكى از مهمترين دلايل غيبت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) خطرهايى بود كه از طرف حكومت وقت، ايشان را تهديد مىكرد. اين خطر همچنان وجود دارد. ازاينرو، اين غيبت و معلوم نبودن مكان زندگى امام تا هنگامى كه خداوند به آن عالم است، ادامه خواهد
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص١٢۶.
يافت. بنابراين، پنهان بودن مكان ايشان در عصر غيبت و آگاهى نداشتن از آن مكان، امرى عادى و منطقى است و اين مسئله، لازمه غيبت آن حضرت است تا خطرى احتمالى وى را تهديد نكند تا آن حضرت در وقت مقرر مأموريت الهى خويش را انجام دهد، چنانكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از خطر احتمالى قريش به سوى مدينه گريخت تا بتواند مأموريت الهى خويش را به انجام برساند. حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) همچنان از ديدگان پنهان است، ولى مانند خضر به وظايف خود مشغول است.
مسئله زن و فرزند داشتن حضرت، از اهميت چندانى برخوردار نيست و در مأموريت الهى وى نقشى ندارد؛ زيرا حضرت يحيى كه از پيامبران الهى بود، زن و فرزند نداشت يا حضرت عيسى با آنكه از پيامبران اولواالعزم و صاحب شريعت بود، زن و فرزندى نداشت. به همين دليل در روايات به زن و فرزند حضرت اشاره نشده است. چند روايتى كه درباره مكان حضرت و داشتن زن و فرزند وى وجود دارد، از چند حالت بيرون نيست:
١. برخى ضعف سند دارند؛ مانند آنچه علامه مجلسى در بحارالانوار آورده و به مكانى به نام جزيره خضرا كه امام در آنجا زندگى مىكند، اشاره كرده است. (1)البته خود علامه بيان مىكند كه اين ماجرا را در كتابهاى موثق موجود نيافته است. بزرگان و علماى معاصر نيز هيچ يك اين ماجرا را نقل و حتى اشارهاى نيز به آن نكردهاند. مهمترين دليل در رد اين روايت، اين است كه داستان نقل شده، از نظر محتوا تعارضها و
1) بحارالانوار، ج۵٢، ص١۵٩.
تناقضهاى فراوانى دارد. از جمله تعارضهاى موجود در اين داستان، اشاره به تحريف قرآن است. ازاينرو، علما آن را صحيح نشمرده و به آن توجهى نداشته و آن را افسانه دانستهاند. اگرچه برخى خواستهاند با برقرارى ارتباط ميان جزيره خضرا و مثلث برمودا، به نوعى آن را محل سكونت حضرت معرفى كنند، با كمى دقت و تأمل در برخى جنبههاى ماجرا مىتوان به سستى اين گفته پىبرد.
٢. برخى روايات نيز، هرچند به مكانى خاص اشاره دارند، ولى بيانگر نكتهاى ديگر نيز هستند. براى مثال، در روايتى از امام باقر (عليه السلام) مىپرسند: «كجا او را بخوانيم؟» حضرت مىفرمايد: «در مدينه» . اين به آن معنا نيست كه ايشان در مدينه زندگى مىكند. بلكه مراد اين است كه اگر كسى خواست با آن حضرت درد دل كند و براى دل پريشانش تسلا بجويد، هنگامى كه به مدينه رفت، همانگونه كه به ياد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و ائمه بقيع است، به ياد آن عزيز دور از نظر نيز باشد.
٣. آنچه وهابيان، از جمله عثمان الخميس درباره سرداب سامرا بيان كردهاند، بىسند است. وى مىگويد: «شيعيان (1)عقيده دارند امام زمان ساكنِ سرداب است و بدون آب و غذا در آنجا زندگى مىكند تا هنگام ظهورش فرا رسد. اين عقيده نه تنها در هيچ يك از كتابهاى شيعه نيامده، بلكه علماى شيعه به شدت آن را رد و نقد كردهاند. علامه امينى در اين باره مىنويسد:
1) از آن جمله افراد ميتوان به ابن حجر هيتمي به نقل از ابن خلكان در الصواعق المحرقه، ص١٠٠؛ ابن تيميه در منهاج السنه و سويدي در سبائك الذهب، ص٧٨ اشاره كرد.
اى كاش اين دروغ پردازان موضوع سرداب، بر يك دروغ اتفاق مىكردند تا اينكه جعل كردن اينها، بيش از اين آنان را رسوا نكند و «ابن بطوطه» نمىگفت كه اين سرداب در حله است و «قرمانى» نمىگفت كه در بغداد است و ديگران نمىگفتند كه در سامراست و سپس «قصيمى» بعد از اينان سرگردان و متحير نمىماند و لفظ «سرداب» را - بدون آنكه شهر و مكان آن را ذكر كند - به صورت مطلق بياورد تا آنكه بدى آن را بپوشاند. (1)
۴. برخى نيز كوه رضوى و ذى طوى را محل سكونت حضرت مىدانند.(2)كوه رضوى محلى است كه برخى معتقدند محمد بن حنفيه در آنجا زندگى مىكند و ذى طوى مكانى در مكه است. اين استفهام در دعا استفهام حقيقى نيست. بلكه براى بيان فراق و سوز و گداز دورى از امام مطرح شده است. در بيانات ادبى نيز از اين قبيل گفتارها بسيار موجود است و به اين نكته اشاره دارد كه ديگر فرقهها در مكانى به دنبال آن حضرت مىگردند. ولى شيعيان در فراق حضرت از اين موهبت (اطلاع از مكان او) نيز محروماند. ازاينرو، نمىدانند آيا در كوه رضوى به دنبال او باشند يا در ذى طوى يا در مكانى ديگر. براساس روايتهاى صحيح، شيعيان مطمئن هستند كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در غيبت كبرى، در مكان خاص و در شهرى معين مستقر نيست و در ميان جمع و جامعه است، با
مردم حشر و نشر دارد، زندگى طبيعى و معمولى را مىگذراند، در مراسم مذهبى و مناسك حج شركت مىكند و در حال انجام تكاليفش در شهرهاى مختلف است، ولى ناشناخته است.
اين امر سابقه داشته و دارد، چنانكه خداوند در سوره كهف درباره حضرت خضر مطالبى بيان كرده و سه كار غير معمولى را به او نسبت داده است. خضر در ميان مردم و حتى براى موسى ناشناخته بود. ولى خدا موسى را مأمور كرد براى آموختن نزد او برود. مهدى موعود نيز چنين است. نمىتوان وى را در مكانى معين جستوجو كرد. فقط مىتوان گفت وى در ميان مردم زندگى مىكند، اما مردم او را نمىشناسند؛ چنانكه امكان دارد فردى سالها در محلى زندگى كند و با مردم نشست و برخاست و رفت و آمد داشته باشد، ولى او را آنگونه كه هست، نشناسند و هيچ مشكلى نيز به وجود نيايد.
با توجه به آنچه گفته شد، اگرچه در برخى روايات مكانهايى به عنوان محل سكونت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بيان شده، ولى با توجه به بيشتر رواياتبايد گفت حضور حضرت در آن مكانها بهصورت موقت و كوتاهمدت است.
درباره زندگى خصوصى حضرت نيز مانند محل زندگىاش، روايات متقن و مطمئنى در دسترس نيست.(1)گاه از محتواى روايتى مىتوان به
1) در افسانه جزيره خضراء آمده كه حضرت داراي خانواده است.
ابعادى از اين مسئله پىبرد. ولى اين مطلب آنچنان قابل اطمينان و تأكيد و تأييد نيست. از ديگر سو رواياتى نيز در اين زمينه وجود دارد كه سند آن ضعيف است و نمىتوان به آن توجه كرد. در هر صورت سه احتمال درباره زندگى ايشان وجود دارد: يكى اينكه ايشان ازدواج نكرده باشد؛ چرا كه ازدواج امرى استحبابى است و در مقابل تكاليف الهى از اهميت پايينترى برخوردار است و پيامبرى اولواالعزم مانند حضرت عيسى (عليه السلام) هرگز ازدواج نكرد. ديگر اينكه ازدواج كرده است، ولى فرزندى ندارد و سوم اينكه ازدواج كرده و فرزندى نيز دارد.
البته همانگونه كه اشاره شد، در هر يك از اين احتمالها اشكالاتى وجود دارد. در هر صورت، اين موضوع بر كسى روشن نيست و هر چه گفته شود، فقط احتمال است. گفتنى است دانستن يا ندانستن اين موضوع به اصل موضوع، يعنى وجود حضرت مهدى خدشهاى وارد نمىكند و نمىتوان با توجه به آن استدلال كرد كه چون اين مسئله نزد شيعه شناخته شده نيست، پس مهدى وجود ندارد.
از روزى كه انسان ناملايمات روزگار را چشيد و آتش اختلافها در جامعه انسانى شعلهور شد، همواره اميدوار بود روزى اين سختىها برطرف شود و در جامعهاى امن و آرام زندگى كند. از آرمان شهر و مدينه فاضله افلاطون تا مدينه فاضله فارابى، همه به دنبال رسيدن به نوعى آرامش بودند.
دين اسلام نيز با آرمانهايى كمالگرايانه براى انسان، روزى را نويد داده است كه در آن روز، انسان در آسايش و امنيت، پلههاى كمال را طى مىكند و به كمال حقيقى مىرسد. خداوند آن روز را در قرآن به مسلمانان وعده داده و فرموده است:
(وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْ-رِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ) (نور: ۵۵)
خدا به كسانى از شما كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته كردهاند
وعده داد كه در روى زمين جانشين ديگرانشان كند، چنانكه مردمى را كه پيش از آنها بودند جانشين ديگران كرد. و دينشان را كه خود برايشان پسنديده است، استوار سازد و وحشتشان را به ايمنى بدل كند. مرا مىپرستند و هيچ چيزى را با من شريك نمىكنند، و آنها كه از اين پس ناسپاسى كنند، نافرمانند.
بر اساس احاديث و رواياتى كه از پيامبر اسلام و ائمه اطهار (عليهم السلام) به دست ما رسيده، اين مدينه فاضله و آسايش و امنيتى كه براى رسيدن انسان به كمال نياز است، زمانى اتفاق مىافتد كه انسان در بنبستى بزرگ گرفتار شده باشد و راه خروجى از آن نيابد. اين حادثه با توجه به روايتهاى مشهور و متواتر ميان شيعه و اهل سنت، زمانى اتفاق مىافتد كه زمين مملو از ظلم و ستم شده باشد. در چنين شرايطى، آخرين حجت خداوند قيام و اوامر خداوند را در زمين اجرا مى كند؛
«يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا» .(1)
پس از اين قيام، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) حكومتى بر پايه اسلام به پا خواهد كرد؛ مرامش مرام رسولخدا (صلى الله عليه و آله) و راه و رسمش عمل به سيره و سنت او و كتاب خداوند است. او مانند جدش رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) با همه مهربان و رحمت عالميان است. وى امامى رئوف است كه خلق و خوى جدش رسول خدا را دارد. او بر طاغيان و ستمگران، مظهر خشم الهى است. ازاينرو، قيام وى و تحقق عدالت به دست او با موانعى همراه است. به يقين، زورمداران و ظالمان در مقابل او صفآرايى خواهند كرد.
1) سنن ابيداوود، ج٢، ص٣٠٩؛ مستدرك الوسائل، حاكم، ج۴، ص۴۶۵.
ازاينرو آن حضرت به امر الهى با آنان مقابله خواهد كرد.
همچنين بر اساس روايات موثق، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) برخى كژىها را كه در طول تاريخ در معارف اسلام و آداب و سنن آن رخ داده، اصلاح مىكند و طاغيانى كه در طول تاريخ اسلام سبب گمراهى امت شدهاند نيز در زمان ظهور حضرت به دنيا رجعت مىكنند و سزاى برخى اعمال خود را در دنيا خواهند ديد. همچنين مؤمنان و محرومان به حق خود خواهند رسيد.
اين امور برخى از ويژگىهاى عصر ظهور است كه در روايات شيعه و اهل سنت به آن اشاره شده است. ولى عثمان الخميس در نوشته خود اين امور را به سخره گرفته و از روى انكار مىنويسد: مهدى شيعه در روايات اين ويژگىها را دارد: پس از دوران ظهور، قرآن جديدى مىآورد كه افراد تكذيب مىكنند. مساجد را نابود و كعبه و مسجد رسول الله (صلى الله عليه و آله) را نيز ويران مىكند. از ابوجعفر نقل شده كه گفت: «وقتى قائم ظهور كند، به كوفه مىرود و چهار مسجد را نابود مىكند» . خداوند او را براى انتقام مبعوث مىكند و او بر قتل عربها، بهويژه قريش اصرار و پافشارى مىكند و نوادگان قاتلان حسين (عليه السلام) را مىكشد. برخى را از قبر خارج و زنده مىگرداند (رجعت) و حد شرعى را برآنان جارى مىكند.(1)
در اين فصل براى پاسخ به اين شبههها هر يك را بهطور جداگانه بررسى مىكنيم.
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص١۴٢.
در چند روايت آمده است كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) با كتاب و امرى جديد با مردم بيعت مىكند. آنچه از اين روايات برداشت مىشود، چند احتمال است كه يكى از آنها مىتواند قرآنى جديد باشد كه عدهاى اين برداشت را به شيعه نسبت مىدهند. (1)برخى مغرضان اينگونه روايات را دليل برعقيده شيعه به تحريف قرآن دانستهاند. ولى روشن و مشخص است كه شيعيان هيچگاه به تحريف قرآن يا ناقص بودن آن قائل نبودهاند.(2)عالمان شيعه دو توجيه براى اينگونه روايات بيان كردهاند:
اول: مراد از قرآنى جديد، تفسيرى جديد از دين با استفاده از قرآن است؛ زيرا امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در عصرى ظهور مىكند كه به آخرالزمان مشهور است؛ عصرى كه انسانها تمام تلاش خود را كرده و به نهايت رشد و پيشرفت رسيدهاند و بر اساس پيشرفت، نيازمند پاسخ به نيازهاى خود هستند. حال برخى مىپرسند: چگونه امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) با ثابت بودن قوانين اسلام مىتواند به پرسشهاى عصر پاسخ دهد. درحالىكه علم بشر همواره در حال تكامل است؟
1) اين توجيهات با رواياتي كه ميگويد حضرت به شيوه حضرت داوود حكم ميكند، همراه ميشود. درحاليكه منظور از حكم و قضاوتي شبيه به حكم و قضاوت داوود اين است كه حضرت با علم خود حكم خواهد كرد. اين امر نه تغيير مسلك و دين است و نه تغيير شيوه در قضاوت و از بين بردن. جايگاه شاهد در دادگاه؛ اينكه قاضي با علم خود رأي صادر كند، در شرع وارد شده است. ولي چون حكم بايد از روي يقين باشد و معمولاً انسان غير معصوم از بينه و دليل پي به واقع ميبرد، اينگونه حكم كردن منسوخ شد.
2) ر. ك: تحريفناپذيري قرآن، نجارزادگان.
استاد شهيد مطهرى در كتاب اسلام و مقتضيات زمان مىنويسد:
جاودانگى قوانين اسلام و نسخناپذيرى آن كه امرى قطعى و از ضروريات اسلام است، با قابليت انعطاف كه امرى است مربوط به سيستم قانونگذارى اسلام (و اسلام خود به خود با مكانيسم مخصوصى كه از مختصات سيستم قانونگذارى اسلام است، به وجود مىآورد) ، يكى فرض شده است و حال اينكه اين دو كاملاً از يكديگر جدا هستند.
در سيستم قانونگذارى اسلام، قابليت انعطاف وجود دارد و اين مسئله در طول تاريخ، اگرچه با تغيير ظاهرى حكمِ موضوعى همراه بوده، ولى هيچگاه پايبندى به اصل را از دست نداده است؛ براى مثال، روزى خريد و فروش خون انسان به اين دليل كه از نجاسات است، حرام بوده، ولى امروز براى نجات جان انسانها جايز است.
بهاين ترتيب، اسلام دينى جاودانه است كه با مقتضاى زمان خود همخوانى دارد و امام زمان [ چون وارث ميراث نبوى و علوى است، براساس آن برداشتى جديد از اسلام عرضه مىدارد؛ زيرا آنچه مذاهب اسلامى تاكنون بيان كردهاند، همه براساس روايتهايى است كه چه بسا متعارض يا جعلى و دروغ(1)يا ادلهاى ظنى بوده است. ازاينرو، اختلاف فتوا در همه مذاهب ديده مىشود. از ديگر سو انحرافهايى كه از واپسين لحظات عمر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) آغاز شد، در عقبماندگى و
1) براي مثال روايات جعلي و منع از نقل حديث در دورهاي، برخي از اين مشكلات است كه كار فقها را در اعصار دور از زمان ائمه سخت و مشكل كرده است.
تفسيرهاى غلط دخيل بود؛ چنانكه كار را براى مسلمانان سدههاى پس از پيامبر اسلام دشوار كرد.
ائمه اطهار (عليهم السلام) پس از پيامبر براى جلوگيرى از اين انحرافها بسيار كوشيدند، ولى متأسفانه نفاق و تفرقه ميان مسلمانان آغاز شده بود و اين تلاشها چندان نتيجهاى براى معرفى و عرضه اسلام به معناى حقيقى نداشت. اين انحرافها به قدرى در باورهاى مردم ريشه دواند كه حتى تفسير قرآن به دست عالمان واپسگرا و دنيادوست و دربارى، وسيلهاى براى توجيه كار دنياداران و زورمندان شد و اينگونه به انحرافها دامن زده شده و مردم سر از بيراههها درآوردند.(1)
آنگاه كه امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ظهور كند، حكم صحيح قرآن و ادله قطعى را اجرا مىكند. ازاينرو، عالمانى كه عمرى با فتواى مذهب خود خو گرفتهاند و از اسلام و معارف آن برداشتى تاريخى دارند، حكم جديد حضرت را بر نمىتابند و به مقابله با حضرت مىپردازند و مىگويند وى دين جديدى آورده است. درحالىكه چنين نيست. حضرت براى پاسخ به نياز زمان، حكم جديد آن را براساس اصول ثابت اسلام و بر اساس ادله قطعيه از قرآن بيان مىكند.
اميرالمؤمنين على (عليه السلام) در تشريح تفسير جديدى كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف)
1) فرقي ندارد كه كدام فرقه يا مذهب و مليت، اين تفاسير غلط را از دين بيان ميكنند، ولي اينكه در روايتهاي ما آمده: اينكه اين تفسير حضرت بر عرب سخت ميآيد، بيشك يكي از آيندهنگريهاي ائمه است. ولي بايد توجه كرد كه اين دسته از روايات، موجبه جزئيه است، نه موجبه كليه. به عبارتي منظور تمام اعراب نيست؛ چنانكه اين گروه در روايات ديگر تخصيص هم خورده است.
براى مسلمانان ميآورد، مىفرمايد: «گويا نگاه مىكنم به شيعيانى كه در خيامى كه در مسجد كوفه بنا كردهاند، حلقه زدهاند و قرآنى جديد مىآموزند» .(1)
دوم: برخى عقيده دارند كه مقصود از قرآن جديد، قرآنى است كه حضرت على (عليه السلام) آن را جمعآورى و بر خليفه دوم عرضه كرد. ولى وى جلوى آن را گرفت و هم اكنون اين قرآن نزد مهدى موعود است. تفاوت قرآن حضرت على (عليه السلام) با قرآن كنونى در اين است كه در آن، تفاسير و شأن نزولها بيان شده و تقدم و تأخر آيات بر مبناى ترتيب نزول است. ازاينرو با قرآن موجود تفاوت دارد، همانگونه كه مصحف و قرآنى كه اكنون در دست ماست، با مصحفهاى افرادى مانند ابنمسعود تفاوت داشت. ولى به آن معنا نيست كه چيزى از قرآن كم يا زياد شده، بلكه عقيده شيعه همواره اين بوده كه حرفى از قرآن تحريف نشده است.
در برخى روايات شيعى آمده است كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) چند مسجد را در كوفه ويران مىكند يا مساجدى را كه تزئينات پر زرق برق دارند، ويران مىكند. اين موضوع شايد در نگاه اول امرى نادرست باشد و هتك حرمت مكانى دانسته شود كه خانه خدا شناخته مىشود. ولى نبايد فراموش كردوقتى پيامبر اسلام از جانب وحى از تأسيس مسجدى آگاه
1) الانوار النعمانيه، ج٢، ص٣٨۵.
شد كه هدف آن غير خدايى بود، دستور تخريب آن را صادر كرد كه آن مسجد به مسجد ضرار معروف شد؛ زيرا بنيان آن بر پايه تقوا نبود و نتيجهاى جز كفر و پراكندگى ميان مؤمنان نداشت.(1)
بنابراين تخريب مساجد در عصر ظهور، نخستين تخريب بناى مساجد نبوده و همانگونه كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از اهداف شوم منافقان آگاه شد، حضرت حجت نيز از نيت سازندگان مساجد آگاه است. ازاينرو، تخريب برخى قسمتهاى كعبه و مسجدالنبى نيز به همين مسئله اشاره دارد، كارى كه بنا به گفته عايشه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز قصد انجام آن را داشت. مسلم در صحيح خود از عايشه نقل مىكند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او فرمود:
يا عائشةُ لَولا أنَّ قومَكِ حَديثُو عهدٍ بِشِركٍ لَهدَمتُ الْكعبةَ فَاَلْزَقتُها بِالْاَرضِ وَ جَعَلتُ لَها بابَيْن باباً شَرقْياً وَباباً غَربيّاً وَ زِدتُ فيها سِتّةَ اَذرُعٍ مِنَ الحِجرِ فَانَّ قُرَيشاً اِقْتصَرَتْها حَيثُ بَنَتِ الْكَعبةَ.(2)
اى عايشه! اگر ترس از بازگشت قومت به دوره شرك نبود، خانه كعبه را خراب و همسطح زمين مىكردم براى آن دو در شرقى و غربى قرار مىدادم و از طرف حجرالأسود شش ذراع مىافزودم؛ زيرا قريش هنگام تجديد بنا از آن كاسته است.
بر اين اساس، اگر امام عصر چنين كند، آرزوى جدش رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را عمل كرده است و اشكالى بر او وارد نيست.
از مهمترين و مشهورترين حوادث قيام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، جنگهاى ايشان است. به يقين، حضرت از خاندان لطف و مهربانى و از نسل پيامبر رحمت است و خلق و خوى نبوى دارد. ازاينرو، قيام وى براى نجات انسان از شر ظالمان و طاغيان است. افزون بر اين، آن حضرت معصوم بوده و از هرگونه لغزش و خطايى به دور است. ولى در برخى روايات به جنگ و خونريزى در عصر ظهور اشاره شده است. اين مسئله در برهههاى مختلف، با كجفهميهايى همراه بوده و به گونهاى اغراقآميز در ذهن افراد قرار گرفته است. درباره رواياتى كه در اين موضوع به ما رسيده است، بايد به چند نكته توجه كرد:
الف) گاهى جنگها و غارتهاى پيش از ظهور كه از نشانههاى آخرالزمان شناخته شده است، به عمد يا سهوى، از حوادث قيام حضرت شمرده مىشود؛ از جمله جنايتهاى سفيانى و دجال كه ظهور آنها از نشانههاى پيش از ظهور مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است و آناناند كه به خونريزى مشغولاند، نه امام زمان.
ب) برخى از اين روايتها درباره جنگ و خونريزى در عصر ظهور و به دست حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، يا روايتهايى ضعيف است و راويانى آنها را نقل كردهاند كه هيچ يك از علماى رجال، آنان را تأييد نكرده و آنان را افرادى مجهول دانستهاند يا رواياتى است كه سلسله راويان آنها در جايى قطع شده است (كه در اصطلاح عالمان درايه شيعه به آن مرفوعه مىگويند) يا هرگز راويان آن بيان نشده است (كه به اينگونه
روايتها مرسله مىگويند) ؛ براى مثال، در روايتى از امام صادق (عليه السلام) آمده است: «هنگامى كه قائم آل محمد قيام كند، پانصد نفر از قريش را مىكشد و سپس پانصد نفر ديگر را ميكشد و اين كار را تا شش بار انجام ميدهد» .(1)اين روايت، روايتى مرفوعه است و از سلسله راويان آن فقط نام يك نفر بيان شده است.
ج) برخى روايات نيز كه درباره جنگ آن حضرت و كشتن برخى قبايل يا افراد است، صحيح و با توجه به مأموريت حضرت اجتنابناپذير است. برتراند راسل، فيلسوف غربى، در مطلبى كه درباره امپراطورى وسيع جهانى مطرح ميكند، آينده بشر را در سه راه منحصر ميداند. وى ميگويد:
يا بايد حكومت واحدى را قبول كنيم يا به عهد بربريت برگرديم و يا به نابودى نژاد انسانى راضى شويم. تاريخ زندگى بشر نشان داده است همواره افرادى مانع رسيدن جامعه به كمال هستند. اين افراد با اغراض منفعتطلبانه و خودخواهانه از رسيدن انسان به جايگاه حقيقىاش جلوگيرى مىكنند و در حقيقت، زبانى براى گفتوگو با اين افراد نيست، مگر زبان شمشير.
بر اين اساس، مصلح جهانى و منجى كل، شمشير عدالت و عذاب الهى است. پس از دوران مديد ارشاد و راهنمايى بشر، حضرت وظيفه خواهد داشت آنچه را خداوند وعده كرده است، در زمين اجرا كند. گفتنى است شمشيرى كه حضرت برگردن اين افراد مينهد، شمشير
1) بحارالانوار، ج۵٢، ص٣٣٨.
قدرت نيست، بلكه شمشير عدالت است و خداوند عدالت را در آن روز به دست حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) محقق خواهد كرد. اين مسئله با لطف و رحمت آن حضرت منافات ندارد؛ همانگونه كه خداوند در عينحال كه به رحمانيت و رحيميت شناخته مىشود، به صفت جباريت نيز مشهور است و اين دو با يكديگر منافاتى ندارند.
د) اينكه در چند روايت به كشتهشدن اعراب و قريش به دست حضرت ولى عصر اشاره شده، به دليل پيشينه آنان در دشمنى با اهل بيت و همچنين (آنگونه كه در روايات آمده) قتل نفس زكيه (كه مأمور حضرت خواهد بود) به دست آنان در ميان ركن و مقام است. البته در روايتهاى ديگرى نيز آمده است كه قريش به تهديد و تطميع سفيانى، به مبارزه با حضرت ميپردازند.(1)حضرت حتى از كسانى كه در جنگ با امام حسين (عليه السلام) حضور نداشتهاند، ولى با رضايت قلبى خود در شهادت امام حسين (عليه السلام) مباشرت و همكارى داشتهاند نيز انتقام مىگيرد؛ زيرا آنان با رضايت خود، از كار پدرانشان حمايت و پشتيبانى كردهاند. نقل است فردى از امام صادق (عليه السلام) مىپرسد: «چرا اين افراد به جرم پدرانشان كشته ميشوند؟» حضرت با تشبيهى زيبا پاسخ مىدهد و اين آيه را تلاوت مىكند:
(الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْ جاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّناتِ وَ بِالَّذِي قُلْتُمْ
1) بحارالانوار، ج۵٢، ص٣٠٨. البته بايد توجه داشت كه اعراب يا قريش يا هر قوم و قبيله ديگر، سالبه جزييه هستند، نه سالبه كليه .
فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) (آلعمران: ١٨٣)
اينان كسانى هستند كه مىگفتند خداوند به ما سفارش كرده است كه به هيچ پيامبرى ايمان نياوريم مگر آنكه براى ما قربانىاى عرضه بداريد كه آتش آن را پاك بسوزاند. بگو پيش از من پيامبرانى بودند كه براى شما معجزاتى آوردند و همين را كه گفتيد، عرضه داشتند. اگر راست مىگوييد، پس چرا آنان را كشتيد؟
سپس مىفرمايد:
آيا كسانى كه حضرت محمد (صلى الله عليه و آله) در بينشان بود، از پيامبران پيشين كسى را كشته بودند؟ روشن است كه نه، بلكه خدا مىگويد: «گرچه شما خود در ميان آنان نبوديد، ولى چون به آن كار راضى هستيد، گويا خود شريك و مباشر قتل هستيد» .(1)
افزون بر اين، مضمون برخى ديگر از روايات اين است كه در چند سال اول قيام، درگيرىهايى وجود دارد و اين مسائل به دوران ابتدايى حكومت حضرت مربوط است و پس از آن، زمين به صلح و آرامش خواهد رسيد و پس از تشكيل حكومت، آرامش و امنيت همه جا را فرا خواهد گرفت.
يكى از عقايد مسلم و ضرورى شيعه، اعتقاد به رجعت است. رجعت در حقيقت بازگشت عدهاى به دنيا، پيش از حسابرسى در آخرت است.
1) دعائم الاسلام، ج١، ص٣٠.
بنابراين عقيده، دو دسته پاكان خالص و ناپاكان خالص پس از ظهور حضرت حجت (عجل الله تعالى فرجه الشريف) زنده مىشوند. اين امر به قدرى مسلم و مورد قبول علماست كه علامه مجلسى مىگويد: «اگر احاديث رجعت متواتر نباشد، در هيچ موردى نمىتوان ادعاى تواتر كرد» . وى در ادامه ميگويد:
چگونه ممكن است شخص با ايمانى كه حقانيت اهل بيت را باور كرده، در مورد رجعت ترديد كند، در صورتى كه نزديك به دويست حديث صريح از امامان اهل بيت (عليهم السلام) بهطور متواتر به دست ما رسيده و بيش از چهل تن از بزرگان شيعه از قبيل شيخ طوسى، شيخ مفيد، سيدمرتضى علمالهدى، شيخ صدوق، كلينى و امثال آنها، [اين احاديث را] در آثار پر ارج خود گرد آوردهاند.(1)
همچنين مفسران شيعى با توجه به روايات ائمه و دلايل محكم و مستدل، آياتى از قرآن را نيز دال بر اين عقيده دانسته و در تفاسير خود آنها را بيان كردهاند.(2)بنابراين، با توجه به روايات، پس از ظهور، برخى افراد كه در طول تاريخ اسلام ظلم بيش از حد داشته يا زمينه انحراف امت اسلامى را فراهم آوردهاند، به دنيا رجعت مىكنند و به سزاى برخى اعمال خود در دنيا مىرسند.
ظهور منجى از نسل پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در آخرالزمان و حكومت او در ميان شيعه و اهل سنت، از امور مسلم است و در روايتهاى متعدد به آن اشاره شده است و در ميان عالمان شيعه و سنى در اينباره اختلافى نيست. حتى روايات متعددى درباره مدت حكومت آن حضرت در منابع اهل سنت وجود دارد. ولى عثمان الخميس برخلاف نظر بزرگان مذهب خود، همه اين روايات را ناديده گرفته و اختلاف در مدت حكومت آن حضرت را دليل بر دروغ بودن چنين باورى دانسته است. وى براى زير سؤال بردن اصل اعتقاد به وجود حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مىگويد: او چقدر حكومت مىكند؟ در اين مورد روايات زياد و ضد و نقيضى وجود دارد تا جايى كه بسيارى از مؤلفان را دچار حيرت كرده است. در روايتى آمده كه دوره حكومت او نوزده سال است و در روايتى آمده كه طول حكومت او هفت سال است كه خداوند طول روزها و شبهاى آن را
زياد مىكند؛ يعنى هر سال آن به اندازه ده سال است. پس مدت حكومت او هفتاد سال مثل اين سالهاست و در روايت ديگر چهل سال و در روايتى ١٢٠ سال آمده است. در روايت ديگرى آمده كه مهدى قائم ٣٠٩ سال حكومت مىكند؛ مثل اصحاب كهف كه ٣٠٩ سال در غار ماندند.(1)
در پاسخ بايد گفت: اختلاف در مدت حكومتى كه بعدها اتفاق خواهد افتاد، هيچ نقشى در اثبات يا نفى اصل موضوع مهدى موعود ندارد؛ زيرا ظهور منجى آخرالزمان كه از اهل بيت پيامبر است، جزو عقايد مسلّم مسلمانان است و ايجاد شبهه در آن، ايجاد شبهه در عقيده همه مسلمانان است و به شيعه منحصر نيست تا به آن پاسخ گويد.
اختلاف ميان شيعه و عدهاى از عالمان اهل سنت در اصل موضوع مهدى موعود نيست. بلكه در اين است كه آيا چنين شخصى به دنيا آمده است يا نه؟ به همين دليل، روايات مربوط به مدت زمان حكومت آن حضرت، در منابع حديثى اهل سنت نيز آمده است، ولى عثمان الخميس، با وجود ادعاى پيروى از سنت، اين روايات را ناديده گرفته و آنها را دليل بر انكار مهدى موعود قرار داده است. حال آنكه چه مهدى موعود بنابر نظر پيروان امامان معصوم (عليهم السلام) بهدنيا آمده باشد و چه بنابر نظر پيروان اهل سنت به دنيا نيامده باشد، در اصل موضوع فرقى نمىكند و هر دو مكتب بايد مشكل تعارض روايات مربوط به مدت حكومت مهدى موعود را حل كنند. ازاينرو، ما در ادامه به پرسشها و شبهههاى بيان شده، در چند مرحله پاسخ مىدهيم.
1) عجيبترين دروغ تاريخ، ص۴٩.
براى پاسخ به اين پرسش، بايد آيات و رواياتى كه درباره فلسفه قيام آن حضرت است، بررسى شود. برخى آيات در قرآن به ظهور حضرت اشاره دارد. ازاينرو بايد آنها را بررسى كرد؛ براى مثال، خداوند در آيهاى مىفرمايد:
(وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ) (انبياء: ١٠۵)
در زبور پس از ذكر [تورات] نوشتيم: بندگان شايستهام وارث [حكومت] زمين خواهند شد.
يا در آيهاى ديگر از قرآن مىخوانيم:
(وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ) (قصص: ۵)
ما مىخواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم.
همچنين خداوند در آيهاى ديگر وعده داده است:
(وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْ-رِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ) (نور: ۵۵)
خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، وعده مىدهد كه به يقين، آنان را حكمران روى زمين
خواهد كرد؛ همانگونه كه به پيشينيان آنها خلافت روى زمين را بخشيد و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده، پابرجا و ريشهدار خواهد ساخت و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مىكند، چنانكه تنها مرا مىپرستند و چيزى را شريك من نخواهند ساخت و كسانى كه پس از آن كافر شوند، آنها فاسقاناند.
با توجه به اين آيات، بايد به چند نكته اشاره كرد:
الف) هدف از آفرينش انسان، فقط تحقق و تشكيل حكومت جهانى نيست تا با وجود آن، ولو در برههاى از زمان، مقصود حاصل شده باشد. بلكه هدف مهم و والا از تشكيل اين نوع حكومت، تحقق عبوديت به معناى گسترده آن در تمام ابعاد جامعه است كه اين به نوبه خود، عمرى طولانى را براى نوع بشر در عصر ظهور اقتضا مىكند.
ب) آنچه در اين آيات وعده داده شده است، هنوز در روى زمين تحقق نيافته و هنوز بندگان صالح، وارث زمين نشدهاند. بلكه اين امور با ظهور منجى كل و مهدى موعود تحقق خواهد يافت.
ج) سالهاى سال است كه انسان خود را براى روز موعود آماده كرده و به انتظار تحقق عدالت روى زمين و بركندهشدن ريشه ظلم و ستم نشسته است؛ مدت زمانى كه مىتوان آن را به درازاى عمر انسان دانست و چه فداكارىهايى كه براى تحقق اين هدف صورت نگرفته است. ازاينرو، بعيد به نظر مىرسد كه زمان نتيجهگيرى، خيلى كوتاهتر از زمان مقدمات آن باشد. حال آيا مىتوان هدف اين مقدمات طولانى را رسيدن به مدتى بسيار كوتاه در نتيجهگيرى دانست؟ اين امر چنان است كه
انسانى همه عمرش را در رنج و عذاب در زندان به سر ببرد و در آخرين لحظات عمرش به او وعده رهايى دهند. بنابراين، با توجه به انتظار انسان در اين مدت طولانى، قاعده اقتضاء مىكند كه وجود دورهاى نسبتاً طولانى براى حكومت آن حضرت ضرورى است.
در اين زمينه در منابع حديثى شيعه و سنى، دو دسته روايت نقل شده است:
الف) روايتهايى كه مدت بقاى حكومت حضرت را ده سال يا كمتر بيان كردهاند كه بيشتر اين روايات در مصادر اهل سنت يافت مىشود؛ براى مثال ابوداوود از ابوسعيد خدرى، از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نقل كرده است كه فرمود: «مهدى از من است. . . و هفت سال حكومت خواهد كرد» .(1)
ترمذى به سند خود از ابوسعيد خدرى، از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نقل كرده است كه فرمود: «همانا در ميان امتم مهدى است كه خروج خواهد كرد و مدت پنج يا هفت يا نه سال حكومت خواهد كرد» (2)
ب) رواياتى ديگر كه مدت حكومت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را بيش از ده سال بيان كردهاند؛ براى مثال قندوزى حنفى از حذيفة بن يمان نقل كرده است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: «مهدى، مردى از اولاد من است. . . . وى بيست سال حكومت خواهد كرد» .(3)
سيوطى از امام على (عليه السلام) نقل كرده است: «مهدى، در مدت سى يا چهل سال متولّى امر مردم خواهد شد» .(1)
شيخ طوسى از جابر از امام باقر (عليه السلام) در حديثى نقل مىكند كه به حضرت عرض كردم: «چه مدت قيام حضرت در جهان طول خواهد كشيد؟» حضرت فرمود: «نوزده سال» .(2)و نيز شيخ طوسى به سندش از ابن ابىيعفور نقل كرده است كه امام صادق (عليه السلام) فرمود: «حكومت قائم از ما نوزده سال و چند ماه خواهد بود» .(3)
شيخ طوسى از عبدالكريم خثعمى نقل مىكند كه به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: مدت حكومت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) چه مقدار است؟ حضرت فرمود:
هفت سال، خداوند روزها و شبها را طولانى خواهد كرد، به حدى كه يك سال از سالهاى او به مقدار ده سال از سالهاى شماست. بنابراين، مدت حكومت آن حضرت هفتاد سال از سالهاى شما خواهد بود.(4)
شيخ طوسى از ابىالجارود، از امام باقر (عليه السلام) نقل كرده است:
همانا قائم سيصد و نه سال حكومت خواهد كرد، همانگونه كه اهلكهف در غارشان درنگ كردند و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد، آنگونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.(5)
اختلاف در كل منابع شيعه و سنى و تعارض در روايات، به يكى از اين دلايل است:(1)
١. ناتوانى برخى راويان در ضبط و ثبت حديث از امامان معصوم (عليهم السلام) هنگام فراگيرى حديث. اين ناتوانى يا به دليل شرايط محيطى بوده يا جسمانى؛ براى مثال، راوى قدرت حفظ مناسب نداشته يا سروصدا موجب شده كلام معصوم را به خوبى متوجه نشود.
٢. اختلاف احوال برخى راويان يا زمان شنيدن حديث و حالات كسانى كه حديث از آنها املا و تقرير شده است.
٣. روايات نقل به مضمون شده؛ يعنى فرد هر چه را خود از كلام معصوم فهميده، نقل كرده و روشن است كه كلام از نظر مطلق و مقيد بودن، عام و خاص بودن، حقيقت يا مجاز بودن و مانند اينها به فهم ناقل وابسته است.
۴. در صدر اسلام، احاديث سينه به سينه منتقل مىشده نه به صورت مكتوب. افزون بر اينكه گروه غالب (بنىاميه) پس از پيامبر از روايت و روايتگرى منع مىكردند. پس سلسه روايات تا زمان عمر بن عبد العزيز از حديث اهل سنت قطع گرديد. بلكه تا انقراض حكومت بنىاميه ادامه داشت (البته بنابر اختلاف ارباب تواريخ درباره زمان برداشته شدن ممنوعيت روايتگرى) .
۵. نقل نكردن قرائن حاليه و مقاليه كه در فهم مخاطب از حديث
1) منتخب الاثر، ص٢۶١ با تصرف و تلخيص.
اثرگذار است؛ چنانكه فقدان اين قرائن موجب برداشت اشتباه از روايت مىشود.
۶. تقطيع حديث؛ يعنى روايت كردن بخشى از حديث كه دلايل مختلفى دارد.
البته نمىتوان گفت همه اين موارد كه سبب اختلاف و اشتباه در روايت شده، به عمد بوده است. ولى از موارد عمدى نيز نمىتوان چشم پوشيد؛ آن هم درجايى كه غرضى سياسى، گاه ناقل حديث را به منع بيان احاديث نبوى و گاه به جعل حديث و گاه به اضافه يا كم كردن چيزى از متن حديث وا مىداشته و البته همگى اين موارد را فقيه در حديث و خبير سند شناس مىفهمد.(1)
درباره اينكه آيا اين اختلاف فقط در روايات شيعه وجود دارد، مىتوان گفت: اين ادعايى بىاساس است كه از بىسوادى و ناآشنايى چنين اشخاصى نسبت به منابع خودشان سرچشمه مىگيرد كه اين ناآشنايى با بيان احاديثى كه در قسمت پيش، از منابع خود اهل سنت بيان كرديم(2)، روشن مىشود. در ادامه نيز به توجيهات برخى از اهل سنت درباره اختلاف اين احاديث اشاره مىكنيم. افزون بر آنچه گفته شد، بنابر سخنان عالم گرانقدر آيت الله صافى در كتاب منتخبالاثر، چنين اختلافهايى در اخبار، هرگز به اصل موضوع ضربه نمىزند؛ آن هم در موضوعاتى كه اصل آنها با اخبار متواتر يا خبرهاى صحيحه تأييد و
تثبيت شده است؛ هر چند وجه اين اختلافها و راه برطرف كردن آن براى ما كشف نشود.(1)
با توجه به اينكه در برداشت از اين روايات نظرهاى مختلفى وجود دارد، ما سه نظر عمده را بيان مىكنيم:
برخى عالمان اهل سنت مىگويند: ترجيح با روايات هفت سال حكومت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است؛ زيرا از شهرت در عمل برخوردار است؛ اين روايات بنابر قول ابوالحسن آبُرى، مستفيض يا متواتر است(2)و قيام و حكومت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در مدت هفت سال، فضيلتى براى آن حضرت است.
آيت الله صافى در كتاب منتخبالاثر مىنويسد: آن دسته از رواياتى كه در رابطه با مدت حكومت آن حضرت است، مخصوصاً آن دسته از روايات كه ناظر به حكومت قليل آن حضرت است، نمىتوانند با آنچه خداوند و معصومين (عليهم السلام) بدان وعده دادهاند، سازگار باشد. از طرفى چون در اين زمينه از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه اطهار (عليهم السلام) خبر قطعى نداريم، چنين
احتمالاتى را درباره مدت حكومت ايشان به حال خود باقى مىگذاريم و چنانچه كسى بگويد آيا شما احاديث را رد مىكنيد، جواب مىدهيم:
الف) ممكن است اين مدتهايى كه در روايات بيان شدهاند را حمل بر رمز نماييم؛ آن هم به خاطر خبرى كه از اميرالمؤمنين (عليه السلام)(1)و همچنين از ابىعبدالله (عليه السلام) نقل شده است.(2)با وجود چنين احتمالى نمىتوان اين فرض را رد كرد.
ب) چرا مدت حكومت آن حضرت به همان اندازه نباشد كه زمين پر از ظلم و جور و ناعدالتى بر جهان حكمفرما بوده است؟
ج) حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) تمام دنيا را فتح خواهد كرد و چنين امرى مستلزم فراهم كردن لوازم عظيمى است كه تهيه آن لوازم و تحقق چنين امرى، خود، مدت زمان طولانى را مىطلبد.
د) با توجه به بشارتهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه اطهار (عليهم السلام) درباره وجود و ظهور قائم آل محمد، با اين عنوان پر از عدل و داد مىكند همانگونه كه پر از ظلم و ستم شده است، با كرم و لطف خداوندى سازگار نيست كه چنين دورانى كمتر از دوران ظلم و جور باشد؛ چه رسد به اينكه هفت، هشت يا نه سال باشد.
ه) در روايات مىخوانيم عمر مردم در زمان حكومت آن حضرت طولانى مىشود و طولانى شدن عمرها مستلزم طولانى شدن حكومت آن حضرت و بهرهمند شدن مردم از آن حضرت است.
برخى از عالمان به جمعبندى روايات پرداخته و چندين وجهالجمع بيان نمودهاند:
١. روايات هفت سال، به روايتى تقييد مىخورد كه هر سال از آن هفت سال را برابر ده سال مىداند كه مجموع آن هفتاد سال مىشود كه مدت معقولى براى برپايى حكومت عدل جهانى است. يا آنكه روايت مدت طولانى را حمل بر مبالغه در طولانى بودن مدت حكومت حضرت كرد؛ زيرا عدد هفتاد براى مبالغه به كار مىرود.
٢. ابن حجر در «القول المختصر» اينچنين مىگويد:
بر فرض صحت تمام روايات، مىتوان همه را اينگونه حمل كرد كه حكومت حضرت از نظر ظهور و قوت متفاوت است. بنابراين، مدت بيشتر را حمل بر تمام مدت حكومت از اول زمان بيعت تا آخر حكومت حمل مىكنيم. و مدت زمان كمتر را بر حدّ اقلّ ظهور و مدت حدّ وسط را نيز بر حدّ وسط ظهور و قوّت حمل مىكنيم.(1)
٣. علامه مجلسى نيز در مقام جمع بين اين اخبار گفته است:
بعضى از اين روايات، به تمام مدت حكومت ايشان اشاره دارد. برخى ديگر به زمان استقرار دولت ايشان و بعضى ديگر به مدت حكومت ايشان براساس سال و ماه عادى و برخى ديگر اشاره به سال و ماهى دارند كه نزد ما شناخته شده نيست.(2)
۴. احتمال ديگر آن است كه روايات مختلف را مربوط به يكى از مراحل زير بدانيم:
الف) مرحله حيات امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) پس از ظهور كه كمتر از ده سال است.
ب) مرحله حكومت عدل جهانى توحيدى كه بيش از ده سال به طول خواهد انجاميد؛ بهويژه آنكه با رجعت هر يك از امامان، پيش از برپايى قيام و پس از ظهور حضرت، حكومت عدل جهانى توحيدى ادامه خواهد يافت. امام صادق (عليه السلام) در اينبارهمىفرمايد:
نخستين كسى كه در رجعت باز مىگردد، حسين بن على (عليه السلام) است. ايشان چهل هزار سال در روى زمين مىماند تا از كثرت سن، ابروانش بر روى چشمهايش مىريزد.(1)
براساس برخى دلايل، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بر كل كره زمين حكومت مىكند؛ زيرا بر اساس برخى آيات و روايات:
حكومت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از نظر گستردگى، به حكومت ذوالقرنين تشبيه شده است.
حضرت، تمام مناطق روى زمين را فتح خواهد كرد.
نعمانى از ابىحمزه ثمالى نقل كرده كه از امام باقر (عليه السلام) شنيدم: «. . . خداوند براى او -قائم آل محمّد (عجل الله تعالى فرجه الشريف) - روم و چين و ترك و ديلم و سند و هند و كابل و خزر. . . را فتح خواهد كرد. . .» .(1)
با توجه به روايات بيان شده، مىتوان نتيجه گرفت كه قلمرو حكومت آن حضرت، سراسر جهان و حكومتى فراگير خواهد بود.
در پايان گفتنى است آنچه در اين كتاب به عنوان پاسخ به شبهات آمده، حرف آخر در پاسخ به اين شبهات نيست. بلكه امكان دارد پاسخهايى محكم و دقيقتر نيز وجود داشته باشد كه از قلم نگارنده دور مانده باشد. به يقين، آنچه در پاسخ بيان شده است، براى ابطال شبهههاى بيان شده در كتاب عجيبترين دروغ تاريخ كافى بوده است.
همچنين گفتنى است بسيارى از مطالبى كه عثمان الخميس بيان كرده است، بدون اطلاع كافى از جوانب مسائل مطرح شده است. وى در صورت كمى آشنايى با چنين جوانبى، مىتوانست به فهم صحيح از تفكر و عقايد شيعه دست يابد. البته چون اين افراد با ديدگاهى انتقادى و تخريبى و اشكالتراشانه به سراغ عقايد شيعه ميآيند، هرگز نمىتوانند به حقيقت عقايد شيعه دست يابند. در پايان به خوانندگان گرامى توصيه مىشود در رويارويى با شبهاتى كه در اين عصر، شدت يافته است، بدون
1) الغيبة، نعماني، ص ٢٣۵.
تحقيق و تفحص تسليم اين هجمهها نشوند؛ زيرا حقيقت عقايد شيعه با چنين شبهاتى زير سؤال نمىرود و اين همان دستورى است كه اسلام و قرآن داده است. اميدواريم همواره در برخورد با اين هجمهها با بصيرت و روشنبينى اسلامى و قرآنى پايههاى اعتقادى خود را مستحكم سازيم.
به اميد روزى كه وجود حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) از پرده غيبت آشكار گردد و ديدگان ما را به روى جهانافروزش منور گرداند.
١. الاتحاف بحب الاشراف، لعبد الله بن محمد بن الصديق الحضرمى، چاپ مصر.
٢. اثبات الهدى، شيخ حر عاملى، چاپ اول، بيروت، مؤسسه اعلمى، ١۴٢٢ه. ق.
٣. احاديث ام المؤمنين عايشه، مرتضى عسكرى، چاپ تهران، ١٣٨٠ه. ش.
۴. الاحتجاج، طبرسى، نشر مرتضى، ١۴٠٣ه. ق.
۵. احياء الميت، جلال الدين سيوطى، قاهره، دارالمعرفه، ١۴٢٠ه. ق.
۶. الاربعين، ابوالفتح محمد بن ابىالفوارس.
٧. الارشاد، شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره شيخ مفيد، ١۴١٣ه. ق.
٨. اسعاف الراغبين، محمد بنصباغ مالكى، انتشارات حسينى اصل، اروميه، ١٣٨١ه. ش.
٩. الاصابه، ابن حجر عسقلانى شافعى، بيروت، مؤسسة الرساله، ١۴١٧ه. ق.
١٠. اعلام الورى، امين الاسلام فضل بن حسن طبرسى، تهران، انتشارات الاسلاميه.
١١. امالى، شيخ صدوق، تهران، انتشارات الاسلاميه، ١٣۶٢ه. ش.
١٢. انساب الأشراف، البلاذرى، تحقيق: محمد حميد الله، مصر، دارالمعارف، ١٩۵٩م.
١٣. الانوار النعمانيه، سيد نعمت الله جزائرى، چاپ دوم، تبريز، حقيقت،١٣٨١ه. ش.
١۴. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، انتشارات جاويدان.
١۵. بشارة الاسلام، سيد مصطفى كاظمى، قم، مكتبة الامين.
١۶. بصائر الدرجات، ابىجعفر محمد بن الحسن فروخ الصفار، چاپ دوم، تهران، اعلمى، ١٣٨١ه. ش.
١٧. البيان فى اخبار صاحب الزمان، ابىعبدالله محمد بن يوسف بن محمد الكنجى الشافعى، تهران، نباء، ١٣٨٩ه. ش.
١٨. پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، معارف، مجيد، مؤسسه ضريح، ١٣٧۴ه. ش.
١٩. تاريخ العرب و الروم، فازياف رومى، ترجمه: محمد عبدالهادى شعيره.
٢٠. تحريفناپذيرى قرآن، فتح الله نجارزادگان، چاپ اول، تهران، مشعر، ١٣٨۴ه. ش.
٢١. تذكرة الحفاظ، ابىعبدالله شمس الدين ذهبى، دارالكتب العلميه، ١٣٧۶ه. ش.
٢٢. تذكرة الخواص، علامه سبط ابنجوزى، قم، شريف الرضى، ١۴١٨ه. ق.
٢٣. جامع بيان العلم و فضله، ابن عبدالبر يوسف بن عبدالله، دارالكتب الحديث، ١٩٧۵م.
٢۴. الخرائج و الجرائح، قطب الدين ابى الحسين سعيد بن هبة الله الراوندى، مدرسه امام مهدى [.
٢۵. دعائم الاسلام، قاضى نعمان مغربى، مصر، دارالتعارف.
٢۶. دفاع عن الكافى، ثامر عميدى، مركز الغدير، ١۴١۵ه. ق.
٢٧. سلسلة احاديث الصحيحه، محمد ناصرالدين البانى، رياض، مكتبة المعارف.
٢٨. سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، ١۴١٠ه. ق.
٢٩. سنن، ابو داوود سليمان بن اشعث، داراحياء التراث العربى،١۴٢١ه. ق.
٣٠. شذورات الذهبيه در تراجم ائمه اثنىعشر: ، شيخ شمس الدين محمد ابنطولون دمشقى حنفى، بيروت.
٣١. شرح نهج البلاغه، عبدالحميد بن ابىالحديد معتزلى، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، ١۴٠۴ه. ق.
٣٢. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج، دارالكتب العلميه، ١۴١۵ه. ق.
٣٣. الصواعق المحرقه، ابنحجر هيتمى، دارالصادق، بيروت، ١۴١٨ه. ق.
٣۴. الطبقات الكبرى، محمد بن سعدى كاتب الواقدى، تهران، نشر نو، ١٣۶۵ه. ش.
٣۵. العبر فى خبر من غبر، ذهبى، التراث العربى،١٩۶٠م.
٣۶. عقد الدرر، يوسف بن يحيى المقدسى شافعى.
٣٧. علل الشرايع، شيخ صدوق، قم، مكتبة الداورى، ١۴٠٩ه. ق.
٣٨. عون المعبود، محمد عظيم آبادى، بيروت، دارالكتب العلميه، دوم، ١۴١۵ه. ق.
٣٩. غاية المرام، سيد هاشم بحرانى، تهران، احياء كتاب، ١٣٧٣ه. ش.
۴٠. الغيبة، شيخ طوسى، قم، انتشارات مؤسسه معارف اسلامى، ١۴١١ه. ق.
۴١. الغيبة، محمد بن ابراهيم نعمانى، تهران، صدوق، ١٣٩٧ه. ق.
۴٢. فرائد السمطين، حموئى جوينى، بيروت، مؤسسة المحمودى، ١۴٠٠ه. ق.
۴٣. الفروق اللغوية، ابىهلال العسكرى، مكتبة بصيرتى،١۴١٠ه. ق.
۴۴. فصل الخطاب، محمد خواجه پارسا بخارى، چاپ مركز نشر دانشگاهى، ١٣٨١.
۴۵. الفصول العشره، شيخ مفيد، انتشارات كنگره شيخ مفيد، قم، ١۴١٣ه. ق.
۴۶. الفصول المهمة، ابنصباغ مصرى، دارالحديث، قم، ١۴٢٢ه. ق.
۴٧. كافى، محمد بن يعقوب كلينى، بيروت، دارالاضواء، ١٣٧٨ه. ق.
۴٨. كتاب شواهد النبوة، عبدالرحمن جامى، قم، طيب، ١٣٧٩ه. ش.
۴٩. كشف الغمة، ابى الفتح على بن عيسى الاربلى، ملك الكتاب، بمبئى، ١٣٠٨.
۵٠. كفاية الطالب فى مناقب اميرالمؤمنين٧، حافظ كنجى، مطبعة العزى، ١٣۵۶ه. ق.
۵١. كمال الدين، شيخ صدوق، انتشارات الاسلاميه، ١٣٧٨ه. ق.
۵٢. كفاية الاثر، على خرازى، انتشارات بيدار، قم، ١۴٠١ه. ق.
۵٣. گفتمان مهدويت، لطف الله صافى گلپايگانى، قم، بوستان كتاب، ١٣٨١ه. ش.
۵۴. لوائح الانوارالبهيه، شمس الدين محمد سفارينى نابلسى.
۵۵. المحجة فيما نزل فى القائم الحجة، سيد هاشم بحرانى، بيروت، موسسه النعمان، ١۴١٣ه. ق.
۵۶. مروج الذهب، مسعودى، مصر، البهيه، ١٣۴۶ه. ق.
۵٧. المستدرك على الصحيحين، ابىعبدالله محمد بن عبدالله المعروف بالحاكم النيسابورى، مؤسسة المختار، ١٣٨٢ه. ق.
۵٨. مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، الكتاب الثقافه، ١۴٠٨ه. ق.
۵٩. مشارق الأنوار، قاضى عياض، قاهره، العتيقه.
۶٠. مطالب السؤول، كمال الدين محمد بن طلحه شامى شافعى، چاپ تهران.
۶١. مقياس الهداية، علامه مامقانى، مطبعة المرتضويه، ١٣۴۵ه. ق.
۶٢. مكاتيب، شيخ احمد فاروقى نقشبندى.
۶٣. الملاحم والفتن، سيد ابن طاووس، الاسلاميه،١٣۶٠ه. ش.
۶۴. منتخب الاثر، آيت الله لطف الله صافى گلپايگانى، قم، مؤسسة السيدة المعصومه، ١۴١٩ه. ق.
۶۵. المهدى الموعود المنتظر عند اهل السنة، شيخ نجم الدين عسكرى، مؤسسة الامام المهدى.
۶۶. المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، دارالكتب العربية، ١٩۵٣م.
۶٧. النجم الثاقب، حسين طبرسى نورى، انتشارات مسجد مقدس جمكران، چاپ دوم، ١٣٧٧ه. ش.
۶٨. نور الابصار، سيد مؤمن شبلنجى مصرى، دارالكتب العلميه.
۶٩. النهاية فى غريب الحديث، ابن اثير، مطبعة الخيريه.
٧٠. وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، نشر آل البيت، ١۴٠٩ه. ق.
٧١. وسيلة النجاة، مولوى محمد بن مبين هندى، لكهنو، چاپ گلشن فيض.
٧٢. وفيات الاعيان، ابن خلكان، مصر، المكتبة النهضه، ١٣۶٧ه. ق.
٧٣. الهداية، حسن بن حمدان الحضينى.
٧۴. ينابيع المودة، شيخ سيلمان قندوزى حنفى، چاپ اول، قم، انتشارات اسوه،١۴١۶ه. ق.
٧۵. اليواقيب والجواهر، شعرانى، بيروت، دار الاحياءتراث العربى، ١۴١٨ه. ق.