ghaemiyeh.com
نام كتاب: كربلا
نويسنده: جواد محدثى
موضوع: عتبات عاليات و سوريه
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: پاييز 1388
نوبت چاپ: 2
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«انّ للحسين فى قُلوبِ المؤمنينَ مَحَبَّةً مَكْنُونَةً لاتَبْرَدُ ابَداً».
دلهاى ما از مشكات ولايت، روشن است؛ الحمدلله!
اين ولايت، ما را به پيوند با اولياء فرا مىخواند.
«زيارت» نيز، يكى از عناصر و نمودها و نشانههاى اين ارتباط روحى و ميثاقِ عملى است.
با اين مقدّمه، زيارت «عتبات عاليات» در عراق و آستان بوسى مزار اميرمؤمنان و سيدالشهدا عليه السلام و امامكاظم، امامجواد، امامهادى و امام عسكرى عليهم السلام، حق آن اولياء معصوم بر گردن شيعيان است.
وقتى راه كربلا و نجف و كاظمين و سامرّا براى زائران و به روى مشتاقان باز باشد، شيفتگان زيارت قبر ششگوشه ابا عبداللَّه عليه السلام و حرم اميرالمؤمنين و چهار امام ديگر، با پاى سر و با بال عشق، اين سفر و مسير را طىّ مىكنند تا به كوى عشق و ديار معشوق برسند و خود را چون غبارى بر آن آستان افكنند و با مژگان، غبار از ضريح و حرم حسينى بزدايند.
شناخت جايگاه زيارت، بويژه زيارت قبر حسين عليه السلام و آثار سازنده آن و محتواى زيارتنامهها و گوشهاى از تاريخچه آنچه بر اين مرقدها گذشته است، فضاى ذهن و دل را براى پذيرش نسيم رحمت الهى و فيض علوى و حسينى آمادهتر مىسازد.
زيارت حرم حسينى در اين ميان، جذبه بيشترى دارد.
همواره عشق به كربلا و زيارت قبر سيدالشهدا، همچون گوهرى در صدف سينههاى پدران و مادران و نياكان ما نيز بوده است. چه آن زمانها كه راه كربلا بسته بود و عاشقان حرم اباعبداللَّه قاچاقى و از بيراهه و مخفيانه به زيارت عتبات مىرفتند و چه دورههايى كه اين راه گشوده بود و دلباختگان حسين عليه السلام با بال عشق و پاى شوق، اين راه را طى مىكردند، اين مشعل، روشن بوده و مانده است.
چه بسيار شهيدانى كه به عشق كربلا، قدم به قدم پيش رفتند، تا سر بر آستانِ مولا بسايند.
امروز، اين شوق مقدّس، در كانون دلها افروختهتر است و
عاشقان بىتابترند و شبنالههاى پرسوز مادران شهدا، خون پاك شهيدان، دلهاى شكسته جانبازان، صبورى و شكيبآزادگان و دعاى دلسوختگان سحرخيز، زمينهساز اين زيارتها و بازكننده معبر در اين ميدان است.
و ... مگر فراز و نشيب روزگار و پيچ و خم جادههاى زيارت و خوف و خطر اين راه خونين، توانسته است ذرّهاى از عشقهاى عاشورايى ملّت ما را بكاهد؟ ... هرگز!
همينجا سلامى به آن مولا كنيم كه روحمان زلال گردد:
السلام عليك يا ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام ورحمةاللَّه و بركاته
اى كه آميخته مهرت با دل
كرده عشق تو مرا دريادل
بذر عشقى كه به دل كاشتهام
جز هواى تو ندارد حاصل
از مىِ عشقِ تو، عاقل، مجنون
وز خُمِ مهر تو مجنون، عاقل
كربلا سرزد و پيدا شد حق
جلوهاى كردى و گم شد باطل
تويى آن كشتىِ درياى حيات
هر كه را مانده جدا از ساحل
گر شود كار جهان زير و زبر
نشود عشق تو از دل، زايل
دارم اميد كه گردد روزى
قابل لطفِ تو اين ناقابل
اين مجموعه ناچيز، هديهاى كوچك به شهيد بزرگ تاريخ، حسين بن على عليه السلام و به زائران كوى او و عاكفانِ كعبه دلها، كربلاى معلّاست.
با اين آرزو كه مولا بپسندد و بپذيرد و رهپويان كربلا را مفيد افتد.
قم- جواد محدّثى
تابستان 1377 ش
وقتى زيارت «صالحان»، مورد تأكيد است، چه كسانى بهتر از ائمّه؟
وقتى زيارت قبر «شهدا»، سفارش پيامبر و امامان است، كدام شهيدان، شايستهتر از امامان شهيد شيعه؟!
وقتى ديدار از مزار كشتگان راه خدا، نشان تعهّد به حق، و وفادارى نسبت به «خون» است، كدام مزار، مناسبتر از قبور طيبّه اولياء دين؟
امامان ما، همه شهيد شدند، چه با شمشير، چه با زهر.
آنكه نخستين شهيد محراب بود و كشته حق و عدالت گرديد،
آنكه با زهر معاويه، به دست همسرش مسموم شد،
آنكه زينت شهادت گرديد و سالار شهيدان،
آنكه زينت عبادت بود و زيب عابدان،
آن دو امام بزرگوار و نگهبان مكتب و مذهب،
آن زندانى بغداد و غريب خراسان،
و ... هر يك از امامان ما، همه جان در راه حق باختند و شهيد راه خدا گشتند و شهادت، فخر آنان بود.
ائمّه شيعه، همه، مرگشان با «شهادت» بوده است.
پس بعد از مرگشان هم زندهاند و «حيات مضاعف» دارند.
بنابراين، حضور بر تربت پاكشان و زيارت مرقد مطهّرشان، با «زيارت اهل قبور» متفاوت است و ديدارى است زندهتر، عينىتر، ملموستر.
زيارت ائمّه، چه در حال حياتشان و چه پس از شهادتشان، يكسان است. اين، بيان خود آنان است. امام صادق عليه السلام فرموده است:
«مَنْ زارَنا فى مَماتِنا فَكانّما زارَنا فى حياتنا» (1)
آنكه ما را در مرگمان زيارت كند، گويا در حال حيات، ما را ديدار كرده است.
اين يكسانى در دو حال، در چيست؟
در اينكه زيارت پس از شهادتشان هم، اجر و پاداش عظيم دارد،
در اينكه مىفهمند و متوجّهاند و پاسخ سلام زائران را مىدهند،
در اينكه «ديدار»، سازنده و تربيت كننده است، براى زائر،
و اينكه نشانه موضعگيرى و جهتِ خط فكرى و عملى است،
1) بحارالأنوار، ج 97 ص 124. چاپ بيروت.
و تعظيم و اطاعت و پيروى از ائمّه است،
و رمز و سمبل اعلام همبستگى و وفادارى است.
حضور در كنار مزار امام و زيارت قبر پيشوايان معصوم، نوعى تجديد عهد و پيمان با امام است و نشانه تحكيم ميثاقِ «امّت» با «امام» و تقويتِ پيوندِ «ولايت».
پيشواى هشتم، حضرت رضا عليه السلام فرموده است:
براى هر امامى، در گردن و بر عهده هواداران و پيروانش، عهد و پيمانى است و از جمله نشانههاى وفاى كامل به اين پيمان، زيارتِ قبور ائمّه است:
«انّ لِكلّ امامٍ عهداً فى عُنق اوليائه و شيعتِه وَانّ مِن تمام الوَفاء بالعَهدِ و حسنِ الأداءزيارة قبورهم ...». (1)
بخاطر نقش تربيتى و سازندگى و بعد اجتماعى اين زيارتهاست كه پاداشهاى عظيمى براى آنها نقل شده است. ازجمله، به فرموده امام صادق عليه السلام:
«هر كس، امامِ «مفترض الطاعه» اى را زيارت كند كه خداوند، پيروى از او را واجب ساخته است، و در كنار مرقد او، چهار ركعت نماز بخواند، خداوند برايش، پاداشِ زيارت حج و عمره
1) وسائل الشيعه، ج 10 ص 346، حديث 2، بحارالأنوار 97 ص 116 نقل از عيون اخبار الرضا و كامل الزيارات ص 121 و 122.
مىنويسد.» (1)حضرت رضا عليه السلام فرمود:
هر كس مرا با توجّه به دورى منزلگاه و مزارم زيارت كند، در قيامت، در سه جا به نجاتش خواهم شتافت: برصراط، در ميزان، و هنگام عرضه نامه اعمال. (2)حضرت رضا عليه السلام فرمود:
«خداوند، تربت مرا محلّ رفت و آمد شيعيان و دوستدارانم قرار مىدهد، هر كس مرا در غربتم زيارت كند، من هم او را در قيامت، زيارت خواهم كرد ...» (3)آنچه كه در اين دو حديث، و احاديث مكرّر ديگرى كه درباره زيارت آن حضرت است به چشم مىخورد، تكيه روى غربت و دورى است. از اين جهت كه زيارت قبر اين شهيد غريب، مايه احياء نام اوست، پاداش بيشترى دارد.
بخصوص اگر شرايط خفقان بارى حاكم باشد كه قدرتهاى حاكمه، با انگيزههاى شيطانى، درصددِ خاموش ساختن اين نورهاى تابان و منزوى ساختن نام و مزار و شخصيّت اين ائمّه
1) من زار اماماً مفترض الطاعة و صلّى عنده اربع ركعاتٍ كتب اللّه له حجةً و عمرةً. وسائلالشيعه، ج 10 ص 258 حديث 20 و 25
2) من زارنى على بعد دارى و مزارى اتيته يوما لقيامة فى ثلاثة مواطن ... وسائلالشيعه، ج 10 ص 433 حديث 2
3) و يجعل اللّه عزوجل تربتى مختلف شيعتى و اهل محبّتى، فمن زارنى فى غربتى و جبت له زيارتى يوم القيامة. وسائلالشيعه، ج 10 ص 439 حديثِ 23 و 24
معصوم باشند، شيعه وفادار به خطّ ائمه، انگيزه قويترى در زيارت پيدا مىكند و بخاطر تبليغ حق و روشنگرى افكار، با حساسيّتى افزونتر به زيارت مىرود، در نتيجه، پاداشى مضاعف هم مىيابد.
احاديث متعددى نقل شده است كه اگر راهتان دور بود و زيارت رفتن برايتان طاقت فرسا و دشوار بود، بالاى بام رفته و روى به مرقد مطهّر يك امام، و به قصد زيارت او، سلام بدهيد. (1)حضور پيروان حق، پيرامون مرقد پاكشان، كانونى از ايمان و جذبه و پيوستگى به وجود مىآورد و با الهام از اينكه صاحب اين قبر، در راه خدا و دين، عاشقى پاكباخته و پيشوايى فداكار بوده است، به زائران هم «دعوت به خير» و «فاع از حقّ» و «شهادت در راه خدا» را الهام مىدهد.
آن رقّت قلبى كه هنگام زيارت پديد مىآيد، يادآور مظلوميّتهاست.
آن صفاى باطنى كه كنار قبور اولياء دين دست مىدهد، تربيت كننده جانهاى مشتاق و مستعدّ است.
آن محبت و صميميّتى كه براى زائران در «مشاهد» پيش مىآيد، زمينهساز وحدت نظرها و پيوند قلبها بر محور امامت و ولايت و هدايتِ ائمّه است. و مگر به خداوند، جز از اين راه، مىتوان نزديك شد؟
زيارت ائمّه، «وسيله» قرب به پرودگار است.
1) وسائلالشيعه، ج 10 ص 402 حديث 1 تا 4.
بر سر تربتِ ما چونگذرى، همّت خواه
كه زيارتگه رندانِ جهان خواهد بود
بر زمينى كه نشانِ كفِ پاى تو بود
سالها سجده صاحبنظران خواهد بود (1)
*** حسين شناسان تاريخ، با سرزمينِ «طفّ» و با خاك كربلا هم آشنايند. و كربلا، با آشنايان شهادت، حرف مىزند.
سخن خاك با دل، در قالب لفظ نمىگنجد. پيام «تربت» به گوش حسينيان، بر امواج صوتى سوار نمىشود.
راز گويى «خون» با «جان» را، فقط «زائر» مىفهمد.
درس گرفتن از تربت و «فرات»، در مكتب «زيارت» ميسّر است.
زيارتى آگاهانه و از روى بصيرت، زيارتى بر پايه معرفت و محبّت، عشق و شوريدگى، جستجو كردن و يافتن، و .... رفتن و رسيدن، زيارتى كه ريشه در «آشنايى» دارد.
زيارتى كه مبناى آن، پيوند روح، و ارتباط جان، و اتّصال قلب، و اشتراك هدف، و هم خطّى و همسويى و همسانى، در «جهت» و «فكر» و «، عمل» و «موضع» است.
كشاندن روحها و انديشهها به تربت خونين شهدا، و ايستادن
1) حافظ شيرازى.
در حضور عظمتهاى روحى بىنظير اين فداكاران راه دين، به «زائر» هم روحيه و شهامت و درس همّت و ايمان و اراده مىدهد و هم ارزشهاى تجسّم يافته در شهيد را به او منتقل مىسازد.
زائر، شاگرد مكتب زيارت مىشود و مزار شهيد، كلاس آموزش بزرگترين درسهاى زندگى.
اين، در صورتى كه، هم زائر، قلبى آگاه و دلى بينا و شوقى سرشار داشته باشد، و هم آن شهيدانِ اسوه، در جامعه و نزد زائران، شناخته شده باشند و زيارت با «معرفت» همراه باشد.
چنين تأثيرگذارى، نه تنها در بارگاه والاى امامان معصوم، بلكه در كنار مرقد و مزار هر عالم پاكدل و عالى مقام، و هر عارفِ وارسته و خداجوى، و هر شهيد جان باخته در راه حق، فراهم است.
و اگر نيست بايد فراهم گردد.
اينان، الگوها و اسوههايى بوده و هستند كه تجليل از آنان و احياء آثارشان، الهام بخش جامعه است و فروغ حق طلبى و ايمان و پاكى را در دلها زنده نگه مىدارد.
اين مزارها، بايد هر كدام، كلاسى تربيتى و مكتبى آموزنده باشد.
امروز نيز چنين است. حتى ... شهداى مظلوم هويزه هم، از زير خاك، درس مىدهند و پيام مىفرستند. و مفقودالأثرهاى جبهههاى نورانى جهاد مقدّس ما هم، كه شهيدان بى مزارند، در همان گمنامى و بىمزارى، به نسل امروز، درس و الهام مىدهند.
قبله دل، كربلاست و اين مزارات! كدام كشورى را سزاست كه
با داشتن چنين كانونهايى، دور از روح اسلام و بيگانه از شور كربلا و جدا از حق مجسّم شده در خط عاشورايى حسين بن على عليه السلام باشد؟!
در محراب مبارزه، بايد رو به قبله كربلا ايستاد. و دريغ كه بسيارى راه و جهت را گم كردهاند.
به قول صائب تبريزى:
غفلت نگر كه پشت به محراب كردهايم
در كشورى كه قبلهنما موج مىزند
براى زيارت هيچ امامى، به اندازه زيارت حسين بن على عليه السلام در «كربلا» تأكيد نشده است.
حتى براى زيارتِ رسولخدا صلى الله عليه و آله هم آنهمه سفارش و دستور نيست.
گاهى در روايات، زيارت «كربلا»، از زيارت «كعبه» هم برتر و بالاتر به حساب آمده است و براى زيارت سيدالشهدا، پاداشى برابر دهها و صدها حج و عمره بيان شده است.
لحن و بيانى كه در احاديث مربوط به زيارت سيدالشهدا عليه السلام به كار رفته است، بسيار جدّى و آميخته به تأكيداتِ فراوان است.
ضرورت زيارت را در هر حال و همواره مطرح مىكند،
آن را براى يك شيعه و پيرو امام، در حدّ يك «فريضه» مىشمارد،
ترك آن را بسيار ناپسند مىداند و هيچ عذر و بهانه و خوف و خطر را مانع از آن به حساب نمىآورد و به رسميّت نمىشناسد.
امام صادق عليه السلام در ديدار با يكى از اصحاب برجستهاش به نام «ابان بن تغلب»، از وى مىپرسد: اى ابان: كى به زيارت قبر حسين رفتهاى؟
ابان- مدّتى است طولانى كه به زيارتش نرفتهام.
امام- سبحان اللّه! ... تو از بزرگان و رؤساى شيعه هستى و در عين حال، حسين عليه السلام را رها كرده و به زيارتش نمىروى؟ ... (1)امام باقر عليه السلام از يكى از شيعيان پرسيد: فاصله ميان شما و حسين عليه السلام چه قدر است؟
بيست و شش فرسخ (يا: شانزده فرسخ)
آيا به زيارت قبرش مىرويد؟
نه!
چه قدر جفاكاريد! ... (2)زيارت حسين رفتن، يك تكليف مكتبى براى شيعه او و پيرو مكتب عاشوراست.
بدون پيوند با آن مرقد و مزار، «شيعه بودن» داراى خلل است.
اين مطلبى است كه خود ائمّه دين فرمودهاند. امام صادق عليه السلام فرمود:
هر كس به زيارت حسين عليه السلام نرود تا بميرد، در حاليكه خود را هم شيعه ما بداند، هرگز او شيعه ما نيست. و اگر از اهل بهشت هم باشد، او مهمانِ بهشتيان است:
«مَن لم يأتِ قبرالحسين عليه السلام و هو يَزْعَمُ انّه لنا شيعَهٌ حتّى يَموتَ، فليسَ هوَ لنا بشيعةٍ وانْ كانَ مِن اهلِ الجنّةِ فهو ضيفانُ اهلِ الجنّة.» (1)
امام صادق عليه السلام در جاى ديگر فرمود:
كسى كه توانايى زيارت حسين را داشته باشد ولى زيارت نكند، نسبت به پيامبر اسلام و ائمّه، «عاقّ» شده است. (2)امام باقر عليه السلام فرموده است: شيعيان ما را به زيارت قبر حسين بن على دستور بدهيد. چرا كه زيارتِ او، بر هر مؤمنى كه به «امامتِ الهىِ» حسين عليه السلام، اقرار دارد، فريضه است. (3)و در سخنى ديگر فرموده است: شيعيان ما را دستور دهيد تا حسين عليه السلام را زيارت كنند. همانا زيارت او عمر را زياد، رزق را افزون، و بديها را دفع مىكند و زيارت او، بر هر مؤمنى كه به امامتِ او از سوى خداوند اعتقاد دارد، واجب است. (4)حضور در كنار مرقد هر يك از ائمّه، بخصوص مرقد سالار
1) وسائلالشيعه، ج 10 ص 336، حديث 11. بحارالأنوار، ج 98 ص 4.
2) وسائلالشيعه، ج 10 ص 333، حديث 2.
3) مُروا شيعتنا بزيارة قبرالحسين بن على، فانّ اتيانه مفترضٌ على كلّ مؤمنٍ يقرّ للحسين بالأمامة من اللّه. كامل الزيارات، ص 121، بحارالأنوار، ج 98 ص 1، 3 و 4).
4) وسائل الشيعه، ج 10 ص 321، حديث 8، و ص 345 حديث 1 و 5.
شهيدان، حسين بن على عليه السلام تكليف و تعهّد يك مؤمن راستين و شيعه معتقد به «خطّ كربلايىِ» حسين است. در مورد الهام گرفتنها از «كربلا» در آينده، سخن خواهيم گفت.
«ابن بُكير»، به امام صادق عليه السلام عرض مىكند:
قلبم، مرا به زيارت قبر پدرت سيدالشهدا مىكشد (دلم هواى كربلا مىكند) و هنگامى كه از خانه و ديار خود، به قصد زيارت بيرون مىروم، دلم همواره خائف و هراسان و ترسان است، تا از زيارت، برگردم. و اين به خاطر ترس از حكومت و جاسوسان گزارشگر و مأموران نگهبانِ اوست.
امام، در پاسخ او مىگويد:
«اى ابن بُكير! آيا نمىخواهى و دوست ندارى كه خداوند، در راه ما، تو را ترسان ببيند؟ آيا نمىدانى هر كس كه به خاطر خوف ما و همراه با ترس ما ترسان شود، خداوند او را در سايه عرشِ خويش قرار مىدهد؟ و با حسين عليه السلام هم سخن خواهد شد و در روز قيامت، كه روز ترس و گرفتارى بزرگ است، خداوند، او را ايمن خواهد ساخت و قلبش آرام خواهد بود؟! ...» (1)«محمد بن مسلم»- كه از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق عليه السلام است مىگويد:
امام صادق عليه السلام از من پرسيد كه: آيا به زيارت قبر حسين عليه السلام
1) بحارالأنوار، ج 98 ص 11، كامل الزيارات، ص 126، وسائلالشيعه، ج 1 ص 356.
مىروى؟
گفتم: آرى، همراه با ترس و هراس و دلهره.
فرمود: هر چه اين مسأله دشوارتر و پرمخاطرهتر باشد، پاداش زيارت هم به اندازه آن هراس است. هر كس در راه زيارت حسين، به هراس بيفتد، خداوند، در روز قيامت، كه همه مردم، در پيشگاه پروردگار جهان حضور مىيابند، او را ايمن از ترس و وحشت مىكند.» (1)با اينكه در سفرها، بايد جانب ايمنى و آسايش را در نظر داشت و مسافرتهاى آميخته به رنج و گرفتارى چندان خوشايند و مطلوب نيست، امّا در راه زيارت قبر حسين عليه السلام، همين امر نامطلوب، مطلوب است و خوف در دنيا، مايه ايمنى در آخرت است، و گرفتارى و رنج در اين راه، سبب نجات و آسودگى قيامت است!
در حديثى طولانى، در ضمن سؤالاتى كه مردى از امام صادق عليه السلام درباره زيارت حسين عليه السلام مىكند، مىپرسد:
پاداش كسى كه هنگام زيارت آن حضرت، دچار ستم سلطانى شود و او را در آنجا بكشد، چيست؟
با اولين قطره خونش، همه گناهانش بخشوده مىگردد ...
پاداش كسى كه در راه زيارت رفتن، به زندان بيفتد، چيست؟
در مقابل هر روزى كه زندانى شود و اندوهگين گردد، در
1) ماكان من هذا اشدّ، فالثواب فيه على قدر الخوف، و من خافَ فى اتيانه آمنَ اللّهُ روعتَه يوم يقوم الناس لربّ العالمين ...» وسائلالشيعه، ج 10 ص 357 حديث 4، بحارالأنوار، 98 ص 11، كاملالزيارات، ص 127)
قيامت براى او، يك شادى است.
اگر در راه زيارت او، پس از حبس، كتك بخورد، چه پاداشى دارد؟
براى هر ضربهاى، يك حورى بهشتى، و در برابر هر دردى و رنجى كه بر جسمش وارد شود، يك «حسنه» براى اوست.» (1)آرى ... براى رسيدن به كربلا، بايد ارادهاى آهنين، قلبى شجاع، عشقى سوزان داشت، و در اين سفر، بايد رهتوشهاى از صبر و يقين، پاپوشى از «توكّل»، سلاحى از «ايمان» و مَركبى از «جان» داشت، تا به منزل رسيد. چرا كه راه كربلا، از «صحراى عشق» و «ميدانِ فداكارى» و پيچ و خمِ خوف و خطر مىگذرد.
آنكس كه عاشق و دلباخته باشد، نه تنها از خطر نمىهراسد، كه به استقبال آن مىشتابد. نه تنها از رنج و گرفتارى در اين راه، خسته نمىشود و آزرده نمىگردد، بلكه از اين رنج، لذّت هم مىبرد.
امام صادق، برنامه سالانه تعيين كرده و فرموده است:
«ايتوا قبرَ الحسين عليه السلام كُلَّ سَنةٍ مرّةً» (2)
سالى يكبار به زيارت مرقد سيدالشهدا برويد.
امام صادق عليه السلام از «سُدير» پرسيد:
خير!
چقدر جفا كاريد! آيا هر جمعه زيارت مىكنيد؟
خير.
هر ماه چطور؟
خير.
هر سال چطور؟
گاهى چرا.
آنگاه فرمود:
گفتم: فدايت شوم، ميان ما و او فرسنگها فاصله است.
فرمود: بر پشتِ بام برو، و بگو:
«السلام عليك يا ابا عبداللّه، السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته».
براى تو زيارت محسوب مىشود و پاداش حج و عمره مىيابى. (1)
1) وسائل الشيعه، ج 10 ص 385 حديث 2، بحارالأنوار، 98 ص 6.
آنچه در زيارت حسين بن على عليه السلام بسيار چشمگير است، ثوابهاى كلان و پاداشهاى عظيم و محيّرالعقولى است كه در روايات ائمّه، براى آن بيان شده است.
امام صادق عليه السلام در روايتى، براى زيارت حسين بن على، ثوابى همچون پاداشِ نبرد در ركاب پيامبر و امام عادل بيان مىكند. (1)در جاى ديگر، پاداشى همچون اجر شهيدان «بدر» را نويد مىدهد. (2)و در احاديث بسيارى، ثواب حج و عمره مكرّر را براى آن بر مىشمارد. و در سخنى، امام صادق عليه السلام براى كسى كه به زيارت حسين برود، با اين خصوصيّت كه نسبت به حقِّ آن حضرت، معرفت و شناخت داشته باشد «عارفاً بحقّه» پاداش آزاد كردن هزار برده، و آماده كردن هزار اسب براى مجاهدان راه خدا را بشارت داده است. (3)و با تعبيرات ديگر، پاداشهايى كمتر و بيشتر نقل شده است. راز آن چيست؟
مىدانيم كه هر عمل، با توجّه به اينكه در چه زمانى، در چه مكانى، و در چه شرايطى و از سوى چه كسى و با چه انگيزه و هدفى و با چه ميزان، رشد و آگاهى و بصيرت، انجام بگيرد،
ارزشهاى متفاوت و تأثيراتى مختلف پيدا مىكند.
زيارت كربلا، هميشه آزاد نبوده، بلكه همراه با گرفتاريها و محدوديتهايى بوده است كه موجب دشوارى زيارت مىگشته است.
ولى ائمّه، براى همين شرايط هم، تكليف را ساقط ندانسته و به زيارت حسين عليه السلام دستور مىدادند.
«معاوية بن وهب» مىگويد: وارد منزل حضرت صادق عليه السلام شدم. در نماز خانه منزلش، به نماز ايستاده بود، صبر كردم تا نمازش تمام شد. ديدم پس از نماز، دست به دعا برداشت و براى زائران قبر حسين بن على دعا كرد، آنانكه با انفاق مال و تلاش بدنى به زيارت مىروند، براى پيوند با ائمّه و شاد كردن رسولخدا و پاسخگويى به فرمان امامان و خشمگين ساختن دشمنان و راضى كردن خداوند. و چنين دعا كرد:
خدايا، از آنان راضى باش، و خود و خانوادهشان را، شب و روز، نگهدار، و همراهىشان كن و از شرّ هر جبّار سركش و ستمگر، و از گزند شياطين نهان و آشكار در امانشان بدار و نيازهايشان را برآور ... خدا يا به آنان، بخاطر اينكه از وطن، دور ماندند و ما را بر فرزندان و بستگان خود برگزيدند، بهترين پاداشها را عطا كن.
خدايا! دشمنان ما، اين زائران را به خاطر سفر، ملامت كردند ولى اين سرزنشها، هرگز پيروان ما را از اين زيارت، مانع نگشت.
آمدند تا با مخالفان ما مخالفت كرده باشند!
خدايا! آن چهرهها را كه آفتاب، در اين راه تغيير داد، رحمت كن، آن صورتهائى را كه بر تربتِ حسين، قرار گرفت، مورد لطف
قرار بده، آن چشمهايى را كه در راه ما اشك ريخت، آن دلهايى كه براى ما و تشنگى ما سوخت، آن نالههايى كه براى ما سرداده شد، رحمت كن.
خدايا! من آن بدنها و جانها را تا قيامت، تا هنگام ورود به كوثر در آن روز تشنگى بزرگ، به تو امانت مىسپارم ...
امام، همچنان دعا مىخواند و سجده مىكرد.
پس از فراغت از نماز، گفتم: اين دعاهايى را كه از شما شنيدم، اگر در حق كسى بود كه خدا را نمىشناخت، مىپنداشتم كه هرگز به آتش دوزخ نخواهد سوخت، به خدا قسم، (با اين دعاهاى شما) آرزو كردم كه اى كاش به حج نرفته بودم و حسين را زيارت مىكردم.
امام فرمود: تو به او بسيار نزديكى. پس چه چيز مانع از آن مىشود كه به زيارتش بروى؟ اى معاوية بن وهب! مبادا كه اين كار را ترك كنى؟
گفتم: نمىپنداشتم كه كار، به اين ارزش و عظمت مىرسد. (1)در سخنى ديگر، پيامبر اسلام، خطاب به حسين، هنگامى كه جاى شمشير را بر پيكر او مىبوسيد، فرمود:
تو و پدرت و برادرت، شهيد خواهيد شد.
حسين، مىپرسد: از امّت تو، چه كسانى ما را زيارت خواهند كرد؟
1) كاملالزيارات، ص 116، بحارالأنوار، ج ص 8 و 52. وسائل الشيعه، ج 10 ص 320.
پيامبر فرمود: مرا، و پدر و برادرت و خودت را، جز كسانى از امّت راستينِ من، زيارت نمىكند.» (1)در حديثى هم، زيارت ائمّه، در رديف جهاد با دشمنان به حساب آمده است. (2)زيارت حسين، براى تهيدستان، به جاى زيارت حج محسوب مىشود و خداوند، پاداش حج را به آنان مىدهد. (3)در مورد زيارتِ شائقانه و عاشقانه كه از روى محبت و شيفتگى انجام گيرد، نيز، احاديثى نقل شده است كه به ذكر دو نمونه اكتفا مىشود:
امام صادق عليه السلام فرمود:
روز قيامت، يك منادى ندا مىدهد: «زائران حسين كجايند؟»
جمعى برمىخيزند.
به آنان گفته مىشود: در زيارت حسين، چه مىخواستيد و چه اراده كرديد؟
مىگويند: زيارت ما، بخاطر محبّت به پيامبر و على و فاطمه بود.
به آنان گفته مىشود: اينك، اين محمد و على و فاطمه و حسن و حسين! پس به آنان بپيونديد. شما در درجات آنان هستيد. به پرچم پيامبر ملحق شويد.
آنگاه، آنان، در سايهسار لواى خاصّى كه در دست على بن ابى طالب
است قرار مىگيرند تا وارد بهشت گردند. (1)در زيارت كربلا، چه پاداشى مىتواند بزرگتر از «بهشت» باشد؟
و چه انگيزهاى قوىتر از «مرضىّ حق» بودن، و خشنودى رسولخدا را جذب كردن؟
و چه نتيجهاى بالاتر از پيوند با اهل بيت، در دنيا و آخرت؟
شيعيان آن حضرت، در هر مناسبت و مجلس و محفلى- حتى مراسم شادى و جشن هم- از حسين ياد مىكنند و ياد او را نمكِ هر مجلس مىدانند، ائمه هم نسبت به زيارت او- از دور يا نزديك- اينگونه اصرار و تأكيد داشتهاند.
در روايات مربوط به زيارت هم، در هر فرصت و مناسبتى، در تمام ايّام و فصول سال، در همه حالات سفر و حضر، غم و شادى، اعياد و وفيات، شبهاى قدر، مبعث، فطر، نيمه شعبان، غدير، عاشورا، و ... دستور به زيارت حسين بن على عليه السلام دادهاند. و بيش از همه ائمه و حتى رسولخدا، به زيارت سيدالشهدا تأكيد شده است.
اينها براى چيست؟ مىتوان گفت براى اين است كه، عاشوراى حسين و حادثه كربلا، «سمبل» است. همچنانكه مخالفت و دشمنى دشمنان هم، بيش او همه، با نام و ياد و مزار مظلوم كربلا بوده است چرا كه كربلا در نظرشان سمبل مقاومت بوده است.
البته بايد به تاريخ نگاه كرد، تا هم عمق تأثير عاشورا را در سرنوشت اسلام و مسلمين دريافت، و هم ميزانِ خصومت
1) وسائلالشيعه، ج 10 ص 387.
دشمنان را با اين «مزار» و «تربت»، شناخت.
كربلا، از يك سو، سمبل مظلوميّت آن پيشوايان عدل بود، و از سويى، مظهر دفاعِ بزرگ آل على و عترت پيامبر، از اسلام و قرآن، حتى به قيمت جانهاى عزيز و گرانقدر و قتلعامهاى شگفت و هولناك.
روى آوردن به مزار سيدالشهدا، در واقع تكرار و يادآورى همه روزه و همواره حق و مظلوميّت و تكليف و تعهّد بود، تا دلها به آن جهت و آن سو، تمايل پيدا كند و امّت اسلام، «كربلايى» شود و فكر و ذكر و نشست و برخاست و آغاز و انجامِ شيعه، همواره «حسينى» گردد.
خداوند اگر براى زيارت كربلاى حسين، پاداش هزار حج و عمره مىدهد، چون حج هم به بركت عاشورا باقى مانده است. حج را هم حسين زنده كرد. حيات اسلام در سايه خون پاكِ شهيدان كربلا بود. اگر نامى و سخنى از پيامبر و كعبه و قبله و وحى و دين و قرآن مانده است، به بركت وجود حسين و خون و شهادتِ اوست.
اسلام، مديون سيدالشهدا است. از اينجاست كه مىگوييم:
كربلا، همه چيز ماست، چون اساس دين را حفظ كرد.
آل اميّه، اسلام را به بازيچه گرفته بودند و خلافت اسلام را همچون توپى ميان خود دست به دست مىگرداندند.
حركتِ عاشورا، پيش از آنكه يك نهضتِ شيعى و در جهت احياى حق آل محمّد باشد، يك حركت اسلامى و براى نجاتِ دينِ خدا بود، كه در آستانه زوال و نيستى قرار داشت.
پس كربلا، تنها مربوط به شيعيان نيست، بلكه قبلهگاه همه مسلمين است، چرا كه فسقِ علنى يزيد، و بدعتها و تحريفها و ستمها و اسلامزدايىهاى بنىاميّه، از نظر اهل سنّت هم مطرود و محكوم است و ايستادن در مقابل آن رجعتِ فاحش، يك عمل ارزشمند! ...
آنهمه تأكيد، براى آن است كه حسين، اسلام را زنده كرد و خون او، بقاء دين را بيمه نمود. و ... پيامبر، در وجودِ حسين، تداوم يافت.
چون كربلاى حسين، مظهر و سمبل و اسوه است، مزار او نيز چنين است و زيارت قبرش هم، بيش از همه مورد سفارش پيشوايان دين است.
عاشورا، روز ناگوار و دردناكى بود.
و كربلا، صحنه دلخراش و جانسوز ...
آنچه بود، گرسنگى بود و تشنگى، غربت و مظلوميّت، شهادت و خون، اسارت و زخم زبان.
و حسين بن على عليه السلام شهيد آن روز و اين صحنه است. بر مظلوميّت او، نه تنها هل زمين، بلكه اهل آسمان و فرشتگان هم مىگريند. چرا كه «كربلا»، در تاريخ بىنظير است.
در روايات است كه پس از شهادت حسين بن على عليه السلام، در
بيتالمقدس، زير هر سنگريزه اى خون تازه بود، آسمان و زمين بر حسين گريست، آسمان، سه روز خون باريد، از زمين خون جوشيد و ... (1)زائر حسين عليه السلام كه به زيارت مرقد آن امام مظلوم مىرود، بايد تمثيلى از شدائد و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خويش، پديد آورد.
كربلايش، كرب و بلا باشد. سفرى همچون سفر حسين و اهل بيتش در كربلا.
در سفر كربلا، بايد همسانِ فرشتگان بود، مهموم و اندوهناك، دلسوخته و غبار آلود، پريشان خاطر و غمين.
اين نيز، توصيه ائمه عليهم السلام است. با اينكه در زيارت قبور ائمّه ديگر، سفارش به نظافت، پاكى، جامههاى نيكو، و ... شده است، در مورد زيارت حسين بن على عليه السلام، هر چه رنج و گرسنگى و تشنگى باشد، بهتر است، محزون و ژوليده و غبار آلود بايد زيارت كرد، تا ياد آن رنجها و مصيبتها كه بر اهل بيت حسين عليه السلام روا شد، به يادها بيايد و زنده شود.
امام صادق فرموده است: حسين بن على را در حالِ اندوه و حزن و رنج و خاك آلوده و پژمرده و گرسنه و تشنه زيارت كن:
«اذا ارَدْتَ الحسين فَزُره و انتَ حزينٌ مكروبٌ شُعثاً غُبراً
1) همان ص 201 به بعد، احاديث مكرّر.
جائعاً عَطشاناً.» (1)
داشتن چنين حالتى در زيارت، ترسيم حوادث روز عاشوراست و اينگونه به ديدار رفتن، نشانه آن شيفتگى قلبى و دلدادگى فراوان است، از اين رو اين غبار، خود، طراوت و پاكى است و اين آشفتگى و افسردگى، نشاط روح عاشق است.
از شيشه، غبار غم نمىبايد شست
وز دل، رقمِ «الم» نمىبايد شست
پايى كه به راه عشق شد خاك آلود
با آب حيات هم نمىبايد شست (2)
حسين، عزيز همه است. در سوگ اين عزيز، و در زيارت خاك آن شهيد، زائر بايد خود را داغديده و عزادار و غمگين بداند و بنماياند. سفر كربلا، سفر تفريح و تفرّج نيست. زيارت حسين، اردوى تفريحى و پيكنيك نيست. از اين رو، گاهى امامان مىديدند كه گروههاى زائر، همراه خود، وسايل پخت و پز و كباب و بزغاله و حلوا و فرنى و سفرههاى رنگين مىبرند، بر مىآشفتند و اعتراض مىكردند كه: آيا شما سر خاك پدرتان هم اينگونه مىرويد؟!
وقتى به امام صادق خبر مىرسد كه جماعتى از زوّار حسين، زاد راه و رهتوشههاى خوب و معطّر بر مىدارند، مىفرمايد:
اگر اينان، قبر پدران، يا مادران يا دوستان خويش را زيارت كنند، هرگز چنين نمىكنند:
«لَوْ اتيتُم قُبورَ آبائكم وَ امّهاتِكم لم تفعلوا ذلك»
راوى مىپرسد: پس چه بخوريم؟ حضرت پاسخ مىدهد: نان و شير.
بدينگونه است كه سمبل مظلوميت اهل بيت را مىتوان حفظ كرد و كربلا را همواره زنده و سازنده نگهداشت، حتى با تحمّل هزينهها و خرجها و شدايد و رنجها. خداوند هم تضمين كرده است كه آنچه در اين راه، خرج شود جبران كند.
در زيارت مرقد آن امام مظلوم، بايد به آن جلوههاى تابناك عظمت و معنويت و حماسه و فداكارى توجّه داشت و به «حقِ» او بايد عارف بود.
بايد دانست كه سيدالشهدا و يارانش، كه بودند؟ چه كردند؟ چرا شهيد شدند و ما بايد چه كنيم؟ توجّه به اين جهات، شايد يكى از معانىِ «عارفاً بحقّه» باشد كه در دستورهاى ائمه در مورد زيارت، مطرح شده است.
مرحوم نراقى، در توجّه دادنِ به شهيد كربلا و مدفونِ در آن تربت والا، مىگويد:
«... در زيارت كربلا، به يادآور، كه فرزند رسولخدا، در اين سرزمين به شهادت رسيده و امام حسين و اولادش و نزديكان و يارانش در همينجا شهيد شدهاند و خانوادهاش به اسارت درآمدهاند. اندوه را بر قلبت تجديد كن و به كربلا، با چهرهاى ژوليده و غبارآلود، با دلى
شكسته و قلبى محزون داخل شو، در دل، حرمت و شرافت اين سرزمين را حاضر كن، كه اين، سرزمينى است كه در تربتش شفاست، و دعا در آنجا ردّ نمىشود، و خداوند، آنجا را در قيامت، از والاترين بقعههاى بهشتى قرار مىدهد. با آرامش و وقار، وارد حرم كه شدى، و چشمت بر ضريح منوّر آن حضرت و ديگر شهدايى كه در ركابش به شهادت رسيدند و در جوارش آرميدهاند افتاد، آن اشخاص را در نظرت مجسّم كن، يكايك آن حوادث و وقايع را از نظر بگذران و در پيش چشم خود مجسّم ساز كه: حسين در كربلا ايستاده است، يارانش، يك به يك مىآيند و پس از سلام بر او، اجازه جهاد و ميدان رفتن مىطلبند، آن حضرت اجازه مىدهد. به قلب دشمن حمله مىكنند و در درگيرى به شهادت مىرسند، و در واپسين دم، حسين را صدا مىزنند، امام هم بسرعت، خود را بر بالين آنان مىرساند ...» (1)
كربلا، سرزمينى است كه نشانههاى آن حماسه جاويد و حق مجسّم را در خود دارد. از اين رو، مقدّس و مبارك و مؤثّر و مربّى است.
قداست خاك كربلا، بخاطر خون حسين است، كه حسين،
1) جامع السعادات، محمدمهدى نراقى، ج 3 ص 403.
خود، خون خداست و پسرِ خون خداست (يا ثارَاللَّه و ابنَ ثاره) شگفت نيست اگر خون، به خاك، اعتبار بخشد.
عجب نيست اگر شهادت، به زمين و در و ديوار، آبرو و ارزش بدهد.
«كربلا»، در بردارنده حسين شهيد است، حسينى كه فداى اسلام و كشته راه دين گرديد.
آيا تربت چنين شهيدى، شايسته تجليل نيست؟
برخاك مزار چنين آزادهاى بايد بوسه زد و تربت اقدس و اطهرش را بايد توتياى چشم كرد و مُهر نماز نمود، چرا كه اين عظمت، بخاطر شهادت است.
«شهادت، خاك را بوييدنى كرد»
«شهادت، سنگ را بوسيدنى كرد»
براى الهام از مكتب خونين كربلا و درسهاى بلند و والاى عاشورا، تربت كربلا را بايد هنگام نماز، كه تقرب به خداست، زير پيشانى گذاشت، و در سجّاده، عطر شهادت را از آن تربت، استشمام كرد.
و اين، سفارش امامان ماست.
خاك كربلا، مهر نماز مىشود و به سجده بر آن توصيه مىگردد.
«كربلا» به عنوانِ تجسّم يك فرهنگ انقلابى و پرشور و پرخاشگر عليه سلطههاى ستم مطرح بود و قبر حسين بن على عليه السلام و تربتِ خونينِ اين شهيد بزرگ و يارانش، كانون الهام، و مكتب آزادى بخش و حركت آفرين.
در فرهنگ شيعه و درباور حسينيان تاريخ و آشنايان با اهل بيت، كلمه «تربت»، بار محتوايى غنى و تاريخى داشته است. چه به صورتِ مهر نماز، يا خاكِ تيمّم، يا تسبيح سجّاده، يا خاك شفابخش و متبرّك.
امامان، تلاش مىكردند كه شيعه را به فرهنگ شهادت، سوق دهند. اين تشويق، در سايه روى آوردن به نمودها و سمبلها و مظاهرى انجام مىگرفت كه يادى از آن حماسه را دربر داشته باشد و تداعى كننده آن حماسهها و خونها و شهادتها باشد. حتى به صورتِ قرار دادنِ تربت كربلا در محلّ سجود، تا تعظيم به آرمان والاى شهيدان كربلا باشد، و قرار دادن تربت، زير بينى، هنگام سجده، تا بوى خون شهداى كربلا، جان را طراوت بخشد. چرا كه:
«از خاك شهيد، بوى خون مىآيد».
امام صادق عليه السلام:
«السجودُ عَلى تربة الحسين عليه السلام يَخرِقُ الحُجُبَ السّبع». (1)
سجده بر تربت حسين، حجابهاى هفتگانه را كنار مىزند.
1) بحارالأنوار چاپ بيروت ج 82 ص 153 و 334.
حضرت فاطمه زهرا عليها السلام آن تسبيحاتِ مخصوص را، با تسبيحى مىگفت كه از يك نخ مفتول از پشم درست شده بود و به تعداد تكبيرات، «گِرِه» داشت. وقتى كه «حمزه سيّدالشهدا» به شهادت رسيد، از خاك قبر او، تسبيح ساخت. از آن پس، مردم هم به تبعيّت از او چنان كردند. تا اينكه حسين عليه السلام به شهادت رسيد.
مردم، بخاطر فضيلت و مزيّتِ افزونتر تربتِ امام حسين، از تربت قبر آن شهيد، تسبيح ساختند. (1)بالاتر از اين، سفارش ائمّه است كه: كام فرزندان خود را هنگام ولادت، با تربت قبر حسين بن على عليه السلام برداريد. به اين تعبير، روايات متعدّدى نقل شده است. از جمله سخن امام صادق عليه السلام است كه:
«حَنِّكُوا اولادَكم بتربةِ الحسين، فَانّها امانٌ» (2)
نه تنها تربت شهيد، بلكه هر چيزى كه از شهيد، يادگار مانده و نشانى از اوست و كوچكترين پيوندى با يك شهيد دارد، براى وارثان خط شهادت و شاگردانِ اين مكتب، الهام بخش، عزيز، مقدّس، متبرّك، ارزشمند و خاطرهآميز است.
گاهى «جغرافى»، گوياى يك «تاريخ» است.
گاهى قطعهاى زمين، حامل يك «فرهنگ» است.
گاهى نهر آبى، ديوار ديارى، ستون مسجدى، بقاياى شهرى، ردّ پايى، نقش ديوارى و ... در بردارنده يك دنيا خاطرات تاريخى تلخ و شيرين است، رواقِ تاريخ و آيينه حوادث است.
از آنها بايد الهام گرفت و با تأكيد بر آنها، تاريخ را به ياد آورد.
«فرات»، از اينگونه نهرهاست و آب فرات، در قاموس فرهنگ شيعه، بار معنوى و محتواى فرهنگى دارد و راز دار بزرگ و مقدّسى است كه امواجش، حماسه كربلا و آن تشنگيها، ايثارها، حماسهها، قهرمانيها و ايمانها را به يادها مىآورد.
آب «فرات» و خاك «كربلا»، هر دو يادآور عاشورايند.
و هر دو، در الهام بخشى، مؤثّر و كارساز،
و هر دو، مورد تشويق و ترغيب اهل بيت و ائمّه، و هر دو، مقدّس و مبارك و عزيز.
در حديثى، «رود فرات» و «رود نيل»، رودهاى مؤمن به حساب آمده است:
«نهرانِ مؤمنان و نهران كافران، فالمؤمنان:
الفرات و نيل مصر ...» (1)
و در حديثى، فرات، نهرى بهشتى به حساب آمده است:
1) وسائلالشيعه، ج 17 ص 215.
«اربعة انهارٍ من الجنّة: الفرات ...» (1)
غسل كردن از آب فرات، براى زيارت اباعبدالله الحسين عليه السلام يا غير آن، بسيار فضيلت دارد.
و چه پاداشهاى عظيم، بيان شده است براى زائران قبر حسين بن على عليه السلام كه در فرات، وضو بگيرند و غسل كنند و باوقار و آرامش، به زيارت آن حضرت شرفياب شوند. (2)همچنين، برداشتن كام نوزاد با آب فرات، و چشاندن آب مقدس اين نهر بهشتى به كودكانى كه بناست با محبت و ولايت خاندان وحى و اهل بيت پيامبر بزرگ شوند و «تربيتِ عاشورايى» يابند، امرى است كه دستور اكيد ائمّه است.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«ما اظُنّ احداً يُحَنِّكُ بماء الفراتِ الّا احَبَّنا اهلَ البَيتْ» (3)
و يا به اين تعبير كه:
«من شَرِب مِن ماء الفراتِ و حَنَّك به فانّه يُحِبُّنا اهلَ البيت» (4)
يعنى: هر كس از آب فرات بنوشد. يا كام خود را با آن برگيرد، حتماً دوستدار ما اهل بيت خواهد بود.
ايجاد پيوند با كربلا و اهل بيت با آب فرات، از آغاز حيات
شروع مىشود و فرات، آبِ حياتِ جانهاى مستعدّ مىگردد و در «خطّ» صحيح مىكشاند و هدايت مىكند.
الهام بخشى تربت شهداء، و حركت آفرينى مزار حسين بن على عليه السلام، تنها در شرايط آباد بودن مرقد، و داشتنِ صحن و سرا و قبه و بارگاه نبود. از همان آغاز، آغاز شد. حتّى از همان عصر عاشورا.
در همان روزهاى نخست پس از شهادت، كه نه قبرى بود و نه ضريحى و نه نشانى، شهادتگاه سيدالشهدا قبله دلها شد و كانون شورانگيزترين عشقهاى پاك .... و عاشورا و كربلا، كلاس خود را داير كرد.
جاذبه معنوى آن تربت خونين، از جاى ديگر بود.
مگر كسى مىتواند به حق و انسانيت و آزادگى معتقد باشد و در ستايش شهداى كربلا زبان نگشايد؟
مگر مىشود، انسانى ضدّ ظلم و طرفدار مظلوم باشد و بر مظلوميّت كشتگان آن دشت خونين اشگى نريزد؟ آهى سر ندهد، نالهاى نكند، مرثيهاى نخواند، شعرى نسرايد؟!
كوفيانى كه در حمايت از مسلم بن عقيل و حسين بن على عليه السلام كوتاهى و سستى نشان داده بودند، پس از شهادتِ امام حسين عليه السلام در كربلا خود را مقصّر و گناهكار مىدانستند و توبه خويش را تنها
با يك قيام مسلّحانه و انتقام خون شهيدان از امويان قابل قبول مىدانستند. اينان كه توبهكنندگان بودند، حركتشان به نام «قيام توابين» معروف است.
در نهضت توابين كربلا، پس از تشكيل هستههاى اصلى قيام و آماده شدن شرايط براى شروع انقلاب، وقتى در سال 65 هجرى قيام خود را بر ضدّ حكومت اموى اعلان مىكنند، تصميم مىگيرند به زيارت قبر حسين عليه السلام بروند تا توبه خود را به درگاه پروردگار، نزد مرقد او اعلان كنند.
به نقل تواريخ، دستههاى توّابين به طرف كربلا رهسپار شدند.
وقتى به كربلا رسيدند، همه يكصدا فرياد كشيدند: «يا حسين!» ...
و گريه و زارى كردند و به درگاه خداوند، توبه و تضرّع نمودند تا خداوند، گناهانشان را ببخشد، آنان در برابر بارگاه امام حسين عليه السلام گفتند:
خدايا رحمت فرست بر حسين، شهيد فرزند شهيد، هدايت يافته پسر هدايت يافته، صدّيق فرزند صدّيق.
خدايا! ... تو را شاهد مىگيريم كه بر دين و راه آنان هستيم، دشمن قاتلانشان و هوادار و دوستدار دوستانشان هستيم.
خدايا! ... ما فرزند دختر پيامبرت را خوار كرديم. گذشته ما را ببخش و توبه ما را بپذير و حسين عليه السلام و اصحاب شهيد و صديق او را رحمت فرست. (1)
1) حياة الامام الحسين بن على، باقر شريف القرشى، ج 3، ص 452.
و چنان بر قبر شريف آن حضرت ازدحام نمودند كه بيش از ازدحام حاجيان بر «حجرالاسود» بود.
«سليمان بن صرد»، رئيس توابين، در ربيعالثانى سال 65 هجرى، اصحاب خود را جمع كرد و به «نُخيله» رفتند و در آنجا اردو زدند. پس از سه روز كه آنجا بودند و به سازماندهى و تكميل نيروهاى خود مشغول بودند، به كرانه فرات رفتند. سپس بر تربت حسين شهيد در كربلا حاضر شدند. وقتى به محلّ قبر رسيدند، يكصدا صيحهاى زدند و بشدّت گريستند. گريهاى كه پيرامون قبر حسين بن على نظيرش ديده نشده است.
از آن پس بود كه فريادِ «يا لثارات الحسينِ» (1)توابين زمين را در زير پاى بنىاميّه مىلرزاند. كوفه شاهد رفت و آمدهاى مسلّحانه آنان به سوى قبر حسين عليه السلام بود. هنگامىكه قبر آن حضرت را ترك مىكردند، پشيمانى و حماسهشان افزايش مىيافت، موجى بودند سرازير، بر ضدّ بنىاميّه، و آرزويشان هم كشته شدن در راه خونخواهى حسين عليه السلام بود ... (2)الهام بخشى «كربلا» را براى مبارزان، از سختيگريهاى پس از قيام نسبت به زيارت مىتوان فهميد، كه از سوى سلطه جابران اعمال مىشد. پس از خروج و قيام زيد بن على بن الحسين در
كوفه و شهادتش در سال 121، منع و مراقبت و كنترل زيارت حسين عليه السلام در كربلا زيادتر شد و هشام بن عبدالملك، مأمورانى را براى كنترل گماشته بود. (1)نگهبانى از چنين مرقدى، حفاظت از سرچشمه الهام است. و نصب نشانه براى گم نشدن قبر، دليل پاىبندى به اين كانون اميدبخش است.
شيعيان، از همان آغاز، همتى بلند و تلاشى چشمگير داشتند تا مركزيّت كربلا را حفظ كنند.
... آنانكه حسين عليه السلام را به خاك سپردند، بر سر قبر او نشانهها و علائمى برپا داشتند تا آثار آن از بين نرود. در عهد بنىاميّه، براى قبر حسين، نگهبانانى گماشته بودند تا از رسيدن زائران به قبر مطهّر ممانعت به عمل آورند.
حسين عليه السلام در كربلا شهيد شد.
آرى ... ليكن، پروانههايى كه شيفته نورند، شمع محفل آراى خويش را يافتند و از شعله شمع، پيراهنِ عشق پوشيدند و با جان باختن و پرسوختن، تعلّق دل را فرياد زدند.
«كربلا»، يك دانشگاه سازنده شد، و قتلگاه، يك مركز الهام.
1) همان.
عصر عاشورا، زينب كبرى عليها السلام در سخنانى به امام سجّاد عليه السلام گفت: در همين سرزمين كربلا، براى قبر پدرت سيدالشهدا، علامتى و نشانى نصب مىكنند كه اثرش هرگز كهنه و فرسوده نمىشود و با گذشتِ روز و شب، محو نمىگردد و مردم از هر سوى به زيارتش خواهند آمد و سران كفر و زمامداران ستم و پيروان گمراهى، هر چند در زدودن و محو كردن و از بين بردن و خاموش كردن آن بكوشند، آثارش آشكارتر و كارش بلند مرتبهتر خواهد شد ...». (1)و چنين نيز شد. تاريخ، گوياترين شاهد، بر صدق سخن عقيله بنىهاشم، حضرت زينب است.
به نوشته تواريخ، «عمارتِ مرقد حسين عليه السلام از همان زمان شهادت سيدالشهدا و اصحابش در سال 61 هجرى شروع شد.
چون «بنىاسد» شهدا را به خاك سپردند، بر قبر آنان نشانههايى گذاشتند كه محود نشود و «مختار بن عبيد»، آن مشهد را استوار ساخت و روستاى كوچكى در اطرافش بنا نهاد و آن مزار در عهد بنىاميّه آباد بود و دو درب داشت، شرقى و غربى، كه مسلمانان و مؤمنين به قصد زيارت، آهنگ آنجا را مىكردند. در عهد هارونالرشيد- خليفه عباسى- آنجا را ويران كردند ولى در زمان مأمون، به دستور وى تجديد بنا شد، زيرا نسبت به علويّون ابراز نزديكى و دوستى مىكرد. ولى در دوره متوكّل، «ديزج يهودى» به
1) تتمة المنتهى، مرحوم شيخ عباس قمى، ص 242.
دستور متوكّل آن ساختمان را ويران كرد و از زيارت مردم جلوگيرى نمود ...». (1)شور شهادتطلبى را كه در سايه محبّت به اهلبيت و عشق به امام حسين عليه السلام پيدا مىشد و در تجمّع بر قبر آن حضرت و عزادارى بر سر خاكِ آن سالار شهيدان تجلّى مىكرد، مىخواستند با محدود كردن مردم و فشارها و تضييقات و تخريب قبر مطهّر و ممنوع ساختن زيارت، از بين ببرند و اين شعله را خاموش سازند.
غافل بودند كه آن جلوگيريها از زيارت و آن تخريبها و اهانتها نسبت به مزار شريفِ امام، آن شوق را مشتعلتر مىكند. ايجاد فراق و جدايى، محبت و اشتياق را مىافزايد.
اوج اين سختگيريها نسبت به زائران و تخريب و اهانت نسبت به قبر حسين عليه السلام در زمان خليفه سفاك، متوكّل عباسى بود.
متوكّل، پاسگاهى را براى سپاه خود در نزديكى كربلا قرار داده و به افراد خود فرمان اكيد داده بود كه: هركس را يافتيد كه قصد زيارت حسين را داشت، او را بكشيد. (2)اين دستور قتل نسبت به زائران حسين عليه السلام اوج خباثت و كينهتوزى متوكّل را مىرساند. به امر متوكّل هفده مرتبه قبر حسين عليه السلام را خراب كردند. (3)و بعد از متوكّل هم خلفاى ديگر عباسى مانند «مسترشد» و «راشد» نسبت به قبر
و زيارت و زائرين، سختگيريهايى داشتند.
شيعيان، طبق توصيه امامان، زيارت حسين بن على عليه السلام را مورد توجّه خاص قرار مىدادند و در اين راه، از همه خوفها و خطرها استقبال مىكردند و پيوند خويش را با سالار شهيدان قطع نمىكردند، هر چند به محروميّتها گرفتار مىشدند و يا حتّى به شهادت مىرسيدند.
مرحوم شيخ عباس قمى مىنويسد:
«و هم از جمله كارهاى متوكّل در ايّام خلافت خود، آن بود كه مردم را منع كرد از زيارت قبر حسين عليه السلام و قبر اميرالمؤمنين عليه السلام و همّت خود را بر آن گماشت كه نور خدا را خاموش كند و آثار قبر مطهّر امام حسين را برطرف كند و زمين آن را شخم و شيار نمايد و ديدهبانها در طُرق و راههاى كربلا قرار داد كه هر كه را يابند كه به زيارت آن حضرت آمده است او را عقوبت كنند و به قتل برسانند ...». (1)خلفاى جور، نمىتوانستند ببينند كه در پيش چشمشان و در كنار قدرت و سلطهشان، شيعيان كه خلافت آنان را به رسميّت نمىشناختند و چه بسا معارضه و مقابله با آن مىكردند، كانون الهام بخشى براى مبارزات خويش پيدا كنند و از قبر حسين، بعنوان يك پايگاه و سنگر استفاده كنند.
در سال 236 متوكّل دستور داد كه قبر حسين بن على و خانههاى اطراف آن و ساختمانهاى مجاور را ويران كردند و امر
1) تتمة المنتهى، ص 239.
كرد كه جاى قبر را شخم زدند و بذر افشاندند و آب بستند و از آمدن مردم به آنجا جلوگيرى كردند. (در اجراى اوامر متوكّل) مأموران پليس او در آن منطقه ندا دادند كه: بعد از سه روز، هر كس را در آجا ببينيم، گرفته و به سياهچال زندان مىفرستيم. مردم از روى هراس، پراكنده شدند و آن سرزمين شخم زده شد و اطرافش زراعت شد. (1)آيا با تخريب قبر، مىتوان الهام معنوى و روحى را از تربتِ سيدالشهدا گرفت؟
آيا با حمله و هجوم به مزارات معصومين، مىتوان عقيده و ايمان به آنان را از مردم سلب كرد؟
تجربه و تاريخ نشان داده است كه حكّام ستمگر در اين مورد، هرگز موّفق نبودهاند.
بقاع متبرّكه معصومين، همواره سنگرى محسوب مىشد كه متديّنين متعهّد به حق و تقوا و عفاف، در سايه آن، با فرهنگهاى پوچى و فساد و زورمدارى ستيز مىكردند. از اين جهت، هميشه مورد خشم و غضب سلاطين جائر و قدرتمندانِ مردم فريب بوده است و ستمگران در راه سركوبى مقاومت مردم، حتى در حال تحصّن و پناهندگيشان به حرمهاى مطهّر هم، حرمت آن حرمها را نگاه نداشته، و به حريم ملكوتى آنها تجاوز كردهاند.
گروه منحرف و طغيانگر وهّابيها هم، در تخريب قبور متبرّكه و
1) تاريخ طبرى 8 جلدى چاپ قاهره ج 7، ص 365.
آزار زائران پاكدل و توهين به مقدّسات و باورهاى عميق مردم مؤمن، دست كمى از حاكمان غاصب نداشتهاند.
همين فرقه منحرف وهابى، كه در حجاز قيام كردند و شهرها و آباديهاى بسيارى را غارت كرده و قبور زيادى را ويران كردند و مسلمانان زيادى را از دم تيغ گذراندند، هجومشان از سال 1216 هجرى به كربلا آغاز شد و اين تهاجمات به مدّت 10 سال ادامه داشت. (1)سعود بن عبدالعزيز وهابى، لشگر فراوانى از عربهاى نجد تجهيز كرد و به عراق هجوم آورد. كربلا را محاصره نمود و به زور وارد شهر شد و مردم را از دم تيغ گذراند و فقط كسانى جان سالم به در بردند كه از شهر گريختند يا در پناهگاههايى مخفى شدند.
مهاجمان، شهر را غارت و قبر حسين عليه السلام را خراب كردند و ضريح مقدس را كندند و تمام اشياء گرانبهاى حرم را به تاراج بردند.
خون حسين عليه السلام در رگ زمان جاريست.
و حماسه «كربلا»، در نجف، حلّه، كوفه، كاظمين و ... عشائر و قبائل عراق، ريشه دوانده است.
«زيارت حسين» عليه السلام، همواره رمزى از عشق به حق و جهاد در
1) اعيان الشيعه، ج 1، ص 628.
راه آزادگى بوده، و زائر حسين عليه السلام هميشه تحت تأثير مكتب عاشورا قرار گرفته است.
زائر حسين عليه السلام، هم بر او مىگريسته است،
هم از شهادتش، درس شهامت و شهادت مىآموخته است،
هم در راه خونخواهى مظلومان كربلا، با ستمگران در مىافتاده است،
هم در راه مبارزه با ظلم، از عاشقان حسين عليه السلام، گروههاى مبارزاتى فراهم مىآورده است،
و هم، زمينه را براى منتقم دادگستر، حضرت مهدى عليه السلام فراهم مىكرده است.
اينها، مراحلى از رشد كيفى زيارت و زائر است، كه ضرورى مىباشد. نتيجه اين رشد، آگاهى اجتماعى و مقاومت انقلابى مردم در مقابل خشونت و سختگيرى سلطههايى بوده كه از تجمّع زائران و بسيج حماسى نيروهاى كربلايى، وحشت و هراس داشتهاند.
اين حركت رشد، از گريه و اندوه، به آگاهى و شعور مكتبى، و از آگاهى به درگيرى با سلطههاى ستمگر در زمان بنىاميّه و بنىعباس هم بوده است. شاهدش، سختگيريهاى هارون و حجّاج و متوكّل و ... بود.
در تاريخ معاصر ما هم، كربلا، نقش الهام بخشى خود را به خوبى ايفا كرده و مىكند.
دستههايى كه به عنوان عزادارى و زيارت، راه مىافتد و به
حرم حسينى ختم مىشود، سابقهاى بس طولانى دارد. همين موكبها و هيئتها، ياد حين و كربلا را در دلها و ذهنها و زندگيها زنده نگهداشتهاند.
اين گروهها، به ويژه در كربلا، و راههايى كه به كربلا منتهى مىشود، علاوه بر جنبه عزادارى از بُعد زيارتى هم برخوردارند.
عزاداران زائر، يا زائران عزادار.
هجوم عاشقانه زائران حسين عليه السلام به كربلا، بخصوص در روزهايى همچون عاشورا، اربعين، ايّام رجب، نيمه شعبان، و ....
حال و هواى ديگرى دارد.
قبله كربلا، چنان جاذبهاى دارد كه دلهاى تودههاى وسيعى از علاقهمندان را به آن «كوى عشق» و «مكتب شهادت» مىكشد.
در تاريخ و فرهنگ عراق، مخصوصاً در ميان عشائر حاشيه فرات و دجله، اين تعلّقِ خاطر و دلبستگى معنوى، افزونتر است.
معنويت و صفا و يكدلى زائران حسين عليه السلام براستى از كراماتِ آن «ثارالله» عزيز است.
شكوه معنوى كربلا، در اينگونه روزها، زنده بودن حسين عليه السلام را آشكارتر نشان مىدهد.
در عراق، از سالها پيش، چنين رسم است كه هيئتها و دستهها و كاروانهايى، كوچك يا بزرگ، در ايّام خاصّى براى زيارت كربلا، حركت مىكنند. از بصره، بغداد، و ... بطور عمده از «نجف».
گاهى در نيمه شعبان، براى زيارت شعبانيّه، و گاهى اوّل رجب،
و بيشتر در ايّام محرّم و عاشورا و بخصوص اربعين. زيارت حسين عليه السلام در اربعين، شلوغتر، پرشكوهتر، فراگيرتر و حسّاستر از ايّام و مناسبتهاى ديگر است.
اربعين، عرفه، نيمه شعبان، اوّل رجب، موسمهاى مخصوص زيارتِ پيادهِ است.
علماى بزرگ گذشته نيز، در اين كاروانها شركت كرده و پياده به كربلا مىرفتند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام:
«يا على! به خدا سوگند، تو در سرزمين «عراق» كشته و دفن مىشوى.
«على عليه السلام: يا رسولالله! براى زائران ما و آباد كنندگان و ملازمان قبور ما چه پاداشى است؟
«پيامبر صلى الله عليه و آله: خداوند، قبر تو و فرزندت را از بقعهها و عرصات بهشتى قرار داده و قلوب بندگان برگزيده و نجيب خود را به سوى شما متمايل ساخته است، بگونهاى كه در راه شما، شكنجه و آزار و تحقير را متحمّل مىشوند ولى قبور شما را آباد مىكنند و به عنوان تقرّب به خداوند و دوستى با پيامبر، فراوان به زيارت آن قبور مىآيند. اينان اختصاص يافتگان به شفاعت من مىباشند. هر كس به تعمير و آبادى قبور شما بپردازد، گويا در بناى «بيتالمقدس»،
حضرت سليمان را يارى كرده است ...» (1)مىخواهيم بر تربت ابوتراب حضور يابيم و به زيارتِ نجف و به ديدار مرقد امام ولايت برويم.
قبر على عليه السلام، در «نجف» است. و نجف، شهرى است قديمى، كه در پشتِ كوفه احداث شده، و كوفه نيز، شهرى باسابقه و بزرگ و تاريخى از شهرهاى «عراق» است.
آنچه اوّل بوده، «كوفه» بوده است. درختى تناور در تاريخ! و نجف، شاخهاى است كه پس از شهادت على بن ابىطالب عليه السلام و دفن او، بر تنه كوفه روييده است. هر چند خود اين شاخه، پربارتر و سنگينتر از بدنه اصلى شده است، ولى تا سالها (بيش از يك قرن) جز اندكى از علويّون، از گنج نهفته در اين خاك، كسى خبر نداشت، كه بعداً به اين ماجراى جانسوز اشاره خواهيم داشت.
در هر صورت، كوفه، پيوندى تفكيك ناپذير از «نجف» و «كربلا» دارد و شهرى است پرماجرا و حادثه خيز و ديارى است پر از خاطرهها و مخاطرهها، فرازها و نشيبها، تلخيها و شيرينيها.
گذشته از جنبه تاريخى، كوفه در فرهنگ اهل بيت عصمت، سرزمينى مقدّس و دوست داشتنى است. گرچه در تاريخ، حرمت و قداست و محبوبيّت كوفه، لگدمال اميال حكّام شد و بارها و بارها، جويهاى خون، در اين شهر، روان گرديد و سرها بر دارها رفت و زبانها از قفا بيرون آورده شد و آزادى را پاى حكومتهاى زور و
1) وسائل الشيعه، ج 10 ص 298 حديث 1.
سرنيزه و زندان، به كرّات و مرّات، قربانى كردند.
گرچه كوفيان به بىوفايى و سستعهدى معروف شدهاند، ليكن كوفه، پايگاه و خاستگاه كسانى بوده كه اهل «ولايت» بوده و به «عترت» عشق مىورزيدهاند و شايد به تاوانِ همين پيوند با اهل بيت، آنهمه مورد ستم قرار گرفته است. اين همان كوفهاى است كه امام صادق عليه السلام دربارهاش فرمود:
«كوفه، تربتى است كه ما را دوست دارد و ما آن را دوست مىداريم، خدايا هر كه سوء قصد به آن بكند، به تير بلايش بزن، و هر كه با آن دشمنى كند، دشمنش باش.» (1)و نيز، آن حضرت فرموده است:
«مكّه، حرم خداوند است، و مدينه، حرم محمّد صلى الله عليه و آله و كوفه، حرمِ على بن ابى طالب عليه السلام است.» (2)در همين كوفه، بنا به روايات، قبر آدم، نوح، هود و صالح است.
در همين كوفه على بن ابى طالب عليه السلام خلافت كرده، در مسجد كوفه «دكّة القضاء» داشته، خانه و زندگيش در اين شهر بوده، بر كوچههاى اين شهر قدم گذاشته است.
ايام محدود و كوتاه خلافت امام مجتبى عليه السلام پس از شهادت پدرش اميرالمؤمنين در محراب خونين عبادت، در همين شهر بوده است.
مسلم بن عقيل، نماينده حسين بن على عليه السلام در همين شهر به شهادت رسيد و پيكرش از بالاى دارالأماره، به پايين افكنده شد.
هانى بن عروه، حامى مسلم و شيعه حسين، در كوفه به شهادت رسيد.
نامههاى فراوان دعوت را مردم همين جا به سيدالشهدا نوشتند و امام حسين عليه السلام، در پاسخ آنهمه دعوتها و دعوتنامهها بود كه به سوى اين شهر حركت كرد و قبل از رسيدن به كوفه، در كربلا به شهادت رسيد.
زينب كبرى عليها السلام در بازار و دارالأماره همين شهر سخنرانى كرد و شادى كوفيان را به عزا مبدّل ساخت.
حُجر بن عدى، آن انقلابى مرد شجاع و پرهيزكار، با اصحاب پاكبازش در كوفه قيام كرد و به شهادت رسيد.
عمرو بن حمق خزاعى، از ياران خالص على عليه السلام در كوفه، لباس سرخ شهادت پوشيد.
ميثم تمّار، صحابى بزرگ على عليه السلام به دستور ابن زياد، در كوفه، از فراز دار، به معراج رفت.
رُشيد هَجَرى، آن شيعه خالص اميرالمؤمنين، در كوفه شهيد شد.
نهضت توّابين، و خروج آنان بر ضدّ امويان، در سال 65 هجرى، از نخيله كوفه انجام گرفت و شعار «يالثارات الحسين» آنان در كوفه طنين افكند.
قيام و خروج مختار در سال 66 هجرى در كوفه بود.
جنايتها و فجايع «حجّاج بن يوسف ثقفى» و كشتارهايش، زندانهايش و قلع و قمع آل على توسط او در كوفه بوده است.
دستگيرى و شهادت پاكان و دليرانى همچون «قنبر»، غلام على عليه السلام، «كميل بن زياد»، «سعيد بن جبير» به دست حجّاج خون آشام، بر پيشانى كوفه نوشته شده است.
در كوفه، صدها شهيد از فرزندان فاطمه و آل على عليه السلام مدفونند.
قبر بزرگانى چون كميل، خبّاب بن ارتّ، اخنف بن قيس، سهل بن حنيف انصارى و ... بسيارى ديگر، در كوفه است. كه برخى بىنشان و اثر است و بعضى، قبّه و بارگاهى دارد كه مورد زيارت شيعيان قرار مىگيرد. (1)اين، چهره تاريخى كوفه است.
در كوفه، «مسجد كوفه»، از عظيمترين و مقدّسترين مساجد و قطعههاى روى زمين است كه بسيار فضيلت دارد و محلّ مسجد كوفه، بنا به روايت، خانه آدم و نوح، مصلّاى ابراهيم و مصلّاى حضرتِ مهدى عليه السلام و محلّ عصاى موسى و شجره يقطين و خاتم سليمان است و جايى است كه كشتى نوح از اينجا جريان يافته و قبور انبياء و مرسلين و اوصياء است. اينها چيزهايى است كه در روايات عنوان شده است. مسجد سهله، مسجد حضرت يونس، مسجد حنّانه، مسجد زيد بن صوحان و صعصعة بن صوحان نيز در
1) براى آشنايى با تاريخ مفصّل كوفه مىتوانيد به كتاب «تاريخالكوفه» اثر سيد حسين براقى نجفى چاپ نجف 1356 ه. ق مراجعه نماييد.
كوفه است. (1)حال كه مختصرى با كوفه و حادثهها و شهيدان و بزرگمردانش آشنا شديم، به «نجف» مىپردازيم كه قرارگاه اصلى ماست و مزار ابوتراب، پيشواى پاكان در آنجاست.
در كناره كوفه، در قديم دريايى بوده است كه خشكيده است. بر كرانه آن دريا، سرزمين بلندى بوده است كه مىگويند در طوفان نوح، كشتى نوح بر آن منطقه استقرار يافته است. آن سرزمين بلند را كه آب آنرا فرا نمىگرفت و به كوفه وصل بود، «نجف» مىگفتهاند.
طبق روايات، نجف مهبط اولياء خدا و خانه هجرت انبياء بوده و محلّ قرار كشتى نوح بوده، و اولاد نوح از اينجا پراكنده شدهاند و ابراهيم خليل در اين سرزمين زيسته است.
نخستين شهيد محراب و كشته عدالت، اميرالمؤمنين عليه السلام در 21 رمضان سال 40 هجرى، در پى ضربت ناجوانمردانه «ابن ملجم» به شهادت رسيد. نسبت به محلّ دفن، خود آن امام شهيد، دستور لازم را داده بود. فرزندان على عليه السلام آن حضرت را شبانه تشييع كردند و در بقعه و مرقد پاكش در نجف، به خاك سپردند.
جايى كه كيلومترها بيرون از شهر كوفه بود. علّت دفن امام در نجف، براى آن بود كه قبرش مخفى باشد. حضرت، دشمنان بسيارى داشت. بستگانِ كسانى كه در ميدانهاى جنگ- چه در
1) براى آشنايى با مساجد كوفه و اعمال آنها به مفاتيحالجنان مراجعه شود.
زمان و در ركاب پيامبر و چه در زمان خلافت خودِ آن حضرت- به تيغ ذوالفقارش به هلاكت رسيده بودند، نسبت به او كينه داشتند و بيم آن مىرفت كه عداوت خود را حتّى نسبت به قبر مطهّرش هم نشان بدهند. بنابر روايات، خوف آن بود كه خوارج و ديگران، قبر آن حضرت را نبش كنند. (1)اين تدبير و دورانديشى، بسيار بجا بود و گذشت زمان هم صحّت آنرا نشان داد. در دوران خفقانبارى كه شيعيان خالص و افراد مطمئن از محلّ دفن حضرت مطّلع بوده و به زيارت آن مىرفتند، حساسيّت و حسد مخالفان را برمىانگيخت.
«... قبر شريف اميرالمؤمنين تا زمان هارون الرشيد از بيگانگان پنهان بود. در سال 155 هجرى نخستين بقعه آن حضرت را هارون بنا نمود و صندوقى از سنگ سفيد با ضريحى روى قبر قرار داد. پس از آن محمد بن زيد، داعى صغير ملك طبرستان از احفاد زيد بن امام حسن عليه السلام در سال 287 به بناى قبّه و صحن و هفتاد طاق پرداخت.» (2)پنهان ماندن مدفن آن امام مظلوم، ريشههاى سياسى داشته و بخاطر مصونيّت از بروز عداوت امويان بوده است.
مخفى بودن جاى قبر آن حضرت، بسيارى از حقايق را روشن مىكند.
علّامه مجلسى (ره) مىگويد:
«علّت پنهان بودن قبرش، ترس از خوارج و منافقين بوده است و كسى جز خواصّ شيعه، از جاى مخفىِ آن اطلاع نداشت. تا اينكه در زمانِ «سفّاح»- خليفه عباسى- امام صادق عليه السلام به «حيره» برآمد و موضع قبر را نماياند و از آن پس تاكنون شيعه قبر امام را در همان موضع زيارت مىكند.» (1)در دورههاى بعد، به تدريج استقبال مردم از زيارت مزار امام على عليه السلام رو به افزايش مىرود و طبق روايتى از قول زائر قبر امام در سال 260 قبر على عليه السلام به صورتى بوده كه سنگهاى سياهى دورش چيده شده بود و غير از همان سنگچينى، بنا و بارگاهى نداشته است. (2)به نقل يك محقّق ديگر:
«... بعد از آشكار شدن قبر اميرالمؤمنين در نجف، آبادانى و عمارتها در اطراف مرقد مقدّس از سال 170 شروع شد و علويّون بخصوص شيعيان، آنجا ساكن شدند و باگذشت زمان آبادتر و پرجمعيّتتر شد و يك قرن نگذشته بود كه در نجف، غير از شيعيان بيش از 1900 نفر از سادات علوى مىزيستند و بتدريج رونق بيشترى يافت ...» (3)با گذشت زمان، نجف، به شهرى آباد تبديل مىشود كه عاشقان حق و شيفتگان اهل بيت به آنجا روى مىآورند.
عالم بزرگ شيعى، شيخ طوسى در قرن پنجم، حوزه علميه
نجف، اين كوثر پربركت را تأسيس مىكند و نجف، چشمهاى جوشان و زمزمى پرخير مىگردد كه مكتب مولا على عليه السلام را احيا مىكند.
با آنكه نجف، آب و هواى مساعدى ندارد و براى زندگى مساعد نيست، ولى جاذبه نجف، از آب حيات و هواى معنويّت آنست، نه آب و هواى طبيعىاش.
آرى ... نجف مهد علم و كانون معارف اهل بيت گشت و خاستگاه خورشيد دين، از حوزه هزار سالهاى كه شيخ طوسى سنگ بنايش را نهاد.
هزاران عالم شيعى، در اين حوزه پرورش يافتند و افقها را روشن ساختند. قبر بسيارى از علماى اسلام هم در همين نجف است، فرزانگانى همچون: شيخ طوسى، علّامه حلّى، مقدّس اردبيلى، بحرالعلوم، نراقى، صاحب جواهر، شيخ مرتضى انصارى، ميرزاى شيرازى، محقق ثانى، ميرداماد، استرآبادى، شيخ جعفر شوشترى، محمدكاظم خراسانى، محمدكاظم يزدى، ميرزا حسين نورى (1)علّامه امينى، آيةاللَّه حكيم و دهها چهره برجسته و معروف ديگر ...
1) منتخب التواريخ، ص 173.
امام صادق عليه السلام به «ابن مارد» فرمود:
«... اى «ابن مارد»! ...
«هر كس جدّم اميرالمؤمنين عليه السلام را، حق شناسانه و
«از روى معرفت زيارت كند، خداوند براى هر گامش
«پاداش حجّ و عمره مقبول مىنويسد.
«اى ابن مارد!
«به خدا سوگند، هرگز قدمى كه- پياده يا سواره-
«در راه زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام غبارآلود شود، به
«آتش دوزخ نمىسوزد.
«اى ابن مارد!
«اين حديث را با آب طلا بنويس ...» (1)***
اميرالمؤمنين، مظلومانه به شهادت رسيد و مخفيانه به خاك سپرده شد و تا يك قرن پس از شهادتش، قبرش پنهان بود و جز اندكى از ياران خالص و اصحاب مورد اعتماد ائمّه و علويون مرتبط با معصومين، كسى جاى دفن آن حضرت را نمىدانست. اين، به توصيه خود امام بود، براى پيشگيرى از نبش قبر و هتك حرمت از سوى منافقين و دشمنان و خوارج.
1) بحارالأنوار، ج 97 چاپ بيروت، ص 260، وسائلالشيعه، ج 10 ص 294 حديث 3.
زيارت آن امام، كه گامى در جهت تكريم حق و تجليل انسانيّت است. پس بىجهت نبود كه امويان، كينه على و آل على را در سينه داشتند و تاب ديدن و شنيدن فضيلتهاى صاحبان فضل و علم و شرافت و كرامت را نداشتند. دشمنى آل اميّه با آل على، از خصومتِ حق و باطل سرچشمه مىگرفت، نه چيز ديگر.
به كورى چشم شبكوران، آفتاب تابنده وجود على عليه السلام مىتابيد و جلوه جمال و كمال، در آن روزگار قحطى انسانيت و فقر معنويت، مىدرخشيد و حقارت دشمنان، در برابر عظمت على عليه السلام بيشتر معلوم مىشد.
على عليه السلام قرآن ناطق و عدالت و فضيلت مجسّم و حقيقت و كمال متبلور بود.
فضيلتهاى اهل بيت، حسدآور بود و على عليه السلام چهره بارز و پرجذبه اين خاندان، بيش از همه از فضايل بر خوردار بود و در نتيجه بيش از همه مورد كينهتوزى و دشمنى و حسد قرار گرفت، هم در زمان حياتش، هم پس از شهادتش.
تلاشهاى معاويه جهت كوبيدن خطّ على عليه السلام و به انزوا كشاندن و دور كردن اهل بيت از صحنه و هتك حرمت و حيثيّت و ترور شخصيّت آنان، از راههاى گوناگون انجام مىشد و معاويه از هر وسيلهاى جهت رسيدن به اين هدف شوم استفاده مىكرد.
گستاخى و دنائت و كينهورزى را معاويه به آنجا رسانده بود كه طبق بخشنامه، تمام خطبا و واليان وابسته را ملزم ساخته بود كه در جلسات و مجامع عمومى و نمازها و خطبهها و منبرها، على بن
ابى طالب را لعن و سبّ كنند و ناسزا گويند.
در ادامه همين سياست بود كه «زياد»، براى تصفيه كوفه از شيعيان على عليه السلام و از هم پاشيدن قدرت و تجمع آنان، تعداد 50 هزار نفر از آنان را به خراسان تبعيد كرد. (1)معاويه مقرّر كرده بود هر كس نامش «على» است او را بكشند.
و مورّخين نقل كردهاند كه علماء و راويان حديث، نسبت به نقل روايت از على عليه السلام با نام صريح او هراسان بودند و بخاطر ترس از بنىاميّه، هرگاه مىخواستند از آن حضرت روايتى نقل كنند، مىگفتند: پدر زينب (ابو زينب) چنين گفت ... (2)با وضعى كه ياد شد، طبيعى بود كه حتى پس از زمان معاويه هم، آن خطّ شوم ادامه يابد. گرچه در زمان «عمر بن عبدالعزيز» برنامه سبّ ولعن برداشته و ملغى شد ولى پس از روى كار آمدن بنىعباس هم در دورههاى مختلف، به شكلهاى گوناگون، خطّ و فرهنگ اهل بيت مورد تهاجم قرار مىگرفت و مسأله زيارت هم- جز در يكى دو برهه كوتاه از زمان- با محدوديّت و خوف و هراس انجام مىگرفت و امكان تجليل شايسته و احياء نام و آثار و نشانههاى پيشوايان معصوم شيعه و بزرگداشت مناسب فراهم نبود.
ائمّه ما يكى از برنامههايشان احياء حق و تجليل از فضايل
اهل بيت بود كه در طول زمان سلطه امويان و عباسيان برخورد حذفى با آن مىشد و سعى مىكردند تا مردم با جبهه نور و حق و كرامت اين خاندان آشنا نشوند. زيارت، يك گام روشن و عملى در راه مبارزه با شيوه دشمنان در كتمان حقايق و پردهكشى بر فضايل اهل بيت بود و ازاين طريق راهها و شايستگيها و ارزشها نمود پيدا مىكرد. بخصوص در دورهاى كه قبر اميرالمؤمنين مخفى بود، در همان شرايط خفقان بار، ائمه به زيارت جدّشان حضرت امير مىشتافتند.
در آن روزگار و حتّى سالهاى بعد از آن هم، زيارت قبر على عليه السلام با فراغ خاطر و آسودگى كامل انجام نمىگرفت و زيارت، همراه با خوف و خطر و هراس و ناامنى بود.
با توجّه به اين شرايط و فلسفه زيارت قبر اميرالمؤمنين عليه السلام مىبينيم كه امامان ما تا چه حدّ به زيارت آن حضرت توصيه و سفارش كردهاند و پاداشهاى عظيم خداوند را براى زائرين مرقدش بر شمردهاند و ستايشهاى فراوان از چهرههاى غبارآلود و قدمهاى ثابت قدمانِ راهِ «زيارت» نجف نمودهاند.
براى تداوم رابطه با امام عدالت و قطب ولايت، همواره بايد خدمت امام، سلام گفت و به زيارت مرقدش شتافت، وقت و بىوقت، در هر مناسبتى و موقعيّتى. نام اين، «زيارت مطلقه»
است. در كتب دعا و زيارات، زيارتنامههاى مطلقهاى نقل شده كه اختصاص به زمان خاصى ندارد و هر وقت مىتوان به قصد زيارتِ مولا، آنها را خواند.
ولى يك سرى زيارتها هم مخصوص مواقع خاصّ است كه فضيلت بيشترى دارد. طالبين به كتابهاى دعا مراجعه كنند. مرحوم علامه مجلسى مىگويد:
«زيارت آن حضرت، در ايّام ديگر هم فضيلت دارد، غير از آن مواقعى كه زيارت مخصوص به آنها وارد شده است. بخصوص ايامى كه به گونهاى اختصاص به آن حضرت دارد، يا در آن روز، براى او كرامت و فضيلت و منقبتى آشكار شده است. مانندِ:
روز 13 رجب، ميلاد امام على عليه السلام
روز 21 رمضان، روز شهادت حضرت.
روز 17 رمضان، روز فتح جنگ بدر.
روز 17 شوّال، روز مواسات حضرت در جنگ احد.
روز 27 رجب، روز فتح خيبر به دست آن حضرت.
روز 20 رمضان، روز بالا رفتن او بر دوش پيامبر، براى پايين كشيدن بتهاى كعبه.
روز 15 جمادى الأولى، روز فتح بصره.
روز 17 شوّال، روز «ردّ الشمس».
روز 1 ذيحجّه، روز مأموريّت يافتن حضرت براى تلاوت آيات سوره برائت بر مشركين.
روز 9 ذيحجّه، روز بسته شدن درهاى ديگر و باز ماندن در خانه او به
مسجد پيامبر.
روز 24 ذيحجّه، روز مباهله، و روز صدقه دادن انگشتر در نماز.
روز 25 ذيحجّه، روز نزول سوره «هل اتى» در شأن او و اهل بيت پاكش.
روز ازدواجش با فاطمه، روز به خلافت رسيدنش، روز بيعت مردم با او پس از كشته شدن عثمان، و ... روزهايى ديگر. (1)»
تأكيد روى زيارت، هميشه و همه جا، بخصوص زيارت از نزديك و تشرف به مرقد مطهّر علوى، احياء فضيلتهاى آن حضرت و پاسدارى ازحريم حق است و ... بالأخره، زيارت، احياءحقِ مكتوم است، جلوگيرى از فراموش شدن تاريخ انسانيتها و ارزشها و كرامتهاست و در سايه همين تجليلها و زيارتها، آثار اهل بيت باقىمانده و فرهنگشان سرچشمه آموزش و تربيت انسانهاست و مزارشان كانون تهذيب نفوس و تزكيه انسانهاى مستعدّ.
چه معطّر است ياد «على» عليه السلام، و چه مصفّاست مرقد علوى،
و چه لذّتبخش است با پاى محبّت، وادى موّدت را پيمودن و رفتن و رفتن و رفتن، و به آن ديار رسيدن و در سايهسار حريم آن حرم، آرامش يافتن،
و بوسه بر اين بارگاه زدن،
و لب را با سنگفرش سرد صحن، آشنا ساختن،
1) بحارالأنوار، چاپ بيروت جلد 97 ص 383.
خاك اين آستان را توتياى چشم كردن،
سفره «دل» را پيش مولا گستردن و جام «جان» را از كوثر ولايت پر كردن،
و با دو دست پرنياز مشتى از «زمزم زيارت ولىّ خدا» نوشيدن،
و قرار را در اوج «شور»، يافتن و شور را در نهايتِ «قرار» داشتن. كه ... ديگر اينجا، پاى دل است كه مىرود و مىدود، زمين مىخورد و برمىخيزد و افتان و خيزان به حرم مىرسد، كه اينجا، عقل نيز مطيع فرمان عشق است.
آن كس كه على عليه السلام را آيينه جمال نماى خدا مىداند و جلوه ايزدى را در سيماى اين ولىّ خدا مىبيند، بىشك، بارگاهش را نيز كعبه ولايت مىداند و «نجف» را برتر از «طور سينا» مىيابد.
كوى على عليه السلام، كوى حق است و تعظيم و تكريم در آستان اين مولا و سرور، عبوديّتِ خدا و خضوع در برابر خداى على است و بايد اينجا نيز حرمت نگهداشت و زمين ادب بوسيد و چهره بر اين تربت سود، كه چيزى كمتر از طور موسى عليه السلام ندارد و زيارت اين مزار، احرامى ديگر مىطلبد و لبّيكى ديگر.
«ابن حجّاج بغدادى» (1)در غديريّه مفصّلى كه دارد، در آن
1) حسين بن احمد بن ... حجّاج بغدادى، از علماى بزرگ شيعه و شاعران برجستهو اديب قرن چهارم، متوفى سال 391 هجرى).
خطاب به مولا على عليه السلام و زائران آن حضرت، به مقام والاى علوى و ادب زيارت آن امام، و روح و باطن اين ديدار پرداخته است و در بعضى از ابيات قصيدهاش چنين مىگويد:
«اى صاحب قبه سفيد و نورانى در نجف،
«هر كس قبر تو را زيارت كرده و شفا بطلبد، شفا مىيابد.
«برويد و قبر «ابوالحسن»- على- را كه هدايت كننده است زيارت كنيد، شايد كه از پاداش و اقبال
«و تقرّب، بهرهمند شويد ...
«هرگاه به بارگاهش رسيدى، قبل از ورود، احرام ببند، و لبّيك گويان وارد شو و پيرامون آن بارگاه، سعى و طواف كن.
و هرگاه هفتمين دور طواف را به پايان رساندى بايست و بگو:
«سلام و درود خدا بر اهل سلام و صاحب علم و شرافت.
«اى مولاى من! از شهر و ديارم به سوى تو شتافتم و به رشته ولاى تو چنگ زدهام، به اين اميد كه تو شفاعتم كنى و از شراب گواراى بهشتى سيرابم سازى و عطش درونىام را سيراب سازى.
«تو دستاويز و عروةالوثقاى استوار الهى هستى كه هر كه بر دامن تو چنگ زند بدبخت و هراسان نشود ...
«اين فرشتگان الهى هستند كه پيوسته با لطف و تحفهها و هديهها بسوى مزار تو فرود مىآيند ...» (1)
1) الغدير، ج 4 ص 88 يا صاحب القبّه البيضاء فى النجف ...
امام رضا عليه السلام فرمود:
هر كس قبر پدرم را در بغداد زيارت كند، مثل كسى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و قبرِ امير مؤمنان عليه السلام را زيارت كرده است. (1)سرزمين عراق، غير از سيدالشهدا عليه السلام و شهيدان كربلا، چهار گوهر جهانتاب ديگر را در دل خود دارد كه آسمان آن ديار را روشن ساختهاند:
عبد صالح خدا، زندانى بغداد، موسى بن جعفر عليهما السلام
جوانترين امامشهيد، جوادالائمه، حضرتامام محمدتقى عليه السلام
امام مظلوم، حضرت هادى، على النقى عليه السلام
پدر بزرگوار امام زمان، حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام
دو گوهر نخست، در «كاظمين» به خاك آرميدهاند و دو خورشيد ديگر در «سامرّا».
آنكه به زيارت عتبات عاليات در عراق مىرود، بىشك به آستان بوسى اين چهار امام هم مشرّف مىشود. از اين رو در اين
1) من زار قبر ابى ببغداد كان كمن زار رسولاللَّه ص و قبر اميرالمؤمنين ع بحارالانوار، ج 99، ص 4.
بخش، نگاهى هم به اين دو شهر مقدّس داريم و عرض ادب به پيشگاه آنان كه شرافت بخش اين تربت پاك گشتهاند،
آنانكه پارههاى تن پيامبرند،
و هر كدام، با ستم جائران در گوشهاى از خاك، پراكنده گشتهاند.
آنچه در اين شهر، كهرباى جان زائر است،
مرقد دو امام بزرگوار، امام موسى بن جعفر و امام جواد عليهما السلام است،
نه آثار باستانى اين شهر،
نه سابقه ديرين اين ديار كه به پيش از ميلاد مسيح مىرسد،
و نه به خاطر آنكه روزى به نام «مقابر قريش» شهرت داشته است،
و نه به خاطر آنكه اين گورستان قريش را پس از بناى بغداد در سال 164 هجرى به دست منصور دوانيقى در غرب اين پايتخت عبّاسى بنا كردند و نام قديمش «شونيزيّه» بوده است.
هر چند امروز هم، هركس در گوشه و كنار اين ديار بچرخد، به بقاياى بناهاى باستانى برمىخورد كه از روزگاران كهن مانده است و شكوهى تأمّل برانگيز دارد؛ ليكن پرجاذبهترين اثر ماندگار اين ديار، مرقد منوّر فرزندان فاطمه، دو امام معصوم از نسل رسول
خداست كه چون نگينى مكرّر، زينتبخش اين شهر است.
از آن پس كه امام كاظم عليه السلام در 25 رجب 183 هجرى در 55 سالگى در تربت پاكش آرميد، سپس امام جواد عليه السلام در آخر ذى قعده 220 هجرى در اين شهر مدفون گرديد، اين شهر بتدريج به «كاظمين» شهرت يافت. اين دو نور، هر دو جلوهاى از يك حقيقت ناب بودند. بدين سبب اين حرم شريف را، حرم كاظمين و حرم جوادين هم گفتهاند، چه اينكه امام كاظم، همان امام جواد است و هر دو، هم كاظمند و هم جواد. هر دو «باب الحوايج» اند و برآورنده نيازهاى سائلان و متوسّلان.
زيارت مرقد امام كاظم عليه السلام در روايات، همپاى زيارت پيامبر و اميرمؤمنان و سيدالشهداء عليه السلام به حساب آمده است. در دورانهايى هم همچون كربلا، مورد سختگيرى سلطههاى جور بوده و زيارت قبر اين دو امام، آسان و بىخطر نبوده است.
از امام رضا عليه السلام مىپرسند: پاداش كسى كه قبر پدرت را زيارت كند چيست؟ پاسخ مىدهد: بهشت! پس آن را زيارت كن. (1)در روزگارى كه ديوارى بر مقابر قريش احاطه داشته و قبر امام به آسانى در دسترس نبوده و مخالفان اهل بيت هم سيطره داشتهاند، امامان به لحاظ تقيّه، دستور مىدادند كه از پشت ديوار، زيارت كنند. حسين بن يسار واسطى كه فضيلت زيارت امام كاظم را از امام رضا مىشنود كه همتاى زيارت حضرت رسول است،
1) بحارالانوار، ج 99، ص 2.
مىپرسد: «اگر بيم داشتم و نتوانستم وارد آنجا شوم؟»
حضرت فرمود: «از پشتِ ديوار سلام بده.» (1)به مرور زمان، قبّه و بارگاهى بر مزار اين دو امام بنا شد. در سال 336 ه به دستور معزالدّوله، حرم كاظمين تجديد بنا گرديد، با ساختمانى نو و ضريح و دو گنبد كه بر روى قبر ساختند و ديوارى پيرامونآن.
سابقه تاريخى كاظمين، نشان از خراب شدنهاى مكرّر دارد.
چه با سيلهاى متعدد و طغيان آب و چه با هجوم فتنهگران به اين شهر و قتل و غارت و تخريب. امّا هر بار، باز هم مرمّت و آبادان مىشد و اين منطقه مسكون مىگشت.
در قرن پنجم، در اواخر حكومت آل بويه، حرم شكوه و موقعيّت و آراستگى بيشترى يافت و مرقد كاظمين، جاذبههاى معنوى فراوان براى زيارت و سكونت در اطراف اين حريم نورانى پيدا كرد.
اينك، حرم كاظمين، با دو گنبد طلايى و چهار گلدسته زرّين، ضريحى زيبا و مقدّس را دربرگرفته است كه درون آن، دو قبر مقدّس از دو امام پاك و معصوم است، همچون صندوقى كه دو گوهر نفيس را در خود نهان دارد. آميختگى هنر و دين و تلاقى ذوق هنرى و احساس معنوى و عشق به اهل بيت را كه در هنر مسلمانان تجلّى يافته است، در مجموعه حرم كاظمين مىتوان
1) همان، ص 4 و 5.
ديد.
روزى كه به دستور هارونالرشيد، امام كاظم عليه السلام به دست سندى بن شاهك با خرماى زهرآلود، در زندان مسموم و شهيد شد وآ نگاه، پيكرش را روى «جسر بغداد» نهادند، سپس شكوهمندانه تشييع شد و در غرب بغداد، در مقابر قريش به خاك سپرده شد، تصوّر نمىرفت اين مدفن پاك، روزى مزار عاشقان گردد.
كاظمين، از ديرباز مورد توجّه خاص پيروان حق بوده است و شخصيتها و عالمانى فرزانه در آن زيسته و درگذشته و به خاك سپرده شدهاند. فقها و علماى بزرگى هم در آنجا تلاش علمى داشته و حوزه علميه برپا داشتهاند و در مبارزات عظيم بر ضدّ دشمنان اسلام و مهاجمان به وطن اسلامى، قامت مردى افراشتهاند.
از مدفونين در آستانه كاظمين مىتوان ياد كرد:
«ابن قولويه قمى» (متوفاى 368 ه)، كه پيش پاى امام كاظم عليه السلام مدفون است.
«شيخ مفيد» (متوفاى 413 ه) كه استاد سيد رضى و سيد مرتضى بود.
«خواجه نصير طوسى» (متوفاى 672 ه) كه در سردابى در حرم موسى بن جعفر عليه السلام به خاك سپرده شد. و اين، بنا به وصيت
خودش بود كه در حرم كاظمين دفن شود. (1)- «فرهاد ميرزا» (متوّفاى 1305 ه) مؤلف قمقام زخّار.
و ... بسيارى ديگر از چهرههاى با ايمان و نيكان و صالحان.
در اين مختصر، نه مجالى براى پرداختن به شخصيّت والاى پيشواى هفتم حضرت كاظم عليه السلام است، نه با حجم محدود و مختصر اين نوشته تناسب دارد.
امّا ... براى كسى كه به ديدار اين حرم مىرود، دلى شكسته و جانى شيفته و قلبى عارف لازم است، تا زيارتش همراه با معرفت و بصيرت باشد.
از اين رو، مرثيه اين خورشيد خفته بر خاك و زندانى بغداد را مىآوريم. و چه مىتوان كرد؟ سرمايه ما همين دلهاى سوخته و اشكهاى ريزان است. اينك، سوگنامه «كاظم آل محمّد»:
وقتى ديدهها، «عبد صالح» خدا را مىجويد،
وقتى دلها، عشق پاكان را مىپرورد،
چشم و دل، سراغ تو را مىگيرد،
1) آرامگاههاى خاندان پاك پيامبر، عبدالرزاق كمونه، ص 322.
كه تو، تجسّم عبوديّت و تبلور صلاح و طهارتى.
تو، قربانى استقامت و پيشواى راست قامتى.
تو، امام مظلوم و مسموم، زجر ديده زندانى جفايى،
اى امام! ... اى رداپوش محنت در راه خدا،
اى جرعه نوش جام بلا،
اى به عشق مولا مبتلا،
اى كاظمينِ تو، قبله اهل ولا! ...
اى حجّت حق، اى كعبه عشق، اى منزلگه شوق!
تا «حق» را از زندان اتّهام بيرون آورى، زندانى طاغوتيان شدى،
تا ذهن تيره تاريخ را روشن كنى، به زندانهاى تاريك، تن دادى و آغوش گشودى،
تا عزّت امامت را تثبيت كنى، ظلمت محبس ستم را تحمّل كردى،
تا شرف دين و آبروى «على» را حفظ كنى، همدم سلسله سنگين و حلقههاى زنجير شدى.
تا غرور فرعونىِ «هارون» را در هم شكنى، موسى وار، از نيل بلا گذشتى،
*** اى زندانى بغداد! ...
اى شب زندهدار عابد، اى شير بسته به زنجير!
خلفاى عباسى مىپنداشتند كه با بند زدن به پاى حق پوى تو، مىتوانند راهت را ببندند و با افكندن كُند و زنجير بر دست و
گردنت، قامت افراشتهات را به ذلّت كشند، و با محبوس ساختنت، محبت تو را از دل حقپرستان بيرون كنند.
امّا غافل از آنكه نور را نمىتوان پوشاند و عطر حقيقت را نمىتوان پنهان كرد.
تو رفتى، امّا راه تو، در گامهاى زندانيان مبارز، ادامه يافت،
نالههاى دردمندانهات، در فرياد خشمگين امّتهاى انقلابى انعكاس داشت،
عزّت تو، الهام بخش ستمديدگان شد،
عشق تو، هر دل را خانه خود كرد،
نام تو، تاريخ حماسههاى مقاومت را زينت بخشيد،
شهادت مظلومانهات، رسواگر سلطه شكنجه و شلّاق گشت،
و جاى كبود تازيانهها بر پيكر نحيف تو، خطوط روشنى از سيهروزى حكام جور را ترسيم كرد.
*** اى كاظم آل محمّد!
اى مهار حكمت و حلم، بر دهان كفآلود خشونت و خشم!
غضب، از حلم تو خشمگين مىشد،
صبر از صبر تو بىطاقت مىگشت،
حكومت ستم، از نستوهى تو، به ستوه مىآمد،
و مقاومت جائران، از مقاومت تو درهم مىشكست،
و زندانبانان، اسير صفا و عبوديّت تو مىشدند،
و محبس به محبس، شبزندهدارى تو را جابه جا مىكردند،
زندان به زندان، ايمان و ذكر و تهجّد تو را به بند مىكشيدند،
پاى ارادهات را به حلقههاى كين و حسد مىآزردند،
تن رنجورت را در ژرفاى تاريك مطامير، محبوس و معذّب مىكردند،
و جنازه مطهرّت را مظلومانه و غريبانه، تشييع مىنمودند ... (1)
زيارت امام كاظم (ع)، مفاتيح الجنان
شگفتا ...! كه دوش تشييع كنندگان، آن كوه سكينه و وقار را چگونه تاب آورد؟و «جسر بغداد»، چگونه آن پيكر را كه به عظمت عرش بود، تحمّل كرد؟
*** سلام بر تو، كه وارث نيكان و آبروبخش نياكانى!
سلام بر تو، كه نيازمندان را باب الحوائجى،
سلام بر نام معطّر و زيبايت، كه الهامبخش صبورى و شكيبايى است،
سلام بر سجادهاى كه از اشكهايت خيس مىشد،
و بر زمينى كه پيشانى و صورت بر آن مىنهادى،
و بر آن دستها، كه به درگاه خدا مىگشودى،
سلام بر گوهرهاى غلطانى كه از آسمان چشمانت برگونه نورانىات مىچكيد،
1) ... المضطهد بالظّلم، و المقبور بالجور، و المعذّب فى قعر السّجون و ظُلَم المطامير، ذى السّاق المرضوض بحلَقِ القيود، و الجنازة المنادى عليها بِذُلّ الأستخفاف ...
سلام بر كُند و زنجيرى كه از بوسه بر دست و پايت، قداست يافت،
سلام بر مرقد نور افشانت، كه آسمان تيره عراق را روشن ساخته است،
سلام بر تو، و بر پدران، و فرزندانت، و بر شيفتگان و پيروانت،
سلام بر تو كه مايه افتخار اسلامى،
و شيعه، به وجود تو مىبالد،
ايران، همراه عشق تو، پيكر فرزندان بسيارى از نسل تو را در آغوش كشيده است.
خراسان، راضى است كه «رضا» ى تو را دارد،
شيراز، حمد مىكند كه «احمد» تو در آنجاست،
قم، «عاصمه» تشيع و فقاهت، «معصومه» تو را دربردارد،
و شهرها و روستاهاى بسيار، نوادگان تو را، چونان گنجى در سينههاى خود به امانت، نگه مىدارد، و هر كدام، منبع بركتهاى فراوان!
حتى «حوزه علميه»، درخت پرثمرى است كه در بوستان حرم دخترت روييده و شكوفهاى است كه بر شاخه «حرم اهل بيت»، شكفته است.
سلام بر آن امام معصوم و مظلوم،
در اينجا نيز، هدف شناساندن چهره و شخصيت «جواد الائمه» نيست.
باز هم يادكردى است دوباره از فرزند ديگرى از «آل رسول» كه در كنار مرقد موسى بن جعفر عليه السلام در كاظمين آرميده است.
امام محمد تقى، حضرت جواد عليه السلام
پيشوايى كه بيست و پنج بهار را روياند و شكوفاند و خود، فروزانتر از خورشيد، تابيد و درخشيد و خورشيد را به خجلت واداشت.
آنكه سخاوت باران را داشت، و كرامت دريا را و زلالى آب را.
آنكه «جود»، قطرهاى بود، در پيشانى بلندش،
و «علم»، غنچهاى بود از گلستان وجودش،
و «حلم»، گوهرى بود، از گنجينه فضايلش.
علمش گسترده چون دريا بود. مأمون عباسى با همه دشمنىاش با او، چارهاى جز اعتراف به فضيلت «ابن الرضا» نداشت، تا آنجا كه دخترش را به همسرى امام درآورد.
شخصيت حسد برانگيز امام جواد عليه السلام چنان بود كه دستگاه خلافت، از حضور آن حضرت در مدينه، بيمناك بود و از به هم پيوستن قطراتِ ولايتِ هواداران مىترسيد كه رودى عظيم و دريايى موجخيز پديد آيد. اين بود كه امام را از مدينه به بغداد احضار كرد.
امّ الفضل، دختر مأمون كه همسر او بود، همراهش به بغداد آمد.
خورشيد حيات امام در بغداد غروب كرد، در بيست و پنج سالگى، آن هم با دسيسه خليفه و همدستى امّ الفضل.
آه ... كه اين زهر، چه جگرهايى را از آل رسول دريده و سوخته است.
از امام مجتبى عليه السلام گرفته، تا حضرت كاظم و امام رضا و اينك حضرت جواد، جوانترين امام شهيد، كه در اتاقى دربسته، چشم انتظار جرعهاى آب، با جگر سوخته و مسموم، به شهادت مىرسد.
و اين، زمانى است كه از احضار امام به بغداد، به فرمان «معتصم عباسى» هنوز يك سال نگذشته است، و چه بى وفاست اين دنيا!
از روزى كه در هفت سالگى داغ پدر ديد و به سوك «ثامن الائمه» نشست، تا روزى كه غريبانه جان سپرد، حدود 19 سال گذشت. سالهايى پرآشوب و خفقان بار.
ولى شخصيت پر فروغ امام، از همان خردسالى كه به امامت رسيد، چنان جاذبه داشت كه زبانزد خاص و عام شد. رهگشاى معضلات فكرى، فقهى و اعتقادى امّت بود و دشوارترين سؤالها را بىدرنگ پاسخ مىداد. و چرا نه؟ كه علمش الهى بود و وصل به دريا.
سرانجام، اين حجّت الهى در سال 220 هجرى به شهادت رسيد و در همان مقابر قريش، پشت قبر مطهّر جدش امام موساى
كاظم عليه السلام به خاك آرميد.
اكنون، حرم كاظمين، با دو گنبد خورشيد گون، دو شاهد تابان بر دو آفتاب درخشانى است كه در اين گوشه از خاك عراق مدفونند.
و كدام دل است كه به شوق زيارت اين دو حرم نتپد؟
و كدام ديده است كه بر مظلوميّت اين شهيد جوان نگريد؟
سلام بر او، كه جواد امامان و امام جوادان است، و سخاوتى پرپر است در عنفوان جوانى! ...
شهرى است، ميان بغداد و تكريت در شرق دجله.
نام اصلى آن «سُرَّ مَنْ رأى» بوده است.
عصر زندگى امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام، از دورانهاى سخت براى اهل بيت بود. خلفاى عباسى براى نظارت و كنترل هر چه بيشتر نسبت به ارتباطات ائمّه با هوادارانشان، آنان را در شهر نظامىِ سامرا نگه داشته بودند. «عسكر» و «مُعَسكر»، نام اين منطقه نظامى بود و بدين جهت بود كه امام يازدهم به حضرت عسكرى لقب يافت.
در روزگار توسعه دامنه نيروهاى نظامى عباسيان، سامرا بعنوان لشكرگاه آنان انتخاب شد. شهرى كه سه سال طول كشيد تا آماده گردد. آنگاه معتصم بغداد را رها كرد و ساكن سامرا شد و سپاه 250
هزارنفرى خويش را هم آنجا اسكان داد.
اينگونه بود كه سامرا پايتخت هشت خليفه عباسى گشت، از معتصم (سال 218) تا معتمد (سال 279) كه آخرين خليفه عباسى بود كه سامرا را پايتخت قرار داد.
امام هادى عليه السلام بيست سال از عمر خويش را اجباراً در سامرّا گذراند و سرانجام در 41 سالگى، به دستور متوكّل عباسى به شهادت رسيد (سال 254 هجرى) و در همان منزل مسكونى خويش مدفون گشت.
امام حسن عسكرى نيز كه همراه پدر در اين شهر به سر مىبرد، در سنّ 28 سالگى در سال 260 هجرى به دست معتمد عباسى به شهادت رسيد. او نيز در همان خانه، كنار قبر پدرش به خاك سپرده شد. به اين دو امام، «عسكريّين» هم مىگويند.
امام زمان عليه السلام نيز در همين شهر و در همين خانه به دنيا آمد و آغاز غيبت او هم از همين خانه بود.
خانه وسيع اين دو امام، ديوارى داشت و پنجرهاى به بيرون، و خادمى كه به آنجا رسيدگى مىكرد. زائران قبر مطهر اين دو امام، اغلب از پشت پنجره آن دو مزار را زيارت مىكردند و با مشقّتها و ناامنيهايى مواجه بودند.
در سالها و قرنهاى بعد، بارها مرقد اين دو امام، تعمير شد و عمارتهايى در آن منطقه ساختند تا به وضع امروزى رسيد كه حرمى با شكوه، گنبد طلايى بزرگ و صحنهايى با صفا نشان از عشقهاى پاك و معنوى شيفتگان هنرمند مىدهد كه در اينگونه
بناهاى مذهبى خود را به ظهور مىرساند.
آستان مقدس عسكريّين نيز همچون بسيارى از حرمهاى مطهّر در طول تاريخ از آتش كينهها و شعله فتنهها مصون نبوده است، امّا بارها با كمك و همّت توانگرانى نيك دل و شيفتگانى مخلص، تعمير و مرمّت شده است.
اگر امروز، حرمى مصفّا، رواقهايى دلگشا و آيينهكارى شده و گنبد بزرگ طلايى و صحنهاى وسيع و گلدستههايى شكوهمند را شاهديم، همه به سرانگشتِ معجزهآساى عشقهاى پاك علاقهمندان فراهم آمده است.
روزگارى در سامرا، وضعيت نابسامانى حاكم بوده است، هم از جهت معيشت مردم و وضع اقتصادى، هم از لحاظ فرهنگى و رفتارى.
امّا در قرن اخير، با هجرت «ميرزاى شيرازى» از نجف به سامرا و تشكيل جلسات بحث و تدريس، اين شهر طراوت و نشاط بيشترى يافت و «حوزه علميه سامرا» در شمار عظيمترين مراكز علمى شيعه درآمد و مركزيّتى براى فقه و علماى دينى گشت.
ميرزاى شيرازى با فتواى تاريخى تحريم تنباكو، بار ديگر نفوذ معنوى علماى شيعه را از قلب سامرا به جهانيان اعلام كرد.
بزرگانى همچون: سيد حسن صدر، سيد محسن امين، سيد شرفالدين، كاشفالغطاء، محمد جواد بلاغى، شيخ آقا بزرگ تهرانى، مرحوم مظفّر، همه از تربيت يافتگانِ مكتب علمى حوزه سامرا بودند و توانستند شكوه و افتخارات شيعه را پاسدار باشند. به
وجود آمدن كتابخانههاى متعدد و حوزههاى درسى پربار و محافل علمى و ادبى و شعرى در سامرا، همه مديون مجاهدات ميرزاى بزرگ و علماى برجسته شيعه است.
اينك حرم امام هادى و امام عسكرى در قلب سامرا، چون نگينى مىدرخشد و دلهاى عاشقان را جذب مىكند.
حرمى كه پيكر پاك دو حجت خدا را در دل دارد،
نيز قبر «حكيمه»، دختر امام جواد عليه السلام و عمه امام حسن عسكرى را كه هنگام ولادت امام زمان در آن خانه ماند و شاهد قدرتنمايى پروردگار شد. نيز قبر «نرجس»، مادر امام زمان، كه پشت مرقد امام حسن عسكرى عليه السلام قرار دارد.
مزار «سمانه» مادر امام هادى و «سوسن» مادر امام حسن عسكرى نيز در همين حرم شريف است. بعلاوه بسيارى از بزرگان و فرزانگان هم در آستانه اين دو امام بزرگوار مدفونند.
در شهر سامرا، سرداب مقدّسى است كه زيارتگاه شيعيان است.
زائران سامرا، بوى يار را از اين ديار استشمام مىكنند و معتقدند كه آخرين محلّى كه امام زمان عليه السلام از آنجا پنهان شده است، همان سردابى است كه در خانه امام عسكرى بوده است.
پيش از شروع «غيبت صغرى» نيز، آخرين بارى كه جمعى از
پيروان، آن حضرت را ديدند، در همان خانه و همان سرداب بود تا اين ملاقات، از چشم نامحرم عباسيان دور و پنهان باشد.
امروز هم در سامرا درى وجود دارد به نام «باب الغيبه» يا «غيبةالمهدى» كه از دوران خلفاى عباسى مانده است و نقش و نگارى برجسته و خطوطى زيبا بر آن نقش بسته است. پلّكانى كه راه ورود و خروج سرداب است، به يك غرفه شش ضلعى منتهى مىشود و داراى بيست پلّه است. در انتهاى غرفه مستطيل شكلى، در چوبى ياد شده قرار دارد و در پشت اين در، اتاق كوچكى است كه طول آن يك متر و 80 سانتيمتر و عرض آن 5/ 1 متر است و بعنوان محلّ غيبت امام زمان مشهور است. در گوشهاى از همين اتاق نيز چاهى معروف به چاه غيبت قرار دارد. (1)پس از شهادت امام عسكرى عليه السلام و نماز خواندن حضرت مهدى عليه السلام بر پيكر پدر بزرگوار، مأموران خليفه، خانه را محاصره كردند و همه جا را گشتند و اتاق به اتاق را تفتيش كردند، تا از آن فرزندِ ماه رخسار و خورشيد صفت، اثرى بيابند. هر چه بيشتر گشتند، كمتر اثر و نشانى يافتند. (2)و از همانجا بود كه غيبت حضرت آغاز شد و آن خورشيد ولايت در پس پرده غيبت قرار گرفت و چشمها در انتظار رؤيتش ماند.
سرداب مطهّر كه در مجموعه نورانى حرم سامرّا قرار دارد، جاى متبرّكى است و مستحب است امام زمان را درآ نجا زيارت كنند. زيارتنامه حضرت در آن محل، در كتب دعا آمده است. (1)راستى ... كجاست آن ذخيره الهى و اميد انسانها؟
سلام بر آن نور پنهان و خورشيد فروزان.
سلام بر او، آنگاه كه به نماز مىايستد، به ركوع مىرود، سر به سجده مىنهد، دست به قنوت برمىآورد.
آنگاه كه مىنشيند ... و آنگاه كه برمىخيزد! ... سلام بر مهدى عليه السلام.
1) همان، ج 99، ص 83.
سخن گفتن «زائر» در حضور معصوم عليه السلام، ويژگى ممتازى را مىطلبد. زيرا، نه زائر، به ديدار يك انسان عادى رفته است، و نه زيارت، يك كار ساده و كم ارج و بىبهاست.
در مواجهه با امام معصوم و هنگام تشرّف به زيارت مرقد پاك و نورانى ائمه اطهار و اولياء دين، چه بايد گفت؟ چه بايد خواست؟
چگونه بايد شروع كرد؟ با چه تعبيراتى بايد ستود؟ چگونه بايد آنان را واسطه و شفيع قرار داد؟ با عنوان كردن چه مطلبى بايد رابطه روحى برقرار كرد؟ با بيان چه فضيلتى بايد عشق و ارادت را نشان داد؟ چه كلامى بايد گفت كه شايسته مقام آنان باشد؟
متنى كه به عنوان «زيارتنامه» از سوى امامان صادر شده است، راهگشاى كيفيّت ارتباط و شيوه رعايت ادب كلام در برخورد با معصومين است.
گرچه ما مىتوانيم در زيارتها، به زبان خويش آنچه را مىتوانيم در ثنا و ستايش حجج الهى بيان كنيم، امّا هرگز به پاى
بيان معصومين نمىرسد، زيرا آنان، امام شناستر و به مقامات خويش، واقفتر از مايند و آنچه را كه آنان به پيروان خويش تعليم دهند كه در مزارهاى ائمه خوانده شود، عميقتر، صحيحتر، غنىتر، زيباتر و متعالىتر است.
از اين رو، بجاست كه سيرى در مضمون زيارتنامهها داشته باشيم، تا بدانيم در اين متون مقدّس و شريف، چه مطالب و معارفى مطرح است.
آنچه به عنوان متن «زيارت»، در دسترس ما و در كتب دعا و زيارت است، برخى كلام و انشاء و آموزش ائمّه است، كه سند آنها در كتب حديث نقل شده، و بعضى انشاى علماى بزرگ است.
راويان و پيروان ائمّه، همانگونه كه به نقل سخنانشان در زمينه فقه و احكام و اخلاقيات و تفسير و عقائد، اهتمام مىورزيدند، آنچه راهم كه به عنوان زيارت ازامامان مىشنيدند، ثبت و نقل مىكردند و به دست ديگران مىرساندند. و اين، شيوهاى در حفظ «ميراث امامت» بود.
زيارتنامهها، برخى لحن كلّى و عام، نسبت به همه ائمّه دارد، و بعضى مخصوصِ امامِ خاص يا مناسبت ويژه يا مكانِ معيّنى است.
از جمله زيارتنامههاى معتبر و جامع، زيارتِ «اميناللّه» و
زيارت «جامعه كبيره» است.
براى درك مفاهيم متعالى و زيبايى كه در زيارتنامهها مطرح شده است، نياز به «آشنايى به زبان عربى» است. ترجمهها، هر قدر هم كه زيبا باشد، نمىتواند بسيارى از آن معانى بلند را برساند.
محورهاى كلّى اين مباحث را مىتوان در چند عنوانِ عام، تلخيص كرد. به قرار زير:
مسائل اعتقادى، توحيد، نبّوت، صفات خدا، ...
شناخت ائمّه، اوصاف و فضايلشان،
تاريخ زندگى و عملكرد اولياء دين، و مظلوميّتهاى آنان،
پيوندهاى «ولايتى» بين زائر و پيشوا، و همسويى در فكر و موضع و عمل و اقدام.
افشاگرى بر ضدّستمگران حاكم و جنايتهايشان در حقّ طرفداران «حق» و طالبان «عدل».
تولّى و تبرّى، شفاعت، توسّل، دعا و ... معارفى از اين دست.
طرح آرمانهاى والا و خواستههاى متعالى و نيازهاى برتر،
و ... برخى موضوعات ديگر.
امامان شيعه، با توجّه و عنايت كامل، از اين طريق در صدد بيان «معارف اسلام» بودهاند و در قالب يك متن زيارتى، بسيارى از آنچه را كه جزء عقائد صحيح اسلامى، يا ارزشهاى والاى مكتبى يا فضايل برجسته ائمّه دين، يا حقايق مسلّم تاريخى درباره اهل بيت پيامبر و ماجراى زندگيشان در رابطه با حقّ است، و آنچه را كه جزء تكاليف شيعه و وظايف قلبى و زبانى و عملى آنان نسبت
به اولياء دين و حجّتهاى خداست، بيان كردهاند.
به اين صورت، «زيارت»، يك مكتب تعليمى و تربيتى شيعه است كه زيارتنامهها، به عنوان متن آموزشى و كتاب درسى، در اين «مكتب معنوى» مىتواند مورد دقت قرار گيرد.
اعلام مواضع
تلاش و تحرّك انسانها وقتى از عقيده و بينشى نشأت گيرد و تابع اصول و ملاكهايى باشد، اين نشانه «موضع» داشتن انسان است.
پيروى يك شخص از اصول پذيرفته شدهاش را، داشتن موضع و حفظ موضع مىگوييم. با اين حساب، «موضع» را مىتوان در چند قسمت به خاطر سپرد:
1- مواضع اعتقادى
2- مواضع اخلاقى
3- مواضع سياسى
داشتن موضع، در همه برخوردها و رابطهها و برداشتها تأثير و انعكاس خود را نشان مىدهد. رعايت آن موضع در عمل، «موضعگيرى» به حساب مىآيد، گرچه موضعگيرى، بطور عمده در مسائل سياسى و اجتماعى مطرح است، امّا همچنانكه اشاره شد، در ميدانهاى «اعتقاد» و «اخلاق» هم كاربرد موثّرى دارد و بايد داشته باشد.
طرفداريها، شعارها، رابطهها، ديد و بازديدها، مصاحبهها، موافقت و مخالفتها، استقبال و بدرقهها، پيامها و نامهها و تلگرافها، تبريكها و تسليتها، تماسها و حساسيّت نشان دادنها و ...
همه تا اندازههاى كم و زياد، مىتوانند بيانگر مواضع اشخاص باشند. از دقت در جهت و مضمون اينها، مىتوان خط فكرى كسى را شناخت.
در زيارتنامهها، از آنجا كه كلام معصومين عليهم السلام و آموزش امامان شيعه است، مىتوان ملاكيابى و «موضع شناسى» كرد و در مورد شيعهاى كه اين كلمات را در مزار، از روى عقيده بر زبان مىراند چنين حسابى گشود.
در «زيارت»، چه بسا رفتن به سرمزار شهيدان و زيارت قبور اولياء دين و امامان معصوم، خود، بيانگر مواضع است.
اعلام و بيان موضع، و نشان دادن آن در عمل، علاوه بر تأثيرى كه روى خود شخص دارد و او را نيرومندتر و دليرتر مىكند و به ايمانش به مواضع فكرى و عملى خود مىافزايد، به ديگران هم، خطّ و فكر و جهت مىدهد.
متن زيارتنامهها، بصورت مؤكّد و فراوان، شامل اين «اعلام مواضع» و تصريح به راه و خطّ و رهبرى و جناحى است كه زائر امام، در آن قرار دارد و در رابطه با همان «موضع» هم، به «زيارت» آمده است.
تصريح به قبول يك رهبرى، اعلام نفى رهبريهاى ديگر است.
به زيارتِ حجّت خدا و امام معصوم و رهبران الهى رفتن، در بردارنده همه اين اهداف و مواضع است.
اين همان مسأله «تولّى» و «تبرّى» را مىرساند كه از شاخههاى اساسى دين و از نشانههاى بارزِ «ديندارى» است و ضرورت پايبندى به آنها، نه به صورت ظاهرى و تنها در شكل، و نه فقط در حدّ «حبّ» و «بغض» قلبى و درونى، بلكه در متن عمل و رفتار و سلوك اجتماعى و برخوردهاى سياسى، از مسلمّات «خطّ مكتبى» يك مسلمان متعهّد و «موضعدار» است.
سلامها و لعنها
«سلام»، سكّه رايج زيارتهاست.
معمولترين و بيشترين تأكيدى كه در زيارتنامهها به چشم مىخورد، «سلام» دادن به امام و پيامبر يا شخصيّتى است كه زيارت مىشود.
سلام، ابراز دوستى و خيرخواهى و طلب سلامتى و رمز محبت و علاقه و پيوند و چراغ سبز آشنايى است و نشان دهنده پيوند بين زائر و مزور و ارتباط ايمانى و فكرى ميان آن دو است.
حضور بر مزار امام، و سلام دادن، نوعى شعار به نفع جبهه حق است كه در وجود امام، تجلّى يافته و نوعى تقويت جناح ايمان و همبستگى با خط پاكى و تقواست.
در زيارتنامهها، سلام بر فرشتگان مقرّب پروردگار، سلام بر
انبياء بزرگ الهى، سلام بر ملائكه موكّل از سوى خداوند بر مشاهد شريفه، سلام بر آدم و نوح و ابراهيم و ... رسولان ديگر داده مىشود.
اين، علاوه بر اعتقاد به وجود پيوند و ربط، ميانِ «خدا- انبياء و اوصياء- فرشتگان» اعلام ارتباط بين مسلمان زائر با اين جهان ملكوت و بيان همبستگى عملى با اين جريانِ حق تاريخى و اسوهيابى و الگوگيرى از آنان است.
در زيارتها، زائر، گاهى سلام خويش را نثار امام شهيد و حجّت پروردگار مىكند، گاهى هم سلام خدا و رسول و اولياء و فرشتگان را به عنوان تحيّت، تقديم مىدارد.
جمله «السلام عليك»، در خطاب به شخصيّتهاى مورد زيارت، فراوان به چشم مىخورد و به دنبالِ اين جمله، اوصاف و فضايل و مناقب و برجستگيهاى آن شخص مطرح مىشود.
سلام گفتن و درود و تحيّت فرستادن بر چنين وجودهاى ارزشمند و اسوهاى، زائر را هم در اين خطّ و مدافع اين ارزشها قرار مىدهد.
وقتى در زيارتنامهها، از ائمّه، به عنوانِ: دوستان ويژه خدا و برگزيدگان بندگان او و ياران خالص پروردگار و كانون معرفت و محبت خدا و دعوت كنندگان به حق و اطاعت كنندگان مخلص امر و نهى الهى و ... ستايش مىشود، و به آنان، به عنوانِ متقين بزرگ، سروران پاك، دريچههاى ايمان، امانتداران خدا، و چراغهاى فروزان در ظلمتها و مشعلهاى هدايت و پرچمهاى
راستى و پناه مردم و نمونه والا و حجج پروردگار و ... سلام داده مىشود، (1)عشق به اين اوصاف و كشش به سوى اين فضايل، در دل و جانِ زائر هم پديد مىآيد و پيوند او با ائمّه، در اين رابطهها مستحكم مىشود.
در مقابلِ آن، «لعن» هم وجود دارد. در همين زيارتنامهها كه درود به پاكان و رسولان و امامان و اهل كمال و معنويت فرستاده مىشود، ننگ و نفرت و نفرين و لعنت هم بر دشمنان آنان، كه دشمنان حق و عدل و نيكى و پاكى هستند، فرستاده مىشود.
در كنار هم بودنِ «سلامها»، «لعنها»، مىرساند كه آن «ولايت» و اين «برائت» در كنار همند و مكمّل يكديگر.
معنى لعن، طرد كردن و راندن و دور كردن از رحمت است (2)عربها، هنگام راندن كسى از جمع خويش، تعبير لعن بكار مىبردهاند. (3)اين راندن به خشم و درخواستِ دورباش از رحمت خدا در دنيا و آخرت، اين نفرت و نفرين مقدّس كه در زيارتنامهها از زبان زائر بيان مىشود، اعلام برائت و بيزارى و بيان موضع مخالف با ناپاكان و تبرىّ نسبت به اهل ستم و فساد و طغيان است.
لعنت، نشان اوج انزجار و تنافر است، كه در مرحله عملىاش به پيكار و مبارزه مىانجامد. گرچه لعن، در زيارتنامهها هرگز به اندازه
«سلام» نمىرسد، ليكن در حدّ خودش فراوان بكار رفته است.
اين برائت و بيزارى كه در قالب «لعن» بروز مىكند، با بيان زشتيها، فسادها، تحريفها، ستمها، گردنكشيها، صفآرائى در مقابل جناح حق، نپذيرفتن طاعت ائمّه و مخالفت با اين رهبران الهى آميخته است. لعن آنان، طرد نمايندگان اين خطّ در هميشه و همه جاى تاريخ است.
آنكه آنان را به اين خاطر لعن مىكند، طبعاً بايد فكر و عمل خود، از اينگونه كجيها و فسادها پاك باشد.
لعن بر دشمنان ائمّه و مخالفان راه خدا و سنت رسول هم، براى پيروان راستين حق و طرفداران اهل بيت عصمت عليهم السلام سازنده و خط دهنده است.
موضوع ديگرى كه در زيارتنامهها، بطور گسترده و مكرّر به چشم مىخورد، «تولّى» و «تبرّى» است.
ولايت داشتن، و برائت جستن. اعلام همبستگى نمودن، و اظهار برائت و بيزارى كردن.
ولايت و برائت، نوعى «جاذبه» و «دافعه» و پيوستن و گسستن را در بردارد.
كفر به طاغوت، مقدّمه ايمان به خداوند است،
(فمن يكفر
بالطاغوت و يؤمن باللّه ...) (1)
نفى آلهه، زمينه باور به «اللّه» است: «لا اله الّا اللّه».
كفر و ايمان قرين يكدگرند
هر كه را كفر نيست، ايمان نيست
ابراز برائت و بيزارى از كافران و جائران و پيروان باطل و مخالفان حق، هم در «لفظ» و هم در عمل و موضعگيرى اجتماعى، جزء وظايف دينى و تعهدّات مكتبى است.
حضرت ابراهيم عليه السلام از مشركان زمان خود، تبرّى مىجويد. (2)پيامبر از سوى خداوند دستور مىشنود كه از مظاهر شرك، برائت جويد. (3)خداوند، از مشركين تبرّى مىجويد. (4)رسول خدا از عمل كفّار، ابراز تنفّر مىكند. (5)نوح، از جرمهاى قوم خود اظهار برائت مىكند. (6)و ... هود، از عمل مشركانه قوم عاد، تبرّى مىجويد. (7)على عليه السلام، به دستور پيامبر و امر خداوند، سوره برائت را در
مراسم حج، براى همه مىخواند تا برائت خدا و رسول از مشركان، به گوش همه برسد.
مگر مىتوان پيوند با خدا و ضدّ خدا را در يك زمان برقرار كرد؟ هيچ كس جز يك دل در سينه ندارد. اين دل، يا كانون عشق به حق و «اللّه» است، يا مركز محبّت دشمنان خدا.
مگر پذيرفتنى است ادّعاى «ولايت امام»، از كسى كه از دشمنان امام، «برائت» ندارد؟ اين اعلام موضع نسبت به دوستى ائمّه عليهم السلام و بيزارى از دشمنانشان، از شعائر مذهب است. عمل يك انسان بايد شاهد آن ولايت، و دليل اين برائت باشد.
هم تبرّى در لفظ، هم در عمل. هم در «قلب»، هم در «زبان».
تعهّد مكتبى و پيوستگى خطّى و مرامى با اهل بيت عصمت، ايجاب مىكند كه با دوستانشان، دوستى كنيم و با دشمنانشان، دشمن باشيم و دشمنى داشته باشيم.
داشتن محبّت و دوستى و ولايت، با انگيزهاى الهى، شرط ايمان است.
جز با داشتن قلبى سرشار از عشق به نيكان و كينه از ظالمان، ايمان انسان كامل نيست. اين خصلت مردان خدا و «اولياءاللّه» بوده كه محبّت خدائيان را به دل داشته و از ابليسيان نفرت قلبى داشتهاند و آن را ابراز هم مىكردهاند.
ابوحمزه از امام مىپرسد: چه كارى است كه اگر انجام دهم، ايمانم، به كمال حقيقى مىرسد؟ فرمود: با دوستان خدا دوستى كنى و با دشمنانش دشمنى كنى و همانگونه كه فرمانِ خداست، با
«راستان» باشى ... (1)پس، ايمان كامل، در سايه «ولايت» با صالحان است كه نمونه اعلا و برجسته آنان هم، ائمه مىباشند.
نكته ديگرى كه از زبان رسول خدا نقل شده اين است كه همين ولايت، جز با «برائت» پذيرفته نيست.
«... يا على! سوگند به آنكه مرا برگزيد و به پيامبرى برانگيخت، اگر كسى هزار سال هم پرستش خدا كند ولى به ولايت و رهبرى تو و امامان ديگر از نسل تو گردن ننهد، پذيرفته نيست. به تحقيق، ولايت تو هم پذيرفته نمىشود، مگر با «برائت» از دشمنان تو و دشمنان ائمه ديگر از اولادِ تو ...». (2)و امام رضا عليه السلام فرموده است:
«كمالُ الدّينِ ولايَتُنا و البرائَةُ مِنْ عدوِّنا». (3)
تماميّت دين، به «ولايتِ» ما و «برائت» از دشمنان ما بسته است.
از عناصر بارز و مهمّى كه در زيارتنامهها به چشم مىخورد،
عنصر «جهاد و شهادت» است. و اين دو نيز، جز در سايه «بيعت»، فراهم نمىآيد.
محورهاى اين مسأله متعدّد است و در زيارتها، روى همه آنها تكيه و تأكيد به چشم مىخورد؛ هم طرح اصل مسأله جهاد و شهادت در راه خدا،
هم اينكه ائمّه و اولياء دين، از صفات برجسته و فضايل درخشان و والايشان، جهاد در راه خدا و كشته شدن در اين مسير مقدّس است.
و نيز، اين نكته كه يك زائر، زيارتش را به عنوان يك ميثاق وعده و وفاى به پيمان بشناسد و مطرح كند.
زائر تنها به ابراز علاقه و محبّت و اظهار ولايت نسبت به ائمّه و برائت از دشمنان بسنده نمىكند، بلكه در ميدان عمل هم، پايدار و استوار و اهل جهاد است و آرزوى جهاد و شهادت در راهشان و پيش رويشان، از خواستههاى بلندِ يك شيعه زائر و مؤمن است.
درى را كه خداوند به روى اولياء ويژه خويش گشوده است، به روى ائمّه، بيش از ديگران باز كرده است، و آنان خود، گشاينده اين راه به روى مسلمانانند و «جهاد»، تنها به امر آنان و در خطّ رهبرى آنان، قداست و ارزش مىيابد.
در زيارتنامهها، هم درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و هم ائمّه عليهم السلام، موضوع
«جهاد فى سبيلاللَّه»
يكى از كارهاى برجسته و فضايل درخشان آنان به حساب آمده است. زائر، باور و اعتقاد و شناخت خويش را اينگونه بيان مىكند كه: گواهى مىدهم كه تو، يا شما ائمّه، در راه خدا و با انگيزه الهى جهاد كرديد، از اسلام و حق دفاع نموديد، پاسدار دين خدا بوديد، با برخوردارى از ايمان و يقين، در
راه خدا كشته شديد، و ... از اينگونه تعبيرات، كه همه در متن زيارتها آمده است.
در مورد حضرت رسول، و امام على عليه السلام و حمزه سيدالشهدا، و امام حسن و امام حسين عليهما السلام و شهداى احد، و شهداى كربلا و ...
تعبير جهاد بكار رفته است.
همانگونه كه «جهاد»، ارزشى اسلامى است و اولياء دين، پيشگامان اين راه، «شهادت» هم لباس كرامتى جاودان و رتبهاى والا در مكتب ماست، و ائمّه و اصحابشان، پيشاهنگان اين خطّ خون. از اين رو، عنصر شهادت هم در زيارتنامهها فراوان به چشم مىخورد. چه با تعبيرِ «قتل» و كشته شدن در راه خدا، و چه با صفتِ شهيد و شهداء.
درباره اميرالمؤمنين عليه السلام در زيارتى منقول از امام هادى عليه السلام مىگوييم:
«لَقيتَ اللَّهَ و انتَ شهيد». (1)
يعنى: تو در حالى خدا را ملاقات كردى كه شهيد گشتى.
درباره شهداى كربلا تعبيراتى از اين قبيل وجود دارد:
يا انصار ديناللَّه، يا انصار رسولاللَّه، يا انصاراللَّه، اشهد انّكم الشهداء السُعَداء.
درباره امام حسين عليه السلام: ايّها الشهيد و ابن الشهيد
گرچه گفتن اين تعبير، امروز براى ما عادى است، امّا آن زمان،
1) همان، ص 353.
نوعى مقابله با تبليغات مسموم دشمن و نوعى مبارزه به حساب مىآمد.
در مورد امام حسين عليه السلام كه حماسه كربلايش و خروش خدايى عاشورايش را به «خروج از بيعتِ خليفه» و شورشى كور و اخلالگرى منتسب كردند و در نتيجه، كشته شدنش را هم، تاوانِ آن رو برتافتن از خليفه، با چنين جوّى تأكيد روى «شهيد» شدن آنان، خنثى كردن آن القاءاتِ مسموم است.
در زيارتى كه امام هادى عليه السلام آموزش داده است، اين تعبير وجود دارد:
«اشهدُ انّك و مَن قُتِلَ مَعَك شهداءٌ احياء». (1)
وقتى «جهاد» و «شهادت» در زيارتنامهها، از فضايلى ارزشمند محسوب مىشود كه زائر، امام را به آن صفات ياد مىكند، راهِ جهاد و شهادت را به زائر مىآموزد و «خطّ جهاد» را ترسيم مىكند و «مكتب خون و شهادت» را.
اين نيازمند دو عنصر ديگر هم مىباشد: يكى بيعت با امام در اين راستا، ديگرى اعلام آمادگى براى فداكارى و آرزوى توفيق براى جانبازى و جهاد و شهادت در راه و ركاب آنان.
زيارت، بيعت زائر با امام است، در مسير «تولّى»، و «تبرّى».
1) همان، ص 334.
در متون زيارتى، به اين نكته تصريح شده و زائر، خدا و امام را به گواهى مىگيرد كه به اين ميثاق و عهد، وفا كرده است.
امام هادى عليه السلام در زيارت سيدالشهداء عليه السلام، پس از سلام و درود بر آن حضرت، دستور مىدهد كه نام يكايك ائمّه را ياد كن، و بگو:
اين را براى من، پيش خودت به عنوان «ميثاق و عهد» بنويس، بنويس اينكه من به زيارت تو آمدم، در حال تجديد ميثاق، نزد پروردگارت گواه من باش!
در زيارت ديگرى براى امام حسين عليه السلام، زيارت را يك گواهى به حساب آورده و مىگويد:
«هذِه شهادةٌ لى عِندَكَ الى يومِ قَبْضِ روحى بِحضرَتِك» (1)
و خواستار اين مىشود كه اين گواهى، تا روز مرگ و جان دادن، نزد آن حضرت به وديعت نهاده شود.
پايدارى بر سر پيمان و استوارى در راه بيعت، ايمانى نيرومند مىخواهد، كه جز در سايه پيوند قلبى و رابطه اعتقادى با رهبر، به دست نمىآيد. زيارت، يادآورى اين پيوند درونى و ايمانى است.
امام صادق عليه السلام در «دعاى عهد» كه به حضرت ولى امر (عج) مربوط مىشود و خوب است چهل صبح، پىدرپى خوانده شود، به ما آموخته است در اين دعا، كه پيمان و بيعت با امام غايب است بگوييم: خدايا! من در صبح امروز، و تا زندهام، در طول عمرم با او عهد و پيمان و بيعت استوار خويش را تجديد مىكنم و از اين
1) همان، ص 443.
ميثاق، هرگز روى برنمىتابم و دست برنمىدارم. (1)اين فرازها در زيارتنامهها، مسلمان را در پيوندى معنوى و ارتباطى عميق با اولياء دين قرار مىدهد و يك زائر، احساس مىكند كه در مسير حركت جهادى ائمّه و خطّ سرخ حسين عليه السلام و كربلا است.
وفادار بودن و استوار ماندن بر اين ميثاقهاى مؤكّد، نياز به توفيق و امدادى از سوى خداوند دارد.
اين بيعت، تنها يك تشريفات يا احترامگزارى ظاهرى نيست، بلكه رسالت سنگينى را به گردن مىنهد، كه حدّ و مرز و قلمرو آن، تا دامنه قيامت هم كشيده مىشود.
پيروى امامان، «عمل» مىطلبد. «ادّعا» و «شعار»، بدون پشتوانهاى از تلاش و آمادگى و اقدام، خريدار ندارد.
«زيارت»، مظهر عشق و علاقه است، و نشانِ پيوند و رابطه، و سمبل «بيعت» و رمز «ميثاق» و عنوانِ «عهد».
زائر وقتى اظهار محبّت و اعلام مودّت و بيعت و وفادارى و تبعيّت و پيروى و هم خطّى و همرأيى مىكند، يعنى حتى تا مرز شهادت هم با آنان است، ثابت و استوار، مؤمن و معتقد، صبور و
1) همان، ص 539 اللّهم انى اجدّد له فى صبيحة يومى هذا و ما عشت منْ ايّامى عهداً و عقداً و بيعةً له فى عنقى لا احُولُ عنها ولا ازولُ ابداً.
شكيبا.
اگر امروز، حسين عليه السلام نيست، «راه» او هست.
شهادتطلبى زائر و حركت در «راه ائمه»، در حسرت نسبت به نبودن در كربلا اگر تجلّى مىيابد، جبرانش با حضور در صحنههاى مقاومت و دفاع امروز از اسلام، ميسّر است.
در زيارتنامهها، زائر، حسرت مىخورد كه چرا در عاشورا نبود تا حسين را يارى كند و نسبت به ياران بزرگ و شهيد ابا عبداللَّه الحسين، با هزار آرزو مىگويد:
«ياليتَنى كنتُ مَعَكم فافوز معكم». (1)
فعاليت خالصانه در جهت اهداف و آرمانهاى، وفا به پيمان با راه آنانست و حضور در كربلاى حسين عليه السلام است و جهاد در ركاب ائمّه است و نشان دادن صداقت در «بيعت» با امامان معصوم.
آنكه حاضر نيست در راه اسلام، خراشى بر اندامش بيفتد و ريالى از اموالش كاسته گردد و اندكى از آسايشش كم شود، چگونه مىتواند «شيعه حسين» باشد؟
آنكه امروز، دل و جرأت، و ايثار و فداكارى و مردانگى جهاد را ندارد و «جان» خويش را بر هر چيز مقدّم مىدارد و سلامتى خود را از اسلام هم بيشتر دوست دارد، از كجا كه اگر در صحراى كربلا و در عرصه رزم عاشورا بود، به كنارى نمىخزيد و كنج عافيت را بر
1) مفاتيحالجنان، زيارت امام حسين عليه السلام ص 430 چاپ اسلاميّه.
ميدان جهاد و شهادت نمىگزيد؟!
و ... با اين حساب،
«ياليتَنى كُنْتُ مَعكم»
گفتن چنين كسان نسبت به عاشورائيان، تا چه حدّ مىتواند راست باشد؟
مگر نه اينكه هر مدّعايى، شاهد صدقى مىخواهد؟
خونخواهى شهداى كربلا
نبرد حق و باطل را پايانى نيست، تا حق، حاكميّت مطلقه يابد.
«كربلا»، حلقهاى از حلقات زنجيره مبارزه حق و باطل بود.
و خون شهيدان كربلا، هنوز بدون انتقام مانده است، تا آنكه مهدى عليه السلام قيام كند، و در ركابش يارانى جان بركف و شهادتطلب به خونخواهى آن مظلومان برخيزند.
چه توفيقى است جهاد در اين راه، و در ركابِ امام منتظر.
تعاليم زيارتنامهها، تداوم اين راه را مىآموزد، و اوج پرشكوه اين خطّ را در عصر آن موعود نشان مىدهد.
زائر، هم آرزومند است و هم خواستار، كه آن روزگار درخشان را دريابد و خونخواه شهيدان كربلا باشد.
در «زيارت عاشورا» زائر چنين مىگويد:
«وَ انْ يَرزُقَنى طلبَ ثاركم مَع امامٍ هُدىً ظاهرٍ ناطقٍ بالحقّ مِنكم». (1)
1) مفاتيح الجنان، زيارت عاشورا، ص 457.
آشكار و حقگويى از شما خاندان، روزىام كند.
اين خونخواهى از كارهاى مهمّ آن حضرت است. در «دعاى ندبه» كه نوعى نيايش عاشقانه و پرسوز و گداز و گفتگوى پراشتياق با مهدى عليه السلام است، خطاب به آن امام مىخوانيم:
«ايْنَ الطّالِبُ بِذُحول الأنبياء و ابناء الأنبياء اينَ الطّالب بِدَمِ المقتولِ بكربلا ...». (1)
او نه تنها خونخواه شهداى كربلا، بلكه همه خونهاى به ناحق ريخته حقپويان و حقجويان تاريخ است و پيروانش نيز راهى اين راهند و سربازان امام زمان (عج) به فرموده حضرت صادق عليه السلام، خداترس و شهادتطلبند و شعارشان:
«يا لثارات الحسين»
است (/ بيائيد به طلب خون حسين). (2)دوستداران او هم كه در مقام زيارت مىايستند و او را به اين صفت مىستايند و آرزومند جهاد در ركاب او براى خونخواهى سيدالشهدا و همه شهيدان مظلومند، بايد در موضع و تعهّد اجتماعى چنين باشند، يعنى خون آشنا و دشمنستيز و حقطلب و پا در ركاب و سلاح بر كف! ...
در «زيارت جامعه» مىخوانيم:
«معترِفٌ بكم، مصدّقٌ بِرَجعتِكم، منتظرٌ لأمركم، مُرتقبٌ لِدَوْلَتِكُم ...». (1)
چشم انتظار تشكيل دولتِ مهدى عليه السلام بودن، از تلاش و جهاد براى زمينهسازى آن حكومت، جدا نيست.
انتظار ظهور آن حضرت، بايد همراه با فراهم كردن اسباب و مُعِدّات و زمينههاى لازم و ياريها و امكانات شايسته و بايسته است.
زائر، خطاب به امام زمان عليه السلام مىگويد:
«نُصرَتى مُعَدّةٌ لكم و مَوَدّتى خالِصةٌ لكم». (2)
و نيز:
«وَاجْعَلْنى اللّهم مِنْ انصاره و اعوانِهِ وَاتباعِهِ و شيعته». (3)
در زيارتى ديگر، خطاب به آن اميد دلها و منجى انسانها مىگوييم:
«اى مولاى من! اگر پيش از ظهورت مرگم فرا رسد، تو و پدران پاك و بزرگوارت را در پيشگاه خداوند وسيله و واسطه قرار مىدهم تا
هنگام ظهورت و تشكيل دولتت، مرا بار ديگر به دنيا برگرداند، تا به خواسته و آرمان خودم از راه اطاعت تو برسم». (1)آرزوى بازگشت به دنيا در روزگار ظهور او، بايد همراه با آمادهسازى روح و اراده براى آن دوران باشد و زمينهسازى اجتماعى براى آمدنِ آن عدلگستر و حجت غايب پروردگار.
به اينگونه است كه مىبينم انتظار، با تنبلى و بىحوصلگى و بىتفاوتى و بيعارى سازگار نيست.
زائرى كه مشتاق حضور و جهاد در ركاب مهدى عليه السلام است، بايد لياقتهاى مورد نياز را از هم اكنون در خود فراهم آورد، وگرنه اين شوق، به تنهايى او را به جايى نمىرساند.
شهادت، حدّ اعلاى كمال انسان است. و چه زيبا كه در ركاب «مهدى موعود» باشد، و در راه احقاق حق و گسترش عدل بر گستره زمين!
در زيارتها، روى عنصر «شهادتطلبى» و آرزوى جهاد و شهادت، پيش روى امام زمان و در ركاب آن عزيز، تأكيد فراوان شده است. و اين در پى آن خواسته ارزشمند زنده شدن و رجعت در روزگار امام عصر است.
در دعاى عهد، مىخوانيم:
«خدايا، به هنگام ظهورش، مرا از قبر، برون آر، در حالىكه كفن پوشيده و شمشير آخته و نيزه برگرفته باشم و نداى آن دعوتگر در
1) همان، ص 527.
شهر و بيابان را «لبيك» گفته باشم». (1)در فرازى ديگر، عاشقانه و شهادتطلبانه، در زيارت آن موعود امّتها و ذخيره الهى براى نجات بشريّت، مىگوييم:
سلاح مرا نيز در راه يارى او آخته ساز.
اگر مرگ،
ميان من و ديدارش جدايى انداخت،
خدايا، هنگام ظهورش مرا زنده كن، تا سر از گور بردارم،
و كفن خود را بر كمر بندم و در ركاب او پيكار كنم،
در همان صفى كه در قرآن آنان را ستودهاى:
«صفى كه اهل آن، همچون بنيانى پولاديناند». (2)***
آرى ... اين است حماسه و روح «شهادتطلبى»، كه ائمه ما، در متن زيارتنامهها، به ما آموختهاند ...