ghaemiyeh.com
نام كتاب: وهابى كيست و چه ميگويد؟
نويسنده: مرتضى فهيم كرمانى
موضوع: اعتقادات و پاسخ به شبهات
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: بهار 1388
نوبت چاپ: 2
جزوه حاضر سير كوتاه و فشردهاى است درباره برخى از مسائل مهمى كه اخيراً وهابىها در مكه و مدينه بر گروهى از زائران غير متخصص و ناآگاه، ايراد گرفته و حتى با پخش جزوات فراوان در ميان آنان، مىكوشند اذهان ساده لوحان بىسواد و ناآگاهان را با دروغهايى ساختگى، به علماى شيعه بدبين كرده و آنان را از صراط مستقيم منحرف سازند؛ مانند نسبت دروغى كه به حضرت امام راحل قدس سره دادند كه معظم له در مسأله نكاح متعه گفته است:
«نكاح متعه با خواهر رضاعى مشكلى ندارد به اين شرط كه
به او دخول نكند. «(1)»» «(2)» اى كاش اين انسان دروغگو، به دروغ و تهمت اكتفا مىكرد و با دادن نشانى دقيق، مشت خود را باز نمىكرد؛ زيرا هر دانش پژوه تازه كارِ غير عربى، اگر اين مسأله را مطالعه كند، مىفهمد كه گفتههاى وى، برپايه بغض و كينه و عداوت است و بىسوادىاش بر همه آشكار مىگردد كه واژه «رضيعه» را، خواهر رضاعى معنا كرده، كه هيچ ارتباطى با موضوع ندارد!
پرسشى كه همواره مطرح بوده، اين است كه چرا اين آقايان مباحث اصولى و اعتقادى را، كه بايد محور بحث قرار گيرد، تحتالشعاع تهمتها و افتراهاى فرعى قرار مىدهند؟ اگر بنا باشد مسائل فرعى مورد بحث قرار گيرد، ديگر چيزى براى شما باقى نمىماند؛ زيرا اگر شما با دروغ و تهمت، چنين مسائلى را به شيعيان نسبت مىدهيد، ما حاضريم با مدرك صحيح و درست، فروعى را از علماى شما نقل كنيم كه با هيچ منطقى قابل توجيه نيست. تنها براى نمونه به اين دو مورد توجه كنيد:
يعنى اگر امام
مسلمين مرتكب زنا شد، كسى نبايد حكم زنا بر او جارى كند!
در جاى ديگر مىگويد: «هرگاه مردى زنى را اجير كند تا با او عمل زنا نمايد و اين كار را هم انجام دهد، هيچكدام از آن زن و مرد را نبايد حدّ زد.» «(1)»
طبق اين فتوا، هر كس توان مالى داشته باشد و بتواند از طريق عقد اجاره با زنى نزديكى كند، زنا محسوب نمىشود و زنا تنها در مورد فقرا و بيچارگان است كه توان مالى نداشته باشند.
اگر بنا باشد كسانى در مسائل فقهى و فرعى، كه براساس نظريات اجتهادىِ مشروعِ علما استنباط مىشود، وارد بحث شوند، بهانهجويى كنند و هركسى بناحق ديگرى را منحرف و باطل بخواند، علاوه بر اينكه از جاده انصاف خارج شده و بدون مرجِّح، خودش را مصاب و ديگرى را خاطى و كافر معرفى كرده، كارى بر خلاف عقل و خِرد انجام داده است. روشن است كه كسى آن را نخواهد پذيرفت. زيرا اشكالاتى كه بر فقه غير شيعه وارد خواهد شد، به مراتب بيشتر و بىاساستر خواهد بود تا آنچه را كه به دروغ و بدون حقيقت به شيعه نسبت مىدهند.
مطالب فشردهاى كه در اين نوشتار آمده، حقايقى است
1) مبسوط سرخسى، ج 9، ص 58، چاپ بيروت
كه در جمع برخى از مؤمنان، بهويژه زائران حج بيان كردهام و اكنون آنها را، كه برگرفته از چندين كتاب؛ مانند «كشفالارتياب»، «شفاءالسقام» و ... مىباشند، جمع آورى نموده و در دسترس عموم قرار مىدهم. اميدوارم مفيد واقع شود و مورد رضاى حق قرار گيرد. وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى.
از صدر اسلام؛ از زمان صحابه پيامبر گرامى و نيز از زمان تابعان، پيوسته سيره و روش تمام مسلمانان بر اين بود كه به زيارت قبور انبيا، امامان، اوليا، صالحان و بزرگان دين مىرفتند. در رأس تمام آنها، قبر مقدس پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله بود كه مسلمانان به زيارت آنها مىرفتند و در كنار قبرشان به نماز و دعا مىپرداختند و نيز به وسيله آنها تبرك و توسل به خداى تعالى مىجستند و از آنها كه آبرومند در پيشگاه خدا هستند، درخواست مىكردند براى آنها نيز طلب سعادت نمايند.
اين مسأله به گونهاى مورد اجماع و اتفاق تمام گروههاى مسلمان بود كه حتى يك نفر هم مخالف نداشت
و از هيچ كس حتى يك كلمه هم بر خلاف آن شنيده نمىشد تا اينكه ابن تيميه حرّانىِ گمنام اين سنت سنيّه و بسيار عالى و باشكوه خدايى را، كه هرگز تغييرپذير نيست، منكر شد و شروع به هذيانگويى و مزخرفبافىهايى درباره آن نمود كه از حدّ ادب و نزاكت خارج و از ادب علم و كتابت و عفت بيگانه است.
وى با اين هتاكىها و بدزبانىهايى كه داشت، به مقام شامخ پيامبر گرامى اسلام نيز توهين و جسارت كرد.
او گفت: «زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله حرام و بدعت است، مسافرت كردن به اين منظور سفر معصيت و موجب قصر نماز نخواهد شد.»
وقتى كه اين سخن را گفت بسيارى از بزرگان و عالمان آن زمان، عقيده فاسد او را بر ملا و آشكار كردند و بر ردّ مزخرفاتش كتابها نوشتند. عدهاى با نوشتن كتابهاى ارزشمند، هرزهگويىها و ياوهسرايىهايش را هيچ و پوچ دانسته، عيبها و اشكالاتش را برشمردند، تا همه كسانى كه در صدد تحقيق هستند، بدعتها و گمراهىهايش را به راحتى تشخيص دهند. به عنوان نمونه، مىتوان از موارد زير ياد كرد:
كشف السقام فى زيارة خيرالأنام، تقىالدين سبكى.
الدّرة المضيّة فى الرد على ابن تيميه، تقىالدين سبكى.
المقالة المرضيه، تقىالدين ابىعبداللَّه افنانى، قاضى القضات مالكى.
نجم المهتدى و رجم المعتدى، فخر بن معلم القرشى.
دفع الشبهه، تقىالدين حصنى.
تحفة المختارة فىالرد على منكر الزيارة، تاجالدين الفاكهانى، متوفاى 834
الصواعق الالهية فى الرد على الوهابيه، شيخ سليمان بن عبدالوهاب (برادر محمد بن عبدالوهاب).
الفتاوى الحديثه، ابن حجر.
المواهب اللدنيه، قسطلانى.
شرح مواهب، زرقانى و بسيارى كتابهاى ديگر؛ مانند كشف الارتياب فى اتباع محمد بن عبدالوهاب، نوشته علّامه سيّد محسن امين عاملى.
بنيانگذار مسلك وهابيت، محمدبن عبدالوهّاب، فرزند سليمانبن على، فرزند محمدبن احمد، فرزند راشدبن بريد، فرزند محمدبن بريد، فرزند مشرفبن عمر، فرزند بعضاء بن ريس، فرزند زاخربن محمد، فرزند على بن وهيب تميمى است كه در سال 1111 (سال وفات
مرحوم علامه مجلسى) در نجد متولد و در سنه 1207 در سن نود و شش سالگى از دنيا رفت.
وى تحصيلات خود را نزد علماى مكه و مدينه آغاز كرد و چون علما و اساتيدى كه او را علم مىآموختند، ديدند بيش از آنكه به درس و بحثهاى علمى بپردازد، بيشتر وقت خود را به مطالعه كتب ضالّه صرف مىكند و كتابهاى مربوط به مدّعيان نبوت، مانند مسيلمه كذّاب، سجاح، اسود العنسى، طليحة الأسدى و مانند آنها را مىخوانَد، او را هشدار دادند و از عاقبت خطرناك اين كار بر حذر داشتند. تا آنجا كه پدرش (عبدالوهاب) نيز- كه از علماى صالح و شايسته بود- اكثر اوقات، او را به ضلالت و گمراهى نسبت مىداد و مردم را از ارتباط با او بر حذر مىداشت و مىگفت: مبادا تحت تأثير افكار فاسد او قرار گيرند. برادرش (سليمان بن عبدالوهاب) نيز افكار و انديشههاى او را ردّ مىكرد و چون نپذيرفت ناگزير تمام افكار و انديشههاى فاسد او را جمعآورى و در كتابى بر ردّ او منتشر كرد.
محمد بن عبدالوهاب داراى چهار پسر به نامهاى:
عبداللَّه، حسن، حسين و على بود. عبداللَّه كه فرزند ارشد او
بود، پرچم پدر را به دست گرفت و مردم را به پيروى از افكار پدر دعوت كرد.
پس از فوت عبداللَّه، دو فرزندش (سلمان و عبدالرحمان) عهدهدار اين اضلال شدند و چون سليمان تعصب و جسارت را از حدّ گذراند، به دستور (ابراهيم پاشا) حاكم مصر، او را به جرم زندقه و كفر، در سال 1233 اعدام و برادرش عبدالرحمان را به مصر تبعيد كردند كه در همانجا از دنيا رفت.
حسن فرزند دوم محمد بن عبدالوهاب نيز فرزندى داشت به نام (عبدالرحمان) كه در زمان استيلاى وهابىها بر مكه، مسؤول امور قضايى آنجا شد. وى نزديك صد سال عمر كرد و فقط داراى يك پسر به نام عبداللطيف بود.
اما از نسل حسين و على (دو فرزند ديگر محمد بن عبدالوهاب) فرزندان زيادى به وجود آمد كه هنوز در شهر «الدّرعِيّه» نجد، كه پايتخت حكومت وهابىها بود، وجود دارند و مردم، آنها را «اولاد الشيخ» مىنامند. «(1)»
1) ناگفته نماند كه ابراهيم پاشا در مبارزهاى كه به زيان وهابيت آغاز كرد، الدرعيه را محاصره و تخريب نمود. از آن پس وهابىها پايتخت خود را به رياض منتقل كردند
محمدبن عبدالوهاب، در آغاز، مسلك خود را بهصورت پنهانى ترويج كرد؛ چون جز شمار اندكى به او نگرويدند. از عربستان به شام رفت تا در آنجا بهتر بتواند عقايد فاسد و ساختگىِ خود را به مردم ناآگاه تزريق كند، ليكن در آنجا نيز حنايش رنگى نداد.
پس از سه سال، بار ديگر به عربستان برگشت و به شهر «حُرَيمَله»، از شهرهاى نجد، كه پدرش نيز در آنجا ساكن بود رفت. در آنجا فعاليت خود را بر ضدّ مسلمانان و عقايد حق آنان آغاز كرد. علماى صالح و حتى پدرش، او را از اين كار برحذر مىداشتند، ليكن او دست بردار نبود و همچنان عليه باورهاى مسلمانان تبليغ مىكرد، تا اينكه اختلاف بسيار شديدى ميان مردم به وجود آورد.
در سال دوم، (سنه 1153) وقتى پدرش از دنيا رفت، ميدان را براى تبليغات خود بازتر و هموارتر ديد. كارى كرد كه در همه جاى منطقه نجد، بحث از او و سخنان و عقايدش بود. علما و صالحان، هر چه با او به بحث و گفتگو مىنشستند و مناظره مىكردند، حرف هيچكس را نمىپذيرفت. ناگزير مردم تصميم گرفتند به هر شكل كه شده، او را بكشند و ملت خود را از بلاى وجود او برهانند.
لذا وقتى جان خود را در خطر ديد، از «حُرَيمله» گريخت و
به شهر «العُيَينَه» كه زادگاهش بود، رفت. حاكم «العيينه» در آن زمان، عثمانبن احمدبن معمر بود.
محمد پيش از آنكه تبليغات خود را آغاز كند، نخست با حاكم العيينه تماس برقرار كرد و به او وعده داد كه اگر از دينش! حمايت كند، پس از پيروزى، تمام حكومت نجد را به او خواهد داد. از اين رو، عثمان به طمع افتاد كه تمام امكانات و قدرتش را بر ضدّ مسلمانان به كار گيرد و از افكار او ترويج كند.
در نتيجه اين تبليغات بود كه بسيارى از مردم «العيينه» پيرو مسلك محمدبن عبدالوهاب شدند و به پيروى از او، بسيارى از اماكن مقدس مسلمانان را تخريب و نابود كردند.
از آنجمله قبّه و بارگاه زيدبن خطاب را ويران كردند. «(1)» تخريب اماكن بر مسلمانان بسيار گران و ناگوار آمد لذا سليمانبن محمدبن عزيز الحميدى، كه صاحب و حاكم مقتدرِ احسا و قطيف و توابع بود، نامهاى به عثمان بن احمد فرستاد و در آن نوشت: بايد محمدبن عبدالوهاب را هر چه زودتر به جرم كفر و زندقهاى كه اظهار كرده، بكشد و تهديد كرد نبايد در اين امر مسامحه و سهل انگارى نمايد.
1) زيد بن خطاب برادر بزرگ خليفه دوم، صحابى و از شجاعان عرب در جاهليت و اسلام بود. وى قبل از برادرش مسلمان شد. در بسيارى از جنگها شركت داشت. در جنگ يمامه شهيد شد. مردم عوام او و قبرش را محترم مىشمردند و از او حاجت مىطلبيدند
وقتى نامه سلطان احسا و توابع به عثمان رسيد، نتوانست مخالفت نمايد، لذا به محمّدبن عبدالوهاب گفت: بايد هر چه زودتر از قلمرو حكومت او خارج شود. محمد بار ديگر وعده پيشين را تكرار كرد و گفت: اگر مرا يارى كنى، پادشاه نجد خواهى شد، ليكن عثمان حرف او را نپذيرفت و محمد ناگزير در سال 1160 به سوى درعيه، كه پايگاه تبليغاتى مسيلمه كذاب بود رفت. در آن زمان حاكم درعيه محمدبن سعود مؤسس دودمان آل سعود بود. وقتى به آنجا رفت، به وسيله همسرش با او ارتباط برقرار كرد و همان وعدهاى را كه به عثمانبن احمد، حاكم عيينه داده بود، به محمدبن سعود نيز داد وگفت: اگر او را يارى دهد حكومت قلمرو بلاد نجد را در اختيارش خواهد گذاشت؛ از اينرو، محمدبن سعود به طمع افتاد و با محمدبن عبدالوهاب بيعت كرد، تا آنجا كه مىتواند به تبعيت از او، از كشتار مسلمانان دريغ نورزد. لذا به تمام مردم نجد، رؤسا، قضات و ديگر سران برجسته آنجا نامه نوشت كه بايد از محمدبن عبدالوهاب اطاعت نمايند.
گروهى موافقت كرده، برخى هم به مخالفت برخاستند.
در نتيجه، منطقه به آشوب و غوغا كشيده شد! در همين هنگام به مردم درعيه دستور كشتار داد كه بسيارى از مسلمانان در اين فتنه بزرگ به خاك و خون غلتيدند و ديگران نيز خواه ناخواه تسليم شدند. بدينوسيله امارت
تمام سرزمين نجد با قهر و غلبه به دست وهابىها افتاد. بعد از آن، گرچه هر كدام از اين دو قدرت (استعمار و استحمار) در ظاهر از يكديگر جدا بودند، اما در نهان همآهنگى اجتناب ناپذيرى داشتند؛ لذا وقتى كه محمد بن عبدالوهاب به تنهايى نمىتواند كارى از پيش ببرد از نجد و عراق و مصر و شام و عيينه بيرونش كردند به ديار اصلى خود برگشت و با پادشاه «الدرعيه» محمد بن سعود موافقتنامهاى دو طرفه به اين شكل به امضا رساندند:
طرف اول محمدبن سعود: محمد بن سعود و دودمان او بايد مادامالعمر پادشاه و حاكم اين سرزمين باشند.
طرف دوم محمد بن عبدالوهاب: محمد بن عبدالوهاب و دودمان او نيز بايد مادامالعمر امام و پيشواى دينى مردم باشند. فتوا به كفر و قتل تمام كسانى كه با آنها همسويى نكنند و دعوت آنها را نپذيرند بدهند، جان و مال و عِرض تمام آنها را حلال بدانند. «(1)»
بدينوسيله مشاركتى براى تجارت دين، بهوجود آمد و قرارداد محكمى ميانشان منعقد شد كه هريك مىبايست ديگرى را تقويت و حمايت نمايند.
1) تاريخ آل سعود، ص 19 و 20
وهابىها پس از آنكه بر نجد و سرزمين مكه و مدينه تسلّط نسبى يافتند، در سال 1165 ق. تعداد سى نفر از علماى خود را نزد مسعود بن سعيد بن زيد، امير مكّه فرستادند تا زير نظر او با علماى حرمين مناظره نمايند. پس از بحث و گفتگو معلوم شد كه: عقايد آنها (وهابىها) فاسد و برخلاف اسلام است، لذا قاضى شرع حكم به كفر آنان داد و در اثر حكم مزبور، گروهى از آنها بازداشت شده، به زندان افتادند و چند نفرشان هم گريختند.
در دوران حاكميت شريف احمد نيز، امير درعيه شمارى از علماى وهابى را نزد علماى مكه فرستاد تا به بحث و مناظره علمى بپردازند. اين بار نيز علماى مكه كفر و زندقه آنها را ثابت كردند و اجازه ندادند در مراسم حج مسلمانان شركت نمايند.
گرچه مسلك وهابىها در قرن دوازدهم به وسيله محمدبن عبدالوهاب پديد آمد اما در واقع بذر اوليه آن، در قرن هفتم به وسيله احمدبن تيميه «(1)» و شاگردش ابن قيم
1) ابن تيميه، تقىالدين ابوالعباس، احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام بن محمد بن تيميه حرانى است. حران شهرى باشكوه و مركز صابئه و بت پرستان و فلاسفه بوده كه اكنون از شهرهاى ويران تركيه است ابن تيميه با اشاعره، حكما، صوفيه و كليه فرق اسلامى مخالف و معارض بود تمام آنها را باطل مىدانست. درباره خداوند سبحان قائل به تجسم بود، مىگفت خداوند بر فراز آسمانها و در عرش مستقر است ابن تيميه معتقد است: موجود قائم به نفس غير قابل اشاره حسى و غير قابل رؤيت، وجود خارجى ندارد و فقط ساخته و پرداخته ذهن است اين سخن همان جسمانى بودن و مادى بودن خداوند سبحان است. ابن تيميه در منهاج السنه: 1/ 216-/ 217 در مسأله رؤيت صريحاً اظهار كرده است« خداوند در فوق عالم است» فوق بودن به اين معناست كه در تحت و در همه جا نيست. ابن تيميه گفته:« كسى نگفته است كه خداوند در همه جا هست و نسبت همه مكانها به او يكى است و كسى نگفته است كه او قابل اشاره حسى نيست». او مىگويد:« حديث فرود آمدن خداوند به آسمان پائين در هر شب از احاديثى است كه در نزد اهل حديث ثابت است»! ابن تيميه زيارت قبور و مشاهد و اماكن مقدس، و بناى عمارات بر آنها را بدعت و حرام مىداند. در منهاج السنه 1/ 131 لبه تيز حمله را متوجه شيعيان كرده كه براى مراقد ائمه اطهار سلام الله عليهم احترام ويژهاى قائلاند
جوزى در نجد (سرزمين مسيلمه كذاب و ...) پاشيده شد بهوسيله هم حزبىهايشان منتشر گرديد؛ بگونهاى كه پس از انتشار، پارهاى از منسوبين به علم از اهل سنت در غير نجد نيز از آنها پيروى كردند و محمدبن عبدالوهاب هم، همانگونه كه بيان شد، با مطالعه كتابهاى آنها و مطالعه زندگى مسيلمه كذاب و همسرش سجاح و مانند آنها،
تحت تأثير قرار گرفت، تا آنجا كه با پشتيبانى حكومت، تمام مسلمانان دنيا (غير از پيروان خودش) را كافر و مشرك و واجبالقتل شمرد و فتوا به حليت مال، عِرض و ناموس آنها داد!
مسائل اسلام دو قسم است: «اصول» و «فروع». اصول نيز دو قسم است:
الف: آنها كه ضرورى و بديهى هستند و براى اثباتشان نيازى به اقامه دليل و برهان نيست؛ مانند: وجوب نماز، روزه، حرمت زنا، دروغ و ... كه اجتهاد در حليت و حرمت آنها جايز نيست بلكه منكرش منكر اسلام و محكوم به كفر است.
ب: مسائلى كه ضرورى و بديهى نيستند، بلكه نظرى و اجتهادىاند؛ مانند اينكه آيا صفات خداوند عين ذات او است يا نه؟ و آيا خداوند با چشم سر قابل رؤيت است يا نه؟ و آيا امامت با نصّ است يا با اختيار امت؟
و از همين قبيلاند مسائل فرعى؛ مانند: شك در نماز، بنا بر روى قبور و چيزهايى كه نصّى در موردشان وارد نشده
و ... با ادله شرعى از كتاب، سنت، عقل و اجماع بهوسيله افراد واجد شرايط استنباط و استخراج مىشود. در اينگونه احكام، كه با ادله اجتهادى استنباط مىشود، هيچ مجتهدى حق ندارد نظريه مجتهد ديگر را، كه مستند به ادله شرعى است، خلاف اسلام و صاحب نظر را غير مسلمان معرفى كند؛ همانگونه كه اين مجتهد در نظريات اجتهادى خود عنداللَّه معذور است، آن ديگرى نيز مادام كه در طريق اجتهاد كوتاهى نكرده، معذور خواهد بود؛ زيرا فرمودهاند:
«للمُخطِيء أجر واحد، وَلِلمُصِيبِ أجران».
بنابراين اصل، اگر مجتهدى در طريق اجتهاد خود، معتقد به اباحه چيزى، مانند كشيدن سيگار شد، يا معتقد به استحباب چيزى، مانند تبرّك به قبر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و بوسيدن آن گرديد، يا معتقد به عدم بدعت چيزى، مانند جلسات ترحيم و امثال آن بود، مجتهد ديگرى كه در طريق اجتهاد خود برخلاف آن مجتهد معتقد شده، هيچيك از آنها حق ندارند يكديگر را تفسيق و يا تكفير كنند؛ زيرا اين دسته از مسائل، ضرورى و بديهى نيستند كه اجتهاد در آنها جايز نباشد، بلكه از مسائل اجتهادىاند كه اگر مجتهدى از طرق شرعى؛ مانند ادله اربعه وارد شد و با استناد به همين ادله، نظريهاى را به دست آورد، آن نظريه براى خودش محترم و در حق مقلدانش نيز حكماللَّه محسوب خواهد شد.
قرآنى كه در دست مسلمانان دنيا است و همه آن را صبح و شب مىخوانند، بهطور قطع و يقين، كلام خدا است كه به وسيله جبرئيل امين بر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نازل شده است.
اين قرآن، علىرغم اينكه از نظر سند قطعى و مسلّم است ليكن از نظر دلالت، پارهاى از آيات آن ظنّى و غير قطعى است؛ زيرا برخى از آيات آن، محكم و برخى ديگر متشابه هستند كه گاهى از آنها، به آيات «مُجمل» و «مُبيَّن» نيز تعبير مىكنند.
توضيح آيات:
بنابراين، آيات محكم، ظاهر الدلاله اند و لذا به آنها آيات مُبيّن نيز مىگويند؛ يعنى آياتى كه دلالت آنها صاف، شفاف و روشن است. اما آيات متشابه آياتى هستند كه دلالت آنها شفاف نيست، بلكه داراى چند معنى هستند كه تمام معانى احتمالى آن با يكديگر مساوى و برابرند، لذا به آنها مجمل نيز مىگويند؛ يعنى آياتى كه معناى آن محتاج به شرح و تفصيل مىباشد.
اقسام مُبيّن:
آيات مُبيّن بر دو قسم است: «نصّ» و «ظاهر».
نصّ به آياتى گفته مىشود كه هيچگونه احتمال خلافى
در معناى آن وجود نداشته باشد. اما ظاهر، به آياتى گفته مىشود كه احتمال خلاف در آن وجود دارد ليكن معنايى كه راجح است آن را ظاهر و ديگرى را، كه در مقابل ظاهر قرار دارد، مرجوح يا مؤوّل مىنامند.
علاوه بر آنچه گفته شد، آيات ديگرى مانند: ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيّد و جز اينها در قرآن وجود دارد كه هركسى از آنها آگاهى ندارد و احدى حق ندارد براى اثبات مدّعاى خود، به غير از نص يا ظاهرى كه با سنت قطعيه از طرف اهل بيت عليهم السلام تأييد شده است احتجاج نمايد. همانگونه كه بدون تحقيق از مخصّص و مقيّد، نمىتوان به عام و مطلق استناد و احتجاج كرد و بهطور كلى قبل از تحقيق از دليل معارض يا ناسخ آن، به هيچ دليلى نمىتوان استدلال نمود؛ زيرا بدون تحقيق از دليل معارض و ناسخ، هيچ دليلى دليليّت نخواهد داشت.
در هر صورت به خاطر وجود اينگونه آيات در قرآن، هركسى مىتواند براى اثبات مدعاى خود (اعم از حق و باطل) به يكى از آنها استناد نمايد. چه بسا به آيهاى استناد كند، در حالىكه از قرائن مخالف با ظاهر آن غفلت ورزيده باشد؛ مثلًا به معناى حقيقى لفظى تمسك مىكند، امّا از قرينهاى كه دلالت بر معناى مجازى آن دارد غفلت مى 0 ورزد، همچنين ممكن است به عام يا مطلقى تمسك كند و از مخصّص و مقيّد آن، كه مراد را تغيير مىدهد،
غافل شود.
كوتاه سخن آنكه: شخص منصف و باتقوا هيچگاه به ظواهر آيات و روايات اهلبيت عليهم السلام تمسك نمىكند، مگر اينكه قبل از تمسك به آنها، كاملًا بررسى كند و مطمئن شود، دليلى از عقل يا نقل يا اجماع برخلافش نيست و در فهم معناى آن مطمئن باشد، تنها در اين صورت آن را براى خود حجت قرار مىدهد و در صورت داشتن احتمال خلاف، به آن استدلال نمىكند.
قرآن و روايات، كه اصيلترين منابع احكام اسلاماند، به زبان عربى مىباشند. زبان عرب نيز مانند همه زبانهاى دنيا داراى كلمات حقيقى و مجازى و غير آن است. اگر لفظ را در همان معنايى كه براى آن وضع شده استعمال كنند، آن را معناى «حقيقى» مىگويند و هرگاه آن را در غير معنايى كه براى آن وضع شده استعمال كنند، به آن معناى «مجازى» گفته مىشود؛ مانند: «رَأَيتُ أَسَداً فِي الْحَمام»؛ «شيرى را در حمام ديدم.» منظور از واژه اسد در اينجا، معناى حقيقى (يعنى شير درنده) نيست، بلكه معناى مجازى آن اراده شده كه منظور، مرد شجاع است. اينگونه استعمالات مجازى در كلام عرب فراوان است و چون زبان قرآن و اخبار عربى است، استعمال مجاز در آنها فراوان
وجود دارد.
مجاز دو قسم است: «مجاز در كلمه» و «مجاز در اسناد»، كه به نمونههايى از آنها اشاره مىشود:
الف: مجاز در كلمه مانند:
يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ؛ «دست خدا بالاى همه دستها است.» (فتح: 10).
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى (طه: 5).
وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا ... (هود: 37، مومنون: 27).
وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي ... (طه: 39).
وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا ... (طور: 48).
وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ ... (انعام: 30).
... يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ ... (الزمر: 56).
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ... (قصص: 88).
و موارد بسيار ديگر كه بيان همه آنها از حوصله اين مختصر بيرون است. در هر صورت، استعمال لفظ در معناى مجازى، همراه با قرينه عقليه، لفظيّه، حاليّه و مانند آن، در كلام عرب، به ويژه در قرآن و احاديث فراوان ديده مىشود كه نمونهاى از آن را در آيات فوق ملاحظه كرديد كه مراد از تمام موارد ياد شده معناى مجازى آنها
مىباشد.
بديهى است اگر مقصود همان معناى ظاهرى و حقيقى آنها باشد لازمهاش قول به تجسيم و تحيّز و مكان داشتن خداوند است كه محل حوادث قرار خواهد گرفت و اين قول به اجماع اهل عقل باطل است!
ب: مجاز در اسناد:
مجاز در اسناد جايى است كه كارى يا چيزى را به طور مجاز به كسى نسبت دهند؛ مثلًا به جاى اينكه روياندن گياه را به خدا نسبت دهند و بگويند: «أَنْبَتَ اللَّهُ البقْلَ» مجازاً به دليل اينكه زمان روييدن آن فصل بهار است، آن را به ربيع نسبت مىدهند و مىگويند: «أَنبتَ الرّبيعُ البقل»؛ «فصل بهار گياه روياند!»
همچنين است وقتى كه مىگويند: «جَرَى النّهرُ» منظور اين نيست كه جوى آب خودش حركت كرد بلكه منظور اين است كه آب در داخل جوى جارى شد. به قرينه اينكه نهر و جوى، محل جريان آب است، مجازاً جريان آب را به خود نهر نسبت دادهاند.
و آنگاه كه مىگويند: «بَنَى الأميرُ المدينةَ» اسناد در اينجا نيز مجازى است؛ زيرا امير سبب و آمر اين كار بوده، لذا نسبت ساخت و ساز را مجازاً به او بر مىگردانند نه به كارگر و بنّا كه حقيقتاً دست اندر كار ساخت و ساز بودهاند.
از اينگونه مجازهاى در اسناد، در قرآن و روايات نيز فراوان به چشم مىخورد كه چند نمونه از آن را مىآوريم:
... وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً ... «(1)» در اين آيه، با اينكه زياد كننده ايمان، خداى تبارك و تعالى است، اما چون آيات سبب و وسيله ازدياد ايمان هستند، لذا ازدياد را مجازاً به آيات نسبت داده است.
در آيه: يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ، با اينكه عامل اصلى كشتار فرزندان بنىاسرائيل، اتباع و پيروان فرعون بودند، ولى چون فرعون سبب و آمر اين كار بوده، عمل ذبح و كشتار به او نسبت داده شده است.
يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما، با اينكه لباس آدم و حوّا بهوسيله خداوند از بدنشان بيرون آورده شد، اما چون ابليس سبب اين كار بود، لذا نزع لباس به او نسبت داده شده است.
و موارد بسيار ديگر كه قرآن، روايات و محاورات اهل لسان، آكنده از اينگونه مجازها است.
بنابراين، اگر مسلمان موحد و خداپرستى بگويد «أنبَتَ الرّبيعُ البَقلَ» همين مسلمان بودنِ او قرينه حاليه و عقليّهاى خواهد بود بر اينكه او در اسناد، معناى مجازى را اراده كرده نه معناى حقيقى را؛ زيرا مسلمان موحد هرگز كفر نخواهد گفت. همين طور اگر مسلمان موحّدى بگويد: «اى
1) انفال: 2
پيامبر، اى امير مؤمنان و اى امام زمان مرا درياب يا فرزند مرا شفا ده و يا مسافر مرا به سلامت برگردان! در اينگونه موارد نيز به قرينه اينكه مسلمان است و مسلمان سخنى كه موجب كفر و بى دينى باشد بر زبان جارى نمىكند، بايد كلام او را در اسناد حمل بر معناى مجاز كرد و گفت مرادش اين است كه: اى پيامبر خدا، تو با مقام و آبرويى كه نزد خدا دارى، شفاعت كن و با دعاى خود در پيشگاه خداوند قادر متعال، سبب روا شدن اين حاجت باش.
بنابراين، مسلمانى را كه چنين سخنى بر زبان جارى مىكند، تخطئه كردن جايز نيست، چه رسد به اين كه كسى او را محكوم به كفر و شرك كند و خون و مال و عرضش را حلال بداند!
هر گناه و معصيتى موجب كفر نيست، به خلاف آنچه از خوارج نقل شده كه هر گناه و معصيتى را موجب كفر صاحبش مىدانستند و نيز برخلاف وهابىها كه مرتكب شونده هر گناهى را كافر و مشرك مىشمارند و جان و مال و ناموسش را حلال مىدانند!
چنين انديشهاى خلاف اسلام و سيره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و صحابه و تابعين و نيز مخالف سيره تمام مسلمانان بعد از تابعين است، زيرا:
اولًا: هرگاه كسى وارد اسلام شد و آن را پذيرفت، تا يقين قطعى برخلاف آن پيدا نشود، نمىتوان او را محكوم به غير اسلام كرد و نامسلمان خواند.
ثانياً: اگر هرگونه گناه و معصيتى موجب كفر افراد شود، بايد تمام حدود اسلامى، براى زنا، شرب خمر و مانند آن باطل و لغو گردد؛ زيرا هر فردى به مجرد ارتكاب چنين گناهى كافر و مشرك مىگردد و بايد كشته شود، ديگر جارى كردن حدّ بر او معنايى نخواهد داشت! همينطور اگر همه گناهان موجب كفر گردد بايد بر تمام تعزيرات اسلامى خط بطلان كشيد؛ زيرا فايدهاى براى آنها باقى نخواهد ماند و حال آنكه در مورد مرتدّ، ابتدا او را توبه مىدهند، اگر توبه كرد از او مىپذيرند و او را مسلمان مىدانند نه كافر!
ثالثاً: اگر بنا باشد هر گناهى موجب كفر و شرك گردد، بايد تمام مردم مسلمان در دنيا مرتد و كافر شده باشند؛ چراكه هيچ انسانى در دنيا پيدا نمىشود كه در تمام عمرش حتى يك گناه مرتكب نشده باشد، بلكه مرتكب يك كبيره نشده باشد! با اين وصف چگونه مىتوان گفت تمام گناهان موجب كفر و شرك مىشوند؟
رابعاً: اگر مسأله همينگونه بود كه آقايان خوارج و وهابىها مىگويند، مىبايست علماى اسلام آن را در كتابهاى خود بنويسند و وعاظ و گويندگان دينى حكم
آن را در منابر و مجالس به گوش همه برسانند و مىبايست از ضروريات دين شده باشد؛ چون مورد نياز عموم مكلفين بود و بايد به گوش همه مىرسيد.
علاوه بر آن، روايات مستفيض از شيعه و سنى، خلاف اين باور و اعتقاد بوده و از نسبت كفر دادن به مسلمان نهى كرده است؛ از ابن عمر نقل شده كه گفت: «نِسبَة الْمُسلِمِ إلَى الْكُفْرِ كُفْرٌ». آيا اين روايت، بر خود آقايان وهابىها تطبيق نمىكند كه تمام مسلمانان غير وهابى را متهم به كفر و شرك مىكنند؟!
احمد بن حنبل نقل كرده كه ابن عمر از قول پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود:
«إذَا أَحُدُكُم قَالَ لِأخيهِ يَا كافِر، فَقَدْ باءَ بِهَا أَحَدُهُمَا».
«هرگاه يكى از شما به برادر مسلمانش بگويد:
اى كافر، قطعاً يكى از آن دو، به كفر برگشته و ملتزم به آن شده است.»
هر حكم شرعى، مخصوص موضوع خودش مىباشد.
بنابراين، هرگاه موضوع تغيير يابد، حكم نيز به تبع آن عوض مىشود. معمولًا چيزهايى كه موضوعات را تغيير مىدهند، سه چيز هستند:
مسأله غيبت مسلمان نيز همينگونه است؛ يعنى اگر به قصد ضايع كردن و تنقيص مسلمان باشد حرام است و اگر به قصد نهى از منكر باشد واجب و اگر به قصد نُصح مستشير، يا جرح شهود باشد، جايز و مباح خواهد بود.
بديهى است سجده در كنار قبر پيامبر و امامان عليهم السلام نيز همين حكم را دارد؛ اگر به قصد شكر خداى تعالى باشد كه به او توفيق زيارت آن بزرگوار را عنايت كرده، مستحب است و اگر به قصد سجده بر شخص پيامبر يا امامان باشد حرام است؛ زيرا سجده بر غير خداى تعالى حرام مىباشد.
اگر پوشيدن نوعى از لباس در برخى از جاها جزو زينت به شمار آيد، پوشيدن آن براى زنى كه در حال عزا و سوگ است حرام و اگر هدفش و قصدش جلب توجه شوهر است، مستحب مىباشد.
پوشيدن لباس شهرت يا پوشيدن لباس مردانه براى زنان
و به عكس نيز همينگونه است كه با اختلاف زمان، اشخاص و اماكن تفاوت پيدا مىكند.
بلند نشدن براى بعضى شخصيتها در بعضى زمانها و بلاد اهانت و حرام است و در بعضى بلاد و زمانهاى ديگر، چون آن را اهانت نمىدانند حرام نيست.
هدم قبور انبيا و اوليا، تخريب قبّه و بارگاه آنها (به فرض هم كه ساخت و ساز آنها جايز نباشد) حرام و غير جايز است؛ زيرا تخريب كردن آنها قطعاً در اين زمان موجب اهانت آن بزرگواران خواهد بود و حرام مىباشد.
هرگاه عنوان واجب، با حرام در تعارض باشد؛ بهگونهاى كه جمع ميان آن دو ممكن نباشد، در اينگونه موارد بايد به مرجّحات خارجى رجوع كرد و بايد بررسى كرد كه كدام يك از آنها در نظر شارع مهمترند. پس هركدام مهمتر بود بايد طبق آن عمل كرد و آن را كه اهميتش كمتر است ناديده گرفت؛ مثلًا: لمس كردن بدن زن نامحرم حرام است، اما اگر همين زن نامحرم در حال مرگ بود يا بايد دست به بدن او نزنند و بگذارند بميرد و يا به وسيله مرد نامحرمى او را از غرق شدن و يا به وسيله پزشك نامحرم از مرگ نجات دهند. در اينجا مسأله «حرمت لمس كردن» و وجوب «نجات دادن» تعارض دارند، به طور قطع
عقل، شرع و وجدان هر انسان منصفى حكم مىكند كه نجات آن زن واجب است، هر چند لازمهاش لمس كردن بدن نامحرم باشد.
گرفتن حق گمرك در عقيده وهابىها و غير وهابىها حرام است، ليكن وهابىها مىگويند: اگر امام مسلمين از گرفتن آن صرفنظر كرد، به وظيفه واجب خود عمل كرده است و اگر از نگرفتن آن امتناع ورزيد و حتماً خواست آن را بگيرد، مخالفت با او جايز نيست و بر همه واجب است از او اطاعت كنند و شقّ عصاى مسلمين ننمايند.
علامه سيد محسن امين عاملى رحمه الله در كتاب كشفالارتياب به اينجا كه مىرسد، مىنويسد: اگر وحدت مسلمانها تا اين اندازه اهميت دارد كه جايز نيست آن را فداى يك عمل حرام كنند و جايز نيست به خاطر آن، شق عصاى مسلمين نمايند، چون مفسده اختلاف ميان مسلمانها بيشتر از مفسده گرفتن گمرك است، پس بر وهابىها واجب بود براى حفظ وحدت مسلمانها متعرض قبور ائمه مسلمين نشوند و با تخريب آنها، قلوب ميليونها مسلمان را، كه عاشق آنها هستند داغدار و جريحهدار ننمايند. آيا مفسده تخريب قبور ائمه عليهم السلام كه موجب تشتت و تفرقه مسلمانها شد و تخم عداوت و دشمنى را ميان آنها پاشيد و صدها مفسده فرهنگى، سياسى و غيره به وجود آورد، مهمتر و بيشتر از مفسده بناى بر قبور نبود؟! اين مفسده بسيار بزرگتر، وحشت انگيزتر و براى دلهاى
مسلمانها دردناكتر بود. بنابراين، به فرض كه به عقيده شما نگهداشتن آنها حرام بود! چرا در برابر اين مفسده اعظم، آنها را نگاه نداشتيد، همانگونه كه با قبر پيامبر صلى الله عليه و آله كارى نداشتيد. مىتوانستيد قبور ائمه بقيع را نيز خراب نكنيد و فقط مردم را از نزديك شدن و بوسيدن آنها، كه آن را شرك مىدانيد، منع كنيد، همانگونه كه از نزديك شدن و بوسيدن قبر پيامبر صلى الله عليه و آله جلوگيرى مىكنيد.
علاوه براين، شما بناى بر قبور را حرام مىدانيد، ابقاى آن راكه شرك نمىدانيد. پس چه مانعى داشت كه آنها را نگه مىداشتيد؟!
از خطاها و اشتباهات بسيار بزرگ وهابىها اين است كه مسلمانى را، در حالى كه اقرار به شهادتين دارد و به راه و روش مسلمانها عمل مىكند، تكفير كرده، خون و مال و عِرضش را بر همه حلال مىكنند. چه گناهى بزرگتر از اين مىتوان تصور كرد كه به استنادِ يك نظريه اجتهادىِ غلط، كه با تكيه و استناد بر ظنّ و گمان و اخبار ضعيف صادر شده و احتمال كذب و دروغ بودن آن مىرود، حكم كفر و قتل مسلمانى را صادر و عِرض و مالش را بر ديگران حلال كنند؟! مگر سيره پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و تابعين و تابعينِ تابعين بر اين نبود كه هركس شهادتين بر زبان جارى كرد و ملتزم به
احكام شد، او را مسلمان و محقونالدم مىدانستند؟! مگر پيامبر صلى الله عليه و آله نفرمود:
«إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، فَإِذَا قَالُوهَا وَصَلُّوا صَلاتَنا، وَاسْتَقبَلُوا قِبْلَتَنا، وَذَبَحُوا ذَبيحَتَنا فَقَدْ عَصَمُوا مِنِّي دِمَاءَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ إِلَّا بِحَقِّهَا وَ حِسَابُهُمْ عَلَى اللَّه» «(1)»
«من از طرف خداى تعالى مأمورم تا آنجا با مردم مبارزه كنم كه اظهار اسلام نكردهاند، اما همين كه شهادتين گفتند، و مانند ما نماز بخوانند و مانند ما ذبح كنند. پس از آن از جانب من، نسبت به حقوق خود در امان خواهند بود، حساب و كتابشان با خدا خواهد بود.»
از اين روايت و روايات فراوانى از اين دست، استفاده مىشود كه: هركس شهادتين بر زبان جارى كند محكوم به حكم اسلام است و مادام كه به دليل قطعى و يقينى، خلاف آن ثابت نشود، نمىتوان او را تكفير كرد و در اين مورد نه تنها تحقيق و تجسّس لازم نيست، بلكه به صريح آيه مباركه: وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تحقيق و تجسس ممنوع و حرام است.
1) صحيح بخارى كتاب ايمان، صلاة، زكات، مسند أبىداود كتاب جهاد. صحيح ترمذى تفسير سوره 88. نسائى كتاب زكات. سنن ابن ماجه كتاب فتن. مسند أحمد بن حنبل، ج 4/ 8
هرگاه شخص مسلمانى عملى را انجام دهد كه آن عمل از جهتى صحيح باشد و از جهت ديگر فاسد و خلاف شرع، بر همه واجب و لازم است كه آن را حمل بر صحت كنند و مادام كه دليل قطعى و يقينى برخلاف آن نباشد، هيچكس حق ندارد آن را حمل بر فساد و خلاف شرع نمايد؛ زيرا سيره مسلمانان و اجماع و نظام زندگى و معاملاتشان بر اين اساس بنا نهاده شده است. بنابراين، اگر كسى ببيند مسلمانى طفل يتيمى را كتك مىزند، در اين حال دو احتمال برايش پيش مىآيد؛ الف: براى ادب و تربيت كردن است ب: از روى ظلم و ستم و آزار و اذيت مىباشد. اگر دليل قطعى بر آزار و ستم نداشته باشد، حق ندارد فعل او را حمل بر ظلم نمايد. پس اگر پيش از ديدن اين عمل، شخص ضارب را عادل مىدانست، همچنان بايد آثار و احكام عدالت را بر او جارى كند و به صِرف مشاهده اين عمل مشكوك، حق ندارد حكم به عدم عدالت وى نمايد. همچنين اگر ببيند مردى با زنى معاشرت دارد و نمىداند اين معاشرت مشروع است يا غير مشروع و يا ببيند كسى نوشابه سرخ رنگى مىنوشد و احتمال مىدهد خمر است، يا ببيند كسى بر زمين سجده مىكند و نمىداند، سجده بر خدا مىكند يا مخلوق، يا در ازدواج يا طلاق كسى و يا فروش و وقف چيزى و يا هر كار ديگرى شك
كند كه آيا آن عمل بر وجه صحيح انجام گرفته يا غير صحيح، در تمام موارد مشكوك، مادام كه دليل قطعى برخلاف آن در دست نباشد، واجب است فعل مسلمان را حمل بر صحّت كند و به صِرف گمان، هيچكس نمىتواند حكم بر فساد و بطلان و عدم صحّت عمل مزبور نمايد تا چه رسد به اينكه صرفاً مشكوك شده باشد!
بنابراين، هرگاه سخنى از مسلمانى شنيده شود يا عملى از او مشاهد گردد كه احتمال صحّتش وجود داشته باشد، هرچند اين احتمال ضعيف هم باشد، باز بايد آن را حمل بر صحت نمود، چه رسد به اينكه احتمال قوى و يا مساوى باشد.
بر اين اساس، اگر مسلمانى به يكى از پيامبران خدا يا بهيكى از اولياءاللَّه متوسل شود و از آنان استغاثه كند و احتمال داده شود كه از او مىخواهد نزد خدا برايش وساطت كند و خداوند حاجتش را برآورد، به صِرف اين احتمال كه شايد مقصودش غير از اين بوده، نمىتوان حكم به ارتداد او داد.
همچنين است اگر بگويد: فرزندم را شفا ده. مرا بر دشمنم پيروز گردان. به زندگى من رونق ببخش و ...
همينكه احتمال داده شود آنان را واسطه و شفيع خود قرار مىدهد تا از خداوند برايش درخواست نمايند، بايد بر همين معنا حمل كرد و به صرف احتمال خلاف آن،
نمىتوان حكم به كفر و ارتدادش كرد. بايد توجه داشت كه اينگونه عبارات مجاز و اسناد فعل به سبب است؛ مانند:
«بنى الأمير المدينة» همانگونه كه در اين عبارت نسبت بنا و ساخت و ساز شهر را به امير مىدهند؛ چون سبب اين كار او بوده است، در اينجا نيز چون پيامبران و اولياء اللَّه سبب استجابت دعا هستند، مجازاً نسبت فعل را به آنها مىدهند و از آنها درخواست مىكنند.
از طرفى به صرف احتمال خلاف معناى مجازى، نمىتوان حكم به كفر و ارتداد گوينده داد؛ زيرا در اينگونه موارد، كه گوينده مسلمان و معتقد به توحيد و مبانى اسلامى است و مىداند غير از خداوند هيچكس ديگرى قادر بر چنين كارهايى نيست، علم قطعى و يقينى حاصل مىشود كه مراد وى، معناى حقيقى كلمه نيست بلكه مقصودش مجاز در اسناد است و بس!
بايد توجه داشت كه وقتى اسلام طلوع كرد، برخى از واژگان عرب، به معانى جديدى منتقل شدند؛ مانند «صلاة»، «زكات»، «صيام» و «حج» كه در لغت به معناى مطلقِ دعا، رشد و نمو، امساك و قصد بودند، ولى پس از اسلام، معانى ديگرى از آنها اراده شد. بعضى از آنها نيز در معانى حقيقى خود باقى مانده و هيچگونه تغييرى
نيافتند؛ مانند: بيع و شراء، كه به همان معناى خريد و فروش باقى ماند و هيچگونه تغييرى در معناى آن به وجود نيامد.
بنابراين، واژههايىكه بدون تغيير باقى ماندهاند، هرگاه در قرآن و اخبار ديده شوند و معلوم نباشد كه معناى خاصى از آنها اراده شده يا نه، حتماً بايد بر همان معانى حقيقى و لغوى خودشان حمل شوند. اما كلماتى كه تغيير يافته و داراى معناى جديدى هستند، اگر معانى شرعى آنها مشخص باشد، بايد به همان معانى شرعى حمل گردند و اگر معانى شرعى آنها نامشخص باشد، در اين صورت اينگونه كلمات مجمل به حساب مىآيند و تا شرح و تفصيلى برايشان در دست نباشد، نامفهوم و بىاعتبار هستند و نمىشود در احتجاجات و صدور احكام به آنها تمسّك كرد. همچنين اگر معلوم باشد كه به نحو مجاز در معانى خاصى استعمال شدهاند ولى بيانى توضيحى برايشان يافت نشود، در اين صورت نيز جزو الفاظ مجمل به شمار مىآيند كه محتاج به بيان و شرح دارد.
با توجه به مقدمهاى كه آورديم، «عبادت» به معناى لغوى، كه مطلق ذلّ و خضوع و اطاعت است، به هيچ وجه موجب شرك و كفر نمىشود و گرنه بايد از زمان حضرت آدم تا اين زمان، تمام افراد بشر كافر شده باشند؛ زيرا فردى يافت نمىشود كه عبادت به معناى اطاعت و خضوع در برابر كسى نكرده باشد. بنابراين، اگر مطلق اطاعت از غير و
انقياد در برابر او كفر باشد، بايد همسر، فرزند، خدمتكار، اجير، رعيت، نظامىهاى زير دست نسبت به بالا دست با اطاعت و فرمانبرى از ما فوق، كافر شده باشند. حتى پيامبران خدا نيز بهخاطر اطاعتى كه از پدران خود داشتهاند و در برابر آنان خضوع و فروتنى كردهاند، بايد كافر باشند! با اينكه خداوند به پيامبر بزرگ اسلام فرمان داد: «بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند، بگستران و با آنها متواضع باش.» اينگونه تواضع و خضوع چگونه مىتواند كفر باشد؟! چگونه مىتوان گفت كه اطاعت همسر از شوهر كفر است، در حالى كه چنين امرى واجب مىباشد. اطاعت از انبياى اولو الأمر، كه خداوند به آن امر كرده، چگونه كفر خواهد بود؟ پس معلوم مىشود كه عبادت به معناى مطلق خضوع و خشوع، حتى اگر به صورت سجده براى غير خدا باشد، ذاتاً حرام و قبيح نيست و به هيچ وجه موجب شرك و كفر نخواهد شد. اگر قبيح بود، خداوند متعال هرگز به فرشتگان فرمان نمىداد به جهت تكريم و تعظيمِ آدم، بر او سجده كنند. اگر سجده قبيح و ممنوع بود، هرگز حضرت يعقوب و همسر و فرزندانش براى تحيت و اداى احترام به حضرت يوسف، بر او سجده نمىكردند. همانگونه كه شريك قرار دادن براى خدا، چون ذاتاً قبيح و غير ممكن است، هيچگاه متعلّق امر قرار نمىگيرد.
اطلاق عبادت بر دعا
اگر در قرآن كريم «(1)» دعا عبادت شمرده شده و در روايات، مخ عبادت معرفى گرديده، به اين معنا نيست كه ندا، درخواست و دعا براى غير خدا، عبادت او بوده و موجب كفر و شرك است؛ چنانكه وهّابىها همين توهّم را دارند و غافلاند از اينكه دعا در آيه و روايات، به طور مسلّم به معناى لغوى (ندا) نيست. اگر بهمعناى ندا باشد، در اين صورت اگركسى يك نفر را صدا كرد و از او چيزى خواست، بايد عبادت كننده او محسوب شود، در حالى كه اينگونه نيست و صدا زدن و از او چيزى درخواست كردن، عبادت نيست. از همينجا دانسته مىشود كه مقصود از دعا در اين آيه، ندا كردن خدا و سؤال كردن از اوست كه بايد با خضوع و خشوع و با تذلل كامل در پيشگاه ربوبىاش ايستاد و حاجات خود را بر او عرضه كرد كه تنها او فاعل مختار و مالك حقيقى دنيا و آخرت است و هرگونه بخواهد در آن تصرف مىكند.
بنابراين، انسان زمانى مخلوق را عبادت كرده كه او را فاعل مختار و مالك حقيقى دنيا و آخرت بداند. اما اگر او را شفيع در نزد خدا قرار دهد- چون مىداند خداوند براى او شفاعت قرار داده- در اين صورت او را نپرستيده و فعل حرام هم انجام نداده است.
1) غافر: 60
با اين توضيح روشن شد: اينگونه نيست كه هر چه را كه اسم عبادت بر آن گذاشتند، اگر براى غير خدا انجام شد، موجب كفر و شرك گردد و حرام باشد، مگر اينكه شارع مقدس بر حرمت آن تصريح كند؛ مانند سجده بر ماه و خورشيد، كه در قرآن آن را نهى كرده است و مانند سجده بر غير خدا، كه به اجماع تمام مسلمانان حرام است. پس اينگونه نيست كه هر اطاعت و خضوعى در برابر ديگران، عبادت محسوب شود، به فرض در معناى لغوى عبادت به شمار آيد. عبادت لغوى موجب شرك و كفر نيست بلكه عبادتى موجب شرك و كفر مىشود كه خود شارع آن را بيان كرده باشد.
پس اگر نهيى در مورد عبادت غير خدا آمد، در مواردى كه حرمت آن معلوم و مسلّم باشد، حكم به حرمت داده مىشود و در موارد ديگر كه مسلم نيست، حكم به حرمت آن جايز نيست؛ مانند دست بر سينه گذاشتن و در مقابل كسى خم شدن. دست بلند كردن ارتشيان براى احترام مافوق، كلاه بر داشتن فرنگىها به عنوان تعظيم و تكريم و ... با اينكه تمام موارد ياد شده اطاعت و خضوع در برابر غير خداست، اما هيچكدام از اينها عبادت ناميده نمىشوند و چون دليل قطعى بر حرمت آنها نداريم، لذا آنها را حرام نمىدانيم. هر چند از نظر لغت هر نوع اطاعت و خضوعى عبادت محسوب شود.
موارد مُجاز حكم به شرك و كفر:
عبادتها و يا باورها و اعتقاداتى كه موجب شرك و كفر مىشوند، عبارتاند از:
كسى كه ديگرى را در تمام صفات، با خدا مساوى و برابر بداند و يا خود او را خدا بپندارد. چنين شخصى كافر و مشرك مىشود؛ مانند آنان كه حضرت مسيح و مادرش را خدا خواندند و نيز مانند «سبائيه» كه اميرالمؤمنين، على عليه السلام را خدا مىخواندند و مانند «دُروزيان» كه سركرده آنان (دروز) يكى از خلفاى علوى در مصر را داراى صفات خدا مىدانستند.
كسى كه اديان الهى يا يكى از پيامبران خدا را تكذيب كند كافر است، هر چند معتقد به توحيد باشد و هر چند بتپرستى نكند، بلكه اگر بر دينى كه منسوخ شده باقى ماند باز كافر خواهد بود.
بر بت سجده كردن، ذبح قربانى براى بتها يا براى هر چيزى كه خداى تعالى به آن اجازه نداده، هنگام ذبح و نحر، به جاى نام خدا، نام بت بر زبان آوردن، خون قربانى را براى احترام و تعظيم بت بر بدن او ريختن، اعتقاد به اينكه بت مدبّر و داراى اختيار است و ... تمام اينها كفر و شرك است؛ حال معتقد به وجود خداى ديگرى غير از بت باشد يا نباشد.
اما مسلمانِ معتقد به وجود خدا و برىء از موارد سهگانه
فوق، بههيچ وجه كافر و مشرك و نامسلمان نخواهد بود، آنگونه كه وهابىها تمام مسلمانهاى دنيا را كه وهابى نيستند كافر و مشرك مىدانند.
خداوند متعال مخلوقات خود را يكسان نيافريده و برخى از آنها را بر برخى ديگر برترى داده؛ مثلا از ميان ماهها، ماه مبارك رمضان را بر ديگر ماهها فضيلت داد و شب قدر- كه از هزار ماه (83 سال) بهتر است- در اين ماه است.
همچنين از ميان ماههاى دوازدهگانه، چهار ماه را برترى داد و آنها را ماههاى حرام خواند و ستيز و جنگ در اين ماهها را حرام شمرد.
از ميان روزها، جمعه را از بقيه برتر دانست و ساعتى از ساعتهاى آن را- كه دعا در آن مستجاب مىشود- بر تمام آن ايام برترى داد.
از ميان مكانها، كعبه را بر ديگر جاهاى روى زمين فضيلت داد و مردم را ملزم كرد كه پيرامون آن طواف كنند و حج بگزارند.
مكه، مقام ابراهيم، حجر اسماعيل، مسجدالحرام، مسجد پيامبر، مسجد قدس و مسجد كوفه را از ديگر جاىها برتر شمرد.
از ميان سنگها حجرالأسود را برتر دانست و از حجاج خواست آن را استلام كنند و ببوسند.
از ميان چاهها، چاه زمزم را بر ديگر چاهها برگزيد. و از ميان حيوانات ... تا آنجا كه قسمتى از خون آهوى ختن را بهترين مسك قرار داد. از ميان آدمها، انبيا را بر بقيه برترى داد و از ميان انبيا حضرت محمد صلى الله عليه و آله را افضل و اشرف قرار داد. شهدا را بر ديگران و علما را بر شهدا و بر بعضى از انبيا فضل و برترى بخشيد.
خداوند حتى بعضى از اشيا را بر بعضى ديگر برترى داده است. گاهى ممكن است چيزى، با تغيير حالت و يافتن عنوانى، ارزش و احترام پيدا كند؛ مثلا زمينِ زبالهدان يا محلّ ميكدهاى- كه هيچ ارزش و احترام ندارد- تبديل به مسجد شود و به جهت عنوان مسجد، در پيشگاه خداوند محترم مىشود؛ بهگونهاى كه تنجيس آن حرام و تطهيرش بر همه واجب مىگردد.
و مثلا از پوست گاو و گوسفند چرم مىسازند و آن، گاهى براى ساختن تخت كفش بهكار مىرود و هيچ احترامى ندارد و با آن همه جا مىروند، گاهى از همين چرم براى ساختن جلد قرآن استفاده مىشود كه در نهايت اكرام و احترام قرار مىگيرد؛ بهطورى كه آن را مىبوسند و بر چشم مىگذارند.
بنابراين، اگر خداوند متعال از ميان تمام مردان روزگار
يك نفر را به پيامبرى برگزيد در اينصورت واجبالاطاعة مىشود. اگر پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به جانشينى خود انتخاب كرد يا اگر مسلمانها كسى را به خلافت برگزيدند (بنابر اينكه انتخاب آن به اختيار امت باشد) در اينصورت از مصاديق ... أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ ...
بوده، واجب الاطاعه خواهد شد.
بقعهها
بقعهها و ساختمانهاى روى زمين نيز همينگونهاند؛ يعنى ممكن است بقعهاى با ديگر بقعهها هيچ فرقى نداشته باشد اما پس از اينكه پيامبرى يا امامى يا يكى از اوليا در آن دفن شوند، احترام، شرافت و فضيلت خواهد يافت و بهخاطر احترام شخصيتى كه در آنجا مدفون است، اهانت به آن حرام و احترام به آن واجب مىشود. از احترامات چنين جاهايى اين است كه انسان به زيارتش رود. بر آن قبّه و بارگاه بسازد تا موجب احترام مدفون و موجب رفاه زائران، در سرما و گرما گردد. براى وى خدمه و دربان قرار داده شود. چراغ روشن كنند تا زائران از نور آن بهره ببرند.
ضريح بسازند تا از هر نوع اهانت و سبك شمردن در امان بمانند. ببوسند و تبرّك بجويند و هر عملى كه موجب تكريم و تعظيم آنها مىشود انجام دهند.
همانگونه كه پيشتر اشاره كرديم، هرگونه اهانت به
آنها حرام است؛ مانند ويران كردن ديوارها، فروريختن و منهدم كردن سقفها، صاف كردن و همسطح نمودن آن با زمين، در معرض اهانت قرار دادن، خاكروبه ريختن، حيوانات و چارپايان را در آنها جا دادن و هر عملى كه موجب بى ادبى و بى احترامى به آنها شود و ... زيرا از نظر شرعى، احترام و بزرگداشت آنها واجب و لازم است؛ چه در حيات و چه در ممات.
وقتى خداوند سنگى را، بهخاطر ايستادن حضرت ابراهيم بر روى آن هنگام ساختن كعبه، احترام مىگزارد و براى بزرگداشت آن مىفرمايد: ... وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ... آيا ممكن است محل دفن او يا محل دفن سرور انبيا را محترم نشمارد؟! اگر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله داراى چنين احترامى است، چرا بوسيدن حرمش حرام باشد؟! و چرا تبرّك جستن به آن و نماز خواندن در كنار آن و دعا خواندن براى خدا در آنجا حرام باشد؟! همانگونه كه نماز و دعا در كنار مقام ابراهيم جايز است، نماز و دعاى كنار حرم پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بايد جايز باشد. پس به همان دليل و ملاكى كه نماز و دعا در كنار مقام ابراهيم حرام نيست، نماز و دعا در كنار قبر پيامبر نيز نبايد حرام باشد؛ زيرا احترام كردن به كسى كه خداوند احترامش كرده، در واقع احترام به خود خدا و عمل به امر خدا، و عبادت و طاعت پروردگار است، درست مانند بوسيدن حجرالأسود، و احترام گزاردن
به كعبه و حرم و مقام و مساجد و تبرك جستن به آب زمزم، و سجده كردن فرشتگان بر آدم، همانگونه كه اينها عمل به امر خدا و اطاعت امر خداست و حرام نيست، احترام به قبر پيامبر و بوسيدن و نماز خواندن در كنار آن نيز اطاعت امر خدا بوده و حرام نيست.
بديهى است هيچگاه و در هيچ شرايطى تغيير احكام موجب تغيير موضوعات نمىشود. هرگاه موضوعى قبل از ورودِ حكم، داراى حالتى بوده يا ويژگىاى داشته، بعد از ورودِ حكم نيز بر همان حال باقى خواهد ماند. ورود حكم نمىتواند كوچكترين تغييرى در آن به وجود آورد؛ مثلًا اگر از نظر شرعى دشنام دادن و ناسزا گفتن به شخصى، موجب اهانت به او بوده و حرام است، بعد از آمدن حكم وجوبِ اهانت، باز هم اهانت است و هرگز تبديل به احترام نخواهد شد. حكم وجوب اهانت، نمىتواند ماهيت آن را تغيير دهد و نام آن را «احترام» بگذارد. اگر ضيافت و نوازش، احسان و كار نيك است، با تحريم كردن آن، هرگز تبديل به اهانت و قبح نخواهد شد. بنابراين، اگر احترام كردن به مخلوق و تبرّك جستن به آن و اطاعت كردن از آن با خضوع و خشوع، ذاتاً عبادت غير خدا و كفر و شرك باشد و خداوند به موارد فوق امر نمايد، باز هم عبادت غير
خدا به حساب مىآيد؛ زيرا وجوب امر از طرف خدا هرگز آن را از حالت عبادت بودن خارج نمىكند. با اين وصف، اگر خداوند به آن امر نمايد، بايد ملتزم شد كه شرك و عبادت مخلوق را واجب دانسته است؛ زيرا معلوم شد كه هيچ حكمى موضوعى را تغيير نمىدهد. از سويى، معلوم است كه در شريعت اسلام تعظيم و تكريم بعضى از مخلوقات؛ اعم از انسان و جماد، واجب شده و احترام پارهاى از مخلوقات و جمادات و تبرّك جستن به آنها و خضوع و خشوع با كمال فروتنى در مقابل آنها ثابت شده است؛ مانند امر خداوند به فرشتگان براى تعظيم و بزرگداشت حضرت آدم و سجده بر وى. سجده حضرت يعقوب و فرزندانش براى بزرگداشت حضرت يوسف. امر به تعظيم فرزند بر والدين و خفض جناح در برابر آنها. امر بهاطاعت پيامبر صلى الله عليه و آله و اولوالامر مسلمانان در اوامر ونواهى.
بهعنوان احترام پيامبر صلى الله عليه و آله صدا را بيشتر از صداى آن حضرت بالا نبردن، امر به احترام مساجد، كعبه و طواف پيرامون آن. تعظيم مقام ابراهيم، حجر اسماعيل و حجرالأسود، چاه زمزم و تبرّك جستن به آب آن و تعظيم حرم و ... كه در اسلام ثابت شده و هيچگونه ترديدى در آن وجود ندارد.
بنابراين، با توجه به ثبوت موارد فوق، كه در اسلام آمده است، يا بايد گفت هر تعظيم و تكريمى عبادت نبوده و
موجب شرك نيست و يا بايد بگوييم خداوند امر به شرك و امر به عبادت غير خود كرده است! ولى چون شرك ذاتاً قبيح و موجب خلود در جهنم است و خداوند هرگز آن را نمىآمرزد، پس امر به آن نمىكند. از اين رو، بهطور مسلم معلوم مىشود كه هر تعظيم و تكريمى عبادت نيست و موجب شرك نمىشود، برخلاف آنچه كه وهابىها مىگويند.
تمام مسلمانان بر اين باورند كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بعد از رحلت نيز زنده است؛ همانگونه كه در حال حيات سخنان افراد را مىشنيد و پاسخ مىداد، در حال مرگ نيز مىشنود و پاسخ مىدهد، جز اينكه در زمان حيات پاسخ او براى گويندگان قابل شنيدن بود ولى در اين زمان، جز براى افراد اندكى از خواص قابل استماع نيست. چنين باور و اعتقادى براى كسانىكه اقرار به قدرت خداى تبارك و تعالى دارند، قابل شك و ترديد نيست؛ زيرا حيات بعد از مرگ، از امور ممكن است نه غير ممكن. بنابراين، وقتى نصّى از سوى خود پيامبر در اين مورد به ما برسد، واجب است آنرا بپذيريم چنانكه خود وهابىها در رساله دوم از رسائل «هدية السنيه» به آن اقرار كرده و سمهودى در كتاب وفاء
الوفا «(1)» با سند صحيح، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود:
«مَا مِن أحدٍ يسلِّم عَليَّ إلّا رَدَّ اللَّهُ عَلَيَّ روُحِي حَتّى أرُدَّ عليه السّلامَ».
«هر كس بر من سلام كند خداوند روح مرا به سوى من بر مىگرداند تا جواب سلام او را بدهم.»
سپس مىافزايد: «بيهقى در باره زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است: جماعت بسيارى از امامان اهل سنت؛ مانند احمد بن حنبل به آن اعتماد كرده و سبكى نيز اعتمادشان را صحيح دانسته است، چون حكايت از فضيلت جواب پيامبر مىكند كه بسيار عظيم و مهم است.»
روايت مزبور در مورد افراد غايبى است كه از دور سلام مىكنند و فرشتگان سلام آنها را به پيامبر مىرسانند كه بنايى و اسماعيل قاضى به سند صحيح آن را نقل كردهاند. روايات بسيارى نيز مربوط به كسانى است كه در كنار قبر سلام مىكنند و آن حضرت مىشنود و پاسخ سلامشان را مىدهد.
چند نمونه از اين روايات:
«هر كس كنار قبرم بر من سلام كند مىشنوم، و هر كس از دور سلام كند سلامش را به من مىرسانند.»
«ما مِن عَبدٍ يُصلِّى عَلَىّ عِندَ قَبرِى الّا وَكّلَ اللَّهُ بِها مَلَكاً يُبَلِّغُنِى وَكفى امرَ آخِرَتِهِ و دُنياهُ، و كُنتُ لَهُ شَهيداً و شفيعاً يَومَ القِيامَةِ». «(1)» «هر كس كنار قبرم بر من سلام كند خداوند فرشتهاى را موظف مىكند سلام او را به من ابلاغ كند، امر دنيا و آخرتش را كفايت نمايد، و من نيز در قيامت شاهد و شفيع او خواهم بود».
ابن نجار از ابراهيم بن بشّار روايت كرده:
«در يكى از سالها، پس از انجام مناسك حج، به مدينه رفتم. در حرم پيامبر صلى الله عليه و آله به او سلام كردم. از داخل حجره شنيدم در جوابم فرمود: «وَ عَلَيكَ السّلامُ». مانند اين روايت، از اوليا و صالحان نيز فراوان نقل شده است.
«عِلمِي بَعدَ وَفاتِي كَعِلْمِي فِي حَياتِي».
«حَياتِي خَيْرٌ لَكُمْ، وَوَفاتي خيْرٌ لَكُمْ تُعْرضُ عَلَيّ أعْمالُكُم، فَما رأيْتُ مِن خَيْرٍ حَمَدْتُ اللَّه تعالى عَلَيْهِ، وَما
1) اين روايت را جماعتى از ابو هريره، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند
رَأَيْتُ مِنْ شَرٍّ استَغْفَرْتُ اللَّهَ تعالى لَكُمْ». «(1)»
«... اعمال شما به من نشان داده مىشود؛ اگر اعمالتان خوب باشد خدا را شكر مىكنم و اگر خوب نباشد برايتان استغفار مىكنم.»
اينها برخى از رواياتى است كه سمهودى در كتاب وفاء الوفا آورده مبنى بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از رحلت نيز حيات دارد؛ مىبيند و مىشنود و پاسخ سلام افراد را مىدهد.
وى روايات ديگرى نيز نقل مىكند؛ ازجمله «(2)» مىگويد: خالدبن وليدبن حكمبن عاص روز جمعهاى بالاى منبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفت و گفت:
روزى علىبن ابى طالب از پيامبر تقاضا كرد او را به كارى بگمارد، با اينكه پيامبر مىدانست او خائن است (!) در عين حال فاطمه وساطت كرد تا درخواست او را بپذيرد! همينكه سخنش به اينجا رسيد، ناگهان دست پيامبر از قبر بيرون آمد، در حالى كه به خالد اشاره مىكرد مكرر فرمود:
«كذِبتَ يا عدوَّ اللَّهِ كذبتَ يا كافر».
روايات ياد شده و روايات بسيار ديگر، كه سمهودى آنها را نقل كرده، دلالت دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از موت نيز مانند حيات مىبيند، مىشنود و حيات و ممات برايش
تفاوتى ندارد.
محمد بن عبدالوهاب پايهگذار مسلك وهابيت و كسانى كه اين بذر فاسد را در ميان مردم پاشيدند؛ مانند ابن تيميه و شاگردش ابن قيّم و پيروانشان، همگى مدعى هستند كه تنها آنها اعتقاد به توحيد ناب دارند و تنها آنها هستند كه از آستان مقدس توحيد حراست كرده، نگذاشتهاند ذرّهاى از شرك به آن راه يابد! وهابىها بر اين باورند موحّد واقعى آنها هستند! و مسلمانان ديگر، همه كافر و مشركاند! در حالى كه وهابىها حريم آستان مقدس توحيد را شكستند و صفاتى را به خداى سبحان نسبت دادند كه به هيچ وجه لايق مقام قدس و جلال با عظمت خداوند نيست. آنان خدا را جسم مىدانند. برايش جهت فوقانيت قائلاند. خدا را در عرش، كه مافوق همه آسمانها و زمين است، مىدانند. براى خداوند حركت و جهت قرب معتقدند و مىگويند خداوند شبهاى جمعه از آسمان پايين مىآيد و در قيامت كنار مردم مىايستد و معتقد به صورت و دست (دست راست و دست چپ)، انگشتان و دو چشم به معناى حقيقى براى خدا هستند. الفاظ صفات خدا را بدون توجيه و تأويل، حمل بر معانى حقيقى مىكنند و براى خدا همان محبت و رحمت و همان
رضا و خشمى را معتقدند كه براى انسانها باور دارند.
مىگويند خداوند با حروف و اصوات سخن مىگويد.
با اين وصف خدا را مانند انسان در معرض حوادث قرار مىدهند كه مستلزم حدوث بارى تعالى و عين كفر مىباشد.
لذا وقتى ابن تيميه عقايد وهابيت را نوشت، تمام علماى زمانش، كه سنگرداران حريم اسلام بودند، حكم به گمراهى، ضلالت و كفر اين گروه دادند و از حكومت وقت خواستند يا او را اعدام كند يا به زندان افكند كه موجب فساد و گمراهى مردم نشود.
براساس همين فتوا، او را به مصر بردند كه با علماى مصر به مناظره نشست، آنها نيز او را گمراه و كافر خواندند در نتيجه محكوم و روانه زندان گرديد. پس از مدتى در زندان اظهار توبه كرد، ليكن پس از آزادى، توبه را شكست و به راه و مرام خود ادامه داد.
ابن حجر هيتمى در كتاب «الدرر الكامنه» مىنويسد:
نظر علما درباره ابن تيميه مختلف است؛ برخى او را معتقد به تجسيم دانستهاند؛ زيرا او گفته است: خداوند داراى دست و پا و ساق و صورت و ديگر صفات حقيقى است كه بر عرش قرار گرفته است. برخى او را زنديق و كافر شمردهاند، چون پيامبر را تنقيص كرده و مىگويد: نبايد به پيامبر استغاثه كرد. از اين رو كه به مقام شامخ رسول اللَّه
توهين كرده برخى حكم به قتلش دادهاند.
بعضى ديگر او را منافق دانستهاند، چون على عليه السلام را مخذول و شكست خورده معرفى كرده است. او همواره دنبال به دست آوردن خلافت بود ليكن كسى قبولش نكرد. جنگهايى هم كه راه انداخت به خاطر رسيدن به رياست بود نه براى ديانت!
چون از مطالب او بغض و كينهاش نسبت به على عليه السلام به روشنى پيدا است و پيامبر صلى الله عليه و آله به على فرمود: «لا يُبغِضُكَ إلّا مُنافِق»؛ «هركس كينه تو را در دل بگيرد منافق است.» از اين جهت ابن تيميه را منافق خواندهاند. برخى معتقدند او رياست طلب است و به خاطر رسيدن به رياست، چنين مطالبى را ميان مردم پراكنده است تا افكار عمومى را متوجه خود كند.
علماى بزرگ اهل سنت هر كدام درباره ابن تيميه سخنى گفته و نظريهاى دادهاند و آنها مانعة الجمع نيستند؛ چرا كه هر كسى او را از زاويهاى خاص مورد مطالعه قرار داده است. ابن تيميه هم قائل به جسم بودن خداست و هم مقام شامخ نبوت را تنقيص كرده، پس زنديق و كافر است.
هم بغضش را نسبت به على عليه السلام آشكار كرده پس منافق است. همچنين او عامل بيگانه بود و هواى رياست در سر داشت.
باور داشتن و اعتقاد به اينكه خداوند داراى دست و پا و گوش و ساير اعضا و جوارح است، آن هم با معانى حقيقى آنها، بدون تأويل و توجيه، خلاف حكم عقل است و جايز نيست. اين مسأله در علم كلام ثابت شده و تمام علماى اسلام، جز فرقه وهابى، همه بر اين معتقد هستند.
علاوه بر آن، اثبات اعضا و جوارح به معناى حقيقى براى خدا، به معناى تشبيه كردن خدا به خلق است كه امام دارالهجره، مالك بن انس گفت: «مَنْ شَبَّهَ اللَّهَ بخَلقِهِ فَقَد كَفَرَ».
وهابىها متوسل شدن به پيامبر و كمك خواستن از او را، حرام مىدانند. بنابراين، گفتن «يَا رَسُولَ اللَّهِ اشْفَعْ لِي»، «يَا رَسُولَ اللَّهِ أَتَوَسَّلُ بِكَ إِلَى اللَّهِ» و هر جمله ديگرى كه عنوان توسل و استغاثه داشته باشد، در نظر آنان حرام و شرك است و تبرّك جستن به قبر پيامبر، نماز خواندن و دعا كردن كنار آن و اظهار احترام نسبت به وى را، شرك و كفر و بتپرستى مىدانند كه موجب حلال شدن خون و مال مىگردد. چون ضريح بر روى قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و اولياءاللَّه را از مظاهر شرك و بتپرستى مىدانند، از اين رو، مسافرت براى زيارت آنها را حرام و تخريب و نابود كردن حرم، ضريح، گنبد و بارگاه را واجب مىشمارند. در نظر آنان، دست زدن به ضريح و بوسيدن آن حرام است. ضريح مقدس حضرت رسول را (نعوذباللَّه) بت بلكه بت اعظم مىدانند و نسبت به ديگر پيامبران و اولياءاللَّه نيز همين باور را دارند! حتى محمدبن عبدالوهاب (رهبر اين فرقه و گروه) درباره حضرت رسول صلى الله عليه و آله گفته است: محمد مُرد و
ديگر نمىشنود! بعضى از پيروان وى درباره آن حضرت جسارت كرده، مىگويند: عصاى من به مراتب از محمد صلى الله عليه و آله كارآمدتر و مفيدتر است؛ زيرا من به وسيله عصا مىتوانم از خود دفاع كنم و مار يا حيوانى را از حمله باز دارم ولى محمد مرد و ديگر كارى از او ساخته نيست!
وهابيان مهمترين ايراد و اشكالى كه دارند، مربوط به مسأله شفاعت، توسل، طلب حاجت، ساختن بقعه و حرم، خواندن نماز و دعا كنار قبر، احترام به قبر و صاحب آن است. اكنون پاسخهايى مختصر در ردّ آنها مىآوريم تا زائر تحت تأثير تبليغات گمراه كننده آنان قرار نگيرد و بتواند در صورت لزوم، از باورهاى خود دفاع كرده، پاسخگوى آنها باشد.
طلب شفاعت از پيامبران، صالحان، اولياءاللَّه و فرشتگان، در نظر وهابيان كفر و شرك است! همانگونه كه ابن عبدالوهّاب در رساله «اربع قواعد» و ديگران مانند:
آلوسى، صنعانى و ابن تيميه در كتابهاى خود نوشتهاند.
در حالى كه شفاعت به معناى عبادت و پرستيدن شفيع نيست، بلكه آنگونه كه راغب گفته شفاعت به معناى پيوستن و ضميمه شدن چيزى است به چيز ديگر يا پيوستن
انسان است به ديگرى كه از نظر حرمت و جايگاه و مقام بالاتر از خودِ اوست، براى درخواست كمك تا يار و ياورش باشد.
بنابراين، شفاعت پيامبر صلى الله عليه و آله و اولياءاللَّه به معناى دعا و طلب يارى از آنها است تا در پيشگاه خداوند درخواست كنند: خداوند گناهانشان را بيامرزد. لذا حاكم نيشابورى در تفسير آيه ... مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً ... «(1)» از مقاتل روايت كرده است كه: «منظور از شفاعت در پيشگاه خدا، همان دعا كردن براى مسلمان است؛ زيرا از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: «هركس در غياب برادر مسلمان برايش دعا كند، دعاى او مستجاب مىشود و فرشتگان به او مىگويند براى خودت نيز مستجاب است.» با اين بيان معلوم مىشود طلب شفاعت از پيامبران و اولياى خدا، همان طلب و درخواست دعا است كه خود وهابىها آن را جايز مىدانند و از مؤمنان التماس دعا مىكنند. التماس دعا از مؤمن نه تنها جايز بلكه از ضروريات دين اسلام است. بنابراين، طلب شفاعت و دعا نه تنها از پيامبران و اولياءاللَّه، به ويژه از رسول اعظم اسلام، كه از هر مؤمنى جايز است؛ زيرا خداوند براى هر مؤمنى حرمت و احترامى قرار داده كه به خاطر آن حرمت، اميد مىرود شفاعتش قبول گردد.
1) نساء: 85
علاوه بر آن، روايات فراوانى از شيعه و سنى وارد شده كه شفاعت را براى فرد فرد مؤمنان ثابت كرده است؛ بهگونهاى كه اختصاص به انبيا و اوليا ندارد. براى نمونه مىتوان به صحيح ترمذى مبحث قيامت (12) و ابن ماجه مبحث زهد (37) و دارمى، (رقاق 87) و مسند حنبل، ج 3، ص 63، 94، 469 و 470 و بخارى مبحث توحيد (24) و ...
مراجعه كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر يك نفر از امت من مىتواند افرادى بيش از طايفه بنى تميم را شفاعت كند.» قرآن كريم نيز شفاعت را (كه همان دعا و طلب آمرزش است) براى فرشتگان ثابت و در پيشگاه خدا شفاعت كرده، مىگويند: «... پس كسانى راكه توبه كرده و راه تو را پيمودهاند، بيامرز ...». «(1)»
مفسران، به خصوص فخر رازى، در تفسير اين آيه گفتهاند: اين آيه دلالت دارد بر اينكه فرشتگان براى گناهكاران آنگونه شفاعت مىكنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر انبيا شفاعت مىكنند.
خداوند متعال در بعضى آيات، به پيامبر صلى الله عليه و آله امر كرده است كه: «براى خود و مردان و زنان با ايمان استغفار
1) غافر: 7
كند». «(1)»
همچنين از قول حضرت نوح نقل مىكند كه در پيشگاه خداوند عرض كرد: «پروردگارا! من و پدر و مادرم و تمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند و جميع مردان و زنان با ايمان را بيامرز ...». «(2)»
معلوم است كه شفاعت حضرت رسول و حضرت نوح غير از دعا و طلب مغفرت، چيز ديگرى نبوده است.
نه تنها انبيا، اوليا و مؤمنان مىتوانند در پيشگاه خداوند متعال شفاعت كنند، كه طبق روايات فريقين (شيعه و سنى)، حجرالأسود نيز شافعى است كه شفاعتش رد نمىشود؛ شافِعٌ مشَفَّعٌ.
سيوطى در جامعالصغير و ابونعيم در مسلسلات و ديگران نقل كردهاند:
«اشهِدُوا هَذا الْحَجَر خيراً فإنّه يَأتِي يَومَ الْقِيَامَة شَافِع مُشَفّع لَهُ لِسَان وَ شَفَتَان يَشْهَدُ لِمَن اسْتَلَمَهُ»
حجرالأسود را در كار خير به شهادت گرفتن، به معناى طلب شفاعت از آن است. با اينكه حجرالأسود جماد است و ظاهراً عقل و نطقى ندارد، در عين حال به ما امر كردهاند كه آن را شاهد بگيريم، همانگونه كه امر كردهاند آن را
ببوسيم و استلام نماييم و هيچكدام از اينها شرك نيست و گرنه امر به شرك موجب تغيير آن نمىشود؛ چنانكه در امر يازدهم گفتيم، به هيچوجه، احكام موجب تغيير موضوعات نمىشوند.
همچنين قرآن و عمل نيك انسان در قيامت از وى شفاعت مىكنند. هركس سورهاى از قرآن يا چند آيه از آن را حفظ داشته باشد، قرآن شفيع او خواهد شد؛ يعنى قرآن كريم از خدا درخواست عفو براى حافظ مىكند و نيز روايت سه شخصى كه عمل خير خود را شفيع قرار دادند و از گرفتارى نجات يافتند، شاهد بر اين ادعا است. با توجه به آنچه گذشت، معلوم شد كه «شفاعت» و «دعا» از يك مقولهاند؛ چون خداوند بر بندگانش رؤوف و مهربان است، از باب لطف و بنده نوازى، وسائل زيادى در اختيار آنان گذاشته تا بتوانند با استفاده از آنها، رضايت و عفو او را به دست آورند.
بنابراين، طلب شفاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله و فرد فرد مؤمنان، در امور دنيا و آخرت، بايد جايز باشد و هيچ اشكالى ندارد؛ زيرا شفاعت همچون دعا است و چون التماس دعا جايز است، پس طلب شفاعت نيز جايز خواهد بود.
ممكن است وهابىها بگويند: روايات ياد شده، دلالت برجواز طلب دعا وشفاعت از زندهها دارند نه از مردهها. ما نيز شفاعت زندهها را جايز مىدانيم و بر شفاعت مردهها معتقد نيستيم؛ حال شفيع پيامبر باشد يا غير پيامبر؛ زيرا طلب شفاعت از آنها، به معناى عبادت كردن آنها است و هر عبادتى كه براى غير خدا باشد، شرك خواهد بود؛ زيرا آن دسته از كفار هم كه پيامبر صلى الله عليه و آله با آنها مىجنگيد، به خاطر همين بود كه از بتها و مردهها شفاعت مىطلبيدند كه قرآن در سوره زمر آيه سوم و سوره يونس آيه هيجدهم از آنها خبر داده:
«... آنان كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند، دليلشان اين بود كه مىگفتند: اينها را نمىپرستيم مگر بهخاطر اينكه ما را به خدا نزديك مىكنند.» «(1)»
«... آنها غير از خدا چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرسانند و نه سودى مىبخشند و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند! ...». «(2)»
اينها نيز وجود خدا را باور داشتند و معتقد به توحيد
در خالقيت و رازقيت خدا بودند ولى چون بعضى از مخلوقات را ميان خود و خدا واسطه قرار مىدادند و از آنها شفاعت مىطلبيدند، پيامبر صلى الله عليه و آله با تمام آنها به مقاتله و جنگ برخاست و فرقى بين هيچكدام نگذاشت كه ملائكه را شفيع قرار مىدادند يا افراد صالح و مؤمن و يا بتهايى كه يادبود مردهها بودند، همه را كافر مىدانست و خون و مال همه را مباح كرد.
دليل اول
در اين استدلال دو اشتباه وجود دارد كه براساس آن، حكم به كفر و شرك تمام مسلمانهاى غير وهابى دادهاند:
الف- شفاعت خواستن را عبادت شفيع دانستهاند، در حالى كه پيشتر ثابت كرديم درخواست شفاعت و التماس دعا از كسانىكه خداوند آنها را محترم شمرده، از يك مقوله است و به هيچوجه به معناى پرستش نيست.
ب- شرك جاهليت، كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله جان و مالشان را حلال كرد، به اين جهت نبود كه افرادى را واسطه و يا شفيع قرار مىدادند و در اين دو آيه نيز نفرموده است، چون غير خدا را شفيع و واسطه قرار مىدادند پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را كافر و مشرك شمرد، بلكه در هر دو آيه تصريح شده است آنچه
موجب شرك و كفر آنها شده بود، همان عبادتشان بود كه غير خدا را مىپرستيدند؛ زيرا:
در آيه اول: ... وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى ... تصريح دارد كه آنها مىگفتند: «ما بتها را نمىپرستيم مگر بهخاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند.» از اين سخن كه آنها استدلال مىكردند معلوم مىشود تقرّب و شفاعت را معلول و عبادت و پرستيدن را علت قرار دادهاند. بنابراين، از نظر عقلى بسيار واضح و روشن است كه علت غير از معلول است. آنچه موجب كفر و شرك آنها بود، همانا علت بوده نه معلول!
در آيه دوم: وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ ... نيز معلوم است كه جمله «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا» بر جمله «يَعْبُدُونَ» عطف شده است. اين نيز بديهى است كه معطوف و معطوف عليه بايد دو چيز باشد و گرنه عطف يك شىء بر خودش جايز نيست، پس روشن است كه در اينجا نيز علت اصلى كفر آنها پرستش چيزهايى به جاى خدا بوده نه از آن رو كه آنها را واسطه و شفيع قرار داده بودند.
دليل دوم
جمله ... اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ ...؛ «آنها كه غير
خدا را اولياى خود قرار دادند.» هم چنين جمله وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ...؛ «و چيزهايى غير از خدا مىپرستيدند.» صريحاند در اينكه از خدا اعراض كرده و مخالف امر خدا عمل مىكردند. بنابراين، اصلا مسلمان نبودهاند.
دليل سوم
جمله: ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ نيز اشاره دارد بر اينكه آنها سنگها و درختها و جمادات را مىپرستيدند و از آنها شفاعت مىخواستند، در صورتىكه خداوند چنين حق و توانى را به آنها نداده است. برخلاف كسانى كه خداوند اين حق را به آنها داده و آنها را قادر بر شفاعت نموده است. بنابراين، كسانى را كه خداوند اجازه شفاعت بهآنها داده، نمىتوان با سنگ، چوب و جماد، كه داراى چنين اجازهاى نيستند، مقايسه كرد. همين طور نمىشود متوسلين به اينها را با متوسلين به جمادات و اشياى غير قادر و غير مجاز قياس كرد؛ زيرا آنها كافر و بتپرست بودند اما اينها مسلمان و موحّدند.
احجار و اشجار و بتها، غير قادر و غير مجاز در شفاعت بودند، ولى خداوند به انبيا و اوليا و صالحان قدرت و اجازه شفاعت داد. چگونه مىتوان آنها را با يكديگر مقايسه كرد؟! پس آنچه را كه وهابىها مىگويند: «طلب شفاعت از صالحان، همان قول كفار است» كه مىگفتند: «هؤُلاءِ
شُفَعاؤُنا» درست نيست؛ زيرا عبادت با طلب شفاعت فرق دارد. آنها كافر بودند و بتها را عبادت مىكردند، ولى ما مسلمانيم و از پيامبر و صالحان، كه از طرف خدا حق شفاعت دارند، شفاعت مىخواهيم و به هيچوجه آن را عبادت نمىكنيم.
دليل چهارم
با اينكه «طلب دعا» با «درخواست شفاعت» از يك مقوله هستند، چگونه است كه آقايان وهابى، التماس دعا از مؤمنان را جايز مىدانند و اجازه مىدهند به هر يك از مؤمنان بگويند: «ادعُ لي/ براى من دعا كنيد» چرا وقتى مسلمانى بخواهد به پيامبر صلى الله عليه و آله بگويد: «اشْفَعْ لِي» مىگويند حرام و شرك است و جايز نيست؟! ميان اين دو مورد چه تفاوتى است كه يكى را جايز مىدانند و ديگرى را غير جايز؟! آيا اينگونه برخورد با پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و با اهل بيت او، كه عِدل قرآن و يكى از دو ثقل يادگار او هستند، توهين به مقام و مرتبه آنها نيست؟ آنان كسانى هستند كه خداوند احترامشان را واجب كرده و اجازه شفاعتشان داده است.
چگونه است كه از يك انسان معمولى درخواست دعا جايز مىباشد ولى از پيامبر خدا، يا امامان معصوم و اولياء اللَّه طلب دعا و شفاعت حرام، كفر و شرك است؟!
وهابىها به آيات ديگرى از قرآن تمسّك جسته، با استناد به ظاهر آنها، ايجاد شبهه كردهاند كه چون شفاعت مخصوص خداوند تبارك و تعالى است، پس هيچكس حق ندارد از غير خدا شفاعت بخواهد؛ از جمله آياتى كه به آنها تمسّك كردهاند عبارت است از:
قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً. «(1)» گفتهاند: چون تمام شفاعت از آن خدا است، پس درخواست شفاعت از غير خدا، جايز نيست.
... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً «(2)» «پس هيچكس را با خدا نخوانيد.»
همچنين گفتهاند: چون شفاعت خواستن از پيامبر صلى الله عليه و آله دعا براى اوست، پس حرام است؛ چرا كه «دعا» در قرآن و سنت به معناى عبادت است؛ «الدُّعاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ».
بنابراين، اگر طلب شفاعت با دعا يكى بوده و دعا به معناى عبادت باشد، پس طلب شفاعت از پيغمبر؛ يعنى عبادت پيغمبر و عبادت پيغمبر يعنى عبادت غير خدا و عبادت غير خدا حرام است، پس تمام شفاعت از آن خدا است و از غير خدا نبايد طلب شفاعت كرد.
آيه اول: قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً.
معناى آيه اين نيست كه فقط خدا شفاعت مىكند و غير خدا اصلًا شفاعت نمىكند، بلكه اصل شفاعت مال خدا و به دست خداست، مانعى ندارد بخشى از آنچه را كه مال خدا است به ديگرى هم واگذار كند و ما ثابت كرديم كه انبيا، صالحان و فرشتگان و حتى برخى از جمادات؛ مانند حجرالأسود و غير آن، به اين افتخار نايل آمده و مىتوانند شفاعت كنند. بنابراين، اثبات شىء نفى ماعدا نمىكند.
آرى، شفاعت ملكِ خدا و از آنِ اوست و به هركس بدهد و اجازه فرمايد، او هم مىتواند شفاعت كند. قرآن كريم در چند مورد به آن تصريح كرده است:
مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ؛ «(1)» «چه كسى است كه بتواند بدون اجازه او شفاعت كند.» بنابراين، اگر به كسى اجازه دهد، مىتواند شفاعت كند و اين شفاعت به هيچوجه از مالكيت مطلقه او چيزى كم نمىكند.
... وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى ... «(2)» «و آنها (يعنى شفاعت كنندگان) جز براى كسى كه خدا راضى به شفاعت او است، شفاعت نمىكنند.»
از اين آيه استفاده مىشود كه هيچكس حق شفاعت
ندارد مگر با دو شرط:
الف- «مشفوع له»؛ كسى كه مىخواهند شفاعتش كنند، بايد «مرتضى»؛ يعنى مورد رضايت خدا باشد.
ب- «شفيع» و شفاعت كننده بايد مأذون از طرف خدا باشد. هرگاه يكى از اين دو شرط موجود نبود، شفاعت غير ممكن خواهد شد. بنابراين، معناى ... للَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً؛ يعنى هيچكس بدون اذن و اجازه او حق شفاعت ندارد و نمىتواند از كسى شفاعت كند؛ چنانكه بسيارى از مفسّران اهل سنّت، مانند طبرى نيز همينگونه معنا كردهاند. «(1)» آيات 23 سوره سباء، 109 طه و 26 نجم نيز آن را تأييد مىكنند؛ يعنى هيچكس جز ذات پروردگار، مالك حق شفاعت نيست مگر اينكه خدا اين حق را به ديگرى واگذارد و او بتواند شفاعت كند.
با اين توضيح، دانسته شد آنچه كه وهابىها خواستهاند از اين آيه استفاده كنند كه: شفاعت مخصوص خداست و از هيچ مخلوقى نبايد طلب شفاعت كرد، نا بهجا و نادرست است؛ زيرا نه خود لفظ، آن را تأييد مىكند، نه عرف، نه آيات ديگر و نه هيچ يك از مفسّران چنين نظريهاى دادهاند.
آيه دوم: ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً.
استدلال به اين آيه نيز درست نيست؛ زيرا
1) در جلد 11، ص 10
اولا: آيه مربوط به دعا است نه شفاعت. بنابراين، از محلّ بحث خارج است.
ثانياً: اگر اين آيه دلالت كند بر اينكه طلب شفاعت از غير خدا جايز نيست، بايد دعا را هم شامل شود؛ يعنى بايد دلالت كند كه طلب دعا از غير خدا نيز جايز نيست؛ چرا كه هر دوى اينها دعا براى غير خداست و آيه ... فَلا تَدْعُوا ... شامل هر دو مىشود و حال آنكه وهابىها طلب دعا از غير را جايز مىدانند.
بنابراين، چه فرقى است ميان اين سخن، كه به كسى بگوييم: «يا فُلان اشْفَع لِي»، يا اينكه گفته شود: «ادْعُ لِي»؟
اگر دومى (ادْعُ لِي) جايز است، اولى (اشْفَع لِي) نيز بايد جايز باشد و اگر اشفع لى جايز نيست ادع لى نيز نبايد جايز باشد!
وهابىها براى رد شفاعت، به دو دليل تمسّك نموده و بر حرمت آن استدلال كردهاند:
استدلال وهابيان بر اين مطلب اين است كه گفتهاند:
درخواست شفاعت از غير خدا عبادت اوست و عبادت غير خدا، به يقين شرك مىباشد. پس نتيجه مىگيريم:
درخواست شفاعت از غير خدا بهطور قطع شرك خواهد بود و ما به هيچوجه حق نداريم بگوييم: «يَا مُحَمَّدُ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللَّهِ»؛ «اى محمد نزد خدا در حق ما شفاعت كن.»
پاسخ نخست:
در پاسخ اين شبهه، كه نوعى سفسطه و قياس باطل است، بايد بگوييم:
درخواست شفاعت از غير خدا، هيچگاه بهمعناى عبادت و پرستش غير خدا نيست؛ زيرا عبادت و پرستش آن است كه انسان «مطلوب منه» را، كه از او درخواست شفاعت مىكند، خدا و ربّ و همه كاره بداند و با همين قصد و عقيده، در برابرش خضوع و اظهار تذلّل نمايد وگرنه مطلق خضوع و اظهار تذلّل، نه عبادت است و نه موجب شرك و كفر. اگر مطلق خضوع در برابر غير خدا، موجب شرك و كفر كسى شود، بايد از زمان حضرت آدم عليه السلام تا اين زمان، تمام افراد بشر كافر شده باشند! چرا كه فردى را نمىتوان يافت كه عبادت به معناى اطاعت و خضوع در مقابل كسى را نداشته باشد. اگر مطلق اطاعت از غيرخدا و انقياد در برابر او كفر است، بايد اطاعت عبد از مولى، زن از شوهر، خادم از مخدوم، كارگر از كارفرما، رعيت از ارباب، نظاميان از فرماندهان و ... كفر و شرك به حساب آيد و اگر مطلق خضوع و اطاعت در برابر غيرخدا
موجب شرك و كفر باشد، پس چرا خداوند سبحان به پيامبر بزرگ اسلام امر كرد: «بال و پر خود را براى مؤمنان بگستران و در مقابل آنان متواضع باش». آيا خداوند سبحان پيامبرش را امر به شرك كرده است؟! اگر مطلق خضوع و تواضع در مقابل غيرخدا شرك و كفر است، چرا خداوند اطاعت همسر را از شوهرش واجب كرد؟! آيا خدا آنها را امر به شرك و كفر كرده است؟!
با توجه به توضيحى كه داده شد، معلوم گرديد مطلق خضوع و تواضع، عبادت نيست و اگر هم باشد، موجب شرك و كفر نخواهد بود؛ زيرا عبادتى موجب شرك مىگردد كه انسان غيرخدا را در تمام صفات، با خدا مساوى و برابر بداند يا خودِ غير خدا را خدا بداند، در اين صورت است كه شخص، كافر و مشرك خواهد شد؛ مانند گروهى از مسيحيان، كه حضرت مسيح و مادرش را خدا خواندند، نه مانند مسلمانها كه هيچكس را مساوى با خدا و شريك در كار او نمىدانند.
پاسخ دوم:
از بسيارى از آيات قرآن استفاده مىشود كه خداوند متعال حق شفاعت را به گروهى از بندگان خاص خود داده است؛ مانند آيه 86 سوره زخرف:
شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.
«كسانى كه ديگرى را به جاى خدا مىخوانند، مالك مقام شفاعت نيستند، مگر كسانى كه با آگاهى كامل شهادت به حق داده باشند.»
از اين آيه استفاده مىشود كه خداوند امر شفاعت و مالكيت آن را در اختيار گروهى از اولياى خود، كه به حق شهادت مىدهند، قرار داده است. يعنى اين حق را به آنها داده تا بتوانند در مورد برخى از گناهكاران شفاعت كنند. با اين وصف وقتى خداوند اين حق را به آنها داد تا از بعضى از گناهكاران شفاعت نمايند، آيا طبيعى نيست كه گناهكار، از درى كه به رويش باز شده وارد شود و درخواست شفاعت نمايد؟ اگر به گدايان و نيازمندان بگويند در خانه فلان ارباب و صاحب مال به روى همه باز است و به همه كمك مىكند، حال ممكن است گدا و نيازمندى اين خبر را بشنود و درخواست كمك نكند و در آتش فقر و گدايى بسوزد و جان بسپارد، آيا اين گدا مورد نكوهش صاحبان خرد قرار مىگيرد يا آن گدايى كه از اين حق استفاده كرده و با مراجعه به ارباب بخشنده، جان خود و افراد وابسته به خود را نجات داده است؟
منع درخواست:
وهابىها معتقدند: «خداوند به اولياى خود حق
شفاعت داده ليكن ما را از درخواست آن منع كرده است».
اولًا: در كدام آيه و در كجاى قرآن درخواست شفاعت از شافعان منع شده است؟
ثانياً: اين كار نوعى تناقضگويى است؛ زيرا اختلاف دو قضيه در ايجاب و سلب، قابل جمع نيست. توضيح مسأله اين است: اگر خداوند متعال به اولياى خود اجازه داد كه درباره برخى از گناهكاران شفاعت كنند، اجازه مزبور به اين معناست كه ديگران مىتوانند با مراجعه به اولياء، از آن حق بهرهمند گردند. بنابراين، وقتى «حق بهرهمندى» را به آنها داده، چرا «درخواست» را ممنوع كرده است؟ آيا اين نوعى تناقض نيست؟ و آيا اينگونه سخنها را مىتوان به خداى سبحان نسبت داد؟
دومين دليلى كه مخالفان شفاعت آوردهاند، عبارت است از وحدت مناط ميان شفاعت مشركان و شفاعت از اولياى خدا. آنان مىگويند: علت شرك مشركان در زمان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله اين بود كه بتها را مؤثر مىدانستند، لذا از آنها درخواست شفاعت مىكردند. درخواست كنندگان شفاعت از اولياءاللَّه نيز، چون اولياءاللَّه را مؤثر مىدانند، از آنها درخواست شفاعت مىكنند. بنابراين، هر نوع طلب شفاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله و اولياى خدا، مانند طلب شفاعت
مشركان از بتها است؛ همانگونه كه درخواست شفاعت از بتها طبق آيه: وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ ... «(1)» شرك به شمار آمده پس طلب شفاعت از اولياءاللَّه نيز شرك خواهد بود.
پاسخ اول:
استدلال فوق، نوعى مغالطه وقياس فاسدىاستكه ازچند جهت باطل مىباشد زيرا:
اولًا: دو چيز مساوى را زمانى مىتوان با يكديگر مقايسه كرد كه از هر جهت با هم مساوى باشند. پس اگر جهتِ برابرى در آن دو، يكى نباشد، نتيجه درستى به دست نخواهد آمد.
همانگونه كه پيداست، مقايسه بالا، يكى از همين قياسهاى غلط است؛ زيرا دو طرف قياس هيچگونه شباهتى با همديگر ندارند و ميان «درخواست شفاعت مشركان از بتها» و «درخواست شفاعت مسلمانان از اولياى خدا» تفاوت از زمين تاآسماناست.
مشركان بتها را خدا و صاحب اصلى شفاعت
1) يوسف: 18، مشركان چيزهايى را به جاى خدا مىپرستند كه سود و زيانى به آنها نمىرساند و مىگويند اينها شفيعان ما در نزد خدا هستند.»
مىدانستند، در حالىكه مسلمانان انبيا و اوليا را بندگان خدا مىدانند كه از طرف خدا مأذون و داراى اين مقام شدهاند كه بتوانند شفاعت كنند. حال چگونه ممكن است اين دو نوع شفاعت را با يكديگر مقايسه كرد؟
ثانياً: آيه وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ... تصريح به بت پرستى آنان دارد كه از خدا اعراض كرده و اصلًا مسلمان نبودهاند و دنباله آيه: ... وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ ... كه عطف بر جمله «وَ يَعْبُدُونَ» شده، نشان مىدهد:
معطوف عليه با معطوف، دو چيز هستند؛ زيرا عطف شىء برخودش جايزنيست. پس علت اصلىِ كفرآنها بتپرستى بوده كه چيزهايى را به جاى خدا مىپرستيدند، نه اينكه آنها را واسطه و شفيع قرار دهند.
پاسخ دوم:
برايش حلال خواهد شد.» «(1)»
معلوم است كه صلوات امت براى پيامبر صلى الله عليه و آله، همان دعا براى او است و هرگاه از طرف خدا باشد، رحمت و بالا بردن درجه و مقام او خواهد بود. بنابراين، چگونه ممكن است طلب دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله از امت، عين توحيد و يكتاپرستى باشد اما طلب دعاى امت از او، عين كفر و شرك؟! با اينكه احتياج امت به دعاى او، براى آمرزش گناهان خود، به مراتب بيشتر از احتياج او به دعاى امت مىباشد!
ترمذى دركتاب دعوات، ابن ماجه در مناسك، احمد حنبل در مسند «(2)» از عبداللَّه ابن عمر روايت كردهاند: وقتى عمر مىخواست براى انجام عمره راهىِ مكه شود، از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله اجازه گرفت. حضرت، ضمن اينكه به وى اجازه داد، از او خواست برايش دعا كند و فرمود: «لَا تَنْسَنَا مِنْ دُعَائِكَ يَا أَخِي»؛ «ما را از دعاى خود فراموش نكن، برادر!» و در مدينه به او مىفرمود: «يَا أَخِي أَشْرِكْنَا فِي دُعَائِكَ»؛ «برادر! ما را در دعايت شريك گردان.»
مسلم در صحيح خود كتاب فضائل الصحابه، در
فضائل اويس قرن از چند طريق با سند صحيح روايت كرده است رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمر فرمود: «إنْ اسْتَطَعْتَ أَنْ يَسْتَغْفِرَ لَكَ فَافْعَلْ»؛ «اگر بتوانى از اويس قرن درخواست دعا كنى اين كار را بكن.»
نووى در شرح آن نوشته: اين روايت دلالت صريح دارد بر استحباب طلب دعا و استغفار از هركس كه اهل صلاح باشد، هر چند خودِ درخواست كننده افضل و برتر از ديگران باشد. بنابراين، اگر طلب دعاى از غير، كفر و شرك باشد آنگونه كه وهابىها مىگويند، چگونه پيامبر عظيمالشأن اسلام يك شخصيت بارزى مانند عمر را امر به شرك كرده و فرموده است: «از اويس قَرَن درخواست دعا كن؟!»
وهابىها آنگاه كه با اين روايات روبهرو مىشوند، بهانه ديگرى عَلَم كرده، مىگويند: درست است كه طلب دعا از زندهها منعى ندارد، ليكن طلب دعا از مردگان جايز نيست؛ نه از انبيا، نه از صالحان و نه از هيچكس ديگر از آنان كه مردهاند. نبايد گفت: تو از خدا براى من چنين و چنان بخواه؛ زيرا نه هيچ يك از صحابه و تابعين چنين كارى كردهاند و نه ائمه (ائمه اهل سنت) گفتهاند و نه حديثى بر جواز آن وارد شده است. پس آيه ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً «(1)» شاملش مىشود و نبايد از مردهها، هر چند پيامبر باشد طلب دعا كرد؛ زيرا طلب دعا از او، عبادتش محسوب مىشود.
پاسخ:
در پاسخ اين خيال واهى بايد گفت:
اولًا: هر خواستهاى از غير خدا نه عبادت او است و نه منعى از نظر شرعى دارد. اگر كسى را دعوت كنيد كه به
1) جن: 18
سوى شما بيايد، آيا شما عبادت كننده او خواهيد بود؟ اگر از وى درخواست كنيد به شما كمك كند يا حاجتى از شما برآورد، آيا شما او را عبادت كردهايد و با اين عمل، گناهكار مىشويد؟ به يقين چنين نيست. پس بايد گفت معناى آيه مباركه كه فرموده است: «احدى را با خدا نخوانيد»، مطلق دعا نيست و شامل هر دعايى نمىشود، منظور از آن، دعاى مخصوص است كه نبايد همراه با خدا خوانده شود و مساوى با دعاى خداى قادر متعال باشد؛ يعنى آن را كه با خدا مىخواند، باورش اين باشد كه او نيز مانند خداى سبحان، قادر و مختار است و از هر جهت مانند خداست؛ همانگونه كه يهود و نصارى در معابد خود نسبت به عزير و مسيح انجام مىدهند و همانگونه كه بتپرستان و مشركان در كعبه در باره بتها عمل مىكردند و مانند كسانى كه فرشتگان و جن را مىخواندند و معتقد بودند كه آنها نيز به تنهايى يا همراه با خدا مىتوانند در آفرينش يا در سرنوشت آنها مؤثر باشند. منظور از دعاى با خدا كه در آن آيه نهى شده، اينگونه دعاها و امثال آن است. لذا آيه 194 و 197 سوره اعراف اينگونه اعتقادات را رد كرده، مىفرمايد: «غير خدا، هركه را مىخوانيد، بندگانى مانند شما هستند. اگر راست مىگوييد بايد به شما پاسخ دهند.» «(1)»
1) إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ ...
و در آيه دوم مىفرمايد: «هر آنچه را، غير خدا مىخوانيد، نمىتوانند ياريتان كنند و نمىتوانند حتى خودشان را يارى دهند.» «(1)»
پس با اين وصف، چگونه آنها را با خدا مىخوانيد و از آنها يارى مىخواهيد و شفاعت مىطلبيد؟
از اين آيات دانسته مىشود كه دعاى مورد نهى، دعاى خاصى است و شامل هر دعايى نيست و اين آيات نمىتواند ردّ بر آنها باشد. با توجه به توضيح بالا، معلوم شد كسى كه پيامبر يا امام و يا يكى از اولياى خدا را بخواند و از ايشان كمك بخواهد، دعاى او جزو دعاى منهىّ عنه نيست كه در آيه ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً از آن نهى شده؛ زيرا اينگونه دعاها، غير از دعاى خودِ خدا، چيز ديگرى نيست. كسى كه اعتقاد دارد تمام كارها بهدست خداست؛ اگر بخواهد دعايش را مستجاب مىكند وشفاعتش را مىپذيرد و اگر نخواهد رد مىكند، به يقين اينها جزو دعاى منهىّعنه نيست. با توجه به اينكه طلب دعا و شفاعت از كسى مىكند كه خداوند خودش اين حق را به او داده است.
علاوه بر آن، كلمه «مَعَ» كه در آيه آمده:- احدى را «با»
1) وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لَايَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَلَا أَنفُسَهُمْ يَنصُرُون
خدا و همسان با خدا نخوانيد- مفهوم خاص خودش را دارد. مفهوم معيّت، گرچه نوعى انضمام و پيوستن به ديگرى است، اما در عين حال مفهومى مستقل است و براى تحقّقش، نيازى به موضوع ديگر ندارد. بنابراين، معيتى كه در آيه از آن نهى شده، به معناى مساوات است؛ يعنى نبايد كسى را در دعا و عبادت با خدا مساوى بدانيد و كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را مىخواند تا او خدا را بخواند و در نزد او براى حاجاتش شفاعت كند، هرگز او را منضم به خدا نكرده و با خدا برابر ننموده است، بلكه در واقع خدا را مىخواند؛ خدايى كه خود امر كرده و اين حق را به آنها داده است كه از ديگران طلب دعا و شفاعت كنيد. پس منظور از «معيت» در اين آيه، صرف مشاركت در وجود نيست و گرنه بايد تمام دعاها كه در مجالس و محافل و ميان افراد صورت مىگيرد و از غير خدا طلب چيزى مىنمايند؛ مانند «يَا فُلانُ اسْقِنِي» حرام باشد. وقتى اينگونه دعاها از مصاديق مشاركت نبوده و حرام نيست، گفتن: «يَا مُحَمّدُ ادْعُ لِيَ اللَّه» نيز نبايد حرام باشد.
كوتاه سخن آنكه دعاى «مَعَ اللَّه» دعاى در عرض دعاى خدا است، نه دعاى در طول آن. بديهى است دعاى اصنام اگر آنگونه باشد كه گفتيم، باز حرام است؛ زيرا خداوند آن را نهى كرده و دعاى اصنام و بتها، خلاف امر خدا و تكذيب پيامبران الهى است. مشركان و بتپرستان،
فرشتگان و جن را هم مانند خدا مىدانستند و عيسى عليه السلام را شريك خدا و مؤثر در قدرت مىشمردند.
ابن تيميه و پيروانش مدعى هستند كه هيچيك از صحابه و تابعين، بلكه بعد از تابعين، كنار قبور انبيا، اوليا و صالحان دعا نخوانده و به آنان توسّل نجستهاند! روشن است كه اين، ادعايى است بىدليل. آنان بدينوسيله جز اينكه قدر و ارزش انبيا و اوليا را پايين بياورند، كار ديگرى نكردهاند.
اكنون بايد از آنان پرسيد: مگر شما در تمام اعصار حضور داشتهايد و در تمام جاهايى كه انبيا و اوليا و صالحان دفن شدهاند بودهايد و ديدهايد كه چنين ادعاى بيجا و بىپايهاى را بر زبان مىآوريد؟!
در تاريخ نمونههاى زيادى وجود دارد كه اين سخن ابن تيميه را رد مىكند؛ مانند:
مگر او از تابعين يا از تابعينِ تابعين نبود كه منصور دوانيقى در همين مورد از او پرسيد و پاسخ شنيد؟
منصور از وى پرسيد: وقتى به زيارت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىروم رو به قبله بايستم و دعا كنم يا رو به پيامبر؟ مالك در
پاسخش گفت: چگونه روى از او بر مىگردانى در حالىكه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم عليه السلام است تا روز قيامت؟! هنگام زيارت رو به روى آن حضرت بايست، نه رو به قبله. «(1)» وقتى مالك جواب منصور را اينگونه داد، آيا از علماى مدينه كسى منكر فتواى وى شد؟ با اينكه در آن روزگار، مدينه پر از تابعين و تابعينِ تابعين بود و همچنين علماى زيادى از بلاد اسلامى در آنجا حضور داشتند؟! آيا فضيلت محل دفن پيامبر عظيمالشأن اسلام صلى الله عليه و آله كه سرور كائنات و اشرف فرزندان آدم است، نيازمند روايت و نصّ مخصوص است؟ وقتى فضيلت آن مكان مسلّم باشد، نماز در آن نيز مسلّم خواهد بود. لازم نيست فرشتهاى براى ابن تيميه و ابن عبدالوهاب نازل شود و خبر دهد كه نماز در محل با فضيلت، افضل است از نماز در غير آن! چگونه است كه آقايان در اينجا به دنبال قطع و يقين مىگردند ولى آنجا كه مىخواهند مسلمانان غير وهابى را تكفير كنند و مال و جانشان را حلال بشمارند، به هر ظنّ و وهمى بسنده مىكنند و بدون هيچ دليلى فتوا به قتل مسلمانها مىدهند؟!
نوشته است: ابن حجر در كتاب «خيرات الحسان» فصل بيست و پنجم، در مناقب و فضايل ابو حنيفه مىنويسد: در مدتى كه امام شافعى در بغداد زندگى مىكرد، پيوسته به زيارت ابوحنيفه مىرفت، كنار قبرش مىايستاد زيارت مىكرد و به وسيله او متوسل به خداى تعالى مىشد تا حاجاتش را روا كند.
وى افزوده است: اين مسأله نيز مسلّم است كه امام احمد (ابن حنبل) براى برآوردن حاجات خود، به شافعى متوسّل مىشد. بعد از وى نيز به حدّى به او احترام مىكرد كه فرزندش عبداللَّه در شگفت شد و به او اعتراض كرده، گفت: تو خود نيز مانند شافعى امامى! چگونه در مقابل قبر او اين همه اظهار خضوع و خشوع مىكنى؟ احمد بن حنبل در پاسخ پسرش گفت: فرزندم! شافعى مانند خورشيد است در ميان مردم و مانند عافيت است براى بدن!
زينى دحلان همچنين نوشته است: وقتى به امام شافعى خبر دادند كه مردم براى حاجات خود به امام مالك متوسل مىشوند، چيزى نگفت و عمل آنها را ردّ نكرد.
ابن حجر هيتمى «(1)» نوشته است: احمدبن حنبل و ابو حنيفه و شافعى به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و به دودمان او بسيار احترام مىكردند تا آنجا كه شافعى خود را شيعه و
1) الصواعق المحرقه، صص 148 و 180
پيرو آنان معرفى مىكرد. وقتى به او ايراد گرفتند كه چگونه خود را پيرو آنان مىدانى؟ گفت:
يَا أَهْلَ بَيتِ رَسُولِ اللَّه حُبُّكُم فرضٌ مِنَ اللَّهِ في القرآنِ أنْزَلَهُ
كفاكم مِن عَظيم القَدرِ أَنَّكُم مَن لَم يُصَلِّ عَلَيكُمْ لَا صلاة لَهُ
اى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله محبت و دوستى شما چيزى است كه خدا آن را در قرآن واجب كرده، در عظمت و بزرگوارى شما همين بس است كه هر كس در تشهد نماز، بر شما صلوات نفرستد نمازش درست نيست. سپس در جواب ايراد و اعتراض اعتراض كنندگان افزود:
آلُ النبيِّ ذَريعتي وَ هُمْ إلَيه وَسِيلَتي
أَرجُو بِهِم أُعطى غداً بيديَ اليَمينِ صَحيفَتي
دودمان پيامبر صلى الله عليه و آله وسيله من در پيشگاه خدا هستند.
اميدوارم فرداى قيامت به وسيله آنها نامه عملم را به دست راستم بدهند.
را جلو روى خود و منبر را طرف چپ خود قرار دهد».
آنگاه كيفيت خواندن دعا و زيارت را نقل كرده است كه چگونه دعا بخواند.
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ ...»
سپس مىافزايد: ابوحنيفه نيز همين عقيده را داشته است؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است. وقتى با او سخن مىگويى، نبايد پشت به آن حضرت كنى. پس آنگاه كه استاد در مسجدالحرام براى تدريس مىنشيند، تمام شاگردانش
1) ص 32 و 33
پشت به كعبه و رو به استاد مىنشينند، آيا پيامبر صلى الله عليه و آله شايستهتر از يك استاد معمولى نيست كه پشت به او نكنند؟
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ فُلانِ بْنِ فُلانٍ أَنَّهُ يَسْتَشْفِعُ بِكَ إلَى رَبِّكَ بِالرَّحْمَةِ وَالْمَغْفِرَةِ فَاشْفَعْ لَهُ».
اينها و بسيارى ديگر از علماى اهل سنت تصريح كردهاند كه نماز خواندن، دعا كردن، توسل جستن و شفاعت خواستن از پيامبر صلى الله عليه و آله، بعد از رحلت، و توسل به اهل بيت او بعد از فوت، سيره گذشتگان از صالحان، انبيا و اوليا، و مذهب جمهور علماى ما بوده و به آن عمل مىكردهاند.
اكنون بايد پرسيد، چگونه است كه ابن تيميه و ابن عبدالوهّاب خلاف روش امام مالك، امام شافعى، ابوحنيفه و احمد كه حتى بعد از فوت شافعى به او متوسل مىشده، عمل مىكنند و مىگويند:
«هيچ يك از صحابه و تابعين، بلكه بعد از تابعين به هيچوجه كنار قبور انبيا، اوليا و صالحان دعا نخوانده و به آنان توسّل نجستهاند»؟!
آيا اين ادعا كذب محض است و به خاطر رسيدن به اهداف سياسى كه داشتهاند، آن را ساختهاند؟ يا پيشوايان چهارگانه علماى اهل سنت كه برخلاف ادعاى مزبور عمل
مىكردهاند، از عالمان و صالحان نبودهاند؟ در هر صورت جواب روشن است!
از اشكالات ديگرى كه وهابىها بر شيعيان، بلكه بر تمام فرقههاى مسلمان وارد كرده و آنها را كافر و مشرك مىخوانند، اين است كه چرا شيعيان قبور پيامبران، امامان، صالحان و اولياءاللَّه را مىبوسند و به آنها تبرّك مىجويند، در صورتى كه اين عمل، مانند عمل اهل جاهليت است كه نسبت به اصنام و بتهاى خود انجام مىدادند.
پاسخ
احترام قبور پيامبران و صالحان، بلكه همه مؤمنان- مرده و زنده- تا زمانى كه از سوى شارع مقدس تصريح به حرمت نشده باشد، نه تنها اشكال ندارد بلكه در نظر عقل و شرع، رجحان نيز دارد؛ زيرا احترام به آنها و به قبورشان، از مصاديق تعظيم شعائر دينى است كه خداوند در موردش فرمود: ... وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ و چون دليلى بر تحريمش وجود ندارد، داخل عموم اصالة الإباحه خواهد شد. علاوه بر اصالة الإباحه، عقل نيز احترام تمام كسانى را كه بهگونهاى قرب به خداى سبحان دارند، نيك و جايز مىشمارد و بههيچوجه
آنرا عبادت آنها نمىداند؛ زيرا هر تعظيم و احترامى عبادت نيست و نه تنها موجب كفر و شرك نمىگردد بلكه احترام به آنها عين عبادت و اطاعت از خداى تعالى است؛ زيرا احترام گذاشتن به كسىكه خدا به او احترام گذاشته، اطاعت و عبادت خود اوست همانگونه كه از آيه 80 سوره نساء استفاده مىشود اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت از خودِ خدا است. احترام به او نيز احترام به خودِ خداوند خواهد بود؛ زيرا انبيا در پيشگاه خدا داراى احترام ويژه و شأن و شرف و فضيلتى برتر هستند كه ديگران فاقد آن مقام و مرتبت مىباشند. خداوند آنها را به رسالت خود برگزيده و بر تمام آفريدگان خود برترى داده كه امين دين و شريعت او باشند. صالحان نيز دوستداران خدا و مطيع اوامر و نواهى او هستند.
بنابراين، كسى در واجب الاحترام بودن آنها؛ چه در حال حيات و چه پس از مرگ، ترديد ندارد و احترام به آنها را عين احترام به خدا مىداند. بنابراين، احترامى كه پيامبران، صالحان و عالمان در زمان حيات دارند، به هيچوجه با ارتحال و فوت از بين نمىرود به همين جهت امام مالك در بحثى كه با منصور دوانيقى داشتند، به او گفت: «حرمة النبيّ (صلّى اللَّه عليه و سلّم) ميّتاً كَحُرمَته حيّاً»؛ «احترام پيامبر صلى الله عليه و آله در حيات و مماتش يكسان است.»
بنابر اين، چون شرافت و احترام هر مكان، بستگى دارد
به احترام و شرافت كسى كه در آنجا مدفون است؛ از اين رو، محلّ دفن پيامبران، صالحان، عالمان و اولياى خدا نيز به خاطر احترام مدفونين در آن مكان، داراى همان احترام و شرافتى خواهند شد كه خود صاحب قبر دارد؛ همانگونه كه خود صاحب قبر واجبالاحترام است و بايد در مقابلش خضوع كرد، در مقابل قبرش نيز بايد تواضع و خضوع نمود؛ زيرا گفتهاند: «شرفُ المكانِ بالمكين».
چنانكه پوست حيوان مذبوح، آنگاه كه جلد قرآن شود، شايسته اكرام و احترام و مايه بركت است و در اينصورت، احترامش واجب و اهانت و بىاعتنايى به آن حرام خواهد بود. بنابراين، همانگونه كه احترام به جلد قرآن احترام به خود قرآن مىباشد، احترام به قبور اولياءاللَّه نيز احترام به خود آنها خواهد بود. پس احترام به اين قبور و خضوع و خشوع نمودن در برابر آنها، به امر و دستور خود بارىتعالى است كه آنها را محترم و معظم قرار داده؛ زيرا اينها قبور انبيا و پيامبرانى هستند كه خداوند امر به اكرام و احترام آنها نموده و هر اطاعتى كه به واسطه امر پروردگار باشد در واقع اطاعت و عبادت خود او خواهد بود مانند:
احترام كردن به برادر دينى. احترام به پدر و مادر و اظهار خضوع و فرود آوردن جناح ذل در مقابل آنها. احترام به مسجد و نماز تحيت در آن. احترام به كعبه و طواف به دور آن. احترام به حرم و مرتكب نشدن محرّمات آن. احترام به
مقام ابراهيم و نماز طواف پشت آن خواندن. احترام به حِجر اسماعيل و خواندن نماز در آنجا. احترام حجرالأسود و تقبيل و استلام نمودن آن، و بسيارى موارد ديگر كه خداوند احترام آن را واجب كرده و احترام كردن به آنها كه به خاطر امر خداى تعالى صورت مىگيرد اطاعت و عبادت خود خدا خواهد بود. احترام گذاشتن به پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از اين قبيل است. خداوند تعالى احترام آن بزرگوار را تا آنجا واجب شمرده كه فرمود:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ ....
«اى كسانىكه ايمان آوردهايد، صداى خود را از صداى پيامبر فراتر نبريد و در برابر او صدايتان را بلند نكنيد، آنگونه كه برخى از شما در برابر بعضى بلند سخن مىگوييد.»
توجه
از آنچه گفته شد، دانستيم كه اگر احترام به قبور انبيا و صالحان، عبادت آنها و شرك به خدا محسوب شود، بايد احترام به كعبه، طواف در پيرامون آن، بوسيدن و استلام حجرالأسود، احترام حِجر اسماعيل، مقام ابراهيم، محترم شمردن مساجد و مشاعر اسلامى؛ مانند عرفات، مشعر و
منا، احترام به پدر و مادر و تواضع و فروتنى در برابر آنان، فرود آوردن صدا در حضور پيامبر، تواضع پيامبر در برابر مؤمنان، سجده كردن فرشتگان بر آدم عليه السلام و سجده برادران يوسف و پدر و مادرش بر وى، تعظيم و احترام ارتشيان در برابر اميران و مافوق خود، احترام صحابه به پيامبر و خلفا، احترام پيامبران بر پدر و مادر و خضوع و فروتنى كامل در برابر آنها، و بالأخره احترام خودِ وهابىها به ابن سعود و ...
كفر و شرك باشد، مىپذيريد كه در اين صورت، هيچ انسانى؛ حتى پيامبران و اوليا، از شرك و كفر سالم نخواهند ماند؛ زيرا وقتى معتقد شديد كه هر تعظيم و احترامى، عبادت و هر عبادتى براى غير خدا شرك است، پس بايد تمام موارد ياد شده و مانند آن، كفر و شرك باشد و بايد ملتزم شويم كه خداوند سبحان امر به شرك و كفر كرده است! روشن است كه چنين ملازمهاى از نگاه عقل و شرع باطل و نادرست است. خداوند فرموده است: إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ ...؛ يعنى خداوند هرگز شرك را نمىآمرزد. چيزى كه تا اين اندازه مبغوض خدا است، چگونه به آن امر مىكند؟ و اگر به فرض محال، امرى نيز بر آن واقع شود، به هيچوجه آن را از شرك بودن تغيير نمىدهد و رفع شرك از آن نمىشود؛ زيرا چيزى كه قبل از صدور امر، شرك بود با امر به آن تغيير ماهيت نمىدهد و هرگز تبديل به توحيد نمىشود؛ زيرا هيچ حكمى نمىتواند
موضوعى را تغيير دهد. چه رسد به اينكه ادله عقلى و نقلى نيز بر لزوم احترام قبور انبيا و اوليا وجود دارد.
چگونه ممكن است خداوند احترام به يك سنگ را، به خاطر اينكه حضرت ابراهيم هنگام ساختن خانه كعبه پاى خود را روى آن گذاشته، واجب مىكند و آن را كفر و شرك نمىداند، اما قبرى را كه بدن شريف خليلش در آنجا دفن شده، همچنين قبرى را كه بدن اشرف كائنات و سرور فرزندان آدم در آنجا به خاك سپرده شده، آن را كفر و شرك مىداند؟! اگر قبور داراى احترام و فضيلت نبودند، چرا خليفه اول و دوم وصيت كردند آنها را در جوار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله دفن كنند؟ و چرا پيروانشان آن را بزرگترين منقبت و فضيلت مىدانند كه در جوار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله دفن شدهاند؟ اگر قبور داراى احترام نبودند و اميد خير و بركتى از آنها نبود، چرا وقتى كه بنىهاشم مىخواستند جنازه امام حسن مجتبى را به عنوان تجديد عهد، كنار قبر جدش پيامبر صلى الله عليه و آله ببرند، بنى اميه به گمان اينكه مىخواهند جنازه را در آنجا دفن كنند، لباس رزم پوشيده، مانع شدند و گفتند:
چرا بايد عثمان در دورترين نقطه بقيع دفن شود اما امام حسن عليه السلام در كنار قبر جدش؟! اگر قبر داراى احترام و فضيلت و بركت نبود، چرا بنىهاشم طبق وصيت امام مجتبى مىخواستند جنازهاش را براى تجديد عهد نزد جدش ببرند؟! آيا اين عمل عين توسل و تبرّك به پيامبر صلى الله عليه و آله
و قبر او نيست؟ چرا وهابىها آن را شرك مىشمارند؟! آيا امام حسن عليه السلام و تمام بنىهاشم با اين عمل مشرك شدند و وهابىها معناى توحيد را بهتر از آنان فهميدند؟
اگر قبور انبيا داراى احترام و ارزش نبود، چرا بنىاميه از اينكه عثمان در كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله دفن نشده و در دورترين نقطه بقيع مدفون گرديده، تأسف مىخورند؟ تمام اينها دلالت بر فضيلت و برترى بقعه نبوى دارد و همه مسلمانان محل دفن پيامبر را محترم مىشمارند و براى به دست آوردن شرافت و فضيلت آن، حاضرند جان فدا كنند!
بنابراين، وهابىها كه احترام به قبور انبيا و صالحان را با احترام اصنام و اوثان قياس مىكنند، قياسى است معالفارق و فاسد كه حاكى از نابخردى و جهل مركب آنان است؛ زيرا خداى سبحان احترام به قبور انبيا و اوليا را لازم دانسته و احترام به اصنام و اوثان را حرام شمرده است وتفاوت ميان اين دو، آشكار است.
تبرك به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر انبيا و اوليا، مانند بوسيدن، استلام و گشتن پيرامون آن، هيچ اشكالى ندارد و اگر بعضى از علماى اهلسنت فتوا به كراهت دادهاند، از اين باب بوده است كه گمان كردهاند فاصله گرفتن از قبر شريف به ادب نزديكتر است. اخبار و روايات نيز مؤيد جواز است، براى
نمونه، به موارد زير توجه كنيد:
او كه به پندار خود، اين عمل را ناروا مىدانست، پشت گردن آن شخص را گرفته، بلند كرد و با اعتراض شديد، وى را از اين عمل منع كرده، گفت: مىفهمى چه مىكنى؟
تو با بوسيدن سنگ و آجر قبر، مرتكب شرك شدى؟!
آن مرد در پاسخ مروان گفت: آرى، مىدانم چه مىكنم، من نه سنگ را و نه آجر را، كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را زيارت مىكنم. بارها از حضرت شنيدهام كه مىفرمود:
هرگاه متولّيان و مسؤولان امر دين، افراد شايسته و اهل باشند، نسبت به آن نگران نباشيد ليكن هرگاه افراد نا اهلى متولّى و متصدّى دين شدند، در آن صورت بر احوال دين بگرييد.»
مطّلب بن عبداللَّه افزود: آن مرد، ابو ايّوب انصارى، صحابىِ خاص پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بود. «(2)»
سمهودى در جاى ديگر از كتابش مىنويسد: همين روايت را احمد با سند حسن، از عبدالملك بن عمر بن كثير بن زيد، از داود بن ابى صالح نقل كرده ليكن واژه «آجر» را نياورده است. همچنين طبرانى در كتاب «الكبير» و «الأوسط» آن را نقل كرده است.
سمهودى «(1)» و علامه امينى «(2)» از منابع معتبر آوردهاند: وقتى بلال (مؤذن پيامبر) براى زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله از شام به مدينه آمد، كنار قبر آن حضرت نشست و بسيار گريست. صورتش را بر آن مىماليد و مىبوسيد. اين داستان پس از خوابى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در عالم رؤيا به او فرمود: اى بلال، اين چه جفايى است كه در حقّ ما روا داشتهاى؟ آيا وقت آن نرسيده است كه به زيارت ما بيايى؟! «(3)» 4. از تحفه ابن عساكر نقل كرده كه طاهربن يحيى حسينى گفت: پدرم از جدم، از حضرت جعفربن محمد عليهما السلام از پدرش، از على عليه السلام روايت كرده گفت:
پس از آنكه بدن پيامبر صلى الله عليه و آله را به خاك سپردند، حضرت
زهرا عليها السلام نزد قبر پدر آمده خود را روى آن انداخت و مقدارى از خاك قبر را برداشت و بر چشمهاى خود ماليد و در حال گريه مىگفت:
مَاذَا عَلى مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أَحْمَدَ أَنْ لَا يَشُمَّ مَدَى الزَّمَانِ غَوَالِيَا
صُبَّتْ عَلَيَّ مَصَائِبُ لَوْ أَنَّهَا صُبَّتْ عَلَى الْأَيَّامِ عُدْنَ لَيَالِيَا «(1)»
سمهودى سپس افزوده است: «ترديدى نيست كه عشق و علاقه به آن حضرت اقتضا مىكند اينگونه برخورد و اظهار احترام شود. بديهى است مراتب معرفت مردم مختلف است، همانگونه كه در حال حيات نيز مختلف
1) علامه امينى از كتاب« الوفا» ى ابن جوزى،« سيره نبوى» از سيدالناس، قسطلانى در« المواهب»، شبراوى در« الاتحاف»، سمهودى در« وفاء الوفا»، خالدى در« صلح الاخوان»، حمزاوى در« مشارق الأنوار»، زينى دحلان در« سيره نبويه»، عمر رضا كحاله در« اعلام النساء»، ابن حجر در« فتاوى الفقهيه»، خطيب شربينى در« تفسير» خود، و ...
بودند؛ برخى از آنها كسانى هستند كه وقتى او را مشاهده كنند، از خود بىخود مىشوند و با بىصبرى و بىتابى به سويش مىدوند. بعضى ديگر داراى صبر و تحمل و بردبارىاند. با حوصله و به آرامى به حضورش مىرسند.
وقتى كه از احمد حنبل مىپرسند: بوسيدن منبر و قبر پيامبر صلى الله عليه و آله جايز است يا نه؟ به آن اشكالى وارد نمىكند.
علاوه بر آن، ابن حجر از ابن ابى صيف يمانى، كه يكى از علماى بزرگ شافعى در مكه بود، نقل كرده است كه او نيز قائل به جواز بوسيدن مصحف و اجزاى حديث و قبور صالحان بوده است.
لو رَأينا لسليمى أثراً لسجدنا ألفَ ألفٍ لِلأثر
«هر گاه از معشوق خود نشان و اثرى بيابم، هزار
هزار بار بر آن سجده خواهم كرد.»
مجنون ليلى در همين مورد اينگونه گفته است:
أَمُرُّ عَلَى الدِّيَارِ دِيَارِ لَيْلَى أُقَبِّلُ ذَا الْجِدَارَ وَذَا الْجِدَارَا
وَمَا حُبُّ الدِّيَارِ شَغَفْنَ قَلْبِي وَلَكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدِّيَارَا
«هرگاه گذارم به خانهاى كه ليلى در آنجا ساكن است بيفتد، صاحب آن خانه و ديوارهايش را بوسه باران خواهم كرد.
اين خانه نيست كه مرا ديوانه خود ساخته، بلكه عشق و علاقه به صاحبِ خانه!»
به شدّت تهديد به مرگ مىكند! آنگاه كه اين حالت بر من عارض مىشود، نزد قبر پيامبر صلى الله عليه و آله مىآيم و از آن حضرت شفا و بهبودى طلب مىكنم.
راوى (اسماعيل بن يعقوب) مىافزايد: ابن منكدر، علاوه بر اينكه به قبر پيامبر اعظم تبرّك مىجست و از آن حضرت شفا مىخواست، در نقطهاى از صحن مسجد نيز روى خاكهاى آن غلط مىخورد و از اين پهلو به آن پهلو مىشد تا تمام بدنش به خاك مسجد آغشته و متبرّك شود.
سپس همانجا دراز مىكشيد! وقتى از او مىپرسيدند: چرا چنين مىكنى؟! مىگفت: «در عالم رؤيا ديدم كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در اينجا نشسته بود.»
پدرش پاسخ داد: «لَا بَأْسَ بِهِ»؛ «اشكال ندارد.» «(1)»
1) وفاء الوفا، ج 4، ص 1404
«پس از آنكه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله رحلت كرد، سه روز بعد از دفن آن حضرت، مردى از اعراب آمد و با حالت بىتابى و بىقرارى خود را روى قبر انداخت. وى با دست خود، خاك قبر را برمىداشت و بر سر و صورتش مىريخت و مىگفت:
اى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله، هر چه گفتى، اطاعت كرديم، احكام خدا را به ما رساندى، آنها را حفظ كرديم؛ از احكامى كه خداوند بر تو نازل كرد اين بود كه: «... مخالفان هنگامىكه بر خود ستم مىكردند، نزد تو آمده، از خداوند آمرزش مىخواستند و پيامبر براى آنها استغفار مىكرد. خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند» «(1)» به دنبال قرائت آيه، خطاب به پيامبر كرده، گفت: اى فرستاده خدا، من گناهكارم، آمدهام تا برايم از خدا طلب آمرزش كنى. وى همچنان با پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مىگفت كه ناگهان ندايى از قبر برخاست و گفت: «قَدْ غَفَرَ لَكَ»؛ «خداوند تو را بخشيد.»
اين روايت را بسيارى از علماى بزرگ اهل سنت در كتابهاى خود نقل كردهاند و ما برخى از آنها را كه علّامه امينى در كتاب شريف الغدير «(2)» ذكر كرده، در اينجا مىآوريم تا دروغ ابن تيميه (يا حد اقل اشتباه او) كه مدّعى
است هيچيك از اصحاب و علماى سلف قائل به جواز اينگونه اعمال نبودهاند، فاش و آشكار شود.
حافظ ابوسعيد عبدالكريم سمعانى، متوفاى 573
حافظ ابوعبد اللَّه بن نعمان مالكى، متوفاى 683، در مصباح الظلام.
ابوالحسن على بن ابراهيم بن عبداللَّه كرخى.
شيخ شعيب الحريفيش، متوفاى 801، در الروض الفائق، ج 2، ص 137
سيد نورالدين سمهودى، متوفاى 911، در وفاء الوفا، ج 2، ص 412
ابوالعباس قسطلانى، متوفاى 922، در مواهب اللدنيه
شيخ داود خالدى، متوفاى 1299، در صلح الاخوان، ص 540
شيخ حسن حمزاوى مالكى، متوفاى 1303، در مشارق الأنوار، ص 57
با توجه به موارد ياد شده و موارد بسيار ديگر، به خوبى دانسته مىشود:
آنچه ابن تيميه و وهابىها ادعا كردهاند كه: هيچيك از اصحاب و علماى اسلام، بوسيدن و تبرّك جستن به قبور انبيا و اوليا را جايز ندانستهاند، حرفى است گزاف و بىدليل.
به همين جهت قاضىالقضاة تقى الدين ابوالحسن سُبكىِ شافعى، متوفاى 756 ق. در كتاب شفاءالسقام، «(1)» كه آن را در ردّ بر عقايد ابن تيميه نوشته، گفته است:
«ولا دليل له على ذلك، بل نحن نقطع ببطلان كلامه فيه، وأنّ المعلوم من الدين و سير السلف الصالحين التبرك ببعض الموتى من الصالحين، فكيف بالأنبياء والمرسلين، ومن إدّعى أن قبور الأنبياء وغيرهم من أموات المسلمين سواء فقد أتى أمراً عظيماً نقطع ببطلانه وخطئه فيه، وفيه حطٌّ لرتبة النبي- صلّى اللَّه عليه [و آله] وسلّم- إلى درجة من سواه من المسلمين وذلك كفر متيقَّنٌ. فإنّ من حط رتبة النبي- صلّى اللَّه عليه [و آله] وسلّم- عمّا يجب له فقد كفر».
«ابن تيميه كه تبرك به قبر پيامبر را منكر است، هيچ دليلى براى اثبات مدعاى خود ندارد، بلكه ما قطع و يقين داريم كه سخن او باطل و گزاف و ناحق است؛ زيرا در گذشته سيره و روش مؤمنان صالح، و علما و بزرگان متدين اين بوده كه حتى به قبور مؤمنان و صالحان تبرّك مىجستند تا چه رسد به قبور پيامبران و رسولان الهى. بنابراين، اگر كسى بگويد:
1) ص 130، چاپ سوم، دائرةالمعارف العثمانيه
قبور پيامبران خدا با قبور ديگر مسلمانان فرقى ندارد، لافى است بيهوده و گزافى است نابخردانه كه ما يقين به بطلان و اشتباه آن داريم. اين سخن توهين و اهانت به مقام شامخ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و پايين آوردن مقام شامخ او است كه خود اين سخن موجب كفر قطعى خواهد شد؛ زيرا هركس پيامبر صلى الله عليه و آله را از مقام و مرتبتى كه خدا به او داده پايينتر آورد، به يقين كافر خواهد شد.»
«شايسته است تمام جاىها و اماكنى كه مربوط به اسلام و نزول وحى است و همه جاهايى كه فرشتگان خدا؛ مانند جبرئيل و ميكائيل در آنجا نزول و عروج كردهاند و نيز در هر جا كه تقديس و تسبيح خدا مىشود و خاكش منسوب به سيدالمرسلين مىگردد، و از آنجا آثار دين و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله منتشر مىشود و نور نبوت از آنجا به ديگر مكانها پخش مىگردد و هر زمينى كه با بدن پيامبر تماس داشته و پيامبر بر خاك آن نشسته، شايسته است مورد تعظيم و احترام قرار گيرد و بهگونهاى شود كه رايحه عطرآگينش تمام آن فضا را تغيير دهد، منزل و
ديوارهايش بوسه باران شود.»
يَا دارَ خَيرِ المرسَلِين و مَن بِهِ هُدِيَ الأنامُ وخُصَّ بالآياتِ
عندي لِأَجْلِكَ لَوْعةٌ وَ صَبابةٌ وتَشَوُّقٌ مُتوَقِّدُ الجمَرَاتِ!
وَعَلَيَّ عَهْدٌ إنْ مَلأتُ مَحاجِرِي مِن تِلكُمُ الْجُدُرانِ والعَرَصاتِ!
لأُعَفِّرَنَّ مَصُونَ شَيْبِي بينَها مِن كَثرةِ التقبِيلِ والرَّشَفاتِ!
لوَلَا العَوادي وَالأَعَادِي زُرتُها أبداً وَلَو سَحْباً عَلَى الوَجَناتِ!
لَكِنْ سأُهْدِي مِن حَفِيلِ تحيَّتِي لِقَطِينِ تِلْكَ الدارِ والْحُجُراتِ
«اى خانه بهترين پيامبران و اى كسى كه پرچم هدايت انسانها به وسيله تو برافراشته شد و نزول آيات ويژه تو گشت.
آتشِ عشق تو پيوسته از اعماق دلم شعله مىكشد و جانم را در فراقت مىسوزاند.
سوگند ياد مىكنم حتى اگر تمام موانع و عواملِ باز دارنده جلو من قرار گيرند.
باز آنقدر بوسه بر آن بيت مىزنم و اشك مىريزم تا به وسيله آن سپيدى محاسنم تغيير كند.
اگر شتران تندرو و كاروانى كه بايد با آنها بروم و دشمنان متجاوز اجازه مىدادند بمانم، در همينجا مىماندم و تا ابد آن بيت را زيارت مىكردم، هر چند با صورت مرا به خاك مىكشيدند، باز دست از آن بر نمىداشتم.
ولى چون چنين موقعيتى برايم مقدور نيست بهترين تحيات و درودها را براى ساكن آن ديار و جايگاه مىفرستم.»
پس از آنكه عمر از مكه برگشت، به همان محل كه رسيد، احوال آن پيرمرد را جويا شد. همينكه فهميد مرده و از دنيا رفته است، بىدرنگ و شتابان به سوى قبر آن مرد رفت.
نخست بر او درود فرستاد و سپس قبر او را در بغل گرفت و برايش اشك مىريخت.
مرحوم علامه امينى پس از نقل اين داستان، مىافزايد:
«اگر عمل عمر، كه خود را روى قبر يك فرد معمولى
1) ج 2، ص 54
مىاندازد و قبر او را در آغوش مىگيرد و بر او گريه مىكند، جايز باشد، چه مانعى دارد كه امت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بتوانند كنار قبر پيامبر و فرزندان پاك او، بايستند و همانگونه قبر آنها را در آغوش بگيرند و درد دل كنند؟! زيرا آنها كسانى هستند كه خداوند در موردشان فرمود:
أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمْ اقْتَدِهِ.
«آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده، پس به هدايت آنان اقتدا كن.» «(1)»
«در يكى از نوشتههاى قديمى احمد حنبل، كه ابن ناصر (حافظ محمدبن ناصر بغدادى، متوفاى 550 ق.) و حفاظ ديگر بر آن تعليقههايى نوشته بودند، آمده است: از او درباره بوسيدن قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و منبر آن حضرت پرسيده بودند كه آيا جايز است يا نه؟ در پاسخ نوشته بود: اشكال ندارد. ابو سعيد بن علا (راوى اين خبر) افزوده است: ما اين نوشته را به «تقى بن تيميه» نشان داديم، بسيار تعجب كرد و گفت: آرى، اين سخن احمد است ولى من در شگفتم چگونه احمد اين سخن را گفته است؟!
1) انعام: 90
سپس خود راوى مىگويد: هيچ تعجبى ندارد؛ زيرا وقتى امام احمد پيراهن شافعى را با دست خود مىشويد و غساله و آب آن را به عنوان تبرّك و احترام به اهل علم مىآشامد، به نظر شما چه اشكالى دارد كه نسبت به صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و آثار باقى مانده از انبيا و پيامبران خدا، كه درود خدا بر آنها باد!- اينگونه عمل شود؟! و چه نيكو سروده است مجنون ليلى كه:
أَمُرُّ عَلَى الدِّيَارِ دِيَارِ لَيْلَى أُقَبِّلُ ذَا الْجِدَارَ وَذَا الْجِدَارَا
وَمَا حُبُّ الدِّيَارِ شَغَفْنَ قَلْبِي وَلَكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدِّيَارَا
قرآن كريم خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله، درباره منافقان مىفرمايد:
وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ «(1)» در روايات صحيح، كه مورد اتفاق تمام فِرَق اسلامى است، امر شده كه مسلمانان به زيارت اهل قبور بروند اين
1) توبه: 84
مسأله تا آنجا مورد اهميت و اهتمام علما بوده، كه بعضى از علماى ظاهريه، بهدليل ظهور امر، آن را واجب شمردهاند.
اكنون براى دفع شبهه وهابىها، كه زيارت قبور را شرك و كفر مىدانند، نمونههايى از اين روايات را، كه علماى اهل سنت ذكر كردهاند، به ويژه رواياتى كه در مورد زيارت زنان است (و وهابىها آن را حرام مىدانند) ذكر مىكنيم:
«من پيشتر شما را از زيارت قبور منع كردم، ولى اكنون به شما مىگويم: به زيارت اهل قبور برويد.» ترمذى در آخر آن افزوده است: «خداوند به پيامبر خود اجازه داد قبر مادرش را زيارت كند؛ «كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ زِيَارَةِ القُبُورِ، أَ لَا فزُورُوهَا ...» روايت فوق را بيش از بيست و پنج طريق نقل كرده و سند آن را صحيح دانستهاند.
زيارت قبور نهى نكرد؟ گفت: پيشتر نهى كرده بود، ليكن پس از آن، فرمان به زيارت قبور داد.
در همان مدرك آمده است: «سليمان بن داود از جعفر بن محمد، از پدرش، از على بن حسين عليهم السلام از پدرش روايت كرده كه: حضرت فاطمه عليها السلام دختر پيامبر صلى الله عليه و آله هر روز جمعه، به زيارت قبر عمويش حمزه مىرفت و در آنجا به عبادت مىپرداخت و گريه مىكرد؛ «... أَنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ النَّبِيِّ- صلّى اللَّه عليه [و آله] وسلّم- كَانَتْ تَزُورُ قَبْرَ عَمِّهَا حَمْزَةَ كُلَّ جُمُعَةٍ، فَتُصَلِّي وَتَبْكِي عِنْدَهُ» «(1)»
محمدبن احمد ابوالفتح الأبشيهى شافعى (متوفاى 850 ق.) «(2)» روايتى نقل كرده كه در آن آمده است: ابوبكر از دنيا رفت و بدنش را دفن كردند، عايشه كه در آنجا حضور داشت، از جاى برخاست و كنار قبر آمد، پس از زيارت قبر، با پدرش كه مرده بود، به تفصيل راز و نياز كرد.
مسلم در صحيح، از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مىكند كه:
جبرئيل فرود آمده، به من گفت: پروردگارت امر مىكند به زيارت اهل بقيع برويد و براى ايشان درخواست آمرزش كنيد. پيامبر صلى الله عليه و آله از رختخواب برخاست و به سوى بقيع رفت.
عايشه نيز به دنبال پيامبر حركت كرد و همراه او به بقيع رفت. در آنجا از پيامبر پرسيد: «چگونه اهل بقيع را زيارت
كنم؟». پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بگو سلام و درود بر اهالى اين سرزمين از مؤمنان و مسلمانان، خداوند گذشتگان و آيندگان را رحمت كند. «(1)»
اگر زيارت اهل قبور حرام بود، چرا پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان امر كرد به زيارت اهل قبور بروند: «زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّهَا تُذكّركم اْلآخِرَةَ»؛ «به زيارت اهل قبور برويد، زيرا اين كار شما را به ياد آخرت مىاندازد.» «(2)»
و در حديث ديگر فرمود: «زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّ لَكُم فِيهَا عِبْرَةٌ»؛ «به زيارت اهل قبور برويد، كه در آن، براى شما درس عبرت است.» «(3)»
اگر زيارت قبور براى زنان حرام است، چرا پيامبر صلى الله عليه و آله عايشه را از رفتن به بقيع نهى نكرد؟ نه تنها نهى نكرد كه چگونه زيارت كردن را نيز به او آموخت. اگر زيارت اهل قبور، به ويژه براى زنان حرام است، چرا فاطمه زهرا عليها السلام هر جمعه به زيارت حضرت حمزه سيدالشهدا و ديگر شهداى احد مىرفت و در كنار قبرشان نماز مىخواند و گريه مىكرد؟ و چرا وقتى عايشه به مكه آمد، به زيارت قبر برادرش عبدالرحمان رفت و بر سر مزارش نوحهسرايى كرد؟ «(4)»
«اللَّهُمَّ إنَّا كُنَّا نَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِنَبِيِّكَ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ [و آله] وَسَلَّمَ- فَتَسْقِينَا وَإِنَّا نَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِعَمِّ نَبِيِّكَ فَاسْقِنَا فَيُسْقَوْنَ».
وقتى اينگونه متوسل مىشد، خداوند دعايش را
1) ج 1، ص 254
مستجاب مىكرد ...
در ادامه سخن، آنجا كه بحث از توسل به قبور صالحان و مؤمنان مىكند، مىگويد: هركس هر حاجتى دارد، نزد آنها رفته واسطه ميان خود و خدايشان قرار دهد ... كه روش علما و بزرگان دين، در شرق و غرب عالم اسلام، چنين بوده است. بزرگان دين، با زيارت قبور مؤمنان، از آن تبرّك مىجستند و به مراد خود مىرسيدند. آنگاه از كتاب «سفينة النجاء لأهل الالتجاء» نوشته امام ابوعبداللَّهبن نعمان اين عبارات را نقل مىكند: «در نزد صاحبان بينش و دانش مسلم است كه زيارت قبور صالحان به قصد تبرّك، از هر جهت مطلوب و دوست داشتنى است؛ زيرا بركت از ناحيه صالحان، هرگز قطع نمىشود؛ همانگونه كه وجودشان در حال حيات داراى بركت بود، بعد از مردن نيز داراى بركت هستند ...» «(1)» 2. عزالدين شيخ يوسف اردبيلى شافعى (متوفاى 776 ق.) در كتاب «الأنوار لأعمال الأبرار» زيارت قبور را مستحب دانسته و افزوده است كه: مستحب است نزديك قبر رود و رو به روى آن دعا بخواند و ...
«زيارت قبور و دعا براى اموات هيچ مانعى ندارد؛
1) الغدير، ج 5، ص 173 با تلخيص
زيرا پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پس از نهى از آن، بار ديگر آن را مجاز دانسته، بلكه به آن امر كرد.
ديگر اينكه سيره عملى تمام امت اسلامى از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله تا امروز اينگونه بوده و هست ...»
«زِيَارَةُ قُبُورِ الْأَوْلِيَاءِ قُرْبَةٌ مُسْتَحَبَّةٌ وَكَذَا الرِّحْلَةُ إلَيْهَا».
«زيارت قبور اولياء اللَّه موجب تقرّب به خدا بوده و عملى مستحبى است. همچنين سفر كردن براى زيارت قبور آنان، موجب تقرّب به خدا و مستحب مىباشد ... و اين پندار كه: زيارت قبور بدعت است و در زمان سلف سابقهاى نداشته خيالى بيش نيست ...».
قبور مىنويسد:
«الأمرُ لُلرخصة أو للاستحباب وعليه الجمهور بل ادعى بعضهم الإجماع بل حكى ابن عبد البر عن بعضهم وجوبها».
«امرى كه از طرف پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در مورد زيارت اهلقبور رسيده، يا براى رخصت است، كه صرفاً دليل بر جواز آن است و يا دليل بر استحباب مىباشد كه جمهور از فقها، بر اين عقيدهاند. بلكه برخى از علما بر استحباب آن ادعاى اجماع كردهاند. بالاتر از آن، ابن عبدالبر از بعضى از علما نقل كرده كه معتقد به وجوب زيارت اهل قبور بودهاند.»
«الامرُ في زيارةِ القُبورِ لِلنّدب عند الجمهور و للوجوب عند ابن حزم ولو مرّةً واحدةً في العمرِ».
«امرى كه در مورد زيارت اهل قبور از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده به عقيده جمهور علما دلالت بر ندب و استحباب مىكند ولى ابن حزم اندلسى آن را واجب مىداند، گر چه در طول عمر تنها يك بار باشد.»
1) ج 1، ص 418
فقهاى مذاهب چهارگانه اهل سنت، كه كتاب «الفقه على المذاهب الاربعة» را نوشتهاند، در جلد يكم صفحه 424 اينگونه آوردهاند: «زيارت جهت موعظه شدن و ياد آخرت افتادن مستحب است به ويژه روز جمعه و روزهاى قبل و بعد از آن، مستحب مؤكد مىباشد ...»
همچنين بسيارى از علماى ديگر، كه نام آنها خارج از حد شمارش و خارج از حد اين مختصر است، در كتابهاى مناسك خود نوشتهاند: «بر زائر مستحب است پس از زيارت خانه خدا، به زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله برود و در حضور او بگويد: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ قُلْتَ فِي كِتَابِكَ»، «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ ...».
از همه مهمتر اينكه شما خود بهتر از هر كسى مىدانيد كه مالك بن انس امام دارالهجره (مدينه) بود.
شافعى كه از تابعين است، او را «حجةاللَّه على خلقه» مىناميد و مادام كه او در مدينه زنده بود، خود را در مقام افتا قرار نداد و رساله عمليه ننوشت. اين شخصيت برجسته در پاسخ منصور دوانيقى كه از او پرسيد:
«وقتى كه به زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله مىروم، آيا رو به قبله بايستم و دعا بخوانم يا رو بهروى قبر حضرت رسول؟» مالك در پاسخ گفت: «چرا از پيامبرى كه تا روز قيامت وسيله تو، و وسيله پدرت آدم است روى بر مىگردانى؟ حتماً روبهروى او بايست و از او درخواست شفاعت كن.»
همانگونه كه اشاره شد، مالك بن انس فرد معمولى و گمنام نبود؛ زيرا وى افزون بر اين كه از تابعين بود، از علماى برجسته اهل سنت و امام دارالهجره و حجةاللَّه على خلقه نيز بود، كه خليفه وقت، مسأله خود را از او مىپرسد و او نيز پاسخ استدلالى و همراه با برهان مىدهد.
اصل زيارت قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و جواز دعا و درخواست شفاعت در كنار قبر آن حضرت، براى امت اسلامى از قطعيات و مسلّمات بوده؛ بهگونهاى كه هيچ شك و ترديدى در جواز آن نداشتند. آنچه كه در نزد ايشان مورد شك و ترديد بوده، تنها چگونه خواندن دعا و درخواست شفاعت بوده است. آنان نمىدانستند كه آيا در حال دعا و درخواست شفاعت، بايد رو به قبله بايستند و دعا بخوانند يا رو به قبر پيامبر؟ لذا منصور از اصل زيارت قبر پيامبر و از اصل دعا و درخواست شفاعت چيزى نمىپرسد. بلكه از چگونگى آن پرسيده و جناب مالك نيز پاسخى همراه با سرزنش و استدلال به او داده و گفته است:
پيامبرى كه وسيله پدرت آدم بوده و به وسيله او آمرزيده شده و تا روز قيامت وسيله خودت خواهد بود، چگونه از او روى بر مىتابى و به او روى نمىآورى؟ بلكه رو به قبر شريف آن حضرت بايست و از او درخواست كن تا در پيشگاه خداى
تعالى تو را شفاعت كند؛ زيرا خداوند فرموده است:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ....
وقتى مالك پاسخ خليفه را داد، بسيارى از علما و تابعين و تابعينِ تابعين در مدينه و نواحى آن به سر مىبردند؛ بگونهاى كه شهر مدينه آكنده از آنها بود.
هيچكدام از آنها كوچكترين ايراد بر فتواى وى نگرفته و اعتراض نكردند!
حتى نه تنها علماى مدينه اعتراضى نداشتند، بلكه علماى ساير بلاد نيز هيچگونه ايرادى بر فتواى او نگرفتند.
بنابراين، ادعاى ابن تيميه و دوستانش كه مىگويند:
هيچيك از صحابه و تابعين و علماى اسلام از پيامبر و اولياءاللَّه درخواست شفاعت نكرده و نزد قبورشان طلب حاجت ننمودهاند، دروغى است كه بر هيچ آگاهى پوشيده نيست.
كسانى كه مىخواهند در اين مورد، مطالب و آگاهىهاى بيشترى به دست آورند، مىتوانند دست كم به كتاب «وفاء الوفا» «(1)» نوشته عالم مدينه، سمهودى شافعى مراجعه نمايند و ببينند چگونه توضيح داده و نوشته است:
«استغاثه به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله كار همه پيامبران و سيره و روش تمام صالحان سلف بوده است.»
1) ج 4، ص 1371، فصل سوم، چاپ بيروت
ابن تيميه و پيروانش براين باورند كه: «درخواست كمك از غير خدا موجب شرك و كفر است و از غير خدا؛ يعنى از پيامبران و صالحان درگاه خدا نبايد استعانت و درخواست دعا كرد.» براى اثبات اين ادعا دست به مغلطهاى زده، مىگويند: «اگر شما مىدانيد خداوند از همه كس داناتر و تواناتر و نسبت به بندگان از همه كس مهربانتر است، پس چرا حاجات خود را از خودِ او نمىخواهيد و از ديگران درخواست حاجت مىكنيد؟ موحد كسى است كه حاجات خود را تنها از خدا طلب كند نه از غير خدا.»
در پاسخ اين مغلطه و اشتباهاندازى بايد گفت:
اولًا: در مقام دعا و درخواست حاجت، كسى از خدا عدول نمىكند و به جاى خداوند از غير او طلب حاجت نمىكند. تمام كسانى كه دعا و طلب حاجت مىكنند، در واقع از خود خدا حاجت مىخواهند؛ همانگونه كه پيشتر توضيح داده شد، طلب دعا از پيامبران و اولياءاللَّه، به امر خداى تبارك و تعالى است كه اين مقام و عزّت را به آنها داده است.
ثانياً: اگر درخواست دعا، از غير خدا شرك است و كفر، چرا پيامبر صلى الله عليه و آله با اينكه مىدانست خداوند نسبت به او داناتر، تواناتر و مهربانتر از جناب عمر است، در عين حال وقتى عمر مىخواست از مدينه براى عمره به زيارت خانه
خدا برود، به او فرمود: «لَا تَنْسَنَا مِنْ دُعَائِكَ يَا أَخِي»؛ «ما را از دعاى خود فراموش نكن، برادر!» «(1)»
آيا پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست كه درخواست دعا از غير خدا كفر و شرك است يا نمىدانست؟ پاسخ اين پرسش، نفياً و اثباتاً، داراى محظورات زيادى است كه هيچ مسلمانى لوازم آن را نمىپذيرد؛ زيرا:
اگر بگوييم: پيامبر صلى الله عليه و آله با اينكه مىدانست سؤال از غير خدا موجب كفر و شرك است، در عين حال اقدام به چنين سوالى كرد. در اين صورت، بايد گفت تمام مردم روى زمين (نعوذباللَّه) حتى خود پيامبر كافر و مشركاند، جز ابن تيميه و پيروان او!
و اگر گفته شود: پيامبر اين مسأله را نمىدانست و از عمر درخواست دعا كرد، در اين صورت نيز نسبت جهل به پيامبر دادن و گفتن اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله خودش احكام اسلام را نمىدانست، چه معنا و مفهومى پيدا خواهد كرد؟ آيا معناى سخن مزبور اين نيست كه ابن تيميه و طرفدارانش اسلام و احكام آن را از خود پيامبر بهتر مىفهميدهاند؟! و آيا معناى اين سخن اين نيست كه بگوييم پيامبر بايد براى آموختن احكام اسلام، نزد ابن تيميه و ابن عبدالوهاب برود و در نزد آنها تلّمذ كند؟!
1) ابن ماجه، مناسك، باب 5، روايت 2894 و ترمذى، دعوات، باب 110
وقتى عمر درخواست پيامبر را شنيد، آن را ردّ كرد يا پذيرفت؟ اگر پذيرفت، پس جناب عمر نيز بايد مشرك يا كافر شده باشد و اگر درخواست آن حضرت را نپذيرفت، در اين صورت بايد گفت: وى پيامبر را به پيامبرى قبول نداشته و مطيع او نبوده است.
وهابىها كدام يك از اين لوازم زير را مىپذيرند:
پيامبر صلى الله عليه و آله عمر را دعوت به شرك و كفر كرد.
عمر با پذيرفتن درخواست پيامبر و يا با رد كردن آن، از دين اسلام برگشت و مرتدّ شد.
درخواست دعا از انسانهاى وارسته به هيچوجه موجب كفر و شرك نيست.
با توجه به اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست خداوند از همه كس داناتر، تواناتر و مهربانتر است، چرا تمام حاجات خود را از خودِ خدا نمىخواست و به مسلمانها مىفرمود:
برايم دعا كنيد و از او برايم طلب وسيله نماييد؟! «(1)» آقايان وهابىها كه درخواست دعا از غير خدا را شرك و كفر مىدانند، اين روايت را، كه صحاح و مسانيد خودشان نوشته و آن را صحيح دانستهاند، چگونه توجيه و تفسير مىكنند؟ آيا مىتوانند بگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله اين مسأله را نمىدانست؟ يا مىتوانند بگويند: (نعوذباللَّه) پيامبر صلى الله عليه و آله
1) به صفحه 79 و 80 همين نوشتار مراجعه شود
توحيدش كامل نبود؟ اگر پاسخ مثبت باشد، در اين صورت معارف دين و احكام آن را از چه كسى بايد فرا گرفت؟ شما كه تمام مسلمانهاى غير وهابى را كافر و مشرك مىدانيد.
بنابراين، شخص رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و تمام اولياءاللَّه، صالحان، علما و همه مسلمانهاى دنيا بايد در حضور ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب زانو بزنند تا احكام و معارف اسلام را از مكتب او بياموزند!
اگر درخواست دعا از غير خدا (التماس دعا گفتن) شرك و كفر است، چرا پيامبر صلى الله عليه و آله به عمر فرمود: از اويس قَرن درخواست كن برايت استغفار نمايد. «(1)» اگر مغلطه شما درست است، چرا ابوبكر نزد عمر آمد و از او خواست برايش طلب آمرزش نمايد؟! آيا ابوبكر عمر را داناتر، تواناتر و مهربانتر از خدا مىدانست كه او را واسطه قرار داد و به طور مستقيم از خدا درخواست آمرزش نكرد؟ آيا با مراجعه ابوبكر به عمر و واسطه قرار دادن او براى دعا، هر دو كافر شدند يا هيچكدام؟ اگر هيچكدام كافر نشدند، بر مبناى وهابيت، اين روايت را كه صحيح مىدانند، چگونه بايد توجيه كرد؟
آيا غير از اين راهى وجود دارد كه بگوييم:
وهابىها هم بايد همآهنگ با تمام مسلمانان دنيا
1) به ص 80- 81 مراجعه شود
بگويند: نه تنها التماس دعا از غير خدا كفر نيست، بلكه براساس همين شيوه بايد گفت درخواست دعاى از غير خدا مطلوب و مستحب نيز هست. بلكه بالاتر از آن، حتى مانعى ندارد انسانهاى والا مقام از افراد مادون خود نيز چنين تقاضايى را بنمايند؛ همانگونه كه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله از امت خود التماس دعا مىكرد و شخص عمر از اويس قرن و ابوبكر از عمر طلب آمرزش كردند كه از ديدگاه اهل سنت، عمر از اويس و ابوبكر از عمر والاتر بودهاند.
وقتى مردم گرفتار قحطى و خشكسالى شدند، چرا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از آن حضرت خواستند برايشان طلب باران كند و چرا خودشان بهطور مستقيم از خداوند طلب باران نكردند، با اينكه خداوند تبارك و تعالى تواناتر و مهربانتر و آگاهتر از پيامبر به حال آنان بود؟!
با اين كه تمام اين روايات را خود ابن تيميه نقل كرده و پيروانش نيز آنها را قبول دارند، چگونه است كه مىگويند: نبايد به جاى خدا از غير خدا درخواست دعا كرد.
اگر مىخواهيد با اين مغلطهكارى بگوييد: مسلمانها غير خدا را قادر، مختار و فعّال مايشاء مىدانند، اين ادعا كذب محض و تهمت بر مسلمانها است؛ زيرا پيش از اين، در بحث شفاعت نيز گفتيم كه: پيامبران و صالحان درگاه خدا، قادر بر هر كارى هستند، به اين شرط كه از طرف خدا
مجاز باشند. قدرت بر همه كارى دارند اما نه قدرت استقلالى. قدرت آنان قدرتى است كه خداوند به آنها داده و سپس به بندگان خود فرموده است: از طريق آنها و به وسيله آنها حاجات خود را طلب كنند؛ همانگونه كه آدم و ديگر پيامبران به وسيله محمد و آل محمد در پيشگاه خدا عرض حاجت مىكردند.
وهابىها هرگونه توسلى را حرام و شرك مىدانند؛ توسل به پيامبران باشد يا صالحان و اولياءاللَّه. چنانكه محمد بن عبد الوهاب در كتاب توحيد، در تفسير آيه: أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ ... «(1)» عمل مشركان را، كه به صالحان توسل مىجستند، رد كرده و در آن افزوده است: توسل به صالحان شرك اكبر است.
صنعانى نيز در كتاب «تطهير الاعتقاد» در باب دوم مىنويسد:
«مَن تَوسَّلَ بِمَخلوق فقد أشركَ مَع اللَّهِ غَيرَهُ، و اعتَقَد ما لا يحلُّ اعتقادُهُ، كما اعتقد المشركون في الأوثانِ ...».
*** اين ادعاى وهابىها، برخلاف نص قرآن و روايات
1) اسراء: 57، كسانى را كه مشركان مىخوانند خودشان وسيلهاى براى تقرب به پروردگارشان مىجويند وسيلهاى هر چه نزديكتر ..
معتبر است. قرآن كريم مىفرمايد: «... و وسيلهاى براى تقرّب به خدا بجوييد» «(1)» «وسيله» اى كه در اين آيه آمده، شامل هر نوع توسّلى است كه نزد خداوند محترم باشد؛ توسل به انبيا باشد يا افراد صالح ديگر.
اما رواياتى كه دلالت دارند بر جواز توسل، بسيار و در حد تواتر است كه به برخى از آنها در بحث شفاعت اشاره شد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«اسألوا من عباداللَّهِ لِيَ الوسيلة فَإنّها درجَة في الجنّة، لاينبَغي أن تكونَ إلّا بعبد من عبادِاللَّهِ و أرجو أَن أكون ذَلِكَ العبد».
«براى من وسيلهاى براى تقرّب به خدا درخواست كنيد؛ زيرا اين وسيله تقرب به خدا مقامى است در بهشت كه جز براى بندهاى از بندگان خدا نخواهد بود. آرزو دارم آن بنده مقرّبِ خدا من باشم.»
مراد از «وسيله» در اين روايت، درجه و مقام و منزلت نزد خداى تعالى است كه به وسيله آن، به خدا متوسّل مىشوند. توسل به افرادى كه در نزد خدا داراى مقام و منزلت باشند، شيوه پيامبران و راه و روش صالحان بوده كه به زنده و مرده آنها متوسّل مىشدند؛ بهگونهاى كه حتى
1) مائده: 35
در امتهاى گذشته نيز سابقه داشته است. لذا قسطلانى در «شرح صحيح بخارى» از كعب الأحبار روايت كرده كه در بنىاسرائيل رسم بود هرگاه به قحطى و خشكسالى برخورد مىكردند، براى طلب باران به اهل بيت پيامبرشان متوسل مىشدند.
اين روايت دلالت مىكند كه توسل به غير خدا شرك نيست و چون طبق اين روايت، توسل به افراد زنده جايز است و خود وهابىها نيز آنرا قبول كرده و شرك نمىدانند. پس توسل به مرده نيز شرك نخواهد بود؛ زيرا اگر توسل به افراد زنده بهخاطر مقام و منزلتى است كه نزد خدا داشتهاند، اين مقام و منزلت با مرگ از بين نمىرود، بلكه همچنان به حال خود باقى مىماند. بنابراين، ابن تيميه و پيروان او، كه توسل به پيامبر عظيمالشأن اسلام، بعد از رحلت آن بزرگوار را جايز نمىدانند، مىخواهند چه كنند؟
آيا مىخواهند بگويند: احترامى كه پيامبر در حال حيات داشت با رحلت و فوت، احترامش تمام شده و ديگر هيچ احترامى ندارد؟! اگر چنين است، چرا شبانه روز پنج بار در مئذنهها نام او را با صداى بلند ذكر مىكنند؟ چرا بالاى منابر، در نمازها؛ اعم از واجب و مستحب، نام او را همراه با نام خدا مىآورند؟ و چرا هنگام بردن نام او بايد صلوات فرستاد؟! از اينجا دانسته مىشود كه احترام او پس از رحلت، با احترامش در حال حيات، هيچ تفاوتى نكرده و
همان مقام و مرتبتى كه در حال حيات، در نزد خداى تعالى داشت بعد از رحلت نيز همان را دارد.
بنابراين، وقتى توسل بعد از مرگ شرك باشد، بايد در حال حيات نيز شرك به حساب آيد.
چرا توسل در حال حيات را عبادت و توحيد مىدانيد ولى در حال ممات را شرك و كفر تلقى مىكنيد؟! چيزى كه شرك شد، چگونه مىتواند توحيد باشد و چيزى كه توحيد باشد چگونه تغيير ماهيت داده، ناگهان شرك مىگردد؟!
نبود فرق در روايات:
علاوه بر مطالبى كه گذشت، بايد گفت: از نظر روايات نيز فرقى ميان جواز توسل به زنده و مرده نيست؛ بلكه ميان موجود و غير موجود و عاقل و غير عاقل (مانند اعمال) نمىگذارند.
صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله به قبر او متوسّل مىشدند:
لِيَ ...»؛ «پروردگارا به حق محمد، از تو مىخواهم مرا ببخشى.» خداوند فرمود: اى آدم! تو محمد را چگونه شناختى، با اينكه هنوز او را نيافريدهام؟ آدم گفت:
پروردگارا! آنگاه كه مرا با دست خود آفريدى و از روح خود در بدنم دميدى، سرم را به سوى آسمان بلند كردم، ديدم بر پايههاى عرش نوشته شده: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» از اين جمله فهميدم كه تو، غير از محبوبترين خلق را كنار خودت ذكر نخواهى كرد. خداوند متعال استدلال آدم را تأييد كرد و فرمود:
«... إنّه لأَحبُّ الخَلقِ إلىَّ إذَا سَأَلْتَنِي بِحَقِّهِ فَقَدْ غَفَرتُ لَكَ وَ لَولَا مُحَمَّدٌ لَمَا خَلَقْتُكَ».
«آرى، محمد صلى الله عليه و آله محبوبترين آفريدگان در نزد مناست. هرگاه مرا به حق او بخوانى، تو را خواهم آمرزيد و اگر به خاطر محمد نبود تو را نمىآفريدم.» «(1)»
روايت ياد شده را، علاوه بر حاكم نيشابورى، طبرانى و نيز بيهقى در كتاب «دلائل النبوه» نقل كردهاند. ذهبى درباره «دلائل النبوه» مىگويد: آن، كتابى است كه تمامش هدايت و نور است و نبايد از آن غفلت كرد.
روايت فوق صراحت دارد قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله به دنيا
1) سبل الهدى والرشاد في سير خير العباد، الصالحى الشامى، ج 12، ص 403
بيايد، حضرت آدم عليه السلام براى جبران ترك اولاى خود و تقرّب بهخداى سبحان، به او متوسّل شد.
منظور از كلماتى كه آدم به آنها توسل جست، نام «محمد» بود.
1) وفاء الوفا، ج 4، ص 1376
ابوجعفر كه اين سخنان را از زبان مالك شنيد، تواضع كرده، از وى پرسيد:
«اى ابو عبداللَّه، آنگاه كه مىخواهم در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كنم، آيا رو به قبله بايستم يا رو به حضرت رسول؟ مالك گفت:
«وَلِمَ تَصْرِفُ وَجْهَكَ عَنْهُ وَهُوَ وَسِيلَتُكَ وَوَسِيلَةُ أَبِيكَ آدَمَ قَبْلَكَ بَلْ اسْتَقْبِلْهُ وَاسْتَشْفِعْ بِهِ ...».
«چگونه روى از او برخواهى گرداند، در صورتىكه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم تا روز قيامت خواهد بود؟ حتماً رو به او بايست و از او طلب شفاعت كن ...»
اين روايت نيز علاوه بر طلب شفاعت از آن بزرگوار، صراحت دارد كه حضرت آدم قبل از به دنيا آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله به او متوسل شده است. بنابراين، مسأله جواز زيارت آن بزرگوار، توسل به آن حضرت، روبهروى او ايستادن، در حرم او كمال ادب را رعايت كردن، فرق ميان حيات و ممات او نگذاشتن، از او درخواست شفاعت كردن و تضمين قبول شفاعت از طرف آن حضرت، به دليل آيه:
... وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً كه به عموم آن استناد كرد، از مسائلى هستند كه در اين روايت تصريح شده است كه امام مالك در حضور خودِ منصور، خليفه
عباسى مطرح نمود و منصور خليفه وقت با سمت امير المؤمنينى كه داشت و با كمال قدرت به سر مىبرد، در مقابل او خضوع كرد و تمام آنها را با كمال تواضع پذيرفت و هيچيك از علما و تابعين و تابعينِ تابعين به استدلال و نظريات او ايراد نگرفت. با اين وصف، چگونه ابن تيميه و پيروانش به گزاف مىگويند: توسل به پيامبر بعد از موت جايز نبوده و مستحب نيست و مسلمانان و تابعين چنين عملى را انجام ندادهاند! كسى نپندارد كه اين عمل، تنها مخصوص امام مالك و پيروان او است. بلكه تمام فرق چهارگانه اهل سنت همين اعتقاد را دارند. (تنها وهابىها هستند كه خودشان را مانند خوارج از تمام فِرق اسلامى جدا كرده و نغمه جديدى در طنبور سر دادهاند).
در تأييد اين سخن، سمهودىِ شافعى «(1)» روايت مىكند:
«... و يجعلُ القَبرَ تِلقاءَ وَجهِهِ، والقِبلةَ خَلفَ ظَهره، والمِنبَرَ عن يِساره ...»
«هنگامى كه زائر مىخواهد قبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را زيارت كند، بايد رو به قبر و پشت به قبله بايستد؛ بهگونهاى كه منبر در طرف چپ او قرار گيرد.»
1) وفاء الوفا، ج 4، ص 1376
سپس چگونه سلام كردن بر آن حضرت و چگونه دعا كردن را مطرح مىكند و مىگويد: در ضمن دعايش اين را بخواند:
«اللَّهُمَّ إنَّكَ قُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ: وَلَوْ أَنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا وَقَدْ أَتَيْتُكَ مُسْتَغْفِرًا مِنْ ذُنُوبِي مُسْتَشْفِعًا بِكَ إلَى رَبِّي فَأَسْأَلُكَ يَا رَبِّ أَنْ تُوجِبَ لِيَ الْمَغْفِرَةَ كَمَا أَوْجَبْتهَا لِمَنْ أَتَاهُ فِي حَيَاتِهِ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّم ...» «(1)»
«إِنْ كَانَ أَحَدٌ أوصَاكَ بِتَبلِيغِ التسلِيمِ تَقُولُ: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مِنْ فُلانِ بْنِ فُلانٍ يَستَشفَعُ ربَّكَ بِالرّحمَةِ و المغفِرَة فاشفع لهُ».
1) .« خداوندا! تو در قرآن به پيامبرت فرمودهاى:« و اگر آنها كه به خود ستم كردند، نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر نيز براى آنها طلب آمرزش مىكرد، خدا آنان را قبول مىكرد» و اكنون من توبهكنان نزد پيامبرت آمدهام. تقاضا دارم مرا بيامرزى همانگونه كه كسانى را كه در حال حيات نزد او مىآمدند مىآمرزيدى ...»
«اگر كسى سفارش كرد سلام او را به پيامبر صلى الله عليه و آله برسانى، به او بگو: سلام بر تو اى پيامبر خدا، از طرف فلان پسر فلان. وى از تو تقاضاى شفاعت كرده، شفاعتش را پذيرا باش.»
در اين روايت نيز تصريح شده است كه حنفىها مانند ديگر فِرَق اهل سنت، زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و طلب شفاعت از او را، بعد از مرگ جايز مىدانند، حتى زيارت به نيابت از كسى كه خودش موفق نشده به زيارت برود، را جايز شمردهاند.
اينها نمونهاى بود از آرا و نظريات مالكىها، حنبلىها، شافعىها و حنفىها، كه توسّل به پيامبر و طلب شفاعت از آن حضرت را، حتى در حال ممات، نيك و مستحب دانستهاند كه وهابىها به گزاف مىگويند: «لَم يَذكُر أحد مِن العُلَماءِ أنَّهُ يَشرَعُ التّوسُّلُ بِالنبيِّ وَ الصَّالِحِ بَعدَ مَوتِهِ»؛ «هيچيك از علما نگفتهاند توسل به پيامبر و افراد صالح، بعد از موتشان جايز است!»
جاى بسى شگفتى است كه چگونه وهابىها چنين سخنى را بر زبان يا قلم مىآورند. اگر كسى چنين نگفته، پس مطالبى كه در باره بزرگان، از كتب معتبر شما نقل كرديم، چه مىكنيد؟!
امام مالك و ديگران پيشوايان و علماى شما، تصريح به جواز بلكه استحباب داشتند و حتى ظاهريه از شما قائل به
وجوب شدهاند؟ شما اين همه رواياتى را كه در اين موضوع وارد شده چگونه منكر مىشويد و مىگوييد در هيچ روايتى به جواز آن اشاره نشده است!
امام تقىالدين سبكىِ شافعى (متوفاى 756 ق.) مىگويد: «والأَحَادِيثُ وَالآثَارُ فِي ذَلِكَ أَكثَرُ مِن أَن تُحصى وَ لَو تَتَبَّعْتُها لَوَجَدتُ مِنهَا أُلُوفاً»؛ «اخبار و احاديث در اين مورد به قدرى زياد است كه بيرون از شمارش مىباشد. اگر بخواهم آنها را جمعآورى كنم، به هزاران مورد دست خواهم يافت!»
با اين وصف، آقايان چگونه چنين ادعايى مىكنند؟ آيا اين بزرگان را، جزو علماى خود نمىدانند؟ يا اين كتابها از آنها نيست؟ و يا اينكه به اين روايات برخورد نكردهاند؟! و شايد اينان را مزدور ديگران به حساب مىآورند!
البته اگر هيچ روايتى هم نرسيده باشد، عموم آيه مباركه: ... وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً كه صريح در جواز و بلكه صريح در ترغيب توسل به رسول اللَّه است، براى اثبات آن كفايت مىكند، چه رسد به قول جناب سبكى كه هزاران روايت و اثر در جواز و استحباب آن وارد شده و هركس مناسكى نوشته، استحباب زيارت پيامبر و آداب آنرا بيان كرده است.
در فصلهاى گذشته روشن شد كه توسل به انبيا و اوليا، و توسل به پيامبر عظيمالشأن اسلام، چيزى نيست كه مخصوص شيعه باشد، بلكه مسألهاى است كه تمام امامان چهارگانه اهل سنت، علما و معاريف آنها نيز آنرا بيان كرده و مستحب دانستهاند و فرقى هم ميان حيات و ممات نگذاشتهاند. آنان، نه تنها توسّل به پيامبر اسلام را جايز شمرده، بلكه توسّل به تمام كسانى كه به نحوى منسوب به او هستند را نيز جايز دانستهاند.
اكنون به نمونههايى از آن توجه فرماييد:
«اللهمَّ إنَّا كُنّا إذَا قَحَطنَا تَوَسَّلنَا إِلَيكَ بِنَبِيِّنَا فَتَسقينا، و إِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَيكَ بِعَمِّ نَبِيِّنَا مُحَمَّد صلى الله عليه و آله فَاسْقِنَا».
«خداوندا! هرگاه گرفتار قحطى مىشديم، براىرفع آن، متوسل به پيامبرمان مىشديم. او را ميان خود و تو واسطه قرار مىداديم و تو ما را
سيراب مىكردى. اكنون كه پيامبر در ميان ما نيست، به عمويش عباس متوسّل مىشويم. خداوندا! باران رحمتت را بر ما فرو فرست و سيرابمان كن.» «(1)»
از اين روايت مىتوان استفاده كرد كه شيوه و سيره مسلمانان بر اين بوده است كه هنگام دعا و تضرّع در پيشگاه خدا، به كسى كه آبرومند درگاهش مىدانستند، متوسل مىشدند چنانكه خليفه دوم، در دعاى باران گفت:
«پيامبر را واسطه قرار مىداديم» و چنانكه مردم مسلمان به جناب عمر، كه او را آبرومند درگاه خدا مىدانستند متوسّل مىشدند و چنانكه خود عمر نيز به عباس عموى پيامبر بهخاطر نسبتى كه با پيامبر داشت و در نزد خدا محترم بود، متوسل شد و خداوند به آبروى او، دعايش را مستجاب كرد. لذا عباس بن عتبةبن ابو لهب افتخار مىكرد و مىگفت:
بِعمّي سَقى اللَّهُ الحِجازَ و أهلَهُ عشيّةً يَستَسقى بشيبَتِهِ عُمَرُ
«به آبروى عمويم بود كه خداوند سرزمين حجازو مردم آنرا سيراب كرد. آنگاه كه عمر براى طلب باران به او متوسل شد.»
1) صحيح بخارى، كتاب استسقاء، باب 3؛ كتاب فضائل اصحاب النبى، باب 11
(ابوطالب) شده وچنين مىگفتهاست:
وَ أَبْيَضُ يُسْتَسْقَى الْغَمَامُ بِوَجْهِه ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلْأَرَامِل «(1)»
ابن حجر در كتاب «فتح البارى»، در ذيل داستان عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است: داستان درخواست شفاعتِ عمر از عباس، دلالت بر استحباب طلب شفاعت از اهل خير و صلاح و اهل بيت نبوت دارد. «(2)» آرى، سخن ابن حجر چيزى است كه هيچ مسلمانى آنرا منكر نيست بلكه هيچ فرد خردمندى، از هر ملّت و مذهبى كه باشد، آنرا انكار نمىكند.
يكى از نوادههاى عباس بن عبدالمطّلب، به نام حمزةبن القاسم الهاشمى البغدادى كه چند فاصله با عباسبن عبدالمطّلب داشت، هنگام دعاى باران متوسّل به جدش عباس مىشد و مىگفت: «اللهمّ إنّي أنا مِن وُلدِ ذَلكَ الرَّجُل الّذي استسقى بشيبته عمر بن الخطّاب (رض) فَسُقُوا»؛ «خداوندا! من از فرزندان همان مردى هستم كه عمربن خطاب براى دعاى باران به او متوسّل شد و تو، به احترام او دعايش را مستجاب كردى.» و پيوسته به او متوسل
مىشد تا اينكه دعايش مستجاب مىگرديد. «(1)» 5. دريكى از سالها، كه اهل مدينه دچار قحطى وخشكسالى شديد شدند، نزد عايشه رفته به او متوسّل شدند. عايشه به آنها گفت: از بالاى قبر پيامبر صلى الله عليه و آله روزنهاى باز كنيد، بهگونهاى كه ميان قبر و آسمان سقفى باقى نماند.
پس از آن، خداوند به اندازهاى برايشان باران فرستاد كه تمام بيابانها سبز و خرم شد. حيوانات چاق گرديدند؛ بهگونهاى كه از فرط چاقى باد كردند و به همين مناسبت آن سال را «عام الفتق» ناميدند.
بنابراين، جاى هيچ شك و ترديد باقى نمىماند كه وقتى توسل به عباس عموى پيامبر جايز باشد (آنهم از طرف خليفه دوم عمر بن خطاب)، و آنگاه كه توسّل به شعر ابوطالب اشكال شرعى نداشته باشد، آنهم بهوسيله پسر عمربن خطاب، وقتى توسل به جناب عايشه جايز باشد و او نيز متوسّل به قبر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله شود و آنرا بى اشكال بداند، چرا توسّل به فرزندان پيامبر كه فرمود: «الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة» جايز نباشد؟ چرا توسل به پدر بزرگوارشان، كه پيغمبر دربارهاش فرمود: «وَ أَبُوهُمَا خَيْرٌ مِنْهُمَا» جايز نباشد؟! وقتى كه حمزةبن قاسم هاشمى عباسى، با آنهمه سوابق سوء كه عباسىها در تاريخ دارند،
1) شفاء السقام، ص 172 طبع حيدر آباد هند
به جدّ اعلاى خود افتخار كند و در دعاى طلب باران به او متوسل شود، چرا توسل به اهل بيت پيامبر، با آن همه سوابق نيكو و حسن كه در تاريخ دارند و روايات فريقين آكنده از فضايل و مناقب آنها است، جايز نباشد؟!
وقتى امام شافعى در بغداد به ضريح و قبر ابوحنيفه متوسل مىشود و با توسل به او از خدا طلب حاجت مىكند، «(1)» وقتى امام احمد به امام شافعى متوسل مىشود و او را مانند خورشيد در ميان مردم و عافيت براى بدن مىداند، وقتى مردم مغرب به امام مالك متوسل مىشوند و امام شافعى آنها را نهى نمىكند چرا توسل به امامان هدايت و اهل بيت رسالت، كه آيه تطهير دربارهشان وارد شده و در روايات صحاح از آنان به امامان قريش تعبير گرديده، جايز نباشد؟
آيا اين نوعى مخالفت با اهل بيت و اظهار عناد به آنان نيست؟ چرا در همهجا و براى همه كس توسل به افراد مورد احترامشان جايز و مشروع است ولى توسل به اهل بيت پيامبر نامشروع مىگردد؟!
اگر وهابىها با اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و با پيروان آنها عناد و لجاج ندارند، چرا ديگران را كه نام برديم، كافر و مشرك نمىشمارند؟! اگر با شيعيان اهل بيت خصومت ندارند، چرا
1) كشف الارتياب، به نقل از خلاصة الكلام و در السنيه احمد بن زينى دحلان كه از كتاب خيرات الحسان ابن حجر نقل كرده است
يكبار از اين همه مشرك و ملحد كه در دنيا وجود دارد، اسمى به ميان نمىآورند و آنها را مشرك و واجبالقتل نمىدانند؟! آيا ملحدان ضدّ خدا، كه در شرق و غرب عالم و در بسيارى از قارهها به سر مىبرند، مشرك و واجبالقتل نيستند؟ صهيونيستهاى بينالمللى، كه ملت مسلمان فلسطين و ديگر نقاط مسلمان نشين را غارت كرده، به خاك و خون مىكشند و شما با سكوت خود، آنها را تأييد مىكنيد و ... محقونالدماند ولى شيعيان، كه همنوا با مسلماناناند و در دعاها و عبادات، هم سو و هم عقيده با امامان اهل سنت عمل مىكنند، كافر و مشركاند؟ اگر بنا باشد كه شيعه و پيروان اهل بيت عليهم السلام كافر و مشرك باشند، پس چه كسى مسلمان است؟! ولى بدانيد كه:
كفر چو منى گزاف و آسان نبود محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكى و آنهم كافر پس در همه دهر يك مسلمان نبود
وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى.
قم- فهيم كرمانى