ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : محمدبنعبدالوهاب (بنيانگذار وهابيت)/ مولف علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۸۸ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي؛ ۳
شابك : ۱۱۵۰۰ريال: 978-964-540-270-7
وضعيت فهرست نويسي : فاپا(چاپ دوم)
يادداشت : چاپ اول:۱۳۸۸(فيپا).
يادداشت : چاپ دوم .
يادداشت : كتابنامه:ص.[۸۷] - ۸۸.
موضوع : ابن عبدالوهاب، محمد، ۱۱۱۵ - ۱۲۰۶ق.
موضوع : وهابيه -- عقايد
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵م۳ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۱۱۱۷۹۸
ص9
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، اما به خاطر تسلط بر دو مركز مقدس مسلمانان؛ يعنى مكه و مدينه، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به
زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
گروه كلام و معارف
مركز تحقيقات حج
يكى از فرقههايى كه در مقابل اكثر مسلمين قرار گرفته، فرقهاى موسوم به «وهابيت» است. اين فرقه منسوب به مؤسّس آن، محمّد بن عبدالوهاب بن سليمان نجدى است. او كسى است كه با ادّعاى احياى توحيد و سلفىگرى، همان عقايد و افكار ابن تيميه را در شبه جزيره عربستان پياده كرده، آل سعود نيز مجرى افكار آنها گشت. اين فرقه از قرن دوازده تاكنون بر جاى مانده است. جا دارد درباره مؤسس اين فرقه بحث كنيم.
محمّد بن عبدالوهاب در سال 1111 ه. ق متولد شد و در سال 1206 ه. ق از دنيا رفت. دوران كودكى را در شهر خود «عيينه» در حجاز و به ويژه نجد سپرى كرد. بعد از مدتى وارد حوزه علميه حنبلى شد و نزد علماى «عيينه» به فراگيرى علوم پرداخت. براى تكميل دروس خود، وارد مدينه منوّره شد. بعد از آن شروع به مسافرت به كشورهاى اسلامى نمود؛ چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد اقامت نمود. و به ايران نيز مسافرت كرد؛ در كردستان يك سال و در همدان دو سال ماند. آن گاه سفرى به اصفهان و قم نمود و بعد از فراگيرى فلسفه و تصوّف، به كشور خود، حجاز بازگشت. بعد از هشت ماه كه در خانه خود اعتكاف نموده بود، بيرون آمد و دعوت خود را آغاز نمود.
با پدرش به شهر «حريمله» هجرت كرد، و تا وفات پدر در آنجا ماند؛ در حالى كه پدرش از او راضى نبود.
ص14
از آنجا كه محمّد بن عبدالوهاب، عقايد خرافى خود را كه بر خلاف عامه مسلمانان بود و در حقيقت همان عقايد ابن تيميه بود منتشر مىساخت، بعد از فوت پدرش خواستند او را بكشند كه به شهر خود «عيينه» فرار كرد.
قرار شد امير شهر، عثمان بن حمد بن معمر، او را يارى كند تا بتواند افكار و عقايدش را در جزيرة العرب منتشر سازد. و براى تأكيد اين ميثاق، امير عيينه خواهرش جوهره را به نكاح محمّد بن عبدالوهاب درآورد. لكن به جهت اختلاف بين آنان اين ميثاق و ازدواج دوام نياورد. و لذا از ترس اينكه امير او را ترور كند به «درعيه» شهر مسيلمه كذاب، فرار كرد.
از همان موقع كه در «عيينه» بود به كمك امير شهر درصدد اجراى عقايد و افكار خود برآمد و قبر زيد بن خطّاب را خراب نمود و اين امر منجرّ به فتنه و آشوب شد. در «درعيه» نيز با محمّد بن سعود- جد آل سعود- كه امير آن شهر بود، ملاقات كرد. قرار شد محمّد بن سعود هم او را يارى كند و در عوض، او نيز حكومتش را تأييد نمايد.
محمّد بن سعود نيز به جهت تأييد اين ميثاق، يكى از دختران خود را به نكاح او درآورد. اوّلين كار او اين بود كه حكم به كفر و شرك و ترور امير «عيينه» داد و سپس آل سعود را براى حمله به «عيينه» تشويق كرد. در اثر آن حمله تعداد زيادى كشته، خانههايشان غارت و ويران شد و به نواميس شان هم تجاوز نمودند. اينگونه بود كه وهابيان حركت خود را به اسم نصرت و يارى توحيد و محاربه با بدعت و شرك و مظاهر آن شروع كردند.
محمّد بن عبدالوهاب همه مسلمانان را، بدون استثنا، تكفير مىنمود؛ به اتهام اينكه آنان متوسل به پيامبر اسلام (ص) مىشوند و بر قبور اولياى خود گنبد و بارگاه مىسازند و به قصد زيارت قبور سفر مىكنند و از اوليا طلب شفاعت مىكنند و .... (1)
پس از پيروزى بر «عيينه» به سرزمينهاى ديگر لشكركشى كرده و به بهانه گسترش توحيد و نفى «بدعت»، «شرك» و مظاهر آن، از ميان مسلمين به سرزمين نجد و اطراف آن؛ مثل يمن و حجاز و نواحى سوريه و عراق، حملهور شدند، و هر شهرى كه عقايد آنان را قبول نمىكرد غارت كرده، افرادش را به خاك و خون مىكشيدند. (2)
پس از ورود به قريه «فصول» از حوالى «أحسا» و عرضه كردن عقايد خود، مردم با آنان بيعت نكردند، در نتيجه سيصد نفر از مردان قريه را كشته، اموال و ثروت آنان را به غارت بردند. (3)
وهابيان با اين افكار خشن، باعث ايجاد اختلاف و تشتّت و درگيرى ميان مسلمين شدند و استعمار را خشنود نمودند. تا جايى كه «لورد كورزون» در توصيف شريعت وهابيت مىگويد: «اين عالىترين و پربهاترين دينى است كه براى مردم به ارمغان آورده شده است». (4)
با اينكه محمّد بن عبدالوهاب از دنيا رفته است ولى مستشرقين و
استعمارگران دائماً درصدد دفاع از افكار او هستند، تا جايى كه مستشرق
ص16
يهودى «جولد تسهير» او را پيامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افكار او تحريك مىنمايد. (1)
ابن بشر در كتاب «عنوان المجد فى تاريخ النجد» مىنويسد:
فلمّا انّ الشيخ محمد وصل إلي بلد حريملاء جلس عند ابيه يقرأ عليه و ينكر ما يفعل الجهال من البدع و الشرك في الأقوال و الأفعال، و كثر منه الانكار لذلك و لجميع المحظورات، حتي وقع بينه و بين ابيه كلام، و كذلك وقع بينه و بين الناس في البلد، فاقام علي ذلك سنين، حتي توفي ابوه عبدالوهاب في سنة 1153، ثم أعلن بالدعوة. (2)چون شيخ محمّد به شهر حريملاء رسيد نزد پدرش شروع به تحصيل نمود و آنچه را كه جاهلان از بدعتها و شرك در اقوال و رفتار انجام مىدادند را انكار كرد، و زياد آنان را انكار مىنمود، تا آنكه بين او و پدرش نزاع شد، همچنين بين او و بين مردم شهر نزاع درگرفت. او بر اين امر سالها بود تا پدرش عبدالوهاب در سال 1153 وفات نمود، آنگاه دعوت خود را علنى نمود.
بعد از آنكه محمّد بن عبدالوهاب از «حريملاء» طرد شد با امير «عيينه» عثمان بن حمد بن معمر هم پيمان شد و به او گفت: «اگر مرا
يارى كنى «نجد» را مالك خواهى شد».
امير عيينه دخترعمويش جوهره دختر عبدالله بن معمر را به نكاح او درآورد و آن هنگام نيز محمّد بن عبدالوهاب به امير گفت: «من اميدوارم كه خداوند نجد و اطراف آن را به تو بخشد». (1)
محمّد بن عبدالوهاب هر كسى را كه به مذهب او مىگرويد ملزم مىكرد تا به سرزمين «نجد» هجرت كند، و اين بدعتى بود كه كسى جز نافع بن ارزق انجام نداد.
ابن بشر كه خود وهابى نجدى است مىگويد:
و لمّا هاجر من هاجر إلي الدرعية و استوطنوها كانوا في اضيق عيش و اشدّ حاجة و ابتلوا ابتلاء شديداً، فكانوا في الليل يأخذون الأجرة و يحترفون، و في النهار يجلسون عند الشيخ في درس الحديث و المذاكرة ... و كان الشيخ-/- لمّا هاجر اليه المهاجرون يتحمّل الدَّين الكثير في ذمته لمؤونتهم و مايحتاجون اليه. (2)چون آنان كه قصد هجرت داشتند به «درعيه» رسيدند و آنجا را وطن خود نمودند، در مضيقه زندگى و در شدت احتياج به سر مىبرده و ابتلاى شديدى داشتند. آنان در شب كار مىكرده و
اجرت مىگرفتند و در روز به مجلس درس شيخ و درس حديث و مذاكره حاضر مىشدند ... و شيخ-/- چون مهاجران به سوى او هجرت كردند دين بسيارى را به ذمه خود گرفت و مخارج ضرورى آنان را تأمين مىكرد.
احمد زينى دحلان مىنويسد: «چون مىخواست كسى را در دينش وارد كند بعد از اقرار به شهادتين به او مىگفت:
اشهد علي نفسك انّك كنت كافراً، و اشهد علي والديك انّهما ماتا كافرين، و اشهد علي فلان و فلان- و يسمي له جماعة من اكابر العلماء الماضين- انّهم كانوا كفاراً؛ فان شهدوا قبلهم، و الّا امر بقتلهم. و كان يصرح بتكفير الأمة منذ ستمائة سنة. (1)گواهى بده بر خودت كه تو كافر بودى، و نيز بر پدر و مادرت گواهى بده كه آن دو نيز كافر از دنيا رفتهاند، و گواهى بده بر فلان و فلان شخص- نام جماعتى از علماى پيشين را مىبرد- كه آنان كافر بودهاند، اگر آنان گواهى مىدادند قبول مىكرد، وگرنه دستور به قتل آنان مىداد. و او تصريح به تكفير امت از ششصد سال پيش مىنمود.
در زمان دعوت محمد بن عبدالوهاب وضعيتى خاص بر عوام مردم حاكم بوده كه مردم را به شرك سوق مىداده است، ولى نمىتوان
1) خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام، ج 2، ص 227، چاپ استانبول، سال 1986 م.
موقعيت در اين عصر و زمان را كه بر عموم حاكم مىباشد با آن زمان مقايسه كرد.
شيخ حسين بن غنّام از طرفداران وهابيان در كتاب «تاريخ نجد» مىگويد:
فقد كان في بلاد نجد من ذلك امر عظيم و هول مقيم ... كانوا يزعمون انّ في قريوة في الدرعية قبور بعض الصحابة، فعكفوا علي عبادتها و صار اهلها اعظم في صدورهم من الله خوفاً و رهبة، فتقربوا اليهم و هم يظنون انّهم اسرع إلي تلبية حوائجهم من الله؛ فكانّما عناهم تعالي بقوله: أَئِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللهِ تُرِيدُونَ، و كانّما كان جوابهم دائماً: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ ...
وكان النساء و الرجال يأتون بليدة الفداء، حيث يكفر ذكَر النخل المعروف بالفحّال و يفعلون عنده اقبح الأفعال و يتبركون به و يعتقدون فيه. فكانت تأتيه المرأة اذا تأخرت عن الزواج فتضمه بيديها ترجو ان يفرّج عنها كربها و تقول: يا فحل الفحول اريد زوجاً قبل الحلول. و كانت طوائف من الناس تنتاب شجرة الطرفية، فيتبركون بها و يعلقون الخَرَق عليها اذا ولدت المرأة ذكراً لعلّه يسلم من الموت.
وفي اسفل الدرعية غار كبير يزعمون انّ الله تعالي خلقه في الجبل لأمرأة تسمي بنت الأمير، اراد بعض الفسقة ان يظلمها فصاحت و دعت الله، فانفلق لها الغار باذن العلي الكبير، فاجارها من ذلك السوء، فكانوا يرسلون إلي ذلك الغار اللحم و الخبز و
يبعثون بصنوف الهدايا ... (1)در شهرهاى نجد از اين موضوع امرى عظيم و خوفى پابرجا بود .... آنان گمان مىكردند كه در (قريوه) در (درعيه) قبرهاى برخى از صحابه است، و لذا به پرستش آنها روى آورده و اهل آنجا در دلهايشان بزرگتر از خدا بودند از جهت خوف و ترس، و به آنان تقرب جسته و گمان مىكردند كه حاجاتشان سريعتر برآورده مىشود از توجه به خدا. گويا خداوند متعال آنان را قصد كرده به قولش (آيا از روى تهمت خدايانى غير از خداوند را اراده مىكنيد) و گويا پاسخ آنان دائماً اين بود: (ما پدرانمان را بر عملى يافتيم و ما از كارهاى آنان پيروى مىكنيم) ....
و زنان و مردان به (بليدة الفداء) مىآمدند كه درختان نر از خرما معروف به فحّال زياد بود، و كنار آن قبيحترين كارها را انجام مىدادند و به آن تبرك مىجستند و به آن اعتقاد داشتند. هرگاه زنى از ازدواجش تأخير مىافتاد نزد آن درخت مىآمد و با دو دستش آن را به خود مىگرفت و اميد داشت كه گرفتارىاش بر طرف شود و مىگفت: اى نر نرها! من قبل از پايان سال از تو همسرى مىخواهم.
و طوايفى از مردم به نوبت به سراغ درخت (طرفيه) مىآمدند و به آن تبرك مىجستند و پارچهها به آن آويزان مىكردند. هرگاه زنى پسر مىزاييد، گويا با اين كار از مرگ نجات مىيافت.
و در پايين (درعيه) غار بزرگى بود، گمان مىكردند كه خداوند
1) تاريخ نجد، صص 14 و 15، چاپ دار الشروق، بيروت، 1415 ه. ق.
ص21
متعال آن را در آن كوه براى زنى خلق كرده به نام (بنت الامير)، كه برخى از افراد فاسق اراده كرده بودند تا به او ظلم نمايند، او فرياد برآورده و خدا را خوانده است، در آن هنگام غار به اذن
خداى على كبير شكافته شد و زن را از آن دشوارى پناه داد. و آنان به سوى آن غار گوشت و نان مىفرستادند و هداياى گوناگون ارسال مىنمودند ...
از كلام محمد بن غنام استفاده مىشود كه برخى از مردم عصر محمد بن عبدالوهاب واقعاً مشرك بودهاند ولى اين را نمىتوان به ديگران تعميم داد و حكم كلى به شرك تمام مردم نمود، گرچه عقيده شركآلود نسبت به اوليا نداشته و ندارند.
استاد عبدالكريم خطيب در كتاب «الدعوة الوهابية» درباره دعوت محمد بن عبدالوهاب مىنويسد:
بدأت الدعوة حادة عنيفة مطبوعة بطابع التطرف و المغالات، فكان طبيعياً ان يلقاها الناس بعناد و تطرّف، و مثل هذا لايجعل للسلم مجالا بين الطرفين المتقابلين ...
بدأت بانكار المجتمع الاسلامي كلّه، فالمسلمون جميعاً في نظر الوهابيين قد انسلخوا عن الاسلام بما ادخلوا علي دينهم من بدع و محدثات؛ كالتوسل بغيرالله، و رفع القباب علي قبور الموتي ممّن يعتقد فيهم الصلاح، و هذا لون من الشرك بالله، و في هذا بعض الحق، و لكن فيه كثير من المبالغة و اللغو ...
كان لابد ان يحدث هذا بعد ان وضح الوهابيون دعوتهم في هذا الإطار الذي يحصر الاسلام في دعوتهم، و يجعل كل من انحرف عنها منحرفاً عن الاسلام، داخلا في مداخل الكفر و الإلحاد، و نجد هذا واضحاً
في الكتب التي الّفها علماء الوهابيّين. (1)شروع دعوت او با تندى و همراه با شدت و با طبيعتى از افراطگرى و غلو بود، و طبيعى به نظر مىرسيد كه مردم در برابر دعوت او با عناد و شدت برخورد نمايند، و مثل اينگونه دعوت براى صلح مجالى را بين دو طرف متقابل نمىگذارد ...
دعوت او با انكار تمام مجتمع اسلامى شروع شد و عموم مسلمانان در نظر وهابيان از اسلام جدا شدهاند به جهت آنكه بدعتها و حوادثى را در دينشان داخل نمودهاند؛ همانند توسل به غير خدا و بلند كردن گنبدها بر قبرهاى مردگانى كه در حق آنان اعتقاد به صلاح دارند، و اين رنگى از شرك به خداست. برخى از اين گفتهها حق و بسيارى نيز مبالغه و لغو است.
بايد اين مطلب گفته مىشد بعد از آنكه وهابيان دعوت خود را در اين موضوع روشن كرده و اسلام را منحصر در دعوت خود دانسته، و هركس را كه از آن انحراف پيدا كرده منحرف از اسلام پنداشته و داخل در راههاى كفر و الحاد نمودهاند، و اين مطلب را ما در كتابهايى كه علماى وهابى نوشتهاند به طور وضوح و به خوبى مىيابيم.
1) الدعوة الوهابية، صص 74 و 75.
استاد عبدالكريم خطيب درباره عملكرد محمد بن عبدالوهاب مىنويسد:
وقد بدأ هذا العمل صاحب الدعوة محمد بن عبدالوهاب، فهدم القبة المقامة علي قبر زيد بن الخطاب، ثم تلا ذلك هدم كثير من قباب الصحابة و التابعين، ثم تجاوز هذا الي قبر الرسول الكريم و إلي الكعبة الشريفة، فحاولوا بين الناس و بين التمسح بهما و التماس البركة منهما، و كان ذلك هو الذي اثار ثائرة المسلمين في كل مكان، و عدوّا من اجله الوهابيين حرباً علي الاسلام؛ لانّهم لايقدسون مقدساته و لايوقرون حرماته. (1)اين كار را صاحب دعوت محمد بن عبدالوهاب شروع كرد، و گنبدى كه بر روى قبر زيد بن خطاب نصب كرده بودند را تخريب نمود و به دنبال آن گنبدهاى بسيارى از صحابه و تابعين را تخريب كرد. آنگاه از اين تجاوز كرده و متعرض قبر پيامبر كريم (ص) و كعبه شريف شد و جلو مردم را گرفت تا دست به آن دو نكشيده و به آن دو تبرك نجويند، و اين كار باعث شد تا مسلمانان در هر منطقهاى شورش كنند و كار وهابيان را به عنوان جنگى بر ضدّ اسلام تلقى نمودند؛ چرا كه آنان مقدسات اسلام را محترم نشمارده و حرمتهاى آن را پاس نمىدارند.
1) الدعوة الوهابية، ص 93.
استاد عبدالكريم خطيب مىنويسد:
ونقول: انّ هذه المبالغة و هذا الغلوّ في تنقية العقيدة الاسلامية من رواسب الشرك قد وسّعت هُوَّة الخلاف بين جمهور المسلمين و الوهابيّين. (1)و ما مىگوييم: اين مبالغه و تندروى در پاكسازى عقيده اسلام از رسوبات شرك شكاف اختلاف بين عموم مسلمانان و وهابيان را وسعت داده است.
او كه برادر محمد بن عبدالوهاب است در شهر «عيينه» متولد شد و متولى قضاوت در شهر «حريملاء» گشت، و در شهر «سدير» اقامت جست و در شهر «درعيه» وفات يافت. (2)
عبدالعزيز محمد بن على درباره او مىگويد:
وسعي سليمان بن عبد الوهاب (ت 1208 ه. ق)- شقيق الشيخ الامام- في معاداة الدعوة، و تعددت اساليب خصومته و مناوئته ... فقد الّف رسالة سماها (فصل الخطاب في الردّ علي محمد بن عبدالوهاب) كان من آثارها نكوص اهل حريملاء عن اتباع الدعوة، و لم يقف الأمر عند هذا الحدّ، بل تجاوزت آثار الكتاب الي العيينية، فارتاب و شك بعض من يدعي العلم- في العيينة- من صدق هذه الدعوة و صحتها. (3)
سليمان بن عبدالوهاب- برادر شيخ امام- در دشمنى با دعوت [محمد بن عبدالوهاب] كوشش نمود، و از اسلوبهاى گوناگونى در خصومت و دشمنى با او استفاده كرد ... او رسالهاى را به نام (فصل
الخطاب در ردّ بر محمد بن عبدالوهاب) تأليف نمود كه از آثار آن خروج اهالى" حريملاء" از بين پيروان دعوت محمد بن عبدالوهاب بوده است. امر او تا اين حد متوقف نشد بلكه آثار كتاب او به" عيينه" رسيد، و برخى از مدعيان علم در" عيينه" در صدق و صحت اين دعوت شك نمودند.
شيخ عبدالله بن عثيمين مىنويسد:
لم يقتصر نشاط سليمان علي بلدته- حريملاء- و انّما بذل جهداً لإقناع اهل العيينة بالخروج علي الدعوة و دولتها، و كانت وسيلته في ذلك ان ارسل اليهم كتاباً ضمنه آراء تناقض آراء اخيه محمّد في مسائل العقيدة ... (1)فعاليتهاى سليمان بر شهرش" حريملاء" محصور نبود بلكه كوشش فراوان نمود تا اهالى" عيينه" را قانع به خروج بر ضد اين دعوت و دولت آن كند، و وسيله او در اين كار اين بود كه كتابى را براى آنان فرستاد كه در آن آرائى نهفته بود كه با آراء برادرش محمد در مسايل اعتقادى مخالف بود ...
او خطاب به پيروان محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
1) الشيخ محمد بن عبدالوهاب، ص 61.
ولكن ليس هذا بأعجب من استدلالكم بآيات نزلت في الذين إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلَّا اللهُ يَسْتَكْبِرُونَ* وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ (1)و الذين يقال لهم: أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللهِ آلِهَةً أُخْرى (2)
والذين يقولون: أَ جَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً (3)، و مع هذا يستدلّون بهذه الآيات و تنزلونها علي الذين يشهدون ان لا اله الّا الله و انّ محمّداً رسول الله، و يقولون ما لله من شريك، و يقولون: ما احد يستحق ان يعبد مع الله ... (4)ولى اين عجيبتر از استدلال شما به آياتى نيست كه درباره كسانى نازل شده (كه هرگاه به آنان گفته شود: لا اله الّا الله تكبّر مىورزند و مىگويند: آيا ما تركِكننده خدايانمان به جهت شاعر مجنونى باشيم)، و كسانى كه مىگويند: (آيا شما گواهى مىدهيد كه همانا با خداوند خدايان ديگرى است). و كسانى كه مىگويند: (آيا خدايان را يك خدا به حساب آورده است) و با اين حال به اين آيات استدلال كرده و بر كسانى كه شهادت به وحدانيت خدا و رسالت محمد (ص) ميدهند و مىگويند: خداوند هيچگونه شريكى ندارد و مىگويند: هيچ كس استحقاق پرستش با خدا را ندارد، منطبق مىسازند ...
او همچنين در نقد وهابيان تكفيرى مىگويد:
ص27
وممّا يدلّ علي بطلان قولكم في تكفير من كفرتموه ما روي البخاري في صحيحة عن معاوية بن ابي سفيان- رض- قال: سمعت النبي (ص) يقول: (من يرد الله به خيراً يفقهه في الدين، و انّما انا قاسم و الله يعطي، و لايزال امر هذه الأمة مستقيماً حتي تقوم الساعة او يأتي امر الله تعالي).
وجه الدليل منه: انّ النبي (ص) اخبر انّ امر هذه الامة لايزال مستقيماً إلي آخر الدهر. و معلوم انّ هذه الأمور التي تكفرون بها مازالت قديماً ظاهرة ملأت البلاد، فلو كانت هي الأصنام الكبري و من فعل شيئاً من تلك الأفاعيل عابد للأوثان، لم يكن امر هذه الأمة مستقيماً، بل منعكساً. (1)و از جمله چيزهايى كه دلالت بر بطلان گفتار شما در تكفير كسانى كه آنان را تكفير مىكنيد دارد حديثى است كه بخارى در صحيحش از معاوية بن ابى سفيان نقل كرده كه گفت: از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود: (هر كسى را كه خداوند قصد خير به او دارد او را در دين فقيه گرداند، و همانا من تقسيمكنندهام و خدا عطا مىنمايد، و هميشه امر اين امت مستقيم خواهد بود تا اينكه قيامت برپا شده يا امر خداوند متعال برسد).
وجه دلالت آن اينكه پيامبر (ص) خبر داده كه امر اين امت هميشه تا پايان تاريخ مستقيم خواهد بود، و معلوم است كه اين امورى را كه شما به آن مردم را تكفير مىكنيد از قديم الايام در شهرها پر بوده است، و اگر اينها بتهاى بزرگ باشد و كارهايى را كه مردم
1) الصواعق الإلهية، ص 41.
ص28
انجام مىدهند در حقيقت عبادت بتهاست، لازم مىآيد كه امر اين امت مستقيم نباشد بلكه بيراهه باشد.
او همچنين مىگويد:
وممّا يدلّ علي بطلان مذهبكم ما في (الصحيحين) عن عقبة بن عامر انّ النبي (ص) صعد المنبر فقال: (انّي لست اخشي عليكم ان تشركوا بعدي و لكن اخشي عليكم الدنيا ان تنافسوا فيها ...) الحديث.
وجه الدلالة منه انّ النبي (ص) اخبر بجميع مايقع علي امّته ... و ممّا اخبر به في هذا الحديث انّه أمن انّ أمته تعبد الأوثان و لم يخافه و اخبرهم بذلك ... (1)و از جمله امورى كه دلالت بر بطلان مذهب شما دارد روايتى است كه در" صحيحين" از عقبة بن عامر نقل شده كه پيامبر (ص) بالاى منبر رفت و فرمود: (من بر شما نمىترسم كه بعد از من مشرك شويد، بلكه بر شما از دنيا مىهراسم كه در آن نزاع كنيد ...).
وجه دلالت آن اينكه پيامبر (ص) به تمام آنچه در بين امتش واقع مىشود خبر داده ... و از جمله خبرهايى كه در اين حديث داده اينكه از امتش در امان است كه بت پرست شوند و از اين خوف ندارد و به آن خبر داده است ....
او مىگويد:
وممّا يدلّ علي بطلان مذهبكم ما روي مسلم في صحيحه عن جابر بن عبدالله عن النبي (ص) انّه قال: (انّ الشيطان قد أيس ان يعبده
1) الصواعق الإلهية، ص 45.
ص29
المصلون في جزيرة العرب، و لكن في التحريش بينهم). و روي الحاكم و صحّحه و ابويعلي و البيهقي عن ابن مسعود قال: قال رسول الله (ص): (انّ الشيطان قد يئس ان تعبد الأصنام بأرض العرب، و لكن رضي منهم بما دون ذلك بالمحقّرات و هي الموبقات.
اقول: وجه الدلالة: انّ الرسول اخبر انّ الشيطان قد أيس ان يعبده المصلون في جزيرة العرب. و في حديث ابن مسعود: أيس الشيطان ان تعبد الأصنام بأرض العرب، و هو بخلاف مذهبكم؛ فانّ البصرة و ما حولها و العراق من دون الدجلة الموضع الذيفيه قبر علي و قبر الحسين رضي الله عنهما، و كذلك اليمن كلّها و الحجاز، كلّ ذلك من ارض العرب، و مذهبكم انّ هذه المواضع كلّها و الحجاز، كل ذلك من ارض العرب، و مذهبكم انّ هذه المواضع كلّها عبد الشيطان فيها، و عبدت الأصنام، و كلّها كفار ... و هذه الأحاديث ترد مذهبكم. (1)و از جمله امورى كه دلالت بر بطلان مذهب شما دارد روايتى است كه مسلم در صحيحش از جابر بن عبدالله نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود: (همانا شيطان مأيوس شده كه نمازگزارن در جزيرة العرب او را پرستش كنند، ولى از نزاع بين آنان مأيوس نشده است). و روايت كرده حاكم و آن را تصحيح نموده و نيز ابويعلى و بيهقى از ابن مسعود روايت كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: (همانا شيطان از اينكه بتها در سرزمين عرب عبادت شوند به طور قطع مأيوس شده، و از آنان به كمتر از آن يعنى به گناهان كوچك كه عقاب بر
1) الصواعق الإلهية، ص 45.
ص30
آنان ثابت است راضى گشته است).
مىِگويم: وجه دلالت اينكه پيامبر (ص) خبر داده كه شيطان از اينكه نمازگزاران در جزيرة العرب او را پرستش كنند مأيوس شده است. و در حديث ابن مسعود آمده است كه شيطان از اينكه بتها در
سرزمين عرب عبادت شوند مأيوس شده است. و اين بر خلاف مذهب شماست؛ زيرا بصره و حوالى آن و عراق از پايين دجله، جايى كه در آن قبر على و قبر حسين- رضى الله عنهما- است و نيز تمام كشور يمن و حجاز، تمام اين مكانها از سرزمين عرب است، و مذهب شما آن است كه در تمام اين مواضع شيطان و بتها عبادت مىشوند و همه آنان كافرند ... ولى اين احاديث ردّ بر مذهب شما مىباشد.
او در ردّ پيروان برادرش مىگويد:
من اين لكم انّ المسلم الذي يشهد ان لا اله الّا الله و انّ محمداً عبده و رسوله اذا دعا غائباً او ميتاً او نذر له او ذبح لغير الله، انّ هذا هو الشرك الأكبر الذي من فعله حبط عمله و حلّ ماله و دمه ... لم يقل اهل العلم: من طلب من غير الله فهو مرتد، و لم يقولوا: من ذبح لغير الله فهو مرتد. (1)از كجا براى شما ثابت شده كه مسلمانى كه شهادت به وحدانيت خدا و عبوديت و رسالت پيامبر (ص) را مىدهد اگر غائب يا مردهاى را صدا زند يا براى او نذر كرده يا براى غير خدا ذبح نمايد، اين شرك اكبرى است كه اگر كسى آن را انجام دهد عملش حبط شده و مال و خونش حلال مىشود؟! اهل علم نگفتهاند: كسى كه از غير
1) الصواعق الإلهية، صص 6- 7.
ص31
خدا طلب كند مرتد است و نگفتهاند: كسى كه براى غير خدا ذبح كند مرتد مىشود.
احمدبن زينى دحلان درباره محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
كان ينتقص النبي (ص) كثيراً بعبارات مختلفة و يزعم انّ قصده المحافظة علي التوحيد؛ فمنها ان يقول: انّه (طارش)، و هو في لغة المشرق بمعني الشخص المرسل من قوم إلي آخرين، فمراده انّه (ص) حامل كتب؛ اي غاية امره انّه كالطارش الذي يرسله الأمير او غيره في امره لأناس ليبلغهم اياه، ثم ينصرف. حتي انّ بعض اتباعه كان يقول: عصاي هذه خير من محمّد، لانّها ينتفع بها في قتل الحية و نحوها و محمد قد مات، و لم يبق فيه نفع اصلا، و انّما هو طارش و قد مضي. (1)او به پيامبر (ص) در بسيارى از اوقات با عبارات گوناگون نقص وارد مىكرد و گمان مىنمود كه هدفش محافظت بر توحيد است، و از آن جمله اينكه مىگفت: پيامبر «طارش» است، و آن در لغت شرق [مدينه به] معناى شخصى است فرستاده شده از قومى به قوم ديگر. و مراد او اين است كه او حامل نامههايى است، يعنى نهايت امرش اينكه او همانند پيامرسان امير يا ديگرى است در رساندن امرى براى مردم تا به آنان برساند و برگردد. حتى برخى از پيروانش مىگفتند: اين عصاى من بهتر از محمّد است؛ زيرا به آن در كشتن
1) الدرر السنية فى الرد على الوهابية، احمد بن زينى دحلان، ص 145.
ص32
مار و مثل آن كمك گرفته مىشود در حالى كه محمّد مرده و در او نفعى اصلًا باقى نمانده بلكه او پيامرسانى است كه رفته است.
محمّد رشيد رضا درصدد دفاع از قتل و غارت وهابيان نسبت به مردم طائف برآمده و در توجيه عملكرد آنان مىگويد:
ان وقع منهم خطأ فقد وقع ممّن هم خير منهم؛ كالصحابة الذين قتلوا جماعة اسلموا بامر خالد بن الوليد. (1)اگر از آنان خطايى سرزند به طور حتم از كسانى خطا سرزده كه از آنان برتر بودهاند؛ همچون صحابه كه جماعتى را به دستور خالد بن وليد به قتل رساندند.
ولى هنگامى كه براى رشيدرضا روشن شد كه وهابيان با كمك انگلستان بود كه حجاز را از دست دولت عثمانى گرفتند درصدد انتقاد از وهابيان برآمده و مىگويد:
نعم، انّنا نظنّ الآن انّه كان في الإمكان ان ينال صاحب «نجد» ما لا غني عنه من تموين بلاده و الاعتراف باستقلاله فيها بدون ان يقيد نفسه بما ذكر في هذه المعاهدة. (2)آرى، ما امروزه گمان مىكنيم كه او مىتوانست صاحب نجد شود و به خواسته ضرورى خود كه همان پاكسازى شهرها و اعتراف به استقلالش در آن برسد بدون آنكه خودش را مقيد به آنچه در آن معاهده كرده بداند.
از جمله خصوصيات وهابيان و در رأسشان رئيس آنان محمّد بن عبدالوهاب، غلو و افراطگرى در تكفير است. براى اثبات اين مدّعا تنها به رسالههاى محمّد بن عبدالوهاب (مجدّد افكار ابن تيميه) و كسى كه اين فرقه به نام او زنده است، مراجعه مىكنيم تا مطلب بيشتر روشن شود.
كسى كه به كتب و رسالههاى شيخ مراجعه مىكند، به جز رسالهاش به اهل قصيم پى مىبرد كه او در تكفير مسلمين غلو داشته و دايره تكفير را بسيار وسيع قرار داده است. اين كتابها و رسالهها غالباً در كتاب «الدرر السنية» از عبدالرحمن بن محمّد بن قاسم حنبلى نجدى آمده است، و لذا ما نمونههايى را با ذكر آدرس از آن كتاب براى خوانندگان محترم ذكر مىكنيم:
ص34
محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
... وأنا في ذلك الوقت لا أعرف معني لا إله إلّا الله، ولا أعرف دين الإسلام، قبل هذا الخير الّذي منّ الله به، وكذلك مشايخي ما منهم رجل عرف ذلك، فمن زعم من علمآء العارض أنّه عرف معني لا إله إلّا الله أو معني الاسلام قبل هذا الوقت أو زعم من مشايخه أنّ أحداً عرف ذلكم، فقد كذب وافتري ولبس علي الناس ومدح نفسه بما ليس فيه. (1)... من در آن وقت معناى لا اله الّا الله را نمىدانستم و نيز دين اسلام را نمىفهميدم، قبل از اين خيرى كه خداوند آن را بر من منّت گذاشت. و نيز در بين مشايخم هيچ كس وجود نداشت كه اين معنا را درك كند. پس هر كس از علماى" عارض" گمان كند كه معناى لا اله الّا الله را فهميده و يا معناى اسلام را قبل از اين وقت شناخته، يا گمان كرده كه احدى از مشايخ اين معنا را فهميدهاند، دروغ و افترا بسته و امر را بر مردم مشتبه كرده است و خودش را به چيزى نسبت داده كه در او نيست.
از اين عبارت محمّد بن عبدالوهاب استفاده مىشود كه او معتقد به كفر تمام مردم قبل از خودش و دعوتش بوده است، و تنها او بوده كه توحيد را آورده است. و قبل از دعوت او به توحيد، هيچ كس معناى كلمه توحيد را نفهميده است.
1) الدرر السنية، ج 10، ص 51.
از جمله كتابهاى مهم براى وهابيان كه با كوچكى حجم آن مورد توجّه خاصّ مدارس و حوزههاى علمى و دانشگاهى آنان قرار گرفته، كتاب «كشف الشبهات» اثر محمّد بن عبدالوهاب است. او در اين كتاب معيارها و ميزانهايى را براى كفر و غلوّ در دين و شرك ذكر كرده و با آن معيارها، ساير مسلمين را به كفر و شرك نسبت داده است. لذا جا دارد گذرى اجمالى به برخى از مطالب اين كتاب داشته باشيم.
محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
إعلم رحمك الله أنّ التوحيد هو إفراد الله بالعبادة وهو دين الرسل الّذين أرسلهم الله إلي عباده فأوّلهم نوح (ع)، أرسله الله إلي قومه لمّا غلوا في الصالحين وداً وسواعاً ويغوث ويعوق ونسراً ... (1)بدان- خداوند تو را رحمت كند- كه توحيد همان اختصاص دادن عبادت براى خدا است. و آن دين رسولان است كه خداوند آنان را به سوى بندگانش فرستاد. پس اول آنان نوح مىباشد كه خداوند او را به سوى قومش فرستاد. هنگامى كه آنان درباره صالحان غلو كرده و آنان را همانند ودّ و سواع و يغوث و يعوق و نسر قرار دادند ...
اوّلًا: توحيد، تنها منحصر به توحيد در عبادت نيست؛ بلكه داراى
1) كشف الشبهات، ص 49.
مراحلى است از قبيل: توحيد در الوهيت، توحيد در خالقيت، توحيد در ربوبيت و توحيد در عبادت. و خداوند سبحان در قرآن كريم درباره هر كدام از انواع توحيد، آياتى را ذكر كرده است و از اينجا به دست مىآيد كه شرك از اين اقسام در جزيرة العرب شايع بوده كه خداوند در مقابل آن اشاره به اقسام توحيد كرده است.
ثانياً: خداوند سبحان نوح را به سوى قومش فرستاد تا آنان را به عبادت خدا و رها شدن از شرك دعوت كند؛ زيرا قوم او بت مىپرستيدند، نه اينكه درباره صالحان امت خود غلو كرده باشند.
ثالثاً: به چه دليل تبرّك جستن از صالحان و توسل به آنان و استغاثه به ارواح آنها همانند پرستش بت به حساب مىآيد. مگر نه اين است كه اعمال به نيات است و بايد به نيت افراد مراجعه كرد. هرگز در نيت چنين اشخاصى شرك و استقلال در تأثير نيست.
براى روشن شدن بيشتر به مبحث «تبرّك» و «استغاثه به ارواح اولياى الهى» از اين كتاب مراجعه كنيد.
ابن عبدالوهاب مىگويد:
وآخر الرسل محمّد (ص) وهو الّذي كسر صور هؤلاء الصالحين، أرسله إلي قوم يتعبّدون ويحجّون ويتصدّقون ويذكرون الله ولكنّهم يجعلون بعض المخلوقين وسائط بينهم وبين الله- يقولون: نريد منهم التقرب إلي الله- ونريد شفاعتهم عنده؛ مثل
ص37
الملائكة وعيسي ومريم وأناس غيرهم من الصالحين. (1)و آخرين پيامبر محمّد (ص) است. او كسى است كه صورتهاى آن صالحان را خرد كرد. خداوند او را به سوى قومى فرستاد كه عبادت مىكرده و حج به جاى مىآوردند و صدقه مىدادند و ذكر خداى مىگفتند؛ ولى آنان برخى از مخلوقين را وسيله بين خود و خداى عزّوجلّ قرار مىدادند و مىگفتند: ما از آنها قصد تقرّب به سوى خداى عزّوجلّ را داريم، و از آنها تقاضاى شفاعت نزد خدا داريم؛ همانند ملائكه و عيسى و مريم و افرادى غير از اينها از صالحان.
اوّلًا: ايشان صورت خوش و غير واقعى را از كفّار قريش ترسيم كرده تا مبتنى بر آن بتواند مسلمانان را تكفير كند. او مىگويد: كفّار قريش اهل عبادت، به جاى آوردن حج و صدقه و ذكر خدا بودند ...!! سبحان الله!! قريش چگونه اين چنين بوده است؟ آنها كسانى بودند كه هرگاه گفته مىشد: بگوييد: «لا اله الّا الله» استكبار مىكردند. به روز قيامت و بعث و بهشت و دوزخ ايمان نداشتند. و به طور كلّى به پيامبرى ايمان نداشتند. بتها را عبادت مىكرده و به يكديگر ظلم مىنمودند و همديگر را مىكشتند. شرب خمر، زنا، رباخوارى، و انواع محرمات را انجام مىدادند، آيا مطابق حرف محمّد بن عبدالوهاب، قريش در آن زمان
تنها مشكلى كه داشت توجّه به وسائط و استغاثه به آنها بود؟
1) كشف الشبهات، صص 49 و 50.
ص38
ثانياً: آيا كسى كه از انبيا و اولياى الهى طلب شفاعت مىكند، با اعتقاد به اينكه آنان بندگان صالح خدايند و كارى بدون اذن و مشيت الهى انجام نمىدهند، همانند درخواست شفاعت مشركان از بتها است؟ مشركان اگر چنين درخواستى از بتان يا ملائكه داشتند به جهت غلوى بوده كه درباره آنها پيدا كرده بودند؛ با ديد استقلالى به آنها نگريسته وآنان را مستقل در تدبير مىدانستند. وگرنه چه اشكالى دارد كه از شخصى كه خداوند مقامى معنوى را به او داده، تقاضاى اعمال آن را در حق او به اذن و مشيت الهى بكنيم. و اگر قرآن كريم مشركان صدر اسلام را به جهت اعتقاد به شفاعت در بتان مذمّت مىكند، از اين جهت بوده كه آنان بتهاى خود را به جهت تقاضاى شفاعت و اعمال آنها عبادت مىكردند. لذا خداوند سبحان از قول آنان مىفرمايد: ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيقَرِّبُونا إِلَي اللهِ زُلْفي؛ «... [دليلشان اين بود كه] اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند ...». (زمر: 3)
وانگهى آنان در اين مقام با ديد استقلالى در مقابل اراده و مشيت خداوند چنين اعتقادى را در حقّ بتها قائل بودند.
به جهت روشن شدن بيشتر مطلب به بحث «شفاعت» و «استغاثه» مراجعه شود.
ثالثاً: اعتقاد مسيحيان درمورد حضرت عيسى و مريم (ع) را نمىتوان قياس به اعتقاد مسلمين به شفاعت و درخواست آن از اوليا كرد؛ زيرا مطابق گواهى تاريخ و قرآن كريم، آنان قائل به تجسّد و الوهيت حضرت
مسيح و مريم بودند.
ص39
لذا خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِذْ قالَ اللهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللهِ) (مائده: 116)
و آنگاه كه خداوند به عيسى بن مريم مىگويد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟! ...
و نيز مىفرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ) (مائده: 73)
آنها كه گفتند: خداوند، يكى از سه خداست [نيز] به يقين كافر شدند، معبودى جز معبود يگانه نيست ...
ابن عبدالوهاب مىگويد:
فبعث الله تعالي محمّداً (ص) يجدّد لهم دينهم- دين إبراهيم- ويخبرهم أنّ هذا التقرب والإعتقاد محض حقّ الله- تعالي- لايصلح منه شييء لغيره ولا لملك مقرّب ولانبي مرسل فضلا عن غيرهما. (1)پس خداوند متعال محمّد (ص) را فرستاد تا دين مردم را كه همان دين ابراهيم است تجديد كند، و به آنان خبر دهد كه اين تقرّب و اعتقاد تنها حق خداى متعال است، و براى هيچ كس غير از او
1) كشف الشبهات، ص 50.
ص40
صلاحيت ندارد؛ نه براى فرشته مقرّب و نه نبى مرسل تا چه رسد به غير از اين دو.
مسلمانان با تبرّك و توسّل و استغاثه و طلب شفاعت از اولياى الهى، تقرّب به غير خدا نمىجويند؛ بلكه از آنجا كه افراد صالح متقرّب نزد خدايند آنان را واسطه قرار داده تا به خدا نزديك شوند. ما معتقديم كه تقرّب اصلى و حقيقى و در نهايت امر به سوى خدا است و تنها او است كه پناه دهنده مردم و بيچارگان است، و ما با توسّل به افراد صالح سعى مىكنيم كه همراه با دعاى آنان به خداى متعال بيشتر نزديك شويم. و لذاست كه خداوند متعال مىفرمايد: وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ؛ «و وسيلهاى براى تقرّب به او بجوييد». (مائده: 35)
و نيز در لزوم واسطه قرار دادن پيامبر (ص) براى بخشش گناهان مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى خدا را زير پا گذاردند] به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
چرا قرآن هنگامى كه قصه برادران حضرت يوسف (ع) را نقل مىكند و اشاره به پشيمانى آنها مىكند مىفرمايد: آنان نزد پدر خود يعقوب آمده
ص41
و گفتند: (يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ)؛ «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم». (يوسف: 97)
اگر آمدن نزد واسطه و درخواست از او كه از خداوند آمرزش بخواهد شرك است، چرا حضرت يعقوب كه از داعيان توحيد و ترك شرك و بتپرستى است فرزندان خود را از اين نوع تقاضا و درخواست منع نكرد؟
او همچنين مىگويد:
... وإلّا فهولآء المشركون- يعني كفار قريش- يشهدون إنّ الله هو الخالق وحده، لاشريك له، وانّه لايرزق إلّا هو، ولايحيي إلّا هو ولايميت إلّا هو، ولايدبّر الأمر إلّا هو، وأنّ جميع السموات ومن فيهنّ والأرضين السبع ومن فيها كلّهم عبيده وتحت تصرّفه وقهره ... (1)... وگرنه آن مشركان؛ يعنى كفار قريش گواهى مىدادند كه خداوند تنها خالقى است كه شريك و همتايى ندارد و تنها روزى رسان او است و نيز كسى جز او نمىميراند و زنده نمىكند، و نيز مدبّر اين عالم تنها اوست. و تمام آسمانها و هر كس كه در آنها است و زمينهاى هفتگانه و هر آن كس كه در آنها است همگى بنده او و تحت فرمان و سلطه اويند.
1) كشف الشبهات، ص 7.
ص42
اوّلًا: معلوم نيست كه مشركان در زمان پيامبر (ص) توحيد در خالقيت را قبول داشتهاند. و اگر خداوند سبحان درباره آنان مىفرمايد:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللهُ) (لقمان: 25)
و اگر از آنان سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را خلق كرد؟ همه مىگويند: خدا.
ظاهر آيه اين است كه درباطن و فطرت به آن اعتقاد دارند.
ثانياً: از برخى از آيات استفاده مىشود كه علت شرك قريش و ديگران آن بود كه معتقد بودند بتها و وسائط ديگر به طور مستقل، مالك تصرّف در اين عالم مىباشند، بدون اينكه تصرفشان؛ اعم از رزق و نصرت و ... تحت اراده و مشيت الهى باشد.
خداوند سبحان مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً) (عنكبوت: 17)
آنهايى را كه غير از خدا پرستش مىكنيد، مالك هيچ رزقى براى شما نيستند.
از اين آيه استفاده مىشود كه مشركان معتقد بودند كه اين وسائط، مالك رزق و روزى آنان هستند و لذا آنها را عبادت مىكردند.
و نيز در آيه ديگر مىفرمايد:
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِي
ص43
السَّماواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ) (سبأ: 22)
بگو: كسانى را كه غير از خدا [معبود خود] مىپنداريد بخوانيد! [آنها هرگز گرهى از كار شما نمىگشايند، چرا كه] آنها به اندازه ذرهاى در آسمانها و زمين مالك نيستند.
حسن بن على سقّاف شافعى مىگويد:
إنّ العبادة شرعاً معناها الاتيان بأقصي الخضوع قلباً وقالباً، فهي إذن نوعان قلبية وقالبية، فالقلبية: هي إعتقاد الربوبية أو خصيصة من خصائصها كالإستقلال بالنفع أو الضرر ونفوذ المشيئة لمن اعتقد فيه ذلك. والقالبية: هي الإتيان بأنواع الخضوع الظاهرية من قيام وركوع وسجود وغيرها مع ذلك الإعتقاد القلبي، فإن أتي بواحد منها بدون ذلك الإعتقاد لم يكن ذلك الخضوع عبادة شرعاً ولوكان سجوداً ... (1)عبادت در شرع به معناى انجام نهايت خضوع قلبى و قالبى است. پس عبادت دو نوع است؛ قلبى و قالبى. قلبى آن، اعتقاد به ربوبيت يا خصيصهاى از خصائص آن است؛ مثل استقلال در نفع و ضرر.
و قالبى آن، انجام انواع خضوع ظاهرى؛ اعم از قيام، ركوع، سجود و غير اين اعمال است همراه با اعتقاد قلبى به ربوبيت. لذا هرگاه كسى اين اعمال قالبى را بدون اعتقاد قلبى به ربوبيت انجام دهد، شرعاً عبادت محسوب نمىشود گرچه آن عمل قالبى سجود باشد ...
1) التنديد لمن عدّد التوحيد، ص 34.
ص44
و شاهد اين برداشت، سجده ملائكه بر آدم و سجده يعقوب و فرزندانش در برابر يوسف مىباشد.
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
إنّ هذا الإعتراف الّتي إعترف بها المشركون قد أجاب عنها بعض العلمآء، وذكروا أنّ المشركين إنّما إعترفوا بها من باب الإفحام والإنقطاع، وليس من باب الإقتناع، ولو كانوا صادقين في إعترافهم لأتوا بلوازم هذا الإعتراف. فلذلك يأمر الله نبيّه (ص) أن يذكّرهم بلوازم هذا الإعتراف كما في قوله تعالي: (فقل أفلا تتقون) (قل أفلا تذكّرون) فكأنّ الله عزّ وجلّ يوبّخهم بأنّهم كاذبون وأنّهم لايؤمنون بالله عزّ وجلّ خالقاً ورازقاً ... (1)اين اعترافى كه مشركان به آن اقرار كردهاند را برخى از علما از آن اينگونه جواب دادهاند كه مشركان اين اعتراف را از باب اجبار و سيه رو شدن و از روى ناچارى داشتند، نه از باب قانع شدن و رسيدن به اين مطلب. و اگر در اعترافشان به اين امور صادق بودند، ملتزم به لوازم آن نيز مىشدند. به همين جهت است كه خداوند پيامبرش را امر مىكند كه آنان را به لوازم اين اعتراف تذكر دهد؛ همانگونه كه در قول خداوند «افلا تتقون» و «افلا تذكّرون» آمده است. پس گويا خداوند عزّوجلّ آنان را توبيخ مىكند كه در ادّعايشان دروغ مىگويند و هرگز به خالقيت و رازقيت خدا ايمان ندارند.
1) داعية و ليس نبياً، حسن بن فرحان مالكى، ص 48.
محمد بن عبدالوهاب مسلمانان را با تعبيرات گوناگون تكفير مىكرده است و تكفيرهاى او را مىتوان در چهار دسته خلاصه نمود:
اعتقاد محمّد بن عبدالوهاب اين بود كه هر كشور و شهرى كه داخل در اطاعت و دعوت او نشود، در زمره بلاد مشركين به حساب مىآيد. و هيچ شهرى را در اين جهت استثنا نكرده است. (1)
محمّد بن عبدالوهاب برخى از مناطق را به طور خصوص اسم برده و تكفير كرده است؛ از جمله:
ى ك- اهالى «بدو»
وى مىگويد: آنان كافرتر از يهود و نصارا هستند و به اندازه مويى از اسلام نزد آنان نيست؛ گرچه به شهادتين تكلم نمايند. (2)
دو- اهالى «وشم»
او تمام اهالى «وشم»؛ از علما و عوام آن را تكفير كرده است. (3)
سه- اهالى «سدير»
او تمام اهالى «سدير» را نيز؛ اعم از علما و عوام، تكفير كرده است. (1)
چهار- اهالى «أحساء»
او مىگويد: «إنّ الأحسآء في زمانه يعبدون الأصنام» (2)«همانا احساء در زمان خودش بتها را مىپرستند».
پنج- قبيله «عنزه»
او درباره اهالى اين قبيله مىگويد: «إنّهم لايؤمنون بالبعث» (3)«آنان به قيامت ايمان نمىآورند».
شش- قبيله «ظفير»
او درباره آنان نيز همين تعبير را به كار برده است. (4)
هفت- قبيله «عيينه و درعيه»
او ابن سحيم و همه پيروانش از اهالى عيينه و درعيه را كه از معارضين او و افكارش بودند، تكفير كرده است. (5)
هشت- تكفير اهل مكه
او اهل مكه را تكفير كرده و مىگويد:
ص47
إنّ دينهم هو الّذي بعث رسول الله بالإنذار عنه. (1)همانا دين اهالى مكه- يعنى معاصرين او تا زمان رسول خدا (ص)- همان دينى است كه رسول خدا (ص) مبعوث به ترساندن مردم از آن شد.
نه- نسبت بتپرستى به اهالى نجد
وى مدّعى است كه در هر منطقهاى از مناطق نجد در زمانش بتى است كه مردم به جاى خداوند آن را مىپرستند. (2)
او اماميه را تكفير كرده و مىگويد: «ومن شكّ في كفرهم فهو كافر» (3)«و هر كس در كفر آنان شك كند، خودش كافر است».
محمّد بن عبدالوهاب اين مطلب را از مقدسى نقل كرده و آن را قبول نموده است. اين در حالى است كه ابن تيميه به طور صريح اماميه را تنها گروه مسلمان بدعتگذار معرفى كرده امّا آنان را كافر ندانسته است، ولى محمّد بن عبدالوهاب نه تنها اماميه را كافر مىداند بلكه تمام مسلمين مخالف با عقايد خودش را؛ از قبيل اشاعره و ديگران و نيز علما و قضات از اتباع مذاهب اربعه را كافر مىپندارد.
ص48
محمّد بن عبدالوهاب در نامه خود خطاب به ابن عيسى كه بر او احتجاج كرده بود كه فقها غير از آن چيزى كه او فهميده، معتقدند اين آيه را در جواب او مىنويسد: (اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ). سپس مىگويد:
فسّرها رسول الله والأئمّة من بعده بهذا الّذي تسمونه (الفقه) وهو الّذي سمّاه الله شركاً واتخاذهم أرباباً لا أعلم بين المفسرين خلافاً في ذلك ... (1)اين آيه را رسول خدا و امامان بعد از او به همين چيزى كه شما اسم آن را" فقه" گذاشتهايد، تفسير كردهاند. و اين فقه است كه خداوند آن را شرك ناميده و دنبال كردن آن را برگزيدن ربى غير از خدا معرفى كرده است. من خلافى در اين معنا بين مفسرين نمىدانم ...
محمّد بن عبدالوهاب، ادّعاى اجماع بر تكفير متكلمين كرده است. (2)و از ظاهر كلام او همين متكلمين اسلامى استفاده مىشود، نه متكلمان از كفّار. او به ذهبى و دارقطنى و بيهقى و ديگران نسبت داده كه آنان نيز متكلمين را تكفير كردهاند. در حالى كه اگر انسان كتاب «سير اعلام النبلاء» ذهبى را مطالعه كند پى مىبرد كه چه بسيارى از متكلمين اسلامى را كه ترجمه كرده و شرح حال آنان را ذكر كرده است، بدون آنكه به
ص49
كفر يكى از آنها اشاره كرده باشد. آرى، از برخى فرقههاى كلامى، خطا و لغزشهايى ديده شده، ولى نمىتوان همه آنان را به كفر متّهم كرد.
او در جايى ديگر علماى اسلام و مشايخ و اساتيد آنان را مورد خطاب قرار داده و مىگويد:
... و لم يميّزوا بين دين محمّد (ص) ودين عمرو بن لحي الّذي وضعه للعرب، بل دين عمرو عندهم دين صحيح. (1)آنان بين دين محمّد (ص) و دين عمرو بن لحى كه براى عرب آن را وضع كرد، تمييز ندادهاند؛ بلكه دين عمرو نزد آنان دين صحيحى است.
و امّا اينكه عمرو بن لحى كيست، به قصّهاى كه ابن هشام نقل مىكند گوش فرا دهيد. او مىگويد: «اوّلين كسى كه بتپرستى را به مكه و اطراف آن وارد كرد عمرو بن لحى بود». او سفرى كه به بلقاء از اراضى شام داشت، مردمانى را ديد كه بتها را عبادت مىكردند. از اين عمل سؤال نمود، در جواب او گفتند: «اين بتهايى است كه آنها را عبادت مىكنيم و هرگاه از آنان باران و نصرت مىخواهيم به ما باران داده و ما را يارى مىكنند».
عمرو بن لحى به آنان گفت: «آيا از اين بتان به ما نمىدهيد تا با خود
1) الدرر السنية، ج 10، ص 51.
ص50
به سرزمين عرب برده و آنها را عبادت كنيم؟» او با خود بت بزرگى به نام «هبل» برداشت و به مكه آورد و آن را بر پشت بام كعبه قرار داد و مردم را نيز به عبادت آن دعوت كرد. (1)
عبارت محمّد بن عبدالوهاب دلالت بر تكفير صريح علماى مسلمين و حتى شيوخ و اساتيد خود دارد، تا چه رسد به عوام مردم؛ يعنى هر كس كه در باب توحيد خلاف آنچه را كه او فهميده بگويد و به آن معتقد باشد كافر است و بر دين عمرو بن لحى بوده نه بر دين اسلام. آرى كفرى را كه به عموم مسلمانان و علمايشان نسبت داده به جهت اعتقاد به تبرّك و استغاثه به ارواح اولياى الهى و برخى ديگر از عقايد است.
محمّد بن عبدالوهاب در نامه خود خطاب به شيخ سليمان بن سحيم كه يكى از حنابله بوده و مقلّد ابن تيميه به حساب مىآمده است مىگويد:
نذكر لك انّك أنت وأباك مصرّحون بالكفر والشرك والنفاق!! ... أنت وأبوك مجتهدان في عداوة هذا الدين ليلا ونهاراً!! ... إنّك رجل معاند ضالّ علي علم، مختار الكفر علي الاسلام!! ... وهذا كتابكم فيه كفركم!! (2)من به تو تذكّر مىدهم كه به طور حتم تو و پدرت تصريح به كفر
ص51
و شرك و نفاق كردهايد!! ... تو و پدرت شبانه روز نهايت كوشش را در دشمنى اين دين داريد!! ... همانا تو با علمى كه دارى مردى معاند و گمراه مىباشى، و كفر را بر اسلام اختيار نمودهاى!! ... و اين است نوشتهات كه كفر شما را ثابت مىكند!!
چون احمد بن عبدالكريم با شيخ محمّد بن عبدالوهاب به مخالفت پرداخت، شيخ بر او نامهاى فرستاد و در آن چنين نوشت:
... طحت علي ابن غنام وغيره وتبرّأت من ملّة إبراهيم وأشهدتهم علي نفسك باتباع المشركين ... (1)تو ابن غنام و ديگران را گمراه كردى و از ملّت ابراهيم تبرّى جستى و آنان را بر خودت شاهد گرفتى كه پيرو مشركان هستى ...
محمّد بن عبدالوهاب، ابن عربى را تكفير كرده و او را كافرتر از فرعون معرفى كرده است و مىگويد: «هر كس او را تكفير نكند خودش كافر است». حتى او مىگويد: «هر كس در كفر او شك داشته باشد، كافر است». (2)
محمد بن عبدالوهاب، فخر رازى صاحب تفسير معروف «التفسير الكبير» را تكفير كرده و مىگويد: «إنّ الرازي هذا ألّف كتاباً يحسن فيه
ص52
عبادة الكواكب» (1)«فخر رازى كتابى را تأليف كرده و در آن عبادت ستارگانرا خوب شمرده است».
اين در حالى است كه فخر رازى كتابى نوشته كه در آن اشاره به فوايد ستارگان و تأثير آنها بر زراعتها و ديگر اشياء كرده است. ولى محمّد بن عبدالوهاب از او چنين معناى نادرستى فهميده است.
محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
فأمّا ابن عبداللطيف وابن عفالق وابن مطلق فسبابة للتوحيد! ... وابن فيروز هو أقربهم إلي الإسلام. (2)امّا ابن عبداللطيف و ابن عفالق و ابن مطلق اينان دشنامدهنده توحيدند!! ... و ابن فيروز از همه آنان به اسلام نزديكتر است.
اين در حالى است كه خود او اعتراف كرده كه ابنفيروز شخصى از حنابله بوده و از پيروان ابن تيميه و ابن قيم جوزيه بوده است.
و در جايى ديگر درباره او مىگويد: «كافر كفراً أكبر مخرج من الملة» (3)«او كفر عظيمى دارد كه او را از ملت اسلام خارج كرده است».
حال اگر وضعيت او كه از پيروان ابن تيميه و ابن قيم جوزيه است اين چنين مىباشد، حال و وضع علماى ديگر از شيعه و سنى نزد او چگونه است؟ خدا مىداند.
ص53
او در جايى ديگر غالب مردم را منكر بعث و قيامت معرفى كرده است. (1)
محمّد بن عبد الوهاب، در جايى ديگر سواد اعظم؛ يعنى غالب و اكثر مسلمانان را به جهت همراهى نكردن با عقايدش و مخالفت با آن ها، تكفير كرده است. (2)
او حتى كسانى كه پيروانش را خوارج ناميده و با دشمنانش همراهى كردهاند را تكفير كرده؛ گرچه همگى موحّد بوده باشند، چون دعوت او را انكار مىكنند. (3)
محمّد بن عبدالوهاب درباره مسلمانان هم عصر خود مىگويد:
وكثير من أهل الزمان لا يعرف من الآلهة المعبودة إلّا هبل ويغوث ويعوق ونسراً واللات والعزّي ومناة!! فإن جاد فهمه عرف أنّ المقامات المعبودة اليوم من البشر والشجر والحجر ونحوها مثل شمسان وإدريس وأبوحديدة ونحوهم منها. (4)
ص54
و بسيارى از اهل اين زمان از خدايان پرستيده شده به جز هبل و يغوث و نسر و لات و عزّى و منات را نمىشناسند. اگر فهم درستى داشتند مىفهميدند مقاماتى كه امروز پرستيده مىشود، از بشر و درخت و سنگ و نحو اينها از خورشيد و ماه و ادريس و ابوحديده و نحو اينها، از قبيل عبادت همان بتها است.
وى مىگويد: «شرك كفار قريش دون شرك كثير من الناس اليوم» (1)«درجه شرك كفار قريش، بسيار پايينتر از شرك مردم امروز است».
او همچنين مىگويد:
فإذا علمت هذا وعلمت ما عليه أكثر الناس علمت أنّهم أعظم كفراً وشركاً من المشركين الّذين قاتلهم النبي (ص). (2)هنگامى كه اين مطلب را دانستى و دانستى آنچه را كه اكثر مردم برآنند، مىفهمى كه كفر و شرك افراد اين زمان بيشتر از مشركينى است كه پيامبر (ص) با آنان به قتال پرداخت.
او در جايى ديگر مىگويد:
لانكفّر إلّا من بلغته دعوتنا للحقّ ووضحت له المحجة وقامت عليه الحجة وأصرّ مستكبراً معانداً، كغالب ما نقاتلهم اليوم يصرون علي ذلك الاشراك ويمتنعون من فعل الواجبات ويتظاهرون بأفعال الكبائر والمحرمات ... (3)ما تكفير نمىكنيم مگر كسانى را كه دعوت حقّ ما به آنان رسيده
و برهان و دليل بر آنان واضح شده و حجت بر آنان قائم شده است، ولى در عين حال از روى استكبار و عناد بر عقيده خود اصرار مىورزدند؛ همانند غالب كسانى كه ما امروزه با آنان مىجنگيم. اين افراد بر شرك ورزيدن خود اصرار دارند و از انجام واجبات امتناع كرده و به افعال محرمات كبيره تظاهر مىنمايند ...
مقصود ايشان از شرك ورزيدن، همان تبرك و استغاثه به ارواح اولياى الهى و ديگر امور است كه به خيال وى شرك به حساب مىآيند.
ص56
ص57
از زمان پيدايش وهابيت، عالمان برجسته اهل سنت پيوسته ضد عقايد انحرافى آنها موضع گرفته و افكارشان را نقد كردهاند؛ چنانكه دكتر عبدالله بن عثيمين از وهابيان معاصر مىگويد:
تبين الرسائل الشخصية للشيخ الامام، انّ نشاط المعارضة النجدية كان مختلف الجوانب، و في مقدمة اوجه ذلك النشاط الكتابة ضّدها. و المتأمل في هذه الرسائل يري كثرة تلك الكتابة ... (1)رسالههاى شخصى شيخ امام محمد بن عبدالوهاب روشن مىكند كه فعاليتهاى معارضان او در سرزمين نجد گسترده و همهجانبه بوده است، و در مقدمه همه اين فعاليتها، كتابها و نوشتههايى بوده كه بر ضدّ او به رشته تحرير در آمده است، و كسى كه در اين رسالهها تأمل كند پى به كثرت اين نوشتهها خواهد برد ...
1) دعاوى المناوئين، ص 32.
ص58
از اين رو، به بخشى از اين موضعگيرىها اشاره مىشود:
او از علماى نجد است كه در احساء سال 1142 ه. ق متولد شد ولى در نجد سكنى گزيده. او داراى اساتيد و شاگردان زيادى بوده و در فنون بسيارى از علوم مهارت داشته و در سال 1216 ه. ق در بصره وفات يافته است. (1)
عبدالعزيز محمد بن على العبداللطيف در كتاب «دعاوى المناوئين» درباره او مىنويسد:
ولكن هذا الخصم- محمد بن فيروز- قد بلغت محاربته و مناهضته لهذه الدعوة حدّاً لايوصف، لذا مدحه احد خصوم هذه الدعوة و هو الحداد. (2)و لكن اين دشمن- محمد بن فيروز- دشمنى و قيام او بر ضدّ اين دعوت به حدّى رسيده كه قابل توصيف نيست، و لذا يكى از دشمنان اين دعوت يعنى حداد او را مدح كرده است.
او همچنين درباره محمّد بن عبدالله بن فيروز مىگويد:
وناهض محمد بن فيروز (ت 1216 ه. ق) دعوة الشيخ الامام اشنع مناهضة و اشدها، و كاد لها بمختلف انواع الكيد و المكر، و من جملة كيده انّه الّف كتاباً في الردّ علي هذه الدعوة بعنوان
ص59
(الرسالة المرضية في الردّ علي الوهابية). (1)محمد بن فيروز بر ردّ دعوت شيخ امام شنيعترين و شديدترين قيام و نهضت را داشته و از هر طريقى در اين راه كوشش نموده است كه از جمله آنها اينكه كتابى را در ردّ اين دعوت با عنوان «رساله مرضيه در رد وهابيت» تأليف كرده است.
او از علماى «حضرموت» بوده كه در سال 1232 ه. ق متولد شده است، و داراى تأليفاتى مىباشد. او در تعريفى كه از محمد بن عبدالله بن فيروز حنبلى دارد، مىگويد:
ولله درّ الشيخ محمد بن عبدالله فيروز الحنبلي، لمّا قام مجتهداً ابتغاء مرضاة الله في اطفاء بدعة هذا الخبيث، كلّما رأي وجهاً لبعض اهل المذاهب الاربعة تبع ذلك الوجه اذا كان مخالفاً لمايعلمه او يقوله ابن عبدالوهاب البدعي. (2)خداوند شيخ محمد بن عبدالله بن فيروز حنبلى را جزاى خير دهد كه چگونه در خاموش كردن بدعت اين خبيث به جهت خشنودى خداوند قيام نموده و كوشيد. و هر زمان كه شخصيتى از اهل مذاهب اربعه را مىديد در صورتى كه مخالف با آراء محمد بن عبدالوهاب بدعتگزار بود او را دنبال مىنمود.
ص60
او نيز درباره محمد بن عبدالوهاب مىنويسد:
اذا اراد الرجل ان يدخل في دينه يقول له: اشهد علي نفسك انّك كنت كافراً، و اشهد علي والديك انّهما ماتا كافرين، و اشهد علي العالم الفلاني و الفلاني انّهم كفّار، فان شهد بذلك قبله و الّا قتله. (1)هرگاه كسى مىخواست تا وارد دين او شود به او مىگفت: بر خود گواهى ده كه تو كافر بودهاى و نيز بر پدر و مادرت گواهى ده كه آن دو كافر از دنيا رفتهاند و بر فلان عالم و فلان عالم گواهى ده كه كافرند. او اگر اين گواهىها را مىداد او را قبول مىكرد وگرنه او را به قتل مىرسانيد.
او در انتقاد از اين عملكرد محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
ايها النجدي! كيف لاترضي بالأحياء ان تجعلهم مشركين حتي تعديت ايها النجدي علي اموات المسلمين من سنين عديدة تقول ضالين مضلّين، حتي عينت اناساً من اكابر العلماء المحققين و ائمة مقتدي بهم الصالحين ... (2)اى نجدى! چگونه به زندهها رضايت ندادى در اينكه آنان را مشرك دانستى تا اينكه بر اموات مسلمين ساليان متمادى گذشته نيز تجاوز كرده و مىگويى كه گمراه و گمراهِكنندهاند، تا به حدى كه بسيارى از بزرگان علماى محققين و امامانى كه مقتداى مردم و صالح بودهاند را نشانه رفتهاى ...
ص61
او نيز در ردّ وهابيان در انطباق آيات مشركان بر مسلمانان مىگويد:
وامّا ما استدل به من الآيات الكريمة علي تكفير المسلمين كقوله تعالي: (قُلْ لِمَنِ الأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ* سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (1)
و مابعدها من الآيات، هي انّما نزلت في حق الكفار المنكرين للقرآن و الرسول (ص)، فأي مناسبة بين المسلم و الكافر. (2)و اما آنچه از آيات كريمه به آنها بر تكفير مسلمانان استدلال شده همانند قول خداوند متعال: (بگو براى كيست زمين و آنچه در آن است اگر مىدانيد. زود است كه بگويند: خدا. بگو: آيا متذكر نمىشويد) و ما بعد آن از آيات. اين آيات در حق كفار منكر قرآن و رسول خدا (ص) نازل شده است، پس چه مناسبتى بين مسلمان و كافر.
او در ردّ اتهام وهابيان به مسلمانان مىگويد:
هؤلاء مهما عظّموا الأنبياء و الأولياء، فانّهم لايعتقدون فيهم مايعتقدون في جناب الحق تبارك و تعالي من الخلق الحقيقي التام، و انّما يعتقدون الوجاهة لهم عندالله في امر جزئي، و ينسبونه لهم مجازاً، و يعتقدون انّ الأصل و الفعل لله سبحانه. (3)مسلمانان هر چه كه پيامبران و اوليا را تعظيم كنند ولى درباره آنان آنچه را درباره جناب حق و تبارك و تعالى معتقدند از خلق حقيقى
ص62
تام، معتقد نمىباشند بلكه معتقد به وجاهت داشتن اينان نزد خداوند در امر جزئى هستند و آن را به اوليا از باب مجاز نسبت مىدهند و معتقدند كه اصل و فعل براى خداى سبحان است.
او نيز مىگويد:
وامّا النصّ النجدي بمنع النذر مطلقاً للأكابر، فمن افترائه علي كتب الشريعة و جهله المركب. (1)اما نص نجدى [محمد بن عبدالوهاب] به منع نذر به طور مطلق براى بزرگان، اين از اتهامات او بر كتابهاى شريعت و جهل مركب او به حساب مىآيد.
او دو كتاب در ردّ محمد بن عبدالوهاب و دعوت او تأليف كرده است، كه اولين كتاب او با عنوان «السيف الباتر لعنق المنكر على الأكابر» است (2)، و بعد از آن كتاب ديگرى را با عنوان «مصباح الأنام و جلاء الظلام فى ردّ شبه البدعى النجدى التى اضلّ بها العوام»، تأليف كرده است. اين كتاب در هفده فصل تدوين شده و در هر فصلى ردّى بر دعوت محمد بن عبدالوهاب و تقرير مباحث مخالف با اوست، او در آن كتاب درصدد تقرير جواز استغاثه به ارواح اوليا و بناى بر قبور اوليا و مزارات صالحان برآمده است.
او درباره محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
يضمر دعوي النبوة و تظهر عليه قرائنها بلسان الحال، لا بلسان
ص63
المقال، لئلا تنفر عنه الناس. و يشهد بذلك ماذكره العلماء من انّ [ابن] عبدالوهاب كان في اول امره مولعاً بمطالعة اخبار من ادعي النبوة كاذباً كمسيلمة الكذّاب و سجاح و الأسود العنسي و طليحة الأسدي و اضرابهم. (1)او در درون خود ادعاى نبوت داشت و به زبان حال قرائن آن ظاهر مىگشت نه به زبان گفتار، تا اينكه مردم از او بيزار نشوند. شاهد آن چيزى است كه علما ذكر كردهاند به اينكه محمد بن عبدالوهاب در اوائل امرش شوق بسيارى به مطالعه اخبار مدعيان دروغين نبوت از قبيل مسيلمه كذّاب و سجاح و اسود عنسى و طليحه اسدى و امثال آنها داشت.
او نيز درباره محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
كان ينتقص النبي (ص) كثيراً بعبارات مختلفة، منها قوله: انّه طارش، بمعني انّ غاية امره انّه كالطارش الذي يرسل إلي اناس في امر فيبلغهم ثم ينصرف. و كان بعضهم يقول: عصاي خير من محمّد (ص)، لانّها ينتفع بها بقتل الحية و نحوها، و محمّد قد مات و لم يبق فيه نفع اصلا، و انّما هو الطارش و مضي. و بهذا يكفر عند المذاهب الأربعة، و من ذلك انّه كان يكره الصلاة علي النبي (ص) و يتأذّ من سماعها و ينهي عن الجهر بها علي المنابر و يؤذي من يفعله، و منع من الإتيان بها علي المنابر ليلة الجمعة، و لذلك احرق (دلائل الخيرات) و غيره من كتب الصلاة علي
1) مصباح الأنام، ص 4.
ص64
النبي (ص) و تستر بدعوي انّ ذلك بدعة. (1)او در بسيارى از اوقات با عبارات گوناگون به پيامبر (ص) نقص وارد مىكرد، از آن جمله گفته اوست كه محمّد (ص) طارش است، يعنى عاقبت كار او همانند شخص پيامرسان است كه به جهت كارى به سوى مردم فرستاده مىشود و امرش را ابلاغ مىنمايد و سپس منصرف مىشود. و بعضى از آنها مىگفتند: عصاى من از محمّد (ص) بهتر است زيرا به وسيله آن در كشتن مار و امثال آن بهره مىبرم، ولى محمّد به طور حتم مرده و هرگز از او كسى بهرهمند نمىشود، و همانا او همانند پيامرسانى است كه آمده و رفته است. و بدين جهت است كه نزد عموم مذاهب اربعه تكفير شده است. و از جمله اينكه او درود فرستادن بر پيامبر (ص) را كراهت داشت و از شنيدن آن اذيت مىشد و از جهر به صلوات بر منبرها نهى مىكرد و كسى كه اين كار را انجام مىداد او را اذيت مىنمود، و از فرستادن صلوات در شبهاى جمعه بالاى منبر منع مىكرد و بدين جهت كتاب (دلائل الخيرات) و ديگر كتابها از كتاب صلوات بر پيامبر (ص) را سوزاند، اين كار را با بهانه اينكه بدعت است انجام مىداد.
او همچنين درباره محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
وكان يقول: انّ الربابة في بيت الخاطئة اقل اثماً ممّن يناجي و يذكّربالصلاة علي النبي (ص) علي المنابر. (2)او مىگفت: تار زدن در خانه زن بدكاره گناهش كمتر است
ص65
از كسى كه نجوا كرده و ذكر صلوات بر پيامبر (ص) را بر بالاى منابر مىكند.
او نيز مىگويد:
ومن اعظم بدع النجدي عقده الدروس في التجسيم للباري، تعالي الله عن قول الجاحدين و الكافرين علواً كبيراً. (1)و از بزرگترين بدعتهاى نجدى [محمد بن عبدالوهاب] تدوين درسهايى درباره تجسيم خداوند بود، خدايى كه از گفتار منكران و كافران برترى زيادى دارد.
او همچنين مىگويد: «ومع ذلك اظهر التجسيم و الحركة و الانتقال» (2)«در عين حال او اظهار تجسيم خدا و حركت و انتقال او را نمود».
او در قريه «اثيثيه» در «وشم» متولد شد و علوم بسيارى را فراگرفت، و داراى ديوان شعر و برخى از رسالههاست. وى معاصر محمد بن عبدالوهاب بود. او در سال 1179 ه. ق بعد از رجوعش از مدينه كنار وادى «عظيم» وفات يافت. (3)
عبدالعزيز محمد بن على العبد اللطيف مىگويد:
وقد جاهر عبدالعزيز بن عبدالرحمن بن عدوان (ت 1179 ه. ق) بالعداوة للشيخ، فالّف رسالة في نحو ثمانية كراسات من القطع
ص66
الصغير ردّ بها الشيخ محمد بن عبدالوهاب. (1)عبدالعزيز بن عبدالرحمن بن عدوان با شيخ به طور علنى و آشكار به دشمنى پرداخت. او رسالهاى را در هشت قسمت كوچك در ردّ شيخ محمد بن عبدالوهاب تأليف نمود.
وى كه معاصر ابن عبدالوهاب بود، در شهر «حريملاء» متولد شد و به جهت فراگيرى دانش به «دمشق» رفت و قاضى آن ديار شد، و در سال 1171 ه. ق در شهر «رغبة» به قتل رسيد. (2)
عبدالعزيز محمد بن على العبد اللطيف كه از مدافعان سرسخت محمد بن عبدالوهاب است درباره او مىگويد:
وكان مربد بن احمد الوهيبي التميمي من اهل حريملاء من اعداء الدعوة و بلغ من عداوته و تضليله ان ذهب إلي صنعاء في اليمن، فشوّة دعوة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، ممّا جعل الصنعاني- علي رأي البسام- ينقض مدحه بقصيدة اخري علي وزنها. (3)مربد بن احمد وهيبى تميمى از اهالى حريملاء از دشمنان دعوت [محمد بن عبدالوهاب] بود، و دشمنى و عداوت او به حدى رسيد كه سفرى به صنعاى يمن نمود و در آن ديار به مقابله با دعوت او
ص67
پرداخت تا به حدّى كه بنا بر رأى بسام باعث شد تا صنعانى قصيدهاى را كه در مدح محمد بن عبدالوهاب سروده بوده به قصيدهاى هم وزن آن در ردّ او مبدّل كند.
اين قصيده را نوهاش يوسف بن ابراهيم الامير با عنوان «محو الحوبة فى شرح ابيات التوبة» شرح كرده است. (1)
او معاصر محمد بن عبدالوهاب و متوفاى سال 1189 ه. ق است عبدالعزيز محمد بن على درباره او مىگويد:
ومن المناوئين لهذه الدعوة سيف بن احمد العتيقي (ت 1189 ه. ق) و يتجلّي عدائه بانّه جمع الردود التي ردّ علي الشيخ محمد بن عبدالوهاب، فكانت سفراً ضخماً. (2)و از جمله دشمنان اين دعوت [دعوت محمد بن عبدالوهاب] سيف بن احمد عتيقى است، و دشمنى او در اين تجلّى پيدا كرده كه تمام رديههاى بر شيخ محمد بن عبدالوهاب را در يك كتاب جمع نمود كه كتاب بزرگى شد.
او در سال 1232 ه. ق در مكه متولد شد و در آن ديار متولى امر افتاء و تدريس گشت. او كه مفتى شافعىها در مكه بوده كتابهايى را در ردّ
ص68
وهابيان و على الخصوص محمد بن عبدالوهاب تأليف كرده كه از جمله آنها كتاب «الدرر السنية فى الردّ على الوهابية» است. اين كتاب چندين بار طبع شد و در ضمن كتاب او «خلاصة الكلام فى امراء البلد الحرام» و نيز كتاب ديگر او «الفتوحات الاسلامية» موجود مىباشد.
محمد منظور نعمانى درباره فعاليتهاى ضدّ وهابى او مىنويسد:
صارت ارض الحجاز مركز دعاية ضدّ الشيخ محمد بن عبدالوهاب و جماعته بعد ما اقصت الوهابيين قواتُ محمد علي باشا حاكم مصر آنذاك علي ايعاز من الحكومة العثمانية ... (1)سرزمين حجاز مركز دعوت بر ضد شيخ محمد بن عبدالوهاب و جماعت او شد بعد از آنكه قواى محمد على پاشا حاكم مصر در آن زمان با دستور دولت عثمانى وهابيان را بيرون راندند.
زينى دحلان درباره وهابيان مىگويد:
فلايعتقدون موحداً الّا من تبعهم فيما يقولون، فصار الموحدون علي زعمهم اقل من كل قليل. و قال له اخوه سليمان يوماً: كم اركان الاسلام يا محمد بن عبدالوهاب؟ فقال: خمسة، فقال: انت جعلتها ستة، السادس من لم يتبعك فليس بمسلم، هذا عندك ركن سادس للاسلام. (2)آنان كسى را موحدى نمىدانند جز آنكه آنان را در آنچه مىگويند پيروى كند، و لذا موحدان به گمان آنان از هر چيزى كمترند. برادر او سليمان روزى به او گفت: (اى محمد بن عبدالوهاب!) اركان
ص69
اسلام چند تاست؟ گفت: پنج تا. او گفت: تو آنها را شش تا قرار دادهاى و ششمين آن را اين مىدانى كه اگر كسى تو را پيروى نكرد مسلمان نيست و اين نزد تو ركن ششم براى اسلام است.
او كه معاصر ظهور وهابيان و در مكه مفتى شافعىها بوده، مىگويد:
وكانوا يصرحون بتكفير الأمة منذ ستمائة سنة، و اول من صرح بذلك محمد بن عبدالوهاب، فتبعوه في ذلك. و اذا دخل انسان في دينه و كان قد حجّ حجة الاسلام قبل ذلك يقولون له: حجّ ثانياً؛ فانّ حجتك الأولي فعلتها و انت مشرك فلاتسقط عنك الحجّ. (1)آنان تصريح به تكفير امت از ششصد سال پيش مىكنند، و اول كسى كه تصريح به اين مطلب نمود محمد بن عبدالوهاب است، و ديگران از او در اين امر متابعت كردند. و اگر كسى به دين او وارد مىشد در حالى كه قبل از آن حج به جاى آورده بود به او مىگفتند: دوباره حج به جاى آور؛ چرا كه حج اولى كه به جاى آوردهاى در حال شرك بوده و از تو ساقط نمىگردد.
او نيز مىگويد:
وكان يقول لهم: انّي ادعوكم إلي الدين، و جميع ما هو تحت السبع الطباق مشرك علي الإطلاق، و من قتل مشركاً فله الجنة، و صارت نفوسهم بهذا القول مطمئنة. (2)
محمد بن عبدالوهاب به آنان مىگفت: من شما را به دين دعوت
ص70
مىكنم، [مىگويم:] و تمام افرادى كه زير هفت طبقه آسمان هستند به طور مطلق مشركاند، و هر كس مشركى را به قتل برساند بهشت بر او واجب مىشود. و نفوس آنان به اين گفتار مطمئن بود.
او در ردّ وهابيان مىگويد:
وعمدوا إلي آيات كثيرة من آيات القرآن التي نزلت في المشركين، فحملوها علي المؤمنين. (1)آنان متعرض آيات بسيارى از آيات قرآن شدهاند كه درباره مشركان نازل شده و آنها را بر مؤمنان حمل نموده اند.
و نيز مىگويد:
وتمسّك في تكفير المسلمين بآيات نزلت في المشركين، فحملها علي الموحدين. (2)او در تكفير مسلمانان به آياتى تمسك كرد كه درباره مشركان نازل شده و آنان را بر موحدان حمل نمود.
زينى دحلان كه معاصر محمد بن عبدالوهاب بوده درباره او و پيروانش مىگويد:
ويمنعون من الصلاة علي النبي (ص) علي المنابر بعد الأذان حتي انّ رجلا صالحاً كان اعمي و كان مؤذّناً و صلّي علي النبي (ص) بعد الأذان بعد ان كان المنع منهم، فاتوا به إلي محمّد بن عبدالوهاب فأمر به ان يُقتل فقُتل. و لو تتبعتُ لك ماكانوا
ص71
يفعلونه من امثال ذلك لملأت الدفاتر و الأوراق، و في هذا القدر الكفاية. (1)آنان مردم را از درود فرستادن بر پيامبر (ص) بر بالاى منابر بعد از اذان منع مىنمودند، تا به حدى كه مردى صالح كه كور و مؤذن بود بعد از منع مردم از آن بر پيامبر (ص) بعد از اذان درود فرستاده بود، او را نزد محمّد بن عبدالوهاب آوردند و دستور داد تا او را به قتل برسانند. اگر من براى تو كارهايى را كه از اين قبيل انجام دادهاند بازگو كنم دفترها و ورقها از آنها پر خواهد شد، ولى همين مقدار براى تو كفايت مىكند.
او همچنين مىگويد:
وكان كثير من مشايخ ابن عبدالوهاب بالمدينة يقولون: سيضلّ هذا او يضلّ الله به من ابعده و اشقاه، و كان الأمر كذلك. و زعم محمّد بن عبدالوهاب انّ مراده بهذا المذهب الذي ابتدعه اخلاص التوحيد و التبري من الشرك، و انّ الناس كانوا علي الشرك منذ ستمائة سنة، و انّه جدّد للناس دينهم، و حمل الآيات القرآنية التي نزلت في المشركين علي اهل التوحيد ... (2)بسيارى از اساتيد محمّد بن عبدالوهاب در مدينه مىگفتند: زود است كه اين مرد گمراه شود و خداوند به واسطه او كسانى را كه از خودش دور كرده و شقى نموده گمراه سازد، و پيشبينى آنها به وقوع پيوست. محمّد بن عبدالوهاب گمان كرده بود كه مقصودش از اين مذهبى كه
ص72
اختراع كرده توحيد خالص و بيزارى و دورى از شرك است و اينكه مردم از ششصد سال پيش مشرك بودهاند و او بوده كه دينشان را تجديد كرده است. او كسى بود كه آيات قرآن كه درباره مشركان نازل شده بود همگى را بر اهل توحيد حمل نمود ...
او نيز كه از اهالى شام است كتابى را با نام «تبيين الحق و الصواب بالرد على اتباع ابن عبدالوهاب» تأليف كرده و در دمشق به چاپ رسيده است.
او درباره وهابيان مىگويد:
وممّا تمذهبت به الوهابية في العقيدة اثبات اليد و الوجه و الجهة للباري و جعله جسماً يصعد و ينزل. (1)از جمله عقايدى كه جزء مذهب وهابيان به حساب مىآيد اثبات دست و صورت و جهت براى خداوند و جسمانيت اوست كه بالا رفته و پايين مىآيد.
مفتى حنابله در مكه در سال 1295 ه. ق، شيخ محمّد عبدالله نجدى حنبلى در كتاب «السحب الوابلة على ضرائع الحنابلة» درباره پدر محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
وهو والد محمّد، صاحب الدعوة التي انتشر شررها في الآفاق، و لكن بينهما تباين، مع انّ محمّداً لم يتظاهر بالدعوة الّا بعد موت
1) تبيين الحق والصواب، ص 35.
ص73
والده، و اخبرني بعض من لقيته، عن بعض اهل العلم، عمّن عاصر الشيخ عبدالوهاب هذا انّه كان غضبان علي ولده محمّد؛ لكونه لم يرض ان يشتغل بالفقه كأسلافه و اهل جهته، و يتفرس فيه ان يحدث منه امر، فكان يقول للناس: يا ما ترون من محمّد من الشرّ. فقدّر الله ان صار ما صار. و كذلك ابنه سليمان اخو الشيخ محمّد كان منافياً له في دعوته و ردّ عليه ردّاً جيّداً بالآيات و الآثار، لكون المردود عليه لايقبل سواهما و لايلتفت إلي كلام عالم متقدّماً او متأخراً كائناً من كان، غيرالشيخ تقي الدين بن تيمية و تلميذه ابن القيم؛ فانّه يري كلامهما نصاً لايقبل التأويل، و يصول به علي الناس و ان كان كلامهما علي غير مايفهم. و سمّي الشيخ سليمان ردّه علي اخيه (فصل الخطاب في الردّ علي محمّد بن عبدالوهاب) و سلّمه الله من شرّه و مكره مع تلك الصولة الهائلة التي أرعبت الأباعد، فانّه كان اذا باينه احد و ردّ عليه و لم يقدر علي قتله مجاهرة يرسل اليه من يغتاله في فراشه او في السوق ليلا، لقوله بتكفير من خالفه و استحلاله قتله. و قيل: انّ مجنوناً كان في بلدة و من عادته ان يضرب من واجهه ولو بالسلاح، فأمر محمّد ان يعطي سيفاً و يُدخل علي اخيه الشيخ سليمان و هو في المسجد وحده، فادخل عليه، فلمّا رآه الشيخ سليمان خاف منه فرمي المجنون السيف من يده و صار يقول: يا سليمان! لاتخف انّك من الآمنين، و يكرّرها مراراً، و لاشك انّ هذه من الكرامات. (1)
1) السحب الوابلة على ضرائح الحنابلة، ص 275.
او پدر محمّد صاحب دعوتى است كه شعلههاى شرارت آن تمام عالم را فراگرفت، ولى بين پدر و پسر ضدّيت بود، با اينكه محمّد بعد از مرگ پدرش تظاهر به دعوت خود نمود. برخى از عالمان معاصر وى كه او را ديدهاند، به من گفتهاند شيخ عبدالوهاب پدر محمّد بوده و بر فرزندش محمّد غضبناك بود؛ زيرا راضى نبود كه او همانند پيشينيان و اقوامش مشغول به درس فقه شود، و به زيركى در مورد وى فهميده بود كه بدعت و انحرافى از او سر زند، و لذا به مردم مىگفت: زود است كه شرّى از او مشاهده كنيد، و خداوند آنچه را كه بايد بشود مقدّر ساخت. و نيز فرزندش سليمان برادر شيخ محمّد با دعوتش مخالف بود و ردّيه خوبى را كه از آيات و روايات استفاده كرده بود بر او نوشت؛ زيرا او تنها آيات و روايات را قبول مىكرد و به كلام متقدمين يا متأخرين هر كه باشد التفات نمىكرد، و تنها براى كلام تقى الدين بن تيميه و شاگردش ابن قيم ارزش قائل بود؛ زيرا كلام آن دو را نص مىدانست كه هرگز تأويل نمىپذيرد، و با كلام آن دو بر مردم حمله مىِكرد، گرچه كلام آن دو برخلاف آن چيزى باشد كه فهميده مىشود. شيخ سليمان ردّيهاش كه بر ضدّ برادرش نوشته بود را به نام (فصل الخطاب فى الردّ على محمّد بن عبدالوهاب) نهاد، و خداوند او را از شرّ و حيله برادرش با آن هيبت ترسناكى كه داشت و حتى افراد اجنبى را هم ترسانده بود، سالم نگاه داشت. او كسى بود كه هرگاه شخصى با او به مخالفت مىپرداخت يا بر او ردّيهاى مىنوشت و قدرت نداشت كه به طور علنى او را به قتل برساند، كسى را
مىفرستاد تا در رختخوابش او را به قتل رساند يا شبانه او را در بازار ترور كند؛ زيرا كه او مخالفانش را تكفير كرده و كشتن آنان را حلال مىدانست. و گفته شده كه ديوانهاى در شهرى بود و از عادت او اين بود كه با هركه روبرو مىشد به صورتش مىكوبيد گرچه با اسلحه باشد. محمّد روزى به دست او شمشيرى داده و دستور داد تا بر برادرش سليمان كه در مسجد تنها بود وارد شود. او را داخل مسجد كرد، و چون شيخ سليمان آن مرد ديوانه را ديد از او ترسيد و در آن هنگام او شمشير را از دستش انداخت و شروع به سخن كرد كه اى سليمان! نترس، تو در امانى، و اين كلام را تكرار مىنمود. و شكى نيست كه اين كار از كرامات شيخ سليمان به حساب مىآيد.
او درباره محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
... و قد ردّ بعض اتباع الأئمة الأربعة عليه و علي مقلّديه بتآليف كثيرة جيّدة. و ممّن ردّ عليه من الحنابلة: اخوه سليمان بن عبدالوهاب. و من حنابلة الشام: آل الشطّي و الشيخ عبدالقدّومي النابلسي في رحلته، و كلّها مطبوعة في ناحيتين: زيارة النبي (ص) و التوسل به و بالصالحين من امّته، و قالوا: انّه مع مقلّديه من الخوارج. و ممّن نصّ علي هذا: العلامة المحقق السيد محمّد امين بن عابدين في حاشيته: (ردّ المحتار في الدر المختار) في باب البغاة، و الشيخ الصاوي المصري في حاشيته علي الجلالين؛
ص76
لتكفيره اهل لا اله الّا الله، محمّد رسول الله، برأيه. و لاشك انّ التكفير سمة الخوارج و كلّ المبتدعة الذين يكفرون مخالفي رأيهم من اهل القبلة ... (1)... برخى از پيروان امامان چهارگانه بر او و مقلّدانش با تأليفات زياد و كامل ردّ نوشتهاند كه از جمله آنها از حنابله: برادرش سليمان بن عبدالوهاب، و از حنابله شام: آل شطّى و شيخ عبدالقدومى نابلسى در رحلهاش مىباشد، و تمام آنها در دو جنبه به طبع رسيده است؛ يكى زيارت پيامبر (ص) و ديگرى توسل به او و صالحان از امتش. آنان گفتهاند: محمّد بن عبدالوهاب با مقلّدانش از خوارج اند. و نيز از جمله كسانى كه بر اين مطلب- كه وهابيان از خوارجاند- تصريح كرده علّامه محقق سيد محمّد امين بن عابدين در حاشيه (ردّ المحتار فى الدر المختار) در باب بغات، و نيز شيخ صاوى مصرى در حاشيهاش بر (جلالين) است؛ زيرا محمّد بن عبدالوهاب اهل (لا اله الّا الله و محمّد رسول الله (ص)) را به رأيش تكفير كرده است، و شكى نيست كه تكفير ديگران كار خوارج و هر بدعتگذارى است كه مخالفان رأى خود از اهل قبله را تكفير مىكنند ...
مفتى مكه سيد احمد بن زينى دحلان از او نقل كرده كه در ردّ محمّد بن عبدالوهاب خطاب به او مىگويد:
يابن عبدالوهاب! سلام علي من اتبع الهدي، فانّي انصحك لله ان
1) التوسل بالنبى و بالصالحين، ص 1، چاپ استامبول، 1984 م.
تكفّ لسانك عن المسلمين ... و لاسبيل لك الي تكفير السواد الأعظم من المسلمين و انت شاذّ عن السواد الأعظم، فنسبة الكفر الي من شذّ عن السواد الأعظم اقرب؛ لانّه اتبع غير سبيل المؤمنين. قال الله تعالي: (وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً)، و انّما يأكل الذنب من الغنم القاضية. (1)اى فرزند عبدالوهاب! درود بر هركسى كه از هدايت پيروى كرده است. من به خاطر خدا تو را نصيحت مىكنم كه زبانت را از مسلمانان بازدارى ... و تو نمىتوانى و حق ندارى عموم مسلمين را تكفير كنى؛ زيرا تو يك فرد از اين امتى و نسبت كفر به كسى كه از عموم مسلمانان خارج شده به واقع نزديكتر است؛ زيرا كه او از غير راه مومنين پيروى كرده است. خداوند متعال مىفرمايد: (كسى كه بعد از آشكار شدن حق از پيامبر مخالفت كند و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد ما او را به همان راهى كه مىرود مىبريم و او را به دوزخ داخل مىكنيم و سرانجام بدى است). و همانا گرگ گوسفند وامانده را مىخورد (و تو وامانده از امتى).
او درباره محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
... و كان في اوّل امره مولعاً بمطالعة اخبار من ادعي النبوة كاذباً كمسيلمة الكذّاب و سجاح و الأسود العنسي و طليحة الأسدي و
1) خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام، ج 2، ص 260، چاپ مصر.
اضرابهم، فكان يضمر في نفسه دعوي النبوة، و لو امكنه اظهار هذه الدعوي لأظهرها. و اذا تبعه احد و كان قد حجّ حجة الاسلام يقول له: حجّ ثانياً فانّ حجّتك الأولي فعلتها و انت مشرك فلاتقبل، ولاتسقط عنك الفرض. و اذا اراد احد ان يدخل في دينه يقول له بعد الاتيان بالشهادتين: اشهد علي نفسك انّك كنت كافراً و اشهد علي والديك انّهما ماتا كافرين، و اشهد علي فلان و فلان- و يسمي له جماعة من اكابر العلماء الماضين- انّهم كانوا كفاراً، فان شهدوا قَبِلَهم و الّا امر بقتلهم. و كان يصرّح بتكفير الأمة من منذ ستمائة سنة. و كان يكفّر كلّ من لايتبعه و ان كان من اتقي المتقين، فيسمّيهم مشركين و يستحلّ دماءهم و اموالهم، و يثبت الايمان لمن اتبعه و ان كان من افسق الفاسقين، و كان ينتقص النبي (ص) كثيراً بعبارات مختلفة و يزعم انّ قصده المحافظة علي التوحيد. (1)... او در ابتداى عمرش حرص فراوانى به مطالعه اخبار مدعيان دروغين نبوت از قبيل: مسيلمه كذّاب، سجاح، اسود عنسى، طلحه اسدى و امثالآنها داشت، و لذا در ذهنش ادعاى نبوت را مىپروراند و اگر مىتوانست كه چنين ادعايى كند آن را اظهار مىداشت ... و هرگاه كسى پيرو او مىشد در حالى كه حجّ واجب را انجام داده بود به او مىگفت: دوباره حجّ به جاى آور؛ چرا كه حجّ اول را كه انجام دادى در حال شرك بودى و لذا قبول نمىباشد و واجب را از گردنت ساقط نكرده است. و چون كسى مىخواست
1) النصوص الاسلامية فى الردّ على مذهب الوهابية، صص 40 و 41، چاپ مصر، 1922 م.
وارد دينش شود بعد از ذكر شهادتين به او مىگفت: بر خودت گواهى بده كه قبلًا كافر بودى و نيز بر پدر و مادرت گواهى بده كه با كفر از دنيا رفتهاند. و نيز بر فلان شخص و فلان شخص گواهى بده كه كافر بودهاند، و اسم آنان كه جماعتى از بزرگان علماى پيشين بود را به زبان جارى مىكرد. و اگر او چنين گواهى مىداد او را مىپذيرفت وگرنه دستور مىداد تا او را به قتل برسانند. او تصريح مىكرد كه امت اسلام ششصد سال كافر بوده است. و نيز هر كسى را كه از او پيروى نمىكرد تكفير مىنمود گرچه از بهترين پرهيزكاران به حساب مىآمد و آنها را مشرك مىناميد و خونها و اموالشان را مباح مىكرد، و تنها ايمان را براى كسانى ثابت مىدانست كه از او پيروى كنند گرچه از بدترين افراد به حساب مىآمدند. او در بسيارى از موارد با عبارات گوناگون به پيامبر (ص) نقص وارد مىكرد و گمان مىكرد كه قصد و هدفش محافظت از توحيد است.
شيخ عبدالله هروى معروف به حَبَشى درباره محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
... و قد ظهر بدعوة ممزوجة بأفكار منه زعم انّها من الكتاب و السنة، و اخذ بدع تقي الدين احمدبن تيمية فأحياها؛ و هي تحريم التوسل بالنبي و تحريم السفر لزيارة قبر الرسول و غيره من الأنبياء و الصالحين بقصد الدعاء هناك رجاء الإجابة من الله،
و تكفير من ينادي بهذا اللفظ: يا رسول الله أو يا محمّد أو يا علي ... (1)... او با دعوتى ظهور كرد كه با افكارى مخلوط بود كه گمان مىكرد از قرآن و سنت است. او كسى بود كه بدعتهاى تقى الدين احمد بن تيميه را گرفته و آنها را احيا نمود؛ از قبيل تحريم توسل به پيامبر (ص) و تحريم سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) و غير او از انبياء و صالحان به قصد دعا در آن مكان به اميد اجابت از جانب خدا، و تكفير كسى كه اينگونه ندا مىدهد: اى رسول خدا! اى محمّد! اى على! ...
او درباره معتقدات وهابيان مىگويد:
ومن معتقداتهم الباطلة المهلكة لهم انّهم يعتقدون بانّ كلّ من زار قبر سيدنا محمّد ليردّ عليه السلام و يتوسل به فانّهم يحكمون عليه بالكفر و الشرك؛ لاعتقادهم انّ الزيارة للقبر الشريف و ردّ السلام لساكنه و التوسل به عبادة للقبر، فويل لمن يعتقد ذلك، و لايوجد احد علي وجه الارض من المسلمين بل و من الكفّار جميعاً بان يعتقد مرتبة الألوهية او الربوبية في مخلوق قطّ ما عدا محمّد بن عبدالوهاب الذي اتخذ الهه هواه و اضلّه الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوة بتغييره و تحريفه للقرآن و الحديث مع تنقيصه الأنبياء و المرسلين و
1) المقالات السنية، ص 46.
الأولياء و الصالحين، و تنقيصهم تعمّداً كفر باجماع الأئمة الأربعة، و لاسيّما تنقيص سيّدنا محمّد، و انّ محمّد بن عبدالوهاب اصله من قبيلة تميم و هي اكبر قبيلة آذت الرسول ...
وانّ محمّد بن عبدالوهاب كان مغضوب الوالد و المشايخ والأهل، و كان يطرد من بلد اذا بدا وعظه و ارشاده و اظهار عقيدته الفاسدة ذليلا حقيراً مهاناً، الي ان وصل إلي بلد اهلها بادية و رعاة بهائم، و لايفقهون شيئاً في الدين، و اثر فيهم بهذه العقيدة و اضلّهم و تعاونوا معه، و بهم قد تمكن من نشر دينه الجديد و كفّره علماء مكّة و منع من الحجّ ... (1)از اعتقادات باطل و مهلك وهابيان آن است كه آنان معتقدند به اينكه هر كسى كه به زيارت قبر سيد ما محمّد (ص) رود تا بر او درود فرستاده و به او توسل جويد، او محكوم به كفر و شرك است؛ به جهت آنكه زيارت قبر شريف حضرت و ردّ سلام بر ساكن آن و توسل به او را عبادت قبر به شمار مىآورند. پس واى بر كسى كه چنين اعتقادى را دارد، و هرگز كسى از مسلمانان در روى زمين چنين اعتقادى را ندارد، بلكه حتى از كفّار كسى اين عقيده را ندارد كه مرتبه الوهيت يا ربوبيت براى مخلوق است، جز محمّد بن عبدالوهاب كه خداى خود را هواى نفسش قرار داده و خداوند او را با وجود علم گمراه كرده و بر گوش و قلبش مهر كرده و بر چشمش پردهاى قرار داده است؛ زيرا قرآن و حديث را تغيير و تحريف داده و به انبياء مرسلين و اوليا و صالحان نقص وارد كرده
1) صاروخ الغارة، صص 9- 11، چاپ سودان.
است، و مىدانيم كه نقص وارد كردن به آنها از روى عمد به اجماع امامان چهارگانه كفر است، خصوصاً وارد كردن نقص به آقاى ما محمّد. و نيز مىدانيم كه محمّد بن عبدالوهاب اصلش از قبيله تميم است، بزرگترين قبيلهاى است كه پيامبر (ص) را آزار داده است ...
آرى، محمّد بن عبدالوهاب مورد غضب پدر و اساتيد و اهل خود بود و هنگامى كه موعظهها و ارشادات و عقايد فاسدش اظهار مىشد او را از شهرى به شهر ديگر با ذلت و حقارت و اهانت طرد مىنمودند تا آنكه به شهر اهل خود رسيد كه همگى باديهِنشين و حيوان چران بودند و هيچ چيز از دين نمىدانستند، و لذا عقيده او در آنها تأثير گذاشته و آنان را گمراه كرد، و همگى او را در آن راه كمك كردند، و لذا با كمك و مساعدت آنها توانست دين جديد خود را منتشر كند. و در آن حال بود كه علماى مكه او را تكفير كرده و از حج منعش نمودند ...
او كه از علماى شافعى مصر است درباره وهابيان مىگويد:
اما وقد قام الوهابيون النجديون و اشياعهم الجاهلون في زماننا هذا بنشر الفتنة في دين الاسلام في كلّ مكان و انكار ما عليه عمل الأئمة الأعلام، فقد وجب علينا بيان اصلهم و السبب الداعي الي ابتداعهم، كما شرعنا بتوفيق الله في تأليف كتاب للردّ عليهم سمّيناه به «ضلالات الوهابيّين و جهالة المتوهبين» ...
والوهابيون قوم من اجلاف العرب و حمقاهم، اتباع محمّد بن
عبدالوهاب النجدي المشرقي المبتدع الضالّ المضلّ، اتبعه حينما نشر مبادءة السخيفة فيهم تبعيّة عمياء، و ليس عندهم يومئذ من قوّة التكفير الصحيح و لامن المرونة السياسية ...
نشأ بين ابوين صالحين، بل كان والده الشيخ عبدالوهاب مع صلاحه من خيرة العلماء الأجلّاء المحبين للعلم و نشره ... و من اجل هذا انفد ولده محمد المذكور الي مدينة الرسول ليأخذ العلم عن شيوخها، فمكث فيها ذلك الولد النحس مدة غضب الله عليه فيها و نفت المدينة خبثها، فتلقي الي مكّة المكرمة يتلقي دروس العلم عن شيوخها و لازم من افاضلهم الشيخ محمّد بن سليمان الكردي و الشيخ محمّد حياة السندي الحنفي، الّا انّ شيوخه في كل زمان و مكان كانت تلهج بذمه و السخط عليه و التحذير منه؛ لما عرفوا فيه من الحاد و مروق بيّنين واضحين ... (1)آگاه باشيد كه وهابيان نجدى و پيروان جاهل آنها در اين زمان به گسترش فتنه در دين اسلام در هر مكان قيام كرده و آنچه را كه ائمه اعلام بر آن اجماع كرده انكار مىكنند. و لذا بر ما واجب است كه اصل آنها را بيان كرده و انگيزه بدعتِگذارى آنها را براى مردم بازگو كنيم، همانگونه كه به توفيق خدا شروع به تأليف كتابى در ردّ آنها كرده و نام آن را «ضلالات الوهابيين و جهالة المتوهبين» ناميديم ...
وهابيان گروهى از عربهاى بىِفرهنگ و احمقاند كه از محمّدبن عبدالوهاب، نجدى مشرقى، بدعتگذار، گمراه و گمراهكننده پيروى
1) مقدمه كتاب «نوراليقين فى مبحث التلقين»، صص 3- 5، چاپ مصر، 1319 ه. ق.
ص84
مىكنند، و هنگامى كه اصول نادرست خود را در ميان آنان منتشر كرد مردم از او كوركورانه تبعيت نمودند، و آنان در آن روز قدرت تفكّر صحيح و درك سياسى قوى نداشتند ... محمّد بن عبدالوهاب از پدر و مادر صالح به دنيا آمد، بلكه پدرش شيخ عبدالوهاب با صالح بودنش از علماى اخيار و جليل القدر و دوستدار علم و نشر آن بود ... و لذا فرزندش محمّد را به مدينه پيامبر (ص) فرستاد تا كسب علم از اساتيد آن ديار نمايد. آن فرزند نحس در آن ديار مدتى درنگ كرد، ولى خداوند بر او در آن شهر غضب نمود و مدينه خود را از لوث وجود خبيث او پاك كرد، و لذا به سوى مكه مكرّمه رفت و دروس علم را از اساتيد آن ديار فراگرفت و با بزرگان آن شهر امثال شيخ محمّد بن سليمان كردى و شيخ محمّد حيات سندى حنفى ملازم شد، ولى اساتيد او در هر زمان و مكان صريحاً او را مذمت و سرزنش كرده و از او به غضب مىآمدند و مردم را از او برحذر مىداشتند؛ زيرا در وجود او آثار الحاد و خروج از دين به طور آشكار و واضح مىيافتند ...
او مىگويد:
الوهابية فرقة منسوبة إلي محمّد بن عبدالوهاب. و ابتداء ظهور محمّد هذا كان سنة 1143 ه. ق، و انّما اشتهر امره بعد الخمسين، فاظهر عقيدته الزائفة في نجد، و ساعده علي اظهارها محمّد بن سعود امير الدرعية بلاد مسيلمة الكذّاب، مجبراً اهلها علي متابعة
ص85
ابن عبدالوهاب هذا، فتابعوه. و مازال ينخدع له في هذا الأمر حي بعد حي من احياء العرب حتي عمّت فتنته، و كبرت شهرته ... (1)وهابيت فرقهاى است منسوب به محمّد بن عبدالوهاب كه ابتدا ظهور او در سال 1143 ه. ق است، و امرش بعد از سال پنجاه مشهور گشت. او عقيده باطل خود را در «نجد» ظاهر نمود و محمّد بن سعود امير «درعيه» در شهرهاى «مسيلمه كذّاب» او را در آن عقايد مساعدت كرد و اهالى آن شهرها را بر پيروى ابن عبدالوهاب مجبور نمود و مردم نيز از او پيروى كردند، و همين طور قبيلههاى عرب يكى پس از ديگرى گول او را خوردند تا آنكه فتنه او فراگير شده و شهرتش همه جا را گرفت ...
او همچنين مىگويد:
... و ممّن اخذ عنه في المدينة: الشيخ محمّد بن سليمان الكردي و الشيخ محمّد حياة السندي، و كان الشيخان المذكوران و غيرهما من المشايخ الذين اخذ عنهم يتفرّسون فيه الغواية و الإلحاد و يقولون: سيضلّ الله تعالي هذا و يظلّ به من اشقاه من عباده. فكان الامر كذلك، و كانابوه عبدالوهاب- و هو من العلماء الصالحين- يتفرّسفيه الإلحاد و يحذّر الناس منه، و كذلك اخوه الشيخ سليمان ... (2)... از جمله كسانى كه محمّد بن عبدالوهاب در مدينه از او علم
ص86
فراگرفته شيخ محمّد بن سليمان كردى و شيخ محمّد حيات سندى است. اين دو استاد و ديگر كسانى كه او از آنان علم فرا گرفت همگى در او گمراهى و الحاد را به زيركى فهميدند و مىگفتند: زود است كه خداوند متعال او را گمراه كرده و افراد شقى از بندگانش را به سبب او گمراه سازد. و همين طور نيز اتفاق افتاد. و نيز پدرش عبدالوهاب كه از علماى صالح بود و برادرش شيخ سليمان به زيركى در او الحاد را يافته بودند و لذا مردم را از او برحذر مىداشتند ...
باز مىگويد:
قاتل الله الوهابية، انّها تتحرّي في كلّ امر تكفير المسلمين ممّا يثبت انّ همّها الأكبر هو تكفيرهم لاغير، فتراها تكفّر من يتوسّل الي الله تعالي بنبيّه و يستعين باستشفاعه الي الله تعالي علي قضاء حوائجه، و هي لاتخجل اذ تستعين بدولة الكفر علي قضاء حاجتها التي هي قهر المسلمين و حربهم و شق عصاهم. (1)خداوند وهابيت را بكشد كه در هركارى شروع به تكفير مسلمين مىكنند، گويا بزرگترين همّتشان تكفير مسلمانان است. و لذا آنان را مىبينى كه افرادى را كه به پيامبر خدا (ص) توسل كرده و از شفاعت او در حاجاتشان نزد خداوند كمك مىگيرند را تكفير مىنمايد. آنان خجالت نمىكشند كه چگونه از دولت كفر در بر آورده شدن حاجاتشان كمك مىخواهند، دولتى كه با مسلمانان دشمن بوده و با آنان در جنگ است و درصدد پراكنده كردن آنان مىباشد.
1) الفجر الصادق، ص 73.
كتابنامه * قرآن كريم.
تاريخ المملكة العربية السعودية، عبدالله الصالح العثيمين، رياض، مكتبة الابيكان، 1419 ه. ق.
تاريخ نجد، عبدالله فيلبى، بيروت، المكتبة الاهلية.
تبيين الحق و الصواب بالردّ على اتباع ابن عبدالوهاب، محمد توفيق سوقية الدمشقى، شام، مطبعة الفيحاء.
التنديد بمن عدّد التوحيد، حسن بن على سقاف شافعى، چاپ دوم، دار الامام النووى، 1413 ه. ق.
التوسل بالنبى والصالحين، ابوحامد بن مرزوق، چاپ استانبول، 1984 م.
خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام، طبع استانبول، 1986 م.
خلاصة الكلام فى بيان امراء البلدالحرام، چاپ مصر.
داعية وليس نبياً، حسن بن فرحان مالكى، دار الراضى.
الدرر السنية، احمد بن زينى دحلان.
الدرر السنية، عبدالرحمن بن محمد نجدى، چاپ هفتم، 1425 ه. ق.
ص88
دعاوى المناوئين، عبدالعزيز محمد بن على، چاپ اول، دار الوطن للنشر، 1412 ه. ق.
دعايات مكثفة ضد الشيخ محمد بن عبدالوهاب، هند، مكتبة الفرقان.
السحب الوابلة على ضرائح الحنابلة، مجلة العرب، سال 12، ج 9 و 10.
صاروخ الغاره، شيخ محمد طاهر يوسف تيجانى مالكى اشعرى، چاپ مصر.
علماء نجد خلال ستة قرون، عبدالله بن عبدالرحمن بن صالح البسّام، مكه مكرمه، چاپ اول، مكتبة النهضة الحديثة، 1398 ه. ق.
عنوان المجد، ابن بشر نجدى، رياض، مكتبة الرياض الحديثه.
الفجر الصادق فى الرد على الفرقه الوهابية المارقه، جميل صدقى الزهاوى، چاپ مصر، 1323 ه. ق.
مصباح الانام وجلاء الضلام فى ردّ شبه البدعى النجدى التى اضل بها العوام، علوى بن احمد بن حسن حداد، مصر، المطبعة العامرة، 1325 ه. ق.
النصوص الاسلامية فى الردّ على مذهب الوهابية، چاپ مصر، 1922 م.
نور اليقين فى مبحث الثقلين، شيخ عبد بن الحاج وصيف، چاپ مصر، 1319 ه. ق.