ghaemiyeh.com
سرشناسه : محسنزاده، محمدعلي، ۱۳۲۳- ،گردآورنده و مترجم.
عنوان و نام پديدآور : سر نينوا، زينب كبري عليهاالسلام/ترجمه و تاليف محمدعلي محسنزاده.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : ۲۳۸ ص.
شابك : ۱۵۰۰۰ريال :978-964-540-163-2
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه: ص. [۲۲۵] - ۲۳۸؛ همچنين به صورت زيرنويس.
مندرجات : ص.[۱۷] - ۷۴ زينب كبري عليهمالسلام در تاريخ اسلام / تهيه و تنظيم بعثه مقام معظم رهبري در كشور سوريه.-ص. [۷۷] - ۱۱۰ زينب كبري عليهمالسلام عقيله خاندان وحي و نبوت / نوشته عبدالحسين شرفالدين.-ص.[۱۱۴] - ۲۱۴ زينب كبري عليهمالسلام قافله سالار كاروان خورشيد / تحقيق محمدعلي محسنزاده.
موضوع : زينب (س)، بنت علي (ع)، ۶-۶۲ ق.
موضوع : شعر مذهبي -- قرن ۱۴.
رده بندي كنگره : BP۵۲/۲/ز۹م۲۷ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۷۴
شماره كتابشناسي ملي : ۱۵۴۶۹۹۵
در تاريخ اسلام بانويى به عظمت «زينب كبرى (عليها السلام)» كمتر مىتوان يافت. پس از مادرش فاطمه زهرا (عليها السلام) و جدّهاش خديجه كبرى (عليها السلام) يگانه بانوى قهرمان تاريخ اسلام است كه در دفاع از دين و مذهب، نام خود را بر تارك تاريخ ثبت كردهاست.
معرفت والاى او در شناخت وظيفه، عقيده استوار او در انجام تكليف، و مواضع هوشمندانه او در اجراى وظيفه، او را به بانويى بىنظير، مبدّل ساخته است. اين درست كه او زن است، اما زنى كه تاريخ، مشحون از پايمردىهاى اوست! او يك زن است اما زنى كه مردانگى، از او پايمردى وصلابت و شهامت آموخته است.
آرى! از دختر على مرتضى و فاطمه زهرا (عليها السلام) جز اين انتظار نمىرود.
يزيد بن معاويه كه سرمست از پيروزى ظاهرى خود در جنگ كربلا است، بر زينب نهيب مىزند كه «پدر و برادر تو از دين خارج شدند!» اما زينب كه گويا هيچ داغ نديده است آنچنان غرّاء و فصيح سخن مىراند و آنچنان باشهامت خطبه مىگويد كه خطابه و سخنورى على و شهامت او در دلها زنده مىشود:
«... اگرچه مصائب روزگار با من چنين كرد كه با تو سخن گويم، اما من ارزش تو را ناچيز مىدانم ... جاى بسى شگفتى است كه حزب خدا به دست حزب شيطان كشته شوند، و خون ما از پنجههاى شما بچكد، پارههاى گوشت بدن ما از دهان شما بيرون بيفتد و آن بدنهاى پاك و مطهر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند و گذرگاه دام و ددان قرار گيرند ...!»
زينب در سايه معرفت برگرفته از تربيت در بيت وحى، به اين دانش رسيده است كه، آنچه توانست امام حسين (ع) را بكشد، يزيد نبود، بلكه فرهنگى بود كه سردمدارش در آن زمان، يزيد بود. امام حسين (ع) هم يك نفر نبود كه به دست يزيد كشته شد؛ بلكه سردمدار فرهنگ مقابله با پوچى و باطل در آن زمان بود. فرهنگى كه از سقيفه آغاز شد و سرانجام كارش به قتل امام حسين (ع) كشيده شد. بنابراين نه فقط قافله سالارى كاروان اسراى كربلا را به دوش كشيده است كه او سفير و پيامرسان نهضت حسينى است به تمامى نقاط كشور اسلامى و مردم مسلمان نام!
آرى! اگر زينب نبود، كربلا در كربلا مىماند و نهضت حسينى آن
ذبح عظيم (1)در پس كوه فتنهها، در پس طوفان حوادث و سيلابهاى روزگار غدار، در پس نقشههاى شوم ياوهگويان و خرافهپرستان بىدين؛ بلكه ضد دين، گم مىشد. زينب است كه نداى حسينى (ع) را در گذر تاريخ به گوش تمامى عالميان رسانده است. ندايى كه به شهادت دوست و دشمن، باعث احياى مسلمين و بقاى اسلام گرديد. به سه نمونه از سخنان مستشرقين درباره پيام عاشورا توجه كنيد:
پروفسور براون مىگويد:
«... گروه شيعه يا طرفداران على (ع) به قدر كافى، هيجان و از خود گذشتگى نداشتند؛ امّا پس از رخداد عاشورا، كار دگرگون شد. تذكار زمين كربلا، كه به خون فرزند پيامبر، آغشته بود و يادآورى عطش سخت وى و پيكرهاى نزديكانش كه در اطراف او روى زمين ريخته بودند، كافى بود كه عواطف سستترين مردم را به هيجان در آورد و روحها را غمگين كند، چنان كه نسبت به رنج و خطر حتى مرگ، بىاعتنا شوند». « (2)
نيكلسن مىگويد:
«حادثه كربلا، حتى مايه پشيمانى و تأسف امويان شد؛ زيرا اين واقعه، شيعيان را متّحد كرد و براى انتقام حسين همصدا شدند وصداى آنان در همه جا و مخصوصاً به نزد ايرانيان، كه مىخواستند از نفوذ عرب آزاد شوند، انعكاس يافت». (3)
فيليپ مىنويسد:
«فاجعه كربلا، سبب جان گرفتن و بالندگى شيعه و افزايش هواداران آن مكتب گرديد، به طورى كه مىتوان ادعا كرد كه آغاز حركت شيعه و ابتداى ظهور آن، روز دهم محرّم بود». (1)
و زينب، سفير اين نهضت است در مسيرى كه از كربلا تا شام به دست يزيديان و براى شكست روحى كاروان حسينى و هتك حرمت حسين (ع) طراحى شده بود؛ اما به شكست نهايى كفر تبديل گرديد. به قول استاد كمال السيد:
«يزيد در مقابل منطق سرخ زينب (عليها السلام) همچون مگس، كوچك و ناچيز شده بود و شايد براى نخستين بار بود كه باور كرد حسين (ع) هنوز زنده است. هنوز در كربلا مىجنگد و نزديك است كه به دروازههاى دمشق برسد!» (2)
آرى! اين سنت جاريه خداوند است كه يزيديان در طول تاريخ با تدبيرهاى خود به دنبال «خاموش كردن نور الهى» (3)باشند؛ اما تقديرات خداوندى، همه آنها را با «مكر ى» (4)به يكجا نابود و «جُفاء» (5)مىكند و كلمه حق همواره سربلند خواهد بود (6)كه همو وعده داده است كه نور
خود را تمام و كامل خواهد كرد.
سخن را با كلامى جانفزا از رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آيتالله العظمى امام خامنهاى دامت بركاته در خصوص نقش حضرت زينب (عليها السلام) در حفظ اسلام پايان مىدهيم:
«تلاش حضرت زينب (عليها السلام) فقط اين نيست كه از امام بيمارى، در كربلا، حراست و پرستارى كرده است. حضرت زينب از روح كلّى اسلام و جامعه آن روز مسلمين، پرستارى كرد؛ پرستارىِ بزرگ او آنجاست. حضرت زينب در مقابل يك دنيا بدى، ظلم، بىانصافى، حيوانصفتى و قساوت، يكتنه ايستاد. و با اين ايستادگى، توانست از روح كلّى اسلام حراست و پرستارى كند. همچنان كه مىگوييم امام حسين (ع) اسلام را حفظ كرد، مىتوانيم دقيقاً ادّعا كنيم كه حضرت زينب (عليها السلام) هم با ايستادگى خود، اسلام را حفظ كرد. اين ايستادگى، يك رمز و راز و يك عامل اصلى است.» (1)
به اميد روزى كه با تحقق وعده الهى، زمين به دست تواناى منجى آخر، آن وارث توحيد ابراهيمى، يد بيضاى موسوى، عصاى عيسوى و بشارت محمدى (ص)، بهصالحان و نيكان برسد- ان شاء الله.
كتاب حاضر مشتمل بر سه فصل است كه فصل اول آن تحت عنوان «حضرت زينب در تاريخ اسلام» و فصل دوم آن، مقاله «عقيلة الوحي» نوشته علامه سيد عبدالحسين شرفالدين بهصورت عربى توسط
1) ديدار رهبر معظم انقلاب با پرستاران، روز پرستار، ميلاد حضرت زينب س، 22/ 8/ 1370
معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظم رهبرى در سوريه تهيه و منتشر گرديد. اين دو فصل توسط اينجانب ترجمه و به ضميمه فصل سوم «زينب كبرى قافله سالار كاروان خورشيد»، تحت عنوان كتاب حاضر در اختيار علاقمندان قرار گرفته است.
قم مقدسه- محمد على محسنزاده
عيد سعيد فطر 1428 ه. ق
مهرماه 1386 ه. ش
حضرت زينب (عليها السلام) نوه پيامبر گرامى اسلام (ص) و دختر امام على (ع)، وصى اوست؛ بنابراين جدّ او سيد پيامبران و پدرش سيد اوصيا است. مادر آن بانوى مكرّمه، حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) برترين زنان عالم است و حسن و حسين (عليهما السلام) دو سرور جوانان اهل بهشت، برادرانش مىباشند.
زينب (عليها السلام) كه تربيتيافته اين بيت عالىمقام است، بيشتر عمر خود راصرف اسلام و عظمت آن ساخت و در مأموريت امام حسين (ع) شريك او بود. اقدامات او بخشى از تاريخ اسلام را رقم زده است. اقداماتى كه همه براى اقامه حق و عدالت، و بركندن ريشه ظلم و فساد بوده است. او با اين فعاليتهاى چشمگير، اسلام را يارى كرد و موجب عزت و افتخار مسلمين در طول تاريخ شد.
تمام ويژگىهاى نيكو و همه خصلتهاى زيبا در آن بانوى
بزرگوار جمع شده بود و از او در «شرف»، «عفت»، «كرامت» و در «همه ويژگىهاى لازم براى عزت و سربلندى يك بانوى مسلمان» نمونهاى والا ساخته است.
در افتخار زينب (عليها السلام) همين بس كه جايگاه عالى او را در تحكيم و ادامه نهضت حسينى ملاحظه كنيم. حضور مثبت و اثرگذار او در حماسه عاشورا، اعم از روز عاشورا و سراسر آن نهضت، او را به الگوى مجاهدان راه خداوند در طول تاريخ مبدل ساخته است.
تاريخ، پس از حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) و خديجه كبرى (عليها السلام) بانويى بزرگتر، باشخصيتتر، راسختر، و باايمانتر از زينب كبرى (عليها السلام) به خود نديده است. او به همراه اهل بيت پيامبر، با تكيه بر سلاحصبر، استقامت و تسليم به قضاى خداوند، مصيبتهاى سختى را تحمل كرده است كه كوه را از جاى برمىكند!
دختر اميرمؤمنان در راه حفظ اسلام و اصول و قوانين اين آيين آسمانى، به مبارزه با ظلم و استبداد برخاست و در اين راه مصيبتهاى فراوان و سنگينى را بر جان خريد و در نتيجه بدان مقام رسيد كه در راه نبرد با ستم و استقرار عدالت بر روى زمين، به الگوى بىهمتاى زنان مسلمان مبدل گشت.
نسل امروز ما نيازمند بررسى مجدد شخصيت عظيم حضرت زينب (عليها السلام)- آن بانوى عالم و مجاهد- است تا در پرتو شناخت شخصيت نمونه وى- كه برخاسته از ويژگىهاى اسلامى است- الگويى براى زن
مسلمان طراحى شود.
درك كامل زندگى، سيره و عظمت قهرمان كربلا و بانوى بيت نبوت و امامت، حضرت زينب كبرى (عليها السلام) بسيار مشكل است. ما در اين كتاب كوشيدهايم چشماندازى به برخى از حقايق تاريخى زندگى آن بانوى مكرّم- كه يافتن آن در كتب موجود دشوار است- داشته باشيم.
هدف نهايى اين مجموعه، ارائه مطالبى از زندگينامه حضرت زينب كبرى (عليها السلام) براى آشنايى جويندگان و زائران حرم آن بانوى مكرّمه، با زندگى و شخصيت او، و افزايش بعد معرفت دينى آنان است، بلكه زيارتشان، زيارتى عارفانه باشد.
البته ادعا نمىكنيم كه كارى كامل ارائه كردهايم؛ بلكه پژوهشى ناچيز در تبيين برخى زواياى مهم زندگى آن بانوى گرامى انجام دادهايم و از خداى متعال خواهانيم كه اين اثر موجز، با يافتن جايگاه خود در مجموعه پژوهشهاى اسلامى، نقش خود را به عنوان كتابى كه در محتواى آن از مصادر تاريخى معتبر استفاده شده است، ايفا كند.
بر خود لازم مىدانيم از محضر انور محقق فاضل، شيخ محمد هادى يوسفى غروى دام عزه- كه اين كار با عنايت ايشان در حل مسائل و مشكلات تاريخى سيره زندگانى آن بانو به انجام رسيد- تشكر كنيم.
همچنين تلاشهاى وافر تمامى دستاندركاران گروه تحقيق و پژوهش بخش فرهنگى- آموزشى دفتر مقام معظم رهبرى دام ظله در چاپ و نشر كتاب بهصورت حاضر را ارج مىنهيم و از خداوند متعال
خواهانيم بهترين پاداشها را نصيب ايشان فرمايد؛ انه سميع قريب مجيب الدعاء.
پس از پايان يافتن كار تأليف كتاب حاضر (حضرت زينب در تاريخ اسلام) كميته بزرگداشت امام سيد عبدالحسين شرف الدين (قدس سره) بذل لطف كردند و يكى از مؤلفات ايشان درباره زندگى حضرت زينب (عليها السلام) را براى ما ارسال كردند.
اين كتاب، رساله كوچكى به نام «عقيلة الوحي» است كه امام شرفالدين به مناسبت ساخت ضريح جديد، توسط نيكوكاران ايرانى و اهداى آن به مرقد حضرت زينب كبرى (واقع در روستاى سيده زينب در حوالى شهر دمشق) در سال 1344 ه-. ق، آن را تأليف كرده است.
اين رساله موجز، اطلاعات ارزشمندى از زندگىنامه حضرت زينب (عليها السلام) و جايگاه والاى او و موضعگيرىهاى مهمش در حادثه كربلا و وقايع پس از آن را دربردارد. ضمناً مرحوم شرف الدين در اين رساله، به عملكرد نيكوى ايرانيان در خدمت به اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) در طول تاريخ به ويژه به اهداى اين ضريح شريف از سوى آنان پرداخته است.
بنابراين مناسب ديديم كه آن رساله را به كتاب حاضر بيفزاييم و خوانندگان ارجمند را با يكى از مؤلفات امام سيد عبدالحسين شرفالدين- كه بر عموم مردم پوشيده مانده بود- آشنا سازيم.
اميدواريم اين فعاليت، سهمى در بزرگداشت آن عالم نستوه و
خدمات ارزشمند او به دين و مذهب داشته باشد. عالمى كه امام خمينى (قدس سره) در حق او فرمودند: «او هشام بن حكم زمان بود» و امام خامنهاى حفظه الله نيز او را «مايه مباهات مسلمانان و شرف دين» توصيف فرمودند.
در پايان از خداوند متعال خواهانيم، همگان را در خدمت به اسلام و مسلمين و عمل به آيين سيد پيامبران و ولايت اهل بيت طاهرينش (عليهم السلام) موفق فرمايد. وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين.
معاونت فرهنگى و آموزشى
بعثة مقام معظم رهبرى- سوريه
پنجم جمادى الاول 1426 ه. ق
سالروز ولادت حضرت زينب (عليها السلام)
زينب (س) قبل از واقعة كربلا
آنچه پيش روى شماست، سرگذشت قهرمان كربلا و شريك حضرت سيد الشهداء امام حسين (ع) در به سرانجام رساندن نهضت مقدسش، بانوى برگزيده، حضرت زينب كبرى (عليها السلام) بنت على بن ابىطالب (ع) است.
چرا زينب (عليها السلام) در تاريخ اسلام داراى چنين جايگاه بلندى نباشد در حالى كه تربيت شده بيت نبوت و امامت است؛ جدّش حضرت محمد مصطفى (ص)، پدرش على مرتضى (ع) و مادرش فاطمه زهرا (عليها السلام) است.
مناسب است كه قبل از آشنايى با شخصيت آن بانوى بزرگوار، نگاهى گذرا به زندگى پدر و مادر گرامىاش داشته باشيم.
در قدر و منزلت امير مؤمنان، سيد اوصيا، پيشواى پرهيزكاران،
رهبر روسپيدان «-(1)»، حضرت على بن ابى طالب (ع) چه مىتوان گفت؟!
از پيامبر گرامى اسلام (ص) روايت شده است كه درباره آن امام همام فرمودهاند:
«لو كانَ البَحرُ مِداداً و الأشجارُ أقلاماً و أوراقُها قِرْطاساً، و الجنُّ و الإنسُ كُتّاباً، لما احْصوا مَناقِبَهُ»؛ «- (2)
كراجكى در الكنز: 128؛ خوارزمى در المناقب: 2؛ كنجى در كفآية الطالب: 251؛ حموينى در فرائد السمطين: 1/ 16؛ وعسقلانى در لسان الميزان: 5/ 62؛ ذهبى در ميزان الاعتدال: 3/ 467 همگى به نقل از ابن شاذان. همچنين در كتاب شريف بحارالأنوار: 40/ 70 ح 105 از كنز؛ در كشف الغمه: 1/ 111؛ والطرائف: 138 ح 216؛ و حليه الأبرار: 1/ 289؛ ينابيع الموده: 121، و غآية المرام: 493، ح 1 همگى از الخوارزمى. و خوارزمى نيز در المناقب: 235 از معجم الطبرانى؛ در بحارالانوار: 40/ 49 ضمن ح 85 از كشف الغمه، و درص 74، ح 110 از الطرائف ودرص 75، ح 113؛ وأرجح المطالب: 11، وينابيع الموده: 241 از الفردوس ديلمى. و خزاعى در أربعين ح 38 خطى؛ ومصباح الأنوار: 121 خطى، و تأويل الآيات: 888 ح 13؛ عطاء الله شيرازى در الأربعين؛ و أرجح المطالب: 98 از حافظ همدانى در مناقب؛ ينابيع المودة: 122 از سعيد بن جبير و نهايتاً همدانى در مودة القربى: 55 به نقل از عمر بن الخطاب- مترجم.
اگر درياها مركب، درختان قلم، برگهاى درختان ورق، و جن و انس نويسنده شوند، نمىتوانند فضيلتهاى او را به شماره درآورند».
نوه ابن جوزى حنبلى دمشقى، از مجاهد، غلامِ ابن عباس نقل كرده
1) « قائد الغرّ المُحجّلين»
2) كراجكى قرن چهارم هجرى،« كنز الفوائد»، ج 1،ص 280؛ قابل ذكر است كه كراجكى در كنز الفوائد، روايت را با اين الفاظ آورده است:« لو أن الغياض أقلام، والبحر مداد، والجن حساب، والانس كتاب ما أحصوا فضائل على بن أبى طالب ع»؛ اين روايت زيبا، در كتب مرجع زيادى نقل شده است كه فهرستى از آنها را ارائه مىكنيم:
است: مردى به ابن عباس گفت: آيا گمان مىكنى فضائل على (ع) به سه هزار برسد؟ ابن عباس پاسخ داد: اگر درختان قلم، درياها مركب، جنيان و انسانها حسابدار و نويسنده شوند، بازهم فضائل على بن ابى طالب (ع) به شماره درنمىآيد! «-(1)
نظر امام شافعى (محمد بن ادريس- متوفى 304 ق) را در مورد حضرت على (ع) پرسيدند، پاسخ داد:
چه بگويم درباره كسى كه دوستانش مناقب او را از ترس، و دشمنانش از حسد، مخفى داشتهاند؛ و در اين ميان، آنچه كه ظاهر شده است زمين و آسمان را پر كرده است!
يكى از عالمان جبل عامل، گفته او را اين چنين به نظم درآورده است:
ولقد كَتَمَتْ آثارَ آلِ محمّدٍ مُحبّوهُم خَوفاً و أعدائُهُم بُغضاً
فأُبرِزَ مِنْ بينِ الفَريقَينِ نَبْذةٌ بها مَلأ اللهُ السماواتِ و الارضا (2)
1- اخبار آل رسول را دوستانشان از روى ترس و دشمنانشان از روى دشمنى مخفى داشتند.
2- از ميان دو گروه، گوشهاى از آن [اخبار] ظاهر شد و خداوند كرانههاى آسمانها و زمين را با آن پر كرد!
از شاعر مشهور، ابوالطيب متنبى (1)
طبق نظر مؤلفان« الذريعه» و« اعيان الشيعه» جلد هشتم و نهم، متنبى شيعه بوده است. متأسفانه اين دو بيت شعر در چاپهاى فعلى، از ديوان متنبى حذف شده است در حالى كه در چاپهاى قبلى،« برقوقى» اين دو بيت را در شرح ديوان او، نقل و شرح كرده است.
متنبى را حكيم و فيلسوف نيز مىگويند چرا كه اشعار وى مشتمل بر حِكَم بسيارى است چنانچه ابيات متعددى از اشعار او در ميان مردم به عنوان ضرب المثل شهرت يافته است. گاهى خطباى شهير فارسى زبان نيز به اشعار او استناد مىكنند.
متنبى كوفى الأصل است اما سفرى به ايران نيز داشته است و از اهواز و شيراز ديدن كرده است و دو ماه نزد كاتب ابن العميد وزير، و سه ماه نيز نزد عضدالدوله اقامت كرده است.
اشعارش نه تنها در جهان عرب بلكه ميان ادبا و شعراى ايرانى نيز جايگاهى والا دارد. شاعر شيرين سخن پارسى، سعدى شيراز، در موارد متعددى متأثر از اين شاعر تازى است كه رسالهها و مقالههاى متعددى در بيان اقتباسهاى سعدى از متنبى به نگارش درآمده است. طرفه آنكه هر دو شاعر، قرنهاست كه بر تارك ادبيات پارسى و تازى مىدرخشند و زيبايى شعرهايشان چشمها را مسحور ساخته است. متنبى را در جهان عرب مىتوان همچون سعدى براى فارسزبانها دانست. براى آشنايى بيشتر با زندگىنامه و شعر او به كتب تاريخ ادبيات عرب از قبيل« عمر فروخ» و« فاخورى» و نيز مقدمه« شرح برقوقى بر ديوان متنبى» مراجعه كنيد- مترجم.
پرسيدند: چرا اشعارى در مدح على (ع) نمىسرايى؟ پاسخ داد:
1) ابوالطيب متنبى 304- 353 هق، از نوابع بىبديل شعر عربى و يكى از مشهورترين شعراى عصر عباسى يكى از عصور پنجگانه تاريخ ادبيات عرب است. ديوان اشعار اين شاعر نامى، بيش از پنجاه بار به دست بزرگترين اديبان عرب، شرح و چاپ شده است و همچنان در ميان عالمان و ادباى جهان عرب و طلاب و دانشجويان زبان و ادبيات عرب، مطالعه و شرح آن از رونق خاصى برخوردار است. برخى از اشعارش در نهايت برخوردارى از الفاظ و تراكيب سهل، آنچنان خيرهكننده و زيبا سروده شده است كه انسان را به عوالم خيال شعرى سوق مىدهد، و گاه اشعارش آنچنان پيچيده و غامض مىشود كه به قول فاخورى در« تاريخ الادب العربى» دانستن نحو، لغت و بيان ما را در فهم آن يارى نمىكند و براى درك عمق معانى و زيبايىهاى نهفته در آن بايد نقد ادبى و فلسفه شعر را نيز بدانيم. زيباترين اشعارش« مدائح» اوست
فَتَركْتُ مَدحِي لِلوَصِيِّ تَعَمُّداً إذ كانَ نوراً مُستطِيلًا (1)شامِلًا
و إذا اسْتَطالَ الشَيءُ قامَ بِنَفْسِهِ وصِفاتُ ضَوءِ الشمسِ تَذْهَبُ باطلًا «كراجكى،(2)- مدح وصى پيامبر اسلام را عمداً ترك كردهام؛ چرا كه آن حضرت، نورى فراگير و دامنهدار است.
2- آنچه فراگير باشد، بر روى پاى خود مىايستد؛ همانگونه كه توصيف نور خورشيد، كارى بيهوده است.
آن حضرت از «اهل بيت» پيامبر (ص) مىباشد كه قرآن كريم به طهارت آنان در آيه تطهير شهادت داده است.
طبرى از پيامبر گرامى اسلام (ص) به نقل از همْدان يمن «(3)
به نقل از
1) در منابع ديگر« مستقلًا» وارد شده است.- مترجم.
2) كراجكى،« كنز الفوائد»، ج 1،ص 281؛ برقوقى در« شرح ديوان متنبى» از نسخه واحدى، آن را نقل كرده است.
3) « ابوداود نفيع بن الحارث السبيعى الهمدانى»« نقيع» و« ابوبكره» نيز گفته شده است مشهور به« ابوداود الاعمى»، از اصحاب بوده است و روايات متعددى از پيامبر اسلامص نقل كرده است كه در كتب معتبر شيعه و سنى نقل شده است. وى شيعه بوده است بنابراين سخنان متعددى عليه او گفته شده است، چنانكه عقيلى مىگويد:« كان يغلو فى الرفض»؛ ابن حجر به نقل از ابن عبدالبر تهذيب التهذيب، ج 10،ص 420 مىگويد« اجمعوا على ضعفه و كذبه بعضهم و اجمعوا على ترك الروآية عنه»؛ هندى در كنزالعمال در مواضع متعدد از جمله: ج 6،ص 475 مىگويد« و هو متروك» و بخارى مىگويد:« يتكلمون فيه لتشيعه»؛ علامه امينى/ در الغدير ج 3،ص 92، هنگامى كه شيعيان راوى حديث درصحاح اهل سنت را فهرست مىكند، نام او را نيز آورده است؛ علامه حلى در رجال خود ج 1،ص 262 ذكر روايات او را به عنوان« شاهد»صحيح مىداند« والذى اراه التوقف فى حديثه و يجوز أن يخرج شاهداً»- مترجم.
ابىحمراء همْدانى (1)آورده است:
«إنَّ النبِيَّ (ص) كانَ يَأتِي بابَ عليٍ و فاطِمَةَ (عليها السلام)، لِكلِّصَلاةٍ تِسعَةَ أشهُرٍ فَيُناديهِم: الصلاةُ يَرْحَمُكُمُ اللهُ، ثمَّ يَتْلو الآيَةَ: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا». (2)«پيامبر گرامى اسلام (ص) به مدت نه ماه، به وقت هر نمازى، پشت در خانه على (ع) و زهرا (عليها السلام) مىآمد و به آنان مىفرمود: خداى رحمتتان كند، وقت نماز است؛ سپس اين آيه را تلاوت مىكرد: همانا خداوند خواسته است كه شما اهل بيت را از هر پليدى دور گرداند و شما را پاك و پاكيزه سازد».
جزرى موصلى از انس بن مالك (3)
روايت زير را نقل كرده است:
1) بُرقى نقل مىكند كه« به او ابى حمراء فارسى نيز مىگويند»؛ وى خادم پيامبر گرامى اسلامص و از ياران امام على ع بوده است- مترجم.
2) ذيول تاريخ طبرى،ص 589؛ همچنين خوارزمى حنفى، المناقب،ص 60 آدرس آيه: احزاب: 33
3) انس بن مالك بن النضر بن ضمضم الانصارى الخزرجى مكنى به ابوحمزه، ده سال خادم پيامبرخداص بوده است و روايات زيادى 2286 روايت از جمله روايت ثقلين را از آن حضرت نقل كرده است كه مورد عنايت فريقين مىباشد. اما متأسفانه در مقابل دعوت امام على ع به حديث« غدير» شهادت نداد و به سبب نفرين آن حضرت به برص مبتلا شد و عهد كرد كه ديگر مناقب امام را مخفى نكند. شيخ طوسى، اخبار معرفه الرجال، ج 1،ص 247 او به سال 92 يا 93 هجرى وفات يافت. ر. ك: أسد الغابه، ج 1،ص 127؛ الإصابه، ج 1،ص 71؛ العبر، ج 1،ص 80، تذكره الحفاظ، ج 1،ص 44- مترجم
«انّ النبيَّ كانَ يَمُرُّ على بيتِ عليٍّ و فاطمةَ (عليها السلام) ستّةَ اشهُرٍ لِصلاةِ الصبحِ يُناديهِم: الصلاةُ يا اهلَ بيتِ محمدٍ، ثم يَتلُو الآيةَ»؛ (1)«پيامبر اسلام (ص) به مدت شش ماه، هنگام نمازصبح، پشت در خانه على و زهرا (عليها السلام) مىآمد و خطاب به آنان مىفرمود: [برخيزيد به] نماز! اى اهل بيت محمد (ص)؛ سپس آيه تطهير را تلاوت مىكرد».
ابن برّ اندلسى نيز در «استيعاب» از عايشه نقل كرده است:
ما رَأيتُ احداً أشبهَ كلاماً و حديثاً بالنبيِّ مِنْ فاطمةَ، و كانتْ اذا دَخَلَتْ عَلَيهِ قامَ إليْها فَرَحَّبَ بِها و قَبَّلَها، كما كانتْ هِي تَصنَعُ بهِ اذا دَخلَ عَلَيها، و ما رَأيتُ أحداً أصدقَ لَهجةً مِن فاطمةَ، فسُئِلَتْ: مَن كانَ أحبَّ الناسِ اليْهِ؟ فقالتْ: فاطمةُ. فقيلَ: فمِنَ الرّجالِ؟ فقالتْ: زوجُها، (2)و كنتُ جالسةً عندَ النبيِّ (ص) فجاءتْ فاطمةُ تَمشِي كَأنَّ مِشيَتَها مِشْيةُ النبيِّ، فقالَ لها: مرحباً بابْنَتِي، ثمَّ أجْلَسَها الى جانِبِه. (3)كسى را نديدم كه در گفتار و حديث از فاطمه (عليها السلام) به پيامبر (ص) شبيهتر باشد. هنگامى كه فاطمه بر پيامبر وارد مىشد، حضرت به پا مىايستاد، به او خوشآمد مىگفت و او را مىبوسيد. همانطور كه فاطمه هنگام ورود پيامبر، اين كارها را انجام مىداد. كسى را
راستگوتر از فاطمه نيافتم.
[از عايشه] پرسيدند: محبوبترين مردم نزد پيامبر كه بود؟ پاسخ داد: فاطمه. گفتند: از بين مردان چه؟ جواب داد: شوهرش. نزد پيامبر (ص) نشسته بودم كه فاطمه از راه رسيد در حالى كه همانند راه رفتن رسول خدا، راه مىرفت؛ پيامبر (ص) به او فرمود: دخترم خوش آمدى! سپس او را در كنار خود نشاند.
از امام باقر (ع) نقل شده است:
«تَزَوَّجَ عليٌ فاطمةَ في شهرِ رجب بَعدَ الهجرةِ بخمسةِ أشهُرٍ» (1)امام على (ع) پنج ماه پس از هجرت، در ماه رجب با حضرت زهرا (عليها السلام) ازدواج كرد.
ميوههاى اين ازدواج مبارك، امام حسن، امام حسين، ام كلثوم و زينب كبرى (عليها السلام) بودند. «- (2)
در نيمه رمضان سال سوم هجرى و تقريبا يك ماه قبل از غزوه احد، بزرگترين فرزند على و زهرا، حسن (ع) به دنيا آمد.
در سوم شعبان سال چهارم هجرى، نوه دوم پيامبر (ص)، امام سوم،
حسين (ع) متولد شد
سپسام كلثوم و پس از او نيز زينب كبرى، قدم به عرصه وجود نهادند.(1)
عُبيدلى نسّابه از عالمان قرن سوم هجرى نوشته است: «زينب در زمان حيات جدش (ص) به دنيا آمد» (2)بنابراين، ابن اثير جزرى موصلى، مؤلف كتاب «اسد الغابة» او را از «صحابيات» شمرده و گفته است: «كانت امرأة عاقلة لبيبة جزلة» ى عنى «بانويى عاقل، خردمند و نيكورأى بود» «(3)او به تاريخ تولد زينب (عليها السلام) اشارهاى نكرده است.
شهيد دستغيب (رحمه الله) در كتاب «زندگى حضرت زينب» و شهيد قاضى تبريزى (رحمه الله) (4)
در تعليقاتش بر كتاب استاد خود «كاشف الغطاء» به نام «الفردوس الأعلى» تاريخ تولد آن بانوى بزرگوار را پنجم جمادى الاولى ذكر كردهاند و در جمهورى اسلامى ايران نيز همين
1) حسينى جلالى، تاريخ اهل البيت:،ص 53؛ همچنين: ابن قتيبه متوفى: 276 ق، المعارف،ص 210
2) عبيدلى نسابه،« أخبار الزينبيات»
3) « أسد الغابه»؛ محدث قمى،« سفينه البحار»، ج 3،ص 497 به نقل از اسد الغابه
4) آيةالله سيد محمد على قاضى طباطبايى، متولد تبريز، امام جمعه تبريز و اولين شهيد محراب- در شهر تبريز به دست گروهك منافق« فرقان»- مىباشد، وى داراى مقام علمى بالايى بود و در مجلههاى عربى مختلفى در گستره جهان اسلام مقالات وى چاپ مىشد. از او 27 كتاب منتشر شده است و 33 كتاب منتشر نشده باقى مانده است. پس از شهادتش، امام خمينى« ره» پيامىصادر و در آن از او به عنوان« عالم مجاهد» نام برد. كتابخانه شخصى او مشتمل بر هزاران نسخه خطى منحصر به فرد بوده است كه از اجداد عالمش به او رسيده بود و برخى از كتب منتشره آن شهيد سعيد، تصحيحات همان كتب خطى كمياب است- مترجم.
قول مورد تأييد واقع شده است. (1)حسن محمد قاسم مصرى در كتابش با عنوان «السيدة زينب» آورده است: ايشان در ماه شعبان سال ششم هجرى، دو سال پس از تولد برادرش امام حسين (ع) متولد شده است. (2)
برخى ديگر از علما (3)، تولد ايشان ر ا در سال هفتم هجرى و پس از وفات خالهاش زينب كه حضرت زهرا (عليها السلام) بر بدن او نماز خواندند (4)دانستهاند.
در ميان بزرگان عرب، رسم بوده است كه به مادر بچههايشان احترام خاصى قائل بودند و او اين اجازه را داشته است كه فرزندانش را (اعم از دختر و پسر) خود، نامگذارى كند. (5)طبيعتاً حضرت زهرا (عليها السلام) نيز خواستهاند جهت حفظ نام و ياد خواهرانش «ام كلثوم» و «زينب»، دخترانش را به اين دو نام، نامگذارى كند.
1) به پاسداشت فداكارىهاى آن بانوى گرامى، در كشور ايران، اين روز به عنوان« روز پرستار» نامگذارى شده است
2) حسن محمد قاسم مصرى،« السيده زينب»،ص 20؛ در كشور مصر اين قول مورد پذيرش واقع شده است
3) همانند شيخ محمد هادى يوسفى غروى
4) استبصار، ج 1،ص 485، ح 6485؛ تهذيب، ج 3،ص 333، ح 1043
5) به شهادت تاريخ، اين نام را پيامبر گرامى اسلامص بر او نهاده است؛ در فصل سوم كتاب به اين مطلب اشاره شده است- مترجم
زينب كبرى (عليها السلام) تمامى ماجراهاى حين وفات پيامبر اسلام (ص) و حوادث پس از آن را به چشم ديده است. احتمال مىرود كه ايشان عليرغمصغر سنّش، به جهت نبوغ زودرسى كه داشت، آنها را درك كرده باشد.
داستانهايى از ايشان نقل شده است كه شاهد نبوغ فوقالعاده اوست؛ از جمله آنكه زينب در زمان كودكى، روزى در آغوش پدرش نشسته بود و پدر، مهربانانه، با اوصحبت مىكرد و به او گفت: دختركم! بگو «يك». زينب گفت: «يك»؛ پدر گفت: بگو «دو»، زينب اندكى ساكت شد و گفت: پدر جان! با زبانى كه يك گفتهام، نمىتوانم دو بگويم. امام (ع) او را به سينه چسباند و ميان چشمانش را بوسيد.(1)
براى اثبات نبوغ آن بانو، شاهدى گوياتر از نقل خطبه مشهور حضرت زهرا (عليها السلام) وجود ندارد؛ چرا كه ايشان در آن زمان- مطابق آنچه به عنوان تاريخ ولادتش پذيرفتيم- بيش از پنج سال نداشته است! « (2)
1) عيون اخبار الرضا ع،ص 258؛ اصول كافى، ج 2،ص 16
2) قابل ذكر است كه پس از ايراد خطبه مشهور حضرت زهرا س به جهت فرازهاى روشنگر اين خطبه در دفاع از حريم ولايت و امامت، و نيز به جهت وجود نكات ادبى و فصاحت و بلاغت خاص آن، در تاريخصدر اسلام همواره مورد توجه خاندان ائمه هدى: واقع شده است و ائمه، فرزندان خود را در زمان كودكى به حفظ كردن اين خطبه وا مىداشتند. به عنوان نمونه به كلام زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب بلاغات النساء،ص 12 دقت كنيد:« رأيت مشايخ آل أبى طالب يروونه عن آبائهم ويعلمونه أبناءهم وقد حدثنيه أبى عن جدى يبلغ به فاطمه على هذه الحكآية ورواه مشايخ الشيعه وتدارسوه بينهم»؛ بيان فوق را مرحوم مجلسى نيز در جلد 29 بحارالأنوار نقل كرده است.- مترجم
اولين خطبهاى كه حضرت زهرا (عليها السلام) در مسجد پدرش- مسجدالنبى (ص)- در حضور دو گروه انصار و مهاجرين ايراد كرده است، به اسناد مختلفى نقل شده است. شيخ ابوالفضل احمد بن ابى طاهر بن طيفور خراسانى بغدادى (م 280 ه- ق) در كتاب معروفش «بلاغات النساء»- قديمىترين اثرى كه در اين موضوع به ما رسيده است- برخى از آنها را چنين برشمرده است:
در «رافعه» (1)
مردى از مصر را ديدم كه جعفر بن محمد نام داشت، او گفت: پدرم به سند متصل خودش با چهار واسطه، از زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (عليهم السلام) از عمهاش زينب،- خواهر حسين بن على (عليها السلام)- نقل كرده است كه: هنگامى كه خبر تصميم ابوبكر مبنى بر باز پس گرفتن فدك از حضرت زهرا (عليها السلام) به او رسيد، چادر بر سر كرد و به اتفاق جماعتى انبوه از زنان همراه و گروهى ديگر از خانوادهاش از منزل
1) در كتاب مترجَم و برخى نسخ« رافعه» اما در بلاغات النساء و ديگر كتب اصيل« رافقه» ذكر شده است كه همينصحيح است. شهرى بوده است نزديك« الرقه» با فاصلهاى حدود سيصد ذراع، نزد شط فرات. در گذر تاريخ تخريب شده است و نام« الرقه» به هر دو شهر اطلاق شده است. نقل شده است كه منصور به سال 155 ه- ق. هنگام ساخت بغداد، آن را نيز ساخته است. ر. ك: حموى، معجم البلدان، ج 3،ص 15؛ همچنين: بلاذرى، فتوح البلدان، ج 1،ص 217- مترجم
خارج شد در حالى كه لباسش بر روى زمين كشيده مىشد و همانند رسول خدا (ص) راه مىرفت، در مسجد پدرش، نزد ابوبكر رفت. گروهى از مهاجر و انصار گرد وى نشسته بودند، دستور داد پارچهاى بين او و ايشان قرار دادند، نالهاى سر داد كه مردم را به گريه انداخت. پس از آنكه ناله و ضجّه آنان فروكش كرد، فرمود:
«الحمد لله على ما أنعم والشكر على ما الهم والثناء بما قدم من عموم نِعمٍ ابتداها وسبوغ آلاءٍ أسداها واحسان مِننٍ والاها ...». (1)«خداى را بر آنچه بخشيده است سپاس فراوان مىگويم و بر انديشههاى نيكو كه الهام فرمود، او را شكر مىكنم، بر نعمتهاى فراگيرش كه از لطف او جوشيده است و عطاهاى فراوانى كه بخشيده است و احسان پياپى، او را سپاس مىگويم».
سپس احوالات مردم را در جاهليت به آنان يادآورى كرد كه در چه وضعيت پستى زندگى مىكردند و خداوند متعال به واسطه حضرت محمد (ص) پس از اتفاقات بزرگ و كوچك و جنگهاى مختلف، آنان را نجات بخشيد؛ سپس از نقش بسيار مهم على (ع) در جرياناتصدر اسلام سخن راند و آنگاه از نفاق مردم پس از فوت پدرش و عدم پيروى آنان از دستورات پيامبر و پرداختن به منهيات پيامبر [در باب خلافت و عدم تشتت امت] سخن گفت و رو به خليفه كرد كه معتقد بود
1) براى مشاهده متن كامل خطبه، ر. ك: بلاغات النساء،ص 14- 18 چاپ قاهره به سال 1361 ه- ق. به تحقيق شيخ احمد الألفى
فاطمه (عليها السلام) نمىتواند فدك را از پيامبر (ص) به ارث برده باشد، حضرت زهرا (عليها السلام) با استناد به آياتى از قرآن كريم در باب «ارث گذاشتن پيامبران» و ذكر مثالهايى از قرآن، خيال او را باطل اعلام كرد.
سپس خطاب به انصار از شدت مصيبتهاى وارده به خود در وفات پدر گرامىاش (ص) و رعايت نكردن حق پدرش و خودش از سوى آنان سخن گفت و به آنان هشدار داد و آنان را از عاقبت كار ترساند و سخنش را با سرزنش كردن مجدد مردم و شكايت از آنان خطاب به سوى قبر پدر گرامىاش به پايان رساند. (1)
آنچنان كه برمىآيد زينب (عليها السلام) خود در اين خطبه حاضر بوده است و آن را شنيده و حفظ كرده است و سپس براى زيد، نوه برادرش امام حسين (ع) روايت كرده است. احتمال ديگرى كه وجود دارد اين است كه او خطبه را بعدها از برادرانش حسن و حسين (عليهما السلام) يا مادرش شنيده و حفظ كرده باشد.
خطبه اول حضرت زهرا (عليها السلام) با افكار و معارف بلندى كه دربرداشت در ميان مردم مدينه منوره، تأثير شگرفى گذاشت- همانگونه كه گذشت- حضرت زينب در حفظ و روايت آن، نقش مهمى داشت. خطبه دوم حضرت زهرا (عليها السلام) براى بانوانى كه پس از بيمارى و بسترى شدن او
1) متن كامل اين خطبه به همراه ترجمه آن، در فصل سوم كتاب حاضر خواهد آمد- مترجم
به عيادتش آمده بودند، ايراد شده است.
متنى كه نشانگر روايت اين خطبه از جانب حضرت زينب (عليها السلام) باشد، به دست نيامده است اما مىتوانيم بگوييم كه وقتى زينب (عليها السلام) خطبه اول و عمومى مادرش را از مسجد روايت مىكند، يقيناً خطبه دوم را كه در منزلش ايراد شده است روايت خواهد كرد؛ البته باز تأكيد مىشود كه سندى كه بيانگر روايت خطبه دوم از جانب حضرت زينب (عليها السلام) باشد، در دست نيست.
شيخ ابوالفضل احمد بن ابى طاهر بن ابى طيفور خراسانى بغدادى (م 280 ه- ق) اين خطبه را نيز در «بلاغات النساء» به نقل از تابعى عطيه عوفى كوفى، از اصحابصحابى جليل، جابر بن عبدالله انصارى، اين چنين نقل مىكند:
هنگامى كه حضرت زهرا (عليها السلام) در بستر بيمارى افتاد كه همان بيمارى منجر به شهادتش گرديد، گروهى از زنان براى عيادت او به منزلش رفتند. از حضرتش پرسيدند: اى دختر رسول خدا! چگونهاى؟ با بيمارى چه مىكنى؟ فرمودند:
أصبحت والله عائفة لدنياكم، قالية لرجالكم! لفظتُهُم بعد أن عجمتُهم، وشَنأتُهم بعد أن سبرتُهم (خبرتُهم)؛ فقُبحا لفلول الحدّ وخَوَرِ القنا وخطَل الرأي (بعد الجِدّ) «و لبئس ما قدمت لهم أنفسهم ان سخط الله عليهم و في العذاب هم خالدون» (1)لا جَرَم
1) مائده: 80
لقد قلدتهم ربقتها، وشنت عليهم عارها، فجدعاً و عُقراً و بُعدا للقوم الظالمين! ويحهم! أني زحزحوها (الخلافة) عن رواسي الرسالة و قواعد النبوة، و مهبط الروح الأمين، الطَبِن (الخبير) بأمور الدنيا والدين؟! الا ذلك هو الخسران المبين ...». (1)به خدا دنياى شما را دوست نمىدارم و از مردان شما بيزارم! درون و برونشان را آزمودم و از آنچه كردند ناخشنودم! چون تيغ زنگار خورده نابرا، و گاه پيش روى واپس گرا، و خداوند انديشههاى تيره و نارسايند. خشم خدا را به خود خريدند و در آتش دوزخ جاويدند.
ناچار كار را بدانها واگذار، و ننگ عدالت كشى را بر ايشان بار كردم. نفرين بر اين مكاران و دور بودند از رحمتحق، اين ستمكاران.
واى بر آنان! چرا نگذاشتند حق در مركز خود قرار يابد؟ و خلافت بر پايههاى نبوت استوار ماند؟
آنجا كه فرود آمد نگاه جبرئيل امين است، و بر عهده على كه عالم به امور دنيا و دين است. به يقين كارى كه كردند خسرانى مبين است. (2)
سپس به موضوع اصلى خطبهاش پرداخت و شگفتى خود را از بركنارى شوهرش امام على (ع) از خلافت اعلام كرد؛ چرا كه با ويژگىها وصفات والايى كه خداوند به او اعطا فرموده است، به امر خلافت سزاوارترين است؛ او سبب بركنارى آن حضرت را چنين بيان فرمود:
«و لكنهم نقموا والله منه نكير سيفه، وشدة وطأته، ونكال وقعته، وتنمره في ذات الله ...».
«على را نپسنديدند، چون سوزش تيغ او را چشيدند و پايدارى او را ديدند. ديدند كه چگونه بر آنان مىتازد و با دشمنان خدا نمىسازد.»
و اين كار آنان را زشت و قبيح شمرد و فرمود: اگر زمام امورشان را به دست على (ع) سپرده بودند، آنان را در بهترين راهها پيش مىبرد و از هيچ كوشش خالصانهاى [در اصلاح جامعه] دريغ نمىكرد؛ اما آنان از اين كار سرباز زدند و در نتيجه دچار مصيبتها و گرفتارىهايى شدند كه حضرت زهرا (عليها السلام) به آنان هشدار داده بود.
پس از وفات حضرت زهرا (عليها السلام) اميرالمؤمنين (ع) به انجام تمامى وصيتهاى آن حضرت همت گماشت كه يكى از آنها، ازدواج با «امامه» دختر زينب (خواهر حضرت زهرا (عليها السلام)) بود. هنگامى كه بيمارى حضرت زهرا (عليها السلام) شدت يافت، به امام على (ع) فرمود:
«وصيت مىكنم كه پس از من با دختر خواهرم زينب، امامه ازدواج كنى؛ چرا كه براى فرزندانم همچون من خواهد بود.» (1)
اين وصيت، نشانگر عمق عواطف حضرت زهرا (عليها السلام) و علاقمندى
1) كتاب سليم بن قيس، ج 2،ص 870 و« مصباح الأنوار» خطى- قرن 6 ه- ق به نقل از امام باقر ع؛ همچنين به مجلد چهارم« موسوعه التاريخ الاسلامى» نوشته هادى يوسفى غروى مراجعه شود
ايشان به فرزندانش بود كه پس از او، از آغوش گرم و دلسوزانه مادر محروم نباشند. ضمناً جايگاه والايى كه «امامه» نزد حضرت زهرا (عليها السلام) داشت را نيز مشخص مىكند.
امام على (ع)، نه روز پس از وفات حضرت زهرا (عليها السلام) «امامه» را از زبير بن عوام اسدى خواستگارى كرد؛ او نيز امامه را به عقد نكاح حضرت درآورد. (1)
همانگونه كه حضرت زهرا (عليها السلام) فرموده بود، اين بانوى بافضيلت، براى زينب و برادرانش همانند مادرشان بود؛ البته نقش خادم نيكوكارشان جناب فضه حبشيه نيز نبايد از نظرها دور باشد.
همچنين در كنار اين زنانصالحه، بايد از بانوى گرانقدر «امالبنين» (فاطمه بنت حزام الكلابيه) نيز نام برد. همو كه پسرانش در كربلا پشتوانه برادرشان حسين (ع) و خواهرشان زينب (عليها السلام) بودند. همين بانو بود كه در هنگام ورود زينب به مدينه الرسول، پس از واقعه كربلا، به استقبال آن بانو آمد. مواضع روشن او بيانگر شدت اخلاصش به امام حسين (ع) مىباشد.
همانگونه كه از عبدالله بن عباس نقل شده است، زينب به همسرى
1) حلبى ساروى مازندانى، مناقب آل ابى طالب، ج 3،ص 351 به نقل از« قوت القلوب» مكى. برخى گفتهاند كه خواستگارى و ازدواج حضرت با امامه، پنجاه روز پس از شهادت حضرت زهرا س اتفاق افتاده است. ر. ك: موسوعه التاريخ الاسلامى، ج 3، پاورقىص 44
پسر عمويش «عبدالله بن جعفر» درآمده بود.(1)
امام على (ع) او را به عقد عبدالله بن جعفر درآورد كه حاصل اين ازدواج مبارك محمد، على، عباس، عون، اكبر و امكلثوم بود.(2)
به احتمال زياد، عباس در اواخر حكومت عثمان و پس از وفات عمويشان عباس بن عبدالمطلب به دنيا آمده است و براى زنده نگه داشتن نام و ياد او، همنام او نامگذارى شده است. ام كلثوم نيز پس از وفات خالهاش «ام كلثوم» (دختر امام على (ع)) به دنيا آمده است و به احترام و به ياد او، همنام او شده است.
فرزندان جعفر طيار پس از وفات پيامبر اسلام (ص) همواره در راه راست و همراه امام على (ع) ثابت قدم ماندند. از جمله آنها، همسر حضرت زينب «عبدالله بن جعفر طيار» است كه مادرش اسماء بنت عميس مىباشد. او در جنگهاى جمل وصفين در ركاب امام على (ع) جنگيد. نقل شده است كه در جنگصفين پيش روى عمويش حركت مىكرد و تن و جان خود را سپر بلاى آن حضرت قرار داده بود. (3)
حضرت على (ع) در موارد متعددى با او مشورت كرد كه از جمله آنها، گماشتن محمد بن ابى بكر به استاندارى مصر بود. عبدالله بن جعفر در اين مشورت نظر مثبت خود را اعلام كرد و امام (ع) نيز مطابق نظر او، محمد بن ابى بكر را والى آن سرزمين قرار داد.
پس از شهادت امام على (ع) و انتقال امامت و خلافت به فرزندش امام حسن (ع)، عبدالله بن جعفر هميشه همراه و در كنار آن حضرت بود؛ چه در زمان جنگ با معاويه و چه در زمانصلح، كه اين موضع نشانگر نهايت محبت او به امام حسن (ع) مىباشد.
هنگامى كه امام حسين (ع) تصميم گرفت به سوى كوفه حركت كند، عبدالله بن جعفر به همسرش حضرت زينب (عليها السلام) اجازه داد در اين مسافرت، همراه و همسفر برادرش حسين (ع) باشد و به فرزندانش محمد و عون نيز دستور داد براى يارى امام و دايىشان حسين (ع) در نهضت مقدسى كه آغاز كرده بود، با او همراه شوند. آنان درصحنه كربلا در ركاب حضرت جنگيدند و شربت شهادت نوشيدند.
اما مادرشان زينب (عليها السلام) پس از شهادت برادرش امام حسين (ع) نقش خود و وظيفه سنگينى كه بر دوشش قرار گرفته بود را با خطبه بليغ و موضع گيرىهايش- كه تاريخ آنها را جاودانه كرده است- به انجام رساند؛ و به حق در نهضت مقدس كربلا، شريك امام حسين (ع) گرديد.
حضرت زينب (س) در كربلا و كوفه
شب عاشورا از سختترين شبهايى بود كه بر حضرت زينب (عليها السلام) گذشت؛ چون مىدانست كه در روز عاشورا چه اتفاقى براى برادرش امام حسين (ع) و ياران آن حضرت خواهد افتاد و در پى شهادت آن حضرت، براى او و ديگر بانوان قافله چه پيش خواهد آمد. امام سجاد (ع) اتفاقات آن شب و گفتگوى حضرت زينب (عليها السلام) با برادرش امام حسين (ع) را اينچنين براى ما روايت مىكند:
شبى كه فرداى آن، پدرم به شهادت رسيد، مريض بودم و عمه جانم زينب (عليها السلام) به پرستارى من مشغول بود. ناگاه شنيدم كه پدرم مىفرمايد:
يا دَهرُ افٍّ لكَ من خليلِ كَمْ لكَ بالاشراقِ و الاصيلِ
مِنْصاحبٍ او طالِبٍ قَتيلِ و الدهرُ لا يقنَعُ بالبَديلِ
و انّما الامرُ الي الجليلِ و كلُّ حيٍ سالكٌ سبيلي «اى روزگار! اف بر تو و دوستى و رفاقتت! تا كى آرزومندان و ياران را به خون خود آغشته مىنمايى؟ روزگار جايگزين نمىپذيرد و همانا كار به دست خداست و هر زندهاى راه مرا مىپيمايد!»
با شنيدن اين اشعار، مقصود پدرم را دريافتم و فهميدم كه بلا نازل شده است. اشك راه گلويم را بست؛ اما خودم را نگه داشتم و به جهت حضور عمهام زينب (عليها السلام)، سكوت اختيار كردم؛ اما زينب (عليها السلام)- كه شنيدههاى مرا شنيده بود- نتوانست خود را كنترل كند. از جاى برخاست و در حالى كه لباسش روى زمين كشيده مىشد، خود را به آن حضرت رساند و عرض كرد:
«واى بر من! كاش مرگ مىآمد و به زندگانى من خاتمه مىداد. امروز همانند روزى است كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن وفات يافتند! اى جانشين رفتگان و دلخوشى بازماندگان!»
هنگامى كه امام حسين (ع) او را ديد و نالهاش را شنيد، به وى فرمود: خواهرم! مبادا شيطان تحمل تو را بربايد! زينب به او عرضه داشت: يا اباعبدالله! پدر و مادرم فداى تو باد! آيا دم از مرگ مىزنى؟ جانم فداى تو باد!
اشك در چشمان امام (ع) حلقه زد و به خواهرش فرمود:
«لو تُرِكَ القَطا ليلًا لَنَام»؛
اگر پرنده قطا را به حال خود وا مىگذاشتند، در لانه خود مىآراميد. (1)
زينب (عليها السلام): عرض كرد: اين كه راه چارهاى برايت نمانده است و به ناچار شربت مرگ را خواهى نوشيد براى من سخت است و قلبم را جريحهدار مىكند؛ سپس نالهاى سرداد و بىهوش افتاد.
امام حسين (ع) با ديدن اينصحنه برخاست و به وى فرمود:
«خواهرم! از خدا پروا كن و آنگونه كه او خواسته است، باصبر بر مصيبت، خود را تسكين ده، بدان كه اهل زمين جملگى مىميرند و از اهل آسمان نيز كسى باقى نمىماند؛ همه چيز نابود مىشود مگر خداوند متعال كه جهان را با قدرت خود آفريده است و مردم را در روز قيامت زنده مىكند تا به حضور وى برگردند و او يگانه و يكتا است. پدرم بهتر از من بود، مادرم بهتر از من بود و برادرم بهتر از من بود [همگى رحلت نمودند]. مرگ رسول الله (ص) براى من و آنان و همه مسلمانان، الگوى خوبى است.
خواهر عزيزم! تو را قسم مىدهم و از تو مىخواهم به قسم من عمل كنى: لباست را براى من پاره نكن،صورتت را براى من مخراش و پس از مرگ من براى خودت آرزوى مرگ و نابودى نكن؛ سپس دستان زينب (عليها السلام) را گرفت و او را نزد من نشانيد.» (2)
صبح روز دهم محرم الحرام، عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با لشكر خود بر امام حسين (ع) و اهل بيت و ياران گرامى آن حضرت يورش آورد. در اين معركه، ابتدا ياران باوفاى آن حضرت به شهادت رسيدند و قبل از افراد بنىهاشم نيز «على اكبر» فرزند امام حسين (ع) به ميدان رفت و جنگ سختى كرد و مجروح بر زمين افتاد. امام حسين (ع) از خيمهها به سوى او شتافت. زينب (عليها السلام) دريافت كه بهتر است توجه حضرت را ازصحنه مرگ فرزندش جدا كند و به خود جلب كند؛ بنابراين راوى مىگويد:
«بانويى از خيمهها خارج شد وصدا در داد: اى برادرم! و اى پسر برادرم! جلو آمد و خود را بر نعش على اكبر انداخت. امام حسين (ع) خود را به او رساند، دست او را گرفت و به خيمهها بازگرداند.» (1)
از ديگر وقايع روز عاشورا كه با حضرت زينب س مرتبط است، شهادت دو پسر او يعنى« عون» و« محمد» است. زينب س كه بر بالين على اكبر حسين ع آنگونه گريه و ندبه سر مىدهد، بر بالين فرزندان خود حاضر نشد تا اندوهى بر اندوههاى برادر نيفزايد! مترجم
امام حسين (ع) پس از شهادت ياران و همراهانش، بىيار و ياور و تنها باقى ماند؛ بنابراين تنها به جنگ و دفاع از خود پرداخت. شمر به همراه گروهى پياده نظام، از چپ و راست به سوى او آمد و حضرت را از تمامى جهات محاصره كرد. عمر سعد نيز به او نزديك شد. در اين
1) وقعه الطف،ص 243 به نقل از تاريخ طبرى، ج 5،ص 446؛ ارشاد مفيد، ج 2،ص 107.
حال زينب (عليها السلام) از خيمه خارج شد و رو به عمر سعد كرد و فرمود: اى پسر سعد! آيا اباعبدالله كشته مىشود و تو نظاره مىكنى؟! اما عمرسعد روى خود را از او برگرداند! (1)
پس از وقايع روز دهم محرم، عمر سعد تا روز يازدهم محرم درصحراى كربلا باقى ماند؛ سپس لشكر را به سوى كوفه حركت داد. او دستور داد كاروان دختران، خواهران و كودكان حسين (ع) و همچنين امام سجاد (ع) را با لشكر همراه سازند.
هنگامى كه زينب (عليها السلام) پيكر بىجان برادرش امام حسين (ع) را مشاهده كرد كه دفن نشده است، فرياد زد:
«يا محمداه! يا محمداه!صلّى عليكَ ملائكةُ السمّاءِ، هذا الحسينُ بالعراء، مرمّلٌ بالدّماء، مقطعُ الأعضاء! يا محمداه! و بناتُكَ سبايا، و ذريّتُكَ مقَتَّلة تسفى عليها الصّبا!»؛
«اى محمد! اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد! اين حسين توست كه برصحرا افتاد است در حالى كه به خون خود آغشته و اعضاى بدنش قطعه قطعه شده است. اى محمد! دخترانت به اسارت گرفته شدهاند و ذريهات كشته شدهاند و بادصبا بر بدنهاى برهنه و نازنين آنان مىوزد.» (2)
اين حسين تو است كه سرش را از قفا بريدند، عمّامه و رداى او را از بدن شريفش بيرون كشيده و به غارت بردند؛ پدرم فداى آن كس كه سپاه او را در روز دوشنبه با خيمهگاه و سرا پردهاش به غارت بردند؛ پدرم فداى آن شهيدى كه طنابهاى خيمهاش را بريده و خيمهگاهش را سرنگون نمودند؛ پدرم فداى آن مسافرى كه اميد بازگشتش نيست؛ پدرم فداى آن مجروحى كه زخمهاى بدنش قابل مداوا نيست؛ پدرم به فداى آن كه كاش جان من بلا گردان او مى شد؛ پدرم به قربان آن عزيزى كه با دلى پر اندوه به شهادت رسيد، پدرم به فداى آن كه با لب تشنه سر از بدنش جدا شد. پدرم به فداى آن كه فرزند رسول هدايت و نور بود. پدرم به فداى آن كه فرزند محمد مصطفىص بود. پدرم به قربان آنكه فرزند خديجه كبرى بود. پدرم به فداى فرزند على مرتضى. پدرم به فداى فرزند فاطمهزهرا، بزرگِ زنان جهان. پدرم به فداى فرزند آن كسى كه خورشيد به احترامش بازگشت تا نماز گزارد!
سپس حضرت زينب س دستها را زير بدن پاك و مقدس گذاشت و بدن را به سوى آسمان بلند كرد و عرض كرد:« الهى تَقَبَّلْ منّا هذا القربان»؛ پروردگارا! اين قربانى را از ما[ آل محمد] قبول فرما!- مترجم
در اين هنگام دوست و دشمن به گريه افتادند و بانوان فرياد زدند وصورتهاى خويش را خراشيدند. (1)
شيخ مفيد در «امالى» به نقل از مرزبانى از جوهرى، به سند خود از حذلم بن بشير نقل كرده است: محرم سال 61 هجرى به كوفه رفتم. هنگام ورود علىبنالحسين (ع) و اهل بيت و فرزندان امام حسين (عليهم السلام) از كربلا به آن شهر بود. در حالى كه لشكريان آنان را احاطه كرده بودند، مردم براى تماشاى آنان از منازل خود خارج شدند. ايشان را بر روى
1) وقعه الطف،ص 252- 254 به نقل از تاريخ طبرى و ارشاد مفيد
شتران بدون جهاز سوار و زنان اهل كوفه گريه و ناله مىكردند.
زينب (عليها السلام) خطبهاى ايراد فرمود، گويا كه از زبان على (ع) سخن مىگويد:
الحمد لله، والصلاة على أبي رسول الله، أما بعد يا اهل الكوفة، يا أهل الختل و الغدر و الخذل، فلا رقأت العَبْرة و لا هدأت الرّنة، فما مثلكم الا «كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَا ثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ»،(1)هل فيكم إلا الصَّلِف النَّطِف و الصدر الشَّنِف، خوّارون في اللقاء، عاجزون عن الأعداء، ناكثون للبيعة، مضيّعون للذمّة «لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَفِي الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ». (2)أتبكون؟! إي و الله، فابكوا كثيراً و اضحكوا قليلًا، لقد فزتم بعارها و شنارها، و لن تغسلوا دنَسها عنكم، ابداً فسليل خاتم النبوة و معدن الرسالة، و سيد شباب اهل الجنة و ملاذ خيرتكم و مفزع نازلتكم و أمارة محكتكم و مدرة حجتكم خذلتم و له قتلتم، ألا ساء ما تزرون، فتعساً و نُكساً، فلقد خاب السعى و تربت الأيدي و خسرت الصفقة، و بؤتم بغضب من الله، و ضُربت عليكم الذلة و المسكنة. (3)
ويلكم! أتدرون أي كبد لرسول الله (ص) فريتم؟! و أي دمٍ له سفكتم؟! «لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئًا إِدًّا- تَكَادُ السَّمَاوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنشَقُّ الْأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدًّا.»(1)لقد أتيتم بها خرقاء شوها ملأ الأرض و السماء، أفعجبتم أن قطرت السماء دما؟! و لعذاب الآخرة أخزى، فلا يستخفّنكم المَهَل، فانه لا يحفّزه البدار و لا يُخاف عليه فوت الثار، و (إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ.) (2)حمد و سپاس تنها مخصوص خداوند است و درود و رحمت خداوند، بر پدرم محمد (ص) باد و هم بر خاندان پاك و ممتاز او.
اما بعد، اى اهل كوفه، اى مردم مكارِ خيانتكار! آيا بر ما مىگرييد و ناله سر مىدهيد؟ هرگز ديدههاتان از اشك تهى مباد! هرگز نالههاتان از سينه بريده نگردد، مَثَل شما مَثَل آن زنى است كه «رشته خود را محكم مىتابيد و باز مىگشود؛ چرا كه شما نيز رشته ايمان را بستيد و سپس گسستيد و به كفر برگشتيد.»
شما چه داريد جز لاف و غرور و دشمنى و دروغ؟ « و (3)
» در ديدارها خوشزماميد؛ اما در مقابل دشمنان ناتوان؛ عهد خود را شكستيد و پيمان را وانهاديد. براى آخرت خود، چه بد توشهاى اندوخته و از
1) مريم: 89- 90
2) فجر: 14
3) و برخى نسخهها اضافه كردهاند: و شما چه داريد جز بسان كنيزان خدمتكار، چاپلوسى و سخن چينى كردن؟ و يا همانند سبزهاى كه از فضولات حيوانى تغذيه مى كند و بر آن مىرويد، و يا چون نقرهاى كه روى گورها را بدان زينت و آرايش كنند، داراى ظاهرى فريبنده و زيبا، ولى درونى زشت و ناپسند- مترجم
پيش فرستادهايد تا خداى را به خشم آوريد و عذاب جاودانه او را به نام خود رقم زنيد.
آيا گريه مىكنيد؟ آرى! بسيار بگرييد و اندك بخنديد كه ننگ گريبانگير شماست، و لكّه اين ننگ بر دامان شما خواهد ماند، آن چنان لكّه ننگى كه هرگز از دامان خود نتوانيد شست.
و چگونه مىخواهيد اين لكّه ننگ را بشوييد در حالى كه جگر گوشه رسول خدا (ص) و سيد جوانان بهشت را كشتيد؟ همان كسى كه در سختىها و دشوارىها، اميدتان به او بود و در ناسازگارىها و ستيزهها، به او روى مىآورديد. دليل راهتان بود و وسيله هدايتتان؛ آگاه باشيد كه توشه راهى كه از پيش براى سفر خود فرستاديد، بد توشهاى بود. نابودى بر شما باد!
تلاش بىثمرتان جز نااميدى ثمر نداد، دستان شما بريده شد و معامله شما خسران به بار آورد، خشم الهى را به جان خود خريديد و مذلت و سرافكندگى شما حتمى شد.
واى بر شما! آيا مىدانيد كه چه جگرى از رسول خدا (ص) شكافتيد؟ چه خونى از او ريخته و چه پرده حرمتى را دريديد؟ كارى بس شگفت كرديد، آنچنان شگفت كه نزديك است آسمان از آن حادثه از هم شكافته شود، زمين پارهپاره گردد و كوهها در هم فرو ريزد.
كارى كرديد كه بىخردى و شومى آن، آسمانها و زمين را فرا گرفته است. آيا در شگفت مىشويد اگر چشم آسمان، خون ببارد؟ و بدانيد كيفر آخرت براى شما خواركنندهتر خواهد بود.
پس بدين مهلت كه يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد چه، خداوند به مكافات عجله نكند و بيم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و طولانى
شود، و او در كمينگاه ما و شماست. (1)
ماذا تقولون اذ قال النبي لكم ماذاصنعتم و انتم آخر الامم
باهل بيتي و اولادي و تكرمتي منهم اساري و منهم ضرجوا بدم
ما كان ذاك جزائي اذ نصحت لكم ان تخلفوني بسوء في ذوي رحمي
انى لاخشي عليكم ان يحل بكم مثل العذاب الذي اودي علي ارم
پس چه خواهيد گفت هنگامى كه پيامبرص از شما بپرسد، چه كرديد در حق اهل بيت من اى آخرين امتها؟ عدهاى از فرزندان مرا در خون خود غلتانديد و عدهاى ديگر را اسير كرديد. اين جزا و پاداش من نبود و سفارشات من اين گونه نبود كه با فرزندان من به بدى رفتار كنيد.
بيم آن دارم كه عذابى بر شما فرود آيد، همانند عذابى كه قوم ارم را به هلاكت و نابودى كشيد!- مترجم.
من ديدم مردم حيران شدهاند و دستهاى خود را با دندان مىگزند، پيرمردى را ديدم كه اشك محاسنش را تر كرده بود و مىگفت:كهولهم خير الكهول و نسلهم إذا عُدَّ نسل لا يخيب و لا يخزى (2)ترجمه: پيرانشان بهترين پيرانند و نسلشان بهترين نسلها و هيچگاه خوار و هلاك نمىشوند.
هنگامى كه مىخواستند حرم امام (ع) را وارد دارالاماره عبيدالله بن زياد كنند، حضرت زينب (عليها السلام) لباسهاى كهنه و بىارزش خود را پوشيد تا ناشناس بماند و به كنيزان و خدمتكارانش دستور داد كه دورتادور او بنشينند تا بهصورت گمنام ميان ايشان بنشيند. ولى امير اموى كه
مىخواست او را رسوا و نامش را فاش كند، سه بار پرسيد: اين ناشناس كيست؟
يكى از كنيزان زينب (عليها السلام) از جا برخاست و گفت: اين زينب، دختر فاطمه (عليها السلام) است.
وقتى ابن زياد او را شناخت گفت:
«الحمد لله الذي فضحكم وقتلكم وأكذب أحدوثتكم»؛
«سپاس خدايى را كه شما را كشت و رسوا كرد و نشان داد كه حرفهايتان دروغى بيش نبوده است».
حضرت زينب (عليها السلام) پاسخ داد:
«الحمد لله الذي أكرمنا بنبيه محمد (ص) وطهرنا من الرجس تطهيراً، (1)وإنما يفتضح الفاسق ويكذب الفاجر، وهو غيرنا والحمد لله».
«سپاس خدايى را كه ما را به پيامبرش محمد (ص) كرامت داد و از پليدىها پاك گردانيد؛ همانا فاسق رسوا گرديد و فاجر دروغ مىگويد و آن ما نيستيم!»
ابن زياد گفت: كار خدا را با برادر و اهل بيت خود چگونه ديدى؟
زينب (عليها السلام) پاسخ داد:
هؤلاء قوم كُتب عليهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم، وسيجمع الله
1) اشاره به آيه تطهير دارد. احزاب: 33
بينك وبينهم فتحاجون إليه وتُخاصمون عنده.
«آنان گروهى بودند كه خداوند شهادت را برايشان مقدر فرموده بود، پس به سوى آرامگاهشان شتافتند. به زودى خداوند ميان تو و آنان جمع خواهد كرد و آنان با تو مخاصمه و احتجاج خواهند نمود».
ابن زياد عصبانى شد و گفت: خداوند دل مرا از جانب خاندان طغيانگر و سركش تو شفا داد و آسود.
زينب (عليها السلام) پاسخ فرمود:
«لعمري! لقد قَتَلْتَ كَهلي، وأبَرْتَ أهلي، وقطعتَ فرعي، واجتَثَثْتَ أصلي، فإن يَشفك هذا فقد اشتفيت»؛
«به جانم سوگند! بزرگ خاندانم را كشتى، شاخههايم را بريدى و ريشهام را بر كندى. اگر اين شفاى توست، پس شفا يافتى!»
آنگاه ابن زياد رو به امام سجاد (ع) كرد و گفت: نامت چيست؟ امام (ع) در پاسخ فرمود: «على بن حسين» ابن زياد گفت: مگر خداوند على بن حسين را نكشت؟
امام سكوت اختيار كرد. ابن زياد گفت: چرا سخن نمىگويى؟ امام (ع) فرمود:
«قد كانَ لِي أخٌ يُسمّى علياً قتَلَهُ الناسُ»؛
برادرى داشتم به نام «على» كه مردم او را كشتند.
ابن زياد گفت: خير! خدا او را كشت.
امام (ع) ساكت شد. ابن زياد گفت: چه شده است كه سخن نمىگويى؟
امام (ع) آيه مباركه (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا) « (1)را تلاوت كرد، يعنى «خداوند هنگام مرگ، همه را مىميراند». ابن زياد خشمگين شد و به او گفت: به خدا سوگند، تو هم از آنانانى. و دستور قتل امام (ع) راصادر كرد. در اين هنگام زينب (عليها السلام) امام را در آغوش گرفت و گفت:
اى ابن زياد! هر چه از ما كشتى بس است، آيا از خونهاى ما سيراب نشدهاى؟ آيا از ما كسى را باقى گذاردهاى؟ اگر به خدا ايمان دارى، تو را به او سوگند مىدهم كه اگر مىخواهى او را به قتل برسانى، مرا نيز همراه او بكش. (2)
ابن زياد به زينب (عليها السلام) نگاه كرد و گفت: عجب رحمى دارد. به خدا قسم مىخواهد اگر على را بكشم، او را نيز همراه او بكشم. آنها را رها كنيد. (3)
ابن زياد دستور داد دستها و پاهاى امام سجاد (ع) را با زنجير به گردنش ببندند و همراه زنان و كودكان امام حسين (ع) به نزد يزيد بن معاويه، خليفه اموى در دمشق- پايتخت شام- بفرستند.
حضرت زينب (س) در شام
هنگامى كه حضرت زينب (عليها السلام) و امام سجاد (ع) و خاندان نبوت به شام رسيدند، يزيد بزرگان شام را دعوت كرد و با حضور آنان جلسهاى عمومى ترتيب داد؛ سپس دستور داد كاروان را وارد قصر كنند.
اسيران كربلا وارد قصر شدند و آنان را- در حالى كه مردم به آنان مىنگريستند- به شكلى ناپسند، مقابل يزيد نشاندند.
دختر كوچكى به نام «فاطمه» بين دختران امام حسين (ع)، در ميان اسرا بود. مردى از بزرگان شام گمان كرد آنان كنيز و خدمتكار هستند بنابراين مىتواند از يزيد درخواست كند كه هر كدام را دوست دارد به او ببخشد. برخاست و خطاب به يزيد گفت: اى اميرمؤمنان! اين كنيز را به من ببخش! و فاطمه دختر حسين (ع) را نشان داد.
از اين بانوى كوچك- فاطمه- نقل شده است: گمان كردم كه اين كار ممكن است، بنابراين ترسيدم و بر خود لرزيدم و لباس عمهام زينب (عليها السلام) را گرفتم؛ ولى او مىدانست كه آنان حقّ اين كار را ندارند و به مرد شامى گفت: «به خدا قسم دروغ گفتى، نه تو و نه يزيد هيچ كدام چنين حقى نداريد.»
هنگامى كه يزيد سخن زينب (عليها السلام) را شنيد، خشمگين شد و گفت: به خدا قسم! تو دروغ گفتى! من چنين حقّى دارم و چنانچه بخواهم اين كار را انجام مىدهم.
زينب (عليها السلام) فرمود:
«كلّا والله، ما جَعَلَ الله ذلك لك، إلّا أن تَخرُجَ مِنْ مِلَّتِنا، و تَدينَ بغيرِ دينِنا»؛
«به خدا قسم كه اينگونه نيست! خداوند چنين حقّى بر تو قرار نداده است، مگر آنكه از دين ما خارج شوى و آيين ديگرى به جز آن اختيار كنى.» (1)
يزيد به شدت خشمگين شد و گفت: آيا تو با من اينگونه سخن
1) تاريخ، نقل كرده است كه مرد شامى پس از شنيدن اين سخنان، رو به يزيد كرد و از اصل و نسب اين بانوان پرسيد و هنگامى كه آنان را شناخت، رو به يزيد گفت: خدا تو را لعنت كند، آيا تو فرزندان پيامبر خود را مىكشى و اهل و عيالش را اسير مى نمايى؟ به خدا قسم! من گمان مىكردم كه آنها از اسيران روم هستند. يزيد گفت: به خدا سوگند تو را هم به آنها ملحق مىكنم! و دستور داد مرد شامى را به قتل رساندند. ر. ك: اللهوف، سيد بن طاوس،ص 109؛ امالىصدوق،ص 101؛ ارشاد مفيد،ص 246- مترجم.
مىرانى؟ پدر و برادر تو بودند كه از دين خارج شدند!
زينب (عليها السلام) پاسخ داد:
«بدينِ اللهِ و دينِ أبي و أخي و جَدّي، اهْتَدَيْتَ أنتَ و أبوكَ و جَدُّكَ»؛
«تو و پدر تو و جد تو، همگى با دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدم هدايت يافتهايد.»
يزيد گفت: اى دشمن خدا! دروغ گفتى!!
حضرت زينب (عليها السلام) فرمود: «تو امير هستى و بر ما چيره شدهاى و ظالمانه ناسزا مىگويى و به خاطر قدرتت زور مىگويى.»
در اين هنگام، يزيد ساكت شد.(1)
خوارزمى به سند خود از مردى از بنى تميم كوفى روايت كرده است:
سر مطهر امام حسين (ع) مقابل يزيد، داخل تشتى گذارده شده بود. يزيد چوبى به دست داشت و با آن به دندانهاى سر مطهر مىزد و مىگفت:
ليت أشياخي ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل
لأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا يا يزيد لا تشل
1) وقعة الطف،ص 267- 272 به نقل از تاريخ طبرى و ارشاد مفيد
قد قتلنا القرم من ساداتهم و عدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحي نزل
لست من خندف إن لم أنتقم من بني أحمد ما كان فعل (1)
يزيد همچون بسيارى از عربها ذوق شعرى داشته است و ابيات ديگر را خود سروده و به ابيات ابن الزبعرى افزوده است- مترجم
كاش بزرگان بنىاميه- كه در جنگ بدر كشته شدند- حاضر بودند و مىديدند كه من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلانشان گرفتم.
خوشحال مىشدند و با شادمانى به من مىگفتند: اى يزيد، دست مريزاد كه نيك انتقام گرفتى!!
و ما آنان را همچون بدر- كه ما را كشتند- جزا داديم و همانند بدر با ايشان رفتار كرديم، اينك اعتدال رعايت شده است.
بنىهاشم حكومت را به بازيچه گرفتند! هيچ گونه خبرى و وحىاى نازل نگرديده است، آن چه گفتهاند، همهاش لهو و لعب مىباشد.
و اگر من از فرزندان احمد انتقام نمىگرفتم، از فرزندان خندف نبودم.»
1) ابيات اول و سوم از ابن الزِبَعْرى، عبدالله بن قيس سهمى قرشى است. او از سختترين مخالفان اسلام و از دشمنان پيامبر اكرمص بود كه با دست و زبانش آن حضرت را آزار مىداد. اين شاعر همان كسى است كه فضولات شكمبه شتر را بر سر مبارك پيامبر ريخت. شأن نزول آيه 101 سوره مباركه انبياء مخاصمه او با پيامبرص است. پس از فتح مكه به« نجران» گريخت اما طولى نكشيد كه توبه كرد و اسلام آورد و خدمت پيامبرص رسيد و او را مدح كرد. زبير بن بكار، او را به همراه ضرار بن خطاب، از تواناترين شاعران قبيله قريش مىداند. شرح حال او در بحار الأنوار و نيز« توابين» عبدالله بن قدامه آمده است.
در اين هنگام زينب (عليها السلام) برخاست و گفت: « (1)«الحمد لله رب العالَمينَ وَصَلَّى اللهُ عَلى رَسُولِهِ وَ آلِهِ اجْمَعِينَ،صَدَقَ اللهُ (سبحانه) حيثُ يَقوُلُ: (ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُون). « (2)أظَنَنْتَ يا يزيدُ حَيْثُ اخَذتَ عَلَيْنا اقْطارَ الأرض و آفاقَ السماءِ، فَاصْبَحْنا نُساقُ كَما تُساقُ الأسارى. أنّ بِنا عَلَى اللهِ هَواناً وَ بِكَ عَلَيهِ كَرامَةً؟! وَ أنَّ ذلِكَ لِعَظمِ خَطَرِكَ عِنْدَهُ؟ فَشَمخْتَ بِانْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِي عطْفِكَ، جَذْلانَ مَسْرُورا، حينَ رَايْتَ الدنيا لَكَ مُسْتَوْثَقَةً والامُورَ متسقةً وَ حِينَصَفاً لَكَ مُلْكُنا وَ سُلْطانُنا، فَمَهْلًا مَهْلًا، لا تطشْ جهلًا، انَسِيتَ قَوْلَ اللهِ عَز وجل: (وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْمًا وَ لَهْمُ عَذَابٌ مُّهِينٌ). (3)أمِن العدل يابن الطُلَقا تَخْديرُكَ حَرائِرَكَ و أماءك و سَوقُكَ بَناتِ رسول اللهِ (ص) سبايا قد هَتكتَ سُتُورَهنَّ و ابْدَيْتَ وُجوهَهن، يَحْدوُ بهن الاعْداءُ من بَلَدٍ الى بَلَدٍ، و يستشرفهن اهْلُ المناهل وَالمَناقِلِ، وَ يتصفَّحُ وجوهَهُنَّ القريبُ وَالْبَعِيدُ والدني وَالشريفُ، ليس معهن
مِنْ رجالهنّ ولي؟
وَ كَيْفَ يُرْتَجي مُراقَبَةُ مَنْ لَفِظَ فُوهُ اكباد الازكياءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ من دماءِ الشهداءِ؟
وَ كَيْفَ يستبطيء في بُغْضِنا اهلَ البَيْتِ مَنْ نَظَرَ الينا بِالشَنَفِ وَالشَنَآنِ والإحنِ والاضغان؟ ثم تَقولُ غَيْرَ مستأثمٍ وَ لا مستعظمٍ:
لَاهَلّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً ثمَّ قالُوا يا يَزيدُ لا تُشَلْ مُنْتَحِياً عَلي ثَنايا ابِي عَبْدِاللهِ سَيدِ شَبابِ اهْلِ الجنة، تَنْكُتُها بِمِخْصَرَتِكَ، وَكَيْفَ لا تَقولُ ذلِكَ؟ وَ قَدْ نَكَأتِ القُرْحةُ وَاسْتَأصَلَتِ الشّأفَةُ بِاراقَتِكَ دِماءَ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍ (ص) وَ نُجوُمَ الارْضِ مِنْ آلِ عَبْدِالمُطَلّبِ، او تَهْتِفُ بِاشْياخِكَ؟ زَعَمْتَ انَّكَ تُنادِيهِمْ، فَلَتَرِدَنَّ وَشِيكاً مَوْرِدَهُمْ، وَلَتَوَدَّنَّ انَّكَ شَللْتَ وَ بَكَمْتَ، وَ لَمْ تَكُنْ قُلْتَ ما قُلْتَ وَ فَعَلْتَ.
اللهُمَّ خُذْ لَنا بِحَقِّنا وَانْتَقِمْ مِمَّنْ ظَلَمَنا، وَاحْلُلْ غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِماءنَا وَ قَتَلَ حُماتَنا.
فَوَاللهِ ما فَرَيتَ إ لّا جِلْدَكَ، وَ لا حَزَزْتَ إ لّا لَحْمَكَ، وَ لَتَرِدَنَّ عَلي رَسولِ اللهِ بِما تَحَمَّلْتَ منْ سِفْكِ دِماءِ ذُرّيَّتِهِ، وَانْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِي عِتْرَتِهِ و لُحْمَتِهِ، حَيْثُ يَجْمَعُ اللهُ شَمْلَهُمْ وَيَلُمَّ شَعْثَهُمْ وَ يَأخُذَ بِحَقِّهمْ (وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء
عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ). (1)وَ حَسْبكَ بِاللهِ حاكِماً وَبِمُحَمّدٍ (ص) خَصِيماً وَ بِجَبْرئيلَ ظَهيراً.
وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوّلَ لَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقابِ المُسْلِمِينَ (بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا) (2)ايُّكُمْ (شَرٌّ مَّكَانًا وَأَضْعَفُ جُندًا)؟ (3)ولَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ الدَّواهِي مُخاطَبَتَكَ، انّي لَاسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ، وَ اسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكَ، و اسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكَ، لكِنَّ العُيُونَ عَبْري وَالصُّدُورَ حَرّي، الا فَالْعَجَبُ كُلُّ العجَبِ لِقتْلِ حِزْبِ اللهِ النُّجَباءِ بِحِزْبِ الشّيْطانِ الطُّلَقاءِ، فَهذِهِ الأيْدِي تَنْطِفُ مِنْ دِمائِنا، وَالافْواهُ تَتَحلَّبُ مِنْ لُحومِنا، وَ تِلكَ الجُثَثُ الطَّواهِرُ الزَّواكِي تَنْتابُها العَواسِلُ، وَ تُعفِّرُها امَّهاتُ الفَراعِلُ.
وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنا مَغْنَماً لَتَجِدَ بِنا وَشِيكاً مَغرَماً، حِيْنَ لا تَجِدُ الّا ما قَدَّمَتْ يَداكَ (وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ)، (4)وَ إ لَي اللهِ الْمُشْتَكي وَ عَلَيْهِ الْمُعَوَّلُ.
فَكِدْ كَيْدَكَ، وَاسْعَ سَعْيَكَ، وَ ناصِبْ جُهْدَكَ، فَوَاللهِ لا تَمْحُو ذِكْرَنا، وَ لا تُمِيتُ وَحْيَنا، وَلا يرْحَضُ عَنْكَ عارها. وَ هَلْ رَأيُكَ إلّافَنَدٌ؟ وَ ايّامُكَ إ لّا عَدَدٌ؟ وَ جَمْعُكَ إ لّا بَدَدٌ؟ يَوْمَ يُنادِي المُنادي: (أَلَا لَعْنَةُ
اللّهِ عَلَي الظَّالِمِينَ).
وَالْحَمْدُ للهِ رَبِّ العالَمينَ، الّذي خَتَمَ لِأوَّلنا بالسّعادة وَالْمَغْفرة وَلِآخِرِنا بِالشَّهادَهِ وَالرَّحْمَةِ، وَ نسْألُ اللهَ انْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوابَ، وَ يوجِبَ لَهُمُ الْمَزيدَ، وَ يُحْسِنَ عَلَيْنا الخِلافةَ انَّهُ رَحِيمٌ وَدوُدٌ، حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الوَكِيلُ».(1)ترجمه:
سپاس خدايى را سزد كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پيامبر و خاندان او باد. خداى تعالى راست گفت آنجا كه فرمود: عاقبت آنان كه كار زشت كردند، اين بود كه آيات خدا را تكذيب نموده و آن را به سخره گرفتند.
اى يزيد، اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفتهاى و راه اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بستهاى، و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى، مىپندارى كه خداى تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است؟ و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست؟ پس از روى كبر مىخرامى و با نظر عجب و تكبر مىنگرى و خرم و شادان به خود مىبالى كه دنيا به تو روى آورده، و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است.
اندكى آهستهتر! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كردهاى كه فرمود: «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم، به حال آنان بهتر خواهد بود؟ بلكه مهلت براى امتحان
1) مقتل الحسين، خوارزمى، ج 3،ص 71- 74؛ بلاغات النساء،ص 31- 33
مىدهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده»
اى پسر آزاد شده جد بزرگ ما! آيا از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود را در پرده بنشانى و اهل حرمِ رسول خدا (ص) را اسير كرده و از شهرى به شهر ديگر ببرى؟ پرده آبروى آنها را بدرى وصورت آنان را بگشايى كه مردم چشم بدانها دوزند، و نزديك و دور، و فرومايه و شريف، چهره آنها را بنگرند در حالى كه نه از مردان آنان و نه ياور و نه نگهدارنده و نه مددكارى، كسى به همراهشان نيست.
چگونه مىتوان به دلسوزى كسى اميد بست كه مادرش، جگر پاكان را جويده و گوشتش از خون شهيدان روييده؟
و چگونه در كينه و دشمنى خود با اهل بيت كوتاهى كند، آن كسى كه هميشه به ما از روى بغض و نفرت مىنگرد و خاطرههاى دور زندگىاش، او را به انتقام و كينه وا مىدارد؟! بدون اين كه احساس گناه كنى و جنايت خود را بزرگ شمارى، مىگويى:
«اى كاش پدران ما بودند و از خوشحالى بانگ برمىداشتند و مىگفتند: اى يزيد! دست مريزاد! در حالى كه با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله سيد جوانان بهشت مىزنى!»
آرى! تو چرا اين كار را نكنى و اين سخنان را نگويى، در حالى كه اين قدرت را يافتى كه دل ما را خون كرده، و قلب ما را جريحهدار كنى، و با ريختن خون ذرّيهى محمد (ص) كه ستارگان درخشان از خاندان عبدالمطلب بودند دل خويش را شفا بخشى و اكنون گذشتگان خويش را مىخوانى.
ديرى نگذرد كه تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو كنى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت لال، و آن سخنان را بر زبان نمىآوردى و آن كار زشت را انجام نمىدادى!
بارالها! حق ما را بستان و انتقام ما را از اينان بگير و بر اين ستمكاران كه خون ما ريختهاند خشم و عذاب خود را فرو فرست.
به خدا سوگند! اى يزيد! پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره كردى؛ رسول خدا را ملاقات خواهى كرد با آن بار سنگينى كه بر دوش دارى، كه خون دودمان آن حضرت را ريختى و پرده حرمت او را دريدى و فرزندان او را به اسيرى بردى. وآن روزى است كه خداوند پريشانى آنان را به جمعيت مبدّل كرده و داد آنان را بستاند، «و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند؛ بلكه زنده و نزد خداوند روزى مىخورند.»
براى تو همين بس است كه خداوند حاكم، و محمد (ص) خصم توست و جبرئيل پشتيبان آن حضرت است. و آن كسى كه راه را براى تو هموار ساخت و تو را بر مسلمين مسلط كرد، بهزودى خواهد يافت كه پاداش ستمكاران چه بد پاداشى است، و خواهد دانست كه كدام يك از شما، بدتر و سپاه كدام يك، ناتوانتر است.
اگرچه مصائب روزگار با من چنين كرد كه با تو سخن گويم؛ اما من ارزش تو را ناچيز مىدانم و مىخواهم كه اين سرزنشها بر تو بكوبم و تو را بسيار توبيخ كنم، اما چه كنم؟ ديدههاى ما گريان است و دلهايمان سوزان.
جاى بسى شگفتى است كه حزب خدا به دست حزب شيطان كشته شوند، و خون ما از پنجههاى شما بچكد، پارههاى گوشت
بدن ما از دهان شما بيرون بيفتد و آن بدنهاى پاك و مطهر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند و گذرگاه دام و ددان قرار گيرند!
آنچه امروز غنيمت مىدانى، براى فرداى تو غرامت سنگينى است، و آنچه را از پيش فرستادهاى، خواهى يافت، «و خداوند بر بندگان ستم روا ندارد»، به او شكوه مىكنم و بر او اعتماد مىجويم.
پس هر نيرنگى كه دارى بكن، و هر تلاشى كه مىتوانى بنما، و هر كوششى كه دارى به كار گير. به خدا سوگند نخواهى توانست ياد ما را از دلها و وحى ما را محو كنى، و به جلال ما هرگز نخواهى رسيد و لكه ننگ اين ستم را از دامن خود نتوانى شست، رأى و نظر تو بىاعتبار و ناپايدار است و زمان دولت تو اندك؛ جمعيت تو به پريشانى خواهد كشيد، در روزى كه منادى ندا سردهد: «لعنت خداوند بر ستمكاران باد».
و سپاس خداى را كه آغاز زندگى ما را به سعادت و آمرزش، و آخر آن را با شهادت و رحمت رقم زد. از خدا مىخواهم كه آنان را اجر جزيل عنايت كند و بر پاداش آنان بيفزايد، و خلافت را كه حقّ مسلّم ماست، بر ما شايسته گرداند؛ او خداى مهربانى است كه تنها بر او پناه مىجوييم.» (1)
1) اين خطبه غرّا، در كتب بسيارى نقل شده است و تأثير شگرفى بر مجلس يزيد و جامعه خفقان زده شام گذاشت و در ظلمت جهالت شاميانِ دور نگهداشته شده از اسلام، آنچنان درخشيد كه شناعت عمل يزيد را آشكار ساخت و او را نه تنها در بزمى كه آراسته بود، بلكه در برابر نمايندگان ديگر كشورها، و مردم شام و حتى زنان حرمسراى خودش شرمسار كرد. بدان سان كه ناچار شد مسؤوليت اين فاجعه خونبار را بر دوش ابن زياد اندازد و او را نفرين كند و شگفت آنكه گروهى كوردل اين ادعاى يزيد را پذيرفتهاند؛ اما همانگونه كه قاضى نعمان مغربى به نقل از غزالى گفته است: تاريخ حوادث پيش از عاشورا و روز عاشورا را چنان دقيق ذكر مىكند كه جاى بهانه براى كسى باقى نيست. ر. ك: شرح الاخبار، ج 3،ص 252 و به بانوان حرم حسينى اجازه نوحه و غمگسارى داده شد و مجالس حسينى در مقر خلافت قاتل حسين آغاز گرديد و خطبههاى آتشين اهل حرم از جمله امكلثوم، فاطمه و امام سجاد ع بيش از پيش، پرده از سياهكارىهاى يزيد و يزيديان برداشت. تا بدانجا كه حتى زنان خاندان ابوسفيان نيز بر كشتههاى نهضت حسينى گريستند و يزيد مصلحت را در آن ديد كه ايشان را با احترام به مدينه رهسپار كند تا بيش از آن شاهد شعلهور شدن آتشهاى زير خاكستر جامعه نگردد- مترجم
1) مطابق گفتار شيخ مفيد/ در« الارشاد»، نعمان بن بشير در طول راه، مؤدبانه خدمتگزار حرم حسينى بود، حضرت فاطمه بنت الحسين در مدينه، از زينب س خواست كه جايزهاى به نعمان بدهد اما نعمان آن را نپذيرفت و خدمت به اسراى كربلا را وظيفه خود و از باب خويشاوندى اهل كاروان با پيامبر گرامى اسلامص شمرد- مترجم
2) مقتل خوارزمى، ج 3،ص 71- 74؛ بلاغات النساء،ص 31- 33
حضرت زينب (س) پس از واقعة عاشورا
در ادامه به شرح حال حضرت زينب (عليها السلام) پس از بازگشت از شام و زندگى او در مدينه خواهيم پرداخت.
هنگامى كه حضرت زينب (عليها السلام) به همراه امام سجاد (ع) و كاروان اسراى كربلا به شهر مدينه بازگشتند، عبدالله بن جعفر، همسر حضرت زينب (عليها السلام) از شهادت دو فرزندش «محمد» و «عون» در ركاب امام حسين (ع) آگاه گرديد و براى آنان مجلس سوگوارى برپا كرد. مردم از هر سو براى تسليت نزد او گرد آمدند و او چنين گفت:
خداوند را بر [فيض] شهادت امام حسين (ع) شكر مىگويم. اگر خود نتوانستم در ركاب آن حضرت باشم، دو فرزندم در خدمتش بودند. به خدا سوگند كه اگرمحضر او را درك مىكردم از حضرتش جدا نمىشدم تا اين كه با او شهيد شوم. آنچه مرا در شهادت فرزندانم آرام مىكند و تحمل اين مصيبت را بر من ممكن مىسازد، اين است كه در
ركاب برادرم و پسرعمويم شهيد شدهاند، او را يارى كردهاند و در مصيبتها همراه و همدرد او بودهاند. « (1)
عبيدلى اعرجى در كتاب «انساب آل أبى طالب» «- (2)از طريق مصعب ابن عبدالله نقل كرده است:
عبدالله بن زبير در مكه قيام كرد و مردم را به انتقام و خونخواهى امام حسين (ع) فرا خواند و يزيد را بركنارشده از خلافت اعلام كرد. اين خبر به شهر مدينه رسيد و حضرت زينب خطبهاى ايراد فرمود و در آن مردم را به قيام براى خونخواهى دعوت كرد.
عمرو بن سعيد اشدق- كه از سوى بنىاميه به عنوان حاكم مدينه منصوب شده بود- مطلع شد و نامهاى به يزيد نگاشت و مطلب را به اطلاع او رساند. (3)
1) وقعه الطف،ص 272- 274 به نقل از تاريخ طبرى، ج 5،ص 466 و ارشاد مفيد، ج 2،ص 124
2) قديمىترين منبع معتبر درباره زندگى حضرت زينب س، كتابى است كه به دست سيد على ابن حسن عُبيدلى اعرجى از فرزندان عُبيدالله اعرج بن حسين بن على بن الحسين السجاد ع نگارش يافته است. او امامت امام رضا ع را درك كرده است و از آن حضرت روايت نقل كرده است. از جمله كتابهاى تأليف يافته به دست او، كتاب« انساب آل ابى طالب» است. به همين دليل او را« عُبيدلى نسّابه» گفتهاند. او كتاب ديگرى به نام« اخبار الزينبات» دارد كه در آن زندگى كسانى كه نام آنها« زينب» بوده است- اعم از بانوان قبيله بنىهاشم و ديگران- را آورده است. زندگى حضرت زينب كبرى س نيز در اين كتاب ذكر شده است. كتاب مزبور چاپ و منتشر شده است
3) در نامه او به يزيد چنين آمده بود:« همانا كه وجود او زينب س در ميان مردم مدينه اذهان را مىآشوبد. او زنى سخنور و عاقل و خردمند است و عزم كرده تا با هوادارانش انتقام خون حسين ع را بگيرد.»
يزيد به او دستور داد كه ميان حضرت زينب (عليها السلام) و مردم مدينه جدايى اندازد. او نيز به آن حضرت اعلام كرد كه از مدينه خارج شود و در هر جاى ديگرى كه مايل است، زندگى كند. (1)
حضرت زينب (عليها السلام) به ناچار مدينه را در روزهاى پايانى ذىالحجة سال 61 هجرى- در حالى كه هنوز سالگرد برادرش نرسيده بود- به همراه دو دختر خود «فاطمه» و «سكينه» ترك كرد و بر طبق اختلاف نظر مورخان، به سوى شام يا مصر روانه شد.
او پس از يك سال، در شامگاه روز شنبه پانزدهم ماه رجب سال 62 هجرى به جوار حق شتافت. اختلافى كه بر سر محل زندگى ايشان وجود دارد، در محل دفنش نيز، ميان «مدينه»، «مصر» و «شام» وجود دارد كه در ادامه به اختصار به آن مىپردازيم.
سيد عُبيدلى نسّابه (م: 277 ه- ق) در كتاب «اخبار الزينبات» براى امام على (ع) دختر ديگرى به نام «زينب» ذكر كرده است كه او را «زينبصغرى» ملقب ساخته است و معتقد است كه مادرش ام ولد بوده است و عقيل برادر امام على (ع) او را براى پسرش محمد خواستگارى كرده است و امام نيز، او را به ازدواج محمد بن عقيل درآورده است. اين زوج
1) السيدة زينب و أخبار الزينبات،ص 19- 22
فرزندانى به نامهاى قاسم، عبدالله و عبدالرحمان داشتند. اين زينب در مدينه وفات كرده است.
عبيدلى، زينب ديگرى با لقب «زينب وُسطى» را نام برده است (1)كه همانند زينبصغرى در مدينه دفن شده است.
اما در مورد محل دفن قهرمان كربلا، حضرت زينب كبرى (عليها السلام) سه نظر وجود دارد:
نظر اول: ايشان در قبرستان بقيع- شهر مدينه- دفن شده است. اين نظر، غير مشهور است.
نظر دوم: او در مصر دفن شده است.
نظر سوم: او در دمشق شام مدفون گرديده است.
شيخ محمد جواد مغنيه در كتاب خود «مع بطلة كربلاء السيدة زينب (عليها السلام) بنت اميرالمؤمنين (ع)» چنين نوشته است:
از آنجا كه علماى بزرگ و مورد اعتماد شيعه از قبيل كلينى،صدوق، مفيد، طوسى، و حلى به محل قبر آن بانوى گرامى اشارهاى نكردهاند، نمىتوان برخى از نظريات فوق را به طور نسبى يا كامل تأييد كرد؛ بنابراين تنها مرجع، شهرت ميان مردم است.
با تأمل در نظريات سهگانه در مىيابيم كه زيارت مقبره مشهور آن حضرت در شام، يا در مسجد جامع مصر با قصد قربت به درگاه خداوند و به منظور گرامىداشت و احترام به اهل بيت پيامبر كه از سوى خداوند متعال برگزيده شدهاند و ارج و مقامشان مورد تأكيد
1) السيدة زينب و أخبار الزينبات»،ص 23
واقع شده است مصداق كار نيكو و داراى ثواب خواهد بود؛ چرا كه هدف، اعلام فضيلتهاى آنان و بزرگداشت شعائر الهى است و مكان، وسيلهاى بيش نيست كه هدف نمىباشد. در روايات نيز تأكيد شده است كه «نية المرء خير من عمله» (1)
در كتاب« فقه الرضا» كه تأليف امام على بن موسى الرضا ع است و نسخهاى از آن با خط شريف آن حضرت در كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى در قم موجود است، يك باب مستقل به اين مفهوم اختصاص داده شده است. شيخصدوق نيز در« علل الشرائع» بابى مستقل با همين عنوان دارد- مترجم
نيت انسان از عمل او برتر است! «(2)به همين منظور بايد به زيارت آن بانوى گرامى در هر كدام از محلهاى فوق كه ميسر باشد، اهتمام داشت. به دليل آنكه علما متن خاصى به عنوان زيارتنامه ايشان ذكر نكردهاند، متن زيارتنامههاى عمومى امامزادگان در زيارت آن مخدره استفاده مىشود.
البته بهتر است كه زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) با تغيير برخى اسمها و كلمات، براى ايشان استفاده شود.
از خداوند منان توفيق زيارت ايشان در دنيا، و نيل به شفاعتش در آخرت را براى همگان خواستاريم.
آخِرُ دَعوانا أنِ الحمدُ للهِ ربِّ العالمينَ
مقدمه
ايرانيان همواره به عنوان نمونهاى عالى در تعصب و حميت نسبت به مساجد و مزارهاى اهل بيت (عليهم السلام) مطرح هستند و هر از چند گاهى، سخاوتمندى آنان موجب زيبايى و رونق مساجد و آن مزارهاى مقدس مىگردد. گويا كه اينان و اموالشان به اين كار اختصاص يافتهاند و اين كار را همچون دِينى ابدى بر دوش خود مىدانند. بهترين گواه اين مدعا، هديهها و نذورات آنان در اين راه است كه اگر محاسبه شود، از هدايا و نذورات كل مردم جهان بيشتر است.
آخرين حركتى كه برخواسته از ايمان راستين و محبت اهل بيت طاهرين (عليهم السلام) مىباشد، ساخت ضريح زيبا و شگفت براى مقبره بانوى گرامى، حضرت زينب (عليها السلام) واقع در روستاى «الست» از نواحى دمشق مىباشد كه از آبنوس، موزاييك و عاج مىباشد و با طلا مايهكوبى شده است و برخى از آيات قرآن كريم و شعر بر آن جاى گرفته است.
به همين مناسبت از محضر مجتهد عظيم الشأن، سيد عبدالحسين شرف الدين حفظه الله درخواست مىكنيم جهت تنوير افكار عمومى، زندگىنامه و تاريخ حضرت زينب (عليها السلام) را ارائه فرمايند چرا كه ايشان از ديگران در پرداختن به اين موضوع سزاوارتر است.
لطفاً اين درخواست را اجابت فرماييد تا مورد انتشار و استفاده علاقمندان قرار گيرد.
با تشكر
حاج مهدى بهبهانى
بسم الله تعالي
برگزيده مؤمنين و افتخار حجاج و معتمرين، برادر ارجمند و محترم جناب آقاى حاج مهدى بهبهانى عزيز «حفظه الله تعالى»
سلام عليكم و رحمة الله
مطالبى كه براى انتشار در جشن تعويض ضريح مقدس بارگاه بانوى گرامى، عقيله خاندان وحى و نبوت، حضرت زينب كبرى (عليها السلام) خواسته بوديد به شرح زير تقديم مىگردد:
بخشى مشتمل بر بيان مقامات عموم اهل بيت (عليهم السلام) و الطاف بىكران آنان بر عالميان و بخشى ديگر در بيان قدر و منزلت مشاهد مشرفه آنان به ويژه مرقد حضرت زينب (عليها السلام) است كه موجب سرور و افتخار مؤمنين و چشمروشنى زائران اين مرقد مطهر مىباشد.
بخشى ديگر نيز به بشارتهاى قرآن كريم به ايرانيان و مدح و سپاسگزارى قرآن از اين ملت بزرگ به جهت توجه ويژه آنان به تعظيم
شعائر الهى خصوصاً مشاهد مشرفه ائمه هدى (عليهم السلام) اختصاص يافته است و در آن به ضريح مطهرى كه اخيراً اهدا كردهاند پرداخته شده است.
همچنين در اين نوشتار، زندگانى حضرت زينب (عليها السلام) و قدر و منزلت شخصى آن بانوى گرامى و جايگاه اقدامات و فعاليتهاى او مورد بررسى قرار گرفته است كه از ميان دختران حوّا هيچ بانويى بدان پايه از اقدامات و فعاليت نمىرسد.
اميد است روز جشن را به اين جانب تلگراف فرماييد كه اگر توفيق حضور نيافتم، خطبه را پسر عموى گرامىام جناب آقاى سيد رشيد مرتضى اجرا خواهد كرد.
والسلام عليه و عليكم و رحمة الله وبركاته (1)
»
نگاشته شده در 20 شعبان 1334 ه-. ق
عبدالحسين شرف الدين
1) به نظر مىرسد پسر عموى مؤلف نيز در ديار حاج مهدى بهبهانى اقامت داشته است كه ايشان در پايان نامه، به او نيز سلام مىرساند- مترجم
سخني دربارة اهل بيت (ع)
خداى تعالى را به جهت نعمتهاى بيكرانش سپاس مىگوييم گرچه سپاس، خود نعمتى از جانب حضرت اوست؛ و او را آنچنان كه شايسته است به جهت عزتى كه با اسلام به ما بخشيده است، شكر مىگوييم گرچه شكر، خود از بخششهاى اوست.
از بارگاهش موفقيت در وظايفمان و توفيق در آموزش آنچه دانستن آن بر مردم لازم است، خواهانيم و از حضرتش مسألت مىكنيم كه اعمال ما را از باقياتصالحات و مورد پاداش قرار دهد كه در درگاهش نيكو و زيبا باشد.
شهادت مىدهيم كه خدايى جز الله نيست، يگانه است و بىانباز؛ و محمد (ص) برترينِ رسولان است كه خداى تعالى آنان را فرستاد و از همه انسانها والاتر قرار داد و او را از ميان خلق خود برگزيد و بر دگرانش برترى داد؛ درود بىپايان بر او و بر امامان دوازدهگانه از خاندانش باد كه
راه او را پاسدارى كردند و شريعت را كه او از خداوند آموخته بود از او آموختند. آنان كه عِدل قرآن كريم شدند و تا روز جزا الگوى مردم با ايمان گرديدند.
پيامبر گرامى اسلام (ص) در روز عرفه حجة الوداع، در خطبهاى عمومى باصداى بلند و خطاب به همه حاضران- كه مسلمانان كشورهاى مختلف بودند- چنين فرمودند:
«أيها الناس ... ألا لاترجعوا بعدي كفاراً يضرب بعضكم رقاب بعض ... ألا و إني قد تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلوا، كتاب الله و عترتي أهل بيتي، وإنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض.
ثم قال للناس: ألا هل بلغت؟ فقالوا: نعم. قال: اللهم فاشهد ...» (1)
«اى مردم! مبادا پس از من كافر شويد و با يكديگر جنگ و قتال كنيد. من در ميان شما چيزى به امانت مىگذارم كه اگر به آن پناه آوريد، هيچگاه گمراه نخواهيد شد. امانت من عبارت است از كتاب
1) بحار الأنوار، ج 37،ص 113؛ متن دقيق روايت در منبع مذكور به اين شكل مىباشد:« أيها الناس ... ألا لا ترجعوا بعدى كفاراً يضرب بعضكم رقاب بعض ... ألا و إنى قد تركت فيكم أمرين إن أخذتم بهما لن تضلوا، كتاب الله و عترتى أهل بيتى، فإنه قد نبأنى اللطيف الخبير أنهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض ألا فمن اعتصم بهما فقد نجا و من خالفهما فقد هلك. ألا هل بلغت؟ قالوا: نعم قال اللهم اشهد ...»؛ مرحوم علامة مجلسى در بحارالأنوار اين روايت را به نقل از منبع زير ذكر كرده است: تفسير قمى، ج 1،ص 171- مترجم.
خداوند و اهل بيتم. بدانيد كه اين دو، تا روز قيامت از هم جدا نخواهند شد.
سپس رو به مردم فرمود: آيا مطلب را به شما رساندم؟ پاسخ دادند: آرى! فرمود: خدايا شاهد باش».
سپس حضرت با همراهى گروه مسلمين از حجة الوداع به سمت مدينه بازگشتند و در محلى كه راه حجاج از هم جدا مىشد، در تالابى كه به آن خم گفته مىشد، اسباب سفر را بر زمين گذاشتند و اطراق كردند. گروهى از حجاج كه پيش رفته بودند را بازگرداندند و منتظر شدند تا كاروانهايى كه عقبتر بودند به آنها رسيدند.
هنگامى كه همه حجاج گرد آمدند، پس از اقامه نماز جماعت، خطبهاى را با نام و ياد خداوند عزّ و جلّ آغاز فرمود و طى يك اعلان عمومى نام على (ع) را بهصراحت و ائمه پس از وى را بهصورت اجمالى به عنوان زمامداران مسلمين پس از خودش اعلام فرمود.
حضرت در جايگاهى بلندتر از محل ايستادن مردم قرار گرفت؛ امام على (ع) اندكى پايينتر از او ايستاد. آنگاه پيامبر (ص) چينن فرمود:
«أيها الناس! يوشك أن أدعى فأجيب و إني مسئول و إنكم مسؤولون فماذا أنتم قائلون؟
قالوا: نشهد أنك قد بلغت و جهدت و نصحت فجزاك الله خيراً.
فقال: أليس تشهدون أن لا إله إلا الله و أن محمداً عبده و رسوله و أن جنته حق و أن ناره حق و أن الموت حق و أن البعث حق
بعد الموت و أن الساعة آتية لا ريب فيها و أن الله يبعث من في القبور.
قالوا: بلى نشهد. قال: اللهم اشهد.
ثم قال: يا أيها الناس ... إن الله مولاي و أنا مولى المؤمنين و أنا أولى بهم من أنفسهم. ثم أخذ بيد علي فرفعها قائلًا: فمن كنت مولاه فهذا علي مولاه؛ اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.
ثم قال: يا أيها الناس ... إني فرطكم و إنكم واردون علي الحوض، حوضاً أعرض مما بين بصري إلىصنعاء فيه عدد النجوم قد حان من فضة و إني سائلكم حين تردون علي عن الثقلين كيف تخلفوني فيهما؛ الثقل الأكبر كتاب الله عزّ و جلّ سبب طرفه بيد الله عزّ و جلّ و طرفه بأيديكم فاستمسكوا به لا تضلّوا و لا تبدلوا؛ و عترتي أهل بيتي فإنه قد نبأني اللطيف الخبير أنهما لن ينقضيا حتى يردا عليّ الحوض». (1)«اى مردم! نزديك است كه از ميان شما رخت بربندم و دعوت خداوند را [براى مرگ] لبيك گويم. من مورد بازخواست خواهم بود، شما نيز همينطور. در اين باره چه مىگوييد؟
گفتند: شهادت مىدهيم كه تو پيام خداوند را رساندى و در راه خدا با خلوص نيت تلاش كردى؛ خداوند به تو جزاى خير عنايت فرمايد.
1) بحارالأنوار، ج 37،ص 121
فرمود: آيا شهادت مىدهيد كه خدايى به جز الله نيست و محمد بنده و فرستاده اوست و بهشت حقيقت دارد و جهنم حقيقت دارد و مرگ حق است و برانگيخته شدن مردم پس از مرگ حق است، و قيامت يقيناً فرا خواهد رسيد و خداوند تمامى مردگان را از قبرهايشان برمىانگيزاند؟
گفتند: آرى! شهادت مىدهيم.
فرمود: خدايا شاهد باش.
سپس فرمود: اى مردم! ... خداوند سرپرست من است و من زمامدار مسلمين هستم و بر آنان از خودشان سزاوارترم. آنگاه دست امام على (ع) را گرفت و بالا برد و فرمود: هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست. خدايا با هر كه او را دوست دارد، دوست باش؛ و با هر كه دشمن او باشد، دشمنى كن.
سپس افزود: اى مردم! ... من از ميان شما مىروم، اما شما در روز قيامت كنار حوض بر من وارد مىشويد. حوضى كه پهناى آن از بصرى (1)تاصنعاء «- (2)
» مىباشد و ستارههايى در آن غرق شدهاند. در آن هنگام كيفيت رفتارتان با دو امانت گرانبها را از شما جويا
1) قريهاى در نزديكى دمشق كشور سوريه فعلى. قابل توجه است كه عرب جاهلى دو مسافرت تابستانى و زمستانى داشته است كه قرآن كريم نيز در سوره قريش به آن دو شتاء وصيف اشاره كرده است. آنان در اين مسافرتها با ناحيه شام و قريههاى آن، به عنوان يكى از دورترين نقاط نسبت به جزيره العرب، آشنا شدهاند. بنابراين بصرى از قديم نزد عرب معروف و مشهور بوده است ر. ك: حموى، معجم البلدان، مدخل« بصرى» مترجم
2) پايتخت كشور يمن در جنوب كشور عربستان، يكى از دلايل اشتهارصنعاء بين عربصدر اسلام و جاهلى، علاوه بر نزديك بودن آن به شبه جزيره عربستان، ساخت بنايى براى مقابله با خانة كعبه از سوى« ابرهه» است كه آن را درصنعاء ساخته و نام آن را« القليس» نهاده بود و مردم را به حج آن خانه دعوت كرد ر. ك: حموى، معجم البلدان، مدخل«صنعاء»- مترجم
خواهم شد. يكى از آن دو ثقل اكبر است كه كتاب خداوند است. اين ثقل، ريسمانى است كه ميان شما و خداوند قرار گرفته است. بدان چنگ زنيد تا دگرگون نشويد. ديگرى اهل بيت من است. بدانيد كه خداوند مهربان و دانا به من خبر داده است كه اين دو تا روز قيامت- كه بر من وارد خواهند شد- از هم جدا نمىشوند.»
تمامى فرقههاى مسلمانان با تمامى اختلاف مذهبها و خط فكرىهايى كه دارند، بدون استثنا، روايت تاريخى مزبور را دقيقاً با همين الفاظ و كلمات از پيامبر اسلام (ص) نقل كردهاند و بهصحت آن اعتراف دارند. توضيحات دقيق اين مطلب، در كتاب المراجعات ما آمده است كه علاقمندان مىتوانند براى روشن شدن مطلب، به آن كتاب و ديگر كتب مربوط مراجعه نمايند.
البته پيامبر اسلام (ص) پيش از آن، بارها اين مطلب را به اطلاع عموم رسانده بود اما در آن دفعات، دايره حضار و شنوندگان محدودتر بوده است. از جمله آن موارد، مىتوان به بازگشت حضرت از طائف، در بقيع، دفعات مختلفى بر روى منبر شريفش در مدينه اشاره كرد.
آن حضرت در واپسين لحظات حياتش و در اتاق خودش كه پر از جمعيت بود، اين چنين فرمود:
«أيها الناس ... يوشك أن أقبض قبضاً سريعاً فينطلق بي و قد قدمت إليكم القول معذرة إليكم ألا إني مخلف فيكم كتاب الله عزّ و جلّ و عترتي أهل بيتي. ثم أخذ بيد علي (ع) فرفعها فقال: هذا
علي مع القرآن و القرآن مع علي حتى يردا عليّ الحوض». (1)«اى مردم ... چيزى نمانده است كه به نزد خداى متعال بشتابم. پيشتر پيام خداوند را به شما رساندهام و حجت را بر شما تمام كردهام. آگاه باشيد كه من در ميان شما كتاب خداوند عزوجل و اهلبيتم را به امانت مىگذارم.
سپس دست على (ع) را گرفت و بالا آورد و فرمود: تا قيام قيامت، على همواره با قرآن خواهد بود و قرآن با اوست.»
آرى! إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ* ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ* مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ؛ (2)«همانا آن كلام فرستاده بزرگوار حق است، كه فرشتهاى با قوت و قدرت است و نزد خداى مقتدرِ عرش، با جاه و منزلت است، و در آنجا فرمانده فرشتگان و امين وحى خداست.»
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ* وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ* وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ* تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ؛ (3)
1) امالى طوسى،ص 478. روايت در متن اصلى كتاب علامه شرف الدين نيز اين چنين، با اشتباه و افتادگى چاپى آمده است و شكلصحيح روايت اين است:« قال أبو ثابت مولى أبى ذر سمعت ام سلمة رضى الله عنها قالت سمعت رسول اللهص فى مرضه الذى قبض فيه يقول و قد امتلأت الحجره من أصحابه: أيها الناس! يوشك أن أقبض قبضاً سريعاً فينطلق بى و قد قدمت إليكم القول معذره إليكم. ألا إنى مخلف فيكم كتاب الله ربى عزّ و جلّ و عترتى أهل بيتى. ثم أخذ بيد على ع فرفعها فقال: هذا على مع القرآن و القرآن مع على، خليفتان نصيران لا يفترقا حتى يردا على الحوض فأسألهما ماذا خلفت فيهما»
2) تكوير: 19- 21
3) حاقّه: 41- 43
«آن به حقيقت كلام رسول بزرگوارى است، و نه آن سخن شاعرى است، اندكى از شما مردم به آن ايمان مىآوريد، بلكه تنزيل خداى عالميان است.»
وَمَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَى* إِنْ هُوَ إِلّا وَحْى يوحَى* عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَي؛ (1)
«و هرگز به هواى نفس سخن نمىگويد، سخن او غير وحى خدا نيست، او را (جبرئيل) همان (فرشته) بسيار توانا علم آموخته است.»
از پيامبر اسلام احاديثصحيح متعددى درباره اهل بيت طاهرينش نقل شده است؛ به عنوان مثال در حديث ابوذر غفارى آمده است:
«إنما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق»؛ (2)
» «مَثَل اهل بيت من در ميان شما، مَثَل كشتى نوح است در ميان قومش، هر كه سوار آن شود، نجات مىيابد و هر كه سرپيچى كند، غرق خواهد شد.»
ابن عباس نيز از آن حضرت چنين روايت كرده است:
«النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق و أهل بيتي أمان لأمتي من الاختلاف»؛ (1)
» «ستارگان مايه امنيت زمينيان در برابر غرق شدن هستند و اهل بيت من مايه امنيت امتم در برابر اختلافات و گمراهى هستند.»
روايات اين باب بسيار زياد است و راهى به جز قبول كردن آنها و تندادن به آنها نيست. اين روايات جايگاهى گرانقدر از سوى خداوند متعال و پيامبرش به اهل بيت طاهرين مىبخشد كه هيچ فردى بدان پايه نخواهد رسيد و منزلتى غيرقابل دستيابى براى آنان قائل شده است كه انسانهاى هر چند موفق بدان پايه نخواهند رسيد. و خداوند متعال عظمت جايگاه آنان و شرافت و منزلت آنان را به همه انسانها از اولين و آخرين، نيك و بد، مسلمان و كافر، اعلان كرده است.
اختصاص اين جايگاه عالى به آن حضرات تعجبى ندارد، چرا كه آنان در نهان و آشكار، آيين خداوند و رسولش را تبليغ كردند و مردم را با حكمت و موعظه نيكو بدان راه دعوت كردند و در راه خداوند فداكارى كردند و بر اذيتها، قتل، تكهتكه شدن و آوارگى در اين راهصبر كردند، اما نماز را در جامعه اقامه كردند و زكات را پرداختند و امر به معروف كردند و خود، كار معروف (نيك) انجام دادند، نهى از منكركردند و خود از منكر دست كشيدند.
1) بحارالأنوار، ج 23،ص 122؛ البته متن روايت در كتاب شريف بحارالأنوار با اندكى اختلاف در لفظ به اين شكل آمده است:« إن النجوم فى السماء أمان من الغرق و أهل بيتى أمان لأمتى من الضلالة»- مترجم
آن حضرات، در راه خداوند آنچنان كه شايسته حضرت حق است جهاد كردند تا توانستند عموم را به راه الهى دعوت كنند و واجبات الهى را بر مردم بيان كنند و حدود الهى را در جامعه اجرا كنند و آيين او را نشر دهند و سنتهايش را مرسوم سازند و در نتيجه، رضايت خداوند را كسب كردند و خود تسليم قضاى حضرت حق شدند و پيمان خود را با پيامبران قبلى به درستى انجام دادند.
از همين روى خداى متعال، مقام آنان را پس از مرگشان، همچون مقام آنان در روزهاى حياتشان قرار داده است:
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ* رِجَالٌ لاتُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالأَبْصَارُ؛ (1)«در خانههايى كه خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آنها ذكر او شود وصبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند؛ پاكمردانى كه هيچ كسب و تجارتى آنان را از ياد خدا و بپاداشتن نماز و دادن زكات غافل نگرداند و از روزى كه دل و ديدهها در آن روز حيران و مضطرب است ترسان و هراسانند.»
1) نور: 36 و 37
و درودهاى ما را نثار آنان ساخته است و ولايت آنان را براى ما مايه پاكى، طهارت، تزكيه و كفاره گناهان قرار داده است.
پس ما از لطف و بركت آنان مسلمان هستيم و با پيروى از راه آنان است كه اعتبار يافتهايم. (1)
الف: مطابق با فقراتى از« زيارت جامعه» است:
« وَجَعَلَصَلَواتَنا عَلَيكُمْ وَما خَصَّنا بِهِ مِنْ وِلايتِكُمْ، طيباً لِخَلْقِنا، وَطَهارَة لِأَنْفُسِنا، وَتَزْكِية لَنا، وَكَفَّارَة لِذُنُوبِنا فَكُنَّا عِنْدَهُ مُسَلِّمينَ بِفَضْلِكُمْ، وَمَعْرُوفينَ بِتَصْديقِنا اياكُمْ»؛
ب: اين مضمون در« زيارت ائمة بقيع» نيز به اين شكل آمده است:
« وَجَعَلَصَلوتَنا عَلَيكُمْ رَحْمَة لَنا، وَكَفَّارَة لِذُنُوبِنا، اذِ اخْتارَكُمُ اللَّهُ لَنا، وَطَيبَ خَلْقَنا بِما مَنَّ عَلَينا مِنْ وِلايتِكُمْ، وَكُنَّا عِنْدَهُ مُسَمّينَ بِعِلْمِكُمْ، مُعْتَرِفينَ بِتَصْديقِنا اياكُمْ»- مترجم
حضرت زينب، ام المصائب، عقيله خاندان وحى و نبوت، و تربيتيافته خانه على و فاطمه است. در عنايت خداوند متعال و كرامت او به اين بانوى باشرافت، همين بس كه بارگاه آن حضرت، از زمان دفنش تا به امروز، هر ساله گرامىتر و گرانقدرتر از گذشته بوده است و امروزه به اوج عظمت و رفعت رسيده است.
مسلمانان گرد اين مرقد شريف طواف مىكنند و به آن توسل مىجويند و همواره خانه اميد آرزومندان و گناهكاران اميدوار به عفو و بخشش الهى بوده است. اين بارگاه مأمن توبهكنندگانى است كه از
1) مطابق پاورقى مؤلف علامه شرف الدين عبارات فوق، فقراتى از« دعاى ندبه» است. اما اين عبارات را در مفاتيح الجنان در دو مورد مشاهده مىكنيم:
خشيت خداوند بدانجا پناه آوردهاند و خواهان پوشيده ماندن عيبهايشان مىشوند و در حالى كه توبه كردهاند و به درگاه خداوند متعال روى آوردهاند، دست توسل به حضرت زينب (عليها السلام) مىزنند و با واسطه قرار دادن آن بانوى گرامى، حوائج خود را از بارى متعال طلب مىكنند و از حضرتش مىخواهند كه گناهان آنها را ببخشد و عيبهايشان را بپوشاند و حوائجشان را برآورده سازد.
اين وظيفه همه مسلمانان است كه براى خشنودى خداوند، عظمت جايگاه و بارگاه رسول خدا و در رتبه بعدى، عظمت بارگاههاى اهل بيت مطهرش را حفظ كنند و مناسك و آداب آنها را گرامى دارند؛ چرا كه گرامى داشت مناسك و آداب الهى است و عملى است مطابق فرموده قرآن كريم:
وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ؛ (1)«و هر كس شعائر (دين) خدا را بزرگ و محترم دارد، اين ازصفت دلهاى باتقوا است.»
برخى از مؤمنين در تعظيم و زندهنگهداشتن شعائر الهى، با ساختن و آباد كردن محلهاى عبادت، بارگاهها و مدارس، توفيقات خوبى دارند كه بايد حمد و سپاس آن را بجاى آورند.
1) حج: 32
بحمدالله ايران در اين زمينه جلودار است، و ملت وفادار اين كشور در اطاعت از خداوند و قبول ولايت رسولخدا و اهلبيت معصومش (عليهم السلام) و اطاعت فرامينشان و پيروى از راهشان ثابت قدماند و در تعظيم شعائر الهى و بارگاههاى حضرات معصومين (عليهم السلام) و ديگر جايگاههاى مرتبط با اهل بيت پيامبر (ص) به ويژه در عراق و خراسان، از همه ملل جهان پيشروترند.
امروز نيز، ايرانيان اين ضريح نفيس گرانبهاتر از طلا و جواهر و گرانبهاتر و بالاتر از مافوق آن را ساختهاند و براى اين مرقد مطهر آماده كردهاند. آنان با اين كارشان به قلّه شرف و بزرگى نائل آمده و گرانبهاترين خانههاى بهشتى را به دست آوردهاند و موهبتهاى قبلى خداوند در آباد كردن بارگاههاى ديگر را يادآورى و توفيقات مستمرّ خداوندى را بر خود مضاعف كرده و نعمتهاى پىدرپى خداوندى را نثار خود ساختهاند.
بىگمان ايرانيان در اسلام، رتبه والايى دارند كه مرتفع و دستنيافتنى است. براى اثبات اين مدعا، توجه به ثناى قرآن كريم و بشارت آن كتاب به اين قوم در آيات متعدد كافى است.
يكى از اين آيات، آيه مباركه زير است:
فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ؛ (1)«به زودى خدا قومى را كه بسيار دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند (به نصرت اسلام) برانگيزد.»
در تفسير مجمع البيان و برخى تفاسير ديگر، آمده است كه تفسير اين آيه شريفه را از پيامبر اسلام (ص) پرسيدند. پيامبر دستش را بر دوش «سلمان فارسى» زد و فرمود:
«هذا و ذووه»؛
«مراد، اين مرد و همميهنانش هستند.»
سپس فرمود:
«لو كان الدين معلقاً بالثريا لتناوله رجال من أبناء فارس»؛ (2)«اگر دين از ستاره ثريا آويزان شده باشد، مردانى از اهل فارس به آن دست مىيابند.»
آيه ديگر، كلام خداوند در سوره محمد (ص) خطاب به برخى مسلمانان عرب است كه پيامبر را آزار داده بودند:
وَإِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ؛ (3)«و اگر شما روى بگردانيد، خدا قومى غير شما- كه مانند شما (بخيل) نيستند- به جاى شما پديد آرد.»
در تفسير اين آيه همانگونه كهصاحب مجمع البيان آورده است نقل شده است كه گروهى از اصحاب، از پيامبر گرامى اسلام (ص) پرسيدند: اى رسول خدا! اينان چه كسانى هستند كه خداوند در كتابش از آنان ياد كرده است؟
پيامبر اسلام (ص) دست به ران سلمان فارسى- كه نزد حضرت نشسته بود- گذاشتند و فرمودند:
«هذا و قومه، والذي نفسي بيده لو كان الإيمان منوطاً بالثريا لتناوله رجال من فارس»؛ (1)«منظور، اين مرد و قوم او هستند. قسم به خداى متعال! اگر ايمان منوط به رفتن و رسيدن به ثريا باشد، مردانى از جنس فارس به آن خواهند رسيد.»
آيه سوم، فرمايش خداوند در سوره جمعه است:
آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ؛ (2)«و نيز قوم ديگرى از آنان را كه هنوز به عرب ملحق نشدهاند هدايت فرمايد.»
در تفسير اين آيه در مجمع البيان و غير آن آوردهاند كه پيامبر اسلام (ص) اين آيه را تلاوت كردند. از حضرتش پرسيده شد: آنان كيستند؟ حضرت دستش را بر كتف سلمان فارسى نهاد و فرمود:
«لو كان الإيمان في الثريا لنالته رجال من هؤلاء»؛(1)«اگر ايمان از ثريا آويخته شده باشد، مردانى از اين قوم بدان دست مىيابند.»
آرى! ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ؛ (2)«اين فضل و كرامت خداوند است كه به هر كه بخواهد، مىبخشد.»
در فضيلت مؤمنان ايران، سخن كوتاه اين كه در ايمان، كسى به پاى آنان نمىرسد و هيچ انسانى در عقيده با آنان برابرى نمىكند. بهشت خداوند و حسن عاقبت نصيبشان باد.
عقيلة وحي
سخن درباره عقيله خاندان وحى و نبوت است. پدر آن بانوى باكرامت، اميرمؤمنان على بى ابى طالب است كه برادر ايمانى پيامبر، و جانشين و وزير و منتخب آن حضرت و وارث علم آن جناب است. در ايمان به خداوند بالاترينِ مردم است و آگاهترين انسانها به احكام الهى است. در شجاعت و تقوا، علم و عمل، زهد در دنيا و در رغبت به خداوند و نعمتهايش برترين مسلمان، و الگوى ديگران است.
مادرش فاطمه زهرا (عليها السلام) به حكم نصّصريح روايات و اجماع مسلمين، سيده زنان دو عالم و بهترين زنان اهل بهشت است. خداوند متعال ذريه پيامبر را از نسل او قرار داد و اين افتخارى از جانب خداوند براى آن بانوست؛ چرا كه خاندان هر پيامبرى ازصلب خود آن پيامبر است؛ مگر پيامبر اسلام (ص) كه خاندانش ازصلب على و فاطمه (عليهما السلام) هستند.
جد مادرىاش سرور انبيا، خاتم پيامبران، بشير نذير و سراج منير، محمد مصطفى (ص) است كه همين نسبت براى افتخار فرد كافى است.
مادر بزرگ مادرىاش خديجه بنت خويلد، ام المؤمنين،صديقه امت پيامبر و اولين فردى است كه از امت پيامبر (ص) ايمان آورده است و كتاب خداوند را تصديق كرده است و خود را وقف پيامبر (ص) نموده است.
پيامبر اسلام به او فرموده است:
«يا خَديجَه! هذا جِبريل يقرئك السَّلام عَن الله عَزَّ وَ جَلَّ، وَ يُبَشِّرُكَ بِبَيتٍ في الجنَّة مِن قَصَب لاصَخِب فيه وَ لا نَصَب»؛ (1)«اى خديجه! جبرئيل درود خداوند را بر تو مىرساند و تو را به خانهاى در بهشت بشارت مىدهد كه از مرواريد تازه ساخته شده است و در آن رنج و ناراحتى نخواهى ديد.»
خديجه نيز در جواب گفت:
«اللهُ عَزَّ وَجَلَّ هُوَ السَّلام، وَمنهُ السَّلام، وَاليه يَعُودُ السَّلام، وَعَلى رَسُول الله وَعَلى جبرائيلَ السَّلام، وَرَحمةُ اللهِ وَبَركاتُه»؛ (2)«خداوند عزّ و جلّ، خود درود و سلام است. سلام از اوست و به او بازمىگردد. درود خدا بر رسول خدا (ص) و بر جبرئيل باد.»
او بيست و پنج سال به تنهايى همسر پيامبر بود و زن ديگرى در اين
مقام شريك او نبود؛ اگر او زنده مىماند هيچ بانويى در اين افتخار شريك او نمىشد. در اين مدت، خديجه شريك سختىهاى پيامبر اسلام (ص) بود و با اموالش او را يارى كرد.
او با هر آنچه از سخن و عمل مىتوانست، از پيامبر دفاع كرد و تسلّى بخش قلب مقدس پيامبر خدا (ص) در برابر آزارهاى كفار در راه اداى رسالتش بود.
زمانى كه براى اولين بار در غار حرا، وحى بر پيامبر (ص) فرود آمد، خديجه و على (ع) همراه پيامبر بودند و سالى كه او و ابوطالب وفات يافتند، پيامبر (ص) بسيار اندوهگين شد و آن سال را «عام الحزن» (سال غم- سال سوگوارى) نام گذارى كرد. خداوند متعال در آن سال بدو چنين وحى فرمود:
«اخرج فقد مات ناصرك»؛ (1)
در ميان كتب قدما، عياشى در تفسير خود ج 1،ص 257، اين دستور را ناظر به وفات خديجه و ابوطالب مىداند، اما بقيه مؤلفين، آن را در شأن ابوطالب/ مىدانند، مذكر بودن فعل و فاعل جمله نيز مؤيد همين معنى است- مترجم.
» «از اين مكان بيرون شو كه يارى كننده است وفات يافته است.»
1) قابل توجه است كه خديجه يكسال قبل از هجرت وفات يافته است و ابوطالب يك سال پس از او؛ يعنى در سالى كه هجرت اتفاق افتاد. ابوطالب در مراحل مختلفصدر اسلام، با قدرت و وجاهت خود يارىگر و حامى پيامبر اسلام بود و وقتى وفات يافت، پيامبر از فضاى غيرقابل تحمل مكه و اندوه خود، به جبرئيل گله كرد. جبرئيل نيز آن حضرت را به هجرت دستور داد:« فَشَكَا إِلى جَبْرَئِيلَ ع ذَلِكَ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيهِ اخْرُجْ مِنَ الْقَرْيه الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَ هَاجِرْ إِلَى الْمَدِينَة فَلَيسَ لَكَ الْيوْمَ بِمَكَّة نَاصِرٌ وَ انْصِبْ لِلْمُشْرِكِينَ حَرْباً»، كافى، ج 8،ص 341.
و در پى آن هجرت پيامبر (ص) اتفاق افتاد.
پيامبر در حالى هجرت كرد كه همراهىهاى يار و ياورش همواره، در نظرش بود. حضرت از خديجه و نيكىهاى او بسيار ياد مىكرد و به ياد اوصدقه مىداد (1)تا آنجا كه عايشه گفت: «چقدر از پيرزنى كه سرخروى و دهانگشاد بوده است، ياد مىكنى؟ او از دنيا رفت و خداوند بهتر از او را بهره تو ساخت!»
با شنيدن اين سخنان واهى، چهره پيامبر (ص) متغير گشت و فرمود:
«والله ما أبدلني خيراً منها، آمنت بي حين كفر بي الناس، وصدقتني حين كذبني الناس، و واستني بمالها حين حرمني الناس، و رزقني منها ولداً إذ حرمني من غيرها». (2)
اين روايت در نسخههاى موجود كتاب« روضة الواعظين»، درصفحه 269 آمده است و به نظر مىرسد« 219» غلط تايپى باشد.
شيخ مفيد نيز درصفحه 219 كتاب« الإفصاح فى الإمامه» روايت را نقل كرده است و از آنجا كه شيخ مفيد متوفاى قرن چهارم مىباشد و فتال نيشابورى در ابتداى قرن ششم هجرى به دستور عبدالرزاق شهاب الاسلام وزير سلطان سنجر سلجوقى به شهادت رسيده است، به نظر مىرسد كه قديمىترين منبع شيعى براى اين روايت« الإفصاح» مفيد باشد.
اين روايت را علامه شرف الدين در كتاب« المراجعات» خود آورده و به آن استناد كرده است و شيخ حسين راضى در« سبيل النجاة فى تكملة المراجعات» نيز مدارك آن را از كتب اهل سنت، به تفصيل تحقيق كرده و آورده است. مرحوم علامه عسكرى نيز در« الصحيح من سيره النبى الأعظم» بابى به غير از عايشه به ديگر زنان پيامبر اختصاص داده است و اين روايت را در آن جا با مدارك متعدد نقل كرده است. جزاهم الله خير الجزاء؛ فهرست برخى از كتب اهل سنت كه روايت فوق را با الفاظى مشابه نقل كردهاند در زير مىآيد:
مسند أحمد، ج 6،ص 58 و 102 و 117 و 150 و 154 و 202 و 279؛ ابن حجر عسقلانى، الإصابه، ج 4،ص 283؛ ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 4،ص 1824؛ ذهبى، تاريخ الإسلام،ص 237- 238؛ سنن ترمذى،ص 247، سنن ابن ماجه، ج 1،ص 315؛ بخارى، ج 2،ص 177 و ج 4،ص 36 و 195؛ ابن اثير، أسد الغابه، ج 5،ص 439؛ ابن كثير، السيره النبويه، ج 3،ص 128؛ هندى، كنز العمال، ج 6،ص 224؛ ابن مغازلى شافعى، مناقب على بن ابى طالب،ص 339- مترجم.
1) روايات تاريخى معتبر زيادى در كتب متعددى در اين باره وجود دارد براى اطلاعات بيشتر ر. ك:صالحى شامى، سبل الهدى والرشاد، ج 11،ص 159؛ از كتب اهل سنت نيز به عنوان نمونه به مورد زير مراجعه كنيد: طبرانى، المعجم الكبير، ج 23،ص 15 باب مناقب خديجه- مترجم.
2) فتال نيشابورى، روضه الواعظين، ج 2،ص 219، پاورقى مؤلف
«به خدا سوگند! خداوند بهتر از او زنى به من نداده است! زمانى كه مردم به آيين من كفر ورزيدند، او به من ايمان آورد؛ هنگامى كه مردم مرا تكذيب كردند، او مرا تصديق كرد؛ هنگامى كه مردم اموالشان را از من دريغ داشتند، او با اموالش مرا يارى كرد و مرا بر خود مقدم داشت؛ خداوند از او اولادى به من بخشيد و از زنان ديگر، مرا از اولاد محروم ساخت.» (1)
اما فرزندان خديجه، چهار دختر و دو پسر به ترتيب عبارت بودند از:
1- قاسم 2- زينب 3- رقيه 4- ام كلثوم 5- فاطمه زهرا س 6- عبدالله طاهر- طيب.
برخى از نويسندگان سيره، و از جمله ابن هشام فرزندان ذكور رسول خدا را از خديجه: قاسم، طاهر و طيب نوشتهاند سيره، ج 1،ص 206 و در عقد الفريد قاسم و طيب ج 5،ص 5 آمده است ليكن مصعب زبيرى درصفحه 21 كتاب نسب قريش مىگويد: پسران او قاسم و عبد الله بودند. ابن سعد در طبقات، ج 8،ص 9 و بلاذرى در انساب الأشراف،ص 405 مىنويسد: طيب و طاهر لقب عبد الله است، او چون در اسلام به دنيا آمد، بدين لقب خوانده شد. بنابراين مىتوان حدس زد كه اين تخليط از آنجاست كه لقب را، اسم گرفتهاند.
ذكر اين نكته لازم است كه عرب« فرزند خوانده» را نيز« فرزند» مىنامد با توجه به اين مطلب است كه علماى انديشمند و بزرگى همچون مرحوم علامه عسكرى/ در الصحيح من سيره النبى الأعظم بر اين عقيدهاند كه« رقيه» و« ام كلثوم» دختران« هاله»، خواهر خديجه بودهاند كه« ربيبه» پيامبر اسلامص و دخترخوانده او بودند؛ بنابراين حكايت« ذوالنورين» بودن عثمان بن عفان نيز سخنى باطل خواهد بود. به كلام ابن شهر آشوب در مناقب توجه فرماييد:« انّ النبىص تزوّج بها و كانت عذراء ... يؤكد ذلك ما ذكر فى كتابى الأنوار و البدع: إنّ رقيه و زينب، كانتا ابنتى هاله اخت خديجه»- مترجم.
1) به نقل مشهور، پيامبرص از همسرانش، تنها از خديجه شش فرزند داشت و يك فرزند هم از ماريه قبطيه كنيز مصرى آن حضرت كه مقوقس حاكم مصر برايش فرستاده بود به نام« ابراهيم» داشت. ابراهيم يك سال و دوماه و هشت روز، و يا يك سال و شش ماه و چند روز بيشتر عمر نكرد.
جد پدرى زينب، شيخ الأباطح و بيضة البلد، حضرت ابوطالب بن عبد المطلب (عليهما السلام) مىباشد. او عموى پيامبر است. پيامبر هنوز در رحم مادر بود كه پدرش عبدالله درگذشت. حضرت هفت سال داشت كه پدربزرگش عبدالمطلب را از دست داد و در اين هنگام تربيت او را عمويش ابوطالب بر عهده گرفت و همچون پدرى مهربان او را در تكفل خود قرار داد و لحظهاى از او غافل نشد. (1)
« اشْهَدُ انَّكِ احْسَنْتِ الْكَفالَة، وَادَّيتِ الْأَمانَة، وَاجْتَهَدْتِ فى مَرْضاتِ اللَّهِ، وَبالَغْتِ في حِفْظِ رَسُولِ اللَّهِ، عارِفَة بِحَقِّهِ مُؤْمِنَه بِصِدْقِهِ، مُعْتَرِفَة بِنُبُوَّتِهِ، مُسْتَبْصِرَة بِنِعْمَتِهِ، كافِلَة بِتَرْبِيتِهِ مُشْفِقَة عَلى نَفْسِهِ، واقِفَة عَلى خِدْمَتِهِ، مُخْتارَة رِضاهُ»؛
گواهى مىدهم كه براستى تو بهخوبى كفالت كردى و امانت را پرداختى و در بدست آوردن موجبات خوشنودى خدا كوشش كردى و در نگهدارى رسول خدا حدّ اعلاى سعى خود را مبذول داشتى در حالى كه بهحقّ او آشنا و بهراستگويىاش ايمان داشتى و به نبوتش معترف و به نعمتش بينا و آشنا بودى و تربيتش را به عهده گرفتى و نسبت بدان حضرت مهر ورزيدى و براى خدمتكارىاش خود را مهيا كردى و خوشنودىاش را اختيار كردى.
فقرات فوق اشاره به حضور پيامبر گرامى اسلامص در خانه ابوطالب و پذيرش سرپرستى و كفالت آن حضرت از سوى ابوطالب و همسرش فاطمه بنت اسد س دارد- مترجم.
1) در زيارت حضرت فاطمه بنت اسد، همسر ابوطالب و مادر امام على ع چنين مىخوانيم:
در آن هنگام كه گردنكشان قريش غرق در عصيان و سركشى بودند، از پيامبر شنيدند كه:
«و الله لو وضعوا الشمس في يميني و القمر في يساري على أن أترك هذا الأمر ما تركته أو أموت دونه»؛ (1)«به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند و بخواهند از اين كار (دعوت به آيين خداوند و رسالت) دست بردارم، هرگز چنين نخواهم كرد تا آن كه به مقصود برسم يا در اين راه كشته شوم.»
نزد ابوطالب آمدند و از وى خواستند پيامبر را تحويل آنان دهد. ابوطالب همچون مادرى كه مراقب شيرخوارش باشد، از او حمايت و مراقبت كرد و خطاب به حضرت چنين عرض كرد: «كارى را كه موظّفى، به انجام برسان و بدان كه همواره يارىكننده و پشت و پناهت خواهم بود.» (2)
او در قصيدهاى خطاب به بزرگان قريش مىگويد:
ألم تعلموا أن ابننا لا مكذب لدينا و لا نعبأ بقول الأباطل
يلوذ به الهلاك من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل
و ابيض يستسقي الغمام بوجهه ثمال اليتامي عصمة للارامل
و ميزانصدق لا يخيس شعيرة و وزان حق وزنه غير غائل (1)1- بدانيد كه فرزند ما راستگو است و مورد تكذيب واقع نمىشود و ما در اين خصوص به سخنان ياوه توجهى نمىكنيم؛
2- درماندگان بنى هاشم به او پناه مىبرند و در پيشگاه او در نعمت و سعادتند؛
3- روشن چهرهاى است كه ابرها به خاطر او مىبارند، او فريادرس يتيمان و پناه بيوهزنان است؛
4- او ميزان حق است كه يك جو تخلف نمىكند، و وزن كننده درستكارى است كه توزين او بيم اشتباه ندارد.
ابوطالب در قصيدهاى ديگر چنين گفته است:
ألم تعلموا أنا وجدنا محمداً نبياً كموسي خط في أول الكتب
أفيقوا أفيقوا قبل أن تحفر الزبي و يصبح من لم يجن ذنبا كذي ذنب
أليس أبونا هاشم شد أزره و أوصي بنيه بالطعان و بالضرب (2)1- بدانيد كه ما محمد را همچون موسى يافتهايم، پيامبرى كه در كتب پيشينيان نام او ذكر شده است؛
2- قبل از آنكه كار بر شما سخت شود و بىگناهانتان نزد ما همچون گناهكاران شوند، از غفلت بهدرآييد؛
3- پدر ما هاشم است كه پايمرد و جنگاور بود و فرزندانش را به نيزه و شمشير وصيت كرده است.
او در قصيدهاى ديگر خطاب به پيامبر اسلام (ص) مىگويد:
انت النبي محمد قرم اغر مسود
لمسودين اكارم طابوا وطاب المولد و قد عهدتكصادقا بالقول لا تتزيد
ما زلت تنطق بالصوا ب و أنت طفل أمرد
أني تضام و لم أمت و أنا الشجاع العربد (1)1- تو محمد پيغمبرى كه سيد و بزرگ سادات و بزرگانى؛ (2)
1) بحار الانوار، ج 35،ص 164
2) پيغمبر اكرمص به جمعى از قريش عبور كرد كه شترى براى بتان نحر كرده بودند، بر ايشان سلام نكرده گذشت، جمعيت گفتند: يتيم ابوطالب بر ما مىگذرد و سلام نمىكند! كيست كه برود نمازش را تباه سازد؟ عبدالله زبعرى برخاست و مقدارى از كثافات شكمبه و خونهاى ريخته شده را گرفت و به مسجد آمد. هنگامى كه حضرت رسول در سجده بود، لباسش را آلوده ساخت. پيغمبر به خانه آمد و هنگامى كه ابوطالب برگشت، رسول خدا پرسيد من كيستم؟ ابوطالب گفت: فرزند برادرم چه شده؟ داستان را شرح داد، ابوطالب آواز برداشت: اى فرزندان عبدالمطلب! فرزندان هاشم! فرزندان عبدمناف! از هر طرف او را جواب داده اجتماع كردند، پرسيد چند نفريد؟ گفتند: چهل نفر، فرمود: اسلحه خود را برگيريد و همراه من بياييد. آمدند تا در ابطح با جماعت قريش روبرو شدند، مردم خواستند فرار كنند. گفت به پروردگار كعبه قسم، هر يك از شما حركت كند او را از دم شمشير مىگذرانم، سپس نزديك سنگ بزرگى كه در ابطح بود آمد، سه بار شمشير را بر آن سنگ فرود آورد و در هر بار قطعه بزرگى از آنرا جدا ساخت، آنگاه رو به حضرت رسول نموده گفت: پرسيدى من كيستم؟ اينك بشنو تو كيستى: و در ادامه اشعار فوق را سرود، و بينى عبدالله را با خون و كثافات شتر آلوده ساخت!
2- آن ساداتى كه بزرگوار و از نسلهاى پاك مىباشند؛
3- از پيش با تو پيمانى سخت براى حفاظت از تو بستهام؛
4- تو همواره راست گفتهاى حتى در زمان طفوليتت؛
5- در پناه من، هيچ گاه مورد ستم واقع نمىشوى؛ چرا كه من شجاع و همچون افعى هستم.
ابوطالب آشكارا چنين گفته است:
يا شاهد الله علي فاشهد أنّي علي دين النبي أحمد من شكّ في الدين فإنّي مهتدي (1)1- خدايا! شاهد باش كه من بر دين پيامبرت احمد مىباشم.
2- هر كه آيين مرا نمىداند، آگاه باشد كه من [با دين او] هدايت يافتهام.
او از اين دست، اشعار متعددى دارد كه بيانگر جايگاه والايش در ايمان و حمايت همه جانبهاش از پيامبر اسلام (ص) است.
مادر بزرگ مادرى حضرت زينب: فاطمه بنت اسد بن عبد مناف ابن هاشم، همسر ابوطالب، عموى پيامبر اسلام (ص) است
اين زن، اولين زنى است كه از بنىهاشم بود و هاشمى به دنيا آورد.
1) بحارالأنوار، ج 34،ص 409
از اولين كسانى بود كه اسلام آورد و ديندارىاش نيكو بود. در دم مرگ وصاياى خود را به پيامبر نمود. پيامبر نيز ضمن قبول وصيتش، او را با پيراهن خود كفن كرد و بر پيكرش نماز خواند، وارد قبرش شد و در قبر خوابيد. يكى از اصحاب از حضرت پرسيد: نديده بوديم در حقّ كسى چنين كارى كنيد؟ پيامبر (ص) فرمود:
«إنه لم يكن أحدٌ بعدَ أبيطالب (ع) أبرَّ بي مِنها، إنما ألبَسْتُها قميصي لتكسي مِن حُللِ الجنه، واضْطَجَعْتُ معها في قبرِها ليَهونَ عليها»؛ (1)«پس از ابوطالب هيچ كس براى من نيكوكارتر از او نبود. پيراهنم را كفنش كردم تا از لباسهاى بهشتى بپوشد و در قبرش خوابيدم تا در قبر آرام گيرد و [احوالات پس از مرگ] بر وى سهل شود.»
مواردى كه گذشت، نسب (دودمان) حضرت زينب كبرى (عليها السلام) است؛ اما از حيث حسب (افتخارات) داراى فضيلتهايى است كه با اصل و نسب او برابرى مىكند. به فرموده خداوند متعال:
ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ؛ (2)«فرزندانى هستند برخى از نسل برخى ديگر، و خدا (به اقوال و احوال همه) شنوا و داناست.»
او در سال ششم هجرى متولد شده است. (1)سالى كهصلح حديبيه اتفاق افتاد و در راه بازگشتِ پيامبر (ص) به سوى مدينه، سوره فتح بر حضرتش نازل گرديد.
همچون مادرش از زنان بنىهاشم است و داراى حكمت و عصمت!
كسى در اخلاق گرامىتر از او و در فطرت باشرافتتر از او، در خلقت پاكتر از او، و در ذات خالصتر از او نيست مگر پدر بزرگش و پدر و مادرش!
هيچ گاه درخشم، خود را با تندخويى خوار نكرد و هنگام غضب، كارى نكرد كه از قدر و ارجش كاسته شود و هيچ اتفاقى،صبر و بردبارى او را نربود. در تيزبينى و تيزفهمى، پاكى نفس، لطافت حس، قدرت باطنى و ثبات انديشه، نشانهاى از نشانههاى خداوند بود.
در عالىترين درجات شجاعت و عزت نفس و اقتدار بود. در اثبات اين مدعا، ذكر عملكرد او در مقابل عبيدالله بن زياد كافى است.
تمامى موضعگيرىهاى عقيله خاندان وحى و نبوت،صبر و گذشت او را به نمايش مىگذارد. مصيبتهايى كه با درگذشت پيامبر اسلام (ص) آغاز مىشود و پس از آن پىدرپى بر خاندان آن حضرت نازل مىشود. از جمله آنها، وفات حضرت زهرا (عليها السلام) است كه تيرى در چشم و خارى در گلوى اهل بيت (عليها السلام) بود. همچنين شهادت امام على (ع) در
1) در شهر مدينه، پنجم جمادى الاولى
حالى كه پيكرش آغشته به خون سر مقدسش بود و شهادت امام حسن (ع) در اثر مسموميت، كه در مقابل حضرت زينب كبرى (عليها السلام) لختههاى خون داخل طشت ريخته شد و ستمگران اجازه ندادند كه در كنار جدش به خاك سپرده شود در حالى كه يكى از دو نوه و نورچشم حضرت و يكى از دو گل بهشتى او و يكى از دو سرور جوانان اهل بهشت بود. (1)
اما درباره مصيبتهاى امام حسين (ع) نمىتوانم سخن بگويم! او مصيبتهايى را چشيده است كه سنگينى آن فاصله زمين و آسمان را پرمىكند. اين مصيبت به قدرى هولناك است كه همانند آن در تاريخ بشر چه از نظر كمى و چه از نظر كيفى مشاهده نمىشود.
قهرمان كربلا، زينب كبرى (عليها السلام) در تمامى اين مصيبتها، دليرانه و با عزمى راسخ، با آن امامان معصوم شريك بود و اين سختىها هيچگاه نتوانست او را از پاى درآورد ياصبرش را بربايد.
او در فرهنگ آزادگى (اسارت) جايگاهى ارزشمند دارد كه موجب افتخار اوست. اسارت زينب او را به قلههاى شرف و افتخار رساند و منزلتى بس والا نزد خداوند بدو بخشيد. او در جريان اسارتش، بانوان حرم پيامبر را كه مردانشان به شهادت رسيده بودند رهبرى كرد و از
1) عبارتهاى فوق همگى اشاره به روايات مشهور وصحيحى دارد كه پيامبر اسلامص در آنها، امام حسن و امام حسين ع را« ريحانتاى» و« سيدا شباب اهل الجنه» خطاب فرموده است- مترجم
ى
تيمان آل محمد كه پدرانشان شهيد شده بودند پاسدارى نمود.
در راه حمايت از يادگار برادرش، بيمار كاروان كربلا، امام زينالعابدين (ع) جان خود را به خطر افكند و هنگامى كه ابن زياد قصد كرد امام (ع) را به شهادت برساند، از قتل امام توسط ابن زياد جلوگيرى نمود و بدين وسيله سلسله امامت حفظ گرديد!
او در اسارت خود را وقف خدمت به كودكان و تسلّى دادن به بانوان حرم گردانيد و در برابر سختىها چونان كوهى استوار مقاومت كرد.
درود و سلام خداوند بر او و بر پدر و مادر و برادر و جدّ او و تمامى ائمه هدى (عليهم السلام) و سروران امت رسول خدا (ص)؛ آنان كه خود را در راه تربيت و امامت امت به سختى افكندند.
مقدمه
در فصلهاى قبلى كتاب حاضر، با زندگى حضرت زينب (عليها السلام) در ادوار مختلف عمر شريفش از جمله كودكى ايشان در مدينه، حوادث عاشورا در كربلا، نهضت ايشان در كوفه، شام و بازگشت ايشان به مدينه آشنا شديم.
آنچه گذشته است، مهمترين مقاطع زندگى حضرت زينب (عليها السلام) است كه در اكثر كتبى كه در شرححال آن بانوى مخدره، تأليف شده است به چشم مىخورد.
در اين فصل مقاطعى ديگر از تاريخ زندگانى زينب كبرى (عليها السلام) تقديم خوانندگان عزيز خواهد شد.
از آنجا كه هدف، تأليف كتاب يا فصلى مستقل در بيان كامل شرح حال و زندگى آن عليا مخدره نبوده؛ بلكه تكميل سرگذشت و فضائل آن بانو بوده است، مطالب بهصورت ذكر قسمتهايى پراكنده از تاريخ زندگى آن بانوى مكرم خواهد بود؛ و اين در حالى است كه سعى شده سير تاريخى مطالب حفظ شود.
فرازهايي از تاريخ زندگاني زينب (س)
(1) زينب، فاطمه كربلاست و تجلى فاطمه در زينب، عاشوراست.
در كربلا، زينب، رسول فاطمه است. خليفه تام فاطمه است. پيام فاطمه را مىخواند. حضور فاطمه را فرياد مىكشد. با هر جنازهاى كه بر سر دست مىگيرد قطرهاى از جامصبر فاطمه را مزمزه مىكند. در بارگاه يزيد، زينب به تداعى خطبه مادر در مقابل دشمنان پدر خطبه مىخواند.
در كربلا زينب محبت مادر را در جان برادر مىريزد. زينب يادگار مادر را پاس مىدارد.
در شام، فاطمه است كه بر ترحّم، زهرخند مىزند وصدقه را خشم مىكند و بر پاى دشمنان برادر، زنجير لعن مىافكند. و همچنان كه جسارت را بر على تحمل كرده بود بر فرزندان خويش به جان مىخرد.
1) به خامه زيباى استاد سيد مهدى شجاعى
چشمان زينب در زير دستهاى محجوب فاطمه به خواب رفته است. زينب با بوسه محبت فاطمه، چشم از خواب گشوده است.
پيشتر گفتيم كه زينب كبرى (عليها السلام) به نام و ياد زينب، دختر پيامبر گرامى اسلام (ص) كه وفات كرده بود، «زينب» نامگذارى شده است. از آنجا كه بسيارى از مردم با زندگى «زينب بنت النبى» آشنا نيستند، مختصرى از شرح حال ايشان را ذكر مىكنيم: (1)
زينب، به نقلى بزرگترين دختران پيامبر اسلام و به نقلى ديگر ربيبه آن حضرت بود كه پيشاز بعثت به همسرى خالهزادهاش ابوالعاص ابن ربيع بن عبدالعزى بن عبدشمس درآمده بود.
پس از بعثت، زينب اسلام آورد وابوالعاص مسلمان نشد، ولى همچنان يار ودوستدار همسر نازنين خود بود، و در برابر قريش، كه اورا وادار به جدايى ازهمسرش مىكردند، پايدارى كرد. بر خلاف پسران ابولهب (2)» كههمسرانخود رقيهو امكلثوم دختران پيغمبر راتركگفتند.
ديگر دختر پيامبر اسلام (ص) كه قبل از بعثت آن حضرت، ازدواج كرده بود، «رقيه» بود كه با «عتبه» پسر ابولهب (عموى پيامبر) ازدواج
كرده بود. «معتب» ديگر پسر ابولهب نيز شوهر «امكلثوم» دختر ديگر پيامبر (ص) بود.
شوهر زينب، ابوالعاص بن ربيع، فرزند خواهر حضرت خديجه (عليها السلام) و يكى از افراد معتمد شهر مكه در تجارت، امانت و مال و اموال بود. وى شديداً مورد علاقه حضرت خديجه (عليها السلام) بود و حتى گفته شده است كه براى او همچون فرزند بود.
هنگامى كه پيامبر اسلام (ص) به نبوت مبعوث شد و تبليغ اسلام را آغاز نمود، تمامى خانواده پيامبر از جمله اين سه دختر مسلمان شدند. مشركان مكه به اين نتيجه رسيدند كه با طلاق دادن دختران پيامبر، موجبات اذيت روحى و مالى او را فراهم آورند. بنابراين نزد پسران ابولهب رفتند و به آنها گفتند كه دختران پيامبر را طلاق دهيد در عوض، دختر هر كه را بخواهيد به عقد شما در مىآوريم.
پسران ابولهب نيز با قبول كردن مسأله، همسران خود را ترك گفتند. جالب آنكه عتبه شوهر «رقيه»، هنوز با رقيه نزديكى نكرده بود و اين جدايى خود باعث كرامت «رقيه» و خوارى «عتبه» بود. بعدها اين دو دختر را عثمان بن عفان يكى پساز ديگرى به همسرى خود درآورد و هر دو در خانه عثمان جان سپردند. « قابل ذكر است كه« ام كلثوم» قبل از نزديكى عثمان با او، از دنيا رفت؛ بنابراين عثمان ديگرى، دختر حضرت را به همسرى خود درآورد»
ابوالعاص سخن مشركان را نپذيرفت و اعلام كرد، هرگز
حاضر نيست از همسر خود «زينب دختر پيامبر» جدا شود و هيچ زن ديگرى را به جاى او نخواهد پذيرفت.
اما اسلام ميان زينب و ابوالعاص جدايى انداخته بود، گرچه به سبب اوضاع آن روز مكه، پيامبر نمىتوانست آنها را از هم جدا كند و دخترش را نزد خود آورد.
پيامبر به مدينه هجرت فرمود و در آنجا اقامت گزيد و مدتى بعد، غزوه بدر فرا رسيد وابوالعاص در زمره كسانى بود كه به دست سپاهيان اسلام اسير شدند.
پيامبر اسلام ضمن مشورت با اصحابش، مقرر داشت كه اسيران را نكشند و در عوض، با گرفتن فديه، آنان را آزاد كنند؛ بنابراين مكيان با فرستادن فديه (فدايى) اسرا را يكى پس از ديگرى آزاد مىكردند.
زينب كه شوهر خود را چون جان شيرين دوست مىداشت و هنوز درمكه بهسر مىبرد، گردنبندى را كه مادرش خديجه هنگام عروسى به او داده بود، به عنوان فداى شوهرش به مدينه فرستاد. همينكه چشم رسول خدا (ص) بهگردنبند خديجه افتاد، منقلب و پريشان شد. آنگاه ياران مسلمان خود را مخاطب قرار داده، چنين فرمود:
«اگرصلاح مىدانيد اسير زينب را آزاد كرده وگردنبند او را به خودش بازگردانيد.»
گفتند: آرى يا رسولالله!
پيغمبر، اسير خود را آزاد كرد، بدين شرط كه او، زينب را به مدينه بفرستد.
زينب از خانه ابوالعاص خارج شد، و اسلام ميان اين دو همسر جدايى انداخت. زينب به مدينه رفت ولى دلش آكنده از غم واندوه بود، و ابوالعاص در مكه ماند، ولىدر آتش هجران همسر خود مىسوخت.
پس از چندى، ابوالعاص براى تجارت، سفرى به شام كرد. هنگام بازگشت، كاروان و كاروانيان به دست سپاهيان اسلام اسير شدند، ابوالعاص گريخت وشبانه وارد مدينه شد و به جستوجوى همسر خود پرداخت. هنگامىكه به خانه زينب رسيد، به او پناه برد و زينب وى را پناه داد و مطمئنش كرد.
زينبصبر كرد تا رسول خدا (ص) نمازصبح را بجاى آورد، آن گاه باصداى بلند بانگ برداشت:
«اى مسلمانان! من ابوالعاص بن ربيع را پناه دادم.»
صداى زينب به گوش پدر رسيد و در دلش اثر كرد و روى به اطرافيان كرده پرسيد:
«آيا شنيديد آن چه من شنيدم؟!»
گفتند: آرى.
فرمود: «به كسىكه جانم در دست اوست، من از اين مطلب آگاه نبودم تا شما شنيديد آن چه را من شنيدم.»
پس اندكى خاموش شد، آن گاه بر زبان آورد آن چه را خود قانونگذارى كرده بود:
«يجير على المسلمين ادناهم؛
پستترين مسلمانها حق دارد كه پناه بدهد.»
سپس برخاست و با آرامش و وقار به راه افتاد تا داخل خانه زينب شد.
زينب نشسته و منتظر بود و گويى گوش مىداد كه انعكاس فريادش را بداند.
پدر بهوى گفت:
«از ابوالعاص نيكو پذيرايى كن، ولى دستبه سوى تو دراز نكند؛ زيرا تو بر اوحلال نيستى.»
زينب كه از خشنودى مىلرزيد گفت:
«به خدا اطاعت مىكنم؛ ولى آيا مالش را پس نمىدهيد؟!»
پدر جوابى نگفت و به سوى ياران خود بازگشت، ومردانى كه كاروان قريش را گرفته بودند فرا خواند و چنين گفت:
«نسبت اين مرد را با ما مىدانيد و مالى از او به شما رسيده، و آن مالى است كه خداى به شما بخشيده، من دوست مىدارم كه شما نيكى كنيد و مال او را پس دهيد، و اگر هم نخواهيد حق داريد و شما به اين مال سزاوارتريد.»
گفتند: پس مىدهيم.
ابوالعاص با زنى كه زمانى همسرش بود، وداع گفت و مردى را كه با او دوست و شوهر خالهاش بود ستايش كرد و به سوى مكه جهت انجام كارى رهسپار شد.
در آن جا آن چه امانت از مردم نزد او بود، بهصاحبانش برگردانيد، سپس پرسيد: آيا كسى نزد من مالى دارد؟
گفتند: نه.
گفت: پس بدانيد كه من مسلمان شدم.
و به سوى مدينه شد تا با پيغمبر بيعت كرده و بار دوم با زينب ازدواج كند. (1)زينب عمر چندانى نكرد، و در اثر حادثهاى كه براى او پساز غزوه بدر، موقع هجرت از مكه به مدينه، رخ داده بود، از جهان رخت بربست. حادثه چنين بود كه كافرى زينب را در راه مدينه بديد و به شكم او در حالى كه باردار بود، حربهاى زد، زينب جنين خود را سقط كرد.
زينب از دنيا رفت و پدر در آتش غم مىسوخت، تا هنگامى كه خواهر زينب، زهرا، نخستين دختر را آورد. رسول خدا، نامش را زينب گذاشت.
در روايتى مىخوانيم:
1) پساز مسلمان شدن ابوالعاص و هجرتش به مدينه، رسول خداصلى الله عليه وآله همسرش زينب را به او برگردانيد. مدت جدايى اين دوهمسر، دوسال بود. مسند احمد، ج 1،ص 351
«كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) فَسَأَلَهُ رَجُلٌ مِنَ الْقُمِّيِّينَ فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! تُصَلِّي النِّسَاءُ عَلَى الْجَنَائِزِ؟ قَالَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع): إِنَّ زَيْنَبَ بِنْتَ النَّبِيِّ تُوُفِّيَتْ وَ إِنَّ فَاطِمَةَ (عليها السلام) خَرَجَتْ فِي نِسَائِهَا فَصَلَّتْ عَلَى أُخْتِهَا»؛ (1)«نزد امامصادق (ع) نشسته بودم، مردى از اهل قم از حضرتش سؤال كرد: آيا زنان مىتوانند بر جنازه نماز بخوانند؟ حضرت در پاسخ فرمودند:
آرى! زينب دختر پيامبر (ص) وفات يافت و فاطمه زهرا (عليها السلام) با تعدادى از زنان رفتند و بر جنازه او نماز گزاردند.»
حاصل ازدواج زينب دختر پيامبر با ابوالعاص، پسرى به نام «على» است كه در عصر حكومت عمر وفات يافت و دخترى به نام «امامه» است كه خواهر زاده حضرت زهرا (عليها السلام) و دختر خاله امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) مىباشد.
«فَبَقِيَتْ فَاطِمَةُ (عليها السلام) بَعْدَ أَبِيهَا أَرْبَعِينَ لَيْلَةً فَلَمَّا اشْتَدَّ بِهَا الْأَمْرُ دَعَتْ عَلِيّاً (ع) وَ قَالَتْ يَا ابْنَ عَمِّ مَا أَرَانِي إِلَّا لِمَا بِي وَ أَنَا أُوصِيكَ بِأَنْ تَتَزَوَّجَ بِأُمَامَةَ بِنْتِ أُخْتِي زَيْنَبَ تَكُونُ لِوُلْدِي مِثْلِي وَ أَنْ تَتَّخِذَ لِي نَعْشاً فَإِنِّي رَأَيْتُ الْمَلَائِكَةَ يَصِفُونَهُ لِي وَ أَنْ لَا يَشْهَدَ أَحَدٌ مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ جِنَازَتِي وَ لَا دَفْنِي وَ لَا الصَّلَاةَ عَلَيَّ»؛ (2)
«حضرت زهرا (عليها السلام) چهل روز پس از وفات پدرش زنده ماند. هنگامى كه وفاتش نزديك شد، امام على (ع) را نزد خود خواند و به او گفت: پسر عم! وصيت مىكنم كه پس از من با «امامه» دختر خواهرم ازدواج كنى كه براى فرزندانم همچون من مهربان خواهد بود و جنازه مرا در تابوتى- كه ملائكه آن را به من ياد دادهاند- حمل كنى و اجازه ندهى كه هيچ كدام از دشمنان خداوند در تشييع جنازه، دفن و نماز من حاضرشوند.»
و چنين بود كه أمامه، دختر زينب بنت پيامبر، مادر ناتنى «زينب بنت على» و همسر امام على (ع) گرديد. وى در سال پنجاه هجرى چشم از جهان فرو بست. (1)
پس از فاطمه (عليها السلام)، زنان ديگرى به خانه على بن ابىطالب (ع) قدم نهادند. طبيعتاً برخى از اين بانوان، متكفل تربيت و پرستارى از حضرت زينب (عليها السلام) در كودكى او بودهاند و برخى ديگر پس از ازدواج او با عبدالله بن جعفر به خانه امام على (ع) راه يافتهاند و براى زينب، تنها حكم «زن پدر» را داشتهاند.
امالبنين دختر حزام كه براى امام على (ع)، عباس، جعفر، عبدالله و عثمان را بياورد، چهار پسرى كه در واقعه كربلا شهيد شدند و نوحهسرايى امالبنين براى آنان و مولايشان حسين (ع) مشهور است.
1) بحارالانوار، ج 21،ص 183
ليلا دختر مسعود بن خالد نهشلى تميمى كه براى حضرت على (ع)، عبيدالله و ابوبكر را بياورد.
و اسماء دختر عميس كه براى على (ع)، محمداصغر و يحيى را بياورد.
وصهباء دختر ربيعه تغلبى كه براى او عمر و رقيه را بياورد.
و امامه دختر ابىالعاص بن ربيع كه مادرش زينب دختر رسول (ص) است. اينبانو براى حضرت، محمد اوسط را بياورد.
و خوله دختر جعفر حنفى كه براى او محمد اكبر معروف به ابن حنفيه را بياورد.
وام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى كه براى على (ع)، امالحسن و رمله كبرى را بياورد.
فحباه دختر امرأ القيس بن عدى كلبى كه براى او دخترى آورد كه در همان كودكى از دنيا رفت. (1)
از سال 11 هجرى كه پيامبر اسلام رحلت نمود تا سال 64 هجرى كه حضرت زينب (عليها السلام) وفات كرد 53 سال طول كشيد. اين سالها به تفكيك حاكميت به اين شرح است:
1- سال 11 هجرى رحلت پيامبر اسلام؛
1) عائشه بنت الشاطى،« بانوى كربلا، زينب»
2- سال 13 هجرى فوت ابابكر، مدت خلافت: 2 سال و 3 ماه و 10 روز؛
3- سال 23 هجرى قتل عمر، مدت خلافت: 10 سال و 6 ماه و 4 روز؛
4- سال 35 هجرى قتل عثمان، مدت خلافت: 12 سال و 4 ماه؛
5- سال 40 هجرى شهادت على (ع)، مدت ظاهرى حكومت: 4 سال و 9 ماه و 8 روز يا 5 سال و 3 ماه و 7 روز؛
6- سال 41 هجرىصلح امام حسن (ع) با معاويه و بيعت مردم با معاويه در همان سال در بيت المقدس؛
7- سال 60 هجرى فوت معاويه، مدت حكومت: 19 سال و 8 ماه؛
8- سال 61 هجرى شهادت امام حسين (ع) در حكومت يزيد.
«علم و عصمت موهبتى» به عنوان پايه است و معصومان با اراده خويش و با سعى، تلاش، عبادت و دعايى كه به درگاه خداوند دارند، به مقامات عالى ترى از علم و عصمت دست مىيابند؛ چنان كه در قرآن مجيد از زبان پيامبر (ص) مىخوانيم: (وَقُل رَّبِّ زِدْنِى عِلْمًا)؛ (1)«و بگو پروردگارا بردانشم بيفزاى!»
همين عبادتها وصبر و جهاد بيشتر است كه با اختيار و اراده انجام
1) طه: 114
مىشود و موجب برترى برخى از پيامبران بر پيامبران ديگر مىگردد؛ تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ؛ « (1)برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم».
بنا بر آن چه گفته شد، علم و عصمت موهبتى امامان، به جهت مسؤوليتى است كه براى هدايت جامعه بر عهده آنان گذاشته شده است و اين يك اصل عمومى و يك سنت الهى است نه تبعيض. رسيدن به مقام امامت، همراه با دارا شدن برخىمقامات ويژه معنوى است.
اين نشانه همان علم موهبتى ويژه است كه در زمان تصدى امامت، ظهور بيشترى پيدا مىكند.
اما دسترسى به مقام عصمت و راهيابى به مقامات علمى و معنوى، اختصاص به پيامبران و امامان ندارد؛ بلكه براى همگان ميسر است. چنان كه حضرت زينب (عليها السلام) تا مرز عصمت پيش رفت و حضرت عباس (ع) به مقامات عالى معنوى دست يافت و برخى از علما و اوليا به مرز «تالى تلو معصوم» (نزديك به مرز عصمت) رسيدهاند. (2)
1- عالمه/ عالمه غير معلّمه؛
2- فهيمه/ فهيمه غير مفهّمه؛
3- كعبة الرزايا (قبله رنجها)؛
4- نائبة الزهراء (جانشين حضرت زهرا (عليها السلام))؛
5- نائبة الحسين (جانشين امام حسين (ع))؛
6- مليكة النساء (شهبانوى زنان)؛
7- عقيلة النساء (خردمند بانوان)؛
8- عديلة الخامس من اهل الكساء (همتاى پنجمين عضو اهل كساء)؛
9- شريكة الشهداء (شريك شهدا)؛
10- ناموس رواق العظمه (ناموس حريم عظمت)؛
11- كفيلة السجاد (سرپرست امام سجاد (ع))؛
12- سيدة العقايل (بانوى بانوان خردمند)؛
13- سرّ ابيها (راز پدر)؛
14- سلالة الولايه (فشرده ولايت)؛
15- شقيقة الحسن (غمخوار امام حسن (ع))؛
16- عقيله خدر الرساله (خردمند پردهنشينان پيامبر)؛
17- وليدة الفصاحه (زاده فصاحت)؛
18- رضيعة الولايه (شيرخوار ولايت)؛
19- البليغه؛
20- الفصيحه؛
21- الكامله؛
22- عابدة آل على؛
23-صديقهصغرى؛
24- موثقه (مورد اعتماد)؛
25- عقيلة الطالبين (خردمند فرزندان ابوطالب)؛
26- فاضله؛
27- شمسه قلاده جلاله (خورشيد منظومه شكوه)؛
28- عقيله وحى؛
29- نجمه سماء نباله (ستاره آسمان شرف)؛
30- معصومهصغرى؛
31- قرينة النوايب (همدم ناگوارىها)؛
32- محبوبه مصطفى؛
33- قرة عين المرتضى (نور چشم مرتضى)؛
34-صابره محتسبه (صبر كننده براى خداوند)؛
35- ربّه خدرالقدس (تربيتشده پرده نشينان مقدس)؛
36- قبلة الرزايا (قبله رنجها)؛
37- رضيعة الوحى؛
38- باب حطة الخطايا (دروازه آمرزش گناهان)؛
39- خفره على و فاطمه (تربيت شده على و فاطمه (عليهما السلام))؛
40- ربيبة الفضل (تربيت شده فضيلت)؛
41- شريكة الحسين؛
42- بطلة كربلا (قهرمان كربلا)؛
43- عظيمه بلواها (داراى امتحان بزرگ)؛
44- عقيلة القريش؛
45- باكيه؛
46- سليلة الزهرا (چكيده حضرت زهرا (عليها السلام))؛
47- امين الله؛
48- آية من آيات الله (نشانهاى از نشانههاى خداوند)؛
49- عارفه؛
50- اهل التقى؛
51- لبيبة جَزلة عاقله؛
52- عقيلة جليله؛
53- امرأة عاقله (بانوى خردمند)؛
54- محدثه؛
55- ناموس كبريا؛
56- راضية بالقدر و القضاء؛
57- وحيده؛
58- شجاعه؛
59- زاهده؛
60- عامله (اهل عمل [به نيكىها])؛
61- مخبره (1)
1) مهدى ملتجى، بزرگ بانوى جهان، زينب س
62- لبؤة هاشميه (شير زن هاشمى)؛
63- مظلومة وحيده (ستمديده بىكس)؛
64- مليكة الدنيا (شهبانوى جهان).
زينب (عليها السلام) در موارد عديدهاى جان امام سجاد (ع) را از خطر مرگ حتمى نجات داد. در هيچ شرايطى از امام غافل نشد و مراقب حضرت (ع) بود.
الف: در روز عاشورا؛ هنگامى كه امام حسين (ع) براى اتمام حجت، درخواست يارى نمود، فرزند بيمارش امام زين العابدين (ع) روانه ميدان شد. زينب با سرعت حركت كرد تا او را از رفتن به ميدان نبرد باز دارد، امام حسين (ع) به خواهرش فرمود: او را باز گردان، اگر او كشته شود نسل پيامبر در روى زمين قطع مىگردد. (1)
ب: در روز عاشورا، وقتى لشكر ابن سعدملعون براى غارتگرى به خميهها ريختند و خواستند آن حضرت را به قتل برسانند، زينب (عليها السلام) رو به دشمنان كرده و فرمود: «به خدا قسم نمىگذارم او را بكشيد، مگر اين كه اول مرا بكشيد.»
خواسته امويان پليد آن بود كه ذرّيه على (ع) را نابود كنند و از نسل او كسى باقى نگذارند تا همه آثار امام (ع) را از هستى ساقط سازند.
1) بحارالانوار، ج 45،ص 46
بهترين دليل اين سخن، گفته شمربن ذىالجوشن است كه گفت: «فرمان امير عبيدالله بر اينصادر شده است كه همه اولاد حسين كشته شوند.»
شمر اين سخن را وقتى گفت كه براى كشتن امام زينالعابدين (ع) شمشير بركشيده بود. همان هنگام، زينب، عمّه امام سجاد (ع)، در ميان آنان قرار گرفت و گفت: «كشته نخواهد شد مگر اين كه من نيز كشته شوم.»
از اين سخن شمر مىتوان دانست كه چرا حتى طفل شيرخوار حسين (ع) را نيز به قتل رساندند. امويان دو سرور اهل بهشت، حسن و حسين (عليهما السلام) را به قتل رسانيدند و فرزندان حسين (ع) را نابود ساختند و از ميان آنان جز زينالعابدين (ع) از چنگال مرگ نجات نيافت. نخستين فضيلت در خلاصى امام چهارم (ع) از آن زينب است؛ زيرا زينب بود كه در كربلا و كوفه تيغ شمر و ابنزياد را از او دور ساخت. آن گاه كه به سختى دامان زينالعابدين (ع) را چسبيد و گفت:
«سوگند به پروردگار او را مفارقت نخواهم كرد؛ اگر او را مىكشى مرا هم با او بكش.» «- بحارالأنوار، ج 45،ص 61»
ج: روز يازدهم محرم، امام سجاد (ع) را به جهت بيمارى روى شتر بستند. وقتى ازكنار پيكر شهدا مىگذشت، بغض سنگينى، راه گلويش را بست؛ تا آنجا كه ديگران گمان كردند ايشان جان به جان آفرين تسليم مىكند، در همين لحظه زينب (عليها السلام) سراسيمه خود را به او رساند و فرمود:
«اى پسر برادر! شيطان تو را دور نكند ازصبر و تحملِ آن چه كه مىبينى. بدان كه اين عهديست از جانب خدا كه با جد، پدر و عمويت منعقد شده است. خداوند عهد و پيمان گرفته از اشخاصى از اين امت كه متكبران و حيلهگران اين عالم، آنان را نمىشناسند.»
امام (ع) پرسيد: اى عمه! اين عهد و پيمان كه مىگويى، كدام است؟ زينب (عليها السلام) به وعدهاى كه جبرائيل بر حضور اهل بيت پيامبر (ص) و شيعيان اميرمؤمنان (ع) در بهشت به پيامبر (ص) داده بود، اشاره كرد.
د: مجلس ابن زياد: همانگونه كه در فصول قبلى كتاب گذشت، ابن زياد دستور قتل امام راصادر كرد. زينب (عليها السلام) امام سجاد (ع) را در آغوش گرفت و با خشم فرياد زد: اى پسر زياد! خونريزى بس است. دست از كشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد: «والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم كرد؛ اگر مىخواهى او را بكشى مرا نيز با او بكش.»
ابن زياد به زينب نگريست و گفت: شگفتا از اين پيوند خويشاوندى، كه دوست دارد من او را با على بن الحسين بكشم، او را واگذاريد.
البته ابن زياد كوچكتر از آن است كه بفهمد اين حمايت فقط به خاطر خويشاوندى نيست؛ بلكه به خاطر دفاع از ولايت و امامت است. اگر فقط مسأله فاميلى و خويشاوندى بود، بايد زينب (عليها السلام) جان فرزندان خويش را حفظ مىكرد و آنها را به ميدان جنگ اعزام نمىكرد؛ اما
هنگامى كه هدف دفاع از ولايت و امام زمان است، زينب نه تنها از جگرگوشههايش بلكه از همه هستى خود مىگذرد و خم به ابرو نمىآورد.
ه-: امام (ع) در مجلس يزيد و در حضور يزيد، آيه 22 سوره حديد (1)
» را تلاوت كرد. او نيز عصبانى شد و دستور داد حضرت (ع) را به قتل برسانند. بار ديگر فرياد زينب بلند شد: «اى يزيد آيا آنچه خونريزى كردى و كشتى، كافى نيست. به خدا سوگند اگر خواستى او را بكشى، همه ما را نيز با او به قتل برسان.»
راجع به محل دفن حضرت زينب (عليها السلام) سه نظر وجود دارد:
الف: مدينه منوره، كنار قبور خاندان اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) يعنى بقيع.
ب: قاهره مصر.
ج: مقام معروف و مشهوردر قريه راويه، واقع در منطقه غوطه دمشق.
قول اول: ظاهراً هيچ مدركى به جز حدس و تخمين وجود ندارد، و مبتنى بر اين نظريه احتمالى است كه چون حضرت زينب (عليها السلام) پس از
1) ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَه فِى الأَرْضِ وَ لا فِى أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِى كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يسِيرٌ؛ هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسْهاى شما] به شما[ نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين] كار[ بر خدا آسان است.
حادثه كربلا به مدينه مراجعت كرده است، چنانچه رويداد تازهاى پيش نيامده باشد، به طور طبيعى در مدينه از دنيا رحلت كرده و نيز به طور طبيعى در بقيع آرامگاه خاندان پيغمبر (ص) دفن شده است!
در مورد قول دوم بايد توجه داشت كه مردم مصر علاقه زيادى به امام حسين (ع) و زينب كبرى (عليها السلام) دارند. در وسط شهر قاهره و در نزديكى دانشگاه «الأزهر» مسجد بزرگ «رأس الحسين» قرار دارد.
اما در تأييد اين سخن كه قبر آن بانوى گرامى در مصر باشد، مدرك درستى در دست نيست.
با تضعيف اقوال فوق، اعتبار قول سوم ثابت مىشود كه قبر حضرت زينب (عليها السلام) را در قريه راويه از منطقه غوطه شام، واقع در هفت كيلومترى جنوب شرقى دمشق، مىدانند. در آن جا بارگاه و مرقد بسيار باشكوهى به نام حضرت زينب (عليها السلام) دختر اميرالمؤمنين (ع) وجود دارد كه همواره مزار دوستان اهل بيت و شيعيان و حتى غير شيعيان بوده است. آنچه از تاريخ به دست مىآيد، قدمت زياد بناى اين مزار است كه حتى در قرن دوم نيز موجود بوده است؛ زيرا بانوى بزرگوار سيده نفيسه، همسر اسحاق مؤتمن فرزند امام جعفرصادق (ع) به زيارت اين مرقد مطهر آمده است. ظهور كرامات عديده از اين مقبره مطهره و مكاشفاتى كه علماى بزرگ شيعه در طول تاريخ داشتهاند، مىتواند مؤيدى بر اين قول باشد؛- كه در ادامه كتاب برخى از آنها ذكر خواهد شد- بنابراين برخى از بزرگان نيز اين مطلب را تأييد كردهاند؛ به عنوان مثال آيت الله العظمى خوئى
مىفرمايد: «مشهور آن است كه ايشان در شام دفن شدهاند». (1)
قريهاى كه حضرت زينب (عليها السلام) در آن مدفون هستند در گذشته به راويه و اكنون به زينبيه مشهور است. در حال حاضر اين قريه به شهر متصل و در هفت كيلومترى شرق دمشق قديم به طرف فرودگاه واقع مىباشد. (2)
همانگونه كه در «مفاتيح الجنان» آمده است، مرحوم شيخ عباس قمى، زيارت مشهور به «مفجعه» را جعلى و غيرمأثور مىداند. با عنايت به آنكه يكى از راههاى پى بردن به اعتبار يك روايت، دعا يا زيارت، وجود آن در كتب معتبر علماى شيعه مىباشد، بيش از شصت كتاب كه در رابطه با ادعيه و زيارات و آداب آنها به قلم بزرگان شيعه نوشته يا جمعآورى گرديده، از طريق نرمافزارهاى رايانهاى، مورد جستجو و بررسى قرار گرفت و زيارت «مفجعه» در آنها يافت نشد.
برخى از اين كتب عبارتند از:
2- 3 و 4، مهج الدعوات، فلاح السائل و الإقبال كه هر سه كتاب به قلم سيد بن طاووس مىباشند.
كامل الزيارات: ابن قولويه قمى.
عُدة الداعى: ابن فهد حلّى.
المحجة البيضاء: ملامحسن فيض كاشانى.
جامع السعادات: ملامحمد مهدى نراقى.
معراج السعادة، ملااحمد نراقى.
مفتاح الفلاح: شيخ بهايى.
مصباح المتهجّد: شيخ طوسى.
بنابراين؛ به جهت عدم وجود زيارت مزبور، در منابع زيارتى علماى بزرگ شيعه، جعلى بودن آن زيارت مشخص مىگردد؛ و اين در حالى است كه كتب محتواى اين زيارت در بين علاقمندان به وفور موجود است و حتى در حرم آن بانوى مكرمه نيز بهصورت ترجمه شده، مورد استفاده زائران مىباشد و اخيراً در جلسات مختلف كشور عزيزمان نيز قرائت آن مرسوم گشته است.
از سوى ديگر، عنايت به متن زيارت، خود نشانگر مأثور نبودن زيارت است. فلذا از آوردن آن در اين بخش خوددارى گرديد. اميد است تمامى مسلمين ضمن توجه به اين نكته، با استفاده از زيارتهاى مأثور و داراى سند، بهرههاى معنوى كامل وصحيحى از فرصتهاى دعا و زيارت ببرند و شاهد حذف مظاهر خرافات در مراسمات معنوى و دينى، و بالندگى هر چه بيشتر معرفت دينى در پرتو ولايت ائمه معصومين (عليهم السلام) باشيم- انشاءالله.
فضائل حضرت زينب (س)
معمولًا نام فرزند را پدر و مادر انتخاب مىكنند، ولى در جريان ولادت حضرت زينب (عليها السلام) والدين او، اين كار را به پيامبراسلام (ص) جدّ بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند. پيامبر (ص) بعد از بازگشت از سفر، به محض شنيدن خبر تولد، سراسيمه به خانه على (ع) رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسيد، آن گاه نام «زينب» (زين+ اب) را كه به معنى «زينت پدر» است براى اين دختر انتخاب نمود. (1)
مهمترين امتياز انسان نسبت به ساير موجودات- حتى ملائكه- دانش و بينش اوست. وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى
1) شيخ ذبيح الله محلاتى، رياحين الشريعه، تهران، دارالكتب الاسلاميه ج 3،ص 46
الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن كُنتُمْصَادِقِينَ* قَالُواْ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ؛ (1)«سپس علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مىگوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد. عرض كردند: تو منزّهى، ما چيزى جز آن چه به ما تعليم دادهاى نمىدانيم؛ تو دانا و حكيمى.»
و برترين علمها، علمى است كه مستقيماً از ذات الهى به شخصى افاضه شود، يعنى داراى علم «لدنى» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر (ع) مىفرمايد: وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا؛ (2)«علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم.»
زينب (عليها السلام) به شهادت امام سجاد (ع) دارى چنين علمى است، آن جا كه به عمهاش خطاب كرد و فرمود: «انت عالمة غير معلَّمة وفهمة غير مفهَّمة؛ (3)تو بى آنكه آموزگارى داشته باشى؛ عالم و دانشمند هستى.»
از همين روى است كه مىبينيم، هر كه به نام زينب رسيده است- اعم از شيعه و سنى- از او با احترام ياد كرده است. به كلام ابن حجر در الاصابه توجه كنيد:
«زينب بنت علي بن أبي طالب بن عبد المطلب الهاشمية سبطة
رسول الله (ص) أمها فاطمة الزهراء قال ابن الأثير إنها ولدت في حياة النبي (ص) وكانت عاقلة لبيبة جزلة زوجها أبوها ابن أخيه عبد الله بن جعفر فولدت له أولاداً وكانت مع أخيها لما قتل فحملت إلى دمشق وحضرت عند يزيد بن معاوية وكلامها ليزيد بن معاوية حين طلب الشامي أختها فاطمة مشهور يدل على عقل وقوة جنان»؛ (1)«اما زينب دختر على بن ابى طالب بن عبدالمطلب، بانويى هاشمى و نوه دخترى پيامبر خدا (ص) بود. مادرش فاطمه زهرا بود.
ابن اثير گفته است كه او در زمان حيات پيامبر (ص) به دنيا آمده است و بانويى عاقله، خردمند و نيكو رأى بود. پدرش (امام على (ع)) او را به عقد پسر برادر خود يعنى عبدالله بن جعفر درآورد و زينب از اوصاحب فرزندانى شد. در سفرى كه امام حسين (ع) كشته شد، زينب همراه او بود و به دمشق نزد يزيد به اسارت برده شد. سخنان او خطاب به يزيد بن معاويه- هنگامى كه مرد شامى، دخترش فاطمه را از يزيد، هديه خواست- مشهور است و دليلى است بر عقل و خردمندى آن بانو».
جزايرى در كتاب خود «خصايص الزينبيه» مطلبى دالّ بر مفسر قرآن بودن حضرت زينب (عليها السلام) نوشته است كه در ادامه مىآيد:
روزگارى اميرالمؤمنين (ع) در كوفه بود، زينب (عليها السلام) در خانهاش مجلسى داشت كه براى زنها قرآن تفسير و معنى آن را آشكار مىكرد. روزى «كهيعص» را تفسير مىنمود كه ناگاه اميرالمؤمنين (ع) به خانه او
1) ابن حجر، الإصابه، ج 8،ص 167 مدخل: زينب بنت على بن ابى طالب
آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم! شنيدم براى زنها «كهيعص» را تفسير مىنمايى؟
زينب (عليها السلام) گفت: آرى. اميرالمؤمنين (ع) فرمود: اين رمز و نشانهاى است براى مصيبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان رسول خدا (ص) روى مىآورد؛ پس از آن مصايب و اندوهها را شرح داد و آشكار ساخت. پس از آن زينب گريه كرد، گريهاى باصدا. (1)
در برج ولايت است كوكب زينب علامه نا رفته به مكتب زينب
گفتم به خرد، يگانه دوران كيست بى پرده دوبار گفت: زينب زينب
زينب (عليها السلام) به خوبى از قرآن آموخته بود، كه هدف از آفرينش و خلقت انسان رسيدن به قله كمال بندگى است. (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون)؛ « (2)«من جن و انس را نيافريدم جز براى آن كه عبادت كنند».
او عبادتها و نماز شبهاى پدر و مادر را از نزديك ديده بود. او در كربلا شاهد بود كه برادرش امام حسين (ع) در شب عاشورا به عباس
فرمود: «إرجع إليهم واستمهلهم هذه المشية الى غد لقد نصلي لربنا الليلة وندعوه و نستغفره فهو يعلم إني أحب الصلوة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار؛ (1)به سوى آنان باز گرد و اين شب را تا فردا مهلت بگير تا بتوانيم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پيشگاه خدايمان مشغول شويم. خدا خود مىداند كه من نماز، قرائت قرآن، زياد دعا كردن و استغفار را دوست دارم.» در اين جملاتصحبت از اداى تكليف نيست؛ بلكه سخن از عشق به عبادت و نماز است.
شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند گرد در بام دوست پرواز كنند
هر جا كه درى بود به شب در بندند الا در دوست را كه شب باز كنند حضرت زينب (عليها السلام) نيز ازعاشقان عبادت و شب زندهداران عاشق بود، و هيچ مصيبتى او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد (ع) فرمود: «انّ عمتي زينب كانت تؤديصلواتها، من قيام الفرائض والنوافل عند مسيرنا من الكوفة الي الشام وفي بعض منازل كانت تصلي من جلوس لشدة الجوع والضعف؛ (2)عمهام زينب در مسير كوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مىنمود و در بعضى منازل از شدت گرسنگى و ضعف، نشسته نماز مىگزارد.»
امام حسين (ع) كه خود معصوم و واسطه فيض الهى است هنگام وداع به خواهر عابدهاش مىفرمايد: «يا اختاه لا تنسيني في نافلة الليل؛ (1)خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مكن!» اين نشان از آن دارد كه اين خواهر، به قله رفيع بندگى و پرستش راه يافته و به حكمت و هدف آفرينش دست يازيده است.
عفت و پاكدامنى، برازندهترين زينت زنان، و گرانقيمتترين گوهر براى آنان است. زينب (عليها السلام) درس عفت را به خوبى در مكتب پدر آموخت، آن جا كه فرمود: «ما المجاهد الشهيد في سبيل الله بأعظم أجراً ممن قدر فعف يكاد العفيف أن يكون ملكا من الملائكة؛ (2)مجاهد شهيد در راه خدا، اجرش بيشتر از كسى نيست كه قدرت دارد اما عفت مىورزد،- يعنى قدرت انجام گناه را دارد ولى از آن دورى مىكند- نزديك است كه انسان عفيف فرشتهاى از فرشتگان باشد.»
زينب كبرى عفت خويش را حتى در سختترين شرايط به نمايش گذاشت. او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت بر عفت خويش پاى مىفشرد. مورّخين نوشتهاند: «وهي تستر وجهها بكفّها، لأنّ قناعها قد أخذ منها؛ (3)اوصورت خود را با دستش مىپوشاند چون
روسريش از او گرفته شده بود.»
شاعر عرب به همين قضيه اشاره كرده و مىگويد:
ورثت زينب من امها كل الذي جري عليها وصار
زادت ابنة علي امها تهدي من دارها الي شر دار
تستر باليمني وجهها فان اعوزها الستر تمد اليسار «زينب تمامى آن چه را كه مادر داشت به ارث برد، با اين تفاوت كه دختر، سهم اضافهاى بر مادر داشت كه از خانهاش به بدترين خانه حركت كرد (به اسارت رفت).
صورت را [در اسارت] با دست راست مىپوشاند و اگر نياز مىشد، از دست چپ هم بهره مىبرد.»
و آن بانوى بزرگوار بود كه براى پاسدارى از مرزهاى حيا و عفاف بر سر يزيد فرياد مىآورد كه «أمن العدل يا ابن الطلقاء تخديرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبايا؟ قد هتكت ستورهن و ابديت وجوههن؛ (1)اى پسر آزاد شدهى جّد ما! اين از عدالت است كه زنان و كنيزكان خويش را پشت پرده نشانى، و دختران رسول خدا (ص) را بهصورت اسير به اين سو و آن سو بكشانى؟ نقاب آنان را دريدى وصورتهاى آنان را آشكار ساختى.»
قرآن بدون هيچ قيد و شرطى در كنار اطاعت مطلق از خداوند،
1) بحارالأنوار، ج 45،ص 134
دستور به اطاعت از پيامبر (ص) وصاحبان امر، يعنى؛ ائمه اطهار (عليهم السلام) مىدهد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِى الأَمْرِ مِنكُمْ؛ (1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خداوند و رسول و اولى الامر اطاعت كنيد.»
زينب (عليها السلام) كه حضور هفت معصوم (پيامبراكرم (ص)، على (ع)، فاطمه (عليها السلام)، امام حسن، امام حسين، امام سجاد و امام باقر (عليهم السلام)) را درك كرده، در تمامى ابعاد ولايت مدارى (معرفت امام، تسليم بى چون و چرا بودن، معرفى و شناساندن ولايت، فداكارى در راه آن و ...) سرآمد است. او با چشمان خود مشاهده كرده بود كه چگونه مادرش خود را سپر بلاى امام خويش قرار داد و خطاب به ولى خود گفت: «روحي لروحك الفداء ونفسي لنفسك الوقاء؛ (2)[اى ابالحسن] روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى جان تو باد.» و سرانجام جان خويش را در راه حمايت از على (ع) فدا نمود و شهيده راه ولايت گرديد. زينب (عليها السلام) به خوبى درس ولايتمدارى را از مادر فرا گرفت و آن را به زيبايى در كربلا به عرصه ظهور رساند.
او از يك سو در جهت معرفى و شناساندن ولايت، از طريق نفى اتهامات و يادآورى حقوق فراموش شده اهل بيت تلاش كرد. از جمله در خطبه شهر كوفه فرمود: «واني ترحضون قتل سليل خاتم النبوة ومعدن
الرسالة وسيد شباب اهل الجنة؛ (1)لكه ننگ كشتن فرزند آخرين پيامبر و سرچشمه رسالت و آقاى جوانان بهشت را چگونه خواهيد شست؟»
و همچنين در مجلس ابن زياد، (2)شهر شام، و مجلس يزيد، ولايت و امامت را به خوبى معرفى نمود.
از سوى ديگر سرتاپا تسليم امامت بود؛ چه در دوران امام حسين (ع) و چه در دوران امام سجاد (ع) حتى در لحظهاى كه خيمهها را آتش زدند؛ يعنى در آغاز امامت امام سجاد (ع) نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: اى يادگار گذشتگان ... خيمهها را آتش زدند ما چه كنيم؟ فرمود «عليكن بالفرار؛ فرار كنيد.» (3)
از اين مهمتر در چند مورد، زينب (عليها السلام) از جان امام سجاد (ع) دفاع كرد و تا پاى جان از او حمايت نمود كه در همين فصل (حضرت زينب و امام سجاد (عليهما السلام)) به آن پرداختهايم.
آنكه قلبش از بلا سرشار بود دخت زهرا زينب غمخوار بود
او ولايت را به دوشش مىكشيد چون امام عصر او بيمار بود با طنين خطبههاى حيدرى
سخت او رسواگر كفار بود
در مسافرتها و نيز در حوادث تلخ، آن چه بيش از هر چيز براى
انسان لازم است، روحيه و دلگرمى است. اگر انسان براى انجام كارهاى مهم و حساس، روحيه نداشته باشد، آن كار با موفقيت انجام نمىشود و به نتيجه نخواهد رسيد و چه بسا با شكست نيز مواجه شود. يكى از بارزترين اوصاف زينب (عليها السلام) روحيه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر، روحيه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن (ع) نقش مهمى را براى تسلى بازماندگان ايفا كرد. پس از شهادت امام حسين (ع) و در طول دوران اسارت، اينصفت نيكوى زينب بيشتر ظهور كرد. او پيوسته ياور غمديدگان و پناه اسيران بود، از گودى قتلگاه تا كوچههاى تنگ و تاريك كوفه، از مجلس ابن زياد تا ستمكده يزيد، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.
نه تنها زينب از دين ياورى كرد به همت كاروان را رهبرى كرد
به دوران اسارت با يتيمان نوازشها به مهر مادرى كرد همانگونه كه گذشت، او حتى تسلى بخش دل امام سجاد (ع) بود، آن جا كه مىگفت: «لايجزعنّك ما ترى، فوالله إنّ ذلك لعهد من رسول الله إلى جدّك وأبيك وعمّك؛ (1)[اى پسر برادر!] آن چه مىبينى (شهادت پدر) تو را بىتاب نسازد، به خدا سوگند! اين عهد رسول خدا با جد، پدر و عمويت است.»
يكى از بارزترين اوصاف انسانهاى كامل،صبر و بردبارى در فراز
1) بحارالأنوار، ج 45،ص 179
و نشيبهاى روزگار و تلخىهاى دوران است. قرآن كريم در آيات متعددى بهصابران بشارت داده (1)و پاداش فراوان آن را يادآورى نموده است. زينب (عليها السلام) از اين جهت در اوج كمال قرار دارد. در زيارتنامه آن حضرت مىخوانيم: «لقَدْ عَجبَتْ مِنصبرِكِ ملائكةُ السَّماءِ؛ ملائكه آسمان ازصبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصاً در ماجراى كربلا آن چنانصبر و رضا و تسليم از خود نشان داد، كهصبر از روى او خجل است.
در مجلس ابن زياد؛ آن گاه كه آن ملعون با نيش زبانش نمك به زخم زينب مىپاشد و براى آزردن او مىگويد: «كيف رأيتصنع الله بأخيك وأهل بيتك؛ (2)كار خدا را با برادر و خانوادهات چگونه يافتى؟» او در واقع با تعريض مىخواهد بگويد كه ديدى خدا چه بلايى به سرتان آورد؟ زينب (عليها السلام) در پاسخ درنگ نمىكند، با آرامشى كه ازصبر و رضاى قلبى او حكايت داشت فرمود: «ما رأيت الّا جميلا؛ (3)جز زيبايى نديدم.» ابن زياد از پاسخ يك زن اسير در شگفت مىماند، و از اين همهصبر و استقامت و تسليم او در مقابل مصيبتها متعجب مىشود و قدرت محاجه را از دست مىدهد.
اى زينبى كه محنت عالم كشيدهاى غير از بلا و درد به عالم چه ديدهاى؟
يارب زنى و اين همه استوارى و علو چون زينبصبور مگر آفريدهاى؟
يكى ديگر ازصفات حسنه انسانهاى برتر، مقدم داشتن ديگران بر خود است. امام على (ع) فرمود: «الايثار أفضل عبادة و أجلّ سياده؛ (1)ايثار، برترين عبادت و مايه سرورى است.» و فرمود: «الايثار أعلى الإحسان؛ (2)ايثار برترين احسان است.»
زينب مجلله دراينصفت نيز گوى سبقت را از ديگران ربوده است. او براى حفظ جان ديگران، خطر را به جان مىخرد و در تمامصحنهها، ديگران را بر خود مقدم مىدارد. او در ماجراى كربلا حتى از سهميه آب خويش استفاده نمىكرد و آن را نيز به كودكان مىداد. در بين راه كوفه و شام، با اين كه خود گرسنه و تشنه بود، ايثار را به بند كشيده و آن را شرمنده ساخت. امام زين العابدين (ع) مىفرمايد: «انها كانت تقسم ما يصيبها من الطعام علي الأطفال لأنّ القوم كانوا يدفعون لكل واحد منا رغيفاً من الخبز في اليوم والليلة؛ « (3)عمهام زينب [در مدت اسارت]، غذايى را كه به عنوان سهميه و جيره مىدادند، بين بچهها تقسيم مىكرد،
چون در هر شبانه روز به هر يك از ما يك قرص نان مىدادند.»
او سختىها و تازيانهها را به جان خود مىخريد و نمىگذاشت بر بازوى كودكان اصابت كند.
براى حفظ جان كودكانت در بر دشمن به پيش تازيانه بازوى خود را سپر كردم
ازصفات بارز پرواپيشگان اين است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غير او در نظرشان كوچك، حقير و فاقد اثر مىباشد. امام على (ع) مىفرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم؛ (1)خالق در جان آنان بزرگ است، پس غير او در چشمشان كوچك مىباشد.»
سرّ شجاعت اولياى الهى نيز در همين است. زينب كه خود چنين ديدى دارد، و در خانوادهاى شجاع تربيت شده است، از شجاعت حيدرى بهرهمند است. او به «لبوة الهاشمية؛ (2)شير زن هاشمى» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فرياد مىزند، توبيخشان مىكند، تحقيرشان مىكند، و از كسى هراسى به دل ندارد. او از برق شمشير خونچكان آدمكشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنى، در ميان آن همه شمشير و آن همه كشته فرياد مىزند كه آيا در ميان شما يك
مسلمان نيست؟ در مجلس ابن زياد، بدون توجه به قدرت ظاهرى او گوشهاى مىنشيند و با بى اعتنايى به سؤالاتش، او را تحقير مىكند، او را «فاسق» و «فاجر» معرفى مىكند و مىگويد: «الحمدلله الذي اكرمنا بنبيه محمد (ص) وطهرنا من الرجس تطهيراً وانما يفتضح الفاسق ويكذب الفاجر وهو غيرنا؛ « (1)سپاس خدايى را كه ما را با نبوت حضرت محمد (ص) گرامى داشت، و از پليدىها پاك نمود. همانا فقط فاسق رسوا مىشود، و بدكار دروغ مىگويد، و او غير ما مىباشد.»
و همچنين در مقابل يزيد و دهن كجىها و بد زبانىهاى او، شجاعت حيدرى را به نمايش گذارده، چنين مىگويد: «لئن جرت علي الدواهي مخاطبتك اني لاستصغر قدرك واستعظم تقريعك واستكبر توبيخك؛ (2)اگر فشارهاى روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته [بدان كه] قدر و ارزش تو در نزد من ناچيز است، وليكن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبيخ كردن تو را بزرگ مىدانم.»
صداى زنده على بهصوت دلپذير تو اسير شام بودى و يزيد شد اسير تو دكتر عايشه بنت الشاطى مىنويسد: «زينب خاموش شد و يزيد و اطرافيانش نيز چنان بىحركت و خاموش بودند كه گويى پرنده بر سرشان نشسته بود و از ترس پريدن آن تكان نمىخوردند. يزيد ياراى
نگريستن به زينب را نداشت و هنوز از آنچه از او شنيده بود لرزان بود.»
هر خطيبى بخواهد فصيح و بليغ سخن بگويد، علاوه بر استعداد ذاتى، بايد بارها تمرين عملى انجام دهد، همچنين در حين خطابه لازم است از نظر روانى و جسمانى كاملًا آماده باشد تا بتواند خطبهاى فصيح و بليغ ادا كند. و مستمعين بايد با او هماهنگ باشند و الّا ياراى سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به اين كه فصيح و بليغ بگويد.
زينب بدون آن كه دوره ديده و يا تمرين خطابه كرده باشد و در حال تشنگى، گرسنگى، خستگى اسارت، و از نظر روانى داغدار، آواره و تحقير شده با كسانى سخن مىگويد كه نه تنها با او هماهنگ نيستند بلكه حتى سنگ و خاكروبه بر سر او ريختهاند، با اين حالصداى زينب بلند مىشود كه: «اى مردم كوفه! اى نيرنگ بازان و اى بىوفايان ...» سخنان زينب (عليها السلام) چنان بود كه وجدان خفته مردم را بيدار كرد وصداى گريه از زن و مرد و پير و جوان و خردسال بلند شد.
خزيم اسدى مىگويد: متوجه زينب شدم، به خدا سوگند زنى را كه سر تا پا شرم و حيا باشد، سخنرانتر از او نديدم، گويى زينب از زبان على (ع) سخن مىگفت.
و همو مىگويد: پيرمردى را در كنار خود ديدم كه بر اثر گريه محاسنش غرق اشك شده بود و مىگفت: پدر و مادرم فداى شما باد،
پيرمردان شما بهترين پيرمردان، جوانان شما برترين جوانان و زنان شما نيكوترين زنان هستند. نسل شما بهترينِ نسلهاست كه نه خوار مىگردد و نه شكست مىپذيرد. (1)
اثر اين خطابه حضرت زينب (عليها السلام) و خطبههاى ديگر آن بانوى مكرمه را استاد شهيد مرتضى مطهرى چه زيبا و فيلسوفانه بيان كرده است:
«هر جريانى بالأخره به يك فلسفهاى براى پريشانى و حمايت احتياج دارد. جنگ تبليغاتى آنجا است كه فلسفهها با هم مىجنگند.
اهل بيت پيغمبر (ص)، يكى از آثار وجوديشان اين بود كه نگذاشتند فلسفه اقناعى دشمن پا بگيرد.
كار ديگرشان اين بود كه از نزديك، به وسيله خود دشمن توانستند با مردم تماس بگيرند، درصورتى كه قبلًا آحاد و افراد جرأت تماس نداشتند. زينب از تريبون دشمن استفاده كرد. استفاده از تريبون دشمن در حقيقت جنگ را تا خانه دشمن كشيدن است». (2)
مصائب حضرت زينب (س) در كربلا
(1) مؤلفِ «الدمعه» از شخصى به نام «ابن رياح» چنين نقل مىكند كه: من در كربلا حاضربودم. وقتى سرورم حسين (ع) به شهادت رسيد، بانويى دامن كشان بر زمين افتاد و برخاست و آنگاه به سويش حركت كرد؛ چهره آن زن مانند پاره خورشيد مىدرخشيد و فرياد مىزد: «وا حسيناه وا اماماه، وا قتيلاه، وا أخاه»، آنگاه آمد كنار جسد بىسر برادر و آن را در آغوش گرفت، به طورى نالههاى پى در پى سر مىداد تا همه كسانى كه در آن جا حضور داشتند گريستند؛ پرسيدم اين زن چه نام دارد و چه كسى است؟ در جوابم گفتند: وى زينب دختر اميرالمؤمنين (ع) است. (2)
از تل زينبيه، زينبصدا مىزد حسين با قامتى خميده، زينبصدا مىزد حسين
هر جا به هر بهانه، زينبصدا مىزد حسين در زير تازيانه، زينبصدا مىزد حسين
هنگامى كه دشمنان تصميم گرفتند اهل بيت (عليهم السلام) را حركت دهند، زينب (عليها السلام) بادلى شكسته، برادرش حسين (ع) راصدا زد و گفت: برادرم تو را به خداى شنواى دانا مىسپارم. سوگند به خدا اگر مرا مخير كنند بين ماندن در كنار تو و رفتن از بر تو من ماندن را انتخاب خواهم نمود، اگر چه طعمه گرگان بيابان شوم. لكن اكنون از كنار تو مىروم نه با ميل و رضا بلكه با زور و اجبار. (1)
از مقتل محدّث كبير شيخ حرّ عاملى (رحمه الله) چنين نقل شده كه فرمود: چون لشكر به قصد غارت رو به خيام آوردند حضرت زينب براى ابن سعد پيام فرستاد كه اگر مقصود شما اسباب، اثاثيه و زيور و لباس ما است به لشكريانت بگو شتاب نكنند ما خودمان اينها را تحويل مىدهيم پيش از آن كه دست نامحرم به جانب حرم برادرم دراز شود. پس آن بانوى
1) حديث الأربعين،ص 110
بزرگوار دستور داد تمام اسباب و وسايل حتّى چادر و لباس و همچنين زيور، خلخال و گوشواره را از خود جدا كردند؛ خود عليا مخدره زينب (عليها السلام) يك لباس كهنه پاره پاره كه در واقع ارذلالثّياب بود در بر كرد و دستور داد ساير بانوان لباسهاى نو و زيورآلات را درآورند و لباس كهنه به تن كنند. حتّى فاطمه نو عروس گوشوارهاى در گوش داشت كه يادگار پدرش بود. عرض كرد عمّه اين يادگار پدر است بيرون نياورم؛ فرمود: بيرون بياور، زنان همگى لباسهاى خود را روى هم ريختند و خود رفتند در كنارى و به دور هم حلقه زدند، پس عليا مخدره زينب فرمود: اين اثاثيه و وسايل دختران على و فاطمه است. لشكر بىرحم و گرسنه ريختند، يكى چادر، ديگرى گوشواره، يكى خلخال و ديگرى معجر برد، آن بانوان از براى پدر و برادر مىگريستند.(1)
شترها را نگه داشتند تا زينب، بانوان حرم را سوار كند. زينب كمك مىكرد و بانوان بر محمل مىنشستند. مردان دشمن، دورتر ايستاده بودند و نگاه مىكردند. وقتى عمر سعد فرياد زده بود: «اسرا را بر شتران سوار كنيد» اول آنها دويده بودند تا بانوان حرم را بر شتران بنشانند؛ اما فرياد زينب نگذاشته بود. بانوان حرم، حرمت داشتند. دستهاى بيگانه، روسياه بودند و نبايد حريم بانوان حرم را مىآلودند. با فرياد زينب،
1) قاضى طباطبايى، محمد على، تحقيقى براى اولين اربعين حضرت سيد الشهداء،ص 69
دستها عقب رفتند.
بانوان حرم كه سوار شدند، زينب به اطرافش نگاه كرد؛ كسى نبود به او كمك كند. پيشانى بر محمل شتر گذاشت؛ چشمهايش را بست و به روزهاى خوش مدينه فكر مىكرد. روزهايى كه تنها نبود. روزهايى كه وقتى مىخواست سوار شتر شود، على اكبر طناب شتر را مىگرفت و عباس و حسين با گرفتن دستها و كمر خواهر، كمك مىكردند تا او بر محمل بنشيند.
مردان دشمن ساكت ايستاده بودند و زينب را نگاه مىكردند. از هوا، غم و تنهايى مىباريد. زينب سر از محمل برداشت؛ برگشت و رو به مقتل كرد و يك مرتبه فرياد زد:
«برادر جان عباس! عمه جان، على اكبر! بياييد؛ مىخواهم سوار محمل شوم؛ تنها هستم؛ بياييد كمكم كنيد. حسينم! موقع اسيرى رسيده است؛ برخيز! تنهايىام را ببين ...»
تنهايى بيداد مىكرد. مردان دشمن سر به زير داشتند. بچهها بىتاب بودند. تنها بر شتر سوار شدن، سخت بود؛ ولى زينب، اهل سختىها بود و سوار شد.
آن روز غروب، دلگيرترين غروب تاريخ بود. دلها ساز غم را كوك كرده بودند و حتى مردان دشمن ساكت بودند. نيزههاى بى رحم در جلو كاروان، سرها را بر نوك خود حمل مىكردند.
ماه، شرمش مىآمد كه نگاه كند.
شترى كه زينب سوارش بود، كوه غم را حمل مىكرد. زينبى كه شب دهم محرم، همه چيز و همه كس داشت، برادر و برادرزاده و فرزند و طائفه داشت، اكنون هيچ ندارد.
سرش را از كجاوه بيرون آورد و ابتداى كاروان را نگاهكرد. سرِ حسين بر نيزه بود وآن دورها را مىنگريست. سرِ خود را محكم به ستون كجاوه زد. خون مثل جويى روان از پيشانىاش راه كشيد. زينب آهى از دل كشيد و تكهاى پارچه كند و بر زخم سرش گذاشت. مانده بود زخم دلش را چه كند. اشك ازگوشه چشمش جوشيد و مرهمى بر زخمهايش شد. شعرها و دردها باهم آميخته بودند. هلال ماه، وقتى كامل وزيبا شد، خسوف روى تو را گرفت و غروب از راه آمد.
اى پاره دل من! فكر نمىكردم اين حادثهها براى ما پيش بيايد؛ ولى اينها در تقدير ما بود. برادر جان! با دختر كوچكت فاطمه حرف بزن. دل او از نبودنت شكسته است. برادر جان! تو كه دلت آن قدر با ما مهربان بود، چه شده كه از ما روىگردان شدى؟ برادر جان! كاش على را موقع اسيرى و يتيمى مىديدى كه حتى نمىتوانست جواب دهد. هر وقت او را تازيانه مىزدند، با اشك و آه تو راصدا مىزد. برادرم! بيا كنار على و دلش را آرام كن. آه، چه بسيارند فرزندان يتيمى كه وقتى پدرشان راصدا مىزنند، كسى پاسخشان را نمىدهد.
يكى از ويژگىهاى اين بانوى بزرگوار اسلام حالت معنوى و ارتباط قوى او باآفريدگار جهان بود. به طورى كه نقل كردهاند حتّى در شب يازدهم محرم كه شب شام غريبان بود نماز شبش ترك نشد؛ منتهى به خاطر ضعفى كه بر وى مستولى شده بود نماز شب خويش را در آن شب نشسته خواند.
مرحوم نقدى در كتابش آورده كه: حضرت زينب (عليها السلام) در عبادت، ثانى حضرت زهرا (عليها السلام) بود، تمام شبها را به عبادت، تهجّد و تلاوت قرآن سپرى مىكرد. وى هم چنين از برخى از بزرگان نقل مىكند كه در طول عمر تهجّد و شب زندهدارىاش ترك نشده است حتّى در شب يازدهم محرّم امام زينالعابدين مىفرمايد: در شب يازدهم محرم ديدم نشسته نماز مىخواند. نيز آن بزرگوار مىفرمايد: با اين همه مصيبت و اندوهى كه به ما روى آورده اما در مسيرى كه به شام مىرفتيم نافلههاى شب عمهام اصلًا ترك نشد.
امام حسين (ع) در آخرين وداع با خواهرش زينب به او فرمود: يا اختا لاتنسينى فى نافلة اللّيل، خواهرم مرا در نماز شب فراموش نكن. هم چنين از فاطمه دختر امام حسين (ع) چنين نقل شده كه عمهام زينب در شب دهم محرم در محراب عبادت مشغول مناجات بود و با خدا راز و نياز مىكرد در حالى كه چشمى از ما به خواب نرفته و ضجّههايمان آرام نشده بود.
نيز از امام سجاد نقل شده: هنگامى كه ما را از كوفه به سوى شام حركت مىدادند عمهام زينب مرتب نمازهاى واجب و مستحب خويش را انجام مىداد و در بعضى از منازل نمازش را نشسته مىخواند، وقتى سبب را پرسيدم، گفت: به خاطر گرسنگى و ضعف؛ زيرا سه شبانه روز غذا نخورده بود و سهم غذايش را در ميان كودكان تقسيم كرده بود. (1)
بعد از شهادت امام و يارانش در روز يازدهم، قرار شد اهل بيت آن حضرت را به طرف كوفه ببرند. زينب (عليها السلام) به عمر سعد خطاب كرد كه ما را از قتلگاه عبور بدهيد تا قبل از اسارت و مسافرت، با حسين (ع) وداع كنيم؟ ابن سعد هم پذيرفت زمانى كه وارد قتلگاه شدند، حسين (ع) را بىسر ديدند،صداى ضجّه و گريهشان بلند شد. (2)
راوى مىگويد: به خدا سوگند، هرگز فراموش نمىكنم كه زينب دختر على (ع) با دلى سوزان و جگرى آتشين وصدايى اندوهگين بر حسين (ع) مىگريستصدا مىزد: اى محمّد اى كسى كه آفريننده و اختياردار آسمان بر تو درود مىفرستد، اين حسين است كه پيكر برهنهاش به خون آغشته و اعضايش از هم جدا شده است. اينها دختران اسير تو هستند كه شكايت خود را به درگاه الهى مىنمايند و استغاثه
آنها به محمّد مصطفى (ص) و على مرتضى و فاطمه زهرا (عليها السلام) و حمزه سيدالشهدا بلند است، اى محمد اين است حسين كه بايد برهنه به روى ريگهاى گرم كربلا افتاده و كشته زنازادگان بى پروا است. اى آه و افسوس و اندوه بر تو اى ابا عبداللّه، امروز جدّم رسول خدا (ص) از دنيا رفت، اى اصحاب محمّد اينان فرزندان مصطفى هستند كه اسيرشان نموده و مىبرند.
در روايت ديگرى وارده شده است كه فرمود: «اى محمد! اينها دختران تواند كه اسير دست دشمنان شدهاند و اينان فرزندان تواند كه كشته شدهاند و بادصبا بر بدنهاى نازنين برهنه شان مىوزد. اين حسين تو است كه سرش را از قفا بريدند، عمّامه و رداى او را از بدن شريفش بيرون كشيده و به غارت بردند؛ پدرم فداى آن كس كه سپاه او را در روز دوشنبه با خيمهگاه و سرا پردهاش به غارت بردند؛ پدرم فداى آن شهيدى كه طنابهاى خيمهاش را بريده و خرگاهش را سرنگون نمودند؛ پدرم فداى آن مسافرى كه اميد بازگشت نيست؛ پدرم فداى آن مجروحى كه زخمهاى بدنش قابل مداوا نيست؛ پدرم به فداى آن كه كاش جان من بلا گردان او مىشد؛ پدرم به قربان آن عزيزى كه با دلى پر اندوه به شهادت رسيد، پدرم به فداى آن كه با لب تشنه سر از بدنش جدا شد. پدرم به فداى آن كه فرزند رسول هدايت و نور بود. پدرم به فداى آن كه فرزند محمد مصطفى (ص) بود. پدرم به قربان آنكه فرزند خديجه كبرى بود. پدرم به فداى فرزند على مرتضى. پدرم به فداى
فرزند فاطمه زهرا، بزرگِ زنان جهان. پدرم به فداى فرزند آن كسى كه خورشيد به احترامش بازگشت تا نماز گزارد! راوى مىگويد: به خدا سوگند نوحه سرايى زينب كبرى بر برادرش حسين، دوست و دشمن را به گريه انداخت. (1)
سپس حضرت زينب (عليها السلام) دستها را زير بدن پاك و مقدس گذاشت و بدن را به سوى آسمان بلند كرد و عرض كرد: «الهي تقبَّلْ منا هذا القربان؛(2)پروردگارا اين قربانى را از ما [آل محمد] قبول فرما!
هنگام ورود اهل بيت (عليهم السلام) به قتلگاه وقتى چشم امام سجّاد (ع) به اجساد پاره پاره شهيدان افتاد كه در بين آنها جگر گوشه حضرت زهرا (عليها السلام) به حالتى افتاده بود كه جا داشت از آن مصيبت آسمانها واژگون، زمين دگرگون و كوهها متلاشى شوند، حضرت منقلب شد. به طورى كه نزديك بود روح از بدن مباركش پرواز كند، عمّهاش زينب متوجّه شد. فهميد فرزند برادر در چه حالت خطرناكى به سر مىبرد نزديك است كه از غم پدرش جان بسپارد، بى درنگ او را دلدارى داد، از او كهصبرش سنگينتر از كوهها و بزرگتر از همه چيز بود درخواستصبر نمود، از آن جمله چنين گفت: اى يادگار جد، پدر و برادرانم! چرا
ناراحت هستى و جان خود را در معرض نابودى قرار دادهاى؟ سوگند به خدا اين مصيبتها را جد و پدرت به ما خبر دادهاند و ما در انتظار چنين روزى بوديم؛ خداوند از افرادى عهد و پيمان گرفته است كه فرعونهاى زمان آنان را نمىشناسند، لكن اهل آسمانها آنها را به خوبى مىشناسند، افرادى خواهند آمد و اين بدنهاى پاره پاره شده را جمع خواهند كرد و به خاك خواهند سپرد. در اين سرزمين براى پدرت نشانهاى نصب خواهد شد كه گذشت قرنها آنها را محو نخواهد كرد، آن نشانه، همچنان پايدار خواهد بود. جبّاران روزگار و ستمگران خواهند كوشيد كه اين نشانه را از بين ببرند، لكن روز به روز در ترقى و تعالى خواهد بود و از گزند بدخواهان و حوادث مصون و محفوظ خواهد ماند. (1)
اشعار زير را حضرت زينب (عليها السلام) ايراد فرمودند، زمان سرودن، آنها را دوگونه گفته اند: موقع وداع و يا بعد از غارت خيمهها:
قِفُوا وَدَّعُونا قَبْلَ بُعْدِكُمْ عَنّا وَداعا فَانَّ الْجِسْمَ مِنْ اجْلِكُمْ مُضْني
فَقَدْ نُقِّضَتْ مِنِّي الْحَياة وَاصْبَحَتْ عَلَي فُجاجُ اْلأَرْضِ مِنْ بَعْدِكُمْ سِجْنا
1) متقل الحسين مقرم،ص 308
سَلامٌ عَلَيْكُمْ ما امَرَّ فِراقَكُمْ فَيا وَيْلَتا مِنْ قَبْلِ ذا الْيَوْمِ قَدْ مِتْنا
وَ انّى لَأرْثى لِلْغَريبِ وَإِنَّنى غَريبٌ بَعيدُ الدّارِ وَ اْلأَهْلِ وَ الْمَغْنى
إذا طَلَعَتْ شَمْسُ النَّهارِ ذَكَرْتُكُمْ وَ انْ غَرَبَتْ جَدَّدْتُ مِنْ اجْلِكُمْ حُزْنا
لَقَدْ كانَ عَيْشى بالْاحِبَّةِصافِيا وَما كُنْتُ ادْرى انَّصُحْبَتَنا تُضْنى
زَمانٌ نَعِمْنا فيهِ حَتّى إذا انْقَضى بَكَيْنا عَلى أيّامِنا بِدَمٍ أقْنى
فَوَ اللّهِ قَدْ زادَ اشْتِياقى إلَيْكُمْ وَلَمْ يَدَعِ التَّغْميضُ لى بَعْدَكُمْ جَفْنا
وَ قَدْ بارَحَتْنى لَوْعَةُ الْبَيْنِ وَ الْأسى وَقَدْصِرْتُ دوُنَ الْخَلْقِ لى مَفْزَعا سَنا
وَقَدْ رَحَلُوا عَنّى أحِبَّةُ خاطِرى فَما احَدٌ مِنْهُمْ عَلى غُرْبَتى حَنّا
عَسى وَ لَعَلَّ الدَّهْرَ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ تَرْجِعُ أيّامُ الْهَنا مِثْلَ ما كُنّا «دائره المعارف الحسينيه، ج 6،ص 196»
ترجم ه اشعار:
پيش از اين كه از ما دور شويد بايستيد تا با ما وداع كنيد. زيرا جسم ما به خاطر شما ناتوان گرديد؛
بهدرستى كه زندگىام به باد فنا رفت و الان پهنه زمين براى من مثل زندان است؛
سلام و درود بر شما! چقدر ناگواراست دورى شما! پس اى كاش من پيش از اين مرده بودم؛
همانا سوگوارى مىكنم براى غريب دور از وطن، در حالى كه خودم غريبم و دور از سرزمين و خاندان و خانهام؛
زمانى كه خورشيد طلوع مىكند ياد شما مىكنم، و هنگامى كه غروب مىكند به خاطر شما اندوهم تازه مىگردد؛
بهدرستى خوشى و سرورم با دوستان چقدر گوارا بود، ولى نمىدانستم كه اين همراهى ما پايان مىپذيرد؛
زمانى بود كه ما حال خوشى داشتيم تا اينكه آن مدت سپرى شد و ما براى اين مصائب خون گريستيم؛
سوگند به خدا كه علاقهام به شما فراوان است، آنقدر چشم انتظارى كشيدم كه ديگر پلكى برايم نمانده؛
سوز و گداز من به دليل جدايى شما بلند شد؛
بهدرستى آنانى كه مايه آرامش خاطرم بودند رفتند، پس هيچ يك ازآنان نيست تا بر غربتم ناله سر دهد؛
شايد روزگار دوباره ما را به هم برساند و ما به آن دوران خوشگوار برگرديم؛
1- عون بن عبدالله بن جعفر: فرزند زينب كبرى عقيله بنىهاشم دختر على بن ابى طالب است. (1)
عبدالله بن جعفر دو فرزند خود به نام عون و محمد را نزد امام حسين (ع) فرستاد و آن دو در وادى عقيق به امام (ع) ملحق شدند.
عون بن عبدالله در روز عاشورا به ميدان آمد و اين رجز را مىخواند:
إن تنكروني فأنا بن جعفر شهيدصدق في الجنان أزهر
يطير فيها بجناح أخضر كفي بهذا شرفاً في المحشر ترجمه: «اگر مرا نمىشناسيد، من پسر جعفر طيارم، شهيد درستكارى كه در بهشت است؛
او با بالهاى سبز رنگش در بهشت پرواز مىكند، و اين شرف در روز محشر كفايت مىكند.»
امام سجاد (ع) فرمود: خدا عمويم عباس را رحمت كند! او خود را
1) مقاتل الطالبيين،ص 91
فداى برادرش حسين (ع) نمود و ايثار كرد تا اين كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طيار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجهاى است كه تمام شهدا در قيامت به آن درجه و منزلت غبطه مىخورند.
و سه نفر از سواران سپاه دشمن و هجده نفر از پيادگان آنها را به قتل رساند، آنگاه «عبدالله بن قطنه» بر او حمله كرد و او را با شمشير به شهادت رسانيد. (1)
2- محمد بن عبدالله بن جعفر: بعضى گفتهاند او قبل از برادرش عون به ميدان آمد و اين رجز را مىخواند:
أشكو إلي الله من العُدوانِ قِتالَ قَوم في الردي عُميانِ
قد بَدَّلُوا مَعالِمَ القرآنِ و مُحكمَ التنزيلِ و التبيانِ يعنى: «به خدا شكايت مىكنم از تجاوز و افعال گروهى كه در پستى همانند كورانند؛
همانها كه معالم قرآن را دگرگون ساخته و محكمات تنزيل را جابجا كردند.»(2)
و ده نفر از آن گروه را كشت، سپس دشمن بر او حملهور شد و سرانجام او را شخصى به نام عامر بن نهشل تميمى به شهادت رسانيد. (1)
حضرت زينب (عليها السلام) پس از خواندن خطبه، اشعار زير را انشا فرمودند:
ماذا تَقُولوُنَ اذْ قالَ النَّبِي لَكُمْ ماذاصَنَعْتُمْ وَانْتُمْ آخِرُ الْامَمِ
بِأهْلِ بَيْتي وَ اوْلادي وَتَكْرمَتي مِنْهُمْ اساري وَ مِنْهُمْ ضُرِّجُوا بِدَم
ما كانَ ذاكَ جَزائي اذْ نَصَحْتُ لَكُمْ انْ تَخْلِفُوني بِسُوءِ في ذَوي رَحِمٍ
انّي لَأخْشي عَلَيْكُمْ أنْ يَحِلَّ بِكُمْ مِثْلُ الْعَذابِ الَّذي اوْدي عَلي ارَمٍ (2)چه خواهيد گفت: هنگامى كه پيامبر (ص) به شما گويد: شما كه آخرين امّت هستيد،
با خانواده و فرزندان و عزيزان من چه كرديد؟ برخى را اسير كرديد و برخى ديگر را آغشته به خون نموديد!
پاداش من كه نيكخواه شما بودم اين نبود كه با اهل بيت و
خويشان من پس از من بدى كنيد.
من مىترسم عذابى بر شما نازل شود مانند آن عذابى كه قوم ارم را هلاك كرد.
سپس امام زين العابدين (ع) به عمهاش زينب خطاب كرد و چنين فرمود:
«يا عمَّتي اسكتي ففِي الْباقي مِنَ الْماضي اعْتبار، وَ انْتِ بِحَمْدِ اللّهِ عالِمَة غَيْرُ مُعَلَّمَةٌ، فَهِمَةٌ غَيْر مُفَهّمة، انَّ الْبُكاءُ وَ الْحَنينَ لايَرِدانِ مَنْ قَدْ ابادَهُ الدَّهْر فَسَكَتَتْ». « الاحتجاج، ج 2،ص 305» «اى عمه! خاموش باش، باقى ماندگان بايد از گذشتگان عبرت گيرند، تو بحمداللّه ناخوانده دانايى و نياموخته خردمند. گريه و ناله، رفتگان را باز نمىگرداند، آنگاه حضرت زينب ساكت شد.»
به نظر حقير چنين مىرسد: شدت جنايات واقعه كربلا به حدى تكان دهنده بوده است كه يادآورى آن داغى سنگين همچون كوه بر دل و قلب كاروان اسرا، به ويژه امام سجاد (ع) و حضرت زينب (عليها السلام) بوده است؛ بنابراين گاه مىبينيم كه زينب (عليها السلام) از شدت ناراحتى و غم، ناله سر مىدهد و امام سجاد (ع) او را تسلى مىبخشد و- همان طور كه درصفحات قبل گذشت- گاه شاهد ناراحتى و غمگسارى امام سجاد (ع) هستيم و زينب (عليها السلام) را تسلى بخش او مىبينيم؛ گرچه هر دوى اين عزيزان داراى روحى بزرگ و بينشى عميق بودهاند. به ويژه امام سجاد (ع) كه
داراى علم امامت و عصمت بوده است و به يقين، انتساب بىتابى و از خودبىخود شدن به آن حضرت،صحيح نيست. چه رسد به آنكه او بىتاب شود و زينب (عليها السلام) به او رازهايى را آموزش دهد. آنچه نقل شده است، تنها ناراحتى و غمگسارى از يك سو، و تذكر و دلدارى از سوى ديگر است.
مرحوم مجلسى از برخى كتب معتبره بدون ذكر سند از مسلم جصّاص چنين نقل مىكند: ابن زياد مرا براى تعمير دارالاماره كوفه خواسته بود، من در آنجا مشغول گچ كارى بودم ناگهانصداى شيون از شهر كوفه شنيده شد، از خدمتكارى كه ما را پذيرايى مىكرد پرسيدم چه خبر است كه در كوفه جنجال به پا است؟ گفت: سر يك خارجى را وارد كردند كه بر يزيد شوريده بود. گفتم: اين شورشگر چه كسى است؟ گفت: حسين بن على (عليهما السلام)صبر كردم تا آن خدمتكار رفت، چنان مشت برصورتم كوبيدم كه ترسيدم چشمم از كار بيفتد! دستانم را شستم، از پشت قصر بيرون رفتم تا اين كه خود را به ميدان كوفه رساندم، در آنجا ايستادم، مردم در انتظار اسيران و سرها بودند كه نزديك چهل هودج بر چهل شتر بود، در ميان آنها زنان و فرزندان فاطمه (عليها السلام) بودند، امام چهارم (ع) بر شتر بى جهاز سوار بود و خون از پاهايش فوّاره مىزد و با اين حال مىگريست و سخنانى بيان مىفرمود.
در اين ميان شيون برخاست ديدم سرها را آوردند، سر حسين (ع) جلوى آنها بود و آن سر، نورانى و مانند ماه بود، از همه مردم به پيامبر (ص) شبيهتر بود، ريشش خضاب شده، چهرهاش چون قرص ماه تابنده بود، باد محاسنش را به چپ و راست مىبرد. چشم زينب (عليها السلام) چون به سر برادر افتاد، پيشانى به چوبه محمل زد و ما به چشم خود ديديم كه خون از زير روپوشش بيرون ريخت و با سوز دل به آن سر بريده خطاب كرد و گفت:
يا هِلالًا لَمَّا اسْتَتَمِّ كَمالًا غالَهُ خَسْفُهُ فَأَبْدا غُرُوبا
ما تَوَهَّمتُ يا شَقيقَ فُؤادي كانَ هذا مُقَدَّرا مَكْتُوبا
يا أخي فاطِمَ الصَّغيرَةِ كَلِّمْها فَقَدْ كادَ قَلْبُها انْ يَذُوبا
يا أخي قَلْبُكَ الشَّفيقُ عَلَيْنا ما لَهُ قَدْ قَسي وَصارَصَليبا
يا أخي لَوْ تَري عَلِيّاً لَدَي الْأسْرِ مَعَ الْيُتْمِ لا يُطيقُ وُجُوبا
كُلَّما اوْجَعُوهُ بِالضَّرْبِ نادا كَ بِذُلٍّ يَغيضُ دَمْعا سَكُوبا
يا أخي ضَمِّهِ الَيْكَ وَ قرِّبْهُ وَسَكِّنْ فُؤادَهُ الْمَرْعُوبا
ما أذَلَّ الْيَتيمِ حينَ يُنَادي بِأبيهِ وَ لا يَراهُ مُجيبا « (1)اى ماهى كه چون به سر حد كمال رسيد ناگهان خسوفش او را در ربود و غروب كرد؛
اى پاره دلم! گمان نمىكردم سرنوشت و تقدير ما اين گونه باشد؛
1) بحارالأنوار، ج 45،ص 114
اى برادر! با فاطمه خردسال سخن گوى، زيرا نزديك است دلش آب شود؛
برادرم! دل تو بر ما مهربان بود، چرا سخت شده است؛
برادرم! اى كاش مىديدى على (زين العابدين) را كه هنگام اسيرى و بىپدرى توانايى نشست و برخاست نداشت؛
هرگاه او را ضربتى مىزدند با ناتوانى تو راصدا مىزد و اشكش جارى بود؛
برادرم! او را پيش طلب و در برگير و دل ترسانش را آرامش بده؛
چقدر ذليل و خوار شده است يتيمى كه پدر خود را بخواند و جواب دهندهاى نبيند.
به گفته مؤلفِ طراز المذهب، چون اهل بيت (عليهم السلام) در بازگشت از شام، به مدينه نزديك شدند و سواد شهر نمايان گرديد، عليا مخدره زينب (عليها السلام) فرمود: اى خواهران، از محملها پياده گرديد كه اينك، روضه منوره جدم رسول خدا (ص) نمايان گرديد. سپس فرمود: اى ياران، اين محملها را دور، و اين شتران را به يك سوى بريد كه ما را تاب ديدن نمانده است. در آن وقت، چنان آهى بركشيد كه مىخواست روح مباركش از قالب تن بيرون تازد. پس همگى فرود آمدند و لواى غم و مصيبت بر افراشته و خروش محشر نمايان ساختند و اسبابى كه از شهداى
كربلا با خود داشتند بگستردند و خيمه حضرت سيد الشهدا (ع) را كه در هيچ منزلى بر سر پا نكرده بودند در بيرون مدينه بر پا كردند و مسند آن حضرت را گستردند. چون عليا مخدره اين بديد، چنان ناله بركشيد كه بيهوش به روى زمين افتاد. چون به هوش آمد با نالهاى كه جگر را مىشكافت، فرياد بركشيد: وافرقتاه أين الكماه؟ أين الحماه؟ و الهفتاه
فما لى لا اواري الحمام المهجتة و كنت يحي نور عين و عزتي يا أخي يا حسين، هولاء جدك و أمك و أخوك الحسن و هولاء أقربائك و مواليك ينتظرون قدومك يا نور عيني قد قضيت نحبك و أورثتني حزناً طويلًا مطولًا ليتني مت و كنت نسيا منسياً.
پس از آن روى به مدينه آورد و آن شهر را مخاطب ساخته فرمود: اى مدينه جدّ من؛ فأين يومنا الذي قد خرجنا منك بالفرح و مسره و الجمع و الجماعة و لكن رجعنا إليك بالاحزان و الالام من حوادث الزمان فقدنا الرجال و البنين و تفرقت شملنا، آنگاه به سوى روضه منوره جدش روان گرديد. چون به روضه رسيد هر دو طرف درب مسجد را گرفت و چنان ناله از جگر بر آورد كه مسجد را متزلزل گردانيد. سپس رسول خدا را سلام داد و گفت: السلام عليك يا جداه، يا رسول الله، اين ناعيه اليك اخي الحسين؛ ابو مخنف گويد: در اين وقت، نالهاى بلند از قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت گريه به لرزه در آمدند، و آن مخدره فرمود: كاش مرا
به خويش وامىگذاشتيد تا سر بهصحرا گذاشته خاك بيابانها را با سرشگ ديده، تر مىكردم، چگونه داخل مدينه شوم و سؤال و جواب نمايم؟ در آن وقت، زنان مدينه و هاشميات به استقبال زينب شتافته و آن مخدره را ابتدا نشناختند، چون حوادث روزگار چهره آن مخدره را دگرگون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قريشيان چون آن حالت بديدند، خود را بر خاك و خاره بينداختند، گريبانها چاك كردند،صورتها بخراشيدند و چون ديوانگان گريستند، به گونهاى كه سنگ را آب و آب را كباب مىساختند، و تماماً مبهوت و متحير بودند، چون شخصصاعقهزده يا امواتى كه در عرصه عرصات از قبور بيرون آيند. پس زنان اطراف آن مخدره را فرا گرفتند تا او را به خانه برند و پيوسته او را تسليت مىدادند.
فرمود: چگونه به خانه روم و به كدام خانه داخل شوم كهصاحب ندارد و مردان آن، همه كشته و در خون آغشته مىباشند؟ و كلماتى فرمود كه دلهاى حاضران را از تن آواره ساخت.(1)
بايد دانست كه ريشه اين مصيبتها، نه يزيد و عمرسعد و شمر است، كه رزاياى كعبه الرزايا، ريشه در انحراف آغازين و آغاز انحراف دارد. شكايت زينب، از همه ستمگران است نه از يك فرد. زينب از جريانى به بزرگى مصيبت سقيفه، به پيامبر (ص) پناه آورده است كه فاجعه كربلا شاخهاى از شاخههاى آن بزرگ فاجعه تاريخ اسلام است.
1) چهره درخشان قمر بنى هاشم 7، ج 1،ص 99- 100
چه زيبا سروده است مرحوم آيت الله محمد حسين غروى اصفهانى مشهور به كمپانى:
فَما رَماهُ اذْ رَماهُ حَرمَلَه وَانَّما رَماهُ مَنْ مَهَّدَ لَه
سَهمٌ اتى مِن جانِبِ السَّقيفَةِ وَقَوسُهُ عَلي يَدِ الخَليفَة
وَ ما أصابَ سَهْمُهُ نَحْرَ الصَّبِي بَل كَبِدَ الدّينِ وَ مُهجَةَ النَّبي (1)- حرمله نبود كه تيرانداخت، بلكه كسى تير انداخت كه زمينه ساز آن بود؛
تيرى از سوى سقيفه آمد كه كمان آن به دست خليفه بود؛
آن تير او نه بر گلوى كودك، كه بر دل دين و قلب پيامبر نشست!
و به قول شيواى نير تبريزى:
كانكه طرح بيعتِ شورا فكند خود همانجا طرح عاشورا فكند
چرخ در يثرب رها كرد از كمان تير كاندر نينوا شد بر نشان (2)
شيعه نيز چنين است! او روزىصد بار دشمنان را لعن مىكند اما نه فقط مباشران را! آغاز كلام از مسببان و ممهّدان است، از اولْ ظالم و ثانى ظالم است، آنان كه اساس ستم و ظلم را بر ائمه بنا نهادند و اهل بيت را از مقامى كه خداوند برايشان معين ساخته بود، جدا ساختند و از مرتبه خود منع كردند؛ مباشران و قاتلان در نيمه كلاماند؛ و كلام به لعن آنانى ختم مىشود كه به قتل حسين راضى مىشوند و از دشمنان حسين تبعيت مىكنند، گرچه در عصر حاضر زندگى كنند. (1)
آوردهاند: وقتى كه اهل بيت (عليهم السلام) وارد مدينه شدند، امالبنين (عليها السلام) كنار قبر پيامبر (ص) با زينب كبرى (عليها السلام) ملاقات كرد و به وى گفت: اى دختر اميرالمؤمنين، از پسرانم چه خبر؟
زينب (عليها السلام) فرمود: همگى كشته شدند. ام البنين عرض كرد: جان همه به فداى حسين (ع)، بگو از حسين (ع) چه خبر؟ زينب فرمود: حسين (ع) را با لب تشنه كشتند. امالبنين (ع) تا اين سخن را شنيد، دستهاى خود را بر سر كوفت و باصداى بلند و حال گريان گفت: واحسيناه! و بيهوش بر زمين افتاد. « (2)
بانوى بانوان زينب را در مجالس عزا و سوگوارى- كه عبدالله جعفر براى دو فرزندش بر پا كرده- نمىبينيم. به گمان مىرسد كه بيدارى زياد و رنج مصيبت و فرسودگى بر او فشار آورده و در اثر ناتوانى به خواب رفته است. ولى چيزى نمىگذرد كه او را مىبينيم از اشك خوددارى كرده و چيزى را جست و جو مىكند.
امروز زينب غير از گريه و زارى، وظيفه ديگرى دارد.
اين خون پاك، نبايد به هدر رود و سزاوار نيست كه نام اين شهيدان بزرگوار ازصفحه گيتى محو شود. « بانوى كربلا،ص 163»
مردم دسته دسته به خارج شهر، آن جا كه جاده خاكى به كربلا منتهى مىشد پيش مىرفتند، از خبر ورود اهل بيت رسول خدا (ص) بين مردم همهمهاى شد، مدينه يك پارچه عزا و ماتم بود، شيعيان على مرتضى (ع) چون مردان جوانمرده، اشك مىريختند و زنان ضجه و شيون مىكردند، مقابل مسجد رسول خدا (ص) جمعيت بيشترى ضجه و شيون مىكردند. زينب وارد مدينه مىشود. با ديدن زينبصداى ضجه و شيون بلند شد. شتر آن بانوى شجاع كه از مبارزه بيدارگرانه مردم خواب رفته شام و كوفه باز مىگشت، در مقابل مسجد توقف نمود، بانوان بر گرد وجودش حلقه زدند. ولى ناگهان به جاى ضجه و شيون، سكوت همه جا را فراگرفت.
حضرت زينب (عليها السلام) به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارىاش را داشتند، از كجاوه پياده شد و به در مسجد تكيه داده و به سكوت مردم خيره خيره نگاه مىكرد. ناگهان دختر على مرتضى سكوت را در هم شكست، خطاب به تربت مطهر جّد بزرگوارش چنين فرمود:
اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزيزم حسين را برايت آوردهام. (1)
به دنبال اين سخن كوتاه چنان ضجه كشيد كه مردم با او همصدا شدند. كمى سكوت كرد، ولى مردم همچنان ضجه مىزدند و بر قاتلان زاده رسول خدا (ص) لعن ونفرين مىفرستادند. ولى باز زينب به اطراف نگاهى افكنده با ناله سوزان و ملايمى كه از اعماق قلب مىكشيد، همهمهاى ديگر به وجود آورد و آنگاه دوباره چنين آغاز سخن فرمود: اى حسين! اى برادرم! اين قبر جد و مادر و برادر تو است؛ اينها همه قوم و خويشان و دوستان تو هستند كه منتظر قدوم تو هستند!
اى برادر! اى نور چشم من! آيا تو رفتى و مرا به غم و اندوه هميشگى مبتلا ساختى؟ اى كاش من مرده بودم و چنين روز تلخى را به خود نمىديدم!
و آنگاه خطاب به مردم مدينه چنين فرمود: اى شهر رسول خدا (ص)! چه شد آن روز، كه ما دسته جمعى با شادى و خوشحالى خارج مىشديم، ولى امروز در اثر حوادث زمان، مردان و فرزندان خود را از دست دادهايم و با غم و اندوه وارد مىشويم؟
1) معالى السبطين، ج 2،ص 36
احاديث و روايات حضرت زينب (س)
بىگمان گستردگى و بالندگى فقه شيعه مرهون كمّيت تعداد ائمه هدى (عليهم السلام) و فعاليت شبانهروزى آنان در حفظ دين اسلام و تبيين ابعاد گوناگون اين آيين آسمانى است. در اين ميان نقش روات حديث و سلسله مردان و زنانى كه با استماع حديث، حفظ آن و نقل دقيق آن، زمينه نشر آن را فراهم كردهاند برجسته و قابل تقدير است. محمد بن ابى عمير به نقل از جميل بن درّاج از وجود مبارك امامصادق (ع) روايت كرده است كه:
«بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ بِالْجَنَّةِ بُرَيْدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ الْعِجْلِيُّ وَ أَبُو بَصِيرٍ لَيْثُ بْنُ الْبَخْتَرِيِّ الْمُرَادِيُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ زُرَارَةُ أَرْبَعَةٌ نُجَبَاءُ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ لَوْ لَا هَؤُلَاءِ انْقَطَعَتْ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ انْدَرَسَتْ»؛ (1)
1) وسائل الشيعه، ج 27،ص 142
«آية بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ بِالْجَنَّةِ شامل بريد بن معاويه عجلى، ابوبصير ليث بن البخترى مرادى، محمد بن مسلم و زراره مىباشد؛ چهار مرد نيككردار كه امينان حلال و حرام خداوند هستند و اگر آنان نبودند، آثار پيامبر و شريعت از بين مىرفت.»
آن امام همام در فرمايش ديگرى چنين فرموده است:
«اعْرَفُوا مَنازِلَ النّاسِ عَلَى قدْرِ رِوايَتِهِم عَنّا»؛
«مقام و منزلت افراد را، بر اساس تعداد احاديثى كه از ما روايت مىكنند، بشناسيد.»
در اين ميان، نقش منسوبين به پيامبر اسلام (ص) و ائمه هدى (عليهم السلام) و امامزادگان را نبايد از نظر دور داشت، چرا كه؛ اهل البيت أعلم و أدري بما هو في البيت و بما نزل عليهم من غيرهم.
حضرت زينب (عليها السلام) به جهت مصاحبتى كه با مادرش فاطمه زهرا (عليها السلام) داشته است، روايات متعددى را از آن حضرت و نيز از امام على (ع) نقل كرده است كه از طريق سلسله روات در كتب مضبوط شده و به ما رسيده است.
بايد به اين مطلب توجه داشت كه حضرت زينب (عليها السلام) در كلام امام سجاد (ع) به شهادت «أنتِ بحمدالله عالمةٌ بلا مُعلّمه فَهِمَةٌ غيرَ مُفَهّمَهُ» به علم لدنى رسيده است. او در خانهاى پرورش يافته است كه تك تك اعضاى آن از سرچشمه وحى سيراب شدهاند و همزيستى با آنان روح او را نيز آنچنان رقيق و زيبا كرده است كه به مقام والاى يُؤتِى الْحِكْمَةَ
مَن يَشَاء وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًا كَثِيرًا (1)
رسيده باشد و در طفوليت به پدر بگويد: «چگونه با زبانى كه به وحدانيت و يگانگى خداوند شهادت دادهام «دو» بگويم». (2)
اردبيلى در كتاب خود «جامع الرواة» نام حضرت زينب (عليها السلام) را در پايان كتاب «فصل في ذكر نساء لهن رواية غير مقفيات» آورده است. (3)
مرحوم آيت الله العظمى خويى نيز در «معجم رجال الحديث» حضرت زينب (عليها السلام) را جزو راويات شمرده است و گفته است كه «جابر بن عبدالله انصارى» و «عباد العامرى» از او نقل حديث كردهاند.(4)
آقاى دكتر فضلى در كتاب خود «اصول الحديث» به بحث روايت زن پرداخته است و ضمنصحّه گذاشتن بر آن، فهرست زنان راويه را نگاشته است كه در بخش «صحابيات» نام 25 زن، در بخش «تابعيات» نام 25 زن و در بخش «اماميات» نام 36 زن و در بخش «متفرقه» نيز نام 10 زن را آورده است. ايشان در «اماميات» اولين جايگاه را به حضرت زهراى مرضيه (عليها السلام) و دومين جايگاه را به سرّ نينوا و قافله سالار كربلا، حضرت زينب كبرى (عليها السلام) اختصاص داده است. (5)
در ادامه به تعدادى از رواياتى كه عقيله بنى هاشم، حضرت زينب كبرى (عليها السلام) راوى آن مىباشد، خواهيم پرداخت:
در فرهنگ اسلامى، مشهورترين خطبهاى كه توسط يك «زن» ايراد شده است، خطبه حضرت زهرا (عليها السلام) مىباشد. اين خطبه كه در حمايت از ولايت و اثبات حقّ امام على (ع) توسط اولين شهيده ولايت، فاطمه زهرا (عليها السلام) ايراد شده است، در كتب متعددى نقل شده است كه از جمله كتب روايى شيعى مىتوان به «الأمالى»، از كتب اهل سنت به «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» (1)و از كتب تاريخى به «بلاغات النساء» (2)اشاره داشت.
محقق معاصر، جناب آقاى محمد روحانى علىآبادى، در كتاب خود «سيرى در مصادر و اسناد خطبه حضرت فاطمه (عليها السلام)» مصادر خطبه فدكيه (خطبه حضرت زهرا) را تحقيق و ذكر كرده است كه بالغ بر شصت مصدر مىباشد. ايشان ضمناً در بخش كتابشناسى اين خطبه، نام 120 كتاب را ذكر كرده است كه مشتمل بر اين خطبه مىباشند. اين خطبه را 24 نفر در قرن اول هجرى، 65 نفر در قرن دوم هجرى، 99 نفر در قرن سوم هجرى، و 46 نفر در قرن چهارم هجرى نقل كردهاند. براى اطلاعات دقيقتر و بيشتر به آن كتاب مراجعه شود.
اين خطبه از جنبههاى مختلف ادبى، تاريخى، روايى، سياسى و
اجتماعى قابل تحليل و بررسى است و محتواى مضامين بلندى است. همانگونه كه در فصلهاى پيشين كتاب اشاره رفت، ائمه هدى (عليهم السلام) فرزندان خود را به حفظ و نقل اين خطبه تشويق مىكردند. بنابراين به فضل وعنايت اهلبيت و سادات بنىالزهرا (عليها السلام) اين خطبه، از نسلى به نسل ديگر منتقل شده و در كتب علماى شيعى نيز ثبت و ضبط و دهها شرح بر آن نگاشته شده است.
مرحوم شرفالدين در كتابش مىنويسد: اين خطبه با سه سند روايت شده است:
1- از طريق حضرت زينب كبرى (عليها السلام).
2- از طريق امام محمد باقر (ع).
3- از طريق عبدالله بن حسن بن حسن.
كه همگى، آن را از حضرت زهرا (عليها السلام) نقل كردهاند. (1)
شيخصدوق خطبه را اين چنين نقل مىكند:
«وَ رُوِيَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِيٍّ (ع) قَالَتْ: قَالَتْ فَاطِمَةُ (عليها السلام): ...»(2)طبرى شيعى در كتاب خود دلائل الإمامه نيز خطبه حضرت زهرا (عليها السلام) را با سلسله روات آن نقل مىكند كه در ميان روات، نام حضرت زينب (عليها السلام) به چشم مىخورد:
«وحدثني القاضي أبو إسحاق إبراهيم بن مخلد بن جعفر [بن مخلد] بن سهل ابن حمران الدقاق، قال: حدثتني أم الفضل خديجة بنت محمد بن أحمد بن أبي الثلج، قالت: حدثنا أبو عبد الله محمد بن أحمد الصفواني، قال: حدثنا أبو أحمد عبد العزيز ابن يحيى الجلودي البصري، قال: حدثنا محمد بن زكريا، قال: حدثنا جعفر [بن محمد] بن عمارة الكندي، قال: حدثني أبي، عن الحسن بنصالح بن حي- قال: وما رأت عيناي مثله- قال: حدثني رجلان من بني هاشم، عن زينب بنت علي (ع)، قالت: لما بلغ فاطمة إجماع أبي بكر على منع فدك، وانصراف وكيلها عنها، لاثت خمارها ... وذكر الحديث». (1)همان طور كه مشخص است، سند روايت به نام حضرت زينب (عليها السلام) منتهى مىشود.
امام على (ع) در يكى از خطبههاى غرّايش چنين فرموده است:
«فَرَضَ اللَّهُ الإِيمَانَ تَطْهِيراً مِنَ الشِّرْكِ وَ الصَّلَاةَ تَنْزِيهاً عَنِ الْكِبْرِ وَ الزَّكَاةَ تَسْبِيباً لِلرِّزْقِ وَ الصِّيَامَ ابْتِلَاءً لِإِخْلَاصِ الْخَلْقِ وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّينِ وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَامِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنْمَاةً لِلْعَدَدِ وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ وَ إِقَامَةَ الْحُدُودِ إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ وَ تَرْكَ
1) طبرى شيعى، دلائل الامامه،ص 110
شُرْبِ الْخَمْرِ تَحْصِيناً لِلْعَقْلِ وَ مُجَانَبَةَ السَّرِقَةِ إِيجَاباً لِلْعِفَّةِ وَ تَرْكَ الزِّنَى تَحْصِيناً لِلنَّسَبِ وَ تَرْكَ اللِّوَاطِ تَكْثِيراً لِلنَّسْلِ وَ الشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَى الْمُجَاحَدَاتِ وَ تَرْكَ الْكَذِبِ تَشْرِيفاً لِلصِّدْقِ وَ السَّلامَ أَمَاناً مِنَ الْمَخَاوِفِ وَ الأَمَانَةَ نِظَاماً لِلأُمَّةِ وَ الطَّاعَةَ تَعْظِيماً لِلإِمَامَةِ»؛ (1)«خداوند براى پاكسازى از شرك ايمان را رقم زد، و براى وارستن از كبر، نماز را؛ براى رويش روزى، زكات را؛ و براى آزمايش اخلاص مردمان، روزه را؛ براى تقويت دين، حج را؛ براى عزت اسلام، جهاد را؛ براى مصلحت تودههاى نا آگاه، امر به معروف را؛ براى مهار سبك مغزان، نهى از منكر را؛ براى رشد نسل،صله رحم را؛ براى پاسدارى خونها، قصاص را؛ براى بزرگداشت محرمات الهى، اجراى حدود كيفرى را؛ براى حفظ خرد، ترك مىگسارى را؛ به پاس تأكيدى بر عفت، پرهيز از دزدى را؛ براى نگاهبانى تبار، ترك زنا را؛ براى فزونى نسل، ترك لواط را؛ براى وجود تكيهگاهى بر موارد انكار، شهادت را؛ براى احترام به شرافتصداقت، ترك دروغ را؛ براى امنيت از بيمها، سلام را؛ براى سازمان يافتن امت، امامت را؛ و سرانجام براى بزرگداشت مقام امامت، فرمانبرى را واجب ساخته است.»
حضرت زينب (عليها السلام) روايت زير را- كه بسيار به حكمت منقول از امام على (ع) نزديك است- به نقل از خطبه حضرت زهرا (عليها السلام) نقل كرده است كه به جهت اهميت و علوّ مضامين آن، در كتب متعددى به عنوان يك روايت مستقل نقل شده است:
1) نهج البلاغه، حكمت شماره 252
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ السَّعْدَآبَادِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جَابِرٍ عَنْ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِيٍّ (ع) قَالَتْ: قَالَتْ فَاطِمَةُ (عليها السلام) فِي خُطْبَتِهَا:
فَرَضَ اللَّهُ الإِيمَانَ تَطْهِيراً مِنَ الشِّرْكِ وَ الصَّلاةَ تَنْزِيهاً عَنِ الْكِبْرِ وَ الزَّكَاةَ زِيَادَةً فِي الرِّزْقِ وَ الصِّيَامَ تَثْبِيتاً لِلإِخْلَاصِ وَ الْحَجَّ تَسْنِيَةً لِلدِّينِ وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلإِسْلامِ وَ الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّةِ الْحَدِيثَ». (1)«محمد بن جابر از حضرت زينب (عليها السلام) روايت كرده است كه حضرت زهرا (عليها السلام) فرموده است:
خداوند براى پاكسازى از شرك، ايمان را رقم زد، و براى وارستن از كبر، نماز را؛ براى رويش روزى، زكات را؛ و براى آزمايش اخلاص مردمان، روزه را؛ براى تقويت دين، حج را؛ براى عزت اسلام، جهاد را؛ براى مصلحت تودههاى ناآگاه، امر به معروف را».
مرحومصدوق، روايت فوق را به نقل از حضرت زينب (عليها السلام) در كتاب خود «علل الشرايع» آورده است.(2)
روايات متعددى در فضيلت و منقبت حضرت زهرا (عليها السلام) و مقام آن
سرور زنان عالم نقل شده است. روايت زير را به نقل از مستدرك مىآوريم كه در سلسله روات آن، حضرت زينب (عليها السلام) واقع شده است:
«وَ عَنْ كِتَابِ دَلائِلِ الإِمَامَةِ لِلطَّبَرِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْقُمِّيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ عَنْصَعْصَعَةَ بْنِ نَاجِيَةَ عَنْ زَيْدِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَمِّهِ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ (ع) عَنْ أَبِيهِ عَنْ سُكَيْنَةَ وَ زَيْنَبَ بِنْتَيْ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيٍّ (ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِنَّ فَاطِمَةَ خُلِقَتْ حُورِيَّةً فِيصُورَةِ إِنْسِيَّةٍ وَ إِنَّ بَنَاتِ الأَنْبِيَاءِ لا تَحِيضُ»؛ (1)«امام جعفرصادق (ع) به نقل از امام سجاد (ع) و او به نقل از عمهاش سكينه (ع) و عمهاش زينب (ع) و آن دو به نقل از امام على (ع) و او به نقل از پيامبر گرامى اسلام (ص) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
فاطمه فرشتهاى درصورت انسانى آفريده شده است، دختران پيامبران، هيچگاه حائض نمىشوند.»
«جَعْفَرُ بْنُ قُولَوَيْهِ فِي كَامِلِ الزِّيَارَةِ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَضْلِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ هِلالٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَلّامٍ الْكُوفِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْوَاسِطِيِّ عَنْ عِيسَى بْنِ أَبِي شَيْبَةَ الْقَاضِي عَنْ نُوحِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ قُدَامَةَ بْنِ زَائِدَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ
1) مستدرك الوسائل، ج 2،ص 37
الْحُسَيْنِ (ع) عَنْ عَمَّتِهِ زَيْنَبَ عَنْ أُمِّ أَيْمَنَ وَ عَنْ أَبِيهِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (ع) فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ:
أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) زَارَ مَنْزِلَ فَاطِمَةَ (عليها السلام) فَعَمِلَتْ لَهُ حَرِيرَةً إِلَى أَنْ قَالَ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ غَسْلِ يَدِهِ مَسَحَ وَجْهَهُ ثُمَّ نَظَرَ إِلَى عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ (عليهم السلام) [نَظَراً] عَرَفْنَا مِنْهُ السُّرُورَ فِي وَجْهِهِ ثُمَّ رَمَقَ بِطَرْفِهِ نَحْوَ السَّمَاءِ مَلِيّاً ثُمَّ وَجَّهَ وَجْهَهُ نَحْوَ الْقِبْلَةِ وَ بَسَطَ يَدَيْهِ يَدْعُو ثُمَّ خَرَّ سَاجِداً وَ هُوَ يَنْشِجُ فَأَطَالَ النُّشُوجَ وَ عَلا نَحِيبُهُ وَ جَرَتْ دُمُوعُهُ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ ذَكَرَ سَبَبَ الْبُكَاءِ وَ أَنَّ جَبْرَئِيلَ أَخْبَرَهُ بِمَا يَجْرِي عَلَيْهِمْ بَعْدَهُ مِنَ الْمَصَائِبِ» (1)
زينب (عليها السلام) به نقل از ام ايمن و او به نقل از امام على (ع) در ضمن روايتى طولانى روايت كرده است:
پيامبر گرامى اسلام (ص) به ديدار فاطمه (عليها السلام) در منزلش آمد. حضرت زهرا براى او حريرهاى (غذايى با تركيب آرد و شير) آماده ساخت.
هنگامى كه پيامبر دست خود را شست وصورتش را مسح كرد، نگاهى با خوشحالى به على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) كرد وصورتش را به مدت طولانى به سوى آسمان گرفت، آنگاه رو به قبله كرد و دستانش را بلند كرده، دعا كرد؛ سپس به سجده رفت و آنچنان گريه كرد كه گريه راه گلويش را گرفت و نالهاش بلند شد و اشكهايش جارى شد؛ سپس از سجده برخاست و علت گريهاش را ذكر كرد و خبر جبرئيل را از مصيبتهايى كه بر اين خاندان وارد خواهد شد، بيان فرمود.»
1) مستدرك الوسائل، ج 5،ص 152؛ بحارالانوار، ج 45،ص 179
امام سجاد (ع) به نقل از عمهاش زينب روايت كرده است كه حضرت زينب (عليها السلام)، هنگام وفات پدرش امام على (ع)، بر بالين آن حضرت آمد. آن حضرت پرسيد: پدر جان! از امايمن شنيدهام كه پس از شما مصائب زيادى بر ما وارد مىشود؟ امام على (ع) در پاسخ مىفرمايد:
«يا بنية! الحديث كما حدثتك أم أيمن و كأني بك و ببنات أهلك سبايا بهذا البلد أذلاء خاشعين تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ (1)«فصبراً فوالذي فلق الحبة و برأ النسمة ما لله على الأرض يومئذ ولي غيركم و غير محبيكم و شيعتكم و لقد قال لنا رسول الله (ص) حين أخبرنا بهذا الخبر إن إبليس في ذلك اليوم يطير فرحاً فيجول الأرض كلها في شياطينه و عفاريته فيقول يا معشر الشياطين قد أدركنا من ذرية آدم الطلبة و بلغنا في هلاكهم الغاية و أورثناهم السوء إلا من اعتصم بهذه العصابة فاجعلوا شغلكم بتشكيك الناس فيهم و حملهم على عداوتهم و إغرائهم بهم و بأوليائهم حتى تستحكم ضلالة الخلق و كفرهم و لا ينجو منهم ناج وَ لَقَدْصَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ و هو كذوب أنه لا ينفع مع عداوتكم عملصالح و لا يضرّ مع محبتكم و موالاتكم ذنب غير
1) - انفال: 26
الكبائر»؛ (1)«دخترم! حديث همانگونه است كه امأيمن برايت نقل كرده است. گويا تو را مىبينم كه به همراه بانوان حرم در شهرهاى اين سرزمين به شكلى ناپسند به اسارت برده مىشويد. در حالى كه نگران هستيد كه مردم شما را از روى زمين برچينند؛ تو را توصيه مىكنم كه در آن هنگامصبر پيشه سازى.
قسم به خداى عزّ و جلّ كه در آن زمان براى خداوند و براى من ياور و ناصرى به جز شما و دوستان و شيعيان شما نيست؛ هنگامى كه پيامبر اسلام (ص) اين حديث را به ما گفته است، فرموده است كه شيطان در آن زمان از خوشحالى پرواز مىكند و با شيطانهاى ديگرش زمين را مىگردند. در حالى كه او به آنان مىگويد:
اى شيطانها! طلب خود را از ذريه آدم گرفتم و مايه نابودى آنان را فراهم ساختم و بدبختى را بر آنان هموار كردم. مگر آنان را كه با اين گروه همراه باشند. پس سعى خود را به كار گيريد كه مردم را از اين خانواده «اهل بيت» جدا كنيد و با آنان و دوستداران آنان دشمنى كنيد؛ تا بتوانيد مردم را در گمراهى و كفر نگه داريد.
آرى! شيطان دروغگو، در اين خصوص راست گفته است! اگر كسى شما را دشمن دارد، هيچ كار نيكويى از او پذيرفته نخواهد شد؛ و اگر كسى شما را دوست بدارد، گناهان كوچك (غير كبيره) به او ضررى نمىرسانند.»
در ارزش اين روايت، همين بس است كه امام سجاد (ع) آن را براى فردى به نام «زائده» نقل مىفرمايد و سپس مىگويد: اى زائده! اين روايت را مهم و باارزش بدان كه اگر در طلب آن يك سال بر روى زمين سفر كنى، ارزش دارد.
1) بحارالأنوار، ج 28،ص 60 و 61
روايت زير، خبر تولد امام حسين (ع) مىباشد كه روات از امام سجاد (ع) و او از حضرت زينب (عليها السلام) و او از حضرت فاطمه (عليها السلام) آن را نقل كرده است:
«أخبرنا أبو المفضل رضي الله عنه، قال حدثنا أبوبكر محمد بن مسعود النبلي، قال حدثنا الحسين بن عقيل الأنصاري، قال حدثني أبو إسماعيل إبراهيم بن أحمد، قال حدثنا عبد الله بن موسى، عن أبي خالد عمرو بن خالد، عن زيد بن علي [عن أبيه علي] بن الحسين، عن عمته زينب بنت علي (ع)، عن فاطمة (عليها السلام) قالت:
كان دخل إلى رسول اللهصلى الله عليه وآله وسلم عند ولادتي الحسين (ع)، فناولته إياه في خرقةصفراء، فرمى بها وأخذ خرقة بيضاء ولفه فيها ثم قال: خذيه يا فاطمة فإنه إمام ابن إمام أبوالأئمة التسعة، منصلبه أئمة أبرار والتاسع قائمهم»؛ « كفآية الأثر،ص 194» «امام سجاد (ع) از عمهاش زينب روايت كرده است كه مادرش فاطمه زهرا (عليها السلام) فرمود:
هنگامى كه حسين (ع) را به دنيا آوردم، رسول خدا (ص) نزد من آمد. فرزند را در پارچهاى زرد پيچيدم و به حضرت دادم. او پارچه زرد را كنارى گذاشت و كودك را در پارچه سفيدى پيچيد و به من فرمود: فاطمه جان! بگيرش! او امام و فرزند امام است و نه امام از نسل او خواهند بود كه نهمين آنها قائم آنها خواهد بود.»
در آيات و روايات متعددى وارد شده است كه در بهشت هيچ ناپاكى و ناراحتى وجود ندارد؛ بنابراين زنانى كه وارد بهشت خواهند شد، فاقد خون حيض، نفاس و ... خواهند بود.
از آنجا كه حضرت زهرا (عليها السلام) زنى بهشتى در قالبى دنيايى است، از او چه در ايام عادى و چه هنگام زايمان، خونى خارج نشده است. به روايت زير از زبان امام سجاد (ع) به نقل از عمهاش زينب (عليها السلام) و او از اسماء به نقل از پيامبر گرامى اسلام (ص) توجه كنيد:
«وعنه (القاضي أبو إسحاق إبراهيم بن مخلد بن جعفر الباقرحي)، قال: حدثتني خديجة، قالت: حدثنا أبو عبد الله، قال: حدثنا أبو أحمد، قال: حدثنا محمد بن زكريا، قال: حدثنا عبيد الله بن محمد بن عائشة، قال: حدثنا إسماعيل بن عمرو البجلي، عن عمر بن موسى، عن زيد بن علي، عن أبيه، عن زينب بنت علي، قالت: حدثتني أسماء بنت عميس قالت:
قال لى رسول الله (ص) وقد كنت شهدت فاطمة قد ولدت بعض ولدها فلم نر لها دماً، فقلت: يا رسول الله، إن فاطمة ولدت فلم نر لها دماً! فقال رسول الله (ص): يا أسماء، إن فاطمة خلقت حورية إنسية»؛ (1)
1) دلائل الإمامه،ص 148؛ مناقب ابن المغازلى، 369 و 416؛ كشف الغمه، 1،ص 463؛ ذخائر العقبى،ص 44؛ نزهة المجالس، ج 2،ص 227
«حضرت زينب (عليها السلام) از اسماء بنت عميس روايت مىكند كه او گفته است:
در تولد يكى از فرزندان فاطمه، نزد او بودم، ولى خونى از او خارج نشد؛ به پيامبر خدا (ص) عرض كردم: فاطمه فرزندى به دنيا آورد ولى خونى از او خارج نشد؟! پيامبر (ص) فرمودند: اى اسماء! فاطمه زنى بهشتى است كه در قالب دنيايى و انسانى آفريده شده است.»
آنهنگام كه مردم تازه مسلمان، از شدت فعاليت پيامبر براى تبليغ دين اسلام متعجب شده بودند و مشاهده مىكردند كه پيامبر به كارى جز نشر آيين خداوند دست نمىنزد، با خود انديشيدند كه براى پيامبر حقوقى تعيين كنند!
پس نزد حضرت آمدند و عرض كردند: اى رسول خدا! مىبينيم كه براى تبليغ دين بسيار تلاش مىكنيد و فرصتى براى كار دنيايى و كسب درآمد نداريد، از تو خواهش مىكنيم، مزدى براى خود تعيين كنيد تا آن را به تو بپردازيم!
پيامبر (ص) با رأفت هميشگى بر آنان نگريست و فرمود: من از شما اجر و مزدى نمىخواهم، تنها خواسته من اين است كه پس از من به اهل بيتم و نزديكانم خوبى كنيد.
اما هنوز جنازه آن رسول رحمت بر زمين بود كه اختلافات مسلمين و قبايل بر سر تعيين خليفه بالا گرفت؛ پس از آن نيز حقوق خاندان پيامبر مورد هتك و تعرض و غصب واقع شد تا آنجا كه دختر پيامبر، حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) به ستوه آمد و شكايت مردم را نزد قبر پيامبر (ص) برد:
«أخبرني أبو بكر محمد بن عمر الجعابي قال: أخبرنا أبو عبد الله [جعفر بن] محمد بن جعفر الحسني قال: حدثنا عيسى بن مهران، عن يونس، عن عبد الله بن محمد بن سليمان الهاشمي، عن أبيه، عن جده، عن زينب بنت علي ابن أبي طالب (ع) قالت:
لما اجتمع رأي أبي بكر على منع فاطمة (عليها السلام) فدك والعوالي، وأيست من إجابته لها عدلت إلى قبر أبيها رسول اللهصلى الله عليه وآله فألقت نفسها عليها وشكت إليه ما فعله القوم بها وبكت حتى بلت تربته (ع) بدموعها وندبته، ثم قالت في آخر ندبتها:
قد كان بعدك أنباء وهنبثة لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب
إنا فقدناك فقد الأرض وابلها واختل قومك فاشهدهم فقد نكبوا
قد كان جبريل بالآيات يؤنسنا فغبت عنا فكل الخير محتجب سر
فكنت بدراً ونوراً يستضاء به عليك ينزل من ذي العزة الكتب
تجهمتنا رجال واستخف بنا بعد النبي وكل الخير مغتصب
سيعلم المتولي ظلم حامتنا يوم القيامة أني سوف ينقلب
فقد لقينا الذي لم يلقه أحد من البرية لا عجم ولا عرب
فسوف نبكيك ما عشنا وما بقيت لنا العيون بتهمال له سكب» (1)زينب (عليها السلام) روايت كرده است كه:
«هنگامى كه ابوبكر تصميم گرفت كه فدك را از حضرت زهرا (عليها السلام) بگيرد، و اقدامات زهرا (عليها السلام) در پس گرفتن آن مؤثر نيفتاد، نزد قبر پدرش رسول خدا (ص) رفت و خود را بر روى قبر حضرت انداخت و از كردار آن جماعت نسبت با خودش به او شكايت برد.
آنگاه گريست و نوايى زمزمه كرد تا آنكه خاك قبر با اشكهايش تر شد و در پايان چنين سرود:
1- پدر جان! پس از تو سختىها و مشكلاتى بر ما روى آورد كه اگر تو بودى، هيچ گاه چنين نمىشد؛
2- بدانسان كه زمين از باران رحمت الهى محروم مىشود، از
1) امالى مفيد،ص 40
فيض رحمتت محروم شديم و قومت از دين تو روى برگرداندند؛
3- جبرئيل در زمان تو با آيههاى خداوند ما را خوشحال مىكرد، حال كه رفتهاى، همه خوبىها به يكجا رخت بر بسته است؛
4- همچون ماه بودى كه از نور او در تاريكى راهها روشن مىشود و كتاب خداوند بر تو نازل مىگشت؛
5- پس از پيغمبر، مردانى خشن روى به ما آوردند و ما را خوار كردند و تمام بازماندههاى خوب را غاصبانه با خود بردند؛
6- آنكه به خاندان ما ستم روا داشته است، به زودى در دار مكافات خواهد فهميد كه ستم بر كه روا مىرود؛
7- در نبود تو، به سختىهايى مبتلا شدهايم كه هيچ انسانى، اعمّ از عرب و عجم به آن دچار نشده است؛
8- اى پيامبر! تا زمانى كه زندهايم، بر تو خواهيم گريست و اشك در چشمان ما نخواهد خشكيد.»
خبر زير را حضرت زينب (عليها السلام) از اخبار داخلى منزل على (ع) و فاطمه (عليها السلام) نقل كرده است:
«قد حدثت زينب بنت علي (عليهما السلام)، قالت:صلى أبي مع رسول الله (ص)صلاة الفجر، ثم أقبل على علي (ع) فقال: «هل عندكم طعام؟» فقال: «لم آكل منذ ثلاثة أيام طعاماً». قال: «امض بنا إلى ابنتي فاطمة» فدخلا عليها، وهي تتلوى من الجوع، وابناها معها، فقال: يا فاطمة! فداك أبوك! هل عندك طعام؟» فاستحيت
وقالت: نعم، ثم قامت وصلت، ثم سمعت حساً، فالتفت فإذاصحفة ملآنة ثريداً ولحماً، فاحتملتها وجاءت بها، و وضعتها بين يدي رسول الله (ص)، فجمع علياً وفاطمة والحسن والحسين (عليهم السلام)، وجعل علي يطيل النظر إلى فاطمة ويتعجب، ويقول: «خرجت من عندها و ليس عندها طعام، فمن أين هذا؟!» ثم أقبل عليها، فقال: يا بنت رسول الله! أني لك هذا؟ قالت: هو من عند الله، إن الله يرزق من يشاء بغير حساب. فضحك النبي (ص) و قال: «الحمد لله الذي جعل في أهل بيتي نظير زكريا ومريم، إذ قال لها: أَنَّي لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاء بِغَيْرِ حِسَابٍ». (1)« (2)
» «زينب (عليها السلام) روايت كرده است: روزى پيامبر گرامى اسلام (ص) با پدرم نمازصبح خواندند؛ سپس پيامبر رو به على (ع) كرد و فرمود: آيا غذايى داريد؟ گفت: سه روز است چيزى نخوردهام.
پيامبر (ص) فرمود: بيا نزد دخترم فاطمه برويم! نزد فاطمه آمدند در حالى كه او از گرسنگى به خود مىپيچيد!
پيامبر (ص) فرمود: فاطمه جان! پدرت فداى تو باد! آيا چيزى براى خوردن دارى؟
فاطمه (عليها السلام) از شدت شرم، گفت: آرى! آنگاه بلند شد و نمازى خواند. ناگاه احساس كردصدايى مىآيد. نگاه كرد و ديد، ديگى پر از خورشت و گوشت وجود دارد! آن را برداشت و نزد پيامبر (ص)
آورد و همگى دور غذا جمع شدند.
على (ع) از تعجب به فاطمه (عليها السلام) نگاه كرد و با خود گفت: وقتى از اينجا خارج مىشدم، غذايى نداشتيم، اين از كجا آمده است؟ رو به فاطمه (عليها السلام) كرد و از او پرسيد؟ اين از كجا به تو رسيده است؟ فاطمه پاسخ داد: از نزد خداست! خدا به هر كه بخواهد، بىحساب روزى مىدهد!
پيامبر (ص) خنديد و فرمود: سپاس خدايى را كه در اهل بيت من نيز همچون زكريا و مريم قرار داد، آنجا كه زكريا از مريم پرسيد: أَنَّي لَكِ هَذَا قَالَتْ ى عنى اين از كجاست؟ و او پاسخ داد: هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاء بِغَيْرِ حِسَابٍ ى عنى: از نزد خداست و خدا به هر كه بخواهد بى حساب روزى مىدهد.»
روايت زير را كه در كتب اهل سنت نقل شده است، حضرت زينب (عليها السلام) روايت كرده است:
«أخبرنا أبو بكر محمد بن عبد الباقي عن أبو الحسن علي بن إبراهيم بن عيسى قراءة عليه وأنا حاضر عن أبو بكر بن مالك إملاء عن محمود بن محمد الواسطي بواسط عن أبو سعيد الأشج عن تليد بن سليمان عن أبي الجحاف عن محمد بن عمرو الهاشمي عن زينب بنت علي عن فاطمة بنت محمد (ص) قالت نظر النبي (ص) إلى علي فقال:" هذا في الجنة"»؛ (1)
1) ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 42،ص 333
«محمد بن عمرو هاشمى از حضرت زينب (عليها السلام) روايت كرده است كه او از حضرت زهرا (عليها السلام) شنيده است كه پيامبر اسلام (ص) روزى به امام على (ع) نگاه كرد و آنگاه فرمود: جايگاه اين مرد، بهشت است.»
ليلى غفاريه، از بانوانى بود كه مجروحين جنگ را مداوا مىكرد، و زخمهاى آنها را پانسمان مىنمود، او مىگويد: همراه رسول خدا (ص) به جبهه مىرفتم و به مداواى مجروحين جنگ مىپرداختم، و در جنگ جمل، همراه امام على (ع) به جبهه بصره رفتم تا مجروحان را مداوا كنم، پس از جنگ جمل، شب مهمان حضرت زينب (عليها السلام) دختر على (ع) شدم، فرصت را غنيمت شمرده و به او عرض كردم: اگر سخنى از شخص پيامبر (ص) شنيدهاى، براى من بيان كن (با توجه به اينكه زينب (عليها السلام) هنگام رحلت پيامبر (ص) پنج يا شش ساله بود).
زينب (عليها السلام) در پاسخ من فرمود: روزى به محضر رسول خدا (ص) رفتم، عايشه همسر آن حضرت نزدش بود، در اين وقت على (ع) به حضور پيامبر (ص) آمد، پيامبر (ص) در حضور عايشه، اشاره به على (ع) كرد و فرمود:
«انّ هذا اول الناس ايماناً و اول الناس لقاء لي يوم القيامة، و آخر
الناس لي عهداً عند الموت»؛ (1)«اين شخص (على (ع)) نخستين شخصى است كه قبول اسلام كرد، و نخستين فردى است كه در قيامت، با من ملاقات كند، و آخرين فردى است كه هنگام رحلت من، با من وداع مىنمايد.»
1) بحارالأنوار، ج 38،ص 239؛ كشف الغمه، ج 1،ص 80
كرامات حضرت زينب (س)
علامه حاج ميرزا حسين نورى،صاحب مستدرك، از سيد محمد باقر سلطان آبادى، كه از بزرگان و شخصيتهاى با كمال است، نقل مىكند كه گفت: من در بروجرد به بيمارى شديد درد چشم مبتلا شدم، چشم راستم ورم كرد به طورى كه سياهى چشمم پيدا نبود، و از شدت درد، خواب و آرامش نداشتم، نزد همه پزشكان رفتم، و مداواى آنها بىنتيجه ماند، و آنها از درمان آن، اظهار ناتوانى كردند. بعضى مىگفتند تا شش ماه بايد تحت درمان باشى، و بعضى مىگفتند تا چهل روز نياز به درمان است. بسيار محزون و غمگين بودم، تا اينكه يكى از دوستان به من گفت: بهتر است كه به زيارت قبر منوّر ابا عبدالله الحسين (ع) بروى، و از آن حضرت شفا بگيرى، من عازم هستم، بيا با هم به كربلا برويم. گفتم با اين حال چگونه سفر كنم، مگر طبيب اجازه بدهد. به طبيب مراجعه
كردم، گفت: براى تو سفر روا نيست، اگر مسافرت كنى، به منزل دوم نمىرسى، مگر اينكه به طور كلى نابينا مىشوى. به خانه بازگشتم، يكى از دوستانم به عيادت آمده، و گفت: بيمارى چشم تو را جز خاك كربلا و تربت سيدالشهداء و مريضخانه اولياى خدا شفا نبخشد، در ضمن شرح حالش را گفت كه نُه سال قبل مبتلا به تپش قلب بود، و از درمان همه پزشكان مأيوس شد، و تنها از تربت امام حسين (ع) شفا يافت. من با توكل به خدا با كاروان كربلا به سوى كربلا حركت كردم، در منزلگاه دوم درد چشمم شدت يافت، بر اثر فشار درد، چشم چپم نيز درد گرفت، همسفران مرا سرزنش كردند كه سفر براى تو خوب نيست، بهتر است مراجعت كنى. همچنان در ناراحتى و حيرت به سر مىبردم هنگام سحر درد چشمم آرام گرفت و اندكى خوابيدم. در عالم خواب حضرت زينب (عليها السلام) را ديدم به محضرش رفتم و گوشه مقنعه او را گرفتم و بر چشمم ماليدم، سپس از خواب بيدار شدم، از آن پس هيچ گونه درد و رنجى در چشمم احساس نكردم، و چشم راستم همچون چشم چپم خوب شد. ماجرا را به همراهان و دوستان گفتم، آنها چشمان مرا نگاه كردند، ديدند هيچ فرقى بين دو چشم من نيست، و هيچ اثرى از ورم و زخم ديده نمىشود. اين كرامت حضرت زينب (عليها السلام) را براى همه نقل نمودم.
محدث نورى نظير اين مطلب را در مورد شفاى ملا فتحعلى
سلطانآبادى كه از اوتاد پارسايان بزرگ بود، نقل نموده است. (1)
در مقدمه كتاب «خصايص الزينبيه» داستانى آمده است كه نشان مىدهد قبر زينب (عليها السلام) در شام است و آن اينكه:
مرحوم حاج محمد رضا سقازاده، كه يكى از وعّاظ توانمند بود، نقل مىكند: روزى به محضر يكى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس و مهذّب، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زينب جويا شدم، او در جوابم فرمود:
«روزى مرحوم حضرت آيت الله العظمى آقا ضياء عراقى (كه از محققين و مراجع تقليد بود) فرمودند: شخصى شيعه مذهب از شيعيان قطيف عربستان به قصد زيارت حضرت امام رضا (ع) عازم ايران مىگردد. او در طول راه پول خود را گم مىكند. حيران و سرگردان مىماند و براى رفع مشكل متوسل به حضرت بقيهالله امام زمان (عج) مىگردد. در همان حال سيد نورانى را مىبيند كه به او مبلغى مرحمت كرده و مىگويد: اين مبلغ تو را به «سامراء» مىرساند.
چون به آن شهر رسيدى، پيش وكيل ما «حاج ميزا حسن شيرازى» مىروى و به او مىگويى: سيد مهدى مىگويد آن قدر پول از طرف من به تو بدهد كه تو را به مشهد برساند و مشكل ماليت را برطرف سازد. اگر
1) رياحين الشريعة ج 3،ص 163 و 164
او نشانه خواست، به او بگو: امسال در فصل تابستان، شما با حاج ملاعلى كنى طهرانى، در شام در حرم عمهام مشرف بوديد، ازدحام جمعيت باعث شده بود كه حرم عمهام كثيف گردد و آشغال ريخته شود. شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب كردى! و حاج ملاعلى كنى نيز آن آشغالها را بيرون مىريخت ... و من در كنار شما بودم!».
شيعه قطيفى مىگويد: چون به سامرا رسيدم و به خدمت مرحوم شيرازى شرفياب شدم جريان را به عرض او رساندم. بى اختيار در حالى كه اشك شوق مىريخت، دست در گردنم افكند و چشمهايم را بوسيد و تبريك گفت و مبالغى را برايم مرحمت كرد.
چون به تهران آمدم، خدمت حاج آقاى كنى رسيدم و آن جريان را براى او نيز تعريف نمودم. او تصديق كرد، ولى بسيار متأثر گشت كه اى كاش اين نمايندگى و افتخار نصيب او مىشد.(1)
مرحوم حسينعلى راشد واپسين روزهاى حيات پدر فرزانهاش حاج آخوند ملا عباس تربتى را چنين باز مىگويد:
از جمله چيزهايى كه ما (افراد خانواده) از او ديديم و همچنان براى ما مبهم ماند، يكى اين است كه پدرم در روز يكشنبه 24 مهرماه سال 1322 هجرى شمسى مطابق با 17 شوال سال 1362 هجرى قمرى در
1) سيماى زينب كبرى،ص 143
حدود دو ساعت پس از طلوع آفتاب در گذشت. نمازصبحش را همچنان كه خوابيده بود خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پايش را به سوى قبله كردند.
تا آخرين لحظه هوشيار بود و آهسته كلماتى مىگفت؛ مثل اينكه متوجه جان دادن خودش بود. آخرين پرتو روح با كلمه «لا اله الا الله» از لبانش برخاست.
درست در روز يكشنبه هفته پيش از آن، بعد از نمازصبح، رو به قبله خوابيد و عبايش را بر چهرهاش كشيد. ناگهان مانند آفتابى كه از روزنى برجايى بتابد يا نورافكنى را متوجه جايى گردانند، پيكرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهرهاش كه به سبب بيمارى زرد گشته بود، متلألى و شفاف گرديد؛ چنان كه از زير عباى نازك كه بر رخ كشيده بود، ديده مىشد. تكانى خورد و گفت: «سلام عليكم يا رسول الله!»، شما به ديدن اين بنده بىمقدار آمديد؛ پس از آن درست مانند اينكه كسانى يك يك به ديدنش مىآيند، بر حضرت اميرالمؤمنين على (ع) و يكايك ائمه تا امام دوازدهم سلام و از آمدن آنها اظهار تشكر كرد، پس به حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) سلام كرد.
سپس به حضرت زينب سلام كرد؛ و در اينجا خيلى گريست و گفت: بى بى، من براى شما خيلى گريه كردهام. پس به مادر خودش سلام كرد و گفت: مادر از تو ممنونم، به من شير پاكى دادى. اين حالت تا دو ساعت از آفتاب بر آمده دوام داشت. پس از آن، روشنىاى كه بر
پيكرش مىتابيد، از بين رفت و به حال عادى برگشت؛ و باز رنگ چهره به همان حالت زردى بيمارى عود كرد. درست در يكشنبه ديگر، در همان دو ساعت، حالت احتضار را گذرانيد و به آرامى تسليم گشت. (1)
در استان يزد، يكى از آزادگان عزيز انقلاب اسلامى، در پيچ و خم زندگى روزمره محتاج مبلغى پول، معادل پنجاه هزار تومان مىشود و آن گاه كه از همه مأيوس مىشود، راه اتاق رئيس ستاد آزادگان استان خود را مىگيرد.
رئيس اعلام كرد كه قادر نيست در آن لحظه آن مبلغ را براى او فراهم كند اما آن آزاده وقتى جواب منفى او را شنيد، بىدرنگ سيلى محكمى به گوش رئيس نواخت.
اينك باقى ماجرا به نقل از نشريه پرسمان:
آن روز در ستاد آزادگان استان يزد غوغايى بود. هر جا مىرفتى، سخن از سيلى خوردن مسئول ستاد از يك برادر آزاده بود. او خود نيز درِ اتاقش را به روى ديگران بسته، دست خويش را تكيهگاه گونه گلگونش كرده، در تحيرى سخت فرو رفته بود. آنچه بيش از همه آزارش مىداد، اين بود كه چرا بايد غم نان، اين چنين گلوى آزادهاى سرافراز را بفشرد كه عنان اختيار از كف بدهد و سيلى جانانهاش را مرهم زخم كهنهاش
1) زندگى مرحوم عباس تربتى،ص 149 و 150
كند؟ آن روز ياد آن آزاده، لحظهاى از خاطر او محو نشد. غروب هم كه به خانه رفت، مادرش را ديد كه با آنان زندگى مىكرد؛ در اتاقى آن سوى حياط.
مادر كه غبار غم بر چهره فرزند خويش ديد، پيش آمد و گفت: چى شده؟ چرا رنگ و رويت پريده؟ چرا قيافهات اين قدر در همه؟ او فقط دو كلمه پاسخ داد: «مشكلات، گرفتارى» و ديگر هيچ نگفت.
شب كه روز را بلعيد و خويش را گسترد، او هم از خانه بيرون زد و راه خانه آن آزاده را گرفت؛ با جعبهاى از نبات پرده (شيرينى مخصوص يزد) و بيست هزار تومان پول نقد. فقط خدا از قصد او آگاه بود. در خانه آن آزاده چه گذشت و چقدر او گريه كرد و عذر خواست و دليل آورد، بماند. او حقّ برادرى خويش را بجا آورده بود و انتظار هيچ تشكرى را هم نداشت!
آن شب از نيمه گذشته بود كه مادر آن جوانمرد سيلى خورده، در عالم رؤيا مشاهده كرد كه حضرت زينب (عليها السلام) به خانه آنان آمد و با حضور زنان محله، در نماز جماعتى با شكوه به امامت ايستاد. اذان نماز خويش را كه گفت، سرش ر ا برگرداند و خطاب به اين مادر فرمود: «به ميرزا محمد حسن بگو بيايد و به من اقتدا كند.» او فرزند خويش را به محضر پرفيض دختر ولايت فراخواند. وقتى وى وارد شد، هنوز حضرت اقامه نمازش را نگفته، در انتظار او بود؛ پس به او گفت:
او اقتدا كرد و نماز اقامه شد. زنها رفتند و مادر، فرزند زهرا (عليها السلام) را تا دم در بدرقه كرد.
مادر از خواب پريد. مىدانيد چه ديد؟
ديد كه توى كوچه، كنار در خانهاش ايستاده و در خانه باز است؛ درست همانگونه كه كسى ميهمان عزيزش را تا پشت در خانه مشايعت مىكند. اين مسير را از اتاق خويش تا كوچه چگونه آمده، خودش هم نمىداند. اشك از چشمانش جارى شد. وقت اذانصبح بود. آهسته با تلنگرى در اتاق فرزندش را مىكوبد؛
همسايهها خوابيدهاند؛ اماصداى هق هق اهل خانه، سكوت را مىشكست. همه به نماز ايستادند و اين بار در جاى آن نماز زينبى!
مادر كه اذان را شروع كرد،صداى تكبيرةالاحرام زينب كبرى در گوشش طنينانداز شد؛
الله اكبر
... و آن نماز تا هفت آسمان بالا رفت. (1)
1) نشريه پرسمان، شماره 45
روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبود اى زنان شام، اين رسم مهمانى نبود
سنگ باران مسلمان، آنهم از بالاى بام اين ستم بالله روا در حق نصرانى نبود
پايكوبى در كنار رأس فرزند رسول با نواى ساز، آيين مسلمانى نبود
ما كه رفتيم اى زنان شام، نفرين بر شما ناسزا گفتن سزاىصوت قرآنى نبود
مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل دسته گل غير آن سرهاى نورانى نبود
اى زنان شام آتش بر سر ما ريخته در شما يك ذره خلق و خوى انسانى نبود
اى زنان شام در اطراف مشتى داغدار جاى خوشحالى و رقص و دست افشانى نبود
اى زنان شام گيرم خارجى بوديم ما خارجى هم گوشه ويرانه زندانى نبود
طفل ما در گوشه ويران، دل شب دفن شد هيچ كس آگاه از اين سر پنهانى نبود
اى سرشك شيعه شاهد باش بر آل رسول كار «ميثم» غير مدح و مرثيت خوانى نبود
گريه ملائكه آسمان براى زينب (عليها السلام)
مرحوم آيت الله سيد نورالدين جزايرى (متوفى 1348 ه. ق) در كتاب الخصائص الزينبيه آورده است كه عالم دانشمند و محدث خبير شيخ محمد باقر قاينى،صاحب كتاب كبريت الأحمر در كتاب كشكول خود به نام «سفينة القماش» مىنويسد:
در عصرى كه در نجف اشرف به تحصيل علوم حوزوى اشتغال داشتم در آنجا سيدى زاهد و پرهيزكار بود كه سواد نداشت، روزى در حرم حضرت على (ع) به زيارت مرقد حضرت مشغول بود، ديد يكى از زائران ترك زبان، گوشهاى از حرم نشست و مشغول تلاوت قرآن شد، اين سيد جليل احساساتى شد و به خود گفت: آيا سزاوار است كه ترك و ديلم، قرآن، كتاب جدت را بخوانند و تو بى سواد باشى و از خواندن آيات قرآن محروم بمانى؟! او از روى غيرت و همّت قسمتى از اوقاتش را در سقايى (آبرسانى)صرف كرد تا مخارج زندگىاش را تأمين كند، و قسمت ديگر را به تحصيل علوم پرداخت و كم كم ترقى كرد تا به حدى كه در درس خارج آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى (ميرزاى بزرگ، متوفى 1312 ه. ق) شركت مىكرد و به درجهاى رسيد كه احتمال مىدادند به حدّ اجتهاد رسيده است. اين سيد جليل و پارسا براى من چنين نقل كرد:
در عالم خواب، امام زمان، حضرت ولى عصر (عج) را ديدم، بسيار
غمگين و آشفته حال بود، به محضرش رفتم و سلام كردم، سپس عرض كردم: چرا اين گونه ناراحت و گريان هستيد؟ فرمود: امروز روز وفات عمهام حضرت زينب (عليها السلام) است. از آن روزى كه عمهام زينب (عليها السلام) وفات كرده، تاكنون، هر سال در روز وفات او، فرشتگان در آسمانها مجلس عزا بهپا مىكنند، آن چنان مىگريند كه من بايد بروم و آنها را ساكت كنم، آنها خطبه حضرت زينب (عليها السلام) را كه در بازار كوفه خواند، مىخوانند و مىگريند، من هم اكنون از آن مجلس فرشتگان مراجعت نمودهام.
مرحوم سيد كمال الدين رقعى، كه زمانى مسئوليت واحد تأسيسات و برقصحن مقدس حضرت زينب (عليها السلام) را به عهده داشت، براى يكى از دوستان خود چنين تعريف مىكرد:
روزى پسرى به نام «صاحب» مشغول چراغانى منارههاى حرم حضرت زينب (عليها السلام) براى جشن مبعث بود كه از بالاى پشت بام به وسط حياطصحن سرنگون شد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بيمارستان عباسيه شهر شام منتقل كردند و به علت حال بسيار وخيم او، توسط پزشكان بسترى شد.
خود او نقل مىكند: هنگامى كه در روى تخت دراز كشيده بودم، ناگهان بىبى مجلّلهاى دست يك دختر كوچك را گرفته و آن دختر
فرمود: اينجا چه مىكنى؟ برخيز و برو كارت را انجام بده. و باز ادامه داد: عمه جان! بگو برود و كارش را انجام بدهد. بىبى اشاره فرمود: برو كارت نيمه تمام مانده. من كه ترسيده بودم، با همان لباس بيمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار كردم. در خيابان افرادى كه مرا آورده بودند با تعجب از من پرسيدند: اينجا چه مىكنى؟ و چرا از بيمارستان بيرون آمدى؟ من شرح ماجرا را گفتم و خلاصه، اين واقعه از وقايع مشهور آن زمان شهر شام شد. (1)
مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك، كه در توسل به اهل بيت (عليهم السلام) و علاقه به حضرت سيدالشهداء (ع) كم نظير بود و از اين باب رحمت و بركاتصورى و معنوى نصيبش شده و در ماه رمضان 1378 به رحمت حق واصل شد، نقل نمود كه در شش سالگى به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم نابينا گرديدم.
در ماه محرم ايام عاشورا در منزل دايى بزرگوارم مرحوم حاج محمد تقى اسماعيل بيك، روضهخوانى بود، هوا گرم و شربت سرد به مستمعين مىدادند. من از دايىام خواهش كردم كه اجازه دهد من به مردم شربت بدهم؟! دايىام فرمود: تو چشم ندارى و نمىتوانى! گفتم: يك نفر بينا همراهم بيايد! قبول كرد، و من با كمك خودش قدرى
1) دويست داستان از فضايل مصايب و كرامات حضرت زينب س، عباس عزيزى
شربت به شنوندگان دادم.
مرحوم معين الشريعه اصطهباناتى سخنرانى مىكرد. در ذكر مصيبت خود روضه حضرت زينب (عليها السلام) خواند و من تحت تأثير قرار گرفتم. آن قدر گريه كردم تا از حال رفتم، در آن حال بانوى مجلّلهاى دست مباركشان را بر چشمان من كشيده و فرمودند: «خوب شدى و ديگر به چشم درد مبتلا نخواهى شد».
ناگاه چشم باز كردم. اهل مجلس را ديدم، شاد و فرحناك، به طرف دايىام دويدم، تمام اهل مجلس منقلب شده و اطراف مرا گرفتند، به دستور دايىام مرا به اتاقى بردند و جمعيت را متفرق نمودند. اين از بركت و توسلات به حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) بود كه در يك آن چشمم را شفا داده و مرا از نابينايى نجات دادند. « داستانهاى شگفت، (1)
حجةالاسلام و المسلمين آقاى شاهرودى واعظ و امام جماعت مسجد امام حسن عسكرى قم، فرزند مرحوم آيت الله حاج شيخ عباسعلى شاهرودى نقل كردهاند:
در همدان در خدمت آيت الله آخوند ملاعلى همدانى بودم راجع به جلالت و عظمت حضرت زينب سلام الله عليهاصحبت شد ايشان فرمودند: زمانى همسر من سخت بيمار شد به حدّى كه ديگر معالجه و
1) داستانهاى شگفت، شهيد دستغيب،ص 52 به نقل از 200 داستان
دارو و دكتر كمترين فايده نداشت و دكترها دست از معالجه او كشيدند. من يك شب در زمستان در پاى كرسى با حال فكر و خيال درباره اينكه امشب يا فردا پس از آنكه او از دنيا رفت، او را در كجا دفن كنيم؟ به قم ببريم؟ چگونه مراسم او را انجام بدهيم؟ بودم كه يك مرتبه به فكرم رسيد كه امشب توسلى به حضرت زينب كبرى (عليها السلام) پيدا كنم، پس متوجه آن بزرگوار شده با حال انكسار عرائضى خدمت بىبى عالم كرده در ضمن عرض كردم بىبى جان اگر بيمار ما شفا پيدا كند من نذر كردم كه هفت تومان به آقاى سيد حسن بدهم سپس خوابيدم نزديك سپيدهصبح از اندرون برايم خبر آوردند و گفتند: خانم عرق كرده و حالش رو به بهبودى است من فكر كردم شايد عرق مرگ است و از طرفى احتمال دادم توسل من به بىبى نتيجهاى داده است گفتم: اگر بيمار شفا يافته باشد حتما سيد حسن نيز با خبر شده به خانه ما خواهد آمد؛ ساعتى از روز نگذشته بود، ديدم در مىزنند گفتم: در را باز كنيد اگر سيد حسن بود بگوئيد نزد من بيايد، در را باز كردند، ديدم آقاى سيد حسن وارد اطاق شد و نشست و گفت: آقا آن هفت تومان كه براى من نذر كردهايد را بدهيد.
گفتم: چه كسى به شما گفت: كه من هفت تومان براى شما نذر كردهام؟ گفت: ديشب عمهام زينب سلام الله عليها را در خواب ديدم كه به من فرمود: آخوند چنين نذرى كرده و بيمارش شفا يافته برخيز و برو پولت را بگير. (1)
1) سيد نعمت الله حسينى، مردان علم در ميدان عمل، ج 8
اشعار زينبيه
آن شب كه گل از دامن مهتاب مىريخت شبنم به پاى نخل باور آب مىريخت
آن شب كه غم آهنگ شادى ساز مىكرد قفل اسارت را به گرمى باز مىكرد
آن شب كه ساقى بوسه بر پيمانه مىزد گيسوى شب را بهر مستان شانه مىزد
آن شب كه بهر باغ دل غم لاله مىكاشت درنيستان نينوا نى ناله مىكاشت
آن شب شفق ديوان فتح نور مىخواند بهر فلق شعر شب عاشور مىخواند
شهر مدينه طالب ديدار حق بود چشم انتظار مطلع الفجر فلق بود
فطرس فراز آسمانها بال مىزد فرياد آزادى و استقلال مىزد
كاى اهل عالم در ديار شور و شادى زد خيمه روز پنجم ماه جمادى
ديوان خلقت را خدا زيب و فرى داد ساقى كوثر را ز كوثر كوثرى داد
شير خدا را داد خالق ماده شيرى قامت قيامت دختر روشن ضميرى
جبريل بر ختم رسل پيغام مىداد پيغام از پيروزى اسلام مىداد
مىگفت يا احمد شكوه باور آمد بهر حسينت سينه چاك سنگر آمد
بر خلق عالم نعمتى عظمىست دختر سوم گل و گلواژه زهراست دختر
دختر مگو چون همتى مردانه دارد از آيه (قالُوا بَلي) پيمانه دارد
دختر مگو كه دختران را رهبر آمد بىپرده گويمصبر را پيغمبر آمد
بر روى ما تا مهر رخشان در گشايد در بردبارى مثل او مادر نزايد
ازصبر او دين خدا پاينده گردد هر مردهاى ز انفاس گرمش زنده گردد
ثابت قدم مانند او گيتى نديده زيرا خدا او را حسينى آفريده
در روز عاشورا كه روز آزمون است او فارغ التحصيل آن دار الفنون است
قنداقهاش را تا كه پيغمبر گرفتى صد بوسه از رخساره او برگرفتى
در دست پيغمبر ز ديده اشك مىريخت كز اشك او از چهره او رشك مىريخت
در دست باب تاجدارش گريه مىكرد گويى كه از هجر نگارش گريه مىكرد
با گريهاشصلح حسن را زنده كرد او چون غنچه بر روى حسينش خنده كرد او
يعنى تو را جان برادر خواهر آمد خواهر نه تنها ياور و همسنگر آمد
صبح ازل طليعه ايام زينب است پاينده تا به شام ابد نام زينب است
در راه دين لباس شهامت چو دوختند زيبنده آن لباس بر اندام زينب است
مظهرصبر و شهامت من آن فرشتهام كه به دنيا نشستهام حورايم و، به دامن تقوا نشستهام
من چشمهام جدا شده از كوثر بهشت طوبايم و، به گلشن طاها نشستهام
عطر ولايتم من و، پيچيده در فضا نور محبتم كه به دلها نشستهام
آن اخترم كه جلوهگرم از دو آفتاب آن گوهرم كه پيش دو دريا نشستهام
من زينبم كه مظهرصبر و شهامت و زمكرمت به طارم اعلى نشستهام
نور على و فاطمه در جان من دميد چون در كنار حيدر و زهرا نشستهام
ايمان آن دو را به وراثت گرفتهام ايثار آن دو را به تماشا نشستهام
من ديدهام كلاس دبستان وحى را در پاى درس خواجه اسرا نشستهام
دارم نشان زين ابيها من از پدر چون در حريم ام ابيها نشستهام
من تربيت به دامن زهرا گرفتهام در بزم انس عصمت كبرى نشستهام
بابم على چو نقطه بسم الله است و من چون كسره پاى نقطه آن با نشستهام
سنگينى رسالت خونها سبب شده است من در نماز شب اگر از پا نشستهام
از بسكه داغ بر جگر من نشسته است آتش به جان چو لالهصحرا نشستهام
با اين مقام، آن همه ديدم ستم ز دهر كز بار غم شكسته و از پا نشستهام
در چار سالگى غم چل سالهام رسيد تا در فراق سيد بطحا نشستهام
من ديدهام شهادت مادر به چشم خود در سوگ آن حبيبه يكتا نشستهام
رخسار غرقه خون على ديدهام، دريغ آن دخترم كه در غم بابا نشستهام
داغ حسن، شراره غم ديدهام، دريغ آن دخترم كه در غم بابا نشستهام
در انقلاب سرخ حسينى به ياريش بر باره اسارت و غمها نشستهام
برخاستم بپاى به هر جا كه او بخواست و آنجا كه او نشست من آنجا نشستهام
يا از غم شهادت عباس سوختم يا در عزاى زاده ليلا نشستهام
از پاى در نيامدم از هر بلا ولى پيش سر حسين من از پا نشستهام
آمد سويم مؤيد و مىگفت عمه جان بر درگهت براى تمنا نشستهام مؤيد
سرّ نى در نينوا مىماند اگر زينب نبود كربلا در كربلا مىماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن توفان رنگ پشت ابرى از ريا مىماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميتِ لبْ تشنگان در كوير تفته جا مىماند اگر زينب نبود
زخمه زخمىترين فرياد در چنگ سكوت از طراز نغمه وا مىماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ در گلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
ذوالجناح دادخواهى بىسوار و بىلگام در بيابانها رها مىماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب پشت كوه فتنه جا مىماند اگر زينب نبود قادر طهماسبى «فريد»
زينب آمد شام را يكباره ويران كرد و رفت اهل عالم را ز كار خويش حيران كرد و رفت
از زمين كربلا تا كوفه و شام بلا هر كجا بنهاد پا فتح نمايان كرد و رفت
با لسان مرتضى از ماجراى نينوا خطبهاى جانسوز اندر كوفه عنوان كرد و رفت
با كلام جانفزا اثبات دين حق نمود عالمى را دوستدار اهل ايمان كرد و رفت
فاش مىگويم كه آن بانوى عظماى دلير از بيان خويش دشمن را هراسان كرد و رفت
بر فراز نى چو آن قرآن ناطق را بديد با عمل آن بىقرين تفسير قرآن كرد و رفت
در ديار شام بر پا كرد از نو انقلاب سنگر استمگران را سست بنيان كرد و رفت
خطبهاى غرا بيان فرمود در كاخ يزيد كاخ استبداد را از ريشه ويران كرد و رفت
زين خطب اتمام حجت كرد بر كافردلان غاصبين را مستحق نار نيران كرد و رفت
از كلام حق پسندش شد حقيقت آشكار اهل حق را شامل الطاف يزدان كرد و رفت
شام غرق عيش و عشرت بود در وقت ورود وقت رفتن شام را شام غريبان كرد و رفت
دخت شه را بعد مردم در خرابه جاى داد گنج را در گوشه ويرانه پنهان كرد و رفت
ز آتش دل بر مزار دختر سلطان دين در وداع آخرين شمعى فروزان كرد و رفت
با غم دل چون كه مىشد وارد بيت الحزن سروى دلخسته را محزون و نالان كرد و رفت
شاهباز طبعم باز عندليب شيدا شد يا كه طوطى نطقم طوطى شكرخا شد
رفرف خيالم رفت تا مقام او ادنى يا براق عقلم را جا بهعرش اعلى شد
مشترى شدم از جان مدح زهره روئىرا منشى عطارد را خامه عنبر آسا شد
گوهرى نمايان شد از خزانه غيبى وز كتاب لاريبى آيهاى هويدا شد
از معانى بكرم زال چرخ شد واله حسن دختر فكرم باز در تجلى شد
يكه تاز فكرت را باز شد دو ته زانو تا بمدحت بانو همچو چرخ پويا شد
در حريم آن خاتون ره نيابد افلاطون اسم اعظم مكنون رسم آن مسمى شد
اوست بانوى مطلق در حرمسراى حق بزم غيب را رونق آن جمال زيبا شد
برج عصمت كبرى دخت زهره زهرا كو به غره غرا مهر عالم آرا شد
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار سر حيدر كرار در وى آشكارا شد
گلشن امامت را گلبن كرامت بود باغ استقامت را رشك شاخ طوبى شد
طور علم ربانى طور حكم سبحانى با كمال انسانى در جمال حورا شد
عقل بنده كويش، عشق زنده بويش وامق مه رويشصد هزار عذرا شد
عرش فرش در گاهش پيش كرسى جاهش در پناه خر گاهش كل ما سوى الله شد
آسمان زمين بوسش ماه شمع فانوسش پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
كعبه الأمانى بود در كنها اليمانى بود مستجار جانى بود ليك اسير اعدا شد
شد بر اشتر عريان بادلى ز غم بريان مهد عصمتش گريان ز انقلاب دنيا شد
حكم برمنا يا داشت مركز بلايا گشت قبله البرايا بود كعبه الرزايا شد
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود بى حجاب و بى خرگه كوه و دشت پيماشد
شد عقيله عالم رهسپار شام غم چشم چشمه زمزم خونفشان به بطحاشد
يكه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام شمع محفل جمعى بدتر از نصارى شد
آنكه آستانش بود رشك جنة الماوى همچو گنج شايانش در خرابه مأوى شد كمپانى
«و آخِرُ دَعوانا أن الحمد لله رَبّ العالمينَ»
كتابنامه حضرت زينب (س)
1- ابنة الزهراء بطلة الفداء. على احمد شلبى. بيروت.
2- اخبار الزينبات. سيد ابوالحسين يحيى اعرج عبيدلى مدنى. با مقدمه آيةالله العظمى نجفى مرعشى. (چاپ سوم: قم، 1401 ق). 161ص، جيبى.
3- بطلة كربلاء. عايشه عبدالرحمن بنت الشاطى. (بيروت، دارالكتاب العربى، 1979 م). 169ص، رقعى.
اين كتاب از نثرى شيوا برخوردار است و پنج بار به فارسى ترجمه گرديده است.
4- تاريخ السيدة زينب. محمدعلى احمد مصرى. (قاهره، 1931 م). 19ص،
تاريخ زندگانى و توصيف مزار آن حضرت در مصر است.
5- تاريخ السيدة زينب (عليها السلام). محمود على ببلاوى. (قاهره، 1343 ه ق). 48ص.
6- تاريخ السيدة زينب (عليها السلام). گروه نويسندگان. (قاهره، نشر العلوم و المعارف، بى تا).
7- تاريخ المشهد الزينبى. حسن محمد قاسم مصرى. مدير مجله هدى الاسلام. (چاپ اول: قاهره، بى تا).
8- حفيدة الرسول (ص): نفحات من مسيرة السيدة زينب (عليها السلام). احمد شرباصى ازهرى. (قاهره، الدار القوميه، بى تا). 92ص.
9- حياة زينب الكبرى. شيخ جعفر نقدى. (قم، مكتبة المفيد، 1362 ش/ 1404 ه ق). 156ص، وزيرى.
يكى از بهترين كتابها درباره زندگى حضرت بوده و به فارسى نيز ترجمه گرديده است.
10- خطب الحوراء زينب (عليها السلام). سيد جاسم حسن شبّر. چاپ نجف.
11- دراسة عن السيدة زينب. ايرينه كالزونى. مستشرقه ايتاليايى.
ظاهراً به چاپ رسيده است.
12- الرسالة الزينبية. حافظ شمس الدين محمدبن طولون دمشقى.
13- الرسالة الزينبية. شمس الدين ابوالخير سخاوى مصرى.
14- زينب (عليها السلام). احمد زكى ابوشادى مصرى. (چاپ مصر، 1343 ه ق).
15- زينب اخت الحسين (ع). محمد حسين اديب كربلائى. (نجف، بى نا، 1384 ه ق). 72ص، جيبى.
16- زينب بُطولة و جهاد. حبيب آل جامع. (بيروت، دارالقارى، 1406 ه ق).
17- زينب بنت على. عبدالعزيز سيد الاهل. (چاپ دوم: قاهره، مكتبة العلمية، 1961 م). 174ص، رقعى.
18- زينب (عليها السلام) وليدة النبوة و الامامة. ام علاء و امصادق. (لندن، مؤسسة الوفاء، 1408 ق).
19- السيدة زينب (عليها السلام). على محمد على دخيل. (بيروت: بى نا، بى تا).
20- السيدة زينب. محمود شرقاوى.
21- السيدة زينب (عليها السلام). حسن محمد قاسم مصرى. (م 1355 ه ق). قاهره.
وى اين رساله را به عنوان مقدمهاى مفصل بر (اخبار الزينبات) عبيدلى، چاپ قاهره، سال 1333 نگاشته است.
همچنين نويسنده به جز اين كتاب و كتاب شماره 7، سلسله مقالاتى درباره حضرت زينب و مرقدش در مجله هدى الاسلام نگاشته است. اين كتاب به فارسى ترجمه شده است.
22- السيدة زينب بنت الزهراء و ثورة كربلاء فى الوجدان الشعبى. رضا حسينصبح. (بيروت، دارالزهراء، بى تا).
23- السيدة زينب عقيله بنى هاشم. محمد فهمى عبدالوهاب. (تونس، دار بوسلامة، 1985 م). 43ص.
24- السيدة زينب (ع) المثل الأعلى للفضيلة والعفاف. گروه نويسندگان. (قاهره، نشر العلوم و المعارف الاسلامية، بى تا).
25- سيرة زينب سلام الله عليها. گروه نويسندگان. (بيروت، بى نا، بى تا).
26- الطاهرة السيدة زينب بنت على (عليهما السلام). عبدالخبير خولى. (قاهره، بى نا، بى تا).
27- عقيلة بنى هاشم. سيد على بن الحسين هاشمى. (نجف، بى نا، بى تا).
28- عقيلة الطهر و الكرم السيدة زينب. شيخ موسى محمد على. (چاپ سوم: بيروت، عالم الكتب، 1985 م). 164ص.
29- العقيلة الطاهرة السيدة زينب بنت على (ع). احمد فهمى محمد محامى مصرى. (قاهره، بى نا، بى تا).
30- عقيلة الوحى. آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى.
فصل دوم كتاب حاضر، ترجمه اين رساله شريف است.
31- فى رحاب بطلة كربلاء. ابراهيم محمد خليفه. (بيروت، مؤسسة البلاغ، 1985 م). 144ص.
32- فى رحاب السيدة زينب. سيد محمد بحرالعلوم. (چاپ دوم: بيروت، دارالزهراء، 1400 ق). 201ص.
اين كتاب به فارسى ترجمه شده است.
33- القصيدة الزينبية. سيدعلى سيدرضا هندى. (نجف، بى نا، بى تا).
34- المحاجة الزرنبية فى السلالة الزينبية. جلال الدين عبدالرحمن ابن ابى بكر سيوطى شافعى. (فاس، قاعدة المغربية، 1232 ه. ق).
35- المرأة فى ثورة الحسين (ع). غاده جابر. (بيروت، دارالتعارف، بيروت، 1979 م).
36- المرقد الزينبى. فرج آل عمران قطيفى. (چاپ نجف: بى نا، بى تا).
37- مرقد العقيلة زينب/ كشف الغيهب فى تحقيق مرقد العقيلة زينب. محمد حسنين سابقى پاكستانى. با تقريظ شيخ محمدحسين حرزالدين عقيلى نجفى. (بيروت، مؤسسة الأعلمى، 1979 م).
38- مع بطلة كربلاء زينب بنت اميرالمؤمنين. شيخ محمدجواد مغنية. (بيروت، دارالجواد و دارالتيار، 1984 م). اين كتاب به فارسى ترجمه شده است.
39- وفاه زينب الكبرى. شيخ حسين بلادى بحرانى. (نجف، بى نا، بى تا).
40- وفاة زينب الكبرى (عليها السلام). شيخ فرج الدين آل عمران قطيفى. (نجف، مطبعة الحيدرية، 1379 ه ق). 74ص، وزيرى.
41- ويژه نامه مجله الموسم. (ش 4، ج 1989، 1 م/ 1410 ه ق). 430ص، وزيرى.
شامل مقالات و اشعار فراوان درباره زندگى، خطبهها و مدفن حضرت زينب كبرى.
42- ام كلثوم العقيلة زينب (عليها السلام)صرخة للعدل وصاروخ على الجور. سيد مهدى سويج. 800ص.
رك: مجله (الموسم) س 1 ش 3ص 1162 (1410 ق).
43- ترجمة السيدة زينب و دراسة تحليلية لمسيرتها. شيخ محمدحسنين سابقى پاكستانى. 500ص.
اين كتاب به دو زبان اردو و عربى نگارش يافته است.
ر. ك: مرقد العقيلة زينب (عليها السلام)/ 24.
44- ثواب المُدرِك لزيارة زينب (عليها السلام) والشيخ مدرك. شيخ عبدالغنى نابلسى.
ر. ك: ايضاح المكنون 1/ 348.
مدرك بن زياد، يكى ازصحابه پيامبر (ص) بوده و در جانب غربى مرقد حضرت زينب مدفون است.
45- رسالة فى تصحيح قبر السيدة زينب. سيد عبدالرزاق موسوى مقرم؛ مؤلف را عقيده بر آن است كه مدفن حضرت در مصر مىباشد، اما بعد از آن از اين رأى برگشته و قائل به بودن قبر در قريه (راويه) دمشق گرديد و در اثبات آن، رساله مذكور را نگاشت.
ر. ك: مرقد العقيلة زينب (عليها السلام)/ 75.
46- زينب العقيلة. سيد عبدالرزاق موسوى مقرم.
ر. ك: مقدمه مقتل الحسين.
47- زينب الكبرى ( (عليها السلام)). حاج شيخ زينالعابدين بن محمد كريمخان كرمانى. 1326 ه ق. 64ص، رقعى.
48- شرح خطبة الزينبية (س). علامه ميرزا حيدر قليخان سردار كابلى.
ر. ك: علماء معاصرين/ 293.
49- عرف الزرنب فى شرح حال السيدة زينب (عليها السلام). شمس الدين ابى العون محمد بن احمد سالم سفارينى نابلسى حنبلى.
ر. ك: هدية العارفين 2/ 340، كشف الظنون 2/ 98، مسلك الدرر 4/ 31، الأعلام 6/ 14، معجم المؤلفين 8/ 262.
50- عرف الذربن بترجمة سيدى مدرك بن زياد و السيدةزينب (عليها السلام).
حافظ اسماعيل بن محمد بن عبدالهادى عجلونى شافعى.
ر. ك: كشف الظنون 2/ 146، مؤرخو دمشق/ 67.
51- العقد المنظوم فى احوال ام كلثوم زينب (عليها السلام). شيخ محمدحسنين سابقى پاكستانى.
ر. ك: مرقد العقيلة زينب (عليها السلام)/ 120.
52- كلمة العقيلةالسيدة زينب (عليها السلام). شهيد سيد حسن حسينى شيرازى. اين كتاب را در ضمن تأليفات نويسنده در مقدمه آثارش به شمار آوردهاند.
53- لوائح القبول و المنحةة و الاعراز فى الرحلة لزيارة السيدة زينب (عليها السلام) و سيدى مدرك و عمر الخباز. عبدالله بن عمر افيونى.
ر. ك: كشف الظنون 2/ 416.
54- مصيبة مجددة/ احزان المؤمنين فى قصة العفيفة بنت اميرالمؤمنين. محمدبن عيسى بن عبدالحسين.
ر. ك: الذريعة 21/ 132.
1- اساور من ذهب فى احوال ام المصائب زينب. شيخ مهدى اصفهانى
ابن شيخ محمدعلى ثقة الاسلام (اصفهان، بى نا، 1350 ه ق).
2- انقلابىترين بانوى تاريخ، حضرت زينب (عليها السلام). بى مؤلف (مشهد، قاسمى، 1364 ش)، 108ص.
3- بانوى شجاع زينب كبرى. شيخ محمدجواد مغنيه (م 1400 ه ق). ترجمه احمدصادقى اردستانى. (تهران، خزر، بى تا). 279ص، رقعى.
4- بانوى كربلا زينب دختر زهرا (عليها السلام). عايشه عبدالرحمن بنت الشاطى. ترجمه سيد رضاصدر. (چاپ پنجم: قم، 22 بهمن، 1364 ش). 180ص، رقعى.
5- بزرگ بانوى جهان زينب. مهدى ملتجى. (تهران، اشرفى، 1353 ش). 154، رقعى.
همراه با متن و ترجمه زيارت حضرت.
6- ترجمه خاتون دو سرا. سيد علينقى فيض الاسلام اصفهانى. (چاپ دوم: تهران، مركز انتشارات فيض الاسلام، 1366 ش)، 254ص، وزيرى.
7- ترجمه خطبههاى حضرت زينب. جواد فاضل (1335- 1380 ه ق)، (تهران، علمى، بى تا).
8- ترجمه منظوم خطبه حضرت زينب كبرى (عليها السلام) (در مجلس يزيد). محمد افتخارى ساوجى (قم، بى نا، 1353 ش)، جيبى. 13ص.
9- حضرت زينب كبرى. سيد محمدبن يوسف فيض كابلى بهسودى. (نجف، مطبعة العدل، بى تا)، 36ص، رقعى، سربى.
10- حضرت زينب كبرى (عليها السلام). شيخ جعفرنقدى (1303- 1370 ه ق). ترجمه حسين عمادزاده (13251411 ق)، با مقدمه علامه سيدعبدالحسين شرف الدين. (چاپ دوم: تهران، سعدى، بى تا)، 470ص، وزيرى.
11- حضرت زينب بزرگ بانوى كربلا. عبدالأمير فولادزاده، (قم، كانون نشر انديشههاى اسلامى، 1411/ 1369 ش)، 65ص، مصور. ويژه نوجوانان، وزيرى.
12- الخصائص الزينبيه يا ويژگىهاى حضرت زينب (عليها السلام). سيد نورالدين حائرى جزايرى (1384 1313 ق). مقدمه: محمدتقى تاج الدين چاپ سوم: قم، حضرت مهدى، (1404 ه ق/ 1362 ش)، 372ص، وزيرى.
بر اين كتاب تقريظهايى از مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى و آيت الله سيد محمد فيروزآبادى درج گرديده است.
13- خطبهاى از حضرت زينب (عليها السلام). ترجمه: على گلزاده غفورى. 56ص، رقعى.
اين كتاب ترجمه خطبه حضرت در كوفه است و به فارسى و انگليسى منتشر شده است.
14- خطابه زينب كبرى (عليها السلام) پشتوانه انقلاب حسين بن على (ع). محمد مقيمى. (تهران، سعدى، بى تا). 386ص، وزيرى.
15- دختر على (ع) زينب (عليها السلام) قهرمان كربلا، على عطايى خراسانى (تهران، اسلاميه، 1348 ش)، 112ص.
16- در رهگذر كوفه و شام. حسين عمادزاده (تهران، بى نا، بى تا).
17- دسته گلى در مدايح و مصائب زينب قهرمان كربلا. بدون مؤلف. با مقدمه على عطايى خراسانى (مشهد، اسلامى، 1347 ش). 97ص، جيبى.
18- زندگانى حضرت زينب (عليها السلام). عبدالحسين مؤمنى (تهران، جاويدان، بى تا)، 292ص، رقعى.
به انضمام زيارت و اشعارى درباره حضرت.
19- زندگانى حضرت زينب، مصطفى اوليايى (قم، اسلامى، 1363 ش)، 63ص، رقعى.
20- زندگانى زينب كبرى (عليها السلام). شهيد سيد عبدالحسين دستغيب. (تهران، ناس، 1368 ش)، 130ص، جيبى.
21- زندگانى و احوالاتصديقهصغرى زينب كبرى سلام الله عليها. محسنصائبصيدلى. (قم، امام مهدى، 1364 ش)، 64ص، رقعى.
22- زينب بانوى قهرمان كربلا. عايشه بنت الشاطى. ترجمه مهدى آيةالله زاده نائينى و حبيب چايچيان. (چاپ پنجم: تهران، اميركبير، 1348 ش)، 191ص، رقعى.
23- زينب حماسهاى بر فراز تاريخ. سيد حسن دبيرى حاج سيد جوادى. (تهران، نويد، 1360 ش)، 226ص، رقعى.
24- زينب در حساسترين دوران زندگى خود: از عاشورا تا اربعين.
بدرالدين نصيرى. (چاپ چهارم: تهران، محمدى، 1368 ش)، 330ص، جيبى.
25- زينب در كاروان كوفه و شام. اميرتيمور معينى. (چاپ اول: تهران، بى نا، 1358 ش)، 310ص، رقعى.
26- زينب شجاع در عاشوراى حسينى. موسى فرهنگ رازى. (تهران، خزر، 1350 ش)، 224ص، جيبى.
27- زينب كبرى عقيله بنى هاشم دختر على بن ابى طالب. عايشه عبدالرحمن بنت الشاطى. ترجمه: سيد جعفر غضبان (كرمانشاه، بى نا، 1332 ش)، 194ص، رقعى.
اين كتاب براى دومين بار به نام (زينب قهرمان كربلا) در 140صفحه رقعى، در سال 1344 ش توسط انتشارات محمد حسن علمى به چاپ رسيده است.
28- زينب كبرى فريادى بر اعصار. اسماعيل منصورى لاهيجانى (چاپ اول: تهران، مجتمع شهيد مطهرى، 1369 ش)، 200ص، رقعى.
29- زينب كبرى (عليها السلام) قهرمان انقلاب كربلا. حسن ناجيان (تهران، بى نا، 1351 ش)، 191ص.
30- زيارت مفجعه حضرت زينب كبرى (عليها السلام). مهدى ملتجى (تهران، اشرفى، 1353 ش)، 52ص.
31- ستارگان درخشان زينب كبرى (عليها السلام). محمدجواد نجفى. (تهران، اسلاميه، 1368 ش). (ضمن زندگانى حضرت زهرا)، 52ص، جيبى.
32- سرگذشت راست يا حضرت زينب (عليها السلام)، جلال الدين فارسى. (تهران، آسيا، بى تا)، 53ص.
33- سيرى در زندگانى حضرت زينب. (عليها السلام)، سيد محمد بحرالعلوم. ترجمه امير وكيليان، كريم جعفرى (چاپ اول: تهران، حكمت، 1369 ش)، 128ص، وزيرى.
34- سيرى كوتاه در زندگانى زينب كبرى يا قهرمان زنان جهان، محمود حكيمى (چاپ پنجم: قم، نسل جوان، 1368 ش)، 112ص، جيبى.
35- شير زن كربلا، عايشه بنت الشاطى، ترجمه سيد جعفر شهيدى (تهران، حافظ، 1350 ش)، 126ص.
36-صدفهاى شكسته (سير ايمان در اسلام و زينب شيرزن نينوا). نعمت الله قاضى شكيب (تهران، علمى، 1340 ش)، 20ص، جيبى.
37- الطراز المذهّب فى احوال سيدتنا زينب، عباسقلى خان سپهر، فرزند ميرزا محمد تقى خانصاحب ناسخ التواريخ، تصحيح: محمدباقر بهبودى (تهران، اسلاميه، بى تا)، 2 جزء، 680ص، وزيرى.
يكى از بهترين و جامعترين كتابها درباره حضرت زينب است.
38- قهرمانصبر يا زندگانى عالمه فاضله زينب كبرى (عليها السلام)، محمد غلامى (تهران، بى نا، 1351 ش)، 336ص.
39- غنچه گل نشكفته. على اكبر پيروى. (تهران، انجمن ادبى حضرت حجة، (1386 ه ق/ 1345 ش)، 23ص، جيبى، سنگى (نسخ).
40- قهرمان كربلا زينب (عليها السلام)، عايشه بنت الشاطى، مترجم: ناشناخته (تهران، سعيدى، 1364 ش)، 146ص.
41- قهرمان كربلا زينب كبرى (عليها السلام)، ترجمه (اخبار الزينبيات) و (السيدة زينب) برگردان: سيد محمدجواد نجفى مرعشى، مقدمه: آيت الله العظمى نجفى مرعشى (م 1411 ق). (تهران، فراهانى، 1401 ق)، 202ص، رقعى.
42- نقش زينب كبرى در رهبرى الهى، حسن سعيد. (اصفهان، حسينيه عمادزاده، 1399 ق)، 17ص، رقعى.
به عنوان مقدمه بر كتاب (الخصائص الزينبيه).
43- نگاهى كوتاه به زندگانى زينب كبرى (عليها السلام)، سيد هاشم رسولى محلاتى، (تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1369 ش)، 83ص، رقعى.
44- نور و ظلمت در جهان، على پرورش (تهران، چاپخانه فردوسى، 1350 ش)، 381ص، وزيرى.
45- نهج الهداية: خطبههاى حضرت زينب وام كلثوم و فاطمه بنت الحسين درشهر كوفه و شام. هاشمى حسينى نژاد (مشهد، انجمن اسلامى تراشكاران و ريخته گران، بى تا)، 64ص، رقعى.(1)
46- سِرّ نينوا، زينب كبرى (عليها السلام)، مركب از «زينب كبرى (عليها السلام) در تاريخ اسلام: دفتر مقام معظم رهبرى دام ظله در سوريه» و «عقيله خاندان
1) ناصر الدين انصارى قمى، آيينه پژوهش، شماره 13
وحى و نبوت: علامه شرف الدين» و «قافله سالار كاروان كربلا: محمد على محسنزاده» (قم، مركز تحقيقات حج، 1386 ش)، 238ص، رقعى (كتاب حاضر).