ghaemiyeh.com
سرشناسه : محدثي، جواد، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پديدآور : گفتم گفت/مولف جواد محدثي.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۴۸ص.
شابك : ۳۰۰۰ ريال:978-964-540-258-5
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : خودسازي -- جنبههاي مذهبي -- اسلام
موضوع : خودشناسي -- جنبههاي مذهبي -- اسلام
موضوع : خداجويي -- احاديث
رده بندي كنگره : BP۲۵۰/م۳گ۷ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۶۳
شماره كتابشناسي ملي : ۲۱۰۳۳۳۸
الحمدلله رب العالمين وصلى الله على محمد و آله الطاهرين الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهرّهم تطهيرا
يكى از دستورات خداوند در قرآن براى دعوت ديگران به حق، بحث علمى و دعوت به ارايه دليل و برهان و جدال احسن است. اما زائر سرزمين وحى، گاه با برخوردهايى روبهرو مىشود كه نه با چنين دستورى موافقت دارد و نه با سنت و سيره رسول خدا (ص) و اهل بيت او و عالمان امت، هماهنگ است.
در جاى جاى سفر حج، زائر بيت الله با كسانى مواجه مىشود كه برچسب شرك و تكفير را در دست دارند و بسيار سهل و آسان، آن را به ديگران حوالت مىدهند. اينان به جاى جدال احسن و دليل و برهان، از تهمت و افترا كمك مىگيرند و هر عقيدهاى را كه با مرامشان نسازد، به شرك و كفر و بدعت متهم مىسازند. اگرچه
مواجهه با اينان، هميشه مناسب نيست، اما چه بسا عمل به دستور قرآن و يادآورى آن، وجدان خفته برخى از آنان را بيدار كند.
آنچه در اين جزوه ارائه مىگردد، نمونههايى از دو نوع عملكرد است كه حضرت حجت الاسلام و المسلمين استاد جواد محدثى با قلمى شيوا و روان عرضه داشتهاند. اميد است براى عموم زائران و حاجيان، مفيد باشد.
انه ولى التوفيق
گروه كلام و معارف
مركز تحقيقات حج
اعتقادات و فقه و آداب و سنن شيعى، ريشه در محكمترين منابع دارد و از زلالترين سرچشمههاى معرفت و شرع، يعنى قرآن و سنت و تعاليم و سيره پيامبر اكرم و ائمه معصومين: سرچشمه گرفته است.
با اين حال، از ديرباز تاكنون، عدهاى از روى غرض و دشمنى و گروهى به سبب جهل و بىخبرى، بدترين دروغها و تهمتها را به شيعه زدهاند و تا آنجا پيش رفتهاند كه پيروان اهل بيت را به شرك نسبت دادهاند. علماى بزرگ ما نيز از همان قرنهاى نخستين تا عصر حاضر به صورتهاى مختلف به دفاع از عقايد شيعى و پاسخ به شبهات و ردّ دروغها و تهمتها پرداختهاند و با تأليف كتابهاى گوناگون به سبكهاى مختلف، پيروان خاندان رسالت را در دفاع از معتقدات و فرهنگ خود، راهنمايى و پشتيبانى كردهاند.
بر هر فرد شيعه ضرورى است تا نسبت به باورهاى ناب خود آگاهى كامل داشته باشد و بتواند هميشه به
خصوص در برخورد با مخالفان فكرى و شبههافكنان و وهّابيان و وهابيتزدگان، از عقايد و خط عملى و برنامههاى دينى خود دفاع كند و با شيوه «جدال احسن» و مناظره منطقى و دور از هتاكى و اهانت و عصبانيت و با تكيه به منابع معتبر و دلايل استوار عقلى و نقلى، حق را روشن سازد و شبهه را بزدايد و مشت شبههافكنان را باز كند.
زائران عزيز، در سفر حج و عمره پيوسته با كسانى مواجه مىشوند كه چه به صورت گفتار شفاهى يا توزيع نشريات و جزوات، شيعه را مورد تهاجم و تهمت قرار مىدهند و اگر زائران، مجهّز و مسلّح به بينش و منطق و دليل و برهان نباشند، چه بسا تبليغات سوءآنان، در دلها ترديد و شبهه پديد آورد.
آنچه مىخوانيد، در قالب گفتوگو و ترسيم صحنههاى برخورد ميان دو طرف، به تبيين برخى از مفاهيم اعتقادى و پاسخ به بعضى از شبهات مطرح در مورد زيارت، توسل، تبرّك، شفاعت و ... مىپردازد. سعى شده اين نكات، با قلمى روان و استدلالى روشن و همه فهم عنوان شود.
به اميد آنكه خوانندگان محترم و زائران عزيز را مفيد افتد.
جواد محدثى
بهمن 88
در فرودگاه جدّه، ساكها و وسايلمان را مىگشتند.
قرآنى همراه داشتم كه آن را هم در كنار بعضى كتابهاى دعا و مربوط به حج از من گرفتند.
گفتم: قرآن را ديگر چرا گرفتى؟ اين هم ممنوع است؟
گفت: در حرمين شريفين، تا دلت بخواهد قرآن وجود دارد. بر مىدارى و از روى آنها مىخوانى.
گفتم: اين قرآن شخصى خودم است، مىخواهم هميشه همراه داشته باشم و در مسجد و مسير و محل اقامت تلاوت كنم.
گفت: قرآن شما با قرآن ما فرق دارد.
گفتم: سبحان الله! قرآن ما و شما ندارد. قرآن همه مسلمانان در سراسر جهان يكى است و هيچ تفاوتى ندارد. قبول ندارى تطبيق كن. حتى يك كلمه و يك زير و زبر هم با قرآن شما فرق ندارد. اصلًا به خط همان «عثمان طه» است كه خطاط قرآنهاى شماست.
گفت: شما شيعهها قرآن ديگرى داريد. شما عقيده داريد كه قرآن تحريف شده و اين، همان قرآنى نيست كه بر پيامبر نازل شده است.
گفتم: اين تهمت و دروغ است. چه كسى اين را گفته است؟ ما معتقديم كه هيچ تحريف و كم و زيادى در قرآن پيش نيامده است. اصلًا مگر مىشود گفت كه قرآن تحريف شده؟ اولًا خود قرآن از زبان خداوند مىفرمايد: ما قرآن را نازل كرديم و خودمان آن را حفظ مىكنيم. (1)ثانياً اصحاب پيامبر و حافظان قرآن در صدر اسلام آنقدر نسبت به اين كتاب آسمانى حساس بودند كه در يك مورد در زمان خليفه سوم بر سر بودن
1) حجر: 9.
يا نبودن يك «واو» در اول يك آيه (1)، نزديك بود كسانى دست به شمشير ببرند تا كسى «واو» را حذف نكند. عقيده علماى شيعه اين است كه قرآن مصون از تحريف است. در كتابهاى فضل بن شاذان، شيخ صدوق، شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى، مرحوم طبرسى، علّامه حلّى و ... كه همه از بزرگان شيعهاند، اين عقيده رسماً اعلام شده است. ممكن است گوشه و كنار، بعضى مطالبى گفته باشند كه بوى تحريف از آن به مشام آيد، ولى آن را نمىتوان به حساب شيعه گذاشت. چه امامان ما و چه علماى بزرگ ما و چه عموم شيعه، عقيدهشان بر عدم تحريف قرآن است.
گفت: شما معتقديد كه غير از اين قرآن، قرآنهاى ديگرى هم بوده است.
گفتم: اصلًا و ابداً چنين چيزى نيست.
گفت: پس مصحف على و فاطمه چيست؟
گفتم: مصحف على (ع) نسخهاى از قرآن بوده
1) وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّه توبه: 34.
كه متن آن با اين قرآن تفاوتى نداشته، بلكه در دورانى كه آن حضرت پس از سقيفه خانهنشين شد، دست به گردآورى سورههاى نازل شده زد. كلّ قرآن را به هفت بخش تقسيم كرده بود و ترتيب سورهها متفاوت بود و متن آن هيچ تفاوتى با آيات و سورههاى قرآن موجود نداشت. اما مصحف فاطمه (ع) قرآن نبود. اصلًا معناى مصحف يعنى نوشته شده، كتاب، طبق روايات فراوان، پس از رحلت پيامبر خدا (ص) جبرئيل براى تسليت به حضرت فاطمه نازل مىشد و از مقام و جايگاه آن حضرت نزد خدا و از حوادث آينده و آنچه بر ذرّيه او پيش خواهد آمد مطالبى مىگفت. حضرت فاطمه (س) آنها را بازگويى مىكرد و على (ع) مىنوشت. اين است ماجراى مصحف فاطمه. شگفتا كه عدهاى همين را عَلَم مىكنند و مىگويند شيعه، قرآنديگرى دارد كه نامش «مصحف فاطمه» است! اين بهتان از بىخبرى سرچشمه مىگيرد.
مأمور فرودگاه وقتى اين توضيحات را شنيد، به فكر فرو رفت.
گفتم: در كشور ما عده زيادى حافظ قرآنند و قاريان ما در مسابقات بينالمللى حفظ و قرائت شركت مىكنند و رتبه مىآورند، در حالى كه داوران متعدد، ناظر اجراى مسابقاتاند. اگر قرآن ما متفاوت بود، چطور قارى ما نفر اول اين مسابقات مىشود؟
ناچار قرآن مرا پس داد و عذرخواهى كرد.
و من افسوس خوردم كه چگونه اينگونه تهمتها و نسبتهاى دروغ و بىاساس، در اعماق فكر اينها نفوذ كرده و باور كردهاند!
دنبال جايى مىگشتم كه فرش نباشد و بتوانم بر سنگفرش مسجدالنبى سجده كنم. در صف جلو روى فرشها جا بود، ولى يك جاى خالى روى سنگهاى مرمر پيدا كردم و همانجا به نماز ايستادم.
كنارم يك مصرى نشسته بود. گفت:
شما ايرانىها چرا روى فرش سجده نمىكنيد؟
گفتم: بزرگان دين ما، طبق روايات نقل شده از امامان شيعه، جايز نمىدانند كه بر غير زمين سجده كنيم. اين روش با سنّت پيامبر (ص) و سخن آن حضرت نيز هماهنگ است. پيامبر (ص) فرموده است كه «زمين، براى من سجدهگاه قرار داده شده است». اين حديث در كتب اهل سنّت هم
آمده است. (1)گفت: شنيدهام شما همراه خود چيزى به نام «مُهر» داريد كه هنگام نماز، به آن سجده مىكنيد.
گفتم: درست است، سجده بر خاك را بهتر مىدانيم، وگرنه سجده بر شن و سنگريزه و چوب و حصير و سنگ هم جايز است.
گفت: مهرهاى شما به صورتهاى مختلف است، گرد، چهارگوش، مستطيل و داراى نقش و نگار. با اينكه سجده جز براى خدا جايز نيست، شما در برابر اين مهرها سجده مىكنيد.
گفتم: سجود ما براى خداست و بر روى مهر، نه آنكه، در برابر مهر سجده كنيم. ياد حرف يكى از زوّار خانه خدا افتادم كه مىگفت: يك بار يكى از مأموران سعودى به من گفت: شما مشرك هستيد و بتپرست، من در خانه خودم انواع مختلفى از بتهاى شما را جمعآورى كردهام، بتهايى كه در جيب خود يا سجّادههايتان
1) «جُعلت لى الأرضُ مسجداً وطَهوراً» صحيح بخارى، ج 1، ص 91.
مىگذاريد و بر آن سجده مىكنيد. او نمىدانست كه اين مهرها بت نيست، بلكه يك قطعه فراهم شده از خاك زمين است و چون هميشه انسان دسترسى به خاك پاك ندارد، مهر را براى همين منظور تهيه مىكند.
به علاوه، ما مُهرپرست نيستيم، ما خدا را مىپرستيم و سجده ما در مقابل خداست، ولى پيشانى بر مُهر مىگذاريم تا خاكسارى و خضوع خود را نشان دهيم. ما نسبت به مُهر خضوع نمىكنيم، بلكه خضوعمان در برابر خداست همانطور كه شما بر روى فرش پيشانى مىگذاريد سجده شما براى فرش نيست.
گفت: آيا كار شما بدعت نيست؟ مگر پيامبر بر مهر سجده مىكرد؟
گفتم: رسول خدا (ص) و اصحاب او بر خاك سجده مىكردند. زمين مسجد، خاكى يا ريگزار بود. گاهى كه هوا گرم بود و سنگريزهها داغ مىشد و آزاردهنده، برخى هنگام سجده، گوشه لباس يا دستار خود را بر زمين پهن مىكردند و بر آن سجده مىكردند تا گرماى زمين اذيتشان
نكند، ولى باز هم دستور آمد كه چنان نكنند. برخى با دستهايشان زمين را خنك مىكردند، يا بر حصير و بوريا پيشانى مىگذاشتند. پيامبر خدا روزى صُهيب را ديد كه هنگام سجده گويا از نهادن پيشانى بر خاك پرهيز داشت. فرمود: اى صُهيب! چهرهات را بر خاك بگذار. (1)روايت شده هرگاه آن حضرت سجده مىكرد، عمامه را از پيشانى خود كنار مىزد تا صورت بر روى زمين قرار گيرد.(2)خلاصه آنكه ما مهر را سجده نمىكنيم، بلكه بر مهر سجده مىكنيم و سجده ما براى خدا و در پيشگاه اوست.
گفت: پس چرا بر خاك؟ شنيدهام بر خاك كربلا هم سجده مىكنيد.
گفتم: سجده بر خاك، نشان خاكى بودن و فروتنى است. اگر بنا باشد بر خوراكى و پوشاكى و سنگهاى گرانقيمت و جواهرات سجده درست
باشد، هر كس سعى مىكند اشياى نفيستر و گرانقيمتترى انتخاب كند و اين با اصلِ خضوع و فروتنى ناسازگار است.
اما سجده بر تربت امام حسين (ع) و خاك كربلا، براى يادآورى فداكارى و جانفشانى آن پيشواى مجاهد در راه خداست. امام حسين (ع) و يارانش در يك جهاد مقدس براى احياى دين خدا و سنّت پيامبر، جان خود را فدا كردند. سجده بر تربت او، گرامىداشت آن مجاهدتهاست و اين مستحب است.
از بقيع بيرون آمده بودم، پرسيد:
حاجى! «ماى جوز» يعنى چه؟
گفتم: كجا نوشته؟ عربى يا انگليسى؟
گفت: همينكه اين مأموران در بقيع و حرم، مرتب به زائران مىگويند: «ماى جوز، ماى جوز».
گفتم: «مايجوز»؛ يعنى جائز نيست، حرام است. اينها همينكه مىبينند يك زائر، كنار يك قبر، دست به دعا بلند مىكند، يا به جايى دست مىكشد و مىبوسد، مىگويند حرام است، شرك است.
گفت: بىخود مىگويند، اين دفعه اگر به من چنين بگويند، من به آنان مىگويم: «نخير، يجوز.»
گفتم: تو كه عربى بلد نيستى، بهتر است
با آنان بحث نكنى. تازه، اينها كه به خرجشان نمىرود. يك سرى چيزهايى به مغز اينها وارد كردهاند، اينها هم طوطىوار تكرار مىكنند.
گفت: حالا اگر بخواهم با يكىشان بحث كنم، چىبگم؟ خيلى صاف و پوست كنده!
گفتم: يك وقت، يكى از دوستان حرف جالبى به اينها زده بود. وقتى مأمور مىگفت كه بوسيدن ضريح و ديوار و ... شرك است و توجّه به غير خداست، آن دوست به او گفته بود: «آيا تا به حال بچههايت را بوسيدهاى؟» گفته بود: آرى! دوست ما گفته بود: «پس تو هم مشرك شدهاى!»
گفت: يعنى اينها حرف به اين سادگى را نمىفهمند؟
گفتم: اينها خيال مىكنند ما در و ديوار و ضريح و قبر را مىپرستيم. در صورتىكه ما به صاحب قبر علاقه داريم. محّبت ما سبب مىشود كه به هر چه وابسته به محبوب ما باشد، عشق بورزيم. اين كجايش شرك است؟
گفت: بوسيدن فرزند، البته با بوسيدن در و ديوار فرق دارد.
گفتم: «حجرالاسود» را چه مىگويى، كه بوسيدنش مستحبّ است. خود پيامبر هم آن را بوسيده است. نه بابا، اينها سوراخ دعا را گم كردهاند.
در «حجر اسماعيل» نشسته بود و زار زار گريه مىكرد و با صداى بلند فرياد مىزد: «يا اباالفضل ...».
گفتم: چرا خداى اباالفضل را صدا نمىزنى؟ اينجا خانه خداست.
گفت: اباالفضل، باب الحوائج است، حاجت مىدهد.
گفتم: حاجت دهنده، خداست. اوليا و ائمّه، واسطه و شفيعند.
گفت: من هم به همين جهت، قمر بنىهاشم را صدا مىزنم.
گفتم: لااقل، مراعات مصلحت كن. اينها از همين كارهاى ما سوژه تبليغاتى پيدا مىكنند و به ما نسبت شرك مىدهند و مىگويند: كنار كعبه و بيت الله هم، غير خدا را صدا مىزنند.
گفت: ما هر چه داريم، از ائمّه است.
گفتم: بر منكرش لعنت. ما كه هيچ، همه عالم طفيل وجود اين انوار پاكند، ولى چه ربطى به حرف ما دارد؟
من مىگويم طواف، عالىترين مظهر نشان دادن توحيد و توجّه به خداست. چرا نام و ياد خدا را تكرار نكنيم؟ يك شيعه لبنانى را ديدم كه از حفظ، فرازهاى عرفانى و عاشقانه دعاى كميل را در طواف مىخواند.
گفت: من حتّى در طواف هم نام امامها را تكرار مىكنم تا شكّ نكنم.
گفتم: آيا واقعاً ائمه معصوم، آن هم فقط هفت امام اوّل، براى اين هستند كه با نامشان عدد طوافهاى خود را بشماريم؟ اين بىمعرفتى نسبت به مقام امامان است.
گفت: مگر نبايد ما به اهل بيت، متوسّل شويم؟
گفتم: بحث توسّل جداست. مىگويم بهانه دست اينها ندهيم. اگر هم نام مبارك ائمه را تكرار مىكنى، لااقل آهسته، نه با فرياد، تا تهمت به ما نزنند.
در حرم پيامبر (ص) بودم. رو به ضريح نبوى كردم كه دعا و زيارت بخوانم. يكى از مأمورانِ «توجيه و ارشاد» حرم گفت: رو به قبله بايست و نماز بخوان. دعا و حاجت خواستن از غير خدا شرك است و حرام.
گفتم: من كه از رسول الله حاجت نمىخواهم، از خدا حاجت مىطلبم.
گفت: پس چرا رو به قبر پيامبر مىكنى و دعا مىخوانى؟
گفتم: چون من گنهكارم، ولى رسول الله نزد خداوند آبرو دارد. او را واسطه و شفيع قرار مىدهم.
گفت: حرام است. اگر غير خدا را بخوانى شرك است.
گفتم: در قرآن است كه
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جَاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ «به درگاه خداوند، وسيله بجوييد.» (مائده: 35)
توسّل و واسطه جستن به درگاه الهى، چيزى است كه دستور خود پروردگار است.
گفت: وسيله نزد پروردگار، همين دعا و نماز است؛ يعنى نماز بخوانيد تا به خدا نزديك شويد.
گفتم: به نظر شما اگر گنهكارى براى بخشايش گناهانش از يك انسان مقرّب و آبرومند در درگاه خدا بخواهد كه او براى اين گنهكار، آمرزش بطلبد، اين هم نوعى توسّل و شفيع طلبى است. آيا اين را حرام مىدانيد؟
گفت: حرام! شرك!
گفتم: عجبا، پس اين آيه قرآن را چه مىگوييد كه مىفرمايد:
(نساء: 64)
اگر آنان كه به خود ستم كردند، نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىطلبيدند و پيامبر هم براى آنان آمرزش مىطلبيد، خدا
را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
پس اگر براى آمرزش، از دعا و خواسته پيامبر كمك بگيرند، آمرزيده مىشوند. كجاى اين شرك و حرام است؟
داستان «ابولبابه» كه به خاطر تخلّفش خود را به اين «ستون توبه» بست، مگر غير از اين است؟ (1)آآآآ
وقتى به رسول خدا خبر دادند كه ابولبابه به مسجدالنبى رفته و خود را به اين ستون و استوانه بسته تا خدا از خطاى او درگذرد، حضرت فرمود: اگر ابولبابه مستقيماً نزد من آمده بود و تقاضاى عفو مىكرد، تاكنون بخشيده شده بود. ولى چون به خانه خدا رفته، بايد منتظر امر الهى بود. (2)
1) ابولبابه از اصحاب بدرى رسول خدا (ص) بود. او واسطه بين رسول خدا (ص) و يهود بنىقريظه شد تا حَكَم باشد. آنان از وى پرسيدند: نظرت درباره تسليم شدن در برابر محمد (ص) چيست؟ ابولبابه به حلق خود اشاره نمود؛ يعنى اگر تسليم شويد، گردن زده مىشويد. ابولبابه بعد اين ماجرا پشيمان شد و به مسجدالنبى آمد و خود را به ستون بست تا خدا توبهاش را بپذيرد و خداوند نيز پس از چند روز توبهاش را پذيرفت.
2) ابن كثير، البداية و النهاية، ج 4، ص 137.
گفت: آنچه شما انجام مىدهيد، غير از داستان ابولبابه است. شما براى برآورده شدن حاجتهاى خود نيز به غير خدا متوسل مىشويد.
گفتم: عمل صحابه را تأييد مىكنيد؟
گفت: آرى. سيره صحابه براى ما حجّت است.
گفتم: متأسفانه شما از تاريخ و سيره هم اطلاعى نداريد. در كتاب «صحيح بخارى» كه از كتب معتبر شماست، نقل شده كه عمربنخطاب وقتى قحطى پيش مىآمد، بهوسيله عباس عموى پيامبر از خدا طلب باران مىكرد و مىگفت: خدايا! هروقت دچار قحطى و بىآبى مىشديم بهوسيله پيامبران به تو متوسّل مىشديم و ما را سيراب مىكردى، امروز هم بهوسيله عموى پيغمبرمان به تو متوسل مىشويم، ما را سيراب كن. راوى گفت: «باران هم مىآمد.» (1)البته حرفى نداشت كه در پاسخ بگويد ...
و من هنگام برگشت، چشمم به صفتِ «صاحبالشفاعه» افتاد كه در رديف اوصاف رسول خدا (ص) بر ديوار داخلى مسجدالنبى نوشته
بود. در فكر بودم كه براى اين، چه جوابى دارند؟!
1) صحيح بخارى، ج 2، ص 16، بيروت، دارالنصر.
خواستم دستى به محفظه شيشهاى كه جاى پاى ابراهيم (مقام ابراهيم) را در خود دارد، بكشم، مأمور نگهبان بهشدّت مرا به عقب راند.
گفتم: چرا مانع مىشوى، مگر دست كشيدن يا بوسيدن بهعنوان تبرك اشكالى دارد؟
گفت: حرام است. اينها بىخاصيتند.
خواستم بحث كنم، مرا به مبلّغى كه روى صندلى «الوعظ و الارشاد» نشسته بود، ارجاع داد.
نزد او رفتم و همان سؤال را مطرح كردم.
گفت: تبرّك حرام است.
گفتم: به نظر شما چه اشكالى دارد كسى از پارچه كعبه بردارد؟ (1)
1) اين مسأله تنها بهمنظور تسهيل در فهم مطلب از سوى مخاطب مورد اشاره و احتجاج قرار گرفته است.
گفت: پوشش كعبه، پارچهاى بيش نيست، چرا به آن تبرّك مىجوييد؟ بين لباس من و پارچه كعبه چه فرق است؟
گفتم: اگر فرقى نبود، از لباس تو هم مىكندند تا يادگارى با خود داشته باشند. چرا از لباس تو تبرّك نمىبرند؟
بهعلاوه، اگر پرده كعبه قداست و بركت ندارد، چرا متوليّان حرم پس از تعويض پرده، پرده قبلى كعبه را به قطعات كوچكى تقسيم مىكنند و بهعنوان هديه، به رؤسا و سران ممالك يا شخصيتهاى مهمان مىدهند؟
گفت: تنها براى يادگارى است، والّا خاصيت ديگرى ندارد.
گفتم: اگر بىخاصيّت است، چرا رسول خدا (ص) پيراهنى را كه در آن نماز خوانده بود، پس از فوت «فاطمه بنت اسد» بر پيكر او پوشاند و كفن كرد تا او را از فشارهاى قبر حفظ كند؟ (1)
1) هيثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 256، بيروت، دارالكتب العلميه.
مگر نه اينكه شما هر چيز را تنها در صورتى كه «عمل پيامبر» باشد، سنّت و مجاز مىدانيد؟
گفت: چرا، همينطور است.
گفتم: همه علماى شما گفتهاند و در روايات هم هست كه لمس حجرالاسود و بوسيدن آن جايز، بلكه مستحّب است. حتى نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) هم حجرالاسود را بوسيد و لمس كرد. (1)اينكار، غير از تبرّك جستن به يك شىء مقدس، چيست؟ در صحيح بخارى روايت شده از زيدبناسْلَمْ و او از پدرش كه گفته است: ديدم عمربنخطاب، حجرالاسود را بوسيد و گفت: اگر نه اين بود كه ديدم پيغمبر تو را بوسيد، تو را نمىبوسيدم. (2)دست كشيدن به ديوار و پرده كعبه يا لمس و بوسه بر مقام ابراهيم، چه فرقى با آن كار
رسول خدا (ص) دارد؟
هر دو مشروع است. چرا اين شرك باشد و آن توحيد؟ آيا شما العياذ بالله حاضريد نسبت شرك به رسول الله (ص) بدهيد؟
صداى اذان، بهانه خوبى براى ختم اين گفتوگو بود ...
مىخواستم از درِ مسجدالحرام وارد شوم كه ديدم زن سياهپوست، «باب السّلام» را بوسيد. مأمور، چنان بر سر او زد كه دلم برايش سوخت.
گفتم: برادر! او مهمان خداست، چرا به ميهمان خدا بىاحترامى مىكنى؟
گفت: كارى كه مىكند، شرك و حرام است!
گفتم: چرا؟ ... آيا فكر مىكنى كه انسان با بوسيدن در، مشرك مىشود؟
گفت: كجايى هستى؟
گفتم: ايرانى!
گفت: از حقيقت دوريد و كارهايتان شركآلود است!
گفتم: چطور جرأت مىكنى ما را كه از راه دور، به عشق خدا و رسول و براى حج آمدهايم،
مشرك بدانى؟ كجا مشرك، براى عبادت به مركز توحيد مىآيد؟ مگر مرز توحيد و شرك دست شماست كه هر كه را بخواهيد مشرك مىدانيد؟
گفت: در و ديوار، از سنگ و چوب است. چه قداستى دارد كه مىبوسيد؟
گفتم: برادر! ... آيا تو در منزل، فرزندت را نمىبوسى؟
گفت: البته، چرا كه نه!
گفتم: مگر فرزند تو مقدس است كه مىبوسى؟
گفت: از روى علاقه مىبوسم.
گفتم: احسنت! اين بوسيدن هم از روى علاقه و احترام است. ما به خدا و خانهاش علاقه داريم و بهخاطر اين محبّت، در و ديوارش را مىبوسيم. عشق و علاقه به يك شخص، سبب مىشود انسان، هرچيز مربوط به او را ببوسد و احترام كند. چون برايش خاطرهانگيز و لذّتبخش است. ما سالها آرزو داشتهايم كه به اينجا برسيم و در و ديوار خانه خدا را غرق در بوسه و اشك كنيم. اين نشانه عاطفه و عشق ماست ...
در همين حال، حاجى پاكستانى ديگرى دست
به حلقه در گرفت و شروع به بوسيدن و لمس كرد كه مأمور، روى برگرداند تا او را از اين عمل «مشركانه»! منع كند. من داخل حرم شدم. قرآنى برداشته در يكى از رواقها روبهروى كعبه به تلاوت مشغول شدم. آنگاه آن را كنار گذاشته، به نماز پرداختم.
يكى از مأموران ارشاد آمد و با عصبانيت فرمان داد كه قرآن را بردارم و در قفسه بگذارم و بدون مهلت، خودش خم شد و قرآن را برداشته، بوسيد و در قفسه گذاشت.
گفتم: حاجى، شرك، حرام! اينكه كاغذ و ورق است، چرا مىبوسى؟
گفت: درست است كه كاغذ است، ولى «كلام الله» بر آن نوشته شده است.
گفتم: وقتى كاغذ، با نوشتن آيات خدا قداست و حرمت پيدا مىكند، سنگ و چوب و آهن و شيشه هم به خاطر انتساب به خدا و رسول، مقدس و محترم مىشود. والّا چرا مردم، آهن و شيشههاى مغازهها را نمىبوسند؟ اين بوسه كه شما آن را شرك مىپنداريد، نشانه علاقه قلبى به خدا و رسول است. شرك وقتى است كه اينها را
بپرستيم. اگر كسى در و ديوار و سنگ و چوب را بپرستد، ما هم او را مشرك مىدانيم.
گفت: در سنّت، دليلى بر اينگونه بوسيدن و تبرّك نداريم.
گفتم: اتّفاقاً داريم. در كتابهاى شما هم (مثل صحيح بخارى) در واقعه صلح حديبيّه نوشته است: وقتى رسول خدا (ص) وضو مىگرفت، صحابه براى گرفتن قطرات وضويش با هم نزاع مىكردند.(1)همچنين در «صحيح مسلم» از انَس نقل شده كه گفت: رسول خدا (ص) را ديدم كه سر مىتراشيد و اصحاب آن حضرت، اطراف او را گرفته بودند و هر مويش در دستِ يكى از آنان بود. (2)با اينكه رسول خدا (ص) مىديد، ولى آنان را نهى نمىكرد. شما كه عمل اصحاب را حجّت و سند مىدانيد.
گفت: اينها را نشنيده بودم.
گفتم: كاش، كمى مطالعه مىكردى!
از كتاب فروشى نزديك مسجدالحرام، سراغ «سفينة البحار» را گرفتم.
گفت: چنين كتابى را نديدهام! از كيست؟
گفتم: از محدّث قمّى، درباره احاديث اهل بيت (عليهم السلام) است.
گفت: كتاب حديث از ائمّه اهل سنت و جماعت، هرچه بخواهى داريم؛ صحيح بخارى، سنن بيهقى و ...
گفتم: ما در ايران، در كتاب فروشىها و كتاب خانههايمان، به وفور، كتابهاى شما را داريم. هم مطالعه مىشود و هم خريد و فروش. شما چطور از كتب شيعه هيچ نداريد؟
گفت: ما كتابهاى مجوسيان را توزيع نمىكنيم.
من كه انتظار چنين سخنى را از يك فرد آشنا به كتاب نداشتم، گفتم: اعتقاد و دين، مربوط به كشور و شهر خاصّى نيست، به صرف ايرانى بودن نمىتوان كسى را مجوس دانست. درست است كه ايران، قبل از اسلام دين زردشتى داشت، ولى ايرانيان از آئين حضرت رسول (ص) استقبال كردند و از مسلمانانِ راستين شدند. از جمله سلمانِ فارسى كه از ايران بود.
گفت: پيامبر (ص) او را «سلمان محمدى» خطاب كرد.
گفتم: اين از شدّت ايمان و به خاطر فضيلت بسيار و قرب سلمان به حضرت رسول (ص) بود.
گفت: ايرانى مجوس است.
گفتم: اوّلًا: ما مسلمانيم و از ايران براى زيارت خانه خدا و مرقد مطهر پيامبر (ص) آمدهايم. مجوسىها كجا به حج مىآيند؟
ثانياً: بسيارى از دانشمندان بزرگ اهل سنت، ايرانى بودهاند؛ مثلًا بعضى از نويسندگان صحاح و سنن شما، مثل بيهقى، بخارى، ترمذى، نسائى، ابن ماجه و ... ايرانى هستند.
ابوحنيفه، پيشواى مذهب حنفى، ايرانى است. مفسّران مشهورى چون طبرى، زمخشرى، فخر رازى و ... همه ايرانى بودند. اگر صِرف ايرانى بودن دليل بر مجوسيّت است، پس بايد اين علما هم مجوسى باشند!
صداى اذان برخاست، خداحافظى كردم و به طرف مسجدالحرام روانه شدم.
راننده تاكسى وقتى ديد ايرانى هستم، پرسيد:
امسال هم «مراسم برائت» داريد؟
گفتم: البته، اين را جزء روح حج مىدانيم.
گفت: اين يك بدعت است كه شما ايرانىها در آوردهايد. قبلًا چنين چيزهايى نبود.
گفتم: بلكه يك سنّت است كه قبلًا به فراموشى سپرده شده بود. يك مسلمان كه به خدا و توحيد معتقد است، بايد بيزارى خودش را از مشركان ابراز كند. مگر حضرت ابراهيم (ع) به مشركان عصر خود، با صداى بلند، نگفت:
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَ بَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَ الْبَغْضَاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ مَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (ممتحنه: 4)
ما از شما و از بتهايى كه مىپرستيد، بيزاريم و به شما كفر مىورزيم و ميان ما و
شما دشمنى و خصومتى آشتىناپذير و هميشگى است، تا آن زمان كه به خداى يگانه ايمان آوريد.
پس از اندكى تأمّل گفت: خوب، آن حضرت ابراهيم (ع) بود و چندين هزار سال قبل، چه ارتباطى به ما دارد؟
گفتم: اتّفاقاً اوّل آيه، دستور پيروى از ابراهيم (ع) و موحّدان همراهش را مىدهد و مىفرمايد: ابراهيم و مؤمنان به او در اين شعار و عمل، براى شما الگو و اسوه عملى هستند:
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَ بَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَ الْبَغْضَاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ مَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (ممتحنه: 4)
يعنى شما مسلمانان نيز بايد همچون حضرت ابراهيم (ع)، نسبت به كفار، ابراز برائت و بيزارى كنيد.
گفت: مگر قرآن نمىگويد كه در حج، نبايد «فسوق وجدال» باشد؟ شما چرا شعار مىدهيد و تظاهرات مىكنيد؟
گفتم: البته مسلمانان در ايام حج، بايد حريم حرم امن الهى را حفظ كنند و از نزاع و مشاجره
بپرهيزند و با هم درگير نشوند.
اين نسبت به يكديگر است. ولى آيا نبايد بيزارى خودشان را از دشمنان خدا و كعبه و قبله و حج ابراز كنند؟
به علاوه، ما كه با كسى درگير نمىشويم، ما فقط كينه و بيزارى خود را نسبت به كفر جهانى اعلام مىداريم.
گفت: حج، يك عبادت است. اين عبادت را نبايد با شعارها و برنامههاى سياسى مخلوط كرد. اينجا بايد نماز خواند و طواف كرد و ذكر خدا گفت و قرآن خواند.
گفتم: به نظر شما مراسم اعلان برائت، يك عمل سياسى است؟
گفت: صددرصد.
گفتم: مگر در سال نهم هجرى، آيات اول سوره توبه
وَ أَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (توبه: 3) نازل نشد، و مگر پيامبر خدا (ص)، علىبنابىطالب را مأمور نكرد كه اين آيات را كه اعلام بيزارى از مشركان بود، در موسم حج بخواند و فرياد برائت را
به گوش مشركان برساند؟(1)گفت: چرا اين در تاريخ اسلام آمده است.
گفتم: پس «برائت از مشركان» هم دستور خدا در سوره توبه است، هم عمل ابراهيم خليل (ع)، بنيانگذار كعبه است و هم رسول خدا (ص) به اين برنامه عمل كرده است. كجاى اين كار، بدعت يا خلاف سنّت رسول الله (ص) است؟
تازه، آنها كه با برائت مخالفت مىكنند يا در آن شركت نمىكنند، سنّت ابراهيم (ع) و سنّت پيامبر اسلام (ص) را ترك كردهاند ...
به مقصد رسيده بوديم، ناچار كرايه را دادم و پياده شدم. ولى راننده همچنان در فكر حرفهايى بود كه از قرآن و سنّت برايش گفته بودم.
1) واحدى، اسباب النزول، ج 1، ص 453.