ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : دشمني ابنتيميه با اهلبيت عليهمالسلام / علياصغر رضواني؛ تدوين مركز تحقيقات حج.
مشخصات نشر : تهران: نشرمشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۱۷۲ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : ۲۰۰۰۰ ريال978-964-540-315-5 :
وضعيت فهرست نويسي : فاپا (چاپ دوم)
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه: ص. [۱۷۱] - ۱۷۲؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : ابنتيميه، احمدبن عبدالحليم، ۶۶۱ - ۷۲۸ق.
موضوع : وهابيه -- عقايد
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت. مركز تحقيقات حج
رده بندي كنگره : BP۲۰۱/۶۵ /الف۱۷ر۶۴ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۵۱۸۹۶
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند. در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستۀ تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از
منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
يكى از كسانى كه در طول چندين قرن، مورد توجّه خاص وهابيان قرار گرفته وبراى او ارزش فراوانى از نظر علمى قائلند؛ تقى الدين احمد بن عبدالحليم معروف به «ابن تيميه» است. او كسى است كه افكار وهابيان از او سرچشمه مىگيرد.
وهابيان براى او كنگرههاى علمى گرفته وكتابهايى در مدح ومنزلت وشخصيت علمىاش تأليف نمودهاند. ودر حقيقت او را مؤسّس مذهب خود مىدانند؛ اگر چه آنان در ظاهر اين مطالب را اظهار نكرده وخود را سلفى مىنامند.
ما در اين كتاب تنها ديدگاه او را درباره اهل بيت (عليهم السلام) بررسى مىكنيم.
او ابتدا نزد پدرش مشغول بهتحصيل شد. وسپس اساتيدى را براى خود انتخاب نموده واز آنان بهرهمند شد. برخى از اساتيد او عبارتند از:
١. احمد بن عبدالدائم مقدسى.
٢. ابو زكريّا سيف الدين يحيى بن عبدالرحمان حنبلى.
٣. ابن ابى اليسر تنوخى.
۴. عبدالله بن محمّد بن عطاء حنفى.
۵. ابو زكريّا كمال الدين يحيى بن ابى منصور بن ابى الفتح حرّانى.
۶. عبدالرحمان بن أبى عمر، ابن قدامه مقدسى حنبلى.
نزد جماعتى از زنان هم درس فرا گرفت كه عبارتند از:
١. امّ العرب، فاطمه، دختر ابى القاسم بن قاسم بن على معروف به ابن عساكر.
٢. امّ الخير، ستّ العرب، دختر يحيى بن قايماز.
٣. زينب، دختر أحمد مقدسيّه.
۴. زينب دختر مكّى حرانيه.
آخرين استاد او شرف الدين احمد بن نعمه مقدسى بود كه اجازه فتوا را به ابن تيميه داد.(1)
صاحبان كتب تراجم در باره نسب او چنين گفتهاند: وى احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام بن عبدالله بن خضر، تقى الدين، ابوالعباس، ابن تيميه، الحرانى، الحنبلى، است.
در شهر حرّان در سال ۶۶١ه. ق متولد شد ودر سال ٧٢٨ه. ق در دمشق وفات يافت. در خانهاى پرورش يافت كه اعضاى آن بيش از يك قرن پرچمدار مذهب حنبلى بودهاند.(2)
او بعد از شش سال با ساير خانوادهاش از شهر خود -به جهت هجوم تاتار- هجرت كرده وارد دمشق شد. در آنجا براى پدرش موقعيت تدريس در مسجد جامع دمشق فراهم گشت وبه تربيت دانشپژوهان پرداخت.
پدرش او را براى رسيدن به اجتهاد ونشستن بر كرسى درس آماده كرد. او نيز بعد از وفات پدرش بر كرسى تدريس در مسجد جامع دمشق
نشست ودرسش را در زمينههاى مختلف؛ از قبيل: تفسير، فقه وعقايد گسترش داد. لكن به خاطر كج سليقگى وانحرافى كه داشت درصدد مخالفت با عقايد رايج مسلمين برآمد وبا تمام مذاهب رايج در آن زمان به مخالفت برخاست. فتوا ونظرات اعتقادى وفقهىاش براى او مشكلساز شد. در جواب نامهها وسخنان خود اعتقاداتش را كه با عقايد عموم مسلمين سازگارى نداشت -از قبيل تجسيم، حرمت زيارت قبور اوليا، حرمت استغاثه به ارواح اولياى خدا، حرمت شفاعت، حرمت توسل و. . . - ابراز مىكرد.
وقتى افكار وعقايد او به علماى عصرش رسيد با او به مخالفت برخاسته واز نشر آن ممانعت كردند.
ابن كثير - يكى از شاگردان ابن تيميه - مىگويد:
در روز هفتم شعبان مجلسى در قصر حاكم دمشق برگزار شد. در آنجا همه متّفق شدند كه اگر ابن تيميه دست از افكار باطلش برندارد او را زندانى كنند، لذا با حضور قضات او را به قلعهاى در مصر فرستادند. شمسالدين عدنان با او به مباحثه پرداخت. در آن جلسه عقايد خود را ابراز نمود. به حكم قاضى او را چند روز در برجى زندان نموده وسپس او را به زندان معروفى به نام «جبّ» منتقل ساختند. . .(1)
همچنين مىگويد:
در شب عيد فطر همان سال، امير سيف الدين سالار نائب مصر، قضات سه مذهب را با جماعتى از فقها دعوت نمود، به پيشنهاد آنان
1) البداية والنهاية، ج ١۴، ص ۵٢.
قرار شد كه ابنتيميه از زندان آزاد گردد؛ البته به شرطى كه از عقايد خود برگردد. كسى را نزد او فرستادند وبا او در اين زمينه صحبت نمودند ولى او حاضر به پذيرش شروط نگشت. سال بعد نيز ابن تيميه همچنان در «قلعه الجبل» مصر زندانى بود، تا آنكه او را در روز جمعه ٢٣ ربيعالاوّل از زندان آزاد كرده ومخيّر به اقامت در مصر يا رفتن به موطن خود، شام نمودند. او اقامت در مصر را برگزيد، ولى دست از افكار خود برنداشت.
در سال ٧٠٧ه. ق باز هم به جهت نشر افكارش از او شكايت شد. در مجلسى ابن عطا بر ضدّ او اقامه دعوا كرد، قاضى بدر الدين بن جماعه متوجه شد كه ابن تيميه نسبت به ساحت پيامبر (ص) گستاخى مىكند، لذا نامهاى به قاضى شهر نوشت تا مطابق دستور شرع با او رفتار شود. با حكم قاضى دوباره به زندان رفت، ولى بعد از يك سال آزاد شد. در قاهره باقى ماند تا آنكه سال ٧٠٩ه. ق او را به اسكندريه تبعيد كردند. درآنجا هشت ماه توقف كرد وبعد از تغيير اوضاع، روز عيد فطر سال ٧٠٩ه. ق به قاهره بازگشت وتا سال ٧١٢ه. ق در آنجا اقامت داشت تا آنكه به شام بازگشت.(1)
ابن تيميه در سال ٧١٨ ه. ق در شام، كرسى تدريس وافتاء را بر عهده گرفت ودر آن جا نيز فتاوا وعقايد نادر خود را مطرح نمود. اين خبر به گوش علما وقضات ودستگاه حاكم رسيد، او را خواستند ودر قلعهاى به مدت پنج ماه حبسش نمودند. سرانجام روز دوشنبه، عاشوراى سال ٧٢١ه. ق از قلعه آزاد شد. پس از آزاد شدن تا سال ٧٢۶ه. ق بر
1) البداية والنهاية، ج ١۴، ص ۵٢.
كرسى تدريس قرار داشت. باز هم به خاطر اصرار بر افكار خود ونشر آن، در همان قلعه سابق محبوس وتحت نظر قرار گرفت. در آن مدّت مشغول تصنيف شد، ولى بعد از مدتى از نوشتن ومطالعه ممنوع گشت، وهر نوع كتاب، قلم ودواتى كه نزد او بود، از او گرفته شد.(1)
يافعى مىگويد: «ابن تيميه در همان قلعه از دار دنيا رفت؛ در حالى كه پنج ماه قبل از وفاتش از دوات وكاغذ محروم شده بود» (2)
پيشرفت اسلام در اروپا وشكست اندلس براى غرب صليبى بسيار تلخ وناگوار بود، ولذا آنان را به فكر وانديشه انتقام واداشت ودر سالهاى پايانى قرن پنجم، پاپ رم، با فرمان حمله به فلسطين (قبله اول اسلام) ، صدها هزار مسيحى برافروخته از كينه ديرينه صليب بر ضد توحيد از اروپا به راه افتادند تا قدس را قتلگاه مسلمانان سازند وبه دنبال آن در جنگهاى مشهور صليبى كه حدود ٢٠٠ سال (۴٨٩ - ۶٩٠) به طول انجاميد، ميليونها كشته وزخمى بر جاى گذاشت. درهمان زمانى كه مصر وشام سخت با صليبيان درگير بودند، امت اسلامى با طوفانى مهيبتر؛ يعنى حمله مغولان به رهبرى چنگيز مواجه گرديد كه آثار ارزشمند اسلامى را نابود ويا غارت كردند.
وپنجاه سال بعد از آن (۶۵۶ه. ق) توسط هلاكو نواده چنگيز، بغداد به خاك وخون كشيده شد وطومار خلافت عباسى در هم پيچيد.
وسپس بر حلب وموصل (۶۵٧-۶۶٠ه. ق) همان بلا را آورد كه بر بغداد وارد كرده بود.
ابن اثير مورخ مشهور اهل سنّت مىنويسد: «مصايب وارده بر مسلمانان از سوى مغول آنچنان سهمگين بود كه مرا ياراى نوشتن آنها نيست واى كاش مادر مرا نمىزاد» .
گفتنى است كه در طول سلطه مغول، فرستادگان سلاطين همواره مىكوشيدند با جلب نظر مغولان وهمدستى با آنان، امت اسلامى را از هر سو تار ومار كنند.
افزون بر اينكه مادر وهمسر هلاكو وسردار بزرگش در شامات (كيتو بوقا) مسيحى بودند.
و همچنين اباقاخان (۶۶٣ - ۶٨٠ه. ق) فرزند هلاكو با دختر امپراتور روم شرقى ازدواج كرد وبا پاپ وسلاطين فرانسه وانگليس بر ضد مسلمين متحد شدند وبه مصر وشام لشكر كشيدند.
و از همه بدتر (ارغون) نوه هلاكو (۶٨٣ - ۶٩٠ه. ق) به وسوسه وزير يهودىاش سعدالدوله ابهرى در انديشه تسخير مكه وتبديل به بتخانه افتاد ومقدمات اين دسيسه را نيز فراهم ساخت، كه خوشبختانه با بيمارى ارغون وقتل سعدالدوله آن فتنه بزرگ عملى نشد.
در چنين زمان حساسى كه كشورهاى اسلامى در تب وتاب اين درگيرىهاى ويرانگر مىسوخت ومسلمانان مورد حمله ناجوانمردانه شرق وغرب قرار گرفته بودند، ابن تيميه مؤسس انديشههاى وهابيت دست به نشر افكار خود زد وشكافى تازه در امت اسلامى ايجاد كرد.
و با آنكه اسلام دينى است كه مردم را به دو اصل اساسى دعوت
مىكند: يكى كلمه توحيد وديگرى توحيد كلمه ووحدت بين مسلمين و پيامبر اكرم (ص) در طول ٢٣ سال بعثت مردم را به كلمه توحيد وگفتن «لا إِلهَ إِلاَّ الله» والتزام به تبعاتش دعوت كرد. نيز همه را براى پيشبرد اهداف اسلام به توحيد كلمه واتحاد فراخواند؛ زيرا در سايه اتحاد است كه مسلمين مىتوانند بر مشكلات فائق آمده، راه نفوذ دشمنان را ببندند. خداوند متعال مىفرمايد: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ؛ «همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد ومتفرّق وپراكنده نگرديد» . (آلعمران:103)
در جاى ديگر مىفرمايد: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة ؛ «همانا مؤمنين برادر يكديگرند» . (حجرات: ١٠)
لذا پيامبر اسلام (ص) بين اوس وخزرج، مهاجرين وانصار عقد اخوت بست. در عين حال مشاهده مىكنيم كه ابنتيميه به اين سفارشها توجهى نكرده وبا ابداع افكارى بر خلاف عموم مسلمين -از صدر اسلام تا زمان خود- وتكفير آنان، سبب ايجاد اختلاف بين مسلمانان شد؛ خصوصاً با در نظر گرفتن وضع سياسى آن عصر؛ زيرا سرزمينهاى اسلامى از هر طرف مورد هجوم وغارت دشمنان سرسخت اسلام ومسلمانان قرار گرفته بود. در آن زمان كه مسلمين احتياج مبرمى به اتحاد ويك پارچگى داشتند، ابن تيميه با عناد تمام، شروع به نشر افكار خرافى وانحرافى خود نمود وهر كسى كه با افكار او مخالفت مىكرد او را به كفر وشرك وزندقه متّهم مىساخت. بنابراين همراه با مريدانى كه پيدا كرده بود، سبب ايجاد اختلاف بين مسلمين گشت.
اينك به برخى از فتاوا و آراء و عقايد او كه بر خلاف نظر همه مذاهب اسلام صادر شد و عامل اختلاف بين مسلمانان است، اشاره مىكنيم:
ابن تيميه مىگويد:
نماز خواندن در كنار قبور مشروع نيست. همچنين قصد مشاهد كردن به جهت عبادت در كنار آنها؛ از قبيل نماز، اعتكاف، استغاثه، ابتهال وقرائت قرآن، مشروع نيست، بلكه باطل است.(1)
وى شديداً با زيارت قبر پيامبر (ص) وديگر اولياى الهى مقابله كرده، مىگويد: «تمام احاديث زيارت قبر پيامبر (ص) ضعيف؛ بلكه دروغ است» .(2)
ابن تيميه درباره برپايى مراسم جشن در اعياد وولادتهاى بزرگان دين مىگويد:
اعياد، شريعتى از شرايع است كه در آن بايد از دستورها متابعت نمود، نه آنكه بدعتگذارى كرد. اين عمل همانند اعمال نصارى است كه حوادث مربوط به حضرت عيسى (ع) را عيد مىگيرند.(3)
ابن تيميه مىگويد:
اگر كسى به شخصى كه از دنيا رفته، بگويد: مرا درياب، مرا كمك كن، از من شفاعت كن، مرا بر دشمنم پيروز گردان وامثال اين درخواستها كه تنها خدا بر آن قدرت دارد، از اقسام شرك است.(4)
ودر جاى ديگر مىگويد: «اگر كسى چنين گويد، بايد توبه كند وگرنه كشتنش واجب است» (5)
ابن تيميه در اين مورد مىگويد: «قسم خوردن به غير خداوند مشروع نيست، بلكه از آن نهى شده است» . (1)
ابن تيميه در يكى از فتواهاى خود مىگويد:
آنچه در قرآن وسنّت ثابت شده واجماع واتفاقِ پيشينيان بر آن است، حق مىباشد. حال اگر از اين امر، لازم آيد كه خداوند متّصف به جسميت شود اشكالى ندارد؛ زيرا لازمه حق نيز حق است.(2)
ابن بطوطه مىگويد:
در دمشق شخصى بود از بزرگان فقهاى حنبلى به نام تقىالدين ابن تيميه، در هر علمى سخن مىگفت، ليكن مشكلى در عقل خود داشت. زمانى كه در دمشق بودم، روز جمعهاى بر او وارد شدم؛ در
حالى كه بر منبر جامع دمشق مردم را موعظه مىكرد. از جمله مطالبى كه گفت اين بود كه: خداوند به آسمان دنيا مىآيد همانگونه كه من از منبر پايين مىآيم. اين را گفت واز منبر پايين آمد.(1)
او درباره كسى كه همسايه مسجد است ولى به مناسبت وضع شغلى و كسب خويش نمىتواند به مسجد و نماز جماعت برود مىگويد: «چنين كسى را بايد توبه دهند و اگر توبه نكرد قتلش واجب است» .(2)
شوكانى كه از طرفداران ابن تيميه و موافقان دعوت وهابيت است مىگويد:
از جمله امورى كه از صاحب نجد به ما رسيده اين است كه هركس به نماز جماعت حاضر نشود خونش حلال است، كه اين سخن بر خلاف قانون شرع مىباشد.(3)
ابن تيميه معتقد بود كه اگر كسى صرفاً به قصد زيارت قبر پيامبر (ص) مسافرت كند و هدف او رفتن به مسجدالنبى (ص) نباشد چنين كسى از شريعت مسلمين خارج شده است.(1)
ابن تيميه درباره مرد بالغى كه از اداى يكى از نمازهاى پنجگانه خوددارى مىكند يا يكى از واجبات مسلّم نماز را ترك مىكند حكم كرده كه چنين كسى را بايد توبه داد و اگر توبه نكرد بايد او را كشت.(2)
ابن تيميه در پاسخ به اين سخن علامه حلّي١ كه انبيا از اول تا آخر عمر از ارتكاب سهو و گناه چه صغيره و چه كبيره معصوماند، و در غير اين صورت اعتمادى به آنچه مىگويند حاصل نمىشود مىگويد: «معصومبودن انبيا از خطا و گناه، قبل از مبعوث شدن به پيامبرى لازم نيست»(3)
ابن تيميه همچنين حكم كفر كسى را كه نماز ظهر را تا مغرب و نماز مغرب را تا نيمه شب به تأخير اندازد نقل كرده و مىگويد: «اگر كسى چنين فردى را كافر نداند بايد گردنش را زد»(4)
ابن تيميه مىگويد: «هركس معتقد باشد كه وجود پيامبر (ص) بعد از وفات مانند وجود او در زمان حيات است غلط عظيمى مرتكب شده است»(5)
با مراجعه به كتابهاى ابن تيميه وبحث وتحليلهاى او پى مىبريم كه در كلام وى تناقضات فراوانى وجود دارد. اينك به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم:
١. در عين حال كه به صحيح بخارى در موارد زياد استدلال واحتجاج مىكند، ولى هنگامى كه به روايتى در اين كتاب بر مىخورد كه با افكار او سازگارى ندارد آن را ابطال كرده وكتاب را نيز مورد تنقيص قرار مىدهد، ودرباره آن مىگويد: «در بخارى اغلاطى وجود دارد» .(1)
٢. او در حالى كه زياد به روايات «سنن» استدلال واحتجاج مىكند، ولى هنگامى كه شيعه دوازده امامى بر حقانيّت تعليمات مذهبى خود به يكى از روايات كتب «سنن» استدلال مىكند، مىگويد:
1) منهاج السنة، ج ۵، صص ١٠١ و١٠٢؛ ج ٧، ص ٢١۵.
اين حديث در صحيحين نيامده است، بلكه در آن، برخى از اهل حديث همچون ابن حزم وديگران طعن زدهاند. ولى اهل سنّت همچون ابىداوود وترمذى وابن ماجه آن را روايت كرده وصاحبان مسانيد همچون امام احمد وديگران آن را نقل كردهاند. پس مطابق اصول شما از كجا اين روايات ثابت شده تا به آن احتجاج كنيد؟ وبر تقدير ثبوت، اين حديث از اخبار آحاد است.(1)
٣. او در باب فضايل عمر به كتاب ترمذى استناد مىكند، ولى هنگامى كه به روايات فضايل اميرالمؤمنين (ع) مىرسد، مىگويد: «ترمذى احاديثى را در فضايل على ذكر كرده كه بسيارى از آنها ضعيف است» (2)
او همچنين در جاى ديگرى مىگويد: «ترمذى احاديث متعدّدى را در باب فضايل على (ع) ذكر كرده كه در ميان آنها احاديث ضعيف، بلكه جعلى وجود دارد»(3)
او درباره حديث نبوى
« انا مدينة العلم وعلى بابها» مىگويد: «گرچه ترمذى آن را نقل كرده ولى از روايات جعلى به حساب مىآيد»(4)
۴. او به احاديث احمد بن حنبل در كتاب «المسند» زياد احتجاج مىكند، ولى هنگامى كه مشاهده مىكند شيعه اماميه به برخى از احاديث آن احتجاج كرده مىگويد: «گاهى امام احمد واسحاق وديگران احاديثى را نقل مىكنند كه نزد خودشان ضعيف است» (5)
ودر جايى ديگر مىگويد: «هر چه را كه احمد در مسند وغير مسند نقل كرده نزدش حجّت نيست»(1)
ونيز مىگويد: «مجرّد روايات احمد موجب نمىشود كه حديث صحيح بوده وعمل به آن واجب باشد» (2)
در نتيجه بايد گفت: آنچه موافق با هواى نفس ابن تيميه است حجت بوده وآنچه كه مخالف با هواى نفس اوست، ضعيف يا جعلى است.
۵. او به روايات حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» زياد استدلال مىكند، ولى همين كه شيعه دوازده امامى به يك حديث اين كتاب كه درباره آن، حاكم تصريح به صحت بنابر شرط شيخين كرده وذهبى نيز در «تلخيص المستدرك» با او موافقت نموده، واستدلال مىكند، مىگويد: «سند آن ضعيف است»(3)
۶. او در مواردى كه رأى ونظرش موافق با شهرستانى است به كلامش زياد اعتماد مىكند، ولى هر جا كه مطلبى از او مشاهده مىكند كه با رأى او موافق نيست، يا مايه تقويت شيعه اماميه است بر او هجوم برده و مىگويد: «شهرستانى خبرويّت ندارد» (4)
٧. او تفسير طبرى وابن ابى حاتم وبغوى را به جهت نقل رواياتى كه موافق با آراء ونظريات او است تمجيد كرده ولى در مواردى كه شيعه دوازده امامى به روايات آنان استدلال مىكند، مىگويد: «مجرد نقل
يكى از اين افراد دليل بر صحّت روايت نمىشود. . . بلكه اين كتب، جمع كننده قوى و ضعيف، وجعلى ودروغى است» .(1)
از ابن تيميه سؤال مىكنند كه صلوات بر پيامبر (ص) آهسته فرستاده شود بهتر است يا با صداى بلند و آشكار؟ و اينكه حديثى از ابن عباس نقل شده كه به موجب آن بايد آشكارا و با صداى بلند صلوات فرستاد، آيا اين حديث صحيح است يا خير؟ او در جواب مىگويد:
حديث مزبور به اتفاق اهل علم دروغ و ساختگى است و هر حديث كه در اين باره باشد دروغ است؛ زيرا صلوات به منزله دعا و ذكر است و دعا و ذكر بايد آهسته و مخفى باشد.(2)
وهابيان و سلفيان برآنند تا موقعيت او را در نفوس واذهان بزرگ جلوه دهند از اين رو مىگويند او در مباحث فقهى بر ديگران برترى داشته ودر اطلاع از اختلاف مذاهب وحديث وتفسير قرآن وكلام اسلامى متخصّص بوده است، آنان بدين جهت او را «شيخ الاسلام» ناميدهاند، تا به ديگران چنين وانمود كنند كه براى او مثل ونظيرى در تاريخ اسلام ديده نشده است. ولى هنگامى كه به نوشتهها وكتابهاى او در مجال تفسير، حديث واقوال متكلمين مراجعه مىنماييم، پى مىبريم كه نه تنها متخصّص واهل خبره در اين زمينه نبوده است بلكه يا جاهل به مسائل بوده ويا اهل عناد ومكابره بوده است. اينك به ذكر نمونههايى از اين موارد مىپردازيم:
اظهار نظرهاى ابن تيميه در نقل و نقد احاديث خود بيانگر آن است كه وى در اين زمينه تخصص لازم را نداشته است.
الف) وى حديثى را از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
« يقول الله تعالى من عادى لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة» وآن را به ابوهريره نسبت داده است. وگفته كه اين حديث در صحيح بخارى آمده است (3)درحالىكه
اين حديث با اين لفظ را بخارى از ابوهريره نقل نكرده بلكه طبرانى از ابى امامه نقل كرده است.
ب) ابن تيميه از ترمذى نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
« لولم ابعث لبعث عمر» ،(1)وآن را تقويت كرده وبه آن اخذ كرده است؛ درحالىكه اين حديث از ترمذى نقل نشده، بلكه ابن عدى آن را نقل كرده وسندش را به جهت وجود زكريا بن يحيى در طريق آن تضعيف كرده است.
ونيز ابن جوزى آن را در «الموضوعات» كه مختص به روايات جعلى است آورده است.
ج) او در كتاب «الزيارة» مىگويد: «عبدالله بن حسن بن حسين بن على بن ابىطالب شخصى را ديد كه رفت وآمد به طرف قبر پيامبر (ص) مىكند. . .» (2)، درحالىكه علماى رجال شخصى را به اين اسم نمىشناسند، وصحيح در آن حسن بن حسن بن حسين بن على بن ابىطالب (عليهم السلام) است، كه موصوف به حسن مثنّى است.
د) البانى بعد از تصحيح صدر وذيل حديث غدير مىگويد:
اين مطلب را كه دانستى حال بايد بگويم كه انگيزه من بر تفصيل دادن كلام درباره اين حديث وبيان صحت آن اين بود كه مشاهده كردم شيخ الاسلام ابن تيميه جزء اول اين حديث را تضعيف كرده وجزء دوم را گمان كرده كه باطل است، وبه نظر من، اين از مبالغه وتسريع او در تضعيف احاديث است قبل از آنكه طرق آن را جمع كرده ودر آن دقت كند. . .(3)
در مورد قرآن كريم وتفسير آن، اعتقادات وعملكردهايى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) وى آيات صفات را تفسير جسمانى كرده ونسبت به آياتى كه ذات خداوند را از جسمانيّت منزّه ساخته بىاعتنايى كرده است كه اين روش وطريقه اهل حديث ومشبّهه وحشويّه است.
او در يكى از فتاواى خود مىگويد:
آنچه در قرآن و سنت ثابت شده و اجماع و اتفاق پيشينيان بر آن است حق مىباشد، حال اگر از اين امر لازم آيد كه خداوند متصف به جمسيت شود اشكالى ندارد؛ زيرا لازمۀ حق نيز حق است.(1)
ب) او معتقد است كه آيات متشابه در قرآن وجود ندارد ومدّعى است كه تمام آيات قرآن از محكمات است وتشابه، امرى است نسبى است(2)، با وجود آنكه قرآن تصريح به وجود آيات متشابه در خود دارد، آنجا كه مىفرمايد:
هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ. . . (آل عمران: ٧)
او كسى است كه اين كتاب ]آسمانى [ را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات "محكم" ]صريح وروشن [ است كه اساس اين كتاب مىباشد وقسمتى از آن، "متشابه" است. . .
ج) تفسير بخشى از آيات قرآن كريم به احاديث ضعيف السند، بلكه
با اسرائيليات از احاديث، همانند تفسير آيات ١٨٩ تا ١٩٠ از سوره اعراف با قصه اسرائيلى وقبيح كه لايق شأن حضرت آدم وحواء٨ نيست از جمله خصوصيات اوست.(1)
د) او تفاسيرى كه دربردارنده احاديث ضعيف السند واسرائيليات بوده، ترجيح داده وبر آن اعتماد مىكند، ودر مقابل تفاسير ارزشمندى را كه آراى مخالف اعتقاد او در تجسيم وتشبيه را نقل كردهاند، يا اينكه آراء ومعتقدات شيعه دوازده امامى را ذكر كردهاند را رها مىكند، كه از قسم اول مىتوان به تفسير طبرى به نام «جامع البيان» اشاره كرد واز قسم دوم مىتوان تفسير كشّاف را نام برد(2)
ابنتيميه از جمله كسانى است كه در اطلاق عنوان شرك بر مخالفين خود در عقيده ورأى، دست توانايى داشته واهل تسامح وتساهل نبوده وبسيار بىپروا بوده است.
الف) ابن تيميه مىگويد: «بناى بر اهل قبور از اعمال مشركين است» .(3)
ب) او مىگويد: «اگر كسى بگويد از پيامبر (ص) به جهت نزديكى به خدا مىخواهم تا شفيع من در اين امور باشد، اين از كارهاى مشركان است» .(4)
ج) وى مىگويد:
اگر كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد: مرا درياب، مرا كمك كن، از من شفاعت نما، مرا بر دشمنم پيروز گردان، وامثال اين درخواستها كه تنها خدا بر آن قادر است، اينها از اقسام شرك است(1)
ودر جايى ديگر مىگويد: «اگر كسى چنين گويد بايد توبه كند وگرنه كشتنش واجب است» (2)
او هرگونه نوآورى در دين واستفاده كردن از اسلوبهاى جديد در دين را بدعت دانسته وآن را به ضلالت نسبت مىدهد:
الف) او مىگويد: «مشاهدى كه بر روى قبر صالحين وانبيا از اهل بيت وعامه بنا شده، همه از بدعتهاى حرامى است كه در دين اسلام وارد شده است»(3)
ب) ابن تيميه در مورد برپايى مراسم جشن در اعياد وولادت بزرگان دين مىگويد:
اعياد، شريعتى از شرايع است كه در آن بايد از دستورات متابعت نمود، نه آنكه بدعتگذارى كرد. واين عمل همانند اعمال نصارا است كه حوادث عيسى را عيد مىگيرند.(4)
كسى كه به كتابهاى ابن تيميه مراجعه كند پى به ادّعاى اجماعاتى مىبرد كه هرگز وجود خارجى نداشته است؛ از باب نمونه:
او مىگويد:
. . . من تفاسيرى را كه از صحابه نقل شده واحاديثى كه از آنان روايت گشته وبيش از صد تفسير بزرگ وكوچك را ملاحظه كردم، تا اين ساعت نيافتم كه يكى از صحابه حتى يك آيه از آيات صفات يا احاديث صفات را بر خلاف مقتضى ومفهوم معروف آن تأويل نمايد.(1)
اين در حالى است كه كتب تفسير مملوّ از نقل تأويلات صحابه است. وكسى كه مىخواهد از آنها مطّلع گردد بايد به كتاب «الأسماء والصفات» بيهقى مراجعه كند كه تمام تأويلات را ذكر كرده است.
دكتر بوطى مىگويد: «صحيح نيست كه بگوييم در بين سلف كسى در تفسير آيات صفات يا برخى از آنها، قائل به تأويل نبوده است» .(2)آنگاه او اسامى برخى از سلف كه صفات را تأويل كردهاند را، ذكر مىكند.
مجسّمه ومشبّهه چنين وانمود كردهاند كه مذهب سلف، عدم تأويل وحمل نصوص بر ظواهر است واين اشاعره بودهاند كه صفات را تأويل كرده وبه تعطيلى كشاندهاند، واين شايعهاى بيش نيست؛ زيرا سلف از صحابه وتابعين معتقد به تأويل صفات بودهاند، وكسى كه تفسير طبرى
را مطالعه كند پى به اين مطلب خواهد برد؛ از باب نمونه: طبرى با سندهاى خود از ابن عباس در تفسير آيه: يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ (قلم:۴٢) نقل كرده كه «ساق» در اين آيه به معناى شدّت است؛ زيرا عرب مىگويد: «كشف الحرب عن ساقها» ؛ يعنى جنگ شدّت گرفت.(1)ونيز آيه: وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ (ذاريات:۴٧) را به معناى «بنيناها بقوّة» گرفته است؛ يعنى دست را كنايه از قوّت گرفته است.(2)
ابن تيميه رواياتى را كه مخالف عقايد وآراى اوست بدون آنكه سندش را بررسى كند، نسبت جعل يا وضع به آنها مىدهد. اينك به يك مورد از آنها اشاره مىكنيم:
او مىگويد:
همچنين است حديث:
«هو ولي كلّ مؤمن بعدي» او -حضرت على (ع) - سرپرست هر مؤمنى بعد از من است. اين حديث، دروغ بر رسول خدا (ص) است؛ بلكه او در حيات ومماتش ولى هر مؤمنى است، وهر مؤمنى نيز ولى او در زمان حيات وممات است. (3)
اين در حالى است كه بسيارى از علماى عامه؛ همچون ترمذى، نسائى، ابن حبّان، حاكم نيشابورى، طيالسى، احمد بن حنبل وديگران از طريق جعفر بن سليمان اين حديث را نقل كردهاند. . . . (4)
البانى بعد از نقل حديث «ولايت» مىگويد:
سند آن حسن است ورجال آن رجال ثقات، بلكه رجال شيخين مىباشند غير از اجلح كه همان ابن عبدالله كندى است كه در مورد او اختلاف شده است ابن حجر در «تقريب» مىگويد او شيعى و راستگو است.
آنگاه مىگويد:
اگر كسى بگويد: راوى اين شاهد شيعى است، وهمچنين در سند اصل حديث شيعى ديگرى وجود دارد كه جعفر بن سليمان است، آيا اين مسأله طعنى در حديث به حساب نمىآيد؟
او در جواب مىگويد:
هرگز؛ زيرا اعتبار در روايت به صدق وحفظ است، واما مذهباش بين او وبين پروردگارش مىباشد وخداوند حسابرس او است. لذا مشاهده مىكنيم كه صاحب صحيح بخارى ومسلم وديگران از بسيارى از مخالفين كه مورد وثوق بودهاند روايت نقل كردهاند؛ همچون خوارج وشيعه وديگران. . .
آنگاه مىگويد:
با اين حال، من نمىدانم چرا ابن تيميه اين حديث را تضعيف كرده است، واز نظر من وجهى براى آن نمىبينم جز سرعت ومبالغه داشتن در ردّ بر شيعه. . .(1)
ابن تيميه هنگامى كه با حقايق تاريخى كه مخالف با عقيده ومذهب
1) ر. ك: سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج ۵، صص ٢۶١ - ٢۶۴.
او است برخورد مىكند آن را به طور كلّى منكر مىشود بدون آنكه توجّهى به مسلّم بودن آن داشته باشد؛ از باب نمونه: او از آنجا كه مخالف دعا كردن رو به قبر رسول خدا (ص) است، لذا درصدد برآمده تا قصهاى را كه به مالك بن انس نسبت داده شده انكار نمايد. وآن قصه از اين قرار است:
خليفه عباسى ابوجعفر منصور از مالك سؤال كرد: آيا مىتواند رو به قبر شريف كرده ودعا نمايد؟ مالك در جواب گفت:
لِمَ تصرف وجهك عنه وهو وسيلتك ووسيلة أبيك آدم عليه الصلاة والسلام إلى الله تعالى يوم القيامة، بل استقبله واستشفع به فيشفعه الله.(1)
چرا «روى خود را از پيامبر (ص) بر مىگردانى؛ در حالى كه او وسيله تو ووسيله پدرت آدم عليه الصلاۀ والسلام نزد خداوند متعال در روز قيامت است، بلكه رو به سوى او كن واو را شفيع خود قرار ده تا خداوند شفاعت او را بپذيرد.
ابن تيميه درباره اين قصه مىگويد: «اين قصهاى است منكَر كه احدى آن را نقل نكرده وبه امام مالك دروغى نسبت داده شده است» .
با اينكه قاضى عياض آن را با سند صحيح نقل كرده وگفته كه آن را از تعدادى از ثقات مشايخش اخذ كرده است. وانگهى اينكه مىگويد: كسى قائل به آن نشده، دروغى بيش نيست؛ زيرا مذهب مالك واحمد بن حنبل وشافعى استحباب استقبال قبر پيامبر (ص) هنگام سلام دادن ودعا كردن است.(2)
ابن تيميه به تبع مشايخ حنبلى خود، نسبت دروغ به مخالفان خود را تجويز كرده وبه آن نيز عمل كرده است. اينك به نمونههايى از اين تهمتها اشاره مىكنيم.
ابن تيميه مىگويد:
رافضه كسانى هستند كه نماز جمعه وجماعت به جاى نمىآورند نه پشت سر اصحابشان ونه غير از اصحابشان، وتنها پشت سر معصوم نماز مىگذارند وحال آنكه شخص معصوم نزد آنها نيست.(1)
ونيز مىگويد:
رافضه اعتنايى به حفظ قرآن وشناخت معانى وتفسير آن وطلب ادلهاى كه دلالت بر معناى آن داشته باشد ندارند، ونيز اعتنايى به حديث رسول خدا (ص) وشناخت صحيح آن از باطل وبحث از معانى حديث ندارند. . .(2)
ونيز مىگويد:
و اما ساير حماقات شيعه اين است كه آنان كراهت دارند تا سخن به لفظ ده بگويند يا كارى انجام دهند كه به تعداد ده باشد، حتّى ساختمانهاى خود را ده طبقه نمىسازند، ونيز با ده تنه درخت بنا نمىكنند وامثال اين موارد؛ زيرا آنان با خوبان صحابه كه همان ده نفرى هستند كه پيامبر بشارت بهشت به آنها داده دشمناند. . . (3)
به نظر مىرسد كه اين تهمتها احتياج به پاسخ ندارد؛ زيرا هر كس كه با شيعيان معاشرت داشته باشد پى به سخيف وبىاساس بودن اين حرفها مىبرد.
يكى از شاگردان مهمّ ابن تيميه كه به عنوان مروّج افكار او مطرح است، ابوعبدالله محمّد بن ابوبكر بن ايّوب بن سعد بن حريز، زرعى، دمشقى، حنبلى، معروف به ابنقيّم جوزيه مىباشد.
جوزيه مدرسهاى بود كه محيىالدين بن حافظ ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن محمّد بكرى حنبلى آن را در بازار قمح دمشق ساخته بود. واز آنجا كه پدرش قيّم سرپرست اين مدرسه بود، لذا او را ابن قيّم جوزيه ناميدند.
او در سال ۶٩١ه. ق متولد شد ودر سال ٧١٢ه. ق با ابن تيميه ارتباط پيدا كرد وملازم مجلس درس او شد وفقه را نزد او آموخت واز او اخذ علم كرد ولى در تمام مسائل مقلّد كوركورانه او بود. لذا مذهب ابن تيميه را يارى كرده وافكارش را در كتابهايش تأييد نمود، اضافه بر آن سعى كرد تا افكار وعقايد استادش را در قالب برهان واستدلال درآورد.
لذا در عصر شيخ واستادش، ابن تيميه از عقايد باطلش توبه داده شد، ونيز با او به زندان رفت ولى بعد از مرگ استادش رها شد. او به جهت اعتقاداتش سه بار به زندان رفت، خصوصاً به جهت اينكه همانند استادش حركت به جهت زيارت ابراهيم خليل (ع) را تحريم ومنع نمود.
عبدالله هروى حبشى از ذهبى نقل كرده كه گفت:
. . . وقد حبس مدة؛ لانكاره شدّ الرحال لزيارة قبرالخليل -ابراهيم (ع) -.(1)
. . . او در مدتى به جهت انكار بار سفر بستن براى زيارت قبر خليل الرحمن محبوس شد.
او نيز از ابن حجر در «الدرر الكامنۀ» نقل مىكند كه گفت:
غلب عليه حبّ ابنتيمية حتى كان لايخرج عن شيء من اقواله، بل ينتصر له فيجميع ذلك، وهو الّذي هذّب كتبه ونشر علمه. واعتقل مع ابنتيمية بعد ان أهين وطيف به على جمل مضروباً بالدرّة، فلمّا مات أخرج عنه. . .(2)
محبّت ابن تيميه بر او غلبه كرد به حدّى كه از هيچ يك از اقوال او نمىگذشت ومخالفت نمىنمود، بلكه در تمام موارد او را يارى مىكرد. واو كسى بود كه كتابهاى ابن تيميه را تهذيب كرده وعلم او را منتشر مىساخت. ابن قيّم با ابن تيميه زندانى شد، بعد از آنكه مورد اهانت قرار گرفت، او را سوار بر شترى كردند ودر حالى كه تازيانه مىزدند دور گرداندند. وچون ابن تيميه مرد او را رها كردند. . .
كمتر كسى است كه كتابهاى ابن تيميهبه خصوص «منهاج السنۀ» - را مطالعه كند وبه نصب وعداوت ودشمنى او نسبت به اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) پىنبرد. ما در اين بحث براى اثبات اين مطلب به ذكر نمونههايى از اين موارد مىپردازيم:
مسلم به سندش از سعد بن ابىوقاص نقل كرده كه گفت:
. . . هنگامى كه اين آيه نازل شد: فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ رسول خدا (ص) على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) را خواست وعرض كرد: بارالها! اينان اهل من هستند» .(1)
اما ابن تيميه از جهاتى با نزول آيه مباهله در شأن اهل بيت (عليهم السلام) مخالفت كرده است وبر فرض نزول، آن را فضيلتى براى اهل بيت نمىشمارد. اينك به شبهات او پاسخ مىگوييم:
1) صحيح مسلم، ج٧، ص١٢٠.
ابن تيميه مىگويد: «هيچ كس مساوى با رسولخدا (ص) در فضايل نيست، نه على ونه غير او» . (1)
اوّلاً: ما تابع نصّ هستيم. از اين آيه وادله قطعى ديگر چنين استفاده مىشود كه امام على (ع) در تمام كمالات وقابليّتها همانند رسولخدا (ص) است جز در سالت و نبوت، ولذا اگر قرار بود بعد از ايشان پيامبرى باشد جز امام على (ع) كسى ديگر قابليت اين مقام را نداشت. ولى قرار نيست كه بعد از پيامبر (ص) پيامبرى ديگر باشد.
در روايتى صحيح السند از پيامبر (ص) آمده است كه خطاب به امام على (ع) فرمود:
من از خدا چيزى نخواستم جز آنكه مثل آن را از خداوند براى تو درخواست نمودم. واز خداوند چيزى درخواست ننمودم مگر آنكه خدا به من عطا نمود. جز آنكه به من خبر داده شد كه بعد از تو پيامبرى نخواهد بود. (2)
ثانياً: پيامبر (ص) مطابق حديث صحيح السند فرمود:
«. . . علي منّي وأنا منه، وهو وليّكم بعدي»(3)«على از من ومن از اويم واو ولى شما بعد از من است» .
او نيز مىگويد: «انفس» در لغت عرب بر مساوات دلالت ندارد بكله مقصود به آن نزديكان واقرباء انسان است. آنگاه بر مدعاى خود به آياتى استشهاد مىكند كه در آنها لفظ انفس به كار رفته ولى دلالت بر مساوات ندارد؛ از قبيل:
لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً (نور: ١٢)
چرا هنگامى كه اين ]تهمت [ را شنيديد، مردان وزنان با ايمان نسبت به خود ]و كسى كه همچون خود آنها بود [ گمان خير نبردند.(1)
اوّلاً: در برخى از آيات بين كلمه انفس واقرباء مقابله افتاده است، ولذا نمىتوان در همه جا ادّعا كرد كه انفس به معناى اقرباء است.
خداوند متعال مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً (تحريم: ۶)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود وخانواده خويش را از آتش حفظ كنيد.
ونيز مىفرمايد: الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ ؛ «كسانى كه به خويشتن وخانوادهشان زيان رساندهاند» . (زمر: ١۵)
در مورد آيه مباهله نيز اينچنين است؛ يعنى در مقابل معناى اقرباء
1) منهاج السنة، ج٧، صص١٢٢ - ١٣٠.
استعمال شده جز آنكه در اين دو آيه، انفس در نفس انسان به معناى حقيقى آن استعمال شده است ولى در آيه مباهله مجازاً در معناى تنزيلى به كار رفته است؛ يعنى امام على (ع) به منزله پيامبر (ص) در جميع فضايل است، نه اينكه نفس پيامبر باشد.
ثانياً: مستفاد از آيه مباهله آن است كه خداوند پيامبرش را خطاب كرده مىفرمايد: اى محمّد! خود را براى مباهله بياور. وپيامبر در آن موقف على (ع) را براى مباهله آورد. واينكه شخصى نفس شخص ديگر باشد سه احتمال دارد:
الف) عينيت واتحاد حقيقى حتى در جسميّت: اين معنا قطعاً باطل است؛ زيرا ما معتقد به حلول نيستيم ونيز پيامبر (ص) وامام على (ع) را به لحاظ جسمى يكى نمىدانيم.
ب) اتحاد در شؤونات وفضايل به جز آنچه كه استثناء شده است.
ج) تنها مجانست در قرابت ونزديكى.
معناى دوم وسوم از معانى مجازى براى كلمه نفس است، ولى ما بايد به دو جهت كلمه انفس را بر معناى دوم حمل كنيم نه سوم:
جهت اوّل اينكه: معناى دوم اقرب به معناى حقيقى كه همان وحدت از جميع جهات است مىباشد ومطابق آنچه در علم بلاغت گفته شده، لفظ بايد بر قريبترين معانى به معناى حقيقى حمل شود.
جهت ديگر اينكه: قرائن بسيارى وجود دارد كه مؤيد معناى دوم است نه سوم، كه از آن جمله عبارت است از:
يك - پيامبر (ص) خطاب به حضرت على (ع) فرمود:
أنت منّي بمنزلة هارون من موسي الاّ أنّه لا نبي بعدي.(1)
1) صحيح بخارى، ج٣، ص١٧۶.
تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى مىباشى جز آنكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.
دو - بخارى از پيامبر (ص) نقل كرده كه خطاب به على (ع) فرمود:
« أنت منّي وأنا منك»(1)«تو از من ومن از توام» .
سو - ابنمسعود از رسولخدا (ص) نقل كرده كه فرمود: «علىبن ابىطالب همانند روح من است كه در جسدم مىباشد»(2)
چهار - ونيز خطاب به امام على (ع) فرمود:
ما سألت الله لي شيئاً الاّ سألت لك مثله. . .(3)
از خدا براى خود چيزى نخواستم جز آنكه مثل آن را براى تو تقاضا نمودم.
ابنتيميه نيز مىگويد: «اينكه اين چهار نفر را پيامبر (ص) همراه خود آورد مقصود اجابت دعا نبوده؛ زيرا دعاى پيامبر (ص) به تنهايى كافى بود» .(4)
اوّلاً: اگر چنين بود چرا خداوند تعالى از پيامبر خود خواست تا از نصارا بخواهد كه اين افراد را نيز بياورند. واگر وجود آنها در مباهله دخيل نبود احتياجى به چنين دعوتى نبود، خصوصاً آنكه در آخر مىفرمايد: ثُمَّ نَبْتَهِلْ ؛ «سپس همگى با هم مباهله كنيم» .
ثانياً: حرف ابنتيميه اجتهاد در مقابل نصّ است؛ زيرا مطابق برخى از روايات پيامبر (ص) فرمود:
« إذا أنا دعوت فأمِّنوا»(1)«هر گاه من دعا كردم شما آمين بگوييد. . .» . واين خود دلالت بر اين دارد كه آمين آنها در اجابت دعاى پيامبر بىتأثير نبوده است.
اشكال ديگر ابن تيميه اين است كه مىگويد: «كلمه أَنْفُسَنا اختصاص به على (ع) ندارد؛ زيرا به صيغه جمع آمده است» .(2)
اوّلاً: عرب به جهاتى از جمله تعظيم لفظ جمع را بر مفرد به كار مىبرد ودر قرآن نيز چنين استعمالى را زياد مشاهده مىكنيم؛ مثل آيۀ ١٧٣ از سورۀ آل عمران و آيۀ ١١ از سورۀ مائده و آيۀ ۶١ از سورۀ توبه كه در هر سه مورد شخص واحدى اراده شده در حالى كه با صيغۀ جمع آمده است.
ثانياً: تعبير به جمع در اين آيه به جهت بيان اين مطلب است كه هر كدام از دو دسته مباهله كننده سزاوار است كه خواص از اهلبيت خود را بياورد، خواه افراد هر دسته متعدد باشند يا خير.
ابن تيميه مىگويد: «مقصود از أَنْفُسَنا شخص پيامبر (ص) است؛ يعنى هنگام مباهله بايد خود وفرزندان وزنهاى خود را بياوريد» .(3)
اوّلاً: اين توجيه اجتهاد در مقابل نص است؛ زيرا مطابق روايات صحيحه، پيامبر اكرم (ص) براى مباهله امام حسن وامام حسين٨ را كه مصداق أَبْناءَنا بود، ونيز حضرت زهرا (عليها السلام) را كه مصداق نِساءَنا بود، ونيز حضرت على (ع) را كه مصداق أَنْفُسَنا بود، آورد. واگر مقصود از أَنْفُسَنا خود پيامبر بوده است، چرا پيامبر (ص) ، على (ع) را با خود به همراه آورد؟
ثانياً: با اين فرض، لازم مىآيد كه بين داعى ومدعو اتحاد باشد؛ يعنى دعوت كننده ودعوت شده يكى باشند كه اين قطعاً باطل است؛ زيرا هيچگاه انسان خودش را دعوت نمىكند.
ثالثاً: در صورت درست بودن اين احتمال، لازم مىآيد كه كلمه أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ، در آيه زيادى باشد؛ زيرا شخص پيامبر (ص) داخل در جمله تَعالَوْا نَدْعُ است.
اگر كسى بگويد كه انسان گاهى خود را نيز دعوت مىكند؛ مثلاً عرب مىگويد:
« دعوت نفسي إلي كذا» ؛ «من خودم را به فلان چيز دعوت كردم» . ولذا ممكن است كه مقصود از «انفسنا» خود حضرت رسول (ص) باشد.
ما در اين جهت مناقشه نمىكنيم كه دعوت خود نيز صحيح است، ولى نمىتوان اين نوع استعمال را حقيقى دانست. مضافاً به اينكه برخى تصريح كردهاند كه انسان هيچ گاه خودش را دعوت نمىكند بلكه ديگرى را مىخواند مگر آنكه مجازاً چنين باشد.(1)
1) حاشيه شيخ زاده بر تفسير بيضاوى، ج١، ص۶٣۴.
علاوه بر اينكه اين اشكال در حقيقت اجتهاد در مقابل نصوص صحيح است كه مقصود از أَنْفُسَنا را امام على (ع) مىداند. گرچه ما منكر شمول پيامبر (ص) در كلمه أَنْفُسَنا نيستيم.
حاكم نيشابورى به سند صحيح از جابر قصه ورود عاتب وسيد وشرفياب شدن محضر رسول خدا (ص) را نقل كرده ودر آخر آن مىگويد: «. . . و در حقّ آنها نازل شد تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ. . .» . آنگاه جابر مىگويد: «مراد از أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ، رسولالله وعلى است ومراد از أَبْناءَنا حسن وحسين است ومقصود از نِساءَنا فاطمه مىباشد»(1)
مسلم به سندش از عايشه نقل كرده كه گفت:
پيامبر (ص) صبحگاهى از حجره خارج شد در حالى كه بر روى دوش او پارچهاى از پشم خياطى نشده بود؛ حسن بن على بر او وارد شد او را داخل كسا كرد. آنگاه حسين وارد شد او را نيز داخل آن كرد، آنگاه فاطمه وارد شد او را نيز داخل كسا كرد بعد على وارد شد او را نيز داخل نمود. آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(2)
ابن تيميه مىگويد: «پيامبر (ص) دعا كرد تا خداوند رجس وپليدى را از آنان دور ساخته وپاكشان گرداند واين دلالت بر عصمت ندارد. . .»(3)
اوّلاً: پيامبر (ص) مستجابالدعوه است واگر دعا كرده به طور قطع اجابت شده است.
ثانياً: فايده دعا، استمرار تطهير واذهاب رجس در آينده است؛ همانگونه كه در تفسير اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ چنين است.
ثالثاً: ممكن است كه دعا، بالا رفتن مرتبه ودرجات خلوص وعمق گرفتن ورسوخ كردن اذهاب رجس ودر نتيجه، تطهير اهلبيت را در بر داشته باشد.
رابعاً: مطابق برخى از رواياتى كه ذكر شده، دعاى پيامبر (ص) بعد از نزول آيه تطهير بوده است.(1)
ابن تيميه مىگويد:
اراده خداوند در آيه تطهير، متضمّن تحقّق مراد نيست، بلكه گاهى اراده مىكند چيزى را كه تحقق نمىيابد؛ خداوند متعال مىفرمايد: وَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ (نساء: ٢٧) ؛ در حالى كه برخى توبه مىكنند وبرخى نمىكنند. خداوند اراده كرده كه مردم را از شرك پاك كند، ولى بعضى مىخواهند كه بر شرك باقى بمانند.(2)
آنگاه مىگويد:
مقصود از «رجس» در آيه، شرك است، همانند قول خداوند:
فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَْوْثانِ وما مىدانيم كه خداوند از اهلبيت پيامبر (عليهم السلام) شرك وخباثت را دور كرده است، ولى اين دلالت بر عصمت آنان ندارد.(1)
اوّلاً: اراده در آيه وَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ تشريعى است نه تكوينى؛ از همينرو به عموم مردم توجّه دارد، برخلاف اراده در مورد آيه تطهير كه به قرائنى خصوصاً رواياتى كه نصّ در نزول آيه در پنج تن بود، اراده تكوينى است نه تشريعى وگرنه شامل افرادى خاص نمىشد.
ثانياً: در آيه فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَْوْثانِ مقصود از رجس مشخص شده است؛ زيرا بعد از آن با كلمه «من» بيانيه مقصود از رجس، خصوص شرك معرفى شده است؛ خصوصاً آنكه خطاب در فَاجْتَنِبُوا عموم مشركين است. بر خلاف آيه تطهير كه الف ولام الرِّجْسَ در آن براى جنس بوده وعموم مراتب رجس كه از آن جمله گناه، اشتباه، خطا وسهو است را نيز شامل مىشود.
طبرى به سند صحيح از ابن عباس نقل كرده هنگامى كه آيۀ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (رعد: ٧) نازل شد پيامبر (ص) دست خود را بر سينهاش گذارد و فرمود: «من بيمدهندهام و براى هر قومى هدايتگرى است» و با دست خود اشاره به شانۀ على (ع) كرد و فرمود: «تو
1) منهاج السنة، ج ۴، ص ٢١.
هدايتگرى اى على! تنها به واسطۀ تو است كه هدايتشوندگان بعد از من هدايت مىيابند.»(1)
ابن تيميه مىگويد:
اين كلام
«أنا المنذر، وبك يا علي يهتدي المهتدون» را نمىتوان به پيامبر (ص) نسبت داد؛ زيرا ظاهر قول، اين است كه هدايت فقط به توسط على (ع) است نه پيامبر (ص) ؛ در حالى كه هيچ مسلمانى چنين سخنى نمىگويد. . (2)
همچنين مىگويد:
خداوند تعالى محمّد (ص) را هادى قرار داده وفرموده إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ حال چگونه شما كسى را هادى قرار مىدهيد كه در قرآن به چنين صفتى توصيف نشده است؟(3)
اين اشكال از سوء فهم وعناد ابنتيميه سرچشمه گرفته است؛ زيرا همه قبول داريم كه پيامبر (ص) هادى امام على (ع) وهمه امت در زمان حيات خود مىباشد ولى على (ع) هادى امت بعد از حيات رسولخدا (ص) است. واين صريح حديث صحيح السند است كه پيامبر (ص) فرمود:
« بك
يهتدي المهتدون من بعدي»(1)، كه مع الأسف ابنتيميه كلمه «بعدى» را يا نديده ويا از آن تجاهل كرده است.
ابن تيميه مىگويد:
ظاهر جمله
« بك يهتدي المهتدون» اين است كه هر كس از امت محمّد هدايت يافت به توسط على بوده است، واين دروغى آشكار است؛ زيرا بسيارى از مردم به پيامبر ايمان آورده وهدايت يافتند ووارد بهشت شدند؛ در حالى كه سخنى از على (ع) نشنيدند. وبيشتر كسانى كه به پيامبر (ص) ايمان آوردند وبه او هدايت يافتند در هيچ چيز به على هدايت نيافتند. ونيز كشورها وشهرهايى فتح شد ومردم آنها ايمان آورده وهدايت يافتند، بدون اينكه از على چيزى شنيده باشند، بلكه همگى به توسط صحابه غير از او هدايت يافتند. پس چگونه جايز است اين جمله را قبول كنيم كه پيامبر (ص) فرموده است:
بك يهتدي المهتدون؟ .(2)
اوّلاً: همانگونه كه در جواب اشكال قبل اشاره شد در حديث چنين آمده كه امام على (ع) بعد از رسولخدا (ص) تنها هدايتگر به حقّ وحقيقت است واين منافات ندارد كه در زمان حيات رسولخدا (ص) هر دو مشتركاً وبا رهبرى رسولخدا (ص) هدايتگر امت باشند.
ثانياً: چه كسى گفته كه تمام كسانى كه در زمان حيات رسولخدا (ص) وبعد از وفات آن حضرت ايمان آوردهاند از امام على (ع) بهره نبردهاند.(1)
ثالثاً: چه كسى گفته كه هر كس از غير راه امام على (ع) بعد از رسولخدا (ص) هدايت يافته، به هدايت حقيقى وواقعى هدايت يافته است؟ مطابق اين حديث هدايت واقعى تنها از راه امام على (ع) است.
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ
سرپرست و رهبر شما تنها خدا است، و پيامبر او، و آنها كه ايمان آوردهاند و نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند.
سيوطى بعد از نقل روايات فراوان در نزول اين آيه در شأن امام على (ع) هنگامى كه در نماز انگشترش را به فقير داد، مىگويد: «اينها شواهدى است كه برخى از آنها برخى ديگر را تقويت مىكند» .(2)
آنگاه ولايت را به معناى دوستى گرفته ولى ابنتيميه مىگويد:
بين وِلايت (به كسر واو) ووَلايت (به فتح واو) تفاوت است، ولايتى كه در اين نصوص آمده، ضد عداوت است كه به فتح واو است نه به كسر واو كه به معناى امارت است واين افراد نادان بين وَلايت ووِلايت تفاوتى نمىنهند. لفظ ولى وولايت غير از لفظ
والى است، وچون آيه درباره ولايت تمام مؤمنان است وهمه مؤمنان ولايت به معناى امارت را ندارند، پس ولايت به معناى امارت نيست.(1)
اوّلاً: برخى دانشمندان لغت وادبيات، تفاوتى بين معناى ولايت (به كسر واو) وولايت (به فتح واو) نمىنهند؛ مانند فيومى، سيبويه، زجاج وفراء.
فرّاء مىگويد: «ولايت را به فتح واو وكسر واو در هر دو معناى دوستى وسرپرستى شنيدهايم»(2)
ثانياً: متبادر از لفظ «ولى» همان معناى سرپرستى است؛ هرچند به كمك قرائن باشد.
ثالثاً: اين آيه تنها مربوط به ولايت اميرمؤمنان (ع) است وروايات متواتر بر اين مطلب دلالت دارد، وهرگز ارتباطى به تمام مؤمنان ندارد تا به اين جهت در معناى ولايت تصرف كنيم كه شامل همه مؤمنان شود.
حاكم نيشابورى و ديگران نقل كردهاند:
به رسول خدا (ص) بعد از نزول آيۀ قُل لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلا الْمَوَدَّة فِي الْقُرْبَى (شورى: ٢٣) عرض شد: اى رسول خدا!
خويشاوندان نزديك تو چه كسانى هستند كه مودتشان بر ما واجب است؟ حضرت فرمود: على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) .(1)
ابن تيميه در اين باره مىگويد: «سوره شورا بدون شك مكّى است وقبل از ازدواج على با فاطمه بوده است ولذا قبل از ولادت حسن وحسين نازل شده است»(2)
اوّلاً: براى تشخيص اينكه آيهاى مكّى است يا مدنى، دو راه وجود دارد:
الف) ملاحظه مضمون آيه؛ به اين نحو كه بگوييم: هر آيهاى كه درباره توحيد ومعارف عقلى وانتقاد از بت پرستى ودعوت به ايمان به خدا وروز رستاخيز وجريانهاى امتهاى پيشين ومشابه اين امور است، در غالب موارد مكّى به حساب مىآيد؛ زيرا در آن عصر تنها مسائلى كه احتياج به ذكر آنها بود همين قبيل مسائل است. ولى آياتى كه مربوط به شؤون نظام اسلامى وجهاد ومناظرات با يهود ونصارا واحكام شرعى ونظام اجتماعى بوده، غالباً مدنى به حساب مىآيد. در مورد آيه «مودّت» با مراجعه به مضمون آن پى خواهيم برد كه تناسب آن با نزول در مدينه است.
ب) رجوع به نصوصى كه در مورد آيه از طرف علما وارد شده است. ودر مورد سوره شورا مشاهده مىكنيم كه مفسران مىگويند: سوره شورا مكّى است به جز چهار آيه از آن، كه اوّل آنها آيه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّة فِي الْقُرْبى است.
قرطبى مىگويد: سوره شورا بنابر قول حسن وعكرمه وعطا وجابر، مكّى است. وابن عباس وقتاده گفتهاند: به جز چهار آيه آن كه در مدينه نازل شده است كه يكى از آنها قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ. . . مىباشد.(1)
ابوحيان از ابنعباس نقل مىكند كه سوره شورا مكّى است، به جز چهار آيه آن از قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً. . . تا آخر چهار آيه، كه در مدينه نازل شده است. (2)
شوكانى(3)وآلوسى(4)و. . . نيز همين مطلب را نقل كردهاند.
اين نكته قابل توجّه است كه بدانيم، قرآن كريم به اتفاق دانشمندان بر حسب ترتيب نزول جمعآورى نشده است، ولذا اغلب سورههاى مكّى از آيات مدنى خالى نبوده ونيز اكثر سورههاى مدنى از آيات مكّى خالى نيست. واگر سورهاى را مكّى يا مدنى مىنامند تابع اين است كه اغلب آن سوره داراى چه نوع آيهاى ودر كجا نازل شده است. براى روشن شدن موضوع به نمونههايى اشاره مىكنيم:
الف) سوره عنكبوت مكّى است، مگر ده آيه از اوّلش كه مدنى است.(5)
ب) سوره كهف مكّى است، مگر هفت آيه از اوّلش كه مدنى است.(1)
ج) سوره مريم مكّى است، الاّ آيه سجده وآيه وَإِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها. (2)
د) سوره حجّ مكّى است، مگر آيه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ .(3)
ثانياً: بر فرض كه آيه «مودّت» مكّى باشد ولى اين مستلزم آن نيست كه مودّت محصور بر خويشاوندان موجود گردد بلكه شامل كسانى نيز مىگردد كه بعد از نزول آيه متولّد مىشوند وداراى شرايط موجودين هستند؛ يعنى آيه شامل هر شخص معصوم از امامان اهل بيت عترت وطهارت مىشود.
نظير اين آيه، آيه وصايت است. خداوند تعالى مىفرمايد يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ كه شامل هم اولاد موجود در زمان نزول آيه مىشود وهم اولادى كه بعداً متولّد مىشوند.
ابن تيميه در ادامه اشكال سابق خود مىگويد: «دليل اين مطلب اين است كه خداوند نفرمود:
«الاّ المودة لذوي القربى» ، بلكه فرمود: إِلاَّ الْمَوَدَّة فِي الْقُرْبى ، واگر مقصود خداوند خويشاوندان پيامبر (ص) بود، بايد للقربى يا لذوى القربى مىگفت، همانگونه كه در آيه خمس فرمود:
وَ اعْلَمُواأَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى .(4)
با مراجعه به كتب تفسير پى خواهيم برد كه مفسرين درصدد پاسخ از اين سؤال برآمده وجواب آن را دادهاند.
زمخشرى مىگويد: «اگر گفته شود: چرا گفته نشد:
«إلاّ مودة القربى» ، يا گفته نشد:
«إلاّ المودة للقربى؟» وبه طور كلّى إِلاَّ الْمَوَدَّة فِي الْقُرْبى معنايش چيست؟ در جواب مىگوييم: در اين آيه، اهل بيت محلّ ومكان مودّت ومقرّ آن قرار گرفتهاند. از باب مثال عرب مىگويد:
« لي في آل فلان مودّة» ، براى من در آل فلان مودّت است. مقصود آن است كه من آنان را دوست دارم وآنان مكان ومحلّ حبّ من هستند. در مورد آيه فِي متعلّق به مودّت نيست، بلكه متعلّق به محذوف است؛ مثل اينكه مىگوييم: «مال در كيسه است» . وتقدير آن اين چنين است:
« إلاّ المودة ثابتة في القربى» مگر مودّتى كه در خويشاوندان رسول ثابت است» .(1)
همينتفسير از فخررازى(2)وابوحيان(3)ونيشابورى(4)وابوالسعود(5)نيز رسيده است.
ابن تيميه در ادامه مىگويد:
پيامبر (ص) هرگز درخواست اجرى نمىكند؛ زيرا تنها اجر ومزد او
بر خداوند است. آرى بر مسلمانان است كه به ادلّه ديگر او را دوست بدارند، ولى موالات ودوستى ما نسبت به اهل بيت پيامبر (ص) هيچگاه مزد واجر پيامبر به حساب نمىآيد.(1)
در مورد مسأله اجر ومزد رسالت پيامبر (ص) چهار نوع آيه وجود دارد:
١. آياتى كه اجر ومزد پيامبر (ص) را بر خداوند مىداند: خداوند متعال از قول حضرت نوح (ع) مىفرمايد:
إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ * وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِى إِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ (شعرا: ١٠٧- ١٠٩)
مسلّماً من براى شما پيامبرى امين هستم. تقواى الهى پيشه كنيد ومرا اطاعت نماييد. من براى اين ]دعوت [ هيچ مزدى از شما نمىطلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالميان است.
و از زبان حضرت هود (ع) مىفرمايد:
يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِى إِلاَّ عَلَى الَّذِى فَطَرَنِى أَفَلا تَعْقِلُونَ (هود: ۵١)
اى قوم من! من از شما براى اين ]رسالت [ پاداشى نمىطلبم، پاداش من تنها بر كسى است كه مرا آفريده است، آيا نمىفهميد.
از زبان حضرت صالح نيز همين تعبير نقل شده است.(2)
٢. از برخى آيات استفاده مىشود كه بازگشت مزد به خود مردم است. خداوند متعال در جايى ديگر خطاب به پيامبرش كرده مىفرمايد:
قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ ؛ «بگو: هر اجر وپاداشى از شما خواستهام براى خود شما است» . (سبأ: ۴٧)
٣. نوع سوّم آيهاى است كه در آن خداوند اجر ومزد رسالت پيامبر را «راهى به سوى خدا قرار دادن» معرّفى كرده است. خداوند متعال مىفرمايد:
قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً (فرقان: ۵٧)
بگو: من در برابر آن ]ابلاغ آيين خدا [ هيچ گونه پاداشى از شما نمىطلبم، مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند ]اين پاداش من است [.
در اين آيه اجر وپاداشى كه استثنا شده عمل مسلمانان است؛ يعنى انتخاب راه به سوى خداوند. گرچه در اين آيه مستثنا ذات است ولى مقصود به آن مشيّت وخواست اوست.
۴. نوع چهارم نيز همين آيه مورد بحث؛ يعنى آيه مودّت است كه در آن سخن از اجر ومزد رسالت پيامبر (ص) به ميان آمده وآن را
« مودة فيالقربى» دانسته است.
با تأمّل در اين چهار دسته آيه به اين نتيجه مىرسيم كه حكم اوّلى در رسالت انبيا آن است كه از مردم بابت رسالت ودعوت خود، نفع وبهره ومزدى نخواهند، بلكه اجر ومزد خود را تنها از خدا بخواهند.
واگر در آيه «مودّت» به اجر ومزد اشاره شده، اين در واقع درخواست چيزى است كه نفعش به خود مردم باز مىگردد. لذا فرمود: بگو: هر چيزى را كه به عنوان اجر ومزد از شما خواستم نفعش به خود شما باز مىگردد.
حال چگونه نفع مودّت خويشاوندان پيامبر (ص) به خود مردم باز مىگردد، از دو راه مىتوان آن را اثبات نمود:
الف) از آنجا كه اهل بيت پيامبر (ص) به حكم آيات وروايات ديگر، از خطا واشتباه معصومند، لذا مودّت وارتباط با آنها انسان را از سرچشمه زلال معارف آنان بهرهمند مىسازد ودر نتيجه به حق وحقيقت وسنّت واقعى پيامبر (ص) رسيده، از معارف والاى قرآن كريم بهرهمند خواهد شد.
ب) محبّت ومودّت، نيروى مرموز درونى است كه انسان را به سوى محبوب مىكشاند ولذا درصدد برمىآيد كه به او اقتدا كرده، او را الگوى خود قرار دهد. اهل بيت عصمت وطهارت (عليهم السلام) از آنجا كه مظهر همه خوبىهايند لذا مودت آنان انسان را به خوبىها وعمل به آن جذب مىكند، پس نفع مودت خويشان پيامبر (ص) به خود انسان باز مىگردد.
وامّا اينكه مراد از آيه مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً چيست؟ در جواب مىگوييم: مراد از آن همان مستثناى در آيه٢٣ از سوره شورا است؛ يعنى همان مودت خويشان رسول است؛ زيرا همانگونه كه قبلا اشاره شد مودت ومحبّت حقيقى جداى از اطاعت ومتابعت نيست، واطاعت از آنها همان عمل به دستوراتى است كه انسان را در راه مستقيم قرار داده وبه سوى خدا مىرساند. نتيجه اينكه مودت خويشان پيامبر (ص) در حقيقت همان برگرفتن راه براى رسيدن به خداوند است. ولذا مشاهده مىكنيم كه پيامبر اكرم (ص) در حديث ثقلين وسفينه وامان وديگر احاديث، امر به تمسّك به عترت خود نموده است.
احمد بن حنبل به سندش از زيد بن ثابت نقل كرده كه رسولخدا (ص) فرمود:
إني تارك فيكم خليفتين: كتاب الله حبل ممدود ما بين السماء والأرض - أو ما بين السماء إلى الأرض - وعترتي أهل بيتي، وانهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض. . .(1)
همانا در ميان شما دو جانشين قرار مىدهم؛ كتاب خدا، ريسمان كشيده شده ما بين آسمان و زمين و عترتم (اهل بيتم) ، اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند. . .
ابن تيميه مىگويد: عبارت
«وعترتي فانّهما لن يفترقا حتّى يردا على الحوض» را ترمذى ذكر كرده است. در اين مورد از احمد سؤال شد، وى وعدهاى ديگر آن را تضعيف كرده وگفتهاند: صحيح نيست.(2)
١. ظاهر عبارت ابن تيميه آن است كه ذيل حديث را فقط ترمذى نقل كرده؛ در حالى كه چنين نيست؛ بلكه عدهاى از بزرگان اهل سنّت؛ از قبيل: ابن اسحاق، احمد بن حنبل، ترمذى، بزار، نسائى، ابويعلى، طبرى، اسفرائينى، بغوى، ابن الانبارى، ابنعقده، جعابى، طبرانى، ذهبى، حاكم
نيشابورى، ثعلبى، ابونعيم، ابن عساكر، ضياء مقدسى وبرخى ديگر نيز نقل كردهاند.
٢. اينكه مىگويد: عدهاى ذيل حديث را تضعيف كردهاند. دروغ محض است؛ زيرا اگر اين چنين بود، چرا ابن تيميه اسامى آنان را نقل نمىكند، به رغم اينكه در جاهاى مختلف به هر دليل ضعيفى تمسك مىكند. اگر او اسم يك نفر از آنان را نقل مىكرد، ما با مراجعه به كتاب او به صحّت وسقم آن پى مىبرديم.
ابن تيميه مىگويد:
حديث در صحيح مسلم فقط دلالت بر امر به تمسك به كتاب خدا دارد، ولى در حقّ عترت تنها به تذكر دادن به اهل بيت خود اكتفا كرده است، لذا سه بار مىفرمايد:
«أذكّركم الله في أهل بيتي» وبه تمسك آنها امر نكرده است. (1)
١. مسلم، حديث را از زيد بن ارقم نقل كرده است واو از آنجا كه از عبيدالله بن زياد مىترسيد، حديث را به تمامه نقل نكرده؛ بلكه امر به تمسك به عترت را از آن حذف كرده است. دليل آن اين است كه زيد بن ارقم در موارد ديگر حديث را نقل كرده ودر ذيل آن، حديث را به طريق مشهور آورده كه در آن به تمسك به عترت امر شده است ومسلم مع الأسف در ذيل حديث زيد بن ارقم نياورده است.
1) منهاج السنة، ج ۴، ص ١٠۴.
او حديث را اينگونه نقل كرده است:
من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم: اول آنها كتاب خدا كه در آن هدايت و نور است، كتاب خدا را گرفته و به آن تمسك كنيد. حضرت سفارش بسيارى براى كتاب خدا نمود و مردم را به آن تشويق كرد، سپس فرمود: اهل بيتم، شما را سفارش مىكنم در حق اهل بيتم، شما را سفارش مىكنم در حق اهل بيتم، شما را سفارش مىكنم در حق اهل بيتم.(1)
الف) سندى از بزرگان محدّثان اهلسنّت، در شرح روايت مسلم مىگويد:
در اين حديث، پيامبر (ص) از قرآن واهل بيت (عليهم السلام) به «ثقلين» تعبير مىكند. «ثقل» شيء نفيسى است كه بايد حفظ شود وواضح است كه اهل بيت، افراد نفيس وارزشمندىاند كه بايد حفظ شوند؛ همانگونه كه كتاب خدا اين چنين است؛ زيرا پيامبر (ص) بين آن دو جمع كرده است وما مىدانيم كه عمده اين اوصاف براى قرآن به افاده علوم الهى واحكام شرعى باز مىگردد. همين اوصاف در مورد اهلبيت (عليهم السلام) نيز به دليل مرجعيتشان در علوم الهى واحكام شرعى موجود است. ومؤيد آن، اين است كه پيامبر (ص) مردم را در ابتدا از رسيدن مرگش آگاه مىكند وبعد مىفرمايد: «من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم» . از اينجا استفاده مىشود كه پيامبر (ص) بر
1) صحيح مسلم، ج7، ص122.
كتاب وعترت به عنوان خليفه وجانشين خود در معارف الهى واحكام شرعى وصيت كرده است.
آن گاه سندى مىگويد:
اين آن معنايى است كه از ظاهر حديث استفاده مىشود، بلكه با مراجعه به روايات ديگر پى مىبريم كه آن روايات نيز همين معنا را تأييد مىكند؛ زيرا در آنها به طور صريح امر به تمسك به كتاب وعترت شده است، خصوصاً در حديثى كه احمد بن حنبل نقل كرده، عين عبارات مسلم آمده است، ولى با اضافه ذيلى در آن به تمسكِ عترت امر شده است. . .(1)
ب) تفتازانى بعد از نقل حديث مىگويد:
از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه اهلبيت بر تمام مردم -چه عالم وچه غيرعالم- برترى دارند. . . آيا نمىبينى كه چگونه پيامبر (ص) آنان را با كتاب خداوند متعال مقرون ساخته، در اينكه تمسك به آن دو، انسان را از ضلالت نجات خواهد داد. تمسك به كتاب به اين معنا است كه به آنچه از علم وهدايت در آن است، اخذ كرده وبه آن عمل نماييم. هم چنين است عترت. . . (2)
ج) شوكانى نيز در ردّ كسانى كه معتقدند آل پيامبر (ص) همه امّتند، مىگويد:
از حديث ثقلين -كه در صحيح مسلم وديگر كتابها آمده- خلاف اين مطلب استفاده مىشود؛ زيرا اگر مقصود از آن تمام امّت
باشد، لازم مىآيد كه مردم به خود تمسك كنند كه اين معنا قطعاً باطل است.(1)
د) محب الدين طبرى بابى را در «ذخائر العقبى» با عنوان «باب فضل اهل البيت والحثّ على التمسك بهم وبكتاب الله عزّوجلّ والخلف فيهما بخير» مطرح كرده ودر ذيل آن، حديث ثقلين را از سنن ترمذى وصحيح مسلم نقل كرده است.(2)
٢. حديث ثقلين با سندى كه ترمذى نقل كرده ودر آن امر به تمسّك به اهلبيت (عليهم السلام) شده، به طرق مختلفى رسيده كه عده زيادى از علماى اهل سنّت آن را تصحيح نمودهاند.
ناصرالدين البانى امام وهابيان در حديث، بعد از نقل حديث ترمذى به سند خود از زيد بن ارقم -كه در آن به تمسك به كتاب وعترت امر كرده است- مىگويد: «حديث صحيح السند است» .(3)وى حديث را در كتاب «صحيح الجامع الصغير» نيز تصحيح نموده است.(4)
«ابن حجر عسقلانى» بعد از نقل حديث ثقلين -كه در آن مردم را به تمسكِ به كتاب وعترت امر وتشويق كرده- مىگويد: «سند حديث صحيح است»(5)
همچنين عدّهاى ديگر حديث را با همين مضمون -كه امر به تمسك به كتاب وعترت در آن باشد- نقل كرده وتصحيح نمودهاند؛ همانند:
ابن حجر هيتمى (1)، بويصرى(2)، يعقوب بن سفيان فسوى(3)، قندوزى حنفى (4)ومحمود شكرى آلوسى.(5)
آلوسى مىگويد: «حديث ثقلين نزد فريقين اهل سنّت وشيعه ثابت است» .
بنابر نقل «متقى هندى» در «كنزالعمال» ، «ابن جرير طبرى» نيز حديث را تصحيح نموده است.(6)
«جلال الدين سيوطى» در مسند امام على (ع) از محاملى در كتاب «الامالى» نقل مىكند كه او نيز حديث ثقلين را تصحيح نموده است.(7)
«حسن بن على سقاف شافعى» بعد از نقل حديث ثقلين از «سنن ترمذى» مىگويد: «حديث از حيث سند صحيح است» .(8)
«حاكم نيشابورى» بعد از نقل حديث با لفظ لزوم تمسك به كتاب وعترت وختم آن به حديث غدير، مىگويد: «حديث از حيث سند مطابق شرط بخارى ومسلم صحيح است، اگرچه آن دو نفر حديث را نقل نكردهاند» .(9)
ابن كثير مىگويد: «به سند صحيح ثابت شده كه رسولخدا (ص) در خطبه خود در غدير خم فرمود:
إنّي تارك فيكم الثقلين . . .» .(1)
همو بعد از نقل حديث ثقلين با سند نسائى مىگويد: «شيخ ما ذهبى فرموده: اين حديث از حيث سند صحيح است» . (2)
هيثمى بعد از نقل حديث با مضمون «لزوم تمسك به كتاب وعترت» مىگويد: «حديث را طبرانى در «معجم الكبير» نقل كرده ورجال آن همگى ثقهاند»(3)
جمالالدين قاسمى مىگويد: «در سند صحيح ثابت شده كه پيامبر (ص) در خطبه خود فرمود:
انّي تارك فيكم الثقلين؛ كتاب الله وعترتي . . .»(4)
سمهودى شافعى مىگويد: «طبرانى حديث را در معجم الكبير با سندى نقل كرده كه تمام رجال آن ثقهاند» . (5)
ازهرى نيز بعد از نقل حديث ثقلين مىگويد: «محمّد بن اسحاق مىگويد: اين حديث حسن صحيح است» .(6)
به نص متواتر از رسول خدا (ص) نقل شد كه در غدير خم ضمن
خطبهاى فرمود:
«من كنت مولاه فعليّ مولاه»(1)«هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست» .
ابن تيميه مىگويد:
و اما حديث
«من كنت مولاه فعلي مولاه» در صحاح وجود ندارد، ولى علما آن را نقل كردهاند، ومردم در صحت آن نزاع دارند. از بخارى وابراهيم حربى وطايفهاى از اهل علم به حديث، نقل شده كه آنان در اين حديث طعن وارد كرده وآن را تضعيف كردهاند. . .(2)
اوّلاً: ترمذى اين حديث را در صحيح خود نقل كرده وتصريح به صحّت آن نموده است.(3)
ثانياً: كسى را نمىشناسيم كه در سند اين حديث نزاع كرده باشد، اگر كسى مىبود حتماً ابن تيميه نام او را مىبرد.
ثالثاً: كار ابنتيميه در تضعيف اين حديث واحاديث ديگرى كه در مدح اهلبيت، خصوصاً علىبن ابىطالب (عليهم السلام) وارد شده به جايى رسيده كه حتى ناصرالدين البانى كه از اتباع او در مسائل اعتقادى است، اين عمل او را ناخرسند دانسته وتصريح مىكند كه وى در تضعيف احاديث سرعت داشته است، بدون آنكه طرق آن را مورد بررسى قرار دهد.(4)
در حقيقت بايد گفت: ابنتيميه به جهت خصومت با شيعه ويا بهتر بگوييم: خصومت با اهل بيت (عليهم السلام) در صدد تضعيف بدون دليل تمام احاديث فضايل ومقامات اهل بيت (عليهم السلام) ودر رأس آنان امام على (ع) برآمده است.
ابن تيميه مىگويد: «جمله
(اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله) به اتفاق اهل معرفت به حديث، دروغ است» .(1)
اوّلاً: چگونه ابن تيميه ادّعاى اتفاق اهل معرفت به حديث بر كذب آن كرده؛ در حالى كه بسيارى از بزرگان محدثين اهل سنّت آن را نقل كردهاند؛ از قبيل:
آيا اين افراد از محدّثين اهل سنّت نيستند؟ آيا اين افراد به پيامبر (ص) دروغ نسبت دادهاند؟
ثانياً: افرادى همچون ابن حبّان، حاكم نيشابورى وضياء مقدسى با سند صحيح اين ذيل را نقل كرده يا تصريح به صحت سند آن نمودهاند.
ثالثاً: ناصرالدين البانى حديث غدير را با ذيلش در كتاب «سلسلة الأحاديث الصحيحة» آورده وآن را از طرق مختلف تصحيح نموده است. او در آخر مىگويد:
وقتى اين مطلب را دانستى پس اين را نيز بدان كه انگيزه من در آزاد گذاردن قلم درباره اين حديث وبيان صحت آن اين بود كه مشاهده كردم شيخ الاسلام ابن تيميه ذيل حديث غدير را تضعيف كرده است.
وگمان كرده كه دروغ است، واين به نظر من از مبالغات او است كه در نتيجه تسريعش در تضعيف احاديث پديد آمده است، قبل از آنكه طرق آن را جمع كرده ودقت نظر در آنها بنمايد.(1)
بدين جهت است كه ابن حجر در «لسان الميزان» در ترجمه ابن مطهّر حلّى (رحمه الله) مىگويد:
من ابن تيميه را چنين يافتم كه در ردّ احاديثى كه ابن مطهّر نقل كرده، بسيار وبىنهايت بر آنها حمله مىكند، گرچه معظم آنها از موضوعات وروايات واهى است! ! ولى در رديّه خود بر احاديث، بسيارى از احاديث خوب را كه در حال تصنيف كتابش به ياد نداشته، رد نموده است، زيرا به جهت گستردگى محفوظاتش تنها بر آنچه در سينه داشته اتّكا كرده است، وحال آنكه انسان نسيانكار است. وچه بسيار از مبالغهاى كه در توهين كلام رافضى داشته او را احياناً به تنقيص على كشانده است. ولى اين ترجمه گنجايش واضح كردن آنها وذكر نمونههايى از آن را ندارد. (2)
بنابر منابع معتبر تاريخى، حديثى، پيامبر (ص) پس از هجرت بين اصحاب عقد برادرى بست و بين خود و على (ع) عقد برادرى بسته است.
احمد بن حنبل به سندش از ابن عباس نقل كرده كه پيامبر (ص) خطاب به حضرت على (ع) فرمود:
«أنت أخي و صاحبي»(3)«تو برادر و صاحب منى» .
اما ابن تيميه در اين حديث شبهه نموده مىگويد:
احاديث مؤاخاة وعقد اخوت بين على وپيامبر (ص) تماماً موضوع وجعلى است وپيامبر با هيچ كس عقد اخوت نبسته است ونيز بين هيچ مهاجرى وبين ابوبكر وعمر وبين انصارى با انصارى عقد اخوت نبسته است.(1)
اوّلاً: با مراجعه به كتب اهل سنّت پى به كذب بودن ادّعاى ابن تيميه مىبريم. اينك به برخى از روايات اشاره مىكنيم:
١. ترمذى به سند خود از عبداللهبن عمر نقل مىكند كه رسولخدا (ص) بين اصحابش عقد اخوت بست. على (ع) گريان خدمت پيامبر (ص) آمد وعرض كرد: اى رسولخدا (ص) ! بين اصحابت عقد اخوّت بستى ولى بين من وكسى عقد اخوت نبستى؟ رسولخدا (ص) به او فرمود: «تو برادر من در دنيا وآخرتى» .(2)
٢. نسائى به سندش از عبادبن عبدالله نقل كرده كه على فرمود:
أنا عبدالله وأخو رسولالله، وأنا الصديق الأكبر لايقولها بعدي إلاّ كاذب. . .(3)
من بنده خدا وبرادر رسولخدايم، ومن صدّيق اكبرم، كسى اين ادّعا را پس از من جز دروغگو نمىكند. . .
٣. ابنعساكر به سندش از انسبن مالك نقل كرده كه گفت: از رسولخدا (ص) شنيدم كه خطاب به على (ع) مىفرمود:
« أنت أخي في الدنيا والآخرة»(1)؛ «تو برادر منى در دنيا وآخرت» .
۴. احمدبنحنبل به سندش از ابنعباس نقل كرده كه پيامبر (ص) خطاب به على (ع) فرمود:
« أنت أخي وصاحبي»(2)«تو برادر ومصاحب منى» .
۵. حاكم نيشابورى به سندش از عبداللهبن عمر نقل كرده كه رسولخدا (ص) عقد اخوّت بين اصحابش بست. بين ابوبكر وعمر، وبين طلحه وزبير، وبين عثمان وعبدالرحمن بن عوف عقد اخوّت بست. على (ع) عرض كرد: «اى رسولخدا! بين اصحابت عقد اخوت بستى، پس برادر من كيست؟» رسولخدا (ص) فرمود: «آيا راضى نمىشوى اى على! از اينكه من برادر تو باشم؟» على (ع) عرض كرد: «آرى اى رسولخدا! آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: تو برادر منى در دنيا وآخرت» .(3)
۶. متقى هندى از امام على (ع) نقل مىكند كه فرمود:
پيامبر (ص) عقد اخوت بين عمر وابوبكر، وبين حمزةبن عبدالمطلب وزيدبن حارثه، وبين عبداللهبن مسعود وسعدبن مالك، وبين من وخودش، بست.(4)
ثانياً: ابن تيميه در تضعيف ونسبت جعل به اين احاديث دادن تنها
بوده وهيچكس با او همراهى نكرده است. واين مطلبى است كه علماى اهلسنّت نيز بر آن تصريح كردهاند.
ثالثاً: اين حديث را دهها نفر از علماى اهل سنّت در كتب حديثى وتاريخى وتفسيرى خود نقل كردهاند. چگونه ممكن است آن را به جعل وكذب نسبت داد. اشخاصى همچون ترمذى، نسائى، ابنماجه، حاكم نيشابورى، ابنعبدالبر، ابن كثير، احمدبن حنبل(1)، و. . . آن را در كتب روايى خود ثبت كردهاند، چگونه مىتوان اينگونه افراد را كه نزد اهل سنّت از جلالت فوقالعادهاى برخوردارند متّهم به نقل حديث كذب وجعلى كرد؟
رابعاً: زرقانى مالكى مىگويد:
احاديث بسيارى درباره عقد اخوّت بين پيامبر (ص) وعلى (ع) رسيده وترمذى آن را نقل كرده وتحسين نموده ونيز حاكم نيشابورى آن را نقل كرده وتصحيح نموده است. . . (2)
خامساً: برخى از بزرگان اهلسنّت در مقابل ابن تيميه ايستاده وتضعيف وردّ او را جواب دادهاند؛ از آن جمله ابن حجر در «فتح البارى» است. او بعد از نقل اشكال ابنتيميه كه گفته است:
تشريع مؤاخاة به جهت ارفاق بر يكديگر وتأليف قلوب مردم نسبت به يكديگر است واين درباره پيامبر (ص) با هيچ كس معنا ندارد.
مىگويد: «اين توجيه در حقيقت ردّ يك نصّ است به قياس» .(1)
در نقل متواتر از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
« تقتل عماراً الفئة الباغية» ؛ «عمار را گروه ظالم خواهند كشت» .
مقصود از حديث عمار گفتار نبوى در حق اوست كه فرمود: «اى عمار! تو را گروه ظالم خواهند كشت» . كه مقصود گروه معاويه است.
اما ابن تيميه براى دفاع از بنىاميّه دربارۀ اين حديث مىگويد:
فههنا للناس أقوال: منهم من قدح في حديث عمار.(2)
در اينجا براى مردم اقوالى است؛ از جمله آنان كسى است كه در حديث عمار اعتراض وارد كرده است.
او در جايى ديگر درباره اين حديث مىگويد:
« فبعضهم ضعّفه»(3)«برخى از افراد آن را تضعيف كردهاند» .
اوّلاً: ايشان ذكر نكرده كه چه كسانى اين حديث را تضعيف كردهاند، چرا اسم اين افراد را ذكر نمىكند؟
ثانياً: حديث عمار حديثى است ثابت ومتواتر كه ٢۴ نفر از صحابه آن را نقل كردهاند. حافظ سيوطى نيز در كتاب «الخصائص الكبرى» به تواتر آن تصريح نموده است.(4)
وهمچنين حافظ لغوى مرتضى زبيدى در «لفظ اللآلى» ومناوى در شرح جامع الصغير سيوطى وديگران اين حديث را متواتر مىدانند.(1)
ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» در ترجمه عمار مىگويد:
وتواترت الآثار عن النبي (ص) انّه قال: "تقتل عماراً الفئة الباغية" وهذا من إخباره بالغيب وإعلام نبوّته (ص) وهو من أصحّ الأحاديث.(2)
اخبار متواتر از پيامبر (ص) رسيده كه فرمود: عمار را گروه ظالم خواهند كشت واين از خبرهاى غيبى ونشانههاى نبوت آن حضرت است واز صحيحترين احاديث به حساب مىآيد.
حافظ ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىگويد:
فائدة: روي حديث (تقتل عماراً الفئة الباغية) جماعة من الصحابة منهم قتادة بن النعمان كما تقدم، وأمّ سلمة عند مسلم وأبوهريره عند الترمذي، وعبدالله بن عمرو بن العاص عند النسائي وعثمان بن عفان وحذيفة وأبوايّوب وأبورافع وخزيمة بن ثابت ومعاويه وعمرو بن العاص وأبواليسر وعمار نفسه. وكلّها عند الطبري وغيره. وغالب طرقها صحيحة أو حسنة. و فيه عن جماعة آخرين يطول عدّهم. و في هذا الحديث علم من إعلام النبوة و فضيلة ظاهرة لعلي و لعمّار، و ردّ على النواصب الزاعمين أنّ عليّاً لم يكن مصيباً في حروبه.(3)
فائده: حديث (تقتل عماراً الفئة الباغية) عمار را گروه ظالم خواهند كشت، را جماعتى از صحابه از آن جمله قتادة بن نعمان نقل كردهاند آن گونه كه گذشت. ونيز امسلمه نزد مسلم، وابوهريره نزد ترمذى وعبدالله بن عمرو بن عاص نزد نسائى، وعثمان بن عفان، وحذيفه وابوايّوب وابورافع وخزيمة بن ثابت ومعاويه وعمرو بن عاص وابواليسر وخود عمار اين حديث را نقل كردهاند. وتمام اين احاديث نزد طبرى وديگران موجود است. وغالب طرق آن صحيح يا حسن است. ودر اين حديث نشانهاى از نشانههاى نبوت وفضيلتى ظاهر براى على وعمار است. ونيز ردّى است بر افراد ناصبى كه گمان كردهاند على در جنگهايش بر حق نبوده است.
اين عبارت ابن حجر تعريض به ابن تيميه است كه به حضرت على (ع) در مورد جنگهايش اعتراض كرده است.
ثالثاً: بخارى در صحيح خود از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
ويح عمّار تقتله الفئة الباغية يدعوهم إلى الجنّة ويدعونه إلى النار.(1)
واه بر عمار! او را گروه ظالم خواهند كشت او آنان را به بهشت دعوت مىكند ولى آنها او را به جهنم مىخوانند.
بخارى در بابى ديگر اين حديث را اينگونه نقل مىكند:
. . . يدعوهم إلى الله ويدعونه إلى النار.(2)
. . . او آنان را به سوى خدا دعوت مىكند ولى آنان او را به سوى دوزخ مىخوانند.
ابن حبّان در صحيح خود از امّ سلمه نقل كرده كه گفت: رسولخدا (ص) فرمود:
« تقتل عمّاراً الفئة الباغية»(1)؛ «عمار را گروه ظالم خواهند كشت» .
ونيز از ابوسعيد خدرى نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
ويح ابنسميّة تقتله الفئة الباغية يدعوهم إلى الجنّة ويدعونه إلى النار(2)
واه بر فرزند سميه -عمار- گروه ظالم او را خواهند كشت، او آنان را به بهشت دعوت مىكند ولى آنان او را به دوزخ مىخوانند.
ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىگويد:
ودلّ حديث (تقتل عمّاراً الفئة الباغية) على أنّ عليّاً كان المصيب في تلك الحروب، لأنّ أصحاب معاوية قتلوه. . . (3)
حديث (عمار را گروه ظالم مىكشد) دلالت دارد بر اينكه على در آن جنگها بر حق بود؛ زيرا اصحاب معاويه عمّار را به قتل رساندند.
احمد بن حنبل، ترمذى و ديگران از رسول خدا (ص) نقل كردهاند كه دربارۀ حضرت على (ع) فرمود:
«انّ علياً مني وانا منه، وهو ولي كل مومن بعدي» (4)«همانا على از من و من از اويم و او ولى هر مومن بعد از من است» .
اما ابن تيميه ادعاى جعلى بودن حديث را نموده و مىگويد:
ومثل قوله: (أنت ولي كلّ مؤمن بعدي) فأنّ هذا موضوع باتفاق أهل المعرفة بالحديث.(1)
ومثل گفتار پيامبر (ص) كه (خطاب به حضرت على (ع)) فرمود: (تو سرپرست هرمؤمن بعداز من مىباشى) اينحديث بهاتفاق اهلمعرفت بهحديث جعلىاست.
او در جايى ديگر مىگويد:
وكذلك قوله: (هو ولي كلّ مؤمن بعدي) كذب على رسولالله.(2)
و همچنين است گفتار پيامبر (ص) (او -على (ع) - سرپرست هر مؤمنى بعد از من است) اين دروغ بر رسول خدا (ص) است.
اوّلاً: اين حديث را ترمذى در سنن خود نقل كرده و مىگويد: اين حديث حسن است.(3)ونيز نسائى در «الخصائص» واحمد بن حنبل در «المسند» ودر «فضائل الصحابة» آن را نقل كردهاند.(4)
ابنحبّان نيز اين حديث را در صحيح خود نقل كرده وآن را تصحيح نموده است.(5)
حاكم نيشابورى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
هذا حديث صحيح على شرط مسلم و لم يخرجاه.(1)
اين حديث صحيحى است كه مطابق با شرط مسلم است؛ گرچه بخارى ومسلم آن را نقل نكردهاند.
وابن حجر در «الاصابة» بعد از نسبت دادن آن به ترمذى مىگويد:
« إسناده قوي»(2)؛ «سند آن قوى است» .
ثانياً: ناصرالدين البانى نيز اين حديث شريف را در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» حديث شماره ٢٢٢٣ نقل كرده وسعى بليغ در تصحيح سند آن نموده است.
او بعد از نقل برخى از سندها مىگويد:
اگر كسى اشكال كند كه اجلح كه در برخى از سندها آمده شيعى است ونيز در سند ديگر جعفر بن سليمان وجود دارد كه او نيز شيعى است، آيا اين باعث طعن در حديث نيست؟
در جواب مىگوييم: هرگز؛ زيرا اعتبار در روايت حديث به صدق وحفظ است، ومذهب را خودش وخداى خودش مىداند، او حسابگر است. ولذا مشاهده مىكنيم كه صاحب صحيح بخارى ومسلم وديگران، حديث بسيارى از مخالفين امثال خوارج وشيعه وديگران را در كتاب خود آوردهاند. . .
ونيز اين حديث مورد تصحيح ابن حبّان است، با آنكه راوى آن در كتاب ابن حبان جعفر بن سليمان است، كسى كه تشيع داشته ودر
آن نيز غالى بوده است. وحتى بنابر تصريح او در كتاب «الثقات» او بغض شيخين را داشته است. . .(1)
علاوه بر اينكه حديث فوق به صورت متفرّق از طرق ديگر نيز نقل شده كه در سند آن شيعه وجود ندارد؛ همانند جمله
«إنّ عليّاً منّي وأنا منه» كه در «صحيح بخارى» حديث ٢۶٩٩ نقل شده است. . .
وامرى كه جاى تعجّب بسيار دارد اين است كه چگونه شيخ الاسلام ابن تيميه جرأت بر انكار وتكذيب اين حديث در «منهاجالسنة»(2)داشته؛ همانگونه كه نسبت به حديث قبل داشته است. . . من وجهى در تكذيب او نسبت به اين حديث نمىبينم جز آنكه بگويم او در ردّ بر شيعه سرعت به خرج مىداده ومبالغه داشته است. خداوند از گناه ما وگناه او بگذرد.(3)
ابوهريره مىگويد:
رسول خدا (ص) در حالى كه سرش در دامان على (ع) بود خوابيد و على نماز عصر را به جاى نياورده بود تا اينكه خورشيد غروب كرد. پيامبر كه بلند شد براى او دعا كرد و خورشيد بازگشت و على نماز به جاى آورد و خورشيد دوباره غروب نمود.(4)
ابن تيميه مىگويد:
وحديث ردّ الشمس له قد ذكره طائفة كالطحاوي والقاضي عياض وغيرهما، و عدّوا ذلك من معجزات النبي (ص) ، ولكن المحققون من أهل العلم و المعرفة بالحديث يعلمون أنّ هذا الحديث كذب موضوع كما ذكره ابنالجوزي في كتابه الموضوعات.(1)
وحديث ردّ شمس براى حضرت را طائفهاى همچون طحاوى وقاضى عياض وديگران ذكر كردهاند وآن را از معجزات پيامبر (ص) دانستهاند، ولى محققان از اهل علم وشناخت به حديث مىدانند كه اين حديث دروغ وجعلى است، آنگونه كه ابنجوزى در كتاب "الموضوعات" ذكر كرده است.
اينحديث را برخى از افرادى كهمورد اعتماد نزد اهلسنّتاند تصحيحكردهاند.
حافظ ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىگويد:
وروي الطحاوي و الطبراني في الكبير و الحاكم و البيهقي في الدلائل عن اسماء بنت عميس انّه دعا لمّا نام على ركبة علي ففاتته صلاة العصر، فردت الشمس حتى صلّى علي ثمّ غربت. وهذا ابلغ في المعجزة، وقد اخطأ ابن الجوزي بايراده في الموضوعات. وكذا ابن تيميه في كتاب الردّ على الروافض في زعم وضعه. والله العالم.(2)
طحاوى وطبرانى در المعجم الكبير وحاكم وبيهقى در الدلائل از اسماء بنت عميس نقل كردهاند كه پيامبر (ص) چون بر زانوى على (ع) خوابيد ونماز عصر او فوت شد، حضرت (ص) دعا كرد وخورشيد برگشت تا اينكه على (ع) نماز به جاى آورد وخورشيد دوباره غروب نمود. واين در معجزه رساتر است. وبه طور حتم ابنجوزى خطا كرده كه اين حديث را در كتاب الموضوعات ذكر كرده است. ونيز ابن تيميه هم خطا كرده كه در كتاب ردّ بر روافض گمان كرده كه اين حديث جعلى است، وخدا داناتر است.
ابن جوزى در وجه تضعيف اين حديث مىگويد:
راويان در اين حديث اضطراب كردهاند ودر حديث اسماء دختر عميس فضيل بن مرزوق وجود دارد كه ضعيف است. وبراى آن طريق دومى است كه در آن عبدالرحمن بن شريك وجود دارد. ابوحاتم گفته: او در حديث سست است ونيز در سند آن ابوالعباس ابن عقده وجود دارد كه رافضى است وبه دروغ نسبت داده شده است. ودر حديث ابوهريره نيز داوود بن فراهيج است كه ضعيف مىباشد.(1)
جواب اين تضعيف را سيوطى در كتاب «النكت البديعات» داده است. او مىگويد:
فضيل ثقه وصدوق است، ومسلم وچهار نفر ديگر از صاحبان كتب سته به جز بخارى به حديث او احتجاج كردهاند وابن شريك را غير از ابى حاتم ديگران توثيق كردهاند. وبخارى نيز در كتاب «الأدب المفرد» از او روايت نقل كرده است. وابن عقده از بزرگان
1) الموضوعات، ابن جوزى، ج ١، صص ٣۵۵ - ٣۵٧.
حفّاظ است كه مردم او را توثيق نمودهاند. واو را به جز عصرى متعصّب كسى ديگر تضعيف نكرده است. وجماعتى از علما از آن جمله قاضى عياض تصريح به تصحيح آن كردهاند.(1)
نكتۀ قابل توجّه آنكه حافظ ابن الصلاح وبعد از او ديگر حفاظ به تساهل ابن جوزى در تضعيف روايات در كتاب «الموضوعات» تصريح كردهاند، به حيثى كه بسيارى از احاديث صحيح وثابت را در آن كتاب آورده وبر روى آن رمز ضعف را گذاشته است.
ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
«سدّوا ابواب المسجد كلها إلا باب علي»(2)«همۀ دربهاى مسجد به جز درب على را ببنديد» .
اين حديث در منابع معتبر آمده امّا ابن تيميه در اين باره مىگويد:
وكذلك قوله: (وسدّ الأبواب كلّها إلاّ باب علي) ، فإنّ هذا ممّا وضعته الشيعة على طريق المقابلة.(3)
و همچنين است گفتار رسول خدا (ص) (و ببنديد تمام درها را به جز درب خانه على) اين حديث از جمله احاديثى است كه شيعه به جهت مقابله با روايات مخالفان خود وضع كرده است.
در پاسخ ابن تيميه كلامى از ابن حجر نقل مىكنيم كه در ردّ ابن جوزى در مورد اين حديث است. او مىگويد:
وفي هذا اقدام على ردّ الاحاديث الصحيحة بمجرد التوهم.(1)
و در اين كار اقدامى بر ردّ احاديث صحيح السند به مجرّد توهّم است.
او بعد از آنكه طرق اين حديث را بر مىشمارد، مىگويد:
فهذه الطرق المتظافرة من روايات الثقات تدلّ أنّ الحديث صحيح دلالة قويّة. . . (2)
پس طرق متعدد اين روايات نقل شده از افراد ثقه دلالت دارد بر اينكه اين حديث دلالت قوى داشته وصحيح است.
حافظ سيوطى مىگويد:
قول ابن الجوزي في هذا الحديث أنّه باطل وأنّه موضوع، دعوى لم يستدل عليها إلاّ بمخالفة الحديث الّذي في الصحيحين، ولاينبغي الاقدام على الحكم بالوضع إلاّ عند عدم امكان الجمع. و لايلزم من تعذّر الجمع في الحال انّه لايمكن بعد ذلك؛ لأنّ فوق كلّ ذي علم عليم وطريق الورع في مثل هذا ان لايحكم على الحديث بالبطلان، بل يتوقّف فيه إلى ان يظهر لغيره ما لم يظهر له. وهذا الحديث من هذا الباب، هو حديث صحيح مشهور له طرق متعددة كل طريق منها على انفراد لاتقصر عن رتبة الحسن، و مجموعها مما يقطع بصحته على طريقة كثير من أهل الحديث. وامّا كونه معارضاً لما في الصحيحين فغير مسلّم ليس بينهما معارضة.(3)
گفتار ابن جوزى درباره اين حديث كه مىگويد: حديث باطل وجعلى است. ادّعايى است كه بر آن دليلى اقامه نكرده، جز آنكه مىگويد: اين حديث مخالف با حديثى است كه در صحيحين آمده است. ولى سزاوار نيست كه انسان اقدام بر حكم به جعلى بودن حديثى كند مگر در صورتى كه جمع آن امكانپذير نباشد. ولازم نيست كه اگر الآن جمع كردن امكان ندارد بگوييم بعداً هم ممكن نيست؛ زيرا فوق هر صاحب علمى عالمى ديگر است. وطريق ورع در مثل اين موارد اين است كه انسان بر آن حديث حكم به بطلان نكند بلكه در آن توقف نمايد تا براى ديگرى ظاهر شود آنچه كه براى او ظاهر نشده است. واين حديث از اين قبيل است. حديثى است صحيح ومشهور داراى طرق متعددى است وهر طريق آن به طور جداگانه كمتر از مرتبه حسن نيست. ومجموع طرق آن مىتواند انسان را بر طريق بسيارى از اهل حديث به قطع به صحتش برساند. واما اينكه اين حديث معارض با حديثى است كه در صحيحين آمده، قبول نداريم؛ زيرا بين اين دو معارضه وجود ندارد.
حاكم نيشابورى به سندش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
انا مدينة العلم وعليّ بابها فمن أراد العلم فليأت الباب.(1)
من شهر علمم و على دروازۀ آن است، پس هر كس ارادۀ آن شهر را نموده بايد از دروازۀ آن وارد شود.
1) مستدرك حاكم، ج٣، ص١٢۶.
امّا ابن تيميه مىگويد:
وحديث (أنا مدينة العلم وعلي بابها) اضعف و اوهي، و لهذا انّما يعدّ في الموضوعات و ان رواه الترمذي و ذكره ابن الجوزي، و بيّن ان سائر طرقه موضوعة، و الكذب يعرف من نفس المتن.(1)
و حديث (من مدينه علم وعلى دروازه آن است) ، ضعيفتر وسستتر از آن است كه گفته شود، ولذا در زمره احاديث جعلى شمرده شده است، گرچه آن را ترمذى روايت كرده ولى ابن جوزى آن را ذكر كرده وبيان نموده كه تمام طرقش جعلى است ودروغ بودن آن از خود متن نيز شناخته مىشود.
حديث «مدينه علم» از على (ع) و ابن عباس و جابر نقل شده است.
حافظ سيوطى درباره اين حديث مىگويد:
قلت: حديث علي اخرجه الترمذي و الحاكم، و حديث ابن عباس اخرجه الحاكم و الطبراني، و حديث جابر اخرجه الحاكم. . . و الحاصل انّه ينتهي بطرقه إلي درجة الحسن المحتج به، و لايكون ضعيفاً فضلا عن ان يكون موضوعاً. . .(2)
من مىگويم: حديث على (ع) را ترمذى وحاكم نقل كرده، وحديث ابن عباس را حاكم وطبرانى، وحديث جابر را حاكم نقل نموده است. . . حاصل اينكه اين حديث به تمام طرقش منتهى به
درجه حسن مىشود كه قابل احتجاج به آن است. ولذا ضعيف نمىباشد تا چه رسد به اينكه جعلى باشد. . .
ابن حجر درباره اين حديث مىگويد:
وهذا الحديث له طرق كثيرة في مستدرك الحاكم اقلّ احوالها ان يكون للحديث اصل، فلاينبغي ان يطلق القول عليه بالوضع.(1)
براى اين حديث در مستدرك حاكم طرق بسيارى است كه كمترين احوال آن اين است كه براى اين حديث اصلى است، ولذا سزاوار نيست كه بر آن اسم وضع وجعل اطلاق شود.
پيامبر (ص) مطابق برخى از روايات حضرت على (ع) در قضاوت از ديگران برتر دانسته است.
اما ابن تيميه مىگويد:
وأمّا قوله: قال رسول الله (ص) : (اقضاكم علي) والقضاء يستلزم العلم والدين، فهذا الحديث لم يثبت وليس له اسناد تقوم به الحجة.(2)
و امّا گفتار حلّى كه رسول خدا (ص) فرمود: (على در قضاوت از تمام شما برتر است) وقضاوت مستلزم علم وديانت مىباشد، با اينحديث ثابت نمىباشد وداراى سندىنيست كه به واسطه آنحجّت حلّى تمام گردد.
اوّلاً: صحابه ودر رأس آنها عمربن خطّاب به علم وقضاوت
حضرت على اعتراف داشتهاند. بخارى در صحيح خود از ابنعباس نقل كرده كه عمر گفت:
« اقرؤنا أبي واقضانا علي»(1)«بهترين قرائت براى ابىاست، وعلى از ديگران در قضاوت برتر مىباشد» .
حافظ ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىگويد: «حديث
اقضانا على در حديث مرفوع از قول پيامبر (ص) از انس نيز نقل شده كه گفت:
« اقضى أُمّتي علي بن أبي طالب» ؛ ماهرترين فرد امت من در قضاوت، على بن ابىطالب است. بغوى آن را نقل كرده است. . . وبزار از حديث ابن مسعود نقل كرده كه گفت: ما چنين حديث مىكرديم كه على بن ابىطالب از تمام اهل مدينه در قضاوت مهارت بيشترى دارد» .(2)
ثانياً: دربارۀ علم حضرت على (ع) احمد بن حنبل وطبرانى به سندش از رسول خدا (ص) نقل كردهاند در خطاب به حضرت زهرا (عليها السلام) كه فرمود:
أمّا ترضين إنّي زوّجتك اقدم أُمّتي سلماً واكثرهم علماً واعظمهم حلماً.(3)
آيا راضى نمىشوى من تو را به ازدواج كسى درآوردم كه اولين فرد مسلمان بوده واز همه بيشتر علم دارد وحلمش از ديگران عظيمتر است.
حافظ عراقى بعد از نسبت دادن اين حديث به احمد وطبرانى مىگويد:
« وإسناده صحيح» ؛(4)«و سندش صحيح است» .
از پيامبر (ص) نقل شده كه خطاب به حضرت على (ع) فرمود:
تقاتل الناكثين والقاسطين والمارقين.(1)
تو با ناكثان ]اصحاب جمل [ و ظالمان ]اصحاب صفين [ و خارج شوندگان از دين ]خوارج [ خواهى جنگيد.
اما ابن تيميه فقط نقل فخر رازى را آورده آنگاه مىگويد:
وهو يروي في الأربعين أحاديث ضعيفة بل موضوعة عن أئمّة الحديث كقوله بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين.(2)
و او (فخر رازى) در كتاب اربعين، احاديث ضعيف بلكه جعلى از امامان حديث آورده است؛ همانند گفتار پيامبر (ص) به قتال با ناكثين وقاسطين ومارقين.
اين حديث كمتر از مرتبه حسن نيست؛ زيرا آن را حافظ ابن حجر در شرح صحيح بخارى آورده وخودش در مقدمه شرحش التزام داده كه آنچه را در شرح حديثى يا تتمه يا زيادتى براى حديثى مىآورد صحيح يا حسن است. ونيز در «المطالب العالية»(3)اين حديث را آورده وبر آن سكوت كرده وبه ابى يعلى نسبت داده است.(4)
ابن حجر درباره تضعيفات ابن تيميه مىگويد:
إنّه ردّ في ردّه كثيراً من الأحاديث الجياد؛ يعني الصحيح والحسن.(1)
او در ردّ احاديث، بسيارى از احاديث خوب؛ يعنى صحيح وحسن را رد كرده است.
وانگهى هيثمى اين حديث را نقل كرده و رجالش را رجال صحيح دانسته، غير از ربيع بن سعيد كه او نيز توسط ابن حبان توثيق شده است.(2)
در روايات متعدد پيامبر (ص) دوست داشتن على (ع) را دوست داشتن خود و بغض نسبت به او را بغض و كينه نسبت به خود معرفى كرده است.
اما ابن تيميه بعد از نقل چند حديث؛ از جمله
«من أحبّ عليّاً فقد أحبّني ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني» ؛ «هر كس على را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته وهر كس على را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است» . مىگويد:
« فالعشرة الأولي كلّها كذب» ؛ «ده حديث اول همگى دروغ است» .
اين حديث حسن است، طبرانى در «المعجم الكبير» از امّ سلمه نقل كرده كه گفت:
أشهد أنّي سمعت رسول الله (ص) يقول: من أحبّ عليّاً فقد أحبّني ومن أحبّني فقد أحبّ الله ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني ومن أبغضني فقد أبغض الله.(1)
گواهى مىدهم كه من از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: هر كس على را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته وهر كس مرا دوست بدارد به طور حتم خدا را دوست داشته است وهر كس على را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته وهر كس مرا دشمن بدارد به طور قطع خدا را دشمن داشته است.
حافظ هيثمى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
« وإسناده حسن»(2)«سند اين حديث حسن است» .
حاكم نيشابورى از سلمان نقل كرده كه فرمود:
سمعت رسول الله (ص) يقول: من أحبّ عليّاً فقد أحبّني ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني. (3)
هر كس على (ع) را دوست داشته باشد مرا دوست داشته وهر كس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.
او بعد از نقل اين حديث آن را تصحيح كرده است.
ابن تيميه مىگويد: «بسيارى از صحابه وتابعين، بغض على را داشته، او را سب كرده وبا او جنگ نمودهاند» . (4)
اوّلاً: دشمنى ابن تيميه با حضرت على (ع) باعث شده تا ادّعا كند كه بسيارى از صحابه وتابعين او را دشمن داشته وسبّ نمودهاند. چرا او اسم اين افراد را نمىبرد؟ آيا غير از معاويه كه ابن تيميه مُحبّ اوست و از خوارج كه ابن تيميه از اسلاف آنان است، كسانى ديگر بودهاند كه نسبت به حضرت اميرمؤمنان (ع) بغض وعداوت داشته باشند؟
ثانياً: اگر همه صحابه -بر فرض- بغض حضرت على (ع) را داشته باشند، اين نقص آنان است نه نقصى بر حضرت على (ع) ؛ زيرا پيامبر (ص) در شأن او فرمود:
«لايحبّك إلاّ مؤمن ولايبغضك إلاّ منافق»(1)«تو را به جز مؤمن دوست ندارد ونيز به جز منافق تو را دشمن نمىدارد» .
مگر پيامبر (ص) در شأن او نفرمود:
« من آذي عليّاً فقد آذاني»(2)؛ «هر كس على را اذيت كند مرا اذيت كرده است» .
ومگر پيامبر (ص) نفرمود:
« من سبّ عليّاً فقد سبّني»(3)«هر كس على را دشنام دهد مرا دشنام داده است» .
مگر پيامبر (ص) نفرمود:
من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني.(4)
هر كس على را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته وهر كس على را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است.
1) صحيح مسلم، ج١، ص٨۶؛ مسند احمد، ج١، ص٩۵؛ صحيح ترمذى، ج ۵، ص۶۴٣؛ سنن نسائى، ج ۵، ص١٣٧؛ سنن ابن ماجه، ج١، ص۴٢.
2) مسند احمد، ج٣، ص۴٨٣؛ مستدرك حاكم، ج٣، ص١٣١؛ صحيح ابن حبّان، ج١۵، ص٣۶۵.
3) همان، ج ۶، ص ٣٢٣؛ سنن نسائى، ج ۵، ص ١٣٣؛ مستدرك حاكم، ج٣، ص١٣٠.
4) مستدرك حاكم، ج٣، ص١۴١؛ المعجم الكبير، ج٢٣، ص٣٨٠؛ مجمع الزوائد، ج٩، ص١٣٠.
چگونه كسى جرأت دارد كه على (ع) را دشمن بدارد؛ در حالى كه بخارى به سندش از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
« أنت منّي وأنا منك»(1)«تو از من ومن از تو هستم» .
ونيز بخارى در شأن او از پيامبر (ص) نقل كرده كه خطاب به حضرت على (ع) فرمود:
أما ترضي أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسي إلاّ أنّه لانبي بعدي.(2)
آيا راضى نمىشوى كه تو نزد من به منزله هارون نزد موسى باشى، جز آنكه بعد از من نبى نيست.
ونيز در شأن او فرمود:
إنّي دافعٌ الراية غداً إلى رجل يحبّ الله ورسوله ويحبّه الله ورسوله. . .(3)
هرآينه من فردا پرچم را به دست كسى مىدهم، كه خدا ورسولش را دوست دارد وخدا ورسولش نيز او را دوست دارند. . .
بنا به نقل متواتر تاريخ پس از عثمان همه مردم با على (ع) بيعت كردند، جز معاويه و برخى انگشت شمار كه از بيعت سرباز زد.
ابنتيميه مىگويد:
احدى از امت به جز على بن ابىطالب بهرهمند از امامت نشد، با اينكه امور براو سخت گشت، ونصف امّت ويا كمتر ويا بيشتر با او بيعت نكردند.(1)
اوّلاً: مستفاد از حكم عقل ونصوصات وظواهر آيات قرآن كريم وسنّت نبوى آن است كه امامت منصبى الهى است وهر امامى بايد از جانب خداوند منصوب ومنصوص باشد، وخليفه بعد از رسول خدا (ص) كه از جانب خدا منصوب به امامت شد امام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب (ع) بود. با وجود اين نصّ، خلافت وامامت الهى او تمام شد، ودر مشروعيّت پيدا كردن آن احتياج به بيعت مردمى نيست؛ گرچه بيعت مردم در حقيقت التزام عملى از ناحيه آنان در عمل به دستورات خليفه به حق است. ونفع اين عمل به خود مردم باز مىگردد كه از امام به حق اطاعت كرده وسلطه او را پذيرفتهاند.
ثانياً: آيا عموم مردم با ابوبكر از روى طوع ورغبت بيعت كردند يا اينكه جماعت بسيارى از عموم مسلمانان از روى اكراه وتهديد سلطه او را پذيرفتند؟
مگر در سقيفه بر سر خلافت وتعيين جانشينى پيامبر (ص) غوغا وكشمكش عظيمى پديد نيامد؟ مگر گروهى از صحابه از بيعت با ابوبكر سرباز نزدند وبه خانه حضرت زهرا (عليها السلام) پناه نبردند؟(2)
مگر عمر بن خطّاب به جهت بيعت گرفتن اكراهى از كسانى كه در خانۀ فاطمه (عليها السلام) تحصن كرده بودند، با گروهى، به خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) هجوم نبردند؟(1)
ثالثاً: چه كسى غير از ابن تيميه ادّعا كرده كه بيشتر مردم با حضرت على (ع) بيعت نكردند؟ اين ادّعا تنها از ابن تيميه است.
حسن بن فرحان مالكى مىگويد:
امامت على وخلافت او به نص وواقع واجماع به اثبات رسيد، وبزرگان صحابه ومهاجرين وانصار بر بيعت با او اجماع كردهاند، وبر خلافت او تمام بلاد اسلام؛ همچون حجاز، يمن، فارس، خراسان، مصر، آفريقا، جزيره، آذربايجان، هند، سند ونوبه، خاضع شدند. وبه جز اهل شام كسى با بيعت او معارضه نكردند، وآنان نصف امت وحتى ربع امت بلكه به يك دهم امت هم نمىرسيدند. بلكه در شام برخى از صحابه وتابعين نيز وجود داشتند كه بر خلافت على (ع) اقرار داشتند واز معاويه كنارهگيرى مىكردند؛ مثل شدّاد بن اوس وعبدالرحمن بن غنم اشعرى بزرگ تابعين اهل شام. وبا معاويه جز تعداد كمى از صحابه آن هم از مسلمانان فتح مكه ومسلمانان حنين وبرخى كه در صحابى بودن آنها اختلاف است وجود نداشتند. . .(2)
در رابطه با تعداد كسانى كه از بدرىها همراه با حضرت على (ع) بودند اختلاف است، برخى مىگويند: ١٣٠ نفر از بدرىها همراه با حضرت على (ع) بودند.(3)
تمام اصحاب بيعت رضوان كه تا آن زمان زنده بودند همراه با على (ع) بودند. خليفة بن خياط (شيخ بخارى) به سند خود از عبدالرحمن أبزى نقل كرده كه گفت:
از كسانى كه در بيعت رضوان با رسول خدا (ص) بيعت نموديم هشتصد نفر با على (ع) بوديم كه شصت وسه نفر از آنان از جمله عمار بن ياسر كشته شدند.(1)
اين حديث بنابر تصريح بزرگان اهل سنّت صحيح است ورجال آن بين ثقه وصدوق مىباشند.(2)
اعمش مىگويد: «به خدا سوگند! من به جهت على واصحابش تعجّب نمودم؛ زيرا اصحاب پيامبر (ص) همراه او بودند. . .» .(3)
و نيز اجماع تابعين بر بيعت با على (ع) بود. حسن بن فرحان مالكى در اين باره مىگويد:
اگر صحابه اجماع بر بيعت با على داشتند تابعين نيز به تبع آنان بودهاند. تابعين حجاز وعراق ومصر ويمن وخراسان وديگر بلاد اسلامى تابع صحابه بودهاند، و بدين جهت همراه با على (ع) در صفّين بزرگان تابعين از اهل عراق بودهاند ودر رأس آنان بهترين تابعين اويس قرنى وعلقمة بن قيس وابوعبدالرحمن سلمى وابوالأسود دوئلى واحنف بن قيس وديگران از بزرگان تابعين قرار داشتند. . .(4)
رابعاً: علما ومحدّثان اهل سنّت، اجماع بر بيعت عمومى با حضرت دارند، اينك به عبارات برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) سليمان بن طرخان تيمى (١۴٣ه. ق) مىگويد: «اهل حرمين با على (ع) بيعت نموده وبيعت براى اهل حرمين است» .(1)
ب) ابن اسحاق (متوفاى ١۵١ه. ق) مىگويد:
چون عثمان كشته شد، با على بن ابىطالب به طور عمومى در مسجد رسول خدا (ص) بيعت شد. واهل بصره با او بيعت كردند ودر مدينه طلحه وزبير نيز بيعت نمودند.(2)
عبارت ابن اسحاق قصور دارد ومعلوم است كه استقصا نكرده است؛ زيرا تنها به بيعت اهالى مدينه وبصره اشاره كرده وسخنى از بيعت كوفه وحجاز ويمن ومصر وخراسان ويمامه به ميان نياورده است؛ در حالى كه همه اهالى آن ديار نيز بيعت كردند.(3)
ج) محمّد بن ادريس شافعى (٢٠۴ه. ق) مىگويد: «بدانيد كه امام به حق بعد از عثمان، على بن ابىطالب است وامامت او با بيعت بزرگان صحابه ورضايت بقيه ثابت شد» .(4)
د) ابن سعد (٢٣١ه. ق) مىگويد:
چون عثمان در روز جمعه، شب ٢٨ ذىالحجه، سال ٣۵ به قتل رسيد با على بن ابى طالب (رحمه الله) فرداى آن روز به عنوان خلافت بيعت شد. طلحه وزبير وسعد بن ابى وقاص وسعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل
وعمار بن ياسر واسامة بن زيد وسهيل بن حنيف وابوايّوب انصارى ومحمّد بن سلمه وزيد بن ثابت وخزيمة بن ثابت وتمام كسانى كه از اصحاب رسول خدا (ص) وديگران كه در مدينه بودند با حضرت بيعت كردند.(1)
ه) ابن قتيبه دينورى (٢٧۶ه. ق) مىگويد:
. . . من نواصب را مشاهده كردم، هنگامى كه غلوّ رافضه در محبّت على ومقدّم داشتن او را ديدند، با اين عمل مقابله كرده ودر تأخير على -كرّم الله وجهه- وكوتاهى در حقّ او وناسزاگويى به او غلو نمودند، گرچه به ظلم بر او تصريح نكردهاند. . . وبه جهت جهلشان آن حضرت را از امامان هدايت خارج كرده ودر زمره امامان فتنهگر داخل كردند، واو را مستوجب اسم خلافت ندانستند؛ زيرا مردم (پس از بيعت) بر او اختلاف كردهاند ولى براى يزيد بن معاويه به بهانه اجماع مردم بر او، اسم خليفه را مستحق وى دانستند. . .(2)
و) حافظ ابوبكر اسماعيلى (م٣٧١ه. ق) در حكايت مذهب اهل سنّت مىگويد:
سپس خلافت على بن ابى طالب به بيعت بيعتكنندگان از بدرىها همچون عمار بن ياسر وسهل بن حنيف وتابعين آنان از ساير صحابه به جهت سابقه حضرت وفضل او ثابت شد.(3)
ز) ابوعبدالله بن بطّه (٣٨٧ه. ق) مىگويد:
بيعت على بيعت اجتماع ورحمت بود، وهرگز مردم را به خود دعوت نكرد ونيز بر بيعت خود با شمشير، مردم را مجبور نساخت وبا عشيره خود بر مردم غالب نشد. او با اين عمل خود به خلافت شرف وبها داد وبا عدالت خود به قامت خلافت، زيور بها وعظمت وارزش آويخت. . .(1)
ح) ابوعثمان على بن عبدالرحمن صابونى (م۴۴٩ه. ق) مىگويد:
. . . خلافت على به بيعت صحابه با او بود؛ زيرا تمام آنان او را سزاوارترين وبرترين خلق در آن وقت به خلافت مىشناختند، وهرگز عصيان ونافرمانى او را به خود اجازه نمىدادند. . . (2)
ط) ابن عبدالبرّ (م۴۶٣ه. ق) مىگويد: «مهاجرين وانصار بر بيعت با او اجتماع كردند وتنها چند نفر از آنها بودند كه بيعت نكردند. . .» .(3)
ى) آمدى (۶٣١ه. ق) مىگويد:
و امّا وجه دوم در اثبات امامت على (ع) اجماع امت بعد از قتل عثمان واتفاق آنها بر استخلاف وامامت او است. . . واين دليل بر امامت وى مىباشد.(4)
ك) ابن عماد حنبلى (١٠٨٩ه. ق) مىگويد: «همراه ومؤيّد خلافت على (ع) جماعتى از بدرىها واهل بيعت رضوان وروايات پيامبر (ص) واجماع بر امامت او بودند» (5)
ل) ابن ابى العزّ حنفى (٧٩٢ه. ق) مىگويد: «خلافت براى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب بعد از عثمان، با بيعت صحابه، به جز معاويه از اهل شام ثابت شد» .(1)
م) ابن حجر عسقلانى (٨۵٢ه. ق) مىنويسد:
بيعت على بر خلافت، بعد از قتل عثمان در اوائل ذىالحجة سال ٣۵ بود. مهاجرين وانصار وتمام كسانى كه حاضر بودند، با او بيعت كردند. بيعت او را به تمام مناطق اسلامى مكتوب نمودند، تمام اهالى آن ممالك به بيعت با او اذعان پيدا كردند به جز معاويه واهل شام كه بين آنها بعداً اتّفاقاتى افتاد.(2)
فاطمۀ زهرا (عليها السلام) به پدرش محبت بسيار داشت به حدى كه بعد از وفات او بسيار محزون شد.
اما ابن تيميه در اعتراض به حزن حضرت زهرا (عليها السلام) در سوگ پدرش ومقايسه آن با حزن ابوبكر در غار مىگويد:
شيعه وديگران از فاطمه حكايت مىكنند كه به حدّى در سوگ پيامبر (ص) حزن داشته كه قابل توصيف نيست، واينكه او بيتالاحزان ساخته است، واين كار را مذمّت براى او به حساب نمىآورند، با اينكه او بر امرى حزن داشته كه فوت شده وباز نمىگردد، ولى ابوبكر در زمان حيات پيامبر از ترس اينكه حضرت كشته شود خوف داشته است وآن حزنى است كه متضمن حراست
است، ولذا چون حضرت فوت كرد هرگز چنين حزنى را ابوبكر نداشت؛ زيرا بىفايده است، نتيجه اينكه حزن ابوبكر بدون شكّ كاملتر از حزن فاطمه است.(1)
اوّلاً: حزن ابوبكر ناشى از ضعف ايمان او به نصرت الهى بوده است ولذا پيامبر (ص) در غار به او فرمود: لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا ؛ «غم مخور، خدا با ماست» . (توبه: ۴٠)
و نيز خداوند متعال مىفرمايد:
أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (يونس: ۶٢)
آگاه باشيد ]دوستان و [ اولياى خدا، نه ترسى دارند ونه غمگين مىشوند.
ثانياً: حزن در فراق محبوب وگريه كردن بر او نه تنها امرى جايز وراجح است بلكه خود پيامبر (ص) نيز چنين مىكرده است.
انس بن مالك از پيامبر (ص) نقل كرده كه در فراق فرزندش ابراهيم فرمود:
إنّ العين تدمع والقلب يحزن ولانقول إلاّ مايرضى ربّنا، وإنّا لفراقك يا إبراهيم لمحزونون. (2)
همانا چشم مىگريد، وقلب محزون مىشود ولى غير از آنچه رضايت پروردگار ماست نمىگوييم، وبه طور حتم اى ابراهيم در فراق تو محزونيم.
چرا ابن تيميه به پيامبر (ص) اعتراض نمىكرد كه چرا به امرى كه گذشته وفوت شده محزونى؟ !
بخارى ومسلم نقل كردهاند:
هنگامى كه خبر شهادت زيد بن حارثه وجعفر بن ابىطالب وعبدالله بن رواحه در غزوه موته به پيامبر اكرم (ص) رسيد؛ در حالى كه آثار حزن بر ايشان هويدا بود، جلوس نمود.(1)
بخارى از انس بن مالك نقل كرده كه گفت:
قنت رسول الله (ص) شهراً حين قتل القرّآء، فما رأيت رسول الله حزن حزناً قطّ أشدّ منه.(2)
هنگامى كه قاريان قرآن در كنار بئر معونه به شهادت رسيدند، يك ماه حضرت با مردم سخن نمىگفت. وهرگز ديده نشد كه پيامبر (ص) به اين شدّت ناراحت شده باشد.
ثالثاً: حزن واندوه حضرت زهرا (عليها السلام) بعد از وفات پيامبر (ص) تنها در فراغ پدرش نبوده، بلكه حزن واندوه وگريه او بر ارتداد امت وبه فراموشى سپردن تمام زحمات وسفارشات پدرش وخانهنشين كردن خليفه به حق رسول خدا (ص) ؛ يعنى حضرت على (ع) وديگر امور نيز بوده است.
حضرت زهرا (عليها السلام) چنان از اين امور محزون وناراحت بود كه عبدالله بن حارث مىگويد:
مكثت فاطمة بعد النبي (ص) ستّة أشهر وهي تذوب. (3)
فاطمه (عليها السلام) بعد از پيامبر (ص) ششماه زنده بود واين درحالى بود كه بدنش در اين مدّت آب مىشد.
رابعاً: چه كسى گفته كه ابوبكر در سوگ پيامبر (ص) محزون نشده ونگريسته است؟ ! بلكه مطابق نصّ طيالسى او بر پيامبر (ص) نوحهسرايى نيز كرده است.
او مىگويد: «بعد از وفات پيامبر (ص) چون بر حضرت وارد شد لبانش را بين دو چشمانحضرت گذاشت ودو دستش را به دوگيجگاه او، آنگاه فرياد برآورد:
« وانبيّاه، واخليلاه، واصفيّاه»(1)«آه اى نبى خدا، واى اى دوست خدا، واى انتخاب شده خدا» .
خامساً: چگونه انسان در فراق رسول خدا (ص) محزون نگردد؛ در حالى كه حضرت فرمود:
من أصيب بمصيبة فليذكر مصيبته بي فإنّها من أعظم المصائب.(2)
هر كس به مصيبتى گرفتار آمد بايد مصيبت مرا به ياد آورد؛ زيرا كه مصيبت من از بزرگترين مصيبتها است.
سلمان وابوالدرداء دائماً در فراغ رسول خدا (ص) محزون بودند ولذا از آن دو رسيده كه مىگفتند:
ثلاثة أحزنتني حتّى أبكتني: فراق محمّد (ص) . . .(3)
سه چيز مرا به حدّى محزون كرده كه به گريه واداشته است: يكى فراق محمّد (ص) . . .
حزن در فراق ودورى پيامبر (ص) به حدّى تأثيرگذار بود كه حتى تنه درخت خرمايى كه در مسجد رسول خدا (ص) بود نيز متأثر شد.
دارمى در سنن خود از انس بن مالك نقل مىكند كه رسول خدا (ص) در روز جمعه مىايستاد وپشت خود را بر تنه درخت خرمايى در مسجد تكيه مىداد. شخصى رومى آمد وگفت: «آيا اجازه مىدهيد براى شما چيزى بسازم تا بر روى آن بنشينيد؟ زيرا گويا شما ايستادهايد. او براى حضرت، منبر سه پلّهاى ساخت كه حضرت بر پله سوم آن مىنشست. چون پيامبر (ص) بر روى منبر قرار گرفت، آن تنه درخت در حزن حضرت صدايى همچون صداى گاو درآورد، به حدّى كه مسجد به لرزه درآمد. حضرت در آن هنگام از منبر پايين آمد وآن تنه درخت را دربرگرفت. در اين هنگام بود كه آرام گرفت. سپس حضرت فرمود:
والّذي نفسي بيده لو لم التزمه مازال هكذا حتى تقوم الساعة حزناً على رسول الله (ص) .(1)
قسم به كسى كه جانم به دست اوست اگر او را دربرنگرفته بودم تا روز قيامت در حزن رسول خدا اين چنين بود.
آنگاه پيامبر دستور داد تا آن چوب را دفن نمايند.
در روايات از رسول خدا (ص) نقل شده است كه فرمود:
إنّ فاطمة بضعة مني من أغضبها أغضبني.(2)
فاطمه پاره تن من است، هر كس دور او را به خشم آورد، مرا به خشم درآورده است.
اشكال: ابن تيميه در اعتراض به علامه حلّى (رحمه الله) مىگويد:
و همچنين آنچه را ذكر كرده كه زهرا (عليها السلام) - با ابوبكر وصاحب او (عمر) سخن نگفت تا آنكه به ملاقات پدرش رفت وبه او شكايت كرد. اين مطلب امرى است كه لايق شأن فاطمه (عليها السلام) نيست كه درباره او گفته شود؛ زيرا شكايت وشكوه را نزد رسول خدا (ص) بردن امرى لايق بر او نيست، بلكه شكوه را بايد نزد خدا برد. . .(1)
اوّلاً: اين موضوع كه حضرت زهرا (عليها السلام) با ابوبكر قهر كرده واز او كناره گرفته، امرى ثابت ومعروف است.
بخارى ومسلم وابن حبان از عايشه نقل كرده كه گفت:
فاطمه (عليها السلام) در موضوع اختلاف در ارث رسول خدا (ص) بر ابوبكر غضب كرد واز او كناره گرفت وتا هنگام وفاتش با او سخننگفت. وبعداز پيامبر (ص) ششماه زندگىكرد. وچون وفاتيافت، شوهرششبانه او را دفن نمود. وهرگز ابوبكر را خبر نكرد وخود بر جنازه حضرت نماز گزارد.(2)
ثانياً: شكايت بردن نزد رسول خدا (ص) حقيقتاً شكايت بردن نزد خداوند است. لذا مشاهده مىكنيم كه صحابه در شدايد ومصايب وظلمهايى كه به آنان روا مىشد به رسول خدا (ص) پناه برده وبه او شكوه مىكردند.
ابوداوود از خولة بن مالك بن ثعلبه نقل كرده كه گفت:
همسرم اوس بن صامت مرا طلاق ظهار داد. به نزد رسول خدا (ص) آمدم واز اين بابت نزد او شكايت كردم. حضرت در اين امر با من مجادله مىنمود و مىفرمود: از خدا بترس؛ زيرا او پسرعموى تو است. من نگذشتم تا اينكه قرآن نازل شد، خداوند سبحان فرمود:
قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِى تُجادِلُكَ فِى زَوْجِها (مجادله: ١)
خداوند سخن زنى را كه درباره شوهرش به تو مراجعه كرده بود شنيد.(1)
ثالثاً: مطابق روايات بسيارى، صحابه نزد رسول خدا (ص) شكايت مىآوردند. اينك به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) شكوه حضرت زهرا (عليها السلام) از خدمت در منزل.(2)
ب) شكوه يكى از صحابه درباره قحطى.(3)
ج) شكوه صحابه از گرانى قيمتها.(4)
د) شكوه صحابه از فقر وتنگدستى.(5)
ه) شكوه صحابه از عطش در يكى از غزوات.(6)
و) شكوه جرير از اينكه نمىتواند بر اسب بنشيند.(7)
ز) شكوه حذيفه.(1)
ح) شكوه عبدالرحمن بن عوف از خالد بن وليد.(2)
ط) شكوه يكى از صحابه از قساوت قلب.(3)
ى) شكوه عثمان بن ابى العاص از دردى كه در بدنش احساس كرده بود.(4)
ك) شكوه صحابه از ظلم مشركين.(5)
ل) شكوه يكى از صحابه در مورد تخيّلات در نماز.(6)
م) شكوه زنان به جهت كتك خوردنشان. (7)
ن) شكوه تابعين از حجاج بن يوسف ثقفى.(8)
س) شكوه اميرالمؤمنين (ع) در عالم رؤيا از امت پيامبر (ص) .(9)
ع) شكوه بهائم نزد رسول خدا (ص) .(10)
ابن تيميه مىگويد:
قهركردن وكنار كشيدن فاطمه با صدّيق كارى پسنديده نبود واز كارهايى نيست كه بتوان به خاطر آن حاكم را مذمّت نمود، بلكه
1) مسند احمد، ج ۵، ص ۴٠٢؛ سنن نسائى، ج ۶، ص ١١٧.
2) صحيح ابن حبّان، ج ١۵، ص ۵۶۵؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ٣۴٩.
3) الترغيب والترهيب، منذرى، ج ٣، ص ٢٣٧؛ مجمع الزوائد، ج ٨، ص ١۶٠.
4) صحيح مسلم، ج ۴، ص ١٧٢٧.
5) صحيح بخارى، ج ٣، ص ١٣٢٢؛ صحيح مسلم، ج ١، ص ۴٣٣.
6) همان، ج ٢، ص ٧٢۵؛ صحيح مسلم، ج ١، ص ٢٧۶.
7) سنن ابى داود، ج ٢، ص ٢۴۵؛ سنن ابن ماجه، ج ١، ص ۶٣٨.
8) صحيح بخارى، ج ۴، ص ٢۵٩١؛ مسند احمد، ج ٣، ص ١٣٢.
9) مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٣٨؛ الترغيب والترهيب، ج ٣، ص ٩٩.
10) مسند احمد، ج ۴، ص ١٧٣؛ الترغيب والترهيب، ج ٣، ص ١۴۴.
اين عمل به جرح وطعن فاطمه (عليها السلام) نزديكتر است تا اينكه مدح باشد.(1)
او در جايى ديگر مىگويد:
و اما قول ابن مطهر حلّى كه تمام محدثين روايت كردهاند كه پيامبر (ص) فرمود:
«يا فاطمة! إنّ الله يغضب لغضبك ويرضي لرضاك» ، اين نسبت دروغ به پيامبر است؛ زيرا اين حديث از پيامبر نقل نشده، ودر كتب معروف حديثى شناخته نشده وسند معروف يا صحيح ويا حسنى از پيامبر ندارد. وهر كس كه خدا ورسول از او راضى است ضررى ندارد كه يكى از خلق نسبت به او غضبناك شود، هر كس كه مىخواهد باشد.(2)
اوّلاً: موضوع قهر كردن وكنار كشيدن حضرت زهرا (عليها السلام) از آن جهت كه آن حضرت به نصّ قرآن وحديث معتبر نبوى (ص) معصومه است وبه غضب او خدا ورسول به غضب درمىآمدند، دلالت بر منقصت بزرگى بر كسى دارد كه او را به غضب درآورد؛ زيرا تا كسى كار خلافى انجام ندهد مورد غضب خدا ورسولش واقع نمىشود.
ثانياً: حديث:
« يا فاطمة! إنّ الله يغضب لغضبك ويرضي لرضاك» را بسيارى از علماى عامه در كتب حديثى خود نقل كردهاند؛ از قبيل:
الف) ابن ابى عاصم. (3)
ب) حاكم نيشابورى.(1)
ج) ابوالقاسم طبرانى.(2)
د) دولابى. (3)
ه) ابن عساكر دمشقى. (4)
و) محبّالدين طبرى.(5)
ز) ابن حجر هيتمى.(6)
ثالثاً: حاكم نيشابورى بعد از نقل اين حديث تصريح به صحت سند آن كرده است. ونيز حافظ هيثمى تصريح به حَسَن بودن آن نموده است.
گرچه ذهبى به دفاع از استادش ابن تيميه برآمده واين حديث را با سند حاكم تضعيف كرده وگفته: حسين بن زيد منكر الحديث است وروا نيست كه به او احتجاج شود، ولى اين تعليق از ذهبى غريب به نظر مىرسد؛ زيرا او سبب جرح ونقد خود را ذكر نكرده ونيز علت اينكه نمىتوان به حديث او احتجاج كرد را بيان ننموده است. نهايت مطلبى كه مىتوان درباره حسين بن زيد ذكر كرد اين است كه او مشكلى ندارد. ابن عدى در «الكامل» مىگويد: عموم حديث او از اهل بيت است واميد است كه در او باكى نباشد. . .» . (7)
وابن حجر مىگويد: «او صدوق است وچه بسا در برخى موارد به خطا رفته است» .(1)
بس است در توثيق او كه حافظ دارقطنى در سندى كه حسين بن زيد وجود دارد مىگويد: «تمام اين افراد ثقه هستند» .(2)
و نيز ضياء مقدسى اين حديث را در كتاب «الاحاديث المختارة» نقل كرده است، با التزام به اينكه راويان احاديثى كه نقل مىكند همگى موثّقند.
وانگهى ذهبى متّهم به تشدّد وسختگيرى در احاديثى است كه در باب فضايل اهل بيت (عليهم السلام) وارد شده است، وگاهى بدين جهت افراد بسيار جليل القدر را تضعيف مىكند. ابن حجر عسقلانى در ترجمه على بن صالح انماطى، بعد از آنكه مشاهده كرده كه ذهبى او را متّهم به گفتارى كرده كه او از آن مبرّا است، مىگويد: «سزاوار است كسانى كه از ناحيه ذهبى تضعيف مىشوند را خوب بررسى كنيم» . (3)
ذهبى چگونه اين حديث را تضعيف كرده؛ در حالى كه شيخ واستاد او حافظ مزّى در «تهذيب الكمال» از باب احتجاج اين حديث را نقل كرده وراويان آن را تضعيف نكرده است.
رابعاً: چه كسى گفته كه خداوند سبحان اگر از كسانى به جهت يك عمل خاصى راضى شده تا ابد از آنان راضى است؛ گرچه بعد از آن عمل كارهاى خلاف بسيارى انجام داده باشند. بنابراين پيامبر (ص) گرچه به جهت
بيعت رضوان از عدهاى از صحابه راضى شد ولى اين رضايت در مورد خاص ومربوط به آن عمل است وشامل اعمال خلاف او نمىشود. ونيز دلالت بر راضى بودن خداوند از آنان تا آخر عمر ندارد.
خامساً: معناى جمله
« كائناً من كان» هر كس مىخواهد باشد، كه در بخشى ديگر از كلام ابن تيميه آمده چيست؟ آيا اين اهانت به حضرت زهرا (عليها السلام) واظهار عداوت به او نيست.
سادساً: اگر جمله:
« يا فاطمة! إنّ الله يغضب لغضبك ويرضى لرضاك» در صحاح ستّه نيامده ولى شبيه اين مضمون در صحيح بخارى وارد شده است.
بخارى به سند خود از مسور بن مخرمه نقل كرده كه رسولخدا (ص) فرمود:
فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها فقد اغضبني.(1)
فاطمه پارهاى از تن من است پس هر كس او را به غضب درآورد به طور حتم مرا به غضب درآورده است.
مىدانيم كه هر كس شخصى را به غضب درآورد او را اذيت وآزار داده است. در نتيجه پيامبر (ص) به جهت غضب دخترش فاطمه (عليها السلام) اذيت وآزار شده است. در قرآن كريم آمده است:
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِى الدُّنْيا وَ الآْخِرَة وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً (احزاب: ۵٧)
آنها كه خدا وپيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا وآخرت دور ساخته، وبراى آنها عذاب خواركنندهاى آماده كرده است.
1) صحيح بخارى، ج ٣، ص ١٣۶١.
مطابق رواياتى كه ذكر شد حضرت زهرا (عليها السلام) بعد از ظلمهايى كه به او شد وصيت كرد تا او را شبانه دفن نمايند تا كسانى كه به او ظلم كردند در تشييع جنازۀ او شركت نكنند.
ابن تيميه مىگويد:
و همچنين آنچه را كه حلّى نقل كرده كه فاطمه وصيّت كرد تا او را شبانه دفن كنند وهيچ كس بر او نماز نگزارد، اين مطلب را كسى از فاطمه حكايت نمىكند وبه آن جز فرد جاهل احتجاج نمىنمايد، او به فاطمه مطلبى را نسبت مىدهد كه لايق آن نيست؛ زيرا نماز مسلمان بر ديگرى خير زايدى است كه به او مىرسد. . .(1)
اولاً: حضرت زهرا (عليها السلام) بىجهت چنين وصيتى نكرده است، او به جهت مبارزه سياسى با دستگاه حاكم ومطّلع كردن مردم از بىعدالتى آنان، دست به چنين وصيتى زده است. او با اين عملش مىخواست مردم سؤال كنند چرا دختر پيامبر (ص) بايد شبانه دفن شود؟ واگر مردم از سرّ اين وصيّت آگاه شوند پى به عدم مشروعيّت خلافت وبىعدالتى آنان خواهند برد. ونيز حضرت با اين وصيت نخواست تا آنان با حضور خودشان به مردم چنين وانمود كنند كه ما خليفه به حقّ مسلمين هستيم وبا اهل بيت پيامبر (ص) مشكلى نداريم. هر سياستمدارى مىفهمد كه اين وصيت چه تأثير سوئى بر دستگاه خلافت تا روز قيامت داشته است.
1) منهاج السنة، ج ۴، صص ٢۴٧ و٢۴٨.
ثانياً: نماز هر كس بر جنازه شخصى منشأ خير زايد نخواهد بود.
ثالثاً: حضرت زهرا (عليها السلام) مطابق آيه تطهير وبرخى از احاديث، معصومه بوده واز هر نوع اشتباه وخطا مصون است.
پيامبر (ص) در شأن او فرمود:
فاطمة بضعة منّي من أغضبها فقد أغضبني.(1)
فاطمه پاره تن من است، هر كس او را به غضب درآورد به طور حتم مرا به غضب درآورده است.
كسى كه اينگونه وصيت كرده بهطور حتم از دستگاه خلافت و سردمداران آن غضبناك بوده است، در نتيجه آنان مورد غضب پيامبر (ص) نيز قرار گرفتهاند. اين حديث دلالت بر عصمت حضرت زهرا (عليها السلام) دارد؛ زيرا اگر حضرت در تمام امورش از آن جمله غضب كردن، معصوم نبود خداوند به طور مطلق در تمام موارد غضب كردن حضرت، غضب نمىنمود.
نتيجه اينكه: حضرت زهرا (عليها السلام) با اين وصيّتش تا روز قيامت حجت را براى كسانى كه براى حكومت خليفه اول ارزشى قائلند، تمام كرد. . . .
رابعاً: ابن تيميه در اصل وصيت واينكه حضرت زهرا (عليها السلام) به توسط حضرت على (ع) شبانه دفن شد شك دارد وبر فرض ثبوت اين قضيه بر حضرت زهرا (عليها السلام) اشكال وايراد مىكنند؛ در حالى كه مطابق نصوص معتبر نزد فريقين، هم وصيت به دفن شبانه وهم دفن حضرت شب هنگام از مسلّمات است.
1) صحيح بخارى، باب مناقب فاطمة٣.
بخارى به سندش از عايشه نقل كرده كه گفت: فاطمه دختر پيامبر (ص) كسى را به نزد ابوبكر فرستاد تا ميراث خود از رسول خدا (ص) از فيء مدينه وفدك وآنچه از خمس خيبر باقى مانده، بازخواهد. . . ابوبكر از دادن اين اموال امتناع كرد. فاطمه بر ابوبكر بدين جهت غضب نموده واو را رها كرد. وتا هنگام وفاتش با او سخن نگفت. بعد از پيامبر (ص) شش ماه زنده بود. هنگامى كه وفات نمود شوهرش على او را شبانه دفن كرد وابوبكر را بر آن امر اعلان ننمود.(1)
مسلم نيز در ضمن قضيه غضب حضرت زهرا (عليها السلام) بر ابوبكر ووفات او مىگويد: «. . . على (ع) خبر وفات حضرت فاطمه (عليها السلام) را به ابوبكر نرسانيد وخودش بر او نماز گزارد» .(2)
يعقوبى نقل مىكند:
. . . فاطمه بر شوهرش على وصيت كرد تا او را غسل دهد. . . وشبانه به خاك بسپارد، وكسى به جز سلمان وابوذر وبنابر نقلى عمار در تشييع جنازه او حاضر نشد.(3)
ابن ابى الحديد مىگويد:
خبر صحيح نزد ما اين است كه فاطمه (عليها السلام) از دنيا رحلت نمود؛ در حالى كه بر ابوبكر وعمر غضبناك بود ولذا وصيت كرد تا اين دو نفر -ابوبكر وعمر- بر جنازه او نماز نگزارند.(4)
استاد توفيق ابوعلم نقل مىكند:
فاطمه زهرا (عليها السلام) سه وصيت كرد، يكى آنكه كسانى كه بر آنان غضبناك بوده، در تشييع جنازهاش حاضر نشوند وجنازهاش شبانه به خاك سپرده شود. . . . (1)
ابن تيميه مىگويد: «و امّا عمر، پس استفاده على از او بيش از استفاده عمر از او بود. . .» .(2)
اوّلاً: خليفه دوم چه علمى داشته تا حضرت على (ع) بخواهد از او استفاده ببرد. اينك به برخى از آرا وفتاواى او اشاره مىكنيم تا ميزان علم خليفه دوم براى خوانندگان اين مطلب روشن شود.
الف) حكم به، به جا نياوردن نماز براى كسى كه جنب بوده وآب در دسترس او نيست. (3)
ب) عدم معرفت به حكم شكيّات نماز.(4)
ج) عدم معرفت به آيات الهى.
مسروق بن اجدع مىگويد:
روزى عمر بر منبر رسول خدا (ص) قرار گرفت وگفت: اى مردم!
چرا مهر زنان را زياد قرار مىدهيد، رسول خدا (ص) واصحابش مهر را چهارصد درهم وكمتر قرار مىدادند. . . اگر كسى بيش از اين قرار دهد من مازاد را به بيت المال بر مىگردانم زنى در مجلس حاضر بود، گفت: آيا نشنيدهاى آنچه را كه خداوند در قرآن نازل كرده است؟ عمر گفت: كدامين آيه؟ زن گفت: آيا نشنيدهاى كه خداوند مىفرمايد: وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً ؛ «و مال فراوانى [به عنوان مهر] به او پرداختهايد» . (نساء:٢٠) چيزى از آن را پس نگيريد. عمر گفت: بار خدايا! ما را ببخش، تمام مردم از عمر داناترند.(1)
د) جهل خليفه به كلمه «ابّ» در آيه: وَ فاكِهَ وَ أَبًّا .(2)
ه) جهل خليفه به تأويل قرآن.(3)
و) جهل خليفه به كيفيت طلاق كنيز.(4)
ز) جهل خليفه به سنّت مشهور.(5)
ح) قراردادن معيارهاى ساختگى.
ابن ابى مليكه مىگويد:
عمر درباره بچهاى از اهل عراق كه دزدى كرده بود چنين نوشت: او را وَجَب كنيد، اگر شش وجب بود دست او را قطع كنيد. او را
1) سيرة عمر، ص ١٣٧؛ درّ المنثور، ج ٢، ص ۴۶۶؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج ۵، ص ٢٣٣.
2) الطبقات الكبرى، ج ٣، ص ٣٢٧؛ مستدرك حاكم، ج ٢، ص ۵۵٩، ح ٣٨٩٧؛ فتح البارى، ج١٣، ص ٢٧٠.
3) مستدرك حاكم، ج ١، ص ۶٢٨؛ عمدة القارى، ج ٩، ص ٢۴٠.
4) مختصر تاريخ دمشق، ج ١٧، ص ٣٨٩.
5) صحيح مسلم، ج ۴، ص ٣۶١؛ صحيح بخارى، ج ٢، ص ٧٢٧.
وجب كردند، ديدند كه يك بند انگشت كمتر است، لذا او را رها نمودند.(1)
ك) جهل نسبت به حكم طلاق.
از عمر بن خطّاب در مورد مردى سؤال شد كه زنش را در جاهليّت دو طلاق داده ودر اسلام نيز يك طلاق داده است. او گفت: «من تو را نه امر مىكنم ونه نهى» . عبدالرحمن در آنجا حاضر بود وگفت: «لكن من دستور مىدهم كه طلاقت را در شرك به حساب نياورى» .(2)
ل) تعزير براى انجام مستحبات.
خرشة بن حر مىگويد:
عمر بن خطّاب را ديدم كه بر كف دستان مردان به جهت روزه گرفتن در ماه رجب مىزد تا دستان خود را بر غذا وارد كنند و مىگفت: رجب! و نمىدانى رجب چيست؟ همانا رجب ماهى است كه اهل جاهليّت آن را تعظيم مىكردند وچون اسلام آمد رها شد.(3)
اين در حالى است كه روزه ماه رجب از مستحبات نزد فريقين بوده وپيامبر (ص) در آن ماه روزه مىگرفته است.(4)
ثانياً: استفاده عمر بن خطّاب از حضرت على (ع) از مسلّمات است. اينك به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) روزى زنى كه بچه شش ماهه به دنيا آورده بود را نزد عمر آوردند. دستور داد تا او را سنگسار كنند. خواهرش نزد حضرت على (ع)
آمد وعرض كرد: «عمر مىخواهد خواهرم را سنگسار كند، تو را به خدا سوگند مىدهم اگر براى او عذرى مىدانى مرا خبر ده» . حضرت فرمود: «آرى براى او عذرى است. . .» .
آنگاه حضرت (ع) فرمود: خداوند مىفرمايد: وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ ؛ «و مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند» . (بقره: ٢٣٣) همچنين مىفرمايد: وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ؛ «و دوران حمل واز شير بازگرفتنش سى ماه است» . (احقاف: 15) ومىفرمايد: وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ ؛ «ودوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مىيابد» . (لقمان: ١۴)
نتيجه اينكه: حدّاقلّ حمل، شش ماه است. . . عمر كلام حضرت على (ع) را پذيرفت و زن را رها كرد.(1)
ب) ابن عباس مىگويد: زن ديوانهاى را كه زنا داده بود به نزد عمر آوردند، عمر با عدهاى درباره حكم آن زن مشورت كرد، آنگاه دستور داد تا او را سنگسار كنند. حضرت على (ع) كه از آنجا عبور مىكرد فرمود: «گناه اين زن چيست؟» گفتند: «اين زن ديوانه فلان قبيله است كه زنا داده وعمر امر كرده تا او را سنگسار كنند» . حضرت فرمود: «او را برگردانيد» . آنگاه به نزد عمر آمد وفرمود:
آيا نمىدانى كه رسول خدا (ص) فرمود: قلم مؤاخذه از سه دسته برداشته شده است: از بچه تا بالغ گردد، واز خواب تا بيدار شود واز ديوانه تا عاقل گردد؟ اين زن ديوانه فلان قبيله است، وشايد
1) المصنّف، عبدالرزاق، ج ٧، ص ٣۵٠؛ السنن الكبرى، ج ٧، ص ۴۴٢.
در حال جنونش دست به چنين كارى زده است، آنگاه زن را رها كرد وعمر كه در آنجا بود به علامت تأييد، تكبير گفت.(1)
ج) زن آبستنى را نزد عمر آوردند كه اعتراف به زنا كرده بود. عمر دستور داد او را سنگسار كنند. حضرت على (ع) او را ديد، فرمود: «اين زن را كجا مىبريد؟» گفتند: «عمر دستور داده تا او را سنگسار كنيم» . حضرت او را برگرداند وفرمود: «تو اگر سلطه بر اين زن دارى چه حقى بر آن بچهاى دارى كه در شكم او قرار دارد؟ . . .» عمر آن زن را رها كرد ودر آن هنگام گفت: «زنان عاجزند كه مثل على بن ابىطالب را بزايند، اگر على نبود به طور حتم عمر هلاك شده بود» .(2)
ثالثاً: در هيچ مدرك معتبرى وجود ندارد كه حضرت على (ع) در مسألهاى فقهى يا حكم قضايى، به عمر مراجعه كرده واز او استفاده كرده باشد.
ابن تيميه مىگويد: «مردم ابوبكر را مقدّم داشتند؛ زيرا او برتر بود» .(3)
و او در افضليّت عمر به اين حديث استدلال كرده كه حضرت رسولخدا (ص) فرمود: «اگر من در ميان شما مبعوث نشده بودم عمر مبعوث مىشد» .(4)
اوّلاً: ابن تيميه براى اثبات مدّعاى خود به احاديثى تمسّك كرده كه خود اهل سنّت به جعلى بودن يا ضعيف بودن آنها اعتراف كردهاند.
از باب نمونه: حديث
« لولم ابعث لبعث عمر» را ابن جوزى در كتاب «الموضوعات» كه مخصوص احاديث جعلى است، آورده است. (1)
ثانياً: چگونه ابوبكر برتر وافضل از امام على (ع) است؛ در حالى كه آن حضرت مشمول آيه ولايت، آيه تطهير، آيه مودّت، آيه شراء، آيه مباهله وآيات مدح ديگر است. ونيز اوست كه برادر پيامبر (ص) بوده ودر كعبه متولد شد. واز طفوليّت تحت تربيت الهى به توسط پيامبر (ص) قرار گرفت. بر هيچ بتى سجده نكرد ولذا موصوف به
« كرّم الله وجهه» شد.
او اولين مؤمن به اسلام ومحبوبترين خلق به سوى خداوند بود. نور او ونور رسول خدا (ص) از يك منشأ بود واز زاهدترين وشجاعترين وداناترين افراد به حساب مىآمد.
براى تحقيق بيشتر وبررسى مصادر تاريخى وحديثى واطّلاع از متن اين اخبار وروايات مىتوانيد به كتاب «شيعهشناسى وپاسخ به شبهات»(2)از نويسنده مراجعه نماييد.
ابن تيميه كسى بود كه نه تنها با اهل بيت (عليهم السلام) دشمنى داشت بلكه از مخالفان آنان نيز دفاع مىنمود. ما در اين بحث به نمونههايى از اين موارد اشاره مىكنيم:
ابن تيميه مىگويد: «يزيد اظهار رضايت به قتل حسين نكرد، بلكه اعلان ناراحتى ودردمندى بر قتل او نمود» . (1)
اوّلاً: از تاريخ به طور وضوح استفاده مىشود كه يزيد راضى به كشته شدن امام حسين (ع) بوده ولذا از اين امر خشنود بوده است. ومطابق روايات، هر كس بر عمل قومى راضى باشد از جمله آنان خواهد بود. اينك به شواهدى بر اين مطلب اشاره مىكنيم:
1) رأس الحسين، ص ٢٠٧.
الف) يزيد به نعمان بن بشير گفت: «ستايش خداى را كه حسين را كشت» .(1)
ب) يعقوبى مىنويسد: «زمانى كه خبر كشته شدن امام حسين (ع) به يزيد رسيد او در باغ خضراى خود بود، در آن هنگام تكبير بلندى گفت. . .» .(2)
ج) وچون اسيران به شام رسيدند، يزيد بزرگان اهل شام را دعوت كرد تا بر او وارد شده وبه او به جهت اين پيروزى تبريك بگويند. (3)
د) مقريزى وديگران نقل كردهاند كه چون سر امام حسين (ع) را نزد يزيد گذاردند، شروع به كوبيدن با قضيب به دندانهاى حضرت نمود وشعر خواند. . . آنگاه دستور داد تا سر شريف آن حضرت را بر در قصر تا سه روز به دار آويختند.(4)
و مطابق نصّ ديگر تا سه روز در دمشق سر را بر دار زد وسپس آن را در خزينه اسلحه خود قرار داد.(5)
ه) سيوطى مىنويسد: «خدا لعنتكند قاتلحسين (ع) را وابنزياد وبا او يزيد را» .(6)
و) از ابن جوزى درباره لعن يزيد سؤال شد؟ او گفت:
احمد لعن او را جايز دانسته است وما مىگوييم: يزيد را دوست نداريم؛ به جهت آن كارى كه با فرزند دختر رسولخدا (ص) انجام داد، وآل رسولخدا (ص) را به اسيرى به شام بر روى هودجهاى شتران فرستاد.(1)
ز) ابن عماد حنبلى مىگويد:
يزيد مردى ناصبى وغليظالقلب بود. مسكر مىآشاميد ومنكرات انجام مىداد. دولتش را با كشتن حسين (ع) شروع كرد وبا واقعه حرّه ختم نمود. (2)
ح) ابن خلدون درباره كشتن امام حسين (ع) مىنويسد:
همانا كشتن او از كارهاى يزيد به حساب مىآيد كه تأكيد كننده فسق او به حساب مىآيد، وحسين در اين واقعه شهيد در راه خدا بود.(3)
ثانياً: مسعودى وديگران نقل كردهاند كه:
يزيد هميشه اهل طرب بود. . . روزى در مجلس شراب نشسته ودر طرف راستش ابنزياد قرار داشت. واين بعد از كشتن حسين (ع) بود. آنگاه رو به ساقى كرده وگفت:
إسقني شربۀ تروّي مشاشي
ثم مل فاسق مثلها ابن زياد
صاحب السرّ و الامانه عندي
و لتسديد مغنمي و جهادي(4)
مرا شرابى ده كه سراسر وجودم را سيراب كند. آنگاه روى كن وبه مثل آن، ابنزياد را سيراب كن.
او كه صاحب سرّ وامانت نزد من است. به جهت تأييد غنيمتها وجهاد من چنين كن.
سبط بن جوزى مىنويسد:
يزيد، ابنزياد را به سوى خود طلبيد واموال بسيار وتحفههاى بزرگى به او عطا نمود، واو را به خود نزديك كرده، منزلتش را رفيع گردانيد. ونيز او را بر زنان خود داخل كرده وهم پياله شرابش گردانيد. آنگاه به آوازهخوان گفت: غنا بخوان. آنگاه خودش آن دو بيت سابق را انشاء نمود.(1)
ابن اعثم نقل كرده كه يزيد به ابنزياد يك مليون درهم جايزه داد. (2)
ثالثاً: از تاريخ استفاده مىشود كه يزيد -بعد از آنكه ابنزياد امامحسين (ع) را به شهادت رسانيد- جوايز بسيارى براى او فرستاد ونزد او اجر وقرب خاصّى پيدا كرد.
الف) ابناثير مىنويسد:
چون سر حسين (ع) به يزيد رسيد، مقام ودرجه ابنزياد نزد يزيد بالا رفته، هدايايى به او عطا نمود وبه جهت آنچه انجام داده بود او را مسرور ساخت.(3)
ب) طبرى نقل مىكند:
چون عبيدالله بن زياد، حسين بن على وفرزندان پدرش را به قتل رسانيد سرهاى آنان را به سوى يزيدبن معاويه فرستاد. در ابتدا يزيد از اين عمل خشنود شد وعبيدالله منزلت ومقامى نزد يزيد پيدا كرد.(1)
رابعاً: از نصوص تاريخى استفاده مىشود كه يزيد نه تنها ابنزياد را به جهت كشتن امام حسين (ع) توبيخ نكرد، بلكه از توبيخ او نيز جلوگيرى نمود.
طبرى وديگران نقل كردهاند:
هنگامى كه اسرا را بر يزيد وارد كردند، يحيى بن حكم با خواندن دو بيت ابنزياد را بر اين عمل توبيخ وسرزنش كرد. . . ولى يزيد مشت محكمى به سينه او زد وبه او گفت: ساكت باش!(2)
اينحركت وچنين دفاع سرسخت از ابنزياد، نهتنها دليل بر رضايت يزيد بر عمل ابنزياد دارد بلكه امضاى بر عمل او بوده ودر حقيقت اين جنايت به امر او بوده است.
ابن تيميه مىگويد: «انتقال سر حسين به شام در زمان يزيد، اصل واساسى ندارد» .(3)
اوّلاً: ابن تيميه با اين ادعا درصدد انكار نقش يزيد در قتل امامحسين (ع) است در حالى كه از تاريخ استفاده مىشود كه قصد يزيد آن بوده كه در صورت بيعت نكردن امام حسين (ع) او را به قتل برساند.
يعقوبى در تاريخ خود مىنويسد:
يزيد در نامهاى به وليدبن عقبة بن ابىسفيان، عامل ووالى خود در مدينه چنين نوشت: هرگاه اين نامه من به دستت رسيد حسين بن على وعبدالله بن زبير را احضار كن واز آن دو براى من بيعت بگير، ودر صورتى كه امتناع كردند گردن آن دو را بزن وسرهايشان را به نزد من بفرست. . . (1)
ثانياً: ابن اثير مىنويسد:
چون سر حسين (ع) به يزيد رسيد مقام ودرجه ابنزياد نزد يزيد بالا رفته، هدايايى به او عطا نمود وبه جهت آنچه انجام داده بود او را مسرور ساخت.(2)
ثالثاً: طبرى نقل مىكند:
آنگاه يزيد به مردم اجازه داد تا بر او وارد شوند. مردم داخل دارالاماره يزيد شدند؛ در حالى كه سر حسين (ع) مقابلش بود وبا چوب دستى خود بر گلوى حسين (ع) مىكوبيد. . . شخصى از اصحاب
رسولخدا (ص) به نام ابوبرزه اسلمى خطاب به يزيد گفت: آيا با چوب دستىات بر گلوى حسين (ع) مىكوبى؟ آگاه باش! تو چوبت را بر جايى مىكوبى كه من ديدم رسول خدا (ص) آن جا را مىبوسيد. اى يزيد! در روز قيامت خواهى آمد؛ در حالى كه شفيع تو ابنزياد است. ولى حسين (ع) در روز قيامت خواهد آمد؛ در حالى كه شفيعش محمّد (ص) است، آن گاه برخاست وبر او پشت كرد واز مجلسش بيرون رفت.(1)
رابعاً: ابن اثير نقل مىكند:
آنگاه يزيد بر مردم اذن داد تا بر او وارد شوند؛ در حالى كه سر مبارك امام حسين (ع) در مقابل او قرار داشت، ودر دستان او چوبى بود كه با آن به گلوى آن حضرت مىكوبيد. آنگاه مشغول قرائت اشعار حسين بن حمام شد كه دلالت بر افتخار وتكبّر او در موضوع كشتن امام حسين (ع) دارد.(2)
اگر يزيد بر شهادت امام حسين (ع) وكشته شدن او راضى نبود چرا با چوب به گردن وبنابر نقل ديگر بر لب ودندان حضرت زد؟ وچرا بر اين كار با خواندن اشعار افتخار كرد؟ !
سيوطى مىنويسد:
هنگامى كه حسين وفرزندان پدرش كشته شدند، ابنزياد سرهاى آنان را به سوى يزيد فرستاد. يزيد در ابتدا از كشته شدن آنها
خوشحال گشت، ولى چون مشاهده كرد مسلمانان بدين جهت او را دشمن داشته وبغض او را بر دل گرفتهاند لذا اظهار پشيمانى نمود. وجا داشت واين حق مردم بود كه او را دشمن بدارند.(1)
سبط بن جوزى نقل كرده:
هنگامى كه سر حسين (ع) را به نزد يزيد گذاردند اهل شام را دعوت كرد وشروع به كوبيدن چوب خيزران بر سر حضرت نمود. آنگاه اشعار ابن زبعرى را قرائت نمود كه مضمون آن اين است كه ما بزرگان بنىهاشم را در عوض بزرگان خود كه در بدر كشته شدند به قتل رسانديم. لذا در اين جهت اعتدال وتعديل برقرار شد.(2)
ابن تيميه مىگويد: «يزيد حريمى از حسين را به اسيرى نگرفت، بلكه اهل بيت او را اكرام نمود» .(3)
اوّلاً: طبرى وديگران نقل كردهاند:
هنگامى كه اسرا را بر يزيد وارد كردند يحيى بن حكم با خواندن دو بيت ابنزياد را بر اين عمل توبيخ وسرزنش كرد. . . ولى يزيد مشت محكمى به سينه او زد وبه او گفت: ساكت باش!(4)
ثانياً: ابن اثير مىنويسد:
اهل بيت (امام) حسين (ع) هنگامى كه به كوفه رسيدند ابنزياد آنان را حبس نمود وخبر آن را بر يزيد فرستاد. . . آنگاه نامهاى از طرف يزيد به ابنزياد فرستاده شد ودر آن امر نمود اسرا را به طرف شام ارسال دارد. . .(1)
ابن تيميه مىگويد:
پس يزيد امر به كشتن حسين وحمل سر او در مقابلش نكرد، وهرگز چوب به دندانهاى او نكوبيد، بلكه اين ابن زياد بود كه چنين اعمالى را انجام داد. . . (2)
اوّلاً: ابن اعثم نقل مىكند كه وليد بن عقبه (حاكم مدينه) در نامهاى به يزيد از اتفاقى كه بين او وامام حسين (ع) وابن زبير افتاد او را باخبر ساخت. يزيد از اين واقعه غضبناك شده ودر نامهاى به او چنين مىنويسد:
هرگاه نامه من به دست تو رسيد بيعت مجدّدى از اهل مدينه با تأكيدى از جانب تو بر آنان بگير. وعبدالله بن زبير را رها كن؛ زيرا او تا زنده است از دست ما نمىتواند فرار كند، ولى همراه
جوابى كه براى من مىفرستى بايد سر حسين بن على باشد! اگر چنين كردى براى تو اسبان نجيب قرار مىدهم ونزد من جايزه وبهرهاى زيادتر دارى. . .(1)
ثانياً: ابن عساكر مىنويسد:
خبر خروج حسين (ع) به يزيد رسيد، وى نامهاى به عبيدالله بن زياد كه عاملش در عراق بود نوشت واو را به جنگ ومقابله با حسين (ع) امر نمود ودستور داد كه اگر به امام حسين (ع) دسترسى پيدا كرد او را به سوى شام بفرستد.(2)
ابناعثم مىنويسد: ابنزياد به اهل كوفه گفت:
يزيد بن معاويه نامهاى را با چهار هزار دينار ودويست هزار درهم براى من فرستاده تا آن را بين شما توزيع كنم وبا آن شما را به جنگ با دشمنش حسين بن على بفرستم، پس به دستور او گوش فرا داده واو را اطاعت كنيد.(3)
سيوطى مىگويد: «يزيد در نامهاى به والى خود در عراق -عبيدالله بن زياد- دستور جنگ با حسين را صادر نمود» .(4)
ابن اعثم مىنويسد: «چون ابنزياد امام حسين (ع) را به قتل رسانيد، يزيد براى او يك ميليون درهم جايزه فرستاد» .(5)
سلم بن زياد برادر عبيدالله بن زياد هنگامى كه بعد از شهادت امامحسين (ع) بر يزيد وارد شد، يزيد به او گفت: «هر آينه محبّت ودوستى شما اى بنىزياد بر آل ابوسفيان واجب شد» . (1)
هنگامى كه ابنزياد به نزد يزيد آمد، يزيد به استقبال او رفت وبين دو چشمانش را بوسيد واو را بر تخت پادشاهىاش نشاند وبر زنانش وارد كرد وبه آوازهخوان دستور داد تا برايش بخواند، وبه ساقى گفت: ما را از شراب سيراب كن. . . آن گاه يك ميليون به او وعمر بن سعد جايزه داد. وتا يك سال خراج عراق را به وى واگذار نمود. (2)
ثالثاً: يعقوبى مىنويسد:
حسين (ع) از مكه به طرف عراق حركت نمود؛ در حالى كه يزيد، عبيدالله بن زياد را والى عراق كرده بود. يزيد به او چنين نوشت: خبر به من رسيده كه اهل كوفه به حسين نامه نوشته واز او دعوت كردهاند تا بر آنان وارد شود، واو نيز از مكه به طرف كوفه در حركت است. . . اگر او را به قتل رساندى كه هيچ وگرنه تو را به نسب وپدرت باز خواهم گرداند. پس بپرهيز كه وقت از دست تو فوت نشود.(3)
از اين نصّ تاريخى به خوبى استفاده مىشود كه يزيد، عبيدالله بن زياد را مأمور كشتن امام حسين (ع) كرده واو را در صورت نافرمانى تهديد نيز كرده است.
رابعاً: ابن اعثم وديگران نقل كردهاند كه حرّ بن يزيد با اصحابش در مقابل امام فرود آمدند. او در نامهاى به ابنزياد از فرود آمدن امام حسين (ع) در سرزمين كربلا خبر داد. ابنزياد در نامهاى به امام حسين (ع) چنين نوشت:
اما بعد؛ اى حسين! به من خبر رسيده كه در كربلا فرود آمدهاى، اميرالمؤمنين ]يزيد [ در نامهاى به من نوشته كه بر چيزى تكيه ندهم واز نان سير نگردم تا آنكه تو را به لطيف خبير ملحق كرده يا به حكم خود وحكم يزيد بازگردانم.(1)
از اين نصّ تاريخى به خوبى استفاده مىشود كه يزيد، عبيدالله را در صورت بيعت نكردن امام حسين (ع) مأمور به قتل آن حضرت كرده است.
ابن تيميه مىگويد:
يزيد جميع اشراف را نكشت وتعداد كشتهها نيز به ده هزار نفر نرسيد، وخونها نيز به قبر پيامبر (ص) وروضه او نرسيد، ونيز كشتار در مسجد او واقع نشد.(2)
واقعه حرّه، رخدادى بس تلخ وسنگين است كه به سال ۶٣ه. ق در
روزگار سلطنت يزيد بن معاويه، ميان لشكريان شام ومردم مدينه به وقوع پيوست.
«حرّه» در لغت به سرزمينهاى سنگلاخ وناهموارى گفته مىشود كه داراى سنگهاى سياه بوده، عبور از آنها به دشوارى صورت مىگيرد.(1)واقعه حرّه از آن رو چنين نام گرفته كه هجوم لشكريان حكومتى شام به مردم مدينه از سمت شرقى آن؛ يعنى از ناحيه سرزمينهاى سنگلاخى آن شهر صورت گرفته است.(2)
واقعه حرّه را به حق بايد يكى از فجايع تاريخ دانست ودر شمار زشتترين حوادث سلطنت بنىاميه به حساب آورد. ابن مُشكويه مىنويسد: «واقعه حرّه از سهمگينترين وسختترين وقايع است» . (3)
قيام مردم مدينه در سال ۶٣ه. ق عليه سلطنت يزيد وسلطه امويان، بيش از هر چيز اعتراض گسترده ومردمى عليه سياستها وبرنامههاى حكومتى بود. اين جريان خودجوش اجتماعى، پس از همدلى در انكار سلطه بنىاميه صورت گرفت، وگروه انصار، عبدالله بن حنظله وگروه قريش، عبدالله بن مطيه را به فرماندهى نيروهاى رزمى خود انتخاب كرد.(4)
اين انقلاب وقيام عواملى داشته كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
مدينه به عنوان شهر پيامبر (ص) وسرزمين رشد وبالندگى پيام وحى از اهميت ويژهاى برخوردار بود، وگسترش معرفت دينى وبيان وتعليم وتبيين سنّت پيامبر (ص) ونيز فهم وتفسير كلام وحى در عصر آن حضرت در آن شهر صورت گرفته، اصحاب پيامبر (ص) اعم از مهاجران وانصار در آن ديار زيستهاند. پس از رحلت رسول اكرم (ص) نيز بيشتر آنان به جهت وجود خاطرات حضرت، ماندن در آن ديار را بر ساير شهرها ترجيح دادند.
بديهى است كه انس مردم مدينه با روش پيامبر (ص) واوصيا واصحاب آن حضرت، سبب شده بود تا روح اسلام خواهى آنان در مقايسه با شاميان قوىتر باشد ونادرستى شيوه حاكمان وواليان را آسانتر از ديگران دريابند، چرا كه همين مردم بودند كه نخستين اعتراض سياسى خود را نسبت به عثمان بن عفّان ابراز داشتند. اكنون همان مردم شاهد فرمانروايى جوانى ناپخته شدهاند كه نه از كار سياست چيزى مىداند ونه حريمهاى دينى را پاس مىدارد، لذا اعتراضات آنان بلند شد.
عثمان بن محمّد بن ابى سفيان -حاكم مدينه- گروهى از مهاجرين وانصار را از مدينه به دمشق فرستاد تا با خليفه ملاقات كرده واعتراضات خود را با يزيد در ميان بگذارند وبا بخششهايش آنان را ساكت كند.(1)
1) تاريخ طبرى، ج ۴، ص ٣۶٨؛ عقدالفريد، ج ۵، ص ١٣۵.
يزيد در اين ملاقات نه تنها نتوانست توجّه آنها را به خود جلب كند بلكه با اعمال جاهلانهاش بىكفايتى خود را به آنها ثابت كرد.(1)
آنان هنگامى كه به شهر مدينه بازگشتند، آنچه را از يزيد ديده بودند براى مردم تعريف كردند. آنان در مسجد پيامبر (ص) فرياد مىزدند ما از نزد كسى مىآييم كه دين ندارد، شراب مىخورد، تنبور مىنوازد، شب را با مردان پست وكنيزان آوازه خوان به سر مىبرد ونماز را ترك مىنمايد.(2)
مردم از عبدالله بن حنظله پرسيدند: «چه خبر آوردهاى؟» گفت: «از نزد مردى مىآيم كه به خدا سوگند اگر كسى غير از فرزندانم با من نباشد با او مىجنگم» . مردم گفتند: «ما شنيدهايم كه يزيد به تو پول وهديههايى داده است» .
عبدالله گفت:
درست شنيدهايد. ولى من آنها را نپذيرفتم مگر براى تدارك نيرو بر عليه خود او. به اين ترتيب عبدالله به تحريك مردم عليه يزيد پرداخت ومردم نيز اجابت كردند. (3)
سيوطى مىنويسد: «سبب مخالفت اهل مدينه، اين بود كه يزيد در معاصى زيادهروى كرد» .(4)
ابن خلدون مىنويسد: «چون ستم يزيد وكارگزارانش فراگير شد وفرزند رسول خدا (ص) ويارانش را كشت، مردم سر به شورش برداشتند» .(1)
وقتى كه بشيربن جذلم خبر شهادت امام حسين (ع) وبرگشتن اسيران را به اهل مدينه داد، گويا بانگ وخبر بشير، نفخه صور بود كه عرصه مدينه را صبح قيامت كرد. زنان مدينه بى پرده از خانهها بيرون آمدند وبه طرف دروازه مدينه رهسپار شدند، به گونهاى كه هيچ مرد وزنى نماند جز اينكه با پاى برهنه بيرون مىدويد وفرياد مىزد
« وامحمّداه، واحسيناه» ؛ مثل روزى كه پيامبر خدا (ص) از دنيا رفته بود.(2)
امام سجاد (ع) خطبهاى خواند وسخنانش در مردم مدينه سخت اثر كرد. از سوى ديگر، زينب كبرى (عليها السلام) ومادران شهيدان كربلا، هر يك فضاى گستردهاى از محيط جامعه خود را تحت تأثير رخدادهاى واقعه عاشورا وآنچه در راه كوفه وشام ومجلس يزيد ديده بودند، قرار مىدادند.
از ديگر عوامل مؤثر در قيام مردم مدينه در برابر دولت اموى، روشهاى ناشايست اخلاقى وتصميمگيرىهاى ناشيانه سياسى بود كه
مردم مدينه شاهد آن بودند. عبدالله بن زبير در نامهاى به يزيد در انتقاد از وليد بن عقبه مىنويسد :
تو مردى خشن وسختگير را براى ما فرستادهاى كه به هيچ وجه توجّهى به حق وحقيقت ندارد وبه پند خيرخواهان وخردمندان اعتنا نمىكند، وحال آنكه اگر مرد نرمخويى را گسيل مىداشتى، اميد مىداشتم كه كارهاى دشوار وپيچيده را آسان سازد.(1)
به دنبال اين اعتراض بود كه يزيد، وليد بن عقبه را عزل كرد، وعثمان بن محمّد بن ابىسفيان را كه او نيز جوانى مغرور وبى تجربه وبىدقت بود، به حكومت حجاز منصوب كرد(2)، ودر زمانى كه او والى مدينه بود واقعه حرّه اتفاق افتاد. (3)
همه اين عوامل عقدههايى متراكم وفرصتى مناسب براى انفجار بود واحتياج به جرقّهاى داشت وآن جرقه به وجود آمد.
ابنمينا نماينده تامالاختيار يزيد در جمعآورى اموال او در مدينه بود، مىكوشيد تا اموال گردآمده را از محلّ حرّه خارج كند كه معترضان مدينه، راه را بر او بسته وآنها را توقيف كردند.(4)
ابنمينا موضوع توقيف اموال را به عثمان بن محمّد بن ابى سفيان، والى مدينه گزارش داد. . . او نيز موضوع را طى نامهاى به شام گزارش نمود ويزيد را بر عليه مردم مدينه برانگيخت.
يزيد از شنيدن اين خبر خشمگين شد واظهار داشت: «به خدا سوگند! لشكر انبوهى بهطرف آنها گسيل خواهمكرد وآنان را زير سم اسبانلگدمال خواهمنمود»(1)
عبدالله بن حنظله، مردم مدينه را براى مبارزه نهايى با يزيد و بنىاميه فرا خواند. جايگاه اجتماعى او در ميان مردم سبب شد تا با وى هماهنگ شوند وحتى خود او را به عنوان والى مدينه برگزينند وبا او بيعت نمايند ويزيد را از خلافت عزل كنند.(2)
مردم مدينه پساز بيعت با عبدالله بنحنظله در روز اولماه محرم ۶٣ه. ق، عثمان بن محمّد بن ابىسفيان عامل يزيد ووالى مدينه را از شهر اخراج كردند. سپس بنىاميه ووابستگان آنها ونيز قريشيانى را كه با بنىاميه هم عقيده بودند وشمار آنها به هزار تن مىرسيد در خانه مروان حَكَم زندانى ساختند، بدون آنكه آسيبى به آنها برسد.(3)
عثمان بن محمّد بن ابىسفيان، پيراهن پاره پاره خود را براى يزيد به شام فرستاد ودر نامهاى به او نوشت: «به فرياد ما برسيد! اهل مدينه قوم ما را از مدينه بيرون راندند»(4)
يزيد شب هنگام به مسجد آمد وبر بالاى منبر رفت و فرياد زد:
اى اهل شام! عثمان بن محمّد -والى مدينه- به من نوشته است كه اهل مدينه، بنىاميه را از شهر راندهاند. به خدا سوگند! اگر هيچ سرسبزى وآبادى وجود نداشته باشد برايم گواراتر از شنيدن اين خبر است.(1)
يزيد ابتدا فردى به نام ضحاك بن قيس فِهرى وسپس عمرو بن سعيد اشدق وپس از او عبيدالله بن زياد را براى انجام اين مأموريت دعوت كرد، ولى هر كدام به شكلى از انجام اين مأموريت سر باز زدند.(2)
سرانجام اين مأموريت متوجه شخصى به نام مسلم بن عقبه مُرّى شد ويزيد او را به فرماندهى لشكرى براى مقابله با اهل مدينه گماشت. او كه پيرمردى مريض وداراى نود واندى سال بود اين مسؤوليت را پذيرفت.(3)
مناديان حكومتى جار مىزدند: «اى مردم! براى جنگيدن با مردم حجاز بسيج شويد وپول خود را دريافت كنيد» . هر كسى كه آماده مىشد در همان ساعت صد دينار به او مىدادند. مدّتى نگذشت كه حدود دوازده هزار نفر گردآمدند. (4)۴وبنابر نقلى ديگر بيست هزار نفر
سواره وهفت هزار نفر پياده آماده شدند. يزيد به هر كدام از سوارهها دويست دينار وبراى هر كدام از پيادههاى نظام صد دينار جايزه داد وبه آنان امر كرد كه به همراه مسلم بن عقبه حركت كنند.(1)
يزيد قريب به نيم فرسخ با مسلم بن عقبه ولشكريان همراه بود وآنان را بدرقه مىكرد.(2)
در ميان اين لشكر مسيحيان شامى نيز ديده مىشدند كه براى جنگ با مردم مدينه آماده شده بودند.(3)
يزيد درباره مردم مدينه به مسلم بن عقبه چنين سفارش كرد:
مردم مدينه را سه بار دعوت كن، اگر اجابت كردند چه بهتر وگرنه در صورتى كه بر آنان پيروز شدى سه روز آنان را قتلعام كن، هر چه در آن شهر باشد براى لشكر مباح خواهد بود. اهل شام را از آنچه مىخواهند با دشمن خود انجام دهند باز مدار. چون مدت سه روز بگذرد از ادامه قتل وغارت دست بردار واز مردم بيعت بگير كه برده وبنده يزيد باشند! هرگاه از مدينه خارج شدى به سوى مكه حركت كن.(4)
مسلم بن عقبه همراه لشكريان خود از وادىالقرى به سوى مدينه حركت كرد ودر محلى به نام «جُرف» كه در سه ميلى مدينه واقع شده اردو زد.(5)
از طرف ديگر، مردم مدينه ديرى بود كه از حركت لشكر شام اطلاع يافته وبراى مقابله ودفاع آماده شده بودند.
با نزديك شدن لشكر شام به مدينه، عبدالله بن حنظله در مسجدالنبى مردم را به نزد منبر پيامبر (ص) فرا خواند واز آنان خواست هر كدام با او همراهند تا پاى جان با او بيعت كنند، مردم نيز تا پاى جان با او بيعت نمودند.
عبدالله بر منبر قرار گرفت وپس از حمد خداوند وبيان مطالبى گفت:
اى مردم مدينه! ما قيام نكرديم مگر به خاطر اينكه يزيد مردى زناكار، خمّار وبى نماز است وتحمّل حكومت او مايه نزول عذاب الهى است. . . . (1)
قواى مدينه از خندقى كه از زمان پيامبر (ص) باقى مانده بود استفاده كردند. وبعيد مىدانستند كه لشكر شام از قسمت ناهموار وسنگلاخى شهر مدينه كه در شرق واقع شده است حمله را آغاز كنند، ويا در صورت آغاز جنگ از آنجا كارى از پيش ببرند. ولى لشكر شام از همان منطقه به مردم مدينه حمله كرد. قواى مدينه سرسختانه مقاومت كردند ونبرد از صبح تا ظهر ادامه يافت.
1) طبقات ابن سعد، ج ۵، ص ۴٧.
عبدالله بن حنظله به يكى از غلامانش گفت: «مرا از پشت سر محافظت كن تا نماز گزارم. عبدالله نمازش را خواند(1)وبه نبرد با شاميان ادامه داد» .
مسلم بن عقبه براى ورود به مدينه از مروان كمك خواست. او نيز به سمت مدينه حركت كرد تا به قبيله بنىحارثه رسيد. يكى از مردان آن قبيله را كه قبلا شناسايى كرده بود فراخواند وطى گفت وگوى محرمانه به وى وعده احسان وجايزه داد تا راهى براى نفوذ به مدينه نشان دهد. آن مرد فريب خورد وراهى را از جانب محله بنىالاشهل به مروان نشان داد وشاميان از همان راه به داخل مدينه نفوذ كردند. (2)
مبارزان ومدافعان خطّ مقدّم مردم مدينه ناگهان صداى تكبير وضجّه را از داخل مدينه شنيدند وپس از زمان نه چندان طولانى متوجّه هجوم لشكر شام از پشت سر خود شدند. بسيارى از آنان جنگ را رها كرده وبه خاطر دفاع از زن وفرزند خود به مدينه بازگشتند.(3)
شاميان به هر سو حمله مىبردند واهل مدينه را مىكشتند. آنان با كشتن عبدالله بن حنظله مقاومت باقىمانده مردم مدينه را در هم شكسته وبر كلّ مدينه تسلط يافتند.
ابن قتيبه مىنويسد:
ورود لشكر شام در بيست وهفتم ماه ذىالحجه ۶٣ه. ق اتفاق افتاد
وتا دميدن هلال ماه محرّم، مدينه به مدت سه روز در چنگال سپاه شام غارت شد.(1)
مسلم بن عقبه چنآنكه يزيد بن معاويه گفته بود به لشكر شام پس از تصرّف مدينه، گفت: «دست شما باز است، هرچه مىخواهيد انجام دهيد! سهروز مدينه را غارت كنيد»(2)
بدين ترتيب شهر مدينه بر لشكريان شام مباح شد ودر معرض تاراج وبهرهبردارى همه جانبه آنان قرار گرفت، وهيچ زن ومردى در مسير آنان از گزند وآسيب ايمنى نيافت. مردم كشته مىشدند واموالشان به غارت مىرفت.(3)
ناگوارتر از قتل وغارت شاميان نسبت به مردم مدينه وباقى مانده نسل صحابه رسول خدا (ص) ومهاجر وانصار، اقدام لشكر حريص و بىمبالات شام به هتك ناموس اهل مدينه بود.
در هجوم شاميان به خانههاى مدينه، هزاران زن هتك حرمت شدند، هزاران كودك زاييده شد كه پدرانشان معلوم نبود. از اين رو، آنان را «اولاد الحرّه» مىناميدند.(4)
كوچههاى مدينه از اجساد كشته شدگان پر وخونها تا مسجد پيامبر
بر زمين ريخته شده بود.(1)كودكان در آغوش مادران محكوم به مرگ شده (2)وصحابه پير پيامبر (ص) مورد آزار وبى حرمتى قرار مىگرفتند.(3)
شدت كشتار به حدّى بود كه از آن پس مسلم بن عقبه را به خاطر زيادهروى در كشتن مردم «مُسرف بن عقبه» ناميدند. اهل مدينه از آن پس لباس سياه پوشيدند وتا يك سال صداى گريه وناله از خانههاى آنان قطع نشد.(4)
ابن قتيبه نقل مىكند:
در روز حرّه از اصحاب پيامبر (ص) هشتاد مرد كشته شد. وبعد از آن از بدرىها كسى باقى نماند. واز قريش وانصار هفتصد نفر به قتل رسيدند. واز ساير مردم از موالى وعرب وتابعين ده هزار نفر به قتل رسيدند.(5)
سيوطى مىنويسد:
در سال ۶٣ ه. ق اهل مدينه بر يزيد خروج كرده واو را از خلافت خلع نمودند. يزيد لشكر انبوهى را به سوى آنان فرستاد ودستور داد آنها را به قتل رسانده وپس از آن به طرف مكه حركت كرده وابن زبير را به قتل برسانند. لشكر آمدند. وواقعه حرّه در مدينه طيّبه اتفاق افتاد. و نمىدانى كه واقعه حرّه چه بود؟ حسن يك بار
نقل كرد كه به خدا سوگند! هيچ كس در آن واقعه نجات نيافت. در آن واقعه جماعت بسيارى از صحابه واز ديگران به قتل رسيدند ومدينه غارت شد واز هزار دختر باكره ازاله بكارت شد پس إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . رسول خدا (ص) فرمود:
«من أخاف أهل المدينة أخافه الله وعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين» ؛ «هر كس اهل مدينه را بترساند خداوند او را خواهد ترسانيد ولعنت خدا وملائكه وهمه مردم بر او باد» . اين حديث را مسلم روايت كرده است. (1)
ابن قتيبه مىنويسد:
مسلم بن عقبه هنگامى كه از جنگ وغارت با اهل مدينه فارغ شد، در نامهاى به يزيد چنين نوشت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين. . . من نماز ظهر را نخواندم جز در مسجد آنان بعد از كشتن فجيع وبه غارت بردن عظيم. . . فراركننده را دنبال كرده ومجروحان را خلاص كرديم. وسه بار خانههايشان را غارت نموديم؛ همانگونه كه اميرالمؤمنين دستور داده بود. . .(2)
سبط بن جوزى از مداينى در كتاب «حرّه» از زهرى نقل كرده كه گفت:
در روز حرّه از بزرگان قريش وانصار ومهاجران وسرشناسان واز موالى هفتصد نفر به قتل رسيدند. وتعداد كسانى كه از بردگان ومردان وزنان به قتل رسيدند، ده هزار نفر بود. چنان خونريزى شد
كه خونها به قبر پيامبر (ص) رسيد وروضه ومسجد پيامبر (ص) پر از خون شد.
مجاهد مىگويد: «مردم به حجره رسول خدا (ص) ومنبر او پناه بردند؛ ولى شمشيرها بود كه بر آنان وارد مىشد» .
مداينى از ابنقره واو از هشام بن حسان نقل كرده كه گفت:
هزار زن بدون شوهر بعد از واقعه حرّه بچه دار شدند. وشخص ديگرى نقل كرده كه ده هزار زن بعد از واقعه حرّه بدون شوهر بچهدار شدند.(1)
مسلم بن عقبه پس از استيلا بر مردم مدينه برخى از چهرههاى سرشناس ومؤثّر در قيام مدينه را احضار كرد وطى محاكمههاى ويژه، آنان را محكوم به اعدام نمود. ويژگى اين محاكمات اين بود كه مسلم از احضارشدگان مىخواست تا آنان به عنوان اينكه برده وبنده يزيد باشند، با وى بيعت كنند.(2)
چهرههاى معروف اين رخداد اسفبار عبارتند از:
الف) ابوبكر بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب. (3)
ب) دو فرزند از زينب دختر امّ سلمه.(4)
ج) ابوبكر بن عبيدالله بن عبدالله بن عمر بن خطّاب.(1)
د) معقل بن سنان (يكى از پرچمداران پيامبر (ص) در فتح مكه) .(2)
ه) فضل بن عباس بن ربيعة بن حارث بن عبدالمطلب.(3)
و) ابوسعيد خدرى (از اصحاب پيامبر (ص) كه در دوازده غزوه همراه پيامبر بود) .(4)
ز) عبدالله بن مطيع.(5)
بعد از آنكه عبدالله بن زبير به جهت مخالفت با يزيد به مكه رفت و در مسجدالحرام با لشكريانش پناه گرفت، يزيد دستور حمله او را صادر كرد.
ولى ابن تيميه مىگويد:
و درباره پادشاهان مسلمين از بنىاميه و بنىعباس ونايبان آنان، شكى نيست كه هيچ يك از آنان قصد اهانت به كعبه را نداشتند؛ نه نايب يزيد ونه نايب عبدالملك حجاج بن يوسف ونه غير از اين دو نفر، بلكه عموم مسلمين كعبه را تعظيم مىكردند. آرى مقصود آنان محصور كردن ابن زبير بود. وبه منجنيق بستن هم به جهت او
بود نه كعبه. ويزيد كعبه را خراب نكرد وقصد سوزاندن آن را نيز نداشت، نه او ونه نايبان او، واين مورد اتفاق مسلمانان است، واين فرزند زبير بود كه كعبه را خراب نمود. . .(1)
ابن اثير در كتاب «الكامل فى التاريخ» مىنويسد:
چون مسلم بن عقبه در جنگ با اهل مدينه وغارت آن فارغ شد، با افرادى كه همراه او بود به طرف مكّه حركت كرد تا با ابن زبير مقابله كند. . . چون به مشلل رسيد مرگ او را فرا گرفت. . . بعد از آن، حصين لشكر را به طرف مكّه حركت داد. چون به مكّه رسيدند در آنجا اقامت كردند وبقيه محرّم وصفر وسه روز از ماه ربيع الاوّل را با فرزند زبير وطرفدارانش جنگيدند، در اين اثناء خانه خدا را به منجنيق بسته وآن را به آتش كشيدند. . (2)
ابن قتيبه در كتاب «الامامة والسياسة» مىنويسد:
لشكر حصين بن نمير حركت كرد تا به مكه رسيد. عدهاى اسب سوار را فرستاد تا پايين مكه را به دست گيرند. در آنجا وسايل جنگى ومنجنيقها را نصب نمودند وبه لشكريان خود دستور داد تا روزى ده هزار صخره به طرف مكه رها كنند. (3)
سيوطى در كتاب «تاريخ الخلفاء» از ذهبى نقل مىكند:
چون يزيد با اهل مدينه آن عمل را انجام داد. . . لشكر حرّه به جهت جنگ با فرزند زبير به طرف مكه حركت كرد. . . چون به آنجا رسيدند، فرزند زبير را محاصره كرده، با او به قتال برآمده واو را با منجنيق سنگ باران نمودند. . . از شرارت وشعله آتش آنان پردههاى كعبه وسقف آن و. . . سوخت. . .(1)
اكثر علماى اهل سنّت يزيد بن معاويه را به خاطر كشتن امامحسين (ع) وجنايات ديگرش شديداً مورد طعن وسرزنش قرار دادهاند:
الف) آلوسى مىگويد: «هر كسى كه بگويد يزيد با اين عملش معصيت نكرده ولعنش جايز نيست، بايد در زمره انصار يزيد قرار گيرد»(2)
ب) ابن خلدون مىگويد: «غلط كرده ابن العربى مالكى كه مىگويد: حسين به شمشير جدش كشته شد. آنگاه بر فسق يزيد ادّعاى اجماع مىكند»(3)
٣. تفتازانى مىگويد: «رضايت يزيد به كشتن حسين وخوشحالى او به آن واهانت اهل بيت (عليهم السلام) از متواترات معنوى است» .(4)
. جاحظ مىگويد:
جناياتى كه يزيد مرتكب آن شد؛ از قبيل: كشتن حسين، به اسارت بردن اهل بيتش، چوب زدن به دندانها وسر مبارك حضرت، ترساندن اهل مدينه، خراب كردن كعبه، همگى دلالت بر قساوت وغلظت ونفاق وخروج او از ايمان دارد. پس او فاسق وملعون است وهر كس كه از دشنام دادن ملعون جلوگيرى كند خودش ملعون است.(1)
گروهى گمان مىكنند كه يزيد از كشته شدن حسين (ع) با اين وضع فجيع، تبرّى جسته وگناه اين عمل را به گردن عبيدالله انداخت، اگر چنين است چرا عبيدالله را ملامت نكرد؟ چرا او را عقاب نكرد؟ چرا او را از ولايت عزل نكرد؟(2)
ابن تيميه با طايفه غلات از يزيديه، ارتباط تنگاتنگى داشته كه شك وترديد انسان را از اين جهت برانگيخته وسؤالها را در ذهن انسان نسبت به نصب وعداوت او به اهل بيت (عليهم السلام) بيشتر مىكند و مىتواند مهر تأييدى بر نصب وعداوت او نسبت به اهلبيت پيامبر (عليهم السلام) بلكه خود پيامبر (ص) باشد.
طايفهاى از يزيديه هستند كه در حقّ يزيد غلو مىكنند ومنسوب به شيخ عَدى بن مسافر اموى مىباشند. اينان فرقهاى از غلاتند كه اجماع مسلمانان بر كفر وخروج آنان از اسلام است؛ زيرا صفت الوهيت به شيطان ونبوت به يزيد دادهاند.
ابن تيميه معاصر اين طايفه بوده است. او در نامهاى كه به اتباع اين فرقه داشته، مىگويد:
از احمد بن تيميه به هر كسى كه از مسلمانان منسوب به سنّت وجماعت ومنسوبين به جماعت شيخ عارف مقتدى ابوالبركات عدى بن مسافر اموى وهر كس كه پيرو اوست واين نامه به او مىرسد مىباشد، خداوند شما را به پيمودن راهش موفّق گرداند. . . درود ورحمت خدا وبركات او بر شما باد!(1)
ابن تيميه در دفاع از خوارج مىگويد:
. . . خوارج از بزرگترين مردم از حيث نماز وروزه وقرائت قرآن مىباشند كه داراى لشكر ولشكرگاه بودند. آنان متديّن به دين اسلام در باطن وظاهرند.(2)
او مىگويد: «خوارج از رافضه راستگوتر وديندارتر وباورعترند، بلكه خبر نداريم كه خوارج عمداً دروغ بگويند، بلكه آنان راستگوترين مردمند»(3)
او همچنين مىگويد: «خوارج عاقلتر وراستگوتر وبيشتر دنبال كننده حقّند از رافضه. . . بسيارى از رهبران رافضه وعامه آنان زنديق وملحدند! !»(1)
پاسخ اين جملات را در پاسخ اشكال بعد خواهيم داد.
ابن تيميه مىگويد:
و امّا على؛ پس شكى نيست كه همراه با او طايفهاى از سابقين همچون سهل بن حنيف وعمار بن ياسر جنگيدند، ولى كسانى كه همراه با او جنگ نكردند برتر بودند. . . وانگهى آن كسانى كه با او جنگ وستيز كردند هرگز خوار نشدند، بلكه هميشه ودائماً يارى شده، كشورها را فتح وبا كافران مىجنگيدند. . . ولشكرى كه همراه معاويه مىجنگيدند هرگز خوار نشدند، بلكه حتّى در جنگ با على، پس چگونه ممكن است كه پيامبر (ص) گفته باشد: «بار خدايا! خار كن هر كس كه او را خوار كند» ، بلكه شيعيان هميشه خوار ومغلوب بودهاند. . .(2)
ونيز مىگويد:
كسانى كه با او به قتال برآمدند از اين خالى نيست كه يا معصيتكارند ويا مجتهد وبه خطا رفته يا به واقع رسيده. به هر
تقدير، اين كار از آنان ضرر به ايمانشان وارد نمىكند ومانع از دخول در بهشت نمىشود.(1)
كسى كه كلمات وسخنان صحابه را در لابهلاى كتابها بررسى كند پى مىبرد كه رسول خدا (ص) آنان را مأمور به نصرت ويارى اميرمؤمنان على بن ابىطالب (ع) در تمام جنگها كرده است. حضرت (ص) به اصحابش دستور داده تا با ناكثين وقاسطين ومارقين بجنگند. اينك به برخى از اين كلمات اشاره مىكنيم:
الف) ابوسعيد خدرى مىگويد: رسول خدا (ص) ما را امر به قتال با ناكثين وقاسطين ومارقين نمود. عرض كرديم: «اى رسول خدا! ما را به قتال با اين افراد دعوت نمودى، همراه با چه كسى با اين افراد بجنگيم؟» پيامبر (ص) فرمود: «همراه با على بن ابىطالب»(2)
ب) ابواليقظان عمار بن ياسر مىگويد: «رسول خدا (ص) مرا امر كرد تا با ناكثين ومارقين وقاسطين بجنگم» . (3)
ونيز روايت كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: «اى على! زود است كه تو را گروه ظالم به قتل برساند؛ درحالى كه تو برحقّى، پس هركس تورا درآن روز يارى نكند از من نيست» .(4)
ج) خليد عصرى مىگويد: از اميرالمؤمنين (ع) در روز نهروان شنيدم كه مىفرمود: «رسول خدا (ص) مرا امر كرد تا با ناكثين وقاسطين ومارقين بجنگم»(1)
د) ابوايّوب انصارى در عصر خلافت عمر بن خطّاب مىگفت: «رسول خدا (ص) امر به قتال با ناكثين وقاسطين ومارقين نموده است»(2)
ه) عبدالله بن مسعود مىگويد: «رسول خدا (ص) على (ع) را دستور داد تا با ناكثين وقاسطين ومارقين بجنگد»(3)
و) على بن ربيعه والبى مىگويد: «از على (ع) شنيدم كه مىفرمود: پيامبر (ص) با من عهد وپيمان بست تا بعد از او با ناكثين وقاسطين و مارقين بجنگم» (4)
ز) ابوسعيد مولى رباب مىگويد: از على (ع) شنيدم كه مىفرمود: «من به قتال با ناكثين وقاسطين ومارقين امر شدهام»(5)
ح) سعد بن عباده مىگويد: على (ع) به من فرمود: «به من دستور داده شده تا با ناكثين وقاسطين ومارقين بجنگم»(6)
ط) انس بن مالك از پدرش از امام على (ع) نقل كرده كه فرمود: «مأمور شدهام با سه دسته بجنگم: ناكثين وقاسطين ومارقين»(7)
1) تاريخ بغداد، ج 8، ص 340؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 338.
2) مستدرك حاكم، ج 3، ص 150؛ الخصائص الكبرى، سيوطى، ج 2، ص 235.
3) المعجم الكبير، ج 10، ص 91؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 138.
4) مجمع الزوائد، ج 7، ص 238؛ مسند ابى يعلى، ج 1، ص 397.
5) مناقب خوارزمى، ص 175.
6) تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 338؛ كنز العمال، ج 11، ص 292.
7) تاريخ مدينة دمشق، ج 12، ص 367؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 337.
ى) عبدالله بن مسعود مىگويد: رسول خدا (ص) از حجره خود خارج شد وبه طرف منزل امّ سلمه رفت. على (ع) آمد. رسول خدا (ص) فرمود: «اى امّ سلمه! به خدا سوگند! اين شخص بعد از من با ناكثين وقاسطين ومارقين خواهد جنگيد»(1)
ك) ابورافع مىگويد: همانا رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود: «زود است كه بين تو وبين عايشه امرى اتفاق افتد» . حضرت عرض كرد: «من، اى رسول خدا! ؟» پيامبر (ص) فرمود: «آرى» . باز حضرت عرض كرد: «من؟» پيامبر (ص) فرمود: «آرى» . حضرت عرض كرد: «اى رسول خدا! من شقىترين آنهايم؟» پيامبر (ص) فرمود: «هرگز، ولى هنگامى كه چنين اتفاقى افتاد او (عايشه) را به مأمنش بازگردان»(2)
ابن ابى الحديد مىگويد: «از پيامبر (ص) ثابت شده كه خطاب به على (ع) فرمود: «تقاتل بعدى الناكثين والقاسطين والمارقين»(3)«تو بعد از من با ناكثين وقاسطين ومارقين قتال خواهى كرد» .
مىدانيم كه مقصود از «ناكثين» عهدشكنان؛ يعنى اصحاب جمل و عايشه هستند. ومقصود از «قاسطين» ظالمان؛ يعنى همان اصحاب صفّين وپيروان معاويه مىباشند. ومقصود از «مارقين» خارج شوندگان از دين، همان خوارج واصحاب نهروان است.
در نتيجه از اين احاديث استفاده مىشود حضرت على (ع) از طرف پيامبر (ص) مأمور به جنگيدن با اين سه دسته بوده است .
ابن تيميه مىگويد:
آن كسى كه على را كشت، نماز به جاى مىآورد وروزه مىگرفت وقرائت قرآن مىكرد. على را به اعتقاد اينكه خدا ورسولش كشتن او را دوست دارند، به قتل رسانيد. . . .(1)
او در جايى ديگر ابن ملجم را از عابدترين مردم معرفى كرده است.(2)
سخن ابن تيميه در حالى است كه رسول خدا (ص) در حديث صحيح السند(3)ابن ملجم را با تعبير
« اشقي الناس» ؛ «شقىترين مردم» توصيف كرده است، همانگونه كه قرآن همين تعبير را درباره قاتل شتر صالح در ميان قوم ثمود به كار برده است.
اين مضمون را ابن ابى حاتم، ابن مردويه، بغوى، ابونعيم، طبرانى وسيوطى از اين افراد در «درّ المنثور» در ذيل آيه شريفه: إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها وابن عبدالبر وابن اثير در ترجمه امام على (ع) از كتاب
«الاستيعاب» ودر «اسد الغابة» وطحاوى در «مشكل الآثار» وديگران درباره ابن ملجم نقل كردهاند.(1)
ابن تيميه از بنىاميه بسيار دفاع كرده وآنان را مدح نموده است. او مىگويد: «همانا بنىاميه متولّى جميع اراضى اسلام شدند ودولت در زمان آنان عزيز بود»(2)
او همچنين مىگويد:
سنّت قبل از دولت بنىعباس ظاهرتر بود تا دولت آنان. . . ؛ زيرا در دولت بنىعباس بسيارى از شيعه وديگران از اهل بدعت وارد شده بودند.(3)
او همچنين در جايى ديگر نزول آيه: وَ الشَّجَرَة الْمَلْعُونَة فِي الْقُرْآنِ را در شأن بنىاميه انكار كرده واينگونه تفسير را از تحريفات شيعه در قرآن بر شمرده است.(4)
تفسير «شجره ملعونه» به بنىاميه از بسيارى از اهل سنّت وارد شده است؛ از قبيل:
حاكم نيشابورى(1)، خطيب بغدادى(2)، فخر رازى(3)، خازن(4)، وسيوطى.(5)بلكه طبق قول ابىالفداء اين تفسير مورد اجماع مفسّرين است.(6)
چنانكه مطابق برخى از روايات، پيامبر اكرم (ص) مروان وپدرش را به طور خصوص لعن كرده است.(7)
بدين جهت است كه عدّهاى از علماى اهل سنّت نيز به ناصبى بودن ومعاند بودن ابنتيميه نسبت به اهلبيت (عليهم السلام) اعتراف كردهاند. اينك به برخى از عبارات آنها اشاره مىكنيم:
او در بخشى از شرح حال ابن تيميه مىگويد: «چه بسيار از مبالغهاش در توهين كلام رافضى (علامه حلّى) كه منجر به تنقيص وتوهين به على شد»(1)
و در جايى ديگر مىگويد: «ابن تيميه در حقّ على (ع) مىگويد: او بر نص قرآن در هفده مورد اشتباهاتى داشته است»(2)
در جايى ديگر مىگويد:
مردم درباره ابن تيميه اختلاف دارند: برخى او را به تجسيم نسبت مىدهند وگروهى نيز او را به كفر وعدهاى به نفاق نسبت دادهاند، به جهت نسبت ناروايى كه به على (ع) مىدهد.(1)
او درباره ابن تيميه مىگويد: «وى كسى است كه خداوند متعال، او را خوار وگمراه وكور وكر وذليلش كرد. صاحبان علم به اين مطلب تصريح نمودهاند» (2)
او در بخشى از كلماتش در ردّ ابن تيميه مىگويد: «. . . از كلمات او آثار بُغض ودشمنى با على (ع) ظاهر مىگردد»(3)
او در بخشى از ردّيهاش عليه ابن تيميه مىگويد: «علماى عصرش او را به جهت انحرافش از على (ع) به نفاق نسبت دادند»(4)
او مىگويد:
ابن تيميه كسى است كه او را شيخ الاسلام مىنامند وگروهى نيز
به كلماتش استدلال مىكنند؛ در حالى كه او ناصبى ودشمن على است وبه فاطمه (عليها السلام) نسبت نفاق داده است(1)
او نيز در ردّ خود بر ابن تيميه بابى را به نام (افتراءات ابن تيميه بر امام على (ع)) به اين موضوع اختصاص داده است.(2)
او مىگويد: «ابن تيميه، على بن ابى طالب (ع) را سرزنش مىكرد و مىگفت: جنگهاى او به ضرر مسلمين بوده است»(3)
سليمان بن صالح خراشى در كتاب خود در دفاع از ابن تيميه مىگويد: «از شيخ حسن مالكى شنيدم كه در يكى از مجالس مىگفت: در ابن تيميه مقدارى نصب وعداوت على وجود دارد»(4)
با مراجعه به روايات اهل سنّت پى مىبريم كه پيامبر (ص) عموم مردم را از بغض وعداوت ودشمنى با حضرت على (ع) منع كرده است. اينك به ذكر برخى از روايات اشاره مىكنيم.
«من أبغضه فقد أبغضني ومن أبغضني فقد أبغض الله، ومن أحبّه فقد أحبّني، ومن أحبّني فقد أحبّ الله تعالى.(1)
هر كس على را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته و هر كس مرا دشمن بدارد به طور حتم خدا را دشمن داشته است. وهر كس على را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته است وهر كس مرا دوست بدارد به طور حتم خدا را دوست داشته است.
يا علي! أنت سيّد في الدنيا، سيّد في الآخرة، حبيبك حبيبي وحبيبي حبيب الله وعدوّك عدوّي، وعدوّي عدوّ الله، والويل لمن أبغضك بعدي.(2)
اى على تو آقاى در دنيا وآقاى در آخرتى، دوستدار تو دوستدار من است ودوستدار من دوستدار خداست ودشمن تو دشمن من است ودشمن من دشمن خداست وواى بر كسى كه بعد از من تو را دشمن بدارد.
يا علي! طوبى لمن أحبّك وصدق فيك وويل لمن أبغضك وكذب فيك.(1)
اى على! خوشا به حال كسى كه تو را دوست داشته ودر مورد تو راست بگويد وواى بر كسى كه تو را دشمن داشته ودر مورد تو دروغ بگويد.
اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه. . .(2)
بارخدايا! دوست بدار هر كس كه على را دوست بدارد ودشمن بدار هر كس كه على را دشمن دارد. . .
اين حداقلّ معنايى است كه مىتوان براى اين حديث كرد.
« عادى الله من عادى عليّاً» (3)«خدا دشمن بدارد كسى را كه على را دشمن بدارد» .
« لايحبّك إلاّ مؤمن ولايبغضك إلاّ منافق» ؛ «دوست ندارد تو را مگر مؤمن ودشمن ندارد تو را مگر منافق» .
ما گفتيم: «آرى» . احمد گفت: «پس مؤمن كجاست؟» گفتند: «در بهشت» . گفت: «ومنافق كجاست؟» گفتند: «در آتش» . احمد گفت: «پس على تقسيم كننده آتش است» .(1)
با مراجعه به روايات پى مىبريم كه رسول خدا (ص) صفات وخصوصياتى را براى دشمنان حضرت على (ع) ذكر كرده است، اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
ابن عباس از رسول خدا (ص) روايت كرده كه خطاب به حضرت على (ع) فرمود:
لايبغضك منالعرب إلاّ دعي ولا منالانصار إلاّ يهودي ولا من سائر الناس إلاّ شقي.(2)
دشمن ندارد تو را از عرب مگر زنازاده، واز انصار مگر يهودى واز ساير مردم مگر انسان با شقاوت.
ابن عساكر از ثابت واو از انس نقل كرده كه رسول خدا (ص) على را در روز خيبر معرفى كرد وفرمود:
. . . يا ايّها الناس! إمتحنوا أولادكم بحبّه، فإنّ عليّاً لايدعو إلي ضلالة، ولايبعد عن هدي، فمن أحبّه فهو منكم ومن أبغضه فليس منكم.
اى مردم! فرزندان خود را با حبّ على امتحان نماييد؛ زيرا على شما را دعوت به ضلالت نمىكند واز هدايت دور نمىنمايد. پس هر فرزندى كه او را دوست بدارد او از شما است وهر فرزندى كه او را دشمن بدارد از شما نيست.
انس بن مالك مىگويد: بعد از خيبر كسى بود كه فرزند خود را بر شانهاش سوار مىكرد، آنگاه در بين راه على مىايستاد وچون نظرش به حضرت مىافتاد بچه را رو به او كرده و مىگفت: «اى فرزندم! آيا اين مردى كه مىآيد را دوست دارى؟» اگر بچه مىگفت: آرى، او را مىبوسيد واگر مىگفت: خير، او را بر زمين مىزد وبه او مىگفت: «برو به مادرت ملحق شو، وپدرت را به اهل مادرت ملحق مكن؛ زيرا من به فرزندى كه على بن ابى طالب را دوست ندارد احتياج ندارم»(1)
اميرالمؤمنين (ع) در حديثى مىفرمايد:
1) تاريخ دمشق، ج 42، ص 288.
والّذي فلق الحبّة وبرأ النسمة، إنّه لعهد النبي الأمي إلي: إنّه لايحبّني إلاّ مؤمن ولايبغضني إلاّ منافق.(1)
قسم به كسى كه دانه را شكافت ومردم را به خوبى خلق كرد، همانا عهدى است از جانب پيامبر امّى به من كه دوست ندارد مرا مگر مؤمن ودشمن ندارد مرا مگر منافق.
امّ سلمه مىگويد: رسول خدا (ص) هميشه مىفرمود:
« لايحبّ عليّاً منافق ولايبغضه مؤمن»(2)؛ «هيچگاه منافق على را دوست ندارد ومؤمن نيز او را دشمن ندارد» .
ابوذر غفارى مىگويد:
ماكنّا نعرف المنافقين على عهد رسول الله (ص) إلاّ بثلاث: بتكذيبهم الله ورسوله، والتخلّف عن الصلاة، وبغضهم علي بن أبيطالب.(3)
ما منافقين را در عهد رسول خدا (ص) تنها با سه خصلت مىشناختيم: به تكذيب خدا ورسول وتخلّف از نماز وبغض على بن ابى طالب.
ابوسعيد خدرى مىگويد:
« كنّا نعرف المنافقين - نحن معشر الأنصار- ببغضهم عليّاً»(4)«ما جماعت انصار، منافقين را با دشمنى على مىشناختيم» .
ابوسعيد خدرى از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
« لايبغض عليّاً إلاّ منافق أو فاسق أو صاحب دنيا»(1)«على را به جز منافق يا فاسق يا دنياطلب دشمن ندارد» .
1) تاريخ دمشق، ج 42، ص 285.
ابن تيميه (حياته وعقائده) ، صائب عبدالحميد، قم، موسسة الغدير.
بيعة على بن ابى طالب (ع) فى ضوء الروايات الصحيحة، حسن بن فرحان، مكتبة التوبة، رياض، مملكة العربية السعودية، سال 1417ه. ق.
تاريخ امام على (ع) از تاريخ دمشق، ابن عساكر دمشقى، بيروت، موسسة المحمودى.
تاريخ دمشق، ابن عساكر دمشقى، بيروت، دار الفكر.
حلية الأولياء، ابونعيم اصفهانى، بيروت، دار الكتاب العربى.
الدرر الكامنة، ابن حجر عسقلانى، دار الكتب العلمية، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418ه ق.
سلسلة الأحاديث الصحيحة، محمد ناصر البانى، رياض، دار الوطن.
سنن ابن ماجه، بيروت، دار الفكر.
سنن ابوداوود، بيروت، دار الفكر.
السنن الكبرى، نسائى، بيروت، دار الكتب العلمية.
. سنن دارمى، دار الكتاب العربى.
سير اعلام النبلاء، ذهبى، بيروت، موسسة الرسالة.
شعب الايمان، بيهقى، بيروت، دار الكتب العلمية.
شيعهشناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، قم مشعر.
صحيح ابن حبان، موسسة الرسالة.
صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، اليمامة، دارابنكثير.
صحيح صفة صلاة النبى، حسن بن على سقاف شافعى.
صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
كتاب الوافى بالوفيات، صلاح الدين خليل بن ايبك صفدى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1420.
مجمع الزوائد، هيثمى، دار الريان للتراث.
مسند احمد بن حنبل، مصر، موسسة قرطبة.
مسند طيالسى، بيروت، دار المعرفة.
منهاج السنة النبوية، ابن تيمية، دار قرطبه.
نحو انقاذ التاريخ الاسلامى، حسن بن فرحان مالكى، موسسة اليمامة الصحفية، رياض.