ghaemiyeh.com
سرشناسه : جوادی آملی، عبدالله، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : عرفان حج/ جوادی آملی؛ به کوشش حسین رضوانی.
مشخصات نشر : قم: مشعر، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهری : ۱۰۸ص.
شابک : ۴۵۰۰ ریال 964-6293-04-2 : ؛ ۶۰۰۰ ریال (چاپ چهاردهم) ؛ ۷۰۰۰ ریال (چاپ هفدهم)
يادداشت : چاپ چهاردهم: پاییز ۱۳۸۴.
يادداشت : چاپ هفدهم: زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : حج
شناسه افزوده : رضوانی، حسین
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۹/ج۹ع۴ ۱۳۸۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م۸۱-۴۶۶۹۸
خداوند متعال براى اين كه انسان را فرشتهخو كند و آثار فرشتگان را در انسان ظاهر نمايد، همانطورى كه دستور روزه گرفتن مىدهد تا از لذائذ طبيعى پرهيز شود و انسانها همانند فرشتگان، از خوردن و نوشيدن و ديگر كارهاى حيوانى برحَذَر باشند، همچنين به انسان دستور طواف حريم كعبهاى را مىدهد كه معادل بيت معمور در عرش خداوند است.
چون فرشتگان اطراف عرش اله، به ياد حق سرگرم طواف هستند و به نام حق تسبيح مىكنند و براى ديگران از خداوند متعال طلب آمرزش مىكنند، براى انسان نيز در زمين، كعبه را بنا ساخت تا انسانِ وارسته دور آن طواف كند. به نام حق زمزمه كند و براى ديگران از خدا آمرزش بخواهد. كعبه، و حدود آن، حرم، مشاعر، محدوده حرم و شعائر آن هر يك به نوبه خود، نشانهاى است از نشانههاى الهى كه در تأمين اين منظور
والا، نقش مؤثرى دارند.
در روايات، كعبه را تنزّل عرش مىدانند و محاذى بيت معمور و عرش خدا و طواف اطراف كعبه را، همانند طواف فرشتگان در اطراف عرش اله مىدانند كه آن عرش به صورت بيت معمور تنزل كرده و بيت معمور هم به صورت كعبه در عالم طبيعت جلوه كرده است.
اين كه در روايات آمده است كعبه محاذى بيت معمور است و بيت معمور محاذى عرش؛ يعنى اگر كسى آنگونه كه شايسته طواف است، دور كعبه طواف كند به بيت معمور صعود مىكند و اگر به آن حدّ صعود كرد و وظائف آن مرحله را ايفا نمود، به مقام عرش اله مىرسد؛ (قلب المؤمن عرش الرحمن). (1)1
براى اين كه صفت ممتاز آزادى و آزادگى كه از آنِ فرشتگان است (چون فرشتگان از رذائل اخلاقى آزاد هستند) در انسان ظهور كند، خداوند متعال هم اين خانه را خانه آزادى معرفى كرد تا مردم در اطراف اين خانه آزاد طواف كنند و معناى طواف اطراف خانه آزاد، آزاد شدن و آزادگى آموختن است.
قرآن در دو جا از كعبه به عنوان «بيت عتيق» نام مىبرد:
** «ثمّ محلّها الى البيت العتيق» (1)3
«عتيق»؛ يعنى آزاد و «عتق» يعنى آزادى. اين خانه آزاد است، نظير ديگر مساجد نيست كه گاهى ملكِ كسى باشد و گاهى مسجد ساخته شود.
خانهاى است كه ابداً ملك كسى نشده و مالكى جز خدا نداشته و ندارد.
خانهاى است كه از رقّيّت، مالكيت و ملكيت غير خدا آزاد است. شما اطراف خانه آزاد طواف كنيد تا درس آزادگى بياموزيد. ملكِ احدى نشويد. مملوك كسى نگرديد و زمام شما به دست غير خدا نباشد.
كعبه بيتى است كه «لا يملكهُ أحد ولم يملكه أحد.» (2)4 طواف اطراف اين خانه انسان را آزاد مىكند كه ملك كسى نشود و بنده كسى نگردد. نه ملكِ مالكِ درون شود نه ملكِ مالكِ بيرون. انسانِ آزمند و طمعورز، ملكِ آزِ درونى خود است؛ «الطمع وثاق أكيد.» انسانى كه گرفتار طمع است، بنده ديو و اهرمن درونى است.
على، امير مؤمنان- ع- فرمود: «عبد الشهوة أذلّ من عبد الرق»؛ (3)5 «بنده شهوت ذليلتر از بنده زرخريد است» بنده زرخريد عزيز است و انسانِ تابع شهوت ذليل. طواف اطراف كعبه، انسان را از شهوت و غضب آزاد مىكند. انسان آزاد شده از بندِ شهوت و رها شده از قيد غضب فرشته
است.
تو فرشته شوى ار جهد كنى از پى آنكبرگِ توت است بتدريج كنندش اطلس (1)6
اگر برگِ توت با تربيت مىشود حرير و پرنيان، چرا انسان با تربيت فرشته نشود!
حج بهترين آيين فرشته شدن است. اگر كسى خانه پاك را زيارت كرد و پاك نشد، بدا به حالش. اگر انسانى اطراف خانه آزاد طواف كرد و به سمت بيت عتيق احرام بست و عتق و آزادى فراهم نكرد، بدا به حالش.
اين كه امام صادق- سلاماللَّه عليه- فرمود: «النظر الى الكعبة عبادة» (2)7 براى آن است كه كعبه نمودى از عرش خداوند و مظهر طهارت است. اين خانه مجلاى عتق و آزادى از بندگى غير خدا است. نگاه به معدن طهارت، عبادت است. نگاه به مجلاى آزادگى عبادت است. نگاه به نمونه عرش خدا عبادت است.
اين خانه، خانه طهارت است و طوافِ آن، طواف حريم طهارت.
نتيجه طواف كعبه طاهر شدن است، همانند قرآن كه كتاب طاهر، مطهّر و تنزيه من ربّ العالمين است و فهميدن آيات آن جز با طهارت دل ميسّر نيست.
«انّه لقرآن كريم فى كتاب مكنونٍ لا يمسّه الّا المطهّرون» (3)8
جز دلهاى پاك به حقيقت قرآن نمىرسند. همانگونه كه تا انسان طاهر و مطهّر نباشد دستِ دل او به محتوا و معارفِ آن نمىرسد.
كعبه نيز خانه پاك خدا است و كسى در حريم و اطراف كعبه طواف مىكند كه پاك باشد و اين معصومين- عليهمالسلام- هستند كه به حقيقت كعبه و طواف اطراف آن مىرسند و به دنبال آنان، شاگردانشان كه به مقدار طهارت از طواف اطراف كعبه برخوردار هستند. همانگونه كه معصوميناند كه به حقيقت قرآن مىرسند زيرا كه آيه تطهير آنان را «مطهّر» معرفى فرموده است.
اگر گفتهاند اين خانه پاك است و براى پاكان ساخته شده؛ يعنى طواف اطراف اين خانه درس طهارت مىدهد وانسان اگر طاهر شد، محبوب خداوند است (انّ اللَّه يحبّ التوّابين ويحبّ المتطهّرين.) (1)9
بنابر اين همانطورى كه عرش خدا پاك است و فرشتگان پاك خدا اطراف آن طواف مىكنند، كعبه نيز خانه خدا، مركز توحيد و پاك از شرك و آلودگيها است و طوافكنندگان اطراف آن هم پاكانى هستند كه از هر آلودگى و رجز و رجسى مطهّر و مصوناند و طواف اطراف اين خانه هم درس طهارت مىدهد.
1) - بقره: 222
براى اين كه خداوند متعال آثار فرشتگان را در انسان احيا كند، كعبه را بنا كرد. بهترين انبيا با بهترين وصف، بهترين خانه را در روى زمين بنا كردند. كعبه اولين خانه عبادت عمومى است؛ (انّ اوّل بيت وُضعَ للناس للّذى ببكّة مباركاً وهدىً للعالمين.) (1)10
در روى زمين قبل از كعبه هيچ خانهاى به عنوان معبد همگان ساخته نشده است.
خداوند براى اين كه حاجيان طوافگر در اطراف كعبه به وصف فرشتگان متصف شوند و آثار فرشتهخويى در آنها احيا شود، كعبه را به دست پاكترين و موحّدترين بشر يعنى ابراهيم و اسماعيل- عليهماالسلام- بنا كرد؛ (واذ يرفع ابراهيمُ القواعد من البيت واسماعيل) (2)11
اين دو پيامبر گرانقدر معماران كعبه هستند و آنچه در درون اينها است را بنيان نهادند و به هنگام بناى كعبه اين نيايش از درونشان مىجوشيد كه: «ربّنا تقبّل منّا» خدايا! قبول فرما و از ما بپذير.
كعبه با دست دو پيامبر الهى با خلوص ساخته شد. نه در معماران شرك راه داشت، نه در بنا و نه در احداث و مرمّت آن. خانهايست سراسر پاك تا بتواند محاذى بيت معمور و در نتيجه محاذى عرش خدا باشد.
خلوص اين دو پيامبر به حدّى است كه خداوند خانه ساخته شده به دست آن دو را به خود نسبت مىدهد و مىفرمايد: اين خانه خانه خدا است همانطورى كه عرش عرش خدا است. و نيز به اين دو معمار دستور مىدهد كه اين خانه را براى طواف كنندگان، نمازگزاران، ركوع و سجود
كنندگان پاك و تطهير كنند (أن طهّرا بيتى للطائفين والعاكفين والرُّكَّع السّجود) (1)12.
امام صادق- عليهالسلام- فرمود: كعبه چون يك خانه مكعب شكل است، كعبه ناميده شده است. (2)13 يعنى چهار ديوار دارد، يك سطح و يك كف، لذا مكعب مىشود.
آنگاه فرمود: سرّ اين كه چهار ديوار دارد آن است كه بيتالمعمور داراى چهار ديوار و چهار ضلع است. بيتالمعمور داراى چهار ضلع است، چون عرش خدا چهار ضلع دارد و عرش خدا داراى چهار ضلع است، چون كلماتى كه معارف الهى بر آن كلمات استوار است، چهار كلمه مىباشد؛ «سبحان اللَّه» و «الحمد للَّه» و «لا اله الّا اللَّه» و «اللَّه اكبر.» تسبيح است و تهليل و تحميد است و تكبير. اين حديث انسان را از عالم «طبيعت» به عالم «مثال» و از عالم مثال به عالم «عقل» و از عالم عقل به عالم «اله» مىبرد و با آنها آشنا مىكند.
معمولًا اهل حكمت براى هر موجودى سه مرحله قائل هستند:
1- وجود طبيعى 2- وجود برزخى در عالم مثال 3- وجود عقلى در نشأه تجرّدات عقلى.
اما عرفا و اهل معرفت، مطلب ديگرى دارند كه آن از عرفان به
حكمت متعاليه راه پيدا كرده است. اين سخن در نوع كلمات حُكما نيست در حكمت متعاليه است و آن هم از اهل معرفت گرفته شده است. و آن اين است كه هر شيئى كه موجود است، چهار نشأه وجودى دارد: «عالم طبيعت»، «عالم مثال»، «عالم عقل» و «عالم اله» كه قانون «بسيط الحقيقة كلّ الأشياء وليس بشىء منها» را آنجا دارند و مىگويند: ذات اقدس اله بدون محدود بودن و متعين به تعين و متشخّص به تشخص خاص شدن و بدون ماهيّت و مفهوم داشتن، حقيقت هر چيزى را به نحو اعلى و اشرف دارا و واجد است. اين حديث شريف مىتواند مراحل چهارگانه وجود را كه اهل معرفت مىگويند بازگو كند.
حقيقت كعبه يك وجود طبيعى و مادى دارد در سرزمين مكّه و آن همان خانهايست (1)14 كه ابراهيم خليل- سلام اللَّه عليه- بنايش كرد و اسماعيل- عليهالسلام- هم دستيارش بود و در عالم مثال وجود ديگرى دارد. باز همين حقيقت در عالم عقل كه عرش اله است وجود ديگرى دارد و نيز در نشأه تسبيح و تهليل و تحميد و تكبير كه مقام الوهيت و الهيّت است و اسماء الهى است، وجود ديگرى دارد.
حضرت فرمود: چون اسماء الهى و كلمات توحيدى و دينى چهارتا است، عرش هم چهار گوشه دارد، بيتالمعمور هم چهار گوشه دارد و كعبه هم چهار ضلع دارد. عرش مانند تخت نيست و بيتالمعمور هم خانه سنگى و گِلى نيست. گروهى از زائران دور همين كعبه مىگردند و لا غير. عدّهاى از اين جا گذشته تا عالم مثال را درك مىكنند و آنان كسانى
1) - بقره: 127
هستند كه «خوفاً من النار» يا «شوقاً الى الجنة» به بيت اللَّه مشرف مىشوند.
عدّه ديگرى از اين مرحله بالاتر مىروند و تا مقام عرش اله بار مىيابند؛ نظير حارثة (1)15 بن زيد كه گفت: «كأنّى أنظر الى عرش الرَّحمان بارزاً» و از اين بالاتر مقام عترت طاهره است كه حقيقت كعبه به آنها فخر مىكند و آنها دور اين چهار كلمه طواف مىكنند: «سبحان اللَّه» و «الحمد للَّه» و «لا اله الّا اللَّه» و «اللَّه اكبر».
خداوند متعال دستور مساوات، برادرى و برابرى مىدهد و كعبه و مسجدالحرام را نمونه بارز مساوات مىداند. آنگاه به انسان مىگويد:
اطراف كعبه طواف كن تا درس مساوات بياموزى.
در اسلام يك «مساوات فردى» مطرح است كه رسول خدا فرمود:
«الناس كأسنان المشط» (2)16؛ «مردم همچون دندانههاى شانه باهم برابرند.» و يك «مساوات نژادى و قومى» كه خداوند فرمود:
«يا ايّها الناس انّا خلقناكم من ذكرٍ وأنثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ أكرمكم عند اللَّه أتقاكم» (3)17
و اين دو اصل: «تساوى افراد نسبت به يكديگر» و «تساوى اقوام نسبت به يكديگر» جزء اصول اسلامى است.
براى اين كه اين تساوى درست ظهور كند، همگان را به سرزمين مساوات خواندند و به طواف در اطراف كعبهاى كه براى همگان يكسان است، دعوت كردند.
«انّ الذين كفروا و يصُدُّون عن سبيل اللَّه والمسجد الحرام الذى جعلناه للناس سواءً العاكفُ فيه والباد ...» (1)18
آنها كه مانع راه خدايند و مردم را از مسجدالحرام منصرف مىكنند، در حالى كه مسجدالحرام براى همگان يكسان ساخته شده، از مرز توحيد بيرونند.
قرآن كريم وقتى حرم، كعبه و مسجدالحرام را معرفى مىكند، مىفرمايد: دور و نزديك در كنار كعبه يكسان است، شهرى و روستايى در پيشگاه كعبه مساوى است. آشنا و بيگانه، در حضور كعبه برابر و برادرند.
هر كس از هر نقطه عالم كه بيايد و در مسجدالحرام و كنار كعبه قرار بگيرد، با ديگران يكى است.
از سويى به معمار اين بنا دستور داد كه صلاى عمومى سَر دهد و همگان را دعوت كند كه: «واذّن فى النّاس بالحجّ يأتوك رجالًا وعلى كلّ ضامرٍ يأتين من كلّ فجّ عميق.» (2)19 همه مردم را از هر سمت دعوت كن و به كعبه فرا بخوان.
و از سوى ديگر فرمود: اين جا براى همگان باز است؛ توانگر و تهيدست، عالم و جاهل و دور و نزديك در اين جا همسانند.
ابتدا دستور داد اطراف كعبه طواف كنيد، سپس فرمود: اينجا جاى مساوات است؛ يعنى بر محور مساوات بگرديد تا هرگونه امتياز فردى و نژادى را از خود بزداييد. ديگر نژادها و قومها را چون نژاد و قوم خود بدانيد. طواف در مسجدى كه براى همگان يكسان است درس مساوات و طهارت مىدهد.
اگر به ابراهيم و اسماعيل- عليهماالسلام- فرمود: «ان طهّرا بيتىَ للطائفين» (1)20؛ يعنى طواف كننده در كنار كعبه پاك، طواف مىكند تا درس طهارت بياموزد. در اين قسمت هم فرمود: طواف كنندگان در مسجدى طواف مىكنند كه براى همگان يكسان است تا زادِ راه حاج و رهآورد مُحرِم، آموختنِ مساوات باشد.
حجّ همانند ديگر عبادات، آداب و سننى دارد و فرايض و احكامى.
برخى از امور، جزء آداب حج و از مسائل ارشادى آن بشمار مىآيد.
برخى ديگر جزء مستحبات است و بخش سوّم جزء واجبهاى اين عمل عبادى- سياسى است.
همه اين آداب، سنن و فرائض، براى تحصيل و كسب صفات ثبوتى و پرهيز از صفات سلبى است. انسان از آن جهت كه مظهر ذات اقدس الهى و خليفةالرحمان است، داراى صفات ثبوتى و سلبى است. صفات نقص، صفات سلبىِ انسان است و صفات كمال، صفات ثبوتىِ او، و آدمى
1) - بقره: 125
موظف است هر وصف كمالى را تحصيل كند و هر صفت نقصى را از خود دفع و رفع نمايد؛ يعنى اگر ندارد بكوشد گرفتارش نشود (دفع) و اگر مبتلاست تلاش در برطرف ساختن آن نمايد (رفع). و اين صفات سلبى و ثبوتى بصورت «تخليه» و «تحليه» ظهور مىكند. هر شخصى بايد ابتدا خود را از رذائل اخلاقى تخليه كند، سپس به فضائل اخلاقى مزيّن شود و جلوه جمال و جلال حق گردد و حج از بهترين اعمالى است كه اين امور را براى انسان تأمين مىكند.
براى اين كه به اسرار حجّ پى ببريم، بايد سيره و سنت كسانى را كه حجّ راستين انجام دادهاند بياموزيم كه آنان همان معصومين- عليهمالسلام- هستند. آن بزرگواران هم به آداب حج آشنا بودند، هم فرائض و واجبات حج را انجام مىدادند و هم سنن و مستحبات آن را رعايت مىكردند. آنان از آن جهت كه به تكيهگاه تكوينىِ احكام علم داشتند، افزون بر انجام احكام ظاهرى، به جنبه تكوين نيز نظر داشتند.
تزكيه هر عملى به منزله بيان اسرار آن عمل است.
مسأله «تعليم كتاب و حكمت» (يعلّمهم الكتاب و الحكمة) (1)21 در سراسر معارف الهى ظهور كرده كه بخشى از آن به عقايد، اخلاق و اعمال عبادى برمىگردد و بخش ديگرش به مسائل اقتصادى، سياسى، نظامى و ...
1) - آل عمران: 164
و مسأله «تزكيه» (و يزكّيهم) (1)22 براى بيان باطن اعمالى است كه انسان با آن اعمال، خداى خود را عبادت يا دستورش را امتثال مىكند. بنابر اين، هر عملى سرّى دارد كه توجه به آن سرّ، مايه تزكيه روح خواهد بود. و رسول خدا- ص- گذشته از آن كه مفسّر و معلّم قرآن و حكمت است، مبيِّن راز و رمز اين كتاب و حكمت نيز مىباشد. پس بايد گفت كه مزكّى نفوس هم هست.
قسمت مهمّ تزكيه نفوس در سايه آشنايى به اسرار عبادات و دستورات دينى است. و حج در ميان ديگر عبادات، خصيصهاى دارد كه درباره اسرار آن، ائمه- عليهمالسلام- به شاگردان خود دستورات سودمندِ بهتر و بيشترى دادهاند؛ مثل پرسش و پاسخ امام سجّاد- عليه السلام- با شبلى. اين روايت از نظر سند مُرسَل است، و ليكن مضمون بسيار بلند و برجستهاى دارد.
«و للَّهعلى الناس حجّ البيت من استطاع اليه سبيلًا.» (2)23
حج للَّهو مال خدا است و اين تعبير تنها مخصوص حجّ است و در مورد نماز، روزه و ... مانند اين تعبير نيامده است. اگر زائرى به قصد سياحت يا تجارت و مانند آن، راهى مكّه شود سير او سير الى اللَّه نيست و فاقد سرّ است. مهمترين سرّ حجّ آن است كه اين سير، «الى اللَّه» باشد؛
زيرا در قرآن به صورت «و للَّهعلى الناس حج البيت» تعبير شده است.
تمامى عبادات، يك «سرّ مشترك» دارند و يك «سرّ مختص»، هرگاه آدمى به يكى از آن دو، راه پيدا كند و پى ببرد، مىتواند درباره حج نيز اين راه را طىّ كند.
عظمت حج در دعاهاى ماه مبارك رمضان بسيار چشمگير است به نظر مىرسد كه خداوند متعال مىخواهد ضيافت خود را در طىّ چند ماه تمام كند كه آغاز ضيافت، شهر اللَّه (ماه مبارك رمضان) و پايان آن ذيحجةالحرام است كه پايان اشهر حجّ مىباشد. پس حج- نيز همانند روزه- ضيافت خداوند است و حاجيان ضيوفالرحمان. تعبير «ضيافت» كه در صوم و حجّ آمده، از روايات گرفته شده است. (1)24 يكى از برجستهترين دعاهاى ماه مبارك رمضان، طلب حج است، آن هم حج مكرّر كه: «و ارزقنى حج بيتك الحرام، فى عامى هذا و فى كلّ عام»؛ (2)25 «خدايا زيارت خانه خود و انجام مراسم و مناسك حج را در همه سال، نصيبم فرما» اين دعا، دعاى انسان روزهدار و ضيف الرحمان، در ماه مبارك رمضان است.
ضيافت دو مرحله دارد: 1- آن كه ميهماندار به ميهمان مىگويد چيزى بخواه 2- ميهماندار آنچه را كه ميهمان مىخواهد به او عطا مىكند.
در ماه مبارك رمضان ميهماندار، كه خداوند متعال است، به بندگان صالح خود دستور مىدهد: «از من حج طلب كنيد» آنگاه در مراسم و مناسك حج خواستهها را عطا مىكند و در آنجا سخن از «طلب» نيست سخن از «عطا» ست. آنجا نمىگويد از من بخواه بلكه خواستهها را عطا مىكند. گرچه هر خواسته و عطائى به هم آميخته شده و هر مرتبهاى از عطا خواستهاى را هم به همراه دارد.
او كسى است كه: «ولا تزيده كثرة العطاء الّا جوداً و كرماً» (1)26 انسان هر چه از خداوند متعال دريافت كند، تشنهتر مىشود. ابتدا نمىداند از خدا چه بخواهد، چون نمىداند كه در دستگاه خداوند چه هست، وقتى رُخى نشان داد و چيزهايى را از پشت پرده ديد، سؤال توليد مىشود و درخواست ظهور مىكند. هر مرحلهاى از عطا و بخشش، مرتبهاى از درخواست است و خواهش را در انسان زنده مىكند و آدمى با درخواست و خواهش، مرحله تازهترى را از خداوند متعال درخواست و دريافت مىكند. وقتى مرحله بالاترى را دريافت كرد، عطش او بيشتر مىشود و چيز جديدترى طلب مىكند.
از مواردى كه طمع زياد خوب است، همين معارف و علوم الهى است. به همان اندازه كه طمع در ماديّات بد است، در معارف به همان اندازه خوب است و به عكس قناعت كردن در علوم و معارف همان قدر بد است كه طمع در دنيا و مسائل مادّى بد است. «يدعون ربهم خوفاً وطمعاً.» (2)27
هر چه خوف و طمع و دعا و دعوت بيشتر باشد، خلوص و تقرب نيز برتر خواهد بود. خداوند متعال هر اندازه به بنده سالك مرحمت كند، در او سؤال توليد مىشود و برابر اين سؤال پاسخ جديدى را خداوند متعال عطا مىكند و آن پاسخ جديد همان مزيد عطاست.
اين كه مىگويند خداوند متعال هر چه ببخشد از خزانهاش كم نمىشود و هر چه ببخشد جود و كرمش بيشتر مىشود (و لا تزيده كثرة العطاء الّا جوداً و كرماً.) براى آن است كه هر چه ببخشد ظرفيت، شرح صدر، و درخواستِ سالك صالح بيشتر مىشود و وقتى درخواست او بيشتر گردد، عطاى بيشترى نصيبش خواهد شد و وقتى عطا بيشتر بود، باز درخواست بيشتر و بهتر مىشود و سرانجام در برابر درخواست بهتر و بيشتر، عطاى افزونترى نصيب مىشود. پس نه تنها با بخشش چيزى از مخزن خداوند كم نمىشود كه بر آن افزوده مىگردد. چون مخزنِ الهى با اراده خداوند تأمين مىشود و اراده خدا بىنهايت است.
در مرحله ديگرى از ضيافت، در ماه مبارك رمضان، به ما دستور داده شده كه زيارت بيت اللَّه الحرام، حرمين شريفين و اعتاب مقدس را مسألت كنيم، از آنجا كه ولايت، جزو اركان حج است در دعاها نيز كنار هم ذكر شدهاند.
امام سجاد- سلام اللَّه عليه- عرض مىكند: «ولا تخلنى من تلك المواقف الكريمة و المشاهد الشريفة»؛ (1)28 خدايا مبادا جاى من در مشاهد
1) - دعاى ابوحمزه ثمالى.
شريف خالى باشد.
در ميهمانيهاى عادى، بنابر اين نيست كه ميهماندار به ميهمان بگويد از من چه چيزى را درخواست كن، هرچه حاضر كردند ميهمان مىپذيرد.
ميهمان تابع سفره صاحب خانه است امّا در ضيافتهاى الهى و معنوى، صاحبخانه به ميهمان مىگويد از من چه چيزى را درخواست كن، هر چه بخواهى من مىدهم و ليكن اينها را بخواه؛ «زيارت خانه خدا، حرم رسول خدا و مشاهد مشرفه» اينها كيفيت ضيافت ماه مبارك رمضان است كه زمينه ضيافت حجّ را فراهم مىكند.
خداوند متعال فرموده است: «ففروا الى اللَّه ...» (1)29 و روايات «فرار الى اللَّه» را همان حجّ دانستهاند كه يعنى سفر كنيد به سوى خدا. اينگونه است كه انسانها به هر سمت رو كنند، خداوند متعال و آيات الهى را مىبينند؛ «فَأَينما تُولّوا فَثَمَّ وجهُ اللَّه.» (2)30
ليكن همين انسان، كه به هر سمت رو كند چهره الهى را مىبيند، ممكن است به جايى برسد كه با خطاها احاطه بشود و «أينما تولّوا فثمّ وجه الشيطان» شود.
بديهى است كه انسان حدود و حريم خود را، خود مىسازد، پس اگر راه گناه را طى كند، اطراف خويش را مملوّ از شياطين، مار و عقرب كرده است و به هر سمت بنگرد، شيطان و مار و عقرب مىبيند و قرآن كريم
فرمود: اينان كسانى هستند كه گناهانشان آنها را احاطه كرده (1)31 و در كام خود فرو برده است و راه توبه بر چنين كسانى بسته است. اگر گناه در بيرون دروازه قلب باشد، آدمى مىفهمد كه بد مىكند و احتمال توبه در او هست، ليكن اگر اين گناهان از درون به بيرون راه پيدا كنند، زمينه «نار اللَّه الموقدة التى تطّلع على الأفئدة» (2)32- معاذ اللَّه- فراهم گشته است.
و ديگر نمىبيند و نمىفهمد كه بد مىكند و حتّى بد را خوب وخوب را بد مىپندارد؛ «وهم يحسبون أنّهم يُحسنون صُنعاً!» (3)33 لذا هر كار خلاف و معصيت را كه انجام مىدهد خيال مىكند كار خوب است و چون بد را خوب مىبيند هرگز موفق به توبه نمىشود البته مىتواند توبه كند ليكن اين كار خود را بد نمىداند تا توبه كند. چنين كسى درون و بيرون خود را پر از شياطين و مار و عقرب كرده است؛ همانند كسى كه باغچه منزلش را پر از علف هرز كند، حتّى داخل گلدان اتاقش هم علف هرز سبز مىشود.
كسى كه درون و بيرون را پر از علف هرزه كرده؛ راه حركت خويش را سد كرده است و با دست خود پا و دهان و گوش و چشمان خود را بسته است؛ «فَرَدّوا أيديهم فى أفواههم.» (4)34
در گذشته گروهى وقتى سخنان پيامبران- عليهمالسلام- را مىشنيدند، گوشهاى خود را با انگشتانشان مىبستند كه مبادا صداى حق
به گوش آنها برسد؛ «يجعلون أصابعهم فى آذانهم.» (1)35
مشركان مكّه وقتى از كنار مجلس تعليم كتاب و حكمت پيامبر اكرم مىگذشتند، گوشهاى خود را با انگشتهايشان مىبستند تا مبادا كلام نورانى قرآن به گوششان برسد؛ چون حرفهاى آن حضرت را سحر مىپنداشتند و اسطوره مىانگاشتند.
يكى از بارزترين مصاديق سير الى اللَّه سفر حج است. گرچه در همه جا مىتوان خدا را عبادت كرد و از ضيوف الرحمن شد و ليكن ذات اقدس الهى، بعضى از مكانها و زمانها را براى ضيافت و پذيرايى، مشخّص و آماده فرموده است؛ مانند حجّ و روزه. پس چون خدا همه جا هست، سير الى اللَّه به معناى سير زمانى يا مكانى نخواهد بود. خدا در هر زمان و در هر زمين و در همه جا هست؛ «هو الذى فى السماء الهٌ و فى الأرض اله.» (2)36 بطور مسلّم حج يك سرّ خاصّى خواهد داشت كه فرار الى اللَّه به حج تفسير شده است و آن فرار الى اللَّه اين است كه انسان ما سوى اللَّه را ترك كند و اللَّه را طلب نمايد. آرى يكى از اسرار حج ترك ما سواى خدا و طلب خداوند متعال است و كسى كه حج را به قصد تجارت، شهرت و يا ديگر هدفها انجام دهد، فرارش «الى اللَّه» نيست بلكه فرار «عن اللَّه» كرده است؛ همانگونه كه جهاد «عن اللَّه» داريم و جهاد «فى اللَّه». آنچه كه در قرآن آمده، «والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا» (3)37 است و در مقابل، عدهاى جهاد «عن اللَّه» دارند و از خدا رو گردانند. به خود و مقام و شهرت و جاه متكى
و وابسته هستند، از اين رو است كه جهادشان «عن اللَّه» است، قهرى است كه راه را هم گم مىكنند چون الذين جاهدوا «فينا» است نه «عنّا».
حجّ به عنوان «فرار الى اللَّه» (1)38 در قرآن كريم مطرح و بازگو شده است؛ يعنى يك انسان حجگزار، همين كه قصد حج يا عمره را دارد، سير او به طرف خداست و سير به طرف خدا؛ يعنى اعتماد بر خدا و ديگر هيچ. اگر كسى به زاد و راحله خود تكيه كند و به كسب و كار يا همراهان خود متكى باشد، او فرار به همراهان و غير خدا كرده است. سفر به سفره خود كرده است نه سفر به ضيافة اللَّه.
زائر خانه خدا و مسافر سفر حجّ، بايد از غير خدا بريده و به خداوند متعال وصل شود واز همان قدم اوّل وتهيّه مقدّمات، بايد چنين باشد. كسى كه مىخواهد لباس احرام تهيه كند، بايد مال خود را تطهير، وصيتنامهاش را تنظيم و از بستگان خود خداحافظى كند. چرا كه زائر خانه خدا در همه حالات، با خداست و سير او «فى اللَّه»، «الى اللَّه»، «مع اللَّه» و «باللَّه» است.
اين كه در برخى از دعاهاى حج آمده است؛ «بسم اللَّه و باللَّه و فى سبيل اللَّه و على ملّة رسول اللَّه» (2)39 ناظر به همين است كه اين كار بنام خدا و در راه خدا و با ملّت خدا و در سنّت رسول خدا- ص- آغاز مىشود.
سفر حج را سبك نشماريم و احساس كنيم به مقصد كه رسيديم
مقصود را در مقصد يافتيم و بازگشتيم و وقتى برگشتيم، سيرمان «من الحق الى الخلق بالحق» (1)
الف: سير «من الخلق الى الحق» كه از اول مقام طبيعت و طبع شروع مىشود. تا پايان مقام صدر، او با تأمل و مشاهده و تفكر در آيات آفاقى و انفسى مىفهمد اينها خالقى دارند و به حق مىرسند.
ب: سير «من الحق الى الحق» كه از مقام قلب تا پايان مقام روح است. در اسماء و صفات عالى حق تعالى در وحدانيت و علم و قدرت حق بحث مىكند و سير دارد.
ج: سير «من الحق الى الخلق بالحق» كه از مقام سرّ الى ما شاء اللَّه است كه از ظهورات حق در خلق مشاهداتى دارد، از فيوضات حق تعالى در خلق شهود دارد و اين نبوّتى است در اصول و معارف دين نه اين كه نبوت تشريعى داشته باشد. اگر انباء و خبرى هست در معارف دين است نه در احكام دين و نبوت تشريعى.
د: سير «من الخلق الى الحق بالحق» و اين سفر از خواص انبياى مرسل است كه در بين مردم به حق سير مىكنند و مقام نبوت تشريعى است كه مردم را به احكام الهى آشنا مىسازد و انسان با وصول به اين مرحله و مقام، انسان كامل مىشود. (مقدمه اسفار اربعه، ج 1؛ مقدمه فصوص الحكم قيصرى، فصل 12)
40 خواهد بود و اين سير گر چه سير افُقى و آفاقى است امّا انفسى را نيز به همراه دارد. وقتى ميهمان حق شديد درك مىكنيد كه: «هو معكم أينما كنتم.» (2)41 در اين هنگام است كه حاجى با يك نورانيت و نور خاصّى برمىگردد، گويى كه تازه از مادر متولد شده است. (3)42 و مردم موظفند كه به زيارت حاج بروند و زيارت او ثواب بسيار دارد؛ زيرا گذشتههاى او پاك شده و قبل از آن كه به معصيتى مبتلا شود، نور خاصّى در او هست.معلوم مىشود كه: «و ارِنا مناسكنا و تُب علينا» (4)43 مسأله «يزكّيهم» را هم به همراه خواهد داشت.
بعضى از روايات كه ناظرِ به اسرار حجّ است، (1)
در احياءالعلوم غزالى آمده است: كسى شبلى را به خواب ديد و از او پرسيد: پروردگار با تو چه كرد؟ شبلى پاسخ داد: آن سان مرا به حساب گرفت كه سخت نوميد شدم و آن هنگام مرا در بخشايش غرقه ساخت.
44 گرچه از حيث سند قابل تأمّل و دقت مىباشد و جاى تحقيق بيشترى دارد، ليكن متن آنها بسيار قوى است. كسانى كه احاديث را با متون آنها مىشناسند، اين گونه از احاديث را هم معتبر مىدانند.على بن الحسين، امام سجاد- سلاماللَّه عليه- بعد از سفر حجّ، شبلى را ديدند و فرمودند: چه مىكنى؟
عرض كرد: از حج برمىگردم.
فرمود: آيا آنگاه كه به ميقات رفتى و لباس دوخته را از تن درآوردى و لباس احرام را در بر نمودى و سپس و غسل احرام را انجام دادى؟
عرض كرد: آرى.
فرمود: اين كه لباس دوخته را از بَر گرفتى، آيا هنگام كندن لباس دوخته، قصد كردى كه از لباس معصيت بيرون بيايى؟
عرض كرد: نه.
فرمود: وقتى لباس احرام را در بر كردى در اين قصد بودى كه جامه
1) - مستدرك الوسائل، ج 10، ص 166، روايت شبلى.
طاعت در بر مىكنى؟
عرض كرد: نه.
فرمود: وقتى غسل احرام انجام دادى، آيا قصد كردى كه خود را از گناهان شستشو مىكنى؟
عرض كرد: نه، من فقط لباس مخيط و دوخته را بيرون آوردم و لباس احرام را در بَر كردم و وقوف نمودم. و نيت كردم همان چيزهايى را كه ديگران انجام مىدهند.
فرمود: پس تو احرام نبستهاى! احرام يك دستور ظاهرى دارد كه همه آن را انجام مىدهند و يك دستور باطنى و سرّى دارد كه تنها اهل سير و سلوك و كسانى كه به اسرار حجّ آگاهند، به آن توجه دارند.
عدهاى از اصحاب و شاگردان ائمه- عليهمالسلام- به كشف و شهود راه يافتهاند و باطن كسانى را كه در سرزمين عرفات و غير عرفات بسر مىبردند ديدهاند. زائر بيتاللَّه بايد با باطنى روشن اين سفر را طىّ كند و گرنه ممكن است خداى ناكرده باطن حيوانى داشته باشد و اهل باطن با چشم ملكوتى واقعيت آنها را ببينند.
امام سجّاد- ع- از زهرى پرسيد: به نظر تو جمعيت زائر امسال چقدر است؟ زهرى عرض كرد: چهارصد هزار يا پانصد هزار. حضرت با اشارهاى، گوشههايى از ملكوت را بر وى روشن ساخت و او باطن
بسيارى از افراد را ديد كه بصورت حيوان بودند. آنگاه فرمود: حجگزار كم است و سر و صدا و ناله زياد. اين سر و صداها، سر و صداى حاجيان راستين نيست. حاجيان راستين بسيار كم هستند كه به صورت آنان را انسان مىبينى كسانى هستند كه به قرآن و عترت و وحى و رسالت معتقدند و به تمام چيزهايى كه پيامبر اكرم- ص- درباره اصول و فروع دين، بخصوص امامت و ولايت آوردهاند معتقدند و عمل مىكنند. باطن اين گروه همانند ظاهرشان انسان است. و دين وجودشان را احاطه كرده است. اما كسانى كه بسيارى از مسائل را نپذيرفتهاند و مىگويند رسول خدا- ص- در تعيين رهبرى اجتهاد كرده و اين تعيين رهبرى بدستور خداوند متعال نبوده است! اينها قائل به جدايى قرآن و عترتند، در حالى كه قرآن و عترت يك نور و از هم جدايى ناپذيرند. اگر كسى به قرآن تمسك كند و عترت را نپذيرد در حقيقت قرآن منهاى قرآن را برگزيده است.
نمىشود كه انسان بخشى از حقيقت را بپذيرد و بخشى ديگر را رها سازد؛ «نؤمن ببعض و نكفر ببعض» نمىشود. كسانى كه «يريدون أن يتخذوا بين ذلك سبيلًا»؛ (1)45 خواستهاند راه نزديكترى انتخاب كنند، بيراهه رفتهاند و در حقيقت باطن اينها، جحود و انكار حقّ است و جحود و انكار حقّ به صورت حيوانيت و درنده خويى ظهور مىكند.
اگر انسانى حيوان شود بد است و گرنه حيوانى كه انسان نبوده و خودش در حدّ حيات حيوانى خلق شده است، مذموم و معاقب نيست و او را به جهنّم نمىبرند زيرا مكلّف نبوده است.
1) - نساء: 150
وقتى امام سجاد- سلام اللَّه عليه- به مكّه مشرف شد، به عرض ايشان رساندند: والى مدينه كه باغ شما را به ستم گرفت شكايت او را به عبدالملك خليفه وقت برسانيد، چون عبدالملك در اين سال به مكّه آمده است. حضرت فرمود: من در كنار كعبه، از صاحب اين خانه دنيا نمىخواهم چه رسد كه به غير خدا پناه ببرم و مسائل دنيا را در اين جا مطرح كنم! اين جا جاى نيايشى است كه انسان را با محبوب حقيقى آشنا كند. بدا به حال كسى كه در كنار كعبه، از صاحب كعبه غير از محبوب حقيقى را طلب كند!
امام سجاد- عليهالسلام- در عرفات ديد سائلى به تكدّى پرداخته، گريه مىكند. حضرت فرمود:
اگر تمام دنيا دستِ اين مرد بود و از دست او گرفته مىشد، حق نداشت امروز در اين سرزمين براى آن اشك بريزد! اين جا از خدا غير خدا را طلبيدن، ضرر كردن است.
به تعبير استاد بزرگوار، حكيم متألّه، مرحوم الهى قمشهاى- قدس اللَّه سرّه الشريف-:
حجرالأسود خالِ لب لعل است و اين خال را ببوس تا به محبوبت برسى. بوسى حَجَر خالِ لب لعل نگاران. (1)46
زائر با يمين خدا بيعت مىكند و حجرالأسود را تنزل دست پروردگار
1) - ديوان الهى قمشهاى.
مىداند؛ چه اين كه كعبه را تنزّل بيت معمور و عرش خدا مىداند و طواف خود را تنزّل طواف فرشتگان مىشمارد. و سرانجام خود را فرشتهاى متوسط مىيابد و آثار فرشتگى را در خود مشاهده مىكند.
وقتى به سرزمين عرفات مىرسد، دعاهاى خاصّ عرفه را همانند امام سجّاد و سالار شهيدان، سيدالشهدا- عليهماالسلام- مىخواند.
امّا زمزم، رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه وآله وسلم- آن قدر به آب زمزم علاقه داشت كه استهداء مىكرد و مىفرمود: شما كه از مكه به مدينه مىآييد، براى من آب زمزم سوغات بياوريد. (1)47 اين آب در اثر نيايش آن مادر جوشيد. وقتى هاجر به ابراهيم خليل عرض كرد من و اين كودك نوزاد را در اين سرزمين لميزرع به كه مىسپارى (الى مَن تَدَعُنا) فرمود: به صاحب اين سرزمين (الى ربّ هذه البنية) (2)48 اين گفتن همان و آرامش قلب مادر همان.
وقتى كودك تشنه شد، مادر به دنبال آب، هفتبار از سينه صفا به مروه و از بالاى مروه به صفا رفت و آمد. ناگهان ديد كه زير پاى كودك نوزاد چشمهاى جوشيده است كه همچنان هزاران قرن است مىجوشد! چه با بركت است زمزم!
بدا به حال كسى كه با آب زمزم وضو بگيرد، در كنار كعبه طواف كند و از خدا غير خدا بخواهد و نورانى نشود!
امام صادق- عليهالسلام- فرمود: «نور الحق لا يزال على الحاج ما لم
يذنب.» (1)49
«حاجى تا زمانى كه آلوده به گناه نشود، نور خدا در او هست و زايل نمىشود.»
اين عالىترين بها به حج و زيارت است. اين عمل نور است. خوشا به حال كسى كه اين نور را در آنجا ببيند و در جان خود پياده كند.
وقتى انسان از كعبه و از سفر بيتاللَّه باز مىگردد بايد طواف وداع انجام دهد و با خدا گفتگو كند.
روايت شده كه امام هشتم- عليهالسلام- آنگاه كه مىخواست كعبه، اين بناى توحيد را وداع كند، به خدا عرض مىكرد:
«انّي انقلبُ على أن لا اله الّا أنت» (2)50
«خدايا! من از كنار خانه تو با توحيد بازمىگردم و بر اين اعتقادم كه پروردگارى جز تو نيست»
زائر بايد بگويد: خدايا! من موحّد از اينجا مىروم و نه تنها معتقدم كه در عالم خدايى هست كه اين ضعيفترين درجه توحيد است بلكه آنچنان موحّدم كه تمام كارها را فانى در كار تو و تمام اوصاف را فانى در وصف تو و بالأخره تمام ذوات را فانى در ذات تو مىبينم (انّى انقلب على أن لا اله الّا أنت.)
حضرت فرمود: «الدّخول فى الكعبة دخول فى رحمة اللَّه والخروج عن
الكعبة خروج من الذنوب» (1)51
اگر انسانى توفيق پيدا كرد و به درون كعبه راه يافت، جايى كه انسان در هر حال و به هر سوى مىتواند نماز بخواند، و به هر سمت رو كند به قبله رو كرده است و بالأخره آنجا كه نمودار كامل از «فأينما تُوَلُّوا فثمّ وجه اللَّه» (2)52 است، چنين شخصى وارد رحمت الهى شده است و هنگامى كه از كعبه بيرون مىآيد از گناهان خارج مىشود.
وجود مبارك حضرت بقيّة اللَّه، حجة بن الحسن- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- هر سال در مراسم حجّ حضور دارد. (3)53 در عرفات و منا حاضر است. همچنين بسيارى از شاگردان خاصش مانند ابوبصيرها، سدير صيرفىها و زهرىها و ... كه تربيت شده او هستند در مراسم حضور دارند. حضرت- ع- مىتواند به شاگردان خود از راه ملكوت بفهماند كه چه كسى انسان است و چه كسى حيوان. ممكن است كسى در سرزمين عرفات و منا به وجود مبارك بقية اللَّه الاعظم دعا هم بكند و دعاى فرج را هم بخواند امّا قلب او قلب انسان نباشد. ممكن است كسى مشكلى داشته باشد و مشكلش ناخودآگاه به بركت حضرت حجت- سلام اللَّه عليه- حل شود امّا چنين نيست كه اگر عملى خارق عادت در حج يا در منا و عرفات پيدا شد، مستقيماً توسّط وجود مبارك حضرت حجّت باشد. احتمال دارد
خود حضرت باشند و احتمال دارد اوليايى كه دست پرورده آن حضرت هستند باشند. ممكن است سالمندى، زن يا مرد، و يا ناواردى راه خيمه و چادر را گم كند يا در بين راه بدون زاد و راحله بماند و وليّى از اولياى الهى كه تربيت شده مكتب ولايت امام عصر- ارواحنا فداه- است او را راهنمايى كند. گرچه اين شخص مع الواسطه خدمت حضرت حجّت رسيده است اما بلا واسطه نبوده است. چنين نيست كه هر اثر غيبى در مراسم حجّ مستقيماً مربوط به وجود مقدس حضرت ولى عصر- ارواحنا فداه- باشد. خيلى توفيق مىخواهد و چنين تشرّفى براى اوحَدى از موحّدان پيش مىآيد كه وجود مبارك حضرت- سلاماللَّه عليه- شخصاً به بالين او بيايد. البته عنايت ايشان شامل اوليا و شاگردان و صالحين و صديقين و شهدايى را كه تربيت كرده است، مىشود. آنها مأموران ايشان هستند و به دستور ايشان مشكلات ديگران را حلّ مىكنند وخلاصه اين كه وجود مقدّس حضرت و دست پروردگان ايشان، باطن ما را مىبينند.
زائران بيت اللَّه الحرام هر عبادتى را كه انجام مىدهند راز و رمز بسيارى از آنها برايشان روشن است. نماز كارهايى دارد. روزه دستوراتى دارد. زكات و جهاد دستوراتى دارد كه پىبردن به منافع و فوايد اين دستورات دشوار نيست. نماز ذكرهايى دارد كه معناى آن روشن است؛ ركوع و سجودى دارد كه تعظيم را تفهيم مىكند و تشهدى دارد كه اعتراف را به همراه دارد و ...
روزه داراى پرهيز از مشتهيات است. همدلى و همدردى وهمآهنگى با مستمندان و يادآور فشار گرسنگى و تشنگى بعد از مرگ است. روزه گرفتن منافع فراوان دارد كه هم منافع طبّى و دنيايىاش معلوم است و هم منافع تهذيب روح و معنوى آن.
زكات، انفاق و تعديل ثروت و رسيدگى به حال مستمندان و ضعيفان است كه منفعت و مصلحت آن هم مشخّص است.
جهاد و مرزدارى و دفاع مقدّس عليه تهاجم بيگانگان نيز منافع فراوانى دارد كه پىبردن به آنها دشوار نيست.
ليكن حج، يك سلسله دستورات و مراسم و مناسك دارد كه پىبردن به راز و رمز آن بسيار سخت و دشوار است. فهميدن معناى بيتوته در مشعرالحرام، سر تراشيدن، بين صفا و مروه هفت بار رفتن و بازگشتن و در بخشى از اين مسافت هروله كردن و ... دشوار است، چراكه اين راز و رمزى دارد پيچيده. لذا جريان تعبّد در حجّ بيش از ساير دستورات دينى است.
از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه وآله وسلم- نقل شده است كه آن حضرت به هنگام لبيك گفتن، به خدا عرض كرد:
«لبّيكَ بِحَجَّةٍ حَقّاً تَعَبُّداً وَرِقّاً.» (1)54
«خدايا! من با رقّيت و عبوديّت محض لبيك مىگويم و مناسك حجّ را انجام مىدهم.»
1) - مجمع الزوائد، ج 3، ص 223؛ و محجة البيضاى فيض كاشانى.
از آنجا كه روح تعبّد در حج بيشتر است، سرّ بسيارى از مناسك با عقل عادى قابل تبيين نيست. لذا به هنگام گفتن لبيك، عرض كرد: «تعبّداً و رقّاً» نظير ذكرى كه در سجده تلاوت گفته مىشود.
پس حج يك سلسله دستوراتى دارد كه با بندگى محض و رقّيت صرف و عبوديّت تامّ هماهنگتر است، براى اين كه آن اسرار و منافع مرموز را تبيين كنند، در روايات به صورت منافع آوردهاند و گاهى هم به صورت داستان در سخنان اهل معرفت و دل آمده است. از يك سو به عنوان بيان اسرار است و از سوى ديگر به عنوان داستان مىخواهند بخشهاى اساسى حج را خوب تفهيم و تبيين كنند.
چون محور پذيرش هر عملى تقوا و وارستگى است، خداوند متعال اساس كعبه و مناسك حج را با تقوا پىريزى كرد. قبل از اسلام به حج و زيارت كعبه مىپرداختند و در اطراف كعبه طواف مىكردند و مناسك حج؛ نظير قربانى و مانند آن، بجا مىآوردند، اما آميخته با شرك بود. به هنگام ذبح قربانى مقدارى از گوشت آن را به ديوار كعبه مىآويختند و نيز مقدارى از خونش را بر ديوار خانه مىماليدند. اين عبادت توحيدى را با آن شرك مشوب كرده بودند. اسلام كه آمد، فرمود:
«لَن ينال اللَّه لُحومُها ولا دِماؤها ولكن ينالهُ التّقوى منكم» (1)55
«خداوند متعال اين قربانى را با گوشت نمىپذيرد، با خون نيز
1) - حج: 37
نمىپذيرد. گوشت و خون اين مذبوح به خدا نمىرسد، بلكه روحِ عمل، كه تقوا و پارسايى است به خدا مىرسد.»
بكوشيد عمل را با روح و جان انجام دهيد؛ زيرا خداوند عملى را مىپذيرد كه طيّب و پاك باشد (اليهِ يصعد الكلمُ الطّيّب والعمل الصّالح يرفعُهُ) (1)56 ذات اقدسش جميل است و دوست دارد جمال را و نيز واحد است و دوست دارد توحيد را. و از هر عمل آميخته به شرك بيزار است.
در اين جا هم مىفرمايد: قربانى در سرزمين منا، كه بخشى از مناسك حج و زيارت است، وقتى مقبول است كه با تقوا انجام گيرد و روح عمل تقوا باشد؛ زيرا اگر عمل با تقوا نبود مقبول نيست و يا اگر همراه با تقوا بود ليكن عامل، در غير محدوده اين عمل، گرفتار نقاط ضعفى بود، گرچه عمل او مقبول است ولى قبول كامل نيست. حصرى كه در قرآن كريم آمده است؛ «انّما يتقبّل اللَّه من المتّقين» (2)57 ناظر به اين دو نكته است:
1- اگر عملى بدون تقوا باشد اصلًا قبول نمىشود.
2- اگر عمل همراه تقوا بود ليكن عامل در غير محدوده اين عمل، گرفتار نقاط ضعف بود گرچه اين عمل مقبول است و لكن آنچنان كه بايد بالا نمىرود.
ابراهيم نمونه كامل تقواى الهى است و مناسك حج نمودار كامل پذيرش عمل است. خداوند عمل انسانى را مىپذيرد كه تمام برنامههاى او بر پايه تقوا تنظيم شده باشد؛ «أفمن أسّس بُنيانهُ على تقوى مِنَ اللَّهِ
ورِضوانٍ خير أم من أسّس بُنيانه على شفا جُرُفٍ هارٍ فانهار به فى نار جهنّم واللَّه لا يهدى القوم الظّالمين» (1)58
خداوند عملى را مىپذيرد كه عامل آن برنامهاش را بر پايه تقوا استوار كند و مناسك حج را از اعمالى مىداند كه بر پايه تقوا است.
اگر مسأله رمى جمرات و سنگ زدن به جمرهها مطرح است. در حقيقت ديو درون و بيرون را رمى كردن و شيطان انس و جنّ را راندن است. تا انسان فرشته نشود، شيطان از حريم او بيرون نمىرود. اگر فرشتهخوى شد آنگاه است كه از گزند شيطنت مصون است. زيارت كعبه براى آن است كه انسان را فرشتهخوى كند. در رمى جمرات، هرگونه اوصاف پليدى را طرد كند و پاك شود. در قربانگاه بر پايه تقوا قربانى كند.
در كنار كعبه، اطراف خانه طاهرِ عتيق، كه نمودار مساوات است، طواف كند. بين صفا و مروه آنچنان سعى كند كه از صفاى الهى برخوردار باشد.
خداى تعالى سعى بين صفا و مروه را در قرآن با تعبير «طواف» آورده و آنگاه فرمود: اين سعى جزء شعائر الهى است و هر انسانى كه شعائر الهى را تعظيم كند؛ «فانّها من تقوى القلوب» (2)59 است.
جاى تقوا دل است، همانگونه كه جاى تقوا در قربانى، روح عمل است و خداوند متعال با اين كار روح را بالا مىبرد و انسان را در همه اين فرازها مىآزمايد. و اين كه دستور طواف بر اطراف كعبه را مىدهد، براى آن است كه انسان در كنارِ اين كعبه چون فرشتگان به ياد حق باشد و زمزمه
كند. در دوران جاهليت اطراف كعبه طواف مىكردند اما عبادت آنها سوت كشيدن و كف زدن بود. قرآن فرموده است:
«ما كان صلاتهم عند البيت الّا مكاءً وتصدية» (1)60
مشرك اگر در كنار كعبه هم به زمزمه و نماز بايستد، سوت مىكشد.
اگر تكبير بگويد، كف مىزند؛ زيرا تكبير و زمزمه شركآلود، بيان انسانى نيست قرآن سخن آنان را كه در زمان جاهليت اطراف كعبه با اذكار شركآلود طواف مىكردند، بيان نمىداند بلكه صفير و سوت مىداند.
در نظر قرآن، سخن انسان بيان است؛ «الرّحمن علّم القرآنَ خلق الإنسان علّمه البيان» (2)61
معلّم خداى رحمان است و اوست كه قرآن را تعليم داد. وقتى قرآن تعليم شد، شاگردِ قرآن مىشود انسان؛ «خَلَقَ الإنسان»
و آنگاه كه فردى «انسان» شد، سخن او «بيان» است؛ «علّمه البيان»
اوّل علم قرآن است، بعد انسان شدن، و سپس بيان داشتن. بيان براى انسان و انسانيّت در پرتو قرآن است. آن كس كه از قرآن سهمى ندارد انسان نيست. آن كس كه انسان نباشد سخن او بيان نيست و آن كس كه سخن او بيان نباشد كلمات او صفير است و سوت و فرياد.
و اما پاكان، كه در اطراف كعبه طواف مىكنند، نه تنها به ياد حق سرگرمند كه به ياد خلق خدا هم مشغولند و سعادت همگان را در آنجا كه
دعا مستجاب است از اللَّه مسألت مىكنند. در كنار كعبه و خانه خدا، از خدا غير خدا را نمىطلبند.
در حج هر اندازه خلوص بيشتر باشد، ثواب بيشتر است و خلوص شأنى از شؤون عقل عملى است كه مسبوق به معرفت است، و معرفت از شؤون عقل نظرى است. (1)
حكمت مربوط به علوم است و عقل مربوط به قواى نفسانى. عقل نظرى، حكمت نظرى و حكمت عملى را تأمين مىكند و مسائل علم اخلاق و فقه و مانند آن را به عهده دارد؛ زيرا انسان از آن بُعد كه مىفهمد اين مسائل را طرح مىكند. عقل عملى، نيروى اجرا كننده است. عقل نظرى از بالا مدد مىگيرد و عقل عملى بر طبيعت و بدن فرمانروايى دارد.
كمال عقل عملى در اين است كه تحت سلطه قرار نگيرد و كمال عقل عملى در اين است كه هميشه آنچه را كه مىداند در مادون اجرا كند تا به مراحل بالاتر برسد و اين همان است كه: «العقل ما عبد به الرحمان واكتسِبَ به الجنان» و هر جا عقل عملى نباشد سفاهت است.
و كمال عقل نظرى در اين است كه تحت سلطه باشد و هميشه كمال را از مبادى عاليه بپذيرد.
نفس دو جناح دارد و دو بال؛ جناح عقل نظرى و جناح عقل عملى.
الف- عقل نظرى؛ درك مىكند كه چه چيزى بد است و چه چيزى خوب. چه كارى بايد انجام بشود و چه كارى بايد انجام نيابد.
ب- عقل عملى؛ مىفهمد كه فلان كار خوب است بايد انجام شود و اين كه «خوب را بايد عمل كرد»، نفس با عقل عملى درك مىكند.
62 شخص بايد ابتدا بفهمد، تا برابر فهم و معرفتش، اقدام خالصانه داشته باشد و بايد بداند كه در حج چه خبر است، تا حجّ را با اخلاص انجام دهد. اگر شخص اسرار حج را نداند، هر اندازه هم كه خلوص داشته باشد باز محدود است و اگر به اسرار حج آگاه باشد،1) - حكما علم را به «حكمت عملى» و «حكمت نظرى» و عقل را به «عقل عملى» و «عقل نظرى» تقسيم كردهاند.
خلوص او مشروح و باز است. بنابر اين قبل از مسأله نيت و اخلاص، انس به اسرار حجّ لازم است تا آدمى اعمال صورى و ظاهرى را كه انجام مىدهد، بداند اين عمل لُبّ و مغزى دارد. وقتى اين را فهميد از ذات اقدس الهى طلب مىكند. پس بدون آشنايى به اسرار، طىّ مراحل كامل اخلاص، ميسّر نيست.
همانگونه كه همه موجودات در عالمِ طبيعت، از مخزن الهى تنزّل كردهاند، اعتباريات نيز از مخزن غيب تنزّل كردهاند. نماز، روزه و حجّ نيز همانند بيع، صلح، اجاره و ديگر موارد معاملات، خود وجود واقعى ندارند و امر اعتبارى هستند. و ليكن به يك واقعيتهايى متكى هستند و منشأ پيدايش بسيارى از واقعيتها مىباشند؛ چرا كه خيلى از واقعيات، در اعتبارِ اعتباريات سهيم هستند و امور اعتبارى هم به استناد منشأهاى واقعىشان، از مخزن غيب نازل شدهاند. پس اگر كسى اين امور اعتبارى را بشناسد و عمل كند، به ريشه آنها كه همان مخزن غيب است مىرسد. اين كه در روايت آمده است: نماز، روزه، زكات، حج و ... به صورتهاى زيبايى درمىآيند و ولايت اولياى الهى از همه زيباتر جلوه مىكند، (1)63 ناظر به همين معناست و انسان در برزخ نزولى يا برزخ صعودى با آن واقعيتها آشنا مىشود. اوحدى از انسانها هستند قبل از اين كه نماز به اين عالم بيايد، به حقيقت آن در برزخ نزولى آگاهى دارند. و انسانهاى متوسط و عادى بعد از مرگ به حقيقت نماز و حجّ و زكات پى مىبرند و مىبينند كه نماز و روزه و حجّ و ... به صورتِ يك فرشتهاند و در قبر با اين فرشتهها مأنوس مىشوند.
1) - محاسن برقى، ح 432؛ بحار، ج 99، ص 20؛ بحار، ج 6، ص 236
اگر كسى بداند كه حقيقت و سرّ نماز فرشته است، هنگام اقامه آن، با نيت برترى وارد مىشود. و اگر انسان بداند كه حقيقت حج فرشته است و مىخواهد با ملك همپرواز شود، با اخلاص و آگاهى بيشترى شروع به حج مىكند.
موجودات در مخزن غيب مجرّد بوده و مصون از لوثِ نقص و عيب، و معصيت و نسيان مىباشند و از اين مجردات در تعبيرات دينى، به مَلَك و فرشته ياد مىشود. مَلَك يعنى آن موجود منزّهى كه گناه نمىكند و مرگ ندارد و نقص و عيب در او نيست.
آرى اگر كسى حج واقعى بجا آورد، با فرشتگان در مصاحبت و همسفر است و فرشتگان قرين و همراه اويند. او با ملك زندگى مىكند و ملائكه با او مأنوسند.
معناى غسل كردن در حال احرام- گرچه مستحب مىباشد- اين است كه: «خدايا! من آن گناهان را شستشو كردم.»
در واقع سه كار بايد انجام شود:
1- ديگر گناه نمىكنم.
2- تصميم گرفتهام كه براى هميشه مطيع باشم.
3- گناهان گذشته را شستشو و جبران مىكنم.
انسان يك وقت لباس چركين و كهنه را، كه مدّتى است پوشيده، از
بدن بيرون مىآورد و لباس نو و پاكيزهاى مىپوشد كه در اين جا دو كار انجام داده است. و ليكن اگر بدن را تطهير كرد و شستشو داد، كار سوّم را انجام داده است. در حج نيز مطلب چنين است كه فرمودهاند: لباس كهنه و دوخته؛ يعنى لباس معصيت را از تن درآوريد و قبل از آن كه لباس احرام را بپوشيد، غسل كنيد- كه مستحب است- و گناهان گذشته را با آب توبه شستشو نماييد؛ يعنى خدايا! من ديگر گناه نمىكنم، بلكه حتّى گناهان گذشته را نيز مىخواهم شستشو نمايم. مهمّ اين نيست كه انسان از اين به بعد گناه نكند بلكه مهم آن است كه گناهان گذشته را هم ترميم كند و اثر غسل همان ترميم است.
سرّ غسل كردن آن است كه يعنى خدايا من همه آن معاصى و گناهان را در پاى توبه تو ريختم و اينك با بدن پاك و قلب پاك، جامه پاك به نام جامه طاعت در بر مىكنم.
هر انسانى كه مستطيع مىشود و به مكه مىرود چنين نيست كه به آن اسرار آشنا باشد، تنها كسانى كه از مخزن حكم با خبر باشند، از سرّ حكم آگاهند و به آن سرّ مىرسند.
بديهى است روايت مُرسَلى كه از امام سجاد- سلام اللَّه عليه- نقل كرديم كه حضرت به شبلى فرمود:
«... تو به ميقات نرفتهاى، احرام نبستهاى و ...»، لسانِ نفى «كمال» است، نه نفى «صحّت»، پس اگر كسى به اسرار حج آشنا نباشد و حجّ برود، حجّ كاملى انجام نداده است.
ممكن است صحيح باشد و قضا هم نداشته باشد و در ظاهر، ذمّهاش برئ شده باشد، امّا روحش تعالى پيدا نكرده است؛ چرا كه به اسرار آگاه
نبوده و در هنگام عمل اسرار را قصد نكرده است.
امام سجّاد- عليهالسلام- به گوشهاى از اسرار اشاره نموده و بيان فرمودند:
شما وقتى در ميقات تنظيف مىكنيد؛ در حقيقت خود را از ريا و نفاق تطهير مىنماييد. طاهر نمودن بدن، الگو و نمونهاى است از تطهير دل و قلب از ريا و نفاق.
آنگاه كه احرام مىبنديد، هرآنچه را كه خداوند متعال بر شما حرام كرده است، شما هم بر خود حرام مىكنيد و متعهد مىشويد كه در مرز حرام راه نرويد.
اين كه لباس دوخته را از تن بيرون مىآورى؛ يعنى آن لباس گناه و عصيان را كه تا كنون، تار و پود آن را بافتيد و دوختيد و در بر كرديد، بيرون آورديد و گرنه چه فرقى است بين لباس دوخته و نادوخته؟! پس اينها همه سرّ حج است. البته چنين نيست كه عبادت در لباس دوخته قبول نباشد، چون انسان در طول سال در لباس دوخته نماز مىخواند و عبادت مىكند.
امّا در حج قبول نيست؛ و اين براى آن است كه مىخواهند اسرار حج را به انسان تفهيم كنند كه او روزى را هم در پيش دارد كه بايد با لباس ندوخته وارد آن روز شود و آن «روزِ مرگ» است كه كفن در بَر مىكند ودر
قيامت با همان كفن ظهور و حضور پيدا مىكند. چون مىخواهند اسرار قيامت را در مناسك و مراسم حج تجلّى دهند، از اين رو فرمودند: لباس ساده در بر كنيد كه هر گونه فخر برطرف شود. لباس نادوخته، يعنى لباس احرام بپوشيد تا سفر مرگ در نظرتان مجسّم شود و مسأله مردن و قيامت در حضورتان حاضر باشد.
امام سجّاد به شبلى فرمود: معناى كندن لباس دوخته شده؛ يعنى «خدايا! من ديگر لباس گناه در بر نمىكنم و از هر گناهى توبه كردم.»
تنها «گناه نكردن» مهمّ نيست، «اطاعت كردن» مهمّ است، به همين جهت، حاجى لباس احرام؛ لباس نادوخته و رنگ نگرفته و حلال و پاك و جامه طاعت بر تن مىكند.
لبّيك گفتن در حال احرام نيز به اين معناست كه:
«خدايا! من هر چه كه حق است، به آن گويا هستم و از هر چه كه باطل است زبانم را مىبندم.» لبيك گفتن، تطهير زبان است از هر چه كه معصيت است.
زبان قليل الجِرم و كثير الجُرم است. جِرم آن كوچك و جُرمش زياد است. گناهان فراوانى به وسيله زبان انجام مىگيرد؛ از انكار لسانى تا مسأله غيبت، تُهمت، دروغ، افترا، مسخره كردن و ....
راز لبيك گفتن اين است كه: «خدايا! از اين لحظه متعهّد مىشوم هر چه را كه طاعت تو است بر زبان جارى كنم و از هر چه كه معصيت است
زبانم را ببندم.»
شهادت دروغ معصيت است انسان مُحرِم و حجگزار هرگز شهادت دروغ نمىدهد، غيبت نمىكند، دروغ نمىگويد، تهمت نمىزند، كسى را با زبان مسخره نمىكند و در هنگام داد و ستد، خلاف نمىگويد. زبان زائر بيت اللَّه، زبان طاهر است.
سرّ لبيك گفتن، زبان به اطاعت گشودن و براى هميشه از معصيت بستن است، آن هم نه تنها در محدوده محور حجّ و عُمره، كه براى هميشه.
مرز حرم (1)
حد حرم از جانب شمال مكه مسجد تنعيم است كه در راه مدينه قرار گرفته و 6148 متر تا مسجد الحرام فاصله دارد.
طرف جنوب، محلّ اضاءة لبن است كه در راه يمن قرار گرفته و فاصله آن تا مسجد الحرام 5/ 12009 متر است.
از جانب شرق؛ جعرانه است كه در مسير طائف قرار دارد و در فاصله 30 كيلومترى مكه است. از جانب غرب كه اندكى به جانب شمال است، قريه حديبيّه است كه در مسير راه جدّه در فاصله 48 كيلومترى واقع است.
نشانههايى در اين حدود نصب گرديده است كه حدّ حرم به وسيله آنها مشخص شده است. اين حدود را خداوند محل امن قرار داده و حتى از قطع درختان در اين محدوده نهى فرموده است. البته در مرات الحرمين، ج 1، ص 225؛ الاعلاق النفسيه، ص 57، معجم البلدان، حرف الف با ضاد.
نظريه دوّم درباره حدّ حرم:
از طرف شمال غربى، مسجد تنعيم و 6148 متر است. از طرف جنوب متمايل به شرق اضاءة لبن و 5/ 12009 متر است. جعرانه از طرف شرق متمايل به جنوب، عرفات و منا و مشعر است كه 18333 متر مىباشد. كه 9 مايل مىشود بعضى هم 12 مايل گفتهاند.
حديبيّه در طريق جدّه حدود 14 كيلومتر است. (13353 متر). از اعلام حرم تا مسجد الحرام اين متراژ را دارند.
در برخى از اين حدود، نظرات ديگرى نيز هست.
64 در بخشى از قسمتها بيشتر از مرز مكّه است. ورود غير1) - حدود حرم:
مسلمان و مسلمان غير مُحرم به آنجا جايز نيست، مگر آن كه كسى اهل مكه باشد و مكرّر بخواهد به آن جا رفت و آمد كند يا كسى كه از مُحرم شدنش هنوز يك ماه نگذشته است و مىخواهد دوباره از مرز حرم خارج شود و به آن بازگردد. تنها چند مورد خاص است كه استثنا شده و كسى حق ندارد بدون احرام وارد مرز حرم شود.
امام سجاد- عليهالسلام- به شبلى فرمود: «آيا وارد حرم شدى؟
و آنگاه كه وارد مكه شدى، كعبه را زيارت كردى؟
شبلى عرض كرد: آرى.
امام فرمود: «سرّ ورود در حرم اين است: «خدايا! من غيبت و عيبجويى احدى از ملّت اسلام را نمىكنم.»
و آنگاه كه وارد مكّه شدى بايد بگويى: «خدايا! به قصد تو آمدم نه به قصد تجارت يا شهرت و يا سياحت و تفريح و تفرّج.»
آنان كه به مكّه مشرف مىشوند و حج يا عمره انجام مىدهند و لبيك مىگويند، چند گروهند؛ چون ايمان درجاتى دارد و مؤمنان هم طبقات و درجاتى دارند. تلبيه هم مراتبى دارد. همه مىگويند لبيك، امّا بعضى اعلان و تقاضا و سؤال انبيا را لبيك مىگويند بعضى ديگر دعوتِ اللَّه را.
بعضىها مىگويند: «لبّيك داعى اللَّه، لبّيك داعى اللَّه» يعنى اى كسى كه ما را به اللَّه دعوت كردهاى، ما لبيك گفتيم و اجابت كرديم و آمديم. اينها
همان گروه اول؛ يعنى متوسّطين از زائران بيت خدا هستند و كسانى هستند كه دعوت ابراهيم خليل را اجابت مىكنند. ابراهيم خليل- سلام اللَّه عليه- مردم را به زيارت بيت اللَّه دعوت كرد نه به غير آن.
فرمود: «وأذِّن فى النّاس بالحجّ يأتوك رجالًا وعلى كلّ ضامرٍ يأتين من كلّ فجٍّ عميق.» (1)65 «اذان»، اعلام عمومى كردن است بصورت عَلَن و آشكار.
اين عده سخنان ابراهيم خليل را مىشنوند و همان را جواب مىدهند و مىگويند: «لبّيك داعى اللَّه، لبّيك داعى اللَّه»
فراتر از گروه اوّل، گروه دوم هستند كه دعوت «اللَّه» را مىشنوند و به آن پاسخ مىگويند.
ذات اقدسِ اله در قرآن كريم فرمود:
«وللَّهِ على النّاس حِجُّ البَيْتِ من استطاع اليه سبيلا» (2)66؛
«از طرف خداوند بر بندگانِ مستطيع، حجّ واجب است» مستطيع، نه يعنى كسى كه مالك و مالدار باشد. مستطيع؛ يعنى كسى كه بتواند اين سفر را به صورت عادى طىّ كند و بعد هم مشكلى نداشته باشد، خواه مال داشته باشد، خواه به عنوان خدمات يا ميهمان و يا بذلى باشد و امثال آن.
انسان مستطيع بايد دعوت خدا را لبيك بگويد. اين زائر بيت اللَّه كه جزء اوحدىّ از مردان با ايمان است، به خدا پاسخ مثبت مىدهد و مىگويد:
«لبيك ذا المعارج لبيك داعياً الى دارالسلام لبيك مرهوباً مرغوباً اليك لبّيك لا معبود سواك لبّيك.»
اين تلبيهها نشان مىدهد كه زائر بيت اللَّه جواب «خدا» را مىدهد نه جواب «خليل خدا» را، گرچه جواب خليل خدا هم جواب خداست. و گرچه جواب خدا بدون جواب خليل خدا نيست. امّا اين شهود عارف زائر بيت اللَّه است كه فرق مىكند. تلبيهها هم يكسان نيست گرچه ممكن است كسى بگويد: «لبّيك ذا المعارج لبّيك» و لكن در حقيقت به «واذّن فى الناس بالحجّ» لبيك مىگويد و دعوت خليل را لبيك مىگويد نه دعوت جليل را؛ چون هر اندازه كه انسان در همان مرحله اوّل پاسخ داده باشد به همان اندازه در مقام ظاهر هم لبيك مىگويد. انسانها دوبار لبيك مىگويند و اين دو لبيك در طولِ هم هستند و همواره اين دو بار محفوظ است. يك قضيه تاريخى و قضيّة فى واقعه نيست كه گذشته باشد.
در قرآن كريم آمده است:
«واذ أخذ ربّك من بنى آدم من ظهورهم ذُريّتهم و أشهدهم على أنفسهم ألستُ بربّكم قالوا بلى» (1)67
خداوند به رسول خود فرمود: گرچه اين آيه شريفه، مخاطب پيامبر خدا است و لكن در حقيقت همه انسانها را خطاب قرار داده است كه: به ياد آوريد آن صحنه ميثاقگيرى را كه ما از شما تعهد گرفتيم و حقيقت خودتان را به شما نشان داديم. شما ربوبيّت ما را فهميديد و عبوديّت خود را هم مشاهده كرديد و گفتيد: «بَلى». در جواب خدا كه فرمود: «آيا من ربّ شما نيستم؟» گفتيد: «آرى ربّ ما هستى.»
اين يك صحنه بود كه خداوند بندگان را به مشاهده آن كشيد وصحنه
1) - اعراف: 172
دوّم زمانى بود كه ابراهيم خليل- سلام اللَّه عليه- از طرف ذات اقدس اله مأمور شد تا اعلان حج كند و به مردم دستور داد كه به حج بياييد ابراهيم- سلاماللَّه عليه- بالاى كوه ابوقبيس رفته، دستور پروردگار را اعلام كرد كه:
«از هر راهى كه هست، به زيارت بيت خدا مشرف شويد.» مرد و زنِ جهان بشريت كه در اصلاب پدرانشان بودند، همگى لبّيك گفتند. اين صحنه لبيكگويى به دعوت خليل، مشابه صحنه لبيكگويى دعوت خداوند متعال است در جريان عالم ذرّ و ذرّيه. همانطورى كه آن صحنه الآن هم هست، صحنه تلبيه دعوت خليل حقّ نيز الآن هست. اينها كه قضيّه تاريخى نيستند، چون سخن از ذرّات ريز و صلب و رَحِم نيست، سخن از فطرت و روح است.
در حقيقت ارواح بشر و فطرتهاى آنها پاسخ مثبت دادند هم به دعوت خدا و هم به دعوت خليل خدا. آنها كه در دعوت خليل خدا، خليل را ديدند، در هنگام لبيك هم مىگويند: «لبّيك داعى اللَّه، لبّيك داعى اللَّه» و آنان كه در هنگام تلبيه به اعلان حضرت خليل، صاحب اصلى وذات اقدس اله را مشاهده كردند، در هنگام تلبيه مىگويند: «لبّيك ذا المعارج لبّيك لبّيك مرهوباً مرعوباً اليك لبّيك، لبّيك لا معبود سواك لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبّيك» (1)68 و مانند آن.
اين دو نوع پاسخ دادن، دو نوع آگاهى داشتن و عبادت كردن، در بسيارى از مسائل دينى مطرح است؛ مثلًا افراد عادى كه قرآن را تلاوت مىكنند، براى آنها مطرح نيست كه اين سخنان را از چه كسى مىشنوند. امّا
1) - مستدرك، ج 9، حديث 10618 و 10603؛ فروع كافى؛ ج 4، ص 214
مؤمنانى كه اهل معنا و اهل دل هستند، قرآن را طورى قرائت مىكنند كه گويا دارند از وجود مبارك پيامبر- ص- اين كلمات را تلقّى مىكنند.
و گويى دارند از خود پيامبر مىشنوند.
آنها كه اوحدىّ از اهل قرائت و معرفت هستند بگونهاى قرآن را قرائت مىكنند كه گويا دارند از خدا مىشنوند. درباره امامان شيعه- عليهمالسلام- وارد شده است كه آن بزرگواران هنگام نماز وقتى حمد را قرائت مىكردند، بعضى از كلمات را آنقدر تكرار مىكردند كه گويا از خود خدا مىشنوند! (1)69 در آيه شريفه «وان أحدٌ من المشركين استجارك فأجرهُ حتى يسمع كلام اللَّه» (2)70 نيز اين دو مطلب هست. بعضى كه در محضر رسول خدا- ص- قرار مىگرفتند، قرائت پيامبر را طورى مىشنيدند كه گويا از خداوند متعال تلقى مىكنند و مىشنوند چون اين كتاب براى همه نازل شده است. منتهى كسى كه مستقيماً دريافت كرد و گيرنده وحى است، شخص پيامبر است و لا غير.
«أنزلناه اليك الذِّكر لتبيّن لِلنّاسِ ما نُزِّلَ الَيْهم ...» (3)71 قرآن كريم هم «انزال» به طرف پيامبر است و هم «تنزيل» به طرف مردم. براى مردم هم نازل شده است و مردم هم گيرندگان كلام خدا هستند. منتهى به وساطت رسول گرامى خدا. بنابر اين گروهى مىتوانند به جايى برسند كه هنگام تلاوت قرآن كريم به گونهاى باشند كه گويا اين كلمات را از ذات اقدس اله استماع
مىكنند. در مسأله تلقّى سلام هم همينطور است، ذات اقدس اله بر مؤمنان صلوات و سلام دارد كه:
«هو الذى يُصلّى عليكم و ملائكتهُ ليخرجكُم مِنَ الظُّلمات الى النُّور» (1)72
«سلامٌ على موسى و هارون» (2)73
«سلامٌ على نوحٍ فى العالمين»، (3)74 اين سلام مخصوص حضرت نوح است؛ زيرا در سراسر قرآن اين تعبير فقط يك جا آمده است، آن هم درباره نوح و اين بخاطر تحمل ده قرن رنج و زحمت در راه تبليغ الهى است. درباره انسانهاى ديگر، كلمه «فى العالمين» ندارد.
خداوند به دنبال سلام بر انبيا فرموده است: «انّا كذلك نجزى المحسنين» (4)75؛ «ما اينچنين مؤمنان و محسنين را پاداش مىدهيم» يعنى اين كه سلام خداوند بر مؤمنان نيز شامل است.
سلام خدا هم فعل خدا است چون خود او سلام است. و سلام يكى از اسماى حسنى و اسماى فعلى حق تعالى است (5)76 و انسانها را به دارالسلام (6)77 دعوت مىكند؛ يعنى به دار و خانه خود دعوت مىكند و همين سلامت را هم به عنوان فيض، نصيب بندگان صالح قرار مىدهد. پس خداوند بر مؤمنان هم صلوات مىفرستد و هم سلام، و كسانى كه اين
سلام را تلقّى مىكنند، گاهى از فرشته تلقّى مىكنند و گاهى از پيامبر خدا- ص-. و اوحدى از انسانها هم از ذات اقدس اله تلقّى مىكنند.
«واذا جاءَك الَّذين يؤمنون بآياتنا فَقُلْ سلامٌ عليكم» (1)78
يعنى وقتى مؤمنان در محضر و مكتب تو بار يافتند تا معارف الهى را بشنوند و ياد بگيرند، بگو «سلام عليكم.»
وقتى مؤمنان در محضر حضرت براى خطابه و مانند آن حضور مىيافتند، حضرت به آنان سلام مىكردند و چون سخن رسول خدا- ص- جز وحى نبود طبعاً به دستور خداوند متعال اين سلام را به مؤمنان ابلاغ كردهاند.
مؤمنان دو دستهاند؛ عدّهاى از آنان سلام را از خود پيامبر تلقّى مىكردند و تحويل مىگرفتند و عدّهاى ديگر از ذات اقدس اله.
تلبيه هم همينطور است؛ حاجيان و معتمران كه لبيكگو هستند، گاهى دعوت خدا را لبيك مىگويند و گاهى دعوت خليل حق را.
وقتى زائر به بارگاه پروردگار بار مىيابد، هر مشكلى كه دارد، چون درست لبيك گويد، مشكل او برطرف مىشود و برمىگردد. اينها را به عنوان سرّ گفتهاند و در كنار اين اسرار، داستانهايى هم هست كه آن داستانها ولو در اصل واقعيت نداشته باشد و قضيه خارجى در كار نباشد و لكن روح او حق است.
گويند كه صاحب دل و اهل معرفتى با لباس ژنده و چركين به حضور
1) - انعام: 54
صاحب مقامى بار يافت، به او گفتند با اين لباس چركين به پيشگاه صاحب مقام رفتن عيب است او در جواب گفت: با لباس چركين به پيش صاحب مقام رفتن عيب نيست لكن با همان لباس چركين از حضور صاحب مقام برگشتن ننگ است؛ يعنى انسان وقتى چيزى ندارد به حضور صاحب مقام مىرسد. در آن هنگام اگر صاحب مقام او را لايق ندانست و ردّ كرد و چيزى به او نداد براى او ننگ و عيب است و اگر او انسان شايستهاى باشد صاحب مقام او را مىپذيرد و به او انعام مىدهد و هديه و عطيه مىبخشد و ... اين صاحب دل با اين داستان و ماجرا گفت: با گناه به سوى خدا رفتن و دست پر از گناه را به طرف خداوند متعال دراز كردن ننگ نيست به دست پر از گناه از پيش خدا بازگشتن ننگ است! اگر خداوند متعال نپذيرد و گناهان را نبخشد، انسان آلوده مىرود و آلوده باز مىگردد.
اين يك داستان است و ليكن واقعيتى را به همراه دارد.
*** و نيز گفتهاند از صاحب دلى كه به حضور صاحب مقامى رسيده بود، پرسيدند: (1)79 چه آوردهاى؟ گفت: وقتى كسى به حضور صاحب مقام مىرود از او سؤال نمىكنند «چه آوردهاى»، بلكه از او مىپرسند «چه مىخواهى» من اگر داشتم كه اين جا نمىآمدم؛ يعنى انسان وقتى به بارگاه خدا مىرود، نمىتواند بگويد: من عمرى زحمت كشيدم، عالِم شدم، مبلِّغ شدم، معلّم و راهنماى مردم شدم، يا مالى فراهم كردم و در راه خدمت به جامعه مصرف كردم و ... چون همه اينها عطيّه او است؛ «ما بكم من نعمةٍ فَمِنَ اللَّه» (2)80
پس هيچكس نمىتواند بگويد كه من با كولهبارى از فضيلت و هنر به پيشگاه خدا رفتم، اينها كه مال او است، خود انسان چه دارد، دو دست تهى دارد و بس. هيچكس به درگاه حق با دست پُر نمىرود لذا به هيچكس نمىگويند چه آوردهاى؟ به همه مىگويند چه مىخواهيد؟
زيارت بيت اللَّه الحرام، به عنوان ضيافت و ميهماندارى است، (1)81 ما بايد اين مطلب را بدانيم كه هيچگاه كار خيرى را كه از ما صادر مىشود به حساب خودمان نگذاريم و بگوييم: «خدايا! ما اين مقدار كارهاى خير كرديم اينها همه مال تو است. وقتى به خانه او مىرسيم، مىگوييم: «الحرم حرمُك، البلد بلدك، البيت بيتك، وأنا عبدك.» (2)82
امام سجّاد- سلام اللَّه عليه- هم عرض مىكند:
«سيدى عبدك ببابك اقامته الخصاصة بين يديك، يقرع باب احسانك بدعائه، فلا تعرض بوجهك الكريم عنّى» (3)83
خدايا! فقر و تنگدستى مرا به اين جا آورده است. ما چيزى نياوردهايم، آمدهايم چيزى ببريم.
اگر كسى به اعتماد اعمال خود به زيارت خانه خدا برود ضرر كرده است، چون مال خدا را مال خود پنداشته و خيرات و توفيقات و نعمات الهى را از آنِ خود دانسته است. توفيقاتى كه بايد خداوند متعال را به خاطر
عنايت كردن آن ستايش كرد.
آن اسرار از يك سو و اين داستانها از سوى ديگر براى آن است كه منافع و فوايد و راز و رمز اين مناسك حج را بازگو كنيم.
يكى از مناسك حج، مسأله لبيك گفتن است كه احرام با اين تلبيه منعقد مىگردد. بعد از احرام مستحب است مُحرِم اين لبيكها را ادامه دهد تا آن محدودههايى كه خانههاى مكّه پيدا شود. اين لبيك گفتن كه انسان در هر فراز و نشيبى و در هر اوج و حضيضى بر زبان مىراند براى آن است كه در هر آنى، آن عهد را تجديد كند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه وآله وسلّم- فرمودند: اگر در امتهاى گذشته رهبانيت راه يافت، رهبانيت امّت من جهاد در راه خدا و تكبير در هر بلندى و اوج است. «تكبير در هر بلندى»، ناظر به همين تلبيه (لبّيك أَللّهمّ لبّيك ...) است كه زائران بيت خدا به هر جاى بلندى كه مىرسند، آن را فرياد مىكنند. اين به صورت يك رهبانيت است. راهب كسى است كه از خدا بهراسد و ذات اقدس اله ما را به رهبانيّت محمود و ممدوح فرا خواند و فرمود: «وايّاى فارهبون» (1)84 از جهنم ترسيدن هنر نيست از ذات اقدس اله هراسناك بودن هنر است كه اين خوف خوف عقلى و حريم گرفتن است و از اين جهت مىگويند فلان شخص محترم است؛ يعنى بايد در حضور او حريم گرفت و نبايد به او نزديك شد تا مبادا ادب ترك شود.
درباره ذات اقدس اله بايد حريم بگيريم چرا كه او همواره و در همه
1) - بقره: 40
حالات با ما است (وهوَ معكم أينما كُنتم). (1)85
منظور از اين حريم گرفتن و حرمت نگهداشتن، فاصله زمانى يا مكانى نيست؛ چون هر جا باشيم او با ما است. درباره استاد مىشود گفت فلان استاد را احترام كنيد؛ يعنى حريم بگيريد وقتى استاد جايى نشسته است، شما يك مقدار پايينتر بنشينيد. كنار استاد يا بالاتر از او ننشينيد. اين را مىگويند احترام كردن؛ يعنى حريم گرفتن ليكن اينگونه احترام نمودن درباره ذات اقدس اله فرض ندارد كه ما بگوييم: به خدا احترام كنيد و حريم بگيريد و جاى معيّن در زمان معيّن ننشينيد و ... چون خدا با همه در همه شرايط بدون امتزاج حضور و ظهور دارد.
پس حريمگيرى و احترام خداوند يك احترام و حريمگيرى اعتقادى است؛ يعنى انسان بايد در پيشگاه حق آنقدر كُرنِش كند كه غير او را نبيند و به غير او تكيه نكند و به غير او دل نبندد. و بگويد: «لبيك ...»؛ يعنى من آمدم به حضور تو. اين است راهب خدا. «وايّاى فارهبون» يعنى اين.
و حجّى كه به عنوان رهبانيّت محمود و ممدوح تشريع و عنوان شده، همين خواهد بود. (2)86 انسان مُحرِم در بسيارى از اين مراسم و مناسك مىگويد: «لبيك». اصل بستنِ حجّ و عمره بصورت احرام با لبيك آغاز مىشود و بعد هم تكرار مىگردد. و از اين رو است كه رسول خدا- ص- عرض كرد: «لبّيك بحجّةٍ حقّاً تعبّداً ورِقّاً».
در حال احرام بعضى از امور بر انسان حرام است (1)
1- شكار صحرايى، 2- جماع كردن 3- عقد كردن زن، 4- استمنا، 5- استعمال مواد خوشبو و معطر، 6- پوشيدن لباس دوخته، 7- سرمه كشيدن، 8- نگاه كردن در آينه، 9- پوشانيدن تمام روى پا، 10- فسوق، 11- جدال 12- كشتن جانوران ساكن در بدن، 13- انگشتر به دست كردن براى زينت، 14- پوشيدن زيور براى زن، 15- روغن ماليدن به بدن، 16- ازاله مو از بدن خود يا ديگرى، 17- پوشاندن سر براى مردان، 18- پوشاندن زن روى خود را، 19- سايه قرار دادن مرد بالاى سر خود، 20- بيرون آوردن خون از بدن، 21- گرفتن ناخن، 22- كندن دندان، 23- كندن درخت يا گياهى كه در حرم روييده باشد، 24- سلاح در برداشتن.
87 و حرمت موقّت دارد كه بعد از احرام حلال مىشود؛ نظير كندن مو، نگاه كردن به آينه، كشتن حيوان، صيد كردن و مانند آن. اما بعضى از امور از معاصى است، و مطلقا حرام است.حضرت فرمود: هنگام بستنِ احرام، نظرتان اين باشد كه هر چه را خداوند متعال حرام كرده، بر خود تحريم كنيد. فقط اختصاص به محرماتِ حال احرام نداشته باشد. تصميم بگيريد كه دست به سوى هيچ گناهى دراز نكنيد؛ زيرا كسى كه در ميقات احرام مىبندد، سخنش اين است كه خدايا! متعهّد مىشوم از همه محرمات دورى بجويم و براى هميشه آنها را ترك كنم و هرگز دست به سوى آنها دراز نكنم و پا به سوى آنها نكشانم.
احرام داراى سه عمل است و سه جزء دارد:
1- پوشيدن دو لباس.
2- قصد حج يا عمره كردن.
1) - معروف بين فقها اين است كه محرمات احرام 24 عدد است
3- لبيك گفتن.
پس دو لباس احرام را مىپوشد، قصد حج يا احرام مىكند، آنگاه لبيك مىگويد و احرام با اين سه عمل محقق مىشود. و سرّ اين عمل آن است كه مُحرِم مىگويد: خدايا! من از آنچه غير تو است گُسَستم و تنها به تو پيوستم. اول گسستن از غير خدا و بعد پيوستن به لطف حق.
اگر كسى هنگام احرام بستن، از قلب نگذراند كه: «خدايا! من از آنچه كه غير تو است دست شستم و فقط به ولاى تو پيوستم»، در حقيقت ميقات نرفته و احرام نبسته است.
قبل از احرام در ميقات، خواندن نماز مستحب است، گر چه برخى از مشايخ و علما نظر به احتياط وجوبى مىدهند، ليكن نوعاً فتوا به استحباب دادهاند.
امام- عليهالسلام- فرمود: نمازى كه در ميقات خوانده مىشود به اين معنا است كه: «خدايا! من به وسيله بهترين عبادتها، كه همان ستون دين باشد، به تو مقرّب شدم.
اشواط هفتگانه دور اين كلمات چهارگانه است. نماز بعد از طواف نيز دور همين چهار كلمه است. سعى بين صفا و مروه هم بعد از طواف دور همين چهار كلمه است. وقوف زائران در عرفات، مشعر و منا هم براى بار يافتن به حرمِ امن همين چهار كلمه است و روح اين چهار كلمه هم در حقيقت يك واقعيّت بيش نيست.
درباره حجرالاسود فضيلتهاى فراوانى رسيده است و شايسته است كسانى كه طواف واجب انجام مىدهند (1)88 در استلام و بوسيدن حجرالاسود حق تقدم داشته باشند و كسانى كه طواف مستحبى انجام مىدهند مزاحم آنان نشوند. و از سنّتهاى طواف اين است كه دست طواف كننده به حجر برسد.
وقتى امام سجاد- عليهالسلام- به شبلى فرمود: شبلى! آيا دست تو به حجرالاسود رسيد يا نه، صيحهاى زد كه نزديك بود مَدهوش شود! سپس فرمود: مىدانى اين حجراسود چيست؟! اين يميناللَّه ودست خدا در زمين است. گرچه خداوند متعال «كِلتا يَدَيْهِ يَمِين» (2)89 است و دستى به گونه انسانها ندارد، تا دست راست و چپ داشته باشد. او منزّه از جسم و جسمانيّات است بلكه اين تشبيه معقول به محسوس و تمثّل و تنزّل معقولى است به صورت محسوس، كه گفته شده: انسان با دست خدا تماس گرفته است و حجرالاسود دست خدا است در روى زمين و الّا ذات اقدس الهى جسم و ديدنى نيست. او مجرّد محض و هستى صِرف است و ليكن براى اين كه در نشأه طبيعت و حسّ، الگويى داشته باشد، كعبهاى ساخت و در ركن مخصوص، سنگ خاصى بدستورش به عنوان «يمين اللَّه فى ارضه» قرار گرفت. و معنا و سرّ دست زدن به حجر اسود اين است كه:
«خدايا! من تعهّد كردم و با تو پيمان بستم كه ديگر دست به گناه دراز نكنم» ربا ندهم و نگيرم، رشوه ندهم و نگيرم، امضاى باطل نكنم و ...
و سرّ اين كه متشرّعين اصرار دارند استلام حجر كنند، آن است كه مىخواهند اين تعهّد را امضا كنند و اين پيمان را ببندند.
آن همه اصرار و بيان بر استلام، از سوى ائمه- عليهمالسلام- به جهت رازى است كه در استلام نهفته است و آن اين كه:
خدايا! دستم به دست تو رسيد، هرگز دست به بيگانه نمىدهم. اگر كسى مسؤول سياسى مملكت بود و موفّق شد حجر اسود را استلام كند، ديگر نه به شرق دست سياسى مىدهد و نه به غرب. او دستش را در دست سياستبازان نمىگذارد.
زائر بيت اللَّه آنگاه كه در برابر درِ كعبه مىايستد، در سمت چپ او حجرالأسود و سمت راستش مقام ابراهيم قرار دارد و ليكن وقتى دقيق مىشود متوجه مىگردد كه حجرالأسود سمت راست خانه خداست و مقام ابراهيم سمت چپش و سرّ اين آن است كه مقام رسول خدا- ص- به منزله يمين و سمت راست است و مقام خليل خدا به منزله سمت چپ.
روبروى درب كعبه كه ايستاده است اين دعا را مىخواند: «البيت بيتك وأنا ضيفك وأنا عبدك و ...»
امام- عليهالسلام- به شبلى فرمود:
«معناى خلف مقام ايستادن و نماز در پشت مقام ابراهيمى خواندن را فهميدى، و انجام دادى؟»
شبلى عرض كرد: نماز خواندم امّا نيتهايى را كه شما مىفرماييد نداشتم.
فرمود: تو اصلًا طواف نكردهاى و به مقام ابراهيم نرفتهاى، چون عمل تو بدون سرّ و روح بوده است.
قرآن فرمود: بعد از طواف، كنار مقام ابراهيم برويد و از آنجا محلّى را براى نماز برگزينيد؛ «واتَّخِذوا من مقام ابراهيم مصلّى» (1)90، در پشت مقام ابراهيم نماز بخوانيد و آنجا را به عنوان مصلّى انتخاب كنيد.
در روايات، سخن از خلف مقام ابراهيم است و ليكن تعبير قرآن كريم است كه: آن محدوده را به عنوان محلّ نماز انتخاب كنيد. سرّ اين قيام و اتّخاذ مكانى در مقام ابراهيم، اين است كه:
«خدايا! در جايى كه ابراهيم- عليهالسلام- ايستاده است، من ايستادم»؛ و اين دو حكم دارد: 1- حكم ظاهرى 2- حكم باطنى. و آن باطن، سرّ اين ظاهر است. ظاهر اين است: طواف كننده در مكانى كه حضرت ابراهيم ايستاد بايستد و دو ركعت نماز بخواند. و امّا باطنش آن است كه مكانت را دريابد و در آن مكانت مستقرّ شود و نمازى چون نماز ابراهيم بخواند. پس دو مطلب هست؛ يكى مربوط به مناسك حجّ است و ديگرى مربوط به اسرار حج.
آرى، وقتى انسان به مقام ابراهيم مىرسد؛ يعنى خدايا! من به جايگاه
1) - بقره: 125
ابراهيم خليل پا گذاشتم. همانگونه كه خليل گفت: «انى وجّهتُ وجهى لَلّذى فطر السموات و الأرض حنيفاً و ما أنا من المشركين.» (1)91 من هم خليل گونه و ابراهيم گونه به هر طاعتى روى مىآورم و از هر معصيتى رو بر مىگردانم. كسى كه در حال نماز خضوع، خشوع و خلوص ندارد، بجاى ابراهيم نَايستاده است.
بر راهيان آن ديار مقدس است كه وقتى كعبه را طواف مىكنند، لحظه به لحظه و قدم به قدمِ آن مواقف را گرامى بدارند؛ چرا كه در آنجا انبيا و اوليا گام نهادهاند.
كسانى كه با اسرار حج آشنا نيستند و معلوم نيست كه با چه مالى به مكّه مىروند و در آنجا با چه مقالى سخن مىگويند، اينها اطراف كعبهاى مىگردند كه مشركين هم آن را زياد طواف كردهاند، كه نماز آنها عند البيت «مكاءاً و تصدية» بوده است؛ (و ما كان صلوتهم عند البيت الّا مُكاءاً و تصديةً.) (2)92 افراد تبهكار هم دور اين كعبه بسيار گشتهاند. آنگاه كه اين كعبه بتكده بود، بت پرستان هم زياد دور اين كعبه مىگشتند. در دوران جاهليت نيز دور اين كعبه را تعداد بسيارى گشتهاند. تنها كسانى كه با اسرار حجّ آشنايند، مىبينند كه بجاى انبيا و ائمه- عليهمالسلام- گام نهادهاند كه اينان مخلصين هستند و وسوسههاى شيطان در آنها اثر نمىكند. (3)93 خاطرات شيطانى در صحنههاى نفس آنها راه پيدا نمىكند.
دسيسههاى بيگانگان نيز در مرزهاى فكرى آنان نفوذ ندارد.
شبلى و امثال او، از كسانى بودهاند كه به مناسك و احكام حج آشنايى داشته و به آن عمل كردهاند ليكن زيارت بى روح، مثل ترك زيارت است.
حجر اسماعيل، قبله نيست ولى مطاف است. هاجر- سلام اللَّه عليها- و بسيارى از انبيا- عليهمالسلام- در آنجا دفن شدهاند و به احترام قبر هاجر و انبيا، حجر اسماعيل مطاف قرار داده شده است. (1)94
در باب اركان كعبه، بايد گفت كه ركن اوّل حجرالاسود است، بعد وقتى به طرف حِجر اسماعيل مىآيى ركن شامى است، سپس ركن مغربى است. ركن ديگر شمالى است. پس كعبه در مجموع داراى چهار ركن است. زائر بيت اللَّه اگر روبروى كعبه بايستد دست چپ او به طرف حجرالاسود است و در حقيقت حجرالاسود يمين و دست راست كعبه است. قسمت راست كعبه دو ركن دارد: 1- ركن حجرالاسود 2- ركن يمانى دست چپ كعبه هم دو ركن دارد: 1- ركن شامى 2- ركن مغربى.
بين ركن مغربى و ركن يمانى، پشت سر درب كعبه، مستجار است كه در آنجا گويا زائر به دامان خدا مىچسبد و به دامان لطف اله متمسّك مىشود.
اين گونه از مراسم، هر لحظهاش مسألهاى است كه انسان با دعاهاى مخصوص، آن مسائل را بازگو مىكند.
1) - بحار الانوار، ج 12، ص 117- 79
مستحب است انسان بعد از طواف و نماز آن، كنار چاه زمزم برود و مقدارى از آب آن بنوشد، مقدارى هم بر سر و روى خود بريزد و به آن تبرّك جويد. (1)95 رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله و سلّم- زمانى كه در مكّه بودند، شخصاً از آب زمزم استفاده مىكردند و وقتى هم كه در مدينه حضور داشتند زائرانى كه از مكه برمىگشتند، آب زمزم را براى آن حضرت هديه مىآوردند و وجود مبارك رسول خدا- ص- آن را به عنوان هديه قبول مىكردند. (2)96 آب زمزم آبى است كه به بركت دودمان ابراهيم خليل جوشيد و هنوز هم بعد از چند هزار سال مىجوشد، با آن كه مكّه معظمه، سرزمين برف و باران فراوان نيست. گر چه چاهها و قناتهاى ديگرى افزوده شده، ليكن آب زمزم بعد از چند هزار سال همچنان مىجوشد و شايسته است كه زائر خانه خدا بعد از طواف و نماز طواف مُشرِف بر زمزم شود و مقدارى از آب آن را بنوشد.
امام سجاد از شبلى پرسيد: «آيا اشراف بر آب زمزم پيدا كردى و مقدارى از آب زمزم نوشيدى؟ در هنگام اشراف و نوشيدن و هنگامى كه بالاى آن چاه آمدى به اين قصد بودى كه خدايا هر چه طاعت تو است پذيرفتم و هر چه معصيت است ترك كردم؟
شبلى جواب داد: نه.
حضرت فرمود: پس تو اشراف پيدا نكردهاى.
زائر بيت اللَّه كه به اسرار حجّ آگاه است وقتى آب زمزم را بر سر و سينه يا در كام خود مىريزد، درك مىكند كه «خدايا! من جام طاعت نوشيدم و جام معصيت را ترك كردم.»
صفا را صفا گفتهاند براى اين كه از وصف انبيا، بخصوص آدم- عليهالسلام- بهرهاى بُرد. در قرآن هم فرموده است:
«انّ اللَّه اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين» (1)97 آنان مصطفاى پروردگارند و چون وجود مبارك آدم روى كوه صفا، برابر بيت ايستاد، از مصطفى بودن آدم، اين كوه صفا شد. و اگر كسى از اين كوه صفا بگيرد مصطفاى خداى متعال است. آرى خداوند گروهى را برمىگزيند؛ «انَّ اللَّه يصطفي من الملائكة رُسُلًا ومن الناس ان اللَّه سميع بصير.» (2)98
حوّا- عليها سلام- كه مرأه بود، در كوه مروه قرار گرفت، از اين رو آن را «مروه» خواندهاند.
امام سجاد- عليهالسلام- خطاب به شبلى فرمود: آيا بين صفا و مروه سعى كردى؟
شبلى عرض كرد: آرى.
فرمود: هنگام سعى بين صفا و مروه، فلان معنا را درك كردى؟
عرض كرد: نه.
فرمود: پس تو سعى بين صفا و مروه انجام ندادهاى.
اسرار فراوانى در صفا و مروه وجود دارد و در قرآن كريم هم سعى بين صفا و مروه و خود صفا و مروه، جزء شعائر الهى بشمار آمده است؛ «انّ الصفا و المروة من شعائر اللَّه، فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يطوّف بهما ومن تطوّع خيراً فان اللَّه شاكر عليم» (1)99 از صفا و مروه به نوبه خود، به عنوان طواف تعبير شده و از شعائر الهى بشمار آمده است.
به فرموده حضرت، معناى سعى اين است كه انسان از معصيت به اطاعت فرار مىكند و فرار الى اللَّه در سعى بين صفا و مروه بطور بارز ظهور مىكند. هروله و دويدن بين صفا و مروه، از گناه به سوى اطاعت و از غير به حق دويدن است.
بعد فرمود: آيا مىدانى معناى تردّد بين دو كوه صفا و مروه چيست؟
يعنى خدايا! من بين خوف و رجا به سر مىبرم، نه خوف محض دارم و نه رجاء محض. نه آنچنان است كه فقط بترسم و هيچ اميد نداشته باشم و نه آنچنان است كه همه اميد باشد و هيچ ترس نباشد. اين تردّد بين صفا و مروه همان تردد بين خوف و رجاء است. مؤمن و مسلمان تا زنده است بين خوف و رجاء بسر مىبرد؛ خوف دارد از كارهاى خود و اميد دارد به لطف حقّ.
1) - بقره: 158
خداوند متعال در قرآن كريم آنجا كه مردان الهى را- كه عالم با عمل هستند- مىستايد، مىفرمايد:
«أمّن هو قانت آناء الليل ساجداً و قائماً يحذر الآخرة و يرجوا رحمة ربه، قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» (1)100
مردان الهى كه علمهاى آموزنده دارند، از پايان كار خود هراسانند وبه لطف حق اميدوار. از خدا نمىترسند چون خداوند متعال جمال محض است و جمال محض و ارحم الراحمين صِرف، ترسى ندارد. بلكه آنان از پايان كان خود مىترسند. خداوند متعال محبوب است نه مهروب.
مؤمن هميشه بين خوف و رجاء زندگى مىكند و تا زنده است، در اواسط عمر مىكوشد كه خوفش مقدارى بيشتر باشد و در اواخر عمر سعيش بر اين است كه اميدش بيش از رجاء باشد.
در هر صورت، همواره بين خوف و رجاء بسر مىبرد و اين سرّ در سعى بين صفا و مروه جلوهگر است.
آن گاه كه روى به جانب صفا دارد سعى مىكند خود را تصفيه نمايد و وقتى به سوى مروه مىرود، سعى مىكند مروّت و مردانگى به دست آورد؛ چرا كه مروه يادآور مروّت و مردانگى است و صفا يادآور تصفيه و تهذيب روح، آرى، هر يك از اينها سرّى دارد.
گر چه در اصلِ اين تردّد، هاجر- عليهاالسلام- براى به دست آوردن آب، چند بار از كوه صفا به مروه و از مروه به صفا آمد و سخن از هل من
1) - زمر: 9
انيس و هل من مونس (1)101 داشت تا آبى براى نوزادش فراهم كند و آن آهِ مادرانهاش، آنچنان اثر گذاشت كه طبق دعاى خليل حق، از زير پاى اسماعيل چشمه زمزم جوشيد و هنوز با گذشت چند هزار سال مىجوشد و ليكن سرّ اين كار آن است كه انسان به صفا برسد و به مروّت و مردانگى بار يابد. انسان جوانمرد، ديگر دست به سوى كار ذليلانه دراز نمىكند همچنان كه حسين بن على- عليهالسلام- فرمود: لا واللَّه لا اعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا أفرّ منهم فرار العبيد. (2)102
فرمود: نه پاى فرار و گريز دارم، نه دستى كه دست تسليم و ذلت باشد بلكه من هستم و مردانگى و ميدان مبارزه و شهامت و شجاعت. اين درس را هم، سرّ حج به انسان مىآموزد؛ چرا كه در هر قدمى از حج، سرّى است.
امام سجاد- عليهالسلام- در اين حديث، اسرارِ اعمال مختلف حج را به شبلى آموختهاند؛ از جمله اسرار، اسرار عرفه است. به طور معمول شخص حجگزار در روز ترويه (روز هشتم ذيحجّه) احرام مىبندد كه شب نهم را در سرزمين عرفات بماند تا آن وقوف لازم را كه روز نهم مىباشد، درك كند. روز نهم را، از زوال خورشيد (ظهر)، بايد در سرزمين عرفات بماند و در شب دهم از عرفات به مشعر كوچ نموده و در آنجا بيتوته كند و روز دهم بعد از طلوع آفتاب، از مشعر به طرف منا حركت
و كوچ كند. آنگاه كه وارد سرزمين منا شد، قربانى، حلق و رمى جمرات مىكند. سرّ حج در اين نيست كه انسان، اعمال ظاهرى را- چه واجب و چه مستحب- انجام دهد.
اميرالمؤمنين- سلام اللَّه عليه- فرمودند: مىدانيد وقتى زائر و انسان حجگزار احرام بست، چرا بايد به عرفات رود و بعد بيايد كعبه را طواف كند؟ براى آن كه عرفات خارج از مرز حرم است و اگر كسى ميهمان خدا است، ابتدا بايد به بيرون دروازه رود و آنقدر دعا و ناله كند تا لايق ورود به حرم شود بعد در عرفات، هم شب و هم روز، بخصوص روز عرفه، دعاى مخصوصى است. و دعا جزء فضائل برجسته و وظائف مهمّ روز عرفه در سرزمين عرفات است؛ چرا كه اگر كسى روز نهم ذيحجّه در عرفات نباشد نيز از فضائل برجسته آن روز، خواندن دعاى عرفه سالار شهيدان حسين ابن على- عليهماالسلام- مىباشد. (1)103 زائر ابتدا بايد در خارج از محدوده حرم، آنقدر دعا كند و خود را تزكيه و تطهير نمايد تا لايق ورود به مرز حرم شود؛ از اين جهت گفتهاند كه قبل از طواف، بايد به بيرون دروازه؛ يعنى عرفات رود؛ مثل اين كه اگر ميهمانى بخواهد بر بزرگى وارد شود، اول بايد در قسمت ورودى درب؛ اجازه ورود بگيرد آنگاه به محضر وارد شود. حاجيان در روز نهم، به سرزمين عرفات مىروند، در آنجا تضرّع مىكنند، دعا مىخوانند و اجازه ورود به حرم را از خدا مسألت مىكنند آن گاه كه لياقت يافتند، وارد محدوده حرم مىشوند.
1) - كافى، ج 4، ص 224؛ وسائل الشيعه، طبع جديد، ج 11، ص 225؛ شعب الايمان، ج 3، ص 468
عرفات پنج سرّ دارد كه در حديث شبلى آمده است:
1- وقوف در عرفات به اين معنا است كه انسان به معارف الهى واقف، عارف و آگاه شود. بداند كه خداوند به همه نيازهاى او واقف است و براى رفع همه نيازمنديهاى او توانا است. خود را به خدا بسپارد و احساس كند كه بنده او و محتاج به او است تا تنها او را اطاعت كند. اگر بندهاى مطيع و پيرو خدا شد، از همه چيز و همه كس بىنياز است؛ چرا كه سرمايه وسيله هر بىنيازى است (و طاعتهُ غِنًى.) (1)104 پس كسى كه در عرفات ايستاده، بايد از معرفت طرفى ببندد.
2- بايد عارف بشود كه ذات اقدس الهى به صحيفه قلب او و به درون او و رمز و راز او آگاه است، زائر بايد در سرزمين عرفات آيه شريفه: (2)105
«وان تجهر بالقول فانّه يعلم السرّ و أخفى» (3)106 را درك كند.
خداوند متعال مىفرمايد: پروردگار شما، از هر كارى كه انجام مىدهيد، از هر چرخى كه مىزنيد و از هر سرّى كه در درون خود داريد، آگاه و مستحضر است. حرف آشكار و راز نهانى شما را مىداند و آنچه را كه پوشيده است و حتّى احياناً براى خود شما روشن نيست و بطور ناخودآگاه در زوايا و شيار مغز و قلب و روح شما عبور مىكند مىداند.
خلاصه آن كه انسان بايد عارف شود كه خداوند متعال بر صحيفه قلب او احاطه كامل دارد. اگر آدمى بداند كه قلب او در محضر و در مشهد حق است، همانطورى كه گناه با زبان، دست و پا مرتكب نمىشود، گناه
خيالى و فكرى هم نخواهد داشت و آرزوهاى باطل به خود راه نخواهد داد. همانگونه كه حرف باطل بر لب ندارد و به كسى بد نمىگويد، بدىِ كسى را در دل نيز نمىطلبد. و بالاخره همانگونه كه بدن خود را تطهير مىكند، قلبش را نيز از خاطرات آلوده پاك مىسازد.
3- شايسته است كسى كه در سرزمين عرفات بسر مىبرد، از جبل الرّحمه بالا رفته و دعاى خاص آن را بخواند. سالار شهيدان حسين بن على- عليهماالسلام- در قسمت چپ آن كوه رو به كعبه ايستاد و آن دعاى معروف را خواند. راز و سرّ بالا رفتن از جبل الرّحمه، اين است كه بداند خداوند متعال بر هر زن و مرد مؤمن رؤوف و رحيم است. ولىّ هر مرد و زن مسلمان است. گر چه ولايت خداوند متعال تكوينى است و او ولىّ كلّ است؛ «هنا لك الولاية للَّهالحق» (1)107 و اگر چه رحمت خداوند متعال فراگير است؛ «رحمتى وسعت كلّ شىء»، امّا آن، ولايت و رحمت عامّ است و در كنار اين ولايت و رحمت عامه، رحمت خاصّ و ويژه نيز دارد كه براى همه نيست؛ «رحمتى وسعت كلّ شىء، فسأكتبها للّذين يتّقون» (2)108 در بخش اول آيه مشخص فرمود كه رحمتش فراگير است؛ (رحمتى وسعت كلّ شىء) و در بخش دوّم بيان كه رحمتش به سود متّقين است (فَسَأكتبها لِلذينَ يَتَّقوُن) فرمود: بر خود لازم كردهام كه رحمت خاص را شامل متّقين سازم؛ چرا كه «كتَبَ ربّكم على نفسه الرحمة» (3)109؛ خداوند متعال رحمت را بر خود لازم كرده است. از مجموع دو آيه، استفاده مىشود كه خداوند متعال
بر خود لازم كرده است رحمت خاص را به پرهيزكاران دهد.
بالاى جبل الرحمه رفتن آدمى را به اين سرّ و راز و رمز، آشنا و عارف مىكند (1)
رسول خدا بر تخته سنگى از اين كوه ايستاده و خطبه معروف عرفات را خواندند. در اين كوه قبّهاى بنام قبه حضرت آدم قرار دارد كه نماز گزاردن در آنجا مكروه است و حسين بن على- ع- در دامنه اين كوه دعاى عاليه مضامين روز عرفه را با چشمى اشكبار خواندند. (فاكهى، اخبار مكه).
110 كه خداوند متعال رحمت و ولايت خاصّى دارد بر مرد و زن با ايمان و مسلمان. طبيعى است كه وقتى به اين سرّ مزيّن شد، نسبت به زن و مرد مؤمن رحمت خاص دارد و به آنان ولايت مخصوص پيدا مىكند و در رفتار، گفتار و نوشتار خود، اين سرّ را پياده مىكند.4- در سرزمين عرفات، منطقهاى است بنام «نَمِره» كه با علامتهايى مشخص شده است. به فرموده امام سجّاد- عليهالسلام- وقتى به اين منطقه از عرفات رسيديد، راز و رمزش اين است كه بگوييد:
«خدايا! به چيزى (2)111 امر نمىكنم مگر آن كه قبلًا خودم به آن عمل كنم و مؤتمر باشم و از چيزى نهى نمىكنم مگر آن كه قبلًا خودم از آن منزجر باشم».
هر انسان مسلمانى وظيفه دارد امر به معروف و نهى از منكر كند.
امر به معروف و نهى از منكر، يك حكم فقهى دارد و يك سرّ. حكم فقهى آن، اين است كه عالم به حكم شرعى، اگر ديد كسى از روى علم
و آگاهى و از روى قصد و عمد حكمى را رعايت نمىكند، بايد او را راهنمايى كند.
بديهى است امر به معروف و نهى از منكر غير از تعليم، موعظه و ارشاد است. (1)
امر و نهى مىگويند گناه انجام نشود اما در موعظه اهتمام بر اين است كه انجام دهنده گناه و تارك فريضه هدايت شود.
بنابراين امر به معروف و نهى از منكر متوجه «قبح فعلى» است و ارشاد و موعظه متوجه «قبح فاعلى» است.
112 امر به معروف و نهى از منكر جنبه ولايت و امريّت دارد، گر چه ممكن است در بعضى از موارد، مصداق تعليم، ارشاد و يا موعظه قرار گيرد و ليكن حقيقت امر به معروف و نهى از منكر از عناوين ياد شده جدا است.در امر به معروف و نهى از منكر لازم نيست خود انسان درون پاك داشته باشد و يا متّصف به عدالت گردد. عدالت شرط امر به معروف و نهى از منكر نيست بلكه علم، آگاهى و احتمال تأثير، از شرايط آن مىباشد. اما با اين همه، در سرزمين عرفات راز و رمز امر به معروف ونهى از منكر، به عدالت برمىگردد؛ يعنى انسانى كه آمر است بايد قبلًا مؤتمِر باشد. انسانى كه ناهى و زاجر است قبلًا بايد منتهى و منزجر باشد و بگويد: خدايا! آنچنان توفيقى بر من عنايت كن كه هر چه را به ديگران، به عنوان «امر به معروف» امر مىكنم، ابتدا خود بدان عمل كرده باشم و از
1) - فرق بين «امر به معروف و نهى از منكر» و «موعظه و ارشاد» آن است كه حوزه مأموريت امر به معروف و نهى از منكر «عمل» است و حوزه مأموريت موعظه و ارشاد «انجام دهنده عمل».
آنچه ديگران را نهى مىكنم قبلًا خود از آن منزجر شده باشم.
آرى در اسرار حجّ، عدالت شرط امر به معروف و نهى از منكر، شمرده شده است.
5- منطقه وسيعى است در عرفات كه با علامتهاى خاصّى به عنوان «نَمِرات» مشخص شده است. حضرت سجّاد فرمود: روز نهم كه وارد سرزمين عرفات شدى و به اين منطقه وسيع رسيدى، سرّش آن است كه آگاه باشى اين سرزمين، سرزمينِ شهادت، معرفت و عرفان است ومىداند كه چه كسانى بر روى آن گام مىنهند و با چه انگيزهاى آمدهاند و با چه انگيزهاى برمىگردند! گذشته از آن كه خدا و فرشتگان هم شاهدند.
خداوند- تعالى- اين منطقه و اين سرزمين را شاهد اعمال شما قرار داد؛ بطورى كه خوب مىداند شما چه مىكنيد. زمينهايى كه زير پاى زائران بيت خداوندى است، كاملًا مشخص است كه زائر، حاجى و معتمر به چه نيّت آمده و با چه نيّت باز مىگردد.
ابوبصير نابينا مىگويد: سالى در مكّه مشرف بودم كه امام محمد باقر- عليهالسلام- نيز همان سال مشرف بودند. از نشانهها و علامتهايى كه از راه حواسّ ديگر- غير از باصره- احساس مىكردم، فهميدم زائران زيادند.
با تعجّب گفتم: «ما أكثر الحجيج و أعظم الضجيج!»؛ (1)113 «امسال چقدر زائران زيادند و چه نالهها دارند!» در سرزمين عرفات همه مشغول دعايند، در
1) - بحار، ج 7، ص 179 و ج 99، ص 258؛ صهباى صفا، آيةاللَّه جوادى آملى، ص 105
اطراف كعبه همه مشغول طواف و نماز و ...
امام باقر- عليه السلام- به ابو بصير فرمود: چنين نيست. ابو بصير! جلوبيا. ابو بصير به امام- ع- نزديكتر شد. امام- عليه السلام- دست مبارك خود را به چشم ابوبصير گذاردند وى ناگهان صحراى وسيعى را ديد كه بسيارى از موجودات آن صحرا حيوان بودند. آن گاه حضرت فرمودند:
«ما أقل الحجيج و اكثر الضجيج!» ابو بصير! حاجيان كم هستند و ناله وفرياد و سر و صدا زياد.
مسأله حركت جوهرى در موجودات و مسأله جسمانيةالحدوث و روحانيةالبقاء بودن (1)114 نفس، كه دو مسأله فلسفى است، در باب اخلاق تحوّلات بسيارى به همراه دارد. اين دو مطلب بسيارى از مسائل اخلاقى را دگرگون مىكند.
صورت واقعى حجّ، سيرت واقعى و حقيقت زائر را مىسازد.
حقيقت هر كسى را عقايد و اخلاق و اعمال و نيّات او مىسازد.
حجّ انسانساز است و اگر كسى حاجى راستين و واقعى نبود انسان نيست. ساير دستورات دين؛ مانند نماز و روزه نيز، همانند حج انسانسازند و اگر كسى به حقيقت نماز و به سرّ روزه راه نيابد از انسانيت سهمى ندارد. صورتش صورت انسان و سيرتش سيرت حيوان است؛ على- عليهالسلام- فرمود: «فالصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان.» (2)115
قلب يعنى حقيقت آدمى و آن لطيفه الهى است. (3)116 و روح روح حيوانى
است در بدن انسان، قيافه قيافه آدم است ليكن حقيقت، حقيقت حيوان.
آنچه كه حقيقت انسان را تأمين مىكند؛ يا به صورت انسانيت و يا به صورت حيوانيت، همان عقايد، اخلاق و اعمال است.
آرى حجّ سرّى دارد كه سريره انسان با آن هماهنگ است و به وسيله آن ساخته مىشود. از اين روست كه امام باقر- عليهالسلام- به ابوبصير نشان دادند كه بسيارى از مردم حاضر در حج، حيوانند. البتّه شيعيان بايد خوشحال و مسرور باشند كه به بركت ولايت، از اين شرّ و خطر مصون مىباشند. امام باقر- عليهالسلام- آنگاه دست مبارك خود را به چشم ابوبصير كشيد و او به حالت اوّل برگشت و افرادى را كه در عرفات بودند بصورت انسان ديد.
سپس خطاب به ابوبصير فرمود: ابوبصير! اگر اين كار را كه نسبت به تو كردم با ديگران كنم و ديگران هم اسرار مردم را بفهمند و ببينند كه در صحنه عرفات چه خبر است، ممكن است ظرفيت نداشته باشند و درباره ما غلوّ كنند. در حالى كه ما بندگان خداييم و از عبادت و بندگى او استكبار نداريم. ما در پيشگاه حق تعالى منقاد، مسلم، مسلمان و مطيع هستيم و در اين امر هيچگاه خسته نمىشويم.
امام باقر- عليهالسلام- همان وصفى را در مورد ائمه بيان كرد كه خداوند براى فرشتگان و مقربان و انسانهاى الهى بيان فرموده است.
سديرصيرفى گويد: من درسرزمين عرفات، در محضرامام صادق- ع- بودم، ديدم جمعيت زيادى مشغول انجام وظيفه و دعا هستند، به قلبم خطور كرد كه آيا اينها به جهنّم مىروند؟ چون كسى كه معتقد به ولايت
على و اولادش- عليهمالسلام- نباشد و كسى كه دستور روشن پيامبر اكرم را از روى علم و عمد زير پا بگذارد، حقيقت او حقيقت انسان نيست.
امام صادق- ع- فرمود: سدير! تأمل و دقت كن. با تصرفى كه آن حضرت در بينش و ديد من كرد، باطن بسيارى از افراد را ديدم كه بصورت انسان نبودند. (1)117 پس حجّ سرّى دارد كه حقيقت و سريرت انسان را مىسازد. اگر كسى با واقعيّت حجّ همراه باشد، انسانى راستين است و اگر براى سياحت و تجارت حجّ كرد و از ولايت سهمى نداشت و به عترت طاهره ايمان نياورد و ... از سرّ حجّ محروم است.
(2)118 زُهرى گويد: در سرزمين عرفات جمعيّت بسيارى حضور داشتند كه امام سجّاد- ع- فرمودند: (3)119 چقدر جمعيّت آمده است! عرض كردم چهارصد الى پانصد هزار مىشود. اين رقم براى قرن اوّل هجرى جمعيت كمى نيست! حضرت فرمودند: گر چه مسأله كمّيت براى شما مطرح است و ليكن اگر روح قضيه را بشكافى؛ «ما أقلّ الحجيج و أكثر الضجيج»؛
1) - بحار، ج 99، ص 258
2) - ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج 4، ص 177.گر چه سند بعضى از روايات مانند اين حديث مورد تأمل است و خيلى متقن و صحيح نيست، ليكن از جمع اين روايات مطلب قابل اعتمادى بدست مىآيد. و از سويى متن اين احاديث با ديگر معارف اسلامى هماهنگ است و از جمع آنها مىشود اطمينان پيدا كرد كه از خاندان وحى صادر شده است.
3) - تفسير امام حسن عسكرى- عليهالسلام- ص 177، ذيل آيه 200- 198؛ و اثبات الهداة، ج 5، ص 39
«حاجيان كمند و سر و صدا و ناله زياد است.» آنگاه فرمود: مىتوانى نگاهى به سرزمين عرفات كنى، نگاه كرد و با تصرف ولايتى امام سجاد چند حالت به زهرى دست داد: افراد را در شكلهاى گوناگون ديد؛ عدّهاى را به صورت ميمون، گروهى را به صورت خوك و جمعى را به شكل گرگ و مانند آن ديد. از اين سخن برمىآيد كه واقعيت و حقيقت حاجى را همان حجّ تأمين مىكند و حجّ واقعى حجّى است كه با ولايت همراه باشد.
در همين روايت آمده است: كسانى كه قرآن را گرفتند و عترت را رها كردند، از حقيقت حج بهرهاى ندارد.
آنچه از سخنان امام سجّاد برمىآيد اين است كه: حضرت اين مطلب را به زهرى فهماندند كه، گرچه جمعيت حاضر در عرفات در حدود چهارصد يا پانصد هزار نفر است، ليكن حقيقت افراد را باطن آنها مىسازد، نه ظاهرشان. ممكن است افراد در سرشمارى و آمار ظاهرى به حساب بيايند و لكن در سرشمارى كه مربوط به اسرار حجّ است، اينها انسان نيستند. و اين بحث گرچه در باب حجّ مطرح است ليكن به سرّ ولايت برمىگردد، نه سرّ حج، مگر آن كه بگوييم از آن جهت كه ولايت بر اعمال و عبادات سايهافكن است. حقيقت ولايت به عنوان سرّ اعمال و عبادات ظهور مىكند. آنها ممكن است براى خدا و با مال حلال به مكّه روند. مناسك حجّ و زيارت را هم بحسب ظاهر طبق دستور
فقهىشان انجام دهند، امّا وقتى فقه و احكامشان را از امام باقر و امام صادق- عليهماالسلام- نمىگيرند و به رهبرى عترت طاهر ايمان ندارند و به ولايت تكوينى و تشريعى آنها معتقد نيستند، باطنشان انكار ولايت است و به صورت حيوانيت ظهور مىكند، در نتيجه حجّ و زيارت و صوم و صلوة آنها عبادت مقبول نخواهد بود. اين صحنه گرچه در عرفات اتفاق افتاده است ليكن ممكن است مشابه اين در صفوف طولانى نمازهاى جماعت هم اتفاق بيفتد. در صفوف طولانى نمازهاى جماعت كه رقم آنها به چهارصد يا پانصد هزار مىرسد نيز نمازگزار واقعى كم باشد. بنابر اين ولايت نقش كليدى دارد و در روايات آمده است كه: والى دليل و راهنماى خطوط كلّى دين است. اگر دين مبنا و پايههاى اوّليهاى دارد و به نام نماز، روزه، زكات، حجّ و مانند آن، والى دليل و راهنما بر آنها است. مُجرِى، مفسّر، مبيّن و حافظ حدود احكام دين است. متخلّفان را مجازات و امتثال كنندگان را تشويق و تأييد مىكند و حدود الهى را حفظ مىنمايد.
همانگونه كه امير مؤمنان على- عليهالسلام- در وصيتنامهاش فرمود:
«اقيموا هذين العمودين و اوتدوا هذين المصباحين.»
مراد از دو عمود و دو مصباح، (1)120 قرآن و عترت است كه وصيّت فرمود: كه اين دو مشعل فروزان؛ قرآن و عترت (ولايت) را همچنان افروخته و روشن نگاه داريد كه كار و امور شما به دست اينها انجام گيرد كه اينان رهبران الهى هستند. اگر كسى حقيقت ولايت را عمداً رها كند گرچه به نماز، روزه، زكات و حجّ عمل نمايد، چون فاقد آن سرّ است،
1) - نهج البلاغه، خطبه 149 و نامه 23
قهراً انسانيت را هم از دست داده است؛ زيرا سرّ عبادات است كه تربيت كننده و انسانساز است و اگر كسى به سرّ عبادت نرسد انسان نيست.
تا اينجا آنچه از بيانات و كلمات امام سجّاد، امام باقر و امام صادق- عليهمالسلام- روشن شد، اين است كه دستورات دين، ظاهرى دارد و باطنى. باطن آنها با جان انسانها كار دارد و ديگران كه مسأله اخلاق را در حدّ ملكات فاضله يا رذيله تبيين مىكردند، مسأله تجسّم و تجسّد انسان به صور ملكات نفسانى را نمىتوانستند تبيين كنند، گرچه تعبّداً مىپذيرفتند و نقل هم مىكردند كه برخى بصورت حيوان محشور مىشوند ولى راه علمى براى اثبات آن نداشتند. امّا بر اساس دو مبناى حكمت متعاليه: 1- جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن نفس 2- حركت جوهرى، به خوبى مىتوان براى اين روايات، ديدگاه علمى درست كرد و آنها را از راه علمى فهميد كه چگونه يك شخص به صورت انسان حركت مىكند امّا در واقع حيوان است. در عين حال كه انسان بوده حيوان شده است، نه اين كه حيوانى بشود در عرض انسان نظير حيوانات ديگر، بلكه ميمونى است انساننما، خوكى است انساننما و گرگى است انساننما و ... و اينجا خُلق و خوى اوّليه انسان هست كه به صورت حيوانيت اجرا مىشود.
مطلب ديگر آن كه: در جريان حجّ، خداوند متعال فرمود: «فيه آياتٌ بيناتٌ ...» (1)121 گرچه در بسيارى از موارد سخن از آيه و علامت است، ليكن در مورد حج فرمود: «آيات بيّنات» آيات و نشانههاى فراوانى در حجّ
1) - آل عمران: 97
هست. آيات و نشانههاى تكوينى و خصوصيتهاى آسمانى و زمينى و اقليمى و جوّى و ... كه براى همه است اما يك سلسله دستوراتى به عنوان مناسك حجّ هست كه عدّهاى از راه دور و نزديك در آنجا سر مىسايند. در خود حجّ آيات الهى است، كعبه جزء آيات الهى است، حجرالأسود و مقام ابراهيم و زمزم جزء آيات الهى است. اين كه سرزمين غير ذىزرع بجايى برسد كه دلهاى عدّهاى مشتاقانه علاقهمند به آنجا باشد و به كعبه و حرم خدا، كه ابراهيم- عليهالسلام- درخواست نمود؛ «فاجعل أفئدةً من النّاس تهوى اليهم» (1)122، عشق بورزد، جزء آيات الهى است. و اين آيات را كسانى مىفهمند و مىبينند كه براى انجام وظيفه و تكليف به حجّ رفته باشند نه براى تجارت و سياحت كه اينگونه انسانهايى كه با اين انگيزهها به حجّ مىروند نمىتوانند سرّ حجّ و آياتى را كه در حج هست آنگونه كه بايد درك كنند.
خداوند متعال دستور داده است كه در پايان نهم ذيحجّه شما هم مانند ديگران از سرزمين عرفات به طرف مشعر الحرام حركت كنيد؛ (ثمّ أفيضوا من حيث أفاضَ الناس). (2)123
مشعر الحرام جزء محدوده حرم و اوّلين درب ورودى آن است. اگر كسى روز نهم را با معرفت آشنا شد، لايق آن است كه از درب ورودى
وارد شود، و در راهرو و دالان ورودى حرم نيز شبى را بيتوته كند.
سنگريزهها را براى رمى جمرات جمعآورى نمايد تا در روز دهم، شيطان را رمى كند.
امام سجاد- عليهالسلام- به شبلى فرمود: معناى وقوف و بيتوته كردن در مشعر الحرام، آن است كه قلب خود را با شعار تقوا آگاه نمايى و تقوا را شعار دل خود قرار دهى تا قلبت با تقوا شناخته شود كه شعار هر قومى معرّفِ آن قوم است.
گرچه مسأله تقوا در همه مناسك و مراسم حج مطرح است، امّا ظهور و بروز آن، شب دهم، در سرزمين مشعر الحرام است؛ آنجا وقوف كرده، با جمع كردن سنگريزهها نيرو مىگيرد و خود را مسلّح مىكند تا با شيطان به نبرد برخاسته و با هر عصيانى بستيزد و در پيشگاه هر طاعتى سر بسايَد.
آنگاه كه وقوف و بيتوته زائر در مشعر الحرام تمام مىشود، بين الطلوعين را در مرز مزدلفه مىماند و بعد از طلوع آفتاب به سمت مِنا حركت مىكند و دستور اين است كه هنگام حركت متمايل به سمت چپ و راست نباشد و فاصله مشعر و منا را در محدوده خاص طى كند و سرّش آن است كه اى حاجى در جاده و صراط مستقيم حركت كن، نه متمايل به شرق باش و نه به غرب؛ چون: «اليمين و الشمال مضلّة و الطريق الوسطى هى الجادة» (1)124 چپ و راست انحراف است و راه وسط، همانا صراط مستقيم
1) - نهج البلاغه، خطبه 16
است. آرى همه اينها، مقدّمه و نقشه تزكيه است.
وقتى شخص راه را طى كرد، وارد سرزمين منا مىشود اينجاست كه به مُنيه و آرزوى خود راه يافته است.
امام سجاد به شبلى فرمود: آيا زمانى كه به منا رسيدى، به امنيّهها، تمنّيات و آرزوهاى خود نائل آمدى و حاجاتت برآورده شد؟ اگر اين چنين نبود، پس به سرّ حج آگاه نبودهاى و بايد دوباره حج بگزارى.
زائر بيت اللَّه وقتى حركت نمود و مواقف را طى كرد و به سرزمين منا رسيد، بايد احساس كند كه به آرزوهاى خود رسيده است. آن هم آرزويى كه همواره با او خواهد ماند.
مىدانيم كه انسان آرزومند است چيزى را فراهم كند كه در همه حال و در همه جا با او باشد، نه آن كه او را مىگذارد و مىرود و براى او وبال است. مشكل بشر در تهيّه اموال دنيا، اين است كه براى خود، بلا تهيه مىكند. كسى كه به فكر جمع مال است، در اصل اشتباه مىكند و براى خود عذاب تهيه مىكند؛ زيرا كه:
«ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد أفان متّ فهم الخالدون كلّ نفسٍ ذائقة الموت.» (1)125
«انّك ميّت و انهم ميّتون.» (2)126
به فرموده قرآن كريم، مرگ يقينى است و انسان سرانجام روزى
مىميرد، بديهى است كه در آن حال نه مال را با خود مىبرد و نه علاقه به مال را، از همين لحظه است كه عذاب آغاز مىشود؛ زيرا به مال علاقه دارد و علاقه به مال او را رها نمىكند اما او مال را رها مىكند. وقتى علاقه باشد و مورد علاقه نباشد، عذاب شروع مىشود. پس چه خوب است كه انسان در توليد زياد تلاش و كوشش كند امّا در مصرف قانع باشد. مشكل ديگران را براى رضاى خدا حلّ كردن، انسان را متمكّن و سرمايهدار مىكند؛ چرا كه سرمايهاش را پيش از خود فرستاده است و با مرگ به حضور سرمايه مىرود. چنين كسى تنپرور، تنبل و كم كار نيست. پر توليد است و كم مصرف. انباردار نسل بعد از خود نيست چون مىداند كه بعد از مرگ، رابطه پدرى و فرزندى قطع مىشود. لذّت را ديگران مىبرند و او در عذاب و رنج مىسوزد. البته حفظ و تأمين معاش فرزندان جزء دستورات است اما انسان بايد قسمت مهمّ تلاش را براى آينده خود كند و فرزندانش را هم صالح بپروراند.
امام سجّاد- سلام اللَّه عليه- فرمود: اى شبلى، سرّ مكّه رفتن آن است كه انسان وقتى به سرزمين منا پا گذاشت، بفهمد كه به آرزوهاى خود رسيده است.
سرّ اين كه گروهى علاقهمندند زودتر بميرند و عدّهاى حتّى در دوران پيرى و فرسودگى، سعى مىكنند بمانند اين است: آنها كه به دوران سالمندى رسيدهاند و چيزى براى ذخيره آخرت ندارند، مىبينند كه دستشان خالى و رويشان سياه است و سفر هم سخت. و آنها كه عاقلانه زندگى كردهاند، مىبينند كه دستشان پر و رويشان سفيد است. بنابر اين احساس سبكى مىكنند و علاقهمندند به رفتن؛ زيرا مىفهمند كه به
مقصود رسيدهاند.
آرى منا سرزمين تمنّيات و رسيدن به آرزوها است نه آرزو كردنها.
زائرى كه به سرزمين منا وارد مىشود، بايد در مرحلهاى بسر برد كه: «آمن الناس بلسانه و قلبه و يده.» باشد.
حضرت به شبلى فرمود: آيا آرزوهاى ديگران را هم برآوردى؟ آيا به حدّى رسيدهاى كه مردم از زبان، دل و دست تو آسيب نبينند؟ سرّ مكّه رفتن زائر بيت اللَّه اين است كه مردم از زبان، دست و دل او آسوده باشند.
حاجى نه با جدّ و نه با شوخى، نبايد آبروى كسى را ببرد.
انسان- ولو با طنز و شوخى- نبايد كسى را خَجِل كند. گر چه شوخى كرده ولى آبروى مؤمنى را برده است و اين كار زشتى است. و حتّى طنز نويس ادبى، در صورتى خوب است كه به حيثيّت كسى لطمه وارد نكند.
طنزى كه با حيثيّت افراد سر و كار دارد و آبروى اشخاص را مىبرد روا نيست و با سرّ زيارت خانه خدا همآهنگ نمىباشد.
حاجى بايد كينه كسى را به دل نگيرد، نسبت به كسى حسد نورزد، و بدخواه نباشد و قلباً كسى را تحقير نكند چون اينها همه ستم قلبى است و سرّ زيارت خانه خدا و ورود به سرزمين منا آن است كه مردم از دست، زبان و دل حاجيان و معتمِران در امان باشند.
معناى سنگ زدن به جمره آن است كه من هر شيطان و شيطنتى را
رمى كردم. پس اگر انسانى خود جزء شياطين انسى باشد، هرگز قدرت و لياقت رمى ندارد.
وقتى شيطان قرين كسى باشد، او نمىتواند قرين خود را رمى كند؛ «ومن يعشُ عن ذكر الرحمن نقيّض له شيطاناً فهو له قرين» (1)127، «ومن يكن الشيطان له قريناً فساء قريناً.» (2)128
كسى كه از ياد حق غافل است و نام حق و ياد حق را نمىشنود و نمىبيند، كيفرى را كه خداوند متعال به او مىدهد، آن است كه شيطان را قرين و مقارن او مىسازد و كسى كه شيطان قرين او باشد، به همسفر بدى مبتلا است و از آنجا كه شيطان قرينش مىباشد، ديگر او را رمى نمىكند و چنين كسى در حقيقت اعمال منا را انجام نداده، به سرّ رمى جمرات نرسيده و حجّ او ناتمام است.
گوسفندى را سر بريدن، لاشهاش را به كنارى انداختن و بىمصرف گذاشتن مهم نيست. حاجى كه گوسفندى يا گاوى را سر مىبرد و يا شترى را نحر مىكند، با اين عمل مىخواهد از باب تنزّل معقول به محسوس اين معنا را برساند كه:
حنجره ديو طمع را بريدم و خفهاش كردم. پس قربانى كردن؛ يعنى آز و طمع را سر بريدن.
موى سر، به حسب ظاهر، جمال و زيبايى انسان است. اگر كسى موى سر شخصى را به اجبار بتراشد، زيبايىاش را از او گرفته است و بايد ديه بپردازد.
ابن ابىالعوجاء در مناظرهاى كه با امام صادق- عليهالسلام- داشت، (1)129 و شكست خورده بازگشت، از او پرسيدند: جعفر بن محمد- عليهما السلام- را در اين مناظره عملى چگونه يافتى؟
گفت: او درياى علم است! سپس ادامه داد: «كَيفَ وَ هُو ابنُ مَن حَلَقَ رؤوسَ هؤلاء» (2)130؛ «او (جعفر بن محمد) فرزند كسى است كه پدرش سرِ همه اين مردم را تراشيد!»
هيچكس حاضر نيست موى سر خود را با تيغ بزند، بخصوص جوانان، امّا وقتى وارد سرزمين منا مىشود، اين جمال را هم، كه برايش ارزش بسيار قائل است، در پاى فرمان آن جميل محض، نثار مىكند.
در ميان عرب، بسيار دشوار بوده است كه موهاى سر خود را تيغ بزنند امّا از آن هنگام كه فرمان وحى را توسط پيامبر- ص- شنيدند براى رضاى خدا از اين جمال ظاهرى و صورى هم دل بريدند.
راز سر تراشيدن، اين است كه انسان هر گونه غرور و كبر و نخوت و منيّت را از سرش به دَر كند، و خود را از هر معصيتى تطهير و تنظيف نمايد.
امام سجاد- عليهالسلام- به شبلى فرمود: آيا هنگام تراشيدن سر و رمى جمرات و قربانى كردن اين اسرار را در نظر داشتى يا نه؟
عرض كرد: نه.
فرمود: گويا به منا نرفتهاى و احكام آن را انجام ندادهاى.
اين گوياهايى را كه امام سجّاد فرمودند؛ گويا طواف نكردى، گويا در مقام ابراهيم نماز نخواندى، گويا آب زمزم را ننوشيدى و اشراف نكردى، گويا سعى بين صفا و مروه نكردى، گويا در عرفات نايستادى، گويا به مشعر نرفتى و ... شبلى را به شدّت متأثّر كرد به طورى كه سال بعد موفّق شد حجّى را با دستورات امام سجّاد- سلام اللَّه عليه- انجام دهد.
امام سجاد- ع- فرمود: افرادى كه در باطن و ظاهر دين را با همه شؤون و ابعاد پذيرفتهاند، نورانيند، منتهى براى ايمان درجاتى هست؛ «لهم درجات.» (1)131 و بديهى است مؤمنان نيز داراى درجاتى خواهند بود. ايمان سازنده حقيقت انسان است.
مؤمنان به سه گروه تقسيم مىشوند:
1- گروهى ايمان ضعيف دارند.
2- دستهاى داراى ايمان قوى و محكماند.
3- گروه آخر متوسّط مىباشند.
1) - انفال: 4
آنان كه ايمان ضعيف دارند نور باطنشان راه هزار ساله را روشن مىكند. معلوم نيست هزار سال به حساب دنيا يا هزار سال به حساب آخرت.
آنان كه در كمال و مرتبه بالاى ايمانند، نورشان مسير صدهزار سال را نور مىدهد. كه اين كلّ محدوده مسافت آن صحنه است، البته ظاهرش سالهاى دنيايى نيست.
گروه سوّم كه ايمان متوسط دارند، داراى ايمان با درجاتِ گوناگون هستند، درجاتشان بين هزار سال و صد هزار سال است و قلمرو نور آنها مختلف است. تا هر جا كه شعاع نور آنها تابيد و افرادى را ديدند، ذات اقدس اله به اينها اجازه شفاعت مىدهد و اين درباره كسانى است كه حجّ راستين انجام مىدهند و بين قرآن و عترت، جدايى قائل نيستند. آنها كه به اسرار ولايت و اسرار حجّ آشنايند و حجّ راستين انجام داده و انجام مىدهند، آنها نورانىاند و حقّ شفاعت دارند.
منتهى آخرين حدّ شفاعت آنها، به اندازه قلمرو نورشان مىباشد. تا هر اندازه كه ديدند، قدرت شفاعت دارند.
ذات اقدس اله مىفرمايد: كسانى كه در دنيا نسبت به شما مؤمنان احسان كردند و كار خوبى براى شما انجام دادند يا مشكلى از مشكلاتتان را حلّ كردند يا دشمنى قصد تهاجم داشت و آنها دشمن را از شما دفع كردند يا در معامله و رفتار عدل و انصاف را رعايت كردند و ... امروز اگر مشكلى دارند شما مجاز هستيد درباره آنها شفاعت كنيد و شفاعت شما مقبول است.
حاجى راستين كسى است كه مىتواند در قيامت صحنه وسيعى را روشن كند و شفاعت نمايد.
و دستافتادههاى صحنه قيامت را بگيرد و به بالين آنها بشتابد و آنها را درمان كند و بالأخره مشكلشان را در صحنه قيامت حل كند.
در آن روز كسانى كه حقّ شفاعت ندارند، عاجزند. در آن روز رابطه حكومت نمىكند. آن روز روزى است كه برادر از برادر فاصله مىگيرد و پدر از فرزند فرار مىكند؛ «يوم يفرّ المرءُ من أخيه و أمه و أبيه و صاحبته و بنيه.» (1)132 مانند جايى كه آتشسوزى شده يا سيل و طوفانى آمده باشد كه در چنين صحنهاى هيچ كس به فكر ديگرى نيست و هر كس به فكر نجات خويش است.
در آن روز تنها كسانى به فكر ديگران هستند كه به سرّ ولايت و حج آشنا باشند. مؤمن راستين و حاجى واقعى باشند. اينان مىتوانند مشكل ديگران را حلّ كنند و اهل جذب هستند نه اهل طرد و دفع، اينها از كسى فرار نمىكنند بلكه مىكوشند افتادهها را دريابند.
مردى به امام سجاد- ع- عرض كرد: وقتى كه ما اعمال عرفات و مشعر و منا را انجام داده، فراغتى پيدا مىكنيم، در سرزمين منا به جاى
1) - عبس: 34
بيتوته، هم به ياد خدا و پيامبر هستيم و هم به ياد پدران، اجداد و نياكان خود مىافتيم و خوبىها و فضائل آنها را ياد مىآوريم و غرضى به عنوان فخرفروشى يا چيز ديگر نداريم بلكه مىخواهيم حقوق آنها را ادا كنيم. آيا اين روا است يا روا نيست؟
امام سجّاد- ع- در جواب فرمود: شما مىتوانيد راه بهترى را طى كنيد كه هم ثواب بيشترى ببريد و هم حقوق گذشتگانتان را بهتر ادا كنيد.
قبل از تبيين جواب امام سجّاد- عليهالسلام- تشريح يك نكته تاريخى و تفسيرى سودمند است و آن نكته تاريخى، اين است كه حجّ در دوران جاهليت و بتپرستى هم بود كه گروهى در ايام منا مفاخر نياكان خود را به عنوان فخرفروشى ذكر مىكردند. همانطورى كه در بازار عكاظ از زيادى ثروت و زيادى قبيله يا قدرت غارتگرى بستگانشان سخن مىگفتند و آن را مايه فخر مىشمردند و مىگفتند: قبيله ما بقدرى قوى بود كه فلان گروه و قافله را غارت كرد يا در فلان غارتگرى برنده شد يا در فلان جنگ زد و خورد به نفع قبيله ما بود و ... و خلاصه به غارتگرى، تجاوز و تهاجم تباران خود فخر مىكردند.
قرآن كريم اين نكته تاريخى را گوشزد مىكند و خط بطلان بر آن مىكشد و راه صحيح ارائه مىدهد فرمود:
«وقتى برنامه عرفات را انجام داديد و به پايان رسانديد و به طرف مشعر حركت مىكنيد، به ياد خدا باشيد.»
و همچنين وقتى مشعر تمام شد و به منا مىرويد، آنگاه كه خواستيد مناسك منا را انجام دهيد، همانطورى كه قبلًا در دوران جاهليّت به ياد
پدرانتان بوديد، الآن بياد خدا باشيد، بلكه بهتر و بيشتر، و ياد گذشتگان خود را در سايه ياد حق زنده نگاه داريد و گرنه بازگو كردن آثار تبار كمكم زمينه تفاخر را فراهم مىكند؛ «فاذا قضيتم مناسككم فاذكروا اللَّه كذكركم آباءكم أو أشدّ ذكراً» زائران در منا فراغتى دارند و روزها كه اعمالشان را انجام مىدهند شبها فقط بايد بيتوته كنند. قرآن كريم به آنان دستور مىدهد:
شبها را كه در منا بيتوته مىكنيد، به ياد خدا باشيد و اوقات خود را به تحصيل علوم و معارف و مناجات و زمزمه بگذرانيد. آن سرزمين سرزمين وصول به تمنّيات الهى است. قرآن فرموده است: كسانى كه در آن سرزمين مىرفتند دو گروه بودند:
1- «فمن الناس من يقول ربناآتِنا فىالدنيا وما له فى الآخرة من خلاق» (1)133
بعضى از مردم هستند كه فقط تغيير نام مىخواهند و براى سياحت، تجارت، شهرت و مانند آن به حج مىروند و اعمال انجام مىدهند! منطق اينها دنيا است نمىگويند «ربنا آتنا فى الدنيا حسنة». آنها حسنات دنيا را نمىخواهند، بلكه خود دنيا را مىخواهند، لذا براى آنها حلال و حرام مطرح نيست در نظر آنان مجلس انس با مجلس تعليم و تربيت و تزكيه تفاوتى ندارد و مجلس بزم را بر مجلس تهذيب ترجيح مىدهند. اينها سهمى در آخرت ندارند.
2- «و منهم من يقول ربّنا آتنا فى الدنيا حسنةً و فى الآخرة حسنةً و قنا عذاب النار» (2)134
اينان افراد عاقلى هستند كه سخنانشان در سرزمين منا، شبهايى كه بيتوته مىكنند اين است و در موارد ديگر هم اين است كه: «خدايا! ما در دنيا هرچه را كه دنيايى است، نمىخواهيم، بلكه حسنات دنيا را مىخواهيم.»
مالِ حلال از حسنات دنياست. همسر، فرزند، پدر، برادر و خواهر، دوست، فاميل، قبيله و نژاد با فضيلت و با ايمان همگى جزء حسنات دنيا هستند. شركت در مجالس درس و بحث جزء حسنات دنيا است شركت در مؤسسات سودمند جزء حسنات دنيا است. كارهاى توليدى و رفع تورّم از حسنات دنيا است. خدمات اجتماعى كه عادلانه باشد جزء حسنات دنيا است. مجلس انس الهى، تعليم كتاب و حكمت، تزكيه، ديدار عاقلانه، صله رحم و ... جزء حسنات دنيا است. و دنيا منهاى اين امور و مانند آن حسنهاى ندارد كه كسى از خدا حسنات دنيا طلب كند. اگر كسى توفيقى داشت و عضو انجمن قاريان قرآن بود، عضو انجمن مفسّران، عضو انجمن معلّمان، عضو انجمن نيكوكاران و خيرخواهان و امدادگران و انجمنهاى علمى و خدماتى و توليدى و صنعتى بود، از حسنات دنيا برخوردار است.
كسى كه تلاشى مىكند بارى را از دوش جامعه بردارد فعل حسنهاى انجام داده است. مردان عاقل، كه خداوند متعال در قرآن كريم منطق آنها را با عظمت ياد مىكند، كسانى هستند كه مىگويند: «خدايا! حسنات دنيا را به ما عنايت فرما.»
آخرت هم حسنات و سيّئاتى دارد و آنها گذشته از آن كه در دنيا
حسنات طلب مىكنند، حسنات آخرت را هم مىطلبند و از خداوند مىخواهند كه آنها را از عذاب آخرت حفظ فرمايد؛ «ربّنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار.» زائران خانه خدا بايد مواظب باشند تا جزء گروه دوّم محسوب شوند؛ يعنى در سرزمين عرفات و منا جز حسنات دنيا و آخرت چيزى را از خداوند متعال نخواهند. چيزى بخواهند كه با آنها بماند چيزى نخواهند كه آنها را تنها بگذارد.
انسان بايد چيزى را طلب كند كه به همراه خود ببرد، چيزى را كه مىگذارد و مىرود جز افسوس براى او چيز ديگرى ندارد؛ زيرا آنچه را كه فراهم كرده است به او علاقهمند است و وقتى رخت برمىبندد مورد علاقه را ترك مىكند ولى اصل علاقه مىماند، از اين رو عذاب شروع مىشود. و فشار قبر و عذاب برزخ براى عدّهاى از همين جا ظهور مىكند.
مرگ آسان نيست و مرگ عبارت از آن نيست كه بگويند طبيب اجازه دفن او را داد و قلب و نبض از كار افتاد و ... مرگ انتقال از دنيا به برزخ است.
يك مرگ طبّى داريم و يك مرگ قرآنى. (1)135 مرگ طبّى در انسان، مثل حيوانات است كه قلب از كار و نبض و خون از جريان مىافتد.
مرگ از نظر قرآن، انتقال از دنيا به برزخ است؛ «ومن ورائهم برزخ الى يوم يبعثون» (2)136 كسى كه مىخواهد اين مسافت را طى كند، بايد با بار سنگين، پياده و با پاى برهنه باشد و تمام تعلّقات را ترك كند. چون وقتى به چيز موقّتى علاقهمند شد، آن چيز را از او مىگيرند و به هنگام مردن و رفتن
چيزى به همراه خود نمىبرد و ليكن آن علاقه قلبى با او هست. چون علاقه قلبى هست و مورد علاقه را به او نمىدهند، مىسوزد تا كمكم اين تعلقات را با سوخت و سوز از او بگيرند. اگر كسى تعلّقاتش را كم نكرد كم مىكنند. امّا با سوخت و سوز و اين دشوار و تحمّلناپذير است. لذا ذات اقدس اله به زائران بيت خود دستور داده است كه بگوييد: «ربّنا آتنا فى الدنيا حسنةً و فى الآخرة حسنةً و قنا عذاب النار.»
حال بعد از روشن شدن اين نكته تاريخى و تفسيرى كه دانستنش لازم بود سخن امام سجاد- ع- را پى مىگيريم:
امام سجاد- ع- فرمود: اگر خواستيد خير و نيكىهاى گذشتگانتان را بعد از انجام حج ذكر كنيد و اين را به عنوان «اداى حقوق تبار و نياكان» خود بدانيد، راههاى بهتر هم وجود دارد و آن مسأله شهادت به وحدانيت حقّ و رسالت رسول خدا و ولايت و خلافت و امامت امامان معصوم- عليهمالسلام- است شما مىتوانيد در منا پيرامون اين اصول و معارف بحث كنيد.
هر انسان موحّدى مىداند كه خداوند همواره با او است و از هر كس به او نزديكتر است و هر كارى را مىتواند انجام دهد. قدرت و آگاهى او از همه بيشتر است مىتواند با او خلوت و راز و نياز كند. آهسته با او حرف بزند مشكلش را در ميان بگذارد. انسان موحِّد هرگز در هيچ كارى نمىماند، چون كسى كه تمام كليدها بدست او است، با او است.
خواستههاى خود را تعديل مىكند. هر چيزى را نمىخواهد. كمّيت را تنظيم مىكند و فقط مورد نيازش را مىطلبد، آنهم از كسى كه هميشه و در همه جا با او است.
لذا فرمود اگر شما درباره توحيد و رسالت و ولايت و اين گونه مسائل سخن بگوييد، گذشته از آن كه به يك فضيلت عالى بار يافتهايد، حق نياكانتان را نيز بهتر ادا كردهايد. در اين صورت اگر نياكانتان سر از خاك بردارند به شما خواهند گفت: فضيلت ما را ذكر نكنيد و ما هر كارى خيرى را هم انجام دادهايم به توفيق الهى بوده است او خير حامد است و خير محمود. حمد او را كنيد. او كه به ما توفيق داد به ما مال و قدرت و آگاهى داد. به كسانى ثنا بگوييد كه واسط بين ما و او بودند و اين حرفها را به ما رساندند و ...
در روايت آمده است كه: عصر روز عرفات و ظهر روز دهم كه زائران بيت اللَّه الحرام در منا جمع هستند، ذات اقدس اله به ملائكه افتخار مىكند و مىفرمايد: بندگانم را ببينيد آنها كه از راههاى دور و نزديك با مشكلات بسيار، همه با يك لباس و شبيه به هم آمدهاند. بسيارى از لذّتها را برخود تحريم كردهاند و خاك و غبار آلودهاند (1)137 و بر شنهاى سرزمين مشعرالحرام خوابيدهاند. اينها با چهرههاى غبارآلود در پيشگاه
1) - نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه قاصعه 192؛ مستدرك، ج 1، ص 465؛ محجة البضياء فيضكاشانى ج 2 ص 194. و حديث بحسب ظاهر از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- است.
من اظهار عجز و ذلّت مىكنند ... فرشتگان من! به شما اجازه دادم كه اسرار آنان را ببينيد. آنگاه ملائكه حق به اذن خداوند متعال بر اسرار آنها آگاه مىشوند و دلهايشان را مىبينند. گرچه ملائكه الهى از علوم غيب باخبرند و فرشتگان غيب نسبت به بسيارى از مسائل ماوراى طبيعت مستحضرند، امّا ذات اقدس اله آنقدر مهربان و رؤوف است كه بسيارى از اسرار ما را اجازه نمىدهد حتى ملائكه هم بفهمند با اين كه آنها مأمور نوشتن خاطرات ما هستند، ولى خيلى از كارهاى ما را ذات اقدس اله اجازه نمىدهد كه ملائكه بفهمند تا مبادا ما خجالت بكشيم و نزد آنها شرمنده شويم. بين ما و پروردگار راه مستقيمى است كه فقط او مىداند ما چه كرديم و بس.
گوشهاى از اين اسرار در دعاى كميل هست كه على- ع- عرض مىكند: خدايا! بعضى از چيزهايى را كه تو شاهد بودى و اجازه ندادى فرشتگان بفهمند آنها را تنها تو مىدانى؛ «والشّاهد لما خفى عنهم و برحمتك سترته.» با آن كه ملائكه مأمورند اعمال ما را بنويسند اما خداوند متعال پردهاى رقيق قرار داده تا آنها همه چيز را نفهمند. پروردگار ما اين همه مهربان است. امّا در روز عرفه و عيد قربان در سرزمين منا، به ملائكه اجازه مىدهد كه دلهاى زائران را ببينند و آنها با چشم ملكوتى نظر مىكنند و مىبينند كه قلب عدهاى بسيار سياه است و دودهاى سياه از آنها برمىخيزد كه از «نار اللَّه الموقدة التى تطّلع على الافئدة» (1)138 است.
خداوند براى ملائكه تشريح مىكند و مىفرمايد: اينها كسانى هستند كه
1) - هُمزه: 6
پيامبر را راستگو نمىدانند (معاذ اللَّه) و در بعضى از امور مىگويند: او از نزد خود اين كار را كرده است! آنها كسانى هستند كه بين قرآن و عترت جدايى انداخته و بعضى از امور را نمىپذيرند. از طرفى ملائكه گروهى را مىبينند كه دلهايشان بسيار نورانى و سفيد و روشن است. مىفرمايد:
اينها مطيع خداوند متعال و پيامبر اكرم هستند و مؤمن مىباشند. سخن وحى را مىپذيرند. به جدايى قرآن و عترت معتقد نيستند و وجود پيامبر را امين وحى مىدانند و معتقدند كه او از نزد خود هيچ حرفى ندارد و در مسأله خلافت، امامت و رهبرى و احكام الهى و مانند آن، هر كارى را كه كرده، برابر وحى خداوند متعال بوده است. اينها معتقد و مؤمناند و با جان و دل مىپذيرند، با لب اقرار دارند و با اعضا و جوارح عمل مىكنند.
ذات اقدس اله به انسانهايى كه زائران راستين خانه او هستند مباهات مىكند.
و در قرآن كريم آمده است: «لا يسئمون» (1)139 آنها خسته نمىشوند، چون اصولًا كارى نيست كه با فرشتگى منافات داشته باشد و خستگى ايجاد كند. اين انسان است كه مىتواند خسته شود و مىتواند در سايه تهذيبِ روح، بدون خستگى، اعمال دينى را انجام دهد و خستگى بدن را با لذّت روح ترميم كند. پروردگار متعال به چنين انسانهايى فخر مىكند، با اين كه فخر بنده به خداوند است؛ همانگونه كه در سخنان على بن ابيطالب- ع- آمده است:
«الهي كَفى بي عِزّاً أن أكُونَ لك عَبداً وكَفى بي فَخْراً أن تكونَ لي رَبّاً
1) - فصّلت: 38
أنْتَ كما أُحِبُّ، فاجعلْني كما تُحبُّ.» (1)140
«خدايا! عزّت من در اين است كه بنده تو هستم. فخر من در اين است كه تو مولاى منى. خدايا! من آنچه را كه بخواهم، تو هستى و ليكن تو آنچه را كه مىخواهى مرا آنگونه قرار ده. اگر من بخواهم تو عالم، قدير قاضى حوائج، مبدّل سيّئات به حسنات، غافر خطيئات، و رازق باشى، همه اين كمالات را دارى. اينك تو بخواه كه من عبد مؤمن، خالص، خاضع، سالك، مخلص و مُفلح باشم و خلاصه هرگونه كه خود مىپسندى مرا همانگونه قرار ده.
از مجموع سخنان امام سجاد- عليهالسلام- به دست مىآيد كه ولايت و حجّ هر كدام سرّى دارند؛ اگر كسى از مؤمنان راستين باشد هم به سرّ ولايت مىرسد و هم به اسرار حج و به صورت يك انسان واقعى در سرزمين عرفات و منا ظهور مىكند كه ذات مقدّس پروردگار در مقام فعل بر ملائكه، به او فخر مىكند. چنين انسانهايى كه مَلَكگونه و فرشتهمَنِش هستند و يا احياناً برخى از آنها از فرشتگان بالاترند. اين «قضيةٌ فى واقعه» نيست و مسألهاى نيست كه تاريخى باشد كه در يك وقتى خداوند متعال به فرشتگان بفرمايد: «من فخر مىكنم» و پرده از چهره قلب فرشتگان بردارد تا زائران را در سرزمين عرفات و منا ببينند، بلكه هر سال چنين است. آنهم نه سالى يكبار، بلكه آنها كه به عمره مفرده موفّق مىشوند نيز اين چنيناند. اين معنا هميشه وجود دارد، نه در حج فقط كه در غير حج هم هست، نهايت اين كه در مسأله حج ظهور كرده است.
1) - مفاتيح الجنان، مناجات على- عليه السلام.
قرآن كريم گوشهاى از اسرار را در جريان قربانى بيان كرده است و درباره ساير مناسك حج هم مىتوان مشابه آن را استنباط كرد. در جريان قربانى فرمود: كارى را كه در جاهليت انجام مىدادند، روا نيست و شما هم كه قربانى مىكنيد بدانيد كه گوشت و خون قربانى به خدا نمىرسد به اين خونها و اين گوشتها تبرك نجوييد؛ «لن ينالَ اللَّه لحومُها ولا دماءُها ولكن يناله التقوى منكم.» (1)141 يعنى اين عمل ظاهرى دارد و باطنى. ظاهرش آن است كه كسى گوسفندى را ذبح مىكند و آن گوشتى دارد و خونى.
قداست از آنِ تقوا است نه گوشت و خون. آنچه به خدا مىرسد گوشت و خون نيست كه شما گوشت اين قربانى را به ديوارِ كعبه آويزان كنيد يا خون اين قربانى را به ديوار كعبه بماليد. آنچه كه از اين عمل به خدا مىرسد، باطن و روح اين عمل است (يناله التّقوى منكم) قربانى حقيقتى دارد بنام تقوا كه اين به خدا مىرسد.
مسأله رمى جمرات نيز چنين است. سنگها و رمىها، هيچكدام به خدا نمىرسد. در اينجا آنچه به خدا مىرسد تبرّى از عدوّ الهى و دشمن خدا است.
طواف اطراف كعبه و نماز پشت مقام، سعى بين صفا و مروه و شُرب آب زمزم و دهها عمل واجب و مستحب كه در مسأله حج و عمره مطرح است، هيچكدام از اينها به خدا نمىرسند، مگر روح آنها و روح آنها همان سرّ حج است. منتهى سرّ، گاهى در عالم برزخ ظهور مىكند و گاهى بالاتر از برزخ. گاهى كم ظهور مىكند و گاهى زياد. و خودِ حاجى واقعى
1) - حج: 37
در قيامت به صورت سرّ ظهور مىكند، چه اين كه در دنيا با چشم ملكوتى به صورت انسان واقعى جلوهگر مىشود.
امامان- عليهمالسلام- از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نقل كردهاند كه فرمود: اگر كسى به زيارت خانه خدا و حجّ موفق شد و بازگشت و انسان صالحى شد و دست و پاى او به سوى گناه نرفت، اين نشانه قبولى حج او است. و اما اگر بعد از زيارت خانه خدا، باز تن به تباهى و گناه داد، نشانه آن است كه حجّ او مردود است. اين نكته مىتواند به نوبه خود بيانگر سرّ حجّ باشد؛ زيرا اسرار عبادتهاى ما در قيامت ظهور مىكند كه روز ظهور باطن است و در آن روز هر انسانى مىفهمد كه عمل او مقبول است يا مردود. نه تنها نتيجه را، كه دليل و سرّ ردّ يا قبول را هم مشاهده مىكند. در قيامت هم قبول و هم نكول مشهود است. همچنين سرّ قبول و نكول نيز معلوم مىشود چون قيامت روز ظهور حق و فاش گرديدن اسرار است؛ «يوم تُبلى السّرائر» (1)142 اگر كسى در دنيا توانست به مرحلهاى برسد كه نظير قيامت بفهمد حجّش مورد قبول واقع شده يا نكول، او به گوشهاى از اسرار حجّ رسيده است. و قهراً سبب قبول يا ردّ را هم بررسى مىكند.
رسول خدا- ص- فرمود: اگر كسى خواست بداند حجّ او قبول شده يا نه، ببيند بعد از بازگشت از بيت اللَّه، دست به گناه دراز مىكند يا نه، اگر
1) - طارق: 6
گناه نكرد، بداند كه حجّش مورد پذيرش خداوند است و اگر باز گناه انجام مىدهد، نشانه آن است كه حج او مردود است. (1)143 اين معنا در ساير عبادتها نيز هست؛ مثلًا قرآن كريم درباره نماز فرموده است: «انّ الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر»؛ (2)144 نماز يك حقيقتى دارد كه جلو ارادههاى زشت را مىگيرد، گر چه خودِ نماز يك امر اعتبارى است. ليكن حقيقت آن يك امر تكوينى است. اگر كسى بخواهد كارى را انجام دهد، مبادى نفسانى دارد، تصور و تصديق و شوق و عزم و اراده و مانند آن پيدا مىشود، همه اينها جزء امور تكوينى هستند.
نماز براى نمازگزار يك نقش تكوينى دارد. انگيزهها، ارادهها، شوقها، تصميمها و عزمهاى او را تعديل مىكند كه نسبت به خير مصمّم باشد و نسبت به شرّ تصميم نگيرد. چيزى كه در محور تصميمگيرى انسان سهم تكوينى دارد، حقيقت نماز است. آنچه كه در انسان شوق به شرف و شرع و فضيلت ايجاد مىكند، حقيقت نماز است. همين معنا در حج نيز هست. اين روح حجّ است كه امر تكوينى است و جلوى تصميمها و ارادههاى زشت را مىگيرد.
بايد بگوييم كه كعبه و حرمتش، زمزم و شرافتش، صفا و مروه و صفايش، قربانگاه و تقواى قربانىاش، رمى جمرات و طرد شيطانش،
عرفات و نيايش خالصانهاش، و سرزمين حرم با تمام بركاتش، در پرتو ولايت و امامتِ رسول خدا و اهل بيت است. اگر كعبه به همه اين شرافتها مزيّن است، روح عمل و مناسكش ولايت و امامت و شناخت امام و خضوع در برابر امام است.
خداوند متعال به مكّهاى سوگند ياد مىكند كه پيغمبر در آن باشد.
مكّهاى كه پيامبر در آن نباشد، جز سنگ و گِل نيست؛ «لا اقسم بهذا البلد وأنت حِلٌّ بهذا البلد» (1)145
آرى اگر خداوند به مكه سوگند ياد مىكند، به پاس احترام معصوم است. اگر كعبه و مسجدالحرام را به عظمت ستود و فرمود:
«ومن يُرد فِيه بإلحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقهُ مِن عذاب أليم» (2)146
«هر كس نسبت به كعبه و حرم اراده و قصد سوء و الحاد كند ما او را به عذاب دردناك گرفتار مىكنيم»
و اگر مىفرمايد: «ألم تَرَ كيفَ فعلَ ربّك بأصحاب الفيل ألَم يَجْعل كيْدَهم في تضليل فأرسل عَلَيهم طيراً أبابيل تَرميهم بحجارةٍ من سجّيل فجعلهم كعصفٍ مأكول» (3)147
اگر ابرهه با همه فيلهايش، به وسيله طير ابابيل ذليل مىشود و فرار مىكند، اين همان خشم خدا است كه: «ومن يرد فيه بالحادٍ بظلمٍ نذقه من عذاب أليم.»
افرادى چون ابن زبير كه حسين بن على و على بن الحسين- عليهماالسلام- را تنها گذاشت و به يارىشان نشتافت اگر به درون كعبه هم پناه ببرد، كعبه با همه قداستى كه دارد ديگر حرمِ امن خدا نيست و با منجنيق حَجّاج بن يوسف ويران مىشود.
خدايى كه روزى با طير ابابيل جلو ابرهه را گرفت، اين بار مهلت داد تا حَجّاج از بالاى كوه ابوقبيس، با نصب منجنيق و سنگهاى آن كوه، كعبه را ويران كند.
آرى، حرمتِ كعبه به احترام امامتِ امام است. جان كعبه ولايت است. روح كعبه امامت است. اگر كسى امام را نشناخت مصداق «من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتةً جاهلية» (1)148 خواهد بود و او اگر حتّى به درون كعبه پناه ببرد از امن اله برخوردار نيست. چرا كه:
«بُنى الاسلام على خمس؛ على الصلوة والزكوة والحج والصوم والولاية وما نودي بشيء بمثل ما نودي بالولاية» (2)149 به اميد آن كه حج با تمام ابعادش كه رسول خدا- ص- فرمود: «خذوا عنّى مناسككم» (3)150 و زيارت كعبه با شيوهاى كه ابراهيم- سلام اللَّه عليه- از خدا مسألت كرد كه: «وأرِنا مناسكنا و تُب علينا انّك أنت التوّاب الرّحيم» نصيب همه زائران بيتاللَّه الحرام بشود و طواف كنند و همانند فرشته از آن ديار بازگردند و حامل نور باشند.
غفر اللَّه لنا ولكم والسلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته
(4)151
1 ( 1)- بحار، ج 55، ص 39، طبع بيروت.
2 ( 2)- حج: 29
3 ( 1)- حج: 33
4 ( 2)- وسائل، ج 9، ص 347
5 ( 3)- غرر الحكم، حديث 6298
6 ( 1)- ديوان سنائى.
7 ( 2)- بحار، ج 99، ص 65
8 ( 3)- واقعه: 79
9 ( 1)- بقره: 222
10 ( 1)- آل عمران: 97
11 ( 2)- بقره: 127
12 ( 1)- بقره: 125
13 ( 2)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 124
14 ( 1)- بقره: 127
15 ( 1)- در اصول كافى و محاسن برقى حارثه بن مالك آمده است.
16 ( 2)- نهج الفصاحه، ص 635
17 ( 3)- حجرات: 13
18 ( 1)- حج: 25
19 ( 2)- حج: 27
20 ( 1)- بقره: 125
21 ( 1)- آل عمران: 164
22 ( 1)- آل عمران: 164
23 ( 2)- آل عمران: 97
24 ( 1)- بحارالانوار، ج 96، ص 34
25 ( 2)- دعاى ابوحمزه ثمالى؛ دعاى افتتاح.
26 ( 1)- دعاى افتتاح.
27 ( 2)- سجده: 16
28 ( 1)- دعاى ابوحمزه ثمالى.
29 ( 1)- ذاريات: 51
30 ( 2)- بقره: 115
31 ( 1)-« وَأَحاطتْ بِهِ خَطيئَتُهُ» بقره: 81
32 ( 2)- همزه: 6
33 ( 3)- كهف: 104
34 ( 4)- ابراهيم: 9
35 ( 1)- بقره: 19
36 ( 2)- زخرف: 84
37 ( 3)- عنكبوت: 69
38 ( 1)- ذاريات: 51
39 ( 2)- شاهرودى، آداب الحرمين، ص 161
40 ( 1)- سالكين در وصول به مقامات سبعه، مرتبه طبيعت و مقام صدر و قلب و روح و سرّ و خفىّ و اخفىچهار سفر دارند كه از آنها به اسفار اربعه تعبير مىشود:
الف: سير« من الخلق الى الحق» كه از اول مقام طبيعت و طبع شروع مىشود. تا پايان مقام صدر، او با تأمل و مشاهده و تفكر در آيات آفاقى و انفسى مىفهمد اينها خالقى دارند و به حق مىرسند.
ب: سير« من الحق الى الحق» كه از مقام قلب تا پايان مقام روح است. در اسماء و صفات عالى حق تعالى در وحدانيت و علم و قدرت حق بحث مىكند و سير دارد.
ج: سير« من الحق الى الخلق بالحق» كه از مقام سرّ الى ما شاء اللَّه است كه از ظهورات حق در خلق مشاهداتى دارد، از فيوضات حق تعالى در خلق شهود دارد و اين نبوّتى است در اصول و معارف دين نه اين كه نبوت تشريعى داشته باشد. اگر انباء و خبرى هست در معارف دين است نه در احكام دين و نبوت تشريعى.
د: سير« من الخلق الى الحق بالحق» و اين سفر از خواص انبياى مرسل است كه در بين مردم به حق سير مىكنند و مقام نبوت تشريعى است كه مردم را به احكام الهى آشنا مىسازد و انسان با وصول به اين مرحله و مقام، انسان كامل مىشود.( مقدمه اسفار اربعه، ج 1؛ مقدمه فصوص الحكم قيصرى، فصل 12)
41 ( 2)- حديد: 4
42 ( 3)- بحار، ج 96، ص 385
43 ( 4)- بقره: 128
44 ( 1)- مستدرك الوسائل، ج 10، ص 166، روايت شبلى.
در احياءالعلوم غزالى آمده است: كسى شبلى را به خواب ديد و از او پرسيد: پروردگار با تو چه كرد؟ شبلى پاسخ داد: آن سان مرا به حساب گرفت كه سخت نوميد شدم و آن هنگام مرا در بخشايش غرقه ساخت.
45 ( 1)- نساء: 150
46 ( 1)- ديوان الهى قمشهاى.
47 ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 135
48 ( 2)- فروع كافى، ج 4، ص 201
49 ( 1)- فروع كافى، ج 4، ص 253؛ ثواب الاعمال صدوق، ص 74
50 ( 2)- وافى، باب دخول الكعبه.
51 ( 1)- وسائل الشيعه، ج 13، ص 272
52 ( 2)- بقره: 115
53 ( 3)- بحار، ج 52، ص 151 و ص 152؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 307
54 ( 1)- مجمع الزوائد، ج 3، ص 223؛ و محجة البيضاى فيض كاشانى.
55 ( 1)- حج: 37
56 ( 1)- فاطر: 10
57 ( 2)- مائده: 27
58 ( 1)- توبه: 109
59 ( 2)- حج: 32
60 ( 1)- انفال: 35
61 ( 2)- الرحمن: 1- 2
62 ( 1)- حكما علم را به« حكمت عملى» و« حكمت نظرى» و عقل را به« عقل عملى» و« عقل نظرى» تقسيم كردهاند.
حكمت مربوط به علوم است و عقل مربوط به قواى نفسانى. عقل نظرى، حكمت نظرى و حكمت عملى را تأمين مىكند و مسائل علم اخلاق و فقه و مانند آن را به عهده دارد؛ زيرا انسان از آن بُعد كه مىفهمد اين مسائل را طرح مىكند. عقل عملى، نيروى اجرا كننده است. عقل نظرى از بالا مدد مىگيرد و عقل عملى بر طبيعت و بدن فرمانروايى دارد.
كمال عقل عملى در اين است كه تحت سلطه قرار نگيرد و كمال عقل عملى در اين است كه هميشه آنچه را كه مىداند در مادون اجرا كند تا به مراحل بالاتر برسد و اين همان است كه:« العقل ما عبد به الرحمان واكتسِبَ به الجنان» و هر جا عقل عملى نباشد سفاهت است.
و كمال عقل نظرى در اين است كه تحت سلطه باشد و هميشه كمال را از مبادى عاليه بپذيرد.
نفس دو جناح دارد و دو بال؛ جناح عقل نظرى و جناح عقل عملى.
الف- عقل نظرى؛ درك مىكند كه چه چيزى بد است و چه چيزى خوب. چه كارى بايد انجام بشود و چه كارى بايد انجام نيابد.
ب- عقل عملى؛ مىفهمد كه فلان كار خوب است بايد انجام شود و اين كه« خوب را بايد عمل كرد»، نفس با عقل عملى درك مىكند.
63 ( 1)- محاسن برقى، ح 432؛ بحار، ج 99، ص 20؛ بحار، ج 6، ص 236
64 ( 1)- حدود حرم:
حد حرم از جانب شمال مكه مسجد تنعيم است كه در راه مدينه قرار گرفته و 6148 متر تا مسجد الحرام فاصله دارد.
طرف جنوب، محلّ اضاءة لبن است كه در راه يمن قرار گرفته و فاصله آن تا مسجد الحرام 5/ 12009 متر است.
از جانب شرق؛ جعرانه است كه در مسير طائف قرار دارد و در فاصله 30 كيلومترى مكه است. از جانب غرب كه اندكى به جانب شمال است، قريه حديبيّه است كه در مسير راه جدّه در فاصله 48 كيلومترى واقع است.
نشانههايى در اين حدود نصب گرديده است كه حدّ حرم به وسيله آنها مشخص شده است. اين حدود را خداوند محل امن قرار داده و حتى از قطع درختان در اين محدوده نهى فرموده است. البته در مرات الحرمين، ج 1، ص 225؛ الاعلاق النفسيه، ص 57، معجم البلدان، حرف الف با ضاد.
نظريه دوّم درباره حدّ حرم:
از طرف شمال غربى، مسجد تنعيم و 6148 متر است. از طرف جنوب متمايل به شرق اضاءة لبن و 5/ 12009 متر است. جعرانه از طرف شرق متمايل به جنوب، عرفات و منا و مشعر است كه 18333 متر مىباشد. كه 9 مايل مىشود بعضى هم 12 مايل گفتهاند.
حديبيّه در طريق جدّه حدود 14 كيلومتر است.( 13353 متر). از اعلام حرم تا مسجد الحرام اين متراژ را دارند.
در برخى از اين حدود، نظرات ديگرى نيز هست.
65 ( 1)- حج: 27
66 ( 2)- آل عمران: 97
67 ( 1)- اعراف: 172
68 ( 1)- مستدرك، ج 9، حديث 10618 و 10603؛ فروع كافى؛ ج 4، ص 214
69 ( 1)- اصول كافى، كتاب فضل القرآن، ج 2، ص 602
70 ( 2)- توبه: 6
71 ( 3)- نحل: 44
72 ( 1)- احزاب: 43
73 ( 2)- صافات: 120
74 ( 3)- صافات: 79
75 ( 4)- صافات: 80
76 ( 5)- حشر: 23
77 ( 6)- يونس: 25
78 ( 1)- انعام: 54
79 ( 1)- قاضى سعيد قمى، اسرار عبادات، ص 234
80 ( 2)- نحل: 53
81 ( 1)- بحار، ج 96، ص 34
82 ( 2)- آداب الحرمين، ص 162
83 ( 3)- دعاى ابو حمزه ثمالى.
84 ( 1)- بقره: 40
85 ( 1)- حديد: 4
86 ( 2)- در روايات ما جهاد و حج عنوان شده است براى رهبانيت. محجه البيضاء، ج 2، ص 197. سفينةالبحار، ج 1، ص 540؛ نهايه ابن اثير، ج 2، ص 113
87 ( 1)- معروف بين فقها اين است كه محرمات احرام 24 عدد است
1- شكار صحرايى، 2- جماع كردن 3- عقد كردن زن، 4- استمنا، 5- استعمال مواد خوشبو و معطر، 6- پوشيدن لباس دوخته، 7- سرمه كشيدن، 8- نگاه كردن در آينه، 9- پوشانيدن تمام روى پا، 10- فسوق، 11- جدال 12- كشتن جانوران ساكن در بدن، 13- انگشتر به دست كردن براى زينت، 14- پوشيدن زيور براى زن، 15- روغن ماليدن به بدن، 16- ازاله مو از بدن خود يا ديگرى، 17- پوشاندن سر براى مردان، 18- پوشاندن زن روى خود را، 19- سايه قرار دادن مرد بالاى سر خود، 20- بيرون آوردن خون از بدن، 21- گرفتن ناخن، 22- كندن دندان، 23- كندن درخت يا گياهى كه در حرم روييده باشد، 24- سلاح در برداشتن.
88 ( 1)- صهباى صفا، آيةاللَّه جوادى آملى به ص 122 رجوع شود.
89 ( 2)- بحار الانوار، ج 99، ص 228؛ صحيح مسلم، اماره، 18
90 ( 1)- بقره: 125
91 ( 1)- انعام: 79
92 ( 2)- انفال: 35
93 ( 3)- حجر: 40
94 ( 1)- بحار الانوار، ج 12، ص 117- 79
95 ( 1)- شهيد اول، لمعه، كتاب الحج، القول فى السعى و التقصير.
96 ( 2)- وسائل الشيعه، ج 9، ص 512- 480؛ وافى، ج 12، ص 79
97 ( 1)- آل عمران: 23
98 ( 2)- حج: 75
99 ( 1)- بقره: 158
100 ( 1)- زمر: 9
101 ( 1)- علل الشرايع صدوق ص 432 و فروع كافى ج 4، ص 201
102 ( 2)- مقتل خوارزمى، ج 1، ص 253؛ تاريخ طبرى، ج 7، ص 328؛ و كامل ابن اثير، ج 3، ص 287
103 ( 1)- كافى، ج 4، ص 224؛ وسائل الشيعه، طبع جديد، ج 11، ص 225؛ شعب الايمان، ج 3، ص 468
104 ( 1)- دعاى كميل.
105 آيت الله جوادى آملى - حسين رضوانى، عرفان حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 12، 1383.
106 ( 2)- طه: 7
107 ( 1)- كهف: 44
108 ( 2)- اعراف: 156
109 ( 3)- انعام: 54
110 ( 1)- جبل الرّحمه، تقريباً در انتهاى عرفات قرار دارد به طول تقريبى 300 متر و مستقل و از كوههاىاطراف مىباشد. بر بالاى اين كوه نمازگاه ابراهيم- ع- و پيامبر- ص- بوده است.
رسول خدا بر تخته سنگى از اين كوه ايستاده و خطبه معروف عرفات را خواندند. در اين كوه قبّهاى بنام قبه حضرت آدم قرار دارد كه نماز گزاردن در آنجا مكروه است و حسين بن على- ع- در دامنه اين كوه دعاى عاليه مضامين روز عرفه را با چشمى اشكبار خواندند.( فاكهى، اخبار مكه).
111 ( 2)- كافى، ج 4، ص 245
112 ( 1)- فرق بين« امر به معروف و نهى از منكر» و« موعظه و ارشاد» آن است كه حوزه مأموريت امر به معروف و نهى از منكر« عمل» است و حوزه مأموريت موعظه و ارشاد« انجام دهنده عمل».
امر و نهى مىگويند گناه انجام نشود اما در موعظه اهتمام بر اين است كه انجام دهنده گناه و تارك فريضه هدايت شود.
بنابراين امر به معروف و نهى از منكر متوجه« قبح فعلى» است و ارشاد و موعظه متوجه« قبح فاعلى» است.
113 ( 1)- بحار، ج 7، ص 179 و ج 99، ص 258؛ صهباى صفا، آيةاللَّه جوادى آملى، ص 105
114 ( 1)- مبدأ و معاد، آيت اللَّه جوادى آملى، ص 193
115 ( 2)- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 87
116 ( 3)- به شرح توحيد صدوق قاضى سعيد قمى، ج 2، رجوع شود.
117 ( 1)- بحار، ج 99، ص 258
118 ( 2)- ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج 4، ص 177.
گر چه سند بعضى از روايات مانند اين حديث مورد تأمل است و خيلى متقن و صحيح نيست، ليكن از جمع اين روايات مطلب قابل اعتمادى بدست مىآيد. و از سويى متن اين احاديث با ديگر معارف اسلامى هماهنگ است و از جمع آنها مىشود اطمينان پيدا كرد كه از خاندان وحى صادر شده است.
119 ( 3)- تفسير امام حسن عسكرى- عليهالسلام- ص 177، ذيل آيه 200- 198؛ و اثبات الهداة، ج 5، ص 39
120 ( 1)- نهج البلاغه، خطبه 149 و نامه 23
121 ( 1)- آل عمران: 97
122 ( 1)- ابراهيم: 37
123 ( 2)- بقره: 199
124 ( 1)- نهج البلاغه، خطبه 16
125 ( 1)- زمر: 30
126 ( 2)- انبياء: 34
127 ( 1)- زخرف: 36
128 ( 2)- نساء: 38
129 ( 1)- وافى، كتابالحج، باب ابتلاء الخلق و اختبارهم بالكعبه، ج 2، ص 34؛ احتجاج طبرسى ج 2، ص 71
130 ( 2)- احتجاج طبرسى، ص 173
131 ( 1)- انفال: 4
132 ( 1)- عبس: 34
133 ( 1)- بقره: 200
134 ( 2)- بقره: 201
135 ( 1)- معانى الاخبار صدوق، باب معنى الموت، ص 288؛ الكافى، ج 3، ص 245 باب آخر فى ارواحالمؤمنين؛ فيض كاشانى، علم اليقين، ج 2، ص 832؛ اسفار صدر المتألهين، ج 9
136 ( 2)- مؤمنون: 100
137 ( 1)- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه قاصعه 192؛ مستدرك، ج 1، ص 465؛ محجة البضياء فيضكاشانى ج 2 ص 194. و حديث بحسب ظاهر از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- است.
138 ( 1)- هُمزه: 6
139 ( 1)- فصّلت: 38
140 ( 1)- مفاتيح الجنان، مناجات على- عليه السلام.
141 ( 1)- حج: 37
142 ( 1)- طارق: 6
143 ( 1)- بحار طبع قديم، كتاب الحج، ص 59
144 ( 2)- عنكبوت: 45
145 ( 1)- بلد: 1
146 ( 2)- حج: 25
147 ( 3)- فيل: 1
148 ( 1)- وسائل الشيعه، ج 16، ص 246
149 ( 2)- وسائل الشيعه، ج 1، ص 7
150 ( 3)- تيسير الوصول، ج 1، ص 312
151 آيت الله جوادى آملى - حسين رضوانى، عرفان حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 12، 1383.