ghaemiyeh.com
سرشناسه : فعالي، محمدتقي، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : درسنامه اسرار حج / محمدتقي فعالي.؛ [براي] حوزه نمايندگي وليفقيه در امور حج و زيارت، معاونت آموزش و پژوهش.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۲۲۸ ص.؛ ۱۴ × ۲۱ سم.
شابك : ۲۰۰۰۰ ريال : 978-964-540-238-7
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه: ص. [۲۲۱-۲۲۸]؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : حج
موضوع : حج -- فلسفه
موضوع : حج -- راهنماي آموزشي
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت. معاونت آموزش و پژوهش
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ف۶۶د۴ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۳۸۳۶۷
مراتب معنوي حج، كه سرمايه جاودانه است و انسان را به افق توحيد و تنزيه نزديك مينمايد، حاصل نخواهد شد مگر آنكه دستورات عبادي حج به طور صحيح و شايسته و مو به مو عمل شود.(1)حج نمايشي باشكوه از اوج رهايي انسان موحد از همه چيز جز او و عرصه پيكاري فرا راه توسن نفس و جلوه بيمانندي از عشق، ايثار، آگاهي و مسئوليت در گستره حيات فردي و اجتماعي است. پس حج تبلور تمام عيار حقايق و ارزشهاي مكتب اسلام است.
مؤمنان زنگار دل را با زمزم زلال توحيد ميزدايند و با حضرت دوست تجديد ميثاق ميكنند و گرچه ميراث ادب و فرهنگ ما، مشحون از آموزههاي حياتبخش حج است، اما هنوز ابعاد بيشماري از اين فريضه مهم، ناشناخته و مهجور مانده است.
پيروزي انقلاب اسلامي ايران، در پرتو انديشههاي تابناك امام خميني (قدس سره) حج را نيز همچون ديگر معارف و احكام اسلامي، در جايگاه واقعي خويش نشاند و سيماي راستين و محتواي غني آن را نماياند. اما
1) امام خميني، صحيفه نور، ج 19، ص 25.
هنوز راهي دراز در پيش است تا فلسفه، ابعاد، آثار و بركات آن شناخته و شناسانده شود.
در راستاي تحقق اين هدف بزرگ، با الهام از انديشههاي والا و ماندگار امام راحل احياگر حج ابراهيمي و با بهرهگيري از رهنمودهاي ارزشمند رهبر عزيز انقلاب اسلامي، حضرت آيت الله خامنهاي مدظله معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظم رهبري، تلاش ميكند با كاربردي كردن متون آموزشي، فصل جديدي فرا راه كارگزاران حج و زائران حرمين شريفين بگشايد.
از اين رو، پس از كارشناسيهاي متعدد و بهرهگيري از اساتيد و متخصصان فن، تلاش گرديده تا براي تهيه درسنامهها و محتواي مورد نياز در سفر حج و عمره، عناوين، موضوعات، سرفصلها و منابع هر درس را مشخص و جلسات آموزشي آنها زمانبندي گردد تا به نحو بهينه مورد استفاده قرار گيرد.
عناوين اين درسنامهها عبارتند از:
مناسك حج
آداب سفر حج
اسرار و معارف حج
آشنايي با تاريخ اسلام (1 و 2)
آشنايي با تاريخ و اماكن مقدس مكه و مدينه
اخلاق معاشرت
احكام مبتلابه حج
آشنايي با كشورهاي اسلامي
گزيده سيماي عقايد شيعه
شناخت عربستان
محاوره عربي
بيترديد آغاز هر كاري با كاستيها و نواقص احتمالي همراه است. لذا انتظار ميرود با بهرهگيري از نظرات خوانندگان ارجمند، نقاط قوت و ضعف اين مجموعه شناسايي و به تقويت داشتهها و زدودن كاستيهاي آن اقدام شود.
در پايان ضمن تشكر از همه كساني كه ما را در تهيه و تنظيم اين مجموعه ياري كردهاند، توفيق همگان را از خداوند منان خواهانيم.
معاونت آموزش و پژوهش بعثه
اداره كل آموزش
حج، بريدن از خلق و رويكردي به سوي حق است؛ سفر از خلق به حق و دور شدن از غير خدا، انسان با رفتن به حج مزهاي از ملكوت ميچشد. او ميهماني است كه به بارگاه نور، بهجت و سرور راه يافته است، حجگزار به سوي خدا فرار ميكند. سلوك حج منازل و مقاماتي دارد كه ديدار حق، اوج آن است؛ حج راه رستگاري و فوز عظيم است.
هر عبادتي مخصوص كاري است، اما حج تنها عبادتي است كه تمام عبادتها را در برميگيرد. در حج نماز، استغفار و زهد معنا ميشود. فلسفه اشك در حج نمودار ميگردد. راز و نياز با خدا، نجوا و همنشيني با او در كنار خانهاش به اوج ميرسد. زائر چون ستارهاي درخشان در آسمان تاريكيها ميدرخشد و نامش در دفتر خدا ثبت ميشود. انساني كه به حج ميرود، ميهمان خداست و خدا از او ميزباني ميكند. زيارت خانه خدا، جمع كردن سنگريزهها، رفتن به عرفات، ورود به صحراي مشعر، گام نهادن در سرزمين پررمز و راز منا و گردش به دور خانه يار، همه و همه غذاهايي است كه خداي سبحان
بر سر سفره خود نهاده است تا باريافتگان ملكوت از آن بهره بگيرند.
حكمت عبوديت در حج به كمال ميرسد؛ حج عفو گنهكاران است، حج آزمون انسانهاست، حج نشانه عظمت بيپايان الهي است، دين خدا با حج زنده است، تجديد خاطره با رسول خدا (ص)، سرزمين وحي و اهل بيت عصمت در حج شكل ميگيرد، حج ذكر خداست. حج بازار خداست و حاجي در اين بازار با خدا معامله ميكند و از او مزد ميستاند. كسي كه تارك حج باشد كوري است كه در قيامت اعمي محشور ميشود. حج جهاد ضعفاست، حج لبيك گفتن به دعوت ابراهيم خليل (ع) است و حج ديدار خداست.
زائر خانه خدا باريافته به درگاه الهي و ميهمان خداست و به عنوان ميهمان بر خدا وارد شده است. خداوند حجگزار را ميزباني ميكند، او را در كنف حمايت خود گرفته، مسؤوليتش را به عهده ميگيرد. زائر در اين ميهماني بر سفره گسترده الهي نشسته و با غذاهاي آسماني تغذيه ميشود. ميهمان، ميزبان را ميبيند و به ديدار او ميرود. خداوند كرامتها و هداياي خود را به او ارزاني ميدارد؛ بهره ميهماني خدا بهشت است.
اثر پيش رو داراي شش درس است، كه يك به يك به اسرار نوراني و رموز عرفاني حج نظر ميكند. شايان ذكر است اثر حاضر، تلخيصي از كتاب «اسرار عرفاني حج» ميباشد.
در پايان بر خود لازم ميدانم از مساعي گرانقدر نماينده محترم ولي فقيه و سرپرست حجاج ايراني، حضرت آيةالله جناب آقاي سيدعلي
قاضيعسكر تشكّر و قدرداني نمايم.
به كعبه رفتم و ز آنجا، هواي كوي تو كردم جمال كعبه تماشا به ياد روي تو كردم
شعار كعبه چو ديدم سياه، دست تمنّا دراز جانب شعر سياه موي تو كردم
چو حلقه در كعبه به صد نياز گرفتم دعاي حلقه گيسوي مشكبوي تو كردم
نهاده خلق حرم سوي كعبه روي عبادت من از ميان همه روي دل به سوي تو كردم
مرا به هيچ مقامي نبود، غير تو نامي طواف و سعيكه كردم بهجستجوي تو كردم
به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان من از دعا لب خود بسته، گفتگوي تو كردم
فتاده اهل منا در پي منا و مقاصد چو جامي از همه فارغ، من آرزوي تو كردم
محمّد تقي فعّالي
زمستان 1388
هدفهاي آموزشي
انتظار ميرود پس از مطالعه اين درس:
معناي حج را بدانيم.
از منظر عرفاني با انواع حج آشنا شويم.
جايگاه حج را نسبت به ساير عبادات بشناسيم
با مواردي كه نشاندهنده اهميت و جايگاه حج است آشنا شويم.
جايگاه حجگزار را بشناسيم.
آثار و بركات حج را بدانيم.
حج در لغت به معناي قصد آمده است(1)لذا با حرف «الي» متعدي
1) المعجم الوسيط، ج 1، ص 156؛ لسان العرب، ج 2، ص 226؛ القاموس المحيط، ج 1، ص 386
ميشود؛ «حج إلينا» يعني قصد ما را كرد. حج بيت الله الحرام يعني قصد خانه خدا را داشتن براي انجام مناسك و حاجّ به معناي كسي است كه مقصد و مقصودش زيارت خانه خدا باشد. اين واژه مشتقات ديگري هم دارد مثل محاجّه؛ جدال كردن، حج اكبر؛ حجّي كه همراه با وقوف در عرفات باشد، حج اصغر؛ حج بدون وقوف يا به تعبير ديگر عمره، حُجّه؛ دليل و نيز مَحَجّة؛ راه مستقيم. (1)معناي ديگر از امام پنجم (ع) نقل شده است. ابان بن عثمان از امام باقر (ع) درباره علت نامگذاري حج سؤال كرد و امام (ع) فرمود:
«حَجَّ فُلَانٌ؛ أَيْ أَفْلَحَ فُلَانٌ».
فلاني حج كرد، يعني رستگار شد.
شايد اين نامگذاري به لحاظ نتيجه باشد. كسي كه قصد خانه يار ميكند و به ديدار و وصال او نائل ميشود قطعاً به فلاح و رستگاري نزديك شده، مقرب ميشود؛ بنابراين نتيجه قصد بيت، رستگاري است و فوز و فلاح غايت و مقصود قصد بيت است كه البته چيزي جز همنشيني و همسخني با خدا نيست. اگر كسي قدر و منزلت اين مجالست را بداند، قالب تهي ميكند و يك لحظه مرغ وجودش تاب تحمل قفس جسم را نميكند.
«فضيل بن عياض ميگويد: جواني ديدم اندر موقف خاموش
1) همان.
ايستاده و سر فرو افكنده همه خلق اندر دعا بودند و وي خاموش! گفتم: اي جوان تو نيز چرا دعايي نكني. گفت: مرا وحشتي افتاده است، وقتي كه داشتم از من فوت شد. هيچ روي دعا كردن ندارم. گفتم: دعا كن تا خداي تعالي به بركت اين جمع تو را به سر مراد تو رساند. خواست كه دست بردارد و دعا كند، نعرهاي از وي جدا شد و جان با آن نعره از وي جدا شد». (1)حج به معناي قصد است و قصد بدون مقصود ممكن نيست. مقصد، حج بيت الله و كعبه است. كعبه دو قسم است؛ كعبه صوري و كعبه معنوي. آنكه به دنبال صورت كعبه است، حج ظاهري به جاي آورده و از رسيدن به باطن حج محروم است. به اينگونه حج، «حج آفاقي» ميتوان گفت.
اما اگر مقصد حج، كعبه معنوي و بيت واقعي و حقيقي بود، «حج انفسي» حاصل شده است. در حج انفسي احرام، تلبيه، طواف، نماز طواف، سعي، عرفات، منا، رمي و ذبح معناي ديگري دارد و صورتي واقعي پيدا ميكند وگرنه در حدّ ظاهر و سير آفاق و انجام اعمال بيمحتوا باقي خواهد ماند.
از منظر عرفاني، حج دو گونه است(2): يكي «حج غيبت» و ديگري «حج حضور»؛ كسي كه در مكه است، اما از صاحب خانه غائب،
همانند كسي است كه در خانه خود است؛ زيرا هر دو در غيبت است و كسي كه در خانه خود حاضر باشد همانند كسي است كه در مكه حاضر است. اما حضور در مكه از حضور در خانه اولي است؛ لذا حج جهادي است براي كشف و مشاهده و از اين رو، مقصود حج، ديدن خانه نيست بلكه رؤيت و شهود باطني صاحب خانه است.
عارفان براي حج و مقام ابراهيم دو مقام معتقدند(1): يكي «مقام تن» و ديگري «مقام دل»؛ مقام تن، احرام، دخول به حرم، طواف، نماز، سعي، تقصير، مزدلفه، رمي، هَدي، وقوف به منا و رمي جمرات است. اما مقام دل كه اشاره به باطن حج دارد، مقام خُلّت ابراهيم است. در اين موضع، حاجي بايد از عادات اعراض كند، به ترك لذات بپردازد، از ذكر غير او پرهيز و از تمامي ماسوا اجتناب كند، سنگ به هواي نفس زند تا به مقام امن الهي و رمي از اغواي شيطان نائل شود.
آنگاه كه ابراهيم به مقام خلّت رسيد و خليل الله نام گرفت، از علايق گذشت و دل از غير او بگسست. آنگاه كه ابراهيم به منجنيق آمد و او را به سمت آتش پرتاب كردند، جبرئيل آمد و از او پرسيد: آيا حاجتي داري؟ ابراهيم پاسخ داد: «أمّا إِلَيكَ فَلا»، سپس جبرئيل پرسيد: از خدا هم حاجتي نداري؟ ابراهيم پاسخ داد: «حَسْبِي مِنْ سُؤالِي عِلْمُهُبِحالِي». از عارفي نقل است كه گفت:
1) همان، ص 422
«در نخستين حج، من به جز خانه هيچ چيز نديدم،(1)دوم بار خانه و خداوند خانه ديدم و سوم بار همه خداوند خانه ديدم هيچ خانه نديدم». از اين روست كه عارفان گفتهاند: «اظْلَمُ الأشْياءِ دارُ حَبِيبٍ بِلا حَبِيب». (2)عارفي درباره حكمت نامگذاري حج لطيفهاي دارد. او ذيل آيه (الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ … )(3)«حج در ماههاي معيني است … »، درباره دو حرف حج چنين ميگويد:
«حاء اشارت است به حلم خداوند، جيم اشارت است به جرم بندگان و آلودگي ايشان، چنانستي كه الله گفتي: بنده من اكنون كه جرم كردي باري دست در حبل حلم من زن و مغفرت خواه كه بيامرزم، كه هر كس آن كند كه سزاي وي باشد، سزاي تو نابكاري و سزاي من آمرزگاري! (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَي شَاكِلَتِهِ). بنده من! اگر زانك عذر خواهي، عذر از تو و عفو از من، جرم از تو و ستر از من، ضعف از تو و برّ از من، عجز از تو و لطف از من، جهد از تو و عون از من، قصد از تو و حلم از من. بنده من! چندان دارد كه عذري بر زبان آري و هراسي در دل و قطره آب گرد ديده بگرداني، پس كار وامن
گذار، بنده من! وعده كه دادم راست كردن بر من، چراغ كه افروختم روشن داشتن بر من، در كه گشادم بار دادن بر من، اكنون كه فرا گذاشتم در گذاشتن بر من، اكنون كه به دعا فرمودم، نيوشيدن بر من اكنون كه به سؤال فرمودم، بخشيدن بر من هر چه كردم، كردم، هر چه نكردم باقي بر من».(1)وي به همين مضمون در جاي ديگر اشاره دارد: (2)«مرا خداوندي است كه اگر گناه كنم نراند و نعمت باز نگيرد و اگر باز آيم بپذيرد و بنوازد و اگر روي به درگاه وي آرم نزديك كند و اگر برگردم باز خواند و خشم نگيرد».
حج، بريدن از خلق و رويكردي به سوي حق است؛ سفر از خلق به حق و دور شدن از غير خدا، انسان با رفتن به حج مزهاي از ملكوت ميچشد. هر عبادتي مخصوص كاري است، اما حج تنها عبادتي است كه تمام عبادتها را در برميگيرد. در حج نماز، استغفار و زهد معنا ميشود. فلسفه اشك در حج نمودار ميگردد. راز و نياز با خدا، نجوا و همنشيني با او در كنار خانهاش به اوج ميرسد. زائر چون ستارهاي درخشان در آسمان تاريكيها ميدرخشد و نامش در دفتر خدا ثبت ميشود. انساني كه به حج ميرود، ميهمان خداست و خدا از او
ميزباني ميكند.
حكمت عبوديت در حج به كمال ميرسد؛ حج عفو گنهكاران است، حج آزمون انسانهاست، حج نشانه عظمت بيپايان الهي است، دين خدا با حج زنده است، تجديد خاطره با رسول خدا (ص)، سرزمين وحي و اهل بيت عصمت در حج شكل ميگيرد، حج ذكر خداست. حج بازار خداست و حاجي در اين بازار با خدا معامله ميكند و از او مزد ميستاند.
درباره ارزش، اهميت و جايگاه حج مضامين گسترده و متنوعي وجود دارد كه ميتوان به اهم آنها اشاره كرد.
ميراث حج، بهشت است و حجگزار جايگاهي جز بهشت عدن ندارد. رسول خدا (ص) فرمود:
«لَيسَ لِلحَجَّة الْمَبْرُورةِ ثَوابٌ إلَّا الْجَنَّةِ».(1)
پاداش حج نيكو، جز بهشت نيست.
همچنين فرمود:
«هر عمره تا عمره ديگر، كفاره (گناهان) ميان آندو ميباشد و پاداش حج مقبول، بهشت است». (2)روزي پيامبر خدا (ص) نشسته بود و كاروان شتران حجاج از آنجا
ميگذشت. پيامبر (ص) به آنها نگريست و فرمود:
«هيچ گامي بر نميدارند مگر آنكه برايشان حسنه نوشته ميشود و هيچ گامي نميگذارند، مگر آنكه گناهي از آنان محو ميشود، و هرگاه اعمال حج خود را به پايان برند به آنان گفته ميشود: بنايي ساختيد، پس ويرانش نكنيد، گناهان گذشته شما بخشوده شد، براي آينده كار نيك انجام دهيد».(1)كسي كه براي حج از خانهاش بيرون آيد، با هر گامي كه بر ميدارد گناهانش ميريزد همانگونه كه برگ از درخت ميريزد. آنگاه كه وارد مدينه شد و به پيامبر (ص) سلام داد، فرشتگان به او سلام داده، با او مصافحه ميكنند، زماني كه لبيك گفت، خداي سبحان حسنات بر او ميپوشاند، خداوند به نالهها و نيازهاي بندگان مباهات ميكند و به فرشتگانش ميگويد:
«آيا به بندگانم نمينگريد كه از راهي دور، ژوليده و غبارآلود نزد من آمدهاند، پولها خرج كردهاند و بدنهايشان را به رنج افكندهاند؟ به عزت و جلالم سوگند بدكارانشان را به خاطر نيكوكارانشان خواهم بخشيد و از گناهانشان درميگذرم، مانند روزي كه از مادر زاده شدهاند. در اين هنگام منادي از دل عرش ندا ميكند: باز گرديد، بخشوده شديد و كار خود از سر
1) لترغيب و الترهيب، ج 2، ص 163، روايت 3
گيريد».(1)بنابراين حج خروج از عذاب و ورود به بهشت خداست، فردوس برين ميراث حج است. امام صادق (ع) داستاني از حضرت موسي (ع) نقل ميفرمايد:
«چون حضرت موسي (ع) حجگزارد، جبرئيل نازل شد. موسي به او گفت: … كسي كه با نيتي صادق و خرجي پاك و حلال، اين خانه را زيارت كند چه پاداشي دارد؟ جبرئيل به سوي خدا بازگشت. خداوند وحي فرمود كه به او بگو: او را در ملكوت اعلي، همراه پيامبران، صديقان، شهيدان و صالحان قرار ميدهم و اينان چه رفيقان و همراهان خوبياند».(2)
اگر انسان ضعيف باشد يا در شرايط ضعف قرار گيرد، در اين صورت جهاد بر او واجب نيست. خداوند جايگزيني براي جهاد ضعفا فراهم نموده كه حج است. اما ضعيف كيست؟ امام صادق (ع) از قول پيامبر اكرم (ص) نقل ميكند كه ايشان فرمود: «حج جهاد ضعيف است»، (3)سپس امام صادق (ع) دست خويش را بر سينهاش گذارد و گفت: «ضعفا ما هستيم، ضعفا ما هستيم». بر اين اساس مراد از ضعيف مقام عظماي ولايت است.
امام موسي بن جعفر (ع) فرمود: «حج، جهاد ضعفاست و ضعفا شيعيان ما هستند».(1)بنابراين منظور از ضعفا يا ولايت است يا پيروان ولايت. در روزگاري كه ائمه شيعه و شيعيان به ظاهر ضعيف بودهاند و حكومت در دست حاكمان جور و ستم بود، در اين شرايط طبعاً جهادي واجب نبود، اما به جاي آن جهادي توصيه شده است كه به فرموده امام حسين (ع): «جَهادٌ لا شَوْكَةَ فِيهِ»(2)«جهاد بدون خار» باشد.
در حج تمامي معارف، اعتقادات و مناسك اسلامي ظهور مييابد، حج يكي از بهترين ابزارهاي تبليغي دين است كه در آن ميتوان به خوبي به نشر معارف الهي و هدايت مردم پرداخت، تبيين حقانيت دين راستين و ترويج احكام اسلامي براساس ولايت در حج امكانپذير است. بنابراين در زماني كه ظلم و جور فراگير باشد، حج، جهاد شيعه و ولايتمداران علوي قلمداد شده است. هر چند در برخي شرايط افضل از حج، مقام مردي است كه در راه خدا جهاد كند تا به شهادت برسد.(3)
حج گزاردن مخارجي دارد اما هزينهاي كه انسان براي حج
ميپردازد، بسيار ارزشمند و گرانبهاست. درهمي كه انسان براي حج انفاق ميكند، گاه معادل هزاران درهمي است كه در راه حق بپردازد. گاهي گفته ميشود درهمي كه انسان براي حج مصرف كند معادل هزار درهم است. در برخي از روايات امام صادق (ع) ميفرمايد:
«درهمي كه حاجي براي حج پرداخت ميكند، برابر هزاران هزار درهمي است كه در راه خدا صرف شود».(1)و گاهي يك درهم از بيست هزار درهم، برتر و بالاتر شمرده شده است.(2)اين امر حكايتي واضح از ارزش فراوان حج دارد. حج را با پول نميتوان سنجيد و پولهاي فراوان مقابل يك حج بيرنگ ميشود. به فرموده پيامبر (ص) اگر انسان به اندازه كوه ابوقبيس طلا در اختيار داشته باشد و آن را در راه خدا صرف كند، هرگز به اندازه يك حج نميشود (3)زيرا اجر و جايگاه زائر خانه خدا از اينها برتر و بالاتر است.
هزينهاي كه انسان براي حج در نظر ميگيرد، چه پيش از موسم و چه در موسم و چه پس از آن، چون در راه حج مصرف ميشود، ارزشي هزار برابر مييابد، كمِ آن، زياد است تا چه رسد به زياد آن. اگر به حداقل اكتفا كند، خداوند آن را افزايش داده، هزاران برابر كرده يا براي او ذخيره آخرت ميكند و به عنوان انفاق في سبيلالله در نظر ميگيرد و يا در همين دنيا به او باز ميگرداند.
به هر تقدير بايد دانست مسيري كه انسان پول خود را هزينه ميكند، اهميت دارد. امكانات دو سمت و سو دارند؛ از يك نظر بايد ديد از كجا ميآيند و چگونه حاصل ميشوند، از اين رو بايد از راه حلال و خداپسند به دست آيد؛ اما بعد ديگر، مصرف مال است. گاهي مال فراوان در مسير نادرست مصرف ميشود. چنين مالي ضايع شده و هيچ بازگشتي ندارد؛ اما زماني مالي هر چند اندك در مسير خوب هزينه ميشود كه اين مال ماندگار است و باعث افزايش ثروت انسان ميشود، به تعبيري ثروت چيزي نيست كه براي خود اندوختهايم، ثروت آن است كه براي خدا بخشيدهايم؛ زيرا ثروت دارايي ماست، داشتههاي انسان بخششهاي اوست. اگر ديگران را در مال خود سهيم دانستيم و براي آنان حقي قائل شديم و اين حقوق را به صاحبانش رسانديم. ثروت ما فزوني خواهد يافت. از اينروست كه قرآن ميفرمايد: انفاق باعث افزايش مال انسان ميشود.(1)اينها شرايط عادي است، حال اگر امكاناتي كه انسان در اختيار دارد در مسير اموري مثل حج صرف شود، اين افزايش فزوني ميگيرد و درهمي از آن معادل هزاران درهم ميشود. يكي از اصحاب امام صادق (ع) عقبه است. او ميگويد: سدير صيرفي نزد من آمد و گفت: امام صادق (ع) به تو سلام ميرساند و ميفرمايد كه چرا به حج نميروي؟
1) بقره: 261.
گفتم: مال ندارم. گفت: امام فرمود: «قرض كن و به حج برو».(1)
زائر خانه خدا باريافته به درگاه الهي و ميهمان خداست و به عنوان ميهمان بر خدا وارد شده است. خداوند حجگزار را ميزباني ميكند، او را در كنف حمايت خود گرفته، مسئوليتش را به عهده ميگيرد. زائر در اين ميهماني بر سفره گسترده الهي نشسته و با غذاهاي آسماني تغذيه ميشود. ميهمان، ميزبان را ميبيند و به ديدار او ميرود. خداوند كرامتها و هداياي خود را به او ارزاني ميدارد؛ بهره ميهماني خدا بهشت است. تعابير زير را ميتوان براي حجگزار بهكار برد:
زائر بيت اللهالحرام ميهمان خدا ميشود و خدا از او پذيرايي خواهد كرد. خداوند سبحان به آدم (ع) چنين وحي نمود:
«منم خداي صاحب بكه. اهل آن، همسايگان منند و زائرانش ميهمانان من. آنرا با آسمانيان و زمينيان آباد ميكنم، گروه گروه، ژوليده و غبارآلود به زيارت آن ميآيند و با تكبير و لبيكگويي، به درگاه من مينالند. پس هر كه به قصد زيارت
1) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 441، روايت 1534
آيد و جز آن نيتي نداشته باشد، مرا ديدار كرده و او مهمان من است و بر من نازل شده و سزاوار است كه با كرامتهاي خود به او هديه دهم». (1)انساني كه به ميهماني ميرود، طبعاً از قبل دعوتي از او شده است. آنگاه كه به ميهماني ميرود، خود را كاملا براي ضيافت آماده ميكند. در ميهماني معمولًا ميزبان و عوامل او از ميهمان پذيرايي ميكنند و تا هنگامي كه ميهمان در خانه اوست، ميزبان اين مسئوليت را در حد كمال انجام ميدهد. خداوند انسانها را به اين ميهماني فراخوانده است: (وَللهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلا … ). (2)همچنين در فراخواني عام فرمود: (وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ … ). (3)از سوي ديگر خداوند خانه خود را براي ميهمانان آماده و پاكيزه كرده است: (أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ … ).(4)خداوند، بيگانه را به اين ميهماني راه نميدهد. «در روز حج بزرگ از جانب خدا و پيامبرش به مردم اعلام شد كه خدا و پيامبرش از مشركان بيزارند».(5)
خدايسبحان منافع بيشماري را در حج قرار داده است (1)تا حجگزار از تمامي آنها بهره ببرد، حيوانات هم در اين ميهماني آسودهاند؛ زيرا صيد آنها حرام است. پروردگار عالم زائران خانهاش را به عنوان ميهمان خود پذيرفته و تحفهها و هدايايي براي آنها آماده ساخته است.
امير مؤمنان (ع) براي انجام كاري وارد مكه شد، باديهنشيني را ديد كه خود را به پردههاي كعبه آويخته و با خداي خويش چنين ميگويد: «اي صاحب خانه! خانه، خانه تو و ميهمان، ميهمان توست. هر ميهماني در ميهمانياش بهرهاي دارد، پس امشب بهره مرا آمرزش من قرار بده». حضرت علي (ع) خطاب به اصحابش فرمود: «خداوند بزرگوارتر از آن است كه ميهمان خود را رد كند». (2)امام صادق (ع) حاجي و نيز معتمر را مهمان خدا خواند و فرمود:
«زائري كه به خانه خدا ميرود تا به خانهاش بازگردد، ميهمان خداست». (3)كسي كه به ميهماني ميرود معمولًا هنگام خداحافظي ميزبان به او ميگويد: باز هم بيا. دعوت مجدد خدا انسان را شائق ميكند تا بار ديگر هم به ديدار او بشتابد؛ از اين روست كه ما هر سال از خدا طلب حج ميكنيم و به او ميگوييم:
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرَامِ، فِي عَامِي هَذَا وَ فِي كُلِّ عَام، مَا أَبْقَيْتَنِي فِي يُسْرٍ مِنْكَ وَ عَافِيَةٍ وَ سَعَةِ رِزْق، وَ لا تُخْلِنِي مِنْ تِلْكَ الْمَوَاقِفِ الْكَرِيمَةِ، وَ الْمَشَاهِدِ الشَّرِيفَةِ … ».(1)
و جالب است كه اين دعا را در ماه مبارك رمضان ميخوانيم؛ ماهي كه در آن دعاها بيشتر مستجاب ميشود.
پيامبر خدا (ص) باريافتگان الهي را سه دسته معرفي نمود(2)رزمندگان، حجگزاران و كساني كه عمره بهجا ميآورند. امام حسن (ع) فرمود:
«سه نفر در پناه خدايند … و مردي كه براي حج و عمره بيرون آيد و جز براي خدا بيرون نيامده باشد. او باريافته خداست تا به خانوادهاش بازگردد».(3)امام زينالعابدين رسالهاي به نام «رسالة الحقوق» دارد. ايشان در اين رساله حق حج را اينگونه بيان ميدارند:
«وَ حَقُّ الْحَجِّ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ وِفَادَةٌ إِلَي رَبِّكَ وَ فِرَارٌ إِلَيْهِ مِنْ ذُنُوبِكَ وَ فِيهِ قَبُولُ تَوْبَتِكَ وَ قَضَاءُ الْفَرْضِ الَّذِي أَوْجَبَهُ اللَّهُ تَعَالَي عَلَيْكَ».
(1) حق حج آن است كه بداني حج، درآمدن به آستان الهي و گريز از گناهانت به سوي اوست و پذيرش توبه و اداي تكليفي كه خداوند بر تو واجب ساخته بهواسطه آن است.
اگر حاجي باريافته خدا «وفدالله» است، اگر چيزي از خدا بخواهد به او عطا ميكند. اگر خدا را بخواند او پاسخش ميدهد، اگر شفاعت كند، شفاعتش را ميپذيرد و اگر سكوت كند و هيچ از خدا نخواهد، خداوند خود، ابتدا به بخشش ميكند و در مقابل هر درهم هزار درهم به كسي كه به درگاهش پناه آورده پاداش ميدهد. (2)خداوند بر خود حقي مقرر فرموده و آن اينكه زائر باريافته خود را تكريم كند، تحفهها و هداياي خود را ارمغان او كند و محبت خود را از طريق مغفرت به او نشان دهد.(3)
زوّار خانه خدا در ضمانت خدا هستند؛ خداوند، آنان را در سفر و
خانوادههايشان را در حضر ضمانت كرده است. در صورتي كه حاجي باايمان به حج برود، خدا ضمانت او را كرده است؛ بدين صورت كه اگر در سفر بميرد، وارد بهشت ميشود و اگر به خانهاش بازگردد، پس از رسيدن به خانواده تا گذشتن هفتاد شب خداوند گناهي بر او نمينويسد. (1)امام صادق (ع) در تعبيري زيبا ميفرمايد:
«معناي اينكه حجگزار در ضمان الهي است، اين است كه خداوند جانشين او در خانوادهاش ميباشد و امور منزل او را تدبير مينمايد و حوادث را از آن خانه دفع ميكند».(2)رسول خدا (ص) نيز درباره ضمانت خدا براي حاجي فرمود:
«حجگزار چه در رفتن و چه در بازگشتن، در ضمانت خداست. پس اگر در سفرش به او رنج و خستگي برسد، به خاطر آن گناهانش آمرزيده ميشود و در برابر هر گامي كه برمي دارد، هزار درجه در بهشت بالا ميرود و مقابل هر قطره باراني كه به او ببارد، پاداش يك شهيد دارد». (3)امام صادق (ع) به لحاظ اهميت فراوان ضمانت الهي، در اينباره فرمود:
«حجگزار و عمرهگزار در ضمانت خدايند. اگر در راه رفتن به
حج بميرد، خداوند گناهانش را ميآمرزد و اگر در حال احرام بميرد، خداوند او را لبيكگوي بر ميانگيزد و اگر در يكي از دو حرم بميرد، خداوند او را در زمره ايمنشدگان محشور ميكند و اگر در راه بازگشت بميرد، خداوند همه گناهانش را ميآمرزد».(1)ضمانت زائر يا معتمر بر خداست، بنابراين اگر عمرش باقي باشد، خداوند تا بازگشت به منزلش او را همراهي ميكند، اجر او را هم ميدهد و اگر از عمرش چيزي باقي نمانده باشد، خداي سبحان او را وارد بهشت ميكند.
يكي ديگر از وجوه ضمانت الهي براي كسي كه وارد حرم ميشود، اين است كه خداوند دو فرشته خود را همراه او ميكند تا طواف و سعي خود را درست انجام دهد. هرگاه به عرفه رسيد، به او ميگويند: خداوند از گذشتههاي تو درگذشت، به فكر آيندهات باش تا گناه نكني.(2)خداوند ضمانت خود را تا بدانجا گسترش داده است كه حفظ بار اثاثيه حاجي را نيز بر عهده گرفته است.(3)
حج حكمتها و علتهاي فراواني دارد. حج آثار و منافع بيشماري در پي دارد و قرآن به اين حقيقت خبر داده است:
(وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالا وَعَلَي كُلِّ ضَامِر يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيق* لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ … )(1)
در ميان مردم را به حج فراخوان تا، پياده و سواره بر شتران لاغر از راههاي دور به سوي تو آيند تا سودهايي را كه براي آنان هست، بنگرند.
منافعي كه در اين آيه آمده است اختصاصي به آخرت ندارد و شامل منافع دنيوي هم ميشود. فوايدي نظير صحت بدن، رزق و مال فراوان، محفوظ ماندن در كنار مغفرت و بخشش خداوند، بهشت و نورانيت. تمامي اين موارد منافع و آثاري است كه حج دربردارد و براي انسان به ارمغان ميآورد.
در تفاسير، منافع به معناي عام آن لحاظ شده؛ يعني هم تجارت دنيا مراد است كه طلب روزي حلال باشد و هم ثواب و بهشت آخرت. (2)در حج رحمت و مغفرت و بركات آسماني نازل ميشود. كسي كه به مكه آمده، از تمام بركات دنيوي، ديني و اخروي بهرهمند ميشود. به عبارت ديگر نكره بودن «منافع» افاده عموم ميكند.(3)كسي كه
اهل مال دنياست، از حج منافع مادي برميگيرد و آنكه اهل عمل و طاعت است، از حج، شيريني طاعت نصيبش ميشود و آنكه اهل حال است، صفاي باطني دريافت ميكند و اهل توحيد رضاي حق ميخرد. (1)در اينجا برخي از آثار و بركات حج ابراهيمي بيان ميشود:
يكي از آثار حج صحت و سلامت بدن است. خدا به انسان وعده داده كه اگر به تمتع يا عمره برود، بدني سالم خواهد داشت؛ پس حج، سلامت جسماني هم به انسان ميدهد. امام سجاد (ع) اين مژده را داد كه:
«حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحَّ أَبْدَانُكُم».(2)
حج و عمره به جاي آوريد تا بدنهايتان سلامت باشد.
شايد يكي از ابعاد آن پيادهروي مستمر باشد. در حج، پيادهروي فراوان وجود دارد و از سوي ديگر ميدانيم كه يكي از بهترين ورزشها پيادهروي است. همچنين هرگاه روح و روان انسان به سمت خلوص گرايد، بدن از روح تبعيت ميكند و سلامت خود را باز مييابد. به عبارت ديگر روح و جسم دو موجود جدا از يكديگر نيستند؛ بلكه وجودي درهمتنيدهاند و در يكديگر تأثير و تأثر متقابل دارند. هرگاه بدن سالم باشد، روح بهتر ميتواند رابطه معنوي برقرار كند و اگر
روح انسان ارتباطي عميق با آسمان الوهيت داشته باشد، بر صحت و سلامت بدن و كالبد فيزيكي انسان تأثير مستقيم دارد. از نكات جالب اينكه اگر كسي بكوشد تا حج خود را تكرار كند و به اصطلاح «مدمن الحج» باشد، خداوند هرگز او را مبتلا به «حمّي» نميكند. به بيان ديگر او هرگز در آتش تب نميسوزد.(1)
بخش مهمي از رواياتي كه درباره آثار و حكمتهاي حج وارد شده، مربوط به نفي فقر و افزايش مال است. در اين احاديث تعابير متعددي وارد شده است نظير: وسعت رزق، كفايت مؤنه اهل و عيال، كثرت مال، نفي فقر، غنا، نفي اعسار و نفي املاق. اين همه، نشان از اهميت فراوان تأثير حج در تأمين نيازهاي مادي و دنيوي انسانها دارد. رسول خدا (ص) فرمود:
«حُجُّوا لَنْ تَفْتَقِرُوا».(2)
حج گزاريد تا هرگز نيازمند نشويد.
نكته جالب در اين حديث استفاده از تعبير «لن» ميباشد كه دلالت بر نفي ابدي ميكند. پيامبر اكرم (ص) در حديثي ديگر به اين واقعيت اشاره كرد و فرمود:
«حج و عمره فقر را ميزدايند. همانگونه كه كوره آهنگري زنگار آهن را ميزدايد». (1)اين تشبيه نشان ميدهد كه فقر و ناداري همانند زنگارهاي آهن است. اگر انسان بتواند زنگارزدايي كند، از لحاظ امكانات مادي هم بينياز خواهد شد. همانگونه كه حج رفتن باعث بينيازي مالي ميشود، اگر كسي از حج تخلف كند، نتيجهاي جز فقر نخواهد داشت. به اين حقيقت نبي اكرم (ص) اشاره فرمود:
«اي گروه مردم! حج خانه خدا را انجام دهيد. پس هيچ خانوادهاي وارد خانه خدا نميشود، مگر آنكه بينياز ميگردد و از حجگزاردن تخلّف نميكنند، مگر آنكه تنگدست شوند». (2)اگر از معناي وسعت رزق و بينياز شدن سؤال شود، پاسخ اين است كه منظور تأمين مخارج زندگي است. امام سجاد (ع) فرمود:
«حج و عمره به جاي آريد تا تندرست باشيد، روزيهايتان وسعت يابد و مخارج خانواده شما تأمين گردد».(3)روزي اسحاق بن عمار به امام صادق (ع) گفت: من نيت كردهام كه هر سال خودم يا كسي از خانوادهام با مال من به حج برود و بر اين كار مصمم و جدي هستم. امام (ع) او را اينگونه بشارت داد: «اگر چنين
كني مژده باد كه مالت زياد خواهد شد». (1)راوي از امام صادق (ع) نقل ميكند: «حجگزار هرگز گرفتار املاق نميشود» (2)ميپرسد: معناي املاق چيست؟ امام در جواب ميفرمايد: «حاجي تنگدست، ورشكسته و فقير نميگردد».
از مجموع احاديث پيش به دست ميآيد كه حج نافي فقر است و باعث كثرت مال ميشود و حج وسعت روزي در پي دارد. اين امر آزمودني است و هر كس ميتواند اين واقعيت را در مورد خود و هر كس كه به حج رفته به صورتي پيمايشي در نظر گيرد و نسبت به آن مطالعه كند. بهر تقدير، حج با فقر مالي و مادي سازگار نيست و اين حقيقتي آزمونپذير است.
خداوند به حجگزار مقام شفاعت ميدهد. اگر كسي توفيق زيارت خانه خدا را پيدا كرد، در آخرت شفاعت ديگران را ميتواند كند. اين مژده را امام جعفر صادق (ع) داد:
«كسي كه در عرفات وقوف كند، براي هر كس دعا كند اجابت ميشود. حاجي شفاعتش براي فرزندانش، اهل خانهاش و همسايگانش پذيرفته ميشود».(3)
شفاعت فقط در اختيار خداست، اگر كسي بخواهد به اين مقام بزرگ دست يابد بايد با اذن و اجازه خدا باشد؛ تنها شفاعت اين دسته از انسانها پذيرفته است.
(يَوْمَئِذ لَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ … )(1)
در آن روز شفاعت هيچكس سود نبخشد جز آنكس كه خداي رحمان به او اذن داده.
خداوند مقام شفاعت را به بعضي از انسانها داده است. انبيا و اوليا صاحبان شفاعت الهياند، شهدا هم اجازه شفاعت دارند. از جمله كساني كه خداوند به او اجازه شفاعت داده زائر خانه خداست.
يكي از ويژگيها و آثاري كه بر حج مترتب است، نورانيت حاجي است. زائر خانه خدا از منبع لايزال الهي يعني بيت الله الحرام، نور دريافت ميكند و آن را با خود همراه دارد، لذا حج براي حجگزار نورانيت در پي خواهد داشت. امام صادق (ع) فرمود:
«حجگزار دائماً همراه با نور حج است مادام كه خود را با گناه نيالوده باشد».(2)
خداي سبحان اصل و منبع نورانيت جهان هستي است. همچنين باطن آسمانها و زمين و تمامي كائنات نوري است كه از خدا دريافت ميكنند. (اللهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْارْضِ). (1)و نيز خداوند، زميني را كه مظهر ماده و جسمانيت است با نور خود روشن نمود. (وَأَشْرَقَتْ الْارْضُ بِنُورِ رَبِّهَا)(2)بنابراين جهان هستي و به تعبيري عالم تكوين سراسر نورند.
عالم تشريع هم سرشار از نور است. تورات نور است، انجيل نور است، قرآن هم نور است(3)و اساساً تمامي كتب آسماني نورند و خداوند با نور، مسير انسان را روشن و بنيآدم را هدايت ميفرمايد.
در ميان انسانها انبياء نورند و به نورانيت دعوت ميكنند. قرآن كريم شهدا را هم وجودهاي نوراني ميداند. (وَالشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ … ).(4)مؤمنين نيز همراه با نورند و نور آنها را همراهي ميكند. (أَفَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَي نُورٍ مِنْ رَبِّهِ … ). (5)نكته ظريفي كه در اين آيه وجود دارد اين است كه نفرمود «مع
نور» يعني با نورند بلكه فرمود «علي نور» يعني بر نورند. به بيان ديگر آنها بر نور مسلط و سوارند. نور در اختيار آنهاست، نور مركب آنهاست و نور رام ران آنهاست، آنها با نور ميروند، با نور ميآيند، با نور مينشينند، با نور ميگويند، با نور ميشنوند و از همين روست كه لحظه لحظه آنها نور است و سلام، و از همين روست كه ما به لحظات و انات اين وجودهاي نوراني سلام ميدهيم. «السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ … ». به هر تقدير يكي از كساني كه نوراني بوده و نور در اختيار اوست زائر بيت الله است. حجگزار دائماً همراه نور خداست و مادام كه مخالفت خدا نكند، نور از او زائل نميشود.
حج آثار و منافع متعدد ديگري هم دارد كه يكي از آنها عمر طولاني است. كسي كه از مكه باز گردد و تصميم او بر اين باشد كه در سالهاي آينده هم به حج برود عمرش زياد ميشود و خداوند بر عمر او ميافزايد.(1)كسي كه دوبار به حج برود همواره در خير و بركت است.(2)كسي كه سه بار به حج برود هرگز تنگدستي به او نرسد. (3)اگر كسي چهار بار به حج برود هرگز فشار قبر او را آزار ندهد.(4)آنكه
پنج بار به حج برود هرگز خداوند عذابش نميكند. (1)كسي كه ده بار به حج برود بدون محاسبه به بهشت ميرود،(2)هر كس بيست بار حج گزارد دوزخ را نخواهد ديد و شهيق و زفير آنرا نخواهد شنيد.(3)اگر كسي چهل بار توفيق زيارت خانه خدا را داشته باشد به او گويند هر كس را كه ميخواهي شفاعت كن و دري از درهاي بهشت به روي او گشوده ميشود و او كساني را كه شفاعتشان كرده از آن در وارد ميشوند. (4)هر كس پنجاه حج گزارد خداوند در بهشت شهري با صد هزار قصر براي او ميسازد كه در هر قصري يك حوري و هزار همسر براي او قرار ميدهد (5)و اگر كسي بيش از پنجاه بار حج خانه خدا كند همچون كسي است كه با پيامبر (ص) و اوصيائش حج گزارده است، خداوند او را وارد بهشت خودش ميكند كه نه چشمي آن را ديده و نه مخلوقي از آن آگاه است. (6)از سويي ديگر اگر كسي ترك حج كند آثار منفي بيشماري در انتظار اوست كه به سه نمونه از آن اشاره ميشود؛ يكي اينكه اگر كسي اراده حج كند و كاري از كارهاي دنيا او را مشغول به خود كند به گونهاي كه مانع حج او شود، رسول خدا (ص) فرمود:
«در اين صورت كارش و حاجتش انجام نميشود تا حاجيان را بعد از بازگشت ببيند». (1)ديگر اينكه اگر كسي بناي حج داشت و به دليل دنيوي آنرا به تأخير انداخت، امام صادق (ع) ميفرمايد:
«خداوند او را به مصيبتي گرفتار ميكند و اين مصيبت غير از آن چيزي است كه در آخرت براي او ذخيره شده».(2)چنانكه در روايتي ميخوانيم كسي كه توان حج دارد ولي پنج سال آنرا به تأخير بيندازد خداوند او را محروم قرار ميدهد.(3)
حج در لغت به معناي قصد آمده است. حج بيت الله الحرام يعني قصد خانه خدا را داشتن براي انجام مناسك و حاجّ به معناي كسي است كه مقصد و مقصودش زيارت خانه خدا باشد.
كعبه دو قسم است؛ كعبه صوري و كعبه معنوي. آن كه به دنبال صورت كعبه است، از رسيدن به باطن حج محروم است. به اين گونه حج، «حج آفاقي» ميتوان گفت. اما اگر مقصد حج، كعبه معنوي و بيت واقعي و حقيقي بود، «حج انفسي» حاصل شده است.
از منظر عرفاني، حج دو گونه است: يكي «حج غيبت» و ديگري «حج حضور».
حج تنها عبادتي است كه تمام عبادتها را در برميگيرد. حكمت عبوديت در حج به كمال ميرسد؛ حج عفو گنهكاران است، حج آزمون انسانهاست حج جهاد ضعفاست، حج لبيك گفتن به دعوت ابراهيم خليل (ع) است و حج ديدار خداست. درباره ارزش، اهميت و جايگاه حج مضامين گسترده و متنوعي وجود دارد كه ميتوان به اهم آنها اشاره كرد: الف) وراثت بهشت؛ ب) جهاد ضعيفان؛ ج) انفاق براي حج.
زائر خانه خدا باريافته به درگاه الهي و ميهمان خداست و به عنوان ميهمان بر خدا وارد شده است.
تعابير زير را ميتوان براي حجگزار به كار برد: الف) ميهمان خدا (ضيف الله)؛ ب) باريافته خدا (وفد الله)؛ ج) در ضمان الهي (ضمان الله).
حج آثار و منافع بيشماري در پي دارد و قرآن به اين حقيقت خبر داده است:
(وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالا وَعَلَي كُلِّ ضَامِر يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجّ عَمِيق* لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ … )
در ميان مردم را به حج فراخوان تا، پياده و سواره بر شتران لاغر از راههاي دور به سوي تو آيند تا سودهايي را كه براي آنان هست، بنگرند.
برخي از آثار و بركات حج ابراهيمي عبارتند از: الف) تندرستي؛ ب) رزق فراوان؛ ج) شفاعت؛ د) نور.
معناي حج و انواع آن را بيان نماييد.
جايگاه حج را با ذكر مواردي كه نشاندهنده اهميت آن ميباشد، توضيح دهيد.
تعابير بهكار رفته در ارتباط با جايگاه حجگزار را نام برده و توضيح دهيد.
آثار و بركات حج را نام برده و هر يك را شرح دهيد.
هدفهاي آموزشي
انتظار ميرود پس از مطالعه اين درس:
با اقوالي كه بيان كننده شروع ساخت كعبه است آشنا شويم.
نامهايي كه براي خانه خدا بيان شده و دلايل اين نامگذاريها را بدانيم.
اسرار عرفاني كعبه را بدانيم.
در اين درس درباره شروع ساختن كعبه، اسرار نامهاي كعبه و اسرار عرفاني كعبه توضيحاتي ارائه ميگردد.
كعبه، مقدسترين و با احترامترين خانههاي روي زمين است. خانه كعبه نخستين و برترين نقطه خاكدان طبيعت است، كعبه در جايگاهي بسيار مقدس قرار دارد و خداوند بهآننظر و عنايتي ويژه
داشته و دارد. خداوند از هر چيز يكي را بهعنوان بهترين برميگزيند. او از زمين، كعبه را برگزيد، هيچ منزلي روي زمين محبوبتر و عزيزتر از كعبه نيست، پس هتك حرمت آن جايز نبوده، بيرون راندن كسي كه به آنجا پناه برده هم جايز نميباشد. كعبه ستون دين و بنياد بقاي شريعت محمدي است، چنانكه امام صادق (ع) فرمود:
«لَا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَة».(1)
مادامي كه كعبه پابرجاست دين پايدار خواهد بود.
اولين سؤالي كه مطرح است اينكه ساختن كعبه از چه زماني آغاز شد؟
درباره آغاز ساختن خانه خدا احاديث متعددي وارد شده و در اين زمينه بهگونههاي مختلف مطالبي مطرح شده است. پيامبر خدا (ص) فرمود:
«خداوند جبرئيل را نزد آدم و حوا فرستاد و به آندو فرمود: براي من خانهاي بسازيد. جبرئيل برايشان نقشه كشيد. آدم حفر ميكرد و حوّا (خاك را) منتقل ميكرد تا به آب رسيد. از زير آن چنين ندا آمد: بس است اي آدم، پس چون خانه را ساختند، خداوند به او وحي فرمود كه بر گرد آن طواف كند و به او گفته شد: تو اولين پيامبري و اين، اولين خانه است، سپس قرنها گذشت تا آنكه حضرت نوح آن را ديد بعد
1) فروع كافي، ج 4، ص 271
قرنها گذشت تا آنكه حضرت ابراهيم، پايههاي آن را برافراشت».(1)در روايت پيشگفته، ساختن كعبه به آدم (ع) نسبت داده شده است. خانه خدا را آدم (ع) بهعنوان اولين پيامبر خدا حفر كرد و در آنجا خانهاي بنا نمود؛ اين خانه معادل خانهاي است در عرش خدا كه توسط فرشتگان ساخته شد، اما در بعضي احاديث آمده است كه ابراهيم (ع) كعبه را بنا كرد. امام باقر (ع) ميفرمايد:
«خداوند به فرشتگان فرمان داد كه در زمين براي او خانهاي بسازند تا هركه از فرزندان آدم گناه كند، بر گرد آن طواف نمايد- آنگونه كه فرشتگان عرش خدا را طواف ميكنند- تا از آنان خشنود شود همچنانكه از فرشتگان راضي شد. پس در محل كعبه خانهاي ساختند كه زمان توفان بالا برده شد كه اكنون در آسمانچهارماست. هر روز هفتاد هزار فرشته بر گرد آن طواف ميكنند و هرگز بهسوي آن برنميگردند. حضرت ابراهيم (ع) بر پايه همان، كعبه را بنا نهاد». (2)درباره زمان بناي كعبه دو قول پيدا شد: برخي معتقدند كه كعبه را حضرت ابراهيم (ع) ساخت و پيش از آن خانهاي به نام كعبه وجود نداشت، بعضي ديگر هم بر اين باورند كه خانه خدا قبل از ابراهيم (ع) ساخته شده بود و نخستين سازنده كعبه، آدم (ع) است. ميتوان ميان
اين دو قول جمع نمود: كعبه نخستين بار توسط آدم (ع) و به امر خدا بنا شد، اما بر اثر حادثهاي از بين رفت، پس از آن با راهنمايي خدا و بهدست ابراهيم (ع) اين بنا تجديد شد. لذا ابراهيم (ع) در بناي كعبه و آداب و مناسك آن نقشي عظيم دارد. تعبير دقيق قرآن هم شاهدي بر اين مدعاست:
(وَإِذْ بَوَّأْنا لإبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ)(1)
و مكان خانه را براي ابراهيم آشكار كرديم.
نكته جالب و ظريفي كه بدان تصريح شده است، علت سياهي جايگاه كعبه است در حاليكه براساس احاديث جايگاه كعبه از كفهاي روي آب ساخته شده كه طبعاً بايد سفيد باشد، علت تغيير رنگ جايگاه كعبه و اطراف آن گناهان بشر و پيش از همه كشتن فرزند آدم بود.
حاصل آنكه خانه خدا به امر خدا ساخته شد، جبرئيل آنرا طراحي كرد، اولين پيامبر خدا و أبالأنبياء در ساختن آن دخالت داشتند، كعبه در برابر خانه خدا در عرش است، كعبه وسيله استغفار بنيآدم است، فرشتگان در ساختن كعبه نظارت داشتند، كعبه قطعهاي از بهشت است و هركس به بهشت نظر كند، گناهانش آمرزيده ميشود، نوح (ع) با كشتي خود چهل روز به دور كعبه
1) حج: 26
گشت تا سرانجام در وادي جودي سكنا گزيد.(1)كعبه بعد از پيدايش در دورههاي مختلف تاريخي تحولات و تطورات فراواني به خود ديد. كعبه در دوره انبياي پيشين، در عهد جاهليت، در دوره پيامبر (ص)، در عصر خلفا و نيز دورههاي بعدي تا به امروز ادامه حيات داده است. در اين زمينه، كتب تاريخي مباحث مبسوطي را مطرح كردهاند.(2)
نامهاي كعبه هم در قرآن و هم در احاديث ذكر شده است و اسرار فراواني ذيل آنها وجود دارد. در قرآن از خانه خدا بيست بار و جمعاً در شانزده آيه ياد شده است، بدين صورت كه واژه «كعبه» دو بار، واژه «البيت» هفت بار، واژه «بيت» يك بار، واژه «بيتالحرام» دو بار، واژه «بيت العتيق» دو بار، واژه «بيتك المحرّم» يكبار، واژه «بيتي» دو بار، «بكه» يكبار، «مسجدالحرام» يكبار و «بيت المعمور» هم يكبار بهكار برده شده است. شايان ذكر است كه در تفاسير و بعضي احاديث، نكاتي در باب اسرار برخي نامهاي كعبه به چشم ميخورد كه مناسب است به آنها اشاره شود.
عنوان كعبه در دو جاي قرآن بهكار رفته است كه عبارتند از: (جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ)(1)و ديگري: (هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ)(2)درباره علت اين نامگذاري چند قول مطرح است:
«كعبه را از آن جهت كعبه نام نهادهاند كه چهارگوش است. علت چهارگوش بودنش نيز آن است كه در مقابل بيتالمعمور است كه آن هم چهارگوش است. بيتالمعمور چهارگوش شده، چون در برابر عرش است كه آن هم چهارگوش است. عرش چهارگوش شده چون كلماتي كه اسلام برآنها استوار است چهار كلمه است: سبحانالله، الحمد لله، لا إله إلّا الله و الله اكبر».(3)بنابراين چهارگوش بودن كعبه بدين دليل است كه عرش خدا چهارگوشه دارد و هر گوشهاي بر اسمي از نامهاي الهي استوار شده است.
اين نامها يا به عبارت ديگر تسبيح، تحميد، تهليل و تكبير اركان اسماء الهي، اسماء محيط و امهات اسماء محسوب ميشوند و تحت اسماء جمال و جلال ميگنجند. از آنجا كه اين اسماء چهارگانه بر اسماء ديگر الهي احاطه و هيمنه دارند، طبعاً كعبه هم احاطه بر زمين خواهدداشت.
«لأنَّها وَسَطُ الدُّنْيا».(1)
زيرا كعبه در وسط دنيا قرار گرفته است.
مسأله دحوالأرض مؤيدي بر اين سخن است؛ زيرا كه زمين از كعبه انبساط و گسترش يافت. بر اين اساس كعبه مركزيت داشته، اساس و پايه اين كره خاكي است، از اين رو مادامي كه كعبه باقي است، زمين و دنيا هم وجود دارد، يعني پيدايش دنيا از كعبه است و پايداري و بقاي آن هم وابسته به اوست.
به هر چيزي كه داراي ارتفاع از سطح زمين باشد كعبه ميگويند.
1) امالي صدوق، ص 166
كعبه داراي دوگونه بلندي است: ظاهري و معنوي. هم بهلحاظ ظاهر بناي كعبه از سطح زمين ارتفاع دارد، هم بهلحاظ شرافت و عظمتي كه نزد خدا دارد، رفعت و بلنداي معنوي دارد. احتمالًا به همين دليل است كه ساختن بنايي بلندتر از خانه كعبه مجاز نيست.(1)
عنوان «عتيق» در قرآن در دو مورد ذكر شده است: يكي در باب طواف خانه خداست: (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ)؛(2)و ديگري درباره جايگاه قربانيها ميباشد: (ثُمَّ مَحِلُّها إِلَي الْبَيْتِ الْعَتِيقِ).(3)در زمينه علت اين نامگذاري وجوه مختلفي بيان شده است كه عبارتند از:
«إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ بَيْت وَضَعَهُ اللَّهُ عَلَي وَجْهِ الْارْضِ إِلَّا لَهُ رَبٌّ وَ سُكَّانٌ يَسْكُنُونَهُ غَيْرَ هَذَا الْبَيْتِ فَإِنَّهُ لَا رَبَّ لَهُ إِلَّا اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ الْحُرُّ … ».(1)
هيچ خانهاي نيست كه خدا بر روي زمين قرار داده مگر آنكه صاحب و ساكناني دارد، جز اين خانه كه جز خداي متعال، صاحبي ندارد و آزاد است.
امام باقر (ع) با بياني روشنتر به همين مضمون اشاره دارد:
«كعبه خانهاي است كه آزاد از مردم بوده و هيچكس مالك آن نيست». (2)بنابراين تنها خانهاي كه روي زمين مدعي از سوي انسانها ندارد كعبه است. كعبه خانهاي است كه مالكي جز خدا ندارد، انتسابي جز به او ندارد و هيچ انساني حقي بر اين خانه ندارد. كعبه، خانه خداست. لذا ادعاي مالكيت كعبه چه با صراحت، چه تلويحي و چه آشكارا، چه پنهاني و از سوي هركسي كه باشد، مردود است.
«خداوند در ماجراي نوح، همه زمين را زير آب برد جز خانه خدا را، آن روز اين خانه «عتيق» نام نهاده شد، چون كه آن روز از غرق شدن رها شد». (1)لذا خانه خدا از غرق شدن و توفان نوح رهايي يافت.
امام باقر (ع) در مسجدالحرام نشسته بودند. از ايشان درباره بيت عتيق سؤال شد، امام (ع) فرمود:
«إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ خَلَقَهُ قَبْلَ الْارْضِ ثُمَّ خَلَقَ الْارْضَ مِنْ بَعْدِهِ فَدَحَاهَا مِنْ تَحْتِهِ».(3)
خداوند كعبه را قبل از خلقت زمين آفريد، سپس به آفرينش زمين پرداخت و زمين را از زير آن گستراند.
اين عنوان از قرآن گرفته شده است. در يك آيه واژه «بكّه» با ويژگيهاي خاصي بيان شده است:
(إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً)(1)
نخستين خانهاي كه براي مردم بنا شده، همان است كه در مكه است.
درباره بكه احتمالات مختلفي است كه در مباحث پيشين به آنها اشاره شده است. يكي از احتمالات اين است كه بكه نامي براي كعبه است.
عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) درباره اين نامگذاري سؤال ميكند، امام (ع) ميفرمايد: «زيرا مردم در اطراف آن و درون آن ميگريند».(2)لذا از اينكه خانه خدا پيوندي با اشك و آه دارد و از بركات و خيراتي كه براي انسان به ارمغان ميآورد، وسيله هدايت بشر است. خانهاي با جايگاه كعبه ميتواند هادي بشر باشد، دست او را تا وصول به مقصود بگيرد و او را راهنمايي كند. اين مهم با تضرع، راز و نياز با خدا و اشك و آه امكانپذير است.
جهان هستي از مبدأ واحدي آفريده شد. تنزل و تجلي وجود از واحد است، لذا مبدأ جهان هستي امر واحدي است كه عالم را براساس اراده حبّي خود آفريد:
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِياً فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفُ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ اعْرَفُ».
من گنج پنهاني بودم، خواستم تا شناخته شوم، پس جهان را آفريدم تا شناخته شوم.
بنابراين خداوند از روي حب و عشق، هستي را خلق نمود. اين همان عشق نخستين است كه سرآغاز تجلي بود. بهقول حافظ:
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهاي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد عشق نخستين خدا به ماسوا سرمنشأ پيدايش عشقي ديگر شد و آن عشق ماسوا براي رجوع به اوست. عشق اول در قوس نزول است و عشق دوم در قوس صعود، عشق اول منشأ خلقت است و عشق دوم باعث رجوع خلقت، عشق اول ميآفريند، عشق دوم ميبرد و دايره هستي را كامل ميكند: (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ).(1)جهان به سمت واحد پيش ميرود، تاريخ و عالم هستي هدفمند است، هدف و غايت عالم و تاريخ به سمت خداست، لذا حركت
1) بقره: 156
گيتي وحدتگراست، يعني همهچيز از جمله انسان بهسوي عالم وحدت پيش ميرود و در حال شدن هستند (وَإلَيْهِ المَصيرُ)(1)در يك كلام جهان و انسان سمت و سويي توحيدي دارند، بر ايناساس لازم است توحيد در عالم خودنمايي كند. اولين مظهر توحيد روي زمين كعبه است. كعبه تنها قبلهگاه عاشقان خداست. كعبه خانه خداي واحد است و كعبه تجليگاه توحيد در دنياست. هر وجودي سرّي دارد كعبه هم سراسر سرّ است و اسرار الهي را درون خود جاي داده است. بيجهت نيست كه كعبه خانه خدا روي زمين است.
از آيات و احاديث بهصورت مجموعي بهدست ميآيد كه خانه خدا دوگونه اوصاف دارد: اوصاف جلال و اوصاف جمال. گاهي كعبه انساني را نابود ميكند، گاهي وسيله بخشش و مغفرت ميشود، گاهي خانه خدا اجازه نزديكي به خود را به انساني نميدهد و گاهي نگاه به او عبادت و نيكي است. كعبه از يك طرف گنهكاري را مسخ ميكند و از سوي ديگر بنده خاشع را در آغوش ميگيرد. خانه خدا با يك نگاه سپاه ابرهه را از پاي درميآورد و با نگاه ديگر تمام زائرين خود را شفاعت ميكند. بيتالله الحرام تجليگاه جلال و جمال الهي است و خداوند خودش را با كعبه به انسانها نشان ميدهد. برايناساس اسرار عرفاني كعبه به دو بخش تقسيم ميشوند:
1) مائده: 18
خدا عظيم است و باشكوه و او عظمت و جلال خود را در خانهاش در چند چيز نشان داده است:
اگر كسي نزد كعبه گناهي انجام دهد، ممكن است كعبه چنان او را ادب كند كه باعث مسخ انسان شود. اين حادثه در تاريخ رخ داده است، در زمان جاهليت عربها بتپرست بودند. در اين ميان نام دو بت معروفتر بود: يكي بهنام «اساف» كه بت قريش بود و ديگري بهنام «نائله» كه آن را ميان صفا و مروه براي پرستش قرار داده بودند. قريش آن دو را ميپرستيدند. اين دو بت شباهت زيادي به انسان داشتند. از حضرت علي (ع) در اينباره سؤال شد، امام فرمود:
«آن دو جواني زيبا بودند، اساف پسر و نائله دختر بود. زماني با هم براي طواف كعبه رفتند، در آنجا خلوتي يافتند و گناهي مرتكب شدند. خداوند آن دو را مسخ نمود». (1)حديث ديگري از امام صادق (ع) است:
«زني مشغول طواف بود، مردي پشت سر او قرار گرفت آن مرد به گناه، دست زن را گرفت. در اين حال دست او به دست زن گره خود بهگونهاي كه جدا نميشد. آن دو را نزد حاكم بردند،
1) فروع كافي، ج 4، ص 546
فقها آمدند، صحنه را ديدند و فتوا به قطع دست دادند. در آنجا يكي از نوادگان پيامبر (ص) حضور داشت گفت: بهتر است از حسين بن علي (ع) استمداد جوييم. شب همه نزد او حاضر شدند و از او كمك خواستند، امام (ع) رو به قبله شد، مكث طولاني نمود و از خدا خواست تا اينكه دست آنها از هم جدا شد».(1)
اگر كسي از روي تعمد و عناد كعبه را آلوده و نجس كند، اعدام خواهد شد و كسي كه مسجدالحرام را عمداً نجس كند، محكوم ضرب شديد است. ابيصباح كناني ميگويد:
از امام جعفر صادق (ع) پرسيدم: نظر شما درباره كسي كه مسجدالحرام را عمداً نجس كند چيست؟ امام (ع) فرمود: «سر او را شديداً ميزنند». سپس پرسيد: كسي كه كعبه را عمداً نجس كند چگونه است؟ امام (ع) فرمود: «كشته ميشود».(2)اين يك حكم فقهي است كه در هيچ جاي ديگري نظير ندارد، ولي نشان از واقعيتي دارد. اين واقعيت چيزي جز شكوه و عظمت و جلال الهي نيست كه در كعبه بهظهور رسيده است. خداوند نسبت به
خانهاش حساس است و بيادبي به آن را به هيچ وجه تحمل نميكند.
حكم مشابه ديگري هم وجود دارد؛ مشرك از آنجا كه نجس است، حق نزديك شدن به خانه خدا را ندارد، طواف براي او جايز نيست، علت آن آيه برائت است. خداوند و رسول او از مشركين برائت جستهاند،(1)لذا حق نزديك شدن به خانه خدا را ندارند. از سوي ديگر طواف خانه خدا بهصورت برهنه حرام است.(2)
كعبه مظهر رحمت خداست. جمال و كرم الهي در خانه خدا نمودار است. اين بُعد كعبه، نمود و ظهور بيشتري دارد و در دين نسبت به آن بيشتر توجه شده است. كعبه انسانها را شفاعت ميكند، كعبه اولين عبادتگاه روي زمين است، خانه خدا، كريمترين خانههاي دنياست، خداوند بهوسيله كعبه بندگانش را به بندگي فراخواند، كعبه وسيله بخشش گنهكاران است، كسي كه به كعبه نگاه كند به بهشت خيره شده است و كعبه خيمهاي از نور الهي است كه زمين را روشن كرده است: (وَ أَشْرَقَتِ اْلأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها).(3)
خداوند از زمين خودش خانه خودش را براي خودش برگزيد. امام
جعفر صادق (ع) ميفرمايد:
«خداوند سه چيز را محترم شمرده است بهگونهاي كه هيچ چيز مانند آن نيست؛ يكي كتاب، ديگري عترت و سومي بيت اوست كه راضي نيست احدي به غير آن توجه كند». (1)خداوند اهل انتخاب است. اگر به آيات قرآن كريم رجوع كنيم ميبينيم كه خداوند از طبيعت، چيزهايي را مثل آسمانها، زمين و آب را برگزيده است. همچنين از گياهان و درختان اموري نظير زيتون، انجير و خرما را و از ميان حيوانات به جانوراني مثل مورچه، زنبور عسل و شتر اشاراتي دارد. اما مهمترين گزينش خدا، انسان است. پروردگار عالم از ميان تمام مخلوقات و كائنات، انسان را برگزيد و همه چيز را مسخر او نمود و همهچيز را براي انسان آفريد. اين انتخاب اول خداست و از اين روست كه انسانها لياقت پيدا كردند تا مخاطب خدا باشند: (يا أَيُّهَا النَّاسُ).
خداوند از ميان انسانها دست به انتخاب دومي زد و آنها مؤمنان هستند. مؤمنين مخاطبين خاص خدايند: (يا أيُّها الّذينَ آمَنُوا)؛ خداوند از ميان انسانهاي مؤمن برگزيدگان ديگري هم دارد:
(إِنَّ اللهَ اصْطَفي آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَي الْعالَمِينَ)(2)
خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر
جهانيان برتري داد.
اما خداوند انتخاب چهارمي هم دارد: او از ميان انبياء، رسول خاتم (ص) را براي خودش برگزيد و از اينرو او را ملقب به «مصطفي» نمود. حاصل آنكه خداي سبحان از انسانها مصطفي را و از زمين كعبه را برگزيد.
يكي از اسرار عرفاني خانه خدا اين است كه كعبه جايگاه مغفرت است. خانه خدا گناهان انسان را پاك ميكند و بشر را به سرمنزل مقصود نزديك ميسازد. گناه ربط و نسبتي با شيطان دارد. شياطين رهزنان حقيقتاند، آنها لحظهبهلحظه سر راه هدايت انسان كمين ميكنند و براي او موانعي فراهم ميكنند. اگر شهوت بر انسان غالب شد و گناه يا خطايي رخ داد، خداوند براي آن تمهيد فراهم نموده است؛ تمهيد خدا خانه خداست، چنانكه اين امر را نخستين بار به آدم (ع) نشان داد. توبه آدم در جوار خانه خدا پذيرفتهشد.
وقتي حضرت آدم (ع) مرتكب خطا شد و خداوند او را به زمين فرستاد حضرت آدم (ع) بهسوي خانه كعبه رفت و همانطور كه ديده بود ملائكه دورِ عرش طواف ميكنند، او نيز هفت مرتبه پيرامون خانه كعبه طواف نمود، سپس نزد مستجار توقف نمود و فرياد زد «رَبِّ اغْفِرْ لِي»، درپاسخ ندا آمد: «يا آدَمُ قَدْ غَفَرَ اللهُ لكَ».
و حضرت آدم (ع) فرمود: «يَا رَبِّ وَ لِذُرِّيَّتِي».
در پاسخ ندا آمد:
«يَا آدَمُ مَن باء بِذَنبِهِ مِن ذُرِّيَّتِكَ حَيثُ بُؤْتَ أنتَ بِذَنْبِكَ ههُنا غَفَر اللهُ لَهُ».(1)
اي آدم! هر فردي از فرزندانت كه مانند تو در خانه كعبه با اعتراف به گناهش بهسوي خدا برگردد، خداوند او را ميبخشد.
كعبه دست خدا روي زمينِ خداست و خدا با آن با بندگانش مصافحه ميكند، چنانكه بندگان او هم با كعبه دست به دست خدا ميدهند و با او مصافحه ميكنند. اين، مضمون حديثي است كه از امام صادق (ع) نقل شده است: «إِنَّهُ يَمِينُ اللهِ فِي أَرْضِهِ يُصافِحُ بِهَا خَلْقَهُ». (2)دست دادن با خدا دوگونه است؛ گاهي انسان به خدا دست ميدهد و گاهي خدا با بندهاي مصافحه ميكند. قصه كعبه چنان رفعت و منزلتي دارد كه وسيلهاي است براي دست دادن خدا با بندگان.
پيداست كه از اين مصافحه و دست خدا، قرب و انس مراد است. ارتباط بنده با خدا ممكن است با حجابهاي متعددي همراه باشد، اما در شرايطي از حجابها كاسته و قرب انسان با خدا بيشتر ميشود.
كعبه انسان را به خدا نزديك ميكند و كعبه محل قرب و انس به آسمان و خداست.
هوس را سوي قربانگاه بردند هوا را در كف مسلخ سپردند
شنيدم از خدا لبيك لبيك به شادي دست رحمت را فشردند
در حديث ميخوانيم كه مستحب است انسان به ديدار حاجي برود و با او مصافحه كند، زيرا مصافحه با او مصافحه با حجرالاسود و كعبه است. (1)سرّ اين عمل مستحبي آن است كه حاجي با كعبه- كه دست خداست- مصافحه كرده و مصافحه با او مصافحه با خداست. داستان مصافحه با كعبه و خداي كعبه، اشاره به انس و دلدادگي با او دارد. خدا به بندهاش نزديك است و بندهاش را به جوار خود فرا ميخواند:
(وَإِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي)(2)
چون بندگان من درباره من از تو پرسند من نزديكم و به نداي كسي كه مرا بخواند پاسخ ميدهم، پس به نداي من پاسخ دهند.
انس و قرب با او براي انسان آسايش و سرور ميآورد، بيقراري، نشاط، اميد و معرفت در پي انس و قرب با حق پديد ميآيد. انس، آرامشي از انسان ميستاند و آرامش واقعي بهجاي آن مينشاند.
خواجه عبدالله انصاري مقام انس با حق را چنين به وصف ميكشد:
«انس آسايش است و آرام به نزديك دوست، و آن سه تن راست: مريد] صادق [را كه اميد شنود و عارف را كه نشان ياود، محبّ را كه فرا مُراد نگرد. اما مريد صادق را كه اميد شنود وي را سه نشان است كه پديد آيد: حلاوت خدمت و بر همه جانوران شفقت و اخلاص دعوت. اما عارف كه نشان يابد در وي سه نشان پديد آيد: مؤانست مناجات و حلاوت فكرت و سيري از زندگاني. و اما محب كه فرا مراد نگرد در وي سه علامت پديد آيد: آزادي و شادي و بيقراري».(1)
كعبه خريدار نگاه بنده مؤمن است، خيره شدن به كعبه بندگي خداست، نگريستن به خانه خدا درهاي آسمان را بهروي انسان باز ميكند، نعمتها و رحمتهاي خدا براي ناظرين كعبه است، نگاه به كعبه نهتنها باعث جلب رحمت است، بلكه بديها و زشتيها را از انسان دور ميكند. رسول خدا (ص) فرمود: «نگاه به كعبه عبادت است». (2)همچنين فرمود:
«نگاه به كعبه اگر از روي حب به آن باشد، عبادت است و
گناهان را از بيخ و بن برميكَند». (1)و نيز فرمود:
«درهاي آسمان در چهار محل باز ميشود و دعا در آن محلها به استجابت ميرسد، يكي از آنها هنگام نگاه به كعبه است». (2)از سوي ديگر كعبه براي ناظر جلب رحمت و نعمت ميكند. حضرت امير (ع) چنين تقسيم رحمت فرمود:
«هرگاه به سمت خانه خدا رفتيد، به آن زياد نگاه كنيد. خداوند براي كعبه صد و بيست رحمت در نظر گرفته است كه شصت رحمت براي طائفين، چهل رحمت براي نمازگزاران و بيست رحمت براي ناظران است». (3)همچنين امام صادق (ع) هم فرمود:
«با هر نگاه به كعبه به انسان حسنهاي داده ميشود،(4)
گناهي از ناظر برداشته و درجهاي به او داده ميشود». امام صادق (ع) در حديثي ديگر اين درجات و رحمتها را منوط به معرفت به ولايت معرفي ميكند:
«كسي كه با معرفت به كعبه نگاه كند و حق و حرمت ما را
مثل حق و حرمت كعبه پاس دارد، خدا گناهان او را بخشيده، او را از دنيا و آخرت بينياز ميكند». آيا ميدانيم كه اگر كسي از كعبه دور است به ياد او بيفتد يا از فراقش آهش را در سينه حبس كند، خداوند به بركت كعبه او را ميبخشد؟ خداوند به حرمت كعبه در هر روز و هر لحظهاي از روز به چنين بندگاني رحمت و معرفت خود را اهدا ميكند. اين فرموده امام صادق (ع) است. يوسف (ع) را نگاه نجات داد، آنگاه كه زمان همت سوء بود، نگاه يوسف (ع) به برهان خدا باعث نجات او شد. موسي (ع) هم آتشي ديد و بهدنبال آن رفت تا نخستين نور وحي الهي را ديد. رسول خدا (ص) هم در معراج چيزهايي ديد كه خدا آن را بازگو نميكند، فقط ميگويد، پيامبر در آسمانهاي حقيقت آيات بزرگي از خدا ديد. ابراهيم (ع) هم به رؤيت ملكوت هستي نائل آمد و نظر به آن كرد. نگاه پاك اگر به محل و جايگاه پاكي دوخته شود، انسان را تا معراج بالا ميبرد.
(1). فروع كافي، ج 4، ص 241، روايت 6
(2). همان، ص 240
(3). يوسف: 24
(4). طه: 10
(5). نجم: 18
(6). انعام: 75
اولين سؤالي كه مطرح است اينكه ساختن كعبه از چه زماني آغاز شد؟ درباره آغاز ساختن خانه خدا احاديث متعددي وارد شده، درباره زمان بناي كعبه دو قول پيدا شد: برخي معتقدند كه كعبه را حضرت ابراهيم (ع) ساخت، بعضي ديگر هم بر اين باورند كه خانه خدا قبل از ابراهيم (ع) ساخته شده بود و نخستين سازنده كعبه آدم (ع) است.
ميتوان ميان اين دو قول جمع نمود: كعبه نخستين بار توسط آدم (ع) و به امر خدا بنا شد، اما بر اثر حادثهاي از بين رفت، پس از آن با راهنمايي خدا و بهدست ابراهيم (ع) اين بنا تجديد شد.
نامهاي كعبه هم در قرآن و هم در احاديث ذكر شده است و اسرار فراواني ذيل آنها وجود دارد. در تفاسير و بعضي احاديث نكاتي در باب اسرار برخي نامهاي كعبه به چشم ميخورد كه به آنها اشاره شود.
عنوان كعبه در دو جاي قرآن بهكار رفته است درباره علت اين نامگذاري چند قول مطرح است:
الف: سطح مقطع كعبه تقريباً بهصورت مربع است و در زبان عربي معمولًا به خانههاي چهارگوش و مربع، كعبه اطلاق ميشود.
چهارگوش بودن كعبه بدين دليل است كه عرش خدا چهارگوشه
دارد و هر گوشهاي بر اسمي از نامهاي الهي استوار شده است.
ب: در زبان عربي به وسط هر چيز، كعبه ميگويند. از آنجا كه خانه خدا و بيتالله الحرام در وسط دنيا قرار گرفته است، به آن كعبه ميگويند. اساس كعبه مركزيت داشته، اساس و پايه اين كره خاكي است، از اين رو مادامي كه كعبه باقي است، زمين و دنيا هم وجود دارد.
ج: يكي ديگر از معاني كعبه ارتفاع و بلندي از سطح زمين است. كعبه داراي دوگونه بلندي است: ظاهري و معنوي.
در زمينه علت اين نامگذاري وجوه مختلفي بيان شده است كه عبارتند از: الف: آزاد؛ در احاديث بيانهاي مختلفي درباره آزادي كعبه ذكر شده است؛ از جمله اينكه:
«كعبه خانهاي است كه آزاد از مردم بوده و هيچكس مالك آن نيست».
«خداوند در ماجراي نوح، همه زمين را زير آب برد جز خانه خدا را، آن روز اين خانه «عتيق» نام نهاده شد، چون كه آن روز از غرق شدن رها شد».
بيتالله الحرام باشد، خداوند او را از جهنم نجات ميدهد.
ب: قديم و كهن: از جمله معاني عتيق، كهن و قديمي است، امام باقر (ع) فرمود:
«خداوند كعبه را قبل از خلقت زمين آفريد، سپس به آفرينش زمين پرداخت و زمين را از زير آن گستراند».
درباره بكه احتمالات مختلفي است، يكي از احتمالات اين است كه بكه نامي براي كعبه است.
امام صادق (ع) درباره اين نامگذاري ميفرمايد: «زيرا مردم در اطراف آن و درون آن ميگريند».
لذا از اينكه خانه خدا پيوندي با اشك و آه دارد.
هر وجودي سرّي دارد كعبه هم سراسر سرّ است و اسرار الهي را درون خود جاي داده است. اسرار عرفاني كعبه به دوبخش تقسيم ميشوند:
يك) شكوه و عظمت كعبه: خدا عظيم است و باشكوه و او عظمت و جلال خود را در خانهاش در چند چيز نشان داده است:
مسخ گنهكار: اگر كسي نزد كعبه گناهي انجام دهد، ممكن است كعبه چنان او را ادب كند كه باعث مسخ انسان شود.
كشتن بيادب: اگر كسي از روي تعمد و عناد كعبه را آلوده و نجس كند، اعدام خواهد شد و كسي كه مسجدالحرام را عمداً نجس كند، محكوم ضرب شديد است.
دو) فضل و رحمت: كعبه مظهر رحمت خداست. جمال و كرم الهي در خانه خدا نمودار است. اين بُعد كعبه، نمود و ظهور بيشتري دارد و در دين نسبت به آن بيشتر توجه شده است.
امام جعفر صادق (ع) ميفرمايد:
«خداوند سه چيز را محترم شمرده است بهگونهاي كه هيچ چيز مانند آن نيست؛ يكي كتاب، ديگري عترت و سومي بيت اوست كه راضي نيست احدي به غير آن توجه كند».
آمرزش گناهان: يكي از اسرار عرفاني خانه خدا اين است كه كعبه جايگاه مغفرت است. خانه خدا گناهان انسان را پاك ميكند.
مصافحه با خدا: كعبه دست خدا روي زمينِ خداست و خدا با آن با بندگانش مصافحه ميكند، چنانكه بندگان او هم با كعبه دست به دست خدا ميدهند و با او مصافحه ميكنند.
نگاه به كعبه: كعبه خريدار نگاه بنده مؤمن است، خيره شدن به كعبه بندگي خداست، نگاه به كعبه نهتنها باعث جلب رحمت است، بلكه بديها و زشتيها را از انسان دور ميكند. از سوي ديگر كعبه براي ناظر جلب رحمت و نعمت ميكند. همچنين امام صادق (ع) هم فرمود:
«با هر نگاه به كعبه به انسان حسنهاي داده ميشود، گناهي از ناظر برداشته و درجهاي به او داده ميشود».
چه اقوالي در ارتباط با شروع ساخت كعبه وجود دارد، توضيح دهيد.
چه نامهايي براي خانه خدا بيان شده و دلايل اين نامگذاري چيست، توضيح دهيد.
اسرار عرفاني كعبه را شرح دهيد.
اسرار عرفاني احرام
هدفهاي آموزشي
انتظار ميرود پس از مطالعه اين درس:
اعمال حج تمتع را با ذكر اجزاء هر عمل بشناسيم.
اسرار احرام را بدانيم.
اسرار ميقات را بدانيم.
واجبات احرام را بدانيم.
اسرار واجبات احرام را بدانيم.
اسرار محرمات احرام را بدانيم.
در اين درس، اسرار احرام، اسرار ميقات، اسرار واجبات احرام كه شامل اسرار نيت، تلبيه و لباس ميباشد و اسرار محرمات احرام، توضيح داده ميشود.
حج تمتع از دو عمل تشكيل ميشود؛ يكي عمره تمتّع و ديگري حج تمتّع كه اولي مقدم بر دومي است. هر كدام از اين دو عمل، اجزايي
دارد. عمره تمتع از پنج جزء تركيب يافته است كه عبارتند از: احرام، طواف كعبه، نماز طواف، سعي ميان صفا و مروه و تقصير؛ يعني گرفتن مقداري از مو يا ناخن. هر گاه مُحرم از اين اعمال فارغ شد، برخي از آنچه بر او احرام بستن حرام شده بود، حلال ميشود.
حج تمتّع از سيزده عمل تشكيل شده است كه عبارتند از: احرام بستن در مكه، وقوف به عرفات، وقوف به مشعرالحرام، انداختن سنگريزه به جمره عقبه در منا، قرباني در مني، طواف زيارت در مكه، دو ركعت نماز طواف، سعي بين صفا و مروه، طواف نساء، دو ركعت نماز طواف نساء، ماندن در منا شب يازدهم و شب دوازدهم و شب سيزدهم براي بعضي از اشخاص و در روز يازدهم و دوازدهم رمي جمرات و اشخاصي كه شب سيزدهم در منا ماندند، روز سيزدهم بايد رمي جمرات كنند. مجموع اين هجده عمل صورت اكمالي حج واجب را در موسم تشكيل ميدهد.
اولين عملي كه در هر دو بخش حج واجب، اعم از عمره تمتع و حج تمتع قرار دارد، احرام است. در احرام پنج مطلب وارد شده است؛ محل احرام، واجبات احرام، مستحبات احرام، مكروهات و محرمات احرام. هر يك از اين بخشها داراي لطايف عرفاني است. اين لطايف و ظرايف معنوي، اسرار عرفاني مناسك احرام را تشكيل ميدهد.
سرّ احرام، دوري از جميع معاصي و حتي مشتبهات است. نفس
بايد به هنگام احرام از نفسانيات، مشتهيات و تمام لذات فاصله بگيرد و حتي لذت حلال را، به قدر ضرورت، آن هم نه براي تحصيل لذت، بلكه براي انجام تكليف الهي استفاده كند. (1)امام سجاد (ع) در حديث شبلي به اين حقيقت اشاره ميفرمايد:
«فَحِينَ أَحْرَمْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَي نَفْسِكَ كُلَّ مُحَرَّم حَرَّمَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ قَالَ لَا».(2)
پرسيد وقتي احرام بستي نيت كردي كه همه محرمات خدا را بر خود حرام سازي؟ گفت: نه.
انسان در عالم الست عهد و پيمان عبوديت با خدا بسته است و خدا با انسان پيمان محبت؛ خدا بر پيمانش ثابت است، اما اكثر انسانها عهد خود با خداي خويش شكستهاند و اگر به عهد خود بازگردند، باز عهد خود ميشكنند. عهدي كه انسان با او بسته است، بندگي، انقياد، توكل و حرمت نگه داشتن اوست. روا نيست انسان عهد الست بشكند و مخالفت او كند. لطيفه احرام نفي معصيت و بازگشت به پيمان عالم الست است.
كعبه حرمت و احترام ويژهاي دارد (وجوه حرمت كعبه گذشت)،
خداي سبحان به احترام حرمت كعبه محدوده آنرا حرم و انسانهايي كه قصد ورود به آنرا دارند، مُحرم اعلام كرد پس هم حرمت مكه و هم تحريم احرام به لحاظ حرمت كعبه است.
امام صادق (ع) فرمود:
«وَ حُرِّمَ الْمَسْجِدُ لِعِلَّةِ الْكَعْبَةِ وَ حُرِّمَ الْحَرَمُ لِعِلَّةِ الْمَسْجِدِ وَ وَجَبَ الْاحْرَامُ لِعِلَّةِ الْحَرَمِ».(1)
مسجدالحرام به خاطر كعبه حرمت داده شد و حرمت حرم به علت مسجد الحرام است و احرام به علت حرم واجب شد.
يكي از ويژگيهايي كه مختص مكه معظمه است و روي زمين هيچ منطقه ديگري اين خصيصه را ندارد، وجوب احرام است. هر كس هر زمان بخواهد وارد مكه شود، بايد نخست به ميقات وارد شده، در آنجا احرام بندد و سپس به مكه وارد شود. او در اين صورت محرم است و مادام كه اعمال مخصوص را انجام ندهد، از احرام خارج نميشود. اين حكم اختصاصي و انحصاري مكه، علتي دارد. علت آن حرمت انحصاري كعبه است و به همين خاطر خداوند قانون احرام را مقرر نمود.
1) المحاسن، ج 2، ص 55، روايت 1162؛ عللالشرايع، ص 415، روايت 1؛ فقيه، ج 2، ص 195، روايت 2122
مردان الهي دو دستهاند: دستهاي نخست ميروند و سپس آنها را ميبرند و دستهاي ديگر سالكاني هستند كه نخست آنها را ميبرند، سپس خودشان ميروند. در سلوك هم رفتن وجود دارد و هم بردن، لكن سالكان را دو وضعيت است؛ بعضي رفتنشان نخست است و برخي بردنشان. رفتن، سلوك است و بردن، جذبه. بر ايناساس ميتوان گفت سلّاك طريق حقيقت يا سالك مجذوبند و يا مجذوب سالك. (1)گاهي در آغاز سالك بايد با پاي خود برود و در ميانه راه كشش و انجذابي او را فرا گرفته، برود و گاهي آغاز سلوك با جذبه است. و در ادامه خداوند او را تا مراحلي ميكشد و ميبرد و بعد از آن او را به حال خود گذاشته، از او ميخواهد با پاي خود برود تا به لقاء حق برسد. برخي، آيات اواخر سوره فجر را بر سالك مجذوب منطبق كردهاند. (يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلَي رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِي فِي عِبَادِي* وَادْخُلِي جَنَّتِي). ا(2)حرام، جذبه است، كوششي به سوي رحمان است، با احرام انسان را ميبرند، جذب و انجذاب رحماني شامل حال زائر ميشود. زائري كه اهل سلوك بوده، هنگام ورود به مسجد و نظر به ميقات مجذوب ديدار يار ميشود. او سالك مجذوب است و اگر پيش از اين سلوكي نداشته، در آنجا به سلك مجذوب سالك درآمده، بعد از آن
بايد با پاي خود مقامات و منازل را يك به يك طي كند.
خداي سبحان جذبه را در قرآن با واژه «ربط» ربط داده است (وَرَبَطْنَا عَلَي قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا … )(1)جذب و انجذاب آتشي است كه در قلب انسان افروخته ميشود و سالك را به سمت راز و نياز ميبرد.
وجد و جذبه سه گونه است(2)جذبه نفس، جذبه دل و جذبه جان. وجد و جذبهاي كه بر نفس افتد نهان آدمي را آشكار كرده، سالك را مفتون ميكند. وجد و جذبهاي كه بر دل حاكم شود مرد الهي را به حركت آورده، سرمست ميكند او بانگ برآورده، جامه ميدرد و او سالك را معنوي ميكند. اما جذبهاي كه جان آدمي را در بر ميگيرد نقد جان او كرده حقيقتش را غرق ميكند و جان او آهنگ بريدن كرده در اقيانوس هستي محو ميشود.
زائر بيت الله با جذبه احرام به عالم وصال نائل ميشود. احرام، سالك را بيدار و مشتاق ميكند، احرام حديقه دل دوستان و ريحان جان عاشقان است، احرام سبب جانباختن ميشود و خانمان زائر را برمياندازد، احرام خلعتي عزيز است كه قدر وجود آنرا كسي نميداند؛ زيرا وجود انسان را از وجود خلقي بيرون ميبرد، زيارت خانه خدا آتش محبت جان عاشق است، او با نظر به جامه احرام، ناآرام و بيقرار ميگردد، درد او فزوني يافته، با چشم گريان و دل بريان پنهان و
نهان را آشكار ميبيند و او با جذبه الهي به مقام يقين و غرق نائل ميشود.
بر آتش عاشقيت جان عود كنم
جان بنده تو است نه من جود كنم چون پاك بسوزد آتش عشق تو جان صد جان دگر به حيله موجود كنم
احرام دو گونه است؛ احرام غيبت و احرام حضور. كسي كه در ميقات غايب است و خود را براي انس با دوست مهيا نكرده، گويا در خانه خويش نشسته است، حتي اين غيبت از آن غيبت بالاتر است و كسي كه در خانه خود نشسته و حضور دارد، گويا مُحرم است و مكي. اگر در احرام حضور يابد، حضورش كامل گشته در محضر حق باريافته است. اگر مجاهد طريقت حق هجرت كرده باشد، جهادش علت شهود او گشته، احرام حضور بسته است؛ از اين رو غرض احرام، حضور در محضر ربوبي و باريافتن در پيشگاه مالك عالم است. سالك حاضر به هنگام احرام محو ميشود، او بهت زده، متحير در وجدها و جذبهها ميگردد. اين بهت و تحير، گاهي سبب خاموشي انسان ميشود.
1) اللمع، ص 156- 158
دنبال حجةالاسلاماند، قصد آنها اين است كه حجشان درست و سالم برگزار شود، آنها با خود توشه ميبرند تا حجي در خور و شايسته داشته باشند.
دسته دوم حاجياني هستند كه سعي در قطع علقهها دارند، آنها واقعاً از وطن، اهل، عيال و دوستان مهاجرت كرده، قصد واقعي براي زيارت بيت الله و قبر نبوي دارند. آنان بيابانها را طي ميكنند، با مشكلات مواجه ميشوند و با صعوبت خود را به ميقات ميرسانند. اين دسته از زائران، آداب حج را به جاي ميآورند و ذخيرهاي براي آخرت خود فراهم ميكنند.
دسته سوم مجاوران حقاند، آنها با ياد او و ديدار او انس گرفتهاند، نفس خود را سالها محبوس ساختهاند، از شهوات گذشتهاند، از لذات گذر كردهاند، اينها مسافر و مهاجرند. اينان سفري معنوي در پيش دارند و رزق آنها مقسوم و قوت آنها در عالم غيب است. مسافران واقعي و محرمان راستين پاي برهنهاند، بالاي سرشان جز آسمان چيزي نيست، چشمشان فقط در انتظار رؤيت ماه است، نفسشان بيقرار ديدار است، حالت آنها حضور است و قلبشان مملو از سرور و آنگاه كه به ميقات ميرسند، سفر معنوي خويش آغاز كردهاند.
اي مقيمان درت را عالمي در هر دمي رهروان راه عشقت هر دمي در عالمي
اساساً سفر را سفر گفتهاند چون آدمي را از اخلاق زشت
ميرهاند.(1)مسافر معنوي از اخلاق ذميمه رميده است و كسوت اخلاق زيبا پوشيده است، او از نفس رهايي يافته به اطمينان و يقين واصل شده است. توكل، رضا، تسليم، اطمينان، يقين و نور، دستاورد اين سفر معنوي است. از امام رضا (ع) درباره علت و حكمت احرام سؤال شد. امام (ع) چنين پاسخ داد: (2)«لان يَخْشَعُوا قَبْلَ دُخُولِ حَرَمِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَ أَمْنِهِ وَ لِئَلَّا يَلْهُوا وَ يَشْتَغِلُوا بِشَيْء مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا وَ زِينَتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ يَكُونُوا جَادِّينَ فِيمَا فِيهِ قَاصِدِينَ نَحْوَهُ مُقْبِلِينَ عَلَيْهِ بِكُلِّيَّتِهِمْ مَعَ مَا فِيهِ مِنَ التَّعْظِيمِ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ لِنَبِيِّهِ وَ التَّذَلُّلِ لِانْفُسِهِمْ عِنْدَ قَصْدِهِمْ إِلَي اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ وِفَادَتِهِمْ إِلَيْهِ رَاجِينَ ثَوَابَهُ رَاهِبِينَ مِنْ عِقَابِهِ مَاضِينَ نَحْوَهُ مُقْبِلِينَ إِلَيْهِ بِالذُّلِّ وَ الاسْتِكَانَةِ وَ الْخُضُوع».
همانا مردم مأمور شدهاند كه احرام ببندند، تا پيش از ورود به حرم امن الهي، خشوع پيدا كنند و به چيزي از كارهاي دنيا و زينتها و لذتهاي آن سرگرم و مشغول نباشند و در راه آن چه كه به سوي آن آمدهاند شكيبا باشند و با همه وجودشان رو به خانه خدا آورند. به علاوه در احرام، بزرگداشت خداي متعال و خانه او و فروتني براي حاجيان است، وقتي كه
ميخواهند به سوي خدا روند و بر او وارد شوند، در حالي كه به پاداش او اميدوار، از كيفرش بيمناك و به سوي او روانند و با فروتني و تواضع و خضوع، روي به سوي او ميكنند.
گرايش به عالم غيب و تمايل به كشف اسرار، جزء فطرت و سرشت انسان است. طينت معنوي، ريشه در جاذبه حضرت ربوبيت دارد. نخست جذبه او شامل حال انسان ميشود و سپس انسان كششي به سمت او پيدا ميكند. حديث «كنز مخفي»، اساس هستي و آفرينش را حبّ، عشق و جذبه رحماني ميداند:
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفيّاً فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفُ فَخَلَقْتُ الْخَلَقَ لِكَيْ اعْرفُ».
گنج پنهاني بودم، دوست داشتم تا شناخته شوم، آفريدم خلق را تا شناخته شوم.
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد در اين ميان گاهي جذبهاي از آسمان درميرسد كه چون نسيم جانبخش و روحافزايي او را نوازش ميدهد؛ اين جذبه مهرانگيز او را به سمت بالا دعوت ميكند، به مقصد و مقصود سوق ميدهد اما افسوس كه اين نسيم حياتبخش و اين جذبه رحماني دوامي ندارد و چونان برقي رونده و گذرا عبور ميكند.
«أَنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُم نَفَحَاتٌ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا».(1)
در روزگارانتان نسيمهايي ميوزد، آگاه باشيد كه به آن اقبال كنيد و از آن رويگردان نباشيد.
مهمترين توشه سلوك، ترك مخالفت الهي است. معصيت، مخالفت حق است. معاصي پاي انسان را به زمين ماده ميبندد و به او اجازه سلوك و حركت نميدهند. وابستگيها و دلبستگيها جرم ميآورند و مجرم، مُحرم نميگردد. ميقات، نويد ترك معصيت است، ميقات مژده احرام واقعي است، حضور در ميقات، حضور در محضر موجودي است كه ميبيند. در حضور او انسان بايد عهد و پيماني ببندد تا اوصاف حيواني را رها كند، پا جاي پاي شيطان نگذارد، انسانيت در او تقويت شود و زحمات انبيا را قدر شناسد.
ميقات محل تخليه است. در آنجا بايد از گناه خالي شد، به عالم نور وارد گشت، خضوع، تذلّل را تجربه كرد و از لباس جرم و معصيت خارج شد. به اين حقيقت نوراني امام سجاد (ع) در حديث شبلي اشاره دارد.
«قال: فَحِينَ نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِيَةِ وَ لَبِسْتَ ثَوْبَ الطَّاعَةِ قَالَ لَا».(2)
پرسيد: آنگاه كه به ميقات فرود آمدي، نيت كردي كه لباس
نافرماني را درآورده لباس طاعت بپوشي؟ گفت: نه.
اگر حاجي هنگام نزول به ميقات از مخالفت الهي دست نكشد و ترك معصيت نكند، او در واقع، ميقات و احرام را درك نكرده است.
مشاهده، رؤيت جمال حق است با چشم دل، عارفي كه جهان را به عنوان مظهر و آيت خدا ميبيند، در واقع عالم را فاني و مستهلك شهود ميكند و نيز حق را در تمام اشيا ظاهر ميبيند:
(إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَي لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَي السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ)(1)
در هلاكت پيشينيان، پند است آن را كه داراي قلب هوشياري باشد يا گوش دل به كلام حق فرا دهد و به حقايقش توجه كند.
عارف، شهيد را به معناي شهود اخذ ميكند.
هركه را جان از هوسها گشت پاك زود بيند قصر و ايوان سماك
اي برادر تو نبيني قصر او زان كه در چشم دلت رسته است و
چشم دل از موي علت پاك كن تا ببيني قصر فيض (مِنْ لَدُن)
كسي كه به زيارت حق نايل نيايد، زيان كرده و ديدار حق نهايت سير انسان است:
1) ق: 37
(يَا أَيُّهَا الْانسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ)(1)
اي انسان با هر رنج بكوشي عاقبت نائل به ملاقات او ميشوي.
البته انسان با بصيرت و حقايق ايماني به زيارت وجهالله نائل ميشود، لقاء حق با انقطاع، قرين و همراه است؛ چنانكه در مناجات شعبانيه ميخوانيم:
«إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّي تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ».
معبودا به من ببخش كمال انقطاع به درگاهت را و پرتو ده ديده دل ما را به تابش نظر خود تا بردرد ديدههاي دل پردههاي نور را و برسد به سرچشمه عظمت.
دردمندي اولياء و عارفان همه از سر هجران و شوق ديدار بوده است. ميقات، گاهِ ديدار يار است، ميقات زمان زيارت دوست ميباشد و حاجي در ميقات قصد مواجهه رودررو با خداي عظيم دارد. امام سجاد (ع) فرمود:
«فَحِينَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ بِنِيَّةِ الزِّيَارَةِ؟ قَالَ: لَا».(2)
وقتي وارد ميقات شدي نيت كردي كه بر نيت زيارت باشي؟ گفت: نه.
احرام، اولين محل سلوك و ميقات، نخستين منزلگاه سالكين
است، ميقات آغازين مرز حضور است، حاجي با ميقات به سرزمين عهد و پيمان و عالم الست باز ميگردد؛ او از خود شروع كرده، براي ديدار خدا آماده ميشود. ميقات نقطه عزيمت يك سفر معنوي و روحاني است؛ سفري از دنيا به آخرت، سفري از توبه به توحيد، سفري از كثرت به وحدت، سفري از شهادت به غيب، سفري از ظاهر به باطن، سفري از «من» به «او» و سفري از «من» به «تو».
به ميقات آمدم تا بينم او را به آب توبه شويم دست و رو را
ببار اي ابر رحمت بر سر من كه ميبينم بهار آرزو را
ميقات، شميم حضور است، نسيمي است كه صبا از آن طرّه بگشايد، ميقات، برهنه شدن از رسوم و عادات و در بركردن لباس قنوت و عبوديت است. ميقات شكوهي به اندازه قيامت دارد، ميقات محل انابه، ابتهال و تضرّع است، ميقات، اجابت ندايي است كه از عمق تاريخ برميآيد. سالك در ميقات خوديت را دفن و خدا را اظهار و برملا ميكند و ميقات وقت مؤانست و عشقبازي است. در ميقات بايد نعلين إنانيت بركند؛ زيرا آنجا وادي قداست و نور است.
(فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِي الْمُقَدَّسِ طُوي)(1)
نعلين از خود به دور كن كه اكنون در وادي مقدس قدم نهادي.
1) طه: 12
در ميان ميقاتها مسجد شجره رمزي ديگر دارد. سرّ آنرا بايد در عمل رسولخدا (ص) جستوجو كرد. از امام صادق (ع) پرسشي شد و آن اينكه چرا پيامبر اكرم (ص) از مسجد شجره احرام بست؟ امام (ع) پاسخ داد:
«زيرا معراج پيامبر به آسمان بحذاء مسجد شجره صورت گرفت، ملائكه هم بحذاء مسجد شجره رسول خدا (ص) را تا بيت المعمور بالا بردند و در آنجا ندايي آمد. پيامبر (ص) فرمود: لبيك. صاحب ندا گفت: آيا من تو را يتيم نيافتم و پناه ندادم؟ آيا تو را گمراه نيافتم و هدايت نكردم؟ رسول خدا (ص) فرمود: «انَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك».(1)از اين رو احرام پيامبر (ص) از مسجد شجره بود.
واجبات احرام سه چيز است: يكي نيت، يعني اينكه انسان در حالي كه ميخواهد محرم شود، نيت عمره تمتع يا قصد ترك محرمات احرام كند، ديگري تلبيه است؛ يعني اينكه لبيك بگويد و سوم پوشيدن دو جامه احرام براي مردان كه يكي را لُنگ و ديگري را رداء گويند. هر يك از اين سه، اسرار باطني دارد كه توجه به آنها حج نوراني و نورانيت حج را براي حاجي به ارمغان ميآورد.
1) علل الشرايع، ج 2، ص 433
يكي از شرايط هر عبادتي، از جمله حج و احرام نيت است. سرّ نيت، اخلاص است. حقيقت اخلاص تصفيه نمودن عمل است از شائبه غير خدا. خلوص در نيت، صاف نمودن سرّ ضمير آدمي است. انسان اعمال مختلفي دارد چه ظاهري، چه باطني، چه جوارحي چه جوانحي. اعمال حتي شامل خطورات قلبي هم ميشود. ريشه تمامي آلودگيهاي عمل، انانيت و نفسانيت است. خلوص در نيت خشكاندن شوائب و ناپاكيهاي عمل از ريشه است؛ يعني بايد نفسانيت و خوديت را از ميان برداشت. دين را بايد براي خدا خالص كرد.
(أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ)(1)
آگاه باشيد كه براي خداست دين خالص.
خداوند از انسان دين خالص طلب كرده است؛ بنابراين در دين، دينداري و عبادت نبايد غير او را دخالت داد. هواهاي نفساني و شوائب شيطاني، دين را از خلوص مياندازند و اگر ديانت و عبادت انسان ناخالص شد، خدا آنرا پذيرا نيست.
اي برادر تو همان انديشهاي مابقي خود استخوان و ريشهاي
گر بود انديشهات گل گلشني وربود خاري تو هيمه گلخني
1) زمر: 3
خلوص نيت، انسان را مهاجر ميكند و هجرت دو گونه است(1)هجرت صوري به ظاهر واقع ميشود، اما هجرتي كه خلوص ميآورد، هجرت باطني و معنوي است و اين، نوع دوم هجرت است. سفر باطني مبدأي دارد و مقصدي؛ مبدأش تاريكخانه نفس است و غايتش خداي تعالي. اگر كسي از خانه نفس خارج نشود، سفر او از نفس به سوي نفس است، در حالي كه سير سالك بايد از نفس به سوي خدا باشد. در اين سلوك بايد از نفسانيت و انانيت خارج شد و لذايذ نفساني را دور كرد.
(وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَي اللهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَي اللهِ)(2)
هرگاه كسي از خانهاش براي هجرت به سوي خدا و رسول بيرون آيد و در سفر، مرگ وي را در رسد اجر چنين كسي بر خداست.
روزي كه انسان در ميقات ميايستد، گذشته سياه خود را در نظر گرفته، دعا و استغفار بر لب جاري ميكند. اينك هنگامِ تحول است و اينك زمانه آن است كه حاجي انساني دگر شود؛ لحظه تحقق تحولي عظيم است. زندگي انسان نقطههاي عطفي دارد كه ميتواند
تلنگري به وجود انسان باشد. كساني كه از اين نقطههاي عطف بهره برده، راه خود يافتهاند، بردهاند و برندهاند و فوز و فلاح براي آنهاست. به گاهِ قصدِ احرام در مسجد شجره، اضطرابي عجيب وجود انسان را در برميگيرد، زبان انسان قفل ميشود، شعلههاي بيقراري از نگاه انسان زبانه ميكشد و شرارههاي عشق بنمايه وجود آدمي را تكان ميدهد؛ زمان انتظار پايان يافته است و حاجي خود را روبهروي خدا احساس ميكند. اكنون زمان دلدادگي است، ميقات حسرت است و اميد؛ حسرت بر گذشته و اميد به آينده. در آنجا بايد قصد دگرگوني داشت، انساني متحول شد، از خود انساني جديد ساخت، از غفلتها و نسيانها كاست و بر عشقها، خلوصها و حضورها افزود.
نيتي كه انسان در ميقات همراه با احرام ميبندد، پيمان تحول با خدا بسته است. به بيان بهتر عهد و پيماني كه حجگزار با پروردگار عالم در عالم الست بسته است، تجديد ميكند. نيت احرام، عقد با خدا و بريدن از ماسواست. به اين نكته نوراني امام سجاد (ع) اشاره ميكند:
«فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ؟ قَالَ: لَا».
پرسيد: وقتي نيت حج كردي آيا نيت كردي كه هر پيوندي با غير خدا را رها كني؟ گفت: نه.
آنگاه كه انسان در ميقات قرار ميگيرد و قصد بستن احرام ميكند، بايد «لبيك» بگويد؛ يعني اين ذكر را بر زبان خود جاري سازد:
«لَبَّيْكَ، اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ انَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك».
كيفيت تلبيه بر اساس حديث امام صادق (ع) به همين نحو بود كه گذشت. امام در ادامه حديث خود فرمود:
«رسول خدا (ص) بعد از گفتن لبيك «ذالمعارج» را زياد ميفرمود و هرگاه به سوارهاي بر ميخورد يا به بالاي تپهاي ميرسيد يا به دشتي سرازير ميشد و آخر شب و پس از نمازها، لبيك ميگفت». (1)البته تلبيه ادامهاي هم دارد كه مستحب است.
آنگاه كه مردان الهي لباس احرام ميپوشند و قصد حضور در درگاه باريتعالي دارند، خداوند آنها را صدا ميزند، آنها را ميخواند و براي آنها دعوتنامهاي ارسال ميكند. لبيك زائر، پاسخ به دعوت خداست. سليمان بن جعفر از امام رضا (ع) درباره علت و حكمت تلبيه
1) فقيه، ج 2، ص 325، روايت 2578؛ قرب الاسناد، ص 162، روايت 592؛ وسائل الشيعه، ج 12، ص 377، روايت 7
پرسيد، حضرت فرمود:
«إِنَّ النَّاسَ إِذَا أَحْرَمُوا نَادَاهُمُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ، فَقَالَ: عِبَادِي وَ إِمَائِي، لَاحَرِّمَنَّكُمْ عَلَي النَّارِ كَمَا أَحْرَمْتُمْ لِي، فَقَوْلُهُمْ: لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، إِجَابَةٌ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ عَلَي نِدَائِهِ لَهُمْ».(1)
وقتي مردم احرام ببندند، خداوند متعال ندايشان ميدهد و ميگويد: اي بندگان و كنيزان من! بدن شما را بر آتش حرام خواهم كرد، آنگونه كه شما به خاطر من احرام بستيد. آنگاه مردم به عنوان اجابت خداوند متعال كه آنان را ندا داد، ميگويند: لبيك، خدايا لبيك.
تلبيه پاسخ مثبتي است كه زائر به دعوت خدا ميدهد. زائر به ميهماني خانه خدا آمده است و در ميقات، خود را براي ميهماني آماده و مهيا ميسازد. ميزبان او را فراخوانده است و حاجي در پاسخ به دعوت حق لبيكگويان آماده ديدار ميشود.
زائر هنگامي ميتواند به دعوت خدا پاسخي شايسته دهد كه كاملا خود را آماده كند. پس بايد ميان خوف و رجا باشد؛ زيرا احتمال دارد پروردگار عالم به او بگويد: «لَالَبَّيكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ». حاجي بايد با اعتقاد به خدا فضل او را در نظر گيرد، اعتماد و توكل به او ورزد، به قدر توان خشوع و خضوع به درگاه باريتعالي آورد، حالتش بهگونهاي
1) فقيه، ج 2، ص 196، روايت 2124؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 83، روايت 21؛ علل الشرائع، ص 416، روايت 2
باشد كه در برابر سلطان عالم قرار گرفته و بداند او بهاندازهاي كه سخط دارد، كريم و رحيم است و با اين حالت به درگاه پروردگار راز و نياز كند و از خدا بخواهد كه او را از درگاهش نراند. در حديثي از امام سجاد (ع) آمده است كه آن حضرت بعد از احرام رنگ از رخسارش پريد، اصحاب علت آنرا جويا شدند. امام (ع) اظهار داشت خوف دارم كه خداوند در پاسخ من بگويد: «لا لبيك».
«فَلَمَّا أَحْرَمَ وَ اسْتَوَتْ بِه راحِلَتَهُ اصْفَرَ لَوْنَهُ وَ وَقَعَتْ عَلَيْهِ الرَّعْدَةِ وَ لَمْ يَسْتَطِعْ انْ يُلَبِّي فَقِيلَ: ألا تُلَبِّي؟ فَقالَ: اخْشي انْ يَقُولَ لِي لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيكَ فَلَمّا لَبّي خَرَّ مُغشَيا عَلَيهِ … »(1)
امام سجاد (ع) به حج رفت. چون احرام بست و بر مركب خويش قرار گرفت، رنگش زرد شد و به لرزه افتاد و نتوانست لبيك بگويد. كسي گفت: لبيك نميگويي؟ فرمود: ميترسم خداوند در پاسخ من بگويد: لا لبيك و لاسعديك! و چون لبيك گفت، بيهوش شد. (2)از سوي ديگر وجه تسميه هم همين است. اين واژه در لغت به معناي اجابت است. در حديثي از امام صادق (ع) هم به اين نكته اشاره شده است. از امام (ع) درباره وجه تسميه تلبيه سؤال شد. امام (ع)
فرمود:
«إجابَةٌ، إجابَ مُوسي رَبَّهُ».(1)
اين اجابت است، موسي هم پروردگارش را چنين جواب داد.
بنابراين لبيك شعار حج شد و اجابت دعوت خدا رمزي براي حج ابراهيمي قرار گرفت.
امام صادق (ع) در حديث مصباح الشريعه بيان لطيفي دارد:
«وَ لَبَّ بِمَعْني إجابَةٌ صافِيةٌ خالِصَةٌ زاكِيَةٌ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ فِي دَعْوَتِكَ مُتِمَسِّكاً بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقي».(2)
لبيك تو به معناي اجابت زلال و پاك براي خداي متعال در دعوتش باشد در حالي كه به دستگيره محكم الهي چنگ زدهاي.
پس تلبيه، اجابت است اما اجابتي كه سزاوار دعوت الهي باشد، پاسخي همراه با صفا و پاسخي پاك براي خداوند عظيم و كريم. پاسخدهنده هم بايد خود را براي اجابت دعوت حق مهيا كند و با استعداد لازم به حضور او باريابد، قلبي صاف فراهم كند، تزكيه نفس داشته باشد، صدق، ادب، صبر، شكر، ايثار و سخا، توشه راه داشته باشد تا بتواند پاسخي شايسته به فراخوان الهي بدهد.
امام سجاد (ع) در حديث شبلي فرمود:
«فَحِينَ لَبَّيْتَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ نَطَقْتَ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ بِكُلِّ طَاعَة، وَ صُمْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَة؟ قَالَ: لَا».
پرسيد: وقتي لبيك گفتي آيا نيت كردي كه در طاعت محض او سخن بگويي و از هر معصيت او لب فرو بندي؟ گفت: نه.
زائر بايد با لبيك خويش در برابر خدا از مخالفت او اجتناب ورزد، او بايد روزه معصيت گيرد و شعله معصيت را در درون خود خاموش كند، ريشههاي آن را بخشكاند و پاسخ به هواي نفساني ندهد.
زائر با لبيكگفتن مصمم ميشود كه گناه نكند و شهادت ميدهد كه از معصيت دوري ورزد، سزا نيست كه اين تصميم و شهادت، كذب و دروغ باشد. گناه و معصيت طيف گستردهاي دارد؛ گناهان زبان، گناهان دست، گناهان پا، گناهان چشم، و بسياري معاصي ديگر. كسي كه لبيك خدا ميگويد بايد تمامي معاصي، جرمها و اشتباهات را مدّ نظر قرار دهد و قصد دوري از آنها كند. او بايد تصميمي سرنوشتساز بگيرد، از گذشته زشت خود پشيمان شود و لبيك خود را نقطه عطف حيات خويش قرار دهد تا آيندهاي روشن و نوراني در پيش داشته باشد.
باري، لبيك آغاز مجاهدت است، شروع پارهاي تحريمهاست، او بايد تجربه كند تا خود را از بعضي امور محروم كند، اين محروميتها نويدبخش حقيقتهايي است كه در آينده عمر، پيش روي زائر قرار ميگيرد، لبيك زيرساخت مناسك حج است، اساس ورود به حرم
الهي است، لبيك روزنهاي به رحمت الهي باز ميكند، زائر لبيكگويان در حمايت و پناه حق قرار ميگيرد، لباس تلبيه، لباس توبه، ورع، زهد، عشق و توجه است و زائر با لبيك خويش گامي به سوي بهشت برميدارد.
لبيك زائر را شبيه ابراهيم ميكند، مشابهتي ميان او و ابراهيم برقرار ميكند. لبيكگو شبيه ابراهيم ميشود. ابراهيم (ع) حليم، صبور، شاكر و اهل ابتهال و انابه بود. (إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ)(1)ابراهيم، صادق؛ بلكه صدّيق بود. (وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً)(2)ابراهيم اهل دعا و تضرع بود. او دعاهاي فراواني بعد از تجديد بناي خانه خدا كرد.
خداوند هم با ابراهيم (ع) بهگونهاي خاص معامله كرد؛ او را به شدت آزمود. (وَإِذِ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَ)(3)ابراهيم (ع) مأمور شكستن بتها شد. (وَتَاللهِ لَاكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ)(4)ابراهيم (ع) با امداد الهي توانست ملكوت آسمانها و زمين را رؤيت كند. (وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَالْارْضِ)(5)و
خداوند به ابراهيم (ع) سلام داد: (سَلامٌ عَلي إِبْراهِيمَ). (1)روزي مشركان و معاندان، ابراهيم (ع) را در منجنيق گذاردند و او را به سمت آتش پرتاب كردند، جبرئيل بر او نازل شد و از او پرسيد:
«آيا حاجتي داري؟ ابراهيم (ع) پاسخ داد: نسبت به تو حاجتي ندارم سپس جبرئيل به آسمان عروج كرد، بازگشت و از او پرسيد: از خدا هم حاجتي نداري؟ خليل الله پاسخ داد: همين كه او حال مرا ميبيند كافي است». (2)و به اين نكته توجه كنيم كه گفتگو زماني صورت گرفت كه ابراهيم (ع) چند گامي بيشتر با كوه آتش فاصله نداشت. خداوند هم به پاس توكل و ادبش آتش را براي او سرد و آرام قرار داد.
حجگزار و زائر بيتالله الحرام بايد شباهتي به ابراهيم (ع) پيدا كند. او بايد حلم ورزد، صبر پيشه كند، سرشك اشك بر گونهها داشته باشد، اهل صدق و صفا باشد، دعا و تضرع پيشه كند و اگر در شدائد و مصائب قرار گرفت، اعتمادش را سلب نكند، بلكه بر توكلش افزوده شود. لبيك دريچهاي است به سوي ابراهيمي شدن. راز و رمز لبيك هماهنگي با خليلالله و باني بيتالله است.
آن يكي الله ميگفتي شبي تا كه شيرين گردد از ذكرش لبي
گفت شيطانش خموش اي سخت روي چند گويي آخر اي بسيار گوي
اين همه الله گفتي از عتو خود يكي الله را لبيك كو؟
او شكستهدل شد و بنهاد سر ديد در خواب او خضر را در حضر
گفت هين از ذكر چون واماندهاي چون پشيماني از آن كش خواندهاي؟
گفت لبيكم نميآيد جواب زان همي ترسم كه باشم ردّ باب
گفت خضرش كه خدا اين گفت به من كه برو با او بگو اي ممتحن
ني كه آن الله تو لبيك ماست آن نياز و سوز و دردت پيك ماست
ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يارب تو لبيك ماست
غور در بيكرانه آيات آسماني نشان از حقيقتي ژرف و شگرف دارد. قرآن واقعيت را به گونهاي متفاوت معرفي ميكند. خداوند درخت را در حال سجده ميداند: (وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدَانِ). (1)تمام عالم هستي يا تمامي پرندگان از نماز و تسبيح خود آگاهند: (كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ)(2). سنگي كه از بالاي كوه فرو ميافتد به دليل خوف و خشيت الهي است: (وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ). (3)صداي رعدي كه از ابرها به گوش ميرسد، حمد و تسبيح است و خوف و خشيت آنها را نشان ميدهد: (وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ
وَالْمَلَائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ).(1)گذشته از تمامي موارد پيشگفته يكي از واقعياتي كه قرآن آن را با تأكيد و عنايت بيان ميفرمايد، تسبيح تمامي هستي است: (يُسَبِّحُ للهِ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَمَا فِي الْارْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ … ). (2)البته انسانها به اين واقعيت و حقيقت دست نمييابند. به تعبير ديگر نيافتن، دليل بر نبودن نيست. هستي همه تسبيح گوي حق است هر چند انسان نفهمد.
به هر تقدير جهان هستي آنگونه كه خدا در قرآن تصوير ميكند و براي انسان معرفي مينمايد، با جهاني كه ما ميشناسيم، كاملًا متفاوت است. اين وظيفه ماست كه نگاه خود را به هستي تغيير دهيم و بينشي الهي نسبت به عالم بيابيم. چشمها را بشوييم و جهان را جور ديگر ببينيم.
از جمله حقايقي كه رسول خدا (ص) در باب لبيك برملا كرد اينكه زبان هستي، لبيك است. اگر عالم وجود تسبيحگوي حقاند، اگر عالم هستي آيات حق و بنده اويند و اگر جهان بيكران، خاضع و خاشع براي اوست، همه چيز لبيك ميگويند. رسول خدا (ص) فرمود:
«مَا مِنْ مُلَبٍّ يُلَبِّي إلّا لَبّي عَن يَمِينِهِ وَ شِمَالِهِ مِن حَجَرٍ أو شَجَرٍ أو مَدَرٍ، حَتّي تَنْقَطِعَ اْلأرضُ مِن هاهُنا وَ هاهُنا».(3)
هيچ لبيكگويي نيست، مگر آنكه آنچه از سنگ و درخت و كلوخ در چپ و راست اوست، (همصدا با او) لبيك ميگويد، تا آنجا كه چشم كار ميكند.
از اركان احرام، پوشيدن دو جامه احرام براي مردان است؛ يكي لُنگ است و ديگري رداء كه بايد به دوش انداخت. مستحب است جامه احرام از پنبه باشد و در صورت تمكّن بعد از فريضه ظهر ببندد، ولي زنان ميتوانند در لباس خويش به هر نحو كه هست محرم شوند. افضل است احرام در جامه سفيد باشد يعني جامه سياه به عنوان احرام كراهت دارد. لباس احرام اسرار و رموزي دارد كه ميتوان در دو بخش بيان كرد:
بر اساس حديثي مشتاق، اشتهاي طعام ندارد، مشتاق اهل لذت
نيست، مشتاق با ديگران انس واقعي نميگيرد، مشتاق آرام و قرار ندارد، مشتاق اهل آبادكردن دنيا نيست، مشتاق لباسي به تن ندارد، مشتاق بيمسكن است، كسي كه داراي شوق است شب و روز بندگي خدا ميكند، او هر لحظه انتظار ديدار ميكشد و با زبان شوق با خدا نجوا ميكند. او سرائر خود را براي حق بيان ميكند، او اهل رجاء است، خواب به ديدگانش نميآيد، دنيا مراد او نيست، تمامي عادات را فرو گذارده است و در تمامي عمر با زبان حال به خدا لبيك ميگويد.(1)امام زين العابدين در حديث شبلي سرّ كندن لباس را اينگونه بيان ميفرمايد:
«فَحِينَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ ثِيَابِكَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الرِّيَاءِ وَ النِّفَاقِ وَ الدُّخُولِ فِي الشُّبَهَاتِ؟ قَالَ: لَا».
پرسيد: وقتي لباسهاي دوخته را در آوردي، نيت كردي كه از ريا و نفاق و وارد شدن به شبههها خود را عريان كني؟ گفت: نه.
عِبْرَةٌ لِاوْلِي الْالْبَابِ)(1)از سوي ديگر قرآن عالم تكوين را هم مربوط به عبرت ميداند (يُقَلِّبُ اللهُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِاولِي اْلأَبْصارِ). (2)امدادهاي غيبي هم با عبرت ارتباطي نزديك و تنگاتنگ دارند: (وَاللهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِاوْلِي الْابْصَارِ) (3)وقرآن تمامي انسانها را مخاطب قرار داده به آنها ميگويد اهل عبرت باشيد (فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْابْصَارِ).(4)
عبرت با عبور، عابر، اعتبار و تعبير همخانواده است. عبور در اصل به معناي تجاوزكردن آب است از جايي به جاي ديگر. (5)عبارت مختص به كلام است از آن جهت كه از دهان و هوا عبور ميكند. اعتبار، انتقال از وضعيت محسوس به نامحسوس است و تعبير نسبتي با رؤيا دارد از آن جهت كه از ظاهر آن عبور كرده به باطنش ميرسيم. خلاصه آنكه عبرت به معناي عبور است. ميتوان گفت كه معناي عبرتگيري از تاريخ و دنيا بدين معناست كه بايد با ملاحظه آنها به چيز ديگري انتقال يافت.
انسانها نسبت به دنيا سه گونهاند؛ برخي فقط به دنيا چسبيدهاند و آخرت را رها كردهاند؛ اينان چسبندگان به زمينند:
(اثَّاقَلْتُمْ إِلَي الْارْضِ)(1)دسته دوم برعكس، آخرت گراي افراطياند و هيچ نصيبي از دنيا ندارند. اين وضعيت در اصطلاح قرآني رهبانيت است كه قرآن آنرا بدعت ميخواند: (وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا)(2)هر دو دسته از نظر قرآن سرزنش ميشوند. نگاه درست اين است كه انسان به دنيا بنگرد اما با نگاه عبوري و گذرا و از دنيا بهرهاي براي آخرت خويش دست و پاكند. (وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللهُ الدَّارَ الْاخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنْ الدُّنْيَا).(3)
بنابراين بايد به دنيا با نگاه عبرت نگريست. انسانها عابرند و دنيا معبر كه همانند رؤيا تعبير دارد. بايد چونان يوسف معبّر بود و تعبيري درست از رؤياي دنيا كرد. دنيا محل ماندن نيست. آيا هيچ عاقلي روي پل، خانه ابدي ميسازد؟ تغيير لباس در احرام به معناي عبور از دنياست. بايد نگاهي عميق و اصيل به آخرت داشت، توجهي به آن سمت و سو كرد، از دنيا گذشت و لباس آخرت بر تن كرد. از نكات جالب قرآني اينكه آنگاه كه سخن از نسبت دنيا و آخرت است، «دار» به معناي خانه، فقط بر آخرت اطلاق ميشود. اين امر بدين معناست كه انسانها فقط يك خانه دارند و دنيا حتي خانه مجازي هم نيست. تنها خانه انسانها در جاي ديگر است، محل
استقرار ابدي انسانها آخرت است.
را متوجه مرگ، قبر و جهان ديگر ميكند؛ لباس احرام انسان را براي سفر ابدي مهيا ميسازد. هنگامي كه انسان از قبر برميخيزد، خود را با كفني ساده و سفيد در حضور حق مييابد. كفن دوخت و دوزي ندارد، لباسي ساده است، همراه با تكلف و زينت نيست، اينها خصوصيات لباس احرام است. راهي پيش پاي انسان جز كوچكردن نيست و بايد تنها سفر كرد. (وَلَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّة). (1)تنها با رخت و لباسي ساده بايد به كوچستان غربت ديدار رفت. خود را بايد براي روزي مهيا كرد كه نه پاي رفتن است و نه اختيار ماندن. زماني كه حاجي احرام بست و به ميقات رفت و به خدا لبيك گفت، بايد با خود تنها بشود، با خويشتن خلوت كند و با تنپوشي سفيد همچون كبوتران آماده پرواز گردد تا بيرنگ و بينشان اوج گيرد و در عشق يار ذوب شود. زائر بايد با تبر عبوديت و اخلاص بتهاي درون خويش را بشكند و بر زمين ريزد.
محرم شدم به جامه احرام بندهوار آماده حضور و ملاقات كردگار
لبيك گفتم از دل و جان در حريم دوست گشتم ز شوق وصل دلِ آرام، بيقرار
رفتم به سوي كعبه ببينم جمال او يا تر كنم ز زمزم دل چشم اشكبار
حاجي در حين احرام از امور بيست و چهارگانه بايد اجتناب كند و
1) انعام: 94
اين امور براي او حرام است. اسرار و رموزي براي محرمات احرام بيان شده است كه به آنها اشاره ميشود:
حرمت صيد در آيات مسأله حساسي تلقي شده و با كمال صراحت از آن نهي شدهاست:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ)(1)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، هر گاه كه در احرام باشيد شكار را نكشيد. هر كه صيد را به عمد بكشد، جزاي او قربانيكردن حيواني است همانند آنچه كشته است.
احرام به دو قسم است(2): احرام به تن و احرام به دل. شخصي كه فقط به تن احرام بسته و مُحرم به تن شده است صيد بر او حرام است چنانكه امور ديگري هم براي محرم تحريم شده است. اما زائري كه با معرفت، احرامِ عرفان بسته، مُحرم دل است و چنين كسي طمع به غير خدا را بر خود حرام كرده است؛ او هرگونه طلب از غير خدا را ممنوع ميداند و خانه دل را در اختيار صاحبخانه واقعي قرار
ميدهد.
نكته ديگري در اين آيه وجود دارد(1)و آن اينكه قلب زائر صيد خداست و قلبي كه صيد خداست شايسته نيست به دنبال صيد باشد و اگر سالك حجگزار، قلب خويش را متوجه غير خدا كرد، كفارهاي بر اوست و آن اينكه از اين توجه نادم باشد و تمام سعي خود را بر تداوم ياد حق بكار بندد. لذا نبايد در حين احرام دنبال حظوظ نفساني بود. بايد تمرين رستن از شهوات كرد. محرم قصد خدا و زيارت خانه او كرده است، با چنين قصدي نبايد به دنبال غير او بود. آيه ديگري حرمت صيد در حال احرام را بيان ميكند.
(أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَطَعَامُهُ مَتَاعاً لَكُمْ وَلِلسَّيَّارَةِ وَحُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ مَا دُمْتُمْ حُرُماً وَاتَّقُوا اللهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ)(2)
شكار دريايي و خوردن آن به جهت بهرهمند شدنتان از آن بر شما و مسافران حلال شده است. و شكار صحرايي تا هنگامي كه در احرام هستيد بر شما حرام شده، از خداوندي كه به نزد او گردآورده ميشويد، بترسيد.
شكار نيز دو قسم است؛ (3)شكار زاهد و شكار عارف. زاهد صيد حق تعالي است از دنيا و پايان كار او به فرموده خدا اين است:
(وَ ما عِنْدَ اللهِ خَيْرٌ وَ أَبْقي)(1)
آنچه نزد خداست بهتر و تا ابد باقي است.
اما عارف صيد خداست از بهشت و عاقبت امر عارف به فرموده خدا اين است:
(وَ اللهُ خَيْرٌ وَ أَبْقي)(2)
خدا بهتر و پايندهتر است.
هم زاهد و هم عارف صيد خدا هستند و خداوند سبحان صياد آنهاست، اما يكي از دنيا و ديگري از بهشت. صيد و صيادي دام و ريسمان ميخواهد، خداوند براي نفوس رمنده دام گسترانده است. دام خدا براي صيد اين دسته از انسانها، عبادت است.(3)خداوند در اين دام، دانههايي گذاشته است، همانند جذبهها، كششها و ربايشها تا بندگان در آن افتند و در پنجه صياد قرار گيرند. اما گاهي صياد سفيري ميفرستد و آن سفير آوازي سر ميدهد و صيد را به دام صياد ميكشاند. انبياء و اولياء سفيران اويند و حقتعالي با اولياء خويش دام گسترانده است، آنها ندا ميدهند، احسان ميكنند تا صياد آنها را صيد كند. احسان خدا و اوليائش دانههايي هستند كه از دهان سفيران ميريزد. آنها دانهپاشي و احسان ميكنند تا بندگان را اسير
احسان خويش سازند.
از ديگر محرمات احرام نگاه كردن به آينه است، همچنين سرمه كشيدن در حال احرام تحريم شده است. سرّ ايندو در حديثي چنين بيان شده است. امام صادق (ع) فرمود:
«لَا تَنْظُرْ فِي الْمِرْآةِ وَ أَنْتَ مُحْرِمٌ، لِانَّهُ مِنَ الزِّينَةِ وَ لَا تَكْتَحِلِ الْمَرْأَةُ الْمُحْرِمَةُ بِالسَّوَادِ إِنَّ السَّوَادَ زِينَةٌ».(1)
در حالي كه محرم هستي به آينه نگاه مكن؛ زيرا اين نوعي زينت است و زن در حال احرام، سرمه سياه نكشد، كه آن هم زينت است.
اين دو امر زينتاند و زينت بهرهگيري از تشريفات و تجملات دنيوي است. از دنيا بايد رهيد و تا آسمان دنيا بايد پريد، به آسمان ملكوت بايد سر كشيد و نور الهي را در افق جبروت ميتوان ديد. از سوي ديگر نگاه به آينه، نگاه به خود است و از خوديت بايد رست؛ از خود بايد فارغ شد، بودن خويش را بايد از ياد برد، خودبيني و خدابيني در يك دل نميگنجد، قاصد خدا، قلب خويش را براي ديدار دوست مهيا ميكند. نظر به آينه را تحريم كردند تا محرم قلب خويش را آينه كند و در آينه دل جمال يار را نظارهگر باشد.
1) فروع كافي، ج 4، ص 356، روايت 1؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 302، روايت 1029
نميخواهم كسي نزدم نشيند بگو آيينه همرويم نبيند
ز تن مرغ دلم بيرون پريده نشسته در حرم تا دانه چيند
عبدالله بن مغيره از امام موسي كاظم (ع) درباره سايه براي محرم پرسيد. امام (ع) در پاسخ آن را حرام دانست. او گفت: من گرمايي هستم و گرما بر من طاقتفرسا است. آيا راه چارهاي براي من وجود دارد؟ امام (ع) فرمود:
«أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الشَّمْسَ تَغْرُبُ بِذُنُوبِ الْمُحْرِمِينَ».(1)
آيا نميداني كه خورشيد، گناهان محرمين را محو ميكند.
بنابراين سرّ اينكه سايه و سايبان براي محرم حرام شده، اين است كه آفتاب سوزان بر سر و تن محرم بتابد تا گناهان او را پاك كرده، ذوب سازد و از اين روست كه گفتند آفتاب پاك كننده است؛ لذا ميتواند نجاست گناه را از دل بزدايد.
در حريم امن الهي و در حال احرام نبايد درخت يا گياهي را كَند؛ زيرا اين كار از بين بردن «حرث» و «نسل» است. نابود كردن حرث و نسل فساد است و كار مفسدان و دوزخيان. اما بهشتيان كه همواره در
1) فروع كافي، ج 4، ص 350، روايت 2
جهت اصلاح و احياي زمين و دل آدمياند گياه نميكَنند و علفي را نابود نميكنند. اينها آثار و مخلوقات خداست، در سرزمين عشق و كسي كه عاشق اوست، به آثار او تعرض و تجاوز نميكند.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
در حريم امن الهي براي تقرب به خدا بايد دلها را به هم نزديك كرد، از جداييها پرهيز داشت و هر آنچه مايه تفرقه است، از بين برد. در محضر حق نبايد به زائران او توهين كرد. بايد از فسوق، جدال، مشاجره، فحاشي، تفاخر و مباهات پرهيز كرد. نبايد به كسي دستور داد، سزا نيست زبان به ناسزا گشود، حريم حرم محدوده برادري است، در آنجا بايد تمرين اخوت كرد، در پيشگاه دوست به دوستان دوست نبايد جز خير گفت، در محضر يار، تفاخر معنا ندارد.
از حمل سلاح بايد پرهيز كرد. حمل سلاح به معني دشمني و خصومت است. در حضور خداوند رحيم خشونت لازم نيست، اساساً كينه و دشمني شأن دوزخيان است و خدا اهل رحمت و آشتي است، او اهل داد و رأفت است و نسبتي با خشونت ندارد. خشونت و دشمني ضعف و كاستي است كه با ربوبيت خدا سازگار نيست؛ از اين رو كشتن جانوران، اذيت و آزار ديگران و حتي زخم كردن بدن خويش حرام
شده است.
حج تمتع از دو عمل تشكيل ميشود؛ يكي عمره تمتّع و ديگري حج تمتّع. هر كدام از اين دو عمل اجزايي دارد. عمره تمتع از پنج جزء تركيب يافته است و حج تمتّع از سيزده عمل تشكيل شده است.
اولين عملي كه در هر دو بخش حج واجب، اعم از عمره تمتع و حج تمتع قرار دارد، احرام است.
اسرار احرام عبارتند از:
دوري از معاصي: نفس بايد به هنگام احرام از نفسانيات، فاصله بگيرد.
حرمت كعبه: كعبه حرمت و احترام ويژهاي دارد. امام صادق (ع) فرمود:
«مسجدالحرام به خاطر كعبه حرمت داده شد و حرمت حرم به علت مسجد الحرام است و احرام به علت حرم واجب شد».
جذبه: احرام، جذبه است، كوششي به سوي رحمان است، با احرام انسان را ميبرند، جذب و انجذاب رحماني شامل حال زائر ميشود. زائر بيت الله با جذبه احرام به عالم وصال نائل ميشود. احرام، سالك را بيدار و مشتاق ميكند.
حضور: احرام دو گونه است؛ احرام غيبت و احرام حضور. و كسي كه در خانه خود نشسته و حضور دارد، گويا مُحرم است.
اسرار ميقات عبارتند از:
كندن لباس معصيت: ميقات محل تخليه است. در آنجا بايد از گناه خالي شد، تذلّل را تجربه كرد و از لباس جرم و معصيت خارج شد.
زيارت خدا: مشاهده، رؤيت حق است با چشم دل، در واقع عالم را فاني و مستهلك شهود ميكند و نيز حق را در تمام اشيا ظاهر ميبيند.
احرام، اولين محل سلوك و ميقات، نخستين منزلگاه سالكين است، ميقات آغازين مرز حضور است.
ميقات نقطه عزيمت يك سفر معنوي و روحاني است. در ميان ميقاتها مسجد شجره رمزي ديگر دارد.
احرام پيامبر (ص) از مسجد شجره بود.
واجبات احرام سه چيز است: يكي نيت، ديگري تلبيه است؛ يعني اينكه لبيك بگويد و سوم پوشيدن دو جامه احرام براي مردان، كه هر يك داراي اسراري است.
اسرار نيت:
خلوص نيت انسان را مهاجر ميكند و هجرت دو گونه است(1)هجرت صوري، هجرت باطني و معنوي.
اسرار تلبيه:
پاسخ به دعوت خدا: آنگاه كه انسان در ميقات قرار ميگيرد و قصد بستن احرام ميكند، بايد «لبيك» بگويد. تلبيه پاسخ مثبتي است كه زائر به دعوت خدا ميدهد. پس تلبيه، اجابت است اما اجابتي كه سزاوار دعوت الهي باشد.
سكوت معصيت: زائر بايد با لبيك خويش در برابر خدا از مخالفت او اجتناب ورزد، او بايد روزه معصيت گيرد.
هماهنگي با ابراهيم: لبيك زائر را شبيه ابراهيم ميكند، مشابهتي ميان او و ابراهيم برقرار ميكند. حجگزار و زائر بيت الله الحرام بايد شباهتي به ابراهيم (ع) پيدا كند. او بايد حلم ورزد، صبر پيشه كند، سرشك اشك بر گونهها داشته باشد، اهل صدق و صفا باشد، دعا و تضرع پيشه كند.
زمزمه هستي: غور در بيكرانه آيات آسماني نشان از حقيقتي
1) پرواز در ملكوت، ص 78
ژرف و شگرف دارد.
تمام عالم هستي يا تمامي پرندگان از نماز و تسبيح خود آگاهند.
لباس احرام اسرار و رموزي دارد كه ميتوان در دو بخش بيان كرد: الف) اسرار كندن لباس كه شامل:
ب) اسرار پوشيدن لباس كه شامل:
لباس تقوا: سالك، رنگ خدايي دارد (صِبْغَةَ اللهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً)؛(1)در اين لباس، نام، نشان، شهرت، مقام و ثروت جايگاهي ندارد.
كفن: پوشيدن لباس احرام يادآور كفن است. لباس احرام انسان را متوجه مرگ، قبر و جهان ديگر ميكند؛ لباس احرام انسان را براي سفر ابدي مهيا ميسازد.
اسرار و رموزي براي محرمات احرام بيان شده است كه به آنها اشاره ميشود:
قلب زائر صيد خدا: حرمت صيد در آيات مسأله حساسي تلقي شده و با كمال صراحت از آن نهي شدهاست:
«اي كساني كه ايمان آوردهايد، هر گاه كه در احرام باشيد شكار را نكشيد. هر كه صيد را به عمد بكشد، جزاي او قرباني كردن حيواني است همانند آنچه كشته است».
1) بقره: 138
آينه و سرمه زينت: از ديگر محرمات احرام نگاه كردن به آينه است همچنين سرمه كشيدن در حال احرام تحريم شده است.
كندن درخت و اصلاح زمين، تجربه برادري، رحمت و آشتي و شراب لم يزلي.
حج تمتع از چند عمل تشكيل شده و هر كدام داراي چه اجزايي است، توضيح دهيد.
اسرار احرام را نام برده و هر يك را توضيح دهيد.
اسرار ميقات را شرح دهيد.
واجبات احرام را نام برده و هر يك را شرح دهيد.
چند مورد از محرمات احرام را نام برده و توضيح دهيد.
اسرار محرمات احرام را شرح دهيد.
اسرار عرفاني طواف، نماز طواف و سعي و تقصير
هدفهاي آموزشي
انتظار ميرود پس از مطالعه اين درس:
اسرار طواف را بدانيم.
اسرار حجرالاسود را بدانيم.
با اسراري كه در هفت دور طواف نهفته است آشنا شويم.
طهارت از شهود غير را بدانيم.
دلايل سياهي سنگ حجرالاسود را بدانيم.
اسرار باطني نماز طواف را بدانيم.
اسرار باطني سعي را بدانيم.
معناي هروله و سر نهفته در آن را بدانيم.
سرّ سعي ميان صفا و مروه را بدانيم.
سرّ شروع سعي از صفا را بدانيم.
معناي تقصير و سر نهفته در آن را بدانيم.
در اين درس اسرار طواف، اسرار حجرالأسود، اسرار نماز طواف، اسرار سعي، سرّ سعي ميان صفا و مروه، سرآغاز كردن سعي از صفا و سر تقصير توضيح داده خواهد شد.
حجگزار بعد از آنكه در ميقات حضور، احرام عشق بست، نماز بندگي به جاي آورد، پاي در حريم حرم ميگذارد. حرم يعني جايي كه هر كسي در آن در امان است. انسان، حيوان و حتي درخت و گل و علف از هرگونه تعرضي مصون هستند. همه چيز در اينجا در حفظ و امان الهي است، آنجا سرزمين امنيت، صلح و آرامش است.
داستان امنيت و آسايش حرم به روزگاران قديم باز ميگردد، آنگاه كه حجرالأسود بعد از هبوط آدم به زمين تنزل كرد و جاده نزول را به سوي خاكدان طبيعت پيمود، در همين مكان موجود استقرار يافت، در اين لحظه نوري از آن تا شعاع كوههاي اطرافش پراكنده شد و اين قطعه زمين را روشن نمود و اينجا رنگ آسمان به خود گرفت، محدوده نور محدوده حرم شد، همانجايي كه آدم در هبوط خويش به آنجا رسيد و در آنجا سر به آسمان بلند كرد و به استمداد از «كلمات» خدا را خواند و خدا او را پذيرفت؛ اينجا محل توبه آدم است، اينجا مكان نزول نور و آسمان معناست، اينجا گريزگاه آدم به سوي خداست و اينجا بخشي از بهشت عدن است.
فرشتگان الهي در اطراف كعبه آسماني ميگردند، لذا انساني كه زائر كعبه است، بايد خود را همگون با فرشتگان كند.
(وَتَرَي الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ)(1)
در آن روز فرشتگان را مشاهده ميكني كه گرداگرد عرش الهي درآمدهاند.
كعبه نمادي از خدا در عالم ملك و شهادت است. انسان به هنگام طواف بايد متذكر بيت معمور در آسمانها باشد. طواف انسان به دور كعبه ملكي، همان طواف ملائكه به دور عرش الهي است و انسان بايد با قلب خويش به هنگام طواف تا آسمانها و فرشتگان بالا رود. امام صادق (ع) در حديث مصباح الشريعه به اين نكته بلند عرفاني اشاره فرمود:
«وَ طُفْ بِقَلْبِكَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ كَطَوَافِكَ مَعَ الْمُسْلِمِينَ بِنَفْسِكَ حَوْلَ الْبَيْتِ».(2)
همانگونه كه با بدنت همراه مسلمانان بر گِرد كعبه طواف ميكني، با قلبت همراه فرشتگان بر گِرد عرش طواف كن.
حمّاد بن عيسي ميگويد: روزي براي پرسيدن سؤالي خدمت رسول خدا (ص) رسيدم. لحظهاي كه نگاهم به ايشان افتاد، نتوانستم سخن بگويم. رسول خدا (ص) دست به سينه من گذاشت و فرمود:
سؤالت را بپرس. در اين لحظه اشك مهلتم نميداد و باز نتوانستم سؤالم را بپرسم. وقتي پيامبر (ص) اشكها و سر برهنه مرا ديد، چنين فرمود:
«هر كسي طواف خانه خدا كند، در حالي كه سر و پايش برهنه باشد، گناهان خود را مدّ نظر گيرد، استلام حجر كند، بدون اينكه كسي را آزار دهد و دائماً ذكر خدا گويد، خداوند به ازاي هر گامي هفتاد هزار حسنه به او دهد، هفتاد هزار گناه او محو كند، هفتاد هزار درجه به او رفعت دهد، به جاي او هفتاد هزار بنده آزاد ميكند، شفاعت او را در باب هفتاد نفر از اهل بيتش ميپذيرد و هفتاد هزار حاجت او را برآورده ميكند؛ چه زود چه دير». (1)طوافكننده، همگون فرشتگان شده، پاك و منزه ميگردد، زائر با طواف ميتواند رحمت الهي را جلب كند؛ غفران و بخشش الهي در طواف كعبه است، خداوند به طوافكنندگان نويد بهشت داده و بركات و هداياي خويش را شامل حال آنان ساخته است. روزي كه خداوند به آدم (ع) امر نمود خانه كعبه را بنا كند، آدم به خدا گفت: هر اجيري اجري دارد، اجر من چيست؟ خداوند به او پاسخ
1) فروع كافي، ج 4، ص 412، روايت 5
داد:
«اي آدم هرگاه طواف كردي، رحمت و غفران من شامل تو ميشود. آدم بيش از اين خواست، خداوند هم امساك نكرد و گفت: هرگاه فرزندان تو حول اين خانه بگردند، آنها را ميبخشم و كسي كه قصد زيارت كند ولي به دليلي توفيق نيابد، او را هم ميبخشم و حتي تمام كساني كه طوافكنندگان براي آنها استغفار كنند، آنها را به بركت دعاي طائفين خواهم بخشيد». (1)بنابراين سرّ طواف دريافت رحمت و مغفرت الهي است، تولدي دوباره است و آنگاه كه انسان از گناه پاك شود، خداوند به انسانهاي پاك مباهات ميكند. رسول خدا (ص) فرمود:
«إِنَّ اللهَ يُبَاهِي بِالطَّائِفِينَ».(2)
خداوند به طوافكنندگان مباهات ميكند.
طهارت دوگونه است؛ (3)طهارت ظاهر و طهارت دل. طهارت ظاهر با آب حاصل ميشود، اما طهارت باطن و دل با معرفت درست
ميشود. بايد با آب عرفان قلب را شستوشو داد، سموم را از جان بيرون كرد، نفاق را از دل زدود و توحيد را بر قلب حاكم نمود و تا به قلبي پاك، ضميري آرام و سرّي موحد رسيد.
زائر به هنگام رجوع به كعبه حقيقي قلب خويش را از مشاهده غير پاك ميكند. (1)شهود غير خدا توبه ميخواهد، حجگزار در لحظه طواف از اينكه به غير خدا توجه كرده و اعتمادش به غير او بوده و ياد دنيا در قلب او جاي داشته است، استغفار ميكند. اگر انسان در دنيا به غير او رجوع ميكند، اين هم به خاطر دستور اوست و اگر امر او نبود، سالك و عارف به غير او حتي رجوع هم نميكرد. سرور شهيدان (ع) در بيانات نوراني خود اينگونه فرمود:
«إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَي الآْثَارِ، فَأَرْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْانْوَارِ وَ هِدَايَةِ الاسْتِبْصَارِ، حَتَّي أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاعْتِمَادِ عَلَيْهَا، إِنَّكَ عَلَي كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ».(2)
معبودا! فرمان دادي مرا به آثار مراجعه كنم پس مرا به خود جلب كن از تجلي انوار و رهنمايي بينش دل تا مراجعه كنم به درگاهت از آنها، چنانچه از همانها به حضرتت ره يافتم و سرّ خويش از نگاه به آنها بازداشتم و همت خود را از اعتماد به
آنها برداشتم؛ زيرا تو به هر چيز توانايي.
سيد و سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) قبل از آنكه به مسلخ عشق و شهادت برود، با خدا نجوا ميكرد كه آيا براي غير تو ظهوري هست، تو كي غايب بودهاي تا غير تو، تو را اثبات كند و كي دور بودهاي كه آثار، دليل تو باشد، كور باد چشمي كه تو را نبيند و زيانديده باد قلب بندهاي كه از حب تو نصيبي نداشته باشد.
«أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّي يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرُ لَكَ، مَتَي غِبْتَ حَتَّي تَحْتَاجَ إِلَي دَلِيل يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَي بَعُدْتَ حَتَّي تَكُونَ الآْثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيبا وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبا».(1)
طواف، گرد كعبه چرخيدن است، و به ديدار معشوق شتافتن! طواف، چرخش عاشق گرداگرد معشوق است تا خود را با آتش عشق او بسوزاند. طواف آن است كه عارف پروانهوار بر گرد شمع بچرخد تا عاقبت با بال و پري سوخته، خويش را به پاي شمع افكند. زائر آتش عشقي در ضمير خود دارد و بار سفر را بسته است. از خانه، كاشانه، زن، فرزند و وطن بريده و لبيكگويان خود را تا پاي خانه دوست رسانده
1) همان.
است. او آماده چرخيدن است تا پروانهوار گرد شمع فروزان خانه عشق و بيت محبوب بچرخد.
طواف حركت معنوي است، طواف، سفر روحاني است، زائر در مطاف به جنبش درآمده خود را در درياي عشق الهي غرق ميكند، از خوديت تهي گشته، رنگ و بوي او ميگيرد، گرد شمع دوست چرخيده، هستي خويش را به پاي او ذوب ميكند تا آنكه ذرهاي بيمقدار گشته، چونان مولود كعبه فرياد سر دهد كه:
«هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَي عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَي فِرَاقِك».(1)
به شمع كعبه بس پروانه ديدم هزاران عاشق ديوانه ديدم
چه شمعي اين همه پروانه دارد؟ چه دلبر اين همه ديوانه دارد؟
همه افسرده خاطر، دل شكسته به روي گونهشان اشكي نشسته
زن و كودك هزاران در هزاران همه گريند چون ابر بهاران
بسي مجنون در صحرا دويده به شادي در بر ليلي رسيده
در طواف بايد هفت دور (شوط) گرد كعبه چرخيد. عدد هفت رمز و رازي دارد؛ هفت آسمان، (2)سبع المثاني قرآن، (3)هفت دريا، (4)هفت
روز هفته، هفت بطن قرآن و هفت شوط طواف. براي هفت دور طواف وجوهي از لطايف عرفاني بيان شده است.
وجه اول) سرّ هفت دور طواف اين است كه آدمي داراي هفت اخلاق رذيله است كه گاهي از آن تعبير به «هفت شوط حجاب» (1)ميشود. اخلاق رذيله عبارتند از: عجب، كبر، حسد، حرص، بخل، غضب و شهوت. سالك بايد اينها را زائل و بهجاي آن هفت اخلاق حميده را جايگزين كند كه عبارتند از: علم، حكمت، عفت، شجاعت، عدالت، كرم و تواضع.
وجه دوم) خداوند اقليمهاي هفتگانه دارد كه گاهي از آن تعبير به افلاك سبعه ميشود. اين آيه كه فرمود: (خَلَقَكُمْ أَطْواراً) (2)ناظر به طورهاي هفتگانه افلاك و اقاليم است. احتمال دارد كه هفت شوط طواف، اشاره به سير در اطوار خلقت و افلاك سبعه داشته باشد.(3)وجه سوم) هفت دور طواف شايد اشاره به هفت مرحله نماز داشته باشد.(4)مراحل نماز عبارتند از: قيام اول، ركوع، قيام دوم، سجده اول، نشستن ميان دو سجده، سجده دوم و نشستن براي تشهد. اين
حركات هفتگانه كه سالك در نماز حضور به جاي ميآورد، آثار روحاني و معنوي دارد؛ انسان را به عالم ارواح و نشئه نماز واقعي وارد ميكند. شايد به همين دليل باشد كه در برخي از روايات طواف را نماز دانستهاند. رسولخدا (ص) فرمود:
«الطَّوافُ بِالْبَيْتِ صَلاةٌ».(1)
طواف خانه خدا همچون نماز است.
وجه چهارم) هفت شهر عشق؛ بايد هفت مرتبه به گرد كويش چرخيد و اين هفت شهر عشق را به پايان رساند. زائر سالك تا حضرت بينشان بالا ميرود و به ميهماني ملائك درميآيد. او در اوج گمنامي، خود را در درياي اسرار احساس ميكند و در زير سايه او قرار ميگيرد. طوافكننده در همان محلي طواف ميكند كه مطاف پيامبران، امامان و مدفن انبياست. طوافكننده با آخرين دور به ستارهاي ميماند كه به گرد خورشيد ميچرخد و منظومهاي از عشق، كشش، خلسه و جذبه او را فراگرفته است. او از زمين گذشته و تا عرش فنا ارتفاع گرفته است.
طواف به جز اسرار، آدابي هم دارد؛ آدابي نظير: غسل، تواضع، سكينه و اينكه با پاي برهنه به مطاف برود. هر يك از آنها سرّي دارد
1) المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص 630، روايت 1686 و ج 3، ص 293، روايت 3056؛ سنن الدرمي، ج 1، ص 472، روايت 1791؛ السنن الكبري، ج 5، ص 138، روايت 9292؛ سنن ترمذى، ج 3، ص 293، روايت 960.
كه در مباحث گذشته بيان شد. يكي از مهمترين مستحبات و آداب به هنگام طواف دعاست. اين دعاها مضامين بلندي دارند؛ طوافكننده به خدا عرض ميكند ما بندگان توايم، پيشاني ما در قبضه قدرت توست، اگر ما را عذاب كني به سبب گناهان ماست و اگر ما را ببخشي به سبب رحمت توست … زائر در طواف ميگويد: «اللَّهُمَّ إِنِّي إِلَيْكَ فَقِيرٌ وَ مِنْ عَذَابِكَ خَائِفٌ مُسْتَجِيرٌ، اللَّهُمَّ لَا تُبَدِّلْ اسْمِي وَ لَا تُغَيِّرْ جِسْمِي … ».(1)
خدايا به تو نيازمندم و بيمناك و پناهندهام، نامم را عوض مكن و جسمم را تغيير مده.
و چون در دور هفتم به آخر كعبه رسيد دستانش را ميگستراند و صورت و شكم خود را به كعبه ميچسباند و ميگويد:
(2)«اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ وَ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ».(3) خدايا! خانه خانه توست و بنده، بنده تو و اينجا جايگاه پناهآورنده به تو از آتش است.
همچنين طواف واجباتي نظير طهارت دارد كه لطايف عرفاني آنها گذشت. از جمله واجباتي كه در طريقت طواف دخالت دارد، ابتداكردن و ختمنمودن به حجرالأسود است. چنانكه بايد طواف داخل مطاف
صورت گيرد و مطاف فاصله ميان ركن و مقام ابراهيم است. از سوي ديگر اموري مثل ملتزم، حطيم، مستجار، حجر اسماعيل، مقام جبرئيل و ركن يماني داخل طواف است. از اين رو شايسته است اسرار هر يك را بر شمرد:
حجرالأسود از بهشت آمده و رنگ و بوي آن جهان دارد. رسول خدا (ص) در حديثي فرمود:
«الْحَجَرُ الْاسْوَدُ مِنَ الْجَنَّةِ».(1)
حجرالأسود از سنگهاي بهشت است.
منذر ثوري از امام باقر (ع) درباره حجرالأسود سؤال كرد كه چه سنگي است و از كجا آمده است؟ امام در پاسخ چنين فرمود:
«نَزَلَتْ ثَلَاثَةُ أَحْجَار مِنَ الْجَنَّة؛ الْحَجَرُ الْاسْوَدُ اسْتَوْدَعَهُ إِبْرَاهِيمَ (ع) وَ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَ حَجَرُ بَنِي إِسْرَائِيلَ. إِنَّ اللَّهَ اسْتَوْدَعَ إِبْرَاهِيمَ الْحَجَرَ الْابْيَضَ وَ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ الْقَرَاطِيسِ فَاسْوَدَّ مِنْ خَطَايَا بَنِي آدَمَ».(2)
سه سنگ از بهشت فرود آمده است: حجرالأسود كه به وديعت
به ابراهيم سپرده شد، مقام ابراهيم و سنگ بنياسرائيل. خداوند سنگ سفيد به حضرت ابراهيم سپرد كه سفيدتر از كاغذ بود، و در نتيجه گناهان بنيآدم سياه شد.
بهشت محل نعمت(1)و رحمت و رضوان الهي است. (2)كسي كه به بهشت وارد شد، اهل رستگاري است.(3)كسي كه به بهشت راه يابد فرشتگان الهي او را اكرام ميكنند. (4)اينها بعضي از ويژگيهاي بهشت، بهشتيان و پديدههاي بهشتي است. قطعه سنگي كه از بهشت آمده، بيترديد نعيم است، با خود رحمت و رضوان الهي را آورده است و هر كس او را لمس كند، مكرم و بهشتي است.
دلا از خانه خاكي سفر كن به بيت يار افلاكي نظر كن
گذر از لعل و ياقوت و زمرد بسنده بر تماشاي حجر كن
سنگي كه از بهشت است، طبعاً به بهشت باز ميگردد و خود را در بهشت نشان ميدهد؛ بنابراين حجرالأسود در بهشت حضور دارد و حتي در بهشت شهادت خواهد داد. اين قطعه سنگ بسيار با
وفاست؛ زيرا هر كس او را در اين دنيا لمس كرده باشد، شهادت ميدهد. اساساً بهشت و وفا با يكديگر همراهند و اگر بيوفايي يا نقض عهدي وجود دارد، ويژگي جهنم و دوزخيان است. رسول خدا (ص) درباره حجرالأسود ضمن اشاره به وفاداري آن فرمود:
«يَبْعَثُ اللهُ الْحَجَرَ الأسْوَدِ وَالرُّكْنَ الْيَمانِيِّ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَهُما عَيْنانِ وَ لِسانِ وَ شَفْتانِ، يَشْهَدانِ لِمَنْ اسْتَلَمَهُما بِالْوَفاءِ».(1)
خداوند روز قيامت حجرالأسود و ركن يماني را مبعوث ميكند در حالي كه دو چشم و زبان و دو لب دارند و با وفاداري براي كساني كه اين دو را لمس كردهاند شهادت ميدهند.
حجرالأسود در آغاز بسيار سفيد بود، از كاغذ و شير هم سفيدتر؛ اما سياه شد و تغيير رنگ داد. علت سياهي به دوگونه مطرح شده است؛ گاهي به گناهان مشركين عهد جاهليت نسبت داده شده؛ چون در زمان جاهليت اين سنگ مس شده، رجس و جرمهاي آنها باعث شد تا اين سنگ سياه شود. پيامبر (ص) فرمود:
«حجرالأسود از سنگهاي بهشتي است و سفيد بود تا اينكه در زمان جاهليت افرادي با رجس آن را مس كردند».(2)
گاهي نيز به مجرمين و منافقين نسبت داده شده است.
چنانكه امام صادق (ع) در حديثي عجيب به مضموني عميق اشارتي دارد.
«إِنَّ الْارْوَاحَ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا فِي الْمِيثَاقِ ائْتَلَفَ هَاهُنَا وَ مَا تَنَاكَرَ مِنْهَا فِي الْمِيثَاقِ اخْتَلَفَ هَاهُنَا وَ الْمِيثَاقُ هُوَ فِي هَذَا الْحَجَرِ الْاسْوَدِ أَمَا وَ اللهِ إِنَّ لَهُ لَعَيْنَيْنِ وَ أُذُنَيْنِ وَ فَماً وَ لِسَاناً ذَلْقاً وَ لَقَدْ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ اللَّبَنِ وَ لَكِنَّ الْمُجْرِمِينَ يَسْتَلِمُونَهُ وَ الْمُنَافِقِينَ فَبَلَغَ كَمِثْلِ مَا تَرَوْنَ».(1)
همانا ارواح نيروهاي آماده هستند، هركدام كه در عالم ميثاق با يكديگر آشنا بودند با يكديگر الفت برقرار ميكنند و هر كدام در عالم ميثاق از يكديگر دور بودند، نزد حجرالأسود از يكديگر دور ميمانند. آگاه باشيد، به خدا سوگند حجرالأسود دو چشم و دو گوش و دهان و زباني دارد و همانا از شير سفيدتر بود، ولي مجرمين و منافقين آن را لمس نمودند و چنين شد كه ميبينيد.(2)از اين حديث نكته جالب توجهي به دست ميآيد و آن اينكه وضعيت ارواح در عالم بالا در حجرالأسود ثبت است، گويا يك برنامه نرمافزاري بسيار دقيق در اين قطعه سنگ قرار دارد تا نفوسي كه در
عالم ذر و ميثاق با يكديگر انس و محبتي داشتهاند، نزد حجرالأسود خود را بيابند و آن نفوسي كه يكديگر را دفع كردهاند نزد حجرالأسود از يكديگر فاصله گيرند. به تعبيري ميتوان گفت اين قطعه سنگ بهشتي، گويي ابررايانه خداست.
در باب علت سياهي حجرالأسود تعبير كليتري هم بيان شده است و آن اينكه خطاها و جرمهاي بنيآدم باعث تغيير رنگ حجرالأسود شد. پس علت سياهي حجر جرمها، معاصي و خطاهاي فرزندان آدم است. رسول خدا (ص) فرمود:
«نُزِلَ الْحَجَرُالأسْوَدِ مِنَ الْجَنَّةِ وَهُوَ اشَدُّ بَياضاً مِنَ اللَّبَنِ، فَسَوَّدَتْهُ خَطايا بَنِي آدَمَ».(1)
حجرالأسود از بهشت نازل شد در حاليكه از شير سفيدتر بود ولي گناهان فرزندان آدم آنرا سياه نمود.
نكته لطيف اينكه حجرالأسود سياهي جرم و خطاي بنيآدم را به خود گرفت و با استلام خويش آنها را پاك نموده درونشان را سفيد كرد. گويا حجرالأسود سياهي گناه را از انسان گرفته باعث طهارت و سفيدرويي آنان ميشود، زبان حال حجرالأسود خطاب به گنهكاران اين است: سياهي تو به من، سفيدي من به تو.
1) همان.
واجب است بعد از تمامشدن طواف عمره، دو ركعت نماز همانند نماز صبح خواند. همچنين ضروري است اين نماز پشت مقام ابراهيم (ع) واقع شود و هر چه نماز طواف به مقام نزديكتر باشد بهتر است. مستحب است در ركعت اول بعد از حمد سوره اخلاص و در ركعت دوم بعد از حمد سوره كافرون خوانده شود. حمد و ثناي الهي، صلوات بر محمد (ص)، طلب قبولي اعمال، سجدههاي طولاني، گريستن و خواندن دعاهاي مختلف از مستحبات نماز طواف است. اما نماز طواف در برابر كعبه، روبروي حجرالأسود، حطيم، ملتزم و در آستانه مقام ابراهيم (ع) اسرار باطني دارد:
نماز اعتراف به عبوديت است، نماز، انسان را در مقام بندگي قرار ميدهد و بندگي انسان را به عروج و آسمان ميبرد. عبوديت يعني وقوف بر مقام بندگي كه مقام فقر است و مقام فقر يكي از مقامات عرفاني است كه قرآن هم به آن اشاره لطيفي فرموده است: (يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللهِ وَ اللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ). (1)فقر در اين آيه، منحصر به انسان شده و غنا در انحصار خدا قرار گرفته است. كل فقر در انسان است و كل غنا در او. درباره وجوه انحصار فقر در انسان نظريههاي مختلفي در تفاسير بيان شدهاست.(2)
معناي اصلي فقر، مكسور به معناي شكسته است و گاهي به معناي حفره و جاي خالي هم آمده است. (1)از اين رو است كه فقير به معناي محتاج آمده؛ زيرا حاجت يا نياز، كمبود يا نبود است و مشابهتي با حفره دارد، چون در هر دو حالت خلأ و كاستي وجود دارد و پيداست كه اگر چنين وضعيتي براي كسي پيش آيد، شكننده ميشود. براين اساس (أَنْتُمُ الْفُقَراءُ) در آيه مزبور به اين معناست كه انسانها خلأ هستي داشته و به همين جهت وجودي شكننده دارند. اين خلأ وجودي و شكستگي هستي يا به تعبير فلسفي «فقر ذاتي يا امكاني» فقط با انتساب به خدا پر ميشود و وجود انسان قوام مييابد. لذا در ادامه فرمود: «الي الله»؛ اين انتساب به موجودي است كه غناي محض است. نبي خاتم (ص) به فقر مباهات ميكند. «الفقر فخري».(2)احتمالًا مراد از فقر همان فقري است كه در آيه گذشت.
نجمالدين رازي درباره فقر نوشت:
«اما آنچه نصيب من است، كام من در ناكامي، مراد من در نامرادي، هستي من در نيستي و توانگري و فخر من در فقر است: الفقر فخري … اي محمد، اين چه سرّ است كه تفاخر به پيشوايي و سروري انبيا نميكني و به فقر فخر ميكني؛ زيرا كه راه ما بر عشق و محبت است و اين راه به نيستي توان رفت
و پيشوايي و سروري نبوت همه هستي است … ». (1)فقر نزد عارف، به اين معناست كه انسان براي خود مالكيتي نبيند؛ زيرا عبد مالك چيزي نيست. فقير تنها خدا را مالك حقيقي در عالم هستي ميبيند. زبان حال فقير اين است كه: (أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّهِ). (2)يكي از اشارههاي نماز، عبوديت، افتقار و ذلت است. نماز بنده را در مقابل رب كريم قرار ميدهد، نماز مشق زندگي است، نماز احساس فقر و ذلت است؛ ذلتي كه سزاي نياز انسان است، احساس ذلتي كه در انسان رغبت سلوك را بيدار ميكند، ذلتي كه به انسان قصد حقيقت ميدهد، ذلتي كه انسان را كمسخن و پرتفكر ميكند، ذلت و فقري كه خواب را از انسان ميستاند و آدمي را غرقه عيش و مستي ميكند، ذلتي كه حلاوت بندگي را به كام انسان مينشاند و انسان را از خويشتن خويش فارغ كرده، خدا را بهجاي آن مينشاند. با اين ذلت، فقر و استكانت است كه انسان به معناي اين آيه واقف ميشود:
(وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ)(3)
و چهرهها در برابر خداي زنده پاينده خاضع ميشوند.
امام زينالعابدين (ع) در حديث شبلي، نماز در مقام ابراهيم (ع) را به معناي بندگي، طاعت و مبارزه با شيطان دانست.
«قَالَ (ع) نَوَيْتَ حِينَ وَقَفْتَ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ (ع) أَنَّكَ وَقَفْتَ عَلَي كُلِّ طَاعَةٍ وَ تَخَلَّفْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَة؟ قَالَ: لَا. قَالَ: فَحِينَ صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ، نَوَيْتَ أَنَّكَ صَلَّيْتَ بِصَلَاةِ إِبْرَاهِيمَ (ع) وَ أَرْغَمْتَ بِصَلَاتِكَ أَنْفَ الشَّيْطَانِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ: فَمَا صَافَحْتَ الْحَجَرَ الْاسْوَدَ وَ لَا وَقَفْتَ عِنْدَ الْمَقَامِ وَ لَا صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ».
پرسيد: همينكه در محل مقام ابراهيم وقوف كردي نيت كردي كه بر كل طاعت و بندگي وقوف كردهآي و از همه معصيتها دوري ميجويي؟ گفت: نه. پرسيد: پس وقتي كه آنجا دو ركعت نماز خواندي، نيت كردي كه ابراهيم گونه نماز بگزاري و با نمازت، بيني شيطان را به خاك بمالي؟ گفت: نه. فرمود: پس … نه در كنار مقام ابراهيم ايستادهاي و نه در آنجا دو ركعت نماز خواندهاي.
خدا خواسته است كه بندهاش او را به چيزي بندگي كند كه در او وجود ندارد. امتياز بنده از خدا به فقر اوست و امتياز خدا از بنده به غناي اوست. فقر، جامهاي زيبا براي بنده و غنا، ديباي دلانگيزي براي خداست. خدا ميخواهد كه انسان او را با فقر، ضعف، ذلت و انقطاع بندگي كند و اينها اموري است كه در ذات حق يافت نميشوند. به بيان ديگر بندگي با تكبر، عبوديت و غرور و نماز با بينيازي سازگار
نيست؛ نماز عين نياز است؛ از اين رو در دعايي كه در نماز طواف آمده است، سرّ بندگي موج ميزند.
امام حسين (ع) را در حال طواف خانه خدا ديدند. سپس نزد مقام ابراهيم (ع) آمد و نماز گزارد. آنگاه صورت بر مقام نهاد و شروع به گريه كرد و گفت: «بنده كوچك تو در آستان توست، خواهنده تو و بينواي تو در پيشگاه توست … » اين را پيوسته تكرار ميكرد.(1)
نماز انسان را به قربانگاه ميبرد، نماز معراج بندگان خداست. به فرموده پيامبر (ص):
«الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِيّ».(2)
نماز مايه تقرب اهل تقواست.
نماز ياد خداست و ياد خدا آرامبخش دلها و جانهاست. قرآن از يك طرف فرمود: غايت نماز ياد حق است: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي) (3)و از سوي ديگر فرمود: (أَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب)، (4)بنابراين نماز روح و جان آدمي را به آسايش و آرامش واقعي نزديك و نزديكتر ميكند. نماز نردبان سلوك به عالم نور، پلكان صعود به بام بهجت و سرور است. قيام در
عالم ملكوت از قامت بندگي و رهايي از ماسوا است، نماز دستهاي نياز را به دامن كبريايي حق پيوند ميزند، نماز قد خميده در ركوع را در قيامت راست ميكند، نماز سرهاي به سجده را در آخرت در ميان خلايق عزيز و بزرگ ميكند، تشهد نماز قلب آدمي را به شهود ميرساند، نماز بارش ابر بركات، بر كوير تشنه جان آدمي است و نماز ديواني از عالم وجود است كه هر برگ آن كليد سرّي از اسرار عالم هستي است.
حضرت امام راحل 1 به حديثي نوراني از امام صادق (ع) درباره حضور قلب در نماز اشاره ميكند:
«لَاحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُؤْمِنِ مِنْكُمْ إِذَا قَامَ فِي صَلَاة فَرِيضَة أَنْ يُقْبِلَ بِقَلْبِهِ إِلَي اللهِ تَعَالَي وَ لَا يَشْغَلَ قَلْبَهُ بِأَمْرِ الدُّنْيَا، فَلَيْسَ مِنْ عَبْد يُقْبِلُ بِقَلْبِهِ فِي صَلَاتِهِ إِلَي اللهِ تَعَالَي إِلَّا أَقْبَلَ اللهُ إِلَيْهِ بِوَجْهِهِ وَ أَقْبَلَ بِقُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَيْهِ بِالْمَحَبَّةِ بَعْدَ حُبِّ اللهِ إِيَّاهُ».(1)
همانا من دوست ميدارم از شماها مرد مؤمني را كه وقتي در نماز واجبي ايستاد، اقبال و توجه قلبياش به سوي خداي تعالي باشد و قلبش را به كار دنيا مشغول نكند. بندهاي كه در نمازش به سوي خدا با قلبش توجه كند خداوند به سوي او به وجهش رو ميكند، و پس از دوستي خداوند به او، قلوب
1) چهل حديث، ص 431
مؤمنان را به سوي او متوجه ميكند.
سپس امام راحل (قدس سره) مراتب حضور قلب در نماز را بيان ميكند(1)يكي از مراتب حضور قلب اين است كه نمازگزار به طور اجمالي توجه كند كه نماز ثناي معبود است، نماز توسل به اسماي الهي است، مثل اينكه شخصي قصيدهاي در مدح يك نفر بسرايد و آن را به كودكي بدهد كه بخواند. كودك از اين قصيده همين اندازه ميفهمد كه در وصف و ثناي شخصي است. مرتبه ديگر، حضور قلب تفصيلي در نماز است. بدين معنا كه نمازگزار بايد به معاني اركان و اذكاري كه در نماز ميگويد واقف باشد و در حين نماز به آنها توجه كند. مرتبه ديگر، حضور قلب در معبود است چه بهصورت تجليات افعالي و چه بهگونه تجليات اسمائي و صفاتي و چه به نحو تجليات ذاتي؛ يعني عابد سالك بداند و شهود كند كه تمام افعال، صفات و ذوات پرتو تجلي اوست.
نماز طواف پشت مقام ابراهيم (ع) انجام ميشود؛ مكاني كه ابراهيم و اسماعيل مأموريت يافتند آن را براي حجگزاران و طوافكنندگان طاهر كنند. لذا نماز طواف، نمازي است پشت مقام ابراهيم (ع) و در مكاني پاك.
1) همان، ص 434- 437
(وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي وَ عَهِدْنا إِلي إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ)(1)
و (به خاطر بياوريد) هنگامي كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براي مردم قرار داديم و به مردم گفتيم از مقام ابراهيم، عبادتگاهي براي خود انتخاب كنيد و ما از ابراهيم و فرزندش اسماعيل پيمان گرفتيم كه خانه مرا براي طوافكنندگان و مجاوران و ركوعكنندگان و سجدهكنندگان پاك و پاكيزه كنيد.
نماز پشت مقام ابراهيم (ع) نماز با تعهد به ولايت است، نماز پشت سر ابراهيم (ع) است. مقام ابراهيم (ع)، جاي پاي مردي است كه در تاريخ بشريت حماسههاي جاويد آفريد، او كه خانه توحيد بنا كرد و در اين هنگام پاي خود را بر روي اين سنگ تاريخي گذارد، اين ابراهيم (ع) بود كه با قلبي سرشار از ايمان، خدايان دروغين را شكست، بتها را فرو ريخت و با ارادهاي پولادين از آزمونهاي سخت سربلند بيرون آمد. او براي توحيد جان خويش تقديم نمود و به درون كوه آتش فرو رفت؛ آتشي كه به امر خدا سرد و آرام گشت. ابراهيم (ع) در كنار مقام نبوت به درجه رفيع امامت نائل آمد. نماز را بايد پشت سنگي به جا آورد كه جاي پاي توحيد و امامت است، تكه سنگي كه از روزگاران كار و
1) بقره: 125
تلاش، از صحراي بيآب و علف، از نالههاي هاجر و اسماعيل و از جوشش آب زمزم خاطرهها دارد.
حجگزار بايد پس از انجام نماز طواف، ميان صفا و مروه سعي كند؛ يعني از كوه صفا به مروه برود و از مروه به صفا بازگردد. سعي ميان صفا و مروه هفت مرتبه (شوط) است. همچنين واجب است كه سعي از صفا شروع شده، به مروه ختم گردد. خداي سبحان در قرآن صفا و مروه را از شعائر دانسته:
(إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ)(1)
صفا و مروه از شعائر الهي است. پس كسي كه حج خانه كعبه يا عمره به جا آورد مانعي نيست كه سعي بين صفا و مروه نيز به جا بياورد و هر كسي اعمال خير انجام دهد، خداوند پاداش او را عنايت خواهد كرد و خداوند شكرگزار و آگاه است.
آيه مزبور در سال هفتم هجري نازل شد. در آن سال رسول خدا (ص) با مشركان شرط نموده بود كه در حال سعي بتها را از صفا و مروه بردارند، ولي هنوز سعي تمام نشده بود كه مشركان مجدداً بتها را
1) بقره: 158
به جاي خود برگرداندند. در اين حال از پيامبر اكرم (ص) سؤال شد كه آيا با وجود بتها سعي صحيح است يا باطل؟ ايشان فرمود:
«در اين حال آيه نازل شد و سعي ميان صفا و مروه با وجود بتها ترخيص شد، از آن پس مردم با همان حال سعي ميكردند تا هنگامي كه پيغمبر خدا (ص) حج بهجاي آورد و آن بتها را پايين افكند».(1)لطيفه آيه اين است كه صفا، اشاره است به صفوت دل دوستان در مقام معرفت و مروه، اشاره است به مروت عارفان در راه خدمت. (2)آن صفوت و اين مروت در نهاد بشريت است و قلب آدمي از اين صفا و مروت و با نور خدايي منور ميشود. (يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ).(3)عجب نيست اگر شير صافي از ميان خون سرخ بيرون آيد، بلكه عجيب اين است كه دُرّ معرفت از ميان صدف انسانيت ظهور كند، پس صفا و مروه سرّي دارد كه آن اشاره به صفا و مروت قلب انساني است.
صفا و مروه نام دو كوه است كه سعي بايد ميان آندو صورت گيرد. اينكه چرا اين دو كوه به اين دو نام ناميده شدهاند، سرّي ظريف دارد؛ صفا را صفا ناميدهاند چون محل هبوط آدم بود و او از سوي خدا «مصطفي» بود. (إِنَّ اللهَ اصْطَفي آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ
آلَ عِمْرانَ عَلَي الْعالَمِينَ).(1)همچنين حوا بر كوه ديگر هبوط كرد و از اين رو مروه را مروه ناميدند، چون «مرأه» بر آن كوه فرود آمد. امام صادق (ع) فرمود:
«سُمِّيَ الصَّفَا صَفًا لِانَّ الْمُصْطَفَي آدَمَ (ع) هَبَطَ عَلَيْهِ فَقُطِعَ لِلْجَبَلِ اسْمٌ مِنِ اسْمِ آدَمَ (ع) يَقُولُ اللهِ تَعَالَي: (إِنَّ اللهَ اصْطَفي آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَي الْعالَمِينَ) وَ هَبَطَتْ حَوَّاءُ عَلَي الْمَرْوَةِ وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الْمَرْوَةَ لِانَّ الْمَرْأَةَ هَبَطَتْ عَلَيْهَا، فَقُطِعَ لِلْجَبَلِ اسْمٌ مِنِ اسْمِ الْمَرْأَةِ».(2)
صفا، صفا ناميده شد چون آدم- كه برگزيده خدا بود- بر آن هبوط كرد. پس بر اين كوه اسمي از اسماي آدم گذارده شد خداوند فرمود: «همانا خدا برگزيد آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان» و حوا بر كوه مروه هبوط كرد و مروه را مروه ناميدند، چون مرأة بر آن هبوط كرد. پس اين كوه نامي از نامهاي مرأة به خود گرفت.
بنابراين آدم و حوا كه از بهشت بيرون آمدند و به زمين هبوط كردند، هر دو در كنار محل خانه خدا به زمين آمدند، اما يكي بر كوه صفا و ديگري بر كوه مروه قرار گرفت. اين دو كوه به نام پدر و مادر انسانها نامگذاري شده است؛ اولين انسانهاي روي زمين و نخستين كساني كه از بهشت بيرون رفتند.
سعي موجب ميشود درون آدمي پاك گردد، گناهان زائل شود، سياهي از قلب انسان زدوده گردد و انوار الهي باطن زائر را فراگيرد. يكي از ابعاد عرفاني سعي اين است كه گناه را از بين ميبرد و معاصي را ميشويد.
رسول خدا (ص) فرمود:
«الْحَاجَّ إِذَا سَعَي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ».(1)
حجگزار وقتي بين صفا و مروه سعي ميكند، از گناهانش بيرون ميرود.
كسي كه باطنش پاك شود، درونش نوراني ميشود، (2)او ميتواند نور ببيند. اين نورها در ابتدا كمسو و محدودند؛ اما رفتهرفته قوي شده، وسعت مييابند تا جايي كه سالك ميتواند نور آسمانها و زمين را كه همان ملكوت است نظاره كند. درون سالك صافي گشته، آبگينهاي پاك ميگردد، در اين حال سعيكننده با باطني طاهر و با مجاهدات قلبي، مصفا و منور ميگردد. امام صادق (ع) در حديث مصباح الشريعه به لطيفهاي عرفاني اشاره فرمود:
«صَفِّ رُوحَكَ وَ سَرِّكَ لِلِقاءِ اللهِ تَعالي يَوْمَ تَلْقاهُ بِوُقُوفِكَ عَلَي الصَّفا وَ كُنْ ذا مُرُوَّةِ مِنَ اللهِ بِفَناءِ أوْصافِكَ عِنْدَ الْمُرُوَّةِ
وَ اسْتَقِمْ عَلي شُرُوطِ حَجِّكَ وَ وَفاءِ عَهْدِكَ الَّذِي عاهَدْتَ رَبَّكَ وَ أوْجَبْتَهُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ».(1)
با ايستادن بر كوه صفا، روح و درون خود را براي روز ديدار با خداوند تصفيه كن و جلا ده و نزد مروه، صاحب مروت و اوصافي وارسته باش و بر اين شرطهاي حج خود و به عهدي كه با پروردگارت بستهاي و بر خود واجب ساختهاي، تا روز قيامت وفادار باش و پايدار بمان.
كسي كه ميان صفا و مروه سعي كند، فرشتگان او را بينصيب نگذاشته، نظر الهي به او ميكنند. شفاعت شافعين دوگونه است؛ شفاعتي كه پذيرفته ميشود و شفاعتي كه مردود است. شفاعت ملائك براي سعيكنندگان، شفاعت مقبول است و خداوند شفاعت آنان را براي ساعيان ميپذيرد. امام سجاد (ع) فرمود:
«السَّاعِي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ تَشْفَعُ لَهُ الْمَلَائِكَةُ فَتُشَفَّعُ فِيهِ بِالْايجَابِ».(2)
فرشتگان براي كسي كه ميان صفا و مروه سعي كند، شفاعت ميكنند و شفاعتشان درباره او پذيرفته ميشود.
بخشيدهشدن آدمي مراحلي دارد؛ اولين مرحله آن، توبه است.
انسان گنهكاري كه در دنيا پشيمان شود و توبه كند غفران الهي شامل حال او شده، گناهانش محو ميشود. گاهي «تكفير» الهي شامل حال گنهكار شده و گناهانش از بين ميرود:
(وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ)(1)
و هر كه به خدا ايمان بياورد و كار شايسته كند، گناهانش را ميريزد.
محوشدن عمل ميتواند به دلايل مختلفي باشد؛ مثل دعاي ديگران يا عمل نيكي كه انسان انجام داده است.
شفاعت از مراحل پاياني آمرزش و بخشش انسانهاست كه در قيامت تحقق پيدا ميكند. اگر در انسان قابليت و زمينهاي باشد، اين امكان وجود دارد كه شفاعت شفاعتكنندهاي شامل حال انسان شود. شفاعت فقط به اذن خداست. از كساني كه از سوي خدا در قيامت براي شفاعت اذن دارند، ملائكهاند. شفاعت آنها در حق سعيكنندگان پذيرفته و مقبول است و از اين طريق، گناهان آنان از بين ميرود و محو ميشود.
مسعي محبوبترين محدودهاي است كه در حج وجود دارد و از ميان مناسك حج هيچ كدام بهاندازه سعي پيش خدا محبوب و عزيز
1) تغابن: 9
نيست. گردنكشان و جباران تاريخ در اين مكان احساس ذلت ميكردند و خداوند احساس ذلت بندگان نسبت به خودش را دوست دارد.
امام صادق (ع) فرمود:
«مَا مِنْ بُقْعَة أَحَبُّ إِلَي اللهِ مِنَ الْمَسْعَي لِانَّهُ يُذِلُّ فِيهَا كُلَّ جَبَّار».(1)
نزد خداوند، هيچ بقعهاي محبوبتر از محل سعي نيست، زيرا هر گردنكشي در آن خوار ميشود.
همچنين امام (ع) در حديثي ديگر حكمت سعي را چنين بيان فرمود:
«جُعِلَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ مَذَلَّةً لِلْجَبَّارِينَ».(2)
سعي واجب شده است براي خوار كردن جباران.
«جبار» و «متكبر» دو اسم خداست، اين دو اسم مختص به ذات حقاند و احدي از انسانها نبايد براين دو اسم، خود را شريك خدا كند. اگر روحيه تكبر، خود بزرگبيني، عجب، عصيان و گردنكشي در كسي باشد، خداوند ريشه آنرا با دو اسم خود ميخشكاند. خداي سبحان به خلق و خوي فرعوني نظر عنايت ندارد و با فرعون و فرعونيان تاريخ مبارزهاي سرسخت داشته است. اگر در كسي خلق
فرعوني و روحيه داشته باشد، توحيد در جان او رخنه نكرده است؛ بنابراين، سعي، گردن گردنكشان را ميشكند و خلق و خوي عصيانگري را ميسوزاند.
درسنامه اسرار حج؛؛ ص155
يكي از حكمتهاي تشريع سعي و رمز و رازهاي وجوب آن، سعي ابراهيم است. عليبنجعفر از امام كاظم (ع) درباره سرّ سعي ميان صفا و مروه پرسيد امام پاسخ داد:
«جُعِلَ لِسَعْيِ إِبْرَاهِيمَ (ع)».(1)
بهخاطر سعي ابراهيم، سعي ميان صفا و مروه قرار داده شده است.
خداوند به ابراهيم (ع) در سن پيري از كنيزش هاجر، فرزندي عطا كرد كه نام وي را «اسماعيل» گذارد. همسر اول او «ساره» نتوانست تحمل كند كه ابراهيم (ع) از غير او فرزندي داشته باشد؛ از اين رو خداوند به ابراهيم (ع) دستور داد تا مادر و فرزند را به مكه- كه در آن زمان بياباني بيآب و علف بود- ببرد و سكنا دهد. ابراهيم (ع) فرمان خدا را امتثال كرد و آنها را به سرزمين مكه برد. ابراهيم (ع) هنگام وداع دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا! من به فرمان تو همسر و كودكم را در اين
1) قرب الاسناد، ص 237، روايت 932
بيابان سوزان و بدون آب و گياه تنها ميگذارم، تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد. طولي نكشيد غذا و آب ذخيره مادر تمام شد و شير او خشكيد، بيتابي كودك شيرخوار، مادر را چنان مضطرب ساخت كه تشنگي خود را فراموش كرد و براي بهدست آوردن آب به تلاش و كوشش برخاست. نخست به كنار كوه صفا آمد، اثري از آب در آنجا نديد. سرابي از طرف كوه مروه نظر او را جلب كرد و به گمان آب به سوي آن شتافت و در آنجا نيز به آب دست نيافت. از همانجا سرابي نيز در كوه صفا ديد، دوباره بهسوي آن بازگشت و هفت بار اين تلاش و سعي را براي دستيابي به آب انجام داد. در آخرين لحظات ناگهان از نزديك جاي كودك چشمه زمزم جوشيدن گرفت. مادر و كودك از آن نوشيدند.
داستان سعي، حكايت اميد است. در بيابان سوزان حجاز هاجر و اسماعيل تنها ماندهاند. ابراهيم (ع) براساس رسالت خويش، زن و فرزند را رها كرد و رفت؛ در بياباني تفتيده، زني تنها و فرزندي خردسال و گرسنگي و تشنگي. كدام پدر و همسري با خانواده خويش چنين ميكند؟ كجاست عاطفه پدري و همسري؟ اما ابراهيم (ع) پيش از آنكه پدر اسماعيل و سرپرست خانوادهاي باشد، پدر امت است و راهنماي بشر! زن و فرزند او را نگران ميكند؛ اما آينده تاريخ شوري عظيم در دل او ميافكند. او با اين عمل خويش درسهايي به انسانيت داد؛ از يك طرف درس توكل در شرايط سخت و دشوار و از سوي ديگر، درس اميد در اوج نااميدي. آنگاه كه گرد نااميدي بر چهره هاجر نشسته بود، خسته و نگران دست و پا زدن كودك خويش را
مينگريست، ناگاه در زير پاي او چشمهاي جوشيد؛ چشمهاي جاري و ابدي. و اينگونه قصه سعي و زمزم ماندگار و ابدي شد و تا هماره تاريخ جاودان.
مستحب است پياده سعي شود و از صفا تا مناره ميانه، راه برود و از آنجا تا جايي كه بازار عطاران است، تند برود و از آنجا تا مروه نيز آرام رود و در بازگشت هم همينگونه عمل كند. به بيان ديگر هروله ميان دو شاخص (دو چراغ سبز) از مستحبات اين ركن حج است. براي هروله سرّي و رازي بيان شده است. سرّ هروله از يكسو فرار شيطان و از سوي ديگر شتاب گرفتن به سوي خداست. از امام صادق (ع) در اينباره حديثي نقل شده است:
«صَارَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ لِانَّ إِبْرَاهِيمَ (ع) عَرَضَ لَهُ إِبْلِيسُ فَأَمَرَهُ جَبْرَئِيلُ (ع) فَشَدَّ عَلَيْهِ فَهَرَبَ مِنْهُ فَجَرَتْ بِهِ السُّنَّةُ يَعْنِي بِهِ الْهَرْوَلَةَ».(1)
سعي ميان صفا و مروه از آن جهت واجب شد كه شيطان، خود را به حضرت ابراهيم (ع) نشان داد. جبرئيل (ع) به آن حضرت دستور داد كه به او حمله كند، شيطان هم گريخت. از اين رو سنت هروله قرار داده شد.
پس هروله سعي به معناي حمله به ابليس و اعوان و انصار اوست و
1) بحارالأنوار، ج 12، ص 107؛ علل الشرائع، ص 432، روايت 1
اين در واقع شتابگرفتن به سوي خداست كه قرآن فرمود: (فَفِرُّوا إِلَي اللهِ). (1)خواست تا غفاريش گردد پديد
اهل جرم و معصيت را آفريد اي گنهكاران كنون با صد اميد
خانه غفاريش را در زنيد اي گروه مجرمان روسياه
اي گنهكاران با صد دود آه راه نوميدي گرفتن بس خطاست
بلكه انكار صفتهاي خداست
اگر كسي شتابان بهسوي حق رود، در واقع پاسخي به اسم «توّاب» الهي داده است. خداوند انسانها را دعوت كرده است و از آنها توقع استجابت دارد. كسي كه دعوت حق را لبيك گويد، بايد در سير خود شتاب كند و هرولهكنان مسير معنوي خويش را به سمت او بپيمايد. امام صادق (ع) هم در حديث مصباح الشريعه چنين فرمود:
«وَ هَرْوِلْ هَرَباً مِنْ هَوَاكَ وَ تَبَرِّياً مِنْ جَمِيعِ حَوْلِكَ وَ قُوَّتِك».(2)
با هرولهات، از هواي نفس خود بگريز و از همه نيرو و توان خود تبرّي بجوي.
حجرالأسود قطعه سنگي از بهشت است، مقام ابراهيم (ع) قطعه
سنگي است كه خاطره قدمهاي ابراهيم را درون خويش جاي داده است. صفا و مروه هم تكرار داستان سنگ است. بهراستي در سنگ چه سرّي است؟
سنگ، اهل خشيت است. اگر آنرا از بلندي رها كنيم پايين ميآيد و اين حقيقت عبوديت است. سنگ از بيم خدا فرو ميافتد، خداوند به اين حقيقت خبر داده است:
(وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ)(1)
بعضي از سنگها از ترس خدا فرو افتد.
از سوي ديگر خشيت خاصيت علم و معرفت است.
(إِنَّما يَخْشَي اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ)(2)
از خداوند تنها بندگان دانايش بيمناكند.
پس سنگ داناست؛ زيرا موجودي كه بيم دارد، ميداند كه از چه كسي بيمناك است.
سنگها شكافته ميشوند و از كنارشان آب حيات جاري ميشود.
(وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اْلأَنْهارُ)(3)
بعضي سنگها، جويها از آنها بشكافد.
سنگ محلي براي آشكار شدن آب حيات است؛ آبي كه هر چيز زندهاي از آن حيات يافته است: (وَجَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْء حَيّ). (1)سنگ، معدن حيات است و از دل آن زلال علم بيرون آمده و جهل را ميميراند. لذا سنگ، نويد حيات ميدهد.
سنگ از يك سو نماد آب و حيات است و از سوي ديگر وسيله عذاب. آنگاه كه موسي اراده كرد قومش را از تشنگي نجات دهد، عصاي خويش به حجر زد و از دل آن به تعداد فرقههاي بنياسرائيل آب جاري شد. (2)از سوي ديگر خداوند سنگ را وسيله عذاب فجار و مشركان قرار داد و بر آنها باران سنگ باراند و آنها را زير و رو كرد:
(فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيل)(3)
شهر را زير و زبر كرديم و باراني از سجّيل بر آنان باريديم.
چنانكه خداوند مشركان و منافقان را با سنگشدن عذاب ميكند.
(قُلْ كُونُوا حِجارَةً)(4)
بگو سنگ باشيد.
از اين رو سنگ، مظهر جمال است و هم جلوه جلال الهي.
تمام هستي از جمله جماد تسبيح حق گفته، به حمد او مشغولند. آنها به تسبيح خود عالم و عارفند و اين انسان است كه تسبيح آنها را نميفهمد.
(وَ إِنْ مِنْ شَيْء إِلّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)(1)
و هيچ موجودي نيست جز آنكه او را به پاكي ميستايد ولي شما ذكر تسبيحشان را نميفهميد.
حاصل آنكه سنگ از خدا بيمناك است، سنگ منشأ حيات براي جانداران است، سنگ مظهر جمال و جلال الهي است و سنگ تسبيح و حمد خدا ميكند. چنين ويژگيهايي كمتر در انسان يافت ميشود. پس سنگ عابدتر است و به خدا عارفتر! سنگ هرگز دعوي الوهيت ندارد، سنگ هرگز خود را شريك در كبريائي خداوند نميداند، سنگ هرگز از حقيقت عبوديت خارج نميشود؛ اما ادعاهاي آدمي گوش فلك را كر ميكند. و آنگاه كه از ميان انسانها، انسان كاملي برخيزد، او اكمل موجودات است. شايد بدين ملاحظات است كه خداوند جنس بسياري از اركان اصلي حج را سنگ قرار داده است.
1) اسراء: 44
سرّ آن كه سعي بايد از صفا آغاز شود چيست؟ سرّ شروع كردن سعي از صفا اين است كه خداوند در قرآن از صفا آغاز كرده است و نام صفا را در ابتدا بيان نموده است. رسول خدا هنگام سعي از صفا شروع كرد و فرمود:
«ابْدَءُوا بِمَا بَدَأَ اللهُ بِهِ».(1)
از همانجا آغاز كنيد كه خداي سبحان آغاز كرد.
معاويةبنعمار از امام صادق (ع) نقل ميكند:
«أَنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) حِينَ فَرَغَ مِنْ طَوَافِهِ وَ رَكْعَتَيْهِ قَالَ: أَبْدَأُ بِمَا بَدَأَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ مِنْ إِتْيَانِ الصَّفَا إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ (إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه)».(2)
رسول خدا (ص) وقتي از طواف و دو ركعت نماز آن فراغت يافت فرمود: از جايي آغاز ميكنم كه خداوند آغاز كرده است، خداوند بزرگ ميفرمايد: «صفا و مروه از شعائر خداست».
آغازكردن از صفا در واقع رعايت ادب با خداست. ادب انواعي دارد؛ ادب شاگرد مقابل استاد، ادب فرزند برابر والدين يا ادب امت در برابر رسول خدا. اما مهمترين نوع ادب، ادب در برابر حضرت ربوبيت است. ادب با خدا را بايد از ابراهيم (ع) آموخت. خليلالله براي آنكه غفران و
رحمت الهي را براي عصيانگران درخواست كند، به خدا امر نكرد بلكه او را غفور ناميد؛ يعني فرمود:
(وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ)(1)
هركس فرمان من نبرد، تو آمرزنده مهرباني.
و نفرمود: «آنها را ببخش و به آنها رحم كن». عيسي هم براي طلب دفع عذاب از امت خويش با خدا رعايت ادب كرد؛ يعني فرمود:
(إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)(2)
اگر آنان را عذاب كني، بندگان تو هستند و اگر آنان را بيامرزي تو پيروزمند و حكيمي.
و نفرمود: «آنها را عذاب نكن و آنها را ببخش».
ايوب هم براي طلب شفا و رحمت به خدا امر نكرد يعني فرمود:
(أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ)(3)
به من بيماري و رنج رسيده و تو مهربانترين مهرباناني.
و نفرمود: «مرا رحم كن».
بر حجگزار واجب است پس از اتمام سعي، تقصير كند؛ يعني
قدري از ناخنها يا مقداري از موي سر يا شارب يا ريش خويش را بزند. اين عمل از اركان و عبادات حج است و بايد با نيتي پاك و خالص انجام گيرد. بعد از تقصير تمام امور محرَّمي كه به واسطه احرام بر او تحريم شده بود، حلال ميشوند جز تراشيدن سر.
آيهاي از سوره حج كه ناظر به تقصير است اشاره به بعضي مناسك ديگر حج هم دارد.
(ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ)(1)
سپس چرك را از خود دور كنند و نذرهاي خويش را ادا كنند و بر آن خانه عتيق طواف كنند.
محمدبنمسلم در حديثي از امام صادق (ع) مراد از اين آيه را چنين بيان كرد:
«قَصُّ الشَّارِبِ وَ الْاظْفَار».(2)
مراد كوتاهكردن شارب و ناخنهاست.
اما در حديثي ديگر معناي ديگري از اين آيه بيان شده است. امام صادق (ع) فرمود:
«مِنَ التَّفَثِ أَنْ تَتَكَلَّمَ فِي إِحْرَامِكَ بِكَلَام قَبِيح».(3)
يكي از معاني چرك اين است كه در حال احرام كلام زشت
بگويي.
ذريح محاربي به امام صادق (ع) ميگويد: دوست دارم درباره اين آيه چيز بيشتري بدانم. امام (ع) به ايشان ميفرمايد:
«لْيَقْضُوا تَفَثَهُم، لِقاءِ الإمامِ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ، تِلْكَ الْمَناسِكِ».(1)
مراد از دوركردن چرك ملاقات امام و مراد از اداكردن نذرهاي خويش انجام مناسك حج است.
سپس عبداللهبنسنان به امام (ع) ميگويد: شما قبلًا فرموديد مراد گرفتن شارب و كوتاهكردن ناخن است در حاليكه ذريح محاربي به گونهاي ديگر از شما نقل ميكند. امام فرمود:
«صَدَقَ ذَرِيحٌ وَ صَدَقْتَ إِنَّ لِلْقُرْآنِ ظَاهِراً وَ بَاطِناً وَ مَنْ يَحْتَمِلُ مَا يَحْتَمِلُ ذَرِيح».(2)
هم ذريح و هم تو هر دو راست ميگوئيد. قرآن هم ظاهر و باطني دارد. چه كسي ميتواند همانند ذريح تحمل معناي باطني داشته باشد.
حاجي بعد از آنكه سعي خويش را انجام داد، همانند انساني است كه به ديار معشوق بازگشته، نوراني شده و از تمامي گناهان پاك و مبرا شده است. او به ميهماني خدا رفته و با كولهباري از
خوبيها، نيكيها و زيباييها بازگشته است. او تولدي دوباره يافته، حياتي مجدد پيدا كرده و اينك انساني ديگر شده است.
خداوند ميخواهد اين تغيير و تحول را با علامتي در بدن او نشان دهد لذا امر كرده است كه بخشي از بدن خويش را جدا كند. مو نشانه زيبايي است. خدا خواسته است انسان از زيبايي ظاهري بكاهد و سيرتي زيبا بيابد، درونش نوراني شده از نعمتهاي الهي بهرهمند شود. خدا خواسته كه انسان جمال خويش را به پاي جمال او قرباني كند، از درون خود روزنهاي به سوي نور معرفت پيدا كند، در پايان اين راه و در آخرين مرحله اين هجرت طولاني به نشانه بازگشت به زندگي نوراني، دستي به سر و روي خويش كشد و اوج خشوع و تواضع را در ظاهر خود هم نشان دهد. تقصير رهايي از آلودگيهاست، تقصير شستن زشتيهاست، تقصير تمرين بندگي است، تقصير شكستن قفسهاي مادي است و تقصير پالايش ظاهر و درون است.
اسرار طواف عبارتند از:
را جلب كرد. بنابراين سرّ طواف تشبّه به فرشتگان و همانندي با توبه ملائكه است، دريافت رحمت و مغفرت الهي است.
طهارت از شهود غير: زائر به هنگام رجوع به كعبه حقيقي قلب خويش را از مشاهده غير پاك ميكند. شهود غير خدا توبه ميخواهد.
حديث شمع و پروانه: طواف، برگرد كعبه چرخيدن است، و به ديدار معشوق شتافتن است.
هفت شهر عشق: در طواف بايد هفت دور (شوط) گرد كعبه چرخيد. عدد هفت رمز و رازي دارد:
وجه اول) سرّ هفت دور طواف اين است كه آدمي داراي هفت اخلاق رذيله است، سالك بايد اينها را زايل و به جاي آن هفت اخلاق حميده را جايگزين كند.
وجه دوم) خداوند اقليمهاي هفت گانه دارد كه گاهي از آن تعبير به افلاك سبعه ميشود. احتمال دارد كه هفت شوط طواف، اشاره به سير در اطوار خلقت و افلاك سبعه داشته باشد.
وجه سوم) هفت دور طواف شايد اشاره به هفت مرحله نماز داشته باشد. مراحل نماز عبارتند از: قيام اول، ركوع، قيام دوم، سجده اول، نشستن ميان دو سجده، سجده دوم و نشستن براي تشهد.
وجه چهارم) هفت شهر عشق: بايد هفت مرتبه به گرد كويش چرخيد و اين هفت شهر عشق را به پايان رساند.
اسرار حجرالأسود عبارتند از:
سنگ بهشتي: حجرالأسود قطعه سنگي كه از بهشت آمده، بيترديد نعيم است، با خود رحمت و رضوان الهي را آورده است و هر كس او را لمس كند، مكرم و بهشتي است.
حضور در بهشت: سنگي كه از بهشت است طبعاً به بهشت باز ميگردد و خود را در بهشت نشان ميدهد. رسول خدا (ص) درباره حجرالأسود ضمن اشاره به وفاداري آن فرمود:
«خداوند روز قيامت حجرالأسود و ركن يماني را مبعوث ميكند در حالي كه دو چشم و زبان و دو لب دارند و با وفاداري براي كساني كه اين دو را لمس كردهاند شهادت ميدهند».
«حجرالأسود از بهشت نازل شد در حالي كه از شير سفيدتر بود ولي گناهان فرزندان آدم آنرا سياه نمود».
واجب است بعد از تمام شدن طواف عمره، دو ركعت نماز همانند نماز صبح خواند. همچنين ضروري است اين نماز نزد مقام ابراهيم (ع) واقع شود. نماز طواف در برابر كعبه، تأويلات و اسرار باطني دارد:
صدر خويش و مقام بندگي، مقام فقر است. فقير تنها خدا را مالك حقيقي در عالم هستي ميبيند. نماز احساس فقر و ذلت است، ذلتي كه حلاوت بندگي را به كام انسان مينشاند.
نماز حضور: نماز انسان را به قربانگاه ميبرد، نماز معراج بندگان خداست. نماز بتهاي نفساني را ميشكند، نماز يك سفر معنوي است و نماز فرصت حضور است.
نماز ولايت: نماز طواف نزد مقام ابراهيم (ع) انجام ميشود. نماز پشت مقام ابراهيم (ع) نماز در جايگاه ولايت است.
حجگزار بايد پس از انجام نماز طواف، ميان صفا و مروه سعي كند. همچنين واجب است كه سعي از صفا شروع شده، به مروه ختم گردد. طهارت و خلوص نيت از واجبات سعي است.
اسرار باطني سعي عبارتند از:
طهارت دروني: سعي موجب ميشود درون آدمي پاك گردد، گناهان زائل شود، رسول خدا (ص) فرمود: «حجگزار وقتي بين صفا و مروه سعي ميكند، از گناهانش بيرون ميرود».
شفاعت فرشتگان: كسي كه ميان صفا و مروه سعي كند، فرشتگان او را بينصيب نگذاشته، نظر الهي به او ميكنند. شفاعت فقط به اذن خداست. از كساني كه از سوي خدا در قيامت جهت شفاعت اذن دارند، ملائكهاند.
امام صادق (ع) فرمود: «نزد خداوند، هيچ بقعهاي محبوبتر از محل سعي نيست، زيرا هر گردنكشي در آن خوار ميشود».
سعي ابراهيم (ع): از امام كاظم (ع) درباره سرّ سعي ميان صفا و مروه پرسيدند امام پاسخ داد: «به خاطر سعي ابراهيم سعي ميان صفا و مروه قرار داده شده است».
اميد هاجر: داستان سعي، حكايت اميد است. در بيابان سوزان حجاز هاجر و اسماعيل تنها ماندهاند.
سرّ هروله: سرّ هروله فرار شيطان و شتاب گرفتن به سوي خداست. هروله سعي به معناي حمله به ابليس و اعوان و انصار اوست و اين در واقع شتاب گرفتن به سوي خداست. امام صادق چنين فرمود: «با هرولهات، از هواي نفس خود بگريز و از همه نيرو و توان خود تبرّي بجوي».
سرّ سنگ صفا و مروه:
سنگ و بيم: سنگ از بيم خدا فرو ميافتد، خداوند به اين حقيقت خبر داده است: «بعضي از سنگها از ترس خدا فرو افتد».
سنگ و حيات: سنگها شكافته ميشوند و از كنارشان آب حيات جاري ميشود.
سنگ و جمال و جلال: سنگ از يك سو نماد آب و حيات است و از سوي ديگر وسيله عذاب.
چنانكه خداوند مشركان و منافقان را با سنگ شدن عذاب ميكند.
سرّ آغاز كردن از صفا: آغاز كردن از صفا در واقع رعايت ادب با خداست.
سرّ تقصير: بر حجگزار واجب است پس از اتمام سعي، تقصير كند. يعني قدري از ناخنها يا مقداري از موي سر يا شارب يا ريش خويش را بزند.
تقصير رهايي از آلودگيهاست، تقصير شستن زشتيهاست، تقصير تمرين بندگي است، تقصير شكستن قفسهاي مادي است و تقصير پالايش ظاهر و درون است.
اسرار طواف را شرح دهيد.
اسراري كه در هفت دور طواف نهفته است را با توجه به مضامين موجود توضيح دهيد.
منظور از طهارت از شهود غير چيست، توضيح دهيد.
علت سياهي سنگ حجرالأسود را با ذكر احاديث و روايات بيان نماييد.
اسرار باطني نماز طواف را توضيح دهيد.
منظور از نماز ولايت چيست با ذكر احاديث و روايات شرح دهيد.
اسرار باطني سعي را شرح دهد.
منظور از شفاعت فرشتگان در سعي صفا و مروه چيست با ذكر روايات توضيح دهيد.
معناي هروله چيست و چه سرّي در آن نهفته است، شرح دهيد.
سرّ سنگ صفا و مروه را توضيح دهيد.
سرّ آغاز كردن از صفا را بيان نماييد.
معناي تقصير و سرّ نهفته در آن را شرح دهيد.
اسرار عرفاني عرفات، مشعر، مني، رمي، قرباني
هدفهاي آموزشي
انتظار ميرود پس از مطالعه اين درس:
شرايط حضور در عرفات را بدانيم.
با سرّ ترويه آشنا شويم.
از اسرار عرفات آگاهي پيدا كنيم.
وجوه نامگذاري عرفات را بدانيم.
سرّ عصر عرفات را واقف شويم.
مستحبات وقوف مشعرالحرام را بدانيم.
نامهاي منطقه مشعر و علت اين نامگذاريها را آگاه باشيم.
با اسرار مشعر الحرام آشنا شويم.
با واجبات مني آشنا شويم.
با اسرار مني آشنا شويم.
با اسرار رمي آشنا شويم.
با اسرار قرباني كردن آشنا شويم.
با اسرار حلق آشنا شويم.
با اسرار وداع آشنا شويم.
بر حجگزار واجب است با احرام به نيت حج تمتع، در عرفات وقوف پيدا كند؛ يعني در زمان خاصي در محل عرفات حاضر باشد. اين وقوف از اركان حج بوده، قصد قربت نياز دارد و بايد بعد از زوال روز نهم تا غروب شرعي در آنجا باشد. وقوف در عرفات داراي مستحباتي است
نظير: طهارت، غسل، حضور قلب، وقوف در سمت چپ كوه و در دامنه آن، بهجا آوردن نماز ظهر و عصر در اول وقت به يك اذان و دو اقامه و خواندن دعاهاي مأثور كه در رأس آن دعاي عرفه سيدالشهدا (ع) است و نيز دعاي امام سجاد (ع) كه در صحيفه سجاديه آمده است.
در قرآن آيهاي وجود دارد كه بر عرفه منطبق شده است.
(وَ الْيَوْمِ الْمَوْعُودِ* وَ شاهِد وَ مَشْهُود)(1)
و قسم به روز موعود و قسم به شهادتدهنده و آنچه بدان شهادت دهند.
بعضياز روايات، مراد از شاهد را روز جمعه و مراد از مشهود را روز عرفه دانستهاند.(2)بعضي ديگر شاهد را روز عرفه و روز موعود را روز قيامت معرفي كردهاند. (3)ولي اكثر روايات شاهد را روز جمعه و مشهود را روز عرفه و روز موعود را قيامت اعلام نمودهاند.
همچنين در آيهاي ديگر مراد از مشهود همان روز عرفه است. (4)(ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ)(5)
در آنروز كه مردم گردآورده شوند و آنروز كه مردم در آن
حاضر گردند.
بر اين اساس ميتوان گفت تعبير «مشهود» در اين دو آيه بر روز عرفه (نهم ذيالحجة) تطبيق شده است؛ از اين رو خداوند در قرآن به عظمت اين روز قسم ياد كرده و آن را روزي دانسته است كه تمامي انسانها در آن حاضر شده اجتماع يابند. همچنين بر اساس آيه دوم ميتوان گفت مناسبتي ميان عرفات و عرصات قيامت وجود دارد.
روز هشتم ذيالحجة بايد با نيتي خالص و قصد قربت احرام بست و نداي لبيك به آسمان بلند كرد، با بدني پاك، جامه احرام پوشيد و قصد كرد تا با اطاعت پروردگار از محرمات اجتناب كرده، تسليم و رضا را در وجود خويش پرورش داد. حجگزار مو، پوست، گوشت و خون خويش را فقط بهخاطر خدا از محرمات باز ميدارد، او فقط به دنبال رضاي حق است. تن به تقدير الهي داده، آساني امور را از او ميطلبد. اميد عبد سالك فقط به خداست و تنها او را ميخواند. تحقق خواستههايش را تنها از او ميطلبد و اصلاح كار خويش را به دست او ميداند. او منت حق را پذيراست و عمل خويش را ناچيز ديده، رجائش به لطف و كرم اوست. در آنروز بايد پاي برهنه كرد، با آرامش و وقار از مكه خارج شد و به سمت بيابان پر رمز و راز عرفه رفت و تمام وجود خويش را به خداي كعبه سپرد. سرّ ترويه را جبرئيل (ع) به ابراهيم (ع) آموخت. امام صادق (ع) فرمود:
«سُمِّيَتِ التَّرْوِيَةُ لِانَّ جِبرِئيلَ (ع) أَتَي إِبْرَاهِيمَ (ع) يَوْمَ التَّرْوِيَةِ، فَقَالَ: يَا إِبْرَاهِيمُ إرْتَوِ مِنَ الْمَاءِ لَكَ وَ لِاهْلِكَ وَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ مَكَّةَ وَ عَرَفَات مَاء».(1)
روز ترويه را، ترويه ناميدند چون جبرئيل در چنين روزي، نزد حضرت ابراهيم آمد و گفت: اي ابراهيم! براي خود و خانوادهات آب بردار و ميان مكه و عرفات آبي نبود.
انسان حجگزار بعد از احرام به سرزمين عرفات ميآيد. ورود به اين سرزمين مبارك، نماز و دعاهاي مختلفي دارد كه در منابع، مذكور است. وقوف در عرفات بايد وقوف در برابر سيد و مولا باشد و بعد از وقوف از او اعراض نكند. وقوف در عرفات همراه با معرفت است؛ معرفت نسبت به سرائر، حقايق و مقام الوهيت. حاجي در «جبلالرحمه» بايد به ياد رحمت عام و خاص خداوند باشد، پروردگار شاهد بر همه، ناظر بر بندگان و رحيم نسبت به مؤمنان است. آنكه به وادي معرفت و رحمت درميآيد، بايد خود را يكسره تسليم حق كند و از او مدد گيرد تا حجي واقعي بهجاي آورد. امام سجاد (ع) در حديث شبلي به مضامين عميقي در باب معرفت و تسليم اشاره ميفرمايد:
1) المحاسن، ج 2، ص 65، روايت 1181
«هَلْ عَرَفْتَ بِمَوْقِفِكَ بِعَرَفَةَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَمْرَ الْمَعَارِف وَ الْعُلُومِ وَ عَرَفْتَ قَبْضَ اللَّهِ عَلَي صَحِيفَتِكَ وَ اطِّلَاعَهُ عَلَي سَرِيرَتِكَ وَ قَلْبِكَ؟ قَالَ: لَا. قَالَ: نَوَيْتَ بِطُلُوعِكَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ أَنَّ اللَّهَ يَرْحَمُ كُلَّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة وَ يَتَوَلَّي كُلَّ مُسْلِم وَ مُسْلِمَة قَالَ: لَا، قَالَ: فَنَوَيْتَ عِنْدَ نَمِرَةَ أَنَّكَ لَا تَأْمُرُ حَتَّي تَأْتَمِرَ وَ لَا تَزْجُرُ حَتَّي تَنْزَجِرَ قَالَ: لَا، قَالَ: فَعِنْدَ مَا وَقَفْتَ عِنْدَ الْعَلَمِ وَ النَّمِرَاتِ نَوَيْتَ أَنَّهَا شَاهِدَةٌ لَكَ عَلَي الطَّاعَاتِ حَافِظَةٌ لَكَ مَعَ الْحَفَظَةِ بِأَمْرِ رَبِّ السَّمَاوَاتِ قَالَ: لَا، قَالَ: فَمَا وَقَفْتَ بِعَرَفَةَ وَ لَا طَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَ لَا عَرَفْتَ نَمِرَةَ وَ لَا دَعَوْتَ وَ لَا وَقَفْتَ عِنْدَ النَّمِرَاتِ».
پرسيد: آيا با وقوف در عرفات، آگاهي خداوند را به كار معرفتها و دانشها شناختي و به اينكه خداوند نامه عمل تو را دريافت ميكند و به آنچه درون قلبت ميگذرد آگاه است، پي بردي؟ گفت: نه. پرسيد: آيا با صعود بر جبلالرحمة نيت كردي كه خداوند هر زن و مرد باايمان را ميآمرزد و هر زن و مرد مسلمان را سرپرستي ميكند؟ گفت: نه. پرسيد: آيا نزد وادي نمره نيت كردي كه فرمان ندهي تا آنكه خود فرمان ببري و نهي نكني تا آنكه خود پرهيز كني؟ گفت: نه. پرسيد: آنگاه كه كنار نشانه و نمرات ايستادي، نيت كردي كه آنها گواه طاعتهاي تو باشند و به دستور خداوند آسمانها همراه نگهبانان به نگهباني تو پردازند؟ گفت: نه. فرمود: پس نه در
عرفات وقوف كردهاي، نه از جبلالرحمة بالا رفتهاي و نه نمره را شناختهاي و نه دعا كردهاي و نه كنار نمرات ايستادهاي.
لطيفهاي عرفاني در نام عرفات وجود دارد. از امام صادق (ع) درباره علت نامگذاري عرفات سؤال شد، حضرت فرمود:
«إِنَّ جَبْرَئِيلَ (ع) خَرَجَ بِإِبْرَاهِيمَ (ع) يَوْمَ عَرَفَةَ فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ: يَا إِبْرَاهِيمُ اعْتَرِفْ بِذَنْبِكَ وَ اعْرِفْ مَنَاسِكَكَ فَسُمِّيَتْ عَرَفَات لِقَوْلِ جَبْرَئِيلَ اعْتَرِفْ فَاعْتَرَفَ».(1)
جبرئيل حضرت ابراهيم را روز عرفه بيرون آورد. چون ظهر شد به وي گفت: اي ابراهيم! به گناهت اعتراف كن و عبادتهايت را بشناس؛ از اينرو به عرفات ناميده شد چون كه جبرئيل گفت اعتراف كن و معرفت بياب.
البته وجوه ديگري هم براي نامگذاري عرفات بيان شده است، (2)مثل اينكه وقتي خداوند آدم و حوا را به اين سرزمين فرستاد در اينجا همديگر را يافتند و شناختند يا اينكه حضرت ابراهيم (ع) در رؤيايي كه در شب عرفه ديد، دانست كه بايد فرزندش را ذبح كند يا اينكه به لحاظ رفعت و بلندي بر اين سرزمين نام عرفات گذاردهاند؛ بنابراين عرفات را به دو وجه به اين نام ناميدهاند؛ يا به لحاظ «اعتراف» به
گناه، هر چند گناه ابراهيم به معناي خاصي است كه با عصمت آن بزرگوار سازگار است و يا به لحاظ «معرفت» به عبادت است. البته اعتراف هم به معرفت باز ميگردد؛ زيرا اعتراف به معناي معرفت به معاصي است؛ پس نام عرفات اشاره به لطيفهاي عرفاني دارد كه همان معرفت است و عرفات چيزي جز معرفت نيست.
معرفت به سالك بصيرت ميدهد؛ بصيرتي كه با آن ميتوان راه را از بيراهه تشخيص داد. (1)بصيرت، آدمي را از هر گونه سرگرداني، تزلزل و حيرت نجات ميدهد. روشنبينيهايي كه عارف با نور عقل و شهود دريافت ميكند چراغ هدايت او ميشود و او را از سرگشتگي و تحير ميرهاند.
عشق مشوق انسان براي حركت به سوي آسمان است. زيبايي معشوق، عاشق را به سوي خود ميكشد و او را به وصال ميرساند، عارفان براي اشاره به عشق و حب به اين آيه استناد ميكنند:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ)(2)
اي گروهي كه ايمان آوردهايد هر كه از شما از دين خود مرتد
شود، به زودي خدا قومي را كه دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند برميانگيزد.
محبت آتشي است در دل كه هر چيز به جز محبوب را در دل ميسوزاند. انسان عاشق چونان مستان، هوش از كف بدهد و تنها ديدار محبوب است كه او را بههوش آورد. كلاباذي براي محبت شش مرحله قائل است: موافقت طبع، ميل، ودّ، حبّ، وله (سرگرداني: تحيّر) و هوي.(1)در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي
بيابان سوزان و تفتيده عرفات با عشق معنا پيدا ميكند. در سرزمين عشق و مستي و از وادي نور و هستي بايد هجرت آغاز كرد. در سرزميني كه درياي انسانها همرنگ و همسو شدهاند بايد مشق عشق نوشت و به سمت او پر كشيد.
اين سرزمين انسان را به ياد عاشق دلسوختهاي مياندازد كه براي اثبات عشق صادقش سر داد. اين سرزمين آدمي را به ياد ولايت عشق مياندازد. قصه عشق و عرفات حكايتي ماندگار است كه تابلوي خونين ترسيم ميكند و درسي شيرين براي حمايت از ولايت به انسان ميدهد. در سرزمين عرفات بايست سوز آتش هجران را تحمل نمود، گل
1) شرح تعرف، ص 345
دعا را به زلال اشكها سيراب كرد، از خداوند دلي نزديك خواست و با فريادِ درون، معرفت راستين و شور عشق را از او طلب كرد. و خدا به چنين بندهاي مباهات ميكند.
رسول خدا (ص) ميفرمايد:
«انَّ اللهَ تَطَوَّلَ عَلي اهْلِ عَرَفات يُباهِي بِهِمُ الْمَلائِكَةُ يَقُول: يا مَلائِكَتِي انْظُرُوا إلي عِبادِي شَعْثاً غَبْراً اقْبَلُوا يَضْرِبُونَ إليّ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ، فَاشْهَدَكُم إنِّي قَدْ اجِبْتُ دُعائَهُم وَ شَفِعْتُ رَغْبَتَهُم وَ وَهَبْتُ مُسيئَهُم لِمُحْسِنِهِم وَ اعْطَيْتُ مُحْسِنَهُم جَمِيعَ ما سَألَنِي، غَيْرَ التَّبِعاتِ الَّتِي بَيْنَهُمْ»(1)
خداوند بر اهل عرفات نعمت داده، بهوسيله آنان بر فرشتگان مباهات كرده، ميفرمايد: اي فرشتگان من، به بندگانم بنگريد، ژوليده و غبار آلود، از هر راه دوري راه سپرده و آمدهاند. شما را گواه ميگيرم كه دعايشان را مستجاب كرده خواستهشان را برآورم. خطاكارشان را به خاطر نيكوكارشان بخشيدم و به نيكوكارانشان هر چه را كه از من خواستند عطا كردم، جز گناهاني را كه ميان خودشان دارند (حق الناس).
حاجي در صحراي عرفات ازدحام خلق را ميبيند كه همه يكرنگ و
1) مسند ابي يعلي، ج 4، ص 147، روايت 4092؛ ربيع الابرار، ج 2، ص 840
يك لباس به راز و نياز با خدا مشغولند، حاجيان صدا به نجوا بلند كردهاند. در عين حال كه هر كدام زبان، رنگ و نژادي خاص دارند، در سرزمين عرفات نژادها، امتها و مردمان متفاوتي جمع شدهاند، اينها براي چه به اين سرزمين آمدهاند و به چه منظور و هدفي دست نياز به سوي آسمان بلند كردهاند؟ اين سؤالها تنها يك پاسخ دارند و آن اينكه همه براي غفران و بخشش آمدهاند. آمدهاند تا خداي سبحان حاجت و تضرع آنها را ببيند، به آنان نظر عنايت كند و از آنها درگذرد.
پس بايد قلب را قرين ابتهال و تضرع كرد، دل را سرشار از اميد به رحمت الهي نمود، اينجا محل شريفي است، اينجا سرزمين رحمت و مغفرت است. حضرت امير (ع) از رسول خدا (ص) نقل ميكند كه از ايشان پرسيده شد چه كسي از اهل عرفات جرمش بزرگتر است؟ رسول خدا (ص) پاسخ داد:
«الَّذِي يَنْصَرِفُ مِنْ عَرَفات وَ هُوَ يَظُنُّ انَّهُ لَمْ يَغْفَرُ لَه».(1)
آنكه از عرفات برميگردد و ميپندارد كه آمرزيده نشده است.
مسأله آمرزش گناهان و اميد به رحمت الهي براي بخشش و آسودگي در قيامت، در حج، نزد كعبه و بهخصوص در عرفات كاملًا جدي است بهگونهاي كه حاجي بايد يقين كند كه تمامي گناهانش در مراحل مختلف حج بخشيده شده و قلبش از سياهي گناهان پاك شده است. رسول خدا (ص) به عنوان آخرين پيامبر خدا با سوگند به اين
1) فقيه، ج 2، ص 211، روايت 2183
مطلب اشاره فرمود:
«وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذِيراً، إنَّ لِلَّهِ باباً فِي سَماءِ الدُّنْيا … ».(1)
سوگند به كسي كه به حق مرا بشير و نذير مبعوث كرد، خداوند را در آسمان دنيا ابوابي است كه به آنها باب رحمت، باب توبه، باب حاجت، باب تفضل، باب احسان، باب بخشش، باب عفو و باب كرم ميگويند. كسي نيست كه به عرفات برود، مگر اينكه خداوند تمامي اين بابها را براي او بگشايد.
آدمي گناهان متفاوتي دارد، بعضي از معاصي، كبيره و نابخشودني به نظر ميرسند. از آنجا كه لطف و كرم الهي در عرفات بسيار متبلور است، حتي اينگونه گناهكاران هم در عرفات اميد بخشش پيدا ميكنند. رسول خدا (ص) فرمود:
«مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوبٌ لَا تُغْفَرُ إِلَّا بِعَرَفات».(2)
بعضي از گناهان، گناهاني هستند كه بخشيده نميشوند مگر در عرفات.
در بيابان عرفات هم در كمتر از يك روز ميليونها حاجي گويا مبعوث ميشوند. مشابهتها و مناسبتهاي فراواني ميان صحراي محشر و صحراي عرفات وجود دارد؛ از اين رو عرفات، يادآور عرصات
قيامت و وقوف در اينجا، يادآور وقوف در آنجاست. پس بايد آماده شد و خود را براي رفتن مهيا كرد.
اوج دعا در بيابان عرفات، دعاي نوراني سيدالشهدا (ع) كنار كوه رحمت است. سالار شهيدان نخست زبان به حمد و ثناي الهي گشوده، از جواد، حكيم، رحيم، نور، سميع، بصير، لطيف، خبير و رئوف سخن ميگويد. سپس در حاليكه اشك از ديدههايش جاري است با نهايت ادب، شور و عشق دست نياز بهسوي خدا بلند كرده عباراتي بر زبان جاري ميسازد كه فقط لايق پدر امام سجاد (ع) است؛ امام سجادي كه سرّ دعا را بر انسان گشود و دعا را براي بشر معنا كرد و نحوه راز و نياز با خدا را به آدمي آموخت. آري چه زيباست كه اين كلمات عاشقانه را از زبان حسينبنعلي (ع) در بيابان عرفات بگوييم، وه، چه باصفاست كه با نهايت خشوع و عشقورزي از عمق جان در وادي نور و معرفت با خدا سخن بگوييم.
دعا در اين زمان و اين سرزمين قطعاً مستجاب است و گناهان آدمي به حتم مغفور. شايد يكي از اسرار اين مسأله حضور امام زمان (ع) در عرفات باشد. صاحب الامر (ع) در حج، در عرفات و در مني قطعاً حاضر است و براي امتش دعا ميكند، آنها را ميبيند و به آنها نظر عنايت دارد، خداوند هم به بركت حضور حجةبنالحسن (ع) به حجاج نظر لطف كرده، آنها را مورد مرحمت خويش قرار ميدهد. محمدبنعثمان عمري، از نواب خاص امام زمان درباره حضور صاحب
الامر (ع) در عرفات ميگويد:
«وَاللهِ إنَّ صاحِبَ هذا الأمْرِ لَيَحْضُرَ الْمَوْسِمِ كُلَّ سَنَةٍ يَرَي النّاسَ وَ يَعْرِفَهُمْ وَ يَرُونَهُ وَ لا يَعْرِفُونَهُ».(1)
سوگند به خدا كه صاحب الأمر هر سال در موسم حاضر است، مردم را ميبيند و ميشناسد. مردم نيز او را ميبينند ولي نميشناسند.
وقوف در عرفات، عصر روز نهم است. در اينجا سؤالي خودنمايي ميكند و آن اينكه چرا عصر براي وقوف در عرفات انتخاب شده است؟ اين سؤال را يك يهودي از رسولخدا (ص) پرسيد. پيامبر (ص) هم پاسخي لطيف به او داد كه او را راضي كرد. رسول خدا (ص) فرمود:
«إِنَّ الْعَصْرَ هِيَ السَّاعَةُ الَّتِي عَصَي آدَمُ فِيهَا رَبَّهُ فَفَرَضَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَي أُمَّتِيَ الْوُقُوفَ وَ التَّضَرُّعَ وَ الدُّعَاءَ فِي أَحَبِّ الْمَوَاضِعِ إِلَيْهِ وَ تَكَفَّلَ لَهُمْ بِالْجَنَّةِ وَ السَّاعَةُ الَّتِي يَنْصَرِفُ بِهَا النَّاسُ هِيَ السَّاعَةُ الَّتِي تَلَقَّي فِيهَا آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَات فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم».(2)
فلسفه وقوف در عرفات بعد از عصر اين است كه بعد از عصر ساعتي است كه آدم پروردگار خويش را عصيان كرد و خداوند
بر امت من وقوف و گريه و دعا را در بهترين جايگاه واجب گردانيد و اعطاي بهشت آنان را بهعهده گرفت. و آن ساعتي كه مردم از عرفات كوچ ميكنند، همان ساعتي كه آدم كلماتي را از خداوند دريافت كرد و توبه نمود. همانا خداوند توبهپذير و مهربان است.
بنابراين سرّ عصر عرفات، عصيان آدم و توبه اوست. انسانهاي گنهكار هم بايد در همين زمان در بهترين مكانهاي روي زمين بايستند و از خدا غفران و بخشش طلب كنند.
بعد از وقوف به عرفات در غروب شب دهم بر حاجي واجب است از عرفات به سوي مشعر إفاضه (كوچ) كند و بايد شب دهم را تا طلوع صبح در آنجا بماند و قبل از طلوع آفتاب از وادي محسّر تجاوز نكند، اين دومين وقوف واجب حج است كه با وقوف در عرفات تكميل ميشود. وقوف در مشعرالحرام مستحباتي هم دارد: با دلي آرام از عرفات به سوي مشعر متوجه شود، در راه رفتن ميانهروي كند، كسي را آزار ندهد، نماز شام و خفتن را تا مشعرالحرام به تأخير اندازد، از طرف راست راه نزول كند و نيز مستحب است هر مقدار كه ممكن باشد عبادت و استغفار كند. همچنين شايسته است سنگريزههاي رمي در مني را از اين منطقه بردارد. خداوند در آيهاي از آيات قرآن به إفاضه از عرفات به سوي مشعر اشاره فرموده، غايت آنرا ذكر دانسته است:
(لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلا مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَات فَاذْكُرُوا اللهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِالْحَرَامِ وَاذْكُرُوهُ كَمَا هَدَاكُمْ وَإِنْ كُنتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنْ الضَّالِّينَ)(1)
اگر به هنگام حج طالب روزي خدا باشيد، مرتكب گناهي نشدهايد و چون از عرفات بازگشتيد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد؛ از آنرو كه شما را هدايت كرد، در حاليكه پيش از آن گمراه بودهايد.
اين منطقه سه نام معروف دارد: يكي «مزدلفه» و ديگري «مشعر» و سوم «جمع». درباره وجه نامگذاري اين سرزمين به مزدلفه اينگونه بيان شده است كه جبرئيل در ادامه تعليم مناسك حج به ابراهيم (ع) به ايشان فرمود: به مشعر نزديك شو (ازدلف). «يا إبْراهِيمَ: ازْدَلِفْ إلَي الْمَشْعَرِالْحَرامِ فَلِذلِكَ سُمِّيَتِ الْمُزْدَلِفَه». به همين جهت اين منطقه را مزدلفه ناميدند. (2)پس اين نامگذاري توسط جبرئيل امين انجام شد.
علت نامگذاري اين منطقه به مشعر، براساس فرموده امام سجاد (ع) اين است كه اين سرزمين اشاره (اشعار) به تقوا و خوف خدا دارد. نام سوم مشعر، سرزمين «جمع» است؛ زيرا آدم در اينجا ميان دو نماز مغرب و عشا جمع نمود. امام صادق (ع) فرمود:
«سُمِّيَتِ الْمُزْدَلِفَةُ جَمْعاً لِانَّهُ يُجْمَعُ فِيهَا الْمَغْرِبُ وَ الْعِشَاءُ».(1)
وقوف در مشعرالحرام كه درِ ورود به حرم الهي است اسراري دارد:
حاجي براي ورود به سرزمين مشعر، از عرفات گذر كرده است. در آنجا پاك شده، تمام هستي خويش را در زلال بخشش الهي شستوشو داده است. او اينك از آلودگيها رسته و به وصال حق پيوسته است. او با ورود به مشعر اذن دخول به حرم ميخواهد او هماينك در برابر درهاي رحمت الهي ايستاده است و شميم رحمت و عطوفت الهي را بر گونه خويش احساس ميكند. زائر بايد تمامي گناهان خويش را- چه كوچك و چه بزرگ- در سرزمين عرفان بر زمين گذارد و قلب آلوده خويش را پاك كند، او در مشعر به قصد تقرب آمده است، او آمده تا خود را در اقيانوس بيكران رحمت الهي غرق كند.
آسمان مشعر سرشار از باران رحمت است، ابرهاي بركات آنجا را فرا گرفته است. كافي است كه زائر با دلي پاك و ضميري آرام بر اين سرزمين گام نهد، ابرهاي رحمت او را فرا گرفته، آنچه در درون دارند به او تقديم ميكنند، رحمت خدا در اين سرزمين از ساحت لطف او ميبارد و آسمان شادمانه به روي زائر خدا لبخند ميزند، جوي
1) علل الشرايع، ج 2، ص 437
سرفرازي و عزت در اين دره جاري است و سنگريزههاي رمي شيطان در اين سرزمين، اميد رحمت ميدهد.
شب ظلماني و غوغاي مشعر
تداعي ميكند صحراي محشر سفيدي در سياهي ميزند موج بود خاك بيابان هم معطر
از اسرار مزدلفه، برگرفتن توشه تقوا براي فرداي تنهايي است. در آغاز ورود مجدد به حريم حرم، بايد تصميم جدي گرفت تا معاصي را ترك كرد، از ناداني دور شد و به سمت علم و بصيرت رفت، قصد تقوا نمود و دل خويش را با خوف الهي آراست. امام سجاد (ع) در حديث شبلي فرمود:
«فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ مِنْهَا الْحَصَي نَوَيْتَ أَنَّكَ رَفَعْتَ عَنْكَ كُلَّ مَعْصِيَة وَ جَهْل وَ ثَبَّتَّ كُلَّ عِلْم وَ عَمَل قَالَ لَا قَالَ فَعِنْدَ مَا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِالْحَرَامِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْعَرْتَ قَلْبَكَ إِشْعَارَ أَهْلِ التَّقْوَي وَ الْخَوْفَ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ قَالَ لَا قَالَ: فَمَا مَرَرْتَ بِالْعَلَمَيْنِ وَ لَاصَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ وَلَامَشَيْتَ بِالْمُزْدَلِفَةِ وَلَارَفَعْتَ مِنْهَا الْحَصَي وَلَامَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِالْحَرَام».(1)
وقتي به مزدلفه رفتي و از آنجا سنگريزه جمع كردي نيت كردي كه هر معصيت و ناداني را از خويش بزدايي و هر علم و
1) مستدركالوسائل، ج 10، ص 170
عمل صالحي را در خود ملكه سازي؟ گفت: نه. پرسيد: وقتي بر مشعرالحرام گذر كردي، نيت كردي كه دلت را با بينش اهل تقوا و خوف از خدا بيارايي؟ گفت: نه. فرمود: پس نه به مزدلفه رفتهاي، نه از آن سنگريزه برداشتهاي و نه از مشعرالحرام عبور كردهاي.
در مشعر بايد خود را براي مبارزه با شيطان درون و بيرون آماده كرد، شب مشعر شب اشك و شعور است، شب مناجات و بازگشت به خداست. مشعر نشانه شعور انسان گسسته از هوسهاست، در اين شب بايد دلي سوخته و وجودي شعلهور را به خدا تقديم داشت، شيفتگان الهي به شبزندهداري پرداخته و از روزهاي سخت تنهايي نجوا به لب دارند.
جمال كعبه چنان ميدواندم به نشاط
كه خارهاي مغيلان حرير ميآيد تقوا آدمي را پاك ميكند و طهارت از گناه ضمير انسان را روشن ساخته، حالت تضرع و خشوع در قلب انسان پايدار ميشود. به امير مؤمنان (ع) گفتند: چرا مشعرالحرام از حرم قرار داده شده است؟ ايشان فرمود: (1)«لِانَّهُ لَمَّا أَذِنَ لَهُمْ بِالدُّخُولِ وَقَفَهُمْ بِالْحِجَابِ الثَّانِي فَلَمَّا طَالَ تَضَرُّعُهُمْ بِهَا أَذِنَ لَهُمْ لِتَقْرِيبِ قُرْبَانِهِمْ فَلَمَّا قَضَوْا
1) فروع كافي، ج 4، ص 224، روايت 1؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 448، روايت 17
تَفَثَهُمْ تَطَهَّرُوا بِهَا مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِي كَانَتْ حِجَاباً بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَهُ أَذِنَ لَهُمْ بِالزِّيَارَةِ عَلَي الطَّهَارَة».(1)
چون خداوند اجازه ورود به زائران را در آستانه در دوم نگه داشته است و چون ناله و دعايشان طول بكشد، به آنان اجازه ميدهد كه قرباني خود را پيش آورند. و چون آلودگي خود را رها كنند و از گناهاني كه ميان خدا و آنان حجاب بود، پاك شوند به آنان اجازه ميدهد كه با پاكي به زيارت آيند.
انساني كه از گناه پاك شد، لايق بهشت ميشود، پيامبر خدا (ص) فرمود:
«مَنْ احْيَا اللَّيالِي الأرْبَعِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةِ: لَيْلَةَ التَّرْوِيَةِ وَ لَيْلَةَ عَرَفَة، وَلَيْلَةَ النَّحْرِ وَ لَيْلَةَ الْفِطْرِ».(2)
هر كس اين چهار شب را شبزندهداري كند، بهشت براي او واجب است: شب ترويه، شب عرفه، شب عيد قربان و شب عيد فطر.
امام صادق (ع) در حديث مصباح الشريعه وقوف مزدلفه را براي كسب تقوا ميداند. مشعر براي صعود است، مشعر براي اعتلاي روح به عالم بالاست؛ چنانكه انسان از كوه بالا ميرود، بايد منازل و پلكان صعود، كمال، توحيد و فنا را يكبهيك بپيمايد.
«وَاتَّقِهِ بِمُزْدَلِفَةَ وَ اصْعَدْ بِرُوحِكَ إِلَي الْمَلأ الْاعْلَي بِصُعُودِكَ إِلَي الْجَبَل».(1)
شب مشعر، تهجد و راز و نياز با خداست، در اين شب بايد تصميم تقوا گرفت و رويه پرهيزكاري پيشه كرد، عاشقان شب مشعر ذكر خدا ميگويند تا خدا كنارشان نشيند: «يَا جَلِيسَ الذَّاكِرِينَ»، او قلب آنها را آرام ميكند و شيريني ديدار خويش را در كام آنها مينشاند.
امر علي الديار ديار ليلي
اقبل ذالجدار و ذالجدارا فما حب الديار شغفن قلبي و لكن حب من سكن الديارا(2)
حجاج بيتاللهالحرام پس از طلوع آفتاب روز دهم ذيالحجة از مشعر به سمت مني إفاضه (كوچ) ميكنند تا در اين سرزمين اعمال خاصي را بهجاي آورند. واجبات مني سه چيز است كه عبارتند از: رمي جمرات، قرباني و تقصير يا حلق.
يكي از واجبات مني ريگ انداختن به جمره در محلي مخصوص است. سنگها بايد از حرم باشند و آنها را بايد با نيت خالص به
سمت جمرات بيندازد، در اينجا هم عدد هفت خودنمايي ميكند؛ يعني هفت سنگريزه بايد زد. تكبير گفتن، طاهر بودن و دعا كردن از آداب مستحبي رمي جمرات است. در اين لحظه بايد از خدا خواست كه انسان را در حصن خود قرار دهد، عمل او را بالا برد و شر شيطان را نيز از سر او كوتاه كند. رمي را اسراري است:
هفت سنگ برداشتن و آنها را متوالي به سمت سنگي بزرگ انداختن به چه معناست؟ شايد ظاهر اين عمل مبهم باشد، ولي رمي جمرات نشان از معناي لطيف و عميقي دارد. رمي جمرات به معناي مبارزه با شيطان است، رمي جمرات اعلان جنگ با ابليس است. سنگ زدن به جمرات، نابود كردن هواهاي نفساني و خواهشهاي حيواني است. رمي جمرات، مهار شهوات و اخلاق رذيله است. حضرت امير (ع) در كلامي نوراني به حكمت اين عمل اشاره فرمود:
«إِنَّ الْجِمَارَ إِنَّمَا رُمِيَتْ لِانَّ جَبْرَئِيلَ حِينَ أَرَي إِبْرَاهِيمَ الْمَشَاعِرَ بَرَزَ لَهُ إِبْلِيسُ فَأَمَرَهُ جَبْرَئِيلُ أَنْ يَرْمِيَه … ».(1)
جمرهها بدين سبب با سنگ زده ميشوند چون جبرئيل محلهاي عبادت را به حضرت ابراهيم (ع) نشان داد، ابليس بر او نمايان شد. جبرئيل آن حضرت را فرمان داد كه او را براند. او
1) قرب الاسناد، ص 147، روايت 532
هم شيطان را با هفت سنگ راند. كنار جمره اولي زير زمين پنهان شد و كنار جمره دوم سر برآورد. با هفت سنگ ديگر او را راند، در جاي دوم به زير زمين رفت و از محل جمره سوم آشكار شد. با هفت سنگ او را زد، او در همانجا به زير زمين رفت.
رمي، راندن اخلاق ذميمه و اوصاف پست است. در اين مقام بايد خطر كرد و به يكباره عليه خويشتن خويش شوريد، هواي نفساني را از ريشه كند و بيرون افكند. معناي رمي، مبارزه با نفس اماره است. بر اساس اصطلاح قرآني، انسان سه نفس دارد: نفس اماره (يوسف: 53)، نفس لوامه (قيامت: 2) و نفس مطمئنه (فجر: 27). در جمره اولي انسان با شيطان درون و نفس اماره ستيز ميكند. اولين دشمن در راه وصول به قرب الهي، نفس اماره است؛ از اين رو بايد از آنجا شروع كرد و در رمي اول اسب چموش درون را رام كرد. آنگاه كه انسان عملي خلاف انجام دهد از درون سرزنشي دريافت ميكند و اين يكي از عجايب آفرينش آدم است. سرزنشها از سوي نفس لوامه است. در رمي جمره وسطي انسان دوباره به شيطان سنگ ميزند تا به خود تلقين كند كه نزديك عمل خلاف و معصيت نشود و مبتلا به سرزنشها نگردد.
هرگاه سالك با نفس اماره مبارزه كرد و نفس لوامهاش او را از ارتكاب معاصي بازداشت و از انجام گناهان از او مراقبت نمود، او به نفس مطمئنه واصل شده است. حاجي با رمي جمره عقبي شيطان
را به طور كلي از خويش دور ميسازد تا نفس مطمئنه خويش را در امان داشته، آماده وصال به حريم گردد. در اين حالت او سزاوار اين مقام ميشود كه خدا به او بگويد: از تو راضي هستم.
(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلي رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً)(1)
اي روح آرامش يافته خشنود و پسنديده به سوي پروردگارت باز گرد.
هرگاه حجگزار به جمرات سنگ زند، براي خود نوري در قيامت ذخيره نموده است. پس با هر سنگي توشهاي برداشته و با هر رمي روشنايي بيشتري براي قيامت خود از پيش فرستاده است.
اگر سؤال شود كه اين ذخيره چيست، پاسخ آن در روايتي از پيامبر اكرم (ص) بيان شده است:
«فَإِذَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ كَانَ لَكَ نُوراً يَوْمَ الْقِيَامَةِ».(2)
هرگاه رمي جمرات كردي براي تو نوري در قيامت خواهد بود.
و از اين طريق از تمامي گناهان خارج شده پاك گرديده است، حتي اگر گناهانش كبيره باشد. همچنين آن حضرت ميفرمايد:
«الْحَاجُّ إِذَا رَمَي الْجِمَارَ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ».(3)
حجگزار وقتي بر جمرهها سنگ بزند از گناهانش بيرون ميآيد.
انداختن سنگ اظهار بندگي و تشبه به ابراهيم خليلالله است. بايد سنگ انداخت تا پشت شيطان را شكست و اعلام نمود كه من فقط از خدا فرمانبري ميكنم، سنگانداختن تمرين انقياد و بندگي است، اظهار امتثال و عبوديت است. شيطان زماني خوار و ذليل ميشود كه انسان را بنده منقاد خدا ببيند، حاجي با رمي، فرشتهصفت شده، از دام ابليس ميرهد.
بنابراين رميكننده حقيقي خداوند سبحان است و دست حاجي به هنگام رمي، دست خداست زيرا كه فرمود:
( … وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللهَ رَمَي)(1)
… و آنگاه كه تير ميانداختي، تو تير نميانداختي خدا بود كه تير ميانداخت.
كسي كه حج تمتع بهجا ميآورد، واجب است بعد از رمي جمره عقبي، قرباني كند؛ يعني يك شتر يا گاو يا گوسفند ذبح كند. قرباني شرايطي دارد كه در جاي خود بيان شد و مستحباتي هم دارد.
آيات متعددي مسأله «هدي» و قرباني را مطرح كردهاند.
1) انفال: 17
(وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَة للهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنْ الْهَدْي)(1)
حج و عمره را براي خدا به پايان برسانيد و اگر محصور شديد آنچه از قرباني فراهم شود ذبح كنيد.
قرباني كردن را اسراري است:
به لحاظ اخلاقي و عرفاني مهمترين آيهاي كه درباره قرباني در قرآن وجود دارد، آيهاي از سوره حج است كه اشارهاي روشن به تقوا و اخلاص در هدي دارد:
(لَنْ يَنَالَ اللهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَي مِنْكُمْ)(2)
گوشت و خون اين شتران به خدا نميرسد، آنچه به او ميرسد تقواي شماست.
اين آيه در واقع دفع دخل مقدر است(3)يعني شايد كسي توهم كند كه خدا از اين قرباني سود ميبرد و به آن حاجتمند است، همچنين اين احتمال وجود دارد كه برخي بپندارند خداوند محتاج گوشت و خون قرباني نيست پس اين كار چه فايدهاي دارد؟ اين آيه پاسخي به هر دو پندار است؛ نه خداوند محتاج قرباني است:
«گوشت و خون اين شتران به خدا نميرسد» و نه اين كار بيفايده: «آنچه به او ميرسد پرهيزكاري شماست»؛ بنابراين نفع و حكمت مهمي در اين عمل وجود دارد كه فقط به حجگزار ميرسد و اين نفع چيزي نيست جز تقوا و پرهيزكاري.
تقوا عامل قدرت روح است. پرهيزكاري نفس اماره و احساسات سركش و عاصي انسان را رام ميكند. تقواي الهي دوستان خدا را تحت ولايت او قرار ميدهد، خوف و خشيت خدا هميشه ملازم قلوب اهل تقواست، آنها شبها را بيدار و به عبادت مشغولند و روزهايشان به روزه و گرسنگي ميگذرد. تقوا آدمي را بصير، دلها را آرام و نفوس را پاك ميكند. در نهجالبلاغه ميخوانيم:
«فَإِنَّ تَقْوَي اللهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِكُمْ وَ بَصَرُ عَمَي أَفْئِدَتِكُمْ وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِكُمْ وَ صَلَاحُ فَسَادِ صُدُورِكُمْ وَ طَهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُم».(1)
تقوا دواي بيماري دلهاي شما، بينايي دلهاي شما، شفاي مرض بدنهاي شما، صلاح و مرهم زخمهاي جانها و مايه پاكشدن نفوس شماست.
تقوا براي انسان، احسان به ارمغان ميآورد (يوسف: 90)، تقوا سرچشمه معرفت است (طلاق: 2)، تقوا باعث ميشود كارها سهل و آسان گردد (طلاق: 4)، تقوا موجب ميشود زشتيها و معاصي انسان محو شود (طلاق: 5)، تقوا بهترين توشه قيامت است
1) نهجالبلاغه، خطبه 198
(بقره: 197)، قرآن هدايتي براي اهل تقواست (بقره: 2)، بهشت براي اهل تقوا مهيا شده (آلعمران: 133)، آينده از آن متقين است (هود: 49)، خدا با متقين است (توبه: 36)، خداوند فقط اعمال متقين را قبول ميكند (مائده: 27) و مهمتر و لطيفتر از همه اينكه متقين محبوب خدا هستند: (إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ)(1)و آنها از دست ساقي حقيقي شراب مينوشند:
(سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً)(2)
پروردگار ايشان به آنها شراب پاك مينوشاند.
يكي از آثار تقوا اينكه طمع را از قلب انسان بيرون رانده، به جاي آن ورع مينشاند. اين مطلب در فرمايشات امام سجاد (ع) در حديث شبلي چنين آمده است:
«فَعِنْدَ ما ذَبَحْتَ هَدْيَكَ نَوَيْتَ انَّكَ ذَبَحْتَ حَنْجَرَةَ الطَّمِعَ بِما تَمَسَّكْتَ بِهِ مِنْ حَقِيقَةِ الْوَرْعِ وَ انَّكَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ ابْراهِيمَ بِذِبْحِ وَلَدِهِ وَ ثَمَرَةِ فُؤادِهِ وَ رَيْحانِ قَلْبِهِ وَ احْيَيْتَ سُنَّتَهُ لِمَنْ بَعْدَهُ وَ قُرْبَةً الَي اللهِ تَعالي لِمَنْ خَلْفَهُ؟ قالَ: لا».
يعني آنگاه كه قربانيات را سر بريدي نيت كردي كه گلوي
طمع را با حقيقت ورع و پرهيزگاري بريدي و از سنت ابراهيم پيروي كردي كه فرزندش، ميوه دلش و گل خوشبوي قلبش را به قربانگاه آورد و آن را سنتي براي آيندگان و وسيلهاي براي تقرب به خداوند براي نسلهاي بعد قرار داد؟ گفت: نه.
همچنين امام صادق (ع) در حديث مصباح الشريعه فرمود:
«وَ اذْبَحْ حَنْجَرَةَ الْهَوَي وَ الطَّمَعَ عِنْدَ الذَّبِيحَة».
و هنگام قرباني، حنجره و رگهاي هوس و طمع را قطع كن.
از نكات جالب اينكه در هر دو حديث تعبير به گلو (حنجره) براي طمع شده است. گويا به هنگام قرباني بايد گلوي طمع را چنان فشرد تا آن را سر بريد و آزمندي را از بيخ و بن بركند. قرباني گناهان را ميشويد و مغفرت الهي را شامل حال ميكند.
حاجي همينكه قربانياش را سر بريد و نيت خويش را در اين عمل خالص كرد، از نفسانيت و حيوانيت رها شده، روح خويش را به ملأأعلي متصل كرده است. قرباني، كالبد تاريك حيوانيت را از روح انسان خارج ميكند، قرباني باعث آزادي روح شده، انسان را به مشاهده انوار قدسي ميرساند.
در واقع قرباني، عمل به سنت ابراهيم (ع) است؛ پيامبري كه نفس خويش را در مسلخ عشق كشت و به ذبح فرزند خويش اقدام نمود و
خداوند آنگاه كه صداقت پدر و فرزند را ديد، قرباني را فديه آن قرار داد. آدمي براي وصول به كمال راهي جز مبارزه با نفس خويش ندارد. او بايد هواهاي نفساني را بشناسد و از آنها تبعيت نكند و آنها را زير پاي سلوك له كند.
پيام قرباني امتثال امر الهي است، به وعده او بايد اميد داشت، نفس خويش را بايد فدا كرد، غلبه بر هواهاي نفساني و كشتن درون از رازهاي قربانيكردن است. قرباني در مني بدين معناست كه تمام سرزمين مني قربانگاه است، محل عشقبازي با خالق هستي است. در اين صحنه بايد خويشتن را فنا كرد، انانيت را سر بريد و هرچه در توان است، در اين مسير بذل كرد.
باز در آن كوش كه قربان كني هر چه كني كوش كه با جان كني
تيغ وفا بر گلوي جان بنه گردن تسليم به فرمان بنه
جان كه نه قرباني جانان شود جيفه تن بهتر از آن جان شود
ساحت اين عرصه كه ارض مناست سر به سر اين دشت در فناست
هر كه نشد كشته شمشير دوست لاشه مردار به از جان اوست
بعد از ذبح قرباني لازم است كه حاجي سرش را بتراشد (حلق) و يا از ناخن يا موي خويش قدري كوتاه كند (تقصير). مستحب است سر را از سمت راست پيش سر تراشيد و نيز موي سر را در مني دفن كرد. سر
تراشيدن را اسراري است از جمله اينكه رحمت خدا را در پي دارد. چنانكه از رسول خدا (ص) نقل شده است كه ايشان در دعاي خويش فرمود:
«اللَّهُمَّ ارْحَمِ الْمُحَلِّقِين».(1)
خدايا بر سر تراشيدگان ترحم كن.
همچنين حلق باعث ميشود انسان در زمره كساني قرار گيرد كه از فزع اكبر ايمن هستند. (2)جالبتر اينكه خداوند در مقابل هر تار موي حاجي نوري در بهشت براي او مقدر ميفرمايد. امام صادق (ع) فرمود:
«إِنَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِن … فَإِذَا حَلَقَ شَعْرَهُ لَمْ يَسْقُطْ شَعْرَةٌ إِلَّا جَعَلَ اللهُ لَهُ بِهَا نُوراً يَوْمَ الْقِيَامَةِ».(3)
«همانا بنده مؤمن … چون سر بتراشد، موي او نميريزد مگر آنكه خداوند در عوض آن نوري در قيامت براي او قرار دهد».
همچنين امام باقر (ع) در دعاي خويش فرمود:
«اللَّهُمَّ أَعْطِنِي بِكُلِّ شَعْرَةٍ نُوراً يَوْمَ الْقِيَامَة».(4)
خدايا! در عوض هر تار مو، در روز قيامت نوري به من عطا كن.
اگر مؤمن در مني سر خويش بتراشد و موي خود را همانجا دفن كند روز قيامت كه به محشر آمد هر تار موي او زباني گويا پيدا كرده به نام صاحبش لبيك ميگويد.(1)بنابراين سرتراشيدن و موي خويش را در سرزمين مني دفنكردن به معناي جذب رحمت الهي است. سرّ آن، نوري است كه در بهشت به انسان عطا ميشود تا با آن نور، قلب خويش را در بهشت روشن كند. لبيك حاجي به تمام اجزاي بدنش انتقال يافته، حتي موي او اجابت حق ميكند. حجگزار در اين لحظات انسان ديگري شده است. در اين زمان لازم است نشاني از تغيير داشته باشد و با تراشيدن سر و از بين بردن زيبايي صورت، زيبايي سيرت خود را نشان ميدهد.
ابواسماعيل به امام صادق (ع) عرض كرد كه هماينك در حال خروج از مكهام از كجا وداع كنم؟ امام فرمود:
«تَأتِي الْمُسْتَجارِ فَتُوَدِّعَهُ مِنْ ثَمّ، ثُمَّ تَخْرُجُ فَتْشَرَبُ مِنْ زَمْزَمِ ثُمَّ تَمضِي».(2)
كنار ديوار كعبه- مستجار- رفته، از آنجا وداع كن. سپس بيرون رفته، از آب زمزم بنوش و آنگاه برو.
در آخرين ديدار زائر به ديدار كعبه ميرود. اگر توانست دست بر در
كعبه و حجرالاسود مينهد، طواف وداع ميكند، آنگاه خود را به خانه خدا ميچسباند، خدا را حمد و ثنا ميكند، بر پيامبر (ص) و اوصيائش درود ميفرستد. سپس در حق ديگران آنچه براي خود ميخواهد، دعا ميكند و با تمام وجود به او ميگويد:
«الْمِسْكِينُ عَلَي بَابِكَ فَتَصَدَّقْ عَلَيْهِ بِالْجَنَّةِ».(1)
بينوايي، به درگاه توست پس بهشت را به او عطا كن.
حج مقبول دو علامت دارد؛ اول آنكه بنده گناهان خويش را ترك كند. رسول خدا (ص) ميفرمايد:
«آيَةُ قَبُولِ الْحَجِّ تَرْكُ مَا كَانَ عَلَيْهِ الْعَبْدُ مُقِيماً مِنَ الذُّنُوبِ».(2)
نشانه قبولي حج آن است كه بنده، گناهاني را كه مرتكب ميشده ترك كند.
ايشان در حديثي ديگر با صراحت بيشتر ميفرمايند:
«مِنْ عَلَامَةِ قَبُولِ الْحَجِّ إِذَا رَجَعَ الرَّجُلُ رَجَعَ عَمَّا كَانَ عَلَيْهِ مِنَ الْمَعَاصِي هَذَا عَلَامَةُ قَبُولِ الْحَجِّ وَ إِنْ رَجَعَ مِنَ الْحَجِّ ثُمَّ انْهَمَكَ فِيمَا كَانَ عَلَيْهِ مِنْ زِنًي أَوْ خِيَانَة أَوْ مَعْصِيَة فَقَدْ رُدَّ عَلَيْهِ حَجُّهُ».(3)
از نشانههاي قبولي حج آن است كه فرد از گناهاني كه انجام
ميداده است برگردد. اين نشانه قبولي حج است و اگر از حج بازگردد، ولي همچنان در لجنزار زنا، خيانت يا معصيت فرو رود، حج او به خودش برگردانده ميشود.
پس اولين نشانه قبولي حج اين است كه حاجي عزم خود را براي ترك گناه جدي ببيند. اگر او در خود حالت ترك گناه احساس كرد حجش پذيرفته شده، اما اگر رغبت و احساسي به سمت گناهان پيشين همچنان در او وجود دارد، خداوند اين حج را پذيرا نيست و به خود بنده گنهكار باز ميگردد.
حجي را كه خدا بپذيرد علامت ديگري هم دارد و آن نورانيت درون است. فرموده امام صادق (ع) اين است:
«الْحَاجُّ لَا يَزَالُ عَلَيْهِ نُورُ الْحَجِّ مَا لَمْ يُلِمَّ بِذَنْب».(1)
حاجي بهصورت مستمر نوري از حج دارد، مادام كه نزديك گناه نشود.
در اين ترديدي نيست كه حج براي انسان نور ميآورد، اين نور باطني با هر گناهي ضعيف و ضعيفتر ميشود تا آنجا كه از بين ميرود. اما اگر حاجي بر تقواي خويش بيفزايد، راه مراقبت پيش گيرد و بر عهد و پيماني كه با خدا بسته، باقي باشد، نور حج در او فزوني يافته، آهسته آهسته وجودش را فراميگيرد.
حاجي براي وداع به مسجدالحرام ميآيد؛ اين لحظه، زمان وداع
1) فروع كافي، ج 4، ص 255، روايت 11
است. لحظات سخت و غمناك جدايي، او سر بر آستان پر مهر آن محبوب حقيقي مينهد و با تمام وجود او را سپاس گفته، از نعمتهاي بيكرانش قدرداني ميكند. اينك وقت وداع است و اجل در كمين، اينك هنگامه محنت هجران است و درد جدايي در پيش. اينك سفر به پايان ميرسد و زائر آهنگ بازگشت دارد؛ بازگشت از يك سفر طولاني، از زمين تا آسمان و از آسمان تا زمين. در پايان اين سفر حاجي بار ديگر رو به كعبه آورده، بر گرد آن طواف ميكند.
اينك بنده سالك براي وداع آخرين به مسجدالحرام آمده است. نگاه خيره خويش را به كعبه دوخته، آخرين نگاه حسرت به بهشت خدا روي زمين ميكند. او هماينك رنگ خدا گرفته است، او در آستانه بازگشت است، در اين لحظات منتهاي حظّ خويش را از كعبه ميبرد. او از ماسوا بريده و در آخرين طواف خويش فقط به دوست توجه ميكند. نگاهش خيره به جاده انتظار و قلبش سرشار از اميد به خالق جهان، دلدادهاي در هواي دوست و ضميري مملو از شوق زيارت. او با اين خاطرهها به خدا ميگويد: الهي! اگر هنگام مرگم فرا رسيده و بار ديگر راه به اينجا نخواهم يافت، از من درگذر و اگر هنوز مرا عمر باقي است، توفيق ديدار خانه خودت را بار ديگر نصيبم كن.
روز جدايي كه نبيند كسي تيرهتر است از شب هجران بسي
عاشق دلسوخته در هجر يار آورد انجم همه شب در شمار
كس نكند محنت هجر اختيار مرگ جدائي است ميان دو يار
روز وداع است و فراقش ز پس ناله برون آر و به فرياد رس
خون گري اي ديده به صد هاي هاي وقت جدائياست از آن خاك پاي
بر حجگزار واجب است با احرام به نيت حج تمتع، در عرفات وقوف پيدا كند، يعني در زمان خاصي در محل عرفات حاضر باشد. اين وقوف از اركان حج بوده، وقوف در عرفات داراي مستحباتي است.
خداوند در قرآن به عظمت اين روز قسم ياد كرده و آن را روزي دانسته است كه تمامي انسانها در آن حاضر شده اجتماع يابند.
سرّ ترويه را جبرئيل به ابراهيم آموخت. امام صادق (ع) فرمود:
«روز ترويه را، ترويه ناميدند چون جبرئيل در چنين روزي، نزد حضرت ابراهيم آمد و گفت: اي ابراهيم! براي خود و خانوادهات آب بردار. و ميان مكه و عرفات آبي نبود».
ترويه اشاره به آب دارد و سرّ آن، آب معرفتي است، معرفتي كه در عرفات به ظهور ميرسد.
اسرار عرفات عبارتند از:
از امام صادق (ع) درباره علت نامگذاري عرفات سؤال شد، حضرت فرمود:
«جبرئيل حضرت ابراهيم را روز عرفه بيرون آورد. چون ظهر
شد به وي گفت: اي ابراهيم! به گناهت اعتراف كن و عبادتهايت را بشناس؛ از اين رو به عرفات ناميده شد چون كه جبرئيل گفت اعتراف كن و معرفت بياب».
عرفات را به دو وجه به اين نام ناميدهاند؛ يا به لحاظ «اعتراف» به گناه، هر چند گناه ابراهيم به معناي خاصي است كه با عصمت آن بزرگوار سازگار است و يا به لحاظ «معرفت» به عبادت است. پس نام عرفات همان معرفت است و عرفات چيزي جز معرفت نيست.
وادي شور و عشق: عشق مشوق انسان براي حركت به سوي آسمان است. اين سرزمين انسان را به ياد عاشق دل سوختهاي مياندازد كه براي اثبات عشق صادقش سر داد. در سرزمين عرفات بايست سوز آتش هجران را تحمل نمود.
عرصات قيامت: حاجي در صحراي عرفات ازدحام خلق را ميبيند كه همه يكرنگ و يك لباس به راز و نياز با خدا مشغولند، اينجا محل شريفي است، اينجا سرزمين رحمت و مغفرت است.
مسأله آمرزش گناهان و اميد به رحمت الهي جهت بخشش و آسودگي در قيامت، در حج، نزد كعبه و به خصوص در عرفات كاملًا جدي است. اوج دعا در بيابان عرفات، دعاي نوراني سيدالشهدا (ع) كنار كوه رحمت است. دعا در اين زمان و اين سرزمين قطعاً مستجاب است و گناهان آدمي به حتم مغفور.
سرّ عصر عرفات: رسول خدا (ص) فرمود:
«فلسفه وقوف در عرفات بعد از عصر اين است كه بعد از عصر ساعتي است كه آدم پروردگار خويش را عصيان كرد و خداوند بر امت من وقوف و گريه و دعا را در بهترين جايگاه واجب گردانيد و اعطاي بهشت آنان را به عهده گرفت. و آن ساعتي كه مردم از عرفات كوچ ميكنند، همان ساعتي كه آدم كلماتي را از خداوند دريافت كرد و توبه نمود. همانا خداوند توبهپذير و مهربان است».
بنابراين سرّ عصر عرفات، عصيان آدم و توبه اوست. انسانهاي گنهكار هم بايد در همين زمان در بهترين مكانهاي روي زمين بايستند و از خدا غفران و بخشش طلب كنند.
بعد از وقوف به عرفات در غروب شب دهم بر حاجي واجب است از عرفات به سوي مشعر افاضه (كوچ) كند و بايد شب دهم را تا طلوع صبح در آنجا بماند و قبل از طلوع آفتاب از وادي محسّر تجاوز نكند، وقوف واجب حج است، اين دومين وقوف در مشعرالحرام مستحباتي هم دارد.
وقوف در مشعرالحرام كه درِ ورود به حرم الهي است اسراري دارد:
شميم رحمت: حاجي با ورود به مشعر اذن دخول به حرم ميخواهد او هم اينك در برابر درهاي رحمت الهي ايستاده است و شميم رحمت و عطوفت الهي را بر گونه خويش احساس ميكند.
توشه تقوا: از اسرار مزدلفه، برگرفتن توشه تقوا براي فرداي تنهايي است. در مشعر بايد خود را براي مبارزه با شيطان درون و بيرون
آماده كرد.
امام صادق (ع) در حديث مصباح الشريعه وقوف مزدلفه را جهت كسب تقوا ميداند.
عرفات مقام وحدت است و مشعر مقام كثرت.
حجاج بيت اللهالحرام پس از طلوع آفتاب روز دهم ذيحجه از مشعر به سمت مني افاضه (كوچ) ميكنند. واجبات مني سه چيز است كه عبارتند از: رمي جمرات، قرباني و تقصير يا حلق.
اسرار مني عبارتند از:
ياد خدا: سرزمين مني محل ياد خدا، اخلاص دين براي او. حج سرشار از نام خداست، اما در اين سرزمين محبت او، ياد او و مباهات به او تأكيد دو چندان دارد.
رضاي حق: كسي كه به سرزمين مني گام مينهد، خدا از او راضي ميشود. حاجي در مني به مُنا و آرزوي خويش ميرسد. جالب اينكه وجه نامگذاري اين منطقه به مني همين است.
يكي از واجبات مني ريگانداختن به جمره در محلي مخصوص است. سنگها بايد از حرم باشند.
رمي را اسراري است:
راندن شيطان: سنگ زدن به جمرات نابود كردن هواهاي نفساني و خواهشهاي حيواني است. رمي، راندن اخلاق ذميمه و اوصاف پست است.
ذخيره نور: هر گاه حجگزار به جمرات سنگ زند، براي خود نوري
در قيامت ذخيره نموده است.
انداختن سنگ اظهار بندگي و تشبه به ابراهيم خليل الله است. بايد سنگ انداخت تا پشت شيطان را شكست.
كسي كه حج تمتع به جا ميآورد، واجب است بعد از رمي جمره عقبي، قرباني كند.
اسرار قرباني عبارتند از:
يكي از آثار تقوا اينكه طمع را از قلب انسان بيرون رانده، به جاي آن ورع مينشاند.
بعد از ذبح قرباني لازم است كه حاجي سرش را بتراشد (حلق) و يا از ناخن يا موي خويش قدري بچيند. سرّ آن نوري است كه در بهشت به انسان عطا ميشود تا با آن نور قلب خويش را در بهشت روشن كند.
سرّ وداع: در آخرين ديدار زائر به ديدار كعبه ميرود. اگر توانست دست بر در كعبه و حجرالاسود مينهد، طواف وداع ميكند. بنده سالك براي وداع آخرين به مسجدالحرام ميرود.
منظور از ترويه چيست و چه سري در آن نهفته است، توضيح دهيد.
اسرار عرفات را شرح دهيد.
علت نامگذاري عرفات چيست، توضيح دهيد.
چرا عصر براي وقوف در عرفات انتخاب شده است، توضيح دهيد.
مستحبات وقوف مشعرالحرام را نام ببريد.
نامهاي منطقه مشعر را نام برده و علت اين نامگذاريها را بيان نماييد.
اسرار مشعر الحرام را شرح دهيد.
واجبات مني را نام ببريد.
اسرار مني را شرح دهيد.
اسرار رمي را بيان نماييد.
اسرار قربانيكردن را توضيح دهيد.
اسرار حلق را شرح دهيد.
اسرار وداع را بيان نماييد.
مفهوم رمي جمرات چيست، توضيح دهيد.
نشانههاي قبولي حج را بيان نماييد.
هدفهاي آموزشي
انتظار ميرود پس از مطالعه اين درس:
سرّ ختم حج به مدينه منوره را بدانيم.
ويژگيهاي شهر مدينه را بشناسيم.
با جايگاه زائر پيامبر (ص) آشنا شويم.
به فضائل قبرستان بقيع واقف شويم.
بهتر است حج از مكه آغاز و به مدينه ختم شود و زيارت شهر مدينه و مسجدالنبي بعد از اتمام مناسك انجام شود. زيارت خانه خدا نسبت به زيارت پيامبرش تقدم دارد. يكي از اصحاب امام باقر (ع) از ايشان پرسيد كه آيا از مدينه شروع كنم يا از مكه؟ امام (ع) فرمود:
«ابْدَأْ بِمَكَّةَ وَ اخْتِمْ بِالْمَدِينَةِ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ».(1)
از مكه آغاز كن و به مدينه ختم نما كه اين برتر است.
1) فروع كافي، ج 4، ص 550، روايت 2
اين مطلب بدون علت نيست، سرّ آن را بايد در مسأله ولايت جستوجو كرد. در روايات متعددي تأكيد شده كه حج را بايد با لقاي امام به پايان رساند. زائر بعد از آنكه اعمال خويش را در موسم تمام كرد، بايد نزد امام برود و همبستگي و ولايت خويش را با اهل بيت (عليهم السلام) اعلام كند. او بايد نصرت خويش را بر ولي خدا عرضه كند و همچنان كه برگرد كعبه طواف كرد، به سوي امام كوچ كرده، اعلام دوستي با اهلبيت: نمايد. امام صادق (ع) شرط كامل شدن حج را ديدار امام ميدانست:
«اذا حَجَّ احَدُكُم فَلْيَخْتِم حَجَّهُ بِزِيارَتِنا لأنَّ ذلِكَ مِنْ تَمامِ الْحَجِّ».(1)
درسنامه اسرار حج؛؛ ص215
هرگاه يكي از شما به حج رود، بايد حج خود را با ديدار ما به پايان برد؛ چرا كه اين ديدار براي كاملشدن حج است.
بر اين اساس ميتوان گفت كه ولايت از اركان اصلي حج است، چنانكه از اركان اصلي دين هم به حساب ميآيد.
(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً)(2)
امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.
رسول خدا (ص) علاقه و شوق خاصي به اين شهر داشت، هرگاه از سفر ميآمد و نگاهش به ديوارهاي مدينه ميافتاد، از شوق وسائلش را بر زمين مينهاد و با سرعت بيشتري به سمت اين شهر ميآمد و اگر سوار مركب بود، مركب خويش را با شتاب بيشتري حركت ميداد، اين عمل نشان از حب و شوق زائدالوصف حبيب خدا نسبت به اين شهر دارد. آخرين فرستاده خدا با تشبيه مدينه به مكه ميفرمايد:
«اللّهُمَّ انَّ ابْراهِيمَ خَلِيلُكَ وَ عَبْدُكَ وَ نَبِيُّكَ دَعاكَ لأهْلِ مَكَّةِ وَانَا مُحَمَّدٌ عَبْدُك وَ نَبِيُّكَ وَ رَسُولُكَ ادْعُوكَ لأهْلِ الْمَدِينَةِ مِثْلِ ما دَعاكَ بِهِ ابْراهِيمَ لأهْلِ مَكَّةِ نَدْعُوكَ انْ تُبارَكَ لَهُم فِي صاعِهِمْ وَ مُدِّهِمْ وَ ثِمارِهِمْ اللّهُمَّ حَبِّبْ إلَيْنَا الْمَدِينَةَ كَما حَبَبُّتَ إلَيَنا مَكَةَ».(1)
خدايا! ابراهيم دوست و بنده و پيامبر توست براي اهل مكه به درگاه تو دعا كن. من محمد، بنده و پيامبر و فرستاده توام و براي اهل مدينه تو را ميخوانم، مثل آنچه ابراهيم براي اهل مكه خواست. تو را ميخوانيم كه پيمانه و ميوه آنان را بركت دهي. خدايا، مدينه را محبوب ما گردان، آنچنانكه مكه را محبوب ما ساختي.
1) مسند ابن حنبل، ج 8، ص 384، روايت 22693
مدينه نسبتي با اشرف مخلوقات و فخر كائنات دارد، برگزيده حضرت رب در اين شهر آرميده است، روح ملكوتي پيامبر (ص) آنگاه كه از كالبد خاكي رحلت فرمود و به عالم بالا صعود كرد، نهايت احاطه را بر اين عالم دارد و هيچ ذرهاي در اين عالم نيست كه نزد ايشان منكشف نباشد. وجود پاك حبيب خدا در كل كائنات توان تصرف و تأثير را دارد از اين رو هر كه به اين شهر وارد شد، مورد مرحمت و لطف خاص ايشان واقع ميشود. نصيب لطف ايشان شامل اهل مدينه است، دامن شفاعتش همه را فراگير است و از خداي سبحان براي همه طلب مغفرت و عفو مينمايد.
مدينه شهر اشرف خلائق است، شهر حبيب خداست، انساني كه در معراج، جبرئيل امين را گذاشت و او از مصاحبت پيامبر (ص) درماند. او به اندازه (قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْني) نزديك و نزديكتر شد، به افق أعلي رسيد، اسم اعظم الهي را دريافت كرد و صاحب كوثر و شفاعت كبرا شد. مكانت و منزلت او نزد خدا به حدي است كه انبيا و مرسلين از اولين تا به آخر و حتي ملائكه مقرب به آن راهي ندارند. خداي سبحان تنها در باب او فرمود: «لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْافْلَاك».
ديوارهاي مدينه يادآور هجرت پيامبر (ص) و اصحاب اوست، در اينجاست كه رسول خدا (ص) از سوي خدا احكام دين را بيان ميفرمود و سنتهاي خويش را ارائه ميكرد، در اين شهر، برگزيده خدا با دشمنان به نبرد پرداخت و دين خدا را آشكار نمود، اثر گامهاي استوار رسول حق (ص) در اين وادي است. هرجا كه زائر پا نهد، جاي پاي مقدسترين
انسانهاست؛ لذا بايد با كمال آرامش و سكينه قدم گذارد، بايد خشوع و وقار سرورِ دو عالم را در خاطره زنده كرد، بزرگمردي كه رسوم جاهليت را برچيد و با هدايتهاي دلسوزانه خويش، راه مستقيم را پيشروي بشر نهاد.
ماه فروماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتي نيست در نظر قدر با كمال محمد
آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي آمده مجموع در ظلال محمد
خداي سبحان اراده فرمود كه خليفهاي براي خود در زمين قرار دهد:
(وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَلِيفَةً)(1)
و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمين خليفهاي ميآفرينم.
در ادامه به عنوان معياري كلي، ملاك خلافت را معرفي فرمود. خلافت الهي از آنِ كسي است كه جامع اسماء باشد و از خداوند تمامي اسماء را آموخته باشد:
(وَعَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ كُلَّها)(2)
و نامها را به تمامي به آدم بياموخت.
انساني كه به مقام خلافت نائل شد و خليفه الهي گشت، بايد تمامي اوصاف و ويژگيهاي خدا را واجد باشد؛ زيرا اقتضاي خلافت و جانشيني چيزي جز اين نيست. خليفه خدا آينه تمامنماي اوست، او خدا را با تمامي اوصاف و صفاتش نشان ميدهد، تنها تفاوتي كه ميان مقام خلافت و خدا وجود دارد، اين است كه هرچه خليفه خدا دارد، به اذن الهي دارد. برترين خليفه الهي وجود شريف نبي خاتم (ص) است. تنها اوست كه كاملترين انسانها بلكه موجودات روي زمين است؛ بنابراين شهري كه آرامگاه پيامبر است، بهرهاي از خلافت الهي دارد و اوصاف حق در آن نمايان است.
با نگاهي ديگر، غور در بيكرانه عمق آيات، آدمي را به نتيجه زيبايي ميرساند. خداوند كساني را محل حب خويش قرار داده است؛ اهل احسان، محبوب خدايند: (إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ)،(1)خداوند پاكان را دوست دارد: (يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ)،(2)خداوند حبي نسبت به متقين دارد. (فَإِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ)،(3)كسي كه صبر پيشه كند حب خدا را دريافت كرده است: (وَ اللهُ يُحِبُّ الصّابِرِينَ)،(4)اهل توكل متعلّق حب
خدايند: (إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ)، (1)كسي كه اهل قسط و داد باشد محبوب خداست: (إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ)، (2)اگر كسي در راه حق و براي احياي دين خدا به جنگ برخيزد حبّ خدا را براي خويش خريده است: (إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ) (3)و تبعيت از اوامر پيامبر خدا (ص) حب الهي را در پي دارد: (فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ). (4)حال اگر مجموعه اوصاف پيشگفته در يك انسان جمع باشد، طبعاً او محبوب خداست و اگر انساني يافت شود كه به لحاظ احسان، طهارت، تقوا، صبر، توكل، عدالت، جهاد و تسليم، در اوج باشد و قلههاي عظمت، شكوه و كمال انساني را به خود اختصاص داده باشد، او در اوج محبوبيت خداست. به بيان ديگر او محبوبترين انسانهاي روي زمين نزد خداست و خداي سبحان بيش از همه به او عشق ميورزد. چنين انساني در عالم هستي وجود دارد، اين وجود شريف و نازنين، كسي نيست جز ختم رسل، حبيب خدا و صاحب آخرين كتاب آسماني؛ بنابراين رسول خدا (ص) در عين حال كه به سرّ خلافت الهي نائل شده است، محبوبترين خلائق نزد اوست.
مسجد نبوي در آغاز به دست رسول خدا (ص) ساخته شد. اين مسجد نخست با خشت و در ابعادي نسبتاً كوچك بنا شد. چون مسلمانان زياد شدند، آنان از پيامبر اكرم (ص) خواستند كه فضاي مسجد افزوده شود، پيامبر (ص) خواسته آنان را پذيرفت و دستور داد بر آن افزودند، باز هم مسلمانان زياد شدند و گفتند: اي رسول الله! كاش دستور ميداديد مسجد را بزرگ كنند. پيامبر نيز دستور داد تا ديوار آن را با دو رديف خشت ديگر افزودند، سپس گرما بر آنان چيره شد. از پيامبر (ص) خواستند تا دستور دهد سايباني بر مسجد زنند، ايشان هم دستور داد تا ستونهايي از تنه درخت خرما برپا كردند و سپس چوبهاي پهن با شاخه برگهاي درخت خرما بر آن افكندند، تا اينكه باران آمد و سقف مسجد چكه كرد. گفتند: اي رسول الله! كاش فرمان دهي سقف مسجد را گلاندود كنند. پيامبر (ص) فرمود: نه، مسجد بايد سقف و سايباني همانند سايبان موسي (ع) داشته باشد. مسجدالنبي به همين وضعيت باقي ماند تا اينكه رسول الله (ص) از دنيا رفت. (1)بيش از هر چيز، نسبت به نماز در مسجدالنبي سفارش شده است. (2)گاهي يك نماز در اين مسجد معادل هزار نماز در مساجد ديگر- غير از مسجدالحرام- قرار داده شده و گاهي برابر دههزار نماز(3)و
گاهي نيز به اندازه پنجاههزار نماز شمرده شده است.(1)رسولخدا (ص) درباره مسجد خويش فرمود:
«مَنْ صَلَّي فِي مَسْجِدِي ارْبَعِينَ صَلاةَ لايَفُوتُهُ صَلاةً كُتِبَتَ لَهُ بَراءَةً مِنَ النّارِ وَ نَجاةً مِنَ الْعَذابِ وَ بَرِيءَ مِنَ النِّفاقِ».(2)
هر كس در مسجد من چهل نماز بخواند، بيآنكه حتي يك نماز از او فوت شود، براي او برائت از دوزخ و نجات از عذاب نوشته ميشود و از نفاق هم پاك ميشود.
نفوس قدسي هرگاه از بدنهاي شريف خويش جدا شوند و به عالم جبروت ارتحال نمايند، تسلط و احاطه آنها بر اين جهان به غايت ميرسد، امور اين عالم بر آنها مكشوف بوده، تصرف و تأثير و نفوذ در اين عالم بر آنها ممكن است.
هر كس در مقابل قبر آنها بايستد و نزد جسم شريف آنها وقوف كند و در برابر مشاهد نوراني آنان حضور يابد، از فضل آنها بهرهمند ميشود، اين وجودهاي نوراني نسبت به زائر خويش آگاهي كامل دارند، سؤالها، درخواستها و تقاضاهاي آنها را نيك ميدانند. آنان نسيم رحمت خويش را شامل حال زائر ميكنند و رشحات انوار خود را بر آنها افاضه ميفرمايند و نزد خدا براي بخشش گناهان و قضاي
حاجات شفاعت و وساطت ميكنند.
آنچه گذشت درباره زيات اوليا و انبياي الهي بود؛ اما زيارت نبي اكرم (ص) جايگاهي ويژه دارد. هرگاه زائر به نزديك مدينه رسيد و چشمانش به ديوارهاي شهر مدينه افتاد، بايد متوجه باشد كه مدينه شهري است كه خداوند براي نبيّش انتخاب فرمود و هجرت او را بهسوي اين شهر قرار داد. مدينه شهري است كه در آن فرايض و سنن الهي بنيان نهاده شد، تربت پيامبر (ص) در اين شهر است، زائر هرجا قدم گذارد، جاي پاي رسول خداست. لذا بايد معرفت خويش را به اين وجود شريف تكميل كند و عمل خويش را با هتك حرمت از بين نبرد.
به هنگام زيارت پيامبر (ص) بايد ايشان را روبهروي خويش ببيند، اگر به سمت قبر ايشان گام بر ميدارد، به وجود مقدس پيامبر (ص) تقرب جسته است، او بايد با تمام خضوع و خشوع به مولاي خويش سلام كند كه فرمود:
«إنَّ اللهَ تَعالي وَكَّلَ بِقَبْرِهِ مَلَكاً يُبَلِّغُهُ سَلامُ مَنْ سَلَّمَ عَلَيْهِ مِنْ امَّتِهِ».(1)
همانا خداوند ملكي را بر قبر نبيش وكيل كرده تا سلام هريك از افراد امت را به آن بزرگوار برساند.
كسي كه به زيارت قبر پيامبر (ص) برود، همانند آن است كه ايشان را
1) محجة البيضاء، ج 2، ص 206
در حياتش زيارت كرده است؛ از اين رو زائر قبر نبي (ص)، در واقع به ديدار پيامبر اكرم (ص) باريافته است. رسول خدا (ص) فرمود:
«مَنْ حَجَّ فَزارَ قَبْرِي بَعْدَ مَوْتِي، كانَ كَمَنْ زارَنِي فِي حَياتِي».(1)
هركس حج بهجا آورد و پس از مرگ من، مرا زيارت كند، همچون كسي است كه در حال حيات من، مرا زيارت كرده است.
امام صادق (ع) به زائران قبر نبي (ص) تهنيت ميفرستد. (2)كسي كه با معرفت به ديدار رسول خدا (ص) نائل آيد، قرابت او را براي خويش خريده است.
بنابراين كسي كه به ديدار قبر آخرين فرستاده خدا، نور تمام انبيا و اشرف انسانها باريابد، رضايت او را دريافت كرده است. او نزد خدا منزلتي رفيع يافته، از هراسها و شدائد رهايي مييابد. گناهانش پاك شده، در روزي كه كسي دادرس انسان نيست، ايشان به فريادش ميرسد.
با حبيب خدا بايد معامله حب و عشق كرد، اظهار شوق با سرشك اشك است، ديوارهاي مسجد را بايد بوسه زد، زمين آنرا بايد لمس كرد، ظاهر و باطن خويش را با طهارت آراست، با سكينه و وقار
آهسته گام برداشت و گامهاي خويش را با حمد و تسبيح همراهي نمود، قلب خويش را به چيز ديگري مشغول ننمود و با قلب خاشع، چشم گريان و درك انتظار، ضمير خويش را متوجه حضرتش نمود و با اضطرار به درگاهش پناه برد كه به يقين اين دست و اين قلب خالي باز نميگردند.
شايسته است بعد از زيارت رسول خدا (ص) با دلي پاك و قلبي آرام و با يقين به فضل و كرم خداي رحمان، قصد زيارت ائمه بقيع نمود. حبّ آنان، حبّ پيامبر (ص)، اطاعت آنان، اطاعت رسول خدا (ص) و خضوع و خشوع در برابر آنان، خضوع و خشوع در برابر بالاترين خليفه خداست. بايد ذكر آنان را در قلب خويش مقيم كرد، نبايد از آنان روي گرداند، بايد حالت قلبي خويش را تا آخر حفظ كرد و روح خويش را در محضر امامان بقيع حاضر نمود.
درباره مدفن فاطمه زهرا (س) اقوالي است؛ گاهي آنرا در بقيع و گاهي در بيتشريفشان و گاهي ميان قبر و منبر معرفي كردهاند. امام صادق (ع) از قول رسولخدا (ص) فرمود:
«مَا بَيْنَ قَبْرِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ … لِانَّ قَبْرَ فَاطِمَةَ (س) بَيْنَ قَبْرِهِ وَ مِنْبَرِهِ وَ قَبْرَهَا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّة».(1)
بين قبر و منبر من باغي از باغهاي بهشت است؛ زيرا قبر فاطمه (س) بين قبر و منبر است و قبر او باغي از باغهاي بهشت
1) معاني الاخبار، ص 267، روايت 1
است.
احاديث متعددي در اينباره وارد شده است (1)كه ميان قبر و منبر رسول خدا (ص) باغي از باغهاي بهشت است. منبر ايشان در حوض كوثر قرار دارد. در اين مكان، خانه علي (ع) و فاطمه (س) قرار داشته است، پايههاي منبر پيامبر (ص) در بهشت واقع شدهاند؛ از اينرو نمازگزاردن در اين محدوده، معادل هزار نماز در مساجد ديگر است.
در بقيع مدفن چهار امام (عليهما السلام) قرار دارد؛ امام حسن مجتبي (ع)، امام سجاد (ع)، امام محمد باقر (ع)، و امام صادق (ع). همچنين زنان و دختران رسول خدا (ص) در اين آرامگاه آرميدهاند. بدنهاي پاك بسياري از صحابه پيامبر (ص) و شهداي صدر اسلام در بقيع دفن شده است. زيارت امامان بقيع و قبور شهدا آثار و بركات فراواني دارد كه به يك نمونه از آنها اشاره ميشود. امام صادق (ع) فرمود:
«مَنْ زَارَنِي غُفِرَتْ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ لَمْ يَمُتْ فَقِيراً».(2)
كسي كه مرا زيارت كند گناهانش پاك شده، هرگز فقير نميميرد.
بهتر است حج از مكه آغاز و به مدينه ختم شود و زيارت شهر
مدينه و مسجد النبي بعد از اتمام مناسك انجام شود. اين مطلب بدون علت نيست، سرّ آن را بايد در مسأله ولايت جست و جو كرد.
زائر بعد از آنكه اعمال خويش را در موسم تمام كرد، بايد نزد امام برود و همبستگي و ولايت خويش را با اهل بيت اعلام كند. امام صادق (ع) شرط كامل شدن حج را ديدار امام ميدانست:
«هرگاه يكي از شما به حج رود، بايد حج خود را با ديدار ما به پايان برد؛ چرا كه اين ديدار براي كامل شدن حج است».
شهر مدينه منوره:
در اين شهر برگزيده خدا با دشمنان به نبرد پرداخت و دين خدا را آشكار نمود.
برترين خليفه الهي وجود شريف نبي خاتم (ص) است. بنابراين شهري كه آرامگاه پيامبر است، بهرهاي از خلافت الهي داشته، اوصاف حق در آن نمايان است.
خداوند كساني را محل حب خويش قرار داده است: اهل احسان،
متقين، كسي كه صبر پيشه كند، اهل توكل و … حال اگر مجموعه اوصاف پيش گفته در يك انسان جمع باشد، طبعاً او محبوب خداست. چنين انساني در عالم هستي وجود دارد، اين وجود شريف و نازنين كسي نيست جز ختم رسل.
بنابراين رسول خدا (ص) در عين حال كه به سرّ خلافت الهي نايل شده است، محبوبترين خلايق نزد اوست.
مسجد النبي (ص): مسجد نبوي در آغاز به دست رسول خدا (ص) ساخته شد. رسولخدا (ص) درباره مسجد خويش فرمود:
«هر كس در مسجد من چهل نماز بخواند، بيآنكه حتي يك نماز از او فوت شود، براي او برائت از دوزخ و نجات از عذاب نوشته ميشود و از نفاق هم پاك ميشود».
زيارت نبي اكرم (ص) جايگاهي ويژه دارد. كسي كه به زيارت قبر پيامبر (ص) برود، همانند آن است كه ايشان را در حياتش زيارت كرده است.
امام صادق (ع) به زائران قبر نبي (ص) تهنيت ميفرستد. پر واضح است كسي كه با معرفت به ديدار رسول خدا (ص) نايل آيد، مجاورت و قرابت او را براي خويش خريده است.
شايسته است بعد از زيارت رسول خدا (ص) با دلي پاك و قلبي آرام و با يقين به فضل و كرم خداي رحمان، قصد زيارت ائمه بقيع نمود.
در بقيع مدفن چهار امام (عليهما السلام) قرار دارد؛ امام حسن مجتبي (ع)، امام سجاد (ع)، امام محمد باقر (ع)، و امام صادق (ع). همچنين زنان و دختران رسول خدا (ص) در اين آرامگاه آرميدهاند.
زيارت امامان بقيع و قبور شهدا آثار و بركات فراواني دارد كه به يك نمونه از آنها اشاره ميشود. امام صادق (ع) فرمود:
«كسي كه مرا زيارت كند گناهانش پاك شده، هرگز فقير نميميرد».
سر ختم حج به مدينه منوره را توضيح دهيد.
ويژگيهاي شهر مدينه را بيان نمائيد.
جايگاه زائر پيامبر (ص) را شرح دهيد.
فضائل بقيع را بيان نمائيد.
كتابنامه
علاوه بر قرآن كريم، نهج البلاغه و مفاتيح الجنان.
آملي، سيد حيدر، أسرار الشريعة و أطوار الطريقة وأنوار الحقيقة، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1362 ه. ش.
آملي، سيد حيدر، المحيط الاعظم، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
آملي، سيد حيدر، نص النصوص، تهران، توس، 1367.
ابن ابي جمهور، محمد بن علي، عوالي اللئالي، مجتبي عراقي (تحقيق)، قم، مطبعة سيد الشهداء، 1403 ه. ق.
ابن حنبل، احمد بن محمد، مسند أحمد، عبدالله محمد درويش (تحقيق)، بيروت، دارالفكر، 1414 ه. ق.
ابن رازي، احمد بن علي قمي، جامع الأحاديث للقمي، مشهد، حضرة الرضوية المقدسة، 1413 ه. ق.
ابن سينا، حسين بن عبدالله، الإشارات و التنبيهات، دفتر نشر كتاب، 1403 ه. ق.
ابن عربي، محي الدين، تفسير منسوب به ابن عربي، بيروت، دار احياء التراث العربي.
ابن عربي، محي الدين، رسائل ابن عربي، بيروت، دار احياء التراث العربي.
ابن عربي، محي الدين، فتوحات مكيه، بيروت، دار احياء التراث العربي.
ابن فروخ، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، قم، مكتبة آية الله المرعشي، 1404 ه. ق.
ابن فروخ، محمد بن حسن، نور الثقلين، قم، مكتبة آيةالله المرعشي، 1404 ه. ق.
ابن فناري، حمزه، مصباح الانس، تهران، فجر، 1363 ه. ش.
ابن منظور، جمال الدين، لسان العرب، بيروت، دار صادر، 1410 ه. ق.
احمد بن محمد، مصباح المنير، قم، دار الهجرة، 1405 ه ق.
ازرقي، محمد بن عبدالله، اخبار مكه، رشدي الصالح ملحس (تحقيق). بيروت، دار الاندلس، 1411 ه. ق.
اصبهاني، ابونعيم، حلية الاولياء، بيروت، دارالفكر، 1387 ه. ق.
الدقن، محمد، كعبه و جامه آن از آغاز تا كنون، هادي انصاري (ترجمه و تحقيق)، نشر مشعر، 1383 ه. ش.
السيد دراج، احمد، الكعبة المشرفه سرّة الارض و وسط الدنيا، قاهره، دار العلم و الثقافة، 1420 ه. ق.
امام جعفر صادق (ع)، مصباح الشريعة، تهران، 1408 ه. ق.
امام جعفر صادق (ع)، منتهي الآمال، تهران، 1408 ه. ق.
امام حسن عسكري، التفسير المنسوب إلي الإمام أبي محمد الحسن بن علي العسكري (ع)، قم، مؤسسة الامام المهدي، 1409 ه. ق.
انصاري، عبدالله، شرح منازل السائرين، ملاعبدالرزاق كاشاني (شارح).
انصاري، عبدالله، مجموعه رسائل فارسي خواجه عبدالله انصاري، تهران، انتشارات قوس، 1377 ه. ش.
انيس، ابراهيم و …، المعجم الوسيط، تركيه، المكتبة الاسلامية، 1972 م.
باسلامة، حسين بن عبدالله، تاريخ الكعبة المعظمة، التهامة، 1402 ه. ق.
باسلامة، حسين بن عبدالله، تاريخ عمارة مسجد الحرام، التهامة، 1402 ه. ق.
برسي، رجب، مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين 7، قم، منشورات الشريف الرضي، 1415 ه. ق.
بقلي شيرازي، روزبهان، عبهر العاشقين، تهران و پاريس، 1366 ه. ش.
بيهقي، احمد بن حسين، السنن الكبري، بيروت، دار الفكر، 1417 ه. ق.
ترمذي، محمد بن عيسي، سنن ترمذي، احمد محمد شاكر (تحقيق)، بيروت، دار احياء التراث.
تميمي، احمد بن علي، شرح التجليات الإلهية، بيروت، 1404 ه. ق
تميمي، احمد بن علي، مسند ابن يعلي، بيروت، 1404 ه. ق.
جعفريان، رسول، آثار اسلامي مكه و مدينه، قم، نشر مشعر، 1382 ه. ش.
جنابذي، سلطان محمد، بيان السعاده، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1408 ه. ق.
جوادي آملي، عبدالله، صهباي حج، قم، مركز نشر اسراء، 1377 ه. ش.
حاكم نيشابوري، محمد بن عبدالله، المستدرك علي الصحيحين، مصطفي عبد القادر عطا (تحقيق)، بيروت، دار الكتب العلميه، 1411 ه. ق.
حرّ عاملي، محمد بن حسن، وسائل الشيعه، قم، مؤسسه آل البيت، 1409 ه. ق.
حسام الدين هندي، علي المتقي، كنز العمّال، صفوة السصقا (تصحيح)، بيروت، مكتبه التراث الاسلامي، 1397 ه. ق.
حميري قمي، عبدالله بن جعفر، قرب الاسناد، قم، 1413 ه. ق.
حنفي سمرقندي، نصر بن محمد، تنبيه الغافلين، يوسف علي بديوي (تحقيق)،
بيروت، دار ابن كثير، 1413 ه. ق.
43.] امام [خميني (قدس سره)، روح الله، چهل حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1378 ه. ش.
44.] امام [خميني (قدس سره)، روح الله، مصباح الهدايه الي الخلافة و الولاية، سيد احمد فهري (ترجمه)، تهران، 1360 ه. ش.
خالد البرقي، احمد بن محمد، المحاسن، سيد مهدي رجايي (تحقيق)، قم، مجمع جهاني اهل البيت، 1413 ه. ق.
خربوطلي، علي حسني، تاريخ الكعبة، بيروت، دار الجيل، 1411 ه. ق.
ديلمي، حسن بن ابي الحسن، ارشاد القلوب، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1398 ه. ق.
ديلمي همداني، شيرويه بن شهردار، الفردوس بمأثور الخطاب، سعيد بن بسيوني زغلول (تحقيق)، بيروت، دار الكتب العلمية، 1406 ه. ق.
رازي، شيخ نجم الدين، مرصاد العباد، تهران شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1365 ه. ش.
راغب اصفهاني، حسين بن محمد، معجم مفردات الفاظ القرآن، صفوان عدنان داوودي، بيروت، دار القلم، 1412 ه. ق.
راوندي، قطب الدين، الخرائج و الجرائح، مؤسسه الامام المهدي (تحقيق)، قم، 1409 ه. ق.
سراج طوسي، ابو نصر، اللمع، عبد الحليم محمود و طه عبدالباقي مسرور (تحقيق)، مصر، دار الكتب الحديث، 1960 م.
سمرقندي، عبد الله بن عبدالرحمن، سنن الدارمي، قاهره، 1389 ه. ق.
سنائي، احمد بن شعيب، سنن سنائي، بيروت، دار المعرفة، 1414 ه. ق.
سهروردي، شهاب الدين، عوارف المعارف، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1364 ه. ش.
سهيلي، روض الانف، بيروت، دار احياء التراث العربي.
سيوطي، عبدالرحمن بن ابي بكر، الدر المنثور، بيروت، دارالفكر، 1414 ه. ق.
شبستري، محمود، شرح گلشن راز، لاهيجي (شارح)، تهران، انتشارات اسلامي، 1371 ه. ش.
شنوفي، علي، مكه المكرمة و الكعبة المشرفة، بيروت، بيت الحكمة، 1989 م.
شيخ صدوق، علي بن بابويه، كمال الدين و تمام النعمة، علي اكبر غفاري (تحقيق)، قم، مؤسسة نشر الاسلامي، 1405 ه. ق.
شيرازي، صدر الدين، شرح اصول كافي، قم، منشورات الأعلمي، 1411 ه. ق.
صدوق، علي بن بابويه، أمالي، بيروت، 1400 ه. ق.
صدوق، علي بن بابويه، عيون أخبار الرضا، تهران، انتشارات جهان.
صدوق، علي بن بابويه قمي، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، علي اكبر غفاري (تحقيق)، تهران، مكتبة الصدوق.
صدوق، علي بن بابويه، معاني الأخبار، علي اكبر غفاري (تحقيق)، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1361 ه. ش.
صدوق، محمد بن علي، الخصال، علي اكبر غفاري (تحقيق)، بيروت، مؤسسة الأعلمي، 1410 ه. ق.
صدوق، محمد بن علي، علل الشرايع، نجف، 1385 ه. ق
صدوق، محمد بن علي، من لا يحضره الفقيه، علي اكبر غفاري (تحقيق)، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.
طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمية.
طبراني، سليمان بن احمد، الحدائق الناظره، ابومعاذ (تحقيق)، رياض، دار الحرمين، 1415 ه. ق.
طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، حمدي عبد المجيد السلفي (تحقيق)، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1404 ه. ق.
طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، سيد هاشم رسولي محلاتي (تحقيق)، بيروت، دارالمعرفة، 1408 ه. ق.
طبري، محمد بن جرير، تفسير طبري، بيروت، دار الفكر، 1408 ه. ق.
طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، سيد احمد حسيني (تحقيق)، تهران، مكتبه نشر الثقافه الاسلاميه، 1408 ه ق.
طوسي، محمد بن حسن، تهذيب الأحكام، تهران، 1390 ه. ق.
عبدالغني، عارف، تاريخ أمراء مكة المكرمة، بيروت، دار البشائر، 1413 ه. ق.
عطار، احمد عبدالغفور، بناء الكعبة علي قواعد ابراهيم، بيروت، 1399 ه. ق.
عياشي، محمد بن مسعود، تفسير عياشي، سيد هاشم رسولي محلاتي (تحقيق)، تهران، المكتبه العلميه، 1380 ه. ق.
عين القضاة همداني، ابوالمعالي، تمهيدات، عفيف عسيران (تصحيح)، تهران، كتابخانه منوچهري.
عين القضاة همداني، ابوالمعالي، زبدة الحقائق، عفيف عسيران (تحقيق)، تهران، دانشگاه تهران.
فاسي مكي، تقي الدين، شفاء الغرام باخبار بلد الحرام، بيروت، دار الكتب العلمي.
فاسي مكي، محمد بن احمد حسيني، العقد الثمين، بيروت، دار احياء التراث العربي.
فاكهي، محمد بن اسحاق، أخبار مكة في قديم الدهر و حديثه، عبد الملك بن عبدالله دهيش (تحقيق)؛ بيروت، دار خضر، 1414 ه. ق.
فخر رازي، التفسير الكبير، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
فيروز آبادي، محمد بن يعقوب، القاموس المحيط، بيروت، دارالجيل.
فيض كاشاني، ملا محسن، المحجة البيضاء، علي اكبر غفاري (تحقيق)، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1415 ه. ق.
قائدان، اصغر، تاريخ و آثار اسلامي مكه مكرمه و مدينه منوره، قم، نشر مشعر، 1372 ه. ش.
قزويني، محمد بن زيد، سنن ابن ماجه، رياض، 1404 ه. ق.
قشيري، عبد الكريم، ترجمه رساله قشيريه، بديع الزمان فروزانفر (تصحيح)، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1374.
قشيري، عبدالكريم، لطائف الإشارات، مصر، مركز تحقيق التراث، 1983 م
قمي، علي بن ابراهيم، تفسير قمي، مطبعة النجف الاشرف.
قيصري، شرح القيصري علي فصوص الحكم، قم، انتشارات بيدار.
كاشاني، عزالدين محمود، مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، تهران، زوّار، 1382 ه. ش.
كُردي مكي، محمد طاهر، التاريخ القويم، بيروت، دار خضر، 1420.
كلاباذي، ابوبكر محمد، التعرف، تهران، انتشارات اساطير، 1371 ه. ش.
كليني، محمد بن يعقوب، فروع كافي، علي اكبر غفاري (تحقيق)، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1389 ه. ق.
مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه. ق.
مجلسي، محمد تقي، روضة المتقين، تهران، مركز ثقافي اسلامي، 1406 ه. ق
محمدي ري شهري، محمد، الحج و العمرة، قم، دار الحديث، 1376.
محمدي ري شهري، محمد، بركات سرزمين وحي، قم، مشعر، 1383.
مسعودي، محمد بن رديه، الكعبة المشرفة، بيروت، مطالع الرشيد، 1410 ه. ق.
مقدسي، محمد بن عبدالواحد، فضائل بيت المقدس، محمد مطيع الحافظ (تحقيق)، بيروت، دار الفكر، 1405 ه. ق.
مقريزي، عبدالقادر، بناء الكعبة البيت الحرام، بيروت، شركة دارالبشائر الإسلامية، 1426 ه. ق.
ميبدي، رشيدالدين، كشف الأسرار و عدة الأبرار، تهران، انتشارات امير كبير، 1357 ه. ش.
نعماني، محمدبنابراهيم، الغيبة، علي اكبر غفاري (تحقيق)، تهران مكتبة الصدوق.
نوري، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسة آل البيت، 1408 ه. ق.
هجويري، علي بن عثمان، كشف المحجوب، تهران، كتابخانه طهوري، 1399 ه. ش.
همداني، ملا عبدالصمد، بحر المعارف، حسين استادولي (تحقيق)، تهران، حكمت، 1374 ه. ش.