ghaemiyeh.com
سرشناسه : فلاحي، احمدحسين، ۱۳۵۱-
عنوان و نام پديدآور : آراي وهابيت در ترازوي قرآن و سنت/ احمدحسين فلاحي.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۲۴۳ ص.
شابك : 978-964-540-382-7
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها -- جنبههاي قرآني
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها -- احاديث اهل سنت
موضوع : وهابيه -- عقايد
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ف۸آ۴ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۴۹۶۳۱
الحمدلله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين
وهابيت فرقهاى است كه بيش از دو قرن از ظهورش مىگذرد. آنان در اين دو قرن با تكفير ديگران، ضربات سهمگينى بر پيكر وحدت امت اسلامى زدند. آنان كه خود را پرچمدار توحيد مىدانند، دليل و مستند گفتارشان را كلام خدا و سنت رسولش مىپندارند و حال آنكه برداشتهاى سطحى آنان از اسلام، قرآن و سنت، با برداشت عالمان اسلامى قرون متمادى در تعارض آشكار است. آنچه در اين تحقيق جناب آقاى «احمدحسين فلاحى» به آن پرداخته، بحث و بررسى اين ديدگاه و تعارضات برداشتهاى آنان با استناد به مدارك و منابع معتبر اسلامى است. اين پژوهشكده ضمن ارجگذارى به اين تلاش علمى، اميد دارد اين اثر همچون ديگر آثار خود، مورد توجه اهل فضل و دانش قرار گيرد.
انه ولي التوفيق
گروه كلام و معارف
پژوهشكده حج و زيارت
بيش از دو قرن است كه جهان اسلام گرفتار تفكرى ويرانگر به نام وهابيت شده و مسلمانان را به بحثهاى لغو و بيهوده مشغول كرده است. تفكرى كه بعد از چهارده قرن از زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ظهور دين اسلام، تمام روايات مسلمانان را به چالش كشيده و نسبت ساختگى به آنها مىدهد و اعمالى را كه براساس اين روايات در طول حيات پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) و پس از آن حضرت انجام مىشده استو نهى تحريمى يا تنزيهى هم از سوى شارع نداشته است، بدعت و گمراهى مىداند.
تفسير ناروا از آيات قرآن و معتبر دانستن روايات بىسند، چهره اسلام را خشن و دور از منطق وانمود كرده است. دينى كه پيامبر آن رحمت عالميان است را ترسناك جلوه داده تا از گسترش آن جلوگيرى كنند.
ايجاد ترس، ناامنى، ترور و خشونت، جهان اسلام را ناامن كرده است. كشورهايى، چون عراق، افغانستان، پاكستان و برخى نقاط ايران هر روز شاهد كشتار و ترور از سوى كسانىاند كه به اصطلاح خود دنبال
خريدن بهشت و همنشينى با پيامبرند! به گمان اينكه مقتولان، مشركانىاند كه بايد طبق دستور قرآن كشته شوند.
آنان قائل به شركىاند كه بدون مبنا و دليل است. حكمى را صادر مىكنند كه خلاف آموزههاى دين استو سنتى را دنبال مىكنند كه خلاف سيره پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، صحابه و مسلمانان است.
كجا ياران پيامبر (صلى الله عليه و آله) گوينده لا اله الا الله، اهل قبله، حجگزار و معتقد به قرآن و سنت را، صرف اينكه زيارتكننده قبور انبيا و اولياست، كافر مىدانستند و او را مىكشتند؟ ! آيا جز اين است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى جامعه ناامن، برادركش و دور از منطق آن روز، سازش، از خودگذشتگى و احترام به مسلمان و غير مسلمان را به ارمغان آورد؟ ! آيا پيامبر (صلى الله عليه و آله) حرمت جان انسانها را به حرمت كعبه تشبيه نكرد؟ ! آيا شرط مسلمانى و حرمت جان و مال و ناموس انسانها را در گرو اقرار به شهادتين اعلام نفرمود؟ ! پس چگونه گروهى به دور از اين آموزههاى ناب، خود را موحد و مسلمان، و ديگران را كافر و مشرك مىدانند؟ ! طبق كدام سيره پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، اين همه آثار انبيا و اوليا از بين مىرود و حرمت آنان شكسته مىشود؟ ! چرا عشق به انبيا و اوليا جرم و مساوى با شرك است؟ ! مگر تمجيد از كسانى كه قرآن و سنت از آنان تعريف كرده است، با يكتاپرستى در تضاد و تقابل است؟ !
سالهاست كه اين تفكر خشك و بىمنطق وهابيان، دينداران را مىآزارد و دشمنان را خوشحال مىكند. اى كاش! اين گروه كوتهفكر به خود مىآمدند و مىفهميدند كودكان مظلومى كه در آتش تعصب كور آنان تلف شدند و انسانهاى مظلومى كه به خاك و خون غلتيدند، در
روز حساب چه انتقامى از آنان خواهند گرفت.
در اين نوشتار مىخواهيم نقاط تضاد و مخالفت انديشههاى انحرافى اين گروه را با قرآن و سنت روشن كنيم تا موجب آگاهى كسانى شود كه از عمق انحرافات اين تفكر غافلاند يا آنها را مخالف اسلام نمىدانند.
قرآن كريم معجزه ماندگار پيامبر اسلام است كه نزد مسلمانان جايگاه معتبرى دارد و هر يك از فرقهها در صدد بيان اعجاز و دفاع از آن مقابل تهاجم بدانديشان و دشمنان اسلام برآمدهاند. قرآن تنها كتابى الهى است كه تحريف نشده و آموزههايش در دسترس بشر است.
درباره اعتبار قرآن كريم و اعتبار استناد به آن، مسلمانان تلاش فراوانى كردهاند و كتابهاى بسيارى را در زمينههاى گوناگون، از جمله در زمينه اعجاز قرآن كريم نوشتهاند كه برخى از آنها عبارتاند از:
«بيان اعجاز قرآن» از «ابى سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم خطّابى بستى» (متوفاى ٣٨٨ه. ق) ، «شافيه» از «عبدالقاهر جرجانى» (متوفاى ۴٧١ه. ق) ، همچنين «ابوبكر باقلانى» (متوفاى ۴٠٣ه. ق) ، «امام فخر رازى» (متوفاى ۶٠۶ه. ق) و «كمالالدين زملكانى» (متوفاى ۶۵١ه. ق) هر يك كتابى در اعجاز قرآن دارند. همچنين «الطراز فى اسرارالبلاغه» از «امام يحيى بن حمزه زيدى» (متوفاى ٧۴٩ه. ق) ، «معترك الاقران فى
اعجاز القرآن» از «جلالالدين سيوطى» (متوفاى ٩١٠ه. ق) و كتابهاى متعدد ديگرى كه در طول تاريخ اسلام نوشته شده، همگى شاهد تلاش گسترده انديشمندان اسلام در دفاع از جايگاه قرآن است.
اينها بخشى از نوشتههاى مسلمانان درباره اعجاز قرآن استو پرواضح است كه هرچه زمان مىگذرد، حقيقت قرآن براى انديشمندان و حقجويان بيشتر روشن مىشود. بنابراين مسلمانان در طول ١۴٠٠ سال از نزول قرآن، تلاش بسيارى كردهاندتا اين كتاب جهانى و جاودانى را به مخاطبان خويش معرفى كنند.
عموم مسلمانان به تحريفناپذيرى قرآنمعتقدند تا آنجا كه براى ملامت يكديگر، مىگويند: «فلان نويسنده شيعه يا اهل سنت، قائل به تحريف قرآن است» . اين بدان معناست كه هركس اعتقاد به تحريف داشته باشد، در صراط مستقيم نيست. دليل چنين اعتقادى، اين است كه اگر كتابى تحريف شده باشد، از اعتبار مىافتد و درخور استناد نيست. ازاينرو علماى مسلمان، دلايل زيادى را براى نفى تحريف برشمردهاند كه برخى از آنها عبارتاند از:
١. گواهى تاريخ بر اين است كه مسلمانان از زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله) و با تأكيد آن حضرت، اهتمام زيادى بر حفظ و نوشتن آيات قرآن داشتند تا آن را از فراموششدن حفظ كنند.
٢. مسئله تواتر قرآن كه بايد آيات و كلمات آن متواتر باشد تا نزد مسلمانان پذيرفته شود.
٣. اعجاز قرآن كه خود با تحريف شدن آن در تضاد است و كسى نمىتواند ادعاى تحريف آن را بكند.
۴. ضمانت الهى كه در آيات مختلف قرآن به آن وعده داده شده است.
۵. عرضه روايات بر قرآنكه اگر خود قرآن سالم از تحريف نباشد، معيار سنجش روايات نخواهد بود.
۶. نصوص اهل بيت (عليهم السلام) كه از نفى تحريف قرآن سخن گفتهاند و دلايل ديگر.
با توجه به اين دلايل، هيچگونه راهى براى تحريف قرآن وجود ندارد و اين تنها كتاب آسمانى ميان بشر است كه به دليل داشتن اين ويژگىها از تحريف و دستبرد سالم مانده است.
گفتنى است برخى از علماى اسلام، اعم از شيعه و سنى به تحريف قرآن قائل بوده و در اين زمينه كتابهايى هم نوشتهاندو براى ادعاى خويش نيز، دلايلى از روايات آوردهاند. اما بايد توجه داشت كه بسيارى از روايات، نه تنها سند محكمى ندارد، بلكه مجهول، مجعول و ضعيفاست. همچنين راويان اين روايات، افرادى فاسدالمذهب و دروغپرداز بودند و از نظر رجاليون شيعه و سنى، اقوالشان بىاعتبار است.
يكى از عالمان معاصر شيعه، رواياتى را كه در اين زمينه در منابع شيعه و سنى وجود دارد، ارزيابى نموده و دلايل متقنى را در رد آنها ارائه كرده است.(1)
وى مىگويد:
در مورد كتابهايى كه ميان عالمان شيعه نام برده مىشود،
1) صيانة القرآن من التحريف، محمد هادى معرفت.
اولاً: روايات برگرفته در اين كتابها، از منابع مجهول است؛ مانند «احتجاج» كه نويسنده آن به روشنى معلوم نيست؛ ثانياً: مقصود روايات اين نيست كه تحريف لفظى در قرآن صورت گرفتهاست، بلكه به معناى اين است كهحقيقت مسئله و تمام مقصود آيات قرآن كه نزد اهل بيت (عليهم السلام) است، فراموش شده و مد نظر قرار نگرفته است.(1)
به تعبير ديگر، در آيات، تحريف معنوى صورت گرفته و در برخى موارد نيز در بيان تمام مقصود آيه كوتاهى شده است.
حاصل اينكهقرآن منبعى معتبر است و انحراف و تحريف در آن راه ندارد. همچنين، قرآن معيار تشخيص درستى يا نادرستى روايات از نظر مسلمانان است؛ چنانكه هر روايت ناسازگار با قرآن، بىاعتبار است و هر عمل و عقيده مخالف با اصل قرآنى، بدعت و خارج از آموزههاى دينى است.
از ديدگاه عالمان اسلام ظواهر الفاظ قرآن كريم حجيت و اعتبار دارد؛ ظواهرى كه با حكم قطعى عقل در تعارض نباشد. وگرنه آن ظاهر بايد تأويل شود. همانطور كه قرآن نيز، ظواهر سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) را براى مردم حجت قرار داده است؛ براى مثال، خطاب به پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: «و بر تو نيز قرآن را نازل كرديم تا آنچه را كه به سوى مردم نازل شده است، براى آنان روشن سازى» .(2)يا مىفرمايد:
او كسى است كه ميان جمعيت درسنخوانده، پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها بخواند و آنها را تزكيه كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت بياموزد.(1)
يا مىفرمايد: «به يقيق براى شما در زندگى پيامبر خدا، سرمشق نيكو بود» .(2)
قرآن كريم، خود را نور و روشنكننده همه چيز معرفى مىكند و در مقام «تحدّى» از مردم مىخواهد كه در آيات تدبر كنند و ببينند هيچگونه اختلاف و تناقض در آن وجود ندارد و چنانچه مىتوانند، كتابى مانند آن بياورند.
بنابراين ظواهر قرآن بر همگان حجت است. وگرنه خداوند براى فهم و تحدى بهطور عمومى دعوت نمىكرد. البته برخى آيات نياز به تبيين پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اهلبيت (عليهم السلام) دارند؛ ماننددعوت به نماز كه در آيه أَقِيمُوا الصَّلاةَ دعوت كلى است. كيفيت آن را شخص پيامبر مشخص مىكند. در واقع، اصل كلى مسئله كه اقامه نماز است، براى مخاطب روشن و حجت است.
بايد به اين نكته مهم توجه كرد كهبسيارى از آيات قرآن، همديگر را تفسير مىكنند؛ همانطور كه شيوه خود اهل بيت (عليهم السلام) چنين بوده است. در واقع، با كنار هم قراردادن آيات، مىتوان آنان را تفسير كرد و اين خود حجيت ظواهر را تحكيم مىبخشد؛ براى مثال مىفرمايد: «و بارانى بر آنها فرو ريختيم. چه بد بود باران انذارشدگان» .(3)خداوند در آيات ديگر اين
باران بد را تفسير مىكند و مىفرمايد: «و بارانى از سنگ به صورت گِلهاى متحجر بر آنها فرو ريختيم» .(1)خداوند باران بدى را كه در آن آيه فرمود، به بارش سنگها تفسير مىكند.
بنابراين مىتوان اينگونه جمع كرد كهظاهر قرآن براى همگان حجت است و با دقت در آيات مىتوان به مقصود قرآن پىبرد؛ حتى آياتى كه به صورت كلى و قاعدهوار است؛ مانند أَقِيمُوا الصَّلاةَ و آتُوا الزَّكاةَ كه مخاطب، فريضهبودن نماز و زكات را از آن مىفهمد.
در نتيجه، تفصيل و بيان جزئيات آيات، نياز به تفسيركنندهاى داردكه برخى آيات ديگر، ضرورت آن را بيان كردهاند؛ يعنى همين ظواهر آيات، نياز به تبيينكننده را هم بيان كردهاند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و ائمه معصوم (عليهم السلام) مىباشند.
بىشك قرآن ميان مردمى نازل شد كه توان درك آن را داشتند و ازاينرو ترديد كنندگان را به تحدّى فرا مىخواند.
همچنين خود قرآن در آيه ٢۴ سوره محمد، مردم را به تدبر، و در آيه٣ سوره زخرف به تعقل در خود دعوت مىكند. در آيه ۵٨ سوره دخان نيز به آسانكردن قرآن براى فهم مردم اشاره مىكند.
غير از گروهى اخباريون كه ظواهر قرآن را حجت نمىدانستند، ظواهر قرآن كريم براى همه امت اسلام حجت بوده است و آنان در حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ائمه (عليهم السلام) به ظواهر قرآن استناد مىكردند و از اين عمل
1) حجر: ٧۴.
نيز نهى نشدند. اين مسئله نشاندهنده حجيت ظواهر قرآن است. البته گفتنى است كسانى كه ظواهر قرآن كريم را حجت مىدانند، چند نكته را مد نظر قرار مىدهند:
١. آنان چنين نمىپندارند كه ظواهر تمام آيات قرآن حجت است؛ زيرا در قرآن هم آيات محكم است و هم متشابه و نمىتوان به ظواهر آيات متشابه استناد كرد. بلكه يا بايد متشابهات را با محكمات تفسير كرد يا به مفسران واقعى قرآن كه همان ائمه (عليهم السلام) اند مراجعه كرد.
٢. اخذ به ظواهر قرآن در صورتى صحيح است كه قرينهاى همچون ناسخ، مخصِّص يا مقيد نباشد تا آن را از ظاهرش برگرداند.
٣. منظور از حجت بودن ظواهر قرآن اين نيست كه هركس با هر ميزان از علم مىتواند به آن تمسك كند. بلكه كسى مىتواند به ظواهر قرآن تمسك كند كه اهل اخذ صحيح به ظواهر آن است، نه كسى كه بدون علم ادعا كننده فهم ظاهر كتاب است.(1)
با توجه به اين شرايط، ظواهر قرآن حجت است و اين با تفسير به رأى تفاوت دارد؛ زيرا در تفسير به رأى، شخص با ملاك خود، آيات شريعت را تفسير مىكند. ولى در اخذ به ظواهر با توجه به ملاكها و ضوابط خاص و همسو با اصول، به تبيين آيات پرداخته مىشود.
اينك به برخى از دلايل حجيت ظواهر قرآن اشاره مىكنيم:
١. مهمترين دليل حجيت قرآن را مىتوان حديث ثقلين دانست كه بيانگر تمسك به قرآن و عمل به آن است.
1) اصول فقه، محمدرضا مظفر، ج٢، ص ١۵۶.
٢. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه (عليهم السلام) مردم را ترغيب مىكردند در امور مهم و مشتبهات به قرآن مراجعه كنند. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: «هرگاه فتنهها مانند شب تاريك بر شما هجوم آوردند، به قرآن مراجعه كنيد» .(1)
ائمه (عليهم السلام) مردم را به تفكر دعوت كردهاند و آن را همچون چراغ راه و منارههاى راهنمايى دانستهاند. آنان تأكيد كردهاند كه در آيات قرآن تدبر شود. همچنين روايات فراوان ديگرى وجود دارد كه همگى قرآن را فهمپذير و دركشدنى بيان مىكنند.
٣. در بسيارى از روايات آمده است كه روايات معارض را بر كتاب خدا عرضه كنيد. اگر موافق كتاب خدا بود، بگيريد. وگرنه رها كنيد.(2)همچنين ائمه (عليهم السلام) روايات مخالف كتاب خدا را «زخرف» ناميدهاند.(3)
اين ارجاعات از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ائمه (عليهم السلام) همگى نشاندهنده فهمپذيرى و حجيت ظاهر قرآن است.
۴. در بسيارى از موارد، ائمه (عليهم السلام) در پاسخ به سؤالات اصحاب، آنان را به قرآن ارجاع مىدادند و مىگفتند حكم اين مسئله و امثال آن از فلان آيه قرآن فهميده مىشود. اين روايات درباره وضو، تيمم و. . . فراوان است. آنان با چنين گفتارى، افزون بر پاسخ، چگونگى فهم از قرآن را نيز آموزش مىدادند.
آيات قرآن در يك نگاه كلى به دو دسته محكم و متشابه تقسيم مىشودو ملاك فهم آيات متشابه، آيات محكم، و آيات محكم، قاعده و ضابطه آيات متشابه است.
انديشمندان در تعريف آيات محكم و متشابه، اقوال مختلفى دارند؛ براى نمونه علامه طباطبايى (رحمه الله) معتقد است كه آيات متشابه بر معنايى دلالت مىكنند كه مورد ترديد است و اين ترديد، در الفاظ نيست تا به شيوه معمول رفع شود و عام و مطلق را به خاص و مقيد حمل كنند. بلكه ترديد در معانى آنهاست كه با معانى آيات ديگر كه دلالت آنها واضح و محكم است، هماهنگ و مناسب نيست.(1)
1) اعجاز قرآن، ص ١١٩.
مثالى را كه براى آيات محكم مىتوان آورد، اين آيه است لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ؛ «چيزى مانند خدا نيست» (شورى: ١١) معناى اين آيه بدون نياز به آيات ديگر روشن است. آنچه از ظاهر آيه به دست مىآيد، معناى اصلى آيه است و نياز به تعبير ديگرى ندارد. اما معناى آياتى، مانند الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى ؛ «همان بخشندهاى كه بر عرش مسلط است» . (طه: ۵) معناى ظاهرى آيه است، نه معناى اصلى آن؛ زيرا «استوى» به معناى «استولى» است؛ يعنى تسلط. اين معناى تسلط را از ظاهر آيه نمىتوان فهميد. يا آيه يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ (فتح: 10) كه اگر ظاهر آيه مراد باشد، صفت جسمانى براى خداوند در نظر گرفته مىشود، درحالىكه خداوند جسم ندارد تا دست و پا داشته باشد. بلكه منظور از «يدالله» قدرت خداوند است؛ زيرا دست، نماد قدرت انسان است؛ چنانكه در تعبير عرفى آن نيز گفته مىشود: «دست بالاى دست بسيار است» .
بنابراين اگر به ظاهر الفاظ اكتفا شود، اين معنا به دست نخواهد آمد و پيامد آن چيزى خواهد بود كه با صفات الهى ناسازگار است و سر از تشبيه و تجسيم در خواهد آورد. بنابراين فهم ظواهر قرآن، ضوابط و معيارهايى دارد كه بايد آنها را فراگرفت.
از اختلافات اساسى ميان انديشمندان اسلامى، چگونگى فهم متشابهات قرآن، از جمله صفات خبرى است؛ يعنى اختلاف درباره آياتى است كه به ظاهر براى خدا دست، پا، چشم و اعضا و جوارح ثابت
مىكند. آنان در اينباره سه عقيدهدارند: بيشتر آنان قائل به تأويلاند، برخى به توقف و عدهاى نيز به حمل اينگونه صفات بر معانى ظاهرى آنها اعتقاد دارند.
وهابيان معتقدند كهنبايد آيات قرآن تأويل شود، بلكه بايد طبق ظاهر بهكار برده شود و هركس تأويل كند، گمراه است.
«محمد بن صالح عثيمين» مىگويد:
معتقديم كه بايد كلام آشكار قرآن و سنت را بر ظاهر و حقيقت آن حمل كردو بايد از راه گمراهانى كه صفات خداوند را تأويل مىبرند و به خواسته خدا و رسولش عمل نمىكنند، بيزارى جست.(1)
وهابيان با برداشتهاى ظاهرى از آيات قرآن و بدون ارجاع متشابهات به محكمات و با جايز ندانستن تأويل، خداى غيرجسمانى را جسمانى مىپندارند. آنان دليل خود را رواياتى مىدانند كه اين مبناى غلط را تأييد مىكند. آنان روايتى را كه خدا بر آسمان دنيا نازل مىشود، جزء ايمان مىدانند و مىگويند:
ايمان مىآوريم به آنچه رسول (صلى الله عليه و آله) خبر داده است كهخداوند متعال، هر شب به آسمان دنيا فرود مىآيد، آنگاه كه يكسومِ شب باقى مانده باشد، مىفرمايد:
«من يدعونى فاستجيب له، من يسألنى فأعطيه، من يستغفرنى فاغفر له» ؛ «كيست مرا بخواند، تا
1) عقيدة اهل السنة و الجماعة، محمد بن صالح العثيمين، ص٣٨.
او را اجابت كنم. كيست بخواهد، تا به او عطا كنم. كيست طلب غفران كند، تا او را ببخشايم» .(1)
آنان همچنين حضور خدا ميان بندگان را در قيامت جزء ايمان مىدانند و مىگويند: «ايمان مىآوريم كهخود خداوند روز قيامت براى حكمكردن بين بندگان مىآيد؛ چنانكه در قرآن فرمود: وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا » . (2)
همچنين برداشت آنان از آيات الهى اين است: «خداوند هركس را بخواهد، گمراه مىكند و نصيحت پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز براى اينگونه انسانها فايده ندارد» .(3)در واقع انسان را موجودى مجبورمىدانند كه در افعال و سرنوشت خود هيچ ارادهاى ندارد. آنان همچنين براى خداوند، چهره، دست، پاو چشم تصور مىكنند و مىگويند: «اهل سنت متفقاند كه خداوند داراى دو چشم است كه در آخرت ديده مىشود» .(4)
آنان با برداشت سطحى از آيات قرآن، خدا را مانند انسان معرفى مىكنند و روشن است كه وقتى خدا داراى اجزا شد، موجودى مركب قلمداد خواهد شد كه به اجزاى خود نيازمند است. در صورتى كه اگر آنان تمامى آيات را كنار هم مىديدند، خطا نمىكردند و به حقيقت راه مىيافتند. اگر آنان آيه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ را ملاحظه مىكردند كه مىفرمايد: «هيچ چيز همانند او نيست» ، مىفهميدند كه اين موجودى كه
براى او دست، پا و چشم در نظر گرفتهاند، هيچ ارتباطى با آن موجود متعالى غير جسمانى ندارد.
برخلاف وهابيان كه به ظاهر آيات متشابه تمسك مىكنند و همان را ملاك قضاوتهاى خود قرار مىدهند، شيعه و اهل سنت اينگونه آيات را تأويل مىبرند و به معناى اصلى و واقعى آنها توجه مىكنند كه در ذيل به برخى ديدگاههاى اهل سنت در اينباره مىپردازيم:
«غزالى» در «احياء علومالدين» با تأكيد بر اين امر (لزوم تأويل آيات متشابه) به رواياتى استناد مىكند و مىگويد: «برخى علما معتقدند كه براى هر آيه شصت هزار تأويل وجود داردو برخى ديگر معتقدند، قرآن ٧٧٠٠٠ علم را داراست» .(1)
همچنين «رشيد رضا» مىگويد:
بعضى از صحابه و علما معتقد بودند كه در قرآن كريم احكامى وجود دارد كه تأويل آنها بعد از زمان تنزيل ظاهر مىشود؛ مانند آنچه از آيات اخبار غيب آمده است.(2)
«شوكانى» نيز در «فتح القدير» پس از اينكه به انواع تفاسير اشاره مىكند كه برخى از آنها به روايات اكتفا مىكنند و برخى تنها از علوم لغوى استفاده مىكنند، مىگويد:
روشن است كه استفاده از معناى لغوى، مستلزم كنارگذاشتن
ساير معانى لغوى يا ساير علوم ادبى، مانندعلم معانى، بيان و. . . نيست؛ زيرا اين هم از نوع تفسير لغوى است و از نوع تفسير به رأى نيست.(1)
وى همچنين به حديث «ابن سعد» استناد مىكند كه على (عليه السلام) در جريان خوارج به «ابنعباس» فرمود: «با آنان از طريق قرآن استناد نكن؛ زيرا قرآن معانى مختلف دارد. بلكه با سنت با آنان سخن بگو» . «ابنعباس» گفت: «من از آنان به كتاب خدا آگاهترم» . على (عليه السلام) فرمود: «درست مىگويى، وليكن قرآن داراى معانى متعدد است» .(2)
نظير اين ديدگاهها ميان علماى اهل سنت فراوان استو معتقدند كه بايد كوشيد تا معناى واقعى آيات را به دست آورد. در اينجا به نمونههايى از تأويلات اهل سنت اشاره مىكنيم:
«حميدى» در مسند خود از «جابربنعبدالله» درباره آيه ۴١ سوره مائده مىگويد:
سَمَّاعُونَ يعنى يهوديان اهل مدينه و لِقَوْمٍ آخَرِينَ يعنى يهوديان اهل فدك كه مدينه نيامدهاند و اطلاعات خود را از طريق يهوديان اهل مدينه به دست مىآورند و تحريف مىكنند.(3)
«ابنحجر عسقلانى» در مقدمه «فتحالبارى» از «اعمش» نقل مىكند:
از «عكرمه» در مورد الْبَطْشَةَ الْكُبْرى پرسيدم كه منظور چيست؟ گفت: «منظور روز قيامت است» . گفتم: «ابنمسعود
مىگويد منظور روز بدر است» . ولى بعداً فهميدم كه اين مسئله، روز بدر پرسيده شده است.(1)
«جصاص» در «احكام القرآن» مىگويد: «منظور آيه ١٨۴ سوره بقره از وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ پيرمرد و پيرزن است» .(2)
همچنين مىگويد:
اهل علم، شكى ندارند كه منظور از يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ در آيه ١١ سوره نساء، فرزندان سفارششده از اولاد صلبى است؛ يعنى فرزندان خود مرد، نه نوهها و فرزندزادهها، و اگر اولاد خود آدم نبود، نوههاى پسرى و دخترى.
«حسن سقاف» از انديشمندان معاصر اهل سنت در كتاب «التنديد بمن عدد التوحيد» با پرداختن به تأويل سلف و ارائه نمونههايى از تأويل صحابه و تابعان مىگويد: «كسى كه معتقد باشد تأويل، روش سلف نبوده است و تنها از اين روش استفاده كردهاند، سخن گزافى گفته و رأى باطلى را ارائه كرده است» .(3)
حسن سقاف ادامه مىدهد كه اين تأويلات از عباس، مجاهد، قتاده، حسن، منصور، ابنزيد و ديگر اعلام سلف صالح نقل شده است.(4)سپس ايشان نمونههاى ديگرى را ذكر مىكند؛ مانند:
١. «امام احمد بن حنبل» در تأويل آيه وَ جاءَ رَبُّكَ
(فجر:٢٢) مىگويد: «به معناى «جاء ثوابه» است؛ يعنى ثواب پروردگارت آشكار شد» و تأويلات ديگرى از امام احمد ذكر شده است كه ادامه نمىدهيم.(1)
٢. ايشان با اشاره به روش «ابنتيميه» و شاگردانش و پيروان مكتب او كه مخالف تأويلاند، مىگويد: «آنان خدا را بهگونهاى توصيف مىكنند كه در شأن خداوند متعال نيست؛ مانند حركت، نشستن، ايستادن و. . . . آنان صفاتى را براى خداوند از طريق احاديث جعلى و اسرائيلى اثبات مىكنند مانند سخنگفتن خداوند كه شبيه صداى رعد است» .
ابنقيم مىگويد: «جايز است كه خداوند را جسم بدانيم و تجسيم و تشبيه هم مذموم نيست؛ نه در كتاب و نه در سنت و نه نزد سلف» .(2)
ايشان موارد زيادى از ابنتيميه نقل مىكند و مىگويد: «پس به نظر ايشان، تمام مسلمانانى كه عقيده او را قبول ندارند، كافرند» .(3)وى در ادامه، افرادى مانند ذهبى در «سير اعلام النبلاء، ج١۶، ص٢٧» و ابنحجر در «لسان الميزان، ج۵، ص١١۴» را مخالف نظر ابنتيميه معرفى مىكند و اقوال آنان را هم نقل مىكند.
٣. نمونه ديگر، كلامى است كه از «ابومنصور بغدادى» نقل مىكند و مىگويد: «اهل سنت همه بر اين اجماع دارند كه خداوند نهايت و حدى
ندارد»(1)يعنى مخالف آنچه پيروان ابنتيميه درباره خداوند عقيده دارند و خداوند را براساس ظاهر آيات توصيف مىكنند.
۴. حسن سقاف در همين كتاب از «عبدالقاهر بغدادى» و ديگران چنين نقل مىكند: «كسانى كه معتقدند خداوند حد و نهايت دارد و مماس با پايين و عرش است و خداوند محل حوادث است، تكفيرشان واجب است» .(2)هرچند سخن بغدادى در اين گفتار متوجه «كراميه» است، اما ملاك بين آنها و وهابيت يكى است؛ يعنى خدا را جسمانى و شبيه انسان توصيفكردن.
۵. «امام قرطبى» در كتاب «التذكرة» صفحه ٢٠٨ مىگويد: «صحيحترين قول در مورد مجسمه اين است كه فرقى بين آنان و پرستشگران تصاوير و بتها وجود ندارد» .(3)
۶. «قسطلانى» در «ارشاد السارى « در تفسير حرث و زرع در آيه ۶۴ سوره واقعه كه خداوند در قرآن كريم به خود نسبت مىدهد، مىگويد:
اينكه خداوند زرع را به خود نسبت مىدهد، اگرچه تمام حوادث جهان به او برمىگردد، ولى منظور از زرع در اينجا روياندن است نه بذر پاشيدن، و اين صفت روياندن، از ويژگىهاى قدرت قديمه الهى است.(4)
٧. «بيهقى» در بحث اسماءو صفات الهى در مورد آياتى كه وجه،
ىد و استوا بر عرش را مطرح مىكنند، مىگويد: «همه گذشتگان بر اين متفق بودهاند كه مراد از امثال وجه، يد و. . . به معناى اعضاى بدن نيست» .(1)
٨. «ايجى» نيز در «مواقف» درباره همينگونه آيات مىگويد: «اثبات اعضا براى خداوند ممتنع است» .(2)
٩. «شوكانى» در «فتحالغدير» درباره آيه لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ (انعام:١٠٣) مىگويد: «ادراك شىء، عبارت است از احاطه به آن» . زجاج نيز مىگويد: «منظور، دستنيافتن به كنه ذات خداست و آيه، رؤيت را نفى مىكند، نه مجرد ديدن را»(3)و در ادامه بحث از اين آيه از ابن ابىحاتم، عقيلى، ابنعدى و. . . از «ابوسعيد خدرى» از رسولخدا (صلى الله عليه و آله) نقل مىكند كه اگر جن، انس، ملائكه و شياطين از ابتدا تا انتهاى خلقت يكى شوند، نمىتوانند به خدا احاطه يابند.(4)
اين موارد اشارهاى به تأويلات اهل سنت است بدين معنا كه بسيارى از انديشمندان اهل سنت نيز به ظواهر آيات و متشابهات اكتفا نمىكنند، بلكه مواردى را كه با عقل سازگارى ندارد، تأويل مىكنند و معناى اصلى آيه را استفاده مىكنند.
بنابراين مىتوان گفت كه برداشت اهل سنت از آيات قرآن با وهابيت متفاوت است. ازاينرو مبانى فكرى و رفتارى آنان نيز تفاوت دارد. يك
مبنا، خداوند را در حد بشر پايين مىآورد، چنانكه وهابيت بر اين باورند و مبناى ديگر، خدا را منزه از جسم مىداند.
حاصل اينكه استفاده از ظواهر قرآن كريم از ديدگاه شيعه و سنى داراى ملاكهايى است كه برداشت از قرآن بدون آنها، همان برداشت وهابيان خواهد شد.
در قرآن، تفكر جايگاهى رفيع و ارزشمند دارد. قرآن انسانمتفكر را مىستايد و وى را به انديشيدن در عالم آفرينش فرا مىخواند؛ يعنى با انديشيدن است كه فهم و معرفت عميق به دست مىآيد. در ضمن، آنان كه مىانديشند، به دستور الهى پايبندترند؛ زيرا به حكمت و اسرار آن عالمترند. ازاينرو در قرآن كريم فرمود: إِنَّما يَخْش-َى اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ؛ «تنها از ميان بندگان او، دانشمندان، خداترسند» . (فاطر: ٢٨)
اهل انديشه در مبدأ و معاد خويش و جهان، رفت و آمد ايام، زندهكردن و ميراندن، رويدادهاى عالمو سرنوشت گذشتگان مىانديشند.
همچنين قرآن، خطرات انديشه نكردن را بيان مىكند؛ قرآن تمام كسانى كه انبيا را به تمسخر گرفتند در گمراهى پدران و اجداد خويش قدم نهادند، تقليد كوركورانه كردند، بر خدا و پيامبران دروغ بستند و
مانند حيوانات زيستند، جزء كسانى مىداند كه اهل فهم و انديشه نبودند. قرآن آنان را بدترين جنبندگان روى زمين معرفى مىكند؛ چرا كه آفريدگار عالم را مىشناسند، ولى درباره بسيارى از مسائل بىتفاوتاند. اينان از نظر قرآن كريم مردگانىاند كه سخن حق را نمىپذيرند و در واقع انسانهاى دلمردهاند.
انسان از طريق عقل، وجود خداوند را اثبات مىكند و صفات او را مىشناسد. بدون عقل راهى براى شناخت خدا وجود ندارد؛ زيرا تا وجود خدا و صفات او و نبوت را ثابت نكنيم، امكان استفاده از آيات و روايات نيز وجود ندارد. همچنين با عقل است كه بسيارى از صفات را از خداوند سلب مىكنيم؛ مثلاً مىگوييم: خداوند جسم ندارد، فضا اشغال نمىكند، ديده نمىشود و. . . .
آيات محكم و متشابه نيز بايد با كمك عقل و روايات بيان شوند. براى مثال آياتى، نظير وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ ؛ (قيامت: ٢٢ و٢٣) يا وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا ؛ (فجر: 22) و. . . بدون نيروى عقل و روايات فهميده نمىشود.
آيا برپايه ظاهر اين آيات خدا مىآيد و مىرود و نيز مانند ديگران جسمانى است؟ ! اين با كداميك از صفات خدا سازگار است؟ ! خداوندى كه خود در قرآن مىفرمايد: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ؛ «هيچ چيز همانند او نيست» . (شورى: ١١) و خداوندى كه خود فرمود: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ ؛ «چشمها او را نمىبينند، ولى او همه چشمها را مىبيند» . (انعام: ١٠٣)
درباره جايگاه عقل ميان مسلمانان اختلاف است و بهطور كلى چهار ديدگاه درباره آن وجود دارد:
براساس اين ديدگاه ملاك اصلى در تشخيص همه امور، عقل است.
اين ديدگاه، توانمندى عقل را باور ندارد. البته حجيت عقل در اثبات وجود خدا را قبول دارد. ولى در فهم و تأويل صفات، اسماء و ديگر آموزههاى دينى براى عقل نقشى قائل نيست.
از نگاه پيروان اهل بيت (عليهم السلام) ، عقل در اصول اعتقادى داراى جايگاه خاص، و در فروع عملى نيز از منابع استنباط احكام دين شناخته شده است. عقل نه تنها رسالت هدايتگرى انبيا را در انسان، پشتيبانى مىكند، بلكه قسمت مهمى از رسالت انبيا نيز براى بيدارى تفكر و عقل بشر است؛ چنانكه حدود سيصد آيه از قرآن درباره عقل و اهميت آن است. امام كاظم (عليه السلام) فرمود: «از سوى خدا دو حجت بر مردم وجود دارد: حجت ظاهرىو حجت باطنى. حجت ظاهرى، انبيا، رسولان و اماماناند و حجت باطنى، عقل است» .(1)
1) اِنَّ لله على الناس حجتين، حجة ظاهرة و حجة باطنة فأمّا الظاهرة فالرسل والأنبياء وامّا الباطنة فالعقول؛ اصول كافى، ج١، ص١۶.
در اين ديدگاه عقل هيچ جايگاهى حتى در تبيين و توجيه اصول توحيد و تأويل صفات ندارد. آنان با كنارنهادن عقل در فهم تعاليم و آموزههاى دين برداشتى ناصحيح از توحيد و معاد ارائه مىكنند. در واقع اين نوع برداشت، نقطه مقابل ديدگاه مسلمانان از زمان نزول قرآن تاكنون است.
«البانى» از عالمان وهابى، در فتاواى خود مىگويد: «مسئله رؤيت خداوند فقط در سنت نيست تا مورد تشكيك قرار گيرد، بلكه در قرآن كريم هم آمده است» .(1)او كسانى كه اينگونه مطالب را تأويل مىبرند، منهدمكننده سنت صحيح مىداند؛ چنانكه پيش از او «ابنتيميه» نيز مىگفت: «ما خدا را همانگونه توصيف مىكنيم كه خودش در قرآن بيان كردهاست» .(2)
وهابيان در استفاده از آيات قرآن چندين برداشت اشتباه دارند كه عبارتاند از:
١. دقت نكردن در شأن نزول آيات و مصاديق آنها در عصر نزول.
٢. نداشتن فهم دقيق در استفاده از آيات قرآن و ارتباط آيات با يكديگر. در صورتىكه برخى آيات قرآن برخى ديگر را تفسير مىكنندو محكمات، متشابهات قرآن را بيان مىكنند؛ مانند آيه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ (شورى: ١١) كه هرگونه تشبيه صفات انسانى و جسمانى و. . . را از خداوند نفى مىكند.
٣. تفسير به رأى آيات، تحميل خواستههاى خود بر قرآن و استفاده ابزارى از آن براى رسيدن به خواستههاى خويش، بدون توجه به تفاسير مسلمانان و سيره صحابه در استفاده از آيات و روايات.
بدون ضابطه دست به تفسير آيات قرآن زدن و تحريف معنوى آن، نتايج مثبتى براى خود آنان هم ندارد؛ براى مثال آيه ٧٢ سوره اسراء را چگونه معنا مىكنند؟ خداوند در اين آيه مىفرمايد:
وَ مَنْ كانَ فِى هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً
اما كسى كه در اين جهان نابينا بوده است، در آخرت نيز نابينا و گمراهتر است.
بنابراين تكليف انسانهاى نابينا چيست؟ آيا آنان به جهنم مىروند؟ ! آيا اين با عدالت خداوند سازگار است؟ ! عقل مىگويد در چنين جايى نبايد ظاهر آيه مراد باشد، بلكه بايد اين آيه را با توجه به قرائن و عرف تأويل كرد و گفت: مراد خداوند، بينايى ظاهرى نيست، بلكه بصيرت باطنى و ديدن نشانههاى الهى است كه كفار با آنكه با چشم باز نگاه مىكنند، ولى چشم دل آنان همراه نيست و حق را نمىبينند.
از نقشهاى بسيار مهم عقل، شناخت خدا، اسماء و صفات اوست. اين عملكرد عقل را حتى كسانى كه در عمل به احكام شرعى، به نقش عقل اعتنايى نمىكنند، قبول دارند.
هيچكسى نمىتواند نقش عقل را در شناخت خدا و پيامبران الهى منكر شود و از هيچ راه ديگر نمىتوان وجود خدا و حتى صفات الهى و
لزوم بعثت انبيا را اثبات كرد. اگر هم بخواهيم عقل را با شرع ثابت كنيم، مستلزم دور است؛ زيرا خود اين شرع از طريق عقل شناخته مىشود و تا عقل نباشد امكان اثبات شرع و نبوت نيست.
از كجا بدانيم كسى كه ادعاى نبوت كرده است، راست مىگويد؟ ! اين عقل است كه مىگويد خداوند حكيم معجزه را بهدست دروغگو نمىدهد و اين پروردگار مهربان، بندگانش را در مسيرى قرار نمىدهد كه گروهى با دروغ و نيرنگ، موجب گمراهى آنان شوند. بنابراين عقل از طريق لزوم شكر منعم (ضرورت تشكر از كسى كه نعمت به شما مىدهد) و دفع ضرر محتمل (لزوم جلوگيرى از ضرر احتمالى) خداوند را مىشناسد.
در اثبات صفات خداوند هم، راهى غير از راه عقل وجود ندارد. «علامه حلى» مىگويد: «معرفت خداوند براساس حكم عقل واجب است؛ اگرچه شرع نيز بر آن دلالت دارد» .(1)
عقل انسانى پس از نگريستن به هستى و نظم و قدرت و علم به كار رفته در آن، به حكيم بودن خداوند و عدالت او حكم مىكند. پس مىتوان گفت كه عقل، سرمايه انسان براى شناخت مبدأ و معاد و وسيله هدايت انسان در زندگى براى رسيدن به سعادت و كمال در جهان ديگر است.
از مباحث مهمعلم اصول فقه، ملازمه بين حكم شرع و حكم عقل است؛ يعنى شرع هيچ حكمى را مخالف عقل صادر نمىكند و عقل نيز نه تنها هيچگونه مخالفتى با احكام شرع ندارد، بلكه بازويى محكم در
1) نهج الحق و كشف الصدق، ص ۵١.
اجراى احكام شرعى است. به همين علت شرع به او اعتماد كرده و عمل به برخى احكام را به تشخيص او سپرده است؛ مثلاً روزه بر هر مكلفى واجب است. اما اگر عقل تشخيص داد كه روزه براى مكلفى ضرر دارد، شرع نيز به تشخيص او اعتماد مىكند و وجوب روزه را از اين مكلف برمىدارد. در اين موارد نيز طبق بيان «علامه محمدتقى اصفهانى» فرقى نيست بين اينكه عقل، مستقل حكم كند يا مترتب بر حكمى باشد كه از سوى شرع صادر شده است.(1)يا مثلاً اگر دو انسان در حال غرق شدن باشند و غريقنجات توان نجاتدادن همزمان هردو را نداشته باشد، عقل حكم مىكند به نجات مردى كه اهميت بيشترى دارد.
همچنين مىتوان به حجيت عقل در وجوب مقدمه واجب و حرام بودن ضد آن اشاره كرد؛ مثلاً اگر كسى بخواهد حج برود، عقل به ثبتنام، گرفتن ويزا، بليط و آموزشهاى لازم حكم مىكند و اقدامات بازدارنده از اين سفر را جايز نمىداند. از سوى ديگر، شرع نيز براى اين تشخيص عقل، اعتبار قائل است و در صورت توان زائر، حج را بر او واجب مىداند.
بنابراين نقش گسترده عقل در استنباط و عمل به احكام شرعى، نقشى بىبديل است و احكام دين بدون تكيه به تشخيص عقل، عملى نمىشود و دين را از منطقى و عقلانى بودن خارج مىكند. ازاينرو براى حفظ نظام زندگى مردم براساس آموزههاى الهى، تكيهگاهى مانند عقل ضرورى است.(2)
يكى ديگر از موارد اختلاف وهابيان با مسلمانان در معناى ايمان و كفر و مخالفت ديدگاه آنان با كتاب و سنت است. اسلامدر لغت به معناى انقياد و تسليمشدن است. «ابنمنظور» مىگويد: «انقياد و اسلام در شريعت، يعنى اظهار خضوع، اظهار شريعت و ملتزم شدن به آنچه پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورده است» . (1)
صاحب كتاب مفردات نيز اسلام را دو دسته مىكند:
١. اسلامى كه غير ايمان است و آن اعتراف به زبان است كه با اين اعتراف، خون انسان محفوظ مىماند. يا اينكه افزون بر آن، اعتقاد قلبى هم دارد. در قرآن كريم به ايمانآوردن اعراب اشاره مىكند، كه منظور از آيه همين قسم است.
٢. اسلامى كه افزون بر اعتراف زبانى و اعتقاد قلبى، عمل به آن هم
1) لسان العرب، ج ١٢، ص ٢٩٨.
مىكند و برابر دستور الهى تسليم است.(1)
برخى مفسران نيز گفتهاند:
اسلام از «سلم» گرفته شده است؛ يعنى داخل شدن در سلامتى. بنابراين كسى كه اسلام بياورد، در سلامتى داخل مىشود و تسليم شدن مقابل اوامر و نواهى الهى، انسان را از فساد و گناه باز مىدارد و سلامتى مىبخشد. (2)
در منابع اهل سنت، اسلام و ايمان با هم آمده است. «بخارى» مىگويد: «اسلام و ايمان عبارت است از شهادتين، تصديق روز قيامت، نماز پنجگانه به سمت قبله، حج خانه خدا، روزه يكماه، زكات و خمس واجب» . (3)
چنانكه در همين منابع مىگويند: «با شهادت به لاالهالاالله و محمد رسول الله، خون و مال خود را حفظ مىكنند»(4)يا مىگويند: «كسى كه شهادت به لاالهالاالله بدهد و رو به قبله كند و نماز بگزارد و ذبيحه ما را بخورد، او مسلمان است. براى اوست هرچه براى مسلمان است و عليه اوست هر چه عليه مسلمان است» .(5)
اسلام بر اساس روايات اهل بيت (عليهم السلام) ، اظهار شهادتين است و هر فردى با اقرار به اين دو ركن، از نظر جان، مال و آبروحرمت پيدا مىكند.
البته كسى را به صرف اقرار شهادتين، به بهشت نمىبرند، بلكه او نيازمند به انجام دادن اعمال دينى است.
در روايت «سفيان بن سمط» از امام صادق (عليه السلام) آمده است: «اسلام همان ظاهرى است كه مردم برآناند؛ از شهادت به يگانگى خدا، رسالت محمد (صلى الله عليه و آله) ، اقامه نماز، پرداخت زكات، حج خانه خدا و روزه ماه رمضان» .(1)
گفتنى است كه اقامه نماز، پرداخت زكات و. . . همان لوازم دين است. در نتيجه با جمع بين روايات، اسلام همان شهادتين است. از همينرو در خبر «سماعه» حضرت مىفرمايد:
اسلام، شهادت به لاالهالاالله و تصديق به رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله) است و به همين مقدار، خون حفظ مىشود، ازدواج صورت مىگيرد و ارث پرداخت مىشود و مردم بر ظاهر هميناند.(2)
(يعنى همه مسلمانان، اين مقدار را قدر مسلم دارند) .
امام باقر (عليه السلام) نيز در صحيح «حمران بن اعين» فرمود:
اسلام عبارت از آن چيزى است كه از گفتار و رفتار ظاهر مىشود (ظاهر مسلمانى) و اين همان چيزى است كه جماعت مردم از تمام فرقههاى مسلمانان دارند و به همين مقدار، خون حرمت مىيابد، ازدواجصورت مىپذيرد، ارث تقسيم مىشود.(3)
علىبن موسىالرضا (عليه السلام) از پدرانش از على (عليه السلام) از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل مىكند
كه حضرت (صلى الله عليه و آله) به على (عليه السلام) فرمود: «با كافران جنگ كن تا به لاالهالاالله اعتراف كنند. وقتى چنين كردند، خون و اموالشان حرمت مىيابد» .(1)
بر اساس همين نگاه، شيعه با اهل سنت تعامل دارد و در بسيارى از خانههاى شيعه و اهل سنت در نقاط مختلف ايران اسلامى، اهل خانه تركيبى از شيعه و سنىاند.
آنچه از تعاريف شيعه و سنى برمىآيد، اگر فردى به شهادتين اقرار كند و اعمالى را، مانند نماز، روزه و زكات انجام دهد، مسلمان استو خون، مال و آبرويش محفوظ است و كسى حق تعرض به او را ندارد. البته در برخى روايات به صرف شهادتين اكتفا شدهاست و اگر كسى به اين دو جمله اقرار زبانى هم كند، مسلمان است و كسى حق تعرض به او را ندارد. (2)
در برخى روايات از «ابنعمر» نقل شده است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در «منا» ضمن اشاره به مكه معظمه فرمود:
آيا مىدانيد اين چه شهرى است؟ گفتند: «خدا و رسولش داناتر است» . فرمود: «اين بلدالحرام است» . فرمود: «آيا مىدانيد امروز چه روزى است؟» گفتند: «خدا و رسولش داناتر است» . فرمود: «روز حرام است» . فرمود: «آيا مىدانيد اين چه
ماهى است؟» گفتند: «خدا و رسولش داناتر است» . فرمود: «ماه حرام است» . پيامبر (صلى الله عليه و آله) در پايان فرمود: «به درستىكه خداوند بر شما خون، مال و آبرويتان را محترم دانسته است؛ مانند محترم بودن اين روز در اين ماه و در اين شهر» .(1)
با توجه به مخاطبان اين روايت كه همگى به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله) اعتقاد داشتند و در حال انجامدادن فريضه حج بودند، مىتوان نتيجه گرفت كه همه مسلمانان از هر فرقهاى كه باشند، شامل سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىشوند و خون، مال و آبرويشان محترم است.
از ملاكهاى ديگر مسلمانى اهل قبله بودن است. كسى كه در شبانهروز چندين بار به سمت قبله مسلمانان بايستد و فريضههاى دينى را اقامه كند، قطعاً مسلمان است. حتى در برخى روايات درباره كشتن كسى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) سؤال كردند، حضرت فرمود: «جايز نيست، شايد نماز مىخواند» .(2)
آن حضرت (صلى الله عليه و آله) براى جلوگيرى از تكفير مسلمانان توصيههاى فراوانى دارد؛ مثلاً مىفرمايد: «هركسى برادر خويش را كافربخواند، يكى از آنها واقعاً كافرند» .(3)اين فرمايش حضرت بدين معناست كه اگر آن شخص واقعاً كافر نباشد، خود گوينده كافر مىشود.
علماى شيعه و سنى نيز با بهرهگيرى از روايات، از تكفير اهل قبله نهى كردهاند. «ملا على القارى هروى» از علماى اهل سنت مىنويسد: «از ابوحنيفه روايت شده است ما هيچيك از اهل قبله را تكفير نمىكنيم و بيشتر فقها هم بر اين عقيدهاند» . معناى «اهل قبله» براساس تصريح اهل سنت نيز به اين معنا نيست كه حتماً هر وعده نماز بخواند، بلكه ملاك اين است كه منكر ضرورى دين نباشد.
«ابنعابدين» نيز در «حاشية الدرالمختار» مىگويد:
و بدان، حق اين است كه فتوا بر كفر هيچ مسلمانى جايز نيست كه مىتوان كلامش را به نيكويى حمل كرد يا در كفر آن شخص اختلاف باشد؛ هرچند احتمال ضعيفى به كفرش داده شود.(1)
بنابراين تكفير در صورتى جايز است كه شخص، منكر ضرورى دين شود يا با رد توحيد، نبوت و. . . از دين خارج شده باشد. اما انجامدادن حتى گناه كبيرهبا اعتقاد به گناه بودنش، فرد را از دين خارج نمىكند.
در نتيجه، شيعه و سنى معتقدند كه گوينده شهادتين، مسلمان است و اگر چنين شخصى به احكام دين هم عمل نكند، از دين خارج نمىشود؛ هرچند اين اسلام براى او در روز قيامت نجاتدهنده نيست.
كفر در لغت به معناى پوشاندن است. راغب در مفردات مىگويد:
كفر در لغت به معناى پوشاندن شىء است و شب را براى آن
1) حاشية الدرالمختار، ج١، ص ٢٢.
كافر گويندكه اشخاص را مىپوشاند و زارع را كافر گويندچون تخم را در زمين مىپوشاند و كفر نعمت، يعنى پوشاندن آن با ترك شكرو بزرگترين كفر، انكار توحيد يا نبوت است. (1)
كفر، ضد ايمان است و ايمان به معناى باورداشتن خدا، پيامبران الهى و معاد است. بنابراين مىتوان گفتكفر در اصطلاح، انكار يكى از ضروريات دين اسلام، مانند انكار وجود خدا و صفات او، تصديق نكردن پيامبران و انكار معاد است. خداوند در قرآن مىفرمايد: «كسى كه خدا و فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش و روز واپسين را انكار كند، در گمراهى دورى افتاده است» .(2)
گفتنى است ضروريات بر دو قسماند: ضروريات دين و ضروريات مذهب. برخى امور، ضرورى ديناند و تمامى مذاهب بر آن اتفاق دارند؛ ماننداصل وجود و يگانگى خداوند، نبوت، قرآن و معاد. اگركسى اين امور را منكر شود، كافر است. اما برخى امور از ضروريات يك مذهباند؛ مانند عصمت اهلبيت (عليهم السلام) در مذهب شيعهو عدالت كل صحابه در مذهب اهل سنت. در واقع، پيروان اين مذاهب با قبول اين امور، خود را ملتزم به مقدسات آن مذهب كردهاند. انكار اين امور موجب خروج از دين نمىشود، بلكه موجب خروج از آن مذهب مىشود؛ مثلاً اگر كسى عدالت همه صحابه را قبول نداشته باشد، از دين خارج نمىشود؛ زيرا داشتن چنين اعتقادى در تعريف اسلام نيامده است.
همچنين در مذهب شيعه يكىبودن صفات خداوند با ذات او جزء ضروريات استو حال آنكه اهل سنت، صفات را زائد بر ذات مىدانند و اين نيز موجب كفر اهلسنت نمىشود؛ زيرا آنان خدا و صفات او را از اركان اسلام مىدانند.
بنابراين اسلام تنها با شهادتين حاصل مىشود و با اعتقاد به ضرورى دين، استقرار مىيابد. در واقع، كسى كه اقرار زبانى به شهادتين داشته باشد، مسلمان است و خون، مال و آبرويش محترم شمرده مىشودو كسى حق تعرض به او را ندارد.
كتاب «تاجالعروس» كفر را چهار قسم كرده است كه عبارتاند از: كفر انكار، كفر جحود، كفر معاند و كفر نفاق. اگر انكار با زبان و دل صورت گيرد، «كفر انكارى» است. اگر فقط زبانى انكار كند، آن را «كفر جحود» گويند كه قرآن، انكار فرعون و امثال او را از اين قبيل دانسته و فرموده است:
وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا (نمل: ١۴)
و آن را از روى ظلم و تكبر انكار كردند، درحالىكه در دل به آن يقين داشتند.
اگر معرفت و اقرار قلبى و زبانى وجود دارد، ولى از روى دشمنى با اسلام، منكر آن است، به آن «كفر عناد» گويند. اگر اظهار اسلام كند، ولى در واقع آن را قبول نداشته باشد، به آن «كفر نفاق» گويند.(1)
1) تاج العروس، زبيدى، ج ٣، ص ۵٢۴.
«شرح مواقف» نيز قسم پنجمى را به نام «كفر حكمى» به اين اقسام افزودهو در تعريف آن گفتهاست: «شخص به يكى از شعارها و نشانههاى كفار معتقد باشدكه در واقع، اين به معناى تكذيب اسلام است» .(1)
حاصل اينكه هر نوع انكارى كه موجب انكار ضروريات دين شود، سبب كفر و خروج از اسلام است؛ خواه فرد آن را آشكار كند يا بدان معتقد باشد. تنها تفاوت در اين است كه اگر اعتقادش را آشكار كند، مرتد شناخته مىشود و احكام ارتداد را دارد. ولى در غير اين صورت مسلمان محسوب مىشود و خون، مال و آبرويش در امان است.
براساس فتواى فقهاى شيعه و سنى، تكفير هيچ فردى از افراد معتقد به اسلام و اهل قبله جايز نيست، هرچند اهل بدعت باشد و برخى اعمال را بدون سند دينى انجام دهد.
«كسانى كه گفتند خداوند همان مسيح فرزند مريم است، به يقين كافر شدند» . (2)
«كسانى كه گفتندخداوند، يكى از سه خداست، به يقين كافر شدند» . (3)منظور آيه، مسيحيانىاند كه به اب، ابن و روحالقدس معتقدند و خداوند را سومى اين سه مىدانند.
«كافران مىگويند: اينها (قرآن) فقط افسانههاى پيشينيان است» .(1)
«به يقين كافران مىگوينداين (قرآن) جز يك سحر آشكار نيست» .(2)
«. . . چرا كه خدا و پيامبرش را انكار كردند» .(3)
«آنان كسانىاند كه به آيات پروردگارشان و لقاى او كافر شدند» .(4)
بنابراين خروج از دين منحصر در اين چند مورد است كه كسى از روى عمد، خدا و صفات او، نبوت و قيامت را منكر شود. پس اگر كسى از روى جهل يا بىتوجهى، چيزى را در اين امور ابراز كند، نمىتوان به سادگى او را كافر دانست.
در نتيجه مىتوان گفت كهعلماى شيعه و سنى با پيروى از قرآن و روايات، بر اين مسئله متفقاند كهانكار خدا، رسول و ضرورى دين، آن هم از روى عمد و عناد، موجب كفر و خروج از اسلام است.
بايد توجه داشت كهكلمه «كفر» هميشه به معناى خروج از اسلام نيست، بلكه معانى ديگرى نيز دارد؛ مانند كفر مقابل شكر. خداوند در
قرآن مىفرمايد:
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ (ابراهيم: ٧)
اگر شكرگزارى كنيد، [نعمت خود را] بر شما افزون خواهم كرد و اگر ناسپاسى كنيد، مجازاتم شديد است.
در اينجا كفر به معناى خروج از اسلام نيست. در برخى موارد نيز كفر عملى منظور است؛ مانندآنچه «البانى» در پاسخگفت. از او سؤال كردند چرا سلاطينى كه حكم خدا را در جامعه اجرا نمىكنند، كافر نمىدانيد؟ در صورتى كه خدا در قرآن مىفرمايد: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ . «البانى» در پاسخ گفت: «مقصود از كفر در اين آيه كفر در دين نيست تا خروج از دين لازم آيد، بلكه كفر عملى مراد است» .
همچنين موارد ديگرى از قرآن كه كلمه كفر در آنها به معناى كفرى نيست كه موجب خروج از دين باشدبلكه خروج از دين منحصر به مواردى است كه ذكر شد.
ايمان در لغت از « اَمِنَ» به معناى امنيت، و در اصطلاحبه معناى اظهار خشوع و قبول شريعت است. «قاموس القرآن» نيز ايمان را اينگونه تعريف كرده است: «ايمان، تسليمتوأم با اطمينان خاطر است» .(1)
«تفتازانى» در «شرح مقاصد» مىگويد: «ايمان در لغت از «امن» ، ضد
1) قاموس القرآن، ج ٢-١ ، ص ١٢۴.
ترس گرفته شده است. خداوند مىفرمايد: وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً ؛ «و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مىكند» . (نور: ۵۵)(1)همچنين مىگويد: «ايمان در اصطلاح به معناى تصديق قلبى است. اما اقرار زبانى در صورتى ركن است كه مورد درخواست قرار گيرد. اين نظر از «ابوحنيفه» و «ابنالهمام» نقل شده است» (2)
«شيخ عبدالحق دهلوى» نيز مىگويد:
ايمان در شرع، عبارت است از گرويدن به آنچه پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله) از نزد خداى تعالى آورده است. هرچند تصديق اجمالى براى تحقق ايمان كفايت مىكند، اما درجه ايمان تفصيلى كاملتر است. بايد دانست كه مجرد علم به راستگويى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حصول ايمان كافى نيست، مگر به تصديق و تسليمى كه باطن بر آن قرار و آرام گيرد تا از زمره اهل كبر و عناد بيرون رود كه با علم، راه انكار را مىپيمايند و كفر مىورزند؛ چنانكه خداوند بزرگ مىفرمايد: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا . (3)
ايمان در روايات اهل سنت چنين تعريف شده است: «ايمان به خدا، فرشتگان و قيامت» . اسلام نيز به عبادت خدا، شرك نورزيدن، اقامه نماز، پرداخت زكات واجب و روزه ماه رمضان تعريف شده است.(4)
احاديث با اين تعبير در منابع اهل سنت متواتر، و محدوده اسلام و
ايمان كاملاً مشخص است. اركان اسلام را شهادتين، نماز، زكات، روزه و حج بيان كردهاند كه افزون بر اعتقاد به اين امور، ايمان به فرشتگان، پيامبران خدا، روز رستاخيز و قضا و قدر را شرط ايمان ذكر كردهاند. آنان با استفاده از آيات قرآن كريم جايگاه ايمان را در دل مىدانندو اسلام بدون ايمان را كافى نمىدانند. بنابراين اگر كسى به زبان اقرار كند، ولى تصديق قلبى و اطاعت در عمل نداشته باشد، مؤمن نيست.
در روايات شيعه، وقتى درباره فرق ميان اسلام و ايمان از ائمه (عليهم السلام) مىپرسند، امام مىفرمايد: «آرى، ايمان با اسلام همراه است، اما اسلام ممكن است همراه ايمان نباشد» . وقتى راوى توضيح بيشتر مىخواهد، امام مىفرمايد: «اسلام همان ظاهر همه مردم است كه عبارت از شهادتين باشد كه خون آنان محترم و روابط زناشويى و ارث آنان جايز است، ولى ايمان، يعنى هدايت» .(1)
آنچه از عبارات شيعه و سنى بر مىآيد، اين است كه گاهى ايمان به همان معناى اسلام و گاهى جداى از اسلام ذكر شده است. آنجايى كه اسلام و ايمان را مجزا آوردهاند، اسلام را همان اقرار به شهادتين دانستهاند، ولى ايمان را افزون بر اقرار، به تصديق قلبى و باور درونى و عميق استناد دادهاند. بر همين اساس برخى علما مانند شيخ مفيد مىگويندكه ايمان غير از اسلام است. به هر مؤمنى مسلمان مىگويند، اما به هر مسلمانى مؤمن نمىگويند. ازاينرو وقتى اعراب نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله)
1) اصول كافى، ج ٢، ص ٢۵.
آمدند و گفتند: «ايمان آورديم» ، خدا مىفرمايد: «بگو شما ايمان نياوردهايد، ولى بگوييد اسلام آوردهايم» .(1)
«شِرْك» در لغت، به معناى اعتقاد به خدايان متعدد است و مشرك كسى است كه براى خدا شريك قرار بدهد(2)و غير خداى تعالى را [در حالىكه از خود استقلال داشته باشد] مؤثر و قدرتمند در انجامدادن امور بداند. شرك اقسام متعددى دارد:
اعتقاد به تساوى موجودى با خدا در ذات و صفات؛ مانند اعتقاد جمعى به اُلوهيت حضرت عيسىبن مريم و امثال آن يا حلول خداوند متعال در موجودى.
اعتقاد به دو مبدأ مستقل براى عالم، همچون نور و ظلمت.
1) حجرات:١۴.
2) فى المعجم العربى الحديث لاروس : الشِّرك: الاسم من شَرِك و اَشرك: المشارك: الاعتقاد بتعدّد الالهه: النصيب ج اشراك. . . ، ص ٧٠٧ و فى اقرب الموارد اَشرك بالله: جعل له شريكاً فهو مشرك و مشركى و الاسم الشرك و - النعل: جعل لها شركا و - فلانا فى امره: جعله شريكاً له فيه. . . قاموس قرآن - شرك به كسر شين اسم است؛ يعنى عمل شرك چنانكه در صحاح و قاموس و اقرب آمده است و نيز به معناى شريك و نصيب آمده است و آن را در آيه أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ. . . فاطر:۴٠ و احقاف:۴ نصيب و بهره گفتهاند. يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ لقمان: ١٣ . شرك ظلم بزرگى است و مشرك كسى است كه براى خدا شريك قرار بدهد. چنين شخصى شايسته آمرزش نيست، مگر آنكه در دنيا توبه كند: إِنَّ اللهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ نساء: ۴٨ و ١١۶ .
پرستش غير خدا، مانند پرستيدن بت، خورشيد، انسان و امثال آنها.
اين سه قسم را، شرك جلى نيز مىگويند.
غير از خدا را نيز در كارها مراعات بكند يا انگيزه غير الهى در عمل عبادى داشته باشد.
وهابيان در ملاكهاى اسلام دچار خطا شدند. ازاينرو به راحتى فتواى تكفير ديگران را صادر مىكنند.
كفر از نظر وهابيت، توجهكردن به غير خداوند حتى در حد درخواست كمك است كه اين كار در واقع پرستش فرد ولى يا نبى است.(1)
شرط اسلام از نظر وهابيت اين است كه گواهى دهند هيچ معبود حقيقى جز خدا نيست و جز او را پرستش نكنند. جز بر او توكل نكنند و جز براى او با كسى دوستى يا دشمنى ننمايند. هر عملى را براى او انجام دهند و. . . .(2)
در واقع آنان همان تعريفى را كه از توحيد دارند و شرط ايمان است شرط يك مسلمان هم مىدانند و كسى را كه توحيد واقعى نداشته باشد،
مسلمان نمىدانند. در صورتىكه از نظر تمام مسلمانان، كسى كه به شهادتين اقرار كند مسلمان است؛ هرچند ايمان كامل حاصل نشده باشد. همانطور كه چون مشركان آمدند و شهادتين گفتند و ادعاى ايمان كردند، قرآن فرمود: «بگوييد اسلام آوردهايم، اما هنوز ايمان وارد قلبهاى شما نشده است» .(1)
بهطور كلى در نگاه وهابيان كسى كه توحيد را با بيان آنان قبول نكند، مسلمان نيست و مانند كفار، جان، مال و ناموس او نيز در امان نيست. همانطور كه در تعريف توحيد آوردهاند، شرط ايمان اين است كه ضمن اعتراف به لاالهالاالله بايد نفى غير خدا را نيز بر زبان آورد. بنابراين كسى كه اين چنين اقرار نكند، مسلمان نيست.
همچنين كسى كه به غير خدا متوسل شود و از غير او كمك طلبد مشرك و كافر است؛ چه نيتش استقلال آن فرد باشد، چه عدم استقلال. آنان مىگويند كفر دو نوع است: كفر مطلق و كفر مقيد.
كفر مطلق، انكار تمام آنهايى است كه پيامبر آورده است و كفر مقيد، انكار بعضى از آنهاست. حتى بعضى از علماى آنان، كسى را كه فرعى از فروع إجماعى را انكار كند، كافر مىدانند! بنابراين كفر مسلمانان امروزى مسلّم است. آنان مىگويند شرك بر دو قسم است: شرك اكبر و شرك اصغر.
توسل، طلب شفاعت و تعظيم غير خدا شرك اكبر است!(2)
وهابىها آنچه را پيشتر از عقايد مسلمانان ذكر كرديم، شرك مىدانند؛ چرا كه عبادت به معناى خضوع و خشوع است و عبادت براى غير خدا شرك است. پس خواندن انبيا و اولياى فوت شده، درخواست حوائج از آنها، تعظيم قبور آنها و بقيه امورى كه گذشت، شرك خواهد بود.(1)
سخن وهابيان درباره عبادتبودن هرگونه زيارت و توسل، با مبانى شيعه و سنى ناسازگار است.
راغب در مفردات مىگويد: «عبوديت، تذلل است و عبادت از آن رساتر؛ زيرا عبادت نهايت تذلل را گويند» .(2)ابن منظور نيز عبادت را خضوع و تذلل مىگويد.(3)
برخى در اصطلاح نيز همين تعريف لغوى را آوردهاند كه به نظر كامل نمىرسد؛ زيرا برابر غير خدا هم نهايت خضوع وجود دارد، مانند پدر، مادر، استاد و. . . . بنابراين اگر اين معنا را عبادت بدانيم، همه اينها بايد شرك باشند، در صورتىكه كسى به اين نتيجه ملتزم نخواهد شد. ازاينرو دستهاى ديگر عبادت را اينگونه معنا كردهاند: «
العبادة هي الخضوع عن اعتقاد بالالوهية المعبود » (4)«عبادت خضوعى است كه با انگيزه خدايى معبود همراه است» .
اگر گاهى به «اله» معبود گفته مىشود، تفسير به لازم آن است؛ يعنى الوهيت مستلزم عبوديت هم است. (1)دليل اين ادعا آياتى است كه به دنبال سخن از پرستش، به الوهيت مىپردازند، نظير آيه يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ ؛ «اى قوم من! [تنها] خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست» . (اعراف: ٧٣) اين آيه درباره مشركان است كه به الوهيت غير خدا با پرستش آنان معتقد بودند. منظور از الوهيت در نظر مشركان، تنها پرستش نبود، بلكه شامل اعتقاد به خالقيت و مدبريت آنان هم بود كه تدبير تمام يا بعضى از امور را به دست آنان مىدانستند. اما شيعه معتقد است كسى كه پيامبر يا امام را زيارت مىكند يا به آنان متوسل مىشود، اعتقاد به خالقيت و مدبريت آنان ندارد كه تدبير تمام يا بعض امور را به دست آنان بداند. بنابراين كسى كه نبى يا ولى را زيارت مىكند يا به آنان متوسل مىشود، اعتقاد به الوهيت آنان، و انگيزه پرستش آنان را ندارد؛ چون پرستش را براى كسى مىداند كه شأن خدايى داشته باشد.
«محمدبن عبدالوهاب» به پيروى از ابنتيميه در تعريف عبادت مىگويد: «عبادت اسم جامع براى هر چيزى است كه خدا آن را دوست دارد و راضى به آن است؛ از اقوال و اعمال باطنى و ظاهرى» .(2)اين تعريف گستردهاى از عبادت است كه كرنش مقابل پدر، مادر، انبياى الهى و. . . را شامل مىشود. در همين منبع به نقل از «خمسةرسائل» مىگويد: «هر معبودى وقتى پرستش مىشود، اله هم مىگردد» . در ادامه مىگويد:
«پس الوهيت همان عبادت است» .(1)با توجه به اين تعريف از عبادت كه مطلق صدازدن و دوستداشتن است، نبى، ولى و. . . مىتوانند اله باشند كه همان شرك در الوهيت است.
ابنقيم نيز عبادت را داراى دو ركن مىداند؛ يكى نهايت محبت براى خداوند و ديگرى نهايت خضوع براى او.(2)بر اين اساس، نهايت محبت و خضوع براى غير خدا شرك در عبادت است كه در واقع همان تعريف لغوى است كه اگر اين تعريف مد نظر باشد، نهايت محبت و خضوع به هر فردى، به معناى پرستش اوست. البته چنين نتيجهاى را خود آنان نيز ملتزم نخواهند شد؛ زيرا براى پدر و مادر نيز نهايت خضوع و محبت وجود دارد، ولى نمىتوانند بگويند پرستش آنان شده است.
توحيد مصدر باب تفعيل و از ريشه «وَحَد» به معناى انفراد است.(1)يكى از معانى باب تفعيل، كسى يا چيزى را داراى وصفى دانستن است؛ مثلاً تعظيم به معناى بزرگداشتن، و تكفير به معناى كافرشمردن، و توحيد به معناى يكىدانستن و يكتاشمردن است.
در كتابهاى كلامى، توحيد را به نظرى و عملى تقسيم مىكنند. توحيد نظرى را به اعتقاد به يكتايى خداوند در ذات و صفات، و توحيد عملى را به «رفتار موحدانه» تعريف كردهاند؛ يعنى انسان رفتارى براساس اعتقاد و انديشه توحيدى داشته باشد. بنابراين مىتوان توحيد را در اصطلاح اينگونه تعريف كرد: «اعتقاد قطعى به يكتايى خداوند در ذات، صفات و افعال و عملكردن بر اساس اين اعتقاد» .(2)
توحيد، يعنى فقط «خدا» و اين فقط خدا را بايد در تمام عرصهها
جارى كرد. هم در آفرينش و هم در پروراندن آن. هم قانونگذارى و تشريع را لايق او دانستن و هم پرستش و كرنش را خاص او انجامدادن. تنها او را پشتيبان دانستن. فقط از او پيروى كردن و سرسپردگى را فقط براى او داشتن. حاكميت بر جهان و انسان را فقط از آنِ او ديدن و تنها او را و همه خوبىها و ويژگىها را در او ديدن.
قرآن كريم در آيات مختلف به انواع توحيد اشاره كرده است؛ چه در توحيد ذات: قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ ، چه در توحيد صفات، چه در توحيد ربوبيت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ ، چه در توحيد عبوديت كه رسالت كليه انبيا در اين خلاصه شدهاست تا مردمان را فقط به پرستش او دعوت كنند و از عبادت غير او بازدارند و چه در توحيد تشريعىكه بايد همه دستورها را از خدا گرفت.
توحيد در خالقيت، يعنى اعتقاد به اينكه تنها خالق و آفريدگار حقيقى خداست و همه هستى، مخلوق اوست و خالقيت ساير موجودات، جنبه استقلال ندارد، بلكه تابع اراده و مشيت خداوند است. ازاينرو با تأمل در رابطه ممكنات با خداوند متعال روشن مىشود كه همه عالم، معلول خداست و بىواسطه يا باواسطه از سوى خداوند ايجاد مىشود و از آنجا كه در عالم، تنها يك واجبالوجود است كه علتالعلل است، تمام موجودات معلول اويند و تنها يك آفريدگار هستىبخش وجود دارد و ساير موجودات همگى مخلوق اويند.
در آياتى از قرآن كه از شرك و بتپرستى نهى مىكند و به توحيد
توجه مىدهد، مشركان مورد خطاباند. چنانكه درباره توحيد در خالقيت كه حتى مشركان نيز آن را قبول دارند، مىفرمايد:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ (لقمان: ٢۵)
و هرگاه از آنان سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است، به يقين مىگويند خداوند يگانه.
در اين آيه ضمن توجهدادن مشركان به خالق، آنان را از شرك در ربوبيت نهى مىكند؛ زيرا مشركان، خالقيت را از آنِ خدا و ربوبيت را از آنِ بتها مىدانستند. ازاينرو قرآن به توحيد در خالقيت توجه مىدهد و به آنان مىفهماند همان كسى كه آفريده است، تدبير هم مىكند؛ زيرا به تعبير فلسفى، همانگونه كه خداوند در حدوث و به وجودآوردن، تنها خالق است، در بقا و ادامه حيات نيز كه عبارت از فيض لحظه به لحظه وجود به اشياء است، خالق است.
به هر حال توحيد در خالقيت امرى است كه حتى مشركان با موحدان، در آن همرأىاندو همگى معتقدند كه جهان، يك خدا بيشتر ندارد. به خلاف وثنيين كه معتقدند خالق خير و خالق شر وجود دارد.
ربوبيت از ماده «رَبَى» است و ربّ به كسى اطلاق مىشود كه صاحب اختيار كسى يا چيزى باشد بهگونهاى كه در هر زمان بتواند در امور آن كس يا آن چيز تصرف و تدبير كند. «علامه طباطبايى» در تفسير سوره حمد، ذيل آيه الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ مىگويد: «رب عبارت است از
مالكى كه امر مملوك خود را تدبير مىكند. بنابراين در واژه رب، معناى مالكيت نهفته است» .
بنابراين توحيد در ربوبيت به اين معناست كه همان خداوندى كه مالك حقيقى هستى است، تدبير امور موجودات عالم را نيز عهدهدار است و مىتواند به صورت مستقل و بدون نياز به همكارى يا اجازه موجود ديگرى، در امور هستى تصرف كند و آن را سامان بخشد و اگر يكى از مخلوقات او به تدبير و تنظيم امورى مىپردازد، اين عمل او غيرمستقل، و وابسته به اجازه و اراده خداوند است.
همانطور كه اشاره شد، خالق و آفريدگار جهان، خداى متعال است و اوست كه موجب استمرار وجود است؛ زيرا هر آنچه غير خداست، همگى وجود امكانى دارندو از خود چيزى ندارندو هر لحظه وجود خويش را از وجود مستقل و اصلى او مىگيرند. بنابراين ربوبيت و بقاى وجود، همه از آنِ خداست. قرآن نيز در آيات متعدد به اين مسئله اشاره مىكند؛ براى مثال درباره بقاى آسمان و زمين مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا (فاطر: ۴١)
خداوند آسمانها و زمين را نگاه مىدارد [تا از نظام خود] منحرف نشوند.
وقتى آسمان و زمين را ذكر مىكند، هر آنچه در آسمان و زمين هست نيز شامل اين حفظ الهى مىشوندو روزى و حيات همگى آنان نيز در دست خداست.
نكته ديگر اين است كه ربوبيت الهى، هم شامل تكوين مىشود و هم شامل تشريع. همانطور كه خداوند پرورش و بقاى همه موجودات را به
تنهايى تدبير مىكند و همه به اذن او عمل مىكنند، در موجودات مختارى مثل انسان، قوانين و مقرراتى قرار داده است تا از روى اختيار راه سعادت يا شقاوت را انتخاب كنند و در صورت عمل به قانون الهى، حيات جاودان ديگرى را براى خويش رقم زنند.
خداوند در آيات متعددى، ربوبيت تكوينى را كنار خالقيت مىآورد تا به مردم بفهماند كه همان خالق شما، پروردگار شما و كسانى است كه قبل از شما بودند؛ مانند اين آيه كه مىفرمايد:
يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (بقره:٢١)
اى مردم! پروردگارتان را پرستش كنيد كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريد تا پرهيزكار شويد.
البته خطاب اين آيه نهى از پرستش غير خداوند است كه در ضمن آن، نفى ربوبيت غير خدا آمده است.
بر اساس آيات قرآن كريم شرايط تحقق توحيد ناب به اين صورت است:
١. افزون بر اقرار زبانى، تصديق قلبى به وجود خداوند متعال و صفات او و تمامى اقسام توحيد داشتن.
٢. سر تعظيم مقابل پيامبر الهى فرود آوردن و امر پيامبر را امر خداوند دانستن و به دستور خدا، از پيامبر اطاعت كردن و به امامت اوصياى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ايمان داشتن.
٣. اعتقاد به معاد؛ زيرا اعتقاد به وجود خدا و انبيا بدون اعتقاد به معاد، اعتقاد كامل نيست. در واقع، نبود معاد به معناى بيهوده بودن خلقت جهان و به دور از حكمت الهى است. در صورتى كه حكيمانه بودن خلقت، از صفات الهى است.
همچنين اگر كسى به حيات برزخى و ارتباط زندگان با مردگان كه در آيات مختلف قرآن كريم به آن اشاره شده استمعتقد نباشد، منكر آيات الهى و معتقدات اصيل دين شده است. وهابيان به حيات برزخى اشكال مىكنند و منكر حيات انبيا و اوليايندو معتقدند كه انسانها پس از مرگ نابود مىشوند و هيچگونه كار آمدى ندارند.
از نظر وهابيت، شهادتين در تحقق توحيد كافى نيست، بلكه بايد افزون برآن، غير خدا هم نفى شود. محمد بن عبدالوهاب در كتاب توحيد در تفسير شهادتين به يك روايت از «انس» استناد مىكند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «كسى كه لاالهالاالله بگويد و تكفير كسانى را كند كه غير خدا را مىپرستند، مال و جانش محترم است و حساب او با خداست» . اين مهمترين تقسير در معناى لاالهالاالله است. وى تلفظ به لاالهالاالله را موجب حرمت جان و مال نمىداند، بلكه معتقد است بايد انسان جز خدا را نخواند و براى او شريك قرار ندهد. افزون بر اينها به كفر غير خدايى كه پرستيده مىشود نيز اقرار كندو اگر شك كند يا اقرار نكند، مال و جان او در امان نيست. در واقع مقصود وى از استمداد از غيرخداوند، همان تبرك، توسل و شفاعت از اوليا و انبياست كه اين امور را مخالف توحيد
مىداند وآن را شرك مىپندارد.(1)
وهابيان به پيروى از محمدبن عبدالوهاب، توحيد را سه نوع مىدانند:
توحيد ربوبى، يعنى اعتقاد به اينكه خداوند متعال، خالق، رازق، زندهكننده و ميراننده بندگان است و در افعال خود، مانند خلق، رزق، حيات و. . . يگانه است.
به اعتقاد وهابيان، مشرك، يهودى، نصرانى و مجوسى به توحيد اقرار كردند و غير از دهريون در زمان گذشته و شيعه در زمان كنونى، كسى آن را انكار نكرده است.(2)با چنين توحيدى، انسان مسلمان نمىشود، خون و مالش احترام ندارد و باعث نجات او از آتش نمىشود، مگر اينكه به توحيد در الوهيت معتقد باشد و اين توحيد ريشه در فطرت دارد.(3)
توحيد الوهيت به معناى يگانهدانستن خداوند در عبادت است؛ يعنى توحيد خدا در افعال بندگان، همچون دعا، نذر، قربانى و. . . . اين توحيد همواره مورد نزاع بوده است و همان توحيدى است كه پيامبران براى امتهاى خويش آوردهاند. در واقع پيامبران، توحيد ربوبى را كه امتها بدان اعتقاد داشتند، تثبيت كردند و آنان را به توحيد الوهيت دعوت كردند.(4)
وهابيان براى اثبات اعتقاد خويش به آيات قرآن استناد مىكنند و معتقدندتعابيرى چون أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللهَ در بيان اثبات مدعاى آنان است. آنان اين نوع توحيد را زيربناى همه اعمال مىدانند و سعادت و نجات را بدون آن امكانپذير نمىدانند.
توحيد اسماء و صفات به معناى يگانهشمردن خداوند در مواردى است كه خود را در كتاب و سنت توصيف كرده است.(1)نان مىگويند:
و او بر عرش قرار گرفته است؛ استقرارى كه سزاوار عظمت و شكوه اوست، با برترى مطلق و تعالىاش. او به آشكار و نهان، عالم است. او با علم خود همراه بندگانش است. تمام حالات آنها را مىداند و. . . .
تا اينكه مىگويند:
و به اقتضاى رحمت خويش، هنگام گذشت دوپاره از شب تا طلوع فجر براى برآوردن نيازهاى بندگان، به آسمان دنيا نازل مىشود و مىفرمايد: «غير از خويش را از بندگانم نمىطلبم. چه كسى مرا مىخواند، تا او را اجابتكنم و چه كسى از من مىطلبد، تا به وى عطا كنم و چه كسى از من استغفار مىجويد، تا او را ببخشايم» . او همچنانكه بخواهد نازل مىآيد و هر آنچه اراده كند انجام مىدهد.(2)
از آنچه در بيان انواع توحيد گذشت، توحيد در خالقيت مورد وفاق همگان است و حتى مشركان نيز به آن معتقدند. اما مورد نزاع بين مسلمانان و وهابيان، مسئله توحيد در ربوبيت است كه وهابيان معتقدند كسانى كه به ولى يا نبى متوسل مىشوند، در واقع او را پرستيدهاند؛ زيرا هر نوع خواندن و صدا زدن ولى را به عبادت تعريف مىكنند و مىگويند چون از آنان كمك و حاجت مىخواهند، براى آنان الوهيت قائلاند و تدبير بعض يا كل عالم را به دست آنان مىدانند. سخنان وهابيت در مسئله توحيد، مخالف صريح آيات و رواياتى است كه اقرار به شهادتين را در تحقق توحيد كافى مىدانند؛ همانگونه كه سيره مسلمانان نيز بر همين بوده است.
از ديدگاه قرآن، اعتقاد به تدبير مطلق و مستقل، شرك است و با توحيد ربوبى ناسازگار است. بنابراين اگر كسى معتقد باشد كه انبيا و اوليا با اجازه الهى امرى را عهدهدار شدهاند، منافاتى با توحيد ربوبى ندارد. در صورتى كه وهابيان از اين نكته غافلاند. آيات مختلفى در قرآن كريم وجود دارد كه تدبير غير خداوند را با اذن او مورد تأييد قرار مىدهد كه به برخى از آنها اشاره مىشود: آيه ١١٠ سوره مائده به مأذون بودن حضرت عيسى (عليه السلام) از سوى خداونددر زنده كردن مردگان، خلقت پرنده، شفاى بيماران و. . . اشاره مىكند. بر اين اساس نه تنها خداوند تصديق مىكند كه عيسى مستقلاً اين امور را انجام نمىدهد، بلكه خود حضرت (عليه السلام) نيز به اين امر اشاره مىكندو قدرت و تصرف خويش را از سوى خدا مىداند. همچنين خداوند در جريان رد عقيده مسيحيت مبنى
بر پرستش حضرت عيسى (عليه السلام) مىفرمايد: «آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را دو معبود در برابر خداى يكتا انتخاب كنيد» . (1)و حضرت عيسى اين موضوع را رد مىكند. بنابراين از ناحيه قرآن پيروى از پيامبران خدا نيز به اذن و مشيت خداست؛ زيرا مىفرمايد: «ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اينكه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود» . (2)پس اطاعت از پيامبر خدا نيز بدون اذن الهى جايز نيست و توحيد ناب يعنى همين.
بنابراين وقتى خداوند در آيات قرآن، مأذون بودن انبيا و كارهاى خارقالعاده آنان را نقل مىكند، يا مردم از انبيا مىخواهند كه بيماران آنان را شفا دهند و مردگانشان را زنده كنند، يا در آيه ٩٧ سوره يوسف فرزندان حضرت يعقوب (عليه السلام) از او مىخواهند كه در حق آنان استغفار كند و او نيز مىپذيرد و اين درخواست را منافى توحيد ناب نمىداند، يا خداوند از مردم مىخواهد براى استغفار نزد پيامبرش روند تا او برايشان استغفار كندو. . . همگى نشاندهنده مأذون بودن انبيا و منافات نداشتن اينگونه اعمال با توحيد ربوبى است.
گفتنى است كه خود خداوند در قرآن براى تبيين اين اعمال و مأذون بودنانبيا و فرشتگان در تدبير امور، در يكجا اعمال را فقط كار خود و در جاى ديگر كار انبيا و فرشتگان مىداند؛ مانندگرفتن جان انسانها كه در يكجا مىگويد: اللهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها (زمر: ۴٢) و در جاى ديگر مىفرمايد: يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ (سجده: ١١) و اين بدان معناست
كه فرشتگان با اذن خدا اين عمل را انجام مىدهند، نه اينكه كار بين فرشتگان و خداوند تقسيم شده باشد.
وهابيان بدون توجه به مأذون بودن انبياى الهى، هرگونه توجه و توسل به پيامبر الهى را مردود، و آن را شرك در ربوبيت مىدانند. وهابيان به نيت افراد كار ندارند و به رواياتى همچون «
انما الاعمال بالنيات »(1)كه ملاك در عمل را قصد و نيت افراد مىدانند، توجهى نمىكنند و مىگويند بايد از مشابهت با مشركان پرهيز كرد؛ هرچند عمل آنان مقصود نباشد. بنابراين وهابيان بدون توجه به نيت ديگران، آنان را متهم به شرك مىكنند؛ زيرا مىگويند آنان از انبيا و اوليا طلب كمك مىكنند و اين به معناى پرستش آنان است.
برداشت غلط وهابيان در مسئله عبوديت خداوند اين است كه عبادت را فقط به معناى لغوى آن مىفهمند. آنان عبادت را در لغت به «
نهاية الخضوع و الخشوع »(2)تعريف مىكنند؛ يعنى خضوع و خشوع كامل مقابل ديگرى. هرچند اين تعريف از نظر لغوى درست است، اما در اصطلاح چنين نيست. اگر اين معنا درست باشد، بايد تمام مردم مشرك باشند؛ زيرا همه مقابل استاد، رييس، پدر، مادر، همسر و. . . نهايت خضوع را دارند. حتى خداوند نيز مىفرمايد: «و پر و بال تواضع خويش را از روى محبت و لطف برابر آنان فرود آر» .(3)پس خود قرآن امر به شرك كرده است.
بنابراين عبادت در اصطلاح به اين معناست: «نهايت خضوع و خشوع برابر كسى، با اعتقاد به الوهيت او»(1)يعنى عبادتكننده معتقد باشد تدبير كل يا برخى از عالم به دست كسى است كه مقابل او نهايت خضوع و خشوع را انجام مىدهد. هيچ انسان موحدى كه به زيارت نبى يا ولى مىرود، اينگونه خضوع و خشوع نمىكند. بلكه معتقد است كه او مخلوقى از مخلوقات خداستكه هيچگونه استقلالى در آفرينش و تدبير ندارد. اگر هم چيزى از او بطلبد به معناى اين نيست كه از او به صورت استقلال بخواهد، بلكه مىگويد تا او از خدا بخواهد.
همچنين وهابيان در توحيد اسماء و صفات دچار تناقضاند. خداوند در قرآن چنين توصيف شده است: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ؛ «هيچ چيز همانند او نيست» . (شورى: ١١) اما وهابيان معتقدند خداوند ديده مىشود. آنان بدون توجه به محكمات آيات، نسبتهايى به خداوند مىدهند كه سزاوار او نيست. چگونه مىتوان براى خداوندى كه شبيه كسى يا چيزى نيست، صفات انسانى در نظر گرفت.
«ابنباز» دركتابهايى، مانند «العقيدة الصحيحة» و «نواقصالاسلام» خدا را مانند انسان، جسمانى مىداند و معتقد است كه خدا هر شب به سوى زمين مىآيد و اول هر روز به عرش برمىگردد. بايد به ايشان گفت چگونه خداوند شب به زمين مىآيد و صبح به عرش بر مىگردد، درحالىكه نيمى ديگر از زمين هنوز شب است. آيا خداوند به نيمكره
1) التنديد بمن عدد التوحيد، ص٣٠؛ كشف الاسرار، امام خمينى، ص٢٣.
ديگر زمين نمىآيد؟ و اگر آنجا هم همين نظريه را داشته باشند، نبايد خداوند به عرش برگردد.(1)
ابنقيم در كتاب «مختصر الصواعقالمرسله» مىگويد:
آنان (شيعه) معطلهاىاند كه معتقدند خداوند جسم، جوهر و مركب نيست، جهت ندارد، نمىشود گفت كجاست و مكان ندارد و كسى كه اين اوصاف را براى خداوند معتقد باشد تكفير مىكنند و چنين افرادى را از يهود و نصارى بدتر مىدانند.(2)
«عمرعبدالسلام» در كتاب «مخالفة الوهابية للقرآن و السنّة» بيان كرده است كه طبق نظريه مذاهب چهارگانه اهل سنت، كسى كه به جسمانى بودن خدا يا هر عقيدهاى كه منجر به جسمانى بودن خداوند بشود معتقد باشد، كافر و مشرك است. براساس اين نظريه، وهابيانى كه اين اعتقاد را دارند كافر و مشركاند.(3)
در همين كتاب و مختصر الصواعق ابنقيم، آمده است كه يكى از اتهامات ابنتيميه، اعتقاد او به جسمانى بودن خداوند است.(4)
از مسائلى كه ابنتيميه، بنيانگذار فكرى وهابيت، به نشر آن همت گماشت، اعتقاد به جسمانى بودن خداوند متعال و اثبات لوازم آن، مانند
قرار گرفتن روى كرسى، خنديدن، راهرفتن و مانند اينها براى حق تعالى بود.
ابنتيميه مىگويد:
وليس في كتاب الله و لا سنة رسوله ولا قول احد من سلف الامة و أئمتها انه ليس بجسم و ان صفاته ليست أجساما و اعراضا! فنفي المعاني الثابتة بالش-رع و العقل بنفي الفاظ لم ينف معناها شرع و لاعقل جهل و ضلال.(1)
در كتاب خدا و سنت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و همچنين در گفتار سلف امت و پيشوايان دينى نيامده است كه خداوند جسم نيست و صفات او از جسمانى و عرض بودن منزه است. انكار چنين معنايى كه شرع و عقل آن را نفى نكرده، نوعى نادانى و گمراهى است.
همچنين مىگويد:
والكلام في وصف الله بالجسم نفيا و اثباتا بدعة لم يقل احد من سلف الامة و ائمتها ان الله ليس بجسم كما لم يقولوا ان الله جسم.(2)
نفى و اثبات جسم بودن خداوند متعال بدعت است و كسى از بزرگان گذشته نگفته است كه خداوند جسم نيست، همانگونه كه گفته نشده او جسم است.
در جاى ديگر مىگويد:
فاسم المشبهة ليس له ذكر بذم في الكتاب و السنة ولا كلام احد من
الصحابة و التابعين.(1)
در قرآن و روايات، مذمتى از مشبهه به ميان نيامده و سخنى هم از صحابه و تابعان در اينباره نقل نشده است.
هيئت عالى افتاى سعودى نيز در پاسخ به پرسشى درباره جسمانى بودن خداوند نوشته است:
ونظرا الى ان التجسيم لم يرد فيالنصوص نفيه و لا اثباته فلا يجوز للمسلم نفيه و لا اثباته لان الصفات توقيفية.(2)
با توجه به اينكه در روايات به صورت نفى يا اثبات از جسم بودن خدا گفتوگويى نشده است، بنابراين نبايد سخنى گفته شود؛ زيرا صفات خداوند توقيفى (3)است.
ابنتيميه در رساله «عقيدة الحمويه» مىنويسد: «خداوند مىخندد و روز قيامت در حال خنده بر بندگان خود تجلى مىكند» .(4)
ابنتيميه مىگويد:
خداوند هر شب هرگونهاى كه بخواهد به آسمان دنيا فرود مىآيد و مىگويد: «آيا كسى هست كه مرا بخواند تا اجابتش
كنم و طالب مغفرتى هست كه او را ببخشم. . . ؟ خدا اين كار را تا طلوع فجر ادامه مىدهد» .
وى پس از نقل اين مطالب مىنويسد:
فمن انكر النزول أو تأول فهو مبتدع ضال.(1)
هركس فرود آمدن خدا را به آسمان دنيا انكار يا توجيه كند، بدعتگذار و گمراه است.
«ابن بطوطه» در سفرنامه خود مىنويسد:
ابنتيميه در مسجد جامع دمشق كه من حضور داشتم بر بالاى منبر گفت: «
ان الله ينزل الى السماء الدنيا كنزولي هذا » ؛ «خداوند به آسمان دنيا فرود مىآيد، همچنانكه من از پلههاى اين منبر فرود مىآيم» . سپس يك پله پايين آمد.
«ابنالزهرا» از فقهاى مالكى اعتراض كرد و سخنان وى را به اطلاع «ملك ناصر» رساند. وى نيز دستور داد تا او را زندانى كنند و در زندان از دنيا رفت.(2)
ابنتيميه در كتاب «منهاج السنه» كه ردى بر كتاب «منهاج الكرامه» علامه حلى است مىنويسد:
گفتار سلف و پيشوايان امت اسلامى و جمهور مسلمانان از مذاهب چهارگانه اين است كه خداوند در قيامت با چشم ديده
مىشود و علماى حديث نيز احاديث متواترى در اين زمينه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل كردهاند. ١
از هيئت عالى افتاى سعودى پرسيده شد: «از نظر شرعى حكم كسى كه معتقد است خداوند همهجا وجود دارد چيست؟ و چگونه مىشود به او پاسخ داد؟» هيئت عالى پاسخ داد كه اهل سنت معتقد است خداوند بالاى عرش قرار دارد و در درون جهان نيست، بلكه خارج از اين عالم است. دليل بر بالا بودن او از مخلوقات، همان نزول قرآن از طرف اوست؛ زيرا مسلم است كه نزول همواره از بالا به پايين صورت مىگيرد، همانگونه كه در قرآن نيز آمده است: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ. . . ؛ «و اين كتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل كرديم. . .» . (مائده: ۴٨)
همچنين هيئت عالى افتاى سعودى مىنويسد:
رسول گرامى (صلى الله عليه و آله) از كنيزى كه قرار بود آزاد شود، پرسيد: «خداوند كجاست؟» پاسخ داد: «در آسمانهاست» . حضرت پرسيد: «من كيستم؟» پاسخ داد: «پيامبر خدا» . آنگاه حضرت به صاحب آن كنيز فرمود: «او شخص با ايمانى است. مىتوانى وى را در راه خدا آزاد كنى» .
همچنين رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «من امين خدايىام كه در آسمانهاست و اخبار آسمان هر صبح و شب به اطلاع من مىرسد» .
١) . اما اثبات رؤية الله تعالى بالابصار فى الآخرة فهو قول سلف الامة و ائمتها و جماهير المسلمين من اهل المذاهب الاربعة و غيرها و قد تواترت فيه الاحاديث عن النبى؛ منهاج السنه، ج٣، ص ٣۴١.
آنگاه هيئت عالى افتاى سعودى مىنويسد:
من اعتقد ان الله في كل مكان فهو من الحلولية و يرد عليه بما تقدم من الادلة على ان الله في جهة العلو و انه مستو على عرشه بائن من خلقه فان انقاد لما دل عليه الكتاب والسنة و الاجماع والا فهو كافر مرتد عن الاسلام.(1)
هركس معتقد باشد كه خداوند همهجا هست قائل به حلول و دخول خداوند درون عالم شده است. بايد به چنين فردى با دليل ثابت كرد كه خداوند بالاى عرش قرار دارد و خارج از جهان است و اگر نپذيرفت او كافر و مرتد است.
ابنتيميه مىگويد:
ولو قد شاء لاستقر على ظهر بعوضة فاستقلت به بقدرته و لطف ربوبيته فكيف على عرش عظيم.(2)
اگر خداوند بخواهد، مىتواند با قدرت خويش بر پشت پشهاى هم قرار گيرد. پس چگونه نتواند روى عرش استقرار يابد؟
وهابيان حنبلى مذهب، خود را پيرو احمد بن حنبل مىدانند. احمد روايتى درباره خدا نقل كرده و آن را صحيح دانسته است. «ابويعلى حنبلى» از ابنعباس نقل مىكند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله) فرمود:
رأيت ربي عزوجل، شاب أمرد جعد قطط عليه حمراء.
خداوند را به صورت نوجوانى ديدم كه هنوز موى صورتش در نيامده بود و سرش پر مو، پيچ پيچ (فرفرى) و داراى زيورآلات سرخ بود.
ابويعلى حنبلى در كتاب ديگرش مىنويسد: «ابوزرعه دمشقى» اين روايت را صحيح مىداند و احمد بن حنبل مىگويد:
هذا حديث رواه الكبر عن الكبر عن الصحابة عن النبي (صلى الله عليه و آله) فمن شك في ذلك أو في شيء منه فهو جهمي لا تقبل شهادته و لا يسلم عليه، و لا يعاد في مرضه.(1)
اين حديث را بزرگان از بزرگان از صحابه روايت كردهاند و هركس در صحت اين روايت شك كند، جهمى است و شهادت او پذيرفته نيست. نبايد به او سلام كرد و نبايد هنگام بيمارى از وى عيادت كرد.
ابوبكربن عربى مىگويد:
فردى كه مورد وثوق من بود نقل كرد كه ابويعلى (امام و پيشواى ابنتيميه) مىگويد: «
إذا ذكر الله تعالى و ما ورد من هذه الظواهر في صفاته يقول ألزموني ما شئتم فإني التزمه إلا اللحية و العورة »(2)«نسبت به آنچه در صفات حق گفته مىشود، از
قول من نقل كنيد و هر عضوى را جز ريش و عورت، ملتزم مىشويم» .
ابنقيم شاگرد ابنتيميه مىنويسد:
ان الله يجلس على العرش و يجلس بجنبه سيدنا محمد (صلى الله عليه و آله) و هذا هو المقام المحمود.(1)
خداوند روى عرش مىنشيند و رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز كنار او مىنشيند و اين همان مقام شايستهاى است كه قرآن وعده داده است.
ابنعربى در تفسير آيه الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى (طه: ۵) مىگويد:
انه جالس عليه متصل به وانه أكبر باربع اصابع اذ لايصح ان يكون اصغر منه لانه العظيم و لا يكون مثله لانه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ فهو أكبر من العرش باربع اصابع.(2)
خداوند روى عرش مىنشيند و چهار انگشت از عرش بزرگتر (پهنتر) است و نمىتواند كوچكتر باشد؛ زيرا خداوند عظيم است و نمىشود كه با عرش يكسان باشد؛ زيرا چيزى همانند خداوند نيست. ازاينرو چهار انگشت از عرش بزرگتر است.
از هيئت عالى افتاى سعودى پرسيدند: «
هل لله صفة الهرولة؟ » ؛ «آيا خداوند صفت هروله (دوان دوان رفتن) دارد؟» پاسخ دادند:
نعم صفة الهروله على نحو ما جاء في الحديث القدسي الشريف على ما يليق به قال تعالى: «اِذا تَقرَّبِ اليَّ العبدُ شِبراً تَقرّبتُ اِليه ذِراعاً و اِذا تَقرَّب اِليَّ ذِراعا تَقرّبتُ مِنه باعاً و اِذا أتاني ماشيا اَتيتُه هرولةً» رواه البخاري و مسلم.(1)
آرى، صفت هروله (دوان دوان رفتن) خدا در حديث قدسى كه بخارى و مسلم آن را نقل كردهاند، آمده است كه خداوند فرمود: «اگر بندهاى يك وجب به من نزديك شود، من يك ذراع (نيم متر) به او نزديك خواهم شد و اگر او يك ذراع به طرف من بيايد، من به اندازه فاصله انگشتان دو دست كه به صورت افقى باز مىشود (بيش از يك متر و نيم) به او نزديك خواهم شد. اگر او قدمزنان به طرف من بيايد، من دوان دوان به طرف او خواهم رفت» .
انديشمندان اهل سنت، توحيدى كه فرد با آن مسلمان مىشود را همان اقرار به شهادتين مىدانند و كسى كه شهادتين را بر زبان آورد، مسلمان و جان و مال و ناموس او در امان است. از نظر آنان چنين تقسيمى كه وهابيان گفتهاند بىمعناست و آنان بين توحيد ربوبى و الوهى
1) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث والافتاء، ج٣، ص١٩۶.
تفاوتى نمىدانند، بلكه اين دو را ملازم هم مىدانند.
«حسن سقاف» از انديشمندان معاصر اهل سنت در كتاب «التنديد» مىگويد:
كسى كه اعتراف كند پروردگارى جز خداوند وجود ندارد، به دنبال آن معتقد خواهد بود كه غير او شايسته پرستش نيست و كسى كه اعتراف كند غير او شايسته پرستش نيست، معتقد است كه غير او پروردگارى نيست و اين همان لاالهالاالله در قلبهاى مسلمانان است.(1)
سپس مىگويد: «بنابراين كسى كه معترف به توحيد ربوبى باشد، از گروه كافران خارج، و داخل در مسلمانان است و نمىشود او را به كفر و شرك متهم كرد» .
ايجى در كتاب «مواقف» درباره كافى بودن اقرار زبانى در تحقق توحيد، جريانى را نقل مىكند كهدر يكى از جنگها، فردى از دشمن با ديدن «اسامه» شهادتين را بر زبان آورد. ولى اسامه توجهى نكرد و او را به قتل رساند. وقتى اسامه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و جريان را نقل كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «چرا او را كشتى؟» اسامه گفت: «او با ديدن برق شمشير ما و از روى ترس اقرار به شهادتين كرد» . پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «آيا دل او را شكافته بودى؟» .(2)
در «شرح عقيدة الطحاويه» از انس نقل مىكندكه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
كسى كه لاالهالاالله بگويد و در دلش به اندازه دانهاى جو خير
باشد، از آتش خارج است و كسى كه در دلش به وزن ذرهاى از خير باشد و لاالهالاالله بگويد از آتش خارج است. اين همان توحيدى است كه محمد آورده است و احاديث بسيار است در حرمت كشتن كافرى كه اقرار به لاالهالاالله و محمد رسولالله كرده باشد.(1)
همين روايات را «شيخ سليمان» ، برادر محمدبن عبدالوهاب، در كتاب «الصواعق الالهية فى الرد على الوهابيه» كه ضد برادر خويش نوشته، آورده است.(2)
اين روايات نه تنها در اين كتابها، بلكه در صحاح و مسانيد اهل سنت آمده است. (3)ازاينرو با توجه به اين توحيدى كه مسلمانان برابر وهابيان مطرح مىكنند توسل و استغاثه به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اوليا با آن تعارض ندارد.
«تقىالدين سبكى» در زمينه استغاثه به پيامبران و رسولان و صالحان مىگويد:
استغاثه به آنان فقط به معناى توسل به خدا به سبب جايگاه و شأن آنهاست و كسى كه يارى مىطلبد در حقيقت از يارىكننده مىخواهدكه از بالاتر از خويش كه خداوند باشد كمك بگيرد. پس ياريگر واقعى همان خداوند است و پيامبر
واسطه بين محتاج و يارىكننده حقيقى (خداوند) است. پس كمك از خداوند است و در واقع خلقكردن و به وجودآوردن از ناحيه اوست و طلب كمك از پيامبر از باب سبب و كسب است.(1)
«علامه طباطبايى» نيز مىفرمايد:
كسى كه علم غيب و قدرت غيبى را از مجراى عادى و طبيعى براى غير خداى متعال، يعنى انبيا و اوليا اثبات مىكند، چنانچه در بسيارى از آيات و روايات نيز آمده است، و البته اصالت و استقلال را از آنان نفى مىكند و مىگويد كه اينان بهطور مستقل علم غيب و قدرت غيبى ندارند و هرچه از آنان ديده مىشود، به اذن خدا و افاضه وجود اوست، تناقض نگفته، بلكه سخنى منطقى است.(2)
وهابيان معتقدند كه كرامات انبيا فقط در حال زندگى به آنان اختصاص دارد، نه پس از مرگ آنان.
مسلمانان از صدر اسلام تاكنون، عملكرد انبيا و درخواست مردم از آنان را منافى با قرآن و توحيد ندانستهاند؛ بهويژه صحابه نيز كه در زمان نزول قرآن و تبيين پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند، به همين صورت عمل مىكردند.
تقىالدين سبكى شافعى در كتاب «شفاءالسقام» فصلى را به «التوسل بالنبى بعد موته» ، يعنى توسل به پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از مرگ آن حضرت، اختصاص داده است و در آنجا جريانى را نقل مىكند كه فردى پس از مرگ پيامبر (صلى الله عليه و آله) به در خانه «عثمان بن عفان» ، خليفه سوم مىرفت، ولى به خواسته خود نمىرسيد تا اينكه روزى «عثمان بن حنيف» را ديد و او نيز جريان نابينايى را نقل كرد كه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و مشكل خود را مطرح كرد و آن حضرت توصيه كرد تا وضو بگيرد و به پيامبر (صلى الله عليه و آله) متوسل شود تا مشكل او حل شود. آن شخص چنين كرد و مشكلش حل شد. پس از اين گفتوگو اين شخص همان عمل را انجام داد و عثمان بن عفان مشكل او را حل كرد. اين ماجرا مربوط به زمانى است كه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) از دنيا رحلت كرده است، نه زمان حيات آن حضرت.(1)بنابراين چرا وهابيان كه خود را سلفى مىنامند، به خلاف عملكرد صحابه، معتقدند و عمل مىكنند؟ !
1) شفاء السقام، ص٣٠٣.
از موارد اختلاف وهابيان با ساير فرقههاى اسلامى، چگونگى حيات برزخى و بقاى روح در عالم برزخ است. مسلماً وجود چنين عالمى مورد اتفاق مسلمانان است و هيچكدام از فرقههاى اصلى شيعه و سنى در وجود چنين عالمى شك ندارندو همگى در اثبات آن به آيات و روايات موجود در منابع خويش استناد مىكنند.
«برزخ» در لغت به معناى حاجز و پرده ميان دو چيز است و در اصطلاح متكلمان به عالم پس از مرگ اطلاق مىشود كه ارواح تا زمان وقوع قيامت در آن بهسر مىبرند.
متكلمان، انسان را مركب از روح و جسم مىدانند و براى آن دلايلى دارند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
هر انسانى افعال خود را به حقيقتى به اسم «من» نسبت مىدهد و مىگويد من انجام دادم، من زدم و. . . اين من كيست؟ آيا غير از نفس است كه از آن به روح تعبير مىشود؟ همچنين هر انسانى اعضا و جوارح مادى خود را به حقيقتى به نام «من» نسبت مىدهد و مىگويد قلب من، شكم من، پاى من و. . . اين من كيست؟ آيا غير از روح و نفس است؟
هر انسانى اين حس را دارد كه شخصيتش با وجود تغييراتى كه در جسم و بدن اوست، همواره ثابت است. آيا آن شخصيت ثابت، همان روح و نفس او نيست؟
گاهى انسان با غفلت از هر چيز حتى بدن و اعضايش از بودن خودش غافل نيست. آيا اين همان نفس و روح او نيست؟ «فخررازى» مىگويد: «گاهى من به خودم آگاهم، درحالىكه از همه اجزايم غافلم و اين همان نفس و روح است» .(1)
قرآن نيز به اين حقيقت اشاره مىكند و مىفرمايد:
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِي (فجر: ٢٧ - ٣٠)
تو اى نفس مطمئن! به سوى پروردگارت بازگرد درحالىكه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است. پس در سلك بندگان [خالص] من در آى و در بهشتم وارد شو.
همچنين مىفرمايد:
فَلَوْلا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ * وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ (واقعه: ٨٣ - ٨۴)
پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مىرسد [توانايى
1) مفاتيح الغيب، فخر رازى، ج ۴، ص ١٢٧.
بازگرداندن آن را نداريد]؟ ! و شما در اين حال نظاره مىكنيد [و كارى از دستتان ساخته نيست].
از آيات قرآن به وضوح استفاده مىشود كه مرگ انسان پايان حياتش نيست، بلكه انتقال از حياتى به زندگى ديگر است. انسان با مرگ وارد عالم جديدى مىشود كه برتر و گستردهتر از عالم مادى است و روح او در آن عالم باقى است. خداوند متعال مىفرمايد:
اللهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَ-ضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لِآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (زمر:۴٢)
خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند و روح كسانى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد. سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده است، نگه مىدارد و ارواح ديگرى را [كه بايد زنده بمانند] باز مىگرداند تا سرآمدى معين. در اين امر نشانههاى روشنى است براى كسانى كه مىانديشند.
در مورد حالات آل فرعون نيز كه بعد از مرگ گرفتار عذاب برزخىاند، مىفرمايد:
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (غافر: ۴۶)
[عذاب آنها] آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند و روزى كه قيامت برپا شود [مىفرمايد] فرعونيان را در سختترين عذابها وارد كنيد.
با توجه به اينكه هنوز قيامت برپا نشده است، اين عذاب مربوط به پس از مرگ و عالم برزخ است. همچنين در قيامت و پس ازآن آفتابى نيست كه شب و روز در كار باشد. پس همه اينها مربوط به حيات پس از مرگ، يعنى حيات برزخىاست.
در قرآن كريم كلمه برزخ به صراحت آمده است و حالات مؤمنان و كافران را در عالم برزخ گفته است. اين عالم، مانند عالم دنيا داراى شب و روز است، ولى مادى نيست. بنابراين مهمترين و اصلىترين منبع برزخشناسى، خود قرآن كريم است كه مىتوان با مراجعه به آيات، به وجود چنين عالمى پىبرد.
١. خداوند مىفرمايد: وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا ؛ «و هر صبح و شام، روزى آنان در بهشت آماده است» . (مريم: ۶٢)
در اين آيه سخن از شب و روز است و اين نشاندهنده عالمى غير از دنيا و غير از قيامت است؛ زيرا در قيامت و بهشت و دوزخ، شب و روزى وجود ندارد. خداوند مىفرمايد: لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَلا زَمْهَرِيراً ؛ «نه آفتاب [سوزان] را در آنجا مىبينند و نه سرما را» . (انسان:١٣)
همچنين در اين عالم، سخن از رزق و روزى است و اين در صورتى است كه برزخيان زنده باشند تا از آن استفاده كنند. وگرنه روزى بدون استفادهكننده، بيهوده استو خداوند حكيم از آن سخن نمىگويد. در واقع اين آيات، عالمى را مانند اين عالم ترسيم مىكنندكه افراد در آن زندگى عادى دارند، تنها با دو شكل متفاوت از دنيا؛ يعنى آنان كه در دنيا
از خدا غافل بودند، زندگى سخت دارند و آنان كه در دنيا با خداى خويش مأنوس بودند، در برزخ زندگى آسان و راحت دارند.
٢. خداوند مىفرمايد:
حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (مؤمنون: ٩٩ و ١٠٠)
تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مىگويد: «پروردگارا! مرا بازگردانيد. شايد در برابر آنچه ترك كردم [و كوتاهى كردم] عمل صالحى انجام دهم» . [ولى به او مىگويند:] چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مىگويد [و اگر بازگردد، همان راه را ادامه مىدهد] و در پى [مرگ] آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.
در اين آيه انسان گنهكار پس از مرگ مىگويد: «پروردگارا! مرا به دنيا بازگردان. شايد جبران كنم آن اعمال صالحى را كه ترك كردم» . اين سخن دليل بر اين است كه انسان در آنجا زنده و از حال خويش با خبر است. ازاينرو درخواست بازگشت به دنيا مىكند تا كمبودهاى خويش را جبران كند و اين درخواست او، نشان مىدهد كه او بازگشت را ممكن مىداند، ولى به او اجازه بازگشت داده نمىشود. آيه ١٠٠ اين سوره به صراحت مىگويد كه حيات او در برزخ ادامه دارد.
٣. آيه ديگرى كه دلالت برحيات برزخى دارد آيه ۴۶ سوره غافر است. خداوند در اين آيه مىفرمايد:
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا
آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ
[عذاب آنها] آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند و روزى كه قيامت برپا شود [مىفرمايد:] فرعونيان را در سختترين عذابها وارد كنيد.
خداوند در اين آيات مىفرمايد فرعونيان را صبح و شب بر آتش عرضه كنيد و وقتى قيامت برپا شد گفته مىشود آنان را در عذابى شديدتر وارد كنيد. روز و شب از ويژگىهاى دنياست كه بر اثر گردش زمين به دور خورشيد به وجود مىآيد. درحالىكه براساس آيات و روايات، خورشيد نور خود را در قيامت از دست مىدهد و ديگر شب و روز معنا ندارد. بنابراين آيه اشاره به زمانى غير از قيامت دارد. اين آيه اثبات مىكند عالمى وجود دارد كه داراى شب و روز است ولى دنيا نيست چون از دنيا رفتهاندو قيامت هم نيست؛ چون فرمود: «هنگام برپايى قيامت آنان را در عذابى شديدتر داخل كنيد» . پس اين عالمى غير از دنيا و قيامت استكه در آنجا خورشيد و شب و روز هست، ولى دنياى مادى انسانها نيست.
گفتنى است در اين آيات سخن از عرضهكردن فرعونيان بر آتش است، نه دخول در آن. درحالىكه روز قيامت آنان داخل در آتش مىشوند. پس اين عرضه غير از دخول در جهنم است؛ زيرا در جهنم، عرضهكردن نيست، بلكه داخل شدن است.
۴. آيه ديگرى كه بر حيات برزخى دلالت دارد، آيه ١١ سوره مؤمن (غافر) است كه بيانگر حالات گناهكاران است:
قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ
إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ
آنان مىگويند: پروردگارا! ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده كردى. اكنون به گناهان خود معترفيم. آيا راهى براى خارج شدن [از دوزخ] وجود دارد؟
درباره اين آيه، سه تفسير بيان شده و دقيقترين آن اين است كه منظور از دوبار ميراندن، مرگ در پايان عمر و مرگ در پايان برزخ است و منظور از دوبار زندهكردن، زندهكردن در برزخ و قيامت است.
توضيح اينكه انسان پس از مرگ، نوع ديگرى از حيات را در برزخ شروع مىكند كه در «قالب مثالى» است؛ يعنى در بدنى شبيه همين بدن دنيايى است، ولى غيرمادىزندگى مىكند. آيات قرآن نيز به اين حيات اشاره دارند؛ مثلاً درباره شهدا مىفرمايد: بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ؛ «بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند» . (آلعمران: ١۶٩) حيات انبيا و اوليا نيز از اين قبيل است. كافران نيز حيات برزخى دارند و عذاب مىبينند؛ همانگونه كه در آيه ۴۶ سوره غافر بدان اشاره شد. در پايان اين جهان نيز با نفخه صور، همه خواهند مرد؛ همانگونه كه در آيه ۶٨ سوره زمر مىفرمايد: فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ و با نفخه صور دوم همه زنده مىشوند.
اين سؤال مطرح است كه غير از اين دو حيات و دو مرگ، نوع ديگرى از حيات و مرگ نيز وجود دارد كه همان مرگ قبل از اين دنيا و حيات آن است. بنابراين بايد سه مرگ و سه حيات گفته شود.
پاسخ اين است كه مرگ قبل از اين دنيا، موت است، ولى در آيه سخن از «اماته» است (ميراندن) و حيات در اين دنيا نيز، گرچه «احيا»
است، ولى آيه قرآن بدان اشاره نكرده است؛ زيرا منظور قرآن عبرتگرفتن كفار است كه حيات اين دنيا براى آنها عبرت نمىشود. بلكه آنچه موجب بيدارى آنها مىشود، حيات برزخى است. ١
۵. آيه ديگرى كه بر بقاى روح پس از مرگ در عالم برزخ به آن استدلال شده، اين آيه است كه خداوند مىفرمايد:
لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (انعام:٩٣)
و اگر ببينى هنگامى كه [اين] ستمكاران در شدايد مرگ فرو رفتهاند، و فرشتگان دستها را گشودهاند [به آنان مىگويند:] «جان خود را تسليم كنيد! امروز در برابر دروغهايى كه به خدا بستيد و نسبت به آيات او تكبر ورزيديد، مجازات خواركنندهاى خواهيد ديد» ! [به حال آنها تأسف خواهى خورد].
استدلال بر بقاى روح در برزخ از اين آيه به اين صورت است: خدا مىفرمايد فرشتگان روح را از بدن مىگيرند و وعده عذاب سوزنده به ارواح ستمكاران مىدهند پس بايد عالمى باشد كه در آن عالم اين عذاب محقق گردد اگر قرار به فناى روح بود، ديگر عذاب معنا نداشت؛ زيرا نابودى، جايى براى احساس باقى نمىگذارد.
۶. آيه ديگر، آيه ۵٠ سوره انفال است كه مىفرمايد:
وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ
و اگر ببينى كافران را هنگامى كه فرشتگان [مرگ]، جانشان را مىگيرند، درحالىكه بر صورت و پشت آنها مىزنند و [مىگويند:] بچشيد عذاب سوزنده را [به حال آنان تأسف خواهى خورد].
آيه به اين علت به بقاى روح در عالم برزخ دلالت دارد كه افزون بر گرفتن روح كافران و زدن بر صورت و پشت آنان، وعده چشيدن عذاب را نيز داده كه اين عذاب براى روح آنان است. اگر قرار به فناى روح بود، ديگر احساسى باقى نبود تا عذاب را بچشد.
٧. از ديگر دلايل قرآنى بر وجود برزخ، سخن شعيب (عليه السلام) با مردگان قومش است. قرآن، كلام حضرت شعيب را با قوم نافرمانش كه دعوت او را نپذيرفتند و به هلاكت رسيدند، اين چنين بيان مىكند:
فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْمٍ كافِرِينَ (اعراف: ٩٣)
و از آنان روى بر تافت و گفت: «اى قوم من! رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى نمودم. با اين حال، چگونه بر حال قوم بىايمان تأسف بخورم؟ !» .
در اينجا حضرت با كسانى سخن مىگويد كه از دنيا رفتهاند. اگر آنان حيات برزخى نداشتند، اينگونه خطابكردن آنان لغو و بيهوده بود.
٨. دليل ديگر، سخنگفتن حضرت صالح (عليه السلام) با قوم نافرمان اوست كه
بر اثر اين نافرمانى به هلاكت رسيدند. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «سرانجام زمينلرزه آنان را فراگرفت و صبحگاهان در خانههايشان به رو افتاده و مرده بودند» .(1)پس از اين جريان، حضرت صالح (عليه السلام) با اجسام نابود شده و بىجان آنان سخن گفت و فرمود:
اى قوم من! رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى [چه كنم كه] شما خيرخواهان را دوست نداريد.(2)
اين جريان نيز زمانى اتفاق افتاد كه كافران قوم از دنيا رفتهبودند. اين آيه نيز دلالت بر حيات در عالمى غير اين دنيا دارد، وگرنه چنين سخنگفتنى بىمعنا بودو پيامبر نيز كار لغو و بيهوده انجام نمىدهد.
٩. جريان «حبيب نجار» نيز دلالت بر وجود برزخ دارد. همان كسى كه در دفاع از انبياى الهى، مورد آزار و اذيت قوم خويش قرار گرفت و در نهايت به دست آنان كشته شد. قرآن پس از كشته شدنش، به او چنين خطاب مىكند:
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ. . . (يس: ٢۶ و ٢٧)
به او گفته شد: وارد بهشت شو. گفت: اى كاش قوم من مىدانستند كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامىداشتگان قرار داده است.
١٠. در قرآن كريم آياتى داريم كه به پيامبر دستور مىدهد تا از پيامبران گذشته سؤال كند كه سخن ما با آنها درباره توحيد چه بوده
است. خداوند مىفرمايد:
وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ (زخرف: ۴۵)
از پيامبرانى كه پيش از تو فرستاديم [و پيروان راستين آنها] بپرس، آيا غير از خداوند رحمان، معبودانى براى پرستش قرارداديم؟ !
اين دستور در زمانى است كه پيامبران گذشته در حيات دنيوى نبودند. بنابراين لازمه اين دستور، سخنگفتن و دريافت پاسخ و قدرت پيامبران الهى بر پاسخگويى از برزخ است، وگرنه چنين دستورى از خداى حكيم صادر نمىشد. اينكه برخى در صدد توجيه برآمدهاند كه منظور پرسيدن از علماى اهل كتاب است، با ظاهر آيه سازگارى ندارد. افزون بر اينكه از چه كسانى سؤال كند؟ از آنان بپرسد كه دست به تحريف كتاب الهى زدهاندو مردم را به سوى شرك و دوگانهپرستى كشاندهاند.
بنابراين پيامبر (صلى الله عليه و آله) بايد با كسانى سخن گويد كهتوحيد را در پاسخ او بيان كنند كه اين دليل بر زنده بودن آنان، متوجه شدن سؤال پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اعتراف به توحيد و نبوت پيامبر خاتم از سوى آنان است.
در روايات متعددى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آمده است كه مردگان از عالم برزخ صداى زندگان را مىشنوند. «عايشه» از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «هيچ مردى نيست كه به زيارت قبر برادرش رود
و نزدش بنشيند جز آنكه ميت به او انس مىگيرد و پاسخ او را مىدهد تا آن شخص از آن مكان برخيزد» .(1)
همچنين از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «هركس بر قبر مردى عبور كند كه او را در دنيا مىشناخته است و بر صاحب قبر سلام كند، ميت او را مىشناسد و جواب سلامش را مىدهد» .(2)
به همين علت نقل شده است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) همواره در آخر شب به قبرستان بقيع مىرفت و [خطاب به اموات] مىفرمود: «درود بر شما اى ساكنان در خانه مؤمنان! آنچه به شما وعده داده شد تا در آينده به سراغتان بيايد، بر شما آمد و ما نيز انشاءالله به شما ملحق خواهيم شد» .(3)
اين روايات به روشنى دلالت دارد كه مردگان، حيات برزخى دارند و سخن زندگان را مىشنوند و پاسخ مىدهند.
وهابيان به وجود عالم برزخ معتقدند و منكر آن نيستند، ولى مىگويند ارتباط با برزخ وجود ندارد؛ نه مردگان مىتوانند براى زندگان كارى كنند، نه زندگان مجازندكه آنان را صدا زنندو نه سودى از زندگان به مردگان مىرسد.
بنباز مىگويد:
به ضرورت دين و ادله شرعى دانسته شد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله)
در هر مكانى، حضور ندارد و فقط جسم او در قبرش در مدينه منوره است. ولى روحش در جايگاه اعلى در بهشت است. . . .(1)
همچنين مىگويد:
بسيارى از اهل سنت به حيات برزخى در قبر براى مردگان قائلاند. ولى اين بدان معنا نيست كه آنان علم غيب مىدانند، يا از امور اهل دنيا اطلاع دارند، بلكه اين امور با مرگ از آنها گرفته شده است.(2)
وى در جاى ديگر مىگويد:
. . . و اما اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله) سلامكننده بر او را مىبيند، اصل و مدركى ندارد و در آيات و احاديث نيز شاهدى بر آن وجود ندارد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) از احوال اهل دنيا و اتفاقات آن اطلاعى ندارد؛ زيرا مرده ارتباطش با دنيا قطع مىشود.(3)
«ناصرالدين البانى» محدث وهابى در مقدمه كتاب «الآيات البينات فى عدم سماع الأموات» مىگويد:
بعد از آنكه اهميت موضوع بحث و احتياج مردم به اطلاع از آن، براى تعدادى از اهل فضل و علم روشن شد؛ بهويژه كسانى كه هميشه در باتلاقهاى جاهليت زندگى مىكنند، اهميت بحث در مباحثى نيز از قبيل استغاثه به غير خدا، استعانت از
ارواح انبيا و صالحان و غير اينها، به توهم اينكه آنان صدايشان را مىشنوند، روشن مىشود.(1)
وهابيان مىگويند: «اهداى ثواب نماز و قرآن به رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و مردگان، سودى براى آنان ندارد و بدعت است» . گروه افتاى سعودى نيز مىنويسد: «هديهكردن ثواب نماز به مرده، بدعت محسوب مىشود؛ زيرا از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و اصحاب در اينباره چيزى نرسيده است» .(2)
همچنين اهداى ثواب و ختم قرآن براى رسول گرامى (صلى الله عليه و آله) نيز جايز نيست؛ زيرا اصحاب پيامبر و ديگران چنين كارى نكردهاند.(3)به نظر وهابيان، قرائت قرآن براى ميت نيز بدعت است. «شيخ عثيمين» از مفتيان و علماى بزرگ سعودى مىنويسد: «اجتماع نزد مصيبتديده، خواندن قرآن براى مرده و توزيع خرما و گوشت از بدعتهايى است كه بايد از آن اجتناب كرد» .(4)
پاسخ اينكه گفتهاند عزير پيامبر از مرگ خودش خبر نداشته است، بايد گفت كه در تقاضاى رَبِّ زِدْنِي عِلْماً هيچ فرقى ميان انبيا و ديگران وجود ندارد. بلكه تفاوت به اختلاف رتبهبرمىگردد. هركسى در رتبه خودش، آزمايش مىشود. حضرت عزير و پيامبر اسلام (ص) هم در رتبه خودشان آزمايش مىشوند. در واقع بايد بررسى كرد كه در ماجراى حضرت عزير، آگاهى داشتن، به صورت كلى از ايشان نفى شده است يا اين اشاره به
قبض و بسط در مقامهايى است كه خداوند به بندگانش مىبخشد.
بايد دانست كه داستان حضرت عزير يكى از داستانهاى پيامبران الهى است كه خداوند آن را بيان كرده است. درحالىكه داستان هزاران پيامبر ديگر را نقل نكرده است. بنابراين به چه دليل اين مطلب، به تمامى انبيا نسبت داده مىشود. نه تنها هيچ دليل عقلى، قرآنى و روايى وجود ندارد كه تمامى پيامبران و رسولان پس از مرگ، دچار بىخبرى از اين عالماند، بلكه مستندات پيشين، حيات آگاهانه و احاطه وسيع انبيا به اين عالم را اثبات مىكند.
خداوند در قرآن بىخبرى حضرت عزير (عليه السلام) از اين دنيا را پس از مرگ بيان نمىكند، بلكه نشانه و قدرتش را در بازگشت جسمانى پس از مرگ، به بنده برگزيده خود يادآورى مىكند. حضرت عزير (عليه السلام) در ابتدا عرض مىكند: قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها ؛ «چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مىكند؟» (بقره: ٢۵٩)
حضرت ابراهيم (عليه السلام) نيز همين را از خداى خويش خواست: رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى ؛ «پروردگارا! به من بنمايان چگونه مردگان را زنده مىكنى؟» (بقره: ٢۶٠) خداوند متعال هم، زندگى دوباره را بهگونهاى به حضرت ابراهيم (عليه السلام) و بهگونهاى ديگر به حضرت عزير (عليه السلام) نشان داد. پس سخن در نشاندادن چگونه زندهكردن مردگان است، نه علم و آگاهى پس از مرگ حضرت عزير (عليه السلام) .
آگاهى نداشتن انبيا به برخى از امور، گاهى به منظور تأديب آنان از سوى خداوند است تا ايشان را در مقام خودشان توجه دهد. خداوند به هيچيك از فرستادگان خودش اطمينان نداده است كه ايشان را در
مقامهاى بخشيده شده به آنان، نيازمند نكند. در واقع، همه مخلوقات در كليه مقامها و در تمام لحظهها نيازمند خدايند. همه انسانها، بهويژه پيامبران بايد احساس نياز به پيشگاه خداوند كنند. اين احساس نياز و پناهبردن به خداوند براى پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله) به بيشترين مرتبه محفوظ است.
در كلام وهابيان چند ادعا وجود دارد:
١. ارتباطى بين دنيا و برزخ وجود ندارد و مردگان در برزخ ازعالم دنيا بىخبرند و صداى زندگان را نمىشنوند؛
٢. عدم ارتباط مردگان با زندگان و عدم سودمندى مردگان براى زندگان و آنان نمىتوانند براى زندگان كارى انجام دهند و پاسخ زندگان را بدهند؛
٣. زندگان نيز نمىتوانند براى آنان سودمند باشند.
همچنانكه گذشت از مجموع آيات و روايات استفاده مىشود كه بين حيات برزخى و حيات مادى ارتباط برقرار است؛ يعنى هنگامى كه انسانها در عالم مادى، مردگان را صدا مىزنند، آنان مىشنوند و هنگامى كه از آنان سؤال و درخواست مىكنند، به اذن خداوند متعال جواب مىدهند. اينك به برخى از آيات و روايات در اين زمينه اشاره مىكنيم:
الف) آيات
خداوند درباره قوم صالح مىفرمايد:
فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لاتُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ (اعراف: ٧٨ و٧٩)
سرانجام زمينلرزه آنان را فراگرفت و صبحگاهان در خانههايشان به رو افتاده و مرده بودند. [صالح] از آنان روى برتافت و گفت اى قوم من! رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى [چه كنم كه] شما خيرخواهان را دوست نداريد.
درباره قوم شعيب نيز شبيه اين گفتوگو آمده است. همچنين در قرآن آمده است: «از پيامبرانى كه پيش از تو فرستاديم [و پيروان راستين آنها] بپرس آيا غير از خداوند رحمان، معبودانى براى پرستش قرار داديم؟» .(1)اگرآن انبيا نمىشنيدند، دستور خداوند به پرسش از آنان لغو بود وخداوند دستور لغو نمىدهد.
ب) روايات
افزون بر آيات قرآن كريم، روايات فراوانى نيز از شيعه و سنى در اثبات عالم برزخ و حيات برزخيان و شنيدن سخنان زندگان وارد شده است كه به برخى از آن روايات اشاره مىشود:
سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) با كشتگان بدر
از قضايايى كه در غزوات پيامبر (صلى الله عليه و آله) اتفاق افتاده و مشترك بين شيعه و سنى است، جريان جنگ بدر و سخنگفتن پيامبر (صلى الله عليه و آله) با كشتگان مشركان،
1) زخرف: ۴۵.
بر سر چاههاى بدر است. در «سيره ابنهشام» آمده است كه وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين جنگ به پيروزى رسيد و مشركان با هفتاد نفر كشته فرار كردند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد كشتگان آنان را در چاهى ريختند. سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) بالاى آن چاه آمد و به آنان فرمود: «آنچه پروردگارم به من وعده داده بود، به حقيقت پيوست. آيا شما نيز آ نچه را وعده شده بوديد، درست و پا برجا يافتيد؟» اطرافيان پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيدند: «يا رسول الله! مگر آنان سخن شما را مىشنوند و درك مىكنند؟» فرمود: «آرى، و اگر اجازه مىيافتند، پاسخ مىدادند» .(1)
همين قضيه در جريان جنگ جمل نيز اتفاق افتاد. وقتى آتش جنگ خاموش شد و على (عليه السلام) از ميان كشتگان شورشگر عليه خليفه مسلمانان مىگذشت، با تعدادى از آنان سخن گفت. در روايت است كه آن حضرت وقتى به نعش «كعب بن سوره» رسيد، فرمود: «كعب را بنشانيد» . سپس فرمود: «اى كعب بن سوره! من به آنچه پروردگارم وعده كرده بود رسيدم، آيا تو نيز به وعدههاى الهى رسيدى؟» سپس فرمود: «كعب را بخوابانيد» . هنگامى كه به جنازه «طلحه» رسيد، فرمود: «طلحه را بنشانيد» . سپس فرمود: «اى طلحه! من آنچه را پروردگارم وعده كرده بود، يافتم. آيا تو نيز به وعده پروردگارت رسيدى؟» سپس فرمود: «طلحه را بخوابانيد» . سپس مردى از صحابه به او گفت: «اى اميرمؤمنان! چه سخنى دارى با كسانى كه كشته شدند و چيزى از تو نمىشنوند؟» ايشان فرمود: «اى مرد! به خدا قسم، آنان كلام مرا شنيدند، چنانكه اهل چاههاى بدر
1) سيره ابنهشام، ج ١، ص ۶٣۴.
كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را شنيدند» .(1)
چگونه شخصيتى مانند پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) كه به تعبير اميرمؤمنان على٧: «پيامبران عاقلترين مردمند» با مردگانى سخن بگويد كه چيزى را نمىشنوند و حيات برزخى ندارند. پاسخ ندادنشان نشان از مأذون نبودن آنان از سوى خداست و اگر خدا به كسى اذن سخنگفتن دهد، كه نمونههاى زيادى در تاريخ بوده است، پاسخ هم خواهد داد. چگونه شخصيتى مانند اميرمؤمنان على٧ كه در محضر پيامبر (صلى الله عليه و آله) تربيت يافته و از او الگو گرفته است، با مردگان بىجانى سخن گويد كه سخنان او را نمىشوند؟
وداع با پيامبر (صلى الله عليه و آله)
جريان ديگرى كه شيعه و سنى برآن متفقاند، وداع با پيكر مطهر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) است. وقتى اميرمؤمنان على (عليه السلام) غسل آن حضرت را عهدهدار شد و بدن مبارك را غسل داد و كفن كرد، بدن آماده نماز و دفن شد. آن حضرت كفن روى مبارك پيامبر (صلى الله عليه و آله) را گشود و بوسيد و فرمود: «پدر و مادرم فداى تو اى رسول خدا! با مرگ تو رشتهاى پاره شد كه در مرگ ديگران اينگونه قطع نشد. با مرگ تو رشته پيامبرى و فرود آمدن پيام و اخبار آسمانى گسست» . سپس فرمود: «پدر و مادرم فداى تو! ما را در پيشگاه پروردگارت ياد كن. . .» .(2)
همين جريان در منابع اهل سنت با اندك اختلافى درباره خليفه اول آمده است كه وى آمد و كفن روى مبارك را باز كرد و گفت: «پاك
زندگى كردى و پاك رفتى و با رفتن تو رشتهاى گسست كه با رفتن انبياى قبل اينگونه نشد. . .» . تا آنجا كه گفت: «اى محمد! ما را نزد پروردگارت ياد كن. . .» .(1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) و سلامكنندگان بر او پس از رحلت
روايات متعددى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيده است كه بيانگر ارتباط انسانها با عالم برزخ و مطلع بودن برزخيان از احوال زندگان و سلامكنندگان بر آنان است. به نمونههايى از اين روايات اشاره مىكنيم.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: «هيچكسى بر من سلام نمىكند، مگر اينكه خداوند روح مرا باز مىگرداندتا پاسخ او را بدهم» .(2)همچنين حضرت فرمود: «خداوند فرشتگانى دارد كه در زمين گردش مىكنند و سلامهاى امت مرا به من مىرسانند» .(3)يا اينكه فرمود: «هركجا سلام كنيد، سلام شما به من مىرسد» .(4)ضمن اينكه در زيارات مختلف شهادت مىدهيم كه سلام ما را مىشنوى و جواب آن را مىدهى.
افزون بر اينها اگر مرده به هيچ صورت نشنود، همانگونه كه برخى كوتهنظران معتقدند، حتى آن سلام مختصر در زيارت پيامبر (صلى الله عليه و آله) را هم كه خودشان اجازه مىدهند. نخواهد شنيد، در نتيجه اجازه خودشان نيز لغو خواهد بود.
همچنين پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «هيچ انسان مسلمانى نيست كه از كنار قبر برادر مؤمنش عبور كندكه در دنيا همديگر را مىشناختند و بر او سلام كند، مگر اينكه او را مىشناسد و جواب سلام او را مىدهد» .(1)
دليل ديگر، سلامدادن پايان نماز است كه اگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) حيات نداشته باشد و نشنود، كارى لغو است و خداوند و رسول او امر به لغو و بيهوده نمىكنند.(2)
اشكال: سخن ما درباره حيات نفس است. چرا در روايات، كنار قبر رفتن و با مرقد او مأنوس بودن، مد نظر قرار گرفته است؟
پاسخ: از آنجا كه انسان با همين جسم خاكى در دنيا بوده و به آن علاقهمند است، به كسانى كه كنار پيكرش حاضر شوند توجه مىكند و ارتباط بين آنان برقرار مىشود. همچنانكه «شيخ شهابالدين سهروردى» مىگويد: «نور از زائر و مزور به هم مىرسد» .(3)در واقع آن نفس نورانى به نور ايمان است كه اين بدن را نورانى مىكند.
سلام گفتن رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به مردگان
دليل ديگر، سلامگفتن رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بر مردگان بقيع وآموزش چگونگى سلامدادن به آنان است. بخارى و مسلم نقل مىكنند: «هرگاه
1) مسند احمد، ج١، ص۴۴١؛ المستدرك، ج٢، ص۴٢١؛ تفسير القرآن العظيم، ابنكثير، ج٣، ص ۴۴٧.
2) شافعى بر وجوب اين سلام فتوا داده است و ديگر علماى اهل سنت هم قائل به استحباباند. ولى همگى اتفاق دارند كه پيغمبر ص سلام آنان را مىشنود: تذكرة الفقها، ج٣، ص٢۴۴؛ خلاف، ج١، ص٣٧۶.
3) مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج ٢، ص ٢۴۶.
مرده داخل قبر گذارده شود، صداى كفش تشييعكنندگان را مىشنود» .(1)
«ابوهريره» مىگويد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) هرگاه به قبرستان مىرفت با اهل قبور اين چنين سخن مىگفت:
السلام عليكم دار قوم مؤمنين و انّا ان شاء الله بكم لاحقون.(2)
سلام بر شما ساكنان در سرزمين مؤمنان و ما انشاءالله به شما ملحق مىشويم.
همچنين دليل ديگر، سلام دادن على (عليه السلام) است. حضرت وقتى از جنگ صفين برگشت و به قبرستان پشت دروازه كوفه رسيد، رو به مردگان كرد و فرمود:
اى ساكنان خانههاى وحشتزا و محلههاى خالى و گورهاى تاريك! اى خفتگان در خاك! اى غريبان! اى تنها شدگان! اى وحشتزدگان! شما پيش از ما رفتيد و ما در پى شما روانيم و به شما خواهيم رسيد.(3)
«بيهقى» نيز از «سعيد بن مسيب» نقل مىكند:
ما با على بن ابىطالب (عليه السلام) داخل قبرستان مدينه شديم. حضرت (عليه السلام) ندا داد: «اى اهل قبرستان! سلام و رحمت خدا بر شما باد. از خبرهاى خود بر ما مىگوييد يا ما شما را خبر دهيم؟» سعيد مىگويد: صدايى شنيديم كه در جواب گفت: «و عليكمالسلام و رحمةالله و بركاته يا اميرالمؤمنين، خبر ده ما
را از آنچه اتفاق افتاد» . حضرت (عليه السلام) فرمود: «اما زنان شما به همسرى ديگران درآمدند. اموال شما تقسيم شد و اولاد شما نيز يتيم شدند. دشمنانتان در ساختمانهايى كه بنا كرديد ساكن شدند. اين خبرهايى است كه نزد ماست. خبرهايى كه نزد شماست چيست؟» .
سعيد مىگويد مردهاى به صدا درآمد و گفت: «همانا كفنها پاره شد، موها ريخت، پوستها از بدن جدا شد، حدقهها بر صورتها ريخت و از بينىها چرك بيرون آمد. يافتيم آنچه را فرستاده بوديم، و خسارت ديديم از آنچه بهجا گذارديم. . .» .(1)
اگر عالم برزخ را نپذيريم، چگونه اين سخنان توجيهپذير است؟ آيا افرادى همانند رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و اميرمؤمنان (عليه السلام) كارى لغو و بيهوده مىكنند و با مردگانى سخن مىگويند كه چيزى را متوجه نمىشوند؟ ! هرگز چنين نيست. ازاينرو حضرت در پايان سخنان خويش رو به اصحاب كرد و فرمود: «اگر به آنان اجازه سخنگفتن دادهشود، حتماً به شما خبر مىدهند كه بهترين توشه براى اين سفر، پرهيزكارى است» .(2)
حيات انبيا در قبورشان
روايات متعددى در منابع اهل سنت وجود دارد كه بيانگر حيات انبيا در قبرشان است. برخى مىگويند: «انبيا در قبرشان نماز مىخوانند» .(3)برخى ديگر اينگونه حكايت مىكند: «نابود كردن بدن انبيا بر زمين حرام
است» .(1)برخى ديگر از قول پيامبر (صلى الله عليه و آله) در شب معراج نقل مىكنند كه آن حضرت فرمود: «موسى (عليه السلام) را ديدم كه ايستاده است و در قبرش نماز مىخواند» .(2)
روايات زيارت اموات
دليل ديگر، روايات متعدد است كه درباره زيارت اموات وارد شده است. در بعضى روايات آمده است كه مرده در روز جمعه زائرش را بعد از طلوع فجر و قبل از طلوع شمس مىشناسد. (3)شايد به همين علت است كه در برخى روايات به زيارت اهل قبور در اين هنگامتأكيد شده است.
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) فرمود: «هر مسلمانى بر قبر برادر مؤمنش عبور كند، درحالىكه او را در دنيا مىشناخته است و از او سؤال كند، خداوند روحش را بر مىگرداند تا جواب او را بدهد» .(4)همچنين از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل شده است كه مردگان صداى كفش تشييعكنندگان را مىشنوند. ابنقيم جوزيه در كتاب «الروح» مىگويد: «سلف بر اين مطلب اجماع كردهاند و به تواتر رسيده است كه شخص مرده مىشناسد كسانى را كه به زيارتش مىآيند و از آمدنشان مسرور مىشود» .(5)
«ابن ابىالدنيا» در كتاب «القبور» از عايشه نقل مىكند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله)
فرمود: «هركس به زيارت قبر برادر مؤمنش رود و نزد قبرش بنشيند، مرده با او انس مىگيرد و جواب سلامش را مىدهد تا هنگامى كه برخيزد و برود» .(1)همچنين از «ابوهريره» نقل شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «هركس بر قبر شخصى عبور كند و بر صاحب آن درود فرستد، صاحب قبر، او را مىشناسد و سلامش را جواب مىدهد» .(2)
ابنقيم جوزى درباره اينكه آيا مردگان، زيارت افراد زنده را درك مىكنند، مىگويد: «همينكه به شخص زيارتكننده مرده، «زائر» مىگويند، دليل بر اين است كه مرده، زائر را مىشناسد؛ زيرا اگر او را نشناسد به زيارتكننده، زائر گفته نمىشود» .(3)
در مسند احمد از زبان عايشه چنين نقل شده است:
بعد از دفن رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و پدرم ابوبكر بىتكلف به حجره خود مىرفتم و مىگفتم به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) و پدرم مىروم. اما بعد از دفن عمر، بدون نقاب، داخل حجره نمىشوم و اين كار به علت حياى من از عمر است.(4)
«حاكم» در «مستدرك» اين حديث را تصحيح كرده است و در «لمعات» هم اضافه مىكند كه اين حديث دليل روشنى است بر اينكه بايد زائر احترام و ادب را همانگونه كه در زندگى آنان رعايت مىكرد پس از مرگشان نيز مراعات كند؛ بهويژه كه آنان جزء صالحان باشند.(5)
سخن گفتن عاشيه با برادرش «عبدالرحمان بن ابىبكر» از موارد ديگرى است كه در منابع اهل سنت، بر شنيدن مردگان، بدان استناد شده است. عبدالرحمان در نزديكى مكه از دنيا رفت و او را در مكه دفن كردند. عايشه سر قبر برادر چنين مىگفت: «اى برادر! اگر وقت وفات تو حاضر بودم، تو را در همانجا دفن مىكردم و اگر آنجا حاضر بودم، حاجت آمدن نزد شما بار ديگر نبود» .(1)
با وجود چنين دلايلى است كه انديشمندان اسلامى تصريح به شنيدن مردگان كردهاند.
«شيخ محمود شلتوت» مىگويد:
آنچه از آثار دينى استفاده مىشود، اين است كه هنگام خروج روح از بدن، مرگ حاصل مىشود و او درحالىكه داراى ادراك است، باقى مىماند و مىشنود كسى كه بر او درود مىفرستد. زائران قبرش را مىشناسد و لذت نعمتها و درد عذاب را در عالم برزخ درك مىكند.(2)
برخى نيز مىگويند براساس قرآن، «عزير» از مرده يا زنده بودن خودش اطلاعى نداشت. حتى از الاغ و آب و غذاى خودش بىخبر بود، تا چه رسد به مردمى كه از او حاجت مىخواهند. وقتى عزير از الاغ، آب، غذا و خواب خودش خبر نداشت، روشن است از كسى هم كه براى حاجتخواهى نزد او مىآيد خبر نخواهد داشت. (3)
اما اينكه وهابيان مىگويند مردگان با زندگان ارتباطى ندارند مخالف قرآن و سنت است؛ زيرا در قرآن كريم مواردى وجود دارد كه برزخيان با اهل دنيا سخن مىگويند. اين روشنترين دليل است كه آنان از احوال زندگان باخبرند و به آنان پيام مىدهند. ضمن اينكه مىگويندكاش زندگان مىدانستند و مىفهميدند كه در عالم برزخ چه مىگذرد.
قرآن به زنده بودن شهدا نيز اشاره مىكندو پندار كسانى را رد مىكند كه خيال مىكنندآنان با كشتهشدن از بين مىروند. خداوند مىفرمايد:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آلعمران: ١۶٩)
[اى پيامبر!] هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردهاند! بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
آنان ضمن زنده بودن نزد پروردگارخود روزى مىخورند. اگر كلمه يرْزَقُونَ آورده نمىشد، شايد شبهه مىكردند كه مقصود، حيات اجتماعى شهداست كه همواره در دل مردم جاى دارند؛ زيرا همواره نام آنان برده مىشودو يادشان گرامى داشته مىشود. ولى آمدن اين قيد، زندگى ديگرى غير از جايگاه در دل مردم را مىفهماندكه آن همان عالم برزخ است. سپس مىفرمايد:
فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (آلعمران:١٧٠)
آنان براى نعمتهايى كه خداوند از فضل خود به ايشان
بخشيدهاست، خوشحالاند، و براى كسانى كه هنوز به آنان ملحق نشدهاند (مجاهدان و شهيدان آينده) ، شادماناند كه نه ترسى بر آنهاست و نه اندوهى خواهند داشت.
نكته مهم در آيه اين استكه آنان از حال افراد دنيا باخبرند و به آنان دلدارى مىدهند و بشارت مىدهند كه نگران نباشند. اين بشارتدادن، نشان ارتباط آنان با زندگان و نشان زنده بودن آنان است. البته آنان زندهتر از زندگاناند؛ چنانكه على (عليه السلام) فرمود: «
النّاسُ نِيامٌ اذا ماتُوا انتبَهوا »(1)«مردم در خواباند وقتى كه مىميرند، بيدار مىشوند» .
بنابراين آيا چنين شهيدى نمىتواند درخواست دعا و شفاعت انسانها را جواب دهد؟ اگر شهيد مىتواند، آيا پيامبر و اولياى الهى نمىتواننداجابت كنند؟ درحالىكه مقام پيامبران بالاتر از شهيداناست. پيامبران طبق آيه ۴١ سوره نساء شاهدان امتاند. شاهد بايد ناظر هر صحنه باشد تا بتواند شهادت دهد. اگر با رحلت او، رشته حياتش نيز قطع شود، چگونه شاهد خواهد بود؟ در صورتى كه قرآن پيامبر (صلى الله عليه و آله) را شاهد و بشير و نذير هميشگى اعلام كرده است: يا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (احزاب: 45) . آيا مىشود گفتپيامبر (صلى الله عليه و آله) فقط بيم و بشارت معاصران خود را به عهده دارد؟
اشكال: بنباز مىگويد: «اينان زندهاند، ولى در بهشت نزد خداوند متعالاند و از احوال اين دنيا اطلاعى ندارند» .
پاسخ: اين كلام با كلام خداوند در تعارض است؛ زيرا خداوند درباره
1) محجة البيضاء، ج٧، ص۴٢؛ بحارالانوار، ج۴٢، ص۴.
خود چنين مىگويد: وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ ؛ «هرجا باشيد او با شماست» . (حديد: ۴) و مىفرمايد: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ؛ «و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم» . (ق: ١۶) اگر خداوند همهجا و با همهكس هست، پس شهدا نيز كه زنده و نزد خداوند روزى داده مىشوند. چون خدا همهجا هست، كسى كه نزد خداست نيز در همهجا هست و علم غيب دارد؛ همانگونه كه خدا علم غيب دارد. قرآن مىفرمايد:
يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ
او چشمهايى را كه به خيانت مىگردد و آنچه را سينهها پنهان مىدارند، مىداند.
افزون بر آيه، روايات نيز ارتباط ارواح با زندگان را تأييد مىكنند. نمونه آن، واكنش «مالك» پيشواى مذهب مالكى مقابل «منصور دوانيقى» است. مالك كه احترام ويژهاى به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و قبر آن حضرت قائل بود، روزى به ابوجعفر منصور گفت:
يا اميرالمؤمنين! اينجا محضر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) است، صدايت را بالا نبر؛ زيرا خداوند قومى را تأديب كرد و فرمود: لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ ؛ «صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد» . (حجرات:٢) و قومى كه صدايشان را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) پايين مىآوردند، ستايش كرد و فرمود:
إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ (حجرات: ٣)
به يقين كسانى كه صداى خود را نزد پيامبر خدا پايين مىآورند همان كسانىاند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا
خالص كرده، و براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است.
و قومى را هم مذمت كرد و فرمود: إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ ؛ «كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صدا مىزنند، بيشترشان نمىفهمند» . (حجرات: ۴) به يقين احترام پيغمبرى كه از دنيا رفته، همانند زنده بودن اوست.
سپس منصور آرام شد و گفت: «اى ابا عبدالله! (مالك) رو به قبله بايستم و دعا كنميا رو به سوى رسول خدا» .
مالك گفت:
براى چه از او درحالىكه وسيله تو و وسيله پدرت آدم (عليه السلام) به سوى خدا و روز قيامت است، روىگردان باشى. رو به سوى او دعا كن و از او طلب شفاعت كن تا تو را شفاعت كند. خداوند در آيه ۶۴ سوره نساء فرمود: «اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند] به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنان استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند» .(1)
اين رفتار مالك با منصور دوانيقى، نشان از اعتقاد او به حيات برزخى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و حاضر و ناظر بودن آن حضرت دارد.
با توجه به اين دلايل، بسيارى از انديشمندان شيعه و سنى درباره برزخ و سودمندى ارتباط با مردگان، سخن گفتهاند.
1) شفاء السقام فى زيارة خير الانام، تقى الدين سبكى، ص ١۶۴.
فخر رازى داراى دو اثر ارزشمند «تفسير كبير» و «المطالب العالية فى علم الالهى» است. در تفسير خود مىگويد:
روح بشر كه خالى از تعلق جسمانى و مشتاق رسيدن به عالم بالاست، بعد از خارج شدن از تاريكى جسم، به سوى عالم فرشتگان و جايگاه مقدسى مىرود و از او تأثيرهايى در مورد اين جهان صادر مىشود كه در واقع تدبير امور مىكند. مگر نه اين است كه انسان گاهى استادش را در عالم خواب مىبيند و از او در مورد مشكلاتى مىپرسد و او نيز راهنمايى مىكند.(1)
وى در كتاب «المطالب العاليه» نيز مىگويد:
انسان گاهى پدر و مادرش را در خواب مىبيند و از آنان درباره چيزهايى مىپرسد و آنان نيز جوابهاى صحيحى مىدهند. چه بسا به چيزى كه در جايى مخفى است اشاره مىكنند كه هيچكس نمىداند.(2)
نظر ايشان اين است كه مردگان افزون بر حيات برزخى(3)، قدرت بسيارى از كارها را دارند و مىتوانند اعمالى را انجام دهند كه در توان زندگان نيست. اين مطلب در «اشارات» بوعلى نيز وجود دارد كه انسان وقتى از قالب جسم آزاد مىشود، توجه بيشترى دارد و ديگر آن
پيوستگى به جسم وجود ندارد و نفس آزادانهتر مىتواند به تدبير امور بپردازد.
فخر رازى با بيان سه مقدمه، يعنى باقى بودن روح پس از جدايى بدن، قوىتر بودن روح نسبت به بدن و ارتباط عاشقانه روح و بدن، درباره ارتباط روح با بدن مىگويد: «روح پس از جدايى از بدن همچنان زنده مىماند و به حيات خويش ادامه مىدهد و چه بسا در مواردى از روح در حالت حيات بدنى قوىتر است و توجه بيشترى دارد» .
وى در رابطه با زيارت قبر مىگويد: «وقتى انسان در كنار قبرى حاضر مىشود، روح زائر و مزور با يكديگر ملاقات مىكنند و علوم و معارف به يكديگر منتقل مىشود» .(1)ايشان در همين كتاب و كتاب «زيارةالقبور» خويش، جريان شاگردان «ارسطاطاليس» را بيان مىكند كه وقتى مشكل علمى پيدا مىكردند، كنار قبر استاد مىرفتند و در آنجا بحث مىكردند و مشكل آنان حل مىشد.(2)
وى كه از متكلمان اشعرىمسلك اهل سنت است، در كتاب «شرحمقاصد» در رد بر فلاسفه و اثبات عالم برزخ و اينكه چون فلاسفه حصول صور در آلات را شرط ادراك جزئيات مىدانند و بعد از مرگ اين آلات از بين مىرود پس ديگر ادراكى وجود ندارد، مىگويد:
ظاهر قواعد اسلام بر اين است كه نفس انسان پس از مفارقت
از بدن، داراى ادراك جزئى است و بر بعضى جزئيات زندگى مطلع است؛ بهويژه ادارك امورى كه مرده با آنها در دنيا آشنا بوده است. به همين علت، انسان زنده از زيارت قبور بهره مىبرد و از ارواح نيكان، در فرود آمدن خيرات و دفع بليات كمك مىطلبد؛ زيرا روح انسانى بعد از جدا شدن، با بدن خويش و خاكى كه در آن دفن شده است، علاقه و ارتباط دارد. بنابراين وقتى كه زندهاى، آن خاك را زيارت مىكند و روحش به انسان مرده توجه مىكند، بين اين دو نفس ملاقات و فيض برقرار مىشود.(1)
اما اينكه وهابيان مىگويند سودى از زندگان نصيب مردگان نمىشود نيز مخالف قرآن و سنت است؛ زيرا در برخى از آيات قرآن تصريح شده است كه مردگان از عمل خيرى كه ديگران انجام مىدهند، بهره مىبرند كه از آن جمله، دعا در حق آنان است. خداوند دعاى فرشتگان الهى را نقل مىكند كه مىگويند:
رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (غافر: ٨)
پروردگارا! آنان را در باغهاى جاويدان بهشتى كه به آنها وعده فرمودهاى وارد كن و [همچنين] از پدران و همسران و فرزندانشان هركدام كه صالح بودند. به يقين تو توانا و حكيمى.
1) شرح مقاصد، ج ٣، ص٣٣٨.
به يقين مؤمنان از دعاى فرشتگان بهرهمندند و خداوند دعاى آنان را در حق صالحان مستجاب مىكند. اين تحقق هم اكنون در عالم برزخ استو آنان از دعاى ديگران بهره مىبرند.
همچنين آيه ١٠ سوره حشر، دعاى مؤمنان در حق برادران دينىشان است كه از دنيا رفتهاند و براى آنان طلب آمرزش مىكنند. خداوند مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلّاً لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) (حشر: ١٠)
كسانى كه بعد از آنها [مهاجران و انصار] آمدند و مىگويند پروردگارا ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا تو مهربان و رحيمى.
با توجه به همين آيه و مشروع و مقبول بودن اين امور، مىتوان براى مردگان دعا كرد و آنان را از دعاى خويش بهرهمند ساخت. زيرا اگر اعمال خير براى مردگان بىفايده بود طلب استغفار نيز فايده نداشت چنانكه رواياتى هم كه در اينباره آمده است، دلالت آيات را روشن مىكند. مسلم در صحيح آورده است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
وقتى انسان مىميرد، عملش از او قطع مىشود، مگر سه چيز: صدقه جاريه (عمل خيرى كه ديگران از آن بهرهمندند) يا اثر عملى كه از خود باقى گذاشته باشديا فرزند صالحى كه براى او دعا كند. (1)
1) صحيح مسلم، ج ۵، ص٧٣.
افزون بر اين، توصيههاى فراوانى كه درباره زيارت قبور و استغفار در حق آنان و اهداى خيرات به مردگان شده است، دليل بربهرهمند شدن مردگان است.
آياتى در قرآن كريم وجود دارد كه دليل بر بهرهبردن مردگان از اعمال ديگران است و نشان مىدهد كه استغفار و دعا در حق آنان تأثيرگذار است. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «سلام بر نوح در ميان جهانيان باد»(1)، «سلام بر ابراهيم»(2)، «سلام بر موسى و هارون»(3)، «سلام بر ال ياسين»(4)و «سلام بر پيامبران» . (5)
اگر مردگان نفعى نمىبرند، اين سلامها، كارى لغو و بيهوده خواهد بود، درحالىكه خداوند حكيم است و هيچ كارى بدون حكمت انجام نمىدهد. اگر خداوند در آيات قرآن، سلام بر پيامبران را مطرح مىكند، دليل بر سود بردن سلامشوندگان است و گرنه اين سلامها معنا نداشت.
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) به اصحاب خويش تأكيد مىكند و مىفرمايد: «
اَلَا فَزُوروا إخوانَكم وَ سَلِّموا عَليهم » (6)«همانا برادرانتان را زيارت كنيد و بر آنان سلام نماييد» . سلام بر مردگان، آگاهبودن و سودبردن آنان از سلام را مىرساند و گرنه معنا نداشت پيامبر (صلى الله عليه و آله) به امرى توصيه كند كه فايدهاى ندارد.
«انسبن مالك» از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) سؤال كرد:
يا رَسوُلَ الله (صلى الله عليه و آله) اِنّا نَتَصَدَّقُ عَنْ مَوتَانا وَ نَحِجُّ عَنْهُمْ وَ نَدْعُوا لَهُمْ فَهَل يَصِلُ ذلكِ اِلَيْهِمْ؛ فَقَالَ: نَعَمْ لِيَصِلُ ذلك اِلَيْهِمْ وَ يَفْرَحُونَ بِهِ كَما يَفْرَحُ اَحَدُكُمْ بِالّطَبقِ اِذَا اُهديَ اليه.(1)
اى رسول خدا! ما از طرف مردگانمان صدقه مىدهيم، حج مىگزاريم و براى آنان دعا مىكنيم. آيا به آنان مىرسد؟ فرمود: «آرى به آنان مىرسد و به آنچه انجام مىدهيد، شاد مىشوند؛ همانند خوشحالى شما اگر طبقى به شما هديه شود» .
افزون بر آيات و رواياتى كه به بهرهبردن مردگان از عمل زندگان تأكيد مىكند، سيره اصحاب و سلف هم بر اين بوده است و آنان در حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين عمل را انجام مىدادند و پيامبر (صلى الله عليه و آله) نه تنها آنان را نهى نمىكرد، بلكه تأييدشان نيز مىكرد.
1) الغدير، ج ۵، ص ٢۵٧.
خداوند پيامبران را از ميان برترين انسانهايى انتخاب كرده استكه داراى آمادگى روحى، پاكيزگى درونى و ويژگىهاى اخلاقى و انسانىاند كه جز خداوند از آنها آگاه نيست. بنابراين متكلمان شيعه قائلاند پيامبر و امام را جز خدا كسى نمىتواندبرگزيند و همين مسئله در مورد جانشين انبيا نيز صادق است؛ زيرا او جانشين پيامبر در تمام برنامههاى پيامبر، به جز دريافت وحى و قانونگذارى است. آنان هم نگهبان ديناند و هم رهبر مادى و معنوى مردم. بنابراين بايد معصوم باشند تا بتوانند وظيفه خويش را به خوبى انجام دهند و الگوى مناسبى براى مردم باشند. در واقع كسى جز خداوند از صفت عصمت آنان خبر ندارد. ازاينرو مىفرمايد: اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ (انعام: ١٢۴) .
قرآن كريم انبيا و اولياى الهى را انسانهاى وارسته و صاحب فضيلتى
مىداند كه شايستگى الگو بودن و رهبرى جامعه را دارند. بنابراين از آنجايى كه قرآن كتاب هدايت استو هدف آيات الهى، نشان دادن راه بندگى و كمال انسانهاست، اگر نام پيامبرى را مىبردو به زندگى و فضايل او اشاره مىكند، هدفى جز بيان هدايتگرى آن پيامبر ندارد. قرآن افزون بر عصمت، امور ديگرى را نيز براى انبيا مطرح كرده است كه در ادامه بحث به آنها مىپردازيم:
از ويژگىهاى انبياى الهى در قرآن كريم، داشتن علوم الهى است. آنان علم غيب مطلق را ندارند؛ زيرا ويژه خداست ولى خداوند از علم غيب خويش به آنان هم مىبخشد. در آيات ٢۶ و ٢٧ سوره جن مىفرمايد: «داناى غيب اوست و هيچكس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر پيامبرانى كه [آنان را برگزيده و] از آنها راضى است» .
از نظر عقلى نيز بايد يكى از صفات و ويژگىهاى پيامبران، آگاهى بالاى آنان باشد؛ بهطورى كه پاسخگوى نيازهاى مردم زمان خويش باشند. اگر علم پيامبر از ديگران كمتر باشد، پيروى مردم از او بيهوده خواهد بود. همچنين به دستآوردن آگاهى مطلقى كه همه نيازهاى بشرى را در برگيرد، از توان بشر و از طريق معمول خارج است. بنابراين يك عنايت الهى همچون علم غيب را مىطلبد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «آيا تو فكر مىكنى ممكن است خداوند سرپرستى براى بندگان خود بگمارد و خليفهاى براى آنها قرار دهد و چيزى از امور و اسرار آنان بر وى پنهان باشد» .
همچنين در حديث ديگرى فرمود: «كسى كه گمان كند خداوند بندهاى را حجت خويش در زمين قرار داده است، سپس تمام نيازهاى او را از او پنهان كرده، به خدا افترا زده است» .(1)
اشكال: آيه ١٠٩ سوره مائده، جريان روز قيامت را ذكر مىكند كه خداوند در آن روز پيامبران را جمع مىكند و مىگويد: [در برابر دعوت شما] چه پاسخى به شما داده شد؟ مىگويند: «ما چيزى نمىدانيم. تو خود داناى همه اسرار نهانى» . اين آيه خود گوياى آن است كه انبيا، علم غيب ندارند.
پاسخ: مفسران پاسخ دادهاند كه اين نشان از كمال ادب ايشان برابر خداست. در واقع مىخواهند بگويندخدايا! علم تو ذاتى است، ولى ما هرچه داريم، از تو داريم و علم ما در برابر علم تو چيزى نيست و ما در برابر تو چيزى نمىدانيم.(2)
پيامبران، بندگان صالح و شايسته الهى، واسطه فيض خدا براى بندگاناند. از زمان حضرت آدم تا خاتم (عليهم السلام) پيامبران الهى پناهگاه كسانى بودهاند كه در سختىها به آنان پناه بردهاند و آنان را واسطه نزول فيض و بركات الهى قرار دادهاند. اين امر، ويژه قشر خاصى از جامعه نبوده است، بلكه از پايينترين سطح جامعه تا بالاترين آن، به اين امر اهتمام ورزيدهاند. قرآن كريم جامعه را مديون فيض وجود انبيا مىداند و به
پيامبر خويش مىفرمايد: «تا تو ميان آنان هستى، خداوند آنان را مجازات نخواهد كرد»(1)و اين فيضرسانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) تا حدى است كه تا زمانى پيامبر ميان آنان است، حتى كفار نيز از عذاب در اماناند. يا در آيه ۶۴ سوره نساء مىفرمايد:
و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند] به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنان استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
در جريان فرزندان حضرت يعقوب (عليه السلام) نيز، پسران آن حضرت با اينكه ايشان را آزردند و سالها او را از يوسف دور نگه داشتند تا حدى كه او در غم فراقش دچار نابينايى شد، اما وقتى فرزندان خطاكار از وى خواستند برايشان از خدا استغفار كند و گفتند: «اى پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم» .(2)باز هم آن حضرت در حق آنان استغفار مىكند و واسطه فيض خدا بر بندگان مىشود. حضرت يعقوب، درخواست آنان را شرك، بدعت و مخالف توحيد ربوبى نمىداند، بلكه مىفرمايد: «به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم كه او آمرزنده و مهربان است» .(3)
در مورد حضرت عيسى (عليه السلام) نيز معجزات متعدد رخ داد. شفاى بيماران درمان نشدنى، زندهكردن مردگان و. . . از روى اتفاق نبود كه خود
حضرت براى شفا، به سوى بيماران برود، بلكه آنان با نااميدشدن از همهجا، متوسل به پيامبر خدا مىشدند.
در قرآن كريم آيات متعددى وجود دارد كه شفاعتكردن را حق خدا مىداند و فقط كسانى حق شفاعت دارندكه از سوى خدا مأذون باشند. آيات ٢٨ سوره انبيا و ٢۶ سوره نجم در مورد شفاعت فرشتگان و آيه ٨۶ سوره زخرف كه شفاعت شاهدان را بازگو مىكند، از آياتىاند كه درباره شفاعت غير خداوند سخن مىگويند.
«شوكانى» در كتاب «فتحالقدير» در رابطه با آيه نفى شفاعت مىگويد:
منظور اين است كه شفاعت براى هيچكدام از اين معبودها (بتها) نيست. البته خداوند به فرشتگان و انبيا اذن شفاعت داده است تا شفيع كسانى باشند كه مستحق شفاعتاند.(1)
آيه ۶۴ سوره نساء نيز شفاعت پيامبر (صلى الله عليه و آله) را در حق بندگان ثابت مىكند و گرنه خود آنان بدون حاضر شدن نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز مىتوانستند از خداوند طلب آمرزش كنند. پس آيه مذكور، اذن شفاعت و واسطه بودن پيامبر (صلى الله عليه و آله) را بيان مىكند.
بنابراين آياتى كه ابتدا بهطور كلى شفاعت را نفى و سپس مشروط به اذن الهى مىكنند، بيانگر جواز شفاعت براى غير خداوندند؛ نظير آيات: ٢۵۵ بقره، ٢٨ انبيا، ۴١ دخان، ٢۶ نجم، ٩۴ انعام و. . . . بنابراين هرچند كه شفاعت حق خداوند است، اما خداوند اين حق را براى پيامبران نيز قائل
1) فتح القدير، ج۴، ص۴۴٨.
شده است. پس شفاعت آنان همراه انسان است تا خداوند به بركت اين شفيع، عذر انسان را بپذيرد.
وهابيان علم غيب را براى انبيا و اوليا منكرند و توسل به آنان و طلب شفاعت را بدعت مىدانند. آنان مىگويند دعاكردن كنار قبر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) به قصد اجابت، بدعت است. «شيخ صالح فوزان» عضو هيئت افتاى سعودى مىنويسد:
رفت و آمد زياد كنار قبر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و نشستن در آنجا و سلامگفتن به حضرت، بدعت است. همچنين دعاكردن به اين نيت كه شايد در آنجا به اجابت برسد، از بدعتها به حساب مىآيد.(1)
بنباز از مفتيان سابق وهابيت مىگويد:
اگر زيارت براى درخواست از مردگان و تقرب به آنان باشد بهصورتى كه مىتوانند دعايشان را اجابت كنند، شرك اكبر است و همان عملى است كه مشركان با «لات» و «عزى» انجام مىدادند.(2)
وى همچنين مىگويد:
هركسى و در هرجايى بگويد: اى رسول خدا! اى نبى خدا! اى محمد! كمك كن. مرا درياب. مرا يارى كن. مسلمانان مريض
را شفا بده. گمشده را هدايت كن و مانند آن، براى خدا شريك در عبادت قرار داده است.(1)
و در جاى ديگر مىگويد: «اين امور انواعى از شرك اكبرند؛ زيرا غيب را به غير از خدا كسى نمىداند و نيز مردگان، چه انبيا و چه غير آنان، با مرگ، اعمال و تصرفاتشان در عالم دنيا قطع مىشود» .(2)
ابنتيميه مىگويد:
از اقسام شرك آن است كهكسى به مردهاى بگويد: «مرا درياب. مرا كمك كن. از من شفاعت كن. مرا بر دشمنم يارى كن و امثال اين درخواستها» ؛ زيرا تنها خدا بر آن امور قدرت دارد. (3)
همچنين مىگويد: «اگر كسى اينگونه بگويد، بايد توبه كند. اگر توبه نكرد، كشتنش واجب است» .(4)
ابنتيميه بدون توجه به سيره سلف مىگويد:
هيچكس از گذشتگان امت، نه در عصر صحابه و نه در عصر تابعان يا تابعان تابعان، نماز و دعا را كنار قبر پيامبران انتخاب نمىكردند. هرگز از آنان درخواست نمىكردند و به آنان استغاثه نمىجستند، نه در غياب و نه كنار قبرشان. (5)
بنباز مىگويد:
صدا زدن غير خدا و كمكگرفتن از غير خدا موجب ارتداد از دين و داخل شدن در زمره مشركان و بتپرستان است و حكم چنين فردى اين است كه مال و خونش حلال مىشود، مگر اينكه توبه كند.(1)
وهابيت درباره شفاعت معتقد است كه اصل شفاعت مسلم است و حق مخصوص خداست و انبيا هم در روز قيامت شفاعت مىكنند. اما در اين دنيا نمىتوان از آنان درخواست شفاعت كرد و بايد فقط از خداوند چنين درخواستى كرد.
در كتاب «الهدية السنيه» چنين آمده است:
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) و ساير انبيا، اوليا و ملائكه فقط حق شفاعت را در آخرت دارند و واجب است كه طلب شفاعت فقط از خداوند متعال باشد، نه ازآنان. در واقع گفته شود:
«خداوندا! شفاعت پيامبرمان محمد را در روز قيامت در مورد ما قبول فرما» . يا بگويى: «خداوندا! شفاعت بندگان صالحت را در مورد ما قبول فرما» . مانند اين درخواستها را فقط بايد از خدا خواست، نه آنان. بنابراين گفته نمىشود «يارسولالله» يا «ياولىالله» از تو طلب شفاعت مىكنم. در نتيجه، درخواست از آنان زمانى كه در برزخاند، از اقسام شرك است. (2)
آنان معتقدند كه انسان مرده، غايب است و دور از دسترسپس چگونه مىتواند دعايى را اجابت كند.(1)
در ابتدا بايد به اين نكته اشاره كرد كه شفاعت همراهى يك انسان شايسته با كسى است كه افزون بر عمل نيك، گناهانى نيز دارد و شفيع با اين همراه شدن، او را نجات مىدهد. انبيا، اوليا و صالحان به علت مقام و جايگاه ارزندهاى كه نزد خداوند متعال دارند، مورد توجه خاص پروردگارند. به همين علت انسان گناهكار كه ارتباط خود را با خدا و انبيا قطع نكرده است، از آنان مىخواهد تا در حق وى دعا كنند. بنابراين درخواست دعا، امرى پسنديده و بدون اشكال است واختصاص به قيامت ندارد. پس اگر كسى به برادر دينى خود بگويد التماس دعا، آيا بايد او را متهم به شرك كنيم كه چرا در دنيا چنين سخنى گفتى؟
افزون بر اين، در قرآن كريم نيز آياتى وجود دارد كه شفاعت را به خدا اختصاص نمىدهد و مىفرمايد: مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها (نساء: ٨۵) . برخى مفسران اهل سنت، مانند نيشابورى در ذيل اين آيه گفتهاند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «هركس برادر مؤمنش را دعا كند، دعايش مستجاب مىشود» . فخر رازى هم شفاعت را به دعا تفسير مىكند و در ذيل آيه وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَةً (غافر: 7) مىگويد: «اين آيه بر شفاعت فرشتگان از گناهكاران
1) تفسير جزء آخر قرآن، بدون مؤلف، از كتب اهدايى وهابيت به حجاج با متن فارسى.
دلالت دارد» .(1)
استغفار پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حق مؤمنان و خويشتن، در آيه ١٩ سوره محمد، استغفار پيامبر در حق گناهكاران، در آيه ۶۴ سوره نساء و طلب آمرزش برادران يوسف از يعقوب در آيات ٩٧ و ٩٨ سوره يوسف، همگى بر مشروع بودن طلب شفاعت دلالت دارند.
در روايات اهل سنت آمده است كه انس گفت: «از پيامبر (صلى الله عليه و آله) درخواست كردم تا روز قيامت مرا شفاعت كند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز پذيرفت» . از ايشان پرسيدم: «كجا شما را بيابم؟» فرمود: «كنار صراط» .(2)انس در همين دنيا از پيامبر خواست و پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز نه تنها او را نهى نكرد كه چرا چنين درخواستى كردى، بلكه وعده داد كه چنين كارى را خواهد كرد.
ممكن است گفته شود اين طلب شفاعت در حيات پيامبر بوده است، ولى منظور پس از مرگ آنان است. پاسخ اين است: صحابه كه گفتار و رفتارشان براى وهابيت حجت است پس از رحلت پيامبر هم طلب شفاعت مىكردند. چنانكه نقل كردهاند ابوبكر پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، صورت مبارك آن حضرت را باز كرد و گفت: «پدر و مادرم فداى تو! پاك زيستى و پاك رفتى. ما را نزد پروردگارت ياد كن» .(3)آيا اين عمل
ابوبكر مصداق طلب شفاعت است يا خير؟
در جريان بحث امام مالك و منصور دوانيقى در مسجدالنبى، منصور از مالك سؤال كرد كه چگونه دعا كنم؟ به سوى قبله يا قبر پيامبر؟ مالك پاسخ داد:
چرا از اين شخصيت يگانه روگردانى، درحالىكه او وسيله تو و پدرت آدم (عليه السلام) در پيشگاه خداوند است. پس رو به سوى او كن و از او بخواه تا تو را شفاعت كند و خداوند شفاعت او را درباره تو بپذيرد.
سپس آيه ۶۴ سوره نساء را براى منصور تلاوت كرد.(1)
در «شرح مواهب زرقانى» نيز آمده است: «وقتى دعاكننده بگويد: خداوندا! من بهواسطه پيامبرم از تو طلب شفاعت مىكنم. يا بگويد اى پيامبر رحمت! ما را نزد پروردگارت شفاعت كن. چنين دعاكردنى در حق او مستجاب مىشود» .(2)وهابيان كه خود را سلفى مىنامند، اين عمل صحابه و تابعان و ائمه مذاهب را كه پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) صورت گرفته است، چگونه توجيه مىكنند. بنابراين طلب شفاعت حتى پس از رحلت نبى و ولى، امرى مسلّم و مورد تأييد پيامبر (صلى الله عليه و آله) و دليلى بر مشروع بودن آن است و مقامى است كه خداوند به آنان داده است. البته شفاعت در آخرت مورد قبول وهابيان است كه حديث انس نيز بدان اشاره داشت.
اما درباره علم غيب انبيا بايد گفت قرآن كريم علم غيب را به صورت
استقلالى به خدا اختصاص داده است. در واقع، علم غيب دو قسم است؛ قسمى ذاتى است و از كسى گرفته نشده است كه علم خداوند از اين قسم است. قسم ديگر اعطايى است كه خداوند به هر كس بخواهد مىبخشد. چنانكه آياتى از قرآن كريم به آن اشاره كرده است؛ مانند آيه ۴۴ سوره آلعمران كه مىفرمايد: ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ ؛ «اين از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مىكنيم» . در آيه 102 سوره يوسف هم اين جمله را مىفرمايد. يا در آيه 179 سوره آلعمران مىفرمايد:
وَ ما كانَ اللهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ
و ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب آگاه كند [تا مؤمنان و منافقان را از اين راه بشناسيد] ولى خداوند از پيامبران خود، هركس را بخواهد، بر مىگزيند.
كه استدراك با كلمه «لكن» دليل بر اين است كه انبيا مىتوانند آگاه بر غيب شوند. همچنين در مورد علومى كه غير از انبيا و اوليا از آن محروماند، مىفرمايد:
وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيكَ عَظِيماً (نساء: ١١٣)
و آنچه را نمىدانستى، به تو آموخت و فضل خدا بر تو [همواره] بزرگ بوده است!
همچنين مىفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَض-ى مِنْ رَسُولٍ (جن: ٢۶ و ٢٧)
داناى غيب، اوست و هيچكس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر پيامبرانى كه [آنان را برگزيده و] از آنان راضى است.
در تفسير آيه وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ ؛ «وكسى از علم او آگاه نمىشود جز به مقدارى كه او بخواهد» . (بقره: ٢۵۵) مفسران اهلسنت، مانند صاحب معالم التنزيل، بيضاوى، خازن، جلالين و. . . گفتهاند: «منظور اين است كه فقط رسولانش را از آن علمغيب آگاه مىكند» .(1)
چگونه وهابيان علم غيب انبيا را منكرند، در صورتى كه خداوند آن را در اختيارشان قرار مىدهد. قرآن كريم در مورد حضرت ابراهيم (عليه السلام) مىفرمايد: وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ؛ «و اينگونه ملكوت آسمان و زمين را به ابراهيم نشان داديم» . (انعام: ٧۵) «ابنحجر» مىگويد خداوند، تمام كائنات در آسمانها و آنچه بالاى آنها بود را به وى نشان داد. چنانكه در جريان معراج پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمده است كه خداوند آنچه در زمينهاى هفتگانه و زير آنهاست، به او نشان داد.(2)
در همين كتاب از قول «عمر» نقل مىكند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) روزى ميان ما از شروع خلقت تا داخلشدن اهل بهشت به جايگاهشان و اهل آتش به دوزخشان، خبر داد. (3)همچنين درباره فردى كه به حضرت سليمان (عليه السلام) گفت: «من با يك چشم به هم زدن تخت بلقيس را نزد تو حاضر مىكنم»
خداوند مىفرمايد: «[او] دانشى از كتاب [آسمانى] داشت» .(1)دانشى كه ديگران از آن بىبهره بودند كه در واقع، همان اطلاع از غيب است.
بنابراين پيامبرى كه علم كل كتاب نزد اوست و خداوند آنان را از غيب آگاه مىكند، چگونه نتواند از غيب خبر دهد.
اين عقيده آنان ضمن مخالفت با آيات قرآن، با سيره سلف مخالف است؛ زيرا آنانپس از مرگ پيامبر (صلى الله عليه و آله) به سوى قبر ايشان مىآمدند و از آن حضرت با خواندن همين آيات، طلب بخشش مىكردند و به آن حضرت متوسل مىشدند. اين جريان مصاديق زيادى دارد كه برخى از آنها را تقىالدين سبكى شافعى در شفاء السقامآورده است.(2)
از موضعگيرىهاى ديگر وهابيت در مورد انبيا و اوليا، جلوگيرى از توسل به آنان و زيارتشان است. اين نظريه شوراى فتواى وهابيان است كه مىنويسند: «توسل به ذات پيامبر و غير او (از انبيا و صالحان) جايز نيست. همچنين توسل به آبروى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و غير او حرام است» .(3)
اين سخن وهابيان مخالف با سيره عملى صحابه و مسلمانان در زمان حيات و وفات رسول خداست زيرا ابنتيميه در كتاب «مجموعة الرسائل» مىگويد:
اهل علم اجماع دارند كه اصحاب در زمان آن حضرت، به او
متوسل مىشدند و طلب شفاعت مىكردند و پس از رحلت آن حضرت هم در سال قحطى، عمر به عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله) متوسل شد.
وى همچنين در همين كتاب، جريان حديث «ضرير» را ذكر مىكند كه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و از نابينايى خويش شكايت داشت. پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز او را امر به توسل به خويش كرد. او چنين كرد و بينا شد. (1)اين عمل صحابه چنين نبود كه فقط مختص زمان حيات رسول خدا (صلى الله عليه و آله) باشد بلكه حتى پس از رحلت آن حضرت نيز ادامه داشت و اينگونه نبود كه وهابيان بگويند توسل به آن حضرت اختصاص به حيات پيامبر (صلى الله عليه و آله) داشته است؛ چنانكه در منابع شيعه و اهل سنت موارد بسيارى وجود دارد كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
شخصى پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) مكرر نزد عثمانبن عفان مىرفت و مشكلش حل نمىشد. با توصيه عثمان بن حنيف، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و متوسل به پيامبر (صلى الله عليه و آله) شد، بدين وسيله مشكل او حل شد. (2)اين جريان نمونه و شاهدى است كه اين فتواى وهابيان نيز بىمبنا و مخالف روايات و حتى سنت و سيره سلف است.
«دارمى» در سنن خويش، جريان قحطى مدينه را ذكر مىكند كه مردم نزد عايشه آمدند و از قحطى شكايت كردند و عايشه نيز توصيه كرد نزد قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بروند و دريچهاى به سوى آسمان باز كنندتا مانعى بين قبر
پيامبر (صلى الله عليه و آله) و آسمان نباشد. آنان چنين كردندو خداوند به بركت پيامبر (صلى الله عليه و آله) باران فرستاد و مدينه و اهلش را سيراب كرد.(1)
وهابيت اين عمل سلف را چگونه توجيه مىكنند و چگونه به خود حق مىدهند كه با ادعاى سلفى بودن، عمل سلف را حرام شمارند.
اين سخنان چگونه سازگار است با جريانى كه در زمان عمر پيش آمد كه مردم بر اثر خشكسالى نزد او آمدند و چارهجويى كردند. آنگاه قرار شد فردى كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) رود تا متوسل به حضرت شود. سپس در عالم رؤيا به آن فرد گفته شد كه نزد عمر برو و بگو به زودى مردم سيراب خواهند شد.(2)يا جريان آن اعرابى كه پس از چند روز از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) كنار قبر آن حضرت (صلى الله عليه و آله) آمد و به او متوسل شد. (3)
با توجه به نظر اين گروه، بايد تمامى سلف، مشرك و اهل بدعت باشند؛ زيرا براساس اسناد معتبر اهل سنت، چه در حال حيات و چه پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، سيره آنان بر اين استوار بوده استو هيچگونه منعى هم در روايات از اين عمل نشده است. همچنين تمامى مسلمانان از زمان رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) تاكنون، بر اين عقيدهاندو تنها گروه اندك بدعتگذار وهابيت، خود را از تمامى مسلمانان جدا مىدانند.
زنده نگهداشتن نام و ياد و آثار انبيا و اولياى الهى، يكى از توصيههاى قرآن كريم و روايات است و سيره پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اهل بيت (عليهم السلام) و بزرگان مذاهب از زمان سلف تاكنون، اين چنين بوده است. شيوهها و روشهاى مختلفى براى معرفى بزرگان دين وجود دارد؛ روشهايى همچون برگزارى مراسم گراميداشت آنان، چه در رحلت و چه در تولد آنان، بيان فضايل و مصائب آنان و. . . .
چگونه بشر به زنده ماندن ياد خود و خانوادهاش علاقهمند است و هيچگاه راضى نيست نام او فراموش شود، ولى انبيا و اولياى الهى كه برگزيدگان بشرند، نبايد نامشان زنده بماند و يادشان گرامى داشته شود؟
قرآن كريم به علاقهمند بودن به آنان سفارش مىكند و مىفرمايد:
بگواگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خاندان شما و اموالى كه به دست آوردهايد و تجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد و خانههايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است، در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند و خداوند گروه فاسقان را هدايت نمىكند.(1)
پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) نيز فرمود «هيچيك از شما ايمان نخواهد داشت، مگر اينكه من و اهل بيتم، محبوبترين انسانها نزد او باشيم» .(2)در اين سخن، دوستداشتن پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اهل بيت (عليهم السلام) شرط ايمان دانسته شده است. بنابراين كسى كه محبت آنان در دلش نباشد، ايمانش كامل نيست. در ادامه روايت، پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: «مؤمن بايد ما را حتى از فرزندانش و تمام مردم بيشتر دوست بدارد» . در برخى روايتها آمده است: «بندهاى وارد [دژ] ايمان نمىشود، مگر اينكه مرا بيشتر از خودش دوست بدارد و اهل مرا از اهل خود و ذات مرا از ذات خود محبوبتر بدارد» .(3)
ازاينرو كسى كه به حكم فطرت، علاقهمند به زنده ماندن ياد و خاطره خود است، بايد به حكم قرآن علاقه بيشترى به زنده نگهداشتن ياد و نام انبيا و اوليا داشته باشد؛ زيرا لازمه دوستداشتن آنان بهويژه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و خاندان پاك او گراميداشت مقام آنان است.
قرآن از مقامات انبيا و اوليا به نيكى و عظمت ياد مىكند، تا مردم با الگوهاى زندگى خويش بهتر آشنا شوند. خداوند مىفرمايد: «آنان [خاندانى بودند كه] همواره در كارهاى خير به سرعت اقدام مىكردند و از روى بيم و اميد ما را مىخواندند و پيوسته براى ما [خاضع و] خاشع بودند» .(1)يا درباره داود (عليه السلام) مىفرمايد: «در برابر آنچه مىگويند شكيبا باش و به خاطر بياور بنده ما داود صاحب قدرت را كه او بسيار توبهكننده بود» . (2)يا در مورد اقتدار و بصيرت حضرت ابراهيم، اسحق و يعقوب (عليهم السلام) مىفرمايد: «و به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را صاحبان قدرت و بصيرت» .(3)
در مورد اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) نيز آيات مختلفى نازل شده است؛ مانند آيه ٨ سوره انسان كه از آنان براى از خودگذشتگى و بخشيدن غذاى خويش به يتيم و اسير و مسكين تمجيد مىكند. يا آيه ۵۵ سوره مائده كه به بخشيدن انگشتر على بن ابىطالب (عليه السلام) اشاره داردو دهها آيه ديگر كه انبيا و اولياى الهى را مىستايد. اين معرفى و تمجيد از سوى خداوند، ضمن تأييدكردن آنان، اين عمل را براى مؤمنان الگو قرار مىدهد. بنابراين اگر كسى از نبى يا ولى تمجيد يا تكريمى كند، بر اساس اين اصل قرآنى، نه تنها بدون اشكال است، بلكه لازم است كه نام و ياد آنان را زنده بدارد تا ديگران نيز روش زندگى و بندگى خدا را بياموزند.
آنان سعى دارند تا نام و ياد اولياى الهى فراموش شود. بنابراين هركس مراسم يادبودى براى آنان بگيرد يا بنايى بر قبر آنان بسازد، او را به كفر و شرك متهم مىكنند و آن آثار را نيز نابود مىسازند.
ابنتيميه مىگويد:
جشنگرفتن و شادمانى، در روز تولد پيامبر، بدعتى است كه پايه و اساسى در دين ندارد و گذشتگان (چه اهل بيت (عليهم السلام) و چه ديگران) اين روز را عيد قرار ندادند تا مردم شادى كنند يا اعمالى را در اين روز انجام دهند. چنين اعمالى از نصارا در ايام تولد حضرت عيسى (عليه السلام) يا از يهود و. . . سر مىزند. ازاينرو آنچه مردم در روز تولد پيامبر (صلى الله عليه و آله) انجام مىدهند، يا شباهت به عمل مسيحيان دارد، يا چون پيامبر (صلى الله عليه و آله) را دوست دارند و مىخواهند به آن حضرت احترام كنند، چنين عملى را انجام مىدهند. ولى بايد دانست كه هيچيك از گذشتگان، در اين روز براى احترام به پيامبر (صلى الله عليه و آله) مراسم جشن برپا نمىكردند. اگر اين عمل داراى خير محض بود يا حتى رجحان شرعى داشت، گذشتگان در برپايى آن از ما سزاوارتر بودند.(1)
وهابيان چنين برنامههايى را عبادت مىدانند و آن را پرستش غير خدا و شرك در بندگى معرفى مىكنند؛ چنانكه آقاى «محمد حامد الفقى» مىگويد: «يادوارهها و برپا كردن جشن در ايام ولادت يا رحلت اوليا،
1) اقتضاء الصراط المستقيم، ص ٢٩٣.
پرستش آنان حساب مىشود و نوعى عبادت و تعظيم آنان است» .(1)
بنباز، مفتى معروف سعودى مىنويسد:
لايجوز الاحتفال بمولد الرسول (صلى الله عليه و آله) ولا غيره، لأنّ ذلك من البدع المحدثة في الدين. لأنّ الرسول (صلى الله عليه و آله) لم يفعله ولاخلفاؤه الراشدون ولاغيرهم من الصحابة ولا التابعون لهم بإحسان في القرون المفضّلة.(2)
مراسم ميلاد پيامبرگرامى (صلى الله عليه و آله) جايز نيست و بدعت در دين محسوب مىشود؛ زيرا رسول گرامى، خلفاى راشد، صحابه حضرت و ديگر تابعان، چنين مراسمى را انجام نمىدادند.
فتواى هيئت افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى درباره مراسم سوگوارى چنين است:
لايجوز الاحتفال بمن مات من الأنبياء والصالحين ولا إحياء ذكراهم بالموالد و. . . لأنّ جميع ما ذكر من البدع المحدثة في الدين، و من وسائل الشرك.(3)
مراسم سوگوارى براى پيامبران و صالحان و همچنين مراسم بزرگداشت آنان جايز نيست و بدعت در دين و شرك به حساب مىآيد.
وهابيان مىگويند:
درود فرستادن بر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) قبل از اذان و بعد از اذان، از بدعتهايى است كه در دين ايجاد شده است و رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «هركس بر دستورهاى دينى ما چيزى بيفزايد، مردود است» . همچنين فرمود: «هركس عملى را انجام دهد كه ما به آن دستور ندادهايم، پذيرفتنى نيست» . (1)
همين مطلب در نوشتار بنباز، مفتى اعظم سعودى نيز آمده است.(2)
روش وهابيت خلاف قرآن است؛ زيرا خداوند در قرآن خواستار تعظيم نام و ياد انبيا و اوليا شده، و به نگهدارى آثار و حفظ بزرگى آنان دستور داده است. خداوند در قرآن مىفرمايد: فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (نور: ٣۶) همچنين كسانى را كه شعائر الهى را تكريم و تعظيم مىكنند و در حفظ آنان مىكوشند، مورد تمجيد قرار مىدهد و اين عمل آنان را نشانه تقوا و فضيلت دانسته استو مىفرمايد: ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (حج: 32) .
در واقع اين ديدگاه وهابيان، مستند به برخى روايات است كه از لحاظ سند مخدوشو داراى برخى راويان مجهول يا غير معتبر است. افزون بر اينكه اين روايات، در تعارض با روايات فراوانى است
كه گريهكردن بر مردگان، مجالس يادبود گرفتن براى آنان و. . . را مجاز مىدانند.
از آنجا كه قرآن بر تعظيم شعائر الهى تأكيد مىكند، مىتوان گفت مراسم سالروز ولادت يا شهادت انبيا و اوليا، جزء اين شعائرند؛ زيرا معرفى آنان به بشر و زنده نگهداشتن نام و ياد انبيا از مصاديق تعظيم شعائرى است كه نشانه تقواى دل انسانهاست. قرآن كريم به چنين تعظيم شعائرى دستور مىدهد و مىفرمايد: «و هركس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلها [ىآنها] است» .(1)و اين عمل را از سوى خودِ پروردگار متعال ذكر مىكند و مىفرمايد: «و آوازه تو را بلند ساختيم» .(2)
همچنين آيات بسيارى، از پيامبران خدا به نيكى ياد مىكند؛ مثلاً خداوند مىفرمايد:
آنان [خاندانى بودند كه] همواره در كارهاى خير به سرعت اقدام مىكردند و از روى بيم و اميد ما را مىخواندند و پيوسته براى ما [خاضع و] خاشع بودند.(3)
ولى با اين همه، وهابىها با برنامههايى كه در راستاى زنده نگهداشتن نام و ياد انبياست، مخالفت مىكنند. البته جاي شگفتي است كه همان
هيئت افتا در رابطه با مراسم جشنهاي دولتي مينويسد:
اگر مقصود از برگزاري مراسم عيد به علت مصلحت ملت و تنظيم امور كشور باشد، همانند هفته پليس، شروع سال تحصيلي، گردهمايي كارمندان دولتي و امثال آنها كه قصد تقرب و عبادت در آن نيست، مانعي ندارد و شامل نهي پيامبر نميشود.(1)
بديهي است كه چنين تفكري، نهايت تحجرگرايي است؛ زيرا گذشته از اينكه مخالفت با برپايي جشن تولد، مخالفت با امري فطري است، هيچ تفاوتي ميان جشن ولادت با جشنهاي ديگر وجود ندارد؛ زيرا كساني كه براي اولياي خود مراسم جشن ميگيرند، هيچگونه قصد تقرب يا عبادت ندارند و انجامدادن آن را به قصد گراميداشت بزرگان و به مصلحت اسلام و مسلمانان ميدانند.
مسلمانان از زمان نزول قرآن و روايات پيامبر (صلى الله عليه و آله) چنين برداشتى داشتند كه بزرگداشت اوليا و انبيا، جزء تعظيم شعائر است. چنانكه «قسطلانى» در كتاب «المواهب اللدنيه» و «حسينبن محمد «، معروف به «ديار بكرى» از قاضيان مكه، در تاريخ خود مىنويسند:
مسلمانان پيوسته ماه ميلاد پيامبر (صلى الله عليه و آله) را جشن مىگيرند، اطعام مىكنند، شبها صدقه مىدهند و اظهار شادمانى مىكنند. در نيكى به فقيران اصرار مىورزند و به خواندن مولودى مىپردازند. (2)
افزون بر اين، هيچگونه نهيى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نسبت به برگزارى اين مجالس نرسيدهاست؛ بهويژه اينكه چنين مراسمهايى در حضور خود پيامبر (صلى الله عليه و آله) صورت گرفته استو حتى آن حضرت از گريه زنان و عزادارى آنان هم نهى نكرده است.
ابنعبدالبر مىنويسد:
وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از جنگ احد برمىگشت، مشاهده فرمود كه زنان انصار براى شوهرانشان كه در جنگ به شهادت رسيده بودند، گريه مىكنند. حضرت فرمود: «اما حمزه، عزادار و گريهكننده ندارد» . آنگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) خوابيد و وقتى بيدار شد، ديد كه زنان براى حمزه گريه مىكنند. اين رسم تا كنون ادامه دارد و مردم بر هيچ مردهاى گريه نمىكنند، مگر آنكه ابتدا بر حمزه مىگريند. (1)
اينكه وهابيان صلوات فرستادن در اذان را بدعت مىدانند، مخالفت صريح با آياتى است كه درود خدا و فرشتگان را بر پيامبرخدا (صلى الله عليه و آله) بيان مىكند و مىفرمايد: «خدا و فرشتگانش بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) درود مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بر او درود فرستيد» .(2)اين آيه، زمان درود را نفرموده كه چه وقتى درود بفرستيد، بلكه مطلق فرموده است. به يقين، درود بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) مصداق بارز «ذكر» است كه در هر حال پسنديده است.
قرآن كريم، پيروى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) را واجب، و عمل به سنتش را عامل وحدت و يكپارچگى امت مىداند؛ آنجا كه مىفرمايد
ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (حشر: ٧)
آنچه را پيامبر براى شما آورده، بگيريد [و اطاعت كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى كنيد.
بنابراين نبايد از عمل پيامبر سؤال و به آن اشكال كرد؛ چنانكه امامصادق (عليه السلام) فرمود:
اگر مردم خدا را بپرستند، شريكى براى او نگيرند، نماز را به پا دارند، زكات بدهند، حج خانه خدا كنند و روزه ماه رمضان بگيرند، ولى در كارى كه خدا يا رسولش كردهاست اشكال كنند [مثلاً بگويند كه چرا چنين كرده است. اگر خلاف اين را مىكرد، بهتر بود] يا اين اشكال در دلشان باشد [و به زبان نياورند]، به همين مقدار مشرك شدهاند.
آنگاه حضرت آيه ما آتاكُمُ الرَّسُول ُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا را تلاوت كرد. سپس فرمود: «بر شما باد به تسليم شدن برابر خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله)» .(1)
همچنين خداوند پيامبر (صلى الله عليه و آله) را الگوى جامع معرفى مىكند و مىفرمايد:
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (احزاب: ٢١)
به يقين براى شما در زندگى پيامبر خدا٩ سرمشق نيكويى بود.
بنابراين هرگونه رفتار و گفتارى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى مردم الگوست و سنت ايشان نيز، به اتفاق فريقين، از منابع استنباط احكام دين به شمار مىآيد.
خداوند شرط بندگى را در گرو پيروى محض از پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار داده، مىفرمايد:
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (نساء: ٨٠)
كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كردهاست و كسى كه سرباز زند، تو را نگهبان [و مراقب] او نفرستاديم [و در برابر او مسئول نيستى].
همچنين مىفرمايد:
فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ
1) اصول كافى، ج١، ص٣٩٠.
لايَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (نساء:۶۵)
به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نخواهند آورد، مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند. سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنندو كاملاً تسليم باشند.
شأن نزول اين آيه درباره اختلاف يكى از مهاجران با انصار مدينه بر سر آبيارى نخلستان بوده است؛ آنان براى داورى نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) رفتند. ولى مرد انصار از داورى پيامبر (صلى الله عليه و آله) خشمگين شد و ايشان را به طرفدارى از مرد مهاجر متهم كرد؛ بهگونهاى كه پيامبر ناراحت شد. پس از اين واكنش مرد انصار اين آيه نازل شد و سرپيچى وى را هشدار داد.(1)در اين آيه، سه دستور مهم براى مسلمانان وجود دارد:
١. به داورى طلبيدن پيامبر (صلى الله عليه و آله) در همه اختلافات؛
٢. ناراحت نشدن از حكم پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ظاهر و باطن؛
٣. اجراى كامل دستورهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) . (2)
آيات ديگرى چون ٣٢ و ١٣٢ سوره آل عمران نيز پيروى از سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) را در راستاى پيروى از خداوند مىداند. بر اين اساس مىتوان گفت آموزههاى نبوى همان آموزههاى وحيانى است و همانگونه كه اطاعت خداوند در قرآن واجب است، اطاعت از دستورها و آموزههاى نبوى نيز واجب است.
خداوند در آيه ۵٩ سوره نساء، آيه نخست سوره انفال، آيه ٧١ سوره
توبه و ۴٧ سوره نور، پيروى از سنت پ-يامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را نشانه ايمان شخص معرفى مىكند. بنابراين كسى كه از سنت پيامبر پيروى نمىكند، مسلمان و موحد نيست، چرا كه ايشان الگوى انسان است و جز به حق سخن نمىگويد و هرچه سنت اوست، همه بر اساس وحى است و چون معصوم است، خطا، نسيان و اشتباه در او راه ندارد. ازاينرو سنت نبوى چنان فراگير است كه مفسران و فقيهان گفتهاند: «مراد از سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) قول، فعل و تقريرات آن حضرت است» . از آنجا كه قرآن، كليات را بيان مىكند و سنت و سيره آن حضرت (صلى الله عليه و آله) تفسيركننده آيات است، آموزههاى سنت گستردهتر از آموزههاى قرآنى است؛ براى نمونه، در قرآن فقط سخن از وجوب نماز است. اما چگونگى انجام دادن آن از سنت معلوم مىشود. ازاينرو پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از معراج و خواندن نمازهاى پنجگانه، به مؤمنان فرمود: «
صلّوا كما رايتموني اصلّي » ؛ «آنچنان كه من نماز مىگزارم، نماز بگزاريد» .
كيفيت امور ديگرى چون جهاد، زكات، صدقه، حج و. . . نيز از سنت فهميده مىشود.
قرآن كريم، سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) را حياتبخش مردم معرفى كرده است. چنانچه مردم دعوت پيامبر را اجابت كنند، به حيات دنيوى و اخروى مىرسند. خداوند مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ
تُحْشَرُونَ (انفال: ٢۴)
كسانى كه ايمان آوردهايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه شما را حيات مىبخشد و بدانيد خداوند [به اندازهاى به شما نزديك است كه] ميان انسان و قلب او حايل مىشود و همه شما به سوى او محشور مىشويد.
حياتبخشى آموزههاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بسيار واضح است: آموزههايى مانند يكتاپرستى، دورىكردن از فتنه، شرك، خونريزى، فساد و. . . اما اشتباه وهابيان در اين است كه مىپندارند برخى سنتهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه حتى بر پايه تأييد و تقرير ايشان هم است، پس از رحلت آن حضرت بىاعتبار مىشود؛ مانندتوسل به آن حضرت (صلى الله عليه و آله) و رعايت حرمت حضور آن حضرت پس از رحلتش كه آيه ٣ سوره حجرات به آن اشاره مىكند. آنان پيامبر را پس از رحلتش، مردهاى مىدانند كه توان پاسخگويى و اجابت را ندارد. درحالىكه قرآن كريم سخن گفتنپيامبران را با قومشان، سخنگفتن و پرسش پيامبر (صلى الله عليه و آله) از انبياى پيشين و سلام بر آن حضرت را كنار سلام خداوند به انبيا مطرح مىكند. اينها همگى نشاندهنده شنيدن و قدرت پاسخگويى آنان است.
بنابراين آنچه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در گفتار، رفتار و تقرير خود براى امت اسلام ارائه كرده، احياگر است؛ چه در حيات آن حضرت باشد و چه پس از مرگ آن حضرت. قرآن كريم در تأييد سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحى (نجم: ٣ و۴) به اين معنا كه چون پيامبر (صلى الله عليه و آله) انسانى الهى است، آموزههاى او نيز الهى استو چون خداوند
جاودان است، آنچه رنگ الهى پذيرد نيز ماندگار است. ازاينرو برخى مفسران آيه وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (الرحمن: ٢٧) را به همين معنا گرفتهاند كهآنچه وجهه الهى داشته باشد، ماندگار است و غير آن، فناپذير است.
همانطور كه خداوند متعال در قرآن كريم به پيروى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور مىدهد، اطاعت از ايشان را، اطاعت از خداوند و شرط تحقق ايمان كامل و توحيد، و پيروى نكردن از او را كفر مىداند. خداوند مىفرمايد:
قُلْ أَطِيعُوا اللهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ (آلعمران: ٣٢)
بگواز خدا و پيامبر اطاعت كنيد و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمىدارد.
بىشك انسانها، براى شناخت و درك بيشتر، به نيرويى فراتر از حواس پنجگانه احتياج دارند تا هم جهان مادى را بهتر بشناسند و هم از جهانى آگاه شوند كه از طريق ابزار عقل و حس دركشدنى نيست. به يقين آن نيرو، وحى الهى استكه پيام الهى را از طريق بندگان شايسته خدا (پيامبران) در اختيار انسانها قرار مىدهد. قرآن كريم نيز به همين مطلب اشاره مىكند و مىفرمايد: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ؛ «اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد» . (نحل: ۴٣)
اهل ذكر كسانىاند كه افزون بر علومى كه ديگران دارند، اطلاعات بيشترى براى رفع نيازهاى بشر، در اختيارشان است. علوم آنان اكتسابى و بر پايه آزمون و خطا نيست، بلكه موهبتى الهى است. مسلّم است علمى
كه از علم مطلق الهى نشئت بگيرد، خطا در آن راه ندارد و تنها راه سعادت انسان از طريق اين علم است.
همچنين قرآن كريم براى شناخت بهتر و شايستهترخداوند و آگاهى از ويژگىهاى پروردگار، سفارش مىكند تا با مراجعه به بندگان برگزيده خدا، به آن شناخت حقيقى برسند. ازاينرو مىفرمايد:
سُبْحانَ اللهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصِينَ (صافات: ١۵٩ و ١۶٠)
خداوند منزه است از آنچه توصيف مىكنند، مگر بندگان مخلَص خدا.
در واقع با فهم مطلق بشر نيز نمىتوان خدا را آنگونه كه شايسته است، شناخت. مگر بندگان مخلَص كه مىتوان در شناخت خدا، به آنان اعتماد كرد.
حال سخن در اين است كه اهل ذكر چه كسانىاند؟ آيا فقط پيامبران الهىاند يا اوصياى آنان را هم شامل مىشود؟ به يقين، با وجود شواهد مسلم تاريخى، مسلمانان پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) به على بن ابىطالب (عليه السلام) مراجعه مىكردند تا مشكلات مهم را از طريق او حل كنند. اين دليل روشنى است كه اهل بيت پيامبر را مىتوان از اهل ذكر دانست؛ زيرا آنان همواره مرجع علمى مردم بودهاند.
با رجوع به روايات مشترك شيعه و سنى در مرجعيت علمى اهلبيت (عليهم السلام) ، علت اين دستور الهى روشن مىشود؛ زيراپيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «
انا مدينة العل م
وعلي بابها » .(1)پس عالمترين شخص بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) على بن
1) المستدرك على الصحيحين، ج٣، صص ١٢۶ و ١٢٧؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶٣٧.
ابىطالب (عليه السلام) است كه دروازه شهر علم پيامبر (صلى الله عليه و آله) است. خود آن حضرت در ادامه حديث فرمود: «كسى كه دنبال علم است، از در آن وارد شود» . همچنين طبق روايات شيعه و سنى، پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از خود هزار در از علم را در اختيار على بن ابىطالب (عليه السلام) قرار داد. (1)
ممكن است گفته شود اين سخن را در مورد على بن ابىطالب (عليه السلام) پذيرفتيم، در مورد بقيه ائمه (عليهم السلام) چطور؟ پاسخ اين است كهشواهد تاريخى اين سخن را تأييد مىكند كه آنان نيز پس از علىبن ابىطالب (عليه السلام) عالمترين انسانها و مرجع علمى مردم بودند. وهابيان درباره امامصادق (عليه السلام) همين اعتراف را كردهاند، ولى ساير ائمه (عليهم السلام) نيز به همين صورت بودند. دستكم در كتابهاى بسيارى كه برخى از آنها را بزرگان اهل سنت نوشتهاند، ائمه شيعهرا عالمان آل پيامبر (صلى الله عليه و آله) معرفى كردهاند.
توصيه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به پيروى از قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) در حديث ثقلين آمده است. همانطور كه مردم به قرآن تمسك مىكنند، بايد به اهلبيت (عليهم السلام) هم تمسك كنند؛ زيرا در حديث ثقلين فرمود: «
ما ان تمسكتم لن تضلوا ابدا »(2)«تا زمانى كه (به اين دو) تمسك كنيد، گمراه نمىشويد» . بنابراين پيروىنكردن از اهل بيت (عليهم السلام) موجب گمراهى است.(3)
1) تفسير فخر رازى، ج ٨، ص ٢١.
2) سنن ترمذى، ج۵، ص ٣٢٩؛ فتح البارى، ج۵، ص ٢۶٨.
3) اين حديث در منابع شيعه و سنى آمده است. هرچند تعبير آنان در برخى منابع، «كتاب الله و سنتى» است. ولى آنچه قبلاً در صحيح مسلم ذكر شد، «اذكركم الله فى اهل بيتى» سه بار تكرار شده است: صحيح مسلم، كتاب فضايل الصحابه، باب فعل على، ج ١۵، ص ١٨٨.
آيات متعددى از قرآن كريم مردم را به پيروى از اهل بيت (عليهم السلام) دعوت مىكند. البته برخى آيات، به صورت صريح و برخى ديگر با بيان فضيلتهاى آنان، مردم را به سوى آنان دعوت مىكنند. درباره حضرتعلى (عليه السلام) آيات متعددى نازل شده است. رشادتها و ايثار او در جنگهاى مختلف كنار پيامبر (صلى الله عليه و آله) بركسى پوشيده نيست. به اعتراف خود اهلسنت، على بن ابىطالب (عليه السلام) محل رجوع علمى مردم بود. چنانكه حديث مشترك شيعه و سنى شاهد آن است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
انا مدينة العلم و علي بابها. . . (1)
من شهر علمم و على دروازه آن شهر است. كسى كه مىخواهد وارد اين شهر شود، بايد از دروازه آن وارد شود.
يا حضرت على (عليه السلام) فرمود: «پيامبر (صلى الله عليه و آله) هزار در از علم به رويم گشودكه از هر درى هزار در ديگر باز مىشد» .(2)در «فتح البارى» ، از «ابىالطفيل» نقل مىكند كه شاهد بودم كه على (عليه السلام) مىفرمود:
از من بپرسيد. به خدااز چيزى سؤال نمىكنيد، مگر اينكه به شما خبر مىدهم. از كتاب خدا بپرسيد. به خدا قسم هيچ آيهاى نيست، مگر اينكه مىدانم در شب نازل شده است يا در روز، در دشت نازل شده است يا در كوه.(3)
اين تنها چند نمونه از فضايل على بن ابىطالب (عليه السلام) در منابع اهلسنت بود كه بيان شد. درباره ديگر ائمه (عليهم السلام) نيز همينگونه است.
اهل بيت (عليهم السلام) در كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، همتاى قرآن و مرجع دينى مسلمانان معرفى شدهاند. بنابراين امر و نهى اهل بيت (عليهم السلام) ، همان امر و نهى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و قرآن كريم استو پيروى گزينشى از آنان ثمر بخش نخواهد بود.
درباره محبت و دوستى اهل بيت (عليهم السلام) آيات متعددى وجود دارد؛ چنانكه خداوند به پيامب (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: «به آنان بگو: من هيچگونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم، جز دوستداشتن نزديكانم (اهل بيتم)» .(1)
همه مسلمانان در وجوب دوستى اهل بيت (عليهم السلام) هم عقيدهاند. اما در چگونگى تحقق اين محبت و دوستى اختلافنظر دارند سخن در اين است كه آيا ادعاى دوستداشتن، به تنهايى كافى است؟ يا بايد آثار دوستى در عمل ظاهر شود. اگر انسان كسى را دوست داشته باشد، به زنده نگهداشتن ياد، نام و آثار او اهميت مىدهد و سعى مىكند از سيره و روش او پيروى كند.
1) شورى: ٢٣.
از نظر وهابيت، كلمه «اهل» در لغت به معناى همسر و كسانى است كه با مرد در يك خانه زندگى مىكنند. ازاينرو خويشاوندان را اهل نمىگويند، مگر به صورت مجازى؛ همانطور كه خداوند مىفرمايد: إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ ؛ «گفتوگوهاى خصمانه دوزخيان، يك واقعيت است» . (ص: ۶۴) اهل آتش دوزخ، كسانىاند كه در آتش دوزخ قرار دارند. همچنين خداوند مىفرمايد: لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ ؛ «هرگز دوزخيان و بهشتيان، يكسان نيستند» . (حشر: 20)
آنان همچنين براى تأييد ديدگاه خويش كه نگاهى لغوى است، به اهل كتاب و اهل ذكر، يعنى حاملان و ياران كتاب و نيز به اهلمدينه و اهلالقرى، يعنى ساكنان شهر و كسانى كه همواره با مدينهاند، استناد مىكنند. (1)آنان معتقدند اهل هر خانه، ساكنان آن خانهاست؛ همانگونه كه خداوند مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها (نور: ٢٧)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در خانههايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد.
همانطور كه بيان شد آنان در بيان مصاديق اهل، به معناى لغوى آن استناد مىكنند. ازاينرو مؤلف كتاب «آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت» نيز به بيان «راغب اصفهانى» استناد مىكند كه مىگويد: «اهل مرد، يعنى
1) آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت، طه دليمى، ص ٢٠ به بعد.
كسانى كه با او در يك خانه زندگى مىكنند. سپس اين كلمه را تعميم داده و در مورد خويشاوندان هم اهل بيت را بهكار برده است» . سپس اضافه مىكند كه اهل و اهل بيت، يعنى كسانى كه با او در يك خانه زندگى مىكنند و اين كلمه در قرآن نيز به همين معنا آمده است؛ چنانكه خداوند مىفرمايد: قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ (هود:۴٠) . در اين آيه خداوند به حضرت نوح دستور مىدهد تا خاندان خود را در كشتى سوار كند. آيات ديگرى نيز وجود دارد كه وهابيان براى تأييد گفتار خويش به آنها استناد مىكنند. نويسنده كتاب مذكور در پايان اين استنادات مىگويد:
در همه شواهد قرآنى، كلمه اهل فقط بر كسانى اطلاق مىشود كه در يك خانه زندگى مىكنند. پس خويشاوندان، اهل به شمار نمىآيند. زن نيز از اهل بيت و بلكه نخستين عضو خانه است. بنابراين به دليل لغت، شريعت، عرف و عقل، اهل مرد، همسرش است.(1)
نتيجهگيرى آنان از اين سخن اين است كه اهل بيت در آيه تطهير فقط همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) را شامل مىشود. اما غير از همسران پيامبر را بايد از دعاى حضرت فهميد كه آيا آيه، آنان را شامل مىشود يا خير؟ اگر دعاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نباشد، آيه نيز شامل آنان نمىشود.(2)قرينه آن هم آيات قبل است كه به زنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب شده كه در خانههاى خود بمانند و اگر منظور از خانهها، خانه پيامبر (صلى الله عليه و آله) است، اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز اهل
خانه اويند كه همان همسران آن حضرتاند. خانه على (عليه السلام) نيز از خانه پيامبر (صلى الله عليه و آله) جدا بود. بنابراين امكان ندارد كه به ذهن پيامبر يا كسى خطور كند كه منظور از «اهل بيت» على (عليه السلام) و خاندان او باشند.(1)
آنچه وهابيان در مصداق «اهل» به آن استناد مىكنند، معناى لغوى آن است كه نظير آن را از مفردات راغب آوردهاند. البته اهل سنت نيز در تعيين مصداق به همين معناى لغوى استناد مىكنند و اهل خانه هركسى را اهل آن فرد مىگويند.(2)در صورتىكه راغب مىگويد: «معناى اهل بيت از محدوده زنان و اهل خانه خود فراتر است و خويشان و قبيله او را نيز شامل مىشود و اختصاص آن به فرزند و همسر نياز به قرينه دارد» .
در «مصباحالمنير» تصريح شده است كه «اهل» بر پيروان نيز اطلاق مىشود: «وقد اطلق على الاتباع» ؛ چنانكه پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره «سلمان فارسى» فرمود: «
سلمان منا اهلالبيت » . (3)قرآن كريم درباره فرزند نوح مىفرمايد: إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ (هود: ۴۶) . اگر كلمه اهل به زن و فرزند اختصاص داشت، نبايد در اينجا نفى مىكرد، در صورتىكه مىدانيم پسر نوح فرزند او بود و از مسير نوح خارج شد، نه اينكه از فرزندى او خارج شده باشد. ازاينرو اهل را فقط اهل خانه دانستن، ادعايى بىدليل است.
هر چند وهابيان خود را اهل سنت مىدانند، اما با آنان همانديشه نيستند. بسيارى از علماى اهل سنت مصاديق اهل بيت (عليهم السلام) را مشخص كردهاند كه به برخى از آنان اشاره مىشود:
١. «ابوبكر نقاش» در تفسير آيه تطهير مىگويد:
اجمع اكثر اهل التفسير انها نزلت في علي وفاطمة والحسن والحسين.(1)
بيشتر مفسران بر اين عقيدهاند كه آيه تطهير در شأن على، فاطمه، حسن و حسين [(عليهم السلام)] نازل شده است.
٢. «سمهودى» مىگويد:
قالت فرقة منهم الكلبي هم علي وفاطمة والحسن والحسين خاصة للاحاديث المتقدمة.(2)
گروهى، كه كلبى از آنهاست، گفتهاند: فقط على، فاطمه، حسن و حسين [(عليهم السلام)] از اهلبيتاند به علت احاديثى كه ذكر شد.
٣. «ابوبكر حضرمى» در كتاب «رشفة الصادى» مىگويد:
آنچه بيشتر علما گفتهاند و بزرگان به صورت قطع برگزيدهاند و دلايل فراوان بر آن دلالت مىكند، اين است كه مقصود از اهل بيت در آيه، على، فاطمه و دو فرزند آنان است و اختصاص آيه به آنان از جانب پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) جز به امر الهى و وحى آسمانى نبوده است و روايات در اينباره بسيار است.(3)
۴. «حاكم نيشابورى» پس از نقل حديث كساء و صلوات بر آل پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اينكه حديث كساء درباره آل پيامبر (صلى الله عليه و آله) است، مىگويد: «بدان علت حديث كساء را آوردم تا روشن شود كه مقصود از اهل بيت و آل پيامبر، اصحاب كسايند» .(1)
۵. «حافظ سليمان قندوزى حنفى» نيز در كتاب «ينابيعالمودة» مىگويد: «بيشتر مفسران برآناند كه آيه تطهير درباره على، فاطمه، حسن و حسين [(عليهم السلام)] نازل شده است؛ زيرا ضميرهاى ( عَنْكُمْ ) و ( يُطَهِّرَكُمْ ) مذكر است» .(2)
امام احمد در مسند خود مىگويد:
پيامبر [(صلى الله عليه و آله)]، فاطمه، على، حسن و حسين [(عليهم السلام)] را جمع كرد و عبا را بر سر آنها انداخت. سپس دستش را بر عبا كشيدو فرمود: «خداوندا! اينها آل محمدند. پس درود و بركاتت را بر محمد و آل او قرار بده. به راستى تو بزرگ و در خور ستايشى» .(3)
همچنين فخر رازى نيز شدت علاقه بين پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اين چهار وجود پاك را با كلمه «آل» بيان مىكند. (4)موارد ديگرى نيز وجود دارد كه اهل سنت، اهل بيت را به پنج تن اختصاص دادهاند؛ همچنين رواياتى كه درباره شأن نزول آيه تطهير در تفاسير ديگر اهلسنت وارد شده، فراوان است كه به دليل اختصار از آوردن همه آنها خوددارى مىكنيم. (5)
نهايت اينكه اهل سنت، زنان را نيز جزء اهل بيت به شمار مىآورند. اما اينكه اهل بيت اختصاص به زنان داشته باشد، چنانكه وهابيت دنبال اين نظريهاند، تنها سخن «عكرمه» است كه مقابل مشهور مىگويد: «آنچه شما عقيده داريد درست نيست. بلكه آيه، مربوط به همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) است» .(1)افزون بر اينكه عكرمه توثيق نشده و نقدهايى بر او وارد است (2)، از گفتارش پس به روشنى استفاده مىشود كه همه مخالف نظرش بودهاند و او در اعتقادش تنها بوده است. بنابراين مىتوان گفت كه وهابيان طرفدار ديدگاه عكرمهاند و نظر اهل سنت، مخالف وهابيان است.
وهابيان درباره اهل بيت (عليهم السلام) ، دچار تناقض آشكارند؛ زيرا با وجود اينكه مىكوشند فضايل اهل بيت (عليهم السلام) را پنهان كنند، گاهى به حق آنان اعتراف مىكنند. البته آنان به رعايت حقوق اهل بيت (عليهم السلام) پايبند نيستند؛ براى مثال «شيخ صالح درويش» در كتاب «محبت و شفقت صحابه و اهل بيت» ، لعن بر قاتلان امام حسين (عليه السلام) را جايز مىداند و مىگويد: «هركس حسين را به شهادت رسانده يا در قتل او كمك كرده يا به آن راضى بوده است، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد» .(3)ولى وهابيان، در فتواى اخير قيامِ امام حسين (عليه السلام) را حرام اعلام كردندو آن را قيام عليه خليفه مسلمانان دانستند. اگر قاتلان آن حضرت ملعوناند، بايد اعتراف كنيم كه حركت امام حسين (عليه السلام) حق بوده و در نتيجه، طرف مقابل باطل
بودهاست و ديگر دليلى ندارد تا يزيد را خليفه مسلمانان، و خروج عليه وى را حرام بدانيم.
همچنين شيخ صالح درويش درباره علىبن ابىطالب (عليه السلام) در همين كتاب نقل مىكند كه «شيخ الاسلام»(1)نظرش اين بود كه دشنام و لعن «على» سركشى بزرگى بود و به كسانى كه مرتكب آن شدند، گروه باغى گفته شد.(2)
آنان اظهار مىكنند كه ما با دشمنان على (عليه السلام) ، دشمنيم و جنگ معاويه با على (عليه السلام) را با استناد به صحيح مسلم و بخارى، جنگ اهل بغى با على (عليه السلام) مىدانيم. براساس حديث پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه فرمود: «اى عمار! تو را گروه باغى مىكشند» ، مىگويند كه اين حديث، جنگكنندگان با على (عليه السلام) را به جهنم دعوت مىكند.(3)پس بايد در مسئله عدالت مطلق صحابه تجديد نظر شود؛ زيرا آنان در جنگ جمل با على (عليه السلام) جنگيدند. در نتيجه بايد كشتهشدگان و سران فتنه همگى در آتش باشند.
از مبانى فكرى «ابنتيميه» ، انكار فضايل مسلّم اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) است. او در كتاب «منهاجالسنة» كه به قول علامه امينى بايد آن را «منهاج البدعة» ناميد، مىنويسد:
نزول آيه شريفه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ. . . (مائده: ۵۵) در حق على (عليه السلام) به اتفاق اهل علم، دروغ است. بعضى از
دروغگويان، حديثى را جعل كرده و گفتهاند: آيه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ. . . در شأن على نازل شده است؛ هنگامى كه او در نماز انگشترش را به فقير صدقه داد. بايد گفت به اجماع اهل علم، اين مطلب دروغ و دروغ بودن آن آشكار است.(1)
نقد و ارزيابى
اين حديث و شأن نزول آيه را بيش از ۶۶ نفر از محدثان و دانشمندان اهل سنت نقل كردهاند.(2)«آلوسى» از علماى بزرگ اهل سنت مىگويد:
غالب الأخباريين على أنّ هذه الآية نزلت في علي كرّم اللّه وجهه.(3)
بيشتر اخبارىها معتقدند كه اين آيه درباره علىبن ابىطالب [(عليه السلام)] نازل شده است.
سپس مىافزايد كه «حسّان» در اين زمينه اشعارى سروده است. آنگاه اشعار او را ذكر مىكند. ابنتيميه در ادامه انكار فضايل مىگويد:
وأمّا قوله وأنزل اللّه فيهم قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى
فهذا كذب ظاهر.(4)
نزول آيه شريفه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً. . . در حق خاندان رسالت، دروغ است.
و حال آنكه بيش از ۴۵ نفر از بزرگان اهل سنت آن را نقل كردهاند.(5)
وى همچنين درباره حديث «
علي مع الحقّ والحقّ معه » مىنويسد:
من أعظم الكلام كذباً وجهلاً فإنّ هذا الحديث لم يروه أحد عن النبي (صلى الله عليه و آله) لا بإسناد صحيح ولا ضعيف.(1)
از بزرگترين دروغها و نادانىهاست كه اين حديث را از پيامبر بدانيم؛ زيرا اين روايت را هيچكس حتى با سند ضعيف، از پيامبر نقل نكرده است.
درحالىكه جمعى از علماى بزرگ اهل سنت، همانند خطيب بغدادى، هيثمى، حاكم نيشابورى، ابنكثير و ابنقتيبه، اين حديث را از ابوسعيد خُدرى، سعدبن وقّاص، على بن ابىطالب (عليه السلام) ، ام سلمه و عايشه، با تعابير مختلف نقل كردهاند؛ مانند: «
علي مع الحقّ والحقّ مع على ولن يفترقا حتى يردا علىَّ الحوض يوم القيامة » .(2)
يا عبارت: «
علي مع القرآن والقرآن مع علي ولن يفترقا حتّى يردا علىَّ الحوض »(3)
يا جمله: «
الحقّ مع ذا، الحقّ مع ذا »(4)
همچنين عبارت: «
الّ لهمّ
أدر الحقّ مع علي حيث دار » .(5)
«هيثمى» از علماى بزرگ اهل سنت مىنويسد: «
رواه أبويعلى ورجاله ثقات » (6)«اين روايت را ابويعلى نقل كرد و راويان آن همه ثقهاند» . همچنين
«حاكم نيشابورى» و «ذهبى» كه از بزرگان علمى اهل سنت به شمار مىروند، تصريح به صحت روايت كردهاند.(1)
«فخر رازى» مىنويسد:
من اقتدى في دينه بعليبن ابيطالب فقد اهتدى لقول النبي (صلى الله عليه و آله) : «الّلهمّ أدر الحقّ مع علي حيث دار» .(2)
هدايتيافته كسى است كه به على (عليه السلام) اقتدا كند؛ زيرا پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «خدايا حق را بر محور على قرار بده» .
وهابيان نيز به پيروى از ابنتيميه برخى مسلّمات را منكرند مثلاً عثمان خميس از نويسندگان وهابى نسبت هذيان به پيامبر از سوى عمر را دروغ محض مىخواند و مىگويد:
چيزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىخواست بنويسد، اگر واجب بود كه طعن بر ايشان وارد است كه چرا تا آن موقع نگفته بود. افزون بر اينكه با آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ منافات دارد؛ زيرا هر آنچه را لازم و واجب بود، پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيان كرد، و اگر آن نوشتن مستحب بود كه لازم نبوده است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بخواهد با اصرار بنويسد.(3)
در صورتىكه در اين حديث، امر مهمى است كه حضرت فرمود:
1) المستدرك، ج٣، صص١٢٣و ١٢۴.
2) تفسير مفاتيح الغيب، ج١، ص ١٨٠؛ المحصول، ج ۶، ص١٣۴؛ ر. ك: تاريخ مدينة دمشق، ج۴٢، ص۴۴٩؛ كنز العمّال، ج١١، ص۶٢١؛ البداية والنهاية، ابنكثير، ج٧، ص٣٩٨؛ الصواعق المحرقة، ص٧۴؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى، صص١١۶ و١۶٢؛ فيض القدير، مناوى، ج۴، ص٣۵۶.
3) مسائل فى العقيده، عثمان خميس، ص٢٠٣.
«چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد» . اين موضوع چيزى نبود كه به گذشته مربوط باشد تا با آيه اكمال دين منافات داشته باشد؛ بلكه تأكيد همان امرى است كه به بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه همان زمامدارى مسلمانان باشد مربوط بود. اگر هم منظور وهابيت، انكار اصل اين حديث است اين حديث قابل انكار نيست؛ چراكه اين حديث در صحيح بخارى و مسلم آمده است.
ابنحجر عسقلانى با ابراز تأثر وتأسف نسبت به پاسخهاى ابنتيميه به علامه حلى، مىگويد:
وكم من مبالغة لتوهين كلام الراف-ضي أدّته أحياناً إلى تنقيص علي (رضى الله عنه) .(1)
ابنتيميه در پاسخ به علامه حلى به قدرى زيادهروى كرده است كه جوابهاى او باعث كم شمردن مقام علىبن ابىطالب [(عليه السلام)] شده است.
در موردى ديگر، مىگويد:
وقال ابنتيمية في حقّ علي: أخطأ في سبعة عشر شيئاً ثمّ خالف فيها نصّ الكتاب منها اعتداد المتوفّى عنها زوجها أطول الأجلين.(2)
«ابنتيميه» درباره اميرمؤمنان [(عليه السلام)] مىگويد: على در هفده مورد دچار اشتباه شده و با نص قرآن مخالفت كرده است.
ى
كى از آنها درباره عده زن شوهرمرده است كه طولانىترين زمان را تعيين كرده است.
ابنتيميه مىنويسد:
قوله، ابن عباس تلميذ علي، كلام باطل.(1)
اينكه علامه حلى مىگويد: «ابنعباس شاگرد على [(عليه السلام)] بوده است» ، دروغ محض است.
آنگاه مىگويد: «
والمعروف أنّ علياً أخذ العلم عن أبيبكر »(2)«آنچه مشهور است، على [(عليه السلام)] علم را از ابوبكر فرا گرفته است» .
همچنين مىگويد:
وقد جمع الشافعي ومحمّد بن نصر المَرْوَزي كتاباً كبيراً فيما لم يأخذ به المسلمون من قول علي لكون قول غيره من الصحابة أتبع للكتاب والسنّة.(3)
شافعى و مَرْوَزى در كتابى بزرگ، مواردى را جمعآورى كردند كه مسلمانان به گفتار على عمل نكرده بودند؛ زيرا گفتار صحابه، غير از على [(عليه السلام)]، به قرآن و سنت نزديكتر بوده است.
و نيز مىگويد:
عثمان قد جمع القرآن كلّه بلا ريب، و كان أحياناً يقرؤه في ركعة
واحدة، وعلي قد اختلف فيه هل حفظ القرآن كلّه أم لا؟(1)
عثمان قرآن را جمع كرد و بعضى از اوقات، تمام قرآن را در يك ركعت نماز مىخواند. ولى در اينكه على تمام قرآن را حفظ بود يا نه، اختلاف است.
استاد حسن سقّاف از دانشمندان معاصر اردنى در كتاب خود «التنبيه والردّ على معتقد قِدَم العالم والحدّ» مىنويسد:
ابنتيمية ويسمّيه بعضهم «شيخالاسلام» ، وهو ناصبي، عدوّ لعلي (عليه السلام) ، واتّهم فاطمة (عليها السلام) بأنّ فيها شعبة من النفاق.(2)
برخى از مردم به ابنتيميه، شيخالاسلام مىگويند، با اينكه وى ناصبى و دشمن اميرمؤمنان (عليه السلام) است و به حضرت فاطمه جسارت مىكند و مىگويد: «در او، نستجير بالله، شعبهاى از نفاق وجود داشت» .
ابنتيميه مىگويد:
والذي قتل علياً كان يصلّي ويصوم ويقرأ القرآنوقتله معتقداً أنّ الله ورسوله يحبّ قتل علي وفعل ذلك محبّة لله ورسوله في زعمه وإن كان في ذلك ضالاًّ مبتدعاً.(3)
آن كسى كه على را كشت، اهل نماز و روزه بود و قرآن مىخواند و معتقد بود كه كشتن على مورد رضايت خدا و پيامبر است و اين كار را براى به دستآوردن محبت خدا و پيامبر انجام داد. گرچه در اين عقيده دچار گمراهى شده بود.
و نيز مىگويد:
قتله واحد منهم وهو عبدالرحمنبن ملجم المرادي مع كونه كان من أعبد الناس وأهل العلم.(1)
علىبن ابىطالب را يكى از خوارج به نام عبدالرحمان بن ملجم به قتل رساند، درحالىكه ابن ملجم از عابدترين انسانها و داراى مقام علمى بود.
ملاحظه مىكنيد كه «ابنتيميه» ، چگونه ابنملجم را مدح مىكند. با اينكه پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله) او را شقىترين انسانو همانند پىكننده ناقه ثمود دانسته است.
حضرت امير (عليه السلام) مىفرمايد:
أخبرني الصادق المصدّق أنّي لا أموت حتى أضرب على هذه وأشار إلى مقدّم رأسه الأيسر فتخضب هذه منها بدم، وأخذ بلحيته وقال لي: يقتلك أشقى هذه الأمّة كما عقر ناقة الله أشقى بني فلان من ثمود.(2)
پيامبر راستگو و راستين به من خبر داد كه من نمىميرم مگر
اينكه بر اين سرم ضربه خورد و ريشم با خون آن حضاب شود و به من فرمود تو را شقىترين انساناين امت به شهادت خواهد رساند؛ همچنانكه شقىترين فرد فلان قبيله ناقه خدا را پىكرد.
هيثمى نيز رواياتى به اين مضمون نقل مىكند. سپس مىنويسد: «راويان اين روايات همه مورد وثوقاند» .
سپس روايت ديگرى به همين مضمون نقل مىكند و مىگويد:
رواه أحمد والطبراني والبزّار باختصار ورجال الجميع موثّقون.(1)
احمد و طبرانى و بزّار آن را به اختصار نقل كردند، و راويان اين حديث همه ثقهاند.
وهابيان با وجود اين همه روايات در فضل اهل بيت و جايگاه آنان در هدايت انسانها، به سنت و سيره آنان تمسك نكردهاندو در ارجنهادن به مقام آنان كوششى ننمودهاند. بلكه تا توانستهاند در فراموشى ياد آنان تلاش كردهاند. محبان اهل بيت (عليهم السلام) نيز در نگاه آنان، غاليان، مشركان و اهل بدعتاند؛ بهطورىكه اگر راوى شيعه روايتى در فضيلت اهل بيت (عليهم السلام) نقل كند از نظر آنان معتبر نيست.
آنان در اين زمينه نيز دچار تناقضاند. صالح درويش در كتاب خود نظر وهابيت و اهل سنت را چنين مطرح مىكندكه بايد طبق قرآن به اهل بيت پيامبر درود فرستاد؛ زيرا خداوند مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا
1) مجمع الزوائد، ج ٩، ص١٣٧.
عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً (احزاب: ۵۶)
خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بر او درود فرستيد و [در برابر اوامر او] كاملاً تسليم باشيد.
همچنين حديثى را از صحيح مسلم نقل مىكند كه «ابومسعود انصارى» مىگويد:
در منزل سعد بن عباده از پيامبر (صلى الله عليه و آله) سؤال كرديم كه چگونه به اين دستور قرآن عمل بكنيم و بر شما درود بفرستيم. حضرت سكوت طولانى كرد و سپس فرمود: «بگوييد اللهم صل على محمد و آل محمد كما صلّيت على ابراهيم و آل ابراهيم و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انّك حميد مجيد» .(1)
ايشان اضافه مىكند كه در اين قول بين ائمه اختلافى نيست.(2)در صورتىكه همين وهابيان در بحث درود و سلام بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، مىگويند: «چه فرقى بين پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ديگران وجود دارد كه بايد اين همه براى او درود فرستاد» .(3)
شايد بتوان تناقضهاى آنان را اينگونه جمعبندى كرد كهاين اعترافات را در كتابهايشان براى فريب مسلمانان منتشر مىكنند، ولى در درون خويش اعتقادى به اين سخنان ندارند؛ زيرا كتابهاى آنان خالى از
بيان فضايل پيامبر و اهل بيت (عليهم السلام) ، و پر از تمجيد از مطلق صحابه است. (1)در واقع، مخالف با درود فرستادن بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، مخالفت با صريح آيات قرآن است. آنان خود را آگاهتر از ديگران به قرآن مىدانند، ولى حب و بغض را در تفسير آيات و عملكردن به قرآن دخالت مىدهند.
آنان آيه خمس را چنين ترجمه مىكنند:
اگر به خداوند و آنچه را از فرقان، روزى كه دو گروه به هم رسيدند، بر بنده خود نازل كرديم، ايمان داريد، بدانيد هرگونه غنيمتى بهدستآوريد، يكپنجمش از آنِ خدا و رسول او و خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان استو خداوند بر هر كارى تواناست.(2)
ترجمه آيه را از خود وهابيان آورديم (3)تا مشخص شود كه آيه، طبق ترجمه خودشان هر غنيمتى، از جمله سود و كسبدرآمد را شامل مىشود. پس آيه، اختصاص به غنائم جنگى ندارد.
وهابيان نه تنها محبت ظاهرى به اهل بيت ندارند، بلكه مقام صحابه را برتر مىشمارند. در صورتى كه اهل بيت (عليهم السلام) از نظر قرآن كريم برتر از صحابهاند؛ زيرا آيه تطهير (احزاب:٣٣) فقط در مورد آنان نازل شده و
آيه اطعام (انسان: ٨) ، فقط در مورد آنان سخن گفته است. آيه مباهله (آلعمران: ۶١) در مورد چه كسانى است؟ آنان چند نفر بودند؟ آيا غير از على (عليه السلام) ، فاطمه (عليها السلام) و حسنين (عليهما السلام) كس ديگرى، حتى از همسران پيامبر كنار پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود؟ چه كسى جز على بن ابىطالب (عليه السلام) به آيه نجوا (مجادله: ١٢) عمل كرد؟ همچنين دهها آيه ديگر كه درباره اهل بيت (عليهم السلام) است. اين تنها از نگاه شيعه نيست، بلكه مفسران اهل سنت نيز آيات مذكور را در شأن اهل بيت دانستهاند. (1)پس چگونه مىتوان آنان را با ديگران برابر دانست؟ چگونه مىتوان نام آنان را فراموش كرد و نام ديگران را به جايشان در كتابها آورد.
قرآن كريم دستور مىدهد تا نام انسانهاى بزرگ زنده نگهداشته شود. قرآن در جريان اصحاب كهف، بيان مىكند هنگامى كه مردم بر حال آنان اطلاع يافتند، تعدادى از انسانهاى خداجو گفتند: «روى قبر آنان مسجدى بنا مىكنيم. ما عبادتگاهى كنار [مدفن] آنها مىسازيم [تا خاطره آنان فراموش نشود]» . (2)قرآن كريم با نقل اين جريان، آن را رد نمىكند و كارى شركآلود نمىداند. سزاوار نيست كه منادى توحيد، كارى را تأييد كند كه مخالف توحيد است.
ولى وهابيان از زمانى كه روى كار آمدند و بر سرزمينهاى مسلمانان
تسلط يافتند، تمام آثار اهل بيت (عليهم السلام) را ابتدا در شهرهاى مكه و مدينه و سپس با حمله به شهرهاى ديگر از بين بردند. در صورتى كه قرآن كريم، رفيع بودن خانههاى انبيا و اوليا را بيان مىكندو مىفرمايد: فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (نور: ٣۶) و تعظيم و تكريم شعائر و نشانههاى الهى را نشانه تقوا و پرهيزكارى معرفى مىكندو مىفرمايد: ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (حج: 32)
وهابيان با نفى تبرك به آثار پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اهل بيت (عليهم السلام) ، نفى تعمير قبور آنان، نفى زيارت و توسل به اهل بيت (عليهم السلام) قصد دارند فضايل پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اهل بيت (عليهم السلام) را پنهان كنند و با مشرك خواندن محبان اهل بيت و كشتن آنها مىخواهند به خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله) تقرب جويند. «صنعانى» از علماى وهابيت مىگويد:
بارگاه به منزله بت است؛ زيرا كارى كه مردم زمان جاهليت براى چيزهايى به نام بت انجام مىدادند، همان كار را قبوريون براى چيزى انجام مىدهندكه نام آن را مشهد ولى گذاشتهاند. به هر حال، همان عمل مردم دوران جاهليت است، فقط با اسم ديگر. لكن با تغيير اسم، از بت بودن خارج نمىشود.(1)
ابنقيم شاگرد وفادار ابنتيميه كه تجديدكننده افكار و آثار ابنتيميه است، مىگويد:
بناهاى قبور از صورت بت و طاغوت گرفته شده است و پرستش مىشود. ويرانكردن آنها واجب است و باقىگذاشتن
1) كشف الارتياب، ص ٢٨۶ به نقل از تطهير الاعتقاد.
آنها به همان صورت، حتى يك روز جايز نيست؛ زيرا آنها به منزله لات و عزى يا بزرگترين بتهايند.(1)
تمام اين رفتار و سخنان آنان، صرفاً مستند به روايتى ساختگى از «ابوالهياج اسدى» است. اين روايت هم از نظر سند، و هم از نظر متن اشكال دارد.(2)افزون بر اينكه روايت را فقط ابوالهياج نقل كرده است.
مخالفت وهابيان با بناسازى روى قبور، نه تنها با قرآن، بلكه با سيره سلف و اصحاب نيز ناسازگار است؛ زيرا آنان بناى روى قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) را خراب نكردند. همچنين مسلمانان در فتح فلسطين در الخليل، بناهايى را كه روى قبور انبيايى، چون داود، ابراهيم، اسحاق، يعقوب و يوسف (عليهم السلام) بود تخريب نكردند. (3)خود ابنتيميه هم مىگويد كه قبر ابراهيم در الخليل تا سال ۴٠٠ه. ق داراى بنا بود، ولى بسته بود. گفتنى است كه عمر نيز در هنگام فتح فلسطين دستور تخريب آن را صادر نكرد.
همچنين قبور ديگرى وجود داشته است، مانند قبر سعد بن معاذ كه در زمان عمر بنعبدالعزيز قبهاى روى آن بنا نهاده شد(4)و قبر مطهر على (عليه السلام) كه ذهبى درباره آن مىگويد: «سلطان عضدالدوله، قبر آن حضرت را در نجف آشكار كرد و بارگاهى براى آن ساخت. (٣٧٢ه. ق)» .(5)
از آثار و پيامدهاى تفكر وهابيت، كافر دانستن مسلمانان است. آنان با هر اتهامى، افراد را تكفير مىكنندو در بسيارى از موارد بدون تشكيل دادگاه، آنان را مىكشند. در صورتى كه سيره پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) و سلف اينگونه نبوده استكه هر كسى را به محض اتهام ناچيز بكشند يا او را به كفر و شرك متهم كنند. در اينجا لازم است كه برخى از عوامل صدور فتاواى تكفير از سوى وهابيت را بيان كنيم. بهطور اجمال مىتوان ريشههاى تكفير ديگران را در موارد زير جستجو كرد:
تعصب موجب مىشود كه انسان قبل از تحقيق و بررسى، فردى را متهم كند؛ زيرا پيشداورىها مانع قضاوت صحيحاند؛ نمونه آن را مىتوان در جريان آيه نبأ ديد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فردى را براى گرفتن «زكات» بهسوى قبيلهاى مىفرستد كه با آنان از زمان جاهليت كينه و دشمنى
داشت. وقتى آن مأمور مىبيند كه افراد آن قبيله بهسوى او مىآيند، به سرعت به سوى پيامبر برمىگردد و مىگويد كه آنان قصد حمله داشتند، در صورتى كه آنان به استقبال مىآمدند. در اين هنگام آيه نازل مىشود:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ (حجرات: ۶)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد درباره آن تحقيق كنيد. مبادا به گروهى از روى ناآگاهى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد.(1)
وهابيان نيز بدون آگاهى از بديهىترين عقايد شيعه و ديگر مسلمانان، آنان را به كفر و شرك متهم مىكنند؛ مثلاً مىگويند كه شيعه پس از نماز سه بار مىگويد: «خان الامين» ؛ يعنى جبرئيل خيانت كرد؛ زيرا بهجاى آنكه وحى را به على دهد، به پيامبر (صلى الله عليه و آله) داد. بنابراين جبرئيل خيانت كرد. در صورتى كه چنين اتهامى، هيچگونه سندى ندارد.
دشمنان دين اسلام با شناختى كه از دين دشمنستيز و استقلال طلب اسلام دارند، همواره مىكوشند قدرت عظيم و گسترده مسلمانان را در هر زمان و به هر شكل ممكن كنترل كنند. بنابراين آنان از اختلاف بين فرقهاى استفاده مىكنند تا موجب تضعيف مسلمانان شوند. ايجاد فرقههايى، چون قاديانه، وهابيت و بهائيت از اين قبيلاند.
انگليس در زمان اشغال هند، براى تضعيف روحيه مقاومت هندىها
1) مجمع الزوائد، ج ٧، ص١١١.
مقابل دولت اشغالگر، فرقه «قاديانه» را به وجود آورد. روس و انگليس نيز با اشغال ايران، فرقه «بهائيت» را پايهريزى كردند. «وهابيت» نيز در سرزمين وحى، براى اختلافافكنى بين شيعه و سنىشروع به فعاليت كرده و همواره با صدور فتاواى تكفير، انسانهاى بىگناه بسيارى را كشتهاند.
سردمدارانى كه دين را منافى اهداف خويش مىدانند، با ترفندهاى مختلف درصدد ايجاد اختلاف ميان دينداراناند تا با مشغولكردن آنان به مباحث حاشيهاى، به اهداف خود برسند. اموياننيز به همين منظور فرقههايى، مانند مرجئه را به وجود آوردند.(1)معاويه روحيه جبرگرايى را ترويج كرد تا مردم، هر حاكمى را مأمور خدا، و قيام برابر او را حرام بدانند ولو اينكه آن حاكم، فاسق و ظالم باشد. بسيارى از فرقههاى انحرافى نيز كه توسط حاكمان پشتيبانى مىشدند، چنين بودند.
بنابراين امروز، همراهى استكبار با گروههاى انحرافى، امرى نيست كه مورد غفلت قرار گيرد. آنان پشت پرده با سران چنين گروههايى مذاكره مىكنند و آنگاه مقابل ديگران، خود را ضد تروريست، و طرفدار آزادى انسان مىدانند.
وهابيان از آنجايى كه توان برداشت درست از آيات قرآن كريم را ندارند، به ظاهر آيات اكتفا مىكنند و به شأن نزول آيات توجهى
1) آنان معتقد به تقدم ايمان بر عمل بودند و ايمان را كافى مىدانستند، هرچند آن فرد، صاحب عمل صالح هم نباشد.
نمىكنند؛ مثلاً آياتى را كه در مكه خطاب به مشركاناست و ناكار آمدى بتها و عملكرد غلط آنان را بيان مىكند، به ديگر مسلمانان نسبت مىدهند و بر اساس آنچه خود برداشت كردهاند آيات قرآن را تفسير مىكنند. در اينجا به چند نمونه از اين آيات اشاره مىكنيم:
قرآن كريم درباره عملكرد مشركان در پرستش بتها مىفرمايد:
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى (زمر:٣)
و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند [و مىگفتند] اينها را نمىپرستيم مگر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند.
در اين آيه منظور از پرستش غير خدا، همان پرستش بتهاست كه نمىتوانند، سود و زيانى وارد كنند. وهابيان براى نهى از زيارت انبيا و اوليا از اين آيه استفاده مىكنند و زيارت و توسل را پرستش ولى و نبى مىدانند.(1)
در تعريف عبادت و توحيد ربوبى توضيح داده شد كههر نوع تعظيم و تكريمى عبادت محسوب نمىشود، بلكه اگر ولى و نبى را با انگيزه ربوبيت تكريم كنند، عبادت و پرستش تحقق مىيابد. در صورتى كه هيچ زائرى چنين انگيزهاى ندارد و فقط تكريم و احترام، مورد نظر اوست و شخص زيارتشونده را مستقل در تأثير هم نمىداند.
همچنين آنان آياتى را كه درباره اعتقادات نادرست يهود و نصاراست،
1) كيف نتحقق التوحيد، بنباز، صص ١٨و٨٢.
به شيعه نسبت مىدهند؛ چنانكه در قرآن كريم مىفرمايد:
وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آلعمران: ٨٠)
خداوند به شما دستور نمىدهد كه فرشتگان و پيامبران را پروردگار انتخاب كنيد. آيا شما را پس از آنكه مسلمان شديد، به كفر فرمان مىدهد؟ !
وهابيان در توضيح اين آيات مىگويند اهل طائف «لات» را كه مرد صالحى بود پرستش مىكردند. تا اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله) با آنان جنگيد و به اسلام دعوتشان كرد. همچنين نصارا، مسيح و مادرش را پرستش مىكردند، در صورتى كه حضرت مسيح پيامبر، و مادر او انسان پاك و صادقى بودند. همچنين يهوديان، احبار، رهبان و حضرت عزير را پرستش مىكردند و مىگفتند او پسر خداست.(1)
همچنين آيات ديگرى از اين قبيل كه درباره يهود و نصارا و مشركان است، ولى وهابيان براى نهى از زيارت انبيا و اولياى الهى به اين آيات استناد مىكنند، چنانكه بنباز اين آيات را در مبحث «قبوريون و العبادة» آورده است. در صورتى كه شأن نزول اين آيات طبق بيان خودشان مشخص است و تطبيق آن با عقايد شيعه و اهل زيارت هيچگونه مناسبتى ندارد؛ زيرا در اين آيه سخن از پرستش پيامبران است و شيعه اعتقادى به پرستش پيامبران ندارد. در ابواب ديگر هم، مانند توسل، تبرك، شفاعت و. . . به همين شكل عمل مىكنند. در رد عقيده مخالفان خود نيز
1) كيف نتحقق التوحيد، ص٨٣.
به هر آيهاى كه درباره يهود و نصارا و مشركان است، استناد مىكنند. (1)
«احمد زينى دحلان» در كتاب «فتنة الوهابيه» كار آنان را همانند كار خوارج، و روايت بخارى را منطبق بر آنان مىداند. در روايتى، از بخارى از عبدالله بن عمر از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل شده است كه حضرت فرمود: «آنچه بيشتر از همه براى امتم مىترسم، از كسى است كه آيات قرآن را طبق سليقه خود تأويل، و در غير جاى خويش از آنها استفاده مىكند» .(2)
گاهى جهل، به اصل معارف است؛ مانندخوارج كه نتوانستند از قرآن درست بهره ببرند و دچار انحراف شدند و همه را غير از خود تكفير كردند. آنان ظاهرى از قرآن را گرفتند، اما نسبت به تفسيرش دچار خطا شدند و از آنجايى كه آيات قرآن داراى محكم و متشابه است و آنان علم اين امر را نداشتند، نتوانستند از آيات الهى بهره درست ببرند. گاهى جهل، در تشخيص مرز بين اسلام و كفر است. وهابيان با برداشت ابتدايى خود، بدون در نظرگرفتن مرزها و ملاكها، گروهى را تكفير مىكنند.
وهابيان جزء گروهىاند كه جهل به دين و آيات و روايات دارند؛ زيرا اصلاً منابع اصيل اهل سنت را مد نظر قرار نمىدهند يا براى آنكه
خوشايند آنان نيست، منابع را رد مىكنندو گرنه ملاك اسلام و كفر در روايات اهل سنت نيز به صورت واضح بيان شده است. همچنين آنان جزء كسانىاند كه از آيات قرآن برداشت غلط دارند. براى روشن شدن مطلب، به دو فتواى آنان اشاره مىشود.
١. محمدبن عبدالوهاب مىگويد:
شيعيان نجف، بت را پرستش مىكنند و او را با خلوص مىخوانند و بدون اينكه خدا را بخوانند، در زير گنبد ركوع و سجده انجام مىدهند و در دلهاى آنان براى تعظيم خدا، يكدهم از آنچه براى على انجام مىدهند، وجود ندارد.(1)
در پاسخ بايد گفت اولاً: از كجا دانستيد كه آنان براى على (عليه السلام) عبادت مىكنند؟ و نيت مؤمنان را چگونه كشف كرديد؟ ثانياً: آيا مسلمانانى كه كنار مرقد پيامبر (صلى الله عليه و آله) و زير گنبد او به عبادت مىپردازند، كافر و مشركاند؟ پس در طول ١۴٠٠ سال همه مشرك و كافر بودهاند و آن همه صحابه، تابعان و مسلمانان بعدى چيزى نفهميدهاند.
٢. ابنتيميه، بنيانگذار تفكر وهابيت، مىگويد:
هركس كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) يا يكى از افراد صالح بيايد و از آنان حاجت بخواهد، مشرك است. پس واجب است چنين شخصى را وادار به توبه كرد و اگر توبه نكرد بايد كشته شود.(2)
سؤال اين است كه آيا هر درخواستكننده كمك را بايد توبه داد يا كشت؟ اگر چنين باشد، تمام مردمى كه از يكديگر كمك مىخواهند،
مشركاند. ممكن است بگويند حكم زندگان فرق مىكند. اما آيا هر نوع درخواستى از مردگان، شرك است؟ يا اينكه اگر درخواستكننده بهطور استقلالى از مرده بخواهد و او را مستقل در تأثير بداند، مشرك شده است. كدام مسلمانى، پيامبران و اولياى الهى را مستقل در تأثير مىداند و براى آنان شأن خدايى قائلاست؟ !
افزون بر اينكه از صدر اسلام و بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) مردم بر اساس برداشت از آيات قرآن و سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين كار را مىكردند و كسى اين كار را كفر و شرك نمىدانست. نمونههاى فراوان از سيره اصحاب و تابعان در منابع اهل سنت وجود دارد كه كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىآمدند و درخواست حاجت هم مىكردند.
وهابيان بدون توجه به اينكه آيا اين عمل، آنان را از اسلام خارج مىكند يا خير، چنين فتاوايى صادر مىكنند. در برخى فتاواى آنان جهل و بىخبرى از عقايد ديگر مسلمانان، بسيار ديده مىشود. در اينباره نيز به يك نمونه از فتاواى آنان اشاره مىشود:
از «ابنجبرين» كه از مفتيان بزرگ سعودى است سؤال مىكنند كهآيا به فقراى شيعه مىشود زكات داد؟ او در جواب مىگويد:
طبق نظر علماى اسلامى، به كافر نمىشود زكات داد و شيعيان بدون شك به چهار دليل كافرند:
١. آنان به قرآن طعنه مىزنند و بدگويى مىكنند و معتقد به تحريف قرآناند و مىگويند كه دوسوم قرآن حذف شده است. هركس به قرآن طعنه زند، كافر است و منكر آيه إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ است.
٢. به سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) و احاديث صحيح بخارى و مسلم طعنه مىزنند و به آنها عمل نمىكنند؛ چون معتقدند كه روايات اين كتابها از صحابه نقل شده است و صحابه را كافر مىدانند! همچنين معتقدند كه پس از پيامبر گرامى، همه صحابه جز على و فرزندان او و تعداد اندكى، مانند سلمان و عمار، كافرند و مرتد.
٣. شيعيان، اهل سنت را كافر مىدانند و با آنان نماز نمىخوانند و اگر پشت سر اهل سنت نماز بخوانند، آن را دوباره مىخوانند. بلكه آنان معتقد به نجاست اهل سنتاند و اگر با اهل سنت مصافحه كنند، دست خود را آب مىكشند!
۴. شيعيان نسبت به على و فرزندان او غلو مىكنند و آنان را به صفاتى مىخوانند كه ويژه خداوند است و همانند خداوند آنان را صدا مىكنند! پس اگر كسى به آنان زكات دهد قبول نيست؛ زيرا او با اين كار كفر را تقويت كرده و با سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) جنگيده است!(1)
ما بهجاى پاسخدادن به اين فتواى سراسر جهل و بىخبرى با پيشينه حقد و كينه، قضاوت را به خواننده واگذار مىكنيم. اگر سرنوشت عالم اسلام به دست چنين افرادى سپرده شود، چه خواهد شد؟ ! خداوند مىفرمايد:
أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى (يونس: ٣۵)
1) اللؤلؤ المكين من فتاوى الشيخ ابن جبرين، ص ٣٩.
آيا كسى كه هدايت به سوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است يا آن كس كه هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ !
برخى مانند «شيخ عبدالرحمان براك» از مفتيان سعودى، حكم جهاد عليه شيعه هم صادركردهو آنان را مرتد و خارج از اسلام دانستهاست.(1)
البته اين فتاوا اختصاص به تكفير شيعيان ندارد، بلكه اهل سنت نيز از اين هجمه وهابيت در امان نماندهاند. چنانكه «جميل صدقى زهاوى» از علماى اهل سنت در حمله وهابيان به طائف مىنويسد:
از زشتترين كارهاى وهابيت در سال ١٢١٧ه. ق كشتار مردم طائف است كه بر كوچك و بزرگ رحم نكردند. طفل شيرخوار را روى سينه مادرش سر بريدند و جمعى از آنان را كشتند كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند. حتى گروهى را كشتند كه در مسجد مشغول نماز بودند. كتابهايى كه ميان آنها تعدادى قرآن، نسخههايى از صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتابهاى حديثى و فقهى نيز بود، در كوچه و بازار افكندند و آنها را پايمال كردند.(2)
به دنبال اين عمل ناجوانمردانه تكفيريان، علماى طائف در مكه جمع شدند و پس از بيان مصائب طائف، حكم به كفر وهابيان كردند و حكم جهاد عليه آنان را صادر، و كشتهشدگان در اين راه را شهيد اعلام كردند.(3)
اين عمل با كدام يك از روايات پيامبر (صلى الله عليه و آله) يا سيره اصحاب و تابعان سازگار است كه اين همه انسانهاى معتقد به قرآن و اهل قبله، قربانى غارتگرى و هواى نفس عالمنماهايى شدند كه از اسلام بهرهاى نبردهاند. اين اعمال وحشيانه عليه شيعه و سنى به صورت مكرر اتفاق افتاده است.
در اينباره موضعگيرىهاى علماى اهل سنت، از جمله شيخ سليمان، برادر محمد بن عبدالوهاب درخور توجه است كه بر فتواى برادر خويش ايراد مىگيرد و فتواى تكفيرى او را ملامت مىكند و مىگويد:
از زمان ائمه چهارگانه، هشتصد سال مىگذرد و از هيچ عالمى از علماى اسلام نقل نشده است كه اين امور (توسل، زيارت و. . .) را كفر دانسته باشند. لازمه سخن تو اين است كه بعد از زمان احمدبن حنبل، تمام امت از عالمان، حاكمان و عامه مردم، همه مرتد و كافرند.(1)
حاصل اينكه بر چه اساس، اين فتاواى تكفيرى صادر مىشود. يك انسان مسلمانى كه اقرار به شهادتين دارد و اهل قبله است، كدام ضرورى دين را منكر شده است؟ آنانى كه در حال نماز يا فراگيرى قرآنكشته شدند، كدام ضرورى دين را منكر شده بودند؟
بنابراين وهابيان ملاكى را براى خويش ترسيم كردهاندكه همان موحد بودن گروه اندك خود، و بر خطابودن ساير مسلمانان است و بر اساس
1) الصواعق الالهية فى الرد على الوهابيه، ص ٣٨.
اين ملاك، آيات قرآن را تفسير و ترجمه مىكنند. آنان از هر آيهاى استفاده مىكنند تا اعمال ديگر مسلمانان را تخطئه كنند و از روايتى دفاع مىكنند كه آنان را به مقصودشان نزديك كند هرچند راويانش ضعيف، يا مقصود روايت، چيزى غير از نيت آنان باشد. رواياتى را نيز كه به ضرر آنان باشد، ساختگى معرفى مىكنند.
صدور فتاواى تكفير از سوى وهابيان براساس مبناى علمى و دقيق از كتاب و سنت نيست، بلكه حتى در بسيارى از موارد براساس شنيدههاست؛ براى مثال، بنباز كه فتوا به شرك اهل غلو، مانند زيديه و شيعه اماميه مىدهد، در نظريه بعدى خود اعتراف مىكند سند فتواى او بر اساس شنيدهها بوده است.(1)
بنابراين مىتوان گفت كه وهابيان بدون توجه به ملاكهاى اسلام و كفر، به محض مشاهده عملى كه خوشايند آنان نيست، مخالفان خود را كافر مىخوانند. در صورتى كه ابن حزممىگويد:
عدهاى از علما معتقدند كه هيچ مسلمانى را نمىتوان براى عقيده يا فتوايىكافر يا فاسق دانست. هركس درباره چيزى اجتهاد كند و معتقد باشد آنچه او بدان رسيده حق است، مأجور است. البته اگر در واقع به حق رسيده باشد، دو اجر، و اگر از حق خطا كرده باشد، يك اجر براى او خواهد بود. اين نظر ابنابىليلى، امام ابوحنيفه، شافعى، سفيان ثورى و داود بن على
1) نداى وحدت، ص۴٨۴.
است و اين نظر هر صحابه صاحبنظرى است كه تاكنون شناختهام و مخالف آن را تاكنون نديدهام. (1)
اما ابنتيميه كه سردمدار اين تفكر است، از قرن هشتم آن را پايهريزى، و گروههاى فراوانى را از اسلام خارج كرد. وى تنها كسانى را كه پيرو افكارش بودند، مسلمان مىدانست وى چندين گروه را كافر مىدانست:
١. خوانندگان خدا با واسطهو وسيله؛
٢. ترككنندگان اركان اسلام؛
٣. مخالفان اجماع مسلمانان؛
۴. دشنامدهنده يا استهزاكننده آيات الهىيا پيامبران؛
۵. شبيه شدگان به كفار به هر صورت؛
۶. كافر ندانستن يهود و نصارا يا شك داشتن در كفر آنان يا مجاز دانستن پيروى از آنان؛
٧. كمككنندگان به كفار؛
٨. كسانى كه قتل مسلمانرا جايز بدانند؛
٩. فلاسفه، جهميه، باطنيه و قائلان به وحدت وجود، اسماعيليه، نصيريه، شيعه اماميه اثنى عشريهو غلات. (2)
چگونه با اينكه شيعه ملاكهاى كفر را نداردو منكر ضرورى دين يا خدا يا نبوت پيامبران نيست و به تعبير علماى شيعه و سنى، «اهل قبله»
است، به راحتى از سوى امثال ابنتيميه تكفير مىشود؟ آنان، شيعيان را حتى از مشركان و كفارى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) با آنان جنگيد بدتر مىدانند و با اين بيان، حكم جنگ با شيعيان را مىدهند.(1)
اين فتواى آنان در تناقض با ملاك و معيارى است كه خود آنان بيان مىكنند:
اينگونه نيست كه هركس با قسمتى از اين اعتقاد مخالفتى داشته باشد، الزاماً اهل هلاكت باشد. كسى كه عقايدى را نمىپذيرد، گاهى مجتهدى است كه خطا مىكند و خدا خطاى او را مىبخشد، گاهى به درجهاى از علم نرسيده است كه حجت بر او اقامه شده باشد (جاهل قاصر) و گاهى حسناتى دارد كه به واسطه آنها خدا گناهان او را مىپوشاند.(2)
خود وهابيان در جلسه هيئت «كبارالعلماء» كه در طائف تشكيل شد به اين مسئله اقرار كردند كهتكفير، حكمى شرعى است و بايد معيارش از سوى خدا و رسول او تعيين شود؛ همانگونه كه حلال و حرام و واجب بايد از سوى خدا باشد. همچنين گفتار و رفتارى كه در كتاب و سنت، گاه بر آن كفر اطلاق مىشود، به معناى كفر اكبرى نيست كه سبب خروج از دين اسلام مىشود. آنان اضافه كردند هنگامىكه مادرباره حدود معتقديم: «الحدود تدرء بالشبهات» ؛ «حدود با كمترين شبهه ساقطاند» پس بايد بدون قطع و يقين اقدام نكنيم؛ زيرا تكفير از حدود سختتر است و پيامبر (صلى الله عليه و آله) همگان را از تكفير كسى كه واقعاً كافر نيست، برحذر داشته است.
آنان مىگويند: آثار مهم و خطرناكى بر شتاب در تكفير مترتب مىشود، از جمله مباح شمردن خون و مال آن شخص، جلوگيرى از ارث او، جدايى از همسرش و غير اينها كه از آثار ارتداد است. بنابراين چگونه جايز استمسلمان به كمترين شبههاى چنين نسبتى به كسى بدهد.(1)آنان در ادامه به ملاكهاى اسلام و كفر اشاره مىكنند و با استناد به روايات، مفتيان را از صدور چنين فتاوايى بر حذر مىدارند. بنابراين بسيارى از مواردى كه خودآنان اعتراف كردهاند، مخالف قرآن كريم و سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله) استو نمىشود به محض اينكه كسى را موافق عقيده خود نيافتيم، تكفير كنيم.
نكته مهمى كه در پايان اين بيانيه وجود دارد اين است كه خود بنباز مفتى معروف سعودى كه فتاواى تكفيرى زيادى را عليه مسلمانان صادر كرده است، حتى كسانى را كافر مىدانست كه متوسل به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اولياى الهى شدند و معتقد بود نبايد در قبرستان مسلمانان دفن شوند، پايان اين بيانيه را امضا، و به همه اين آثار سوء فتاواى تكفيرى اعتراف كرده است.
ازاينرو جامعه مسلمانان بايد براى رهايى از اين آفت، نسبت به ملاكهاى اسلام و كفر توجه بيشترى كنند و انديشمنداننيز به جاى پرداختن به مباحث اختلافى، به واقعيتها و مشتركات بين فرقهها توجه بيشترى كنند و سعى در شفافسازى عقايد يكديگر داشته باشند، تا بر اثر شنيدههايى كه ممكن استهيچگونه مدرك و سندى براى آنها نباشد، گرفتار تكفير و قضاوتهاى نادرست در مورد ديگر فرقههاى مسلمانان نشوند.
1) جلسه چهل و نهم، كبار العلماء، طائف، ٢/۴/١۴١٩ه. ق.
امنيت روحى - روانى و همچنين جسمى از نيازهاى مهم بشرى استكه بدون آن تمامى امور زندگى انسان آشفته مىشود. بنابراين ايجاد امنيت در جامعهو رفع اختلافات، از اهداف انبياى الهىبوده است.(1)
آزادى عقيده و بيان آنقدر در اسلام مورد توجه است كهخداوند به مسلمانان دستور مىدهد و مىفرمايد:
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ (توبه: ۶)
و اگر كسى از مشركان از تو پناه بخواهد، به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود [و در آن بينديشد] سپس او را به محل
1) براى مثال، درگيرى حضرت موسى ع با فرعونيانى كه امنيت بنىاسرائيل را مختل كرده بودند و براى آنان آسايش و آرامشى قرار نداده بودند، تلاش پيامبر اسلام٩ در ابتداى ورود به مدينه براى ايجاد عقد برادرى و صلح ميان اوس و خزرج، انعقاد پيمان تعرض نكردن مسلمانان و يهوديان مدينه به يكديگر و. . . . همگى در همين راستا بوده است.
امنش برسان؛ زيرا آنان گروهى ناآگاهند.
سيره پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله) و حتى صحابه آن حضرتاين بود كه هركسى بتواند آزادانه در حضور آنان ابراز عقيده كند. پيامبر رحمت نيز با رفتار نرم، آنان را متوجه خطاى خويش مىكرد؛ چنانكه خود وهابيان هنگام سخن از مسئله تبرك، به اين نكته اشاره دارند كه مردم از پيامبر مىپرسيدند كه آيا در قربانى و تبرك به همان روش جاهليت عمل كنند يا خير؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز روش صحيح را به آنان تذكر مىداد؛ ولى هيچگاه آنان را محكوم به كفر و اعدام نمىكرد.
آنانكه امروز با عمليات انتحارى مردم را در كشورهاى مختلف به خاك و خون مىكشند، به فتواى وهابيت عمل مىكنند و معتقدند كه با اين اعمال، بهشت و زيارت پيامبر (صلى الله عليه و آله) را براى خويش مىخرند! پيامدهاى تكفير وهابيت، آنقدر تخريبگر بوده كه موجب هدررفتن بسيارى از سرمايهها و نيروهاى مسلمان شده است. اگر ميان مسلمانان براى تبليغ عليه يكديگر اين همه هزينهنمىشد، اگر اين همه جنگهاى فرسايشى ميان كشورهاى اسلامى، مانند جنگ عثمانى و صفوى برپا نمىشد و اگر اين همه زمان صرف مبارزات فرقهاى و اختلاف بين مسلمانان نمىشد، امروز جهان اسلام وضعيتى ديگر داشت و شاهد اين همه عقبماندگى مسلمانان نبوديم. در اينجا فهرستوار به برخى از آثار تكفير مسلمانان اشاره مىشود:
١. اختلافات فرقهاى؛
٢. جنگهاى نفسگير به نام دين و مذهب؛
٣. ريختن خونهاى فراوان حتى در عربستان، از خود حنبلىها كه نخستين قربانيان تفكر انحرافى وهابيت بودند؛
۴. هدردادن استعدادهاى فراوان؛
۵. نابودى هزاران كتاب و كتابخانه از شيعه و سنى؛
۶. ذلت اسفبار مسلمانان مقابل كفار؛
٧. از بين رفتن امنيت در كشورهاى اسلامى؛
٨. هتك حرمتهاى مختلف؛
٩. ايجاد بدبينى نسبت به اسلام و مسلمانان؛
١٠. سوءاستفاده فراوان دشمنان اسلام.
وقتى كسى هر لحظه منتظر انتحار، تهديد، ترور يا حتى اتهام است، چگونه مىتواند با آرامش زندگى كند؟ چه رسد بخواهد آزادانه عقايد خويش را ابراز كند و به آموزههاى فكرى و دينى خويش بپردازد. چنين جامعهاى نه تنها از نظر فكرى و فرهنگى پيشرفتى نخواهد داشت، بلكه امنيت اجتماعى و اقتصادى آن نيز از بين مىرود و كسى به خود اجازه سرمايهگذارى در آن جامعه را نمىدهد؛ زيرا معلوم نيست بتواند به كار خويش ادامه دهد. بنابراين چنين جامعهاى از نظر عمرانى و اقتصادى عقب مىماند در اين وضعيت، مسائل اخلاقى در جامعه نيز كمرنگ مىشود؛ زيرا كسى به اطرافيان خويش اعتماد نمىكند و به تربيت افراد نيز توجهى نمىشود.
با تفكر وهابيت، جامعه مسلمانان هيچ روى آرامشى نخواهد ديد؛ براى مثال بنباز مىگويد: «هرگونه تقريب ميان روافض و اهل سنت غير ممكن است؛ چون عقيدهها مختلف است» .(1)با چنين تفكرى، چگونه مسلمانان مىتوانند به يكديگر نگاه مثبت و برادرگونه داشته باشند؟ !
معلوم نيست اين مفتى بر چه اساس و چه اسناد و مداركى چنين عقيدهاى را ابراز داشته است. آيا وى منابع فكرى شيعه را ديدهاست و نظريه علماى شيعه را جويا شدهاست؟ ! يا بر اساس شنيدهها و حب و بغضها، چنين موضعى مىگيرد. به يقين، شيعه چنين عقيدهاى ندارد و نسبت دادن اين عقيده، دروغ محض است.
بيشتر مسلمانان معتقدند كه مىتوانند در مسائل و مشكلات به انبيا و اولياى الهى متوسل شوند. اين اعتقاد از زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وجود داشتهاست. پس از آن هم، سلف چنين عمل مىكردند و به قبر آن حضرت متوسل مىشدند و تا كنون نيز مسلمانان اينگونه رفتار مىكنند. اما اين نظريه «عبدالرزاق عفيقى» براى مسلمانان چه امنيتى مىگذارد كه مىگويد: «اگر حجت بر آنها تمام شود، مرتدند و اگر جاهل باشند، مغرورند (فريب خوردهاند)» و بعد اضافه مىكند: «كسى كه مسلمان باشد و اعمال كفرآميز از او سرزد، بعد از اتمام حجت، مرتد است و با شمشير كشته مىشود» .(2)
حاصل اين تفكر، وضعيتى است كه در كشور عراق، پاكستان و
افغانستان ديده مىشود. هر روز شاهد اجراى چنين دستورهاى فتنهانگيز و ويرانگريم كه به عقيده اجراى شريعت و ايجاد جامعه توحيدى! صورت مىگيرد.
ممكن است گاهى با سطحىنگرى و آگاهى نداشتن از افكار و عقايد وهابيت، برخى گمان كنند كه اين گروه، هيچ ارتباطى با دشمنان اسلام ندارند، اما نتايج فتاواى آنان چيزى جز همراهى با دشمنان اسلام و مسلمانان را نشان نمىدهد. شيخ عائض مىگويد: «هرگونه توطئه و دسيسهسازى عليه شيعيان و صاحبان افكار انحرافى، به منظور كمكردن تأثيرگذارى آنها بر افكار مسلمانان جايز است» .(1)
اين مسئله را دولتمردان سعودى در جريان جنوب لبنان، غزّه، صعده يمن، عراق و. . . عملى كردند. آنان با تأمين سوخت هواپيماهاى اسرائيلى، عملاً در جنگ ٣٣ روزه، با حزب الله وارد جنگ شدند. وقتى هم ديدند دولت يمن قدرت سركوب شيعيان صعده را ندارد، خودشان به صورت مستقيم با آنان جنگ كردند و در جريان غزه نيز بر حرمت حمايت از مردم غزه و راهپيمايى در دفاع از آنان فتوا دادند.
از روزى كه طرفداران ابنتيميه و محمدبن عبدالوهاب چنين فتواهايى را صادر كردند، بسيارى از انسانهاى بىگناه از امت رسول الله
1) از ١٧ رجب ١٠۴٨ تا ٢٣ محرم ١٠۴٩ه. ق، حوادث حكومت عثمانى ٩١٨ه. ق به تركيه.
كشته شدند. همچنين از روزى كه محمدبن عبدالوهاب با همدستى «محمد سعود» در عربستان روى كار آمد، ناامنى در عربستان ايجاد شد و نخستين قربانيان نيز از منقطه «احساء» و از پيروان امام احمدبن حنبل بودند.
كشتار شيعيان كربلا، غارت اموالآنان، اهانت به حرم اهل بيت (عليهم السلام) ، شكستن ضريح مطهر امام حسين (عليه السلام) و غارت اموال درون آنو ويرانگرى در اين شهر همگى از پيامدهاى اين تفكر است.(1)
طالبان، مولود وهابيت در افغانستان است كه با كمكوهابيت، توانستند در چندين حمله، افغانستان را تصرف كنند. طالبان با تصويب قوانين خشونتبار و خشك، بسيارى از مراكز، از جمله مدارس دخترانه را تعطيلكردند و در همان تصرف اول، حدود پنجاه هزار نفر از مردم اين كشور را كشتند.
امروزه حضور القاعده در كشورهاى مختلف، از جمله افغانستان، عراق، يمن و. . . موجب ترس و وحشت افراد شده است. حضور سپاه صحابه، جهنگوى و. . . در كشورهايى، چون پاكستان، افغانستان، اردن و. . . هركدام عامل ناامنىاند. هرساله در مجالس مذهبى، شاهد كشتار بسيارى از افراديم. تمامى اين ناامنىها و كشتارها، حاصل فتواهايى است كه خون، مال و ناموس اهل زيارت، توسل، شفاعت و. . را حلال مىشمارد. (2)
اسلام، دين آزادى و امنيت است. مسلمان نيز كسى است كه ديگران از دست و زبان او در امان باشند. پيامبر اسلام، پيام آزادىبخش را براى بشر آورده است. دين اسلام، دينى است كه پيامبر آن، پيامبر رحمت است. خداوند در قرآن، پيامبرش را به اين صفت مىستايد و مىفرمايد: وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ (انبياء: ٧)
تاريخ اسلام همگى نشان از رفتار مسالمتآميز با پيروان اديان ديگر در دعوت به دين اسلام دارد. پيامبر رحمت در هيچ موردى به پذيرش اجبارى دين اسلام دستور نداد. هشتاد جنگى كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله) انجام داد، جنگهاى دفاعى بود، نه جنگهاى تهاجمى؛ براى مثال، نخستين جنگى كه بر مسلمانان تحميل كردند، جنگ بدر بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) و مسلمانان با ساز و برگ نظامى نرفته بودند، بلكه فقط مىخواستند اموالى را كه
مشركان از آنان در مكه غارت كرده بودند، از كاروان ابوسفيان كه بزرگ و سرپرست مكيان بود پس بگيرند.
گفتنى است كه در فتح مكه نيز با تسلط پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر آن شهر، همه مشركان مورد عفو عمومى پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار گرفتند.
در واقع، وهابيان با رفتار غير اخلاقى و دينى سبب شدند تا دشمنان اقدامهايى را عليه اسلام انجام دهند. ساختن فيلمهايى، نظير «فتنه» ، جريانسازىهايى، نظير يازده سپتامبر و راهاندازى سايتهاى ضد اسلامى كه دين اسلام را دين خشونت و غير عقلانى معرفى مىكنند، همه آثار عملكرد نادرست وهابيان است.
راه پيداكردن استكبار جهانى و همپيمانانش با ميانجىگرى صهيونيستها به كشورهاى عراق، افغانستان، يمن، فلسطين و. . . به بهانه مبارزه با تروريست، همه بر اثر عملكرد نادرست اين گروه در كشورهاى مختلف است.
بايد دانست كه اسلام دينى است كه به تمامى آموزههاى اديان احترام مىگزارد و پيروانش را حتى از بدگويى به مقدسات اديان ديگر باز مىدارد. خداوند در اين زمينه مىفرمايد:
لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ فَيَسُبُّوا اللهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ (انعام: ١٠٨)
(به معبود) كسانى كه غير خدا را مىخوانند دشنام ندهيد، مباد آنها (نيز) از روى (ظلم و جهل) خدا را دشنام دهند.
براى پايگاههاى فرهنگى آنان ارزش قائل است و جامعه را به حفظ مقدسات سفارش مىكند و از طغيانگرىهايى هشدار مىدهد كه ممكن
است اماكن عبادى تمامى اديان را مورد هجمه قرار دهند؛ همچنانكه خداوند مىفرمايد:
وَ لَوْ لا دَفْعُ اللهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللهِ كَثِيراً (حج: ۴٠)
اگر خداوند بعضى از مردم را بهوسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعهها، و معابد يهود و نصارا، و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مىشود، ويران مىگردد.
بنابراين چگونه ممكن است چنين دينى، دين خشونت و ترور باشد. آثار زيانبار عملكرد وهابيان روى خود مسلمانان نيز اين است كهمسلمانان در كشورهاى اروپايى، امنيت روحى و جسمى خويش را از دست دادهاندو فعاليتهاى فرهنگى آنان محدود شده است. حتى از ساختن مساجد آنان جلوگيرى مىشود. البته به اين هم اكتفا نمىكنند و نمادهاى اسلامى، نظير گلدستههاى مساجد را هم تخريب مىكنند.
هر كشورى براى اصالت بخشيدن به ملت و مملكت خويش، در حفظ و حراست از آثار تاريخى و فرهنگى خويش مىكوشد، تا آنجا كه قسمت مهمى از فعاليت برخى از وزارتخانهها، صرف حفظ اين آثار مىشود. همچنين سازمان ملل، يكى از رسالتهاى خود را نظارت بر نگهدارى از آثار كشورهاى مختلف تعريف كرده است.
امروزه برخى كشورها با اينكه سابقه طولانى در شكلگيرى ندارند، ولىدر نگهدارى تاريخ خود نهايت تلاش را دارند؛ زيرا اعتماد به تاريخ و فرهنگ بومى و اصيل خود را عاملى در حفظ هويت و باورها و در نهايت حفظ امنيت كشور خويش مىدانند. اما در كشورهاى اسلامى، كه از ابتدا مورد بغض و كينه دشمنان اسلام نيز بودهاند، نه تنها به اين مسئله اهتمامى نشدهاست، بلكه با تحريك همان دشمنان بدخواه، نمادهاى اسلامىبه دست خود مسلمانان از بين رفتهاند؛ از قبيل:
از بين رفتن ميراث فرهنگى مسلمانان در كشورهاى مختلف از آثار زيانبار تفكر وهابيان است. آنان از ابتداى هجوم به مناطقى از عربستان، شروع به تخريب آثار ماندگار سرزمين وحى كردند. در مكه با تخريب قبور بزرگان مدفون در قبرستان «معلاه» يا «بنىهاشم» ، تمامى قبهها را از بين بردندكه هنوز تصاوير آن زمان وجود دارد. همچنين زادگاه حضرت زهرا (عليها السلام) و پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و خانههاى بزرگان از بين رفت و بسيارى از مساجد تخريب شد. امروز تنها از آن مساجد تاريخى اسمى مانده است.
از ميان خانههايى كه در مكه به بهانههاى مختلف در دوران سعوديان از بين رفت، خانه «ارقم بنارقم» نخستين پايگاه تبليغى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، خانه خديجه (عليها السلام) ، خانه حضرت ابوطالب (عليه السلام) و سكونتگاه على (عليه السلام) ، خانه عبداللهبن جُدعان (پيمانگاه حلفالفضول) ، زادگاه حضرت حمزه سيدالشهدا، خانه امهانى (محل معراج پيامبر (صلى الله عليه و آله)) و زادگاه امام جعفر صادق (عليه السلام) ، بوده است.(1)از مساجدى كه در مكه از بين رفت، مىتوان به مسجد ابراهيم (عليه السلام) و مسجدالرايه(2)و از اماكن زيارتى و تاريخى، مىتوان به مزار شهداى بدر، ردّه، شهداى فخ، مسجد غديرخم و زيارتگاه حضرت آمنه (عليها السلام) ، مادر بزرگوار پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) اشاره كرد.(3)
از اماكن تخريب شده در مدينه نيز مىتوان به اين اماكن اشاره كرد: مسجد بنى نجار، مسجد رد الشمس - عرفه، حمزه سيدالشهدا، بنىزريق،
بلالبن رباح، ثنية الوداع و مسجد عثمانبن عفان.(1)از خانههايى كه تخريب كردند، خانه ابوايوب انصارى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از ابتداى ورود به مدينه در آنجا ساكن شد. همچنين خانه امام صادق (عليه السلام) ، خانه ابوبكر، عمر، حسن بن زيد، خالد بن وليد، عثمان بن عفان، عمار بن ياسر، طلحه، مقداد و. . . تخريب شدند. (2)از زيارتگاههايى كه در مدينه تخريب شد، گنبدهاى مربوط به ائمه بقيع (عليهم السلام) ، عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، فاطمه بنت اسد (عليها السلام) ، عمههاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، زنان و دختران پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود. آنان همچنين در احد زيارتگاه شهداى احد را تخريب كردند و آرامگاه على عريضى بن جعفر بن محمد (عليه السلام) ، فرزند امام صادق (عليه السلام) را از بين بردند. (3)
اينها تنها بخشى از تخريب ميراث فرهنگى اسلام در مدينه و مكه بود؛ ميراثى كه يادآور خاطرات پيامبر (صلى الله عليه و آله) و دوران صدر اسلام، مسلمانان و ياران پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود. امروزه هر انسان عاشق پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، وقتى خاطرات مسلمانان و جانبازى ياران پيامبر (صلى الله عليه و آله) را مرور مىكندو آنگاه اين هتك حرمت به آنان را مىبيند، در مسلمانبودن وهابيان ترديد مىكند و مىگويد چگونه آنان ادعاى دوستى پيامبر را دارند، ولى با آثار و نشانههاى او و اصحابش مخالفت مىورزند.
وهابيان چندين بار به مشاهد و اماكن متبركه اهل بيت (عليهم السلام) در عراق هجوم بردند و جنايتهاى بسيارى را مرتكب شدند كه مىتوان به حمله
آنان به شهرهاى نجف و كربلا اشاره كرد.
آنان در روز عيد غدير خم كه بسيارى از مردان به شهر نجف رفته بودند تا كنار مرقد حضرت على (عليه السلام) ، اين روز را گرامى دارند، درحالىكه در شهر كربلا كسى جز زنان، كودكان و پيران نبودند، به كربلا شبيخون زدند و كشتار گستردهاى راه انداختند. تعداد شهدايى كه در اين هجوم برآورد شد، بين پنج هزار تا شانزده هزار نفر بود. آنان در اين حمله، ضريح مقدس امام حسين (عليه السلام) را شكستند و اموال آن را به غارت بردند. ضمن شكستن ضريح «حبيب بن مظاهر» ، آن را آتش زدند و با آتش آن، قهوه درست كردند و خوردند. اين اعمال وحشيانه را انجام دادند تا آتش حقد و كينهبه ياران ائمه (عليهم السلام) را تسكين دهند. (1)شش سال بعد نيز به شهر نجف حمله كردند، ولى مرحوم «كاشف الغطاء» از مدتها قبل با تربيت طلاب زيادى از حوزه نجف كه آنان را براى مقابله آماده كرده بود، از شهر دفاع كردند و وهابيت نتوانستند وارد شهر شوند و با تحمل خسارت عقبنشينى كردند.(2)اخيراً نيز با فتواى مفتيان وهابى، حرم عسكريين تخريب شد. (3)
آثار علمى انديشمندان، همواره بخشى از هويت هر كشور و مكتبى است كه بايد همانند آثار گرانبهاى موزهها ارج نهاده شوند.
وهابيان با دستبرد در ميراث مكتوب مسلمانان نه تنها آثار گذشتگان را تحريف كردند، بلكه در برخى موارد با حمله به كتابخانهها، اصل آثار مكتوب اسلامى را از بين بردند. آنان در مكه و مدينه با حمله به كتابخانهها كه در آنها كتابهاى نفيس و نادرى وجود داشت، از جمله كتابى به خط «عبدالله بن مسعود» كه جزء آثار مهم فرهنگى اسلامى بود، همه آن آثار را به آتش كشيدند و از بين بردند. به دستور حاكمان سعودى و طبق آمار گزارش شده، شصت هزار جلد كتاب چاپى و چهل هزار جلد كتاب خطى ميان شعلههاى آتش سوخت.(1)
مرحوم «محمد جواد مغنيه» در كتاب «هذه هى الوهابيه» نقل مىكند
1) تاريخ آل سعود، ناصر سعيد، ص ١٨٠.
علت سوزاندن تمامى كتابها اين بود كه در برخى كتابها آمده بود كه سعوديان، يهودىالاصلاند.(1)
از ديگر كارهاى وهابيان مصادره كتابهاست، براى مثال نبايد در كشور عربستان كتابهاى مذهبى چهار مذهب اهل سنت و جماعت وجود داشته باشد؛ زيرا به نظر آنها، اين چهار مذهب از دين خارجاند. در عربستان انتشاراتى به اسم «مكتبة العربى» وجود داشت كه همه كتابهاى آن را سوزاندند. گفتنى است نبايد كتابهاى «سيد قطب» ، رئيس حزب «اخوان المسلمين» تا اين اواخر فروخته مىشد؛ زيرا عربهاى كشور عربستان به فكر راحتطلبىاند، ولى كتابهاى سيد قطب خلاف اعتقادات آنها، از جهاد سخن مىگويد.
مسأله مهم ديگر در مورد وهابيت تحريف ميراث مكتوب است. بهطور كلى مىتوان دستبرد و تحريف وهابيان را در چند بخش كلى بيان كرد:
وهابيان تلاش مىكنند تا با انتشار برخى كتابها، به تحريف آيات و اعتقاداتى بپردازند كه درباره فضيلت، جايگاه و اهميت اهل بيت (عليهم السلام) است؛ براى مثال تفسير آنان از آيه «ذوىالقربى» اين است كه منظور از آيه، رعايت حق خويشاوندى با پيامبر (صلى الله عليه و آله) است، نه دوستداشتن خاندان آن حضرت.(2)استدلال وهابيان اين است كه آيه ذوىالقربى در مكه نازل شده است و على (عليه السلام) در آنجا كوچك بود و حسن و حسين (عليهما السلام) هم
نبودند.(1)همچنين در آيه خمس، هيچگونه حقى را براى اهل بيت قائل نيستند. و حال آنكه به گفته مفسران سه آيه مربوط به مودت قربى در مدينه نازل شد.
نكته ديگر اين است كه خداوند درباره فضيلت اهل بيت (عليهم السلام) مىفرمايد: «بگو هيچگونه اجر و پاداشى از شما درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم)» (2)ولى آنان مىگويند اين سخن درست نيست؛ زيرا اجر خواستن از ويژگىهاى اهل دنياست و چنين سخنى متهمكردن پيامبر (صلى الله عليه و آله) است.(3)
همچنين مىگويند كه اعتراض على (عليه السلام) به خلافت ابوبكر براى اين نبود كه حق با على (عليه السلام) بود، بلكه او اعتراض داشت كه چرا در شوراى سقيفه نبوده است. بنابراين اعتراض على (عليه السلام) جايى ندارد؛ زيرا افراد زيادى در آن شورا نبودند و از مهاجران، فقط عمر، ابوبكر و ابوعبيده بودند.(4)همچنين نسبت هذيان به پيامبر از سوى عمر را دروغ محض مىخوانند و مىگويند:
چيزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىخواست بنويسد، اگر واجب بود، طعن بر او وارد است كه چرا تا آن موقع نگفته بود. افزونبر اينكه با آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ منافات دارد؛ زيرا هرچه لازم و واجب بود، پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيان كرد. اگر هم مستحب بود
پس لازم نبوده است و ضرورتى نداشته است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بخواهد با اصرار بنويسد.(1)
درباره ناراضى بودن فاطمه (عليها السلام) از ابوبكر مىگويند: «وقتى خدا از ابوبكر راضى شده است، ناراحت شدن فاطمه به او ضررى نمىرساند» . در جريان فدك، حضرت زهرا (عليها السلام) در پاسخ به ابوبكر، به آيه قرآن استناد مىكند كه حضرت زكريا از خدا فرزندى مىخواهد تا از او و آل او ارث ببرد. وهابيان مىگويند در شأن پيامبر خدا نيست كه از خدا فرزندى بخواهد كه از او ارث ببرد. افزون بر اينكه حضرت زكريا مالى نداشته است كه ارث برده شود.
آنان درباره آيه ديگرى كه از ارث سليمان از داود (عليهما السلام) سخن مىگويد، معتقدند سليمان از داود مال ارث نبرد، بلكه علم و حكمت ارث برد. براى توجيه اين سخن خود، آمار عجيبى را از زندگى حضرت داود مىآورند كه معلوم نيست از كدام سند است. آنان مىگويند حضرت داود، صد زن، سيصد كنيز و فرزندان زيادى داشت و به سليمان چيزى نمىرسيد. چگونه خداوند از اين همه فرزند، فقط سليمان را ذكر مىكند؟ معلوم مىشود مال نبوده است.(2)
نمونه ديگر از دستبرد وهابيت، حذف رواياتى است كه در چاپهاى قبل برخى از كتابها وجود داشته است، ولى آن احاديث را در
چاپهاى جديد نياوردهاند؛ نظير آنچه درباره ازدواج موقت آمده است كه اصحاب مىگويند: «ما زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله) به آن عمل مىكرديم و تا زمان رحلت آن حضرت هم نهيى درباره آن نيامده بود، ولى كسى به رأى خود چيزى گفت» . بخارى نام آن فرد را بيان مىكند و مىگويد: «گوينده اين كلام عمر است» . اما اين جمله در چاپهاى جديد حذف شده است. در ذيل تصاوير اين نسخه آورده شده و مشخص گرديده است كه جمله «
قال محمد يقال انه عمر » در چاپهاى بعدى برداشته شده است.
<نمايش تصوير
همانطور كه مشخص است، در اين نسخه، عبارت «
قال محمد يقال انه عمر » موجود است. ولى اين جمله در نسخه جديد برداشته شده است.
<نمايش تصوير
<نمايش تصوير در اين نسخه نيز، عبارت مذكور از بين رفته است:
يكى ديگر از كارهاى وهابيان تحريف تاريخ است آنان در اينباره حتى از رسانههاى جمعى نيز استفاده مىكنند؛ رسانههايى مانند شبكه نور والعربيه. شبكه نور ضمن تلاش براى عادىسازى برخى تحريفهاى تاريخى به جعل تاريخ نيز مىپردازد و مىگويد: پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «ثروت احدى مانند ثروت ابوبكر به من سود نرساند» . حال آنكه كماطلاعترين مردم از تاريخ اسلام مىداند كه حضرت خديجه كبرى (عليها السلام) با بخشش دارايى خود در راه اسلام، پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله) را يارى كرد.
شبكه نور در تلاشى آشكار براى پاككردن چهره متهمان و عاملان اصلى «سقيفه بنىساعده» و غصب فدك، همواره روايات و جملات ساختگى را به مخاطبان ارائه مىدهد.
آنان با تحريف تاريخ سعى بر آن دارند تا چهره منفور امويان را محبوب كنند و با تحريف تاريخ حتى دفاع از يزيد را نيز در برنامه كارى خود دارند و به صراحت امامحسين (عليه السلام) را تخطئه و يزيد را تبرئه مىنمايند.
يكى ديگر از كارهاى آنها تجديد چاپ كتابها براى تحريف محتواى آنهاست؛ براى مثال در تجديد چاپ كتاب صحيح بخارى، بعضى از احاديث را حذف كردند. البته برخى كتابها را نيز براى نوشتن حاشيه بر كتاب، تجديد چاپ مىكنند؛ براى مثال «عبدالعزيز بنباز» از مفتيان بزرگ وهابيان در عربستان سعودى، با تعليقهاش بر شرح بخارى
، جزء دوم صفحه ١٩۵ چاپ دارالمعرفة، صحابى جليلالقدر «بلالبن الحارث المزنى» را به كفر و شرك متهم مىكند؛ زيرا اين شاگرد رسول خدا در قحطى زمان خليفه دوم (عمر بن خطاب) به زيارت قبر شريف حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) رفته و به آن حضرت توسل جسته بود.(1)اينگونه اتهامها، نه تنها از شاگردان، بلكه از استاد آنها احمدبن تيميه نيز سرزده است؛ آنجا كه «عبدالله بن عمر» را به دليل تبرك جستن از اماكنى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در آنجا نماز خوانده است، به كفر و شرك متهم كرده و گفته است: «اين كار صحابى، وسيله و سببى براى شرك به خداوند است» .(2)
«شيخ محمد نورى» در كتابش نمونهاى ديگر از تحريف و دستبرد نعمان پسر آلوسى در تفسير پدرش را ذكر مىكند:
نعمان پسر علامه آلوسى، تفسير پدرش را كه تفسير مهمى است، تحريف كرد. اگر اين تحريف را در تفسير پدرش انجام نمىداد، تفسيرش منبع و مرجع بزرگى براى مسلمانان قرار مىگرفت.(3)
نعمان كه دست به اين تحريف زده، وهابى است و كتابهايى نيزعليه اعتقادات اهل سنت و جماعت نوشته است و «البانى» نيز تعليقاتى بر آن زده است.(4)زمانى كه نعمان در تفسير پدرش اعتقاداتى را مخالف
اعتقادات خود مىبيند، آنها را تحريف و حذف مىكند.
«زينى دحلان» در تفسير خود بر آيه فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً (نازعات: ۵) نظر علما را ذكر مىكند و مىفرمايد:
منظور اين آيه عبارت است از نفوس فاضل و ارواح مردان بزرگ خدا كه با توسل كردن به آنها، خداوند به فرياد شخص مىرسد و شخص سوخته شده را نجات مىدهد و به وسيله آنها باران مىباراند و مردم را يارى مىدهد. علامه آلوسى مىگويد: «تمام اين كارها براى كرامت و بزرگى آن شخص ولى است» .(1)
وهابيان نيز نرم افزارى را درست كردهاند كه در آن تفسيرهاى زيادى وجود دارد. از جمله اين تفاسير، تفسير آلوسى است كه متأسفانه سوره نازعات را از آن حذف كردهاندكه بحث توسل به ارواح اوليا در آن وجود دارد. (2)
نمونه بارز ديگر از تحريفات آنان، تغيير عنوان كتابهاى دعا در فصل «فضل زيارة قبر النبى (صلى الله عليه و آله)» است كه آن را به «فضل زيارة مسجد النبوى» تغيير داده و كتابهايى نيز با همين نام چاپ كردهاند و دهها نمونه ديگر كه مجال پرداختن به همه آنها نيست.
قرآن
نهج البلاغه، سيد رضى، تحقيق محمد عبده، بيروت، نشر دارالمعرفة.
١. آثار تاريخى مكه و مدينه، اصغر قائدان، تهران، مشعر.
٢. الآيات البينات فى عدم سماع الاموات، نعمان آلوسى، چاپ اول، رياض، مكتبة المعارف للنشر و التوزيع، ١۴٢۵ه. ق.
٣. آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت.
۴. ابطال التاويلات، ابىيعلى محمد بن الحسين الفراء، دارالامام الذهبى.
۵. احكام القرآن، احمد بن على جصاص، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١۴٠۵ه. ق.
۶. احياء علوم الدين، محمدغزالى، بيروت، مكتبة العصيريه، ١۴١٩ه. ق.
٧. ارشاد السارى، قسطلانى.
٨. اسدالغابة، ابنالاثير، بيروت، دارالكتاب العربى.
٩. الاسماء و الصفات، ابوبكر بيهقى، دارالجيل.
١٠. الاصول الاربعه، حكيم معراجالدين (محمد حسن جان صاحب سرندى) ، استانبول تركيه، ١٣۴۶ه. ق.
١١. اصول الفقه، محمدرضا مظفر.
١٢. اصول كافى، محمدبن يعقوبكلينى، نشر دارالكتب الاسلاميه، ١٣٨٨ه. ق.
١٣. اطيب البيان، طيب سيد عبدالحسين، تهران، انتشارات اسلام، ١٣٧٨ه. ش.
١۴. اعجاز قرآن، محمدحسين طباطبائى، تهران، نشر رجاء.
١۵. اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيميه حرانى، بيروت، دارالمعرفه.
١۶. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، موسسة الوفاء، ١۴٠٣ه. ق.
١٧. بدايع الفوائد، ابنقيم الجوزيه.
١٨. البدع و المحدثات و مالا اصل له، جمع من المؤلفين، جمع و اعداد، حمودبن عبدالله المصر، چاپ دوم، رياض، دارابن خزيمه، ١۴١٩ه. ق.
١٩. بيان تلبيس الجهميه فى تأسيس بدعهم الكلاميه، ابنتيميه، مكه المكرمة، مطبعة الحكومة، ١٣٩٢ه. ق.
٢٠. پناهگاه توحيد، عبدالرحمان سعدى، ترجمه: اسحاق دبيرى، عربستان، دار قاسم.
٢١. پيام قرآن، ناصرمكارم شيرازى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٨١ه. ش.
٢٢. تاج العروس، محمد مرتضىزبيدى، بيروت، مكتبة الحيات، بىتا.
٢٣. تاريخ آل سعود، ناصر سعيد.
٢۴. تاريخ الخميس ديار بكرى، حسينبن محمد بن حسن، بيروت، دار صادر.
٢۵. تاريخ حسن، حسنبن عبدالرسول، چاپ سرى نگر.
٢۶. تاريخ مدينة دمشق، على بن عساكر دمشقى، بيروت، دارالفكر، ١۴١۵ه. ق.
٢٧. تاريخ مملكة السعوديه، صلاح الدين مختار.
٢٨. تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، اصغر قائدان، تهران، نشر مشعر،١٣٨۴ه. ش.
٢٩. . التأسيس فى رد اساس التقديس، احمد بن تيميه الحرانى.
٣٠. تحليلى نو بر تاريخ صدر اسلام، عثمان خميس.
٣١. تذكرة الفقهاء، حسنبن يوسف حلى، چاپ اول، قم، مؤسسه آل البيت (ع) .
٣٢. تفسير آلاء الرحمان، محمدجواد بلاغى، قم، بنياد بعثت، ١۴٢٠ه. ق.
٣٣. تفسير الكشف و البيان، احمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١۴٢٢ه. ق.
٣۴. تفسير المنار، محمد رشيدرضا، مصر، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ١٩٩٠م.
٣۵. تفسير الميزان، سيد محمدحسين طباطبايى، قم، انتشارات اسماعيليان.
٣۶. تفسير جزء آخر قرآن، بدون مؤلف، از كتب اهدايى وهابيت به حجاج با متن فارسى.
٣٧. تفسير مفاتيح الغيب، فخرالدين محمد بن عمر رازى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١۴٢٠ه. ق.
٣٨. تفسير نمونه، ناصرمكارم شيرازى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٨١ه. ش.
٣٩. التنبيه و الرد على معتقد قدم العالم و الحد، سيدحسن على السقاف، عمان، اردن، دارالامام النووى.
۴٠. التنديد بمن عدد التوحيد، حسنبن علىسقاف، اردن، دارالامام النووى، ١۴١٣ه. ق.
۴١. تنقيح الفتاوى الحامديه، مكتبة حبيبيه پاكستان.
۴٢. الجامع الاصول، محمدبن اثير مبارك، بيروت، دارالفكر،١۴١٠ه. ق.
۴٣. جامع السعادات، نراقى، تحقيق: سيدمحمود كلانتر، نجف اشرف، نعمان.
۴۵. الجامع الفريد، مجموعهاى از نويسندگان، جده، نشرالاصفهانى، ١٣٩٣ه. ق.
۴۶. الحصول، فخرالدين محمد بن عمر رازى، بيروت، مؤسسة الرسالة.
۴٧. حقيقة التوسل و الوسيله، محمدعلى موسى، دارالتراث العربى،١۴١٠ه. ق.
۴٨. الخلاف، محمد بن حسن طوسى، چاپ اول، قم، دفتر انتشارات اسلامى.
۴٩. الدر المنثور، جلالالدين سيوطى، بيروت، دارالمعرفه، ١٣۶۵ه. ق.
۵٠. الدررالكامنة، احمد بن حجر العسقلانى، بيروت، دارالجيل، ١۴١۴ه. ق.
۵١. رحلة ابن بطوطه.
۵٢. ردود على شبهات، محمد نورى.
۵٣. رشفة الصادى، ابوبكر الحضرمى.
۵۴. روح المعانى، سيدمحمود آلوسى، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١۵ه. ق.
۵۵. الروح، ابنقيم الجوزيه.
۵۶. زادالمعاد، ابن قيم الجوزيه.
۵٧. زيارت از ديدگاه ائمه، عبدالهادى الحسينى، از مجموعه كتب منتشره در ميان حجاج، نشر دارقاسم.
۵٨. زيارة القبور و الاستنجاد بالمقبور، احمدبن تيميه، اداره عمومى و نشر و ترجمه رياض، ١۴١٠ه. ق.
۵٩. زيارة القبور، فخر رازى، تصحيح: احمد عابدى، قم، انتشارات زائر.
۶٠. سنن ابى داوود، سليمان بن اشعث سجستانى، بيروت، دارالفكر،١۴١٠ه. ق.
۶٢. سنن الدارمى، عبدالله بن بهرام دارمى، دمشق، مطبعة الاعتدال.
سنن كبرى بيهقى، بيروت، دارالفكر.
۶۴. سير اعلام النبلاء، شمس الدينذهبى، بيروت، موسسة الرساله، ١۴١٣ه. ق.
۶۵. السيرة النبوية، ابن هشام، بيروت، دارالجيل، ١۴١١ه. ق.
۶۶. سيف الجبر المسلول على الاعداء، شاه فضل رسول قادرى، استانبول، ١٣٩۵ه. ق.
۶٧. شرح الصدور، ترجمه: عبدالله حيدرى، نشر اداره ارشاد مسجد الحرام و مسجد النبى، ١٣٨٣ه. ش.
۶٨. شرح كشف الشبهات، محمد بن صالح العثيمين.
۶٩. شرح مسلم، يحيى بن شرف نووى، چاپ دوم، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١٣٩٢ه. ق.
٧٠. شرح مقاصد، سعدالدين تفتازانى، قم، منشورات شريف رضى، ١۴١٢ه. ق.
٧١. شرح مواقف، على بن محمد جرجانى، دارالطباعة العامرة.
٧٢. شفاء السقام، تقى الدين سبكى شافعى، بىجا، ١۴١٩ه. ق.
٧٣. صحيح بخارى، محمد بن اسماعيلبخارى، بيروت، دارالفكر، ١۴٠١ه. ق.
٧۴. صحيح مسلم، مسلم بن حجاجنيشابورى، بيروت، دارالفكر، ١۴٠١ه. ق.
٧۵. الصواعق الالهية فى الرد على الوهابيه، شيخ سليمانبن عبدالوهاب، استانبول تركيه، نشر ايشيق، ١٣٩٩ه. ق.
٧۶. الصواعق المحرقه، ابنحجر هيتمى، استانبول، مكتبة ايشيق، ١۴١٢ه. ق.
٧٧. صيانة القرآن من التحريف، چاپ پنجم، مؤسسه فرهنگى تمهيد، ١٣٨٣ه. ش.
٧٨. عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، صالح عبدالرحمان.
٧٩. عقيدة اهل السنة و الجماعة، محمد بن صالحالعثيمين، وزارت امور
٨٠.
اسلامى سعودى، ١۴٢٨ه. ق.
٨١. عقيدة شيخ محمد بن عبدالوهاب، گردآورى: دكتر صالح عبدالرحمان، مجموعه كتب منتشره در ميان حجاج.
٨٢. عنوان المجد فى تاريخ نجد، عثمان بن بشر نجدى، چاپ چهارم، رياض، مطبوعات دارة الملك عبدالعزيز، ١۴٠٢ه. ق.
٨٣. العواصم من القواصم، ابوبكر بن عربى، الطبعة الحديثه.
٨۴. الغدير، عبدالحسين امينى، قم، مركز الغدير.
٨۵. فتاوى اسلاميه، عبدالعزيز بنباز.
٨۶. فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية و الافتاء سايت.
٨٧. فتاوى منار الاسلام، ابن عثيمين.
٨٨. الفتاوى، شيخ محمود شلتوت، قاهره، دارالشرق، ١٣٩۵ه. ق.
٨٩. فتح البارى، شرح صحيح بخارى، ابنحجرعسقلانى، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة للطباعة والنشر، ١٣٠٠ه. ق.
٩٠. فتح القدير، محمد بن علىشوكانى، نشر عالم الكتب، بىتا.
٩١. فتح المجيد، عبدالرحمانبن حسن آل شيخحامد الفقهى، رياض، نشر اداره ارشاد عربستان سعودى، ١۴١١ه. ق.
٩٢. فتنه الوهابية، احمد زينى دحلان.
٩٣. الفجر الصادق، صدقى زهاوى جميل، مصر، واعظ، ١٣٢٣ه. ق.
٩۴. الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، علىبن حزم اندلسى، بيروت، دارالكتب العلميه.
٩۵. الفصل، ابىمحمدعلىبن احمد بن حزم، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٣٠ه. ق.
٩۶. فضل الصلاة على النبى٩ الجهضمى، تحقيق: ناصرالدين الالبانى،
٩٧.
بيروت، نشر مكتب الاسلامى، ١٣٩٧ه. ق.
٩٨. فيض القدير، عبدالرؤوف المناوى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١۵ه. ق.
٩٩. قاموس القرآن، على اكبر قريشى، تهران، دارالكتب الاسلامية، ١٣٧١.
١٠٠. كتاب التوحيد، محمد بن عبدالوهاب، الرئاسة العامة للبحوث والافتاء، چاپ سوم، رياض، ١۴٢۶ه. ق.
١٠١. كنزالعمال، متقى هندى، بيروت، موسسة الرساله، ١۴٠٩ه. ق.
١٠٢. كيف نتحقق التوحيد، عبدالعزيز بنباز.
١٠٣. كشف الارتياب، سيدمحسن امين عاملى، مكتبة الحرمين، ١٣٨٢ه. ق.
١٠۴. اللؤلؤ المكين من فتاوا فضيلة، الشيخبن جبرين، سايت: فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء.
١٠۵. لسان العرب، ابن منظور، قم، ادب الحوزة، ١۴٠۵ه. ق.
١٠۶. لسان الميزان، احمد بن حجرالعسقلانى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسه اعلمى، ١٣٩٠ه. ق.
١٠٧. مجمع الزوائد، نورالدينهيثمى، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٠٨ه. ق.
١٠٨. مجموع فتاوا، بنباز، موقع الرئاسة العامة للبحوث العلمية والافتاء.
١٠٩. مجموع فتاوى و مقالات متنوعه، عبدالعزيز بنباز، جمع و ترتيب محمدبن سعدالشويعر.
١١٠. مجموع فتاوى، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه، اردن، نرم افزار اصدار، ١۴١٩ه. ق.
١١١. مجموعة الرسائل، ابنتيميه، حرانى، بيروت، دارالكتب العلميه.
١١٢. مجموعه مصنفات شيخ اشراق، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات
١١٣.
فرهنگى، ١٣٧٣ه. ش.
١١۴. محبت و شفقت صحابه و اهل بيت (ع) ، شيخ صالح، از مجموعه كتب اهدايى براى حجاج.
١١۵. محجة البيضاء، ملامحسن فيض كاشانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى.
١١۶. مخالفة الوهابيه للقرآن والسنه، عمرعبدالسلام، بيروت، دارالهدايه، ١۴١۶ه. ق.
١١٧. مسائل فى العقيده، عبدالرزاق عفيفى.
١١٨. مسائل فى العقيده، عثمان خميس.
١١٩. المستدرك على الصحيحين، حاكمنيشابورى، تحقيق: يوسف مرعشى، بيروت، دارالمعرفه، ١۴٠۶ه. ق.
١٢٠. مسند ابىيعلى، ابويعلى الموصلى، تحقيق: حسين سليم اسد، دارالمأمون للتراث.
١٢١. مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، دار صادر، ١٣١٣ه. ق.
١٢٢. مسند حميدى، عبدالله بن زبير، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٠٩ه. ق.
١٢٣. المطالب العالية فى العلم الالهى، فخر رازى، بيروت، دارالكتاب العربى، ١٣۶۵ه. ق.
١٢۴. مفردات فى غريب القرآن، راغباصفهانى، تهران، دفتر نشر كتاب، ١۴٠۴ه. ق.
١٢۵. الملل والنحل، جعفر سبحانى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى.
١٢۶. منهاج السنة، احمد بن تيميه حرانى، تصحيح: محمد رشاد، مدينة النشر.
١٢٧. منهج ابنتيمية فى مسئلة التكفير، عبدالمجيد بن سالم المشعبى، رياض، اضداء السلف، ١۴١٨ه. ق.
١٢٨. المواهب اللدنيه، احمد بن محمد قسطلانى، بيروت، مكتبه اسلامى.
١٢٩. ميزان الاعتدال، شمسالدين ذهبى، بيروت، دارالمعرفه، ١٣٨٣ه. ق.
١٣٠. نگرشى نو به تاريخ صدر اسلام، عثمان خميس، ترجمه: اسحاق دبيرى، انتشارات حقيقت، از كتب اهدايى به حجاج، ١٣٨۵ه. ش.
١٣١. نواقض الاسلام، بنباز، ترجمه: اسحاق دبيرى، انتشارات دار قاسم از كتب اهدايى به حجاج در عمره.
١٣٢. نهج الحق و كشف الصدق، حسنبن مطهر حلى، بيروت، دارالكتب اللبنانيه.
١٣٣. وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، چاپ اول، قم، مؤسسه آلالبيت: ، ١۴٠٩ه. ق.
١٣۴. وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، سمهودى علىبن احمد مصرى، بيروت، دار الاحياء التراث العربى، ١۴١٧ه. ق.
١٣۵. الوهابية فى الميزان، جعفرسبحانى، انتشارات موسسة الفكر الاسلامى، ١۴١٧ه. ق.
١٣۶. هداية المسترشدين.
١٣٧. الهدية السنية.
١٣٨. ينابيع الموده لذوى القربى، شيخ سليمانبن ابراهيمبن القندوزى الحنفى، چاپ اول، تهران، انتشارات اسوه، ١۴١۶ه. ق.