ghaemiyeh.com
نام كتاب: درسنامه با قرآن در مكه و مدينه
نويسنده: اكبر دهقان
موضوع: مرجع
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: تابستان 1388
نوبت چاپ: 1
يكى از فرايض بسيار مهم در اسلام، فريضهى حج است كه بر انسان مستطيع انجام اين عمل عبادى لازم است. قرآن كريم مىفرمايد: «و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلًا».(1)
فريضهى حج هم از نظر زمانى داراى شرافت ويژهاى است؛ زيرا در ماه حرام اين مراسم انجام مىشود؛ «الحجّ أشهر معلومات»(2)، و ماه ذى الحجه از ماههاى داراى حرمت است و بر طبق برخى از احاديث هيچ زمانى در نزد خداوند متعال از نظر پاداش دهى مانند دههى اول ذى الحجه نيست.
«ما من ايام العمل الصالح فيها احبّ الى الله عزّ و جلّ من أيام العشر»؛ يعنى عشر ذى الحجه و هم از نظر مكانى داراى شرافت است؛ زيرا قسمتى از اعمال حج در مسجد الحرام كه بافضيلتترين مسجد است انجام مىشود.
حج از جامعيت ويژهاى برخوردار است؛ زيرا مركز و محل عبادت است؛ «و لكلّ أمّة جعلنا مسنكاً»(3)، علاوه بر آن مركز سياست و برائت از مشركان است؛ «برائة من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين»(4)، و نيز مركز دورى از شهوت و معصيت است؛ «فمن فرض فيهن الحجّ فلا رفث و لا فسوق و لا جدال فى الحج».(5)
مهم تر از همهى اينها مركز تجلّى عدالت و فضيلت است؛ «سواء العاكف فيه و الباد».(6)
حج تجسم اصول اعتقادى هر انسان مسلمان است؛ زيرا حج از آغاز تا پايان نمونهاى از تجلى توحيد و طرد شرك است؛ «و لله على الناس حج البيت»(7)و «و اذ بوّأنا لابراهيم مكان البيت ان لا تشرك بى شيئاً»(8)، و نيز حج محل حضور به مقام شامخ نبوت و رسالت است؛ «و اذّن فى الناس بالحج يأتوك رجالًا و على كل ضامر من كل فجّ عميق»(9)چه اين كه حج تجديد عهد و پيمان با مقام بسيار ارزشمند ولايت و
امامت است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «... انما أُمروا ان يطوفوا بهذه الاحجار ثم يأتونا فيعلمونا ولايتهم».(1)
و نيز حج يادآور موضوع عالم محشر و عرصهى قيامت است. شايد به همين جهت باشد كه در آغاز سورهى حج موضوع قيامت مطرح شده است؛ «يا أيها الناس اتقوا ربّكم انّ زلزلة الساعة شىء عظيم».(2)
مناسك حج و حضور در مواقف و ميقاتهاى آن هر يك نمونهاى از حشر و قيامت است، از جمله: آماده شدن براى سفر حج و پرداخت بدهىهاى شرعى و قانونى و ردّ مظالم و وصيت و خداحافظى، يادآور حالت احتضار و سفر به عالم آخرت است. حضور در سرزمينى كه پيشتر با آن انس و الفت و آشنايى نداشته و دورى از زن و فرزند و منزل، تداعىگر «يوم يفر المرء من أخيه* و امه و ابيه»(3)و «و تقطعت بهم الاسباب»(4)است.
حركت اعضاى كاروان به دنبال روحانى و مدير كاروان يادآور «يوم ندعوا كل أناس بأمامهم»(5)است. عارى بودن از مظاهر و مفاخر دنيوى چون لباس و زينت و زيور و پوشيدن دو جامهى احرام، يادآور پوشيدن كفن است؛ بويژه با توجه به اين كه براى حجگزار مستحب است در همان لباس كفن شود.
افاضه و كوچ كردن از عرفات به طرف مشعر و بعد به طرف منا، مظهرى است از «يخرجون من الاجداث كانهم جراد منتشر».(6)
فروتنى و تذلل گردن فرازان هنگام انجام مناسك در پيشگاه حىّ قيّوم، چنان كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «جعل السعى بين الصفا و المروة مذلّة للجبارين»(7)، يادآور تذلل و خضوع همهى چهرهها در قيامت است؛ «و عنت الوجوه للحىّ القيوم».(8)
اقرار و اعتراف حجگزار به گناهان خويش، اعتراف به گناه در قيامت را تداعى
مىكند كه برخى در پيشگاه خداوند مىگويند: «فاعترفنا بذنوبنا فهل الى خروج من سبيل».(1)
حج از جمله عباداتى است كه عبادات ديگر نيز در آن مطرح است. مانند نماز؛ «و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلّى»(2)يا روزه در بارهى كسى كه نتواند در حج قربانى كند بايد سه روز در ايام حج و هفت روز به هنگام بازگشت به وطن روزه بگيرد؛ «فمن لم يجد فصيام ثلاثة أيام فى الحج و سبعة اذا رجعتم»(3)، چه اين كه كسى كه مىخواهد به حج برود بايد از پيش بدهى خمس يا زكاتش را پرداخته باشد.
حج از جمله عباداتى است كه بسيارى از فضايل اخلاقى و انسانى مانند اخلاص و ذكر خدا و طهارت نفس و تزكيهى روح در آن مطرح است؛ زيرا حج و عمره را بايد براى رضاى خداوند متعال به جا آورد؛ «و اتمّوا الحج و العمرة للّه»(4)چه اين كه ياد خداوند در مقاطع مختلف حج بايد تحقق يابد؛ «و اذكروا الله فى أيام معدودات»(5)و «ليذكروا اسم الله على ما رزقهم من بهيمة الانعام»(6)و در پرتو ياد خدا و قصد قربت در همهى اعمال حج روح و نفس انسان تزكيه و تكامل پيدا مىكند.
حج در دين اسلام از جايگاه ويژهاى برخوردار است، از اين رو به عنوان پرچم اسلام؛ «جعله للاسلام علماً»(7)و جهاد ضعيفان؛ «الحج جهاد كل ضعيف»(8)و عامل آرامش روح؛ «الحج تسكين القلوب»(9)و سبب تقويت دين؛ «فرض الله ... و الحج تقوية للدين»(10)و وسيلهى تقرب به پروردگار؛ «انّ افضل ما توسّل به المتوسلون الى الله سبحانه و تعالى ... حج البيت و اعتماره»(11)و در نهايت عامل جلب رحمت حق و نيل به سعادت ابدى خواهد بود؛ «جعله الله سبباً لرحمته و وصلة الى جنّته».(12)
انگيزه تدوين
از آنجا كه موضوع حج و التزام به مناسك و درك اسرار اين فريضه الهى آرامبخش روح و روان آدمى است، شايسته است كه زائران بيت اللَّه مخصوصاً راهنمايان و مبلغان حج با منبع اصيل وحى يعنى قرآن كريم هر چه بيشتر مأنوس باشند چرا كه اين ويژگى آرامبخشى روح در اين كتاب آسمانى بطور كامل متجلى است. چرا كه از سويى قرآن كريم به عنوان ذكر معرفى شده است: «إنّا نحن نزّلنا الذكر وانّا له لحافظون»(1)و از سوى ديگر ذكر الهى مايه آرامش روح است: «ألا بذكر اللَّه تطمئنّ القلوب»(2).
از اين رو كميته آيات و روايات زير نظر بعثه مقام معظّم رهبرى تصميم گرفتند تا دو تحقيق در زمينه تفسير آيات حج صورت گيرد. يكى ويژه آيات حج كه برخى از دوستان عهده دار شدند. دوم تحقيق به صورت عمومى در دو فصل، فصل اول آيات مربوط به حج و مكّه معظّمه و فصل دوم آيات مربوط به مدينه منوّره و مسائل تاريخى مانند برخى از جنگهاى بدر، احد، احزاب، تبوك و برخى از آياتى كه مربوط به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است. كه مجموع آيات به 200 آيه رسيد و هدف از اين كار اين بود تا روحانيون گرانقدر هم خود هر چه بيشتر با معارف قرآن كريم آشنا شوند و هم زائران بيت اللَّه را با معارف و اسرار قرآن كرم مأنوس سازند.
شيوه تحقيق
در آغاز متن آيه شريفه و ترجمه آن بيان شده و بعد از آن واژههاى مشكل آن معنا گرديده و سپس تفسير آيه شريفه بيان شده و در پايان نكتههاى مختلف (ادبى، اخلاقى، تربيتى، اجتماعى و عرفانى) كه از منابع و مصادر مختلف تفاسير شيعه و اهل سنت مورد استفاده قرار گرفته و در ذيل معرفى مىشود، بيان شده است.
1- التبيان
2- مجمعالبيان
3- نورالثقلين
4- صافى
5- الميزان
6- نمونه
7- راهنما
8- نور
9- كشاف
10- مفاتيح الغيب
11- روح المعانى
12- فى ظلال
محمد بن حسن طوسى
فضل بن حسن طبرسى
عبد على بن جمعه حويزى
محسن فيض كاشانى
سيد محمد حسين طباطبايى
ناصر مكارم شيرازى
اكبر هاشمى رفسنجانى و همكاران
محسن قرائتى و همكاران
زمخشرى
فخر رازى
سيد محمود آلوسى
سيد قطب
در پايان بر خود لازم مىدانم از تمام دوستان عزيز و گرانقدرم حجج اسلام آقايان محترم
محمود شريفى
سيد محمد كاظم طباطبايى
محمود لطيفى
رضا برنجكار
محمد فاكر ميبدى
محمود مهدى پور
كه با تذكرات سودمند و ارزنده خود اين جانب را در تحقيق و تنظيم اين كتاب مساعدت كردند صميمانه تقدير و تشكر كنم.
اكبر دهقان
«و اذ جعلنا البيت مثابة للنّاس و امناً واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى و عهدنا الى ابراهيم و اسماعيل ان طهّرا بيتى للطّائفين و العاكفين و الرّكّع السّجود».(1)
ترجمه
و (به خاطر بياوريد) هنگامى كه خانهى كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم. و (براى تجديد خاطره،) از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد. و ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه: «خانهى مرا براى طواف كنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان، پاك و پاكيزه كنيد.»
تفسير
قرآن كريم بعد از ذكر مقام و منزلت ابراهيم عليه السلام در آيه 124 سوره بقره، عظمت خانه كعبه را بيان مىكند و مىفرمايد: به خاطر بياوريد هنگامى كه خانه كعبه را «مثابه» (محل بازگشت و توجه) مردم و مركز امن و امان قرار داديم.
در معناى «مثابة للنّاس» چند قول است:
بعضى گفتهاند «مثابة» به معنى مرجع است و كعبه به اين مناسبت مرجع ناميده مىشود كه مردم همه ساله بسوى آن روى مىآورند.
ابن عباس گويد «مثابه» به معنى مرجع است ولى اين اطلاق به اين مناسبت است كه
1) بقره/ 125
نوعاً مسلمانانى كه از خانه كعبه باز مىگردند، قصد دارند دوباره بسوى آن برگردند و هيچگاه زيارت و احتياج خود را نسبت به آن تمام شده نمىدانند، لذا در حديث وارد شده، كسى كه از مكه به اين قصد مراجعت كند كه در آينده بسوى آن برگردد، عمرش طولانى مىشود.(1)
مثابه: اسم مكان است، در اصل از ماده (ثوب) به معنى رجوع شىء است به حالت اولى و يا به حالتى كه ابتدا براى آن در نظر گرفته شده است. در آيه شريفه به معنى مكانى است كه مردم به آن رجوع مىكنند، يا مكانى كه به مردم به خاطر انجام حج يا عمره ثواب مىدهند.(2)
«و امناً» خانه كعبه به اين مناسبت «محل امن» است كه خداوند مقرر فرموده كسى كه به اين خانه پناهنده شود هنگامى كه در آنجا است جان و مال او ايمن باشد. بعد مىفرمايد از مقام ابراهيم محلى براى نماز انتخاب كنيد «و اتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى» مقصود اين است نزديك مقام ابراهيم نماز طواف بخوانيد.
در تعيين مقام ابراهيم چهار قول وجود دارد:
«و عهدنا الى ابراهيم و اسماعيل ان طهّرا ...» «عهد» در اينجا به معنى امر
است، يعنى امر كرديم به آنها (ابراهيم و اسماعيل) كه خانه را براى طواف كنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان (نمازگزاران) پاكيزه داريد.
منظور از «تطهير» يا اختصاص خانه كعبه به عبادت و انجام مناسك حج است كه اين خود يك نوع تطهير است و يا اينكه مراد پاك كردن خانه خدا از كثافات ظاهرى است.(1)از امام صادق عليه السلام روايت شده كه درباره قول خدا «طهّرا بيتى للطائفين» فرمود: «نحيّا عنه المشركين ...» يعنى مشركان را از خانه خدا دور كنيد.(2)
«عكوف» مصدر «عاكفين» به معناى ماندن و اقامت كردن در مكانى است.
منظور از عاكفان در آيه شريفه به قرينه طواف و ركوع و سجود يا مطلق عبادت كنندگان خداوند متعال هستند يا مجاوران در مسجدالحراماند كه در حال اعتكاف يا نظر كردن به كعبهاند، نه كسانى كه در مكه مقيماند و در آيه شريفه «سواء العاكف فيه والباد»(3)مطرح شدند، زيرا عاكف در آنجا به معناى ساكن شهر مكه است، نه به معناى معتكف يا ناظر به كعبه.(4)نكتهها
تعيين خانه خداوند براى حضور مردم و تأكيد بر حفظ امنيت حاضران در آن محيط از نعمتهاى الهى و شايسته ياد كردن است. «اذ» مفعول براى «اذكروا» است و
«ل» در «للناس» حكايت از آن دارد كه قرار دادن كعبه براى حضور پياپى مردم در جهت منافع آنان است.(1)2. كعبه محل رجوع مردم
حضرت ابراهيم عليه السلام شخصيت جهانى است. در آيه 124 سوره بقره خداوند ابراهيم عليه السلام را امام براى همه مردم قرار داد «انّى جاعلك للنّاس اماماً» و در اين آيه كعبه را محل رجوع و مركز امن براى همه مردم قرار داده است «و اذ جعلنا البيت مثابة للنّاس و امناً».(2)
واژه «امناً» مصدر و منظور محل امن است، تعبير از اسم مكان بصورت مصدر جهت مبالغه است. خانه كعبه به اين مناسبت محل امن ناميده مىشود كه كسانى كه اين خانه را زيارت كنند از عذاب الهى در امان هستند، علاوه خداوند مقرر فرموده كسى كه به اين خانه پناهنده شود تا هنگامى كه در آنجا است جان و مال او ايمن باشد و هرگز ترس به خود راه ندهد و مردم به جهت عظمت و احترامى كه براى اين خانه قائل هستند به كسى كه خود را در پناه آن قرار بدهد اصلا متعرض نمىشوند. به واسطه رعايت همين احترام مقرر گرديده كه قانون جزايى اسلام بر كسى كه پس از ارتكاب جنايتى در خارج به خانه كعبه يا به حرم پناهنده شود اجرا نشود.
از طرفى براى آنكه اين موضوع وسيلهاى براى تعطيل حدود الهى نشود و افراد از اين قانون سوء استفاده نكنند، در اسلام مقرر شده است كه آن شخص را از لحاظ مواد غذايى و آشاميدنى و خريد و فروش در مضيقه بگذاريد تا ناگزير از خانه كعبه و حرم آن
خارج گردد و حد الهى درباره او جارى شود تا هم احترام خانه كعبه رعايت شود و هم حدود الهى تعطيل نگردد.(1)4. امنيت خانه كعبه حتى براى حيوانات
بايد همگان حتى حيوانات در خانه خدا امنيت كامل داشته و از هرگونه آزارى مصون باشند «و اذ جعلنا البيت ... امناً».
تقييد كلمه «مثابة» به وسيله «النّاس» و مقيد نساختن «امناً» به آن قيد گوياى اين نكته است كه امنيت مكه بايد براى هر ذىروحى چه انسان و چه غيرانسان تأمين شود.(2)5. اهميت مقام ابراهيم
قرآن كريم در اينجا نفرمود در مقام ابراهيم نماز بخوانيد «صلّوا فى مقام ابراهيم»، بلكه فرمود در آنجا محل نماز انتخاب كنيد كه در اين صورت امر به نماز نشده، بلكه امر الهى به اتخاذ محل نماز در نزد مقام ابراهيم عليه السلام تعلق گرفته است (علت لزوم نماز در مقام ابراهيم براى احترام و اهميت اين مقام است).(3)اين اهميت و عظمت مقام ابراهيم عليه السلام را نيز كلام امام صادق عليه السلام بيان مىكند: «انّ اللَّه فضّل مكّة و جعل بعضها افضل من بعض فقال اللَّه تعالى «و اتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى»».(4)
و نيز از امام باقر عليه السلام روايت شده است: «... لقد وضع عبد من عباد اللَّه قدمه على حجر فأمر اللَّه تبارك و تعالى ان نتّخذها مصلّى ...»: بندهاى از بندگان خدا (ابراهيم) پايش را بر سنگى نهاد، پس خداوند براى تجديد خاطره به ما دستور داد كه آن سنگ را
جايگاه نماز خويش كنيم.(1)6. خدمت در مكانهاى عبادى
خدمت كردن در مكانهاى عبادى و مهيّا ساختن آنها براى پرستش خدا عملى نيكو و شايسته است «و عهدنا الى ابراهيم و اسماعيل ان طهرا بيتى للطائفين و العاكفين و الركع السجود».(2)
پاك نگاه داشتن مكان عبادت يك امر ضرورى است. قيدهاى «للطائفين» و «العاكفين» و ... مىتواند بيانگر اين معنا باشد كه فلسفه تطهير كعبه جايگاه عبادت بودن آن است و لذا مىتوان ضرورت پاك نگاه داشتن همه مكانهاى عبادت را احتمالى موجه دانست.(3)8. نزديكترين حالات نمازگزار به خداوند
سرّ اينكه از جميع حالات نمازگزار موضوع ركوع و سجود مطرح شده «والرّكع السجود» آن است اين دو نزديكترين حالات انسان به سوى خداوند متعال است علاوه بر اينكه ركوع و سجود دو ركن اساسى نماز محسوب مىشوند و در بسيارى از اوقات به عنوان كنايه از نماز ذكر مىشوند.(4)9. وجوب نماز طواف
فقهاى اماميه براى وجوب نماز طواف به همين آيه «و اتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى» استدلال كردهاند، زيرا خداوند به خواندن نماز در مقام ابراهيم عليه السلام امر فرموده و
امر دلالت بر وجوب دارد و از طرفى غير از نماز طواف مسلّماً هيچ نمازى در آن مكان واجب نيست، نتيجه اين مىشود كه متعلّق (امر) واقع در آيه نماز طواف است.(1)10. مقام ابراهيم از آيات روشن الهى
گرچه سراسر جهان آيات الهى است، اما در محدوده كعبه آيات الهى بيّن و روشن است «انّ اوّل بيت وضع للنّاس ... فيه آيات بيّنات مقام ابراهيم» آنگاه يكى از برجستهترين آيات الهى مقام ابراهيم است كه ذكر خاص بعد از عام مفيد اهميت است.(2)11. اهميت عبادت
عبادت و نماز به اندازهاى مهم است كه حتى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام براى انجام آن مراسم بايد مأمور پاكسازى شوند.(3)12. تطهير خانه خدا وظيفه عموم مسلمانان
گرچه خطاب تطهير بيت به ابراهيم و اسماعيل است و لكن همه مسلمانان موظف به اين عمل هستند از اين رو امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «انّ اللَّه عزّوجلّ يقول فى كتابه طهّرا بيتى ... فينبغى للعبد ان لا يدخل الّا و هو طاهر قد غسل عنه العرق و الاذى و تطهّر» از اين حديث استفاده مىشود كه عبادت با طهارت ارتباط دارد.(4)13. شرافت خانه كعبه
در آيه شريفه از خانه كعبه بعنوان «بيتى» خانه من، تعبير شده، در حالى كه روشن است خداوند نه جسم است و نه نياز به خانه دارد. منظور از اين اضافه همان اضافه
تشريفى است به اين معنى كه براى بيان شرافت و عظمت چيزى آن را به خدا نسبت مىدهند. ماه رمضان را شهراللَّه و خانه كعبه را بيت اللَّه مىگويند.(1)
مرحوم طبرسى گويد: جهت اسناد بيت به خداوند آن است كه خواسته مزيت آن را بر ساير بقاع و مكانها روشن سازد.(2)14. اطلاق بيت به خانه كعبه پيش از ساختن آن
آيا پيش از ساختن خانه كعبه توسط ابراهيم و اسماعيل به آنجا بيت اطلاق مىشده كه خداوند آن دو بزرگوار را مأمور به تطهير بيت كرده است؟ در پاسخ برخى گفتهاند منظور آن است كه خانه الهى را بر اساس طهارت از شرك بنا كند و جمله (ان طهّرا بيتى) نظير آيه «افمن اسّس بنيانه على تقوى من اللَّه» است و برخى نيز گفتهاند آن محل را از وجود بتها و شرك و گناه پاك سازد.(3)
«و اذ قال ابراهيم ربّ اجعل هذا بلداً امناً وارزق اهله من الثّمرات من امن منهم باللَّه واليوم الاخر قال و من كفر فامتّعه قليلًا ثمّ اضطرّه الى عذاب النّار و بئس المصير».(1)
ترجمه
و (به ياد آوريد) هنگامى را كه ابراهيم عرض كرد: «پروردگارا! اين سرزمين را شهر امنى قرار ده؛ و اهل آن را- آنها كه به خدا و روز بازپسين، ايمان آوردهاند- از ثمرات (گوناگون)، روزى ده.» گفت: « (دعاى تو را اجابت كردم؛ و مؤمنان را از انواع بركات، بهرهمند ساختم؛) اما به آنها كه كافر شدند، بهرهى كمى خواهم داد؛ سپس آنها را به عذاب آتش مىكشانم؛ و چه بد سرانجامى است!»
تفسير
در اين آيه شريفه حضرت ابراهيم عليه السلام دو تقاضاى مهم از خداوند براى ساكنان اين منطقه و سرزمين مىكند، مىگويد: پروردگارا! اين وادى را از سرزمينهاى امن قرار بده يعنى امن از عقوبت الهى كه به اين سرزمين برسد، همانطورى كه به ساير سرزمينها عقوبت الهى از قبيل زلزله و غرق و مانند آن رسيده است و خداوند دعاى او را مستجاب گردانيد.
1) بقره/ 126
«هذا» در آيه شريفه «رب اجعل هذا بلداً» اشاره به وادى است كه قبلًا ابراهيم عليه السلام آنرا ذكر كرده بود «ربّنا انى اسكنت من ذرّيتى بواد غير ذى ذرع»(1)
«امناً» صفت براى بلد است پس تنها اهل شهر را شامل نمىشود بلكه نبات و حيوان هم از خطر قطع و صيد در امان هستند و به همين جهت قطع درختان و صيد جانوران بر محرمان جايز نيست.
بعد گويد پروردگارا اهل اين سرزمين را، آنها كه به خدا و قيامت ايمان آوردهاند از ثمرات مختلف روزى بخش و اين دعا نيز مستجاب گرديد.
همانطورى كه مشاهده مىشود چنانكه به استجابت اين دعا در سوره قصص آيه 57 اشاره نمود «اولم نمكن لهم حرماً امناً يجبى اليه ثمرات كل شىء» حضرت ابراهيم عليه السلام در اينجا فقط براى مؤمنين دعا نمود. ولى بر خلاف آنچه ابراهيم عليه السلام تنها براى مؤمنين ثمرات خواست اما چون رحمت خداوند وسيع است و روزى دنيا را براى عموم مؤمنين و كفار قرار داده چنانكه آيه شريفه «كلًا نمدّ هؤلاء و هؤلاء ...» به اين معنى اشاره دارد، خداوند در پاسخ اين تقاضا چنين فرمود: كسانى كه راه كفر را پيش گرفتند بهره كمى از اين ثمرات به آنها خواهم داد اما در قيامت آنها را به عذاب آتش مىكشانم و چه بد سرانجامى است.(2)
در اين كه منظور از ثمرات چيست؟ مفسران وجوهى بيان كرده اندولى ظاهراً ثمرات يك معناى وسيع دارد كه هرگونه نعمت مادى اعم از ميوهها و مواد ديگر غذايى و نعمتهاى معنوى را شامل مىشود. در حديثى امام صادق عليه السلام مىفرمايد: منظور ميوه
دلها است اشاره به اينكه خداوند محبت و علاقه مردم را به اين سرزمين جلب مىكند.(1)نكتهها
ابن عباس مىگويد: مقصود از اين دعا اين است كه پروردگارا اين شهر را مورد احترام قرار بده بطورى كه حتى پرند گان آن شكار نشود و درخت آن قطع نگردد و گياه آن چيده نشود و به همين معنى برمىگردد كلام امام صادق عليه السلام كه فرمود: «من دخل الحرم و مستجيراً به فهو آمن من سخط اللَّه عزوجل و من دخله من الوحش و الطّير كان امناً من ان يهاج او يؤذى حتّى يخرج من الحرم».
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز روز فتح مكه فرمود: «انّ اللَّه تعالى حرّم مكه يوم خلق السموات و الارض فهى حرام الى ان تقوم الساعه لم تحل لاحد قبلى و لا تحل لاحد من بعدى و لم تحلّ لى الّا ساعه من النهار ...».
از اين روايت و امثال آن كه در ميان محدثين مشهور است استفاده مىشود كه مكه قبل از دعاى ابراهيم عليه السلام مورد احترام بوده است منتهى اين احترام بواسطه دعاى آن حضرت تأكيد و تجديد شده است.(2)2. سرّ اختلاف تعبير درباره شهر مكه
چرا در اين آيه شريفه «رب اجعل هذا بلداً امناً» كلمه «بلداً» به صورت نكره آمده و در سوره ابراهيم «ربّ اجعل هذا البلد امناً» به صورت معرفه آمده است؟
ممكن است اختلاف در تعبير به خاطر آن باشد كه اين دو دعا از نظر زمان تفاوت داشته است. دعاى اول مربوط به زمانى است كه اين منطقه هنوز شهر نشده است. يعنى اجعل هذا الوادى بلداً امناً و دعاى دوم مربوط به زمانى است كه اين منطقه شهر شده است آنگاه دعا مىكند اين شهر را محل امن قرار بده.(1)3. تحقق اقتصاد سالم در پرتو امنيت
در اين آيه شريفه ابراهيم عليه السلام نخست تقاضاى امنيت و سپس درخواست مواهب اقتصادى مىكند و اين خود اشارهاى است به اين حقيقت كه تا امنيت در شهر يا كشورى حكمفرما نباشد فراهم كردن يك اقتصاد سالم ممكن نيست.(2)4. دعاى ابراهيم عليه السلام براى خصوص ذريه صالح
دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام كه براى تأمين رزق ساكنان مكه در دو آيه نقل شده:
الف) «و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم باللَّه و اليوم الآخر».(3)
ب) «ربّنا انّى اسكنت ذرّيتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربّنا ليقيموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثّمرات لعلّهم يشكرون».(4)
در اين آيه قيد «من آمن منهم» نيامده جهتش آن است كه در اينجا حضرت ابراهيم براى خصوص ذريه صالح خود دعا مىكند. از اين رو لازم نبود قيد ايمان مجدداً مطرح گردد.
اين نكته از سخن خود ابراهيم استفاده مىشود كه به خداوند عرضه داشت من ذريهام را در اين سرزمين اسكان دادم تا نماز را بر پا دارند و از خدا خواست تا دلهاى
گروهى از مردم را به آنان گرايش دهد بنا براين سخن درباره خصوص مؤمنان و كسانى است كه شايستگى دارند دلها به آنها گرايش يابد.(1)5. توجه انبياء به نيازهاى مادى مردم
انبياء الهى علاوه بر ارشاد و هدايت به نيازهاى مادى همانند امنيت و معيشت مردم نيز توجه داشته و براى آن تلاش و دعا كنند.
جمله «و من كفر فامتّعه قليلًا» به اين معنا نيست كه خداوند به كافر كم يا در مدتى كوتاه نعمت مىدهد بلكه دنيا در مقايسه با آخرت قليل است «فما متاع الحيوة الدنيا فى الاخرة الا قليل»(2)بنابراين كافر حتى اگر در سراسر زندگى از نعمتهاى دنيا برخوردار باشد بهرهمندى او اندك است.(3)7. آثار اعمال
از اين جمله «اضطره» استفاده مىشود گرچه اعمال بشر به اختيار و انتخاب خود آنها واقع مىشود اما براى اين اعمال يك سلسله آثار و نتايج وضعى و طبيعى است كه برحسب نظام علت و معلول آن آثار اضطراراً به آنها مىرسد.(4)8. بهره مندى مؤمن و كافر از رزق مادى
در آيه 124 بقره حضرت ابراهيم عليه السلام براى ذريه خويش درخواست مقام امامت كرد، اما خداوند در پاسخ فرمود اين مقام به ستمگران نمىرسد.
در آيه 126 آن حضرت بخاطر رعايت ادب رزق دنيا را تنها براى مؤمنان
درخواست كرد، اما خداوند اين محدوديت را نپذيرفت زيرا رزق مادى نصيب مؤمن و كافر مىگردد «كلًا نمدّ هؤلاء و هؤلاء و ما كان عطاء ربّك محذوراً».(1)
«و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل ربّنا تقبّل منّا انّك انت السّميع العليم* ربّنا واجعلنا مسلمين لك و من ذريّتنا امّة مسلمة لك و ارنا مناسكنا و تب علينا انّك انت التواب الرّحيم* ربّنا وابعث فيهم رسولًا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلّمهم الكتاب والحكمة و يزكّيهم انّك انت العزيز الحكيم».(2)
ترجمه
و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل، پايههاى خانه (كعبه) را بالا مىبردند؛ (و مىگفتند:) «پروردگارا! از ما بپذير، كه تو شنوا و دانايى. «127» پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود قرار ده؛ و از دودمان ما، امتى كه تسليم فرمانت باشند، (به وجود آور؛) و طرز عبادتمان را به ما نشان ده و توبهى ما را بپذير، كه تو توبه پذير و مهربانى. «128» پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت بياموزد، و پاكيزه كند؛ زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار، قادرى).» «129»
تفسير
قرآن كريم در آيه نخست مىفرمايد: به ياد آوريد هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه كعبه را بالا مىبردند و مىگفتند پروردگارا از ما بپذير تو شنوا و دانايى. «و اذ يرفع ابراهيم القواعد ...» اين تعبير را مىرساند كه شالودههاى خانه كعبه وجود داشته و ابراهيم و اسماعيل پايهها را بالا بردند.(1)
«ربّنا تقبل منّا انّك انت السميع العليم»؛ اين عين دعايى است كه ابراهيم و اسماعيل در حال ساختن كعبه كردند و احتياج به تقدير قول و امثال آن ندارد. در واقع مثل اينكه با گفتن جمله «و اذ يرفع ابراهيم القواعد ...» كه حكايت حال گذشته است.
ابراهيم و اسماعيل در حالى كه پايههاى خانه خدا را بالا مىبردند، در برابر چشم شنونده مجسم مىشوند و لذا عين عبارت دعاى آنها را بدون وساطت گوينده مىشنود گويى از زبان خود آنها صادر مىشود.(2)
در دو آيه اخير از آيات مورد بحث، ابراهيم و فرزندش اسماعيل پنج تقاضاى مهم از خداوند جهان مىكنند. اين تقاضاها كه به هنگام اشتغال به تجديد بناى خانه كعبه صورت گرفت بقدرى حساب شده و جامع تمام نيازمندىهاى زندگى مادى و معنوى است كه انسان را به عظمت روح اين دو پيامبر بزرگ خدا كاملًا آشنا مىسازد.
پروردگارا ما را تسليم فرمان خودت قرار ده «ربّنا واجعلنا مسلمين لك».
از دودمان ما نيز امتى مسلمان و تسليم در برابر فرمانت قرار ده «و من ذريتنا امة مسلمة لك».
طرز پرستش و عبادت خودت را به ما نشان ده و ما را از آن آگاه ساز «و ارنا
مناسكنا».
توبه ما را بپذير و رحمتت را متوجه ما گردان كه تو تواب و رحيمى «و تب علينا انّك انت التّواب الرحيم».
پروردگارا در ميان آنها پيامبرى از خودشان مبعوث ساز تا آيات تو را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنها بياموزد و آنها را تزكيه كند، چراكه تو توانا هستى و بر تمام اين كارها قدرت دارى «ربّنا وابعث فيهم رسولًا».(1)
«قواعد»: جمع (قاعده) به معنى شالوده است و در اصل از ماده (قعود) است و لذا به آن قسمت از بنا گفته مىشود كه بر زمين نشسته است و بالا بردن قواعد به معنى بالابردن اصل بنا است و اين يك تعبير مجازى است چون بالا بردن مربوط به مجموع بناست و به جزء آن نسبت داده شده است و گويا كلمه «من البيت» اشاره به اين عنايت مجازى است.(2)
«نسك» به معنى عبادت است. مناسك جمع منسك به معناى مواضع عبادت است، يعنى محلى كه انسان به خاطر عبادت در آنجا انس پيدا كرده و زائران خانه خدا براى عمره و حج به آنجا مىروند و به وسيله اعمال شايسته به خداوند تقرب پيدا مىكنند، البته «نسك» در اعمال حج غلبه پيدا كرده و مخصوص آن شده است.(3)
«بعث» به معناى برانگيختن چيزى از محل يا كسى براى انجام وظيفه است و در معناى ارسال مجازاً بكار مىرود. اين واژه در قرآن در موارد مختلفى بكار رفته از جمله:
بعثت انبياء براى تبليغ دين «فبعث اللَّه النبيّين مبشّرين و منذرين».(4)
برانگيختن مردگان براى حسابرسى و پاداش «من بعثنا من مرقدنا».(1)
رسيدن به مقام شفاعت «عسى ان يبعثك ربّك مقاماً محموداً».(2)
بيدار كردن از خواب «ثمّ يبعثكم فيه».(3)
در اينكه مقصود از حكمت چيست وجوه مختلفى بيان شده است:
الف. سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
ب. معرفت به امور دين و تأويل آيات قرآن
ج. احكامى كه فقط بوسيله تعليم انبياء به دست مىآيد.
د. مواعظ و حلال و حرامى است كه در قرآن ذكر شده است.
ه. حكمت صفت كتابى است كه در آيه شريفه ذكر شده است.
مرحوم طبرسى گويد: تمام اين وجوه قابل توجه است.(4)و. اشاره به احياى افكار و عقول انسانها است كه بواسطه انبياء الهى انجام مىگيرد، چنانكه سخن اميرالمؤمنين عليه السلام بر اين معنى دلالت دارد: «و يثيروا لهم دفائن العقول».(5)
نكتهها
ياد كردن از بنيانگذاران عمل نيك امرى پسنديده و نيكو است «و اذ يرفع
ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل اذ ...» مفعول براى «اذكروا» است يعنى بانيان كعبه را همواره به خاطر داشته باشيد و اين دستور درسى است به انسانها كه نبايد بنيانگذاران عمل نيك از يادها بروند.(1)2. خداوند تنها اجابت كننده دعا
تنها خداوند شنواى دعاى بندگان، اجابت كننده درخواستهاى ايشان و آگاه به نيازهاى آنان است «ربّنا تقبّل منّا انّك انت السميع العليم». شنوا بودن خداوند به مناسبت جمله قبل كه حاوى دعا و درخواست است كنايه از اجابت كردن و برآورده ساختن تقاضا است.(2)3. از امام صادق عليه السلام روايت شده: «فلمّا امر اللَّه عزوجل ابراهيم ان يبنى البيت و لم يدر فى اىّ مكان يبنيه فبعث اللَّه جبرئيل فخط له موضع البيت فأنزل اللَّه عليه القواعد من الجنّة فبنى ابراهيم البيت و نقل اسماعيل الحجر من ذى طوى فرفعه الى السماء تسعة اذرع».(3)
كعبه پيش از حضرت ابراهيم عليه السلام نيز وجود داشته است، از اين رو وقتى با زن و بچهاش به مكه مىآيد مىگويد: «ربّنا انّى اسكنت ذريّتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم».(4)
و از بعضى از احاديث نيز استفاده مىشود كه شالودههاى خانه كعبه پيش از ابراهيم حتى از زمان آدم بنا شده بود و ابراهيم و اسماعيل پايهها را بالا بردند، مثلًا در خطبه
قاصعه نهج البلاغه مىخوانيم: «الا ترون انّ اللَّه سبحانه اختبر الاوّلين من لدن آدم صلوات اللَّه عليه الى الاخرين من هذاالعالم باحجار ... فجعلها بيته الحرام ...
ثمّ امر ادم و ولده يثنوا اعطافهم نحوه».
تعبير «و اذ يرفع القواعد ...» مىرساند كه شالودههاى خانه كعبه وجود داشته و ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام پايهها را بالا بردند و در روايت ديگر است كه حلبى از امام صادق عليه السلام سؤال كرد: آيا حج قبل از بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله انجام مىشد؟ حضرت فرمود: آرى شاهد آن آيه شريفه (و اذ يرفع ...) است.(1)5. اهميت قبولى عمل
كار مهم نيست، قبول شدن آن اهميت دارد، حتى اگر كعبه بسازيم ولى مورد قبول خدا قرار نگيرد ارزش ندارد «ربّنا تقبّل منّا».(2)
منظور ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام از اسلام در جمله «واجعلنا مسلمين لك» اسلام به معنى معروف در ميان ما نيست، زيرا ابراهيم عليه السلام يكى از پنج پيغمبر اولوالعزم خدا و صاحب آئين حنيف است و معنى ندارد كه بگوييم تا آن وقت حتى اين اسلام ظاهرى را كه اولين مرتبه عبوديت است دارا نشده بود، بلكه مراد از اسلام در اينجا كمال عبوديت و تسليم كامل در مقابل پروردگار است.(3)7. نمونه تسليم بودن ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام
حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام دعا مىكنند: «ربّنا واجعلنا مسلمين لك» خدايا
ما را تسليم خودت قرار بده. قرآن كريم در مورد ديگر نمونه تسليم بودن اين دو پيامبر بزرگ را در برابر امر الهى بيان مىكند و از آنها به عظمت ياد مىنمايد: «فلمّا اسلما و تلّه للجبين».(1)
اين كه حضرت ابراهيم عليه السلام از خداوند تقاضاى تسليم بودن در برابر اوامر الهى مىنمايد. خداوند سبحان هم او را به اين مقام و مرتبه نائل نمود و نشانه تسليم بودن در برابر خداوند دارا بودن قلب سليم است كه در دو مورد از قرآن درباره حضرت ابراهيم عليه السلام سخن از قلب سليم آمده يكى سخن خود ابراهيم عليه السلام است. آنجا كه فرمود: «يوم لا ينفع مال و لا بنون الّا من اتى اللَّه بقلب سليم»(2)و ديگر توصيف خداوند از ابراهيم عليه السلام است «و انّ من شيعته لابراهيم اذ جاء ربه بقلب سليم».(3)
در آيه شريفه، ابراهيم و اسماعيل هنگام دعا عرض مىكنند: خدايا از ما قبول فرما «ربّنا تقبّل منّا». اما چه چيزى را قبول كن؟ البته معلوم است منظور بناى خانه كعبه است ولى گويا آنها با اين طرز بيان مىخواهند كوچكى عمل خود را در پيشگاه خدا ثابت كنند و منظورشان اين است كه خدايا اين عمل ناچيز را از ما بپذير.(4)10. عدم تساوى ابراهيم و اسماعيل در كار
ابراهيم واسماعيل عليهما السلام در كار مساوى نبودند در حديث مىخوانيم ابراهيم عليه السلام بنايى مىكرد و اسماعيل سنگ به دست پدر مىداد و چون كار اين دو با هم تفاوت داشت
ميان نام آن دو بزرگوار نيز فاصله گذاشته شده است.(1)11. تفاوت قبول و تقبل
تفاوت بين قبول و تقبل آن است كه در تقبل شخص كار را با تكلّف مىپذيرد و اين بخاطر آن است كه عمل ناقص و شايسته پذيرش كامل نيست. (گرچه قبول و تقبل نسبت به خداوند مساوى است) بنابراين بكار رفتن لفظ (تقبل) حاكى از اعتراف ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام به عجز و انكسار و قصور در عمل است.(2)12. مراتب تسليم
تسليم بودن در برابر خدا داراى مراتب و درجات است «ربّنا واجعلنا مسلمين لك» ابراهيم و اسماعيل در آزمايشهاى مختلف تسليم بودن خويش را اثبات كردند، از اينكه باز هم تقاضاى توفيق براى نيل به اين مقام را داشتند، معلوم مىشود مقام تسليم داراى درجات و مراتب است.(3)13. تعليم اعمال حج به ابراهيم عليه السلام
از حضرت على عليه السلام روايت شده است: چون ابراهيم از ساختن خانه كعبه فارغ گشت، عرض كرد پروردگارا من مأموريت خود را انجام دادم، پس شيوه انجام اعمال را به ما نشان بده و آن را بر ما آشكار كن و به ما بياموز، پس خداوند جبرئيل را فرستاد تا به همراهى ابراهيم حج نمايد و به صورت عملى به ابراهيم نشان دهد.(4)14. روش بندگى
راه و روش بندگى را بايد از خدا آموخت وگرنه انسان گرفتار انواع خرافات و
انحرافات مىشود «ارنا مناسكنا».
تا در انسان حالت تسليم در برابر خداوند نباشد، بيان احكام سودى نخواهد داشت، در اينجا ابراهيم عليه السلام ابتدا از خداوند روح تسليم تقاضا مىكند، سپس راه و روش عبادت و بندگى را مىخواهد «واجعلنا مسلمين لك ... ارنا مناسكنا».(1)
«ربّنا واجعلنا مسلمين لك»؛ اين كلام ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام دلالت دارد بر اينكه كمال سعادت انسان در آن است كه تسليم احكام الهى و قضا و قدر او باشد و توجهى به غير او نداشته باشد.(2)17. ناتوانى بشر از اداى وظايف
انسان در هر مقام و منزلتى باشد از اداى وظايف الهى خويش ناتوان است «و تب علينا» ازآنجا كه ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام از گناه و معصيت منزهاند ولى در عين حال به درگاه خدا توبه مىكنند و تقاضاى پذيرفته شدن آن را دارند. معلوم مىشود انسان در هر منزلتى هرچند منزلت پيامبران باشد، نمىتواند وظيفه عبوديت خويش را به درگاه خداوند ادا كند.(3)18. مهربانى انسان به فرزندان
چرا حضرت ابراهيم عليه السلام فقط براى ذريه خود دعا كرد و براى همه انسانها دعا نكرد؟ اولًا: بخاطر اينكه شفقت و مهربانى انسان به ذريه و فرزندان خود بيشتر است،
ثانياً: اين دعا گرچه از نظر ظاهرى خصوصى به نظر مىرسد، اما از نظر واقع امر عمومى است و براى همه انسانها است، زيرا فرزندان انبيا سبب صلاح و هدايت ساير مردم مىشوند.(1)ثالثاً: خداوند او را از اين حقيقت آگاه ساخت كه برخى از ذريه او صالح نيستند، بلكه ستمگر هستند (لا ينال عهدى الظّالمين).(2)
تلاوت آيات خدا، تعليم كتاب آسمانى، آموزش حكمت و پاك سازى مردم از آلودگىها از وظايف پيامبران و از اهداف بعثت ايشان است «يتلوا عليهم آياته و يعلّمهم الكتاب و يزكّيهم».(3)
دعاى ابراهيم بر اينكه از ذريه او كسى به مقام رسالت برسد كه معلم كتاب و حكمت باشد و مردم را تربيت كند «ربّنا وابعث فيهم رسولًا ... يعلّمهم الكتاب والحكمة ...» به اجابت رسيد، از اين رو قرآن مىفرمايد: «فقد اتينا ال ابراهيم الكتاب والحكمة»(4)و نيز مىفرمايد: «هو الّذى بعث فى الاميّين رسولًا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة»(5)از اين رو پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «انا دعوة ابراهيم عليه السلام و بشرى عيسى عليه السلام».(6)
جهت اين كه تلاوت بر تعليم مقدم شده آن است كه در صورت خواندن مستمر و پشت سر هم تعليم صورت مىگيرد و تأثير تعليم براى تزكيه نيز در صورتى است كه مستمر باشد و تزكيه حقيقى در صورتى حاصل مىشود كه انسان بطور مستمر با هواى نفس و شيطان مبارزه كند و لذا هر سه فعل «يتلوا، يعلّمهم، يزكّيهم» بصورت فعل مضارع آمده كه دلالت بر استمرار دارد.
در چهار مورد از قرآن كريم مسئله تعليم و تربيت بعنوان هدف انبيا با هم ذكر شده است، در سه مورد تربيت بر تعليم مقدم شمرده شده(1)و تنها در يك مورد تعليم بر تربيت مقدم شده است (آيه مورد بحث).
با اين كه مىدانيم معمولًا تا تعليمى نباشد، تربيتى صورت نمىگيرد، بنابراين آنجا كه تعليم بر تربيت مقدم شده اشاره به وضع طبيعى آن است و در موارد بيشترى كه تربيت مقدم ذكر شده، گويا اشاره به مسئله هدف بودن آن است چراكه هدف اصلى تربيت است و بقيه همه مقدمه آن است و تقدم تزكيه بر تعليم از باب تقدم علت غايى بر علت اعدادى است.(2)23. توجه به نسل
توجه به نسل و فرزندان يك دورنگرى عاقلانه و خداپسندانه است كه حاكى از وسعت نظر و سوز و عشق درونى است كه بارها در دعاهاى ابراهيم عليه السلام به چشم مىخورد.
نياز به رهبر آسمانى از اساسىترين نيازهاى جامعه بشرى است. اگر قرنها قبل براى آن
دعا مىشود نشاندهنده اهميت و ارزش و نقش آن است.(1)
«قد نرى تقلّب وجهك فى السماء فلنولينّك قبلة ترضاها فولّ وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولّوا وجوهكم شطره و انّ الّذين اوتوا الكتاب ليعلمون انّه الحقّ من ربّهم و ما اللَّه بغافل عما يعملون».(2)
ترجمه
نگاههاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبلهى نهايى) مىبينيم.
اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن خشنود باشى، باز مىگردانيم. پس روى خود را به سوى مسجد الحرام كن. و هر جا باشيد، روى خود را به سوى آن بگردانيد. و كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده، به خوبى مىدانند اين فرمان حقى است كه از ناحيهى پروردگارشان صادر شده؛ (و در كتابهاى خود خواندهاند كه پيغمبر اسلام، به سوى دو قبله، نماز مىخواند). و خداوند از اعمال آنها (در مخفى داشتن اين آيات) غافل نيست.
شأن نزول
مفسرين مىگويند محبوبترين قبله در نزد رسول اكرم صلى الله عليه و آله كعبه بود و لذا آن حضرت به جبرئيل فرمود دوست مىدارم كه خداوند غير از قبله يهود براى من قبلهاى
قرار دهد، جبرييل در جواب گفت من هم مانند تو بنده خدا هستم و شما در نزد خداوند از من عزيزتر هستى، اين موضوع را از خداوند بخواه و دعا كن. پس از اينكه جبرئيل به آسمان بالا رفت آن حضرت به اميد اينكه خبرى درباره آنچه از خداوند تقاضا مىكرد جبرييل بياورد، به آسمان چشم دوخت در اين حال خداوند اين آيه را نازل فرمود.(1)تفسير
«قد نرى تقلب وجهك فى السماء» از اين آيه استفاده مىشود كه پيامبر منتظر فرمان تغيير قبله بوده است به خصوص اينكه يهود پس از ورود پيامبر به مدينه اين موضوع را دستاويز خود قرار داده بودند و مرتباً مسلمانها را سرزنش مىكردند كه اينها استقلالى از خود ندارند لذا خداوند در اين آيه به مسئله تغيير قبله اشاره نموده و مىفرمايد: ما نگاههاى انتظارآميز تو را به آسمان مىبينيم.(2)
«فلنولينك قبلة ترضيها» بعد مىفرمايد اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن راضى خواهى بود بازمىگردانيم، پس رو به جانب مسجدالحرام كن.
كلمه «شطر» ظرف و منصوب است و به معنى سمت و جانب است يعنى روى خود را به سمت مسجدالحرام متوجه كن «و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره» بعد از خطاب به پيامبر اكرم خطاب به همه مسلمانها مىنمايد و مىفرمايد: هرجا كه باشيد در دريا و خشكى زمين هموار و كوهستانى، روى خود را به جانب مسجدالحرام برگردانيد و اگر اكتفا به خطاب اول مىنمود ممكن بود اين توهم پيش آيد كه توجه به مسجدالحرام مخصوص پيامبر اكرم و اهل مدينه است و لكن به وسيله جمله دوم اين مطلب را بيان
فرموده، مسجدالحرام قبله نمازگزاران شرق و غرب عالم است.(1)
«و انّ الّذين اوتوا الكتاب ليعلمون انّه الحقّ من ربّهم» يعنى اهل كتاب مىدانند كه اين حكم (تغيير قبله براى مسلمانان) حق است و از ناحيه پروردگارشان نازل شده بود به واسطه اينكه صدق در گفتار پيغمبر اسلام را به طور كلى به شهادت كتب خود دريافته بودند و يا اينكه درباره خصوص اين حكم بياناتى در كتب آنها بوده و در هر حال جمله «اوتوا الكتاب» مىرساند كه كتب آنها صريحاً يا به طور ضمنى تصديق اين حكم را مىنموده است «و ما اللَّه بغافل عمّا يعملون» يعنى خدا از عمل آنها در كتمان حق و مخفى داشتن علم غافل نيست.(2)نكتهها
سؤال: از آيه شريفه مورد بحث استفاده مىشود كه توجه به كعبه در امر نماز واجب و لازم است با اينكه ظاهر آيه 115 بقره «... فأينما تولّوا فثمّ وجه اللَّه ...» دلالت دارد بر اينكه مكلف مخيّر است در اينكه نماز را به جميع جهات بخواند و توجه به سمت كعبه لازم نيست آيا بين دو آيه تنافى وجود دارد؟ پاسخ اينكه ظاهر آيه شريفه 115 دلالت بر اين معنى دارد كه نماز را به هر طرف مىتوان بجا آورد كه شامل نماز واجب نيز مىشود و لكن از احاديث و اجماع استفاده مىشود كه نماز واجب را فقط بايد به سمت كعبه خواند اما نماز مستحبى را در حال مشى و ركوب به هر طرف مىتوان خواند چه اينكه شخص
متحير كه عاجز از احتياط واجب است نيز مىتواند به هر طرف نماز بخواند. بنابراين به وسيله اين احاديث و اجماع عموم آيه شريفه «فأينما تولّوا فثمّ وجه اللَّه» تخصيص مىخورد و اين امر روشن است كه صحت صلاة متوقف بر وجود امر خداوند است بنابراين بايد ملاحظه كرد كه آيا امر به صلاة به هر جهتى تعلق گرفته مانند نماز مستحبى و نماز متحيّر. يا امر نماز به جهت خاصى تعلق گرفته مانند نماز فريضه.(1)
تذكر: آيه «قل للَّهالمشرق و المغرب» پاسخ به كسانى است كه قبله را منحصر در بيت المقدس مىدانستند و خداوند مىفرمايد تعيين قبله يك امر اعتبارى است وگرنه خداوند اختصاص به جهتى دون جهتى ندارد.
پيغمبر خدا پيش از نزول آيهى شريفه صورت به جانب آسمان مىكرد و انتظار و توقع نزول وحى درباره قبله داشت چون دوست مىداشت خداوند او را به قبلهاى مخصوص به خود مفتخر نمايد نه اينكه راضى به قبله بودن بيت المقدس نبود. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بزرگتر از اين است كه در مقابل خواست خدا ابراز نارضايتى كند، شاهد بر مطلب اينكه خداوند مىفرمايد: «فلنولّينّك قبلة ترضاها».
البته روشن است رضايت به چيزى دليل بر نارضايتى از چيز ديگرى نمىشود و به طورى كه از رواياتى كه در شأن نزول آيه وارد شده استفاده مىشود يهود مسلمانها را در مورد متابعت از قبله خود يعنى بيت المقدس سرزنش مىكردند و تفاخر برايشان مىنمودند، اين موضوع موجب حزن رسول اكرم صلى الله عليه و آله شد به طورى كه در تاريكى شب بيرون مىآمد و سر به جانب آسمان مىكرد و انتظار نزول وحى داشت تا اينكه آيه شريفه
1) تفسير كاشف/ ج 1/ ص 186 و 222؛ تفسير كبير/ ج 4/ ص 122
نازل شد. البته اگر وحى بقاء بر قبله سابق را تأييد مىكرد هم حجتى براى پيامبر و مسلمانان عليه يهود بود و پيروى از قبله آنها به هيچ وجه نقصى براى آنان محسوب نمىشد زيرا بنده بايد مطيع و پيرو فرمان خدا باشد ولى بالاخره اين آيه قبله حكم جديدى را براى مسلمانها تعيين نمود و سرزنش و تفاخر يهود را قطع كرده علاوه بر اين تكليف آنها را هم روشن ساخت.(1)3. توجه به آسمان براى نزول وحى
پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام انتظار وحى روى به سوى آسمان داشت و به هر طرف آن چشم مىدوخت «قد نرى تقلّب وجهك فى السّماء».
«تقلب» به معناى چرخيدن و حركت كردن از سويى به سوى ديگر است، چرخش صورت در آسمان به معناى نگاه كردن به اين سو و آن سوى آسمان است.(2)4. سرزنش برخى از يهود به پيامبر صلى الله عليه و آله
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه «و صلّى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله الى بيت المقدس ثم غيرته اليهود فقالوا انّك تابع لقبلتنا فاغتم لذلك غماً شديداً و لمّا كان فى بعض اللّيل خرج (ص) يقلب وجهه فى آفاق السّماء ... فلمّا صلّى من الظّهر ركعتين جاء جبرئيل عليه السلام فقال له «قد نرى تقلّب وجهك فى السّماء فولّ وجهك شطر المسجد الحرام ...» ثمّ اخذ بيد النّبى صلى الله عليه و آله فحوّل وجهه الى الكعبة ...».(3)
در آيه شريفه به جاى كلمه كعبه «شطر المسجد الحرام» ذكر شده است. اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه براى آنها كه در نقاط دور از مكه نماز مىخوانند محاذات با خانه كعبه بسيار دشوار يا غير ممكن است، لذا بجاى خانه كعبه «مسجدالحرام» كه محل وسيعترى است ذكر شده و مخصوصاً كلمه «شطر» كه به معنى سمت و جانب است انتخاب گرديده تا انجام اين دستور اسلامى براى همگان در هرجا كه باشند ميسر گردد.
به علاوه تكليف صفهاى طولانى نماز جماعت كه در بسيارى از اوقات از طول كعبه بيشتر است روشن شوند، بديهى است محاذات دقيق با خانه كعبه و حتى مسجدالحرام گرچه براى كسانى كه از دور نماز مىخوانند كار بسيار مشكلى است، ولى ايستادن به سمت آن براى همه آسان است.(1)6. دلايل رضايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از قبله بودن كعبه
رضايت رسول اكرم از قبله بودن كعبه دلايلى داشت از جمله:
الف. كعبه قبله ابراهيم عليه السلام و پدران آن حضرت بود.
ب. از زخم زبان، تحقير و استهزاء يهود آسوده مىشد.
ج. استقلال مسلمانان به اثبات مىرسيد.
د. بعضى گفتهاند چون اعراب كعبه را دوست مىداشتند و در تعظيم آن فوق العاده مىكوشيدند، لذا قبله بودن آن موجب جلب توجه آنان به سوى دين اسلامى مىگرديد و زمينه بهترى براى دعوت آنها به سوى دين فراهم مىشد و آن حضرت هم علاقه زيادى به گرايش آنان به دين اسلام داشت، از اين جهت دوست مىداشت كه كعبه قبله
1) نمونه/ ج 1/ ص 493؛ تفسير كبير/ ج 4/ ص 127
قرار داده شود.(1)7. «و ما اللَّه بغافل عما يعملون» اين جمله يك نوع وعده براى مسلمين به ثواب الهى و يك نوع وعيد براى يهود است به خاطر عنادى كه داشتند.(2)
«و من حيث خرجت فولّ وجهك شطر المسجد الحرام و انّه للحقّ من ربّك و ما اللَّه بغافل عمّا تعملون* و من حيث خرجت فولّ وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولّوا وجوهكم شطره لئلّا يكون للنّاس عليكم حجّة الّا الّذين ظلموا منهم فلا تخشوهم واخشونى و لأتمّ نعمتى عليكم و لعلّكم تهتدون».(3)
ترجمه
از هر جا (و از هر شهر و نقطهاى) خارج شدى، (به هنگام نماز،) روى خود را به جانب «مسجد الحرام» كن. اين دستور حقى از طرف پروردگار توست؛ و خداوند، از آنچه انجام مىدهيد، غافل نيست. «149» و از هر جا خارج شدى، روى خود را به جانب مسجد الحرام كن، و هر جا بوديد، روى خود را به سوى آن كنيد؛ تا مردم؛ جز ظالمان (كه دست از لجاجت بر نمىدارند،) دليلى بر ضدّ شما نداشته باشند؛ (زيرا از نشانههاى پيامبر،
كه در كتب آسمانى پيشين آمده، اين است كه او، به سوى دو قبله، نماز مىخواند.) از آنها نترسيد؛ و (تنها) از من بترسيد! (اين تغيير قبله، به خاطر آن بود كه) نعمت خود را بر شما تمام كنم، شايد هدايت شويد.
تفسير
اين آيات همچنان مسئله تغيير قبله و پيامدهاى آن را دنبال مىكند در آيه نخست خطاب به پيامبر و به عنوان يك فرمان مؤكد مىگويد از هر جا (از هر شهر و ديار) خارج شده (به هنگام نماز) روى خود را به جانب مسجد الحرام كن «ومن حيث خرجت فول وجهك شطر المسجدالحرام»
و باز به عنوان تأكيد بيشتر اضافه مىكند اين فرمان دستور حقى است از سوى پروردگار كه موافق حكمت و مصلحت است «وانّه للحق من ربك» در خاتمه به عنوان تهديدى نسبت به مخالفين مىگويد و خدا از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست.
در آيه بعد حكم عمومى توجه به مسجدالحرام را در هر مكان و هر نقطهاى تكرار مىكند و مىگويد از هرجا خارج شدى و به هر نقطه روى آوردى صورت خود را به هنگام نماز متوجه مسجدالحرام كن «ومن حيث خرجت فول وجهك شطر المسجدالحرام».
درست است كه روى سخن در اين جمله به پيامبر است ولى مسلماً منظور عموم نمازگزاران مىباشد ولى در جمله بعد براى تأكيد و تصريح اضافه مىكند هرجا شما بوده باشيد روى خود را به سوى آن كنيد؛ «و حيث ما كنتم فولّوا وجوهكم شطره» سپس در ذيل همين آيه به سه نكته مهم اشاره مىكند:
مىگويد اين تغيير قبله به خاطر آن صورت گرفت كه مردم حجتى بر ضد شما نداشته
باشند هرگاه اين تغيير قبله صورت نمىگرفت از يك سو زبان يهود به روى مسلمانان باز مىشد و مىگفتند ما در كتب خود خواندهايم كه نشانه پيامبر موعود اين است كه به سوى دو قبله نماز مىخواند و اين نشانه در محمد صلى الله عليه و آله نيست و از سوى ديگر مشركان ايراد مىكردند كه او مدعى است براى احياء آيين ابراهيم آمده پس چرا خانه كعبه را كه پايه گذارش ابراهيم است فراموش نموده اما حكم تغيير قبله موقت به قبله دائمى زبان هر دو گروه را بست و استقلال فرهنگى مسلمانان را اثبات كرد «لئلّا يكون للنّاس عليكم حجّة» ولى از آنجا كه هميشه افراد لجوج و معاند در برابر هيچ منطقى تسليم نمىشوند، استثنائى براى اين موضوع قائل شده، مىگويد مگر كسانى از آنها كه ستم كردهاند.
از آنجا كه عنوان كردن اين گروه لجوج را به نام ستمگر ممكن بود در بعضى توليد وحشت كند مىگويد از آنها هرگز نترسيد و تنها از من بترسيد «فلا تخشوهم واخشون».
اين به خاطر آن بود كه نعمت خود را بر شما تمام كنم «و لأتمّ نعمتى عليكم».
مسئله هدايت يافتن به عنوان آخرين هدف ذكر شده و مىفرمايد «و لعلّكم تهتدون».(1)نكتهها
سرّ تكرار موضوع تغيير قبله
«و من حيث خرجت» موضوع تغيير قبله با اينكه در آيه 144 قبلًا ذكر شد، در اين آيه و آيه بعد نيز مطرح شده است و در علت تكرار آن وجوهى ذكر شده است.
الف. چون مدتى بيت المقدس قبله مسلمانان بود و به آن عادت كرده بودند، لذا نسخ آن
1) الميزان/ ج 1/ ص 331؛ تفسير نمونه/ ج 1/ ص 505؛ تفسير مراغى/ ج 2/ ص 16
نياز به تأكيد و تكرار داشت تا مردم به طور يقين از حالت اولى صرف نظر كنند و كعبه را مورد توجه و استقبال قرار دهند.
ب. آنچه در آيه قبل ذكر گرديد حكم حال حضر يعنى غير مسافرت است و آنچه در اين آيه ذكر شده مربوط به حال مسافرت است.(1)2. تغيير قبله حادثه سرنوشت ساز
تغيير قبله از بيت المقدس به مسجد الحرام حادثه مهم و سرنوشت ساز در تاريخ است. نزول آيات متعدد درباره تغيير و تعيين قبله و تكرار فرمان «فولّ» در آيات 144 و 150 بقره حكايت از اهميت اين موضوع دارد.(2)3. تغيير قبله باعث اتمام نعمت
خداوند متعال در ماجراى تغيير قبله مىفرمايد: تغيير قبله براى آن است كه در آينده نعمت خويش را بر شما تمام كنم «لأتمّ نعمتى» و نيز خداوند متعال به مناسبت فتح مكه مىفرمايد «و يتمّ نعمته عليك»(3)در اين دو آيه اتمام نعمت به صورت فعل مضارع بيان شده كه نشانه حدوث آن در آينده است ولى خداوند در جريان معرفى رهبر معصوم مىفرمايد «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى» قابل توجه و دقت است كه خداوند توجه مردم را به قبله (كعبه) قدم نخستين براى اتمام نعمت و فتح مكه را قدم ديگر و تعيين و معرفى رهبر معصوم را آخرين قدم در اتمام نعمت بيان مىكند، از اين رو دو نعمت نخستين را به صورت فعل مضارع «لاتمّ نعمتى» و «يتمّ نعمته عليك» بيان مىكند ولى در جريان معرفى رهبر در غدير با واژه «اتممت» كه فعل ماضى است ذكر
كرده است و لازم به يادآورى است كه در تغيير و تعيين قبله و همچنين در تعيين رهبر تذكر مىدهد «لا تخشوهم و اخشون» زيرا در هر دو احتمال بهانهگيرى و مقاومت دشمنان مىرود.(1)از مطالب فوق روشن شد كه جامعه اسلامى نياز به سه نوع استقلال دارد:
استقلال فرهنگى (تغيير قبله)
استقلال نظامى و امنيت
استقلال سياسى (تشكيل جامعه اسلامى)
«انّ الصّفا والمروة من شعائر اللَّه فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطوّف بهما و من تطوّع خيراً فانّ اللَّه شاكر عليم».(1)ترجمه
«صفا» و «مروه» از شعائر (و نشانههاى) خداست؛ بنا بر اين، كسانى كه حج خانهى خدا و يا عمره انجام مىدهند، مانعى نيست كه بر آن دو طواف كنند؛ (و سعى صفا و مروه انجام دهند. و هرگز اعمال بىرويّهى مشركان، كه بتهايى بر اين دو كوه نصب كردهبودند، از موقعيّت اين دو مكان مقدس نمىكاهد.) و كسى كه فرمان خدا را در انجام كارهاى نيك اطاعت كند، خداوند (در برابر عمل او) شكرگزار، و (از افعال وى) آگاه است.
شأن نزول
در زمان جاهليت مشركين در بالاى كوه صفا بتى نصب كرده بودند به نام اساف و بر بالاى كوه مروه بتى به نام نائله و به هنگام سعى از اين دو كوه بالا مىرفتند و آن دو بت را به عنوان تبرك با دست خود مسح مىكردند.
مسلمانها بخاطر اين موضوع از سعى ميان صفا و مروه كراهت داشتند و فكر مىكردند در اين شرايط سعى صفا و مروه كار صحيحى نيست، آيه فوق نازل شد و به آنها اعلام داشت كه صفا و مروه از شعائر خدا است، اگر مردم نادان آنها را آلوده كردند دليل بر اين
1) بقره/ 158
نيست كه مسلمانان فريضه سعى را ترك كنند.(1)
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند: « «انّ الصفا و المروة من شعائر اللَّه» فابدأ بما بدأ اللَّه تعالى به و ان المسلمين كانوا يظنّون انّ السعى بين الصفا والمروه شىء صنعه المشركون فأنزل اللَّه عزوجل «انّ الصفا والمروة من شعائر اللَّه» ...».
تفسير
خداوند در اين آيه مىفرمايد صفا و مروه از نشانههاى خدا هستند كه از مشاهده آنها انسان به ياد او مىافتد و اينكه در اينجا فقط اين دو را از علائم خود معرفى نموده با اينكه تمام موجودات اين جهان علائم و نشانههايى از وجود مقدس او هستند براى اين است كه منظور علائم تكوينى نيست بلكه منظورشعائر مذهبى تشريعى است، زيرا خداوند صفا و مروه را محل عبادت خود قرار داده و به اين وسيله مردم از مشاهده آنها به ياد او مىافتد.
بنابراين از جمله «انّ الصّفا و المروة من شعائر اللَّه» استفاده مىشود كه خداوند عبادتى در اين نقطه تشريع كرده است و در جمله بعد مىفرمايد «فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطوّف بهما».
كسى كه حج و عمره بجا آورد اشكالى ندارد طواف يعنى سعى ميان آن دو كند، اين تعبير «لا جناح» به معنى استحباب نيست بلكه منظور بيان اصل تشريع است زيرا اگر منظور استحباب بود مىبايست بگويد طواف مزبور خوب است نه اينكه گناهى ندارد و
1) تبيان/ ج 1/ ص 44
خلاصه اينگونه تعبيرات در مقام تشريع گفته مىشود نه استحباب و الّا مناسب اين بود كه بفرمايد چون صفا و مروه از معابدند خوب است در آنجا عبادت كنيد. اينگونه تعبيرات كه به تنهايى الزام از آن استفاده نمىشود در قرآن كريم كراراً در مقام تشريع آمده است مانند «ذلكم خير لكم»(1)كه درباره جهاد است و درباره روزه مىفرمايد: «و ان تصوموا خير لكم»(2)و در مورد نماز قصر براى مسافر فرمود: «فليس عليكم جناح ان تقصروا و من الصلوة».(3)
بنابراين تعبير (لا جناح) براى تشريع حج است چنانكه حديث ذيل دليل بر اين معناست:
روى عن زرارة و محمد بن مسلم انّهما قالا: «قلنا لابى جعفر ما تقول فى الصلاة فى السّفر كيف هى و كم هى؟ فقال: انّ اللَّه عزّوجلّ يقول و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلوة، فصار التقصير فى السّفر واجب كوجوب التّمام فى الحضر. قالا: قلنا: انّما قال اللَّه عزوجل فليس عليكم جناح و لم يقل افعلوا فكيف وجب ذلك كما اوجب التّمام فى الحضر. فقال عليه السلام: اوليس قد قال اللَّه عزّوجل فى الصفا والمروة فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطوف بهما الا ترون انّ الطّواف بهما واجب مفروض لانّ اللَّه عز وجل ذكره فى كتابه و صنعه نبيّه صلى الله عليه و آله فكذلك التّقصير فى السّفر صنعه النّبىّ صلى الله عليه و آله».(4)
جمله «من تطوّع خيراً فانّ اللَّه شاكر عليم» ممكن است عطف بر جمله «فمن حج البيت ...» باشد، در اين صورت علت ديگرى براى تشريع معنى صفا و مروه است
منتهى اين علت اعم از آن است كه از جمله «انّ الصّفا و المروة من شعائر اللَّه» استفاده مىشد و در اين حال منظور از تطوع مطلق اطاعت است نه انجام عمل مستحب و ممكن است يك جمله مستأنفه و عطف بر اول آيه باشد در اين صورت منظور بيان محبوبيت سعى صفا و مروه به طور مطلق است اگر تطوع را به معنى سعى بگيريم يا محبوبيت حج و عمره به طور مطلق اگر منظور از تطوع حج و عمره باشد.
خلاصه معناى آيه اين است كه كسانى كه اطاعت خداوند نمايند، خداوند در برابر عمل آنها شكرگزار و از اعمال آنها آگاه است.(1)نكتهها
صفا و مروه هم اكنون نام دو كوه است (و به اصطلاح علم مىباشد) اما در لغت صفا به معنى سنگ محكم و صافى است كه با خاك و شن آميخته نباشد و مروه به معنى سنگ محكم و خشن است.(2)2. صفا و مروه نشانه عبادت
كوه صفا و مروه دو علامتى كه خداوند آنها را نشانه جايگاه عبادت قرار داده است مىباشد «انّ الصفا و المروة من شعائر اللَّه».
«شعائر» جمع «شعيره» به علامتها نشانههايى كه براى اعمال خاصى قرار مىدهند گفته مىشود و (شعائر اللَّه) علامت هايى است كه خداوند آنها را براى عبادت
قرار داده است، بنابراين توصيف صفا و مروه به (شعائر اللَّه) مىرساند كه خداوند دو مكان را علامتى قرار داده تا بندگانش در آنجا او را عبادت كنند.(1)3. معناى طواف در صفا و مروه
يطوّف: از طواف به معنى گرديدن دور چيزى است. در اصل عبارت از حركتى است كه آخر آن به نقطه اول منتهى مىشود بنابراين لازم نيست حتماً دور چيزى باشد و در حقيقت گردش دور چيزى يكى از مصاديق روشن آن است و اتفاقاً در آيه شريفه به همان معنى اصلى استعمال شده است.(2)4. تكلف در طواف صفا و مروه
فعل «يطوّف» از باب تفعل بوده كه اصل آن (يتطوّف) بوده است. تاى منقوط به «طا» ى مؤلف تبديل شده و «طاء» در «طاء» ادغام گرديده است و علت اينكه از باب تفعل آمده اين است كه طواف كننده در طواف خود به تكلف مىافتد و كوشش بىاندازه بايد مبذول دارد و رنج فراوان بايد تحمل كند.
تذكر: يكى از معانى باب تفعل تكلف است.(3)5. اثر صبر بر بلا
ذكر سعى بين صفا و مروه كه از آثار هاجر و اسماعيل است، يادآور ابتلا و حسن عاقبت آن دو بزرگوار است و لذا بعد از آيه ابتلا آورده شده تا مسلمانان بدانند هركس بر بلا صبر كند، در دنيا و آخرت به درجات عالى مىرسد.(4)
شايد جهت اينكه سعى ميان صفا و مروه را به حج و عمره مقيد كرد «فمن حجّ البيت او اعتمر» اين باشد كه سعى عبادتى نفسى و مستحبى مستقل نيست، چنانكه وقوف در عرفات و مشعر، بيتوته در منا نيز عبادت مستقل نيست بر خلاف طواف كه عبادت مستقل است.
اگر مراكز حق توسط گروهى با خرافات آلوده شد نبايد از آن دست كشيد، بلكه با حضور در آن مراكز بايد آن مكانها را پاكسازى نمود و دست گروه منحرف را از آن كوتاه كرد.(1)8. بپا داشتن نمازهاى پنجگانه در اول وقت از مصاديق اعمال خير است.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: «و حافظوا على الصلوات الخمس فى اوقاتها فانّها من اللَّه جلّ و عز بمكان و من تطوّع خيراً فانّ اللَّه شاكر عليم».(2)
خداوند متعال با اينكه منبع جميع نعمتها است و همه غرق در احسان او هستند و هيچكس حقى بر او ندارد كه او شكرگزارى كند، ولى در عين حال اعمال صالحى را كه بندگانش انجام مىدهند يك نوع احسان از ناحيه آنها نسبت به خود دانسته با اينكه در
واقع او به آنها احسان كرده كه راهنمايى فرموده و توفيق عمل داده است لذا در مقام شكرگزارى برآمده و در مقابل آن احسان احسان فرموده است «هل جزاء الاحسان الّا الاحسان».(1)
از اين بيان چنين نتيجه مىگيريم كه اطلاق شاكر بر خداوند متعال بعنوان معنى حقيقى كلمه است نه بعنوان يك معنى مجازى.(2)11. ادب شكرگزارى
سيد قطب گويد: كلمه شاكر به انسان ادب شكرگزارى در برابر احسان را ياد مىدهد زيرا وقتى خداوند از بنده شكرگزارى كند، بنده به طريق اولى بايد از نعمتهاى خداوند شكرگزارى نمايد.(3)
تعبير به شكر نظير تعبير به اشترا و اجر تعبيرى تشويقى است، يعنى شما براى خودتان كار خير انجام مىدهيد ولى خداوند از شما تشكر مىكند، با اينكه انسان براى خود سعى مىكند و خداوند از سعى انسان بهرهاى نمىبرد تا شاكر باشد، در عين حال مىفرمايد: خدا شاكر و سعى شما مشكور است.
«ان ابراهيم لما خلّف اسماعيل بمكّة عطش الصبى فكان فى ما بين الصّفا والمروة شجر فخرجت امّه حتّى قامت على الصّفا فقالت: هل بالوادى من انيس فلم تجبها احد فمضت حتّى انتهت الى المروة فقالت: هل بالوادى من انيس فلم تجب ثمّ رجعت الى الصفا و قالت حتى صنعت ذلك سبعاً فاجر اللَّه
ذلك سنة».(1)
قال الصادق عليه السلام: «صار السعى بين الصّفا و المروة لأنّ ابراهيم عرض له ابليس فامره جبرئيل فشدّ عليه فهرب منه فجرت به السّنّة (يعنى بالهرولة)».(2)
خداوند سپاسگزار كسانى است كه اعمال خير را با ميل و رغبت انجام مىدهند «من تطوّع خيراً فان اللَّه شاكر عليم». چون فعل «تطوع» در جمله فوق متعدى استعمال شد، متضمن معنى «اتى» مىباشد. بنابراين «من تطوع خيراً» يعنى هركسى كه عمل خيرى را از روى اطاعت انجام دهد.(3)14. بهره مندى از پاداشهاى خداوند
كسانى كه اعمال نيك (سعى ميان صفا و مروه و ...) را انجام مىدهند از پاداشهاى الهى برخوردار خواهند شد «من تطوّع خيراً فانّ اللَّه شاكر عليم».
سپاسگزارى خداوند از بندگان كنايه از پاداش دهى به آنان مىباشد.(4)
«وَقتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ* وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لَاتُقتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَ لِكَ جَزَآءُ الْكفِرِينَ* فَإِنِ انتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ* وَقتِلُوهُمْ حَتَّى لَاتَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انتَهَوْا فَلَا عُدْوَ نَ إِلَّا عَلَى الظلِمِينَ»(1)
ترجمه
و در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد كنيد! و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا تعدّى كنندگان را دوست نمىدارد! «190» و آنها را هر كجا يافتيد، به قتل برسانيد! و از آن جا كه شما را بيرون ساختند [/ مكه]، آنها را بيرون كنيد! و فتنه و (بت پرستى) از كشتار هم بدتر است! و با آنها، در نزد مسجد الحرام (در منطقهى حرم)، جنگ نكنيد! مگر اين كه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر (در آن جا) با شما پيكار كردند، آنها را به قتل برسانيد! چنين است جزاى كافران! «191» و اگر خوددارى كردند، خداوند آمرزنده و مهربان است. «192» و با آنها پيكار كنيد! تا فتنه (و بت پرستى، و سلب آزادى از مردم)، باقى نماند؛ و دين، مخصوص خدا گردد. پس اگر (از روش نادرست خود) دست برداشتند، (مزاحم نشويد! زيرا) تعدّى جز بر ستمكاران روا نيست.
1) بقره/ 190- 193
تفسير
اين آيات شريفه حدود و لوازم يك حكم را متعرض است كه «قاتلوا فى سبيل الله» اصل حكم قتال را بيان مىكند و هدف از آن را نيز مشخص مىكند كه مىبايست جنگ به خاطر خداوند باشد نه به خاطر انتقامجويى و رياستطلبى و جمع آورى غنايم و ... و با جملهى «لا تعتدوا» محدوديت آن را مطرح ساخته كه در جنگ از حدّ تجاوز نكنيد كه خدا تجاوزكاران را دوست ندارد.
در آيهى بعد جهت تشديد و سختگيرى را بيان نموده كه شما هر كجا آنها را يافتيد بكشيد و به مسلمانان اجازه مىدهد به همان گونه كه آنها شما را از مكه بيرون كردند با آنها مقابله به مثل كنيد و آنها را بيرون كنيد. بعد محدوديت مكانى را مطرح مىكند؛ «و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام»، بعد از آن محدوديت زمانى را نيز بيان مىكند كه مىفرمايد: «و قاتلوهم حتى لا تكون فتنة».
نكتهها
سياق آيات شريفه دلالت دارد بر اين كه يك دفعه نازل شده است و مقصود از آن دستور قتال براى اولين بار با مشركان مكه است چون در اين آيات سخن از بيرون ساختن ايشان از جايى است كه مؤمنان را بيرون كردهاند و نهى از قتال در خانهى خدا و ايجاد فتنه و تشريع قصاص از امورى كه مربوط به ايشان است مطرح شده است.
علاوه بر اين كه خداوند قتال با مشركان را مقيد به قتال آنها با مسلمانان دانسته است؛ «و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم» و معناى اين كلام اين نيست كه اگر كسى با شما جنگ كرد شما هم با او جنگ كنيد، همچنين معناى اين كلام اين نيست كه
با كسانى كه اهل جنگ نيستند مانند زنان و كودكان نبرد نكنيد و قيد احترازى نيست؛ زيرا معنا ندارد انسان با كسانى بجنگد كه اصلًا توان جنگيدن را ندارند تا اين كه از اين كار (قتال) نهى شود، بلكه معناى اين آيهى شريفه اين است كه با كسانى كه در حال جنگ با شما هستند بجنگيد و ايشان همان مشركان مكه بودند.
بنا بر اين سياق و معناى اين آيهى شريفه مانند آيهى شريفهى «اذن للذين يقاتلون بانّهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق»(1)اذن ابتدايى و بلاشرط براى نبرد با مشركان جنگجو و فتنهانگيز است.
آيهى شريفهى «و قاتلوا فى سبيل الله» دستور به قتال در راه خدا مىدهد و در راه خدا بودن آن به اين است كه مقصود از آن بر پا داشتن دين و اعلاى كلمهى توحيد بوده باشد كه در اين صورت عبادت و تنها جلب رضايت خداوند مورد نظر است نه تسلط بر اموال و آبروى مردم و اساساً اين قانون چنان كه بيان خواهيم كرد براى دفاع از حقوق مشروعهى انسانيت كه به حكم فطرت سالم ثابت و محقق است وضع شده و چون دفاع اقدام بر عليه مردم تجاوزگر است ذاتاً محدود به حدود خاصى است و تعدّى خروج از حدّ است، از اين رو در ذيل آيه مىفرمايد: «و لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين»؛ يعنى از حدود خويش تجاوز نكنيد كه خداوند اهل تعدى را دوست ندارد.(2)3. نهى از اعتداء به طور مطلق
«اعتداء» به معناى تجاوز نمودن است و در آيهى شريفه «اعتداء» به طور مطلق نهى شده است، بنا بر اين شامل هر عملى كه اين معنا بر آن صدق كند مانند قتال قبل از
دعوت به حق و آغاز جنگ كردن و زنها و بچهها را كشتن و دست از جنگ نكشيدن در صورت دست كشيدن دشمن و ساير چيزهايى كه سنّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را بيان مىكند مىشود.(1)4. معناى فتنه در قرآن
كلمهى «فتنه» و مشتقات آن در قرآن در معانى مختلفى به كار برده شده است از جمله:
آزمايش و امتحان؛ «أحسب الناس أن يتركوا أن يقولوا ءامنّا و هم لا يفتنون».(2)
فريب دادن؛ «يا بنى ءادم لا يفتننكم الشيطان ...».(3)
بلا و عذاب؛ «و اتقوا فتنة لا تصيبن الّذين ظلموا منكم خاصّة».(4)
شرك و بت پرستى؛ «و قاتلوهم حتى لا تكون فتنة».(5)
اضلال و گمراهى؛ «و من يرد الله فتنته فلن تملك له من الله شيئاً».(6)
ولى بعيد نيست كه تمام اين معانى را به يك ريشه برگردانيم و آن اين كه «فتنه» در اصل لغت كه به معناى قرار گرفتن طلا و نقره در زير فشار آتش است تا خوب و بد آن از هم تفكيك شود در هر موردى كه يك نوع فشار و شدّت وجود داشته باشد به كار مىرود.
مثلًا در موارد امتحان حتماً حادثهى شديد و مشكلى به وجود مىآيد تا انسان امتحان شود و عذاب نيز يك نوع شدت و فشار است و فريب نيز به همين معنا باز مىگردد؛ زيرا به وسيلهى كارهاى مختلفى كسى را گول مىزنند و تحت فشار قرار مىدهند و همچنين كفر و ايجاد مانع در راه هدايت خلق كه هر كدام متضمّن يك نوع فشار و شدّت است.(7)
درسنامه با قرآن در مكه و مدينه ؛ ؛ ص59
«و اتمّوا الحجّ والعمرة للَّهفان احصرتم فمااستيسر من الهدى و لا تحلقوا رؤوسكم حتى يبلغ الهدى محلّه فمن كان منكم مريضاً او به اذى من رأسه ففدية من صيام او صدقة او نسك فاذا امنتم فمن تمتّع بالعمرة الى الحجّ فمااستيسر من الهدى فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام و اتّقوااللَّه و اعلموا انّ اللَّه شديد العقاب».(1)
ترجمه
و حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد. و اگر محصور شديد، (و مانعى مانند ترس از دشمن يا بيمارى، اجازه نداد كه پس از احرام بستن، وارد مكه شويد،) آنچه از قربانى فراهم شود (ذبح كنيد، و از احرام خارج شويد). و سرهاى خود را نتراشيد، تا قربانى به محلش برسد (و در قربانگاه ذبح شود). و اگر كسى از شما بيمار بود، و يا ناراحتى در سر داشت، (و ناچار بود سر خود را بتراشد،) بايد فديه و كفّارهاى از قبيل روزه يا صدقه يا گوسفندى بدهد. و هنگامى كه (از بيمارى و دشمن) در امان بوديد، هر كس با ختم عمره، حج را آغاز كند، آنچه از قربانى براى او ميسر است (ذبح كند). و هر كه نيافت، سه روز در ايام حج، و هفت روز هنگامى كه باز مىگرديد، روزه بدارد. اين، ده روز كامل است. (البته) اين براى كسى است كه خانوادهى او، نزد مسجد الحرام نباشد [/ اهل مكه و اطراف آن
1) بقره/ 196
نباشد]. و از خدا بپرهيزيد؛ و بدانيد كه او، سخت كيفر است.
معناى واژهها
در فقه بين محصور و مصدود تفاوت است. اگر مانع درونى نظير مرض حاصل شود، آن را حصر گويند، اگر مانع بيرونى نظير دشمن حاصل شود، آن را صد گويند. حال در
اين آيه شريفه «فان احصرتم»، گرچه كلمه حصر بكار برده شده، اما شامل صد هم خواهد شد.(1)تفسير
اين آيه شريفه مشتمل بر چند فرع فقهى و دستورالعمل درباره اعمال حج است به اين ترتيب:
الف. آيه شريفه مسلمانها را مخاطب قرار داده و مىفرمايد: موظف هستيد حج و عمره را به پايان برسانيد «و اتمّوا الحجّ والعمرة».
با لحاظ اينكه هريك از اين دو عمل مركب از يك سلسله واجبات كه از احرام شروع مىشود و در ضمن يك سلسله از امور بايد ترك گردد مىفرمايد: كسانى كه وارد اين دو عمل شدهاند بايد به پايان برسانند و در وسط كار رها ننمايند.
ب. بايد انجام و به پايان رسانيدن اين دو عمل براى خدا باشد و در آن قصد قربت كنيد «و اتمّوا الحجّ والعمرة للَّه».
ج. اگر محصور شديد، يعنى به واسطه مرض يا منع دشمن نتوانستيد عمل حج و عمره را به پايان برسانيد آنچه كه از (هدى) قربانى براى شما مقدور است بايد اقدام كنيد «فان احصرتم فما استيسر من الهدى».
د. تا قربانى به محل خود (منا) نرسيده و ذبح نگشته، محرم نمىتواند از احرام خارج شود، لذا مىفرمايد: قبل از آنكه قربانى به محل برسد، سرهاى خود را نتراشيد «و لا تحلقوا رؤوسكم حتّى يبلغ الهدى محلّه».
ه. اگر كسى مريض بود به اين نحو كه گذاشتن موى سر و نتراشيدن آن برايش ضرر
1) آيةا ... جوادى آملى
داشت يا ناراحتى در سر داشت غير از مرض، مثلًا جانوران و حشرات او را اذيت مىكردند، در اين دو صورت تراشيدن موى سر مانعى ندارد ولكن بايد به يكى از سه چيز (روزه، صدقه و نسك) فديه و كفاره بپردازد «فمن كان منكم مريضاً او به اذىً من رأسه ففدية من صيام او صدقة او نسك». در روايت مقدار روزه گرفتن سه روز معين شده و صدقه به اطعام شش مسكين و نسك به قربانى كردن گوسفند تفسير شده است.
و. هركس به واسطه عمره (يعنى تمام اعمال آن ومحل شدن از آن) متمتع شود و بسوى اعمال حج برود، آنچه از قربانى براى او مقدور است انجام دهد «فمن تمتّع بالعمرة الى الحجّ فما استيسر من الهدى».
اين قسمت از آيه راجع به حج تمتع است و حج تمتع را از اين جهت تمتع گويند كه پس از احرام عمره و انجام اعمال آن تقصير مىكنند و محل مىشوند و بسيارى از محرمات احرام بر انسان حلال مىگردد و به آنها متمتع و بهرمند مىگردد و سپس احرام ديگرى براى حج مىبندد و به اعمال مشغول مىشوند.
ز. اگر كسانى قربانى نيافتند، آنها بايد سه روز در مراسم حج و هفت روز بعد از مراجعت از مكه در وطن خود روزه بگيرند كه ده روز كامل مىشود «فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحجّ و سبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة».
ح. البته اين حكم حج تمتع راجع به كسانى است كه در مكه و اطراف مكه نيستند و به تعبير ديگر تنها مخصوص كسانى است كه دور از مكه هستند «ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام».
در پايان مىفرمايد: در مورد دستوراتى كه داده شد هيچگونه كوتاهى در انجام آن نكنند و
از عقاب شديد پروردگار خود را حفظ كنيد «و اتّقوا اللَّه واعلموا انّ اللَّه شديد العقاب».(1)
باتوجه به اينكه جمع بين ثلاثه و سبعه در آيه شريفه «ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجعتم» عشره مىگردد، چرا بعد از آن قرآن جمله «تلك عشرة كاملة» را ذكر فرمود.
پاسخ براى اينكه بفهماند كلمه «واو» در آيه شريفه (سبعة اذا رجعتم) به معناى جمع است نه اينكه به معنى او مىباشد، چنانكه در آيه شريفه «فانكحوا ما طاب لكم من النّساء مثنى و ثلاث و رباع» «واو» به معنى «او» آمده است.(2)
باتوجه به اينكه كلمه عشره بعنوان يك عدد كامل است و دلالتى بر كمتر يا زيادتر از اين عدد ندارد چرا قرآن كريم بعد از كلمه عشره آن را توصيف به كلمه كامله نموده است؟ پاسخ اينكه ذكر كلمه كامله بعد از عشره بعنوان تأكيد ذكر شده چنانكه در آيه شريفه «حولين كاملين» نيز اينچنين است، يا اينكه معناى آيه شريفه «تلك عشرة كاملة» آن است كه سه روز روزه در مكه و هفت روز در برگشت از مكه از نظر ثواب و پاداش كامل است گرچه به عنوان بدل براى قربانى واقع شده است.(3)
در اينكه منظور از اتمام حج چيست در روايات وجوه مختلفى بيان شده است:
الف. تماميت و كمال حج به ديدار امام عليه السلام است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «تمام الحجّ لقاء الامام».(4)
ب. تماميت حج و عمره به اجتناب از رفث و فسق و جدال است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«فانّ تمام الحجّ والعمرة ان لا يرفث و لا يفسق و لا يجادل».(1)
ج. تماميت حج و عمره به اتيان مناسك حج و پرهيز از محرمات احرام است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: ... يعنى «بتمامهما ادواءهما و اتقّاء ما يتقى المحرم فيهما».(2)
در ذيل آيه شريفه رواياتى وجود دارد از جمله:
الف. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: منظور از «محصور» مريض است «المحصور المريض».(3)
ب. امام رضا عليه السلام مىفرمايد: اقل قربانى گوسفند است «فما استيسر من الهدى» يعنى «شاة».(4)ج. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: كفاره تراشيدن سر قبل از قربانى سه روز روزه و يا صدقه به شش مسكين كه به هر مسكين دو مد طعام داده شود و يا قربانى كردن يك گوسفند است.
«... و جعل الصيام ثلاثة ايام و الصّدقة على ستة مساكين لكل مسكين مدين و النسك شاة».(5)
د. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: عمره همانند حج واجب است «العمرة واجبة على الخلق بمنزلة الحج لأنّ اللَّه عزوجل يقول «و اتمّوا الحجّ و العمرة للَّه»».(6)
ه. و نيز مىفرمايد: زمان انجام عمره تمتع ماههاى حج مىباشد «والعمرة فى اشهر الحج متعة».(7)
و. شتر گاو و گوسفند نوع قربانى در حج است «فما استيسر من الهدى اما جزور و اما
بقرة و اما شاة».(1)
ز. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: وجوب سه روز روزه در روز ترويه و روز قبل و بعد از آن «عرفه» در حج بر كسى كه قادر به قربانى نيست «يصوم ثلاثة ايام فى الحج يوماً قبل التروية و يوم التروية و يوم عرفة».(2)
نكتهها
حج تمتع آن است كه پس از عمره از احرام خارج شده و در موقع مخصوص احرام حج بسته مىشود و اين عمل در يك سال انجام گيرد و آن وظيفه كسانى است كه فاصله آنها تا مكه بيش از چهل و هشت ميل است (منظور از چهل و هشت ميل 16 فرسخ است كه 96 كيلومتر مىشود). آنان كه در كمتر از اين مسافت سكونت دارند و اهل مكه هستند، وظيفه آنها حج افراد و قران است. حج تمتع در سال دهم هجرت در حجةالوداع تشريع گرديد.
سال دهم هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم اعلام فرمودند كه قصد حج دارند، مسلمين در ركاب آن حضرت براى عمل حج به مكه رفتند، آن حضرت از ذوالحليفه كه ميقات اهل مدينه است احرام حج بستند. شصت و چهار يا شصت و شش قربانى با خود سوق نمودند، پس از آنكه وارد مكه شد طواف، نماز طواف و استلام حجر الاسود كرد، آنگاه شروع به سعى بين صفا و مروه فرموده، بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: اين است جبرئيل. اشاره به پشت سرش به من امر مىكند كه دستور دهم هركه با خود قربانى
نياورده (سوق هدى نكرده) از احرام خارج شود. اگر اين را از پيش مىدانستم مثل شما از احرام خارج مىشدم ولى من با خودم قربانى آوردم و هركه قربانى آورده روا نيست از احرام خارج شود مگر وقتى كه قربانى به محل خود برسد. مردى از حاضران گفت: چطور مىشود از ميقات احرام حج ببنديم و در وسط از احرام خارج شده حتى با زنان آميزش كنيم.
حضرت فرمود: بدان تو به اين عمل هرگز ايمان نخواهى آورد. مردى به نام سراقه پسر مالك گفت: اى رسول خدا! دين ما به ما تعليم كن، گويى كه امروز به دنيا آمدهايم. اين عمل كه فرمودى آيا فقط براى امسال است يا در آينده نيز هست؟ فرمود: بلكه اين حكم براى هميشه است تا روز قيامت. پس انگشتان خويش را به هم داخل كرد و فرمود: عمره تا روز قيامت به حج داخل شده. بدين طريق حج تمتع تشريع گشت.(1)2. وجوب عمره يا استحباب آن
شيخ طوسى قدس سره عقيده دارد عمره نيز واجب است، زيرا از قول امام على عليه السلام نقل كرده است كه فعل «و اتمّوا الحجّ والعمرة» به معناى «اقيموهما» مىباشد.(2)نقد: مرحوم طبرسى قدس سره گويد: به عقيده برخى «والعمرة واجبة كوجوب الحجّ» و به اعتقاد برخى ديگر «انّها مسنونة» و از قول اينان كه به استحباب عمره عقيده دارند استدلال كرده است كه عمره واجب نيست «لانّ اللَّه تعالى امر باتمام الحجّ والعمرة و وجوب الاتمام لا يدلّ على انّه واجب».
آيه مورد بحث (و اتمّوا الحجّ) استنباط نمىشود، بلكه از آيه «للَّهعلى النّاس» مىتوان فهميد.(1)4. وجوب اتمام عمره
عمره ابتداءاً واجب نيست و لكن اگر انسان اين عمل را شروع كرد اتمام و به پايان رساندن آن واجب است (و اتمّوا الحجّ و العمرة للَّه).(2)
احكام اسلام در مقام سختگيرى بر مردم نيست. تمام نمودن حج و عمره بر كسى كه از درون مريض يا از دشمن بيرون ترس دارد واجب نيست. «فان احصرتم فما استيسر من الهدى».(3)
بيمارى سبب تخفيف در احكام
بيمارى سبب تخفيف در احكام است نه تعطيل آن، لذا در حج افراد معذور بايد با روزه يا صدقه يا قربانى وظايف خود را جبران كنند. «فمن كان منكم مريضاً».(4)
تعبير از شخص دور به اينكه اهل او در مسجدالحرام حاضر نباشد از لطيفترين تعبيرات است، چون اشاره به حكمت اين حكم كه عبارت از تسهيل و تخفيف نيز مىكند و آن اين است كه شخص مسافرى كه از راه دور براى حج مىآيد، رنج و سختىهاى فراوانى را متحمل مىشود، احتياج زيادى به آرامش و استراحت دارد و انسان طبعاً در كنار خانواده خود به استراحت مىپردازد و چون چنين شخصى از خانوادهاش دور است، لذا خداوند براى رعايت سهولت تكليف اجازه فرموده كه بعد از عمره احرام را شكسته و تمتع
ببرد و بعد حج را در خود مكه شروع نموده و ديگر به ميقات بر نگردد.(1)8. انكار تمتع در حج
جهت اينكه آيه شريفه با تهديد ختم شده آن است كه از افراد مورد خطاب انتظار انكار اين حكم مىرفت چنانكه برخى تمتع ميان عمره و حج را انكار كردند.(2)انكار اين حكم (حج تمتع) با توجه به جريان حج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روشن مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مراسم حج بعد از اتمام سعى صفا و مروه فرمودند: شما از حال احرام خارج شويد و عمل خود را عمره قرار دهيد، من هم اگر قربانى با خود نياورده بودم، مانند شما از احرام خارج مىشدم و لكن خداوند مىفرمايد: «و لا تحلقوا رؤوسكم حتى يبلغ الهدى محلّه»؛ يعنى سر نتراشيد تا قربانى به جايگاه خود برسد ... مردى به پا خاست و عرض كرد اى رسول خدا! براى حج بيرون شويم در حالى كه از سرهايمان آب غسل مىچكد؟ پيامبر به او فرمود: تو هرگز به اين حكم ايمان نخواهى آورد «انّك لن تؤمن بهذا ابداً» و لذا همين شخص وقتى به حكومت رسيد گفت: دو متعه در زمان پيامبر حلال بود و من حرام مىكنم و هركس انجام دهد او را عقوبت مىكنم.
سخنى كه در اينجا مطرح است اين است كه اين شخص در برابر نص اجتهاد كرده است و در برابر حكم صريح خداوند و پيامبر رأى خود را اظهار كرده است و او چنين حقى را ندارد كه در برابر حكم الهى و پيامبر چنين حرفى را بزند و اينكه مرحوم علامه در كتاب «تجريد» مىفرمايد اين فرد چون بدعت گذارى كرده لايق مقام خلافت نيست، ناظر به همين جريان است.(3)
«الحجّ اشهر معلومات فمن فرض فيهنّ الحجّ فلا رفث و لا فسوق و لا جدال فى الحجّ و ما تفعلوا من خير يعلمه و تزودّوا فانّ خير الزّاد التّقوى و اتقون يا اولى الالباب».(1)
ترجمه
حج، در ماههاى معينى است. و كسانى كه (با بستن احرام، و شروع به مناسك حج،) حج را بر خود فرض كردهاند، (بايد بدانند كه) در حج، آميزش جنسى با زنان، و گناه و جدال نيست. و آنچه از كارهاى نيك انجام دهيد، خدا آن را مىداند. و زاد و توشه تهيه كنيد، كه بهترين زاد و توشه، پرهيزكارى است. و از من بپرهيزيد اى خردمندان!
تفسير
قرآن كريم در اين آيه مىفرمايد زمان حج ماههاى معينى است كه تغييرپذير نيست و مقدم و مؤخر نمىشود «الحجّ اشهر معلومات».
بعد مىفرمايد: هركسى كه به واسطه احرام و اشتغال به اعمال حج، حج بر خويش واجب كند در اين صورت بايد از تمتعات جنسى و انجام گناه بركنار بوده و گفتگوهاى بى فايده را ترك كند «فمن فرض فيهن الحج فلا رفث و لا فسوق و لا جدال».
«رفث» به حسب لغت تصريح به مطالبى است كه نوعاً به واسطه قبيح بودن آن بطور
1) بقره/ 197
كنايه اداء مىشود و «فسوق» يعنى بيرون رفتن از حد طاعت و «جدال» يعنى ستيزه كردن، ولى در روايت رفث به جماع و فسوق به دروغ و جدال به گفتن (سوگند به خدا) و (نه به خدا سوگند) تفسير شده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «... و «الرفث»، الجماع و «الفسوق» الكذب و السباب و «الجدال» قول الرجل لا واللَّه و بلى واللَّه».(1)
قال ابو عبداللَّه عليه السلام: «اذا احرمت فعليك بتقوى اللَّه و ذكر اللَّه كثيراً و قلّة الكلام الّا بخير فإنّه من تمام الحجّ و العمرة ان يحفظ المرء لسانه الّا من خير كما قال اللَّه عزوجلّ فإنّ اللَّه يقول «فمن فرض فيهنّ الحجّ فلا رفث و لا فسوق و لا جدال فى الحجّ» و الرفث الجماع و الفسوق الكذب و السباب و الجدال قول الرجل لا واللَّه و بلى واللَّه ...».(2)
«فلا رفث و لا فسوق و لا جدال» گرچه بصورت نفى ذكر شده، اما مقصود از آن نهى است و به تعبير ديگر جمله خبريه در مقام انشاء است و منظور آن است كه اين اعمال سه گانه در حج نبايد واقع شود.(3)
بعد مىفرمايد آنچه را شما از عمل خير و نيكى انجام مىدهيد خداوند مىداند بعد از آن دستور به زاد و توشه داده شده مىفرمايد زاد و توشه تهيه كنيد كه بهترين زاد و توشه تقوى و پرهيزكارى است «و ما تفعلوا من خير يعلمه اللَّه و تزودّوا فإنّ خير الزاد التقوى». در معناى اين جمله «و تزودّوا» دو قول است:
خداوند به آنها خطاب مىكند كه زاد و توشه در سفر برداريد و سربار مردم نباشيد، ولى بدانيد بهترين توشه تقوى است.
و در پايان مىفرمايد اى صاحبان عقل و بصيرت در آنچه امر و نهى نمودهام تقوى داشته باشيد.(1)نكتهها
ماههاى حج شوال، ذى القعده و ذى الحجه است و در غير از آن حج صحيح نيست «الحجّ اشهر معلومات». امام صادق عليه السلام مىفرمايد: « «الحجّ اشهر معلومات» شوال و ذوالقعدة و ذوالحجة ليس لأحد ان يحجّ فى ما سواهنّ».(2)
براى انسان دوگونه سفر وجود دارد: الف: سفر در دنيا، ب: سفر از دنيا.
براى سفر در دنيا نياز به زاد و توشه مادى است، براى سفر از دنيا نيز نياز به زادوتوشه است كه آن عبارت است از معرفت و محبت به خداوند متعال و اشتغال به طاعت و اجتناب از معصيت او و اين زادوتوشه معنوى در سفر از دنيا بهتر است از زادوتوشه سفر در دنيا بخاطر اينكه زادوتوشه مادى انسان را از عذاب موقت نجات مىدهد، اما زادوتوشه معنوى انسان را از عذاب و رنج دائم و هميشگى مىرهاند. زاد و توشه مادى، لذت آن همراه با درد و رنج و بيمارى است به خلاف زاد و توشه معنوى كه لذت آن خالص از ضرر و زيان است.(3)
سه قسم صادق پى در پى و يك قسم دروغ از مصاديق جدال در حج است «و لا جدال فى الحجّ» امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام مىفرمايند: «اذ احلف ثلاث ايمان متتابعات صادقاً فقد جادل ... و اذ احلف بيمين واحد كاذباً فقد جادل».(1)
ضمانت پاداش نيكوكاران از سوى خداوند «ما تفعلوا من خير يعلمه اللَّه» جمله «يعلمه اللَّه» علاوه بر بيان احاطه علمى خداوند به كارهاى نيك بندگان كنايه از ضمانت پاداش در قبال نيكوكارى آنان است.(2)5. حج ميدان انجام اعمال خير و كسب توشه براى آخرت است «و ما تفعلوا من خير يعلمه اللَّه و تزودّوا».(3)
جمع ميان روايات
در روايات زيادى «اشهر معلومات» به ماه شوال و ذى القعده و ذى الحجّه و در بعضى از آنها به شوال و ذى القعده و در دهه اول ذى الحجه تفسير شده و در جمع بين اين دو دسته از روايات گوييم چون دسته دوم نص در دهه اول ذى الحجه و دسته اول ظاهر در مطلق ذى الحجه است و نص مقدم بر ظاهر مىباشد لذا بايد دسته دوم را مقدم نمود چنانچه فتاواى علماى شيعه بر آن است.(4)7. منظور از «اشهر حج» ماه شوال و ذى القعده و ذى الحجه است و اينكه بعضى از ماه ذى الحجه بعنوان ماه ذى الحجه شمرده شده از قبيل اين كلام است كه گفته مىشود من روز جمعه بسوى تو مىآيم با اينكه آمدن در بعض روز است نه در كل روز. در عين حال
آمدن را به مجموع زمان نسبت مىدهند.(1)8. سرّ تعيين ماههاى حج
حج در جاهليت رواج و براى مشركان حجاز سودهايى داشت ولى آنان همانطور كه در اركان و افعال حج بدعتهايى روا مىداشتند، در وقت و زمان حج بدعت مىگذاشتند و هر سالى كه به سبب تجارت يا جنگهاى قبيلهاى نمىتوانستند حج را در موسم آن انجام بدهند، ماههاى حج را تغيير مىدادند و همانند تأخير اندازى در ماههاى حرام، ماههاى حج را نيز تقديم و تأخير روا مىداشتند. خداوند پس از بيان ماههاى دوازدهگانه قمرى و ماههاى حج، تغيير ماههاى حرام را موجب زيادت در كفر دانست. «انّما النسيىء زيادة فى الكفر ...».(2)
كلمه «حج» در آيه شريفه سه مرتبه تكرار شده و آوردن اسم ظاهر بجاى ضمير بخاطر رعايت اختصار در كلام است و مقصود از حج اول زمان حج است و منظور از حج دوم نفس عمل و مناسك حج است و منظور از حج سوم زمان و مكان حج است.(3)10. ترك تمام انواع فسق
مقصود از ترك فسوق در آيه شريفه لا فسوق جميع انواع فسق است. بخاطر اينكه لفظ شامل جميع انواع آن مىشود و امتثال نهى در صورتى تحقق مىپذيرد كه همه انواع فسق ترك گردد.(4)
ممكن است كسى بگويد حرمت دروغ فحش و جدال با مردم ويژه ايام حج و زمان محرم شدن نيست بلكه هميشه حرام است، پاسخ اينكه آرى اين سه عمل هميشه و بطور مطلق حرام است و لكن در حج حرمت بيشترى دارد، از اينرو كلمه «فى الحجّ» را در آيه شريفه تكرار كرده است.
انسان داراى چهار قوه و نيرو است: قوه شهويه، قوه غضبيه، قوه وهميّه و قوه عقليه.
و مقصود از اين جملات «فلا رفث و لا فسوق و لا جدال» مقهور كردن سه قوه و سه نيرو بواسطه قوه عقلانى است زيرا كه جمله «فلارفث» اشاره به مقهور كردن قوه شهويه دارد و جمله «ولافسوق» اشاره به مقهور كردن قوه غضبيه دارد و جمله «و لا جدال» اشاره به مقهور كردن قوه وهميه دارد.(1)13. پنهان نبودن اعمال از خداوند
«و ما تفعلوا من خير يعلمه اللَّه» براى تذكر اين است كه اعمال انسان از خداوند متعال غايب و پنهان نيست، و اين روش «تربيتى» قرآن كريم است كه در تبيين معارف و شرح داستانها و بيان احكام اسلام آن را به پند و موعظه همراه مىكند تا اينكه علم و عمل از يكديگر جدا نشوند چراكه علم بدون عمل هيچ قيمت و ارزشى نخواهد داشت. از همين جهت دعوت خود را با جمله «واتقون يا اولى الالباب» خاتمه مىدهد و طرز سخن تغيير پيدا كرده و خداوند بطور متكلم وحده به خردمندان خطاب مىكند كه از من بپرهيزيد.(2)
پس از اينكه خدا انسانها را از كارهاى ناشايست برحذر داشته، بلافاصله به كارهاى خوب تشويق كرده است، با توجه به اينكه نگفته است «و ما تفعلوا من شىء» كه شامل شر هم بشود، بلكه كلمه خير آورده آن هم به شكل نكره تا به قول زمخشرى افاده عموم كند و يك نوع تحريك و تشويق به كار خير باشد و جالبتر اينكه دنباله آيه هم از تقوا سخن گفته است و بهترين زاد و توشه را تقوا دانسته است و چنين استنباط مىشود كه علاوه بر انجام مراسم حج بايد از زاد و توشه معنوى غفلت نكنيد.(1)
«ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلًا من ربّكم فاذا افضتم من عرفات فاذكروا اللَّه عند المشعر الحرام واذكروه كما هديكم و ان كنتم من قبله لمن الضّالّين* ثمّ افيضوا من حيث افاض النّاس واستغفروا اللَّه انّ اللَّه غفور رحيم».(2)
ترجمه
گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگارتان (و از منافع اقتصادى در ايام حج) طلب كنيد (كه يكى از منافع حج، پى ريزى يك اقتصاد صحيح است). و هنگامى كه از «عرفات» كوچ كرديد، خدا را نزد «مشعر الحرام» ياد كنيد. او را ياد كنيد همان طور كه شما را هدايت نمود؛ و قطعاً شما پيش از اين، از گمراهان بوديد. «198» سپس از همان جا كه
مردم كوچ مىكنند، (به سوى سرزمين منى) كوچ كنيد؛ و از خداوند، آمرزش بطلبيد، كه خدا آمرزندهى مهربان است. «199»
تفسير
در زمان جاهليت هنگام مراسم حج معامله و تجارت را گناه مىدانستند، خداوند در اين آيه اين كار را نادرست مىشمرد و به آنان گويد هيچ مانعى نيست كه در ايام حج از تجارت كه فضل الهى است بهرهمند شويد(1)«ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلًا من ربّكم»، بعد مىفرمايد پس از انجام وظايفى كه در عرفات بايد انجام داد مىبايست به سوى مشعرالحرام كوچ كنيد و در آنجا به ذكر و ياد خدا مشغول باشيد «فاذا افضتم من عرفات فاذكروا اللَّه عند المشعر الحرام».
وقوف به عرفات يكى از اركان بزرگ حج است و واجب است بر حاجى كه از اول زوال روز عرفه تا غروب در صحراى عرفات وقوف كند. بعد مىفرمايد به شكرانه نعمت هدايت، خداوند را ياد كنيد، يادى كه با هدايتى كه خداوند نموده تناسب داشته باشد «و اذكروا كما هديكم».
در پايان مىفرمايد: تحقيقاً شما قبل از بعثت پيامبر از گمراهان بوديد «و ان كنتم من قبله لمن الضّالين».
از آيهى شريفهى «ثمّ افيضوا من حيث افاض النّاس»، از دو جهت بين مفسران اختلاف شده، يكى از اين جهت كه افاضه در اين آيه همان افاضه از عرفات به مشعر است و يا افاضه از مشعر به منا و بعد از افاضه از عرفات به مشعر است، ديگر اينكه مراد از
1) مجمع البيان/ ج 2/ ص 527؛ برهان/ ج 1/ ص 201
ناس چه كسانى هستند، زيرا آنان مسلماً غير از مخاطبين به خطاب «افيضوا» مىباشند و مشهور بين مفسران آن است كه قريش به واسطه بزرگ دانستن خود از حرم به عرفات نمىرفتند و مىگفتند ما اهل حرميم و از آن بيرون نمىرويم، اگر چنين كنيم عرب براى ما ارزشى قائل نخواهد شد. روى همين جهت وقوف به عرفات را كه از محيط حرم بيرون است ترك كردند با اينكه مىدانستند جزء وظايف حج و آيين ابراهيم است. لذا قرآن كريم دستور مىدهد بايد مسلمانان همه در يك جا وقوف كنند (در عرفات) و از آنجا همگى بسوى مشعر بيايند و از آنجا همه بسوى منا كوچ نمايند و اين امتياز غلط را از بين ببرند «ثمّ افيضوا من حيث افاض النّاس».
در پايان مىفرمايد كه از خداوند طلب آمرزش كنيد و از آن افكار و خيالات جاهلى دست برداريد كه حج درس مساوات و برابرى است و يادآور مىشود كه خداوند غفور و رحيم است «و استغفروا اللَّه انّ اللَّه غفور رحيم».(1)
نكتهها
جواز خريد و فروش در ايام حج بعد از خروج از احرام و اتمام مناسك «ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلًا من ربّكم». امام صادق عليه السلام درباره قول خداوند «ليس عليكم ...» فرمود: «الرّزق اذا احلّ الرّجل من احرامه و قضى نسكه فليشتر و ليبع فى الموسم».(2)
«فاذكروا اللَّه عند المشعرالحرام» توصيف «مشعر» به «الحرام» دلالت بر قداست و احترام خاص آن سرزمين مىكند.(1)3. استغفار از گناه
فرمان الهى به امتياز طلبان قريش در حج مبنى بر استغفار از گناه امتيازطلبى «ثم افيضوا من حيث افاض النّاس و استغفروا اللَّه» پس از رد امتيازطلبى «من حيث افاض النّاس» امر به استغفار مىتواند اشاره باشد به اينكه اين عمل گناه و استغفار از آن لازم است.(2)4. وعده رحمت
وعده الهى به آمرزش و رحمت استغفار كنندگان «و استغفروا اللَّه انّ اللَّه غفور رحيم» گرچه آيه مزبور درباره كوچ از مشعر و عرفات است ولى تحليل «انّ اللَّه غفور رحيم» عام است، بنابراين وعده رحمت و آمرزش به مطلق استغفاركنندگان است.(3)
امام حسين عليه السلام فرمود: «... فنحن النّاس و لذلك قال اللَّه تعالى ذكره فى كتابه «ثمّ افيضوا من حيث افاض النّاس»».(4)
اين آيه شريفه «و ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلًا من ربّكم» نظير آيه شريفه 10 سوره جمعه است كه مىفرمايد: «فاذا قضيت الصلاة فانتشروا فى الارض وابتغوا من فضل اللَّه ...» كه خداوند متعال بيع را به ابتغاء از فضل اللَّه تبديل نمود. يعنى
بيع و دادوستد فضل الهى است. از همين جهت روايات نيز ابتغاء من فضل اللَّه را به بيع تفسير نمودند و از اين آيه استفاده مىشود كه بيع و مبادله در اثناء حج مباح است علاوه تعبير از كسب و كار به فضل الهى نشانه ارزش و اهميت كسب و كار است.(1)6. تهيه زاد و توشه معنوى
در سفر حج موارد فراوانى براى تهيه زاد و توشه معنوى است كه بايد از آن غفلت نكنيد. در آنجا تاريخ مجسم اسلام و صحنههاى زنده فداكارىهاى ابراهيم عليه السلام قهرمان توحيد و جلوههاى خاصى از پروردگار ديده مىشود كه در هيچ جاى ديگر نيست و آنها كه روحى بيدار و انديشهاى زنده دارند مىتوانند توشه معنوى براى يك عمر از اين سفر بى نظير روحانى فراهم سازند.(2)7. حركت دسته جمعى از عرفات
افاضه از فيض و فيضان بمعناى سرريز شدن است (افاض اناءه) يعنى ظرفش را چنان پر كرد كه سرريز شد. افاضه از عرفات به معناى حركت و خروج دسته جمعى از صحراى عرفات است، گويا قرآن كريم كوچ همگانى مردم را از عرفات كه بطرف مشعر حركت مىكنند، به آبى تشبيه كرده است كه از فرط زيادى سرريز و سرازير شده است.(3)8. نجات از گمراهىها
خداوند بشر را از گمراهىهاى مختلفى نجات داده، گمراهى در تفكر، چنان كه گروهى را از بتپرستى به خداپرستى هدايت كرد و گروهى را در مسائل اخلاقى هدايت نمود، چنانكه افرادى به عرفات نمىرفتند و خود را برتر از ديگران مىدانستند، خداوند به
آنها خطاب كرد: (افيضوا من حيث افاض النّاس) و اصولًا يكى از فوايد حج لغو هرگونه امتياز و برترى جويى است و به همين جهت انسانها بايد به هنگام احرام لباس دوخته را از بدن بيرون كنند تا هيچ گونه امتيازى ميان آنان نباشد.(1)9. شكرگزارى در قبال نعمت حق
(كاف) كما در «واذكروه كما هداكم» مفيد تعليل است نه تشبيه و تنظير، زيرا ياد حق به اندازه يا مثل هدايت خداوند مقدور و ميسور كسى نيست، از اين رو اين جمله نظير آيه شريفه «و لتكبّروا اللَّه على ما هديكم» است كه مىرساند در برابر هدايت حق شما نيز تكبير بگوييد و شكرگزارى كنيد.(2)10. شكرگزارى در قبال نعمت حق
استغفار و ذكر خدا بهترين اعمال عرفات و مشعر است، گرچه در اين سرزمينها اصل توقف شرط است و هيچ عمل ديگرى واجب نيست، اما قرآن ما را دعوت به ذكر خدا و ياد سوابق پرخطا و اشتباه خود و طلب آمرزش درباره گذشته خويش مىكند. مگر مىتوان در سرزمينى كه اولياء خدا اشك ريختهاند بى تفاوت نشست آرى بايد از بلند پروازىها، از ترك اوامر الهى و از هر گناه ديگرى استغفار كرد.(3)11. اقسام فضل الهى
فضل الهى بر چند قسم است و اقسام آن بخاطر حالات انسان است يك قسم مربوط به امور معيشت و زندگانى انسان است كه به آن دستور مىدهد «وابتغوا من فضل اللَّه».
يك قسم مربوط به امور معنوى و روحى انسان است كه در پرتو فضل الهى انسان موفق به تزكيه قلب مىگردد؛ «ولولا فضل اللَّه عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابداً».
يك قسم مربوط به پاداش و لطف خاص خداوند در قيامت است؛ «و بشر المؤمنين بانّ لهم من اللَّه فضلًا كبيراً ذلك فضل اللَّه يوتيه من يشاء واللَّه ذوالفضل العظيم».(1)
در زمان جاهليت هنگام انجام مراسم حج معامله و تجارت را حرام و گناه مىدانستند با ظهور اسلام مسلمانان در ايام حج منتظر بودند بدانند آيا احكام جاهلى امضا مىشود يا خير. آيه شريفه حكم جاهلى يعنى گناه بودن معامله در آن ايام را نادرست مىداند و اعلام مىكند كه در مراسم حج هيچگونه مانعى از معامله و تجارت نيست.(2)بلكه به طورى كه در منابع اسلامى درباره فلسفه حج وارد شده علاوه بر فلسفه اخلاقى و سياسى و فرهنگى اشاره به فلسفه اقتصادى هم شده است.
و آن اينكه مسلمانان در كنگره عظيم حج مىتوانند دور هم بنشينند و با همفكرى و همگامى پايه محكمى براى اقتصاد جوامع اسلامى بريزند و با مبادلات صحيح تجارى آنچنان اقتصاد نيرومندى بوجود آورند كه از دشمنان و بيگانگان بى نياز گردند.
هشام بن حكم مىگويد از امام صادق عليه السلام پرسيدم: ما العلة التى لا جلها كلف اللَّه
العباد الحج و الطواف بالبيت؟ فقال ... «فجعل فيه الاجتماع من الشرق و الغرب لتعارفوا و لينزع كل قوم من التجارات من بلد الى بلد و لينتفع بذلك المكارى و الجمال ... ولو كان كل قوم انما يتكلون على بلادهم و ما فيها هلكوا و خربت البلاد و سقط الجلب و الارباح».(1)
«فاذا قضيتم مناسككم فاذكروااللَّه كذكركم اباءكم اوا شد ذكراً فمن الناس من يقول ربنا اتنا فى الدنيا و ما له فى الآخرة من خلاق* و منهم من يقول ربنا اتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النّار* اولئك لهم نصيب ممّا كسبوا واللَّه سريع الحساب* و اذكروااللَّه فى ايام معدودات فمن تعجل فى يومين فلا اثم عليه و من تأخر فلا اثم عليه لمن اتقّى و اتقوااللَّه و اعلموا انّكم اليه تحشرون».(3)
ترجمه
و هنگامى كه مناسك (حج) خود را انجام داديد، خدا را ياد كنيد، همانند يادآورى از پدرانتان (آن گونه كه رسم آن زمان بود) بلكه از آن هم بيشتر. (در اين مراسم، مردم دو گروهند:) بعضى از مردم مىگويند: «خداوندا! به ما در دنيا، «نيكى» عطا كن.» ولى در
آخرت بهرهاى ندارند. «200» و بعضى مىگويند: «پروردگارا! به ما در دنيا «نيكى» عطا كن؛ و در آخرت نيز «نيكى» مرحمت فرما؛ و ما را از عذاب آتش نگاه دار.» «201» آنها از كار (و دعاى) خود، نصيب و بهرهاى دارند؛ و خداوند سريع الحساب است. «202» و خدا را در روزهاى معيّنى ياد كنيد؛ (روزهاى 11 و 12 و 13 ماه ذى حجه). و هر كس شتاب كند، و (ذكر خدا را) در دو روز انجام دهد، گناهى بر او نيست؛ و هر كه تأخير كند، (و سه روز انجام دهد نيز) گناهى بر او نيست؛ براى كسى كه تقوا پيشه كند. و از خدا بپرهيزيد؛ و بدانيد شما به سوى او محشور خواهيد شد. «203»
تفسير
«مناسك» جمع منسك اسم مكان به معنى محل نسك است كه عرفات، مشعر، منا و مكه مىباشد و يا مصدر ميمى و به معنى فعل عبادت مىباشد و اصل نسك به معنى عبادت است، اگر به معنى اول باشد مضمون آيه اين است هنگامى كه از امكنه عبادت فارغ شديد پس به ذكر خدا بپردازيد و اگر به معنى مصدر باشد، جمع آوردنش براى بيان همه افعال و اذكار حج است و معنايش اين است كه زمانى كه افعال و اعمال حج را انجام داديد، پس به ذكر خدا بپردازيد.
درباره ذكر «فاذكروا اللَّه» دو قول نقل شده است:
مقصود تكبيرات، مخصوصه ايام منا است زيرا اذكارى كه در اين ايام مستحب است همين تكبيرات است.
مقصود ساير ادعيه مستحبه است كه اگر در اين مواطن خوانده شود فضيلت بيشترى دارد.
جملهى «فاذكروا اللَّه كذكركم اباءكم» دعوت مردم به ذكر و ياد الهى است به
اينكه كسى كه مناسك حج را بجا مىآورد خداوند را ياد كند همانطورى كه آباء خود را ياد مىكند بلكه شديدتر ياد نمايد بخاطر اينكه نعمت الهى در حق انسان كه عبارت است از نعمت هدايت چنانكه فرموده «واذكروه كما هديكم» بزرگتر از حق آباء و اجداد است و گفته شده كه عرب در جاهليت زمانى كه از حج فراغت پيدا مىكردند در منا توقف مىكردند و به پدران خود با نظم و نثر افتخار مىكردند، لذا خداوند آنها را از اين كار برحذر داشت و فرمود به ياد خدا باشيد بلكه به ياد خدا از ياد پدرانتان شديدتر باشيد.
قرآن كريم در آيهى «فمن النّاس ...» اشاره به دو گروه از مردم مىكند و هدف و خواستههاى آنها را در اين اماكن مقدسه بيان مىنمايد. يك دسته كسانى هستند كه جز به منافع مادى نمىانديشند و فقط مىگويند خدايا نعمتهاى دنيوى را به ما عطا كن و چيزى از نعمتهاى آخرت را آرزو نمىكنند كه براى اينان از آخرت نصيب و بهرهاى نيست «فمن النّاس من يقول ربّنا اتنا فى الدّنيا و ما له فى الآخرة من خلاق».
اما دستهاى ديگر كسانى هستند كه افكارشان مربوط به زندگى مادى نيست بلكه هم زندگى دنيا را به عنوان مقدمه تكامل معنوى مىخواند هم سعادت آخرت را مىطلبند و نيز مىخواهند از عذاب دردناك آن جهان محفوظ بمانند «و منهم من يقول ربنا اتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النّار».(1)
در آيه بعد مىفرمايد: اينها كه در مسير دنيا نيستند و توجه خود را تنها به دنيا منحصر نكردهاند بلكه به سعادت دنيا و آخرت مىانديشند و براى آن كار مىكنند. در آخرت از آنچه كه در دنيا فراهم كرده و كسب نمودهاند برخوردار مىشوند «اولئك لهم نصيب ممّا كسبوا». در پايان مىفرمايد خداوند سريع الحساب است «و اللَّه سريع الحساب».
1) تفسير كبير/ ج 5/ ص 205
مقصود از سريع الحساب بودن خداوند چيست؟ مفسران وجوهى را ذكر كردهاند ازجمله:
الف: خداوند فوراً پاداش اعمال بندگان را مىدهد و زمان پاداش آنها نزديك است و اين آيه از نظر معنى مانند آيه 77 سوره نحل است «و ما امر السّاعة الا كلمح البصر» و در روايتى وارد شده «انّ اللَّه تعالى يحاسب الخلائق كلّهم فى مقدار لمح البصر».
ب: مقصود اين است كه خداوند حساب همه مردم را در مدت كوتاهى بررسى مىكند بدون اينكه حساب يكى از آنان مزاحم حساب ديگرى گردد، زيرا كه خداوند «لا يشغله شأن عن شأن» است.(1)
محاسبه اعمال انسانها يك مرتبه صورت مىپذيرد؛ قال على عليه السلام: «يحاسب الخلق دفعة كما يرزقهم دفعة».(2)
آيهى شريفهى «و اذكروا اللَّه فى ايّام معدودات» برنامه ذكر پروردگار را به دنبال مراسم حج چنين تعيين مىكند كه بجاى تفاخرهاى موهوم زمان جاهليت، خدا را در چند روز ياد كنند كه حداقل آن دو روز و حداكثر آن سه روز است، منظور از «ايام معدودات» روزهاى 11 و 12 و 13 ذى الحجه است كه در لسان روايات به نام ايام تشريق خوانده شده است.
اين اذكار در روايات و فتاوى علماى شيعه تكبيرات است: «اللَّه اكبر اللَّه اكبر لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر اللَّه اكبر و للَّهالحمد اللَّه اكبر على ما هدانا و الحمد للَّهعلى ما اولينا اللَّه اكبر على ما رزقنا بهيمة الانعام»، كه پس از 15 نماز در اين سه روز خوانده مىشود كه ابتداى آن نماز ظهر روز عيد قربان و انتهاى آن نماز صبح روز سيزدهم
است براى كسانى كه در منا باشند و در ساير بلاد پس از 10 نماز است كه اول آن نماز ظهر روز عيد و آخر آن نماز صبح روز دوازدهم است. فقها به استحباب اين تكبيرات فتوا دادهاند.
«فمن تعجل فى يومين» اين آيات متضمن رخصت و جواز حركت در روز دوم از ايام تشريق است اگرچه افضل ماندن تا روز سوم است و لكن اگر بخواهد قبل از روز سوم حركت نمايد بايد حتماً بعد از زوال و قبل از غروب باشد كه اگر غروب شد بايد شب را نيز بماند و روز سيزدهم حركت كند.
در معناى «فلا اثم عليه» دو قول بيان شده است:
چون به سبب حج گناهان شخص آمرزيده شده بنابراين بر او گناهى نيست.
در تعجيل و تأخير (كوچ كردن) گناهى بر او نيست چون ممكن است بعضى توهم كنند كه تعجيل در حركت گناه است. آيه شريفه براى ردّ اين توهّم مىفرمايد: «فمن تعجل فى يومين فلا اثم عليه» كسى هم كه عجله كند گناهى بر او نيست.
«لمن اتّقى» يعنى اين حكم براى كسى است كه بپرهيزد و مراد از تقوا چنانچه در روايات آمده پرهيز از محرمات احرام است مانند صيد و نساء و ساير محرماتى كه باقى مانده است. در پايان امر به تقواى عمومى مىكند و مىفرمايد بدانيد كه همه شما بسوى خداوند محشور مىشويد.
نكتهها
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: عرب در جاهليت زمانى كه از حج فراغت پيدا مىكردند،
در منا توقف مىكردند و به پدران خود با نظم و نثر افتخار مىكردند، لذا خداوند آنها را از اين كار بر حذر داشت و فرمود: به ياد خدا باشيد بلكه به ياد خدا از ياد پدرانتان شديدتر باشيد «و يعدّون مفاخر ابائهم ... فأمرهم اللَّه سبحانه ان يذكروه مكان ذكرهم ابائهم فى هذا الموضع».(1)
ياد كردن امرى است كه از لحاظ كيفيت متصف به شدت مىشود «فاذكروا اللَّه كذكركم اباءكم او اشدّ ذكراً» و چنانكه از لحاظ كميت متصف به كثرت مىگردد، قرآن كريم مىفرمايد: «واذكروا اللَّه ذكراً كثيراً»(3)و «و الذّاكرين اللَّه كثيراً».(4)
علت آن اين است كه ذكر منحصر به لفظ نيست تا قابل شدت و ضعف نباشد بلكه امرى است مربوط به قلب و لفظ از آن حكايت مىكند. بنابراين در برخى از موارد ذكر متصف به كثرت مىشود، آنجا كه حالات مختلف را شامل شود چنانكه در آيه 191 سوره آل عمران مىفرمايد: «الّذين يذكرون اللَّه قياماً و قعوداً و على جنوبهم» و گاهى متصف به شدت مىشود چون مورد آيه شريفه يعنى بعد از اعمال حج از مواردى است كه غفلت و نسيان براى انسان عارض مىشود، لذا وصف آن به شدت مناسبتر است.(5)4. سرگرم نشدن به مسائل مادى
پر كردن ايام فراغت يكى از وظايف مربى است براى اينكه انسان بعد از انجام
مراسم اعمال حج سرگرم مسائل مادى و انحراف نشود كهاى بسا برخى از آنها آثار تمام اعمال حج را نيز نابود مىكند، خداوند در اين آيه براى پايان مراسم نيز دستور سازندهاى داده است كه ايام فراغت نيز پر مىشود و آن ذكر و ياد خداوند است.(1)5. ياد خداوند در حج
در اين آيات سابق خداوند اولًا مناسك حج را بيان كرد، بعد از آن امر به ذكر الهى در مشعرالحرام نمود، بعد از آن فرمود: «فاذكروا اللَّه كذكركم اباؤكم او اشدّ ذكراً» سپس كيفيت دعا كردن را بيان نمود. «فمن النّاس من يقول ربّنا» و اين ترتيب چقدر نيكو و زيبا است بخاطر اينكه براى شكستن هواى نفس در مرحله اول انسان بايد خدا را عبادت كند، بعد از آن براى نورانى شدن قلب به ذكر الهى مشغول باشد از خداوند درخواست نمايد چنانكه حضرت ابراهيم عليه السلام وقتى مىخواست دعا كند، ابتدا خدا را ياد كرد، بعد از آن درخواست خود را مطرح كرد. اول گفت: «الّذى خلقنى فهو يهدين ...»، بعد از آن گفت:
«ربّ هب لى حكماً و الحقنى بالصّالحين».(2)6. بهترين مصداق استجابت دعا در حج
«من أوتى قلباً شاكراً و لساناً ذاكراً و زوجة مؤمنة تعينه على امر دنياه و اخراه فقد أوتى فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و وقى عذاب النار».
در آيه شريفهى «ربنا اتنا فى الدنيا حسنة ... اولئك لهم نصيب مما كسبوا» از دعا تعبير به كسب شده است، ولى آيا مىتوان دعا كردن را كسب و اكتساب خواند؟ از بررسى 67 مورد از آيات كه ماده كسب و مشتقاتش در آن بكار رفته بر مىآيد كه كسب در
غير از كارهاى جسمى در مورد كارهاى روحى و قلبى نيز استعمال مىشود. چنانكه در آيه 225 سوره بقره مىخوانيم: «ولكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم» و در سوره نساء آيه 111 آمده است: «و من يكسب اثماً فإنّما يكسبه على نفسه».
بنابراين دعا و خواستن نيز يك نوع كسب و اكتساب محسوب مىشود.(1)8. بهره مندى انسان از برخى از كارها
بهره انسان در روز قيامت تنها از بعضى از كارهاى خويش است نه تمام آنها «ممّا كسبوا» زيرا چه بسيار كارهايى كه انسان آنها را كسب مىكند ولى بخاطر نداشتن قصد قربت و نيت خالص در قيامت از آن بهره نمىبرد.(2)9. مطلوب بودن دنيا و آخرت
دنيا و آخرت هر دو مطلوب هستند و بايد به هر دو توجه داشت جالب اينكه در قرآن كريم 115 مرتبه كلمه دنيا بكار رفته و 115 مرتبه كلمه آخرت استعمال شده است و اين يك تصادف نيست البته به اين معنا هم نيست كه اهميت هر دو يكسان است بلكه دنيا وسيلهاى براى رسيدن به آخرت است.
در دعاها اهداف كلى مطرح مىشود و تعيين مصداق به عهده خداوند گذاشته شود ما از خداوند حسنه و سعادت مىخواهيم ولى در اينكه رشد و صلاح ما در چيست، آن را به عهده خداوند مىگذاريم، مثلًا از خداوند توفيق زيارت حج را بخواهيد، اما نگوييد خدايا مالى به من بده تا به مكه بروم، چون خداوند گاهى سبب را به گونهاى قرار مىدهد كه ما
فكر آن را نمىكرديم.(1)11. باطل بودن اهداف اهل دنيا
از تقابل جمله «اولئك لهم نصيب ممّا كسبوا» با جمله «و ما لهم فى الآخرة من خلاق» روشن مىشود كه اصولًا اعمال اهل دنيا بطور كلى باطل و بى نتيجه است بر خلاف اعمال اهل آخرت و به اين معنى آيات ديگرى نيز در قرآن وجود دارد مانند: «و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباءاً منثوراً»(2)، «و يوم يعرض الّذين كفروا على النّار اذهبتم طيّباتكم فى حياتكم الدّنيا و استمتعتم بها»(3)و «فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيمة وزناً».(4)
اگر گفته شود آيا تأخير افضل از تعجيل نيست، گوييم بلى، تأخير افضل است، اما جايز است بين فاضل و افضل تخيير واقع شود چنانچه انسان در ماه رمضان مخير است روزه بگيرد يا به مسافرت برود و افطار كند، گرچه روزه افضل است و اما سرّ اينكه قرآن كريم اثم و گناه را در صورت تعجيل و تأخير نفى كرد بخاطر آن است كه بعضى از اهل جاهليت آن كسانى كه تعجيل مىكردند، آنها را گناهكار مىدانستند و بعضى كسانى كه تأخير مىكردند، آنها را گناهكار مىدانستند، اين آيه شريفه هردو گروه را رد مىكند.(5)
دنياطلبان زيبايىها را تنها در امكانات مادى مىپندارند (اتنا فى الدّنيا) از اينكه در هنگام خواستههايشان قيد حسنه را ذكر نكردهاند استفاده مىشود كه هرچه را در دنياست زيبا مىپنداشتند.(1)14. تأكيد به پرهيزكارى
«و اتّقوا اللَّه ...» اين جمله براى تأكيد و الزام به مواظبت و پرهيزكارى است، چون مردم گمان مىكردند كه پس از حج گناه آمرزيده مىشود و باكى از گناه نداشتند، از اين جهت به آنها يادآورى شده است كه براى هميشه تقوا لازم است تا در هنگام حشر و نشر پاك و بى گناه در پيشگاه خداوند محشور شويد.(2)15. طلب دنيا و آخرت
برخى از مردم در مراسم حج جز به دنيا فكر نمىكنند گرچه دعاى آنها در رفاه دنيوى به اجابت مىرسد، اما گروهى از مردم بخاطر فكر خوبى كه دارند، دنيا و آخرت هردو را طلب مىكنند و از نظر قرآن ميان درخواست حسنه دنيا و قيامت منافاتى وجود ندارد و جالب آنكه درخواست حسنه دنيا و آخرت را مقيد به چيزى نمىكنند بلكه آن را مطلق بيان مىكنند كه هرچه را خداوند اراده كرده به آنان مرحمت كند.(3)16. حسنه در دنيا وسعت رزق و اخلاق نيك و در آخرت رضوان الهى و بهشت است.
امام صادق عليه السلام درباره آيه شريفه «ربّنا اتنا ...» فرمود: «رضوان اللَّه والجنّة فى الآخرة والسعة فى الرّزق و المعاش و حسن الخلق فى الدّنيا».(4)17. راه شناخت مردم
يكى از راههاى شناخت مردم، آشنايى با آرزوها و دعاهاى آنان است. دنياطلبان جز دنيا نمىطلبند و كارى به خير و شرّ آن ندارند ولى آخرت طلبان دنياى خوب را
مىخواهند كه به آخرت منتهى شود.(1)18. نفوذ شيطان در همه جا
كار مقدس و سرزمين مقدس به تنهايى كافى نيست، انسان نيز بايد مقدس و باتقوا باشد. دو بار كلمه تقوا در كنار هم براى زائران خانه خدا آن هم در سرزمين منا نشانه نفوذ شيطان در همه جا است.(2)19. توجه به قيامت
توجه به قيامت، زمينه ساز عمل به مناسك حج است؛ «واعلموا انّكم اليه تحشرون»، با توجه به اينكه پس از بيان مناسك حج، حشر در قيامت مطرح شده است.(3)20. آمرزش الهى در ايام تشريق
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: حج گزارى كه در اين ايام تشريق از دنيا برود آمرزيده است «من مات قبل ان يمضى فلا اثم عليه».(4)
«و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد»(1)
ترجمه
بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند؛ و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
شأن نزول
هنگامى كه پيغمبر اسلام تصميم گرفت مهاجرت كند براى اداى دينهاى خود و تحويل دادن امانتهايى كه نزد او بود على عليه السلام را به جاى خويش قرار داد و شب هنگام كه مىخواست به سوى «غار ثور» برود و مشركان اطراف خانهى او را براى حمله به او محاصره كرده بودند دستور داد على عليه السلام در بستر او بخوابد و پارچهى سبز رنگى (بُرد خضرمى) كه مخصوص خود پيامبر بود روى خود بكشد در اين هنگام خداوند به «جبرئيل» و «ميكائيل» وحى فرستاد كه من بين شما برادرى ايجاد كردم و عمر يكى از شما را طولانىتر قرار دادم كدام يك از شما حاضر است ايثار نفس كند و زندگى ديگرى را بر خود مقدم دارد؟ هيچ كدام حاضر نشدند. به آنها وحى شد اكنون على عليه السلام در بستر پيامبر خوابيده و آماده شده جان خويش را فداى او سازد به زمين برويد و حافظ و نگهبان
1) بقره/ 207
او باشيد.
هنگامى كه جبرئيل بالاى سر و ميكائيل پايين پاى على عليه السلام نشسته بودند، جبرئيل مىگفت: «به به آفرين بر تو اى على! خداوند به واسطهى تو بر فرشتگان مباهات مىكند».(1)
در اين هنگام آيهى فوق نازل گرديد و به همين دليل آن شب تاريخى به نام «ليلة المبيت» ناميده شده است.
ابن عباس مىگويد: اين آيه هنگامى كه پيامبر از مشركان كناره گرفته بود و با ابوبكر به سوى غار مىرفت در بارهى على عليه السلام كه در بستر پيامبر خوابيده بود نازل شد.
«ابو جعفر اسكافى» مىگويد: (همان گونه كه «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه جلد 3 صفحهى 270 ذكر كرده است) جريان خوابيدن على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله به تواتر ثابت شده و غير از كسانى كه مسلمان نيستند و افراد سبك مغز آن را انكار نمىكنند. در جلد دوم «الغدير» ذيل آيهى مورد بحث (صفحهى 48 به بعد) مىنويسد: «غزّالى» در كتاب «احياء العلوم» جلد سوم صفحهى 238، «گنجى» در كتاب «كفاية الطالب» صفحهى 114، «صفورى» در «نزهة المجالس» جلد دوم صفحهى 209، «ابن صبّاغ مالكى» در كتاب «الفصول المهمة» صفحهى 33، «سبط ابن جوزى حنفى» در «تذكرة الخواصّ» صفحهى 21، «شبلنجى» در «نور الابصار» صفحهى 86، احمد در «مسند» جلد يك صفحهى 348 و «تاريخ طبرى» جلد دوم صفحهى 99 تا 101، «ابن هشام» در «سيرَة» جلد دوم صفحهى 291، «حلبى» در «سيرهِ» خود و «تاريخ يعقوبى» جلد دوم صفحهى 29، جريان «ليلة المبيت» را نقل كردهاند.(2)
تفسير
فداكارى بزرگ در شب تاريخى هجرت
گرچه آيهى فوق همان گونه كه در شأن نزول آن ذكر شد، مربوط به ماجراى هجرت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و فداكارى على عليه السلام و خوابيدن او در بستر آن حضرت نازل شده، ولى همچون ساير آيات قرآن، مفهوم و محتواى كلّى و عمومى دارد و در واقع نقطهى مقابل چيزى است كه در آيات قبل در مورد منافقان وارد شده بود.
مىفرمايد: «از ميان مردم كسانى هستند كه جان خود را در برابر خشنودى خدا مىفروشند، و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است»؛ «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد».
آن گروه مردمى خودخواه و خودپسند و لجوج و معاند بودند كه از راه نفاق در بين مردم آبرويى كسب مىكردند، و در ظاهر خود را مؤمن و خيرخواه نشان مىدادند، اما كردارشان پرده از روى گفتارشان بر مىداشت چرا كه جز فساد در زمين و نابود كردن حَرث و نَسل كار ديگرى نداشتند.
ولى اين گروه تنها با خدا معامله مىكنند و هر چه دارند حتى جان خود را به او مىفروشند و جز رضا و خشنودى او چيزى خريدار نيستند، و با فداكارى و ايثار آنهاست كه امر دين و دنيا اصلاح و حق زنده و پايدار مىشود و زندگى انسان گوارا و درخت اسلام بارور مىگردد.
مرحوم علامه طباطبايى قدس سره مىفرمايد: از آن جا كه اين آيهى شريفه: «و من الناس من يشرى نفسه»، در مقابل آيهى سابق؛ «و من الناس من يعجبك» قرار گرفته فهميده مىشود كه وصف در اين جمله نيز در مقابل وصف آن جمله است؛ يعنى همان
گونه كه مقصود از جملهى «و من الناس من يعجبك» بيان اين نكته است كه در آن زمان مردى وجود داشته كه به گناهان خود افتخار مىكرده و داراى عجب بوده و به ظاهر دم از اصلاح مىزده و در باطن منافق بوده و به هيچ چيز جز فساد و نابود كردن حرث و نسل نمىانديشيده، همچنين از جملهى «و من الناس من يشرى نفسه» نيز فهميده مىشود كه در آن زمان مردى وجود داشته كه جز به اراده و رضايت خدا به چيزى نمىانديشيده و داراى هوا و هوس نبوده كه به واسطهى او امر دين و دنيا اصلاح مىشده و حق احيا مىگرديده و زندگى انسانها پاكيزه مىشده و درخت اسلام بارور مىگرديد.
با اين بيان تناسب ذيل آيهى «و الله رؤف بالعباد» با صدر آيه به خوبى روشن مىگردد؛ چون وجود چنين فردى در ميان انسانها نوعى رأفت از ناحيهى خداوند به بندگان است؛ زيرا اگر مرد اين چنين فداكار و از خود گذشته و ايثارگر در بين مردم وجود نداشت و در مقابل افراد منافق و مفسد بر نمىخاست، اركان دين منهدم مىشد و اجتماع اسلامى از بين مىرفت، اما خداوند همواره آن باطلها را به وسيلهى اين حقها از بين برده و افساد دشمنانش را به وسيلهى اصلاح دوستان خود تدارك و جبران مىنمايد.
چنان كه فرموده: «و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله».(1)
بنا بر اين فسادى كه در دين و دنيا عارض مىشود از ناحيهى عدهاى از افراد است كه جز خودپرستى هواى ديگرى بر سر ندارند و اين فساد و شكافى كه اينان در دين به وجود مىآورند، جز با صلاح و اصلاح آن دستهى ديگر كه جان خود را به خداوند سبحان فروخته و در دل خود جز به پروردگار خود نمىانديشند و اين معاملهى سودمند را خداوند در
1) حج/ 40
آيهى شريفهى «ان الله من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بانّ لهم الجنّة»(1)ذكر نموده است.(2)نكتهها
ايثارگرى حضرت على عليه السلام در شبى كه به جاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بستر خوابيد نهايت تسليم بودن ايشان را در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله مىرساند؛ زيرا وقتى پيامبر جريان هجرت خود را بيان كرد، حضرت على عليه السلام گفت: «الان طاب لى الموت» و خطيب خوارزمى كه يكى از مشاهير اهل سنت است در كتاب مناقب آورده كه: جبرئيل بر پيامبر نازل شد در حالى كه بسيار خوشحال و شادمان بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: تو را امروز بسيار شادمان مىبينم. جبرئيل گفت: «و كيف لا اكون كذلك و قد قرّت عينى بما أكرم الله و أخاك و وصيك و ابن عملك ... باهى الله سبحانه و تعالى بعبادته البارحة ملئكته و حملة عرشه».(3)
كشته شدگان در راه امر به معروف و نهى از منكر از مصاديق آيهى شريفهى «و من الناس من يشرى» هستند. قال على عليه السلام: «ان المراد بالاية الرجل الذى يقتل على الامر بالمعروف و النهى من منكر».(4)
حضرت على عليه السلام كه در ليلة المبيت به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوابد سزاوار است به
جاى پيامبر هم به محراب و به منبر رود و جز او كسى لايق نيست پاى بر مهر نبوت نهد و چون به منبر صاحب نبوت رسد منبر از او بنازد و محراب به او ببالد. اگر عبادت كرد «للّه» و اگر نان داد و اطعام كرد «لوجه الله» و اگر جان داد «ابتغاء مرضات الله».(1)4. فضيلت حضرت على عليه السلام
اين آيه يكى از بزرگترين فضايل حضرت على عليه السلام است كه در اكثر كتابهاى اسلامى آمده و به قدرى چشمگير است كه معاويه دشمن سرسخت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله چنان از اين فضيلت ناراحت شده بود كه «سمرة بن جندب» را با 400 هزار درهم تطميع كرد كه آن را در بارهى «عبدالرحمن بن ملجم» با حديث مجعولى معرفى كند و آن منافق جنايت پيشه نيز چنين كرد، ولى همان گونه كه انتظار مىرفت حتى يك نفر آن حديث مجعول را از او نپذيرفت.(2)5. خداوند خريدار جان انسان
در اين آيهى شريفه فروشنده انسان و خريدار خداوند و متاع جان و بهاى معامله خشنودى پروردگار ذكر شده و با آيات ديگرى كه تجارت مردم را با خداوند ذكر مىكند فرق بسيار دارد؛ بهاى معامله در آنها بهشت و نجات از دوزخ است، ولى اين دسته در برابر جانبازى خود نه نظر به بهشت دارند و نه ترسى از دوزخ (اگر چه هر دو مهم است)، بلكه تمام توجه آنان جلب خشنودى پروردگار است و شايد به همين جهت است كه آيهى شريفه با كلمهى من تبعيضيه (و من الناس) شروع مىشود؛ يعنى تنها بعضى از مردمند كه قادر به اين كار فوق العاده هستند.(3)
«يَسَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ وَكُفْرُ م بِهِ ى وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ ى مِنْهُ أَكْبَرُ عِندَ اللَّهِ وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَلَا يَزَالُونَ يُقتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَن دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطعُوا وَمَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِ ى فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُوْللِكَ حَبِطَتْ أَعْملُهُمْ فِى الدُّنْيَا وَالْأَخِرَةِ وَأُوْللِكَ أَصْحبُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خلِدُونَ»(1)
ترجمه
از تو، در بارهى جنگ كردن در ماه حرام، سؤال مىكنند؛ بگو: «جنگ در آن، (گناهى) بزرگ است؛ ولى جلوگيرى از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك مسجد الحرام، و اخراج ساكنان آن، نزد خداوند مهمتر از آن است؛ و ايجاد فتنه، (و محيط نامساعد، كه مردم را به كفر، تشويق و از ايمان باز مىدارد) حتّى از قتل بالاتر است. و مشركان، پيوسته با شما مىجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آيينتان برگردانند؛ ولى كسى كه از آيينش برگردد، در حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك (گذشتهى) او، در دنيا و آخرت، بر باد مىرود؛ و آنان اهل دوزخند؛ و هميشه در آن خواهند بود.
شأن نزول
گفتهاند: اين آيه در مورد «سرّيهى عبد الله بن جَحْش» نازل شده است.
جريان چنين بود كه: پيش از جنگ بدر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله «عبدالله بن جحش» را
1) بقره/ 217
طلبيد و نامهاى به او داد و هشت نفر از مهاجرين را همراه وى نمود، به او فرمان داد پس از آن كه دو روز راه پيمود، نامه را بگشايد، و طبق آن عمل كند، او پس از دو روز طىّ طريق، نامه را گشود و چنين يافت: «پس از آن كه نامه را باز كردى تا «نخله» (زمينى كه بين مكه و طائف است) پيش برو و در آن جا وضع قريش را زير نظر بگير و جريان را به ما گزارش بده».
عبدالله جريان را براى همراهانش نقل نمود و اضافه كرد: پيامبر مرا از مجبور ساختن شما در اين راه منع كرده است، بنا بر اين هر كس آمادهى شهادت است با من بيايد، و ديگران باز گردند. همه با او حركت كردند، هنگامى كه به «نخله» رسيدند به قافلهاى از قريش برخورد كردند كه «عمرو بن حضرمى» در آن بود، چون روز آخر رجب (يكى از ماههاى حرام) بود در مورد حمله به آنها به مشورت پرداختند.
بعضى گفتند: اگر امروز هم از آنها دست برداريم وارد محيط حرم خواهند شد و ديگر نمىتوان متعرض آنها شد، سرانجام شجاعانه به آنها حمله كردند، «عمرو بن حضرمى» را كشتند و قافله را با دو نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فرمود:
من به شما دستور نداده بودم كه در ماههاى حرام نبرد كنيد، و دخالتى در غنايم و اسيران نكرد، مجاهدان ناراحت شدند و مسلمانان به سرزنش آنان پرداختند، مشركان نيز زبان به طعن گشودند كه محمد جنگ و خونريزى و اسارت را در ماههاى حرام، حلال شمرده. در اين هنگام آيهى اول نازل شد، پس از آن كه اين آيه نازل شد، «عبدالله بن جحش» و همراهانش اظهار كردند كه در اين راه براى درك ثواب جهاد كوشش كردهاند و از پيامبر پرسيدند كه آيا اجر مجاهدان را دارند يا نه؟ آيهى «ان الذين ءامنوا و الذين هاجروا ...» نازل گرديد.(1)
1) مجمع البيان/ ج 2/ ص 551؛ نمونه/ ج 2/ ص 110؛ روح المعانى/ ج 2/ ص 107
تفسير
جنگ در ماههاى حرام
همان گونه كه از شأن نزول بر مىآيد و لحن آيه نيز اجمالًا به آن گواهى مىدهد، آيهى نخست در صدد پاسخگويى به پارهاى از سؤالات در بارهى جهاد و استثناهاى آن است. مىفرمايد: «از تو در بارهى جنگ كردن در ماههاى حرام سؤال مىكنند، به آنها بگو: جنگ در آن (گناه) بزرگى است.» و به اين ترتيب سنتى را كه از زمانهاى قديم و اعصار انبياى پيشين در ميان عرب در مورد تحريم پيكار در ماههاى حرام (رجب، ذى القعده، ذى الحجه و محرم) وجود داشته با قاطعيت امضا مىكند.
سپس مىفرمايد: چنين نيست كه اين قانون استثنايى نداشته باشد نبايد اجازه داد گروهى فاسد و مفسد زير چتر اين قانون هر ظلم و فساد و گناهى را مرتكب شوند؛ درست است كه جهاد در ماه حرام مهم است «ولى جلوگيرى از راه خدا و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجد الحرام، و خارج كردن و تبعيد نمودن ساكنان آن، نزد خداوند از آن مهمتر است».
سپس مىافزايد: «ايجاد فتنه (و منحرف ساختن مردم از دين خدا) از قتل هم بالاتر است»؛ چرا كه آن، جنايتى است بر جسم انسان و اين جنايتى است بر جان و روح و ايمان انسان و بعد چنين ادامه مىدهد كه مسلمانان نبايد تحت تأثير تبليغات انحرافى مشركان قرار گيرند؛ زيرا «آنها دائماً با شما مىجنگند تا اگر بتوانند شما را از دينتان باز گردانند» (و در واقع به كمتر از اين قانع نيستند).
بنا بر اين محكم در برابر آنان بايستيد، و به وسوسههاى آنها در زمينهى ماه حرام و غير آن اعتنا نكنيد و بعد به مسلمانان در زمينهى بازگشت از دين خدا هشدار جدّى داده
مىگويد: «هر كس از شما مرتد شود و از دينش برگردد، و در حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك او در دنيا و آخرت بر باد مىرود و آنها اهل دوزخاند و جاودانه در آن مىمانند». چه مجازاتى از اين سختتر و وحشتناكتر كه تمام اعمال نيك انسان نابود شود و نه در دنيا و نه در آخرت به حال او مفيد نيفتد و گرفتار عذاب جاويدان الهى نيز بشود.
روشن است اعمال نيك هم بركات و آثارى در دنيا دارد و هم در آخرت، افراد مرتد از همهى اين آثار محروم مىشوند، به علاوه ارتداد سبب مىشود كه تمام آثار ايمان برچيده شود، همسرانشان جدا گردند و اموالشان به ارث به بازماندگان آنان برسد.(1)نكتهها
«حبط» در اصل به گفتهى «راغب» در «مفردات» به معناى اين است كه چهارپايى آن قدر بخورد كه شكمش باد كند و چون اين حالت سبب فساد غذا و بى اثر بودن آن مىگردد، اين واژه به معناى باطل و بىخاصيت شدن به كار مىرود، از اين رو در «معجم مقائيس اللّغة» معناى آن را بطلان ذكر كرده است و به همين دليل در آيهى 16 سورهى هود هم رديف باطل ذكر شده مىفرمايد: «اولئك الذين ليس لهم فى الاخرة الّا النار و حبط ما صنعوا فيها و باطل ما كانوا يعملون»؛ «دنيا پرستان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش بهرهاى ندارند و آنچه را در دنيا انجام دادهاند بر باد مىرود و اعمالشان باطل مىشود.»
و اما «احباط» در اصطلاح متكلمان و علماى عقايد، عبارت از اين است كه ثواب
1) نمونه/ ج 2/ ص 111
اعمال پيشين بر اثر گناهان از بين برود نقطهى مقابل تكفير كه به معناى از بين رفتن كيفر و آثار گناهان پيشين به خاطر اعمال نيك آينده است.
در اين كه آيا احباط و تكفير در مورد ثواب اعمال صالح و كيفر گناهان صحيح است يا نه، در ميان علماى عقايد بحث و گفت و گو است. به گفتهى مرحوم علامه مجلسى قدس سره مشهور ميان متكلمان اماميه بطلان احباط و تكفير است آنها فقط مىگويند: ثواب مشروط به آن است كه انسان با ايمان از دنيا برود و عقاب مشروط به اين است كه به هنگام مرگ با اسلام و توبه از دنيا نرود، ولى علماى معتزله نظر به ظواهر بعضى از آيات و روايات معتقد به صحت احباط و تكفيرند.(1)
خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد العقايد» احباط را باطل شمرده و به دليل عقل و نقل بر آن استدلال كرده است. دليل عقلى او اين است كه احباط مستلزم ظلم است (زيرا كسى كه ثواب كمترى داشته و گناه بيشترى پس از احباط به منزلهى كسى خواهد بود كه اصلًا كار نيك نكرده است و اين يك نوع ستم در حق او خواهد بود) و اما دليل نقلى اين است كه قرآن با صراحت مىگويد: «فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره* و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره»(2)«هر كس به مقدار سنگينى ذرهاى كار خير كند آن را مىبيند و هر كس به مقدار سنگينى ذرهاى كار شرّ كند آن را مىبيند.(3)
در ميان دانشمندان معتزله، ابو هاشم احباط و تكفير را به هم آميخته و عنوان موازنه را به وجود آورده است به اين معنا كه گناه و ثواب را با هم مىسنجد و از يكديگر كسر مىكند، ولى حق اين است كه احباط و تكفير امرى ممكن مىباشد و هيچ گونه
ظلمى از آن حاصل نمىگردد، و آيات و رواياتى صريحاً بر آن دلالت دارد و به نظر مىرسد مخالفت منكران بازگشت به يك نوع «نزاع لفظى» مىكند.
توضيح اين كه: گاه مىشود انسان ساليان دراز زحمت مىكشد و با مشقت فراوان سرمايهاى مىاندوزد، ولى با يك ندانم كارى و يا يك هوسبازى آن را از دست مىدهد؛ يعنى «حسنات» سابق «حبط» مىشود. و يا بر عكس مرتكب اشتباهات و خسارتهاى زيادى شده و با يك عمل عاقلانه و حساب شده همه را جبران مىكند اين يك نوع تكفير است (تكفير يك نوع پوشانيدن و جبران كردن است) در مسائل معنوى نيز همين اصل صادق مىباشد.(1)2. بزرگتر بودن گناه فتنه
در اين آيه از پيكار در ماه حرام منع و نكوهش شده و به عنوان كفر و جلوگيرى از راه خدا معرفى شده در عين حال مىفرمايد: گناه بيرون كردن اهل مسجد الحرام از آن بزرگتر و فتنه و آشوب از كشتار بالاتر است. اين بيان مشعر به وقوع حادثهاى است كه موجب اين سؤال شده است و نيز مىرساند كه قتلى نيز واقع شده بود، و از اين كه در ذيل مىفرمايد: «ان الذين ءامنوا و هاجروا» و نويد آمرزش و رحمت مىدهد روشن مىشود كه اين قتل عمدى نبوده است. اينها قرائنى است بر اين كه بعضى از مؤمنان در ماه حرام به قصد انجام وظيفه بعضى از كافران را به قتل رسانيده بودند و آنان مؤمنان را بر اين عمل سرزنش كردند و اين تصديق داستان عبدالله بن جحش و همراهان اوست كه در روايات نقل شده است.(2)
«صد» يعنى بازداشتن و منظور از «سبيل الله» نيايش و عبادت و به ويژه حج بيت الله است، و ظاهراً مرجع ضمير «به» سبيل الله است، بنا بر اين منظور از كفر، كفر عملى است نه اعتقادى و «المسجد الحرام» عطف به «سبيل الله» است؛ يعنى جنگ در ماههاى حرام انسان را از راه خدا و از مسجد الحرام باز مىدارد.(1)
«إنّ أوّل بيت وضع للنّاس للّذى ببكّة مباركاً و هدى للعالمين* فيه ءَايات بيّنات مقام إبراهيم و من دخله كان ءَامناً و للَّهعلى النّاس حجّ البيت من استطاع إليه سبيلًا و من كفر فإنّ اللَّه غنىّ عن العالمين».(2)
ترجمه
نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد، همان است كه در سرزمين مكه است؛ كه پربركت، و مايهى هدايت جهانيان است. «96» در آن، نشانههاى روشن، (از جمله) مقام ابراهيم است؛ و هر كس داخل آن [/ خانهى خدا] شود، در امان خواهد بود؛ و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانهى (او) كنند، آنها كه توانايى رفتن به سوى آن دارند. و هر كس كفر ورزد (و حج را ترك كند، به خود زيان رسانده)،
خداوند از همهى جهانيان، بى نياز است. «97»
تفسير
قرآن كريم در آيه نخست به برخى از ويژگىهاى خانه كعبه اشاره مىكند و مىفرمايد:
خانهاى كه داراى بركت است.
مايه هدايت جهانيان است.
در اين خانه نشانههاى روشنى از خداپرستى وجود دارد كه ازجمله آن مقام ابراهيم است.
هركس در اين خانه وارد شود در امن و امان خواهد بود.
بعد اشاره به وجوب حج مىكند و مىفرمايد براى خدا بر مردم است كه حج خانه الهى را قصد كنند البته در صورتى كه استطاعت رفتن را داشته باشند و هركسى كفر بورزد خداوند از همه جهانيان بى نياز است.
آيا مراد از اوليّت در: «انّ اوّل بيت» اوليت به حسب زمان است يا شرافت و منزلت از جهت عبادت؟ در اين زمينه دو نظريه وجود دارد:
الف. برخى گفتهاند: بناى كعبه اولين نقطه آفريده شده از زمين است كه خداوند آنجا را دو هزار سال پيش از خلقت زمين آفريد؛ «و هو خلقه اللَّه قبل الأرض بألفى عام».
ب. بعضى گفتهاند: نخستين خانهاى است كه براى عبادت آفريده شده تا مردم به سوى آن قصد مىكنند و حج به جا مىآورند. پيش از آن خانههاى زيادى بود، ليكن كعبه اولين
خانه مبارك و هدايتى است كه براى منفعت مردم آفريده شده است مضمون اين نظريه، در حديثى از امام على عليه السلام نقل شده است.(1)
«بكّه» در اصل به معناى ازدحام و اجتماع است و خانهى كعبه يا زمينى كه خانهى كعبه در آن بنا شده است، بكّه گفتهاند. زيرا محل ازدحام مردم است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «انّما سُمّيت مكّة بكّة لأنّ النّاس يَبكون فيها (يعنى يزدحمون)». در بعضى از روايات است كه به دليل گريهى مردم در اطراف كعبه، آن مكان به بكّه نامگذارى شده است؛ «لبكاء النّاس حولها و فيها».
در برخى از روايات سرّ اين تسميه كوبيده شدن گردن افراد ظالم به اين بيت است؛ «لأنّها تبكّ أعناق الجبابرة يعنى تدقّها». امام صادق عليه السلام مىفرمايد: مكه نام مجموع شهر است و بكّه نام موضعى است كه خانهى كعبه در آن قرار گرفته است.(2)«مباركاً» اصل آن از بركت و به معناى ثبات و دوام است و مكانى را كه در آن آب جمع گردد و ثابت باشد، «بِركه» مىنامند. بنا بر اين، مبارك چيزى است كه در آن فايدهى ثابت وجود داشته باشد و كعبه از آن جهت مبارك است كه از نظر مادى يكى از سرزمينهاى پر خير و منفعت جهان است. چون در طول تاريخ، مردم از انواع نعمتهاى مادى در آن مكان برخوردار بودند و بركت معنوىاش در اين است كه انسانهاى زيادى در گرد آن طواف مىكنند و نماز مىخوانند و مشمول ثواب الهى مىگردند و هيچ ساعتى از شب و روز نيست كه مردم بر گرد آن در حال طواف نباشند.(3)
«هدى للعالمين»؛ يعنى در خانهى كعبه موجبات هدايت به سوى خداوند است كه بعضى از آنها عبارت است از:
الف. هر جبّارى كه خواسته يا بخواهد آن را ويران كند و مورد تجاوز قرار دهد، هلاك شده و خواهد شد؛ چنان كه اصحاب فيل نابود شدند.
ب. مردم در كنار خانهى خدا شفا مىيابند.
ج. به واسطهى نماز به سوى آن، مردم به بهشت هدايت خواهند شد.(1)«فيه ءايات بيّنات مقام ابراهيم»(2)ضمير (فيه) به (بيت) برمىگردد، يعنى در خانهى الهى آيات روشنى وجود دارد. مقام ابراهيم و حجر الاسود كه يمين خدا در زمين است و زمزم و اركان بيت و مشاعر و ازدحام مردم در آنجا و تعظيم مردم نسبت به خانه خدا.(3)در مقام ابراهيم نيز آيات روشن الهى وجود دارد. زيرا:
الف. اثر قدمهاى ابراهيم عليه السلام در سنگ سخت يك آيه است.
ب. خداوند اين سنگ را با همان خصوصيت با وجود اين همه دشمن از يهود و نصارى و مشركان تاكنون حفظ كرده، آيت ديگرى است. بنا بر اين، در مقام ابراهيم چند نشانه روشن وجود دارد.(4)
آيا مراد از مقام ابراهيم خصوص آن نقطهاى است كه هم اكنون سنگ مخصوصى
1) مجمع البيان/ ج 2/ ص 798؛ تفسير كبير/ ج 8/ ص 159- 163
2) مقام ابراهيم) يا مبتدايى است كه خبر آن محذوف است يعنى منها مقام ابراهيم، يا اينكه بدل براى آياتاست بعنوان بدل بعض از كل، يا اينكه مقام ابراهيم به تنهايى آيات كثيرهاى در او وجود دارد.( محاسن التأويل/ ج 4/ ص 152)
3) تبيان/ ج 2/ ص 536؛ بحرالمحيط/ ج 3/ ص 8؛ جامع الاحكام/ ج 4/ ص 139؛ مجمع البيان/ ج 2/ ص 798
4) تفسير كبير/ ج 8/ ص 150؛ المنار/ ج 4/ ص 12؛ منهج الصادقين/ ج 2/ ص 279؛ كشاف/ ج 1/ ص 388؛ اطيب البيان/ ج 3/ ص 289؛ محاسنالتأويل/ ج 4/ ص 152
كه اثر پاى ابراهيم عليه السلام بر آن نمايان است يا تمامى حرم مكه يا همهى مواقف حج است؟ در اين زمينه مفسران بسيار گفتگو كردهاند، ليكن در روايتى از امام صادق عليه السلام كه در كتاب كافى نقل شده، به همان احتمال اول اشاره شده است «مقام ابراهيم حيث قام على الحجر فأثّرت فيه قدماه ...».(1)
واژهى «كفر» در اصل به معناى پوشانيدن است و از نظر اصطلاح دينى معناى وسيعى دارد كه شامل هر گونه مخالفتى با حق، چه در مرحلهى اصولى و چه در مرحلهى دستورات فرعى را در بر مىگيرد. از اين رو، در مورد رباخواران در سورهى بقره آيهى 275 و همچنين در بارهى ساحران در آيهى 102 تعبير به كفر شده كه منظور كفر عملى است.
گفتنى است كه اگر كسى منكر وجوب حج شود، كفر اعتقادى است. امام كاظم عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه آيا اگر كسى حج به جا نياورد، كافر است؟ فرمود: «لا ولكن من قال ليس هذا هكذا، فقد كفر».(2)
نكتهها
تعبير «انّ اول بيت وضع للنّاس» دلالت بر عظمت بيت الهى مىكند. زيرا واضع آن خداوند متعال است و اولين معبدى است كه براى عموم مردم بنا شده است.
از اين واژه «للنّاس» بر مىآيد كه همه مردم در استفاده از آن مساوى هستند و هيچ كس بر ديگرى امتياز ندارد و هيچ انسانى حق ندارد مزاحم ديگرى شود.
جمع ميان آيه شريفه: «انّ أوّل بيت وضع للنّاس» و آيه شريفه «و طهّر بيتى للطّائفين» چگونه است؟ در آيه اول خداوند بيت را به مردم و در آيه دوم بيت را به خودش نسبت مىدهد؟
گويا خداوند فرموده خانه خانه من است، ليكن آن را از جهت انتفاع و بهرهورى مردم وضع كردهام. چون او منزّه از احتياج و نياز است.(1)4. جايگاه بناى كعبه
جايگاه بناى كعبه اولين نقطه آفريده شده از زمين است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «لمّا اراد اللَّه تعالى ان يخلق الارض ... فجمعه فى موضع البيت ثمّ جعله من زبد ثم دحى الارض من تحته و هو قول اللَّه عزوجل «انّ اوّل بيت ...»».(2)
برپايى مراسم حج در خانه خدا از زمان حضرت آدم عليه السلام بوده است. امام باقر عليه السلام در پاسخ سؤال از برقرارى حج قبل از بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «نعم ... انّ ادم و نوحاً و سليمان قد حجّ البيت ... كما قال اللَّه تعالى «انّ اول بيت ...»».(3)
ابراهيم عليه السلام بعد از بناى خانهى كعبه، امنيّت شهر مكه را از خداوند درخواست كرد و گفت: «ربّ اجعل هذا بلداً ءامناً»(4)خداوندا اين سرزمين را محل امن و امان قرار ده.
خداوند دعاى او را اجابت فرمود و آنجا را مركز امن قرار داد كه هم مايهى آرامش روحى است و هم از نظر قوانين مذهبى امنيت آن چنان محترم شمرده شده كه هر گونه جنگ و مبارزه در آن ممنوع است. ناگفته پيداست كه ظهور: «و من دخله» آن است كه هر كه داخل بيت الله الحرام شود، در امان است، ليكن بنا بر روايات اهل بيت عليهم السلام، اين حكم همهى حرم را شامل مىشود.(1)7. امنيت تشريعى
ظاهر اين است كه مراد از امنيّت، امنيت تشريعى است؛ يعنى هر كس به كعبه پناه برد و داخل حرم شود كه حدود آن در اطراف مكه معين است، كسى حق تعرّض به او را ندارد، گرچه گناهش بسيار باشد. مثل قتل نفس يا سرقت را مرتكب شده باشد كه موجب حدّ مىشود بايد با او معامله و معاشرت نشود تا ناچار از حرم خارج شود، آنگاه او را گرفته و حد را بر او جارى كنند، ليكن اگر در خود حرم قتل و سرقت انجام شد، همانجا اجراى حكم مىشود.
شايان توجه است كه پرندگان و حيوانات ديگر نيز در حرم مأمون هستند و كسى نبايد متعرض آنها شود. دليل بر اين سخن دو روايتى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده است:
الف. «اذا احدث العبد فى غير الحرم جناية ثمّ فرّ الى الحرم لم يسع لاحد ان يأخذه فى الحرم».(2)
ب. «... و من دخله من الوحش و الطير كان امناً من ان يهاج او يؤذى حتّى
يخرج من الحرم».(1)
ممكن است مراد از ايمن بودن از خزى دنيا و عذاب آخرت باشد به شرط ايمان.
چنان كه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است و ممكن است جملهى خبريه باشد كه به داعى انشا القا شده است؛ يعنى هر كس وارد حرم شد، او را در امنيت قرار دهيد.(2)8. حج فقط براى خداوند
تعبير «وللَّه على النّاس» در ميان تمامى عبادات تنها براى حج به كار رفته است و تقديم كلمهى «للَّه» بر «على الناس» نشان دهندهى آن است كه اين حج فقط براى خداوند است.(3)9. استحباب تكرار حج
وجوب حج در همهى عمر بر انسان يك بار است. زيرا كه لفظ مطلق است و حمل مىشود بر اقلّ مراتب آن، به جهت جريان اصل برائت از زايد و نيز امر مقتضى تكرار نيست. افزون بر آن، وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطبه خواند، اقرع بن حابس برخاست و گفت:
«أفى كلّ عام»؛ آيا در هر سال حج واجب است؟ فرمود: «لا ولو قلتُ لَوَجب، و لو وجب عليكم، لم تعملوا بها الحجّ فى العمر مرّة واحدة، فمن زاد فتطوّع»(4)يعنى حج در هر سال واجب نيست و اگر مىگفتم، بر شما واجب مىشد كه هر سال حج به جا آوريد و اگر بر شما واجب مىشد، به آن عمل نمىكرديد. حج در تمامى عمر انسان، يك مرتبه واجب است. هر كه بيشتر انجام دهد، مستحب است.
واژهى «حج» در اصل به معناى قصد است و به همين جهت به جادّه و راه «محجّه» گفته مىشود. زيرا انسان را به مقصد مىرساند و به دليل و برهان حجت مىگويند. زيرا مقصود را در بحث روشن مىسازد و اما نامگذارى مراسم مخصوص مسلمانان در مكه معظمه به حج بدين جهت است كه به هنگام حركت براى شركت در اين مراسم، مردم قصد زيارت خانهى خدا را مىكنند تا مناسك و اعمال ويژه عبادى را در آنجا انجام دهند و به همين دليل، در آيهى شريفه، كلمهى «حج» به بيت اضافه شده است.(1)11. عدم اختصاص حج به مسلمانان
بر پايهى اين آيه، قانون حج مانند ساير قوانين اسلامى اختصاصى به مسلمانان ندارد، بلكه همه موظّفند آن را انجام دهند و با قاعدهى معروف «الكفّار مكلّفون بالفروع كما أنّهم مكلّفون بالأصول»، آيهى شريفهى: «و للَّهعلى النّاس حج البيت ...» تأييد مىشود. گرچه شرط صحيح بودن اين گونه اعمال و عبادات اين است كه نخست اسلام را بپذيرند، سپس آنها را انجام بدهند، ولى بايد توجه داشت كه عدم قبول اسلام مسئوليت آنها را در برابر اين گونه وظايف از بين نمىبرد.(2)12. منفعت حكم حج
بر پايهى جملهى «فانّ اللَّه غنى عن العالمين» منفعت حكم وجوب حج به انسانها مىرسد، نه به خداوند. زيرا وى منزه از احتياج است.(3)
استطاعت بر سه قسم است:
الف. استطاعت مالى؛ آن كه مال و ثروتش به اندازهاى باشد كه افزون بر خانهى مسكونى و لوازم خانگى هزينههاى جارى زندگى، حتى پس از مراجعت از حج، و هزينهى اياب و ذهاب حج را داشته باشد، بر او واجب است كه به حج مشرف شود و اما تمكن از مخارج جانبى زيارت مانند تهيّه سوغات و هزينهى بعد از سفر در ديد و بازديد شرط نيست.
ب. استطاعت بدنى؛ مريض و عليل و ضعيف نباشد، به گونهاى كه بتواند گرچه به كمك غير انجام وظيفه كند. در صورت بيمارى، اگر مأيوس از خوب شدن است، بايد نايب بگيرد و اگر اميدوار به بهبودى است، بايد صبر كند تا خود متمكن گردد.
ج. استطاعت طريقى؛ مانعى از طرف دولت يا دشمن يا قطاع الطريق نباشد.(1)امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «من كان صحيحاً فى بدنه مخلّى سربه له زاد و راحلة فهو ممّن يستطيع الحجّ».(2)
كسى كه هزينه حج به او اهدا شود مستطيع است. امام صادق عليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه اگر به كسى مالى براى بجاآوردن حج عرضه شده و او از پذيرش آن شرم كند مستطيع است يا نه، حضرت فرمودند: آرى او مستطيع است و شرم در اينجا معنا ندارد.(3)15. استطاعت بر حج، داشتن مخارج خانواده علاوه بر هزينه حج است. امام باقر عليه السلام دراين جهت مىفرمايند: «... السّعة فى المال اذا كان يحجّ ببعض و يبقى بعضاً يقوت به
عياله».(1)
فخر رازى مىگويد: در شرف كعبه همين بس كه بنيانگذارش ذات اقدس جليل، مهندسش جبرئيل، معمارش خليل و دستيارش اسماعيل است. «و كفى بذلك فضلًا و شرفاً»، اما دليلى بر اثبات اين شرافت براى بيت المقدس وجود ندارد.(2)17. اهميت حج
از تعابير آيه اهميت حج آشكار مىگردد. زيرا:
اولًا: وجوب حج را با جمله خبريه بيان فرمود، نه با جمله ى انشائيه و دلالت جمله خبريه بر وجوب از دلالت جمله انشائيه قوىتر است.
ثانياً: با جملهى اسميّه بيان فرمود، نه فعليه و جمله اسميه از جمله فعليه قوىتر است.
ثالثاً: كلمه «للَّه» كه با لامْ وجوب تكليف حج را بيان مىكند، مثل لام «للَّه» در صيغهى نذر «للَّه علىّ أن أفعل كذا»؛ معنايش آن است كه اين تكليف از طرف خداوند بر عهده مردم جعل شده است.
رابعاً: كلمه «على» كه گاهى براى بيان وجوب به كار مىرود، مانند: «و على اليد ما أخذت حتّى تؤدّى»(3)در آيه كريمه نيز كلمهى «على الناس» بلافاصله بعد از «للَّه» تأكيد ديگرى را بيان مىكند.(4)18. برخى از حكمتهاى وجوب حج
يكى از حكمتهاى وجوب حج آمادگى براى ورود به عالم مرگ و قبر و قيامت
است. از اين رو، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «و أعلم بأنّ الله تعالى لم يَفترض الحجّ و لم يخصّه من جميع الطّاعات بالاضافة الى نفسه بقوله عزّ و جلّ «و للَّهعلى النّاس حج البيت» الّا للاستعداد و الاشارة الى الموت و القبر و البعث و القيامة».(1)
«يا ايّها الّذين امنوا لا تحلّوا شعائر اللَّه و لا الشّهر الحرام و لا الهدىَ و لا القلائد و لا آمّين البيت الحرام يبتغون فضلًا من ربّهم و رضواناً و اذا حللتم فاصطادوا و لا يجرمنّكم شنئان قوم ان صدّوكم عن المسجد الحرام ان تعتدوا و تعاونوا على البرّ و التّقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان و اتّقوا اللَّه انّ اللَّه شديد العقاب».(2)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شعائر و حدود الهى (و مراسم حج را محترم بشمريد؛ و مخالفت با آنها) را حلال ندانيد؛ و نه ماه حرام را، و نه قربانىهاى بى نشان و نشاندار را، و نه آنها را كه به قصد خانهى خدا براى به دست آوردن فضل پروردگار و خشنودى او مىآيند. اما هنگامى كه از احرام بيرون آمديد، صيد كردن براى شما مانعى ندارد. و خصومت با جمعيتى كه شما را از آمدن به مسجد الحرام (در سال حديبيه) باز داشتند،
نبايد شما را وادار به تعدّى و تجاوز كند. و (همواره) در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد. و (هرگز) در راه گناه و تعدى همكارى ننماييد. و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد كه مجازات خدا شديد است!
تفسير
در اين آيه شريفه خداوند 8 دستور را بيان كرده است كه همه يا بيشتر آن مربوط به حج و زيارت خانه خداست:
در خطاب به مؤمنان مىفرمايد شعائر الهى (مناسك حج) را نقض نكنيد و حريم آنها را حلال نشماريد.
احترام ماههاى حرام را نگه داريد و از جنگ كردن در اين ماهها خوددارى كنيد «و لا الشّهر الحرام»
قربانيانى كه براى حج مىآورند اعم از اينكه بى نشان باشند (هدى) و يا نشان داشته باشند (قلائد) حلال نشماريد، بگذاريد تا به قربانگاه برسند و در آنجا قربانى شوند.
احترام به زائران و قاصدان خانه خدا را حفظ كنيد «و لا امّين البيت الحرام»، آمين جمع آم از (امّ) به معنى قصد است.
تحريم صيد محدود به زمان احرام است، بنابراين هنگامى كه از احرام حج يا عمره بيرون آمديد، صيد كردن مانعى ندارد «و اذا حللتم فاصطادوا».
اگر جمعى از بت پرستان در زمان جاهليت (در داستان حديبيه) مزاحم زيارت شما از خانه خدا شدند و نگذاشتند مناسك زيارت خانه خدا را انجام دهيد، نبايد اين حادثه سبب شود كه بعد از اسلام آنها كينههاى ديرينه را زنده كنيد و مانع زيارت آنها از خانه خدا شويد «و لا يجرمنّكم ...».
شما بجاى اينكه دست به دست هم بدهيد تا از دشمنان سابق خود انتقام بگيريد، بايد دست اتحاد در راه نيكىها و تقوا به يكديگر بدهيد نه اينكه همكارى بر گناه و تعدى كنيد «و تعاونوا على البرّ والتّقوى».
در پايان براى تأكيد احكام گذشته مىفرمايد: پرهيزكارى را پيشه كنيد و از مخالفت خدا بپرهيزيد «و اتّقوا اللَّه انّ اللَّه شديد العقاب».(1)
در اينكه مقصود از شعائر الهى در جمله «لا تحلّوا شعائر اللَّه» چيست، مرحوم طبرسى در اين زمينه هشت قول نقل كرده و بهترين قول را قول اول دانسته و آن اين است كه فرائض و امر و نهى و حدود الهى را محترم بشماريد.(2)
«اذا حللتم فاصطادوا» اين امر واقع بعد از حظر است و بيش از اباحه يعنى عدم منع را نمىرساند. واژه «حل» ثلاثى مجرد و احلال مزيد فيه آن است و هردو يك معنى دارند يعنى خارج شدن از حال احرام.(3)نكتهها
كسب مال و تجارت و فعاليتهاى اقتصادى در موسم حج امرى مجاز و مشروع است. منظور از فضل يا مال يا ربح مال است يا منظور اجر اخروى يا اعم از هردو است.(4)2. عظمت فضل و رضوان الهى
تأمين بشر به وسيله رزق مادى پرتوى از شؤون ربوبيت خداوند متعال است «من
درسنامه با قرآن در مكه و مدينه ؛ ؛ ص119
ربّهم» و بهرهمندى انسان از فضل و رضوان الهى داراى عظمت خاصى است. (تنوين) فضل و رضوان براى تفخيم است.(1)3. عدالت در انتقام
بى عدالتى و تجاوز از حد حرام است، حتى نسبت به دشمنان «شنأن قوم ان تعتدوا»، در انتقام نيز عدالت را بايد رعايت كرد.(2)4. لزوم تعاون و همكارى در نيكىها
آنچه در آيه فوق در زمينه تعاون آمده است يك اصل كلى اسلام است كه سراسر مسائل اجتماعى و حقوقى و اخلاقى و سياسى را در بر مىگيرد، طبق اين اصل مسلمانان موظفند در كارهاى نيك تعاون و همكارى كنند ولى همكارى در اهداف باطل و اعمال نادرست و ظلم و ستم مطلقاً ممنوع است هرچند مرتكب آن دوست نزديك يا برادر انسان باشد.
اين قانون اسلامى درست بر ضد قانونى است كه در جاهليت عرب و حتى در جاهليت امروز نيز حكومت مىكند كه «انصر اخاك ظالماً او مظلوماً» برادر (يا دوست و همپيمانت) را حمايت كن كه خواه ظالم باشد يا مظلوم.(3)
جالب توجه اينكه برّ و تقوا هر دو در آيه فوق با هم ذكر شدهاند كه يكى جنبه اثباتى دارد و اشاره به اعمال مفيد است و ديگرى جنبه نفى دارد و اشاره به جلوگيرى از اعمال خلاف مىباشد و به اين ترتيب تعاون و همكارى بايد هم در دعوت به نيكىها و هم مبارزه با بدىها انجام گيرد.(4)
در اين آيه سخن از كمك بر برّ مطرح شده در اينكه منظور از برّ چيست در سوره بقره آيه 177 «... و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر و الملائكه و الكتاب و النبيين و آتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلوة و آتى الزكوة و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصّابرين فى البأساء و الضّرّاء و حين البأساء و الضرّاء و حين البأس ...» حقيقت برّ در سه بخش اعتقادى و عملى و اخلاقى بيان شده است.(1)
«يا ايّها الّذين آمنوا ليبلونّكم اللَّه بشىء من الصيد تناله ايديكم و رماحكم ليعلم اللَّه من يخافه بالغيب فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم».(2)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خداوند شما را به چيزى از شكار كه (به نزديكى شما مىآيد، به طورى كه) دستها و نيزههايتان به آن مىرسد، مىآزمايد؛ تا معلوم شود چه كسى در نهان از خدا مىترسد؛ و هر كس بعد از آن تجاوز كند، مجازات دردناكى خواهد داشت.
شأن نزول
هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مسلمانان در سال حديبيه براى عمره با حال احرام حركت كردند، در وسط راه با حيوانات وحشى فراوانى رو به رو شدند به گونهاى كه مىتوانستند آنها را با دست و نيزهها صيد كنند. اين شكارها به قدرى زياد بودند كه بعضى نوشتهاند دوش به دوش مركبها و از نزديك خيمهها رفت و آمد مىكردند.
نخستين آيات فوق در اين هنگام نازل شد و مسلمانان را از صيد آنها برحذر داشت و به آنها اخطار كرد كه اين يك نوع امتحان براى آنها محسوب مىشود.(1)تفسير
اين آيه با آيات بعدى مسلمانان را از تحريم شكار در حال احرام با خبر مىسازد، نخست اشاره به جريانى كه مسلمانان در سال حديبيه با آن روبرو بودند كرده و مىفرمايد:
اى افرادى كه ايمان آوردهايد، خداوند قطعاً شما را به وسيله بعضى از شكارها كه در دسترس شما قرار مىگيرد آزمايش مىكند. از تعبير آيه چنين استفاده مىشود كه مىخواسته بعنوان يك پيش بينى مردم را از جريانى كه در پيش داشتند آگاه سازد و نيز معلوم مىشود كه وجود اينهمه شكار در دسترس مردم آنجا يك امر بى سابقه بوده است.
با وجود نياز شديد به غذا مكلف هستيد محروميت از چنين غذايى را تحمل كنيد، چون خداوند مىخواهد معلوم كند چه كسانى به غيب ايمان دارند و از خدا و عذاب ناديده او مىترسند. اگر فردى بعد از اين امتحان از حدى كه خدا برايش مقرر كرده تجاوز كند، براى او عذاب دردناكى خواهد بود.(2)
منظور از تعبير به «ليعلم» اين است تا بدانيم يا «ليعلم» تا خدا بداند و امثال آن اين نيست كه خداوند چيزى را نمىدانسته و مىخواهد به وسيله آزمايش و امتحان و امثال آن بداند، بلكه منظور اين است كه مىخواهيم به واقعيت علمى خود جامه عمل و تحقق خارجى بپوشانيم زيرا نيتهاى درونى و آمادگىهاى اشخاص به تنهايى براى تكامل و پاداش و كيفر كافى نيست بلكه بايد به صورت افعال خارجى پياده شوند تا اين آثار را داشته باشد.(1)نكتهها
آزمايش مؤمنان يك سنت قطعى پروردگار است «يا ايّها الّذين آمنوا ليبلونّكم». حرف «لام» و فعل مضارع و نون تأكيد نشانه قطعى بودن است.(2)2. ظهور خداترسى
خداترسى آنجا آشكار مىشود كه زمينه گناه فراهم باشد و انسان خطا نكند «تناله ايديكم».(3)3. هرچيزى كه دست ما به آن مىرسد رزق و حلال نيست «تناله ايديكم».(4)4. زمينه آزمايش
خداوند همانطورى كه بنى اسرائيل را در صيد ماهى در روز شنبه مورد آزمايش قرار داد، به اينكه ماهيان را در دسترس آنها قرار داد «و اسألهم عن القرية الّتى كانت
1) روح المعانى/ ج 7/ ص 22؛ مجمع البيان/ ج 3/ ص 378؛ نمونه/ ج 5/ ص 81؛ جامع البيان/ ج 5/ ص 26؛ تفسير كبير/ ج 12/ ص 91
2) تفسير نور/ ج 3/ ص 165؛ روح المعانى/ ج 8/ ص 21؛ راهنما/ ج 4/ ص 582
3) تفسير نور/ ج 3/ ص 165؛ روح المعانى/ ج 8/ ص 21؛ راهنما/ ج 4/ ص 582
4) تفسير نور/ ج 3/ ص 165؛ روح المعانى/ ج 8/ ص 21؛ راهنما/ ج 4/ ص 582
حاضرة البحر اذ يعدون فى السّبت اذ تأتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعاً و يوم لا يسبتون لا تأتيهم كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون»، امت اسلامى را نيز به وسيله صيد پرندگان و غير آن كه در دسترس آنها قرار مىدهد آزمايش مىكند «ليبلونّكم اللَّه بشىء من الصّيد تناله ايديكم و رماحكم» و اصولًا آزمايش هنگامى تحقق پيدا مىكند كه از طرفى خداوند چيزى را در دسترس و در اختيار انسان قرار مىدهد و از سويى انسان را نهى مىكند كه آن عمل را مرتكب نشود.(1)5. آزمايش مؤمنان در عمره حديبيه
نزديك شدن شكارهاى وحشى به پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنان در عمره حديبيه به جهت آزمايش آنان است «ليبلونّكم بشىء من الصّيد تناله ايديكم و رماحكم».
امام صادق عليه السلام در توضيح آيه فوق فرمود: «حشرت لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله فى عمرة الحديبية الوحوش حتّى نالتها ايديهم و رماحهم».(2)
«يا ايّها الّذين آمنوا لا تقتلوا الصّيد و انتم حرم و من قتله منكم متعمّداً فجزاء مثل ما قتل من النّعم يحكم به ذوا عدل منكم هدياً بالغ الكعبة او كفّارة طعام مساكين او عدل ذلك صياماً ليذوق و بال امره عفا اللَّه عمّا سلف و من عاد فينتقم اللَّه منه واللَّه عزيز ذو انتقام».(1)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در حال احرام، شكار نكنيد؛ و هر كس از شما عمداً آن را به قتل برساند، بايد كفّارهاى معادل آن از چهارپايان بدهد؛ (كفّارهاى) كه دو نفر عادل از شما، معادل بودن آن را تصديق كنند؛ و به صورت قربانى به (حريم) كعبه برسد؛ يا (به جاى قربانى،) اطعام مستمندان كند؛ يا معادل آن، روزه بگيرد، تا كيفر كار خود را بچشد. خداوند گذشته را عفو كرده، ولى هر كس تكرار كند، خدا از او انتقام مىگيرد؛ و خداوند، توانا و صاحب انتقام است.
تفسير
اين آيه شريفه با صراحت فرمان تحريم صيد را در حال احرام براى عموم مسلمانان بيان مىكند و مىفرمايد اى افرادى كه ايمان آوردهايد در حالى كه محرم هستيد شكار نكنيد، اگر فردى عمداً حيوانى را شكار كند، بايد كفارهاى همانند آن از حيث بزرگى و شكل قربانى كرده و گوشت آن را به مستمندان بدهد. چون مسئله همانندى
1) مائده/ 95
ممكن است شك ايجاد كند، مىفرمايد اين كار زير نظر دونفر مطلع و عادل انجام گيرد و دستور مىدهد اين كفاره به كعبه اهدا شود و به سرزمين كعبه برسد، اما لازم نيست كفاره حتماً به صورت قربانى باشد بلكه مىتواند معادل قيمت آن به مسكينان اطعام گردد يا معادل پول آن روزه بگيرد. اين كفارات به اين جهت است كه آنها كيفر كار خود را ببينند.
البته چون هيچ حكمى شامل گذشته نمىشود بلافاصله تصريح مىكند كه خداوند تخلفاتى را كه قبلًا در اين زمينه مرتكب شدهاند عفو مىكند. براى اينكه اداى كفاره سبب ارتكاب مكرّر صيد نشود، مىفرمايد خدا از اين افراد به موقع با عذاب خودش انتقام خواهد گرفت چون او عزيز و انتقامگير است.(1)
آيا تحريم صيد كه به قرينه آيه بعد شكار صحرايى تمام انواع حيوانات صحرايى را شامل مىشود اعم از حرام گوشت و حلال گوشت است يا اختصاص به حلال گوشت دارد؟
در ميان مفسران و فقها در اين زمينه اتفاق نظر نيست ولى مشهور در ميان فقها و مفسرين اماميه عموميت حكم است و رواياتى از طريق اهلبيت عليهم السلام وارد شده است كه اين مطلب را تأييد مىكند. و اما فقهاى اهل تسنن بعضى مانند ابوحنيفه با ما در اين زمينه موافقند ولى بعضى مانند شافعى آن را مخصوص حيوانات حلال گوشتدانستهاند، اما در هر حال حيوانات اهلى را شامل نمىشود زيرا به حيوانات اهلى صيد و شكار گفته نمىشود. قابل توجه اينكه در روايات ما نه تنها صيد كردن در حال احرام تحريم شده بلكه حتى كمك كردن و اشاره كردن و نشان دادن صيد در حال احرام تحريم گرديده است.(2)
منظور از مثل در آيه شريفه، آيا همانندى در شكل و اندازه حيوان است، به اين معنى كه مثلًا اگر كسى حيوان وحشى بزرگى را همانند شترمرغ صيد كند بايد كفاره آن را شتر انتخاب نمايد و يا اگر آهو صيد كند براى كفاره گوسفند كه تقريباً به اندازه آن است قربانى نمايد و يا اينكه منظور از مثل همانندى در قيمت است؟
مشهور و معروف ميان فقها و مفسران همان معنى اول است و ظاهر آيه نيز با آن سازگارتر مىباشد چه اينكه با توجه به تعميم حكم نسبت به حيوانات حلال گوشت و حرام گوشت بسيارى از اين حيوانات قيمت ثابت و مشخصى ندارند كه بتوان همانند آن را از حيوانات اهلى انتخاب كرد.
در هر حال اين در صورتى است كه همانندى از نظر شكل و اندازه براى آن پيدا شود و در غير اين صورت چارهاى جز اين نيست كه به نوعى تعيين قيمت براى آن شكار نموده و همانند آن را از نظر قيمت از حيوانات اهلى حلال گوشت انتخاب كنند.(1)«نعم» در لغت به معنى شتر و گاو و گوسفند است و در خصوص شتر به تنهايى نعم گفته مىشود اما به گاو به تنهايى و گوسفند به تنهايى نعم نمىگويند.(2)مراد از ما سلف شكار هايى است كه قبل از نزول اين آيه در حال احرام كردهاند نه شكار هايى كه در حين نزول اين آيه و بعد از آن صيد شدهاند.(3)
تعداد روزهاى روزه در كفاره صيد بايستى به تعداد مساكين در آن كفاره باشد «او كفّارة طعام مسكين او عدل ذلك صياماً».
اگر مكلّف روزه را به عنوان كفاره برگزيد بايد حساب كند كه به طور معمول چند مسكين را مىتوان با قيمت شكار اطعام كرد، به همان تعداد بايد روزه بگيرد. امام باقر عليه السلام درباره آيه فوق فرمود: «.. فإن لم يكن عنده فليصم بقدر ما بلغ بكلّ مسكين يوماً».(1)
شتر كفاره شكار شتر مرغ گاو كفاره شكار الاغ وحشى گوسفند كفاره شكار آهو و گاو كفاره گاو وحشى در حال احرام است.
امام صادق عليه السلام در توضيح آيه فوق فرمود: «فى النعامة بدنة و فى حمار وحشى بقرة و فى الظّبى شاة و فى بقرة بقرة».(2)
روزه كفاره شكار در حال احرام بيش از شصت روز نيست اگرچه معادل خوراكى آن از شصت تجاوز كند «او عدل ذلك صياماً».
از امام صادق عليه السلام در توضيح آيه فوق روايت شده كه فرمود: «ثمّ يصوم لكلّ مديوماً فاذا زادت الامداد على شهرين فليس عليه اكثر معه».(3)
نكتهها
آيه شريفه پيرامون حرمت قتل صيد در حال احرام است، مىفرمايد خداوند كسى كه قبل از نزول آيه مرتكب قتل صيد شده را عفو فرموده و هم اين كه از اين به بعد هركس
مرتكب شود كفارهاى شبيه به آنچه صيد كرده به گردنش مىآيد و هم اين كه اگر بار دوم آن را مرتكب شود كفاره نداشته و خداوند عذابش مىكند، بيشتر اخبارى كه از ائمه عليهم السلام در تفسير اين آيه وارد شده به همين معنى دلالت دارد.(1)2. معناى قتل خطايى
ظاهر تعمّد مقابل خطا است و معنى قتل خطايى اين است كه قتل را بدون قصد انجام دهد مثلًا به منظور تمرين در تيراندازى تير به هدفى مىاندازد، اتفاقاً نيز به شكارى اصابت مىكند و آن را از پاى در مىآورد كه كفاره واجب نيست، بنابراين از آيه استفاده مىشود كه اگر تير يا سلاح ديگر خود را به قصد شكار برد و شكار را از پاى در آورد كفاره واجب مىشود، چه اينكه به ياد احرامش باشد يا آن را فراموش كرده باشد.(2)3. پرندگان صحرايى كه در دريا تخم مىگذارند ولى در خشكى تكثير نسل مىكنند صيد خشكى محسوب مىشوند و شكارشان بر محرم حرام است؛ «و حرم عليكم صيد البر ما دمتم حرماً». از امام صادق عليه السلام در توضيح آيه فوق روايت شده: «و ما كان من طير يكون فى البر و يبيض فى البحر و يفرج فى البر فهو من صيد البر ...».(3)
فلسفه تحريم يا حلال ساختن هميشه ذاتى و مربوط به خود موارد نيست بلكه گاهى به اقتضاى شرايط زمانى و مكانى است پس زمان و مكان تاريخ و جغرافيا در حكم الهى تأثير دارد «و انتم حرم».(4)
دست مجرم را در انتخاب نوع جريمه (قربانى، اطعام، روزه) باز بگذاريم و شرايط مالى و توان جسمى او را ناديده نگيريم «فجزاء مثل ما قتل ... او عدل ذلك صياماً».(1)6. كيفر قانون شكنى
كيفر قانون شكنى به قدرى سنگين است كه اطعام شصت فقير يا گرفتن شصت روزه تنها گوشهاى از آن است نه تمام آن «ليذوق».(2)7. ترتيب در كفارات
آيا ميان كفارات سه گانه ترتيب وجود دارد يا خير يعنى با امكان كفاره اول و دوم مىتواند كفاره سومى را اختيار كند اين سؤالى است كه پاسخش را بايد از روايات استفاده كرده و كلمه (او) بيش از ترديد را نمىرساندالبته از انجا كه طعام مسكين را كفاره ناميد سپس معادل آن را روزه معتبر دانست خالى از اشعار به ترتيب نيست.(3)8. مكان مجاز براى قربانى
اطراف كعبه تنها مكان مجاز براى قربانى كردن كفاره صيد است «هدياً بالغ الكعبة». امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «من وجب عليه هدى فى احرامه فله ان ينحره حيث شاء الافداء الصّيد فانّ اللَّه يقول «هدياً بالغ الكعبة»».(4)9. فلسفه تحريم صيد در حال احرام
مىدانيم كه حج و عمره از عباداتى است كه انسان را از جهان ماده جدا كرده و در محيطى مملو از معنويت فرو مىبرد. تعينات زندگى مادى، جنگ و جدالها، خصومتها،
هوسهاى جنسى، لذات مادّى در مراسم حج و عمره به كلى كنار مىرود و انسان به يك نوع رياضت مشروع الهى دست مىزند و به نظر مىرسد كه تحريم صيد در حال احرام نيز به همين منظور است. از اين گذشته اگر صيد كردن براى زوّار خانه خدا كار مشروعى بود با توجه به اينهمه رفت و آمدى كه هر سال در اين سرزمينهاى مقدس مىشود نسل بسيارى از حيوانات در آن منطقه كه به حكم خشكى و كم آبى حيواناتش نيز كم است برچيده مىشد و اين دستور يك نوع حفاظت و ضمانت براى بقاى نسل حيوانات آن منطقه است.(1)
«احلّ لكم صيد البحر و طعامه متاعاً لكم و للسّيّارة و حرّم عليكم صيد البرّ مادمتم حرماً واتّقوااللَّه الّذى اليه تحشرون».(2)
ترجمه
صيد دريا و طعام آن براى شما و كاروانيان حلال است؛ تا (در حال احرام) از آن بهرهمند شويد؛ ولى مادام كه محرم هستيد، شكار صحرا براى شما حرام است؛ و از (نافرمانى) خدايى كه به سوى او محشور مىشويد، بترسيد!
تفسير
خداوند از روى منت و لطف به شما كه در حال احرام هستيد و همه مسافران اجازه
مىدهد كه هم از دريا صيد كنيد و هم از آن صيد خوراك تهيه كنيد تا براى تغذيه خود در حال احرام مواجه با زحمت نشويد، اما تا وقتى كه در حال احرام هستيد صيدهاى صحرايى بر شما حرام است.
در اينكه منظور از طعام چيست بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه مراد ماهيانى است كه بدون صيد مىميرند و بر روى آب مىمانند در حالى كه مىدانيم اين سخن درست نيست زيرا ماهى مرده خوردنش حرام است اگرچه در برخى از روايات اهل تسنن تصريح به حليت آن شده است.
سپس براى ضمانت اجراى حكم مىفرمايد از خدايى كه در قيامت به پيشگاهش محشور مىشويد بپرهيزيد و با فرامين او مخالفت نكنيد.(1)نكتهها
شكار حيوانهاى دريايى در صورتى جايز است كه به منظور بهرهگيرى شكار شوند نه به خاطر تفريح و امثال آن «احلّ لكم صيد البحر و طعامه متاعاً لكم و للسيارة) چنانچه «متاعاً» مفعول له باشد بيانگر علت تجويز صيد و طعام بوده و در نتيجه حكم حليت دائر مدار آن مىباشد بنابراين شكار دريايى تنها در صورت تمتع و بهره ورى مجاز شمرده شده است.(2)
شكار حيوان دو زيستى كه جايگاه اصلى زندگىاش آب باشد بر محرم حرام و موجب كفاره است «حرّم عليكم صيد البرّ ما دمتم حرماً».
امام صادق عليه السلام فرمود: «كلّ شىء يكون اصله فى البحر و يكون فى البرّ والبحر فلا ينبغى للمحرم ان يقتله فان قتله فعليه الجزاء كما قال اللَّه عزّوجلّ «حرّم عليكم ...»».(1)
«جعل اللَّه الكعبة البيت الحرام قياماً للنّاس و الشّهر الحرام و الهدىَ و القلائد ذلك لتعلموا انّ اللَّه يعلم ما فى السماوات و ما فى الارض و انّ اللَّه بكلّ شىء عليم».(4)
ترجمه
خداوند، كعبه- بيت الحرام- را وسيلهاى براى استوارى و سامان بخشيدن به كار
مردم قرار داده؛ و همچنين ماه حرام، و قربانىهاى بىنشان، و قربانىهاى نشاندار را؛ اين گونه احكام (حساب شده و دقيق،) به خاطر آن است كه بدانيد خداوند، آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، مىداند؛ و خدا به هر چيزى داناست.
تفسير
آيه شريفه به اهميت كعبه و اثر آن در زندگى اجتماعى مسلمانان اشاره مىكند و مىفرمايد خداوند خانه كعبه را مايه قوام شما قرار داد زيرا هدايت شما مسلمانان قوامش به كعبه است.
خداوند كعبه را احترام كرد و آن را بيت الحرام ناميد و به همين منظور جنگ در برخى از ماهها را حرام كرد تا مراسم حج در محيطى امن و آرام انجام گيرد و جان و مال مردم از دستبرد دشمن در امان باشد. به خاطر حرمت اين سرزمين بود كه قربانىهاى بانشان و بى نشان را جعل فرمود تا تغذيه مردم در ايامى كه به مراسم حج اشتغال دارند تأمين گردد.
اين دستورات عميق و حساب شده درباره حرمت مكه، ماههاى حرام و امورى مانند قربانىهاى بانشان و بى نشان و ... را فردى مىتواند تنظيم كند كه از عمق قوانين تكوينى آگاه باشد و خدا چون آنچه را در آسمانها و زمين است مىداند به خوبى مطلع است كه چه احكامى موافق مصلحت و نفع بندگانش مىباشد زيرا او به هر چيزى كاملًا دانا است.(1)
كعبه در اصل از ماده كعب به معناى برآمدگى پشت پا است، پس به هر نوع بلندى
1) نمونه/ ج 5/ ص 90
و برآمدگى اطلاق شده و اگر به مكعب نيز مكعب گفته مىشود، بخاطر آن است كه از هر چهارطرف داراى برآمدگى است، به هر حال اين كلمه (كعبه) هم اشاره به بلندى ظاهرى خانه خداست و هم رمزى از عظمت و بلندى مقام آن است.(1)نكتهها
كعبه مايه قوام جامعه اسلامى است زيرا قوام يك جامعه نياز به وحدت و امنيت و تأمين مسائل غذايى دارد. از آنجا كه مراسم حج بايد در يك مركز تحقق پذيرد، بايد مسلمانان گرد كعبه بيايند و تجمع پيدا كنند (الكعبه) و از آنجا كه بايد اين مراسم عبادى در محيط امن و آرام صورت پذيرد، آن مكان را داراى حرمت و احترام قرار داد (البيت الحرام) و از آنجا كه بايد تغذيه مردم در ايامى كه اشتغال به حج دارند تأمين شود، به قربانى اشاره كرده است (الهدى).(2)
و خلاصه كعبه نقش اساسى در قوام زندگى مادى و معنوى مردم دارد. امام صادق عليه السلام در اين باره مىفرمايد: «جعلها اللَّه لدينهم و معيشتهم».(3)2. سبب نامگذارى كعبه به بيت اللَّه الحرام
مشركان حق ورود به خانه خدا را ندارند، امام صادق عليه السلام درباره سبب نامگذارى كعبه به بيت اللَّه الحرام مىفرمايد: «انّه حرّم على المشركين ان يدخلوه».(4)3. كعبه پايه حيات اجتماعى
خداوند متعال كعبه و برخى از ماههايى كه حج در آن انجام مىشود و بعضى از امورى كه با حج ارتباط دارد مانند قربانى براى آن حرمت و احترام قائل شد و غرض الهى اين بوده كه كعبه را پايه حيات اجتماعى مردم قرار دهد و آن را قبلهگاه مردم معرفى كرد تا انسانها در نماز قلب و چهره خود را متوجه آن كنند و نيز اموات و ذبيحههاى خويش را به سوى آن توجه دهند و در هر حال به كعبه احترام بگذارند و در نتيجه جمعيت واحدى را تشكيل دهند كه بر اين اساس دين آنها زنده و پايدار گردد.(1)4. عوامل قوام جامعه اسلامى
خداوند متعال چهار امر را مايه قيام و قوام جامعه انسانى دانست:
الف. كعبه كه به وسيله زيارت آن مردم از سراسر جهان به آنجا مىآيند و مبادلات اقتصادى انجام مىدهند.
ب. ماه حرام كه به خاطر آن ترس و وحشت از مردم زائل مىشود و در اين زمان به مسافرت مىروند و كسب و تجارت انجام مىدهند.
ج. قربانى بى نشان د. قربانى نشان دار، كه هردو عامل تأمين نياز فقرا و مستمندان مىشود.(2)5. علم گسترده خداوند
فرمان به انجام مناسك حج و محترم شمردن كعبه براى رسيدن به جامعهاى داراى قوام فرمانى برخاسته از علم گسترده خداوند است «جعل اللَّه الكعبة ... ذلك لتعلموا ان اللَّه يعلم ما فى السماوات و ما فى الارض» چون توجه به نقش كعبه و ماههاى حرام و
قربانى در قوام جامعه آدمى را به علم خداوند رهنمون مىسازد الزاماً بايد جعل آنها براى تأمين اين هدف عالمانه باشد.(1)
«برائة من اللَّه و رسوله الى الّذين عاهدتم من المشركين* فسيحوا فى الارض اربعة اشهر و اعلموا انّكم غير معجزى اللَّه و انّ اللَّه مخزى الكافرين».(2)
ترجمه
(اين، اعلامِ) بيزارىِ از سوى خدا و پيامبر او، به كسانى از مشركان است كه با آنها عهد بستهايد! «1» با اين حال، چهار ماه (مهلت داريد كه آزادانه) در زمين سير كنيد (و هر جا مىخواهيد برويد، و بينديشيد) و بدانيد شما نمىتوانيد خدا را ناتوان سازيد، (و از قدرت او فرار كنيد. و بدانيد) خداوند خوار كنندهى كافران است. «2»
تفسير
در محيط دعوت اسلام گروههاى مختلفى وجود داشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله با هريك از آنها طبق موضعگيريهايشان رفتار مىكرد:
گروهى با پيامبر صلى الله عليه و آله هيچگونه پيمانى نداشتند و پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل آنها
نيز هيچ گونه تعهدى نداشت.
گروههاى ديگرى در حديبيه و مانند آن پيمان ترك مخاصمه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بسته بودند، اين پيمانها بعضى داراى مدت معين بود و بعضى مدتى نداشت.
در اين ميان بعضى از طوايفى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان بسته بودند يكجانبه و بدون هيچ مجوّزى پيمانشان را به خاطر همكارى آشكار با دشمنان اسلام شكستند و يا در صدد از ميان بردن رسول خدا صلى الله عليه و آله برآمدند همانند يهود «بنى نضير» و «بنى قريظه».
پيامبر صلى الله عليه و آله هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد و همه را از مدينه طرد كرد ولى قسمتى از پيمانها هنوز به قوت خود باقى بود، اعم از پيمانهاى مدت دار و بدون مدت.
آيه اول مورد بحث به تمام مشركان پيمانشكن اعلام مىكند كه هرگونه پيمانى با مسلمانان داشتند لغو خواهد شد و مىگويد اين اعلام برائت و بيزارى خداوند و پيامبرش از مشركانى كه با آنها عهد بستهايد مىباشد «برائة من اللَّه و رسوله الى الّذين عاهدتم من المشركين».
سپس براى آنها يك مهلت چهار ماهه قائل مىشود كه در اين مدت بينديشند و وضع خود را روشن سازند و پس از انقضاى چهار ماه يا بايد دست از آئين بت پرستى بكشند و يا آماده پيكار گردند و مىگويد: چهار ماه در زمين آزادانه به هركجا مىخواهيد برويد (ولى بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد) «فسيحوا فى الارض اربعة اشهر».
اما بدانيد كه شما نمىتوانيد خداوند را ناتوان سازيد و از قلمرو قدرت او بيرون رويد «واعلموا انّكم غير معجزى اللَّه»، و نيز بدانيد كه خداوند كافران مشرك و بت پرست را
سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت؛ «و انّ اللَّه مخزى الكافرين».(1)
نكتهها
پاسخ: اولًا به طورى كه در آيه 7 و 8 سوره توبه تصريح شده اين لغو پيمان بدون مقدمه نبوده است بلكه از آنها نشانه هايى بر نقض پيمان آشكار شده بود و آنها آماده بودند در صورت توانايى بدون كمترين اعتنا به پيمانهايى كه با مسلمانها دارند ضربه كارى را بر آنها وارد سازند.
اين كاملًا منطقى است كه اگر انسان ببيند دشمن خود را آماده براى شكستن پيمان مىكند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر كافى به چشم مىخورد پيش از آنكه غافلگير شود اعلام لغو پيمان كرده و در برابر او به پا خيزد.
ثانياً در پيمان هايى كه به خاطر شرايط خاص بر قوم و ملتى تحميل مىشود و آنها خود را ناگزير از پذيرش آن مىبينند چه مانعى دارد كه پس از قدرت و توانايى اينگونه پيمانها را بطور يكجانبه لغو كنند.(2)
ثالثاً لغو پيمان مشركان به شكل غافلگيرانه صورت نگرفت بلكه چهار ماه به آنها مهلت داده شد، شايد دست از اين آئين خرافى بردارند.
به همين دليل مىبينيم بسيارى از بت پرستان از اين مهلت چهار ماهه استفاده
كردند و با مطالعه بيشتر در تعليمات اسلام به آغوش آن بازگشتند.(1)2. اين چهار ماه از كى شروع شد؟
در پاسخ اين سؤال بين مفسران گفتگو است اما آنچه از ظاهر آيات فوق برمىآيد اين است كه شروع آن از زمانى بود كه اين اعلاميه براى عموم خوانده شد و مىدانيم كه روز خواندن آن روز عيد قربان، دهم ماه ذىالحجه بود. بنابراين پايان آن روز دهم ماه ربيع الاول از سال بعد محسوب مىشود.
حديثى كه از امام صادق عليه السلام نقل شده نيز اين مطلب را تأييد مىكند.(2)3. انشاء حكم بر برائت از مشركان
اين آيه تنها صرف تشريع نيست بلكه متضمن انشاء حكم و قضاء بر برائت از مشركين زمان نزول آيه است، به دليل اينكه اگر صرف تشريع بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله را در برائت شريك نمىكرد، چون دأب قرآن بر آن است كه حكم تشريعى صرف را در حكم خود شريك نمىسازد.(3)
بنابراين مراد آيه اين است كه خداوند قضا رانده به اينكه از مشركين كه شما با آنان معاهده بستهايد امان برداشته شود و اين برداشته شدن امان جزافى و عهد شكنى بدون مجوز نيست، چون خداوند بعد از چند آيه مجوز آن را بيان نموده و مىفرمايد: هيچ وثوقى به عهد مشركين نيست چون اكثرشان فاسق گشته و مراعات حرمت عهد را نكرده و آن را شكستند، به همين جهت خداوند مقابله به مثل يعنى لغو عهد را براى مسلمين نيز تجويز كرده است و فرموده «و امّا تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء انّ اللَّه لا يحبّ الخائنين» و هرگاه از مردمى ترسيدى كه (در پيماندارى) خيانت كنند تو نيز
مانند ايشان عهدنامهشان را نزدشان پرتاب كن(1)ليكن با اين كه دشمن عهدشكنى كرده خداوند راضى نشد كه مسلمانان بدون اعلام لغويت عهد آنان را بشكنند، بلكه دستور داد نقض خود را به ايشان اعلام كنند تا ايشان به خاطر بى اطلاعى از آن به دام نيفتند. آرى خداوند با اين دستور خود مسلمانان را حتى از اين مقدار خيانت منع فرمود.
و اگر آيه مورد بحث مىخواست شكستن عهد را حتى در صورتى كه مجوزى از ناحيه كفار نباشد تجويز كند، مىبايستى ميانه كفار عهدشكن و كفار وفادار به عهد فرقى نباشد و حال آنكه در دو آيه بعد كفار وفادار به عهد را استثناء كرده است.(2)4. اعلام برائت توسط اميرالمؤمنين عليه السلام
تقريباً تمام مفسران و مورخان اتفاق نظر دارند كه هنگامى كه اين سوره با آيات نخستين آن نازل شد و پيمان هايى را كه مشركان با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داشتند لغو كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابلاغ اين فرمان آن را به ابوبكر داد تا در موقع حج در مكه براى عموم مردم بخواند، سپس آن را گرفت و به على عليه السلام داد و على عليه السلام مأمور ابلاغ آن گرديد و در مراسم حج به همه مردم ابلاغ كرد.(3)
ماجراى تلاوت آيات اين سوره توسط على عليه السلام در كتب اهل سنت نيز آمده و از اصحاب كسانى همچون ابوبكر و على عليه السلام، ابن عباس، انس بن مالك، جابربن عبداللَّه انصارى آن را روايت كردهاند و در مدارك بسيارى نقل شده است.(4)
1) انفال/ 58
2) الميزان/ ج 9/ ص 226
3) نمونه/ ج 7/ ص 275
4) تفسير نور/ ج 9/ ص 13؛ مسند احمد بن حنبل/ ح 3، 212 و 283/ ج 1/ ص 151 و 330؛ مستدرك صحيحين/ ج 3/ ص 51؛ تفسير المنار/ ج 10/ ص 157؛ تفسير طبرى/ ج 10/ ص 46؛ تفسير ابن كثير/ ج 2/ ص 322- 323؛ احقاق الحق/ ج 5/ ص 368؛ فضائل خمسه/ ج 2/ ص 342؛ در الغدير/ ج 6/ ص 338 نام 73 نفر كه اين ماجرا را نقل كردهاند آمده است. مثل فخر رازى و آلوسى كه در تفسيرهايشان ذكر كردهاند.
از حضرت على عليه السلام روايت شده: «انّه لم ينزل «بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم» على رأس سورة برائة لانّ بسم اللَّه للامان و الرّحمة و نزلت برائة للرفع الامان بالسّيف؛ «بسم اللَّه الرحمن الرّحيم» در اول سوره برائت نازل نشده زيرا بسم اللَّه براى امان و رحمت است و سوره برائت براى برداشتن امان به وسيله شمشير نازل شده است».(1)6. تعيين ماههاى حرام
از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره قول خداى عزوجل «فسيحوا فى الارض اربعة اشهر» روايت شده است: «هى عشرون من ذىالحجة و المحرم و صفر و شهر ربيع الاول و عشر من ربيع الآخر».(2)
آن چهار ماه بيست روز از آخر ذى حجه و تمام محرم و صفر و ماه ربيع الاول و ده روز اول ربيع الاخر است.(3)
«و اذان من اللَّه و رسوله الى النّاس يوم الحجّ الاكبر انّ اللَّه برىء من المشركين و رسوله فان تبتم فهو خير لكم و ان تولّيتم فاعلموا انّكم غير معجزى اللَّه و بشّر الّذين كفروا بعذاب اليم* الّا الّذين عاهدتم من المشركين ثمّ لم ينقصوكم شيئاً و لم يظاهروا عليكم احداً فاتمّوا اليهم عهدهم الى مدّتهم انّ اللَّه يحبّ المتّقين».(1)
ترجمه
و اين، اعلامى است از ناحيهى خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حج اكبر [/ روز عيد قربان] كه: خداوند و پيامبرش از مشركان بيزارند! با اين حال، اگر توبه كنيد، براى شما بهتر است؛ و اگر سرپيچى نماييد، بدانيد شما نمىتوانيد خدا را ناتوان سازيد (و از قلمرو قدرتش خارج شويد). و كافران را به مجازات دردناك بشارت ده! «3» مگر كسانى از مشركان كه با آنها عهد بستيد، و چيزى از آن را در حقّ شما فرو گذار نكردند، و احدى را بر ضدّ شما تقويت ننمودند؛ پيمان آنها را تا پايان مدّتشان محترم بشمريد؛ زيرا خداوند پرهيزگاران را دوست دارد. «4»
تفسير
در اين آيات بار ديگر موضوع الغاى پيمانهاى مشركان با تأكيد بيشترى عنوان
1) توبه/ 3- 4
شده است و حتى تاريخ اعلام آن را تعيين مىكند و مىگويد: اين اعلامى است از طرف خدا و پيامبرش به عموم مردم در روز حج اكبر كه خداوند و فرستاده او از مشركان بيزارند «و اذان من اللَّه و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان اللَّه برىء من المشركين و رسوله ...».
در حقيقت خداوند مىخواهد با اين اعلام عمومى در سرزمين مكه و آنهم در روز بزرگ راههاى بهانه جويى دشمن را ببندد و زبان بد گويان و مفسده جويان را قطع كند تا نگويند ما را غافلگير ساختند و ناجوانمردانه به ما حمله كردند.
قابل توجه اينكه تعبير «الى الناس» به جاى «الى المشركين» نشان مىدهد كه لازم بوده است به همه مردمى كه در آن روز در مكه حاضر مىشوند اين پيام ابلاغ شود تا غير مشركان نيز گواه بر اين موضوع باشند.
سپس روى سخن را به خود مشركان كرده و از طريق تشويق و تهديد براى هدايت آنها كوشش مىكند، نخست مىگويد: اگر توبه كنيد و به سوى خدا باز گرديد و دست از اين آيين بت پرستى برداريد به نفع شمااست «فان تبتم فهو خير لكم»؛ يعنى قبول آيين توحيد به نفع شما و جامعه شما و دنيا و آخرت خودتان است و اگر نيك بينديشيد همه نابسامانى هايتان در پرتو آن سامان مىيابد نه اينكه سودى براى خدا و پيامبر در بر داشته باشد.
بعد به مخالفان متعصب و لجوج هشدار مىدهد كه اگر از اين فرمان كه ضامن سعادت خودتان است سر پيچى كنيد بدانيد هرگز نمىتوانيد خداوند را ناتوان سازيد و از قلمرو قدرت او بيرون رويد «و ان توليتم فاعلموا انكم غير معجزى اللَّه».
و در پايان اين آيه به كسانى كه با سرسختى مقاومت مىكنند اعلام خطر مىنمايد و
مىگويد: كافران بتپرست را به عذاب دردناك بشارت ده «و بشر الّذين كفروا بعذاب اليم».
همان گونه كه سابقاً هم اشاره كرديم اين الغاى يك جانبه پيمانهاى مشركان مخصوص كسانى بود كه نشانههايى بر آمادگى براى پيمان شكنى از آنها ظاهر شده بود، لذا در آيه بعد يك گروه را استثنا كرده مىگويد: مگر آن دسته از مشركين كه با آنها پيمان بستهايد و هيچگاه برخلاف شرايط پيمان گام برنداشتند و كم و كسرى در آن ايجاد نكردند و نه احدى را بر ضد شما تقويت نمودند «الّا الّذين عاهدتم من المشركين ثمّ لم ينقصوكم شيئاً و لم يظاهروا عليكم احداً».
در مورد اين گروه تا پايان مدت به عهد و پيمانشان وفادار باشيد «فاتمّوا اليهم عهدهم الى مدّتهم»؛ زيرا خداوند پرهيزكاران و آنها را كه از هرگونه پيمان شكنى و تجاوز اجتناب مىكنند دوست مىدارد «و انّ اللَّه يحبّ المتّقين».(1)
«حج اكبر» كدام است؟ در ميان مفسران درباره منظور از روز «حج اكبر» گفتگو است اما آنچه از بسيارى از روايات كه از طرق اهلبيت عليهم السلام و اهل سنت نقل شده استفاده مىشود اين است كه منظور از آن روز دهم ذى الحجه، روز عيد قربان و به تعبير ديگر «يوم النّحر» است.
پايان يافتن مدت چهار ماه تا روز دهم ماه ربيع الثّانى طبق آنچه در منابع اسلامى آمده دليل ديگرى بر اين موضوع است. بعلاوه در روز عيد قربان در واقع قسمت اصلى اعمال حج پايان مىيابد و از اين رو روز حج مىتوان به آن اطلاق كرد.
و اما اينكه چرا آن را «اكبر» گفتهاند به خاطر آن است كه در آن سال همه گروهها اعم از
1) نمونه/ ج 7/ ص 286
مسلمانان و بتپرستان (طبق سنتى كه از قديم داشتند) در مراسم حج شركت كرده بودند ولى اين كار در سالهاى بعد به كلى موقوف شد.
علاوه بر تفسير فوق كه در روايات اسلامى نيز آمده و تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه منظور از آن مراسم حج است، در مقابل مراسم عمره كه «حج اصغر» ناميده مىشود.
اين تفسير نيز در پارهاى از روايات آمده است و هيچ مانعى ندارد كه هردو علت توأماً سبب اين نامگذارى شده باشد.(1)نكتهها
گرچه قرآن اعلام بيزارى و برائت خدا را از مشركان به صورت سر بسته بيان كرده است اما از روايات اسلامى استفاده مىشود كه على عليه السلام مأمور بود چهار موضوع را به مردم ابلاغ كند:
الغاى پيمان مشركان
عدم حق شركت آنها در مراسم حج در سال آينده
ممنوع بودن طواف افراد عريان و برهنه كه تا آن زمان در ميان مشركان رايج بود.
ممنوع بودن ورود مشركان در خانه خدا
در تفسير مجمع البيان از امام باقر عليه السلام نقل شده كه حضرت على عليه السلام در مراسم
1) تفسير كبير/ ج 15/ ص 229؛ جامع الاحكام/ ج 8/ ص 69؛ روح المعانى/ ج 10/ ص 146؛ نمونه/ ج 7/ ص 289؛ الميزان/ ج 9/ ص 229- 230
حج آن سال خطبهاى خواند و فرمود: «لا يطوفنّ بالبيت عريان و لا يحجّن البيت مشرك و ما كانت له مدّة فهو الى مدّته و من لم يكن له مدة فمدته اربعة اشهر؛ از اين پس هيچ برهنهاى نبايد طواف خانه خدا بيايد و هيچ بت پرستى حق شركت در مراسم حج ندارد و آنهايى كه پيمانشان با پيامبر صلى الله عليه و آله مدت دارد تا پايان مدت محترم است و آنها كه پيمانشان مدت ندارد مدتش چهار ماه خواهد بود».
در بعضى از روايات ديگر اشاره به موضوع چهارم يعنى عدم دخول بت پرستان در خانه كعبه شده است.
از گفتار مورخان و بعضى مفسران چنين استفاده مىشود كه آنها گروهى از طايفه «بنى كنانة» و «بنى ضمرة» بودند كه نه ماه از مدت پيمان ترك مخاصمه آنها باقى مانده بود و چون به مواد پيمان وفادار مانده بودند و در تقويت دشمنان اسلام شركت نداشتند پيامبر صلى الله عليه و آله تا پايان مدت نسبت به پيمانشان وفادار ماند.
بعضى ديگر طايفهاى از «بنى خزاعة» را جزء اين گروه كه پيمانشان مدت داشت دانستهاند.(1)3. تحريم روابط با مشركان
صدور بيانيه برائت از مشركان (تحريم روابط مسلمانان با آنان) از سوى خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و دستور ابلاغ آن به عموم مردم حاضر در مراسم حج «و اذان من اللَّه و رسوله الى النّاس ... انّ اللَّه برىء من المشركين و رسوله» «برئ» از «برائت» است و «برائت» به معناى فاصله گرفتن و جدا شدن مىباشد. اعلام برائت خدا و رسول از
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 9؛ تفسير كبير/ ج 15/ ص 222؛ روح المعانى/ ج 10/ ص 43
مشركان دستورى است به مسلمانان كه روابط و پيوندهاى خود را با مشركان بگسلند و به اصطلاح آنان را تحريم كنند.(1)4. روز ابلاغ برائت
دهم ذى الحجه سال نهم هجرت روز ابلاغ پيام برائت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به عموم مردم حاضر در مراسم حج «و اذان من اللَّه و رسوله الى النّاس يوم الحجّ الاكبر» بر اساس نظر مفسران سال نهم هجرت سال اعلام برائت است و بر پايه رواياتى كه از ائمه معصومين عليهم السلام رسيده است روز حج اكبر دهم ذى الحجه است.(2)5. قدرت خداوند
اعلام قدرت بى انتهاى خداوند به مشركان صدر اسلام و تذكر به بيهوده بودن مقاومت در برابر او «و اعلموا انّكم غير معجزى اللَّه» «عجز» مقابل «قدرت» و «اعجاز» (مصدر معجزين) به معناى ناتوان كردن و به زانو درآوردن است.(3)6. تهديد خداوند به مشركان
تهديد خداوند به مشركان پيمان شكن صدر اسلام به شكست خفتبار و خوار كننده در صورت تسليم نشدن و پاى فشردن بر شرك و كفر «واعلموا انّكم غير معجزى اللَّه و انّ اللَّه مخزى الكافرين» «اخزاء» (مصدر مخزى) به معناى خوار و خفيف كردن است. به كارگيرى اسم فاعل بجاى فعل در جمله «و انّ اللَّه مخزى الكافرين» بيانگر سنت قطعى خداوند درباره شكست كفر و كفرپيشگان بوده و تهديدى براى مشركان پيمان شكن است!(4)
كمك به دشمنان اسلام عليه مسلمانان از موارد نقض پيمان از سوى مشركان معاند صدر اسلام بود «الّا الّذين عاهدتم من المشركين ... و لم يظهروا عليكم احداً».(1)8. لزوم وفادارى به پيمان
وفادارى به پيمان عدم تعرض مادامى كه طرف معاهده بر آن پايبند باشد لازم است «الّا الّذين عاهدتم من المشركين ثمّ لم ينقضوكم شيئاً ... فاتمّوا اليهم عهداً».(2)
«كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِندَ اللَّهِ وَعِندَ رَسُولِهِى إِلَّا الَّذِينَ عهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقمُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ* كَيْفَ وَإِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لَايَرْقُبُواْ فِيكُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً يُرْضُونَكُم بِأَفْوَ هِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَكْثَرُهُمْ فسِقُونَ* اشْتَرَوْا بَايتِ اللَّهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَصَدُّوا عَن سَبِيلِهِى إِنَّهُمْ سَآءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ* لَايَرْقُبُونَ فِى مُؤْمِنٍ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً وَأُوْللِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ»(3)
ترجمه
چگونه براى مشركان پيمانى نزد خدا و رسول او خواهد بود (در حالى كه آنها
همواره آمادهى شكستن پيمانشان هستند)؟! مگر كسانى كه نزد مسجد الحرام با آنان پيمان بستيد؛ (و پيمان خود را محترم شمردند؛) تا زمانى كه در برابر شما وفادار باشند، شما نيز وفادارى كنيد، كه خداوند پرهيزگاران را دوست دارد. «7» چگونه (پيمان مشركان ارزش دارد)، در حالى كه اگر بر شما غالب شوند، نه ملاحظهى خويشاوندى با شما را مىكنند، و نه پيمان را؟! شما را با زبان خود خشنود مىكنند، ولى دلهايشان ابا دارد؛ و بيشتر آنها فرمانبردار نيستند. «8» آنها آيات خدا را به بهاى كمى فروختند؛ و (مردم را) از راه او باز داشتند؛ آنها اعمال بدى انجام مىدادند! «9» (نه تنها در بارهى شما،) در بارهى هيچ فرد باايمانى رعايت خويشاوندى و پيمان را نمىكنند؛ و آنها همان تجاوزكارانند. «10»
تفسير
همان گونه كه در آيات قبل ديديم اسلام پيمانهاى مشركان و بت پرستان را (مگر گروه خاصى) لغو كرد، تنها چهار ماه به آنها مهلت داد تا تصميم خود را بگيرند، در آيات مورد بحث دليل و علت اين كار را بيان مىكند، نخست به صورت استفهام انكارى مىگويد: «چگونه ممكن است مشركان عهد و پيمانى نزد خدا و نزد پيامبرش داشته باشند؟!»؛ «كيف يكون للمشركين عهد عند الله و عند رسوله» يعنى اينها با اين اعمال و اين همه كارهاى خلافشان نبايد انتظار داشته باشند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به طور يك جانبه به پيمانها آنها وفادار باشد.
بعد بلافاصله يك گروه را كه در اعمال خلاف و پيمان شكنى با ساير مشركان شريك نبودند استثنا كرده مىگويد: «مگر كسانى كه با آنها نزد مسجد الحرام پيمان بستيد»؛ «الا الذين عاهدتم عند المسجد الحرام». «اين گروه مادام كه به پيمانشان در
برابر شما وفادار باشند شما هم وفادار بمانيد»؛ «فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم».
«زيرا خداوند پرهيزكاران و آنها كه از هر گونه پيمان شكنى اجتناب مىورزند دوست دارد»؛ «ان الله يحب المتقين».
در آيهى بعد همين موضوع با صراحت و تأكيد بيشترى بيان شده است و باز به صورت استفهام انكارى مىگويد: «چگونه ممكن است عهد و پيمان آنها را محترم شمرد در حالى كه اگر آنها بر شما غالب شوند هيچ گاه نه مراعات خويشاوندى با شما را مىكنند و نه پيمان را»؛ «كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا و لا ذمة».
«ال» به معناى خويشاوندى است و بعضى آن را به معناى عهد و پيمان دانستهاند، در صورت اول منظور اين است كه قريش اگر چه خويشاوند پيامبر و گروهى از مسلمانان بودند، ولى هنگامى كه خودشان كمترين اعتنايى به اين موضوع نداشته باشند و احترام خويشاوندى را رعايت ننمايند، چگونه انتظار دارند پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان در مورد آنها رعايت كنند و در صورت دوم تأكيدى براى «ذمه» كه آن هم به معناى عهد و پيمان است محسوب مىشود.
راغب در كتاب «مفردات» ريشه اين كلمه را از «اليل» به معناى درخشندگى مىداند چه اين كه پيمانهاى محكم و خويشاوندىهاى نزديك داراى درخشندگى خاصى هستند.(1)
بعد قرآن اضافه مىكند كه هيچ گاه فريب سخنان دلنشين و الفاظ به ظاهر زيباى آنها را نخوريد؛ زيرا «آنها مىخواهند شما را با دهان خود راضى كنند، ولى دلهاى آنها از اين موضوع ابا دارد»؛ «يرضونكم بافواههم و تأبى قلوبهم»، دلهاى آنها از
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 14؛ نمونه/ ج 7/ ص 296- 289؛ روح المعانى/ ج 10/ ص 55
كينه و انتقامجويى و قساوت و سنگدلى و بىاعتنايى به عهد و پيمان و رابطهى خويشاوندى پر است، اگر چه با زبان خود اظهار دوستى و مودت كنند، و در پايان آيه اشاره به ريشهى اصلى اين موضوع كرده مىگويد: «و بيشتر آنها فاسق و نافرمانبردارند»؛ «و اكثرهم فاسقون».
در آيهى بعد يكى از نشانههاى فسق و نافرمانبردارى آنها را چنين توضيح مىدهد: «آنها آيات خدا را با بهاى كمى معامله كردند، و به خاطر منافع زود گذر مادى و ناچيز خود، مردم را از راه خدا باز داشتند»؛ «اشتروا بايات الله ثمناً قليلًا فصدّوا عن سبيله». در رواياتى چنين آمده كه «ابوسفيان» غذايى ترتيب داد و جمعى از مردم را به مهمانى فرا خواند تا از اين طريق عداوت آنها را در برابر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برانگيزد.
بعضى از مفسران آيهى فوق را اشاره به اين داستان دانستهاند، ولى ظاهر اين است كه آيه مفهوم وسيعى دارد كه اين ماجرا و ساير ماجراهاى بتپرستان را شامل مىشود كه براى حفظ منافع مادى و زودگذر خويش از آيات خدا چشم پوشيدند. بعد مىگويد: «چه عمل بدى آنها انجام دادند»؛ «انهم ساء ما كانوا يعملون».
هم خود را از سعادت و هدايت و خوشبختى محروم ساختند، و هم سدّ راه ديگران شدند، و چه عملى از اين بدتر كه انسان هم بار گناه خويش را بر دوش كشد و هم بار گناه ديگران را.
در آخرين آيهى مورد بحث بار ديگر گفتار سابق را تأكيد مىكند كه: «اين مشركان اگر دستشان برسد، در بارهى هيچ فرد باايمانى كمترين ملاحظهى خويشاوندى و عهد و پيمان را نخواهند كرد»؛ «لا يرقبون فى مؤمن الا و لا ذمة»، «چرا كه اينها اصولًا مردمى تجاوزكارند»؛ «و اولئك هم المعتدون»، نه تنها در بارهى شما، بلكه در مورد هر
كس كه توانايى داشته باشند دست به تجاوز مىزنند.
گرچه مضمون آيهى فوق بحثى را كه در آيات گذشته آمده تأكيد مىكند، ولى تفاوت و اضافهاى نسبت به آن دارد و آن اين كه در آيات گذشته سخن از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانانى بود كه در گرد او بودند، ولى در اين آيه سخن از هر فرد باايمانى است؛ يعنى شما در نظر آنها خصوصيتى نداريد، بلكه هر كس كه مؤمن باشد و پيرو آيين توحيد، اينها با او سر دشمنى دارند و ملاحظهى هيچ چيز را نمىكنند، پس اينها در واقع دشمن ايمان و حقاند. اين نظير همان چيزى است كه قرآن در بارهى بعضى اقوام پيشين مىگويد: «و ما نقموا منهم الا ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد»؛ «آنها تنها به خاطر اين مؤمنان را تحت شكنجه قرار مىدادند كه به خداوند عزيز و حميد ايمان داشتند».(1)
در اين كه منظور از گروهى كه با جملهى «الا الذين عاهدتم عند المسجد الحرام» استثنا شدهاند، كدام گروه بودهاند، در ميان مفسران گفت و گو است، ولى با توجه به آيات گذشته ظاهر اين است كه منظور همان قبايلى است كه به عهد و پيمانشان وفادار ماندند؛ يعنى طوايفى مانند «بنوضمره» و «بنوخزيمه» و مانند آنها، و در حقيقت اين جمله به منزلهى تأكيد نسبت به آيات گذشته است، كه مسلمانان بايد به هوش باشند تا حساب اين گروهها را از پيمان شكنان جدا كنند.(2)
اما اين كه مىگويد: «با آنها كه نزد مسجد الحرام پيمان بستند»، ممكن است به خاطر اين باشد كه به هنگام صلح «حديبيه» كه مسلمانان با مشركان قريش در سرزمين
«حديبيه» در پانزده ميلى مكه در سال ششم هجرت پيمان بستند، گروههاى ديگرى از مشركان عرب مانند طوايفى كه در بالا اشاره شد به اين پيمان ملحق شدند و با مسلمانان پيمان ترك مخاصمه بستند، ولى مشركان قريش پيمان خود را شكستند و سپس در سال هشتم در جريان فتح مكه اسلام اختيار كردند، اما گروههاى وابسته مسلمان نشدند و پيمان را هم نشكستند.
از آن جا كه سرزمين مكه منطقهى وسيعى (تا حدود 48 ميل) اطراف خود را فرا مىگيرد، تمام اين مناطق جزو «مسجد الحرام» به شمار مىآيد چنان كه در آيهى 196 سورهى بقره در مورد حج تمتع و احكام آن مىخوانيم: «ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام»؛ «اين احكام مربوط به كسى است كه خانه و خانوادهاش نزد مسجد الحرام نباشند» و بر طبق تصريح روايات و فتاواى فقهاى احكام حج تمتع بر كسانى است كه فاصلهى آنها از مكه بيش از 48 ميل بوده باشد، بنا بر اين هيچ مانعى ندارد كه صلح «حديبيه» كه در 15 ميلى مكه انجام شده است به عنوان «عند المسجد الحرام» ذكر شود.
اما اين كه بعضى از مفسران گفتهاند، استثناى فوق مربوط به مشركان قريش است كه قرآن مجيد پيمان آنها را كه در «حديبيه» بستند محترم شمرده، نادرست به نظر مىرسد؛ زيرا اولا: پيمان شكنى مشركان قريش قطعى و مسلم بود اگر آنها پيمان شكن نبودند چه كسى پيمان شكن بود؟
ثانياً: صلح «حديبيه» مربوط به سال ششم هجرت است در حالى كه در سال هشتم پس از فتح مكه مشركان قريش اسلام را پذيرفتند، بنا بر اين آيات فوق كه در سال نهم هجرت نازل شده است نمىتواند ناظر به آنها باشد.
همان گونه كه در سابق نيز گفته شد منظور از آيات بالا اين نيست كه تنها تصميم
آنان بر پيمان شكنى به هنگام رسيدن به قدرت مجوز براى لغو يك جانبهى پيمان است، بلكه آنها اين طرز فكر خود را بارها عملًا نشان داده بودند، كه هر موقع دستشان برسد ضربهى كارى خود را بدون توجه به پيمان، بر پيكر مسلمانان وارد مىسازند، و اين مقدار براى لغو پيمان كافى است.(1)نكتهها
اين كه فرمود: «كيف يكون للمشركين عهد» الخ، استفهامى است در مقام انكار؛ يعنى اينها وفادار به عهد نيستند، از اين رو بلافاصله مشركينى را كه در مسجد الحرام با مسلمانان عهد كردند استثنا كرد؛ چون آنها عهد خود را نشكستند، از اين رو در بارهى آنها فرمود: «فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم»؛ يعنى تا زمانى كه آنها به عهد خود استقامت ورزيدند شما هم استقامت كنيد. آرى! پايدارى به عهد كسانى كه به عهد خود وفادارند از لوازم تقواى دينى است به همين جهت دستور فوق را با جملهى «انّ الله يحب المتقين» تعليل مىكند، و عين اين تعليل در آيهى قبلى بود كه مىفرمود: «فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم ان الله يحب المتقين».(2)
بعيد نيست اين كه خداى تعالى در آيهى مورد بحث ميان «ال» و «ذمه» مقابله انداخته براى اين بوده كه دلالت كند بر اين كه مشركين هيچ گونه ميثاقى را كه حفظش از واجبات است نسبت به مؤمنين حفظ و رعايت نمىكنند؛ چه آن ميثاقهايى كه اساسش
اصول تكوينى و واقعى است مانند خويشاوندى و قرابت و يا آن ميثاقهايى كه اساسش قرارداد و اصطلاح باشد مانند عهد و پيمانها و سوگندها و امثال آن.
«فَإِن تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكَوةَ فَإِخْوَ نُكُمْ فِى الدّينِ وَنُفَصّلُ الأْيتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ* وَإِن نَّكَثُوا أَيْمنَهُم مّن م بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِى دِينِكُمْ فَقتِلُوا أَ ل مَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لآَ أَيْمنَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ* أَلَا تُقتِلُونَ قَوْمًا نَّكَثُوا أَيْمنَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»(1)
ترجمه
(ولى) اگر توبه كنند، نماز را بر پا دارند، و زكات را بپردازند، برادر دينى شما هستند؛ و ما آيات خود را براى گروهى كه مىدانند (و مىانديشند)، شرح مىدهيم. «11» و اگر پيمانهاى خود را پس از عهد خويش بشكنند، و آيين شما را مورد طعن قرار دهند، با پيشوايان كفر پيكار كنيد؛ چرا كه آنها پيمانى ندارند؛ شايد (با شدّت عمل) دست بردارند. «12» آيا با گروهى كه پيمانهاى خود را شكستند، و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند، پيكار نمىكنيد؟! در حالى كه آنها نخستين بار (پيكار با شما را) آغاز كردند؛ آيا از آنها مىترسيد؟! با اين كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد، اگر مؤمن
1) توبه/ 11- 13
هستيد. «13»
تفسير
چرا از پيكار با دشمن واهمه داريد؟
يكى از فنون فصاحت و بلاغت آن است كه مطالب پراهميت را با تعبيرات گوناگون براى تأكيد و جا افتادن مطلب تكرار كنند و از آن جا كه مسألهى ضربهى نهايى بر پيكر بتپرستى در محيط اسلام و برچيدن آخرين آثار آن از مسائل بسيار مهم بوده است، بار ديگر قرآن مجيد مطالب گذشته را با عبارات تازهاى در آيات فوق بيان مىكند، نكات جديدى نيز در آن وجود دارد كه مطلب را از صورت تكرار (ولو تكرار مجاز) خارج مىسازد.
نخست مىگويد: «اگر مشركان توبه كنند و نماز را بر پا دارند و زكات را بپردازند برادر دينى شما هستند»؛ «فان تابوا و اقاموا الصلوة و ءاتوا الزكوة فاخوانكم فى الدين»، و در پايان آيه اضافه مىكند: «ما آيات خود را براى آنها كه آگاهند شرح مىدهيم»؛ «و نفصل الايات لقوم يعلمون».
در آيات گذشته سخن از اين بود كه اگر توبه كنند وظيفهى اسلامى نماز و زكات را انجام دهند مزاحمشان نشويد؛ «فخلوا سبيلهم»، اما در اين جا مىفرمايد: «برادر دينى شما هستند»؛ يعنى هيچ گونه تفاوتى با ساير مسلمانان از نظر احترام و محبت نخواهند داشت، همان گونه كه ميان برادران تفاوتى نيست، و اين براى آماده ساختن روح و فكر و عواطف مشركان براى پذيرش اسلام مؤثرتر است كه در يك مرحله توصيه به عدم مزاحمت مىكند و در مرحلهى بعد سفارش «حقوق يك برادر» را در مورد آنها
مىنمايد.(1)
اما اگر آنها همچنان به پيمان شكنى خود ادامه دهند، و عهد خود را زير پا بگذارند، و آيين شما را مورد مذمت قرار داده و به تبليغات سوء خود ادامه دهند، شما با پيشوايان اين گروه كافر پيكار كنيد»؛ «و ان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فى دينكم فقاتلوا أئمة الكفر»، «چرا كه عهد و پيمان آنها كمترين ارزشى ندارد»؛ «انهم لا ايمان لهم». درست است كه آنها با شما پيمان ترك مخاصمه بستهاند، ولى اين پيمان با نقض شدن مكرر و آمادگى براى نقض در آينده اصلًا اعتبار و ارزشى نخواهد داشت. «تا با توجه به اين شدت عمل و با توجه به اين كه راه بازگشت به روى آنها باز است، از كار خود پشيمان شوند و دست بردارند»؛ «لعلهم ينتهون».
در آيهى بعد براى تحريك مسلمانان و دور ساختن هر گونه سستى و ترس و ترديد در اين امر حياتى از روح و فكر آنها، مىگويد: «چگونه شما با گروهى پيكار نمىكنيد كه پيمانهايشان را شكستند، و تصميم گرفتند پيامبر را از سرزمين خود خارج كنند»؛ «الا تقاتلون قوماً نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول». شما ابتدا به مبارزه و لغو پيمان نكردهايد كه نگران و ناراحت باشيد، بلكه «مبارزه و پيمان شكنى در آغاز از آنها شروع شده است»؛ «و هم بدؤكم اول مرّة»، و اگر ترديد بعضى از شما در پيكار با آنها به خاطر ترس است، اين ترس كاملًا بىجا است. «آيا شما از اين افراد بى ايمان مىترسيد، در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او و از مخالفت فرمانش بترسيد، اگر به راستى شما ايمان داريد»؛ «أتخشونهم فالله أحقّ ان تخشوه ان كنتم مؤمنين».
در اين كه منظور از اين گروه پيمان شكن چه اشخاصى هستند، باز در ميان
1) روح المعانى/ ج 10/ ص 57؛ نمونه/ ج 7/ ص 303
مفسران گفت و گو است. بعضى اشاره به يهود و بعضى به اقوامى كه در آينده با مسلمانان درگير شدند مانند حكومتهاى ايران و روم دانستهاند و بعضى اشاره به كفار قريش دانستهاند و بعضى اشاره به پارهاى از افراد كه مسلمان شدند و مرتد گشتند، ولى ظاهر آيات به خوبى گواهى مىدهد كه موضوع سخن همان گروه مشركان و بتپرستانى است كه در آن زمان به ظاهر با مسلمانان پيمان ترك مخاصمه داشتند، ولى عملًا پيمانشان را نقض كرده بودند و آنها گروهى از مشركان اطراف مكه يا ساير نقاط حجاز بودند.(1)
اما احتمال اين كه منظور يهود باشد، بسيار بعيد است؛ زيرا تمام بحثهاى اين آيات پيرامون مشركان دور مىزند. همچنين ممكن نيست كه منظور از آن طايفهى قريش باشد؛ زيرا قريش و سر كردهى آنها ابوسفيان در سال هشتم هجرت پس از فتح مكه ظاهراً اسلام را قبول كردند در حالى كه سورهى مورد بحث ما در سال نهم نازل شده است.
و نيز اين احتمال كه منظور حكومتهاى ايران و روم باشد، بسيار از مفهوم آيات دور است؛ زيرا آيات سخن از يك درگيرى فعلى مىكند نه درگيرىهاى آينده، علاوه بر اين، آنها پيامبر را از وطن خود خارج نكرده بودند، و نيز احتمال اين كه منظور مرتدين باشند فوق العاده بعيد است؛ زيرا تاريخ گروه نيرومندى از مرتدين را در آن زمان نشان نمىدهد كه مسلمانان بخواهند با آنها پيكار كنند، به علاوه كلمهى «ايمان» (جمع يمين) و همچنين كلمهى «عهد» ظاهراً به همان معناى پيمان ترك مخاصمه است نه پذيرش اسلام (دقت كنيد).
اگر مىبينيم در بعضى از روايات اسلامى اين آيه به آتش افروزان جنگ جمل
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 18؛ نمونه/ ج 7/ ص 308
(ناكثين) و مانند آنها تطبيق شده، نه به دليل آن است كه آيات در بارهى آنها نازل شده باشد، بلكه هدف اين است كه روح آيه و حكم آن در مورد «ناكثين» و گروههاى مشابهى كه بعداً روى كار خواهند آمد صادق است.
نكتهها
«فان تابوا و اقاموا الصلاة» تا آخر دو آيه، اين دو آيه جملهى «فان تبتم فهو خير لكم و ان توليتم فاعلموا انكم غير معجزى الله» را كه در سابق گذشت به طور تفصيل بيان مىكند و مرادش از توبه به دلالت سياق اين است كه به سوى ايمان به خدا و آيات او برگردند و به همين جهت به صرف توبه اكتفا نكرده و مسئلهى به پا داشتن نماز را كه روشنترين مظاهر عبادت خداست و همچنين زكات دادن را كه قوىترين اركان جامعهى دينى است به آن اضافه كرد و اين دو را به عنوان نمونه و اشاره به همهى وظايف دينى كه در تماميت ايمان به آيات خدا دخالت دارند ذكر نمود، اين بود معناى «تابوا و اقاموا الصلوة و اتوا الزكوة».
و اما معناى «فاخوانكم فى الدين». مقصود از آن اين است كه بفرمايد: در صورتى كه توبه كنند با ساير مؤمنين در حقوقى كه اسلام آن را معتبر دانسته مساوى خواهند بود.(1)2. برادرى و تساوى حقوق
اگر در اين آيه و در آيهى «انما المؤمنون اخوة»؛ «مؤمنان برادران يكديگرند»،
1) الميزان/ ج 9/ ص 244
مسئلهى تساوى در حقوق را به برادرى تعبير كرده، براى اين است كه دو برادر دو شاخه هستند كه از يك تنه جدا و منشعب شدهاند و اين دو در همهى شئون مربوط به اجتماع خانواده و در قرابتى كه با اقربا و فاميل دارند مساوى هستند، و چون براى اين اخوت احكام و آثارى شرعى است، از اين رو قانون اسلام آن را يك سنخ برادرى حقيقى ميانه افراد مسلمين معتبر كرده است كه عيناً مانند برادرى طبيعى آثار عقلى و دينى بر آن مترتب مىشود.(1)3. تحريك مسلمانان به قتال با مشركان
«ألا تقاتلون قوماً نكثوا أيمانهم و هموا باخراج الرسول»؛ اين آيات مسلمانان را تحريك مىكند به اين كه با مشركين بجنگند، و براى اين كه تحريكشان كند آن جرايمى را كه مرتكب شده و خيانتهايى كه به خدا و حق و حقيقت ورزيدند برمىشمارد؛ عهد شكنى و اين كه مىخواستند آن حضرت را بيرون كنند را خاطرنشان مىسازد، و نيز به منظور تحريكشان تعريفشان مىكند به اين كه لازمهى ايمانشان به خداى مالك خيرات و همه شرور و مالك منافع و اختيار ايشان اين است كه جز از او نترسند، بدين وسيله دلهايشان را تقويت نموده و بر امر كارزار با دشمن تشجيعشان مىكند، و در آخر اين معنا را خاطرنشان مىسازد كه شما مورد امتحان خدا قرار گرفتهايد، و بايد از نظر خلوص نيت و قطع پيوندهاى دوستى و فاميلى با مشركين از امتحان در آييد تا به آن اجرهايى كه مخصوص مؤمنين واقعى است نائل شويد.(2)
تنها سؤالى كه باقى مىماند اين است كه اگر منظور همان گروههاى بتپرستان پيمان شكن هستند كه در آيات گذشته از آنها سخن گفته شد چرا در اين جا تعبير
مىكند: «و ان نكثوا ايمانهم»؛ «اگر آنها پيمانهاى خويش را بشكنند» در حالى كه اين گروهها پيمانها را عملًا شكسته بودند؟
پاسخ اين سؤال آن است كه منظور از جملهى مزبور اين مىباشد كه اگر آنها به پيمان شكنى خويش ادامه دهند و دست از كار خود برندارند، بايد با آنها پيكار كنيد، نظير آنچه در معناى «اهدنا الصراط المستقيم» مىگوييم كه مفهومش اين است خدايا ما را هم چنان بر راه راست بدار، و به هدايت ما ادامه ده.(1)
شاهد اين سخن آن است كه جملهى مزبور «ان نكثوا ايمانهم» در مقابل جملهى «ان تابوا ...» قرار گرفته است؛ يعنى از دو حال خارج نيست يا آنها توبه مىكنند و دست از شرك و بت پرستى بر مىدارند و به راه خدا مىآيند و يا اين كه هم چنان به راه خويش ادامه مىدهند در صورت اول آنها برادران شما هستند، و در صورت دوم بايد با آنان پيكار كنيد!(2)
قابل توجه اين كه در آيات فوق نمىگويد با كافران مبارزه كنيد، بلكه مىگويد با رؤسا و پيشوايانشان به جهاد برخيزيد، اشاره به اين كه تودهى مردم پيرو رؤسا و زعماى خود هستند، هدف گيرى شما بايد هميشه آنها باشند، بايد سرچشمههاى گمراهى و ضلالت و ظلم و فساد را ببنديد و ريشهها را بسوزانيد و تا آنها هستند مبارزه با پيروانشان سودى ندارد، به علاوه اين تعبير يك نوع بلند نگرى و علو همت و تشجيع براى مسلمانان محسوب مىشود كه طرف اصلى شما آنها هستند، خود را آمادهى مبارزه با آنان كنيد نه افراد كوچكشان!
عجب اين كه بعضى اين تعبير را اشاره به ابوسفيان و مانند او از بزرگان قريش
دانستهاند، در حالى كه گروهى از آنها در بدر كشته شدند و بقيه (مانند ابوسفيان) پس از فتح مكه ظاهراً اسلام آوردند، و در موقع نزول آيه در صف مسلمانان جاى گرفته بودند و مبارزه با آنها مفهومى نداشت.
امروز هم اين دستور مهم قرآن به قوت خود باقى است؛ براى از بين بردن ظلم و فساد، استعمار و استثمار بايد موضع گيرىها در برابر رؤسا و پيشوايان اين گروهها باشد و پرداختن به افراد عادى بىثمر است (دقت كنيد!).(1)4. نترسيدن از مشركان
از جملهى «أتخشونهم» (آيا از آنها مىترسيد؟) اجمالًا بر مىآيد كه در ميان مسلمانان، جمعى وجود داشت كه از اين فرمان جهاد واهمه مىكرد، يا به خاطر قدرت و قوت دشمن و يا به خاطر اين كه پيمانشكنى گناه است. قرآن به آنها صريحاً جواب مىگويد: شما نبايد از اين انسانهاى ضعيف بترسيد، بلكه بايد از مخالفت فرمان پروردگار ترس داشته باشيد، به علاوه ترس از اين كه پيمان شكن باشيد نابجا است؛ زيرا آنها در ابتدا مقدمات پيمان شكنى را فراهم ساختند و پيشقدم شدند.(2)5. جنايت بتپرستان
منظور از جملهى «هموا باخراج الرسول» ظاهراً اشاره به مسألهى اخراج پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به هنگام هجرت به مدينه است، كه نخست قصد آن را داشتند و بعد قصدشان تغيير يافت و تبديل به قتل پيامبر صلى الله عليه و آله شد، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به فرمان خدا در همان شب از مكه خارج گرديد و در هر صورت ذكر اين موضوع نه به عنوان نشانهاى از پيمان شكنى آنها است، بلكه به عنوان بازگو كردن يك خاطرهى دردناك از جنايات
بتپرستان مىباشد، كه هم قريش در آن شركت داشتند و هم قبايل ديگر، وگرنه پيمانشكنى بتپرستان از طرق ديگر آشكار شده بود.(1)
«اجعلتم سقاية الحاجّ و عمارة المسجد الحرام كمن آمن باللَّه و اليوم الآخر و جاهد فى سبيل اللَّه لا يستوون عند اللَّه و اللَّه لا يهدى القوم الظّالمين* الّذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللَّه باموالهم و انفسهم اعظم درجة عند اللَّه و اولئك هم الفائزون* يبشّرهم ربّهم برحمة منه و رضوان و جنّات لهم فيها نعيم مقيم* خالدين فيها ابداً انّ اللَّه عنده اجر عظيم».(2)
ترجمه
آيا سيراب كردن حجاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عملِ) كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده، و در راه او جهاد كرده است؟! (اين دو،) نزد خدا مساوى نيستند. و خداوند گروه ظالمان را هدايت نمىكند. «19» آنها كه ايمان آوردند، و هجرت كردند، و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است؛ و آنها پيروز و رستگارند. «20» پروردگارشان آنها را به رحمتى از ناحيهى خود، و رضايت (خويش)، و باغهايى از بهشت بشارت مىدهد كه در آن، نعمتهاى جاودانه
دارند؛ «21» همواره و تا ابد در اين باغها (و در ميان اين نعمتها) خواهند بود؛ زيرا پاداش عظيم نزد خداوند است. «22»
شأن نزول
در شأن نزول آيات فوق روايات مختلفى در كتب اهل سنت و شيعه نقل شده است كه از ميان آنها آنچه صحيح به نظر مىرسد بيان مىكنيم:
دانشمند معروف اهل سنت حاكم «ابوالقاسم حسكانى» از «بريده» نقل مىكند كه «شيبه» و «عباس» هر كدام بر ديگرى افتخار مىكردند و در اين باره مشغول به سخن بودند كه على عليه السلام از كنار آنها گذشت و پرسيد به چه چيز افتخار مىكنيد؟ «عباس» گفت: امتيازى به من داده شده كه احدى ندارد و آن مسأله آب دادن به حجاج خانه خدااست.
«شيبه» گفت: من تعمير كننده مسجدالحرام و كليد دار خانه كعبه هستم. على عليه السلام گفت: با اينكه از شما حيا مىكنم بايد بگويم كه با اين سن كم افتخارى دارم كه شما نداريد، آنها پرسيدند: كدام افتخار؟
فرمود: من با شمشير جهاد كردم تا شما ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله آورديد.
«عباس» خشمناك برخاست و دامن كشان به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله (و به عنوان شكايت) گفت: آيا نمىبينى على عليه السلام چگونه با من سخن مىگويد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: على عليه السلام را صدا كنيد، هنگامى كه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد فرمود: چرا اين گونه با عمويت (عباس) سخن گفتى؟
على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا اگر من او را ناراحت ساختم با بيان حقيقتى
بوده است، در برابر گفتار حق هر كس مىخواهد ناراحت شود و هر كس مىخواهد خشنود.
جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد! پروردگارت به تو سلام مىفرستد و مىگويد اين آيات را بر آنها بخوان «اجعلتم سقاية الحاج و ...»؛ آيا سيراب كردن حجاج و عمران مسجدالحرام را همچون ايمان به خدا و روز رستاخيز و جهاد در راه او قرار داديد، هرگز مساوى نيستند.(1)تفسير
در نخستين آيه مىگويد: آيا سيراب كردن حاجيان خانه خدا و عمران مسجدالحرام را همانند كار كسى قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد و در راه خدا جهاد كرده است؟ اين دو هيچگاه در نزد خدا يكسان نيستند و خداوند جمعيت ستمكار را هدايت نمىكند «اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن باللَّه و اليوم الآخر و جاهد فى سبيل اللَّه لا يستوون عند اللَّه و اللَّه لا يهدى القوم الظّالمين».
«سقاية» هم مصدر است به معنى آب دادن و هم به معنى پيمانهاى است كه با آن آب مىدهند (همانگونه كه در آيه 70 سوره يوسف آمده است) و هم به معنى ظرف بزرگ يا حوضى است كه آب در آن مىريزند. در مسجدالحرام در ميان چشمه زمزم و خانه كعبه محلى وجود دارد كه به نام «سقاية العباس» معروف است. گويا در آنجا ظرف بزرگى مىگذاردند كه حاجيان از آن آب برمىداشتند.
از تواريخ چنين برمىآيد كه قبل از اسلام منصب «سقاية الحاج» در رديف منصب كليددارى خانه كعبه و از مهمترين مناصب محسوب مىشد.
1) مجمع البيان ج/ 5/ ص 23؛ نمونه/ ج 7/ ص 321؛ جامع الاحكام/ ج 8/ ص 91؛ روح المعانى/ ج 10/ ص 67؛ تفسير كبير/ ج 16/ ص 12
ضرورت و نياز شديد حجاج در ايام حج به آب آن هم در آن سرزمين خشك و سوزان و كم آب كه غالب ايام سال هوا گرم است به اين موضوع (سقاية الحاج) اهميت خاصى مىداد و كسى كه سرپرست اين مقام بود از موقعيت ويژهاى طبعاً برخوردار مىشد چراكه خدمت او به حجاج يك خدمت حياتى به شمار مىرفت. همچنين «كليددارى» و عمران و آبادى مسجدالحرام كه مقدسترين و بزرگترين كانون مذهبى حتى در زمان جاهليت محسوب مىشد احترام فوق العادهاى براى شخص يا اشخاصى كه متصدى آن بودند برمىانگيخت.
با همه اينها قرآن مجيد مىگويد ايمان به خدا و جهاد در راه او از تمام اين كارها برتر و بالاتر است!
در آيه بعد به عنوان تأكيد و توضيح مىفرمايد: كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند اينها در پيشگاه خداوند مقامى برتر و بزرگتر دارند: «الّذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللَّه باموالهم و انفسهم اعظم درجة عند اللَّه» و اينها به افتخار بزرگى نائل شدهاند «اولئك هم الفائزون».
در آيه بعد مىگويد خداوند سه موهبت بزرگ در برابر اين سه كار مهم (ايمان، هجرت و جهاد) به آنها مىبخشد:
آنها را به رحمت گسترده خود بشارت مىدهد و از آن بهرهمند مىسازد «يبشّرهم ربّهم برحمة منهم»
آنها را از خشنودى خويش بهرهمند مىكند «و رضوان».
باغ هايى از بهشت در اختيار آنها مىگذارد كه نعمت هايش دائمى و هميشگى است «و جنّات لهم فيها نعيم مقيم».
در آيه بعد براى تأكيد بيشتر اضافه مىكند جاودانه در آنها تا ابد خواهند ماند «خالدين فيها ابداً»، زيرا نزد خداوند پاداشهاى عظيم است كه در برابر اعمال بندگان به آنها مىبخشد «انّ اللَّه عنده اجر عظيم».(1)
در آيه شريفه ميانه «سقاية الحاج» و «عمارة المسجد» و ميانه «من آمن باللَّه و اليوم الآخر» مقابله شده است و حال آنكه مقابله هميشه ميانه دو چيز سنخ هم است مانند دو انسان و يا دو عمل، مثلًا نه ميانه خود انسان و عملى از اعمال.
به همين جهت بعضى از مفسرين ناچار شدهاند بگويند در آيه كلمه «اهل» در تقدير است و تقدير كلام اين است كه «آيا اهل سقاية حاج و اهل عمارت مسجدالحرام را مثل كسى مىدانيد كه به خدا و روز جزا ايمان آورده؟».
لكن اين اشكال و اين جواب خيلى مهم نيست، واجبتر از آن اين است كه قيود كلام را يك به يك در نظر بگيريم ببينيم مقصود از آنها چيست و از آنها چه استفادهاى مىشود؟
در آيه شريفه در يك طرف مقابله، سقاية الحاج و عمارة مسجدالحرام آمده، بدون هيچ قيد زائدى و در طرف ديگر آن ايمان به خدا و روز جزا و يا بگو جهاد در راه خدا با قيد ايمان قرار گرفته است و اين خود به خوبى مىرساند كه مراد در آيه سقاية و عمارة خشك و خالى و بدون ايمان است. ذيل آيه هم كه مىفرمايد «و اللَّه لا يهدى القوم الظالمين» بنا بر اين كه تعريض به اهل سقاية و عمارة باشد به خاطر كفر و ظلمشان چنانچه متبادر از سياق هم همين است نه تعريض به خيال باطلى كه كرده و حكم به تساوى نمودهاند اين نكته را تأييد مىكند.
1) الميزان/ ج 9/ ص 308؛ نمونه/ ج 7/ ص 323
پس معلوم مىشود اولًا اين كسانى كه چنين خيالى كردهاند خيالشان اين بوده كه عمل مردم جاهليت يعنى سقاية و عمارة با اينكه خالى از ايمان به خدا و روز جزا بوده، با يك عمل دينى توأم با ايمان به خدا و روز جزا مانند جهاد برابر و مساوى است و به عبارت ديگر خيال مىكردهاند عمل بى جان با عمل جاندار و داراى منافع پاك برابر است و خداى تعالى ايشان را تخطئه كرده است و ثانياً اينكه صاحبان اين پندار خود از مؤمنينى بودند كه خيال مىكردند اعمال قبل از ايمانشان و همچنين اعمال مشركينى كه هنوز ايمان نياوردهاند با عمل بعد از ايمانشان كه از ايشان و هر مؤمنى از محض ايمان سر مىزند برابر است. اين نكته را هم سياق انكار تأييد مىكند و هم بيان درجات كه در آيات مورد بحث آمده شاهد بر آن است.(1)
«يبشّرهم ربّهم برحمة منه و رضوان و جنّات» تا آخر دو آيه، از ظاهر سياق بر مىآيد كه رحمت و رضوان و جنتى كه مىشمارد، بيان همان رستگارى است كه در آيه قبلى بود و در اين آيه به طور تفصيل و به زبان بشارت و نويد آمده است.
پس معناى آيه اين مىشود كه خداى تعالى اين مؤمنين را به رحمتى از خود كه از بزرگى قابل اندازهگيرى نيست و رضوانى مانند آن و بهشت هايى كه در آنها نعمتهاى پايدار هست و به هيچ وجه از بين نمىرود و خود اينان هم بدون اجل و تعيين مدت جاودانه در آنها خواهد بود بشارت مىدهد.
و چون مقام مقام تعجب و استبعاد بود كه چطور چنين بشارتى بى سابقه كه در نعمتهاى دنيوى مانندى برايش ديده نشده صورت خواهد بست؟ لذا براى رفع اين تعجب و استبعاد اضافه كرد «انّ اللَّه عنده اجر عظيم».(2)
نكتهها
مطابق رواياتى كه در بسيارى از معروفترين كتب اهل سنت نقل شده اين آيات در مورد على عليه السلام و بيان فضايل او نازل شده، هرچند مفهوم آن عام و گسترده است و لكن شأن نزولها مفاهيم آيات را محدود نمىسازد.
ولى از آنجا كه بعضى مفسران اهل سنت تمايل ندارند فضايل چشمگيرى براى على عليه السلام اثبات شود با اينكه او را چهارمين پيشواى بزرگ خود مىدانند، اما مثل اينكه از اين مىترسند كه اگر در برابر مدركى كه امتياز فوق العاده على عليه السلام را اثبات مىكند، تسليم شوند ممكن است جمعيت شيعه در برابر آنها بپا خيزند و آنها را در تنگنا قرار دهند، كه چرا ديگران را بر على عليه السلام مقدم داشتيد از اين رو بسيار مىشود كه از واقعيتهاى تاريخى چشم مىپوشند و تا آنجا كه بتوانند به ايراد در اينگونه احاديث از نظر سند مىپردازند و اگر جاى دستاندازى در سند پيدا نكنند سعى مىكنند به گونهاى دلالت آن را مخدوش سازند، اينگونه تعصبها متأسفانه حتى در عصر ما ادامه دارد و حتى بعضى از دانشمندان روشنفكر آنان از اين تعصّبها بركنار نماندهاند.
نويسنده المنار در شأن نزول آيات فوق روايات معروف بالا را به كلى كنار زده و روايت ديگرى كه با محتواى آيات اصلى منطبق نيست و بايد آن را به عنوان يك حديث مخالف قرآن كنار زد معتبر دانسته است و آن حديثى است كه از «نعمان بن بشير» نقل شده كه مىگويد كنار منبر پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان جمعى از صحابه نشسته بودم، يكى از آنها گفت من بعد از اسلام عملى را بالاتر از اين نمىدانم كه حاجيان خانه خدا را سيراب كنم. ديگرى گفت عمران مسجدالحرام از هر عملى بالاتر است. سومى گفت جهاد در راه
خدا از آنچه گفتيد بهتر مىباشد، عمر آنها را از گفتگو كردن نهى كرد و گفت صداى خود را كنار منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند نكنيد. و آن روز روز جمعه بود. ولى هنگامى كه نمازجمعه را خواندم نزد رسول خدا مىروم و از او درباره مسئلهاى كه اختلاف كرديد سؤال مىكنم (بعد از نماز نزد رسول خدا رفت و سؤال كرد). در اين موقع آيات فوق نازل شد.(1)
در حالى كه اين روايت از جهات مختلفى با آيات مورد بحث ناسازگار است و مىدانيم هر روايتى كه مخالف قرآن بوده باشد بايد آن را دور افكند، زيرا:
اولًا: در آيات فوق مقايسه ميان «جهاد» و «سقاية الحاج» و «عمران» مسجدالحرام نشده است بلكه در يك سوى مقايسه سقاية حاج و عمران مسجدالحرام قرار گرفته و در سوى ديگر ايمان به خدا و روز رستاخيز و جهاد و اين نشان مىدهد كه افرادى آن اعمال را كه در دوران جاهليت انجام داده بودند با ايمان و جهاد مقايسه مىكردند كه قرآن صريحاً مىگويد اين دو برابر نيستند. نه مقايسه «جهاد» با «عمران مسجدالحرام» و «سقاية الحاج» (دقت كنيد).
ثانياً: جمله «و اللَّه لا يهدى القوم الظّالمين» نشان مىدهد كه اعمال گروه اول توأم با ظلم بوده است و اين در صورتى است كه در حال شرك واقع شده باشد چه اينكه قرآن مىگويد: «انّ الشّرك لظلم عظيم»(2)و اگر مقايسه ميان «ايمان» و «سقاية حاج توأم با ايمان و جهاد» بوده باشد، جمله «و اللَّه لا يهدى القوم الظّالمين» مفهومى نخواهد داشت.
ثالثاً: آيه دوم مورد بحث كه مىگويد آن كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و
جهاد نمودند مقام والاترى دارند مفهومش اين است از كسانى كه ايمان و هجرت و جهاد نداشتند برترند و اين با حديث نعمان سازش ندارد زيرا گفتگو كنندگان طبق آن حديث همه از مؤمنان بودند و شايد در مهاجرت و جهاد شركت داشتند.(1)2. ارزش عمل در پرتو ايمان
آيه مورد بحث و آيات بعدىاش اين معنا را مىرسانند كه وزن و ارزش عمل به زنده بودن آن و داشتن روح ايمان است و اما عمل بى ايمان كه لاشهاى بى روح است از نظر دين و در بازار حقيقت هيچ وزن و ارزشى ندارد، پس مؤمنين نبايد صرف ظاهر اعمال را معتبر شمرده و آن را ملاك فضيلت و قرب خداى تعالى بدانند بلكه بايد آن را بعد از در نظر داشتن حيات كه همان ايمان و خلوص است به حساب بياورند.
با در نظر گرفتن اين نكته آيه مورد بحث و آيات بعد از آن به دو آيه قبل كه مىفرمود: «ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد اللَّه شاهدين على انفسهم بالكفر» تا آخر دو آيه به خوبى متصل و مربوط مىشود.
از آنچه گذشت معلوم شد اولًا: جمله «و اللَّه لا يهدى القوم الظالمين» جمله حاليهاى است كه وجه انكار حكم مساوات را كه در جمله «اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن ...» گذشت بيان مىكند. ثانياً: مراد به ظلم همان شركى است كه در حال سقاية و عمارة داشتند نه حكم به مساوات ميانه سقاية و عمارة و ميانه جهاد با ايمان. ثالثاً: مراد اين است كه بفهماند چنين كسانى عملشان سودى نداشته و به سوى سعادت كه همان بلندى درجه و رستگارى و رحمت و رضوان و بهشت جاويد است راهبريشان نمىكند.(2)
«الّذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم ...» بيان حكم حقى است كه خداى تعالى در مسئله دارد و بعد از آنكه حكم مساوات را حق ندانست، اينك مىفرمايد كسى كه ايمان آورد و در راه خدا به قدر توانايىاش جهاد كرد و از مال و جانش مايه گذاشت، در نزد خدا درجهاش بالاتر است و اگر مطلب را به صورت جمع آورد و فرمود:
«كسانى كه ...» براى اين بود كه اشاره كند به اينكه ملاك فضيلت وصف نامبرده است نه شخص معينى.
ممكن است در برابر اين استدلالات گفته شود تعبير به «اعظم درجه» نشان مىدهد كه هردوطرف «مقايسه» عمل خوبى هستند، اگرچه يكى از ديگرى برتر بوده است، ولى جواب اين سخن روشن است؛ زيرا افعل تفضيل «صفت تفضيلى» غالباً در مواردى به كار مىرود كه يك طرف مقايسه واجد فضيلت است و طرف ديگر «صفر» مىباشد. مثلًا بسيار شده است كه مىگويند: «دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است» مفهوم اين سخن آن نيست كه «هرگز به مقصد نرسيدن و تصادف كردن و نابودى» چيز خوبى است ولى «دير رسيدن» از آن بهتر است و يا اينكه در قرآن مىخوانيم «و الصّلح خير»(1)«صلح از جنگ بهتر است». معنى اين جمله آن نيست كه جنگ چيز خوبى است و يا اين كه مىخوانيم: «و لعبد مؤمن خير من مشرك»(2)«بنده با ايمان از بتپرست بهتر است». آيا بت پرست خير و فضيلتى دارد؟ و در همين سوره توبه آيه 108
مىخوانيم: «لمسجد اسّس على التّقوى من اوّل يوم احقّ ان تقوم فيه» «مسجدى كه اساس آن از روز نخست بر پايه تقوا گذارده شده است (از مسجد ضرار همان مسجدى كه منافقان براى ايجاد تفرقه ساخته بودند) براى عبادت شايستهتر است».
با اين كه مىدانيم عبادت در مسجد ضرار هيچگونه شايستگى ندارد و نظير اين تعبيرات در قرآن و كلمات عرب و ساير زبانها فراوان است.(1)4. مقام رضوان
از آيات فوق استفاده مىشود كه مقام «رضوان» كه از بزرگترين مواهب و مقاماتى است كه خداوند به مؤمنان و مجاهدان مىبخشد، چيزى است غير از باغهاى بهشت و نعمتهاى جاويدانش و غير از رحمت گسترده پروردگار.(2)5. ستمكار بودن مشركان
نيكوترين عملكرد كافر و مشرك فاقد كمترين ارزش در بينش الهى است «اجعلتم سقاية الحاجّ و عمارة المسجد الحرام كمن آمن باللَّه ... و اللَّه لا يهدى القوم الظّالمين».
برداشت فوق به خاطر دو نكته مهم در آيه شريفه است: 1. سيراب ساختن حاجيان و آباد كردن مسجدالحرام بهترين عمل مشركان بود. 2. خداوند همين دسته از مشركان به ظاهر نيكوكار را ستمكار معرفى كرد.(3)6. ارزش جهاد
ارزش جهاد منوط به اين است كه در راه خدا باشد «و جاهد فى سبيل اللَّه».(4)7. عوامل سعادت
ايمان، هجرت و جهاد در راه خدا با مال و جان عوامل اصلى دستيابى انسان به
سعادت و تضمين كننده آن است «الّذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا ... اولئك هم الفائزون».(1)8. برخوردارى از رحمت خاص
مهاجران و مجاهدان راه خدا مشمول رحمت ويژه الهىاند «هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللَّه ... يبشّرهم ربّهم برحمة منه». نكره آوردن كلمه «رحمة» حاكى از اين حقيقت است كه مؤمنان مهاجر و مجاهد راه خدا برخوردار از رحمتى خاص و ويژه خواهند بود.(2)9. مؤمنان هجرت كننده و مجاهد برخوردار از زندگى جاودان در باغهاى سرشار از نعمت در سراى بهشت هستند «الّذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا ... و جنّات لهم فيها نعيم مقيم خالدين فيها ابداً».(3)10. اجر و پاداش بزرگ تنها در نزد خدا است «انّ اللَّه عنده اجر عظيم».
تقديم «عنده» بر «اجر عظيم» مىتواند براى افاده حصر باشد.(4)
«يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِى إِن شَآءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»(1)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! مشركان ناپاكند؛ پس نبايد بعد از امسال، نزديك مسجدالحرام شوند! و اگر از فقر مىترسيد، خداوند هرگاه بخواهد، شما را از كرمش بىنياز مىسازد؛ (و از راه ديگر جبران مىكند؛) خداوند دانا و حكيم است.
تفسير
گفتيم يكى از فرمانهاى چهارگانهاى كه على عليه السلام در مراسم حج سال نهم هجرت، به مردم مكه ابلاغ كرد اين بود كه از سال آينده هيچ يك از مشركان حقّ ورود به مسجد الحرام و طواف خانهى كعبه را ندارد، آيهى فوق اشاره به اين موضوع و فلسفهى آن است. نخست مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! مشركان آلوده و ناپاكند، بنا بر اين نبايد بعد از امسال نزديك مسجدالحرام شوند»؛ «يا أيها الذين ءامنوا إنّما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا».
آيا اين آيه دليل بر نجس بودن مشركان به همان مفهوم فقهى است يا نه؟ در ميان فقها و مفسران گفت و گو است، و براى تحقيق معناى آيه لازم است روى كلمهى
1) توبه/ 28
«نجس» قبلًا بررسى شود. «نَجَس» بر وزن «هوس» معناى مصدرى دارد، و به عنوان تأكيد و مبالغه به معناى وصفى نيز به كار مىرود.(1)
راغب در كتاب مفردات در بارهى معناى اين كلمه مىگويد: «نجاست» و «نجس» به معناى هر گونه پليدى است و آن بر دو گونه است، يك نوع پليدى حسّى، و ديگرى پليدى باطنى است، و «طبرسى» در مجمع البيان مىگويد: به هر چيزى كه طبع انسان از آن متنفّر است «نجس» گفته مىشود.
به همين دليل اين واژه در موارد زيادى به كار مىرود كه مفهوم آن، يعنى نجاست و آلودگى ظاهرى وجود ندارد، مثلًا دردهايى را كه دير درمان مىپذيرد، عرب «نجس» مىگويد، اشخاص پست و شرور با اين كلمه توصيف مىشوند، پيرى و فرسودگى بدن را نيز «نجس» مىنامند. از اين جا روشن مىشود كه با توجه به آيهى فوق به تنهايى نمىتوان قضاوت كرد كه اطلاق كلمهى «نجس» بر مشركان به اين دليل است كه جسم آنها آلوده است، همانند آلوده بودن خون و بول و شراب و يا اين كه به دليل عقيدهى بتپرستى يك نوع آلودگى درونى دارند، و به اين ترتيب براى اثبات نجاست كفار به اين آيه نمىتوان استدلال كرد، بلكه بايد دلايل ديگرى را جست و جو كنيم.
سپس در پاسخ افراد كوتهبينى كه اظهار مىداشتند اگر پاى مشركان از مسجدالحرام قطع شود، كسب و كار و تجارت ما از رونق مىافتد و فقير و بيچاره خواهيم شد، مىگويد: «و اگر از فقر و احتياج مىترسيد به زودى خداوند اگر بخواهد از فضلش شما را بىنياز مىسازد»؛ «و إن خفتم عيلة فسوف يغنيكم الله من فضله إن شاء».
همان گونه كه به عالىترين وجهى بىنياز ساخت و با گسترش اسلام در عصر
1) روح المعانى/ ج 10/ ص 76
پيامبر صلى الله عليه و آله سيل زائران خانهى خدا به سوى مكه به حركت در آمد و اين موضوع تا به امروز ادامه دارد، و مكه كه از نظر جغرافيايى در نامناسبترين شرايط قرار دارد، و در ميان يك مشت كوههاى خشك و سنگلاخهاى بىآب و علف است، به صورت يك شهر بسيار آباد و يك كانون مهم داد و ستد و تجارت در آمده است. در پايان آيه اضافه مىكند:
«خداوند عليم و حكيم است»؛ «ان الله عليم حكيم»، هر دستورى مىدهد بر طبق حكمت است و از نتايج آيندهى آن كاملًا آگاه و باخبر مىباشد.
نكتهها
هر چيز پليدى را كه طبع انسان از آن تنفر داشته باشد نجس گويند، مثلًا گفته مىشود: مردى نجس و يا زنى نجس و يا قومى نجس، چون اين كلمه مصدر است و وقتى با كلمهى «رجس» استعمال شود، نون آن مكسور مىشود و گفته مىشود «رجس نجس» و كلمهى «عيله» به معناى فقر و تنگدستى است، و «عال يعيل» به معناى «فقير شده» است.(1)
و نهى از ورود مشركين به مسجد الحرام به حسب فهم عرفى امر به مؤمنين است به اين كه نگذارند مشركين داخل مسجد شوند، و از اين كه حكم مورد آيه تعليل شده به اين كه چون مشركين نجسند، معلوم مىشود يك نوع پليدى براى مشركين و نوعى طهارت و نزاهت براى مسجدالحرام اعتبار كرده و اين اعتبار هر چه باشد غير از مسئلهى اجتناب از ملاقات كفار است با رطوبت.
و مقصود از «عامهم هذا؛ امسالشان» سال نهم از هجرت يعنى سالى است كه
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 32
على بن ابى طالب عليه السلام سورهى برائت را به مكه برد و براى مشركين خواند و اعلام كرد كه ديگر حق ندارند با بدن عريان طواف كنند، و ديگر هيچ مشركى حق طواف و زيارت را ندارد.(1)2. فضل الهى در پرتو عمل به وظايف دينى
جملهى «و ان خفتم عيلة» معنايش اين است كه اگر از اجراى اين حكم ترسيديد بازارتان كساد و تجارتتان راكد شود، و دچار فقر گرديد، نترسيد كه خداوند به زودى شما را از فضل خود بىنياز مىسازد و از آن فقرى كه مىترسيد ايمن مىفرمايد و اين وعدهى الهى اختصاص به مردم آن روز ندارد، بلكه مسلمانان عصر حاضر را نيز شامل مىشود. ايشان را نيز بشارت مىدهد به اين كه در برابر انجام دستورات دين، از هرچه بترسند خداوند از آن خطر ايمنشان مىفرمايد و مطمئن باشند كه كلمهى اسلام اگر عمل شود هميشه تفوق دارد و آوازهاش در هر جا رو به انتشار است همچنان كه شرك رو به انقراض است و بعد از اعلام برائت بيش از چهار ماه مهلتى براى مشركين نماندو بعد از انقضاى اين مدت عموم مشركين مگر عدهى معدودى همه به دين اسلام در آمدند، و آن عده هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد الحرام پيمانى گرفتند، و آن جناب براى مدتى مقرر مهلتشان داد، پس در حقيقت بعد از اعلام برائت تمامى مشركين در معرض قبول اسلام واقع شدند.(2)
«إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِىَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِى الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصحِبِهِ ى لَاتَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ و عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُو بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِىَ الْعُلْيَا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»(1)
ترجمه
اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد؛ (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت؛) آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند، در حالى كه دومين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت)؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همراه خود مىگفت: «غم مخور، خدا با ماست!» در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامشِ) خود را بر او فرستاد؛ و با لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تقويت نمود؛ و گفتار (و هدف) كافران را پايين قرار داد، (و آنها را با شكست مواجه ساخت؛) و سخن خدا (و آيين او)، بالا (و پيروز) است؛ و خداوند عزيز و حكيم است.
تفسير
خداوند پيامبرش را در حساسترين لحظات تنها نگذاشت
در آيات گذشته، همان گونه كه گفته شد، روى مسألهى جهاد در برابر دشمن از چند
1) توبه/ 40
راه تأكيد شده بود از جمله اين كه گمان نكنيد اگر شما خود را از جهاد و يارى پيامبر كنار بكشيد كار او و اسلام زمين مىماند.
آيهى مورد بحث اين موضوع را تعقيب كرده مىگويد: «اگر او را يارى نكنيد خدايى كه در سختترين حالات و پيچيدهترين شرايط او را به شكل معجزهآسايى يارى كرد قادر است باز از او حمايت كند»؛ «الا تنصروه فقد نصره الله»، و آن زمانى بود كه مشركان مكه توطئهى خطرناكى براى نابود كردن پيامبر چيده بودند و همان گونه كه در ذيل آيهى 30 سورهى انفال شرح آن گذشت، تصميم نهايى پس از مقدمات مفصلى بر اين قرار گرفت كه عدهى زيادى شمشيرزن از قبايل مختلف عرب، خانهى پيامبر صلى الله عليه و آله را شبانه در حلقهى محاصره قرار دهند و صبحگاهان دستهجمعى به او حمله كنند و او را در بسترش از دم شمشيرها بگذرانند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه به فرمان خدا از اين جريان آگاه شده بود، آمادهى بيرون رفتن از مكه و هجرت به مدينه شد، اما نخست براى اين كه كفار قريش به او دست نيابند به «غار ثور» كه در جنوب مكه قرار داشت و در جهت مخالف جادهى مدينه بود، پناه برد در اين سفر «ابوبكر» نيز همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
دشمنان كوشش فراوانى براى يافتن پيامبر كردند، ولى مأيوس و نوميد بازگشتند و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از سه شبانه روز توقف در غار و اطمينان از بازگشت دشمن، شبانه از بيراهه به سوى مدينه حركت كرد و بعد از چندين شبانه روز سالم به مدينه رسيدو فصل نوينى در تاريخ اسلام آغاز شد. آيهى فوق اشاره به يكى از حساسترين لحظات اين سفر تاريخى كرده مىگويد: «خداوند پيامبرش را يارى كرد، در آن هنگام كه كافران او را بيرون كردند»؛ «اذ أخرجه الذين كفروا».
البته قصد كفار بيرون كردن او از مكه نبود، بلكه تصميم به كشتن او داشتند، ولى چون نتيجهى كارشان بيرون رفتن پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه شد اين نسبت به آنها داده شده است، سپس مىگويد: «اين در حالى بود كه او دومين نفر بود»؛ «ثانى اثنين». اشاره به اين كه جز يك نفر همراه او نبود و اين نهايت تنهايى او را در اين سفر پرخطر نشان مىدهد و همسفر او ابوبكر بود.
«به هنگامى كه دو نفرى به غار، (غار ثور) پناه بردند»؛ «اذهما فى الغار»، در آن موقع ترس و وحشت يار و همسفر پيامبر را فرا گرفت و پيامبر او را دلدارى داد و گفت:
«غم مخور خدا با ماست»؛ «اذ يقول لصاحبه لا تحزن انّ الله معنا». «در اين هنگام خداوند روح آرامش و اطمينان را كه در لحظات حساس و پرخطر بر پيامبرش نازل مىكرد، بر او فرستاد»؛ «فأنزل الله سكينته عليه»، «و او را با لشكرهايى كه نمىتوانستيد آنها را مشاهده كنيد، يارى كرد»؛ «و أيّده بجنود لم تروها». اين نيروى غيبى ممكن است اشاره به فرشتگانى باشد كه حافظ پيامبر در اين سفر پرخوف و خطر بودند، يا آنها كه در ميدان جنگ «بدر» و «حنين» و مانند آن به يارى او شتافتند.
«و سرانجام برنامه و هدف و مكتب كفار را پايين قرار داد و برنامه و گفتار الهى در بالا قرار گرفت»؛ «و جعل كلمة الّذين كفروا السّفلى و كلمة الله هى العليا». اشاره به اين كه توطئههاى آنها در هم شكست، آيين خرافىاشان در هم پيچيده شد، و نور خدا همه جا آشكار گشت و پيروزى در تمام جهات نصيب پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام شد. چرا چنين نشود در حالى كه «خداوند هم قادر است و هم حكيم و دانا»، با حكمتش راههاى پيروزى را به پيامبرش نشان مىدهد و با قدرتش او را يارى مىكند؛ «و الله عزيز حكيم».
نكتهها
ماجراى مصاحبت «ابوبكر» با پيامبر صلى الله عليه و آله در اين سفر و اشارات سر بستهاى كه در آيهى فوق به اين موضوع شده در ميان مفسّران شيعه و اهل تسنن بحثهاى مختلفى برانگيخته است. بعضى راه افراط را پوييدهاند و بعضى راه تفريط را. «فخر رازى» در تفسير خود با تعصب خاصى كوشش كرده كه دوازده فضيلت براى «ابوبكر» از آيهى فوق استنباط كند و براى تكثير عدد، آسمان و ريسمان را به هم بافته به گونهاى كه پرداختن به شرح آن شايد مصداق اتلاف وقت باشد.
بعضى ديگر نيز اصرار دارند كه مذمّتهاى متعددى از آيه استفاده مىشود:
نخست بايد ديد كه آيا كلمهى «صاحب» دليل بر فضيلت است؟ ظاهراً چنين نيست؛ زيرا از نظر لغت «صاحب» به معناى «همنشين» و «همسفر» به طور مطلق است، اعم از اين كه اين همنشين و همسفر شخص خوبى باشد يا بدى، چنان كه در آيهى 37 سورهى كهف در داستان آن دو نفر كه يكى باايمان و خداپرست و ديگرى بىايمان و مشرك بود مىخوانيم: «قال له صاحبه و هو يحاوره أكفرت بالّذى خلقك من تراب»؛ «رفيقش به او گفت: آيا به خدايى كه تو را از خاك آفريده كافر شدى؟»
بعضى نيز اصرار دارند كه ضمير «عليه» در جملهى «فأنزل الله سكينة عليه» به «ابوبكر» باز گردد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله نياز به سكينه و آرامش نداشت، بنا بر اين نزول سكينه و آرامش براى همسفر او (ابوبكر) بود. در حالى كه با توجه به جملهى بعد كه مىگويد: «و أيّده بجنود لم تروها» و با توجه به اتحاد مرجع ضميرها روشن مىشود كه ضمير «عليه» نيز به پيامبر بر مىگردد و اين اشتباه است كه ما گمان كنيم «سكينه»
مربوط به موارد حزن و اندوه است، بلكه در قرآن به كرّات مىخوانيم كه سكينه بر شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل گشت هنگامى كه در شرايط سختى بود. از جمله در آيهى 26 همين سوره در جريان جنگ حنين مىخوانيم: «ثم أنزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين».(1)
اول اين كه با آيهى «ثم أنزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين» كه مربوط به داستان جنگ حنين است نمىسازد؛ زيرا مىبينيم كه صريحاً مىفرمايد:
خداوند سكينت خود را بر آن جناب و بر مؤمنين نازل كرد و اگر آن جناب در آن روز سكينت داشت حاجتى بر سكينت مجدد نبود، و اگر بگويى ممكن است در آن روز اضطراب جديدى بر آن جناب دست داده باشد، به خلاف داستان غار، در جواب مىگوييم:
اين حرف، حرف من در آرى و قول بى دليل است، براى اين كه آيه مربوط به حنين اضطراب و اندوه و هيچ چيز ديگرى را از آن جناب نقل نمىكند، تنها و تنها متعرض فرار مؤمنين است، علاوه بر اين كه اين حرف خود دليل بر بطلان اصل دعوى است؛ زيرا اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله لايزال داراى سكينتى از پروردگار خود بود، ديگر معنا نداشت در جنگ حنين مضطرب شود تا در نتيجه سكينت مجددى بر او نازل گردد، مگر اين كه برگردند و
1) الميزان/ ج 9/ ص 433؛ نمونه/ ج 7/ ص 421
بگويند مقصود ما اين نيست كه در تمامى عمر لايزال بر سكينتى از پروردگار خود بوده، بلكه مقصودمان اين است كه آن جناب در غار لايزال داراى سكينت است.
نظير آيهى حنين آيهى سورهى فتح است، كه صريحاً نزول سكينت را بر آن جناب و بر مؤمنين خبر داده مىفرمايد: «اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية فأنزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين».(1)
اشكال دوم اين كه اگر نتيجهى «فأنزل الله سكينته عليه» مربوط به ابوبكر باشد بايد نتيجهى ديگر يعنى جملهى «و أيده بجنود لم تروها» نيز مربوط به وى باشد؛ زيرا وحدت سياق شهادت مىدهد كه اين نتيجهها همه فرع بر يك جاست و تفكيك در سياق واحد صحيح نيست و لازمهى اين حرف اين است كه تأييد به جنود غيرمرئى راجع به آن جناب نباشد. حتى بعضى از صاحبان اين حرف را براى فرار از تفكيك در سياق واحد به اين لازمه هم ملتزم شده و گفتهاند: ضمير در «ايّده» هم به ابوبكر بر مىگردد.
بعضى ديگر اين معنا را تأييد نمودهاند به اين كه هر چند در آيات راجع به نزول جنود غيرمرئى مانند آيهى راجع به داستان حنين و آيات راجع به داستان احزاب، و واقعهى بدر نيامده كه اين جنود بر مؤمنين نازل شده و تصريح نكرده به اين كه جنود نامبرده مؤمنين را تأييد كردهاند، ليكن از آن جايى كه مىدانيم اين جنود نازل شدهاند براى يارى و امداد، قهراً يارى و امداد مؤمنين هم كردهاند، پس چه مانعى دارد بگوييم جنود غيرمرئى در داستان غار ابوبكر را هم تأييد كردهاند، با اين كه مىدانيم تأييد همهى مؤمنين و يا خصوص ابوبكر در حقيقت تأييد رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
1) فتح/ 26
من خيال مىكنم خوب بود آقايان كه با كمال بىپروايى جملهى «و أيده بجنود لم تروها» را هم در شأن ابوبكر گفتند با كمى بىپروايى ديگرى فرع سوم يعنى جملهى «و جعل كلمة الذين كفروا السفلى» الخ، را هم نازل در شأن وى مىشمردند، تا هيچ تفكيكى در سياق لازم نيايد.(1)
«وَ السبِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهجِرِينَ وَالْأَنصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسنٍ رَّضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنتٍ تَجْرِى تَحْتَهَا الْأَنْهرُ خلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا ذَ لِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(2)
ترجمه
پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار، و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نيز) از او خشنود شدند؛ و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و اين است پيروزى بزرگ!
تفسير
گرچه در بارهى شأن نزول آيهى فوق، مفسران روايات متعددى نقل كردهاند، ولى چنان كه خواهيم ديد هيچ كدام از آنها «شأن نزول» آيه نيست، بلكه در واقع بيان
مصداق و وجود خارجى آن است. به هر حال به دنبال آيات گذشته كه بيان حال كفّار و منافقان را مىنمود در آيهى فوق اشاره به گروههاى مختلف از مسلمانان راستين شده است و آنها را در سه گروه مشخص تقسيم مىكند:
نخست آنها كه پيشگامان در اسلام و هجرت بودهاند؛ «و السابقون الاولون من المهاجرين».
دوم آنها كه پيشگامان در نصرت و يارى پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران مهاجرش بودند؛ «و الانصار»
سوم آنها كه بعد از دو گروه آمدند و از برنامههاى آنها پيروى كردند، و با انجام اعمال نيك و قبول اسلام و هجرت و نصرت آيين پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها پيوستند؛ «و الذين اتبعوهم باحسان».(1)
از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از «باحسان» در واقع بيان اعمال و معتقداتى است كه در آنها از پيشگامان اسلام پيروى مىكنند و به تعبير ديگر «احسان» بيان وصف برنامههايى است كه از آن متابعت مىشود. پس از ذكر اين گروه سه گانه مىفرمايد:
«هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خدا راضى شدهاند»؛ «رضى الله عنهم و رضوا عنه».
رضايت خدا از آنها به خاطر ايمان و اعمال صالحى است كه انجام دادهاند و خشنودى آنان از خدا به خاطر پاداشهاى گوناگون و فوق العاده و پراهميت است كه به آنان ارزانى داشته است، به تعبير ديگر آنچه خدا از آنها خواسته انجام دادهاند، و آنچه
1) بسيارى از مفسران كلمهى« من» را در جملهى بالا( و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار)« من تبعيضيه» دانستهاند و ظاهر آيه نيز همين است، زيرا در آيه سخن از پيشگامان مهاجران و انصار است نه همهى آنها. و در واقع بقيه در مفهوم جملهى بعد يعنى تابعان وارد مىشوند
آنها از خدا خواستهاند به آنان بخشيده، بنا بر اين هم خدا از آنها راضى است و هم آنان از خدا راضى هستند.
با اين كه جملهى گذشته همه مواهب و نعمتهاى الهى را در بر داشت (مواهب مادى و معنوى، جسمانى و روحانى) ولى به عنوان تأكيد و بيان «تفصيل» بعد از «اجمال» اضافه مىكند: «خداوند براى آنها باغهايى از بهشت فراهم ساخته كه از زير درختانش نهرها جريان دارد»؛ «و اعد لهم جنات تجرى تحتها الانهار»، از امتيازات اين نعمت آن است كه جاودانى است و «همواره در آن خواهند ماند»؛ «خالدين فيها أبداً».
در مجموع اين مواهب معنوى و مادى براى آنها پيروزى بزرگى محسوب مىشود؛ «ذلك الفوز العظيم». چه پيروزى از اين برتر كه انسان احساس كند آفريدگار و معبود و مولايش از او خشنود است و كارنامهى قبولى او را امضا كرده و چه پيروزى از اين بالاتر كه با اعمال محدودى در چند روز عمر فانى مواهب بىپايان ابدى پيدا كند.
در اين كه مقصود از سابقين اوّلين چه كسانىاند اختلاف است، بعضىها گفتهاند:
مراد از ايشان كسانىاند كه به دو قبله نماز گزاردهاند؛ بعضى ديگر گفتهاند؛ مقصود از ايشان كسانىاند كه بيعت رضوان كرده باشند، و بيعت رضوان بيعت در حديبيه است؛ بعضى ديگر گفتهاند: مقصود از ايشان تنها و تنها اهل بدرند، و بعضى گفتهاند: كسانىاند كه قبل از هجرت مسلمان شدند، و اين چند وجهى كه ذكر شد دليل لفظى بر هيچ يك از آنها در دست نيست.
چيزى كه ممكن است تا اندازهاى از لفظ خود آيه استشمام نمود و در حقيقت آيهى شريفه آن را تا حدى تأييد مىكند، اين است كه مراد از «سابقون اولون»، كسانىاند كه قبل از هجرت ايمان آورده و پيش از وقعهى بدر هجرت كردند و يا به پيغمبر ايمان آورده و
او را منزل دادند؛ زيرا موضوع با دو وصف «سابقون» و «اولون» بيان شده و اسمى از اشخاص و يا عناوين ايشان برده نشده و اين خود اشعار دارد بر اين كه به خاطر هجرت و نصرت بوده كه «سبقت» و «اوليت» اعتبار شده است.
آن گاه جملهاى كه بر «سابقون» و «اولون» عطف كرده يعنى جملهى (و الذين اتبعوهم باحسان» طايفه و مردم ديگرى را ياد مىكند كه به وجه حسن پيرو سابقون و اولون بودند، و آن كه يا پيروى مناسبتر است وصف سبق است، نه اوليت؛ چون در برابر تابع نمىگويند «اول»، بلكه مىگويند: «سابق» هم چنان كه در مقابل اول نمىگويند تابع، بلكه مىگويند: آخر، به شهادت آيهى «للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و أموالهم» تا آن جا كه مىفرمايد: «و الذين جاؤا من بعدهم يقولون ربّنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان» آيات سورهى حشر.(1)
پس به خاطر اين كه سابقون تمامى كسانى را در ميانهى مسلمين از ابتداى طلوع اسلام تا روز قيامت به ايمان سبقت جستند شامل مىشد، از اين رو كلمهى «اولون» را آورد تا مختص به مهاجرين و انصار گردد، و چون «سبق» كه در مقابل لحوق و تابعيت است از امور نسبى است و لازمهاش اين است كه مسلمين هر عصرى در ايمان به خدا سابق باشند بر مسلمين اعصار بعدى، و مسلمين اعصار بعدى لاحق باشند، از اين رو در آيهى شريفه «سابقون» را مقيد كرد به «اولون» تا دلالت كند بر اين كه مقصود طبقهى اول از مسلمين صدر اسلام است.
1) سهمى از فيئى از آن فقراى مهاجرين است كه از وطن و اموالشان بيرون شدند، فضل و كرم خدا و رضاى او را مىجويند، و خدا و رسول او را يارى مىكنند؛ ايشان آرى هم ايشانند راستگويان، تا آنجا كه مىفرمايد: و كسانى كه از پس ايشان آمدند گويند: پروردگارا! ما را با برادرانمان كه از ما پيشى گرفتهاند بيامرز؛ الميزان/ ج 9/ ص 578
و چون خداى سبحان طبقهى سوم از اصناف سه گانه را در جملهى «و الذين اتبعوهم باحسان» ذكر نموده و مقيد نكرد به تابعين عصرى معين، و توصيف هم نكرد به تابعين سابق و يا اول و يا امثال آن، و در نتيجه تمامى مسلمين بعد از «سابقون اولون» را شامل شد، قهراً مؤمنين به دين اسلام و آنهايى كه راستى مؤمنند و نفاق ندارند از ابتداى طلوع اسلام تا روز قيامت سه دسته شدند: يكى سابقون اولون از مهاجرين، دوم سابقون اولون از انصار و سوم تابعين ايشان و دو صنف اول تابع نيستند، پس در حقيقت آن دو صنف پيشوا و پيشرو و بقيهى مسلمين يعنى صنف سوم تا روز قيامت تابع ايشانند و اگر متبوع هم باشند به مقايسه با آيندگان متبوعاند.
و اين خود بهترين شاهد است بر اين كه مراد به سابقين اولين، همان كسانىاند كه دين اسلام را يارى كردند و اين تنها با كسانى انطباق دارد كه قبل از هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورده و تا قبل از واقعهى بدر كه ابتداى ظهور و قدرتنمايى اسلام است دست از شهر و وطن خود شسته و به مدينه مهاجرت كردند، يا به آن حضرت ايمان آورده و او را در شهر خود مدينه منزل داده و خود را آمادهى نصرتش اعلام داشتند.(1)
درسنامه با قرآن در مكه و مدينه ؛ ؛ ص190
دو صنف اول جز با مهاجرين تا قبل از بدر، و انصار يعنى مردم مدينه تطبيق ندارد، اما صنف سوم يعنى «الذين اتبعوهم باحسان» در اين صنف نيز قيدى آورده كه نكتهاى را افاده مىكند و آن قيد «باحسان» است.(2)
نخست بايد دانست كه در زبان عرب براى حرف «باء» چند معناست؛ گاهى به معناى «فى/ در» به كار مىرود و گاهى معناى سبب را مىرساند و گاهى مصاحبت را و در جملهى مورد بحث نمىتواند به معناى «فى» بوده و معناى جمله اين باشد: و كسانى كه
سابقين اولين را در احسان متابعت كردهاند؛ چون مىدانيم مراد آيه اين نيست و همچنين به معناى سبب هم نيست؛ زيرا اگر به اين معنا باشد مفاد آيه چنين مىشود: و كسانى كه سابقين اولين را به خاطر احسان پيروى كردهاند؛ چون اگر به اين معنا بود و همچنين اگر به معناى «فى» بود، كلمهى «احسان» را با الف و لام مىآورد و مىفرمود «بالاحسان»، ليكن كلمهى نامبرده را بدون الف و لام آورده و از معانى «باء» مناسبتر با اين كلمه همان معناى سوم است.
در نتيجه مقصود از اين قيد اين مىشود كه تبعيت آنان همراه با يك نوع احسان بوده باشد و خلاصه احسان وصف براى پيروى مىشود. خواهيد گفت مگر پيروى چند جور است؟ در جواب مىگوييم: ما از خود قرآن كريم استفاده مىكنيم كه پيروى دو گونه است: يكى مذموم و ناپسند و ديگرى ممدوح و پسنديده و قرآن كريم را مىبينيم كه يك نوع پيروى را مذمت مىكند و آن پيروى كوركورانه و از روى جهل و هواى نفس است مانند پيروى مشركين از پدرانشان و پيروى اهل كتاب از احبار و رهبانان و نياكانشان كه جز متابعت هوا و شيطان انگيزهى ديگرى نداشته است، پس كسى كه پيروىاش اين چنين باشد پيروىاش بد و مذموم و كسى كه از حق پيروى كند پيروىاش خوب و ممدوح است و خداى تعالى در بارهى آن مىفرمايد: «الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله»؛ «و كسانى كه گفتار را مىشنوند و بهتر آن را پيروى مىكنند ايشانند آن كسانى كه خدا هدايتشان كرده»(1). از جمله شرايط احسان در پيروى يكى اين است كه عمل تابع كمال مطابقت را با عمل متبوع داشته باشد، كه اگر نداشته باشد باز پيروى بد و مذموم است.
1) زمر/ 18
پس ظاهراً مراد به طبقهى سوم يعنى «الذين اتبعوهم باحسان» كسانى هستند كه با پيروى نيك آن دو طبقه را پيروى كنند؛ يعنى پيروىاشان به حق باشد (و يا بگو پيروى ايشان براى اين باشد كه حق را با آنان ببينند) پس در حقيقت برگشت اين قيد به اين شد كه پيروى دستهى سوم از دو دستهى اول پيروى از حق باشد، نه پيروى به خاطر علاقهاى كه به ايشان دارند يا به خاطر علاقه و تعصبى كه به اصل پيروى از آنان دارد و همچنين در پيروىاشان رعايت مطابقت را بكنند.
اين آن معنايى است كه از اتباع «باحسان» فهميده مىشود، نه آن كه ديگران گفتهاند كه مراد اين است كه ايشان را در كارهاى نيك پيروى كنند و يا اعمال صالح و كارهاى نيك انجام دهند چه اين دو معنا با نكره و بى الف و لام بودن «احسان» آن گونه كه بايد نمىسازد و به فرضى هم كه يكى از اين دو معنا مراد باشد باز چارهاى نيست جز اين كه آن را مقيد كنيم به اين كه پيروىاشان پيروى از حق باشد، چه پر واضح است كه پيروى حق و پيروى در حق مستلزم انجام كارهاى نيك هست، ولى انجام كارهاى نيك هميشه پيروى حق و يا پيروى در حق نيست.
پس خلاصهى بحث اين شد كه آيهى شريفه مؤمنين از امت اسلام را به سه طايفه تقسيم مىكند: يكى سابقون اولون از مهاجرين، سابقون اولون از انصار و طايفهى سوم كسانى كه اين دو طايفه را باحسان (به حق) پيروى كنند.
نكتهها
در هر انقلاب وسيع اجتماعى كه بر ضد وضع نابسامان جامعه صورت مىگيرد،
پيشگامانى هستند كه پايههاى انقلاب و نهضت بر دوش آنهاست، آنها در واقع وفادارترين عناصر انقلابى هستند؛ زيرا به هنگامى كه پيشوا و رهبرشان از هر نظر تنها است گرد او را مىگيرند و با اين كه از جهات مختلف در محاصره قرار دارند و انواع خطرها از چهار طرف آنها را احاطه كرده دست از يارى و فداكارى بر نمىدارند. مخصوصاً مطالعهى تاريخ، آغاز اسلام را نشان مىدهد كه پيشگامان و مؤمنان نخستين با چه مشكلاتى رو به رو بودند چگونه آنها را شكنجه و آزار مىدادند، ناسزا مىگفتند، متهم مىكردند، به زنجير مىكشيدند و نابود مىنمودند، ولى با اين همه گروهى با ارادهى آهنين و عشق سوزان و عزم راسخ و ايمان عميق در اين راه گام گذاردند و به استقبال انواع خطرها رفتند.
در اين ميان سهم مهاجران نخستين از همه بيشتر بود و به دنبال آنها انصار نخستين؛ يعنى آنهايى كه با آغوش باز از پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه دعوت كردند، و ياران مهاجر او را همچون برادران خويش مسكن دادند و از آنها با تمام وجود خود دفاع كردند و حتى بر خويشتن نيز مقدم داشتند. اگر مىبينيم در آيهى فوق به اين دو گروه اهميت فوقالعادهاى داده شده است به خاطر همين موضوع است، ولى با اين حال قرآن مجيد (آن چنان كه روش هميشگى او است) سهم ديگران را نيز ناديده نگرفته است و به عنوان «تابعين به احسان» از تمام گروههايى كه در عصر پيامبر و يا زمانهاى بعد به اسلام پيوستند، هجرت كردند، يا مهاجران را پناه دادند و حمايت نمودند ياد مىكند و براى همه اجر و پاداشهاى بزرگى را نويد مىدهد.(1)
1) نمونه/ ج 11/ ص 99
اصطلاح گروهى از دانشمندان بر اين است كه كلمهى «تابعين» را تنها به شاگردان صحابه مىگويند؛ يعنى آن عدهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را نديدند اما بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به روى كار آمدند و علوم و دانشهاى اسلامى را وسعت بخشيدند، و به تعبير ديگر اطلاعات اسلامى خود را بدون واسطه از صحابهى پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند، ولى همان گونه كه در بالا گفتيم، مفهوم آيه از نظر لغت به اين گروه محدود نمىشود، بلكه تعبير «تابعين به احسان» تمام گروههايى كه از برنامهها و اهداف پيشگامان اسلام پيروى كردند شامل مىشود.
توضيح اين كه: بر خلاف آنچه بعضى فكر مىكنند مسألهى «هجرت» و همچنين «نصرت» كه دو مفهوم سازندهى اسلامى است محدود به زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، بلكه امروز نيز اين دو مفهوم در شكلهاى ديگرى وجود دارد و فردا نيز وجود خواهد داشت، بنا بر اين تمام كسانى كه به نحوى در مسير اين دو برنامه قرار مىگيرند در مفهوم تابعين به احسان داخلاند، منتها مهم آن است كه توجه داشته باشيم قرآن با ذكر كلمهى «احسان» تأكيد مىكند كه پيروى و تبعيت از پيشگامان در اسلام نبايد در دايرهى حرف و ادعا و يا حتى ايمان بدون عمل خلاصه شود، بلكه بايد اين پيروى يك پيروى فكرى و عملى و همه جانبه بوده باشد.(1)3. نخستين مسلمان چه كسى بود؟
در اين جا بيشتر مفسران به تناسب بحث آيهى فوق اين سؤال را مطرح كردهاند كه نخستين كسى كه اسلام آورد و اين افتخار بزرگ در تاريخ به نام او ثبت شد چه كسى
1) نمونه/ ج 11/ ص 102
است؟ در پاسخ اين سؤال همه متفقاً گفتهاند نخستين كسى كه از زنان مسلمان شد «خديجه» همسر وفادار و فداكار پيامبر صلى الله عليه و آله بود، اما از مردان، همهى دانشمندان و مفسران شيعه به اتفاق گروه عظيمى از دانشمندان اهل سنت على عليه السلام را نخستين كسى از مردان مىدانند كه دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را پاسخ گفت.(1)
شهرت اين موضوع در ميان دانشمندان اهل تسنن به حدى است كه جمعى از آنها ادعاى اجماع و اتفاق بر آن كردهاند. از جمله «حاكم نيشابورى» در «مستدرك على الصحيحين» در كتاب «معرفت» صفحهى 22 چنين مىگويد: «لا اعلم خلافاً بين اصحاب التواريخ ان علىّ ابن ابى طالب رضى الله عنه اولهم اسلاماً و انما اختلفوا فى بلوغه؛ «هيچ مخالفتى در ميان تاريخنويسان در اين مسأله وجود ندارد كه علىّ ابن ابى طالب عليه السلام نخستين كسى است كه اسلام آورده، تنها در بلوغ او به هنگام پذيرش اسلام اختلاف دارند».(2)
«ابن عبدالبر» در «استيعاب» (جلد 2 صفحهى 457) چنين مىنويسد: «اتفقوا على ان خديجة اول من ءامن بالله و رسوله و صدّقه فيما جاء به ثم علىّ بعدها؛ «در اين مسأله اتفاق است كه خديجه نخستين كسى بود كه ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، و او را در آنچه آورده بود تصديق كرد، سپس على عليه السلام بعد از او همين كار را انجام داد».(3)
«ابوجعفر اسكافى معتزلى» مىنويسد: «قد روى الناس كافّة افتخار علىّ بالسبق الى الاسلام»؛ «عموم مردم نقل كردهاند كه افتخار سبقت در اسلام مخصوص
على ابن ابى طالب عليه السلام است»(1). گذشته از اين، روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز از خود على عليه السلام و صحابه در اين باره نقل شده است كه به حدّ تواتر مىرسد و در ذيل چند حديث را به عنوان نمونه مىآوريم:
1) همان
2) حديث فوق طبق نقل الغدير در مستدرك حاكم/ ج 2/ ص 136 و استيعاب/ ج 2/ ص 457 و شرح ابن ابى الحديد/ ج 3/ ص 258 آمده است
3) در همان مدرك اين حديث از طبرانى و بيهقى و ميثمى در مجمع و حافظ گنجى در كفاية و اكمال و كنز العمال نقل شده است
4) اين حديث طبق نقل الغدير در كتاب حلية الاولياء/ ج 1/ ص 66 نقل شده است
همان گونه كه اشاره كرديم دهها روايت در كتب مختلف تاريخ و تفسير و حديث در اين باره از پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگران نقل شده است و علاقهمندان مىتوانند براى توضيح بيشتر به جلد سوم عربى الغدير صفحهى 220 تا 240 و كتاب احقاق الحق جلد سوم صفحهى 114 تا 120 مراجعه نمايند.
جالب اين كه گروهى كه نتوانستهاند سبقت على عليه السلام را در ايمان و اسلام انكار كنند به عللى كه ناگفته پيداست كوشش دارند آن را به نحو ديگرى انكار يا كماهميت جلوه دهند، و بعضى ديگر كوشش دارند كه به جاى او ابوبكر را بگذارند كه او اولين مسلمان است. گاهى مىگويند على عليه السلام در آن هنگام ده ساله بود و طبعاً نابالغ، بنا بر اين اسلام او به عنوان اسلام يك كودك تأثيرى در قوّت و قدرت جبههى مسلمين در برابر دشمن نداشت (اين سخن را فخر رازى در تفسيرش ذيل آيهى فوق آورده است) و اين به راستى عجيب است و در واقع ايرادى است بر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله زيرا مىدانيم هنگامى كه در يوم الدار پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام را به عشيره و طايفهى خود عرضه داشت، هيچ كس آن را نپذيرفت جز على عليه السلام كه برخاست و اعلام اسلام نمود، پيامبر صلى الله عليه و آله اسلامش را پذيرفت و حتى اعلام كرد كه تو برادر و وصىّ و خليفهى منى!
اين حديث را كه گروهى از حافظان حديث از شيعه و سنى در كتب صحاح و مسانيد و همچنين گروهى از مورخان اسلام نقل كرده و بر آن تكيه نمودهاند نشان مىدهد كه نه تنها پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام علىّ عليه السلام را در آن سنّ و سال كم پذيرفت، بلكه او را به عنوان برادر و وصىّ و جانشين خود معرفى نمود.(1)
1) اين حديث به عبارت مختلف نقل شده و آنچه در بالا آورديم عبارتى است كه ابوجعفر اسكافى در كتاب نهج العثمانيه و برهان الدين در انباء نجباء الانباء و ابن اثير در كامل و بعضى ديگر نقل كردهاند( براى توضيح بيشتر به جلد دوم الغدير عربى/ ص 278- 286 مراجعه كنيد)
گاهى به اين تعبير كه خديجه نخستين مسلمان از زنان و ابوبكر نخستين مسلمان از مردان و على عليه السلام نخستين مسلمان از كودكان بود، خواستهاند از اهميت آن بكاهند (اين تعبير را مفسّر معروف و متعصّب نويسندهى المنار ذيل آيهى مورد بحث ذكر كرده است). در حالى كه اولًا همان گونه كه گفتيم كمى سنّ على عليه السلام در آن روز به هيچ وجه از اهميت موضوع نمىكاهد، به خصوص اين كه قرآن در بارهى حضرت يحيى صريحاً مىگويد: «و ءاتيناه الحكم صبيّاً»(1)ما فرمان را به او در حال كودكى داديم، و در بارهى عيسى عليه السلام نيز مىخوانيم كه در حال كودكى به سخن آمد و به آنها كه در بارهى او گرفتار شك و ترديد بودند گفت: «انّى عبدالله ءاتانى الكتاب و جعلنى نبيّاً»(2)من بندهى خدايم، كتاب آسمانى به من داده و مرا پيامبر قرار داده است.
هنگامى كه اين گونه آيات را با حديثى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در بالا نقل كرديم كه او على عليه السلام را وصى و خليفه و جانشين خود قرار داد ضميمه كنيم، روشن مىشود كه سخن «المنار» گفتار تعصبآميزى بيش نيست. ثانياً اين موضوع از نظر تاريخى مسلم نيست كه ابوبكر سومين نفرى باشد كه اسلام را پذيرفته است، بلكه در بسيارى از كتب تاريخ و حديث اسلام آوردن گروه ديگرى را قبل از او ذكر كردهاند.
اين بحث را با ذكر اين نكته پايان مىدهيم كه على عليه السلام در سخنانش بارها به اين موضوع كه من اوّلين مؤمن و اوّلين مسلمان و نخستين نمازگزار با پيامبرم اشاره نموده و موقعيت خود را روشن ساخته است و اين موضوع در بسيارى از كتب از آن حضرت نقل شده است. علاوه بر اين ابن ابى الحديد از دانشمند معروف ابوجعفر اسكافى معتزلى نقل مىكند اين كه بعضى مىگويند ابوبكر سبقت در اسلام داشته اگر صحيح باشد چرا
خودش در هيچ مورد به اين موضوع بر فضيلت خود استدلال نكرده است و نه هيچ يك از هواداران او از صحابه چنين ادّعايى را كردهاند.(1)4. آيا همهى صحابه افراد صالحى بودند؟
سابقاً به اين موضوع اشاره كرديم كه دانشمندان اهل سنت معمولًا معتقدند كه همهى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله پاك و درستكار و صالح و شايسته و اهل بهشتند، در اين جا به تناسب آيهى فوق كه بعضى آن را دليل قاطعى بر ادعاى فوق گرفتهاند بار ديگر اين موضوع مهم را كه سرچشمهى دگرگونىهاى زيادى در مسائل اسلامى مىشود مورد تجزيه و تحليل قرار مىدهيم.
بسيارى از مفسران اهل سنت اين حديث را ذيل آيهى فوق نقل كردهاند كه حميد بن زياد مىگويد: نزد محمد بن كعب قرظى رفتم و به او گفتم در بارهى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله چه مىگويى؟ گفت: «جميع اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله فى الجنة محسنهم و مسيئهم؛ همهى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در بهشتند، اعم از نيكوكار و بدكار و گنهكار!».
گفتم اين سخن را از كجا مىگويى؟ گفت: اين آيه را بخوان «و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار ...» تا آنجا مىفرمايد: «رضى الله عنهم و رضوا عنه»، سپس گفت: اما در بارهى تابعين شرطى قائل شده و آن اين است كه آنها بايد تنها در كارهاى نيك از صحابه پيروى كنند (فقط در اين صورت اهل نجاتند، و اما صحابه چنين قيد و شرطى را ندارند)، ولى اين ادعا به دلايل زيادى مردود و غير قابل قبول است زيرا:
اولًا: حكم مزبور در آيهى فوق شامل تابعين هم مىشود، و منظور از تابعان همان گونه كه اشاره كرديم تمام كسانى هستند كه از روش مهاجران و انصار نخستين، و
1) نمونه/ ج 11/ ص 103
برنامههاى آنها پيروى مىكنند، بنا بر اين بايد تمام امت بدون استثنا اهل نجات باشند! اما اين كه در حديث محمد بن كعب از اين موضوع جواب داده شده كه خداوند در تابعين قيد احسان را ذكر كرده، يعنى از برنامهى نيك و روش صحيح صحابه پيروى كند نه از گناهانشان، اين سخن از عجيبترين بحثهاست؛ زيرا مفهومش اضافهى «فرع» بر «اصل» است، جايى كه شرط نجات تابعان و پيروان صحابه اين باشد كه در اعمال صالح از آنها پيروى كنند به طريق اولى بايد اين شرط در خود صحابه بوده باشد.
به تعبير ديگر خداوند در آيهى فوق مىگويد: رضايت و خشنودى او شامل حال همهى مهاجران و انصار نخستين كه داراى برنامهى صحيحى بودند و همهى پيروان آنها است، نه اين كه مىخواهد مهاجران و انصار را چه خوب باشند و چه بد، مشمول رضايت خود قرار دهد، اما تابعان را با قيد و شرط خاصى بپذيرد.
ثانياً: اين موضوع با دليل عقل به هيچ وجه سازگار نيست؛ زيرا عقل هيچ گونه امتيازى براى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بر ديگران قائل نمىباشد، چه تفاوتى ميان ابوجهلها و كسانى است كه نخست ايمان آوردند، سپس از آيين او منحرف شدند، و چرا كسانى كه سالها و قرنها بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله قدم به اين جهان گذاردند و فداكارىها و جانبازىهاى آنها در راه اسلام كمتر از ياران نخستين پيامبر صلى الله عليه و آله نبود، بلكه اين امتياز را داشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ناديده شناختند و به او ايمان آوردند، مشمول اين رحمت و رضايت الهى نباشند.
قرآنى كه مىگويد: گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است، چگونه اين تبعيض غير منطقى را مىپسندد؟ قرآنى كه در آيات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن مىكند و آنها را مستوجب عذاب الهى مىشمرد، چگونه اين «مصونيت غير منطقى
صحابه» را در برابر كيفر الهى مىپسندد؟ آيا اين گونه لعنها و تهديدهاى قرآن قابل استثنا است و گروه خاصى از آن خارجند؟ چرا و براى چه؟ از همه گذشته آيا چنين حكمى به منزلهى چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هر گونه گناه و جنايت محسوب نمىشود؟
ثالثاً: اين حكم با متون تاريخ اسلام به هيچ وجه سازگار نيست؛ زيرا بسيار كسان بودند كه روزى در رديف مهاجران و انصار بودند، و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پيامبر صلى الله عليه و آله كه توأم با خشم و غضب خدا است قرار گرفتند، آيا در آيات قبل داستان ثعلبة بن حاطب انصارى را نخوانديم كه چگونه منحرف گرديد و مغضوب پيامبر صلى الله عليه و آله شد.
روشنتر بگوييم اگر منظور آنها اين است كه صحابهى پيامبر صلى الله عليه و آله عموماً مرتكب هيچ گونه گناهى نشدند و معصوم و پاك از هر معصيتى بودند، اين از قبيل انكار بديهيات است و اگر منظور آن است كه آنها گناه كردند و اعمال خلافى انجام دادند باز هم خدا از آنها راضى است، مفهومش اين است كه خدا رضايت به گناه داده است! چه كسى مىتواند «طلحه» و «زبير» كه در آغاز از ياران خاص پيامبر بودند و همچنين «عايشه» همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را از خون هفده هزار نفر مردم مسلمانى كه خونشان در ميدان جنگ جمل ريخته شد تبرئه كند؟ آيا خدا به اين خونريزىها راضى بود؟
آيا مخالفت با على عليه السلام خليفهى پيامبر صلى الله عليه و آله كه اگر فرضاً خلافت منصوص او را نپذيريم حداقل با اجماع امت برگزيده شده بود و شمشير كشيدن به روى او و ياران وفادارش چيزى است كه خدا از آن خشنود و راضى باشد؟ حقيقت اين است كه طرفداران فرضيهى «تنزيه صحابه» با اصرار و پافشارى روى اين مطلب چهرهى پاك اسلام را كه همه جا ميزان شخصيت اشخاص را ايمان و عمل صالح قرار مىدهد زشت و بلامنظر ساختهاند.
آخرين سخن اين كه رضايت و خشنودى خدا كه در آيهى فوق است روى يك عنوان كلّى قرار گرفته و آن «هجرت» و «نصرت» و «ايمان» و «عمل صالح» است، تمام صحابه و تابعان مدام كه تحت اين عناوين قرار داشتند مورد رضاى خدا بودند، و آن روز كه از تحت اين عناوين خارج شدند از تحت رضايت خدا نيز خارج گشتند.
از آنچه گفتيم به خوبى روشن مىشود كه گفتار مفسر دانشمند اما متعصب يعنى نويسندهى المنار كه در اين جا شيعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاكى و درستى همهى صحابه مورد سرزنش و حمله قرار مىدهد كمترين ارزشى ندارد، شيعه گناهى نكرده جز اين كه حكم عقل و شهادت تاريخ و گواهى قرآن را در اين جا پذيرفته و به امتيازات واهى و نادرست متعصبان گوش فرا نداده است.(1)«وَ مِمَّنْ حَوْلَكُم مّنَ الْأَعْرَابِ مُنفِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النّفَاقِ لَاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ»(2)
ترجمه
و از (ميان) اعراب باديهنشين كه اطراف شما هستند، جمعى منافقند؛ و از اهل مدينه (نيز)، گروهى سخت به نفاق پاى بندند. تو آنها را نمىشناسى، ولى ما آنها را مىشناسيم. به زودى آنها را دو بار مجازات مىكنيم (: مجازاتى با رسوايى در دنيا، و مجازاتى به هنگام مرگ)؛ سپس به سوى مجازات بزرگى (در قيامت) فرستاده مىشوند.
تفسير
بار ديگر قرآن مجيد بحث را متوجه اعمال منافقان و گروههاى آنها كرده مىگويد: «در ميان كسانى كه در اطراف شهر شما (مدينه) هستند گروهى از منافقان وجود دارند»؛ «و ممن حولكم من الاعراب منافقون». يعنى تنها نبايد توجه خود را به منافقان داخل بيندازيد بايد هوشيار باشيد منافقان بيرون را نيز زير نظر بگيريد و مراقب فعاليتهاى خطرناك آنان باشيد. كلمهى «اعراب» همان گونه كه سابقاً هم اشاره كرديم معمولًا به عربهاى باديهنشين گفته مىشود.
سپس اضافه مىكند: «در خود مدينه و از اهل اين شهر نيز گروهى هستند كه نفاق را تا سرحد سركشى و طغيان رسانده و سخت به آن پاىبندند و در آن صاحب تجربهاند»؛ «و من اهل المدينة مردوا على النفاق». «مردوا» از مادهى «مرد» (بر وزن سرد) به معناى طغيان و سركشى و بيگانگى مطلق مىباشد، و در اصل به معناى «برهنگى و تجرد» آمده و به همين جهت به پسرانى كه هنوز مو در صورتشان نروييده است «امرد» مىگويند. «شجرة مرداء» يعنى درختى كه هيچ برگ ندارد و «مارد» به معناى شخص سركش است كه به كلى از اطاعت فرمان خارج شده است.
بعضى از مفسران و اهل لغت اين ماده را به معناى «تمرين» نيز گفتهاند (از جمله در تاج العروس و قاموس تمرين يكى از معانى آن ذكر شده است) و اين شايد به خاطر آن باشد كه تجرد مطلق از چيزى و خروج كامل از آن بدون ممارست و تمرين ممكن نيست.
به هر حال اين گروه از منافقان چنان از حق و حقيقت عارى و چنان بر كار خود مسلط بودند كه مىتوانستند خود را در صف مسلمانان راستين جا بزنند بدون اين كه كسى متوجه آنها بشود.
اين تفاوت در تعبير كه در بارهى منافقان داخلى و خارجى در آيهى فوق ديده مىشود گويا اشاره به اين نكته است كه منافقان داخلى در كار خود مسلطتر و طبعاً خطرناكترند، و مسلمانان بايد شديداً مراقب آنها باشند هرچند كه منافقان خارجى را نيز بايد از نظر دور ندارند. از اين رو بلافاصله بعد از آن مىفرمايد: «تو آنها را نمىشناسى ولى ما مىشناسيم»؛ «لا تعلمهم نحن نعلمهم».
البته اين اشاره به علم عادى و معمولى پيامبر است، ولى هيچ منافات ندارد كه او از طريق وحى و تعليم الهى به اسرار آنان كاملًا واقف گردد.
در پايان آيه مجازات شديد اين گروه را به اين صورت بيان مىكند كه: «ما به زودى آنها را دو بار مجازات خواهيم كرد، و پس از آن به سوى عذاب بزرگ ديگرى فرستاده خواهند شد»؛ «سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم». در اين كه «عذاب عظيم» اشاره به مجازاتهاى روز قيامت است، شكى نيست، ولى در اين كه آن دو عذاب ديگر چه نوع عذابى است، در ميان مفسران گفت و گو است و احتمالات متعددى پيرامون آن دادهاند، ولى بيشتر چنين به نظر مىرسد كه يكى از اين دو عذاب همان مجازات اجتماعى آنها به خاطر رسوايىاشان و كشف اسرار دورنىاشان مىباشد كه به دنبال آن تمام حيثيت اجتماعى خود را از دست مىدهند و شاهد آن را در آيات گذشته خوانديم و در بعضى از احاديث نيز آمده كه وقتى كار اين گروه به مراحل خطرناك مىرسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را با نام و نشان معرفى مىكرد، و حتى از مسجد بيرون مىساخت!
مجازات دوم آنها همان است كه در آيهى 50 سورهى انفال اشاره شده، آن جا كه مىفرمايد: «و لو ترى اذ يتوفى الذين كفروا الملائكة يضربون وجوههم و ادبارهم
...»؛ «هر گاه كافران را به هنگامى كه فرشتگان مرگ جان آنها را مىگيرند ببينى كه چگونه به صورت و پشت آنها مىكوبند و مجازات مىكنند، به حال آنان تأسف خواهى خورد».
اين احتمال نيز وجود دارد كه مجازات دوم اشاره به ناراحتىهاى درونى و شكنجههاى روانى بوده باشد كه بر اثر پيروزى همه جانبهى مسلمانان، دامن اين گروه را گرفت.(1)
«و اذ قال ابراهيم ربّ اجعل هذا البلد آمناً و اجنبنى و بنىّ أن نعبد الاصنام* ربّ انّهنّ أضللن كثيراً فمن تبعنى فإنّه منّى و من عصانى فإنّك غفور رحيم* ربّنا إنّى أسكنت من ذرّيّتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرّم ربّنا ليقيموا الصّلوة فاجعل افئدة من النّاس تهوى اليهم وارزقهم من الثّمرات لعلّهم يشكرون».(2)
ترجمه
(به ياد آوريد) زمانى را كه ابراهيم گفت: «پروردگارا! اين شهر [/ مكه] را شهرِ امنى قرار ده؛ و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار. «35» پروردگارا! آنها [/
بتها] بسيارى از مردم را گمراه ساختند. هر كس از من پيروى كند از من است؛ و هر كس نافرمانى من كند، تو بخشنده و مهربانى. «36» پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علفى، در كنارِ خانهاى كه حرم توست، ساكن ساختم تا نماز را بر پا دارند؛ تو دلهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز؛ و از ثمرات به آنها روزى ده؛ شايد آنان شكر تو را به جاى آورند. «37»
تفسير
قرآن كريم در اين آيات قسمتى از درخواستهاى ابراهيم عليه السلام را بيان مىكند.
نخست مىگويد: به خاطر بياوريد زمانى را كه ابراهيم عليه السلام به پيشگاه خدا عرضه داشت، پروردگارا اين شهر (مكه) را سرزمين امن و امان قرار ده «و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمناً».
و من و فرزندانم را مشمول لطف و عنايت بنما و از پرستش بتها دور نگاه دار «و اجنبنى و بنىّ ان نعبد الاصنام».
بعد علت اين دعا را بيان مىكند كه پروردگارا اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساخته اند «ربّ انّهنّ اضللن كثيراً من النّاس».
بعد گويد: هر كس از من پيروى كند او از من است و هر كس نافرمانى من كند اگر قابل هدايت و بخشش است درباره او محبت كن چرا كه تو بخشنده و مهربانى.
بعد از آن هدف از اسكان خود وذريه خويش را در سرزمين فاقد هرگونه زراعت در نزد خانه خدا را بيان مىكند و مىگويد هدف اساسى از اين هجرت و مسكن اختيار كردن در اين وادى غيرذىزرع آن بود كه نماز را بر پاى دارند «ربّنا ليقيموا الصلوة».
سپس عرضه مىدارد: خداوندا تو قلوب گروهى از مردم را به آنها متوجه ساز و
مهر آن ذريه را در دلهايشان بيفكن و آنها را از انواع ميوهها (ثمرات مادى و معنوى) بهرهمند كن، شايد شكر نعمتهاى تو را ادا كنند «فاجعل افئدة من النّاس ...».(1)
مقصود از امنيتى كه ابراهيم عليه السلام درخواست كرده امنيت تشريعى است يعنى قانونى كه امنيت شهر را تضمين كند نه اينكه هركه خواست امنيت آن را برهم زند مثلًا دستش بخشكد و همين امنيت هم بر خلاف آنچه شايد بعضى توهم كرده باشند نعمت بسيار بزرگى و بلكه از بزرگترين نعمتهايى است كه خداوند بر بندگان خود انعام كرده است. زيرا اگر قدرى در همين حكم حرمت و امنيت قانونى كه ابراهيم به اذن پروردگارش براى اين شهر تشريع نموده دقت كنيم و اعتقادى كه مردم در طول چهار هزار سال به قداست اين بيت عتيق داشته و تا امروز هم دارند ارزيابى كنيم، آن وقت مىفهميم كه چه خيرات و بركات دينى و دنيوى نصيب مردم آن سرزمين و اهل حق كه علاقمند به اين شهر بوده شده است.(2)
جمله «فمن تبعنى فانّه منّى و من عصانى فانّك غفور رحيم» تفسير جمله قبلى است كه عرض مىكرد «و اجنبنى و بنىّ ان نعبد الاصنام» به اين معنا كه مراد از فرزندان كه در آيه قبل بود، توسعه و تخصيص مىدهد فرزندان خود را به عموم پيروانش تفسير نموده و فرزندان واقعى خود را به همان پيروان تخصيص زده، عاصيان ايشان را از فرزندى خود خارج مىكند و كوتاه سخن اينكه ابراهيم عليه السلام پيروان بعدى خود را به خود ملحق ساخته و عاصيان را هرچند كه از فرزندان واقعىاش باشند به مغفرت و رحمت خدا مىسپارد. قرآن كريم هم اين معنا را در جاى ديگر گوشزد كرده و مىفرمايد: «ان اولى
النّاس بابراهيم للّذين اتبعوه و هذا النّبى و الّذين امنوا».(1)
نكتهها
ابراهيم عليه السلام يك بار عرض مىكند خداوندا من فرزندم را در يك سرزمين فاقد آب و آبادى و زراعت گذاشتم، اين مسلّماً اشاره به آغاز ورود او در سرزمين مكه است ولى مىدانيم اين تنها سفر ابراهيم عليه السلام به مكه نبود بلكه بازهم مكرر به اين سرزمين مقدس گام گذارد در حالى كه مكه تدريجاً شكل شهرى را به خود مىگرفت و قبيله «جرهم» در آنجا ساكن شده بودند و پيدايش چشمه زمزم آنجا را قابل سكونت ساخت.
به نظر مىرسد كه اين دعاهاى ابراهيم در يكى از سفرها بوده و لذا مىگويد: خداوندا اين شهر را محل امن و امان قرار ده.
و اگر سخن از وادى غيرذىزرع مىگويد يا از گذشته خبر مىدهد و خاطره نخستين سفرش را بازگو مىنمايد و يا اشاره به اين است كه سرزمين مكه حتى پس از شهر شدن سرزمينى است غير قابل زراعت كه بايد احتياجاتش را از بيرون بياورند چراكه از نظر جغرافيايى در ميان يك مشت كوههاى خشك بسيار كم آب واقع شده است.(2)2. ارزش نعمت امنيت
ابراهيم عليه السلام نخستين تقاضايى را كه در اين سرزمين از خداوند كرد، تقاضاى «امنيت» بود. اين نشان مىدهد كه نعمت امنيت نخستين شرط براى زندگى انسان و
سكونت در يك منطقه و براى هرگونه عمران و آبادى و پيشرفت و ترقى است و به راستى هم چنين است.
اگر جايى امن نباشد قابل سكونت نيست، هرچند تمام نعمتهاى دنيا در آن جمع باشد. اصولًا شهر و ديار و كشورى كه فاقد نعمت امنيت است همه نعمتها را از دست خواهد داد.(1)3. چرا ابراهيم عليه السلام تقاضاى دورى از بت پرستى مىكند؟
شك نيست كه ابراهيم عليه السلام پيامبر معصوم بود و فرزندان بلاواسطه او كه به طور قطع در كلمه «بنى» در آيه فوق داخل هستند يعنى اسماعيل و اسحاق نيز پيامبران معصوم بودند ولى با اين حال تقاضا مىكند كه خدايا من و آنها را از پرستش بتها دور دار!
اين دليل بر تأكيد هرچه بيشتر روى مسئله مبارزه با بت پرستى است كه حتى پيامبران معصوم و بتشكن نيز تقاضايى را در اين زمينه از خدا مىكنند و اظهار حاجت و نياز به فضل الهى مىكنند كه براى هميشه موحد باقى بمانند.(2)4. پرسش: چگونه ابراهيم گفت پروردگارا اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساختهاند در حالى كه سنگ و چوبى بيش نبودند و قدرت بر گمراه ساختن مردم نداشتند؟
پاسخ: اولًا بتها هميشه از سنگ و چوب نبودند، بلكه گاهى فرعونها و نمرودها مردم را به پرستش خود دعوت مىكردند و خود را «ربّ اعلى» و زنده كننده و ميراننده مىناميدند.
ثانياً گاه بتهاى سنگى و چوبى را متوليان آنچنان مىآراستند و تشريفات براى آنها قائل مىشدند كه براى عوام ساده لوح به راستى گمراه كننده بودند. مرحوم علامه
طباطبايى قدس سره مىفرمايد: جهت اسناد اضلال به بتها آن است كه ارتباطى ميان آنان و اضلال خلق هست، هرچند ارتباط شعورى نباشد.(1)5. تابعان ابراهيم كيانند؟
در آيات فوق خوانديم كه ابراهيم عليه السلام مىگويد: خداوندا كسانى كه از من تبعيت كنند از من هستند، آيا پيروان ابراهيم تنها همانها بودند كه در عصر او يا اعصار بعد در كيش و مذهب او بودند و يا همه موحدان شامل مىشود؟
از آيات قرآن، آنجا كه آيين اسلام را ملت و آيين ابراهيم معرفى مىكند(2)به خوبى استفاده مىشود كه دعاى ابراهيم همه موحدان و مبارزان راه توحيد را شامل مىگردد.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «من احبّنا فهو منّا اهل البيت قلت جعلت فداك:
منكم؟ قال منّا واللَّه، اما سمعت قول ابراهيم من تبعنى فانّه منّى؛ هركس ما را دوست دارد، به سيره ما اهل بيت است. راوى سؤال مىكند: فدايت شوم به راستى از شما؟
فرمود به خدا سوگند از ما است، آيا گفتار ابراهيم را نشنيدهاى كه مىگويد «هركس از من پيروى كند او از من است».(3)
اين حديث نشان مىدهد كه تبعيت از مكتب و پيوند برنامهها سبب ورود به خانواده از نظر معنوى مىشود.
كسانى كه به مكه رفتهاند به خوبى مىدانند خانه خدا و مسجدالحرام و بطور كلى
مكه در لابلاى يك مشت كوههاى خشك و بى آب و علف قرار گرفته است، در عين حال اين سرزمين خشك و سوزان بزرگترين مركز عبادت و پرسابقهترين كانون توحيد در روى زمين است.
در اينجا براى بسيارى اين سؤال پيش مىآيد كه چرا چنين مركز مهمى را خداوند در چنان سرزمينى قرار داده است؟
على عليه السلام در «خطبه قاصعه» با رساترين عبارات و زيباترين تعبيرات فلسفه اين انتخاب را بيان فرموده است:
«خدا خانهاش را در پرسنگلاخترين مكانها و بى گياهترين نقاط زمين ... در ميان كوههاى خشن و شنهاى فراوان قرار داد.
اگر خدا مىخواست خانه و حرمش را و محل انجام عبادت بزرگ حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و پردرخت و باغهاى پرثمر در منطقهاى آباد، داراى كاخهاى بسيار و آبادىهاى به هم پيوسته بىشمار، در ميان گندمزارها و بوستانهاى پرگلوگياه، در لابلاى باغهاى زيبا و پرطراوت و پرآب، در وسط گلستانى بهجتزا با جادههايى آباد قرار دهد مىتوانست، ولى به همان نسبت كه آزمايش بزرگ حج و عبادت راحتتر و سادهتر مىشد، پاداش و جزا نيز كمتر بود.
و اگر خدا مىخواست به خوبى مىتوانست پايههاى خانه كعبه و سنگهايى كه ساختمان آن را تشكيل مىدهد از زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى قرار دهد، مىتوانست. ولى در اين حال شك و ترديد كمتر در دل ظاهربينان رخنه مىكرد و وسوسههاى پنهانى شيطان به سادگى دور مىشد.
ولى خدا مىخواهد بندگانش را با انواع شدائد بيازمايد و با انواع مشكلات در طريق انجام عبادتش روبرو كند تا تكبر از قلبهايشان فروريزد و خضوع و فروتنى در آن جايگزين گردد و در پرتو اين
فروتنى و خضوع درهاى فضل و رحمتش را به روى آنها بگشايد و وسايل عفو خويش را به آسانى در اختيارشان قرار دهد.»(1)7. سرّ اضافه بيت به خداوند
سرّ اينكه ابراهيم عليه السلام بيت را به خداوند متعال اضافه كرد «عند بيتك المحرّم» آن است كه كسى جز خداوند مالك خانه كعبه نيست، در اينجا اين سؤال مطرح است كه چگونه ابراهيم آن محل را «بيت» ناميد با اينكه هنوز آن را نساخته بود.
پاسخ اينكه چون آن محل براى ابراهيم معلوم بود كه آن را در آينده مىسازد، آن را بيت ناميد. علاوه اينكه پيش از آمدن ابراهيم به آن سرزمين آنجا بيت بود، لكن دو قبيله طسم و جريس آن را خراب كرده بودند و آن حضرت آنجا را تجديد بنا كرد و علت اينكه آن بيت را به محرم توصيف كرد «بيتك المحرّم» آن است كه كسى بدون احرام نمىتواند به آنجا وارد شود يا اينكه در آنجا برخى از امور كه در جاى ديگر حلال است در آن محل مقدس حرام است يا به خاطر حرمت و احترام خاصى كه آنجا بوده است.
از جمله «ربّنا ليقيموا الصلوة» مىتوان استفاده كرد كه نماز در مكه فضيلتش بيشتر از اماكن ديگر است.(2)از اينكه حضرت ابراهيم عليه السلام از هجرت و اسكان ذريهاش را در مكه معظمه موضوع اقامه نماز بيان مىكند اهميت فوقالعاده نماز از ميان ساير فرائض روشن مىشود.(3)
زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام و كيفيت و نوع دعايش درسآموز و شايسته يادآورى است «و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمناً».
«و اذ قال» متعلق به «اذكر» و يا «اذكروا» در تقدير است، روشن است كه تذكر به يادآورى داستان حضرت ابراهيم عليه السلام نشانگر اهميت و درس آموزى آن است.(1)10. تفاوت دعاهاى ابراهيم عليه السلام
در دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام براى امنيت شهر مكه يك مرتبه كلمه «بلد» به صورت نكره آمده و يكباره به صورت معرفه در سوره بقره آيه 126 به صورت نكره آمده «ربّ اجعل هذا بلداًامناً» در سوره ابراهيم به صورت معرفه بيان شده ممكن است اختلاف اين دو تعبير به خاطر اختلاف زمان دعا باشد دعاى اول مربوط به زمانى است كه اين منطقه هنوز شهر نشده است، دعاى دوم مربوط به موقعى است كه اين منطقه وادى و شهر شده است، از خداوند مىخواهد كه اين شهر رامحلى امن قرار دهد.(2)11. دعا براى فرزندان
دعا براى فرزندان و توجه به سرنوشت اخروى و ديانت و سعادت آنان امرى مهم و ارزشمند است «و اذ قال ابراهيم ربّ ... اجنبنى و بنىّ ان نعبد الاصنام».(3)12. استجابت دعا
خداوند دعاى ابراهيم را در زمينه امنيت شهر مكه مستجاب ساخت. از اين رو در
آيه شريفه 125 بقره مىفرمايد: «و اذ جعلنا البيت مثابة للنّاس و امناً».(1)13. اميدوارى ابراهيم به رحمت الهى
شدت اميدوارى حضرت ابراهيم عليه السلام به غفران و رحمت الهى حتى نسبت به مردم هدايتناپذير و مخالفان خود «و من عصانى فانّك غفور رحيم» از اينكه ابراهيم عليه السلام امر مخالفان خود را به خدا واگذاشته و صفت غفران و رحمت او را بر زبان جارى كرده است، اين مطلب استفاده مىشود.(2)
«انّ الّذين كفروا و يصدّون عن سبيل اللَّه والمسجد الحرام الّذى جعلناه للنّاس سواء العاكف فيه و الباد و من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم».(3)
ترجمه
كسانى كه كافر شدند، و مؤمنان را از راه خدا باز داشتند، و (همچنين) از مسجد الحرام، كه آن را براى همهى مردم، برابر قرار داديم، چه كسانى كه در آن جا زندگى مىكنند يا از نقاط دور وارد مىشوند (، مستحقّ عذابى دردناكند)؛ و هر كس بخواهد در اين سرزمين از راه حق منحرف گردد و دست به ستم زند، ما از عذابى دردناك به او
مىچشانيم!
تفسير
خداوند متعال در اين آيه مىفرمايد افرادى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا كه همان دين اسلام است بازداشته و مؤمنان را از ورود به مسجدالحرام كه ما آن را معبدى براى مردم قرار داديم چه مردمى كه در آنجا زندگى مىكنند و چه مردمى كه از نقاط دور وارد مىشوند جلوگيرى مىكنند و همواره مانع عبادت مؤمنان مىشوند، مستحق عذاب دردناكند چون حق مردم اين است كه در مسجدالحرام عبادت كنند و كسى نمىتواند و نبايد مانع آنها شود. اگر از عبادت مؤمنين جلوگيرى كند در واقع ظلم به حق خداست و هركس بخواهد در اين سرزمين از طريق حق منحرف گردد و دست به ظلم بزند، عذاب دردناكى به او مىچشانيم. در واقع اين گروه از كافران علاوه بر انكار حق، مرتكب سه جنايت شدهاند: 1. جلوگيرى از راه خدا و ايمان و اطاعت او 2. جلوگيرى از عبادت كنندگان و زوار خانه خدا و قرار دادن امتيازى براى خود 3. در اين سرزمين مقدس دست به ظلم و گناه و الحاد مىزنند.(1)
در تفسير جمله (سواء العاكف فيه والباد) مفسران بيانات گوناگونى دارند، بعضى گفتهاند منظور اين است كه همه مردم در مراسم عبادت در اين كانون توحيد يكسانند و هيچكس حق مزاحمت به ديگرى در امر حج و عبادت در كنار خانه خدا را ندارد. در حالى كه بعضى معنى وسيعترى براى اين جمله قائل شدهاند و گفتهاند نه تنها در مراسم عبادت مردم يكسانند، بلكه در استفاده كردن از زمين و خانههاى اطراف مكه براى استراحت و ساير نيازهاى خود نيز بايد مساوات باشد، به همين جهت جمعى از فقها خريد
1) نمونه/ ج 14/ ص 60
و فروش و اجاره خانههاى مكه را تحريم كردهاند و آيه فوق را شاهد بر آن مىدانند.(1)
امام صادق عليه السلام در معناى الحاد فرمودند: هرنوع ستمى كه انسان در مكه به خويش بكند، خواه دزدى يا ستم به ديگرى، آن را الحاد مىبينم و در بيان ديگر فرمودند:
كسى كه در مكه غير از خداوند را عبادت كند، يا ولايت غير اولياى الهى را بپذيرد، الحاد به ظلم كرده است.(2)نكتهها
مسلمانان نسبت به مسجدالحرام از حقوق مساوى برخوردارند و كسى را بر ديگرى امتيازى نخواهد بود. سواء به معناى مستوى، عاكف به معناى مقيم، منظور اهل مكه هستند، بادى يعنى اهل باديه، مقصود انسانهايى هستند كه در خارج از سرزمين مكه زندگى مىكنند.(3)2. مسجدالحرام متعلق به همه مردم است و هيچ فردى حق مزاحمت براى عبادت مردم را ندارد.(4)3. عوامل عذاب
ايجاد منع براى عبادت مردم بطور مستمر عامل عذاب الهى است (يصدّون)، فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد.(5)
عطف فعل مضارع «يصدون» بر فعل ماضى «كفروا» شايد اشاره به اين نكته باشد كه كفر آنان قديمى و ديرينه است ولى منع از پيمودن راه خدا و طريق طاعت، امرى است كه در حال و آينده استمرار دارد، نظير: «الّذين امنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكر اللَّه ...».(1)
ناگفته نماند كه در جاى ديگر هردو به صورت ماضى به يكديگر عطف شدهاند:
«انّ الّذين كفروا و صدّوا عن سبيل اللَّه قد ضلّوا ضلالًا بعيداً».(2)5. كيفر اراده تعدى به مسجدالحرام
هر انسانى چه در زمان كنونى چه در آينده، اراده تجاوز و تعدى به مسجدالحرام داشته باشد و بخواهد مردم را از عبادت خدا بازدارد، مشمول عذاب الهى است. مفعول (من يرد) حذف شده و دلالت بر عموم دارد.(3)6. انحراف عمدى
حساب انحراف عمدى و آگاهانه كه به قصد ظلم است از انحراف ناآگاهانه جداست (يصدون و من يرد) از اين رو اراده الحاد مجازات دارد (نذقه).(4)7. منظور از الحاد به ظلم
در اينكه منظور از (الحاد بظلم) چيست بايد گفت كه الحاد به معنى انحراف از حد اعتدال است بنابراين كسانى كه با توسل به ظلم از حد اعتدال خارج مىشوند و در آن سرزمين مرتكب خلاف مىگردند الحاد به ظلم كردهاند و تفسير آن به شرك و حلال
شمردن محرمات و ارتكاب حرام حتى دشنام به زيردستان و احتكار و داخل شدن در منطقه حرم بدون احرام، همه اينها از قبيل بيان مصداق است.(1)
«و اذ بوّأنا لابراهيم مكان البيت ان لا تشرك بى شيئاً و طهّر بيتى للطّائفين والقائمين و الرّكّع السّجود».(2)
ترجمه
(به خاطر بياور) زمانى را كه جاى خانه (كعبه) را براى ابراهيم آماده ساختيم (تا خانه را بنا كند؛ و به او گفتيم:) چيزى را همتاى من قرار مده؛ و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع كنندگان و سجود كنندگان (از آلودگى بتها و از هر گونه آلودگى) پاك ساز.
تفسير
آيه شريفه داستان معبد شدن كعبه را براى مردم بيان مىكند تا همه بهتر بفهمند كه چگونه جلوگيرى از عبادت مردم در آن مكان خروج ظالمانه از راه حق است. مىفرمايد به ياد آور آن زمانى را كه خانه الهى را براى ابراهيم آماده كرديم و به او وحى كرديم كه چيزى را در عبادت شريك من مساز و بعد دستور داديم اين خانه را براى طواف كنندگان و
نمازگزاران و راكعان و ساجدان پاك و پاكيزه سازد.(1)
كعبه مرجع عبادت براى ابراهيم و تمام عبادت كنندگان است (بوّأ له مكاناً كذا) يعنى براى او فلان مكان را آماده ساخت تا مرجع او باشد و همواره به آنجا برگردد (مكان) بمعناى محل استقرار هرچيزى است.(2)
منظور از جمله (و اذ بوّأنا) در آيه فوق طبق روايات مفسران اين است كه خداوند مكان خانه كعبه را كه در زمان آدم ساخته شده بود و در طوفان نوح ويران و آثارش محو گشته بود به ابراهيم عليه السلام نشان داد. طوفانى وزيد و خاكها را به عقب برد و پايههاى خانه خدا آشكار گشت يا قطعه ابرى آمد و در آنجا سايه افكند ويا به هر وسيله ديگر خداوند محل اصلى خانه را براى ابراهيم معلوم و آماده ساخت و او با هميارى فرزندش اسماعيل آن را تجديد بنا نمود.(3)
مركز عبادت انسانها بايد از هر نوع آلودگى پاك و پاكيزه باشد، «طهّر بيتى».
منظور از تطهير اعم از تطهير ظاهرى و معنوى است گرچه تطهير معنوى يعنى پاك ساختن از هرگونه شرك با سياق آيه تناسب بيشترى دارد.(4)
از ميان اركان نماز در آيه فوق به سه ركن عمده كه «قيام»، «ركوع» و «سجود» است به ترتيب اشاره شده چراكه بقيه در شعاع آن قرار دارد، هرچند جمعى از مفسران «قائمين» را در اينجه به مقيمين در مكه تفسير كردهاند ولى توجه به مسئله طواف و ركوع و سجود كه قبل و بعد آن آمده است نكردهاند. شك نيست كه قيام اينجا به معنى قيام
نماز است و اين معنا را بسيارى از مفسران شيعه و اهل تسنن برگزيده يا به عنوان يك تفسير نقل كردهاند.(1)نكتهها
«بيت» گاهى به «اللَّه» اضافه شده «بيت اللَّه» ولو به صورت ضمير مانند همين آيه «و طهّر بيتى» و گاهى به مردم نسبت داده شده: «اوّل بيت وضع للنّاس» و اين حاكى از آن است كه خانه خدا خانه مردم است. به تعبير ديگر آنچه به نام خدا و براى خدا انجام مىگيرد بايد در جهت تأمين مصالح و منافع عامه مردم و بويژه مسلمين باشد و بالعكس آنچه در خدمت مردم و مصالح عمومى است، رنگ خدايى دارد.
كعبه خانه بسيار مقدس و داراى حرمتى بس والا درپيشگاه خداوند متعال است.
اضافه بيت به ياى متكلم اضافه تشريفيه است (و طهّر بيتى).(2)3. توليت مسجدالحرام
توليت مسجدالحرام و آماده سازى آن براى زائران بيت اللَّه مسؤوليتى بر عهده رهبران جامعه توحيدى است «ان لا تشرك بى شيئاً و طهّر بيتى للطّائفين».(3)
اوّل طهارت باطنى لازم است، بعد پاكى و پاكيزگى بيرون «لا تشرك بى ... طهّر بيتى».
نماز و نمازگزار به قدرى داراى ارزش است كه حتى پيامبرى مانند ابراهيم خدمتگزار آن هستند.(1)6. خدمت به مردم
تنها خودسازى كافى نيست، خدمت به مردم نيز لازم است «لا تشرك بى ... طهّر بيتى للطائفين».
«و اذّن فى النّاس بالحجّ يأتوك رجالًا و على كلّ ضامر يأتين من كلّ فجّ عميق».(2)
ترجمه
و مردم را دعوت عمومى به حج كن؛ تا پياده و سوار بر مركبهاى لاغر از هر راهِ دورى به سوى تو بيايند.
تفسير
بعد از آماده شدن خانه كعبه براى عبادت كنندگان، خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور مىدهد در ميان مردم براى حج اعلام كن تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر از هر راه دورى قصد خانه خدا كنند. (اذن) از مادّهى اذان به معناى اعلام.
پياده رفتن به حج برتر از سواره است (رجالًا) قبل از (كلّ ضامر) آمده است.
رجال جمع راجل يعنى پياده، ضامر نيز به مركب لاغر گفته مىشود كه راه رفتن زياد او را لاغر كرده است، (فج) در اصل به معناى شكاف كوه است، در اينجا به معناى راه است، عميق معادل بعيد است يعنى دور.(1)
اين كه در آيه تعبير به «ضامر» «حيوان لاغر» شده دو احتمال دارد:
آن حيوانى كه به عنوان مركب مورد استفاده قرار مىگيرد هر قدر چاق باشد بر اثر سختى راه و حرارت شديد آفتاب سوزان منطقه و دور و دراز بودن مسير در هنگام رسيدن به مكه لاغر مىشود. اين بيان حجاج را براى تحمل مشقتهاى سفر آماده مىسازد.
مراد از لاغر بودن مركب چابكى آن است زيرا حيوانى كه براى كشتار پروار شده توان لازم را براى پيمودن چنين مسير سختى ندارد و در ميانه راه از ادامه حركت باز مىماند.
پس بايد مركبى قوى و چابك براى اين سفر انتخاب كرد كه بتواند همه سختىها را تحمل كند و به مقصد برسد.
تعبير به (من كل فج عميق) اشاره به اين است كه نه فقط از راههاى نزديك بلكه از راههاى دور نيز بايد به سوى اين مقصد حركت كنند، كلمه «كل» در اينجا به معنى استقراء و فراگيرى نيست بلكه به معنى كثرت است.(2)نكتهها
تبليغ و فراخوانى مردم به حج و زيارت بيت اللَّه از وظايف رهبران الهى است «و اذّن فى النّاس بالحجّ».
اوّلين وظيفه زائران كعبه بعد از پوشيدن لباس احرام و نيت گفتن «لبّيك اللّهمّ لبيك لبيك لا شريك لك لبّيك» است، راوى گويد از امام صادق عليه السلام پرسيدم چرا در حج لبيك واجب شده است؟ فرمود: همانا خداوند به ابراهيم وحى كرد «و اذّن فى النّاس بالحجّ ...» مردم را به حج دعوت كن، اين جملات پاسخ دعوت ابراهيم عليه السلام است.(1)3. اجابت دعوت ابراهيم عليه السلام
در روايتى كه در تفسير على ابن ابراهيم آمده مىخوانيم هنگامى كه ابراهيم چنين دستورى را دريافت داشت، عرض كرد: خداوندا صداى من به گوش مردم نمىرسد.
اما خدا به او فرمود: «عليك بالاذان و علىّ البلاغ» تو اعلام كن و من به گوش آنها مىرسانم. ابراهيم بر محل (مقام) برآمد و انگشت در گوش گذارد و رو بسوى شرق و غرب كرد و صدا زد «ايّها النّاس كتب عليكم الحجّ البيت العتيق فاجيبوا ربّكم» اى مردم حج خانه كعبه بر شما نوشته شده، دعوت پروردگارتان را اجابت كنيد. و خداوند صداى او را به گوش همگان حتى كسانى كه در پشت پدران و رحم مادران بودند رسانيد و آنها در پاسخ گفتند: «لبيك اللّهمّ لبيك» و تمام كسانى كه از آن روز تا روز قيامت در مراسم شركت مىكنند از كسانى هستند كه در آن روز دعوت ابراهيم را اجابت كردهاند.(2)4. فضيلت انجام حج پياده بر حج سواره
تقديم حجاج پياده بر سواره نشانه فضيلت آنان در پيشگاه الهى است، زيرا آنها بيشتر از ديگران رنج سفر را تحمل كرده و لذا به مصداق «افضل الاعمال احمزها»
برترين اعمال سختترين آنها است. پياده حج آوردن فضيلتى بسيار دارد. چنانكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز به آن اشاره مىفرمايد: «للحاج الراكب بكل خطوه تخطوها راحلته سبعون حسنة و للحاج الماشى بكل خطوة سبعمائة حسنة من حسنات الحرم قيل: و ما حسنات الحرم؟ قال عليه السلام: الحسنة بمائة الف حسنة».(1)
كسى كه سواره حج كند در هر گام هفتاد حسنه برايش منظور مىشود، در حالى كه اگر پياده به حج آيد، در هر گام هفتاد حسنه از حسنات حرم برايش محسوب مىگردد.
سؤال شد حسنات حرم چيست؟ فرمود يك حسنه در حرم معادل صد هزار حسنه در غير آن مىباشد.
شايد به خاطر همين فضيلت باشد كه ائمه عليهم السلام اهتمام داشتند حتى الامكان اين راه سخت را با پاى پياده طى كنند تا جايى كه مشهور است امام مجتبى عليه السلام 25 سفر پياده از مدينه به مكه براى حج رفته است. فاصله مدينه تا مكه تقريباً 80 فرسخ است.
حج رفتن به محضر اولياى خدا رسيدن است، از اينكه مىفرمايد (يأتوك) و نمىفرمايد (يأتوه) اين معنا استفاده مىشود كه مردم بايد ابتدا به زيارت رهبر الهى بشتابند و با محوريت او حج را انجام دهند.(2)6. گسترش آئين توحيدى
آئين توحيدى حضرت ابراهيم عليه السلام در زمان حيات او در سرزمينهاى دور و
نزديك گسترش يافته بود «من كلّ فجّ عميق».(1)
«ليشهدوا منافع لهم و يذكروا اسم اللَّه فى ايام معلومات على ما رزقهم من بهيمة الانعام فكلوا منها و اطعموا البائس الفقير».(2)
ترجمه
تا شاهد منافع گوناگون خويش (در اين برنامهى حياتبخش) باشند؛ و در ايام معينى نام خدا را، بر چهارپايانى كه به آنان داده است، (به هنگام قربانى كردن) ببرند؛ پس از گوشت آنها بخوريد؛ و بينواىِ فقير را نيز اطعام نماييد.
تفسير
در اين آيه خداوند در يك عبارت بسيار فشرده و پر معنا به فلسفههاى مختلف حج پرداخته و مىفرمايد مردم به حج بيايند تا شاهد منافع گوناگون خويش باشند و از آنجاكه ذكرى از منافع دنيوى يا اخروى نمىشود، پس هر دو را در بر مىگيرد. سپس مىفرمايد مردم علاوه بر مشاهده منافع، نام خدا را در ايام معينى به ياد آورند يعنى روز دهم تا سيزدهم ذى الحجه كه گوسفند و گاو و شتر را قربانى مىكنند، به عبارت ديگر به
هنگام ذبح قربانى تمام توجهشان به خدا و براى او باشد، همانطورى كه در طول مراسم حج بايد اينچنين باشد. بعد دو حكم را بيان مىكند: اولًا از گوشت حيوانات قربانى خودتان بخوريد، ثانياً فقرا را نيز اطعام نماييد.(1)
«بهيمه» در لغت به معناى سنگ سخت است و لذا هرچه فهمش دشوار باشد مبهم گويند. راغب گويد بهيمه به معنى حيوان بى زبان است و وجه نامگذارى آن اين است كه در صورت آن ابهام وجود دارد و كسى نمىداند كه از اين صدا چه منظورى دارد، هرچند در اصل لغت عام است و لكن در متعارف تنها به معنى حيوانات بى زبان غيردرنده به كار مىرود و در قرآن هم به همين معنى آمده است.(2)نكتهها
حج داراى منافع فراوانى براى مردم است، تعبير منافع بصورت جمع بيانگر فراوانى بركات حج است و آوردن آن بصورت نكره حاكى از عظمت آن است.(3)2. حضور در مراسم حج
دستيابى به بركات حج در گرو حضور مردم در مراسم حج و انجام مناسك آن است (ليشهدوا).
منافع حج به قدرى مهم است كه اگر مردم از دورترين نقاط دنيا هم بيايند نيز
ارزش دارد «فجّ عميق ... ليشهدوا».(1)
در حج هم منافع دنيوى است و هم اخروى. منافع بصورت مطلق آمده. امام صادق عليه السلام فرمودند: منظور از منافع در آيه شريفه منافع دنيا و آخرت است.(2)5. فلسفه و اسرار عميق حج
مراسم پرشكوه حج همچون عبادات ديگر داراى بركات و آثار فراوانى در فرد و جامعه اسلامى دارد؛
بعد اخلاقى حج
مهمترين فلسفه حج همان دگرگونى اخلاقى است كه در انسانها به وجود مىآورد، مراسم «احرام» انسان را به كلى از تعينات مادى و امتيازات ظاهرى و لباسهاى رنگارنگ و زروزيور بيرون مىبرد و با تحريم لذائذ و پرداختن به خودسازى كه از وظايف محرم است او را از جهان ماده جدا كرده و در عالمى از نور و روحانيت و صفا فرو مىبرد.
بعد سياسى حج
حج وسيلهاى است براى انتقال اخبار سياسى كشورهاى اسلامى از هر نقطه به نقطه ديگر و بالاخره حج عامل مؤثرى است براى شكستن زنجيرهاى اسارت و استعمار و آزاد ساختن مسلمين.
بعد فرهنگى حج
ارتباط قشرهاى مسلمان در ايام حج مىتواند به عنوان مؤثرترين عامل مبادله
فرهنگى و انتقال فكرها درآيد.
بعد اقتصادى حج
برخلاف آنچه فكر مىكنند، استفاده از كنگره عظيم حج براى تقويت پايههاى اقتصادى كشورهاى اسلامى نه تنها با روح حج منافات ندارد، بلكه طبق روايات اسلامى يكى از فلسفههاى آن را تشكيل مىدهد.(1)6. رمز قربانى
قربانى كردن حيوانات در حقيقت رمزى است براى آمادگى براى قربانى شدن در راه خدا همانگونه كه در سرگذشت حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام و قربانى او آمده است، آنها با اين عمل اعلام مىكنند كه در راه او آماده هرگونه ايثار و حتى بذل جان هستند.(2)7. منظور از ياد خدا
امام صادق عليه السلام فرمودند: منظور از «يذكروا اسم اللَّه» گفتن اللَّه اكبر و جملات بعد از آن است كه در دعاى معروفى بعد از پانزده نماز كه اول آن نماز ظهر روز عيد قربان است خوانده مىشود.(3)8. هدف اصلى ياد خدا
مقدم آمدن (ذكر اللَّه) بر ذبايح و قربانىها (بهيمة الانعام) از اين جهت است كه هدف اصلى به ياد خدا بودن است، منظور اصلى از قربانى هم تقرب الى اللَّه است.(4)
قربانى كردن پس از حضور در عرفات و مشعر از مناسك واجب حج است «على ما رزقهم من بهيمة الانعام».
انجام تكاليف قربانى موقوف به زمان خاص و معين است. بر طبق روايات منظور از ايام معلومات، ايام تشريق دهم تا سيزدهم ذى الحجة است.(1)11. انواع قربانى
قربانى كردن به هر يك از شتر و گاو و گوسفند جايز است. انعام جمع نعم به معناى شتر است و جهت اينكه شتر را به اين نام ناميدهاند آن است كه اين حيوان در نزد اعراب از بزرگترين نعمتها است لكن گاهى به هر سه حيوان اطلاق مىشود و مقصود در آيه همين معناست.(2)12. استفاده از گوشت قربانى
استفاده از گوشت قربانى براى خود زائران جايز است (فكلوا) بر خلاف عادتهاى زمان جاهليت كه مصرفش را براى حاجى حرام مىدانستند.(3)13. اطعام به مستمندان
استفاده از تمام گوشت قربانى براى زائر خانه خداوند جايز نيست بلكه بايد به مستمندان تنگدست اطعام شود، (من) در (منها) مفيد تبعيض است.
حضور در حج و رسيدن به منافع آن بايد با فقرزدايى همراه باشد و اجتماع اغنيا در حج نبايد آنان را از تهيدستان غافل كند.(1)
«ثم ليقضوا تفثهم و اليوفوا نذورهم و ليطّوّفوا بالبيت العتيق».(2)
ترجمه
سپس، بايد آلودگىهايشان را برطرف سازند؛ و به نذرهاى خود وفا كنند؛ و بر گِرد خانهى گرامى كعبه، طواف كنند.
تفسير
اين آيه به بخش ديگرى از مناسك حج اشاره مىكند: بعد از آن، آلودگىها را از خود برطرف سازند و هرچيزى را كه به خاطر احرام در بدن پيدا شده مانند مو و ناخن و امثال آن بايد زايل شود و اين كنايه از بيرون شدن از احرام است و به نذرهاى خود وفا كنند مانند نذرهايى كه حاجى براى رفتن به حج مىكند و بر گرد خانه عتيق طواف نمايند يعنى طواف نساء را بجا آورند كه آخرين عمل حج است و بعد از آن تمام محرمات حلال مىشود.(3)
تفث به گفته بسيارى از مفسران به معناى چرك و كثافت و زوائد بدن همچون
ناخن و موهاى اضافى است.(1)در روايات نيز به گرفتن ناخن و پاكيزه كردن بدن و تراشيدن سر تفسير شده است.(2)
در حديثى امام صادق عليه السلام جمله «ليقضوا تفثهم» را تفسير به ملاقات امام كرد و هنگامى كه راوى از اين مسئله توضيح خواست و اشاره به تفسير اين آيه در مورد گرفتن ناخن و مانند آن كرد، امام فرمود: قرآن ظاهر و باطنى دارد، يعنى مسئله ملاقات با امام در اينجا مربوط به باطن آيه است.(3)
در اين كه منظور از طواف واجب آيا طواف اول و طواف زيارت است يا طواف نساء دو قول ذكر شده است و لكن تفسير آن به طواف نساء قوىتر به نظر مىرسد(4)چنانكه اين معنا در حديثى از امام صادق عليه السلام بيان شده است.
نكتهها
در روز عيد قربان در سرزمين منا سه عمل واجب است: الف. پرتاب هفت سنگ ريزه به جمره عقبه. ب. قربانى كه در آيه 28 به آن اشاره شد. ج. تراشيدن سر و يا كوتاه كردن مو و ناخن كه در اين آيه بيان شده است.(5)2. وجه نامگذارى كعبه به بيت عتيق
مفسرين در نامگذارى كعبه به عتيق وجوهى ذكر كردهاند:
خانه كعبه از قيد تملّك مردم آزاد مىباشد و قابل تملك براى احدى نيست. چنانكه امام محمد باقر عليه السلام در وجه تسميه كعبه به عتيق مىفرمايد: «لانّه بيت حر عتيق من النّاس و لم يملكه احد».(1)2. اين خانه از تسلّط جبارين آزاد است و هيچ جبارى قصد تخريب آن را نكرد مگر اين كه هلاك شد. چنانكه در داستان ابرهه و سوره فيل به آن اشاره شده است. در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «انّما سمى البيت العتيق لانّه لم يظهر عليه جبّار».(2)اين بيت عتيق ناميده شد بخاطر آنكه هيچ جبارى بر آن غلبه و استيلا نمىيابد.
از طوفان نوح آزاد شده زيرا اين طوفان بنا بر قولى تمام روى زمين را فرا گرفت و تنها مكان كعبه در زير آب فرو نرفت. روايتى از امام صادق عليه السلام اين وجه را تأييد مىكند:
«سمى البيت العتيق لأنّه اعتق من الغرق».(3)4. بخاطر قدمت آن است، زيرا كعبه اولين خانهاى مىباشد كه براى عبادت خدا ساخته شده است: «انّ اوّل بيت وضع للنّاس للّذى ببكّة مباركاً».(4)3. وفاى به نذر
مقصود از وفاى به نذر آن است كه بسيارى از مردم نذر مىكردند كه در صورت توفيق براى حج علاوه بر مناسك حج قربانىهاى اضافى و صدقات و كارهاى خيرى انجام دهند و گاه مىشد كه بعد از رسيدن به مقصد نذرهاى خود را به دست فراموشى مىسپردند. قرآن تأكيد مىكند كه در وفاى به نذر كوتاهى نكنند.(5)
«ذلك و من يعظم حرمات اللَّه فهو خير له عند ربّه و احلّت لكم الانعام الّا ما يتلى عليكم فاجتنبوا الرّجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزّور* حنفاء للَّهغير مشركين به و من يشرك باللَّه فكأنّما خرّ من السّماء فتخطفه الطّير او تهوى به الرّيح فى مكانٍ سحيق».(1)
ترجمه
(مناسك حج) اين است؛ و هر كس برنامههاى الهى را بزرگ دارد، نزد پروردگارش براى او بهتر است. و چهارپايان براى شما حلال شده، مگر آنچه (ممنوع بودنش) بر شما خوانده مىشود. از بتهاى پليد اجتناب كنيد، و از سخن باطل بپرهيزيد. «30» (برنامه و مناسك حج را انجام دهيد) در حالى كه همگى خالص براى خدا باشد. هيچ گونه همتايى براى او قائل نشويد. و هر كس همتايى براى خدا قرار دهد، گويى از آسمان سقوط كرده، و پرندگان (در وسط هوا) او را مىربايند؛ و يا تندباد او را به جاى دوردستى پرتاب مىكند. «31»
تفسير
آنچه ما براى ابراهيم و مردم بعد از وى بعنوان مناسك حج تشريع كرديم همين است كه گفته شد، بعد مىفرمايد و هركس برنامههاى الهى را بزرگ شمارد و احترام آن را حفظ كند براى او نزد پروردگارش بهتر است و روشن است كه (حرمات) در اينجا اشاره به
1) حج/ 30- 31
اعمال و مناسك حج است و ممكن است احترام خانه كعبه خصوصاً و حرم مكه عموماً نيز به آن افزوده شود بنابراين تفسير آن بخصوص محرمات يعنى آنچه از آن نهى شده بطور كلى يا تمام واجبات خلاف ظاهر آيات است.
بعد مىفرمايد چهارپايان براى شما حلال شده مگر آنچه دستور منعش براى شما خوانده مىشود كه ممكن است منظور تحريم قربانيانى باشد كه براى غير خدا ذبح مىشوند (آنطور كه عادت مشركين بود) و ممكن است منظور اين باشد كه براى محرم صيد كردن حرام است. در پايان آيه 30 دو دستور از مراسم حج را بيان مىكند كه مبارزهاى با سنن جاهلى است، اولًا از بتها اجتناب كنيد چون آنها پليد هستند، ثانياً از سخنان باطل و بيهوده بپرهيزيد.
مراسم حج و گفتن لبيك را در حالى انجام دهيد كه قصد و برنامه شما خالص و براى خدا باشد و هيچگونه شركى در آن راه نيابد، به عبارت ديگر اخلاص و قصد قربت محرّك اصلى در حج و ساير عبادات باشد.
هركس شريكى براى خدا قائل شود مانند كسى است كه از آسمان سقوط كرده و پرندگان در وسط هوا او را مىربايند و يا تندباد او را به مكان دورى پرتاب مىكند، يعنى انسان غير موحد بدون ستون و پايگاه است كه يا طعمه ديگران مىشود يا به تنهايى مرگبار و دورى كامل از حق و حقيقت گرفتار خواهد شد.(1)
منظور از اجتناب از قول زور، پرهيز از هرگونه گفتار باطل و بيهوده است و تفسير آن به تلبيه مشركان «لبيك لا شريك الّا شريكاً هو لك تملكه و ما ملك» يا دروغ يا شهادت
1) نمونه/ ج 14/ ص 89
باطل از قبيل بيان مصداق است.(1)نكتهها
(ذلك) اشاره به امور ياد شده است.(2)2. تعظيم شعائر الهى
تعظيم شعائر الهى به اين است كه محرمات يعنى دستورات الهى اعم از واجبات و محرمات در مورد حج را انسان رعايت كند و از آن تعدى نكند.(3)3. استفاده از گوشت چهارپايان
استفاده از گوشت چهارپايان مانند شتر و گاو و گوسفند مانعى ندارد جز آنچه را خداوند حرام كرده است مانند ذبح حيوان بدون بسم اللَّه گفتن يا روبه قبله نبودن يا صيد در حال احرام و منخنقه و موقوذه كه در سوره مائده بيان شده است «الّا ما يتلى عليكم».(4)
پرهيز از هرگونه بت پرستى و هرگونه گفتار باطل لازم است. تفسير اوثان به شطرنج كه در برخى از روايات آمده از قبيل بيان مصداق مفهوم كلى است.(5)
1) مجمع البيان/ ج 7/ ص 131؛ نمونه/ ج 14/ ص 89؛ تفسير كبير/ ج 23/ ص 33؛ صافى/ ج 7/ ص 377
2) الميزان/ ج 14/ ص 552؛ فتح القدير/ ج 3/ ص 451
3) الميزان/ ج 14/ ص 552؛ فتح القدير/ ج 3/ ص 451؛ نمونه/ ج 14/ ص 89؛ مجمع البيان/ ج 7/ ص 131
4) اطيب البيان/ ج 9/ ص 296؛ كشاف/ ج 3/ ص 154؛ فتح القدير/ ج 3/ ص 451
5) نمونه/ ج 14/ ص 91؛ روح المعانى/ ج 17/ ص 148
جهت اين كه حكم اجتناب را معلق بر رجس كرده بعد كلمه (من الاوثان) را ذكر كرده آن است كه به علت حكم نيز اشاره كند يعنى علت وجوب اجتناب اين است كه اوثان رجس و پليد هستند و جهت اينكه اجتناب را معلّق به اوثان كرده، نه به عبادت آن است كه مبالغه در اجتناب را برساند.(1)6. معناى حنيف
اعمال حج بايد به دور از هرگونه شركى انجام شود. حنفاء جمع حنيف به معنى كسى كه از انحراف و گمراهى به استقامت و اعتدال تمايل پيدا كند و در صراط مستقيم گام بردارد.(2)7. حنيف به معناى دين حق و فطرت توحيدى است، چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
«فأقم وجهك للدّين حنيفاً فطرة اللَّه التى فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق اللَّه»(3)و درباره ابراهيم عليه السلام مىفرمايد: «ما كان ابراهيم يهودياً و لا نصرانياً و لكن كان حنيفاً مسلماً و ما كان من المشركين»(4)و اين معنا در حديثى از امام باقر عليه السلام نقل شده است.
«ذلك و من يعظم شعائر اللَّه فأنّها من تقوى القلوب* لكم فيها منافع الى اجل مسمّىً ثمّ محلّها الى البيت العتيق».(1)
ترجمه
اين است (مناسك حج)؛ و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانهى تقواى دلهاست. «32» در آن (حيوانات قربانى)، منافعى براى شماست تا زمان معيّنى [/ روز ذبح آنها]؛ سپس محل آن، خانهى قديمى و گرامى (كعبه) است. «33»
تفسير
مناسك حج اين گونه است و كسى شعائر و نشانههاى خدا را بزرگ مىشمارد و به آنها احترام مىگذارد كه اعمالش برخاسته از تقواى دل باشد. يعنى حقيقت تقوا امرى معنوى و مربوط به دل است.
يكى از شعائر خدا در مناسك حج مربوط به شتر (يا گاو و گوسفند) قربانى است.
گروهى از مسلمين عقيده داشتند كه از شتر قربانى هيچ بهرهاى نبايد گرفت تا موقع ذبحش برسد اما آيه مىفرمايد براى شما در اين شتران منافعى وجود دارد مانند سوار شدن يا نوشيدن شير آنها تا زمانى كه بايد قربانى شوند (محل) اسم زمان و به معناى وقت حلول و سررسيد مدت است، محل آن، خانه كعبه آن خانه قديمى و گرامى است.
1) حج/ 32- 33
يعنى اگر قربانى مربوط به حج باشد بايد در منا ذبح شود و اگر براى عمره مفرده است بايد در مكه قربانى شود كه آيه با بيان بيت عتيق به هردو نوع اشاره مىكند.
بهره بردارى مادى از شتر مانند سوار شدن، حمل بار و دوشيدن شير تا زمانى است كه شتر به قربنگاه برسد (محل) اسم زمان و به معناى وقت حلول و سررسيد مدت است.(1)نكتهها
اضافه تقوى به قلوب اشاره به اين است كه حقيقت تقوى امرى است معنوى و قائم به قلب است، پس تقوا قائم به اعمال كه عبارت از حركات و سكنات بدنى نيست زيرا حركات و سكنات بدنى در طاعت و معصيت مشترك است مانند دست زدن به بدن جنس مخالف در نكاح و زنا يا بىجان كردن در جنايت و قصاص يا نماز براى خدا و ريا. پس اگر يكى حلال است و ديگرى حرام، يكى زشت و يكى معروف، بخاطر همان امر معنوى و درونى است.(2)2. نمونههاى تعظيم شعائر الهى
از جمله نمونههاى تعظيم شعائر الهى سعى بين صفا و مروه است «انّ الصّفا والمروة من شعائر اللَّه» و ديگر قربانى كردن شتر است كه مىفرمايد: «و البدن جعلناها لكم من شعائر اللَّه».
براى تبيين رابطه تعظيم شعائر و تقواى دل بايد گفت: عناوين بر دو قسم است:
عناوين غير قصديه عبارت است از: آن عناوينى كه در تحقق آنها نيازى به قصد نيست مانند طهارت كه با ازاله نجاست و شستن محل بدون قصد تطهير حاصل مىشود و يا عناوين ديگر مانند قيام و قعود.
عناوين قصديه: صرف عمل بدون قصد موجب صدق عنوان نمىشود، بلكه تحقق عنوان متوقف بر قصد است، مانند ركوع، هر خم شدنى ركوع نيست بلكه تحقق آن نياز به قصد دارد. با توجه به اين نكته به خوبى دانسته مىشود تعظيم از عناوين قصديه است پس حركتهاى معمول و متعارف هنگامى نشانه تعظيم و احترام خواهد بود كه توأم با قصد باشد، مثلًا دست بر سينه گذاشتن اگر به قصد تواضع و تعظيم باشد عنوان تواضع بر آن صدق مىكند ولى اگر بخاطر درد قفسه سينه باشد مسلّماً عنوان تعظيم ندارد.
بنابراين آنان كه به تعظيم شعائر الهى تظاهر مىكنند ولى در باطن چنين قصدى ندارند در حقيقت تعظيم شعائر نكردهاند، زيرا تعظيم شعائر رابطه مستقيم با تقواى دل دارد يعنى تعظيم شعائر الهى نشانه وجود تقواى دلها است و آنكه باتقوا باشد آنچه را نشانى از خدا دارد بزرگ داشته و حرمت او را نگه مىدارد. به تعبير ديگر تقواى دل منشأ تقواى اعضا است و تعظيم شعائر ناشى از تقواى دلها مىباشد.(1)
1) اقتباس از تفسير سوره حج نوشته محمد امين
«و لكلّ امّة جعلنا منسكاً ليذكروا اسم اللَّه على ما رزقهم من بهيمة الانعام فالهكم اله واحد فله اسلموا و بشّر المخبتين* الّذين اذا ذكر اللَّه وجلت قلوبهم و الصّابرين على ما اصابهم و المقيمى الصلاة و ممّا رزقناهم ينفقون».(1)
ترجمه
براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم، تا نام خدا را (به هنگام قربانى) بر چهارپايانى كه به آنان روزى دادهايم ببرند، و خداى شما معبود واحدى است؛ در برابر (فرمان) او تسليم شويد. و بشارت ده متواضعان و تسليم شوندگان را. «34» همانها كه چون نام خدا برده مىشود، دلهايشان پر از خوف (پروردگار) مىگردد؛ و شكيبايان در برابر مصيبتهايى كه به آنان مىرسد؛ و آنها كه نماز را بر پا مىدارند، و از آنچه به آنان روزى دادهايم انفاق مىكنند. «35»
تفسير
اين منحصر به پيروان ابراهيم نيست كه مراسم قربانى براى خدا دارند، بلكه براى قبل از آنها نيز مقرر شده بود، امتهايى كه ايمان داشتند اجازه داشتند تا آنان نيز مانند شما نام خدا را بر چهارپايانى كه به آنها روزى داديم ببرند. اساساً قربانى كردن يك عمل خرافى نيست بلكه وقتى به نام خدا صورت بگيرد سمبلى از آمادگى انسان براى فداكارى
1) حج/ 34- 35
و قربانى شدن در راه او و از دست دادن سرمايه هايش است، بعلاوه اينكه طريقهاى براى اطعام فقرا نيز هست. حال كه خداى شما همان خدايى است كه براى امتهاى گذشته نيز احكام شما را تشريع كرد، پس بدانيد معبود شما و آن امتها يكى است، لذا اسلام بياوريد و تسليم او شويد و اعمالتان را فقط براى تقرب جستن به او انجام دهيد كه در اين صورت از «مخبتين» خواهيد بود كه آيه 35 آن را توضيح مىدهد.
آيه 35 چهار صفت براى مخبتين ذكر مىكند، اولًا وقتى نام خدا برده مىشود دل هايشان مملو از خوف پروردگار مىگردد، البته اين خوف نه به واسطه ترديد در رحمت خدا يا ترس بى مورد از غضب الهى است بلكه به جهت مسؤوليت هايى است كه احتمالًا در انجام آن كوتاهى كردهاند. با درك مقام و عظمت الهى دچار خوف مىشوند. ثانياً در برابر حوادث و مصائب صابرند و به واسطه مشكلات هيچگاه از طريق حق منحرف نشده و دچار يأس و كفران و فرار از مسؤوليت نمىشوند. ثالثاً نماز را برپا مىدارند، لذا ارتباطشان با خالق جهان محكم است. رابعاً از روزىهاى خدا انفاق مىكنند و در نتيجه پيوندشان با خلق خدا نيز مستحكم است.(1)نكتهها
تكليف قربانى از احكام مشترك تمامى اديان آسمانى است «و لكلّ امّة جعلنا منسكاً».
معناى منسك
راغب در مفردات مىگويد: «نسك» به معناى عبادت است و «ناسك» به معناى
1) نمونه/ ج 14/ ص 102
عابد است و مناسك حج يعنى مواقعى كه اين عبادت در آنجا جمع مىشود يا به معناى خود اين اعمال است. «منسك» به معناى مصدر ميمى و اسم زمان و مكان هر سه مىآيد. مرحوم علامه طباطبايى قدس سره مىفرمايد: «منسك» در آيه شريفه مصدر ميمى و به معناى عبادت است، عبادتى كه مشتمل بر قربانى و ذبح نيز هست. و لكن نويسندگان تفسير نمونه بر آنند كه «منسك» به معناى خصوص قربانى است.(1)3. ياد نام خدا در تمام اديان
ذكر نام خدا به هنگام ذبح اختصاصى به امت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ندارد بلكه در تمام امّتها اين امر مشروع بوده است «و لكلّ امّة جعلنا منسكاً ليذكروا اسم اللَّه ...».(2)4. وجوب ذكر نام خدا هنگام قربانى
ذكر نام خدا به هنگام ذبح و قربانى امرى واجب است «ليذكروا اسم اللَّه ...» چنانكه اين معنا در آيه 36 حج نيز بيان شده است.
شيوه بندگى خدا تنها بايد از طريق وحى باشد «جعلنا منسكاً».
قربانى و سپاسگزارى از نعمت حق
مراسم قربانى عبادت خدا و سپاسگزارى در برابرنعمتهاى اوست «جعلنا منسكاً ... على ما رزقهم اللَّه من بهيمة الانعام».
نام خداوند به قدرى داراى ارزش است كه اگر هنگام ذبح حيوان بر زبان جارى شود، گوشت آن حيوان حلال وگرنه حرام خواهد بود.(3)
اوصافى كه در آيه شريفه در تفسير (مخبتين) آمده مانند ترس از خدا و صبر و بپا داشتن نماز و انفاق، همه اينها در حج وجود دارد.(1)9. تسليم بودن براى رضاى خدا
جز براى خداوند نبايد تسليم بود، تقديم (له) بر (اسلموا) مفيد حصر است.
«و البدن جعلناها لكم من شعائر اللَّه لكم فيها خير فاذكروا اسم اللَّه عليها صوافّ فاذا وجبت جنوبها فكلوا منها و اطعموا القانع والمعترّ كذلك سخّرناها لكم لعلّكم تشكرون* لن ينال اللَّه لحومها و لا دماؤها و لكن يناله التّقوى منكم كذلك سخّرها لكم لتكبّروا اللَّه على ما هديكم و بشّر المحسنين».(2)
ترجمه
و شترهاى چاق و فربه را (در مراسم حج) براى شما از شعائر الهى قرار داديم؛ در آنها براى شما خير و بركت است؛ نام خدا را (هنگام قربانى كردن) در حالى كه به صف ايستادهاند بر آنها ببريد؛ و هنگامى كه پهلوهايشان آرام گرفت (و جان دادند)، از گوشت
آنها بخوريد، و مستمندان قانع و فقيران را نيز از آن اطعام كنيد اين گونه ما آنها را مسخّرتان ساختيم، تا شكر خدا را به جا آوريد. «36» نه گوشتها و نه خونهاى آنها، هرگز به خدا نمىرسد. آنچه به او مىرسد، تقوا و پرهيزكارى شماست. اين گونه خداوند آنها را مسخّر شما ساخته، تا او را به خاطر آن كه شما را هدايت كرده است بزرگ بشمريد؛ و بشارت ده نيكوكاران را. «37»
تفسير
و شترهاى چاق را براى شما از شعائر الهى قرار داديم، در آنها براى شما خير و بركت است. اگر شتر چاق و درشت از شعائر الهى خوانده شده به اعتبار اين است كه براى خدا قربانى شده لذا ادامه مىدهد كه وقتى هنگام قربانى شدن ايستاده و دست و پاهايشان بسته است، نام خدا را هنگام قربانى كردن آنها، در حالى كه به صف ايستادهاند ببريد و هنگامى كه با پهلو به زمين افتادند و آرام گرفتند و جان دادند از گوشت آنها بخوريد و مستمندان قانع و فقيران معتر را نيز از آن اطعام كنيد. در انتهاى آيه 36 مىفرمايد خدا اينچنين حيوانى با آن بزرگى و قدرت را تسليم شما مىكند تا بتوانيد او را به راحتى مسخر كنيد، آيا نبايد شكر اين را بجا آورد؟
ممكن است كسى تصور كند كه از خون و گوشت اين قربانىها بهرهاى به خدا مىرسد يا توهم كند كه اگر بهرهاى از اين گوشتها به خدا نمىرسد پس چرا امر به قربانى كردن مىكند؟ جواب مىدهد كه اين درست است كه هرگز از گوشتها و خونهاى آنها چيزى به خدا نمىرسد، ليكن اين قربانىها تقوا و آثار معنوى براى آورندهاش دارد و اين صفات و آثار معنوى است كه به سوى خدا صعود مىكند و صاحبش را به خدا نزديك
مىكند، آنقدر نزديك كه ديگر حجابى بين او و خدا نماند. خدا آن حيوان را اينچنين براى شما مسخر نمود تا همان تسخير وسيله هدايت شما به سوى اطاعت و تقرب به او شود و بتوانيد با قربانى كردن آن و در هنگام ذبح به ياد عظمت او و كبريايى خدا بيفتيد و او را در برابر هدايت به چنين عبادتى و كسب رضاى او و ثوابش تكبير گوييد. در آخر مىفرمايد نيكوكاران را بشارت ده، همانهايى را كه چنين اعمال نيكى انجام مىدهند و در راه خدا انفاق مىكنند و از هيچ احسانى دريغ ندارند.(1)
قانع؛ فقيرى است كه به آنچه به او برسد راضى و قانع باشد و شكر خداى را بجا آورد و سؤال نكند.(2)
معتر؛ آن فقيرى است كه بر خلاف قانع خود را طلبكار مىداند و از مردم سؤال مىكند و زمانى كه به او كمكى مىشود قانع نيست و تقاضاى بيشتر دارد.(3)
مفسرين اختلاف نظر دارند در اينكه امر در «فكلوا منها» دلالت بر وجوب دارد يا استحباب و يا اباحه؟ بعضى گفتهاند امر در «كلوا» براى اباحه و امر در «اطعموا» براى وجوب است. شيخ طبرسى مىگويد اين امر به معنى اذن و جواز است نه وجوب، زيرا مردم جاهليت خوردن گوشت قربانى را بر خود حرام مىدانستند. «الامر عقيب الحظر يدلّ على الاباحه» امر پس از منع دلالت بر اباحه مىكند.
نكتهها
در بزرگداشت شعائر الهى، شتر چاق و سالم انتخاب كنيد. (والبدن) (بدن) جمع بدنه به معناى شتر سالم و چاق است.(1)2. بهترين روش قربانى
بهترين روش قربانى شتر نحر آن در حال ايستاده است. (صواف) حيوانى است كه زانوى خود را صاف نگهداشته است.(2)3. زمان استفاده از قربانى
تا روح در بدن حيوان وجود دارد، استفاده از آن حرام است (وجوب) مصدر (وجبت) به معناى سقوط و افتادن است و (جنوب) نيز جمع (جنب) و به معناى پهلو است يعنى وقتى شتران افتادند و به پهلو غلطيدند (جان دادند) از گوشت آن استفاده كنيد. گفتنى است كه عرب جاهلى گمان مىكرد كه قربانى مال خدايان است و استفاده از آن ممنوع است، خداوند دراين آيه براين گمان خط بطلان كشيده است.(3)4. شكر نعمت
رام بودن و مسخّر بودن حيوانات، خوردن گوشت قربانى و اطعام به ديگران از جمله نعمتهاى الهى است كه بايد سپاسگزارى شود «لعلّكم تشكرون».(4)
ضمير لحومها و دماؤها به (بدن) برمىگردد، يعنى هرگز گوشتها و خونهاى شتران قربانى به خدا نخواهد رسيد، آيه هشدارى است به همه مؤمنان كه خداوند به پيكر و ظاهر عمل نمىنگرد بلكه به نيت و باطن عمل مىنگرد.
حج و مناسك آن جلوه آشكار هدايت است و اگر لطف الهى نباشد انسانها گمراه مىشوند.
انجام مناسك حج انسان را در زمره نيكوكاران قرار مىدهد «و بشّر المحسنين».(1)
علت تقديم قانع بر معتر
تقديم قانع بر معتر بدان لحاظ است كه معتر هيچگاه گرسنه نمىماند چون بدون هيچ پروايى دست نياز بسوى مردم دراز كرده و حتى گاهى بيش از حد نياز مطالبه مىكند. ولى قانع بخاطر آبرومندى و خويشتندارى از كسى سؤال نمىكند و نياز خويش را اظهار نمىدارد ولذا انسان بايد در مرحله اول به اينگونه افراد برسد و آنان را تأمين نمايد.
نكته ظريفى در اينجا هست و آن اينكه امر در «كلوا منها» بنا بر مشهور ظهور در استحباب دارد، يعنى بايسته و شايسته است حاجى مقدارى از قربانى بخورد و شايد اين امر بدان جهت باشد كه فقرا در اين رابطه احساس حقارت نكنند و از سوى ديگر بيانگر نوعى مساوات بين طبقات متمكن و مستمند جامعه باشد. در هر حال مشهور آن است كه قربانى بايد سه قسمت شود: يك قسمت آن اطعام به اهل و عيال، قسمت دوم به فقرا
1) تفسير كبير/ ج 23/ ص 38؛ راهنما/ ج 11/ ص 588؛ تفسير نور/ ج 8/ ص 46
(قانع و معتر) اعطا شود و قسمت سوم به دوستان و نزديكان اهدا گردد.(1)
«فبشّرناه بغلام حليم* فلمّا بلغ معه السّعى قال يا بنىّ انّى ارى فى المنام انّى اذبحك فانظر ماذاترى قال يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنى ان شاء اللَّه من الصّابرين* فلمّا اسلما و تلّه للجبين* و ناديناه ان يا ابراهيم* قد صدّقت الرّؤيا انّا كذلك نجزى المحسنين* انّ هذا لهو البلاؤ المبين* و فديناه بذبح عظيم* و تركنا عليه فى الآخرين* سلام على ابراهيم».(2)
ترجمه
ما او [/ ابراهيم] را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت داديم. «101» هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد، گفت: «پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، نظر تو چيست؟» گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.» «102» هنگامى كه هر دو تسليم شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد، «103» او را ندا داديم كه: «اى ابراهيم! «104» آن رؤيا را تحقق بخشيدى (و به مأموريت خود عمل كردى).» ما اين گونه، نيكوكاران را جزا مىدهيم. «105» اين مسلماً همان امتحان آشكار است. «106» ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم، «107» و نام
نيك او را در امتهاى بعد باقى نهاديم. «108» سلام بر ابراهيم! «109»
تفسير
ابراهيم عليه السلام در قربانگاه
ابراهيم عليه السلام بعد از اداى رسالت خويش در بابل از آنجا هجرت كرد و نخستين تقاضايش از پروردگار اين بود كه فرزند صالحى به او عطا فرمايد زيرا تا آن روز صاحب فرزند نشده بود.
نخستين آيه مورد بحث سخن از اجابت اين دعاى ابراهيم به ميان آورده است و مىگويد: ما او را به نوجوانى حليم و بردبار و پر استقامت بشارت داديم «فبشّرناه بغلام حليم».
در واقع سه بشارت در اين جمله جمع شده است: بشارت تولد فرزندى پسر و بشارت رسيدن او به سنين نوجوانى و بشارت به صفت والاى حلم. سرانجام فرزند موعود ابراهيم طبق بشارت الهى متولد شد و قلب پدر را كه در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت، دوران طفوليت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسيد.
در اينجا قرآن مىگويد: هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد «فلمّا بلغ معه السّعى» يعنى به مرحلهاى رسيد كه مىتوانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و كوشش كند و او را يارى دهد.
بعضى «سعى» را در اينجا به معنى عبادت و كار براى خدا دانستهاند، البته سعى مفهوم وسيعى دارد كه اين معنى را نيز شامل مىشود ولى منحصر به آن نيست و تعبير
«معه» (با پدرش) نشان مىدهد كه منظور معاونت پدر در امور زندگى است.(1)
به هر حال به گفته جمعى از مفسران، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود كه ابراهيم خواب عجيب و شگفت انگيزى مىبيند كه بيانگر شروع يك آزمايش بزرگ ديگر در مورد اين پيامبر عظيم الشّأن است، در خواب مىبيند كه از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند يگانهاش را با دست خود قربانى كند و سر ببرد.
ابراهيم عليه السلام از خواب بيدار شد، مىدانست كه خواب پيامبران واقعيت دارد و از وسوسههاى شيطانى دور است، اما با اين حال دو شب ديگر همان خواب تكرار شد كه تأكيدى بود بر لزوم اين امر و فوريت آن.
مىگويند نخستين بار در شب «ترويه» (شب هشتم ماه ذى الحجه) اين خواب را ديد و در شبهاى «عرفه» و شب «عيد قربان» (نهم و دهم ذى الحجه) خواب تكرار گرديد، لذا براى او كمترين شكى باقى نماند كه اين فرمان قطعى خدا است.(2)
ابراهيم عليه السلام كه بارها از كوره داغ امتحان الهى سرفراز بيرون آمده بود، اين بار نيز بايد دل به دريا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد و فرزندى را كه يك عمر در انتظارش بوده و اكنون نوجوانى برومند شده است با دست خود سر ببرد!
ولى بايد قبل از هر چيز فرزند را آماده اين كار كند. رو به سوى او كرد و گفت: فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم، بنگر نظر تو چيست؟ «قال يا بنىّ انّى ارى فى المنام انّى اذبّحك فانظر ماذا ترى» فرزندش كه نسخهاى از وجود پدر ايثارگر بود و درس صبر و استقامت و ايمان را در همين عمر كوتاهش در مكتب او خوانده بود با آغوش باز و از
روى طيب خاطر از اين فرمان الهى استقبال كرد و با صراحت و قاطعيت گفت: پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا كن «قال يا ابت افعل ما تؤمر» و از ناحيه من فكر تو راحت باشد كه به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت «ستجدنى ان شاء اللَّه من الصّابرين».
هنگامى كه هردو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين فرزند را بر خاك نهاد ...
«فلمّا اسلما و تلّه للجبين».(1)
بعضى گفتهاند منظور از جمله «تلّه للجبين» اين بود كه پيشانى پسر را به پيشنهاد خودش بر خاك نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بيفتد و عواطف پدرى به هيجان درآيد و مانع اجراى فرمان خدا شود!(2)
به هر حال ابراهيم صورت فرزند را بر خاك نهاد و كارد را به حركت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى كه روحش در هيجان فرورفته بود و تنها عشق خدا بود كه او را در مسيرش بى ترديد پيش مىبرد، اما كارد برنده در گلوى لطيف فرزند كمترين اثرى نگذارد!
ابراهيم در حيرت فرو رفت، بار ديگر كارد را به حركت درآورد ولى باز كارگر نيفتاد.
آرى ابراهيم «خليل» مىگويد: ببر! اما خداوند «جليل» فرمان مىدهد نبر! و كارد تنها گوش بر فرمان او دارد.
اين جاست كه قرآن با يك جمله كوتاه و پرمعنى به همه انتظارها پايان داده و مىگويد: در اين هنگام او را ندا داديم كهاى ابراهيم «و ناديناه ان يا ابراهيم».
آنچه را در خواب مأموريت يافتى انجام دادى «قد صدقت الرّؤيا»، ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مىدهيم «انّا كذلك نجزى المحسنين».
هم به آنها توفيق پيروزى در امتحان مىدهيم و هم نمىگذاريم فرزند دلبندشان از دست برود، آرى كسى كه سرتاپا تسليم فرمان ما است و نيكى را به حد اعلا رسانده جز اين پاداشى نخواهد داشت.
سپس مىافزايد اين مسلّماً امتحان مهم و آشكارى است «ان هذا لهو البلاء المبين». ذبح كردن فرزند با دست خود آن هم فرزندى برومند و لايق براى پدرى كه يك عمر در انتظار چنين فرزندى بوده كار ساده و آسانى نيست، چگونه مىتوان دل از چنين فرزندى بركند؟ و از آن بالاتر با نهايت تسليم و رضا بى آنكه خم به ابرو آورد به امتثال اين فرمان بشتابد و تمام مقدمات را تا آخرين مرحله انجام دهد به طورى كه از نظر آمادگىهاى روانى و عملى چيزى فروگذار نكند؟ و از آن عجيبتر تسليم مطلق اين نوجوان در برابر اين فرمان بود كه با آغوش باز و با اطمينان خاطر به لطف پروردگار و تسليم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت.
لذا در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه اين كار انجام گرفت جبرئيل (از روى اعجاب) صدا زد «اللَّه اكبر» «اللَّه اكبر»! و فرزند ابراهيم صدا زد «لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر»! و پدر قهرمان فداكار نيز گفت: «اللَّه اكبر و للَّهالحمد»!(1)
و اين شبيه تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مىگوييم، اما براى اينكه برنامه ابراهيم ناتمام نماند و در پيشگاه خدا قربانى كرده باشد و آرزوى ابراهيم برآورده شود، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا بجاى فرزند قربانى كند و سنتى براى آيندگان در مراسم
1) كشف الاسرار/ ج 23/ ص 293
«حج» و سرزمين «منا» از خود بگذارد، چنانكه قرآن مىگويد ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم «و فديناه بذبح عظيم».
نه تنها خداوند پيروزى ابراهيم را در اين امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلكه خاطره آن را جاويدان ساخت چنانچه در آيه بعد مىگويد: ما نام نيك ابراهيم را در امتهاى بعد باقى و برقرار ساختيم «و تركنا عليه فى الآخرين».
او «اسوه» اى شد براى همه آيندگان و «قدوه» اى براى پاكبازان و عاشقان دلداده كوى دوست و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آينده تا پايان جهان جاودان نموديم. او پدر پيامبران بزرگ، او پدر امت اسلام و پيامبر اسلام بود.
«سلام بر ابراهيم» (آن بنده مخلص و پاكباز باد) «سلام على ابراهيم»، آرى «ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم» «كذلك نجزى المحسنين»، پاداشى به عظمت دنيا، پاداشى جاودان در سراسر زمان، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ!
در تفسير «حليم» گفتهاند كسى است كه در عين توانايى در هيچ كارى قبل از وقتش شتاب نمىكند و در كيفر مجرمان عجلهاى به خرج نمىدهد. روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلط است.(1)
راغب در مفردات مىگويد: حلم به معنى خويشتندارى به هنگام هيجان غضب است و از آنجا كه اين حالت از عقل و خرد ناشى مىشود، گاه به معنى عقل و خرد نيز به كار رفته وگرنه معنى حقيقى حلم همان است كه در اول گفته شد و چنانكه در آيات بعد خواهيم ديد او مقام حليم بودن خود را به هنگام ماجراى «ذبح» نشان داد، همانگونه كه ابراهيم نيز حليم بودن خود را در آن هنگام و هم در موقع آتش سوزى آشكار ساخت.
درسنامه با قرآن در مكه و مدينه ؛ ؛ ص253
1) مجمع البيان/ ج 7/ ص 706؛ جامع البيان/ ج 23/ ص 48
واژه «غلام» به عقيده بعضى به هر كودكى قبل از رسيدن به سن جوانى گفته مىشود و بعضى آن را به كودكى كه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسيده است اطلاق كردهاند.
از تعبيرات مختلفى كه در لغت عرب آمده مىتوان استفاده كرد كه «غلام» حدفاصل ميان «طفل» (كودك) و «شاب» (جوان) است كه در زبان فارسى از آن تعبير به «نوجوان» مىكنيم.
«فدينا» از ماده «فدا» در اصل به معنى قرار دادن چيزى به عنوان بلا گردان و دفع ضرر از شخص يا چيز ديگر است، لذا مالى را كه براى آزاد كردن اسير مىدهند «فديه» مىگويند و نيز كفارهاى را كه بعضى از بيماران به جاى روزه مىدهند به اين نام ناميده مىشود.
در اين كه اين قوچ بزرگ چگونه به ابراهيم عليه السلام داده شد بسيارى معتقدند جبرييل آورد، بعضى نيز گفتهاند از دامنه كوههاى «منا» سرازير شد، هرچه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.
كلمه «ترى» در آيه شريفه به معناى «مىبينى» نيست بلكه به معنى «چه نظر ميدهى» است. مىخواسته بفرمايد تو درباره سرنوشت خودت فكر كن و تصميم بگير و تكليف مرا روشن بساز و اين جمله خود دليل است بر اينكه ابراهيم عليه السلام در رؤياى خود فهميده بود كه خداوند متعال او را امر كرده فرزندش را قربانى كند و گرنه صرف اينكه خواب ديده فرزندش را قربانى كند دليل بر آن نيست كه كشتن فرزند برايش جايز باشد.
پس در حقيقت امرى كه در خواب به او شده به صورت نتيجه امر در برابرش ممثل شده
است و به همين جهت فرزندش را امتحان كرد ببيند او چه جوابى مىدهد.(1)نكتهها
در راه خدا بايد از همه دلبستگىها حتى دلبستگى به فرزند دست كشيد (فرزندى كه حدود يك قرن در انتظارش بوده و با دعا و تضرع او را از خداوند گرفته است. اكنون كه رشد كرده و بازويى براى پدر پيرش شده است، بايد با دست خويش او را ذبح كند)، «انّى اذبحك».(2)
مؤمن تسليم خداست و در برابر دستورات او بهانه نمىگيرد در حالى كه اسماعيل عليه السلام مىتوانست به پدر بگويد:
الف. اين خواب است نه بيدارى.
ب. كشتن فرزند حرام است.
ج. امر دلالت بر فوريت ندارد، صبر كن.
د. امر ارشادى است نه مولوى.
بلكه گفت اى پدر! مأموريت الهى را انجام ده.(3)3. بالا بردن انگيزهها
براى انجام كارها انگيزهها را بالا ببريم، اسماعيل نمىگويد «اذبحنى» يا «اقتلنى» تا براى پدر سخت باشد، بلكه مىگويد: «افعل ما تؤمر» فرمان الهى را انجام بده.(1)4. طلب صبر از خداوند
عمل به وظيفه، صبر و پايدارى مىخواهد و صبر را بايد از خداوند طلب كرد «ستجدنى ان شاء اللَّه من الصّابرين».(2)5. حليم بودن ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام
واژه «حليم» 15 مرتبه در قرآن مجيد تكرار شده و غالباً وصفى است براى خداوند كه به صورت توصيفى براى ابراهيم و فرزندش در كلام خدا آمده است و در يك مورد توصيفى است براى شعيب از زبان ديگران.(3)6. مراتب ادب در حضور پروردگار
اين تعبيرات پدر و پسر چقدر پر معنى است و چه ريزهكارىهايى در آن نهفته است؟ از يك سو پدر با صراحت مسئله ذبح را با فرزند جوان خويش مطرح مىكند و از او نظرخواهى مىكند، براى او شخصيت مستقل و آزادى اراده قائل مىشود، از سوى ديگر فرزند هم مىخواهد پدر در عزم و تصميمش راسخ باشد، نمىگويد مرا ذبح كن، بلكه مىگويد هر مأموريتى دارى انجام ده، من تسليم امر و فرمان او هستم و از سوى سوم مراتب ادب را در پيشگاه پروردگار به عالىترين وجهى نگه مىدارد، هرگز به نيروى ايمان و اراده و تصميم خويش تكيه نمىكند، بلكه بر مشيت خدا و اراده او تكيه مىنمايد و با اين عبارت از او توفيق پايمردى و استقامت مىطلبد و به اين ترتيب هم پدر و هم پسر
نخستين مرحله اين آزمايش بزرگ را با پيروزى كامل مىگذرانند.
در اين ميان چهها گذشت؟ قرآن از شرح آن خوددارى كرده و تنها روى نقاط حساس اين ماجراى عجيب انگشت مىگذارد. بعضى نوشتهاند: فرزند فداكار براى اينكه پدر را در انجام اين مأموريت كمك كند و هم از رنج و اندوه مادر بكاهد، هنگامى كه او را به قربانگاه در ميان كوههاى خشك و سوزان سرزمين «منا» آورد، به پدر گفت: پدرم ريسمان را محكم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم، مىترسم از پاداشم كاسته شود! پدر جان كارد را تيز كن و با سرعت بر گلويم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد! پدرم قبلًا پيراهنم را از تن بيرون كن كه به خون آلوده نشود چراكه بيم دارم چون مادرم آن را ببيند عنان صبر از كفش بيرون رود.
آن گاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى نديدى پيراهنم را برايش ببر كه باعث تسلى خاطر و تسكين دردهاى او است چراكه بوى فرزندش را از آن خواهد يافت و هرگاه دلتنگ شود آن را در آغوش مىفشارد و سوز درونش را تخفيف خواهد داد.(1)7. عظمت ذبح
در اينكه عظمت اين ذبح در چه نظر بوده از نظر جسمانى و ظاهرى؟ و يا از جهت اينكه فداى فرزند ابراهيم شد؟ و يا از نظر اينكه براى خدا و در راه خدا بود؟ و يا از اين نظر كه اين قربانى از سوى خدا براى ابراهيم فرستاده شد؟ مفسران گفتگوهاى فراوانى دارند، ولى هيچ مانعى ندارد كه تمام اين جهات در ذبح عظيم جمع و از ديدگاههاى مختلف داراى عظمت باشد.
يكى از نشانههاى عظمت اين ذبح آن است كه با گذشت زمان سال به سال
1) نمونه/ ج 19/ ص 112؛ تفسير كبير/ ج 26/ ص 158
وسعت بيشترى يافته و الان در هر سال بيش از يك ميليون به ياد آن ذبح عظيم ذبح مىكنند و خاطرهاش را زنده نگه مىدارد.(1)8. ذبيح اللَّه كيست؟
در اينكه كدام يك از فرزندان ابراهيم (اسماعيل يا اسحاق) به قربانگاه برده شد و لقب ذبيح اللَّه يافت؟ در ميان مفسران گفتگو است، گروهى اسحاق را «ذبيح» مىدانندو جمعى اسماعيل را، نظر اول را بسيارى از مفسران اهل سنت و نظر دوم را مفسران شيعه بر گزيدهاند.(2)
اما آنچه با ظواهر آيات مختلف قرآن هماهنگ است اين است كه ذبيح «اسماعيل» بوده است زيرا:
اولًا در يك جا مىخوانيم «و بشّرناه باسحاق نبيّاً من الصّالحين» ما او را بشارت به اسحاق داديم كه پيامبرى بود از صالحان.(3)اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه خداوند بشارت به تولد اسحاق را بعد از اين ماجرا و به خاطر فداكارىهاى ابراهيم به او داد، بنابراين ماجراى ذبح مربوط به او نبود.
بعلاوه هنگامى كه خداوند نبوت كسى را بشارت مىدهد مفهومش اين است كه زنده مىماند و اين با مسئله ذبح در كودكى سازگار نيست.
ثانياً در آيه 71 سوره هود مىخوانيم «فبشّرناه باسحاق و من وراء اسحاق يعقوب» ما او را به تولد اسحاق بشارت داديم و نيز به تولد يعقوب بعد از اسحاق. اين آيه
نشان مىدهد كه ابراهيم مطمئن بود اسحاق مىماند و فرزندى همچون يعقوب از او به وجود مىآيد، بنابراين نوبتى براى ذبح باقى نخواهد ماند.
كسانى كه ذبيح را اسحاق مىدانند در حقيقت اين آيات را ناديده گرفتهاند.(1)
ثالثاً روايات بسيارى در منابع اسلامى آمده است كه نشان مىدهد ذبيح «اسماعيل» بوده است، بعنوان نمونه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «انا ابن الذّبيحين» من فرزند دو ذبيح هستم. منظور از دو ذبيح يكى پدرش عبداللَّه است كه عبدالمطلب جد پيامبر صلى الله عليه و آله نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند سپس يكصد شتر به فرمان خدا فداى او قرار داد و داستانش مشهور است و ديگر اسماعيل بود زيرا مسلّم است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل است نه اسحاق.(2)
در دعايى كه از على عليه السلام از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده مىخوانيم: «يا من فدا اسماعيل من الذّبح» اى كسى كه فدايى براى ذبح اسماعيل قرار دادى.(3)
از امام باقر و امام صادق عليهما السلام سؤال كردند ذبيح كه بود؟ فرمودند اسماعيل.
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «لو علم اللَّه عزوجلّ شيئاً اكرم من الضأن لفدا به اسماعيل» اگر حيوانى بهتر از گوسفند پيدا مىشد، آن را فديه اسماعيل قرار مىداد.(4)
در برابر اين روايات فراوان كه هماهنگ با ظاهر آيات قرآن است روايت شاذى بر ذبيح بودن اسحاق دلالت دارد كه نمىتواند مقابله با روايات گروه اول كند و نه با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است.
از همه اينها گذشته اين مسئله مسلّم است كودكى را كه ابراهيم او را با مادرش به
فرمان خدا به مكه آورد و در آنجا رها نمود و سپس خانه كعبه را با كمك او ساخت و طواف و سعى با او بجا آورد اسماعيل بود و اين نشان مىدهد كه ذبيح نيز اسماعيل بوده است زيرا برنامه ذبح مكمل برنامههاى فوق محسوب مىشده است، البته آنچه از كتب «عهد عتيق» (تورات كنونى) بر مىآيد اين است كه ذبيح اسحاق بوده است.(1)
از اينجا چنين به نظر مىرسد كه بعضى از روايات غيرمعروف اسلامى كه اسحاق را ذبيح معرفى مىكند تحت تأثير روايات اسرائيلى است و احتمالًا از مجعولات يهود است.(2)9. آيا ابراهيم مأمور به ذبح فرزند بود؟
از سؤالات مهم ديگرى كه در اين بحث براى مفسران مطرح است اين است كه ابراهيم راستى مأمور به ذبح فرزند بود يا به مقدمات آن دستور داشت؟(3)
اگر مأمور به ذبح بوده چگونه پيش از انجام آن اين حكم الهى نسخ شد در حالى كه نسخ قبل از عمل جايز نيست و اين معنى در علم «اصول فقه» اثبات شده است.
و اگر مأمور به مقدمات ذبح بوده است، اين افتخار مهمى نخواهد بود.
و اين كه بعضى گفتهاند اهميت مسئله از اينجا ناشى مىشود كه ابراهيم احتمال مىداد بعد از انجام اين مأموريت و فراهم كردن مقدمات دستور به اصل ذبح داده شود و امتحان بزرگ او همينجا بود، مطلب جالبى به نظر نمىرسد.
به عقيده ما اين گفتگوها از اينجا ناشى مىشود كه ميان اوامر امتحانى و غيرامتحانى فرق نگذاشتهاند، امرى كه به ابراهيم شد يك امر امتحانى بود. مىدانيم در
اوامر امتحانى اراده جدى تعلق به اصل عمل نگرفته است بلكه هدف آن است كه روشن شود شخص مورد آزمايش تا چه اندازه آمادگى اطاعت فرمان دارد و اين در جايى است كه شخص مورد آزمايش از اسرار پشت پرده آگاه نيست و به اين ترتيب در اينجا نسخ واقع نشده است كه در صحت آن قبل از عمل بحث و گفتگو شود.
اگر مىبينيم خداوند بعد از اين ماجرا به ابراهيم مىگويد «قد صدقت الرّؤيا» خوابى را كه ديده بودى تحقق بخشيدى، به خاطر آن است كه آنچه در توان داشت در زمينه ذبح فرزند دلبند انجام داد و آمادگى روحى خود را در اين زمينه از هر جهت به ثبوت رسانيد و از عهده اين آزمايش به خوبى برآمد.
چگونه ابراهيم خواب را حجت دانست و آن را معيار عمل خود قرار داد؟
در پاسخ اين سؤال گاه گفته مىشود كه خوابهاى انبيا هرگز خواب شيطانى يا مولود فعاليت قوه واهمه نيست، بلكه گوشهاى از برنامه نبوت و وحى آنها است و آنچه در خواب مىبينند درست همان چيزى است كه در بيدارى مىبينند و گاه گفته مىشود كه ابراهيم عليه السلام در حال بيدارى از طريق وحى آگاهى يافت كه بايد به خوابى كه در زمينه «ذبح» مىبيند عمل كند و گاه گفته مىشود قرائن مختلفى كه در اين خواب بود و از جمله اينكه در سه شب متوالى عيناً تكرار شد براى او علم و يقين ايجاد كرد كه اين يك مأموريت الهى است و نه غير آن.
به هر حال همه اين تفسيرها ممكن است صحيح باشد و منافاتى با هم ندارد و مخالف ظواهر آيات نيز نمىباشد.(1)
1) نمونه/ ج 19/ ص 122
وسوسههاى شيطان در روح بزرگ ابراهيم اثر نگذاشت.
از آنجا كه امتحان ابراهيم يكى از بزرگترين امتحانات در طول تاريخ بود، امتحانى كه هدفش اين بود قلب او را از مهر و عشق غير خدا تهى كند، طبق بعضى از روايات شيطان به دست و پا افتاد، كارى كند كه ابراهيم از اين ميدان پيروزمند بيرون نيايد، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد و به او گفت مىدانى ابراهيم چه در نظر دارد؟ مىخواهد فرزندش را امروز سر ببرد!
هاجر گفت: اگر خدا دستورش داده پس بايد اطاعت كند. گاهى به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد از آن هم نتيجهاى نگرفت، چون اسماعيل را يكپارچه تسليم و رضا يافت.
سرانجام به سراغ پدر آمد و به او گفت ابراهيم! خوابى را كه ديدى خواب شيطانى است! اطاعت شيطان مكن! ابراهيم كه در پرتو نور ايمان و نبوت او را شناخت بر او فرياد زد دور شو اى دشمن خدا.(1)12. وسوسه شيطان از جهات مختلف
در حديث ديگرى آمده است: ابراهيم نخست به «مشعرالحرام» آمد تا پسر را قربانى كند، شيطان به دنبال او شتافت، او به محل «جمره اولى» آمد، شيطان به دنبال او آمد، ابراهيم هفت سنگ به او پرتاب كرد، هنگامى كه به «جمره دوم» رسيد باز شيطان را ملاحظه نمود، هفت سنگ ديگر بر او انداخت تا به «جمره عقبه» آمد، هفت سنگ ديگر
1) نمونه/ ج 19/ ص 123؛ تفسير ابوالفتوح رازى/ ج 9/ ص 326
بر او زد و او را براى هميشه از خود مأيوس ساخت.(1)
و اين نشان مىدهد كه وسوسههاى شياطين در ميدانهاى بزرگ امتحان نه از يك سو كه از جهات مختلف صورت مىگيرد، هر زمان به رنگى و از طريقى مردان خدا بايد ابراهيموار شياطين را در همه چهرهها بشناسند و از هر طريقى وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان كنند و چه درس بزرگى؟!
تعبير «انى ارى فى المنام» در خواب مىبينيم دلالت دارد بر اينكه اين صحنه را مكرر در خواب ديده است.(3)15. نمايان شدن صفت كمال
در تعبير «فبشّرناه بغلام حليم» اشاره به اين معنا است كه آن فرزند پسر خواهد بود و به حد جوانى نيز خواهد رسيد و اگر آن فرزند را توصيف به «غلام» كرد با اينكه اسماعيل از حد جوانى هم گذشت براى آن بود كه خواست اشاره كند به آن حالتى كه آن حالت صفت كمال و صفاى ذات او و حلمش نمايان مىشود و آن حد جوانى است و در همين سن و سال بود كه گفت: «يا ابت افعل ما تؤمر».(4)
جمله «يا ابت افعل» اظهار رضايت اسماعيل است نسبت به سر بريدن و ذبح خودش، منتهى اين اظهار رضايت را به صورت «امر» انجام بده آورد و اگر اسماعيل گفت انجام بده آنچه را مأمور شدى و نگفت مرا ذبح كن براى اشاره به اين بود كه بفهماند پدرش مأمور به اين امر بوده و به جز اطاعت و انجام آن مأموريت چارهاى نداشته است.(1)17. موهبت صبر از خداوند
جمله «ستجدنى انشاءاللَّه من الصّابرين» يك نحوه دلجويى نسبت به پدر است كه من از قربانى شدن ناراحت نيستم و براى اينكه ناراحتى پدر نيز كاسته شود سخن خود را با «انشاءاللَّه» مقيد كرد زيرا با آوردن اين قيد اين مطلب را مىفهماند كه اگر من صبر مىكنم اين موهبت صبر از خودم نيست بلكه هر چه دارم از مواهبى است كه خداوند به من ارزانى داشته است. اگر او بخواهد من داراى صبر خواهم بود و اگر نخواهد مىتواند اين صبر را از من بگيرد.(2)18. شدت مصيبت
در آيه شريفه «فلمّا اسلما و تلّه للجبين» جواب «لمّا» نيامده. همين كه تسليم شدند ديگر نمىفرمايد چه شد؟ و اين به خاطر آن است كه بفهماند جواب «لمّا» از بس مهم و مصيبت ابراهيم آنقدر شديد و تلخ بود كه قابل گفتن نيست.(3)19. عظمت سلام خداوند
جمله «سلام على ابراهيم» تحيتى است از خداوند به ابراهيم عليه السلام و جهت اينكه سلام را بدون الف و لام به صورت نكره تعبير كرد آن است كه خداوند خواسته عظمت آن سلام را برساند.(4)
جالب توجه اينكه جمله «كذلك نجزى المحسنين» يك بار اينجا ذكر شده و يك بار در چند آيه قبل، اين تكرار حتماً نكتهاى دارد.
ممكن است دليلش اين بوده باشد كه در مرحله اول خداوند پيروزى ابراهيم را در امتحان بزرگش تصديق مىكند و كارنامه قبولى او را امضا مىفرمايد، اين خود جزا و پاداش بزرگى است و اين مهمترين مژدهاى بود كه خداوند به ابراهيم داد. سپس مسئله «فدا كردن ذبح عظيم» و «جاودان ماندن نام و سنت او» و «درود فرستادن خدا بر او» را كه سه موهبت بزرگ ديگر است مطرح كرده و آن را به عنوان پاداش نيكوكاران معرفى مىكند.
سفر حج در حقيقت يك هجرت بزرگ است، يك سفر الهى است، يك ميدان گستردهى خودسازى و جهاد اكبر است. مراسم حج در واقع عبادتى را نشان مىدهد كه عميقاً با خاطرهى مجاهدات ابراهيم و فرزندش اسماعيل و همسرش هاجر آميخته است و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از اين نكته غفلت كنيم، بسيارى از مراسم آن به صورت معما در مىآيد. آرى، كليد حل اين معما توجه به اين آميختگى عميق است.
هنگامى كه در قربانگاه در سرزمين منا مىآييم، تعجب مىكنيم اين همه قربانى براى چيست؟ اصولًا مگر ذبح حيوان مىتواند حلقهاى از مجموعهى يك عبادت باشد؟! اما هنگامى كه مسألهى قربانى ابراهيم عليه السلام را به خاطر مىآوريم كه عزيزترين عزيزانش و شيرينترين ثمرهى عمرش را در اين ميدان در راه خدا ايثار كرد، و بعداً سنتى به عنوان قربانى در منا به وجود آمد، به فلسفهى اين كار پى مىبريم.
قربانى كردن رمز گذشت از همه چيز در راه معبود است، قربانى كردن مظهرى
است براى تهى نمودن قلب از غير ياد خدا، و هنگامى مىتوان از اين مناسك بهرهى تربيتى كافى گرفت كه تمام صحنهى ذبح اسماعيل و روحيات اين پدر و پسر به هنگام قربانى در نظر مجسم شود، و آن روحيات در وجود انسان پرتوافكن گردد.(1)
هنگامى كه به سراغ جمارت (سه ستون سنگى مخصوصى كه حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران مىكنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مىزنند) اين معما در نظر ما خودنمايى مىكند كه پرتاب اين همه سنگ به يك ستون بىروح چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟ و چه مشكلى را حل مىكند؟ اما هنگامى كه به خاطر مىآوريم اينها يادآور خاطرهى مبارزهى ابراهيم عليه السلام، قهرمان توحيد با وسوسههاى شيطان است كه سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصميم داشت او را در اين ميدان «جهاد اكبر» گرفتار سستى و ترديد كند، اما هر زمان ابراهيم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت، محتواى اين مراسم روشنتر مىشود.
مفهوم اين مراسم اين است كه همهى شما نيز در طول عمر در ميدان جهاد اكبر با وسوسههاى شياطين رو به رو هستيد و تا آنها را سنگ سار نكنيد و از خود نرانيد، پيروز نخواهيد شد.
اگر انتظار داريد كه خداوند بزرگ همان گونه كه سلام بر ابراهيم فرستاده و مكتب و ياد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتى كند بايد خط او را تداوم بخشيد.
يا هنگامى كه به «صفا» و «مروه» مىآييم و مىبينيم گروه گروه مردم از اين كوه كوچك به آن كوه كوچكتر مىروند، و از آن جا به اين باز مىگردند، و بى آن كه چيزى به
1) متأسفانه مراسم قربانى در عصر و زمان ما به شكل نامطلوبى در آمده است كه بايد علماى اسلام در نجات آن بكوشند
دست آورده باشند اين عمل را تكرار مىكنند، گاه مىدوند و گاه راه مىروند، مسلماً تعجب مىكنيم كه اين ديگر چه كارى است و چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟!
اما هنگامى كه به عقب بر مىگرديم و داستان سعى و تلاش آن زن باايمان «هاجر» را براى نجات جان فرزند شيرخوارش اسماعيل در آن بيابان خشك و سوزان به خاطر مىآوريم كه چگونه بعد از اين سعى و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانيد، و چشمهى زمزم از زير پاى نوزادش جوشيدن گرفت، ناگهان چرخ زمان به عقب بر مىگردد، پردهها كنار مىرود، و خود را در آن لحظه در كنار «هاجر» مىبينيم و با او در سعى و تلاشش همگام مىشويم كه در راه خدا بى سعى و تلاش كسى به جايى نمىرسد!
به آسانى مىتوان از آن چه گفتيم نتيجه گرفت كه «حج» را بايد با اين رموز تعليم داد، و خاطرات ابراهيم و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشيد، تا هم فلسفهى آن درك شود و هم اثرات عميق اخلاقى حج در نفوس حجاج پرتوافكن گردد، كه بدون آن آثار، قشرى بيش نيست.(1)
1) نمونه/ ج 19/ ص 126
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا* لّيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَمنبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ و عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِرَ طًا مُّسْتَقِيمًا* وَ يَنصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا* هُوَ الَّذِى أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُواْ إِيمنًا مَّعَ إِيمنِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّموَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ كَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا* لّيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنتِ جَنتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهرُ خلِدِينَ فِيهَا وَ يُكَفّرَ عَنْهُمْ سَيَاتِهِمْ وَ كَانَ ذَ لِكَ عِندَ اللَّهِ فَوْزًا عَظِيمًا* وَ يُعَذّبَ الْمُنفِقِينَ وَ الْمُنفِقتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكتِ الظَّآنّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دَآ ل رَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَآءَتْ مَصِيرًا* وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّموَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ كَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا»(1)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر
ما براى تو پيروزى آشكارى فراهم ساختيم، «1» تا خداوند گناهان گذشته و آيندهاى را كه به تو نسبت مىدادند ببخشد (و حقّانيّت تو را ثابت نموده) و نعمتش را بر تو تمام كند و به راه راست هدايتت فرمايد، «2» و پيروزى شكست ناپذيرى نصيب تو كند. «3» او كسى است كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند؛
1) فتح/ 1- 7
لشكريان آسمانها و زمين از آنِ خداست، و خداوند دانا و حكيم است. «4» هدف (ديگر از آن فتح مبين) اين بود كه مردان و زنان باايمان را در باغهايى (از بهشت) وارد كند كه نهرها از زير درختانش جارى است، در حالى كه جاودانه در آن مىمانند، و گناهانشان را مىبخشد، و اين نزد خداوند رستگارى بزرگى است. «5» و (نيز) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مىبرند مجازات كند؛ (آرى) حوادث ناگوارى (كه براى مؤمنان انتظار مىكشند) تنها بر خودشان نازل مىشود. خداوند بر آنان غضب كرده و از رحمت خود دورشان ساخته و جهنم را براى آنان آماده كرده؛ و چه بد سرانجامى است! «6» لشكريان آسمانها و زمين تنها از آنِ خداست؛
و خداوند شكستناپذير و حكيم است. «7»
تفسير
الف. قرآن كريم در اين آيات در يك محور سخن مىگويد و آن هدف از فتح مبين كه عبارت از آمرزش گناهانى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مىدادند. اتمام نعمت نصرت پيامبر صلى الله عليه و آله، نزول آرامش بر مؤمنان، ورود آنان به بهشت جاودان و عذاب تبهكاران.
ب. در اين كه مقصود از «فتح» چيست، وجوهى بيان شده است از جمله: فتح مكه، صلح حديبيّه، فتح روم، فتح اسلام به وسيلهى دليل و برهان. مرحوم طبرسى مىفرمايد: ظاهراً همان وجه اول صحيح است(1)، ليكن قرائنى تأييد مىكند كه منظور از فتح، صلح حديبيه است:
1) مجمع البيان/ ج 9/ ص 166؛ الميزان/ ج 18/ ص 379؛ تفسير كبير/ ج 28/ ص 77؛ مراغى/ ج 26/ ص 80
آيات تحقق يافته بود، در حالى كه چيزى جز صلح حديبيه در كار نبود.(1)2. آيهى 27 اين سوره كه تأكيد بر رؤياى صادقانهى پيامبر صلى الله عليه و آله كرده مىگويد: «مسلماً در آينده در نهايت امنيت وارد مسجد الحرام خواهيد شد و به انجام مناسك عمره مىپردازيد» شاهد گويايى است بر اين كه اين سوره و محتواى آن بعد از صلح حديبيه و قبل از فتح مكه بوده است.(2)3. در روايات متعددى صلح حديبيه به عنوان فتح مبين معرفى شده است.(3)ج. در اين كه مقصود از مغفرتِ گناه گذشته و آيندهى پيامبر چيست، وجوهى ذكر شده از جمله: 1. خداوند گناهان متقدم امت تو را مورد آمرزش قرار داد و گناهان متأخر آنان را نيز به وسيلهى شفاعت تو آمرزيد كه مفاد برخى از روايات است. ممكن است از ظاهر تعبير «يغفر» كه به صورت فعل مضارع ناظر به روز قيامت است اين معنا را استفاده كرد.
شاهد بر اين تفسير حديثى است كه از امام رضا عليه السلام نقل شده كه در پاسخ به سؤال مأمون از اين آيه فرمود: «هيچ كس نزد مشركان مكه گناهش سنگينتر از پيامبر نبود؛ زيرا آنها 330 بت مىپرستيدند، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را دعوت به توحيد كرد، آنها گفتند: آيا او همهى خدايان ما را تبديل به يك خدا كرده اين امر عجيبى است، اين فقط يك دروغ بزرگ است، اما هنگامى كه خداوند مكه را براى پيامبرش (بعد از صلح حديبيه) گشود، خداوند فرمود: اى محمد ما فتح مبينى را براى تو فراهم كرديم تا گناهانى
كه نزد مشركان عرب به خاطر دعوت به توحيد داشته و دارى ببخشد.»(1)د. در اين آيهى شريفه نصرت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عزيز يعنى كمنظير و يا بىنظير معرفى شده است؛ چون مكه و طائف را خداوند متعال برايش فتح كرد و اسلام را در سرزمين جزيرة العرب گسترش داد و شرك را ريشه كن و يهود و نصاراى و مجوس را برايش خاضع و تسليم نمود، و خداى تعالى دين مردم را تكميل و نعمتش را تمام نمود و اسلام را برايشان دينى پسنديده كرد.(2)ه. ظاهراً مراد از «سكينه»، آرامش و سكون نفس نسبت به عقايدى است كه به آن ايمان آورده است، از اين رو علت نزول سكينه را اين دانسته كه: «ليزدادوا ايماناً مع ايمانهم».(3)
و. خداى سبحان با فتح مكه و يا فتح حديبيه كه آن نيز منتهى به فتح مكه شد، شوكت و نيروى قريش را از آنان گرفت، و در نتيجه گناهانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در نظر مشركين داشت پوشانيد و آن جناب را از شرّ قريش ايمنى داد.
پس مراد از كلمهى «ذنب»، تبعات بد و آثار خطرناكى است كه دعوت آن جناب از ناحيهى كفار و مشركين به بار مىآورد، و اين آثار از نظر لغت ذنب است، ذنبى كه در نظر كفار وى را در برابر آن مستحق عقوبت مىساخت. اين معناى گناهان گذشتهى رسول خدا صلى الله عليه و آله قبل از هجرت است، اما گناهان آيندهاش عبارت است از خونهايى كه بعد از هجرت از صناديد قريش ريخت و مغفرت خدا نسبت به گناهان آن جناب عبارت از
پوشاندن آنها و ابطال عقوبتهايى كه به دنبال دارد، و آن به اين بود كه شوكت و بينهى قريش را از آنان گرفت.(1)ز. مراد از جملهى «و يتمّ نعمته عليك» مقدمهچينى و فراهم شدن زمينه براى تماميت كلمهى توحيد است. منظور اين است كه خداوند زمينه را براى يك نصرت عزيز براى تو آماده مىكند و موانع آن را به وسيلهى مغفرت گناهان گذشته و آيندهى تو برطرف مىسازد.
هدايت آن جناب بعد از آمادگى زمينه براى پيشرفت او، و هدايت به سوى صراط مستقيم است؛ چون اين زمينهسازى سبب شد كه آن جناب بعد از مراجعت از حديبيه بتواند خيبر را فتح كند و سلطهى دين را گسترش دهد و در آخر پيشرفتش به فتح مكه و طائف منتهى گردد.(2)ح. اگر در اين آيهى شريفه مؤمنات را ضميمهى مؤمنين كرد، براى اين است كه كسى توهّم نكند بهشت و تكفير گناهان مخصوص مردان است؛ چون سياق آيه سخن از جهاد است، و جهاد و فتح به دست مردان انجام مىشود. و در چنين مقامى اگر كلمهى مؤمنات را نمىآورد، جاى آن توهّم بود.(3)ط. مراد از «ظن سوء» همان است كه خيال مىكردند خدا نمىتواند رسول خود را يارى كند.(4)ى. منظور از جنود آسمان و زمين، معناى وسيعى است كه هم شامل فرشتگان الهى و هم شامل لشگريانى همچون صاعقه، زلزله، طوفانها، سيلابها و امواج و نيروهاى نامرئى
ديگرى كه ما از آن آگاهى نداريم، مىشود.(1)نكتهها
در قرآن كريم از سه نوع فتح سخن به ميان آمده است:
الف. فتح قريب: «نصر من الله و فتح قريب».(2)
ب. فتح مبين؛ «انّا فتحنا لك فتحاً مبيناً».(3)
ج. فتح مطلق؛ «اذا جاء نصر الله و الفتح* و رأيت الناس يدخلون فى دين الله أفواجاً».(4)
مؤمنان قبل از صلح حديبيه داراى شرايط بحرانى و اضطراب روحى بودند؛ زيرا نزول آرامش زمانى صادق است كه پيش از آن اضطراب و ناآرامى وجود داشته باشد.(5)3. عامل آرامش روحى
توجه به اين كه نيروها و لشگريان آسمان و زمين تنها از آن خداوند است و توجه به قدرت و علم و حكمت پروردگار باعث آرامش قلب انسان است.(6)4. درجات ايمان
ايمان داراى درجات و مراتب مختلفى است از اين رو انسان مؤمن هرگز نبايد در
يك مرحله از ايمان متوقف گردد، بلكه بايد سعى كند كه دائماً به درجات برتر ايمان دست يابد. در حديثى امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «انّ الايمان عشر درجات بمنزلة السلّم يصعد منه مرقاة بعد مرقاة»؛ ايمان ده درجه دارد همچون نردبان كه پله پله از آن بالا مىروند.(1)5. اشتراك زنان با مردان در فوز عظيم
جالب توجه اين كه در صحنهى حديبيه، غالباً مردان مسلمان بودند و در نقطهى مقابل نيز مردان منافق و مشرك، ولى در آيات فوق قرآن زنان و مردان را در آن فوز عظيم و اين عذاب اليم، مشترك شمرده، اين به دليل آن است كه مردان باايمان كه در ميدان نبرد حاضر مىشوند بدون پشتيبانى زنان باايمان، و مردان منافق بدون همكارى زنان منافق، به اهداف خود نائل نمىشوند.
تقدّم منافقين و منافقات قبل از مشركين و مشركات، براى اين است كه خطر آنها براى مسلمانان از خطر مشركين بيشتر است(2)ثانياً براى اين كه عذاب اهل نفاق سختتر از عذاب اهل شرك است.
از ارتباط آيهى «ليزدادوا ايماناً مع ايمانهم» با آيهى «و يكفر عنهم سيئاتهم» استفاده مىشود كه ممكن است مؤمنانى كه در درجات بالايى از ايمان هستند، گرفتار گناهان و لغزشهايى بشوند.(3)
قابل توجه اين كه به هنگام ذكر مؤمنان، خداوند توصيف شده به «علم و حكمت» كه مناسب مقام رحمت است، ولى در مورد منافقان و مشركان توصيف شده به «قدرت و حكمت» كه مناسب مقام عذاب است.(1)9. سرّ تكرار
آيهى شريفهى «و للّه جنود السموات و الأرض» بار ديگر تكرار شده است با اين كه در آيهى چهارم نيز آمده بود. دليل اين تكرار اين است كه بار اوّل متّصل به ذكر مؤمنين بود؛ يعنى خداوند سپاهيانى دارد كه قادرند شما مؤمنين را يارى كنند، و در تكرار دوم متّصل به ذكر كافرين است؛ يعنى خداوند سپاهيانى دارد كه قادرند از شما كافرين انتقام گيرند.(2)10. نيروهاى هستى مسخّر خداوند
نيروها و قواى آسمانها و زمين ملك خداوند و در خدمت تحقق ارادهى اوست.
«لام» در «للّه» مفيد اختصاص و ملكيت است و مىرساند كه نيروهاى هستى مسخّر خداوند و در خدمت تحقّق اهداف او هستند.(3)11. مغفرت منحصر به خداوند
«فتح» را با صيغهى متكلم مع الغير آورده چون با وسايطى انجام مىشود، ولى «يغفر» را به خود نسبت داده چون متولى امر آمرزش ذات پروردگار است.(4)
«لَّيْسَ عَلَى الْأَعْمَى حَرَجٌ وَ لَاعَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لَاعَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَ مَن يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و يُدْخِلْهُ جَنتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهرُ وَ مَن يَتَوَلَّ يُعَذّبْهُ عَذَابًا أَلِيمًا* لَّقَدْ رَضِىَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِى قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثبَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا* وَ مَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا وَ كَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا* وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ ى وَ كَفَّ أَيْدِىَ النَّاسِ عَنكُمْ وَلِتَكُونَ ءَايَةً لّلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِرَ طًا مُّسْتَقِيمًا* وَ أُخْرَى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَ كَانَ اللَّهُ عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرًا* وَ لَوْ قتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبرَ ثُمَّ لَايَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لَانَصِيرًا* سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِى قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا* وَ هُوَ الَّذِى كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَكَّةَ مِن م بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَ كَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا* هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ الْهَدْىَ مَعْكُوفًا أَن يَبْلُغَ مَحِلَّهُ و وَ لَوْلَا رِجَالٌ مُّؤْمِنُونَ وَ نِسَآءٌ مُّؤْمِنتٌ لَّمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطُوهُمْ فَتُصِيبَكُم مّنْهُم مَّعَرَّةُ م بِغَيْرِ عِلْمٍ لّيُدْخِلَ اللَّهُ فِى رَحْمَتِهِ ى مَن يَشَآءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا* إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ و عَلَى رَسُولِهِ ى وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَ كَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلّ شَىْءٍ عَلِيمًا»(1)
1) فتح/ 17- 26
ترجمه
بر نابينا و لنگ و بيمار گناهى نيست (اگر در ميدان جنگ شركت نكنند)؛ و هر كس خدا و رسولش را اطاعت نمايد، او را در باغهاى (از بهشت) وارد مىكند كه نهرها از زير (درختانش) جارى است؛ و آن كس كه سرپيچى كند، او را به عذاب دردناكى گرفتار مىسازد! «17» خداوند از مؤمنان- هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند- راضى و خشنود شد؛ خدا آنچه را در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود مىدانست؛ از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود؛ «18» و (همچنين) غنايم بسيارى كه آن را به دست مىآوريد؛ و خداوند شكستناپذير و حكيم است. «19» خداوند غنايم فراوانى به شما وعده داده بود كه آنها را به دست مىآوريد، ولى اين يكى را زودتر براى شما فراهم ساخت؛ و دست تعدّى مردم [/ دشمنان] را از شما بازداشت تا نشانهاى براى مؤمنان باشد و شما را به راه راست هدايت كند. «20» و نيز غنايم و فتوحات ديگرى (نصيبتان مىكند) كه شما توانايى آن را نداريد، ولى قدرت خدا به آن احاطه دارد؛ و خداوند بر همه چيز تواناست.
«21» و اگر كافران (در سرزمين حديبيّه) با شما پيكار مىكردند به زودى فرار مىكردند، سپس ولىّ و ياورى نمىيافتند. «22» اين سنّت الهى است كه در گذشته نيز بوده است؛ و هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نخواهى يافت. «23» او كسى است كه دست آنها را از شما، و دست شما را از آنان در دل مكه كوتاه كرد، بعد از آن كه شما را بر آنها پيروز ساخت؛ و خداوند به آنچه انجام مىدهيد بيناست. «24» آنها كسانى هستند كه كافر شدند و شما را از (زيارت) مسجد الحرام و رسيدن قربانىهايتان به قربانگاه باز
داشتند؛ و هر گاه مردان و زنان باايمانى در اين ميان بدون آگاهى شما، زير دست و پا، از
بين نمىرفتند كه از اين راه عيب و عارى ناآگاهانه به شما مىرسيد، (خداوند هرگز مانع اين جنگ نمىشد). هدف اين بود كه خدا هر كس را مىخواهد در رحمت خود وارد كند؛ و اگر مؤمنان و كفار (در مكه) از هم جدا مىشدند، كافران را عذاب دردناكى مىكرديم! «25» (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهليّت داشتند؛ و (در مقابل،) خداوند آرامش و سكينهى خود را بر فرستادهى خويش و بر مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت، و آنان از هر كس شايستهتر و اهل آن بودند؛ و خداوند به همه چيز داناست. «26»
معناى واژهها
أعرج: لنگ. 2. أثابهم: آنها را پاداش داد. 3. لولّوا الادبار: پشت كرده فرار كردند.
هَدْى: قربانى. 5. معكوفاً- عكوف: ملازمت. 6. معرّة: عيب.
تزيّلوا: جدا مىشدند. 8. حميّة: تعصّب. 9. محلّقين: سر تراشيده.
مقصّرين: موهاى سر را كوتاه كردهايد.
تفسير
الف. قرآن كريم در اين آيات در چند محور سخن مىگويد:
عدم لزوم جنگ بر معذوران، اظهار رضايت از بيعت كنندگان با پيامبر و نزول آرامش بر آنان و نويد به فتح قريب و به دست آوردن غنايم، تسلط مسلمانان بر مشركان در مكه، سرزنش كفار به دليل تعصب جاهلى، تحقق وعدهى الهى در بارهى ورود پيامبر به مسجد الحرام.
ب. منظور از غنايم بسيار در آيهى 20 تمام غنايمى است كه خدا در كوتاه مدت و بلند
مدت نصيب مسلمانان كرد و آن كه زودتر محقق شد همان غنايم خيبر است. لطف ديگر خدا اين بود كه در دل دشمنان رعب انداخت و مانع از هر گونه حملهى آنان شد؛ چون دو قبيلهى اسد و غطفان تصميم داشتند بعد از مراجعت از خيبر به آنها حمله كنند، تمام اين فتوحات براى اين بود كه تو علامت و نشانهاى باشى تا مؤمنان را به حق دعوت كنى و بفهمانى خداوند در وعدههايش صادق است، سپس بشارت ديگرى را در مورد غنايم و فتوحات به مسلمين مىدهد؛ غنايم و فتوحاتى كه قدرت بر آن نداريد و هرگز احتمال تحقق آن را نمىدهيد، اما چون خداوند احاطه و قدرت دارد، آن را نصيب شما مىكند.(1)ج. آيهى 22 و 23 اشاره به صلح حديبيه دارد كه اگر هم پيكارى رخ مىداد باز غلبه با مؤمنان بود و كفار فرار مىكردند و اين سنت خداست كه تا وقتى مؤمنان در ايمانشان صادق و خالص باشند بر دشمنان خود غلبه يابند. در آيهى 24 مىفرمايد: خداوند كسى است كه در دل مكه دست آنها را از شما و دست شما را از آنها كوتاه كرد، بعد از آن كه شما را بر آنها پيروز گردانيد. حديبيه محلى است در بطن مكه و آن قدر به آن اتصال دارد كه بعضى گفتهاند از حدود حرم است.
در آيهى 25 مىفرمايد: آنها كسانى هستند كه كافر شدند و شما را از زيارت مسجد الحرام باز داشته و مانع رسيدن قربانىهاى شما به قربانگاه شدند و جهت اين كه خداوند مانع از اين جنگ شد، اين بود كه در ميان مشركان مكه گروهى مسلمان بودند، در صورت وقوع جنگ آنان بدون جهت كشته مىشدند و براى شما عيب بود. آن وقت مشركان زبان باز مىكردند كه مسلمانان به هم مسلكهاى خود هم رحم نمىكنند. پس خداوند دست شما را از قتال با آنها كوتاه كرد تا مؤمنان را داخل در رحمت خود كند، البته
1) جامع الاحكام/ ج 16/ ص 278؛ مراغى/ ج 26/ ص 103؛ محاسن التأويل/ ج 15/ ص 86
اگر مؤمنان در مكه از مشركان جدا زندگى مىكردند، آن وقت ما كفار و مشركان را عذاب دردناكى مىكرديم.
در آيهى 26 مىفرمايد: به خاطر بياوريد هنگامى را كه كافران دلهاى خود را به خاطر كفرشان پر از خشم كردند و به همين خاطر شما را از خانهى خدا جلوگيرى كردند، اما اگر آنها چنين خشمى را در دل خود راه دادند، در عوض خداوند هم سكينه و آرامش را بر پيامبر و مؤمنان نازل كرد تا خشم كفار آنها را سست نكند و نيز روح تقوا را همراه آنان ساخت تا طبق خشنودى خدا عمل كنند و تابع احساسات نشوند. اگر تقوا را همراه آنان ساخت به اين دليل بود كه آنها به خاطر اعمال صالح نسبت به ديگران «احقّ» بودند و همين طور اهل آن بودند؛ يعنى هيچ كس جز مؤمنان اهليت و لياقت دريافت تقوا را نداشت.
د. مراد از كلمهى «أخرى» در اين آيهى شريفه، غنيمتهاى جنگ هوازن است، البته وجوه ديگرى نيز بر شمردهاند كه اين وجه مذكور از ميان همهى وجوه، نزديكتر به ذهن است.(1)ه. قرآن كريم روى عدم درگيرى در دل مكّه تكيه مىكند، اين تعبير ممكن است اشاره به دو نكته باشد:
الف. مكّه كانون قدرت دشمن بود و قاعدتاً مىبايست از اين فرصت مناسب استفاده مىكردند و به مسلمانان حملهور مىشدند، و وقتى كه آنها را در زمين خودشان به چنگ آوردند نبايد به سادگى رها كنند، اما خداوند قدرت آنان را گرفت.
ب. مكّه حرم امن خدا بود، اگر درگيرى و خونريزى در آن جا واقع مىشد از يك سو احترام
1) الميزان/ ج 18/ ص 429؛ روح المعانى/ ج 26/ ص 110
حرم خدشهدار مىشد و از سوى ديگر عيب و عارى براى مسلمانان محسوب مىشد كه آنها امنيت سنّتى اين سرزمين مقدّس را در هم شكستهاند.(1)و. تعبير به «من يشاء» به معناى كسانى است كه شايستگى و لياقت دارند؛ زيرا مشيت الهى هميشه از حكمت او سرچشمه مىگيرد و حكيم بدون دليل ارادهاى نمىكند و بىحساب كارى انجام نمىدهد.(2)ز. مراد از «كلمة التقوى»، همان كلمهى توحيد است، و بعيد نيست كه مراد از آن، روح ايمان باشد كه همواره آدمى را امر به تقوا مىكند.(3)ح. «حميّت» در اصل از مادهى «حمى» بر وزن «حمد» به معناى حرارتى است كه از آتش يا خورشيد يا بدن انسان و مانند آن به وجود مىآيد و به همين دليل به حالت تب «حمى» گفته مىشود و به حالت خشم و تعصب خشم آلود و نخوت نيز «حميت» مىگويند. اين حالتى است كه بر اثر جهل و كوتاهى فكر و انحطاط فرهنگى مخصوصاً در ميان اقوام جاهلى فراوان است و سرچشمهى بسيارى از جنگها و خونريزىها مىشود.(4)ط. در رابطه با جملهى «ان شاء اللّه» سه احتمال است:
الف. ممكن است اين جمله يك نوع تعليم به بندگان باشد كه به هنگام خبر دادن از آينده تكيه بر مشيّت و ارادهى الهى را فراموش نكنند و خود را در كارها مستقل و بىنياز از لطف او ندانند.
ب. ممكن است اشاره به شرايطى باشد كه خداوند براى موفقيت قرار داده و آن باقى ماندن بر خط توحيد و سكينه و تقوا است.
ج. ممكن است اشاره به افرادى باشد كه در اين فاصله مدت عمرشان پايان مىگيرد و موفق به انجام اين زيارت نمىشوند.
البته جمع ميان اين معانى كاملًا ممكن است.(1)ى. جملهى «فعلم مالم تعلموا» (خداوند مطالبى را مىدانست كه شما نمىدانستيد)، اشاره به اسرار مهمّى است كه در صلح حديبيه نهفته بود و با گذشت زمان آشكار شد، پايههاى اسلام تقويت شد و آوازهى اسلام در همه جا پيچيد و تهمتهاى جنگطلبى و مانند آن برچيده شد و مسلمين توانستند با فراغت بال خيبر را فتح كنند و مبلّغان خود را به اطراف جزيرهى عربستان گسيل دارند.(2)ك. مراد از «فتح قريب»، فتح حديبيه است؛ چون اين فتح بود كه راه را براى داخل شدن مؤمنين به مسجد الحرام با كمال ايمنى و آسانى هموار كرد. اگر اين فتح نبود، ممكن نبود بدون خونريزى و كشت و كشتار داخل مسجد الحرام شوند و ممكن نبود موفق به عمره شوند.(3)نكتهها
افراد معذور از شركت در جنگ و جهاد در صورت اطاعت از دستور خدا و پيامبر همانند مجاهدان از پاداش الهى در قيامت بهرهمند مىشوند؛ «و من يطع الله و رسوله
يدخله جنات».(1)
معذور بودن نابينا و لنگ و بيماران سخت، مخصوص جهاد است، اما در مسألهى دفاع هر كس به قدر توانايى خود بايد از كيان اسلام و وطن اسلامى و جان دفاع كند و هيچ استثنايى در اين زمينه وجود ندارد.(2)3. پاداش بيعت كنندگان
خداوند به بيعت كنندگان با پيامبر صلى الله عليه و آله هم پاداش مادى عنايت كرد هم پاداش معنوى؛ «فانزل الله السكينة عليهم ... و مغانم كثيرة ...».(3)
قرآن كريم در آيهى 26 داروى دردِ حميّت را بيان كرده، آن جا كه در نقطهى مقابل حميّت، از مؤمنانى بحث مىكند كه داراى سكينه و روح تقوا هستند. بنا بر اين، آن جا كه ايمان و سكينه و تقوا هست، حميّت جاهليّت نيست و آن جا كه حميّت جاهليّت هست، ايمان و سكينه و تقوا نيست.(4)5. عامل بستن راه مسجدالحرام
تعصّب جاهلى و غرور مشركان مكه عامل بستن راه مسجد الحرام بر مؤمنان در حديبيه بود؛ «صدّوكم عن المسجد الحرام ... اذ جعل الّذين كفروا فى قلوبهم الحميّة».(5)
تعبير «كفروا» مىرساند كه كفر در شكل گيرى و شعلهورى تعصّبهاى جاهلى نقش اساسى دارد و به تعبير ديگر وصف كفر مشعر به علّيت است.(1)
«مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُو أَشِدَّآءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ تَرَ ل هُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مّنَ اللَّهِ وَرِضْوَ نًا سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِم مّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَ لِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْرَ ل ةِ وَ مَثَلُهُمْ فِى الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطَهُ و فَازَرَهُ و فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ ى يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيمَام»(2)
ترجمه
محمد (ص) فرستادهى خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند؛ نشانهى آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است؛ اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وا مىدارد؛ اين براى آن است كه
كافران را به خشم آورد! (ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، خداوند وعدهى آمرزش و اجر عظيمى داده است. «29»
تفسير
الف. كريمهى «سيماهم فى وجوههم من أثر السجود» دو احتمال دارد:
الف. آن علامت در روز قيامت ظاهر مىشود چنان كه فرمود: «يوم تبيضّ وجوه».
ب. آن علامت در دنيا است كه به دو صورت توجيه پذير است:
مراد آن علامتى است كه به سبب كثرت سجود در پيشانىهايشان ظاهر مىشود.
مراد از آن علامت، زيبايى است كه خداوند متعال به سبب مناجات شبانه، در روز برايشان آشكار مىكند، و اين توجيه براى كسى كه تعقّل كند روشن است؛ زيرا دو نفر كه در تمام شب يكى از آنها مشغول به شراب و قمار و لعب و ... است و ديگرى كه مشغول به نماز، قرائت قرآن و طلب علم و ... است، در روز بعد به چهرههايشان شناخته مىشوند.(1)ب. كلمهى «مِنْ» در «منهم» تبعيض را مىرساند و از اين كلام استفاده مىشود كه مغفرت و اجر عظيم در حدوث و بقايش هم مشروط به ايمان است و هم مشروط به عمل صالح. بنا بر اين، افراد ذيل مغفرت و اجر عظيم شامل حالشان نمىشود:
الف. كسانى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند و در باطن ايمان نداشتهاند و مانند منافقين ايمانشان زبانى بوده است.
ب. كسانى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند و در آغاز ايمان آوردند، ولى بعداً به شرك و كفر
1) مراغى/ ج 26/ ص 116؛ تفسير كبير/ ج 28/ ص 108؛ روح المعانى/ ج 26/ ص 125؛ جامع الاحكام/ ج 16/ ص 294؛ تبيان/ ج 9/ ص 336؛ مراغى/ ج 26/ ص 116؛ محاسن التأويل/ ج 15/ ص 101
گراييدند.
ج. افرادى كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ايمان آوردند و به سوى كفر و شرك هم برنگشتند، ولى عمل صالح انجام ندادند.(1)نكتهها
در آيهى 29 بعد از جملهى «أشداء على الكفار»، جملهى «رحماء بينهم» بيان شده است تا كسى توهّم نكند كه شدّت و بىرحمى نسبت به كفّار، باعث مىشود مسلمانان به طور كلّى و حتّى نسبت به خودشان هم سنگدل شوند و اين دو جمله مجموعاً افاده مىكند كه سيرهى مؤمنان با كفار شدّت و با مؤمنين رحمت است.(2)2. معناى همراهى با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
جملهى «و الّذين معه» مفهومش همنشين بودن و مصاحبت جسمانى با پيامبر صلى الله عليه و آله نيست؛ زيرا منافقين هم داراى چنين مصاحبتى بودند، بلكه منظور از «معه» به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ايمان و تقوا است.(3)3. برخوردارى از فضل الهى
صلابت با كافران و مهرورزى با مؤمنان و استمرار به عبادت، زمينهى برخوردارى جامعهى اسلامى از فضل و رضايت الهى است.(4)4. تعبير به فضل
تعبير «فضل» نشان مىدهد كه آنها به تقصير خود معترفند و اعمال خود را كمتر
از آن مىدانند كه پاداش الهى براى آن بطلبند.(1)5. استحكام جامعهى اسلامى
جامعهى اسلامى در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جامعهاى مستحكم و مستقل بوده است. استغلظ/ استحكام، استوى على سوقه/ استقلال. با توجه به اين كه ضمير «شطأه» و «آزره» به «زرع» راجع است روشن مىشود كه در مسير رشد و تكامل يك اصلى وجود دارد و يك فروعى كه در پرتو آن تغذيه مىشوند و بدون شك وجود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و رهبرى الهى همان اصل به شمار آمده و نقش اساسى در استحكام و استقلال جامعه دارد.(2)6. تداوم ايمان و عمل صالح
اوصافى كه در آغاز آيه گفته شد، ايمان و عمل صالح در آن جمع بود. بنا بر اين، تكرار اين دو وصف در انتهاى آيه كه مىفرمايد: «وعد اللّه الّذين ءامنوا و عملوا الصالحات»، اشاره به تداوم آن است؛ يعنى خداوند وعدهى مغفرت و اجر عظيم را تنها به آن گروه از ياران محمد صلى الله عليه و آله داده كه در خط او باقى بمانند و ايمان و عمل صالح را تداوم بخشند.(3)7. خشم كفار
آيهى «كزرع اخرج» به اين نكته اشاره مىكند كه خداى تعالى در مؤمنان بركت قرار داده و روز به روز به عده و نيروى آنان اضافه مىشود. به همين جهت دنبال اين كلام
فرمود: «ليغيظ بهم الكفّار» تا خداوند به وسيلهى آنان كفّار را به خشم آورد.(1)8. اوصاف همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله
قرآن كريم در اين آيهى شريفه پيامبر و همراهان مؤمن او را به صلابت در برابر كفار و رحمت در برابر مؤمنان مىستايد؛ «محمد رسول الله و الّذين معه اشدّاء على الكفار رحماء بينهم». در آيات ديگر اين حقيقت به طور جداگانه مطرح شده است:
الف. برخورد شديد پيامبر در برابر كفار؛ «يا أيّها النّبى جاهد الكفّار و المنافقين و اغلظ عليهم».(2)
ب. برخورد با رحمت پيامبر در برابر مؤمنان؛ «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك».(3)
ج. برخورد شديد مؤمنان در برابر كفار و برخورد نرم در برابر مؤمنان؛ «اذلّة على المؤمنين أعزّة على الكافرين».(4)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَاتُقَدّمُواْ بَيْنَ يَدَىِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ى وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ* يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لَاتَرْفَعُوا أَصْوَ تَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىّ وَ لَاتَجْهَرُوا لَهُ و بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْملُكُمْ وَ أَنتُمْ لَاتَشْعُرُونَ* إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَ تَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ أُوْللِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ* إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَآءِ الْحُجُرَ تِ أَكْثَرُهُمْ لَايَعْقِلُونَ* وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ»(1)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چيزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشمريد (و پيشى مگيريد)، و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست. «1» اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مىكنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمىدانيد. «2» آنها كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه مىكنند همان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا خالص نموده، و براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است. «3» (ولى) كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صدا
1) حجرات/ 1- 5
مىزنند، بيشترشان نمىفهمند. «4» اگر آنها صبر مىكردند تا خود به سراغشان آيى، براى آنان بهتر بود؛ و خداوند آمرزنده و رحيم است. «5»
معناى واژهها
تفسير
الف. قرآن كريم در اين آيات در چند محور سخن مىگويد:
پيشى نگرفتن در احكام بر فرمان خدا و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، رعايت كردن ادب در محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ستايش از انسانهاى باادب و نكوهش از بىادبان.
ب. منظور از بلند نكردن صدا اين است كه وقتى با آن حضرت صحبت مىكنيد، صدايتان بلندتر از صداى آن حضرت نباشد چون دو عيب در اين عمل هست: يا منظور
شخصى كه صداى خود را بلند مىكند اين است كه توهينى به آن حضرت كرده باشد كه اين كفر است، و يا منظورى ندارد و تنها شخص بىادبى است كه رعايت مقام آن حضرت را نمىكند و اين خلاف دستور است؛ چون مسلمانان دستور دارند آن حضرت را احترام و تعظيم كنند.(1)ج. در عبارت «أن تحبط أعمالكم» براى وضوح معناى آيهى شريفه يكى از دو امر را بايد در تقدير گرفت: الف. «كراهة ان تحبط أعمالكم». ب. «لئلا تحبط أعمالكم».(2)
د. از آن جا كه افرادى ناآگاهانه قبلًا مرتكب چنين كارى شده بودند و با نزول اين دستور الهى طبعاً به وحشت مىافتادند، قرآن به آنها نيز نويد مىدهد كه اگر توبه كنند مشمول رحمت خداوند واقع مىشوند، از اين رو در پايان آيه مىفرمايد: «و اللّه غفور رحيم».(1)
نكتهها
تكرار جملهى «يا أيها الذين ءامنوا» در آيهى اول و دوم به خاطر شفقت و مهربانى نسبت به مخاطب است چنان كه لقمان عليه السلام به پسرش فرمود: «يا بنىّ لا تشرك بالله». علاوه بر اين كسى توهم نكند كه مخاطب ثانى غير از مخاطب اول است.(2)2. انواع تقدّم بر پيامبر صلى الله عليه و آله
قرآن موارد تقدّم را بيان نكرد تا شامل انواع پيش افتادنهاى عقيدتى، علمى، سياسى، اقتصادى و غيره در گفتار و كردار گردد.(3)3. نمونههاى پيش افتادن
الف. در عيد قربان گروهى قبل از پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كردند، به آنان گفته شد: «لا تقدّموا بين يدى اللّه و رسوله».(4)
ب. گروهى قبل از آن كه ماه رمضان ثابت شود روزه گرفتند. به آنان گفته شد: «لا تقدّموا
بين يدى الله و رسوله».(1)
ج. بعضى از اصحاب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله خواب و خوراك و آميزش با همسر را بر خود حرام كردند. حضرت ناراحت شده و به منبر رفتند و فرمودند: من غذا مىخورم، مىخوابم، با همسرم زندگى مىكنم و راه و روش من اين است، پس هر كس از اين راه پيروى نكند، از من نيست؛ «فمن رغب عن سنّتى فليس منّى».(2)د. با اين كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ازدواج موقت را قانونى اعلام فرمودند، خليفهى دوم گفت:
من آن را حرام كردم. اين يك نوع پيش افتادن از پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در اين آيه از آن نهى شده است.
ه. در سال هشتم هجرى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با مردم براى فتح مكه از مدينه حركت كردند، بعضى از مسلمانان در اين سفر روزهى خود را افطار نكردند (با اين كه مى دانستند مسافر روزه ندارد و مىديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله افطار كرده است). اينها كسانى هستند كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پيشى مىگيرند؛ «لا تقدّموا بين يدى الله و رسوله».
در آيهى نخست، از پيشى گرفتن بر رسول خدا در عمل نهى شد و در آيهى دوم، شيوهى گفت و گو با پيامبر صلى الله عليه و آله را بيان مىكند و مىفرمايد: احترام پيامبر صلى الله عليه و آله را حفظ كنيد. در آيهى 63 سورهى نور نيز سفارش شده كه نام پيامبر را مانند نامهاى خودتان نبريد، بلكه با عنوان و مؤدبانه نام ببريد.
تعبير «مغفرة» به صورت نكره براى تعظيم و اهميّت است؛ يعنى خداوند آمرزش
كامل و بزرگ نصيبشان مىكند و بعد از پاك شدن از گناه اجر عظيم به آنها عنايت مىفرمايد؛ زيرا نخست شست و شوى از گناه مطرح است سپس بهرهمندى از پاداش عظيم الهى.(1)6. رأفت پيامبر اكرم
اگر در اين آيات شريفه خداوند سبحان مؤمنين را امر به احترام نبى الله صلى الله عليه و آله مىكند، از طرف ديگر پيامبرش را نيز امر به رأفت و رحمت مىكند همان گونه كه فرمود:
«واخفض جناحك للمؤمنين» و «و اصبر نفسك مع الّذين يدعون ربّهم» و «و لا تكن كصاحب الحوت» و امثال اين آيات شريفه.
چنين اوامرى براى آن است كه اطاعت از آن حضرت مانند اطاعت از جبّاران و زورگويان نيست كه بندگان آزاد را به قهر و غلبه، مطيع و بندهى خود مىكنند.(2)7. ملاك حكم
سرّ اين كه در اين آيه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تعبير به «رسول الله» كرد، و در آيهى قبلى تعبير به «نبىّ»، اشارهاى است به ملاك حكم؛ خواسته بفهماند شخص رسول بدان جهت كه رسول است هر قسم رفتارى كه با آن حضرت بشود با فرستندهى او شده است؛ اگر او را تعظيم و احترام كنند خدا را احترام كردهاند و مداومت بر اين سيره كاشف از اين است كه اين كسانى كه چنين ادبى دارند، تقوا خلق آنان شده و خدا دلهايشان را براى تقوا تمرين داده است.(3)
صبر كردن براى ديدار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و عدم مزاحمت براى او از چند جهت خير است: 1. نشانهى ادب است. 2. تعظيم و احترام به مقام رسالت است. 3. رعايت اين ادب آنان را به رحمت حق نزديك مىسازد؛ «و الله غفور رحيم».(1)
بعضى از مفسران آيات مورد بحث را توسعه داده، گفتهاند مراحل پايينتر مانند علما و دانشمندان و رهبران فكرى و اخلاقى را نيز شامل مىشود، مسلمانان موظفند در برابر آنان نيز آداب را رعايت كنند، البته در برابر امامان معصوم عليهم السلام اين مسأله روشنتر است.(2)10. اهميت حفظ عمل
حفظ عمل مهمتر از خود عمل است. اعمال ما گاهى از اول خراب است، چون با قصد ريا و خودنمايى شروع مىشود، گاهى در وسط كار به خاطر عجب و غرور از بين مىرود و گاهى در پايان كار به خاطر بعضى از اعمال حبط مىشود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: براى هر ذكرى درختى در بهشت كاشته مىشود، شخصى گفت: پس بهشت ما درختان زيادى دارد؟! حضرت فرمودند: بله، لكن گاهى گناهان و اعمالى از شما سر مىزند كه آن درختان را مىسوزاند. سپس آن حضرت آيهى فوق را تلاوت فرمودند.(3)
يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله كه بلند سخن مىگفت، همين كه شنيد صداى بلند سبب نابودى تمام كردار او مىشود، بسيار ناراحت شد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: صداى بلند تو براى خطابه و سخنرانى بوده است و حساب تو از ديگران جداست.(1)12. نمونهى تباهى عمل
بى ادبى نسبت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سبب تباهى اعمال مىشود؛ به دو نمونه اشاره مىكنيم:
الف. پيامبر عزيز اسلام در آستانهى رحلت، تقاضاى قلم و دواتى كرد و فرمود: مىخواهم براى شما چيزى بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد! خليفهى دوم گفت: بيمارى پيامبر شديد شده و سخنانش بىارزش است! شما قرآن داريد و نيازى به نوشتن نيست! سر و صدا بلند شد حضرت فرمود: برخيزيد و برويد، نزد من نزاع نكنيد!(2)
مرحوم علامه سيد شرف الدين (صاحب كتاب المراجعات) مىفرمايد: گرچه قلم و كاغذ نياوردند و چيزى نوشته نشد، ولى ما مىتوانيم خط نانوشته را بخوانيم؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هدف من نوشتن چيزى است كه هرگز گمراه نشويد؛ «لن تضلّوا» با كمى دقّت خواهيم ديد كه اين كلمه را بارها در جاى ديگر در بارهى قرآن و اهل بيت بيان فرموده است كه من از ميان شما مىروم و دو چيز گرانبها را به جا مىگذارم و اگر به آن تمسّك كنيد، هرگز گمراه نشويد و آن دو چيز گرانبها قرآن و اهل بيت من هستند.
پس چون بارها كلمهى «لن تضلّوا» را در بارهى قرآن و اهل بيت به كار بردهاند، در اين جا نيز كه فرمود: براى شما چيزى مىخواهم بنويسم كه هرگز گمراه نشويد، مراد
آن حضرت تمسك به قرآن و اهل بيت است.
ب. همين كه امام حسن مجتبى عليه السلام شهيد شد و خواستند او را در كنار قبر جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن كنند، عايشه جلوگيرى كرد و اين امر باعث بلند شدن سر و صداى مردم شد. امام حسين عليه السلام با تلاوت آيهى «لا ترفعوا اصواتكم ...» مردم را ساكت كرد و فرمود: احترام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از مرگ حضرت نيز هم چون زمان حيات او لازم است.
هم خلافكار را توبيخ كنيم و هم درستكار را تشويق. در آيهى قبل خلافكارانى كه در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله بلند صحبت مىكردند توبيخ شدند، اين آيه و آيات بعد، افراد مؤدب را تشويق مىكند؛ «انّ الّذين يغضّون ... لهم مغفرة ...». آرى، سرزنش و تشويق بايد در كنار هم باشد.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَاتَتَّخِذُواْ عَدُوّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَآءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُواْ بِمَا جَآءَكُم مّنَ الْحَقّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهدًا فِى سَبِيلِى وَ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِى تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَآ أَخْفَيْتُمْ وَ مَآ أَعْلَنتُمْ وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِيلِ* إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُواْ لَكُمْ أَعْدَآءً وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ
وَ وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ* لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَ لَآأَوْلدُكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ* قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْرَ هِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُو إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَءَ ؤُا مِنكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَ بَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدَ وَةُ وَ الْبَغْضَآءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُو إِلَّا قَوْلَ إِبْرَ هِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ مَآ أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن شَىْءٍ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ* رَبَّنَا لَاتَجْعَلْنَا فِتْنَةً لّلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنَا رَبَّنَآ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ* لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لّمَن كَانَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْأَخِرَ وَ مَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُو الْغَنِىُالْحَمِيدُ»(1)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگيريد! شما نسبت به آنان اظهار محبت مىكنيد، در حالى كه آنها به آنچه از حق براى شما آمده كافر شدهاند و رسول الله و شما را به خاطر ايمان به خداوندى كه پروردگار همهى شماست از شهر و ديارتان بيرون مىرانند؛ اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنوديم هجرت كردهايد؛ (پيوند دوستى با آنان برقرار نسازيد.) شما مخفيانه با آنها رابطهى دوستى برقرار مىكنيد در حالى كه من به آنچه پنهان يا آشكار مىسازيد از همه داناترم. و هر كس از شما چنين كارى كند، از راه راست گمراه شده است. «1» اگر آنها بر شما مسلّط شوند،
1) ممتحنه/ 1- 6
دشمنانتان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدى كردن نسبت به شما مىگشايند، و دوست دارند شما به كفر باز گرديد. «2» هرگز بستگان و فرزندانتان روز قيامت سودى به حالتان نخواهند داشت؛ ميان شما جدايى مىافكند؛ و خداوند به آنچه انجام مىدهيد بيناست. «3» براى شما سرمشق خوبى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت، در آن هنگامى كه به قوم (مشرك) خود گفتند: «ما از شما و آنچه غير از خدا مىپرستيد بيزاريم؛ ما نسبت به شما كافريم؛ و ميان ما و شما عداوت و دشمنى هميشگى آشكار شده است؛ تا آن زمان كه به خداى يگانه ايمان بياوريد.- جز آن سخن ابراهيم كه به پدرش [/ عمويش آزر] گفت (و وعده داد) كه براى تو آمرزش طلب مىكنم، و در عين حال در برابر خداوند براى تو مالك چيزى نيستم (و اختيارى ندارم).- پروردگارا! ما بر تو توكّل كرديم و به سوى تو بازگشتيم، و همهى فرجامها به سوى توست. «4» پروردگارا! ما را مايهى گمراهى كافران قرار مده، و ما را ببخش، اى پروردگار ما كه تو عزيز و حكيمى.» «5» (آرى) براى شما در زندگى آنها اسوهى حسنه (و سرمشق نيكويى) بود، براى كسانى كه اميد به خدا و روز قيامت دارند؛ و هر كس سرپيچى كند (به خويشتن ضرر زده است، زيرا) خداوند بىنياز و شايستهى ستايش است. «6»
معناى واژهها
تلقون: مىافكنيد. 2. مودّة: دوستى شديد.
تسرّون: پنهان داشتيد. 4. ظاهروا: كمك كردند.
تفسير
الف. قرآن كريم در اين آيات در چند محور سخن مىگويد:
دوستى نكردن با دشمنان خدا و دشمنان خودتان، مبارزه دشمنان با پيامبر و مسلمانان، دوستى پنهانى برخى از مسلمانان با كفار، آرزوى دشمنان به انحراف فكرى مسلمانان، عدم سوددهى خويشان و فرزندان در قيامت، الگو بودن حضرت ابراهيم عليه السلام و همراهان او براى مسلمانان، عدم منع احسان به كفارى كه با مسلمانان مقاتله نمىكنند، قطع ارتباط دوستى با كفارى كه با مسلمانان به مبارزه بر مىخيزند.
ب. كلمهى «عدو» به معناى دشمن است كه هم بر يك نفر اطلاق مىشود و هم بر جمع دشمنان و مراد در آيهى شريفه جمع است به قرينه اين كه فرموده: «اولياء خود نگيريد».(1)ج. منظور از تعبير «و الذين معه» آنها كه با ابراهيم بودند مؤمنانى است كه او را در اين راه همراهى مىكردند هر چند قليل و اندك بودند. در تواريخ نيز آمده است كه گروهى در بابل بعد از مشاهدهى معجزات ابراهيم عليه السلام به او ايمان آوردند و در هجرت به سوى شام او را همراهى كردند و اين نشان مىدهد كه او ياران وفادارى داشته است.(2)د. اين قسمت از آيه «كفرنا بكم و بدأ بيننا و بينكم العداوة» برائت را به آثارش معنا مىكند و آثار برائت همين است كه سه امر محقق شود: اول مخالفت عملى با شرك آنان.
دوم عداوت قلبى با ايشان. سوم استمرار اين وضع مادامى كه بر شرك خود باقىاند مگر اين كه دست از شرك برداشته به خداى واحد ايمان بياورند.(3)
ه. جملهى «الّا قول ابراهيم لابيه» استثناى منقطع است و آن اين كه از آيهى سورهى توبه استفاده مىشود كه تبرّى جازم و قاطع ابراهيم بعد از آن زمانى بوده كه به او وعدهى استغفار داده و بعد از آن كه فهميد پدر (عموى) او دشمن خداست به طور قاطع از او تبرّى جسته «فلمّا تبيّن له انّه عدو لله تبرّأ منه» و آيهى مورد بحث هم از همين تبرى جازم خبر مىدهد.(1)و. منظور از جملهى «و لا املك لك من الله شيئاً» اين است كه اگر از خدا جهت پدر طلب مغفرت كردم نه چون طلب طلبكار از بدهكار خويش بود، بلكه منشأ آن فقر عبوديت و ذلت آن در برابر عزّت اوست و خداوند يا به بندهاش ترحم مىكند يا اعراض از رحمت مىكند چون احدى از خدا طلبكار و مالك چيزى نيست و او مالك هر چيزى است چنان كه در جاى ديگر فرمود: «قل فمن يملك من اللّه شيئاً».(2)
نكتهها
دشمنان اسلام تنها از نظر اعتقادى مخالف مسلمانان نيستند، بلكه در مرحلهى عمل مخالفت خود را نشان مىدهند از اين رو با بدرفتارى خود، پيامبر و مسلمانان را وادار به هجرت كردند.(3)2. مصاديق دشمنان خداوند
قرآن كريم در برخى از آيات مىفرمايد: كافران را سرپرست خود قرار ندهيد؛ «يا
أيّها الّذين ءامنوا لا تتّخذوا الكافرين أولياء»(1)، در برخى از آيات مىفرمايد: يهود و نصارى را سرپرست خود قرار ندهيد؛ «يا أيّها الّذين ءامنوا لا تتّخذوا اليهود و نصارى أولياء»(2)، در برخى از آيات خداوند مىفرمايد: دشمن من و خودتان را سرپرست خود قرار ندهيد؛ «يا أيّها الّذين ءامنوا لا تتّخذوا عدوى و عدوّكم أولياء».(3)
از جمع آيات فوق استفاده مىشود كه كافران و يهود و نصارى دشمن خدا و مسلمانان هستند و نبايد آنها را سرپرست خود قرار داد.
با خداوندى كه عالم به غيب و شهود است و از اسرار بشر آگاه است، مخفى كارى (علاقه به دشمنان اسلام در پنهان) هيچ فايدهاى ندارد؛ «و انا اعلم بما اخفيتم». زيرا دوستى با آنان به خاطر حفظ ارحام و اولاد به قيمت عذاب دوزخ تمام مىشود.(4)4. از بين رفتن اسباب در قيامت
روز قيامت روز جدايى انسانهاى مؤمن از كافر است؛ «يفصل بينكم» چنان كه در آيهى ديگرى مىفرمايد: «فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم» و علت سقوط اسباب از جمله خويشاوندى آن است كه آثار اسباب در دنيا مايهى الفت و خدمت است، اما در قيامت رابطه ميان اسباب و مسببات از بين خواهد رفت؛ «و تقطعت بهم الاسباب».(5)
سرّ اين كه از محبت كفّار به فعل ماضى تعبير كرد با اين كه بايد به فعل مضارع تعبير كند، آن است كه محبّت دشمنان براى كافر شدن مسلمانان يك امر ثابت و مسجّل است؛ يعنى اگر چه بر شما غلبه هم پيدا نكنند، اما دوست دارند كافر شويد و ضرر دنيا و آخرت به شما برسد و عزيزترين چيز را كه دين شما است از شما بگيرند تا شما كافر شويد.(1)6. الگوهاى عملى
يكى از راههاى بسيار مؤثر در تربيت انسانها، وجود الگوهاى عملى است، از اين رو قرآن كريم در اين سوره دو بار از ابراهيم و يارانش سخن مىگويد و آنان را به عنوان اسوه و الگوى عملى معرفى مىكند چنان كه در سورهى احزاب آيهى 21 پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را اسوه معرفى كرده است؛ «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» و امام صادق عليه السلام مىفرمايد: به وسيلهى عمل خود نه به زبان مردم را به حق دعوت كنيد؛ «كونوا دعاة الناس باعمالكم و لا تكونوا دعاة بالسنتكم».(2)7. قاطعيت در بيزارى
در برابر مشركان بايد بيزارى جست و نهايت قاطعيت را در اين بيزارى نشان داد، از اين رو همراهان ابراهيم عليه السلام سه مرتبه در بيزارى خود تأكيد ورزيدند: 1. «انا برآء منكم» 2. «كفرنا بكم» 3. «و بدا بيننا و بينكم العداوة».(3)
برائت از مشركان گرچه يك قانون كلى است، ليكن استثناپذير نيز هست در شرايطى كه اميد هدايت از فردى باشد نبايد قطع رابطه كرد؛ «الّا قول ابراهيم لابيه لاستغفرن لك». نه تنها برائت و بيزارى ابراهيم و يارانش از بتپرستان، بلكه دعاهاى آنها و تقاضاهايشان در پيشگاه خدا نيز براى همهى مسلمانان سرمشق است و اين سرمشق را تنها كسانى مىگيرند كه دل به خداوند بستهاند و ايمان به مبدأ و معاد قلبشان را روشن ساخته و در طريق حق به حركت در آمدهاند؛ «اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر».
پيوند مكتبى مهمترين پيوندى است كه انسانها را با يكديگر مربوط مىسازد كه هر پيوندى تحت الشعاع آن است، از اين رو ياران ابراهيم عليه السلام با ابراهيم گرچه قوم و خويش نبودند، اما چون پيرو آيين او بودند، براى همهى مؤمنان اسوه هستند، اما ابراهيم عليه السلام از عموى خود بيزارى جست گرچه عمويش بود، اما چون كافر بود هيچ ارتباطى به او نداشت.(1)10. دگرگونى دلها
اگر كسانى كه مورد علاقهى مسلمانان هستند از خطّ مكتبى آنان جدا شوند، نبايد از بازگشت آنان مأيوس شد. زيرا خداوند بر همه چيز قادر است و او مىتواند دلها را دگرگون سازد چنان كه در سال هشتم كه مكه فتح شد اهل مكه مسلمان شدند و اسباب دوستى فراهم گرديد.(2)
رابطهى مسلمانان با كفار بستگى به طرز برخورد آنان با مسلمانان دارد. كفارى كه در برابر مسلمانان ايستادگى كنند و به مخالفت عملى برخيزند، مسلمانها را بكشند يا آواره كنند، وظيفهى مسلمانان قطع ارتباط دوستى با آنهاست، اما كفارى كه نه عداوت بورزند نه با مسلمانان پيكار كنند، نه آنها را از وطنشان خارج سازند، نيكى و احسان به اين گروه از كفار مانعى ندارد.(1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* إِذَا جَآءَكَ الْمُنفِقُونَ قَالُواْ نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ و وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنفِقِينَ لَكذِبُونَ* اتَّخَذُوا أَيْمنَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَآءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ* ذَ لِكَ بِأَنَّهُمْ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَايَفْقَهُونَ* وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَ إِن يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ* وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُم مُّسْتَكْبِرُونَ* سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الْفسِقِينَ* هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَاتُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزَآ ل نُ
1) نمونه/ ج 4/ ص 516؛ كشاف/ ج 4/ ص 516
السَّموَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنفِقِينَ لَايَفْقَهُونَ* يَقُولُونَ لَلِن رَّجَعْنَآ إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ ى وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنفِقِينَ لَايَعْلَمُونَ»(1)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر
هنگامى كه منافقان نزد تو آيند مىگويند: «ما شهادت مىدهيم كه يقيناً تو رسول خدايى.» خداوند مىداند كه تو رسول او هستى، ولى خداوند شهادت مىدهد كه منافقان دروغگو هستند (و به گفتهى خود ايمان ندارند). «1» آنها سوگندهايشان را سپر ساختهاند تا مردم را از راه خدا باز دارند، و كارهاى بسيار بدى انجام مىدهند. «2» اين به خاطر آن است كه نخست ايمان آوردند سپس كافر شدند؛ از اين رو بر دلهاى آنان مُهر نهاده شده، و حقيقت را درك نمىكنند. «3» هنگامى كه آنها را مىبينى، جسم و قيافهى آنان تو را در شگفتى فرو مىبرد؛ و اگر سخن بگويند، به سخنانشان گوش فرا مىدهى؛ اما گويى چوبهاى خشكى هستند كه به ديوار تكيه داده شدهاند! هر فريادى از هر جا بلند شود بر ضد خود مىپندارند؛ آنها دشمنان واقعى تو هستند، پس از آنان بر حذر باش! خداوند آنها را بكشد، چگونه از حق منحرف مىشوند؟! «4» هنگامى كه به آنان گفته شود: «بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند»، سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مىدهند؛ و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند. «5» براى آنها تفاوت نمىكند، خواه استغفار برايشان كنى يا نكنى،
1) منافقون/ 1- 8
هرگز خداوند آنان را نمىبخشد؛ زيرا خداوند قوم فاسق را هدايت نمىكند. «6» آنها كسانى هستند كه مىگويند: «به افرادى كه نزد رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند.» (غافل از اين كه) خزاين آسمانها و زمين از آنِ خداست، ولى منافقان نمىفهمند. «7» آنها مىگويند: «اگر به مدينه باز گرديم، عزيزان ذليلان را بيرون مىكنند!» در حالى كه عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولى منافقان نمىدانند. «8»
معناى واژهها
ايمان: سوگندها. 2. جُنّة: سپر. 3. خشب مسنّدة: چوبهاى خشك.
يؤفكون: منحرف مىشوند. 5. لوّوا: برمىگردانند.
تفسير
الف. در اين سوره از آيهى 1 تا 8 خداوند ويژگىهاى منافقان را بيان مىكند: دروغگويى، سپر قرار دادن سوگندهاى خود به منظور بازداشتن مردم از راه خدا، عدم درك واقعيات، داشتن ظاهرى آراسته و تهى بودن درون آنان، عدم انعطاف در برابر حق، بدگمانى و ترس از هر حادثه، غرور و تكبر، فسق و گناه، كارشكنى، خود را عزيز و ديگران را ذليل پنداشن.
از آيهى 9 تا پايان در چند محور سخن مىگويد: غافل نشدن از ياد خدا به خاطر ثروت و فرزندان، انفاق پيش از آمدن مرگ، عدم تأخير اجل، آگاهى خداوند از اعمال مردم.
ب. مفسران جملهى «صدّوا عن سبيل اللّه» را به دو گونه معنا كردهاند: اعراض از راه خداوند و ديگر باز داشتن ديگران از اين راه، ليكن با توجه به سوگندهاى دروغ، معناى
دوم مناسبتر است؛ زيرا هدف از اين سوگندها، اغفال ديگران است. در يك جا مسجد ضرار درست مىكنند و سوگند ياد مىكنند كه جز هدف خير ندارند(1)، در جاى ديگر وقتى جنگهاى مشكل پيش مىآيد، مانند جنگ تبوك، عذر و بهانه مىآورند و سوگند ياد مىكنند اگر قدرت داشتيم شركت مىكرديم.(2)ج. منظور از اين كه فرمود: «ءامنوا»؛ ايمان آوردند، همان شهادت به يگانگى خدا و رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه به زبان اقرار كردند و در باطن به خدا كفر ورزيدند چنان كه در جاى ديگر فرمود: «و اذا لقوا الذين ءامنوا قالوا ءامنّا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزؤن»(3). البته بعيد هم نيست كه در ميان منافقان افرادى بوده باشند كه ايمان اولى آنها حقيقى و جدّى بوده، ولى بعداً برگشته باشند.(4)د. در اين كه منظور از ذكر خدا چيست؟ وجوه مختلفى بيان شده است: 1) نمازهاى پنج گانه. 2) شكر بر نعمت. 3) صبر بر بلا. 4) رضاى به قضا. 5) حج و زكات. 6) تلاوت قرآن.
نفاق به معناى دوگانگى ظاهر و باطن است كه منافقان با زبان مؤكّداً اظهار ايمان
مىكنند، ولى در دل آنها مطلقاً خبرى از ايمان نيست؛ اين دروغگويى و دوگانگى درون و بيرون محور اصلى نفاق را تشكيل مىدهد.(1)2. انواع صدق و كذب
صدق و كذب بر دو گونه است: صدق و كذب خبرى، صدق و كذب مخبرى. در قسم اول معيار موافق و مخالف واقع بودن است در حالى كه در قسم دوم موافقت و مخالفت با اعتقاد مطرح مىباشد به اين معنا كه اگر انسان خبرى مىدهد كه مطابق با واقع است، ولى برخلاف عقيدهى او، آن را كذب مخبرى مىناميم و اگر موافق عقيدهى اوست، صدق مخبرى است. روى اين حساب شهادت منافقان به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله از نظر اخبار هرگز كذب نبود، بلكه از نظر گوينده چون برخلاف عقيدهى آنها بود، كذب محسوب مىشد.(2)3. قاطعيت در برابر منافقان
منافقان در شهادت خود انواع تأكيدها را به كار بردند. استفاده از جملهى اسميّه و همچنين «انّ» و «لام تأكيد». خداوند با قاطعيت با همان لحن، آنها را تكذيب مىكند، اشاره به اين كه در برابر آن قاطعيت چنين قاطعيتى لازم است.(3)4. حقيقت ايمان
حقيقت ايمان به قلب است و هر كس چيزى بگويد كه اعتقاد خلاف به آن داشته باشد كاذب است. بنا بر اين:
هر كس داراى ايمان به قلب و اقرار به لسان و عمل به اركان باشد «مؤمن» است.
هر كس فاقد اين سه امر باشد «كافر» است.
هر كس اقرار به زبان دارد و اعتقاد به قلب ندارد «منافق» است.
هر كس فقط در عمل مقصّر است، اما اقرار به زبان و اعتقاد به قلب دارد «فاسق» است.(1)5. مخفىكارى منافق
«منافق» در اصل از مادهى «نفق» به معناى نفوذ و پيشروى است و «نفق» بر وزن «شفق» به معناى كانالها و نقبهايى است كه زير زمين مىزنند تا براى استتار يا فرار از آن استفاده كنند. بعضى از مفسران گفتهاند: بسيارى از حيوانات مانند موش صحرايى براى لانهى خود دو سوراخ قرار مىدهند؛ يكى آشكار كه از آن وارد و خارج مىشوند و ديگرى پنهانى كه اگر احساس خطرى كنند، از آن مىگريزند، اين سوراخ پنهانى را «نافقاء» گويند. به اين ترتيب منافق كسى است كه طريقى مرموز و مخفيانه براى خود برگزيده تا با مخفىكارى و پنهانكارى در جامعه نفوذ كند و به هنگام خطر از طريق ديگرى فرار نمايد.(2)6. گفتار و رفتار منافقان
در قرآن كريم بيش از پنجاه گفتار و رفتار زشت از منافقان بيان شده است از جمله:
نسبت به نماز بى نشاطند، 4. نسبت به انفاق بىعلاقهاند؛ «و لا يأتون الصلاة الّا و هم كسالى و لا ينفقون الّا و هم كارهون».(1)
نسبت به جهاد فرارىاند؛ «ان يريدون الّا فراراً».(2)
نسبت به معروف و منكر عكس شيوه مؤمنان عمل مىكنند؛ «يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف».(3)
از نظر قلبى مريض، از نظر فكرى سفيه و از نظر عملى مفسد هستند؛ «فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً»(4)و «الا انّهم هم السّفهاء»(5)و «الا انّهم هم المفسدون».(6)
معناى جُنّه
«جُنّه» از مادهى «جن» بر وزن «فنّ» در اصل به معناى پنهان كردن چيزى از حسّ است و «جن» بر وزن «سنّ» به خاطر اين كه موجودى است ناپيدا اين واژه بر او اطلاق مىشود، و از آنجا كه «سپر» انسان را از ضربات اسلحهى دشمن مستور مىدارد، در لغت عرب به آن «جُنّه» گفته مىشود و باغهاى پردرخت را نيز به خاطر مستور شدن زمينهايشان جنّت مىگويند، و قلب را «جنان» مىگويند؛ چون مستور از ديده است و بچه در رحم را «جنين» گويند؛ چون ديده نمىشود و به ديوانه «مجنون» مىگويند به دليل اين كه عقل او پوشيده شده است.(7)
جملهى «فطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون»، دلالت دارد كه طبع قلب و مهر به دل خوردن باعث مىشود ديگر آدمى حق را نپذيرد، پس چنين دلى براى هميشه مأيوس از ايمان و محروم از حق است.(1)9. طبع قلب معلول پيروى از هواى نفس
معناى مهر به دل خوردن، عبارت است از اين كه زمانى كه دل به حالتى درآيد كه ديگر پذيراى حقّ نباشد و حق را پيروى نكند، پس چنين دلى قهراً تابع هواى نفس مىشود. چنان كه در جاى ديگر فرمود: «طبع اللّه على قلوبهم و اتبعوا اهوائهم»(2)نتيجهى ديگرش آن است كه حق را نفهمد و نشنود و به آن علم و يقين پيدا نكند؛ «و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون»(3)و نيز فرمود: «و طبع على قلوبهم فهم لا يسمعون».(4)
در 10 آيه موضوع طبع قلب در قرآن بيان شده كه در 6 مورد در بارهى كفار است مانند 155 نساء، 74 يونس، 59 روم، 101 اعراف، 35 غافر، 108 نحل و در 4 مورد در بارهى منافقين است مانند: 87 توبه، 93 توبه، 16 محمد و 3 منافقين.(5)11. تشبيه به چوب خشك
منافقان كه اجسامى زيبا و فريبنده و سخنانى جاذب دارند، به خاطر نداشتن باطنى مانند ظاهر در مثل مانند چوبى مىمانند كه به چيزى تكيه داشته باشد، اشباحى
بدون روح هستند همان گونه كه چوب نه خيرى دارد و نه فايدهاى بر آن مترتب مىشود اينان نيز همين گونهاند؛ چون فقه و فهم ندارند.(1)12. ترس دائمى منافقان
منافقين در تمام عمر با ترس و دلهره و وحشت زندگى مىكنند. «يحسبون» فعل مضارع دال بر دوام است.(2)13. نفرين به قتل
«قاتلهم الله» نفرينى است بر منافقين به قتل كه شديدترين شدائد دنيا است و اى بسا اگر نفرمود «قتلهم الله»؛ خدا آنان را بكشد و باب مفاعله به كار برد، براى همين افادهى شدّت بوده است.(3)14. هدف از تشبيه
مقصود از تشبيه منافقان به چوبهاى تكيه زده بر ديوار اين است كه آنها مانند چوبهاى خشك در برابر حوادث، كوچكترين انعطافى ندارند. در جهان طبيعت هنگامى كه طوفان سهمگينى مىوزد گلها و گياهان در برابر طوفان مقاومت نمىكنند و با انعطاف و خم شدن خاصى طوفان را ردّ مىكنند و پس از دقيقهاى به حالت نخستين بر مىگردند، اما درختان خشك در برابر طوفان سينه سپر كرده و مقاومت مىكنند و پس از لحظاتى از پاى در مىآيند. انعطافپذيرى در برابر حوادث به طرز صحيح، يكى از نشانههاى انسان مؤمن است. اين حقيقت اجتماعى را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در يكى از سخنان خود مىفرمايد: «مثل المؤمن مثل السنبله تحركها الريح فتقوم تارة و تقع اخرى
و مثل الكافر مثل الازرة لاتزال قائمة حتى تنقعر».
«ازرة» درخت سختى است مانند «صنوبر»، «تنقعر» يعنى از جاى كنده مىشود؛ حال مؤمن مانند سنبلى است كه باد تند آن را حركت مىدهد؛ گاهى مىايستد، و گاهى خميده مىگردد، ولى افراد كافر در نداشتن انعطاف و كنار نيامدن با مردم مانند درختان سختند كه در برابر تندباد حوادث از جاى كنده مىشود.(1)
منافقان زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به مسجد مىآمدند و در انتهاى جمعيت به ديوارهاى مسجد تكيه مىزدند، ولى كوچكترين بهرهاى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله نمىبردند. يك چنين جمعيت بسان اجسام بدون ارواح و يا چوبهاى خشكى بودند كه در برابر سخنان حكيمانهى پيامبر كوچكترين واكنشى از خود نشان نمىدادند تو گويى اصلًا روحى در بدن آنها وجود نداشت.(2)15. سؤال: چگونه قرآن كريم منافقان را تنها دشمن مسلمانان مىداند؛ «هم العدو فاحذرهم» با اين كه عداوت مسيحيان و يهوديان با اسلام بر كسى پوشيده نيست؟
پاسخ: عداوت گروههاى ديگر عداوتى آشكار بوده و مهر مخالفت بر پيشانى آنان خورده است، ولى ضرر گروه منافق كه لباس دوستى بر تن نموده و بدون كوچكترين نشانه با اسلام عداوت مىورزند به مراتب بالاتر از دستههاى ديگر خواهد بود. صفحات تاريخ را ورق بزنيد ضررهاى منافقان را ببينيد آن گاه در اين باره قضاوت كنيد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بارهى خطر منافقان مىفرمايد: من هرگز از هيچ يك از ملل جهان براى اسلام ترسى ندارم فقط از منافقان بر شما مىترسم كه در زبان خوش گفتارند
و در باطن دشمن اسلام هستند، در گفتار با شما هماهنگى دارند و عملًا يك گام با شما بر نمىدارند؛ «ولكنّى اخاف عليكم كل منافق الجنان عالم اللسان يقول ما تعرفون و يفعل ما تفكرون».
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «و احذّركم اهل النفاق فانّهم الضالّون المضلّون يتلوّنون قولهم شفاء و فعلهم الداء العياء»؛ من به شما از منافقان گمراه و گمراه كننده هشدار مىدهم كه با چهرههاى مختلف در اجتماع ظاهر شده و گفتار آنها بسيار زيبا و سودمند و درمان دردهاست، ولى كردار آنان درد بىدرمان است.(1)16. استغفار پيامبران موجب آمرزش گناهان
از بررسى آياتى كه در بارهى طلب آمرزش پيامبران براى افراد مجرم وارده شده، استفاده مىشود كه مردم خدمت پيامبران مىرسيدند و از آنان مىخواستند به جهت قرب و مقامى كه در پيشگاه خداوند دارند، در بارهى آنها طلب مغفرت كنند، چنان كه برادران يوسف نزد يعقوب عليه السلام آمدند و گفتند: «يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انّا كنّا خاطئين»(2).
وقتى يعقوب آثار ندامت را در آنها ديد، به آنان وعده داد كه اين كار را در همين نزديكى انجام دهد؛ «سوف استغفر لكم ربى انّه هو الغفور الرّحيم»(3).
گاهى خود پيامبران به افراد گنهكار وعدهى طلب آمرزش مىدادند چنان كه ابراهيم عليه السلام به آزر چنين وعده داد: «لاستغفرن لك و ما املك لك من اللّه من شىء».(4)صريح دستور قرآن اين است كه افراد گنهكار خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برسند و از او درخواست طلب مغفرت كند؛ «و لو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و
استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توّاباً رحيماً».(1)
استغفار پيامبر در بارهى منافقان اثرى ندارد، و جهت عمدهى عدم تأثير استغفار، شرك و كفر آنهاست كه قرآن مىفرمايد: «انّ اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك»(2)، از اين رو با صراحت مىفرمايد: به خاطر كفر آنها اگر هفتاد مرتبه براى آنها طلب آمرزش كنى، اثر ندارد؛ «ان تستغفر لهم سبعين مرّة فلن يغفر اللّه لهم ذلك بانّهم كفروا باللّه و رسوله».(3)
منافقان هميشه حالت اعراض از گفتار حق دارند. «يصدون» فعل مضارع دلالت بر استمرار و تداوم دارد.(4)18. محاصرهى اقتصادى
شيوهى محاصرهى اقتصادى منحصر به منافقان مدينه نبود، بلكه قبل از آنها سران قريش در مكه مىگفتند: اگر اين گروه اندك مسلمان فقير را در محاصرهى اقتصادى قرار دهيم، يا از مكّه بيرونشان كنيم، مطلب تمام است.
امروز نيز دولتهاى استعمارى به پندار اين كه خزاين آسمان و زمين را در اختيار دارند، مىگويند ملتهايى را كه در برابر ما تسليم نمىشوند بايد در محاصرهى اقتصادى قرار داد تا بر سر عقل آيند و تسليم شوند. اين كوردلان تاريخ كه شيوهى آنها ديروز و امروز يكسان بوده و هست، خبر ندارند كه با يك اشارهى خداوند تمام ثروتها و امكاناتشان را بر باد مىدهد و عزت پوشالى آنها را از بين مىبرد.(5)
منافقان تصور مىكردند كه عزت و نيرومندى در گرو داشتن آب و زمين است و چون دست مهاجران از اراضى مدينه كوتاه بود، آنها را خوار و ذليل مىخواندند، ولى از اين نكته غافل بودند كه همين آب و ملك گاهى باعث ذلت و خوارى بشر مىگردد در حالى كه عزّت بايد سرچشمهى روحى و نفسانى داشته باشد كه همان ايمان است كه مؤمنان داشتند، از اين رو مىفرمايد: «العزّة للّه و لرسوله و للمؤمنين».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: خداوند همهى امور مؤمن را به او واگذار كرده جز اين كه حق ندارد خود را ذليل كند. شخصى از آن حضرت پرسيد: مؤمن چگونه خود را ذليل مىكند؟ فرمود: متعرض كارهايى مىشود كه در طاقت او نيست يا اين كه در بيان ديگر فرمود: وارد در كارى مىشود كه پس از آن عذرخواهى مىكند.(2)
درسنامه با قرآن در مكه و مدينه ؛ ؛ ص316
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* يأَيُّهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرّمُ مَآ أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِى مَرْضَاتَ أَزْوَ جِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ* قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمنِكُمْ وَ اللَّهُ مَوْلَلكُمْ وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ* وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَ جِهِى حَدِيثًا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ ى وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ و وَ أَعْرَضَ عَن م بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِى قَالَتْ مَنْ أَمنبَأَكَ هذَا قَالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ* إِن تَتُوبَآ إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَ إِن تَظهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَلهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صلِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَللِكَةُ بَعْدَ ذَ لِكَ ظَهِيرٌ* عَسَى رَبُّهُو إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُو أَزْوَ جًا خَيْرًا مّنكُنَّ مُسْلِمتٍ مُّؤْمِنتٍ قنِتتٍ تلِبتٍ عبِدَ تٍ سلِحتٍ ثَيّبتٍ وَ أَبْكَارًا* يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ قُوا أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَللِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ اللَّهَ مَآ أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ* يأَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا
لَاتَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»(1)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر
اى پيامبر! چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده به خاطر جلب رضايت همسرانت بر خود حرام مىكنى؟! و خداوند آمرزنده و رحيم است. «1» خداوند راه گشودن سوگندهايتان را
1) تحريم/ 1- 7
(در اين گونه موارد) روشن ساخته؛ و خداوند مولاى شماست و او دانا و حكيم است. «2» (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه پيامبر يكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت، ولى هنگامى كه وى آن را افشا كرد و خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتى از آن را براى او بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود؛ هنگامى كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: «چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخت؟!» فرمود: «خداوند عالِم و آگاه مرا با خبر ساخت!» «3» اگر شما (همسران پيامبر) از كار خود توبه كنيد (به نفع شماست، زيرا) دلهايتان از حق منحرف گشته؛ و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهيد، (كارى از پيش نخواهيد برد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و مؤمنان صالح، و فرشتگان بعد از آنان پشتيبان اويند. «4» اميد است كه اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش به جاى شما همسرانى بهتر براى او قرار دهد، همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبهكار، عابد، هجرت كننده، زنانى غير باكره و باكره. «5» اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و خانوادهى خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگهاست نگه داريد؛ آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمىكنند و آنچه را فرمان داده شدهاند (به طور كامل) اجرا مىنمايند. «6» اى كسانى كه كافر شدهايد! امروز عذرخواهى نكنيد،
چرا كه تنها به اعمالتان جزا داده مىشويد. «7»
شأن نزول
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با همسران خود قرار گذاشته بود كه هر روزى به حجرهى يكى از آنان برود. روزى كه نوبت حفصه بود، او با اجازهى پيامبر به منزل پدرش رفت، پيامبر به نزد
ماريه قبطيه رفت. هنگامى كه حفصه برگشت اعتراض كرد كه چرا به نزد ماريه قبطيه رفتى؟ حضرت فرمود: ديگر نزد او نمىروم و سوگند ياد كرد كه او را بر خود حرام كردم و به حفصه فرمود: اين موضوع را براى كسى بيان نكن، ليكن حفصه رازدارى نكرد و براى عايشه بيان كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به حفصه فرمود: چرا رازدارى نكردى؟ او گفت: چه كسى به شما گفت؟
فرمود: خداوند به من خبر داد.(1)معناى واژهها
تحلّة: گشودن. 2. ايمان: سوگندها. 3. عرّف: اظهار كرد.
صغت: انحراف پيدا كرد. 5. ظهير: كمك، پشتيبان.
سائحات: روزهداران، هجرت كنندگان. 7. ثيّبات: بيوهها.
تفسير
الف. قرآن كريم در آيهى 1 تا 4 در چند محور سخن مىگويد:
حرام نكردن حلال خدا به خاطر رضايت همسران، مجاز بودن شكستن سوگند، عدم رازدارى برخى از همسران پيامبر، حمايت خداوند از پيامبر اكرم. در آيهى 5 خداوند شش وصف براى همسران خوب شمرده است كه مىتواند الگويى براى همهى مسلمانان به هنگام انتخاب همسر باشد؛ اسلام، ايمان، تواضع، توبه، عبادت و اطاعت فرمان.
1) اطيب البيان/ ج 13/ ص 70؛ نورالثقلين/ ج 5/ ص 367؛ تبيان/ ج 10/ ص 44؛ كنزالدقائق/ ج 10/ ص 504
در آيهى 6 و 7 در چند جهت سخن مىگويد: هشدار به مسلمانان در بارهى نگهدارى خود و خانواده از آتش دوزخ، عصمت ملائكه، نپذيرفته شدن عذر در قيامت و رسيدن انسان به كيفر اعمال.
ب. از اين كه خطاب به پيامبر به صورت «يا ايّها النبى» است نه به صورت «يا ايّها الرسول»، دلالت دارد كه مسئلهى مورد عتاب، مسئلهى شخصى آن جناب بوده نه مسئلهاى كه جزو رسالتهاى او براى مردم باشد.(1)ج. منظور از تحريم، تحريم شرعى نبوده، بلكه فقط سوگند خوردن بر ترك يك عمل بوده است؛ زيرا پيامبر نمىتواند حلال خود را بر خود حرام كند و آيهى بعد نيز دلالت دارد بر اين كه تحريم به وسيلهى سوگند بوده است؛ «قد فرض الله لكم تحلّة ايمانكم».(2)
د. جملهى «ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما» خطاب به دو همسر پيامبر عايشه و حفصه است كه شما دلهايتان از حق منحرف و به گناه آلوده شده است كه يا بايد از گناه خود توبه كنيد يا اين كه به اتفاق و با همكارى هم بر عليه كسى كه خدا مولاى اوست و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه پشتيبان او هستند، توطئه كنيد كه در اين صورت كارى از پيش نخواهيد برد؛ زيرا وقتى خدا متولى امور او مىشود، او را از هر تهديدى نجات مىدهد.
ه. منظور از فرشتگان غلاظ، فرشتگانى هستند كه خشونت عمل دارند (چون آنها مانند ما آدميان قلب مادّى ندارند تا متصّف به خشونت و رقّت شوند) آيهى 6 همين سوره هم خشونت در عمل را بيان مىكند.(3)
و. جملهى «لا يعصون الله ...» تفسير غلاظ شداد است؛ منظور اين است كه فرشتگان نامبرده ملازم آن مأموريّتى هستند كه خداوند به آنان داده و غير از خداوند و اوامرش، هيچ عامل ديگرى از قبيل (رقّت و ترحّم در آنها اثر نمىگذارد و خداوند را عصيان نمىكنند) وقتى عمل چنين عملى بود، مىتوان صاحب عمل را غليظ و شديد خواند و گفت:
ملائكهى غلاظ و شداد.(1)نكتهها
سوگند اگر در موردى باشد كه ترك كارى رجحان داشته باشد، شكستن آن گناه و كفاره دارد، اما شكستن سوگند براى عمل مرجوح جايز است، ليكن براى حفظ احترام سوگند، بهتر است كفاره داده شود، از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله چون سوگند ياد كرده بود، نزد ماريه قبطيه نرود براى شكستن آن يك برده را آزاد كرد.
كفارهى شكستن سوگند طبق آيهى 89 سورهى مائده يكى از چند امر است:
اطعام ده مسكين يا پوشاندن ده نفر يا آزاد كردن يك بنده و اگر نتوانست سه روز روزه بگيرد.(2)2. بىوفايى برخى از همسران
بعضى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نه تنها او را با سخنان خود ناراحت مىكردند، بلكه مسألهى رازدارى كه از مهمترين شرايط يك همسر باوفا است نيز در آنها نبود، اما به عكس رفتار پيامبر با آنها با تمام اين اوصاف چنان بزرگوارانه بود كه حتى حاضر نشد
تمام رازى كه او افشا كرده بود به رخ او بكشد و تغافل نمود، تنها به قسمتى از آن اشاره كرد، از اين رو در حديثى از حضرت على عليه السلام مىخوانيم: «ما استقصى كريم قطّ لانّ الله يقول عرّف بعضه و اعرض عن بعض»؛ افراد كريم و بزرگوار هرگز در مقام احقاق حق شخصى خويش تا آخرين مرحله پيش نمىروند؛ زيرا خدا در اين جا براى پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: او قسمتى را خبر داد و از قسمتى خوددارى كرد.(1)3. رازدارى از كمالات انسانى
رازدارى نه تنها از صفات مؤمنان حقيقى است، كه هر انسان باشخصيتى بايد رازدار باشد، اين معنا در مورد دوستان نزديك و همسر اهميت بيشترى دارد. در آيات فوق خوانديم كه چگونه خداوند بعضى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را به خاطر ترك رازدارى شديداً ملامت و سرزنش مىكند.
على عليه السلام در حديثى مىفرمايد: «جمع خير الدنيا و الاخرة فى كتمان السر و مصادقة الاخيار، و جمع الشر فى الاذاعة و مؤاخاة الاشرار»؛ تمام خير دنيا و آخرت در اين دو چيز نهفته شده: كتمان سر و دوستى با نيكان و تمام شر در اين دو چيز نهفته شده:
افشاى اسرار و دوستى با اشرار.(2)4. اذيت پيامبر اكرم
اين دو زن (حفصه و عايشه) رسول اكرم صلى الله عليه و آله را آزردند و عليه او دست به دست هم دادند؛ «فان تظاهرا عليه» و دست به دست هم دادن عليه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از گناهان كبيره است؛ به دليل اين كه فرمود: «ان الّذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعدّ لهم عذاباً مهيناً».(3)
كلمهى «ملائكه» مبتدا و كلمهى «ظهير» خبر آن است و اگر خبر را مفرد آورد با اين كه مبتدا جمع بود، براى اين است كه بفهماند ملائكه در پشتيبانى پيامبر متحد و متفق هستند، و اگر فرمود: ملائكه بعد از خدا و جبرئيل و صالح مؤمنين پشتيبان او هستند، براى آن بود كه پشتيبانى ملائكه را بزرگ جلوه دهد.(1)6. عنايت خاص خداوند
از اين كه فرمود: «فانّ الله هو مولاه» ضمير منفصل «هو» براى اين آورده شده كه بفهماند كه خدا عنايت خاصّهاى به آن حضرت دارد و به همين جهت بدون هيچ واسطهاى از مخلوقاتش، خود او پيامبر را يارى مىكند و متولّى امور او مىشود.(2)7. موقعيت جبرئيل
از اين كه نام جبرئيل را جداگانه بيان كرد با اين كه ملائكه شامل او هم مىشود، از جهت تعظيم و اظهار مكانت و موقعيت جبرئيل نزد خداوند است.(3)8. احترام پيامبر اكرم
در آيه 2 و 4 سخن از ولايت خداوند مطرح است با اين تفاوت كه در آيهى 4 موضوع ولايت خداوند را به احترام پيامبر اكرم با حرف تأكيد «انّ» بيان كرد؛ «و الله موليكم»، «فانّ الله هو مولاه».(4)
روايات زيادى دلالت دارد بر اين كه منظور از «صالح المؤمنين» حضرت على عليه السلام است. محدث بحرانى از محمد بن عباس نقل مىكند كه او 52 حديث در اين زمينه از فريقين جمعآورى كرده است.(1)10. معرفى امير المؤمنين
رسول خدا دو بار على عليه السلام را (با صراحت) به يارانش معرفى كرده؛ يك بار آن جا كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه»؛ هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست (در غدير خم)، و اما بار دوم هنگامى كه آيهى «ان الله هو مولاه ...» نازل شد، رسول خدا دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم اين «صالح مؤمنين» است.(2)11. سؤال: چرا در آيهى شريفه اوصاف همسر خود بدون واو عاطفه آمده؛ «مسلمات مؤمنات» و فقط بين دو صفت ثيب و ابكار واو عاطفه آمده است؟
پاسخ: صفاتى كه در اوّل آيه شمرده مانعة الجمع نيستند و ممكن است همهى آن در يك نفر يافت شود و به همين جهت واو عاطفه لازم نداشت به خلاف دو صفت ثيب و ابكار كه ممكن نيست در آن واحد در يك نفر جمع شود؛ زيرا زنان يا باكره هستند يا ثيّب و بيوه مىباشند.(3)12. سؤال: چرا جملهى «وقودها الناس و الحجارة» در سورهى بقره براى كفار و در اين سوره براى اهل ايمان بيان شده است، آيا كفار و مؤمنان هر دو گروه در اين كه آتشگيره
جهنم هستند مشتركند؟
پاسخ: الف) ممكن است اين جمله هشدارى براى مؤمنان باشد كه مواظب باشيد بر اثر گناه به سرنوشت كفار گرفتار نشويد. ب) اين جمله در سورهى تحريم خطاب به منافقان است كه در ظاهر مؤمن و در باطن كافر هستند و مؤيد اين احتمال آيهى بعدى است كه مىفرمايد: «يا ايّها الّذين كفروا لا تعتذروا اليوم».(1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* قُلْ أُوحِىَ إِلَىَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مّنَ الْجِنّ فَقَالُواْ إِنَّا سَمِعْنَا قُرْءَانًا عَجَبًا* يَهْدِى إِلَى الرُّشْدِ فَامَنَّا بِهِى وَ لَن نُّشْرِكَ بِرَبّنَآ أَحَدًا* وَ أَنَّهُ و تَعلَى جَدُّ رَبّنَا مَا اتَّخَذَ صحِبَةً وَ لَاوَلَدًا* وَ أَنَّهُ و كَانَ يَقُولُ سَفِيهُنَا عَلَى اللَّهِ شَطَطًا* وَ أَنَّا ظَنَنَّآ أَن لَّن تَقُولَ الْإِنسُ وَ الْجِنُّ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا»(2)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر
بگو: به من وحى شده است كه جمعى از جن به سخنانم گوش فرا دادهاند، سپس گفتهاند:
«ما قرآن عجيبى شنيدهايم، «1» كه به راه راست هدايت مىكند، پس ما به آن ايمان آوردهايم و هرگز كسى را شريك پروردگارمان قرار نمىدهيم، «2» و اين كه بلند است
مقام باعظمت پروردگار ما، و او هرگز براى خود همسر و فرزندى انتخاب نكرده است، «3» و اين كه سفيه ما (ابليس) در بارهى خداوند سخنان ناروا مىگفت، «4» و اين كه ما گمان مىكرديم كه انس و جن هرگز بر خدا دروغ نمىبندند، «5»
شأن نزول
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مكه به سوى بازار عكاظ در طائف آمد تا مردم را در آن مركز و اجتماع بزرگ به سوى اسلام دعوت كند، اما كسى به دعوت او پاسخ مثبت نگفت، در بازگشت به محلى رسيد كه آن را وادى «جن» مىگفتند. شب را در آنجا ماند و تلاوت آيات قرآن مىفرمود. گروهى از جن شنيدند و ايمان آوردند و براى تبليغ به سوى قوم خود بازگشتند.(1)معناى واژهها
نفر: گروه، دسته. 2. جنّ: يك نوع خاصى از موجودات پوشيده از حواس.
عجباً: شگفتآور. 4. تعالى: بلند است. 5. جدّ: مقام باعظمت.
سفيهنا: كم خرد ما (ابليس). 7. شططاً: سخنان ياوه و ناروا.
تفسير
الف. قرآن كريم در اين سوره سخن گروهى از مؤمنان جن را در چند محور بيان مىكند:
1) نور الثقلين/ ج 5/ ص 19
ب. «سفيه» ممكن است معناى جنسى و جمعى داشته باشد؛ يعنى سفهاى ما براى خداوند همسر و فرزندانى قائل بودند و از راه حق منحرف شدهاند و محتمل است اشاره به ابليس باشد كه بعد از مخالفت فرمان خدا نسبتهاى ناروايى به ساحت مقدس او داد.
مرحوم علامه طباطبايى مىگويد: اين احتمال از سياق آيهى شريفه به دور است، اما عالم بىعمل از مصداقهاى روشن سفيه است.(1)ج. «شَطَط» به معناى خارج شدن از حدّ اعتدال و دور افتادن است، از اين رو به سخنانى كه دور از حق باشد «شطط» گفته مىشود و نيز به همين دليل حاشيهى نهرهاى بزرگ كه از آب، فاصلهى زيادى دارد و ديوارههايش بلند است «شطّ» گفته مىشود.(2)نكتهها
پاسخ: از آنجا كه بعضى از افراد جن داراى انحطاط روحى و معنوى هستند، رابطهى مستقيم انسانها با طايفهى جن سبب مىشود كه روح انسان خراب گردد، از اين رو خداوند هم نخواست پيامبر صلى الله عليه و آله ارتباط مستقيم با آنان داشته باشد و اين موضوع منافات ندارد كه برخى از انسانها ارتباط مستقيم با جن داشته باشند.(3)2. آگاهى پيامبر از طريق وحى
تعبير به «أُوحى إلىّ» (به من وحى شد) نشان مىدهد كه پيامبر در اين ماجرا
شخصاً افراد جنّ را مشاهده نكرده، بلكه از طريق وحى آگاه شده است كه آنان به قرآن كريم استماع مىكنند.(1)3. درك و شعور جن
طايفهى جنّ داراى عقل و شعور و فهم و درك و تكليف و مسئوليت هستند، همچنين خود را موظّف به تبليغ حق مىدانند و مخاطب خطابهاى قرآن نيز هستند.(2)4. قرآن كلام خارق العاده
«عَجَب» به معناى چيزى است كه به لحاظ غير عادى بودنش آدمى را به تعجب وا دارد و اگر قرآن را عجب خواندند براى همين بوده كه كلامى است خارق العاده، هم در الفاظ و هم در معانى و معارفش مخصوصاً با در نظر گرفتن اين كه اين كلام از شخصى صادر شده كه امّى است، نمىتواند بخواند و بنويسد.(3)5. روشن شدن حقيقت بر جنّ
جملهى «أنّا ظَننّا ...» اعترافى است از جنيان به اين كه خيال كرده بودند انس و جن هر چه مىگويند راست است و هرگز كسى بر خدا دروغ نمىبندد، در نتيجه وقتى به مشركان برخورد كردند و از ايشان شنيدند كه به خدا نسبت زن و فرزند مىدهند، باور كردند و به آن نسبتهاى ناروا ايمان آورده مانند خود آنان مشرك شدند و همچنان در شرك بودند تا اين كه قرآن را شنيدند و حقيقت بر ايشان روشن گرديد.(4)
«لا اقسم بهذا البلد* و انت حلّ بهذا البلد».(1)
ترجمه
قسم به اين شهر مقدس [/ مكه]، «1» شهرى كه تو در آن ساكنى، «2»
نكتهها
سوگند به شهر مكه به دليل شرافتى است كه اين شهر دارد، از جمله كه حرم امن خداوند است «و من دخله كان امناً» و مسجدالحرام كه در مكه است قبله مسلمين جهان است و مردم حج خود را در اين مكان بجا آورند و بسوى اين خانه قصد كنند «للَّه على النّاس حجّ البيت».
علاوه بر آن صيد در اين شهر حرام شده و بيت المعمور در برابر كعبه است و تمام سطح زمين از سرزمين مكه گسترش يافته است.(2)2. سرزنش قريش
امام صادق عليه السلام فرمودند قريش حرمت كعبه را حفظ مىكردند ليكن حرمتى براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قائل نبودند و نسبت به آن حضرت اهانت مىكردند و آنچه را كه درباره كعبه حلال نمىدانستند، درباره پيامبر صلى الله عليه و آله حلال مىدانستند، از اين رو خداوند آنها را سرزنش كرد.(3)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* اقْرَأْ بِاسْمِ رَبّكَ الَّذِى خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنسنَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَرَبك الْأَكْرَمُ* الَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنسنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ»(1)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر. بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد، «1» (همان كس كه) انسان را از خون بستهاى خلق كرد. «2» بخوان كه پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است، «3» همان كسى كه به وسيلهى قلم تعليم نمود، «4» و به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد. «5»
تفسير
اين پنج آيه نخستين آياتى است كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده و اين كه بسيارى سورهى مباركهى حمد و برخى هم سورهى مباركهى مدثر را نخستين سورهى نازله دانستهاند، ممكن است همگى درست باشد؛ به اين طريق كه بگوييم اولين سورهاى كه تمام و به طور كامل نازل شده، سورهى حمد است و پس از اين كه وحى در مدت كوتاهى منقطع گرديد، (يا أيّها المدثر) نازل شده، ولى آيات سورهى «اقرأ» تا (ما لم يعلم) به اتفاق، پيش از همه و در آغاز وحى نازل شده است.(2)
بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در محور قيام فرهنگى بوده است؛ زيرا در آغاز وحى
پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به قرائت به نام خداوند شد؛ «إقرأ باسْم ربّك الّذى خلق» و از سويى به او فرمان داده شد كه قيام كند و مردم را از عذاب الهى بترساند؛ «يا أيّها المدّثّر* قم فانذر».
آيهى شريفهى «اقرأ باسم ربّك الّذى خلق» در حقيقت پاسخى است به مشركان عرب كه خالقيت خدا را پذيرفتند، اما ربوبيت را براى بتها قائل بودند. اين آيه به آنها مىگويد: بهترين دليل بر ربوبيت خداوند خالقيت اوست. كسى عالم را تدبير مىكند كه آفرينندهى آن است.(1)
عموم سيرهنويسان كيفيت شروع وحى را از گفتهى خود پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل كردهاند كه فرمود: جبرئيل بر من ظاهر شد و گفت: بخوان. گفتم: امّى هستم و قرائت نمىدانم و اين امر سه مرتبه انجام گرفت كه بار سوم مرا سخت بفشرد كه ديدم مىتوانم بخوانم.(2)
لفظ «رب» به معناى صاحب و مالك است و با تربيت از لحاظ اشتقاق ارتباطى ندارد؛ زيرا اولى مضاعف (ربب) و دومى از باب تفعيل (تفعلة) از ربوة و معتل اللام است و ربوة به معناى نمو و رشد كردن و زياد شدن است كه «ربا» هم از همين ماده است، ولى در معناى ربّ تربيت هم ملحوظ است.(3)
در اين كه «اقرأ» دوم به منظور تأكيد بر «اقرأ» اول است يا تفاوت دارد، دو نظريه هست: مرحوم علامه طباطبايى آن را تأكيد و مرحوم طيّب معتقد است كه «اقرأ» اول براى توجه به خدا و معرفت به او و آثار قدرت اوست و «اقرأ» دوم براى تلاوت قرآن و بيان
احكام و وظايف دينى است.(1)نكتهها
آغاز هر كارى بايد با نام خداوند متعال باشد، از اين رو آغاز دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله با نام الهى و ياد او شروع شد؛ (اقرأ باسم ربّك)، قابل توجه اين كه تمام زندگانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آميخته با ياد خداوند بوده است.(2)2. تنظيم قرآن قبل از قرائت
قرائت، غير از سخن گفتن است، به بيان ديگر، قرائت به نوشته تعلق مىگيرد، نه به سخن؛ بنا بر اين، قرائت در جايى اطلاق مىشود كه متنى از پيش تهيه و تنظيم و به صورت مكتوب تدوين شده باشد. از اينجا روشن مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بايد آن چيزى را بخواند كه از پيش تنظيم شده و در لوح محفوظ است و بر قلب مبارك او نازل شده و آن قرآن كريم است.(3)3. عظمت انسان
تكرار فعل «خلق» براى بيان عظمت انسان و اهميت مقام وى از ميان همه مخلوقات است؛ آفرينش اين موجود گويا عملى جداگانه و در برابر آفرينش مطلق خلق است.(4)4. ردّ پندار مشركان
جملهى «ربّك الذى خلق» پندار مشركان را ردّ مىكند كه معتقدند خداوند
سبحان تنها خالقيت را بر عهده دارد، اما ربوبيت و تدبير موجودات را به ديگران مانند فرشتگان واگذار كرده است. بنا بر اين، همان طورى كه خداوند خالق انسان است، مدبّر او نيز هست و در اين آيه بر توحيد ربوبى احتجاج شده است.(1)5. وجه تسميه نطقه به علقه
«علق» در اصل به معناى چسبيدن به چيزى است، از اين رو به خون بسته و همچنين به زالو كه براى مكيدن خون به بدن مىچسبد، «علق» گفتهاند و از آنجا كه نطفه بعد از مدتى در رحم زن به شكل قطعه خون بسته چسبندهاى در مىآيد، به آن «علقه» گفته مىشود.(2)6. عظمت خداوند
خداوند متعال مبدأ آفرينش انسان را از نطفه و شئ بىارزش قرار داده تا قدرت و عظمت خود را آشكار سازد.(3)7. تكامل انسان
آيات اوليه سورهى علق از تكامل جسمى و روحى انسان خبر مىدهد؛ تكامل جسم انسان از يك موجود بىارزش، مانند علقه و تكامل روح به وسيلهى تعليم و تعلم، مخصوصاً كه از طريق قلم سخن مىگويد و اين تربيت و تكامل انسان در پرتو ربوبيت خداوند صورت مىگيرد.(4)8. علت محدثه و مبقيه
بعضى تصور مىكنند خداوند تنها جهان را خلق كرد و از آن پس، جهان خود به
خود اداره مىشود، ولى قرآن كريم خداوند را هم علت محدثه مىداند هم علت مبقيه:
«ربّك».(1)9. معلم واقعى بشر
معلّم واقعى بشر خداوند متعال است؛ (علّم الانسان ما لم يعلم)، معلم بودن خداوند در آيات ديگرى نيز بيان شده از جمله: (الرّحمن* علّم القرءان* خلق الانسان* علّمه البيان)(2)و (و علّم ءادم الأسماء كلّها)(3)و (و اذ علمتك الكتاب و الحكمة و التوراة و الانجيل)(4)و (و انّه لذو علم لما علّمناه)(5)و (إن هو إلّاوحى يوحى* علّمه شديد القوى).(6)
اگر وصف معلّم در بارهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ساير پيامبران بيان شده از آن جهت است كه پيامبران مظهر علم خداوند هستند و به واسطهى تعليم الهى معلّم جوامع بشرى مىباشند؛ «هو الّذى بعث فى الاميين رسولًا منهم يتلوا عليهم ءاياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و إن كانوا من قبل لفى ضلالٍ مبينٍ».(7)
براى اين كه برترى دانش بر آفرينش بهتر اثبات و معلوم گردد، آيهى «ما غرّك بربّك الكريم الّذين خلقك فسوّيك فعدلك» از سورهى انفطار را با آيهى «اقرأ و ربّك الاكرم» مقايسه كنيد كه در آنجا خداوند براى نعمت خلق و تسويه و تعديل و تصوير و تركيب به «كريم»؛ يعنى بخشنده متصف شده و اينجا براى تعليم به «اكرم» يعنى
بخشندهتر، موصوف گرديده است.(1)11. دو نوع علم
تكرار فعل «علّم» شايد ناظر به دو نوع علم باشد: اكتسابى و الهامى، فعل «علّم» در اولين بار چون مقيد به قلم شده ظاهر در دانشى است كه افراد بشر از يكديگر مىآموزند و چون استعداد فرا گرفتن علوم را خداوند عنايت فرموده اين تعليم را به خود نسبت داده است.
آن روزى كه اين آيات نازل شد، كسى براى قلم ارزشى قائل نبود، اما امروز مىدانيم كه تمام تمدنها و دانش بشر و پيشرفتهايى كه در هر زمينه نصيب انسان شده بر محور قلم دور مىزند، بىجهت نيست كه قرآن كريم به قلم سوگند ياد مىكند؛ (ن* و القلم و ما يسطرون) و به تعبير ديگر تمام منافع دينى و دنيوى به وسيلهى قلم به انسان رسيده است.(2)13. لطف و كرم خداوند
كرم به معناى اعطاى بلاعوض است، بنا بر اين خلقت انسان و تعليم علم به او از كرم و لطف الهى نشأت گرفته است، نه اين كه خلقت و تكامل بشر به دليل نياز خداوند باشد يا انتظار عوض را از بشر داشته باشد.(3)
«الم تر كيف فعل ربّك باصحاب الفيل* الم يجعل كيدهم فى تضليل* فارسل عليهم طيراً ابابيل* ترميهم بحجارة من سجّيل* فجعلهم كعصف مأكول».(1)
ترجمه
آيا نديدى پروردگارت با فيل سواران [/ لشكر ابرهه كه براى نابودى كعبه آمده بودند] چه كرد؟! «1» آيا نقشهى آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟! «2» و بر سر آنها پرندگانى را گروه گروه فرستاد، «3» كه با سنگهاى كوچكى آنان را هدف قرار مىدادند؛ «4» سرانجام آنها را همچون كاه خورده شده (و متلاشى) قرار داد. «5»
تفسير
تعبير به «الم تر»، آيا نديدهاى، بجاى «الم تعلم»، آيا نمىدانى، با اينكه حادثه زمانى رخ داد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هنوز ديده به جهان نگشوده يا مقارن تولد آن حضرت بود، به دليل آن است كه حادثه اصحاب فيل بسيار نزديك به زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رخ داد، افزون بر آن به قدرى مشهور و متواتر بود كه گويى پيامبر صلى الله عليه و آله با چشم خود آن را مشاهده كرده بود.(2)
«ابابيل» بر خلاف آنچه در زبانها مشهور است نام آن پرنده نيست بلكه معناى وصفى دارد، به معناى دسته دسته و لفظى است كه مفرد ندارد، بعضى هم مانند راغب در مفردات گفتهاند: ابابيل جمع است و مفرد آن ابيل است.(1)نكتهها
نابودى لشكر ابرهه نشان مىدهد كه معجزات و امور خارق العاده لازم نيست كه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله و امام عليه السلام ظاهر شود، بلكه در هر شرايطى كه خداوند بخواهد و لازم بداند انجام مىگيرد. هدف آن است كه مردم به عظمت خداوند و حقانيت آئين او آشنا شوند.(2)2. سختترين مجازات
خداوند متعال در رخداد اصحاب فيل سختترين مجازات را با كمترين وسيله انجام داد، به وسيله سنگ ريزه آنها را مانند كاه خورده شده قرار داد.(3)3. شرافت پيامبر
اضافه «رب» به ضمير خطاب «ربّك» دلالت به شرافت پيامبر صلى الله عليه و آله دارد.(4)4. دفاع خداوند از خانه خودش
هنگامى كه عبدالمطلب نزد ابرهه آمد، ابرهه پادشاه يمن به او گفت: چه حاجتى دارى؟ گفت: دستور بده دويست شتر را كه از من به غارت بردهاند برگردانند. ابرهه گفت:
چرا از ويرانى كعبه سخن نمىگويى؟ عبدالمطلب گفت: «انا ربّ الابل و انّ للبيت ربّ
سيمنعه» من صاحب شترانم و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند.(1)5. سرّ نامگذارى لشكر ابرهه به اصحاب فيل
ممكن است گفته شود جهت اينكه از لشكر ابرهه به اصحاب فيل و نه ارباب الفيل ياد شده، آن است كه بفهماند اين گروه در حيوانيت و عدم فهم و تعقل مانند فيل هستند و حتى در عدم تعقل كمتر از فيل بودند.(2)6. شعور حيوانات
«فعل ربّك» نسبت فعل به خداوند براى آن است كه پرندگان مأمور به امر الهى بودند و از اينجا روشن مىشود كه حيوانات در حد خود فهم و شعور دارند كه وقتى خداوند به آنها مأموريتى بدهد، وظيفه خويش را درست انجام مىدهند.
جمله ذرات زمين و آسمانبا تو مىگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيمبا شما نامحرمان ما خامشيم(3)
نطق آب و نطق خاك و نطق گلهست محسوس حواس اهل دل
نقشه شوم كفار هرگز به هدف نخواهد رسيد و منظور از به هدف نرسيدن نقشه كفار اين نيست كه در ظاهر نتوانند آسيب مالى يا بدنى به مسلمانان برسانند زيرا در برخى از جنگها موفقيتهاى ظاهرى كسب كردهاند، بلكه منظور آن است كه آنان نمىتوانند
نور الهى را خاموش كنند و اسلام را از بين ببرند. اين حقيقت افزون بر اينكه در آيه «الم يجعل كيدهم فى تضليل» آمده، درآيات ديگرى نيزمطرح شده ازجمله «و ما كيد الكافرين الّا فى ضلال»(1)و «و انّ اللَّه لا يهدى كيد الخائنين»(2)و «انّ اللَّه موهن كيد الكافرين»(3)و «و ارادوا به كيداً فجعلناهم الاخسرين»(4)و «و ما كيد فرعون الّا فى تباب»(5).
كسانى كه قصد سوء نسبت به حرم امن الهى داشته باشند سزاوار كيفر سخت هستند، از اينرو خداوند لشكر ابرهه را نابود كرد. نظير اين معنا در سوره حج آيه 25 بيان شده است «و من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم».
كلمه «كيدهم» با اضافه به ضمير جمع اشعار به اين دارد كه نقشه تخريب خانه الهى به صورت دسته جمعى و پنهان از ديگران بوده است.(6)10. عدم شباهت نابودى لشكر ابرهه به حوادث طبيعى
فخر رازى گويد: كفار هر نوع عذابى را كه بر اقوام گذشته نازل شده بود، توجيه مىكردند. مثلًا مىگفتند: طوفان نوح عليه السلام سيلى عظيم و بارانى فراوان بوده يا عذاب قوم لوط زلزله شديدى بوده و اين حوادث طبيعى است و غالباً اتفاق مىافتد، از اينرو خداوند لشكر حبشه را به كيفيتى هلاك ساخت كه به حوادث طبيعى و اتفاقات معمولى شباهت نداشت.(7)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* لِإِيلفِ قُرَيْشٍ* إِىلفِهِمْ رِحْلَةَ الشّتَآءِ وَ الصَّيْفِ* فَلْيَعْبُدُواْ رَبَّ هذَا الْبَيْتِ* الَّذِى أَطْعَمَهُم مّن جُوعٍ وَ ءَامَنَهُم مّنْ خَوْفِم»(1)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى بخشايشگر
(كيفر لشكر فيل سواران) به خاطر اين بود كه قريش (به اين سرزمين مقدس) الفت گيرند (و زمينهى ظهور پيامبر فراهم شود). «1» الفت آنها در سفرهاى زمستانه و تابستانه (و به خاطر اين الفت به آن بازگردند). «2» پس (به شكرانهى اين نعمت بزرگ) بايد پروردگار اين خانه را عبادت كنند، «3» همان كس كه آنها را از گرسنگى نجات داد و از ترس و ناامنى ايمن ساخت. «4»
معانى واژهها
ايلاف: فراهم نمودن انس و الفت. 2. رحلة: كوچ.
قريش: قبيلهى معروف عرب كه نسبت آنها به نضربن كنانه مىرسد.
تفسير
الف. قرآن كريم در اين سوره در چند محور سخن مىگويد:
بيان نعمت خداوند بر قريش و محبتهاى الهى نسبت به آنان و دستور به عبادت خداوند
1) قريش/ 1- 4
كه آنها را مورد لطف خويش قرار داد.
ب. اين سوره در حقيقت مكمّل سورهى فيل است و آيات آن دليل بر اين مدّعا است. در سورهى فيل حادثهى نابودى لشكر ابرهه و اصحاب فيل بيان شد، در اين سوره هدف از آن نابودى را بيان مىكند و آن اين كه ما لشكر ابرهه را نابود ساختيم تا قريش به اين سرزمين مكه انس و الفت بگيرند: «لإيلاف قريش» بنا بر اين، دو سوره به يكديگر ارتباط دارد، از اين رو بسيارى از فقها گويند اگر كسى در نماز به يكى از آنها اكتفا كند، نمازش درست نيست.(1)ج. از آنجا كه شهر مكه شهرى خشك و بىآب و علف بود، قريش براى تأمين زندگى خود كارهاى تجارى انجام مىدادند و سالى دو نوبت از مكه خارج مىشدند؛ در زمستان به طرف يمن و در تابستان به سوى شام مىرفتند. خداوند لشكر فيل را نابود كرد و امنيّت شهر مكه را حفظ نمود تا قريش تحت تأثير جاذبههاى مادى آن شهرها واقع نشوند و علاقه به مكه كه شهر امن است در آنها باقى بماند.(2)نكتهها
نعمت الهى بر دو قسم است: الف. دفع ضرر. ب. جلب منفعت. در سورهى فيل فرمود: ما شرّ لشكر فيل را دفع نموديم، جلب منفعت را نيز در سورهى قريش بيان كرد كه خداوند به شما اطعام كرد و امنيت داد و از آنجا كه دفع ضرر مهمتر از جلب منفعت است،
سورهى فيل كه محتواى آن دفع ضرر است مقدم شده است.(1)2. عظمت خانهى خداوند
خانهى الهى به موجب عظمت و ارزشى كه دارد، گاهى خداوند آن را به خود اضافه مىكند: «أن طهّرا بيتى للطائفين»، گاهى خود را به خانه اضافه مىكند: «ربّ هذا البيت» چنان كه گاهى بندگان را به خود اضافه مىكند: «يا عبادى»، گاهى خود را به بندگان اضافه مىنمايد: «إنّما الهُكم اله واحد».(2)
جهت اين كه كلمهى «ربّ» را به بيت و خانهى كعبه اضافه نمود؛ «ربّ هذا البيت» و نفرمود «ربهم» آن است كه اساسىترين نعمتى كه باعث الفت مردم مكه گرديد، خانهى كعبه بود كه مركز امنى براى آنها شد.(3)4. اجابت دعاى ابراهيم عليه السلام
اطعام و امنيت خداوند براى مردم مكه نتيجهى اجابت دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام است كه از خداوند اين دو موضوع را براى مردم مكه تقاضا كرد: «ربّ اجْعل هذا بلداً ءامناً و ارزق أهله من الثمرات».(4)
جوع و خوف از جمله ابزارهاى آزمايش پروردگار است: «و لنبلونكم بشئٍ من الخوف و الجوع»(5). گاهى خداوند جوع و خوف را بر كسانى كه كفران نعمت كردهاند به عنوان كيفر عمل براى آنها قرار مىدهد: «فكفرت بأنْعُم اللّه فأذاقها الله لباس الجوع
و الخوف»(1)و گاهى از روى لطف و عنايتى كه به گروهى دارد آنان را از جوع و خوف نجات مىدهد: «أطعمهم من جوعٍ* و ءامنهم من خوف».
جوع و خوف به صورت نكره بيان شده و اين نكره بودن، اشعار به گرسنگى سخت و جانفرسا و هراس عمومى و پايدارى دارد كه همواره ملازم آنها بوده است.(2)7. امنيت نعمت خداوند
امنيّت، يكى از نعمتهاى باارزش الهى است كه خداوند در دنيا و آخرت به اهل ايمان و عمل صالح وعده داده است.
الف. در دنيا؛ «وعد الله الّذين ءامنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنّهم فى الأرض ... و ليبدلنّهم من بعد خوفهم أمناً».(3)
ب. در آخرت؛ «الّذين ءامنوا و لم يلبسوا إيمانهم بظُلمٍ أُولئك لهم الأمن و هم مهتدون».(4)
«و إذا جاءك الّذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم كتب ربُّكُم على نفسه الرّحمة أنّه من عمل منكم سوء بجهالة ثمّ تاب من بعده و أصلح فأنّه غفور رحيم».(1)
ترجمه
هر گاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، به آنها بگو: «سلام بر شما! پروردگارتان، رحمت را بر خود فرض كرده؛ هر كس از شما كار بدى از روى نادانى كند، سپس توبه و اصلاح (و جبران) نمايد، (مشمول رحمت خدا مىشود؛ چرا كه) او آمرزندهى مهربان است.»
تفسير
بعضى معتقدند آيهى نخست در بارهى كسانى نازل شده كه در آيات قبل پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور شد كه از طرد آنها خوددارى كند و آنها را از خود جدا نسازد و بعضى معتقدند در بارهى جمعى از گناهكاران بوده است كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اظهار داشتند ما گناهان زيادى كردهايم و پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد تا آيهى فوق نازل شد. اما شأن نزول آن هر چه باشد، شك نيست كه مفهوم آيه يك معناى كلى و وسيع است و همه را شامل مىشود؛ زيرا نخست به صورت يك قانون كلى به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه تمام افراد با ايمان را هر چند گناهكار باشند، نه تنها طرد نكند بلكه به خود بپذيرد و چنين مىگويد: «هر گاه كسانى كه به آيات ما ايمان آوردهاند به سراغ تو بيايند، به آنها
1) انعام/ 54
بگو: سلام بر شما؛ «و اذا جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم». اين سلام ممكن است از ناحيهى خدا و به وسيلهى پيامبر صلى الله عليه و آله بوده باشد، و يا مستقيماً از ناحيهى خود پيامبر صلى الله عليه و آله و در هر حال دليل بر پذيرا شدن و استقبال كردن و تفاهم و دوستى با آنهاست.
در جملهى دوم اضافه مىكند كه: «پروردگار شما رحمت را بر خود فرض كردهاست»؛ «كتب ربكم على نفسه الرحمة». «كتب» كه از مادهى «كتابت» به معناى نوشتن است، در بسيارى از موارد كنايه از الزام و ايجاب و تعهد مىباشد؛ زيرا يكى از آثار نوشتن مسلّم شدن و ثابت ماندن چيزى است.
و در جملهى سوم كه در حقيقت توضيح و تفسير رحمت الهى است، با تغييرى محبّت آميز چنين مىگويد: «هر كس از شما كارى از روى جهالت انجام دهد، سپس توبه كند و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است»؛ «انه من عمل منكم سوء بجهالة ثم تاب من بعده و اصلح فانه غفور رحيم». منظور از جهالت در اين گونه موارد، همان غلبه و طغيان شهوات است كه انسان نه از روى دشمنى و عداوت با حق، بلكه به خاطر غلبهى هوا و هوس آن چنان مىشود كه فروغ عقل و كنترل شهوت را از دست مىدهد، چنين كسى با اين كه عالم به گناه و حرام است، اما چون علمش تحت الشعاع هوا و هوس واقع شده، به آن «جهل» اطلاق گرديده مسلّماً چنين كسى در برابر گناه خود مسؤل است، اما چون از روى عداوت و دشمنى نبوده، سعى و كوشش مىكند اصلاح و جبران كند.
در حقيقت آيهى فوق به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه هيچ فرد باايمانى را از هر طبقه و نژاد و در هر شرايطى بوده باشد، نه تنها از خود نراند، بلكه آغوش خويش را
يكسان به روى همه بگشايد، حتى اگر كسانى آلوده به گناهان زياد باشند، آنها را نيز بپذيرد و اصلاح كند.(1)معناى اصلاح
اصلاح عبارت است از اتصاف به صلاح و بنا بر اين اصلاح فعل لازمى خواهد بود اگر چه در حقيقت متعدى باشد و معنايش اصلاح نفس و يا اصلاح عمل باشد.
اتصال اين آيه به آيهى قبلى «و لا تطرد الذين يدعون ربهم» روشن است؛ زيرا در آن آيه پيامبر را از اين كه مؤمنان را از خود طرد كند نهى فرموده و در اين آيه امر مىكند به اين كه با ايشان ملاطفت نموده و بر آنان سلام كرده كسى از آنان را كه توبه كرده به مغفرت و رحمت خدا بشارت دهد تا دلهايشان گرم و اضطراب درونىاشان تبديل به آرامش گردد.
به اين بيان، چند نكته روشن مىشود: اول اين كه آيهى شريفه راجع به توبه است تنها متعرض توبه از گناهان و كارهاى ناشايست است نه كفر و شرك؛ زيرا فرمود: «و من عمل منكم». دوم اين كه جهالت در برابر عناد و لجاجت و تعمد است؛ زيرا كسى كه صبح و شام خداى خود را مىخواند و در صدد جلب رضاى اوست و به آياتش ايمان دارد هرگز از روى استكبار و لجاجت گناهى مرتكب نمىشود و گناهى هم كه از او سر زند از روى جهالت و دستخوش شهوت و غضب شدن است.
سوم اين كه مقيد كردن كلمهى «تاب» به قيد «اصلح» براى اين است كه دلالت كند بر اين كه توبه وقتى قبول مىشود كه از روى حقيقت باشد؛ زيرا كسى كه واقعاً توبه كند
1) نمونه/ ج 5/ ص 258
هرگز خود را ديگر به گناهى كه از آن توبه كرده و خود را از آن پاك ساخته آلوده نمىكند؛ اين است معناى توبه نه صرف اين كه بگويد «اتوب الى الله» و در دل همان آلودگى قبلى را داشته باشد چگونه خداوند چنين توبهاى را مىپذيرد و حال آن كه خود فرموده: «و ان تبدوا ما فى انفسكم أو تخفوه يحاسبكم به الله».(1)
چهارم اين كه صفات فعليهى خداوند از قبيل غفور و رحيم، ممكن است حقيقتاً مقيّد به زمان نشود؛ براى اين كه گرچه خداى سبحان رحمت بر بندگان را بر خود لازم و واجب كرده، ليكن اثر اين رحمت وقتى ظاهر مىشود كه در دل كافر نبوده و اگر گناهى از او سر مىزند از روى نادانى باشد و بعد از ارتكاب توبه هم نموده و علاوه عمل صالح هم انجام بدهد.(2)نكتهها
پيامبر صلى الله عليه و آله موظف به فروتنى در برابر مؤمنان و ابراز مهر و محبت به آنان؛ «و اذا جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم». پيشى گرفتن در سلام از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله تنها به عنوان يك وظيفهى خاص و محدود مطرح نشده است، بلكه اين موضوع به عنوان جلوهاى از تواضع و اخلاق متعالى مطرح شده است.
ايمان به آيات خداوند موجب ارزشمندى آدمى در پيشگاه خداوند است؛ «و اذا
جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم». موظف شدن پيامبر صلى الله عليه و آله به سلام به مؤمنان، گوياى مقام رفيع مؤمنان در پيشگاه خداوند است.
تواضع در برابر مؤمنان و همنشينى با آنان، از صفات لازم براى رهبران دينى جامعه است؛ «و اذا جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم». گرچه خطاب آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولى چون آن حضرت نمونهاى براى همه است، اين ويژگى براى همهى رهبران دينى ضرورى است.
خداوند مؤمنان به آيات خود را در سلامت و امنيت واقعى قرار مىدهد؛ «و اذا جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم». سلام خداوند لفظ و كلام نيست، بلكه فعلى از افعال اوست كه همان نزول سلامتى و امنيت از جانب اوست. راغب اصفهانى در اين مورد گويد: «السلامة التعرى من الافات الظاهرة و الباطنة ... كل ذلك من الناس بالقول، و من الله تعالى بالفعل».
«سلام عليكم» روش تحيت و درود اسلامى به هنگام برخورد با مسلمانان با يكديگر؛ «و اذا جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم». پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در چنين موارد خصوصيتى ندارد و مقصود تمام مسلمانان است.
مؤمنان با درك محضر و زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله سلام آن حضرت و پيام و رحمت خداوند را دريافت خواهند نمود؛ «و اذا جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم».
آمدن نزد پيامبر صلى الله عليه و آله كه مضمون جملهى «اذا جاءك» است، ظاهراً اختصاصى به زمان حيان ظاهرى آن حضرت ندارد و شامل پس از آن نيز مىگردد. كلمهى «زيارت» در برداشت فوق براى اشاره بدين نكته آورده شده است.
«وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللَّهُ مُعَذّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ* وَمَا لَهُمْ أَلَّا يُعَذّبَهُمُ اللَّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَمَا كَانُوا أَوْلِيَآءَهُو إِنْ أَوْلِيَآؤُهُو إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَايَعْلَمُونَ* وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِندَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَآءً وَتَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ»(1)
ترجمه
ولى (اى پيامبر!) تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد؛ و (نيز) تا استغفار مىكنند، خدا عذابشان نمىكند. «33» چرا خدا آنها را مجازات نكند، با اين كه از (عبادت موحدان در كنار) مسجد الحرام جلوگيرى مىكنند در حالى كه سرپرست آن نيستند؟! سرپرست آن، فقط پرهيزگارانند؛ ولى بيشتر آنها نمىدانند. «34» (آنها كه مدّعى هستند ما هم نماز داريم،) نمازشان نزد خانه (خدا)، چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود؛ پس بچشيد عذاب (الهى) را به خاطر كفرتان! «35»
1) انفال/ 33- 35
تفسير
در عظمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همين بس كه قرآن كريم مىفرمايد: «خداوند هيچ گاه مشركان را مجازات نخواهد كرد در حالى كه تو در ميان آنها هستى»؛ «و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم». در حقيقت وجود پربركت تو كه «رحمة للعالمين» هستى مانع از آن است كه بر اين گناهكاران بلا نازل گردد و همانند اقوام گذشته كه به طور دسته جمعى و يا انفرادى با وسايل مختلف از ميان رفتند، نابود گردند.
سپس اضافه مىكند: «همچنين خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد در حالى كه استغفار كنند» (و از او تقاضاى عفو نمايند)؛ «و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون».
در تفسير اين جمله مفسران احتمالاتى دادهاند. بعضى گفتهاند: منظور اين است كه بعضى از مشركان بعد از گفتن جملهى آيهى قبل از گفتار خود پشيمان شدهاند و عرضه داشتهاند: «غفرانك ربّنا»؛ خدايا ما را بر اين گفتار ببخش، و همين سبب شد كه حتى بعد از خروج پيامبر از مكه گرفتار بلا و نابودى نشوند.
جمع ديگرى گفتهاند: اين جمله اشاره به باقيماندهى مؤمنان در مكه است؛ زيرا پس از هجرت پيامبر جمعى كه قادر بر هجرت نبودند همچنان در مكه باقى ماندند و وجود آنها كه پرتوى از وجود پيامبر صلى الله عليه و آله بود مانع از نزول عذاب بر مشركان مكه شد. اين احتمال نيز وجود دارد كه اين جمله مفهوم يك جملهى شرطيه را دارد؛ يعنى اگر آنها از كردار خود پشيمان شوند و به درگاه خدا روى آورند و استغفار كنند، مجازات الهى از آنها برداشته خواهد شد.
در عين حال جمع ميان اين احتمالات در تفسير آيه نيز بعيد نيست؛ يعنى ممكن است آيه اشاره به همهى اينها باشد. در هر حال مفهوم آيه اختصاص به مردم عصر
پيامبر ندارد، بلكه يك قانون كلى در بارهى همهى مردم است، از اين رو در حديث معروفى كه در منابع شيعه از حضرت على عليه السلام و در منابع اهل تسنن از شاگرد على عليه السلام ابن عباس نقل شده مىخوانيم: «كان فى الارض امانان من عذاب الله و قد رفع احدهما فدونكم الاخر فتمسكوا به و قرأ هذه الاية؛ در روى زمين دو وسيلهى امنيت از عذاب الهى بود يكى از آنها (كه وجود پيامبر بود) برداشته شد، هم اكنون به دومى (يعنى استغفار) تمسك جوييد، سپس آيهى فوق را تلاوت فرمود.»(1)
از آيهى فوق و اين حديث روشن مىشود كه وجود پيامبران وسيلهى مؤثرى براى امنيت مردم در برابر بلاهاى سخت و سنگين است، و پس از آن استغفار و توبه و روى آوردن به درگاه حق عامل ديگرى است، اما اگر عامل دوم نيز برچيده شود جوامع بشرى هيچ گونه مصونيتى در برابر مجازاتهاى دردناكى كه به خاطر گناهانشان در انتظار آنهاست نخواهند داشت، اين مجازاتها در شكل حوادث دردناك طبيعى، يا جنگهاى خانمانسوز و ويرانگر يا اشكال ديگر آشكار مىشود همان گونه كه انواع مختلف آن را تاكنون ديده يا شنيدهايم.
در دعاى كميل كه از حضرت على عليه السلام نقل شده مىخوانيم: «اللهم اغفر لى الذنوب التى تنزل البلاء؛ خداوندا! گناهانى را كه مايهى نزول بلاها مىشود بر من ببخش». اين تعبير نشان مىدهد كه اگر استغفار نباشد، بسيارى از گناهان مىتوانند سرچشمهى نزول بلاها شوند. ذكر اين نكته نيز لازم است كه منظور از استغفار گفتن و تكرار جملهى «خدايا مرا ببخش» يا «اللهم اغفر لى» نيست، بلكه روح استغفار يك حالت بازگشت به سوى حق و آمادگى براى جبران گذشته است.
1) مجمع البيان/ ج 4/ ص 829
در آيهى بعد مىگويد: اينها استحقاق عذاب الهى را دارند: «چرا خداوند آنها را عذاب نكند و حال آن كه مانع از رفتن مؤمنان به مسجد الحرام مىشوند»؛ «و مالهم الا يعذبهم الله و هم يصدون عن المسجد الحرام»، و اين اشاره به زمانى است كه مسلمانان در مكه بودند و حق نداشتند آزادانه در كنار خانهى خدا اقامهى نماز جماعت كنند و با انواع مزاحمتها و شكنجهها رو به رو مىشدند، يا اشاره به ممانعتهايى است كه بعداً از انجام مراسم حج و عمره نسبت به مؤمنان به عمل مىآوردند.
عجيب اين كه اين مشركان آلوده خود را صاحب اختيار و سرپرست اين كانون بزرگ عبادت مىپنداشتند، ولى قرآن اضافه مىكند: «آنها هرگز سرپرست اين مركز مقدّس نبودند»؛ «و ما كانوا اولياءه». هر چند خود را متوليان و صاحبان اختيار خانهى خدا مىپنداشتند، «تنها كسانى حق اين سرپرستى را دارند كه موحّد و پرهيزكار باشند.»؛ «ان اولياءه الا المتقون»، «ولى غالب آنها از اين واقعيت بىخبرند»؛ «ولكن اكثرهم لا يعلمون».
گرچه اين حكم در بارهى مسجد الحرام گفته شده است، ولى در واقع شامل همهى كانونهاى دينى و مساجد و مراكز مذهبى مىشود. «متوليان» و «متصديان» آنها بايد از پاكترين و پرهيزكارترين و فعال ترين مردم باشند كه اين كانونها را پاك و زنده و مركز تعالى و تربيت و بيدارى و آگاهى قرار دهند، نه مشتى افراد كثيف و وابسته و خودفروخته و آلوده كه اين مراكز را تبديل به «دكّه تجارتى» و «مركز تخدير افكار» و «بيگانگى از حق» سازند و به عقيدهى ما اگر مسلمانان همين دستور اسلامى را در بارهى مساجد و كانونهاى مذهبى اجرا مىكردند امروز جوامع اسلامى شكل ديگرى داشت.
عجيبتر اين كه آنها مدعى بودند كه نماز و عبادتى دارند و به كارهاى احمقانهى
خود (نعره زدنها و كفزدنهاى در اطراف خانهى خدا) نام نماز مىگذاشتند، از اين رو قرآن اضافه مىكند: «نماز آنها در كنار خانهى خدا كعبه چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود»؛ «و ما كان صلاتهم عند البيت الا مكاء و تصدية». در تاريخ مىخوانيم كه گروهى از اعراب در زمان جاهليت به هنگام طواف خانهى كعبه لخت مادرزاد مىشدند و سوت مىكشيدند و كف مىزدند و نام آن را عبادت مىگذاشتند، و نيز نقل شده هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار حجر الاسود رو به سوى شمال مىايستاد (كه هم مقابل كعبه باشد و هم بيت المقدس) و مشغول نماز مىشد، دو نفر از طايفهى «بنى سهم» در طرف راست و چپ آن حضرت مىايستادند يكى «صيحه» مىكشيد و ديگرى «كف» مىزد تا نماز پيامبر را مشوش كنند.
در تعقيب اين جمله مىگويد: اكنون كه همهى كارهاى شما حتى نماز و عبادتتان اين چنين ابلهانه و زشت و شرمآور است مستحق مجازاتيد «پس بچشيد عذاب الهى را به خاطر اين كفرتان»؛ «فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون».(1)
نكتهها
هنگامى كه انسان صفحات تاريخ عرب جاهلى را ورق مىزند و قسمتهايى را كه از آن در قرآن آمده مورد بررسى قرار مىدهد مىبيند با كمال تعجب در عصر ما كه به اصطلاح عصر فضا و اتم نيز هست، كسانى هستند كه با تكرار اعمال زمان جاهليت، خود را در صف عبادت كنندگان مىپندارند؛ آيات قرآن و گاهى اشعارى كه در مدح پيامبر صلى الله عليه و آله
1) نمونه/ ج 7/ ص 154
و على عليه السلام است با نغمههاى موسيقى توأم مىكنند و حركاتى شبيه رقص به سر و گردن و دستهاى خود مىدهند، و نام آن را بزرگداشت اين مقدسات مىگذارند. اين اعمال گاهى به نام وجد و سماع و زمانى به نام ذكر و حال و گاهى به نامهاى ديگر در خانقاهها و غير خانقاهها انجام مىگيرد، در حالى كه اسلام از همهى اين كارها بيزار است و اين اعمال نمونهى ديگرى از اعمال جاهلى است.
در اين جا يك سؤال باقى مىماند و آن اين كه در آيهى سوم مورد بحث نفى مجازات و عذاب از آنها (البته با دو شرط) شده است، ولى در آيهى چهارم اثبات عذاب گرديده، آيا اين دو با هم تضاد ندارند؟
پاسخ اين است كه آيهى اول اشاره به مجازاتها دنيوى است و آيهى دوم ممكن است اشاره به مجازاتهاى جهان ديگر باشد و يا اشاره به اين باشد كه اين گروه استحقاق مجازات در همين دنيا دارند و زمينهى آن براى آنها فراهم است و اگر پيامبر از ميان برود و توبه نكنند، دامان آنها را خواهد گرفت.(1)2. جمع ميان اثبات و نفى عذاب در بارهى مشركان
اگر در مقام سؤال گفته شود چگونه ميان اين دو آيه كه در اول عذاب از مشركين نفى و در دومى اثبات شده جمع مىشود؟ جواب مىگوييم به سه وجه ممكن است:
الف. مراد به عذاب در آيهى اول عذاب استيصال و سنخ آن عذابهايى است كه امم گذشته به وسيلهى آن منقرض شدند و مراد به آن در آيهى دومى عذاب كشته شدن به شمشير و اسارت و غير آن است كه مشركين بعد از مهاجرت و بيرون شدن مؤمنين از ميان آنان، بدان گرفتار مىشوند.
1) نمونه/ ج 7/ ص 157
ب. بگوييم: مقصود خداى تعالى اين است كه عذاب آخرت را براى آنان اثبات نموده و بفرمايد: چرا خداوند در آخرت عذابشان نكند و مقصودش در آيهى اولى عذاب دنيا است، و اين جواب از جبايى است.
ج. آيهى اولى اثر و اقتضاى استغفار را بيان نموده و مقصود در آن اين است كه خداوند ايشان را به عذاب آخرت معذب نمىكند تا زمانى كه استغفار كنند و وقتى استغفار در ميان ايشان متروك شد، معذب مىشوند. آن گاه بيان مىكند كه استحقاقشان براى عذاب به خاطر جلوگيرىاشان از زيارت مسجد الحرام است.
اشكالى كه در هر سه وجه هست اين است كه اصلًا سؤال مزبور مورد ندارد تا به اين سه وجه جواب داده شود؛ زيرا وقتى آن سؤال و اشكال مورد دارد كه اين دو آيه با هم متصل باشند و ما گفتيم كه آيهى اول و آيهى قبل از آن با آيات قبل و بعدشان متصل نيستند، اين اشكال اجمالى.
اما تفصيلى؛ اشكالى كه متوجه وجه اول است اين است كه به بيانى كه گذشت سياق آيه- آيهى دومى در بيان مجمع- سياق تشدد و ترقى دادن مطلب است و اين با نفى عذاب در آيهى قبلىاش نمىسازد، هر چند عذاب منفى در آن غير عذابى باشد كه در دومى اثبات كرده.
اشكال وجه دوم اين است كه سياق آيهى «و مالهم ان لا يعذبهم الله» منافات دارد با اين كه مراد به عذاب در آن عذاب اخروى باشد، مخصوصاً از نظر اين كه در آيهى بعدش- كه با آيهى اول در يك سياق است- دارد؛ «فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون».
اما وجه سوم: اشكال اين وجه اين است كه بدون شك مخالف با ظاهر آيه است؛ چون ظاهر آيه اين است كه مىخواهد استغفار را به نحو حالت استمرارى براى ايشان
اثبات كند، نه اصل اقتضاى آن را (توضيح اين كه مىخواهد بفرمايد اينان كه استغفار مىكنند عذاب نمىشوند نه اين كه اگر استغفار كنند عذاب نمىشوند).(1)3. منع از زيارت مسجد الحرام و عذاب الهى
ضمير «هم» در جملهى «و ما كان صلوتهم» به مانعين از مسجد الحرام كه در آيهى قبلى ذكر شدند بر مىگردد و ايشان عبارت بودند از مشركين قريش، و جملهى «فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون» به قرينهى «فاء تفريعى» كه بر سر آن است وعدهى عذاب را منجز مىكند. از همين جا است كه احتمال اين كه اين آيه و آيهى قبلىاش متصل و كلام واحدى باشند تأييد مىشود و با در نظر داشتن اين كه جملهى «و ما كان ...» جملهاى است حاليه، معناى هر دو آيه چنين مىشود: «چرا خداوند عذابشان نكند و حال آن كه همينها هستند كه بندگان مؤمن را از مسجد الحرام جلوگيرى مىكنند، نماز خواندنشان در خانهى خدا جز ملعبهاى از سوت كشيدن و دست زدن نبود، پس چون چنين بود، اينك بايد عذاب را به كيفر اين كه كفر مىورزيدند بچشند». التفات از غيبت «كان صلوتهم»، «بخطاب» و «فذوقوا» به منظور رسا ساختن تشديد به كار رفته است.
از اين دو آيه استفاده مىشود كه خانهى محترم كعبه هر وقت به خاطر جلوگيرى اشخاصى متروك بماند همين جلوگيرى مؤاخذه و عذاب الهى را به بار مىآورد. على عليه السلام هم در برخى از وصيتهايش فرمود: «الله الله فى بيت ربكم فانّه ان ترك لم تنظروا؛ خدا را خدا را كه در بزرگداشت خانهى پروردگارتان كوتاهى نكنيد چه اگر متروك بماند
1) مجمع البيان/ ج 4/ ص 829- 830؛ الميزان/ ج 9/ ص 111
خداوند مهلتتان نمىدهد.»(1)
«و ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن الله و لو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرّسول لوجدوا الله توّاباً رحيماً»(2)
ترجمه
ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود، و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند؛ و از خدا طلب آمرزش مىكردند؛ و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند.
تفسير
قرآن در آيات گذشته مراجعه به داوران جور را شديداً محكوم نمود، در اين آيه به عنوان تأكيد چنين مىگويد: «پيامبرانى را كه ما مىفرستاديم همه براى اين بودهاند كه به فرمان خدا از آنها اطاعت شود». و هيچ گونه مخالفتى نسبت به آنها انجام نگردد «و
ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن الله».
زيرا آنها هم رسول و فرستادهى خدا بودهاند و هم رئيس حكومت الهى، بنا بر اين مردم موظف بودهاند هم از نظر بيان احكام خداوند و هم از نظر چگونگى اجراى آن از آنها پيروى كنند، و تنها به ادعاى ايمان قناعت نكنند.
ضمناً از تعبير «باذن الله» استفاده مىشود كه پيامبران الهى هر چه دارند از ناحيهى خداست و به عبارت ديگر وجود اطاعت آنها بالذات نيست، بلكه آن هم به فرمان پروردگار و از ناحيهى اوست.
سپس در دنبالهى آيه راه بازگشت را به روى گناهكاران و آنها كه به طاغوت مراجعه كردند، و يا به نحوى از انحاء مرتكب گناهى شدند، گشوده و مىفرمايد: «اگر آنها هنگامى كه به خويش ستم كردند، به سوى تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىنمودند و پيامبر هم براى آنها طلب آمرزش مىنمود، خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند»؛ «و لو أنّهم اذ ظلموا أنفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرّسول لوجدوا اللّه توّاباً رحيماً».
قابل توجه اين كه قرآن به جاى اين كه بگويد: نافرمانى خدا كردند و مراجعه به داوران جور نمودند مىگويد: (اذ ظلموا أنفسهم) (هنگامى كه به خويش ستم كردند)! اشاره با اين كه فايدهى اطاعت فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله متوجه خود شما مىشود، و مخالفت با آن در واقع يك نوع ستم به خويشتن است؛ زيرا زندگى مادى شما را به هم مىريزد، و از نظر معنوى مايهى عقب گرد شما است.
از اين آيه ضمناً پاسخ كسانى كه توسل جستن به پيامبر و يا امام را يك نوع شرك مىپندارند، روشن مىشود زيرا اين آيه صريحاً مىگويد: آمدن به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله و او را بر در درگاه خدا شفيع قرار دادن، و وساطت و استغفار او براى گنهكاران مؤثر است و موجب
پذيرش توبه و رحمت الهى است.
اگر وساطت و استغفار و شفاعت خواستن از پيامبر صلى الله عليه و آله شرك بود چگونه ممكن بود كه قرآن چنين دستورى را به گنهكاران بدهد! منتها افراد خطاكار بايد نخست خود توبه كنند و از خطا باز گردند سپس براى قبول توبهى خود از استغفار پيامبر صلى الله عليه و آله نيز استفاده كنند.
بديهى است پيامبر صلى الله عليه و آله آمرزندهى گناه نيست، او تنها مىتواند از خدا طلب آمرزش كند و اين آيه پاسخ دندان شكنى است به آنها كه اين گونه وساطت را انكار مىكنند.
جالب توجه اين كه قرآن نمىگويد تو براى آنها استغفار كن، بلكه مىگويد:
«رسول» براى آنها استغفار كند، اين تعبير گويا اشاره به آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مقام و موقعيتش استفاده كند و براى خطاكاران توبه كننده استغفار نمايد.
اين معنا (تأثير استغفار پيامبر صلى الله عليه و آله براى مؤمنان) در آيات ديگرى از قرآن نيز آمده است مانند آيهى 19 سورهى محمد و آيهى 5 سورهى منافقون و آيهى 114 سورهى توبه كه در بارهى استغفار ابراهيم عليه السلام نسبت به پدرش (عمويش) اشاره مىكند، و آيات ديگرى كه نهى از استغفار براى مشركان مىكند و مفهومش اين است كه استغفار براى مؤمنان بىمانع است، و نيز از بعضى از آيات استفاده مىشود كه فرشتگان براى جمعى از مؤمنان خطاكار، در پيشگاه خداوند استغفار مىكنند (سورهى غافر آيهى 7 و سورهى شورى آيهى 5).
خلاصه اين كه آيات زيادى از قرآن مجيد حكايت از اين معنا مىكند كه پيامبران يا فرشتگان و يا مؤمنان پاكدل مىتوانند براى بعضى از خطاكاران استغفار كنند، و
استغفار آنها در پيشگاه خدا اثر دارد، اين خود يكى از معانى شفاعت پيامبر و يا فرشتگان و يا مؤمنان پاكدل براى خطاكاران است، ولى همان گونه كه گفتيم چنين شفاعتى نيازمند به وجود زمينه و شايستگى و آمادگى در خود خطاكارانن است.
شگفت انگيز اين كه از پارهاى از كلمات بعضى از مفسران استفاده مىشود كه خواستهاند استغفار پيامبر صلى الله عليه و آله را در آيهى فوق مربوط به تجاوز به حقوق شخصى خود پيامبر صلى الله عليه و آله بدانند و بگويند چون نسبت به خود پيغمبر صلى الله عليه و آله ستم كرده بودند، لازم بود رضايت او را به دست آورند تا خداوند از خطاى آنان بگذرد!
ولى روشن است كه ارجاع داورى به غير پيامبر صلى الله عليه و آله ستمى به شخص پيغمبر نيست، بلكه مخالفت با منصب خاص او و يا به عبارت ديگر مخالفت با فرمان خداست و به فرض كه ستمى بر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله باشد قرآن روى آن تكيه نكرده است، بلكه تكيهى قرآن روى اين مطلب است كه آنها بر خلاف فرمان خدا رفتار كردند.(1)نكتهها
بعثت رسولان الهى براى اطاعت مردم از آنان است؛ «و ما أرسلنا من رسول الّا ليطاع باذن الله».(2)
افعال الهى، داراى هدف و غرض؛ «و ما ارسلنا ... الّا ليطاع».
تنها اذن الهى، مجوّز اطاعت از غير اوست؛ «و ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن الله».
اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله در طول اطاعت از خداوند است؛ «و ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن الله».
مراجعه به طاغوت و دادگاههاى ناصالح براى داورى، ستم به خويشتن است؛ «يريدون ان يتحاكموا ... ولو انّهم اذ ظلموا انفسهم».
سرپيچى از فرامين پيامبر صلى الله عليه و آله گناه، نفاق و ستم بر خويشتن است؛ «و ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن الله ولو انّهم اذ ظلموا انفسهم».
مراد از ظلم در «اذ ظلموا» به قرينهى «ليطاع»، مخالفت با رسول خدا صلى الله عليه و آله است و با توجه به آيات قبل كه اعراض كنندگان از رسول صلى الله عليه و آله را منافق شمرده، مىتوان گفت هر گونه مخالفتى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و اعراض از او، نوعى نفاق است.
گذشت از گناه نقض حاكميت پيامبر صلى الله عليه و آله در گرو پذيرفتن حاكميت كامل آن حضرت است؛ «يريدون ان يتحاكموا ... ولو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله». مراجعهى منافقان به طاغوت، نقض حاكميت پيامبر صلى الله عليه و آله و جملهى «جاؤك ...»، كنايه از پذيرفتن حاكميت پيامبر است؛ چون ظاهراً صرف آمدن نزد رسول خدا، موضوعيّت ندارد.
شرط گذشت از گناه نقض كنندگان حاكميت پيامبر صلى الله عليه و آله استغفار پيامبر صلى الله عليه و آله براى آنهاست؛ «يريدون ان يتحاكموا ... ولو انّهم اذ ظلموا ... لوجدوا الله تواباً».
پذيرش توبهى نقض كنندگان حاكميت اسلامى در صلاحيت رهبرى است؛ «ولو انّهم ... جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول».
لزوم استغفار، توبه و تدارك گذشته، در صورت ارتكاب گناه؛ «و لو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك». گناه مورد بحث در آيه، اعراض از پيامبر صلى الله عليه و آله است و پذيرش توبهى اين گناه را مشروط به روى آوردن (جاؤك) به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده كه همان جبران گذشته است.
راه بازگشت و توبه براى خطاكاران و حتى منافقان باز و گشوده است؛ «ولو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك ... لوجدوا الله تواباً رحيماً».(1)
آيهى شريفه دلالت دارد بر اين كه مرتكب گناه كبيره بايد توبه و استغفار كند كه در اين صورت خداوند توبهى او را مىپذيرد و آيهى شريفه نيز دلالت دارد بر اين كه صرف استغفار با اصرار بر گناه كفايت نمىكند؛ زيرا پيامبر براى كسى كه توبه نكرده استغفار نمىكند.(2)
زكريا محيى الدين نووى (631- 676) مىنويسد: زائر رو به رسول خدا كند و در بارهى خويش به او متوسل شود، و به وسيلهى او به سوى خدا شفاعت جويد و از زيباترين چيزها همان است كه ماوردى، قاضى ابوالطيب، و ديگر اساتيد ما از عُتبى با تحسين نقل كردهاند.
عتبى مىگويد: من نزد قبر رسول خدا بودم مردى از بيابان آمد و گفت: «السلام عليك يا رسول الله، سمعت الله يقول: «و لو انّهم اذ ظلموا أنفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحيماً» و قد جئتك مستغفراً من ذنبى مستشفعاً الى ربّى».(1)
سمهودى كيفيت زيارت آن حضرت را چنين نقل مىكند: «السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا نبى الله ... اللهم إنّك قلت فى كتابك لنبيّك صلى الله عليه و آله «و لو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤك» و انّى قد أتيت نبيّك مستغفراً، فأسألك أن توجب لى المغفرة كما أوجبتها لمن أتاه فى حياته، اللّهمّ إنّى أتوجّه إليك بنبيّك صلى الله عليه و آله».(2)
غزالى كيفيت زيارت آن حضرت را به صورت گسترده نقل كرده و مىگويد: پس از به پايان رساندن درودها، رو به قبر پيامبر ايستاده خدا را حمد و ثنا بگويد و درود فراوانى به پيامبر بفرستد. سپس آيهى «ولو أنّهم ...» را تلاوت كند و بگويد: «اللهم انّا قد سمعنا قولك و أطعنا أمرك و قصدنا نبيّك، متشفعين به إليك من ذنوبنا، و قد أثقل
ظهورنا من أوزارنا ...».(1)
«ن* وَ الْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ* مَآ أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبّكَ بِمَجْنُونٍ* وَإِنَّ لَكَ لَأَجْرًا غَيْرَ مَمْنُونٍ* وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ* فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ* بِأَييّكُمُ الْمَفْتُونُ»(2)
ترجمه
ن، سوگند به قلم و آنچه مىنويسند، «1» كه به نعمت پروردگارت تو مجنون نيستى، «2» و براى تو پاداشى عظيم و هميشگى است. «3» و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى. «4» و به زودى تو مىبينى و آنان نيز مىبينند، «5» كه كدام يك از شما مجنونيد! «6»
تفسير
قرآن كريم در اين سوره بعد از ذكر حرق مقطع «ن» به دو موضوع از مهمترين مسائل زندگى بشر سوگند ياد كرده مىفرمايد: سوگند به قلم و آنچه را با قلم مىنويسند؛ «ن و القلم و ما يسطرون» سپس به چيزى كه براى آن سوگند ياد شده پرداخته مىفرمايد: به بركت نعمت پروردگارت تو مجنون نيستى (ديوانه كسانى هستند كه مظهر عقل كل را متهم به جنون مىكنند) و به دنبال آن مىافزايد: براى تو اجر عظيم و هميشگى است چرا
چنين پاداشى نداشته باشى در حالى كه در برابر اين همه تهمتهاى زشت و ناروا استقامت مىكنى، بعد مىفرمايد: تو صاحب اخلاق عظيم و برجستهاى هستى؛ «و انّك لعلى خلق عظيم».
الف. در اينكه مقصود از خلق عظيم چيست اقوالى گفته شده از جمله:
تو بر دين بزرگى هستى
تو متخلق به اخلاق اسلام و بر طبع بزرگى هستى
خلق عظيم همان صبر بر حق و بخشش وسيع و تدبير بر اقتضاى عقل است.
عايشه گويد اخلاق پيامبر متضمن افعال و خصلتهاى ده گانهاى است كه در اول سوره مؤمنون آمده است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اخلاقش با مردم معاشرت داشت و با قلبش از آنان جدا بود، پس ظاهرش با مردم و باطنش با خدا بود.
آن بزرگوار دستور پروردگار را «خذ العفو وامر بالعرف و اعرض عن الجاهلين» امتثال كرد.
به جهت اجتماع مكارم اخلاق كه در آن حضرت بود و مؤيد اين معنا سخن آن حضرت است كه فرمود: «انّما بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق».
بعضى گفتهاند علت ستايش اخلاق پيامبر به عظمت آن است كه به هدايت تمام انبياء اقتدا كرد يعنى آيه شريفه (فبهداهم اقتده) را امتثال كرد و به تعبير ديگر تمام فضايل اخلاقى كه در انبيا متفرق است در آن حضرت جمع بود.(1)ب. منظور از «نعمت» نبوت است. باء به معناى سبب يا مصاحبت است؛ يعنى تو به دليل
1) تفسير كبير/ ج 30/ ص 80؛ جامع الاحكام/ ج 18/ ص 227
نبوّت پروردگارت ديوانه نيستى. به تعبير ديگر: نبوّت تو هر گونه جنون و اختلال عقل را نفى مىكند و به بيان ديگر: ادلّهاى كه دلالت بر نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارد، هر گونه اختلال عقلى و روانى را نيز نفى مىكند و اگر نفى نكند دلالت بر نبوّت هم ندارد.(1)ج. آيهى 5 نتيجهگيرى آيهى قبل است. مىفرمايد حالا كه معلوم شد تو ديوانه نبودى، بلكه داراى مقام نبوّت و متخلق به خلق عظيم هستى و از ناحيهى پروردگارت اجرى عظيم خواهى داشت اينك بدان كه به زودى اثر دعوتت روشن خواهد شد و براى ديدگان ظاهرى و باطنى خلق معلوم خواهد گشت كه مبتلا و مفتون به جنون كيست؟ آيا تويى يا تكذيب كنندگان تو؟(2)د. آيهى شريفهى (فستبصر و يبصرون) يك نوع تهديد براى كفار است چنان كه نظير آن را در آيهى 26 قمر مىخوانيم: «سيعلمون غداً مَن الكذّاب الأشِر».(3)
نكتهها
خداوند به قلم و آنچه با آن مىنويسند سوگند ياد كرده زيرا قلم از بزرگترين نعمتهاى الهى است كه خداوند بشر را با آن هدايت كرده است. منظور از قلم، مطلق قلم و مطلق هر نوشتهاى است كه با آن نوشته مىشود.(4)2. نقش قلم
در نقش قلم در زندگى انسانها همين بس كه به وسيلهى آن همهى علوم و
دانشها و تجربيات انسانهاى گذشته به انسانهاى زمان بعد منتقل مىشود. قلم انسانهايى را كه از نظر زمان و مكان جداى از هم زندگى مىكنند پيوند مىدهد.(1)3. اعجاز كتاب آسمانى
در نخستين آياتى كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غار حرا نازل شد نيز به مقام باارزش قلم اشاره شده است؛ «إقرأ باسم ربّك الّذى خلق ... الّذى علّم بالقلم» و جالب اين كه اين سخنان از زبان كسى صادر مىشود كه هرگز به مكتب نرفته و خط ننوشت، و اين نشانهى اعجاز كتاب آسمانى است.(2)4. قرآن سند حقانيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
تناسب سوگند با آن چيزى كه سوگند براى آن ياد شده ظاهراً آن است كه اگر مشركان قلم به دست گيرند و سخنان تو را بنويسند خواهند ديد كه از ديوانه اين سخنان ساخته نيست ديوانه كجا و سخنان اعجازآميز كجا؟ اگر يك نفر نويسنده بگويد قسم به اين كتاب كه من نويسندهام پيداست كه دليل نويسنده بودن او همين كتاب است. اگر بنّايى بگويد قسم به اين ساختمان كه من بنّا هستم، ارتباط روشن است چنان كه گفته شود قسم به قلم و آنچه كه مىنويسند، پيامبر ديوانه نيست؛ زيرا اين كتاب الهى سند عقل اوست.(3)5. مقطوع نبودن اجر
اجر و مزدى كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله مىدهد مقطوع نيست؛ زيرا اجر و مزد او را در دنيا، رفعت مقام به او داده چنان كه مىفرمايد؛ «و رفعنا لك ذكرك»، و مسلمانان در
هر صبح و شام بر او صلوات مىفرستند كه باعث رحمت الهى بر پيامبر است چنان كه خود خداوند و فرشتگان بر او صلوات مىفرستند؛ «إنّ اللّه و ملائكته يصلّون على النّبى يا أيّها الّذين ءامنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً».(1)
بعضى گفتهاند: خداوند اجرى و پاداشى كه به پيامبر مىدهد بر او منت نمىگذارد؛ زيرا پيامبر حبيب خداوند است و خداوند اكرم الاكرمين است و روش كريمان آن است كه براى انعام منت نمىگذارند خصوصاً زمانى كه به حبيب و دوست خود انعام كنند.(2)7. احترام خاص از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
قرآن كريم پاداش دائمى و غير منقطع را هم به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وعده داد، هم به مؤمنان صالح؛ با اين تفاوت كه براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن را با تأكيد بيان كرد تا از وى احترام خاصى كرده باشد؛ «إنّ الّذين ءامنوا و عملوا الصالحات لهم أجر غير ممنون» و «و إنّ لك لأجراً غير ممنون»؛ «لام» در «لأجراً» مفيد تأكيد است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آنجا كه در تبليغ رسالت خويش از مردم مزد طلب نكرد، خداوند در دنيا و آخرت براى او مزد دائمى قرار داد. در دنيا محبت اهل بيت را مزد رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار داد كه تا دامنهى قيامت ادامه دارد؛ «قل ما أسئلكم عليه أجراً إلّا المودّة فى القربى»، در قيامت نيز از بهترين مواهب الهى بهرهمند خواهد بود؛ «إنّ لك لأجراً غير ممنون».
آيهى 4 رمز اين است كه اخلاق حسنه با جنون سازگار نيست؛ زيرا هر چه انسان اخلاق او نيكوتر باشد از جنون دورتر است.(1)10. معناى خلق
«خلق» ملكهى نفسانى است كه افعال انسان به اقتضاى آن به آسانى صورت مىگيرد، حال چه اين كه آن ملكه از فضايل باشد مانند عفّت و شجاعت و مانند آن چه از رذائل باشد مانند حرص و نظير آن، ولى اگر مطلق ذكر شود فضيلت و خلق نيكو از آن فهميده مىشود.(2)11. تسلط بر اخلاق عظيم
كلمهى «على» در «لعلى خلق عظيم» مفيد استعلاء است و دلالت دارد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مسلّط بر اخلاق عظيم بودند همان گونه كه مولا نسبت به عبد و امير نسبت به مأمور مسلّط است پيامبر نيز بر اخلاق عظيم و جميل مسلّط بودند.(3)12. عظمت اخلاق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
جهت اين كه اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله به عظمت توصيف شده آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله داراى همهى فضيلتهاى اخلاقى و انسانى بود. از عايشه در بارهى اخلاق پيامبر پرسيدند. گفت: «كان خلقه القرآن»؛ اخلاق او قرآن بود. خداوند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را به كمالات انسانى مزيّن كرد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «أدّبنى ربي فأحسن تأديبي» و اصولًا هدف از بعثت پيامبر تكميل و تتميم مكارم اخلاق بود. پيامبر اكرم مىفرمايد:
«إنّما بعثتُ لاتمّم مكارم الاخلاق».(1)13. علم خداوند به هدايت يافتگان
هنگامى كه قريش ديدند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بر ديگران مقدّم مىشمرد و بزرگ مىدارد، به مذمّت على عليه السلام پرداختند و گفتند: محمد مفتون او شده است، اينجا بود كه خداوند (ن و القلم) را فرو فرستاد و به آن سوگند ياد كرد كه اى محمد! تو مفتون و مجنون نيستى تا آنجا كه فرمود: خداوند مىداند كسانى را كه گمراه شدند (اشاره به جماعت قريش كه اين سخنان را مىگفتند) و خداوند هدايت يافتگان را بهتر مىشناسد.(2)
«وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَ كُفْرًا وَ تَفْرِيقَا م بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصَادًا لّمَنْ حَارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و مِن قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَآ إِلَّا الْحُسْنَى وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكذِبُونَ* لَاتَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَّمَسْجِدٌ أُسّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهّرِينَ* أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْينَهُ و عَلَى تَقْوَى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوَ نٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْينَهُ و عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ ى فِى نَارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الظلِمِينَ* لَايَزَالُ بُنْينُهُمُ الَّذِى بَنَوْا رِيبَةً فِى قُلُوبِهِمْ إِلَّآ أَن تَقَطَّعَ
قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»(1)
ترجمه
(گروهى ديگر از آنها) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان رساندن (به مسلمانان)، و (تقويت) كفر، و تفرقه افكنى ميان مؤمنان، و كمينگاه براى كسى كه از پيش با خدا و پيامبرش مبارزه كرده بود؛ آنها سوگند ياد مىكنند كه: «جز نيكى (و خدمت)، نظرى نداشتهايم.» اما خداوند گواهى مىدهد كه آنها دروغگو هستند. «107» هرگز در آن (مسجد به عبادت) نايست! آن مسجدى كه از روز نخست بر پايهى تقوا بنا شده، شايستهتر است كه در آن (به عبادت) بايستى؛ در آن، مردانى هستند كه دوست مىدارند پاكيزه باشند؛ و خداوند پاكيزگان را دوست دارد. «108» آيا كسى كه شالودهى آن را بر تقواى الهى و خشنودى او بنا كرده بهتر است، يا كسى كه اساس آن را بر كنار پرتگاه سستى بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرو مىريزد؟! و خداوند گروه ستمگران را هدايت نمىكند. «109» (اما) اين بنايى را كه آنها ساختند، همواره به صورت يك وسيلهى شك و ترديد، در دلهايشان باقى مىماند؛ مگر اين كه دلهايشان پاره پاره شود (و بميرند؛ وگرنه، هرگز از دل آنها بيرون نمىرود)؛ و خداوند دانا و حكيم است. «110»
شأن نزول
آيات فوق در بارهى گروهى ديگر از منافقان است كه براى تحقق بخشيدن به نقشههاى شوم خود اقدام به ساختن مسجدى در مدينه كردند كه بعداً به نام مسجد
1) توبه/ 107- 110
«ضرار» معروف شد. اين موضوع را همهى مفسران اسلامى و بسيارى از كتب حديث و تاريخ ذكر كردهاند، اگر چه در جزئيات آن تفاوتهايى ديده مىشود.
خلاصهى جريان به طورى كه از تفاسير و احاديث مختلف استفاده مىشود چنين است: گروهى از منافقان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و عرض كردند به ما اجازه بده مسجدى در ميان قبيلهى بنى سالم (نزديك مسجد قبا) بسازيم تا افراد ناتوان و بيمار و پيرمردان از كار افتاده در آن نماز بگزارند و همچنين در شبهاى بارانى كه گروهى از مردم توانايى آمدن به مسجد شما را ندارند فريضهى اسلامى خود را در آن انجام دهند، اين در موقعى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله عازم جنگ تبوك بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اجازه داد، ولى آنها اضافه كردند آيا ممكن است شخصاً بياييد و در آن نماز بگزاريد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من فعلًا عازم سفرم و هنگام بازگشت به خواست خدا به آن مسجد مىآيم و در آن نماز مىگزارم. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از تبوك بازگشت، نزد او آمدند و گفتند: اكنون تقاضا داريم به مسجد ما بيايى و در آن جا نماز بگزارى و از خدا بخواهى ما را بركت دهد، اين در حالى بود كه هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله وارد دروازهى مدينه نشده بود.
در اين هنگام پيك وحى خدا نازل شد و آيات فوق را آورد و پرده از اسرار كار آنها برداشت و به دنبال آن پيامبر دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند، و بقاياى آن را ويران كنند و جاى آن را محل ريختن زبالههاى شهر سازند.(1)
اگر به چهرهى ظاهرى كار اين گروه نگاه كنيم از چنين دستورى در آغاز دچار حيرت خواهيم شد، مگر ساختن مسجد آن هم براى حمايت از بيماران و پيران و مواقع
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 109؛ نمونه/ ج 8/ ص 134؛ الميزان/ ج 9/ ص 530
اضطرارى كه در حقيقت هم يك خدمت دينى است و هم يك خدمت انسانى، كار بدى است كه چنين دستورى در بارهى آن صادر شده، اما هنگامى كه چهرهى باطنى مسئله را بررسى كنيم، خواهيم ديد اين دستور چقدر حساب شده بوده است.
توضيح اين كه: در زمان جاهليت مردى بود به نام «ابوعامر» كه آيين نصرانيت را پذيرفته و در سلك راهبان در آمده بود و از عباد و زهاد به شمار مىرفت و نفوذ وسيعى در طايفهى «خزرج» داشت. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت كرد و مسلمانان گرد او را گرفتند و كار اسلام بالا گرفت، و هنگامى كه مسلمانان در جنگ بدر بر مشركان پيروز شدند، ابو عامر كه خود روزى از بشارت دهندگان ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله بود، اطراف خود را خالى ديد و به مبارزه با اسلام برخاست و از مدينه به سوى كفار مكه گريخت و از آنها براى جنگ با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله استمداد جست و از قبايل عرب دعوت كرد.
او كه قسمتى از نقشههاى جنگ «احد» را ضد مسلمين رهبرى مىكرد، دستور داد در ميان دو صف لشكر گودالهايى بكنند كه اتفاقاً پيامبر صلى الله عليه و آله در يكى از آنها افتاد و پيشانيش مجروح شد و دندانش شكست. هنگامى كه غزوهى احد پايان يافت و با تمام مشكلاتى كه مسلمانان در اين ميدان با آن رو به رو شدند آوازهى اسلام بلندتر گرديد و در همه جا پيچيد، او از مدينه فرار كرد و به سوى «هرقل» پادشاه روم رفت تا از او كمك بگيرد و با لشكرى براى كوبيدن مسلمانان حركت كند. ذكر اين نكته لازم است كه بر اثر اين تحريكات و كارشكنىها پيامبر صلى الله عليه و آله لقب «فاسق» به او داده بود.
بعضى مىگويند مرگ به او مهلت نداد تا خواستهى خود را با هرقل در ميان بگذارد، ولى در بعضى از كتب ديگر مىخوانيم كه او با هرقل تماس گرفت و به وعدههاى او دلگرم شد! به هر حال او پيش از آن كه بميرد نامهاى براى منافقان مدينه نوشت و به
آنها نويد داد كه با لشكرى از روم به كمكشان خواهد آمد، مخصوصاً توصيه و تأكيد كرد كه مركزى براى او در مدينه بسازند تا كانون فعاليتهاى آيندهى او باشد، ولى از آن جا كه ساختن چنين مركزى در مدينه به نام دشمنان اسلام عملًا امكان پذير نبود، منافقان بهتر ديدند كه در زير نقاب مسجد و به عنوان كمك به بيماران و معذوران، اين برنامه را عملى سازند.
سرانجام مسجد ساخته شد و حتى مىگويند جوانى آشنا به قرآن را از ميان مسلمانان به نام «مجمع بن حارثه» (يا مجمع بن جاريه) به امام مسجد برگزيدند، ولى وحى الهى پرده از روى كار آنها برداشت و شايد اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از رفتن به تبوك دستور نداد شدت عمل در مقابل آنها به خرج دهند براى اين بوده كه هم وضع كار آنها روشنتر شود، و هم در سفر تبوك ناراحتى فكرى ديگرى از اين ناحيه نداشته باشد.
هر چه بود پيامبر صلى الله عليه و آله نه تنها در آن مسجد نماز نگزارد، بلكه همان گونه كه گفتيم بعضى از مسلمانان (مالك بن دخشم، معنى بن عدى، عامر بن سكر يا عاصم بن عدى) را مأموريت داد كه مسجد را بسوزانند و ويران كنند. آنها چنين كردند؛ نخست به وسيلهى آتش سقف مسجد را سوزاندند و بعد ديوارها را ويران ساختند و سرانجام محل آن را مركزى براى ريختن زبالهها قرار دادند.(1)تفسير
بتخانهاى در چهرهى مسجد!
در آيات گذشته به وضع گروههاى مختلفى از منافقان اشاره شد، و آيات مورد
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 110؛ الميزان/ ج 9/ ص 530- 531؛ نمونه/ ج 8/ ص 135
بحث، گروه ديگرى از آنها را معرفى مىكند؛ گروهى كه با يك نقشهى ماهرانه و حساب شده وارد ميدان شدند، ولى لطف الهى به يارى مسلمانان شتافت و اين نقشه نيز نقش بر آب شد.
در نخستين آيه مىگويد: «گروهى ديگر از آنها مسجدى در مدينه اختيار كردند» كه هدفهاى شومى زير اين نام مقدس نهفته بود؛ «و الذين اتخذوا مسجداً»، سپس هدفهاى آنها را در چهار قسمت زير خلاصه مىكند:
«ضرار» به معناى زيان رسانيدن تعمدى است. آنها در واقع درست به عكس آنچه ادعا داشتند كه هدفشان تأمين منافع مسلمانان و كمك به بيماران و از كار افتادگان است، مىخواستند با اين مقدّمات پيامبر اسلام را نابود و مسلمانان را در هم بكوبند و حتى اگر توفيق يابند نام اسلام را از صفحهى جهان براندازند.
تقويت مبانى كفر و بازگردانيدن مردم به وضع قبل از اسلام؛ «و كفراً».
ايجاد تفرقه در ميان صفوف مسلمانان؛ زيرا با اجتماع گروهى در اين مسجد، مسجد «قبا» كه نزديك آن بود و يا مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله كه از آن فاصله داشت از رونق مىافتاد؛ «و تفريقاً بين المؤمنين».
از اين جمله (آن چنان كه بعضى از مفسران استفاده كردهاند) چنين بر مىآيد كه نبايد فاصله ميان مساجد آن چنان كم باشد كه روى اجتماع يكديگر اثر بگذارند، بنا بر اين آنها كه روى تعصبهاى قومى و يا اغراض شخصى مساجد را در كنار يكديگر مىسازند، و جماعات مسلمين را آن چنان پراكنده مىكنند كه صفوف جماعت آنها خلوت و بىرونق و بىروح مىشود، عملى بر خلاف اهداف اسلامى انجام مىدهند.
در جملهى «و الله يشهد انهم لكاذبون»، انواع تأكيدها براى تكذيب آنان به چشم مىخورد: نخست اين كه «جملهى اسميه» است، و ديگر اين كه كلمهى «ان» براى تأكيد است و نيز لام «لكاذبون» كه به اصطلاح لام ابتدا و براى تأكيد مىباشد و همچنين ذكر «كاذبون» به جاى فعل ماضى دليل بر استمرار و ادامهى دروغگويى آنان مىباشد و به اين ترتيب خداوند با شديدترين وجهى سوگندهاى غليظ و شديد آنان را تكذيب مىكند!
خداوند در آيهى بعد تأكيد بيشترى روى اين موضوع حياتى كرده، به پيامبرش صريحاً دستور مىدهد كه «هرگز در اين مسجد قيام به عبادت مكن» و نماز مگزار؛ «لا تقم فيه أبداً»، بلكه به جاى اين مسجد «شايستهتر اين است كه در مسجدى قيام به عبادت كنى كه شالودهى آن در روز نخست بر اساس تقوا گذارده شده است»؛ «لمسجد اسس على التقوى من أول يوم أحق أن تقوم فيه»، نه اين مسجدى كه شالوده و اساسش از روز نخست بر كفر و نفاق و بىدينى و تفرقه بنا شده است.
كلمهى «احق» (شايسته تر) گرچه افعل التفضيل است، ولى در اين جا به معناى مقايسهى دو چيز در شايستگى نيامده، بلكه «شايسته» و «ناشايسته» اى را مقايسه مىكند، و اين در آيات قرآن و احاديث و سخنان روز مرّه نمونههاى زيبايى دارد. مثلًا گاه
به شخص ناپاك و دزد مىگوييم پاكى و درستكارى براى تو بهتر است، معناى اين سخن آن نيست كه دزدى و ناپاكى خوب است، ولى پاكى از آن بهتر است، بلكه مفهومش اين است كه پاكى خوب و دزدى بد و ناشايست است.
مفسران گفتهاند: مسجدى كه در جملهى فوق به آن اشاره شده كه شايسته است پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز بخواند، همان مسجد «قبا» است كه منافقان مسجد ضرار را در نزديك آن ساخته بودند، البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله يا همهى مساجدى است كه بر اساس تقوا بنا شود، ولى با توجه به تعبير «اول يوم» (از روز نخست) و با توجه به اين كه مسجد «قبا» نخستين مسجدى بود كه در مدينه ساخته شد(1)، احتمال اول مناسبتر به نظر مىرسد، هر چند اين كلمه با مساجدى همچون مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نيز سازگار است.
سپس قرآن اضافه مىكند: علاوه بر اين كه اين مسجد از اساس بر شالوده تقوا گذارده شده «گروهى از مردان در آن به عبادت مشغولند كه دوست مىدارند خود را پاكيزه نگه دارند، و خدا پاكيزگان را دوست دارد»؛ «فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المطهرين».
در اين كه منظور از اين پاكيزگى، پاكيزگى ظاهرى و جسمانى يا معنوى و باطنى است، در ميان مفسران گفت و گو است. در روايتى كه در تفسير «تبيان» و «مجمع البيان» در ذيل اين آيه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده چنين مىخوانيم كه به اهل مسجد قبا فرمود:
«ماذا تفعلون فى طهركم فان الله تعالى قد احسن عليكم الثناء، قالوا نغسل اثر الغائط؛ شما به هنگام پاك ساختن خود چه كارى انجام مىدهيد كه خداوند اين چنين
1) كامل ابن اثير/ ج 2/ ص 107
شما را مدح كرده است؟ گفتند: ما اثر مدفوع را با آب مىشوييم».
رواياتى به همين مضمون از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده است(1)، ولى همان گونه كه بارها اشاره كردهايم، اين گونه روايات دليل بر منحصر بودن مفهوم آيه به اين مصداق نيست، بلكه همان گونه كه ظاهر اطلاق آيه گواهى مىدهد، طهارت در اين جا معناى وسيعى دارد كه هر گونه پاكسازى روحانى از آثار شرك و گناه و جسمانى از آثار آلودگى به كثافات را شامل مىشود.
در سومين آيهى مورد بحث مقايسهاى ميان دو گروه مؤمنان كه مساجدى همچون مسجد قبا را بر پايهى تقوا بنا مىكنند با منافقانى كه شالودهى آن را بر كفر و نفاق و تفرقه و فساد قرار مىدهند به عمل آمده است. نخست مىگويد: «آيا كسى كه بناى آن مسجد را بر پايهى تقوا و پرهيز از مخالفت فرمان خدا و جلب خشنودى او نهاده است بهتر است يا كسى كه شالودهى آن را بر لبهى پرتگاه سستى در كنار دوزخ نهاده كه به زودى در آتش جهنم سقوط خواهد كرد»؛ «أفمن اسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير امن اسس بنيانه على شفاجرف هار فانها ربه فى نار جهنم».
«بنيان» مصدرى است به معناى «اسم مفعول» يعنى بنا و ساختمان و «شفا» به معناى لبهى چيزى است و «جرف» به معناى حاشيهى نهر يا چاه است كه آب، زير آن را خالى كرده باشد، و «هار» به معناى شخص يا ساختمان سستى است كه در حال سقوط است. تشبيه فوق با نهايت روشنى و وضوح بىثباتى و سستى كار منافقان و استحكام و بقاى كار اهل ايمان و برنامههاى آنها را روشن مىسازد.
مؤمنان به كسى مىمانند كه براى بناى يك ساختمان، زمين بسيار محكمى را
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 111؛ نمونه/ ج 8/ ص 140
انتخاب كرده و آن را از شالوده با مصالحى پردوام و مطمئن بنا مىكند، اما منافقان مانند كسانى هستند كه ساختمانهاى خود را بر لبهى رودخانهاى كه سيلاب زير آن را به كلى خالى كرده و هر آن آمادهى سقوط است مىسازند. همان گونه كه نفاق، ظاهرى دارد فاقد محتوا، چنين ساختمانى نيز ظاهرى دارد بدون پايه و شالوده. اين ساختمان هر آن ممكن است فرو بريزد، مكتب اهل نفاق نيز هر لحظه ممكن است باطن خود را نشان دهد و به رسوايى بيانجامد.
پرهيزكارى و جلب رضايت خدا، يعنى هماهنگى با واقعيت و همگامى با جهان آفرينش و نواميس آن بدون شك عامل بقا و ثبات است، اما نفاق يعنى بيگانگى با واقعيتها و جدايى از قوانين آفرينش بدون ترديد عامل زوال و فناست، و از آن جا كه گروه منافقان هم به خويشتن ستمى مىكنند و هم به جامعه، در آخر آيه مىفرمايد: «خداوند ظالمان را هدايت نمىكند»؛ «و الله لا يهدى القوم الظالمين».
در آخرين آيه اشاره به لجاجت و سرسختى منافقان كرده مىگويد: آنها چنان در كار خود سرسختند و در نفاق سرگردان و در تاريكى و ظلمت كفر حيرانند كه حتى «بنايى را كه خودشان بر پا كردند همواره به عنوان يك عامل شك و ترديد يا يك نتيجهى شك و ترديد در قلوب آنها باقى مىماند مگر اين كه دلهاى آنها قطعه قطعه شود و بميرند»؛ «لا يزال بنيانهم الذى بنوا ريبة فى قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم».
آنها در يك حالت حيرت و سرگردانى دائم به سر مىبرند و اين كانون نفاق و مسجد ضرارى كه بر پا كرده بودند به صورت يك عامل لجاجت و ترديد در روح آنان هم چنان باقى مىماند، هر چند آن بنا را پيامبر صلى الله عليه و آله بسوزاند و ويران كند، اما گويى نقش آن از دل پر ترديدشان زايل نمىگردد.
در آخر آيه مىگويد: «خداوند دانا و حكيم است»؛ «و الله عليم حكيم». اگر به پيامبرش دستور مبارزه و در هم كوبيدن چنين بناى ظاهراً حق به جانبى را داد، به خاطر آگاهى از نيات سوء بنا كنندگان و باطن و حقيقت اين بنا بود. اين دستور عين حكمت و بر طبق مصلحت و صلاح حال جامعهى اسلامى صادر شد؛ نه يك قضاوت عجولانه بود و نه زاييدهى يك هيجان و عصبانيت.
نكتهها
داستان مسجد ضرار درسى است براى عموم مسلمانان در سراسر تاريخ زندگىاشان. گفتار خداوند و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله به روشنى نشان مىدهد كه مسلمانان هرگز نبايد آن چنان ظاهربين باشند كه تنها به قيافههاى حق به جانب نگاه كنند و از اهداف اصلى بىخبر و بركنار بمانند. مسلمان كسى است كه نفاق و منافق را در هر زمان، در هر مكان و در هر لباس و چهره بشناسد حتى اگر در چهرهى دين و مذهب و در لباس طرفدارى از قرآن و مسجد بوده باشد!(1)2. نفى به تنهايى كافى نيست!
دومين درسى كه از آيات فوق مىگيريم اين است كه خداوند در اين آيات به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد در مسجد ضرار نماز نخوان، بلكه در مسجدى كه پايهى آن بر شالودهى تقوا بنا شده است نماز بخوان. اين «نفى» و «اثبات» كه از شعار اصلى اسلام «لا اله الا الله» تا برنامههاى بزرگ و كوچك ديگر همه جلوههاى آن است، اين واقعيت را
1) نمونه/ ج 8/ ص 143
بيان مىكند كه هميشه در كنار هر نفى بايد اثباتى باشد، تا جامهى عمل به خود بپوشد.
اگر ما مردم را از رفتن به مراكز فساد نهى مىكنيم، بايد در مقابل آن كانونهاى پاكى براى اجتماع و ارضاى روح زندگى گروهى بسازيم، اگر از تفريحات ناسالم جلوگيرى مىكنيم بايد وسايل تفريحات سالم را فراهم سازيم، اگر از مدارس استعمارى نهى مىكنيم، بايد فرهنگى سالم و مراكزى پاك براى آموزش و پرورش تشكيل بدهيم، اگر بىعفتى را محكوم مىسازيم بايد وسايل ازدواج آسان در اختيار جوانان بگذاريم.
آنها كه تمام قدرت خود را در «نفى» به كار مىاندازند، و در برنامههايشان خبرى از «اثبات» نيست، يقين داشته باشند كه نفىاشان هم كمتر به جايى خواهد رسيد؛ زيرا اين سنت آفرينش است كه بايد همهى غرايز و احساسات را از طريق صحيح اشباع كرد، چرا كه اين برنامهى مسلم اسلام است كه «لا» بايد با «الا» توأم گردد تا از آن توحيدى حياتبخش متولد شود.
درسنامه با قرآن در مكه و مدينه ؛ ؛ ص382
اين درسى است كه متأسفانه بسيارى از مسلمانان آن را به دست فراموشى سپردهاند و باز هم شكايت مىكنند چرا برنامههاى اسلامى پيش نمىرود، در حالى كه برنامهى اسلام آن چنان كه آنها خيال مىكنند، منحصر به نفى نيست، اگر نفى و اثبات را با هم قرين مىساختند پيشرفتشان حتمى بود.(1)3. دو شرط اساسى
سومين درس ارزندهاى كه از جريان مسجد ضرار و آيات فوق فرا مىگيريم اين است كه يك كانون فعال و مثبت دينى و اجتماعى كانونى است كه از دو عنصر مثبت تشكيل مىگردد: نخست شالوده و هدف آن از آغاز پاك باشد؛ «اسس على التقوى من
1) همان
اول يوم»، و ديگر اين كه حاميان و پاسدارانش انسانهايى پاك و درستكار و باايمان و مصمم باشند؛ «فيه رجال يحبون ان يتطهروا». از ميان رفتن هر يك از اين دو ركن اساسى باعث فقدان نتيجه و نرسيدن به مقصد است.(1)
«وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ* إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مّثْلُهُ و وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَآءَ وَاللَّهُ لَايُحِبُّ الظلِمِينَ* وَلِيُمَحّصَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَيَمْحَقَ الْكفِرِينَ* أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جهَدُوا مِنكُمْ وَيَعْلَمَ الصبِرِينَ* وَلَقَدْ كُنتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِن قَبْلِ أَن تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ»(2)
ترجمه
و سست نشويد؛ و غمگين نگرديد؛ و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد. «139» اگر (در ميدان احد،) به شما جراحتى رسيد (و ضربهاى وارد شد)، به آن جمعيت نيز (در ميدان بدر)، جراحتى مانند آن وارد گرديد. و ما اين روزها (ى پيروزى و شكست) را در ميان مردم مىگردانيم؛ (- و اين خاصيت زندگى دنياست-) تا خدا، افرادى را كه ايمان آوردهاند، بداند (و شناخته شوند)؛ و خداوند از ميان شما، شاهدانى بگيرد. و خدا ظالمان را
دوست نمىدارد. «140» و تا خداوند، افراد باايمان را خالص گرداند (و ورزيده شوند)؛ و كافران را به تدريج نابود سازد. «141» آيا چنين پنداشتيد كه (تنها با ادعاى ايمان) وارد بهشت خواهيد شد، در حالى كه خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟! «142» و شما مرگ (و شهادت در راه خدا) را، پيش از آن كه با آن رو به رو شويد، آرزو مىكرديد؛ سپس آن را با چشم خود ديديد، در حالى كه به آن نگاه مىكرديد (و حاضر نبوديد به آن تن در دهيد! چقدر ميان گفتار و كردار شما فاصله است؟!)
شأن نزول
در بارهى شأن نزول اين آيات، روايات متعددى وارد شده است و از مجموع آنها استفاده مىشود كه اين آيات دنبالهى آياتى است كه قبلًا در بارهى جنگ احد داشتيم، و در حقيقت اين آيات تجزيه و تحليلى است روى نتايج جنگ احد و عوامل پيدايش آن به عنوان يك سرمشق بزرگ براى مسلمانان، و در ضمن وسيلهاى است براى تسلى و دلدارى و تقويت روحى آنها؛ زيرا همان گونه كه گفتيم جنگ احد بر اثر نافرمانى و عدم انظباط نظامى جمعى از سربازان اسلام، در پايان به شكست انجاميد و جمعى از شخصيتها و چهرههاى برجستهى اسلام از جمله «حمزه» عموى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين ميدان شربت شهادت نوشيدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله همان شب با ياران خود به ميان كشتگان رفت و براى بزرگداشت ارواح شهدا بر سر جنازهى يكايك آنها مىنشست و اشك مىريخت و طلب آمرزش مىنمود، و سپس اجساد همهى آنها در دامنهى كوه احد در ميان اندوه فراوان به خاك سپرده شد، در اين لحظات حساس كه مسلمانان نياز شديد به تقويت روحى و هم
استفادهى معنوى از نتايج شكست داشتند، آيات فوق نازل گرديد.(1)تفسير
نتايج جنگ احد
در آيهى اول از آيات فوق نخست به مسلمانان هشدار داده شده كه مبادا از باختن يك جنگ سستى به خود راه دهند و غمگين گردند و از پيروزى نهايى مأيوس شوند؛ زيرا افراد بيدار همان گونه كه از پيروزىها استفاده مىكنند از شكستها نيز درس مىآموزند و در پرتو آن نقاط ضعفى را كه سرچشمهى شكست شده، پيدا مىكنند و با برطرف ساختن آن براى پيروزى نهايى آماده مىشوند.
جملهى «و أنتم الاعلون ان كنتم مؤمنين»؛ «شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد»، يك جملهى بسيار پرمعنا است؛ يعنى شكست شما در حقيقت براى از دست دادن روح ايمان و آثار آن بوده، شما اگر فرمان خدا و پيامبر را در اين ميدان زير پا نمىگذاشتيد، گرفتار چنين سرنوشتى نمىشديد و باز هم غمگين نباشيد اگر بر مسير ايمان ثابت بمانيد پيروزى نهايى از آن شماست، و شكست در يك ميدان به معناى شكست نهايى در جنگ نيست.
در آيهى بعد درس ديگرى براى رسيدن به پيروزى نهايى به مسلمانان داده شده است كه شما نبايد از دشمنان كمتر باشيد، آنها در ميدان «بدر» شكستى سخت و سنگين از شما خوردند و هفتار نفر كشته، و تعداد زيادى مجروح و اسير دادند و با آن همه از پاى ننشستند، و در اين ميدان شكست خود را بر اثر غفلت شما جبران كردند، اگر شما در اين ميدان گرفتار شكست شديد بايد از پاى ننشينيد، تا آن را جبران كنيد، از اين رو
1) نمونه/ ج 3/ ص 129؛ روح المعانى/ ج 4/ ص 66
مىفرمايد: «اگر به شما جراحتى رسيد به آنها هم جراحتى همانند آن رسيد»، بنا بر اين سستى و اندوه شما براى چيست؟ «ان يمسسكم قرح فقد مسّ القوم قرح مثله».
«قرح» به معناى جراحتى است كه در بدن بر اثر برخورد با يك عامل خارجى پيدا مىشود. بعضى از مفسران آيه را اشاره به جراحاتى كه بر كفار در ميدان احد نشست مىدانند، ولى اولًا اين جراحات مانند جراحات مسلمين نبود، بنا بر اين با كلمهى «مثله» سازگار نيست، ثانياً با جملهى بعد كه تفسير آن خواهد آمد تناسب ندارد.
در قسمت بعد نخست اشاره به يكى از سنن الهى شده است كه در زندگى بشر حوادث تلخ و شيرينى رخ مىدهد كه هيچ كدام پديدار نيست، شكستها، پيروزىها، قدرتها، عظمتها و ناتوانىها همه در حال دگرگونى هستند، بنا بر اين نبايد شكست در يك ميدان و آثار آن را پايدار فرض كرد، بلكه بايد با بررسى عوامل و انگيزههاى شكست از سنت تحول استفاده نمود، و آن را به پيروزى تبديل كرد. دنيا فراز و نشيب دارد و زندگى در حال دگرگونى است و «خداوند اين ايام را در ميان مردم به طور مداوم گردش مىدهد» تا سنت تكامل از لا به لاى اين حوادث آشكار شود؛ «و تلك الايام نداولها بين الناس».
سپس اشاره به نتيجهى اين حوادث ناگوار كرده مىفرمايد: «اينها به خاطر آن است كه افراد باايمان، از مدعيان ايمان شناخته شوند»؛ «وليعلم الله الّذين ءامنوا» و به عبارت ديگر تا حوادث دردناك در تاريخ ملتى روى ندهد صفوف از هم مشخص نخواهند شد؛ زيرا پيروزىها خوابآور و اغفال كننده است در حالى كه شكستها براى افراد آماده بيدار كننده و نشاندهندهى ارزشهاست.
در جملهى بعد مىفرمايد: «يكى از نتايج اين شكست دردناك اين بود كه شما شهيدان و قربانيانى، در راه اسلام بدهيد» و بدانيد اين آيين پاك را ارزان به دست
نياوردهايد تا در آينده ارزان از دست بدهيد؛ «و يتّخذ منكم شهداء».
اصولًا ملّتى كه قربانى در راه اهداف مقدس خود ندهد هميشه آنها را كوچك مىشمرد، اما به هنگامى كه قربانى داد هم خود او، و هم نسلهاى آينده به ديدهى عظمت به آن مىنگرند. ممكن است منظور از «شهداء» در اين جا گواهان باشد؛ يعنى خدا مىخواست با اين حادثه گواهانى از شما بگيرد كه چگونه نافرمانىها به شكستهاى دردناكى مىانجامد، و اين گواهان در آينده معلمانى خواهند بود براى مردم در برابر حوادث مشابهى كه در پيش دارند.
در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند ستمگران را دوست نمىدارد»؛ «و الله لا يحب الظالمين»، بنا بر اين از آنها حمايت نخواهد كرد.
در آيهى بعد به يكى ديگر از نتايج طبيعى شكست جنگ احد اشاره شده است و آن اين كه اين گونه شكستها نقاط ضعف و عيوب جمعيتها را آشكار مىسازد و وسيلهى مؤثرى است براى شست و شوى اين عيوب. قرآن مىگويد: «خدا مىخواست در اين ميدان جنگ، افراد باايمان را خالص گرداند و نقاط ضعفشان را به آنها نشان بدهد»؛ «و ليمحّص الله الّذين ءامنوا». «ليمحّص» از مادهى «تمحيص» به معناى پاك نمودن چيزى است از هر گونه عيب.
آنها مىبايست براى پيروزىهاى آينده در چنين بوتهى آزمايشى قرار گيرند و عيار شخصيت خود را بسنجند و همان گونه كه على عليه السلام مىفرمايد: «فى تقلّب الاحوال يعلم جواهر الرّجال؛ دگرگونىهاى روزگار و حوادث سخت زندگى حقيقت اشخاص را روشن مىسازد». آنها به عيار شخصيت خود واقف مىگردند. اين جاست كه گاهى پارهاى از شكستها آن چنان سازنده است كه به مراتب اثر آن در سرنوشت جوامع انسانى
از پيروزىهاى خواب كننده ظاهرى بيشتر است.
جالب اين كه نويسندهى تفسير «المنار» از استادش «محمد عبده» مفتى بزرگ مصر نقل مىكند كه پيامبر را كه در خواب ديد و به او فرمود: «اگر مرا در ميان پيروزى و شكست در ميدان احد مخير ساخته بودند من در خصوص آن ميدان، شكست را ترجيح مىدادم؛ زيرا اين شكست عامل سازندهاى در تاريخ اسلام شد».
جملهى بعد در حقيقت نتيجهاى است براى جملهى قبل؛ زيرا هنگامى كه مؤمنان در كورهى حوادث پاك شدند آمادگى كافى براى از بين بردن تدريجى شرك و كفر و پاك ساختن جامعه از اين آلودگىها پيدا مىكنند؛ يعنى نخست بايد پاك شد و سپس پاك كرد. «و يمحق الكافرين»
«يمحق» از مادهى «محق» (بر وزن مرد) به معناى كم شدن تدريجى چيزى است و به همين مناسبت شب پايان ماه را «محاق» مىگويند؛ زيرا روشنى ماه كمكم كاسته شده و از بين مىرود. در حقيقت همان گونه كه ماه با آن جلوهگرى و فريبندگى مخصوص خود تدريجاً كم نور شده و در محاق فرو مىرود، همچنين شكوه و عظمت كفر و شرك و حاميان آنها با تصفيه و پاك شدن مسلمانان به زوال و نيستى مىگرايد.
در آيهى بعد قرآن با استفاده از حادثهى احد براى تصحيح يك اشتباه فكرى مسلمانان اقدام مىكند و مىگويد: «شما چنين پنداشتيد كه بدون جهاد و استقامت در راه خدا مىتوانيد در بهشت برين جاى گيريد؟ آيا شما گمان كرديد داخل شدن در عمق آن سعادت معنوى تنها با انتخاب نام مسلمان، و يا عقيده بدون عمل ممكن است! اگر چنين بود مسأله بسيار ساده بود، ولى هرگز چنين نبوده است و تا اعتقادات واقعى در ميدان عمل پياده نشود، كسى بهرهاى از آن سعادتها نخواهد برد، در اين جا است كه بايد صفوف از
هم مشخص شود و مجاهدان و صابران از افراد بىارزش شناخته شوند.»؛ «أم حسبتم أن تدخلوا الجنّة و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم و يعلم الصّابرين».
بعد از جنگ بدر و شهادت پر افتخار جمعى از مسلمانان، عدهاى در جلسات مىنشستند و پيوسته آرزوى شهادت مىكردند كه اى كاش اين افتخار در ميدان بدر نصيب ما نيز شده بود. مطابق معمول در ميان آنها جمعى صادق بودند و عدهاى متظاهر و دروغگو، و يا در شناسايى خود در اشتباه بودند، اما چيزى طول نكشيد كه جنگ وحشتناك احد پيش آمد، مجاهدان راستين با شهامت فوق العاده جنگيدند و شربت شهادت نوشيدند و به آرزوى خود رسيدند، اما جمعى از دروغگويان هنگامى كه آثار شكست را در ارتش اسلام مشاهده كردند از ترس كشته شدن فرار كردند. اين آيه آنها را سرزنش مىكند و مىگويد: «شما كسانى بوديد كه آرزوى مرگ و شهادت در راه خدا را در دل مىپرورانديد، پس چرا آن موقع كه با چشم خود محبوب خويش را در برابر خود مىديديد فرار كرديد؟»؛ «و لقد كنتم تمنّون الموت من قبل أن تلقوه فقد رأيتموه و أنتم تنظرون».(1)
نكتهها
كلمهى «الاعلون» هيچ قيد و شرطى جز ايمان ندارد، بنا بر اين محصل معنا اين است كه اگر داراى نيروى ايمان هستيد، شايسته نيست كه ارادهى شما ضعيف شود و از پيروز نشدن بر دشمن اندوهناك گرديد چه آن كه ايمان شما سرانجام شما را به پيروزى نهايى مىرساند؛ زيرا از لوازم ايمان تقوا و صبر است و تقوا و صبر ملاك هر فتح و پيروزى
1) نمونه/ ج 3/ ص 129
است، اما آسيبى هم كه به شما رسيد نبايد سبب اندوه و ضعف شما گردد چه آن كه شما در اين آسيب تنها نبوديد، و دشمن نيز به حد كافى از شما آسيب ديد، بنا بر اين دشمن هيچ گونه مزيت و برترى بر شما پيدا نكرده تا موجب ضعف و اندوه شما شود.(1)2. لزوم عمل به مقتضاى ايمان
در اين آيهى شريفه با اين كه خطاب به مؤمنين است باز هم ايمان را شرط برترى و پيروزى آنها قرار داده است و اين براى اشاره به اين مطلب است كه مخاطبين گرچه فاقد نيروى ايمان نبودهاند؛ الّا اين كه در مقام عمل بر طبق مقتضيات ايمان خود عمل نكرده و صبر و تقوا را كه از لوازم ايمان است فراموش كرده بودند و اگر اين دو صفت بزرگ را از دست نداده بودند، ايمان آنها اثر خود را مىكرد و پيروزى نصيبشان مىشد.
و همين است حال هر اجتماعى كه افراد آن از نظر نيروى ايمان مختلف باشند به گونهاى كه عدهاى داراى ايمان واقعى و عدهاى ديگر از نظر ايمان ضعيف و دستهى سوم از نظر قلب مريض بوده باشند، و آيهى شريفه و نظاير آن براى افراد اين گونه اجتماعات تأثيرهاى مختلف دارد به اين معنا كه اثر آن در مقابل مردمى كه داراى ايمان واقعى هستند، اين است كه آنها را آماده و وادار به عمل مىنمايد و براى مردمى كه از نظر نيروى ايمان ضعيف مىباشند نقش پند و موعظه را به خود مىگيرد و كسانى را كه از نظر قلب مريضاند سرزنش و ملامت مىكند.(2)3. مراد از گردش ايام
«و تلك الايام نداولها بين الناس»؛ يوم مقدار قابل ملاحظهاى از زمان است كه
براى حدوث حوادث لازم مىباشد، بنا بر اين به اختلاف حوادث، مختلف و متفاوت خواهد بود و استعمال آن در مقدار زمانى كه بين طلوع و غروب خورشيد است نيز شايع مىباشد و احياناً به علاقه ظرف و مظروف در مملكت دارى و سلطنت و غلبه هم استعمال مىگردد.
مثلًا گفته مىشود ايام فلان جمعيت يا روزگار فلان طايفه چنين بوده، و مراد از كلمهى ايام و روزگار در اين دو جمله، پيشوايى و حكومت آنها است و گاهى هم در خود زمان حكومت و پيشوايى آنها استعمال مىگردد و مراد از كلمهى ايام در آيهى شريفه هم همين معناى اخير است.
«مداوله» به معناى اين است كه چيزى در بين عدهاى گردش نمايد، به گونهاى كه يكى بعد از ديگرى به آن برسند، بنا بر اين معناى آيهى شريفه اين است كه سنت و نواميس الهى طبق مصالح عاليهاى كه افهام مردم از درك جميع جهات آن عاجز است به همراهى گردش ايام در بين مردم گردش مىنمايد بدون اين كه در يك جا متوقف شده در نتيجه قوم ديگرى را محروم نمايد.(1)4. منظور از علم الهى به موجودات
مراد از جملهى «و ليعلم الله الذين ءامنوا» آشكار شدن ايمان مؤمنين بعد از نهان بودن آن مىباشد. توضيح اين كه علم الهى به موجودات و حوادث، عين وجود و تحقق خارجى آنهاست؛ يعنى معلوم بودن اشياء نزد خداى تعالى عين نيل الهى است به وجود خارجى آنها نه به صور مأخوذه از آنها، چه آن كه علم الهى از قبيل علوم ما نيست و ما هنگامى علم به يك موجود پيدا مىكنيم كه صورتى از آن موجود در ذهن ما مرتسم گردد، بنا بر اين علم ما عين وجود خارجى اشياء نبوده و ما هرگز نمىتوانيم به اشياى
1) روح المعانى/ ج 4/ ص 68؛ الميزان/ ج 4/ ص 48
خارجى با حفظ وجود خارجى آنها نيل پيدا كنيم، ولى علم الهى به اشياء عين وجود خارجى آنهاست و اشياء با حفظ وجود خارجى خود نزد خدا مكشوف مىباشند و لازمهى اين سخن اين است كه هر گاه ذات الهى ارادهى علم به چيزى را بنمايد، در حقيقت اراده به وجود خارجى آنهاست، پس ارادهى خدا بر علم به يك شىء ارادهى او است جل و علا به وجود خارجى و تحقق و ظهور آن شىء، بنا بر اين مراد از كلمهى «ليعلم» نيز در آيهى شريفه همين معنا است و چون در آيهى شريفه اصل وجود آنها را خداوند محقق دانسته ناچار مراد ظهور و بروز مظاهر ايمان آنهاست، در نتيجه معناى آيهى شريفه بر طبق بحث بالا اين است: «براى اين كه ايمان بعد از نهان بودن آشكار شود».(1)
چون اين ظهور ايمان بايد طبق قانون علل و اسباب انجام گيرد ناچار بايد يك سلسله امورى كه منجر به ظهور ايمان آنها شود به وقوع بپيوندد.(2)5. مراد از شهداء
در آيهى شريفهى «و يتخذ منكم شهداء»، كلمهى شهداء به معناى گواه است؛ زيرا در قرآن مجيد، استعمال آن به معناى «كشته شده» معهود نيست و استعمال آن در اين معنا از استعمالات تازهاى است كه بين مسلمين رايج شده و در ذيل آيهى شريفهى «و جعلناكم أمّة وسطاً لتكونوا شهداء»(3)نيز اين مطلب را متذكر شديم، علاوه بر اين كه اصولًا كلمهى «يتخذ» نيز كه در آيهى شريفه ذكر شده، سازگار با شهداى به معناى مقتولين نمىباشد و نمىتوان كلمهى «اتخذ» را همان گونه كه در جملات «اتخذ الله ابراهيم خليلا» و «اتخذ الله موسى كليماً» و «اتخذ الله النبى شهيداً يشهد على
امته يوم القيامة» استعمال كنيم در جملهى «اتخذ الله فلاناً مقتولًا فى سبيله و شهيداً» استعمال بنماييم.
به طورى كه ملاحظه مىفرماييد، سياق عبارت با جملهى «و يتخذ منكم شهداء» تغيير كرد و بر خلاف جملهى قبل كه ظهور ايمان را به تمام مؤمنين نسبت داده در اين جمله شهادت را به همهى آنها نسبت نداده و نفرموده است «و يتخذهم شهداء» بلكه شهادت را به بعضى از آنها نسبت داده است و در آيهى شريفهى «و كذلك جعلناكم امة وسطاً لتكونوا شهداء على الناس» نيز چنان كه در سابق گفتيم گرچه شهادت به تمام امت اسلامى نسبت داده شده، ولى در حقيقت اين صفت مخصوص بعضى از آنهاست، گويا در ظاهر كلام اضافه به همهى آنها داده شده است؛ زيرا شاهد و گواه بعضى از آنها بودهاند، نه تمام آنها و بيان مطلب در سورهى بقره گذشت و ممكن است اين مطلب را به جملهى «و الله لا يحب الظالمين» نيز تأييد نمود.(1)6. حكمتهاى گردش ايام
در جملهى «و ليمحص الله الذين ءامنوا و يمحق الكافرين»، «تمحيص» عبارت از پاكيزه نمودن يك شىء از آلودگىهاى خارجى است(2)، و «محق» به معناى نابود كردن تدريجى يك شىء است و تمحيص كه در آيهى شريفه ذكر شده از مصالح و حكمتهاى گردش ايام است كه در سابق ذكر شد و جملهى «ليعلم الله الذين ءامنوا» نيز گرچه از مصالح و حكمتهاى آن مىباشد، ولى در عين حال اين دو مصلحت با يكديگر فرق دارند، چه آن كه تميز مؤمن از غير مؤمن كه يكى از مصالح گردش ايام و
مفاد جملهى «و ليعلم الله ...» مىباشد خود موضوعى است مستقل و پاك شدن ايمان آنها بعد از اين جدا شدن از آلودگىهاى كفر و نفاق و فسق موضوعى ديگر، از اين رو خداوند اين پاك شدن را در مقابل جملهى «و يمحق الكافرين» قرار داده، بنا بر اين خداوند آلودگىهاى كفر و امثال آن را ذره ذره از دل مؤمنين برطرف مىنمايد تا اين كه جز ايمان در دل آنها باقى نماند و خالص از براى خدا گردند و همچنين اجزاى كفر و شرك و كيد را كم كم از دل كافر محو مىنمايد تا اين كه سرانجام هيچ باقى نماند.
اين بود پارهاى از مصالح و حكمتهاى گردش ايام در بين مردم و عدم استمرار آن در يك جمعيت خاص، و تمام امور در دست خداست و هرچه بخواهد انجام مىدهد و بديهى است كه جز بر طبق مصالح عاليه و آنچه كه نفع آن بيشتر است عملى انجام نمىدهد و خودش مىفرمايد: «كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض»(1)و فرموده است: «ليقطع طرفاً من الذين كفروا او يكبتهم فينقلبوا خائبين ليس لك من الامر شىء او يتوب عليهم أو يعذبهم فانهم ظالمون». در اين جملات خداوند بودن زمام امور را در دست پيامبر نفى مىنمايد و زمام هر امرى را منحصراً در دست خود دانسته و حكومت مطلق را مخصوص خودش مىشمرد.
از مطالبى كه تاكنون ذكر كرديم؛ يعنى گردش ايام در بين مردم كه به منظور امتحان و تميز داده شدن مؤمن از كافر و پاك شدن مؤمنين از آلودگىها و نابود شدن كفر است و همچنين از نبودن زمام امور در دست پيامبر، چنين استفاده مىشود كه مؤمنين در آن روز داراى اين فكر بودند و چنين مىپنداشتند كه تنها بودن بر دين حق عامل غلبه و
1) رعد/ 17
پيروزى آنها در جنگهاست و آنچه كه بيشتر اين فكر را در آنها راسخ كرده بود، جريان جنگ بدر و غلبهى عجيب آنها بر دشمن به واسطهى نزول ملائكه بود. بديهى است كه اين فكر، فكر فاسدى است كه به موجب آن نظام امتحان باطل مىشود و هرگز مؤمن از كافر باز شناخته نشده پاك و خالص نيز نمىگردد و نيز در صورتى كه تنها، بودن بر دين حق سبب هر غلبه و پيروزى باشد ديگر مصلحتى در امر و نهى و ثواب و عقاب باقى نمىماند و اين فكر سرانجام اساس دين را منهدم و ويران خواهد نمود و دين اسلام كه دين فطرت است امور را مبتنى بر خرق عادت و اعجاز نمىداند تا اين كه صرف بودن بر دين حق روى مبناى خرق عادت و اعجاز باعث پيروزى شود، بلكه دين فطرى اسلامى هر گونه غلبه و پيروزى را مبتنى بر علل و اسباب عاديه مىداند تا اين كه مؤمنين بر طبق اوامر و نواهى كه در امور جنگى وارد شده عمل نمايند و با اميد به پاداش و ترس از عقاب الهى از خود ضعف و سستى نشان ندهند تا اين كه در جنگها پيروز شوند.
براى تخطئه كردن همين فكر فاسد است كه خداوند بعد از بيان گردش ايام و امتحان و ابتلا كه از مصالح آن مىباشد شروع به ملامت و سرزنش كسانى كه داراى اين فكر غلط بودهاند كرده حقيقت حال را براى آنان شرح مىدهد و مىفرمايد: «أم حسبتم ...».(1)
«أم حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما يعلم الله»؛ گمان داخل شدن در بهشت بدون امتحان، لازمهى همان فكر فاسدى است كه در گذشته بيان كرديم، چه آن كه آنها فكر مىكردند كه چون بر دين حق بوده و حق غير قابل مغلوبيت است آنها نيز كه پيرو
1) الميزان/ ج 4/ ص 50
دين حق مىباشند، هميشه با غلبه و پيروزى همراه بوده هيچ گاه دچار شكست و مغلوبيت نمىشوند و بديهى است كه لازمهى اين فكر غلط فكر نادرست ديگرى است آن اين است كه هر كس كه ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله آورده داخل حلقهى اسلامى شود، هميشه در دنيا با غلبه بر دشمن و بردن غنيمت خوشبخت و در آخرت نيز با آمرزش و داخل شدن در بهشت سعادتمند خواهد بود. بديهى است كه با اين كيفيت، ديگر فرقى بين ايمان ظاهرى و واقعى و درجههاى متفاوت آن باقى نمىماند و در اين صورت ناچار بايد ايمان مرد مجاهد با ايمان مجاهد صابر يكسان بوده باشد و همچنين بين كسى كه آرزوى انجام عمل نيكى را نموده و در موقع خود نيز آن را انجام داده است با كسى كه اين آرزو را داشته ولى در مقام عمل از انجام آن خوددارى نموده فرقى نباشد.
بنا بر اين آيهى شريفهى «ام حسبتم أن تدخلوا ...» از قبيل گذاردن مسبب به جاى سبب است و با اين ترتيب معناى آيه اين است كه: «آيا گمان مىكنيد كه دولت و عظمت در هر صورت براى شما تثبيت شده است و هيچ گاه دچار ابتلائات نمىشويد و چنين فكر مىكنيد كه بدون اين كه مستحق از غير مستحق تشخيص داده شود داخل بهشت مىشويد و فرقى بين كسانى كه داراى درجهى بلندى از ايمان مىباشند با غير آنها نمىباشد؟»(1)8. ضرورت آزمايش در نيل به سعادت
«و لقد كنتم تمنون الموت الاية»؛ خداوند با اين آيهى شريفه نادرستى و فساد فكر آنان را كه گمان دخول در بهشت را داشتهاند، تثبيت فرموده است، چه آن كه آنان قبل از قوع جنگها آرزوى مرگ و شهادت داشتند و همين كه جنگى پيش مىآمد و
1) الميزان/ ج 4/ ص 52
صحنههاى آن را با چشم مىديدند، اقدام به جنگ ننموده به سوى آرزوى خود نمىشتافتند، بلكه كمال سستى و ضعف را از خود نشان مىدادند و با روى گردان شدن از ميدانهاى جنگ آرزوى خود را فراموش مىكردند، بنا بر اين آيا ممكن است كه صرف اين آرزو موجب داخل شدن آنها در بهشت شود بدون اين كه از عهده امتحان بر آمده و از آلودگىها پاك شده باشند و آيا لازم نيست كه چنين مردانى در صحنهى زندگى امتحان شده مورد آزمايش قرار گيرند؟
از همين بيان روشن مىشود كه ناچار آيهى شريفه داراى تقدير است و اصل چنين بوده «فقد رأيتموه و أنتم تنظرون» (: فلم تقدموا عليه) و اصولًا ممكن است كه كلمهى «تنظرون» را كنايه از اقدام نكردن آنان بر جنگ گرفته و به اين معنا باشد كه شما صرفاً به نظر كردن به صحنههاى جنگ اكتفا كرده و اقدامى براى شركت در آن ننموديد و بديهى است كه اين كلام داراى روح عتاب و سرزنش نيز مىباشد.(1)9. بررسى كوتاهى در علل شكست احد
در آيات فوق تعبيرات جالبى به چشم مىخورد كه هر كدام از آنها پرده از روى يكى از اسرار شكست احد بر مىدارد، به طور خلاصه چند عامل مهم دست به دست هم دادند و اين حادثهى غمانگيز و در عين حال عبرتآور را به وجود آوردند:
1) الميزان/ ج 4/ ص 53
تهيهى وسايل لازم به دست فراموشى سپردند.
عدم انضباط نظامى و مخالفت با فرمان مؤكد پيامبر صلى الله عليه و آله داير به ماندن تيراندازان در سنگر حساس خود عامل مهم ديگرى براى اين شكست بود.
دنياپرستى جمعى از مسلمانان تازه كار كه جمع آورى غنايم جنگى را براى تعقيب دشمن ترجيح دادند، و اسلحه بر زمين گذاشته براى اين كه از ديگران عقب نمانند به تلاش پرداختند، سومين عامل شكست بود تا بدانند در راه خدا و به هنگام جهاد مقدس بايد اين مسايل به كلى فراموش شود.
غرور ناشى از پيروزى درخشان ميدان «بدر» تا آن جا كه فكر قدرت دشمن را از سر بيرون كرده بودند و تجهيزات او را ناچيز مىپنداشتند چهارمين عامل شكست بود.
اينها نقاط ضعفى بود كه مىبايست در آب جوشان اين شكست شست و شو شود.
«و ما محمّدٌ إلّارسولٌ قد خلت من قبله الرّسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضرّ اللَّه شيئاً و سيجزى اللَّه الشّاكرين* و ما كان لنفس أن تموت إلّابإذن اللَّه كتاباً مؤجّلًا و من يرد ثواب الدّنيا نؤته منها و من يرد ثواب الأخرة نؤته منها و سنجزى الشّاكرين»(1)
ترجمه
محمّد (ص) فقط فرستادهى خداست؛ و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند؛ آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب بر مىگرديد؟! (و اسلام را رها كرده به دوران
1) آل عمران/ 144- 145
جاهليت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟!) و هر كس به عقب بازگردد، هرگز به خدا ضررى نمىزند؛ و خداوند به زودى شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد. «144» هيچ كس، جز به فرمان خدا، نمىميرد؛ سرنوشتى است تعيين شده؛ (بنا بر اين، مرگ پيامبر يا ديگران، يك سنّت الهى است.) هر كس پاداش دنيا را بخواهد (و در زندگى خود، در اين راه گام بردارد،) چيزى از آن به او خواهيم داد؛ و هر كس پاداش آخرت را بخواهد، از آن به او مىدهيم؛ و به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد. «145»
شأن نزول
سبب نزول آيه يكى از دو امر است:
الف. دلگرمى بخشيدن به مسلمانان، كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله هم از دنيا رفت، به اذن خداوند است.
ب. براى تحريض و تشويق مسلمانان به جهاد، كه مرگ به دست خداست. همچنين آيهى شريفه در صدد محكوم كردن منطق كسانى است كه در جنگ سستى مىورزند.(1)تفسير
در جنگ احد پيشانى و دندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شكسته شد، در اين موقع دشمن مىخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را بكشد كه برخى از ياوران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جلوى حملات دشمن را گرفتند، از جمله ياوران، مصعب بن عمير بود كه او در اين ميان كشته شد و چون او شباهت زيادى به پيامبر داشت، به گمان آنان پيامبر صلى الله عليه و آله كشته شد. از اين رو، با صداى بلند گفتند: محمد كشته شد. اين خبر در ميان مسلمانان تزلزل ايجاد كرد و
1) تبيان/ ج 3/ ص 8؛ فتح القدير/ ج 1/ ص 385
اكثريت آنها از صحنهى نبرد گريختند.
در اين هنگام، آيهى شريفه نازل شد و به مسلمانان فرمود: محمد فقط فرستادهى خداوند است و پيش از او فرستادگانى نيز بودند؛ آيا اگر او از دنيا برود يا شهيد گردد، بايد شما سير قهقرايى كنيد و به آيين بتپرستى برگرديد؟
سپس مىفرمايد: آنها كه عقبگرد كنند و به دوران كفر و بتپرستى باز گردند، تنها به خود زيان مىرسانند، نه به خداوند. زيرا با اين عمل، فقط مانع سعادت خويش مىگردند.
آنگاه ضمن اشاره به اقليتى كه در جنگ احد علىرغم همهى مشكلات و انتشار خبر شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله دست از جهاد برنداشتند، كوششهاى آنان را مىستايد و آنها را جزو شاكرانى معرفى مىكند كه استحقاق پاداش نيك را از سوى خداوند دارند.
سپس براى بيدارى مسلمانان مىفرمايد: مرگ به دست خدا و فرمان اوست و براى هر كس اجلى مقرّر شده است كه نمىتواند از آن فرار كند. بنا بر اين، اگر پيامبر به شهادت مىرسيد، چيزى جز انجام يافتن يك سنت الهى نبود، با اين حال مسلمانان نبايد دست از مبارزه بردارند.
در پايان مىفرمايد: سعى و تلاش انسان هيچ گاه ضايع نمىشود؛ اگر هدف كسى دستيابى به بهرههاى مادى باشد، به او عطا مىكنيم و اگر هدفش در مسير حيات جاويدان باشد، باز به هدف خويش خواهد رسيد. بنا بر اين، اكنون كه رسيدن به دنيا يا آخرت نيازمند تلاش و كوشش است، پس چرا انسان سرمايه وجودى خود را در مسير آخرت قرار ندهد؟ سپس بار ديگر تأكيد مىكند كه پاداش شاكران را به زودى خواهيم داد.(1)
1) نمونه/ ج 3/ ص 115؛ كشّاف/ ج 1/ ص 422
نكتهها
در قرآن كريم از پيامبر صلى الله عليه و آله به ده نام ياد شده است: دو نام مخصوص نبوت اوست؛ نبى و رسول است. دو نام مدح و تعظيم ايشان را به همراه دارد؛ رؤف و رحيم. دو نام نشانهى هيبت و ترهيب اوست؛ مبشّر و نذير. دو نام كنايهاى؛ طه و يس. دو نام آشكار؛ محمد و احمد.(1)2. معناى محمد
محمد و احمد به معناى ستوده و ستودنى است، جز اين كه محمد در ستايش بليغتر است؛ يعنى «هو المستغرق لجميع المحامد»، همهى اسباب ستايش در او جمع است. «فهو صلى الله عليه و آله محمد و أمته الحمّادون و لوائه الحمد و مقامه المحمود».(2)
برخى گفتهاند: محمد يعنى كسى كه در جميع صفات و در همهى احوال زندگى مورد ستايش است.(3)3. سبب بيان ترديدآميز
چرا جملهى: «أفإن مات أو قتل» به صورت ترديد بيان شده، با اين كه خداوند متعال هيچ گونه شكى در اين جهت ندارد؟ زيرا موت يا قتل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين جهت مساوى است كه نبايد هيچ تأثيرى در ضعف ايمان يا ارتداد مردم داشته باشد.(4)4. معناى موت و قتل
موت به معناى خروج روح و نابودى حيات بدن است و قتل نيز به همان معناست،
ولى در صورتى كه مستند به يك سبب عمدى يا شبه عمد باشد. هرگاه موت و قتل جداى از يكديگر و مستقلًا ذكر گردند، معناى موت اعم از قتل است. زيرا با قتل، موت نيز صادق است، ولى لازمهى هر موتى قتل نيست، ولى اگر اين دو در يك كلام كنار يكديگر ذكر شوند، مراد از موتْ مرگ طبيعى و مقصود از قتل، مرگى است كه به طور عمدى انجام گرفته باشد.
پاسخ: صدق قضيهى شرطيّه متوقف بر صدق دو جزء آن نيست؛ پس اين جمله درست است: «اگر عدد پنج زوج باشد، منقسم به متساويين خواهد شد»، با اين كه دو جزء آن صادق نيست. همچنين آيهى شريفهى: «لو كان فيهما ءَالهه الّا اللَّه لفسدتا» نيز صادق است، با اين كه نه در عالم هستى الههاى وجود دارد و نه فسادى ديده مىشود.(1)6. در روايات متعددى، اين آيهى شريفه به ارتداد مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله تأويل شده است. زيرا گروه اندكى بر پيمان خويش باقى ماندند. بر پايهى جملهى: «انقلبتم على أعقابكم» رذايل جاهليت در وجود آنها باقى بود و دين اسلام در قلوبشان رسوخ نكرده بود، وگرنه رجوعِ پس از شناخت حق، بىمعناست.(2)7. لزوم ايمان پايدار
آيهى شريفه با لحن عتابآميزى به مسلمانان مىگويد: اگر بر فرض پيامبر كشته
شد، از دين بر مىگرديد؟ محمد نيز رسولى مانند ساير پيامبران الهى است و تمام امور در دست خداوند است و دين هم دين خداست و به بقاى الهى باقى است. بنا بر اين، نبايد ايمان و حضور شما در صحنههاى گوناگون اجتماعى به حيات و زندگى او متكى باشد.
بايد به گونهاى باشد كه حتى در نبود او، همه به وظيفهى خود عمل كنند و فرد شايستهاى جانشين وى گردد.(1)8. بر پايهى اين آيه رنجهايى كه بر انسان وارد مىشود، نشانهى حق يا باطل بودن نيست. زيرا چه بسا افراد حقطلبى كه به شدايدى مبتلا هستند و افراد باطلگرايى كه از نعمتهاى فراوان الهى برخوردارند.(2)9. ارتداد منافقان
تعبير «إنقلبتم على أعقابكم» و نيز «ينقلب على عقبيه» كنايه از ارتداد است؛ ارتداد از «ولايت» آن گونه كه در سقيفه اتفاق افتاد يا ارتداد از اصل اسلام آن گونه كه در جنگ احد پيش آمد. منافقان كه با شنيدن شايعهى كشته شدن رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتند:
«لو كان نبيّاً لما قتل»(3)مرتد شدند، ولى آن گروه از مسلمانان كه بر اثر ضعف ايمان فرار كردند، هر چند مرتكب معصيت كبيره شدند، اما مرتد محسوب نمىشوند.(4)10. تحقق امور به اذن الهى
مراد از «اذن» در آيهى: «و ما كان لنفس أن تموت إلّاباذن اللَّه»، اذن تكوينى است، نه اذن تشريعى؛ هيچ كارى، چه عادى يا غير عادى، از اولياى خدا يا از غير آنان، هرگز بدون اذن خدا انجام نخواهد شد. خداى سبحان اين معنا را از زبان حضرت
مسيح عليه السلام چنين تبيين مىفرمايد: «... أنّى أخلق لكم من الطّين كهيئة الطّير فأنفخ فيه فيكون طيراً باذن اللَّه و ابرئ الأكمه و الأبرص و أحى الموتى باذن اللَّه و أنبّئكم بما تأكلون و ما تدّخرون فى بيوتكم إنّ فى ذلك لاية لكم إن كنتم مؤمنين».(1)
همچنين به صورت اصل كلّى نسبت به همهى پيامبران عليهم السلام مىفرمايد: «... و ما كان لرسول أن يأتى باية إلّاباذن اللَّه ...».(2)
اگر انسان باور كند كه احيا و اماته به دست خداست و بر اساس توحيد افعالى هيچ كس در اين امر نقشى ندارد؛ «... ربّى الّذى يحيى و يميت ...»(3)، هرگز از جبههى نبرد حق عليه باطل نمىگريزد و صحنهى امر به معروف و نهى از منكر را ترك نمىكند؛ «يا أيّها الّذين ءامنوا لا تكونوا كالّذين كفروا و قالوا لإخوانهم إذا ضربوا فى الأرض أو كانوا غزّىً لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا ليجعل اللَّه ذلك حسرة فى قلوبهم و اللَّه يحيى و يميت و اللَّه بما تعملون بصير».(4)بنا بر اين، نه حضور در صحنهى جنگ سبب مرگ آدمى است، نه گريز از آن مايهى حيات. زيرا در زمان مقرر مرگ انسان فرا مىرسد؛ «كلّ نفس ذائقة الموت ...».(5)
شيخ طوسى رضى الله عنه در بارهى اجل دو قول نقل مىكند:
الف. انسان اجل مشخّصى دارد كه با آن اجل مىميرد.
ب. انسان دو اجل دارد: اجل تخلّفناپذير و حتمى و اجل تقديرى.
سپس قول نخست را ترجيح مىدهد. زيرا اجل تقديرى را اجل نمىگويند، چنان كه ملك تقديرى را ملك نمىنامند.(1)
ترجيح با قول دوم است. زيرا خداوند مىفرمايد: «هو الّذى خلقكم من طين ثم قضى أجلًا و أجل مسمّى عنده ثم أنتم تمترون»(2)ذات أقدس خداوندى دو اجل مقرّر فرموده است: اجلى تغييرپذير و اجلى تغييرناپذير؛ «... قضى أجلًا و أجل مسمّى عنده ...»؛ اجل مسمّى تغيير ناپذير است. زيرا عند اللّهى است؛ همان گونه كه از روايات نيز اين معنا استفاده مىشود.(3)13. توضيحى در بارهى «اجل»
خواجه نصير طوسى رضى الله عنه پس از طرح مسألهى لطف و ارزاق، اجل را چنين معنا مىكند: اجل مدّتى است كه با فرا رسيدن آن انسان مىميرد و علامهى حلّى رضى الله عنه در شرح تجريد مىفرمايد: اجل آن وقت معيّن است كه حادثه را با آن مىسنجند؛ مثلًا مىگويند: فلانى هنگام طلوع آفتاب آمد؛ اجل آمدن وى در محور طلوع آفتاب تنظيم مىشود، به ويژه نسبت به حوادث آينده، و گاهى به عكس است. مثلًا در پاسخ به اين پرسش كه خورشيد كِى طلوع خواهد كرد، گفته مىشود: هر گاه فلانى بيايد. در اين صورت، شخص محور قرار گرفته است.
آنگاه مىافزايد: بر اساس نظر جبريّون كسى كه كشته مىشود، پيداست كه مرگش همان وقت بوده است؛ يعنى اگر كشته هم نمىشد، به اجل خود مىمرد. در مقابل، گروهى ديگر مىگويند: اگر كشته نمىشد، به اجل طبيعى نمىمرد و به زندگى خود ادامه مىداد. گروه
سومى نيز مىگويند: اگر كشته نمىشد، شايد ادامهى حيات مىداد و ممكن بود با حادثهى ديگرى از دنيا برود. قول سوم صحيح است.(1)14. شرط دستيابى به خواستهها
بر پايهى «من» تبعيضيه در آيهى شريفه خداوند متعال تضمين نكرده است كه هر آن چه انسان در دنيا يا آخرت بخواهد، هميشه به او عطا مىفرمايد؛ بلكه اگر اراده و خواست او با همهى علل و اسباب طبيعى موافق باشد، به تمام آرزوهايش خواهد رسيد و اگر ارادهى او با بعضى از اسباب طبيعى عالم هماهنگ باشد، به بعضى آرزوهايش مىرسد.(2)15. بيان مبهم گونهى پاداش پايداران در جنگ و تعبير با كلمهى سين «سيجزى»، دلالت بر عظمت پاداش الهى دارد.(3)16. منزلت بلندپايهى شاكران
اطلاق فعل فقط بر انجام دادن آن دلالت مىكند؛ يعنى هرگاه فعلى به ذاتى نسبت داده شود؛ «الذين أشركوا»، اين جمله بر دوام و استمرار فعل براى آن ذات دلالت ندارد، بر خلاف وصف كه نشانهى ثبات است.
بنابراين، معناى جملههاى فعليهاى چون «الّذين أشركوا، الّذين صبروا، الذين ظلموا» با اوصافى مانند «المشركين، الصابرين، الظالمين» متفاوت است. زيرا در جملات نخستين فعل به ذات نسبت داده شده و دلالت بر ثبوت و دوام ندارد، ولى وصف دلالت بر ثبوت و دوام دارد.
پس، «شاكرون» كسانى هستند كه صفت شكر در آنها استقرار و ثبوت داشته باشد و شكر مطلق اين است كه بنده متذكر هيچ نعمتى نشود، مگر آن كه به ياد ولىّ نعمتش باشد و هنگام بهرهورى از نعمتى، اوامر الهى را نسبت به آن نعمت اطاعت كند.
بنابراين، شكر حقيقى در گرو خلوص علمى و عملى است و شيطان را در شاكران طمعى نيست. زيرا از سويى خداوند متعال از شيطان چنين حكايت مىكند: «فبعزّتك لأغوينّهم أجمعين الا عبادك منهم المخلصين»(1)و «قال فبما اغويتنى لأقعدنّ لهم صراطك المستقيم ثم لاتينّهم من بين أيديهم و من خلفهم و عن أيمانهم و عن شمائلهم و لا تجد أكثرهم شاكرين».(2)جملهى «و لا تجد اكثرهم شاكرين» به منزلهى استثنا است و در آنْ كلمهى «مخلصين» را به شاكرين مبدل كرده است. چون شاكران همان مخلصانى هستند كه شيطان را در آنها طمعى نبوده و نسبت به آنان هيچ گونه نفوذى ندارد.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: حضرت على عليه السلام در جنگ احد شصت و يك زخم برداشت و پيامبر صلى الله عليه و آله «ام سليم» و «ام عطيّه» را دستور داد كه به معالجهى جراحات آن حضرت بپردازند. چيزى نگذشت كه آنها با نگرانى به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله عرضه داشتند: «حال على عليه السلام به گونهاى است كه ما هر زخمى را مىبنديم، زخم ديگرى گشوده مىشود و زخمهاى تن او زياد و خطرناك است و ما از حيات او نگرانيم».
پيامبر صلى الله عليه و آله و جمعى از مسلمانان براى عيادت به منزل على عليه السلام وارد شدند، در حالى كه بدن او پر از جراحت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله با دست مبارك خود بدن او را مسح كرد و فرمود:
«كسى كه در راه خدا چنين آسيبى ببيند، آخرين درجهى مسئوليت خود را انجام داده است». زخمهايى كه حضرت دست بر آن مىكشيد، به زودى التيام مىيافت.
على عليه السلام در اين هنگام گفت: «الحمد لله» با اين همه نگريختم و پشت به دشمن نكردم.
خداوند متعال نيز از كوششهاى او قدردانى كرد و در دو آيه از قرآن مجيد آنان را جزو شاكران نام برده، به فداكارىهاى او و افراد نمونهى ديگرى از مجاهدان احد، اشاره كرده؛ «و سيجزى اللَّه الشّاكرين» و «و سنجزى الشّاكرين».(1)
خداى سبحان در اين آيهى كريمه به مسلمانان خاطرنشان مىفرمايد: اگر براى پيامبر صلى الله عليه و آله مىجنگيد، سرانجام وى از اين دنيا خواهد رفت، اما اگر براى خدا و پايدارى دين او مىجنگيد، خدا هميشه هست و دين خدا نيز هميشه محفوظ خواهد ماند. در اين مقطع از تاريخ مردم بر سه گروه شدند:
گروه يكم: منافقانى كه در جنگ احد كفر باطنى آنان ظهور كرد؛ «و طائفة قد أهمّتهم أنفسهم يظنّون باللَّه غير الحقّ ظنّ الجاهلية يقولون هل لنا من الأمر من شئ ما قتلنا ههنا قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الّذين كتب عليهم القتل إلى مضاجعهم و ليبتلى اللَّه ما فى صدوركم و ليمحصّ ما فى قلوبكم و اللَّه عليم بذات الصّدور».(2)
گروه دوم: مسلمانان ضعيف و سست عنصر كه ضعف ايمانشان آشكار شد؛ اين گروه كه به جهت همراهى با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله رابطهى خود را با ابوسفيان تيره كرده بودند، تأسّف مىخوردند. خداى سبحان در بارهى اين گروه كه به سبب ضعف ايمان از
ميدان جنگ فرار كردند، مىفرمايد: «إذ تُصعدون و لا تلوون على أحد و الرّسول يدعوكم فى اخركم فأثابكم غمّاً بغمّ لكى لا تحزنوا على مافاتكم و لا ما أصابكم و اللَّه خبير بما تعملون».(1)
گروه سوم: مسلمانان مقاومى كه براى رضاى خدا در جنگ شركت كرده، تا پايان استقامت ورزيدند. شمار گروهى كه شخصيّت حضرت امير المؤمنين عليه السلام در ميان آنان مىدرخشيد، بسيار اندك بود و خداوند در بارهى اينان فرمود: «... سيجزى اللَّه الشاكرين».(2)
الْأَمْرَ كُلَّهُ و لِلَّهِ يُخْفُونَ فِى أَنفُسِهِم مَّا لَايُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَىْءٌ مَّا قُتِلْنَا ههُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ وَلِيَبْتَلِىَ اللَّهُ مَا فِى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحّصَ مَا فِى قُلُوبِكُمْ وَاللَّهُ عَلِيمُ م بِذَاتِ الصُّدُورِ»(1)
ترجمه
خداوند، وعدهى خود را به شما، (در بارهى پيروزى بر دشمن در احد،) تحقق بخشيد؛ در آن هنگام (كه در آغاز جنگ،) دشمنان را به فرمان او، به قتل مىرسانديد؛ (و اين پيروزى ادامه داشت) تا اين كه سست شديد؛ و (بر سر رها كردن سنگرها،) در كار خود به نزاع پرداختيد؛ و بعد از آن كه آنچه را دوست مىداشتيد (از غلبه بر دشمن) به شما نشان داد، نافرمانى كرديد. بعضى از شما، خواهانِ دنيا بودند؛ و بعضى خواهان آخرت.
سپس خداوند شما را از آنان منصرف ساخت؛ (و پيروزى شما به شكست انجاميد؛) تا شما را آزمايش كند. و او شما را بخشيد؛ و خداوند نسبت به مؤمنان، فضل و بخشش دارد. «152» (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه از كوه بالا مىرفتيد؛ و (جمعى در وسط بيابان پراكنده شدند؛ و از شدّت وحشت،) به عقب ماندگان نگاه نمىكردند؛ و پيامبر از پشت سر، شما را صدا مىزد. سپس اندوهها را يكى پس از ديگرى به شما جزا داد؛ اين به خاطر آن بود كه ديگر براى از دست رفتن (غنايم جنگى) غمگين نشويد، و نه به خاطر مصيبتهايى كه بر شما وارد مىگردد. و خداوند از آنچه انجام مىدهيد، آگاه است. «153» سپس به دنبال اين غم و اندوه، آرامشى بر شما فرستاد. اين آرامش، به صورت خواب سبكى بود كه (در شب بعد از حادثهى احد،) گروهى از شما را فرا گرفت؛ اما
1) آل عمران/ 152- 154
گروه ديگرى در فكر جان خويش بودند؛ (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمانهاى نادرستى- همچون گمانهاى دوران جاهليّت- در بارهى خدا داشتند؛ و مىگفتند: «آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مىشود؟» بگو: «همهى كارها (و پيروزىها) به دست خداست.» آنها در دل خود، چيزى را پنهان مىدارند كه براى تو آشكار نمىسازند؛ مىگويند: «اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا كشته نمىشديم.» بگو: «اگر هم در خانههاى خود بوديد، آنهايى كه كشته شدن بر آنها مقرّر شده بود، قطعاً به سوى آرامگاههاى خود، بيرون مىآمدند (و آنها را به قتل مىرساندند). و اينها براى اين است كه خداوند، آنچه در سينههايتان پنهان داريد، بيازمايد؛ و آنچه را در دلهاى شما (از ايمان) است، خالص گرداند؛ و خداوند از آنچه در درون سينههاست، باخبر است.» «154»
تفسير
در جريان جنگ احد به علت اتحاد پيروزى نصيب مسلمانان شد، ليكن بعد از آن كه اختلاف در بين آنها پديد آمد و برخى به جمعآورى غنايم مشغول شدند، شكست سختى به آنها وارد آمد. هنگامى كه به مدينه بازگشتند با يكديگر گفتند: مگر خداوند به ما وعدهى فتح و پيروزى نداده بود، بنا بر اين چرا در اين جنگ شكست خورديم؛ آيات فوق به آنها پاسخ داد كه «وعدهى خداوند در مورد پيروزى شما كاملًا درست بود و به همين جهت در آغاز جنگ پيروز شديد و اين وعدهى پيروزى تا زمانى كه دست از پيروى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر نداشته بوديد، ادامه داشت؛ شكست از زمانى شروع شد كه سستى و نافرمانى شما را فراگرفت»؛ «و لقد صدقكم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتى اذا فشلتم».
«تحسّونهم» از مادهى «حسّ» گرفته شده و به معناى از بين بردن حواس كسى و كشتن اوست؛ يعنى آنها را مىكشتيد. بعد اشاره به وضع تيراندازان كوه عينين كه در منطقهى احد قرار دارد مىكند و مىفرمايد: وقتى كه شما از تصميم خود برگشتيد و در كار جنگ با يكديگر اختلاف كرديد و سفارش پيامبر را ناديده گرفتيد مغلوب شديد بعد از آن كه آنچه را دوست مىداشتيد از غلبه بر دشمن به شما نشان داد. اين هر سه جمله با آن پنجاه نفر تطبيق مىكند كه سنگر حفاظت را رها ساختند.
بعد مىفرمايد: «در اين موقع بعضى از شما خواستار دنيا و جمع غنايم بوديد در حالى كه جمعى ديگر همچون عبدالله بن جبير ثابت قدم و خواستار آخرت و پاداشهاى الهى بودند.»؛ «منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الاخرة». در اين جا بود كه خداوند شما را از آنها منصرف ساخت و پيروزى شما به شكست مبدل شد تا شما را آزمايش كند و سپس خداوند همهى اين نافرمانىها و گناهان شما را بخشيد در حالى كه استحقاق مجازات را داشتيد؛ زيرا خداوند نسبت به همهى مؤمنان فضل و بخشش دارد.
در آيهى بعد خداوند صحنهى پايان جنگ احد را به مسلمانان يادآورى مىكند و مىفرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه به هر طرف پراكنده مىشديد و فرار مىكرديد و هيچ نگاه به عقب سر خود نمىكرديد كه ساير برادران شما در چه حالند؟ (در حالى كه پيامبر از پشت سر فرياد مىزد: بندگان خدا به سوى من باز گرديد! به سوى من باز گرديد! من رسول خدايم، ولى هيچ يك از شما به سخنان او توجه نداشتيد.) در اين هنگام غم و اندوه يكى پس از ديگرى به شما روى آورد.»؛ «فاثابكم غماً بغم».
هجوم سيل غم و اندوه به سوى شما براى اين بود كه ديگر به خاطر از دست رفتن غنايم جنگى غمگين نشويد و از جراحاتى كه در ميدان جنگ در راه پيروزى به شما
مىرسد نگران نباشيد و خداوند از اعمال شما آگاه است.
شب بعد از جنگ احد، شب پراضطرابى بود؛ زيرا مسلمانان پيش بينى مىكردند كه دشمنان بار ديگر به مدينه برگردند و آخرين مقاومت مسلمانان را در هم بشكنند. در اين ميان مجاهدان راستين به وعدههاى پيامبر مطمئن بودند، اما برخى از منافقان چون مضطرب بودند تا به صبح خوابشان نبرد.
در اين آيه به اين دو حال مؤمنان و منافقان اشاره مىكند و مىفرمايد: «سپس بعد از آن همه غم و اندوه روز احد، خداوند آرامش را بر شما نازل كرد، اين آرامش همان خواب سبكى بود كه جمعى از شما را فرا گرفت، اما گروه ديگرى بودند كه تنها به فكر حفظ جان خود بودند و به چيزى جز نجات خويش نمىانديشيدند و به همين جهت آرامش را به كلى از دست داده بودند.
آنها در بارهى خداوند گمانهاى نادرست همانند گمانهاى دوران جاهليت داشتند و در افكار خود احتمال دروغ بودن وعدههاى پيامبر را مىدادند و به يكديگر مىگفتند: آيا ممكن است پيروزى نصيب ما شود.»؛ «هل لنا من الامر من شىء»؛ يعنى بسيار بعيد است. قرآن كريم در پاسخ آنها مىگويد: «قل انّ الامر كلّه لله»؛ «بگو: آرى، پيروزى به دست خداست، او اگر بخواهد و شما را شايسته ببيند نصيب شما خواهد كرد.
آنها حاضر نبودند همهى آنچه را كه در دل داشتند اظهار كنند؛ زيرا مىترسيدند در صف كافران قرار گيرند؛ «يخفون فى أنفسهم ما لا يبدون لك» گويا آنها چنين خيال مىكردند كه شكست احد نشانهى نادرست بودن آيين اسلام است».
از اين رو مىگفتند: اگر ما بر حق بوديم در اين جا اين همه كشته نمىداديم.
خداوند در پاسخ آنها به دو مطلب اشاره مىكند: نخست اين كه تصور نكنيد كسى با فرار
كردن از ميدان جنگ مىتواند از مرگ فرار كند؛ آنها كه اجلشان رسيده اگر در خانههاى خود بمانند مرگ به سراغ آنها در بستر نيز خواهد رفت. ثانياً اين حوادث براى اين است كه خداوند آنچه در سينهى شما پنهان است، بيازمايد و آنچه در دلهاى شما (از ايمان) است خالص گرداند و خداوند از آنچه در درون سينههاست باخبر است.(1)نكتهها
كلمهى «تنازعتم» دلالت دارد بر اين كه همهى مسلمانان اتفاق درستى در امر جنگ و معصيت فرمان پيامبر نداشتند، بلكه بعضى از آنها اصرار بر اطاعت پيامبر داشتند تا تنازع مفهوم پيدا كند، وگرنه اگر همهى آنها مخالفت فرمان پيامبر را مىكردند كه نزاع معنا نداشت و شاهد به اين مطلب قسمت بعد آيه است كه مىفرمايد: «منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الاخرة».(2)
اگر آيهى «اذ تصعدون و لا تلون على أحد» در كنار چند آيهى قبل؛ «سيجزى الله الشاكرين» قرار گيرد، معلوم مىشود عدهاى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در روز احد نه تنها قبل و بعد از شايعهى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله فرار نكردند، بلكه در اراده و استوارى خود متزلزل هم نگرديدند.(3)3. غم مورد نكوهش و ستايش
در آيهى شريفهى «... فاثابكم غمّاً بغم لكيلا تحزنوا ...»، دو لفظ «غم» مطرح
شده؛ غم اول از شكست خوردن و از دست دادن مال و جان و ... به وجود آمده كه اين خود غمى است نكوهيده هم چنان كه آيهى شريفهى «لكيلا تأسوا على مافاتكم»(1)حكايت از اين نكوهش دارد.
اما غم دوم آن اندوهى است كه از كوتاهى و عصيان آنان سرچشمه گرفته و مسلمانان خود از اين كوتاهى و از دست دادن پيروزى در حسرت و ندامت فرو رفتهاند؛ اين نوع غم نه تنها مذموم نيست، بلكه مورد ستايش و اجر الهى قرار گرفته است و باعث زوال غم اول مىگردد.(2)4. نعمت خواب سبك
آيهى شريفهى «ثم أنزل عليكم من بعد الغم ...» از نزول نعمتى به عنوان خواب سبك خبر مىدهد، البته اين نعمت از آن كسانى بوده كه از فرار خود پشيمان شده راه بازگشت به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را برگزيدند. اولًا از خود آيه با توجه به قسمت «طائفة منكم» مىتوان اين نكته را به دست آورد. ثانياً در دو آيهى قبل خداوند از شمول عفو الهى در مورد آنان خبر مىدهد؛ «و لقد عفا عنكم و الله ذو فضل على المؤمنين ...» و روشن است كه اين عفو تنها نسبت به آنان كه از كردهى خود پشيمان باشند رواست و آنان كه در حال فرار هستند، و هم چنان در ورطهى گناه غوطهورند، هرگز مشمول عنايت الهى قرار نمىگيرند، بلكه خداوند آنان را به خودشان واگذار مىنمايد؛ «و طائفة قد اهمتهم أنفسهم».(3)
در آيهى شريفهى «و طائفة قد اهمتهم انفسهم ...» منظور اين نيست كه آنان فقط سعادت خود را در نظر دارند كه اين خود خواست مؤمنان است، بلكه منظور اين است كه زندگى دنيايى خود را حفظ كنند و در اين راستا از دين نيز استفادهى ابزارى مىكنند چه اين كه معتقدند كسى بر دين خدا چيره نخواهد شد گرچه تمام وسيلههاى پيروزى را در دست داشته باشد زمانى كه نتوانند از دين، اين استفادهى ابزارى را داشته باشند، آن را رها مىكنند.(1)6. مؤمنان ضعيف الايمان
مؤمنان در احد دو دسته بودند: گروهى كه مشمول رحمت الهى گرديده و احساس امن نمودند و گروهى ديگر كه فقط به فكر خويشتن بودند. از اين گروه به مؤمنان ضعيف الايمان ياد مىشود نه اين كه در زمرهى منافقان باشند چنان كه برخى از مفسران گفتهاند: چون منافقان رسمى، صف خود را قبل از احد از مسلمانان و پيامبر صلى الله عليه و آله جدا كردند و گفتند: «لو نعلم قتالًا لأتبعناكم».(2)
از آيهى «يظنون بالله غير الحق ...» به دست مىآيد كه اعتقاد به پيروز شدن دين حق و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان يك امر ثابت و هميشگى نوعى رنگ جاهليت با خود همراه دارد چه اين كه امر غلبه كردن بر دشمن به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله واگذار نشده، بلكه تمام كارهاى جهان آفرينش به دست تواناى خداوند متعال است؛ اوست كه در سرسلسلهى علتها و اسباب جهان قرار دارد و او ارادهى خود را در چارچوب اسباب و
عوامل به مرحلهى عمل در مىآورد. دين الهى و دعوت پيامبران از اين قانون مستثنى نيست. اگر اين علل و اسباب در مسير پيروزى دين و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار داشت پيروزى به دست مىآيد مانند بسيارى از جنگها و اگر نبود، شكست امرى است حتمى.
اين قانون در مورد ديگر پيامبران نيز به اجرا گذاشته شده است فقط در موارد ضرورت پاى معجزه به ميان مىآيد.(1)«إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطنُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ* يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لَاتَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَقَالُوا لِإِخْوَ نِهِمْ إِذَا ضَرَبُوا فِى الْأَرْضِ أَوْ كَانُوا غُزًّى لَّوْ كَانُوا عِندَنَا مَا مَاتُوا وَمَا قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذَ لِكَ حَسْرَةً فِى قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ يُحْىِ ى وَيُمِيتُ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ* وَلَلِن قُتِلْتُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَوْمُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مّنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مّمَّا يَجْمَعُونَ* وَلَلِن مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ»(2)
ترجمه
كسانى از شما كه در روز رو به رو شدن دو جمعيت با يكديگر (در جنگ احد)، فرار كردند، شيطان آنها را بر اثر بعضى از گناهانى كه مرتكب شده بودند، به لغزش انداخت؛ و خداوند آنها را بخشيد. خداوند، آمرزنده و بردبار است. «155» اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همانند كافران نباشيد كه چون برادرانشان به مسافرتى مىروند، يا در جنگ
شركت مىكنند (و از دنيا مىروند و يا كشته مىشوند)، مىگويند: «اگر آنها نزد ما بودند، نمىمردند و كشته نمىشدند!» (شما از اين گونه سخنان نگوييد،) تا خدا اين حسرت را بر دل آنها [/ كافران] بگذارد. خداوند، زنده مىكند و مىميراند؛ (و زندگى و مرگ، به دست اوست؛) و خدا به آنچه انجام مىدهيد، بيناست. «156» اگر هم در راه خدا كشته شويد يا بميريد، (زيان نكردهايد؛ زيرا) آمرزش و رحمت خدا، از تمام آنچه آنها (در طول عمر خود،) جمعآورى مىكنند، بهتر است. «157» و اگر بميريد يا كشته شويد، به سوى خدا محشور مىشويد. (بنا بر اين، فانى نمىشويد كه از فنا، وحشت داشته باشيد.) «158»
تفسير
اين آيهى شريفه ناظر به حوادث جنگ احد است كه حقيقت ديگرى را براى مسلمانان بيان مىكند و آن اين كه لغزشهايى كه بر اثر وسوسههاى شيطانى به انسان دست مىدهد و او را به گناهانى مىكشاند، نتيجهى زمينههاى نامناسب روحى است كه بر اثر گناهان پيشين در انسان فراهم شده و راه را براى گناهان ديگر هموار ساخته، از اين رو قرآن كريم مىفرمايد: «آنها كه از ميدان جنگ احد فرار كردند، در روز رو به رو شدن دو جمعيت (كه يكى جمع مسلمانان بود به رهبرى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ديگرى جمع مشركان بود به فرماندهى ابوسفيان) شيطان آنان را به سبب برخى از اعمالشان به لغزش انداخت، اما خداوند آنها را بخشيد، خداوند آمرزنده و حليم است.»
در آيهى بعد خداوند مؤمنان را از شيوه و طرز تفكر باطلى كه منافقان دارند برحذر مىدارد و مىفرمايد: «اى اهل ايمان، شما همانند كافران نباشيد كه هنگامى كه برادرانشان به مسافرتى مىروند يا در صف مجاهدان قرار مىگيرند و كشته مىشوند،
مىگويند: اگر نزد ما مىبودند، نمىمردند و كشته نمىشدند. اين سخنان را هرگز نگوييد تا خداوند اين حسرت را بر دل منافقان بگذارد.»
سپس قرآن كريم به اين سمپاشى منافقان سه پاسخ منطقى مىدهد:
الف) مرگ و حيات به دست خداوند است و مسافرت و يا حضور در ميدان جنگ نمىتواند مسير قطعى آن را تغيير دهد و خداوند از همهى اعمال بندگان باخبر است؛ «و الله يحيى و يميت و الله بما تعملون بصير».
ب) تازه اگر در راه خدا بميريد يا كشته شويد و به گمان منافقان مرگى زودرس دامن شما را بگيرد، چيزى از دست ندادهايد؛ زيرا آمرزش و رحمت پروردگار از تمام اموالى كه شما يا منافقان با ادامهى حيات جمع آورى مىكنيد بالاتر است.
ج) از همه گذشته مرگ به معناى فنا و نابودى نيست كه اين قدر از آن وحشت داريد، بلكه دريچهاى است به سوى زندگانى ديگرى در سطح بسيار وسيعتر و آميخته با ابديت و به سوى خداوند محشور مىشويد.(1)نكتهها
با اين كه گويندهى اين سخنان منافقان بودند، اما با عنوان «كفروا» از آنان ياد شده و اين بدان جهت است كه سرچشمهى اين سخن همان حالت كفر انسان است، از اين رو در اين آيه اين سخن به كافران نسبت داده شده است.(2)
عفو و مغفرت گرچه به لحاظ مصداق يكى است، اما به لحاظ مفهوم مغفرت متفرع بر عفو است و اين دو هم چنان كه در امور اخروى پياده مىشود در آثار تكوينى و تشريعى و دنيوى هم ظاهر مىشود. مثل اين كه خداوند در سورهى شورى مىفرمايد: «و ما اصابكم من مصيبةفيما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير» كه مربوط به آثار عواقب دنيوى است و در آخرت هم كسى به مقام قرب الهى نمىرسد و از نعمتهاى الهى برخوردار نمىگردد مگر اين كه مغفرت الهى را دريافته باشد.(1)3. گمان بد مسلمانان
از نكوهش نمودن قرآن، همفكرى مسلمانان با كفار و نهى ايشان از گفتارى همانند گفتار آنان در رابطه با شهداى جنگ و اين كه اگر پيش ما مىماندند هرگز به شهادت نمىرسيدند، معلوم مىگردد مسلمانان با اين افكار به گمان بدى پس از جنگ احد نسبت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيدند و آن اين كه ايشان سبب واقع شدن ما در اين مهلكه بوده است.(2)4. فرار اكثريت از جنگ احد
آيهى شريفه در مورد جنگ احد است كه همه فرار كردند مگر سيزده نفر كه پنج نفر آن از مهاجرين و هشت نفر از انصار بودند. در نام اين سيزده نفر به جز حضرت على عليه السلام اختلاف است كه چه كسانى بودند.(3)
حسرتى كه در قلب كفار قرار داده شده آن است كه چرا در جنگ شركت نكردند و پيروزى و غنيمت از ايشان فوت شد.(1)6. سرّ تقدم قتل بر موت
در آيهى شريفه، اول قتل بر موت مقدم شده و جهتش آن است كه قتل در راه خداوند نزديكتر به مغفرت الهى است تا مرگ طبيعى. از اين رو در آيهى بعد چون اين نكته ملحوظ نيست ترتيب طبيعى رعايت شده و موت بر قتل مقدم ذكر شده است.(2)7. معناى عفو الهى در بارهى مجاهدان و متخلفان
در آيهى 152 هم نسبت به كسانى كه در جنگ احد سست شدند و سپس نادم گرديدند بحث عفو و مغفرت از آنان را مطرح فرموده و در اين آيه از كسانى كه پشت كرده و فرار نمودند عفو مىفرمايد مگر اين كه بين اين دو بخشش تفاوت قائل شده است. در آيهى نخست عفو همراه با فضل و اشعار به ايمان آنان دارد گذشته از اين كه امن و آسايش پس از اندوههاى پياپى بر آنان نازل گرديد، ولى در اين آيه عفو بدون كرامت نقل شده فقط عفو همراه حلم آمده كه تعجيل نمودن در عقوبت را افاده مىنمايد.(3)
«فَبِمَا رَحْمَةٍ مّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكّلِينَ* إِن يَنصُرْكُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ وَإِن يَخْذُلْكُمْ فَمَن ذَا الَّذِى يَنصُرُكُم مّن م بَعْدِهِ ى وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(1)
ترجمه
به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [/ مردم] نرم (و مهربان) شدى؛ و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مىشدند. پس آنها را ببخش و براى آنان آمرزش بطلب؛ و در كارها، با آنان مشورت كن؛ اما هنگامى كه تصميم گرفتى، (قاطع باش و) بر خدا توكل كن؛ زيرا خداوند متوكّلان را دوست دارد. «159» اگر خداوند شما را يارى كند، هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد؛ و اگر دست از يارى شما بردارد، كيست كه بعد از او، شما را يارى كند؟! و مؤمنان، تنها بر خداوند بايد توكل كنند. «160»
تفسير
اين آيه گرچه داراى يك سلسله دستورهاى كلى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در زمينهى عفو و رحمت و مشورت مىدهد، ليكن از نظر نزول، در بارهى جريان جنگ احد است؛ زيرا كسانى كه از جنگ احد فرار كرده بودند بعد از جنگ پشيمان شدند و تقاضاى عفو نمودند.
خداوند در اين آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور عفو عمومى آنها را صادر كرد، از اين رو
1) آل عمران/ 159- 160
در اين آيه، نخست اشاره به يكى از امتيازات فوق العادهى اخلاقى پيامبر مىنمايد و مىفرمايد: «در پرتو لطف و رحمت الهى تو با مردم مهربان و نرمخوى شدى در حالى كه اگر تندخو و سنگدل مىبودى، مردم از اطراف تو پراكنده مىشدند.»
«فظّ» در لغت به معناى كسى است كه سخنانش تند و خشن است و «غليظ القلب» به كسى گفته مىشود كه سنگدل باشد و عملًا محبت و انعطافى نشان ندهد.
سپس دستور مىدهد كه از تقصير آنان بگذر و براى آنان طلب آمرزش كن و بعد براى زنده كردن شخصيت آنها و تجديد حيات فكرى و روحى آنان دستور مىدهد كه در كارها با مسلمانان مشورت كن.
اين دستور به خاطر آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ احد با اين كه مشورت كرد و نظر اكثريت اين شد كه اردوگاه دامنهى احد باشد و ديديم كه اين نظر محصول رضايت بخشى نداشت. در اين جا اين فكر به نظر بسيارى مىرسيد كه در آينده پيامبر نبايد با كسى مشورت كند. قرآن به اين طرز تفكر پاسخ مىدهد و دستور مىدهد كه باز هم با آنها مشورت كن هر چند نتيجهى مشورت در برخى از موارد سودمند نباشد.
بعد مىفرمايد: «اما هر گاه تصميم گرفتى كارى را انجام دهى، بر خداوند توكل نما كه خداوند متوكلان را دوست دارد.» در آيهى بعد سرّ توكل بر خداوند را بيان مىكند و آن اين كه قدرت او بالاترين قدرتهاست؛ هر كس را يارى كند هيچ كس نمىتواند بر او پيروز گردد، همان گونه كه اگر حمايت خود را از كسى بردارد، هيچ كس قادر به حمايت او نيست. بنا بر اين، بر همهى اهل ايمان لازم است كه به او توكل كنند.(1)
1) نمونه/ ج 3/ ص 140
نكتهها
خداوند پيامبرش را نسبت به عفو از مسلمانان و طلب آمرزش براى آنان ترغيب و تشويق مىفرمايد گرچه اين دستور به صورت مطلق گفته شده و هيچ گونه اختصاصى به موردى ندارد، اما بايد گفت اين دستور عفو موارد حدود شرعى را در بر نمىگيرد؛ زيرا عفو در اين موارد لغو و بيهوده بودن اين حدود را به دنبال خواهد داشت.(1)2. تفاوت فظّ و غلظت قلب
تفاوت فظّ و غلظت قلب آن است كه اولى در امور ظاهرى است كه در افعال و اقوال ظهور پيدا مىكند كه عبارت از تندخويى است، اما دومى امر باطنى است؛ يعنى كسى كه رقّت قلب ندارد و به كسى رحم نمىكند.(2)3. رضايت خداوند از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
جملهى «فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر» به منظور امضاى سيرهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در عفو و طلب آمرزش و مشورت با مردم بيان شده است؛ زيرا پيامبر اين برنامهها را رعايت كرده بود، بنا بر اين اين كلام اشعار به اين حقيقت دارد كه پيامبر فرمان الهى را اتيان نموده و خداوند سبحان از اعمال او راضى است.(3)4. اهميت مشاوره در اسلام
موضوع مشاوره در اسلام از اهميت خاصى برخوردار است، از اين رو با اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيازى به مشورت ندارد، خداوند به او دستور مىدهد كه با مردم مشورت
كند؛ «و شاورهم فى الامر». نكتهى قابل توجه اين كه كلمهى «الامر» در آيهى شريفه مفهوم وسيعى دارد و همهى كارها را شامل مىشود، ولى مسلم است كه پيامبر هرگز در احكام الهى و قانون گذارى مشورت نمىكرد و تنها در چگونگى اجراى قانون نظر مسلمانان را جويا مىشد.(1)5. فوايد و آثار مشورت
مشورت فوايد فراوانى دارد از جمله:
الف. انسان كمتر گرفتار لغزش مىشود.
ب. اگر انسان در كار خود مواجه با پيروزى شود، كمتر مورد حسد ديگران واقع مىشود و اگر شكست بخورد زبان اعتراض مردم بر او بسته است.
ج. انسان در مشورت مىتواند بهترين رأى و نظريهها را انتخاب كند. كلمهى «شور» در اصل به معناى مكيدن زنبور از شيرهى گلهاست و در مشورت كردن انسان بهترين نظريهها را جذب مىكند.
د. انسان ارزش شخصيت افراد و ميزان دوستى و دشمنى آنها را با خود درك خواهد كرد.
ه. مشورت كردن موجب شخصيت دادن به ديگران و احترام به افكار و نظر آنهاست.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ما شقى عبد قطّ بمشورة و لا سعد باستغناء رأى». حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «من استبدّ برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولهم».(2)
«وَمَا كَانَ لِنَبِىّ أَن يَغُلَّ وَمَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيمَةِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَايُظْلَمُونَ* أَفَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوَ نَ اللَّهِ كَمَن م بَآءَ بِسَخَطٍ مّنَ اللَّهِ وَمَأْوَ ل هُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ* هُمْ دَرَجتٌ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ بَصِيرُ م بِمَا يَعْمَلُونَ* لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايتِهِ ى وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلّمُهُمُ الْكِتبَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِى ضَللٍ مُّبِينٍ»(1)
ترجمه
(گمان كرديد ممكن است پيامبر به شما خيانت كند؟! در حالى كه) ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند. و هر كس خيانت كند، روز رستاخيز، آنچه را در آن خيانت كرده، با خود (به صحنهى محشر) مىآورد؛ سپس به هر كس، آنچه را فراهم كرده (و انجام داده) است، به طور كامل داده مىشود؛ و (به همين دليل) به آنها ستم نخواهد شد (چرا كه محصول اعمال خود را خواهند ديد). «161» آيا كسى كه از رضاى خدا پيروى كرده، همانند كسى است كه به خشم و غضب خدا باز گشته؟! و جايگاه او جهنم، و پايان كار او بسيار بد است. «162» هر يك از آنان، درجه و مقامى در پيشگاه خدا دارند؛ و خداوند به آنچه انجام مىدهند، بيناست. «163» خداوند بر مؤمنان منت نهاد [/ نعمت بزرگى بخشيد] هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت؛ كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد؛ و البته پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند. «164»
1) آل عمران/ 161- 164
تفسير
اين آيه به عذرتراشىهاى بىاساس بعضى از جنگجويان (احد) پاسخ مىدهد.
توضيح اين كه هنگامى كه كسانى كه سنگر حفاظتى را به منظور جمع آورى غنايم رها كردند، فرماندهى آنان دستور داد «از جاى خود حركت نكنيد، پيامبر اكرم شما را از غنيمتها محروم نخواهد كرد»، ولى آن دنياپرستان براى پنهان ساختن چهرهى واقعى خود گفتند: ما مىترسيم پيامبر در تقسيم غنايم ما را از نظر دور دارد، از اين رو بايد براى خود دست و پا كنيم. اين را گفتند و سنگرها را رها كردند و آن حوادث دردناك به وقوع پيوست.
قرآن در پاسخ مىگويد: «آيا شما گمان كرديد كه پيامبر به شما خيانت مىكند در حالى كه هيچ پيامبرى ممكن نيست خيانت كند و اصولًا خيانت با پيامبرى سازگار نيست. اگر پيامبرى خائن باشد ديگر نمىتوان در اداى رسالت الهى و تبليغ احكام به او اطمينان كرد.» بعد مىفرمايد: «هر كس خيانت كند در روز قيامت آنچه را خيانت كرده به عنوان مدرك خيانت بر دوش خواهد كشيد، سپس به هر كس آنچه انجام داده و به دست آورده داده مىشود.»؛ يعنى مردم اعمال خود را عيناً در آن جا خواهند يافت و به همين دليل ظلم و ستمى در بارهى هيچ كس نمىشود.
در آيهى بعد اشاره به سرنوشت كسانى كه در جنگ احد حضور پيدا كردند و منافقان و افراد ضعيف الايمانى كه در جنگ حاضر نشدند مىكند و مىفرمايد: «آيا كسانى كه فرمان الهى را پيروى كردند و رضايت او را اطاعت نمودند همانند كسانى هستند كه به سوى خشم الهى باز گشتند و جايگاه آنها جهنم و پايان كار آنها ناراحت كننده است.»
سپس در آيهى بعد مىفرمايد: «هر يك از آنها براى خود درجه و موقعيتى در پيشگاه خداوند دارند.» اشاره به اين كه نه تنها منافقان تن پرور و مجاهدان با هم فرق دارند، بلكه هر يك از كسانى كه در دو صف قرار دارند به تفاوت درجهى فداكارى و دشمنى با حق در پيشگاه خدا درجهى خاصى خواهند داشت.
در پايان مىفرمايد: «خداوند نسبت به اعمال همهى آنها بيناست».(1)
در آيهى بعد (آيهى 164) سخن از بزرگترين نعمت الهى يعنى نعمت بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به ميان آمده است، مىفرمايد: «خداوند بر مؤمنان منت گذارد (نعمت بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى برانگيخت.» سپس مىفرمايد: «يكى از مزاياى اين پيامبر اين است كه او از جنس بشر است و از خود آنهاست نه از جنس فرشتگان و مانند آنها تا احتياجات و نيازمندىهاى بشر را دقيقاً درك كند و دردها و مشكلات زندگى آنها را لمس كند و با توجه به آن به تربيت آنها اقدام نمايد.»
سپس مىگويد: «اين پيامبر سه برنامهى مهم را در بارهى آنها اجرا مىكند:
نخست: آيات پروردگار را بر آنها تلاوت مىكند. ثانياً: به تربيت و تزكيهى نفوس آنها مىپردازد. ثالثاً: به آنها كتاب و حكمت تعليم مىدهد». در پايان مىفرمايد: «گرچه آنها پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»(2)نكتهها
اين آيات به مؤمنان هشدار مىدهد كه چگونه با رفتار خود موجبات سخط و خشم
الهى را فراهم مىسازند و حال آن كه خداوند آنان را با پند و موعظه به سوى رضايت خود فرا مىخواند، و ديگر اين كه اين دو گروه مؤمنان راستين كه در پى تحصيل رضايت الهى هستند، هرگز با آنان كه سخط و غضب خداوند را به دست آوردهاند برابر نيستند و خداوند نسبت به اعمال آنان آگاه است، از اين رو چنين نپندارند كه كارهاى كوچك از نظر او دور خواهند ماند پس هرگز ره تسامح و تساهل را در پيش نگيرند.(1)2. عظمت روز قيامت
از اين كه مىفرمايد در روز قيامت هر انسانى آنچه را كه كسب نموده اعم از خير و شر به او جزا داده مىشود با اين كه مقصود بيان وضعيت خيانت كننده است، اين تعبير دلالت بر عظمت آن روز دارد كه هر انسانى بر طبق اعمالش جزا داده مىشود گرچه جرم او اندك باشد چه برسد به خيانت كه جرم بزرگى خواهد بود.(2)3. روش غير مستقيم در برنامههاى تربيتى
در قرآن كريم بسيارى از حقايق مربوط به معارف دينى و اخلاقى و اجتماعى در قالب سؤال طرح مىگردد و طرفين مسأله در اختيار شنونده گذارده مىشود تا او با فكر خود يكى را انتخاب كند و اين روش كه بايد آن را روش غير مستقيم ناميد تأثير فوق العادهاى در برنامههاى تربيتى دارد؛ زيرا وقتى مسأله به صورت قطعى و جزمى مطرح شود، گاهى انسان در مقابل آن مقاومت به خرج مىدهد، اما هرگاه به صورت سؤال مطرح شود و پاسخ آن را از درون وجدان خود بشنود آن را فكر و تشخيص خود مىداند. در قرآن كريم از اين روش استفادهى فراوان شده از جمله:
«هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون»(1)، «قل هل يستوى الاعمى و البصير أفلا تتفكرون»(2)، «قل هل يستوى الاعمى و البصير أم هل تستوى الظلمات و النور»(3)، «أفمن كان مؤمناً كمن كان فاسقاً لا يستوون» و «أن نجعل الذين ءامنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض أن نجعل المتقين كالفجار».(4)
درجه معمولًا به پلههايى گفته مىشود كه انسان به وسيلهى آنها به نقطهى مرتفعى صعود مىكند، اما پلههايى كه از آن براى پايين رفتن به نقطهى گودى استفاده مىشود «درك» مىگويند. از اين رو در بارهى پيامبران مىخوانيم: «و رفع بعضهم درجات»(5)و در بارهى منافقان مىخوانيم: «ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار».(6)
ولى در آيهى مورد بحث چون سخن از هر دو طايفه در ميان بوده جانب طايفهى مؤمنان گرفته شده و تعبير به درجه شده است. اين طرز بيان را در اصطلاح ادبى تغليب مىگويند.(7)5. معناى «منّ»
كلمهى «منّ» در اصل به معناى قطع است و نعمت را از آن جهت منّت گويند
چون به وسيلهى آن، طرف از بلا و رنج قطع مىگردد. «لهم اجر غير ممنون» يعنى غير مقطوع. برخى گفتهاند در اصل به معناى سنگهايى است كه با آن وزن مىكنند و به همين دليل هر نعمت سنگين و گرانبهايى را منّت گويند كه اگر جنبهى عملى داشته باشد يعنى كسى عملًا نعمت بزرگى را به ديگرى بدهد كاملًا زيبا و ارزنده است، اما اگر كسى كار كوچك خود را با سخن بزرگ كند و به رخ افراد بكشد، كارى است بسيار زشت.
بنا بر اين نعمتى كه نكوهيده است به معناى بزرگ شمردن نعمتها در گفتار است، اما منّتى كه زيبنده است همان بخشيدن نعمتهاى بزرگ است.(1)6. بهرهمندى مؤمنان از نعمت بعثت
با اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى هدايت همهى مردم مبعوث شده است؛ «و ارسلناك الّا كافة للناس»، اما سرّ اين كه نعمت بعثت را ويژهى مؤمنان قرار داد آن است كه مؤمنان از نعمت بعثت و هدايت او بهرهمند مىشوند چنان كه قرن كريم مايهى هدايت همهى انسانهاست؛ «هدى للناس»، اما اهل تقوا بهرهمند مىشوند؛ «هدى للمتقين».(2)
آيهى شريفه در مقام منت گذارى بر مؤمنان است و علت اين امتنان خصوصيت ايمان آنهاست كه به صورت وصفى (مؤمنين) بيان شده است و اشعار وصف به علّيت كاملتر و قوىتر از صيغههاى ديگر مانند ماضى و مانند آن است.(3)8. نعمت بزرگ بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان خود مردم، نعمت بزرگى است به خاطر وجوه ذيل:
الف. نشو و نمو پيامبر در شهر آنها بود و اطلاع از زندگى او داشتند و در مدت عمر جز صداقت و امانت و عدم توجه به دنيا چيزى از او نديدند، بعد از مدتى كه ادعاى رسالت نمود به ذهن كسى نمىرسد كه او در ادعاى خود صادق نباشد.
ب. مردم مىدانستند كه در مدت عمر خود نزد كسى براى تعليم نرفته و درس نخوانده است و بعد از 40 سالگى سخنانى را مىگويد كه سابقه نداشته است و هر انسان عاقلى مىفهمد كه اين مطالب جز به وحى الهى نخواهد بود.
ج. بعد از ادعاى نبوت اموال فراوان و زنهاى متعددى را به او عرضه كردند تا دست از ادعاى رسالت بردارد در عين نياز به آنها صرف نظر كرد. از اين صبر و مقاومت او روشن مىشود كه در ادعاى خود صداقت دارد.
د. كتابى كه او آورد جز اين كه مردم را از بتپرستى و خرافات نجات داد و به سوى حقايق دينى و امور واقعى دعوت نمود، چيزى نبود.
ه. در نهايت مردم آن زمان را از بدترين اخلاقها نجات داد و به سعادت انسانى رسانيد.
بنا بر اين شكى نيست كه بعثت او بزرگترين نعمت در حق مردم است.(1)«أَوَ لَمَّآ أَصبَتْكُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّى هذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرٌ* وَمَآ أَصبَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ* وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَّاتَّبَعْنكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَلِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمنِ يَقُولُونَ بِأَفْوَ هِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ
1) تبيان/ ج 3/ ص 39؛ تفسير كبير/ ج 9/ ص 80؛ مجمع البيان/ ج 2/ ص 876
أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ* الَّذِينَ قَالُوا لِإِخْوَ نِهِمْ وَقَعَدُوا لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَءُوا عَنْ أَنفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ»(1)
ترجمه
آيا هنگامى كه مصيبتى (در ميدان جنگ احد) به شما رسيد، در حالى كه دو برابر آن را (در ميدان جنگ بدر بر دشمن) وارد ساخته بوديد، گفتيد: «اين (مصيبت) از كجاست»؟! بگو: «از ناحيهى خودِ شماست (كه در ميدان جنگ احد، با دستور پيامبر مخالفت كرديد). خداوند بر هر چيزى قادر است. (و چنانچه روش خود را اصلاح كنيد، در آينده شما را پيروز مىكند.)» «165» و آنچه (در روز احد،) در روزى كه دو دسته [/ مؤمنان و كافران] با هم رو به رو شدند به شما رسيد، به فرمان خدا (و طبق سنت الهى) بود؛ و براى اين بود كه مؤمنان را مشخص كند. «166» و نيز براى اين بود كه منافقان شناخته شوند؛ آنهايى كه به ايشان گفته شد: «بياييد در راه خدا نبرد كنيد؛ يا (حداقل) از حريم خود، دفاع نماييد.» گفتند: «اگر مىدانستيم جنگى روى خواهد داد، از شما پيروى مىكرديم. (اما مىدانيم جنگى نمىشود.)» آنها در آن هنگام، به كفر نزديكتر بودند تا به ايمان؛ به زبان خود چيزى مىگويند كه در دلهايشان نيست. و خداوند به آنچه كتمان مىكنند، آگاهتر است. «167» (منافقان) آنها هستند كه به برادران خود- در حالى كه از حمايت آنها دست كشيده بودند- گفتند: «اگر آنها از ما پيروى مىكردند، كشته نمىشدند.» بگو: « (مگر شما مىتوانيد مرگ افراد را پيش بينى كنيد؟!) پس مرگ را از خودتان دور سازيد اگر راست مىگوييد!» «168»
1) آل عمران/ 165- 168
تفسير
اين آيه بررسى ديگرى روى حادثهى احد است. توضيح اين كه جمعى از مسلمانان از نتايج دردناك جنگ، غمگين و نگران بودند. خداوند در آيهى فوق سه نكته را به آنها خاطرنشان مىسازد:
الف. شما نگران نتيجهى جنگ نباشيد، بلكه همه برخوردهاى خود را با دشمن روى هم محاسبه كنيد؛ اگر در اين ميدان به شما مصيبتى رسيد، در ميدان ديگر (جنگ بدر) دو برابر آن را به دشمن وارد ساختيد.
ب. شما مىگوييد اين مصيبت از كجا دامنگير شما شد؛ «قلتم انى هذا»، ولى اى پيامبر! به آنها بگو: اين مصيبت از وجود خود شما سرچشمه گرفته و عوامل شكست را در خودتان جست و جو كنيد.
ج. شما نبايد از آينده نگران باشيد؛ زيرا خداوند بر همه چيز قادر و تواناست و اگر نقاط ضعف را جبران كنيد مشمول حمايت او خواهيد شد.
در آيهى بعد مىفرمايد: هر مصيبتى (مانند مصيبت احد) كه پيش مىآيد علاوه بر اين كه بدون علت نيست، وسيلهى آزمايشى است براى جدا شدن صفوف مجاهدان راستين از منافقان يا افراد سست ايمان، از اين رو مىفرمايد: «و ما أصابكم يوم التقى الجمعان»؛ يعنى آنچه در روز احد آن روز كه جمعيت مسلمانان با بتپرستان به هم در آويختند بر شما وارد شد به فرمان و اذن خدا بود و هر كارى علتى دارد و روى اين اصل هر لشكرى كه در جنگ سستى كند و به مال و ثروت دل ببندد و فرمان رهبر را فراموش كند، محكوم به شكست است.
سپس قرآن گفت و گويى كه ميان بعضى از مسلمانها و منافقان قبل از جنگ ردّ
و بدل شد به اين صورت بيان مىكند كه مسلمانان به آنها گفتند: بياييد يا به خاطر خدا و در راه او بجنگيد و يا لااقل در برابر خطرى كه وطن و خويشان شما را تهديد مىكند دفاع كنيد، ولى منافقان به يك بهانهى واهى دست زده گفتند: ما اگر مىدانستيم جنگ مىشود بىگمان از شما پيروى مىكرديم، ما فكر مىكنيم اين غائله بدون جنگ و خونريزى پايان پذيرد.
و بنا بر تفسير ديگر منافقان گفتند: اگر اين را ما جنگ مىدانستيم با شما همكارى مىكرديم، ولى به نظر ما اين جنگ نيست، بلكه يك نوع انتحار و خودكشى است؛ زيرا با عدم توازنى كه ميان لشكر مسلمانان و كفار است عاقلانه نيست كه ما با آنها جنگ كنيم.
قرآن كريم به آنها مىگويد: (اينها دروغ گفتند) زيرا آنها در آن روز به كفر نزديكتر از ايمان بودند و آنها به زبان چيزى مىگويند كه در دل ندارند و نيت آنها با آنچه مىگفتند كاملًا مغايرت داشت. آنها به خاطر ترس از دشمن يا عدم علاقه به اسلام از شركت در ميدان جنگ خوددارى كردند، از اين رو مىفرمايد: خداوند به آنچه منافقان كتمان مىكنند آگاه است.
در آيهى بعد مىفرمايد: منافقان علاوه بر اين كه خودشان از جنگ احد كنارهگيرى كردند و سعى در تضعيف روحيهى ديگران نيز نمودند، به هنگام بازگشت مجاهدان زبان به سرزنش آنها گشودند و گفتند: اگر آنها از فرمان ما پيروى كرده بودند كشته نمىدادند. قرآن كريم به آنها پاسخ مىدهد و به پيامبر چنين دستور مىدهد كه به آنها بگو: اگر قادر به پيش بينى حوادث آينده هستيد، مرگ را از خودتان دور سازيد اگر راست مىگوييد؛ يعنى در حقيقت شما با اين ادعا خود را عالم به غيب و باخبر از حوادث
آينده مىدانيد، كسى كه چنين است بايد علل و عوامل مرگ خود را بتواند پيش بينى كند و خنثى سازد آيا شما چنين قدرتى داريد؟(1)نكتهها
آنچه مىتوان از اين آيهى شريفه استفاده كرد اين است كه علت و عامل اصلى شكست مسلمانان و گرفتارى آنان به خود آنان بازگشت مىكند؛ آنان بودند كه با سرپيچى از فرمان رهبرى و اختلاف كلمه اين گونه پيروزى را از دست داده خود را دچار اين نابسامانى كردهاند.(2)
اين درس براى همهى زمانها وجود دارد اطاعت از رهبرى يا سرپيچى از او سرنوشت پيروزى و يا شكست را رقم مىزند.
مسلمانان از اين كه در جنگ احد شكست خوردند بسيار ناراحت بودند. قرآن كريم به آنها دو پاسخ مىدهد:
الف. اگر در جنگ احد 70 نفر كشته داديد، اما در جنگ بدر شما دو برابر به مشركين مصيبت وارد ساختيد؛ 70 نفر را كشتيد و 70 نفر را اسير كرديد.
ب. اين شكست در احد به خاطر اعمال خودتان است: اولًا پيامبر فرمود در مدينه بمانيم شما مخالفت كرديد. ثانياً سستى نموديد. ثالثاً به نزاع و اختلاف پرداختيد. رابعاً سنگرها را
رها ساختيد و به دنبال جمع غنايم رفتيد و اصولًا خداوند زمانى وعدهى نصرت مىدهد كه شما صبر و تقوا داشته باشيد.
چنان كه قرآن مىفرمايد: «ان تصبروا و تتّقوا و يأتوكم من فورهم هذا يمددكم» و چون شرط صبر و تقوا را ترك كرديد، مشروط كه نصرت الهى است شامل حال شما نخواهد شد.(1)3. منظور از اذن
منظور از اذن در آيهى شريفه اذن تشريعى نيست؛ زيرا اذن تشريعى به فعل حرام كه قتل مسلمانان از ناحيهى مشركان باشد تعلق نمىگيرد، بلكه منظور اذن تكوينى است؛ يعنى انسانها در افعال خود مستقل نيستند كه تفويض محض باشد و مجبور هم نيستند، بلكه افعال انسانها به اختيار از آنها صادر مىشود، ليكن تا مشيّت و ارادهى او تعلق نگيرد، محال است تحقق پيدا كند و تا او قدرت ندهد و موانع را برطرف نكند كار صورت نمىپذيرد.
نظير اين آيهى شريفه در اذن تكوينى، آيهى 5 سورهى حشر است: «ما قطعتم من لينة او تركتموها قائمة على اصولها الّا باذن الله».(2)
از آيهى شريفهى «قد اصبتم مثليها» استفاده مىشود كه امور دنيوى دائمى نخواهد بود و به يك منوال باقى نمىماند؛ روزى مسلمانان بر مشركان پيروز مىشوند، روز ديگر مشركان بر مؤمنان مسلّط مىشوند.(3)
منافق مشتق از «نفق»، نقب و سوراخى است در زير زمين كه درب ديگرى براى خروج دارد. و يربوع خزندهاى است شبيه به موش، اين خزنده دو لانه مىسازد يكى به نام نافقاء كه آن را مخفى مىدارد، ديگرى به نام قاصعاء كه آشكار است؛ چون دشمن در قاصعاء به آن حمله مىكند وارد نافقاء شده و از آن خارج مىشود و منافق را از آن جهت منافق گويند كه به سوى مؤمن با ايمان خارج مىشود و به سوى كافر با كفر خارج مىگردد.(1)«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَا بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَآ ءَاتَلهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ ى وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِم مّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ* يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مّنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَايُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ* الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَالرَّسُولِ مِن م بَعْدِ مَآ أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ* الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمنًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ* فَانقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مّنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُوا رِضْوَ نَ اللَّهِ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ»(2)
ترجمه
(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان
زندهاند، و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. «169» آنها به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند؛ و به خاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشدهاند [/ مجاهدان و شهيدان آينده]، خوشوقتند؛ (زيرا مقامات برجستهى آنها را در آن جهان مىبينند؛ و مىدانند) كه نه ترسى بر آنهاست، و نه غمى خواهند داشت. «170» و از نعمت خدا و فضل او (نسبت به خودشان نيز) مسرورند؛ و (مىبينند كه) خداوند، پاداش مؤمنان را ضايع نمىكند، (نه پاداش شهيدان، و نه پاداش مجاهدانى كه شهيد نشدند). «171» آنها كه دعوت خدا و پيامبر را، پس از آن همه جراحاتى كه به ايشان رسيد، اجابت كردند؛ (و هنوز زخمهاى ميدان احد التيام نيافته بود، به سوى ميدانِ «حمراء الاسد» حركت نمودند؛) براى كسانى از آنها، كه نيكى كردند و تقوا پيش گرفتند، پاداش بزرگى است. «172» اينها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم، به آنان گفتند: «مردم [/ لشكر دشمن] براى (حمله به) شما اجتماع كردهاند؛ از آنها بترسيد!» اما اين سخن، بر ايمانشان افزود؛ و گفتند: «خدا ما را كافى است؛ و او بهترين حامى ماست.» «173» به همين جهت، آنها (از اين ميدان،) با نعمت و فضل پروردگار، بازگشتند؛ در حالى كه هيچ ناراحتى به آنان نرسيد؛ و از رضاى خدا، پيروى كردند؛ و خداوند داراى فضل و بخشش بزرگى است. «174»
تفسير
ابن مسعود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه خداوند از ارواح شهيدان احد سؤال كرد چه آرزويى داريد؟ آنها گفتند: بار ديگر به جهان برگرديم و مجدداً در راه تو شهيد شويم. خداوند فرمود: رجوع به دنيا شدنى نيست. عرض كردند: حال كه چنين است
تقاضاى ما اين است كه سلام ما را به پيامبر برسانى و به بازماندگان، حال ما را بگويى و از وضع ما كه غرق در نعمت هستيم به آنها بشارت دهى كه هيچ گونه نگران نباشند، در اين هنگام آيات فوق نازل شد.
به نظر مىرسد جمعى از افراد ضعيف الايمان بعد از حادثهى احد مىنشستند و بر دوستان و بستگان خود كه به شهادت رسيده بودند تأسف مىخوردند مخصوصاً زمانى كه به نعمتى مىرسيدند مىگفتند: چرا دست آنها از اين همه نعمتها كوتاه است. آيات فوق خط بطلان بر اين گونه افكار كشيده و مقام شامخ شهيدان را ياد كرده، از اين رو مىفرمايد: «اى پيامبر! هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا به شهادت رسيدهاند مردگانند، بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزى مىخورند.» در اين جا روى سخن به پيامبر است تا ديگران حساب كار خود را بكنند.
سپس به گوشهاى از بركات و مزاياى زندگى بزرخى شهيدان اشاره نموده و مىفرمايد: آنان به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنها بخشيده است خوشحالند. يكى ديگر از خوشحالى آنها به خاطر برادران مجاهد آنهاست كه در ميدان جنگ به شهادت نرسيدهاند و به آنها ملحق نشدهاند؛ زيرا مقامات و پاداشهاى آنها را در آن جهان به خوبى مىبينند. از اين مبشر و شاد مىشوند و مىدانند كه ترسى بر آنها نيست و غمى نخواهند داشت.
در آيهى بعد تأكيد بيشترى است در بارهى بشارتهايى كه شهيدان بعد از كشته شدن دريافت مىكنند؛ آنها از دو جهت خوشحالند: نخست از اين جهت كه نعمتهاى خداوند را دريافت مىكنند، نه تنها نعمتهاى او، بلكه فضل او كه همان افزايش و تكرار
نعمت است. ديگر اين كه مىبينند كه خدا پاداش مؤمنان را ضايع نمىكند.(1)
كفار قريش پس از پيروزى در جنگ احد به سوى مكه باز گشتند. در بين راه در سرزمينى به نام «روحاء» به اين فكر افتادند كه به مدينه برگردند و باقيماندهى مسلمانان را نابود كنند. اين خبر به پيامبر رسيد. آن حضرت فوراً دستور داد كه لشكر احد خود را براى شركت در جنگ ديگرى آماده كنند، مخصوصاً فرمان داد كه مجروحان جنگ احد به صفوف لشكر بپيوندند.
ابى سفيان وقتى از بسيج عمومى مسلمانها مطلع شد، فكر كرد لشكر تازه نفسى مهيا شده است، از اين رو از حملهى مجدد منصرف شد و عقب نشينى كرد و به سوى مكه با لشكر خود باز گشتند، اما هنگامى كه خبر آمدن لشكر ابوسفيان به پيامبر و مسلمانان رسيد گفتند: «حسبنا الله و نعم الوكيل»، اما هرچه انتظار كشيدند خبرى از لشكر دشمن نشد، از اين رو پس از سه روز توقف به مدينه بازگشتند. آيات فوق اشاره به اين جريان مىكند.
از اين رو مىفرمايد: «آنها كه دعوت خداوند و پيامبر را اجابت كردند و بعد از آن همه جراحاتى كه روز احد پيدا نمودند از ميان اين افراد براى آنها كه نيكى كردند و تقوا پيش گرفتند يعنى با نيت پاك و اخلاص كامل در ميدان شركت كردند، پاداش بزرگى خواهد بود.» سپس يكى از نشانههاى استقامت و پايمردى آنها را به اين صورت بيان مىكند: «اينها همان كسانى بودند كه جمعى از مردم (نعيم بن مسعود) به آنها گفتند:
لشكر دشمن اجتماع كرده و آمادهى حملهاند، از آنها بترسيد، اما آنها نه تنها نترسيدند، بلكه برعكس ايمان آنها افزوده شد و گفتند: خداوند ما را كافى است و او بهترين حامى
1) نمونه/ ج 3/ ص 168
است.»
به دنبال اين استقامت و ايمان، قرآن نتيجهى عمل آنها را بيان كرده مىفرمايد:
«آنها از اين ميدان با نعمت و فضل پروردگار برگشتند چه نعمت و فضلى از اين بالاتر كه بدون وارد شدن در جنگ دشمن از آنها فرار كرد. سپس به عنوان تأكيد مىفرمايد: آنها در اين جريان كوچكترين ناراحتى نديدند با اين كه از فرمان الهى پيروى كردند و خداوند فضل و انعام بزرگى دارد.(1)نكتهها
از اين آيهى شريفه سه نكته به دست مىآيد:
الف. شهدا اخبار مؤمنان راستين را كه در دنيا به سر مىبرند دريافت مىكنند.
ب. آنان پاداش كردار مؤمنان را (كه هيچ ترس و اندوهى ندارند) مشاهده مىكنند چه اين كه در آن سرا جاى استدلال نيست، آنچه هست مشهود و عيان است.
ج. انسانها پس از مرگ تا روز قيامت به نوعى بقا دارند و فناى كلى معنا ندارد و به تعبير ديگر اين آيه از آياتى است كه عالم برزخ را به اثبات مىرساند چنان كه در آيهى ديگر مىفرمايد: «و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون».(2)
انديشيدن در اين آيات انسان را به چند نكته رهنمون مىسازد:
اين پاداش همان روزى خداوند است؛ «عند ربّهم يرزقون».
اين روزى همان نعمت و فضل الهى است؛ «بنعمة من الله و فضل».
اين نعمت و فضل الهى در قالب نبودن ترس و اندوه شكل مىگيرد. اگر هر گونه ترس و اندوهى از انسان به دور بود سعادت او تضمين شده است؛ چون انسان با هيچ موضوعى كه به سعادت او خدشه وارد سازد مواجه نخواهد شد چه اين كه اگر چنين موضوعى براى او پيش آيد عوامل حزن و خوف او را به وجود خواهد آورد.(1)3. سرپيچى از دستور خداوند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
نكته اين كه در اين آيهى شريفه استجابت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله هر دو مطرح شده با اين كه اكتفا به ذكر يكى ممكن بود اين است كه چون آنان در جنگ احد هم از امر خدا و هم از دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سرپيچى كردند از اين رو در اين آيه هم خدا و هم رسول مطرح شده. آنان در صحنهى نبرد احد امر خداوند را مبنى بر جهاد و ترك نكردن صحنهى كارزار عصيان كردند و هم دستور پيامبر صلى الله عليه و آله را مبنى بر حفظ مراكز استراتژيك و بازگشت به ميدان ناديده گرفتند.(2)4. احسان و تقوا معيار پاداش الهى
با اين كه استجابت كار همهى آن افراد بوده، اما خداوند در مقام بيان پاداش آن را به عدهاى كه نيكوكار و باتقوا بودند اختصاص مىدهد نكتهاش اين است كه استجابت يك عمل ظاهرى است و هميشه با حقيقت احسان و تقوا همراه نيست و معيار پاداش الهى هم احسان و تقوا است.(3)
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْأَخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا* وَ لَمَّا رَءَا الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ و وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ و وَ مَا زَادَهُمْ إِلَّآ إِيمنًا وَتَسْلِيمًا* مّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ و وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا»(2)
ترجمه
مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند. «21» (اما) مؤمنان وقتى
لشكر احزاب را ديدند گفتند: «اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده داده، و خدا و رسولش راست گفتهاند.» و اين موضوع جز بر ايمان و تسليم آنان نيفزود. «22» در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند. «23»
تفسير
نقش مؤمنان راستين در جنگ احزاب
قرآن مجيد در اين آيات سخن از «مؤمنان راستين»، و روحيهى عالى و پايمردى و استقامت و ساير ويژگىهاى آنان در اين جنگ احزاب سخن مىگويد، و مقدمهى اين بحث را از شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه پيشوا و بزرگ و اسوهى آنان بود شروع مىكند، مىگويد: «براى شما در زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله و عملكرد او (در ميدان احزاب) سرمشق نيكويى بود براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد كنيد»؛ «لقد كان لكم فى رسول الله أسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيراً».
بهترين الگو براى شما نه تنها در اين ميدان كه در تمام زندگى، شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است، روحيات عالى او، استقامت و شكيبايى او، هوشيارى و درايت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث، و زانو نزدن در برابر سختىها و مشكلات هر كدام مىتواند الگو و سرمشقى براى همهى مسلمين باشد.
«اسوة» (بر وزن عروه) در اصل به معناى آن حالتى است كه انسان به هنگام
پيروى از ديگرى به خود مىگيرد و به تعبير ديگرى همان تأسى كردن و اقتدا نمودن است، بنا بر اين معناى مصدرى دارد، نه معناى وصفى و جملهى «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» مفهومش اين است كه براى شما در پيامبر صلى الله عليه و آله تأسى و پيروى خوبى است، مىتوانيد با اقتدا كردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسير «صراط مستقيم» قرار گيريد.
جالب اين كه قرآن در آيهى فوق اين اسوهى حسنه را مخصوص كسانى مىداند كه داراى سه ويژگى هستند، اميد به الله و اميد به روز قيامت دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
بعد از ذكر اين مقدمه به بيان حال مؤمنان راستين پرداخته چنين مىگويد:
«هنگامى كه مؤمنان، لشكريان احزاب را ديدند، نه تنها تزلزلى به دل راه ندادند، بلكه گفتند اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده فرموده و طلايهى آن آشكار گشته و خدا و رسولش راست گفتهاند، و اين ماجرا جز بر ايمان و تسليم آنها چيزى نيفزود»؛ «و لما رأ المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ايماناً و تسليماً».
اين كدام وعده بود كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله وعده داده بودند؟ بعضى گفتهاند اين اشاره به سخنى است كه قبلًا پيامبر صلى الله عليه و آله گفته بود كه به زودى قبايل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم مىدهند و به سراغ شما مىآيند، اما بدانيد سرانجام پيروزى با شماست.
مؤمنان هنگامى كه هجوم «احزاب» را مشاهده كردند يقين پيدا كردند كه اين همان وعدهى پيامبر صلى الله عليه و آله است، گفتند: اكنون كه قسمت اول وعده به وقوع پيوسته
قسمت دوم يعنى پيروزى نيز مسلماً به دنبال آن است، از اين رو بر ايمان و تسليمشان افزود. ديگر اين كه خداوند در سورهى بقره آيهى 214 به مسلمانان فرموده بود كه «آيا گمان مىكنيد به سادگى وارد بهشت خواهيد شد بى آن كه حوادثى همچون حوادث گذشتگان براى شما رخ دهد؟ همانها كه گرفتار ناراحتىهاى شديد شدند و آن چنان عرصه به آنان تنگ شد كه گفتند: يارى خدا كجاست؟»
خلاصه اين كه به آنها گفته شده بود كه شما در بوتههاى آزمايش سختى آزموده خواهيد شد، و آنها با مشاهدهى احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله شدند و بر ايمانشان افزود.
البته اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد، مخصوصاً با توجه به اين كه يكى در اصل وعدهى خدا و ديگرى وعدهى پيامبر صلى الله عليه و آله است و اين دو در آيهى مورد بحث با هم آمده، جمع ميان اين دو كاملًا مناسب به نظر مىرسد.
آيهى بعد اشاره به گروه خاصى از مؤمنان است كه در تأسّى به پيامبر صلى الله عليه و آله از همه پيشگامتر بودند، و بر سر عهد و پيمانشان با خدا يعنى فداكارى تا آخرين نفس و آخرين قطرهى خون ايستادند، مىفرمايد: «در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستهاند ايستادهاند، بعضى از آنها به عهد خود وفا كرده، جان به جان آفرين تسليم نمودند و در ميدان جهاد شربت شهادت نوشيدند، و بعضى نيز در انتظارند.»؛ «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر».
«و هيچ گونه تغيير و تبديل در عهد و پيمان خود ندادند» و كمترين انحراف و تزلزلى در كار خود پيدا نكردند؛ «و ما بدلوا تبديلًا». به عكس منافقان و يا مؤمنان ضعيف الايمان كه طوفان حوادث آنها را به اين طرف و آن طرف مىافكند، و هر روز فكر
شوم و تازهاى در مغز ناتوان خود مىپروراندند، اينان همچون كوه، ثابت و استوار ايستادهاند و اثبات كردند «عهدى كه با او بستند هرگز گسستنى نيست»!
واژهى «نحب» (بر وزن عهد) به معناى عهد و نذر و پيمان است، و گاه به معناى مرگ و يا خطر و يا سرعت سير و يا گريهى با صداى بلند نيز آمده.
راغب گفته كلمهى «نحب» به معناى نذرى است كه محكوم به وجوب باشد، مثلًا وقتى گفته مىشود: «فلان قضى نحبه»، معنايش اين است كه فلانى به نذر خود وفا كرد، و در قرآن آمده: «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر» كه البته منظور در آن مردن است، همچنان كه مىگويند: «فلان قضى اجله»؛ يعنى فلانى اجلش را به سر رساند، يا مىگويند: «فلان استوفى اكله»؛ فلانى رزق خود را تا به آخر دريافت كرد، يا مىگويند:
«فلان قضى من الدنيا حاجة»؛ فلانى حاجتش را از دنيا برآورد.(1)
در ميان مفسران گفت و گو است كه اين آيه به چه افرادى ناظر است؟ دانشمند معروف اهل سنت «حاكم ابوالقاسم حسكانى» با سند از على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود:
«فينا نزلت «رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه» فانا و الله المنتظر و ما بدلت تبديلًا؛ آيهى «رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه» در بارهى ما نازل شده است و من به خدا همان كسى هستم كه انتظار (شهادت) را مىكشم، (و قبلًا مردانى از ما همچون حمزه سيد الشهدا عليه السلام شربت شهادت نوشيدند) و من هرگز در روش خود تغيير نداده، بر سر پيمانم ايستادهام».(2)
بعضى ديگر گفتهاند: جملهى «من قضى نحبه» اشاره به شهيدان بدر واحد است، و جملهى (و منهم من ينتظر) اشاره به مسلمانان راستين ديگرى است كه در انتظار
پيروزى يا شهادت بودند.
از «انس بن مالك» نيز نقل شده كه عمويش «انس بن نضر» در روز جنگ بدر حاضر نبود، بعداً كه آگاه شد، در حالى كه جنگ پايان يافته بود تأسف خورد كه چرا در اين جهاد شركت نداشت، با خدا عهد و پيمان بست كه اگر نبرد ديگرى رخ دهد در آن شركت جويد و تا پاى جان بايستد، از اين رو در جنگ احد شركت كرد و به هنگامى كه گروهى فرار كردند او فرار نكرد، آن قدر مقاومت نمود كه مجروح شد سپس به افتخار شهادت نائل گشت.
از ابن عباس نقل شده كه گفت: جملهى «منهم من قضى نحبه» اشاره به حمزة بن عبدالمطلب و بقيهى شهيدان احد و انس بن نضر و ياران اوست.
در ميان اين تفسيرها هيچ منافاتى نيست، زيرا آيه مفهوم وسيعى دارد كه همهى شهداى اسلام را كه قبل از ماجراى جنگ «احزاب» شربت شهادت نوشيده بودند شامل مىشود، و منتظران نيز تمام كسانى بودند كه در انتظار پيروزى و شهادت به سر مىبردند، و افرادى همچون «حمزه سيد الشهدا عليه السلام» و «على عليه السلام» در رأس اين دو گروه قرار داشتند، از اين رو در تفسير «صافى» چنين آمده است: «ان اصحاب الحسين بكربلا كانوا كل من اراد الخروج ودّع الحسين عليه السلام و قال: السلام عليك يابن رسول الله! فيجيبه: و عليك السلام و نحن خلفك و يقرء «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر»؛ ياران امام حسين عليه السلام در كربلا هر كدام كه مىخواستند به ميدان بروند با امام عليه السلام وداع كردند و مىگفتند: سلام بر تو اى پسر رسول خدا (سلام وداع) امام عليه السلام نيز به آنها پاسخ مىگفت و سپس اين آيه را تلاوت مىفرمود: «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر»».
از كتب مقاتل استفاده مىشود كه امام حسين عليه السلام اين آيه را بر كنار جنازهى شهيدان ديگرى همچون «مسلم بن عوسجه» و به هنگامى كه خبر شهادت «عبدالله بن يقطر» به او رسيد نيز تلاوت فرمود.
از اين جا روشن مىشود كه آيه چنان مفهوم وسيعى دارد كه تمام مؤمنان راستين را در هر عصر و هر زمان شامل مىشود، چه آنها كه جامهى شهادت در راه خدا بر تن پوشيدند و چه آنها كه بدون هيچ گونه تزلزل بر سر عهد و پيمان با خداى خويش ايستادند و آمادهى جهاد و شهادت بودند.(1)نكتهها
كلمهى «اسوه» به معناى اقتدا و پيروى است و معناى «فى رسول الله» در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله است و «اسوة» در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله، عبارت است از پيروى او، و اگر تعبير كرد به (لكم فى رسول الله، شما در مورد رسول خدا تأسى داريد)، كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مىكند، براى اين بود كه اشاره كند به اين كه اين وظيفه هميشه ثابت است و شما هميشه بايد به آن جناب تأسى كنيد.
معناى آيه اين است كه يكى از احكام رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله، و ايمان آوردن شما، اين است كه به او تأسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش، و شما مىبينيد كه او در راه خدا چه مشقتهايى تحمل مىكند و چگونه در جنگها حاضر شده آن گونه كه بايد جهاد مىكند، شما نيز بايد از او پيروى كنيد.(2)
الف. جنگ احزاب چنان كه از نامش پيداست، نبردى بود كه در آن تمام قبايل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام براى كوبيدن «اسلام جوان» متحد شده بودند. جنگ احزاب آخرين تلاش، آخرين تير تركش كفر و آخرين قدرت نمايى شرك بود، به همين دليل هنگامى كه بزرگترين قهرمان دشمنى يعنى «عمرو بن عبدود» در برابر افسر رشيد جهان اسلام «امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام» قرار گرفت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «برز الايمان كله الى الشرك كله؛ تمام ايمان در برابر تمام كفر قرار گرفت».(1)
چرا كه پيروزى يكى از اين دو نفر بر ديگرى پيروزى كفر بر ايمان يا ايمان بر كفر بود، و به تعبير ديگر كارزارى بود سرنوشت ساز كه آيندهى اسلام و شرك را مشخص مىكرد به همين دليل بعد از ناكامى دشمنان در اين پيكار عظيم، ديگر كمر راست نكردند و ابتكار عمل بعد از اين، هميشه در دست مسلمانان بود.
ستارهى اقبال دشمن رو به افول گذاشت و پايههاى قدرت آنها در هم شكست، از اين رو در حديثى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از پايان جنگ احزاب فرمود: «الان نغروهم و لايغزوننا؛ اكنون ديگر ما با آنها مىجنگيم و آنها قدرت جنگ نخواهند داشت».(2)ب. بعضى از مورخان نفرات سپاه «كفر» را بيش از ده هزار نفر نوشتهاند. مقريزى در الامتاع مىگويد: تنها قريش با چهار هزار سرباز و سيصد رأس اسب و هزار و پانصد شتر بر لب خندق اردو زد، قبيلهى بنى سليم با هفتصد نفر در منطقه مرالظهران به آنها پيوستند، قبيلهى بنى فزاره با هزار نفر و قبايل بنى اشجع و بنى مره هر كدام با چهارصد
نفر و قبايل ديگر هر كدام نفراتى فرستادند كه مجموع آنها از ده هزار تن تجاوز مىكردند، در حالى كه عدهى مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمىكرد، آنها دامنهى كوه سلع كه نقطهى مرتفعى بود (در كنار مدينه) را اردوگاه اصلى خود انتخاب كرده بودند كه بر خندق مشرف بود و مىتوانستند به وسيلهى تيراندازان خود عبور و مرور از خندق را كنترل كنند.
به هر حال لشكر كفر، مسلمانان را از هر سو محاصره كردند و اين محاصره به روايتى بيست روز و به روايت ديگر 25 روز و مطابق بعضى از روايات حدود يك ماه به طول انجاميد(1)، و با اين كه دشمن از جهات مختلفى نسبت به مسلمانان برترى داشت، سرانجام چنان كه گفتيم ناكام به ديار خود باز گشتند.
ج. مسألهى حفر خندق چنان كه مىدانيم به مشورت سلمان فارسى صورت گرفت. اين مسأله كه به عنوان يك وسيلهى دفاعى در كشور ايران در آن روز معمول بود تا آن وقت در جزيرهى عربستان سابقه نداشت و پديدهى تازهاى محسوب مىشد و ايجاد آن در اطراف مدينه هم از لحاظ نظامى حائز اهميت بود و هم از نظر تضعيف روحيهى دشمن و تقويت روانى مسلمين.
از مشخصات خندق، اطلاعات دقيقى در دست نيست، مورخان نوشتهاند پهناى آن به قدرى بود كه سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند، عمق آن نيز حتماً به اندازهاى بوده كه اگر كسى وارد آن مىشد به آسانى نمىتوانست از طرف مقابل بيرون آيد.
به علاوه تسلط تيراندازان اسلام بر منطقهى خندق به آنها امكان مىداد كه اگر كسى قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.
1) بحار الانوار/ ج 20/ ص 228
اما از نظر طول، بعضى با توجه به اين روايت معروف كه پيامبر هر ده نفر را مأمور حفر چهل ذراع (حدود 20 متر) از خندق كرده بود و با توجه به اين كه مطابق مشهور عدد لشكر اسلام بالغ بر سه هزار نفر بود، طول مجموع آن را به دوازده هزار ذراع (6 هزار متر) تخمين زدهاند، و بايد اعتراف كرد كه با وسايل بسيار ابتدايى آن روز حفر چنين خندقى بسيار طاقتفرسا بوده است به خصوص اين كه مسلمانان از نظر آذوقه و وسايل ديگر نيز سخت در مضيقه بودند.
مسلماً حفر خندق مدت قابل توجهى به طول انجاميد و اين نشان مىدهد كه لشكر اسلام با هوشيارى كامل قبل از آن كه دشمن هجوم آورد پيش بينىهاى لازم را كرده بود به گونهاى كه سه روز قبل از رسيدن لشكر كفر به مدينه كار حفر خندق پايان يافته بود.(1)د. ميدان بزرگ آزمايش
جنگ احزاب، محك آزمون عجيبى بود براى همهى مسلمانان و آنها كه دعوى اسلام داشتند، و همچنين كسانى كه گاه ادعاى بىطرفى مىكردند و در باطن با دشمنان اسلام سَر و سِر داشتند و همكارى مىكردند. موضع گروههاى سه گانه (مؤمنان راستين، مؤمنان ضعيف و منافقان) در عملكردهاى آنها كاملًا مشخص شد، و ارزشهاى اسلامى كاملًا آشكار گشت. هر يك از اين گروههاى سه گانه در كورهى داغ جنگ احزاب، سره و ناسره بودن خود را نشان دادند.
طوفان حادثه به قدرى تند بود كه هيچ كس نمىتوانست آنچه را در دل دارد پنهان كند، و مطالبى كه شايد ساليان دراز در شرايط عادى براى كشف آن وقت لازم بود در
1) نمونه/ ج 17/ ص 250
مدتى كمتر از يك ماه به ظهور و بروز پيوست!
اين نكته نيز قابل توجه است كه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله با مقاومت و ايستادگى سرسختانهى خود و حفظ خونسردى و توكل بر خدا و اعتماد به نفس، و همچنين مواسات و همكارى با مسلمانان در حفر خندق و تحمل مشكلات جنگ، نيز عملًا ثابت كرد كه به آنچه در تعليماتش قبلًا آورده است، كاملًا مؤمن و وفادار مىباشد و آنچه را به مردم مىگويد قبل از هر كس خود عمل مىكند.(1)ه. پيكار تاريخى على عليه السلام با عمرو بن عبدود
از فرازهاى حساس و تاريخى اين جنگ، مقابلهى على عليه السلام با قهرمان بزرگ لشكر دشمن، عمرو بن عبدود است. در تواريخ آمده است كه لشكر احزاب زورمندترين دلاوران عرب را به همكارى در اين جنگ دعوت كرده بود، از ميان آنها پنج نفر از همه مشهورتر بودند: «عمرو بن عبدود»، «عكرمة ابن ابى جهل»، «هبيره»، «نوفل» و «ضرار».
آنها در يكى از روزهاى جنگ براى نبرد تن به تن آماده شدند، لباس رزم پوشيدند و از نقطهى باريكى از خندق كه از تيررس سپاهيان اسلام نسبتاً دور بود با اسب خود به جانب ديگر خندق پرش كردند و در برابر لشكر اسلام حاضر شدند كه از ميان اينها عمرو بن عبدود از همه نامآورتر بود. او كه مغزش از غرور خاصى لبريز بود، و سابقهى زيادى در جنگ داشت، جلو آمد و مبارز طلبيد، صداى خود را بلند كرد و نعره برآورد.
طنين فرياد «هل من مبارز» او در ميدان احزاب پيچيد و چون كسى از مسلمانان
1) نمونه/ ج 17/ ص 253
آمادهى مقابلهى با او نشد، جسورتر گشت و عقايد مسلمين را به سخريه كشيد و گفت:
شما كه مىگوييد كشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ، آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشت بفرستم يا او مرا به دوزخ اعزام كند؟
در اين جا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داد يك نفر برخيزد و شر اين مرد را از سر مسلمانان كم كند، اما هيچ كس جز على بن ابى طالب عليه السلام آمادهى اين جنگ نشد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين عمرو بن عبدود است. على عليه السلام عرض كرد: من آمادهام هر چند عمرو باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: نزديك بيا، عمامه بر سرش پيچيد و شمشير مخصوصش «ذوالفقار» را به او بخشيد و براى او دعا كرد: «اللهم احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و من فوقه و من تحته؛ خداوندا! او را از پيش رو و پشت سر و از راست و چپ و از بالا و پايين حفظ كن.» در اين جا بود كه پيامبر جملهى معروف «برز الايمان كله الى الشرك كله» را فرمود.
امير مؤمنان على عليه السلام نخست او را دعوت به اسلام كرد، او نپذيرفت، سپس دعوت به ترك ميدان نمود، از آن هم ابا كرد و اين را براى خود ننگ و عار دانست، سومين پيشنهاد اين بود كه از مركب پياده شود و جنگ تن به تن به صورت پياده انجام گيرد.
عمرو خشمگين شد و گفت: من باور نمىكردم كسى از عرب چنين پيشنهادى به من كند، از اسب پياده شد و با شمشير خود ضربهاى بر سر على عليه السلام فرود آورد، اما اميرالمؤمنين عليه السلام با چابكى به وسيلهى سپر آن را دفع كرد، ولى شمشير از سپر گذشت و سر على عليه السلام را آزرده ساخت.
در اين جا على عليه السلام از روش خاصى استفاده نمود و فرمود: تو مرد قهرمان عرب هستى و من با تو جنگ تن به تن دارم، اينها كه پشت سر تو هستند براى چه آمدهاند و
تا عمرو نگاهى به پشت سر كرد، على عليه السلام شمشير را در ساق پاى او جاى داد، اين جا بود كه قامت رشيد عمرو به روى زمين غلطيد، گرد و غبارى سخت فضاى معركه را فرا گرفته بود، جمعى از منافقان فكر مىكردند على عليه السلام به دست عمرو كشته شد، اما هنگامى كه صداى تكبير را شنيدند پيروزى على عليه السلام مسجل گشت.
ناگهان على عليه السلام را ديدند در حالى كه خون از سرش مىچكيد آرام آرام به سوى لشكرگاه باز مىگردد و لبخند پيروزى بر لب دارد و پيكر عمرو بى سر در گوشهاى از ميدان افتاده بود.
كشته شدن قهرمان عرب ضربهى غير قابل جبرانى بر لشكر احزاب و اميد و آرزوهاى آنان وارد ساخت، ضربهاى بود كه روحيهى آنان را سخت تضعيف كرد و آنها را از پيروزى مأيوس ساخت و به همين دليل پيامبر صلى الله عليه و آله در بارهى آن فرمود: «لو وزن اليوم عملك بعمل جميع امة محمد لرجح عملك على عملهم و ذاك انه لم يبق بيت من المشركين الا و قد دخل ذل بقتل عمرو و لم يبق بيت من المسلمين الّا و قد دخل عزّ بقتل عمرو!؛ اگر اين كار تو را امروز با اعمال جميع امت محمد مقايسه كنند بر آنها برترى خواهد داشت چرا كه با كشته شدن عمرو خانهاى از خانههاى مشركان نماند مگر اين كه ذلتى در آن داخل شد و خانهاى از خانههاى مسلمين نماند مگر اين كه عزتى در آن وارد گشت.»(1)
دانشمند معروف اهل سنت حاكم نيشابورى همين سخن را منتها با تعبير ديگرى آورده است: «لمبارزة على بن ابيطالب لعمرو بن عبدود يوم الخندق افضل من اعمال امتى الى يوم القيامة».(2)
فلسفهى اين سخن پيداست؛ زيرا در آن روز اسلام و قرآن ظاهراً بر لب پرتگاه قرار گرفته بود، و بحرانىترين لحظات خود را مىپيمود، كسى كه با فداكارى خود بيشترين فداكارى را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين ميدان نشان داد، اسلام را از خطر حفظ كرد و تداوم آن را تا روز قيامت تضمين نمود و اسلام از بركت فداكارى او ريشه گرفت و شاخ و برگ بر سر جهانيان گسترد، بنا بر اين عبادت همگان مرهون اوست.
بعضى نوشتهاند كه مشركان كسى را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند تا جنازهى عمرو را به ده هزار درهم خريدارى كند (شايد تصور مىكردند مسلمانان با بدن عمرو همان خواهند كرد كه سنگدلان در جنگ احد با پيكر حمزه كردند) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
جنازهى او براى شما، ما هرگز بهايى در برابر مردگان نخواهيم گرفت!
اين نكته نيز قابل توجه است كه وقتى خواهر عمرو بر كنار كشتهى برادر رسيد و زره گرانقيمت او را ديد كه على عليه السلام از تن او بيرون نياورده است، گفت: ما قتله الا كفو كريم؛ من اعتراف مىكنم كه هماورد و كشندهى او مرد بزرگوارى بوده است.(1)و. اقدامات نظامى و سياسى پيامبر در اين ميدان
عوامل پيروزى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان در ميدان احزاب، علاوه بر تأييد الهى به وسيلهى باد و طوفان شديدى كه دستگاه احزاب را به هم ريخت، و نيز علاوه بر لشگريان نامرئى پروردگار، مجموعهاى از عوامل مختلف از روشهاى نظامى، سياسى و عامل مهم اعتقادى و ايمانى بود:
1) نمونه/ ج 17/ ص 253
مؤثر بود.
مواضع حساب شدهى لشكر اسلام و تاكتيكهاى نظامى مناسب، عامل مؤثرى براى عدم نفوذ دشمن به داخل مدينه بود.
كشته شدن «عمرو بن عبدود» به دست قهرمان بزرگ اسلام على بن ابيطالب عليه السلام و فرو ريختن اميدهاى لشكر احزاب با مرگ وى، عامل ديگرى بود.درسنامه با قرآن در مكه و مدينه ؛ ؛ ص458
ايمان به پروردگار و توكل بر ذات پاك او كه بذر آن در دلهاى مسلمانان به وسيلهى پيامبر صلى الله عليه و آله افشانده شده بود و مرتباً در طول جنگ وسيلهى تلاوت آيات قرآن و سخنان دلنشين پيامبر صلى الله عليه و آله آبيارى مىشد، نيز يك عامل بزرگ محسوب مىگرديد.
روش پيامبر صلى الله عليه و آله، روح بزرگ و اعتماد به نفس او به مسلمانان، قوت قلب و آرامش مىبخشيد.
افزون بر اينها داستان «نعيم بن مسعود» يك عامل مؤثر براى ايجاد تفرقه در ميان لشكر احزاب و تضعيف آن شد.(1)ز. پيامد جنگ احزاب
جنگ احزاب نقطهى عطفى در تاريخ اسلام بود و توازن نظامى و سياسى را براى هميشه به نفع مسلمانان به هم زد به طور خلاصه مىتوان پيامدهاى پربار اين جنگ را در چند جمله بيان كرد:
ناكام ماندن آخرين تلاش دشمن و در هم شكسته شدن برترين قدرت نهايى آنها.
رو شدن دست منافقين و افشاگرى كامل در مورد اين دشمنان خطرناك داخلى.
جبران خاطرهى دردناك شكست احد.
1) نمونه/ ج 17/ ص 258
ورزيدگى مسلمانان، و افزايش هيبت آنان در قلوب دشمنان.
بالا رفتن سطح روحيه و معنويت مسلمين به خاطر معجزات بزرگى كه در آن ميدان مشاهده كردند.
تثبيت موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله در داخل و خارج مدينه.
فراهم شدن زمينه براى تصفيهى مدينه از شر يهود بنى قريظه.(1)
«لَّقَد تَّابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِىّ وَ الْمُهجِرِينَ وَ الْأَنصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِى سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن م بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ و بِهِمْ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ* وَ عَلَى الثَّلثَةِ الَّذِينَ خُلّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَ ضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَ ظَنُّواْ أَن لَّامَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّآ إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُواْ إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»(2)
ترجمه
مسلماً خداوند رحمت خود را شامل حال پيامبر و مهاجران و انصار، كه در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوك) از او پيروى كردند، نمود؛ بعد از آن كه نزديك بود دلهاى گروهى از آنها، از حق منحرف شود (و از ميدان جنگ باز گردند)؛ سپس خدا توبهى آنها را پذيرفت، كه او نسبت به آنان مهربان و رحيم است. «117» و (همچنين) آن سه نفر كه
(از شركت در جنگ تبوك) بازماندند، (و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند،) تا آن حدّ كه زمين با همهى وسعتش بر آنها تنگ شد؛ (حتى) در وجود خويش، جايى براى خود نمىيافتند؛ (در آن هنگام) دانستند پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست؛ سپس خدا رحمتش را شامل حال آنها نمود، (و به آنان توفيق داد) تا توبه كنند؛ خداوند بسيار توبهپذير و مهربان است. «118»
شأن نزول
يك درس بزرگ
مفسران گفتهاند كه آيهى نخست در مورد غزوهى تبوك و مشكلات طاقت فرسايى كه به مسلمانان در اين جنگ رسيد، نازل شده. اين مشكلات به قدرى بود كه گروهى تصميم به بازگشت گرفتند، اما لطف و توفيق الهى شامل حالشان شد و همچنان پا بر جا ماندند.
از جمله كسانى كه مىگويند آيه در مورد او نازل شده «ابوحيثمه» است كه از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بود، نه از منافقان، ولى بر اثر سستى از حركت به سوى ميدان تبوك به اتفاق پيامبر صلى الله عليه و آله خوددارى كرد. ده روز از اين واقعه گذشت. هوا گرم و سوزان بود. روزى نزد همسفران خود آمد، در حالى كه سايبانهاى او را مرتب و آماده و آب خنك مهيا و طعام خوبى فراهم ساخته بودند، او ناگهان در فكر فرو رفت و به ياد پيشواى خود پيامبر صلى الله عليه و آله افتاد و گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله كه هيچ گناهى ندارد و خداوند گذشته و آيندهى او را تضمين فرموده، در ميان بادهاى سوزان بيابان اسلحه به دوش گرفته و رنج اين سفر دشوار را بر خود تحمل كرده، ابوحيثمه را ببين كه در سايهى خنك و كنار غذاى آماده و زنان زيبا قرار
گرفته است، اين انصاف نيست.
سپس رو به همسران خود كرد و گفت: به خدا قسم با هيچ كدام از شما يك كلمه سخن نمىگويم و در زير اين سايبان قرار نمىگيرم، تا به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شوم. اين سخن را گفت و زاد و توشه بر گرفت و بر شتر خود سوار شد و حركت كرد. هر قدر همسرانش خواستند با او سخن بگويند، او كلمهاى بر زبان جارى نكرد و همچنان به حركت ادامه داد تا به نزديكى تبوك رسيد.
مسلمانان به يكديگر مىگفتند: اين سوارى است كه از كنار جاده مىگذرد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى سوار! ابوحيثمه باشى بهتر است. هنگامى كه نزديك شد و مردم او را شناختند، گفتند: آرى ابوحيثمه است. شتر خود را بر زمين خواباند و به پيامبر صلى الله عليه و آله سلام گفت و ماجراى خويش را بازگو كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او خوش آمد گفت و براى او دعا فرمود.
به اين ترتيب او از جمله كسانى بود كه قلبش متمايل به باطل شده بود، اما به خاطر آمادگى روحى، خداوند او را متوجه حق ساخت و ثابت قدم گرداند.(1)
در مورد آيهى دوم شأن نزول ديگرى نقل شده كه خلاصهاش چنين است:
سه نفر از مسلمانان به نام «كعب بن مالك» و «مرارة بن ربيع» و «هلال بن اميه» از شركت در جنگ تبوك و حركت همراه پيامبر صلى الله عليه و آله سرباز زدند، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزو دار و دستهى منافقان باشند، بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود، چيزى نگذشت كه پشيمان شدند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از صحنهى تبوك به مدينه بازگشت، خدمتش رسيدند و عذرخواهى كردند، اما پيامبر صلى الله عليه و آله حتى يك جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 119؛ نمونه/ ج 8/ ص 168
نيز دستور داد كه احدى با آنها سخن نگويد.
آنها در يك محاصرهى عجيب اجتماعى قرار گرفتند تا آن جا كه حتى كودكان و زنان آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اجازه خواستند كه از آنها جدا شوند. پيامبر صلى الله عليه و آله اجازهى جدايى نداد، ولى دستور داد كه به آنها نزديك نشويد. فضاى مدينه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد كه مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوايى بزرگ، شهر را ترك گويند و به قلهى كوههاى اطراف مدينه پناه ببرند.(1)
از جمله مسائلى كه ضربهى شديدى بر روحيهى آنان وارد كرد اين بود: كعب بن مالك مىگويد: روزى در بازار مدينه با ناراحتى نشسته بودم، ديدم يك نفر مسيحى شامى سراغ مرا مىگيرد، هنگامى كه مرا شناخت نامهاى از پادشاه غسّان به دست من داد كه در آن نوشته بود اگر صاحبت تو را از خود رانده به سوى ما بيا. حال من منقلب شد گفتم اى واى بر من! كارم به جايى رسيده است كه دشمنان در من طمع دارند!
خلاصه بستگان آنها غذا مىآوردند، اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمىگفتند.
مدتى به اين صورت گذشت و پيوسته انتظار مىكشيدند كه توبهى آنها قبول شود و آيهاى كه دليل بر قبولى توبهى آنها باشد نازل گردد، اما خبرى نرسيد. در اين هنگام فكرى به نظر يكى از آنان رسيد و به ديگران گفت: اكنون كه مردم با ما قطع رابطه كردهاند، چه بهتر كه ما هم از يكديگر قطع رابطه كنيم (درست است كه ما گنهكاريم، ولى بايد از گناهكار ديگرى خشنود نباشيم).
آنها چنين كردند به طورى كه حتى يك كلمه با يكديگر سخن نمىگفتند، و دو نفر از آنان با هم نبودند، و به اين ترتيب سرانجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به
1) مجمع البيان/ ج 5/ ص 120؛ نمونه/ ج 8/ ص 169
پيشگاه خداوند، توبهى آنان قبول شد و آيهى فوق در اين زمينه نازل گرديد.
تفسير
زندان محاصرهى اجتماعى گنهكاران
اين آيات نيز همچنان از جنگ تبوك و مطالب گوناگويى كه پيرامون اين رويداد بزرگ اسلامى به وقوع پيوست، سخن مىگويد. در نخستين آيه اشاره به شمول رحمت بىپايان پروردگار نسبت به پيامبر و مهاجرين و انصار در آن لحظات حساس كرده، مىگويد: «رحمت خدا شامل حال پيامبر صلى الله عليه و آله و مهاجران و انصار، همانها كه در موقع شدت و بحرانى از او پيروى كردند شد»؛ «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة».
سپس اضافه مىكند: «اين شمول رحمت الهى به هنگامى بود كه بر اثر شدت حوادث و فشار ناراحتىها نزديك بود گروهى از مسلمانان از جادهى حق باز گردند» (و تصميم به مراجعت از تبوك بگيرند)؛ «من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم».
دگر بار تأكيد مىكند كه «بعد از اين ماجرا، خداوند رحمت خود را شامل حال آنها ساخت، و توبهى آنها را پذيرفت؛ زيرا او نسبت به مؤمنان مهربان و رحيم است»؛ «ثم تاب عليهم انه بهم رؤف رحيم».
نه تنها اين گروه عظيم را كه در جهاد شركت كرده بودند، مورد رحمت خويش قرار داد، بلكه آن سه نفر را كه از شركت در جهاد تخلف ورزيده بودند و جنگجويان آنها را پشت سر گذاشتند و رفتند، نيز مشمول لطف خود قرار داد؛ «و على الثلاثة الذين خلفوا»، اما اين لطف الهى به آسانى شامل حال آنها نشد، بلكه آن به هنگامى بود كه
اين سه نفر (كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه كه شرح حالشان در شأن نزول گذشت) در محاصرهى شديد اجتماعى قرار گرفتند و مردم همگى با آنها قطع رابطه كردند، «آن چنان كه زمين با همهى وسعتش بر آنها تنگ شد»؛ «حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت».
و سينهى آنها چنان از اندوه آكنده شد كه گويى «جايى در وجود خويش براى خود نمىيافتند» تا آن جا كه خود آنها نيز از يكديگر قطع رابطه كردند؛ «و ضاقت عليهم أنفسهم»، و به اين ترتيب همهى راهها به روى آنها بسته شد، «و يقين پيدا كردند كه پناهگاهى از خشم خدا جز از طريق بازگشت به سوى او نيست»؛ «و ظنوا ان لا ملجأ من الله الا اليه». «بار ديگر رحمت خدا به سراغ آنان آمد، و توبه و بازگشت حقيقى و خالصانه را بر آنان آسان ساخت، تا توبه كنند»؛ «ثم تاب عليهم ليتوبوا» چرا كه «خداوند توبهپذير و رحيم است»؛ «ان الله هو التواب الرحيم».(1)
نكتهها
كلمهى ساعت به معناى مقدارى از زمان است، و ساعت عسرة آن مقدار زمانى است كه زندگى به خاطر ابتلا به گرفتارىها از قبيل گرسنگى و تشنگى و يا حرارت شديد و امثال آن دشوار شود، و كلمهى «زيغ» به معناى بيرون شدن از راه حق، و ميل به طرف بىراهه و باطل است، و اضافهى «زيغ» به قلوب، و ذكر ساعت عسرة و ساير قرينههايى كه از سياق كلام استفاده مىشود، همه شاهد بر آنند كه مراد به «زيغ» استنكاف و شانه خالى
1) نمونه/ ج 8/ ص 170
كردن از امتثال امر پيامبر و بيرون شدن از اطاعت او به سبب سرپيچى از رفتن به جهاد، يا برگشتن به وطن است به خاطر عسرت و مشقتى كه در راه با آن مواجهند.(1)2. معناى تخليف
كلمهى «تخليف» به طورى كه در مجمع البيان گفته به معناى تأخير و به جاى ماندن از كسى است كه رفته، اما به جاى ماندن كسى در مكان، بعد از رفتن تو تخليف نيست، و اشتقاق آن از «خلف» است كه به معناى پشت سر و مقابل جهت رو به رو است وقتى مىگويند «فلان خلف فلاناً» معنايش اين است كه فلانى فلان كس را جانشين و خليفهى خود كرد و خود او را «مخلف» مىگويند.(2)3. سرّ تكرار كلمهى توبه
هر چند اين دو آيه از نظر غرض و مدلول مختلف است، الا اين كه از سياق آنها بر مىآيد كه مىخواهند يك غرض را رسانيده و هر دو به هم متصلند و كلام واحدى است كه گذشت خدا را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و مهاجرين و انصار و سه تن متخلف بيان مىكند، به دليل اين كه در صدر آيهى دومى كلمهى «على» عطف شده بر «على» كه در آيهى اولى بود و در نتيجه جملهى «و على الثلاثه» را بر «لقد تاب الله على النبى» عطف مىكند، هر چند از آن مستقل در معنا است و همين عطف ما را وادار مىكند بگوييم هر دو با هم نازل شده و به منظور يك غرض خاصى با هم نازل شدهاند.
شايد غرض اصلى بيان گذشت خدا از آن سه تن متخلف بوده و گذشت از مهاجر و انصار و حتى گذشت از رسول خدا صلى الله عليه و آله صرفاً به منظور دلخوشى همان سه نفر ذكر شده، تا از آميزش و خلط با مردم خجالت نكشند و احساس كنند كه فرقى ميانهى آنان و ساير
مردم نيست و ايشان و همهى مردم در يك جهت شركت دارند و آن جهت اين است كه خدا به رحمت خود از همهى آنان در گذشته و در اين معنا ايشان كمتر از سايرين و سايرين بالاتر از ايشان نيستند.
آيهى شريفه به طور وضوح دلالت مىكند بر اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين داستان گناه و انحرافى نداشته و حتى نيت انحراف هم نكرده، چه آيهى شريفه دارد مهاجرين و انصار را مدح مىكند به اين كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيروى و به وى اقتدا كردند و اگر خود آن حضرت منحرف مىشد، و يا خيال انحراف را مىكرد كه ديگر معنا نداشت مقتدا و امام ايشان قرار گيرد و پيروانش مدح و ستايش شوند، و اگر نكتهاى كه ما گفتيم در كار نبود، هيچ جهت نداشت كه آن جناب را با مهاجرين و انصار ذكر كند.
پس برگشت معناى آيه به اين است كه- خداوند قسم مىخورد- به اين كه به رحمت خود به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و مهاجرين و انصار و آن سه كس كه تخلف كرده بودند بازگشت، اما باز گشتنش بر مهاجرين و انصار براى اين بود كه ايشان در ساعت عسرت دست از رسول خدا صلى الله عليه و آله بر نداشتند، و مقصود از ساعت عسرت همان ايامى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى تبوك حركت مىكرد، مهاجرين و انصار نخست دل بعضى از ايشان دچار كمى لغزش گرديد، و از حق گريزان شد، و چون دنبالهى آن لغزش را نگرفته و به هواى نفس گوش نداده و حركت كردند، خداوند از ايشان گذشت، كه او به ايشان رؤف و مهربان است.
اما بازگشت از آن سه نفر، با اين قرار بود كه وقتى كارشان به سختى كشيد، و زمين با همهى گشاديش بر ايشان تنگ گرفت، و ديدند كه احدى از مردم با ايشان حرف
نمىزند و سلام و عليك نمىكند، و حتى زن و فرزندشان هم با ايشان حرف نمىزنند، و خلاصه يك نفر انسان كه با وى انس بگيرد وجود ندارد و هر كه هست مأمور به خوددارى از سلام و كلام است، آن وقت يقين كردند كه جز خدا و توبه به درگاه او ديگر پناهگاهى نيست، و چون توبه كردند خدا از ايشان نيز درگذشت، و به رحمت خود به ايشان بازگشت و فرمود تا ايشان توبه كنند و او قبول فرمايد، (تواب) بسيار به بندگانش بازگشت مىكند تا به ايشان ترحم نموده براى توبه كردن هدايت نموده و براى توبه توفيقاشان دهد، و آن گاه توبهشان را بپذيرد (رحيم) و نسبت به مؤمنين مهربان است.(1)
از اين معنايى كه ما كرديم روشن شد كه اولًا: مقصود به توبه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله صرف بازگشت خدا به سوى اوست به رحمت خودش، و مقصود از بازگشت نمودن به رحمت، بازگشت به امت اوست به رحمت، پس در حقيقت توبه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله توبه بر امت است و او واسطه در نازل شدن رحمت خدا و خيرات و بركات به سوى امت است.
و نيز از فضل و كرمى كه نسبت به رسول گرامىاش دارد، اين است كه هر وقت اسم امتش و يا صحابهاش به خير برده شود، اول اسم شريف او را در صدر كلام قرار مىدهد هر چند مطلب راجع به امت باشد، مانند آيهى «ءامن الرسول بما أنزل اليه من ربه و المؤمنون»(2)و «ثم أنزل سكينته على رسوله و على المؤمنين»(3)و «لكن الرسول و الذين ءامنوا معه جاهدوا ...»(4)و همچنين آيات و موارد ديگر.
ثانياً: مراد از توبهاى كه بار دوم و سوم ذكر كرد، و در هر دو مورد فرمود: «ثم تاب عليهم»، تفصيل همان اجمالى است كه قبلًا در جملهى «لقد تاب الله» خاطرنشان
ساخته بود.
ثالثاً: توبه عبد هميشه در ميانه دو توبه از خداى تعالى قرار دارد، يكى رجوع پروردگار به او، به اين كه توفيق و هدايتش ارزانى دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار كه توبهى اوست گردد، و دوم رجوع ديگر خدا به او، به اين كه گناهان او را بيامرزد، و اين توبهى دوم خداى تعالى است.
دليل بر اين كه مقصود از توبه در دو سوره آيه توبه اولى خداست، اين است كه در مورد اول گناهى از مهاجرين و انصار ذكر نكرده، و همچنين استغفارى از ايشان نقل ننمود، پس مراد به آن توبه بنده نيست، و توبهى دوم خدا هم نيست؛ چون گفتيم توبهى دوم عبارت است از قبول توبهى عبد، و در آيه ذكرى از توبهى مهاجر و انصار نكرد، بلكه تنها فرمود: نزديك بود دل بعضى از ايشان از حق منحرف شود، پس توبه در مورد اول با توبهى اول خدا تناسب دارد، همچنين در مورد دوم. زيرا از اين كه در جملهى «ليتوبوا» كه بعد از آن قرار دارد استغفار ايشان را نتيجهى آن توبه دانسته، مىفهميم كه توبهى نام برده قبل از توبهى ايشان بوده و اين جز با توبهى اولى خدا تطبيق نمىكند.
اى بسا جملهى «انه بهم رؤف رحيم» كه در مقام بيان علت است گفتهى ما را تأييد كند؛ زيرا در اين جمله نيز هيچ يك از اسماى خدا كه دلالت كند بر قبول توبه ذكر نشد، همچنان كه قبلًا هم استغفارى از ايشان نقل نكرده بود.
رابعاً: مراد از جملهى «ليتوبوا» در آيهى دوم، توبهى آن سه نفرى است كه تخلف كردند كه به عنوان نتيجه براى توبهى اولى خداى تعالى ذكر شده و معنايش اين است كه خداوند بر آن سه نفر (توبه) ترحم كرد، و توفيقشان داد براى اين كه توبه كنند، و
خدا بر ايشان (توبه) ترحم كند، و ايشان را بيامرزد كه او توبه كنندهى رحيم است.(1)5. منظور از توبهى خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله چيست؟
در نخستين آيهى مورد بحث خوانديم كه خداوند بر پيامبر صلى الله عليه و آله و مهاجران و انصار توبه كرد و توبهى آنها را پذيرا شد. بدون شك پيامبر معصوم گناهى نداشته كه بخواهد از آن توبه كند و خدا توبهى او را بپذيرد (هر چند پارهاى از مفسران اهل تسنن تعبير فوق را دليل بر صدور لغزشى از پيامبر صلى الله عليه و آله در ماجراى تبوك گرفتهاند.)، ولى دقت در خود آيه و ساير آيات قرآن به نادرست بودن اين تفسير گواهى مىدهد؛ زيرا اولًا: توبهى پروردگار به معناى بازگشت او به رحمت و توجه به بندگان است، و در مفهوم آن، گناه يا لغزش نيست، چنان كه در سورهى نساء بعد از ذكر قسمتى از احكام اسلام مىفرمايد:
«يريد الله ليبين لكم و يهديكم سنن الذين من قبلكم و يتوب عليكم و الله عليم حكيم»؛ خداوند مىخواهد احكام خود را براى شما تبيين كند و به روش شايسته كه قبل از شما بودند شما را هدايت كند، و بر شما توبه كند، و خداوند عالم و حكيم است.
در اين آيه و پيش از آن سخن از گناه و لغزشى به ميان نيامده، بلكه طبق تصريح همين آيه سخن از تبيين احكام و هدايت به سنتهاى ارزندهى پيشين در ميان است و اين خود نشان مىدهد كه توبه در اين جا به معناى شمول رحمت الهى نسبت به بندگان است.
ثانياً: در كتب لغت نيز يكى از معانى توبه همين موضوع ذكر شده است. در كتاب معروف «قاموس» يكى از معانى توبه چنين ذكر شده «رجع عليه بفضله و قبوله».
1) الميزان/ ج 9/ ص 634
ثالثاً: در آيهى مورد بحث، تخلف و انحراف از حق را تنها به گروهى از مؤمنان نسبت مىدهد با اين كه توبهى الهى را شامل حال همه مىداند، و اين خود نشان مىدهد كه توبهى خدا در اين جا به معناى پذيرش عذر بندگان از گناه نيست، بلكه همان رحمت خاص الهى است كه در اين لحظات سخت به يارى پيامبر صلى الله عليه و آله و همهى مؤمنان بدون استثنا از مهاجران و انصار آمد و آنها را در امر جهاد ثابت قدم ساخت.(1)6. چرا از جنگ تبوك به «ساعة العسرة» تعبير شده است؟
«ساعت» از نظر لغت به معناى بخشى از زمان است، خواه كوتاه باشد يا طولانى، البته به زمانهاى خيلى طولانى ساعت گفته نمىشود و «عسرت» به معناى مشقت و سختى است. تاريخ اسلام نشان مىدهد كه مسلمانان هيچ گاه به اندازهى جريان تبوك در فشار و زحمت نبودند؛ زيرا از طرفى حركت به سوى تبوك در موقع شدت گرماى تابستان بود و از سوى ديگر خشكسالى، مردم را به ستوه در آورده بود.
از سوى سوم فصلى بود كه مىبايست مردم همان مقدار محصولى كه بر درختان بود جمع آورى و براى طول سال خود آماده كنند. از همهى اينها گذشته فاصلهى ميان مدينه و تبوك بسيار طولانى بود، و دشمنى كه مىخواستند با او رو به رو شوند، امپراطورى روم شرقى، يكى از نيرومندترين قدرتهاى جهان روز بود.
علاوه بر اينها، مركب و آذوقه در ميان مسلمانان به اندازهاى كم بود كه گاه ده نفر مجبور مىشدند به نوبت از يك مركب استفاده كنند، بعضى از پيادهها حتى كفش به پا نداشتند و مجبور بودند با پاى برهنه از ريگهاى سوزان بيابان بگذرند، از نظر غذا و آب به قدرى در مضيقه بودند كه گاهى يك دانه خرما را چند نفر به نوبت در دهان گرفته و مىمكيدند تا موقعى كه تنها هستهى آن باقى مىماند و يك جرعهى آب را چند نفر مىنوشيدند.
1) نمونه/ ج 8/ ص 173
ولى با تمام اين اوصاف مسلمانان غالباً روحيهى قوى و محكم داشتند و على رغم تمام اين مشكلات به سوى دشمن همراه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردند و با اين استقامت و پايمردى عجيب درس بزرگى براى همهى مسلمين جهان در تمام قرون و اعصار به يادگار گذاشتند؛ درسى كه براى همهى نسلها كافى بود، و وسيلهى پيروزى و غلبه بر دشمنان بزرگ و مجهز و خطرناك.
شكى نيست كه در ميان مسلمانان افرادى بودند كه روحيهى ضعيفترى داشتند و همانها بودند كه فكر بازگشت را در سر مىپروراندند كه قرآن از آن تعبير به «من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم» كرده است (زيرا «يزيغ» از مادهى «زيغ» به معناى تمايل و انحراف از حق به سوى باطل است.)، ولى همان گونه كه ديديم روحيهى عالى اكثريت، و لطف پروردگار آنها را نيز از اين فكر منصرف ساخت و به جمع مجاهدان راه حق پيوستندد.
از مسائل مهمى كه از آيات فوق استفاده مىشود، مسألهى مجازات مجرمان و فاسدان از طريق «محاصرهى اجتماعى» و قطع رابطهها و پيوندهاست. ما به خوبى مىبينيم كه اين قطع رابطه در مورد سه نفر از متخلفان تبوك به قدرى آنها را تحت فشار قرار داد كه از هر زندانى براى آنها سختتر بود، آن چنان كه جان آنها از فشار اين محاصرهى اجتماعى به لب رسيد و از همه جا قطع اميد كردند.
اين موضوع آن چنان انعكاس وسيعى در جامعهى مسلمانان آن روز از خود به جاى گذاشت كه بعد از آن كمتر كسى جرأت مىكرد مرتكب اين گونه گناهان شود. اين نوع مجازات نه دردسر و هزينهى زندانها را دارد و نه خاصيت تنبل پرورى و
بدآموزىهاى آنها را، ولى تأثير آن از هر زندانى بيشتر و دردناكتر است.
اين در واقع يك نوع اعتصاب و مبارزهى منفى جامعه در برابر افراد فاسد است. اگر مسلمانان در برابر متخلفان از وظايف حساس اجتماعى دست به چنين مبارزهاى بزنند به طور قطع در هر عصر و زمانى پيروزى با آنها خواهد بود، و به راحتى مىتوانند جامعهى خود را پاكسازى كنند، اما روح مجامله و سازشكارى كه بدبختانه امروز در بسيارى از جوامع اسلامى به صورت يك بيمارى تقريباً همهگير در آمده است نه تنها جلوى اين گونه اشخاص را نمىگيرد، بلكه آنان را در اعمال زشتشان تشجيع مىكند.
«تبوك» دورترين نقطهاى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوات خود به آن جا گام نهاد، اين كلمه در اصل نام قلعهى محكم و بلندى بود كه در نوار مرزى حجاز و شام قرار داشت، به همين سبب آن سرزمين به نام سرزمين تبوك ناميده شد.
نفوذ سريع اسلام در جزيرهى عربستان سبب شد كه آوازهى پيامبر صلى الله عليه و آله در تمام كشورهاى اطراف بپيچد، و با اين كه تا آن روز براى حجاز اهميتى قائل نبودند طلوع اسلام و قدرت ارتش پيامبر صلى الله عليه و آله كه حجاز را در زير يك پرچم بسيج كرده بود، آنها را از آيندهى كار خود بيمناك ساخت.
روم شرقى كه هممرز با حجاز بود فكر مىكرد ممكن است يكى از نخستين قربانيان پيشرفت اسلام باشد، از اين رو سپاهى در حدود چهل هزار نفر با اسلحهى كافى و مجهز، آن چنان كه در خور دولت نيرومندى همانند امپراطورى روم در آن زمان بود، گردآورى كرد، و در مرز حجاز متمركز ساخت. اين خبر به وسيلهى مسافران به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و پيامبر براى اين كه درس عبرتى به روم و ساير همسايگان بدهد،
بىدرنگ فرمان آماده باش صادر كرد.
سخنگويان پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه و نقاط ديگر صداى پيامبر صلى الله عليه و آله را به گوش مردم رساندند و چيزى نگذشت كه سى هزار نفر براى پيكار با روميان آماده شدند كه از ميان آنها ده هزار سوار و بيست هزار پياده بود.
هوا به شدت گرم شده بود، و انبارها از مواد غذايى خالى و محصولات كشاورزى آن سال هنوز جمع آورى نشده بود و حركت در چنين شرايطى براى مسلمانان بسيار مشكل بود، ولى فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است و به هر حال بايد حركت كرد و بيابان طولانى و پرمخاطرهى ميان مدينه و تبوك را پيمود!
اين لشكر كه به خاطر مشكلات زيادش از نظر اقتصادى و از نظر مسير طولانى، و بادهاى سوزان سموم، و طوفانهاى كشندهى شن، و نداشتن مركب كافى به «جيش العسرة؛ لشكر مشكلات» معروف شد، تمام سختىها را تحمل كرد و در آغاز ماه شعبان سال نهم هجرت، به سرزمين تبوك رسيد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به جاى خود در مدينه گذارده بود و اين تنها غزوهاى بود كه على عليه السلام در آن شركت نكرد.
اين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله يك اقدام بسيار به جا و ضرورى بود؛ زيرا بسيار محتمل بود بعضى از بازماندگان مشركان و يا منافقان مدينه كه به بهانههايى از شركت در ميدان تبوك سر باز زده بودند، از غيبت طولانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سربازانش استفاده كنند و به مدينه حملهور شوند؛ زنان و كودكان را بكشند و مدينه را ويران سازند، ولى وجود على عليه السلام در مدينه سدّ نيرومندى در برابر توطئههاى آنها بود.
به هر حال هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به تبوك رسيد، اثرى از سپاهيان روم نديد، گويا به هنگامى كه از حركت سپاه عظيم اسلام با آن شهامت و شجاعت عجيبى كه در
جنگها نشان داده بودند و كم و بيش به گوش روميان رسيده بود باخبر شدند، صلاح در اين ديدند كه ارتش خويش را به درون كشور فرا خوانده چنين وانمود كنند كه خبر تمركز ارتش روم در مرزها به قصد حمله به مدينه، شايعهى بىاساسى بيش نبوده است؛ زيرا از دست زدن به چنين جنگ خطرناكى كه مستمسك و مجوزى نيز نداشت وحشت داشتند، ولى حضور سپاه اسلام با اين سرعت در ميدان تبوك چند درس به دشمنان اسلام داد:
اولًا: اين موضوع به ثبوت رسيد كه روحيهى جنگى سربازان اسلام آن چنان قوى است كه از درگيرى با نيرومندترين ارتش آن زمان نيز بيمى ندارد.
ثانياً: بسيارى از قبايل و امراى اطراف تبوك به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و پيمان عدم تعرض با پيامبر صلى الله عليه و آله امضا كردند و فكر مسلمانان از ناحيهى آنان آسوده شد.
ثالثاً: امواج اسلام به داخل مرزهاى امپراطورى روم نفوذ كرد و به عنوان يك واقعهى مهم روز اين صدا همه جا پيچيد و زمينه را براى توجه روميان به اسلام فراهم ساخت.
رابعاً: مسلمانان با پيمودن اين راه و تحمل آن زحمات، راه را براى فتح شام در آينده هموار ساختند و معلوم شد كه اين راه سرانجام پيمودنى است.
اين فوايد بزرگ چيزى بود كه به زحمت لشكركشى مىارزيد. به هر حال پيامبر صلى الله عليه و آله با سپاهيان خود طبق سنتى كه داشت مشورت كرد كه آيا به پيشروى ادامه دهيم يا بازگرديم. رأى بيشتر آنها بر آن قرار گرفت كه بازگشت بهتر است و با روح برنامههاى اسلامى سازگارتر، به خصوص كه سپاهيان اسلام بر اثر مشقت طاقت فرساى راه خسته و كوفته شده بودند و مقاومت جسمانى آنها تضعيف شده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله اين نظر را تصويب كرد و سپاه اسلام به مدينه بازگشت.
«يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُواْ اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصدِقِينَ»(1)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و با صادقان باشيد. «119»
تفسير
با صادقان باشيد
در آيات گذشته، سخن در بارهى گروهى از متخلفان در ميان بود؛ متخلفانى كه عهد و پيمان خود را با خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله شكسته و عملًا اظهارات خود را در مورد ايمان به خدا و روز جزا تكذيب نموده بودند و ديديم كه چگونه مسلمانان با قطع رابطهى خود با آنها، تنبيهاشان كردند!
اما در آيهى مورد بحث اشاره به نقطهى مقابل آنها كرده، دستور مىدهد كه رابطهى خود را با راستگويان و آنها كه بر سر پيمان خود ايستادهاند محكم بدارند.
نخست مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد»؛ «يا أيها الذين ءامنوا اتقوا الله» و براى اين كه بتوانند راه پرپيچ و خم تقوا را بدون اشتباه و انحراف بپيمايند، اضافه مىكند: «با صادقان باشيد»؛ «و كونوا مع الصادقين».
در اين كه منظور از «صادقين» چه كسانى است، مفسران احتمالات گوناگونى دادهاند، ولى اگر بخواهيم راه را نزديك كنيم، بايد به خود قرآن مراجعه كنيم كه در آيات
1) توبه/ 119
متعددى «صادقين» را تفسير كرده است.
در سورهى بقره مىخوانيم: «ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من ءامن بالله و اليوم الاخر و الملائكة و الكتاب و النبيين و ءاتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلوة و ءاتى الزكوة و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى البأساء و الضرّاء و حين البأس أولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون».(1)
در اين آيه مىبينيم پس از آن كه مسلمانان را از گفت و گوهاى اضافى در بارهى مسألهى تغيير قبله نهى مىكند، حقيقت نيكوكارى را براى آنها چنين تفسير مىكند:
ايمان به خدا و روز رستاخيز و فرشتگان و كتب آسمانى و پيامبران، سپس انفاق در راه خدا به نيازمندان و محرومان و بر پا داشتن نماز، و پرداختن به زكات و وفاى به عهد و استقامت در برابر مشكلات به هنگام جهاد، و پس از ذكر همهى اينها مىگويد: كسانى كه اين صفات را دارا باشند، «صادقان» و «پرهيزكاران» هستند.
و به اين ترتيب صادق كسى است كه داراى ايمان به تمام مقدسات و به دنبال آن عمل در تمام زمينهها باشد. در قرآن مىخوانيم: «انما المؤمنون الذين ءامنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و أنفسهم فى سبيل الله اولئك هم الصادقون»(2)«مؤمنان تنها كسانى هستند كه ايمان به خدا و پيامبرش آورده، سپس شك و ترديدى به خود راه ندادهاند (و علاوه بر اين) با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند، اينها صادقان هستند.
اين آيه نيز «صدق» را مجموعهاى از ايمان و عمل كه در آن هيچ گونه ترديد و
تخلفى نباشد معرفى مىكند. در آيهى ديگر مىخوانيم: «للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و اموالهم يبتغون فضلًا من الله و رضواناً و ينصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون»(1)در اين آيه مؤمنان محرومى كه على رغم همهى مشكلات، استقامت به خرج دادند و از خانه و اموال خود بيرون رانده شدند و جز رضاى خدا و يارى پيامبر صلى الله عليه و آله هدفى نداشتند، به عنوان صادقان معرفى شدهاند.
از مجموع اين آيات نتيجه مىگيريم كه «صادقين» آنهايى هستند كه تعهدات خود را در برابر ايمان به پروردگار به خوبى انجام مىدهند، نه ترديدى به خود راه مىدهند، نه عقب نشينى مىكنند، نه از انبوه مشكلات مىهراسند، بلكه با انواع فداكارىها صدق ايمان خود را ثابت مىكنند.
شكى نيست كه اين صفات مراتبى دارد؛ بعضى ممكن است در قلّهى آن قرار گرفته باشند كه ما نام آنها را «معصومان» مىگذاريم و بعضى در مراحل پايينتر.(2)نكتهها
گرچه مفهوم صادقين همان گونه كه در بالا ذكر كرديم مفهوم وسيعى است، ولى از روايات بسيارى استفاده مىشود كه منظور از اين مفهوم در اين جا تنها معصومين هستند. «سليم بن قيس هلالى» چنين نقل مىكند كه روزى امير مؤمنان عليه السلام با جمعى از مسلمانان گفت و گو داشت از جمله فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد هنگامى كه خدا «يا أيها الذين ءامنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين» را نازل كرد
سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا منظور از آن عام است يا خاص؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مأمورين به اين دستور همهى مؤمنانند و اما عنوان صادقين مخصوص برادرم على عليه السلام و اوصياى بعد از او تا روز قيامت است. هنگامى كه على عليه السلام اين سؤال را كرد، حاضران گفتند: آرى، اين سخن را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم.(1)
«نافع» از «عبدالله بن عمر» در تفسير آيه چنين نقل مىكند كه خداوند نخست به مسلمانان دستور داد كه از خدا بترسيد، سپس فرمود: «كونوا مع الصادقين»؛ يعنى مع محمد و اهل بيته (با پيامبر اسلام و خاندانش).(2)
گرچه بعضى از مفسران اهل تسنن مانند نويسندهى المنار ذيل روايت فوق را به اين صورت نقل كردهاند: مع محمد و اصحابه، ولى با توجه به اين كه مفهوم آيه عام است و هر زمانى را شامل مىشود و مىدانيم صحابهى پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان محدودى بودند، عبارتى كه در كتب شيعه از عبدالله بن عمر نقل شده صحيحتر به نظر مىرسد.
نويسندهى تفسير برهان نظير اين مضمون را از طرق اهل تسنن نقل كرده و مىگويد: «موفق بن احمد» به اسناد خود از «ابن عباس» در ذيل آيهى فوق چنين نقل كرده: هو على بن ابيطالب؛ او على بن ابيطالب است. سپس مىگويد: همين مطلب را «عبدالرزاق» در كتاب «رموز الكنوز» نيز آورده است.(3)2. همگام بودن با معصومان
در آيهى فوق دو دستور داده شده نخست دستور به تقوا و سپس دستور به همراه بودن با صادقين. اگر مفهوم صادقين در آيه عام باشد و همهى مؤمنان راستين و
بااستقامت را شامل گردد، بايد گفته شود: «كونوا من الصادقين»؛ از صادقين باشيد نه با صادقين باشيد. اين خود قرينهى روشنى است كه «صادقين» در آيه به معناى گروه خاصى است.
از سوى ديگر منظور از همراه بودن اين نيست كه انسان همنشين آنها باشد، بلكه بدون شك منظور آن است كه همگام آنها باشد. آيا اگر كسى معصوم نباشد، ممكن است بدون قيد و شرط، دستور پيروى و همگامى با او صادر شود؟ آيا اين خود دليل بر آن نيست كه اين گروه تنها معصومانند؟! بنا بر اين آنچه را از روايات استفاده كرديم، با دقت و تأمل از خود آيه نيز مىتوان استفاده كرد.
جالب توجه اين كه مفسر معروف «فخر رازى» كه به تعصب و شكآورى معروف است اين حقيقت را پذيرفته (هر چند غالب مفسران اهل تسنن با سكوت از اين مسأله گذشتهاند!) و مىگويد: «خداوند مؤمنان را به همراه بودن با صادقين دستور داده، بنا بر اين آيه دلالت بر اين دارد كه آنها كه جايز الخطا هستند بايد به كسى اقتدا كنند كه معصوم است، تا در پرتو او از خطا مصون بمانند و اين معنا در هر زمانى خواهد بود و هيچ دليلى بر اختصاص آن به عصر پيامبر صلى الله عليه و آله نداريم»، ولى بعداً اضافه مىكند: «قبول داريم كه مفهوم آيه اين است و در هر زمانى بايد معصومى باشد، اما ما اين معصوم را مجموع امت مىدانيم نه يك فرد! و به تعبير ديگر اين آيه دليل بر حجيت اجماع مؤمنين و عدم خطاى مجموع امت است».(1)
به اين ترتيب فخر رازى نيمى از راه را به خوبى پيمود، اما در نيمهى دوم گرفتار اشتباه شده است. اگر او به يك نكته كه در متن آيه است توجه مىكرد، نيمهى دوم راه را
1) تفسير فخر رازى/ ج 16/ ص 220- 221
نيز به طور صحيح مىپيمود و آن اين كه اگر منظور از صادقان مجموع امت باشد، خود اين «پيرو» نيز جزء آن مجموع است، و در واقع پيرو، جزئى از پيشوا مىشود و اتحاد تابع و متبوع خواهد شد، در حالى كه ظاهر آيه اين است كه پيروان از پيشوايان و تابعان از متبوعان جدا هستند. نتيجه اين كه آيهى فوق از آياتى است كه دلالت بر وجود معصوم در هر عصر و زمان مىكند.
تنها سؤالى كه باقى مىماند اين است كه «صادقين» جمع است و بايد در هر عصرى معصومان، متعدد باشند. پاسخ اين سؤال نيز روشن است و آن اين كه مخاطب تنها اهل يك عصر نيستند، بلكه آيه تمام اعصار و قرون را مخاطب ساخته و مسلم است كه مجموع مخاطبين همهى اعصار با جمعى از صادقين خواهد بود و به تعبير ديگر چون در هر عصرى معصومى وجود دارد، هنگامى كه همهى قرون و اعصار را مورد توجه قرار دهيم سخن از جمع معصومان به ميان خواهد آمد، نه از يك فرد.
شاهد گوياى اين موضوع آن است كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله جز او كسى كه واجب الاطاعة بايد وجود نداشت، و در عين حال آيه به طور مسلم شامل مؤمنان زمان او مىشود، بنا بر اين مىفهميم منظور جمع در يك زمان نيست، بلكه جمع در مجموعهى زمانهاست.(1)
1) نمونه/ ج 8/ ص 181
«مَا كَانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُم مّنَ الْأَعْرَابِ أَن يَتَخَلَّفُوا عَن رَّسُولِ اللَّهِ وَ لَايَرْغَبُوا بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ ى ذَ لِكَ بِأَنَّهُمْ لَايُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لَانَصَبٌ وَ لَامَخْمَصَةٌ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَايَطُونَ مَوْطِئًا يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَ لَايَنَالُونَ مِنْ عَدُوّ نَّيْلًا إِلَّا كُتِبَ لَهُم بِهِ ى عَمَلٌ صلِحٌ إِنَّ اللَّهَ لَايُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ* وَ لَايُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لَاكَبِيرَةً وَلَا يَقْطَعُونَ وَادِيًا إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»(1)
ترجمه
سزاوار نيست كه اهل مدينه، و باديهنشينانى كه اطراف آنها هستند، از رسول خدا تخلف جويند؛ و براى حفظ جان خويش، از جان او چشم بپوشند. اين به خاطر آن است كه هيچ تشنگى، خستگى، و گرسنگى در راه خدا به آنها نمىرسد و هيچ گامى كه موجب خشم كافران مىشود بر نمىدارند، و ضربهاى از دشمن نمىخورند، مگر اين كه به خاطر آن، عمل صالحى براى آنها نوشته مىشود؛ زيرا خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمىكند. «120» و هيچ مال كوچك يا بزرگى را (در اين راه) انفاق نمىكنند، و هيچ سرزمينى (به سوى ميدان جهاد و يا در بازگشت) نمىپيمايند، مگر اين كه براى آنها نوشته مىشود؛ تا خداوند آن را به عنوان بهترين اعمالشان، پاداش دهد. «121»
1) توبه/ 120- 121
تفسير
در آيات گذشته بحثهايى پيرامون سرزنش كسانى كه از غزوهى تبوك خوددارى كرده بودند، به ميان آمد، اين دو آيهى مورد بحث به عنوان يك قانون كلى و همگانى بحث نهايى را روى اين موضوع مىكند:
نخست مىگويد: «مردم مدينه و باديه نشينانى كه در اطراف اين شهر كه مركز و كانون اسلام است زندگى مىكنند حق ندارند از رسول خدا صلى الله عليه و آله تخلف جويند»؛ «ما كان لاهل المدينة و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله» چرا كه او رهبر امت، و پيامبر خدا و رمز بقا و حيات ملت اسلام است و تنها گذاردن او نه فقط پيامبر صلى الله عليه و آله را به خطر مىافكند، بلكه آيين خدا و علاوه بر آن موجوديت و حيات خود مؤمنان را نيز در خطر جدّى قرار خواهد داد.
در واقع قرآن با استفاده از يك بيان عاطفى، همهى افراد باايمان را به ملازمت پيامبر صلى الله عليه و آله و حمايت و دفاع از او در برابر مشكلات تشويق مىكند و مىگويد: جان شما از جان او عزيزتر و حيات شما از حيات او باارزشتر نيست، آيا ايمانتان اجازه مىدهد او كه پرارزشترين وجود انسانى است و براى نجات و رهبرى شما مبعوث شده به خطر بيفتد، و شما سلامتطلبان براى حفظ جان خويش از فداكارى در راه او مضايقه كنيد؟!
مسلم است تأكيد و تكيه روى مدينه و اطرافش به خاطر آن است كه در آن روز كانون اسلام، مدينه بود وگرنه اين حكم نه اختصاصى به مدينه و اطراف آن دارد و نه مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله است. اين وظيفهى همهى مسلمانان در تمام قرون و اعصار است كه رهبران خويش را همچون جان خويش، بلكه بيشتر گرامى دارند و در حفظ آنان بكوشند و آنها را در برابر حوادث سخت تنها نگذارند چرا كه خطر براى آنها خطر براى
امت است.
سپس به پاداشهاى مجاهدان كه در برابر هر گونه مشكلى در راه جهاد نصيبشان مىشود اشاره مىكند و روى هفت قسمت از اين مشكلات و پاداشش انگشت مىگذارد و مىگويد: «اين به خاطر آن است كه هيچ گونه تشنگى به آنها نمىرسد»؛ «ذلك بانّهم لا يصيبهم ظمأ»، «و هيچ رنج و خستگى پيدا نمىكنند»؛ «و لا نصب»، «و هيچ گرسنگى در راه خدا دامن آنها را نمىگيرد»؛ «و لا مخمصة فى سبيل الله»، «و در هيچ نقطهى خطرناك و ميدان پرمخاطرهاى كه موجب خشم و ناراحتى كفار است قرار نمىگيرند»؛ «و لا يطون موطئاً يغيظ الكفار»، «و هيچ ضربهاى از دشمن بر آنها وارد نمىشود»؛ «و لا ينالون من عدو نيلا»، «مگر اين كه در ارتباط با آن، عمل صالحى براى آنها ثبت مىشود»؛ «الا كتب لهم من عمل صالح».
و مسلماً پاداش يك به يك آنها را از خداوند بزرگ دريافت خواهند داشت؛ «زيرا خدا پاداش نيكوكاران را هيچ گاه ضايع نمىكند»؛ «ان الله لا يضيع اجر المحسنين»، «همچنين هيچ مال كم يا زيادى را در مسير جهاد، انفاق نمىكنند»؛ «و لا ينفقون نفقة صغيرة و لا كبيرة»، «و هيچ سرزمينى را براى رسيدن به ميدان جهاد و يا به هنگام بازگشت زير پا نمىگذارند، مگر اين كه تمام اين گامها، و آن انفاقها براى آنها ثبت مىشود»؛ «و لا يقطعون وادياً الا كتب لهم»، «تا سرانجام خداوند اين اعمال را به عنوان بهترين اعمالشان پاداش دهد»؛ «ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون».(1)
1) نمونه/ ج 8/ ص 185
نكتهها
مجاهدان راه خدا هر ضربهاى از دشمن از جراحت و قتل و اسارت و مانند آن ببينند، در نامهى اعمالشان براى پاداش الهى ثبت خواهد شد و متناسب هر يك اجرى خواهند داشت.
مفسران براى جملهى «احسن ما كانوا يعملون» دو گونه تفسير ذكر كردهاند كه يكى بر اساس اين است كه كلمهى «احسن» وصف براى افعال آنها باشد، و ديگرى وصف پاداش آنها.
در تفسير اول كه ما در بالا انتخاب كرديم و با ظاهر آيه نيز موافقتر است، اين گونه اعمال مجاهدان به عنوان بهترين اعمال دوران حياتشان شناخته شده و خداوند پاداش آن را متناسب با آن مىدهد، و در تفسير دوم كه احتياج به تقدير گرفتن كلمهى «من» بعد از كلمهى «احسن» دارد، پاداش الهى بهتر و بالاتر از اعمالشان معرفى شده و تقدير جمله چنين است: «ليجزيهم الله أحسن مما كانوا يعملون»؛ يعنى خداوند آنها را بهتر از آنچه انجام دادند پاداش مىدهد.
آيات فوق تنها براى مسلمانان ديروز نبود، بلكه براى ديروز و امروز و همهى قرون و اعصار است. بدون شك شركت در هر نوع جهاد خواه كوچك باشد يا بزرگ، مشكلات و ناراحتىهاى گوناگون دارد؛ مشكلات جسمى و روحى و مشكلات مالى و مانند آن، ولى هر گاه مجاهدان دل و جان خود را با ايمان به خدا و وعدههاى بزرگ او روشن سازند و
بدانند هر نفسى و هر سخنى و هر گامى در اين راه بر مىدارند گم نمىشود، بلكه حساب همهى آنها بدون كم و كاست و در نهايت دقت محفوظ است و خداوند در برابر آنها به عنوان بهترين اعمال از درياى بيكران لطفش شايستهترين پاداشها را مىدهد.
با اين حال هرگز از تحمل اين مشكلات سر باز نمىزنند و از عظمت آنها نمىهراسند و هيچ گونه ضعف و فتورى هر چند جهاد طولانى و پرحادثه و پرمشقت باشد به خود راه نمىدهند.
اين آيه حق تخلف از رسول خدا صلى الله عليه و آله را از اهل مدينه و اعرابى كه در اطراف آن هستند سلب نموده، سپس خاطرنشان مىسازد كه خداوند در مقابل اين سلب حق، براى ايشان در برابر مصيبتى كه در جهاد ببينند از قبيل گرسنگى و عطش و تعب، و در برابر هر سرزمينى كه بپيمايند و بدان وسيله كفار را به شدت خشم دچار سازند، يا هر بلايى كه به سر آنان بياورند، يك عمل صالح در نامهى عملشان مىنويسد؛ چون در اين صورت نيكوكارند و خدا اجر محسنين را ضايع نمىسازد. اين معناى «ذلك بانهم لا يصيبهم ظمأ» است. آن گاه مىفرمايد: «هزينهاى كه در اين راه خرج مىكنند، چه كم و چه زياد، و همچنين هر وادى كه طى مىنمايند، براى آنان نوشته مىشود و نزد خدا محفوظ مىماند، تا به بهترين پاداش جزا داده شوند.
و جملهى «ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون» غايت و نتيجهاى است كه بر جملهى «كتب لهم» مترتب شده و معنايش اين است كه نتيجهى اين نوشتن اين است كه خداوند جزاى بهترى اعمالشان را بدهد و اگر تنها جزاى نيكوترين اعمالشان را ذكر كرد، براى اين بود كه بيشتر رغبت صاحب عمل متوجه آن گونه اعمال است. ممكن هم
هست از اين جهت باشد كه پاداش بهترين اعمال مستلزم پاداش ساير اعمال نيز هست، و نيز ممكن است مراد به احسن اعمال، جهاد در راه خدا باشد؛ براى اين كه جهاد از همهى اعمال نيك ديگر سختتر و نيز مهمتر است. زيرا قيام امر دين بدان بستگى دارد.
البته در اين ميان معناى ديگرى نيز هست، و آن اين است كه جزاى عمل در حقيقت همان خود عمل است، كه به سوى پروردگار رفته است و بهترين جزا هما بهترين اعمال است، پس در نتيجه جزا دادن به احسن اعمال معنايش جزا دادن به احسن جزا است. معناى ديگرى نيز هست و آن اين است كه خداى سبحان گناهان ايشان را كه باعث ملكوكى و بىرونقى اعمال نيك ايشان شده مىآمرزد و جهات نقص اعمال آنان را مىزدايد و مىپوشاند و بدين وسيله عمل ايشان را بعد از آن كه عمل نيك بود، به صورت عمل نيكوتر در مىآورد و آن گاه به آن عمل نيكوتر پاداش مىدهد، و ممكن هم هست اين وجه با وجه قبلى به يك معنا برگردد.(1)
«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهّرَكُمْ تَطْهِيرًا»(2)
ترجمه
خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
تفسير
قرآن كريم بعد از دستورات مختلفى نسبت به همسران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ارتباط با حفظ حيا و حجاب و بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات و اطاعت از خدا و رسول، موضوع عصمت و طهارت از گناه و معصيت را در بارهى اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بيان مىكند و مىفرمايد: «خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
تعبير به «انما» كه معمولًا براى حصر است، دليل بر اين است كه اين موهبت ويژهى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است. جملهى «يريد» اشاره به ارادهى تكوينى پروردگار است، وگرنه ارادهى تشريعى و به تعبير ديگر لزوم پاك نگاهداشتن خويش، انحصارى به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد و همهى مردم بدون استثنا به حكم شرع موظفند از هر گونه گناه و پليدى پاك باشند.
ممكن است گفته شود ارادهى تكوينى موجب يك نوع جبر است، ولى با توجه به بحثهايى كه در مسألهى معصوم بودن انبيا و امامان داشتهايم، پاسخ اين سخن روشن مىشود و در اين جا به طور خلاصه مىتوان گفت: معصومان داراى يك نوع شايستگى اكتسابى از طريق اعمال خويشند و يك نوع لياقت ذاتى و موهبتى از سوى پروردگار تا بتوانند الگو و اسوهى مردم بوده باشند.
به تعبير ديگر معصومان به خاطر تأييدات الهى و اعمال پاك خويش، چنان هستند كه در عين داشتن قدرت و اختيار براى گناه كردن به سراغ گناه نمىروند درست همان گونه كه هيچ فرد عاقلى حاضر نيست قطعهى آتشى را بردارد و به دهان خويش بگذارد با اين كه نه اجبارى در اين كار است و نه اكراهى، اين حالتى است كه از درون وجود
خود انسان بر اثر آگاهىها و مبادى فطرى و طبيعى مىجوشد، بى آن كه جبر و اجبارى در كار باشد.
واژهى «رجس» به معناى شىء ناپاك است، خواه ناپاك از نظر طبع آدمى باشد يا به حكم عقل يا شرع و يا همهى اينها. اين كه در بعضى از كلمات، «رجس» به معناى گناه يا شرك يا بخل و حسد، يا اعتقاد باطل و مانند آن تفسير شده در حقيقت بيان مصداقهايى از آن است، وگرنه مفهوم اين كلمه، مفهومى عام و فراگير است و همهى انواع پليديها را به حكم اين كه الف و لام در اين جا به اصطلاح «الف و لام جنس» است شامل مىشود.
«تطهير» به معناى پاك ساختن و در حقيقت تأكيدى است بر مسألهى «اذهاب رجس» و نفى پليدىها و ذكر آن به صورت مفعول مطلق در اين جا نيز تأكيد ديگرى بر اين معنا محسوب مىشود، اما تعبير «اهل البيت»، به اتفاق همهى علماى اسلام و مفسران، اشاره به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است و اين چيزى است كه از ظاهر خود آيه نيز فهميده مىشود؛ زيرا «بيت» گرچه به صورت مطلق در اين جا ذكر شده، اما به قرينهى آيات قبل و بعد، منظور از آن بيت و خانهى پيامبر صلى الله عليه و آله است.
اما اين كه مقصود از «اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله» در اين جا چه اشخاصى مىباشند، در ميان مفسران گفت و گو است. بعضى آن را مخصوص همسران پيامبر صلى الله عليه و آله دانستهاند و آيات قبل و بعد را كه در بارهى ازدواج رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن مىگويد، قرينهى اين معنا شمردهاند، ولى با توجه به يك مطلب، اين عقيده نفى مىشود و آن اين كه ضميرهايى كه در آيات قبل و بعد آمده عموماً به صورت ضمير جمع مؤنث است، در حالى كه ضماير اين قسمت از آيه «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً» همه
به صورت جمع مذكر است و اين نشان مىدهد معناى ديگرى در نظر بوده است.
از اين رو بعضى ديگر از مفسران از اين مرحله گام فراتر نهاده و آيه را شامل همهى خاندان پيامبر اعم از مردان و همسران او دانستهاند. از سوى ديگر روايات بسيار زيادى كه در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده معناى دوم يعنى شمول همهى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز نفى مىكند و مىگويد: مخاطب در آيهى فوق منحصراً پنج نفرند:
پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام، فاطمه عليها السلام و حسن و حسين عليهما السلام.
با وجود اين نصوص فراوان كه قرينهى روشنى بر تفسير مفهوم آيه است، تنها تفسير قابل قبول براى اين آيه همان معناى سوم يعنى اختصاص به «خمسه طيبه» است. تنها سؤالى كه در اين جا باقى مىماند اين است كه چگونه در لا به لاى بحث از وظايف زنان پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى گفته شده است كه شامل زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نمىشود.
پاسخ اين سؤال را مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در «مجمع البيان» چنين مىگويد:
«اين اولين بار نيست كه در آيات قرآن به آياتى برخورد مىكنيم كه در كنار هم قرار دارند، اما از موضوعات مختلفى سخن مىگويند، قرآن پر است از اين گونه بحثها. همچنين در كلام فصحاى عرب و اشعار آنان نيز نمونههاى فراوانى براى اين موضوع موجود است.»
مفسر بزرگ نويسندهى «الميزان» پاسخ ديگرى بر آن افزوده كه خلاصهاش چنين است: «ما هيچ دليلى در دست نداريم كه جملهى «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس ...» همراه اين آيات نازل شده است، بلكه از روايات به خوبى استفاده مىشود كه اين قسمت جداگانه نازل گرديده، امام به هنگام جمع آورى آيات قرآن در عصر پيامبر يا بعد از آن در كنار اين آيات قرار داده شده است.»
پاسخ سومى كه مىتوان به سؤال داد اين است كه قرآن مىخواهد به همسران
پيامبر صلى الله عليه و آله بگويد: شما در ميان خانوادهاى قرار داريد كه گروهى از آنان معصومند، كسى كه در زير سايهى درخت عصمت و در كانون معصومان قرار گرفته، سزاوار است كه بيش از ديگران مراقب خود باشد و فراموش نكنيد كه انتساب او به خانوادهاى كه پنج معصوم پاك در آن است، مسئوليتهاى سنگينى براى او ايجاد مىكند و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانى از او دارند.
در بحث نكات به خواست خدا از روايات اهل سنت و شيعه كه در تفسير اين آيه وارد شده است مشروحاً سخن خواهيم گفت.
نكتهها
كلمهى «انما» در آيه انحصار خواست خدا را مىرساند و مىفهماند كه خدا خواسته رجس و پليدى را تنها از اهل بيت دور كند، و به آنان عصمت دهد، و كلمهى «اهل البيت» چه اين كه صرفاً براى اختصاص باشد، تا غير اهل خانه داخل در حكم نشوند، و چه اين كه اين كلمه نوعى مدح باشد، و چه اين كه ندا و به معناى «اى اهل بيت» بوده باشد، به هر صورت دلالت دارد بر اين كه دور كردن رجس و پليدى از آنان و تطهيرشان، مسئلهاى است مختص به آنان، و كسانى كه مخاطب در كلمهى (عنكم: از شمايند).
بنا بر اين در آيهى شريفه در حقيقت دو تا قصر و انحصار به كار رفته، يكى انحصار اراده و خواست خداوند در دور كردن پليدى و تطهير اهل بيت، دوم انحصار اين عصمت در اهل بيت.(1)
1) الميزان/ ج 16/ ص 483
حالا بايد ديد اهل بيت كيست؟ به طور مسلم زنان آن جناب جزو اهل بيت او نيستند، براى اين كه هيچ گاه صحيح نيست ضمير مردان را به زنان ارجاع داد و به زنان گفت «عنكم»، بلكه اگر همسران هم اهل بيت بودند، بايد مىفرمود: «عنكن». بعضى براى فرار از اين اشكال گفتهاند: اين وقتى است كه تنها زنان مراد باشند، اما اگر زن و مرد اهل بيت همه مورد نظر باشند، اشكال ندارد كه ضمير «عنكم» به آنان خطاب شود هم چنان كه بعضى ديگر گفتهاند: مراد به اهل بيت، اهل بيت الحرام است كه در آيهى «ان اولياءه الا المتقون» آنان را متقى خوانده، و بعضى ديگر گفتهاند: مراد اهل مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله است و بعضى گفتهاند: همهى آن كسانى است كه در عرف جزو خاندان آن جناب به شمار مىروند، چه همسرانش و چه خويشاوندان و نزديكانش؛ يعنى آل عباس، آل عقيل، آل جعفر و آل على و بعضى ديگر گفتهاند: مراد خود رسول خدا صلى الله عليه و آله و همسران اوست و شايد آنچه به عكرمه و عروه نسبت دادهاند همين باشد. چون آنها گفتهاند: مراد تنها و تنها همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد غير همسران آن جناب و خطاب در «عنكم» متوجه اقرباى رسول خدا صلى الله عليه و آله است؛ يعنى آل عباس، آل على، آل عقيل و آل جعفر. به هر حال مراد به بردن رجس و تطهير اهل بيت تنها همان تقواى دينى، و اجتناب از نواهى و امتثال اوامر است، بنا بر اين معناى آيه اين است كه خداى تعالى از اين تكاليف دينى كه متوجه شما كرده سودى نمىبرد و نمىخواهد سود ببرد، بلكه مىخواهد شما را پاك كند و پليدى را از شما دوز سازد، بنا بر اين آيهى شريفه در حد آيهى «ما يريد الله ليجعل عليكم من جرح و لكن يريد ليطهركم و يتم نعمته عليكم»(1)خدا نمىخواهد بيهوده بار
1) مائده/ 6
شما را سنگين كند، بلكه مىخواهد پاكتان سازد، و نعمت خود را بر شما تمام كند، مىباشد و اگر معنا اين باشد، آن وقت آيهى شريفه با هيچ يك از چند معنايى كه گذشت نمىسازد؛ چون اين معنا با اختصاص آيه به اهل بيت منافات دارد. زيرا خدا اين گونه تطهير را براى عموم مسلمانان و مكلفين به احكام دين مىخواهد، نه براى خصوص اهل بيت و حال آن كه گفتيم آيهى شريفه دو انحصار را مىرساند، و دومىاش انحصار تطهير در اهل بيت است.(1)2. معناى اذهاب رجس
كلمهى «رجس» به كسرهى را، و سكون جيم، صفتى است از مادهى «رجاست»؛ يعنى پليدى و قذارت، و پليدى قذارت هيئتى است در نفس آدمى كه آدمى را وادار به اجتناب و نفرت مىنمايد و نيز هيئتى است در ظاهر موجود پليد، كه باز آدمى از آن نفرت مىنمايد. اولى مانند پليدى رذايل و دومى مانند پليدى خوك، همچنان كه قرآن كريم در هر دو معنا اطلاق كرده، در بارهى پليدى ظاهرى فرموده: «و لحم خنزير فانه رجس»(2)يعنى گوشت خوك كه پليد است، و هم در پليدىهاى معنوى مانند شرك و كفر و اعمال ناشايست به كار زده و فرموده: «و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجساً الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون»(3)و آنهايى كه در دل بيمارند، قرآن پليدى ديگرى بر پليدىهايشان مىافزايد و مىميرند در حالى كه كافرند.
و نيز فرموده: «و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقاً حرجاً كانّما يصعد فى
السماء كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يؤمنون»(1)و كسى كه خدا بخواهد گمراهش كند، دلش را تنگ و ناپذيرا مىكند به طورى كه پذيرفتن حق برايش چون رفتن به آسمان غير ممكن باشد، خدا اين چنين پليدى را بر كسانى كه ايمان نمىآورند مسلط مىسازد.
اين كلمه به هر معنا كه باشد نسبت به انسان عبارت است از ادراكى نفسانى و اثرى شعورى كه از علاقه و بستگى قلب به اعتقادى باطل يا عملى زشت حاصل مىشود.
وقتى مىگوييم انسان پليد، يعنى انسانى كه به خاطر دلبستگى به عقايد باطل يا عمل باطل دلش دچار پليدى شده است، و با در نظر گرفتن اين كه كلمهى «رجس» در آيهى شريفه، الف و لام دارد، كه جنس را مىرساند معنايش اين مىشود: «كه خدا مىخواهد تمامى انواع پليدىها و هيئتهاى خبيثه و رذيله را از نفس شما ببرد، هيئتهايى كه اعتقاد حق و عمل حق را از انسان مىگيرد، و چنين ازالهاى با عصمت الهيه منطبق مىشود و آن عبارت است از صورت علميهاى در نفس، كه انسان را از هر باطلى چه عقايد و چه اعمال حفظ مىكند، پس آيهى شريفه يكى از ادلهى عصمت اهل بيت عليهم السلام است.
براى اين كه قبلًا گفتيم اگر مراد به آيه چنين معنايى نباشد، بلكه مراد به آن، تقوا يا تشديد در تكاليف باشد، ديگر اختصاصى به اهل بيت نخواهد داشت، خدا از همهى بندگانش تقوا مىخواهد نه تنها اهل بيت، و نيز گفتيم كه يكى از اهل بيت خود رسول خدا صلى الله عليه و آله است و با اين كه آن جناب به اتفاق عموم مسلمانان از شيعه و سنى معصوم است، ديگر معنا ندارد كه خدا از او تقوا بخواهد.
پس چارهاى جز اين نيست كه آيهى شريفه را حمل بر عصمت اهل بيت كنيم و بگوييم: مراد به بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است و مراد به تطهير در جملهى «يطهركم تطهيراً» كه با مصدر «تطهير» تأكيد شده زايل ساختن اثر رجس، به
1) انعام/ 125
وسيلهى وارد كردن مقابل آن است و آن عبارت است از اعتقاد به حق، پس تطهير اهل بيت عليهم السلام عبارت شد از اين كه ايشان را مجهز به ادراك حق كند، حق در اعتقاد و حق در عمل و آن وقت مراد به اراده اين معنا (خدا مىخواهد چنين كند)، نيز ارادهى تكوينى مىشود؛ چون قبلًا هم گفتيم ارادهى تشريعى را كه منشأ تكاليف دينى و منشأ متوجه ساختن آن تكاليف به مكلفين است، اصلًا با اين مقام سازگار نيست (چون گفتيم ارادهى تشريعى را نسبت به تمام مردم دارد نه تنها نسبت به اهل بيت).
پس معناى آيه اين شد كه خداى سبحان مستمراً و دائماً اراده دارد شما را به اين موهبت يعنى موهبت عصمت اختصاص دهد به اين طريق كه اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما اهل بيت ببرد، و در جاى آن عصمتى بياورد كه حتى اثرى از آن اعتقاد باطل و عمل زشت در دلهايتان باقى نگذارد.
بعضى از مفسران «رجس» را در آيهى فوق، تنها اشاره به شرك يا گناهان كبيرهى زشت همچون «زنا» دانستهاند در حالى كه هيچ دليلى بر اين محدوديت در دست نيست، بلكه اطلاق «الرجس» (با توجه به اين كه الف و لام آن «الف و لام جنس» است) هر گونه پليدى و گناه را شامل مىشود چرا كه گناهان همه رجسند، از اين رو اين كلمه در قرآن به «شرك»، «مشروبات الكلى»، «قمار»، «نفاق»، «گوشتهاى حرام و ناپاك» و مانند آن اطلاق شده است.(1)
با توجه به اين كه ارادهى الهى تخلفناپذير است و جملهى «انما يريد الله
1) حج/ 30؛ مائده/ 90؛ توبه/ 125؛ انعام/ 145
ليذهب عنكم الرجس» دليل بر ارادهى حتمى او مىباشد، مخصوصاً با توجه به كلمهى «انما» كه براى حصر و تأكيد است روشن مىشود كه ارادهى قطعى خداوند بر اين قرار گرفته كه اهل بيت عليهم السلام از هر گونه رجس و پليدى و گناه پاك باشند و اين همان مقام عصمت است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه منظور از ارادهى الهى در اين آيه دستورات و احكام او در مورد حلال و حرام نيست؛ زيرا اين دستورات شامل همگان مىشود و اختصاص به اهل بيت ندارد، بنا بر اين با مفهوم كلمهى «انما» سازگار نمىباشد، پس اين ارادهى مستمر اشاره به يك نوع امداد الهى است كه اهل بيت عليهم السلام را بر عصمت و ادامهى آن يارى مىدهد و در عين حال منافات با آزادى اراده و اختيار ندارد (چنان كه قبلًا شرح داديم).
در حقيقت مفهوم آيه همان چيزى است كه در «زيارت جامعه» نيز آمده است:
«عصمكم الله من الزلل و آمنكم من الفتن و طهّركم من الدنس و اذهب عنكم الرجس و طهركم تطهيراً؛ خداوند شما را از لغزشها حفظ كرد و از فتنه انحرافات در امان داشت و از آلودگىها پاك ساخت و پليدى را از شما دور كرد و كاملًا تطهير نمود. با اين توضيح در دلالت آيهى فوق بر مقام عصمت اهل بيت نبايد ترديد كرد.(1)4. آيهى تطهير در بارهى چه كسانى است؟
گفتيم اين آيه گرچه در لا به لاى آيات مربوط به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، اما تغيير سياق آن (تبديل ضميرهاى «جمع مؤنث» به «جمع مذكر») دليل بر اين است كه اين آيه محتوايى جداى از آن آيات دارد. به همين دليل حتى كسانى كه آيه را مخصوص
1) نمونه/ ج 17/ ص 297
به پيامبر صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام ندانستهاند معناى وسيعى براى آن قائل شدهاند كه هم اين بزرگواران را شامل مىشود و هم همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را.
ولى روايات فراوانى در دست داريم كه نشان مىدهد آيه مخصوص اين بزرگواران است و همسران در اين معنا داخل نيستند، هر چند از احترام متناسب برخوردارند. اينك بخشى از آن روايات را در ذيل از نظر مىگذرانيم:
الف. رواياتى كه از خود همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده و مىگويد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن از اين آيهى شريفه مىگفت، ما از او سؤال كرديم كه جزو آن هستيم؟ فرمود: «شما خوبيد، اما مشمول اين آيه نيستيد!»
از آن جمله روايتى است كه «ثعلبى» در تفسير خود از «ام سلمه» نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خانهى خود بود كه فاطمه عليها السلام پارچهى حريرى نزد آن حضرت آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همسر و دو فرزندانت حسن و حسين را صدا كن. آنها را آورد، سپس غذا خوردند. بعد پيامبر صلى الله عليه و آله عبايى بر آنها افكند و گفت: «اللهم هؤلاء اهلبيتى و عترتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً؛ خداوندا! اينها خاندان من هستند، پليدى را از آنها دور كن و از هر آلودگى پاكشان گردان.» و در اين جا آيهى «انما يريد الله» نازل شد. من گفتم آيا من هم با شما هستم اى رسول خدا! فرمود: «انك الى خير؛ تو بر خير و نيكى هستى» (اما در زمرهى اين گروه نيستى).(1)
و نيز «ثعلبى» خود از «عايشه» چنين نقل مىكند: هنگامى كه از او در بارهى جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ويرانگر سؤال كردند (با تأسف) گفت: اين يك تقدير الهى بود! و هنگامى كه در بارهى على عليه السلام از او سؤال كردند چنين گفت: تسئلنى عن
1) مجمع البيان/ ج 8/ ص 559- 560
احب الناس كان الى رسول الله صلى الله عليه و آله و زوج احب الناس كان الى رسول الله لقد رأيت علياً و فاطمة و حسناً و حسيناً عليهم السلام و جمع رسول الله صلى الله عليه و آله بثوب عليهم ثم قال: «اللهم هؤلاء اهلبيتى و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً»، فقلت يا رسول الله انا من أهلك قال تنحى فانك الى خير؛ آيا از من در بارهى كسى سؤال مىكنى كه محبوبترين مردم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بود و از كسى مىپرسى كه همسر محبوبترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، من با چشم خود على و فاطمه و حسن و حسين را ديدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را در زير لباسى جمع كرده بود و فرمود: «خداوندا! اينها خاندان من هستند و حاميان من، رجس را از آنها ببر و از آلودگىها پاكشان فرما»، من عرض كردم اى رسول خدا! آيا من هم از آنها هستم؟ فرمود: دور باش، تو بر خير و نيكى هستى (اما جزو اين جمع نمىباشى.(1)
اين گونه روايات با صراحت مىگويد كه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله جزو عنوان اهل بيت در اين آيه نيستند.
ب. روايات بسيار فراوانى در مورد حديث كساء به طور اجمال وارد شده كه از همهى آنها استفاده مىشود پيامبر صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند (يا به خدمت او آمدند) پيامبر صلى الله عليه و آله عبايى بر آنها افكند و گفت: «خداوندا! اينها خاندان من هستند، رجس و آلودگى را از آنها دور كن، در اين هنگام آيهى «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس» نازل گرديد. دانشمند معروف حاكم حسكانى نيشابورى در «شواهد التنزيل» اين روايات را به طرق متعدد از راويان مختلفى گردآورى كرده است.(2)
در اين جا اين سؤال جلب توجه مىكند كه هدف از جمع كردن آنها در زير كساء
چه بوده است؟ گويا پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواسته است كاملًا آنها را مشخص كند و بگويد آيهى فوق، تنها در بارهى اين گروه است، مبادا كسى مخاطب را در اين آيه تمام بيوتات پيامبر صلى الله عليه و آله و همهى كسانى كه جزو خاندان او هستند بداند. حتى در بعضى از روايات آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله سه بار اين جمله را تكرار كرد: «خداوندا! اهل بيت من اينها هستند، پليدى را از آنها دور كن؛ اللهم هؤلاء اهلبيتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً».
ج. در روايات فراوان ديگرى مىخوانيم: بعد از نزول آيهى فوق پيامبر صلى الله عليه و آله مدت شش ماه هنگامى كه براى نماز صبح از كنار خانهى فاطمه عليها السلام مىگذشت صدا مىزد:
«الصلوة يا اهل البيت! انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً؛ هنگام نماز است اى اهل بيت! خداوند مىخواهد پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد». اين حديث را حاكم حسكانى از «انس بن مالك» نقل كرده است.(1)
در روايت ديگرى كه از «ابوسعيد خدرى» از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده مىخوانيم:
پيامبر اين برنامه را تا هشت يا نه ماه ادامه داد.(2)اين نكته قابل توجه است كه تكرار اين مسأله در مدت شش يا هشت يا نه ماه به طور مداوم در كنار خانهى فاطمه عليها السلام براى اين است كه مطلب را كاملًا مشخص كند تا در آينده ترديدى براى هيچ كس باقى نماند كه اين آيه تنها در شأن اين گروه نازل شده است به خصوص اين كه تنها خانهاى كه در ورودى آن در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله باز مىشد، بعد از آن كه دستور داد درهاى خانههاى ديگران به سوى مسجد بسته شود، در خانهى فاطمه بود و طبعاً هميشه جمعى از مردم به
هنگام نماز اين سخن را در آن جا از پيامبر مىشنيدند.
با اين حال جاى تعجب است كه بعضى از مفسران اصرار دارند كه آيه مفهوم عامى دارد و همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در آن وارد هستند، هر چند اكثريت علماى اسلام اعم از شيعه و اهل سنت آن را محدود به اين پنج تن مىدانند.
قابل توجه اين كه «عايشه» همسر پيامبر صلى الله عليه و آله كه طبق گواهى روايات اسلامى در بازگو كردن فضايل خود و ريزهكارىهاى ارتباطش با پيامبر چيزى فرو گذار نمىكرد اگر اين آيه شامل او مىشد، قطعاً در لا به لاى سخنانش به مناسبتهايى از آن سخن مىگفت در حالى كه هرگز چنين سخنى از او نقل نشده است.
د. روايات متعددى از «ابوسعيد خدرى» صحابى معروف نقل شده كه با صراحت گواهى مىدهد اين آيه تنها در بارهى همان پنج تن نازل شده است؛ نزلت فى خمسة: فى رسول الله و على و فاطمه و الحسن و الحسين عليهم السلام(1). اين روايات به قدرى زياد است كه بعضى از محققين آن را متواتر مىدانند.
از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه مىگيريم كه احاديثى كه دلالت بر انحصار آيه به پنج تن مىكند به قدرى زياد است كه جاى ترديد در آن باقى نمىگذارد تا آن جا كه در شرح «احقاق الحق» بيش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت گردآورى شده و منابع شيعه در اين زمينه از هزار هم مىگذرد. نويسندهى كتاب «شواهد التنزيل» كه از علماى معروف برادران اهل سنت است بيش از 130 حديث در اين زمينه نقل كرده است.
از همهى اينها گذشته پارهاى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله در طول زندگى خود به كارهايى دست زدند كه هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نيست مانند ماجراى جنگ
1) شواهد التنزيل/ ج 2/ ص 25
جمل كه قيامى بود بر ضد امام وقت كه سبب خونريزى فراوانى گرديد و به گفتهى بعضى از مورخان تعداد كشتگان اين جنگ به هفده هزار نفر بالغ مىشد.
بدون شك اين ماجرا به هيچ وجه قابل توجيه نيست و حتى مىبينيم كه خود عايشه نيز بعد از اين حادثه اظهار ندامت مىكند كه نمونهاى از آن در بحثهاى پيشين گذشت.
عيبجويى كردن «عايشه» از «خديجه» كه از بزرگترين و فداكارترين و بافضيلتترين زنان اسلام است در تاريخ اسلام مشهور است. اين سخن به قدرى بر پيامبر صلى الله عليه و آله ناگوار آمد كه از شدت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود: به خدا سوگند كه هرگز همسرى بهتر از او نداشتم، او زمانى ايمان آورد كه مردم كافر بودند و زمانى اموالش را در اختيار من گذاشت كه مردم همه از من بريده بودند!(1)5. ارادهى الهى در اين جا تكوينى است يا تشريعى؟
در لا به لاى تفسير آيه، اشارهاى به اين موضوع داشتيم كه «اراده» در جملهى «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس» ارادهى تكوينى است نه تشريعى. براى توضيح بيشتر بايد يادآور شويم كه منظور از ارادهى تشريعى همان اوامر و نواهى الهى است. براى مثال خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد خواسته، اين ارادهى تشريعى است. معلوم است كه ارادهى تشريعى به افعال ما تعلق مىگيرد نه افعال خداوند، در حالى كه در آيهى فوق متعلق اراده افعال خدا است. مىفرمايد: خدا اراده كرده است كه پليدى را از شما ببرد، بنا بر اين چنين ارادهاى بايد تكوينى باشد، و مربوط به خواست خداوند در عالم تكوين.
افزون بر اين، مسألهى «ارادهى تشريعى» نسبت به پاكى و تقوا انحصار به اهل
1) نمونه/ ج 17/ ص 298
بيت عليهم السلام ندارد؛ زيرا خدا به همه دستور داده است پاك و باتقوا باشند، و اين مزيتى براى آنها نخواهد بود؛ زيرا همهى مكلفان مشمول اين فرمانند.(1)
به هر حال اين موضوع يعنى ارادهى تشريعى نه تنها با ظاهر آيه سازگار نيست كه با احاديث گذشته به هيچ وجه تناسبى ندارد؛ زيرا همهى اين احاديث سخن از يك مزيت والا و ارزش مهم ويژه مىكند كه مخصوص اهل بيت عليهم السلام است. اين نيز مسلم است كه «رجس» در اين جا به معناى پليدى ظاهرى نمىباشد، بلكه اشاره به پليدىهاى باطنى است و اطلاق اين كلمه هرگونه انحصار و محدوديت را در شرك و كفر و اعمال منافى عفت و مانند آن نفى مىكند، و همهى گناهان و آلودگىهاى عقيدتى و اخلاقى و عملى را شامل مىشود.
نكتهى ديگرى كه بايد به دقت متوجه آن بود اين است كه ارادهى تكوينى كه به معناى خلقت و آفرينش است، در اين جا به معناى مقتضى است نه علت تامه، تا موجب جبر و سلب اختيار گردد.
توضيح اين كه: مقام عصمت به معناى يك حالت تقواى الهى است كه به امداد پروردگار در پيامبران و امامان ايجاد مىشود، اما با وجود اين حالت، چنان نيست كه آنها نتوانند گناه كنند، بلكه قدرت اين كار را دارند و با اختيار خود از گناه چشم مىپوشند.
درست همانند يك طبيب بسيار آگاه كه هرگز يك مادهى بسيار سمى را كه خطرات جدى آن را مىداند نمىخورد با اين كه قدرت بر اين كار دارد، اما آگاهىها و مبادى فكرى و روحى او سبب مىشود كه با ميل و ارادهى خود از اين كار چشم بپوشد.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه اين تقواى الهى موهبت ويژهاى است كه به
1) مجمع البيان/ ج 8/ ص 560؛ نمونه/ ج 17/ ص 303
پيامبران داده شده نه به ديگران، ولى بايد توجه داشت كه خداوند اين امتياز را به خاطر مسئوليت سنگين رهبرى به آنها داده، بنا بر اين امتيازى است كه بهرهى آن عايد همگان مىشود و اين عين عدالت است، درست مانند امتياز خاصى است كه خداوند به پردههاى ظريف و بسيار حساس چشم داده كه تمام بدن از آن بهره مىگيرد.
از اين گذشته به همان نسبت كه پيامبران امتياز دارند و مشمول مواهب الهى هستند، مسئوليتشان نيز سنگين است و يك ترك اولاى آنها معادل يك گناه بزرگ افراد عادى است، و اين مشخص كنندهى خط عدالت است. نتيجه اين كه اين ارادهى تكوينى است در سر حد يك مقتضى (نه علت تامه) و در عين حال نه موجب جبر است و نه سلب مزيت و افتخار.(1)
«فمن حاجّك فيه من بعد ما جاءك من العلمِ فقُلْ تعالوا ندعُ أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثمّ نبتهلْ فنجعل لعنت اللَّه على الكاذبين* انّ هذا لهو القصص الحقّ و ما من إله إلّااللَّهُ و إنّ اللَّه لهو العزيز الحكيم* فإن تولّوا فإنّ اللَّه عليم بالمفسدين»(2)
ترجمه
هر گاه بعد از علم و دانشى كه (در بارهى مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به
محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آن گاه مباهله كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.» «61» اين همان سرگذشت واقعى (مسيح) است. (و ادعاهايى همچون الوهيت او، يا فرزند خدا بودنش، بى اساس است.) و هيچ معبودى، جز خداوند يگانه نيست؛ و خداوند توانا و حكيم است. «62» اگر (با اين همه شواهد روشن، باز هم از پذيرش حق) روى گردانند، (بدان كه طالب حق نيستند؛ و) خداوند از مفسده جويان، آگاه است. «63»
معناى واژه ها
حاجّك: محاجّه به معناى حجت و دليل آوردن در برابر يكديگر است.
تعالوا: اسم فعل و مفرد آن «تعال» يعنى بياييد. اصل آن علو است كه به معناى بالا رفتن است.
نبتهل: ابتهال به معناى لعن كردن يا دعا كردن براى هلاكت و نابودى است.
قصص:اين كلمه مفرد و به معناى قصّه است و در اصل از مادهى «قصّ» به معناى جستجو كردن چيزى است. تلافى كردن خون ريخته شده را قصاص مىگويند. زيرا به وسيلهى آنْ حق صاحبان خون جستجو شده است.(1)شأن نزول
هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نصارى را به مباهله دعوت كرد، نمايندگان
1) مجمع البيان/ ج 2/ ص 761؛ مفردات راغب
مسيحيان نجران از وى يك روز مهلت خواستند و چون با بزرگان خود مشورت كردند، اسقف آنان گفت: فردا بنگريد اگر محمد صلى الله عليه و آله با اهل و فرزند خود آمد، از مباهله پرهيز كنيد و اگر با اصحاب خود آمد، مباهله كنيد كه كارى از او ساخته نيست.
فردا صبح هنگامى كه پيامبر را با اهل بيت خود ديدند، آن حضرت به درخواست آنان اهل بيت خود را معرفى كرد و دو زانو نشست. اسقف گفت: به خدا قسم اين مرد مانند انبيا نشسته و حاضر به مباهله نشدند. سيّد كه بزرگ نصارى بود، به اسقف گفت: اى ابا حارثه! جلو برو و مباهله كن. او گفت: به خدا سوگند او را آمادهى مباهله مىبينم، مىترسم راستگو باشد و اگر مباهله كنم، يك نصرانى زنده نخواهد ماند.
آن گاه گفت: چهرههايى مىبينم كه اگر از خدا بخواهند كه كوهها را از جاى بكند، البته خواهد شد و با او مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد. در نتيجه حاضر به مصالحه شدند و به شرايط ذمه تن در دادند. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به آن كس كه جانم در دست اوست، اگر با من مباهله مىكردند، همگى به صورت بوزينه و خنزير در مىآمدند و بيابان بر آنها وادى آتش مىشد.(1)تفسير
«فمن حاجّك فيه من بعد ما جاءك من العلم»؛ اين آيه به دنبال آيات قبل و استدلالى كه بر نفى الوهيت مسيح عليه السلام در آنها شده بود، به پيامبر دستور مىدهد: اگر بعد از اين علم و دانشى كه به تو رسيد، باز اشخاصى به محاجه و ستيز با تو برخيزند، از آنها دعوت به مباهله كن و به آنها بگو: ما فرزندان خود را دعوت مىكنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را فرا مىخوانيم، شما نيز زنان خود را و نيز ما از نفوس خود
1) مجمع البيان/ ج 2/ ص 762
دعوت مىكنيم، شما هم از نفوس خود دعوت كنيد؛ آنگاه مباهله و تضرّع مىكنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مىدهيم.
ناگفته پيداست منظور از مباهله اين نيست كه اين افراد جمع شوند و نفرين كنند و سپس پراكنده گردند. زيرا چنين عملى به خودى خود هيچ گونه تأثيرى ندارد، بلكه مراد اين است كه دعا و نفرين اثر خود را عملًا آشكار سازد و دروغگو فوراً به عذابى گرفتار شود.
در آيهى بعد مىفرمايد: آنچه در بارهى داستان عيسى عليه السلام براى تو شرح داديم، واقعيتى است كه از طرف پروردگار بر تو نازل شده است. بنا بر اين، ادعاهايى كه در بارهى الوهيت مسيح عليه السلام مىكردند يا او را فرزند خدا مىدانستند، همگى بىاساس است، سپس براى تأكيد اضافه مىكند: آن كس كه سزاوار پرستش است، فقط خداوند عزيز و حكيم است.
«و ما من اله الّا اللَّه»؛ يعنى هيچ كس از شما استحقاق نام خدايى ندارد مگر الله، و عيسى عليه السلام چنان كه نصارى گمان كردهاند، خدا نيست، بلكه رسول خدا و بنده اوست.
سپس مىفرمايد: اگر از پيروى تو و تصديق سخنان و براهين و بيّناتى كه بر آنها اقامه كردى، اعراض كردند، خداوند فاسدان و فتنه جويان را مىشناسد؛ «فان تولّوا فانّ اللَّه عليم بالمفسدين» و آنها را به فسادشان كيفر خواهد داد. اين آيه براى ترساندن از عذاب است، و گرنه خداوند صالح و فاسد را مىشناسد.(1)نكتهها
بر پايهى آيهى شريفه، به فرزندان دختر نيز حقيقتاً «ابن» گفته مى شود، بر خلاف
1) مجمع البيان/ ج 2/ ص 765؛ نمونه/ ج 2/ ص 439
آنچه در جاهليت مرسوم بود كه تنها فرزندان پسر را فرزند خود مىدانستند و مىگفتند:
«بنونا بنو أبناءنا و بناتنا، بنوهنّ أبناء الرّجال الأباعد»؛ يعنى فرزندان ما تنها پسر زادههاى ما هستند، اما دختر زادههاى ما فرزندان مردان بيگانه محسوب مىشوند، نه فرزندان ما؛ ليكن اسلام اين طرز تفكر را به شدّت درهم كوبيد.
در قرآن در بارهى فرزندان ابراهيم مىخوانيم: «و من ذرّيّته داود و سليمان و أيّوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين* و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كلّ من الصّالحين»؛ در اين آيه حضرت مسيح عليه السلام از فرزندان ابراهيم شمرده شده، با آن كه فرزند دخترى او بود و در رواياتى كه از طرق شيعه و سنى در بارهى امام حسن و امام حسين وارد شده، اطلاق كلمهى «ابن رسول الله» كراراً ديده مىشود.(1)2. اهتمام پيامبر صلى الله عليه و آله به مباهله
گرچه مباهله ظاهراً ميان رسول اكرم صلى الله عليه و آله و مردان نصارى واقع شده است؛ ليكن آن حضرت فرزندان و زنان را هم در دعوت خود وارد ساخت تا دلالت بيشترى بر صدق شخص دعوت كننده يعنى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله داشته باشد و شمارش تفصيلى آنان نشانهى ديگرى بر اعتماد شخص داعى به مباهله است. زيرا با اين دلالت گويا گفته است: بايد دو جمعيت با هم مباهله كنند تا هر دسته كه بر غير حق بودند، لعنت الهى همهى آنها را شامل و اساساً ريشهى معاندان از بيخ و بن كنده شود.
بنا بر اين، صدق كلام توقفى بر كثرت فرزندان و زنان ندارد. زيرا منظور اصلى از مباهله هلاكت يكى از دو طرف است و تمامى مفسران و اهل حديث بر اين معنا اتفاق دارند و تاريخ هم آن را تأييد كرده است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله غير از حضرت على و فاطمه و حسن
1) نمونه/ ج 2/ ص 445
و حسين عليهم السلام شخص ديگرى را به همراه خود نياورد.(1)3. ادعا و مباهله گروهى
كاربرد كلمهى «فنجعل» به جاى «فنسأل» اشاره بر جزمى بودن دعا و مردود نشدنش است؛ به گونهاى كه امتياز حق و باطل از آن جا روشن و بر آن مبتنى مىگردد.
پرواضح است كه الف و لام در «الكاذبين» جنبهى عهدى دارد، نه آن كه براى استغراق يا جنس باشد. زيرا مرادْ قرار دادن لعنت بر تمام كاذبها يا جنس كاذب نيست، بلكه مقصود قرار لعنت بر كاذبانى است كه در يكى از دو طرف محاجه واقع شدهاند؛ يك طرف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيتش و طرف ديگر نصارايى كه براى احتجاج آمده بودند.
آرى! اگر مباهله ميان شخص پيامبر و جماعت نصارى بود؛ يعنى يكى از دو طرف مفرد و طرف ديگر جمع بود، بايد با لفظى از آن تعبير شود كه قابل اطلاق بر مفرد و جمع باشد، مثل آن كه بگويد: «فنجعل لعنة الله على من كان كاذباً». پس كاربرد «الكاذبين» كه تنها بر جمع صادق است نشان مىدهد كه هر دو طرف مباهله داراى جمعيتى بودند.
همچنين كسانى كه براى مباهله حاضر شدند، همگى شريك در دعوى بودند. زيرا كذب و دروغ هنگامى تصور دارد كه دعوايى در ميان باشد.(2)4. مباهله، حكم عمومى
ترديدى نيست كه آيهى فوق دستور كلّى براى دعوت به مباهله به مسلمانان نمىدهد، بلكه روى سخن تنها با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است، ولى اين موضوع مانع از آن نخواهد بود كه مباهله در برابر مخالفان حكمى عمومى باشد و افراد باايمان كه از تقوا و خداپرستى كامل برخوردارند، به هنگام لجاجت دشمنان در برابر استدلالهاى آنان،
دعوت به مباهله كنند.
از رواياتى كه در منابع اسلامى نقل شده، عموميت اين حكم استفاده مىشود. امام صادق عليه السلام فرمود: اگر سخنان حق شما را مخالفان نپذيرفتند، آنها را به مباهله دعوت كنيد راوى مىگويد: سؤال كردم كه چگونه مباهله كنم؟ فرمود: خود را سه روز اصلاح اخلاق كن و گمان مىكنم كه فرمود سه روز روزه بگير و غسل كن و با كسى كه مىخواهى مباهله كنى، به صحرا برو. انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بيفكن و از خودت آغاز كن و بگو: خداوندا! تو پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانهاى و آگاه از اسرار نهان هستى و رحمان و رحيمى، اگر مخالف من حقّى را انكار كرده و ادعاى باطلى دارد، بلايى را از آسمان بر او بفرست. چيزى نخواهد گذشت كه نتيجهى اين دعا آشكار خواهد شد.
سپس فرمود: به خدا سوگند! هرگز كسى را نيافتم كه حاضر باشد با من مباهله كند.(1)5. پاسخ به يك پرسش
سؤال: چگونه ممكن است منظور از «أبناءنا» (فرزندان ما) حسن و حسين عليهم السلام باشد، با آن كه «أبناء» جمع است و جمع بر دو نفر اطلاق نمىشود و نيز چگونه «أنفسنا و نساءنا» كه جمع هستند، بر على و فاطمه اطلاق شده، با اين كه آنها تنها هستند؟
پاسخ: الف. احاديث فراوانى از فريقين نقل شده كه مقصود از آيهى شريفه اهل بيت عليهم السلام هستند. ب. اطلاق جمع بر مفرد يا بر تثنيه در قرآن كريم و غير آن نظاير ديگرى هم دارد.
توضيح اين كه: گاهى هنگام بيان يك قانون يا تنظيم عهدنامه حكم به صورت
1) نور الثقلين/ ج 1/ ص 351؛ نمونه/ ج 2/ ص 447
كلى و به صيغهى جمع آورده مىشود، مثلًا در عهدنامه چنين مىنويسند: مسئول اجراى آن امضاكنندگان عهدنامه و فرزندان آنها هستند، با آن كه ممكن است يكى از دو طرف تنها يك يا دو فرزند داشته باشد. اين موضوع هيچ گونه تنافى با تنظيم قانون به صورت جمع ندارد.
به عبارت ديگر، پيامبر صلى الله عليه و آله موظف بود طبق قراردادى كه با نصاراى نجران بسته بود، همهى فرزندان و زنان خود را بياورد، ولى اينها مصداقى جز دو فرزند و يك زن و مرد نداشتند.
افزون بر اين، در آيات قرآن گاهى صيغهى جمع اطلاق شده، اما مصداق آن منحصر به يك فرد است، مانند نعيم بن مسعود كه در آيهى شريفه بر او كلمهى ناس اطلاق شده است؛ «الّذين قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لكم»(1)و مانند حىّ بن أخطب كه كلمهى «الّذين» در آيهى «لقد سمع اللَّه قول الّذين قالوا انّ اللَّه فقير و نحن أغنياء»(2)بر او اطلاق شده است.(3)6. در كتاب غاية المرام از صحيح مسلم در باب فضايل على ابن أبى طالب چنين نقل كرده است: روزى معاويه به سعد ابن ابى وقاص گفت: چرا ابوتراب را سبّ و دشنام نمىگويى؟ وى گفت: ويژگىهاى سه گانهاى كه پيامبر در بارهى على عليه السلام فرمود، مرا از اين كار منصرف ساخت. يكى از آنها هنگامى بود كه آيهى مباهله نازل گرديد و پيامبر صلى الله عليه و آله تنها از فاطمه و حسن و حسين و على عليهم السلام دعوت كرد و سپس فرمود:
«اللهمّ هؤلاء أهلى»؛ خدايا اينها خالصان نزديك من هستند.
مفسران و محدثان در نزول اين آيه در بارهى اهل بيت اتفاق نظر دارند. امام رضا عليه السلام فرمود: «خداوند پاكان بندگان خود را در آيهى مباهله مشخص ساخته است و به پيامبرش چنين دستور داد: «فمن حاجّك ...» و به دنبال نزول اين آيه پيامبر صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسنين را با خود به مباهله برد. اين مزيتى است كه هيچ كس در آن بر اهل بيت پيشى نگرفته است و فضيلتى است كه هيچ انسانى به آن نرسيده و شرفى است كه قبل از آن هيچ كس از آن برخوردار نبوده است».(1)7. يك سند زنده براى عظمت اهل بيت عليهم السلام
رشيد رضا مىگويد: همهى اين روايات از طرق شيعه است و هدف آنها مشخّص است و آنها چنان در نشر و ترويج اين احاديث كوشيدهاند كه موضوع را بر بسيارى از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساختهاند(2)ولى مراجعه به منابع اصيل اهل تسنن نشان مىدهد كه بسيارى از طرق اين احاديث به كتب شيعه منتهى نمىشود و اگر ورود اين احاديث را از طرق اهل تسنن انكار كنيم، ساير احاديث و كتابهاى آنان نيز از درجهى اعتبار خواهد افتاد.
به قسمتى از روايات موجود در كتب اهل تسنن توجه فرماييد: قاضى نور الله شوشترى مىگويد: مفسران در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه «أبناءنا» در آيهى شريفه اشاره به حسن و حسين و «نساءنا» اشاره به فاطمه و «أنفسنا» اشاره به على عليه السلام است.(3)سپس در پاورقى كتاب مزبور سخن صريح شصت نفر از بزرگان اهل سنت را نقل مىكند كه آيهى مباهله در بارهى اهل بيت نازل شده است و نام آنها و مشخصات كتب آنان را از
صفحهى 46 تا صفحهى 76 مشروحاً آورده است. مانند (صحيح مسلم/ ج 7/ ص 120)، مسند احمد/ ج 1/ ص 185)، (تفسير طبرى/ ج 3/ ص 192)، (مستدرك حاكم/ ج 3/ ص 150)، (دلائل النبوة حافظ ابو نعيم اصفهانى/ ص 297)، (اسباب النزول نيشابورى/ ص 74)، (تفسير كبير فخر رازى/ ج 8/ ص 85)، (تذكرة الخواص ابن جوزى/ ص 17)، (تفسير بيضاوى/ ج 2/ ص 22)، (روح المعانى/ ج 3/ ص 167)، (تفسير الجواهر/ ج 2/ ص 120)، (كشاف/ ج 1/ ص 193)، (الاصابة/ ج 2/ ص 503)، (فصول المهمه/ ص 108)، (الجامع أحكام القرآن/ ج 3/ ص 104).(1)8. قطعى بودن داستان مباهله
داستان مباهله نزد اهل بيت عليهم السلام و صحابه و علماى اماميه امرى قطعى است، به گونهاى كه در استدلالها و احتجاجهاى ائمه مكرر بازگو مىشد. امير المؤمنين عليه السلام نيز در بيان فضايل خود به آيهى مباهله استدلال مىفرمود.
زمخشرى كه از متفكران معتزله است، در ذيل آيهى مباهله، مىگويد: «و فيه دليل و لا شىء أقوى منه على فضل اصحاب الكساء عليهم السلام و فيه برهان واضح على صحّة نبوة النّبى صلى الله عليه و آله لانّه لم يرو احد من موافق و لا مخالف انّهم اجابوا الى ذلك»(2). فخر رازى كه از متفكران اشاعره است، مىگويد: «و اعلم انّ هذه الرواية كالمتفق على صحّتها بين أهل التفسير و الحديث»(3). طبرى نيز مىگويد: شعبى نام على عليه السلام را در داستان مباهله نياورده است، آيا ايشان در قصهى مباهله نبوده است، چنان كه مغيره نقل كرده است؛ «أو لسوء رأى بنى أمية فى علىّ فيه».(4)
بر پايهى اين آيه حضرت على عليه السلام افضل از همهى پيامبران جز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است و منظور از «أنفسنا» خود پيامبر نيست. زيرا او مردم را به خويش دعوت نمىكند، بلكه مراد حضرت على عليه السلام است و اين مطلب اتفاقى است كه حضرت على عليه السلام مانند خود پيامبر است و همانندى اقتضا دارد كه در جميع جهات (كمالات علمى و عملى) مانند پيامبر باشد، جز موارد خاص مانند نبوت.
از سوى ديگر اجماعى است كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله از همهى انبيا افضل است. حضرت على عليه السلام كه همانند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، از همهى انبيا افضل است.
مؤيّد اين استدلال حديثى است كه موافق و مخالف آن را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند؛ «من أراد أن يرى آدم فى علمه و نوحاً فى طاعته و ابراهيم فى خلّته و موسى فى هيبته و عيسى فى صفوته، فلينظر الى على ابن ابى طالب عليه السلام».(1)
در سؤالات مأمون از حضرت رضا عليه السلام نقل شده كه مأمون به حضرت گفت: دليل بر خلافت جدّت على ابن ابى طالب عليه السلام چيست؟ فرمود: آيهى «... أنفسنا». منظورش آن است كه در اين آيه خدا نفس على عليه السلام را مانند نفس پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده است.
مأمون گفت: اگر «نساءنا» نباشد! منظورش آن است كه كلمهى «نساءنا» در آيه دليل است كه مقصود از «انفسنا» مردها هستند و در آن صورت فضيلتى براى على عليه السلام نيست.
حضرت سخن او را با وجود كلمهى «أبناءنا» رد كرد و فهماند كه اگر منظور از «انفسنا» مردها بود، ديگر ذكر «أبناءنا» مورد نداشت. زيرا «أنفسنا» شامل «ابناءنا» نيز مىشد.(2)
بعضى از مفسران اهل سنّت در بارهى آيهى شريفهى مباهله چنين گفتهاند:
روايات متفق است كه پيامبر براى مباهله، على و فاطمه و دو فرزندانشان را اختيار كرد؛ يعنى كلمهى «نساءنا» را بر فاطمه عليها السلام و كلمهى «أنفسنا» را بر على عليه السلام حمل مىكنند.
مصادر اين روايات شيعه هستند و مقصد آنان هم روشن است. آنان تا جايى كه توانستهاند در ترويج اين روايات كوشش كردهاند، به گونهاى كه مطلب بر بسيارى از اهل سنت هم مشتبه شده است.
متأسفانه واضعان اين روايات به خوبى از عهدهى تطبيق آن با آيهى شريفه برنيامدهاند. زيرا روشن است كه يك فرد عرب هيچ گاه كلمهى «نساءنا» را نمىگويد كه از آن دختر خودش را اراده كند، به ويژه كه كه داراى زنان متعدّدى باشد.
در پاسخ بايد گفت: اين كه مىگويد: مصادر اين روايات شيعه هستند ... و مطلب بر بسيارى از اهل سنت مشتبه شده، كاش مىدانستيم منظورش از آن روايات كدام است؟
آيا همين روايات فراوانى است كه اهل حديث متفقاً آنها را نقل كرده و بدون چون و چرا تلقّى به قبول كردهاند؟ از طرفى هم ارباب جوامع چون مسلم و ترمذى در صحيحشان ثبت كرده و اهل تاريخ نيز وقوع آن را تأييد كردهاند؟
افزون بر اين، مقصودش از شيعهاى كه مصادر آن رواياتند، چه كسانى هستند؟ آيا منظورش همان كسانى است كه سلسلهى سند آن روايات به آنان منتهى مىشود؛ يعنى سعد بن ابى وقاص و جابر بن عبد الله و عبد الله بن عباس و ديگر صحابه؟ يا مرادش تابعانى است كه آن روايات را از همان صحابه گرفته و براى ما نقل كردهاند؛ چون ابو صالح، كلبى، شعبى، سدّى و مانند آن؟
عجبا! چون اين دسته از صحابه و تابعانْ رواياتى را كه بر طبق هواى نفس محمد عبده و رشيد رضا نبوده، نقل كردهاند، شيعه شده و از زمرهى اهل سنت خارج شدهاند! اما اين كه مىگويد: كلمهى «نساءنا» را بر فاطمه و كلمهى «أنفسنا» را بر على حمل مىكنند؛ يعنى شيعه مىگويند كه لفظ «نساءنا» و «أنفسنا» اطلاق شده و از آن فاطمه و على اراده شده است. گفتنى است: ايشان بد فهميده و راه را خطا رفته است. چون كسى نمىگويد در آيهى شريفه مراد از «نساءنا» و «أنفسنا» فاطمه عليها السلام و على عليه السلام است، بلكه منظور آن است كه چون رسول الله صلى الله عليه و آله در مقام امتثال جز فاطمه عليها السلام و على عليه السلام را نياورد، پس روشن مىشود كه فاطمه تنها مصداق «نساءنا» و على هم تنها مصداق «أنفسنا» است.
همچنين حسن و حسين عليهما السلام تنها مصداق «أبناءنا» هستند.
خلاصه اين كه: مرادْ بيان مصداق كلمه است، نه معناى لفظ آن. به تعبير ديگر، وى مفهوم را به مصداق اشتباه كرده است.(1)12. شبههاى در بارهى كلمهى «نساءنا»
مؤلف المنار با اين كه در مهد ادبيات عرب پرورش يافته است، مىگويد: هيچ عرب فصيحى «نساء» را بر دختر اطلاق نمىكند. عرب، دختر را «بنت» مىنامد.(2)
اين ادعا بىاساس است. زيرا قرآن كريم در بسيارى از موارد كلمهى «نساء» را به معناى دختران در مقابل پسران به كار برده است و شايد سرّ اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نفرمود: «پسران و دخترانمان را مىآوريم»، حفظ عفاف باشد.
قرآن كريم در بارهى ارث برادر و خواهر مىفرمايد: «يوصيكم اللَّه فى أولادكم للذّكر مثل
حظّ الأنثيين فان كنّ نساء فوق اثنتين فلهنّ ثلثاً ما ترك ...»(1)و نيز مىفرمايد: «... و إن كانوا إخوة رجالًا و نساء فللذّكر مثل حظّ الأنثيين ...»(2). كلمهى «نساء» هم در زن مقابل شوهر به كار رفته است، مانند: «يا نساء النّبى ...»(3)هم زن در مقابل مرد، مانند:
«إنّكم لتأتون الرّجال شهوة من دون النّساء بل أنتم قوم مسرفون»(4)و «... للرّجال نصيب مما اكتسبوا و للنّساء نصيب ممّا اكتسبن»(5)و هم به دختر در برابر پسر، مانند: «و إذ نجّيناكم من ءال فرعون يسومونكم سوء العذاب يذبّحون أبناءكم و يستحيون نساءكم»(6)كه به معناى «يستحيون بناتكم» است. زيرا آل فرعون متعرّض زنان سالمند نبودند، آنان كودكان پسر را مىكشتند و كودكان دختر را زنده نگاه مىداشتند.
افزون بر شواهد قرآنى، بيش از شصت كتاب از كتب رسمى و مورد قبول اهل سنت در تفسير اين آيه و بيان آنچه در خارج واقع شده است، گفتهاند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در مقام امتثالِ «نساءنا»، حضرت زهرا عليها السلام را به صحنهى مباهله آورد.
پس كلمهى «نساء» در جامع بين زن در مقابل شوهر، زن در مقابل پدر، زن در
مقابل برادر، زن در مقابل پسر و زن در مقابل مطلق مرد استعمال مىشود و استعمال نيز در قلمرو لفظ و معناست، نه لفظ و مصداق و كسى كه خود قرآن ممثل است، وقتى مصداق آن را مشخص مىكند، هيچ گونه ترديدى در مراد از كلمهى «نساءنا» باقى نمىماند.(1)13. شبههى ابن تيميّه در بارهى كلمهى «أنفسنا»
ابن تيميّه در بارهى كلمهى «أنفسنا» نيز گفته است: هيچ عرب فصيحى كلمهى «أنفسنا» را به يك فرد حمل نمىكند، بلكه به افراد يك قبيله يا يك جامعه كه در پارهاى امور هماهنگ و مرتبط هستند، أنفسكم يا أنفسهم مىتوان گفت يا نسبت به يكديگر «أنفسنا» مىگويند.
در حقيقت، وى مىگويد: گرچه مصداق «أنفسنا» در اين آيه، على عليه السلام است، اما اين معنا هيچ گونه امتيازى را ثابت نمىكند. زيرا هر فردى نسبت به جامعهى هماهنگ با آنْ به منزلهى نفس است، مانند: «و اذ أخذنا ميثاقكم لاتسفكون دماءكم و لاتخرجون أنفسكم من دياركم ثمّ أقررتم و أنتم تشهدون* ثمّ أنتم هؤلاء تقتلون أنفسكم ...»(2)؛ يعنى از شما (بنى اسرائيل كه اهل يك نژاد و به منزلهى جان يكديگريد) پيمان گرفتيم كه يكديگر را نكشيد و متوارى نكنيد. اگر دو طايفه كه با يكديگر نسبت و ارتباطى ندارند با يكديگر جنگ كنند، گفته نمىشود: خودتان را نكشيد.
در پاسخ به شبههى ابن تيميّه كه پس از او وارثانش آن را پىگيرى كردهاند، بايد گفت: اگر كلمهى «أنفس» مطلق ذكر شود، مثل: «ثمّ أنتم هؤلاء تقتلون أنفسكم و تخرجون فريقاً منكم من ديارهم ...»(3)و نيز «... فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا أنفسكم ...»(4)به معناى مطلق رابطهى قومى است؛ اما اگر در بارهى كسانى مثل «أبناء» و «نساء» كه نزديكترين رابطهى قومى با شخص را دارند، جداگانه ذكر شود، به معناى مطلق رابطهى قومى نخواهد بود. زيرا در اين صورت، جملهى «قل تعالوا ندع أنفسنا و أنفسكم» كفايت مىكرد. زيرا رابطهى پدرى و پسرى يا دخترى از قوىترين رابطههاى قومى است.
پس تفصيلْ قاطع شركت است و نشان مىدهد كه منظور از أنفس مطلق رابطهى قومى نيست، وگرنه آن حضرت عمو نيز داشت و عمو از پسر عمو نزديكتر است، با اين حال حضرت عمويش عباس بن عبدالمطلب را براى مباهله دعوت نكرد.(1)14. نقد سخن آلوسى
آلوسى مىگويد: بدون ترديد آيهى مباهله دلالت بر نبوّت رسول خدا صلى الله عليه و آله و فضيلت اهل بيت عليهم السلام دارد، اما تلاش شيعيان بر اثبات خلافت على بن ابى طالب عليه السلام با استناد به اين آيه ناصواب است. زيرا منظور از «أنفسنا» على عليه السلام نيست، تا گفته شود ايشان به منزلهى نفس پيامبر صلى الله عليه و آله است و به خلافت أولى است، بلكه مراد از «أنفسنا» شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله است و معنايش آن است كه ما خودمان را دعوت كنيم و از آن جا كه در عرف داماد را پسر مىخوانند، «أبناءنا» شامل على عليه السلام نيز مىشود.
بنابراين، اگر اطلاقِ «ابن» به نوهى دخترى حقيقت باشد، «أبناءنا» عموم المجاز خواهد بود و شامل فرد حقيقى يعنى حسن و حسين عليهما السلام و فرد مجازى يعنى على عليه السلام خواهد بود و اگر اطلاق «ابن» بر نوهى دخترى مجاز باشد، نيازى به عموم المجاز نخواهد بود. زيرا هر سه فرد مجازى هستند.
گاهى گفته مىشود: دعوت انسان از خودش صحيح نيست؛ ليكن اين گونه سخن گفتن در محاورات عرفى رايج است. مانند: خودم را راضى كردم يا نفسم مرا به كارى دعوت كرد.
قرآن كريم نيز مىفرمايد: «فطوّعت له نفسه قتل أخيه ...». پس ممكن است انسان خود را دعوت كند و آنچه طبرسى و ديگر علماى شيعه گفتهاند كه منظور دعوت كردن خود نيست، جز هذيان و تعصّب چيز ديگرى نيست.(2)
در پاسخ بايد گفت: هر چند استعمال اعمّ از حقيقت يا مجاز است، ولى اصل اولى استعمال در معناى حقيقى است و استعمال لفظ در معناى مجازى نيازمند قرينه است. بنا بر اين، در صورت عدم آگاهى از اين كه متكلّم معناى حقيقى را اراده كرده است يا مجازى را، بايد لفظ را بر معناى حقيقى حمل كنيم.
اطلاق «ابن» بر داماد و دعوت از خود بر اساس معناى عرفى مجازى است و نمىتوان لفظ را بر آن حمل كرد، مگر آن كه قرينهاى بر مجاز بودن وجود داشته باشد و در اينجا نه تنها قرينهاى وجود ندارد، بلكه شاهد بر معناى حقيقى نيز موجود است. زيرا «أنفسنا» در مقابل «أبناءنا» و «نساءنا» آمده است.
آلوسى همچنين مىگويد: اگر مراد شيعه آن است كه در زمان نزول قرآن على بن ابى طالب عليه السلام خليفه بود، اين معنا صحيح نيست. زيرا نزول قرآن كريم تا سال نهم هجرى ادامه داشت و او تا آن زمان خليفه نبود و اگر منظور آن است كه ايشان در آينده خليفه خواهد شد، كسى با اين سخن مخالف نيست. اختلاف در بلافصل بودن خلافت ايشان است كه آن را نيز بايد از راهى ديگر اثبات كرد.(1)
پاسخ آن است كه شيعه نمىگويد: كلمهى «أنفسنا» بالمطابقه بر خلافت حضرت امير المؤمنين عليه السلام دلالت مىكند تا گفته شود: آن حضرت در آن زمان خليفه نبوده است! سخن شيعه آن است كه امير المؤمنين عليه السلام از همهى مردم برتر و بالاتر است. زيرا به منزلهى جان رسول خدا صلى الله عليه و آله است و پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى كه به منزلهى جان رسول خداست، در امر خلافت با آن حضرت بر بيگانگان مقدّم است.(2)
طبق برخى از روايات روز مباهله 24 ذى الحجه و در بيرون شهر مدينه بود كه اكنون داخل شهر قرار گرفته و در آن محل مسجدى ساخته شده است كه اكنون به مسجد الاجابة معروف است و در مقابل بيمارستان الانصار قرار دارد.(3)17. جملهى: «فانّ اللَّه عليم بالمفسدين» براى تهديد است و آوردن اسم ظاهر «بالمفسدين» به جاى ضمير «بهم» تنبيه بر اين است كه علت جزا و عقوبت آنها فساد آنان است. همچنين نوعى تسلّى خاطر براى پيامبر است كه اگر آنان از حق اعراض كردند، ناراحت نباش، خداوند به حساب آنها خواهد رسيد.(4)
«لَّقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّءْيَا بِالْحَقّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَآءَ اللَّهُ ءَامِنِينَ مُحَلّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصّرِينَ لَاتَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَ لِكَ فَتْحًا قَرِيبًا* هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ و بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقّ لِيُظْهِرَهُو عَلَى الدّينِ كُلّهِ ى وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا»(1)
ترجمه
خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست گفت؛ به طور قطع همهى شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام مىشويد در نهايت امنيت و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده يا كوتاه كردهايد و از هيچ كس ترس و وحشتى نداريد؛ ولى خداوند چيزهايى را مىدانست كه شما نمىدانستيد (و در اين تأخير حكمتى بود)؛ و قبل از آن، فتح نزديكى (براى شما) قرار داده است. «27» او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاده تا آن را بر همهى اديان پيروز كند؛ و كافى است كه خدا گواهِ اين موضوع باشد. «28»
تفسير
الف. در آيهى 27 اشاره به صداقت رؤيا و خواب پيامبر مىكند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه خواب ديدند كه به اتفاق يارانش براى انجام مناسك عمره وارد مكه مىشوند و با تعريف اين خواب همه خوشحال شدند، اما چون اين خواب سال بعد از صلح حديبيه اتفاق نيفتاد، عدهاى گرفتار شك شدند. آيهى شريفه مىفرمايد: آنچه را خدا به پيامبرش در
1) فتح/ 27- 28
خواب نشان داد، از ورود به مكه با انجام مناسك درست است و در آينده محقق خواهد شد.(1)ب. آيهى 28 اشاره به غلبه و پيروزى دين اسلام بر همهى اديان دارد. آيهى 29 اوصاف ياوران پيامبر صلى الله عليه و آله را در چند جهت بيان مىكند از جمله: نسبت به كفار شديد و سختگير، نسبت به مؤمنان مهربان، پيوسته در حال عبادت، نيت آنان خالص و پيوسته فضل او را مىطلبند.
علامت عبادت در چهرههايشان نمايان. اين اوصاف قبلًا در كتاب تورات آمده بود كه آنها مانند زرعى هستند كه از كثرت بركت جوانههاى خود را خارج ساخته سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده و به قدرى رشد كرده كه زارعان را به تعجب وا مىدارد. در حقيقت اوصافى كه در تورات آمده ابعاد وجود آنان را از نظر عواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهرى بيان مىكند، اما اوصافى كه در انجيل آمده بيانگر حركت و نمو و رشد آنان در جنبههاى مختلف است.(2)ج. «ليظهره على الدّين كلّه»؛ در اين كه منظور از اين پيروزى، پيروزى منطقى است يا پيروزى نظامى، در ميان مفسران گفت و گو است: جمعى معتقدند اين پيروزى تنها پيروزى منطقى و استدلالى است و اين امر حاصل شده است؛ زيرا اسلام از نظر قدرت منطق و استدلال بر همهى آيينهاى موجود برترى دارد، در حالى كه جمعى ديگر، پيروزى را به معناى غلبهى ظاهرى و غلبهى قدرت گرفتهاند.(3)
علاوه بر دو احتمال مذكور، مرحوم طبرسى احتمال سومى نقل كرده است و آن اين كه: تماميّت اسلام هنگامى است كه مهدى موعود (عج) ظهور نمايد كه در اين صورت در زمين غير از دين اسلام، دينى نخواهد بود.(1)د. معناى اين كه فرمود: «و كفى بالله شهيداً» اين است كه خدا شاهد بر صدق نبوّت رسولش است و نيز شاهد بر صدق اين وعده است كه دينش به زودى بر همهى اديان غلبه مىكند(2)و يا شاهد بر اين است كه رؤياى او صادقانه است.(3)نكتهها