ghaemiyeh.com
شابك : 978-964-540-395-7
شماره كتابشناسي ملي : ۲۸۶۶۱۰۳
عنوان و نام پديدآور : عرشيان فرشنشين: نقدي بر كتاب آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت ائمه/ محمود زماني.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۱۷۲ص.
يادداشت : اين كتاب رديهاي است بر كتاب " آيهالتطهير و علاقتها بعصمهالائمه " تاليف عبدالهادي حسيني.
موضوع : خاندان نبوت در قرآن
موضوع : حسيني، عبدالهادي . آيةالتطهير و علاقتها بعصمةالائمة -- نقد و تفسير
موضوع : تفاسير (سوره احزاب. آيه تطهير)
موضوع : عصمت
موضوع : اسلام -- دفاعيهها و رديهها
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۸
رده بندي كنگره : BP۱۰۲/۶۵۴/ح۴۶آ۹۰۸۴ ۱۳۹۱
سرشناسه : زماني، محمود، ۱۳۴۴ -
شناسه افزوده : حسيني، عبدالهادي . آيةالتطهير و علاقتها بعصمةالائمة
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
تمسك به ثقلين، يعنى كتاب و عترت، از سفارشهاى مكرر رسول گرامى اسلام براى در امان ماندن از خطر گمراهى امت بوده است؛ زيرا عترت، به بيان آيه ٣٣ سوره احزاب، از هرگونه خطا و گناهى پاك و معصوماند. بنابراين پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام با تمسك به قرآن، افتخار پيروى از آنان را نيز دارند. اما برخى مىخواهند تا در اين باور استوار (عصمت اهلبيت) شبهه كنند و دلايل و مدارك آن را نااستوار جلوه دهند. «طه دليمى» از كسانى است كه با نوشتن جزوهاى به نام «آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت ائمه» در اين راه گام برداشته است. محقق فاضل جناب آقاى محمود زمانى با بهرهگيرى از منابع معتبر اهلسنت به دفاع از اين عقيده پرداخته و شبهات وى را پاسخ گفته است.
گروه كلام و معارف پژوهشكده حج و زيارت با تقدير از تلاش علمى ايشان، از خداوند مىطلبد اين اثر را چراغ راه حقيقتجويان قرار دهد.
انه ولى التوفيق
گروه كلام و معارف
پژوهشكده حج و زيارت
برخى از باورهاى دينى، مانند امامت بنيادى است؛ بدينمعنا كه زيربناى بسيارى از باورهاى ديگر قرار مىگيرد و ازاينرو اين مسئله همواره مورد توجه شيعه و اهلسنت بوده است. البته هر دو گروه به مسئله ضرورت امامت و رهبرى بعد از پيامبر خدا (ص) اعتقاد دارند ولى در اوصاف امام و مصداق خليفه پيامبر همعقيده نيستند. اماميه دو صفت را براى امام شرط مىدانند: نخست آنكه امام و جانشين پيامبر بايد از گناه و خطا معصوم باشد؛ ديگر آنكه امام بايد از همه مردم در علم، ديندارى، بندگى، كرامت، شجاعت و. . . برتر باشد.(1)
از لوازم عصمت امام آن است كه بايد از سوى خداوند منصوب شود؛ زيرا تشخيص فرد معصوم بر انسان، دشوار، بلكه غير ممكن است. اما غير اماميه درباره صفات امام نظرى استوار ندارند. «قاضى عضدالدين ايجى» در اينباره مىگويد: «اكثر بر اين رأى هستند كه امام بايد فردى مجتهد، شجاع و در كشوردارى صاحب رأى باشد» . آنگاه نظر ديگرى را ياد مىكند كه معتقد است:
1) ر. ك: كشف المراد، حسن بن يوسف حلى، ص٣٩٠.
صفات مذكور در امام شرط نيست؛ زيرا كسى را نمىتوان يافت كه داراى اين صفات باشد. ازاينرو شرط قراردادن آن، كارى بيهوده است. آرى، امام بايد فردى عادل، بالغ، عاقل و مرد باشد.(1)
همانگونه كه مشاهده مىشود اختلاف بين صفاتى كه اماميه در امام شرط مىداند با آنچه ديگران در او شرط مىدانند، بسيار است. ممكن است پرسيده شود كه چرا اماميه صفات امام را چنان سخت گرفته است كه جز افراد اندك و مورد توجه خداوند، كسى نمىتواند به امامت برسد. ولى غير اماميه مسئله را آنقدر آسان گرفته است كه حتى اگر كسى بزرگترين گناه را مرتكب، و سپس پشيمان شود و به مرتبهاى هرچند پايين از عدالت برسد، مىتواند امام شود.
در پاسخ بايد گفت سرمنشأ اين اختلاف نداشتن تفاهم در مسئله وظايف و شئون امام است كه در مباحث آينده به آن اشاره خواهد شد.
از ميان دو صفتى كه اماميه در امام شرط مىداند، صفت عصمت اهميت ويژهاى دارد. ازاينرو آنان در آثار خود به بهترين شيوهها و با محكمترين ادله به اثبات آن پرداختهاند. «علامه حلى» در شرح تجريد معروف به كشفالمراد، پنج دليل عقلى بر لزوم عصمت امام بيان مىكند كه هر كدام به تنهايى بر اثبات اين صفت در امام كافى است.(2)
اين دليلها نشان مىدهد كه راه اثبات عصمت امامان منحصر به دليلهاى نقلى نيست، بلكه از راه عقل نيز مىتوان به عصمت امام رسيد.
افزون بر دليلهاى عقلى به تعدادى از آيات قرآن نيز استدلال كردهاند كه مىتوان از آيات زير نام برد:
« وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (بقره: ١٢۴)»
و [ياد كنيد] هنگامى كه پروردگار ابراهيم، او را با دستورهايى آزمود و او بهطور كامل از عهده آنها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم» . ابراهيم گفت: «از دودمان من [نيز امامانى قرار بده]» . خداوند فرمود: «پيمان من به ستمكاران نمىرسد. [مگر آنها كه شايستهاند]» .
در اين آيه پس از اينكه خداوند خطاب به حضرت ابراهيم مىفرمايد: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم» ، آن حضرت براى فرزندان خود نيز اين مقام را تقاضا مىكند. خداوند در پاسخ مىفرمايد: «پيمان من به ستمكاران نمىرسد» . و ستم و ظلم را مانع رسيدن به مقام امامت اعلام مىكند. خداوند در آيه ٢٢٩ سوره بقره نيز گناه را از مصاديق ستم مىشمارد و مىفرمايد: « وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» ؛ «و هركس از حدود خدا تجاوز كند، ستمكار است» . بنابراين كسانى كه در
زندگى خود دچار لغزش و گناه شدهاند، نمىتوانند به مقام امامت برسند. در نتيجه كسانى كه به اين مقام رسيدهاند، اهل گناه نبوده و معصوماند.
« إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» ؛ «خداوند فقط مىخواهد پليدى (گناه) را از شما اهلبيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد» . (احزاب: ٣٣)
چگونگى دلالت اين آيه بر عصمت امامان بهطور مشروح در بخش دوم بيان خواهد شد.
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر [خدا] و پيشوايان [معصوم] خود را» . (نساء: ۵٩)
خداوند سبحان در اين آيه، كنار دعوت به اطاعت از خود و رسولش، به پيروى از اولواالامر نيز دعوت كرده است. اين دعوت به صورت مطلق است و به چيزى مقيد نشده است و نشان مىدهد كه اولواالامر معصوماند. وگرنه لازم مىآيد خداوند به اطاعت از كفر و معصيت دعوت كند؛ درحالىكه خداوند كفر را بر بندگان خود نمىپسندد. توضيح آنكه هرگاه به اطاعت مطلق از كسى فرمان داده شود، معنايش اين است كه بايد در همه زمانها و حالتها از او فرمان برد. حتى در حالتى كه فرد كافر يا فاسق باشد. همچنين اگر در حالتى كه عادل است گناه كوچكى كند، بايد براى پيروى از او، آن گناه را انجام داد! درحالىكه خداوند پاك و منزه است از
اينكه به اطاعت از كافر و گنهكار فرمان دهد، يا از ديگران بخواهد براى پيروى از عادل، گناه كوچك انجامدهند. خداوند به صراحت مىفرمايد: « لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ» ؛ «و هرگز ناسپاسى را براى بندگانش نمىپسندد» . (زمر: ٧) اگر در آيه ۵٩ سوره نساء به اطاعت مطلق از اولواالامر فرمان مىدهد، معلوم مىشود اولواالامر نه اهل كفرند و نه اهل گناه؛ نه گناه بزرگ مرتكب مىشوند و نه گناه كوچك، و اين همان عصمت است.(1)
افزون بر آيات، سخنان پيامبر اكرم (ص) نيز گواه بر عصمت امامان است. اين سخنان را در مباحث آينده بهطور مشروح بيان خواهيم كرد و نشان خواهيم داد كه حضرت در زمانهاى مختلف با شيوههاى گوناگون به بيان عصمت امامان پرداخته است.
دليلهاى اماميه بر عصمت امامان بسيار است و بدين موارد ذكر شده محدود نمىشود. علامه حلى با تلاشى بىنظير در كتاب «اَلْفَين» بيش از هزار دليل عقلى و نقلى درباره موضوع امامت و لزوم عصمت آن، آورده است. برخى از اين دليلها را مخالفان نقد كردهاند. البته علماى اماميه نيز پاسخ آنان را دادهاند.
وهابيان كه با افكار و عقايد خاص خود، فرقه جديدى را ميان مسلمانان پديد آوردهاند و در سالهاى اخير بيشترين تلاش خود را براى
1) ر. ك: محاضرات فى الالهيات، جعفر سبحانى، ص٣٧٠
شبههافكنى و زير سؤال بردن عقايد شيعه به كار بردهاند. ازاينرو آنان كتابهايى را به زبان فارسى منتشر مىسازند و رايگان بين شيعيان فارسىزبانى كه به زيارت خانه خدا و بارگاه ملكوتى پيامبر مىروند، توزيع مىكنند. گويا اين فرقه، صلاح خود را در تضعيف باورهاى ميهمانان خداى رحمان مىبيند.
باور به عصمت امامان عليهم السلام نيز از اين تهاجم به دور نمانده است. اخيراً كتاب «آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت ائمه» ميان زائران در مدينةالنبى (ص) توزيع شده است. مؤلف اين كتاب طبق ترجمه فارسى آن، فردى به نام «طه دليمى» معرفى شده، اما نام نويسنده در متن عربى «عبدالهادى حسينى» ذكر شده است. (1)اين از ابهامهايى است كه در اين كتاب وجود دارد كه نويسنده را در متن عربى به نام فردى و در ترجمه به نام فردى ديگر معرفى كرده است.
نويسنده در اين كتاب يكى از دلايل اماميه بر عصمت امامان، يعنى آيه تطهير را نقد مىكند و شبهات و ايرادهايى را بر آن وارد مىسازد.
نويسنده، آيه تطهير را به گونهاى تبيين و تفسير مىكند كه همسران پيامبر (ص) را نيز شامل شود و از آن نتيجه كلامى گرفته است كه ائمه عليهم السلام معصوم نيستند. روش نويسنده در تفسير آيه، استفاده از گفتار اهل لغت و سياق آياتى است كه آيه تطهير ميان آنها قرار گرفته است و روش وى در
1) آية التطهير و علاقتها بعصمة الائمة، دكتر عبدالهادى حسينى.
بحث كلامى، نقد تنها يك دليل از ادله شيعه بر عصمت امامان است.
اين روش در تبيين و تفسير آيات، روش كاملى نيست؛ زيرا در تبيين و تفسير آيات افزون بر گفتار اهل لغت و سياق آيات، بايد به دو امر ديگر نيز توجه كرد و از نقش مؤثر آنها در روشنشدن معناى آيات غافل نشد؛ يكى سبب نزول آيات است و ديگرى سخنان مبارك پيامبر اكرم (ص) .
سبب نزول آيات، از امورى است كه به فهم معانى آيات كمك زيادى مىكند و مفسران در تفسير و تبيين آيات از آن بهره مىجويند. طه دليمى به سبب نزول آيه تطهير و سبب نزول آياتى كه آيه تطهير در آن واقع شده است، توجهى نكرده است. سبب نزول آيه تطهير، جريان كساء است كه حديث معروف كساء آن را بيان مىكند. محدثان و مفسران در تفاسير خود با سندهاى مختلف اين حديث را در ذيل آيه نقل كردهاند.(1)«طبرى» در «جامعالبيان» (2)و «سيوطى» در «الدرالمنثور» (3)هر كدام با بيش از ده روايت اين واقعه را سبب نزول آيه دانستهاند. دليمى اين حديث را فقط شبههاى مىداند كه شيعه براى عقيده خود به آن تمسك كرده است. او بدون توجه به سبب نزول آيه، به تفسير آيه پرداخته است.
همچنين سخنان پيامبر اكرم (ص) از امورى است كه در تبيين معانى آيات، نقش مهمى را ايفا مىكند. قرآن كريم يكى از اهداف فرستادن وحى را روشنساختن موارد اختلاف بين مؤمنان معرفى مىكند.
خداوند خطاب به پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد:
« وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فيهِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُومِنُونَ (نحل: ۶۴)»
ما اين كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براى اينكه آنچه را در آن اختلاف دارند، براى آنها روشن كنى و [اين قرآن] مايه هدايت و رحمت است براى قومى كه ايمان مىآورند.
اگر كلام پيامبر اختلافات بين مؤمنان را حل مىسازد، بدون ترديد كلام آن حضرت نيز اختلافات آنان را در معنا و محتواى آيات قرآن كه همان وحى است، حل مىكند. افزون بر اين، قرآن كريم پيامبر اكرم (ص) را روشنگر وحى معرفى مىكند و مىفرمايد:
« وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (نحل: ۴۴)
و بر تو نيز قرآن را نازل كرديم تا آنچه را كه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى.
در خصوص آيه تطهير چندين روايت از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است كه حضرت به معرفى اهلبيت پرداخته و آنان را مشخص فرموده است. اين روايات را مفسران بزرگ اهلسنت، چون طبرى(1)، سيوطى(2)و ديگران در ذيل آيه نقل كردهاند. ولى دليمى به اين روايات توجهى نكرده است. بنابراين روش وى در تفسير و تبيين آيه، روش ناقصى است و از همه امورى كه در تفسير آيه نقش دارد استفاده نشده است. روش وى در بحث كلامى نيز روش صحيح نيست.
نويسنده با زير سؤال بردن استدلال به آيه تطهير، چه هدفى را دنبال كرده است؟ آيا هدف وى اين است كه با نقد اين استدلال، عقيده اماميه به عصمت را بدون دليل جلوه دهد يا مىخواهد ثابت كند عصمت امامان پشتوانه قرآنى ندارد؟ اگر مقصود وى اين است كه عقيده به عصمت را بدون دليل جلوه دهد، روشن است كه اين اعتقاد از عقايد ممتازى است كه ادله و شواهد فراوان دارد و نمىتوان با نقد تنها يكى از دلايل، اين عقيده را رد كرد؛ هر چند نويسنده در نقد اين دليل هم ناكام مانده است؛ زيرا اگر مقصود نويسنده اين است كه هيچكدام از آيات قرآن، عصمت امامان را نمىرساند، روشن است كه استدلال اماميه به آيه تطهير منحصر نيست و آيههاى ديگرى نيز وجود دارند كه مانند آيه تطهير اين عقيده را ثابت مىكنند. البته در مباحث آينده روشن خواهد شد كه استدلال به آيه تطهير براى اثبات عصمت امامان، استدلال قوى و محكمى است و هيچيك از نقدهاى نويسنده بر آن وارد نيست.
در نقد و بررسى اين كتاب كوشيدهايم با استفاده از منابع اهلسنت و احاديث پيامبر (ص) ، به تبيين مراد آيه بپردازيم تا غبار شك و ترديد از آن زدوده، و حقيقت بر همه، به ويژه حقجويان آشكار شود. همچنين كوشيدهايم كه شبهههاى مطرح شده را، دور از هرگونه تعصب، به شيوه منطقى و استدلالى پاسخ گوييم. ازاينرو در ابتداى هر بحث و گفتوگويى، نخست سخن نويسنده را نقل كرده، و در صورت نياز به سخنان و شبهات وى، صورت منطقى داده و سپس به نقد آن پرداختهايم.
اين روش افزون بر اينكه لغزشهاى نويسنده را روشن مىسازد، قدرت و توانايى داورى خواننده را نيز افزايش مىدهد.
شبهاتى كه نويسنده بر استدلال به آيه تطهير بيان كرده، داراى دو محور است: در محور نخست، آيه تطهير را دليلِ يك باور مىداند، درحالىكه آيه شرايط لازم براى دليل بودن يك باور را ندارد؛ در محور دوم، دلالت آيه را بر عصمت اهلبيت مورد ترديد قرار مىدهد و ادعا مىكند كه آيه بر عصمت آنان دلالت ندارد.
ازاينرو لازم است قبل از بررسى شبهات نويسنده در محور دوم، استدلال اماميه را بيان كنيم تا روشن شود آيا شبهات نويسنده وارد است يا نه. بر اين اساس كتاب حاضر در سه فصل تنظيم شده است: در فصل اول، مقدمه نويسنده و شبهات محور نخست بررسى مىشود؛ در فصل دوم به كيفيت استدلال اماميه به آيه تطهير پرداخته مىشود و در فصل سوم به شبهات نويسنده در محور دوم پاسخ داده مىشود.
نويسنده پس از بيان اين نكته كه خداوند هدايت را فقط در قرآن قرار داده است، مىنويسد: «بايد دلايل، به ويژه در اصول عقايد، آيات قرآن باشد و اين آيات بر معناى مورد نظر به وضوح دلالت كند» . وى در تأييد نظر خود به دو آيه و روايتى از اميرمؤمنان على عليه السلام استناد مىكند؛ از آيات قرآن به آيه « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ» ؛ «آن كتاب باعظمتى است كه شك در آن راه ندارد و مايه هدايت پرهيزكاران است» . (بقره:٢) و آيه « قُلْ إِنَّ هُدَى اللهِ هُوَ الْهُدى» ؛ «بگو: هدايت واقعى، هدايت خداست» . (بقره:120) ، و از سخنان حضرت امير به اين سخن استناد كرده است كه فرمود:
مَنِ الْتَمَسَ الهُدى فِى غَيرِه اَضلَّه اللهُ.(1)
هركس هدايت را در غير قرآن جستوجو كند، خداوند او را گمراه مىسازد.
1) هرچند نويسنده اين حديث را به اميرمؤمنان عليه السلام استناد مىدهد، ولى آن حضرت اين سخن را از پيامبر اكرم ص ، و پيامبر اكرم از جبرئيل نقل مىكند. ر. ك: بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج ٨٩، ص ٢۵.
بدون ترديد قرآن كريم منبع هدايت است. اين نكته از آيات فراوانى استفاده مىشود و حتى دلالت برخى از آنها روشنتر از دلالت دو آيهاى است كه نويسنده به آن استناد كرده است؛ براى نمونه خداوند مىفرمايد:
« ذلِكَ هُدَى اللهِ يَهْدي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ ( زمر: ٢٣)»
اين هدايت الهى است كه هركس را بخواهد با آن راهنمايى مىكند و هركس را خداوند گمراه سازد، هيچ راهنمايى براى او نخواهد بود.
خداوند هدايت را تنها در كتاب خود مىداند و سرپيچى از آن را به گمراهى توصيف مىكند. لكن بايد پيروى از قرآن كريم در تمام ابعاد آن باشد؛ يعنى انسان بايد از آنچه قرآن، آن را عامل گمراهى مىداند، دورى كند و از آنچه مايه هدايت معرفى مىكند، پيروى نمايد. خداوند متعال، شيطان و خواهشهاى نفسانى انسان را عامل گمراهى معرفى مىكند و مىفرمايد: « وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ» ؛ «و از گامهاى شيطان پيروى نكنيد» . (انعام: ١۴٢) و در آيه ديگرى از اين سوره مىفرمايد:
« قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدينَ» (انعام:۵۶)
بگو از هوى و هوسهاى شما پيروى نمىكنم. اگر چنين كنم، گمراه شدهام و از هدايتيافتگان نخواهم بود.
خداوند در سوره نجم، هرگونه پيروى پيامبر از خواهشهاى نفسانى
مردود دانسته، و گفتار آن حضرت را جز وحى ندانسته است:
« وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى» ( نجم: ٣ و ۴)
و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده، نيست.
خداوند پيروى از گفتار و رفتار پيامبر (ص) را مايه هدايت معرفى مىكند و مىفرمايد:
« فَآمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذي يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ كَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (اعراف: ١۵٨)»
پس ايمان بياوريد به خدا و فرستادهاش؛ آن پيامبر درس نخواندهاى كه به خدا و سخنانش ايمان دارد و از او پيروى كنيد تا هدايت يابيد.
همچنين پيامبر خود را الگوى زيبايى براى رهپويان راه هدايت معرفى مىكند و مىفرمايد: « لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» ؛ «به يقين براى شما در زندگى پيامبر خدا سرمشق نيكويى بود» . (احزاب:٢١)
همچنين به صراحت هدايت را به رسول خدا نسبت مىدهد و مىفرمايد: « وَ إِنَّكَ لَتَهْدي إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ» ؛ «و بهيقين تو به سوى راه راست هدايت مىكنى» . (شورى: ۵٢)
از مجموع اين آيهها چنين استفاده مىشود: همانگونه كه قرآن كتاب هدايت است و سرپيچى از آن جز گمراهى به همراه ندارد، رفتار و گفتار پيامبر (ص) نيز هدايت است و سرپيچى از آن جز گمراهى به دنبال ندارد. بنابراين همانطور كه قرآن مىتواند در اصول و فروع دين دليل و مستند باشد، گفتار و رفتار پيامبر (ص) نيز مىتواند در هر دو مستند و دليل باشد.
در غير اين صورت، محدود ساختن دليل و هدايت در آيات قرآن باعث مىشود بسيارى از اصول و فروع دين، گمراهى باشد؛ براى مثال دو ركعتى بودن نماز صبح و چهار ركعتى بودن نماز ظهر، عصر و عشا و سه ركعتى بودن نماز مغرب بايد به تعبير نويسنده گمراهى باشد؛ زيرا هيچيك از آنها در آيات قرآن ذكر نشدهاند. درحالىكه تاكنون كسى چنين نگفته است. بنابراين سخنان پيامبر مىتواند همانند آيات قرآن دليل و مستند باشد؛ هم در اصول و هم در فروع. بنابراين در مسئله عصمت ائمه عليهم السلام، هم آيههاى قرآنى و هم سخنان پيامبر مىتوانند دليل معصوم بودن آنان از گناه باشد. در نتيجه سخن نويسنده كه اظهار داشته است: «بايد دلايل، به ويژه در اصول عقايد، آيات قرآن باشد» ، سخنى بىاساس است.
اثبات برخى از اصول عقايد با قرآن ممكن نيست و استدلال به آيات قرآن براى اثبات آنها موجب دور خواهد شد. عقيدهاى مهمتر از عقيده به وجود خداى سبحان و صفات او وجود ندارد. براى اثبات وجود خدا ممكن نيست به آيات قرآن استدلال كرد؛ زيرا براى اينكه بتوان از آيات قرآن به منزله دليل براى عقايد استفاده كرد، بايد ابتدا وجود خدا را ثابت كرد و آنگاه ثابت كرد قرآن كتاب اوست. بنابراين اگر بخواهيم وجود خدا را با آيات قرآن ثابت كنيم، لازم مىآيد با يك واسطه وجود خدا را با وجود خدا ثابت كنيم كه اين توقف شىء بر خودش خواهد بود كه در
اصطلاح به آن دور گويند.
دورى بودن استدلال به آيات قرآن اختصاص به اثبات وجود خدا ندارد، بلكه شامل برخى از اصول عقايد ديگر، مانند نبوت نيز مىشود. همانگونه كه نمىتوان وجود خدا و صفات او را با آيات قرآن اثبات كرد، نمىتوان اصل نبوت را با آيات قرآن اثبات نمود؛ زيرا هنگامى آيات قرآن مىتواند دليل باشد كه ثابت شود پيامبر اكرم (ص) رسول خداست و قرآن، كتاب اوست. پس نخست بايد نبوت پيامبر را ثابت كرد تا ثابت شود اين كتاب، كتاب آسمانى اوست. اگر بخواهيم نبوت آن حضرت را با آيات قرآن ثابت كنيم، لازم مىآيد با يك واسطه، نبوت آن حضرت را با نبوت آن حضرت ثابت كنيم و اين دور خواهد بود.
ادله اثبات اصول عقايد يكسان نيستند، بلكه بر سه دستهاند:
١. راه اثبات برخى از اصول عقايد، فقط دليل عقلى است؛ زيرا با توضيحى كه در پاسخ دوم گذشت، از راه دليل نقلى نمىتوان به اثبات آنها پرداخت. عقيده به وجود خداى متعال و صفات او، عقيده به اصل نبوت كه در اصطلاح به آن نبوت عامه گويند و عقيده به نبوت پيامبر اكرم (ص) كه در اصطلاح به آن نبوت خاصه گويند، از اين دستهاند.
٢. راه اثبات برخى از اصول عقايد، فقط دليل نقلى، يعنى قرآن كريم و سخنان پيامبر اكرم (ص) است. عقيده به جزئيات معاد، عقيده به آنچه در قبر، عالم برزخ و عالم قيامت بر انسان مىگذرد و عقيده به آنچه درباره بهشت و بهشتيان يا جهنم و جهنميان رسيده است، همه از اين دستهاند.
اين عقايد را نمىتوان با دليل عقلى ثابت كرد؛ زيرا عقل به سوى آنها
راهى ندارد و تنها مىتوان از راه آيات قرآن و سخنان پيامبر (ص) به آنها دست يافت و معتقد شد.
٣. راه اثبات دستهاى از اصول عقايد، هم دليل عقلى است و هم دليل نقلى. عقيده به اصل معاد و كليات آن و عقيده به امام و صفات آن، از اين دستهاند. هرچند عقيده به جزئيات معاد از راه عقل امكانپذير نيست، اما اصل وجود معاد و مؤاخذه و پاداش انسانها بعد از مرگ و همچنين ضرورت امامت و صفات امام، بهويژه عصمت، از امورى است كه افزون بر دليل نقلى، از راه عقل نيز مىتوان به آنها رسيد.
نويسنده در مقدمه خود به نكته ديگرى اشاره مىكند و مىگويد كه عصمت ائمه در نظر شيعه، جزو اصول دين است. آرى، امامت و اوصاف امام، از جمله وصف عصمت، جزو اصول مذهب اماميه است. هرچند نويسنده به امامت، آنگونه كه اماميه بدان باور دارد معتقد نيست، ولى خلافت پس از پيامبر اكرم (ص) و اوصاف خليفه از مسائلى است كه بايد هر مسلمانى، از جمله نويسنده، بدان معتقد باشد. هر مسلمانى بايد بداند خليفه بعد از پيامبر كيست و چه اوصافى دارد. حال سؤال اين است كه آيا مسئله امامت و خلافت بعد از پيامبر اكرم (ص) ، از مسائل اساسى است يا نه؟ بدون ترديد مسئله تبيين وحى و رهبرى امت اسلام بعد از پيامبراكرم از مسائل اساسى است.
براى جستوجوى راه هدايت در اين مسائل، به اعتراف نويسنده،
بايد سراغ قرآن رفت، قرآن در اين زمينه يا سكوت كرده، يا
راهنمايىهاى لازم را نشان داده است. سكوت قرآن را نمىتوان پذيرفت؛ زيرا قرآن، كتاب هدايت است. پس بايد راهنمايىهاى لازم را ارائه كرده باشد. شيعه در مسئله امامت امامان و عصمت آنان به چندين آيه از آيات قرآن استناد مىكند. دليل نويسنده بر امام نبودن امامان و خلفاى بعد از پيامبر اكرم (ص) ، چيست؟ اگر دليل وى آيهاى از آيات قرآن، يا سخنى از سخنان پيامبر اكرم است، نشان دهد و اگر غير از آن است، به بيان خود وى، جستوجوى هدايت در غير قرآن خواهد بود كه گمراهى و ضلالت است.
نويسنده پس از مقدمه مبحثى را با عنوان «آيه تطهير» مطرح مىكند و مىگويد: «اين آيه، آيه كامل نيست، بلكه قسمت آخر آيهاى است كه در آغاز آن همسران پيامبر مورد خطاب قرار گرفتهاند» . او آيه را بهطور كامل ذكر مىكند و مىافزايد: «نامگذارى اين قسمت آيه از سوى مخالفان به آيه تطهير، فريب و دروغ است؛ چون آيه كامل نيست، بلكه بخشى از يك آيه است» .
در اينكه آيه تطهير، بخش پايانى آيه ٣٣ سوره احزاب است، ترديدى نيست. اين آيه بدين صورت است:
« وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ»
« الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَأَطِعْنَ اللهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ»
« عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً (احزاب: ٣٣)»
و در خانههاى خود بمانيد و همچون دوران جاهليت نخستين [در ميان مردم] ظاهر نشويد و نماز را بر پا داريد و زكات را بپردازيد و خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد. خداوند فقط مىخواهد پليدى و [گناه] را از شما اهلبيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.
اما آيا شيعه آن را به تعبير نويسنده: «به دروغ و فريب» ، آيه ناميده است يا اينكه به كاربردن واژه «آيه» در مورد اين قسمت از آيه، ريشه در زمان پيامبر اكرم (ص) دارد؟ قبل از پاسخ به اين سؤال درباره، كلمه «آيه» به فرهنگِ واژههاى قرآن رجوع مىكنيم تا روشن شود اين واژه در چه مواردى به كار رفته است. با مراجعه به فرهنگهاى واژهشناسى كلمات قرآن، روشن مىشود كه كلمه «آيه» از ابتدا به دو معنا استعمال شده است؛ يكى آنكه به هر بخشى از سوره كه با ارقام عددى از يكديگر جدا شده، آيه گفته مىشود. ديگر آنكه به هر جملهاى از جملههاى قرآن كه بر حكمى دلالت كند نيز آيه گفته مىشود. «راغب اصفهانى» در كتاب «مفردات الفاظ قرآن» در معناى آيه چنين مىگويد:
به هر جملهاى از قرآن كه بر حكمى دلالت كند آيه گفته مىشود؛ خواه آن جمله سوره باشد و خواه فصل يا فصولى از يك سوره، و به هر كلامى از قرآن نيز كه با فصل لفظى جدا مىگردد نيز آيه گفته مىشود و بر اين اساس، آيات سورههاى قرآن، شمارش
مىشود.(1)
1) مفردات الفاظ القرآن، محمدحسين راغب اصفهانى، ص ١٠١.
چنانكه مشاهده مىشود راغب دو كاربرد براى اين واژه ذكر مىكند؛ در كاربرد اول معيار استعمال واژه «آيه» آن است كه جملهاى از جملههاى قرآن باشد كه بر حكمى دلالت كند؛ خواه آن جمله يك سوره باشد، خواه يك آيه و حتى بخشى از يك آيه. ولى در كاربرد دوم معيار همان چيزى است كه هماكنون در قرآن مشاهده مىشود كه قسمتهاى قرآن با رقمهاى عددى از هم جدا شده است و به هر قسمتى آيه گفته مىشود. بنابراين آن قسمت از آيه ٣٣ سوره احزاب كه به آيه تطهير معروف شده است، هرچند بر اساس كاربرد دوم، آيه كامل نيست، ولى بر اساس كاربرد اول، مىتوان درباره آن واژه آيه را به كار برد.
با مراجعه به احاديث پيامبر اكرم (ص) روشن مىشود كه آن حضرت اين واژه را درباره آيه تطهير استعمال كرده است؛ براى نمونه روايتى كه سيوطى و ديگران نقل كردهاند، گواه بر اين مطلب است. سيوطى مىگويد كه ابنجرير، ابن ابىحاتم و طبرانى از ابوسعيد خدرى نقل مىكنند كه آن حضرت فرمود:
نُزِلَتْ هَذه الآيةُ في خَمسةٍ فيَّ وَ في عليٍّ وَ فاطمَةَ وَحسنٍ وَحُسينٍ «إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .(1)
اين آيه در شأن پنج تن نازل شد: در شأن من، على، فاطمه، حسن و حسين « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ»
« تَطْهِيراً» .
پيامبر اكرم (ص) در اين روايت واژه آيه را درباره آيه تطهير به كار برده
1) الدرالمنثور، ج ۶، ص ۶٠۵.
است. با مراجعه به ديگر احاديث روشن مىشود چنين كاربردى، رايج بوده است؛ براى نمونه به ذكر دو روايت بسنده مىكنيم:
١. حاكم در مستدرك در تفسير سوره احزاب به اسناد خود از امسلمه، يكى از زنان پيامبر (ص) ، نقل مىكند كه وى چنين گفت: «
فِى بَيتى نُزلتْ هذهِ الآيةُ »(1)«اين آيه در خانه من نازل شد» : « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
٢. سيوطى در الدرالمنثور از واثلة بن أسقع چنين روايت مىكند:
جاءَ رَسولُ الله (ص) إلى فاطمة وَمعه حَسنٌ وَحُسينٌ وَعَلىٌّ حَتى دَخَلَ فَأدنى عَليّاً وَ فاطمةَ فَاَجلَسَهما بَينَ يَديهِ وَأجلَسَ حَسناً وَحُسيناً كُلَّ واحدٍ مِنهما عَلَى فَخذِه ثُمَّ لَفَّ عَليهِم ثَوبَه وأنا مُستدبِرهُم ثُمَّ تلا هذهِ الآيةَ « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(2)
رسول خدا [ (ص) ] به سمت فاطمه آمد درحالىكه با آن حضرت، حسن، حسين و على بودند تا اينكه داخل شدند. آنگاه على و فاطمه را به خود نزديك كرد و آنها را روبهروى خود نشاند و حسن و حسين را روى پاى خود نشاند. سپس لباس خود را روى آنان كشيد درحالىكه من [واثلة بن إسقع، راوى حديث] پشت سر
آنها بودم و اين آيه را تلاوت فرمود: « إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» .
در اين دو روايت واژه آيه درباره آيه تطهير به كار رفته است؛ يكى از سوى امسلمه و ديگرى از سوى واثلة بن اسقع. روايات ديگرى نيز وجود دارد كه به همين صورت، واژه آيه درباره اين قسمت از آيه استعمال شده است.
نويسنده پس از ذكر اين نكته كه آيه تطهير قوىترين دليل شيعيان بر اثبات عصمت ائمه است، به نقد آن مىپردازد و مىگويد: «آيه تطهير نمىتواند دليل بر عصمت آنان باشد» . وى در توضيح آن مىافزايد:
براى اثبات قضاياى بزرگ اعتقادى و امور اساسى و مهم دين، بايد دلايلى قطعى و صريح از قرآن كه بهطور قطع بر مفهوم مورد نظر دلالت دارند، ارائه داد. آيه تطهير به صراحت بر معصوم بودن هيچكس دلالت نمىكند؛ چه رسد به اينكه بر عصمت افراد معينى دلالت كند.
براى بررسى اين ادعاى نويسنده، لازم است دليل آن را بررسى كنيم. اين دليل از سه مقدمه تشكيل شده است. ما ابتدا اين سه مقدمه را بازگو مىكنيم. سپس به نقد و بررسى هر كدام مىپردازيم. اين سه مقدمه از اين قرارند:
١. بايد دليل اثبات گزارههاى بزرگ اعتقادى، از آيات قرآن باشد و
دلالت آيات نيز بر مفهوم مورد نظر، صريح و قطعى باشد؛
٢. عصمت ائمه از ديدگاه شيعه اماميه، از ضروريات دينى و از
گزارههاى بزرگ اعتقادى است؛
٣. آيه تطهير به صراحت بر معصوم بودن هيچكس دلالت نمىكند، چه رسد به اينكه بر عصمت افراد معينى دلالت كند.
نويسنده در مقدمه نخست، دو ويژگى براى دليلى ذكر مىكند كه اثبات گزارههاى بزرگ اعتقادى را بر عهده دارد؛ يكى اينكه دليل بايد از آيات قرآن باشد و ديگر اينكه آيات بر مفهوم مورد نظر به صراحت دلالت كند و دلالت قطعى باشد. لكن وى هيچ توضيح و دليلى ارائه نكرده است كه چرا بايد دليل گزارههاى بزرگ اعتقادى از آيات قرآن باشد. صرف اينكه مسئلهاى، از گزارههاى بزرگ اعتقادى است، دليل بر اين نمىشود كه بايد با آيات قرآن اثبات شود، بلكه همانگونه كه در مقدمه گذشت، برخى از گزارههاى اعتقادى را ابتدا نمىتوان با آيات قرآن ثابت كرد. آيا گزارهاى مهمتر از گزاره اثبات خداوند وجود دارد؟ چگونه مىتوان براى كسى كه به چنين گزارهاى عقيده ندارد و كافر است، خداوند را با آيات قرآن ثابت كرد و وى را به خداپرستى دعوت كرد. آيا به صرف ارائه آيهاى كه بر وجود خدا و توحيد دلالت قطعى دارد، آن كافر به اين گزاره اعتقادى اساسى، دعوت خواهد شد؟ يا بايد براى اين منظور ابتدا با دليل عقلى كه
قرآن آن را «حكمت» ناميده است(1)، اصل وجود خدا، و آنگاه توحيد و
1) « ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَن» ؛ «با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن» . نحل: ١٢۵
ساير اوصاف او را اثبات كرد. همچنين با همين شيوه نبوت عامه و نبوت خاصه پيامبر اكرم (ص) را ثابت كرد. هنگامى كه نبوت پيامبر (ص) و اينكه كتاب آن حضرت، قرآن است، ثابت شد، از آن پس مىتوان در اقامه دليل بر گزارههاى اعتقادى، از آيات قرآن نيز بهره گرفت.
بنابراين براى بهرهگيرى از آيات قرآن در اثبات گزارههاى اعتقادى، چندين گزاره اعتقادى مهم وجود دارد كه تنها راه اثبات آنها دليل عقلى است. آرى، خداوند در قرآن كريم در دعوت به توحيد و خداپرستى و ساير گزارههاى اعتقادى كه به آنها اشاره شد، دليلهاى عقلى به كار مىبرد و به پيامبر خود نيز آموزش مىدهد كه چگونه با استفاده از اين دليلها، غير مؤمنان را به توحيد و ساير گزارههاى اعتقادى دعوت كند؛ براى نمونه در دعوت به توحيد در خالقيت، به پيامبر خود مىفرمايد: « قُلِ اللهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» ؛ «بگو خدا آفريننده همه چيز است و اوست يكتا و حاكم بر همه چيز» . (رعد:١۶)
اين آيه داراى يك دليل عقلى است: موجودى كه آفريدگار تمام موجودات باشد، فقط يكى است و نمىتواند دو موجود چنين وصفى را داشته باشند؛ زيرا اگر دو موجود چنين وصفى را داشته باشند، معلوم مىشود كه هر كدام به تنهايى آفريدگار تمام موجودات نيستند. بلكه آفريدگار بخشى از آنهايند. به ديگر سخن اگر موجودى آفريننده تمام موجودات شد، ديگر موجودى باقى نمىماند تا آفريننده دوم، آن را بيافريند. پس اگر موجودى باقى مانده است تا آفريدگار دوم آن را بيافريند، معلوم مىشود آفريدگار اول آفريننده همه موجودات نبوده
است. ولى خداوند، آفريدگار همه موجودات است. بنابراين او آفريدگار يكتا و بىهمتاست.
البته آيات فراوانى از قرآن داراى استدلالهاى عقلىاند كه ما براى رعايت اختصار به ذكر همين آيه بسنده مىكنيم.
ويژگى ديگرى كه نويسنده در مقدمه نخست ذكر مىكند، اين است كه «بايد دلالت آيات بر مفهوم مورد نظر، قطعى باشد» . وى براى توضيح به چند گزاره اشاره مىكند كه آيات قرآن بر آنها دلالت مىكنند؛ براى توحيد به آيه: « اللهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» ؛ «معبودى جز خداوند يگانه زنده و پاينده نيست» . (آلعمران:٢) ، براى اثبات نبوت پيامبر اكرم (ص) به آيه كريمه « مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ. . .» ؛ «محمد فرستاده خداست. . .» . (فتح: 29) و بر وجوب نماز به آيه « وَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعينَ» ؛ «و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و همراه ركوعكنندگان ركوع كنيد» . (بقره: ۴٣) اشاره كرده است و اظهار داشته است دلالت اين آيات بر گزارههاى مربوط، دلالت صريح و قطعى است. سپس براى اثبات اينكه چرا بايد دلالت آيات بر مفهوم مورد نظر قطعى باشد، به اين نكته استناد مىكند كه اگر امور مهم و اساسى دين بهوسيله دليلهاى غير قطعى و غير صريح اثبات شوند، به اساس دين ترديد مىشود و قرآن به صراحت از آن نهى كرده، مىفرمايد:
« هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ (آل عمران:٧)»
او كسى است كه اين كتاب آسمانى را بر تو نازل كرد كه بخشى از آن، آيات محكم (صريح و روشن) است كه اساس اين كتاب است
[و هرگونه پيچيدگى در آيات ديگر، با مراجعه به اينها برطرف مىشود) . و بخشى ديگر «متشابه» [و پيچيده] است. اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال آيات متشابهاند.
خداوند متعال براى اقامه دين خود آيات واضح و روشن را شرط قرار داده است و كسانى را كه به آيات متشابه تكيه مىكنند؛ چنين توصيف مىفرمايد:
« فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ» (آلعمران: ٧)
به دنبال آيات متشابهاند تا فتنهانگيزى كنند [و مردم را گمراه سازند].
و در جاى ديگر مىفرمايد:
« وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً (نجم:٢٨)»
آنها هرگز در اينباره دانشى ندارند، تنها از گمان بىپايه پيروى مىكنند با اينكه «گمان» ، هرگز [انسان] را از حق بىنياز نمىكند.
در اينكه بايد دلالت دليل بر مقصود، صريح و قطعى باشد، ترديدى نيست؛ خواه دليل، آيهاى از قرآن باشد يا سخنى از رسول خدا (ص) ؛ زيرا با وجود احتمال ديگرى در دليل، مقصود اثبات نمىشود. ولى سؤال اين است كه آيا نويسنده و همفكران وى اين ويژگى را در استدلالهايشان رعايت مىكنند؟ با مراجعه به كتابهاى كلامى آنان مشاهده مىشود آنان برخى عقايد خود را در صفات خداوند بر آيات متشابه بنا ساختهاند؛ براى نمونه «ابنتيميه» ، كه نويسنده از پيروان اوست، درباره خداى سبحان معتقد است كه او مانند آفريدههاى جسمانى خود داراى دست و
صورت است (1)، و دليل آن را آياتى از قرآن قرار داده است كه به تصريح بزرگان اهل سنت، نظير جلالالدين سيوطى (2)، فخر رازى(3)و ديگران، از آيات متشابه است؛ مانند آيه « وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ» ؛ «و تنها ذات صاحب جلال و گرامى پروردگارت باقى مىماند» . (الرحمن:٢٧) و آيه « بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتان» ؛ «بلكه هر دو دست [قدرت] او گشاده است» . (مائده: 64) در آيه نخست واژه «وجه» و در آيه دوم واژه «يداه» از واژههاى متشابه است.
وهابيان، كه نويسنده نيز از گروه ياد شده است، وجه را به معناى صورت و يد را به معناى دست پنداشتهاند و بر اين اساس معتقد شدهاند كه خداوند داراى دست و صورت است. اين در حالى است كه «عدليه» ، از جمله اماميه و حتى برخى از محققان سنى، از جمله فخر رازى، با استناد به آيات محكمى چون آيه « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْء» ؛ «هيچ چيز همانند او نيست» . (شورى: ١١) خداوند سبحان را منزه از آن دانستهاند كه مانند آفريدههاى جسمانى خود، داراى دست و صورت باشد. بدون ترديد هيچ گزارهاى مهمتر و اساسىتر از گزاره اثبات خداوند و صفات او نيست. اگر بايد دليل بر گزارههاى مهم اعتقادى، آيات قرآن باشد و دلالت آيات نيز قطعى باشد بهگونهاى كه احتمال ديگرى در دلالت و مفاد آنها نباشد، گزارههايى كه درباره خداوند و صفات اوست، شايستهتر است كه چنين باشد. ازاينرو اين نقض بر نويسنده وارد است كه چگونه اصرار مىورزد
كه بايد دليل بر گزارههاى اعتقادى بزرگ، آيات با دلالت قطعى باشد. درحالىكه هممسلكان وى در اساسىترين گزاره اعتقادى، بر آيات متشابه تكيه مىكنند. اگر گفته شود ابنتيميه آيات يادشده را متشابه نمىداند، در پاسخ گفته مىشود آيه تطهير را نيز كسى از آيات متشابه ندانسته است.
راه صحيح در مسائلى كه دليل اثبات آنها آيات قرآن است، چه در مسائل اعتقادى و چه در مسائل غير اعتقادى، آن است كه با كمك آيات محكم و آياتى كه دلالت قطعى دارند، آيات متشابه و آياتى را كه دلالت قطعى ندارند، معنا كرد. بنابراين آيات محكم، دليل و مستند خواهند بود، نه آيات متشابه. اما آياتى كه نه متشابهاند و نه دلالت صريح و قطعى دارند، بايد دلالت آنها را به كمك آيات ديگر روشن ساخت و در صورتى كه به كمك آيات ديگر هم نتوانستيم به معناى آنها پى ببريم، بايد براساس راهنمايى قرآن كريم، به سخنان پيامبر اكرم (ص) مراجعه كنيم؛ همانگونه كه خداوند مىفرمايد:
« وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (نحل: ۴۴)»
و بر تو نيز قرآن را نازل كرديم تا آنچه را كه به سوى مردم نازل
شده است، براى آنها روشن سازى. شايد انديشه كنند.
در اين آيه شريفه خداوند رسول خود را بيانگر كتاب دانسته است. با توجه به اين آيه، اگر معناى آيهاى به كمك سخنان پيامبر اكرم (ص) به خوبى روشن شود، چرا نتوان آن را دليل گزاره دينى قرار داد؟ آيا در اين صورت اين عذر پذيرفته است كه بگوييم دلالت آيه صريح نيست و
نمىتوان به محتواى آن معتقد بود؟ آيا اين كنارنهادن آيات قرآن نيست؟ بدون ترديد هنگامى كه معناى آيات به كمك آيات ديگر، يا سخنان پيامبر روشن شود، ديگر هيچ عذر و بهانهاى باقى نخواهد ماند.
بنابراين مقدمه نخست دليل نويسنده، ايرادهاى بسيارى دارد. هر يك از اين ايرادها كافى است تا اين مقدمه را ناكارآمد سازد و ناكارآمدى يك مقدمه از مقدمات هر دليلى، براى صحيح نبودن آن دليل، كافى است. ولى براى روشن شدن سستى اين دليل، دو مقدمه ديگر آن را نيز بررسى مىكنيم.
مقدمه دوم دليل نويسنده اين بود كه عصمت ائمه از ديدگاه شيعه اماميه، از ضروريات دينى و از گزارههاى مهم اعتقادى است. آرى، عقيده به عصمت از عقايد بسيار مهم اماميه است. ولى از ضروريات مذهب است، نه از ضروريات دين، و اهميت آن به اندازه اهميت اعتقاد به امامت است؛ در اين اعتقاد ترديدى نيست، ولى نويسنده براى بيان اهميت اين عقيده نزد اماميه، به سخنى از شيخ صدوق، فقيه و متكلم بزرگ اماميه، اشاره مىكند كه وى چنين اظهار داشته است: «هركس بگويد كه ائمه در بعضى حالاتشان معصوم نيستند، آنها را نشناخته، و هركس آنان را نشناخته باشد، كافر است» .(1)
اين سخن شيخ صدوق بر اساس روايتى است كه در جوامع روايى فريقين از رسولخدا (ص) نقل شده است. اين روايت را احمد بن حنبل
1) الاعتقادات فى دين الاماميه، شيخ صدوق، ص٧٠.
در مسند خود (1)، حاكم در مستدرك(2)، و ابنحبان در كتاب صحيح خود(3)، البته با عبارتهاى مختلف، از پيامبراكرم (ص) نقل كردهاند كه حضرت فرمود: «
مَنْ ماتَ وَ لَيسَ لَه إمامٌ مَاتَ مِيتةَ الْجاهلِية » ؛ «هركس بميرد درحالىكه براى او امامى نباشد، به مرگ جاهليت مرده است» .
شيخ صدوق اين روايت را به اين صورت نقل مىكند كه حضرت فرمود: «
مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة » (4)«هركس بميرد درحالىكه امام زمان خويش را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است» .
اين سخن پيامبر اكرم (ص) به خوبى اهميت شناخت امام را بر هر مسلمانى آشكار مىسازد. بنابراين بر هر مسلمانى واجب است براى اينكه مرگ او، مرگ دوران جاهليت نباشد، هم شخص، و هم اوصاف امام زمان خود را كامل بشناسد.
از اين روايت به خوبى استفاده مىشود كه هر زمانى، امامى دارد و از
آنجا كه امامت منصبى الهى است (5)و نصب و عزل امام به دست خداست،
1) مسند، احمد بن حنبل، ج ٢٨، ص ٨٨.
2) المستدرك على الصحيحين، محمد بن عبدالله حاكم، ج١، صص١۵٠ و ٢٠٣.
3) صحيح ابنحبان، محمد بن حبان، ج ١٠، ص ۴٣۴.
4) كمالالدين، شيخ صدوق، ج٢، ص۴٠٩.
5) اين نكته كه امامت يك منصب الهى است با ادله فراوانى همراه است: يكى از اين ادله آيه ١٢۴ سوره بقره است كه خداوند پس از آزمايش حضرت ابراهيم خطاب به او مىفرمايد: قالَ « إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ» ؛ «خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم گفت از دودمان من [نيز امامانى قرار بده] خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد» . بقره:١٢۴ خداوند در اين آيه، امام قراردادن او را به خود نسبت مىدهد و ابراهيم عليه السلام نيز تنها راه امام شدن را نصب خداوند متعال مىداند. ازاينرو سؤال مىكند آيا اين نصب شامل خاندانم مىشود يا نه؟
بايد پيامبر اكرم، امامان را تعيين كند؛ زيرا آن حضرت پيامآور و ابلاغكننده احكام خداوند است. در واقع از مهمترين وظايف پيامبر، ابلاغ امامت فرد يا افرادى است كه از سوى خداوند براى اين جايگاه منصوب شدهاند.
براساس جوامع روايى فريقين، پيامبر اكرم امامان مذكور را تعيين كرده است؛ براى نمونه «بخارى» و «مسلم» در كتابهاى صحيح خود روايتى را، با اختلاف اندكى، از «جابر بن سمره» ، نقل مىكنند كه وى گفته است:
دَخلتُ مَعَ أبي عَلَى النّبي [ (ص) ] سَمِعتهُ يَقولُ: اِنَّ هَذا الْاَمرَ لايَنقَضي حَتَّى يَمضيَ فِيهم إثنا عشر خليفة قال: ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكلامٍ خَفِيَ عليّ، قَالَ: فَقُلتُ لأِبي: مَا قالَ؟ قَالَ: كُلُّهم مِنْ قُريشٍ.(1)
با پدرم به ديدار پيامبر اكرم [ (ص) ] رفتم. پس شنيدم آن حضرت فرمود: «امر اسلام به پايان نمىرسد تا اينكه دوازده خليفه به خلافت برسند» . جابر مىگويد: آنگاه پيامبر (ص) سخنى گفت كه من نشنيدم. از پدرم سؤال كردم: «حضرت چه فرمود؟» پدرم گفت: «آن حضرت فرمود همه دوازده خليفه از قريشاند» .
با توجه به اين حديث و روايت مشهور ثقلين كه قرآن و عترت را از يكديگر جدانشدنى مىداند، معلوم مىشود در هر زمانى تا برپايى قيامت، يكى از دوازده خليفه و امام، كه از عترتاند، خلافت را بر عهده دارد.
افزون بر اين روايت، روايت ديگرى هم وجود دارد كه دلالت بر معرفى امام هر عصر دارد كه در مباحث آينده به آن اشاره خواهد شد.
گفتنى است مراد از واژه «كافر» در عبارت شيخ صدوق، معناى
1) صحيح مسلم، ج۶، ص٣. با اندكى ويرايش
اصطلاحى آن نيست، بلكه معناى لغوى آن مراد است؛ توضيح آنكه گاهى مراد از «كافر» كسى است كه الوهيت خداوند يا رسالت پيامبر اكرم (ص) يا يكى از ضروريات دين، مانند نماز را انكار مىكند. گاهى نيز مراد از كافر، كسى است كه حق را كتمان مىكند و برابر آن تسليم نمىشود. معناى نخست، معناى اصطلاحى و معروف اين واژه و معناى دوم، معناى لغوى آن است.
بنابراين مراد شيخ صدوق اين است كه با توجه به خبر پيامبر (ص) درباره وجود امام در هر عصر و توصيه فراوان به شناخت امام زمان، هر كس امام زمان خود را نشناسد حق را كتمان كرده و كافر است.
در قرآن كريم نيز، واژه كفر در برخى موارد به همان معناى لغوى به كار رفته است. خداوند پس از آنكه به مؤمنان صالح، خلافت روى زمين را همراه با آسايش و برپايى دين پسنديده وعده مىدهد، مىفرمايد: « وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» ؛ «و كسانى كه پس از آن كافر شوند، آنها همان فاسقاناند» . ( نور: ۵۵) كفر در اين آيه شريفه چنانكه راغب اصفهانى (1)گفته، به معناى كتمان حق است.
البته شايد شيخ صدوق براى مبالغه و تأكيد بر نادرستى اين عقيده، كه ائمه در برخى حالات معصوم نيستند، تعبير كافر را به معناى معروف آن به كار برده باشد؛ چنانكه گاهى اين تعبير درباره افرادى كه در امور دينى سهلانگارند، استفاده مىشود وگرنه واژه كافر در كتابهاى فقهى اماميه، واژه تعريفشدهاى است؛ چنانكه «شهيد ثانى» (2)و ديگر فقيهان
اماميه كسى را كه الوهيت پروردگار يا رسالت پيامبر اكرم (ص) يا يكى از ضروريات دين، مانند نماز، روزه و. . . را انكار مىكند، كافر مىدانند.
بنابراين برداشت نويسنده از كلام شيخ صدوق كاملاً نادرست است. وى پس از نقل كلام شيخ صدوق، اظهار داشته است:
اين بيان مستلزم آن است كه بيش از يك ميليارد مسلمان كه بدان معتقد نيستند، كافر قلمداد شوند و چنين اعتقادى مفاسد بىشمارى دارد كه كمترين آن حرام بودن ازدواج با آنهايى است كه به عصمت ائمه معتقد نيستند.
اين برداشت نادرست، ناشى از بىاطلاعى وى از عقايد و احكام فقهى اماميه است. اگر از انديشههاى اماميه اندك اطلاعى داشت، چنين برداشتى نمىكرد. شيخ صدوق در تعريف اسلام مىگويد: «اسلام اقرار به شهادتين است كه به [سبب] آن، جانها و اموال محترم مىشود.
هركس بگويد لا اله الا الله محمد رسول الله مال و جانش محترم است» . (1)بنابراين از ديدگاه شيخ صدوق همه كسانى كه به شهادتين اقرار كنند، مسلماناند و جان و مالشان محترم است.
مقدمه سوم دليل نويسنده اين است كه آيه تطهير به صراحت بر معصوم بودن هيچكس دلالت نمىكند؛ چه رسد به اينكه بر عصمت افراد خاصى دلالت كند. وى هيچ توضيحى ارائه نكرده است كه چرا آيه
1) الهداية فى الاصول و الفروع، شيخ صدوق، ص ۵۴.
شريفه بر عصمت هيچكس دلالت نمىكند.
اگر منظور وى از صراحت اين است كه در آيه شريفه به ماده « عصمت» تصريح نشده، پاسخ آن روشن است؛ اولاً: سه آيهاى هم كه نويسنده براى صراحت به آنها مثال زد، به اين معنا صريح نبودند. وى براى توحيد به آيه كريمه « اللهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَي الْقَيُّومُ» (آل عمران: ٢) مثال زد. درحالىكه در اين آيه نيز به واژه «توحيد» تصريح نشده است. يا وى بر واجب بودن نماز به آيه شريفه « وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ» (بقره: 43) مثال زد. درحالىكه در اين آيه نيز به واژه «فريضه» تصريح نشده است. ثانياً: دليلى وجود ندارد كه دلالت آيات بر گزارههاى اعتقادى، بايد به اين معنا صريح باشند. بلكه فقط لازم است گزارههاى اعتقادى به خوبى، از آيات مربوط به آنها استفاده شوند؛ مثال روشن آن، آيهاى است كه براى توحيد ذكر شد. در اين آيه به واژه توحيد تصريح نشده است، ولى يكتايى خداوند، از آن به خوبى استفاده مىشود؛ زيرا نفى خدايان و اثبات خداوند چيزى جز توحيد نيست. اگر منظور نويسنده از صراحت، نفى هرگونه احتمال ديگر از دلالت دليل است، درحالىكه در آيه احتمال ديگر وجود دارد، در مبحث بعدى ثابت خواهد شد، شواهد و قرائن فراوانى همراه آيه وجود دارد كه هر احتمال ديگرى را نفى مىكند.
از آنچه گذشت روشن شد كه دليل نويسنده بر ناتوانى آيه تطهير در اثبات عصمت ائمه، خود صلاحيت دليل بودن را ندارد؛ زيرا به مقدمههاى آن ايرادهاى جدى وارد است كه هر كدام از آنها براى صحيح نبودن كلام نويسنده كافى است.
از مباحث مهم در آيه تطهير، دلالت آن بر عصمت امامان است. بسيارى از شبهات نويسنده، مربوط به دلالت آيه بر عصمت ائمه است. ازاينرو قبل از ورود به بررسى شبهات وى، لازم است چگونگى دلالت آيه را بر معصوم بودن ائمه عليهم السلام بيان كنيم تا روشن شود اماميه چگونه با استناد به آيه، عصمت ائمه را ثابت مىكنند.
اماميه براى اثبات عصمت ائمه، هم از گناه و هم از خطا، به آيه تطهير استدلال كردهاند. ازاينرو بحث از چگونگى دلالت آيه بر عصمت ائمه را در دو قسمت بررسى مىكنيم:
دلالت آيه بر عصمت از گناه
براى روشن شدن دلالت آيه بر عصمت از گناه، بيان چند نكته لازم است:
١. «رجس» در لغت به شىء پليد معنا شده است. «خليل» در كتاب «العين» مىگويد: «هر چيزى كه پليد شمرده شود، رجس است» .(1)
1) كتاب العين، خليل بن احمد فراهيدى، ج ۶، ص ۵٢.
«ابنفارس» در «معجم»(1)، راغب در مفردات (2)و ديگر عالمان لغت (3)رجس را به همين صورت معنا كردهاند.
در قرآن كريم اين واژه در مواردگوناگونى به كار رفته است. خداوند مىفرمايد:
« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ اْلأَنْصابُ وَ اْلأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (مائده: ٩٠)»
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعى بختآزمايى) ، پليد و از عمل شيطان است، از آن دورى كنيد تا رستگار شويد.
همچنين مىفرمايد:
« قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ (انعام: ١۴۵)»
بگو: در آنچه بر من وحى شده، هيچ طعامى را براى خورندگان حرام نمىيابم، به جز اينكه مردار باشد يا خونى كه [از بدن حيوان] بيرون ريخته يا گوشت خوك، كه اينها همه پليدند.
در اين دو آيه واژه «رجس» درباره شراب، قمار، بتها، مردار، خون و گوشت خوك به كار رفته است. همچنين اين واژه در آيات ديگر درباره برخى از عقايد و رفتار آدميان، مانند كفر ورزيدن و گناه نيز به كار رفته است؛ براى مثال خداوند مىفرمايد:
« وَ أَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ» (توبه: ١٢۵)
و اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليدىشان افزوده مىشود.
در اين آيه واژه «رجس» درباره گناه و كفرورزى به آيات قرآن، به كار رفته است. همچنين اين واژه درباره كافرانى كه به ظاهر ايمان آورده و از رفتن به جهاد تخلف كردهاند، به كار رفته است؛ چنانكه خداوند خطاب به مؤمنان مىفرمايد: « فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ» ؛ «از آنها اعراض كنيد [و روى گردانيد]؛ چرا كه آنان پليدند» . (توبه: ٩۵)
از مجموع آياتى كه اين واژه در آنها به كار رفته، استفاده مىشود، اين واژه در قرآن نيز به معناى لغوى آن، يعنى «آنچه پليد و مورد تنفر است» ، به كار رفته است و مواردى كه يادآورى شده، از مصاديق اين معنا هستند كه يكى از آنها گناه و كفر است. بر اين اساس مراد از رجس در آيه تطهير گناه، كفر و هر نوع پليدى است كه مورد تنفر است؛ چنانكه مفسران به آن تصريح كردهاند.(1)
واژه «يُطهِّر» و «تطهيراً» از ريشه «طهر» به معناى نقاء و پاكى است. ابنفارس در معجم خود مىگويد: «طهر بر پاكى و برطرف شدن آلودگى دلالت دارد» .(2)ديگر لغوىها نيز اين واژه را به همين صورت معنا كردهاند. البته راغب اين نكته را اضافه كرده است: «طهارت و پاكى بر دو
نوع
است: طهارت جسم و طهارت روح» . (1)گاهى از اين دو نوع، به طهارت ظاهرى و طهارت باطنى تعبير مىشود؛ طهارت ظاهرى، مانند طهارت از نجاسات معروف و طهارت باطنى، مانند طهارت از كفر و گناه.
٢. واژه «الرجس» در آيه مطلق آمده و الف و لام آن نيز استغراق است. در نتيجه، هر عمل پليدى را كه مورد تنفر عقل، عرف يا شرع است، شامل مىشود. افزون بر مفسران اماميه، برخى مفسران غير اماميه نيز به اين نكته تصريح كردهاند كه مراد از «الرجس» مطلق رجس است. آلوسى مىنويسد: «ال در الرجس براى جنس يا استغراق و شمول است» . (2)زمخشرى نيز در تفسير اين واژه در آيه، واژه «الذنوب» ، كه جمع ذنب و به معناى گناه است، را به كار برده است. (3)بسيارى از مفسران ديگر نيز به همين صورت از اين واژه، عموم را استفاده كردهاند.
با توجه به اطلاق و شمول واژه «الرجس» ، دورساختن پليدى نيز به معناى دورساختن هرگونه پليدى و گناه است. بنابراين مفاد آيه چنين خواهد بود: اراده خداوند بر اين است كه هر نوع گناه و پليدى را از شما اهلبيت، دور سازد. دورساختن هرگونه پليدى و گناه به معناى انجام نشدن هيچگونه گناه و خطا در سراسر زندگى است.
به كار رفتن واژه «الرجس» به صورت مطلق بعد از فعل «يذهب» به
خوبى بر دورساختن هرگونه رجس و پليدى دلالت مىكند. ولى جمله « يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» ؛ «كاملاً شما را پاك سازد» ، براى تأكيد بيشتر ذكر شده
است. در واقع افزون بر اينكه فعل « يُطَهِّرَكُمْ» ، جمله « لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ» را تأكيد مىكند، واژه « تَطْهِيراً» تأكيد ديگرى است كه برخى به آن اشاره كردهاند.(1)ازاينرو دورساختن پليدى از اهلبيت با ذكر تأكيدهاى فراوان چيزى جز اين نيست كه خداوند اراده كرده است هرگونه پليدى و گناه را از آنان دور سازد.
٣. اماميه در عصمت پيامبر (ص) و امام عليه السلام برخلاف دو گروه معتزله و اشاعره معتقد است كه پيامبر و امام از هر نوع عمل زشت و ناپسندى، عمدى يا سهوى، در سراسر عمر خود پاك و مصون است. علامه حلى، فقيه و متكلم بزرگ اماميه، در اينباره مىگويد: «اماميه بر اين باور است كه امامان لازم است همچون پيامبران از همه كارهاى زشت و ناپسند، از دوران كودكى تا هنگام مرگ، خواه عمدى باشد و خواه سهوى، معصوم باشند»(2)
معتزله و اشاعره دو گروه مهم از اهل تسنن با اينكه عصمت در پيامبران را پذيرفتهاند، لكن معتزلىها صدور گناه صغيره را از پيامبران، و اشاعره و حشويه صدور گناه صغيره و كبيره به جز كفر و دروغگويى را از آنان جايز دانستهاند.(3)
همانگونه كه ملاحظه شد، شرايط اماميه در معصوم بودن پيامبران،
سختتر است از شرايطى كه معتزله، اشاعره و حشويه در عصمت پيامبران ذكر مىكنند. اماميه افزون بر گناه كبيره، گناه صغيره را حتى در
دوران كودكى از پيامبران نفى مىكنند. با اين حال، آيه تطهير با نفى گناه و هر امر ناپسند از اهلبيت، شرايط اماميه در عصمت را تأمين مىكند؛ زيرا روشن شد معناى آيه اين است كه خداوند اراده كرده است كه هر نوع گناه و امر ناپسند را در تمام عمر از اهلبيت دور سازد. در نتيجه، آيه به خوبى بر عصمت اهلبيت دلالت دارد.
دلالت آيه بر عصمت از خطا
در بحث گذشته، دلالت آيه بر عصمت اهلبيت از گناه روشن شد. حال آيا مىتوان از آيه تطهير، عصمت از خطا را نيز استفاده كرد؟
گفتنى است مراد از خطا، رفتارهاى بدون قصد انسان است، نه رفتارهاى عمدى كه از آن به گناه تعبير مىشود. همچنين مراد از عصمت امامان از خطا، عصمت از خطا در تبيين وحى و مسائل مربوط به امامت و رهبرى جامعه است؛ مثل اينكه امام در تبيين قرآن كريم يا در تشخيص مصالح اجتماعى براى هدايت و رهبرى جامعه، دچار تزلزل و خطا شود.
اماميه براى اثبات عصمت امامان از خطا نيز، افزون بر دليلهاى ديگر، به آيه تطهير استدلال كرده است. علامه حلى در كتاب «نهجالحق و كشفالصدق» ، در مبحث اجماع و ارزشگذارى اجماعها، درباره اجماع عترت پيامبر اكرم (ص) چنين نگاشته است:
و اما اجماع عترت، برخلاف اكثر مخالفان، از حق و اعتبار
برخوردار است؛ زيرا خداوند متعال رجس و پليدى را از آنان دور ساخته و آنان را پاك نگه داشته و فرموده: « إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» .
سپس در ادامه از مخالفان تعجب كرده و اضافه نموده است: «چقدر آنان غريب و ناآشنا رفتار كردند كه اجماع كسانى كه خداى متعال آنان را از خطا و لغزش منزه ساخته. . . معتبر و حجت ندانستهاند»(1)
براى بيان چگونگى دلالت آيه بر عصمت از خطا، ذكر دو نكته لازم است:
١. روشن شد واژه رجس كه معادل آن در زبان فارسى «پليدى» است، وصف اشيائى قرار مىگيرد كه مورد تنفر است. راغب اين معنا را چنين بيان مىكند و مىافزايد: شىء كه به رجس توصيف مىشود، ممكن است از نظر طبع آدمى يا عقل و يا شرع، پليد باشد. همچنين ممكن است از نظر بيش از يكى از آنها پليد باشد.(2)
از آنجا كه اشياء يا رفتارهايى كه زشت است مورد تنفر طبع، عقل يا شرع است، برخى از اهل لغت دستهاى از اشياى پليد را اعمال و اشياى قبيح دانستهاند. «ابنمنظور» از «زجاج» نقل كرده كه وى چنين گفت: «زمانى كه فردى عمل قبيح و زشتى مرتكب شود، درباره او گفته مىشود: رجس گشت» . خود وى نيز چنين اضافه مىكند: «گاهى از عمل حرام، رفتار قبيح و زشت، عذاب و. . . به رجس و پليدى تعبير مىشود» . (3)كه رفتار زشت را در رديف اشياى پليد و رجس ذكر مىكند. برخى مفسران نيز به اين نكته اشاره كردهاند؛ «نيشابورى» در معناى رجس مىگويد: «رجس در اصل، عمل قبيح و زشت و پليد
است» .(1)«فخر رازى» در معناى رجس مىگويد: «گاهى مراد از رجس، عمل قبيح است. خداوند متعال مىفرمايد: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(2)
از مجموع سخنان عالمان لغت و مفسران استفاده مىشود هر شىء و رفتارى كه مورد تنفر طبع، عقل يا شرع باشد، رجس است.
٢. خطا از هركس، و به هر اندازه باشد، مورد تنفر انسان است. اما خطاها در آثار و نتايجشان مختلفاند؛ برخى از آنها نتايج ناگوار و زيانبارى دارند. در نتيجه تنفرى هم كه از آن پديد مىآيد، بسيار زياد است. همچنين نتايج ناگوار برخى از خطاها فقط محدود به فرد خطاكار است، ولى نتايج برخى از خطاها، افراد ديگرى را نيز در برمىگيرد؛ براى مثال خطاى سرباز معمولى با خطاى فرمانده ارشد نظامى برابر نيست. اگر سربازى در شناسايى راه اشتباه كند، فقط جان خود را به خطر مىاندازد. ولى اگر فرمانده ارشد او در شناسايى راه اشتباه كند جان صدها انسان ديگر را نيز به خطر مىاندازد. زشتى خطاى فرمانده و تنفر از آن به مراتب بيش از زشتى خطاى سرباز است.
حال اگر فردى خطا كند كه رهبرى و هدايت امتى را برعهده دارد، به مراتب نتايج ناگوارى كه از آن پديد مىآيد، بيش از نتايج خطاى فرمانده ارشد نظامى است. امام، بعد از پيامبر اكرم (ص) ، هدايت و رهبرى امت اسلامى، تبيين وحى پيامبر اكرم (ص) و بيان احكام شريعت را، برعهده
دارد. اگر امام در هر يك از اين مناصب خطا كند، آثار ناگوار آن بسيار فراگير خواهد بود. در نتيجه از مصاديق پليدى خواهد بود. علامه حلى در اينباره مىگويد:
هيچ رجسى بزرگتر از خطا در احكام شرعى به ويژه احكامى كه به عبادات مربوط است، نيست و هيچ طهارت و پاكى بزرگتر از مصونيت از خطا به گونهاى كه در هيچ حكمى از احكام اشتباه رخ ندهد، نيست.(1)
پس از بيان اين دو نكته، دلالت آيه بر عصمت اهلبيت از خطا و گناه روشن مىشود. واژه «الرجس» هر نوع پليدى را، خواه گناه باشد خواه خطا، شامل مىشود. در نتيجه «اذهاب الرجس» دور ساختن همه آنها خواهد بود.
همچنين استفاده زياد از ادات تأكيد، مانند حرف «انّما» ، لام تأكيد، تأكيد « لِيُذْهِبَ» با فعل « يُطَهِّرَكُمْ» و تأكيد مجدد آن با واژه « تَطْهِيراً» معنايى نخواهد داشت جز اينكه خداوند اراده كرده است هر نوع پليدى را از اهلبيت دور سازد. اين چيزى جز عصمت از گناه و خطا نخواهد بود. «طريحى» در «مجمعالبحرين» به دلالت آيه تصريح مىكند و مىگويد: «لام در الرجس لام جنس است و نفى ماهيت [رجس]، نفى همه جزئيات آن از خطا و غير آن است. بنابراين گفتار اهلبيت حجت است»(2)
شبهه ابن تيميه
برخى به دلالت آيه بر عصمت از خطا اينگونه ايراد كردهاند كه چون خطا بخششپذير است، پليد و رجس نخواهد بود.(1)«ابنتيميه» مخاطب آيه را زنان پيامبر مىپندارد و مىگويد: «خطا هم از زنان پيامبر و هم از غير آنان بخشيده شده است»(2)
پاسخ
اين ايراد از جهاتى مردود است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. بخشش رفتار خطا، موجب از بين رفتن پليدى آن نيست؛ چنانكه آيات و رواياتى گواه بر اين نكتهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
الف) خداوند سبحان درباره كسى كه از روى خطا انسان مؤمنى را كشته است، مىفرمايد:
« وَ مَنْ قَتَلَ مُؤمِنًا خَطَأً فَتَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ» (نساء: ٩٢)
و اگر كسى مؤمنى را از روى خطا به قتل رساند، بايد يك برده مؤمن را آزاد كند و خونبهايى به كسان او بپردازد.
در ذيل آيه نيز مىفرمايد:
« فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللهِ»
و آن كس كه نمىتواند [برده آزاده كند] بايد دو ماه پىدرپى روزه بگيرد، اين [يك نوع تخفيف، و] توبه الهى است.
در اين آيه خداوند براى كسى كه از روى خطا مرتكب قتل شده، كفاره و توبه را واجب كرده است. اگر هيچ پليدى در عمل ياد شده وجود ندارد، چرا بايد افزون بر توبه، كفاره بپردازد؟ در واقع، وجوب توبه و كفاره بر چنين شخصى، بيانگر اين است كه عمل قتل صرفنظر از نيت عامل، عملى پليد است كه طبع آدمى، عقل و شرع از آن متنفر است.
براساس همين نكته، ابنكثير چنين قتلى را گناه بزرگ مىشمارد و وجوب كفاره، يعنى آزادسازى برده، را اينگونه توجيه مىكند: «كفاره واجب است به خاطر گناه بزرگى كه مرتكب شده، هرچند از روى خطا بوده است» .(1)
ب) از دعاهاى پايانى سوره بقره، درخواست مؤاخذه نكردن رفتارهاى از روى فراموشى يا خطايى است كه مورد رضايت خداوند نيست: « رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسينا أَوْ أَخْطَأْنا» ؛ «پروردگارا! اگر ما فراموش يا خطا كرديم، ما را مؤاخذه مكن» . (بقره: ٢٨۶) جمعى از مفسران تصريح كردهاند كه مراد از خطا در اين آيه، خطاى مقابل درست و صواب است.(2)حتى «ابىحيان» در تفسير «بحرالمحيط» نقل مىكند كه اين رأى به بسيارى نسبت داده شده است. وى مىگويد: «ابنعطيه گفت بسيارى از عالمان بر اين باورند كه دعا در اين آيه فقط درباره نسيان و خطاى از مقصود است» و مىافزايد «اين رأى، رأى صحيح است» . (3)بنابراين مراد از
خطا در آيه، رفتارهاى غيرعمدى انسان است.
هرچند خداوند سبحان، شخص فراموشكار و خطاكار را براساس رحمت واسعه خود مؤاخذه نمىكند(1)، ولى اين دعا نشان مىدهد كه اگر خداوند مؤاخذه كند، مؤاخذه بهجايى است و عملى كه از روى خطا سر زده، امرى منفور و پليد است كه خداوند از آن ناخشنود است. برخى از مفسران نيز به اين نكته تصريح كردهاند. «ادريسى» در تفسير «بحرالمديد» مىگويد: «مؤاخذه عملى كه از روى فراموشى يا اشتباه انجام شده، عقلاً ممكن است» . همچنين مىافزايد:
گناه مانند سم است؛ همانگونه كه خوردن سم موجب مرگ مىشود، هرچند از روى خطا باشد. انجام عمل گناه نيز بعيد نيست
به عقاب بينجامد، هرچند از روى قصد نباشد. اما خداوند، از سر فضل و رحمت، بخشش از آن را وعده كرده است.(2)
ج) بخارى، مسلم و ديگران در جوامع روايى خود از عايشه نقل مىكنند كه پيامبر اكرم [ (ص) ] مكرر چنين دعا مىفرمود:
. . . اللَّهمَّ اغْسِلْ خَطايايَ بِماءِ الثَّلجِ وَ الْبَردِ وَ نَقّ قَلْبي مِنَ الْخطايا كَما يَنقي الثَّوبُ الْاَبيضُ مِنَ الدَّنسِ وَ باعِدْ بَيني وَ بَينَ خَطايايَ كَما
1) اين بر اساس روايتى است كه اماميه و غير اماميه از پيامبر اكرم ص نقل كردهاند. سيوطى در الدرالمنثور، ج٢، ص ۶٢١ از حاكم و بيهقى، و ديگران از ابنعباس از پيامبر اكرم ص نقل مىكنند كه حضرت فرمود: «خداوند به سبب من از كارهاى امتم كه از روى خطا، فراموشى و اكراه انجام مىدهند، گذشته است» . شيخ حر عاملى از محدثان اماميه اين روايت را از طريق اهلبيت از پيامبر اكرم ص در كتاب وسائل الشيعه، ج ١۵، ص ٣۶٩ نقل كرده است.
2) البحر المديد، ج ١، ص ٣٧۴.
بَاعَدتَ بَينَ المَشرِق وَ المَغربِ.(1)
بار الها خطاهاى مرا با آب يخ [ذوب شده] و سرد بشوى و قلبم را از خطاهايم پاك گردان؛ چنانكه لباس سفيد از آلودگى پاك است و بين من و خطاهايم آنچنان فاصله بينداز كه بين مشرق و مغرب فاصله است.
در اين روايت از خداوند خواسته شده است كه خطا را از قلب انسان پاك و دور كند. بهكاربردن ماده نقاء (پاكى) در اين دعا، كه مقابل خطاست، نشان مىدهد كه خطا از نوعى پليدى برخوردار است.
ممكن است گفته شود مراد از خطا در اين روايت، گناه است. در پاسخ بايد گفت هرچند خطا در مورد گناه، فراوان به كار رفته است، لكن با توجه به واژه «خطاياى» كه جمع و بدون هيچ قيدى است، مىتوان گفت شامل خطاى در فكر و رفتارهاى غيرعمدى نيز مىشود و قرينهاى نيست كه آن را به گناه اختصاص دهد.
٢. برخى از مفسران اهل سنت نيز رجس و پليد بودن خطا را پذيرفتهاند و واژه رجس در آيه تطهير را شامل خطا دانستهاند. سيوطى، از مفسران نامى اهلسنت، در ذيل آيه چنين مىگويد: «كسانى كه معتقدند اجماع «اهلبيت» حجت است، به اين آيه استدلال كردهاند» . سپس در ادامه مىافزايد: «زيرا خطا، رجس است و رجس از اهلبيت نفى شده است» . (2)جمله اخير يا سخن خود سيوطى است كه در بيان
كيفيت دلالت آيه بر اعتبار اجماع اهلبيت عليهم السلام اضافه كرده است، يا سخن كسانى است كه به آيه بر اعتبار اجماع اهلبيت استدلال كردهاند. اگر سخن خود سيوطى باشد كه به وضوح نشان مىدهد كه بهكاررفتن رجس در مورد خطا، در نظر وى امرى پذيرفته است و اگر سخن او نباشد، نقد نكردن آن، گواه بر تأييد اين مطلب است.
آنچه در اثبات رجس بودن خطا گذشت، به گونهاى است كه پليد بودن آن را حتى بر اساس نظر اشاعره ثابت مىكند؛ زيرا آنان معتقدند كه اشياء، صرف نظر از امر و نهى خداوند متعال، زيبايى و زشتى ندارند و فقط با امر خداوند زيبا، و با نهى او زشت مىشوند. اما بر اساس نظريه عدليه كه براى اشياء زيبايى و زشتى ذاتى معتقد است، پليد بودن خطا روشن است.
مراد از «اهلالبيت» در آيه تطهير
از مباحث مهم در آيه تطهير، تعيين مراد از «اهلالبيت» در آيه است.
در اينكه مراد از «اهلالبيت» در آيه، اهلبيت پيامبر اكرم (ص) است، اختلاف چندانى وجود ندارد. اما در اينكه چه كسانى از خاندان پيامبر (ص) مرادند، نظرها مختلف است؛ اين نظرها عبارتانداز:
مراد از «اهلالبيت» همسران پيامبرند. عكرمه، ابنسائب و مقاتل، اين نظر را داشتهاند و «سعيد بن جبير» آن را روايت كرده است.(1)
مراد از اهلبيت، رسول خدا (ص) ، اميرمؤمنان، فاطمه، و حسن و
1) ر. ك: الدرالمنثور، ج۶، ص۶٠٣؛ الكشف و البيان، ج٨، ص٣۵.
حسين عليهم السلام است. «ابوسعيد خدرى» اين نظر را داشته است و انس، عايشه و امسلمه آن را روايت كردهاند.(1)
افزون بر كسانى كه در قول دوم ذكر شدند، همسران پيامبر نيز مرادند. «ضحاك» اين نظر را داشته است.(2)
«ابنحجر» در «صواعق المحرقه» (3)و «ابوبكر نقاش» در تفسير خود، ذيل آيه مودت تصريح مىكند كه بيشتر مفسران معتقدند آيه تطهير، درباره على، فاطمه، حسن و حسين [ عليهم السلام ] نازل شده است.
استدلال نظر نخست اين است كه واقعشدن آيه تطهير ميان آياتى كه مخاطب آن، زنان پيامبرند، گواه اين است كه مخاطب در آيه تطهير نيز آناناند. به ديگر سخن، وحدت سياق در اين آيات، قرينهاى است كه روى سخن در آيه تطهير نيز زنان پيامبرند؛ زيرا اين شيوه خردمندان است كه اگر سخنى از گوينده ابهام داشت، سياق سخن وى، راهنماى تفسير سخن مبهم قرار مىگيرد و بدين شيوه، ابهام آن برطرف مىشود.
قبل از بررسى اين دليل، توضيح كوتاهى درباره سياق لازم است. جمله، كوچكترين واحد كلام است كه انسان براى بيان مقاصد خود از آن استفاده مىكند. آنچه مجموعهاى از جملهها را كنار هم قرار مىدهد و يك بند را تشكيل مىدهد و بين آنها ارتباط برقرار مىكند، اشتراك در نهاد (موضوع) ، گزاره (محمول) يا مقصود واحد است. وحدت و يكپارچگى كه در اثر اشتراك يكى از اين سه امر ايجاد مىشود سياق
كلام را تشكيل مىدهد. بنابراين هرگاه در چند جمله كه در كنار هم قرار گرفتهاند نهاد يا گزاره يك چيز باشد، در اصطلاح گفته مىشود آن جملهها داراى سياق واحدى هستند. همچنين اگر چند جمله براى بيان يك مقصود كنار هم قرار گيرند، باز گفته مىشود آن جملهها سياق واحدى دارند.
با توجه به اين توضيح، ايرادهايى بر اين دليل وارد است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
اولاً: اگر آيات قبل و آيه بعد قرينه است كه مخاطب در آيه تطهير، زنان پيامبرند، بايد ضمير خطاب در آن مانند آيات قبل و بعد از آن، جمع مؤنث [كنَّ] باشد؛ درحالىكه ضمير خطاب در آيه، مذكر است: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» . بنابراين تغيير خطاب از مؤنث [كُنَّ] به مذكر [كُم]، بيانگر اين نكته است كه مخاطب در اين آيه با مخاطب در آيات قبل و بعد از اين آيه متفاوت است.
ثانياً: هرچند سياق از امورى است كه در فهم مراد گوينده، كمك درخور توجهى به مخاطبان مىكند و به آنان اين امكان را مىدهد كه با راهنمايى سياق، ابهام سخن وى را برطرف سازند، ولى اعتبار سياق، در حد ظهور است.
دانشمندان علم اصول فقه، سياق را از امورى برشمردهاند كه فقط به كلام گوينده ظهور مىبخشد. البته ظهور تا هنگامى اعتبار دارد كه دليلى برخلاف آن نباشد. در آيه تطهير نيز هرچند آيات قبل و بعد از آن درباره
زنان پيامبر است، ولى شواهدى بر اين نكته دلالت دارند كه آيه تطهير درباره همسران پيامبر نيست. برخى از اين شواهد، از خود آيات به دست مىآيد كه به آنها شواهد و قرائن داخلى گفته مىشود و برخى ديگر، از غير آيات، مانند سخنان پيامبر (ص) ، سخنان برخى همسران و سخنان برخى صحابه به دست مىآيد. از آنجا كه اين قرائن از آيات قرآن نيستند، در اصطلاح به آنها شواهد و قرائن خارجى گفته مىشود.
با توجه به اينكه اين نقد، رويكردى تفسيرى است، ابتدا شواهد داخلى را ذكر مىكنيم و سپس به شواهد خارجى مىپردازيم. گفتنى است برخى از اين شواهد فقط روشن مىسازند كه مراد از آيه تطهير، همسران پيامبر نيستند و برخى ديگر، افزون بر اين، ثابت مىكنند كه مراد از آيه چه كسانىاند.
شواهد و قرائن داخلى
١. تغيير عنوان خطاب
در سوره احزاب آياتى كه مربوط به همسران پيامبر است از آيه ٢٨ اين سوره شروع شده، و تا آيه ٣۴ ادامه پيدا كرده است؛ اين آيات از اين قرارند:
« يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلاً * وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً * يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيراً * وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ»
« لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً * يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً * وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَالبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً * وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً» (احزاب: ٢٨ - ٣۴)
اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مىخواهيد، بياييد با هديهاى شما را بهرهمند ساخته و به نيكويى رها سازم و اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مىخواهيد، خداوند براى نيكوكاران شما پاداش عظيمى آماده ساخته است. اى همسران پيامبر! هركس از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود و اين براى خدا آسان است، و
هركس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح انجام دهد، دوبار به او پاداش خواهيم داد، و روزى پر ارزشى براى او آماده كردهايم. اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از زنان [عادى] نيستيد، اگر تقوا پيشه كنيد، پس به گونهاى هوسانگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند و سخن شايسته بگوييد و در خانههاى خود بمانيد و همچون دوران جاهليت نخستين [در ميان مردم] ظاهر نشويد و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد. خداوند فقط مىخواهد
پليدى (گناه) را از شما اهلبيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود، يادآور شويد. خداوند به اسرار دقيق آگاه و داناست.
محتواى اين هفت آيه در چهار محور است. در دو آيه نخست كه محور اول را تشكيل مىدهند، خداوند به رسولش فرمان مىدهد كه همسران خود را هشدار دهد كه يا زندگى دنيوى و زرق و برق آن را برگزينند يا خدا و پيامبر و سراى آخرت را. در دو آيه دوم، كه محور دوم را تشكيل مىدهد، خداوند مستقيماً خطاب به زنان پيامبر مىفرمايد كه اگر آنان دست به عمل زشت زنند، عذاب آنان دو برابر خواهد بود و اگر برابر خدا و رسول او خضوع كنند و عمل صالح انجام دهند، پاداش آنان دو برابر خواهد بود. در سه آيه اخير كه محور سوم را تشكيل مىدهد خداوند با خطاب مستقيم، زنان پيامبر را به چند دستور اخلاقى
فرمان مىدهد. در ضمن، آيات مربوط به محور سوم، آيه تطهير است كه همان محور چهارم بحث است كه مىفرمايد: «اراده الهى فقط بر اين است كه هرگونه پليدى را از شما اهلبيت دور كند و شما را پاك سازد» .
گفتنى است كه عنوان خطاب محور اول، واژه « أَزْواجَكَ» ؛ «همسرانت» ، و عنوان خطاب محور دوم و سوم، واژه « نِساءَ النَّبِيِّ» ؛ «زنان پيامبر» است. ولى عنوان خطاب محور چهارم با هيچيك از عنوانهاى قبل شباهت ندارد و عنوان جديد « أَهلَ البَيْتِ» است. اگر مخاطب در آيه محور چهارم، همان مخاطبان در سه محور نخست، يعنى زنانِ پيامبر بود،
بايد عنوان خطاب نيز يكى از آن عنوانها انتخاب مىشد. تغيير عنوان خطاب، دستكم نشان مىدهد كه مخاطب، زنان پيامبر نيستند. بنابراين تغيير عنوان خطاب در آيه تطهير شاهدى است كه اين آيه از سياق آيات خارج است.
٢. تغيير ضمير
در هفت آيه مربوط به زنان پيامبر، در سه محور ياد شده، جمعاً ٢٢ بار ضمير مؤنث به كار رفته است؛ هشتبار آن در محور اول با واژههايى چون
كُنْتُنَّ، تُرِدْنَ، فَتَعالَيْنَ، أُمَتِّعْكُنَّ، أُسَرِّحْكُنَّ، كُنْتُنَّ، تُرِدْنَ و مِنْكُنَّ ، و دو بارِ آن در محور دوم و آن واژه
مِنْكُنَّ كه يكبار تكرار شده است و دوازده بار در محور سوم با واژههايى مانند لَسْتُنَّ، اتَّقَيْتُنَّ، فَلا تَخْضَعْنَ، قُلْنَ، قَرْنَ، بُيُوتِكُنَّ، لا تَبَرَّجْنَ، أَقِمْنَ، آتينَ، أَطِعْنَ، اذْكُرْنَ و بُيُوتِكُنَّ. ولى در محور چهارم، يعنى آيه تطهير كه در ضمن آيات محور سوم قرار گرفته است، ضمير جمع مذكر به كار رفته است. در اين آيه، دوبار ضمير مذكر در واژههاى « عَنْكُمْ» و « يُطَهِّرَكُمْ» بهكار رفته است. تغيير ضمير از جمع مؤنت به جمع مذكر، نشان مىدهد مخاطبان آيه تطهير، مخاطبان آيات ديگر نيستند و آيه از سياق مذكور خارج است.
٣. تغيير واژه «بيوت» به واژه «البيت»
نكته ديگر در آيه تطهير، تغيير واژه « بُيُوتِكُنَّ» ؛ «خانههاى شما زنان» ، در آيات مربوط به زنان پيامبر، به واژه « الْبَيْتِ» در آيه تطهير است. در آيات مربوط به محور سوم، دوبار واژه بيوت به كار رفته است. در هر
دوبار واژه بيوت به ضمير «كنّ» اضافه شده، و به صورت «بيوتكن» استعمال شده است؛ بار اول خداوند مىفرمايد: « وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ» ؛ «اى زنان پيامبر. . . در خانههاى خود بمانيد» و در بار دوم مىفرمايد:
« وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللهِ»
آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود، يادآور شويد.
خداوند در اين دو آيه، بيوت را به زنان پيامبر منتسب كرده است. درحالىكه واژه بيت در آيه تطهير را به صورت مفرد، يعنى «البيت» و بدون انتساب به زنان پيامبر ذكر كرده است. تغيير واژه « بُيُوتِكُنَّ» به واژه « أَهلَ الْبَيْتِ» قرينهاى است بر اينكه ساكنان اين بيت، ساكنان بيوت مذكور در آيه قبل و آيه بعد از اين آيه نيست.
الف و لام در واژه «البيت» يا براى شمول همه خانههاست يا اشاره به خانه خاصى دارد. لكن الف و لام نمىتواند الف و لام شمول باشد؛
زيرا در اين صورت كلمه «البيت» ، هم خانه زنان پيامبر و هم خانه ديگران را در برمىگرفت و در نتيجه، آيه اختصاص به افراد خاصى نداشت. اين نه تنها برخلاف همه آراء است، بلكه با خود آيه نيز سازگار نيست؛ زيرا آيه در مقام بيان دورساختن پليدى از گروه خاصى است.
همچنين نمىتوان گفت الف و لام، الف و لام شمول و استغراق است و مراد از «البيت» همان خانههاى زنان پيامبر مذكور در اين آيات است؛ زيرا بنابر قواعد ادبى براى رساندن اين منظور بايد بيت به صورت جمع به كار مىرفت. بنابراين الف و لام در البيت، الف و لام عهد است كه اشاره به خانه خاص دارد. همچنين الف و لام نمىتواند براى اشاره به
يك خانه از خانههاى زنان پيامبر باشد؛ زيرا اولاً: همه صاحبان سه رأى، اتفاق نظر دارند كه خانه خاصى از خانههاى زنان پيامبر مراد نيست؛ ثانياً: اگر مراد خانه خاصى باشد سؤال اين است كه آن خانه كدام است و چه امتيازى داشته كه خداوند اينگونه از آن تجليل كرده است؛ ثالثاً: در اين صورت آيه تطهير با آيات قبل و بعد آن ناهماهنگ خواهد بود؛ زيرا براساس اين رأى، ابتدا خداوند تكاليفى را متوجه همه زنان كرده، سپس نكتهاى را به برخى از آنان اختصاص داده است؛ رابعاً: اگر منظور از اهلالبيت، خانهاى از خانههاى زنان پيامبر (ص) باشد، در هر خانه فقط يكى از همسران زندگى مىكرده است. بنابراين بايد هنگام خطاب، ضمير مفرد استفاده شود، نه ضمير جمع.
بنابراين چارهاى جز اين نيست كه بگوييم مراد از الف و لام عهد در واژه «البيت» اشاره به خانه خاصى است كه بين گوينده و مخاطب، معهود و معلوم است. اما اين خانه خاص چه خانهاى است و اهل آن چه كسانىاند، سؤالى است كه پاسخ آن را بايد در سبب نزول آيه و سخنان روشنگر وحى، يعنى پيامبر اكرم (ص) ، جستوجو كرد.
۴. تغيير زبان و لحن
يكى ديگر از قرائن موجود در آيات مربوط به همسران پيامبر و آيه تطهير، تغيير زبان و لحن آيات است. لحن آيات مربوط به زنان پيامبر، هشدار و تحريك براى انجام دادن وظايف است؛ ولى لحن آيه تطهير، ستايش و كرامت است. دو آيه محور نخست نشان مىدهد كه برخى از زنان پيامبر، براى توسعه دنياى خود، آنچنان پافشارى كردند كه خداوند
سبحان، پيامبر را فرمان داد به همسرانش هشدار دهد كه يكى از دو گزينه را انتخاب كنند؛ گزينه نخست: دنيا و زيور آن و جدا شدن از پيامبر (ص) ؛ گزينه دوم: خداى سبحان، رسول او و سراى آخرت و قناعت به آنچه پيامبر (ص) براى آنان فراهم مىكند. زبان اين دو آيه، ستايش نيست، بلكه هشدار است. در محور دوم، خداوند مستقيماً به زنان پيامبر هشدار مىدهد كه اگر به وضوح عمل قبيحى مانند آزار دادن پيامبر، انجام دهند، كيفر آنان دو برابر، و اگر برابر خداوند و رسول او تواضع كنند و عمل نيكى انجام دهند، پاداش آنان نيز دو برابر خواهد بود. در محور سوم نيز به آنان تذكر مىدهد كه چون همسر پيامبرند، بايد بيش از ديگران مواظب رفتار خود باشند.
اما لحن محور چهارم، يعنى آيه تطهير، به گونهاى ديگر است. لحن
در اين آيه، لحن كرامتبخشيدن و ستايش است. چند نكته از آيه، اين لحن و زبان را آشكار مىسازد:
اولاً: دورساختن پليدى از انسان، كرامتى بزرگ است كه در آيه نصيب اهلبيت شده است.
ثانياً: متعلق اراده الهى در فعل « يُذْهِبَ» ، واژه « الرِّجْسَ» است و اين واژه اسم جنس همراه با الف و لام شمول است كه شامل همه انواع پليدىها مىشود. ازاينرو معناى آيه اين خواهد شد كه خداوند اراده كرده است همه پليدىها را از شما اهلبيت دور سازد.
ثالثاً: در اين آيه عنوان مخاطبان، اهلبيت است و اين عنوان وصفى است كه بر ستايش مخاطب دلالت دارد. براساس آيه ٣٢ در صورتى
عنوان « نِساءَ النَّبِيِّ» ؛ «همسران پيامبر» ، موجب كرامت همسران حضرت مىشود كه آنان پرهيزكار باشند. ولى عنوان اهلالبيت چنين قيدى ندارد و اين نشان مىدهد كه مخاطبان آيه تطهير، همه از پرهيزكارانىاند كه جز پرهيزكارى در رفتار آنان مشاهده نمىشود.
رابعاً: آيه تأكيدهاى فراوانى دارد كه به اختصار به آنها در اينجا اشاره مىكنيم.
١. واژه حصر « إِنَّما» بيانگر انحصار اراده خداوند در دورساختن رجس از مخاطبان، يعنى اهلبيت، است.
٢. فعل « يُرِيدُ» بيانگر اراده الهى بر دورساختن هرگونه پليدى از اهلالبيت است؛ يعنى افزون بر بيان دورساختن پليدى از اهلبيت، بيان تعلق اراده الهى به اين امر، تأكيد ديگرى بر اين مطلب است.
٣. فعل مضارع، برخلاف فعل ماضى، دلالت بر استمرار فعل دارد. در آيه تطهير نيز سه فعل « يُرِيدُ» ، « لِيُذْهِبَ» و « يُطَهِّرَكُمْ» مضارع است كه نشان مىدهد دورساختن پليدى از اهلبيت، اراده هميشگى خداوند است. بنابراين فعل مضارع تأكيد ديگرى بر دورساختن پليدى از آنان است.
۴. تأكيد مضمون جمله « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ» با جمله « يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
۵. يكى از روشهاى تأكيد مقصود، تكرار مصدر بعد از فعل است. در آيه تطهير نيز واژه «تطهيراً» مصدر فعل «يطهركم» ، تأكيد ديگرى بر پاكى اهلبيت است.
آنچه گذشت بخشى از قرائن و شواهد داخلى بود كه نشان مىداد سياق آيات مربوط به زنان پيامبر (ص) ، در آيه تطهير جارى نيست. البته قرائن و شواهد ديگرى هم وجود دارد كه براى رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مىكنيم.(1)
قرائن و شواهد خارجى
١. اختلاف در سبب نزول
يكى از قرائنى كه مىتوان در رسيدن به مدلول آيات از آن بهره گرفت، سبب نزول آيات است. در نظر گرفتن پيشآمدى كه سبب نزول آيات شده است، در فهم آيات و تشخيص امور نامعلوم، از جمله
مخاطب، نقش درخور توجهى دارد.
مفسران سبب نزول آيه تطهير را غير از سبب نزول آيات مربوط به زنان پيامبر (ص) بيان كردهاند. ما ابتدا سبب نزول هر دو دسته از آيات مربوط به زنان پيامبر و آيه تطهير را از تفسير «طبرى» و «الدرالمنثور» نقل مىكنيم. سپس به بررسى هر كدام و نتايجى كه از آنها به دست مىآيد، مىپردازيم.
الف) سبب نزول آيات مربوط به زنان پيامبر
«جلالالدين سيوطى» در تفسير الدرالمنثور درباره سبب نزول آيات مربوط به زنان پيامبر چنين مىگويد:
احمد و مسلم و نسايى و ابنمردويه از ابوزبير، از جابر نقل مىكنند
1) ر. ك: الميزان، طباطبايى، ج١۶، ص٣١٠.
ض:72
كه جابر گفت: «درحالىكه مردم مقابل خانه پيامبر [ (ص) ] نشسته بودند، ابوبكر اجازه ورود خواست. نخست به او اجازه داده نشد. سپس به او و عمر اجازه داده شد. آن دو داخل خانه پيامبر شدند، درحالىكه مشاهده كردند پيامبر [ (ص) ]، ساكت نشسته و زنان وى، اطراف او بودند. عمر به اين انگيزه كه پيامبر [ (ص) ] را بخنداند، گفت: «يا رسول الله! اگر هنگامى كه دختر زيد (زن عمر) از من درخواست نفقه كرد، مىديدى چگونه من وى را زدم!» . پيامبر [ (ص) ] خنديد به گونهاى كه دندانهاى آن حضرت نمايان شد. پيامبر [ (ص) ] فرمود: «آنان اطراف مرا گرفته از من نفقه [بيشتر] درخواست مىكنند» . با شنيدن اين سخن ابوبكر به سمت عايشه، و عمر به سمت حفصه حملهور شدند تا آنها را بزنند، درحالىكه هر دو مىگفتند: «شما از پيامبر چيزى را كه ندارد درخواست مىكنيد» . پيامبر آنان را از اين عمل بازداشت. در اين هنگام زنان پيامبر سوگند ياد كردند از اين پس از پيامبر [ (ص) ] چيزى را كه ندارد، درخواست نخواهيم كرد» .
خداوند متعال آيات در بردارنده حكم تخيير زنان آن حضرت، بين بقاى بر زوجيت آن حضرت و يا رها ساختن و طلاق آنان، را نازل كرد.(1)
سيوطى در روايت مفصل ديگرى از «ابنسعد» از «ابوسلمه خضرمى» نقل مىكند كه وى گفت:
با ابوسعيد خدرى و جابر بن عبدالله نشسته بوديم. آن دو با هم
1) الدرالمنثور، ج ۶، ص ۵٩۴.
گفتوگو مىكردند. در آن زمان جابر بينايى خود را از دست داده بود. در اين حال مردى وارد شد و نشست و چنين گفت: اى اباعبدالله! عروة بن زبير مرا به نزد تو فرستاده تا از علت كنارگيرى پيامبر [ (ص) ] از زنان خود سؤال كنم.
جابر در پاسخ وى پاسخى مىدهد كه همان روايت قبلى است كه سيوطى از ابوزبير از جابر نقل كرد. ولى در اين روايت، پاسخ جابر مشتمل بر نكتهاى است كه در روايت قبلى نبود: جابر در ادامه مىافزايد:
پس از اينكه دو آيه مربوط به تخيير زنان پيامبر نازل شد، حضرت به آنان خطاب كرد و فرمود: «آيا شما آخرت را برمىگزينيد يا دنيا را؟» فرمود: « وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً» ؛ «و اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مىخواهيد، خداوند براى نيكوكاران شما پاداش عظيمى آماده ساخته است» . زنان پيامبر تصميم گرفتند بعد از آن حضرت ازدواج نكنند. سپس فرمود: « يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ» ؛ «اى همسران پيامبر! هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود» ، [يعنى زنا] « يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ» ؛ «عذاب او دو چندان خواهد بود» . « وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً» ؛ «و اين براى خدا آسان است» . « وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ» ؛ «و هركس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند» . « وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ» ؛ «و عمل صالح انجام دهد، دو بار به او پاداش خواهيم داد» . « وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً» ؛ «و روزى پر ارزشى براى او آماده كردهايم» . « يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ»
« فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ» ؛ «اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از زنان [عادى] نيستيد، اگر تقوا پيشه كنيد. پس به گونهاى هوسانگيز سخن نگوييد تا بيماردلان در شما طمع كنند» ؛ [يعنى قصد تجاوز به شما را داشته باشند] « وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً* وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ» ؛ «و سخن شايسته بگوييد و در خانههاى خود بمانيد» ؛ [يعنى از خانههاى خود خارج نشويد]. « وَ لا تَبَرَّجْنَ» ؛ «و مانند جاهليت نخستين ظاهر نشويد» ؛ [يعنى روسرى خود را كنار نزنيد].
سپس جابر گفت: «آيا روايت اينگونه نيست؟» آن مرد گفت:
«آرى» .(1)
طبرى و ديگر مفسران نيز اين دو روايت را با مقدارى اختلاف نقل كردهاند.(2)
بنابراين آيات مربوط به زنان پيامبر در اين سوره از اين جهت پيوستهاند و سبب نزول واحدى دارند. جابر نيز در روايت اخير، آيات قبل از آيه تطهير را ذكر مىكند. اما به آيه تطهير كه مىرسد، متوقف مىشود و آن را در ادامه آيات مربوط به زنان پيامبر ذكر نمىكند. اين روايت، دستكم نشان مىدهد كه آيه تطهير با آيات قبل از آن نازل نشده است و آيه تطهير مربوط به واقعه ديگرى است و سبب نزول مستقلى دارد.
ب) سبب نزول آيه تطهير
سيوطى و ديگر مفسران در سبب نزول آيه تطهير واقعهاى را نقل كردهاند كه به حديث كساء معروف شده است. اين حديث را سيوطى، در ذيل آيه، از افراد مختلفى نقل مىكند كه به نقل برخى از آنها مىپردازيم:
اول - ابنجرير و ابن ابىحاتم و طبرانى و ابنمردويه از امسلمه همسر پيامبر [ (ص) ] نقل كردهاند:
أنَّ رَسولَ الله [ (ص) ] كَانَ بِبَيتِها عَلَى مَنامةٍ لَه، عَليهِ كَساءٌ خِيبريّ. فَجاءَتْ فَاطِمَةُ رَضي الله عنها بِبُرْمَةٍ فِيها خَزيرةٌ فَقال
رسولالله [ (ص) ] «اُدعِي زَوجَك وَابْنيَك حَسناً وَ حُسيناً» فَدَعَتْهُم. فَبَينما هُم يَأكُلون، اِذ نُزلتْ عَلَى رَسولِ الله [ (ص) « ]إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»
فأخَذَ النَّبيُّ [ (ص) ] بِفَضْلِ اِزارِه فَغَشّاهم إيّاها ثُمَّ أَخرَجَ يَدَه مِنَ الْكَساءِ وَ أوْمَأَ بِها إلَى السَّماءِ ثُمَّ قَالَ: «اللَّهمَّ هؤُلاءِ اهلبيتي وَخاصَّتي فَاذهبْ عَنهُم الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُم تَطهيرا قَالَها ثَلاثَ مَرّاتٍ» . قَالتْ أمُسَلَمة رضيالله عنها: «فَاَدْخَلتُ رَأسِي فِي السِّترِ فَقُلتُ: يَا رَسولَ اللهِ وَأنَا مَعكُم» فقال: «اِنّك إلى خَيرٍ» مَرَّتَينِ.(1)
رسول خدا [ (ص) ] در خانه او در بستر خود بودند و بر آن حضرت كساء خيبرى بود. در اين هنگام فاطمه [ عليها السلام ] ديگى را آورد كه در آن خزيره (2)بود. رسول خدا [ (ص) ] به او فرمود: «همسر و دو
فرزندانت را فراخوان» . فاطمه آنها را فراخواند. سپس درحالىكه آنها مشغول خوردن غذا بودند، آيه « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» نازل شد. در اين هنگام پيامبر [ (ص) ] قسمت ديگر كساء را گرفته و آنها را با آن پوشاند و دست خود را از كساء به سوى آسمان بيرون آورد و ابراز داشت: «بارالها! اينان اهلبيت و خواص من هستند. پس رجس و پليدى را از آنان دور ساز و آنان را پاك نگهدار. آن حضرت اين دعا را سه بار تكرار فرمود. امسلمه گفت من سر خود را داخل كساء بردم و گفتم: «اى پيامبر [ (ص) ] من هم با شما هستم؟» پيامبر [ (ص) ] دو بار فرمود: «امر تو به نيكى است» .
دوم- طبرانى از امسلمه روايت كرده است:
أنّ رَسولَ الله [ (ص) ] قَالَ لِفاطِمَةَ رضيالله عنها «اِئتِني بِزَوجِكَ وَابْنَيه» . فَجاءَتْ بِهم فَألقَى رَسولُ اللهَ [ (ص) ] عَليهِم كَساءً فَدكيّا ثُم وَضعَ يَدَه عَليهِم ثُم قَال: «اللَّهمَّ إنّ هؤُلاءِ أهلُ مُحمّد - وفي لفظ آلُ محمّد - فَاجْعَل صَلواتِكَ وَبركاتِك عَلَى آلِ مُحمّد كَما جَعلتَها عَلى آل إبراهيمَ إنّك حَميدٌ مَجيدٌ» .
قَالتْ أمُسلمةَ رضيالله عنها: «فَرفعتُ الْكَساءَ لأدخلَ مَعَهُم فَجَذبَه مِنْ يَدي وَقالَ إنَّك عَلَى خَير» .(1)
رسول خدا [ (ص) ] به فاطمه [ عليها السلام ] فرمود: «همسر و دو فرزندان خود را با خود بياور» . چون آنها را آورد، رسول خدا [ (ص) ] كساء فدكى بر
1) الدرالمنثور، ج ۶، ص ۶٠٣.
آنها انداخت. سپس دست خود را بر آنها گذاشت و عرضه داشت: «بارالها اينان اهلمحمد - و به نقلى ديگر آلمحمد - هستند. پس درودها و بركات خود را همانگونه كه بر آلابراهيم قرار دادى، بر آلمحمد نيز قرار ده؛ به راستى تو ستوده و بزرگى.
امسلمه گفت: «من كساء را بالا بردم تا كنار آنها زير آن قرار گيرم. حضرت از دست من گرفت و فرمود تو برخير هستى» .
سوم- ابنمردويه و خطيب از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه وى گفت:
كَان يومَ أُمّ سَلَمة أمالمؤمنين رضيالله عنها فَنزلَ جَبريلُ عليه السلام عَلَى رَسولِ الله [ (ص) ] بِهذه الآية « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ البَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» قالَ: فَدَعا رَسوُل الله [ (ص) ] بِحَسنٍ وَحُسينٍ وَفاطمَةَ وَعليٍّ فَضَمَّهم اِلَيه وَنَشَرَ عَليهم الثَّوبَ وَالحِجاب عَلَى أمّسلمة مَضروبٌ ثمُ قالَ «اللَّهمَّ هَؤلاءِ اهلبيتي اللَّهمَّ أذْهبْ عَنهُم الرِّجسَ وَطَهِّرهُم تَطهيراً» . قالَتْ أمُسلمةَ رضيالله عنها: «فَانَا مَعَهم يا نبيَّالله؟» قالَ: «أنتَ عَلَى مَكانِك وَ إنَّك عَلَى خَيرٍ»(1)
روزى بود كه پيامبر [ (ص) ] در خانه امالمؤمنين، امسلمه بود. پس جبرئيل عليه السلام آيه « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» را بر آن حضرت نازل كرد. وى گفت: «پس از نزول آيه، رسول خدا [ (ص) ] حسن و حسين و فاطمه و على را دعوت كرد و كنار خود جاى داد و پارچهاى را بر آنها گسترد، درحالىكه
1) الدرالمنثور، ج۶، ص۶٠٣.
امسلمه پشت پرده بود» . سپس عرضه داشت: «بارالها! اينان اهلبيت من هستند. از آنان پليدى را دورساز و آنان را پاكدار» .
امسلمه اظهار داشت: «اى پيامبر خدا! من هم با آنان هستم؟» حضرت فرمود: «تو همانجا بمان، تو برخير و نيكى هستى» .
چهارم- ابنابىشيبه و احمد و مسلم و ابنجرير و ابنابىحاتم و حاكم از عايشه روايت كردهاند كه وى گفت:
خَرَجَ رَسولُ الله [ (ص) ] غَداةً وَعَليه مَرطٌ مُرَجَّل مِن شَعرٍ أَسودَ فَجاءَ الحَسَنُ وَالحُسينُ رضي الله عنهما فَأَدخلَهما مَعَه ثُم جاءَ عَليٌّ فَادخَلَه
مَعه ثُم قالَ « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
رسول خدا [ (ص) ] صبح از خانه خارج شد، درحالىكه بردوش آن كسائى بود كه از موى سياه بافته شده بود. در اين هنگام حسن و حسين [ عليهما السلام ] آمدند. حضرت آن دو را زير كساء جاى داد. سپس على آمد، او را نيز با خود زير كساء جاى داد. سپس فرمود: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
پنجم- ابن ابىشيبه و احمد و ابنجرير و ابنالمنذر و ابن ابىحاتم و طبرانى و حاكم ضمن آنكه آن را صحيح دانستهاند و همچنين بيهقى كه آن را در سنن خود صحيح دانسته است، از واثلة بن اسقع روايت كردهاند كه وى گفت:
جاءَ رَسَولُ الله [ (ص) ] إلَى فاطمةَ وَ مَعهُ حَسنٌ وَ حُسينٌ وَ عَليٌّ حَتَّى دَخلَ فَأدْنَى عَليّاً وَ فَاطمة فَاَجلَسَهما بَينَ يَديهِ وَ أجلَسَ حَسناً وَ حُسيناً كُلَّ واحدٍ مِنهما عَلَى فَخذِه ثُم لَفَّ عَليهِم ثَوبَه وَ أنا
مُستدبِرهُم ثُم تلا هذه الآية: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(1)
رسول خدا به سمت فاطمه آمد، درحالىكه حسن و حسين و على با او بودند تا اينكه وارد شدند. پس فاطمه و على [ عليهما السلام ] را به خود نزديك ساخت و آنها را جلو خود و حسن و حسين [ عليهما السلام ] هر كدام را روى پاى خود نشاند. سپس لباس خود را برآنان گسترد، درحالىكه من پشت سر آن حضرت بودم. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
ششم- ابنمردويه از امسلمه چنين روايت كرده است:
نُزلتْ هذه الآية فِي بَيتي: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»
وفِي الْبيتِ سَبعةٌ جَبريلُ وَميكائيلُ عليهما السلام وَعليٌّ وَفاطمةُ وَالحسنُ وَالحسينُ رضي الله عنهم وَأنا عَلَى بابِِ الْبيتِ، قُلتُ: «يا رسولَ الله ألستُ مِنْ اهلالبيت؟» قالَ: «اِنَّك إلى خَيرٍ إنَّك مِن أَزواجِ النَّبي [ (ص) ]»(2)
اين آيه در خانه من نازل شد: « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ» . . . و در خانه هفت نفر بودند: جبرئيل و ميكائيل عليهما السلام و على و فاطمه و حسن و حسين [ عليهم السلام ]. من بر در خانه نشسته بودم. پس گفتم: «اى پيامبر! من از اهلبيت هستم؟» فرمود: «امر تو به خير و نيكى است، تو از زنان پيامبر [ (ص) ] هستى» .
هفتم- طبرى از «حكيم بن سعد» روايت مىكند كه وى گفت:
ذكرنا علي بن أبيطالب رضيالله عنه عند أمّسلمة قالتْ: فِيه نُزلت: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.»
قالتْ أمُّسَلَمة: جاءَ النَّبي [ (ص) ] إلَى بَيتِي فَقالَ: «لا تَأذَنِي لأحَدٍ» . فَجاءتْ فاطمةُ فَلَم أستطِعْ أنْ أحجُبَها عَن أَبيها ثُمَّ جاءَ الْحَسنُ فَلَم أستَطِعْ أنْ أمنَعهُ أنْ يَدخُلَ عَلَى جَدِّه وَأمِّه وَجاءَ الحُسينُ
فَلَم أسْتطِعْ أنْ أحجُبه عَن جَده وَ امه ثُمَّ جاءَ عليٌ فَلم اَسْتَطِعْ اَنْ اَحجُبهُ فَاجْتَمَعُوا حَولَ النَّبِيِّ [ (ص) ] عَلى بَساطٍ فَجَلَّلهُم نَبيُّ اللهِ بِكَساءٍ كَان عَلَيه ثُمَّ قَالَ: «هَؤُلاءِ اهلبيتي فَأذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً» فَنُزلتْ هَذه الآيةُ حِينَ اجْتَمَعوا عَلَى الْبَساطِ قَالتْ فَقلتُ: يَا رَسولَ اللهِ وَأنَا؟ قَالت: فَواللهِ ما أنْعَم وَ قالَ: «إِنَّكِ عَلَى خَيْرٍ» .(1)
نزد امسلمه سخن از على بن ابىطالب رضىالله عنه به ميان آمد. وى گفت: «آيه « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» درباره او نازل گشت» . امسلمه گفت: «پيامبر [ (ص) ] به خانه من آمد. پس فرمود: به هيچكس اجازه ورود نده. پس فاطمه آمد. نتوانستم وى را مانع شوم. سپس حسن آمد. نتوانستم وى را از ورود بر جد و مادرش مانع شوم. حسين آمد. باز نتوانستم وى را از ورود بر جد و مادرش مانع شوم. سپس على [ عليه السلام ] آمد. نتوانستم او را
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج ٢٠، ص ٢۶٧. نقل روايت براساس نقل ابنكثير از تفسير جامع البيان است؛ زيرا در نسخههاى فعلى جامع البيان يك جمله افتادگى دارد؛ ر. ك: تفسير القرآن العظيم، ابنكثير، ج ۶، ص۴١٣.
مانع شوم. آنان اطراف پيامبر [ (ص) ] روى فرشى حلقه زدند. پيامبر خدا با كسائى كه بر دوش خود داشت، آنان را پوشاند. سپس عرضه داشت: [بارالها] اينان اهلبيت من هستند. پس رجس و پليدى را از آنان دور ساز و آنان را كاملاً پاك ساز. در اين هنگام كه آنان روى فرش اجتماع كرده [بودند] اين آيه نازل گشت» . امسلمه گفت: «من گفتم اى رسول خدا من هم از اهلبيت هستم؟ به خدا سوگند نفرمود: آرى. فرمود تو بر خير و نيكى هستى» .
نكاتى مستفاد از روايات
اين روايات، تنها بخشى از روايتهاى مربوط به سبب نزول آيه تطهير است كه از مجموع آنها نكاتى استفاده مىشود:
١. داستان كساء حداقل سه بار اتفاق افتاده است: براساس روايت اول، دوم، سوم، ششم و هفتم، بار نخست در خانه امسلمه و براساس روايت چهارم و پنجم، بار دوم و سوم، يكى بيرون خانه عايشه و ديگرى در خانه فاطمه عليها السلام بوده است.
٢. آيه تطهير در بار نخست نازل شده و بار دوم و سوم بعد از نزول آيه بوده، و فقط پيامبر اكرم (ص) آيه را تلاوت كرده است.
٣. در هر سه نوبت پيامبر اكرم (ص) عباى خود را بر سر كسانى كه همراه آن حضرت بودند، كشيد.
۴. در هر سه نوبت، حضرت كساى خود را بر سر حضرت على، فاطمه حسن و حسين عليهم السلام كشيد و در هيچ نوبت، تعداد اين افراد تغيير نكرد.
۵. اجتماع اصحاب كساء در بار نخست، كه آيه شريفه نازل شد،
برحسب اتفاق نبوده است. بلكه پيامبر اكرم (ص) با فراخواندن آنان و پس از اجتماعشان، دست به دعا برداشته و آيه نازل شده است.
۶. هنگام نزول آيه، پيامبر اكرم (ص) همراه با حضرت على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام در خانه امسلمه بودند و غير از امسلمه، انسان ديگرى در خانه نبوده است؛ چنانكه خود امسلمه در روايت ششم به اين
نكته تصريح كرده است كه هنگام نزول آيه، در خانه وى، فقط هفت نفر بودند: جبرئيل، ميكائيل، پيامبر اكرم (ص) ، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام.
٧. پيامبر اكرم (ص) هنگام نزول آيه اصرار داشت كسى وارد خانه نشود. ازاينرو، براساس روايت هفتم، به امسلمه دستور دادند كه به هيچكس اجازه ورود ندهد.
٨. هنگام نزول آيه، پيامبر اكرم (ص) دست به دعا برداشت و سه بار فرمود: «بارالها! اينها اهلبيت مناند. رجس و پليدى را از آنان دور ساز و آنان را كاملاً پاك ساز» . ولى ايشان در دو بار ديگر فقط آيه تطهير را تلاوت كرد.
٩. حضرت در دعاى خود، همان عنوانى را كه در آيه تطهير است، يعنى عنوان «اهلالبيت» ، را به كار برد.
١٠. هرچند اجتماع اصحاب كساء در بار نخست كه آيه نازل شده، در خانه امسلمه بوده است، ولى خود امسلمه زير كساء قرار نگرفته است. ايشان، براساس برخى روايات، از پيامبر (ص) سؤال مىكند: «آيا من هم با شمايم؟» حضرت مىفرمايد: «تو بر خير و نيكى هستى» . براساس روايت هفتم نيز وقتى با صراحت از پيامبر سؤال مىكند: «آيا من هم از
اهلبيت هستم؟» حضرت مىفرمايد: «سرانجام تو به خير و نيكى است. تو از همسران پيامبرى» . بنابراين حضرت به صراحت به او پاسخ منفى نمىدهد. بلكه با كنايه، او را از اهلبيت نمىداند اين همان چيزى است كه امسلمه در روايت هفتم از آن به صراحت سخن گفته و سوگند ياد كرده است كه پيامبر (ص) در جواب نفرمود: «آرى تو از اهلبيت هستى» ، بلكه فرمود: «تو برخير و نيكى هستى» .
از مجموع اين نكات استفاده مىشود كه مراد از اهلبيت، پيامبر اكرم (ص) ، حضرت على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام هستند. ولى آيا از آنها نيز استفاده مىشود كه فقط اين پنج نفر از اهلبيتاند و عنوان اهلبيت حتى زنان پيامبر را شامل نمىشود؟ با توجه به شواهد موجود در حديث، دلالت حديث بر انحصار اهلبيت در آلعبا روشن است. در اينجا ما به تعدادى از آنها اشاره مىكنيم:
شاهد اول
همانگونه كه در نكته چهارم اشاره شد، اجتماع اصحاب كساء برحسب اتفاق نبوده است. بلكه پيامبر اكرم (ص) ابتدا آنها را فراخوانده است سپس آنان اجتماع كردهاند. اگر آيه تطهير در مورد غير افراد ياد شده بود، پيامبر (ص) ، آنان را نيز فرا مىخواند. ولى چنين امرى از هيچكس نقل نشده است.
شاهد دوم
همانگونه كه در نكته سوم بيان شد، پيامبر اكرم (ص) در هر سه نوبت كساى خود را بر سر كسانى كه كنار آن حضرت بودند، يعنى حضرت
فاطمه زهرا و همسر و دو فرزند او، كشيد. به راستى استفاده از كساء و قراردادن افراد زير آن و نزول آيه در يك مرتبه و تلاوت آيه در دوبار ديگر چه معنا و مفهومى مىتواند داشته باشد؟ آن هم از سوى كسى كه
خداوند او را معلم حكمت دانسته است.(1)
به يقين، حضرت در نظر داشته است با اين عمل، «اهلالبيت» در آيه شريفه تطهير را معرفى كند و افراد آن را به طور دقيق مشخص سازد تا مبادا به اشتباه گمان رود كسان ديگرى نيز از اهلبيتاند. گواه بر اين نكته آن است كه بار نخست كه آيه نازل شد، اجتماع اصحاب كساء در خانه امسلمه بود و به اعتراف امسلمه، غير از او و اصحاب كساء، فرد ديگرى در خانه نبوده است.
بنابراين استفاده از كساء و جدا ساختن اصحاب كساء از ديگر اعضاى خانه، گواه بر اين است كه پيامبر (ص) با اين عمل خواسته نشان دهد مراد از اهلالبيت چه كسانىاند و اين عنوان شامل امسلمه نيز نمىشود تا چه رسد به ديگر همسران.
شاهد سوم
همانطور كه در نكته هفتم گذشت، براساس روايت هفتم، پيامبر اكرم (ص) اصرار داشت كسى وارد خانه نشود. اگر آيه اختصاص به اصحاب كساء نداشت و مراد از اهلبيت فقط آنها نبودند و آيه شامل
1) اشاره است به آيه ١۵١ سوره بقره: « كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» ؛ «همانگونه كه [براى هدايت شما] پيامبرى از خودتان در ميان شما فرستاديم تا آيات ما را بر شما بخواند و شما را پاكيزه سازد و به شما كتاب و حكمت بياموزد و آنچه را نمىدانستيد، به شما ياد دهد» .
زنان پيامبر هم بود، پيامبر زنان خود را استثنا مىكرد و مىفرمود به كسى جز همسران ايشان اجازه ورود ندهد.
شاهد چهارم
در نكته چهارم بيان شد كه داستان كساء دستكم در سه نوبت اتفاق افتاد، ولى اصحاب كساء تغيير نكردند. بنابراين اگر مراد از اهلبيت در آيه، افزون بر اصحاب كساء، همسران آن حضرت بودند، بايد دستكم يكبار نيز براى آنان اين قضيه روى مىداد.
اين شواهد نشان مىدهد كه مراد از اهلبيت، فقط اصحاب كسايند و اين عنوان حتى شامل زنان پيامبر نمىشود. البته شواهد ديگرى هم وجود دارد كه در ضمن مباحث آينده به آن اشاره خواهد شد.
در نتيجه، آيه تطهير داراى سبب نزول مستقل و جدا از سبب نزول آيات مربوط به زنان پيامبر است و اين خود شاهد بسيار قوى بر خلاف سياق آياتى است كه آيه تطهير در ضمن آنها قرار گرفته است و با وجود آن، قرينه سياق، اعتبار خود را از دست مىدهد.
٢. سخن پيامبر (ص) در تبيين آيه
سخن پيامبر (ص) در تبيين آيه از شواهدى است كه نشان مىدهد مراد از «اهلالبيت» در آيه تطهير، خصوص اصحاب كساست.
بدون ترديد وجود اختلاف در جوامع انسانى، امرى طبيعى است. جوامع دينى از جمله جامعه مسلمانان نيز از اين مسئله مستثنا نيست. قرآن كريم كه كتاب هدايت است، راهى را براى حلاختلافها معرفى مىكند؛ چنانكه در سوره نحل خطاب به پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد:
« وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (نحل:۶۴)
ما اين كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براى اينكه آنچه را در آن اختلاف كردهاند، براى آنها روشن كنى و [اين قرآن] مايه هدايت و رحمت است براى قومى كه ايمان مىآورند.
بر اين اساس، سخن پيامبر (ص) در موارد اختلاف، فصلالخطاب خواهد بود. ايمان به قرآن وقتى كامل است كه ايمان به تمام آيات آن را شامل شود، وگرنه شخص، گرفتار تبعيض در ايمان خواهد شد و قرآن چنين افرادى را به شدت سرزنش كرده(1)و كافران راستين خوانده است.(2)
بنابراين براى دورى از گرفتار شدن به تبعيض در ايمان، لازم است كه انسان به تمام آيات، از جمله آيهاى كه پيامبر اكرم (ص) را مرجع حل اختلاف مىداند، ايمان آورد. اختلاف در مخاطبان آيه تطهير نيز از همين دسته است كه بايد براى حل آن به سخنان پيامبر اكرم (ص) مراجعه كرد. يكى از حديثهايى كه مخاطب آيه را معلوم مىسازد، روايتى است كه «طبرى» در تفسير خود ذكر كرده است:
بكر بن يحيى بن زبان عنزى بر ما روايت كرد كه گفت: مندل روايت كرد از اعمش از عطيه از ابوسعيد خدرى كه گفت:
قال رسولالله (ص) : «نُزلتْ هَذِه الْآيةُ فِي خَمسةٍ: فيّ وَ في عَليٍّ رضي الله عنه و حسن رضي الله عنه و حسين رضي الله عنه و فاطمة رضي الله
عنها « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.(1)»
رسول خدا [ (ص) ] فرمود: اين آيه در مورد پنج نفر نازل گرديد: در مورد من و على [ عليه السلام ] و حسن [ عليه السلام ] و حسين [ عليه السلام ] و فاطمه [ عليها السلام ]. « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
روايت به وضوح نشان مىدهد كه آيه فقط در مورد پنج تن نازل شده است. بيان عدد پنج، حصر واژه «اهلالبيت» را در پنج تن نشان مىدهد و جايى براى سخن ديگر باقى نمىگذارد.
بنابراين روايت مذكور دليل محكمى است كه مراد از «اهلالبيت» در آيه تطهير پنج تن مذكورند و با وجود اين دليل، جايى براى استناد به سياق آيات قبل و بعد باقى نمىماند.
٣. تلاوت آيه بر در خانه فاطمه
يكى ديگر از شواهدى كه نشان مىدهد مراد از «اهلالبيت» در آيه تطهير خصوص اصحاب كسايند، حكايتى است كه اماميه و اهل تسنن نقل كردهاند كه پيامبر اكرم (ص) همواره هنگام نماز بر درِ خانه فاطمه عليها السلام حاضر مىشد و پس از دعوت به نماز، آيه تطهير را تلاوت مىكرد.
البته راويان، اين واقعه را به صورتهاى مختلف نقل كردهاند: برخى نقل كردهاند كه حضرت، شش ماه اين عمل را تكرار مىكرد و برخى آن را هشت ماه و برخى نه ماه دانستهاند؛ چنانكه برخى، زمان تلاوت را
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج٢٠، ص٢۶٣.
هنگام نماز صبح ذكر كردهاند و برخى آن را به نماز خاصى محدود
نساختهاند. اين اختلافها مشكلى را ايجاد نمىكند؛ زيرا ممكن است هر كدام از راويان، زمان و مشاهده خود را نقل كرده باشند.
ما ابتدا اين روايتها را نقل مىكنيم. سپس به ذكر نكتههايى كه از آنها استفاده مىشود، مىپردازيم:
الف) طبرى در تفسير خود از «انس» نقل مىكند:
أنَّ النَّبي [ (ص) ] كَان يَمرّ بِبَيتِ فاطمةَ سِتَّةَ أشهُرٍ كُلَّما خَرجَ اِلَى الصَّلاةِ فَيَقولُ: «الصَلاةُ اهلالبيت « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .(1)»
پيامبر [ (ص) ] شش ماه، هرگاه براى اقامه نماز از خانه خارج مىشد، از خانه فاطمه عبور مىكرد و كنار درِ خانه مىايستاد و مىفرمود: اى اهلبيت، نماز! « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
ب) همچنين طبرى از «ابوالحمرا» چنين نقل مىكند:
رَابطتُ المدينةَ سَبعةَ أشهُرٍ عَلَى عَهدِ النَّبي [ (ص) ]، قالَ: رَأيتُ النَّبي [ (ص) ] اِذا طَلعَ الْفَجرُ جَاءَ إلَى بابِ عَليٍّ وَ فاطمةَ فَقالَ: الصَّلاةُ الصَّلاةُ « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.(2)»
در زمان حيات پيامبر [ (ص) ] هفت ماه در مدينه بودم كه مىديدم پيامبر [ (ص) ] هنگام طلوع فجر بر درِ خانه على [ عليه السلام ] و فاطمه [ عليها السلام ]
مىآمد و مىفرمود: نماز! نماز! « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ» .
برخلاف روايت اول كه اختصاص به نماز خاصى از نمازهاى شبانهروز ندارد، روايت دوم در خصوص نماز صبح است.
ج) طبرى روايت دوم را با همين مضمون از «يونس بن ابىاسحاق» نيز نقل كرده است: «حدثنى عَبدُالاعلى بنُ واصلٍ قال: ثنا الْفَضلُ بنُ دَكين قال: ثنا يونسُ بنُ أبىاسحاقَ باسنادِه عَن النَّبى [ (ص) ] مِثلَه» .
د) سيوطى در تفسير الدرالمنثور مىگويد:
واخرج ابنُمردويه عَن ابنِعباس رضيالله عنهما قالَ: شَهِدنا رَسولَالله [ (ص) ] تِسعَةَ أشهُرٍ يَاتي كُلَّ يَومٍ بابَ عَليبنِأبيطالبٍ رضيالله عنه عِندَ وَقتِ كُلِّ صَلاةٍ فَيقولُ: «السَّلامُ عَليكُم وَرحمةُ اللهِ وَبركاتُه اهلالبيت « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»
الصَّلاةُ رَحِمَكم اللهُ» . كُلَّ يومٍ خَمسَ مرّاتٍ.(1)
ابنمردويه از ابنعباس نقل مىكند كه وى گفت: ما شاهد اين بوديم كه پيامبر [ (ص) ] نه ماه، هر روز هنگام همه نمازها، بر درِ خانه علىبنابىطالب [ عليه السلام ] مىآمد و مىفرمود: «سلام بر شما و رحمت و بركات خداوند بر شما اهلبيتم باد. « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهلالبيت وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» . به سوى نماز بشتابيد. خدا رحمت كند شما را» . هر روز پنج مرتبه اين را تكرار مىفرمود.
ه) سيوطى در تفسير الدرالمنثور مىگويد طبرانى از ابوالحمراء
1) الدرالمنثور، ج۶، ص۶٠۶.
روايت مىكند كه وى گفت:
رَأيتُ رَسولَ الله [ (ص) ] يَأتي بابَ عليٍّ وَ فاطمةَ سِتَّةَ اَشْهُرٍ فَيقولُ « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (1)»
ديدم رسول خدا [ (ص) ] شش ماه بر درِ خانه على و فاطمه مىآمد و مىفرمود: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
اين بخشى از روايات مربوط به تلاوت آيه تطهير توسط پيامبر اكرم (ص) بر در خانه حضرت امام على و فاطمه زهرا عليهما السلام است. طبرى و سيوطى روايات ديگرى هم نقل كردهاند كه براى رعايت اختصار به نقل همين تعداد بسنده مىكنيم.
نكاتى مستفاد از روايات
نكات زير را مىتوان از اين روايات استفاده كرد:
١. تلاوت آيه تطهير فقط درِ خانه على و فاطمه عليهما السلام بوده است و اين عمل از پيامبر بزرگوار اسلام در مورد خانهاى غير از خانه آنان، حتى از خانههاى همسران آن حضرت، گزارش نشده است.
٢. پيامبر (ص) هنگام دعوت به نماز، اهل خانه را با عنوان «اهلالبيت» خطاب كرده است. اين خطاب در سخنان پيامبر [ (ص) ] فقط درباره خانه حضرت على و فاطمه عليهما السلام نقل شده است.
٣. ماجراى مذكور، حادثهاى اتفاقى نبوده است، بلكه حادثهاى از روى قصد و توجه بوده است كه دستكم شش ماه پياپى پيامبر اكرم [ (ص) ]،
1) الدرالمنثور، ج۶، ص۶٠۶.
هنگام رفتن به مسجد براى اقامه نمازهاى يوميه، اين عمل را تكرار كرده است.
۴. پيامبر اكرم [ (ص) ]، يا بعد از دعوت به نماز يا بدون آن، آيه تطهير را فقط بر درِ خانه حضرت على [ عليه السلام ] و فاطمه [ عليها السلام ] خطاب به اهل آن خانه تلاوت كرده است.
از مجموع نكات استفاده مىشود پيامبر اكرم [ (ص) ] براى روشن ساختن عنوان «اهلالبيت» ، فقط به سبب نزول آن، يعنى واقعه كساء، بسنده نكرده است. بلكه با تلاوت آن بر درِ خانه على [ عليه السلام ] و فاطمه [ عليها السلام ] در ماههاى متوالى، مصداق آن را به خوبى روشن كرده است تا هيچ ابهامى براى رهپويان راه حقيقت و تشنگان معارف زلال قرآنى باقى نماند. ازاينرو نمىتوان با استناد به سياق آيات، آيه تطهير را خطاب به زنان پيامبر (ص) دانست؛ زيرا همانگونه كه بيان شد، سياق ظهورى بيش نيست و اعتبار آن تا هنگامى است كه دليلى برخلاف آن نباشد.
۴. استناد به آيه تطهير
بىشك ستايش خداوند از فرد يا گروهى در قرآن مىتواند سندى براى برترى آنان به حساب آيد. بنابراين اگر مخاطب در آيه تطهير، زنان پيامبرند، چرا هيچيك از آنان براى اثبات پاكى خود به آيه تطهير استناد نكردهاند؛ به ويژه برخى از همسران پيامبر (ص) پس از رحلت آن حضرت در موقعيتى قرار گرفتند كه به جلب ديدهها، نياز شديد داشتند. اما روايتهاى فراوانى در جوامع روايى شيعه و اهلسنت نقل شده است كه اهلبيت براى معرفى خود، به آيه تطهير استناد كرده و گفتهاند كه آيه
تطهير درباره آنان نازل شده است و كسى هم در اينباره به آنان اعتراض نكرده است. بلكه برعكس برخى از زنان پيامبر به اين نكته اعتراف كردهاند كه آيه تطهير درباره اصحاب كساء نازل شده است؛ مانند روايت چهارم و روايت هفتم از رواياتى كه از عايشه و امسلمه در ابتداى بحث حديث كساء نقل شد.
رواياتى كه در آن هر يك از اهلبيت به آيه تطهير اشاره كرده و يادآور شدهاند كه آيه تطهير درباره آنان نازل شده است، در جوامع روايى اماميه بسيار فراوان است. اين روايات كم و بيش در جوامع روايى غير اماميه نيز نقل شده است كه در اينجا به بخشى از آنها اشاره مىشود:
روايت اول
حاكم در مستدرك چنين نقل مىكند:
خَطبَ الَحسَنُ بنُ عَليٍّ النّاسَ حِينَ قُتِلَ عَليٌّ فَحَمِدَ اللهَ وَ اثْنَى عَليه. . . ثُمَّ قالَ: أيُّها النّاسُ! مَنْ عَرَفني فَقْد عَرَفني وَ مَنْ لَمْ يَعرِفْني فَانَا الَحسَنُ بنُ عَليٍّ وَ اَنَا ابْنُ النَّبيِّ وَ اَنَا ابْنُ الْوَصيِّ وَ اَنَا ابْنُ الْبَشيرِ وَ اَنَا ابْنُ النَّذيرِ وَ اَنَا ابْنُ الدّاعي إلى اللهِ بِإذنِه وَ اَنَا ابْنُ السِّراجُ المُنيرُ وَ اَنَا مِنْ اهلالبيت الَّذي كَانَ جَبرئيلُ يَنزِلُ إلينا وَ يَصعَدُ مِن عِندِنا وَ اَنَا مِنْ اهلالبيت الَّذين اَذهبَ اللهُ عَنهمُ الرِّجسَ وَ طَهَّرَهُم تَطْهيراً.(1)
حسن بن على [ عليه السلام ] پس از شهادت على [ عليه السلام ] خطبهاى ايراد كرد. ابتدا به حمد و ثناى خداوند سبحان پرداخت. . . سپس گفت: اى مردم! هركس كه مرا
1) المستدرك على الصحيحين، ج٣، ص١٨٨.
مىشناسد، مىشناسد و هركس مرا نمىشناسد، من حسن بن على هستم. من فرزند پيامبرم. من فرزند وصى و جانشين اويم. من فرزند بشارتدهندهام. من فرزند ترساننده و فرزند كسى كه به اذن خداوند مردم را به خدا دعوت مىكرد، هستم. فرزند چراغ روشن الهى هستم. من از اهلبيتى هستم كه جبرئيل به سوى ما فرود مىآمد و صعود مىكرد. من از اهلبيتى هستم كه خداوند درباره آنها مىفرمايد: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» .
روايت دوم
طبرى در تفسير خود در ذيل آيه از ابوديلم چنين نقل مىكند:
قالَ عَليُّ بنُ الحُسينِ لِرَجُلٍ مِنْ أهلِ الشّام: أما قَرأتَ فِي الْأحزابِ « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»
قالَ وَ لأَنتُم هُم؟ قَالَ: نَعَم.(1)
علىبنالحسين [ عليه السلام ] به مردى از اهل شام فرمود: «آيا از سوره احزاب اين آيه را تلاوت نكردهاى: « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» . آن مرد گفت: «به راستى شما آنهاييد؟ !» فرمود: «آرى» .
چنانكه بيان شد، برخى از زنان پيامبر (ص) نيز براى ستايش اصحاب كساء به آيه تطهير استناد كردهاند؛ براى نمونه طبرى در تفسير خود در ذيل آيه تطهير از حكيم بن سعد نقل مىكند:
ذكرنا عَليَّ بنَ ابي طالِبٍِ رضي الله عنه عِندَ امِّسَلَمة قالتْ: فِيه نُزلتْ
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج ٢٠، ص٢۶۶.
« إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ»
« تَطْهِيراً.(1)»
در حضور امسلمه از على بن ابىطالب [ عليه السلام ] ياد شد. امسلمه گفت: «آيه « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» درباره وى نازل شد» .
نتيجه
هرچند وحدت سياق در بسيارى از موارد مىتواند به فهم آيات كمك كند، ولى نمىتواند در تعيين مخاطب آيه قرينه و شاهد باشد؛ زيرا سياق فقط باعث ظهور كلام در يك معنا مىشود و اين ظهور تا هنگامى اعتبار دارد كه دليلى خلاف آن نباشد.
براساس شواهد و ادلهاى كه بيان شد، آيه تطهير نمىتواند خطاب به همسران پيامبر باشد. اين شواهد و قرائن چنان مخاطب را در آيه روشن مىسازد كه تمسك به سياق را براى تبيين مخاطب، اجتهاد برابر نص و رها كردن يقين و تمسك به گمان مىنماياند. « وَ إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً» ؛ «گمان، هرگز [انسان را] از حق بىنياز نمىسازد [و به حق نمىرساند]» . (يونس: ٣۶)
اراده در آيه تكوينى است
پيش از ورود به بحث لازم است توضيح مختصرى درباره اراده تكوينى و اراده تشريعى داده شود.
براساس آيات قرآن، خداوند بر هر چيز تواناست: « إِنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ»
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج ٢٢، ص٧.
« قَدِيرٌ؛» «خدا بر هر چيز تواناست» . (نور:۴۵) ازاينرو هرچه را اراده كند، بىدرنگ تحقق مىيابد. اراده خداوند يا بدون واسطه است يا با واسطه فرشتهها و پيامبران. به اراده بدون واسطه، اراده تكوينى و تقديرى، و به اراده با واسطه، اراده تشريعى گويند.(1)
اراده تكوينى را از آن رو تكوينى گويند كه به امور تكوينى، مانند آسمان و زمين، تعلق گرفته است و از آن رو تقديرى گويند كه به عالم تقدير، نه عالم قضاى حتمى، مربوط است. اراده تشريعى را از آن رو تشريعى گويند كه به واسطه قانون و شريعت است. در اراده تشريعى، اراده خداوند بر اين است كه ميان انسانها يگانهپرستى رواج يابد. اما اراده او بر اين است كه انسانها با اراده خود، به توحيد گرايش يابند و شريعتش را اجرا كنند. بنابراين برخى انسانها فرمانبردارند و برخى عصيانگر. در نتيجه، اراده تشريعى تخلفپذير است. ولى در اراده تكوينى چون عامل مختار واسطه نيست، اراده، تخلفپذير نيست.
بر اين اساس اراده در آيه « إِذا أَرادَ اللهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ» ؛ «و هنگامى كه خدا براى قومى [به خاطر اعمالشان] بدى [و عذاب] بخواهد، هيچ چيز مانع آن نخواهد شد» . (رعد: ١١) اراده تكوينى است و اراده در آيه « ما يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ» ؛ «خداوند نمىخواهد شما را در تنگنا قرار دهد، بلكه مىخواهد شما را پاك سازد» . (مائده: 6) اراده تشريعى است؛ زيرا، در صدر اين آيه سخن از امر به غسل، وضو و تيمم است كه
1) ر. ك: الحكمة المتعاليه فى الاسفار العقلية الاربعة، محمد صدرالدين، ج٧، ص۶؛ شواهد الربوبية، صص١۴۴و ۵٨٩.
از احكام و قوانين شريعت به حساب مىآيد.
پس از بيان معناى اراده تكوينى و تشريعى، به ذكر برخى از شواهدى مىپردازيم كه اثبات مىكند اراده در آيه تطهير، تكوينى است:
١. خاص بودن اراده در آيه تطهير
از ويژگىهاى روشن اراده تشريعى، آن است كه به افراد يا گروهى اختصاص ندارد، بلكه شامل همه انسانهاى بالغِ عاقل مىشود. از آنجا كه اراده در آيه تطهير، به افراد خاصى تعلق گرفته است، معلوم مىشود كه اراده در آيه، اراده تشريعى نيست.
اما اختصاص نداشتن اراده تشريعى به افراد يا گروه خاص بدان علت است كه شريعت، مجموعهاى از قوانين است كه در زبان قرآن به احكام الله معرفى شده است. قانون براى اينكه قانون باشد، بايد كلى و فراگير باشد و به فرد يا گروهى اختصاص نداشته باشد.
افزون بر اين، پيامبر، خود را فرستاده خدا معرفى، و قلمرو رسالت خود را چنين تعيين مىكند: « قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً» ؛ «بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم» . (اعراف: ١۵٨) پيامبرى كه رسالتش براى همه انسانهاست، شريعتش نيز همه انسانها را شامل مىشود و اختصاص به فرد يا گروه خاصى ندارد. ازاينرو برخى از آياتى كه احكام شريعت را بيان مىكند، با عبارت « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» بيان شده است؛ مانند آيه « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه براى نماز برمىخيزيد، صورت و دستها را تا آرنج بشوييد» . (مائده:۶) و برخى ديگر با
عبارت «الناس» (مردم) ؛ مانند آيه « لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً» ؛ «براى خدا بر مردم [واجب] است كه آهنگ خانه [او] كنند. آنها كه توانايى رفتن به سوى آن دارند» . (آل عمران:٩٧)(1)
اما اراده در آيه تطهير، اختصاص به افراد خاص دارد؛ زيرا خداوند مخاطب در آيه را با عنوان «اهلالبيت» معرفى كرده است و پيش از اين ثابت شد اين عنوان فقط به آل عبا اختصاص دارد.
٢. ستايشى بودن زبان آيه
از شواهدى كه نشان مىدهد اراده در آيه تطهير، اراده تكوينى است، زبان آيه تطهير است؛ زيرا زبان آيه، زبان ستايش است. درحالىكه در اراده تشريعى هيچگونه ستايشى وجود ندارد؛ زيرا اراده تشريعى، قراردادن تكليف بر بندگان است و چنين ارادهاى ستايشى را در برندارد.
اما اينكه زبان آيه، زبان ستايش است، هم متن آيه بر آن گواه است و هم سخنان پيامبر اكرم (ص) بر آن دلالت دارد. در متن آيه، خداوند مخاطبان خود را با وصف «اهلالبيت» معرفى مىكند و تعيين مخاطب با اين وصف، ستايشى براى آنان به شمار مىآيد؛ زيرا در آينده ثابت مىكنيم اگر كسى از بيت نبوت باشد، به يقين از شايستگى برخوردار است.
سخنان پيامبر (ص) نيز گواه بر ستايشى بودن زبان آيه است؛ براى نمونه به سخنى از حضرت اشاره مىشود و آن روايتى است كه سيوطى و ديگران نقل كردهاند. سيوطى در الدرالمنثور چنين نقل مىكند:
حكيم ترمذى و طبرانى و ابنمردويه و ابونعيم و بيهقى در كتاب
1) اين دليل برگرفته از تفسير مجمع البيان است. ر. ك: مجمع البيان، ج٨، ص۵۶١.
«الدلائل» از ابنعباس روايت كردهاند كه پيامبر [ (ص) ] فرمود: «خداوند مردمان را به دو قسم تقسيم كرد و مرا در قسم برتر قرار داد و آن كلام خداوند متعال است كه مىفرمايد: « وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ» . . . « وَ أَصْحابُ الشِّمالِ» . . . ؛ «اصحاب يمين و خجستگان و اصحاب شمال» و من از اصحاب يمين و بهترين آنان هستم. سپس آن دو قسم را به سه قسم تقسيم كرد و مرا در بهترين آنها قرار داد و آن، گفتار خداوند متعال است كه مىفرمايد: « فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ * وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ * وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ» . . . ؛ «[نخست] سعادتمندان و خجستگان (هستند) چه سعاتمندان و خجستگانى، گروه ديگر شقاوتمندان و شوماناند چه شقاوتمندان و شومانى و (سومين گروه) پيشگامان پيشگامند» و من از پيشگامان و بهترين آنان هستم. سپس اين سه قسم را قبيلههايى قرار داد و مرا در بهترين آنها قرار داد و آن كلام خداوند متعال است كه مىفرمايد: « وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ» ؛ «و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ گرامىترين شما نزد خداوند پرهيزكارترين شماست» و من پرهيزكارترين فرزند آدم و گرامىترين آنان نزد خداوند هستم و فخر نمىكنم. سپس قبايل را در خانههايى اسكان داد و مرا در بهترين آنها قرار داد و آن كلام خداوند است كه مىفرمايد: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ» ؛ «خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند» پس من و اهلبيتم از گناهان پاك هستيم.
افزون بر پيامبر اكرم (ص) ، اهلبيت نيز براى بيان برترى خود به آيه
تطهير، كه آنان را ستايش مىكند، استناد مىكنند. ما در اينجا به برخى از اين سخنان اشاره مىكنيم:
الف) اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليه السلام در روايتى طولانى، كه درآينده بدان اشاره مىشود، برابر گروهى از بزرگان مهاجر و انصار، فضيلتهاى خود را يادآورى، و به آياتى از كتاب الهى، از جمله آيه تطهير اشاره كرد.
ب) حضرت حسن بن على عليه السلام نيز براساس روايتى كه حاكم در مستدرك نقل مىكند، پس از شهادت پدر بزرگوارش خطبهاى خواند كه در آن پس از ثناى خداوند به ذكر فضيلتهاى خود پرداخت؛ از جمله فرمود: «من از خاندانى هستم كه خداوند متعال پليدى را از آنان دور ساخته و آنان را كاملاً پاك نگه داشته است» .
ج) حضرت زينالعابدين عليه السلام نيز در روايتى كه طبرى در تفسير خود در ذيل آيه از ابوديلم نقل مىكند، به مردى از شام فرمود: «آيا از سوره احزاب اين آيه را تلاوت نكردهاى: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» . آن مرد گفت: «به راستى شما آنهاييد؟» فرمود: «آرى» .(1)
افزون بر اهلبيت عليهم السلام، صحابه و حتى زنان پيامبر نيز براى اثبات برترى اهلبيت در مواردى به آيه تطهير استناد كردهاند. ما فقط به دو مورد از آنها اشاره مىكنيم:
الف) طبرى با سند خود از حكيم بن سعد روايت مىكند كه وى
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج ٢٠، ص ٢۶۶.
گفت: «نزد امسلمه سخن از على بن ابىطالب عليه السلام به ميان آمد. وى گفت: آيه « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» درباره او نازل شد» .
ب) ابنعباس آشكارا در روايتى از صحابه پيامبر (ص) ، اظهار داشته است كه آيه تطهير در مقام بيان برترى اهلبيت است. اين روايت را احمد بن حنبل در مسند خود(1)، نسائى در سنن كبرى(2)، حاكم در مستدرك(3)، ذهبى در تلخيص، با اعتراف به صحيح بودن آن، و ديگر صاحبان سنن به طرق صحيح از عمرو بن ميمون چنين نقل كردهاند:
اِنّي جَالسٌ عِندَ ابْنِعَباسٍ اِذ أتاهُ تسعةُ رهط فقالوا: يَا ابنعباس إمّا أن تَقومَ مَعَنا وَإمّا اَن تَخلوَ بِنا مِنْ بَينِ هولاءِ. فَقالَ ابنُ عَباس: بَلْ اَنَا أقومُ مَعَكم.
قالَ: وَهو يَومئذٍ صَحيحٌ قَبلَ اَن يعمى. قال: فَابْتَدؤوا فَتحدَّثوا، فَلانَدري مَا قالُوا.
قالَ: فَجاءَ يَنفذُ ثَوبَه وَيقولُ: اُفٍّ وَتفٍّ وَقعُوا في رَجلٍ لَه بِضعَ عَشرةَ فَضائلَ لَيستْ لأِحدٍ غَيرِه. . . وَأَخذَ رَسولُ الله [ (ص) ] ثوبَه، فَوَضَعَه عَلَى عليّ وَفاطمةَ وَحَسنٍ وَحُسينٍ، وقال: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.»
در حضور ابنعباس نشسته بودم كه نه نفر آمدند و به ابنعباس گفتند يا با ما باش يا مجلس را براى ما خلوت كن. ابنعباس گفت:
«نه! من با شما مىآيم» .
ابنميمون گويد: «ابنعباس آن روز هنوز بينايى خود را از دست نداده بود. آنان شروع كردند و سخن گفتند. نمىدانيم چه گفتند» .
آنگاه ابنعباس آمد درحالىكه لباس خود را چاك مىكرد و مىگفت: «اف بر آنها! به خوردهگيرى مردى برخاستهاند كه بيش از سيزده برترى براى وى هست كه براى هيچ فردى غير از او نيست. . .» .
آنگاه ابنعباس در اين حديث به بيان آن برترىها مىپردازد تا مىرسد به آيه تطهير و مىگويد: «رسول خدا [ (ص) ] عباى خود را گرفت و بر على، فاطمه، حسن و حسين كشيد و فرمود: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»» .
بنابراين افزون بر اهلبيت، همسران و صحابه پيامبر (ص) نيز به صراحت بيان كردهاند كه آيه در ستايش اهلبيت نازل شده است، و چون در اراده تشريعى، ستايشى نيست، پس معلوم مىشود اراده در آيه، تكوينى است.
تحقق اراده الهى
پس از اينكه ثابت شد اراده در آيه تطهير اراده تكوينى است، ثابت مىگردد اين اراده محقق شده است؛ زيرا چنانكه گذشت، در اراده تكوينى، مراد از اراده تفكيكپذير نيست. بنابراين تطهير اهلبيت از هرگونه پليدى، ثابت مىشود.
افزون بر دلالت خود آيه، سخنان پيامبر (ص) و اهلبيت عليهم السلام نيز گواه بر
وقوع اراده الهى بر تطهير آنان است؛ چنانكه گذشت، استناد به آيه تطهير به عنوان يك فضيلت، هم در سخنان پيامبر (ص) است و هم در سخنان اهل بيت و استناد به آيه به اين عنوان هنگامى صحيح است كه اراده الهى محقق شده باشد. افزون بر اين پيامبر (ص) در حديث ابنعباس، كه در مبحث قبل نقل شد، فرمود: «
فَانَا وَ اهلبيتي مُطهَّرونَ مِنَ الذُّنوبِ»(1)«من و اهلبيتم از گناه پاك هستيم» . اين سخن كه به صورت جمله اسميه است، بر وقوع و استمرار تطهير آنان از گناه دلالت مىكند و نشاندهنده تحقق اراده الهى است.
نتيجه
براساس مطالب مطرح شده، روشن گرديد:
١. اراده در آيه تطهير، تكوينى است و بر اين نكته شواهدى وجود دارد كه مىتوان خاص بودن اراده در آيه و ستايشى بودن زبان آيه را از جمله اين شواهد شمرد.
٢. شواهدى وجود دارد كه بيانگر اين واقعيت است كه اراده خداوند در دورساختن گناه و پليدى از اهلبيت عليهم السلام تحقق يافته است.
1) الدرالمنثور، ج ۶، ص ۶٠٣.
در اين بخش به شبهات نويسنده درباره دلالت آيه تطهير بر عصمت اهلبيت مىپردازيم. از آنجا كه برخى از اين شبهات مربوط به خود آيه است و برخى ديگر مربوط به حديث سبب نزول آيه، يعنى حديث كساء، شبهات را در دو مبحث جداگانه مطرح خواهيم كرد و پاسخ آنها را خواهيم داد.
١. شبهات دلالت آيه
نويسنده پس از اين ادعا كه آيه دليل عصمت ائمه نيست، ادعاى ديگرى مىكند و مىگويد: «قرآن به زبان عربى نازل شده است و در لغت عرب تطهير و پاككردن و اذهابالرجس (زدودن پليدى) به معناى عصمت نيست» . آنگاه سه دليل (شبهه) بر اين ادعا ذكر مىكند.
قبل از بررسى شبهات، اين نكته درخور توجه است كه در آيه تطهير سه واژه مهم و اساسى وجود دارد كه عبارتاند از: «رجس» ، «تطهير» و «اهلالبيت» . نويسنده تلاش مىكند با القاى ترديد درباره معناى آنها، نشان دهد كه آيه بر عصمت اهل بيت دلالت ندارد. از اينرو شبهه نخست وى به واژه رجس اختصاص دارد. شبهه دوم مربوط به
هر دو واژه رجس و تطهير است و شبهه سوم، درباره واژه «اهل البيت» است.
شبهه نخست
نويسنده مىگويد كه «رجس و پليدى» در زبان قرآن هيچ ارتباطى با اشتباه ندارد. در هيچ آيه از آيات قرآن واژه «رجس» درباره خطاى در اجتهاد و اشتباه به كار نرفته است، بلكه به معناى «پليدى» و «تعفن» و مانند آن است.
آنگاه براى اثبات اين ادعا به كلام راغب اصفهانى در «مفردات الفاظ قرآن» استناد كرده است. راغب در معناى رجس مىگويد: «رجس» يعنى چيز پليد. رَجُل رجس، يعنى مرد پليد. چون شراب، قمار و ازلام (نوعى بختآزمايى) پليد است، قرآن درباره آنها از واژه رجس استفاده كرده است و مىفرمايد:
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (مائده:٩٠)»
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شراب و قمار و بتها و أزلام، پليد و از عمل شيطان است. از آن دورى كنيد تا رستگار شويد.
همچنين چون شرك زشتترين گناه است، قرآن كافران را پليد مىداند و مىفرمايد:
« وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ (توبه:١٢۵)»
و اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليدىشان افزوده و از دنيا رفتند. درحالىكه كافر بودند.
چنانكه مىفرمايد: « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ» ؛ «اى كسانى كه ايمان آورهايد. مشركان ناپاكند» . (توبه: ٢٨)
و در جاى ديگر مىفرمايد: « أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ» ؛ «يا گوشت خوك كه آن [ها] پليد است» . (انعام:١۴۵)
آنگاه نويسنده نتيجه گرفته است كه هركس بگويد آيه تطهير به منزه بودن اهلبيت و معصوم بودن آنها از اشتباه تصريح دارد، سخنش خلاف زبان عربى است.
نقد شبهه نخست
اين شبهه(1)را در فصل دوم در مبحث «دلالت آيه بر عصمت از خطا» مطرح ساختيم و از آن پاسخ داديم. در آنجا ثابت شد، رجس درباره خطا و اشتباه نيز به كار مىرود؛ زيرا رجس، هم در لغت و هم در قرآن كريم، به معناى امر پليد است كه مورد تنفر طبع، عقل يا شرع يا بيش از يكى از آنهاست. گواه بر اين ادعا آياتى از قرآن و سخنى از پيامبر اكرم (ص) است كه ارائه شد. افزون بر اين، سخن برخى از مفسران بيانگر اين بود كه رجس در آيه تطهير شامل خطا نيز مىشود. براى جلوگيرى از تكرار، به آن مبحث مراجعه شود.
1) گفتنى است دليلى كه از نويسنده نقل كرديم مطابق با متن عربى است كه به قرينه ذيلِ سخن نويسنده همان مراد وى است نه آنچه در ترجمه خود آورده است و اين مورد يكى از مواردى است كه مترجم در ترجمه امانتدارى نكرده و كلمهاى را افزوده كه عبارت اصل را دچار اختلال كرده است و آن كلمه «گناه» است كه به عبارت «لاعلاقة للرجس بالخطأ فى لغة القرآن» افزوده و چنين ترجمه كرده است: «رجس پليدى در زبان قرآن هيچ ارتباطى با اشتباه و گناه ندارد» .
نويسنده در ادامه شبهه نخست خود گفته است: «آيه تطهير نه مىتواند دليل عصمت از خطا باشد و نه دليل عصمت از گناه» . دليلى كه نويسنده بر اين نكته اضافه مىكند اين است: «عصمت را نمىتوان به چند بخش تقسيم كرد. وقتى ائمه از اشتباه معصوم نبودند، از گناه هم معصوم نخواهند بود؛ زيرا اين دو لازم و ملزوم هستند» . اين دليل وى مركب از سه مقدمه است كه از اين قرارند:
١. ائمه از اشتباه معصوم نيستند؛
٢. عصمت را نمىتوان به چند جزء تجزيه كرد؛
٣. معصوم بودن از اشتباه و معصوم بودن از گناه لازم و ملزوم يكديگرند.
اين دليل نويسنده نيز داراى ايرادهاى جدى است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. در مبحث «دلالت آيه بر عصمت از خطا» ثابت كرديم كه ائمه از خطا معصوماند.
٢. اگر بنابر ادعاى نويسنده عصمت از اشتباه و عصمت از گناه، لازم و ملزوم يكديگرند، نبايد بين صاحبنظران اهلسنت درباره عصمت از خطاى انبيا اختلافنظر باشد؛ زيرا با پذيرش عصمت از گناه انبيا، عصمت از خطا نيز پذيرفته خواهد شد. درحالىكه چنين نيست. «قاضى عضدالدين» در «مواقف» مىگويد: «بيشتر متكلمان، صدور گناه كبيره عمدى را از انبيا ممنوع ساختهاند. بدين معنا كه آنان دست به چنين عملى نمىزنند؛ ولى صدور آن را از آنان از روى سهو و خطا
پذيرفتهاند» .(1)بنابراين ادعاى نويسنده باطل است.
٣. مقدمه دوم و سوم با هم ناسازگارند؛ زيرا براساس مقدمه سوم، بايد عصمت از اشتباه و عصمت از خطا دو چيز باشند تا بين آنها ملازمه باشد؛ زيرا بين شىء و خودش هيچگاه ملازمه نيست. ولى براساس مقدمه دوم عصمت يك چيز است و به دو جزء تجزيه نمىشود. بنابراين براساس مقدمه دوم ملازمه وجود ندارد. ولى براساس مقدمه سوم ملازمه وجود دارد.
۴. بايد توجه داشت كه از كافى نبودن دليل نمىتوان نبودن چيزى را نتيجه گرفت؛ براى نمونه از كافى نبودن دليلى بر وجود آب در مريخ نمىتوان نتيجه گرفت كه در مريخ، آب وجود ندارد؛ زيرا ممكن است در مريخ آب باشد، ولى دليل كافى بر اثبات آن نباشد. متأسفانه نويسنده دچار اين اشتباه شده و از دليل (شبهه) نخست خود چنين نتيجه گرفته است كه ائمه از خطا معصوم نيستند. درحالىكه نويسنده وقتى مىتواند چنين نتيجهاى بگيرد كه اولاً: ثابت كند آيه تطهير بر عصمت ائمه از خطا دلالت ندارد. ثانياً: براى اثبات ادعاى خود، كه ائمه از خطا معصوم نيستند، دليل ارائه كند. نه اينكه فقط به ردّ دليل مخالف خود اكتفا كند.
شبهه دوم
نويسنده ادعا مىكند كه واژه «تطهير» و «اذهابالرجس» به معناى عصمت نيست؛ زيرا اين دو واژه در قرآن كريم در غير اهلبيت هم بهكار رفته است. اگر اين دو واژه به معناى عصمت باشد، غير اهلبيت هم بايد
1) المواقف، با شرح جرجانى، ج ٣، ص ۴١۵.
معصوم باشند. آنگاه آياتى را ذكر مىكند كه در آنها، اين دو واژه درباره غير اهلبيت عليهم السلام به كار رفته است.
قبل از بررسى آيات، بيان چند نكته لازم است:
١. واژه طهارت از واژههايى است كه در قرآن در موارد مختلفى به كار رفته است. اين موارد عبارتاند از:
الف) طهارت از نجاستهاى ظاهرى؛ مانند طهارت در آيه ٢۴ سوره مدثر كه خداوند مىفرمايد: « وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ» ؛ «و لباست را پاكيزهدار» .
ب) طهارت از حدث به معناى فقهى آن؛ يعنى پاكى از آنچه بر نمازگزار لازم است؛ خواه حدث اصغر باشد كه طهارت از آن با وضو و تيمم حاصل مىشود و خواه حدث اكبر باشد كه طهارت از آن با غسل و تيمم فراهم مىشود؛ مانند طهارت در آيه ۶ سوره مائده كه خداوند مىفرمايد: « وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا» ؛ «و اگر جنب باشيد، خود را بشوييد [و غسل كنيد]» .
ج) طهارت از كفر و شرك؛ مانند آيه ۴١ سوره مائده كه خداوند درباره يهوديانى كه ابتدا به اسلام و سپس به كفر گرويدند مىفرمايد: « أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ» ؛ «آنها كسانى هستند كه خدا نخواسته دلهايشان را پاك كند» .
د) طهارت از گناه؛ مانند آيه ١٠٣ سوره توبه كه خداوند درباره مؤمنان گناهكار مىفرمايد:
« خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها»
از اموال آنها صدقهاى [به عنوان زكات] بگير، تا به وسيله آن، آنها را پاكسازى و پرورش دهى.
البته اين واژه در قرآن كريم در موارد ديگرى هم به كار رفته است كه مىتوان آنها را يا به اين چهار مورد بازگرداند يا در موارد مستقل ديگرى مطرح ساخت.
مراد از طهارت در آيه تطهير، طهارت و پاكى از شرك و گناه و هرگونه رجس و پليدى است، نه طهارت و پاكى از آلودگى ظاهرى و آلودگى حدث؛ زيرا در آيه سخن از رجس است و «رجس» در اين آيه چنانكه در مبحث دلالت آيه بر عصمت ائمه گذشت، عبارت است از هر رفتار ناپسند و گناه.
٢. بايد دانست گاهى طهارت، از يك يا چند گناه خاص است و گاهى طهارت، از همه گناهان. از ديدگاه اماميه، چنانكه گذشت، طهارت از يك يا چند گناه، عصمت را به دنبال نمىآورد. آنچه موجب عصمت مىشود پاكى از همه گناهان است.
علامه حلى دراينباره مىگويد: «اماميه بر اين باور است كه ائمه مانند انبيا هستند در لزوم معصوم بودن آنها از همه كارهاى زشت و ناپسند از دوران كودكى تا هنگام مرگ. . .»(1)
مراد از تطهير در آيه شريفه تطهير، طهارت و پاكى از همه گناهان است؛ زيرا منظور از تطهير، تطهير از مطلق رجس است.
٣. به عقيده اماميه، معصوم كسى است كه در سراسر عمر خود هيچگاه آلوده به گناه و اشتباه نشده باشد.
بعد از بيان اين سه نكته به ذكر آيات مورد نظر نويسنده مىپردازيم؛
1) نهج الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف حلى، ص ١۶۴.
آيه اول
« وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ * خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (توبه: ١٠٢ - ١٠٣)»
و گروهى ديگر [مؤمنانى هستند كه]، به گناهان خود اعتراف كردهاند؛ و كار خوب و بد را به هم آميختهاند. اميد مىرود كه خداند توبه آنها را بپذيرد. به يقين، خداوند آمرزنده و مهربان است. از اموال آنها صدقهاى [به عنوان زكات] بگير، تا به وسيله آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى و [به هنگام گرفتن زكات] به آنها دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنهاست و خداوند شنوا و داناست.
نويسنده در توضيح شبهه خود مىگويد افرادى كه آيه درباره آنها نازل شده است، گروهىاند كه مرتكب گناه شدهاند. پس اگر تطهير به معناى عصمت بود، اين واژه در مورد آنها به كار نمىرفت. همچنين افزون بر تطهير، به تزكيه آنها هم اشاره كرده است. با وجود اينكه تزكيه مهمتر از تطهير است و اين گناهكاران كه معصوم نبودند، آنها را به تزكيه توصيف نموده است، ولى درباره كسانى كه به عقيده شيعيان امامان معصوماند، كلمه تزكيه را به كار نبرده است و فقط به كلمه «تطهير» اكتفا كرده است!
پاسخ
هرچند در آيه تطهير و آيه فوق از واژه «تطهير» استفاده شده است، ولى فقط آيه تطهير عصمت را مىرساند. توضيح آنكه با بررسى موارد
استعمال واژه تطهير در قرآن كريم روشن مىشود كه اين واژه در دو مورد به كار رفته است: يكى درباره شخصى كه ابتدا دچار گناه شده و سپس با انجام دادن كار شايسته يا توبه، از گناه خود پاك شده است و ديگر درباره شخصى كه اصلاً به گناه آلوده نشده است. آيه سوره توبه، كه نويسنده به آن استدلال كرده است، از مورد اول است؛ زيرا خداوند سبحان پس از آنكه فرمود: «اين گروه به گناهان خود اعتراف كردهاند و عمل صالح و گناه را در آميختهاند» . به پيامبرش مىفرمايد: «با صدقه گرفتن بخشى از اموالشان آنان را از گناهانشان پاك گردان» .
گواه بر اين مطلب سبب نزول آيه است كه طبرى و ديگر مفسران از ابنعباس نقل كردهاند كه چون «ابولبابه» و گروهى، از فرمان پيامبر اكرم (ص) سرپيچى كردند و در جنگ تبوك شركت نكردند، از اين عمل خود پشيمان شدند. ازاينرو خود را به ستونهاى مسجد بستند و سوگند ياد كردند كه خود را آزاد نكنند، مگر اينكه پيامبر آنها را آزاد سازد و عذر آنها را بپذيرد. پيامبر (ص) نيز چون از حال آنها آگاه شد، سوگند ياد كرد كه آنها را آزاد نمىسازد تا اينكه فرمان از سوى خداوند آيد. در اين هنگام آيه « وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» نازل شد و پيامبر (ص) آنها را آزاد كرد. پس از آزاد شدن، اموال خود را نزد پيامبر (ص) آوردند و از آن حضرت خواستند آن را صدقه دهد و براى آنها استغفار كند.
حضرت فرمود: «من مأمور نشدهام كه اموال شما را بگيرم» . در اين
هنگام آيه « خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ. . .» نازل شد. (1)بنابراين تطهير در اين آيه، از مورد اول است؛ يعنى درباره كسانى كه مرتكب گناه شده و پاك شدهاند.
چنانكه آياتى از قرآن كريم كه درباره همسران اهل بهشت نازل شده است و آنها را به وصف مطهره توصيف مىكند، از مورد دوم است؛ يعنى كسانى كه مرتكب گناهى نشده و پاكاند. خداوند مىفرمايد: « وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ» ؛ «و براى آنان همسرانى پاكيزه است و جاودانه در آن خواهند بود» . (بقره:٢۵) همچنين آيه « أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ» ؛ «خاندان لوط را از شهر و ديار خود بيرون كنيد، كه اينها افرادى هستند كه پاكدامنى را مىطلبند» . (نمل:۵۶) از مورد دوم است؛ زيرا خاندان حضرت لوط كسانى نبودند كه همانند قوم آن حضرت، آلوده به عمل زشت آنان شده باشند تا واژه طهارت به معناى پاك شدن از گناه معنا شود. بلكه چون آنان از كسانى بودند كه هرگز آلوده به اين عمل زشت نشده بودند، به پاكى توصيف شدند. وگرنه آن قوم تبهكار به اخراج آنان فرمان نمىدادند.
مفسران نيز به اين نكته تصريح كردهاند. طبرى ذيل آيه را اينگونه معنا مىكند: «لوط و پيروان او مردمانى هستند كه از آنچه ما انجام مىدهيم، يعنى لواط، پاك هستند» (2)كه طهارت در آيه را به دورى از گناه لواط معنا كرده است، نه به طهارت حاصل از توبه از گناه لواط. سيوطى
نيز مانند طبرى از ابنعباس نقل مىكند كه وى نيز طهارت در اين آيه را، به طهارت از عمل زشت لواط معنا كرده است. (1)البته در آينده روشن خواهد شد كه توصيف آل لوط به طهارت، دليل بر عصمت آنان نيست. آرى، آيه تا اين اندازه دلالت دارد كه آنان مانند قوم لوط به عمل زشت آنان آلوده نبودند.
با توضيحى كه بيان شد، چند امر روشن مىشود:
١. واژه تطهير در آيه تطهير به معناى دوم است؛ يعنى كسانى كه بدون ارتكاب هيچگونه گناهى، همواره پاكاند. برخى از مفسران به اين نكته تصريح كردهاند. فخر رازى در ذيل آيه مىگويد: «
فَجَعَلَ بَرائَتَهُمْ مِنَ المَعاصِي طَهارَةً لهَم »(2)«خداوند مبرّا بودن آنان را از گناهان، طهارت براى آنان قرار داد» .
آلوسى نيز در ذيل آيه چنين مىگويد:
ممكن است مراد از طهارت، صيانت و نگهدارى باشد و معناى آيه اين باشد: «اراده خداوند سبحان بر اين است كه پليدى را از شما دور سازد و شما را از گناهان نگه دارد؛ نگهدارى كامل در آنچه خداى (جلّ شأنه) به آن فرمان داده يا از آن باز داشته است.(3)
ابنتيميه نيز در مبحث آيه تطهير به دو نوع طهارت اشاره مىكند و مىگويد: «پاكى از گناه يا به انجام ندادن آن است، يا به توبه از آن» . (4)وى
در ادامه براى نوع اول، آيه ۵۶ سوره نمل، يعنى « إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ» و براى نوع دوم، آيه 103 سوره توبه، يعنى « خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها» را براى نمونه ذكر كرده است.
افزون بر اين، هيچ شاهدى وجود ندارد كه آنان، زمانى هرچند اندك، دچار گناه شده باشند تا تطهير در آيه به معناى پاكساختن از اين گناه باشد. ازاينرو مىتوان گفت، واژه «تطهير» هميشه به معناى زدودن گناه نيست، بلكه برخى اوقات به معناى پاك نگهداشتن از گناه است.
٢. تطهير در آيه سوره توبه، نشانه گنهكار بودن صدقهدهندگان است. درحالىكه تطهير در آيه طهارت، نشانه پاكى و عصمت اهلبيت است. بنابراين نمىتوان واژه تطهير و مشتقات آن را در آيات قرآن، به معناى عصمت دانست.
٣. آنچه نويسنده براى صدقهدهندگان در آيه صدقه بيان كرده است امتياز نيست؛ زيرا مفسران سه احتمال در معناى تزكيه در جمله « تُزَكِّيهِمْ» بيان كردهاند:
الف) مبالغه در تطهير
برخى مانند زمخشرى و آلوسى گفتهاند: «مراد از «تزكيه» همان تطهير است. منتها هنگامى كه مرتبه عالى تطهير حاصل شود از واژه تزكيه استفاده مىگردد» .(1)بر اساس اين معنا، پرداخت صدقه موجب مىشود مرتبه عالى طهارت بر صدقهدهنده حاصل شود و وى كاملاً از گناهانش پاك شود.
1) الكشاف، زمخشرى، ج ٢، ص ٣٠٧؛ روح المعانى، سيد محمود آلوسى، ج ۶، ص ١۴.
ب) رشد و نمو دادن به مال
برخى مانند سيوطى و «محلّى» در تفسير «جلالين»(1)و همچنين زمخشرى و آلوسى، بر اساس احتمال دومى كه ذكر كردهاند،(2)مراد از تزكيه را رشد و نمو دادن به مال دانستهاند؛ به اين معنا كه پرداخت صدقه باعث افزايش و بركت مال مىشود.
ج) رشد و نمو دادن به صدقهدهنده
برخى مانند «علامه طباطبايى» مراد از تزكيه را اين دانستهاند كه پرداخت صدقه، باعث خير و بركت در صدقهدهنده مىشود.(3)
بنابراين بايد بر اساس هر يك از اين احتمالها بررسى كرد آيا تزكيه براى صدقهدهندگان در سوره توبه امتياز است يا نه؟ بر اساس احتمال نخست، پاك ساختن كامل افراد از گناهانى كه مرتكب شدهاند، نشاندهنده آلودگى آنان به گناه است. براساس احتمال دوم، افزايش دادن مال، امتيازى است مربوط به مال صدقهدهنده نه خود او. بر اساس احتمال سوم نيز اعطاى رشد و نمو به زكاتدهنده بعد از زدودن گناه و پليدى، امرى لازم است؛ زيرا گناه، مانع رشد صفات الهى است و با زدودهشدن آن، زمينه رشد حاصل مىشود. اما بيان شد كه در ساحت قدسى اهلبيت چيزى به نام گناه، وجود ندارد و تطهير به معناى زدودن گناه نيست. بلكه به معناى پاك نگهداشتن آنان است.
بنابراين هرچند ممكن است تزكيه براى صدقهدهندگان كمال باشد؛ ولى امتيازى براى آنها نسبت به اهلبيت عليهم السلام محسوب نمىشود.
آيه دوم
« فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ (نمل:۵۶)»
آنها پاسخى جز اين نداشتند كه [به يكديگر] گفتند: خاندان لوط را از شهر و ديار خود بيرون كنيد كه اينها افراد پاكدامن هستند.
نويسنده در توضيح شبهه خود مىگويد: «دختران لوط با اينكه از خانوادهاى بودند كه به «تطهير» توصيف شده، اما با وجود اين معصوم نبودند. پس تطهير خانواده محمد [ (ص) ] همانند تطهير خانواده لوط عليه السلام است» .
پاسخ
هرچند واژه طهارت در اين آيه به همان معناى طهارت و پاكى در آيه تطهير است، اما طهارت در آيه تطهير، طهارت از مطلق گناه است و در آيه مورد بحث، طهارت از گناه خاص. به همين دليل طهارت در اين آيه، دلالت بر عصمت خاندان حضرت لوط نمىكند؛ زيرا همانگونه كه در نكته دوم روشن شد، طهارت از يك يا چند گناه، عصمت نمىآورد، بلكه عصمت بهمعناى پاكى از تمام گناهان در همه دوران زندگى است. درحالىكه آيه ياد شده فقط دلالت بر طهارت خاندان لوط از عمل زشت لواط مىكند، نه پاكى از همه گناهان؛ چنانكه مفسران نيز طهارت در آيه را به طهارت از عمل زشت ياد شده، تفسير كردهاند. ازاينرو طهارت در
اين آيه طهارت مقيد است.(1)بنابراين سخن نويسنده، تطهير خانواده پيامبر (ص) مانند تطهير خانواده حضرت لوط عليه السلام است، قياسى بىاساس و ناشى از دقت نداشتن در آيات قرآن است.
افزون بر اين، تفاوت آشكار ديگرى نيز بين دو آيه وجود دارد. مفاد آيه تطهير اين است كه خداوند اراده كرده است همواره اهلبيت را از گناه دور نگه دارد. ولى در اين آيه خود قوم لوط، با توجه به سابقه درخشانى كه از پاكى خاندان لوط داشتند، آنان را به پاكى توصيف كردند. پس آيه دلالت بر پاكى هميشگى خاندان لوط ندارد.
آيه سوم
« فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ» ؛ «در آن، مردانى هستند كه دوست مىدارند پاكيزه باشند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد» . (توبه:١٠٨)
نويسنده در توضيح شبهه خود مىگويد: «در اين آيه، خداوند نمازگزاران مسجد قبا را به پاكى و طهارت توصيف كرده است؛ با اينكه به اتفاق همه، آنها از گناه معصوم نبودند» .
پاسخ
جواب اين نقض نيز با مراجعه به احاديث مربوط به شأن نزول آيه روشن مىشود؛ رواياتى كه سيوطى(2)و ديگر مفسران، مانند زمخشرى(3)، در
تفسير خود نقل كردهاند؛ براى نمونه سيوطى بيش از بيست روايت از راويان گوناگون نقل كرده است كه هنگام نزول اين آيه پيامبر اكرم (ص) به ساكنان قبا فرمود: «شما چه مىكنيد كه خداوند سبحان شما را اينگونه ستوده است؟ !» دستهاى از روايتها گوياى آن است كه آنان در جواب گفتند: «همه ما هنگام قضاى حاجت، با آب تحصيل طهارت مىكنيم» . دستهاى ديگر از روايات گوياى آن است كه آنان در جواب گفتند: «ما با جنابت نمىخوابيم» .
بنابراين مراد از طهارت در آيه، يا طهارت از نجاسات ظاهرى، مانند ادرار و مدفوع انسان است يا مراد، طهارت از حدث اكبر، چون جنابت است. احتمال اول، با توجه به بيشتر بودن روايات آن، بر احتمال دوم مقدم است. اما در نكته اول از نكات سهگانه بيان كرديم كه مراد از عصمت، پاكى از گناه است، نه پاكى از نجاسات ظاهرى و نه پاكى از حدث. ازاينرو نمىتوان اين آيه را نقض بر استدلال به آيه تطهير دانست.
آيه چهارم
خداوند پس از نهى از همبستر شدن با زنان در حال حيض مىفرمايد: « إِنَّ اللهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ» ؛ «خداوند هم توبهكنندگان را دوست دارد و هم پاكان را» . (بقره:٢٢٢)
در اين آيه كسانى كه از همبسترى با زنان در حال حيض خوددارى كنند، به طهارت و پاكى توصيف شدهاند. درحالىكه آنان معصوم نبودند.
پاسخ
با توجه به صدر آيه روشن مىشود مراد از طهارت در ذيل آيه، طهارت از دوره ماهانه است؛ زيرا خداوند مىفرمايد:
« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحِيضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللهُ. . . (بقره:٢٢٢)»
و از تو درباره حيض [و عادت ماهانه] سؤال مىكنند. بگو: مايه ناراحتى و آلودگى است. ازاينرو در حال حيض، از زنان كنارهگيرى كنيد و با آنها نزديكى ننماييد تا پاك شوند و هنگامى كه پاك شدند، آنگونه كه خدا به شما فرمان داده، با آنها آميزش كنيد» .
سپس در انتهاى آيه مىفرمايد: « إِنَّ اللهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ» ؛ «چرا كه خداوند هم توبهكنندگان را دوست دارد و هم پاكان را» .
پس مراد از توصيف به طهارت، طهارت از دوره ماهانه است؛ چنانكه نظر مفسران نيز اين نكته را تأييد مىكند. سيوطى در الدرالمنثور با سند خود از «عطا» نقل مىكند: «مراد از پاكان در آيه، پاكان با آب است» . (1)همانگونه كه در نكته نخست بيان كرديم، طهارت از نجاسات و همچنين طهارت از حدث، عصمت نمىآورد. بنابراين از توصيف افراد ياد شده به طهارت و پاكى در اين آيه، نبايد پنداشت كه آنان بايد معصوم نيز باشند.
1) الدرالمنثور، ج١، ص۶٢٣.
آيه پنجم
خداوند درباره اهل بدر، كه تعداد آنها ٣١٣ نفر بود، مىفرمايد:
« وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ (انفال: ١١)»
و آبى از آسمان برايتان فرستاد تا شما را با آن پاك كند و پليدى شيطان را از شما برطرف سازد و دلهايتان را محكم، و گامها را با آن استوار دارد.
نويسنده در توضيح شبهه خود مىگويد: «كلمه «رجز» و «رجس» به هم نزديك هستند و «يطهركم» در هر دو آيه يك معنا دارد. با وجود اين، اهل بدر از گناه معصوم نبودند.
پاسخ
با توجه به آيه و شأن نزول آن، روشن مىشود مراد از طهارت در آيه، طهارتى است كه با آب به وجود مىآيد. در آيه هدف از فرو فرستادن باران را طهارت و پاكى اهل بدر قرار داده است؛ پس مراد از طهارت، طهارت ناشى از آب خواهد بود. در شأن نزول آيه نيز آمده است: مسلمانان زمانى به سرزمين نبرد رسيدند كه كفار آب را به تصرف خود در آورده بودند. ازاينرو مسلمانان به ماسهزارى بدون آب وارد شدند. آنان حتى براى وضو و غسل هم آب نداشتند. شيطان نيز آنان را وسوسه مىكرد كه دشمن بر شما به آب سبقت گرفته است و شما با جنابت و حدث به نماز مىايستيد و قدمهايتان در ماسهها فرو مىرود. در اين هنگام خداوند بر آنان باران را فرو فرستاد و آنها توانستند وضو بگيرند و غسل كنند و زمين بر اثر نمدار
شدن سفت گرديد و مانع فرو رفتن قدمها در آن شد.(1)
با توجه به شأن نزول آيه، مراد از طهارت، طهارت حاصل از آب است و مراد از «رجز» ، وسوسه خطرناك شيطانى است. درحالىكه روشن شد مراد از طهارت در آيه تطهير، طهارت از گناه و رجس است و مراد از رجس، گناه و هر نوع پليدى است. بنابراين نه «رجز» و «رجس» به هم نزديكاند و نه «يطهركم» در دو آيه به يك معناست.
آيه ششم
خداوند خطاب به همه مسلمانان مىفرمايد:
« ما يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (مائده: ۶)»
خداوند نمىخواهد شما را در تنگنا قرار دهد، بلكه مىخواهد شما را پاك سازد و نعمتش را بر شما تمام نمايد. شايد شكر به جا آوريد.
نويسنده با توجه به اين آيه مىگويد: «هم در اين آيه عبارت «يطهركم» آمده و هم در آيه تطهير. اگر اين عبارت به معناى عصمت باشد، پس بايد تمام مسلمانان معصوم باشند» .
پاسخ
جواب اين نقض نيز مانند پاسخ نقض قبل است. صدر آيه، كه نويسنده آن را نقل نكرده، مربوط به وجوب طهارت از جنابت است. خداوند مىفرمايد:
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج١٣، ص۴٢٣؛ الدرالمنثور، ج۴، ص٢۶.
« وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ (مائده:۶)»
و اگر جنب باشيد، خود را بشوييد [و غسل كنيد] و اگر بيمار يا مسافر باشيد، يا يكى از شما از محل پستى آمده [و قضاى حاجت كرده] يا با زنان آميزش جنسى داشتهايد و آب [براى غسل يا وضو] نيافتيد، بر زمين پاكى تيمم كنيد [به اين طريق كه] صورت (پيشانى) و دستهايتان را با آن مسح كنيد.
حال با توجه به صدر آيه، يا مراد از طهارت، طهارت از حدث است؛ چنانكه برخى از مفسران بر اين باورند(1)، يا افزون بر طهارت از حدث، طهارت از گناه نيز مراد است؛ چنانكه برخى ديگر از مفسران بدان معتقدند.(2)اگر مراد، طهارت از حدث باشد؛ چنانكه ظاهر همين است، در اين صورت، عصمت از گناه نمىآورد و اگر مراد، طهارت از حدث و گناه باشد، نشانه معصوم نبودن كسى است كه از گناه پاك شده است؛ زيرا معلوم شد كه مراد از عصمت، به عقيده شيعه، آن است كه فرد اصلاً آلوده به گناه نشده باشد.
آيه هفتم
خداوند درباره منافقان و يهوديان مىفرمايد: « أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ» ؛ «آنها كسانى هستند كه خدا نخواسته دلهايشان را پاك كند» . (مائده: ۴١)
در توضيح شبهه مىگويد:
معناى آيه اين نيست كه آنها كسانى هستند كه خداوند نخواسته آنها را از گناهان معصوم بدارد. اگر معناى آيه اين باشد، مفهوم مخالف آن چنين مىشود كه مؤمنان از گناه معصوم هستند و هيچكس چنين نگفته است.
پاسخ
مراد از طهارت در اين آيه، طهارت از كفر و نفاق است؛ زيرا صدر آيه مربوط به منافقان و گروهى از يهوديان است. خداوند مىفرمايد:
« يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ (مائده: ۴١)»
اى پيامبر! كسانى كه در مسير كفر شتاب مىكنند و با زبان مىگويند: «ايمان آورديم» و قلب آنها ايمان نياورده، تو را اندوهگين نسازند! و نيز گروهى از يهود كه با دقت [به سخنان تو] گوش مىدهند تا دستاويزى بر تكذيب تو بيابند. . . .
در ذيل آيه مىفرمايد: « أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ» .
چنانكه سيوطى و ديگر مفسران نيز به اين نكته تصريح كردهاند كه مراد از طهارت در آيه، طهارت از كفر است. سيوطى و محلى در تفسير آيه گفتهاند: « أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ» من الكفر(1)«آنان كسانى هستند كه خداوند نخواسته دلهاى آنها را [از كفر] پاك كند» . همچنين
1) تفسير الجلالين، ص ١١٧.
طبرى در ذيل آيه گفته است: «آنان كسانى هستند كه خدا نخواسته دلهاى آنان از كثافت كفر و آلودگى شرك، به طهارت اسلام و پاكيزگى ايمان پاك گردد» .(1)
در نكته نخست گذشت كه طهارت از كفر به تنهايى موجب عصمت نيست. عصمت به معناى طهارت از هرگونه گناه و رجس است. بنابراين معناى آيه چنين خواهد بود كه آنان كسانىاند كه خداوند نخواسته دلهاى آنها را از كفر پاك كند. مفهوم مخالف آيه نيز اين است كه مؤمنان كسانىاند كه خداوند دلهاى آنان را از كفر پاك كرده است.
شبهه سوم و پاسخ آن
شبهه ديگر نويسنده بر آيه تطهير اين است كه مراد از واژه «اهل» در آيه، زنان پيامبر (ص) است و آيه نيز خطاب به زنان پيامبر است.
با ادله فراوان ثابت كرديم مراد از اهلالبيت، اصحاب كسايند. ولى نويسنده با تمسك به امورى كه آنان را دليل مىداند، ادعا مىكند كه مراد از واژه «اهل» زنان پيامبر است. هرچند اين امور انسجام لازم را ندارد، اما پس از ساماندهى، آنها را در قالب سه دليل بيان و بررسى مىكنيم.
دليل اول
لفظ «اهل» در لغت به معناى همسر و كسانى است كه با او در يك خانه زندگى مىكنند و خويشاوندان را نمىتوان اهل گفت، مگر به صورت مجازى. نويسنده پس از بيان اين نكته افزوده است: «اهلِ شيء
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج ١٠، ص ٣١٨.
به طور عام، به همراهانى گفته مىشود كه همواره با آن شىء هستند» و به آياتى استناد كرده كه داراى عباراتى همچون « أَهْل النَّارِ» و « أَهْل الْقُرى» و « أَهْل الْكِتابِ» و مانند آن است. همچنين افزوده است: «اهل هر خانه ساكنان آن خانه هستند كه خانه، آنها را در خود جاى داده است» و باز به آياتى مانند آيه ٢٧ سوره نور استناد كرده است:
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها»
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در خانههايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد.
آنگاه در ادامه، كلام راغب اصفهانى را نقل كرده كه وى اظهار داشته است: «اهل مرد، يعنى كسانى كه با او در يك خانه زندگى مىكنند. سپس اين كلمه را تعميم دادهاند و به خويشاوندان هم اهلبيت گفتهاند» . آنگاه نتيجه گرفته است كه اهل مرد، به دليل لغت، شرع، عرف و عقل، همسر وى است. از دليل لغت به كلام راغب در مفردات و «رازى» در «مختارالصحاح» استناد كرده است. از دليل شرع به آياتى، مانند آيه ٢٩ سوره قصص استناد كرده است كه خداوند مىفرمايد:
« فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ»
هنگامى كه موسى مدت [قرارداد] را به پايان رسانيد و همراه خانوادهاش [از مدين به سوى مصر] حركت كرد.
سپس افزوده است: «اين آيه در مورد حضرت موسى هنگام بازگشت از مدين به سوى مصر است. در اين هنگام كسى جز همسر موسى همراه وى نبود. بنابراين مراد از اهل، همسر حضرت است» . دليل عرف را نيز
اينگونه توضيح داده است كه متداول متعارف تا به امروز، اين است كه مراد از واژه اهل، همسر است. نويسنده مراد خود را از دليل عقل، اينگونه بيان كرده است:
هر مردى خانهاش را با همسرش آغاز مىكند و قبل از اينكه فرزندان به دنيا بيايند زن را مىتوان اهل و خانواده ناميد. حتى اگر آن مرد، پدر و مادر و برادرى نداشته باشد و تنها همسرش باشد. پس زن اولين كسى است كه در خانه كلمه اهل بر او به كار مىرود.
پاسخ
در معناى لغوى اهل، ترديدى نيست. با مراجعه به لغت روشن مىشود، اهل هر چيزى افرادىاند كه همواره با آن چيز ارتباط دارند. همچنين ترديدى نيست كه «اهل رجل» به معناى كسانىاند كه همواره با مرد در ارتباطاند؛ مانند همسر. اهلبيت نيز به كسانى گفته مىشود كه با مرد در يك خانه زندگى مىكنند. ابنمنظور در معناى اهل چنين مىگويد: «اهلالبيت و اهلالرجل، خاصترين مردم به آن را گويند» .(1)
البته همانگونه كه راغب و ديگران بدان تصريح كردهاند، اهلبيت مرد گاهى به صورت مجازى در مورد افرادى به كار مىرود كه وى با آنان همنسب است. آنچه محل گفتوگو است، اين است كه مراد از واژه «اهلالبيت» در آيه تطهير چه كسانىاند؟ آيا شامل زنان پيامبر نيز
1) لسان العرب، ج١، ص٢۵٣.
مىشود؟ در بخش دوم ثابت شد براساس قرائن و شواهد فراوانى، اين واژه شامل زنان پيامبر نمىشود.
دليل دوم
دليل ديگر نويسنده، استناد به اين آيه است كه خداوند خطاب به پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد:
« وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ» (آلعمران:١٢١)
و [به يادآور] زمانى را كه [در آستانه جنگ احد] صبحگاهان، از ميان خانواده خود، جهت انتخاب اردوگاه جنگ براى مؤمنان، بيرون رفتى.
اهلى كه پيامبر (ص) صبح از نزد آنها به سوى ميدان جنگ مىرود چه كسانىاند؟ آيا آنان همسرانى نيستند كه با پيامبر در يك خانه زندگى مىكنند؟ خانهاى كه خداوند درباره آن مىفرمايد:
« كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ» (انفال: ۵)
همانگونه كه پروردگارت تو را به حق از خانهات [به سوى ميدان بدر] خارج ساخت، درحالىكه گروهى از مؤمنان ناخشنود بودند.
خانه پيامبر مستقل بود و در اين خانه فقط همسران او بودند. همه پسران پيامبر (ص) قبل از نزول اين آيه وفات يافته بودند و از ميان دخترانش هم بعضى وفات يافته و بعضى ازدواج كرده و از خانه او بيرون رفته بودند. پيامبر به تعداد زنانش خانه داشت. خداوند گاهى اين
خانهها را به پيامبر (ص) نسبت مىدهد و گاهى به همسران او؛ چنانكه در صدر آيه ٣٣ سوره احزاب، خانهها را به زنان نسبت مىدهد و مىفرمايد: « وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ» ؛ «و درخانههاى خود بمانيد» . در ذيل آيه مىفرمايد: « أَهْلَ الْبَيْتِ» و در آيه بعد، باز خانهها را به زنان نسبت مىدهد و مىفرمايد:
« وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ»
آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود، يادآور شويد.
پس منظور از اهلبيت، كسانىاند كه در اين آيه و آيه بعد مورد خطاب قرار گرفتهاند.
پاسخ
اين دليل نيز داراى اشكالهاى جدى است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
١. واژه «اهلالبيت» در قرآن كريم در دو مورد به كار رفته است: يكى در سوره هود آيه ٧٣ و ديگر در آيه تطهير. مراد از اين واژه در سوره هود خاندان حضرت ابراهيم عليه السلام، و مراد از آن در آيه تطهير اهلبيت پيامبر (ص) است. هرچند نويسنده نيز اين مطلب را مىپذيرد، ولى اصرار دارد كه مراد از اهلالبيت، زنان پيامبر است و براى اين منظور به آيه ١٢١ سوره آل عمران « وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» استناد كرده است. در اين آيه واژه «اهل» به ضمير «ك» خطاب اضافه شده و مخاطب در آن پيامبر اكرم (ص) است.
ايراد اين استناد آن است كه بحث در واژه «اهلالبيت» است نه در واژه «اهل» و استناد به آيات ديگر براى اثبات مراد از «اهلالبيت» در آيه تطهير، مانند استناد به لغت است و روشن شد هرچند معناى لغوى واژه «اهل» شامل همسر نيز مىشود، ولى به خاطر قرائن و شواهد بسيار، «اهلالبيت» شامل همسران نمىشود. از اينرو حتى اگر بپذيريم كه مراد از اهل در آيه ١٢١ سوره آلعمران همسران پيامبر است، با اين حال مراد از اهلالبيت در آيه تطهير، افرادىاند كه شامل همسران پيامبر نمىشود.
٢. شايد مراد از بيت در آيه ۵ سوره انفال كه مىفرمايد: « كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ» ، شهر و محل اقامت پيامبر اكرم (ص) ، يعنى مدينه باشد؛ زيرا خداوند در اين آيه مىفرمايد: «همانگونه كه پروردگارت [با فرمان به جهاد] تو را به حق از خانهات خارج ساخت، درحالىكه گروهى از مؤمنان [از اين عمل] ناخشنود بودند» . روشن است ناخشنودى مؤمنان به علت خروج پيامبر از منزل خود نبود. بلكه ناخشنودى آنان به علت ترك شهر و رفتن به ميدان جنگ بود. ازاينرو برخى از مفسران، بيت در آيه را به معناى مدينه تفسير كردهاند.(1)بنابراين احتمال مىرود مراد از اهل در آيه شريفه « وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ» ساكنان مدينه باشد؛ چنانكه
1) زمخشرى در كشاف در ذيل آيه اظهار داشته است: «مراد، خانه پيامبر [ ص ] در مدينه است يا اصلاً خود مدينه مراد است» : الكشاف من حقائق غوامض التنزيل، ج١، ص۴٣۶. مفسران ديگرى نيز مانند احمد بن محمد الحسنى الادريسى در تفسير البحرالمديد، ج٣، ص ٧ و آلوسى در تفسير روح المعانى، ج ۵، ص ١٩، به اين نكته تصريح كردهاند.
برخى از مفسران، عبارت «من اهلك» را «من المدينه» تفسير كردهاند.(1)
٣. واژه بيت در صدر آيه، يعنى « وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ» و در آيه بعد، يعنى « وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ» به صورت «بيوت» آمده است و در هر دو مورد بيوت به زنان اسناد داده شده است. اما در ذيل آيه، به صورت مفرد با الف و لام عهد آمده است. بنابراين اين بيت غير از بيوت در صدر آيه و آيه بعد است؛ زيرا اگر همه آن خانهها مراد باشد، بايد براساس قواعد ادبى، «اهلالبيوت» گفته شود و اگر يكى از اين خانهها مراد است، اولاً: اين خلاف اجماع است؛ زيرا همه متفقاند كه خانه خاصى از خانههاى زنان پيامبر اكرم (ص) مراد نيست؛ ثانياً: اگر يكى از خانههاى همسران پيامبر (ص) مراد است، كدام است؟
بنابراين اين دليل نويسنده نيز مانند دليل اول، شبههاى بيش نيست و شرايط يك دليل را ندارد.
دليل سوم
دليل ديگر نويسنده اين است كه چون سياق آيات قبل و بعد از آيه تطهير، درباره زنان پيامبر است، مراد از «اهلالبيت» نيز زنان پيامبر خواهد بود.
ايشان مىنويسد:
وحدت سياق آيات اقتضا مىكند كه بگوييم مخاطب در آيه « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» مخاطب در آيات قبل و بعد از اين آيه است. سياق از اينكه سخن
1) ر. ك: تفسير الجلالين، ج١، ص٨١.
بيگانه ديگرى در غير آن موضوع، ميان دو سخن كه براى يك هدف و مقصود ارائه شدهاند، جلوگيرى مىكند. وگرنه هرگاه وسط كلام، سخن بىربطى بيايد، سخن بىارزش و زشت مىگردد و بايد كلام خداوند متعال را از آن منزه دانست.
پاسخ
دليل سوم مهمترين دليل نويسنده است كه ما در بخش دوم، در مبحثى با عنوان «مراد از اهلبيت» آن را مطرح ساختيم و بهطور مشروح به نقد و بررسى آن پرداختيم و روشن شد سياق تا هنگامى اعتبار دارد كه برخلاف آن دليل و قرينه نباشد. درحالىكه در آيه تطهير، افزون بر سخنان پيامبر اكرم (ص) ، همسران و اصحاب آن حضرت، شواهد و قرائنى وجود دارد كه نشان مىدهد اين آيه از سياق آيات مربوط به زنان پيامبر جداست.
استطراد در آيه تطهير
اين شبهه كه وحدت سياق اقتضا مىكند كه مخاطب در آيه تطهير، زنان پيامبر باشد وگرنه كلام خداوند زشت مىگردد ناشى از اطلاع نداشتن از قواعد فن بيان است. يكى از امورى كه به سخن زيبايى مىبخشد، استطراد است. بر اساس تعريف دانشمندان علم بيان، استطراد آن است كه گوينده از غرض و معنايى كه در كلام دنبال مىكند، به مناسبتى، به معنا و غرض ديگرى بيرون رود، آنگاه به غرض و معناى نخست بازگردد. (1)
1) رك: الايضاح فى علوم البلاغة، محمد بن سعد الدين الخطيب القزوينى، ص ٣٢٩؛ جواهر البلاغة فى المعانى و البيان و البديع، سيد احمد الهاشمى، ص ٣۶۵.
انتقال از يك سخن به سخن ديگر و بازگشت به سخن نخست، نه تنها امرى مجاز، بلكه پسنديده است و به كلام گوينده، زيبايى مىبخشد و سخنوران در خطابهها و نويسندگان در نثر و نظم از آن بهره مىجويند. استفاده از اين روش، چنانكه «امينالاسلام طبرسى» در تفسير فاخر خود اشاره كرده است،(1)در خطابهها و اشعار به وفور به چشم مىخورد. قرآن كريم نيز از اين روش در مواردى استفاده كرده است كه مفسران در جاى خود به آن اشاره كردهاند. براى روشن شدن اين نكته به يك نمونه از اشعار عرب و چند نمونه از آيات قرآن اشاره مىشود:
١. از نمونههايى كه استطراد در آن به كار رفته است و اهل بيان نيز آن را به همين مناسبت ذكر كردهاند(2)، قول «سموئل» است كه چنين سروده است:
واِنّا لَقَوْمٌ لا نَرى القَتْلَ سَبَةً
إِذا ما رَأَتْهُ عامِرٌ وَ سَلُولٌ
يُقَرِّبُ حُبُّ المَوتِ آجالَنا لَنا
وَ تَكْرَهُهُ آجالُهمْ فَتَطُولُ(3)
سياق قصيده، چنانكه در جواهرالبلاغه ذكر شده، براى فخر شاعر به قبيله خود است. لكن در مصرع دومِ بيتِ نخست، از سياق به سرزنش دو قبيله «عامر و سلول» منتقل شده، آنگاه در بيت دوم به سياق بازگشته است.
1) مجمع البيان، ج ٨، ص ۵۶٠.
2) الايضاح فى علوم البلاغه، محمد بن سعدالدين الخطيب القزوينى، ص٣٢٩؛ جواهرالبلاغة فى المعانى و البيان و البديع، سيد احمد الهاشمى، ص٣۶۵.
3) ما قومى هستيم كه كشته شدن را عار نمىبينيم. هنگامى كه قوم عامر و قوم سلول آن را عار مىبينند. محبت به مرگ، اجلهاى ما را به ما نزديك مىسازد. اجلهاى آنان از مرگ كراهت دارد. ازاينرو طولانى مىشود.
٢. از آياتى كه به تصريح مفسران در آن استطراد به كار رفته است، آيه ١١٣ و ١١۴ سوره طه است:
« وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً * فَتَعالَى اللهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً»
و اينگونه آن را قرآنى عربى [و فصيح و گويا] نازل كرديم و انواع وعيدها [و انذارها] را در آن بازگو نموديم. شايد آنان تقوا پيشه كنند يا برايشان سبب يادآورى شود. پس بلند مرتبه است خداوندى كه فرمانرواى حقيقى است! و [اى پيامبر] نسبت به [تلاوت قرآن] پيش از آنكه وحى آن بر تو تمام شود، شتاب مكن و بگو: «پروردگارا! علم مرا افزون كن» .
همانگونه كه مشاهده مىشود، سياق دو آيه درباره نزول قرآن و اوصاف آن است. لكن با جمله « وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ» از اين سياق، به توصيهاى به پيامبر اكرم منتقل شده است. در اين جمله خداوند به پيامبر خود سفارش مىكند كه قبل از دريافت كامل وحى، در تلاوت قرآن شتاب نكند. مفسران، از جمله «زمخشرى» در «تفسير كشاف» و «بيضاوى» در «تفسير انوار التنزيل و اسرار التأويل»(1)، به استطرادى بودن جمله ياد شده، تصريح كردهاند.
٣. مورد ديگرى از آيات قرآن كه به تصريح مفسران در آن استطراد
1) الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج ٣، ص ٨٩؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، عبدالله بن عمر بيضاوى، ج ٢، ص٣٣؛ روح المعانى، ج ٨، ص ۵٧٧.
به كار رفته است، آيات ١١٠ و ١١١ سوره آل عمران است:
« كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ * لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً وَ إِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ»
شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شدهايد؛ [چه اينكه] امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد و اگر اهل كتاب، [به چنين برنامه و آيين درخشانى]. ايمان مىآوردند، براى آنها بهتر بود. [ولى تنها] كمى از آنها با ايمانند و بيشتر آنها فاسقاند [و خارج از اطاعت پروردگار]. آنها (اهل كتاب، مخصوصاً يهود) هرگز نمىتوانند به شما زيان برسانند، جز آزارهاى مختصر، و اگر با شما پيكار كنند، به شما پشت خواهند كرد [و شكست مىخورند]. سپس يارى نخواهند شد.
زمخشرى در ذيل آيه اشاره كرده است كه دو جمله « مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ» و « لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً. . .» استطرادىاند؛ زيرا سياق آيات درباره ايمان اهل كتاب است. آنگاه از اين سياق به اين نكته منتقل شده است كه چقدر از آنان مؤمن، و چقدر فاسقاند و تعامل آنان با مسلمانان چگونه است. برخى از مفسران ديگر نيز از زمخشرى پيروى كرده و دو جمله ياد شده را استطرادى دانستهاند.(1)
بنابراين قرار گرفتن آيه تطهير ميان آيات مربوط به زنان پيامبر،
1) ر. ك: روح المعانى، ج ٢، ص ٢۴۶.
استطراد است(1)و شايد به اين مناسبت در سياق آيات مربوط به زنان پيامبر واقع شده است كه به آنان نشان دهد كه اسوههايى اين چنين وجود دارند كه از هرگونه رجس و پليدى پاكاند.
٢. شبهات سبب نزول آيه
برخلاف نويسندگان اهل تسنن كه اهتمام ويژهاى به سخنان پيامبر (ص) در تبيين آيات قرآن دارند، «دكتر طه دليمى» ، نويسنده كتاب «آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت ائمه» ، حديث كساء را شبههاى مىپندارد كه اهل مخالف براى اثبات نظر خود بدان استناد مىكنند. ايشان فقط روايت چهارم را از صحيح مسلم نقل مىكند و بعد از نقل روايت مىگويد: «در اين حديث آمده كه پيامبر (ص) همسرش امسلمه را با آنها زير عبا نبرد. بلكه به او گفت: تو از اهلبيت من هستى و تو بر خير و خوبى قرار دارى» . دليمى سه شبهه را بر حديث كساء وارد مىكند كه ما ضمن بيان شبهات، به پاسخ آنها مىپردازيم:
شبهه اول: حديث كساء مفيد حصر نيست
دليمى مىگويد:
ما نمىدانيم اين حديث، به خارج كردن امهاتالمؤمنين از آيه، چه ربطى دارد. نهايت آنچه اين حديث مىرساند اين است كه پيامبر مجموعهاى از خويشاوندانش را، كه در خانهاش زندگى نمىكردند، در حكم آيه داخل كرده است. [اين سخن] به اين معنا
1) ر. ك: مجمع البيان، ج ٨، ص ۵۶٠.
نيست كه مفهوم آيه منحصر به آنهاست و ديگران را شامل نمىشود؛ چون شرط داخل شدن آنها، بيرون رفتن بقيه نيست و رحمت الهى همه چيز را فرا گرفته است. اين رحمت به خاطر آمدن كس ديگر، براى كسى كم نمىگردد.
پاسخ: حديث مفيد حصر است
با توجه به روايات فصل دوم و نكات به دست آمده از آنها، پاسخ اين شبهه نيز با توجه به امور زير روشن است:
١. حديث كساء منحصر به روايت نقل شده از صحيح مسلم نيست. بلكه روايات فراوانى از منابع سنى و شيعه آن واقعه را نقل كرده است. تا جايى كه برخى تا هفتاد روايت شمردهاند.(1)
ما فقط هفت روايت از اين روايات را در فصل دوم نقل كرديم. از اين روايات بهدست آمد كه واقعه كساء حداقل سه بار اتفاق افتاده است. بار اول در خانه امسلمه كه آيه نيز در همين باره نازل شد و دو بار ديگر هم، پيامبر اكرم (ص) بعد از نزول آيه، همان كسانى كه هنگام نزول آيه زير كساء قرار گرفته بودند را زير عباى خود قرار داد و آيه تطهير را تلاوت فرمود. اگر كسانى كه در بار دوم يا سوم زير كساء قرار گرفتند، غير از افراد بار نخست بودند، مىتوانستيم بگوييم پيامبر اكرم (ص) ، به تعبير نويسنده، مجموعهاى از خويشاوندانش را كه در خانهاش زندگى نمىكردند، در حكم آيه داخل كرده است. ولى همانطور كه بيان شد
1) تفسير الميزان، ج١۶، ص٣١١.
اصحاب كساء در هر سه بار همان افراد بودند.
براساس روايات، آيه تطهير فقط درباره اصحاب كساء نازل شده است و همسران پيامبر، نه هنگامى كه آيه نازل شده در جمع آنان بودهاند و نه در بار دوم و سوم. بنابراين بهتر بود نويسنده به جاى اين سؤال كه «ما نمىدانيم اين حديث به خارج كردن امهاتالمؤمنين از آيه چه ربطى دارد» ، اين سؤال را مطرح مىساخت كه اين آيه چه ربطى به زنان پيامبر دارد؟ ! آيا به صرف قرار گرفتن آيه تطهير كنار آيات مربوط به زنان پيامبر، مىتوان نتيجه گرفت كه آيه تطهير نيز مربوط به زنان پيامبر (ص) است؟ ! در واقع، وحدت سياق در صورتى قرينه است كه خلاف آن دليلى نباشد. درحالىكه روايات گذشته دليل قاطعى است بر خلاف اين سياق.
٢. حديث كساء داراى دو زبان است: زبان اثبات و زبان نفى. هم ثابت مىكند كه اصحاب كساء اهلبيتاند و هم اين وصف را از غير آنها نفى مىكند و اين چيزى جز منحصر كردن اين وصف در آنها نيست؛ زيرا هرگاه گزارهاى، وصفى را براى كسى ثابت كند و همان وصف را از ديگران نفى كند، آن گزاره مفيد حصر خواهد بود. در فصل دوم پس از نقل حديث كساء و بيان نكاتى كه از آن استفاده مىشود، چهار شاهد ذكر كرديم. اين چهار شاهد به وضوح بر نفى شمول وصف «اهل بيت» نسبت به غير آل عبا دلالت دارد.
٣. نويسنده در ذيل كلام خود اشاره مىكند كه رحمت الهى همه چيز را فرا گرفته است و اين رحمت به خاطر آمدن كسى، از ديگرى كم
نمىگردد. اين سخن درباره رحمت عام الهى درست است؛ چنانكه خداوند مىفرمايد: « وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ» ؛ «و رحمتم همه چيز را فرا گرفته است» . (اعراف: ١۵۶) ولى درباره رحمت خاصى چون دورساختن پليدى و پاك ساختن از گناه و نافرمانى، يعنى عصمت، صحيح نيست و نبايد رحمت الهى را از جيب خود سخاوتمندانه بين افراد تقسيم كرد. وگرنه همان پاسخ به منكران نبوت پيامبر اكرم (ص) را دريافت مىكنيم. اعتراض آنان اين بود كه چرا قرآن بر مرد ثروتمندى نازل نشد. خداوند نيز فرمود:
« أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (زخرف: ٣٢)»
آيا آنان رحمت پروردگار را تقسيم مىكنند؟ ! ما معيشت آنها را در زندگى دنيا در ميانشان تقسيم كرديم و درجات بعضى را برتر از بعضى قرار داديم تا يكديگر را به خدمت گيرند و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمعآورى مىكنند، بهتر است.
شبهه دوم: چگونه ساير امامان شيعه داخل در «اهلالبيت» اند
دليمى در بيان شبهه دوم خود مىگويد:
اگر فرموده پيامبر (ص) مانع از دخول ديگران در زمره چهار نفر مىشود كه پيامبر (ص) فرمود از اهلبيت من هستند، پس چگونه نُه نفر ديگر از ائمه كه در آن وقت اصلاً وجود نداشتند، در زمره اهلبيت قرار مىگيرند؟ !
اگر بگوييد دلايلى بر اثبات اين مدعاست، در جواب گوييم همه
دلايل بر اين امر دلالت مىكنند كه همسران پيامبر (ص) اهلبيت ويژه پيامبر (ص) هستند. بايد دانست دلايلى كه اهل تشيع در اين زمينه ارائه دادهاند، هيچكدام از قرآن نيست، بلكه همگى از جمله رواياتى است كه خودشان آن را جعل كردهاند.
پاسخ: پيامبر (ص) تعيينكننده مصداق اهلالبيت عليهم السلام
همانگونه كه در مباحث گذشته روشن شد سخنان پيامبر (ص) ، بهترين مرجع براى شناخت اهلبيتاند. با مراجعه به سخنان آن حضرت روشن مىشود كه افراد ديگرى هم از اهلبيتاند. احاديثى كه اين سخنان را نقل مىكند، در كتابهاى روايى معتبر اهل تسنن و اماميه وجود دارد كه براى روشن شدن حقيقت، برخى از اين احاديث را از كتابهاى معتبر اهل تسنن نقل مىكنيم:
١. حديث ثقلين
اين حديث شريف چندين بار از پيامبر اكرم (ص) شنيده شده است؛ هم در حجةالوداع در عرفات، هم در غديرخم، هم پس از بازگشت از طائف و هم در واپسين لحظات عمر شريف پيامبر كه به بيان «ابنحجر هيتمى»(1)اهتمام آن حضرت را به ثقل اكبر، يعنى كتاب الهى، و ثقل اصغر، يعنى عترت طاهره، نشان مىدهد. اين روايت را محدثين شيعه و اهلتسنن در جوامع روايى خود با سند صحيح نقل كردهاند. ابنحجر در كتاب صواعقالمحرقه مىگويد: «براى اين حديث سندهاى بسيارى است كه از
1) الصواعق المحرقه، ابنحجر، ج٢، ص۴۴٠.
بيش از بيست صحابه نقل شده است» .(1)مسلم (2)و ترمذى(3)هر كدام در صحيح خود، امام احمد بن حنبل در مسند خود(4)، حاكم در مستدرك(5)، طبرانى در معجم الكبير (6)، ابنحجر در صواعق (7)و بسيارى ديگر از بزرگان اهل تسنن در جوامع روايى و غير روايى خود با اختلاف اندكى آن را نقل كردهاند.
احمد بن حنبل در مسند خود روايت را اينگونه نقل مىكند كه اسودبن عامر بر ما روايت كرد كه اسماعيل بن ابىاسحاق ملائى از عطيه از ابوسعيد نقل كرد كه وى گفت:
قال رسول الله [ (ص) ]: إنّي تاركٌ فِيكُمُ الثَّقَلين أحدُهما اَكبرُ مِنَ الْآخَرِ كِتابَ اللهِ حَبلٌ مَمدودٌ مِنَ السَّماءِ إلَى الْأَرْضِ وَ عِترَتي اهلبيتي وَ إنَّهما لَنْ يَفترقا حَتَّى يَردا عليَّ الْحوضَ.(8)
پيامبر اكرم [ (ص) ] فرمود: «من دو چيز وزين و گرانبها را ميان شما مىگذارم كه يكى از ديگرى بزرگتر است؛ كتاب خدا كه ريسمان كشيده از آسمان به زمين است و عترت و اهلبيت خودم. اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض بر من وارد شوند» .
در برخى از نقلهاى ديگر جمله «
مَا إنْ تَمسَّكتُم بِه لَنْ تَضلُّوا بعدي » ؛ «اگر به آن دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد» در روايت وجود دارد. (1)
ترمذى روايت را در سنن خود اينگونه نقل مىكند:
إنّي تارِكٌ فِيكُم مَا إنْ تَمسَّكْتُمْ بِه لَنْ تَضِلُّوا بَعدي أَحَدُهُما أَعْظَمُ مِنَ الْآخَرِ كِتابُ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ إلَى الْأَرْضِ وَ عِترَتي أَهلُ بَيْتي وَ لَنْ يَفتَرِقا حَتّى يَردا عَليَّ الحَوضَ فَانْظُرُوا كَيفَ تَخلُفُوني فِيهما.(2)
من در ميان شما چيزى را مىگذارم كه اگر به آن چنگ زنيد، هرگز بعد از من گمراه نمىگرديد. يكى از آن دو از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا كه ريسمان كشيده از آسمان به زمين است و عترت و اهلبيت خودم. اين دو هرگز از هم جدا نخواهد شد تا در حوض بر من وارد شوند. بنگريد در غياب من با آن دو چگونه رفتار مىكنيد.
از اين روايت شريف نكتههاى فراوانى استفاده مىشود كه ما به تعدادى از آنها كه مربوط به بحث فعلى است، اشاره مىكنيم:
الف) پيامبر اكرم (ص) كتاب و اهلبيت را ميراث خود معرفى مىكند. عنوان مذكور هنگامى صدق خواهد كرد كه شخص از دنيا برود. پس
1) الجامع الصحيح سنن الترمذى، محمد بن عيسى ترمذى، ج ۵، ص ۶۶٣؛ المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى، ج ٣، ص ۶۵؛ جمع الجوامع او الجامع الكبير، جلال الدين سيوطى، ج ١، ص ٩۵٨١. حاكم در مستدرك، ج ٣، ص ١١٨ روايت را بدين صورت نقل مىكند: «يا ايها الناس انى تارك فيكم امرين لن تضلوا ان اتبعتموها و هم كتاب الله و اهل بيتى عترتى» ؛ «اى مردم من دو چيز را ميان شما مىگذارم كه اگر از آن دو پيروى كنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد. آن دو: كتاب خدا و اهلبيت و عترتم است» .
2) الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج ۵، ص ۶۶٣.
زمان رحلت آن حضرت، آغاز امامت كتاب و عترت است.
ب) هر انسانى با مرگ براى هميشه از ميراث خود جدا مىشود. ولى پيامبر اكرم (ص) يادآور مىشود كه جدايى او از ميراثش تا هنگام برپايى قيامت است.
ج) حضرت تأكيد مىكند كه هيچگاه اين دو ثقل از يكديگر جدا نمىشوند. استفاده از حرف نفى «لن» ، كه به معناى نفى ابد است، در جمله «
انهما لن يفترقا » به خوبى مىرساند كه اين دو حتى براى يك لحظه كوتاه نيز از هم جدا نمىشوند. بنابراين در هر زمانى با وجود كتاب الهى ميان امت پيامبر (ص) ، به وجود اهلبيت آن حضرت نيز پىبرده مىشود.
اگر اهلبيت پيامبر (ص) فقط همان چهارتن آلعبا باشند، لازم مىآيد بين كتاب و اهلبيت پيامبر قبل از قيامت جدايى افتد؛ زيرا آن چهار تن مانند پيامبر از دنيا رحلت كردند. حال آنكه پيامبر با تأكيد فراوان جدايى آن دو را قبل از ورود در حوض ردّ فرمود. اين نشان مىدهد كه اهلبيت محدود به چهار نفر نيست و بايد در هر زمانى فردى از اهلبيت پيامبر (ص) ميان امت پيامبر (ص) باشد. در نتيجه هماكنون نيز فردى از آنها وجود دارد؛ زيرا نتيجه تلازم و جدايىناپذير بودن كتاب و اهلبيت آن است كه در هر زمانى از وجود يكى به وجود ديگرى پىبرده مىشود و هم اكنون كتاب الهى ميان امت او وجود دارد. پس بايد اهلبيت نيز وجود داشته باشد.
برخى از عالمان اهل تسنن نيز به آنچه از حديث استفاده شد، اشاره كردهاند. ابنحجر در كتاب صواعق پس از نقل حديث ثقلين و اشاره به
سلسله سندهاى زياد آن، اضافه مىكند:
وفي احاديث الحث على التمسك باهلالبيت اشارة الى عدم انقطاع متأهل منهم للتمسك به الى يوم القيامة كما ان الكتاب العزيز كذلك و لهذا كانوا اماناً لاهل الارض.(1)
در احاديثى كه به چنگ زدن به اهلبيت ترغيب مىكند، اشاره است به اينكه پيوسته تا روز قيامت در هر زمانى فردى از اهلبيت هست كه مىتوان به او چنگ زد؛ چنانكه كتاب عزيز چنين است و ازاينرو اهلبيت مايه امنيت و آسايش اهل زمين بودند.
٢. حديث دوازده خليفه
با حديث ثقلين ثابت شد كه اهل بيت محدود به آل عبا نيستند، هرچند تعداد اهلبيت از اين حديث به دست نمىآيد، ولى حديث ديگرى است كه با صراحت به دوازده خليفه اشاره مىكند. اين روايت را بخارى و مسلم در صحيح خود نقل كردهاند. (2)مسلم از «جابر بن سمره» نقل مىكند:
دَخلتُ مَعَ أبي عَلَى النَّبي [ (ص) ] سَمِعتُه يَقولُ: إنّ هَذَا الْأَمرَ لايَنْقَضِي حَتّى يَمضي فيهم إثْنا عَشرَ خَليفةً قَالَ: ثُمَّ تَكلَّم بِكلامٍ خَفِيَ عَليَّ قالَ: فَقُلتُ لأِبي: ما قالَ؟ قالَ: كُلُّهم مِنْ قُريشٍ.
با پدرم بر پيامبر [ (ص) ] وارد شدم. شنيدم آن حضرت فرمود: «اين امر به پايان نمىرسد تا اينكه دوازده خليفه به خلافت برسند» . جابر
گويد: «آنگاه پيامبر سخنى فرمود كه من نشنيدم» . از پدرم سؤال كردم: «آن حضرت چه فرمود؟» پدرم گفت: «آن حضرت فرمود: همه اين دوازده خليفه از قريش هستند» .
«مسلم» افزون بر اين روايت، هفت روايت ديگر با الفاظ مشابه و با سلسله سند متفاوت از جابر بن سمرة نقل مىكند.(1)افزون بر بخارى و مسلم، بزرگان ديگرى از اهل سنت نيز اين روايت را نقل كردهاند.
مراد از «هذا الامر» در اين روايت به قرينه ساير روايات، اسلام است. در روايت ديگرى كه مسلم در صحيح خود با سلسله سند ديگرى از جابربنسمره نقل مىكند، چنين آمده است:
لايَزالُ الإْسلامُ عَزيزاً إلى إثْنَيْ عَشرَ خَليفةً.(2)
همواره اسلام در عزت و استوارى به سر مىبرد تا [زمانى كه] دوازده خليفه [خلافت كنند].
همچنين در سندى ديگر، از وى چنين نقل مىكند:
لايَزالُ هَذا الدِّينُ عَزيزاً مَنيعاً اِلى اثْنَي عَشرَ خَليفةً.(3)
همواره اين دين عزيز و نيرومند است تا [زمانى كه] دوازده خليفه [خلافت كنند].
گفتنى است كه پيامبر، پايان دين اسلام را به خلافت اين دوازده نفر متوقف مىكند؛ يعنى تا زمانى كه اين دوازده نفر به خلافت نرسند، دين اسلام پايان نمىپذيرد.
بنابراين، روايت افزون بر تعيين تعداد خلفا، بيان مىكند در هر زمانى تا قيامت فردى به خلافت مىرسد. اما اين دوازده خليفه چه كسانىاند؟
با نگاه ابتدايى به روايت اين نكته فهميده مىشود كه آنان از قريشاند. ولى با دقت در اين روايت، روشن مىشود پايان اسلام با پايان خلافت دوازده خليفه همزمان است و بين اين دو حادثه، ارتباط وثيقى است. زيرا در برخى از اين دسته روايات اسلام با وصف «عزيزاً» توصيف شده و در برخى ديگر علاوه بر آن، با وصف «منيعاً» نيز توصيف شده است. بنابراين پيامبر اكرم (ص) در اين روايات، عزت اسلام و قوت و نيرومندى دين را به خلافت آن دوازده خليفه ارتباط دادهاند. اين نشاندهنده اين واقعيت است كه اسلام، عزت و قوت خود را از دوازده خليفه مىگيرد. به تعبير ديگرى كه در اين روايات به كار رفته است، قوام دين به خلافت اين دوازده خليفه است:
«لايَزالُ الدِّينُ قائماً حَتّى تَقُومَ السّاعَةُ أَو يَكُونَ عَلَيْكُمْ إِثنا عَشَرَ خَلِيفَةً»(1)«همواره دين برپاست تا قيامت برپا شود يا دوازده خليفه بر شما باشد» .
در نتيجه، اين دوازده خليفه تا برپايى قيامت هستند و عزت و اقتدار اسلام نيز به آنان است. اين دو ويژگى ما را به حديث شريف ثقلين رهنمون مىسازد؛ زيرا هر دو ويژگى براساس اين حديث در اهلبيت وجود دارد. هم آنان ميراث گرانبهاى پيامبرند كه در حوض بر ايشان وارد مىشوند؛ پس بايد تا قيامت ميان امت باشند و هم قرين جداناپذير قرآناند. خداوند متعال درباره قرآن مىفرمايد: « إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ» ؛ «اين
1) صحيح مسلم، ج۶، ص۴.
كتابى است قطعاً شكستناپذير» . (فصلت:۴١) و قرين قرآن، مانند قرآن عزيز است تا اسلام بتواند در سايه عزت او عزيز بماند.
بنابراين با توجه به اين ويژگىها معلوم مىشود اين دوازده خليفه از اهلبيتاند. تطبيق دوازده خليفه بر اهلبيت افزون بر اينكه اين روايت را با ساير روايات، مانند حديث ثقلين، هماهنگ مىسازد، با واقع نيز مطابق است. دوازده امامى كه اماميه به آن عقيده دارد، همه از اهلبيتاند: سه نفر از آل عبا و نه نفر ديگر از اولاد امام حسين عليه السلام. مدت امامت آنان سراسر تاريخ اسلام را تا برپايى قيامت، پوشانده است. هم اكنون نيز فردى از آنان ميان امت پيامبر به سر مىبرد. عزت، علم و ساير كمالات آنان حتى بر دشمنانشان پوشيده نيست اما شارحان اهلسنت در شرح اين حديث و مقصود از دوازده خليفه، سرگردان و درمانده شدهاند. گاه سخن دشوار مىگويند و گاه متناقض. «ابنعربى» از شارحان سنن ترمذى پس از اينكه بيش از چهل خليفه را تا عصر خود مىشمارد، مىگويد: «اگر دوازده نفر آنها را شماره كنيم، در ظاهر به سليمان مىرسيم و اگر خلفاى واقعى را شماره كنيم، تعداد آنها پنج نفر است: خلفاى اربعه به اضافه عمربنعبدالعزيز» . در آخر نيز به ناتوانى خود اعتراف مىكند و مىگويد: «من معنايى براى حديث نمىدانم» . (1)
ديگر شارحان نيز با نقد سخنان يكديگر نتوانستهاند مراد از دوازده خليفه را تعيين سازند.(2)مگر آنچه «شيخ سليمان بلخى قندوزى حنفى» از
بعضى محققان چنين نقل مىكند:
احاديثى كه بر اين دلالت دارد كه خلفاى بعد از پيامبر (ص) دوازده نفرند، از طرق بسيار به حد شهرت است و ممكن نيست اين احاديث را بر خلفايى كه از صحابه بودند، منطبق ساخت؛ زيرا تعداد آنها كمتر از دوازده است. همچنين نمىتوان بر پادشاهان اموى منطبق ساخت؛ زيرا عدد آنان از دوازده بيشتر است. به علاوه آنان، بهجز عمربنعبدالعزيز، مرتكب ظلم و ستم بسيار شدند. . . . همچنين نمىتوان بر ملوك عباسى منطبق ساخت؛ زيرا عدد آنها بيش از عدد مذكور است. به علاوه آنها كلام خدا: « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» ؛ «بگو: هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم» . (شورى: ٢٣) و حديث كساء را اندك رعايت كردند. بهناچار بايد روايت را بر دوازده امام از اهلبيت و عترت آن حضرت حمل ساخت؛ زيرا آنان در علم، جلال، شكوه، ورع و پرهيزكارى سرآمد زمان خود بودند. در حسب و نسب از عالىترين درجه برخوردار بودند. گرامىترين مردم در پيشگاه خداوند بودند. دانش آنان با وراثت و علم لدنى به جدشان مىرسد. صاحبان علم و تحقيق و اهل مكاشفه و توفيق، آنان را چنين معرفى ساختهاند.(1)
نكتهاى كه بايد در پايان اشاره شود، معناى خلافت و جانشينى است. بديهى است مراد از خلافت، جانشينى در شئون و مناصب پيامبر است. رسول خدا (ص) داراى سه منصب الهى بود: دريافت وحى، تبيين وحى و
1) ينابيع المودة، ج ٣، ص ٢٨٩.
رهبرى امت اسلام در امور دينى و دنيوى. آيه شريفه « وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ» (نحل: ۶۴) منصب تبيين وحى را براى آن حضرت معرفى مىكند و آيه شريفه « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولواالامر (اوصياى پيامبر) را» (نساء:۵٩) منصب امامت و رهبرى آن حضرت را بيان مىكند. با ختم نبوت و انقطاع وحى، دريافت وحى به پايان رسيد و كسى بعد از پيامبر (ص) داراى اين منصب نخواهد شد. اما تبيين وحى و رهبرى امت اسلام بعد از پيامبر اكرم برعهده جانشين پيامبر، يعنى امام، است.
حاكم در مستدرك از «انس بن مالك» نقل مىكند كه پيامبر اكرم (ص) خطاب به على فرمود:
أنتَ تبُيِّن لاُِمّتي مَا اخْتَلَفوا فيه مِنْ بَعدي.(1)
تو بعد از من آنچه را امت من در آن اختلاف داشته باشند، براى آنان بيان و روشن خواهى كرد.
براساس اين روايت، پيامبر تبيين وحى را بعد از خود بر عهده امام على عليه السلام گذاشته است. همچنين آيه شريفه « أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» (نساء: ۵٩) پس از دعوت به اطاعت از خداوند و رسول خدا، به اطاعت از اولواالامر دعوت مىكند و روشن است جانشين پيامبر از روشنترين مصداقهاى اولواالامر است. بنابراين رهبرى امت اسلامى نيز بعد از پيامبر (ص) بر دوش امام و جانشين پيامبر گذاشته شده است.
1) المستدرك على الصحيحين، ج٣، ص١٣٢.
٣. حديث امام على عليه السلام
پيامبر (ص) در دستهاى ديگر از روايات حتى اهلبيت را نام مىبرد. اين روايات در منابع روايى شيعه فراوان است.(1)البته اين روايات، در منابع روايى اهل سنت نيز وجود دارد. در اينجا ما به روايتى از منابع اهلتسنن اشاره مىكنيم كه در منابع شيعه نيز ذكر شده است.(2)«ابراهيم بن محمد جوينى» در كتاب «فرائد السمطين» روايت مفصلى را نقل مىكند كه اميرمؤمنان على عليه السلام در برابر گروهى از بزرگان مهاجر و انصار، برترىهاى خود را يادآور مىشود و به آياتى از كتاب الهى كه درباره وى و اهلبيت نازل شده، اشاره مىكند كه از آن جمله، آيه تطهير است. حضرت فرمود:
. . . أيُّها النّاس أتَعلَمون أنَّ الله اَنزَلَ فِى كِتابه: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»
فَجَعلَني وَ فاطمةَ وَ ابنيَّ الْحسنَ وَ الُحسينَ ثُمَّ ألقى عَلَينا كساءَ و قال: أَللَّهمَّ هَولاءِ اهلبيتي وَ لَحمي يُؤلِمُني ما يُؤلِمُهم وَ يُؤذيني مَا يُؤذيهم وَ يَحرُجني ما يَحرُجُهم فَاذهبْ عَنهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُم تَطهيراً فَقالتْ أمُّسلمةَ: وَ اَنَا يَا رَسولَ الله؟ فَقالَ: أنتَ إلَى خَيرٍ إنَّما اُنزلتْ فِيّ وَ في أخيّ عليِّ بنِ أبيطالبٍ وَ في ابنيَّ وَ فِي تِسعَةٍ مِنْ وُلدِ ابني الحُسينِ خاصةً لَيسَ مَعَنا فيِها لأِحدٍ شركٌ فَقالُوا كُلُّهم: نَشهَدُ أنَّ اُمَّسَلَمةَ حَدَّثنا بِذلكَ فَسألْنا رَسولَ الله فَحدَّثنَا كَما حَدَّثنا اُمُّسَلَمَةَ(3). . .
. . . اى مردم! آيا مىدانيد هنگامى كه خداوند آيه « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» را نازل كرد، رسول خدا (ص) مرا و فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين را نزد خود آورد. سپس كسايى بر ما افكند و به درگاه خداوند عرضه داشت: «بارالها! اينان اهلبيت و گوشت من هستند. آنچه آنان را به درد آورد، مرا به درد مىآورد. آنچه آنان را آزار دهد مرا آزار مىدهد و آنچه آنان را در تنگنا قرار دهد مرا در تنگنا قرار مىدهد. پس پليدى را از آنان دور ساز و آنان را كاملاً پاك قرار ده» .
امسلمه گفت: «اى پيامبر خدا! من هم [از اهلبيت هستم؟]» فرمود: «تو به خير و نيكى هستى. اين آيه فقط درباره من و برادرم على بن ابىطالب و دو فرزندم و نه فرزند از فرزندان فرزندم، حسين، نازل شد. هيچ فرد ديگرى با ما در اين شريك نيست» .
تمام حاضران گفتند: «گواهى مىدهيم كه امسلمه بر ما چنين حديث كرد. آنگاه از پيامبر پرسيديم آن حضرت همانگونه كه امسلمه حديث كرده بود، بر ما حديث كرد» .
اين روايت به خوبى بر اين نكته دلالت دارد كه اهلبيت فقط كسانى را كه هنگام نزول آيه كنار پيامبر اكرم (ص) حاضر بودند، شامل نمىشود. بلكه نه نفر ديگر نيز از اهلبيتاند.
شبهه سوم: دعاى پيامبر (ص) ناسازگار با شمول آيه
نويسنده در شبهه ديگر خود مىگويد:
حديث كسا دليلى بر اثبات نظر ما اهل سنت است و نمىتواند ادعاى اهل تشيع را مبنى بر عصمت ائمه اثبات كند؛ چون اگر آيه
در خصوص اصحاب عبا نازل مىشد، دعاى پيامبر (ص) بر آنها معنا نداشت. . . پس پيامبر (ص) در دعاى خويش از خداوند مىخواهد كه با لطف و رحمت بيكران خويش، كسانى را كه پيامبر (ص) برايشان دعا كرده، مشمول حكم آيه قرار دهد؛ چون مىداند كه آيه، خطاب به همسران او نازل شده است. اگر پيامبر (ص) به طور قطعى مىدانست كه آل عبا مشمول حكم آيه است، هرگز برايشان دعا نمىكرد.
پاسخ: دعاى پيامبر (ص) سازگار با شمول آيه
اين شبهه نيز به دلايلى مردود است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
١. آيا دعاى آن حضرت به اين معناست كه نمىداند حكم آيه شامل آنان مىشود يا نه؟ اگر چنين باشد، لازم مىآيد در نماز نيز « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» به اين معنا باشد كه چون پيامبر (ص) نمىداند بر هدايت است يا نه، از خدا درخواست هدايت مىكند. به يقين، اين سخن درباره پيامبرخدا (ص) صحيح نيست؛ زيرا پيامبرى كه هدايت مردم را بر عهده دارد، چگونه نمىداند خود بر هدايت است يا نه؟
٢. دعا هميشه درباره امورى نيست كه انسان از وقوع آنها اطلاع ندارد. قرآن كريم دعاهايى را از پيامبر (ص) يا ديگران نقل مىكند كه آنان از وقوع مطلوبشان خبر داشتند. فخر رازى در تفسير خود به برخى از اين دعاها اشاره كرده است كه دو نمونه از آنها را در اينجا يادآور مىشويم:(1)
1) تفسير الفخر الرازى، ج ٧، ص ١١۵.
الف) در آيه پايانى سوره انبيا، خداوند دعايى را از زبان پيامبر چنين نقل مىكند: « قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ» ؛ «گفت پروردگارا! به حق داورى فرما» . پيامبر با اينكه مىداند خداوند جز به حق داورى نمىكند، باز از او مىخواهد كه به حق داورى كند.
ب) در پايان سوره بقره، خداوند از زبان مؤمنان، دعاهايى را بازگو مىكند كه يكى از آنها اين دعاست: « رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا» ؛ «پروردگارا! اگر ما فراموش يا خطا كرديم ما را مؤاخذه مكن» . (بقره: ٢٨۶) پيامبر اكرم (ص) در حديثى خبر مىدهد كه از كارهاى ناپسند امتش كه از روى فراموشى يا اشتباه سر زده، مؤاخذه برداشته شده است.(1)مؤمنان با توجه به اين گفتار پيامبر (ص) باز در دعاى خود از خداوند مىخواهند كه آنان را براى اعمالى كه از روى فراموشى يا اشتباه انجام دادهاند، مؤاخذه نكند.
اين دعاها نشان مىدهد كه علم به وقوع مطلوب، مانع دعا نيست. ازاينرو با اينكه آيه تطهير خطاب به اهلبيت نازل شده است و پيامبر اكرم (ص) به آن علم دارد، حضرت دست به دعا برداشته و محتواى آيه را از خداوند براى آنان درخواست كرده است.
٣. مفسران براى دعايى كه دعاكننده وقوع آن را مىداند و با اين حال دعا مىكند، اهدافى را ذكر كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
الف) گاهى هدف از دعا، تضرع به درگاه خداوند است. فخر رازى
1) اين روايت در بسيارى از كتابهاى روايى و تفسيرى اهل تسنن ذكر شده است: سيوطى در تفسير الدرالمنثور، ج٢، ص۶٢١ بيش از ده روايت را از جوامع روايى و تفسيرى مهم، در اين مضمون نقل كرده است. اماميه نيز آن را از طريق اهلبيت عليهم السلام نقل كردهاند: ر. ك: وسائل الشيعه، ج ١۵، ص ٣۶٩.
در ذيل آيه « رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا» چنين نگاشته است:
مقصود از دعا، اظهار تضرع به درگاه خداوند متعال است، نه درخواست فعل. به همين خاطر در بسيارى از موارد، دعاكننده چيزى را از خداوند مىخواهد كه يقين دارد كه او انجام مىدهد؛ خواه وى دعا كند، خواه دعا نكند.(1)
ب) گاهى هدف از دعا، به زبان آوردن نعمتهاى خداوند است و دعاكننده به پيروى از آيه شريفه « وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» ؛ «و نعمتهاى پروردگارت را بازگو كن» . (ضحى:١١) نعمتهاى خداوند را در قالب دعا به زبان مىآورد.
سيوطى و محلّى در ذيل دعاى سوره بقره، به اين سؤال، كه چرا مؤمنان از خداوند مؤاخذه نكردن اعمالى را كه از روى فراموشى و خطا انجام دادهاند، مىخواهند؛ با اينكه مىدانند خدا آنان را براى چنين اعمالى مؤاخذه نمىكند، چنين پاسخ مىدهند: «درخواست عدم مؤاخذه، اعتراف و به زبان آوردن نعمت خداوند است» .(2)
ج) گاهى هدف از دعا، درخواست پايدار ماندن نعمتهاى خداوند است. زمخشرى در ذيل دعاى سوره بقره چنين اظهار مىدارد: «انسان مىتواند به خاطر پايدار ماندن و توجه به نعمت خداوند، چيزى را كه مىداند براى او قبل از دعا حاصل است، از فضل خداوند بخواهد» .(3)وى افزون بر اعتراف به نعمتها، درخواست پايدار ماندن نعمتها را انگيزه
و هدف دعا ذكر كرده است. تعداد زيادى از مفسران نيز به پيروى از زمخشرى به اين نكته تصريح كردهاند.(1)
بنابراين مىتوان گفت دعاى آن حضرت براى اصحاب كساء با اينكه آيه تطهير خطاب به آنان نازل شده داراى معانى و انگيزههاى گوناگونى است كه به بعضى اشاره مىشود:
الف) پيامبر اكرم در حضور امسلمه به شكل دعا مصداق واژه «اهلالبيت» را معرفى كرده است.
ب) پيامبر (ص) با دعاى خود، نعمت بزرگى را كه خداوند به خاندان ايشان هديه كرده و آنان را از هرگونه پليدى پاك ساخته است، بازگو مىكند.
ج) پيامبر (ص) با دعايش، پايدار ماندن اين نعمت بزرگ را از خداوند درخواست مىكند؛ زيرا عصمت و تطهير از گناه، مانند هدايت، همواره نيازمند عنايت پروردگار است. ازاينرو پيامبر (ص) نيز با اينكه در مسير هدايت است، همواره مانند ساير نمازگزاران از خداوند هدايت مىطلبد.
گفتنى است، سخن نويسنده درباره دعاى پيامبر (ص) ، كه چون حضرت مىداند آيه خطاب به همسران او نازل شده، از خداوند مىخواهد كه اصحاب كساء را نيز مشمول حكم آيه قرار دهد، سخنى نادرست است؛ زيرا هنگامى مىتوان اين سخن را گفت كه آيه در جمع همسران پيامبر، و خطاب به آنها نازل شده باشد. درحالىكه براساس دهها روايت معتبر، آيه در جمع اصحاب كساء، و خطاب به آنان نازل شده است و آنان سبب نزول آيه بودهاند، نه اينكه آيه در جمع افراد ديگرى نازل شده و
1) ر. ك: البحر المحيط، ج ٢، ص ٣٨٣؛ البحر المديد، ج ١، ص ٣٧۴
رسول خدا (ص) از خداوند شمول آن را نسبت به اصحاب كساء مسئلت نموده است.
شبهه چهارم: اختصاص نداشتن آيه به خاندان على عليه السلام
نويسنده در شبهه ديگرش بيان مىكند كه «اهلبيت» ، شامل آلعباس، آلجعفر، آلعقيل و چهار دختر پيامبر [ (ص) ] هم مىشود؛ زيرا آنان نيز از خاندان پيامبرند. چرا آيه به آل على اختصاص داده مىشود؟ چرا فقط دو نفر از فرزندان على معصوماند؟ چرا فرزندان حسن معصوم نيستند؟ چرا فقط يكى از فرزندان حسين معصوم است؟ اگر اين آيه نصى درباره عصمت است، پس بايد همه اهلبيت معصوم باشند و اگر چنين نيست، پس آيه هيچ دلالتى بر عصمت ندارد.
پاسخ
اين شبهه به دلايلى مردود است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
١. اگر ساير خويشاوندان پيامبر (ص) به صرف اينكه از خاندان آن حضرتاند، بايد معصوم باشند، پس بايد تمام ذريه حضرت ابراهيم عليه السلام نيز پيامبر باشند؛ زيرا خداوند سبحان درباره ذريه آن حضرت مىفرمايد:
« وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ» (عنكبوت: ٢٧)
و اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و نبوت و كتاب آسمانى را در دودمانش قرار داديم.
هر چند همه فرزندان حضرت يعقوب از ذريه حضرت ابراهيم بودند، ولى فقط يكى از آنان به مقام نبوت رسيد.
٢. واژه «اهلبيت» نيازمند تبيين است تا روشن شود مراد از آن، چه كسانىاند. خداوند سخنان پيامبر را مرجع تبيين قرار داده است:
« وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (نحل: ۴۴)
و بر تو نيز قرآن را نازل كرديم تا آنچه را به سوى مردم نازل شده است، براى آنها روشن سازى.
ازاينرو در تبيين مراد از اهل بيت، بايد به سخنان پيامبر مراجعه كرد. با رجوع به روايات و دقت در آنها روشن مىشود پيامبر اكرم (ص) به چند صورت اين واژه را تبيين كرده است:
آن حضرت هم با كشيدن جامه خود روى فاطمه عليها السلام و همسر و دو فرزند او، در حديث كساء، هم با تلاوت آيه تطهير فقط درِ خانه فاطمه عليها السلام براى ماههاى پىدرپى و هم با گفتار صريح خود، به خوبى مراد از اهلبيت را تعيين فرموده است.
بنابراين هيچگاه آيه تطهير ساير خويشاوندان پيامبر، مانند آلعباس، آلجعفر، آلعقيل و ساير دختران آن حضرت را شامل نمىشود.
بيت نبوت
با توجه به معناى واژه «اهلالبيت» و اينكه اين واژه درباره برخى از خاندان پيامبر (ص) به كار رفته است، اين سؤال مطرح است كه مراد از بيت، چه بيتى است؟ آيا منظور همان مسكن انسان است؟ يا مراد از آن نسب و كسانىاند كه به او انتساب دارند.
البته از آنجا كه اصحاب كساء در خانهاى جدا از خانه پيامبر ساكن بودند و از طرفى همسران پيامبر كه با ايشان در يك خانه ساكن بودند،
داخل در اين عنوان نشدند، پس نمىتوان گفت مراد از بيت، مسكن است. همچنين چون اين عنوان؛ خويشاوندان ديگر پيامبر را شامل نشد، نمىتوان گفت مراد از بيت، نسب است. بنابراين بايد واژه بيت در عنوان «اهلالبيت» معناى ديگرى داشته باشد كه با شأن و مقام پيامبر اكرم نيز مناسبت داشته باشد. هرچند حضرت، همچون ديگران، داراى همسر و فرزند و خويشاوند بود، ولى افزون بر اينها داراى مقام نبوت بود. اين مقام به كمك انسانهايى نياز داشت كه از حاصل زحمات پيامبر حفاظت كنند و مانند پيامبر اكرم روشنگر وحى باشند و هدايت امت اسلامى را برعهده بگيرند.
بنابراين منظور از بيت، نه مسكن است و نه نسب، بلكه اين بيت، چنانكه برخى مفسران تصريح كردهاند(1)، بيت نبوت است. ازاينرو لزومى ندارد كه افراد اين بيت در يك خانه ساكن باشند يا در نسب با پيامبر مشترك باشند. براساس اين معنا ممكن است فردى از خويشاوندان باشد، ولى از اهلبيت نبوت نباشد. ازاينرو هنگامى كه حضرت نوح فرزند خود را در كام مرگ ديد، با خداوند چنين گفتوگو كرد: « إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي» ؛ «پسرم از خاندان من است» . (هود:۴۵) خداوند در پاسخ او فرمود:
« يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» (هود: ۴۶)
اى نوح! او از خاندان تو نيست. او عمل غير صالحى است (فرد ناشايستهاى است) .
هرچند فرزند نوح، از نسب او بود، ولى چون رفتارش ناشايست بود،
1) ر. ك: مجمع البيان، ج ٨، ص ۵۵٩.
از اهل نوح نبود.
بنابراين در صورتى كه فرد داراى رفتار شايسته باشد، از اهل پيامبر است؛ هرچند با پيامبر نسبت نداشته باشد.
البته اين معيار اهلِ عام است؛ بدين معنا كه هر انسانى كه به پيامبر زمان خود ايمان آورد و رفتار شايسته داشته باشد، از اهل پيامبر محسوب مىشود؛ چنانكه اهل در آيه « وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ» ؛ «و [به يادآور] زمانى را كه [در آستانه جنگ احد] صبحگاهان، از ميان خانواده خود، جهت انتخاب اردوگاه جنگ براى مؤمنان، بيرون رفتى» . (آلعمران:١٢١) به همين معنا به كار رفته است. البته بنابراين رأى كه مراد از اهل در آيه، مردم مدينه است. لكن معيار اهل خاص سختتر است و فرد بايد ويژگىهايى داشته باشد تا از خواص پيامبر، و به زبان قرآن از اهلبيت باشد.
روشن است تشخيص اهل عام، آسان و بر همگان ممكن، و تشخيص اهل خاص، امرى دشوار و بر همگان ناممكن است. ازاينرو تعيين آن جز از ناحيه خداوند امكانپذير نيست؛ زيرا چه كسى جز خداوند مىتواند تشخيص دهد كه فرد خاص، هم توان تبيين وحى و قرآن را داراست و هم توان رهبرى و هدايت انسانها را. تعيين الهى نيز تنها از طريق فرستادهاش است. ازاينرو بايد چنين افرادى را در كلمات پيامبر اكرم (ص) جستوجو كرد. پيامبر اكرم (ص) هم با سخن صريح خود و با ذكر اسامى(1)، آنان را تعيين فرموده است و هم با تلاوت آيه تطهير بر درِ خانه على عليه السلام و
1) جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج٢٠، ص٢۶۵.
فاطمه عليها السلام براى ماههاى متوالى. همچنين در روشى آميخته از گفتار و رفتار، خواص خود را در حديث كساء، كه سبب نزول آيه را تشكيل مىدهند، معين ساخت. آن حضرت پس از قرار دادن حضرت على عليه السلام، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام زير عباى خود، براى آنان دعا كرد و دعاى خود را با جملهاى آغاز فرمود كه به خوبى نشان مىدهد خواص آن حضرت منحصر در اين چهار نفرند. حضرت فرمود:
«اللَّهُمَّ هولاءِ اَهلُبَيتي وَ خَاصَّتي»(1)«بار الها! اينان اهلبيت و خواص مناند» . اگر اهلبيت آن حضرت، آلجعفر، آلعباس، آلعقيل، آلعلى عليه السلام و دختران آن حضرت بودند، بايد حضرت مىفرمود:
«اَللَّهُمَّ هَؤُلاءِ مِنْ اهلبيتي وَ خاصَّتي» ؛ زيرا براساس قواعد ادبى، اگر آلعبا تنها بخشى از اهلبيت بودند، بايد از حرف «مِنْ» در زبان عربى و از حرف «از» در زبان فارسى استفاده مىشد و حضرت در دعاى خود مىفرمود: «بار الها! آنان از اهلبيت مناند» . نه اينكه گفته شود: «بار الها! آنان اهلبيت مناند» . بنابراين از اينكه پيامبر (ص) عنوان «اهلالبيت» را بدون حرف «مِنْ» به كار برده است، معلوم مىشود فقط چهارتن از خويشاوندان حضرت، اهلبيت و خواص آن حضرتاند.
البته حصرى كه از جمله ياد شده در حديث كساء و ديگر روايات استفاده مىشود، حصر اضافى است؛ به اين معنا كه واژه اهلبيت، هنگام نزول آيه همان چهار نفر را و بعد از آن، نه نفر ديگر را شامل مىشود. پس اين روايت با رواياتى كه تعداد اهلبيت را بيش از چهار نفر معرفى مىكند، سازگار است.
1) الدرالمنثور، ج۶، ص۶٠٣.
شبهه پنجم: تشريعى بودن اراده در آيه تطهير و شواهد آن
نويسنده در پايان كتاب، شبهه ديگرى را دليل چهارم خود قرار مىدهد و مىگويد: «از جمله دلايلى كه نشان مىدهد آيه تطهير بر عصمت كسى دلالت نمىكند، اين است كه ارادهاى كه در اين آيه آمده، تشريعى است، نه تقديرى و تكوينى» .
بحث درباره اينكه اراده در آيه، تكوينى است يا تشريعى در بخش دوم مطرح شد و با شواهد و قرائن ثابت شد كه اراده در آيه تكوينى است. ازاينرو در اينجا فقط شواهد نويسنده را بر تشريعى بودن اراده بررسى مىكنيم. اين شواهد عبارتاند از:
١. الفاظ آيه
شاهد نخست نويسنده اين است كه اصل در لفظ «يريد» ، اراده تشريعى است؛ زيرا مشابه اين آيه، در قرآن وجود دارد كه در مورد اراده تشريعى است.
منظور نويسنده از مشابه اين آيه، آيه ۶ سوره مائده است كه خداوند مىفرمايد:
« ما يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ»
خداوند نمىخواهد شما را در تنگنا قرار دهد، بلكه مىخواهد شما را پاك سازد.
در اين آيه نيز همانند آيه تطهير، اراده به طهارت تعلق گرفته است. پس همانگونه كه اراده در اين آيه تشريعى است، اراده در آيه تطهير نيز تشريعى است.
پاسخ
گفتنى است براى اينكه لفظى در معنايى، اصل باشد، يا بايد كسى لفظ را بر آن معنا وضع كرده باشد يا بر اثر استعمال زيادِ لفظ در آن معنا، با شنيدن لفظ، آن معنا زودتر به ذهن آيدآآ. اما بهطور قطع، لفظ «اراده» ، فقط بر معناى اراده تشريعى وضع نشده است. همچنين اين لفظ در معناى اراده تشريعى، زياد استعمال نشده است تا با شنيدن اين لفظ، اراده تشريعى زودتر به ذهن آيد. البته نويسنده براى اثبات ادعايش به اين نكته استناد كرده است كه چون مشابه اين لفظ وجود دارد كه درباره اراده تكوينى نيست، پس اين آيه هم درباره اراده تكوينى نيست. لكن بايد گفت مشابه اين لفظ در قرآن كريم فقط همين يك مورد است و پرواضح است كه از يك مورد استعمال، كثرت استعمال حاصل نمىشود تا موجب معناى جديدى شود. بنابراين ادعاى نويسنده، ادعاى دور از حقيقت است.
افزون بر اين، در بخش دوم روشن شد معناى اراده در اراده تشريعى مغاير با معناى اراده در اراده تكوينى نيست. اراده در هر دو به يك معناست. البته اگر اراده خداوند از راه شريعت و قانون تحقق يابد، اراده تشريعى است و اگر بدون شريعت و قانون تحقق يابد، اراده تكوينى است. طهارت و پاكى در انسان، از امورى است كه مىتواند هم با اراده تكوينى تحقق يابد و هم با اراده تشريعى. آنچه نوع اراده را معين مىكند، قرائن موجود در آيه است. صدر آيه ۶ سوره مائده قرينه است كه اراده ذيل آيه، اراده تشريعى است؛ زيرا در آن سخن از وضو، غسل و تيمم
است. ولى در آيه تطهير قرائنى وجود دارد كه نشان مىدهد اراده در آيه، تكوينى است. خاص بودن اراده و ستايشى بودن لحن آيه، برخى از قرائنىاند كه در بخش دوم به آنها اشاره شد.
البته ممكن است گفته شود در آيات قبل و بعد از آيه تطهير، سخن از دستورهاى پروردگار به همسران پيامبر (ص) است و اين خود قرينه است كه اراده در اين آيه، تشريعى است. در پاسخ بايد گفت شواهد و قرائن فراوانى در بخش دوم ارائه شد كه نشان مىداد آيه تطهير از سياق آيات قبل و بعد از آن جداست. ازاينرو آيات قبل و بعد نمىتواند شاهد بر تشريعى بودن اراده در آيه تطهير باشد.
٢. حديث كساء
نويسنده براى توضيح شاهد دوم ادعايش دو شبهه وارد مىكند: يكى اينكه اگر اراده الهى در آيه تكوينى مىبود، پيامبر براى آنان دعا نمىكرد زيرا خواسته خداوند اين است كه آنان معصوم باشند.
شبهه ديگر اينكه آيا ائمه قبل از دعاى پيامبر (ص) به عصمت رسيده بودند يا بعد از آن به عصمت رسيدند؟ اگر عصمت با دعاى پيامبر (ص) به دست آمده است پس آنها معصوم نبودهاند و اگر قبل از دعاى پيامبر (ص) معصوم بودهاند، پس پيامبر (ص) چرا دعا كرده است؟ !
پاسخ
اما شبهه اول وارد نيست؛ زيرا اين شبهه، همان شبهه سوم از شبهات نويسنده بر سبب نزول آيه است كه قبلاً مطرح ساختيم و به طور مشروح پاسخ داديم. در واقع، عصمت از گناه و خطا موهبتى الهى است كه انسان
هر لحظه به آن نياز دارد و معصوم بودن كسى دليل بر استمرار اين موهبت الهى نيست. ازاينرو پيامبر با دعاى خود از خداوند مىخواهد كه اين موهبت الهى، هميشگى و پايدار باشد.
اما شبهه دوم نيز وارد نيست؛ زيرا اولاً: اين ايراد بر دعاهاى ديگر حضرت نيز وارد است. يكى از دعاهاى آن حضرت دعاى درخواست هدايت در نماز است. پيامبر يا قبل از دعاى « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» ؛ بر هدايت بوده است يا با اين دعا هدايت شده است. اگر قبل از اين دعا بر هدايت بوده، پس حضرت چيزى را از خداوند خواسته كه خود بدون دعا محقق بوده و اگر با دعا بر هدايت شده، پس قبل از دعا بر هدايت نبوده است. ولى به يقين پيامبر اكرم قبل از دعا بر هدايت بوده است؛ زيرا چگونه ممكن است پيامبرى كه براى هدايت آدميان فرستاده شده است، خود بر هدايت نباشد. ازاينرو خداوند خطاب به پيامبرش مىفرمايد: « وَ ادْعُ إِلى رَبِّكَ إِنَّكَ لَعَلى هُدىً مُسْتَقِيمٍ» ؛ «به سوى پروردگارت دعوت كن كه تو بر هدايت مستقيم قرار دارى» . (حج:۶٧)
ثانياً: از دو گزينه نويسنده، گزينه اول را مىپذيريم؛ يعنى امامان قبل از دعاى پيامبر (ص) معصوم بودهاند؛ زيرا در بخش دوم روشن شد كه از ديدگاه اماميه، معصوم كسى است كه از دوران كودكى تا مرگ آلوده به گناه نشود. اما دعاى پيامبر، به معناى تحصيلِ حاصل نيست. بلكه گاهى هدف از دعا، تضرع به درگاه خداوند، به زبان آوردن نعمتها يا درخواست پايدار ماندن آن از خداوند است. بر همين اساس هدف پيامبر اكرم (ص) در دعاى خود در حديث كساء، افزون بر معرفى اهلبيت، به
زبان آوردن نعمت بزرگى است كه خداوند به اهلبيت عطا فرموده و همچنين درخواست پايدار ماندن اين نعمت است.
٣. سياق كلام
قرينه ديگر نويسنده بر تكوينى نبودن اراده در آيه، سياق آياتى است كه آيه تطهير در آن واقع شده است. بنابر نظر ايشان، سياقى كه آيه در آن واقع شده، سياق راهنمايى، نهى و امر است. در پنج آيه قبل از آيه تطهير، چهار آيه نخست آن در قالب راهنمايى، و آيه پنجم، در قالب نهى است كه خداوند خطاب به زنان پيامبر (ص) مىفرمايد: « فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ» ؛ «پس به گونهاى هوسانگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند» . صدر آيهاى نيز كه آيه تطهير در آن واقع شده است و آيه بعد از آن در قالب امر است. در صدر آيه مىفرمايد:
« وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللهَ وَ رَسُولَهُ»
و در خانههاى خود بمانيد و همچون دوران جاهليت نخستين [در ميان مردم] ظاهر نشويد و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد.
سپس خداوند علت اين رهنمونها و اوامر و نواهى را بيان مىكند و مىفرمايد: « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» و در ادامه مىفرمايد: « وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللهِ وَ الْحِكْمَةِ» ؛ «آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود يادآور شويد» .
پاسخ
ما در مباحث گذشته به طور مفصل درباره سياق آيات قبل از آيه تطهير سخن گفتيم و بيان كرديم هرچند سياق، مراد كلام را تعيين مىكند، لكن تعيين آن فقط در حد ظهور است و ظهور وقتى معتبر است كه دليلى خلاف آن نباشد. قرائن و شواهد داخلى و خارجى فراوانى نيز آورديم كه بيان مىكرد آيه تطهير از سياق آيات قبل از آن جداست.
نتايج مباحث
با حمد و ستايش خداوند، به تمام شبهات نويسنده پاسخ داده شد و نادرستى مطالب نويسنده در كتاب «آيه تطهير و ارتباط آن با عصمت ائمه» بيان شد. برخى از اين مطالب، ناشى از تدبر نكردن نويسنده در آيات و روايات، و برخى ناشى از بىاطلاعى وى حتى از منابع اهل تسنن است.
در پايان نتايجى را كه پس از دفع ايرادها و شبهههاى نويسنده به دست آورديم، به طور خلاصه مرور مىكنيم:
١. به كار بردن واژه «آيه» درباره « إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» ريشه تاريخى دارد و به زمان پيامبر اكرم (ص) مىرسد.
٢. آيه تطهير ويژگىهاى دليلبودن را براى اثبات عصمت امامان داراست.
٣. آيه تطهير افزون بر عصمت اهلبيت عليهم السلام از گناه، بر عصمت آنان از خطا و لغزش نيز دلالت دارد.
۴. نويسنده براى اثبات اينكه آيه تطهير بر عصمت دلالت ندارد، آياتى را ذكر كرد كه هيچكدام با آيه تطهير مشابهت نداشت؛ زيرا طهارت در اين آيه به معناى پاكى اهلبيت از هر گناه و خطايى در سراسر زندگى آنهاست. ولى طهارت در آيات ياد شده به اين معانى است: طهارت از نجاست ظاهرى، طهارت از شرك و كفر، طهارت از گناه خاص، نه همه گناهان و طهارت از گناه انجام شده كه به دنبال توبه حاصل مىشود.
۵. هرچند معناى لغوى «اهل» ، همسر را نيز شامل مىشود، اما قرائن و شواهد فراوانى وجود دارد كه واژه «اهلالبيت» در آيه تطهير، همسران پيامبر اكرم (ص) را شامل نمىشود.
۶. هرچند وحدت سياق آيات قبل و بعد آيه تطهير اقتضا مىكند كه مراد از آيه تطهير، زنان پيامبر (ص) باشد، اما سياق، زمانى قرينه است كه دليلى خلاف آن نباشد. درحالىكه قرائن و شواهد بسيارى خلاف سياق است؛ برخى از قرائن و شواهد، داخل آيه است و برخى ديگر، خارج آيه. تغيير عنوان خطاب از «نساء النبى» و «ازواج النبى» به «اهل البيت» ، تغيير ضمير خطاب از جمع مؤنث به جمع مذكر، تغيير واژه «بيوت» به واژه «البيت» و تغيير زبان از هشدار و امر به ستايش و تمجيد، از قرائن و شواهد داخلى است. اختلاف در سبب نزول، سخنان پيامبر (ص) در تبيين آيه، تلاوت آيه تطهير بر درِ خانه فاطمه عليها السلام طى ماههاى متوالى و استناد اهلبيت به آيه تطهير، از قرائن و شواهد خارجى است.
٧. حديث كساء يكى از شواهد مهم خارجى است كه نشان مىدهد آيات قبل از آيه تطهير با خود آيه تطهير داراى وحدت سياق نيست. اين
حديث در كتابهاى روايى معتبر اهل تسنن و اماميه، با راويان متعدد، نقل شده است. در اين حديث، چهار شاهد قاطع بر اختصاص آيه تطهير به على عليه السلام، فاطمه عليها السلام، حسن و حسين عليهما السلام وجود دارد. اين شواهد نه تنها گواه است كه عنوان «اهل البيت» همسران پيامبر اكرم (ص) را شامل نمىشود، بلكه ديگر خويشاوندان آن حضرت را نيز شامل نمىشود.
٨. شمول عنوان اهلبيت درباره فرزندان امام حسين عليه السلام و تعداد آنها همه از احاديثى استفاده مىشود كه در كتابهاى معتبر اهل تسنن و اماميه وجود دارد. ازاينرو حصرى كه از حديث شريف كساء و مانند آن استفاده مىشود، حصر اضافى است، نه حصر حقيقى؛ بدين معنا كه دلالت اين حديث بر اينكه مراد از اهلبيت، پنج تن آلعبايند به اين معنا نيست كه غير آنان، از اهلبيت نيستند. بلكه مراد اين است كه آن تعداد از اهلبيت كه زمان نزول آيه بودند، اين پنج تناند.
٩. مراد از بيت در عنوان «اهلالبيت» ، بيت نبوت است. نه بيت سكونت و نه بيت نسب. تعيين افراد اين بيت نيز به دست خداوند متعال است كه از طريق رسول خود به امت او ابلاغ شده است.
١٠. شواهد نويسنده بر تشريعى بودن اراده در آيه ناتمام است و شواهدى وجود دارد بر اينكه اين اراده، تكوينى است. همچنين شواهدى وجود دارد كه نشان مىدهد اراده خداوند در آيه تطهير تحقق يافته است.
١. الابانة عن اصول الديانة، ابوالحسن اشعرى، چاپ اول، القاهره، دارالانصار، ١٣٩٧ه. ق.
٢. الاتقان فى علوم القرآن، (جلال الدين) عبدالرحمان سيوطى، بىجا، بىتا.
٣. اساس التقديس، محمد بن عمر رازى، بىجا، بىتا.
۴. الاكليل فى استنباط التنزيل، (جلال الدين) عبدالرحمان سيوطى، چاپ دوم، بيروت، دارالكتب العلمية، ١۴٠۵ه. ق.
۵. الجامع لاحكام القرآن، محمد بن احمد قرطبى، الرياض، دار عالم الكتب، ١۴٢٣ه. ق.
۶. انوار التنزيل و اسرار التأويل، عبدالله بن عمر بيضاوى، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١۴١٨ه. ق.
٧. الايضاح فى علوم البلاغة، محمد بن سعدالدين القزوينى، چاپ چهارم، بيروت، دارالاحياء العلوم، ١٩٩٨م.
٨. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ١۴٠۴ه. ق.
٩. البحر المديد، احمد بن محمد ادريسى، چاپ دوم، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٢٣ه. ق.
١٠. تفسير الجلالين، عبدالرحمان سيوطى و محمد بن احمد محلى، چاپ سوم، بيروت، موسسة النور للمطبوعات، بىتا.
١١. تفسير الفخر الرازى، محمد بن عمر رازى، دارالنشر، داراحياء التراث، بىتا.
١٢. تفسير القرآن الكريم، ابنكثير دمشقى، چاپ دوم، دارالطيبة للنشر و التوزيع، ١۴٢٠ه. ق.
١٣. تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، حسنبنمحمد نيشابورى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١۶ه. ق.
١۴. تفصيل وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن حر (عاملى) ، چاپ اول، بيروت، مؤسسة آلالبيت، ١۴٠٩ه. ق.
١۵. جامع الاصول فى احاديث الرسول، ابن اثير، چاپ اول، مكتبة الحلوانى، بىتا.
١۶. جامع البيان عن تأويل آى القرآن، محمد بن جرير طبرى، چاپ اول، موسسة الرسالة، ١۴٢٠ه. ق.
١٧. الجامع الصحيح سنن الترمذى، محمد بن عيسى ترمذى، بيروت، دار احياء التراث العربى، بىتا.
١٨. الجامعالصحيح، مسلم القشيرى، بيروت، دارالافاق الجديده، دارالجيل، بىتا.
١٩. جواهر البلاغة فى المعانى و البيان و البديع، سيداحمد الهاشمى، چاپ دوازدهم، بيروت، دار احياء التراث العربى.
٢٠. الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، محمد صدرالدين، قم، مكتبة المصطفوى.
٢١. الدرالمنثور، (جلال الدين) عبدالرحمان سيوطى بيروت، دارالفكر، ١٩٩٣م.
٢٢. روح المعانى، سيد محمود آلوسى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١۵ه. ق.
٢٣. الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقية، زيدالدين عاملى (شهيد ثانى) ، چاپ اول، قم، انتشارات داورى، بىتا.
٢۴. زادالمسير فى علم التفسير، عبدالرحمان الجوزى، بيروت، المكتب الاسلامى، ١۴٠۴ه. ق.
٢۵. سنن البيهقى الكبرى، احمد بن الحسين بيهقى، مكة المكرمة، مكتبة دار الباز، ١۴١۴ه. ق.
٢۶. السننالكبرى، احمد نسايى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١١ه. ق.
٢٧. شرح ابنالعربى على سنن الترمذى، ابنالعربى، بىتا.
٢٨. الشواهد الربوبيه، محمد صدرالدين، چاپ دوم، مشهد، مركز نشر دانشگاهى، ١٣۶٠ه. ش.
٢٩. صحيح ابنحبان، محمدبنحبان، چاپ دوم، بيروت، موسسة الرسالة، ١۴١۴ه. ق.
٣٠. صحيح البخارى، محمد بخارى، چاپ سوم، بيروت، دار ابن كثير، ١۴٠٧ه. ق.
٣١. الصواعق المحرقة، ابنحجر هيتمى، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الرسالة، ١٩٩٧م.
٣٢. فرائد السمطين، ابراهيم جوينى، بيروت، موسسة المحمودى للطباعة و النشر، بىتا.
٣٣. كافى، محمد بن يعقوب كلينى، دارالكتب الاسلامية، تهران، ١٣۶٣ه. ش.
٣۴. كتاب العين، خليل بن احمد فراهيدى، چاپ دوم، قم، نشر هجرت، ١۴١٠ه. ق.
٣۵. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، محمود زمخشرى، چاپ سوم، بيروت، دارالكتاب العربى، ١۴٠٧ه. ق.
٣۶. كشف المراد، حسن بن يوسف حلّى، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ١٣٩٩ه. ق.
٣٧. الكشف و البيان، ابواسحاق ثعلبى، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١۴٢٢ه. ق.
٣٨. كمالالدين، محمد بن بابويه صدوق، قم، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٩۵ه. ق.
٣٩. لسان العرب، جمالالدين ابنمنظور، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١۴٠٨ه. ق.
۴٠. مبادى الاصول، حسن بن يوسف حلّى، چاپخانه علميه، ١۴٠۴ه. ق.
۴١. مجمعالبحرين، فخرالدين طريحى، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى مرتضوى، ١۴١۶ه. ق.
۴٢. مجمعالبيان، فضلبنحسن طبرسى، چاپ سوم، تهران، انتشارات ناصر خسرو، ١٣٧٢ه. ش.
۴٣. مجموع الفتاوى، احمد بن عبدالحليم بنتيمية الحرانى، چاپ سوم، دارالوفاء، ١۴٢۶ه. ق.
۴۴. محاضرات فى الالهيات، جعفر سبحانى، چاپ پنجم، قم، موسسة الامام الصادق عليه السلام، ١۴٢٣ه. ق.
۴۵. المستدرك على الصحيحين مع تعليقات الذهبى، محمد بن عبدالله حاكم، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، ١۴١١ه. ق.
۴۶. مسند، احمدبنحنبل شيبانى، موسسة قرطبه، القاهره، بىتا.
۴٧. معجم مقائيس اللغة، ابوالحسين احمد بن فارس، چاپ اول، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، ١۴٠۴ه. ق.
۴٨. المعجمالكبير، ابوالقاسم طبرانى، چاپ دوم، مكتبة العلوم و الحكم، ١۴٠۴ه. ق.
۴٩. المفردات فى الفاظ القرآن، محمدحسين راغب، چاپ اول، دمشق، بيروت، دارالعلم، دارالشاميه، ١۴١٢ه. ق.
۵٠. المنهاج (شرح صحيح مسلم) ، ابوزكريا النووى، چاپ دوم، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١٣٩٢ه. ق.
۵١. منهاج السنة النبوية، ابنتيميه حرانى، چاپ اول، مؤسسة قرطبة، ١۴٠۶ه. ق.
۵٢. المواقف، عضد الدين ايجى، چاپ اول، بيروت، دارالجميل، ١٩٩٧م.
۵٣. موسوعة كلمات الرسول الاعظم، لجنة الحديث فى مركز ابحاث باقرالعلوم، چاپ اول، تهران، اميركبير، ١٣٨٨ه. ش.
۵۴. الميزان، محمدحسين طباطبايى، چاپ پنجم، قم، انتشارات الاسلامى، ١۴١٧ه. ق.
۵۵. نهاية السؤول شرح منهاج الوصول، عبدالرحيم الاسنوى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٢٠ه. ق.
۵۶. نهج الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف حلّى، چاپ پنجم، قم، مؤسسة الطباعة و النشر دارالهجرة، ١۴٢١ه. ق.
۵٧. الهداية فى الاصول و الفروع، محمدبنبابويه صدوق، چاپ اول، قم، مؤسسه امام هادى عليه السلام، ١۴١٨ه. ق.
۵٨. ينابيع المودة، سليمان القندوزى، دارالاسوه، ١۴١۶ه. ق.