ghaemiyeh.com
سرشناسه : فرازمند، ج.، ۱۳۳۲ -
عنوان و نام پدیدآور : چهره منافقان در قرآن با استفاده از تفسیر پرارزش نمونه / به قلم ج- فرازمند؛ زیر نظر گروه معارف و علوم اسلامی وابسته به مدرسه امام امیر المؤمنین(ع).
مشخصات نشر : قم: نسل جوان، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۱۹۲ص.
شابک : ۲۵۰۰۰ ریال964-6275-39-7 : ؛ ۷۰۰۰۰ ریال ( چاپ دوم)
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۹۲.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : منافقان
موضوع : منافقان در قرآن
شناسه افزوده : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
شناسه افزوده : مدرسه امیرالمؤمنین علیهالسلام (قم). گروه معارف و علوم اسلامی
رده بندی کنگره : BP۱۰۴ /م۸ ف۴ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۳۸۰۵۴
پیشگفتار 9
انگیزههای نفاق در طول تاریخ 9
خطر منافقان 10
چهره نفاق در سوره بقره
آیات 8 تا 16 سوره بقره 13
محتوای این آیات 15
نکات قابل توجّه در این آیات 18
ریشههای نفاق 18
لزوم شناخت منافقان 20
گسترش مفهوم نفاق 21
انواع کار شکنیهای منافقان 23
خود فریبی منافقان 24
محصول کار منافقان 26
شرح بیشتر در چهار آیه دیگر 28
آیات 17 تا 20 سوره بقره 28
ترسیم گویایی از حال منافقان ضمن دو مثال زیبا 29
چهره نفاق در سوره آل عمران
آیه 156 سوره آل عمران 37
سوء استفاده از حوادث گوناگون 37
باز هم وصفی دیگر 40
آیه 168 سوره آل عمران 40
تکیه بر سخنان فریبنده و بی اساس 40
چهره نفاق در سوره نساء
آیات 137 تا 139 سوره نساء 43
پایانی شوم 44
مجالس اهل نفاق 45
آیه 140 سوره نساء 45
شأن نزول 46
از شرکت در مجلس منافقان بپرهیزید 46
صفات دیگری از اهل نفاق 47
آیه 141 سوره نساء 47
پنج وصف دیگر منافقان 50
در آیات 142 و 143 سوره نساء 50
هشدار به مؤمنان در برابر توطئههای منافقان 52
آیات 144 تا 146 سوره نساء 52
منافقان را هرگز تکیه گاه خود قرار ندهید 53
چهره نفاق در سوره انفال
آیه 49 سوره انفال 55
چهره نفاق در سوره توبه
آیات 43 تا 45 سوره توبه 57
بهانه تراشی منافقان 61
آیه 49 سوره توبه 61
دو نکته قابل توجّه 63
سوء نیّت منافقان 64
آیات 50 و 51 سوره توبه 64
این هم نشانهای دیگر 67
آیات 56 و 57 سوره توبه 67
خودخواهی منافقان 68
آیات 58 و 59 سوره توبه 68
قیافه حق به جانب گرفتن 71
آیات 62 و 63 سوره توبه 71
جلسات سرّی منافقان 74
آیات 64 تا 66 سوره توبه 74
اعمال منافقانه 79
آیات 67 تا 70 سوره توبه 79
پنج نمونه عملی 80
تکرار تاریخ و درسهای عبرت 82
دستور پیکار با منافقان 85
آیه 73 سوره توبه 85
گشودن راه توبه بروی منافقان 86
آیه 74 سوره توبه 86
توطئه خطرناک 88
چهره دیگری از نفاق 91
در آیه 75 تا 78 سوره توبه 91
امروز هم «ثعلبه»ها کم نیستند! 93
چند نکته مهم 94
پاکبازان و منافقان 97
آیات 79 و 80 سوره توبه 97
کارشکنی منافقان 98
چند نکته مهم 100
نمونه دیگری از کارشکنی منافقان 103
آیات 81 تا 83 سوره توبه 103
لزوم ایستادگی در برابر منافقان 108
آیات 84 و 85 سوره توبه 108
دو نکته شایان دقّت 111
دون همّتی منافقان 112
آیات 86 و 87 سوره توبه 112
عذرها و سوگندهای دروغین 114
آیات 94 تا 96 سوره توبه 114
منافقان سنگدل 117
آیات 97 تا 99 سوره توبه 117
منافقان داخلی و خارجی 121
آیه 101 سوره توبه 121
فریب خوردگان 124
آیه 102 سوره توبه 124
توبه کاران 125
داستان پراهمّیّت مسجد ضرار 127
آیات 107 تا 110 سوره توبه 127
برخورد شدید قرآن با مسجد ضرار 131
درسی برای همه اعصار! 136
چهره نفاق در سوره احزاب
نقش منافقان در جنگ احزاب 139
آیات 12 تا 16 سوره احزاب 139
چهره نفاق در سوره محمد صلی الله علیه و آله
عاقبت کار منافقان 147
آیات 25 تا 27 از این سوره 147
شناسایی منافقان از لحن گفتار 150
آیات 29 تا 31 سوره محمد صلی الله علیه و آله 150
چهره نفاق در سوره حشر
نقش منافقان در فتنههای یهود 157
آیات 11 و 12 سوره حشر 157
بررسی آیات فوق 159
همکاری بی سرانجام با اهل نفاق 161
آیات 16 و 17 سوره حشر 161
دو درس مهم 163
خار کِشتی، ثمرت خار دهد! 163
عاقبت شوم برصیصای عابد 164
چهره نفاق در سوره منافقین
سرچشمههای نفاق 167
آیات 1 تا 4 سوره منافقین 167
سرچشمه نفاق 168
آخرین سخن درباره منافقان 175
آیات 5 تا 8 سوره منافقین 175
منافقان، متعصّب و مستکبرند 179
جمعبندی نهایی 185
الف ) ده نشانه برای شناخت منافق 185
ب ) خطر منافقان برای تمام جوامع انسانی 187
ج ) منافق خشک و شکننده است 188
د) شاخههای نفاق 189
فهرست آیات 191
پدیدهای به نام «نفاق» مخصوص عصر و زمان ما و یا حتّی عصر ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نبوده و نیست بلکه نفاق در غالب امّتها وجود داشته، زیرا انگیزههای آن فراگیر است از جمله :
بعد از فتح مکّه گروهی از مشرکان، اسلام را از جان و دل پذیرفتند ولی بسیاری از سران شرک، خطّ نفاق را برگزیدند و پیوسته در انتظار فرصت برای ضربه زدن به اسلام بودند، و بارها چهره واقعی خود را نشان دادند.
متعصّبانی که حق را یافتهاند امّا تعصّب کور و کر به آنها اجازه تسلیم در برابر آن نمیدهد و جرأت اظهار عقیده واقعی خود در برابر تودههای موفّق را ندارند نیز گروه دیگری از حامیان خطّ نفاقند.
گروه چهارمی هستند که حق را باور کردهاند ولی پذیرش آن را مزاحم منافع نامشروع مادّی خود میبینند، و قدرت بر مخالفت هم ندارند؛ به همین دلیل، در ظاهر حق را میپذیرند ولی در باطن از هر چه موجب تضعیف آن است فروگذار نمیکنند.
عوامل نفاق منحصر به آنچه گفته شد نیست، هر چند این چهار عامل از عوامل اصلی محسوب میشود.
همه میدانیم که خطر منافقان از خطر دشمنان صریح اللّهجه بسیار بیشتر است. به همین رو، تعبیراتی که قرآن مجید درباره منافقان دارد شدیدتر از تعبیراتی است که در مورد دشمنان آشکار اسلام دارد، از جمله پایینترین درجات دوزخ به آنها اختصاص دارد (إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنَ النَّارِ (1)).
نه تنها در سوره منافقان، در سورههای متعدّد دیگری مانند سورههای : بقره، نساء، توبه، احزاب، فتح و تحریم و سورههای دیگر، آیات فراوانی در مذمّت آنها وارد شده است.
طرق شناخت چهرههای نفاق و نشانههای آنان و راههای مبارزه با آنها از مهمترین مسائلی است که در هر زمان باید برای ما روشن باشد.
1) سوره نساء، آیه 145 .
کتاب حاضر با استفاده از آیات پربار قرآن (در سایه بحثهای تفسیر نمونه) تمام این امور را برای شما تشریح میکند.
ما ضمن تشکّر و سپاسگزاری از تدوین کننده محترم آن، همگان - به ویژه جوانان - را به مطالعه آن دعوت میکنیم.
گروه معارف و علوم اسلامی
وابسته به
مدرسه امام امیرالمؤمنین علیه السلام
قرآن آیات بی شماری درباره منافقان دارد و این حکایت از خطر فزاینده خطّ نفاق است که جامعه مسلمین در زندگی امروز خود با آن دست به گریبانند. شناخت نظر قرآن درباره آنها برای همه - مخصوصاً جوانان اندیشمند - لازم است.
این آیات که در سورههای متعدّدی آمده حاوی مطالب تکراری نیست؛ هر کدام از آیات و هر یک از سورهها به زاویه خاصّی از زندگی، نشانهها، خطرات و دستمایههای آنها اشاره دارد.
نخست به سراغ آیات سوره بقره میرویم.
وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللهِ وَبِالْیَوْمِ الاَْخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ
در میان مردم کسانی هستند که گویند به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردهایم در حالی که ایمان ندارند.
یُخَادِعُونَ اللهَ وَالَّذِینَ ءَامَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ
میخواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند (ولی) جز خودشان را فریب نمیدهند (امّا) نمیفهمند.
فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضآ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمُ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ
در دلهای آنها یک نوع بیماری است، خداوند بر بیماری آنها افزاید و عذاب دردناکی به خاطر دروغهایی که میگویند در انتظار آنهاست.
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُوا فِی الاَْرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ
و هنگامی که به آنها گفته شود در زمین فساد نکنید، میگویند ما فقط اصلاح کنندهایم !
أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَ-کِن لاَّ یَشْعُرُونَ
آگاه باشید اینها همان مفسدانند ولی نمیفهمند.
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُوا کَمَآ ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَآ ءَامَنَ السُّفَهَآءُ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَآءُ وَلَ-کِن لاَّ یَعْلَمُونَ
و هنگامی که به آنها گفته شود، همانند (سایر) مردم ایمان بیاورید میگویند: آیا همچون سفیهان ایمان بیاوریم؟ بدانید که اینها همان سفیهانند ولی نمیدانند!
وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَی شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ
و هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات میکنند میگویند ما ایمان آوردهایم، (ولی) هنگامی که با شیاطین خود خلوت میکنند میگویند با شماییم، ما فقط (آنها را) مسخره میکنیم !
آللهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ
خداوند آنها را استهزا میکند و آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا سرگردان شوند.
أُوْلئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَی فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ
آنها کسانی هستند که گمراهی را (با از دست دادن) هدایت خریدهاند؛ و (این) تجارت برای آنها سودی نداده، و هدایت نیافتهاند.
آیات فوق شرح فشرده و بسیار پر مغزی پیرامون منافقان و ویژگیهای روحی و اعمال آنها را بیان میکند.
توضیح اینکه: اسلام در یک مقطع خاصّ تاریخی خود با گروهی روبه رو شد که نه اخلاص و شهامت برای ایمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صریح.
این گروه که قرآن از آنها به عنوان «منافقین» یاد میکند و ما در فارسی از آنها تعبیر به «دورو» یا «دو چهره» میکنیم در صفوف مسلمانان واقعی نفوذ کرده بودند، و خطر بزرگی برای اسلام و مسلمین محسوب میشدند، و از آنجا که ظاهر اسلامی داشتند، غالبآ شناخت آنها مشکل بود؛ ولی قرآن نشانههای دقیق و زندهای برای آنها بیان میکند که خطّ باطنی آنها را مشخّص میسازد و الگویی در این زمینه به دست مسلمانان برای همه قرون و اعصار میدهد.
نخست، تفسیری از خودِ نفاق دارد میگوید: «بعضی از مردم هستند که میگویند به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم در حالی که ایمان ندارند (وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللهِ وَبِالْیَوْمِ الاَْخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ).»
آنها این عمل را یک نوع زرنگی و به اصطلاح تاکتیک جالب، حساب میکنند : «آنها با این عمل میخواهند خدا و مؤمنان را بفریبند (یُخَادِعُونَ اللهَ وَالَّذِینَ ءَامَنُوا).»
«در حالی که تنها خودشان را فریب میدهند امّا نمیفهمند (وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ).»
آنها با انحراف از راه صحیح و صراط مستقیم، عمری را در بیراهه میگذرانند،
تمام نیروها و امکانات خود را بر باد میدهند و جز ناکامی و شکست و بد نامی و عذاب الهی بهرهای نمیگیرند.
سپس، قرآن در آیه بعد به این واقعیت اشاره میکند که نفاق در واقع یک نوع بیماری است. انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد، هماهنگی کامل در میان روح و جسم او حکمفرماست، چرا که ظاهر و باطن و روح و جسم، همه مکمّل یکدیگرند. اگر مؤمن است، تمام وجود او فریاد ایمان میکشد و اگر منحرف شود، باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است.
این دوگانگی جسم و روح درد تازه و بیماری اضافی است این یک نوع تضاد و ناهماهنگی و از هم گسستگی است که حاکم بر وجود انسان میشود.
میگوید: «در دلهای آنها بیماری خاصی است (فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ).»
امّا از آنجا که در نظام آفرینش، هر کس در مسیری قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت، در همان مسیر رو به جلو میرود؛ و یا به تعبیر دیگر، تراکم اعمال و افکار انسان در یک مسیر آن را پر رنگتر و راسختر میسازد؛ قرآن اضافه میکند : «خداوند هم بر بیماری آنها میافزاید (فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضآ).»
و از آنجا که سرمایه اصلی منافقان، دروغ است تا بتوانند، تناقضهایی را که در زندگیشان دیده میشود آن را توجیه کنند، در پایان آیه میفرماید: «برای آنها عذاب الیمی است به خاطر دروغهایی که میگفتند (وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمُ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ).»
سپس به ویژگیهای آنها اشاره میکند که نخستین آنها داعیه اصلاحطلبی است در حالی که مفسد واقعی همانها هستند: «هنگامی که به آنها گفته شود در روی زمین فساد نکنید میگویند ما فقط اصلاح کنندهایم (وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُوا فِی الاَْرْضِ قَالُوآ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ)!»
قرآن در آیه بعد میگوید: «بدانید اینها همان مفسدانند و برنامهای جز فساد ندارند ولی خودشان هم نمیفهمند (أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَ-کِن لاَّ یَشْعُرُونَ).»
بلکه اصرار و پافشاری آنها در راه نفاق و خو گرفتن با این برنامههای زشت و ننگین سبب شده که تدریجآ گمان کنند این برنامهها مفید و سازنده و اصلاح طلبانه است؛ و گناه اگر از حد بگذرد، حسّ تشخیص را از انسان میگیرد، بلکه تشخیص او را واژگونه میکند، و ناپاکی و آلودگی به صورت طبیعت ثانوی او در میآید.
نشانه دیگر این که: آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه و ساده لوح و خوش باور میپندارند، آنچنان که قرآن میگوید: «هنگامی که به آنها گفته میشود ایمان بیاورید آن گونه که تودههای مردم ایمان آوردهاند، میگویند آیا ما همچون سفیهان ایمان بیاوریم (وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُوا کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ)!»
و به این ترتیب، افراد پاکدل و حق طلب و حقیقت جو را که با مشاهده آثار حقّانیت در دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و محتوای تعلیمات او سر تعظیم فرود آوردهاند، به سفاهت متّهم میکنند و شیطنت و دورویی و نفاق را دلیل بر هوش و عقل و درایت میشمرند. آری در منطق آنها عقل، جایش را با سفاهت عوض کرده است؛ لذا قرآن در پاسخ آنها میگوید: «بدانید سفیهان واقعی آنها هستند امّا نمیدانند (أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَ-کِن لاَّ یَعْلَمُونَ)!»
آیا این سفاهت نیست که انسان خطّ زندگی خویش را مشخّص نکند و در میان هر گروهی به رنگ آن گروه در آید و به جای تمرکز و وحدت شخصیّت، دو گانگی و چند گانگی راپذیرا گردد، استعداد و نیروی خود را در طریق شیطنت و توطئه و تخریب به کار گیرد، و در عین حال خود را عاقل بشمرد!
سومین نشانه آنها آن است که هر روز به رنگی در میآیند و در میان هر جمعیّتی با آنها همصدا میشوند، آنچنان که قرآن میگوید: «هنگامی که افراد باایمان را ملاقات کنند میگوید ایمان آوردیم (وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا).»
«اما هنگامی که با دوستان شیطانصفت خود به خلوتگاه میروند میگویند ما با شماییم (وَإِذَا خَلَوْا إِلَی شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ)!»
«و اگر میبینید ما در برابر مؤمنان اظهار ایمان میکنیم ما مسخرهشان میکنیم (إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ)!»
سپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع میگوید: «خدا آنها را مسخره میکند (اللهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ)!»
«و خدا آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا بکلّی سرگردان شوند (وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ (1))!»
آخرین آیه مورد بحث، سرنوشت نهایی آنها را که سرنوشتی است بسیار غمانگیز و شوم و تاریک چنین بیان میکند :
«آنها کسانی هستند که در تجارتخانه این جهان، هدایت را با گمراهی معاوضه کردهاند (أُوْل-ئِکَ اَلَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَی).»
و به همین دلیل «تجارت آنها سودی نداشته (بلکه سرمایه را نیز از کف دادهاند!) (فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ).»
«و هرگز روی هدایت را ندیدهاند (وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ).»
هنگامی که انقلابی در محیطی روی میدهد - مخصوصآ انقلابی همچون انقلاب اسلام که بر پایههای حقّ و عدالت قرار داشت - مسلّمآ منافع گروهی غارتگر و ظالم و خودکامه به خطر میافتد، آنها نخست با تمسخر و استهزا و سپس با استفاده از نیروی مسلّح، فشار اقتصادی، تبلیغات مستمر اجتماعی، سعی میکنند انقلاب را در هم بشکنند.
1) «یعمهون» از ماده «عمه»، بر وزن «همه» به معنای تردّد و تحیّر در کاری است و به معنای کوردلی و تاریکی بصیرتکه اثر آن سرگردانی است نیز آمده است. (به کتاب مفردات راغب و تفسیر المنار و قاموس اللّغة مراجعه شود.)
امّا هنگامی که نشانههای پیروزی انقلاب بر همه قدرتهای محیط آشکار شود، گروهی از مخالفان تاکتیک و روش عملی خود را تغییر داده، ظاهرآ تسلیم میشوند امّا در واقع یک گروه زیر زمینی مخالف را تشکیل میدهند.
اینها که به خاطر داشتن دو چهره مختلف، «منافق (1)» نامیده میشوند خطرناکترین دشمنان انقلابند، زیرا موضع آنها کاملا مشخّص نیست، تا مردم انقلابی آنها را بشناسند و از خود طرد کنند، بلکه در لابهلای صفوف مردم پاک و راستین و حتّی گاهی در پستهای حسّاس نفوذ میکنند.
انقلاب اسلام نیز در برابر چنین گروهی قرار گرفت؛ یعنی تا زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از مکّه به مدینه هجرت نکرده بود، مسلمانان حکومتی تشکیل نداده بودند؛ امّا پس از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه نخستین پایه حکومت اسلامی گذارده شد؛ و پس از پیروزی در «جنگ بدر» این مسأله آشکارتر گشت؛ یعنی رسمآ حکومت و دولتی کوچک امّا قابل رشد تشکیل گردید.
اینجا بود که منافع بسیاری از سردمداران مدینه مخصوصآ یهود که در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد. احترام یهود در آن زمان بیشتر به خاطر این بود که اهل کتاب و مردمی نسبتآ باسواد، و از نظر وضع اقتصادی پیشرفته بودند، و همانها بودند که پیش از ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله بشارت چنین ظهوری را میدادند.
افراد دیگری هم در مدینه بودند که داعیه ریاست و رهبری مردم را داشتند، ولی با هجرت رسول خدا حسابها به هم خورد؛ سران ظالم و خودکامه و اطرافیان غارتگر آنها دیدند تودههای مردم به سرعت به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان میآورند، حتّی خویشاوندان خودشان! آنها بعد از مدّتی مقاومت دیدند چارهای نیست جز اینکه ظاهرآ مسلمان
1) «منافق» از مادّه «نَفَقْ» است که به معنی کانال و نقبی است که در زیرزمین میزنند تا برای استتار یا فرار از آن استفادهکنند.
شوند؛ زیرا نواختن کوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل، علاوه بر مشکلات جنگ و صدمههای اقتصادی، خطر نابودی آنها را در برداشت به ویژه اینکه عرب تمام قدرتش قبیله او بود و قبیلههای آنها غالبآ از آنان جدا شده بودند.
روی این اصل راه سومی انتخاب کردند، و آن اینکه ظاهرآ مسلمان شوند و درخفیه نقشه در هم شکستن اسلام را طرح ریزی کنند.
کوتاه سخن اینکه، بروز «نفاق» در یک اجتماع معمولا معلول یکی از دو چیز است: نخست پیروزی و قدرت آیین انقلابی موجود و تسلّط آن بر اجتماع، و دیگر ضعف روحیّه و فقدان شخصیّت و شهامت کافی برای رویارویی با حوادث سخت.
بدون شک نفاق و منافق، مخصوص عصر پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است و در هر جامعهای این برنامه و گروه وجود دارند؛ منتها باید براساس معیارهای حساب شدهای که قرآن برای آنها به دست میدهد شناسایی شوند، تا نتوانند زیان و یا خطری ایجاد کنند.
در آیات گذشته و همچنین سوره منافقین و روایات اسلامی نشانههای مختلفی برای آنها ذکر شده است از جمله :
هیاهوی بسیار و ادّعاهای بزرگ، و گفتار زیاد و عمل کم و ناهماهنگ.
در هر محیطی رنگ آن محیط را گرفتن و با هر جمعیّتی مطابق مذاق آنان حرف زدن، با مؤمنان «آمَنّا» گفتن و با مخالفان «إِنّا مَعَکُمْ».
حساب خود را از مردم جدا کردن، و تشکیل انجمنهای سرّی و مرموز دادن با نقشههای حساب شده.
خدعه و نیرنگ و فریب و دروغ و تملّق و چاپلوسی، پیمان شکنی و خیانت.
خود برتر بینی، و مردم را ناآگاه، سفیه و ابله قلمداد کردن و خود را عاقل و هوشیار دانستن.
خلاصه، دوگانگی شخصیّت و تضادّ برون و درون که صفت بارز منافقان است، پدیدههای گوناگون در عمل و گفتار و رفتار فردی و اجتماعی آنها دارد که به خوبی میتوان آن را شناخت.
چه تعبیر زیبایی دارد قرآن، در آیاتی که خواندیم میگوید: «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ؛ آنها دلهای بیمار دارند.» چه بیماری از دوگانگی ظاهر و باطن، بدتر! و چه بیماری از خود برتربینی و یا نداشتن شهامت برای رویارویی با حوادث، دردناکتر!
ولی همان گونه که بیماری قلبی را هر چند پنهان است نمیتوان بکلّی مخفی کرد بلکه نشانههای آن در چهره انسان و تمام اعضای بدن آشکار میشود، بیماری نفاق نیز همین گونه است که با تظاهرات مختلف قابل شناخت میباشد.
در تفسیر نمونه ذیل آیات 141 تا 143 سوره نساء نیز درباره «صفات منافقان» بحث شده است. (1)
و نیز در ذیل آیات 49 تا 57 سوره توبه بحث مشروحی در این زمینه داریم. (2)
در سوره توبه ذیل آیات 62 تا 85 نیز بحثهای فراوانی در این زمینه مطالعه خواهید فرمود. (3)
گرچه نفاق به مفهوم خاصّش، صفت افراد بی ایمانی است که ظاهرآ در صفّ مسلمانانند امّا باطنآ دل در گرو کفر دارند، ولی نفاق معنای وسیعی دارد که هر گونه دو گانگی ظاهر و باطن، گفتار و عمل را شامل میشود هر چند در افراد مؤمن باشد که ما از آن به عنوان «رگههای نفاق» نام میبریم.
مثلا در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ثَلاَثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَانَ مُنَافِقآ وَ إِنْ صَامَ وَ صَلَّی وَ زَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ : مِنْ إِذَا ائْتُمِنَ خَانَ، وَ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ، وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ (1)...؛ سه صفت است در هر
کس باشد منافق است، هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند: کسی که در امانت خیانت میکند، و کسی که به هنگام سخن گفتن دروغ میگوید، وکسی که وعده میدهد و خلف وعده میکند.»
مسلّمآ این گونه افراد، منافق به معنای خاص نیستند، ولی رگههایی از نفاق در وجود آنها هست، مخصوصآ درباره ریاکاران از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود :
«الرّیاء شجرة لا تثمر إلّا الشّرک الخفی، و اصلها النّفاق! (2)؛ ریا و ظاهرسازی، درختی (شوم
و تلخ) است که میوهای جز شرک خفی ندارد و اصل و ریشه آن نفاق است.»
در اینجا توجّه شما را به سخنی از امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره منافقان جلب میکنیم :
ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکاری سفارش میکنم، و از منافقان برحذر میدارم، زیرا آنها گمراه و گمراه کنندهاند؛ خطاکار و به خطا اندازند؛ به رنگهای گوناگون در میآیند؛ به قیافه و زبانهای متعدّد خودنمایی میکنند؛ از هر وسیلهای برای فریفتن و درهم شکستن شما استفاده میکنند؛ و در هر کمینگاهی به کمین شما مینشینند؛ بد باطن و خوش ظاهرند؛ و گفتارشان به ظاهر شفابخش، امّا کردارشان دردی است درمانناپذیر؛ به رفاه و آسایش مردم حسد میورزند و (اگر به کسی) بلایی وارد شود خوشحالند؛ و امیدواران را مأیوس میکنند؛ آنها در هر راهی کشتهای دارند و در هر دلی راهی و در هر مصیبتی اشک ساختگی میریزند؛ مدح و تمجید را به یکدیگر قرض میدهند و انتظار پاداش و جزا میکشند؛ اگر چیزی بخواهند اصرار میورزند، و اگر ملامت کنند پرده دری مینمایند. (3)»
نه تنها برای اسلام که برای هر آیین انقلابی و پیشرو، منافقان خطرناکترین گروهند. آنها در لابه لای صفوف مسلمانان نفوذ میکنند و از هر فرصتی برای کارشکنی استفاده مینمایند.
گاهی مؤمنان راستین را که با اخلاص تمام، سرمایه مختصری را در راه خدا انفاق میکردند مورد استهزا قرار میدادند، چنان که قرآن میگوید :
الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقَاتِ وَالَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (1)
آنها که مؤمنان با اخلاص را به خاطر انفاقهای (کوچک امّا بیریا) مسخره میکنند، خداوند آنها را استهزا میکند و عذاب دردناکی در انتظارشان است !
و گاهی در انجمنهای سرّی خود تصمیم میگرفتند کمکهای مالی خود را از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله بکلّی قطع کنند، تا از اطراف او پراکنده شوند، چنان که در سوره منافقان آمده :
هُمْ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاَ تُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا وَللهِِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لاَ یَفْقَهُونَ (2)
آنها میگویند کمکهای مالی خود را از کسانی که نزد پیامبرند قطع کنید تا از پیرامون او پراکنده شوند، (غافل از این که) خزائن آسمان و زمین از آن خداست، ولی منافقان نمیفهمند.
گاهی تصمیم میگرفتند که پس از بازگشت از جنگ به مدینه، دست به دست هم بدهند و با استفاده از یک فرصت مناسب، مؤمنان را از مدینه بیرون کنند و میگفتند :
«یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ. (1)»
و زمانی هم به بهانههای مختلف از قبیل جمع آوری محصولات کشاورزی از شرکت در برنامههای جهاد، خودداری کرده و در شدیدترین لحظات، پیامبر صلی الله علیه و آله را تنها میگذاشتند، و در عین حال وحشت داشتند که پرده از رازشان برداشته شود و رسوا گردند.
به خاطر همین موضع گیریهای بسیار خصمانه، در آیات زیادی از قرآن، آماج شدیدترین حملات قرار گرفتند، و یک سوره در قرآن به نام سوره «منافقون» پیرامون وضع آنها نازل شده است.
در سورههای توبه، حشر، و بعضی دیگر از سورههای قرآن نیز مورد نکوهش فراوان قرار گرفتهاند، از جمله سیزده آیه از آیات همین سوره بقره از صفات آنها و عواقب شومشان سخن میگوید.
مشکل بزرگی که مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند این بود که از یکسو مأمور بودند هر کس اظهار اسلام میکند با آغوش باز از او استقبال کنند، و از تفتیش عقاید در مورد اشخاص خودداری نمایند؛ از سوی دیگر، باید مراقب توطئههای منافقان باشند. منافقانی که با قیافه حق به جانب به نام فرد مسلمان، گفتارشان مورد قبول افراد واقع میشد، در حالی که در باطن، سدّ راه اسلام و از دشمنان قسم خورده بودند.
این گروه با پیش گرفتن این راه، فکر میکردند میتوانند خداوند و مؤمنان را برای همیشه فریب دهند، در حالی که بدون توجّه خود را فریب میدادند.
تعبیر به «یُخَادِعُونَ اللهَ وَالَّذِینَ ءَامَنُوا» با توجّه به معنای مخادعه که به معنای
1) سوره منافقون، آیه 8 .
نیرنگ و خدعه از دو طرف است، مفهوم دقیقی را ترسیم میکند و آن اینکه آنها از یک سو بر اثر کوردلی، اعتقاد داشتند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یک خدعه گر است که برای حکومت بر مردم، دین و نبوّت را مطرح ساخته، و افراد ساده لوح نیز اطراف او جمع شدهاند، لذا باید در مقابل او به خدعه برخاست! بنابراین، از یک سو کار این منافقین، خدعه و نیرنگ بود و از سوی دیگر درباره پیامبر بزرگ خدا نیز چنین اعتقاد غلطی داشتند.
امّا جمله بعد «وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ» هر دو پندار آنها را درهم میکوبد، از یک سو اثبات میکند که تنها خدعه و نیرنگ از جانب خود آنهاست و از سوی دیگر میگوید این خدعه و نیرنگ نیز به خودشان باز میگردد و نمیفهمند، چرا که سرمایههای اصیلی را که خداوند برای نیل به سعادت در وجودشان آفریده، در مسیر خدعه و نیرنگ بر باد میدهند و دست خالی از هر خیر و نیکی، با کوله باری از گناه، از دنیا میروند.
البتّه هیچ کس خدا را نمیتواند فریب بدهد، چرا که او باخبر از آشکار و نهان است. بنابراین، تعبیر به «یُخَادِعُونَاللهَ» یا از این نظر است که خدعه و نیرنگ با پیامبر و مؤمنان، هم چون خدعه و نیرنگ با خداست (در موارد دیگری از قرآن نیز دیده میشود که خداوند برای تعظیم پیامبر و مؤمنان خدا را در صف آنها قرار میدهد)؛ و یا اینکه، بر اثر عدم شناخت صفات خدا با افکار کوتاه و ناقص خود به راستی فکر میکردند ممکن است چیزی از خدا پنهان بماند؛ و نظیر آن در بعضی دیگر از آیات قرآن دیده میشود.
به هر حال، آیه فوق، اشاره روشنی به مسأله فریب دادن وجدان دارد و اینکه بسیار میشود که انسان منحرف و آلوده، برای رهایی از سرزنش و مجازات وجدان در برابر اعمال زشت خود دست به توجیههای غلطی میزند و میگوید این عمل من نه تنها زشت و انحرافی نیست بلکه اصلاح است و مبارزه با فساد (إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ) تا با
فریب دادن وجدان، آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
میگویند یکی از سران آمریکا در پاسخ اینکه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ ژاپن (هیروشیما و ناکازاکی) را بمباران اتمی کنند و حدود 200 هزار نفر کودک و پیر و جوان را نابود و ناقص سازند، گفته بود :
ما به خاطر صلح این دستور را دادهایم، که اگر این کار را نمیکردیم و جنگ طولانیتر میشد، میبایست بیش از این میکشتیم!
آری، منافقان عصر ما نیز برای فریب مردم یا فریب وجدان خود از این گفتهها و از این کارها، بسیار دارند؛ در حالی که در برابر ادامه جنگ یا بمباران اتمی شهرهای بی دفاع، راه سوم روشنی نیز وجود داشت و آن این که دست از تجاوزگری بردارند و ملّتها را با سرمایههای کشورشان آزاد بگذارند.
بنابراین، نفاق در حقیقت وسیلهای است برای فریب دادن وجدان، و چه دردناک است که انسان، این واعظ درونی، این پلیس همیشه بیدار و این نماینده الهی را درون خود، خفه کند، و یا آنچنان پرده بر روی آن بیفکند که صدایش به گوش نرسد.
در قرآن مجید کرارآ فعّالیّتهای انسان در این دنیا به یک نوع تجارت تشبیه شده است، و در حقیقت همه ما در این جهان تاجرانی هستیم که با سرمایههای فراوان خداداد عقل، فطرت، عواطف، نیروهای مختلف جسمانی، مواهب عالم طبیعت، و بالاخره رهبری انبیا، گام در این تجارتخانه بزرگ میگذاریم؛ گروهی سود میبرند، و پیروز میشوند و سعادتمند و گروهی نه تنها سود نمیبرند بلکه اصل سرمایه را نیز از دست داده، و به تمام معنا ورشکست میشوند. نمونه کامل گروه اوّل، مجاهدان راه خدا هستند، چنانکه قرآن درباره آنها میگوید :
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَأَنفُسِکُمْ (1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذاب دردناک رهایی میبخشد؟ به خدا و رسولش ایمان بیاورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید!
و نمونه واضح گروه دوم، منافقانند که قرآن در آیات فوق، پس از ذکر کارهای مخرّب آنها که در لباس اصلاح و عقل، انجام میگیرد، میگوید: (آنها کسانی هستند که هدایت را با گمراهی مبادله کردند و این تجارت نه برای آنها سودی داشت و نه مایه هدایت شد) این گروه در موقعیتی قرار داشتند که میتوانستند بهترین راهها را انتخاب کنند؛ آنها در کنار چشمه زلال وحی قرار داشتند؛ در محیطی مملوّ از صفا و صداقت و ایمان، امّا آنها به جای اینکه از این موقعیّت خاص که در طول قرون و اعصار تنها نصیب گروه اندکی شده است بالاترین بهره را ببرند، هدایت را دادند و گمراهی را خریدند؛ هدایتی که در درون فطرتشان بود؛ هدایتی که در محیط وحی موج میزد؛ همه این امکانات را از دست دادند به گمان اینکه با این کار میتوانند مسلمین را درهم بکوبند و رویاهای شومی را که در مغز خود میپروراندند تحقّق بخشند.
این معاوضه و انتخاب غلط دو زیان بزرگ همراه داشت :
نخست اینکه، سرمایههای مادّی و معنوی خویش را از دست دادند بیآنکه در مقابل آن سودی ببرند.
و دیگر اینکه، حتّی به نتیجه شوم مورد نظر خود نیز نرسیدند زیرا اسلام با سرعت پیشرفت کرد و به زودی صفحه جهان را فراگرفت و این منافقان نیز رسوا شدند.
1) سوره صف، آیه 10 و 11.
مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارآ فَلَمَّآ أَضَآءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ لاَّ یُبْصِرُونَ
آنها (منافقان) همانند کسی هستند که آتشی افروخته (تا در بیابان تاریک راه خود را پیدا کند) ولی هنگامی که آتش اطراف خود را روشن ساخت خداوند (طوفانی میفرستد و) آن را خاموش میکند، و در تاریکی وحشتناکی که چشم کار نمیکند آنها را رها میسازد.
صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ
آنها کر، گنگ و کورند بنابراین (از راه خطا) باز نمیگردند!
أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَآءِ فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِی ءَاذَانِهِمْ مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَاللهُ مُحِیطٌ بِالْکَافِرِینَ
یا همچون بارانی از آسمان که در شب تاریک توأم با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانی) ببارد، آنها از ترس مرگ انگشتانشان را در گوشهای خود میگذارند تا صدای صاعقه را نشنوند، و خداوند به کافران احاطه دارد (و در قبضه قدرت او هستند).
یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ کُلَّمَا أَضَآءَ لَهُم مَّشَوْا فِیهِ وَإِذَآ أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قَامُوا وَلَوْ شَآءَ اللهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
روشنایی خیره کننده برق نزدیک است چشم آنها را برباید، هر لحظهای که (برق جستن میکند و صفحه بیابان را) برای آنها روشن میسازد (چند قدمی) در پرتو آن راه میروند و هنگامی که خاموش میشود توقّف میکنند، و اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از بین میبرد، چرا که خداوند بر هر چیز تواناست.
قرآن مجید، برای مجسّم ساختن وضع منافقان دو تشبیه گویا در آیات فوق بیان میکند: در مثال اوّل میگوید:
آنها مانند کسی هستند که آتشی (در شب ظلمانی افروخته تا در پرتو نور آن راه را از بیراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد (مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارآ).
ولی همین که این شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت، خداوند آن را خاموش میسازد، و در ظلمات رهایشان میکند، به گونهای که چیزی را نبینند (فَلَمَّآ أَضَآءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ لاَّ یُبْصِرُونَ).
آنها فکر میکردند با این آتش مختصر و نور آن میتوانند با ظلمتها به پیکار برخیزند، امّا ناگهان بادی سخت برمی خیزد و یا باران درشتی فرو میریزد، و یا بر اثر پایان گرفتن مواد آتشافروز، آتش به سردی و خاموشی میگراید و بار دیگر در تاریکی وحشتزا سرگردان میشوند.
سپس اضافه میکند:
آنها کر هستند و گنگ و نابینا، و چون هیچ یک از وسایل اصلی درک حقایق را ندارند از راهشان باز نمیگردند (صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ).
چه مثال دقیق و گویایی! در زندگی انسان بیراهه فراوان است، امّا خطّ مستقیم که به سر منزل مقصود به پیش میرود یکی بیش نیست، ولی خطوط انحرافی بی نهایت است؛ و از آن گذشته، پردههای ظلمت و طوفانهای وحشتناک و حوادث گوناگون در طول این راه فراوان است؛ چراغ پر فروغی که از این حوادث مصون باشد، لازم است تا پردههای ظلمت را بشکافد و در برابر طوفانها مقاومت کند، و آن چیزی جز چراغ عقل و ایمان و خورشید وحی نیست.
مختصر شعلهای که انسان موقتآ میافروزد چه کاری در این راه طولانی و پر از طوفان از آن ساخته است؟!
منافقان، با انتخاب راه نفاق چنین میپنداشتند که میتوانند در همه حال موقعیّت خویش را حفظ کنند و از هر خطر احتمالی مصون بمانند؛ از منافعی که به دو طرف میرسد، استفاده کرده، و هر دسته غالب شود آنها را از خود بداند؛ اگر مؤمنان پیروز شوند در صف مؤمنان و اگر غلبه با کافران باشد با آنها باشند.
آنها خود را افرادی زیرک و باهوش میپنداشتهاند و در پرتو روشنایی این شعله ضعیف و ناپایدار، میخواستند راه زندگی خود را ادامه دهند و به نوایی برسند.
امّا قرآن پرده از روی کار آنها برداشت، و دروغشان را آشکار کرد، چنانکه میخوانیم:
إِذَا جَاءَکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ (1)
هنگامی که منافقان به سراغ تو میآیند، میگویند ما گواهی میدهیم که یقینآ تو فرستاده خدایی! خدا میداند که تو رسول او هستی، ولی خدا گواهی میدهد که منافقان (در اظهاراتشان) دروغ میگویند.
حتّی قرآن به کفّار نیز اعلام میکند که آنها با شما نیستند، هر وعدهای دهند عمل نخواهند کرد :
أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لاِِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلاَ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدآ أَبَدآ وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ * لَئِنْ أُخْرِجُوا لاَ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لاَ یَنْصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الاَْدْبَارَ ثُمَّ لاَ یُنْصَرُونَ (2)
آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کافر خود از اهل کتاب میگفتند: «اگر
شما را (از مدینه) بیرون کنند، ما نیز با شما بیرون خواهیم رفت و هرگز از هیچ کس در باره شما اطاعت نخواهیم کرد؛ و اگر با شما پیکار شود، یاریتان خواهیم نمود»، خداوند گواهی میدهد که منافقان دروغ میگویند. اگر آنها را بیرون کنند با آنان بیرون نمیروند، و اگر با آنها پیکار شود یاریشان نخواهند کرد، و اگر یاریشان کنند (در گیر و دار جنگ) پشت به میدان کرده فرار میکنند (و استقامت به خرج نخواهند داد) سپس کسی آنان را یاری نمیکند.
قابل توجّه اینکه: قرآن در اینجا از جمله «اسْتَوْقَدَ نَارآ» استفاده کرده است، یعنی آنها برای رسیدن به «نور»، «نار» استفاده میکنند؛ آتشی که هم دود و هم خاکستر و هم سوزش دارد، در حالی که مؤمنان از نور خالص و چراغ روشن و پرفروغ ایمان بهره میگیرند.
منافقان گرچه تظاهر به نور ایمان دارند امّا باطنشان نار است، و اگر هم نوری باشد ضعیف است و کوتاه مدّت.
این نور مختصر، یا اشاره به فروغ وجدان و فطرت توحیدی است و یا اشاره به ایمان نخستین آنهاست که بعدآ بر اثر تقلیدهای کورکورانه و تعصّبهای غلط و لجاجتها و عداوتها، پردههای ظلمانی و تاریک بر آن میافتد، نه تنها یک ظلمت بلکه به تعبیر قرآن «ظلمات».
و همینهاست که چشم بینا و گوش شنوا و زبان گویا را سرانجام از آنها خواهد گرفت، چرا که سابقآ هم گفتیم ادامه راه غلط تدریجآ نیروی تشخیص و درک انسان را ضعیف میکند تا آنجا که گاهی حقایق را وارونه میبیند، نیک در نظرش بد، و فرشته، دیو، خودنمایی میکند.
به هر حال این تشبیه در حقیقت، یک واقعیّت را در زمینه نفاق روشن میسازد، و آن اینکه نفاق و دو رویی برای مدّت طولانی نمیتواند مؤثّر واقع شود. ممکن است منافقان برای مدّت کوتاهی از مزایای اسلام و مصونیّتهای مؤمنان برخوردار شوند و از رفاقت پنهانی با کفّار نیز بهره گیرند.
ولی این امر همچون شعله ضعیف و کم دوامی که در یک بیابان تاریک و ظلمانی در معرض وزش طوفانهاست دیری نمیپاید، و سرانجام چهره واقعی آنها آشکار میگردد، و به جای کسب موفقیّت و محبوبیّت، منفور و مطرود خواهند شد و همانند کسی که در بیابان راه را گم کرده و چراغ را از دست داده سرگردان میمانند.
این نکته نیز قابل توجّه است که در تفسیر آیه «هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورآ (1)؛ آن خدایی است که خورشید را روشنایی و ماه را نوربخش قرار داد»، از امام باقر علیه السلام
چنین نقل شده که فرمود: «أَضَائَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله کَمَا تُضِیءُ الشَّمْسُ، فَضَرَبَ اللهُ مَثَلَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله الشَّمْسَ وَ مَثَلَ الْوَصِیِّ الْقَمَر (2)؛ خداوند صفحه روی زمین را به محمّد روشن ساخت
همان گونه که با نور آفتاب، لذا محمّد را به خورشید تشبیه کرد، و وصیّ او (علی علیه السلام) را به ماه.»
یعنی نور ایمان و وحی، عالمگیر است، در حالی که نفاق اگر پرتوی هم داشته باشد تنها دایره کوچکی از اطراف خود را آن هم برای مدّت کوتاهی روشن میکند.
در مثال دوم، قرآن صحنه زندگی آنها را به شکل دیگری ترسیم مینماید: از کرانههای افق برق پر نوری میجهد؛ صدای غرّش وحشتزا و مهیب رعد، نزدیک است پردههای گوش را پاره کند؛ انسانی بی پناه در دل این دشت وسیع و ظلمانی و پراز خطر، حیران و سرگردان مانده است؛ باران پر پشت، بدن او را مرطوب ساخته ، نه پناهگاه مورد اطمینانی وجود دارد که به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه میدهد گامی به سوی مقصد بردارد.
قرآن در یک عبارت کوتاه، حال چنین مسافر سرگردانی را بازگو میکند: «یا همانند بارانی که در شب تاریک، توأم با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذارنی) ببارد (أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَآءِ فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ).»
سپس اضافه میکند: «آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود میگذارند تا صدای وحشتانگیز صاعقهها را نشنوند (یَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِی ءَاذَانِهِمْ مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ).»
و در پایان آیه میفرماید: «و خداوند به کافران احاطه دارد (وَاللهُ مُحِیطٌ بِالْکَافِرِینَ).»
برقهای پی در پی بر صفحه آسمان تاریک جستن میکند: «نور برق آنچنان خیره کننده است که نزدیک است چشمهای آنها را برباید (یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ).»
«هر زمان که برقی میزند و صفحه بیابان تاریک، روشن میشود، چند گامی در پرتو آن راه میروند، ولی بلافاصله ظلمت بر آنها مسلّط میشود و آنها در جای خود متوقّف میگردند (کُلَّمَا أَضَآءَ لَهُم مَّشَوْا فِیهِ وَإِذَآ أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قَامُوا).»
آنها هر لحظه خطر را در برابر خود احساس میکنند، چرا که در دل این بیابان نه کوهی به چشم میخورد، نه درختی تااز خطر رعد و برق و صاعقه جلوگیری کند هر آن ممکن است هدف صاعقهای قرارگیرند و در یک لحظه خاکستر شوند!
میدانیم صاعقهها به هر برآمدگی از زمین حمله میکنند، امّا در دل بیابان جز آنها برآمدگی پیدا نمیشود که صاعقه متوجّه آن گردد؛ بنابراین، خطر جدّی و حتمی است (با توجّه به اینکه خطر صاعقه در بیابانهای مسطّحی همچون بیابانهای حجاز به مراتب از مناطق کوهستانی بیشتر است اهمّیّت این مثال برای مردم آن محیط روشنتر میشود).
خلاصه، نمیداند چه کند؛ مضطرب و پریشان، حیران و سرگردان بر جای خود ایستاده، نه راهی در میان شنهای بیابان پیداست و نه راهنمایی که در پرتو هدایت او گام بردارد.
حتّی این خطر وجود دارد که غرّش رعد، گوش آنها را پاره و نور خیره کننده برق، چشمشان را نابینا کند؛ آری «اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از میان میبرد چراکه خدا به هر چیز تواناست (وَلَوْ شَآءَ اللهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ).»
آری، منافقان درست به چنین مسافری میمانند؛ آنها در میان مؤمنان روز افزون که همچون سیل خروشان و باران پرپشتی به هر سو پیش میروند قرار گرفتهاند؛ افسوس که به پناهگاه مطمئنّ ایمان، پناه نبردهاند تا از شرّ صاعقههای مرگبار مجازات الهی نجات یابند.
جهاد مسلّحانه در برابر دشمنان، همانند خروش رعد و صاعقه بر سر آنها فرود میآمد؛ گاهگاه فرصتهایی، برای پیدا کردن راه حق نصیبشان میشد و اندیشه هایشان بیدار میگشت؛ ولی افسوس که این بیداری همچون برق آسمان دیری نمیپایید؛ تا میخواستند چند گامی بردارند خاموش میشد و تاریکی غفلت و سپس توقّف و سرگردانی جای آن را میگرفت.
پیشرفت سریع اسلام همچون برق آسمانی چشم آنها را خیره کرده بود، و آیات قرآن که پرده از رازهای نهانیشان بر میداشت همچون صاعقهها آنها را هدف قرار میداد؛ هر دم احتمال میدادند آیهای نازل گردد و پرده از رازهای دیگری بردارد و رسواتر شوند. چنانکه قرآن در آیه 64 سوره توبه میگوید: «یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِی قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ؛ منافقان از این میترسند که سورهای بر ضدّ آنها نازل شود و آنچه در درون مخفی میدارند فاش گردد. بگو هر چه میخواهید استهزا کنید خدا آنچه را از آن میترسید ظاهر میسازد.»
منافقان از این وحشت داشتند که با علنی شدن اسرارشان، فرمان جنگ از طرف خدا با این دشمنان خائن داخلی صادر شود و مسلمانان که در آن روز قوی و نیرومند بودند بر آنها حمله کنند؛ آنچنان که قرآن میگوید: «لَّئِنْ لَّمْ یَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ یُجَاوِرُونَکَ فِیهَا إِلاَّ قَلِیلا * مَّلْعُونِینَ أَیْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلا (1)؛ اگر منافقان و آنهایی که قلبشان بیمار است و کسانی
1) سوره احزاب، آیه 60 و 61 .
که با اشاعه اکاذیب، ترس و وحشت و سستی میآفرینند، دست از کردار خود برندارند ما تو را بر آنها میشورانیم تا نتوانند در جوار شما جز اندکی زندگی کنند؛ و به صورت افراد نفرین شده هر جا یافت شوند، آنها را بگیرند و بکشند.»
از این آیات، به خوبی استفاده میشود که منافقان در وحشت و سرگردانی سختی درمدینه قرار داشتند؛ آیات با لحن شدید و قاطعی پی در پی همانند رعد و برق آسمانی بر ضدّ آنها نازل میشد، و هر آن احتمال این میرفت که دستور مجازات و یا حدّاقل اخراج آنها از مدینه صادر گردد.
اگر چه شأن نزول این آیات، منافقان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله است، امّا با توجّه به این که خطّ نفاق در هر عصر و زمانی، در برابر خطر انقلابهای راستین وجود داشته و دارد، به منافقان همه اعصار و قرون گسترش مییابد؛ و ما با چشم خود تمام این نشانهها را یک به یک و مو به مو در مورد منافقان عصر خویش مییابیم. سرگردانی آنها، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بی پناهی و بدبختی و سیه روزی و رسوایی آنها را درست همانند همان مسافری که قرآن به روشنترین وجهی حال او را ترسیم کرده است مشاهده میکنیم.
در اینکه میان مثال دوم و اوّل در آیات فوق چه تفاوتی است، در اینجا دو تفسیر وجود دارد :
نخست اینکه: آیه اوّل «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی...» اشاره به منافقانی است که در آغاز وارد صف مؤمنان راستین شده بودند و حقیقتآ ایمان آوردند، امّا این ایمان مستقر و پابرجا نبود و به نفاق گراییدند.
و امّا مثال دوم : «أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَآءِ...» حال منافقانی را بازگو میکند که در آغاز در همان صف نفاق بودند و حتّی برای یک لحظه ایمان نیاوردند.
تفسیر دیگر اینکه: مثال اوّل بازگو کننده حال افراد است، و مثال دوم مجسّم کننده وضع محیطها. لذا در اوّل میفرماید: «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی...؛ مثل آنها مانند کسی است
که...» و در مثال دوم میگوید: «أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَآءِ فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ؛ مانند باران پرپشتی که از آسمان فرو میریزد،و در آن، ظلمت و رعد و برق است.» اشاره به محیط وحشتزا و پرخوف و خطری است که منافقان در آن زندگی داشتند.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا وَقَالُوا لاِِخْوَانِهِمْ إِذَا ضَرَبُوا فِی الاَْرْضِ أَوْ کَانُوا غُزًّی لَّوْ کَانُوا عِنْدَنَا مَا مَاتُوا وَمَا قُتِلُوا لِیَجْعَلَ اللهُ ذَلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ وَاللهُ یُحْیِی وَیُمِیتُ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
ای کسانی که ایمان آوردهاید شما همانند کافران نباشید که هنگامی که برادرانشان به مسافرتی میروند (و میمیرند)، یا در جنگ شرکت میکنند (و کشته میشوند)، میگویند اگر آنها نزد ما بودند نمیمردند و کشته نمیشدند! (شما این گونه سخنان نگویید) تا خدا این حسرت را بر دل آنها بگذارد و خداوند زنده میکند و میمیراند (و زندگی و مرگ به دست اوست)؛ و خدا به آنچه انجام میدهید، بیناست.
جنگ «احد» از دو نظر برای مسلمانان فوق العاده اهمّیّت داشت: نخست اینکه آینه تمام نمایی بود که میتوانست چهره واقعی مسلمانان آن زمان را منعکس سازد، و
آنها را وادار به اصلاح وضع خود و بر طرف ساختن نقاط ضعف بنماید و به همین جهت قرآن فوق العاده روی آن تکیه کرده، و در آیات بسیاری از آن استفاده تربیتی میکند. از سوی دیگر، این حادثه زمینه را برای سمپاشی دشمنان و منافقان آماده ساخت و به همین دلیل، آیات زیادی برای خنثی کردن این سمپاشیهانازل گردید که آیات فوق از آنهاست.
این آیه به منظور درهم کوبیدن فعّالیّتهای تخریبی منافقان و هشدار به مسلمانان : نخست، خطاب به افراد با ایمان میفرماید : «شما همانند کافران نباشید که هنگامی که برادارنشان به مسافرتی میروند و یا در صف مجاهدان قرار میگیرند و کشته میشوند میگویند : افسوس اگر نزد ما بودند نمیمردند و کشته نمیشدند!» گرچه آنها این سخنان را در لباس دلسوزی ایراد میکنند امّا نظری جز مسموم ساختن روحیّه شما ندارند و نباید شما تحت تأثیر این سخنان مسموم قرار گیرید و چنین جمله هایی بر زبان آرید.
اگر شما مؤمنان تحت تأثیر سخنان گمراه کننده آنان قرار گیرید و همان حرفها را تکرار کنید طبعآ روحیّه شما ضعیف گشته و از رفتن به میدان جهاد و سفر در راه خدا خودداری خواهید کرد و آنها به هدف خود نائل میشوند، ولی شما این کار را نکنید و با روحیّه قوی به میدان جهاد بروید تا این حسرت بر دل منافقان برای همیشه بماند.
سپس، قرآن به سمپاشی آنها سه پاسخ منطقی میدهد :
مرگ و حیات در هر حال به دست خداست و مسافرت و یا حضور در میدان جنگ نمیتواند مسیر قطعی آن را تغییر دهد و خدا از همه اعمال بندگان باخبر است (وَاللهُ یُحْییِ وَیُمِیتُ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ).
تازه اگر هم در راه خدا بمیرید و یا کشته شوید (و به گمان منافقان مرگی زودرس دامن شما را بگیرد، چیزی از دست ندادهاید، زیرا) آمرزش و رحمت پروردگار از تمام اعمالی که آنها با ادامه حیات برای خود جمع آوری میکنند بالاتر است (وَلَئِنْ
قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللهِ وَرَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ).
اصولا نباید این دو را با هم مقایسه کرد ولی در برابر افکار پستی که چند روز زندگی و ثروت اندوزی را بر افتخار جهاد و شهادت مقدّم میداشتند راهی جز این نبود که بگوید: آنچه را شما از طریق شهادت یا مردن در راه خدا به دست میآورید بهتر است از آنچه کافران از راه زندگی نکبتبار و آمیخته با شهوات و دنیاپرستی خویش جمعآوری میکنند.
از همه گذشته، مرگ به معنای فنا و نابودی نیست که این قدر از آن وحشت دارید، بلکه دریچهای است به سوی زندگانی دیگری در سطحی بسیار وسیعتر و آمیخته با ابدیّت (وَلَئِنْ مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لاَِلَی اللهِ تُحْشَرُونَ؛ اگر بمیرید و یا کشته شوید به سوی خدا باز میگردید).
قابل توجّه اینکه در آیات فوق مردن در مسافرت در ردیف شهادت در راه خدا ذکر شده است زیرا منظور از آن، مسافرتهایی بوده که در راه خدا و برای خدا انجام میدادند، مانند سفر به سوی میدان جنگ و یا سفرهای تبلیغی و مانند آن و چون مسافرت در آن زمان آمیخته با مشکلات و خطرات و بیماریهای فراوان بوده، لذا مرگ و میر در آن گاهی کمتر از مرگ و میر در میدان جنگ نبود.
و امّا اینکه بعضی از مفسّران احتمال دادهاند که منظور از مسافرت در اینجا مسافرتهای تجاری است، بسیار از معنای آیه دور است، زیرا کافران هرگز از چنین چیزی تأسّف نمیخوردند، بلکه این خود راه جمعآوری اموال بود؛ بعلاوه، این موضوع تأثیری در تضعیف روحیّه مسلمانان بعد از جنگ احد نداشت و نیز عدم هماهنگی مسلمانان با کفّار در این مورد حسرتی برای آنها ایجاد نمیکرد. بنابراین، ظاهرآ منظور، مردن در اثنای سفر به سوی میدان جهاد و یا سایر برنامههای اسلامی بوده است.
الَّذِینَ قَالُوا لاِِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُوا لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَءُوا عَنْ أَنْفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ
(منافقان) آنهایی هستند که به برادران خود - در حالیکه از حمایت آنها دست کشیده بودند - گفتند: اگر آنها از ما پیروی میکردند کشته نمیشدند، بگو (مگر شما میتوانید مرگ افراد را پیش بینی کنید) پس مرگ خود را از خودتان دور سازید، اگر راست میگویید!
منافقان علاوه بر اینکه خودشان از جنگ احد کنارهگیری میکردند، سعی در تضعیف روحیّه دیگران نیز نمودند؛ به هنگام بازگشت مجاهدان زبان به سرزنش آنها گشودند و گفتند: اگر آنها از فرمان ما پیروی کرده بودند، کشته نمیدادند.
قرآن در آیه فوق، به گفتار بیاساس آنها پاسخ داده و میگوید: «الَّذِینَ قَالُوا لاِِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُوا...» آنها که از جنگ کنارهگیری کردند و به برادران خود گفتند اگر از ما اطاعت کرده بودند هیچگاه کشته نمیشدند به آنها بگو اگر قادر به پیش بینی حوادث آینده هستید مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست میگویید.
یعنی در حقیقت شما با این ادّعا، خود را عالم به غیب و باخبر از حوادث آینده میدانید، کسی که چنین است باید علل و عوامل مرگ خود را بتواند پیشبینی کرده و خنثی سازد، آیا شما چنین قدرتی دارید!
وانگهی، اگر شما در میدان جهاد و در راه سربلندی و افتخار کشته نشوید آیا عمر جاویدان خواهید داشت! آیا میتوانید مرگ را برای همیشه از خود دور سازید!
بنابراین، شما که نمیتوانید قانون مسلّم مرگ را از میان ببرید، پس چرا در میان بستر با ذلّت بمیرید! چرا با افتخار در میدان جهاد در برابر دشمن شربت شهادت ننوشید!
در آیه فوق، نکته دیگری وجود دارد که باید به آن توجّه کرد :
و آن اینکه، از مؤمنان تعبیر به (برادر) شده در حالی که هرگز مؤمنان برادر منافقان نیستند؛ این یک نوع سرزنش به آنهاست که شما مؤمنان را برادر خود میدانستید، چرا در این لحظات حسّاس، دست از حمایت آنها برداشتید! و لذا بلافاصله بعد از تعبیر «إخوانهم» جمله «قعدوا» یعنی از جنگ باز نشستند، ذکر شده، آیا انسان ادّعای برادری میکند و بلافاصله از حمایت برادر خود باز مینشیند!
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا کُفْرآ لَّمْ یَکُنِ اللهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَلاَ لِیَهْدِیَهُمْ سَبِیلا
آنها که ایمان آوردهاند، سپس کافر شدند، باز هم ایمان آوردند، و دگر بار کافر شدند سپس بر کفر خود افزودند، هرگز خدا آنها را نخواهد بخشید و آنها را به راه (راست) هدایت نخواهد کرد.
بَشِّرِ الْمُنَافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابآ أَلِیمآ
به منافقان بشارت ده که مجازات دردناکی در انتظار آنهاست.
الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ للهِِ جَمِیعآ
همانها که کافران را به جای مؤمنان، دوست خود برمی گزینند، آیا اینها میخواهند از آنان کسب عزّت و آبرو کننند با اینکه همه عزّتها مخصوص خداست!
در این آیات اشاره به حالت جمعی از کافران کرده که هر روز شکل تازهای به خود میگیرند؛ روزی در صف مؤمنان، و روز دیگر در صف کفّار؛ و باز در صف مؤمنان، و سپس در صفوف کفّار متعصّب و خطرناک قرار میگیرند. خلاصه، همچون «بت عیّار» هر لحظه به شکلی و هر روز به رنگی در میآیند و سرانجام در کفر و بیایمانی از دنیا چشم میپوشند.
نخستین آیه از آیات فوق درباره سرنوشت چنین کسانی میگوید: «آنها که ایمان آوردند سپس کافر شدند باز ایمان آوردند و بار دیگر راه کفر پیش گرفتند و سپس بر کفر خود افزودند، هرگز خداوند آنها را نمیآمرزد و به راه راست هدایت نمیکند (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا کُفْرآ لَّمْ یَکُنِ اللهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَلاَ لِیَهْدِیَهُمْ سَبِیلا).»
این تغییر روشهای پی در پی، و هر روز به رنگی در آمدن، یا مولود تلوّن و عدم تحقیق کافی در مبانی اسلام، و یا نقشهای بود که افراد منافق و کفّار متعصّب اهل کتاب برای متزلزل ساختن مؤمنان واقعی، طرح و اجرا میکردند که با این رفت و آمدهای پی در پی، مؤمنان واقعی را در ایمان خود متزلزل سازند؛ چنانکه در آیه 72 سوره آلعمران شرح آن گذشت.
البتّه آیه فوق هیچ گونه دلالتی بر عدم قبول توبه اینگونه اشخاص ندارد، بلکه موضوع سخن در آیه تنها آن دستهای هستند که در حال شدّت کفر، سرانجام چشم از جهان میپوشند، چنین افرادی به مقتضای ایمان و عملشان نه شایسته آمرزشند و نه هدایت، مگر اینکه در کار خود تجدید نظر کنند. سپس در آیه بعد میگوید: «به این دسته از این منافقان بشارت بده که عذاب دردناکی برای آنهاست (بَشِّرِ الْمُنَافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابآ أَلِیمآ).»
تعبیر به عنوان «بشارت» در موردی که سخن از «عذاب الیم» است یا به عنوان استهزا نسبت به افکار پوچ و بی اساس آنهاست، و یا به خاطر آن است که کلمه بشارت
که در اصل از «بشره» به معنای صورت گرفته شده، معنای وسیعی دارد، و هر گونه خبری را که در صورت انسان اثر بگذارد و آن را مسرور یا غم آلود کند، شامل میشود.
و در آیه اخیر این دسته از منافقان چنین توصیف شدهاند : «آنها کافران را به جای مؤمنان دوست خود انتخاب میکنند (الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ).»
سپس میگوید: هدف آنها از این انتخاب چیست! «آیا به راستی میخواهند آبرو و حیثیّتی از طریق این دوستی برای خود کسب کنند (أَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ)!»
«در حالی که تمام عزّتها مخصوص خداست (فَإِنَّ الْعِزَّةَ للهِِ جَمِیعآ)!»
زیرا عزّت همواره از «علم» و «قدرت» سرچشمه میگیرد و اینها که قدرتشان ناچیز و عملشان نیز همانند قدرتشان ناچیز است، کاری از دستشان ساخته نیست که بتوانند منشأ عزّتی باشند.
این آیه به همه مسلمانان هشدار میدهد که عزّت خود را در همه شئون زندگی اعم از شئون اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و مانند آن، در دوستی با دشمنان اسلام نجویند، بلکه تکیهگاه خود را ذات پاک خداوندی قرار دهند که سرچشمه همه عزّتهاست، و غیر خدا از دشمنان اسلام نه عزّتی دارند که به کسی ببخشند و نه اگر میداشتند قابل اعتماد بودند، زیرا هر روز که منافع آنها اقتضا کند فورآ صمیمیترین متّحدان خود را رها کرده و به سراغ کار خویش میروند که گویی هرگز با هم آشنایی نداشتند، چنانکه تاریخ معاصر شاهد بسیار گویای این واقعیّت است!
وَقَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آیَاتِ اللهِ یُکْفَرُ بِهَا وَیُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ إِنَّکُمْ إِذآ مِّثْلُهُمْ إِنَّ اللهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعآ
خداوند در قرآن (این حکم را) بر شما فرستاده که هنگامی که بشنوید افرادی آیات خدا را انکار و استهزا مینمایند با آنها ننشینید تا به سخن دیگری بپردازند؛ وگرنه، شما هم مثل آنان خواهید بود. خداوند منافقان و کافران را همگی در دوزخ جمع میکند.
از ابن عباس درباره نزول آیه چنین نقل شده که جمعی از منافقان در جلسات دانشمندان یهود مینشستند، جلساتی که در آن نسبت به آیات قرآن استهزا میشد؛ آیه فوق نازل گشت و عاقبت شوم این عمل را روشن ساخت.
در سوره انعام که از سورههای مکّی قرآن است، در آیه 68 صریحآ به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داده شده است که «اگر مشاهده کنی کسانی نسبت به آیات قرآن استهزا میکنند و سخنان ناروا میگویند، از آنها اعراض کن.»
مسلّم است که این حکم اختصاصی به پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد، بلکه یک دستور عمومی است که در شکل خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله بیان شده، و فلسفه آن هم کاملا روشن است؛ زیرا این یک نوع مبارزه عملی به شکل منفی در برابر این گونه کارهاست. آیه مورد بحث بار دیگر این حکم اسلامی را تاکید میکند و به مسلمانان هشدار میدهد که: «در قرآن به شما قبلاً دستور داده شده که هنگامی که بشنوید افرادی نسبت به آیات قرآن کفر میورزند و استهزا میکنند، با آنها ننشینید تا از این کارها صرفنظر کرده، به مسائل دیگری بپردازند (وَقَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آیَاتِ اللهِ یُکْفَرُ بِهَا وَیُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ).»
سپس، نتیجه این کار را چنین بیان میکند که «اگر شما در اینگونه مجالس شرکت کردید همانند آنها خواهید بود و سرنوشتتان سرنوشت آنهاست (إِنَّکُمْ إِذآ مِّثْلُهُمْ).»
باز برای تأکید این مطلب اضافه میکند: شرکت در این گونه جلسات نشانه روح نفاق است «و خداوند منافقان و کافران را در دوزخ جمع میکند (إِنَّ اللهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعآ).»
از این آیه چند نکته استفاده میشود :
شرکت در این گونه «جلسات گناه» به منزله شرکت در «گناه» است، اگر چه شرکت کننده ساکت باشد؛ زیرا اینگونه سکوتها یک نوع رضایت و امضای عملی است.
نهی از منکر اگر به صورت «مثبت» امکانپذیر نباشد، لااقل باید به صورت «منفی» انجام گیرد، به این طریق که انسان از محیط گناه و مجلس گناه دور شود.
کسانی که با سکوت خود و شرکت در اینگونه جلسات عملا گناهکاران را تشویق میکنند، مجازاتی همانند مرتکبین گناه دارند.
نشست و برخاست با کافران در صورتی که نسبت به آیات الهی توهین نکنند و خطر دیگری نداشته باشد مانعی ندارد؛ زیرا جمله «حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ» این کار را مباح شمرده است.
مجامله با این گونه گناهکاران نشانه روح نفاق است؛ زیرا یک مسلمان واقعی هرگز نمیتواند در مجلسی شرکت کند که در آن نسبت به آیات و احکام الهی توهین میشود، و اعتراض ننماید، و یا لااقل عدم رضایت خود را با ترک آن مجلس آشکار نسازد.
الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِّنَ اللهِ قَالُوا أَلَمْ نَکُن مَّعَکُمْ وَإِنْ کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصِیبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَنَمْنَعْکُمْ مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ فَاللهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَنْ یَجْعَلَ اللهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلا
(منافقان) همانها (هستند) که پیوسته انتظار میکشند و مراقب شما هستند؛ اگر فتح و پیروزی نصیب شما گردد، میگویند: مگر ما با شما نبودیم (پس ما نیز سهیم در افتخارات و غنائم هستیم) و اگر بهرهای نصیب کافران گردد، به آنان میگویند : آیا ما شما را به مبارزه و عدم تسلیم در برابر مؤمنان تشویق نمیکردیم (پس با شما سهیم خواهیم بود!) خداوند در میان شما در روز رستاخیز داوری میکند و خداوند هرگز برای کافران نسبت به مؤمنان راه تسلّطی قرار نداده است!
این آیه و آیات بعد قسمتی دیگر از صفات منافقان و اندیشههای پریشان آنها را بازگو میکند، و میگوید : «منافقان کسانی هستند که همیشه میخواهند از هر پیشامدی به نفع خود بهرهبرداری کنند، اگر پیروزی نصیب شما شود فورآ خود را در صف مؤمنان جازده، میگویند مگر ما با شما نبودیم و مگر کمکهای ارزنده ما مؤثّر در غلبه و پیروزی شما نبود! بنابراین ما هم در تمام این موفّقیّتها و نتایج معنوی و مادّی آن شریک و سهیمیم (الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِّنَ اللهِ قَالُوا أَلَمْ نَکُن مَّعَکُمْ).»
امّا اگر بهرهای از این پیروزی نصیب دشمنان اسلام شود، فورآ خود را به آنها نزدیک کرده، مراتب رضایتمندی خویش را به آنها اعلام میدارند و میگویند: «این ما بودیم که شما را تشویق به مبارزه با مسلمانان و عدم تسلیم در برابر آنها کردیم بنابراین ما هم در این پیروزیها سهمی داریم (وَإِنْ کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصِیبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَنَمْنَعْکُمْ مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ (1)).»
به این ترتیب این دسته با فرصت طلبی مخصوص خود میخواهند در صورت پیروزی مؤمنان در افتخارات و حتّی در غنائم آنان شرکت جویند و منّتی هم بر آنها
1) «إسْتَحْوَذَ» در اصل از مادّه «حَوَذَ» به معنای قسمت عقب رانهاست و چون به هنگامی که ساربان میخواهد شتر را بهسرعت براند در پشت او قرار گرفته و به ران و پشت او میزند تا به سرعت حرکت کند، کلمه «استحوذ» به معنای سوقدادن، تحریک کردن توأم با تسلّط و استیلا آمده است، و در آیه فوق نیز به همین معناست.
بگذارند؛ و در صورت پیروزی کفّار خوشحالند و با مصمّم ساختن آنها در کفرشان و جاسوسی به نفع آنان، مقدّمات این پیروزی را فراهم میسازند؛ گاهی «رفیق قافله»اند و گاهی «شریک دزد»!
ولی قرآن سرانجام آنها را با یک جمله کوتاه بیان میکند و میگوید :
بالاخره روزی فرا میرسد که پردهها بالا میرود و نقاب از چهره زشت آنان برداشته میشود. آری «در روز قیامت خداوند در میان شما قضاوت میکند (فَاللهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ).»
و برای اینکه مؤمنان واقعی مرعوب آنان نشوند، در پایان آیه اضافه میکند: «هیچ گاه خداوند راهی برای پیروزی و تسلّط کافران بر مسلمانان قرار نداده است (وَلَنْ یَجْعَلَ اللهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلا).»
آیا هدف از این جمله تنها عدم پیروزی کفّار از نظر «منطق» بر افراد با ایمان است و یا پیروزیهای «نظامی» و مانند آن را شامل میشود؟
از آنجا که کلمه «سبیل» به اصطلاح از قبیل «نکره در سیاق نفی» است و معنای عموم را میرساند از آیه استفاده میشود که کافران نه تنها از نظر منطق بلکه از نظر نظامی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و خلاصه از هیچ نظر بر افراد باایمان، چیره نخواهند شد.
و اگر پیروزی آنها را بر مسلمانان در میدانهای مختلف با چشم خود میبینیم به خاطر آن است که بسیاری از مسلمانان، مؤمنان واقعی نیستند و راه و رسم ایمان و وظایف و مسئولیّتها و رسالتهای خویش را بکلّی فراموش کردهاند، نه خبری از اتّحاد و اخوّت اسلامی در میان آنان است و نه جهاد به معنای واقعی کلمه انجام میدهند، و نه علم و آگاهی لازم را که اسلام آن را از لحظه تولّد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است، دارند؛ و چون چنانند طبعآ چنینند!
جمعی از فقها در مسائل مختلف به این آیه برای عدم تسلّط کفّار بر مؤمنان از نظر
حقوقی و حکمی استدلال کردهاند و با توجّه به عمومیّتی که در آیه دیده میشود، این توسعه بعید به نظر نمیرسد.
قابل توجّه این که، در این آیه پیروزی مسلمانان به عنوان «فتح» بیان شده در حالی که از پیروزی کفّار تعبیر به «نصیب» شده است، اشاره به این که اگر پیروزیهایی نصیب آنان گردد محدود و موقّت و ناپایدار است و فتح و پیروزی نهایی با افراد با ایمان میباشد.
إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَی الصَّلاَةِ قَامُوا کُسَالَی یُرَآءُونَ النَّاسَ وَلاَ یَذْکُرُونَ اللهَ إِلاَّ قَلِیلا
منافقان (به گمان خود) میخواهند خدا را فریب دهند در حالیکه او آنها را فریب میدهد؛ و هنگامی که به نماز بر میخیزند، با کسالت بر میخیزند؛ در برابر مردم ریا میکنند؛ و خدا را جز اندکی یاد نمینمایند.
مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِکَ لاَ إِلَی هَؤُلاَءِ وَلاَ إِلَی هَؤُلاَءِ وَمَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلا
آنها افراد بی هدفی هستند که نه به سوی اینها هستند و نه به سوی آنها (نه در صف مؤمنان و نه در صف کافران) و هر کس را خداوند گمراه کند راهی برای (نجات) او نخواهی یافت.
در این دو آیه پنج وصف دیگر از صفات منافقان در عبارات کوتاهی آمده است :
آنها برای رسیدن به اهداف شوم خود از راه خدعه و نیرنگ وارد میشوند و حتّی
میخواهند: «به خدا خدعه و نیرنگ زنند در حالی که در همان لحظات که در صدد چنین کاری هستند در یک نوع خدعه واقع شدهاند، زیرا برای به دست آوردن سرمایههای ناچیزی، سرمایههای بزرگ وجود خود را از دست میدهند (إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ)!»
تفسیر فوق از واو (وَهُوَ خَادِعُهُمْ) که واو حالیه است استفاده میشود، و این درست شبیه داستان معروفی است که از بزرگی نقل شده است که به جمعی از پیشه وران میگفت: از این بترسید که مسافران غریب بر سر شما کلاه بگذارند، کسی گفت : اتّفاقآ آنها افراد بیخبر و ساده دلی هستند ما بر سر آنها میتوانیم کلاه بگذاریم، مرد بزرگ گفت: منظور من نیز همان است، شما سرمایه ناچیزی را از این راه فراهم میسازید و سرمایه بزرگ ایمان را از دست میدهید!
آنها از خدا دورند و از راز و نیاز با او لذّت نمیبرند و به همین دلیل: «هنگامی که به نماز برخیزند سرتاپای آنها غرق کسالت و بی حالی است (وَإِذَا قَامُوا إِلَی الصَّلاَةِ قَامُوا کُسَالَی).»
آنها چون به خدا و وعدههای بزرگ او ایمان ندارند، اگر عبادت یا عمل نیکی انجام دهند آن نیز از روی ریاء است نه به خاطر خدا (یُرَآءُونَ النَّاسَ).
آنها اگر ذکری هم بگویند و یادی از خدا کنند از صمیم دل و از روی آگاهی و بیداری نیست و اگر هم باشد بسیار کم است (وَلاَ یَذْکُرُونَ اللهَ إِلاَّ قَلِیلا)!
آنها افراد سرگردان و بی هدف و فاقد برنامه و مسیر مشخّصند، نه جزء مؤمنانند و نه در صف کافران (مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِکَ لاَ إِلَی هَؤُلاَءِ وَلاَ إِلَی هَؤُلاَءِ)!
باید توجّه داشت که کلمه مُذَبْذَب اسم مفعول از مادّه «ذَبْذَب» است و در اصل به معنای صدای مخصوصی است که به هنگام حرکت دادن یک شیء آویزان بر اثر برخورد با امواج هوا به گوش میرسد و سپس به اشیای متحرّک و اشخاص سرگردان و متحیّر و فاقد برنامه مذبذب گفته شده است و این یکی از لطیفترین تعبیراتی است
که در قرآن درباره منافقین وارد شده است؛ و یک اشاره ضمنی به این مطلب دارد که چنان نیست که نتوان منافقان را شناخت بلکه این تذبذب آنها آمیخته با آهنگ مخصوصی است که با توجّه به آن شناخته میشوند؛ و نیز این حقیقت را میتوان از این تعبیر استفاده کرد که اینها همانند یک جسم معلّق و آویزان ذاتآ فاقد جهت حرکتند، بلکه این بادها هستند که آنها را به هر سو حرکت میدهند و به هر سمت بوزند، با خود میبرند!
و در پایان آیه سرنوشت آنها را چنین بیان میکند: آنها افرادی هستند که بر اثر اعمالشان، خدا حمایتش را از آنان برداشته و در بیراههها گمراهشان ساخته «و هرکس را خدا گمراه کند، هیچگاه راه نجاتی برای آنان نخواهی یافت (وَمَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلا)!»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَتُرِیدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا للهِِ عَلَیْکُمْ سُلْطَانآ مُبِینآ
ای کسانی که ایمان آوردهاید! کافران را به جای مؤمنان ولیّ و تکیهگاه خود انتخاب نکنید، آیا میخواهید (با این عمل) دلیل آشکاری بر ضدّ خود در پیشگاه خدا قرار دهید!
إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیرآ
(زیرا) منافقان در پایینترین مرحله دوزخ قرار دارند و هرگز یاوری برای آنها نخواهی یافت (بنابراین از طرح دوستی با دشمنان خدا که نشانه نفاق است بپرهیزید)!
إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللهِ وَأَخْلَصُوا دِینَهُمْ للهِِ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ وَسَوْفَ یُؤْتِ اللهُ الْمُؤْمِنِینَ أَجْرآ عَظِیمآ
مگر آنها که توبه کنند و اصلاح (و جبران) نمایند و به (دامن لطف) خدا چنگ زنند و دین خود را برای خدا خالص کنند؛ آنها با مؤمنان خواهند بود؛ و خداوند به افراد باایمان پاداش عظیمی خواهد داد.
در آیات گذشته اشاره به گوشهای از صفات منافقان و کافران شد، و در آیات اخیر نیز نخست به مؤمنان هشدار داده میشود که کافران (و منافقان) را به جای مؤمنان تکیه گاه و ولیّ خود انتخاب نکنند (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ)!
چرا که این عمل یک جرم و قانون شکنی آشکار و شرک به خداوند است و با توجّه به قانون عدالت پروردگار، موجب استحقاق مجازات شدیدی است؛ لذا به دنبال آن میفرماید : «آیا میخواهید دلیل روشنی بر ضدّ خود در پیشگاه پروردگار درست کنید (أَتُرِیدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا للهِِ عَلَیْکُمْ سُلْطَانآ مُبِینآ)!»
در آیه بعد برای روشن ساختن حال منافقانی که این دسته از مسلمانان غافل، طوق دوستی آنان را برگردن مینهند، و یا حال خود اینها که در عین اظهار اسلام، راه نفاق را پیموده و از درِ دوستی با منافقان در میآیند، میفرماید :
«منافقان در پایینترین و نازلترین مراحل دوزخ قرار دارند و هیچگونه یاوری برای آنها نخواهی یافت (إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنْ النَّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیرآ)!»
از این آیه به خوبی استفاده میشود که از نظر اسلام نفاق بدترین انواع کفر، و منافقان دورترین مردم از خدا هستند و به همین دلیل جایگاه آنها بدترین و پستترین نقطه دوزخ است، و باید هم چنین باشد؛ زیرا خطراتی که از ناحیه منافقان
به جوامع انسانی میرسد با هیچ خطری قابل مقایسه نیست؛ آنها با استفاده از مصونیّتی که در پناه اظهار ایمان پیدا میکنند، ناجوانمردانه و آزادانه به افراد بی دفاع حملهور شده، از پشت به آنها خنجر میزنند؛ مسلّمآ حال چنین دشمنان ناجوانمرد و خطرناک که در قیافه دوست آشکار میشوند، از حال دشمنانی که با صراحت اعلان عداوت کرده و وضع خود را مشخّص ساختهاند، به مراتب بدتر است. در حقیقت «نفاق» راه و رسم افراد بی شخصیّت و پست، و مرموز و ترسو، و به تمام معنا آلوده است.
امّا برای اینکه روشن شود حتّی این افراد فوقالعاده آلوده، راه بازگشت به سوی خدا و اصلاح موقعیّت خویشتن را دارند، اضافه میکند: «مگر آنها توبه کرده و اعمال خود را اصلاح نمایند - و گذشته را جبران کنند - و به دامن لطف پروردگار چنگ زنند و دین و ایمان خود را برای خدا خالص گردانند (إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللهِ وَأَخْلَصُوا دِینَهُمْ للهِِ).»
«چنین کسانی سرانجام اهل نجات خواهند شد و با مؤمنان قرین میگردند (فَأُوْلَئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ).»
«و خداوند پاداش عظیمی به همه افراد با ایمان خواهد داد (وَسَوْفَ یُؤْتِ اللهُ الْمُؤْمِنِینَ أَجْرآ عَظِیمآ).»
قابل توجّه اینکه، در ذیل آیه میفرماید: اینها همراه مؤمنان خواهند بود، اشاره به این که مقام (مؤمنان ثابت قدم) از آنها برتر و بالاتر است، آنها اصلند و اینها فرع، و از پرتو وجود مؤمنان راستین نور و صفایی مییابند.
موضوع دیگری که باید به آن توجّه داشت این است که سرنوشت منافقان را به طور مشخّص بیان کرده و پایینترین مرحله دوزخ شمرده است در حالی که درباره مؤمنان به «اجر عظیم» که هیچگونه حدّ و مرزی در آن نیست و وابسته به عظمت لطف پروردگار است، اکتفا شده.
إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هَؤُلاَءِ دِینُهُمْ وَمَن یَّتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَإِنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ
به هنگامی که منافقان و آنها که در دلهایشان بیماری بود میگفتند: «این گروه (مسلمانان) را دینشان مغرور ساخته است!» (آنها نمیدانستند که) هر کس بر خدا توکّل کند (پیروز میگردد؛) خداوند توانا و حکیم است.
در این آیه اشاره به روحیّه جمعی از طرفداران لشکر شرک و بتپرستی در صحنه بدر میکند و میگوید :
در آن هنگام منافقان و آنهایی که در دل آنها بیماری بود میگفتند: این مسلمانان به آیین خود مغرور شدهاند و با این گروه کم و اسلحه ناچیز، به گمان پیروزی و یا به خیال شهادت در راه خدا و زندگی جاویدان، در این صحنه خطرناک که به مرگ منتهی میشود، گام نهادهاند (إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هَؤُلاَءِ دِینُهُمْ)!
ولی آنها بر اثر عدم ایمان و عدم آگاهی از الطاف پروردگار و امدادهای غیبی او از
این حقیقت آگاهی ندارند که «هرکس بر خدا توکّل کند و پس از بسیج تمام نیروهایش خود را به او بسپارد، خداوند او را یاری خواهد کرد، چه اینکه خداوند قادری است که هیچ کس در مقابل او یارای مقاومت ندارد، و حکیمی است که ممکن نیست دوستان و مجاهدان راهش را تنها بگذارد (مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَإِنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)!»
در اینکه منظور از «منافقان» و «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» چه کسانی بودهاند، مفسّرانگفتگوی بسیار کردهاند، ولی بعید نیست که هر دو عبارت اشاره به گروه منافقان مدینه باشد؛ زیرا قرآن مجید در باره منافقان که شرح حال آنها در آغاز سوره بقره آمده است، میگوید: «فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضآ (1)؛ در دلهای آنان بیماری
است و خدا نیز بر بیماری آنها میافزاید.»
و این گروه، یا منافقانی هستند که در مدینه به صفوف مسلمانان پیوسته بودند و اظهار اسلام و ایمان میکردند، امّا در باطن با آنها نبودند؛ و یا آنها که در مکّه ظاهرآ ایمان آورده بودند، ولی از هجرت به مدینه سرباز زدند و در میدان بدر به صفوف مشرکان پیوسته، و به هنگامی که کمی نفرات مسلمانان را در برابر لشگر دیدند، در تعجّب فرو رفتند و گفتند این جمعیّت مسلمانان فریب دین و آیین خود را خوردند و به این میدان گام گذاردند؛ و در هر حال خداوند از نیّت باطنی آنها خبر میدهد و اشتباه آنان و همفکرانشان را روشن میسازد.
1) سوره بقره، آیه 10.
عَفَا اللهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْکَاذِبِینَ
خداوند تو را بخشید؛ چرا پیش از آن که راستگویان برای تو آشکار شوند و دروغگویان را بشناسی، به آنها اجازه دادی (خوب بود صبر میکردی تا هر دو گروه خود را نشان دهند)!
لاَ یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ أَنْ یُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَاللهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ
آنها که به خدا و روز جزا ایمان دارند، هیچگاه برای ترک جهاد (در راه خدا) با اموال و جانهایشان، از تو اجازه نمیگیرند؛ و خداوند پرهیزگاران را میشناسد.
إِنَّمَا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ
تنها کسانی از تو اجازه میگیرند که به خدا و روز جزا ایمان ندارند، و دلهایشان با شکّ و تردید آمیخته است؛ از این رو، آنها در تردید خود سرگردانند.
از آیات فوق استفاده میشود که گروهی از منافقان نزد پیامبر آمدند و پس از بیان عذرهای گوناگون و حتّی سوگند خوردن، اجازه خواستند که آنها را از شرکت در میدان «تبوک» معذور دارد، و پیامبر به این عدّه اجازه داد.
خداوند در نخستین آیه مورد بحث پیامبرش را مورد عتاب قرار میدهد و میگوید: «خداوند تو را بخشید؛ چرا به آنها اجازه دادی که از شرکت در میدان جهاد خودداری کنند (عَفَا اللهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ)!»
«چرا نگذاشتی آنها که راست میگویند از آنها که دروغ میگویند شناخته شوند - و به ماهیّت آنها پی ببری (حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْکَاذِبِینَ)!»
در اینکه عتاب و سرزنش فوق که توأم با اعلام عفو پروردگار است دلیل بر آن است که اجازه پیامبر صلی الله علیه و آله کار خلافی بوده، یا تنها «ترک اولی» بوده، و یا هیچکدام، در میان مفسّران گفتگو است.
بعضی آنچنان تند رفتهاند، و حتّی جسورانه و بی ادبانه نسبت به مقام مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله، آیه فوق را دلیل بر امکان صدور گناه و معصیت از او دانستهاند، و لااقل ادبی را که خداوند بزرگ در این تعبیر نسبت به پیامبرش رعایت کرده که نخست از «عفو» میگوید و بعد «مؤاخذه» میکند، رعایت نکردهاند و به گمراهی عجیبی افتادهاند!
انصاف این است که در این آیه هیچ گونه دلیلی بر صدور گناهی از پیامبر صلی الله علیه و آله وجود ندارد، حتّی در ظاهر آیه؛ زیرا همه قراین نشان میدهد چه پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها اجازه میداد و چه اجازه نمیداد این گروه منافق در میدان «تبوک» شرکت نمیجستند، و به فرض که شرکت میکردند نه تنها گرهی از کار مسلمانان نمیگشودند بلکه مشکلی بر مشکلات میافزودند، چنانکه در چند آیه بعد میخوانیم: «لَوْ خَرَجُوا فِیکُم مَّا زَادُوکُمْ إِلاَّ خَبَالا؛ اگر آنها با شما حرکت میکردند جز شرّ و فساد و سعایت و سخن چینی و ایجاد نفاق کار دیگری انجام نمیدادند!»
بنابراین، هیچگونه مصلحتی با اذن پیامبر صلی الله علیه و آله فوت نشد. تنها چیزی که در این میان وجود داشت این بود که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها اجازه نمیداد، مشت آنها زودتر باز میشد و مردم به ماهیّتشان زودتر آشنا میشدند، ولی این موضوع چنان نبود که از دست رفتن آن موجب ارتکاب گناهی باشد؛ شاید فقط بتوان نام «ترک اولی» بر آن گذارد، به این معنا که اذن دادن پیامبر صلی الله علیه و آله در آن شرایط و در برابر سوگندها و اصرارهای منافقین هر چند کار بدی نبود امّا ترک اذن، از آن هم بهتر بود تا این گروه زودتر شناخته شوند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که: عتاب و خطاب مزبور جنبه کنایی داشته و حتّی ترک اولی نیز در کار نباشد، بلکه منظور بیان روح منافقگری منافقان با یک بیان لطیف و کنایهآمیز بوده است. این موضوع را با ذکر مثالی میتوان روشن ساخت: فرض کنید ستمگری میخواهد به صورت شما سیلی بزند، یکی از دوستانتان دست او را میگیرد، شما نه تنها از این کار ناراحت نمیشوید بلکه خوشحال نیز خواهید شد، امّا برای اثبات زشتی باطن طرف به صورت عتابآمیز به دوستتان میگویید :
«چرا نگذاشتی سیلی بزند تا همه مردم این سنگ دل منافق را بشناسند!» و هدفتان از این بیان تنها اثبات سنگدلی و نفاق اوست که در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است.
مطلب دیگری که در تفسیر آیه باقی میماند این است که مگر پیامبر صلی الله علیه و آله منافقان را نمیشناخت که خداوند میگوید: میخواستی به آنها اذن ندهی تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
پاسخ این سؤال این است که اوّلاً، پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق علم عادّی به وضع این گروه آشنایی نداشت و علم غیب برای قضاوت درباره موضوعات کافی نیست، بلکه باید از طریق مدارک عادّی، وضع آنها روشن گردد. و ثانیآ، هدف تنها این نبوده که
پیامبر صلی الله علیه و آله بداند، بلکه ممکن است هدف این بوده که همه مسلمانان آگاه شوند، هرچند روی سخن به پیامبر صلی الله علیه و آله است.
سپس به شرح یکی از تفاوتهای مؤمنان و منافقان پرداخته میگوید: «آنها که ایمان به خدا و سرای دیگر دارند هیچ گاه از تو اجازه برای عدم شرکت در جهاد با اموال و جانها، نمیخواهند (لاَ یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ أَنْ یُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ).»
بلکه هنگامی که فرمان جهاد صادر شد بدون تعلّل و سستی به دنبال آن میشتابند و همان ایمان به خدا و مسئولیّتهایشان در برابر او، و ایمان به دادگاه رستاخیز، آنان را به این راه دعوت میکند و راه عذر تراشی و بهانهجویی را به رویشان میبندد.
«وَاللهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ ؛ خداوند به خوبی افراد پرهیزگار را میشناسد و از نیّت و اعمال آنها کاملا آگاه است.»
سپس میگوید: «تنها کسانی از تو اجازه برای عدم شرکت در میدان جهاد میطلبند که ایمان به خدا و روز جزا ندارند (إِنَّمَا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ).»
و برای تأکید عدم ایمان آنها میگوید: «آنها کسانی هستند که دلهایشان مضطرب و آمیخته با شکّ و تردید است (وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ).»
«به همین دلیل در این شکّ و تردید گاهی قدم به پیش میگذارند و گاهی باز میگردند و پیوسته در حیرت و سرگردانی به سر میبرند - و به همین جهت منتظر پیدا کردن بهانه و کسب اجازه از پیامبرند (فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ).»
گر چه صفات فوق به شکل فعل مضارع ذکر شده است ولی منظور از آن بیان صفات و حال منافقان و مؤمنان است و ماضی و حال و مضارع در آن تفاوت نمیکند.
به هرحال، مؤمنان در پرتو ایمانشان تصمیم و ارادهای محکم و خللناپذیر دارند؛ راه را به روشنی دیدهاند؛ مقصدشان معلوم، و هدفشان مشخّص است؛ به همین دلیل،
با عزمی راسخ و بدون تردید و دودلی با گامهای استوار به پیش میروند؛ امّا منافقان چون هدفشان تاریک و نامشخّص است، گرفتار حیرت و سرگردانی هستند و همیشه به دنبال بهانهای برای فرار از زیر بار مسئولیّتها میگردند.
این دو نشانه مخصوص «مؤمنان» و «منافقان» صدر اسلام و میدان جنگ تبوک نبود بلکه هم امروز نیز «مؤمنان راستین» را از «مدّعیان دروغین» با این دو صفت میتوان شناخت؛ مؤمن، شجاع و مصمّم است و منافق، بزدل و ترسو و متحیّر و عذر تراش!
وَمِنْهُم مَّنْ یَقُولُ ائْذَن لِّی وَلاَ تَفْتِنِّی أَلاَ فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ
بعضی از آنها میگویند: «به ما اجازه ده (تا در جهاد شرکت نکنیم) و ما را به گناه نیفکن»! آگاه باشید آنها (هم اکنون) در گناه سقوط کردهاند؛ و جهنّم، کافران را احاطه کرده است!
در شأن نزول این آیه گروهی از مفسّران نقل کردهاند :
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله مسلمانان را آماده جنگ تبوک میساخت و دعوت به حرکت میکرد، یکی از رؤسای طایفه «بنیسَلمَه» به نام «جَدّ بن قَیْس» که در صف منافقان بود خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد اگر اجازه دهی من در این میدان جنگ حاضر نشوم زیرا علاقه شدیدی به زنان دارم مخصوصآ اگر چشمم به دختران رومی بیفتد، ممکن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم! و دست از کارزار بکشم!
پیامبر صلی الله علیه و آله به او اجازه داد.
در این موقع آیه فوق نازل شد و عمل آن شخص را محکوم ساخت. پیامبر صلی الله علیه و آله رو به گروهی از «بنیسلمه» کرد و فرمود: بزرگ شما کیست؟ گفتند: «جدّ بن قیس» ولی او مرد بخیل و ترسویی است. فرمود: چه دردی بدتر از درد بخل، سپس فرمود: بزرگ شما آن جوان سفید رو «بِشْر بن بَرّاء» است (که مردی است پرسخاوت و گشادهروی).
شأن نزول فوق نشان میدهد که انسان هرگاه بخواهد شانه از زیر بار مسئولیّتی خالی کند از هر وسیلهای برای خود بهانه میتراشد، همانند بهانهای که «جدبن قیس» منافق برای عدم حضور در میدان جهاد درست کرد، و آن اینکه ممکن است زیبا رویان رومی دل او را بربایند و دست از جنگ بکشد و به «مشکل شرعی» گرفتار شود!
گفتار جدبن قیس مرا به یاد گفته یکی از مأموران ظالم میاندازد که میگفت: اگر ما مردم را تحت فشار قرار ندهیم حقوقی که دریافت میداریم برای ما شرعآ اشکال دارد یعنی برای رهایی از این اشکال شرعی! باید ظلم و ستم به خلق خدا کنیم.
به هرحال، قرآن در اینجا روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده و در پاسخ اینگونه بهانه جویان رسوا میگوید: «بعضی از آنها میگویند به ما اجازه ده که از حضور در میدان جهاد خودداری کنیم و ما را مفتون و فریفته زنان و دختران زیباروی رومی نساز (وَمِنْهُمْ مَّنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِّی وَلاَ تَفْتِنِّی)!»
این احتمال نیز در تفسیر و شأن نزول آیه داده شده است که جدبن قیس به عذر و بهانه زن و فرزند و اموال بی سرپرست خود میخواست از جهاد صرفنظر کند.
ولی به هرحال، قرآن در پاسخ او میگوید: «آگاه باشید که اینها هم اکنون در میان فتنه و گناه و مخالفت فرمان خدا سقوط کردهاند؛ جهنّم گرداگرد کافران را احاطه کرده است (أَلاَ فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ)!»
یعنی آنها با عذرهای واهی و اینکه ممکن است بعدآ آلوده به گناه بشوند هم اکنون در دل گناه قرار دارند و جهنّم گرداگرد آنها را فرا گرفته است؛ آنها فرمان صریح خدا و
پیامبرش صلی الله علیه و آله را درباره حرکت به سوی جهاد زیر پا میگذارند مبادا به «شبهه شرعی» گرفتار شوند!
یکی از راههای شناخت گروه منافقان در هر جامعهای دقّت در طرز استدلال آنها و عذرهایی است که برای ترک انجام وظایف لازم میآورند؛ چگونگی این عذرها به خوبی باطن آنها را روشن میسازد.
آنها غالبآ به یک سلسله موضوعات جزئی و ناچیز و گاهی مضحک و خنده آور متشبّث میشوند تا موضوعات مهم و کلّی را نادیده بگیرند؛ و برای اغفال افراد باایمان به گمان خود از الفبای فکری آنها استفاده میکنند، و پای مسائل شرعی و دستور خدا و پیامبر را به میان میکشند، در حالیکه در میان گناه غوطهورند و شمشیر به دست گرفته بر پیامبر صلی الله علیه و آله و آیین او میتازند.
مفسّران در تفسیر جمله «وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ» گفتگوهای مختلفی دارند؛ بعضی میگویند این جمله کنایه از آن است که عوامل و اسباب ورود به جهنّم یعنی گناهان آنها را احاطه کرده است؛ و بعضی گفتهاند که این از قبیل حوادث حتمی آینده است که به صورت «ماضی» یا «حال» بیان میشود، یعنی به طور قطع در آینده جهنّم آنها را در بر خواهد گرفت؛ ولی این احتمال نیز وجود دارد که جمله را به معنای حقیقیاش تفسیر کنیم و بگوییم هم اکنون جهنّم موجود است و در باطن و درون این جهان قرار دارد و آنها در میان جهنّم هستند، اگر چه هنوز فرمان تأثیر کردن آن صادر نشده است، همان گونه که بهشت نیز هم اکنون وجود دارد و در باطن و درون این جهان به همه احاطه کرده است منتها بهشتیان چون تناسب با بهشت دارند با آن مرتبط خواهند بود و دوزخیان چون متناسب با دوزخند با دوزخ.
إِنْتُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ یَقُولُوا قَدْ أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِنْ قَبْلُ وَیَتَوَلَّوا وَّهُمْ فَرِحُونَ
هرگاه نیکی به تو رسد، آنها را نارحت میکند؛ و اگر مصیبتی به تو رسد، میگویند : «ما تصمیم خود را از پیش گرفتهایم.» و (از نزد تو) باز میگردند در حالی که خوشحالند.
قُلْ لَّنْ یُصِیبَنَا إِلاَّ مَا کَتَبَ اللهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَی اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
بگو هیچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرّر داشته است؛ او پشتیبان (و سرپرست) ماست و مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند.
در آیات فوق به یکی دیگر از صفات منافقان و نشانههای آنها اشاره شده است و بحثی را که در آیات گذشته و آینده پیرامون نشانههای منافقان بود تکمیل میکند.
نخست میگوید: «اگر نیکی به تو رسد آنها را ناراحت میکند (إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ).»
خواه این خیر و نیکی پیروزی بر دشمن باشد یا غنائم جنگی، و خواه پیشرفتهای دیگر.
و این ناراحتی دلیل عداوت باطنی و فقدان ایمان آنهاست. چگونه ممکن است کسی کمترین بهره از ایمان داشته باشد و از پیروزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و یا حتّی یک فرد باایمان عادی ناراحت شود!
«ولی در مقابل اگر مصیبتی به تو برسد و گرفتار مشکلی شوی با خوشحالی میگویند: ما از قبل پیشبینی چنین مسائلی را میکردیم، و تصمیم لازم را گرفتیم (وَإِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ یَّقُولُوا قَدْ
أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِنْ قَبْلُ).»
«هنگامی که به خانههای خود باز میگردند از شکست یا مصیبت یا ناراحتی شما خوشحالند (وَیَتَوَلَّوا وَّهُمْ فَرِحُونَ).»
این منافقان کوردل از هر فرصتی به نفع خود استفاده و لاف عقل و درایت میزنند که این عقل و تدبیر ما بود که موجب شد در فلان میدان شرکت نکنیم و مشکلاتی که دامن دیگران را بر اثر نداشتن عقل و درایت گرفت، دامن ما را نگرفت؛ این سخن را چنان میگویند که گویی از خوشحالی در پوست نمیگنجند!
امّا تو ای پیامبر! به اینها از دو راه پاسخ گوی، پاسخی دندانشکن و منطقی، نخست «بگو: هیچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد مگر آنچه خداوند برای ما مقرّر داشته است؛ همان خدایی که مولای ما و سرپرست حکیم و مهربان ماست و جز خیر و صلاح ما را مقدّر نمیدارد (قُلْ لَّنْ یُصِیبَنَا إِلاَّ مَا کَتَبَ اللهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا)!»
آری «افراد با ایمان تنها بر خدا توکّل میکنند (وَعَلَی اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ)!»
تنها به او عشق میورزند و از او یاری میطلبند و سر بر آستان او میسایند و تکیهگاه و پناهگاهشان کسی جز او نیست.
این اشتباه بزرگی است که منافقان گرفتار آن هستند، خیال میکنند با عقل کوچک و فکر ناتوانشان میتوانند همه مشکلات و حوادث را پیشبینی کنند و از لطف و رحمت خدا بینیازند؛ آنها نمیدانند تمام هستیشان همچون پرکاهی است در برابر یک طوفان عظیم از حوادث، یا همانند قطره کوچک آبی در یک بیابان سوزان، در یک روز تابستان؛ اگر لطف الهی یار و مددکار نباشد از انسان ضعیف کاری ساخته نیست.
«و تو ای پیامبر این پاسخ را نیز به آنان بگو که شما چه انتظاری را درباره ما میکشید جز اینکه به یکی از دو نیکی و خیر و سعادت خواهیم رسید» یا دشمنان رادرهم میکوبیم و پیروز از میدان مبارزه باز میگردیم، و یا کشته میشویم و شربت شهادت را با افتخار مینوشیم، هر کدام پیش آید، خوش آید، مایه افتخار است و روشنی چشم ما (قُلْ هَلْ
تَربَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ).
امّا بعکس: «ما در مورد شما یکی از دو بدبختی، تیره روزی و بلا و مصیبت را انتظار میکشیم، یا در این جهان و جهان دیگر به مجازات الهی گرفتار میشوید، و یا به دست ما خوار و نابود خواهید شد (وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَنْ یُصِیبَکُمُ اللهُ بِعَذَابٍ مِّنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدِینَا)!»
«حال که چنین است شما انتظار بکشید، و ما هم با شما انتظار میکشیم - شما در انتظار خوشبختی ما باشید و ما هم در انتظار بدبختی شما نشستهایم - (فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَکُمْ مُّتَرَبِّصُونَ)!»
بار دیگر تأکید میکنیم که نباید این آیات را به شکل طرح یک مسأله تاریخی مربوط به گذشته مورد مطالعه قرار دهیم، بلکه باید بدانیم درسی است برای امروز و دیروز و فردای ما و همه انسانها!
هیچ جامعهای معمولا از یک گروه منافق - اندک یا بسیار - خالی نیست و صفات آنها تقریبآ یکسان و یکنواخت است.
آنها افرادی هستند نادان و در عین حال خودخواه و متکبّر که برای خویش عقل و درایت فوق العادهای قائلند.
آنها همیشه از راحتی مردم در رنج و عذابند و از ناراحتیهایشان خوشحال و خندان.
آنها همیشه در میان انبوهی از خیالات واهی و تردید و شکّ و حیرت به سر میبرند؛ و به همین دلیل، گامی به پیش و گامی به پس مینهند.
در مقابل آنها مؤمنان راستین با شادی مردم شاد و با غم آنها شریک و سهیمند؛ هیچ گاه به علم و درایت خود نمینازند؛ و هرگز خود را از لطف حق بی نیاز نمیدانند؛ دلی لبریز از عشق خدا دارند؛ و در این راه از هیچ حادثهای نمیهراسند.
وَیَحْلِفُونَ بِاللهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَمَا هُمْ مِّنْکُمْ وَلَکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ
و آنها به خدا سوگند یاد میکنند که از شما هستند در حالی که از شما نیستند، ولی آنها گروهی هستند که میترسند (و از ترس فاش شدن اسرارشان دروغ میگویند).
لَوْ یَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغَارَاتٍ أَوْ مُدَّخَلا لَّوَلَّوْا إِلَیْهِ وَهُمْ یَجْمَحُونَ
اگر پناهگاه یا غارها یا راهی در زیرزمین بیابند، با سرعت و شتاب به سوی آن فرار میکنند.
در آیات فوق یکی دیگر از حالات منافقان به روشنی ترسیم شده است؛ میگوید : «آنها به خدا سوگند یاد میکنند که از شما هستند (وَیَحْلِفُونَ بِاللهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ).»
«در حالی که نه از شما هستند و نه در هدفی با شما موافقند، بلکه آنها گروهی ترسو هستند که از شدّت ترس و اینکه مبادا رسوا شوند، اظهار ایمان میکنند در حالی که در باطن کافرند (وَمَا هُمْ مِّنْکُمْ وَلَکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ).»
«یفرقون» از مادّه «فرق» بر وزن «شفق» به معنای شدّت خوف و ترس است؛ «راغب» در کتاب «مفردات» میگوید این مادّه در اصل به معنای تفرّق و جدایی و پراکندگی است، گویی آنچنان میترسند که میخواهد قلبشان از هم متفرّق و متلاشی گردد.
در واقع چون تکیه گاهی در باطن ندارند، همواره گرفتار ترس و وحشتی عظیم هستند و به خاطر همین ترس و وحشت هیچ گاه آنچه در باطن دارند، اظهار نمیکنند؛ و چون از خدا نمیترسند از همه چیز میترسند و دائمآ در حال وحشت به سر
میبرند، در حالیکه مؤمنان راستین در سایه ایمان، آرامش و شهامت خاصّی دارند.
در آیه بعد شدّت بغض و عداوت و نفرت آنها را از مؤمنان در عبارتی کوتاه امّا بسیار رسا و گویا منعکس میکند، میگوید: «آنها چنان هستند که اگر پناهگاهی (همانند یک دژ محکم) بیابند، یا دسترسی به غارهایی در کوهها داشته باشند، یا بتوانند راهی در زیرزمین پیدا کنند، با سرعت هر چه بیشتر به سوی آن میشتابند - تا از شما دور شوند و بتوانند کینه و عداوت خود را آشکار سازند (لَوْ یَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغَارَاتٍ أَوْ مُدَّخَلا لَّوَلَّوْا إِلَیْهِ وَهُمْ یَجْمَحُونَ).»
«ملجأ» به معنای پناهگاه است همچون قلعههای محکم و یا مانند آن. «مغارات» جمع «مغاره» به معنای غار است.
«مدّخل» به معنای راههای پنهانی است مانند نقبهایی که در زیرزمین میزنند و از آن وارد محلّی میشوند.
«یَجْمَحُونَ» از ماده «جِماح» به معنای حرکت شتابانه و شدیدی است که هیچ چیز نتواند از آن جلوگیری کند، همانند حرکت اسبهای سرکش و چموش که نتوان آنها را متوقّف ساخت و به همین جهت چنین اسبی را «جَمُوح» میگویند.
به هرحال، این یکی از رساترین تعبیراتی است که قرآن، ترس و وحشت منافقان یا بغض و نفرت آنان را بیان کرده که آنها اگر در کوهها و روی زمین راه فراری پیدا کنند، از ترس یا عداوت از شما دور میشوند ولی چون قوم و قبیله و اموال و ثروتی در محیط شما دارند، مجبورند دندان بر جگر بگذارند و بمانند!
وَمِنْهُمْ مَّنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَّمْ یُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ یَسْخَطُونَ
و در میان آنها کسانی هستند که در (تقسیم) غنائم به تو خرده میگیرند؛ اگر از آن (غنائم) به آنها داده شود، راضی میشوند و اگر داده نشود، خشمگین میشوند (؛ هر چند حقّی نداشته باشند).
وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللهُ سَیُؤْتِینَا اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَی اللهِ رَاغِبُونَ
(در حالی که) اگر به آنچه خدا و پیامبرش به آنها داده راضی میشدند و میگفتند : «خداوند برای ما کافی است؛ و به زودی خدا و رسولش از فضل خود به ما میبخشند؛ و ما تنها رضای خدا را میطلبیم.» (برای آنها بهتر بود.)
در شأن نزول این آیات در تفسیر «درّالمنثور» از «صحیح بخاری» و «صحیح نسائی» و از گروهی دیگر چنین نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول تقسیم اموالی (از غنائم یا زکات بود)که یکی از طایفه «بنیتمیم» به نام «ذُوالخُوَیْصِرَة» از راه رسید، صدا زد : ای رسول خد! عدالت کن! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «وای بر تو، اگر من عدالت نکنم چه کسی عدالت خواهد کرد!» عمر صدا زد: ای رسول خدا! به من اجازه بده تا گردنش را بزنم ! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: او را به حال خود واگذار! او یارانی داردکه نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها کوچک میشمرید ولی با این حال آنها از دین فرار میکنند همانگونه که تیر از کمان!
در این هنگام آیات فوق نازل شد و به اینگونه افراد اندرز داد.
در نخستین آیه فوق به یکی دیگر از حالات منافقان اشاره شده و آن اینکه آنها هرگز راضی به حقّ خود نیستند، و دائمآانتظار دارند از اموال بیت المال و یا منافع عمومی هر چه بیشتر بهره ببرند، خواه مستحق باشند یا نه، دوستی و دشمنی آنها بر محور همین منافع دور میزند؛ هر کس جیب آنها را پر کند از او راضی هستند و هر کس به خاطر رعایت عدالت، حقّ دیگران را به آنها نبخشد، از او ناراضی میشوند.
حقّ و عدالت در قاموس آنها مفهومی ندارد، و اگر داشته باشد، عادل کسی است که هر چه بیشتر به آنها بدهد و ظالم کسی است که حقّ دیگران را از آنان بازدارد! و به تعبیر دیگر، آنها فاقد هرگونه شخصیّت اجتماعی هستند و تنها دارای یک شخصیّت فردی و در چارچوبه منافع خویش میباشند، و همه چیز را تنها از این زاویه مینگرند!
لذا میفرماید: «بعضی از آنها در تقسیم صدقات به تو عیب میگیرند - و میگویند عدالت را رعایت نکردی (یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقَاتِ).»
امّا در حقیقت چنین است که آنها به منافع خویش مینگرند «اگر سهمی به آنها داده شود راضیاند و خوشحال - و تو را مجری عدالت میدانند هر چند استحقاق نداشته باشند (فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا).»
«امّا اگر چیزی از آن به آنها داده نشود، خشمگین میشوند - و تو را متّهم به بیعدالتی میکنند (وَإِنْ لَّمْ یُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ یَسْخَطُونَ).»
«ولی اگر آنها به حقّ خود راضی باشند و به آنچه خدا و پیامبرش در اختیار آنها گذارده، رضایت دهند و بگویند همین برای ما کافی است و اگر هم نیاز بیشتری داریم خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله از فضل خود به زودی به ما میبخشند، ما تنها رضای او را میطلبیم و از او میخواهیم که ما را از اموال مردم بینیاز سازد، اگر آنها چنین کنند به سود آنهاست (وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللهُ سَیُؤْتِینَا اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَی اللهِ رَاغِبُونَ).»
آیا در جوامع اسلامی امروز چنین کسانی یافت نمیشوند؟
آیا همه مردم به حقّ مشروع خود قانعند؟ و هر کس تنها به مقدار حقّشان به آنها بدهد، او را عدالت پیشه میدانند؟
مسلّمآ جواب این سؤالها منفی است. با نهایت تأسّف هنوز بسیارند کسانیکه مقیاس سنجش حقّ وعدالت را منافع شخصیخویشمیپندارند، و به حقوق خویش قانع نیستند؛ و اگر کسی بخواهد همه - مخصوصآ محرومان - را به حقّ مشروعشان
برساند، داد و فریادشان بلند میشود.
بنابراین، لزومی ندارد برای شناخت منافقان صفحات تاریخ را ورق بزنیم؛ یک نگاه به اطراف خود و حتّی نگاهی به خودمان بکنیم میتوانیم وضع خود و دیگران را دریابیم.
پروردگارا! روح ایمان را در ما زنده کن! و افکار شیطانی و نفاق را در ما بمیران! و به ما توفیق رحمت فرما تا خود را آنچنان بسازیم که به حقّ خویشتن قانع باشیم! نه به دیگران اجحاف کنیم و نه عدالت را در غصب حقوق سایرین بدانیم.
همیشه خواهان عدالت باشیم و مجری عدالت!
یَحْلِفُونَ بِاللهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ وَاللهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ إِنْ کَانُوا مُؤْمِنِینَ
آنها برای شما به خدا سوگند یاد میکنند تا شما را راضی سازند، در حالی که شایستهتر این است که اگر ایمان دارند، خدا و رسولش را راضی سازند.
أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ یُحَادِدِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدآ فِیهَا ذَلِکَ الْخِزْیُ الْعَظِیمُ
آیا نمیدانستند هر کس با خدا و رسولش دشمنی کند، برای او آتش دوزخ است که جاودانه در آن میماند، این همان رسوایی بزرگ است!
جمعی از مفسّران، شأن نزولی برای این دو آیه نقل کردهاند و آن این که: هنگامی که در نکوهش تخلّف کنندگان از غزوه تبوک آیاتی نازل شد، یکی از منافقان گفت: به
خدا سوگند این گروه نیکان و اشراف ما هستند؛ اگر آنچه را «محمّد» درباره آنها میگوید راست باشد، اینها از چهار پایان هم بدترند! یکی از مسلمانان این سخن را شنید و گفت: به خدا آنچه او میگوید حقّ است، و تو از چهارپا بدتری! این سخن به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله رسید؛ به دنبال آن مرد منافق فرستاد و از او پرسید: چرا چنین گفتی؟ او سوگند یاد کرد که چنین سخنی نگفته است. مرد مؤمنی که با او طرف بود و این سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله گزارش داده بود گفت: خداوندا! راستگو را تصدیق، و دروغگو را تکذیب فرما. آیات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخّص ساخت.
یکی از نشانههای منافقان و اعمال زشت و شوم آنها که قرآن کرارآ به آن اشاره کرده، این است که آنها برای پوشاندن چهره خود بسیاری از خلافکاریهای خود را انکار میکردند و با توسّل به سوگندهای دروغین میخواستند مردم را فریب داده و از خود راضی کنند.
در آیات فوق، قرآن مجید پرده از روی این عمل زشت برداشته، هم آنها را رسوا میکند، و هم مسلمانان را آگاه میسازد که تحت تأثیر اینگونه سوگندهای دروغین قرار نگیرند.
نخست میگوید: «آنها برای شما سوگند به خدا یاد میکنند تا شما را راضی کنند (یَحْلِفُونَ بِاللهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ).»
روشن است که هدف آنها از این سوگندها، بیان حقیقت نیست، بلکه میخواهند با فریب و نیرنگ چهره واقعیّات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند و به مقاصد خود برسند، و گرنه اگر هدف آنها این است که واقعآ مؤمنان راستین را از خود خشنود سازند، لازمتر این است که خدا و پیامبرش را راضی کنند، در حالی که آنها با اعمالشان خدا و پیامبر را به شدّت ناراضی میکردند.
لذا قرآن میگوید: «اگر آنها راست میگویند و ایمان دارند، شایستهتر این است که خدا و
پیامبرش را راضی کنند (وَاللهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ إِنْ کَانُوا مُؤْمِنِینَ).»
جالب توجّه اینکه در جمله فوق چون سخن از «خدا» و «پیامبر» در میان است و قاعدتآ باید «ضمیر» به صورت «تثنیه» آورده شود، ولی با این حال ضمیر مفرد به کار رفته است (منظور ضمیر «یرضوه» میباشد). این تعبیر در حقیقت اشاره به این است که رضایت پیامبر صلی الله علیه و آله از رضایت خدا، جدا نیست و او همان میپسندد که خدا میپسندد، و به تعبیر دیگر این اشاره به حقیقت «توحید افعالی» است، چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله در مقابل خدا از خود استقلالی ندارد، و رضا و غضب او همه به خدا منتهی میشود، همه برای او و در راه اوست.
در پارهای از روایات نقل شده که در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله مردی ضمن سخنان خود چنین گفت: «مَنْ أَطَاعَ الله َوَ رَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ، وَ مَنْ عَصَاهُمَا فَقَدْ غَوَی ؛ کسی که خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله را اطاعت کند، رستگار است و کسی که این دو را مخالفت کند گمراه و نارستگار است.»
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله این تعبیر را شنید که او خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله را در یک ردیف قرار داده و با «ضمیر» ذکر کرده، ناراحت شد و فرمود: «بِئْسَ الْخَطِیْبُ أَنْتَ، هَلّا قُلْتَ وَ مَنْ عَصَی اللهَ وَ رَسُولَهُ؟ (1)؛ تو بد سخنگویی هستی! چرا نگفتی هر کس نافرمانی خدا و پیامبرش را کند...
(بلکه با ضمیر تثنیه آوردی و گفتی هر که آن دو را مخالفت کند).»
در آیه بعد، اینگونه افراد منافق را شدیدآ تهدید میکند، و میگوید: «مگر نمیدانند کسی که با خدا و رسولش دشمنی و مخالفت کند، برای او آتش دوزخ است که جاودانه در آن میماند (أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ یُحَادِدِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدآ فِیهَا).»
سپس برای تأکید اضافه میکند «این رسوایی و ذلّت بزرگی است (ذَلِکَ الْخِزْیُ الْعَظِیمُ).»
«یُحَادِد» از مادّه «محادّه» و از ریشه «حد» است که به معنای طرف و نهایت چیزی
1) تفسیرابوالفتوح رازی، ذیل آیه مورد بحث.
میباشد، و از آنجا که افراد دشمن و مخالف، در طرف مقابل قرار میگیرند، این مادّه (محادّه) به معنی عداوت و دشمنی نیز آمده است، همانگونه که در گفتگوهای روزمرّه کلمه «طرفیّت» را به معنای «مخالفت و دشمنی» به کار میبریم.
یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِی قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ
منافقان از آن بیم دارند که سورهای بر ضدّ آنها نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد، بگو: استهزا کنید، خداوند آنچه را از آن بیم دارید، آشکار میسازد.
وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّمَا کُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللهِ وَآیَاتِهِ وَرَسُولِهِ کُنتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ
و اگر از آنها بپرسی (چرا این اعمال خلاف را انجام دادید؟) میگویند: «ما بازی و شوخی میکردیم.» بگو: آیا خدا، و آیات او، و پیامبرش را مسخره میکردید!
لاَ تَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمَانِکُمْ إِن نَّعْفُ عَنْ طَائِفَةٍ مِّنْکُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ
(بگو:) عذر (و بهانه) نیاورید (که بیهوده است، چرا که) شما پس از ایمان آوردن کافر شدید. اگر گروهی از شما را (به خاطر توبه) مورد عفو قرار دهیم، گروه دیگری را به سبب مجرم بودن عذاب خواهیم کرد.
برای آیات فوق شأن نزولهای متعدّدی نقل شده که همه مربوط به کارهای منافقان
پس از جنگ تبوک است.
از جمله اینکه: گروهی از منافقان در یک جلسه سرّی، برای قتل پیامبر صلی الله علیه و آله توطئه کردند که پس از مراجعت از تبوک در یکی از گردنههای سر راه به صورت ناشناس کمین کرده، شتر پیامبر صلی الله علیه و آله را رم دهند، و حضرت را به قتل برسانند. خداوند پیامبرش را از این نقشه آگاه ساخت، و او دستور داد جمعی از مسلمانان مراقب باشند، و آنها را متفرّق سازند. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به آن عقبه (گردنه) رسید، «عمّار» مهار مرکب پیامبر صلی الله علیه و آله را در دست داشت، و «حُذَیفَه» از پشت سر آن را میراند؛ در این هنگام گروه منافقان که گویا صورتهای خود را پوشانده بودند فرا رسیدند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله به حذیفه فرمود: به صورت مرکبهای آنها بزن و آنها را دور کن! حذیفه چنین کرد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله بدون خطر از عقبه گذشت به حذیفه فرمود: آنها را نشناختی؟ عرض کرد نه، هیچ یک از آنها را نشناختم؛ سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله نام همه آنها را برای او برشمرد. حذیفه عرض کرد: حال که چنین است چرا گروهی را نمیفرستی آنها را به قتل برسانند؟ فرمود: «دوست ندارم عرب بگویند هنگامی که محمّد بر یارانش پیروز شد، به کشتن آنها پرداخت!»
این شأن نزول از امام باقر علیه السلام نقل شده و در کتب متعدّدی از حدیث و تفاسیر نیز آمده است.
در شأن نزول دیگری میخوانیم: که گروهی از منافقان هنگامی که موضع پیغمبر صلی الله علیه و آله را در برابر دشمن در تبوک مشاهده کردند، از روی تمسخر گفتند: «این مرد گمان میکند که قصرهای شام و دژهای نیرومند شامیان را تسخیر خواهد کرد، چنین چیزی محال است، محال!» خداوند پیامبر خود را از این واقعه آگاه ساخت، و پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد راه را بر این گروه ببندند، سپس آنها را صدا زد و ملامت کرد و فرمود: شما چنین و چنان گفتید، آنها عذر آوردند و بر این موضوع سوگند یاد کردند!
در آیات مورد بحث به بخش دیگری از برنامهها و روشهای منافقان اشاره شده است.
از آیه نخست چنین استفاده میشود که خداوند برای دفع خطر منافقان از پیامبر صلی الله علیه و آله گاهی پرده از روی اسرار آنها برمیداشت، و آنان را به جمعیّت معرفی میکرد، تا مسلمانان به هوش باشند، و به دام آنها گرفتار نشوند، و آنها نیز متوجّه موقعیّت خویش شوند، و دست و پای خود را جمع کنند؛ روی این جهت غالبآ آنان در یک حالت ترس و وحشت به سر میبردند. قرآن به این وضع اشاره کرده، میگوید : «منافقان میترسند که بر ضدّ آنها سورهای نازل شود، و آنان را به آنچه در دل دارند، آگاه سازد (یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِی قُلُوبِهِمْ).»
ولی عجیب اینکه بر اثر شدّت لجاجت و دشمنی باز هم دست از استهزا و تمسخر نسبت به کارهای پیامبر صلی الله علیه و آله بر نمیداشتند؛ لذا خداوند در پایان این آیه به پیامبرش میگوید «به آنها بگو: هر چه میخواهید استهزا کنید، امّا بدانید خدا آنچه را از آن بیم دارید آشکار میسازد، و شما را رسوا میکند (قُلِ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ)!»
البته جمله «إِسْتَهْزِئُوا؛ مسخره کنید» از قبیل امر برای تهدید است، همانند اینکه انسان به دشمنش میگوید: «هر قدر کارشکنی و اذیّت و آزار در قدرت داری بکن، پاسخ آنها را یکجا خواهم داد!» اینگونه تعبیرات در مقام تهدید ذکر میشود.
ضمنآ باید توجّه داشت که از آیه فوق استفاده میشود که منافقان در دل از حقّانیّت دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله با خبر بودند، و ارتباط او را با خدا میدانستند، ولی با اینحال بر اثر لجاج و عناد و دشمنی با حق، به جای اینکه در برابر او تسلیم باشند، کار شکنی میکردند، به همین دلیل قرآن میگوید: منافقان از این بیم داشتند که آیاتی بر ضدّ آنها نازل شود، و مکنون خاطرشان را آشکار سازد.
توجّه به این نکته نیز لازم است که جمله «تُنَزَّلُ عَلَیْهِمْ» مفهومش این نیست که این گونه آیات بر منافقان نازل میشد، بلکه منظور این است که درباره آنها و بر ضدّ
آنها بوده، هر چند بر شخص پیامبر صلی الله علیه و آله نازل میگردید.
در آیه بعد به یکی دیگر از برنامههای منافقان اشاره کرده، میگوید: «اگر از آنها بپرسی که چرا چنین سخن نادرستی را گفتهاند و یا چنین کار خلافی را انجام دادهاند، میگویند: ما مزاح و شوخی میکردیم و در واقع قصد و غرضی نداشتیم (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّمَا کُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ)!»
در واقع این راه فرار عجیبی بود که توطئهها را میچیدند، و سمپاشیها را میکردند، به این قصد که اگر رازشان آشکار نشد و هدف شومشان تحقّق یافت، به مقصود جدّی خود رسیده باشند، امّا اگر پردهها کنار رفت و رازشان فاش شد، خود را در زیر نقاب «مزاح و شوخی» پنهان سازند، و با این عذر و بهانه از مجازات پیامبر صلی الله علیه و آله و مردم فرار کنند.
منافقان امروز و منافقان هر زمان که برنامههای یکنواختی دارند از این روش بهره برادری فراوان میکنند؛ حتّی گاه میشود جدّیترین مطالب را در لباس مزاحها و شوخیهای ساده مطرح کنند، اگر به هدفشان رسیدند چه بهتر، و گرنه با عنوان کردن شوخی و مزاح از چنگال مجازات فرار میکنند.
امّا قرآن با تعبیری قاطع و کوبنده، به آنها پاسخ میگوید، و به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور میدهد که «به آنها بگو: آیا خدا، و آیات او، و رسولش، را مسخره میکنید و به شوخی میگیرید (قُلْ أَبِاللهِ وَآیَاتِهِ وَرَسُولِهِ کُنتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ)!»
یعنی آیا با همه چیز میتوان شوخی کرد، حتّی با خدا و پیامبر و آیات قرآن!
آیا این امور که از جدّیترین مسائل هستند، شوخی پذیرند!
آیا مساله رم دادن شتر، و سقوط پیامبر صلی الله علیه و آله از آن گردنه خطرناک، چیزی است که بتوان زیر نقاب شوخی آن را پوشاند! و یا استهزا و مسخره کردن آیات الهی، و اخبار پیامبر صلی الله علیه و آله از پیروزیهای آینده، مطلبی است که به بازی گرفته شود! همه اینها گواهی میدهد که آنان اهداف خطرناکی داشتند که در زیر این پوششها قرار میدادند.
سپس به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور میدهد صریحآ به این منافقان بگو: «دست از این عذرهای واهی و دروغین بردارید (لاَ تَعْتَذِرُوا)!»
چراکه «شما بعد از ایمان راه کفر پیش گرفتید (قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمَانِکُمْ)!»
این تعبیر نشان میدهد که گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند، بلکه در صف مؤمنان ضعیف الایمان بودند و پس از ماجرای فوق راه کفر پیش گرفتند.
این احتمال نیز در تفسیر جمله فوق وجود دارد که این گروه پیش از این هم در صف منافقان بودند، ولی چون ظاهرآ مرتکب خلافی نشده بودند، پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان وظیفه داشتند با آنها معامله افراد مؤمن کنند، ولی هنگامی که پس از ماجرای جنگ تبوک پرده کنار رفت، و کفر و نفاق آنها بر ملا شد، به آنها اخطار گردید که شما از این پس در صف مؤمنان نخواهید بود.
سرانجام، آیه را با این جمله پایان میدهد که «اگر ما گروهی از شما را ببخشیم، گروه دیگری را به خاطر این که مجرم بودند، مجازات خواهیم کرد (إِن نَّعْفُ عَنْ طَائِفَةٍ مِّنْکُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ).»
اینکه میگوید گروهی را مجازات میکنیم به خاطر جرم و گناهشان، دلیل بر آن است که «گروه مورد عفو» افرادی هستند که آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجود خود شستهاند.
در آیات آینده مانند آیه 74 نیز قرینهای بر این مطلب وجود دارد.
روایات متعدّدی در ذیل این آیه وارد شده که حکایت از آن میکند که بعضی از این منافقان که وصف حالشان در آیات بالا آمده، از کرده خود پشیمان شدند، و توبه کردند، ولی بعض دیگر همچنان بر روش خود باقی بودند. (1)
1) برای توضیح بیشتر به تفسیر نورالثّقلین، ج 2، ص 239، مراجعه شود.
الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِّنْ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَیَنْهَوْنَ عَنْ الْمَعْرُوفِ وَیَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ نَسُوا اللهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
مردان منافق و زنان منافق همه از یک گروهند، آنها امر به منکر، و نهی از معروف میکنند، و دستهایشان را (از انفاق و بخشش) میبندند، خدا را فراموش کردند و خدا (نیز) آنها را فراموش کرد (و رحمتش را از آنها قطع نمود)؛ به یقین، منافقان همان فاسقانند!
وَعَدَ اللهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا هِیَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِیمٌ
خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار وعده آتش دوزخ داده، جاودانه در آن خواهند ماند - همان برای آنها کافی است - و خدا آنها را از رحمتش دور ساخته، و عذابی پایدار برای آنهاست!
کَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ کَانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَأَکْثَرَ أَمْوَالا وَأَوْلاَدآ فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاَقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاَقِکُمْ کَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ بِخَلاَقِهِمْ وَخُضْتُمْ کَالَّذِی خَاضُوا أُوْلَئِکَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ
(شما منافقان) همانند کسانی هستید که قبل از شما بودند (و راه نفاق پیمودند، بلکه) آنها از شما نیرومندتر و اموال و فرزندانشان فزونتر بود؛ آنها از بهره خود (در دنیا در راه هوسها وگناه) استفاده کردند؛ شما نیز از بهره خود (در این راه) استفاده کردید همان گونه که آنها استفاده کردند؛ شما (در کفر و نفاق و استهزای مؤمنان) فرو رفتید همانگونه که آنها فرو رفتند، (ولی سرانجام) اعمالشان در دنیا و آخرت نابود شد و آنها همان زیانکارانند!
أَلَمْ یَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَقَوْمِ إِبْرَاهِیمَ وَأَصْحَابِ مَدْیَنَ وَالْمُؤْتَفِکَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالبَیِّنَاتِ فَمَا کَانَ اللهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
آیا خبر کسانی که پیش از آنها بودند، به آنان نرسیده است! قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین (قوم شعیب) و شهرهای زیر و رو شده (قوم لوط) که پیامبرانشان دلایل روشن برای آنها آوردند (ولی نپذیرفتند؛) خداوند به آنها ستم نکرد، امّا خودشان بر خویشتن ستم میکردند.
در این آیات نیز بحث همچنان درباره منافقان و رفتار و نشانههای آنهاست. امّا در نخستین آیه مورد بحث اشاره به یک مطلب کلّی میکند و آن اینکه ممکن است روح نفاق به اَشکال مختلف ظاهر شود، و در چهرههای متفاوت خودنمایی کند که در ابتدا جلب توجّه نکند، مخصوصآ خودنمایی روح نفاق در یک «مرد» با یک «زن» ممکن است متفاوت باشد؛ امّا نباید فریب تغییر چهرههای نفاق را در میان منافقان خورد، بلکه با دقّت روشن میشود که همه در یک سلسلسه صفات که قدر مشترک آنان محسوب میشود شریکند؛ لذا میگوید: «مردان منافق و زنان منافق همه از یک قماشند (الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّنْ بَعْضٍ).»
سپس به ذکر پنج صفت از اوصاف آنان میپردازند :
اوّل و دوم : «آنها مردم را به «منکرات» تشویق، و از «نیکیها» باز میدارند؛ یعنی، درست بر عکس برنامه مؤمنان راستین که دائمآ از طریق «امر به معروف» و «نهی از منکر» در اصلاح جامعه و پیراستن آن از آلودگی و فساد کوشش دارند، منافقان دائمآ سعی میکنند که فساد همه جا را بگیرد، و معروف و نیکی از جامعه برچیده شود، تا بهتر بتوانند در چنان محیط آلودهای به اهداف شومشان برسند.
سوم : آنها دست دهنده ندارند، بلکه «دستهایشان را میبندند»: نه در راه خدا انفاق میکنند، نه به کمک محرومان میشتابند، و نه خویشاوند و آشنا از کمک مالی آنها بهره میگیرند (وَیَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ).
روشن است آنها چون ایمان به آخرت و نتایج و پاداش «انفاق» ندارند، در بذل اموال، سخت بخیلند؛ هر چند آنها برای رسیدن به اغراض شوم خود، اموال فراوانی خرج میکنند و یا به عنوان ریاکاری بذل و بخششی دارند، امّا هرگز از روی اخلاص و برای خدا دست به چنین کاری نمیزنند.
چهارم : تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان میدهد که «آنها خدا را فراموش کردهاند.» و نیز وضع زندگی آنها نشان میدهد که «خدا هم آنها را از برکات و توفیقات و مواهب خود فراموش نموده است.» یعنی، با آنها معامله فراموشکار کرده است و آثار این دو فراموشی در تمام زندگی آنان آشکار است (نَسُوا اللهَ فَنَسِیَهُمْ).
بدیهی است نسبت «نسیان» به خدا به معنای فراموشی واقعی نیست، بلکه کنایه از این است که با آنها معامله شخص فراموشکار میکند؛ یعنی، هیچ گونه سهمی از رحمت و توفیق خود برای آنها قائل نمیشود.
اینگونه تعبیر حتّی در سخنان روزمرّه نیز دیده میشود که مثلا میگوییم: چون تو وظیفه خود را فراموش کردی، ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهیم کرد؛ یعنی، مزد و پاداشی به تو نخواهیم داد. این معنا در روایات اهلبیت علیهم السلام نیز کرارآ وارد شده است. (1)
قابل توجّه اینکه: موضوع نسیان پروردگار با «فاء تفریع» بر نسیان آنها عطف شده است؛ یعنی، فراموشکاری آنها نسبت به فرمان الهی و ذات پاک او اثرش این است که خدا هم آنها را از مواهب خویش محروم سازد و این «نتیجه» عمل آنهاست.
1) به تفسیر نورالثّقلین، ج 2، ص 239 و 240 مراجعه فرمایید.
پنجم : اینکه «منافقان فاسقند و بیرون از دایره اطاعت فرمان خدا (إِنَّ الْمُنَافِقِینَ هُمْ الْفَاسِقُونَ).»
آنچه در آیه فوق درباره صفات مشترک منافقان گفته شد در هر عصر و زمانی دیده میشود. منافقان عصر ما با چهرههای جدیدی که به خود گرفتهاند، در اصول فوق همانند منافقان قرون پیشین هستند؛ هم تشویق به فساد میکنند؛ هم جلوی کار نیک را میگیرند؛ هم بخیل و مسکینند؛ و هم خدا را در تمام زندگیشان فراموش کردهاند؛ و هم قانونشکن و فاسقند. و عجیب اینکه با تمام این اوصاف، مدّعی ایمان به خدا و اعتقاد محکم و مبرم به مبانی دینی و اسلامی نیز هستند!
در آیه بعد، مجازات شدید و دردناک آنها، در این جمله کوتاه بیان شده است : «خداوند مردان و زنان منافق و همه کفّار و افراد بیایمان را وعده آتش جهنّم داده است (وَعَدَ اللهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ).»
همان آتش سوزانی که «جاودانه در آن خواهند ماند (خَالِدِینَ فِیهَا).» و «همین یک مجازات (که تمام انواع عذابها و کیفرها را در بردارد) برای آنها کافی است (هِیَ حَسْبُهُمْ).»
و به تعبیر دیگر، آنها نیاز به هیچ مجازات دیگری ندارند؛ زیرا در دوزخ همه نوع عذاب جسمانی و روحانی وجود دارد.
و در پایان آیه اضافه میکند: «خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب همیشگی نصیبشان نموده است (وَلَعَنَهُمْ اللهُ وَلَهُمْ عَذَابُ مُّقِیمٌ).» بلکه این دوری از خداوند، و بُعد از پروردگار، خود بزرگترین عذاب و دردناکترین کیفر برای آنها محسوب میشود.
آیه بعد برای بیدار ساختن این گروه از منافقان، آینه تاریخ را پیش روی آنها میگذارد، و با مقایسه زندگی آنان با منافقان و گردنکشان پیشین، عبرتانگیزترین
درسها را به آنها میدهد، و میگوید: «شما همانند منافقان پیشین هستید - و همان مسیر و برنامه و سرنوشت شوم را تعقیب میکنید (کَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ).»
«همانها که از نظر نیرو از شما قویتر، و از نظر اموال و فرزندان از شما افزونتر بودند (کَانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَأَکْثَرَ أَمْوَالا).»
«آنها از نصیب و بهره خود در دنیا، در طریق شهوات و آلودگی و گناه و فساد و تبهکاری، بهره گرفتند، شما منافقان این امّت نیز از نصیب و بهره خود همانگونه که منافقان پیشین بهره گرفته بودند، بهرهبرداری کردید (فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاَقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاَقِکُمْ کَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ بِخَلاَقِهِمْ).»
«خلاق» در لغت به معنای نصیب و بهره است؛ و چنانکه «راغب» در «مفردات» میگوید: از ریشه «خُلق» گرفته شده است (گویا به این جهت که انسان بهرههای خود را متناسب با خلق و خوی خود در این جهان دریافت میدارد)؛ سپس میگوید: «شما در کفر و نفاق و سخریه و استهزای مؤمنان، فرو رفتید، همان گونه که آنها در این امور فرو رفتند (وَخُضْتُمْ کَالَّذِی خَاضُوا (1)).»
سرانجام پایان کار منافقان پیشین را برای هشدار به گروه منافقان معاصر پیامبر صلی الله علیه و آله و همه منافقان جهان، با دو جمله بیان میکند :
نخست اینکه: «آنها کسانی هستند که همه اعمالشان در دنیا و آخرت بر باد رفته و میرود، و هیچ نتیجه مثبتی از آن عایدشان نمیگردد (أُوْلَئِکَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ).»
دیگر اینکه، «آنها زیانکاران حقیقی، و خسران یافتگان واقعی هستند (وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ).»
1) جمله «کَالَّذِی خَاضُوا» در واقع به معنای «خَاضُوا فِیهِ» است، و به تعبیر دیگر، تشبیه فعل منافقان امروز به فعلمنافقان پیشین است، همانگونه که در جمله قبل بهرهگیری آنها را از نعمتها و مواهب الهی در راه شهوات، به بهرهگیریمنافقان پیشین تشبیه میکند؛ بنابراین، تشبیه شخص به شخص نیست که ناچار شویم «أَلَّذِی» را به معنای «ألَّذِینَ»(یعنی مفرد را به معنای جمع) بگیریم، بلکه تشبیه عمل به عمل است.
آنها ممکن است استفادههای «موقّت» و «محدودی» از اعمال نفاقآمیز خود ببرند، ولی اگر درست بنگریم، میبینیم نه در زندگی این دنیا از این رهگذر طرفی میبندند، و نه در جهان دیگر بهرهای دارند؛ همانگونه که تاریخ اقوام پیشین این واقعیّت را روشن میسازد که چگونه نکبتهای نفاق دامانشان را گرفت و آنها را به زوال و نابودی کشاند، و عاقبت شوم و شرّشان روشنگر سرنوشت آنها در جهان دیگر است.
هنگامی که میبینیم آنها با آن همه امکانات، و اموال و فرزندان، به جایی نرسیدند؛ و مالشان به خاطر بیریشه بودن، تحت تأثیر عامل نفاق همگی حبط و نابود شد، شما که در سطحی پایینتر از آنها از نظر قدرت و توانایی قرار دارید به طریق اولی به چنان سرنوشت شومی گرفتار خواهید شد.
بعد روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده، به عنوان استفهام انکاری چنین میگوید: «آیا این گروه منافق، از سرنوشت امّتهای پیشین، قوم نوح، و ثمود، و قوم ابراهیم، و اصحاب مدین (قوم شعیب) و شهرهای ویران شده قوم لوط باخبر نشدند (أَلَمْ یَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَقَوْمِ إِبْرَاهِیمَ وَأَصْحَابِ مَدْیَنَ وَالْمُؤْتَفِکَاتِ (1))!»
این اقوام که روزگاری بخشهای مهمّی از جهان را در اختیار داشتند، هر کدام بر اثر تبهکاری و طغیان و سرکشی، و فرار از حقّ و عدالت، و پرداختن به انواع ظلم و بیدادگری و فساد، به نوعی گرفتار کیفر الهی گشتند.
قوم نوح با امواج کوبنده طوفان و غرقاب؛ و قوم عاد (قوم هود) به وسیله بادهای تند و وحشتزا؛ و قوم ثمود (قوم صالح) با زلزلههای ویرانگر؛ و قوم ابراهیم با سلب انواع نعمتها؛ و اصحاب مدین (قوم شعیب) به وسیله ابر آتشبار؛ و قوم لوط با زیر و
1) «مٌؤْتَفِکَاتْ» از ماده «إِئْتِکَافْ» به معنای انقلاب و زیر و رو شدن است، و اشاره به شهرهای قوم لوط است که بهوسیله زلزله شدید زیر و رو گردید.
رو شدن شهرهای آنان، همگی نابود شدند.
تنها جسمهای بیجان، و استخوانهای پوسیده در زیر خاک، و یا در میان امواج آب، از آنان باقی ماند.
اینها ماجراهای تکان دهندهای است که مطالعه و بررسی آن هر انسانی را که کمترین احساس در قلب او باشد، تکان میدهد.
هر چند خداوند آنها را هیچگاه از لطف خود محروم نساخت، «و پیامبرانشان را با دلایل روشن برای هدایت آنان فرستاد (أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ).»
ولی آنها به هیچ یک از مواعظ و اندرزهای این مردان الهی گوش فرا ندادند و برای زحمات طاقتفرسایشان در راه روشنگری خلق خدا ارجی ننهادند.
«بنابراین، هرگز خداوند به آنها ستم نکرد، این خودشان بودند که به خویشتن ستم روا داشتند (فَمَا کَانَ اللهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَکِنْ کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)!»
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ
ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن، و بر آنها سخت بگیر! جایگاهشان جهنّم است و چه بد سرنوشتی است!
این آیه دستور به شدّت عمل در برابر کفّار و منافقان داده و میگوید: «ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ)!»
«و در برابر آنها روش سخت و خشنی در پیش گیر (وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ)!»
این مجازات آنها در دنیاست، و در آخرت «جایگاهشان دوزخ است که بدترین سرنوشت و جایگاه است (وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ)!»
البتّه طرز جهاد در برابر «کفّار» روشن است، و آن جهاد همه جانبه، و مخصوصآ جهاد مسلّحانه است؛ ولی در طرز جهاد با «منافقان» بحث است؛ زیرا مسلّمآ پیامبر صلی الله علیه و آله با منافقان جهاد مسلّحانه نداشت، چه اینکه منافق کسی است که ظاهرآ در صفوف مسلمین قرار دارد و به حکم ظاهر، محکوم به تمام آثار اسلام است، هر چند در باطن کارشکنی میکند؛ چه بسا افرادی که میدانیم ایمان واقعی ندارند، ولی به خاطر اظهار اسلام نمیتوانیم رفتار یک نامسلمان با آنها کنیم؛ لذا همانگونه که از روایات اسلامی و گفتار مفسّران استفاده میشود باید گفت: منظور از جهاد با منافقان انواع و اشکال دیگر مبارزه غیر از مبارزه مسلّحانه است؛ مانند مذمّت و توبیخ و تهدید و رسوا ساختن آنها، و شاید جمله «وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ» اشاره به همین معنا باشد.
البتّه این احتمال در تفسیر آیه وجود دارد که منافقان مادامی که وضعشان آشکار، و اسرار درونشان برملا نشده، دارای احکام اسلامند، امّا هنگامی که وضعشان مشخّص شد، به حکم کفّار حربی خواهند بود؛ و در این حال نبرد مسلّحانه با آنها مجاز است.
ولی چیزی که این احتمال را تضعیف میکند، این است که در این حالت اطلاق کلمه «منافق» بر آنها صحیح نیست، بلکه در صف «کفّار حربی» قرار خواهند گرفت، زیرا همانطور که گفتیم منافق کسی است که ظاهرش اسلام و باطنش کفر باشد.
یَحْلِفُونَ بِاللهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ وَکَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ یَنَالُوا وَمَا نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ یَتُوبُوا
یَکُ خَیْرآ لَّهُمْ وَإِنْ یَتَوَلَّوْا یُعَذِّبْهُمُ اللهُ عَذَابآ أَلِیمآ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِی الاَْرْضِ مِنْ وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ
به خدا سوگند یاد میکنند که (در غیاب پیامبر، سخنان کفرآمیز) نگفتهاند؛ در حالیکه به یقین سخنان کفرآمیز گفتهاند؛ و پس از اسلام آوردنشان، کافر شدهاند؛ و تصمیم (به کار خطرناکی) گرفتند که به آن نرسیدند. آنها فقط از این انتقام میگیرند که خداوند و رسولش آنان را به فضل (و کرم) خود بی نیاز ساختند! (با این حال) اگر توبه کنند برای آنها بهتر است؛ و اگر روی گردانند خداوند آنها را در دنیا و آخرت به مجازات دردناکی کیفر خواهد داد و در سراسر روی زمین نه ولیّ و حامی دارند و نه یاوری!
در شأن نزول این آیه روایات مختلفی نقل شده که همه آنها نشان میدهد بعضی از منافقان، مطالب زنندهای درباره اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان سوگند دروغ یاد کردند که چیزی نگفتهاند؛ و همچنین توطئهای بر ضدّ پیامبر صلی الله علیه و آله چیده بودند که خنثی گردید.
از جمله اینکه، یکی از منافقان به نام «جلاس» در ایّام غزوه تبوک پس از شنیدن بعضی از خطبههای پیامبر صلی الله علیه و آله شدیدآ آن را انکار کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله را تکذیب نمود؛ و پس از بازگشت به مدینه شخصی به نام «عامر بن قیس» که این جریان را شنیده بود، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و سخنان «جلاس» را بازگو کرد ولی هنگامی که خود او نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد، موضوع را انکار نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله به هر دو دستور داد در مسجد در کنار منبر سوگند یاد کنند که دروغ نمیگویند. هر دو سوگند یاد کردند، ولی «عامر» عرض کرد: خداوندا! آیهای بر پیامبرت نازل کن و آن کس که راستگو است معرفی فرما! پیامبر و مؤمنان آمین گفتند.
جبرئیل نازل شد و آیه فوق را به پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ کرد. هنگامی که به جمله «فَإِنْ یَتُوبُوا یَکُ خَیْرآ لَّهُمْ» رسید «جلاس» گفت: ای رسول خدا، پروردگار به من پیشنهاد
توبه کرده است و من از گناه خود پشیمانم و توبه میکنم، پیامبر صلی الله علیه و آله توبه او را پذیرفت.
و نیز همانگونه که در سابق اشاره کردیم، نقل کردهاند که گروهی از منافقان تصمیم داشتند به هنگام بازگشت از جنگ تبوک، در یکی از گردنههای میان راه، شتر پیامبر صلی الله علیه و آله را رم دهند، تا حضرت از بالای کوه به درّه پرت شود؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله در پرتو وحی الهی از این ماجرا آگاه شد، و نقشه شوم آنها را نقش بر آب کرد؛ مهار ناقه را به دست «عمّار» سپرد و «حذیفه» هم از پشت سر ناقه را میراند، تا مرکب کاملا در کنترل باشد؛ حتّی به مردم دستور داد از راه دیگر بروند تا منافقان نتواند در لابهلای مردم پنهان شوند و نقشه خود را عملی کنند؛ و هنگامی که در آن تاریکی شب صدای آمدن عدّهای را پشت سر خود در آن گردنه شنید، به بعضی از همراهان دستور داد که فورآ آنها را باز گردانند. آنها که حدود دوازده، یا پانزده نفر بودند و قسمتی از صورت خود را پوشانده بودند هنگامی که وضع را برای اجرای نقشه خود نامساعد دیدند متواری شدند؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را شناخت و نامهایشان را یک به یک برای بعضی از یارانش بر شمرد.
ولی چنانکه خواهیم دید آیه اشاره به دو برنامه از منافقان میکند یکی گفتار نابجایی از آنها، و دیگری توطئهای که خنثی شد؛ و به این ترتیب، به نظر میرسد که هر دو شأن نزول توأمآ صحیح باشند.
این آیه با آیات گذشته این سوره پیوند نزدیکی دارد، زیرا همه سخن از منافقان میگویند؛ منتها در این آیه پرده از روی یکی دیگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اینکه: هنگامی که میبینند اسرارشان فاش شده، واقعیّات را انکار میکنند و حتّی برای اثبات گفتار خود به قسمهای دروغین متوسّل میشوند.
نخست میگوید: «منافقان سوگند یاد میکنند که چنان مطالبی را درباره پیامبر صلی الله علیه و آله نگفتهاند (یَحْلِفُونَ بِاللهِ مَا قَالُوا).»
در حالیکه «اینها به طور مسلّم سخنان کفرآمیز میگفتهاند (وَلَقَدْ قَالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ).» و به این جهت «پس از قبول و اظهار اسلام راه کفر را پیش گرفتهاند (وَکَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ).»
البتّه آنان از آغاز مسلمان نبودند که کافر شوند بلکه تنها اظهار اسلام میکردند؛ بنابراین، همین اسلام ظاهری و صوری را نیز با اظهار کفر درهم شکستند. و از آن بالاتر «آنها تصمیم خطرناکی داشتند که به آن نرسیدند (وَهَمُّوا بِمَا لَمْ یَنَالُوا).»
این تصمیم ممکن است اشاره به همان داستان توطئه برای نابودی پیامبر صلی الله علیه و آله در «لیلة العقبة» بوده باشد که شرح آن در شأن نزول گذشت، و یا اشاره به تمام کارها و فعّالیّتهایی است که برای به هم ریختن سازمان جامعه اسلامی، و تولید فساد و نفاق و شکاف، انجام میدادند، که هرگز به هدف نهایی منتهی نشد.
قابل توجّه اینکه، هوشیاری مسلمین در حوادث مختلف سبب میشد که منافقان و نقشههای آنها شناخته شوند. مسلمانان همواره در کمین آنها بودند تا اگر سخنی از آنها بشنوند، برای پیشگیری و اقدام لازم، به پیامبر صلی الله علیه و آله گزارش دهند؛ این بیداری و اقدام به موقع، و به دنبال آن نزول آیات، و تصدیق خداوند، موجب رسوایی منافقان و خنثی شدن توطئههای آنها میشد.
در جمله بعد، برای اینکه زشتی و وقاحت فعّالیّتهای منافقان و نمک نشناسی آنها کاملاً آشکار شود، اضافه میکند: آنها در واقع خلافی از پیامبر ندیده بودند و هیچ لطمهای از ناحیه اسلام بر آنان وارد نشده بود، بلکه به عکس در پرتو حکومت اسلام به انواع نعمتهای مادّی و معنوی رسیده بودند؛ بنابراین «آنها در حقیقت انتقام نعمتهایی را میکشیدند که خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله با فضل و کرم خود تا سر حدّ استغنا به آنها داده بودند (وَمَا نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ).»
شک نیست که بی نیاز ساختن و رفع احتیاجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات
پیامبر چیزی نبود که بخواهند انتقام آن را بگیرند، بلکه جای حقشناسی و سپاسگزاری داشت؛ امّا این حق ناشناسان زشت سیرت، خدمت و نعمت را با جنایت پاسخ گفتند. و این تعبیر زیبا و رسایی است که در بسیاری از گفتهها و نوشتهها به کار میرود، مثل اینکه به کسی که سالها به او خدمت کردهایم و بعد به ما خیانت میکند، میگوییم: گناه ما فقط این بود که به تو پناه دادیم و از تو دفاع کردیم و حداکثر محبّت را نمودیم.
سپس آنچنان که سیره قرآن است راه بازگشت را به روی آنان گشوده، میگوید : «اگر آنان توبه کنند برای آنها بهتر است (فَإِنْ یَتُوبُوا یَکُ خَیْرآ لَّهُمْ).»
و این نشانه واقعبینی اسلام و اهتمام به امر تربیت و مبارزه با هرگونه سختگیری و شدّت عمل نابجاست، که حتّی راه آشتی و توبه را به روی منافقانی که توطئه برای نابودی پیامبر صلی الله علیه و آله کردند و سخنان کفرآمیز و توهینهای زننده داشتند باز گذارده، بلکه از آنها دعوت به توبه میکند.
این در حقیقت چهره واقعی اسلام است؛ ولی چقدر بی انصافند آن کسانی که اسلام را با چنین چهرهای، دین فشار و خشونت معرفی کردهاند.
آیا در دنیای امروز هیچ حکومتی هر چند طرفدار نهایت نرمش بوده باشد، در برابر توطئه گرانی که بر ضدّ او نقشه کشیدهاند، حاضر به چنین انعطاف و محبّتی میباشد؟ و همان طور که در شأن نزول خواندیم یکی از مجریان اصلی این برنامههای نفاقانگیز با شنیدن این سخن توبه کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله هم توبه او را پذیرفت.
در عین حال، برای اینکه آنها این نرمش را دلیل بر ضعف نگیرند، به آنها هشدار میدهد که «اگر به روش خود ادامه دهند، و از توبه روی برگردانند، خداوند در دنیا و آخرت آنان را به مجازات دردناکی کیفر خواهد داد (وَإِنْ یَتَوَلَّوْا یُعَذِّبْهُمُ اللهُ عَذَابآ أَلِیمآ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ).»
و اگر میپندارند کسی در برابر مجازات الهی ممکن است به کمک آنان بشتابد، سخت در اشتباهند؛ زیرا «آنها در سراسر روی زمین نه ولی و سرپرستی خواهند داشت و نه یار
و یاوری (وَمَا لَهُمْ فِی الاَْرْضِ مِنْ وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ).»
البتّه مجازاتهای آنها در آخرت روشن است، امّا عذابهای دنیای آنها همان رسوایی و بی آبرویی و خواری و بدبختی و مانند آن است.
وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِینَ
از آنها کسانی هستند که با خدا پیمان بستهاند که اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد، قطعآ صدقه خواهیم داد و از صالحان (و شاکران) خواهیم بود.
فَلَمَّا آتَاهُمْ مِّنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوا وَّهُمْ مُعْرِضُونَ
امّا هنگامی که خدا از فضل خود به آنها بخشید، بخل ورزیدند، و سرپیچی کردند، و رویگردان شدند.
فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقآ فِی قُلُوبِهِمْ إِلَی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ
این عمل، (روح) نفاق را تا روزی که خدا را ملاقات کنند، در دلهایشان برقرار ساخت. این سزای شکستن پیمانی است که با خدا بسته بودند و سزای دروغهایی است که میگفتند.
أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ وَأَنَّ اللهَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ
آیا نمیدانستند که خداوند اسرار و سخنان در گوشی آنها را میداند، و خداوند دانای اسرار نهان است!
در میان مفسّران معروف است که این آیات درباره یکی از «انصار» به نام «ثَعْلَبَةَ بن حَاطِب» نازل شده است. او که مرد فقیری بود و مرتّب به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله میآمد، اصرار داشت که پیامبر صلی الله علیه و آله دعا کند تا خداوند مال فراوانی به او بدهد! پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «قَلِیلٌ تُؤَدِّی شُکْرَهُ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ لاَ تُطِیقُهُ ؛ مقدار کمی که حقّش را بتوانی ادا کنی، بهتر از مقدار زیادی است که توانایی ادای حقّش را نداشته باشی!» آیا بهتر نیست که تو به پیامبر صلی الله علیه و آله خدا تأسّی جویی و به زندگی سادهای بسازی! ولی ثعلبه دست بردار نبود، و سرانجام به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد به خدایی که تو را به حق فرستاده سوگند یاد میکنم، اگر خداوند ثروتی به من عنایت کند تمام حقوق آن را میپردازم، پیامبر صلی الله علیه و آله برای او دعا کرد.
چیزی نگذشت که طبق روایتی پسر عموی ثروتمندی داشت از دنیا رفت و ثروت سرشاری به او رسید؛ و طبق روایت دیگری گوسفندی خرید و به زودی زاد و ولد کرد، آنچنان که نگاهداری آنها در مدینه ممکن نبود، ناچار به آبادیهای اطراف مدینه روی آورد و آنچنان مشغول و سرگرم زندگی مادّی شد که در نماز جماعت و حتّی نماز جمعه نیز شرکت نمیکرد.
پس از مدّتی پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور جمع آوری زکات رانزد او فرستاد، تا زکات اموال او را بگیرد؛ ولی این مرد کم ظرفیّت و تازه به نوا رسیده و بخیل، از پرداخت حقّ الهی خوداری کرد، نه تنها خودداری کرد، بلکه به اصل تشریع این حکم نیز اعتراض نمود و گفت: این حکم برادر «جزیه» است؛ یعنی، ما مسلمان شدهایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم و با پرداخت زکات، چه فرقی میان ما و غیر مسلمانان باقی مانده!
در حالی که او نه مفهوم «جزیه» را فهمیده بود، و نه مفهوم زکات را، و یا فهمیده بود امّا دنیا پرستی اجازه بیان حقیقت و اظهار حق به او نمیداد؛ به هرحال، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله سخن او را شنید فرمود: «یا وَیْحَ ثَعْلَبَه! یا وَیْحَ ثَعْلَبَه!؛ وای بر ثعلبه! ای وای بر ثعلبه!» و در این هنگام آیات فوق نازل شد.
این آیات، در حقیقت روی یکی دیگر از صفات زشت منافقان انگشت میگذارد و آن اینکه: به هنگام ضعف و ناتوانی و فقر و پریشانی، چنان دم از ایمان میزنند که هیچ کس باور نمیکند آنها روزی در صف منافقان قرار گیرند، و حتّی شاید آنهایی را که دارای امکانات وسیع هستند، مذمّت میکنند که چرا از امکاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمیکنند!
امّا همین که خودشان به نوایی برسند چنان دست و پای خود را گم کرده و غرق دنیا پرستی میشوند که همه عهد و پیمانهای خویش را با خدا به دست فراموشی میسپارند؛ گویا بکلّی تغییر شخصیّت داده، و درک و دید دیگری پیدا میکنند؛ و همین کم ظرفیّتی که نتیجهاش دنیا پرستی و بخل و امساک و خودخواهی است، روح نفاق را چنان در آنان متمرکز میسازد که راه بازگشت را به روی آنان میبندد!
در آیه نخست میگوید: «بعضی از منافقان کسانی هستند که با خدا پیمان بستهاند که اگر از فضل و کرم خود به ما مرحمت کند، قطعآ به نیازمندان کمک میکنیم و از نیکوکاران خواهیم بود (وَمِنْهُمْ مَّنْ عَاهَدَ اللهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِینَ).»
ولی این سخن را تنها زمانی میگفتند که دستشان از همه چیز تهی بود «و به هنگامی که خداوند از فضل و رحمتش سرمایههایی به آنان داد، بخل ورزیدند، سرپیچی کردند و رویگردان شدند (فَلَمَّا آتَاهُمْ مِّنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوا وَهُمْ مُعْرِضُونَ).»
این عمل و این پیمان شکنی و بخل نتیجهاش این شد که «روح نفاق به طور مستمر و پایدار در دل آنها ریشه کند و تا روز قیامت و هنگامی که خدا را ملاقات میکنند، ادامه یابد (فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقآ فِی قُلُوبِهِمْ إِلَی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ).»
«این به خاطر آن است که از عهدی که با خدا بستند، تخلّف کردند و به خاطر آن است که مرتّبآ دروغ میگفتند (بِمَا أَخْلَفُوا اللهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ).»
سرانجام آنها را با این جمله مورد سرزنش و توبیخ قرار میدهد که: «آیا آنها نمیدانند خداوند اسرار درون آنها را میداند، و سخنان آهسته و در گوشی آنان را میشنود، و خداوند از همه غیوب و پنهانیها باخبر است (أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ وَأَنَّ اللهَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ)!»
از جمله «فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقآ فِی قُلُوبِهِمْ» به خوبی استفاده می شود که بسیاری از گناهان و صفات زشت، و حتّی کفر و نفاق ، «علّت» و «معلول» یکدیگرند؛ زیرا جمله فوق با صراحت میگوید: بخل و پیمان شکنی آنها سبب شد که نفاق در دلهایشان ریشه دواند، و همینگونه است گناهان و کارهای خلاف دیگر؛ و لذا در بعضی از عبارات میخوانیم که گاهی گناهان بزرگ سبب می شود که انسان، بیایمان از دنیا برود.
منظور از «یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ» که ضمیر آن به «خداوند» برمیگردد همان روز «رستاخیز» است؛ زیرا تعبیر «لقاءالله» و مانند آن در قرآن معمولاً درباره قیامت آمده است؛ درست است که با مرگ، دوران عمل پایان مییابد، و پرونده کار نیک و بد بسته میشود؛ ولی آثار آنها همچنان در روح انسان تا قیامت برقرار خواهد بود.
البتّه این احتمال را هم دادهاند که ضمیر «یلقونه» به «بخل» بازگردد؛ یعنی «تا آن زمانی که نتیجه و کیفر بخل خویش را دریابند.»
همچنین احتمال داده شده است که منظور از ملاقات پروردگار، لحظه مرگ باشد.
ولی همه اینها خلاف ظاهر آیه است و ظاهر، همان است که گفتیم.
از آیات فوق نیز استفاده میشود که «پیمان شکنی» و «دروغ» از صفات «منافقان» است و آنها هستند که پیمان خود را که با تأکیدات فراوان با خدا بستهاند، زیر پا میگذارند؛ و حتّی به پروردگار خویش دروغ میگویند.
در حدیث معروفی که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده میخوانیم: «لِلْمُنافِقِ ثَلاثُ عَلاماتٍ، إِذا حَدَّثَ کَذَبَ، وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَفَ، وَ إِذَا ائْتُمِنَ خانَ (1)؛ منافق سه نشانه دارد: به هنگام سخن گفتن دروغ
میگوید، و به هنگامی که وعده میدهد، تخلّف میکند، و هر گاه امانتی به او بسپارند، در آن خیانت مینماید.»
جالب اینکه، در داستان فوق (داستان ثعلبه) هر سه نشانه وجود دارد: او هم دروغ میگفت و هم پیمان شکنی کرد و هم در اموالی که خداوند به عنوان امانت خویش به او سپرده بود، خیانت نمود!
حدیث فوق به صورت صحیح و دقیق از امام صادق علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله در کتاب کافی آمده است، آنجا که میفرماید: «ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کانَ مُنافِقاً وَ إِنْ صامَ وَ صَلَّی وَ زَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ: مَنْ إذَا ائْتُمِنَ خانَ، وَ إِذا حَدَّثَ کَذَبَ، وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَف (2)؛ سه چیز است در هر کس باشد منافق
است، هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند، و خود را مسلمان بداند: کسی است که در امانت خیانت کند، و در سخن دروغ گوید، و به هنگام وعده تخلّف جوید.»
البتّه ممکن است به ندرت گناهان فوق از افراد باایمان صادر شود و سپس توبه کنند، ولی استمرار آن نشانه روح نفاق و منافقگری است.
این نکته نیز شایان توجّه است که آنچه در آیات فوق خواندیم یک بحث تاریخی و مربوط به گذشته نبود، بلکه بیان یک واقعیّت اخلاقی و اجتماعی است که در هر عصر و زمان، و در هر جامعهای، اگر به اطراف خود نگاه کنیم، نمونههای فراوانی دارد.
چه بسیارند کسانی که در شرایط عادّی یا به هنگامی که تنگدستند، در صفّ مؤمنان داغ و قرص و محکم قرار دارند؛ در همه جلسات مذهبی حاضرند؛ پای هر پرچم اصلاحی سینه میزنند؛ با هر منادی حقّ و عدالت هم صدا هستند؛ و برای
کارهای نیک گریبان چاک میکنند؛ و در برابر هر فسادی فریاد میکشند.
ولی به هنگامی که به اصطلاح، دری به تخته میخورد، به نوایی میرسند، پست و مقامی پیدا میکنند، و سری در میان سرها در میآورند، یک مرتبه تغییر چهره و بالاتر از آن تغییر ماهیّت میدهند؛ آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دین در آنها فروکش میکند؛ دیگر در جلسات سازنده خبری از آنان نیست؛ در هیچ برنامه اصلاحی حضور ندارند؛ نه برای حق، گریبان چاک میکنند و نه دیگر در برابر باطل فریاد میکشند! قبلاً که نه محلّی از اِعراب داشتند و نه موقعیّتی در اجتماع، هزار گونه عهد و پیمان با خدا و خلق بسته بودند، که اگر روزی امکاناتی پیدا کنند، چنین و چنان خواهند کرد، و حتّی هزارگونه ایراد و انتقاد به متمکّنان وظیفه نشناس داشتند، امّا آن روز که وضعشان دگرگون شد، تمام عهد و پیمانها را به دست فراموشی سپردند، و همه ایرادها و انتقادها همچون برف در تابستان آب شد.
آری، این کم ظرفیّتی یکی از نشانههای بارز منافقان است! مگر نفاق چیزی جز دو چهره بودن و یا دوگانگی شخصیّت است! تاریخچه زندگی این گونه افراد بارزترین نمونه دو گانگی شخصیّت است! اصولاً انسان با ظرفیّت، دو شخصیّتی نمیشود!
شک نیست «نفاق» همچون «ایمان» دارای مراحل مختلفی است، بعضی آنچنان این خوی پلید در روحشان رسوخ کرده که در قلبشان اثری از ایمان به خدا باقی نمانده، هر چند خود را در صف مؤمنان جا زدهاند!
ولی گروهی دیگر با اینکه دارای ایمان ضعیفی هستند، و واقعاً مسلمانند، اعمالی را مرتکب میشوند که متناسب وضع منافقان است؛ و رنگی از دو گانگی شخصیّت دارد. آن کس که پیوسته دروغ میگوید ولی ظاهرش صدق و راستی است، آیا دو چهره و منافق نیست!
کسی که ظاهراً امین است و به همین دلیل مورد اعتماد مردم میباشد که امانتهای خود را به او میسپارند، امّا در واقع در آنها خیانت میکند، آیا گرفتار دو گانگی
شخصیّت نمیباشد!
همچنین آیا آنها که عهد و پیمان میبندند ولی هرگز پایبند به آن نیستند، عملشان عمل منافقان محسوب نمیشود!
اتّفاقاً یکی از بزرگترین بلاهای اجتماعی و عوامل عقب ماندگی وجود همین گونه منافقان در جوامع انسانی است، و اگر چشم بر هم نگذاریم و به خودمان دروغ نگوییم، چه بسیار میتوانیم از این منافقان «ثعلبه صفت» در اطراف خود و در جوامع اسلامی بشمریم. و عجب اینکه، با این همه عیب و ننگ و دور افتادگی از روح تعلیمات اسلام، باز گناه عقب افتادگی خود را به گردن اسلام میگذاریم!
الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقَاتِ وَالَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ
کسانی که از صدقات مؤمنان اطاعت پیشه، عیبجویی میکنند، و آنهایی را که (برای انفاق در راه خدا) دسترسی جز به مقدار (ناچیز) تواناییشان ندارند، مسخره مینمایند، خدا آنها را مسخره میکند (کیفر استهزا کنندگان را به آنها میدهد) و برای آنان عذاب دردناکی است.
اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَاللهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ
چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی، (حتّی) اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی، هرگز خداوند آنها را نمیآمرزد، چرا که آنها خدا و پیامبرش را انکار کردند، و خداوند جمعیّت فاسقان را هدایت نمیکند!
در شأن نزول این آیات روایات متعدّدی در کتب تفسیر و حدیث نقل شده، که از مجموع آنها چنین استفاده میشود که پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم داشت لشکر اسلام را برای مقابله با دشمن (احتمالاً برای جنگ تبوک) آماده سازد، و نیاز به گرفتن کمک از مردم داشت؛ هنگامی که نظر خود را اظهار فرمود، کسانی که توانایی داشتند، مقدار قابل ملاحظهای به عنوان زکات یا کمک بلاعوض به ارتش اسلام خدمت کردند؛ ولی بعضی از کارگران کم در آمد مسلمان مانند «ابوعقیل انصاری» یا «سالم بن عمیر انصاری» با تحمّل کار اضافی و کشیدن آب در شب و تهیّه دو من خرما که یک من آن را برای خانواده خویش ذخیره کرد و یک من دیگر را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد، کمک ظاهراً ناچیزی به این برنامه بزرگ اسلامی نمود.
ولی منافقان به هر یک از این دو گروه ایراد میگرفتند: کسانی را که زیاد پرداخته بودند، به عنوان ریاکار اسرافکار معرفی میکردند، و کسانی را که مقدار ظاهراً ناچیزی کمک نموده بودند، به باد سخریّه و استهزا میگرفتند که آیا لشکر اسلام نیاز به چنین کمکی دارد!
آیات فوق نازل شد و شدیداً آنها را به عذاب خداوند بیم داد!
در این آیات اشاره به یکی دیگر از صفات عمومی منافقان شده است که آنها افرادی لجوج، بهانه جو، و ایراد گیر و کارشکن هستند؛ هر کار مثبتی را با وصلههای نامناسبی تحقیر کرده و بد جلوه میدهند، تا هم مردم را در انجام کارهای نیک دلسرد سازند، و هم تخم بدبینی و سوء ظن را در افکار بپاشند، و به این وسیله چرخهای فعّالیّت مفید و سازنده در اجتماع از کار بیفتد.
قرآن مجید شدیداً این روش غیر انسانی آنها را نکوهش میکند، و مسلمانان را از
آن آگاه میسازد، تا تحت تأثیر این گونه القائات سوء قرار نگیرند و هم منافقان بدانند که حنای آنان در جامعه اسلامی رنگی ندارد!
نخست میفرماید: «آنها که به افراد نیکوکار مؤمن در پرداختن صدقات و کمکهای صادقانه، عیب میگیرند، و مخصوصاً آنها که افراد با ایمان تنگدست را که دسترسی جز به کمکهای مختصر ندارند، مسخره میکنند، خداوند آنان را مسخره میکند، و عذاب دردناک در انتظار آنان است (الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقَاتِ وَالَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ).»
«یلمزون» از ماده «لمز» بر وزن «طنز» به معنای عیبجویی و «المطوعین» از ماده «طوع» بر وزن «موج» به معنای اطاعت است، ولی معمولاً این کلمه به افراد نیکوکار و آنهایی که علاوه بر واجبات به مستحبّات نیز عمل میکنند، اطلاق میشود.
از آیه فوق استفاده میشود که منافقان از گروهی عیبجویی میکردند، و گروهی را مسخره مینمودند. روشن است، سخریّه درباره کسانی بوده که تنها قادر به کمک مختصری به ارتش اسلام بودند، و لابد عیبجویی مربوط به کسانی بوده که بعکس آنها، کمکهای فراوانی داشتند؛ دومی را به عنوان ریا کاری و اوّلی را به عنوان کمکاری تخطئه مینمودند.
در آیه بعد تأکید بیشتری روی مجازات این گروه از منافقان نموده و آخرین تهدید را ذکر میکند، به این ترتیب که روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله نموده میگوید: «چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی، حتّی اگر هفتاد بار برای آنها از خداوند طلب آمرزش نمایی، هرگز خدا آنها را نمیبخشد (اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ)!»
«چرا که آنها خدا و پیامبرش را انکار کردند و راه کفر پیش گرفتند - و همین کفر، آنها را به درّه نفاق و آثار شوم آن افکند (ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ).»
و روشن است هدایت خدا شامل حال کسانی میشود که در طریق حقطلبی گام بر میدارند و جویای حقیقتند، ولی «خداوند افراد فاسق و گنهکار و منافق را هدایت نمیکند (وَاللهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ).»
اهمّیّت، به کیفیّت کار است نه کمّیّت؛ این حقیقت به خوبی از آیات قرآن به دست میآید که اسلام در هیچ موردی روی «کثرت مقدار عمل» تکیه نکرده، بلکه همه جا اهمّیّت به «کیفیّت عمل» داده است، و برای اخلاص و نیّت پاک، ارزش فوقالعادهای قائل شده که آیات فوق نمونهای از این منطق قرآن است.
همانگونه که دیدیم برای عمل مختصر کارگر مسلمانی که شبی را تا صبح نخوابیده، و با قلبی پر از عشق به خدا، و اخلاص و احساس مسئولیّت در برابر مشکلات جامعه اسلامی، کار کرده و توانسته است با این شب بیداری یک من خرما به سپاه اسلام در لحظات حسّاس کمک کند، فوق العاده اهمّیّت قائل شده، و کسانی را که اینگونه اعمال ظاهراً کوچک و واقعاً بزرگ را تحقیر میکنند، شدیداً توبیخ و تهدید میکند، و میگوید مجازاتی دردناک در انتظار آنهاست.
از این موضوع این حقیقت نیز روشن میشود که در یک جامعه سالم اسلامی به هنگام بروز مشکلات، همه باید احساس مسئولیّت کنند، نباید چشمها تنها به متمکّنان دوخته شود، چرا که اسلام متعلّق به همه است، و همه باید در حفظ آن از جان و دل بکوشند.
مهم این است که هرکس از مقدار توانایی خود دریغ ندارد؛ سخن از بسیار و کم نیست؛ سخن از احساس مسئولیّت و اخلاص است. قابل توجّه اینکه در حدیثی میخوانیم که از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد: «أَیُّ الصَّدَقَةِ أَفْضَلُ ؛ کدام صدقه و کمک از همه برتر
است؟» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جُهْدُ الْمُقِلّ ؛ مقدار توانایی افراد کم درآمد.»
صفتی که در آیات فوق درباره منافقان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله خواندیم - مانند سایر صفات آنان - اختصاصی به آن گروه و آن زمان ندارد، بلکه از صفات زشت همه منافقان در هر عصر و زمان است. آنها با روح بدبینی خاصّی که دارند، سعی میکنند هرکار مثبتی را با وصلههای ناجور از اثر بیندازند؛ سعی میکنند هر نیکوکاری را به نوعی دلسرد کنند؛ و حتّی با سخریّه و استهزا و کم اهمّیّت جلوه دادن خدمات بی آلایش افراد کم درآمد، شخصیّت آنها را درهم بشکنند و تحقیر کنند، تا همه فعّالیّتهای مثبت در جامعه خاموش گردد و آنها به هدفهای شومشان نائل گردند.
ولی مسلمانان آگاه و بیدار، در هر عصر و زمان، باید کاملاً متوجّه این نقشه شوم منافقان باشند، و درست برعکس آن گام بردارند؛ یعنی، از خدمتگزاران جامعه تشویق به عمل آورند، و برای خدمات ظاهراً کوچک توأم با اخلاص، ارج فراوان قائل شوند، تا کوچک و بزرگ به کار خود دلگرم و علاقهمند گردند؛ و نیز باید همگان را از این نقشه ویرانگر منافقان آگاه سازند تا دلسرد نشوند.
جمله «سَخِرَاللهُ مِنْهُم ؛ خداوند آنها را مسخره میکند.» به این معنا نیست که خداوند اعمالی همانند آنان انجام میدهد، بلکه همانگونه که مفسّران گفتهاند: منظور این است که مجازات استهزا کنندگان را به آنها خواهد داد، و یا آنچنان با آنها رفتار میکند که همچون استهزا شدگان تحقیر شوند!
شک نیست که عدد سبعین (هفتاد) در آیات فوق برای «تکثیر» است نه برای «تعداد»؛ به عبارت دیگر، مفهوم آیه این است که هر قدر برای آنها استغفار کنی خداوند آنان را نمیبخشد؛ درست مانند اینکه کسی به دیگری میگوید: اگر صد بار
هم اصرار کنی قبول نخواهم کرد؛ مفهوم این سخن آن نیست که اگر یک صد و یکبار اصرار کنی میپذیرم، بلکه منظور این است که مطلقاً نخواهم پذیرفت.
این گونه تعبیر در حقیقت برای تأکید مطلب است؛ و لذا در سوره منافقون آیه 6، همین موضوع به عنوان نفی مطلق ذکر شده است، آنجا که میفرماید: «سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ ؛ تفاوت نمیکند چه برای آنها طلب آمرزش کنی یا نکنی خدا آنها را نخواهد بخشید!»
شاهد دیگر این سخن، علّتی است که در ذیل آیه ذکر شده و آن اینکه : «آنها به خدا و پیامبرش کافر شدهاند و خدا فاسقان را هدایت نمیکند». روشن است که برای اینگونه افراد هیچ مقدار استغفار سبب نجات نخواهد شد.
ولی عجب اینکه در روایات متعدّدی که از طرق اهل تسنّن نقل شده میخوانیم پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از نزول آیه فوق چنین فرمود: «لاََزِیْدَنَّ فِی الاِْسْتِغْفارِ لَهُمْ عَلی سَبْعِینَ مَرَّةً! رَجاءً مِنْهُ أَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ، فَنَزَلَتْ: سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ؛ به خدا سوگند بیش از هفتاد بار برای آنها استغفار میکنم به این امید که خداوند آنها را بیامرزد، در این هنگام آیه (سوره منافقان) نازل شد که خداوند در آن میفرماید : تفاوت نمیکند چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی، هرگز خدا آنها را نمیآمرزد. (1)»
مفهوم روایات فوق این است که پیامبر صلی الله علیه و آله از عدد هفتاد در آیه مورد بحث «تعداد» فهمیده است و لذا فرموده من بیش از هفتاد بار برای آنها استغفار میکنم، در حالی که همانطور که گفتیم آیه مورد بحث مخصوصاً با توجّه به علّتی که در ذیل آن آمده، به روشنی به ما میفهماند که عدد هفتاد برای «تکثیر» است و کنایه از نفی مطلق توأم با تأکید میباشد.
بنابراین، روایات فوق چون مخالف با قرآن است ابداً قابل قبول نیست بخصوص
1) جامع البیان، ج 10، ص 253 .
که اسناد آنها از نظر ما نیز معتبر نمیباشد.
تنها توجیهی که میتوان برای روایات فوق کرد (هرچند خلاف ظاهر است) این است که پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از نزول آیات فوق این جمله را میفرموده، و هنگامی که آیات فوق نازل شد، از استغفار برای آنها صرفنظر فرمود.
روایت دیگری نیز در این باره نقل شده که ممکن است ریشه اصلی روایات فوق باشد که به هنگام «نقل به معنا» دگرگون شده است، و آن اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «لَوْ عَلِمْتُ أَنَّهُ لَوْ زِدْتُ عَلَی السَّبْعِیْنَ مَرَّةَ غَفَرَ لَهُمْ لَفَعَلْتُ (1)؛ اگر میدانستم که هرگاه بیش از هفتاد بار برای
آنها استغفار کنم خداوند آنان را میبخشد، چنین میکردم.»
مفهوم این سخن (مخصوصاً با توجّه به کلمه «لو» که برای امتناع میباشد) این است که میدانم خدا آنها را نمیبخشد، ولی به قدری قلبم از عشق به هدایت بندگان خدا و نجاتشان آکنده است، که اگر فرضاً بیش از هفتاد بار استغفار باعث نجاتشان میشد، چنین میکردم.
به هرحال، مفهوم آیات فوق روشن است، و هر حدیثی بر خلاف آنها باشد، یا باید آن را توجیه کرد و یا کنار گذاشت.
فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللهِ وَکَرِهُوا أَنْ یُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ وَقَالُوا لاَ تَنفِرُوا فِی الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّآ لَّوْ کَانُوا یَفْقَهُونَ
تخلّف کنندگان (از جنگ تبوک) از مخالفت با رسول خدا صلی الله علیه و آله خوشحال شدند و
1) تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص 97 .
کراهت داشتند که با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کنند و (به یکدیگر و به مؤمنان) گفتند: در این گرما (به سوی میدان) حرکت نکنید؛ (به آنها) بگو: آتش دوزخ از این هم گرمتر است! اگر میفهمیدند!
فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلا وَلْیَبْکُوا کَثِیرآ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ
از این رو، آنها باید کمتر بخندند و بسیار بگریند؛ (چرا که آتش جهنّم در انتظارشان است) این، جزای کارهایی است که انجام میدادند.
فَإِن رَّجَعَکَ اللهُ إِلَی طَائِفَةٍ مِّنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَّنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَدآ وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِیَ عَدُوّآ إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخَالِفِینَ
هرگاه خداوند تو را به سوی گروهی از آنان بازگرداند و از تو اجازه خروج (به سوی میدان جهاد) بخواهند، بگو: هیچگاه با من خارج نخواهید شد! و هرگز همراه من با دشمنی نخواهید جنگید! شما نخستین بار به کنارهگیری راضی شدید، اکنون نیز با متخلّفان بمانید!
در این آیات نیز سخن همچنان پیرامون معرّفی منافقان، به وسیله اعمال و رفتار و افکار آنهاست، تا مسلمانان به روشنی این گروه را بشناسند و تحت تأثیر نقشههای شوم آنان قرار نگیرند.
نخست میفرماید: «آنها که (در تبوک) از شرکت در جهاد تخلّف جستند، و با عذرهای واهی در خانههای خود نشستند، و به گمان خود سلامت را بر خطرات میدان جنگ ترجیح دادند، از این عملی که بر ضدّ رسول خدا صلی الله علیه و آله مرتکب شدند، خوشحالند (فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِاللهِ).»
«و از اینکه در راه خدا با مال و جان خود جهاد کنند و به افتخارات بزرگ مجاهدان نائل گردند، کراهت داشتند (وَکَرِهُوا أَنْ یُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ).»
آنها به تخلّف خودشان از شرکت در میان جهاد قناعت نکردند، بلکه با وسوسههای شیطانی کوشش داشتند، دیگران را نیز دلسرد یا منصرف سازند: «و به آنها گفتند: در این گرمای سوزان تابستان به سوی میدان نیز حرکت نکنید (وَقَالُوا لاَ تَنفِرُوا فِی الْحَرِّ)!»
در حقیقت آنها میخواستند هم اراده مسلمانان را تضعیف کنند، و هم شریکهای بیشتری برای جرمشان فراهم سازند.
سپس قرآن روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده و با لحن قاطع و کوبندهای به آنها چنین پاسخ میگوید: «به آنها بگو آتش سوزان دوزخ از این هم گرمتر و سوزانتر است، اگر بفهمند (قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّآ لَّوْ کَانُوا یَفْقَهُونَ)!»
ولی افسوس که بر اثر ضعف ایمان، و عدم درک کافی، توجّه ندارند که چه آتش سوزانی در انتظار آنهاست؛ آتشی که یک جرقّه کوچکش از تمام آتشهای دنیا سوزندهتر است.
دو آیه بعد اشاره به این میکند که آنها به گمان اینکه پیروزی به دست آوردهاند، و با تخلّف از جهاد و دلسرد کردن بعضی از مجاهدان به هدفی رسیدهاند، قهقه سر میدهند و بسیار میخندند، همانگونه که همه منافقان در هر عصر و زمان چنینند.
ولی قرآن به آنها اخطار میکند که: «باید کم بخندند و بسیار بگریند (فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلا وَلْیَبْکُوا کَثِیرآ)!»
گریه برای آینده تاریکی که در پیش دارند؛ گریه برای مجازاتهای دردناکی که در انتظار آنهاست؛ گریه به خاطر اینکه همه پلهای بازگشت را پشت سر خود ویران ساختهاند؛ و بالاخره گریه برای اینکه، این همه استعداد و سرمایه عمر را از دست داده و رسوایی و تیره روزی و بدبختی برای خود خریدهاند. و در آخر آیه میفرماید: «این جزای اعمالی است که آنها انجام میدادند (جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ)!»
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور این است که این گروه باید در این جهان کم بخندند و بیشتر گریه کنند؛ زیرا مجازاتهای دردناکی در پیش دارند که اگر از آن آگاه شوند، بسیار گریه خواهند کرد و کمتر میخندند.
ولی گروهی از مفسّران احتمال دیگری در معنای این جمله دادهاند و آن اینکه : اینها هر قدر بخندند، با توجّه به عمر کوتاه دنیا، خندههای آنان کم خواهد بود، و در آخرت آن قدر باید گریه کنند که گریههای دنیا در برابر آن ناچیز است؛ ولی تفسیر اوّل با ظاهر آیه و تعبیرات مشابه آن که در گفتهها و نوشتهها میآید، سازگارتر است؛ بخصوص اینکه لازمه تفسیر دوم این است که صیغه امر به معنای اخبار بوده باشد و این بر خلاف ظاهر است.
حدیث معروفی که بسیاری از مفسّران از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که فرمود: «لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَضَحِکْتُمْ قَلِیلاً وَ لَبَکَیْتُمْ کَثِیراً (1)؛ اگر آنچه را من (از کیفرهای هولناک قیامت) میدانم
شما هم میدانستید، کم میخندید و بسیار گریه میکردید!» نیز شاهد معنای اوّل است (دقّت کنید).
در آخرین آیه مورد بحث، اشاره به یکی دیگر از روشهای حساب شده و خطرناک منافقان میکند و آن اینکه: آنها به هنگامی که کار خلافی را آشکار انجام میدهند، برای تبرئه خود ظاهراً در مقام جبران بر میآیند و با این نوسانها و اعمال ضدّ و نقیض، چهره اصلی خود را پنهان میدارند.
آیه میگوید: «هرگاه خداوند تو را به سوی گروهی از اینها باز گرداند و از تو اجازه بخواهند که در میدان جهاد دیگری شرکت کنند، به آنها بگو هیچگاه با من در هیچ میدان جهادی شرکت نخواهید کرد، و هرگز همراه من با دشمنی نخواهید جنگید (فَإِن رَّجَعَکَ اللهُ إِلَی طَائِفَةٍ مِّنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَّنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَدآ وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِیَ عَدُوّآ)!»
1) تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص 99 .
یعنی، پیامبر صلی الله علیه و آله باید آنها را برای همیشه مأیوس کند، و روشن سازد که به اصطلاح حنایشان دیگر رنگی نخواهد داشت و کسی فریبشان را نخواهد خورد، و این گونه دامها را چه بهتر که بر چینند و به جای دیگر ببرند. در اینجا بعضی به قدری رسوا و شرمنده بودند که حتّی حاضر به حضور در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و چنین پیشنهادی نمیشدند.
سپس دلیل عدم قبول پیشنهاد آنها را چنین بیان میکند: «شما برای نخستین بار راضی شدید که از میدان جهاد کنارهگیری کنید و در خانهها بنشینید، هم اکنون نیز به متخلّفان بپیوندید، و با آنها در خانهها بنشینید (إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخَالِفِینَ)!»
در اینجا به چند نکته باید توجّه کرد :
شک نیست که اگر این گروه از منافقان، پس از تخلّف، پشیمان میشدند و توبه میکردند، و سپس برای شستشوی گناه سابق خود پیشنهاد شرکت در میدانهای جهاد دیگر داشتند، خدا از آنها میپذیرفت، و پیامبر صلی الله علیه و آله دست رد به سینه آنها نمیگذارد؛ بنابراین، معلوم میشود که این پیشنهاد نیز یک نوع شیطنت و کار منافقانه بوده است، و به اصطلاح تاکتیکی بوده برای استتار چهره زشت خود و ادامه اعمال سابق.
کلمه «خالف» به معنای تخلّف است، و اشاره به کسانی است که در میدان جهاد، با عذر و یا بدون عذر، شرکت نداشتند.
بعضی نیز گفتهاند که «خالف» به معنای «مخالف» است، اشاره به اینکه شما هم بروید و با گروه مخالفان هم صدا شوید. این کلمه را به معنای «فاسد» نیز تفسیر کردهاند، چه اینکه «خلوف» به معنای فساد و «خالف» به معنای فاسد در لغت آمده است.
این احتمال نیز وجود دارد که همه معانی بالا از این کلمه، در آیه فوق اراده شده باشد، چرا که گروه منافقان و دوستان آنان دارای تمام این صفات رذیله بودهاند.
وَلاَ تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدآ وَلاَ تَقُمْ عَلَی قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ
بر مرده هیچ یک از آنان، نماز نخوان! و بر کنار قبرش، (برای دعا و طلب آمرزش) نایست! چرا که آنها به خدا و رسولش کافر شدند، و در حالی که فاسق بودند از دنیا رفتند!
وَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَأَوْلاَدُهُمْ إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ أَنْ یُعَذِّبَهُمْ بِهَا فِی الدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ
مبادا اموال و اولادشان مایه شگفتی تو گردد، (این برای آنها نعمت نیست؛ بلکه) خدا میخواهد به این وسیله، آنها را در دنیا عذاب کند، و جانشان برآید در حالی که کافر باشند!
پس از آنکه منافقان با تخلّف صریح از شرکت در میدان جهاد، پردهها را دریدند و کارشان بر ملا شد، خداوند به پیامبرش دستور میدهد روش صریحتر و محکمتری در برابر آنها اتّخاذ کند تا برای همیشه فکر نفاق و منافقگری از مغزهای دیگران بر
چیده شود، و منافقان نیز بدانند در جامعه اسلامی محلّی برای آنها وجود نخواهد داشت.
لذا، میفرماید: «بر هیچ یک از آنها (منافقان) که از دنیا میروند نماز مگزار (وَلاَ تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدآ)!»
«و هیچ گاه در کنار قبر او برای طلب آمرزش و استغفار نایست (وَلاَ تَقُمْ عَلَی قَبْرِهِ)!»
در حقیقت این یک نوع مبارزه منفی، و در عین حال مؤثّر، در برابر گروه منافقان است؛ زیرا به جهاتی که در گذشته گفتیم، پیامبر صلی الله علیه و آله نمیتوانست رسماً دستور قتل آنها و پاکسازی محیط جامعه اسلامی را از این طریق صادر کند؛ ولی مبارزات منفی به حدّ کافی در بی اعتبار ساختن آنان، و انزوا و طردشان از جامعه اسلامی، اثر میگذارد.
زیرا میدانیم یک فرد مؤمن راستین، هم در حال حیات و هم پس از مرگ محترم است؛ به همین دلیل، در برنامههای اسلامی دستور غسل و کفن و نماز و دفن او داده شده است که با احترام هرچه بیشتر، با تشریفات خاصّی، او را به خاک بسپارند؛ و حتّی پس از دفن در کنار قبر او بیایند و برای گناهان و لغزشهای احتمالی او از خداوند طلب بخشش کنند.
عدم انجام این مراسم درباره یک فرد، به معنای طرد او از جامعه اسلامی است؛ و اگر این طرد کننده، شخص پیامبر صلی الله علیه و آله بوده باشد، ضربهای سخت و سنگین به حیثیّت چنین فرد مطرودی وارد خواهد آمد. در حقیقت این یک برنامه مبارزه حساب شده در برابر گروه منافقان در آن زمان بود که امروز هم مسلمانان باید از روشهای مشابه آن استفاده کنند.
یعنی، مادامی که افراد اظهار اسلام میکنند و به ظواهر اسلام پایبندند، باید معامله یک مسلمان با آنها کرد، هرچند باطنشان طور دیگری باشد؛ ولی اگر پردهها را دریدند و نفاق خود را ظاهر کردند، باید با آنها همانند بیگانگان از اسلام رفتار نمود.
در پایان آیه، بار دیگر دلیل این دستور را روشن میسازد و میفرماید :
«این حکم به خاطر آن است که آنها به خدا و پیامبرش کافر شدند (إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ).»
«و در حالی که فاسق و مخالف فرمان خدا بودند، از دنیا رفتند - نه از کرده خود پشیمان شدند و نه با آب توبه لکّههای گناه را از دامان شستند (وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ).»
در اینجا ممکن است سؤالی برای مسلمانان مطرح شده یا بشود که اگر منافقان براستی این همه از رحمت خدا دورند و باید مسلمانان هیچگونه ابراز محبّت و علاقه در مورد آنان نکنند، پس چرا خداوند به آنها این همه محبّت کرده و اینهمه مال و فرزند (نیروی اقتصادی و انسانی) را در اختیارشان قرار داده است.
خداوند در آیه بعد روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده و پاسخ این سؤال را چنین میدهد: «اموال و فرزندانشان هیچگاه نباید مایه اعجاب تو شود (وَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَأَوْلاَدُهُمْ)!» چرا که بعکس آنچه مردم ظاهر بین خیال میکنند، این اموال و فرزندان نه تنها باعث خوشبختی آنها نیست، بلکه «خداوند میخواهد آنان را به وسیله اینها در دنیا مجازات کند، و با حال کفر جان بدهند (إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ أَنْ یُعَذِّبَهُمْ بِهَا فِی الدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَ هُمْ کَافِرُونَ)!»
این آیه که نظیر آن را در همین سوره (آیه 55) داشتیم، اشاره به این واقعیّت میکند که امکانات اقتصادی و نیروهای انسانی در دست افراد ناصالح نه تنها سعادت آفرین نیست، بلکه غالباً مایه دردسر و بلا و بدبختی است؛ زیرا چنین اشخاصی نه اموال خود را به مورد مصرف میکنند، تا از آن بهره مفید و سازندهای بگیرند، و نه فرزندان سر به راه و با ایمان و تربیت یافتهای دارند که مایه روشنی چشم آنان و حلّ مشکلات زندگانیشان گردد؛ بلکه اموالشان غالباً در راه هوسهای کشنده و سرکش، تولید فساد، و تحکیم پایههای ظلم مصرف میگردد، و مایه غفلت آنها از خدا و مسایل اساسی زندگی است؛ و فرزندانشان هم در خدمت ظالمان و فاسدان قرار میگیرند، و مبتلا به
انواع انحرافهای اخلاقی میشوند، و سرانجام درد سر آفرین خواهند بود.
منتها برای کسانی که ثروت و نیروی انسانی را اصیل میپندارند و چگونگی مصرف آن، برای آنها مطرح نیست، زندگانی اینگونه اشخاص دورنمای دل انگیزی دارد، امّا اگر به متن زندگیشان نزدیکتر بشویم و به این حقیقت نیز توجّه کنیم که چگونگی بهرهبرداری از این امکانات مطرح است، تصدیق خواهیم کرد که هرگز افراد خوشبختی نیستند!
درباره شأن نزول آیه نخست، روایات متعدّدی وارد شده است، که خالی از اختلاف نیست.
از بعضی از این روایات استفاده میشود که پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که عبدالله بن اُبَیّ (منافق مشهور) از دنیا رفت، بر او نماز گزارد، و کنار قبر او ایستاد و دعا کرد، حتّی پیراهن خود را به عنوان کفن بر او پوشانید، سپس آیه فوق نازل شد و پیامبر صلی الله علیه و آله را از تکرار این کار نهی کرد.
در حالی که از بعضی دیگر از روایات بر میآید که پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم داشت نماز بر او بگزارد، جبرئیل نازل شد و این آیه را بر او خواند و او را از این کار بازداشت. بعضی دیگر چنین میگویند که پیامبر صلی الله علیه و آله نه نماز بر او گزارد و نه تصمیم بر این کار داشت، بلکه تنها پیراهن خود را برای تشویق قبیله «عبدالله» فرستاد، تا به عنوان کفن در تن او کنند و هنگامی که پرسیدند: چرا چنین اقدامی فرمودید، در حالی که او مرد بی ایمانی است؟ فرمود: پیراهن من باعث نجات او از عذاب الهی نخواهد شد، ولی من امیدوارم که به خاطر این عمل گروه زیادی مسلمان شوند، و چنین نیز شد که پس از این جریان عدّه فراوانی از قبیله خزرج مسلمان گشتند.
از آنجا که این روایات با هم اختلاف فراوان دارد ما از ذکر آنها به عنوان یک شأن نزول صرف نظر کردیم، بخصوص اینکه طبق گفته بعضی از مفسّران بزرگ، مرگ «عبدالله بن أبی» در سال نهم هجری واقع شد، در حالی که آیات فوق در حدود سال هشتم نازل گشته است. (1)
ولی آنچه جای انکار نیست این است که از لحن آیه چنین بر میآید که پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از نزول آیه بر منافقان نماز میگزارد، و بر کنار قبر آنها توقّف میکرد، چرا که آنها ظاهراً مسلمان بودند ولی پس از نزول این آیه، به طور قطع این برنامه برای همیشه تعطیل شد.
وَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللهِ وَجَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُوْلُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُوا ذَرْنَا نَکُنْ مَّعَ الْقَاعِدِینَ
و هنگامی که سورهای نازل گردد (و به آنان دستور دهد) که به خدا ایمان بیاورید و همراه پیامبرش جهاد کنید، افرادی از آنها (گروه منافقان) که توانایی (بر جهاد) دارند، از تو اجازه میخواهند و میگویند: بگذار ما با افراد ناتوان (آنها که از جهاد معافند) باشیم.
رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ وَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ
(آری،) آنها راضی شدند که با واماندگان (و افراد ناتوان) باشند، و بر دلهایشان مهر نهاده شده، از این رو (حقایق را) درک نمیکنند.
در این آیات باز سخن درباره منافقان است، منتها زشتکاریهای آنان با اعمال نیک
1) تفسیر المیزان، ج 9، ص 367.
مؤمنان راستین در اینجا مقایسه شده است، و با این مقایسه، انحراف و بیچارگی آنان روشنتر میشود.
در آیه نخست میگوید: «هنگامی که سورهای درباره جهاد نازل میشود و از مردم دعوت میکند که به خدا ایمان بیاورید (یعنی بر ایمان خود ثابت قدم بمانید و آن را تقویت نمایید) و همراه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در راه او جهاد کنید، در این هنگام منافقان قدرتمند که توانایی کافی از نظر جسمی و مالی برای شرکت در میدان جنگ دارند، از تو اجازه میخواهند که در میدان جهاد شرکت نکنند و میگویند بگذار ما با قاعدین (آنها که از جهاد معذورند) باشیم (وَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللهِ وَجَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُوْلُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُوا ذَرْنَا نَکُنْ مَّعَ الْقَاعِدِینَ).»
«طول» بر وزن «قول» به معنای امکانات و توانایی مالی آمده است؛ بنابراین، «اولوا الطّول» به معنای کسانی است که دارای قدرت مادّی کافی برای حضور در میدان جنگ هستند، و با این حال مایل بودهاند در صفّ افراد ناتوان یعنی آنها که از نظر جسمی یا مالی توانایی جهاد نداشتهاند، بمانند.
در آیه بعد قرآن آنها را با این جمله مورد ملامت و مذمّت قرار میدهد که: «آنها راضی شدند با متخلّفان باقی بمانند (رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ).»
«خوالف» جمع «خالفه» از مادّه «خلف» به معنای پشت سر است؛ به همین جهت، به زنانی که به هنگام رفتن مردان به خارج از منزل، در منزل باقی میمانند، «خالفه» گفته میشود، و در آیه مورد بحث منظور از «خوالف» تمام کسانی است که به نحوی از شرکت در میدان جنگ معذور بودند، اعم از زنان، پیران، بیماران و یا کودکان.
بعداً اضافه میکند که «اینها بر اثر گناه و نفاق به مرحلهای رسیدهاند که بر قلبهایشان مهر زده شده، به همین دلیل چیزی نمیفهمند (وَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ)!»
یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ قُل لاَّ تَعْتَذِرُوا لَن نُّؤْمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللهُ مِنْ أَخْبَارِکُمْ وَسَیَرَی اللهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ
هنگامی که به سوی آنها (که از جهاد تخلّف کردند) بازگردید، برای شما عذر (و بهانه) میآورند؛ بگو: عذر نیاورید، ما هرگز (سخن) شما را باور نخواهیم کرد! چرا که خدا ما را از اخبارتان آگاه ساخته؛ و خدا و رسولش اعمال شما را میبینند، سپس به سوی کسی که دانای پنهان و آشکار است بازگشت داده میشوید؛ و او شما را به آنچه انجام میدادید، آگاه میکند (و جزا میدهد).
سَیَحْلِفُونَ بِاللهِ لَکُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ
هنگامی که به سوی آنان باز گردید، برای شما به خدا سوگند یاد میکنند تا از آنها اعراض (و صرف نظر) کنید؛ (آری) از آنها اعراض کنید (و روی بگردانید)؛ چرا که آنها پلیدند؛ و جایگاهشان دوزخ است، به کیفر اعمالی که انجام میدادند!
یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللهَ لاَ یَرْضَی عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ
برای شما قسم یاد میکنند تا از آنها راضی شوید؛ اگر شما از آنها راضی شوید، خداوند (هرگز) از جمعیّت فاسقان راضی نخواهد شد!
بعضی از مفسّران میگویند: این آیات درباره گروهی از منافقان که تعدادشان بالغ بر هشتاد نفر میشد، نازل گردید؛ زیرا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از تبوک بازگشت، دستور
داد هیچ کس با آنها مجالست نکند و سخن نگوید و آنها که خود را در فشار شدید اجتماعی دیدند، در مقام عذر خواهی برآمدند، آیات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخّص ساخت.
به هرحال، این سلسله آیات همچنان پیرامون اعمال شیطانی منافقان سخن میگوید، و پرده از روی کارهایشان، یکی پس از دیگری، بر میدارد، و به مسلمانان هشدار میدهد فریب اعمال ریاکارانه و سخنان ظاهراً دلپذیر آنها را نخورند.
در آیه نخست میفرماید: «هنگامی که شما (از جنگ تبوک) به مدینه باز میگردید، منافقان به سراغ شما میآیند و عذر خواهی میکنند (یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ).»
از تعبیر «یعتذرون» که فعل مضارع است، چنین بر میآید که قبلاً خداوند پیامبر و مسلمانان را از این موضوع آگاه کرد که منافقان دروغگو، به عنوان عذر خواهی، به زودی نزد آنها خواهند آمد، لذا طرز پاسخگویی به آنها را نیز به مسلمانان تعلیم داد.
در اینجا روی سخن را به پیامبرش به عنوان رهبر مسلمین کرده، میفرماید :
«به منافقان بگو عذر خواهی نکنید، ما هرگز به سخنان شما ایمان نخواهیم آورد (قُلْ لاَّ تَعْتَذِرُوا لَن نُّؤْمِنَ لَکُمْ)!»
«چرا که خداوند ما را از اخبار شما آگاه ساخته» بنابراین ما از نقشههای شیطانی شما به خوبی باخبریم (قَدْ نَبَّأَنَا اللهُ مِنْ أَخْبَارِکُمْ).
ولی در عین حال، راه بازگشت و توبه، به سوی شما باز است؛ «و به زودی خداوند و پیامبرش اعمال شما را میبینند (وَسَیَرَی اللهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ).»
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که منظور از این جمله مسأله توبه نیست، بلکه هدف آن است که در آینده نیز خداوند و پیامبرش (طبق وحی الهی) از اعمال و نقشههای شما آگاه میشود و آنها را نقش برآب خواهد کرد؛ ولی تفسیر اوّل با ظاهر آیه سازگارتر است.
ضمناً توجّه داشته باشید که درباره این جمله و مسأله عرضه داشتن همه اعمال
امّت بر پیامبر صلی الله علیه و آله در ذیل آیه 105 همین سوره، در تفسیر نمونه مشروحاً بحث شده است.
بعد میفرماید: همه اعمال و نیّات شما امروز ثبت و بایگانی میشود؛ «سپس به سوی کسی که اسرار پنهان و آشکار را میداند، باز میگردید، و او شما را به اعمالتان آگاه میکند» و جزای آن را به شما خواهد داد (ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ).»
در آیه بعد، بار دیگر اشاره به سوگندهای دروغین منافقان میکند و میفرماید : «آنها برای فریب شما به زودی دست به دامن قسم میزنند، و هنگامی که به سوی آنان بازگشتید، سوگند به خدا یاد میکنند که از آنها صرف نظر کنید، و اگر خطایی کردهاند مشمول عفوشان سازید (سَیَحْلِفُونَ بِاللهِ لَکُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ).»
آنها تقاضای اعراض دارند، امّا اعراض به معنای «گذشت»؛ شما هم اعراض کنید، ولی به معنای «تکذیب و انکار»؛ و این دو تعبیر مشابه، با دو معنای کاملاً متضاد، لطافت و زیبایی خاصّی دارند که بر اهل ذوق پوشیده نیست.
سپس به عنوان تأکید و توضیح و بیان دلیل میفرماید: «چرا که آنها موجوداتی پلیدند»، و باید از چنین موجودات پلیدی صرف نظر کرد: «إِنَّهُمْ رِجْسٌ» و چون چنینند «جایگاهی جز جهنّم نخواهند داشت (وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ)!» امّا «همه اینها نتیجه اعمالی است که خودشان انجام دادهاند (جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ)!»
در آخرین آیه مورد بحث اشاره به یکی دیگر از سوگندهای آنها شده و آن اینکه : «با اصرار و سوگند از شما میخواهند که از آنها خشنود شوید (یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ).»
سوگندی که در آیه قبل گذشت به خاطر این بود که مؤمنان عملاً واکنشی در مقابل آنها نشان ندهند، ولی سوگندی که در این آیه، به آن اشاره شده، برای آن است که علاوه بر جنبه عملی، قلباً هم از آنها خشنود شوند!
جالب اینکه: در این مورد خداوند نمیفرماید: از آنها راضی نشوید، بلکه با تعبیری که بوی تهدید از آن میآید، میفرماید: «اگر هم شما از آنها راضی شوید، خدا هرگز از جمعیّت فاسقان راضی نخواهد شد (فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللهَ لاَ یَرْضَی عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ)!»
شکّی نیست آنها از نظر دینی و اخلاقی اهمّیّتی برای خشنودی مسلمانان قائل نبودند، بلکه میخواستند از این راه کدورتهای قلبی آنان را بشویند تا در آینده از عکس العملهای آنان در امان بمانند، ولی خداوند با تعبیر «لاَ یَرْضَی عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ» به مسلمانان هشدار میدهد که اینها فاسقند و جای این ندارد که از آنها راضی شوند، اینها دامهای فریبندهای بر سر راه شما میگذارند، بیدار باشید در آنها گرفتار نشوید!
چه خوب است مسلمانان در هر عصر و زمان مراقب نقشههای شیطانی و شناخته شده منافقان باشند که با استفاده از همان نیرنگها و دامهای گذشته، در برابر آنان ظاهر نشوند، و مقاصد شوم خود را با استفاده از این وسائل پیاده نکنند!
اَلاَْعْرَابُ أَشَدُّ کُفْرآ وَنِفَاقآ وَأَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللهُ عَلَی رَسُولِهِ وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
عربهای بادیه نشین کفر و نفاقشان شدیدتر است و به ناآگاهی از حدود احکامی که خدا بر پیامبرش نازل کرده، سزاوارترند؛ و خداوند دانا و حکیم است.
وَمِنَ الاَْعْرَابِ مَنْ یَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ مَغْرَمآ وَیَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوَائِرَ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَاللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
گروهی از (این) اعراب بادیهنشین، چیزی را که (در راه خدا) انفاق میکنند، غرامت محسوب میدارند، و انتظار حوادث ناگواری برای شما میکشند؛ حوادث بد، سزاوار خودشان است؛ و خداوند شنوا و داناست!
وَمِنَ الاَْعْرَابِ مَن یُّ-ؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَیَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِنْدَ اللهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلاَ إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ
گروه (دیگری) از عربهای بادیهنشین، ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند؛ و آنچه را انفاق میکنند مایه تقرّب به خدا، و دعاهای پیامبر میدانند؛ آگاه باشید اینها مایه تقرّب آنها است! خداوند به زودی آنان را در رحمت خود وارد خواهد ساخت؛ به یقین خداوند آمرزنده و مهربان است!
در این آیات سه گانه به تناسب بحث هایی که درباره منافقان مدینه گذشت، پیرامون حال منافقان بادیهنشین، و نشانهها و افکار آنها، و همچنین درباره مؤمنان مخلص و راستین بادیه گفتگو شده است.
شاید به این علّت که به مسلمانان هشدار دهد چنین نپندارند که منافقان تنها همان گروهی هستند که در شهرند، بلکه منافقان بادیهنشین از آنها خشنترند؛ و به گواهی تاریخ اسلام، مسلمانان بارها مورد هجوم این گروه واقع شده بودند؛ مبادا پیروزیهای پی در پی لشکر اسلام سبب شود که آنها این خطر را نادیده بگیرند!
به هرحال، در آیه نخست میفرماید: «اعراب بادیهنشین (به حکم دوری از تعلیم و تربیت و نشنیدن آیات الهی و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله) کفر و نفاقشان شدیدتر است (الاَْعْرَابُ أَشَدُّ کُفْرآ وَنِفَاقآ).»
«و (باز به همین دلیل) به جهل و بی خبری از حدود، فرمانها و احکامی که خدا بر پیامبرش نازل کرده است، سزاوارترند (وَأَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللهُ عَلَی رَسُولِهِ).»
«اعراب» از کلماتی است که معنای جمعی دارد، امّا مفردی برای آن از نظر لغت
عرب نیست و چنانکه ائمّه لغت مانند مؤلّف «قاموس» و «صحاح» و «تاج العروس» و دیگران گفتهاند: این کلمه تنها به عربهای بادیه نشین اطلاق میشود، و به هنگامی که بخواهند معنای مفرد را ادا کنند، همین کلمه را با یای نسبت، به صورت «اعرابی» میگویند.
بنابراین، به خلاف آنچه بسیاری تصوّر میکنند، اعراب جمع عرب نیست. «اجدر» از ماده «جدار» به معنای دیوار است، سپس به هر چیز مرتفع و شایسته اطلاق شده است؛ به همین جهت «اجدر» معمولاً به معنای شایستهتر استعمال میشود.
در پایان آیه میفرماید: «وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ؛ خداوند دانا و حکیم است.»
یعنی اگر درباره عربهای بادیهنشین چنین داوری میکند، روی تناسب خاصّی است که محیط آنها با اینگونه صفات دارد.
امّا برای اینکه چنین توهّمی پیدا نشود که همه اعراب بادیهنشین، و یا همه بادیهنشینان، دارای چنین صفاتی هستند، در آیه بعد اشاره به دو گروه مختلف در میان آنها میکند :
نخست میگوید: «گروهی از این عربهای بادیهنشین کسانی هستند که بر اثر نفاق یا ضعف ایمان هنگامی که چیزی را در راه خدا انفاق کنند، آن را ضرر و زیان و غرامت محسوب میدارند» نه یک موفّقیّت و پیروزی و تجارت پر سود (وَمِنَ الاَْعْرَابِ مَنْ یَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ مَغْرَمآ).
دیگر از صفات آنها این است که «همواره در انتظار این هستند که بلاها و مشکلات شما را احاطه کند، و تیرهروزی و ناکامی به سراغ شما بیاید (وَیَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوَائِرَ).»
دوائر جمع «دائره» و معنی آن معروف است، ولی به حوادث سخت و دردناک که انسان را احاطه میکند، عرب نیز دائره و در حال جمع «دوائر» میگوید.
در واقع آنها افرادی تنگنظر، بخیل و حسودند؛ بخل آنها سبب میشود که هرگونه خدمت مالی در راه خدا را، غرامت بپندارند؛ و حسادتشان موجب این
میشود که همیشه در انتظار بروز مشکلات و گرفتاریها و مصائب برای دیگران باشند. سپس اضافه میکند: آنها نباید در انتظار بروز مشکلات و نزول بلاها بر شما باشند چرا که این مشکلات و ناکامیها و بدبختیها تنها به سراغ این گروه منافق بیایمان و جاهل و نادان و تنگنظر و حسود میرود (عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ).
سرانجام آیه را با این جمله که: «وَاللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛ خداوند شنوا و دانا است.» پایان میدهد.
هم سخنان آنها را میشنود و هم از نیّات و مکنون ضمیر آنها آگاه است.
و در آخرین آیه، به گروه دوم یعنی مؤمنان با اخلاص بادیهنشین اشاره کرده، میگوید: «گروهی از این عربهای بادیهنشین کسانی هستند که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند (وَمِنَ الاَْعْرَابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ).»
به همین دلیل، هیچ گاه انفاق در راه خدا را غرامت و زیان نمیدانند، بلکه با توجّه به پاداشهای وسیع الهی در این جهان و سرای دیگر، «این کار را وسیله نزدیکی به خدا و مایه توجّه و دعای پیامبر صلی الله علیه و آله که افتخار و برکت بزرگی است، میدانند (وَیَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِنْدَاللهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ).»
در اینجا خداوند این طرز فکر آنها را با تأکید فراوان تصدیق میکند و میگوید: «آگاه باشید که این انفاقها به طور قطع مایه تقرّب آنها در پیشگاه خداوند است (أَلاَ إِنَّهَا قُرْبَةُ لَّهُمْ).»
و به همین دلیل، «خدا آنان را به زودی در رحمت خود فرو میبرد (سَیُدْخِلُهُمُ اللهُ فِی رَحْمَتِهِ).»
و اگر لغزشهایی از آنها سرزده باشد، به خاطر ایمان و اعمال پاکشان آنها را میبخشد؛ «زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است (إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ).»
تأکیدهای پی در پیای که در این آیه دیده میشود راستی جالب است؛ کلمه «أَلاَ» و «إِنَّ» که هر دو برای بیان تأکید میباشد، و سپس جمله «سَیُدْخِلُهُمُ اللهُ فِی رَحْمَتِهِ» مخصوصآ با توجّه به «فِی» که ورود و غوطهور شدن در رحمت الهی را میرساند، و
بعدآ جمله آخر که با «إِنَّ» شروع شده، و دو صفت از صفات مهرآمیز خدا (غفور و رحیم) را ذکر میکند، همه بیان کننده نهایت لطف و رحمت خدا درباره این گروه است، شاید به این جهت که این گروه با محروم بودن از تعلیم و تربیت، و عدم دسترسی کافی به آیات الهی و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله، باز از جان و دل اسلام را پذیرا شدهاند و با نداشتن امکانات مالی (که وضع بادیهنشینان ایجاب میکند) از انفاق در راه خدا خودداری نمیکنند؛ بنابراین، شایسته هرگونه تقدیر و تشویقند، بیش از آنچه شهرنشینان متمکّن شایستگی دارند.
مخصوصآ توجّه به این نکته لازم است که در مورد «اعراب منافق»، «عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ» که نشان دهنده احاطه بدبختیها به آنها است به کار رفته، امّا در مورد «اعراب با ایمان و فداکار» عبارتِ «فِی رَحْمَتِهِ» که بیانگر احاطه رحمت الهی به آنهاست، ذکر شده است؛ یکی رحمت او را احاطه کرده و دیگری را بدبختیها!
وَمِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلَی عَذَابٍ عَظِیمٍ
و از (میان) اعراب بادیه نشینی که اطراف شما هستند، جمعی منافقند؛ و از اهل مدینه (نیز)، گروهی سخت به نفاق پایبندند، تو آنها را نمیشناسی، ولی ما آنها را میشناسیم. به زودی آنها را دو بار مجازات میکنیم. (: مجازاتی با رسوایی در دنیا، و مجازاتی به هنگام مرگ)؛ سپس بهسوی مجازات بزرگی (در قیامت) فرستاده میشوند.
در این آیه، قرآن مجید، بحث را متوجّه اعمال منافقان و گروههای آنها کرده، میفرماید: «در میان کسانی که در اطراف شهر شما (مدینه) هستند، گروهی منافقند (وَمِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ).»
یعنی نباید تنها توجّه خود را به منافقان داخل بیندازید؛ باید هوشیار باشید، منافقان بیرون را نیز زیر نظر بگیرید و مراقب فعّالیّتهای خطرناک آنان باشید.
کلمه «اعراب» همانگونه که سابقاً هم اشاره کردیم، معمولاً به عربهای بادیهنشین گفته میشود.
آنگاه اضافه میکند: «در خود مدینه و از اهل مدینه نیز گروهی سخت به نفاق پایبندند (وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ).»
نفاق را تا سرحدّ سرکشی و طغیان رسانده، سخت به آن پایبند و در آن صاحب تجربهاند!
«مَرَدُوا» از مادّه «مَرْد» بر وزن «سرد»، به معنای طغیان و سرکشی و بیگانگی مطلق میباشد، و در اصل به معنای «برهنگی و تجرّد» آمده، و به همین جهت به پسرانی که هنوز مو در صورتشان نروییده است، «أمْرَد» میگویند.
«شَجَرَه مَرْدَاء» یعنی درختی که هیچ برگ ندارد و «مارد» به معنای شخص سرکشی است که بکلّی از اطاعت فرمان خارج شده است.
بعضی از مفسّران و اهل لغت، این مادّه را به معنای «تمرین» نیز گفتهاند (از جمله در «تاج العروس» و «قاموس»، تمرین یکی از معانی آن ذکر شده است.) و این شاید به خاطر آن باشد که تجرّد مطلق از چیزی، و خروج کامل از آن بدون ممارست و تمرین ممکن نیست.
به هرحال، این گروه از منافقان، چنان از حقّ و حقیقت عاری، و چنان برکار خود مسلّط بودند که میتوانستند خود را در صفّ مسلمانان راستین جابزنند، بدون اینکه کسی متوجّه نفاق آنها بشود.
این تفاوت تعبیر، درباره منافقان «داخلی» و «خارجی» در آیه فوق، گویا اشاره به این نکته است که: منافقان داخلی در کار خود مسلّطتر و طبعاً خطرناکترند، و مسلمانان باید شدیداً مراقب آنها باشند، هرچند که منافقان خارجی را نیز نباید از نظر دور دارند.
لذا بلافاصله بعد از آن میفرماید: «تو آنها را نمیشناسی ولی ما میشناسیم (لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ).»
البتّه این اشاره به علم عادی و معمولی پیغمبر صلی الله علیه و آله است، ولی هیچ منافات ندارد که او از طریق وحی، و تعلیم الهی، به اسرار آنان کاملاً واقف گردد.
و در پایان آیه، مجازات شدید این گروه را به این صورت بیان میکند که: «ما بزودی آنها را دوبار مجازات خواهیم کرد، و پس از آن، به سوی عذاب بزرگ دیگری فرستاده خواهند شد (سَنُعَذِّبُهُمْ مَّرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلَی عَذَابٍ عَظِیمٍ).»
در اینکه «عذاب عظیم» اشاره به مجازاتهای روز قیامت است شکّی نیست؛ ولی در اینکه، آن دو عذاب دیگر چه نوع عذابی است، در میان مفسّران گفتگوست، و احتمالات متعدّدی پیرامون آن دادهاند.
امّا بیشتر چنین به نظر میرسد: یکی از این دو عذاب همان مجازات اجتماعی آنها به خاطر رسوائیشان و کشف اسرار درونیشان میباشد، که به دنبال آن تمام حیثیّت اجتماعی خود را از دست میدهند؛ و شاهد آن را در آیات گذشته خواندیم؛ و در بعضی از احادیث نیز آمده که وقتی کار این گروه به مراحل خطرناک میرسید، پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را با نام و نشان معرّفی میکرد، و حتّی از مسجد بیرون میساخت. (1)
و مجازات دوم، همان است که در آیه 50 سوره انفال اشاره شده، آنجا که میفرماید: «وَلَوْ تَرَی إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ؛ هرگاه کافران را
1) در بحارالانوار، ج 21، ص 121، حدیثی به این معنا اشاره دارد.
به هنگامی که فرشتگان مرگ جان آنها را میگیرند، ببینی که چگونه به صورت و پشت آنها میکوبند (و مجازات میکنند، به حال آنها تأسّف خواهی خورد).»
این احتمال نیز وجود دارد که: مجازات دوم، اشاره به ناراحتیهای درونی و شکنجههای روانی بوده باشد که بر اثر پیروزی همه جانبه مسلمانان، دامن این گروه را گرفت.
وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلا صَالِحآ وَآخَرَ سَیِّئآ عَسَی اللهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ
و گروهی دیگر (مؤمنانی هستند که) به گناهان خود اعتراف کردهاند؛ و کار خوب و بد را به هم آمیختهاند؛ امید میرود که خداوند توبه آنها را بپذیرد؛ به یقین، خداوند آمرزنده و مهربان است!
در مورد شأن نزول آیه فوق، روایاتی نقل شده، که در بیشتر آنها به نام «ابولبابه انصاری» برخورد میکنیم. طبق روایتی: او با دو یا چند نفر دیگر از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله، از شرکت در جنگ تبوک خودداری کردند، و هنگامی که آیات قرآن در مذمّت متخلّفین را شنیدند، بسیار ناراحت و پشیمان گشته، خود را به ستونهای مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله بستند.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جنگ بازگشت و از حال آنها خبر گرفت، عرض کردند : آنها سوگند یاد کردهاند که خود را از ستون باز نکنند، تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را باز نماید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من نیز سوگند یاد میکنم، چنین کاری را نخواهم کرد، مگر این که خداوند به من اجازه دهد.
آیه فوق نازل شد که خداوند توبه آنها را پذیرفته، و پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را از ستون مسجد باز کرد.
آنها به شکرانه این موضوع، همه اموال خود را به پیامبر تقدیم داشتند، و عرض کردند :
این همان اموالی است که به خاطر دلبستگی به آن، ما از شرکت در جهاد خودداری کردهایم، همه اینها را از ما بپذیر و در راه خدا انفاق کن!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هنوز دستوری در این باره بر من نازل نشده است؛ چیزی نگذشت که آیه بعد نازل شد، و دستور داد: پیامبر قسمتی از اموال آنها را برگیرد، و مطابق بعضی از روایات، یک سوم از اموال آنها را پذیرفت.
در پارهای دیگر از روایات میخوانیم: آیه فوق درباره «ابولبابه» و راجع به داستان «بنی قریظه» است.
بنی قریظه، گروهی از «یهود» بودند، با ابولبابه مشورت کردند آیا تسلیم حکم پیامبر صلی الله علیه و آله بشوند یا نه؟
او گفت: اگر تسلیم شوید همه شما را سر میبرند! سپس از این گفته خود پشیمان شد و توبه کرد، و خود را به ستون مسجد بست تا آیه فوق نازل شد و خداوند توبه او را پذیرفت. (1)
پس از اشاره به وضع منافقان داخل و خارج «مدینه» در آیه قبل، در اینجا به وضع
1) تفسیر مجمعالبیان، ذیل آیه مورد بحث، وتفاسیر دیگر؛ بحارالانوار، ج 22، ص 67 و 93 و 94، و ج 21، ص 201؛تفسیر قمی، ج 1، ص 303 و 304 (دارالکتاب، 1404 ه .ق).
گروهی از مسلمانان گناهکار، که اقدام به «توبه» و جبران اعمال سوء خود کردند، اشاره میکند و میفرماید: «گروه دیگری از آنها به گناهان خود اعتراف کردند (وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ).»
«و اعمال صالح و ناصالح را به هم آمیختند (خَلَطُوا عَمَلا صَالِحآ وَآخَرَ سَیِّئآ).»
پس از آن میافزاید: «امید میرود که خداوند توبه آنها را بپذیرد - و رحمت خویش را به آنان بازگرداند (عَسَی اللهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ).»
«زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است - و دارای رحمتی وسیع و گسترده (إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ).»
تعبیر به «عَسی» در آیه فوق، که معمولاً در موارد امیدواری و احتمال پیروزی، توأم با احتمال عدم پیروزی به کار میرود، شاید به خاطر آن است که: آنها را در میان بیم و امید، و خوف و رجاء، که دو وسیله تکامل و تربیت است، قرار دهد. این احتمال نیز وجود دارد که: تعبیر به «عَسی» اشاره به این باشد که: علاوه بر توبه و ندامت و پشیمانی، باید در آینده، کارهای دیگری را انجام دهند، و گذشته را با اعمال نیک خود جبران نمایند.
ولی با توجّه به این که، آیه را با بیان غفران و رحمت الهی تکمیل میکند، جنبه امیدواری در آن غلبه دارد.
این نکته نیز روشن است: نزول آیه درباره «ابولبابه» و یا سایر متخلّفان جنگ «تبوک»، مفهوم وسیع آیه را به آن اختصاص نمیدهد، بلکه تمام افرادی که اعمال نیک و بد را به هم آمیختهاند، و از کارهای بد خویش پشیمانند را فرا میگیرد.
و لذا از بعضی دانشمندان نقل شده: آیه فوق امید بخشترین آیات قرآن است، که درها را به روی گنهکاران گشوده، و توبه کاران را به سوی خود دعوت میکند.
وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِدآ ضِرَارآ وَکُفْرآ وَتَفْرِیقآ بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَإِرْصَادآ لِّمَنْ حَارَبَ اللهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَی وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ
(گروهی دیگر از منافقان) کسانی هستند که مسجدی ساختند برای زیان رساندن (به اسلام) و (تقویت) کفر و تفرقهافکنی میان مؤمنان، و کمینگاه برای کسی که از پیش با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود؛ آنها سوگند یاد میکنند که نظری جز نیکی (و خدمت) نداشتهایم، امّا خداوند گواهی میدهد که آنها دروغگو هستند.
لاَ تَقُمْ فِیهِ أَبَدآ لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوَی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَاللهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ
هرگز در آن (مسجد به عبادت) نایست! مسجدی که از روز نخست بر پایه تقوا بنا شده، شایستهتر است که در آن (به عبادت) بایستی! در آن مردانی هستند که دوست میدارند پاکیزه باشند؛ و خداوند پاکیزگان را دوست دارد!
أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَی تَقْوَی مِنَ اللهِ وَرِضْوَانٍ خَیْرٌ أَمْ مَّنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَی شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِی نَارِ جَهَنَّمَ وَاللهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ
آیا کسی که شالوده آن را بر تقوای الهی و خشنودی او بنا کرده بهتر است، یا کسی که اساس آن را برکنار پرتگاه سستی بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرو میریزد! و خداوند گروه ستمگران را هدایت نمیکند!
لاَ یَزَالُ بُنْیَانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَةً فِی قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
(امّا) این بنایی را که آنها ساختند، همواره به صورت یک وسیله شکّ و تردید در دلهایشان باقی میماند، مگر اینکه دلهایشان پاره پاره شود (و بمیرند؛ و گرنه، هرگز از دل آنها بیرون نمیرود)؛ و خداوند دانا و حکیم است!
مفسّران در شأن نزول آیات فوق گفتهاند که این آیات درباره گروهی دیگر از منافقان نازل شده که برای تحقّق بخشیدن به نقشههای شوم خود اقدام به ساختن مسجدی در مدینه کردند که بعداً به نام مسجد «ضرار» معروف شد.
این موضوع را همه مفسّران اسلامی و بسیاری از کتب حدیث و تاریخ ذکر کردهاند، اگرچه در جزئیّات آن تفاوتهایی دیده میشود.
خلاصه جریان به طوری که از تفاسیر و احادیث مختلف استفاده میشود، چنین است: گروهی از منافقان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و عرض کردند: به ما اجازه بده مسجدی در میان قبیله بنیسالم (نزدیک مسجد قبا) بسازیم تا افراد ناتوان و بیمار و پیر مردان از کار افتاده در آن نماز بگزارند، و همچنین در شبهای بارانی که گروهی از مردم توانایی آمدن به مسجد شما را ندارند، فریضه اسلامی خود را در آن انجام دهند؛ و این در موقعی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله عازم جنگ تبوک بود. پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها اجازه داد، ولی آنها اضافه کردند: آیا ممکن است شخصاً بیایید و در آن نماز بگزارید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : من فعلاً عازم سفرم، و هنگام بازگشت بخواست خدا به آن مسجد میآیم و نماز در آن میگزارم. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از تبوک بازگشت، نزد او آمدند و گفتند: اکنون تقاضا داریم به مسجد ما بیایی و در آنجا نماز بگزاری، و از خدا بخواهی ما را برکت دهد؛ و این در حالی بود که هنوز پیامبر صلی الله علیه و آله وارد دروازه مدینه نشده بود. در این هنگام پیک وحی خدا نازل شد و آیات فوق را آورد و پرده از اسرار کار آنها برداشت، و به دنبال آن پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند، و بقایای آن را ویران کنند، و جای آن را محلّ ریختن زبالههای شهر سازند.
اگر به چهره ظاهری کار این گروه نگاه کنیم، از چنین دستوری در آغاز، دچار حیرت خواهیم شد؛ مگر ساختن مسجد، آن هم برای حمایت از بیماران و پیران و مواقع اضطراری که در حقیقت، هم یک خدمت دینی است و هم یک خدمت انسانی، کار بدی است که چنین دستوری درباره آن صادر شده.
امّا هنگامی که چهره باطنی مسأله را بررسی کنیم خواهیم دید این دستور چقدر حساب شده بوده است.
توضیح اینکه: در زمان جاهلیّت مردی بود به نام «ابوعامر» که آیین نصرانیّت را پذیرفته و در سلک راهبان درآمده بود، و از عبّاد و زهّاد بشمار میرفت ونفود وسیعی در طایفه «خزرج» داشت.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد و مسلمانان گرد او را گرفتند و کار اسلام بالا گرفت، و هنگامی که مسلمانان در جنگ بدر بر مشرکان پیروز شدند، ابوعامر که خود روزی از بشارت دهندگان ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله بود، اطراف خود را خالی دید، و به مبارزه با اسلام برخاست، و از مدینه به سوی کفّار «مکّه» گریخت، و از آنها برای جنگ با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله استمداد جست و از قبائل عرب دعوت کرد.
او که قسمتی از نقشههای جنگ «احد» را ضدّ مسلمین رهبری میکرد، دستور داد در میان دو صف لشکر گودال هایی بکنند که اتّفاقاً پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از آنها افتاد و پیشانیاش مجروح شد و دندانش شکست.
هنگامی که غزوه احد پایان یافت و با تمام مشکلاتی که مسلمانان در این میدان با آن روبهرو شدند، آوازه اسلام بلندتر گردید و در همه جا پیچید، که ابوعامر از مدینه فرار کرده و به سوی «هرقل» پادشاه روم رفته است تا از او کمک بگیرد و با لشکری برای کوبیدن مسلمانان حرکت کند. ذکر این نکته نیز لازم است که بر اثر این تحریکات و کارشکنیهای او، پیامبر صلی الله علیه و آله لقب «فاسق» به او داده بود.
بعضی میگویند مرگ به او مهلت نداد تا خواسته خود را با هرقل در میان بگذارد،
ولی در بعضی از کتب دیگر میخوانیم که او با هرقل تماس گرفت و به وعدههای او دلگرم شد.
به هرحال، او پیش از آنکه بمیرد، نامهای برای منافقان مدینه نوشت و به آنها نوید داد که با لشکری از روم به کمکشان خواهد آمد، مخصوصاً توصیه و تأکید کرد که مرکزی برای او در مدینه بسازند تا کانون فعّالیّتهای آینده او باشد.
ولی از آنجا که ساختن چنین مرکزی در مدینه به نام دشمنان اسلام عملاً امکانپذیر نبود، منافقان بهتر این دیدند که در زیر نقاب مسجد، و به عنوان کمک به بیماران و معذوران، این برنامه را عملی سازند.
سرانجام مسجد ساخته شد و حتّی میگویند جوانی آشنا به قرآن را از میان مسلمانان به نام «مجمع بن حارثه» (یا مجمع بن جاریه) به امامت مسجد برگزیدند.
ولی وحی الهی پرده از روی کار آنها برداشت؛ و شاید اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از رفتن به تبوک دستور نداد شدّت عمل در مقابل آنها به خرج دهند، برای این بوده که هم وضع کار آنها روشنتر شود، و هم در سفر تبوک ناراحتی فکری دیگری از این ناحیه بوجود نیاید.
هرچه بود، پیامبر صلی الله علیه و آله نه تنها در آن مسجد نماز نگزارد، بلکه همانگونه که گفتیم بعضی از مسلمانان (مالک بن دخشم، و معنی بن عدی، و عامر بن سکر یا عاصم بن عدی) را مأموریّت داد که مسجد را بسوزانند و ویران کنند؛ آنها چنین کردند؛ نخست به وسیله آتش، سقف مسجد را سوزاندند و بعد دیوارها را ویران ساختند و سرانجام محلّ آن را مرکزی برای ریختن زبالهها قرار دادند. (1)
1) تفسیر مجمع البیان؛ تفسیر ابوالفتوح رازی؛ تفسیر المنار؛ تفسیر المیزان؛ تفسیر نورالثّقلین و کتب دیگر.
آیات مورد بحث، گروهی از منافقان را معرّفی میکند که با یک نقشه ماهرانه و حساب شده وارد میدان مبارزه با اسلام شدند، ولی لطف الهی به یاری مسلمانان شتافت، و این نقشه نیز نقش بر آب شد.
نخستین آیه میگوید: «گروهی از آنها مسجدی در مدینه اختیار کردند» که هدفهای شومی زیر این نام مقدّس نهفته بودند (وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِدآ).
سپس هدفهای آنها را در چهار قسمت زیر خلاصه میکند :
منظور آنها این بود که با این عمل ضرر و زیانی به مسلمانان برسانند (ضِرَارآ).
«ضرار» به معنای زیان رسانیدن تعمّدی است. آنها در واقع درست بعکس آنچه ادّعا داشتند که هدفشان تأمین منافع مسلمانان و کمک به بیماران و از کار افتادگان است، میخواستند با این مقدّمات، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را نابود و مسلمانان را در هم بکوبند و حتّی اگر توفیق یابند نام اسلام را از صفحه جهان براندازند.
تقویت مبانی کفر و بازگشت دادن مردم به وضع قبل از اسلام (وَکُفْرآ).
ایجاد تفرقه در میان صفوف مسلمانان؛ زیرا با اجتماع گروهی در این مسجد، مسجد «قبا» که نزدیک آن بود و یا مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله که از آن فاصله داشت از رونق میافتاد (وَتَفْرِیقآ بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ).
از این جمله - آنچنان که بعضی از مفسّران استفاده کردهاند - چنین بر میآید که نباید فاصله میان مساجد آنچنان کم باشد که روی اجتماع یکدیگر اثر بگذارند؛ بنابراین، آنها که روی تعصّبهای قومی و یا اغراض شخصی، مساجد را در کنار یکدیگر میسازند، و جماعات مسلمین را آنچنان پراکنده میکنند که صفوف جماعت آنها خلوت و بی رونق و بی روح میشود، عملی بر خلاف اهداف اسلامی انجام میدهند.
آخرین هدف آنها این بود که مرکز و کانونی برای کسی که با خدا و پیامبرش از پیش مبارزه کرده بود و سوابق سوئش بر همگان روشن بود بسازند تا از این پایگاه نفاق، برنامههای خود را عملی سازند (وَإِرْصَادآ لِّمَنْ حَارَبَ اللهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ).
ولی عجب این است که تمام این اغراض سوء و اهداف شوم را در یک لباس زیبا و مردم فریب پیچیده بودند، «و حتّی سوگند یاد میکردند که ما جز نیکی، قصد و نظر دیگری نداشتیم (وَلَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَی)!»
و این است آیین منافقان در هر عصر و زمان که علاوه بر استتار در پردههای ظاهراً زیبا، متوسّل به انواع سوگندهای دروغین برای منحرف ساختن افکار عمومی میشوند.
ولی قرآن اضافه میکند: «خداوندی که از اسرار درون همه آگاه است و غیب و شهود برایش یکسان میباشد؛ گواهی میدهد که به طور مسلّم آنها دروغگو هستند (وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ)!»
در این جمله انواع تأکیدها برای تکذیب آنان به چشم میخورد: نخست اینکه «جمله اسمیّه» است؛ و دیگر اینکه کلمه «إنَّ» برای تأکید است؛ و نیز لام «لکاذبون» که به اصطلاح لام ابتدا و برای تأکید میباشد و همچنین ذکر «کاذبون» به جای فعل ماضی، دلیل بر استمرار و ادامه دروغگویی آنان میباشد، و به این ترتیب خداوند با شدیدترین وجهی سوگندهای غلیظ و شدید آنان را تکذیب میکند.
خداوند در آیه بعد تأکید بیشتری روی این موضوع حیاتی کرده، به پیامبرش صریحاً دستور میدهد که: «هرگز در این مسجد قیام به عبادت مکن - و نماز مگزار (لاَ تَقُمْ فِیهِ أَبَدآ)!»
بلکه به جای این مسجد «شایستهتر این است که در مسجدی قیام به عبادت کنی که شالوده آن در روز نخست بر اساس تقوا گذارده شده است (لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوَی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ)!» نه این مسجدی که شالوده و اساسش از روز نخست بر کفر و نفاق و بیدینی و تفرقه بنا شده است.
کلمه «احق» (شایستهتر) گرچه افعل تفضیل است ولی در اینجا به معنای «مقایسه دو چیز در شایستگی» نیامده بلکه «شایسته» و «ناشایسته»ای را مقایسه میکند، و این در آیات قرآن و احادیث و سخنان روزمرّه نمونههای زیادی دارد.
مثلاً گاه به شخص ناپاک و دزد میگوییم: پاکی و درستکاری برای تو بهتر است؛ معنای این سخن آن نیست که دزدی و ناپاکی خوب است ولی پاکی از آن بهتر است، بلکه مفهومش این است که پاکی خوب و دزدی بد و ناشایست است.
مفسّران گفتهاند مسجدی که در جمله فوق به آن اشاره شده است که شایسته است پیامبر صلی الله علیه و آله در آن نماز بخواند، همان مسجد «قبا» است که منافقان مسجد ضرار را در نزدیک آن ساخته بودند.
البتّه این احتمال نیز داده شده که منظور مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و یا همه مساجدی است که بر اساس تقوا بنا شود، ولی با توجّه به تعبیر «اوّل یوم» (از روز نخست) و با توجّه به اینکه مسجد «قبا» نخستین مسجدی بود که در مدینه ساخته شد، احتمال اوّل مناسبتر به نظر میرسد، هرچند این کلمه با مساجدی همچون مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله نیز سازگار است. سپس قرآن اضافه میکند: علاوه بر اینکه این مسجد از اساس بر شالوده تقوا گذارده شده، «گروهی از مردان در آن به عبادت مشغولند که دوست میدارند خود را پاکیزه نگه دارند، و خدا پاکیزگان را دوست دارد (فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَاللهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ).»
در اینکه منظور از این پاکیزگی، پاکیزگی ظاهری و جسمانی است یا معنوی و باطنی، در میان مفسّران گفتگوست. در روایتی که در تفسیر «تبیان» و «مجمع البیان» در ذیل این آیه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده چنین میخوانیم که به اهل مسجد قبا فرمود : «ماذا تَفْعَلُونَ فِی طُهْرِکُمْ فَإِنَّ اللهَ تَعالی قَدْ اَحْسَنَ عَلَیْکُمُ الثَّناءَ، قالُوا نَغْسِلُ أَثَرَ الْغائِطِ؛ شما به هنگام پاک ساختن خود چه کاری انجام میدهید که خداوند این چنین شما را مدح کرده است؟ گفتند: ما اثر مدفوع را با آب میشوییم.»
روایاتی به همین مضمون از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام نقل شده است ولی همانگونه که بارها اشاره کردهایم اینگونه روایات دلیل بر منحصر بودن مفهوم آیه به این مصداق نیست، بلکه همانگونه که ظاهراً اطلاق آیه گواهی میدهد، طهارت در اینجا معنای وسیعی دارد که هرگونه پاکسازی «روحانی» از آثار شرک و گناه، و «جسمانی» از آثار آلودگی به کثافات را شامل میشود.
در سومین آیه مورد بحث مقایسهای میان دو گروه مؤمنان که مساجدی همچون مسجد قبا را بر پایه تقوا بنا میکنند با منافقانی که شالوده آن را بر کفر و نفاق و تفرقه و فساد قرار میدهند به عمل آمده است؛ نخست میگوید: «آیا کسی که بنای آن مسجد را بر پایه تقوا و پرهیز از مخالفت فرمان خدا و جلب خشنودی او نهاده، بهتر است، یا کسی که شالوده آن را بر لبه پرتگاه سستی در کنار دوزخ نهاده، که به زودی در آتش جهنّم سقوط خواهد کرد (أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَی تَقْوَی مِنَ اللهِ وَرِضْوَانٍ خَیْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَی شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِی نَارِ جَهَنَّمَ)!»
«بنیان» مصدری است به معنای «اسم مفعول» یعنی بنا و ساختمان، و «شفا» به معنای لبه چیزی است، و «جرف» به معنای «حاشیه» نهر و یا چاه است که آب زیر آن را خالی کرده باشند، و «هار» به معنای شخص یا ساختمان سستی است که در حال سقوط است.
تشبیه فوق با نهایت روشنی و وضوح، بیثباتی و سستی کار منافقان و استحکام و بقای کار اهل ایمان و برنامههای آنها را روشن میسازد. مؤمنان به کسی میمانند که برای بنای یک ساختمان، زمین بسیار محکمی را انتخاب کرده و شالوده آن را با مصالحی پر دوام و مطمئن بنا میکند، امّا منافقان به کسی میمانند که ساختمان خود را بر لبه رودخانهای که سیلاب زیر آن را بکلّی خالی کرده و هر آن آماده سقوط است، میسازد؛ چنین ساختمانی ظاهری دارد بدون پایه و شالوده، مانند نفاق که ظاهری
دارد فاقد محتوا.
این ساختمان هر آن ممکن است فرو بریزد، مکتب اهل نفاق نیز هر لحظه ممکن است باطن خود را نشان دهد و به رسوایی بینجامد. پرهیزگاری و جلب رضای خدا، یعنی هماهنگی با واقعیّت و همگامی با جهان آفرینش و نوامیس آن، بدون شک عامل بقا و ثبات است؛ امّا نفاق یعنی بیگانگی با واقعیّتها و جدایی از قوانین آفرینش، بدون تردید عامل زوال و فناست.
و از آنجا که گروه منافقان هم به خویشتن ستم میکنند و هم به جامعه، در آخر آیه میفرماید: «خداوند ظالمان را هدایت نمیکند (وَاللهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ)!»
همانگونه که بارها گفتهایم هدایت الهی یعنی فراهم ساختن مقدّمات برای رسیدن به مقصد، تنها شامل حال گروهی میشود که شایستگی و استحقاق و آمادگی آن را داشته باشند، امّا ظالمانی که از این شایستگی دورند هرگز مشمول چنین لطفی نخواهند بود زیرا خداوند حکیم است و مشیّت و ارادهاش روی حساب.
در آخرین آیه اشاره به لجاجت و سرسختی منافقان کرده، میگوید: آنها چنان در کار خود سر سختند و در نفاق سرگردان، و در تاریکی و ظلمت کفر حیرانند که حتّی «بنایی را که خودشان بر پا کردند، همواره به عنوان یک عامل شکّ و تردید، یا یک نتیجه شکّ و تردید، در قلوب آنها باقی میماند، مگر این که دلهای آنها قطعه قطعه شود و بمیرند (لاَ یَزَالُ بُنْیَانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَةً فِی قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ)!»
آنها در یک حالت حیرت و سرگردانی دائم به سر میبرند، و این کانون نفاق و مسجد ضراری که بر پا کرده بودند به صورت یک عامل لجاجت و تردید در روح آنها همچنان باقی میماند، هرچند آن بنا را پیامبر صلی الله علیه و آله بسوزاند و ویران کند، امّا گویی نقش آن از دل پر تردیدشان زائل نمیگردد.
و در آخر آیه میگوید: «و خداوند دانا و حکیم است (وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ).»
اگر به پیامبرش دستور مبارزه و در هم کوبیدن چنین بنای ظاهراً حق به جانبی را داد، به خاطر آگاهی از نیّات سوء بنا کنندگان و باطن و حقیقت این بنا بود. این دستور عین حکمت و بر طبق مصلحت و صلاح حال جامعه اسلامی صادر شد؛ نه یک قضاوت عجولانه بود و نه زاییده یک هیجان و عصبانیّت.
داستان مسجد ضرار درسی است برای عموم مسلمانان در سراسر تاریخ زندگیشان. گفتار خداوند و عمل پیامبر صلی الله علیه و آله به روشنی نشان میدهد که مسلمانان هرگز نباید آن چنان ظاهر بین باشند که تنها به قیافههای حق بجانب نگاه کنند و از اهداف اصلی بی خبر و بر کنار مانند.
مسلمان کسی است که نفاق و منافق را در هر زمان، در هر مکان، و در هر لباس و چهره بشناسد حتّی اگر در چهره دین و مذهب، و در لباس طرفداری از قرآن و مسجد بوده باشد.
استفاده از «مذهب بر ضدّ مذهب» چیز تازهای نیست؛ همواره راه و رسم استعمارگران، و دستگاههای جبّار، و منافقان، در هر اجتماعی این بوده که اگر مردم گرایش خاصّی به مطلبی دارند از همان گرایش برای اغفال، و سپس استعمار آنها استفاده کنند، و حتّی از نیروی مذهب بر ضدّ مذهب کمک بگیرند.
اصولاً فلسفه ساختن پیامبران قلّابی و مذاهب باطل همین بوده که از این راه گرایشهای مذهبی مردم را در مسیر دلخواهشان بیندازند.
بدیهی است در محیطی مانند «مدینه» آن هم در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله با آن نفوذ فوقالعاده اسلام و قرآن، مبارزه آشکار بر ضدّ اسلام ممکن نبود، بلکه باید لا مذهبی را در لفّافه مذهب، و باطل را در لباس حق بپیچند و عرضه کنند، تا مردم ساده دل
جذب شوند، و نیّات سوء آنها لباس عمل به خود بپوشد.
ولی مسلمان راستین کسی نیست که آنچنان سطحی باشد که فریب اینگونه ظواهر را بخورد، باید با دقّت در عوامل و دستهایی که برای اینگونه برنامهها شروع به کار میکند، و بررسی قرائن دیگر به ماهیّت اصلی پی ببرد، و چهره باطنی افراد را در پشت چهره ظاهری ببیند.
مسلمان کسی نیست که هر ندایی از هر حلقومی برخاست، همین اندازه که ظاهراً حق به جانب باشد، بپذیرد و به آن لبیک گوید؛ مسلمان کسی نیست که هر دستی به سویش دراز شد، آن را بفشارد و هر حرکت ظاهراً دینی را مشاهده کرد، با آن همگام شود و هرکسی پرچمی به نام مذهب برافراشت، پای آن سینه زند و هر بنایی به نام مذهب ساخته شد، به سوی آن جذب گردد.
مسلمان باید هوشیار، آگاه، واقعبین، آیندهنگر و اهل تجزیه و تحلیل در همه مسائل اجتماعی باشد.
دیوها را در لباس فرشته بشناسد؛ گرگها را در لباس چوپان تشخیص دهد و خود را برای مبارزه با این دشمنان دوستنما آماده سازد. یک اصل اساسی در اسلام این است که باید قبل از همه چیز، نیّات بررسی شود و ارزش هر عمل بستگی به نیّت آن دارد، نه به ظاهر آن. گرچه نیّت یک امر باطنی است، امّا ممکن نیست کسی نیّتی در دل داشته باشد، و اثر آن در گوشه و کنار عملش ظاهر نشود، هرچند در پردهپوشی فوقالعاده استاد و ماهر باشد.
و از اینجا جواب این سؤال روشن میشود که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله با آن عظمت مقام، دستور داد مسجد یعنی خانه خدا را آتش بزنند، و مسجدی که یک ریگ آن را نمیتوان بیرون برد، ویران سازند و مکانی را که اگر آلوده شود باید فوراً تطهیر کنند، مزبله گاه شهر سازند.
پاسخ همه این سؤالها یک مطلب است و آن اینکه مسجد ضرار مسجد نبود، در
واقع بتخانه بود؛ مکان مقدّس نبود، کانون تفرقه و نفاق بود؛ خانه خدا نبود، بلکه خانه شیطان بود؛ هرگز اسم و عنوان ظاهری و ماسکها، واقعیّت چیزی را دگرگون نمیسازد.
این بود درس بزرگی که داستان مسجد ضرار خطاب به همه مسلمانان برای همه اعصار و قرون دارد.
از این بحث این موضوع نیز روشن میشود که اهمّیّت اتّحاد در میان صفوف مسلمین در نظر اسلام به قدری زیاد است که حتّی اگر ساختن مسجدی در کنار مسجد دیگر باعث ایجاد تفرقه و اختلاف و شکاف در میان صفوف مسلمانان گردد، آن مسجد تفرقهانداز، نامقدّس است.
وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلاَّ غُرُورآ
و (نیز به خاطر آورید) زمانی را که منافقان و بیماردلان، میگفتند: خدا و پیامبرش جز وعدههای دروغین به ما ندادهاند.
وَإِذْ قَالَتْ طَّائِفَةٌ مِنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاَّ فِرَارآ
و (نیز به خاطر آورید) زمانی را که گروهی از آنها گفتند: «ای اهل یثرب (ای مردم مدینه)! اینجا جای ماندن شما نیست؛ به خانههای خود بازگردید!» و گروهی از آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه (بازگشت) میخواستند و میگفتند: «خانههای ما بیحفاظ است!» در حالی که بیحفاظ نبود؛ آنها فقط میخواستند (از جنگ) فرار کنند.
وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لاََتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلاَّ یَسِیرآ
در حالی که اگر دشمنان از اطراف مدینه بر آنان وارد میشدند و پیشنهاد بازگشت به فتنه (و سوی شرک) به آنان میکردند میپذیرفتند، و جز مدّت کمی (برای انتخاب این راه) درنگ نمیکردند.
وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللهَ مِنْ قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الاَْدْبَارَ وَکَانَ عَهْدُ اللهِ مَسْئُولا
با اینکه آنان قبل از این با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند؛ و عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسؤلند).
قُلْ لَّنْ یَنْفَعَکُمْ الْفِرَارُ إِنْ فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذآ لاَّ تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِیلا
بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت؛ و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید داشت.
کوره آزمایش جنگ احزاب چنان داغ شد، که همگی در این امتحان بزرگ درگیر شدند.
روشن است در این لحظات بحرانی، افرادی که در شرایط عادی ظاهراً در یک صف قرار دارند به صفوف مختلفی تقسیم میشوند. در اینجا نیز مسلمانان به گروههای مختلفی تقسیم شدند :
جمعی مؤمنان راستین بودند؛ گروهی خواصّ مؤمنان؛ جمعی افراد ضعیف الایمان؛ جمعی منافق؛ و بالاخره جمعی منافق لجوج و سرسخت.
گروهی در فکر خانه و زندگی خویشتن و در فکر فرار بودند؛ جمعی سعی داشتند دیگران را از جهاد باز دارند؛ و گروهی تلاش میکردند رشته اتّحاد خود را با منافقین محکم کنند.
خلاصه، هرکس اسرار باطنی خویش را در این رستاخیز عجیب و «یوم البروز» آشکار ساخت.
در نخستین آیات مورد بحث، گفتگوی منافقان و بیماردلان منعکس شده است، میفرماید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که منافقان و آنها که دلی بیمار داشتند، میگفتند: خداوند و پیامبرش چیزی جز وعدههای دروغین به ما ندادهاند (وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلاَّ غُرُورآ).»
در تاریخ جنگ احزاب چنین آمده است که در اثنای حفر خندق که مسلمانان هر یک مشغول کندن بخشی از خندق بودند، روزی به قطعه سنگ سخت و بزرگی برخورد کردند که هیچ کلنگی در آن اثر نمیکرد، خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله دادند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله شخصاً وارد خندق شد، و در کنار سنگ قرار گرفت و کلنگی را به دست گرفت و نخستین ضربه محکم را بر مغز سنگ فرود آورد، قسمتی از آن متلاشی شد و برقی از آن جستن کرد؛ پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر پیروزی گفت؛ مسلمانان نیز همگی تکبیر گفتند.
بار دوم ضربه شدید دیگری بر سنگ زد، قسمت دیگری در هم شکست و برقی از آن جستن نمود؛ پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند.
سرانجام پیامبر صلی الله علیه و آله سومین ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن کرد؛ و باقی مانده سنگ متلاشی شد؛ حضرت صلی الله علیه و آله باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز صدا به تکبیر بلند کردند. سلمان از این ماجرا سؤال کرد؛ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «در میان برق اوّل سرزمین «حیره» و قصرهای پادشاهان ایران را دیدم، و جبرئیل به من بشارت داد که امّت من بر آنها پیروز میشوند؛ و در برق دوم قصرهای سرخ فام «شام و روم» نمایان گشت، و جبرئیل به من بشارت داد که امّت من بر آنها نیز پیروز خواهند شد! در برق سوم قصرهای «صنعا و یمن» را دیدم و جبرئیل باز به من خبر داد که امّتم باز بر آنها پیروز خواهند شد؛ بشارت باد بر شما ای مسلمانان!
منافقان نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند: چه سخنان عجیبی! و چه حرفهای
باطل و بیاساسی! او از مدینه دارد سرزمین حیره و مدائن کسری را میبیند، و خبر فتح آن را به شما میدهد، در حالی که هم اکنون شما در چنگال یک مشت عرب گرفتارید (و حالت دفاعی به خود گرفتهاید) و حتّی نمیتوانید به بیت الحذر بروید (چه خیال و پندار خامی)!
آیه فوق نازل شد که این منافقان و بیماردلان میگویند: «خدا و پیغمبرش جز فریب و دروغ وعدهای به ما ندادهاند.» (ولی آنها از قدرت بیپایان پروردگار بیخبرند!)
و راستی در آن روز چنین اخبار و بشارتی جز در نظر مؤمنان آگاه، فریب و دروغی بیش نبود؛ امّا دیده ملکوتی پیامبر صلی الله علیه و آله در لابهلای جرقّههای آتشین که از برخورد کلنگ هایی که برای حفر خندق بر زمین کوبیده میشد، جستن میکرده، میتوانست گشوده شدن درهای قصرهای پادشاهان ایران و روم و یمن را ببیند، و به امّت جان بر کفش بشارت دهد، واز اسرار آینده پرده بردارد.
شاید نیاز به تذکّر نداشته باشد که منظور از «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ» همان منافقان است، و ذکر این جمله در واقع توضیحی است برای کلمه «منافقین» که قبل از آن آمده است، و چه بیماری بدتر از بیماری نفاق! چرا که انسان سالم و دارای فطرت الهی یک چهره بیشتر ندارد؛ انسانهای دو چهره و چند چهره بیمارانی هستند که دائماً در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند.
شاهد این سخن چیزی است که در آغاز سوره بقره آمده است که در توصیف منافقین میگوید: «فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضآ (1)؛ در دلهای آنها یک نوع بیماری است و
خدا (به خاطر اعمالشان) بر بیماری آنها میافزاید.»
در آیه بعد به شرح حال گروه خطرناکی از همین منافقان بیمار دل که نسبت به
1) سوره بقره، آیه 10.
دیگران خباثت و آلودگی بیشتری داشتند پرداخته، میگوید: «و نیز به خاطر بیاورید هنگامی را که گروهی از آنها گفتند: ای مردم یثرب (مدینه)! اینجا جای توقّف شما نیست، به خانههای خود بازگردید (وَإِذْ قَالَتْ طَّائِفَةٌ مِنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا)!»
خلاصه، در برابر این انبوه دشمن، کاری از شما ساخته نیست، خود را از معرکه بیرون کشیده و خویشتن را به هلاکت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپارید!
و بهاین ترتیب میخواستند جمعیّت انصار را از لشکر اسلام جدا کنند، این از یک سو.
از سوی دیگر، «گروهی از همین منافقان که در مدینه خانه داشتند، از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه میخواستند که باز گردند و برای بازگشت خود عذر تراشی میکردند؛ از جمله میگفتند: خانههای ما دیوار و در و پیکر درستی ندارد، در حالی که چنین نبود؛ آنها فقط میخواستند صحنه را خالی کرده، فرار کنند (وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاَّ فِرَارآ).»
واژه «عوره» در اصل از مادّه «عار» است و به چیزی گفته میشود که آشکار ساختنش موجب عار باشد؛ به شکافهایی که در لباس یا دیوار خانه ظاهر میشود، و همچنین به نقاط آسیبپذیر مرزها، و آنچه انسان از آن بیم و وحشت دارد نیز «عوره» گفته میشود. در اینجا منظور، خانههایی است که در و دیوار مطمئنّی ندارد و بیم حمله دشمن به آن میرود.
«منافقان» با مطرح ساختن این عذرها میخواستند میدان جنگ را ترک کرده و به خانههای خود پناه برند.
در روایتی آمده است که طایفه «بنی حارثه» کسی را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله فرستادند و گفتند خانههای ما بدون حفاظ است و هیچ یک از خانههای انصار همچون خانههای ما نیست، و میان ما و طایفه «غطغان» که از شرق مدینه هجوم آوردهاند، حایل و مانعی وجود ندارد، اجازه فرما به خانههای خود باز گردیم و از زنان و فرزندانمان دفاع کنیم؛ پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها اجازه داد.
این موضوع به گوش «سعد بن معاذ» بزرگ انصار رسید، به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد به آنها اجازه نفرما، به خدا سوگند تا کنون هر مشکلی برای ما پیش آمده، این گروه همین بهانه را پیش کشیدهاند، اینها دروغ میگویند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد باز گردند.
«یثرب» نام قدیمی مدینه است، پیش از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله به آنجا هجرت کند. بعد از آن کم کم نام مدینة الرّسول (شهر پیغمبر) بر آن گذارده شد که مخفّف آن همان «مدینه» بود.
این شهر نامهای متعدّدی دارد؛ سیّد مرتضی علاوه بر این دو نام (یثرب و مدینه)، یازده نام دیگر برای این شهر ذکر کرده از جمله: «طیّبه»، «طابه»، «سکینه»، «محبوبه»، «مرحومه» و «قاصمه» (بعضی یثرب را نام زمین این شهر میدانند).
در پارهای از روایات آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «این شهر را یثرب ننامید» شاید به این جهت که یثرب در اصل از مادّه «ثرب» (بر وزن حرب) به معنای ملامت کردن است، و پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نامی را برای این شهر پر برکت نمیپسندید.
به هرحال، اینکه منافقان، اهل «مدینه» را با عنوان «یا اهل یثرب» خطاب کردند بی دلیل نیست، شاید به خاطر این بوده که میدانستند پیامبر صلی الله علیه و آله از این نام متنفر است، و یا میخواستند عدم رسمیّت اسلام و عنوان «مدینة الرّسول» را اعلام دارند، و یا آنها را به دوران جاهلیّت توجّه دهند.
آیه بعد به سستی ایمان این گروه اشاره کرده و میگوید: «آنها در اظهار اسلام آن قدر سست و ضعیفند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه وارد آن شوند، و این شهر را اشغال نظامی کنند و به آنها پیشنهاد نمایند که به سوی آیین شرک و کفر بازگردید به سرعت میپذیرند، و جز مدّت کمی برای انتخاب این راه درنگ نخواهند کرد (وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لاَتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلاَّ یَسِیرآ).»
پیداست مردمی که این چنین ضعیف و بی پایهاند، نه آماده پیکار با دشمنند و نه
پذیرای شهادت در راه خدا، به سرعت تسلیم میشوند و تغییر مسیر میدهند.
بنابراین، منظور از کلمه «فتنه» در اینجا همان شرک و کفر است (همانگونه که در آیات دیگر قرآن، از قبیل آیه 193 سوره بقره آمده است).
ولی بعضی از مفسّران احتمال دادهاند که مراد از «فتنه» در اینجا جنگ بر ضدّ مسلمانان است که اگر به این گروه منافق پیشنهاد شود، به زودی این دعوت را اجابت کرده و با فتنه جویان همکاری میکنند.
امّا این تفسیر با ظاهر جمله «وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطارَهَا» (اگر از اطراف بر مدینه هجوم آورند...) سازگار نیست، و شاید به همین دلیل اکثر مفسّران همان معنای اوّل را انتخاب کردهاند.
سپس قرآن، این گروه منافق را به محاکمه میکشد و میگوید: «آنها قبلاً با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند، و بر سر عهد خود در دفاع از توحید و اسلام و پیامبر بایستند؛ مگر آنها نمیدانند که عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت و آنها در برابر آن مسئولند (وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللهَ مِنْ قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الاَْدْبَارَ وَکَانَ عَهْدُ اللهِ مَسْئُولا)!»
بعضی گفتهاند: منظور از این عهد و پیمان همان تعهّدی است که طایفه «بنی حارثه» در روز جنگ احد با خدا و پیامبر کردند، در آن هنگام که تصمیم به مراجعت از میدان گرفتند و بعد پشیمان شدند، عهد بستند که دیگر هرگز گِرد این امور نروند، امّا همانها در میدان جنگ احزاب باز به فکر پیمان شکنی افتادند.
بعضی نیز آن را اشاره به عهدی میدانند که در جنگ بدر و یا در عقبه قبل از هجرت پیامبر، با آن حضرت بستند.
ولی به نظر میرسد که آیه فوق مفهوم وسیع و گستردهای دارد که هم این عهد و پیمانها و هم سایر عهد و پیمانهای آنها را شامل میشود.
اصولاً هرکسی ایمان میآورد و با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت میکند این عهد را با او بسته که
از اسلام و قرآن تا سرحدّ جان دفاع کند.
تکیه بر عهد و پیمان در اینجا به خاطر این است که حتّی عرب جاهلی به مسأله عهد و پیمان احترام میگذاشت، چگونه ممکن است کسی بعد از ادّعای اسلام، پیمان خود را زیر پا بگذارد!
إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِّنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَی لَهُمْ
به یقین کسانی که بعد از روشن شدن راه هدایت برای آنها، پشت به آن کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده، و آنها را با آرزوهای طولانی فریفته است.
ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللهُ سَنُطِیعُکُمْ فِی بَعْضِ الاَْمْرِ وَاللهُ یَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ
این به خاطر آن است که آنها به کسانی که نزول وحی الهی را کراهت داشتند گفتند : «ما در بعضی از امور از شما پیروی میکنیم.» در حالی که خداوند اسرار آنها را میداند.
فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ
حال آنها چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان (مرگ) بر صورت و پشت آنها میزنند (و جانشان را میگیرند)!
این آیات همچنان به بحث پیرامون منافقان و موضعگیریهای مختلف آنها ادامه میدهد؛ میفرماید: «کسانی که بعد از روشن شدن حق، بازگشتند و پشت کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده، و آنها را به آرزوهای دور ودراز فریفته است (إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِّنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَی لَهُمْ).»
گرچه بعضی احتمال دادهاند که این آیه پیرامون جمعی از کفّار اهل کتاب سخن میگوید که قبل از قیام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نشانههای او را بر اساس کتب آسمانیشان میشمردند و سخت در انتظار او بودند، امّا بعد از قیام او و روشن شدن این نشانهها، به او پشت کردند و شهوات و منافع مادّی، مانع ایمانشان شد.
ولی قرائنی که در آیات قبل و بعد است به خوبی نشان میدهد این آیه نیز درباره منافقان سخن میگوید که نزدیک آمدند و دلایل حقّانیّت پیامبر صلی الله علیه و آله را به وضوح دیدند و شنیدند، ولی به خاطر هواپرستی و تسویلات شیطانی به آن پشت کردند.
«سَوَّلَ» از ماده «سؤل» بر وزن «قفل» به معنای حاجتی است که نفس آدمی نسبت به آن حریص است و «تسویل» به معنای ترغیب و تشویق نسبت به اموری که به آن حریص است، و نسبت این امر به شیطان، به خاطر وسوسههایی است که او در جان انسان میکند، و مانع هدایت او میشود.
جمله «وَ أَمْلَی لَهُمْ» از مادّه «املاء» به معنای ایجاد طول امل و آرزوهای دور و دراز است که انسان را به خود مشغول داشته و از حق باز میدارد.
آیه بعد علّت این تسویلات و تزیینات شیطانی را چنین شرح میدهد: «این به خاطر آن است که آنان به کسانی که از نزول وحی الهی به پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام ناراحت بودند گفتند: ما در بعضی از امور از شما پیروی میکنیم (ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللهُ سَنُطِیعُکُمْ فِی
بَعْضِ الاَْمْرِ).»
کار منافق همین است که به دنبال افراد سر خورده و مخالف میگردد، و اگر در تمام جهات با او قدر مشترک نداشته باشد، به همان مقدار که وجوه مشترک موجود است همکاری، بلکه اطاعت میکند.
منافقان مدینه نیز به سراغ یهود آمدند، یهود «بنی نضیر» و «بنی قریظه» که پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله از مبلّغان اسلام بودند، امّا بعد از ظهورش به خاطر حسد و کبر و به خطر افتادن منافعشان، ظهور اسلام را ناخوشایند دانستند، و از آنجا که مخالفت با پیامبر اسلام و توطئه ضدّ او، قدر مشترکی در میان منافقان و یهود بود، قول همکاری به آنها دادند.
تعبیر «فِی بَعْضِ الاَْمْرِ» شاید اشاره به این است که ما تنها در این قسمت با شما همکاری میکنیم، ولی شما با بتپرستی مخالفید، و معتقد به رستاخیز هستید، ما در این امور با شما همراه نیستیم.
این سخن شبیه چیزی است که در آیه 11 سوره حشر آمده: «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لاِِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلاَ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدآ أَبَدآ وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ؛ آیا ندیدید منافقان را که به برادران کافرشان از اهل کتاب میگویند: هرگاه شما را (از وطن) بیرون کنند، ما هم با شما بیرون خواهیم رفت، و از هیچ کس در مخالفت با شما اطاعت نخواهیم کرد، و اگر با شما پیکار شود، یاریتان خواهیم کرد.»
در پایان آیه آنها را با عبارتی کوتاه تهدید کرده، میگوید: «خداوند مخفیکاریها و اسرار آنها را میداند (وَاللهُ یَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ).»
هم از کفر باطنی آنها و نفاقشان آگاه است، و هم از توطئهچینها با کمک یهود، و به موقع آنها را مجازات خواهد کرد.
و نیز از آنچه یهود از حسادت و دشمنی و عناد مخفی میداشتند آگاه است. آنها طبق گواهی کتابشان چنان از نشانههای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آگاه بودند که او را همچون
فرزند خود میشناختند، و این نشانهها را قبلاً آشکارا میگفتند، ولی بعد از ظهورش همه را مخفی و پنهان کردند. خدا از این پنهان کاری آگاه است.
در حدیثی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام آمده است که منظور از «کَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللهُ»، «بنیامیّه» هستند که نزول فرمان خداوند را درباره ولایت علی علیه السلام ناخوش داشتند.
روشن است که این نوعی تطبیق و بیان مصداق است، نه انحصار مفهوم آیه.
آیه بعد در حقیقت توضیحی است برای این تهدید سر بسته، میفرماید: «حال آنها چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان مرگ روحشان را قبض میکنند در حالی که بر صورت و پشت آنها میزنند (فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ)!»
آری، این فرشتگان مأمورند که در آستانه مرگ، مجازات آنها را شروع کنند تا طعم تلخ کفر و نفاق و لجاجت و عناد را بچشند؛ به صورت آنها میکوبند، برای اینکه رو به سوی دشمنان خدا رفتهاند، و بر پشت آنها میزنند به خاطر اینکه به آیات الهی و پیامبرش پشت کردند.
این معنا شبیه چیزی است که در آیه 50، سوره انفال، درباره کفر و منافقین آمده است: «وَلَوْ تَرَی إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ؛ اگر ببینی کافران را هنگامی که فرشتگان مرگ جان آنها را میگیرند، و بر صورت و پشت آنها میزنند و میگویند: بچشید عذاب سوزنده را!»
أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَّنْ یُخْرِجَ اللهُ أَضْغَانَهُمْ
آیا کسانی که در دلهایشان بیماری است، گمان کردند خدا کینههایشان را آشکار نمیکند!
وَلَوْ نَشَاءُ لاََرَیْنَاکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیمَاهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَاللهُ یَعْلَمُ أَعْمَالَکُمْ
و اگر ما بخواهیم آنها را به تو نشان میدهیم تا آنها را با قیافههایشان بشناسی، هرچند میتوانی از طرز سخنانشان آنها را بشناسی، و خداوند اعمال شما را میداند.
وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنْکُمْ وَالصَّابِرِینَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَکُمْ
به یقین ما همه شما را میآزماییم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیانند! و اخبار شما را بیازماییم.
این آیات بخشی دیگر از صفات و نشانههای منافقین را شرح میدهد و مخصوصاً بر این معنا تأکید دارد که اینها تصوّر نکنند برای همیشه میتوانند چهره درونی خود را از پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنان مکتوم دارند، و خویشتن را از رسوایی بزرگ برهانند.
نخست میگوید: «آیا کسانی که در دلهایشان بیماری است گمان کردند خدا کینههای شدیدشان را ظاهر نمیسازد (أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَّنْ یُخْرِجَ اللهُ أَضْغَانَهُمْ)!»
«اضغان» جمع «ضغن» بر وزن «حرص»، و همچنین بر وزن «عقد» به معنای کینه شدید است.
آری، آنها در درون دل، کینه شدیدی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنان داشته و همیشه منتظر فرصتی بودند که ضربهای بر آنها وارد کنند، قرآن به آنان هشدار میدهد، تصوّر نکنند همیشه میتوانند چهره واقعی خود را مکتوم دارند.
لذا در آیه بعد میافزاید: «اگر بخواهیم آنها را به تو نشان میدهیم، تا آنها را با قیافههایشان بشناسی (وَلَوْ نَشَاءُ لاََرَیْنَاکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیمَاهُمْ).»
در چهرههای آنها علامتی میگذاریم که با مشاهده آن علامت از نفاقشان آگاه
شوی، و به «رأی العین» آنها را ببینی.
سپس میافزاید: «هرچند الان هم میتوانی از طرز سخنانشان آنها را بشناسی (وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ).»
«راغب» در «مفردات» میگوید: «لحن» عبارت از این است که سخن را از قواعد و سنن خود منحرف سازند، یا حرکات حروف را تغییر دهند، و یا از صورت صراحت به کنایه و اشاره بکشانند، و منظور در آیه مورد بحث، همان معنای سوم است یعنی این منافقان بیمار دل را از کنایه و نیشها و تعبیرات موذیانه و منافقانهشان میتوان شناخت؛ هرجا سخن از جهاد است، آنها به نحوی در تضعیف اراده مردم میکوشند؛ هرجا سخن از حقّ و عدالت است، آن را به سوی دیگری منحرف میسازند؛ و آنجا که از نیکان و پاکان و پیشگامان اسلام سخن به میان میآید، به نحوی میکوشند آنها را لکّهدار و کم اعتبار کنند.
لذا در حدیث معروفی از «ابو سعید خدری» نقل شده است که میگوید: «لَحْنُ الْقُوْلِ: بُغْضُهُمْ عَلِیِّ بْنِ اَبِی طَالِبٍ، وَ کُنَّا نَعْرِفُ الْمُنَافِقِینَ عَلَی عَهْدِ رَسُولِ الله صلی الله علیه و آله بِبُغْضِهِمْ عَلِیّ بْنِ اَبِی طَالِبٍ ؛ منظور از لحن القول، بغض علیّ بن ابیطالب علیه السلام است، و ما منافقان را در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق عداوت با علی علیه السلام میشناختیم.»
آری این یکی از نشانههای بارز منافقان بود که نسبت به اوّلین مؤمن از میان مردان، و نخستین پیشگام جانباز اسلام عداوت میورزیدند.
اصولاً ممکن نیست انسان چیزی را در دل داشته باشد و بتواند برای مدّت طولانی آن را چنان مکتوم دارد که حتّی در کنایات و اشارات و لحن کلام او ظاهر نشود؛ لذا در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ؛ هیچ کس چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنانی که از دهان او نا آگاه میپرد و بر صفحه صورتش، آشکار میشود.»
در آیات دیگر قرآن سخنان موذیانه منافقان که مصداق این لحن القول است، یا
حرکات مشکوک آنها، نقل شده است؛ و شاید به همین دلیل بعضی از مفسّران گفتهاند که بعد از نزول آیه مورد بحث، دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله به خوبی منافقان را از نشانههای آنها میشناخت.
شاهد گویای این سخن اینکه به آن حضرت دستور داده شد که هرگاه یکی از آنها از دنیا برود بر او نماز نخواند، و کنار قبرش برای دعا و طلب آمرزش نایستد: «وَلاَ تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُمْ مَّاتَ أَبَدآ وَلاَ تَقُمْ عَلَی قَبْرِهِ. (1)»
مخصوصاً از مواقعی که منافقان به خوبی چهره واقعی خود را آشکار میکردند، موقع جهاد بود؛ قبل از جنگ به هنگام جمع آوری کمکها و آماده شدن برای میدان نبرد، و در میدان جنگ به هنگام حملات شدید دشمن، و بعد از جنگ به هنگام تقسیم غنائم، که در آیات فراوانی از قرآن مجید - مخصوصاً در سوره توبه و احزاب - به آنها اشاره شده است، و کار به جایی رسیده بود که حتّی افراد عادی مسلمانان نیز منافقان را در این صحنهها میشناختند.
امروز هم شناختن منافقان از لحن قول و موضعگیریهای خلافشان در مسائل مهمّ اجتماعی، و مخصوصاً در بحرانها یا جنگها کار مشکلی نیست و با کمی دقّت از گفتار و رفتارشان شناسایی میشوند. و چه خوب است مسلمانان بیدار باشند واز این آیه الهام گیرند و این گروه خطرناک و کینه توز را بشناسند و افشا کنند.
در پایان آیه میافزاید: «خداوند اعمال همه شما را میداند (وَاللهُ یَعْلَمُ أَعْمَالَکُمْ)!»
هم اعمال مخفی و آشکار مؤمنان، و هم اعمال منافقان را؛ به فرض که بتوانند چهره اصلی خود را از مردم پنهان دارند، آیا از خدا که در ظاهر و باطن و خلوت و جلوت با آنهاست، میتوانند مکتوم دارند!
1) سوره توبه، آیه 84.
در آیه بعد برای تأکید بیشتر و نشان دادن طرق شناخت مؤمنان از منافقان میافزاید: «ما همه شما را قطعاً آزمایش میکنیم، تا معلوم شود مجاهدان واقعی شما و صابران کیانند - و مجاهد نماها و سست عنصران منافق کیانند - (وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنْکُمْ وَالصَّابِرِینَ)!»
گرچه این آزمایش دامنه وسیع و گستردهای دارد و صبر و شکیبایی در انجام همه وظایف را شامل میشود، ولی به تناسب کلمه مجاهدین و آیات قبل و بعد، بیشتر منظور آزمایش در میدان جهاد است. و راستی میدان جهاد میدان آزمایش بزرگ و سختی است، و کمتر کسی میتواند چهره واقعی خود را در چنین میدانهایی از نظرها مستور دارد.
و در ذیل آیه میفرماید: علاوه بر اینکه شما را میآزماییم «اخبار شما را نیز آزمایش میکنیم (وَنَبْلُوَ أَخْبَارَکُمْ)!»
بسیاری از مفسّران گفتهاند که مراد از «اخبار» در اینجا عمل انسانهاست، چرا که وقتی عملی از انسان سر میزند، به صورت «خبر» در میان مردم پخش میشود. بعضی نیز گفتهاند منظور از «اخبار» در اینجا اسرار درونی است، چرا که اعمال مردم از این اسرار خبر میدهد. این احتمال نیز وجود دارد که «اخبار» در اینجا به معنای خبرهایی باشد که مردم از وضع خود یا از تعهّدات خویش میدهند، مثلاً منافقان با پیامبر صلی الله علیه و آله عهد کرده بودند که پشت به میدان نبرد نکنند در حالی که عهد و پیمان خود را شکستند (وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللهَ مِنْ قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الاَْدْبَارَ (1)).
و نیز «بعضی از آنها از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه بازگشت از میدان جهاد میطلبیدند و میگفتند : خانههای ما بدون حفاظ است در صورتی که بدون حفاظ نبود؛ هدفشان این بود که فرار کنند (وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاَّ فِرَارآ).»
1) سوره احزاب، آیه 15.
به این ترتیب خداوند هم اعمال انسانها را میآزماید و هم گفتار و اخبار آنها را.
مطابق این تفسیر این دو جمله در آیه مورد بحث دو معنای متفاوت دارد، در حالی که طبق تفسیرهای قبلی تأکید یکدیگر است.
به هرحال، این نخستین بار نیست که خداوند به مردم اعلام میکند که شما را میآزماییم تا صفوفتان از هم مشخّص شود، و مؤمنان راستین از ضعیف الایمانها و منافقان شناخته شوند؛ در آیات فراوانی از قرآن مسأله ابتلاء و امتحان مطرح شده است.
ضمناً جمله: «حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنْکُمْ؛ تا مجاهدان شما را بشناسیم» به این معنا نیست که خداوند از این گروه آگاهی ندارد بلکه منظور تحقّق این معلوم الهی است و مشخّص شدن این گونه افراد است؛ یعنی، تا این علم الهی تحقّق خارجی یابد و عینیّت حاصل کند و صفوف مشخّص شود.
أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لاِِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلاَ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدآ أَبَدآ وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ
آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفّارشان از اهل کتاب میگفتند: «اگر شما را (از وطن) بیرون کنند ما هم با شما بیرون خواهیم رفت، و هرگز از هیچ کس درباره شما اطاعت نخواهیم کرد؛ و اگر با شما پیکار شود یاریتان خواهیم کرد.» و خداوند شهادت میدهد که آنها دروغگویانند.
لَئِنْ أُخْرِجُوا لاَ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لاَ یَنْصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الاَْدْبَارَ ثُمَّ لاَ یُنْصَرُونَ
اگر آنها را بیرون کنند با آنان بیرون نمیروند؛ و اگر با آنها پیکار شود یاریشان نخواهند کرد؛ و اگر یاریشان کنند پشت (به میدان) کرده فرار میکنند؛ سپس کسی آنها را یاری نمیکند.
بعضی از مفسّران شأن نزولی برای آیات فوق نقل کردهاند که خلاصه آن چنین است :
جمعی از منافقان مدینه مانند «عبدالله بن أُبَیّ» و یارانش مخفیانه کسی را به سراغ یهود «بنی نضیر» فرستادند و گفتند: شما محکم در جای خود بایستید، از خانههای خود بیرون نروید، و دژهای خود را محکم سازید، ما دو هزار نفر یاور از قوم خود و دیگران داریم و تا آخرین نفس با شما هستیم، طایفه بنی قریظه و سایر همپیمانهای شما از قبیله غطفان نیز با شما همراهی میکنند.
همین امر سبب شد که یهود «بنی نضیر» بر مخالفت پیامبر صلی الله علیه و آله تشویق شوند، امّا در این هنگام یکی از بزرگان بنینضیر به نام «سلام» به «حُیَیِّ بن اخطب» که سرپرست برنامههای بنینضیر بود گفت: «اعتنایی به حرف عبدالله بن ابی نکن، او میخواهد تو را تشویق به جنگ با محمّد کند، و خودش در خانه بنشیند و شما را تسلیم حوادث نماید.» حیی گفت: «ما جز دشمنی محمد و پیکار با او چیزی را نمیشناسیم.» سلام در پاسخ او گفت: «به خدا سوگند من میبینم سرانجام ما را از این سرزمین بیرون میکنند، و اموال و شرف ما بر باد میرود، کودکان ما اسیر، و جنجگویان ما کشته میشوند.»
آیات فوق سرانجام این ماجرا را بازگو میکند.
بعضی معتقدند این آیات قبل از ماجرای یهود بنینضیر نازل شده و حکایت از حوادث آینده این ماجرا میکند، و به همین دلیل آن را از خبرهای غیبی قرآن میشمرند.
لحن آیات که به صورت فعل مضارع ذکر شده گرچه این نظر را تأیید میکند ولی پیوند این آیات با آیات پیشین که بعد از ماجرای شکست بنی نضیر و تبعید آنها نازل گردید، نشان میدهد که این آیات نیز بعد از این ماجرا نازل شده و تعبیر به فعل مضارع به عنوان حکایت حال است.
در آیات پیشین این سوره ماجرای فتنه یهود بنینضیر بیان شده است.
آیات مورد بحث به شرح حال گروهی از منافقان و نقش آنها در این ماجرا میپردازد، تا وضع حال هر دو را در مقایسه با یکدیگر روشنتر سازد، و این روش قرآن است که برای معرّفی گروهها آنها را در مقام مقایسه با یکدیگر قرار میدهد.
نخست روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده و میفرماید: «آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفّارشان از اهل کتاب میگفتند: اگر شما را از وطن بیرون کنند ما هم با شما خواهیم بود، و سخن هیچ کس را درباره شما اطاعت نخواهیم کرد، و اگر هم با شما پیکار شود شما را یاری
خواهیم کرد (أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لاِِخْوَانِهِمْ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلاَ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدآ أَبَدآ وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ).»
و به این ترتیب این گروه از منافقان به طایفه یهود سه مطلب را قول دادند که در همه دروغ میگفتند :
نخست اینکه، اگر شما را از این سرزمین بیرون رانند، ما هم بعد از شما در اینجا نمیمانیم تا جای خالی شما را ببینیم.
دیگر اینکه، اگر دستوری بر ضدّ شما صادر شود از هر کسی و هر مقام باشد، نه حالا، هیچ وقت اطاعت نمیکنیم!
سوم اینکه، اگر پای کارزار به میان آید، ما دوش به دوش شما ایستادهایم و در یاری شما هیچ گونه تردیدی به خود راه نمیدهیم!
آری، اینها قولهایی بود که منافقان قبل از این ماجرا به یهود دادند، ولی حوادث بعد نشان داد که همه دروغ بود.
و به همین دلیل، قرآن با صراحت میگوید: «خداوند شهادت میدهد که آنها دروغگویانند (وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ).»
چه تعبیر تکاندهندهای که با انواع تأکیدها همراه است؛ ذکر خداوند به عنوان
شاهد و گواه، و آوردن جمله به صورت جمله اسمیّه، و نیز استفاده از «إِنَّ»، و «لام تأکید»، همه نشان میدهد که «دروغ» و «نفاق» چنان به هم آمیخته است که جدایی در میان این دو ممکن نیست، همیشه منافقان دروغگو بودهاند، و غالباً دروغگویان منافقانند.
تعبیر به «إِخْوَانِهِمْ» (برادرانشان) نشان میدهد که رابطه و پیوند بسیار نزدیکی میان منافقان و کفّار است، همانگونه که در آیات قبل روی رابطه اخوّت در میان مؤمنان تکیه شده بود، با این تفاوت که مؤمنان در اخوّت خود صادقند، و لذا از هیچگونه ایثار و فداکاری مضایقه نمیکنند، و بعکس منافقان هیچگونه وفاداری و همدردی ندارند، و در سختترین لحظات دست از برادران خود بر میدارند و این است تفاوت اخوّت مؤمنان و کافران.
جمله «وَلاَ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدآ أَبَدآ؛ ما هرگز سخن هیچ کس را در مورد شما اطاعت نخواهیم کرد.» اشاره به این است که توصیهها و هشدارها و اخطارهای محمّد صلی الله علیه و آله را در مورد شما کاملاً نادیده خواهیم گرفت.
سپس برای توضیح بیشتر درباره دروغگویی آنها میافزاید: «اگر یهود را بیرون کنند این منافقان با آنها بیرون نمیروند (لَئِنْ أُخْرِجُوا لاَ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ).»
«و اگر با آنها پیکار شود یاریشان نخواهند کرد (وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الاَْدْبَارَ)!»
«و بعد از آن هرگز یاری نخواهند داشت (ثُمَّ لاَ یُنْصَرُونَ)!»
لحن قاطع وکوبنده اینآیات لرزه بر اندام هرمنافق و مخالفی میافکند، بخصوص اینکه آیه گرچه در مورد خاصّی نازل شده ولی به طور مسلّم مخصوص آن نیست؛ این یک اصل کلّی است در رابطه «منافقان» با «سایر دشمنان اسلام» و همکاری نزدیک آنان با یکدیگر و وعده و وعیدهایی که به هم میدهند، و بی پایه بودن تمام این قول و قرارها.
این امر نه تنها در گذشته تاریخ اسلام رخ داد که امروز هم نمونههای زنده آن را در
همکاری منافقان در کشورهای اسلامی با دشمنان اسلام به چشم میبینیم، و در فردا و فرداها نیز صادق است؛ و مسلّماً اگر مؤمنان راستین به وظایف خود عمل کنند بر آنها پیروز خواهند شد و نقشه هایشان نقش بر آب میگردد.
کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلاِْنسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِین
آنها مثل شیطانند که به انسان گفت: «کافر شو (تا مشکلات تو را حل کنم!)» امّا هنگامی که کافر شد گفت: «من از تو بیزارم، من از خداوندی که پروردگار جهانیان است بیم دارم!»
فَکَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِی النَّارِ خَالِدَیْنِ فِیهَا وَذَلِکَ جَزَاؤُا الظَّالِمِینَ
سرانجام کار آن دو این شد که در آتش دزوخ خواهند بود، جاودانه در آن میمانند، و این است کیفر ستمکاران!
قرآن در این آیات درباره منافقان به نکته جالبی اشاره میکند، میگوید :
«داستان آنها نیز همانند داستان شیطان است که به انسان گفت کافر شو تا مشکلات تو را حل کنم، امّا هنگامی که کافر شد گفت من از تو بیزارم، من از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم (کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلاِْنسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِین)!»
در اینکه منظور از «انسان» در این آیه کیست؟ آیا مطلق انسانهایی است که تحت تأثیر شیطان قرار گرفته، فریب وعدههای دروغین او را میخورند و راه کفر میپویند،
و سر انجام شیطان آنها را تنها گذاشته و از آنان بیزاری میجوید؟
یا منظور انسان خاصّی است همانند «ابوجهل» و پیروان او که در جنگ بدر به وعدههای فریبنده شیطان دلگرم شدند، و عاقبت طعم تلخ شکست را چشیدند، چنانکه در آیه 48 سوره انفال میخوانیم: «وَإِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَق-َالَ لاَغَالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنْ النَّاسِ وَإِنِّی جَارٌ لَّکُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَ-کَصَ عَلَی عَقِبَیْهِ وَقَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنْکُمْ إِنِّی أَرَی مَا لاَ تَرَوْنَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ وَاللهُ شَدِیدُ الْعِقَابِ؛
و (به یاد آور) هنگامی را که شیطان، اعمال مشرکان را در نظرشان جلوه داد، و گفت: امروز هیچکس از مردم بر شما پیروز نمیگردد؛ و من در کنار شما (و پناهدهنده شما) هستم. ولی هنگامی که دو گروه (کافران و مؤمنان) در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت، و گفت: من از شما (پیروانم) بیزارم، من چیزی میبینم که شما نمیبینید؛ من از خدا میترسم! و خداوند سخت کیفر است!»
و یا اینکه، منظور از «انسان» همان «برصیصای» عابد بنیاسرائیل است که فریب شیطان را خورد و کافر شد، و در لحظات حسّاس شیطان از او بیزاری جست و از او جدا شد.
ولی تفسیر اوّل با مفهوم آیه سازگارتر است و تفسیر دوم و سوم میتواند بیان مصداقی از آن مفهوم گسترده باشد؛ و به هرحال، عذابی را که شیطان از آن اظهار وحشت میکند ظاهراً عذاب دنیا است؛ و بنابراین، ترس او جدّی است نه شوخی و استهزا، و بسیارند کسانی که از مجازاتهای نزدیک میترسند ولی نسبت به مجازاتهای دراز مدت بی اعتنا هستند.
آری، چنین است حال منافقان که دوستان خود را با وعدههای دروغین و نیرنگ به وسط معرکه میفرستند، سپس آنها را تنها گذارده فرار میکنند؛ چرا که در نفاق، وفاداری نیست.
در آیه بعد سر انجام کار این دو گروه: «شیطان و اتباعش» و «منافقان و دوستانشان
از اهل کفر» را روشن ساخته، میافزاید :
«سرانجام کار آنها این شد که هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن میمانند، و این است کیفر ظالمان (فَکَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِی النَّارِ خَالِدَیْنِ فِیهَا وَذَلِکَ جَزَاؤُا الظَّالِمِینَ)!»
این یک اصل کلّی است که عاقبت همکاری کفر و نفاق، و شیطان و یارانش، شکست و ناکامی و عذاب دنیا و آخرت است؛ در حالی که همکاری مؤمنان و دوستانشان همکاری مستمر و جاودانی و سرانجامش پیروزی و برخورداری از رحمت واسعه الهی در هر دو جهان است.
آنچه در آیات فوق در مورد پیمان شکنی منافقان و تنها گذاشتن دوستان خود در لحظات سخت و حسّاس آمده مطلبی است که بارها در زندگی خود نمونههای آن را دیدهایم.
آنها مثل شیطان اغواگر، به وسوسه این و آن میپردازند؛ و قول هرگونه مساعدت و کمک به آنها میدهند، و آنان را به میدان حوادث میفرستند و آلوده انواع گناه میکنند؛ امّا در بحرانیترین حالات آنها را در وسط میدان رها کرده برای حفظ جان یا منافع خویش فرار میکنند.
و این است سرنوشت کسانی که با منافقان همکار و همپیمانند.
نمونه زنده آن در عصر ما پیمانهایی است که قدرتهای بزرگ و شیاطین زمان ما با سران دولتهایی که به آنها وابستهاند امضا میکنند، و بارها دیدهایم این دولتهای وابسته که همه چیز خود را در طبق اخلاص گذارده و نثار آن حامیان شیطان صفت کردهاند، در حوادث سخت کاملاً تنها مانده، و از همه جا رانده شدهاند؛ و اینجاست که
بر عمق پیام قرآنی آشناتر میشویم که میگوید: «کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلاِْنسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ؛ کار آنها مانند شیطان است که به انسان گفت: کافر شو؛ و هنگامی که کافر شد گفت: من از تو بیزارم، من از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم!»
بعضی از مفسّران و ارباب حدیث در ذیل این آیات، روایتی پر معنا از عابدی از بنی اسرائیل به نام «برصیصا» نقل کردهاند که میتواند درس بزرگی برای همه افراد باشد تا هرگز با طناب پوسیده شیطان و منافقان به چاه نروند که رفتن همان، و سرنگون شدن در قعر چاه همان!
و خلاصه داستان چنین است :
در میان بنی اسرائیل عابدی بود به نام «برصیصا» که زمانی طولانی عبادت کرده بود، و به آن حد از مقام قرب رسیده بود که بیماران روانی را نزد او میآوردند و با دعای او سلامت خود را باز مییافتند؛ روزی زن جوانی را از یک خانواده با شخصیّت به وسیله برادرانش نزد او آوردند، و بنا شد مدّتی بماند تا شفا یابد؛ شیطان در اینجا به وسوسهگری مشغول شد، و آن قدر صحنه را در نظر او زینت داد تا آن مرد عابد به او تجاوز کرد! چیزی نگذشت که معلوم شد آن زن باردار شده (و از آنجا که گناه همیشه سرچشمه گناهان عظیمتر است) زن را به قتل رسانید، و در گوشهای از بیابان دفن کرد!
برادرانش از این ماجرا با خبر شدند که مرد عابد دست به چنین جنایت هولناکی زده؛ این خبر در تمام شهر پیچید، و به گوش امیر رسید؛ او با گروهی از مردم حرکت کرد تا از ماجرا با خبر شود؛ هنگامی که جنایات عابد مسلّم شد او را از عبادتگاهش فرو کشیدند؛ پس از اقرار به گناه دستور داد او را به دار بیاویزند؛ هنگامی که بر بالای
چوبه دار قرار گرفت شیطان در نظرش مجسّم شد، گفت: من بودم که تو را به این روز افکندم! و اگر آنچه را میگویم اطاعت کنی موجبات نجات تو را فراهم خواهم کرد!
عابد گفت: چه کنم؟ گفت: تنها یک سجده برای من کنی کافی است! عابد گفت: در این حالتی که میبینی، توانایی ندارم. شیطان گفت: اشارهای کفایت میکند. عابد باگوشه چشم، یا با دست خود، اشارهای کرد و سجده به شیطان آورد و در دم جان سپرد و کافر از دنیا رفت.
آری، چنین است سرانجام وسوسههای شیاطین، و منافقانی که در خطّ آنها هستند.
إِذَا جَاءَکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ
هنگامی که منافقان نزد تو آیند، میگویند: «ما شهادت میدهیم که به یقین تو پیامبر خدا هستی!» - خداوند میداند که تو پیامبر او هستی - ولی خداوند شهادت میدهد که منافقان دروغگو هستند (زیرا به گفته خود ایمان ندارند).
اتَّخَذُوا أَیْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
آنها سوگندهایشان را پوششی قرار دادند (تا مردم را) از راه خدا باز دارند، و چه بد است آنچه انجام میدادند.
ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ
این به خاطر آن است که آنها (نخست) ایمان آوردند، سپس کافر شدند؛ از این رو، بر دلهای آنها مُهر نهاده شده، و (حقیقت را) درک نمیکنند.
وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ وَإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ
هنگامی که آنها را میبینی، ظاهر (آراسته) آنان تو را در شگفتی فرو میبرد؛ و اگر سخن بگویند به سخنانشان گوش فرار میدهی؛ امّا گویی چوبهای خشکی هستند که به دیوار تکیه داده شده است! هر فریادی (از هر جا) بلند شود بر ضدّ خود میپندارند؛ آنها دشمنان واقعی (تو) هستند؛ از آنان بر حذر باش! خداوند آنها را بکشد، چگونه (از حقّ) منحرف میشوند!
قبل از ورود در تفسیر این آیات، ذکر مقدّمهای لازم به نظر میرسد و آن اینکه، مسأله نفاق و منافقان در اسلام از زمانی مطرح شد که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت فرمود و پایههای اسلام قوی، و پیروزی آن آشکار شد؛ و گرنه در مکّه تقریباً منافقی وجود نداشت؛ زیرا مخالفان قدرتمند هرچه میخواستند آشکارا بر ضدّ اسلام میگفتند، و انجام میدادند، و از کسی پروا نداشتند و نیازی به کارهای منافقانه نبود؛ امّا هنگامی که نفوذ و گسترش اسلام در مدینه، دشمنان را در ضعف و ناتوانی قرار داد، دیگر اظهار مخالفت به طور آشکار مشکل، و گاه غیر ممکن بود؛ و لذا دشمنان شکست خورده برای ادامه برنامههای تخریبی خود تغییر چهره داده، ظاهراً به صفوف مسلمانان پیوستند، ولی در خفا به اعمال خود ادامه میدادند.
همان گونه که قبلاً هم اشاره کردیم طبیعت هر انقلابی چنین است که بعد از پیروزی چشمگیر، با صفوف منافقان روبهرو خواهد شد، و دشمنان سرسخت دیروز به صورت عوامل نفوذی امروز در لباس دوستان ظاهری، جلوهگر میشوند؛ و از
اینجاست که میتوان فهمید چرا این همه آیات مربوط به منافقین در مدینه نازل شده نه در مکّه.
این نکته را نیز مجدّداً یادآوری میکنیم که مسأله نفاق و منافقان مخصوص به عصر پیامبر صلی الله علیه و آله نبود، بلکه هر جامعهای - مخصوصاً جوامع انقلابی - با آن روبهرو هستند؛ به همین دلیل باید تحلیلها و موشکافیهای قرآن را روی این مسأله نه به عنوان یک مسأله تاریخی، بلکه به عنوان یک مسأله مورد نیاز فعلی، مورد بررسی دقیق قرار داد، و از آن برای مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقین در جوامع اسلامی امروز الهام گرفت؛ و نیز باید نشانههای آنها را که قرآن به طور گسترده بازگو کرده است دقیقاً شناخت؛ و از طریق این نشانهها به خطوط و نقشههای آنها پی برد.
نکته مهم دیگر اینکه، خطر منافقان برای هر جامعه از خطر هر دشمنی بیشتر است؛ چرا که از یک سو شناخت آنها غالباً آسان نیست، و از سوی دیگر، دشمنان داخلی هستند، و گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ میکنند که جدا ساختن آنها کار بسیار مشکلی است؛ و از سوی سوم روابط خویشاوندی و اقتصادی و عاطفی آنها با سایر اعضای جامعه، کار مبارزه را با آنها دشوار میسازد.
به همین دلیل، اسلام در طول تاریخ خود بیشترین ضربه را از منافقان خورده؛ و نیز به همین دلیل قرآن سختترین حملات خود را متوجّه منافقان ساخته و آن قدر که آنها را کوبیده، هیچ دشمنی را نکوبیده است.
با توجّه به این مقدّمه به تفسیر آیات باز میگردیم.
نخستین سخنی را که قرآن در اینجا درباره منافقان مطرح میکند همان اظهار ایمان دروغین آنهاست که پایه اصلی نفاق را تشکیل میدهد؛ میفرماید: «هنگامی که منافقان نزد تو میآیند میگویند: ما شهادت میدهیم که حتماً تو رسول خدایی (إِذَا جَاءَکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللهِ)!»
سپس قرآن میافزاید: «خداوند میداند که تو فرستاده او هستی، ولی خداوند گواهی میدهد که منافقان دروغگو هستند (وَاللهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ)!»
و از اینجا نخستین نشانه نفاق روشن میشود و آن دوگانگی ظاهر و باطن است که با زبان مؤکّداً اظهار ایمان میکنند، ولی در دل آنها مطلقاً خبری از ایمان نیست. این دروغگویی و کذب، این دوگانگی درون و برون، محور اصلی نفاق را تشکیل میدهد.
قابل توجّه اینکه: صدق و کذب بر دو گونه است: صدق و کذب خبری، صدق و کذب «مخبری». در قسم اوّل، معیار، موافق و مخالف واقع بودن است در حالی که در قسم دوم، موافقت و مخالفت با اعتقاد مطرح میباشد، به این معنا که اگر انسان، خبری میدهد که مطابق با واقع است، ولی بر خلاف عقیده او، آن را کذب مخبری مینامیم، و اگر موافق عقیده او است، صدق.
روی این حساب، شهادت منافقان به رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از نظر اخبار، هرگز کذب نبود، یک واقعیّت بود، ولی از نظر گوینده و مخبر چون بر خلاف عقیده آنها بود کذب محسوب میشد؛ لذا قرآن میگوید: تو پیغمبر خدا هستی امّا اینها دروغ میگویند!
به تعبیر دیگر: منافقان نمیخواستند، خبر از رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله بدهند، بلکه میخواستند از اعتقاد خود به نبوّت او خبر دهند، و مسلّماً در این خبر دروغگو بودند.
این نکته نیز قابل توجّه است که آنها در شهادت خود انواع تأکیدها را به کار بردند و خداوند نیز با قاطعیّت با همان لحن، آنها را تکذیب میکند؛ اشاره به اینکه در برابر آن قاطعیّت، چنین قاطعیّتی لازم است.
ذکر این نکته نیز در اینجا لازم است که «منافق» در اصل از مادّه «نفق» بر وزن «نفخ» به معنای نفوذ و پیشروی است؛ و «نفق» بر وزن «شفق» به معنای کانالها و نقبهایی
است که زیر زمین میزنند تا برای استتار یا فرار از آن استفاده کنند.
بعضی از مفسّران گفتهاند بسیاری از حیوانات مانند موش صحرایی و روباه و سوسمار برای لانه خود دو سوراخ قرار میدهند: یکی آشکار که از آن وارد و خارج میشوند، و دیگری پنهانی که اگر احساس خطری کنند از آن میگریزند، این سوراخ پنهانی را «نافقاء» میگویند.
و به این ترتیب، منافق کسی است که طریقی مرموز و مخفیانه برای خود برگزیده، تا بامخفی کاری و پنهان کاری در جامعه نفوذ کند، و به هنگام خطر از طریق دیگر فرار نماید.
آیه بعد به دومین نشانه آنها پرداخته چنین میگوید: «آنها سوگندهایشان را سپر ساختهاند، تا مردم را از راه خدا باز دارند (اتَّخَذُوا أَیْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللهِ).»
«آنها کارهای بسیار بدی انجام میدهند (إِنَّهُمْ سَاءَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ).»
چرا که در ظاهر ابراز ایمان میکنند، و در باطن کفر میورزند؛ و در طریق هدایت مردم به آیین حق، ایجاد مانع مینمایند؛ و چه عملی ازاین بدتر و زشتتر!
«جُنَّه» از مادّه «جن» بر وزن «فن» در اصل به معنای پنهان کردن چیزی از حس است. و «جن» بر وزن «سن» به خاطر این که موجودی است نا پیدا، این واژه بر او اطلاق میشود؛ و از آنجا که «سپر»، انسان را از ضربات اسلحه دشمن، مستور میدارد در لغت عرب به آن «جُنَّة» گفته میشود، و باغهای پر درخت را نیز به خاطر مستور شدن زمینهایشان، «جنّت» میگویند. به هر حال، یکی از آثار نفاق است که خود را در زیر پوششی از نام مقدّس خداوند، و سوگندهای غلاظ و شداد، قرار میدهند تا چهره واقعی خویش را مکتوم دارند؛ عواطف مردم را به سوی خود جلب کرده و از این طریق به اغفال آنها بپردازند و «صدّ عن سبیل الله» کنند.
این تعبیر ضمناً نشان میدهد که آنها دائماً با مؤمنان در حال جنگ و ستیزند، و
هرگز نباید فریب این ظاهرسازی و چرب زبانی آنها را خورد، زیرا انتخاب سپر مخصوص میدانهای نبرد است.
درست است که در بعضی از مواقع، انسان چارهای جز سوگند ندارد، و یا لا اقل سوگند کمک به بیان اهمّیّت موضوع مورد نظر میکند، ولی نه سوگند دروغ، و نه سوگند برای هر چیز و هرکار که این شیوه منافقان است.
در آیه 74 سوره توبه میخوانیم: «یَحْلِفُونَ بِاللهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ؛ آنها به خدا سوگند یاد میکنند که (سخنان زننده در غیاب پیامبر صلی الله علیه و آله) نگفتهاند، در حالی که قطعاً سخنان کفرآمیز گفتهاند!»
مفسّران برای جمله «صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللهِ» دو معنا ذکر کردهاند: نخست اعراض از راه خدا و دیگر باز داشتن دیگران از این راه، گرچه جمع میان هر دو معنا در آیه مورد بحث امکانپذیر است، ولی با توجّه به توسّل آنها به سوگندهای دروغ، معنای دوم، مناسبتر به نظر میرسد، چرا که هدف از این سوگندها، اغفال دیگران است.
یک جا «مسجد ضرار» بر پا میکنند، و هنگامی که از آنها سؤال میشد هدفتان چیست؟ سوگند یاد میکنند که جز هدف خیر ندارند. (1)
در جای دیگر برای شرکت در جنگ هایی که فاصله آن نزدیک و احتمال غنائم در آن زیاد است اظهار آمادگی میکنند ولی برای شرکت در میدان «تبوک» که پر از مشکلات است، هزار عذر و بهانه میآورند و سوگند یاد میکنند که اگر توانایی داشتیم همراه شما حرکت میکردیم. (2)
آنها نه فقط برای مردم سوگند دروغین یاد میکنند بلکه همانگونه که در آیه 63 سوره قصص آمده در عرصه محشر نیز در پیشگاه خداوند متوسّل به دروغ میشوند
و این نشان میدهد که این عمل جزء بافت وجودشان شده است که حتّی در عرصه محشر و در پیشگاه خدا نیز دست بردار نیستند.
آیه بعد به علّت اصلی این گونه اعمال ناروا پرداخته میافزاید: «این به خاطر آن است که آنها نخست ایمان آوردند، سپس کافر شدند، و لذا بر دلهای آنها مهر نهاده شده و حقیقت را درک نمیکنند (ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ)!»
جمعی از مفسّران معتقدند که منظور از این ایمان در اینجا ایمان ظاهری است، در حالی که در باطن کافر بودند.
ولی ظاهر آیه نشان میدهد که آنها در آغاز حقیقتاً مؤمن شدند، و بعد از آن که طعم ایمان را چشیدند و نشانههای حقّانیّت اسلام و قرآن را دیدند راه کفر را پیش گرفتند، امّا کفری توأم با نفاق، نه آشکارا و با صراحت، و همین سبب شد که خدا حسّ تشخیص را از آنها سلب کند، و از درک حقائق محروم بمانند، زیرا اگر از اوّل حق را تشخیص نداده بودند عذری داشتند، امّا بعد از تشخیص حقّ و ایمان آوردن اگر به آن پشت پا بزنند خداوند توفیق را از آنها سلب میکند.
در حقیقت منافقان دو گروهند، گروهی از اوّل ایمانشان صوری و ظاهری بوده، و گروه دیگر در آغاز ایمان حقیقی داشتهاند سپس راه ارتداد و نفاق را پیش گرفتهاند؛ ظاهر آیه مورد بحث، گروه دوم را میگوید.
در حقیقت این آیه شبیه آیه 74 سوره توبه است که میگوید: «وَکَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ؛ آنها پس از اسلام کافر شدند.»
به هرحال، این سومین نشانه از نشانههای آنهاست که از درک حقائق روشن غالباً محرومند، و ناگفته پیداست که این هرگز منتهی به جبر نمیشود چرا که مقدّمات آن را خودشان فراهم کردهاند.
آیه بعد نشانههای بیشتری را از آنها ارائه داده، میگوید: «هنگامی که آنها را میبینی، جسم و قیافه آنان تو را در شگفتی فرو میبرد (وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ).»
ظاهری آراسته و قیافههایی جالب دارند.
علاوه بر این، چنان شیرین و جذّاب سخن میگویند که: «وقتی حرف میزنند تو نیز به سخنانشان گوش فرا میدهی (وَإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ).»
جایی که پیامبر صلی الله علیه و آله ظاهراً تحت تأثیر جذّابیّت سخنان آنها قرار گیرد تکلیف دیگران روشن است.
این از نظر ظاهر و امّا از نظر باطن: «گویی چوبهای خشکی هستند که بر دیوار تکیه داده شده است (کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ).»
اجسامی بیروح، و صورتهایی بیمعنا و هیکلهایی تو خالی دارند، نه از خود استقلالی، نه در درون نور و صفایی، و نه اراده و تصمیم محکم و ایمانی دارند، درست همچون چوبهای خشک تکیه زده بر دیوار!
بعضی از مفسّران روایت کردهاند که «عبدالله بن أبی» سرکرده منافقان مردی درشت اندام، خوش قیافه و فصیح و چرب زبان بود؛ هنگامی که با گروهی از یارانش وارد مجلس رسول خدا صلی الله علیه و آله میشد، اصحاب از ظاهر آنها تعجّب میکردند، و به سخنانشان گوش فرا میدادند ولی آنها (به خاطر غرور و نخوتی که داشتند) کنار دیوار رفته و به آن تکیه کرده، و مجلس را تحت تأثیر قیافه و سخنان خود قرار میدادند و آیه ناظر به حال آنهاست.
سپس میافزاید: آنها چنان تو خالی و فاقد توکّل بر خدا و اعتماد بر نفس هستند که: «هر فریادی از هر جا بلند شود آن را بر ضدّ خود میپندارند (یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ).»
ترس و وحشتی عجیب همیشه بر قلب و جان آنان حکمفرما است، و یک حالت سوء ظن و بدبینی جانکاه سر تا سر روح آنها را فرا گرفته، و به حکم «الخائن خائف» از همه چیز، حتّی از سایه خود میترسند، و این است نشانه دیگری از نشانههای منافقان.
و در پایان آیه به پیامبر صلی الله علیه و آله هشدار میدهد که: «اینها دشمنان واقعی تواند از آنها بر حذر باش (هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ)!»
سپس میگوید: «خدا آنها را بکشد، چگونه از حق منحرف میشوند (قَاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ)!»
روشن است که این تعبیر، اخبار نیست، بلکه به صورت نفرین است، و برای مذمّت و سرزنش و تحقیر این گروه، ذکر شده، شبیه تعبیرات روزمرّهای که انسانها درباره یکدیگر دارند، که قرآن با زبان خود مردم با آنها سخن میگوید.
به این ترتیب، در آیه مورد بحث نشانههای دیگری از منافقان مطرح شده از جمله : وضع فریبنده ظاهری توأم با خالی بودن درون، همچنین ترس و وحشت و بدگمانی نسبت به هر چیز و هر حادثه.
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُّسْتَکْبِرُونَ
هنگامی که به آنها گفته شود: «بیایید تا رسول خدا برای شما طلب آمرزش کند»، سرهای خود را (از روی استهزا و کبر و غرور) تکان میدهند؛ و آنها را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبّر میوزند.
سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ إِنَّ اللهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ
برای آنها آمرزش بخواهی یا نخواهی برایشان تفاوت نمیکند، هرگز خداوند آنها را نمیبخشد؛ زیرا خداوند گروه فاسق (لجوج و منافق) را هدایت نمیکند.
هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاَ تُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا وَللهِِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لاَ یَفْقَهُونَ
آنها کسانی هستند که میگویند: «به افرادی که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند»؛ (غافل از این که) خزائن آسمانها و زمین از آن خداست، ولی منافقان نمیفهمند.
یَقُولُونَ لَئِنْ رَّجَعْنَا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ وَ للهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لاَ یَعْلَمُونَ
آنها میگویند: «اگر به مدینه باز گردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون میکنند!» در حالی که عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمیدانند.
برای آیات فوق، شأن نزول مشروحی در کتب «تاریخ» و «حدیث» و «تفسیر» آمده است که خلاصه آن چنین است :
بعد از غزوه «بنی المصطلق» (جنگی که در سال ششم هجرت در سرزمین «قدید» واقع شد.) دو نفر از مسلمانان، یکی از طایفه انصار و دیگری از مهاجران، به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پیدا کردند؛ یکی انصار را به یاری خود طلبید، و دیگری مهاجران را؛ یک نفر از مهاجران به یاری دوستش آمد، و «عبدالله بن ابی» که از سرکردههای معروف منافقان بود به یاری مرد انصاری شتافت؛ و مشاجره لفظی شدیدی در میان آن دو در گرفت؛ عبدالله بن ابی، سخت خشمگین شد، در حالی که جمعی از قومش نزد او بودند گفت: «ما این گروه مهاجران را پناه دادیم و کمک کردیم امّا کار ما شبیه ضربالمثل معروفی است که میگوید: سَمِّنْ کَلْبَکَ یَأْکُلْکَ ؛ سگت را فربه کن تا تو را بخورد!»
«وَاللهِ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ؛ به خدا سوگند اگر به مدینه باز گردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد!» و منظورش از عزیزان، خود و اتباعش بود و از
ذلیلان، مهاجران؛ سپس رو به اطرافیانش کرد و گفت: این نتیجه کاری است که شما به سر خودتان آوردید! این گروه را در شهر خود جای دادید و اموالتان را با آنها قسمت کردید، هرگاه باقی مانده غذای خودتان را به مثل این مرد (اشاره به مرد مهاجری که طرف دعوی بود) نمیدادید برگردن شما سوار نمیشدند، از سرزمین شما میرفتند و به قبائل خود ملحق میشدند!
در اینجا «زید بن ارقم» که در آن وقت جوانی نوخاسته بود، رو به «عبدالله بن ابی» کرد و گفت: به خدا سوگند ذلیل و قلیل تویی! و محمّد صلی الله علیه و آله در عزّت الهی و محبّت مسلمین است، و به خدا قسم من بعد از این تو را دوست ندارم. «عبدالله» صدا زد : خاموش باش تو باید بازی کنی ای کودک!
زید بن ارقم خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و ماجرا را نقل کرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را به سراغ «عبدالله» فرستاد، فرمود: این چیست که برای من نقل کردهاند؟ عبدالله گفت: به خدایی که کتاب آسمانی بر تو نازل کرده من چیزی نگفتم! و «زید» دروغ میگوید.
جمعی از انصار که حاضر بودند عرض کردند: ای رسول خدا! عبدالله بزرگ ماست، سخن کودکی از کودکان انصار را بر ضدّ او نپذیر! پیامبر عذر آنها را پذیرفت. در اینجا طایفه انصار «زید بن ارقم» را ملامت کردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله دستور حرکت داد؛ یکی از بزرگان انصار به نام «اسید» خدمتش آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! در ساعت نامناسبی حرکت کردی! فرمود: بله، آیا نشنیدی رفیقتان عبدالله چه گفت، او گفته است: هرگاه به مدینه باز گردد عزیزان، ذلیلان را خارج خواهند کرد.
اسید عرض کرد: تو ای رسول خدا اگر اراده کنی او را بیرون خواهی راند، والله تو عزیزی و او ذلیل است! سپس عرض کرد: یا رسول الله! با او مدارا کنید!
سخنان عبدالله بن ابی به
گوش فرزندش رسید، خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: شنیدهام میخواهید پدرم را به قتل برسانید، اگر چنین است به خود من دستور دهید سرش را جدا کرده برای شما میآورم؛ زیرا مردم میدانند کسی نسبت به پدر و مادرش از من نیکوکارتر نیست؛ از این میترسم دیگری او را به قتل برساند و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه کنم، و خدای ناکرده او را به قتل برسانم و مؤمنی را کشته باشم و به دوزخ بروم! پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: مسأله کشتن پدرت مطرح نیست، مادامی که او با ماست با او مدارا و نیکی کن!
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشکریان به راه ادامه دهند. فردا هنگامی که آفتاب برآمد دستور توقّف داد. لشکریان به قدری خسته شده بودند که همین که سر به زمین گذاشتند به خواب عمیقی فرو رفتند (و هدف پیغمبر این بود که مردم ماجرای دیروز و حرف عبدالله بن ابی را فراموش کنند...).
سرانجام پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مدینه شد. زید بن ارقم میگوید: من از شدّت اندوه و شرم در خانه ماندم و بیرون نیامدم. در این هنگام سوره منافقین نازل شد، و زید را تصدیق، و عبدالله را تکذیب کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله گوش زید را گرفت و فرمود: ای جوان! خداوند سخن تو را تصدیق کرد همچنین آنچه را به گوش شنیده بودی و در قلب حفظ نموده بودی؛ خداوند آیاتی از قرآن را درباره آنچه تو گفته بودی نازل کرد!
در این هنگام «عبدالله بن ابی» نزدیک مدینه رسیده بود، وقتی خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست، گفت: وای بر تو، چه میکنی! به خدا سوگند جز به اجازه رسول خدا نمیتوانی وارد مدینه شوی و امروز میفهمی عزیز و ذلیل کیست!
«عبدالله» شکایت پسرش را خدمت رسول خدا فرستاد؛ پیامبر صلی الله علیه و آله به پسرش پیغام داد که بگذار پدرت داخل شهر شود؛ فرزندش گفت: حالا که اجازه رسول خدا آمد، مانعی ندارد.
عبدالله وارد شهر شد، امّا چند روزی بیشتر نگذشت که بیمار گشت و از دنیا رفت (و شاید دق مرگ شد).
هنگامی که این آیات نازل شد و دروغ عبدالله ظاهر گشت، بعضی به او گفتند: آیات شدیدی درباره تو نازل شده، خدمت پیامبر برو تا برای تو استغفار کند؛ عبدالله سرش را تکان داد، گفت: به من گفتید ایمان بیاور، آوردم؛ گفتید: زکات بده، دادم؛ چیزی باقی نمانده که بگویید برای محمد سجده کن! و در اینجا آیه «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا» نازل گردید.
این آیات همچنان ادامه بیان اعمال منافقان و نشانههای گوناگون آنهاست، میفرماید: «هنگامی که به آنها گفته شود بیایید تا رسول خدا صلی الله علیه و آله برای شما استغفار کند، سرهای خود را از روی استهزا و کبر و غرور تکان میدهند و مشاهده میکنی که از سخنان تو اعراض کرده، تکبّر میورزند (وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُّسْتَکْبِرُونَ).»
آری، در برابر لغزش هایی که از آنها سر میزند و فرصت توبه و جبران آن را دارند، کبر و غرور به آنان اجازه نمیدهد که در مقام جبران برآیند؛ نمونه بارز این مطلب، همان عبدالله بن ابی بود که ماجرای عجیب او را در شأن نزول خواندیم؛ هنگامی که آن سخن بسیار زشت و ناروا را درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنان مهاجر گفت که وقتی به مدینه باز گردیم عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد؛ و آیات قرآن نازل شد و سخت او را نکوهش نمود؛ به او پیشنهاد کردند که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیاید تا برای او از درگاه خداوند آمرزش بطلبد، سخن ناروای دیگری گفت که حاصلش این بود : گفتید ایمان بیاورم، آوردم؛ گفتید زکات بده، دادم؛ چیزی نمانده که بگویید برای
محمّد سجده کن!
روشن است که روح اسلام، تسلیم در برابر حقّ است و کبر و غرور، همیشه مانع این تسلیم است؛ به همین دلیل، یکی از نشانههای منافقان، بلکه یکی از انگیزههای نفاق را همین خودخواهی و خود برتر بینی و غرور میتوان شمرد.
«لَوَّوْا» از ماده «لَیَّ» در اصل به معنای «تابیدن طناب» است، و به همین مناسبت به معنای برگرداندن سر و یا تکان دادن سر، نیز آمده است. «یَصُدُّونَ» چنانکه قبلاً نیز گفتیم در دو معنا به کار میرود: «منع کردن» و «اعراض نمودن»، و مناسب آیه مورد بحث، معنای دوم، و مناسب آیه گذشته معنای اوّل است.
در آیه بعد، برای رفع هرگونه ابهام در این زمینه، میافزاید: «به فرض که آنها نزد تو بیایند و برای آنها استغفار کنی، زمینه آمرزش در آنها وجود ندارد؛ بنابراین، تفاوتی نمیکند که برای آنها استغفار کنی یانکنی، هرگز خداوند آنها را نمیبخشد (سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ)!»
دلیل آن هم این است که: «خداوند، قوم فاسق را هدایت نمیکند (إِنَّ اللهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ)!»
و به تعبیر دیگر، استغفار پیامبر صلی الله علیه و آله علّت تامّه برای آمرزش نیست، بلکه مقتضی است؛ و تنها در صورتی اثر میگذارد که زمینه مساعد و قابلیّت لازم فراهم شود؛ اگر به راستی آنها توبه کنند و تغییر مسیر دهند و از مرکب کبر و غرور پیاده شوند و سر تسلیم در مقابل حق فرود آورند، استغفار پیامبر صلی الله علیه و آله و شفاعت او مسلّماً مؤثّر است، و در غیر این صورت کمترین اثری نخواهد داشت.
شبیه همین معنا در آیه 80 سوره توبه نیز آمده است که درباره گروه دیگری از منافقین میگوید: «آِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَاللهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ؛ و چه برای آنها استغفار
کنی و چه نکنی، تأثیری ندارد، حتّی اگر هفتاد بار برای آنها، استغفار کنی، خداوند آنها را نمیبخشد، چرا که آنها به خدا و رسولش کافر شدند و خداوند قوم فاسق را هدایت نمیکند!»
روشن است که عدد هفتاد عدد تکثیر است؛ یعنی، هر قدر هم برای آنها استغفار کنی سودی ندارد!
این نکته نیز معلوم است که منظور از فاسق هرگونه گناهکاری نیست، چرا که پیغمبر صلی الله علیه و آله برای نجات گناهکاران آمده، بلکه منظور آن دسته از گناهکاران است که در گناه اصرار میورزند و لجاجت دارند، و در برابر حق مستکبرند.
سپس به یکی از گفتههای بسیار زشت آنها که روشنترین گواه نفاق آنها محسوب میشود اشاره کرده میفرماید: «آنها همان کسانی هستند که میگویند به افرادی که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند انفاق نکنید، و از اموال و امکانات خود در اختیار آنها قرار ندهید، تا پراکنده شوند (هُمْ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاَ تُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا)!»
«غافل از این که تمام خزائن آسمانها و زمین از آنِ خداست ولی منافقان درک نمیکنند (وَللهِِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لاَ یَفْقَهُونَ)!»
این بینواها نمیدانند که هرکس هرچه دارد از خدا دارد، و همه بندگان از خوان گسترده او روزی میخورند؛ اگر «انصار» میتوانند به «مهاجران» پناه دهند و آنها را در اموال خود سهیم کنند، این بزرگترین افتخاری است که نصیبشان شده، نه تنها نباید منّتی بگذارند، بلکه باید خدا را بر این توفیق بزرگ شکر گویند؛ ولی همانگونه که در شأن نزول خواندیم منافقان مدینه، منطق دیگری داشتند.
سپس به یکی دیگر از نفرتانگیزترین سخنان آنها اشاره کرده، میافزاید: «آنها میگویند اگر به مدینه باز گردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون میکنند (یَقُولُونَ لَئِنْ رَّجَعْنَا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ)!»
این همان گفتاری است که از دهان آلوده «عبدالله بن ابی» خارج شد، و منظورش
این بود که ما ساکنان مدینه، رسول الله صلی الله علیه و آله و مؤمنان مهاجر را بیرون میکنیم؛ و مراد از بازگشت به مدینه بازگشت از غزوه «بنی المصطلق» بود که مشروحاً در شأن نزول، به این مطلب اشاره شد. درست است که این سخن از یک نفر صادر شد، ولی چون همه منافقان همین خطّ مشی را داشتند، قرآن به صورت جمع از آن تعبیر میکند و میفرماید: یَقُولُونَ... (آنها میگویند).
سپس قرآن پاسخ دندان شکنی به آنان داده، میگوید: «عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ولی منافقان نمیدانند (وَللهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لاَ یَعْلَمُونَ)!»
تنها منافقان مدینه نبودند که این سخن را در برابر مؤمنان مهاجر گفتند، بلکه قبل از آنها نیز سران قریش در مکّه میگفتند: اگر این گروه اندک مسلمان فقیر را در محاصره اقتصادی قرار دهیم، یا از مکّه بیرونشان کنیم، مطلب تمام است.
امروز نیز دولتهای استعماری به پندار اینکه خزائن آسمان و زمین را در اختیار دارند میگویند ملّتهایی را که در برابر ما تسلیم نمیشوند باید در محاصره اقتصادی قرار داد تا بر سر عقل آیند و تسلیم شوند.
این کوردلان تاریخ که شیوه آنها دیروز و امروز یکسان بوده و هست، خبر ندارند که با یک اشاره خداوند تمام ثروتها و امکاناتشان بر باد میرود و عزّت پوشالی آنها دستخوش فنا میگردد.
به هرحال، این طرز تفکّر (خود را عزیز دانستن و دیگران را ذلیل، و خود را ولی نعمت و دیگران را محتاج شمردن) یک تفکّر منافقانه است که از غرور و تکبّر از یک سو، و گمان استقلال در برابر خدا از سوی دیگر، ناشی میشود. اگر آنها به حقیقت عبودیّت آشنا بودند و مالکیّت خدا را بر همه چیز مسلّم میدانستند، هرگز گرفتار این اشتباهات خطرناک نمیشدند!
قابل توجّه اینکه، در آیه قبل در مورد منافقان تعبیر به «لاَ یَفْقَهُونَ؛ نمیفهمند» آمده،
و در این جا «لاَ یَعْلَمُونَ ؛ نمیدانند» این تفاوت تعبیر ممکن است برای پرهیز از تکرار که مخالف فصاحت است بوده باشد، و نیز ممکن است از این جهت باشد که درک مسأله مالکیّت خداوند نسبت به تمام خزائن آسمانها و زمین، مطلب پیچیدهتری است که احتیاج به دقّت و فهم بیشتری دارد، در حالی که اختصاص عزّت به خدا و پیامبر و مؤمنان بر کسی مخفی نیست.
از مجموع آیات فوق، نشانههای متعدّدی برای منافقان، استفاده میشود که در یک جمع بندی میتوان، آن را در ده نشانه، خلاصه کرد :
دروغگویی صریح و آشکار: «وَاللهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ»
استفاده از سوگندهای دروغین برای گمراه ساختن مردم: «اتَّخَذُوا أَیْمَانَهُمْ جُنَّةً»
عدم درک واقعیّات، بر اثر رها کردن آیین حق، بعد از شناخت آن: «لاَ یَفْقَهُونَ»
داشتن ظاهری آراسته و زبانی چرب، علی رغم تهی بودن درون و باطن: «وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ»
بیهودگی در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق، همچون یک قطعه چوب خشک: «کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ»
بدگمانی و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چیز به خاطر خائن بودن: «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ»
حق را به باد سخریّه و استهزا گرفتن: «لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ»
فسق و گناه: «إِنَّ اللهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ»
خود را مالک همه چیز دانستن، و دیگران را محتاج به خود پنداشتن: «هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاَ تُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا»
خود را عزیز و دیگران را ذلیل، تصوّر کردن: «لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ»
بدون شک نشانههای منافق منحصر به اینها نیست، و از آیات دیگر قرآن و روایات اسلامی و نهجالبلاغه نیز نشانههای متعدّد دیگری برای آنها استفاده میشود، حتّی در معاشرتهای روزمرّه میتوان به اوصاف و ویژگیهای دیگری از آنها پی برد، ولی آنچه در این آیات آمده، قسمت مهم و قابل توجّهی از این اوصاف است.
در نهجالبلاغه خطبهای مخصوص توصیف منافقان است، در قسمتی از آن خطبه چنین آمده است :
ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکاری سفارش میکنم و از منافقان برحذر میدارم، چرا که آنها گمراه و گمراه کنندهاند؛ خطاکار و غلط اندازند؛ هر روز به رنگ تازهای در میآیند، و به قیافهها و زبانهای مختلف خودنمایی میکنند.
از هر وسیلهای برای فریفتن و در هم شکستن شما بهره میگیرند و در هر کمین گاهی به کمین شما نشستهاند.
بد باطن و خوش ظاهرند، و پیوسته مخفیانه برای فریب مردم گام بر میدارند، و از بیراههها حرکت میکنند.
گفتارشان به ظاهر شفا بخش، امّا کردارشان دردی است درمانناپذیر.
بر رفاه و آسایش مردم، حسد میورزند؛ اگر کسی گرفتار بلایی شود خوشحالند.
همواره امیدواران را مأیوس میکنند و همه جا آیه یأس میخوانند؛ آنها در هر راهی کشتهای دارند! و برای نفوذ در هر دلی راهی! و برای هر مصیبتی اشک ساختگی میریزند!
مدح و ثنا به یکدیگر، قرض میدهند و از یکدیگر انتظار پاداش دارند؛ در
تقاضاهای خود اصرار میورزند؛ و در ملامت پرده دری میکنند؛ و هرگاه حکمی کنند از حد تجاوز مینمایند.
در برابر هر حقّی باطلی ساخته، و در مقابل هر دلیلی شبههای؛ برای هر زندهای عامل مرگی، برای هر دری کلیدی، و برای هر شبی چراغی تهیه دیدهاند!
برای رسیدن به مطامع خویش و گرمی بازار خود و فروختن کالا به گرانترین قیمت، تخم یأس در دلها میپاشند.
باطل خود را شبیه حق جلوه میدهند، و در توصیفها راه فریب پیش میگیرند.
طریق وصول به خواسته خود را آسان، و طریق خروج از دامشان را تنگ و پرپیچ و خم جلوه میدهند؛ آنها دار و دسته شیطان و شرارههای آتش دوزخند، همانگونه که خداوند فرموده: «أُوْلَئِکَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ؛ آنها حزب شیطانند، بدانید حزب شیطان زیانکارند!»
در این خطبه غرّا به اوصاف زیادی از آنها اشاره شده که بحثهای گذشته را تکمیل میکند.
همانگونه که در مقدّمه این بحث گفتیم منافقان خطرناکترین افراد هر اجتماعند، چرا که:
اوّلاً : در درون جامعهها زندگی میکنند و از تمام اسرار با خبرند.
ثانیاً : شناختن آنها همیشه کار آسانی نیست، و گاه خود را چنان در لباس دوست نشان میدهند که انسان باور نمیکند.
ثالثاً : چون چهره اصلی آنها برای بسیاری از مردم ناشناخته است، درگیری مستقیم و مبارزه صریح با آنها کار مشکلی است.
رابعاً : آنها پیوندهای مختلفی بامؤمنان دارند (پیوندهای سببی و نسبی و غیر اینها) و وجود همین پیوندها، مبارزه با آنها را پیچیدهتر میسازد.
خامساً : آنها از پشت خنجر میزنند و ضرباتشان غافلگیرانه است. این جهات و جهات دیگری سبب میشود که آنها ضایعات جبران ناپذیری برای جوامع به بار آورند؛ و به همین دلیل، برای رفع شرّ آنها باید برنامهریزی دقیق و وسیعی داشت.
در حدیثی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «اِنّی لا اَخَافُ عَلی اُمَّتِی مُؤْمِناً وَ لا مُشْرِکاً اَمَّا الْمُوْمِنُ فَیَمْنَعَهُ اللهُ بِاِیمَانِهِ، وَ اَمَّا الْمُشْرِکُ فَیُخْزیهِ اللهُ بِشِرْکِهü، وَ لَکِنِّی اَخافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنافِقٍ عالِمُ اللِّسانِ، یَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَ یَفْعَلُ مَا تَنْکِرُونَ؛ من بر امّتم نه از مؤمنان بیمناکم، نه از مشرکان، امّا مؤمن
ایمانش مانع ضرر اوست، و امّا مشرک خداوند او را به خاطر شرکش رسوا میکند؛ ولی من از «منافق» بر شما میترسم که از زبانش علم میریزد (و در قلبش کفر و جهل است) سخنانی میگوید که برای شما دلپذیر است، امّا اعمالی (در خفا) انجام میدهد که زشت و بد است.»
درباره منافقان بحثهای مشروح دیگری در تفسیر وزین نمونه، جلد اوّل، ذیل آیات 8 تا 16 سوره بقره، و در جلد 7 ذیل آیه 43 تا 45 سوره توبه، و در جلد 8، ذیل آیات 60 تا 85 سوره توبه، و در جلد 17 ذیل آیات 12 تا 17 سوره احزاب، آمده است.
کوتاه سخن اینکه، کمتر گروهی است که قرآن درباره آنها این همه بحث کرده باشد؛ و نشانهها و اعمال و خطرات آنها را بازگو نموده باشد؛ این سرمایهگذاری وسیع قرآن در این باره دلیل بر خطر فوقالعاده منافقان است.
در طول زندگی طوفانهایی میوزد، و امواج خروشانی پدیدار میگردد؛ مؤمنان با استفاده از نیروی ایمان و توکّل، و نقشههای صحیح، گاه جنگ و گریز، و گاه حملههای پی در پی، آنها را از سر میگذرانند و پیروز میشوند؛ امّا منافق یکدنده و لجوج میایستد تا میشکند، در حدیثی (از پیغمبر گرامی اسلام) آمده :
«مَثَلُ الْمُؤْمِنِ کَمَثَلِ الزَّرْعِ لاَ تَزَالُ الْرِّیْحُ تَمِیلُهُ، وَ لاَ یَزَالُ الْمُؤْمِنُ یُصِیبُهُ الْبَلاَءُ، وَ مَثَلُ الْمُنَافِقُ کَمَثَلِ شَجَرَةِ الاُْرُزِ لاَ تَهْتَزُّ حَتَّی تُسْتَحْصَدُ؛ مؤمن همچون ساقههای زراعت است، بادها او را
میخواباند امّا بعداً به پا میخیزد و پیوسته حوادث سخت و بلاها را تحمّل کرده از سر میگذراند، امّا منافق همانند درخت صنوبر است، نرمشی از خود نشان نمیدهد و میایستد تا از ریشه کنده شود.»
نفاق معنای وسیعی دارد که هرگونه دو گانگی ظاهری و باطن را در بر میگیرد؛ مصداق بارز آن، نفاق عقیدتی است، که آیات منافقین معمولاً ناظر به آن است و آن مربوط به کسانی است که در ظاهر اظهار ایمان میکنند، ولی در دل، شرک و کفر، پنهان میدارند.
امّا نفاق عملی در مورد کسانی است که اعتقاد باطنی آنها اسلام است، ولی اعمالی بر خلاف این تعهّد باطنی انجام میدهند که دوگانگی چهره درون و برون را نشان میدهد، مانند: پیمان شکنی؛ دروغ؛ خیانت در امانت ؛ لذا در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله آمده است: «ثَلاَثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَانَ مُنَافِقاً وَ إِنْ صَامَ وَ صَلَّی، وَ زَعَمَ أَن-َّهُ مُسْلِمٌ : مَنْ إِذَا ائْتُمِنَ خَانَ، وَ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ، وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ ؛ سه چیز است در هر کس باشد منافق است، هرچند نماز بخواند و روزه بگیرد و خود را مسلمان بداند: کسی که در امانت خیانت میکند؛ و به هنگام سخن گفتن دروغ میگوید؛ و هرگاه وعدهای میدهد تخلّف میکند.»
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم : «مَا زَادَ خُشُوعُ الْجَسَدِ عَلَی مَا فِی الْقَلْبِ فَهُوَ عِنْدَنَا نِفَاقٌ ؛ هر مقدار خشوع ظاهر بر آنچه در قلب است افزون گردد، آن در نزد ما نفاق است.»
و در جای دیگر از امام علی بن الحسین علیه السلام میخوانیم: «أَلْمُنَافِقُ یَنْهَی وَ لا یَنْتَهِی وَ یَأْمُرُ بِمَا لاَ یَأْتِی ؛ منافق، نهی از منکر میکند، امّا خود، آن را ترک نمیگوید؛ و امر به معروف میکند امّا خودش انجام نمیدهد.»
و از شعب مهمّ نفاق عملی، مسأله شرک و ریاکاری است که در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است.
بارالها ! تو بهتر میدانی دامنه نفاق در عصر ما وسیع و گسترده شده است و جز به لطف و مرحمتت راه نجات از آن نیست؛ ما را از گرفتار شدن به صفات منافقان و افتادن در دام آنها رهایی بخش!
پروردگارا! تو آگاهی که نفاق بسیار پیچیده و خزنده است، و رگههای نامرئی دارد؛ ما را از نفاق آشکار و پنهان در اعتقاد و ایمان، و گفتار و بیان و عمل به ارکان محفوظ دار!
«آمین یا ربّالعالمین»
جمادی الثّانی 1429
تیرماه 1387
ردیفقسمتی از آیهنام سورهشماره آیهشماره صفحه
11.وَمِنَ النَّاسِ... وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ بقره 8 تا 16 13
12.مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ... إِنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ//17 تا 20 28
13.یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آل عمران 156 37
14.الَّذِینَ قَالُوا لاِِخْوَانِهِمْ...// 168 40
15.إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا... الْعِزَّةَ للهِِ جَمِیعآ نساء137 تا 139 43
16.وَقَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ...// 140 45
17.الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ...// 141 47
18.إِنَّ الْمُنَافِقِینَ... فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلا//142 و 143 50
19.یَا أَیُّهَا الَّذِینَ... أَجْرآ عَظِیمآ//144 تا 146 52
20.إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ...انفال 49 55
21.عَفَا اللهُ عَنْکَ... یَتَرَدَّدُونَ توبه43 تا 45 57
22.وَمِنْهُم مَّنْ یَقُولُ...// 49 61
23.إِنْ تُصِبْکَ... فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ//50 و 51 64
24.وَیَحْلِفُونَ بِاللهِ... وَهُمْ یَجْمَحُونَ//56 و 57 67
25.وَمِنْهُمْ مَّنْ... إِلَی اللهِ رَاغِبُونَ//58 و 59 68
26.یَحْلِفُونَ بِاللهِ... الْخِزْیُ الْعَظِیمُ//62 و 63 71
ردیفقسمتی از آیهنام سورهشماره آیهشماره صفحه
27.یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ... کَانُوا مُجْرِمِینَ توبه64 تا 66 74
28.الْمُنَافِقُونَ... أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ//67 تا 70 79
29.یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ...// 73 85
30.یَحْلِفُونَ بِاللهِ مَا قَالُوا...// 74 86
31.وَمِنْهُم مَّنْ... عَلاَّمُ الْغُیُوبِ//75 تا 78 91
32.الَّذِینَ یَلْمِزُونَ... الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ//79 و 80 97
33.فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ... مَعَ الْخَالِفِینَ//81 تا 83 103
34.وَلاَ تُصَلِّ ... وَهُمْ کَافِرُونَ//84 و 85 108
35.وَإِذَا... فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ//86 و 87 112
36.یَعْتَذِرُونَ... الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ//94 تا 96 114
37.اَلاَْعْرَابُ... إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ//97 تا 99 117
38.وَمِمَّنْ حَوْلَکُمْ...// 101 121
39.وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا...// 102 124
40.وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا... وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ//107 تا 110 127
41.وَإِذْ یَقُولُ... إِلاَّ قَلِیلا...احزاب12 تا 16 139
42.إِنَّ الَّذِینَ... وَأَدْبَارَهُمْ...محمد صلی الله علیه و آله25 تا 27 147
43.أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ... أَخْبَارَکُمْ...//29 تا 31 150
44.أَلَمْ تَرَ... لاَ یُنْصَرُونَ...حشر11 و 12 157
45.کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ... الظَّالِمِینَ...//16 و 17 161
46.إِذَا جَاءَکَ... أَنَّی یُؤْفَکُونَ منافقین1 تا 4 167
47.وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ... لاَ یَعْلَمُونَ//5 تا 8 175