ghaemiyeh.com
سرشناسه : رهبر، محمدتقي، - ۱۳۱۴
عنوان و نام پديدآور : ابعاد سياسي و اجتماعي حج/ نويسنده محمدتقي رهبر
مشخصات نشر : [تهران]: مشعر، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهري : ص ۲۶۴
شابك : 964-9293-47-6۷۰۰۰ريال
يادداشت : چاپ دوم: ۷۰۰۰ :۱۳۸۱ ريال
يادداشت : كتابنامه: ص. [۲۶۳] - ۲۶۴؛ همچنين بهصورت زيرنويس
موضوع : حج
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ر۹الف۲ ۱۳۸۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۲-۴۳۸۶
جَعَلَ اللَّهُ الكعبةَ البيتَ الحرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ...
«خداوند، كعبه اين خانه محترم را وسيله قيام و پايدارى مردم قرار داد.»(1)
قال الصادق عليه السلام: «أما إنّ الناس لو تركوا حجّ هذا البيتِ نزل بِهمُ العذابُ و مَا نوظروا.»
«اگر مردم حج اين خانه را ترك كنند، بىدرنگ عذاب الهى بر آنها فرود آيد.»(2)
«حج كانون معارف الهى است كه از آن محتواى سياست اسلام را در زواياى زندگى بايد جستجو كرد.
حج پيامآور ايجاد و بناى جامعهاى بدور از رذائل مادى و معنوى است.
حج تكرار همه صحنههاى عشقآفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست».(3)
براى آن كس كه بر منابع حج در آيات و روايات و سيره مبارك
طلايهداران توحيد مرورى داشته باشد بهخوبى روشن مىگردد كه اهتمام به اين فريضه جهانشمول اسلامى، بيش از آن است كه در تصور بگنجد.
اين اهتمام حكايت از نقش حج در اسلام و كيان مسلمين و بلكه سرنوشت بشريت دارد.
براى مثال قرآن كريم كعبه را عامل قيام ناس(1)و نخستين خانه مبارك براى خلق و مشعل هدايت براى جهانيان خوانده(2)و اميرالمؤمنين عليه السلام آنرا رمز «اقتدار دين»(3)و «عَلَم اسلام»(4)ناميده است و چنانكه مىدانيم «پرچم» نماد بقاى يك كشور و استقرار و پايدارى يك سپاه و فرو افتادنش نشانه سقوط است. همچنين امام صادق عليه السلام قوام دين را به قيام كعبه پيوند داده است.(5)و نيز در خطابه تاريخى حضرت زهرا عليها السلام آمده است: «والحجّ تَشْييداً للدّينِ»؛(6)«خداوند حج را پشتوانه استوارى براى تحكيم دين قرار داد» و حضرت رضا عليه السلام حج را سرچشمه سود و خير و منفعت براى جميع خلق، در شرق و غرب زمين و دريا و خشكى و همه سرزمينها؛ از حجگزاران و غير آنها ناميده است.(7)با توجه به اين منافع حياتى است كه تعطيل حج به هيچ عنوان جايز
1) «جعلَ اللَّهُ الكعبةَ البيتَ الحرامَ قياماً للناسِ» مائده: 96
2) «انّ أوّلَ بيتٍ وُضِع للنّاسِ للّذي ببكّةَ مباركاً وهدىً للعالمينَ» آل عمران: 96
3) «والحجَّ تقوية للدينِ». نهجالبلاغه، كلمات قصار، شماره 244
4) «والحجَّ تقوية للدينِ». نهجالبلاغه، كلمات قصار، شماره 244
5) «لايزال الدينُ قائماً ما قامت الكعبةُ»، وسائل، ج 8، ص 14
6) دلائل طبرى، ص 113
7) وسائلالشيعه، ج 8، ص 8
نيست و بر حكومت اسلامى در اقامه حج مسؤوليتى مقرّر شده كه در هيچيك از فرايض بدينصورت وجود ندارد و آن اينكه: «خانه خدا را خالى نگذارد و اگر مردم از رفتن به حج تساهل كنند، الزاماً آنان را به حج اعزام كند(1)و هرگاه توان مالى نداشتند از بيتالمال هزينه سفرشان را تأمين نمايد».(2)(در مورد زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز چنين توصيهاى شده است).(3)و در همين راستا به آنانكه از حضور در موسم و انجام فريضه حج استنكاف ورزند هشدار دادهاند كه اگر حج را ترك كنند مستوجب هلاكت و عقوبت الهى خواهند شد(4)و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تارك حج را در زمره يهود و نصارى برشمرده است؛ «مَنْ ماتَ و لميَحِجَّ فلا عَلَيْهِ أن يَموتَ يهوديّاً أو نصرانيّاً».(5)به همين لحاظ به تكرار حج نيز توصيه شده، همانگونه كه ائمه عليهم السلام دهها بار حج بجا مىآوردند. و در روايات آمده پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيستبار حج گزارد كه هفت بار آن قبل از بعثت بوده است.(6)افزون بر اينها، رواياتى است كه با صراحت مىگويد هيچ عملى هرچند صالح و نافع باشد، جايگزين حج نمىشود.
امام صادق عليه السلام از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آورده است كه در پاسخ به مرد اعرابى- ثروتمندى كه موفق به حج نشده بود و از آن حضرت مىخواست
عملى را بدو رهنمون گردد تا بدانوسيله پاداش حج ببرد- چنين فرمود:
«اگر هموزن كوه ابوقبيس طلاى سرخ داشته باشى و در راه خدا انفاق كنى، ثواب حج را نخواهى يافت!»(1)
همچنين در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است:
«ثواب خرج كردن مال در راه حج، برتر از ثواب دو هزار (و در روايت ديگر برتر از بيست هزار) در غير حج است».(2)
با تأمل در اين روايات و نظاير آن، كه در منابع حديث بيش از شمار است، چنين استفاده مىشود كه حج از يك عبادت معمولى فراتر است و در ميان عبادات نقش حياتى دارد و بقاى اسلام و حيات سياسى- اجتماعىِ امت بدان وابسته است.
و به بيان حضرت امام قدس سره:
«فريضه حج در ميان فرايض، از ويژگى خاصى برخوردار است و شايد جنبههاى سياسى و اجتماعى آن بر جنبههاى ديگرش غلبه داشته باشد، با آنكه جنبه عبادىاش نيز ويژگىخاصى دارد».(3)
حج با جنبه جمعالجمعىاش، ساير عبادات را نيز در درون دارد؛ از نماز و نيايش گرفته تا انفاق و ايثار، رياضت و جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولّى و تبرى و ... و بدين ترتيب از فلسفه و آثار آنها نيز برخوردار است و در آن، مال و تن و زبان و عمل و لفظ و معنا و حركت و وقوف و شعار و شعور و فرد و جمع مشاركت دارند.
حج از بُعد سياسى و اجتماعى نيز ويژگى خاص دارد كه درباره آن مطالبى خواهيم آورد.
بارى، كعبه معظمه، بيت عبادت و معرفت و حج كانون هدايت، دعوت، رحمت، مغفرت، بركت و مظهر عدالت، عزت، عظمت، حريت، حرمت، امنيت، قداست، قدرت، جلالت، هويت، امامت، ولايت، محبت، برائت، ديانت، سياست، مقاومت، نهضت، معيشت، آخرت، ماديت و معنويت است. و شايد بتوان همه اين مفاهيم را در واژه «قياماً» كه در آيه كريمه آمده است، يافت. از اينرو نبايد از اين واژه به سادگى گذشت.
قيام يعنى چه؟
راغب گويد:
«القِيامُ ما يَقومُ به الشيءُ كالعماد والسنادِ لِمَا يُعمدُ به و يُسندُ إليه»(1)
«قيام چيزى را گويند كه چيز ديگرى بدان قوام گيرد و به اتكاى آن بايستد ...»
اگر به ژرفاى اين واژه و مشتقات و همخانوادههايش در قرآن بنگريم، نتيجه خواهيم گرفت كه همه مسؤوليتها و ارزشها در پرتو قيام است؛ «قيامٌ للَّهِ» و اين هر نوع قيامى را كه براى خدا باشد دربر مىگيرد؛ مانند قيام رسالتداران توحيد براى دعوت و هدايت؛(2)يا أيّها المُدّثِّرُ قُمْ فأنذِرْ و أنّه لمّا قامَ عبدُاللَّهِ(3)
قيام، براى «تفكر و انديشه» و رهايى از بردگى فكرى و تقليدهاى كوركورانه در پيام آسمانى قرآن: «قُلْ إنَّما أعِظُكُم بِواحدةٍ أن تَقُومُوا للَّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّروا(1)قيام، براى «قسط و عدل» كه فلسفه رسالت پيامبران خدا بوده است:
«لِيَقوم النّاسُ بِالقِسط»(2)و شاهد عدل و داد بودن: كُونُوا قَوّامين للَّه شهداءَ بالقِسْطِ(3)قيام، براى برپا داشتن نماز: رَبَّنا لِيُقيموا الصّلاة(4)قيام، براى احياى دين و پابرجا ساختن وحدت در پرتو دين و پرهيز از تفرّق و اختلاف: وأن أقيموا الدّينَ و لا تتفرّقوا فيه(5)قيام و استقامت در توحيد و يكتاپرستى: أنّما إلهُكُم الهٌ واحِدٌ فَاسْتَقيمُوا إلَيهِ(6)و قيام در مناسك حج و طواف و نماز و خضوع و پرستش: وَ طَهِّرْ بيتِيَ لِلطَّائِفينَ وَ القائِمينَ و الرُّكَّعِ السُّجُودِ(7)
آرى حج مشتمل بر همه اينها و يادآور قيام ابراهيم است؛ «فيه آياتٌ بَيِّنات مقام ابراهيم»(8)و كسى كه در مقام ابراهيم مىايستد بايد به همه اينها
و تمام آنچه ابراهيم براى آن قيام كرد، قيام كند و پاى استوار دارد.
جالب است كه «قياماً للناس» در كعبه و حج، بهطور مطلق آمده و مقتضاى آن اين است كه: قيام و مقاومت انسانها، در تمام آنچه بايد براى آن بپا خيزند و ايستادگى كنند، در پرتو قيام كعبه و برپايى حج ميسّر است.
و بالأخره قيام تا پرپايى «قيامت» استمرار دارد؛ تا آن هنگام كه همه خلايق از گورها بپاخيزند.
بارى، اين ويژگى است كه از حج چهرهاى ممتاز و منحصر به فرد در ميان ديگر فرايض مىسازد و به دليل همين گستردگى مفهوم است كه حج و فلسفه اسرارآميزآن، همچنان پويا و زايا و شگفتىآفرين مىباشد، هرچند براى بسيارى ناشناخته مانده است.
برخى تحليلگران، احكام را به دو دسته «محكم» و «متشابه» تقسيم كردهاند (همانند قرآن كه آيات محكم و متشابه دارد)، براى «احكام محكم» مثال جهاد را مىآورند كه انگيزه و هدف و نتيجه آن روشن و سهل الوصول است. و براى «احكام متشابه» حج را، بدين معنا كه حج همانند قرآن بطون هفتگانه و يا هفتادگانه دارد، گنجينهاى است با زواياى بيشمار كه هركس بقدر فهم و دانش خود آنرا درك مىكند و با اينهمه حقايق آن تمامناشدنى است و پابپاى حركت زمان و رشد انديشه بشر رو به شكوفايى است و هراندازه به بحث و بررسى فلسفه حج بپردازند نكات تازهترى را خواهند يافت. روايات نيز به اين ژرفاى فناناپذير حج اشاره دارد:
زرارة بن اعين گويد: «خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم فدايت شوم! حدود چهل سال است كه مسائل حج را از شما مىپرسم و شما فتوا مىدهيد ... (و تمام نمىشود) حضرت فرمود: زراره! خانهاى كه دو هزار
سال پيش از آدم، فرشتگان آنرا زيارت كرده و بدان حج گزاردهاند، تو انتظار دارى مسائل آن طى چهل سال پايان پذيرد؟!». (زرارة قال: «قلت لأبي عبداللَّه عليه السلام: جُعِلْتُ فِداكَ، أسألك في الحجِّ منذ أربعين عاماً فتفتيني.
فقال: يا زرارة! بيتُ يُحَجُ [حجّ] إليه قبل آدم عليه السلام بِألفَيْ عام، تُريدُ أن تَفنى مسائِلُهُ في أربعينَ سنةٍ؟!).(1)
آرى خانهاى كه مطاف فرشتگان قبل از آدم، كانون جمع پيامبران از آدم عليه السلام تا خاتم صلى الله عليه و آله و از آن پس محور امامان و اولياى خدا بوده و طى قرون بيشمارى ميلياردها انسان موحّد؛ از نسلهاى مختلف و شرايع گوناگون رو به سوى آن به نماز و نيايش ايستادهاند و در طواف آن به تضرع نشستهاند و حيات و مماتشان به سوى آن است و خداوند آن را قبلهگاه اهل ايمان و مركز دايره اخلاص و مايه قوام انسانها قرار داده و محور و كانون جمع مسلمانان جهان است، مسائل و مباحث چنين آيت بزرگى نبايد با سير زمان پايان پذيرد، بويژه آنكه مسلمانان جهان علىرغم گستردگى و جامعيت فريضه حج و تأثير آن در ابعاد زندگى معنوى، اخلاقى، فرهنگى، اعتقادى، فردى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى آنان كمتر درباره آن به بحث و گفتگو پرداختهاند و فرصتطلبان نخواسته و مجال ندادهاند اين رود پرخروش حيات، بر بستر جامعه اسلامى و تاريخ بشرى جارى باشد و مانع آن شدهاند كه حج چنانكه بايد نقش احياگر خود را ايفا كند.
به بيان حضرت امام خمينى- رضوان اللَّه عليه-: «حج عرصه نمايش و آيينه سنجش استعدادها و توان مادى و معنوى مسلمانان است، حج
1) من لا يحضرهالفقيه، ج 2، ص 306 باب نوادرالحج؛ وسائل، ج 8، ص 7
بسان قرآن است كه همه از آن بهرهمند مىشوند ولى انديشمندان و غواصان و دردآشنايان امت اگر دل به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرورفتن در احكام و سياستهاى اجتماعى آن نترسند، از صدف اين دريا گوهر هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سيراب خواهند گشت و همان اندازه كه آن كتاب زندگى و كمال و جمال در حجابهاى خودساخته ما پنهان شده است و اين گنجينه اسرارآفرينش در دل خروارها خاك كج فكرىهاى ما دفن گرديده است، حج نيز به همان سرنوشت گرفتار گشته است. سرنوشتى كه ميليونها مسلمان هر سال به مكه مىروند و پا جاى پاى ابراهيم و اسماعيل و هاجر مىگذارند ولى هيچكس نيست از خود بپرسد ابراهيم و محمد عليهما السلام كه بودند و چه كردند؟ و چه هدفشان بود، از ما چه خواستند؟ گويى به تنها چيزى كه فكر نمىشود همين است. مسلّم حجّ بىروح و بى تحرّك و قيام، حج بىبرائت، حج بىوحدت و حجى كه از آن هدم كفر و شرك برنيايد حج نيست».(1)با اين همه، نبايد نسبت به آنچه گذشته است صرفاً تأسف خورد و از آنچه بايد بشود غفلت ورزيد كه درنگ و تسامح در آن خسارت و ندامت افزونترى را در پى خواهد داشت. و بدين ترتيب بايد اذعان كرد آنچه تا كنون محققان درباره حج و آثار آن بحث كردهاند، ما را از تحقيق و كاوش بيشتر در شناخت آثار عظيم جهانشمول آن بىنياز نمىسازد؛ زيرا اين سرچشمه زمزم حيات و عشق، بايد همواره جوشان بماند و بركاتى را بر حسب نياز بشر و تحول زمان و پيشرفت دانش و تكامل انسان
1) صحيفه نور، ج 20، ص 229
همراه آورد.
حج شعار جاودانهاى است كه خداوند عزّت و شوكت مسلمانان را بدان مرهون ساخته است. و بدين مقياس مىبايست مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و آثار عرفانى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى آن هريك جداگانه مورد مداقه و بررسى عميق واقع شود كه در هر بررسى و تحقيق، نكتههاى ناشناخته جديدى از آن رخ مىنمايد و عظمت اين فريضه متشابه را آشكارتر مىسازد؛ فريضهاى كه از بعد انسانسازى و تكامل معنوى، تجديد ذكر خدا، تذكارى از قيامت، عامل پيوند انسانها به مبدأ و معاد، تجلى روح تعبد و تسليم است. صبر و كفّ نفس را تمرين و تعليم مىدهد و انفاق و از خودگذشتگى را مىآموزد. خضوع و تذلّل انسان را، در برابر قدرت مطلقه جهان هستى، به نمايش مىگذارد. رضوان و غفران خداوند را در پى مىآورد و از اين بابت در تربيت اخلاقى و معنوى انسان نقش سازنده دارد و در يك سخن، حج مىتواند نقطه تحولّ حج گزاران باشد كه پيمودن طريق سير و سلوك آن، رهتوشهاى براى همه عمر و سرچشمهاى زايا و پويا و همراه با بركات و نعمات الهى است و اگر حجگزار به اين سرمايه غنى معنوى دست يافت و با چنين سنگ محكى از آزمايش الهى درست بيرون آمد، مىتواند به قبولى مناسك و اعمال خود چشم اميد ببندد وگرنه چه بسيارند نغمهسرايان حج و چه اندكند حجگزاران واقعى و بهفرموده امام صادق عليه السلام: «ما أكْثرَ الضَّجيجَ و أَقلَّ الحَجيجَ».(1)
همچنين از بعد سياسى و اجتماعى، حج فرصتى است بىمانند براى
1) مجمعالبحرين ماده ضَجَّ، از بصائرالدرجات
حضور امت و همبستگى و معارفه و ارتباط مسلمانان جهان و رشته ارتباطى است با گذشته تاريخ موحدان تا اعماق تاريخ عالم؛ حركتى كه روح جمعى را در قالب آحاد امت مىدمد و قلبها را به يك كانون توجه مىدهد و عوامل تفرّق و تشتت و تجزيه و تخريب را نفى مىكند همچنين مسلمانان را از مسائل و مشكلات جهان اسلام آگاه مىسازد تا در پى چارهجويى برآيند. چهره شرك و مشركان و الحاد و ملحدان و دشمنان توطئهگر را افشا مىكند و درس برائت از آنچه جز رنگ خدايى دارد مىآموزد. فرهنگ اجتماعى اسلام را پيش روى نمايندگان ملل مسلمان مىگشايد و تبادل افكار و انديشهها را در جهت بهروزى و عظمت مسلمين و تشريك مساعى در ترويج و تبليغ معارف جاويدان اسلام باعث مىگردد. امت را با امامتِ حق و رهبرىِ الهى آشنا مىسازد و به مستضعفان جهان مىآموزدكه چگونه غُل و زنجيرهاى اسارت و بردگى و استضعاف را بگسلند و ابراهيموار بر نمروديان زمان شورش و عصيان كنند و به سرسپردگان اقطاب شرك و كفر «نه» بگويند و دست رد بزنند و به هويت اسلامى و الهى خود بازگردند تا اسوه و شاهد براى ديگر امتها باشند:
و كذلكَ جعلناكُم امّةً وَسَطاً لِتكونوا شهداءَ على الناس و يَكُونَ الرسولُ عليكم شهيداً(1)«و اينچنين شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواهانى باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.»
با توجه بدانچه گفتيم، تصديق خواهيم كرد كه سخنهاى ناگفته
1) بقره: 143
درباره فلسفه حج، اين فريضه جهانشمول اسلامى، بسيار است و دريغ كه اينكانون معارفاسلامى رنگببازد وچهره ناشناخته ويا تحريفشده باقى بماند و تنها به يك حركت بىروح تبديل گردد و گنجينههاى سرشار آن در اختيار امت اسلام و نسلهاى كاوشگر و تشنهكامان حقيقت قرار نگيرد.
اين رسالت محققان آگاه و شيفتگان معارف الهى است كه در تحليل و بررسى اين موضوع حياتى، تدبر و تلاش بيشتر كنند و امت اسلامى را با معارف گوناگون حج بهويژه ابعاد سرنوشتساز آن در صحنه سياسى- اجتماعى جهان آشنا سازند.
به بيان حضرت امام رحمه الله:
«همه مسلمانان بايد در تجديد حيات حج و قرآن كريم و بازگرداندن ايندو به صحنه زندگىشان كوشش كنند و محققان متعهد اسلام با ارائه تفسيرهاى صحيح و واقعى از فلسفه حج، همه بافتهها و تافتههاى خرافاتى علماى دربارى را به دريا بريزند».(1)
با توجه بدانچه از نظر گذشت، هدف ما در اين مقال، بررسى يكى از ابعاد مهم و حياتى حج؛ يعنى بعد «اجتماعى- سياسى» آن است كه نسبت به ديگر ابعاد، كمتر مورد توجه قرار گرفته است و اشارتى گذرا به ابعاد فرهنگى و اقتصادى آن، و اين همان چيزى است كه دشمنان اسلام و اذناب و سرسپردگان آنها نخواسته و نمىخواهند براى مسلمانان تبيين گردد و گاه آنرا متناقض و منافى با معنويت حج مىدانند! و روى اين تفكر انحرافى و القايى كه از سوى دشمنان قسم خورده و ديرين اسلام ديكته شده پافشارى كرده و تبليغ مىكنند و اين يكى از دردهاى بىدرمانى است
1) صحيفه نور، ج 20، ص 229
كه حضرت امام- رضوان اللَّه عليه- به آن هشدار دادند:
«بزرگترين درد جوامع اسلامى اين است كه هنوز فلسفه واقعى بسيارى از احكام الهى را درك نكرده و حج با آنهمه راز و عظمتى كه دارد هنوز بهصورت يك عبادت خشك و يك حركت بىحاصل و بىثمر باقى مانده است».(1)و چنانكه خواهيم ديد، ريشههاى انديشه عبادى- سياسى بودن حج را بايد در متن مبانى و منابع اين فريضه بزرگ دانست و در هر زمينه مىتوان از قرآن و سنت و سيره طلايهداران اسلام الهام گرفت و اين راهى است كه ما در اين تحقيق برگزيدهايم. عناوين و محورهايى كه در اين مباحث مورد توجه قرار گرفته عبارتند از:
«بعد اجتماعى حج، آثار سياسى اجتماعى حج، ويژگىهاى اين كنگره اسلامى، امت واحده، حج تجلىگاه توحيد و وحدت، توحيد ابراهيمى، امت و امامت در حج، ابراهيم به مثابه يك امت، حج و مسأله ولايت، استمرار ولايت در حج، دفاع از ولايت در حج، امارت حج، مسأله برائت، قطعنامه برائت، رمى جمرات نماد برائت، تأسيس امّالقراى اسلامى، مكه در جغرافياى جهان، خانه خدا و خانه مردم، قداست و امنيت حرم، جامعه توحيدى، ميقات پابرهنگان، منطقه آزاد جهان اسلام، اهداف فرهنگى، رسانه بينالملل اسلامى، تبادل انديشهها، بيدارى امت، هويت مستقل اسلامى، اهداف اقتصادى، بازار بينالملل اسلامى و ...» و عناوين ديگرى كه به تناسب هر بحث، مطرح شده است. ما اين مباحث را گامهاى نخستين در اين راه مىدانيم كه محققان متعهد در ادامه و تكميل آن خواهند كوشيد.
1) صحيفه نور، ج 20، ص 228
عبادات و فرايض، افزون بر جنبه فردى و تأثيرى كه در دگرگونى روحى و فكرى اخلاقى و رفتارى افراد برجاى مىنهند، به نوعى با مسائل اجتماعى و حقوق جمعى نيز در ارتباط هستند اما حج در اين ميان، از ويژگى منحصر به فردى برخوردار است؛ زيرا حضور در جمع و روابط اجتماعى را نمىتوان از جوهره حج جدا ساخت. فضاى حج و زمان و مكان و ساير ضرورتهاى اين فريضه بينالمللى اسلامى، زمينه تحقّق اين ارتباط مىباشند. از آن هنگام كه زائر خانه خدا از وطن خويش آهنگ حج مىكند تا آنگاه كه به وطن بازمىگردد، رابطهاش با جمع است. نه تنها از لحاظ سير و سفر و تداركات و امكانات غذا و مسكن و مركب، بلكه از لحاظ اعمال و مناسك؛ چون طواف، حضور در عرفات و مشعر و منا و افاضه و حركت جمعى در هر يك از مشاعر حج، كه جز در فضاى جمع، آنهم يك جمع بينالمللى و بىنظير، تحقق نمىپذيرد.
بنابراين روح جمعى در تار و پود حج تعبيه شده و از آن تفكيك ناپذير است. بعلاوه آنكه، آثار اجتماعى جهانشمول، در تشريع اين
فريضه بزرگ لحاظ گرديده و جز از رهگذر اين ميقات عظيم قابل دسترسى نيست. تشكيل چنين اجتماع ميليونى از سراسر جهان كه با هزينه خود و كولهبارى از شور و اميد در اين ميعادگاه عشق و محبت گرد مىآيند، فرصت بىمانند و مناسبى را فراهم مىسازد كه در اين جمع بىنظير، به مسائل مشترك و حياتى خود بينديشند و به منافع مادى و معنوى كه قرآن بدان اشارت كرده دست يابند: لِيَشهدوا منافعَ لهم و يَذكُروا اسمَ اللَّهِ في أَيّامٍ معلوماتٍ(1)اگر به خطابهاى قرآن در امر به اين فريضه بنگريم، خواهيم ديد كه آيات دعوت به حج، از آغاز متضمن مفهوم اجتماعى فراگيرى است و مخاطبين آن «ناس» يعنى تودههاى انسانىاند؛ نظير آيه: وأذِّنْ في الناسِ بالحجِّ يأتوكَ رجالًا و على كلِّ ضامرٍ يأتينَ من كُلِّ فجٍّ عَميقٍ(2)كه منادى حج، حضرت ابراهيم عليه السلام، مردم را از اعماق زمين فرا مىخواند تا پياده و سواره، از همه جا و با هر وسيله و از هر طبقه رهسپار حج شوند.
و آيه: وَلِلَّهِ عَلَى النّاس حِجُّ الْبَيْتِ(3)و نظاير آن، كه حج خانه خدا را بر مردمى كهداراى استطاعتاند فرض دانسته و استطاعت در مرحله نخست، يك شرط عقلى است و محدوديت آن تابع شرايط ويژه فرد است نه چيز ديگر.
حج ادامه فلسفه جماعت و جمعه و عيد است، ونيز فراگيرترين عامل، جهت پراكندگى مسلمين از هر ملت و كشور است. بدينسان حج به
عنوان يكى از اركان عملى اسلام، در بنيان وحدت جامعه اسلامى و حركت آن جايگاه اساسى دارد، بويژه آنكه مسلمانان همگى حج را به عنوان يك فريضه اسلامى، تا روز قيامت مىشناسند و هر روز با عظمتتر از گذشته در برگزارى آن مىكوشند. بدين ترتيب مىتوان گفت: حج پرشكوهترين تجلّى قدرت جهانى اسلام است براى همه عصرها و نسلها.
حج مناسبترين مجال است كه افراد و گروهها و ملتها و دولتهاى اسلامى با تقوا و نيكوكارى، به همدلى و هميارى، تعهد و تضامن، تناصح و تعاون، مصابره و مرابطه، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد و دعوت الىاللَّه، يارى ستمديدگان و طرد ستمكاران، اقامه عدل و اصلاح ذات بين، تأمين امنيت و تحكيم اخوت، اصلاحات فرهنگى و هدايت رسانههاى ارتباطى بينالمللى- اسلامى، تعليم و تربيت، حمايت از مظلوم و تنبيه متجاوز و رفع فتنه و مبارزه با سيطره فرهنگى، سياسى، اقتصادى و نظامى بيگانه، متحد كردن صفوف خود در برابر دشمنان و تشكيل جبهه مستضعفان در برابر مستكبران بپردازند و عزت و كرامت اسلامى را پاس دارند و اين مسؤوليتى است بر دوش عالمان و فقيهان دين، انديشمندان دلسوز مسلمان، دولتهاى اسلامى، نمايندگان و سفراى آنها و همه حجگزاران، كه هريك در توان خويش بدين مسؤوليت قيام كنند. شكوه و عظمت حج و جنبه وحدتبخش اجتماعى آن از ديد ديگران نيز پوشيده نمانده است.
دائرةالمعارف بريتانيا مىنويسد: «حج همه ساله دو ميليون تن مسلمان را به حضور در اين مراسم فرا مىخواند، اين عبادت نقش نيرومند وحدتبخشى را در اسلام ايفا مىكند و مسلمانان را از نژادها و
مليتهاى مختلف به اجتماع در اين همايش دينى جلب مىنمايد».(1)
همايش عظيم حج يك گردهمايى معمولى نيست بلكه ويژگىهاى منحصر بفردى دارد كه با توضيح و تفصيل بيشتر مىتوان بدينگونه برشمرد:
1- در اين كنگره، افراد با شرايط خاص؛ چون بلوغ و عقل، تعبد و تسليم و صفاى نفس و قدرت و استطاعت شركت دارند و از اين نظر پاكترين افراد، زبده ترين و كارآمدترين هستند كه در اين همايش حاضر شدهاند. از اينرو تنشهاى اجتماعى، كه اثر طبيعى اجتماعات است، در آن به چشم نمىخورد.
2- در اين اجتماع فرا مليتى، افراد مسلمان از سراسر جهان، بدون توجه به مشخصههاى جغرافيايى و سنتهاى قومى و لباس و رنگ، با مساوات كامل و بدون توجه به شعارهاى پوچ و گمراهكننده، شركت دارند و نظير اين همبستگى در سراسر كره زمين بىمانند است.
3- حجگزاران در هر سال، قشرهاى جديدى هستند كه رهآورد اين سفر معنوى را در جامعه گسترش مىدهند و بركات سيال آن، به اعماق جوامع ديگر گسترش مىيابد.
4- اعمال و مناسك حج باتبعيت از زعامت و مرجعيت دينى انجام مىپذيرد و تشتت و خود محورى در آن ديده نمىشود.
5- اين اجتماع همه ساله تكرار مىشود و با تاريخ حيات مسلمين تا
1) از كتاب حقيقةالحج ص 71، وحيدالدين خان
قيامت پيوند خورده و آرمانهاى مطرح شده در حج جاودانه است و چشمه فيوضاتش هرگز نمىخشكد و تمرينى است براى تشكيل حكومت واحد جهانى اسلام در آينده تاريخ.
6- سادگى جامه احرام و محو هويتهاى شخصى در اين همايش، خط بطلانى است بر تفكر نظام سرمايه دارى كه از نشانههاى آن تجمل، تفاخر، تكاثر و مصرفگرايى است.
7- فريضه حج با هزينه شخصى حجگزاران انجام مىشود و از اين بابت هزينهاى بر اموال و حقوق جامعه تحميل نمىكند و بار مالى چندان براى دولتها ندارد.
8- فريضه حج با پرداخت وجوه شرعى و اطعام فقرا و صدقات و نفقات و كفاره و قربانى همراه است و جانب مستمندان و نيازمندان را ملحوظ داشته كه از توان مالى حاجيان جمع كثيرى بهرهمند گردند.
9- شركت دادن زنان در اين جمع، همدوش با مردان، تصويرگر بينش اسلامى درباره اجتماع و اركان آن از زن و مرد در صحنه اجتماعى است.
10- مناسك و اعمال حج؛ چون طواف، سعى، رمى، وقوف، افاضه و ... همه بهصورت جمعى صورت مىگيرد و روح جمعى و اخوت اسلامى را در افراد تقويت مىكند.
11- اين اجتماع در مقدسترين امكنه و ميقات زمانى و مكانى و حول محور قبله و زادگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله تشكيل مىشود و نقطه پيوندى است با رسالتداران آسمانى و همه موحدان و خداپرستان عالم و تذكار هويت مستقل و پر افتخار اسلامى است.
12- همزمان با اين تجمع، تهذيب و تزكيه نفوس و تكامل اخلاقى
افراد نيز لحاظ شده و اين خود نقطه تحولى است در راه اصلاحات اجتماعى از طريق تزكيه نفوس و تربيت اخلاقى انسانها، كه بدون آن جامعه صالحى وجود نخواهد داشت.
13- منحصر بودن اجتماع به مسلمانان و منع از ورود كفار و مشركين به مكانهاى مقدس، نشانه نگرش اسلام در اين مناسك به حفظ روحيه استقلال طلبانه مسلمين و رهايى از وابستگى به بيگانگان و دنبالهروى از دشمنان اسلام است.
14- روح حاكم بر اين اجتماع، از مرز زمان و مكان فراتر رفته و رسالتداران توحيد را از آدم تا خاتم و امتهاى موحد در گذشته و حال و آينده را در بر مىگيرد و آثارى كه بر اين پيوندهاى تاريخى مترتب است از مسائل مهمى است كه نبايد از ديد تحليلگران پوشيده بماند.(1)
در مبحث «حج تاريخساز» از اين سلسله مباحث بدان خواهيم پرداخت
مطلب شايان توجه در اينجا ارزيابى بنيادهاى وحدت اجتماعى در حج و مقايسه آن با ساير اجتماعات است كه از اين نقطهنظر، برترى مخصوص به خود را دارد.
پابرجاترين اصل در روابط اجتماعى اسلام، عقيده به توحيد و يگانگى خداوند است. تسليم در برابر معبود واحد، تنها رشته پيوندى است كه مىتواند آحاد بشرى را در بر گيرد.
قرآن كريم با اشاره به اين حقيقت و تأكيد بر اين مطلب كه ساختار
1) نگاه كنيد به كتاب «الابعاد الاجتماعية لفريضة الحج» نوشته زهير الاعرجى.
امت واحده جز در پرتو توحيد معبود ميسر نيست مىفرمايد:
وَ إنَّ هذِهِ امّتُكُمْ أُمّةً واحدةً وأنا ربُّكُم فَاتَّقونِ.(1)إنَّ هذهِ امّتُكُم امّةً واحدةً وأنا ربّكم فاعبُدونِ.(2)از اين آيات و نظاير آن چنين برمىآيد كه: وحدت خالق و يگانگى معبود، زيرساز امت واحده است و بر اينها بايد افزود وحدت كتاب و شريعت و پيامبرى و امامت و وحدت قبله و وحدت هدف و آرمان را كه هرگاه توأم با تقوا و پرهيزكارى شدند، تضمين كننده فوز و فلاح و رستگارى و سعادت هميشگى انسانها و تشكيل جامعه برين انسانى خواهند بود. و همه اينها بر محور توحيد دور مىزند و اصل اساسى همه را اعتقاد خالص به يگانگى آفريدگار جهان تشكيل مىدهد. درست نقطه مقابل آن، شرك است با چهرههاى گوناگونش كه عامل تفرّق و تشتت در هريك از مراحل حيات انسانها است. بهقول حكيم سبزوارى:
سخن عشق يكى بود ولى آوردنداين سخنها به ميان زمره نادانى چند
عشق صلح كل و باقى همه جنگ استو جدالعاشقان جمع و فرق جمع پريشانى چند
با تحليل و بررسى جامعهشناسانه قرآن، به اين نتيجه مىتوان دست يافت كه جامعه انسانى، در اصل از يك ريشه و شجره و نژاد است كه
همگى به حكم فطرت اوليه، آرمان مشتركى را تعقيب مىكنند و تضادها و اختلافها پديدههايى هستند كه تحت تأثير عوامل جانبى و اغراض و مقاصد شخصى و گروهى و قبيلهاى و يا ملى (ناسيوناليستى) و مرزبندىهاى جغرافيايى و مانند اينها، بدان گرفتار آمدهاند. قرآن دراينباره مىگويد:
كانَ الناسُ امَّةً واحدةً فبعثَ اللَّهُ النبيّينَ مبشِّرينَ و منذِرينَ و أنزلَ مَعهُم الكتابَ بالحقِّ لِيَحْكُمَ بَينَ الناسِ فيما اختَلَفوا فيهِ وما اختلفَ فيه الّا الّذينَ اوتُوه مِنْ بَعْدِ مَا جاءَتْهُمُ البيّناتُ بَغياً بينَهم فَهَدَى اللَّهُ الّذينَ آمنوا لِمَا اخْتَلَفوا فيهِ مِنَ الحقّ بِأذنِهِ وَاللَّهُ يهدي مَنْ يشاءُ إلى صراطٍ مستقيمٍ(1)«مردم امت واحدى بودند و خداوند پيامبران را با تبشير و انذار برانگيخت و با آنان كتاب حق نازل كرد تا در مواردى كه دستخوش اختلاف مىگردند داورى كند. و در آن كتاب اختلاف نكردند مگر كسانىكه مخاطب آن بودند و انگيزه آنها چيزى جز سركشى و طغيان نبود سپس خداوند كسانى را كه ايمان آورده بودند با اذن و خواسته خود به شاهراه حق هدايت كرد. و خدا هركس را بخواهد به راه مستقيم رهنمون مىگردد».
از اين آيه استفاده مىشود كه:
1- جامعه بشرى، امت واحدهاى است كه گرايش به وحدت، در فطرت او به وديعه نهاده شده است.
2- پيامبران آمدند تا عوامل اختلاف را بردارند و آن را حل و فصل
1) بقره: 213 فى الآية أقوال كثيرة؛ منها ما روى عن أبى جعفرالباقر انّهُ اذ قال: «كانوا قبلَ نوحٍ أمةً واحدةً على فطرةِ اللَّهِ لا مهتدينَ و لا ضُلّالًا فَبَعثَ اللَّهُ النبيّينَ». طوسى، تفسير تبيان ج 2: ص 195، مجمعالبيان
كنند و مردم را به شاهراه توحيد واتحاد بازگردانند.
3- اختلافات مردم- حتى ديندارانشان- معلول سركشى و طغيان هواهاى نفسانى آنها است كه بايد با اين آفت درونى مبارزه كرد.
4- مؤمنان واقعى را خداوند از خطر اختلافات مصون داشته است.
5- راه راست و طريق استوار سعادت، در هدايت الهى است؛ يعنى همان «وحدت و توحيد» و تسليم شدن در برابر اوامر و نواهى حق.
در همين راستا، قرآن آحاد جامعه بشرى را به چنگ زدن بر رشته استوارى دعوت مىكند كه هرگز گسستنى نيست؛ وَاعتَصِموا بِحَبْلِ اللَّه جَميعاً و لا تَفرَّقُوا(1)و اين است شالوده وحدت انسانى كه با ديدگاه جامعهشناسان تفاوت ماهوى دارد. آنان معتقدند كه روابط انسانى و پيوندهاى اجتماعى، متأثر از عوامل جغرافيايى و اقليمى، مليّت و نژاد يا زبان و رنگ و ... است كه هيچكدام پايدار نيست و يا در وضعيتى است كه مشكلى براى آنان پيش آيد؛ مانند جنگ و بلاياى مشترك، آن هم براى حل مشكل! اما هرگاه مشكل رفع شود و مردم به راحت و رفاه و آرامش و امن برسند نهتنها انگيزهاى براى همبستگى ندارند، بلكه بر سر مطامع مادى و مال و جاه، به تنازع و رقابت روى مىآورند كه بديهى است اين پيوند دير پاى نيستو اسلام چنين چيزى را نمىپذيرد و براى آنارزشى قائل نيست.
در اسلام اساس پيوندهاى اجتماعى ايمان و اعتقاد است؛ همان چيزى كه در «فطرت توحيدى» انسانها تعبيه شده و ثابت و پايدار و بدور از متغيّرات زمان و مكان است و با تكيه بر آن، امت از هرگونه تنازع و تفرّق رهايى مىيابد و جامعه موحّد متّكى به الفت روحى و قلبى است و
1) آل عمران: 103
فراتر از اميال فردى و آرمانهاى گروهى عمل مىكند. و اين همان امّتى است كه ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام هنگام بناى كعبه براى آن دعا كردند:
«اى آفريدگار! ما را در برابر خودت تسليم گردان و از ذريه ما نيز امت مسلم پديد آور و مناسك ما را به ما بنماى»؛ ربَّنا واجعلنا مسلمَيْنِ لكَ و من ذُرِّيّتِنا امّةً مسلمةً لكَ و أرِنا مناسِكَنا(1)
در هر يك از مناسك حج، توحيد مبدأ و معبود و مقصد و مقصود به وضوح تجلّى دارد.
آنگاه كه حج گزار تلبيه مىگويد، تنها به خداى يگانه پاسخ مىدهد و شرك را طرد ونفى مىكند؛ «لبّيكَ اللَّهُمَّ لبّيكَ، لبّيكَ لا شريكَ لكَ لبّيكَ ...».
و چون بر محور كعبه طواف مىكند نقطه مركزى توحيد را قبله قلب خويش مىسازد و بر كعبه به عنوان سنگ نشانى براى راه يافتن به كوى دوست نظر مىكند.
و آنگاه كه به نماز مىايستد، با تذلّل سر به آستان محبوب مىسايد. و زمانى كه در سعى صفا و مروه است، ذكر خدا را بر لب تكرار مىكند و سعى در جلب رضاى او دارد.
و چون در عرفات به تضرّع مىنشيند، به نغمه عشق ازلى مترنم است. و آن لحظهاى كه به قربانگاه مىرود، تعلّقات مادّى را به مسلخ مىكشد و محبتهاى غير خدايى را ذبح مىكند.
و در رمى جمرات، مظاهر شيطان و چهرههاى نمادين شياطين
1) بقره: 128
بزرگ و كوچك را از سر خشم سنگ مىزند و همه اينها حركتى است در تحكيم مبانى توحيد كه اساس وحدت جامعه انسانى است و نفى شرك كه نقطه اختلاف انسانهاست.
به بيان حضرت امام رحمه الله:
«حج، تجلى و تكرار همه صحنههاى عشقآفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست و مناسك حج مناسك زندگى است و از آنجا كه امت اسلامى؛ از هر نژاد و ملّتى بايد ابراهيمى شود تا به خيل امّت محمّد صلى الله عليه و آله پيوند بخورد و يكى گردد و يد واحده شود، حج تنظيم و تمرين و تشكيل اين زندگى توحيدى است»(1).(2)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ضمن خطابهاى كه در مسجد خيف ايراد كرد، بر وحدت و اخوّت اسلامى تكيه نمود و فرمود:
«... المؤمنونَ اخْوةٌ تَتَكافأُ دِماؤهُمْ وهم يدٌ عَلى مَنْ سِواهم ...»(3)
«مؤمنان برادرند، خونهايشان با يكديگر برابرى مىكند و آنها يك دست و متّحد در برابر ديگرانند».
خرافه شرك نخستين نقطه اختلافى است كه انسانها را از ديرباز رو در روى يكديگر قرار داده و جامعهشناسى شرك، شكاف طبقاتى و
1) صحيفه نور، پيام ذيحجّه 1408
2) و شگفتا كه گروهى زير لواى توحيد، توسل به اولياى خدا و اظهار تألم و اندوه بر مصايب آنان را كه برخاسته از عشق به خدا و اولياى اوست، شرك و عمل حرام تلقى مىكنند و سلطه كافران بر مسلمانان و در دست گرفتن مقدّرات آنها و سيطره بر سرزمينهاى اسلام و تسليم و سرسپردگى در برابر آنان كه يكى از مصاديق شرك است، منافى با توحيد و عزّت اسلامى نمىدانند!
3) اصول كافى، ج 1، ص 403
تبعيض و ستم را در همه ادوار حيات انسانها بازگو مىكند. انسانهاى جاهل در حمايت از خدايان موهوم و خودساخته، نيروها و استعدادهاى انسانى را به هدر داده و اقطاب كفر و طغيان به اين اعتقاد سخيف دامن زدهاند؛ چرا كه آنها تفرق و تشتت انسانها را فرصت و فضاى مناسبى براى اجراى مقاصد خويش؛ يعنى استعمار و استثمار و سلطه و سيطره جابرانه خود تشخيص دادهاند. چنانكه قرآن كريم در داستانهاى نمرود و فرعون و ساير اقطاب كفر و شرك، به تقرير آن پرداخته است. و بتپرستان و رباخواران مكه در عصر ظهور رسالت محمّد صلى الله عليه و آله تمام توان خويش را مصروف دفاع از معبودهاى خرافى كرده و حاضر نبودند به سادگى از بتهاى بىجان و مرده دست بردارند، همه اينها بدين جهت بود كه سيادت و سلطه خويش را در سايه اين بتها مىدانستند.
نقطه تلاقى و تصادم پيام آوران توحيد در خط مقدّم مصاف حق و باطل، همينجا بوده است. ابراهيم عليه السلام به شكستن بتهاى بىجان و مرده دست مىزند و وجدان خفته مردم را بيدار مىكند و چهره ناميمون خدايان متحرّك را افشا مىسازد و صولت و ابّهت نمرود و نمروديان را در نظر جمع مىشكند. همچنين ساير پيامبران تا ختم رسولان كه قبله موحدان تاريخ، كعبه معظمه را از لوث بتها مىزدايد و خانه توحيد را براى خداپرستان شستشو و پاكسازى مىكند.(1)و امروزه نيز هرچند، شرك بدانگونه كه در جاهليت پيشين مطرح بوده جلوه و ظهور ندارد اما انديشه
1) قبل از اسلام 360 بت در خانه كعبه وجود داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را شكست و به آتش كشيد و اين آيه را مىخواند: «جاء الحَقّ و زَهَقَ الباطِل إنَّ الباطل كان زهوقاً» ابن اثير، الكامل، ج 2، ص 252
شرك در قالبهاى ديگر و بتهاى مدرن با آب و رنگهاى گوناگون رخ نموده است و اگر رهپويان راه ابراهيم در اجتماع حج و در هرجاى ديگر كه ممكن باشد به افشاى هويت آنان نپردازند، چه كسى بايد نقاب از چهره آنها بردارد؟
فريضه حج مناسبترين مجال براى اين مقصود است تا حج ابراهيمى و محمّدى صلى الله عليه و آله قوام گيرد. به بيان حضرت امام رحمه الله: «در فريضه حج كه لبيك به حق و هجرت به سوى حقتعالى به بركت ابراهيم و محمد است، مقام «نه» بر همه بتها و طاغوتهاست و شيطانها و شيطانزادهها ...».(1)بارى، اساس كعبه بر توحيد نهاده شده و حج كانون پرستش موحدان و تبّرى از مشركان است و طهارت كعبه و حرم به مفهوم پاكسازى آن از شرك و مشركان و مظاهر استكبار ابليسى است. چنانكه در روايت آمده، خانه خدا را از آن جهت «بيت اللَّه الحرام» ناميدند كه وارد شدن مشركين در آن حرام گرديده است؛ «و سُمّى البيت اللَّه الحرام لأنّه حرم على المشركين أن يدخلوه».(2)آرى حتّى وارد شدن مشركين، تا چه رسد به سلطه آنان!
رسالت حجگزاران امروز و آينده، الهام گرفتن از آيين حنيف ابراهيم و سيره مباركه و شريعت جاودانه سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله است.
حضرت امام، در تقرير اين معنا خطاب به حجّاج سراسر جهان فرمود:
«در لبّيك لبّيك»، «نه» بر همه بتها گوييد و فرياد «لا» بر همه طاغوتها و طاغوتچهها كشيد و در طواف حرم خدا كه نشانه عشق به
حق است دل از ديگران تهى كنيد و جان را از خوف غير حق پاك سازيد و به موازات عشق به حق از بتهاى بزرگ و كوچك و طاغوتها و وابستگانشان برائت جوييد كه خداى تعالى و دوستان او از آنان برائت جسته و همه آزادگان جهان از آنها برى هستند».(1)
1) صحيفه نور، ج 20، ص 18. پيام به حجّاج در سال 1365
«امت» و «امامت» واژههايى هستند كه قرآن كريم درباره حضرت ابراهيم عليه السلام، بنيانگذار حج، بهكار برده است. ايندو واژه، افزون بر بار معنوى عميقى كه دارند و نقشى كه در حج ايفا مىكنند، با مسائل اجتماعى و سياسى نيز رابطه دارند. لذا بىتناسب نيست در اينجا به اختصار مورد بحث قرار گيرند.
قرآن از ابراهيم خليل به عنوان يك امّت ياد كرده است:(1)إنَّ إِبراهيمَ كان امّةً قانتاً للَّهِ حنيفاً و لم يَكُ من المُشْركينَ شاكِراً لأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ الى صراطٍ مستقيم. وآتيناه في الدنيا حسنةً وَ إِنَّهُ في الآخرةِ لَمِن الصّالحينَ ثُمّ أوحينا إِلَيكَ انِ اتَّبِعْ مِلّةَ إبراهيمَ حنيفاً و ما كانَ مِنَ المُشْرِكِينَ(2)
«ابراهيم امت فرمانبردار خدا، در طريق معتدل و مستقيم قرار داشت و از مشركان نبود. سپاسگزار نعمتهاى خدا بود و برگزيدهاى كه به راه راست هدايتش كرد. در دنيا به او نيكى عطا كرديم و در آخرت در زمره صالحان قرار گيرد. آنگاه به تو وحى كرديم كه آيين حنيف ابراهيم را كه از مشركان نبود پيروى كنى».
«امت» مأخوذ از «امَّ» و «امَمَ» به معناى قصد كردن و آهنگ حركت به سويى نمودن است. و بدين لحاظ بر جماعتى اطلاق مىشود كه مقصد واحدى را دنبال كنند.
در معجمالوسيط آمده:
«و الأُمّةُ جماعةٌ مِنَ الناسِ أكثرُهم من أصلٍ واحدٍ و تجمّعُهُم صفاتٌ موروثَةٌ و مصالحُ واماني واحدةٌ أو يجمعُهم أمرٌ واحدٌ من دينٍ أو مكانٍ أو زمانٍ».(1)
«امت گروهى از مردم را گويند كه بيشتر آنها از يك تبارند و صفات موروثى و آرمان و مصالح واحدى آنها را متشكل مىسازد يا امر واحدى چون دين يا مكان يا زمان آنها را در بر مىگيرد».
كاربرد امت در قرآن بدين معنا، فراوان است. و نيز امت به كسى گفته مىشود كه دين حق را از ميان اديان برگزيده است.
ابن منظور گويد: «و كلّ مَن كانَ عَلى دينِ الحقِّ مخالفاً لسائر الأديانِ فهو امّةٌ واحدةٌ و منه قوله عزَّ و جلّ: إنَّ إبراهيمَ كانَ امَّةً قانتاً للَّهِ(2)و از فراء نيز نقل كرده كه گفت:
إنّ إبراهيمَ كان امّةً أي: معلّماً للخير».
«ابراهيم امت بود؛ يعنى معلّم خير و نيكى بود.»
راغب در معناى آيه گويد:
«أي كان قائماً مقامَ جماعة في عبادة اللَّهِ، وقيل امّةً منحصرةً في واحدٍ مُدّةً من الزمانِ لم يكُ على الأرضِ موحّدٌ يوحّدُهُ»(1)
«ابراهيم فردى بود قائممقام گروه در عبادت خدا و برخى گفتهاند: در برههاى از زمان كه موحدى در زمين وجود نداشت، ابراهيم امت منحصر بهفرد بود».
و هرگاه «امّ» به باب افتعال برود؛ مانند «ائتَمَّ» به معناى اقتدا كردن و پذيرش امامت كسى مىآيد. و «امام» از همينجا اخذ شده است. «و الإمامَ مَنْ يأتَمُّ به الناسُ من رئيسٍ أو غيرِه».(2)
نظاير اين مفاهيم و معانى را مفسّراننيز در كتب تفسير آوردهاند.
تبيان طوسى، از ابن مسعود آورده: «امّةً، أي معلِّمَ الخيرِ» و عن قتادة «إمام هدىً»(3)ابن مسعود امت را به معناى «معلم خير و نيكى» و قتاده به معناى «رهبر هدايت» گرفتهاند.
طبرسى در مجمعالبيان گويد: «امّةً، قيل: قُدْوَةً و معلِّماً للخيرِ» و ابن أعرابى گويد: «يقال للرجلِ العالِمِ امّة» و قيل: «إمام هدًى» «گفتهاند كه امت پيشوا و معلّم خير است. ابن اعرابى گويد به مرد عالم نيز امّت گفته مىشود، و نيز به امام هدايت».
«و قيل سمّاه امةً لأنّ قِوامَ الأمّةِ كان به و قيل: لأنّه قامَ بعملِ امّتِهِ. و
قيل: لأنّه انفرد في دِهرِهِ بالتوحيدِ فكانَ مؤمناً وحدَهُ و النّاسُ كفارٌ»(1)برخى گفتهاند: «ابراهيم از آن جهت امت ناميده شده كه قوام امّت به او بوده است». و به قول ديگرى: «از آن جهت كه يك تنه به كارى كه امت مىبايست انجام دهد قيام كرد» و به قولى: «از آن جهت كه در روزگار خود تنها موحد بود كه در برابر دنياى كفر ايستاد». فخر رازى نيز همين معانى را در تفسير خود آورده و به اين بيت نيز استناد كرده است:
ليسَ على اللَّهِ بمستنكَرٍأنْ يجمَعَ العالَمَ في واحدِ
«از خداوند شگفت نيست كه جهان را در يك فرد خلاصه كند.»
و هم او گويد: «امّة» بر وزن «فُعلة» به معناى مفعول است و بنابراين، امت كسى را گويند كه به او اقتدا شود و امام و رهبر جماعتى گردد. «فالأمّة هو الّذي يُؤتَمُّ به» وى اضافه مىكند: «ناميدن ابراهيم به امت، از باب تسميه سبب به اسم مسبّب است؛ يعنى ابراهيم بنيانگذار امّت موحد بود».(2)
لغتدانان و مفسّران براى «امت» معانى ديگرى نيز آوردهاند و در قرآن نيز موارد ديگرى از استعمال اين واژه وجود دارد كه از موضوع بحث ما خارج است.
از مجموع آنچه لغوىها و مفسرّان در معناى امّت و در تفسير آيه فوق گفتهاند، چنين بهدست مىآيد كه: حضرت ابراهيم عليه السلام، امام، اسوه، جامع فضائل، معلم خير، تنها داعى توحيد در عصر خود و بنيانگذار امت موحّد بود، و يك فرد بهجاى گروه و جماعت و در زمانى كه شرك بر جهان سايه افكنده و موحدى نبود، او به مثابه يك امت، يكتنه در برابر
جبهه كفر و جهان شرك قيام كرد و با تسليم و تعبد محض در برابر خدا، به برپايى مكتب توحيد برخاست و يك تنه كار امتى را كرد و با دستيارى فرزندش قبلهگاه موحدان را سرپا نمود. چنانكه واژه قانتاً للَّه به: «مطيعاً للَّهِ قائماً بأمر اللَّه» تفسير شده و حنيفاً به «مائلًا من الطرفينِ إلى حاقِّ الوسطِ و هو الإعتدالُ»؛ يعنى او مطيع خدا بود و به امر خدا قيام كرد و از بيراهههاى شرك روى بگردانيد و در متن جاده حق و اعتدال ايمان و اعتقاد قرار گرفت. به همين جهت خداوند او را اسوه اهل ايمان قرار داد و نام و راهش را پايدار ساخت و پاداش دو جهان بدو عنايت فرمود، چنانكه در ادامه آيه آمده است: «او نعمتهاى پروردگار خويش را سپاسگزارى كرد و خدايش (به نبوت و امامت) برگزيد و به راه راست هدايت فرمود و در دنيا خير و نيكى به وى عطا نمود و در آخرت در زمره صالحان درآيد».(1)حسنه دنيا كه فراتر از متاع دنيا است، همان نام نيك و طريقه پايدار او است در تاريخ، همان چيزى كه او از خداى خود مسألت كرد: «وَاجْعل لى لسان صدقٍ في الآخرين».(2)
و اينست سنت الهى درباره بندگان شايسته خود كه هرگاه براى خدا قيام كنند و دين حق را بپا دارند، هرچند تنها باشند، خدايشان تنها نمىگذارد و رشته محبتشان را بر دلها مىگستراند و راه و رسمشان را پايدار مىسازد.
بارى، ابراهيم بنيانگذار مكتب توحيد و مؤسس امت موحد بود. او
در عصر خويش به تنهايى خود يك امت بود و خداوند امامت خلق را بدو سپرد و آيين و طريقهاش را براى نسلهاى بعدى پايدار ساخت و با ظهور حضرت ختمى مرتبت، شكل مطلوب و نهايى خود را يافت، چنانكه در ادامه همين آيات آمده است: خداوند پيامبر خود حضرت محمد صلى الله عليه و آله را به ادامه راه ابراهيم؛ يعنى همان توحيد خالص و موضعگيرى در برابر اقطاب شرك و نفى و طرد انداد و اضداد فراخوانده و مىفرمايد:
ثُمَّ أوْحَينا إليكَ أنِ اتَّبِعْ مِلَّة إبراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ المُشركينَ(1)«سپس به تو وحى كرديم كه ملت و آيين حنيف ابراهيم را دنبال كن كه او در صراط مستقيم توحيد بود و از مشركان نبود».
و اين عقيده و آرمانى بود كه ابراهيم براى تحقق آن دعا كرد و از خداى خود خواست تا از اين نسل، پيامبرى را برايشان برگزيند تا به آنان كتاب و حكمت بياموزد و از آلودگىها پيراسته و پاكيزه كند:
ربَّنا وَابْعَثْ فيهِم رَسولًا مِنهم يَتلو عَلَيهِم آياتِك وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ و يُزكّيهِم إنَّكَ أنتَ العَزيزُ الحَكيمُ(2)«بار خدايا! در ميان آنها از خودشان پيامبرى برگزين تا آيات تو را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت بياموزد و تهذيب و تزكيهشان كند همانا تويى توانا و حكيم».
دو هزار و پانصد سال گذشت تا دعاى ابراهيم به اجابت رسيد و زمينههاى فكرى و فرهنگى و شرايط اجتماعى و تاريخى فراهم آمد تا از دودمان اسماعيل ذبيح عليه السلام پيامبر موعود قدم به عرصه وجود نهاد و با بعثت
مبارك او آيين استوار اسلام كه شالودهاش ملّت ابراهيمى است ظهور كرد و بر گستره جهان پرتو افشان گرديد و زمينه تشكيل امت واحد اسلامى فراهم شد. قرآن در خصوص پيوند آيين محمد صلى الله عليه و آله با ملّت حنيف ابراهيم عليه السلام مىگويد:
قل إِنَّني هداني ربّي إلى صراطٍ مستقيمٍ ديناً قِيَماً ملّةَ إبراهيمَ حنيفاً وما كان مِنَ المُشرِكين قُل إنَّ صلواتى وَ نُسُكي و مَحْيايَ و مَماتي للَّهِ ربِّ العالَمينَ. لا شَريكَ لَهُ وَ بذلكَ أُمِرت و أنا أوّل المُسلمين(1)« (اى پيامبر) بگو مرا پروردگارم به راه راست رهنمونگر است، دينى استوار و در استمرار ملت ابراهيم كه رهپوى راه حق و روىگردان از شرك بود. بگو نماز من، عبادت من، زندگى من و مرگ من، تنها براى خدا، پروردگار جهانيان است او شريك ندارد و به اين مأمورم و من نخستين فرد تسليم شدگانم».
راز اينكه حج تبلور و تجلّى توحيد ابراهيمى و بازگو كننده راه و رسم و طريقه اوست در همين نكته نهفته است كه آرمان ابراهيم در تأسيس امّت توحيد، با ظهور پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله عينيت يافت. پس حج با تكيه بر سنت ابراهيم بايد بماند تا بازگوكننده حيات توحيدى آن آغازگر باشد و صورت تكامل يافتهاش در پرتو شريعت احمدى استمرار يابد.
تشكيل امت واحده اسلامى از ديدگاه اسلام، مبتنى بر سه چيز است كه به يك اصل باز مىگردد و آن سه عبارتند از: «توحيد، وحدت و عبوديت» چنانكه قرآن كريم مىگويد:
1) انعام: 163- 161
«إنَّ هذِهِ امّتُكُم امّةً واحدةً وأنا ربّكم فَاعبُدُونِ»(1)«اين است امت واحده شما و من پروردگار شما هستم، پس مرا پرستش كنيد» و حج تمرين عملى اين سه اصل است.
حجگزاران بايد از جامه فرديّت و نژاد و قوميت بدر آيند و بىرنگ و بدون نام و نشان، به درياى خروشان خلق بپيوندند و به خداى واحد سر تسليم فرود آورند تا هر فردشان چون ابراهيم امّتى شود، امّتى شاهد براى ديگر انسانها.
«وقتى از «من» بدرآيى، خود را نفى كنى و در «ما» حلول كنى هر كسى يك جامعه مىشود؛ يعنى فرد خود يك امت مىشود، چنانكه ابراهيم امّت شد. و تو اكنون مىروى تا ابراهيم شوى. همه همديگر مىشوند. يك، همه مىشود و همه يك و جامعه شرك به توحيد مىرسد و امت مىشود».(2)
از جمله مسائلى كه به نحو عميق و گستردهاى با حج و ريشههاى تاريخى آن در ارتباط است، مسأله رهبرى يا «امامت و ولايت» است.
شايان تأمل است كه واژه «امام» با بار معنوى و جايگاه والايى كه دارد، براى نخستين بار در قرآن كريم براى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام عنوان شده است: وَاذِ ابتلى إبراهيمَ ربُّه بِكلماتٍ فَأَتَمَّهُنّ قال انّي جاعِلُكَ للنّاسِ إماماً ...(1)و آنگاه درباره تنى چند از پيامبران بزرگ، از فرزندان ابراهيم مطرح گرديده است و جعلناهُمْ أئِمَّةً يَهدُونَ بأمرِنا ...(2)و نيز در موارد ديگرى كه ريشه در فرهنگ ابراهيمى دارد.
بدين ترتيب اگر ابراهيم، بنيانگذار حج در برههاى خاص از تاريخ بشر بود، همو طلايهدار امامت و نخستين كسى است كه بدين منصب مفتخر گرديد و امام و اسوه پيامبران بعد از خود شد.
ناگفته نماند كه «امام» و «ائمه» به مفهوم لغوى، درباره پيشوايان ضلال و گمراه نيز كاربرد دارد كه با اين مفهوم خارج از بحث فعلى ما مىباشد؛ مانند آيه: فقاتِلوا أئِمَّةَ الكُفْرِ(1)و جعلناهم أئمّةً يَدْعون الَى النّارِ(2)
چنانكه از آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام بهدست مىآيد، امامتِ حق بزرگترين موهِبتى است كه خداوند به جمعى از بندگان خالص و برگزيده خود عطا كرده و اين منصب در شرايط خاص ويژهاى قابل دسترسى و تحقّق مىباشد. «صبر» و «يقين» دو عنصر اساسى اين شرايطاند؛ همانگونه كه از آيه كريمه: وجعلناهُمْ أَئمّةً يَهْدُونَ بِأمرِنا لمّا صَبَروا و كانوا بآياتنا يوقِنون(3)اشاره دارد.
صبر و استقامت در انجام رسالت و مسؤوليت كه ثمره يقين به آيات الهى و مشهود عينى حقايق است. هرگاه ايمان و يقين با مراتب عاليهاش براى انسان حاصل آمد، بىشك در برابر شدايد و مصايب، آزار دشمنان و ناملايمات راه، در برابر سستى و پيمان شكنى همراهان و ياران نيمهراه، صابر و شكيبا خواهد بود و بار تعهد و مسؤوليّت را با قلب و قدمى استوار بدوش خواهد كشيد. خداوند، پيامبران «اولواالعزم» را اسوه صبر و پايدارى دانسته و پيغمبر گرامى اسلام را بر تأسى به آنان در صبر و
شكيبايى فرا خوانده است؛ فاصبرْ كما صبرَ اولُوا العزمِ مِنَ الرُّسُلِ(1)يكى از اين طلايهداران، حضرت ابراهيم است كه در پرتو كمال يقين و صبر، به مقام امامت برگزيده شد و اين هنگامى بود كه با پذيرش عبوديت مطلق و خالص حق، به نبوّت ره گشود و از نبوت به رسالت و از رسالت به خلّت ارتقا يافت(2)و شرايط احراز امامت فراهم گرديد و در محبت و خلّت نسبت به معبود، از كوره حوادث سربلند بيرون آمد كه دشوارترين عقبه آن، ماجراى ذبح اسماعيل عليه السلام بود كه در سن كهولت و در سرزمين منا به نمايش گذاشت؛ آزمايشى كه مىتوانست پشت انسانهاى مقاوم را خم كند، اما خليل خدا با تصديق آيات الهى و تسليم در برابر فرمان او، چهره در هم نكشيد و چابك و مصمم با دست خويش و با قامتى استوار، كارد بر گلوى فرزند دلبندش اسماعيل نهاد تا نداى آسمانى يا إبراهيم! قد صدّقت الرُّؤيا(3)را شنيد و ماجراى امتحان آن پدر و پسر خاتمه يافت و بدينگونه ابراهيم شايستگى آن پاداش عظيم را يافت كه امام خلق باشد:
إنّا كذلك نجزي الُمحسنينَ(4)حضرت رضا عليه السلام در اين باره مىفرمايد: «خداوند ابراهيم را پس از نبوت و خلّت به امامت برگزيد، اين سوّمين مرتبه و فضيلتى بود كه خداوند او را در خور تشريف آن گردانيد و بدين وسيله نام و آوازهاش را بلند ساخت و فرمود: همانا تو را به امامت مردم برگزيدم»؛ «إنَّ الإمامةَ خَصَّ اللَّهُ عزّ و جلّ بها إبراهيمَ الخليلَ بعد النبوّةِ و الخُلَّةِ مَرْتِبَةً ثالثةً و
فضيلةً شرّفَهُ بها و أشادَ بها ذِكْرَهُ فقال: انّي جاعِلُكَ لِلناسِ إماماً(1)
مقام امامت و پيشوايى و شايستگى براى هدايت خلق تحت امر الهى، چيزى نيست كه براى هر كس قابل دسترسى باشد، از اينرو مىبينيم هنگاميكه بشارت الهى در خصوص امامت ابراهيم بدو مىرسد، از شدّت وجد و اشتياق عرضه مىدارد: آيا از ذريّه من نيز كسانى هستند كه به امامت برگزيده شوند؟ و آنگاه پاسخ مىشنود كه امامت عهد الهى است و ستمكاران شايستگى تصدى آنرا ندارند، هرچند از دودمان تو باشند؛ قال و مِنْ ذُرِّيَّتي قال لا ينال عهدي الظّالمينَ(2)بارى امامت امانت گرانسنگ الهى است و حاملان آن كسانى هستند كه از شايستگى حمل اين امانت و خلافت خداوندى برخوردار باشند، نه انسانهاى «ظلوم و جهول»؛ چه؛ آنها غاصبانى هستند كه گستاخانه خود را در معرض چنين امتحانى قرار داده و با قهر و غلبه و تزوير به حريم امانت الهى خيانت كرده و آن را به قبضه درآوردهاند.
حضرت على بن موسىالرّضا عليه السلام در حديث مفصّلى به تبيين اين مطلب پرداخته كه بخشى از آن چنين است:
«آيه لا ينال عهدي الظّالمين امامت هر ستمگرى را تا روز قيامت مردود شمرد و به برگزيدگان خالص خدا منحصر ساخت. آنگاه خداوند ابراهيم را به آن گرامى داشت و به كسانى از ذريه او كه اهل صفا و اخلاص
و تقوا و طهارت بودند اختصاص داد و فرمود: وَوَهَبْنا له إسحاقَ و يَعقوبَ نافِلَةً و كُلّا جعلنا صالحينَ. و جعلناهُمْ أئِمَّةً يهدونَ بأمرنا و أوحَينا إليهم فِعْلَ الخيرات و إقام الصلاةِ و كانوا لنا عابِدِينَ(1)
امام رضا عليه السلام در ادامه سخن پيشين خود مىفرمايد: امامت در ذريه ابراهيم عليه السلام جريان يافت و نسلى از نسلى و قرنى از قرنى آن را به ارث مىبرد تا آنكه خداى متعال آن را به پيامبر اسلام ميراث داد و در اين خصوص فرمود: انَّ أولى النّاس بأبراهيم للّذينَ اتَّبَعُوهُ و هذا النبىُّ و الّذين آمنوا و اللَّه ولىُّ المؤمنينَ(2)بدينسان امامت بهطور كامل در اختيار آن حضرت قرار گرفت تا آن را به على عليه السلام سپرد و به ترتيب در ميان برگزيدگان از ذريه و دودمان آن حضرت، كه از موهبت علم و ايمان برخوردار بودند، جريان يافت. خداوند در اين خصوص فرمود: و قالَ الّذينَ أوتوا العِلْمَ و الإيمانَ لقد لبِثْتُم في كتابِ اللَّه إلى يَومِ البَعْثِ(3)بنابراين امامت تا روز قيامت به على و فرزندان على اختصاص دارد؛ زيرا بعد از محمّد صلى الله عليه و آله پيامبرى نيست. پس اين جاهلان از كجا به دلخواه خود كسان ديگرى را برگزيدند؟! امامت منزلت انبيا و ميراث اوصيا است. امامت خلافت خداوند و خلافت رسولاللَّه و مقام اميرالمؤمنين و ميراث حسن و حسين عليهما السلام است.(4)
فرستاده گرامى خدا، هنگام بازگشت از حجّةالوداع، در غدير خم، ضمن خطبه تاريخى خود فرمودند:
«معاشِرَ النّاسِ! إنّي أدَعُها إمامةً وَوراثةً في عَقِبي إلى يَومِ القِيامةِ ...».(1)
«هان، اى گروه مردم! من امر خلافت و رهبرى را به صورت امامت و وراثت در دودمان خويش تا روز قيامت به وديعه مىنهم ...».
اين است ريشه امامت و مسير تاريخى آن كه به اجمال از نظر گذشت. مقصد اصلى ما بسط سخن در مسأله امامت نيست بلكه اشارتى است گذرا به تناسب ارتباط امامت با حضرت ابراهيم؛ يعنى بنيانگذار حج و نقشى كه امامت در شكلگيرى حقيقت حج و سرنوشت امت دارد كه توضيح آن را خواهيم داد.
«ولايت» بُعد عملى امامت و يكى از شؤون امام است. ولايت، پرتو ولايت الهى و تالى تلو آن است؛ إنّما وليّكُمُ اللَّهُ ورسولُهُ و الّذينَ آمنوا(2)آن كس را كه خداوند منصب امامت داده، ولايت خلق را بدو سپرده است. ولىّ خدا بر خلق قيموميّت دارد و از آنرو كه از سرچشمه وحى مدد مىگيرد و به مصالح خلق واقف و به خصلت «علم و عدل» آراسته است، نسبت به مردم از خودشان اولويت دارد؛ النَّبيُّ أولى بِالمؤمنينَ مِن أنْفُسِهِم(3)
ولايت امانت بزرگ الهى است كه آسمان و زمين و كوهها از پذيرش آن سرباز زدند، اما انسان، اين موجود شگفت آفرينش و اعجوبه هستى، آن را پذيرفت و هرچند گروهى از انسانها كه قرآن از آنها به «ظلوم» و «جهول»(1)تعبير نموده، حق چنين امانتى را ادا نكردند، اما انسان كامل، با بىكرانگى در علم و عمل و كمالات نفسانى و مؤمنان صادق با پذيرش مسؤوليت و تعهد و تسليم مطلق، اين بار گران را به دوش كشيدند و هر كسى شايستگى آن را ندارد. امام هشتم على بن موسىالرضا عليه السلام مىفرمايد:
«الأمانةُ الوِلايةُ مَنِ ادّعاها بِغَيرِ حَقٍّ فقد كَفَرَ»(2)
«امانت همان ولايت است، هركس به ناحق دعوى آن كند كافر شده است.»
پايبندى به تعهّدات الهى و فناى در حق، معيارى است كه امانتدارانِ صادق را از مدعيان كاذب تفكيك مىكند، تا سيهروى شود آنكه در او غش باشد.
بديهى است كه طبق كتاب و سنت، حاملان بار امانت الهى در مرحله نخست على عليه السلام و فرزندان او مىباشند كه پذيرش ولايت آنان بر همگان فرض است. اسحاق بن عمار با يك واسطه از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت در تفسير آيه إنّا عَرَضْنا الأمانةَ عَلَى السَّماواتِ والأرضِ و الجِبالِ فأبَيْنَ أنْ يحمِلْنَها و حَمَلَها الإنسانُ إنَّه كانَ ظلوماً جهولًا(3)فرمود: «هي وِلايةُ أميرالمؤمنينَ عليه السلام»(4)يعنى آن امانتى
كه به آسمانها و زمين و كوهها عرضه شد و آنها از حمل آن سرباز زدند و هراسان شدند اما انسان آن را پذيرفت، عبارت است از ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام.
در روايت ديگر از سخن امام محمد باقر عليه السلام چنين آمده است:
خداوند از شيعيان ما در ولايت ما پيمان گرفت، در حالىكه در عالم ذر بودند همان روز كه جهت اقرار به ربوبيت خدا و نبوت محمد صلى الله عليه و آله پيمان گرفت»؛ «إن اللَّهَ أخَذَ ميثاقَ شيعَتِنا بِالولايَةِ وهم ذَرٌّ يومَ أخَذَ الميثاقَ على الذَّرِّ بالإقرارِ للَّهِ بالربوبيّةِ و لُمحَمّدٍ بالنُّبُوَّة».(1)هرچند در تفسير «امانت» ديدگاههاى ديگرى نيز وجود دارد، اما بارزترين مصداق آن، طبق روايات، همانا ولايت اميرالمؤمنين و ائمّه معصومين است.
بنابه روايات وارده از ائمه عليهم السلام: آنچه در قرآن كريم به عنوان «ولايت الهيه، امانت ربوبى، هدايت واقعى طريق حق، قدم صدق، صراط مستقيم، عبوديت و تسليم و موعظه خداوندى» و امثال آن عنوان گرديده است، مصداق بارزش، ولايت ائمه طاهر است. و آنچه به عنوان: «استكبار، كفر، ضلالت، نفاق، انكار، همگامى با شيطان» و مانند اينها ذكر شده، بارزترين مصداقش انكار اين ولايت است.(2)دليل آن روشن است؛ چه، اگر از حريم ولايت اهلبيت گامى فروتر يا فراتر نهاده شود جز ضلالت و فسق و فساد چيز ديگرى وجود ندارد. شواهد عينى اين مدعا را در اعمال دوستان و دشمنان اهلبيت مىتوان ديد.
مسأله امامت و ولايت اهلبيت تا بدانجا اهميت داشت كه در حجةالوداع، در مسجد خيف، جبرائيل امين بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد و فرمان خداوند را در ابلاغ خلافت و وصايت على، اميرالمؤمنين عليه السلام رسانيد(1)و در غدير خم نيز بار ديگر بر آن تأكيد ورزيد و پيامبر به فرمان الهى در جمع زائران خانه خدا كه عددشان را از هفتاد هزار تا صد و بيست هزار نفر گفتهاند، به طرح آن پرداخت و با اينكه از همان آغاز بعثت بر مسأله وصايت و خلافت، به عبارات و صور گوناگون تأكيد ورزيده بودند، در آخرين سال عمر مباركشان و در يك اجتماع بىنظير، از وجوه مسلمين كه از بلاد اسلامى به حج آمده بودند، در غديرخم (كه سرزمين معروفى است، نزديك جحفه)، طى خطابهاى غرّا و طولانى آن را عنوان فرمودند و بر اين مسأله حياتى از مردم پيمان گرفتند و قرآن كريم ابلاغ ولايت و خلافت را بدانسان اهميت داد كه بدون تبليغ آن، رسالت ناقص و ابتر بود؛ يا أيُّها الرَّسولُ بَلِّغْ ما انزِلَ إليكَ مِنْ رَبِّكَ و انْ لم تفعلْ فما بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ(2)
1) احتجاج طبرسى، ص 57
2) مائده: 67، به اتفاق مفسران شيعه و جمعى از عامّه، اين آيه در روز غدير و اعلام ولايت على، اميرالمؤمنين نازل شده است. فخر رازى از اهل سنّت وجوهى را براى آيه آورده؛ از جمله از ابن عبّاس و براء بن عازب و محمد بن على نقل كرده كه آيه در فضيلت على بن ابىطالب عليه السلام نازل شد كه با نزول آن پيامبر صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و گفت: «مَنْ كنتُ مَوْلاه فعلىّ مولاه أللَّهم وال مَنْ والاه و عاد من عاداه» آنگاه عمر نزد على آمد و گفت: «هنيئاً لك ياابن أبيطالب أصبحتَ مولاي و مولى كلِّ مؤمنٍ و مؤمنة». التفسيرالكبير و مفاتيحالغيب، ج 13، ص 53، دارالفكر، بيروت 1410 ه. نك: روحالبيان آلوسى، ج 3، ص 193؛ الدّرالمنثور سيوطى و نيز مجمعالبيان، از تفسير ثعلبى و شواهدالتنزيل حسكانى و روايات اهلبيت، در منابع روايى و تاريخى
ولايت و امامت، اصل استوارى بود كه طمع كافران را، كه چشم اميد به نابودى اسلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بودند، به يأس و نوميدى مبدّل ساخت و از اينروى «اكمال دين» و «اتمام نعمت» بدان بستگى دارد؛ اليَوم يَئِسَ الّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فلا تخشَوْهُم و اخْشَوْنِ اليومَ أكملتُ لكم دينَكُم و أتْمَمْتُ عليكُمْ نِعْمَتِي و رضيتُ لكُم الإسلامَ ديناً(1)و اين بدان معنا است كه تنها در سايه ولايت مىتوان به بقاى اسلام در سيماى واقعىاش اميدوار بود و بدون آن، كفار زمينه نفوذ در اسلام را خواهند يافت.
به هر حال، اين واقعه مهم تاريخى در عصر درخشان رسالت و آخرين سال حيات مقدس رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در حجةالوداع، گواه صادق ديگرى است بر اهميّت مسأله رهبرى و مسائل حكومت و زعامت دينى و سياسى مسلمين كه بنيانگذار اسلام حضرت محمد صلى الله عليه و آله بدان قيام و اقدام كرد و در حضور حاجيان و زائران بلاد براى تبليغ مهمترين ركن معنوى اسلام پس از توحيد و نبوت؛ يعنى امامت و ولايت، بهره گرفت. چه، در وضعيت عصر رسالت، فرصتى مناسبتر از اين و اجتماعى انبوه و باشكوه و مؤثرتر از آن وجود نداشت كه پيامبر اسلام تكليف امر رهبرى امت را پس از خود روشن سازد.
محور اصلى خطبه غدير، تبيين مسأله امامت و خلافت بعد از رحلت پيامبر خدا و در آينده تاريخ بود. در بخشى از اين خطابه، با توجه
1) مائده: 2، نك: اصول كافى، ج 1، ص 199
به مسأله امامت و انحصار آن به على عليه السلام و فرزندانش عليهم السلام آمده است:
«هان! اى مردم، من آن را به عنوان امامت و وراثت در دودمان خود تا روز قيامت به وديعه مىنهم. من آنچه را به ابلاغش مأمور بودم رساندم تا بر حاضر و غايب و آنكه شاهد بوده و يا نبوده و آن كس كه زاده شده يا آنكه زاده نشده تا قيام رستاخيز حجت باشد. پس حاضر به غايب برساند و پدر به پسر اعلام دارد تا هنگامىكه قيامت بپا شود.»
امامت و ولايت، زعامت بىقيد و شرط ظاهرى و باطنى مسلمانان است كه خداوند اين منصب را به افراد واجد شرايط رهبرى سپرد تا حيات معنوى ومادى امّت قوام گيرد. امامت و ولايت تنها راه مستقيم به سوى حق و معيار شناخت اسلام و عامل رهايى از چنگال سلطهگران غاصب است. امامِ حق، تنها تكيهگاه مطمئنى است كه امت مىتواند زمام دين و دنياى خود را بدو بسپارد و حيات اخلاقى و نظام سياسى و اجتماعى خود را در پرتو آن به نحو مطلوب شكل دهد. بدون امام، جامعه اسلامى بىصاحب و سالار و بدون معلم و مربى است. امامت و ولايت علاوه بر جنبه معنوى، عرفانى، اخلاقى و فرهنگى، بعد سياسى و اجتماعى نيز دارد و حسن انتظام امور امت بدان وابسته است. چنانكه امام على بن موسىالرضا عليه السلام در حديث جامع و مفصّلى به ابعاد تأثير و نقش امام در سرنوشت اسلام و مصالح امت و جايگاه و شؤون ولى امر در اين مسأله پرداختهاند كه بخشى از آن چنين است:
«إنَّ الإمامةَ زِمامُ الدِّينِ ونظامُ المُسلمينَ وصلاحُ الدُّنيا و عِزُّ المُؤمنينَ. إنَّ الإمامةَ اسُّ الإسلامِ النامي و فرعُهُ السّامي.
بالإمامِ تمامُ الصلاةِ و الزكاةِ و الصيامِ و الحَجِّ و الجهادِ و توفير الفَيءِ و الصّدقاتِ و إمضاء الحدودِ و الأحكامِ و منع الثغور
و الأَطرافِ».(1)
«امامت، زمامدارى دين و انتظام امور مسلمين و سامان بخش دنيا و عزت مؤمنان است. امامت، شالوده استوار اسلام و شاخه بلندپايه آن مىباشد. تماميت و كمال نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و فزونى غنائم و صدقات و اجراى حدود و احكام و دفاع از مرزها و سرحدات، به وجود امام بستگى دارد ....»
هيچيك از اعمال و فرايض، بدون ولايت، روح و مفهوم ندارد و در پيشگاه خداوند پذيرفته نيست و ره به بيراهه مىبرد و انسانها را به كعبه مقصود نمىرساند. ولايت راز قبولى عبادت و بندگى است و والى، هادى و راهبر و دليل اين راه. بنابراين هر عملى كه فاقد اين رهبرى باشد حركتى است كور و بىهدف و بسا انحرافى و گمراه كننده.
به اين دلائل است كه روايات، آن همه بر ولايت پاى فشرده و در ميان دعائم و شعائر اسلام، از «ولايت» به عنوان «ستون اصلى دين» ياد كرده است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«بُنِيَ الإسلامُ على خمسٍ: على الصّلاةِ و الزكاةِ و الصومِ و الحَجِّ و الوِلايةِ و لم يناد بشيءٍ كما نودي بالولايةِ، فأخذ الناسُ بالأربعِ و تركوا هذه؛ يعني الولاية»(2)و در روايت ديگر از قول آن حضرت آمده است: «و لم يَنادَ بشيءٍ ما نودي بالولاية يومَ الغديرِ».(3)
«اسلام بر پنج چيز بنيان نهاده شد، برنماز، زكات، روزه، حج و ولايت و بر هيچيك از اينها چون ولايت توصيه نشده است، اما مردم چهار چيز را گرفتند و ولايت را رها ساختند.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
«أثافي الإسلامِ ثلاثةٌ: الصلاةُ والزّكاةُ والولايةُ، لا تصحُّ واحدةٌ منهنّ إلّابصاحتيها».(1)
«سنگهاى زيرين اسلام سه چيز است: نماز، زكات و ولايت كه هيچيك از اينها بدون ديگرى صحيح نيست».
و نيز آن حضرت، در روايت ديگر از ولايت و محبت اهلبيت به عنوان اساس و بنياد اسلام ياد مىكند: «لِكُلِّ شيء أساسٌ و أساسُ الإسلام حُبّنا أهلَ البيتِ».(2)
در برخى از اين روايات به فلسفه و راز اين موضوع اشاره شده كه چرا ولايت برترين اعمال است و بدون آن اعمال عبادى ارزش ندارند.
زراره از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «اسلام بر پنج چيز بنا شده است؛ نماز، زكات، حج، روزه و ولايت». آنگاه زرارة مىپرسد: كداميك از اينها برتر است؟ امام پاسخ مىدهد: ولايت افضل است؛ چراكه ولايت كليد آنها است و والى دليل و رهنما و مبين و مفسر آنها. «لأنّها مفتاحُهُنَّ و الوالي هو الدليلُ عليهِنَّ» آنگاه به شرح بيشتر اين موضوع پرداخته و در بخش ديگر
از سخن مىفرمايد:
«ذُرْوَةُ الأمْرِ وَسَنَامُهُ وَ مفتاحُهُ وَ بابُ الأشياءِ وَ رِضا الرحمانِ الطاعةُ للإمامِ بعدَ معرفَتِهِ ...»
«بلنداى قلّه هر چيز و كليد و درب ورود به اشيا و خشنودى خداوند در اطاعت امام است بعد از شناخت و معرفت او. خداى متعال مىفرمايد:
آن كس كه پيامبر را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و آنكه روى برتابد ما تو را نگهبان او نساختهايم، اگر مردى شب را به قيام و روز را به صيام بگذراند و همه دارايى خود را انفاق كند و در تمام عمر حج بجاى آورد اما ولايت ولىّ خدا را نشناسد و تسليم آن نباشد و اعمال خود را به رهنمود وى انجام ندهد، از خداى بزرگ حق مطالبه پاداشى ندارد و اصولًا از اهل ايمان نيست ...».(1)
در روايت ديگر آمده است كه يكى از ياران امام صادق عليه السلام بنام «عيسى بن سرّى» از آن حضرت اركان و مبانى اسلام را مىپرسد امام در پاسخ مىفرمايد: «شهادت به يگانگى خدا و رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اقرار به آنچه او از نزد خدا آورده و زكات و ولايت آل محمد صلى الله عليه و آله كه خداوند بدان فرمان داده است. راوى مىپرسد آيا ولايت را برترى است براى كسى كه آن را بشناسد؟ امام صادق عليه السلام پاسخ مىدهد: آرى، خداوند مىفرمايد: «اى كسانىكه ايمان آوردهايد اطاعت كنيد خدا را و پيروى كنيد از پيامبر و اولىالأمرتان»؛ «اطيعوا اللَّه و اطيعوا الرّسول و أولى الأمر منكم».(2)
و پيامبر گرامى مىفرمايد: «مَن مَاتَ ولم يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتةً
جاهليةً».(1)«آن كس كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است» (اين امام) پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام بود اما ديگران مىگويند: معاويه بود و پس از على حسن و بعد از وى حسين عليهم السلام بود، اما ديگران گفتند: يزيد بن معاويه بود. و اينها برابر نيستند و تفاوت آنها بر كسى پوشيده نيست. آنگاه امام صادق عليه السلام سكوتى كرد و سپس فرمود: باز هم بگويم؟ راوى عرضه داشت: بفرماييد، فدايت شوم. امام فرمود: «سپس على بن الحسين عليه السلام امام بود و بعد از وى محمد بن على اباجعفر عليهما السلام و قبل از أبىجعفر عليه السلام (امام باقر عليه السلام) مردم مناسك حج و حلال و حرام دينشان را نمىشناختند و آن حضرت ابواب معرفت را بر آنان گشود و احكام و مناسك حج را بيان فرمود و حلال و حرامشان را روشن ساخت و مردم دانستند كه به آنها نياز دارند و ديگران نمىتوانند نيازشان را رفع كنند و بدين منوال امر (امامت) جريان دارد و زمين از امام خالى نمىماند و هركس بميرد و امام خود را نشناسد به مرگ جاهلى مرده است و بيشترين چيزى كه هر كسى بدان محتاج است، آنگاه كه جان به حلقوم مىرسد، ايناست كه بگويد: «راهى درست و آيين نيكو را برگزيدم».
(يعنى اقرار به ولايت كردم).(2)روايات دراينباره بسيار است كه در اينجا به نقل دو روايت بسنده مىكنيم. حارث بن مغيره از امام صادق عليه السلام مىپرسد كه آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «كسىكه بميرد و امام خود را نشناسد مرگش مرگ جاهليت است؟» حضرت پاسخ مىدهد: آرى. راوى مىپرسد: آيا مقصود، جاهليت
قبل از اسلام است يا جاهليت به معناى عدم معرفت امام؟ حضرت در جواب مىفرمايد: «جاهليت كفر و نفاق و ضلالت»؛ «عن حارث بن مغيرة قال: قلت لأبيعبداللَّه عليه السلام قال رسول اللَّه: مَنْ ماتَ لا يعرفُ إمامه ماتَ ميتةً جاهليةً؟ قال: نعم. قلت: جاهليةً جهلاءَ أو جاهليةً لا يعرفُ إمامَهُ؟
قال: جاهليةَ كُفْرٍ وَ نفاقٍ و ضَلالٍ».(1)
محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام چنين نقل مىكند: «كُلُّ مَنْ دانَاللَّه بعبادةٍ يجهدُ فيها نفسَهُ و لا إمامَ لهُ مِنَ اللَّهِ فسعيُهُ غيرُ مقبولٍ و هو ضالُّ متحيّرٌ و اللَّه شانىءٌ لأعماله ...» «هر آن كس كه به بندگى خدا تن دهد و خود را در عبوديت به رنج افكند اما امامى از جانب خداوند نداشته باشد، سعى و تلاشش پذيرفته نيست و او گمراهى است سرگردان و خداوند از اعمال او بيزار است».
امام سپس با بيان تمثيلى در اين خصوص مىفرمايد: چنين كسى به گوسفندى مىماند كه چوپانش را گم كرده و از گلّه خود بريده شده و روز را در حيرت بسر برد و چون شب رسد گلّه بيگانهاى ببيند و به آن گله بپيوندد و شب را با آنها بسر برد و هنگام صبح ببيند چوپانش نيست بار ديگر سرگردان شود و به جستجوى چوپان و رمه خود برآيد تا به گلّه ديگرى بپيوندد، آنگاه چوپانِ آن گله بر آن گوسفند نهيب زند كه به چوپان و گلّه خود بپيوند! تو گم شده سرگردانى! از آن گله نيز رانده شده تا بالأخره طعمه گرگ گردد. آنگاه با خطاب به محمد بن مسلم فرمود: بهخدا سوگند اى محمد! آن كس كه از آحاد اين امت امامى آشكار و عادل كه منصوب از جانب خداوند باشد، ندارد، گمراه و سرگردان است و اگر به اين حال
1) اصول كافى، ج 1، ص 376 و 377
بميرد به مرگ كفر و نفاق مرده است. بدان اى محمد! كه زمامداران جور و پيروان آنها از دين خدا معزولاند، گمراهاند و گمراه كننده و اعمال آنها چون خاكسترى است كه گردباد روز طوفانى پراكندهاش كند و نتواند آن را جمعآورى نمايد و اين است گمراهى عميق.(1)
1) اصول كافى، ج 1، ص 375
در روايات، افزون بر آن كه نقش كليدى ولايت در اعمال و فرايض اسلامى بيان گرديده، روايات خاصّى نيز وجود دارد كه در آن از رابطه و پيوند «حج و ولايت» سخن به ميان آمده است. رابطهاى كه به دليل آثار جهان شمول اين فريضه بزرگ الهى، مورد توجه و تأكيد رهبران دين قرار گرفته است.
از اين روايات چنين استفاده مىشود كه:
«ولايت و امامت» به عنوان روح اعمال و معنابخش و جهت دهنده مناسك و مشاعر حج، به عصر يا نسلى خاص اختصاص ندارد، بلكه اصلى است جارى در همه عصرها و براى همه نسلها.
در روايات تصريح شده است كه آهنگ حج و زيارت كعبه، تنها با معرفت منزلت معنوى اهلبيت و پذيرش رهبرىِ آنان، منشأ سعادت دنيا و آخرت است و بدون معرفت امام و حقحرمت مقام ولايت، اعمال حج ناقص و بىحاصل خواهد بود.
اينك به چند روايت در اين خصوص مىنگريم:
يكى از ياران امام صادق عليه السلام از آن حضرت معناى آيه: وَمَنْ دَخَله كانَ آمناً(1)را مىپرسد. امام در پاسخ مىفرمايد: چيزى را از من پرسيدى كه تاكنون كسى از آن پرسش نكرده است. سپس فرمود: هرگاه كسى قصد زيارت اين خانه كند، در حالى كه بداند خداوند بدان امر فرموده و ما خاندان را آن گونه كه شايسته و حق معرفت ماست بشناسد، در دنيا و آخرت در امان خواهد بود؛ (عن عبدِ الخالقِ الصَّيْقَلِ قال: سألتُ أباعبداللَّه عليه السلام عن قولِ اللَّه- عزّوجلّ- وَمَنْ دخَلَهُ كانَ آمناً فقال: لقد سألتَنى عن شيءٍ ما سألنَي عنه أحدٌ إلّامن شاءاللَّه. ثمَّ قال: من أمّ هذا البيت و هو يعلم أنّه البيتُ الّذي أمر اللَّه به وعرفنا أهل البيت حقَّ معرفَتِنا، كان آمناً في الدّنيا والآخرة)(2)
و نيز امام صادق عليه السلام در روايت ديگر چنين فرموده است: «كسى كه از روى معرفت به كعبه بنگرد و حق و حرمت ما را بشناسد، آن گونه كه حق و حرمت كعبه را شناخته است، خداوند گناهانش را بيامرزد و مشكل دنيا و آخرتش را كفايت كند.»؛ مَنْ نَظَرَ إلى الكعبةِ بمعرفَةٍ فعرفَ مِنْ حقِّنا وَحرمتِنا مثلَ الّذي عَرفَ من حقِّها و حرمتِها غَفَرَ اللَّهُ لهُ ذنوبَهُ وكفاه همَّ الدنيا والآخرةِ(3)بدين ترتيب آنچه مكمل و پايان بخش فريضه حج است، ولايت است، همانگونه كه امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «از مكّه آغاز كنيد و به ما ختم نماييد»؛ «ابدأوا بِمكّةَ وَاختموا بِنا»(4)همچنين شيخ صدوق روايتى را از
پيشوايان معصوم آورده كه بر اساس آن، خرج كردن و به مصرف رسانيدن يك درهم در راه حج، پاداشى معادل هزار هزار درهم خرج كردن در ساير امور خير را دارد اما اگر يك درهم به دست امام برسد مانند آن است كه هزار هزار درهم در حج به مصرف رسيده باشد؛ «وَروي أنّ دِرْهَماً في الحجِّ خيرٌ مِن ألفِ ألفٍ في غيره وَدِرهَمٌ يَصِلُ إلى الإمام مِثلُ ألفِ ألفِ درهمٍ في حجٍّ».(1)
دليل اين مطلب روشن است؛ زمانى كه بيت المال مسلمانان در دست حاكمان غاصب باشد با اسراف و تبذير آنرا به مصارفى مىرسانند كه خلاف مصالح اسلام و مسلمانان است، در چنين وضعيتى، رسانيدن مال به دست امامِ حق تا آن مال را به مصارف شرعى و الهى برساند كه ثمره آن تقويت اساس دين و رفع نياز مسلمين خواهد بود و فضيلت و پاداشى معادل هزار هزار انفاق در حج را دارد. در حقيقت، اين روايت از نقش رهبرى امام حق و لزوم تأييد و حمايت وى با مال و ساير امكانات سخن مىگويد و پاداش آنرا با انفاق در حج مقايسه مىكند.
در برخى از اين روايات چنين توصيه شده است: «كسانى كه عازم حج مىشوند و طواف خانه مىكنند، وظيفه دارند درپايان مناسك، نزد امام بيايند وبراى يارى دادن به وى، اعلام آمادگى كنند، تا حجشان كامل شود ومعنا و مفهوم پيدا كند».
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «مردم مأمور شدهاند به سوى اين خانه، كه از سنگها ساخته شده، بشتابند و بر آن طواف كنند سپس نزد ما بيايند و ولايت و محبت خود و آمادگىشان را براى يارى ما عرضه كنند؛ «زرارة
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 245؛ وسائل، ج 8، ص 86
عن أبي جعفر عليه السلام قال: إنّما امِر النّاسُ أن يأتوا هذه الأحجارَ فيطوفوا ثمّ يأتوا فيخبرونا بولايَتِهم ويَعرِضوا علينا نَصْرَهُم».(1)
اين روايت حاوى نكته ظريفى است از جمله اينكه: از خانه كعبه به «احجار» تعبير شده است؛ زيرا از سنگهاى صامت و بىجان بنا گرديده و آنچه آن را تشريف و تكريم مىبخشد همانا انتسابى است كه به خداوند كعبه دارد و اين فرمان خدا است كه مردم بر گِرد آن طواف كنند و مراتب عبوديت خود را نسبت به صاحب خانه اعلام دارند و با تأسى به فرشتگان خدا كه گرد «بيتالمعمور»- صورت ملكوتى كعبه- در آسمانها در طوافند، پروانهوار گرد كعبه طواف كنند و صاحبخانه را بندگى نمايند و خداوند بدينسان بندگان را آزمايش مىكند چنانكه فرشتگان را به سجده آدم فرا خوانده است. امير مؤمنان عليه السلام مىفرمايد: «آيا نمىنگريد كه خداوند انسانهاى پيشين، از عهد آدم گرفته تا آخرين آنها در اين جهان را، به سنگهايى كه سود و زيان نمىرسانند و نمىبينند و نمىشنوند، در معرض امتحان قرار داده و آن را خانه محترم خود ساخته است. خانهاى كه پابرجايى مردم بدان بستگى دارد»؛ «ألا تَرَوْنَ أنّ اللَّهَ اخْتَبَرَ الأوّلينَ مِنْ لَدُنْ آدمَ- صلواتاللَّهعليه- إلى الآخرينَ مِنْ هذا العالمِ بِأحجارٍ لا تَضُرُّ ولا تنفعُ ولا تُبْصِرُ ولا تَسْمَعُ فجعلها بيتَهُ الحرامَ الّذي جعلَه للنّاسِ قياماً».(2)
بنابراين، آنچه روح حج را تشكيل مىدهد همانا تسليم و تذلّل و عبوديت خالص حقّ است كه بارزترين نمونه آن معرفت امام و اطاعت ولى امر مىباشد كه اطاعتش اطاعت خدا است و خدا بدان فرمان داده
است؛ أطيعوا اللَّهَ و أطيعوا الرسولَ وأولي الأمر منكم(1)كعبه آنگاه سنگ نشانى است براى رهپويان راه خدا كه ولايت و زعامت آن در دست صالحان و متّقين باشد. چه، خداوند ولايت كعبه را به دست آنان سپرده است؛ إنْ أولياؤهُ إلّاالمُتّقونَ(2)حال اگر كسى به طواف اين خانه بيايد و از تسليم و تعبد مطلق در برابر اساسىترين عامل انسان ساز كه همانا محبّت و ولايت امام و اطاعت ولى امر است، رخ بتابد و يا در شناخت آن تقصير كند، از طواف و مناسك نيز بهرهاى نبرده و از معرفت كامل بىنصيب مانده است و بديهى است كه چنين حجّى در تكامل انسان نقشى ندارد. اين است كه با قاطعيّت مىتوان گفت حجّ بىولايت حج نيست، چنانكه حجّ بىبرائت. كه تولّى و تبرّى از يكديگر تفكيك ناپذيرند و بدون زيارت كعبه دل، طواف كعبه گل بىحاصل است.
به گفته عارف و فقيه متألّه مرحوم فيض:
يك طوافِ سر كوى ولىّ حقّ كردنبه ز صد حجّ قبول است به ديوان بردن
ايستادن نفسى نزد مسيحا نفسىبه ز صد سال نماز است به پايان بردن
ذكر اين نكته بىتناسب نيست كه ميان «امامت حق» و «كعبه معظمه»
پيوندى است ناگسستنى؛ چنانكه در امامت ابراهيم، بانى كعبه، ملاحظه كرديم و شايد با توجه به اين پيوند نمادين معنوى است كه اراده خالق حكيم بر اين تعلّق گرفت كه قطب دايره امامت و ولايت على بن ابىطالب عليه السلام در خانه كعبه چشم به جهان بگشايد. اين مطلب علاوه بر منابع روايى و تاريخى اماميه،(1)در جوامع حديث اهل سنت نيز آمده است و صاحب مستدرك الصحيحين دراينباره ادعاى تواتر كرده و مىگويد:
«فقد تواترتِ الأخبارُ أنّ فاطمةَ بنتَ أسدٍ وَلَدَتْ أميرَالمؤمنينَ علىَّ بنَ أبىطالبٍ عليه السلام في جوفِ الكعبةِ».(2)
«اخبار متواتر حاكى از اين است كه فاطمه بنت اسد، اميرمؤمنان على ابن ابىطالب عليه السلام را در درون كعبه به دنيا آورد».
و بدين ترتيب كعبه زادگاه على عليه السلام بود و اوست وارث امامت ابراهيم كه كعبه را بنا نهاد. در برخى روايات ديگر است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به كعبه تشبيه فرموده است. «كنوزالحقائق» از ديلمى نقل مىكند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «يا عليُّ أنتَ بمنزلةِ الكعبةِ» و «اسدالغابة» با نقل همين روايت جمله ديگرى بر آن افزوده و از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده است:
«يا عليُّ أنتَ بمنزلةِ الكعبةِ تُؤتى و لا تأتي»(3)
«اى على! تو همانند كعبهاى كه به سوى تو آيند و نه تو به سوى ديگران روى».
اين سخن پيامبر به نقش محورى ولايت على عليه السلام اشاره دارد؛ يعنى همانگونه كه مردم بهسوى كعبه آيند و بر گرد آن طواف كنند تا به خدا تقرّب جويند، منزلت معنوى تو نيز چنين است، مردم بايد به سوى تو آيند و بر محور ولايت تو دور زنند تا به مقام قرب نائل شوند؛ اين همان ولايت است كه در دودمان پيامبر صلى الله عليه و آله و فرزندان على عليه السلام همچنان جارى است و ضامن بقاى اسلام تا قيامت است. چنانكه حديث «ثقلين»(1)كه شيعه و سنى بر آن اتفاق دارند از جايگاه اهلبيت در كنار قرآن سخن گفته و هدايت امّت را در پرتو آن دو و گمراهى امت را در جدايى از آندو مورد تأكيد قرار داده و اين سنت الهى تا قيامت پاى برجا است.
در حقيقت، ولايت متمّم و مكمّل حج و بلكه روح و حقيقت آن است.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «تماميّت و كمال حج ديدار با امام است.»
جابر عن أبي جعفر عليه السلام: «من تمام الحجّ لقاء الإمام»(2)و از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: «هر گاه يكى از شما حج گزارد. بايد حج خود را به زيارت ما ختم كند؛ زيرا اين، يكى از عوامل تماميت حج است»؛ (عن جعفرَ بنِ محمّدٍ عليهما السلام قال: «إذا حَجَّ أحدُكُم فَلْيَخْتِمْ حجَّهُ بزيارتِنا؛ لأنَّ ذلك من تمامِ الحَجِّ).(3)
عبداللَّه بن مسكان از ابو حمزه ثمالى نقل مىكند كه گفت: شرفياب محضر امام باقر عليه السلام شدم در حالى كه آن حضرت بر در ورودى
مسجدالحرام نشسته بود و به مردمى كه در حال طواف بودند مىنگريست، آنگاه خطاب به من فرمود: ابو حمزه! مىدانى اين مردم به چه چيزى مأمور شدهاند؟ ابوحمزه گويد: من ندانستم در پاسخ آن حضرت چه بگويم. سپس امام چنين فرمود: «همانا اين مردم مأمورند بر گرد اين سنگها (اشاره به كعبه معظّمه) طواف كنند سپس نزد ما بيايند و ولايت (محبّت و اطاعت) خود را به ما اعلام دارند»؛ (عبداللَّه بن مسكان عن أبى حمزة الثمالي، قال: «دَخَلْتُ على أبي جعفرَ عليه السلام وهو جالسٌ على البابِ الّذي إلى المسجدِ وهو ينظرُ إلى النّاسِ يطوفون، فقال: يا أبا حمزة! بما امِروا هؤلاء؟ قال: فلم أدر ما أرُدُّ عليه. قال: إنّما أُمِروا أن يَطُوفوا بهذهِ الأحجارِ، ثمّ يأتونا يَعْلَمُونَا ولايتَهُم).(1)
و نيز حضرت على بن الحسين عليهما السلام مىفرمايد: «بهترين نقطه روى زمين، بين ركن و مقام است. حال اگر كسى آنقدر عمر كند كه نوح در ميان قوم خود درنگ كرد، نهصد وپنجاه سال، و روزها را به روزه دارى و شبها را به شبزندهدارى در اين مكان مقدّس به سر برد، آنگاه خداى- عزّوجلّ- را بدون ولايت ما ملاقات كند، اين عبادتها به حال وى سودى نرساند»؛ (أفضلُ بِقاعِ الأرضِ ما بين الرُّكنِ والمقامِ لو أنَّ رجلًا عُمِّرَ عُمْرَ نوحٍ في قومِهِ؛ ألفَ سنةٍ إلّاخمسين عاماً، يصومُ النَهارَ ويقومُ الليلَ في ذلك المكانِ ثمّ لقى اللَّهَ- عزّوجلّ- بغيرِ وِلايتِنا لم ينفَعْهُ ذلكَ شيئاً).(2)
آرى، بدون رهبر نه براى حرم حرمتى است، نه در عرفات معرفتى، نه در مشعر شعورى، نه در منا فداكارى و ايثارى، نه در زمزم نشانه حياتى،
نه در صفا رمز صفايى، نه در رمى جمرات نابودى شيطانى و بالاخره نه در حج ظهور بينايى و نه در اعمال شعائرى.
بدون آگاهى به مقام رهبرى و پيروى از او، آنچنان خواهد بود كه امام باقر عليه السلام با مشاهده فريادِ تلبيه حجاجِ نا آگاه و گم شده و دچار چنگال شياطين و طواغيت فرمود:
«أترى هؤلاءِ الّذين يُلَبُّونَ، واللَّهِ لَأَصواتُهُم أبغضُ إلى اللَّهِ مِنْ أصواتِ الحَميرِ»؛(1)
«آيا مىبينيد اينهايى را كه تلبيه مىگويند؟ به خدا صداى اينان نزد خداوند ناپسندتر از صداى چهارپايان است.»
مولوى مىگويد:
ابلهان تعظيم مسجد مىكننددر جفاى اهل دل جدّ مىكنند
مسجدى كاندر درون اولياستسجدگاه جمله استآنجا خدا است(2)
معرفت امام و پذيرش ولايت از چند منظر شايان توجه است:
1- شناخت معارف حقّه الهيه و آداب و شرايع دين به طور عموم و مناسك و احكام حج به نحو خاص بدانگونه كه شريعت سيدالمرسلين ترسيم كرده، به معرفت ائمه و اوصياى پيامبر بستگى دارد، چنانچه در زيارت جامعه مىخوانيم: «بمودّتِكُمْ علَّمَنا اللَّهُ معالِمَ دِيننا» و اين حقيقتى است كه حتى پيشوايان اهلسنت نيز بدان اعتراف كردهاند. ابوحنيفه
(نعمان بن ثابت) پيشواى يكى از مذاهب اربعه عامه مىگويد:
«اگر جعفر بن محمّد عليهما السلام نبود، مردم مناسك حج خود را نمىدانستند»؛ (لولا جعفرُ بنُ محمّدٍ ما عَلِم النّاسُ مناسكَ حجِّهِم).(1)
2- كسى كه امام مفترض الطاعه خود را نشناسد و يا منكر شود، نسبت به يكى از اصولىترين مبانى اعتقادى و عملى اسلام جاهل مانده و از فرمان خدا سرپيچى كرده و بدينگونه از حقيقت عبوديت و تسليم دور افتاده و از نور معرفت محروم گشته و از اعمال خود بهرهاى نجسته، بويژه مسائل سياسى و اجتماعى اسلام را مهمل و سردرگم رها ساخته و به دست نااهلان سپرده است.
3- روى برتافتن از رهبران هدايت به معناى فرو افتادن در دام سردمداران ضلالت و اقطاب جهل و جور است كه با پذيرش رهبرى آنان از اسلام جز نامى و از مناسك و شعائر جز شعارى بىروح باقى نمىماند و حج ابزارى مىشود براى اغوا و فريب مردم و به بند كشيدن آنها و تحريف شرايع و حجگزاران گلّه اغنامى مىشوند كه گرگ آنها را چوپانى مىكند. چنانكه سيره سياسى خلفاى اموى و عباسى گواهى صادق بر اين مدّعا است. از اين خطر عظيم، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله امت را آگاهى دادند و در حساسترين لحظات تاريخ حيات مقدّس خويش، در مقام بيان مسأله امامت و ولايت و جانشينى پس از خود، راه آينده اسلام را روشن ساخته و على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان ولى، وصى و خليفه خود معرفى فرمودند و بر استمرار امامت در دودمان آن حضرت تأكيد كرده، مسلمانان را به آتيه اسفبار اسلام و انحراف از مسير خلافت نبوى
1) فيض كاشانى، كتاب الوافى، ج 14، ص 1313، چاپ كتابخانه اميرالمؤمنين عليه السلام، اصفهان
و تبديل آن به سلطنت خودكامه هشدار دادند و در خطبه «الغدير» هنگام بازگشت از حجةالوداع چنين فرمودند:
«معاشرَ النّاسِ! إنّي أدَعُهَا إمامةً وَوراثَةَ في عَقِبي إلى يومِ القيامةِ .. وسيجعلونَها مُلْكاً واغتصاباً، ألا لَعَنَ اللَّهُ الغاصِبين والمُغْتصبينَ».(1)
«مردم! من امر رهبرى را به صورت امامت و وراثت در نسل خويش تا روز قيامت به وديعه نهادم امّا به زودى آن را به سلطنت و سلطه غاصبانه تبديل خواهند كرد، پس، لعنت و نفرين خدا بر غاصبان و سلطهگران باد!».
مهر تأييد بر مناسك حج
و از همينجا مىتوان درياف كه چرا روايات اهلبيت كمال حج را به لقاى امام مىداند؟ پاسخ اين پرسش، با توجه به جايگاه امامت و ولايت در دين، دشوار نيست. بر حسب روايات مستند كه مقبول شيعه و سنّى مىباشد، اهلبيت ابواب رحمت و معرفت براى مردماند و آغاز و انجام امور دين به وجود آنان بستگى دارد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على بن ابىطالب فرمود:
«يا عليُّ بكم يُفتحُ هذا الأمرُ و بكم يُختمُ، عليكم بالصَّبرِ؛ فإنَّ العاقبةَ للمتّقينَ».(2)
«اين امر (ولايت) به شما آغاز مىشود و به شما ختم مىيابد، بر شما باد به صبر و پايدارى، كه سرانجام از آن پرهيزگاران است».
اميرالؤمنين عليه السلام نيز مىفرمايد: «بِنا فتحَ اللَّهُ الإسلامَ و بنا يختمُهُ».(1)
«خداوند اسلام را به خاندان ما آغاز كرد و به ما پايان مىبرد». و نظير اين در سخن على بن موسىالرضا عليه السلام آمده است: «بنا فَتَحَ اللَّهُ الدّينَ و بنا يَختمهُ».(2)
اين اصل شامل كليّه مسائل اسلامى است و مناسك حج از آن مستثنى نيست، بلكه با بُعد سياسى- اجتماعى كه حج دارد، بارزترين نمونه آن مىباشد.
بنابراين اگر صحّت و سلامت حج به امامت و ولايت اهلبيت است (كه چنين است) اين پيوند و ارتباط بايد تا پايان راه و انجام مناسك همچنان برقرار باشد و لقاى امام پس از حج در حقيقت مهر تأييدى است بر مناسك و قبولى آن. و بيعت مجددى است كه حجگزار با ولىّ امر و مقام ولايت دارد و تحكيم بخش وحدت و انسجام امت و پيوند امت و امامت مىباشد كه پيش از اين بدان پرداخته شد.
حاكمان بىصلاحيت
تاريخ پرماجراى اسلام در عصر حاكميت جور، مؤيد و بيانگر اين حقيقت است كه هرگاه زمام امر دين و قرآن و نماز و حج و منبر و مسجد و جمعه و جماعت و فقه و حديث و قضا و افتا در اختيار حاكمان بىصلاحيت قرار گيرد و جهتدهندهاش محدّثان و فقيهان ناصالح باشند، همه اينها عواملى مىشوند جهت تحكيم ظلم و تقويت ظالم و توجيه
مظالم و بيتالمال و فىء و غنائم مسلمين و قوت مستمندان وسيلهاى مىشود براى تبذير و اسراف و هوا و هوس شاهان و شاهزادگان و جيرهخواران دربارها و تشكيل مجالس شراب و قمار و لهو و طرب در قصرهاى شام و بغداد و ... و با آن سلاحى فراهم مىگردد در جهت محو اسلام و سركوب آزادمردان و شمشير جهاد به سلاح استبداد تبديل مىگردد تا با تكيه بر جهل و جور، اسلام را براندازد و قرآن بالاى نيزه مىرود تا تارو پود اسلام و قرآن را برباد دهد و نيرنگ و زورمدارى را حاكم سازد و حج فرصتى مىشود براى اغوا و فريب مردم و فقه و حديث ابزارى براى توجيه بدعتها و ... چنانكه نمونههاى عينى اين موارد را در تاريخ سياه و دولت ملعونه امويان و عباسيان مشاهده مىكنيم كه در زير لواى دين و در كسوت خلافت و امارت مسلمين و با عنوان كشورگشايى! و حتى رهبرى دينى، به ارتكاب چه جناياتى دست زدند! تا آنجاكه از اسلام چهره وارونه نشان دادند(1)و سدّ راه پيشرفت و گسترش معارف اسلامى شدند.
معاويه به مدينه مىآيد و با سوء استفاده از حج و زيارت و با نيرنگ و خدعه زمينه ولايتعهدى و سلطنت فرزندش يزيد فاجر و بىلياقت را فراهم مىسازد؛ سلطنتى كه آثار شومش عرصه گيتى را گرفت، و هارون كنار قبر رسولاللَّه از محبت پيامبر دم مىزند! و از پيامبر صلى الله عليه و آله جهت زندانى كردن امام حق، حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام عذرخواهى مىكند!(2)تا افكار
عمومى را با رياكارى و نيرنگ بفريبد و شگفتا! كه مردم در بند جهل و جور نيز بازيچه دست آنان مىشوند و نتيجه آن است كه از اسلام چيزى نفهمند و جماعت و جمعه و حجّ و فلسفه حياتى آنها براى آنان مفهوم نگردد.
با تأسّى به رسول خدا صلى الله عليه و آله امامان شيعه نيز موسم حج را به منظور دفاع از حريم ولايت و امامت مغتنم شمرده و از حرم امن و فضاى باز و منطقه آزاد اسلامى و حضور حج گزاران بلاد براى تبيين حقايق كتمان شده اسلام بهره مىگرفتند.
پس از رسول خدا در جريان اوضاع سياسى و رهبرى امت حوادثى ناگوار پديد آمد تا سرانجام روزگار معاويه فرا رسيد و همانگونه كه در حديث نبوى آمده است بوزينگان، بر منبر رسول خدا بالا رفتند(1)و سفّاكان ديكتاتور بر مسند رهبرى نشستند و چه بدعتها كه در دين خدا نهادند! چه خونها كه از صالحان و آزاد مردان و بىگناهان بر خاك ريختند! و حريم و حرمتها را، حتى در حرمين شريفين، از اسلام و ناموس مسلمانان هتك كردند(2)و با اعمال جابرانه و هوسرانى و سفّاكى روى ديگر جبّاران تاريخ را سفيد كردند. اموال مسلمين را تاراج و در قصرهاى افسانهاى به عيش و نوش پرداخته و به دلقكها و جيرهخواران دادند و دين فروشان را
خريدند و راويان و محدّثان را به خدمت گرفتند و محرابها و منبرها را ابزار ساختند و جناياتى كه قلم از شرح و بيانش عاجز است مرتكب شدند. بيشترين كوشش اين حاكمان نفاقپيشه و حق ستيز كه قلبهايشان از كينههاى جاهليّت آكنده بود تحريف حقايق و ارائه چهره ناپسند از اسلام ناب محمّدى و طلايهداران ولايت، اميرالمؤمنين عليه السلام و فرزندان پاك او عليهم السلام بود. در اين ميان انواع فشارها و شكنجهها متوجّه كسانى بود كه امامت و ولايت اولاد پيامبر را پذيرفته و از آن دفاع مىكردند. اينان جانشان در مخاطره بود، خانههايشان ويران مىشد و حيثيت و آبرويشان هتك مىگرديد و در زندانهاى مخوف اموى و عباسى شكنجه و زنده به گور مىشدند و چوبههاى دار ناظر پيكرهاى بىجان آنان بود. بزرگترين جُرم نابخشودنى در اين مقاطع سياه تاريخى ذكر منقبت و بيان فضيلتى از امير المؤمنين على عليه السلام و فرزندان و خاندانش و دفاع از امامت و خلافت آنان بود؛ يعنى همان چيزى كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله از آغاز بعثت تا آخرين لحظات حيات مقدّسش يادآور مىشدند و در حجةالوداع با حضور جمعيت انبوه زائران خانه خدا، آن را مورد تأكيد مجدد قرار دادند.
رسالت امامان معصوم عليهم السلام در اين روزهاى تاريك و پر فتنه؛ بسيار سنگين و در عين حال پيچيده بود.
عرصه اين رسالت از مجالس درس، تا ميدان شهادت و قعر زندانها و تبعيد و اسارت كشيده مىشد. يكى از اين مقاطع تاريخى، دوران سياه معاويه بود. او زر و زور و حيله و نيرنگ را براى مقاصد شوم خود به خدمت گرفته و از جهل و نادانى و بىخبرى مردم شام و وحشت و اختناق حاكم بر ساير بلاد، بهره مىجست و راويان دينفروش، به خواست معاويه روايات مجعول به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند و چهره دين را
مخدوش كردند. بخشى از اين روايات و اكاذيب در ستايش آل ابوسفيان و معاويه بود كه همزمان با انكار فضائل اميرمؤمنان عليه السلام و تحريف چهره مقدّس ايشان در السنه عامه پخش مىشد و با سبّ آن حضرت و خاندانش در منابر ايراد مىگرديد.
سليم بن قيس هلالى، يكى از ياران اميرمؤمنان، اين وقايع تلخ و دردناك را به تحرير آورده كه خلاصه بخشى از آن چنين است:
«معاويه در ايام خلافتش به مدينه آمد و از جمله اقداماتى كه جهت تثبيت حكومت آل ابى سفيان و سركوب مخالفان نمود اين بود كه به وسيله مناديانش اعلام كرد: هر كس حديثى در منقبت على و فضائل اهلبيت نقل كند در امان نخواهد بود. در همه بلاد كار بر شيعه بسيار دشوار شد، در اينميان مردم كوفه به دليل تشيع على عليه السلام بيش از همه تحت فشار و شكنجه بودند. معاويه، زياد بن ابيه را به امارت كوفه و بصره برگزيد، زياد كه شيعيان را به خوبى مىشناخت، آنان را تعقيب مىكرد و حتّى اگر در زير سنگ يا كلوخى بودند به قتل مىرسانيد، دستها و پاهايشان را مىبريد و به چوبه دار مىآويخت و ميخ در چشمانشان مىكرد و آنها را آواره و در به در مىساخت تا آنجا كه در عراق كسى نماند كه به تشيع شناخته شود مگر آن كه به قتل رسيده يا به دار آويخته مىشد يا به زندان مىافتاد و يا تبعيد و آواره مىگرديد و ...»
سپس معاويه به عمّال خود در همه شهرها نوشت: از شيعيان على و خاندانش گواهى نپذيريد و پيروان عثمان و دوستداران او و خاندانش و كسانى كه فضائل و مناقبشان را روايت مىكنند به مجالس خود دعوت كنيد و گرامى بداريد و اعلام كنيد كه هر كس روايتى در فضيلت او و قبيلهاش دارد بياورد. به دنبال اين اعلام و با دادن صلهها و جايزهها
و اعطاى جامهها و زمين و ملك به عرب و عجم، روايات مجعول بسيارى را به طمع مال دنيا، آوردند و جايزه گرفتند! سپس از مردم خواستند در فضيلت معاويه و سوابق او نقل حديث كنند امرا و قضات معاويه پيام او را به مردم شهرها رساندند و راويان در منبرها و مسجدها در همه جا به جعل حديث پرداخته و به معلمان مكتبخانهها گفتند آن را به كودكان بياموزند، همان گونه كه قرآن را مىآموزند. كار به جايى رسيد كه اگر كسى به كفر وزندقه متهممىشد، مورد احترام بود، اما شيعيان على عليه السلام را به تهمت و ظن و گمان، گردن مىزدند و آواره مىكردند! اين وضع ادامه يافت تا امام حسن مجتبى عليه السلام بدرود حيات گفت. پس از شهادت آن حضرت نيز فتنه بالا گرفت و يك تن از بندگان صالح خدا نبود مگر آن كه بر جان خود بيمناك بود يا كُشته مىشد يا آواره مىگرديد ...
در چنين اوضاع و احوال كه دو سال به مرگ معاويه مانده بود حسين ابن على عليه السلام رهسپار حج شد در حالى كه عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عبّاس آن حضرت راهمراهى مىكردند، فرزندان هاشم را- اعم از مرد و زن- و دوستداران و پيروانشان را؛ چه آنان كه به قصد حج آمده يا قصد حج نداشتند و از انصار آنهايى را كه به صلاح و عبوديت مشهور بودند و گروهى از اصحاب پيامبر را در منا گرد آوردند كه عدد آنها به هزار تن مىرسيد، آنگاه امام در خيمهاى كه تابعين و فرزندان صحابه را در بر مىگرفت، بپا خاست و خطابهاى ايراد كرد و پس از حمد و ثناى الهى چنين فرمود:
«اين طاغى سركش؛ يعنى معاويه با ما و شيعيان ما كارى كرده كه خود
مىدانيد و مىبينيد و شاهد آن هستيد يا آن را شنيدهايد. اينك من مىخواهم چيزهايى را از شما بپرسم، پس اگر راست مىگويم مرا تصديق كنيد و اگر دروغ بود تكذيب كنيد. سخن مرا بشنويد و گفتارم را پنهان داريد و چون به شهرهايتان بازگشتيد و نزد قبيلههاى خود رفتيد كسانى را كه به امانت و وثاقتشان اطمينان داريد به آنچه مىدانيد آگاهى دهيد؛ چرا كه من بيم آن دارم كه اين حقايق مندرس شود و از خاطرهها محو گردد. و البته خدا نور خود را تمام مىكند گرچه كافران كراهت داشته باشند.»
آنگاه امام حسين عليه السلام از ذكر آنچه خداوند در قرآن در شأن پدر و مادر و برادر و خود و خاندانش نازل فرموده است، فروگذار نكرد و همه را عنوان فرمود و تفسير نمود و تمام آنچه را پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره پدر بزرگوارش على عليه السلام و مادر گراميش حضرت زهرا عليها السلام و خاندانشان فرموده بود، روايت كرد و در همه اين موارد صحابه مىگفتند:
«بار خدايا! اينها درست است، ما اينها را شنيدهايم و بدان گواهى مىدهيم»
و تابعين مىگفتند: «بار خدايا! كسانى اينها را براى ما روايت كردهاند كه به صدق و امانتشان ايمان داريم.» پس از آن كه همه چيز را بيان فرمود، خطاب به آنان گفت: «شما را بهخدا سوگند مىدهم كه چون به ديار خود برگشتيد اينها را به آنان كه مورد اعتماد شما هستند منتقل كنيد.» سپس ازمنبرفرود آمد و مردم متفرّق شدند.(1)ملاحظه مىكنيم كه در آن اوضاع بحرانى و فضايى كه معاويه
1) نك: به كتاب سليم بن قيس هلالى، ص 165 تا 171 و نيز احتجاج طبرسى، ج 2، ص 296- 293
و عمّالش به وجود آورده و تمام توان خويش را بر محو و اعدام نام و شخصيت اميرمؤمنان عليه السلام امام به حق و برجستهترين شخصيت پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مصروف داشته و از سلاحاسلام وحديث دراين توطئهبزرگ مدد مىگرفتند، امام حسين عليه السلام بر مهمترين موضوع سرنوشت ساز؛ يعنى ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام و معرفى شخصيت والاى او تكيه مىكند و در حساسترين موقعيت زمانى با حضور حاجيان و وجوه ناس در سرزمين منا پيام آسمانى و رسالت الهى خود را ابلاغ مىكند و حقايق كتمان شده در حق على و خاندانش را كه اوصياى پيامبرند، برملا مىسازد و نقاب از چهره بدعتگران كه معاويه پيشتاز آنهاست برمىدارد و اين خود گواهى است صادق بر ضرورت بهرهگيرى از حج در مقام معرفى رهبرى امّت و زدودن زنگار جهل و بدعت از چهره دين در مسأله امامت و رهبرى.
ابن قتيبه دينورى كه از مورخان كهن اهل سنّت است، در كتاب معروف خود «الإمامةوالسياسه» برخورد امامحسين عليه السلام با معاويه را در مسأله خلافت و وليعهدى يزيد، در سفرى كه معاويه به حرمين شريفين داشت، به گونهاى ديگر نقل كرده است. وى پس از آن كه آمدن معاويه به مدينه به منظور بيعت گرفتن اجبارى از مردم را نقل كرده و مذاكراتش را با چهرههاى معروف، چون حسين بن على عليه السلام، عبداللَّه ابن عبّاس، عبداللَّه ابن جعفر، عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبير، به تفصيل آورده، به نقل گفتارى قاطع و صريح از امام حسين عليه السلام در پاسخ معاويه پرداخته است.
وى مىنويسد: هنگامى كه معاويه در حضور آن حضرت ولايتعهدى يزيد را مطرح ساخت و از شايستگى او براى خلافت امت سخن گفت، امام به ايراد خطابهاى پرداخت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر
محمد صلى الله عليه و آله فرمود: «اى معاويه، آنچه در توصيف پيامبر و جانشينان اوگفتى فهميدم ... هيهاتهيهات، اى معاويه، سپيدهدم، ظلمت شب را رسوا كرد و خورشيد، روشنايى چراغها را بىرنگ ساخت، اما تو از حدّ خود تجاوز كردى و بدانچه از آنِ تو نبود چنگال افكندى و حقى براى صاحب حقى باقى نگذاشتى تا آن كه شيطان از اين كار، بخوبى بهره خود را گرفت ...
و اما آنچه درباره يزيد و كمالات او! و شايستگىاش براى سياست امّت محمّد صلى الله عليه و آله گفتى فهميدم، گويا تو مىخواهى كسى را كه در حجاب و از نظرها دور است معرفى كنى يا از چيزى كه به علم خاص خود كشف كردهاى خبر دهى، حال آن كه يزيد خود بهتر از تو معرف خويش است، بگذار يزيد خود از خود بگويد، از سگبازى و كبوتر بازىاش و سرگرمى با كنيزان آوازهخوان و خنياگرى و نوازشگرىاش، اينها را بنگر و بيش از اين تلاش مكن و به كارى دست مزن كه وزر و وبال آن را بيش از آنچه بر اين خلق روا داشتى نزد خدا ببرى. به خدا سوگند، تو همواره به راه باطل رفته و از جور و ستم ابا نداشتهاى تا بدانجا كه ظلمِ تو همه جا را گرفته است. تو را با مرگ جز چشم برهم زدنى فاصله نيست. كارى كن كه در روز قيامت سرافكنده نباشى آنجا كه راه چاره بسته است. مىبينم تو را كه اين امر را تصرف كردى و ميراث پدران ما را از ما گرفتى ... و اين براى تو زيان آشكارى است؛ إنَّ هذا لَهُوَ الخُسرانُ المُبين(1)به همين دلائل است كه روايات ما علاوه بر تأكيد به ولايت، از برائت و بيزارى از دشمنان امامان نيز سخن گفته است. ابىالجارود از امام باقر عليه السلام در بيان حقيقت دين چنين نقل مىكند:
1) الإمامة والسياسه، ص 165 و 166
«شهادة أن لا اله الّا اللَّه و أنَّ مُحَمَّداً رسول اللَّه، و الإقرار بما جاء به مِنْ عِند اللَّه و الولاية لوليّنا و البرائة من عدوّنا و التّسليم لأمرنا و انتظار قائمنا و الإجتهاد و الورع».(1)
« (حقيقت دين) گواهى دادن به يگانگى خدا، و رسالت حضرت محمد و اقرار و اعتراف به آنچه از سوى خدا آورده و دوستى با دوستان ما و تبرّى از دشمنان ما و تسليم در برابر ما و انتظار امام قائم ما و جدّ و جهد در بندگى و پرهيزكارى است».
راز اينهمه تأكيد بر «تولّى و تبرّى» اين است كه هدايت و تربيت انسانها همواره در گرو رهبرى مربّيان صالح است، آنچه سرنوشت انسان را مىسازد و كاروان بشرى را به كعبه مقصود مىرساند رهبرى انسان كامل و شايسته، در پرتو مكتب و آيين حق است و اين جز با پذيرش ولايت امامان هدايت و اعراض از سردمداران ضلالت امكانپذير نيست.
امامت، ولايت و مسأله رهبرىِ صالحان در فرهنگ اسلامى؛ به عنوان يك اصل پايدار و جاويد مطرح است و همانگونه كه پيشتر ملاحظه كرديم، امامت ريشه در آيين حنيف ابراهيم دارد تا به عصر ظهور اسلام مىرسيم و خاتم انبيا، كه وارث امامت ابراهيم است، به امر خداوند آن را در نسل پاك و مطهر خويش به وديعه مىنهد و چنانكه منابع شيعه و بيشتر منابع عامه بيانگر است طلايه داران آن را به اسم و رسم معرفى مىكند.
بدين ترتيب حتى در عصر غيبت امام عصر (عج)، اين رابطه ميان امت با امام زمان خود برقرار است و بر اساس اين باور، امام عصر (عج)
1) اصول كافى، ج 2، ص 22، حديث 10 و 13
همه ساله در موسم حضور دارند و هر چند نوع حج گزاران، آن حضرت را به شخص نشناسند اما مشتاقان كويش قلب خود را به آستانه پاكش پيوند مىدهند و روح خويش را به ولايت و محبّتش مىآرايند و چه بسيار مؤمنان صالح و شيفتگانى مخلص كه به ديدارش نائل آمده و با آن حضرت همسخن گرديدهاند.
منابع روايى ما از حضور امام عصر- عج- در موسم حكايت دارد؛ از جمله: زراره مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: «آنگاه كه مردم را به امام خود دسترسى نيست، او در موسم مىآيد و آنان را مىبيند اما آنها وى را نمىبينند (نمىشناسند)»؛ (زراره قال: سمعت أبا عبداللَّه عليه السلام يقول:
«يَفْقِدُ النّاسُ إمامَهُمْ فَيَشْهَدُ المَوْقِفَ فَيَراهُمْ ولا يَرَوْنَهُ»).(1)
«محمّد بن عثمان العمرى»، كه يكى از نواب خاص امام غايب است مىگويد: «به خدا سوگند حضرت صاحب الأمر همه ساله در موسم حج حضور دارد و حجگزاران را مىبيند و مىشناسد و آنها نيز او را مىبينند اما نمىشناسند»؛ (في الفقيه، روى محمِّدُ بنُ عثمان العمري- رضى اللَّه عنه- انّه قال: «واللَّهِ إنّ صاحبَ هذا الأمْرِ ليحضُرُ الموسِمَ كلَّ سنةٍ يرى النّاسَ ويعرفُهُمْ ويرونَهُ ولا يَعرفونَه»).(2)
همچنين بنا به نقل شيخ صدوق، «عبداللَّه بن جعفر الحميرى» كه از ثقات محدثين شيعه قم و از اصحاب امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام است(3)مىگويد: از محمد بن عثمان العمرى پرسيدم آيا حضرت صاحب الأمر را
زيارت كردهاى؟ گفت: آرى، و آخرين ملاقات من با وى، كنار خانه كعبه بوده، آنگاه كه مىگفت: بار خدايا! آنچه را كه به من وعده دادهاى تحقق بخش. و نيز ديدم كه در مستجار، پرده خانه كعبه را گرفته و مىگويد:
خداوندا! انتقام مرا از دشمنانت بگير؛ (اللَّهمَّ أنجز لي ما وعدتني، اللَّهُمَّ انتقمْ لي من أعدائك).(1)
جالب است به اين نكته نيز توجه شود كه خروج حضرت مهدى عليه السلام نيز از مكه و جوار كعبه معظمه خواهد بود و وارث امامت ابراهيم عليه السلام و نبوت و امامت محمّد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و وصى امامان مظلوم عليهم السلام رهبرى و هدايت بشر را عهدهدار خواهد گرديد و عدل جهانى را، كه جز در سايه حاكميت اللَّه و ولايت ولى حق تحقّقپذير نيست، در سراسر گيتى مستقر خواهد ساخت.
امام صادق عليه السلام ضمن روايتى در اين باره مىفرمايد:
«... آنگاه كه امام قائم ما خروج كند، به خانه تكيه دهد و سيصد و سى تن يارانش گرد او باشند و نخستين چيزى كه بدان تكلم كند اين آيه كريمه است: بقيةُاللَّهِ خيرٌ لكم إن كُنتُم مؤمنينَ(2)
علاوه بر آنچه در خصوص زيارت ائمه در زمان حياتشان از نظر گذشت و از حضور امام غايب عليه السلام در موسم و رابطه معنوى مردم با آن حضرت به اجمال ديديم، مسأله زيارت پيامبر و امام پس از مناسك حج
است كه پيامبر و امامان معصوم بدان توصيه فرمودهاند و با توجّه به فلسفه زيارت قبور آن بزرگواران كه عرض احترام و ادب به تربت پاك و روح مطهّر آن بزرگواران و راز و نياز با خدا بر مزارشان و تصفيه روح در پرتو عنايات آنان مىباشد، مىتوان در اينجا نيز به نقش اولياى خدا در حيات معنوى امت اشاره كرد و قطع اين رابطه همانگونه كه در روايات آمده، جفايى است نابخشودنى.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «آن كس كه به قصد حج به مكه بيايد و مرا در مدينه زيارت نكند در حق من جفا كرده است.»؛ (عن أبىعبدِاللَّهِ: قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: من أتى مكّة حاجّاً ولم يزُرْني إلى المدينة جفاني ...).(1)
و زيارت ائمه نيز به عنوان اوصياى رسول اللَّه در حكم زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است. زيد شحّام خدمت امام صادق عليه السلام عرض مىكند:
«براى كسى كه شما را زيارت كند چه ثوابى خواهد بود؟ امام در پاسخ مىفرمايد: همانند كسى كه پيغمبر خدا را زيارت كردهباشد»؛ (زيدُ الشّحامُ قال: قلت لأبي عبداللَّه عليه السلام: «ما لِمَنْ زارَكُمْ؟ قال كَمَنْ زارَ رسولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله»).(2)و امام هشتم عليه السلام مىفرمايد: «هر امامى را بر گردن دوستان و شيعيانش عهد و پيمانى است و تكميل اين عهد و پيمان و حسن انجام وظيفه، رفتن به زيارت قبور آنها است. پس هر كس با عشق و رغبت به زيارت آنان بيايد و آنچه را كه مورد توجه و تمايل آنها است تصديق كرده باشد، امامانشان در قيامت شفيع آنان خواهند بود»؛ (عليّ الوشّاء، قال: سمعت أباالحسنِ الرّضا يقول: «إنَّ لكلِّ إمامٍ عهداً في عنق أوليائه وشيعته، وإنّ
ابعاد سياسى و اجتماعى حج ؛ ؛ ص85
من تمامِ الوفاءِ بالعهدِ وحُسن الأداءِ زيارةُ قبورِهِمْ، فمن زارَهُمْ رغبةً في زيارتِهِم وتصديقاً بما رغِبُوا فيهِ كان أئِمَّتَهم شفعاءَهُمْ يومَ القيامَةِ»).(1)
بنابراين رشته امامت و ولايت قطع شدنى نيست؛ در حضور امام باشد يا غيبت، حيات باشد يا ممات. اين پشتوانه نيرومند معنوى از جهات مختلفى در تربيت آحاد امّت و ساختار اجتماعى و فرهنگى و سياسى آنان نقش غير قابل انكار دارد:
كسب هدايت و نورانيت در پرتو رهبرى معنوى و عنايات آنان؛ وجعلناهم أئمّة يهدون بأمرنا(2)* الگوساختن مكتب و سيره مباركه آنها و اطاعت از اوامرشان كه تالى تلو امر خدا و رسول است. أطيعوا اللَّهَ وأطيعوا الرّسولَ وأولي الأَمرِ مِنْكُمْ(3)* تشكل و انسجام آحاد امت در پرتو اتّصال به ولى امر و رهايى از تفرقه و اختلاف، كه ثمره تعدد قدرت و فرماندهى است. چنانكه در خطبه حضرت زهرا عليها السلام بدان اشاره شده: «والإمامَة لَمّاً مِنَ الفُرْقَةِ»؛(4)«خداوند امامت را مركز جمع و رهايى از تفرقه و پريشانى قرار داد».
تبرّى جستن و روى برتافتن از حاكمان جور و سرپيچى از اطاعت آنان، كه داعيان ضلالت و اقطاب نفاق و مظهر سلطه و طغيان و فساد و اسرافاند.
ولا تُطيعوا أمرَ المُسْرِفينَ الّذينَ يُفْسِدونَ في الأرضِ ولا يُصْلِحون»
«واز امرمسرفان فرمان نبريد، آنان كه در زمين فساد مىكنند و اهل صلاح و اصلاح نيستند».(1)
ولايت امر حج نيز يكى از شؤون امامت است كه ولى امر اگر مبسوط اليد بود و در موسوم حضور داشت، عهدهدار آن است وگر نه امير و نمايندهاى را بدين منظور برمىگزيند و هدايت امر حج و سرپرستى حجاج را بدو مىسپارد. هدف از اين سرپرستى، حسن انتظام و انجام فريضه حج و سياستگذارى آن و رسيدگى به امور حجاج بيتاللَّه است كه در موسم، گردهمايى عظيمى را تشكيل مىدهند و به راهنمايى فكرى و دينى و سياسى و اقتصادى نياز دارند و بدون سرپرستى، دستخوش تشتّت و گاه سردرگمى خواهند شد و عناصر مغرض از اين فرصت سوء استفاده خواهند كرد. و شايد بدين لحاظ به «امارت حج» تعبير كردهاند؛ زيرا امارت نوعى امر و نهى و فرماندهى است متناسب با شؤون اين فريضه بين المللى- اسلامى و امير الحاج فرمانده است كه همانند يك فرمانده نظامى، سپاه توحيد را در جهت مقاصد عالى معنوى و انسانى، عبادى- سياسى فرماندهى مىكند. و اين خود رمز ديگرى از بعد سياسى- اجتماعى حج است؛ زيرا اگر حج يكعبادت خالص بود به امارت نياز نداشت.
به طور خلاصه: امارت حج يكى از شؤون و مناصب امام است
1) شعرا: 150 و 151
هرگاه داراى بسط يد باشد و وضعيت ايجاب كند، بدان اقدام خواهد كرد.
انتصاب امير الحاج از سوى خلفا و حكام، امرى متداول بوده چنانكه اميرمؤمنان عليه السلام انجام اين مسؤوليت را به والى خود در مكه مىسپردند و دراينخصوص، نامههايىبه قُثَم بن عباس نوشتهاند، در يكى از آن نامهها چنين آمده است:
«أمّا بعدُ، فأقِمْ للنّاسِ الحَجَّ وذكِّرهُم بأيّامِ اللَّهِ ...»
«براى مردم حج را سر پا كن و آنان را به روزهاى خداوند تذكر ده ...
و مردم مكه را امر كن از مسافران كه اسكان مىدهند اجاره نگيرند؛ چه، خداى سبحان فرمايد:
«در اين سرزمين آنان كه مقيماند و آنها كه از بيرون مىآيند مساوىاند»؛ سواءً العاكِفُ فيهِ والبادِ(1)«عاكف» كسى است كه مقيم در آنجاست و «بادى» كسى است كه از نقاط ديگر به قصد حج به مكه مىآيد.
چنانكه ملاحظه مىكنيم، والى مكه نه تنها موظف به اقامه و ساماندهى امر حج است بلكه مأمور است در امور اسكان و چگونگى آن دخالت كرده و از مردم بخواهد از زائران خانه خدا اجارهبها نگيرند.
چنانكه در ديگر روايات نيز توصيه شده كه مكه شهر مردم است و مردم اين شهر، خانههاى خود را به روى مردم بايد گشاده دارند و چنانكه تاريخ وحديث بيانگر است نخستين كسى كه اين حق را از زائران بيت سلب كرد معاويه بود كه دستور داد خانههاى مكه را با دربهاى مخصوصى محدود و محصور نمايند.
1) نهج البلاغه، نامه 67
در نامه ديگر امير المؤمنين عليه السلام به قُثَم ابن عباس آمده كه آن حضرت از توطئه معاويه و جاسوسان وى كه از شام براى اخلالگرى رهسپار مكه شده بودند، سخن گفته و والى مكه و امير حج را به مقابله با اين توطئهها و استقامت در حق فرا مىخواند. نامه چنين است:
«پس از ثناى الهى، مأمور اطلاعات من در مغرب (شام) برايم نوشته و به من اعلام كرده كه گروهى از مردم شام به سوى حج اعزام شدهاند، گروهى كور دل ناشنوا و كور دين كه حق را به باطل مشوب مىسازند و در طريق نافرمانى خالق از مخلوق اطاعت مىكنند و بادادن دين خود شير از پستان دنيا مىدوشند و آخرت را كه ويژه صالحان و پرهيزكاران است به متاع اين دنيا مىفروشند در حالى كه پاداش هر كار نيكى، به فاعلش عايد مىشود و جزاى شرّ جز به فاعل آن نمىرسد. بنابراين در مورد آنچه در اختيار دارى و مسؤوليتى كه بر عهده تو است سخت قيام كن، قيام شخص دورانديش و نيرومند و نصيحت گر خردمند؛ قيام كسى كه مطيع فرمان امام و پيشواى خود مىباشد».(1)
ولايت امر كعبه و امارت حج يكى ديگر از شؤون دينى و اجتماعى اين فريضه بزرگ الهى است كه با توجه به شرافت كعبه معظمه و امر حج، از جايگاه مهمى برخوردار است و بايد به دست صالحترين افراد هر زمان باشد همانگونه كه قرآن تصريح مىكند: ولايت مسجدالحرام شايسته كسى جز پرهيزكاران نيست. إنْ أولياؤه إلّاالمتّقونَ(2)از همان آغاز كه خانه كعبه بنا شد و قبله عابدان و مطاف زائران قرار
گرفت فرزندان اسماعيل توليت كعبه را به عهده گرفته و امور حج و مناسك دينى را سرپرستى و هدايت مىكردهاند و اين منصب بصورت وراثت، از نسلى به نسلى مىرسيده است. چنانكه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «لم يزل بنو اسماعيل ولاة البيت يقيمون للناس حجَّهم و امر دينهم يتوارثونه كابر عن كابر»(1)«فرزندان اسماعيل همواره متوليان بيت بودند و حج را براى مردم بپا مىداشتند و به امر دين مردم رسيدگى مىكردند و اين سمت را بزرگى از بزرگى به ارث مىبرد».
بديهى است كه ولايت كعبه و امارت حج در طول تاريخ و با روى كار آمدن قبائل مختلف همچون «طَسْم، جَديس، عَمالِقه، جُرهم و خزاعه و ...» در سرزمين مكه دستخوش تحولات بسيارى بوده كه تفصيل آن در حوصله اين مقال نمىگنجد.(2)بالأخره در سير زمان و تاريخ، نوبت به قريش مىرسد و در اين دوران، نخستين كسى كه امور مكه و حج را در دست مىگيرد «قصى بن كلاب» جد چهارم پيامبر صلى الله عليه و آله است. بنابه نقل برخى مورخان، سبب استيلاى قصى بر رياست كعبه اين بود كه قبيله «خزاعه»، كه تا آنروز متصدى امر كعبه بودند، بت «هبل» را به مكه آوردند و در كعبه جاى دادند و بدين ترتيب بتپرستى در مكه رواج يافت. قصى كه از اين وضع ناراضى بود با قدرت سلاح، كعبه را از دست خزاعه خارج ساخت و خود تصدى آن را به عهده گرفت و از آن پس، حاكميت مكه در دست قريش قرار داشت، تا ظهور اسلام و فتح مكه فرا رسيد.(3)
قصى بن كلاب كه مرد با كفايتى بود، تمام مناصب مكه و كعبه را در دست گرفت. اين مناصب عبارت بودند از: 1- «سدانة- يا- حجابت»؛ كليددارى كعبه 2- «سقايت»؛ تهيه آب گوارا براى حجاج 3- «رفاده»؛ فراهم آوردن غذا براى حاجيان، كه اين سه، با امر حج و كعبه در ارتباط بود 4- «ندوه»؛ رياست شوراى شهر مكه در طول سال و رسيدگى به امور مردم شهر و مشورتها و تصميمگيريهاى لازم در اين خصوص 5- «لواء»؛ در دست داشتن پرچم مخصوص كه در جنگها بالا برده مىشد 6- «قيادت»؛ فرماندهى لشگر.(1)همينكه مرگ قصى فرا رسيد مناصب ششگانه را ميان دو فرزندش عبدمناف و عبدالدار تقسيم كرد. بهطور خلاصه: پس از قصى، عبد مناف و آنگاه هاشم و سپس عبدالمطلب و بعد از او ابوطالب، يكى پس از ديگرى رياست مكه، توليت كعبه و امارت حج را به عهده داشتند. عبدالمطلب كه چهره ممتاز و با كفايت قريش بود، علاوه بر امارت مكه و حج، چاه زمزم را بازسازى كرد و نيز چاههاى ديگرى براى مردم مكه و حاجيان حفر نمود و ارتباط تجارى با قيصر امپراتورى روم برقرار ساخت و نيز پيمانهايى با ايران و حبشه منعقد كرد كه در سرنوشت مكه و امور تجارى حجاز مؤثر افتاد. و از وقايع عصر او داستان معروف ابرهه و هجوم به مكه و جريان اصحاب فيل است.(2)بعد از عبدالمطلب، زبير بن عبدالمطلب و آنگاه ابوطالب بن عبدالمطلب و بالأخره ابوسفيان به ترتيب منصبهاى سدانت و سقايت و
لواء را داشتند. لواء همان پرچمى بود كه ابوسفيان در جنگ بدر و احزاب به دوش مىكشيد و با اسلام مىجنگيد تا بالأخره فتح مكه فرا رسيد و در دوران قيادت وى، آخرين دژ كفر در سرزمين مقدس سقوط كرد و آل ابوسفيان مجبور به تسليم شدند.
در سال هشتم هجرت نبوى، مكه فتح گرديد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با ده هزار نيروى مسلّح و مسلمان، مكه را از تصرّف قريش و آل ابوسفيان خارج ساختند. در امارت مكه و حج، شخص پيامبر نقش نخستين را داشت و هنگامىكه آن حضرت مكه را به قصد طائف ترك مىگفتند، «هبيرة بن شبل عجلان» را كه در حديبيه اسلام آورده بود، بر مكه گماردند كه تصدى امور شهر را بهدست گيرد.(1)بهگفته ازرقى: كليد خانه كعبه هنگام فتح مكه در دست فرزندان «عبدمناف بن عبدالدار» بود و پيامبر آن را از دست ايشان گرفت و خانه كعبه را گشود و داخل بيت شد و پس از خارج شدن از خانه، عباس بن عبدالمطلب از آن حضرت خواست كه حجابت و سقايت (كليددارى كعبه و آب دادن حاجيان) را به او و خاندانش بدهد كه اين آيه نازل شد: انَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أنْ تُوَدُّوا الأَماناتِ الى أهلِها آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله عثمان بن طلحه را فرا خواند و كليد را بدو سپرد و فرمود: «اى فرزندان ابوطلحه! اين را بگيريد كه امانت الهى است و با آن به نيكى عمل كنيد تا براى هميشه براى شما باقى بماند».(2)
لازم به ذكر است كه: مناصب مكه و حج در عهد پيامبر به يك فرد اختصاص نداشت و همانگونه كه ملاحظه كرديم رسول خدا امور شهر مكه را به «هبيرة بن عجلان» و سدانت را به «عثمان بن طلحه» دادند و بنابه نقل مورّخان، «معاذ بن جبل» را به جهت تعليم امور دين در مكه منصوب فرمودند و «عتاب بن اسيد» را هنگام عزيمت به حنين، به امارت حج برگزيدند و به او توصيه فرمودند كه به امور تجارت و حلال و حرام نظارت كند. گويند او اول اميرى است كه به امارت حج منصوب شده و تا روى كار آمدن ابوبكر داراى اين سمت بوده است. و حارث بن نوفل را بر امور ديگر مكه گماشتند كه تا زمان عثمان اين منصب را داشته است.(1)پس از رحلت پيامبر اكرم هريك از خلفا، امير يا اميرانى مىگماردند يا برخى امراى عصر پيامبر را ابقا مىكردند.
سال 36 هجرى فرا رسيد، اميرمؤمنان على عليه السلام «ابو قتاده انصارى» را كه از مجاهدان بدر و احد بود به امارت گماشت(2)و بعد از او «قثم بن عباس» را و سپس «معبد بن عباس» را و پس از وى «جارية بن قدامة السعدى» را ...(3)و در همين دوران (سالهاى 36 تا 40 هجرى) بهخصوص با تسلط معاويه بر خلافت شام، امراى ديگر از شام منصوب مىشدند. از جمله «مغيرة بن شعبه» بود كه به نقل طبرى و ابن اثير و ديگر مورخان، مغيره براى اينكه ابتكار امارت را بهدست داشته باشد و امير ديگرى از
طرف اميرمؤمنان عليه السلام سرپرستى حجاج را بهدست نگيرد، اعمال حج و وقوف به عرفات و اعمال منا را يك روز مقدم داشت و روز هشتم (يومالترويه) به عرفات رفت و روز نهم (روز عرفه) را در منا قربانى كرد و ساير اعمال روز عيد را بجا آورد كه اين بدعت مورد اعتراض جمعى از مسلمانان قرار گرفت؛ از جمله عبداللَّه بن عمر از او تخلّف كرد و گروهى از مردم با وى همراهى نكردند و يك روز بعد از او اعمال حج را بجا آوردند.(1)اين واقعه نشان مىدهد كه حكام اموى و عمّالشان از هيچگونه بدعتى در دين ابا نداشتند و آنچه براى آنها اهميت داشت سلطنت و حاكميت بر امور مسلمين بود. چنانكه از شخص معاويه نيز نقل شده كه در مسير خود به صفين نماز جمعه را روز چهارشنبه خوانده است!(2)يكى ديگر از امراى مكه «بسر بن ارطاط» بود كه به شهر مكه حمله برد و «معبد بن عباس» را كه از سوى اميرمؤمنان على عليه السلام امارت داشت از مكه طرد كرد و با قهر و غلبه امارت مكه را به دست گرفت. «بسر بن ارطاط» كه از ياران و عمال معاويه بود، هنگام بازگشت از مكه و عزيمت به شام گروه زيادى از شيعيان على عليه السلام را در يمن به قتل رسانيد.(3)بارى سرنوشت امارت حج در عهد اموى و عباسى بدين ترتيب ادامه مىيابد، تا سال 345 هجرى مىرسد و از آن پس فرزندان امام حسن عليه السلام آنانكه از فضيلت و شخصيت برترى برخوردارند، امارت مكه را بهدست مىگيرند. بنىالحسن حدود هزار سال- كه شامل حكومتِ
فاطميان، ايوبيان، مماليك و عثمانىها است- يعنى تا سنه 1141 هجرى اميران، اشراف و متوليان مكه بودند تا پايان ربع اول قرن حاضر، كه آلسعود به سلطنت رسيدند و حرمين را در تصرّف گرفتند.(1)سرپرستى حجاج، جداى از اداره شهر مكه و حرمين كه امروزه در دست دولت سعودى است، رسيدگى به امور دينى و داخلى و ساماندهى وضعيت حجاج هر كشور امروزه نيز به قوت خود باقى است، از اينرو كشورهاى اسلامى بعثهها و نمايندگىهايى دارند كه حجاج كشور خود را رهبرى و هدايت مىكنند و در نظام اسلامى ما كه ولايت فقيه مصدر امور كشور اسلامى و ملت مسلمان است، طبيعى است با توجه به عظمت امر حج و سرنوشتساز بودن آن در صحنه بينالمللى، اين ضرورت وجود دارد كه از سوى مقام ولايت نمايندهاى با وظايف و اختياراتى كه به وى سپرده مىشود، به حج اعزام گردد و جهت رتق و فتق امور حجاج و رسالت حج ابراهيمى و مقام سرپرستى بعثه مقام معظم رهبرى چنين مسؤوليتى را عهدهدار باشد.
1) نك: تاريخ امراى مكه، اين كتاب طى 960 صفحه به تفصيل در اين باب سخن گفته است. نشر، دارالبشائر، دمشق سال 1413 هجرى
برائت از دشمنان خدا و آنچه مانع رشد و تكامل انسان و سدّ راه سعادت اوست، قبل از آنكه بعد سياسى- اجتماعى داشته باشد جنبه اعتقادى و تربيتى دارد و مؤمن به حكم انگيزه ايمانى و با تأسى به خدا و رسول، مىبايست از هرچه سد راه خدا است و هر كس كه در مقام خصومت با خلق اوست، تبرّى جويد و عُلقه روحى و عملى خود را قطع كند و با دشمنان خدا طرح دوستى نيفكند. قرآن به اين اصل مهم ايمانى اهتمام ورزيده و بارها آن را متذكّر شده است. از جمله خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
لا تجد قوماً يؤمنون باللَّه و اليوم الآخر يوادّون من حادّ اللَّه و رسوله و لو كانوا آبائهم أو أبنائهم أو اخوانهم أو عشيرتهم، اولئك كتب فى قلوبهم الإيمان و أيّدهم بروح منه و يدخلهم جنّات تجري مِنْ تحتها الأنهار خالدين فيها، رضى اللَّه عنهم و رضوا عنه، اولئك حزب اللَّه ألا إنَّ حزب اللَّه هم المفلحون(1)
1) مجادله: 22
«هيچ گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، نخواهى يافت كه با دشمنان خدا دوستى كنند هرچند پدران، فرزندان، برادران يا خويشاوندانشان باشند. خداوند ايمان را در دلهاى اينان تثبيت كرده و با عنايت خاص خود تأييدشان نموده است و در بهشت برين جاى مىدهد. خدا از آنها خشنود و آنها از خدا خشنودند، اينها حزب خدا هستند و حزب خدا رستگارانند».
نكته شايان توجهى كه در آيه بدان اشاره شده و نبايد از آن به سادگى گذشت، ويژگى «حزب خدا» يعنى جامعه مؤمن و متشكّل اسلامى است كه عبارت است از «برائت از دشمنان خدا و قطع رابطه مودّت با آنها.» تنها در چنين صورتى است كه شاهد پيروزى بر احزاب و شياطين خواهند بود؛ چه، دوستى با دشمنان خدا جز ذلت و حقارت براى مسلمانان ببار نخواهد آورد و معالأسف امروزه شاهد چنين سرنوشتى براى اغلب كشورهاى اسلامى كه با كفار طرح دوستى افكندهاند، مىباشيم. همچنين قرآن كريم در مقام نقل سخن حضرت ابراهيم با آذر و گروه بتپرست چنين مىگويد:
و اذ قال ابراهيم لأبيه و قومه انَّنى بَرَآءٌ مما تعبدون(1)«و آنگاه كه ابراهيم به پدر خود(2)و قومش گفت من از آنچه شما پرستش مىكنيد بيزارم».
و مؤمنان را به تأسى جستن به ابراهيم و همراهانش فرا خوانده
و مىفرمايد:
قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم و الّذين معه اذ قالوا لقومهم انّا بُرَءَآؤُا منكم و مما تعبدون من دون اللَّه كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابداً حتى تؤمنوا باللَّه وحده ...(1)«براى شما در (سيره) ابراهيم و يارانش سرمشق نيكويى است آنگاه كه به قومشان گفتند ما از آنچه جز خدا مىپرستيد بيزاريم، نسبت به شما كافريم و ميان ما و شما دشمنى و كينه پديد آمده تا به خداى يگانه ايمان آوريد ...».
چنانكه ملاحظه مىكنيم، ابراهيم بانى كعبه و حج و پيامبرى كه آيين حنيف او اساس و معيار در آيين اسلام است، در مسأله برائت اسوه و سرمشق قرار گرفته و اين برائت تا بدانجا پيش مىرود كه بهصورت كينهاى آشتىناپذير نسبت به مشركان درمىآيد تا هنگامى كه آنان به صراط مستقيم توحيد بازگردند.
بدين ترتيب بر مؤمنان وحج گزاران و اهل قبله است كه قهرمان توحيد، ابراهيم عليه السلام را به عنوان اسوه حسنه سرمشق سازند و برائت از دشمنان خدا و بتهاى زمان و اقطاب شرك را كه كمر به نابودى اسلام و به ذلت كشيدن مسلمانان بستهاند طرد و نفى كنند و خطرشان را دست كم نگيرند و همانگونه كه در طواف و سعى و ساير مناسك قدم جاى قدم ابراهيم مىنهند، همچون ابراهيم نقاب از چهره نمروديان زمان برافكنند و با شرك و بتپرستى و دجالهاى قرن، در هر چهرهاى كه هستند بستيزند و از آنها اعلام برائت كنند و قلب خويش را از كينه آنان لبريز سازند و تا
1) ممتحنه: 4
هنگامى كه ريشه فتنه و فساد بركنده نشود از پاى ننشينند.
بارى، در بحث برائت- به عنوان سياست اصولى حج- چند مطلب را بايد به بررسى نهاد:
برائت ابراهيمى در آيين جهانشمول اسلام همچنان استمرار يافته و به شكل نهايى خود مىرسد. ابراهيم مبارزه با اقطاب شرك و انديشه بتپرستى را آغاز مىكند و محمد صلى الله عليه و آله به تكميل آن مىپردازد. بتها را از كعبه بيرون مىريزد و خانه خدا را پاكسازى مىكند و با بتپرستان و مشركان به نبرد برمىخيزد و برائت از آنان را با بانگ بلند در موسم حج اعلام مىدارد.
آيات متعددى از قرآن به برائت از كافران و مشركان و نبرد با دشمنان خدا و بيزارى از اعمال و جرائم آنان فرمان مىدهد. از جمله در آغاز سوره مباركه ممتحنه، كه به اسوه بودن ابراهيم در امر برائت اشاره دارد، و همچنين در پايان آن سوره، مؤمنان را از دوستى با دشمنان خدا و آنان كه مورد غضب خداوند قرار گرفتهاند برحذر داشته است.
در آغاز مىگويد:
يا ايها الّذين آمنوا لا تتّخذوا عدوّى و عدوّكم أولياء تلقون الَيهم بالمودّة و قد كفروا بما جائكم من الحقّ
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد دشمن من و دشمنان خود را دوستان نگيريد و با آنها طرح دوستى نيفكنيد، در حالىكه آنها به آيين راستين شما كفر ورزيدهاند».
و در پايان مىفرمايد: يا ايّها الّذين آمنوا لا تتولَّوْا قوماً غضب اللَّه
عليهم قد يئسوا من الآخرة كما يئس الكفّار من أصحاب القبور(1)«اى ايمانآوردگان، با آن گروه كه مورد خشم و غضب خدا هستند دوستى نكنيد، آنها از آخرت مأيوسند همانگونه كه كفار از اهل قبور نااميدند».
هرچند مصداق بارزِ غضب شدگان، به قرينه موارد ديگر قرآن، يهوديانند اما مورد، مخصِّص نيست و دليلى ندارد كه ساير غضبشدگان از اهل كتاب، كفار، منافقان، مشركان و يا ساير دشمنان اسلام را شامل نباشد؛ زيرا «الكفر ملّة واحدة» در هر حال اين آيات با صراحت و قاطعيت مؤمنان را از دوستى با دشمنان خدا برحذر داشته و بر آن تأكيد مىورزد.
آيات ديگرى نيز در قرآن به چشم مىخورد كه پيامبر را به برائت از اعمال مشركان و مجرمان فرمان مىدهد، مانند:
«فَان عصوك فقُل انّى برىءٌ ممّا تَعْملُون».(2)
«پس اگر از فرمان تو سرپيچى كردند، بگو من از اعمال شما بيزار و روىگردانم».
و: «و انَا برىءٌ ممّا تجرمون».(3)«و من از جرائم شما برائت مىجويم». و بدين ترتيب برائت در اعتقاد و عمل مورد توجه قرآن قرار گرفته و به آن فرمان داده است.
علاوه بر آياتى كه در قرآن بهصورت عام، در مسأله برائت وجود
دارد و بخشى از آن از نظر گذشت، در سوره مباركه «برائت» و يا «توبه»- كه مىتوان آن را «قطعنامه برائت» ناميد- برخورد صريح و قاطع و اعلام جنگ با مشركان و پيمانشكنان را فرمان داده است و آيات برائت در اجتماع عظيم حج كه مسلمانان و مشركان در موسم حضور داشتند و در عيد قربان يا عرفه، كه قرآن حج اكبرش ناميده، بهصورت رسمى به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با بيان اميرمؤمنان، على عليه السلام تلاوت شد:
برائة من اللَّه و رسوله الى الّذين عاهدتم من المشركين فسيحوا فى الأرض أربعة أشهر و اعْلَموا انّكم غير معجزى اللَّه و انّ اللَّه مخزى الكافرين. و أذان من اللَّه و رسوله يوم الحجّ الأكبر انَّ اللَّه برىءٌ من المشركين و رسولُه ...(1)«اين است برائت خدا و پيامبرش از مشركانى كه با آنان پيمان بستهايد.
اينك چهارماه مجال داريد در زمين سير كنيد و بدانيد كه شما خدا را ناتوان نتوانيد كرد و خداوند خوار كننده كافران است. و اين اعلامى است از سوى خدا و پيامبر او بر مردم در روز حج اكبر كه خداوند و پيامبرش از مشركان برى و بيزارند».
درباره اين آيات و آيات بعدى، نكاتى را بايد متذكر شد:
1- اين سوره بر خلاف سورههاى ديگر، بدون «بسم اللَّه» نازل شده و چنانكه در روايات آمده، دليل آن اين است كه بسماللَّه مبشّر رحمت و امان است در حالىكه اين سوره بهمنظور رفع امان و اعلام جنگ و تهديد به عذاب نازل گرديده است.(2)2- آغازگر برائت، خدا و پيامآور اوست و تنها يك امر سياسى و
مقطعى نيست بلكه برگرفته از مصدر ربوبى است و براى مؤمنان بايد به عنوان يك حقيقت ايمانى همواره و در هر عصر سرمشق باشد.
3- مفهوم برائت، از بيزارى كه يك امر قلبى و عاطفى باشد، فراتر رفته و مستلزم كنارهگيرى، منزوى ساختن و طرد عملى مشركان و توطئهگران است و همانگونه كه مفسّرانگفتهاند: به معناى رفع امان و سلب مصونيت و عدم تعهد در برابر مشركان و حتى جنگ با آنان مىباشد.
چه، آنان آغازگر توطئه بوده و نقض عهد كرده و مهلت و مدت پيمانشان به پايان رسيده است.
4- با اين حال به مشركان چهار ماه مهلت داده شده تا مجال تفكّر و انتخاب داشته باشند و از گذشته خويش توبه كنند تا از امان و عطوفت اسلامى برخوردار گردند؛ زيرا هدف از برائت و جنگ و مبارزه همانا هدايت انسانها و بازگرداندن آنها به راه حق و طريق سعادت آنها است نه انتقامجويى و كينهتوزى و هرگاه بازگردند و تسليم آيين حق شوند، برادرانى هستند كه با صلح و صفا در كنار ساير مؤمنان مىتوانند زندگى كنند.
5- سوره برائت در سال نهم هجرت و در مدينه نازل شد كه دعوت اسلام گسترش چشمگيرى يافت و دولت اسلامى مستقر شد و پيامبر صلى الله عليه و آله از موضع قدرت با دشمن برخورد نمود تا حساب كار خود را بكند كه اسلام از اينپس توطئه كفر و شرك را به هيچوجه تحمل نخواهد كرد.
6- اعلام برائت، آغاز يك جنگ روانى تبليغى عليه كفر و شرك و زمينهساز جنگهاى ميدانى و تهاجمى به منظور مقابله با استكبار و فساد بود و سياست خارجى اسلام با جهان كفر را در صحنه تبليغ و جهاد و جنگ سرد و گرم مشخص مىكرد؛ چنانكه آيه فاذا انسلخ الأشهر الحرم
فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ...(1)بيانگر است.
7- برائت در روز حج اكبر (قربان يا عرفه) كه مسلمانان و مشركان حضور داشتند، با بانگ بلند «اذان» اعلام شد تا به گوش همه مردم از مسلمان و غير مسلمان برسد و تكليف مسلمانان نيز روشن شود و خبر آن را قبائل عرب بشنوند و اين در تاريخ اسلام نقش تعيينكننده داشت و زمينه گسترش اسلام و عقبنشينى سركشان را فراهم ساخت كه به دنبال اين هشدار هيأتهاى نمايندگى عرب (وفود) يكى پس از ديگرى رهسپار مدينه شدند و با پيامبر به مذاكره پرداختند و موجوديت اسلام را باور كردند.
8- آيات برائت خطر منافقان را، كه لحن ظاهرفريب و دلى آكنده از كينه و عداوت دارند، هشدار داده تا مؤمنان بيدار باشند و فريب نيرنگشان را نخورند؛ چراكه اگر آنان برنده اين مصاف شوند به هيچيك از اصول و تعهّدات انسانى پايبند نخواهند بود.
9- به مقاتله با مشركان بهويژه با اقطاب كفر و سردمداران شرك و تعقيب و مجازات آنها فرمان مىدهد؛ زيرا اينها آغازگر توطئه و خيانت بوده و پيامبر و پيروان او را از خانه خود آواره كرده و كمر به نابودى اسلام بستهاند.
10- به مؤمنان توصيه مىكند كه از دشمن نهراسند و تنها از خدا پروا كنند كه خدا به دست مؤمنان، نكبت و عذاب را بر دشمن مىفرستد، تا تشفّى دل مؤمنان باشد.
11- و بالأخره اين آزمايشى است براى مؤمنان و مجاهدان صادق كه
1) توبه: 5
جز خدا و رسول را پناه و همراز، اتخاذ نكنند.
قطعنامه برائت را، كه مشتمل بر بخشى از آيات سوره توبه(1)و كلماتى چند از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خصوص روابط آينده مسلمين و مشركين بود، على عليه السلام به امر پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام نمود. در اين مطلب مفسّرانو مورّخان و محدّثان اتفاق نظر دارند، هرچند در جزئيات آن ديدگاههاى مختلفى وجود دارد. برخى از مفسّران مىگويند: چون سوره برائت نازل شد، پيامبر اوّل آنرا به ابوبكر سپرد و سپس به امر خداوند از او گرفت و به على بن ابىطالب عليه السلام داد. بهدنبال اين مأموريت، على عليه السلام بر ناقه پيامبر بنام «عضباء» سوار شد و خود را در «ذوالحليفه» به ابوبكر رسانيد و پيام رسول خدا را در خصوص تحويل دادن آيات به او ابلاغ نمود. ابوبكر كه از اين امر ناراحت بود نزد پيامبر بازگشت و علّت را از آن حضرت جويا شد.
پيامبر فرمود: اين پيام را كسى جز من يا مردى از خاندان من نبايد ابلاغ كند. اين را «حاكم» به اسناد خود از انس بن مالك نقل كرده است.(2)فخر رازى مىگويد: هنگامىكه سوره برائت نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را مأمور ساخت كه به موسم برود و آن را بر مردم قرائت كند.
خدمت پيامبر عرض شد چرا اين مأموريت را به ابوبكر واگذار نكرديد؟
فرمود: جز مردى از (خاندان) من آن را ابلاغ نكند. آنگاه على عليه السلام در روز
عيد قربان نزديك «جمره عقبه» ايستاد و گفت: «ايُّهاالناس! من فرستاده رسول خدا به سوى شما هستم. سپس سى يا چهل آيه و به قول مجاهد سيزده آيه، سوره توبه را تلاوت فرمود و اضافه نمود كه: من مأمورم چهار مطلب را اعلام كنم:
از اين سال به بعد، مشركان حق نزديك شدن به خانه كعبه را ندارند.
كسى نبايد برهنه طواف خانه كند.
جز مؤمن داخل بهشت نگردد.
«لا يطوفنّ بالبيت عريان، و لا يحجَّنَّ البيت مشرك، و من كان له مدّة فهو الى مدته و من لم يكن له مدة فمدّته أربعة اشهر».(3)
«برهنه حق ندارد طواف خانه كند، مشرك نبايد به حج بيايد، كسىكه پيمانى دارد تا مدّت معين معتبر است، و كسىكه مدت معين ندارد تا چهار ماه مهلت دارد».
طبرسى از زيد بن نقيع نقل كرده است كه گفت از على عليه السلام پرسيدم شما براى ابلاغ چه چيزى اعزام شديد؟ پاسخ داد: چهار چيز:
«مشرك وارد خانه كعبه نشود»، «برهنه طواف نكند»، «هركس با پيامبر عهد وپيمانى دارد تازمان مقررمجالدارد» و «به هركس ندارد تا چهار ماه مهلت داده مىشود».(1)و نيز طبرسى گويد: على پس از اعلام اين چهار مطلب، در نزديكىِ جمره عقبه، سيزده آيه از سوره برائت را تلاوت كرد.(2)بهطور خلاصه منابع فريقين با اندك تفاوتى به نقل واقعه پرداختهاند، در پارهاى از اين منابع آمده، پس از آنكه پيامبر آيات را به ابوبكر داد جبرئيل نازل شد و از آن حضرت خواست كه آيات را از وى گرفته به على عليه السلام بسپارد.(3)اين مطلب را ابن شهراشوب از جماعتى از محدّثان عامه همچون طبرى، بلاذرى، ترمذى، واقدى، قرطبى، سمعانى، احمد حنبل، ابو يعلى، ابن بطه و جمع ديگرى از اهل حديث آورده است.(4)شايد نكته مطلب اين باشد كه اين امر مهم و اساسى اسلام را بايد كسى در ميان جمع مسلمين و مشركين اعلام كند كه لحظهاى شرك نورزيده است تا در نفوس تأثير بيشترى بگذارد و آن كس جز پيامبر يا على عليهما السلام نيست، همانگونه كه روايات فريقين گواهى مىدهد.(5)
در هر حال، «اعلان برائت» يكى از وقايع مهم تاريخ عصر رسالت،
در اواخر عمر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله بود. بدينوسيله دولت اسلامى تثبيت شد و دعوت جهانى اسلام نيز آغاز گرديد و پيامها و پيكهاى آن حضرت به سران دول و ملل گسيل شدند. اين وقايع چهارچوب سياست اسلامى و خط مشى مسلمانان را در رابطه با مشركان و منافقان و توطئه پردازان براى هميشه تاريخ مشخص مىكرد و براى استقرار نظام اسلامى بايد به عنوان يك دستورالعمل اصولى تلقّى گردد.
بدين ترتيب بنيانگذار اعلام برائت، شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله است و سيره نبوى براى امت سرمشق جاودانى است (لقد كان لكم فى رسول اللَّه اسوة حسنة).(1)
توحيد ابراهيمى و نظام مقدّس اسلامى جز با برائت قوام نخواهد گرفت؛ زيرا برائت جنبه منفى توحيد و ولايت است و ايندو از يكديگر قابل تفكيك نيستند.
دكتر محمد حسين هيكل در كتاب خود «حيات محمد صلى الله عليه و آله» پس از طرح مسأله برائت و اعلام آن بهوسيله على بن ابىطالب عليه السلام مىنويسد:
«از آنروز بود كه پايه و اساس دولت اسلامى استقرار يافت. اساس معنوى يك دولت نوپا كه آيات برائت بر آن تكيه مىكند و على عليه السلام تنها به خواندن آن در موسم بسنده نكرد بلكه آن آيات را بهطور مكرر براى مردم در هر كجا كه بودند تلاوت مىنمود».
وى سپس مىنويسد: «هرگاه با دقت به اين آيات بنگرى، بهحق آنرا بنياد معنوى در قوىترين شكل آن براى دولت نوپاى اسلام خواهى يافت.
1) احزاب: 21
اگر توجه كنيم كه نزول آيات برائت هنگامى بود كه جنگهاى پيامبر پايان يافته و طائف، حجاز، تهامه، نجد و بسيارى از قبائل جنوب شبه جزيره به اسلام گرويده بودند، حكمت تاريخى نزول اين آيات، كه شالوده معنوى دولت را سامان مىدهد، روشن خواهد شد. يك دولت نيرومند بايد داراى ايده و اعتقادى باشد كه همه بدان ايمان آورده و با تمام توان از آن دفاع كنند و كدام عقيده برتر از ايمان به خداى يگانهاى كه شريك ندارد و كدام عقيده همچون اعتقاد به بالاترين مظاهر هستى، كه جز خدا را در آن سلطنتى نيست و جز خدا را به ضمير راه نمىدهد، مىتواند نفس را بدينگونه مسخّر كند؟
حال اگر كسانى بخواهند در برابر اين اعتقاد كه زيرساز دولت اسلامى است ايستادگى كنند، اينان تبهكارانى هستند كه هسته مركزى ارتجاع و فتنه و فساد را تشكيل مىدهند و از اينرو عهد و پيمانى ندارند و دولت بايد با آنها بجنگد تا ريشه فتنه و فساد بركنده شود».(1)حضرت امام در پيام تاريخى برائت چنين مىگويد:
«حاشا كه خلوص عشق موحدين جز به ظهور كامل نفرت از مشركين و منافقين ميسّر شود و كدام خانهاى سزاوارتر از كعبه و خانه امن و طهارت و «الناس» كه در آن به هرچه تجاوز و ستم و استثمار و بردگى و يا دونصفتى و نامردمى است عملًا و قولًا پشت شود و در تجديد ميثاق «ألست بربّكم» بت الههها و اربابان متفرّق شكسته شود و خاطره مهمترين و بزرگترين حركت سياسى پيامبر در «و اذان من اللَّه و رسوله الى الناس يَوْمِ الحجّ الأكبر» زنده بماند چراكه سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و اعلان برائت كهنه شدنى نيست و نه تنها اعلان برائت به
1) حياة محمد، ص 296 و 297
ايام و مراسم حج منحصر نشود كه بايد مسلمانان فضاى سراسر عالم را از محبت و عشق نسبت به ذات حق و نفرت و بغض عملى نسبت به دشمنان خدا لبريز كنند و به وسوسه خنّاسان و شبهات ترديدآفرينان و متحجّرين و منحرفين گوش فرا ندهند و لحظهاى از اين آهنگ مقدّس توحيدى و جهانشمولى اسلام غفلت نكنند».(1)
سپس با اشاره به اينكه: اعلان برائت متناسب با هر عصر و مبارزه با چهرههاى شرك و نفاق امرى است اجتنابناپذير، مىفرمايد:
«خلاصه، اعلان برائت مرحله اول مبارزه و ادامه آن مراحل ديگر وظيفه ماست و در هر عصر و زمانى جلوهها و شيوهها و برنامههاى متناسب خود را مىطلبد و بايد ديد در عصرى همانند امروز كه سران كفر و شرك همه موجوديت توحيد را به خطر انداختهاند و تمامى مظاهر ملى و فرهنگى و دينى و سياسى ملتها را بازيچه هوسها و شهوتها نمودهاند چه بايد كرد؟ آيا بايد در خانه نشست و با تحليلهاى غلط و اهانت به مقام و منزلت انسانها و القاى روحيه ناتوانى و عجز در مسلمانان، عملًا شيطان و شيطانزادگان را تحمل كرد و جامعه را از وصول به خلوص، كه غايت كمال و نهايت آمال است، منع كرد و تصور نمود كه مبارزه انبيا با بت و بتپرستها منحصر به سنگ و چوبهاى بىجان بوده است و نعوذباللَّه پيامبرانى همچون ابراهيم در شكستن بتها پيشقدم، امّا در مصاف با ستمگران صحنه را ترك كردهاند؟ و حال آنكه تمام بتشكنىها و مبارزات و جنگهاى حضرت ابراهيم با نمروديان و ماه و خورشيد و ستارهپرستان مقدمه يك هجرت بزرگ و همه آن هجرتها و تحمل سختىها و سكونت در وادى غير ذى ذرع و ساختن بيت و فديه
1) صحيفه نور، ج 20، ص 111
اسماعيل مقدمه بعثت و رسالتى است كه در آن ختم پيامآوران، و سخن اولين و آخرين بانيان و مؤسسان كعبه را تكرار مىكند و رسالت ابدى خود را با كلام ابدى «انّنى برىءٌ ممّا تشركون» ابلاغ مىنمايد كه اگر غير از اين تحليل و تفسيرى ارائه دهيم، اصلًا در زمان معاصر بت و بتپرستى وجود ندارد و راستى كدام انسان عاقلى است كه بتپرستى جديد و مدرن را در شكلها و افسونها و ترفندهاى ويژه خود نشناخته باشد و از سلطهاى كه بتخانههايى چون كاخ سياه بر ممالك اسلامى و خون و ناموس مسلمين و جهان سوم پيدا كردهاند خبر نداشته باشد».(1)و در بخشى ديگر از اين پيام آمده است:
«فرياد برائت ما فرياد برائت امتى است كه كفر و استكبار به مرگ او در كمين نشستهاند و همه تيرها و كمانها و نيزهها به طرف قرآن و عترت عظيم نشانه رفتهاند و هيهات كه امت محمد صلى الله عليه و آله و سيرابشدگان كوثر عاشورا و منتظران وراثت صالحان، به مرگ ذلتبار و به اسارت غرب و شرق تن دهند و هيهات كه خمينى در برابر تجاوز ديوسيرتان و مشركان و كافران به حريم قرآن و عترت رسول خدا و امت محمد صلى الله عليه و آله و پيروان ابراهيم حنيف ساكت و آرام بماند و يا نظارهگر صحنههاى ذلتبار و حقارت مسلمانان باشد!».(2)
خلاصه، حج نمايش يك جامعه اعتقادى و نمونه توحيدى است كه اسلام مىخواهد در جهان بنا كند؛ يعنى با خدا در ميان خلق بودن و
كاملترين نمونه حركت جمعى است، حركت به سوى خدا همگام با خلق، حركتى حسابشده و آگاهانه به سوى كمال مطلق و ابديت و روىگرداندن از قصرهاى قدرت و گنجينههاى ثروت و معبدهاى ضرار و ذلت، بنابراين در اين رود عظيم و درياى پرخروش انسانها، بايد زندهترين شعارها كه همانا تجديد پيمان با خدا و توحيد خالص و نفى شرك و تبرى از مشركان است بلند شود؛ زيرا شرك بزرگترين مانع بر سر راه كمال و همبستگى انسانها است و اعلام برائت از بزرگترين گامها در جهت دگرگونى جامعه شركآلود به جامعه موحد و بازگشت به هويت مستقل اسلامى و رهايى از وابستگى به قدرتهاى استكبارى است؛ اين آفت عظيمى كه امت اسلامى را طى قرنها از خود بيگانه ساخته و به دنباله روى بيگانگان كشانده است. برائت بذر خشم و تنفر از بيگانگان را در دلهاى مسلمانان مىپرورد كه از وابستگى به قدرتهاى استكبارى نجات يافته و روى پاى خود بايستند و سلطه كافران را بر مسلمانان نفى كنند؛ چنانكه قرآن نفى كرده است: «لن يجعل اللَّه للكافرين على المؤمنين سبيلًا».
و امت اسلام كه مىخواهد امام و اسوه و شاهد بر ديگر امتها و ملتها باشد، هنگامى شايسته چنين رسالتى است كه با ابراهيم همگام شود و در صراط مستقيم اسلام رهپوى شريعت محمد صلى الله عليه و آله گردد. و اين جز با استقامت در توحيد و تبرّى از شرك و نفاق، ميسّر نيست.
گفتنىاستكه: برائتنهتنها از مشركان ومنافقان بلكهاز «انديشه شرك ونفاق» است وتا انديشه شرك درجهان هستبرائت نيز هست؛ همچنانكه تا انسان در كره خاكى وجود دارد حج نيز خواهد بود. پس حج بىبرائت حج نيست. اذان برائت مكمل اذان حج است كه يكى بهوسيله ابراهيم عليه السلام و ديگرى بهوسيله محمد صلى الله عليه و آله انجام شد و ايندو جاودانه مىماند.
يكى از مناسك حج رمى جمرات و سنگ زدن به تنديس شياطين است. اين حكم نيز همانند ساير مناسك، برگرفته از سنت و سيره ابراهيم خليل است كه هنگام عزيمت به منا بهمنظور قربان ساختن اسماعيل، با وساوس ابليس روبرو شد و او را رجم كرد و راه خود را پيمود و زيباترين نمايش ايمان و عشق را متجلى ساخت.(1)برخى روايات، رمى شيطان در جمرات را به آدم عليه السلام نيز نسبت دادهاست كه بدينوسيله ابليس را از خود راند(2)و بدين ترتيب ابراز تنفر از شيطان همزمان با تعبد و تسليم در برابر خداى يگانه از آغاز تاريخ آدميان در تار و پود حج تعبيه شده و از آن جدا شدنى نيست.
نكته اساسى، توجه حجگزاران به فلسفه رمى جمره و رجم شياطين است. آيا مفهوم واقعى رمى، همان سنگ زدن به ابليس و مجسمه سنگى اوست يا مفهوم وسيعتر و عميقترى وراى اين عمل نمادين نهفته است؟
بديهى است كه بينش اسلامى و حكمت الهى عميقتر از آن است كه رمى جمره را به رمى ستونهاى بىجان و حتى خود شيطان محدود سازد! بلكه مىتوان گفت: صفآرايى و نبرد مؤمنان را در برابر شيطان و صفات و مظاهر شيطانى و ابليسصفتان، در اين مصاف ملحوظ داشته است.
براى توضيح مطلب، ببينيم فرهنگ قرآن از واژه «شيطان و شياطين» چه خواسته و از چه كسانى به عنوان شيطان و ياران شيطان ياد مىكند؟
هرچند مقصود از شيطان در كاربرد اوليه اين واژه، همان ابليس و
سپاهيان او هستند اما بهلحاظ صفات و ويژگىهاى شيطانى به انسانهايى نيز تعميم داده مىشود كه كانون شيطنت و استكبار و صفات رذيلهاند و با وسوسهها و افسونها، راه رشد و كمال را بر بنىآدم سد مىكنند و قرآن گاهى آنها را «اولياى شيطان» و گاه «حزب شيطان» و گاه «برادران شيطان» ناميده است. مانند اين آيات:
1- «الّذين آمنوا يقاتلون فى سبيل اللَّه و الّذين كفروا يقاتلون فى سبيل الطاغوت فقاتلوا اولياء الشيطان انَّ كَيْدَ الشيطان كان ضعيفاً.»(1)
«آنانكه ايمان دارند در راه خدا مىجنگند و آنانكه كافرند در راه طاغوت، پس با ياران شيطان نبرد كنيد كه توطئه و نيرنگ شيطان سست و ناتوان است».
اين آيه دلالت بر اين دارد كه هركس براى خشنودى غير خدا عملى انجام دهد، در مسير طاغوت گام برداشته كه تعبير ديگر آن، شيطان است و ياران طاغوت ياران شيطانند.(2)2- «استحوذ عليهم الشيطان فأنساهم ذكر اللَّه اولئك حزب الشيطان الا انَّ حزب الشيطان هم الخاسرون.»(3)
«شيطان بر آنها چيره شده و خدا را از يادشان برده است، آنها حزب شيطانند، بدانيد كه حزب شيطان زيانكارانند.»
از اين آيه استفاده مىشود كه هركس خدا را از ياد ببرد در جرگه شياطين به حساب مىآيد.
3- «انَّ المُبذِّرين كانوا اخْوان الشياطين و كانَ الشيطانُ
لِربِّهِ كَفُوراً».(1)
«آنانكه ولخرجى و اسراف مىكنند برادران شيطانند و شيطان نسبت به خداى خود كفرپيشه است».
از اين آيه بر مىآيد كه اسراف و تبذير عمل شيطانى است و كفران نعمت خداوند است. كسانىكه دارايى خود را در راهى كه بر خلاف رضاى خدا است خرج مىكنند كفران نعمت كرده، همانند شيطانند كه فضل و نعمت الهى را كفران نمود. و بطور خلاصه: اسرافكاران شيطانهايى هستند در قالب انسان.
4- «وَ كذلك جَعَلْنا لِكلّ نبىّ عدوّاً شياطين الانس و الجنّ يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غروراً ...».(2)
«و نيز براى هر پيامبرى، از شيطانهاى انس و جن، دشمنى قرار داديم كه برخى به برخى ديگر سخنان فريبنده القا مىكنند».
مفهوم اين آيه اين است كه هر پيامبرى را دشمنانى هست از انسانها و جنّيان كه خداوند آنها را رها ساخته تا آزمايش الهى عملى گردد و انسانها به حسن اختيار و اراده خود، راه خدا را انتخاب كنند و در هر حال آن عده از انسانها كه به عداوت و دشمنى با پيامبران مىپردازند، شيطانند در چهره انسان كه با كلمات ظاهرفريب و گمراهكننده مىكوشند راه سعادت را بر بندگان خدا سدّ كنند و به گمراهى و شقاوت بكشانند.
5- «و اذا لقوا الّذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خَلَوا الى شَياطينهم قالوا انّا معكم انَّما نحن مُستَهْزِئُون».(3)
«و آنگاه كه با مؤمنان روبرو شوند، گويند ايمان آوردهايم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند گويند ما با شماييم، در حقيقت ما آنان را مسخره مىكنيم!»
اين آيه در وصف منافقانى است كه به مؤمنان دروغ مىگفتند و در پرده با سردمداران كفر و نفاق كه عنصر شيطنت و عامل اصلى فساد بودند،(1)تماس داشته، نقش منافقانه بازى مىكردند و سردمداران اين توطئه يهوديان بودند. بنابراين شيطان همانگونه كه اهل لغت و تفسير گفتهاند «به هركس كه تمرد بر خدا كند اطلاق مىشود، خواه از انسانها باشد خواه از جنّيان».(2)و چنانكه در آيات گذشته ملاحظه كرديم، شياطين با صفات ويژه و در چهرههاى گوناگون ظاهر مىشوند؛ در چهره نفاق، اسراف و تبذير، فساد در زمين، مكر و استهزاى اهل حق، يارى دادن به طاغوتها، اغفال از ذكر خدا و قرار گرفتن در حزب طاغوت و ....
با اين حال، رمى جمرات و برائت از شياطين، متضمن انزجار و تنفر قلبى و واكنش عملى در برابر شيطان صفتانى است كه با نفاق و نيرنگ و توطئه در مقام خصومت با مؤمنانند و رهروان راه ابراهيم و امت محمد صلى الله عليه و آله بايد با خشم آشتى ناپذير خود آنان را رمى كنند و از اعمال آنها بيزارى جويند و براى نفى آنها و كوتاه كردن دستشان از حريم اسلام، چارهاى بينديشند. و بدون ترديد در عصر ما، سران شياطين و اقطاب كفر و مراكز توطئه در لانه استعمارى امپرياليسم و صهيونيسم جاى گرفته و همه توطئهها را هدايت مىكنند.
اگر در عصر ابراهيم، شيطان مىخواست راه فداكارى در طريق عبوديت حق را بر ابراهيم و اسماعيل ببندد، امروز شبكههاى استعمارى و استكبارى و مراكز توطئه آمريكايى و اسرائيلى با در دست داشتن هزاران ابزار ماهوارهاى، تلويزيونى، راديويى، مطبوعاتى، خبررسانى، عوامل جاسوسى و مزدوران بومى و غير بومىِ خود مىكوشند راه مسلمانان را به سوى قرآن و قبله سدّ كنند و از حقيقت اسلام دور سازند و با فرهنگ قرآن بيگانه نمايند تا از اسلام تنها اسمى بماند و بس و آنها بتوانند مقدرات كشورهاى اسلامى و فرهنگ و سياست و اقتصاد شان را در قبضه گيرند و ثروتهاى خداداده امت مسلمان و مستضعفان و ملل محروم را به چپاول و غارت برند و با اينهمه، مسلمانان از خود و سرنوشت خود غافل باشند و در سرزمين مقدس منا تنها خشم خود را متوجه سنگهاى بىجان كنند و از شياطين زنده و توطئهگران واقعى غافل باشند و سرچشمه شيطنت و فساد را نشناسند.
از اينرو در پيام حضرت امام قدس سره به زائران خانه خدا آمده است:
«مسلمانان بايد به فكر رمى استعمار از كشورها و سرزمينهاى اسلامى خود باشند و براى بيرون راندن جنود ابليس و برچيدن پايگاههاى نظامى شرق و غرب از كشورهاى خود تلاش بنمايند و نگذارند دنياخواران از امكانات آنان در جهت منافع خود و ضربه زدن به كشورهاى اسلامى استفاده كنند».(1)
يكى از سفسطههايى كه عوامل ارتجاع به منظور غير مشروع جلوه
1) صحيفه نور، ج 20، ص 114
دادن اعلان برائت از دشمنان اسلام در موسم حج مطرح ساختهاند، خلط كردن مسأله برائت به مسأله جدال در حج است. آنها آيه شريفه «لا جدال فى الحج»(1)را دستاويز ساخته و كوشيدهاند برائت را از مصاديق جدال ممنوع قلمداد كنند و اين شعار زنده و جاودانه اسلام را در اين عصر، كه تيرهاى زهرآگين دشمنان به سوى اسلام نشانه مىرود، مشوه ساخته و از آن مانع شوند. هرچند اينجا در صدد تفصيل سخن در اين مقال نيستيم(2)اما از ذكر اين نكته مهم و توضيحى كوتاه ناگزيريم كه: جدال به هيچوجه از مصاديق برائت نيست و ايندو از نظر مفهوم و مصداق و احكام كاملًا متغايرند. اعلان برائت، چنانكه بحث مشروح آن گذشت، به معناى بيزارى، ابراز تنفر و انزجار از كفار، مشركان و مفسدان است كه قرآن پايهگذار آن بوده و سنت و سيره نبوى سند غير قابل انكارى بر مشروعيت و ضرورت آن است. اما جدال، از نظر لغت به مفهوم: «محاجه، مناقشه و مجادله» مىباشد. در كليات ابوالبقاء آمده است:
«و الجدال عبارة عن دفع المرء خصمه بحجّة أو شبهة و هو لا يكون الّا بمنازعة غيره و النظر قد يتم به وحده».(3)
«جدال عبارت از اين است كه شخص، طرف مخامصه خود را با حجت و دليل يا شبه دليل دفع كند و اين جز با منازعه نيست ...».
مفسّراننيز همين مفهوم را در تفسير آيه لحاظ كرده و جدال را به
معناى محاجه، منازعه، مشاجره و خصومت گرفتهاند(1)و هيچيك از مفسّرانيا فقيهان؛ اعم از شيعه يا سنى، برائت را از مصاديق جدال ندانسته است.
در اينجا به نقل چند مورد از اقوال عامه مبادرت مىكنيم:
فخر رازى هفت قول از اهل تفسير در معناى جدال آورده كه هيچيك از آنها به بحث برائت ارتباط ندارد. از كتاب «موطأ» مالك نقل مىكند كه نهى از جدال اشاره است به مجادله قريش در عصر جاهليت كه در مشعرالحرام وقوف كرده و از وقوف به عرفات خوددارى نمودند و با آنانكه به عرفات رفته بودند در اينباره بحث و مجادله مىكردند و آنان نيز با اينها در جدال بودند. قرآن از اين كار نهى كرد و به پذيرش حكم الهى فراخواند. و از قاسم بن محمد نقل مىكند كه جدال ممنوع عبارت است از بحث و گفتگو در تعيين روزهاى حج، بدون اينكه به رؤيت هلال و ادلّه شرعى تكيه شود. و بالأخره جدال ممنوع، بنا به اين اقوال جدال در روزها، ماهها، موقف حج و مقبوليت و عدم مقبوليت آن است.(2)قرطبى نيز در تفسير خود به نقل شش قول پرداخته، نظير آنچه از تفسير رازى نقل شده است. علاوه بر اين، از قول ابن مسعود، ابن عباس و عطاء آورده است كه گفتهاند: «جدال، جرّوبحث با مسلمان است كه به خشمگين ساختن او و ناسزاگويىاش منتهى شود. قتاده جدال را به معناى دشنام دادن گرفته است».(3)بيضاوى نيز جدال را به مراء و كشمكش با همسفران و خدمتگذاران
تفسير كرده است.(1)سيوطى و نحاس از قول ابن عباس و ابن مسعود و عطا و قتاده آوردهاند: جدال آن است كه با دوست و همسفر خود جروبحث كنى تا او را به خشم آورى؛ «و الجدال ان تمارى صاحبك حتى تغضبه».(2)
صابونى يكى از مفسّرانمعاصر اهل سنت همين معنا را در جدال لحاظ كرده و مىگويد: «المخاصمة و المجادلة مع الرفقاء و الخدم و غيرهم»؛(3)«جدال، كشمكش و مجادله با دوستان همسفر و خدمه و ديگران است».
سيوطى از ابن عباس و او از رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده است كه:
«والجدال جدال الرّجل صاحبه»(4)وى اختلاف در حج را نيز نقل كرده است.(5)ابن عربى نيز جدال را به معناى جدال در زمان حج گرفته و به حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله استناد كرده است كه بر اختلافات جاهليت خط بطلان كشيده و ملاك اعمال حج را همان موازين اسلامى و سير ماه و ايام حج قرار داده و فرموده است: «فان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق السماوات و الأرض»(6)براى تأييد اين نظريه مىتوان صدر آيه را نيز قرينه گرفت: الحج أشهر معلومات ...
مفسّران شيعه نيز به تفاسير فوق و نظاير آن اشاره دارند در عين حالىكه تفسير اهلبيت عليهم السلام را در معناى جدال آوردهاند كه بنابه فرموده
آنان: «جدال عبارت است از گفتن «لا واللَّه و بلى واللَّه» و در يكى از اين روايات از امام موسى بن جعفر عليه السلام «مفاخره» نيز اضافه شده است: «لا واللَّه و بلى واللَّه، و المفاخرة».(1)
بهطور خلاصه: هيچيك از مفسران؛ اعم از شيعه يا سنى اعلام برائت را از مصاديق جدال ندانستهاند و چنانكه پيش از اين از نظر گذشت، اعلام برائت، سنت و سيره ابراهيم عليه السلام است كه با نداشتن عده و عُدّه به بتپرستان صريحاً گفتند: «انا بُرَاءُ منكم ...» و سنت و سيره نبوى دليلى غير قابل انكار بر مشروعيت اعلام برائت از مشركان و مفسدان در موسم حج و اجتماع حاجيان است و هيچگونه دليلى وجود ندارد كه آن را به عصرى خاص محدود كند بلكه حضرت ابراهيم عليه السلام و حضرت محمد صلى الله عليه و آله اسوه حسنهاى هستندكه قرآن براى پيروان آيين حنيف معرفى فرموده است، بنابراين هرگاه بيم آن باشد كه كفار و مشركان و توطئهگران، با مسلمانان به خصومت برخيزند وظيفه مسلمانان است كه با تأسّى به رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در جمع جهانشمول اسلام از آنان اعلام برائت كنند و توطئههاى آنان را افشا نمايند و روابط خود را با آنان قطع كنند. و بنابراين آنچه از پارهاى آخوندهاى دربارى شنيده مىشود كه، اعلام برائت را از مصاديق جدال در حج قرار دادهاند، هيچگونه مستند شرعى ندارد و ديكتهشده از سوى استكبار جهانى و كسانى است كه خواستهاند حج را از مفهوم سياسىاش تهىكنند و بىروح و بىرنگ سازند تا حجاج خانه خدا در برابر جناياتشان، لب فروبندند و نظارهگر غارت و هجوم آنان بر ارزشهاى اسلامى و سرمايههاى مادى و معنوى مسلمانان باشند.
1) تفسيرالبرهان، ج 1، ص 430. از عياشى و نيز وسائلالشيعه، ج 9، ص 282
«ناس» واژهاى است بىرنگ و بدون نام و نشان براى همه فرزندان آدم و فراگيرترين كلمهاى است كه در فرهنگ قرآن به كار برده شده است.
از آن رو كه دين براى سعادت و فلاح آدميان است و از اين جهت بين انسانها تفاوتى نيست، مخاطب قرآن همه انسانها هستند و مشخصههاى انسانى، آن را محدود نمىسازد.
همين واژه، با عموم و شمولى كه دارد، در آيات مربوط به حج و بناى كعبه و دعوت ابراهيم، محور قرار گرفته است. همهجا سخن از ناس؛ يعنى تودههاى انسانى بهميان مىآيد. آنجا كه قرآن از بناى كعبه سخن مىگويد، تأكيد مىورزد كه:
«اين خانه نخستين خانهاى است كه براى مردم سرپا گرديده و هدايتگر جهانيان مىباشد»، انَّ أوّلَ بَيْتٍ وُضِعَ للنّاسِ لَلذَّي بِبَكَّةَ مبارَكاً
وهدًى للعالمينَ(1)
و آنگاه كه از نقش اين خانه در قوام و پابرجايى خلق سخن گفته، باز هم ناس و مردم مطرحاند: جَعَل اللَّهُ الكعبةَ البيتَ الحرامَ قياماً لِلنّاسِ(2)«خداوند، كعبه، اين بيتالحرام رامايه قوام وپا برجايى انسانها قرار داده است.»
و آنگاه كه حضرت ابراهيم دعوت جهانى حج را صلا مىدهد مخاطبين وى مردماند؛ وَ اذِّنْ فيالناس بِالحَجِّ يأتوكَ رِجالًا و عَلى كلِّ ضامرٍ يأتينَ مِنْ كلِّ فجٍّ عميقٍ(3)« (اى ابراهيم) در ميان مردم آهنگ حج را سربده تا پياده و سواره، بر شتران لاغر رهوار، از نقاط دور بيايند و شاهد منافع خود باشند و در آن ايام مخصوص، ذكر خدا گويند؛ لِيَشْهدوا مَنافعَ لهم ويذكروا اسمَ اللَّهِ في أيّامٍ معلوماتٍ(4)
توجه شود كه در اين آيات، «پيادهها» بر «سوارهها» مقدم شده و اين بدانجهت است كه در مرحله نخست، شامل تودههاى مردمى باشد كه حتى براى آهنگ اين خانه، وسيله سوارى ندارند و با پاى پياده رهسپار ديار عشق و ايمان مىشوند و سپس از سوارگان سخن گفته كه قشرهاى محدودترى هستند.
و هنگامى كه ابراهيم تمايل و توجه دلها را بهسوى خاندان خود (هاجر و اسماعيل و ...) كه در جوار كعبه معتكف شدند از خدا خواست،
چنين نيايش كرد: فاجعلْ أفئدةً مِنَ الناسِ تَهْوِي إلَيْهم(1)«بار خدايا! دلهايى را از مردم بهسوى آنان متمايل گردان ...»
بدينسان، بيتاللَّه، مرجع و مأمن و محور و نقطه جمع مردم است كه در عبادت رو به سوى آن دارند و براى طواف و زيارت بر گِرد آن مىگردند و در كنار آن آرامش دل مىجويند و بالاخره زندگى و مرگشان به سوى آن است؛ و اذْ جَعَلْنا البيتَ مثابةً للناسِ و أمْناً ...(2)«و آنگاه كه آن خانه را مرجع و مأواى مردم و مركز امن قرار داديم ...»
دعوت حج نيز شامل عموم مردم است كه در صورت استطاعت، به سوى آن بشتابند؛ وَللَّه على الناسِ حِجُّ البيتِ مَنِ استطاعَ الَيْه سبيلًا(3)در اين همايش بزرگِ بينالملل اسلامى، عموم انسانها دعوت شدهاند؛ از هر طبقه و نژاد و تبار و با هر زبان و رنگ، اما با عقيده و آرمان واحد. مقيم و مهاجر در آن يكسانند؛ سواءً العاكفُ فيهِ و البادِ(4)اين خانه به مردم تعلق دارد، خانه براى مردم و اين شهر منطقه آزاد اسلامى است كه آن را حاجب و دربانى نيست و نبايد باشد. از اين رو در گذشته، خانههاى مكه درب نداشته و به روى حجگزاران باز بوده است و ائمه طاهرين عليهم السلام توصيه فرمودهاند كه كسى از حجاج بيتاللَّه در برابر سكونت در خانههاى مكه چيزى نگيرد و خانههايشان را تبرّعاً در اختيار مهمانهاى خدا قرار دهند و براى خانههاى مكه درب نهاده نشود تا اين حق براى زائران محفوظ بماند.
اميرمؤمنان عليه السلام در نامهاى كه به «قُثم بن عباس» والى خود در مكه نوشت، خاطرنشان ساخت كه وى از مردم مكه بخواهد تا از زائران اجارهبها دريافت نكنند؛ زيرا خداوند سبحان فرموده است: «عاكف» و «بادى» در آن يكسانند. عاكف مقيم را گويند و بادى كسى را كه از اهالى مكه نيست و با قصد حج به مكه آمده است: وَ اْمُرْ أهلَ مكّةَ ألّا يَأْخُذوا مِنْ ساكنٍ أجْراً، فَإنَّ اللّهَ سبحانَهُ يقولُ: سَواءً العاكِفُ فيهِ وَ الْبادِ فَالعاكِفُ: المقيم بِهِ، و البادى: الَّذي يَحُجُّ الَيهِ مِن غَيْرِ أهْلِهِ وَ فَّقنا اللَّهُ وَ ايّاكُم لَمحابِّهِ».(1)همچنين امام صادق عليه السلام در تفسير آيه كريمه: سواءً العاكِفُ فيهِ و البادِ(2)مىفرمايد: سزاوار نيست كه براى خانههاى مكه درب نهاده شود؛ زيرا حجاج خود حق دارند در آن خانهها وارد شوند و در عرصه خانه به سر برند تا هنگامى كه اعمال و مناسك حجشان را انجام دهند. و نخستين كسى كه براى خانههاى مكه درب نهاد، معاويه پسر ابوسفيان بوده است؛ (سُئِلالصادقُ عليه السلام عن قوله تعالى: سواءً العاكف فيه و الباد قال: لم يكن، ينبغي أن يُصنَعَ على دُورِ مكّة أبوابٌ لأنّ للحُجّاجِ أنْ يَنزِلوا معهم في دورِهم في ساحَةِ الدارِ حتّى يقضوا مناسِكَهُمْ فَإنّ أوّلَ مَنْ جعل لدورِ مَكة ابواباً معاوية).(3)
و با همين فلسفه؛ يعنى تعلّق مكه به مردم است كه به گفته جمعى از فقها، مسافر مخيّر است در اين شهر و به گفته جمعى ديگر در مسجدالحرام نماز خود را به قصر يا تمام بخواند. و با همان ملاك مسجدالنبى (يا شهر مدينه) و مسجد كوفه و حرم حسين بن على عليهما السلام نيز
همين حكم را دارند، چنانكه در روايات آمده است.(1)
خداوند خانه محترم خود، كعبه معظمه، را بيت عتيق ناميده است:
وَ لْيَطَّوَّفوا بالبيتِ العَتيقِ»(2)«و بايد بيت عتيق را طواف كنند.»
«عتيق» يعنى آزاد و رها. به معناى شريف نيز آمده است و هر چيز كهن و قديمى را نيز عتيق مىنامند. و خانه كعبه از همه اين مفاهيم برخوردار است؛ كهن ترين خانهاى است كه در زمين براى مردم بنا شده، شريف ترين مكان است كه مورد احترام موحدان عالم است و همواره اين خانه رها و آزاد بوده؛ آزاد از تملّك انسانها و سلطه جباران و رها از غرق در طوفان نوح عليه السلام.(3)از امام باقر عليه السلام پرسيدند: چرا اين خانه بيت عتيق ناميده شده؟
حضرت در پاسخ فرمود: «زيرا تنها خانهاى است كه از تملّك و تصرف انسانها آزاد و رها است و هيچكس مالك آن نمىشود»؛ «أبانُ بنُ عثمانَ عَمّنْ أخْبَرَهُ، قال: قُلْتُ: لِمَ سُمّي العتيقُ؟ قال: لأنّهُ بيتٌ حرٌّ عتيقٌ مِنَ النّاسِ، و لم يملِكْهُ احدٌ»(4)
همچنين، ابوحمزه ثمالى گويد: «در مسجدالحرام خدمت امام باقر عليه السلام عرض كردم: چرا خداوند اين خانه را عتيق ناميده؟ حضرت پاسخ داد: هيچ خانهاى نيست كه خداوند در زمين نهاده باشد مگر آن كه آن را
صاحبى است و ساكنانى در آن سكونت دارند، به جز اين خانه كه كسى در آن ساكن نيست و غير خدا صاحبى ندارد و خانه محترم است».(1)بارى، كعبه اين بناى عتيق، خانهاى كه تحت تملك و سلطه كسى نبوده و در گستره تاريخ از تطاول طاغوتيان مصون مانده و از اختصاص به شخص و يا گروه يا قوم و نژاد يا دولت و حكومت آزاد بوده و خواهد بود(2)و موحدان و خداجويان در هر زمان و مكان رو به سوى آن دارند و به طواف آن مىشتابند و از قصور شاهان و كاخهاى جباران كه دشمنان خدا و مردمند، رويگردانند و اين خود در ساختار جامعه مستقلّ اسلامى فلسفهاى عميق دارد. اين خانه خداست نه قصر سلاطين و خانه مردم است نه كاخ مستكبران. قبله عشق است و نشان و محبوب و جز يكى نمىتواند باشد.
طواف كعبه عشق از كسى درست آيدكه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل
(3)پيامبر اكرم در طواف خانه بود، چون به ركن يمانى رسيد خطاب به كعبه چنين فرمود: «الحَمدُ للَّهِ الَّذي شرَّفَكِ و عظَّمَكِ و الحمدُ للَّهِ الّذي بعثني بِالحقِّ نبياً و جعلَ عليّاً إماماً الّلهمّ اهدِ لهُ خَيارَ خلقِك و جَنِّبْهُ شِرارَ خَلْقِكْ».(4)
«ستايش خداى را كه تو را شرف و عظمت بخشيد، ستايش خداوندى را
كه مرا به پيامبرى برگزيد و على عليه السلام را به امامت انتخاب كرد. بارخدايا! ستودگان خلق خود را به سوى آن رهنمون باش و از دسترس اشرار خلق آن را مصون بدار».
نمايش تصوير
در ميان همه ملتها و اقوام، حتى نظامهاى قبيلهاى، پرچم نشانه عزّت و استقلال بوده و در لواى آن حماسهها سروده و براى نگهدارى آن فداكاريها كردهاند. اما اسلام از اين فراتر رفته و بزرگترين نماد توحيد و هدايت (كعبه) را براى اين منظور و به عنوان پرچم برگزيده است. على عليه السلام در وصف كعبه گويد: خدا آن را علم اسلام قرار داد: «وللإسلام عَلَماً».(1)
كعبه و حج در بستر تاريخ همواره نقشآفرين است و با
1) نهجالبلاغه
حياتانسانهاى اولين و آخرين پابرجا بود و خواهد بود. عزّت اسلام و استقلال مسلمانان در سايه اين پرچم پرافتخار است كه بايد همواره برافراشته بماند و حج با مفاهيم عالى و معنوىاش برقرار باشد. و بر دولت اسلامى است كه نگذارد خانه خدا خالى از زائر بماند، حتى اگر مردم را به حج مجبور سازد و يا از بيتالمال براى اين امر مقدس هزينه كند.
پرچم با عظمت كعبه بايد بلندتر از همه خانهها جلب نظر كند و خانهاى بالاتر از آن ساخته نشود. چنانكه امام باقر و امام صادق عليهما السلام بر اين موضوع تأكيد فرمودهاند، احدى حق ندارد بنايى را برتر از كعبه بنا كند.
عن الباقرِ عليه السلام: «لاينبغي لأحدٍ أن يَرْفَعَ بناءً فوقَ الكعبةِ»(1)
عن الصادقِ عليه السلام: «و لا يَنبغي أنْ يُرْفَعَ بناءٌ فوقَ الكعبةِ»(2)
پيشتر آورديم كه: مراسم حج قبل از اسلام نيز در ميان اعراب وجود داشته است و سابقه تاريخى آن، به 2500 سال قبل از بعثت خاتمالنبيين مىرسد. هرچند خط مستقيم توحيد ابراهيمى با ظهور تدريجى شرك و بتپرستى به انحراف كشيده شد و انسانها را از يكديگر جدا ساخت، تا بالأخره جاهليت عرب فرا رسيد. حجّ جاهليت به جاى اين كه يك عبادت گروهى باشد، يك جشن ملى و قبيلهاى بود كه اعراب آن را فرصتى مىدانستند براى ارتباطات اجتماعى و قبيلهاى و عمليات تجارى و تفاخر به انساب و نياكان خود. هريك از قبائل، بتها و پرچمهاى ويژهاى را
همراه داشتند و لباسهاى مخصوصى مىپوشيدند تا امتيازات خود را نشان دهند و گاه به لهو و لعب و فجور و جدال و خصومت مراسم را به پايان برده و سپس در جمره عقبه گردآمده و با اشعار و قصايد به ذكر مفاخر و نياكان خود مىپرداختند. اسلام با طرد اين آداب و رسوم، اساس حج را بر خير و تقوا نهاد و از ياوهگويى و فسق و فجور و جدال برحذر داشت:
الحَجُّ أشهرٌ معلوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فيهِنّ الحجَّ فلا رَفَثَ و لا فُسُوقَ و لا جِدالَ في الحَجِّ و ما تَفْعَلوا مِنْ خيرٍ يعلَمْه اللَّهُ و تزوَّدُوا فإنَّ خَيرالزادِ التّقوى و اتَّقُونِ يا أولي الألبابِ(1)«حج ماههاى مخصوصى دارد، پس آن كه در اين ماهها حج بگزارد، هوسرانى و نافرمانى و جدال در حج روا نيست و آنچه از عمل نيك انجام دهيد خدا بدان آگاه است و توشه برگيريد كه بهترين توشه تقوا و پرهيزكارى است. و از من پروا گيريد اى خردمندان».
همچنين از مردم خواست پس از انجام مناسك به جاى اين كه از پدرانشان به تفاخر ياد كنند، به ذكر خدا بپردازند؛ فإذا قَضَيْتُم مناسِكَكُمْ فاذكروا اللَّهَ كَذِكْرِكم آباءكُم أو أشدَّ ذِكْراً ...(2)در مورد افتخارات موهوم اعراب در موسم حج، مفسران و مورخان آوردهاند كه: قريش و همپيمانانشان، قبائل مجاور حرم، «كنانه و خزاعه» (حُمس)(3)از وقوف به عرفات همراه ساير مردم خوددارى كرده و مىگفتند ما اهل حرم هستيم و از حرم خارج نمىشويم و چون عرفه خارج حرم است، در عرفه وقوف نمىكنيم و در مزدلفه (مشعر) مىماندند
و از آنجا كوچ مىكردند،(1)به خصوص پس از واقعه فيل و ابرهه.
قريش با احساس غرور و عظمت به عنوان «اهلاللَّه»، خود را متولّيان بيت خوانده و مىگفتند: احدى از عرب به منزلت ما نمىرسد! و با اين كه مىدانستند عرفه از مشاعر عظام است و از زمان حضرت ابراهيم يكى از مواقف بوده، وقوف به عرفه را ترك مىكردند و نيز معتقد بودند كسى كه از خارج حرم براى حج يا عمره مىآيد نبايد از غذايى تناول كند كه از خارج حرم آورده است و بايد در لباس «حُمس» طواف كند و اگر نتوانست لباس آنها را تهيه كند بايد برهنه طواف نمايد.(2)قرآن كريم بر اين افكار موهوم و سنتهاى غلط خط بطلان كشيد.
همه مردم را به وقوف در عرفات و افاضه از آنجا كه محل افاضه ديگر مردم است و استغفار از گناهان، فرا خواند؛ ثُمّ افيضوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ الناسُ و استغفروا اللَّهَ إنّ اللَّهَ غَفورٌ رحيمٌ(3)بارى، با درخشش خورشيد جهانتاب اسلام و گسترش دعوت آسمانى قرآن ديوارهاى تبعيض فرو ريخت و مساوات و عدل اسلامى استقرار يافت و جامعه توحيدى به دست مبارك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بنيان نهاده شد.
يكى از قلّههاى بلند تحقق چنين آرمانى، فتح مكه بود كه در جريان آن، آخرين دژ مشركان و سنگرهاى شرك و جاهليت عرب سقوط كرد و هنگامى كه رسول خدا مكه را از سلطه مشركين آزاد ساخت و وارد مسجدالحرام شدند و به درون كعبه راه يافتند و اين كلمات را همصدا با
سپاهيان مىخواندند:
«لا إله إلّااللَّهُ وحدَهُ، صَدَقَ وَعْدَهُ، و نَصَرَ عَبْدَهُ و أعَزَّ جُندَهُ و هَزَمَ الاحزابَ وحدَهُ»
«خدايى جز خداى يگانه نيست. او به وعده خود وفا كرد. بنده خود را يارى نمود. سپاهيانش را عزت بخشيد و گروههاى دشمن را شكست داد.»
و در همين حال كعبه را از لوث بتها زدود، على عليه السلام پا بر دوش پيامبر نهاد و بالا رفت و بتها را در اطراف خانه سرنگون كرد. و آنها را شكستند و به آتش كشيدند. سپس بلال را فرمودند بالاى خانه رود و گلبانگ اذان را بسرايد. بانگ تكبير بلال بر كافران و مشركان سخت گران آمد و از سر خشم سخنها گفتند،(1)چرا كه مىديدند يك غلام سياه حبشى كه تا ديروز رانده جامعه بود و زير شكنجه مشركان قرار داشت، امروز در سايه عزت اسلام افتخار آن را يافته كه مؤذن مخصوص پيامبر باشد و در مقدسترين امكنه عالم بانگ تكبير را سر دهد و در حقيقت منشور آزادى بندگان را قرائت كند و حقيقت جاودانه، تقوا (ملاك كرامت) را عينيت بخشد. در همينجا، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خطابهاى كه به مناسبت فتح مكه ايراد كرد، لغو امتيازات جاهلى را اعلام داشت و با مردم چنين گفت:
«هان! اى مردم، خداوند بزرگ به وسيله اسلام غرور و نخوت جاهليت و برترىجويى به پدران و قبايل و عشاير را از ميان شما برد.
مردم! شما از آدم پديد آمدهايد و آدم از گِل آفريده شده، بدانيد كه در اين روز بهترين و گرامىترين شما نزد خداوند بندهاى است كه پرهيزكارتر
1) السيرة الحلبيه، ج 3، ص 75
باشد. بدانيد عروبتِ (عرب بودن) براى شما پدر نيست، بلكه زبانى است كه با آن سخن گفته مىشود. آن كس كه در عمل نارسايى دارد، حسب و نسب براى او كارى نكند»؛ «أيّها الناسُ إنّ اللَّه- تباركَ و تعالى- قد أذهبَ عنكم نَخْوَةَ الجاهليّةِ و تفاخُرَها بآبائها. ألا إنّكم من آدم و آدم من طينٍ.
ألا و إنّ خيرَ عبادِ اللَّهِ عبدٌ اتّقاه و إن العربيّةَ، ليستْ بابِ والد و لكنّها لسانٌ ناطقٌ فَمَنْ قَصُرَ به عَمَلُهُ لم يبلُغْهُ حَسَبُهُ».(1)
بارى حج تجلّيگاه حضور ناس و خط بطلانى است بر هرگونه تبعيض و طبقات اجتماعى. آنگاه كه حاجيان از لباس فرديت و تشخص بدر آيند و امتيازات را بدور افكنند و در بحر بىكران توحيد غرقه شوند و با عرفان حج فانى فى اللَّه گردند و ديوارهاى تبعيض فرو ريزد ديگر جايى براى تقابل و تعارض باقى نمىماند و غرور و نخوتها رنگ مىبازد.
بارى مناسك حج تصويرگر يك جامعه بىتبعيض است با روح و آرمان اسلامى. همه به آهنگ توحيد حركت مىكنند و به انجام اعمال بهصورت طواف و سعى و افاضه و وقوف مىپردازند. سياه بر سفيد و عرب بر عجم و فقير بر غنى و اشرافى بر ديگرى، امتياز و برترى ندارد و كسى را با كسى تزاحم و اصطكاكى نيست.
مناسك حج از آغاز تا پايان، تمرين و تربيت براى تحقق چنين آرمانى است و ميقات گام نخستين آن. ميقات محل احرام است؛ يعنى در حريم دوست وارد شدن و لباس احرام جامهاى است بىرنگ و بدون نام
1) روضه كافى، ص 246؛ بحارالانوار، ج 21، ص 137؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 161 با اندك تفاوت؛ الكعبة و الحج في العصور المختلفة، ص 103
و نشان كه محرم مىپوشد؛ همان لباسى كه هنگام مرگ بر تنها پوشانده مىشود و اين تمرينى است براى يك سفر طولانى؛ يعنى آخرت. و نشانه رجعت به خدا. كما بَدَأَكُمْ تعودونَ(1)نژادها، مليتها، طبقات، گروهها و خانوادهها و عنوانها و حيثيتها و درجهها، همه در ميقات دفن مىشود. جامعهاى مىشود بىتبعيض مشخصههاى ارباب و نوكر، حاكم و محكوم، غنى و فقير، خواجه و بنده، وضيع و شريف، مالك و مملوك، زورمند و ضعيف، كارفرما و كارگر، شرقى و غربى، سياه و سفيد كه توحيد بشرى را قطعهقطعه كرده، همه اينها در ميقات به خاك سپرده مىشود.(2)ميقات، محشر خلق، غوغاى قيامت، گم شدن در خلق، رو نهادن به يك معبود و بهسوى يك قبله، و همگى در سايه اسلام به سلم و صلح وارد شدن است؛ يا أيُّها الّذين آمنوا ادخلوا فيالسِّلم كافَّةً و لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشيطانِ إنّه لكم عدوٌّ مبينٌ(3)«اى گروه مؤمنان! همگى در حريم اسلام و صلح و صفا درآييد و قدم جاى قدم شيطان نگذاريد كه او دشمن آشكار شماست»، شرط ورود بهحريم سلم وامن، پرهيز از تفرّق است كه شياطين جن و انس آتش افروز آنند و اكنون شيطان بزرگ طلايهدار آن است.
يكى از مستشرقان به نام «ساريس وادى» در كتاب خود «عقل سليم» حج را عالىترين چهره دموكراسى ناميده، مىنويسد:
«مسلمانان از هر سو و از راههاى هوايى، زمينى و دريايى كوچ مىكنند و همه به يك مسير جارى مىشوند و در يك مكان گِرد هم مىآيند.
هرچند آنها از نظر لباس، ملّيت، رنگ، زبان و موقعيت اجتماعى و توانگرى و درويشى در سطوح مختلفاند اما همه لباس احرام در بر مىكنند. همه آنها؛ اعم از پادشاه و رعيت، ثروتمند متمكن و فقير تهىدست و آنان كه از سلاله پيامبرند تا آنهايى كه تازهمسلمانند، همه و همه در برابر آفريدگار بزرگ، چون بندگان ذليل مىايستند. خداوند به چهره مردم نمىنگرد بلكه توجه به قلبهايشان دارد و از آنچه در اعماق دلها مىگذرد آگاه است. اينان در آن فضاى روحانى، از همه مظاهر تعيّن و تشخّص و نام و عنوان عارىاند، آنجا جلوهگاه اخلاص و برابرى است. آيا اين همان دموكراسى واقعى نيست؟ آيا اين بىرنگى و تجرد از تشخصها كافى نيست كه غرور خودكامگان را درهم شكند و رفعتطلبان را از مركب نخوت فرود آورد و به مردم بفهماند كه دنيا كالايى است زودگذر و جلوههاى آن پايدار نيست؟ آيا اين مواقف و مشاعر روحيه ضعيف تحقيرشدگان و مستمندان رنجديده را بالا نمىبرد تا همگان به اين حقيقت باور كنند كه آنچه ديگران بدان متمتع و دلباختهاند متاعى است فناپذير و هيچكس نبايد به داشتن آن سرمست و از نداشتن آن اندوهگين باشد».(1)
قالب كلى حج، چنانكه ديديم، لغو هرگونه امتياز و تشخّص و فرو ريختن ديوارهاى تبعيض است. در اين همايش بزرگ، كسى را حريم
1) رسالة المسجد فى الاسلام، ص 113
ويژهاى نيست. همه در حريم كبريايى حقاند. همه بايد از لباس فرديت بدر آيند و برهنه پا و سر، از محشر ياد كنند كه: فلا أنسابَ بَيْنَهم يومئذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ(1)«در قيامت نسب كارساز نيست و از نسبِ كسى نمىپرسند». و با اين تمرين و حفظ اين خاطره و ياد آن سرنوشت، از غرور و جبروت، كه زاده مال و جاه دنياى غرور است، بدرآيند.
اميرمؤمنان عليه السلام در فرازى از خطبه «قاصعه» با اشاره به اين ذلّت و انكسار كه غزت بندگى خدا را در درون مىپرورد، چنين مىفرمايد:
«خداوند آدم و فرزندانش را فرمان داد تا قصد اين خانه كنند و به هنگام سعى شانههاى خود را تكان دهند و «لا اله الّا اللَّه» گويان، اطراف خانه خدا طواف نمايند و با موهاى ژوليده و بدنهاى پر گَرد و غبار به كوى دوست بشتابند و لباسهايى كه نشانه شخصيت است بدور افكنند و با آشفته كردن موها، زيباييشان را دگرگون سازند.
آزمونى است بزرگ و امتحانى است شديد و آشكار و تصفيه و پاكسازى مؤثر براى نفوس، كه خداوند آن را سبب رحمت خود و رسيدن به بهشت قرار داده است».
و در ادامه خطبه، با اشاره به اين كه انتخاب سرزمين خشك و سوزان حجاز براى حج، با اين فلسفه بوده كه انسانها از تعلّقات دنيايى به در آيند و حجاب خودبينى و رفاهطلبى را بدرند تا خدابين شوند و حقيقت بندگى را لمس كنند و پاداش معنوى ببرند، چنين مىفرمايد:
«و اگر خداوند مىخواست خانه محترم و مشاعر عظام خود را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و درختان انبوه و پرثمر و كاخها و
1) مؤمنون: 101
آباديهاى به همپيوسته و در ميان گندمزارها و بوستانهاى خرّم و پرگُل و گياه و گلستانهاى زيبا و پر طراوت و آبهاى فراوان و جادههاى آباد قرار مىداد، اما در آن صورت پاداش آن كمتر بود و اگر پى و بنيان خانه و سنگهايى كه در آن به كار رفته، از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و نورانى و درخشنده بود، شك و ترديد كمتر به سينهها رخنه مىكرد و مجاهده با ابليس آسانتر صورت مىگرفت و وسوسهها به سراغ مردم نمىآمد. اما خداوند بندگانش را به انواع سختىها آزمايش مىكند و با مجاهدات گوناگون به بندگى فرا مىخواند و با گرفتاريها به امتحان مىكشد تا كبر و غرور را از قلبهايشان بيرون كند و خضوع و خاكسارى را در نفوسشان جايگزين سازد و از اين طريق ابواب فضل خويش را بگشايد و موجبات عفو و آمرزش را فراهم آورد».(1)
بارى، انتخاب آن وادى غير ذىزرع و آن كوير تافته، براى خانه كعبه و اعمال حج، با اين فلسفه بوده كه انسانها از هر طبقه و با هرگونه امكاناتى كه هستند، همه را پشت سر انداخته و زير آفتاب سوزان و روى آن سرزمين تفتيده و رملهاى داغ و در ميان آن كوههاى سياه و سوخته با پاى پر آبله، باديه پيماى كوى معبود باشند و بدون اين كه احساس خستگى وحقارت كنند، دركنار ديگرموحّدان وهمكيشان خود، طى نشيب و فراز عشق نمايند و در آن جمع ذوب شوند و فرديّت خود را فراموش كنند و به خدا و درياى انسانها بپيوندند و نظام طبقاتى را بىرنگ سازند.
چنانكه مىدانيم و آيات قرآن كه درباره استكبار و استضعاف آمده،
1) نهجالبلاغه، خطبه 192
گواهى مىدهد، بزرگترين عامل فساد و جنايت و بلاى اجماعى بشر، از آغاز تا كنون، غلبه روح استكبارى بوده است و حج با اين روحيه مبارزه مىكند. ائمه طاهرين عليهم السلام در سخنان خود به اين فلسفه بارها اشاره داشتهاند كه سرزمين حرم و مكه و كعبه و حج براى درهم شكستن طغيان و غرور جبّاران، به خضوع كشاندن گنهكاران و دميدن روح بندگى به جانها و روانها، بوده است.
از على عليه السلام پرسيدند: چرا مكه را «بكّه» گويند؟ فرمود: بدينجهت كه گردنكشان جبار و تبهكاران را درهم كوبيده است». «لأنّها بَكّتْ رِقابَ الجبارِينَ».(1)
معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «از فخرفروشى دورى كن و پرهيزگارى پيشگير كه تو را از گناه و معصيت خداوند بزرگ مصون مىدارد؛ زيرا خداى- عزّوجلّ- مىفرمايد:
ثم ليقْضُوا تَفَثَهُم(2)«آنگاه حاجيان، چركى و آلودگى را از خود دور سازند».
و يكى از آلودگىها اين است كه در حال احرام كلام زشت بر زبان برانى؛ «اتّقِ المُفاخرةَ وعليكَ بِوَرَعٍ يحجُزُكَ عَنْ معاصي اللَّهِ عزّوجلّ. فان اللَّه عزوجل يقولُ: ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ و من التّفثِ أن تتكلَّمَ في إحرامِكَ بكلامٍ قَبيحٍ ...».(3)
يكى از دلائل تراشيدن سر در منا در همين نكته نهفته است كه موى سر، به خصوص با فرم و آرايش خاص، نوعى زينت است و ستردن موى
سر، بويژه براى اعراب كه دستخوش نخوت جاهلى بودند، نوعى انكسار و ريختن غرور به حساب مىآمد و شايد، حال نيز چنين باشد. لذا مىبينيم هنگامى كه «ابن ابى العوجاى دهرى» با امام صادق عليه السلام در مسجدالحرام به مناظره پرداخت و محكوم و سرشكسته پيش رفقايش برگشت و آنها وى را سرزنش كردند كه در مجلس جعفر بن محمد عليهما السلام اينگونه پست و حقير شد، او چنين گفت: «اين فرزند كسى است كه سرهاى اين جمعيت را تراشيده است!».(1)كسى ديگر نمىتوانست و نمىتواند، اين جمعيت را به تراشيدن سرهايشان وادارد. اين تنها خدا و نفوذ كلام پيامبر اوست كه توانسته غرور و نخوت اين خلق را درهم بشكند.
به صفا و مروه مىرويم بازهم اين خضوع و بندگى و بيرون ريختن باد غرور از سرها را مىبينيم. آنگاه كه حاجيان هرولهكنان سعى مىكنند و نفسزنان به تكبير و تهليل مىپردازند و از روح كبريايىطلبى انسانها و امتيازات و مشخّصات كوچكترين اثرى نمىبينيم. از اين رو امام صادق عليه السلام «مسعى» را محبوبترين مكانها نزد خداوند خوانده است؛ چرا كه هر جبارى در اينجا ذليل و حقير مىشود؛ «و انّما صارَ المَسعى أحبَّ البِقاعِ إلى اللَّهِ لأنّه يَذِلُّ فيه كلُّ جبارٍ».(2)
از اين رو كسى كه آهنگ حج دارد، بايد خود را از كبر و استكبار مبرّا سازد كه در اين كوى، شكسته دلى مىخرند و بس. امام صادق عليه السلام فرمود:
«آن كس كه آهنگ اين خانه كند و براى حج يا عمره بيايد و از تكبر و خودبينى مبرّا باشد، برمىگردد در حالى كه از گناهان پاك شده، همانند
روزى كه از مادر متولد گشته است.»
سپس در بيان مفهوم كبر به نكتهاى اشاره فرمود و آن اين كه «كبر آن است كه حق را نشناسد و بر اهل حق طعنه زند. و كسى كه چنين كند با كبريايى الهى به خصومت برخاسته است»(1)امام در اين سخن اشاره به كسانى دارد كه امام حق را نشناخته و در انكار او كوشيدهاند و بارزترين مظاهر استكبار همين است. چنانكه در بحث «امامت و حج» بدان پرداختيم. اسلام چنين حجى را خواسته است و راه و رسم حج ابراهيمى كه در سيره پيامبر و اهلبيت عليهم السلام و صالحان تبلور يافته اينگونه بوده است؛ تواضع و انكسار و پاى پياده، به نشانه خاكسارى كه نمونههاى بسيارى از آن در سيره اهلبيت روايت شده است.
صدوق گويد: حسين بن على عليهما السلام راه مكه را پياده مىپيمود، در حالى كه محملها و مركبها در خدمت او بودند؛ «و كان حسينُ بنُ علىٍّ عليهما السلام يمشي و تُساقُ معه المحامِلُ و الرِّحالُ».(2)
و در سيره امام حسن عليه السلام سنى و شيعه نقل كردهاند كه: «آن حضرت با پاى پياده بيست و پنج بار حج گزارد در حالى كه مركبها آن حضرت را همراهى مىكردند».(3)اين شيوه كريمه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز روايت شده است.
ابوسعيد خدرى مىگويد: «پيامبر و يارانش از مدينه تا مكه با پاى پياده حج گزاردند» «حَجَّ رسولُاللَّهِ صلى الله عليه و آله و أصحابُهُ مشاةً من المدينةِ
إلى مكّةَ».(1)
ابن عباس مىگويد: بر هيچ چيز آنقدر تأسف نخوردم كه نتوانستم پياده حج بجاى آورم؛ زيرا شنيدم از پيامبر خدا كه در آيه يأتوكَ رِجالًا وَعَلى و كلِّ ضَامرٍ ...» مىفرمود: خدا اول از پيادهها سخن گفته و سپس از سوارهها. و اين نشانه فضيلت است.(2)فاكهى از امام باقر عليه السلام، از پدرش، از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «فضيلت پيادگان بر سوارهها، مانند برترى ماه در شب بدر بر ستارگان است.»
محمد بن على الباقر عليه السلام عن ابيه قال: ان النبى صلى الله عليه و آله قال: «فَضْلُ المُشاةِ على الرُّكبانِ كفَضْلِ القمر ليلةِ البدر على النجوم».(3)
و نيز به گفته فاكهى، در روايات تاريخى آمده كه: «اسكندر ذوالقرنين پياده آهنگ حج كرد، چون ابراهيم عليه السلام اين را شنيد به استقبال وى آمد» «وروي أنّ ذا القَرْنَينِ حَجّ ماشياً فَسَمِعَ به إبراهيمَ عليه السلام فتلقّاهُ».(4)
از اين روايات و نظاير آن استفاده مىشود كه از ديرباز زائران بيتاللَّهالحرام، در هر مقامى كه بودند، حتى زمامداران و ملوك، تذلل و خضوع خود را در زيارت كعبه به نمايش مىگذاشتند و اين سرزمين محل خلع سلاح قدرتمندان بوده است.
اين است سنّت ديرين حج. اما با روى كار آمدنِ خلفاى اموى و عباسى، بار ديگر اشرافيت جاهلى به اجتماع بازگشت كه حج نيز از آن
مصون نماند. مىگويند هارونالرشيد به حج آمد در حالى كه غرق زيور و تجمل بود و تشريفات سلطنتى وى را همراهى مىكردند و از چپ و راست براى او راه مىگشودند، در اين حال مردى از اولياى خدا با مردم سخن مىگفت و آنان را به بندگى خدا توصيه مىكرد. غلامان هارون شتابان نزد آن مرد آمدند و گفتند: ساكت شو! خليفه مىآيد! همين كه تخت روان هارون به آن مرد نزديك شد، خطاب به هارون گفت:
«اى خليفه! ايمن بن نائل براى من از قدامة بن عبداللَّه روايت كرد كه وى گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم در سرزمين منا، بر شترى سوار بود كه كهنه پالانى آن را پوشش مىداد، نه كسى را مىزدند و نه طرد مىكردند و پسرو و پيشرو، وجود نداشت. سخنان اين مرد هارون را با شگفتى روبرو ساخت. يكى از حاضران گفت اى اميرمؤمنان! او بهلول است! هارون گفت: او را مىشناسم، سپس خطاب به بهلول گفت: ادامه بده، بهلول اين دو بيت را خواند:
هب أنْكَ ملكْتَ الارضَ طُرّاًو أنّ لكَ البلادَ فكانَ ماذا؟
أليسَ غداً مصيرُك جَوْفَ قبرٍو يحثون التراب هذا ثم هذا؟
فرض كن كه مالك همه زمين شدى و همه شهرها به تسخير تو درآمدند، آنگاه چه خواهد شد؟
آيا فردا سرنوشت تو به درون قبر نخواهد بود و اين و آن، خاك بر بدن تو نخواهند ريخت؟
هارون گفت: خوب گفتى بهلول! ديگر چه؟ بهلول گفت: بله، اى اميرالمؤمنين! كسى را كه خداوند زيور و زر داده و با آن زيور عفاف پيشه كند و با آن زر انفاق نمايد نامش در زمره صالحان نوشته شود. هارون با
شنيدن اين سخن پنداشت كه بهلول چيزى مىخواهد، گفت: دستور مىدهم وام و بدهىِ تو را بپردازند. بهلول گفت: لازم نيست، دَين مرا با دين ديگرى ادا كنى! بهتر است حق را به صاحبانش برگردانى و دَيْنى را كه بر گردن تو است بپردازى. هارون گفت: دستور مىدهم مستمرى تو را بدهند. بهلول گفت: اين كار مكن؛ زيرا مرا به عطاى تو نيازى نيست، آن كس كه به تو داده، مرا نيز از ياد نبرده و از فضل خود بىنياز ساخته است».(1)و نيز آوردهاند كه هارون پياده از مدينه عازم مكه شد، جاده را براى او با فرشهاى پرنيان مفروش كردند. در يكى از منزلها براى استراحت در سايهاى نشست، در اين حال سعدان مجنون نزد وى آمد و اين اشعار را سرود:
هَبِ الدُّنيا توانيكااليسَ المَوتُ يَأتيكا
فما تصنعُ بالدُّنياو ظِلُّ المِيلِ يَكفيكا
ألا يا طالبَ الدُّنيادَعِ الدُّنيا لشأنِيكا
كما أضْحَكَكَ الدّهرُكذاكَ الدَّهرُ يُبْكِيكا
گيرم دنيا تو را مجال داد، آيا بالاخره مرگ به سوى تو نخواهد آمد؟
دنيا را براى چه مىخواهى در حالى كه اندك سايهاى تو را بس است.
اى طالب دنيا، دنيا را رها كن، و به خويشتن بپرداز.
همانگونه كه روزگار تو را خندان ساخته، همچنين تو را گريان خواهد ساخت.(2)
به طور خلاصه: فرهنگ حج، فرهنگ مبارزه با روح استكبارى و
درهم شكستن غرور ناشى از مظاهر دنياى مادى است كه همواره يك آفت بزرگ اجتماعى بوده و فاصله طبقاتى فقير و غنى و زورمند و ضعيف را به وجود آورده است.
اين نيز ناگفته نماند كه غرور و استكبار هميشه از مال و جاه سرچشمه نمىگيرد بلكه گاه مىشود غرور عقل و علم دامنگير آدمى شده و سدّ راه بندگى و تسليم مىگردد و خطرات عقلپرستى و علمگرايى از خطرات قدرت وثروت كمتر نيست. توحيد انسان هنگامىخالص مىشود كه از هر نوع وابستگى، حتى وابستگى عقل و علم آزاد گردد. تعالم دين و احكام شريعت، هرچند همه بر اصول حكمت استوار است، اما بسيارى از اين حكمتها را خداوند بر انسان پوشيده داشته تا مؤمنان خالص در برابر آن تسليم محض باشند اما آنها كه روح تعبّدشان ضعيف است، به انكار يا ترديد كشيده مىشوند كه اين منافى با اطاعت و عبوديّت است.
شايد در حج مواردى باشد كه حجگزار نتواند فلسفه و اسرارش را دريابد، اينجاست كه عقل و علم را بايد قربان كند تا غرور عقلى و علمى شكسته شود. چه، فلسفه عبوديت، همانا تسليم وخضوع در برابر آفريدگار و تكرار اين جمله قرآنى است از زبان قدسيان كه: سُبحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إلّاما عَلَّمْتَنا(1)نه چون ابليس، استكبار نمودن و از دانايى و قياس و جوهره شخصيتى خود سخن گفتن كه: أنا خيرٌ مِنْه خَلَقْتَني مِنْ نارٍ و خَلَقْتَهُ مِن طينٍ(2)
مىدانيم انسان همواره در جستجوى هويت است و به يك هويت مستقل اصيل و ماندگار نياز دارد اما بسيار مىشود اين گمشده را در لابلاى نژاد و تبار، ابنيه و آثار و اساطير و شاهنامهها و تاريخ تمدنهاى كهن مىجويد و يا به سراغ استخوانهاى پوسيده نياكان و سران قبائل و شاهان و قهرمانان مىرود و به ريسمان اوهام دگرى چنگ مىزند. در انديشه الهى هيچيك از اينها ملاك هويت نيست. اصولى ملاك هويت است كه زنده و جاويد باشد و با تحوّل زمان فرسوده نگردد و گَرد و غبار تاريخ آن را بىرنگ نسازد و آن ايمان به مبدأ هستى و تكيه بر كرامت انسانى است و اين اصل در حج به وضوح مشاهده مىشود؛ اصلى كه پيشينه تاريخى آن به هبوط آدم باز مىگردد و با قيام ابراهيم خليل احيا مىشود و از آن پس در سيره و سنّت انبيا تا شرع جاودانه محمد صلى الله عليه و آله استمرار مىيابد و حج نماد اين جاودانگى است. چنانكه از روايات برمىآيد: آدم نخستين كسى بود از آدميان كه طواف كعبه نمود و به عرفات و منا رفت. او و همسرش حوّا در عرفات به خطاى خود اعتراف كردند و در مشعر حضور يافتند و توبهشان
پذيرفته شد.
مرحوم صدوق ذيل عنوان «حج انبيا و مرسلين» رواياتى نقل مىكند؛ از جمله اين كه امام باقر عليه السلام فرمود: «آدم هزار مرتبه با پاى پياده راه كعبه را پيمود، هفتصد بار حج نمود و سيصد بار عمره بجا آورد. او از شام به مكه مىآمد و در حطيم (موضعى ميان حجرالأسود و مقام ابراهيم) بيتوته مىكرد.(1)و در عللالشرائع از قول امام صادق عليه السلام آورده است كه فرمود: «از آن رو مزدلفه را «جُمع» گويند كه آدم در اين مكان ميان نماز مغرب و عشا جمع كرد «إنّما سُمّيت المُزدَلفَةُ جُمَعٌ لأنّ آدمَ جَمَعَ فيها بَيْن الصلاتَينِ؛ المغربِ وَالعِشاءِ»(2)كه اين سنت در اسلام نيز جارى است.
صدوق همچنين روايت كرده كه: «چون حضرت نوح بر كشتى نشست، هفت شوط طواف خانه كعبه نمود و هفت بار ميان صفا و مروه سعى كرد و سپس بر جودى فرود آمد».(3)و نيز روايت مىكند كه حضرت موسى عليه السلام از «رمله» مصر احرام بست و در حالى كه هفتاد تن از پيامبران او را همراهى مىكردند و جامه سفيد دربر داشتند، از «صفائح الروحاء» عبور كردند، در حالى كه مىگفتند:
«لبّيكَ عَبدُكَ ابن عَبدَيْكَ لَبَيْكَ».(4)
و در روايت ديگر آمده است: در حالى كه موسى بر شتر سرخموى
سوار بود و دو جامه قطوانى دربر داشت، از صفائح عبور كرد و مىگفت:
«لَبّيكَ يا كَريمُ لَبّيكَ» و «يونس بن متى» از صفائح الروحا گذشت و مىگفت: «لبّيك كشّاف الكُرَبِ العظامِ». و عيسى بن مريم نيز از صفائح گذشت و مىگفت: «لبّيك عبدُكَ ابنُ امتِك لبيّكَ» و حضرت محمد صلى الله عليه و آله از صفائحالروح عزم حج كرد و مىگفت: «لبّيك ذا المَعارِجِ لبّيك».(1)
و نيز از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه فرمود: «سليمان عليه السلام حج خانه نمود درحالى كه جنّ و انس و پرندگان و بادها او را همراهى مىكردند. وى پوششى قبطى بر كعبه پوشانيد».(2)خلاصه: همانگونه كه امير مؤمنان عليه السلام در خطبه قاصعه اشاره فرمود:
خداوند اولين انسانها را از آدم تا آخرين آنها، با اين خانه عتيق و كهن، در معرضِ آزمايش نهاد تا اخلاص و عبوديت آنها را با طواف اين خانه به نمايش گذارد، بدين ترتيب مكه و كعبه جغرافياى اهل ايمان است و تاريخى كه با همه خداپرستان و طلايهداران آسمانى پيوند خورده و اين هويت تاريخى، پشتوانه نيرومندى است براى اهل قبله و امّت محمد صلى الله عليه و آله و راهيان راه ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام.
حج مسلمانان را با ريشههاى ثابت و فناناپذير معنوى و تاريخى خود پيوند مىزند و با مهبط وحى آشنا مىسازد و در تحكيم هويت اسلامى نقش بارزى ايفا مىكند.(3)
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 152- عللالشرايع، ص 419
2) من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 172 در مورد حج پيامبران، نك: اخبار مكه ازرقى، ص 66 بهبعد. و نيز در مورد مدفن پيامبران در كنار كعبه و حجر اسماعيل، نك: ازرقى، اخبار مكه ص 73
3) بعد بينالمللى حج و نقش هويتآفرين آن، در سخن ديگران نيز آمده است. به گزارش واحد مركزى خبر شبكه خبرى سى. ان. ان. آمريكا در مكه اعلام كرد: اگرچه مسلمانان جهان از فرهنگهاى متفاوت برخوردارند اما از لحاظ معنوى بين آنها پيوند برقرار است ... مراسم حج براى ميليونها مسلمان مظهر و تبلور هويت اسلامى تلقى مىشود؛ زيرا با شركت در اين مراسم، هر مسلمانى بدون توجه به مليت و قوميت، مسلمان بودن خود را احساس مىكند ..» روزنامه كيهان، 26/ 1/ 1376
از ويژگى حج اين است كه آن طرح عظيم الهى را، كه ابراهيم آغازگرش بود و حضرت محمد صلى الله عليه و آله به تكميل و احياى آن پرداخت، به نمايش مىگذارد. مناسك حج مراحل اين طرح الهىاند كه حجگزار به صورت نمادين تكرار مىكند: در هجرت از وطن، آهنگ زيارت كعبه، طواف بيتاللَّه، نماز خلف مقام ابراهيم، سعى صفا و مروه، آهنگ عرفات و مشعر و منا، رمى جمرات و قربانى ... و به طور خلاصه: تمام آنچه در عمره و حج مىگذرد تذكار سنت و ملّت ابراهيم و خاندانش بازنگرى مىشود. چرا چنين است؟ دليل آن روشن است؛ در دنياى شرك و خرافه و فضاى حاكميت جهل و جور و فجور كه هزاران سال افكار و عقايد بشرى را در بند اسارت داشت و سايه شوم خود را بر گيتى گسترانيده بود، تنها ابراهيم و خاندانش در راه تحقّق بخشيدن به پيام آسمانى توحيد، پذيراى آن فداكارى بزرگ شدند و نخستين قربانيان اين طرح الهى بودند.
به گفته يكى از نويسندگان: «خلاصه اين طرح اين بود كه حدود پنج هزار سال شرك بر انديشه بشر حاكم شده و در تمام رگهاى حياتش ريشه دوانيده بود و از نسلى به نسلى منتقل مىشد، در نتيجه اين تسلسل فكرى كه طى قرنهاى طولانى بر محور شرك دور مىزد، نسلهاى بعدى، انديشه شرك را از نسلهاى پيشين به ارث مىبردند و با آن مىزيستند و به
ديگر نسلها منتقل مىكردند و به همين دليل بود كه نداى ابراهيم بر آن محيط تأثير نداشت. اينجا بود كه خداوند براى پىريزى نسل جديدى از انسانها، كه از عوامل مؤثر محيط شرك دور و از آن تسلسل فكرى در امان باشند، طرحى پىافكند. براى اين منظور سرزمين خشك و تفتيده حجاز را، كه در فضايى بسته و دور از محيط شرك حاكم بر جهان آن روز قرار داشت، برگزيد.
نخستين انسان شايسته براى پىريزى نسل جديد در اين منطقه بيابانى، بايد كسى باشد كه براى پرداختن چنين بهاى سنگينى، در راه آن هدف الهى آمادگى داشته باشد و او جز ابراهيم عليه السلام نيست. او از وطن و سرزمين خود عراق به امر خداوند رهسپار حجاز شد. آن روز سكونت در حجاز با سكونت در وادى مرگ يكسان بود. و لذا اسكان همسر و كودك خردسال در اين سرزمين سوخته و فاقد آب و گياه، نمونه بارز اين فداكارى است.
به علاوه، رؤيايى كه ابراهيم در خصوص ذبح فرزندش اسماعيل ديد و در ميدان عمل در يك نمايش باشكوه از عشق و ايمان و عرفان، به تعبيرش پرداخت و تا آنجا پيش رفت كه كارد بر گلوى فرزند دلبندش نهاد، اينها تفسيرى بر اين حقيقت است كه ابراهيم خليلاللَّه با دستيارى فرزند و همسرش براى چنين فداكارى بزرگ به تمام معنا مهيا شده بودند تا نسلى جديد از انسانهاى موحد را در آن منطقه دورافتاده، حجاز قديم، پىافكنند».(1)راز اين كه تاريخ حيات معنوى ابراهيم و خاندانش در حج مرور
1) وحيدالدين خان، حقيقةالحج، ص 28 تا ص 29
مىشود، در اين است كه او معمار كعبه و بنيانگذار حج بود و حج ميعاد با ابراهيم و تداومبخش خط توحيد است كه گفت: إني ذاهبٌ إلى أبي سيهدين(1)و حج حلقه اتصال نبوتها و كانون جمع موحّدان و اساس وحدت جهانشمول اسلام است.
بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پاسخى بود به دعاى ابراهيم عليه السلام كه گفت: «بار خدايا! در ميان آنها، از ايشان پيامبرى برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و به آنها كتاب و حكمت بياموزد و تزكيهشان كند، كه تويى پيروزمند و فرزانه» ربّنا وابعثْ فيهم رسولًا مِنهم يتلو عليهِمْ آياتِكَ وَيُعلِّمُهُمُ الكتابَ وَالحِكْمَةَ وَيُزَكّيهِمْ إنّك أنتَ العزيزُ الحَكيمُ(2)و سپس مىفرمايد: «و كيست از ملت و آيين ابراهيم روى برتابد، مگر كسى كه نادان و سبكسر باشد و ما او (ابراهيم) را در دنيا برگزيديم و هم او در آخرت از صالحان باشد» و مَنْ يَرغَبُ عن ملّةِ إبراهيمَ إلّامَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَد اصطفيناهُ في الدّنيا و انّه في الآخرة لمن الصّالِحين(3)از اين آيات و آيات ديگر اين باب استفاده مىشود تنها آيينى كه در ادامه آيين حنيف ابراهيم است، همانا اسلام است و نه آيين ديگر. علاوه بر اين، شجره خانوادگى است.
آرمان نهايى ابراهيم در نسل اسماعيل تحقق يافت و از اين دودمان پاك و سلاله طيّب، حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله ظهور نمود و گرچه همه فرزندان اسماعيل پاسدار ميراث معنوى اسلاف خويش نبودند اما خط توحيد و آيين حنيف بهطور كلى محو نشد و كم و بيش ادامه يافت.
در جزيرة العرب گروهى بودند بهنام «حنفا»(1)كه از يهوديت و نصرانيت و نيز از عقايد مشركين و بتپرستان روىگردان شده و به خداى يگانه مؤمن بودند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اعراب همواره بهرهاى از حنيفيت داشتند.
آنان صله رحم مىكردند. مهمان نواز بودند و به حج خانه خدا مىآمدند.
مىگفتند از مال يتيم بترسيد كه مال يتيم وزر و وبال است. از برخى محرّمات، به دليل بيم مجازات، خوددارى مىكردند». «إنّ العَرَبَ لم يزالوا على شىءٍ مِنَ الحنيفيّةِ ...».(2)در اين ميان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله پدر و مادر و اجداد گرامى آن حضرت ويژگى خاصى داشتند. آنها موحد و خداپرست بودند و خرافه شرك دامنشان را نيالود و بنا به گفته طبرسى در مجمعالبيان و علّامه مجلسى در بحارالأنوار اين از مسلّمات عقايد اماميه است كه تمامى آنها تا آدم عليه السلام مسلمان و بلكه از صدّيقين يا پيامبران مرسل و اوصياى معصومين بودهاند و روايات در اين مورد به حد تواتر مىرسد.(3)طبرسى اين روايت را از قول پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورده است كه: «خداوند همواره مرا از صلب مردان پاك به رحم زنان پاك منتقل نمود تا در اين عصر ظاهر كرد و به آلودگى جاهليّت آلوده نساخت»؛ «لم يزلْ ينقلني اللَّهُ من أصلابِ الطّاهرين الى أرحامِ المطهّراتِ حتّى أخرجني في عالمِكُم هذا لم يدنّسْني بِدَنَس الجاهليةِ».(4)
يكى از چهرههاى معروف در ميان نياكان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، حضرت
عبدالمطلب است. امام صادق عليه السلام از وى به عنوان يك «امت» ياد كرده است: «روز قيامت عبدالمطلب به عنوان يك امت برانگيخته مىشود، در حالىكه سيمايش به پيامبران و پادشاهان شباهت دارد»؛ «زرارة عن الصادق عليه السلام: «يُحْشَرُ عبدُالمطلّبِ يومَ القيامةِ امّةً واحدةً عليها سيماءُ الأنبياءِ و المُلوكِ»(1)همچنين بنا به نقل صدوق در وصاياى پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام آمده است:
اى على! عبدالمطلب در جاهليت به پنج سنت عمل كرد كه خداوند آن را در اسلام تشريع كرد:
1- همسر مردان را بر فرزندانشان حرام نمود كه قرآن نيز در اينباره مىگويد: و لا تَنكِحوا ما نكحَ آباؤكم مِنَ النِّساءِ(2)2- گنجى يافت و خمس آن را داد كه قرآن نيز مىگويد: «واعلموا أنّما غَنِمْتم مِن شىءٍ فأنّ للَّهخُمُسَهُ ...».(3)
3- چاه زمزم را براى سقايت حاج مقرر نمود كه در اسلام نيز استمرار يافت.
4- ديه قتل را صد شتر قرار داد كه در اسلام نيز تأييد شد.
5- طواف نزد قريش عدد معينى نداشت و عبدالمطلب آن را هفت شوط قرار داد كه در اسلام نيز چنين است.
بر اساس همين نقل «عبدالمطلب با تيرهاى قمار قرعه نزد. بتها را پرستش نكرد. گوشت حيوانى را كه براى بتها قربانى مىشد نمىخورد
و مىگفت من بر آيين پدرم ابراهيم هستم». «إنّ عَبدَالمطلّبِ كان لا يَستقْسِمُ بالأزلامِ و لا يعبدُ الأصنامَ و لا يأكلُ ما يُذبحُ على النُّصُبِ و يقولُ أنا عَلى دينِ أبي إبراهيمَ».(1)
اصبغ بن نباته از على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «به خدا سوگند پدرم عبداللَّه و جدّم عبدالمطلب و هاشم و عبد مناف هرگز بت نپرستيدند.
سؤال شد: چه چيز را عبادت مىكردند؟ فرمود: به سوى كعبه و بر دين ابراهيم نماز مىخواندند و به اين آيين پايبند بودند.»؛ «و اللَّهِ ما عَبَدَ أبي و لا جدي عبدُالمطلبِ و لا هاشمٌ و لا عبدُ منافٍ صَنَماً قَط. قيل: فما كانوا يعبدون؟ قال: كانوا يُصلّونَ إلى البيتِ على دينِ إبراهيم متمسّكينَ بِه».(2)
مقصد اصلى در اينجا آن نيست كه بحث از آيين نياكان رسول خدا كنيم؛ چنانكه در صدد تشريح وقايع مربوط به فرزندان ابراهيم در خطه حجاز نيز نيستيم. بلكه سخن از آيينى است كه ابراهيم پىافكند و رشته ارتباطى كه رسالت خاتمالنبيين را به ابراهيم پيوند مىزند و هويت تاريخى امت اسلامى را تشكيل مىدهد.(3)
تمامى اديان الهى در چهره اصيل خود، منادى توحيد بودهاند و از اين بابت ميان اديان و محتواى دعوتشان تفاوتى نيست و مبادى اسلام بنا به نص صريح قرآن همان است كه بر پيامبران سلف فرود آمده است و همانگونه كه قرآن بيان مىكند شرايع آسمانى داراى وحدت
جوهرى هستند:
شَرَعَ لَكُم مِن الدِّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذي أوحَيْنا الَيكَ وَ ما وَصَّيْنا بِه إبراهِيم وَ مُوسى وَ عيسى أن أقيموا الدِّينَ وَ لا تَتفرَّقُوا فيهِ، كَبُرَ على المشركينَ ما تَدعوهُم إليه، اللَّه يَجْتبى إليه مَنْ يشاءُ وَ يَهدِي إلَيه مَنْ يُنيبُ(1)«آيينى را براى شما تشريع كرد كه به نوح توصيه فرمود و آنچه را بر تو (اى پيامبر) وحى كرديم و آنچه ابراهيم و موسى و عيسى را بدان سفارش نموديم؛ و آن اين بود كه دين را بپا داريد و در آن اختلاف نكنيد، البته آنچه مشركين را بدان دعوت مىكنى بر آنها گران مىآيد، اما خداوند هركس را بخواهد بدان متمايل مىسازد و هركه را بخواهد به آن رهنمون مىگردد».
چنانكه ملاحظه مىكنيم، اين آيه از پيامبران «اولواالعزم» كه صاحب شريعت جهانى بودهاند نام برده و از گوهر شريعت آنها؛ يعنى «وحدت دينى» و «پرهيز از تفرّق»، ياد كرده است. و در آيه ديگر با اشاره به عنصر مشترك همه شرايع كه عبارت است از «پرستش خالصانه خداى يگانه و نفى شرك» مىفرمايد: وَ لَقد بَعَثْنا فِي كلّ امّةٍ رسولًا أنِ اعْبُدُوااللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ(2)اما در اين ميان، ابراهيم و آيين حنيف او، از ويژگى خاصى برخوردار است و اين ويژگى در اعصار بعد از ابراهيم، كه آيينهاى يهودى و مسيحى ظهور كردند، همچنان محفوظ مانده و شايان توجه است. چه، خرافه شرك و تحريف و تثليث دامن دين و آيين بزرگ را گرفت كه پس از
قرنها آثار آن همچنان بر جاى مانده است.
از اينرو قرآن كريم راه استوار ابراهيم عليه السلام و توحيد ابراهيمى را از دو آيين يهودى و مسيحى جدا ساخته و در مقام دعوى كسانى از اهل كتاب كه دين و آيين خود را به ابراهيم نسبت دادهاند و پيامبران پيشين را يهودى يا نصرانى مىدانستند، مىفرمايد:
يا أهلَ الكتابِ لِمَ تُحاجُّونَ فِي إبراهيمَ و ما انزِلَتِ التَّوراةُ و الإنجيلُ ألّامِنْ بَعْدِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ(1)«بگو اى اهل كتاب (يهود و نصارى)، چرا درباره ابراهيم محاجّه مىكنيد (و براى توجيه آيين خود نام ابراهيم را بهميان مىآوريد) در حالىكه تورات و انجيل بعد از وى نازل شده است. آيا انديشه و تعقل نمىكنيد؟»
آنگاه مىفرمايد: ما كانَ إبراهيمُ يَهوديّاً وَ لا نصرانياً وَ لكنْ كانَ حَنِيفاً مُسلماً وَ ما كانَ مِنَ المُشْركِينْ(2)«ابراهيم يهودى يا نصرانى نبود بلكه موحد پاك و خالص و مسلمان بود و از مشركان نبود».
بديهى است كه «مسلم» در اينجا به مفهوم پيرو آيين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيست كه چيزى مشابه گفتار اهل كتاب باشد، بلكه اسلام به مفهوم كلّى آن؛ يعنى تسليم شدن در برابر اوامر الهى و پذيرش آيين حق. به همين دليل در آيه بعد مىفرمايد:
إنَّ أولَى النّاسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوه و هذا النّبيّ و الَّذينَ
آمَنُوا واللَّهُ وَلِىُّ المُؤمنينَ(1)«سزاوارترين و نزديكترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه او را پيروى كردند و اين پيامبر (حضرت محمد صلى الله عليه و آله) و آنانكه به او ايمان آوردهاند. و خداوند ياور مؤمنان است.»
و در جاى ديگر به ردّ گفتار اهل كتاب، كه آيين خود را حق مىپنداشتند، پرداخته و مىفرمايد:
وَ قالوا كُونُوا هُوداً أو نَصَارى تَهْتَدَوْا قُلْ بَلْ ملَّةَ أبراهيمَ حنيفاً و ما كانَ مِن المُشْركينَ(2)«و گفتند يهودى يا نصرانى باشيد تا هدايت شويد، بگو، بلكه به ملت ابراهيم و آيين حنيف او بگرويد و او از مشركان نبود.»
در اين آيات تأكيد بر اين مطلب است كه: تنها آيينى كه در راه مستقيم توحيد قرار دارد آيين ناب و خالص ابراهيم است و ديگر اديان حتّى يهوديت و نصرانيت در دام شرك گرفتار آمده و دستخوش خرافات شدهاند.
«بايد توجه داشت كه كلمه «حنيف» از ماده «حنف» (بر وزن انف) به معناى شخص يا چيزى است كه تمايل به سويى پيدا كند و در زبان قرآن به كسى گفته مىشود كه از آيين باطل زمان خود به سوى آيين حق تمايل كرده است. خداوند ابراهيم را به عنوان حنيف توصيف كرده؛ زيرا پردههاى تقليد و تعصب را دريد و در محيط و زمانى كه مردم غرق در بتپرستى بودند هرگز تسليم بت نشد و به مبارزه با آن پرداخت. اما از
آنجا كه عربهاى بتپرست عصر جاهليت نيز خود را بر دين حنيف معرفى مىكردند! و اين سخن آنقدر شايع شده بود كه اهل كتاب آنها را «حنفا» مىگفتند و «حنيف» درست معنايى بر ضد معناى اصلى پيدا كرده بود و با بتپرستى در نظر آنها مرادف و هممعنا شده بود لذا خداوند پس از توصيف ابراهيم به عنوان حنيف، كلمه «مُسلِماً» و پس از آن جمله «و ما كان من المشركين» را آورد تا هرگونه احتمال ديگر در اينباره، منتفى گردد.»(1)
قهرمان توحيد، يكتنه در برابر شرك؛ با چهرههاى گوناگونش قيام كرد. مناظرههاى او با ستارهپرستان و احتجاجش با بتپرستان و در هم كوبيدن بتها و مناظره قاطع و استوار او با نمرود- كه دعوى خدايى داشت- در قرآن كريم به تفصيل آمده است وبرائت بنيانگذار آيين يكتاپرستى را از شرك و مشركان و اقطاب استكبارى به تصوير مىكشد و آنگاه كه خانه كعبه را با همدستى فرزندش اسماعيل بنا نهاد تا مطاف موحدان و قبلهگاه خدا پرستان باشد. باز هم سخن از طرد و نفى شرك و تطهير خانه توحيد از هر نوع دوگانه پرستى است:
وَ اذْ بَوَّأنا لإبراهيمَ مَكانَ الْبيْت أنْ لا تُشْرك بي شيئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِي لِلطّائفين و القائمينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجودِ(2)«و ياد آور هنگامى را كه جايگاه كعبه را براى ابراهيم مهيا ساختيم (و
بدو گفتيم) چيزى را شريك من قرار نده و خانهام را براى طواف كنندگان و قيامكنندگان (به نماز) و ركوع و سجودكنندگان پاك گردان.»
و در جاى ديگر، از عهد و ميثاق الهى با ابراهيم و اسماعيل سخن به ميان آورده و باز تطهير خانه خدا را از پليدىها عنوان مىسازد و مىفرمايد:
وَ عَهِدْنا إلى إبراهيمَ وَ إسماعيلَ أن طَهِّرا بَيْتى لِلطّائِفينَ وَ العاكِفِين و الرُّكَّعِ السُّجُودِ(1)اين طهارت و پاكسازى كه يكجا ابراهيم بدان مأمور شد؛ يعنى در نخستين مرحلهاى كه براى بناى كعبه مىپيمود و جاى ديگر ابراهيم و اسماعيل بدان موظف شدهاند و اين هنگامى است كه خانه كعبه را بنا نهادهاند، به معناى عام، شامل هرگونه تطهير از هر نوع آلودگى است؛ اعم از ظاهرى و باطنى، عملى و اعتقادى و مادى و معنوى كه بارزترين مورد آن به قرينه آيات باب حج، طهارت از شرك است؛ بهويژه آنكه در عهد ابراهيم؛ شرك بر افكار عموم انسانها سايهافكن شده بود و ابراهيم براى مبارزه با بت و بتگران و برافراشتن عَلَم توحيد بپا خاست.
و در دعاى حضرت ابراهيم نيز آمده است كه از خداوند مىخواهد او و فرزندانش را از لوث پرستش بتها مصون بدارد:
وَ اذْ قالَ ابراهيمُ رَبِّ اجْعَل هذا البَلَدَ آمناً وَ اجْنُبْني وَ بَنِىَّ أن نَعُبدَ الأصنامَ. رَبِّ انَّهُنَّ أضْلَلْنَ كَثيراً مِن النّاس فَمَن تَبِعَني فانّه مِنّي وَ مَنْ عَصاني فَإنَّكَ غَفورٌ رَحيمٌ(2)
«و آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا! اين شهر را امنيت ده و مرا و فرزندانم را از پرستش بتها مصون بدار. پروردگارا! اينها بسيارى از مردم را به گمراهى كشيدهاند پس هر آنكه پيرو من باشد او از من است و آن كس كه نافرمانى من كند تو خود آمرزنده و مهربانى.»
قهرمان يكتاپرستى مىدانست كه تعدّد خدايان و خرافه شرك، آفت عظيمى است كه نسلهاى بسيارى را به گمراهى و تباهى كشيده است. از اين رو از خدا مدد مىطلبد كه او و فرزندانش را از سقوط در پرتگاه شرك مصون دارد و به نور ايمان و توحيد رهنمون شود و آيندگان نيز از جهالت بتپرستى و ظلمت شرك و سرگشتگى و حيرانى رهايى يابند و تأكيد مىكند: تنها كسانى حق دارند خود را به ابراهيم منتسب بدانند كه پيرو آيين او باشند و به توحيد خالص خداوند و ربوبيت مطلقه حق سر تسليم فرود آورند و شرك و تعدد معبود را در هر چهرهاى كه ظاهر شود، نفى و طرد كنند تا به وادى معرفت و طمأنينه نفس و عزّت ايمان برسند. و اين پيام ابراهيم است براى نسلها تا به امروز. آنان كه در پاسخ به نداى ابراهيم و محمد صلى الله عليه و آله آهنگ كعبه مىكنند و رو به قبله اسلام نماز مىگزارند و حيات و مماتشان به سوى اين خانه است، ديگر مجاز نيستند به اقطاب شرك رو آورند و ديار شرك را كه امروزه جهان استكبارى است قبله آمال و آرمانهاى خود قرار دهند. بايد از ذلت و حقارت تن دادن به خدايان ساكن و متحرك بيرون آيند تا به عزت توحيد و تسليم در برابر خداى يگانه، عزيز و سربلند گردند و اين نعمت عظيمى است فراتر از هر نعمت كه ابراهيم در دعاى خود براى خاندان و پيروانش از خداوند درخواست كرده است.
پرستش بتها كه ابراهيم بدان اشاره كرده و از خدا خواسته است كه او و ذريهاش را از آن مصون دارد، تنها در چهره بتهاى سنتى خلاصه نمىشود كه مردم در عهد ديرين و دوره جاهليت با آن سروكار داشتند؛ از قبيل مجسمههاى سنگى، چوب، طلا، نقره و حيوان يا ستاره، آتش، ارواح، اشباح و ... تكيه كردن بر اين موارد ما را از صور گوناگون شرك در چهره مدرن و امروزىاش منحرف مىسازد؛ زيرا در جاهليتِ جديد معبودهاى بىشمارى است كه انسانها را به پرستش و خضوع ناآگاهانه فرا خوانده و بسيارى بى آن كه خود بدانند، در كام شرك افتادهاند.
يكى از مفسران و محققان معاصر(1)مىنويسد:
شرك به خدا، كه با شهادت به يگانگى خداوند و تسليم در برابر اراده الهى در تضاد است، در حالات و اوضاع گوناگون زندگى انسانها متبلور مىشود و كافى است كه بندهاى در پارهاى از ابعاد حيات به آن تن در دهد.
با اين كه در ابعاد ديگر به توحيد تسليم شده است. در زندگى امروز بشر، موارد بسيارى است كه نفوذ شرك در اعماق طبيعت او را به تصوير مىكشد. بندهاى كه با اعتقاد به خداى يگانه در وضو و طهارت و نماز و روزه و حج و ساير شعائر، دم از توحيد مىزند، گاه مىشود كه در زندگى اقتصادى و سياسى و اجتماعى به قوانين و مقرراتى تن داده كه درست در تضاد با آيين توحيد است. و در ارزشها و معيارهاى اجتماعى به پندارها و تصوّراتى تسليم شده كه ساخته و پرداخته غير خداست و در اخلاق و تقليدها و عادات و تجمّل و لباس به انسانهايى سرسپرده، كه آن اخلاق و عادات و تجمل و تقليد را بر خلاف شرع الهى و امر و نهى او بر وى
1) سيد قطب، تفسير فى ظلال القرآن، ج 5 ص 179- 182
تحميل كردهاند و هيچ يك از اينها با شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حاق واقع وفق نمىدهد. اينها مواردى است كه بسيارى از مردم بدان اسيرند و غافل از آنند كه به نوعى شرك و پرستش غير خدا گرفتارند.
خلاصه آن كه: بتها تنها در صور اوليه و چهره ديرين، كه دورانش سپرى شده است، مجسّم نمىشوند. بتهاى حقيقى چيزى جز شعارهاى طاغوت نيستند كه خود را در زير پوشش بت پنهان كرده و مردم را به بند بردگى و بندگى كشيدهاند. بت سخن نمىگويد، نمىشنود و نمىبيند، بلكه كاهن يا حاكم است كه پشت سر آن ايستاده و اوراد جادويى را زمزمه مىكند و به نام آنها سخن مىگويد تا تودهها را بفريبد و به بندگى و ذلت بكشاند. بنابراين هرگاه در سرزمينى شعارهايى بلند شود كه حاكمان و كاهنان در لواى آنها حرف بزنند و چيزى بگويند يا قانونى بگذارند و ارزشها و معيارها و اعمالى را كه خداوند اجازه نداده ترويج كنند، اينها در حقيقت بتهايى هستند كه مورد ستايش قرار گرفتهاند.
هرگاه «مليت»، «وطن»، «ملت» يا «طبقه» شعار باشد تا مردم به پرستش اين عناوين كشيده شوند و بر خلاف اراده خدا، نفوس و اموال و اخلاق و نواميسشان به پاى آن قربانى شوند و هرگاه تعارضى ميان شرع و شعارهاى ياد شده پيش آيد، شريعت و قوانين و تعاليم آن به ديگر سوى نهاده شود و آن شعارها حاكم گردد و به تعبير صحيحتر و دقيقتر: اراده طاغوتهايى كه پشت سر اين شعارها ايستادهاند حاكميّت يافت، اين همان پرستش بتها و روى گرداندن از خدا است. بنابراين بت هميشه سنگ يا چوب نيست بلكه گاهى در قالب مذهب يا شعار رخ مىنمايد.
اسلام تنها براى درهم كوبيدن بتهاى سنگى و چوبى نيامد و آنهمه
تلاش و مجاهده از سوى پيامبران و آنهمه قربانىهاى ارزشمند و تحمل شكنجهها و رنجهاى بىشمار، تنها به منظور شكستن بتهاى سنگى و چوبى نبوده است.
اسلام آمد تا مرزِ فاصل پرستش خدا و تديّن به دينِ او را در همه شؤون زندگى بشر روشن سازد و پرستش غير خدا را در هر لباس و چهرهاى كه هست افشا كند.
بنابراين بايد در هر وضعيت و هر زمان ممكن، چهرهها را به بررسى نهاد و طبيعت نظامها و مسلكها را شناسايى كرد و روشن ساخت كه كداميك بر اساس توحيد است و كدامين بر پايه شرك؟ دين خدا در كدام حاكم است و طاغوتها و خدايان دروغين و بتهاى مورد پرستش در كداميك حضور دارند؟
آنان كه خود را مسلمان مىدانند، تنها به اين دليل كه با زبان به يگانگى خدا و رسالت پيامبر اسلام گواهى مىدهند و در مسائل طهارت و شعائر و ازدواج و طلاق و ميراث و ... احكام دين را گردن نهادهاند، در حالى كه در همين قالب تنگ به آيين غير خدا دل داده و مقررات و قوانينى كه خداوند بدان اجازه نداده و بر خلاف شرع الهى است تسليم شدهاند و در راه آنها جان و مال و آبرو و اخلاق را- خواسته يا نخواسته- نثار كرده تا آنچه را بتهاى جديد از آنها خواستهاند تحقق بخشند و ... مىپندارند مسلمانند و به دين خدا ايمان دارند، بايد به خود آيند و از اين شرك عظيم كه گرفتارش شدهاند توبه كنند و دست بردارند ... شرك به خدا، تنها پذيرش الوهيت غير خدا نيست بلكه پيش از آن، در تحكيم ارباب قدرت و شريك ساختن آنها براى خدا تبلور مىيابد ...
آرى، مردم بايد ببينند در زندگىشان چه كسى مقام برتر دارد؟ و
ابعاد سياسى و اجتماعى حج ؛ ؛ ص161
بيشتر تسليم چه كسى هستند و از چه كسى فرمان مىبرند؟ پس اگر آن كس فقط خداست آنها بر آيين خدا هستند و اگر غير خدا است آنها بر آيين طاغوتها و بتها هستند.
جامعه توحيدى، جامعهاى است كه مبانى پيدايش و اصول كلّى آن، از منبع وحى و سرچشمه جهان هستى اخذ شود و در اعتقادات و عبادات، قوانين و نظامات اجتماعى و نظام اخلاقى و عملى و بطور كلّى در تمام ابعاد زندگى فردى و اجتماعى، در پرتو قرآن حركت كند و بينش و مبانى فكرى و خط مشى او از نوعى نگرش واقعبينانه و مثبت نسبت به مبدأ و مقصد و شناخت انسان و رابطه او با هستى و جهان آفرينش سرچشمه گيرد و در عرصههاى اعتقادى و فرهنگى و اقتصادى و سياسى بر اين باور است كه تنها راه درست را دين نشان مىدهد.
كلمه «لا إله إلّااللَّه» كه سرلوحه جامعه توحيدى است به معناى حاكميت مطلق خداوند و طرد و نفى كسانى است كه به معارضه با سلطنت مطلقه خداوند برخاستهاند و آن را به خود نسبت دادهاند.
همچنانكه آيه كريمه ... إنّ الحُكم إلّاللَّهأمر أن لا تَعبُدوا إلّاإيّاه ذلك الدّينُ القَيّم»(1)تأكيد مىورزد كه حاكميت تنها از آن خدا است و تسليم در برابر حكم او برگرفته از عبوديت خالص او است و آنان كه در برابر حاكميت او تسليم نباشند راه كفر و انكار پيموده از صف مؤمنان خارجند.
وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أنزَل اللَّهُ فأولئكَ هُمُ الكافِروُن(2)
چنانكه قرآن به صراحت بيان مى كند، كعبه نخستين خانهاى است كه در روى زمين براى مردم بنا شده است انَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلْنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً(1)وهمانگونه كه از روايات استفاده مى شود: آدم ابو البشر پس از هبوط، به تأسيس اين خانه پرداخته است. ابو بصير از امام صادق عليه السلام چنين نقل مىكند:
«انَّ آدَمَ هُوَ الَّذي بَنى الْبَيْتَ وَ وَضَعَ أساسَه، وَ أوّلُ مَنْ كَساه الشَّعْرَ، و أوَّلُ مَنْ حَجَّ إليه».(2)
«آدم نخستين كسى بود كه شالوده خانه كعبه را نهاد و آن را ساخت و نخستين كسى كه پوشش پشمين بر آن پوشانيد و اولين كسى كه به سوى آن حج گزارد».
بنابراين بنيانگذار اوّليه كعبه؛ يعنى خانه مردم، حضرت آدم عليه السلام است و كسى جز خدا نمى داند كه پس از آدم و در طول قرنها و دوران پيامبران سلف براين خانه چه گذشته است.(1)
ازرقى نيز اين روايت را از امام باقر عليه السلام نقل كرده است. اخبار مكه، ص 32. ازرقى مى افزايد كه اين خانه اوّل به وسيله فرشتگان بنا شد و سپس به دست آدم و آنگاه شيث و بعد ابراهيم تا نوبت به «جُرهم» رسيد و آنگاه قصىّ بن كلاب جد چهارم پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد به دست قريش و بعد به دست عبداللَّه بن زبير و سپس حجاج در عصر مروان، به نوبت تجديد بنا گرديده است. اخبار مكه، ص 31 و 32
اما آنچه مسلم است، روزى كه ابراهيم خليل به سرزمين امّ القرى گام نهاد آثار و بقاياى بناى كعبه را خاك و سنگ و رمل بيابان پوشانيده بود و در اطراف آن حتى يك خانه و يك ساكن وجود نداشته و شايد به دليل نبودن آب و آبادانى، حتى يك پرنده در آن ديار پرواز نمىكرده است.در چنين وضعيّتى حضرت ابراهيم كه از طرف خداوند كعبه، مأموريت يافته بود تا مدينه فاضله توحيد را در آن سرزمين خشك و وادى لم يَزْرع بنيان كند، بدانجاگام نهاد و براى تأسيس امّ القراى اسلامى پيشگام شد.(2)بدين منظور و براى پى ريزى نسل جديد، به امر خدا همسر خود هاجر و فرزندش اسماعيل را در آن وادى سوزان سُكنى داد تا خيمه توحيد را سرپا كنند و علم توحيد را افراشته دارند و او چنين كرد؛
وَاذْ بَوَّأْنا لإبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيتِ(1)نقش بارز حضرت ابراهيم، تأسيس امّ القرى، بر اساس مكتب توحيد و مفاهيم الهى است و بناى كعبه به عنوان كانون پرستش يكتا معبود، نقش نمادين را در اين ميان ايفا مىكند.
از اين رو ابراهيم در نيايش خود به خدا چنين مىگويد:
رَبَّنا إنّي أسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الُمحَرَّمِ، رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الَّثمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ(2)«بار خدايا! من از فرزندانم كسانى را در اين وادى لم يزرع در كنار خانه محترم تو اسكان دادم، تا نماز را بپا دارند، پس دلهايى را از مردم به سوى آنها متوجه گردان و از نعمتها روزى ده باشد كه تو را سپاس گويند».
اگر به آيات حج وبناى كعبه و نقش ابراهيم و اسماعيل در تأسيس امّ القرى و تشكيل نسل جديد كه در سورههاى متعدد قرآن آمده است، تأمل كنيم، خواهيم ديد كه در همان مراحل نخستين هسته مركزى جامعه توحيدى واركان مدينه فاضله اسلامى بطور كامل و جامع تبيين شده و در كلام حضرت ابراهيم عليه السلام بدان اشارت رفته است. از جمله در آيه 126 سوره بقره چنين آمده است:
وَإذْ قالَ إبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدَاً آمِنَاً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الَّثمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهمْ بِاللَّه وَالْيَوْمِ الآخِرِ ...(3)
«و آنگاه كه ابراهيم عليه السلام گفت: بار خدايا! اين سرزمين را شهرى امن قرارده و ساكنانش را، آنانكه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، از ثمرات روزىده ...»
و در سوره ابراهيم آمده: وَإذْ قالَ إبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا الْبَلَدَ آمِنَاً وَ اجْنُبْني وَبَنيَّ أنْ نَعْبُدَ الْأَصْنام ...(1)اركان جامعه توحيدى كه در اين آيات بدان اشارت رفته عبارتند از:
1- آبادى و عمران.
2- امنيت عمومى.
3- اقتصاد سالم.
4- پيوستگى عواطف انسانى و آرامش دلها.(2)در خصوص ركن اول مىگويد: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدَاً بلد؛ يعنى شهر و اين هنگامى است كه گروهى از انسانها گرد آيند و زندگى اجتماعى را برگزينند و با تشريك مساعى و تبادل افكار و كار و كوشش، شهر يا قريهاى را پديد آورند.
يكى از بنيادهاى زندگىِ اجتماعى، جغرافياى شهرى است كه شهر نشينى و مشاركت اجتماعى در آن شكل مىگيرد.
مىدانيم كه وقتى ابراهيم به اين ديار آمد، جز وادىِ لَمْ يزرع پيرامون خانه چيزى نبود. و او با بناى كعبه سنگهاى اوليه زندگى شهرى را پايه گذارى كرد.
مؤدّى اين مفهوم است؛ زيرا زندگى اجتماعى آنگاه انسانى و سالم و بدون آسيب است كه درآن امنيت حاكم باشد و واضح است كه امنيت جز در پرتو ايمان و اخلاق و حاكميت قانون و حق و عدل ميسّر نخواهد بود.
به علاوه آن كه قرآن كريم سرزمين مكه و حرم را منطقه امن قرار داده و بر اين ركن بنيادين تأكيد فرموده است: «وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً».(1)
و دعاى ابراهيم نسبت به ركن سوّم؛ يعنى «اقتصاد سالم» اشاره دارد:
وَارْزَقْهُمْ مِنَ الَّثمَراتِ همچنانكه قرآن كريم در آيات ديگر نيز بدان توجه داده است:
«أوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إليه ثَمَراتُ كلِّ شَيء».(2)
«آيا حرم امنى را كه هرگونه نعمتى به سوى آن سرازيرمىشود، دراختيار آنان قرار نداديم؟»
و در خصوص مطلب چهارم؛ يعنى: «پيوستگى عواطف انسانى و آرامش دلها» آيه كريمه فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إلَيْهِم بيانگر اين است كه در مدينه فاضله اسلامى، آنچه روح زندگى اجتماعى را تشكيل مىدهد پيوند دلها و گرايش قلبها به يكديگر است كه در پرتو عطوفت و رحمت، جامعهاى آباد از عواطف انسانى و مهر و محبت را پديد مىآورد و روابط اجتماعى را پايدار مىسازد. چه، در غير اين صورت روابط قابل اعتماد نيست و بديهى است كه ارتباط قلبى انسانها جز در پرتو ايمان به خداى يگانه و نفى هرگونه شرك و تعدّد خدايان، تحقق نمىيابد و اين تنها براى مؤمنان؛ يعنى بخشى از انسانها تحقّق پذير است، به همين دليل
در آيه كريمه آمده: افْئِدَةً مِنَ النَّاسِ چه، واژه «مِن» تبعيض را افاده مىكند.
و شايد از آيه فوق اين نكته نيز به دست آيد كه اين گروه از مردم به مثابه قلب براى جامعهاند و جامعهاى كه ايمان ندارد قلب انسانى ندارد.
محور اصلى اركان؛ «حكومت و رهبرى» و بالأخره هسته مركزى جامعه توحيدى، امامت و رهبرى و حكومت عدل الهى است كه در سايه آن اركان، مدنيّت امّ القراى اسلامى شكل مىگيرد و پابرجا مىماند.
اين هسته مركزى و نقطه محورى نيز در دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام مورد توجه قرار گرفته، آنجا كه از خداوند مىخواهد، پيامبرى را براى ساكنان امّ القرى برانگيزد كه آيات الهى را بر آنان فرو خوانَد و كتاب و حكمت بياموزد و از آلودگىهاى اخلاقى، پاكسازى و تزكيه كند: رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمَهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ انَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ(1)مدينه فاضله، انسانهايى را مىطلبد كه:
در «بخشهاى اخلاقى» پرهيزكار و وارسته باشند، مسائل خانوادگى و حقوق متقابل پدر و مادر و فرزند را رعايت كنند.
در «مسائل اجتماعى»، امنيت ملى و آزادى و برادرى و برابرى و مانند آن را تأمين نمايند.
در «مسائل سياسى» از استبداد، استعمار و استثمار بپرهيزند.
بنابر اين مدينهاى فاضله است كه جامع همه اين شؤون باشد ... و اگر جامعهاى بخواهد مدينه فاضلهاى بسازد، به يقين بدون داشتن حكومت
1) بقره: 129
امكان پذير نخواهد بود وحكومت، زمانى فاضلهاست كه از يكسو حاكمى آگاه، وارسته، مدير ومدبّر در رأس آن قرار گيرد واداره امورش را عهده دار باشد و از سوى ديگر مردمى آگاه ومطيع، امّت آن باشند. نه امام بدون امّتِ آگاه، توان تاسيس مدينه فاضله را دارد ونه امّت آگاه بدون امام.
ابراهيم خليل عليه السلام معمار و مهندس تمدّن، نقشه مدينه فاضله را بر اساس چهار ركن ويك هسته مركزى تنظيم نمود وآن را از خداوند تعالى مسألت كرد. اركان چهار گانه عبارتند از: «آبادى و عمران»، «امنيت»، «اقتصاد سالم»، «عواطف و آرامش دلها».
اگر در سرزمينى «امنيت» نباشد آزادى از آن رخت برمىبندد و اگر اقتصاد سالم نباشد معلوم است كه فرهنگ ساكنان آن پايين و پست شده و مسائل اخلاقى مراعات نمىشود و حتى با نبودن يكى از اين سه، زمينه كوچ فراهم مىشود. هيچ عاقلى حاضر نيست در شهرى كه فاقد اين اركان تمدن است زندگىكند. على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: «لَيْسَ بَلَدٌ أحَقَّ لَكَ مِنْ بَلَدٍ، خَيْرُ الْبِلادِ ما حَمَلَكَ».(1)
بهترين شهرها جايى است كه توان رشد آدمى را تامين كند. آرى معمار تمدّن، ابراهيم خليل عليه السلام اين چهار اصل را براى تأسيس امّ القرى لازم وضرورى دانستند. محور اصلى وقطبى، كه اين چهار ركن در مدار او مىگردند، آن عنصرى است كه باعث مىشود تا يك سرزمين امن گردد و اقتصاد سالم داشته باشد. آزادى مردم تأمين ودلهايشان در آنجا بيارامد، حكومتى است كه در سايه وحى ورهبرى انسان كامل (معصوم) شكل يابد، حكومتى دست كه در سايه يك سياستمدار دين منشِ مدير، مدبر و
1) غرر الحكم
آگاه با تدوين قانون بر اساس رهنمودهاى آسمانى تشكيل شده باشد.
ابراهيم عليه السلام اين معنا وعنصر را به عنوان ركن پنجم در رديف اركان چهار گانه نياورد، بلكه آن را عنصر اصلى ومحور مىداند واركان چهارگانه را در اطراف آن طواف مىدهد؛ رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا ... اينجاست كه بايد گفت كار پيامبران تأسيس حكومت است؛ حكومتى كه در رأس آن رهبرى الهى باشد تا هم آيات الهى را بر مردم تلاوت كند وهم مردم را به معارف غيب آشنا سازد، هم حكمتهاى آسمانى را فراسوى مردم نصب كند وهم بهفكر تهذيب وتربيت وتزكيه امّت باشد».(1)
نقش محورى كعبه در وحدت امّت مسلمان وموقعيت شهر مكه وحرم ومركزيت آن در جغرافياى معنوى جهان اسلام شايان توجه است.
چنانكه مىدانيم، هر كشورى عاصمه و مركزى دارد كه ديگر نقاط كشور را زير پوشش حكومت مركزى قرار مىدهد. اين مركز بگونهاى انتخاب مىشود كه ارتباط و دسترسى به آن براى همه مردم علىالسويه ميسّر باشد. و از آنجا كه حكومت اسلامى بر پايه توحيد، در قلمرو كشورهاى بدون مرز است، انتخاب مكه معظمه به عنوان «امّ القراى جهان اسلام» و كعبه به عنوان «نماد وحدت امّت» و تمركز حكومت الهى و نقطه جمع يك صدفه واتفاق نبوده بلكه يك گزينش حساب شده زيبا و ظريفى است كه به لحاظ موقعيت مكانى وجغرافياى خاص صورت گرفته است.
1) بر گرفته از مقاله آيت اللَّه جوادى آملى، «ابراهيم خليل مؤسس امّ القرى»، ميقات حج شماره 10، ص 14 تا 18 با تلخيص، در ضمن به مباحث ما، در اين مجموعه، با عنوان «امامت و حج» توجه شود
به عبارت ديگر: مكه وديگر شعائر ومشاعر حج، همچون ميقاتها، عرفات، مشعر، منا و خانه كعبه، در نقطهاى از زمين قرار دارند كه علاه بر قداست و ريشه تاريخىشان، دسترسى به آنها براى مردم جهان آسانتر از هر نقطه ديگر ميسّر مىگردد؛ از قاره آسيا و آفريقا گرفته، كه بيشترين جمعيت اسلامى را در خود جاى داده، تا اروپا و آمريكا و استراليا و شبه قاره هند و ... كه عمده جمعيت انسانى را در بر دارد.
بدين ترتيب مكه مركز است و به تعبير دقيق قرآنى «امّ القُرى» و مادرِ همه شهرها است و ديگر مناطق زمين را بدين خاطر مىتوان اطراف و حوالى آن ناميد كه گستره آن تا كرانههاى اقيانوسهاى غير قابل سكونت ادامه دارد.
قرآن كريم با اشاره به اين نكته مىفرمايد:
وَكَذلِكَ اوْحَيْنا الَيْكَ قُرْآناً عَرَبِياً لِتُنْذِرَ امَّ الْقُرى وَمَنْ حَوْلَها وَتُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لارَيْبَ فِيهِ ...(1)«و بدينسان قرآن را با زبان عربى بر تو وحى نموديم تا مادر شهرها و كسانى را كه در پيرامون آنند، انذار كنى و از روز جمع (يعنى قيامت)، كه ترديدى در آن نيست، بيم دهى».
چنانكه ملاحظه مىكنيم، مكه را امّ القرى؛ يعنى مادر شهرها خوانده و ديگر اماكن را حوالى و اطراف آن ناميده است.
افزون بر اين، با عنايت بدانچه در روايات «دَحْو الأرض» آمده:
جايگاه كعبه و سرزمين مكه نخستين نقطهاى است كه در كره خاك آفريده شده و آنگاه اين نقطه گسترش يافته تا ربع مسكون زمين براى بشر مهيا
1) شورى: 7
گرديده است.
برخى روايات نيز به موقعيت جغرافيايى مكه و مركزيّت آن، به شيوهاى مشروحتر اشاره دارد؛ از جمله پيامبر خدا مىفرمايد:
«كعبه از آن جهت كعبه ناميده شده كه در وسط زمين قرار دارد؛ «سُمِّيتِ الْكَعْبَةُ كَعْبَةً لأنَّها فِي وَسَط الْأَرْضِ».(1)
و نيز مرحوم صدوق روايت ديگرى را از ائمه معصوم نقل كرده كه آن روايت اين است:
«وَوضُعَ الْبَيْتُ فِي وَسَط الْأَرْضِ لأَنَّهُ الْمَوْضِعُ الَّذِي مِنْ تَحْتِهِ دُحِيَتِ الْأَرْضُ، وَلِيَكُونَ الْغَرَضُ لأهْلِ الْشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ فِي ذلِكَ سَواءً».(2)
«خانه كعبه در وسط زمين نهاده شد؛ زيرا آنجا مكانى است كه زمين گسترش يافته، و بدين منظور كه براى مردم شرق غرب بطور يكسان قابل دسترسى باشد».
هر گاه به اطلس عمومى جهان بنگريم، موقعيت مركزى مكه نسبت به قارههاى عالم جلب نظر مىكند. اما مطلب از بُعد علمى نيز قابل بررسى است. نگارنده در صدد آن بود كه دلايل علمى اين موضوع را نيز از ديد دانشمندان جغرافيا و محاسبات دقيقتر در خطوط عرضى و طولى كره زمين به دست آورد. خوشبختانه در اين جستجو به مقالهاى برخورد كرد كه يكى از دانشمندان مصرى تهيه كرده و با تصوير و نقشههاى متعدد و
محاسبات علمى، آن را به بررسى نهاده است.
دكتر حسين كمال الدين احمد ابراهيم كه رييس بخش هندسه مدنى در دانشكده مهندسى دانشگاه رياض و استاد دانشگاههاى قاهره و بغداد است، و صاحب تأليفات و مقالات متعدد علمى مىباشد، بامشورت و همكارىِ جمعى از دانشمندان مصرى و غير مصرى، طى تحقيق وسيع علمى و فنى در مشخص كردن جهت قبله براى مردم جهان اثبات كرد، كه مكه در وسط ربع مسكون كره زمين قرار دارد.
وى در مقدمه مقالهاش مىنويسد: شايان ذكر است كه من پس از آن كه خطوط اوليه اين بحث را ترسيم كردم و جايگاه قارههاى زمين را بر آن به تصوير كشيدم، به اين نتيجه رسيدم كه شهر مكه مركز دايرهاى است كه از همه قارههاى جهان مىگذرد؛ به عبارت ديگر قسمت خشكى زمين به صورت منظم در پيرامون كعبه توزيع شده است و بدينسان مكه را مىتوان مركز بخش خشكى زمين دانست و خداوند بزرگ راست فرمود كه:
وَكَذلِكَ أوْحَيْنا الَيْكَ قُرآناً عَرَبِياً لِتُنْذِرَ امَّ القُرى وَمَنْ حَوْلَها.»(1)آرى، خداوند مكه را برگزيد تا مقرّ خانه محترم او باشد و رسالت آسمانى از آنجا نشأت گيرد؛ زيرا مكه مركز دايره است و چنين موقعيتى ايجاب مىكند كه كانون دعوتى باشد كه همه جهان را در برگيرد و با همه ملّتها سخن بگويد و آن دعوت خاتم انبيا است كه براى عموم بشريت مبعوث شده است.
مكه سرچشمه فيوضات براى تشنهكامان حقيقت و كعبه علم هدايت براى سالكان الىاللَّه است. علاوه بر اين، آنها كه به يك آيين جهانشمول
1) نك: به مقاله: «اسقاط الكرة الأرضية بالنسبة لمكّة المكرّمة». مجلة «البحوث الإسلامية» شماره 2، مورخه 1395 ه. مقاله 50 صفحه است
نمايش تصوير
عقيده دارند، بايد يك مركز همگانى وجود داشته باشد تا از دور و نزديك در آن مركز گرد آيند و مسائل دينى، علمى، عملى و مشكلات اجتماعى، سياسى، اقتصادى و نظامى خود را مطرح كنند و براى صيانت از تهاجم بيگانگان، به مشورت و تبادل نظر و تشريك مساعى بپردازند.
به همين دليل است كه خداوند سبحان كعبه را مَثابَةً لِلنّاسِ وَامْناً ناميد. «مثابه» يعنى «مرجع و ملجأ» و جايى كه مردم بدان پناه برند و بدانجا باز گشت كنند و در پرتو حريم امن آن به مصالح خود بينديشند.
يكى از مسائل شايان ذكر در مباحث اجتماعى- سياسى حج، نقش محورى زمان و مكان در تكوين و تشكيل امت واحد اسلامى است. از لحاظ مكانى چنانكه ديديم مكه و كعبه مركز عالم و محور ربع مسكون است، اما از لحاظ زمانى، ماهها و روزهايى براى مراسم عبادى- سياسى حج برگزيده شد. كه تابع تقويمهاى سنتى و محلى كشورها نيست، بلكه ماهها و روزهاى قمرى ملاك عمل است كه چون با گردش ماه و سيرقمر تعيين مىشود، محاسبه آن سهل تر و روزها و شبهاى آن براى همگان ملموستر است. و اصولًا در همه احكام و شرايع كه قيد «زمانى» دارد؛ مانند روزه، حج، محاسبات مالى، سنّ تكليف، عِدّه و غيره، همين ماه و سال قمرى به رسميت شناخته شده و ملاك عمل قرار مىگيرد: انَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ إثنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ مِنْها أرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ ...(1)«عدد ماهها نزد خدا دوازده ماه است كه از آغاز آفرينش آسمانها و زمين در كتاب خدا به ثبت رسيده كه از آنها چهار ماه حرام است، اين است دين استوار ...».
قرآن كريم با اشاره به اين مطلب كه تغيير چهره قمر (ماه) از هلال تا هلالِ ديگر، يك تقويم طبيعى برگرفته از نظام تكوينى براى مردم است تا قراردادهاى خود را براساس آن تنظيم كنند و در شناخت زمان حج، آن را شاخص قرار دهند، چنين مىفرمايد:
يَسْأَلُوْنَكَ عَنِ الْأَهِلَّة قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِ(2)
«درباره هلالهاى ماهها از تو مىپرسند بگو آنها بيانگر اوقات براى مردم و تعيين كننده موسم حج است.»
و در جاى ديگر، با تصريح به ويژگى زمانى واين كه ماههاى معيّنى براى مراسم حج تعيين شده است، مىفرمايد:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِي الْحَجِ(1)«زمان حج، ماههاى معينى است پس هركس در اين ماهها حج گزارد، از سخن زشت و فسق و جدال بپرهيزد».
ماههاى حج عبارتند از: «شوال»، «ذى قعده»، «ذى حجه» و احرام حج جز در اين سه ماه جايز نيست. آنچه در جاهليت معمول بوده كه بر حسب مصلحت ماههاى حرام را تقديم مىداشتند و يا به تأخير مىانداختند و از آن به «نسيء» تعبير مىشد، در اسلام مردود است و قرآن آن را ازدياد در كفر دانسته است: انَّمَا النسيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ(2)پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز در حجة الوداع بر اين مطلب تأكيد كرد و فرمود:
«يا ايُّها النَّاسُ إنَّ الزَّمانَ قَدْ استَدارَ كَهَيئة يَوْمَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماوات وَالْأَرْضِ فَلا شَهْر ينُسِي، وَلا عَدَدَ تخطّى وَانَّ الْحَجَّ فِي ذِي الْحِجَّةِ الى يَوْمَ الْقِيامَةِ».(3)
«مردم! زمان به شكل نخستين؛ يعنى روزى كه خداوند آسمان و زمين
را آفريد، بازگشت، بنابراين، نه در ماه تغييرى است و نه در عدد تحوّلى، و تا قيامت حج در ذيحجه خواهد بود.»
مرحوم علامه طباطبايى در ذيل تفسير آيه الْحَجُّ أشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ مىنويسد: «كلمه حج در اين آيه سه بار تكرار شده است و كاربرد اسم ظاهر به جاى ضمير مشتمل بر لطف ايجاز است و مقصود از حج در نوبت اول، زمان حج است و نوبت دوم، نفس عملِ حج است و نوبت سوم، زمان و مكان آن»(1)يعنى اوّلًا حج تنها در اين ماهها بايد انجام شود و جز در اينها جايز نيست و ثانياً كسى كه در اين ماهها به احرام عمره و حج محرم شد، واجب است حج و عمره خود را تمام كند. ثالثاً در زمان و مكان حج «رفث و فسوق وجدال» حرام است. (تفسير اين سه واژه را در موارد ديگر مقال آوردهايم) و در آيه ديگر به روزهاى معين نيز اشاره شده كه حاجيان به ذكر و دعا و انجام فرائض مىپردازند: لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اللَّهَ فِي أيّامٍ مَعْلُوماتٍ(2)«مسلمانان به حج بيايند و شاهد منافعى باشند كه براى آنها منظور شده است و در ايام معين خدا را ياد كنند و به ذكر و نيايش با او بپردازند».
اين ايام، همان ايام مخصوص ذى حجه است كه اعمال حج در آن صورت مىپذيرد.(3)اين ايام و ديگر مواقيت زمانى حج نيز طبق افق مكه و سرزمين وحى است و بنابراين در زمان مخصوص و تعيين شده حج، هيچ چيز
ديگر ملاك عمل نيست. از اين رو جمع حج گزاران هر چند در كشور خود عباداتشان را براساس تقويم قمرى منطبق با افق كشورشان انجام مىدهند اما چون به حج آمدند بايد همه براساس يك تقويم و در زمان معين مناسك خود را انجام دهند تا اين عبادت جهانشمول، باآهنگ واحد صورت پذيرد و ناهمگونى درآن رخنه نكند و چنانكه در مناسك حج نيز آمده عمل اهل بلد و مردم مكه براى كليه حج گزاران حجت شرعى است كه بايد براساس آن عمل شود تا هيچگونه اختلافى مشاهده نگردد.
و بايد به اينها افزود راز معنوى كعبه را، خانه كعبه از آن جهت كه به خداوند نسبت دارد و صاحب خانه آن را «بَيْتي»(1)ناميده، از قداستى بى مانند برخوردار است. كعبه چنانكه در روايت آمده، محازى «بيت المعمور» يعنى مطاف فرشتگان است، كعبه را از آن جهت كعبه گويند كه مكعب و مربع است؛ همانند بيت المعمور، و بيت المعمور مربع است به موازات «عرش» كه آن نيز مربع است؛ زيرا كلماتى كه توحيد و اسلام برآن بنيان شده «تسبيحات اربع» است: «سبحانَ اللَّه»، و «الحمدُ للَّهِ»، و «لا إلهَ إلّااللَّهُ»، و «اللَّهُ أكبرُ».(2)
اما جالب است كه با وصف مربع بودنِ كعبه، طواف به صورت دايره انجام مىشود و نمازگزاران هر جا كه باشند، از مسجدالحرام گرفته تا اقصى نقاط جهان، به شكل دايره به سوى آن نماز مىخوانند؛ دايرهاى كه
نقطه مركزىاش، كعبه، دلهاى بيش از يك مليارد مسلمان جهان را به سوى خود جذب مىكند و طواف كنندگان در طول دهر پروانه وار برگرد اين شمع جمع در چرخش بوده و خواهند بود. و اين به مفهوم مركزيت كعبه و محور بودن آن در حركت جمع امت مسلمان است و بدين ترتيب همه عوامل وحدت معنوى، زمانى و مكانى در اينجا به يكديگر پيوند مىخورد و شكل بىمانندى را پديد مىآورد كه در عالم مثل و مانندى ندارد.
بدين ترتيب، گردهم آيى حج يك تجمع معمولى نيست، مناسك حج تصويرگر يك جامعه برين الهى و انسانى است كه روح و آرمان واحد بر آن سايه افكن است و همه به آهنگ واحد و در پاسخ به يك نداى ملكوتى در حركت مىباشند. و هر يك از اعمال؛ مانند طواف، سعى، وقوف، افاضه، و ... پذيرش روح جمعى الهى را در حاجيان تقويت مىكند و امتيازات و مشخّصههاى مادى را بدور مىريزد و برادرى و برابرى را حاكم مىسازد.
اگر درست توجه شود. اين همايش بزرگ سالانه، مظهر اقتدار امت و وسيله نيرومندى است كه مسلمانان جهان اختلافات فرعى خود را كنار زده و به خود آيند و يك هدف مشترك را كه همانا «اعلاى كلمة اللَّه» است، وجهه همت خود سازند و هويت اسلامى خويش را باز يابند و به مصالح جهان اسلام بينديشند تا عظمت اسلامى را آنگونه كه شايسته امّت محمد صلى الله عليه و آله است به ارمغان آورند؛ «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ».
يكى از نيازهاى اساسى جامعه انسانى؛ امنيت جانى، مالى و اعتقادى و به طور كلّى امنيت حقوقى است كه بدون آن، جامعه از آرامش لازم بىنصيب بوده و به رشد و كمال نخواهد رسيد، از اين رو جوامع بشرى با وجود اختلاف فرهنگها و سنّتها، به منظور تأمين امنيت اجتماعى خود، همواره تمهيداتى را انديشيده و مىانديشند؛ برخى بر تعليم و تربيت تكيه كرده، برخى قوانين كيفرى را چاره ساز دانستهاند و گروهى اعمال زور را پيشنهاد دادهاند، هر چند سر گذشت جوامع انسانى در گذشته و حال و نا امنىهاى گوناگون، ناموفق بودن هر يك از طرق ياد شده را در عمل مبرهن مىسازد، اما رسالتهاى الهى با تكيه برمبانى اعتقادى و تربيت دينى، راه اساسى را در تامين امنيت پيموده و براى ديگر عوامل، نقش دوم را قائلند.
ايمان و اعتماد به خدا و آخرت و عشق به حقيقت و فضيلت، كه فطرت سر چشمه آن است و رسيدن به غناى روحى، تنها عاملى است كه
مىتواند زيرسازى خلل ناپذير باشد تا انسانها به امنيت فردى و اجتماعى و دنيوى و اخروى نائل آيند؛ الَذِّينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ اولِئكَ لَهُمْ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ(1)از بعد عملى نيز هر يك از احكام و شرايع، به نوعى در تأمين امنيت نقش مؤثّر دارد.
اما حج، به عنوان يك عبادت جهانشمول، با مناسك و احكام ويژه و حركات نمادينش نمودارى است از يك جامعه امن اسلامى و تمرينى است براى تأمين صلح و ثبات و امنيت عمومى در طول حيات اجتماعى انسان در همه جا و هر زمان.
وكعبه و مكه و حرم، با تقدّس و شرافتى كه دارد، حريم كبريايى حق و جايگاه امن براى انسانها است.
«و هر كس به اين حريم در آيد، درامان است»؛ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا(2)در آخرت از عذاب دوزخ درامان است و در دنيا از تعرض و اذيّت ديگران.
على عليه السلام مىفرمايد: «زِيارَةُ بَيْتِ اللَّهِ أمْنٌ مِنْ عَذابِ جِهَنَّمَ».(3)
عبداللَّه بن سنان از امام صادق عليه السلام تفسير آيه را مىپرسد كه: «آيا امنيت تنها براى بيت و مسجدالحرام است يا حرم را نيز شامل مىشود؟ امام در پاسخ مىفرمايد:
«هر آن كس كه داخل حرم شود و در آنجا پناه جويد، از خشم و غضب خداوند بزرگ در امان خواهد بود و حيوان وحشى يا پرندهاى كه به
حرم در آيد، از حمله و اذيّت مصون است تا زمانى كه از حرم خارج گردد». سأل عبداللَّه بن سنان اباعبداللَّه عليه السلام عن قول اللَّه عزّوجلّ: مَنْ دَخَلَهُ كان آمِناً البيتَ عَنَى ام الحَرَم؟ قالَ: «مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مُسْتَجِيراً بِهِ فَهُوَ آمِنٌ مِنْ سَخَطِ اللَّه عَزّوَجَلَّ، وَ ما دَخَلَ مِنَ الْوَحْشِ وَ الطَّيْرِ كانَ آمِناً مِنْ أنْ يُهاجَ أوْ يُؤذَى حَتّى يَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ ...».(1)
امام باقر عليه السلام امنيت از عذاب آخرت را به نحو مشروط بيان فرموده است و آن شرط اين است كه كسى كه به حرم در آيد بايد عارف باشد به آنچه خداوند بر او واجب ساخته است:
«مَنْ دَخَلَهُ عارِفاً بِجَمِيعِ ما أوْجَبَهُ اللَّه عَلَيْهِ كانَ آمِناً فِي الآخِرَةِ مِنَ الْعَذابِ الْأَلِيمِ».(2)
«كسى كه به حرم داخل شود و به تمام آنچه خداوند بر او واجب ساخته عارف (و عامل) باشد در آخرت از عذاب درناك درامان است».
يكى از مسائل بسيار مهم كه زائران بيت اللَّه، بايد بدان عارف باشند و به مقتضاى آن عمل كنند مسأله ولايت و امامت است كه روح حج را تشكيل مىدهد و در گذشته به بحث آن پرداختيم.
بارى مكه عاصمه توحيد و كانون امن است. شهرى كه با خداوند نسبت دارد و اين انتساب مبيّن تشريف و تكريم آن است: انَّما امِرْتُ أنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حرَّمَها مِنْ جَوْعٍ و آمَنَها مِنْ خَوْفٍ»(3)«همانا من مأمورم كه خداوندگار اين شهر را پرستش كنم؛ شهرى كه خدا قحطى
و گرسنگى را از ساحت آن دور داشته و از بيم و هراس امنيت داده است.
حرم منطقه آزاد اسلامى و قرقگاه نمادين كبريايى در زمين است كه علاوه بر آدميان، ديگر جانداران و درختان و گياهان را نيز در خود پناه مىدهد و همه در آنجا از امنيت برخوردارند ... امنيت مكه و حرم به آغاز خلقت جهان بازمىگردد كه معمار آفرينش، واژه امن را بر جبين آن ترسيم نموده است.
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه فرمود: «از آن روز كه خداوند بزرگ آسمان و زمين را آفريد مكه را حرم محترم خود قرار داد و همچنان محترم است تا قيامت بپاگردد و (شكستن حرمت آن) براى احدى قبل از من و بعد از من حلال نبوده و نخواهد بود و براى من جز ساعتى از روز حلال نشد»؛ «انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى حَرَّمَ مَكّةَ يَوْمَ خَلَقَ الْسَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فَهِيَ حَرامٌ الى أَنْ تَقُومَ الْسَّاعَةُ، وَلا تَحِلّ لِأَحَدٍ قَبْلي وَلا لِأَحَدٍ بَعْدِي وَلا تَحِلُّ لِي إلّا ساعَةً مِنَ الْنَّهارِ»(1)
و نيز فرمود: «روزى كه خداوند آسمان و زمين را آفريد، مكه را حرام نمود، گياه آن را نبايد كند و درخت آن را نبايد شكست و صيد آن نبايد رم داده شود و (لقطه) كمشده آن را نبايد تصرّف كرد مگر براى يافتن صاحبش ...» «انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ مَكَّةَ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لا يُخْتَلَى خَلَاها وَلا يُعْضَدُ شَجَرُها وَلا يُنَفَّرُ صَيْدُها وَلا يُلْتَقَطُ لَقَطُها إلّا لمنشد».(2)
امنيت و حرمت حرم و شهر مكه و كعبه معظمه؛ يعنى خانه امن در
بلد امن و حرم امن، به سه تعبير در قرآن آمده است. درباره امنيت بيت مىفرمايد: وَاذْ جَعَلْنا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً(1)«و آنگاه كه خانه را مرجع و مأمن مردم قرار داديم.»
و در خصوص امنيت مكه، دعاى حضرت ابراهيم شايان توجه است كه گفت: «بار خدايا! اين شهر و سر زمين را شهرى امن قرارده: رَبِّ اجْعَلْ هذا الْبَلَدَ آمِناً»(2)رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدَاً آمِناً(3)در خصوص امنيت حرم، آيه كريمه: أَوَلَمْ يَرَوا انّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النّاسُ مِنْ حَوْلِهِم(4)بيانگراست: آيا نمىبينند كه ما حرم امنى را براى آنها قرار داديم، در حالى كه مردم از پيرامونشان ربوده مىشدند (و امنيت جانى و مالى نداشتند).
در آيه ديگر نيز با اشاره به نعمت امنيت كه خداوند بر مردم ارزانى داشته و در منطقهاى كه پيرامونش پراز قتل و غارت بوده، حرم را جزيره ثبات و منطقه آرام و مأمن مردم قرار داده است و علاوه بر آن، از ثمرات و فراوردههاى ديگر سر زمينها آنان را برخوردار ساخته و ... چنين مىفرمايد:
وَقالُوا إن نَتَّبعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أرْضِنا أَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَمَاً آمِناً يُجْبى إلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا وَلكِنَّ أَكْثَرَهُم لايَعْلَمُونَ(5)
«و گفتند اگر پيرو هدايت اسلام شويم و با تو همراه گرديم از سرزمينمان ربوده و تاراج مىشويم. آيا حرم امنى را در اختيار آنان قرارنداديم كه ميوهها از هر نوع و ثمرات از هر چه، از فضل ما به سوى آنان سرازير مىشود اما بسيارى از مردم نمىدانند».
از اين آيات چنين استفاده مىشود كه امنيت مكه و حرم به جعل الهى و خواست او است و خداوند اراده فرموده كه اين سرزمين مقدّس حريم امن پروردگار باشد و علاوه بر امنيت، كه نعمتى است بزرگ از جانب خدا، محصولات و كالاهاى مورد نياز از ساير شهرها و نقاط عالم به سوى اين سرزمين خشك و سوزان سرازير شود. بدينسان امنيت و وفور نعمت در اينجا دست به دست داده و زمينه سعادت مادى و معنوى موحّدان را فراهم ساخته است.
بارى دعاى حضرت ابراهيم، به اجابت رسيد و از آن پس ساكنان اين خطّه توحيد، احترام حرم را حفظ مىكردند و اعراب جاهليت با اين كه دستخوش شرك و انحراف در اعتقاد و عمل قرار گرفتند، بر اساس سنت ابراهيم و آيين اسماعيل و عادت ديرين نياكانشان در اين سرزمين، حرمت حرم را پاس مىداشتند و از قتل و خونريزى در حرم خودارى مىكردند، تا بدانجا كه اگر كسى قاتل پدرش را در حرم مىديد، متعرض او نمىشد.(1)و اگر كسى جنايتى مىكرد و به حرم پناهنده مىشد، در امان بود. در شريعت اسلام كه حج به شيوه ابراهيمى و بر مبناى توحيد و نفى شرك و آداب و شرايع مخصوص احيا شد، امنيّت مكه و حرم مورد تأكيد ويژهاى قرار گرفت و براى آن احكامى مقرّر گرديد
1) مجمع البيان- ذيل تفسير آيه 125 سوره بقره؛ كنز العرفان فى فقه القرآن، ج 1، ص 262
و قرآن كريم نقض آن را نوعى الحاد خواند و متخلّف را مستوجب كيفر و عذابى دردناك دانست؛ و در اين خصوص، آيه كريمه: وَمَنْ يُرِدْ فِيه بِإلْحادٍ بِظُلمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ الِيمٍ(1)مىگويد «كسى كه با انحراف از راه حق وعدل، به ستمى دست زند، او را عذابى دردناك خواهيم چشانيد» هم عقوبت او مضاعف است وهم مجازاتش سنگين.
الحاد وظلم در اين آيه، به ارتكاب هر نوع گناهى تفسير شده است.
چنانكه در روايت آمده: «هر ظلمى كه شخص در مكه نسبت به خود روا دارد؛ مانند سرقت يا ظلم به ديگرى يا هر نوع ستمى كه باشد، من آن را الحاد وانحراف از مسير حق مى دانم و از اينروى به خود دارى از سكونت در حرم توصيه شده است»؛ زيرا انسان خواه ناخواه تخلفاتى را مرتكب مىشود كه اين تخلفات در اين شهر و در اين حريم مقدس كيفر بيشترى دارد.
بعلاوه ارتكاب گناه در امكنه مقدس موجب قساوت قلب وتجرّى گنهكاران خواهد بود. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «كلّ ظُلْمٍ يَظْلِمُ الرَّجلُ نَفْسَهُ بِمَكَّةَ مِنْ سَرِقَةٍ أو ظُلْمِ أحَدٍ أو شَيءٍ مِنَ الظُّلْمِ فإنّي أراهُ إلحاداً وَلِذلِكَ كانَ يَتّقي أنْ يَسْكُنَ الْحَرَمَ».(2)
ونيز مىفرمايد: «هر نوع ظلمى الحاد است وزدن خادم بدون آن كه گناهى مرتكب شده باشد از جمله اين الحاد مىباشد»؛ «كلّ ظُلمٍ إلحادٌ، وَضَرب الخادمِ مِن غيرِ ذَنْبٍ مِن ذلكَ الإلحادِ».(3)
بديهى است كه رعايت امنيت حرم براى محرم از دو جهت شايان توجه است:
نخست از جهت محرم بودن؛ زيرا گروه عظيمى از موحدان براى عبادت ومناسك عمره وحج بدينجا آمده، و لذا خداوند بر بندگان خود واجب ساخته كه بر اين خطّه توحيدى، امنيت و صلح و ثبات حاكم باشد تا مسلمانان بتوانند با طمأنينه كامل مناسك خود را انجام دهند و فرمان خدا را اجرا كنند، و برادرى و محبت، ميان همه مسلمين حاكم گردد. اين امنيت و حرمت از آغاز خلقت آسمان وزمين تا قيام قيامت بوده و خواهد بود.
وديگر، قداست و امنيت حرم؛ از اين رو مناسك حج يك برنامه تربيتى حساب شده است. براى تربيت انسانها و به بند كشيدن سركشىهاى نفس وهدايت آن درجهت تقوا وصلاح و مصونيت دست وزبان و ديگر جوارح از فسق وظلم. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
الْحَجُّ أشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيِهنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِي الْحَجِّ ...(1)بيشترين عامل ايذاء وتعدى به شخصيت يا حقوق ديگران، دست و زبان است و حج به گونهاى تشريع و برنامه ريزى شده كه علاوه بر محدوديتهايى كه يك مسلمان در وضعيت عادى دارد، با تمرينها
1) بقره: 197
ومراقبتهاى خاص در حال احرام، اعضا وجوارح بويژه دست وزبان را مهار مىكند وبه تربيت انسانها مىپردازد تا از سخن ناشايست بپرهيزند:
وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّوْر(1)وفضاى حج را كه بايد از مهر وصفا وتقوا وطهارت نفس آكنده باشد، از هر نوع آلودگى بزدايند و نمونهاى از بهشت را در آن تبلور بخشند تا چنان باشند كه قرآن در وصف اهل بهشت فرموده است: وَهُدُوا إلَى الطِّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ»(2)«اهل بهشت به سخن پاك هدايت شدهاند».
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: هر گاه محرم شدى، برتو باد به تقواى الهى و ذكر خدا واندك سخن گفتن؛ مگر در خير ونيكى؛ زيرا كمال حج وعمره آن است كه آدمى زبان را به چيزى جز خوبى نگشايد؛ همانگونه كه خداوند مى فرمايد: فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِي الْحَجِّ ...؛ «در حج، كامجويى و فسق وجدال نيست».
معاوية بن عمّار قال: قال ابو عبد اللَّه عليه السلام: «إذا أَحْرَمْتَ فَعَلَيْكَ بِتَقْوى اللَّهِ وَذِكرِ اللَّهِ وَقِلَّةِ الكَلامِ إلّابِخَيْرٍ، فإنَّ تَمامَ الْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ إنْ يَحْفَظَ المرءُ لِسانَهُ إلّامِنْ خَيْرٍ، كَما قالَ اللَّهُ تَعالى: فَمَنْ فَرَضَ فِيِهنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِي الْحَجِّ»(3)از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام معناى «رفث» و «فسوق» و «جدال» را پرسيدند: حضرت فرمود: «رفث، نزديكى كردن وفسوق دروغ گفتن ومفاخره نمودن وجدال قول «لا وَاللَّهِ وَبَلى وَاللَّهِ» است.(4)
اردوگاه حج و مراقبها و تمرينهاى ويژه آن رهتوشهاى است براى همه عمر وهمه نسلها وهر زمان وهر مكان. نه اين كه حاجى فقط يك ماه تمرين ومراقبت كند وآنگاه كه از اين اردوگاه تربيتى بازگشت ثمره آن را به دست فراموشى بسپارد. ورمز قبولى حج، چنانكه در روايات آمده، در اين سير و سفر روحانى وتزكيه نفس و ره آورد معنوى است.
پيامبر خدا، در حجة الوداع، در سرزمين منا خطبهاى خواند ودر بخشى از آن خطبه، خطاب به مردم چنين فرمود: آيا مىدانيد چه روزى بيشترين حرمت را دارد؟
پاسخ دادند: اين روز (ظاهراً روز عيد قربان بوده است). فرمود: كدام ماه؟ گفتند: اين ماه (ذى حجة الحرام) فرمود: كدام شهر از حرمت بيشترى بر خوردار است؟
گفتند: اين شهر (مكّه معظمه) آنگاه فرمود: «خونهاى شما واموالتان ونواميستان همانند اين روز واين ماه واين شهر حرمت دارد تا روزى كه به ديدار خداوند برويد (قيامت) وآن روز از اعمال شما سؤال خواهد شد.(1)چنانكه ملاحظه مى كنيم پيامبر صلى الله عليه و آله حرمت حرم وماه حرام وامنيت مكه و مراسم حج را دستور و سر مشقى براى امنيت مسلمين در پهنه تاريخ و تا قيام قيامت خواندهاند كه پيروان آيين حنيف آن حضرت بايد بدان ملتزم باشند.
1) بحار الأنوار، ج 37، ص 113
امنيت حرم نبايد پناهگاهى براى مجرمين باشد تا از اين مأمن الهى سوء استفاده كنند. بنابر اين، اگر كسى در خارج حرم مرتكب جرم وجنايتى شود و به حرم پناهنده گردد، هر چند اجراى حد بر او در حرم جايز نيست اما براى چنين كسى محدوديتها وتضييقاتى در آب و غذا ومعاشرت به وجود مىآيد تا نتواند در حرم بماند و مجبور به خروج از حرم شود. معاوية بن عمار مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: مردى به قتل مردى اقدام كرده وبه حرم در آمده است. (با چنين شخصى چه بايد كرد؟) امام در پاسخ فرمود: قاتل در حرم كشته نمىشود اما از دادن آب و غذا به وى بايد خوددارى كرد و از داد و ستد بايد ممنوع گردد وآزارى به وى نرسانند تا از حرم خارج گردد وحد بر او جارى شود. گفتم: چه مىفرماييد در باره مردى كه در حرم به قتل كسى دست زده يا اقدام بهسرقت نموده است؟
فرمود: در كمال ذلت در حرم بر او حد جارى مىشود؛ چرا كه او براى حرم حرمت قائل نشده است. خداوند مىفرمايد: «كسى كه بر شما تعدى كرد همانگونه او را كيفر دهيد.»(1)
از آنرو كه حرم منطقه آزاد اسلام است و به عموم مسلمين جهان تعلّق دارد، هيچكس به هيچ عنوان نمىتواند از ورود مسلمين به حرم وشهر مكه ومسجد الحرام مانع شود:
إنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ سَواءً العاكِفُ فِيهِ وَالْباد».(2)
«آنان كه كافر شدند مانع مسجد الحرام مىشوند، آنجا كه براى همه؛ اعم از مُواطن ومهاجر يكسان قرار دادهايم».
اين آيه در باره قريش نازل شده كه مانع آمدن پيامبر به مكه بودند.(1)آيه ديگر قرآن با لحن كوبنده و تهديد آميز، كسانى را كه مانع از ورود به مسجد الحرام مىشدند، مورد نكوهش قرار داده است وولايت كعبه را شايسته آنان ندانسته وآن را ويژه پرهيزكاران مىداند:
وَمالَهُمْ ألّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّه وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرام وَما كانُوا أَوْلِيائه، انْ أولِيائه إلّا الْمُتَّقُونَ(2)«آنها چه دارند كه خدا عذابشان نكند در حالى كه مانع از (ورود مسلمين به) مسجد الحرام مىشوند، در حالى كه ولايت و تصدى امر مسجد الحرام، حقّ آنها نيست. اوليا و سر پرستان آن جز پرهيز كاران نيستند».
اگر مسلمانان جهان بايد سرزمين آزادى داشته باشند تا در آنجا هم به عبادت دسته جمعى بپردازند و هم مسائل مشترك خود را مطرح كنند و بيم و هراسى از طرح مسائل و مشكلات جهان اسلام نداشته باشند، اين سرزمين همان سرزمين حرم و ام القراى اسلامى است و كسى نبايد اين حق را از آنان سلب كند.
حرم به لحاظ موقعيت معنوى خاص خود، احكام ويژهاى دارد كه ديگر اماكن زمين فاقد آنند و از اين بابت نيز بر تمام امكنه مقدسه عالم
امتياز دارد.
مهمترين اين احكام عبارتند از:
1- صيد كردن حيوانات و پرندگان و تعرض به آنها، بر همه كس و در همه حال حرام است.
2- كندن گياهان و درختان حرم جايز نيست، مگر گياهى كه در خانه شخص روييده باشد.
3- جنگ و خونريزى در منطقه حرم ممنوع است. مگر از باب مقابله به مثل.
4- غير مسلمان حق سكونت در حرم را ندارد و بسيارى از فقها دخول غير مسلمان به حرم را جايز ندانسته و جلوگيرى از آن را واجب شمردهاند.
5- در آيات و روايات به صراحت از نزديك شدن مشركين به مسجدالحرام نهى شده است.(1)6- ورود به حرم، تشريف خاصى دارد كه از آن به «احرام» تعبير مىشود.
7- ستم وتجاوز به حقوق ديگران در حرم (نظير سرقت، فساد و ...) در حكم كفر و الحاد است و مرتكب آن عقوبت سختترى دارد.(2)8- هيچكس حق ندارد از ورود مسلمانان به حرم ومسجد الحرام مانع شود.(3)
9- تردد مسلحانه در حرم جايز نيست؛ زيرا موجب ارعاب وسلب امنيت است، مگر در حال خوف از دشمن و راهزن، و براى حفظ جان كه در اين صورت هنگام داخل شدن به مكه بايد آن را استتار نمايد.(1)10- برداشتن خاك وسنگ از حرم يا حد اقل بخشهايى از آن؛ مانند مسجد الحرام و صفا و مروه جايز نيست وچنانكه بر داشته شود بايد برگردانيد.(2)11- اگر كسى از ديگرى طلبى دارد در حرم مطالبه نكند مگر آن كه در حرم به او چيزى داده باشد.(3)
حرم امن الهى، شامل مسجد الحرام، مكه معظمه وحوالى آن، تا محدودهاى معين است كه مرز فاصل آن را با خارج حرم «ادْنَى الحِلّ» مىگويند. اين محدوده با علائم ونشانههايى مشخص گرديده است.
نخستين كسى كه محدوده حرم را مشخص كرده، ابراهيم خليل بوده كه با ارشاد جبرئيل علائم نهاده است.
از برخى روايات به ريشه تاريخى و راز معنوى اين منطقه محترم اشاره شده است. از امام على بن موسى الرضا عليه السلام منقول است كه فرمود:
«هنگامى كه آدم از بهشت هبوط كرد وبركوه ابو قبيس فرود آمد، از
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 164؛ وسائل، ج 9، ص 137؛ صحيح مسلم عن جابر قال: «سمعتُ رسولَ اللَّه يَقُول: «لا يَحِلُ لِأَحَدٍ أن يحمل بمكة السلاح». سعيد حوى، الاساس فى التفسير: ج 1، ص 292
2) فتاوى در اين باب مختلف است. بنگريد: فصلنامه ميقات حج شماره 19 ص 48- 5
3) فقه الرضا عليه السلام به نقل بحار الانوار: ج 99، ص 74
وحشت تنهايى به خدا شكوه برد، خداوند ياقوتى سرخ از بهشت براى وى فرستاد و آن را در جايگاه كعبه نهاد و آدم آن را طواف مىكرد در حالى كه نور آن تا شعاع حرم متجلّى بود كه آن را حرم قرار دادند».(1)ودر برخى روايات بجاى «ياقوت سرخ» قبه يا خيمهاى از نور ذكر شده كه در جايگاه كعبه نصب گرديده وشعاع آن تا محدوده حرم مىتابيده است وخداوند به جبرئيل فرموده تا علائمى براى حرم نصب كند.(2)در پارهاى روايات نيز آمده كه حرمت حرم به جهت مسجد الحرام است.(3)مرحوم صدوق اين مطلب را ضمن روايتى از پيامبر وائمه عليهم السلام آورده است. «رُوِىَ عَنِ النّبي وَالأَئمّة عليهم السلام: «انّه حرم الحرم لِعِلّة مَسْجِدِ الْحَرام».(4)
در هر حال آنچه مسلّم است، بدلائل گوناگون حرم از قداست وشرافت معنوى برخوردار است كه هيچيك از نقاط زمين چنين ويژگى را ندارد واين سرزمين وكوهها و درختهاى آن نزد خداوند محبوب است.(5)
چنانكه اشاره شد، شناسايى محدوده حرم با تاريخ مكه وحج پيوند دارد. پيامبران خدا در تحديد وتعيين آن، اهتمام ورزيدهاند. همانگونه كه
1) كافى، ج 4، ص 195. اين روايت از طريق عامه نيز با اندك تفاوتى نقل شده. نك: «الحرم المكى»، ص 36 به نقل از ازرقى. ونيز فاكهى، اخبار مكه فى قديم الدهر وحديثه، ج 5، ص 225
2) بحار الأنوار، ج 11، ص 178 و ج 99، ص 71
3) چنانكه قداست مكه نيز به دليل بعثت رسولان و خاتم پيامبران است: «لا اقْسِمُ بِهذا الْبَلَدِ وَأَنْتَ حِلٌّ بِهذا الْبَلَدِ». بلد: 1 و 2
4) الفقه، به نقل وسائل، ج 9، ص 336
5) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 157
در تواريخ آمده پس از ابراهيم، اسماعيل به تجديد اعلام ونشانههاى حرم اهتمام ورزيده و بعد از اسماعيل عدنان يكى از نياكان پيامبر، وسپس قُصىّ بن كلاب جدّ رسول خدا به تجديد بناى آن نشانهها اقدام كردهاند تا اين كه در دوران بعثت حضرت ختمى مرتبت، قريش به مرمّت آنها پرداختند وچون رسول خدا در سال هشتم هجرى مكه را فتح نمودند به اين امر مهم؛ يعنى تجديد بناى اعلام و نشانههاى حرم توجهى خاص مبذول داشتند وبه دوتن از چهرههاى معروف مكه به نام «تميم بن اسيد» و «اسود بن خلف»(1)كه در جريان فتح مكه اسلام آورده بودند. مأموريت دادند تا علائم حرم را باز سازى كنند كه حدود حرم در اسلام مشخص باشد وبراى هميشه باقى بماند.
در چنين روز سر نوشت ساز كه سپاه ده هزار نفرى پيروزمند اسلام پيامبر را همراهى مىكردند تا قبله گاه موحدان وبيت اللَّه را، كه به بيت الصنم تبديل شده بود، آزاد كنند وآخرين دژ مشركان را به تسخير در آورند و با مسؤوليتى كه رسول خدا در اين فتح بزرگ داشت و مصمم بود تا جامعه توحيدى وضدّ طبقاتى اسلام را در امّالقراى اسلام پى افكند و به حاكميت نظام جاهلى در اين سرزمين مقدس پايان دهد و احكام و شرايع اسلام را حاكم سازد و به نقل مورخان بيش از ده روز در مكه توقف نداشتند، بارى در چنين وضعيتى پرداختن آن حضرت به حدود حرم ومأموريت دادن جهت تجديد اعلام آن، نشانه اى از اهميت موضوع است.
پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله در عهد خلفا و ادوار مختلف تاريخ، به
1) الحرم المكى: ص 41 تا 43 از ازرقى وفاكهى
تجديد بنا و بازسازى اعلام حرم عنايت شده و اين آثار تا به امروز باقى است. تعداد اين اعلام را بالغ به 923 عدد ذكر كردهاند كه دايرهاى را در پيرامون حرم تشكيل مىدهند اما از اينها برخى منهدم شده و برخى بر جاى مانده كه در بيابانها و كوههاى اطراف مكه وقلههاى صعب العبور قرار دارد و در سنوات اخير با سنگ و سيمان و گچ با زسازى شده است.(1)با اين همه، آنچه از حدود حرم مكى معمولًا در كتب تاريخ ويا فقه درج افتاده، از چهار سوى، چهار حد تا شش حد بوده است.
قدماى مورخان؛ مانند ازرقى و فاكهى كه در قرن سوم هجرى مىزيستهاند و در اخبار و آثار مكّه قديمىترين نوشتار را دارند، شش مدخل را براى ورود به حرم ذكر كردهاند و آنها عبارتند از:
1- «تنعيم» از طريق مدينه كه سه ميل با مسجدالحرام فاصله دارد.
2- نقطهاى بنام «اضاءة لبن» يا «ثنية لبن» از طريق يمن است (كه امروزه اين نام ناشناخته است و به «العُقيشيّه» يا «العكيشيّة» ناميده مىشود) و با مسجد الحرام هفت ميل فاصله دارد.
3- «بطن نمره»، يا مسجد نمره از طائف به سوى عرفات، كه يازده ميل فاصله دارد.
4- «ثنية خل» يا «جبل المقطع» از طريق عراق كه هفت ميل فاصله دارد.
5- «شعب آل عبداللَّه بن خالد بن اسيد» از طريق جعرانه كه با مسجد الحرام ده ميل فاصله دارد.
1) دكتر عبد الملك بن عبداللَّه بن دهيش، «الحرم المكى والاعلام المحيطه به»، ص 14 چاپ مكه، 1415 ه. ق، مؤلف در خاتمه اين كتاب، تعداد اعلام را 934 آورده است
6- «منقطع الأعشاش» از طريق جده با فاصله ده ميل.(1)گفتنى است كه در گذشته، ميل، واحد مساحت بوده كه آن را شامل 3500 ذراع دست و ذراع را 24 انگشت و انگشت را معال 6 عدد جو مىدانستهاند.(2)و با مقاس متر، كه امروزه متداول است، معادل 1609 متر تخمين زده مى شود.(3)همچنين محب الدين طبرى كه از دانشمندان قرن هفتم هجرى است، به ذكر موارد ششگانه پرداخته است، با اين تفاوت كه شمارش ميلها را كه در فواصل مذكور آمده، مختلف ذكر كرده و برخى اقوال ديگر را ضميمه نموده است كه در اينجا نياز به شرح آن نيست(4)اما در قرون بعدى به ذكر چهار مدخل براى ورود به حرم اكتفا شده و مثلًا «فاسى» در شفاء الغرام، حد حرم را تنها از طريق طائف و مدينه و عراق و يمن ذكر كرده و فواصل آن را با نقل اقوال مختلف آورده است. او جِعرانه را حذف كرده و گفته است: امروزه حدّ آن مشخّص نيست امّا به گفته وى، برخى اعراب مكه عقيده داشتهاند كه اين حدّ در نيمه راه جعرانه، محاذى حد عراق قرار دارد.(5)در اين اواخر، برخى از محقّقان چهار حد را از شمال و جنوب و مشرق و مغرب، با ذكر جزئيات بيشتر اين فواصل، آوردهاند.
ابراهيم رفعت پاشا در كتاب «مرآت الحرمين» آورده است: «فاسى در شفاء الغرام از شمال و جاده مدينه را آورده و ذراع را به متر برگردانده
بدين ترتيب، از شمال مكه و جاده مدينه، تنعيم را با فاصله 12420 ذراع معادل 6148 متر تا مسجد الحرام ذكر كرده كه به باب العمره منتهى مىشود.
از طرف جنوب به سوى يمن محلى بنام «اضائه» به مقدار 24509 ذراع، معادل 75/ 12009 متر ذكر كرده كه به باب ابراهيم مىرسد.
از مشرق و در طريق طائف، و مسير عرفات، نقطهاى بنام «بطن عُرنه» را كه 37020 ذراع معادل 18333 متر است و به باب بنى شيبه منتهى است گفته، و از مغرب طريق عراق، محاذى «وادى نخله» «حديبيه» با فاصله 27252 ذراع معادل 5/ 13353 متر كه به ديوار مسجدالحرام، مجاور باب بنى شيبه مىرسد.(1)يكى از تحليل گران معاصر عرب، با تحقيق وسيعى كه در حدود و اعلام حرم داشته، كتاب ارزشمندى را تأليف كرده است. اين فواصل را با كيلو متر مشخص كرده است:
تنعيم با فاصله 150 و 6 كيلو متر. جِعرانه (18 كيلو متر).
«ثنية خل» در جاده طائف 850 و 12 ك م.
جاده قديم طائف 400 و 15 ك م. جاده قديم يمن 17 ك م. حديبيه در جاده قديم جده 20 ك م.(2)وى در يك جمع بندى كلّى از تحقيقات خود، در باره اعلام و حدود حرم و دايرهاى كه محيط به حرم شريف مكى است و مساحت حرم چنين
نتيجه مىگيرد:
حرم داراى 934 علامت است كه دايرهاى به طول 127 كيلو متر بدان احاطه دارد ومساحت حرم را با توجه بهنقشههاى هوايى 550 كيلو متر وسيصد متر مربع تخمين مىزند.(1)
بنا بر آنچه از روايات شيعه و سنى استفاده مىشود، شهر مدينه سرزمين برگزيده خداوند وحرم نبوى است كه از حرمت وامنيت ويژهاى برخوردار است. هر چند به حسب احكام وشرايع، احكام ويژه حرم مكى را ندارد(2)
و در برخى روايات صيد آن در منطقه ما بين دو «حرّه» ممنوع شده است .. وسائل: ج 10، ص 358
شيخ طوسى قدس سره در مقام جمع بين روايات مربوط به صيد در حرم نبوى گويد:
«... ويحرم ما بين الحرتين وبهما يميز صيد هذا الحرم من حرم مكة ...» تهذيب: ج 6، ص 13
، اما از جهت قداست وامنيت، مورد احترام فراوانى است و پيامبر و ائمه معصوم- عليهم الصلوة و السلام- بر حرمت مدينه تأكيد فراوان نمودهاند.هنگامى كه رسول خدا به مدينه وارد شد، در باره مدينه وساكنان آن دعا كرد و از خداوند خواست كه مدينه را همچون مكه وبلكه بيشتر از آن محبوب پيامبر و يارانش سازد وبر بركات وخيراتش بيفزايد و تب و وبا را از آن دور سازد: «أللّهُمَّ حَبِّبْ الْيْنا المَدِينَة كَما حَبَّبْتَ إليْنا مَكَّةَ أو أشَدَّ
وَبارِكْ فِي صاعِها ومُدِّها وَانْقُلْ حمّاها وَ وَباها إلَى الْجُحْفَةِ»(1)
و همچنين از سخن آن حضرت است: خداوند چهار شهر را برگزيد و فرمود: وَالتِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذا الْبَلدِ الْأَمِين مراد از «وَالتِّين» مدينه است و «الزَّيْتُونِ» بيت المقدس و «طور سينين» كوفه و «هذا الْبَلدِ الأَمِين» مكه.(2)از طرق اهل سنت نيز از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رواياتى نقل شده است.
مسلم از ابى سعيد، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: «بار خدايا! ابراهيم مكه را حرم امن قرار داد و من مدينه را حرم محترم قرار دادم كه ميان دو تنگه آن خونى ريخته نشود و سلاح براى جنگ حمل نگردد و درخت آن كنده نشود مگر براى علوفه. بار خدايا! مدينه را براى ما مبارك ساز و به «صاع» و «مُدّ» ما (يعنى كيل ووزن محصولاتمان) بركت ده و با هر بركت دو بركت عنايت فرما.»؛ «أللّهُمَّ انَّ ابْراهِيم حرَّمَ مَكَّةَ فَجَعَلَها حَراماً وَانّى حرَّمتُ الْمَدِينَة حَراماً ما بَيْنَ مِأْزَمَيْها انْ لا يهراق فِيها دَمٌ وَلا يُحْمَلَ فِيها سِلاحٌ لِقِتالٍ وَلا تُخْبَطُ فِيها شَجَرٌ الّا لِعَلَفٍ. أللّهُمَّ بارِكْ لَنا فِي مَدِينَتنا، أللّهُمَّ بارِكْ لَنا فِي صاعِنا، أللّهُمَّ بارِكْ لَنا فِي مُدِّنا، أللّهُمَّ اجْعَلْ مَعَ الْبَرَكَةِ بَرَكَتَينِ».(3)
امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «مكه حرم خدا است و مدينه حرم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و كوفه حرم من و ستمگرى به قصد ستم به اين شهرها وارد نشود مگر آن كه خداوند او را منكوب سازد»؛ «مكة حرم اللَّه و المدينة حَرَمُ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله وَ الْكُوفَة حَرَمي لا يردها جبّار بجور فيه
إلّا قَصَمه».(1)
و امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مكه حرم ابراهيم است و مدينه حرم محمد صلى الله عليه و آله و كوفه حرم على بن ابيطالب عليه السلام»(2)
با توجه بدانچه گذشت، پاسدارى از امنيّت حرمين يك تكليف است و نبايد اين حريم شكسته شود.
آنهمه روايت كه در امنيت انسانها و ديگر جانداران و حتى گياهان در حرم سخن مىگويد و متخلّفان را مستوجب كيفر سخت مىداند بدين منظور است كه اين حريم كبريايى محفوظ بماند و قداست آن شكسته نشود و براى هميشه مأمن و ملجأ مسلمين جهان باقى بماند.
سيره پشوايان دين و امامان معصوم نشانگر است كه آن بزرگواران اهتمام بليغى به اين اصل مهم اسلامى داشتند. هنگامى كه امام حسين عليه السلام آگاه شدند كه يزيديان بناى قتل وى را دارند، حرم را ترك كرد و فرمود:
«بيم آن دارم كه يزيد بن معاويه خون مرا در حرم خدا بريزد و با كشته شدن من حرمت خانه خدا شكسته شود».(3)امام چهارم، زين العابدين عليه السلام چهل بار به زيارت خانه خدا و حج و عمره رفت و شتر سوارى خود را حتى يك تازيانه نزد. (وَحَجَّ عَلِيّ بِنْ
الْحُسَيْنِ عَلى ناقَةٍ لَهُ أرْبَعينَ حَجّة فَما قرعها بسوط).(1)
وامام صادق عليه السلام حتى به ملحدان اجازه مىداد در مسجد الحرام عقايدشان را مطرح كنند وبه پاسخگويى آنها مىپرداخت.(2)
حرم مكى در همه اعصار، حتى دوران جاهليت (قبل از اسلام) حريم امن ومورد تقديس واحترام بوده است؛ همچنانكه حرم شريف مدنى نيز پس از اسلام به عنوان شهر پيامبر و حرم نبوى مورد تقديس واحترام قرار گرفته است.
با اين حال در تاريخ اسلام و عهد خلفاى اموى، حرمين شاهد حوادثى دردناك بودهاند؛ حوادثى كه از بى حرمتى نسبت به حرمين شريفين و هتك حرمت اسلام و مسلمين در اين دوشهر مقدس به دست خلفا وعمالشان پرده بر مىدارد و اين يكى از بدعتهاى خلفاى اموى است كه در برخى اعصار بعدى نيز كم وبيش تكرار شده است.
شواهد تاريخى نشان مىدهد كه خلفاى اموى تمايل و بلكه اعتقاد به تعظيم شعائراللَّه نداشتند و براى حرمين حرمتى قائل نبودند و از اسلام وقرآن ومكه ومدينه پايگاهى براى اهداف مادى و تثبيت اركان ملك وسلطنت خود ساخته بودند و هر گاه وضعيت اقتضا داشت از بى حرمتى به حرمين و قتل و غارت مردم آن و ويران كردن كعبه و هتك حرمت مسلمين ابائى نداشتند. تفصيل اين وقايع تاريخى از مجال كنونى خارج
است اما در اينجا تنها به چند مورد اشارتى اجمالى مىشود:
1- بر اساس مدارك تاريخى، معاويه بسر بن ارطاط را كه از سفاكان بى رحم بود، به امارت مكه گماشت، در زمانى كه امير مؤمنان عليه السلام، «معبد بن عباس» را به امارت مكه نصب كرده بود. بسر با قهر و غلبه به مكه آمد و معبد را از مكه راند و خود امارت را به كف گرفت و هنگام باز گشت از مكه در يمن عدهاى از ياران على عليه السلام را به قتل رسانيد.(1)2- همچنين بنابه نقل مسعودى، معاويه پسر ابو سفيان، براى گرفتن بيعت اجبارى از مردم مدينه براى وليعهدى فرزندش يزيد، بسر بن ارطاط، سفاك معروف را به شهر پيامبر فرستاد و او گروهى از مردم مدينه را به قتل رسانيد تا خواسته معاويه را جامه عمل بپوشد.(2)همانگونه كه زير برق شمشير جلادان معاويه، مردم مكه به بيعت با يزيد مجبور شدند.(3)3- ونيز مسعودى در مروج الذهب مىنويسد: «معاويه به حج آمد ودر بازگشت چون به مدينه رسيد دستور داد منبر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را از مسجد مدينه انتقال داده و به شام حمل كنند، كه به دنبال اين عمل، در آن روز خورشيد گرفت ومعاويه نا گزير شد منبر را بر گرداند».(4)بديهى است كه معاويه از اين كار هدفى جز قداست بخشيدن به سلطنت نامشروع خود و خاندانش در شام نداشته است.
4- پس از مرگ معاويه مردم مكه ومدينه سر از بيعت يزيد بر تافتند، در رأس مخالفان، حضرت حسين بن على عليه السلام وعبد اللَّه بن عباس وعبداللَّه
ابن زبير وعبداللَّه بن عمر قرار داشتند.(1)اعمال فشار حاكم مدينه براى اخذ بيعت سودى نداشت و حسين بن على عليه السلام كه نقش اساسى را در اين امر ايفا مىنمود راهى مكه شد تا در حرم امن الهى چندى بماند و تصميمى اتخاذ كند. روايات تاريخى حكايت از آن دارد كه عمال يزيد در شهر مكه توطئه قتل آن حضرت را طراحى كردند كه اين مطلب در سخن امام آمده است. هنگامى كه عزم عراق نمود و محمد بن حنفيه آن حضرت را به ماندن در مكه به عنوان حرم امن ترغيب مىكرد در پاسخ وى فرمود: «يا أخي قد خفتُ أَنْ يَغْتالني يَزِيدُ بْنُ مُعاوِية في الحرم فأكون الذي يُستباح بهِ حُرمة هذا البيت».(2)
و به گفته شيخ مفيد، امام حسين عليه السلام از بيم آن كه آن حضرت را دستگير كنند و براى بيعت نزد يزيد بياورند، حج را به عمره بدل كرد وهنگامى كه امام از مكه خارج شد عمرو بن سعيد حاكم مدينه، برادرش يحيى بن سعيد را باگروهى فرستاد كه مانع حركت آن حضرت شوند كه كار به درگيرى كشيد و امام و يارانش همچنان مصمم و با قدرت به حركت خود ادامه دادند.(3)اين وقايع نشان مىدهد كه يزيد و كارگزاران حكومتش براى حرم خدا هيچ حرمتى قائل نبوده و حق امنيت و آزادى را كه براى همگان تأمين شده، از فرزند پيامبر و امام معصوم و يارانش سلب كرده بودند.
5- پس از شهادت حسين بن على عليهما السلام و در دومين سال خلافت يزيد (62 ه.) مردم مدينه بر حكومت اموى شوريدند و عامل يزيد در
مدينه را بيرون كردند. يزيد براى سركوب مردم، عنصر جنايتكارى به نام (مسلم) مسرف بن عقبه را باسپاه شام گسيل داشت كه مردم مدينه را قتل عام كردند و نواميس مردم را هتك نمودند و حتى در مسجد پيامبر از قتل و تجاوز به مردم كه به روضه نبوى پناه برده بودند و شرب خمر و اهانت و تخريب خوددارى نكردند. در اين واقعه كه به واقعه «حره» معروف است، هفتصد تن از بنى هاشم و قريش و انصار و مهاجرين و چهرههاى معروف و ده هزار تن مرد و زن و كودك و پير و جوان از توده مردم به قتل رسيدند و به هزار دختر تجاوز شد و هزار كودك زنا از تجاوز به زنان بىشوهر متولّد گرديد. آنگاه مسرف افراد باقيمانده از مردم مدينه را به بندگى يزيد خواند وهر كس امتناع مىورزيد او را گردن مىزد.(1)به نوشته مسعودى: «در عهد يزيد بن معاويه غنا وملاهى در مكه ومدينه رواج يافته بود و شرابخواران به ميگسارى تظاهر مىكردند».(2)همچنين مسعودى وساير مورخان، رمى كعبه و ويران كردن خانه خدا را با منجنيق در عهد يزيد اموى آوردهاند كه تفصيل آن را در كتب تاريخ بايد خواند.(3)خلاصه، از وقايع تاريخى به دست مىآيد كه هتك حرمت حرمين شريفين در عهد بنى اميه و بنى مروان، امرى عادى بوده كه هر گاه سياست مُلك و سلطنت ايجاب مىكرد، هيچگونه حرمتى براى حرمين قائل نبودهاند و اصولًا امويان همانگونه كه از نخستين روز، از روى جبر و اضطرار به اسلام تن دادند، بعدها كه به قدرت رسيدند انتقام خود را از
اسلام و مسلمين بويژه آل محمد صلى الله عليه و آله گرفتند و آمدن آنها به مكه يا مدينه فقط به منظور تحكيم پايگاه قدرت بوده نه تعظيم شعائر دين و از روى ايمان و ميل و رغبت.
امام صادق عليه السلام در سفر حج اشاره به كوهى نمود بنام «ثافل» وفرمود:
اين كوه را مىبينيد؟ همينكه يزيد بن معاويه از حج برگشت و به اين كوه رسيد چنين گفت:
اذا تركنا ثافلًا يمينافلن نعود بعده سنيا
للحج والعمرة ما بقينا
هنگامى كه «ثافل» را در سمت راست خود رها كرديم، از اين پس هرگز به اين ديار براى حج وعمره باز نخواهيم گشت».
آنگاه خداوند مرگ وى را قبل از موعد رسانيد.(1)6- هتك حرمين شريفين، در دوره مروانيان نيز شواهدى دارد؛ از جمله ابن قتيبه دينورى مىنوسيد: «عبدالملك مروان، خالد بن عبداللَّه القسرى را كه از جنايتكاران معروف بود از شام فرستاد تا والى مكه شود، همين كه وارد مكه شد بر منبر رفت و نامهاى از عبدالملك خواند كه در آن مردم مكه تهديد شده بودند كه هركس «سعيد بن جبير» (از ياران پاك و با فضيلت اهلبيت عليهم السلام) را پناه دهد، از ذمه ما خارج است. سپس خالد سوگند ياد كرد كه اگر سعيد را در خانهاى يافتم اهل آن خانه بكشم و خانه را ويران كنم.
آنگاه در حالى كه به خانه كعبه تكيه زده بود چنين گفت: به خدا اگر
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 145
بدانم كه عبدالملك جز به ويران كردن كعبه وپراكنده ساختن سنگهاى آن راضى نمى شود، اينكار را خواهم كرد! و بالأخره سعيد را كه در بيابانهاى اطراف مكه در اختفا بود دستگير كرد ونزد حجاج، عامل عبد الملك فرستاد و حجاج وى را به شهادت رسانيد.(1)
از بحث امنيت حرم چنين استفاده مىشود كه حرم بالاترين مقام قدس الهى است، وپاسدارى حرمت آن، وظيفه هر مسلمان است. در اين منطقه آزاد اسلامى نه تنها انسانها كه حيوانات وپرندگان و اشجار وگياهان امنيت دارند. حرم حتى در عصر جاهليت در نظر مشركين مقدس بوده ودر آن مكان محترم از خونريزى وجنگ خود دارى مىكردهاند. حتى اگر قاتل پدر خود را در حرم مىيافتند از مجازات او در حرم دست مىكشيدند.
قرآن كريم حرم را حريم امن الهى دانسته و كيفر متجاوزان به اين حريم را در حدّ الحاد خوانده و آنها را مستوجب سختترين عقوبتها دانسته است .. وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِالْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيم(2)در تاريخ اسلام، تنها كسانى حرمت حرم را شكسته و حريم قدس الهى را مورد تعرض و تجاوز قرار دادند كه دلهايشان از كينه اسلام لبريز بوده و چهره منافقانه خود را زير پوشش اسلام پنهان داشتهاند و چنانكه شواهد تاريخى نشان داد، اينها جز دودمان اموى واتباع واسلافشان
نبودند. واين بدعت شنيع جز در مواردى چند از سوى كفار وملحدين ومتجاسرين صورت نگرفته است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روايتى كه مورد اتفاق فريقين است فرمود:
«إِنّ اللَّهَ حرَّم مَكّةَ وَلَمْ يُحَرِّمها النّاس فَلا يحل لِامرءٍ يؤمن باللَّه واليوم الآخر أن يسفك بها دماً ولا يعضد بها شجرة ...».(1)
«خداوند شهر مكه را حرمت نهاد و حرم امن قرار داد، اما مردمى حرمت آن را پاس نداشتند. براى آن كس كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد، حلال نيست كه در مكه خونى بريزد يا درختى را بشكند.»
حريم امن الهى مجالى است براى ستمديدگان عالم و مسلمانان دربند تا دردهاى خود را بگويند و ستم و تجاوز دشمنان اسلام را با ديگر مسلمانان در ميان بگذارند و چارهاى بينديشند و نقاب از چهره شرك و نفاق بر افكنند و ابراهيم گونه بتهاى زمان را بكوبند و محمد وار از مشركين ومفسدين اعلام برائت كنند و كسى را حق تعرض به اين حق انسانى و اسلامى نباشد.
به بيان حضرت امام قدس سره: «كدام خانهاى سزاوارتر از كعبه و خانه امن و طهارت و ناس كه در آن به هر چه تجاوز و ستم و استثمار و بردگى و دون صفتى و نا مردمى است در عمل و گفتار پشت شود و در تجديد ميثاق «الَسْتُ بِرَبِّكُم» بت آلههها واربابان متفرقون شكسته شود و خاطره مهمترين و بزرگترين حركت سياسى پيامبر در وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ الَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأكْبر زنده بماند وتكرار گردد ...».(2)
احكام و شرايع الهى، تأمين كننده سعادت، مصالح و منافع بشر در دنيا و آخرت است، آن هم در ابعاد گوناگون حيات مادى و معنوى. از اين رو درباره هر يك از اين احكام- حتى عبادى آنها- از آثار و اهداف معيشتى و دنيوى، با فلسفه خاص خود مىتوان سخن گفت. اين ويژگى در حج به دليل بعد جهانشمولىاش، بيشتر جلب نظر مىكند.
اين نكته از همان آغاز در دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام در تأسيس امّالقراى توحيد آمده است. او ضمن نيايش خود از خداوند خواست خاندان خود و ساكنان اين سرزمين مقدس را از ثمرات روزى دهد و در آن بيابان خشك و سوزان، نعمتهاى خويش را ارزانى دارد تا سپاسگوى حق باشند: وَ ارْزقهُمْ مِنَ الَّثمَراتِ لَعلَّهُمْ يَشْكُرون(1)اراده خداوندى بر اين تعلّق گرفته كه اين سرزمين بىحاصل براى هميشه آباد گردد و رونق گيرد و حرم امن از نعمتهاى فراوان برخوردار
1) ابراهيم: 37
باشد. از اين عنايت مستمر الهى قرآن بدينگونه سخن مىگويد: أَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُم حَرَماً آمِنَا يُجْبى إلَيهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَىْءٍ(1)وگرنه چگونه باوركردنى است شهرى كه در ميان سنگهاى سخت و صخرههاى سياه و كوههاى دست در گريبان، محاصره شده، بتواند بارانداز كالاها و ارزاق و اشياى گوناگون از سراسر جهان باشد.
آيه كريمه: «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم»(2)نيز در بيان فلسفه حج، منافع را به طور مطلق مطرح ساخته و به قيد خاصى محدود نكرده كه يكى از مصاديق آن، منافع مادى و اقتصادى است؛ چنانكه اخبار و روايات و اقوال مفسران نيز به تبيين و تفسير آن پرداخته و به طور عام، به منافع و مصالح ناس در ابعاد گوناگون مادى و معنوى اشاره دارد.
ابنعباس در تفسير اين آيه كريمه مىگويد:
مَنافِعَ الدُّنيا وَ الآخِرةِ؛ أمّا مَنافِعُ الآخِرةِ فرضوانُ اللَّهِ تعالى، وَ أمّا مَنافعُ الدُّنْيا فَما يصيبُونَ مِنْ مَنافعِ الْبُدْنِ و الذَّبائِحِ و التِّجاراتِ(3)يعنى «منافع ياد شده در آيه كريمه عبارتست از: منافع دنيا و آخرت؛ منافع آخرت خشنودى خداوند است و منافع دنيا آن چيزى است كه مردم از گوشت قربانى و تجارت به دست مىآورند.»
چنانكه آيه كريمه: ليس عليكم جناحٌ أنْ تَبتغُوا فَضْلًا من ربِّكُم(4)به دنبال توصيه به كسب تقوا، به عنوان رهتوشه آخرت در اين سفر
روحانى (در آيه قبل) به حجگزاران تذكر مىدهد كه: «باكى نيست بر شما كه از فضل پروردگارتان بجوييد» و اين نيز در روايات و اقوال مفسران به كسب و تجارت تفسير شده است.
مرحوم طبرسى مىگويد: «مفاد اين آيه، رخصت دادن به كسب و تجارت است پس از انجام مناسك حج و اين از ائمه ما روايت شده است»(1)عياشى نيز از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: «يعني الرزق إذا أهل الرّجل من إحرامه و قضى نسكه فَلْيَشْتَرِ و لْيَبِعْ في المَوْسِمِ»(2)منظور تحصيل روزى است. هنگامى كه شخص از احرام خارج شد و اعمال حج را به پايان رسانيد، در موسم به خريد و فروش بپردازد.
1- نخست اين كه، هدف اصلى و علت غايى در هر عبادتى، همانا توجه به خدا و طلب رضاى او و تحصيل آخرت است كه مقصد آفرينش انسان را تشكيل مىدهد. اين مقصد اساسى را هرگز نبايد با اغراض دنيوى و اهداف مادى كمرنگ ساخت. و حج نيز از اين قاعده مستثنى نيست.
حج، به معناى قصد است؛ قصد انجام مناسك براى خدا «لِلَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ».(3)
تقرّب به خدا و انقطاع از دنيا و پرواز در ملكوت و تذكر قيامت و
توجه به آخرت، در تار و پود حج تعبيه شده، چنانكه آيات و روايات بىشمارى در اين زمينه سخن مىگويد. (كه در باب عرفان حج قابل بررسى است).
بنابراين هرگاه از آثار مادى و تجارت و كسب و معيشت در مقاصد حج سخن به ميان آيد، جنبه «آلى» دارد نه «استقلالى» و مقدمه است نه هدف؛ يعنى دنيا مقدمه آخرت است و بعد مادى ابزارى است در جهت معنويت. از اين رو در روايات آمده كه حج و عمره بازار آخرت و پاداش آنها بهشت است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «الحَجُّ ثوابُها الجَنّةُ و العُمْرةُ كَفّارةُ كُلِّ ذَنْبٍ»؛(1)«پاداش حج بهشت است و عمره كفاره هر گناه مىباشد.»
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «الحجُّ وَ العُمْرَةُ سُوْقانِ مِنْ أسواقِ الآخِرةِ اللازمُ لَهُما مِنْ أضيافِ اللَّهِ انْ أبقاهُ أبقاهُ و لا ذنبَ لَه و إن أماتَهُ أدخلَهُ الجَنَّةَ»؛(2)«حج و عمره دو بازارند از بازارهاى آخرت، آن كس كه عمره و حج بجا آورد، از ميهمانان خداوند است، اگر او را زنده بدارد، گناهى براى وى باقى نماند و اگر بميراند او را در بهشت جاى دهد.»
به همين انگيزه در روايات از كسانى كه حج را وسيله تفرّج يا تجارت يا تكدّى قرار دادهاند، نكوهش شده است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنگاه كه از آيندگان خبر مىداد، فرمود: «يَأتي عَلَىالنّاسِ زَمانٌ يَكُونُ حَجُّ الملوكُ نُزْهةً، وَ حَجُّ الأغنياءِ تِجارةً و حجُّ المَساكينِ مَسْألةً»؛(3)«زمانى بر مردم فرا مىرسد كه حج زمامدارانشان براى
تفريح و تفرج مىشود و حج توانگران براى تجارت و تكسب و حج مستمندان براى سؤال و تكدى.»
مرحوم شيخ حُرّ عاملى، در مقام جمع بين اين روايت و رواياتى كه اجازه تجارت و كسب در حج مىدهند، مىگويد: اين روايت بر بطلان حج دلالت ندارد و در مقام نكوهش نيست بلكه صرفاً جنبه اخبارى دارد و يا مقصود نكوهش كسانى است كه به قصد تفرج و تجارت به حج مىروند و يا بيانگر كراهت آميختن حج به تجارت و غيره مىباشد، هرچند حج مجزى است و تكليف با انجام آن ساقط مىشود.(1)در هر حال، مسلّم است كه هر عبادتى اگر با انگيزه مادى و بدون قصد تقرّب به خدا انجام شود، نه تأثير معنوى دارد و نه مُسقط تكليف است. حج نيز چنين است، فلسفه عرفانى حج، انقطاع از خلق است و پيوستن به حق، و ابراهيموار بريدن از همه تعلّقات و قربان كردن هرچه هست در راه خدا، و ياد آخرت و رهايى از زندان طبيعت.
و مقام قرب و اخلاص تا بدانجا پيش مىرود كه اولياى خدا، حتى به بهشت و دوزخ بهعنوان انگيزه عبادت، اعتنايى ندارند و به فرموده على عليه السلام عبادت آزادگان چنين است. (آنها كه از هرچه رنگ تعلّق پذيرد آزادند):
«إنّ قَوْماً عَبَدُواللَّه رَغْبَةً وَ تِلْكَ عِبادَةُ التجّارِ وَ انَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّه رَهْبةً و تلك عبادةُ العبيدِ، وَ إنّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّه شُكْراً وَ تلكَ عبادة الأحْرارِ»؛(2)«گروهى به طمع بهشت خدا را بندگى كنند كه اينگونه عبادت، عبادت كسبكنندگان است. و گروهى از ترس دوزخ بندگى مىكنند كه چنين عبادتى عبادت بردگان است و گروهى از روى سپاسگزارى بندگى خدا مىكنند كه اين عباتِ آزادگان است.»
بنابراين بر حجگزاران است كه اين سفر الهى را به مقاصد مادّى نيالايند و معنويت حج را كمرنگ نكنند و در اين بازار معنوى توشهاى براى آخرت برگيرند؛ چنانكه قرآن كريم در آيات حج توصيه مىفرمايد:
تزوّدوا فَانّ خير الزاد التقوى(1)توشه برگيريد كه بهترين توشه تقوا و پرهيزگارى است»
وظيفه روحانيان و راهنمايان حج است كه پيش از سفر و در سفر به زائران خانه خدا تذكر دهند و تأكيد و تفهيم كنند كه پس از عمرى انتظار، توفيق حج يافتهاند! حال كه چنين است بازار پر زرق و برق دنيا و گوسالههاى سامرىِ غرب و شرق، كه در بازارهاى مكه و مدينه حضور دارند، آنها را نفريبد و به پارهاى حركات زننده دست نزنند و براى سودهاى ناچيزى كه ضرورتى هم ندارد، در بازارها راه نيفتند و با فروش تسبيح و زعفران و غيره حيثيت حاجيان ايرانى را لكّهدار نسازند كه آنچه در باب تجارت در حج گفته شده، خارج از اين حركات است. اصولًا توجه به مادّيات حال و هواى معنوى حج را تيره و تار مىكند، آنهم براى زائرى كه در طول عمر يكبار چنين توفيقى يافته است.
بسيار ديده شده كه حاجى در مسجدالحرام يا مسجدالنبى نشسته و دلش جاى ديگر است و از ريال و دلار و لباس و ويدئو و تلويزيون و دوربين و غيره سخن مىگويد! و غافل است از اين كه كجا نشسته و نظر به كعبه چقدر فضيلت دارد(2)و يك ركعت نماز در مسجدالحرام با صدهزار
در مساجد ديگر برابرى مىكند(1)و پاداش ختم قرآن در مكه مكرمه طبق روايات، ديدن رسول خدا صلى الله عليه و آله قبل از مرگ و مشاهده بهشت است،(2)غرض از اين يادآورىها، اين نيست كه ابعاد اقتصادى حج ناديده گرفته شود (يعنى همان چيزى كه در اينجا درصدد بيانش هستيم) بلكه مقصود اين است كه فرصت طلايى حج را فداى مسائل مادى نكنيم و در خانه يار، به اغيار نينديشيم؛ زيرا:
طواف كعبه عشق از كسى درست آيدكه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل
در بينش اسلامى، هرگاه دنيا هماهنگ با آخرت و در جهت رضاى حق و مصلحت خلق باشد، نهتنهامذموم نيست كه مطلوب است. شريعت اسلام آميزهاى است از تكاليف و احكامى كه معاش و معاد را ملحوظ مىدارد و با توجه به اين نكته كه معاش مقدمه معاد است؛ «مَنْ لا معاشَ له لا معادَ له»، در حج نيز مقاصد دنيوى و اخروى با ويژگى خاص لحاظ شده است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «من أرادَ الدُّنيا و الآخِرةَ فَلْيؤمَّ هذا البيتَ»(3)«كسى كه دنيا و آخرت مىخواهد بايد آهنگ اين خانه كند.»
و نيز مىفرمايد: «حجوا تَسْتَغْنُوا»؛(1)حج بجا آوريد تا بىنياز گرديد.» امام على بن الحسين عليه السلام مىفرمايد: «حِجُّوا وَ اعتَمِرُوا تَصحَّ أبدانُكم و تَتَّسعْ أرزاقُكُمْ و تُكْفَوْنَ مَؤُوناتِ عِيالاتِكُم»(2)«حج و عمره بجا آوريد تا بدنهايتان سالم بماند و روزيتان بسيار گردد و مخارج خانوادهتان تأمين شود.»
چنانكه ملاحظه مىكنيم، در اين روايات، از منافع مادى و معنوى و دنيا و آخرت سخن بهميان آمده است. و با اين همه از اين نكته نيز غفلت نبايد كرد كه آنچه اصل است ذكر خدا و طلب آخرت است و تحصيل معاش فرع بر آن است.
در اينجا مناسب است به پيام اين آيات توجه كنيم:
فإذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُروا اللَّه كَذِكْرِكُمْ آباءكُمْ أو أشدَّ ذِكْراً فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ ما له في الآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الأخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَالنّارِ(3)در آغاز، بر اين مطلب اشاره دارد كه پس از مناسك حج، خدا را ياد كنيد، همانگونه كه پدرانتان را ياد مىكنيد و بلكه شديدتر و عميقتر (نه اين كه مانند مردم جاهليت به ذكر مفاخر قبائل و پدرانتان بپردازيد) آنگاه دو دسته از مردم را كه با دو نوع بينش دعا مىكنند، نام مىبرد: دسته اوّل كسانى كه خواستهشان تنها دنيا و مظاهر مادى است كه اينها در آخرت
بهره و نصيبى ندارند. دسته دوم، آنان كه خير دنيا و آخرت و رهايى از آتش و دوزخ را از خداوند مسألت مىكنند، كه اين به عنوان اصل در تمام اركان حيات دينى يك مسلمان و عبادات و مناسك بايد جارى باشد. در حج نيز چنين است، هرگاه مقاصد دنيوى و اخروى همراه باشد قابل قبول خواهد بود.
نكتهاى كه بايد در عنايت به منافع دنيوى حج لحاظ گردد، اين است كه انجام اين فريضه، هزينه مالى مىطلبد؛ هزينه سفر، مخارج اهل و عيال و ... و اين هزينهها و انديشه به آتيه خود و خانواده، بعلاوه مشكلات ويژه اين سفر، ممكن است شبههاى در دلها ايجاد كند و باعث شود كه افراد در انجام آن سستى كنند و اين كانون عظيم وحدت و توحيد به تعطيل كشيده شود و عواقب نامطلوب ترك حج دامنگير مسلمانان گردد. ازاينرو در رواياتِ بسيارى آمده است كه آنچه حجگزار هزينه مىكند، بطور مضاعف پاداش داده خواهد شد و بدينگونه اعتماد مىدهد كه هزينه حج نهتنها تنگنايى بهوجود نمىآورد كه موجب بركت نيز مىباشد؛ چنانكه ترك حج موجب زوال نعمت و تنگدستى مىگردد.
در سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «.. وَ مَنْ خَرَجَ حاجّاً أو مُعْتَمِراً ... كانَ لَهُ عِنْدَ اللَّهِ لِكُلِّ دِرْهمٍ ألفُ ألفُ دِرْهَمٍ ..»(1)«كسى كه رهسپار حج يا عمره گردد ... در برابر هر درهم هزارهزار درهم پاداش داده شود».
و نيز رسول گرامى، در خطبه الغدير فرمود: «مَعاشِرَ النَّاسِ حِجُّوا
1) وسائل، ج 8، ص 72
الْبَيْتَ فَما وَرَدَهُ أهلُبيتٍ إلّااستغنوا و لا تَخَلّفُوا عَنْه الّا افتَقَرُوا»(1)«اى مردم، براى حج رهسپار بيتاللَّه شويد؛ زيرا هيچ خاندانى بر آن وارد نشدند مگر آن كه بىنياز گشتند و تخلّف ننمودند مگر آن كه فقير شدند.»
همچنين اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: «و حِجُّ البيتِ و اعتمارُهُ فإنّهما يَنفِيان الْفَقْرَ وَ يَرْحَضَانِ الذَّنْبَ»(2)«حج و عمره خانه خدا، برطرفكننده فقر و پاككننده گناهان هستند.»
و از فرمايشات امام صادق و امام كاظم عليهما السلام است كه: «حجگزار هرگز فقير و تهىدست نگرد» الحاجُّ لا يُمْلَقُ أبدا. قلت: و ما الإملاق؟ قال: الإفلاس. ثمّ قال: و لا تَقْتُلُوا أولادَكم خَشْيةَ امْلاقٍ(3)بدين ترتيب حج افزون بر آثار معنوىاش، از پاداش دنيوى نيز برخوردار است و بىنيازى و استغنا و بركت و سلامت را همراه مىآورد؛ چنانكه تجربه نيز اين را به ثبوت رسانيده است.
اين نيز ناگفته نماند كه تجارت و كسب در سفر حج، خود عاملى است در برگزارى اين فريضه و تأمين معاش و هزينه سفر گروهى از زائران كه اگر كسب و تجارت نكنند، قادر به تأمين مخارج خود نيستند. از اين رو به زائران رخصت داده شده كه از سود تجارت و داد و ستد و امثال آن بهره گيرند تا بدينوسيله استطاعت مالى و توان افراد بالا رفته و اجتماع زائران فزونى گيرد.
معاوية بن عمار مىگويد: خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم، كسى كه به قصد تجارت رهسپار مكه مىشود يا شتران خود را كرايه مىدهد، آيا
حج او ناقص است يا تمام؟ حضرت در پاسخ فرمود: «مانعى ندارد، حج او تمام است.»
«معاويةُ بنُ عمّارٍ، قال: قلت لأبى عبداللَّه عليه السلام: الرجل يخرج في تجارةٍ الى مكّةَ وَ يَكُونُ لَهُ ابِلٌ فيكريها، حجَّتُهُ ناقصة أو تامة؟
قال: لا، بل حَجَّتُهُ تامّةٌ»(1)
از مجموع آنچه در روايات درباره بُعد اقتصادى حج آمده، چنين بدست مىآيد كه: بالا بردن توان اقتصادى مسلمانان از اين رهگذر مورد توجه قرار گرفته است. شايد رمز مطلب اين باشد كه بعد اجتماعى حج پررنگتر از ساير عبادات است و اين فريضه جهانشمول، مصالح عموم مسلمين را در جامعه جهانى منظور مىدارد و از سوى ديگر مسأله اقتصاد و توان مالى مىتواند به عنوان يك اهرم قدرت براى امت مطرح گردد و آنها را از وابستگىهاى ديگر نيز برهاند، لذا به منافع اقتصادى در حج اهتمام ويژهاى شده است. به عنوان مثال: اگر به گفتارى از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه كريمه جَعَلَ اللَّهُ الكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرام قِياماً لِلنَّاسِ بنگريم خواهيم ديد آن حضرت از وابستگى و قوام دين و معيشت مردم به كعبه سخن مىگويد و در پاسخ به ابان بن تغلب، كه معناى آيه را مىپرسد، چنين مىفرمايد: «جَعَلَها لِدينِهِمْ و معايِشِهِم»؛ «يعنى خداوند كعبه را قائمه پابرجايى خلق در امور دينشان و معيشت دنيايشان قرار داده است.»(2)
از اين سخن برمىآيدكه قوام معيشت همپاى قوام دين، براى مردم اهميت بسيار دارد. چه، اگر آنها فقير و محتاج شدند ديگر نمىتوانند مستقل باشند و روى پاى خود بايستند و كعبه و حج در اين استقلال و پابرجايى تأثير فراوان دارد. بدين لحاظ اجازه داده شده مسلمين در اين بازار بزرگ اسلامى كه در موسم بطور مستمر جريان دارد، بهعنوان يك مركز تجارى بهره گيرند و تجار و مكاريان و كشاورزان و دامداران فراوردههاى خود را عرضه كنند و از پيشرفت اقتصاد و صنايع يكديگر آگاه شوند و از طريق داد و ستد سود برند كه منافع اين بازار از حجگزاران فراتر رفته و تمامى مسلمانان را دربر مىگيرد.
محمد بن سنان مىگويد: امام على بن موسىالرضا عليه السلام طى نامهاى كه در پاسخ به سؤالاتى چند براى من نوشتند، از فلسفه حج نيز سخن گفتند و پس از ذكر اسرار عرفانى و آثار معنوى و فرهنگى و تربيتى و تاريخى، به بعد اقتصادى نيز اشاره فرمودند.
در بخشى از اين نامه آمده است:
«... وَ ما في ذلِكَ لِجَميعِ الْخَلْقِ مِنَ المَنافِعِ ... وَ مَنْفعةُ مَنْ في المشرقِ و المغربِ وَ مَنْ فى البرِّ و الْبَحْرِ مِمَّنْ يَحِجُّ وَ مِمَّن لا يَحِجّ مِنْ تاجِرٍ وَ جالِبٍ وَ بايِعٍ و مُشْتَرٍ وَ كاسِبٍ وَ مِسْكينٍ وَ قَضاءِ حَوائِجِ أهلِ الاطْرافِ وَ الْمَواضِعِ الْمُمكنِ لَهُمُ الإجْتِماع فِيها، كَذلِكَ لِيَشْهَدُوا مَنافِع لَهُم»(1)«يكى از علل وجوب حج، منافعى است كه از آن براى همه خلق مىرسد. و منافعى است براى كسانى كه در شرق و غرب يا خشكى و دريا هستند؛ چه آنهايى كه حج مىگزارند و يا آنان كه حج به جا نمىآورند؛ اعم از تاجر يا واردكننده كالا، فروشنده يا
1) عيون اخبارالرضا، ج 2 ص 90، علل، ص 405
خريدار، كاسب و يا مستمند. و نيز تأمينكننده نيازهاى ساكنان اطراف و امكنهاى است كه مىتوانند در موسم اجتماع كنند، تا بدينوسيله شاهد منافع خود باشند».
اگر كمى دقت شود، آثار اقتصادى حج، تنها از آن حجگزاران نيست، بلكه ميليونها انسان را در بر مىگيرد و هزاران خانوار در حرم و خارج حرم و اطراف و حوالى مكه و كسانىكه در اقصىنقاط، به نوعى با حج سروكار دارند از بركات حج برخوردار مىشوند. به علاوه، بازار بينالملل اسلامى بعنوان يكى از اركان اقتصادى مسلمين، مىتواند حافظ منافع مشترك و استقلال اقتصادى آنها باشد و شوكت مسلمين را در ديد جهانى به نمايش بگذارد.
امام صادق عليه السلام در روايتى به بيان اين مطلب پرداخته و در پاسخ به هشام بن حكم كه علت وجوب حج را پرسيد، با اشاره به نكته بسيار حساسى، چنين فرمود:
«فَجَعَلَ فيهِ الإجتماعَ من المشرقِ و المغربِ ليتعارفوا و ليَتَرَبَّحَ كلُّ قَوْمٍ من التجارات من بلدٍ إلى بلدٍ وَلْيَنْتَفِعَ بَذلِكَ المكاري و الجَمَّالُ و لِتُعْرَفَ آثارُ رَسُولِاللَّهِ وَ تُعرَفَ أخبارُهُ و يُذْكَرَ وَ لا يُنْسى. وَ لَوْ كان كلُّ قومٍ إنّما يتكلّون على بلادِهِم و ما فيها هَلَكُوا و خرُبَتِ البلادُ و سَقَط الجلب و الأرباح و عَمَيتِ الأخبار و لم يقفوا على ذلك».(1)
«مقرر شد تا در اين سرزمين از شرق و غرب بيايند و يكديگر را بشناسند و همه گروهها از تجارت و حمل كالا از شهرى به شهرى بهره گيرند و چارپادار و شتربان سود برند و آثار و اخبار پيامبرِ خدا
1) عللالشرايع، ص 405، 406
شناخته شود و به ياد بيايد و از خاطرهها نرود. و اگر قرار بود هر جمعيتى تنها از كشورها و شهرهاى خود و حوادث و مسائل آنها سخن بگويند، مردم نابود مىشدند و شهرها ويران مىگرديد و بازرگانى و سودآورى تعطيل مىشد و اخبار و حوادث در پرده ابهام مىماند و كسى بر آنها آگاهى نمىيافت.»
چنانكه ملاحظه مىكنيم: امام صادق عليه السلام در اين روايت چند مطلب اساسى را متذكر شدهاند:
1- اطلاع بر اخبار و آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در «بعد فرهنگى حج» به شرح آن خواهيم پرداخت.
2- معارفه و آشنايى مسلمانان با يكديگر، كه نتيجه آن تبادل افكار و هميارى در حل مشكلات جهان اسلام است.
3- فراگير بودن منافع نسبت به عموم مردم؛ از حجگزاران و غير آنها، در شرق و غرب و دريا و خشكى كه از اين درياى متلاطم و چشمه فياض، هر گروهى به حسب حال و استعداد خود به نوعى بهره مىگيرند.
4- تأكيد بر اينكه، مردم نبايد با تنگنظرى و محدود نگرى، تنها به مصالح خود و منافع منطقه جغرافيايى خود بينديشند كه اين نوع تفكر جهان را به ويرانى مىكشد و سرنوشت انسانها را تباه مىسازد و اين با فلسفه جهانبينى و انساندوستى و نگرش فراملّيتى و برونمرزى اسلام در تضاد است. اسلام آيين بشريت است، لذا در اجتماع عظيم حج بايد مصالح انسانها و كشورها مد نظر قرار گيرد تا منافع آن شامل همه مردم شود و آبادى شهرها و حيات انسانها به اين است كه چرخهاى اقتصادى بهگردش درآيد و همه انسانها سود برند. فقر و تهىدستى از جامعه برافتد، عمران و آبادى بيايد و تمدن اسلامى نيرومند شود. بدين ترتيب
موسم حج، ساير كشورها و شهرها را نيز تغذيه مىكند و افراد بسيارى در پرتو آن ارتزاق مىكنند و بهره مىگيرند.
بدين ترتيب «تعاون اسلامى» در حج تحقق مىپذيرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خطبةالغدير به اين نكته اشاره فرمودند:
«الحُجَّاجُ معاونونَ، و نفقاتُهُمْ مُخْلَفَةٌ، و اللَّهُ لا يُضِيعُ أجرُ المحسنينَ»(1)«حجگزاران مددكاران يكديگرند، آنچه خرج مىكنند عوض داده شوند و خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكند».
به طور خلاصه: در اهداف و آثار تجارى- اقتصادى حج مىتوان گفت:
1- فعاليتهاى اقتصادى مىتواند به برگزارى اين مراسم عبادى- سياسى يارى رساند.
2- مردم بسيارى در پرتو حج، امرار معاش مىكنند، چرخهاى اقتصادى به حركت در مىآيد و عمران و آبادانى را به همراه مىآورد.
3- قدرت اقتصادى مسلمانان مىتواند در صحنههاى بينالمللى آنان را مقتدر سازد و از وابستگى برهاند.
4- از اين رهگذر كار و اشتغال بهوجود مىآيد و از حجم بيكارى مىكاهد و زمينه بسيارى از مفاسد اخلاقى را از ميان مىبرد.
5- حج فرصت مناسبى است كه فراوردههاى صنعتى و محصولات كشاورزى و سنتى مسلمين در اين بازار بينالملل اسلامى به صورت نمايشگاه بازرگانى و اقتصادى عرضه شود تا مسلمانان از رشد و توسعه كشورهاى خود آگاه گردند. تبادل اطلاعات كنند، از تجارب يكديگر بهره
1) احتجاج طبرسى، ص 65
گيرند و رشد صنعت و كار و توليد را بالا برند.
متأسفانه امروزه بازار مكه و مدينه به بازار تجارى و نمايشگاه صنايع و كالاهاى غرب و شرق تبديل شده و سوداگر اين بازار، بيشتر غير مسلمان و يا از دشمنان اسلام هستند كه انبوه ثروت مسلمين را در سراسر جهان به يغما مىبرند و در موسم حج نيز بازار اسلامى حج را در قبضه دارند.
يكى از واجبات حج كه با معيشت مردم در ارتباط است، مسأله ذبح قربانى است. فلسفه تشريع اين حكم را كه برگرفته از سنت و سيره ابراهيم خليل عليه السلام و يادآورد ماجراى ذبح اسماعيل عليه السلام است در چند نكته مىتوان خلاصه كرد:
1- قربانى، هدى و ذبيحه حج، يكى از شعائر الهى است. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُم مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُم فيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ ...(1)«شترهاى قربانى را براى شما از شعائر الهى قرار داديم، در آن براى شما خير و بركت است پس بر آنها نام خدا ببريد و در حالى كه آنها به صف ايستادهاند، قربان كنيد ...»
و اين شعار به معناى اعلام آمادگى براى فدا نمودن و انفاق كردن است و اين هديهاى است در راه خدا و بهنام او و نمايانگر توحيد و ايمان و اعتقاد موحدان است كه براى خداى يگانه قربانى مىكنند و نه براى
1) حج: 36
بتها به رسم جاهليت، و پيرو سنت ابراهيم و آيين حنيفاند نه آيين مشركان. و نام خدا را مىبرند و نه نام اصنام و بتان را.
2- بذل مقدارى از مال، كه بهصورت ذبيحه در منا قربانى مىشود، تقوا و اخلاص مؤمن را به نمايش مىگذارد. چنانكه قرآن كريم به اين امر اشاره دارد:
لَنْ يَنالَ اللَّه لُحُومُها وَ لادِمائها وَ لكِن يَنالُهُ التَّقوى مِنْكُم كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُواللَّه عَلى ما هَداكُمْ وَ بَشِّرِ الُمحْسِنِينَ(1)«گوشتها و خونهاى آنها به خدا نمىرسد بلكه تقوا و پرهيزكارى شما به او مىرسد، اينچنين آنها را مسخّر شما كرديم تا خدا را به بزرگى ياد كنيد كه شما را هدايت كرد و نيكوكاران را نويد بده».
در داستان ابراهيم و اسماعيل نيز چنين بود. آنچه خدا در حاق واقع از خليلاللَّه خواسته بود، قربان كردن محبت فرزند و چشمپوشى از او در راه خدا بود و اين مقصدى بود كه ابراهيم در آن آزمايش بزرگ، بدان دست يافت و دل از فرزند بركند تا آن كه نداى: يا ابْراهيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤيا(2)را شنيد و به مقام خُلّت و دوستى رسيد و از آنپس به امامت ارتقا يافت.
حجگزار نيز با اين قربانى كه در مقايسه با ابراهيم، بسيار اندك و ناچيز است، خاطره ابراهيم و اسماعيل را تجديد مىكند و بخشى از مال خود را به قربانى اختصاص مىدهد.
آيات كريمه: فَاذا وَجَبَتْ جُنْوبُها فُكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا القانِعَ و
الْمُعْتَرَّ(1)و نيز آيه: فَكُلُوا مِنْها وَ أطعموا البائِسَ الْفَقِير(2)دستور مىدهد كه چون حيوان قربانى ذبح شد و بر زمين افتاد، از آن بخوريد و به مستمندان و فقيران و گدايان بخورانيد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنّما جَعَلَ اللَّهُ هذا الأضْحى لِتَتَّسِعَ مَساكِينَكُم مِنَ اللَّحْمِ فَأطْعِمُوهُمْ»؛(3)«خداوند اين قربانى كردن را قرار داد تا مستمندان شما از گوشت آنها به حد كافى بهرهمند شوند، پس آنان را اطعام كنيد و از گوشت قربانى بخورانيد.»
به خاطر همين حكمت، تعدّد قربانى نيز مطلوب است چنانكه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه 63 عدد شتر به عدد سالهاى مبارك عمرشان در منا با دست خود قربانى كردند و به على عليه السلام دستور دادند شتران ديگرى را قربانى كند تا به صد عدد برسد.(4)بارى همهساله ميليونها رأس دام (هزاران هزار گوسفند و گاو و شتر) در منا قربانى مىشود كه اين سرمايه كلان و ارزشمندى است براى اطعام گرسنگانى كه در سراسر جهان بسيارند و از كمبود غذا رنج مىبرند. اما با تأسف، بر اثر بىتوجهى و بىدرايتى متوليان و تحجّر و جمود روحانيان آن ديار، عمده آنها سوزانده مىشود و در دل خاك دفن مىگردد كه خسارت آن و صحنه زننده آن براى مسلمين قابل دفاع نيست. و چهره اسلام را مخدوش مىكند، حال آن كه اگر با امكانات موجود عصر، اين قربانىها جمعآورى مىشد و بهشيوهاى بهداشتى و برنامهريزى شده به مصرف نيازمندان در سطح
جهان مىرسيد، مىتوانست منبعى سرشار از تغذيه براى فقرا و قحطىزدگان جهان باشد و هم ابزارى تبليغى براى اسلام در جهانِ مستضعفان. حال سخن در اين است كه با وضع موجود و شرايط كنونى آيا هنوز هم بايد شاهد سوزاندن گوشت قربانى و دفن شدن آن باشيم؟ يا مىتوان راه حل شرعى براى ذبح در خارج منا و به مصرف رساندن قربانى به شيوه معقول، براى آن يافت؟ كه پاسخ اين را فقهاى ما با توجه به شرايط و اوضاع زمان بايد بدهند.
به هرحال قربانى مىتواند يكى از عوامل پابرجايى و قوام ناس باشد؛ چنانكه آيه كريمه: جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرام قِياماً لِلنّاسِ وَ الشَّهْرَ الحرام وَ الْهَدْىَ وَ الْقَلائِدَ ..(1)مؤيد اين مدعا است. آيه مىگويد: خداوند، كعبه اين بيتالحرام را عامل قيام و ايستادگى مردم قرار داد و نيز ماه حرام و گوسفند قربانى و حيوانى كه نشان هدى برگردن دارد و براى قربانى برده مىشود. ظاهر اين است كه: «قِياماً لِلنّاسِ» كه براى كعبه آمده، شامل ماه حرام و «هدى» نيز مىشود. يعنى همه اينها از شعائر الهى است و به نوعى در قوام ناس و پابرجايى مردم در امر دينشان و دنيايشان مدخليت دارد و به هرحال آنچه مسلّم است قربانى از آن جهت كه منبع تغذيه گروه زيادى از مستمندان است تأمين كننده بخشى از نياز مردم است و آنان را در امر معيشت كه يك ركن زندگى است، يارى مىرساند. بنابراين، يكى از مصاديق «قِياماً لِلنّاس» مىباشد. هم شعار اسلام و توحيد است و هم انفاق در راه خدا و پشتوانه معيشت مردم.
1) مائده: 97
چنانكه گفتيم: فلسفه عمومىِ اقتصاد حج، مبارزه با فقر و تهيدستى و بىكارى و تقويت بنيه مسلمين و قطع وابستگى و توسعه و رشد كشورهاى اسلامى از رهگذر حج است، بنابراين موسم حج نبايد فرصتى باشد براى ثروتاندوزان و استثمارگران كه از اين موقعيت حساس بر حجم اندوختههاى خود بيافزايند و شكاف طبقاتى فقر و غنا را افزون سازند يا كمپانىهاى خارجى و شركتهاى چندملّيتىِ غير اسلامى، بازار اقتصاد حج را در قبضه گيرند.
به اين نكته حساس نيز در روايات اشاره شده و ائمه عليهم السلام مردم را توجه مىدادند كه حتّى هدايا و نذوراتى كه براى خانه كعبه در نظر گرفته مىشود، اگر به دست فقرا و مستمندان نمىرسد و به جيب پولداران و متولّيان وابسته سرازير مىگردد، اين نذر و هديه مشروعيت ندارد و بايد از آن خوددارى كرد؛ چرا كه اين خانه براى قيام ناس است، نه تقويت استثمارگران نسناس!
سَكونى از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از قول على عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«لَوْ كانَ لِي وادِيان يَسِيلانِ ذَهَباً وَ فِضَّةً ما أهْدَيْتُ الَى الْكَعْبَةِ شَيْئاً لِأنَّهُ يَصِيرُ الى الْحَجَبَةِ دَونَ المَساكِين»؛(1)«اگر دو وادى در اختيار من باشد كه در آن، طلا و نقره، سيلآسا جارى گردد، چيزى از آنرا به كعبه هديه نمىكنم، زيرا به دست پردهداران و نگهبانان و متوليان مىرسد نه به دست مستمندان و فقيران».
1) عللالشرايع، ص 408
مرحوم شيخ حرّ عاملى، در كتاب وسائلالشيعه(1)بابى را منعقد كرده، با عنوان «باب عدم استحباب الإهداء الَى الْكَعبة مَعَ الْخَوْفِ مِنْ صَرْفِهِ في غير مستحقّيه»، يعنى «عدم استحباب هديه به كعبه، با بيم آن كه به دست نيازمندان نرسد.» و ضمن نقل روايت فوق از على عليه السلام مىافزايد:
«رُوِىَ عَن النّبيّ وَ الأَئِمّةِ. قالَ: «انَّما لا يُسْتَحَبُّ الْهَدْىُ الَى الْكَعْبَةِ لانَّهُ يَصِيرُ الَى الْحَجبَةِ دُونَ الْمَساكِينِ»؛ «از پيامبر و ائمه عليهم السلام روايت شده كه هدى يعنى هديه كردن قربانى يا هر هديه ديگرى به كعبه، استحباب ندارد؛ زيرا به دست دربانها و پردهداران مىرسد نه مستمندان و نيازمندان.»
مفهوم اين روايت اين است كه فلسفه قربانى و هدايا و هر منفعت اقتصادىِ ديگر، در رابطه با حج، همانا يارى رساندن به نيازمندان و گرسنگان و زدودن فقر و تهيدستى از چهره جامعه اسلامى است و اگر قرار باشد سود اينها به جيب افراد بىنياز و ثروتاندوز ريخته شود، چه بهتر كه از آن خوددارى شود. و معلوم است كه در عصر امام صادق و ائمه هدى عليهم السلام توليت كعبه در دست كسانى بود كه به خلفاى اموى، مروانى و عباسى وابسته بودند و شايستگى پردهدارى و توليت و امارت حج را نداشتند و هداياى كعبه سرانجام صرف مقاصد آنها و كارگزارشان مىشد و عنوان اعانت به ظالم داشت كه به نص صريح قرآن ممنوع است:
تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الإثْمِ وَ الْعُدْوانِ(2)«به نيكوكارى و پرهيزكارى يارى رسانيد و كمك به تبهكارى و ستمكارى نكنيد».
اين است ملاك و معيارى كه قرآن به دست مىدهد و همهجا ملاك عمل است. و از جمله آن، حج است. بنابراين حج نبايد مجالى باشد براى سوء استفاده سودپرستان و تبهكاران و استعمارگران و استثمار پيشگان، بلكه بايد چشمه آب حياتى باشد براى حقجويان، تقوا پيشگان، تودههاى انسانى و مسكينان و مستضعفان، كه خانه خدا براى مردم است نه دشمنان مردم.
در پايان اين فصل، بىمناسبت نيست به ارزش خدمات انسانى، كه يكى از ابعاد و اهداف حج است، اشاره كنيم. در روايات ما، خدمات انسانى و قضاى حوائج مؤمنان، همواره با حج و عمره و پاداش آنها مقايسه شده است كه اين را مىتوان تذكار و هشدارى دانست براى كسانىكه حج و عمره را همهساله تكرار مىكنند اما در خدمت به مستمندان و اهل حاجت كوتاهى مىورزند. اينها مراقب باشند كه هواى نفس بر آنها چيره نشود و آنچه مطابق خواسته دلشان است يعنى سير و سفر و زيارت و سياحت را بر خدمت به مؤمنان و گرهگشايى از كار برادران دينى خود ترجيح ندهند.
در اينجا چند روايت مىآوريم: مشمعل اسدى گويد: «سالى به حج مشرف شدم، پس از مراجعت خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، آنحضرت از ثواب حج با من سخن گفت و از پاداشى كه خداوند در دنيا و آخرت به حاجيان عنايت مىفرمايد. سپس فرمود: آيا خبر دهم تو را به چيزى كه ثواب آن بيشتر از اينها است؟ عرض كردم بفرماييد. امام عليه السلام فرمود:
«برآوردن حاجت مؤمن افضل است از حج، و حج و حج، و تا ده حج
برشمرد.»؛ «لَقَضاءُ حاجَةِ امْرئٍ مُؤْمِنٍ أفْضَلُ مِنْ حَجّةٍ وَ حَجَّةٍ وَ حَجَّةٍ، حَتّى عَدّ عَشْرَ حِجَجْ».(1)
امام صادق عليه السلام همچنين مىفرمايد: «قَضاءُ حاجَةِالمُؤْمِنِ أفْضَلُ مِنْ طَوافٍ وَ طَوافٍ وَطَوافٍ حَتَّى عَدَّ عَشْراً»(2)«برآوردن حاجت مؤمن افضل است از دهبار طواف نمودن ...»
و نيز ابىبصير از امام باقر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «اگر حج بجا آورم براى من پسنديدهتر است كه بندهاى را آزاد كنم و تا ده بنده برشمرد و ادامه داد تا هفتاد بنده. اما اگر خاندانى را از مسلمانان سرپرستى كنم، گرسنگىشان را برطرف سازم، برهنگان آنها را لباس بپوشانم و آنها را از رو زدن به مردم بىنياز گردانم، براى من پسنديدهتر است تا هفتاد حج بجا آورم ..».(3)از اين روايات، كه نظاير آن بسيار است و در زندگى اهلبيت مصاديق عملى فراوان نيز دارد، چنين استفاده مىشود كه انساندوستى و خدمت به مسلمانان و قضاى حوائج مؤمنان، كه اصول اجتماعى اسلامند در چه حد از اهميت قرار دارد و حج بايد درس هميارى و همدردى و تعاون به مسلمانان بدهد و حجگزار نبايد مغرور باشد كه حج و عمره بسيار كردهام و با حرص و ولع بيشتر، بر آن باشد كه فضاى حج را بر ديگران تنگ كند، بلكه به پيرامون خود بنگرد، همسايگان مستمند را بشناسد، گرفتاران، وامداران و آنان را كه به نان و لباس و مسكن و ازدواج
سخت نيازمندند، در نظر داشته باشد و وجوه حج و عمرههاى مكرر را به مصارف آنان برساند و بداند كه به فرموده امام صادق و امام باقر عليهما السلام «اين اعمال به اندازه هفتاد حج مىتواند پاداش داشته باشد».
ابعاد سياسى و اجتماعى حج ؛ ؛ ص232
به مشكات نور و هدايت و مناره توحيد است. آفتاب عالمتابِ وحى، همواره بر سرزمين مكه نورافشانى كرده و از اين فانوس مشعشع و مرآت تجلى به ديگر اقطار جهان تابيده است. مناديان توحيد از اين مأذنه بلند ايمان آهنگ آسمانى دعوت خويش را به گوش جهانيان رسانيدهاند.
اين خصلت هدايتگرى آگاهىبخش با ظهور خاتم انبيا صلى الله عليه و آله به اوج كمال رسيده و اين روشنگرى تا نهضت خاتم اوصيا و ظهور منجى انسانها، مهدى موعود- عجلاللَّه تعالى فرجه الشريف- از ظلمات جهل و جور رو به گسترش است. ابراهيم خليل عليه السلام آن طلايهدار هدايت و رحمت، در تيرگىهاى تاريخ بتگرى و بتپرستى، آنگاه كه براى بعثت ختم رسولان نيايش مىكرد، از تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نفوس در پرتو مكتب و شريعت آن حضرت سخن گفت: رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُم يَتْلُو عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُم الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ انَّكَ أنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيم(1)همان ويژگى كه قرآن براى پيامبر گرامىاش عنوان ساخته است:
1) بقره: 127
«هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الامِّيّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ ...»(1)و اين است آيين حنيف ابراهيم، بانى كعبه كه ملت و شريعت احمدى مكمّل آن بوده و جز سفيهان نابخرد از آن رخ برنتابند. وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ ابْراهيمَ إلّامن سَفِهَ نَفْسَهُ(2)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دعوت خويش را از مكه- سرزمين دعوتهاى آسمانى- آغاز كرد و اختناق حاكم بر محيط و سكوت مرگبار خرافه و جهل را شكست و در موسم حج كه زائران از اطراف و اكناف به مكه مىآمدند، به اعلام رسالت خويش پرداخت و خبر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله از اين مناره توحيد به گوش قبايل رسيد. «عبداللَّه بن كعب بن مالك» مىگويد: پيامبر خدا سه سالِ نخستينِ دوران رسالت خود را پنهانى دعوت مىكرد و در موسم حج به سراغ حجاج در منزلگاههايشان و در بازارهاى عكاظ، مجنه و ذىالمجاز مىرفت و به دعوت آنها مىپرداخت.(3)«ربيعة بن عباد» گويد: من نوجوانى بودم كه همراه پدرم به حج آمدم و در منا رسول خدا را ديدم كه به منزلگاه قبائل عرب مىآمد و مىگفت:
«اى فرزندان فلان! من پيامبر خدا هستم به سوى شما ..»(4)«ابو نعيم» نقل مىكند كه روزى على بن ابىطالب عليه السلام از انصار و فضيلت و سوابق آنان سخن مىگفت، در ضمن چنين فرمود: كسى كه
انصار را دوست ندارد و حق آنان را نشناسد مؤمن نيست. به خدا آنها اسلام را با دارايى و شمشير و زبان رسا و ايثار خود پر و بال دادند.
رسول خدا در اوقات حج به دعوت قبائل مىپرداخت و كسى پاسخ نمىداد. در «مجنه و عطاظ و منا» به سراغ قبائل مىرفت و هر سال كه مىگذشت باز هم آنها را دعوت مىكرد تا آنجا كه قبيلهها مىگفتند:
«وقت آن نرسيده كه از ما نوميد شوى؟! تا اين كه خداى- عزّوجلّ- اراده نمود انصار اين دعوت را بپذيرند. همين كه پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام را بر آنها عرضه داشت، پذيرفتند و به ايمان سبقت گرفتند و مسلمانان را پناه دادند و يارى كردند و مواسات را پيشه ساختند «فجزاهم اللَّهُ خيراً»، ما به سوى آنها آمديم، به خانههايشان وارد شديم و آنان در پذيرفتن ما با يكديگر مسابقه دادند و قرعه زدند و از ما پذيرايى كردند. در اموالشان ما را اولويّت دادند و خونهايشان را در ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله ريختند».(1)بارى بستر تبليغى پيامبر طى سالهاى مكه، عمدتاً موسم حج و اجتماع زائران بود.
همين تبليغات موسمى بود كه زمينه گسترش اسلام را فراهم ساخت و مردم يثرت در مراسم حج با پيامبر آشنا شده و آن حضرت را به مدينه دعوت كردند و به دنبال آن هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله صورت گرفت و افكار و انديشهها، به معارف اسلامى متوجه گرديد.
بعد فرهنگى حج را از چند نظر مىتوان مورد توجه قرار داد:
1) حياةالصحابه، ج 1، ص 85 و 86
از اين ديدگاه است كه هر يك از مناسك و مشاعر و حركتها و وقوف و اذكار و ادعيه، با مفاهيم متعالى و بار معنوى و عرفانىاش در ارتقاى معرفت و بالا بردن سطح شناخت حجگزار نقش بنيادين دارد، به ويژه آن كه با پيوند دادن آن معرفت و شناخت به عشق و احساس، روشنبينى و شعور را در اعماق جانها مىپرورد و با تصفيه جانها از تعلّقات مادى و زدودن غبار معاصى به ثمر مىنشاند و حجابهاى جهل و ظلمات هوا را مىسوزاند و براى پذيرش تجليات بيشتر نور حق آماده مىسازد؛ چنانكه قرآن كريم در بيان آثار تقوا و تعبد از دميدن روح معرفت و قدرت تميز در دلها سخن مىگويد: يا أيّهَا الَّذينَ آمَنُوا انْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر از خدا پروا گيريد و تقوا پيشه سازيد خداوند قدرت تميز و تشخيص به شما خواهد داد.»
خلاصه اين كه: حج كانون معارف الهى است و سير و سلوك باطنى و سفر معنوى كه با سير بيرونى و آفاق توأم گرديده و با آيات و بيّنات در قلّههاى بلند توحيد و منارههاى ايمان و مشعلداران هدايت در تاريخ پيوند خورده و رهآورد آن، معرفت و كمال و رشد معنوى و انسانى است؛ از اين رو، قرآن كعبه را عنصر هدايت انسانها برشمرده و مىفرمايد: «هدى للعالمين».
نور هدايت و معرفت و شعور و شناخت در تار و پود حج تعبيه شده و هنگامى زائر خانه خدا از اين خصلت هدايتگرى و نور عرفان حج بهره خواهد گرفت كه روح حج ابراهيمى و شريعت محمدى صلى الله عليه و آله را در اعمال و
1) انفال: 29
مناسك جارى سازد تا مناسك و مشاعر را معنا و مفهوم بخشد و از «عرفات» عرفان را و از «مشعر» شعور را و از «منا» صدق و صفا را و از «مشاهد» شهود را و از «سعى» انقطاع را و از «طواف» عشق و فنا را و از «زمزم» علم نافع(1)را به ارمغان آورد و با غناى روحى با رهتوشهاى وافر برگردد و در اين ميان نقش عالمان دين، آموزش و تبليغ، سياست حاكم و نقش اميران حج شايان توجه است. بنابراين حج را بايد به يك دانشگاه و كانون انسانسازى تبديل كرد و مجال نداد كه اين فرصتهاى درخشان و نفحات رحمانى كه از كرانه ملكوت تا ملك جارى است، رايگان از دست برود و از محتواى ژرف و فناناپذير آن خالى شود.
بديهى است كه همه زائران در همه احوال و وضعيّتها، از اين خصلت برجسته حج بهره نجسته و بسيار بوده و هستند كه به قشر و ظواهر بسنده كرده و از لُبّ و لباب معنا دور افتادهاند.
نمونههاى تاريخى اين را در دوران حاكميت جهل و جور اموى و عباسى مىتوان مشاهده كرد. آنها كه بقاى حكومت خود را در جهل و بىخبرى مردم تشخيص داده بودند، هرگز نخواسته و اجازه ندادند مردم از روح و معناى حج درك صحيحى داشته باشند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره نامهاى به «قُثم بن عباس» والى خود در مكه مىنويسد و از اعزام گروهى كوردل و دينفروش از سوى معاويه به سوى خانه خدا خبر مىدهد. در اين نامه آمده است:
«امّا بَعدُ فَانَّ عَيْني بِالمَغْرِبْ كَتَبَ الَىَّ يعلِّمنى أَنَّهُ وُجِّهَ الَىالْمَوْسِمِ
1) در ادعيه است كه چون آب زمزم نوشيديد بخوانيد: «أللَّهمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَ رِزْقاً واسِعاً وَ شِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وَ سُقْمٍ»، كافى، ج 4، ص 430
اناسٍ مِنْ أهْلِ الشّامِ العُمي الْقُلُوبِ الصُّمُ الأَسْماعِ الكُمْهِ الأبْصارِ الَّذِينَ يَلْبِسُونَ الحَقَّ بِالباطِلِ و يُطِيعُونَ الَمخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخالِقِ وَ يُحتَلِبُونَ الدُّنْيا ودَرَّها بِالدَّين ويَشْتَرُونَ عاجِلَها بآجلِ الأبرارِ المتّقينَ ...»(1)
«اما بعد، مأمور اطلاعات من در مغرب برايم نوشت و مرا آگاه ساخت كه گروهى از مردم شام را به موسم حج گسيل داشتهاند، گروهى كوردل، ناشنوا و كورديده، كه حق را با باطل مشوب مىسازند و در طريق نافرمانى خدا از مخلوق اطاعت مىكنند، با دادن دين خود، شير از پستان دنيا مىدوشند و آخرت را كه در انتظار نيكان و پاكان است به متاع اين دنيا مىفروشند ...»
درباره ناآگاهى و جهل مردمِ شام و عراق، داستانهاى شگفتى در متون تاريخى و ادبى آمده است.(2)جاحظ مىگويد: شنيدم كه يكى از اين عوام حج مىگزارد، چون نام كعبه را براى او بردند گفت: چه كسى از اين خانه با من سخن خواهد گفت؟ و نيز گويد: دوستى براى من حكايت كرد كه مردى از اهل شام شنيد كه مردم بر محمد صلى الله عليه و آله صلوات مىفرستند. آن مرد پرسيد اين محمد كيست؟ آيا او خداى ما است؟!(3)و نيز مسعودى، داستان آن مرد كوفى را آورده، كه به شام آمد و مرد شامى مهار شتر او را گرفت و گفت اين شتر نر (جمل) از آن من است.
اختلاف درگرفت، براى داورى نزد معاويه رفتند و بالاخره معلوم شد آن شتر ناقه (وماده) است و جمل نيست و به دنبال آن معاويه پول شتر را داد
و بهوسيله آن مرد كوفى براى اميرالمؤمنين عليه السلام پيامى بدين مضمون فرستاد كه با صدهزار مرد جنگى كه شتر نر و ماده را تميز نمىدهند با تو نبرد خواهم كرد.
مسعودى سپس مىگويد: اطاعت كوركورانه اين مردم از معاويه به حدى بود كه هنگام حركت به صفّين نماز جمعه را در روز چهارشنبه خواند و با اين حال شاميان سر و جان فداى معاويه كردند.(1)اين وقايع نشان مىدهد كه ديكتاتور سالوس خود بهتر از هر كس مىدانست مردم شام مردمى ابله و فريبخوردهاند و تبليغات مسموم چهلساله او، روى افكار آنها چه تأثيراتى نهاده است. گروهى از اينها همان مردم كوردلى هستند كه به حج اعزام شدهاند تا كارگزار اهداف حكومت شام باشند. اينها گلّه اغنامى هستند كه گرگ آنها را شبانى مىكند .. اميرالمؤمنين در نامه خود به «قُثم بن عباس» بدين مطلب اشاره فرموده است. نظير اين را از امام صادق عليه السلام مىشنويم. معاذ بن كثير مىگويد: در موقف بودم و انبوه حاجيان را تماشا مىكردم. خدمت امام صادق عليه السلام آمده عرض كردم: راستى مردمِ بسيارى به حج آمدهاند. امام به سوى آنان نظر افكند و سپس فرمود:
نزديك بيا. نزديك شدم، حضرت فرمود: خس و خاشاكى است كه موج با خود مىآورد! بهخدا حج جز براى شما نيست و بهخدا كه جز از شما پذيرفته نيست؛ «غُثَاءٌ يَأْتِى بِهِ المَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ و اللَّهِ ما الحَجُّ الّا لَكُمْ لا وَ اللَّهِ ما يُتَقَبَّلُ إلّامِنْكُم».(2)همچنين در مورد جهالت و نابخردى مردم آن زمان، گفتگويى است كه يك عراقى با عبداللَّه بن عمر داشت.
راغب در محاضرات، مىنويسد: «برخى از اهل عراق از عبداللَّه بن عمر خونبهاى پشه را (بر محرم) پرسيدند، عبداللَّه پاسخ داد: اى اهل عراق، خونبهاى پشه را از من مىپرسيد، در حالى كه شما پسر دختر پيغمبر خدا را كشتيد و پروا نكرديد، حال آن كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «حسن و حسين عليهما السلام دو ريحانه من از اين جهاناند». «يا أهْلَ الْعِراقِ! تَسْأَلُوني عَنْ قَتْلِ الذّبابِ وَ قَدْ قَتَلْتُم ابنَ بِنْتِ رَسُولِاللَّه وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: هُما رَيْحانَتي مِنَ الدُّنْيا».(1)
در گذشته نيز، ضمن بحث از امنيت حرم، مواردى از هتك حرمت حرمين و تجاوز به مال و جان و عرض مسلمين بهوسيله حكام اموى، با دستيارى همين مردم شام و كوفه آورديم و اينها نشان مىدهد كه حاكمان جور از حج ابزارى ساخته بودند براى سركوب حق و پايمال كردن احكام شريعت و دستمايه آنها جهل و حماقت مردم بود. اين است كه در روايات اهلبيت عليهم السلام مواردى آمده كه از بيهودگى و بىحاصلى حج اين مردم فريبخورده در آن وضعيت سخن مىگويد. اين جمله معروف از قول امام باقر و امام صادق عليهما السلام: «ما أكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أقَلَّ الْحَجِيجَ»(2)«هياهو چه بسيار است اما حجگزار كم!»، ناظر به همين وقايع است كه در بحث «ولايت و حج» به تفصيل از آن سخن گفتيم.
خلاصه اين كه: حج بايد با معرفت و شناخت توأم باشد و پيامهاى معنوى مناسك به حجگزاران تفهيم گردد تا سرمايه تعالى فكر و رشد هرچه بيشتر فرهنگى آنان باشد. و اين امر به رهبرى حج بستگى دارد. از
اين رو امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«آن كس كه با معرفت به كعبه بنگرد و حق و حرمت ما را همانند معرفت حق كعبه، بشناسد خداوند گناهانش بيامرزد و همّ دنيا و آخرتش را كفايت كند».(1)كعبه خود قبلهنما است؛ قبلهاى كه از ديوار طبيعت مىگذرد و از اين سنگ نشان راه به سوى كعبه دل و حريم عشق و حرم امن ايمان مىبرد و براى طواف آن احرامى ديگر بايد بست. احرامى از لباس تقوا و طهارت و تحريم هر آنچه جز خدا است وگرنه حج جاهليت خواهد بود.
استفاده از فضاى معنوى، موقعيت زمانى و مكانى و ارتباطات مردمى و وضعيت مساعد آن، جهت اعلام مسائل حياتى اسلام و آگاهى مسلمين و بيدارى حجگزاران، نيز به حج ويژگى خاص فرهنگى مىبخشد. از اين بابت حج را بايد منبر بلندپايه اسلام و مأذنه رفيع ايمان ناميد.
جالب است توجه كنيم كه علاوه بر ظهور دعوت اسلام از اين سرزمين مبارك، مسائل روشنگر اسلامى و توصيههاى مهم اجتماعى سياسى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در موسم حج از اين رسانه بلندآوازه اسلامى اعلام مىشده و از طريق ارتباطات مردمى زبان به زبان، به گوش مردم بلاد مىرسيده است. پيامهاى حياتى و سرنوشتساز مانند: اعلان برائت از مُشركين در عيد قربان و داستان بسيار مهم غدير خم و اعلام امامت و
1) الحج فى الكتاب و السنه، ص 143. اصل روايت قبلًا از نظر گذشت
خلافت اميرمؤمنان عليه السلام در حجةالوداع. و نيز خطبه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسجد خَيف كه در آن بر وحدت امت و برادرى و همخونى آحاد مسلمانان، كه اساس تشكّل جامعه اسلامى است و رابطه امت با امامان خود كه محور سياست و رهبرى است، تأكيد فرمود و از حاضران خواست كه اين پيام را به آنان كه حضور ندارند، برسانند. در اين خطبه آمده است:
«نَضَّرَ اللَّهُ عبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها وَ بَلَّغَها مَنْ لَمْ تَبْلُغْهُ يا أيّهَا النَّاس لِيُبَلِّغِ الشاهدُ الْغايبَ فَرُبَّ حامِلِ فِقْهٍ لَيْسَ بِفَقيهٍ وَ رُبّ حامِلِ فِقْهٍ إلى من هُوَ أفْقَهُ مِنْهُ. ثلاثٌ لا يغلّ عَلَيْهِنَّ قَلْبُ امرئٍ مسلمٍ: اخْلاصُ الْعَمَلِ للَّهِ وَ النَّصِيحَةُ لأئِمَّةِ الْمُسْلِمينَ و اللزومُ لِجَماعَتِهِمْ، فَانَّ دَعْوَتَهُمْ مُحِيطَةٌ مِنْ وَرائِهِمْ. الْمُؤْمِنُونَ اخْوَةٌ تَتَكافأُ دماؤُهُم وَ هُمْ يدٌ على من سِواهُمْ يَسْعى بِذِمّتِهِم أدْناهُمْ».(1)
«خداوند خرم و شادمان گرداند بندهاى را كه سخن مرا شنيد و در آن تعمق كرد و بهدرستى فهميد و به كسانى كه آن را نشنيدند رسانيد. اى مردم، آن كه حاضر است به آن كه غايب است برساند. چهبسا حامل فقه كه فقيه نيست و بسا حامل فقه كه آن را به كسى مىرساند كه فقيهتر از اوست. سه چيز است كه قلب يك مسلمان بدان خيانت نمىكند:
«اخلاص عمل براى خدا. خيرانديشى براى امامان مسلمين و ملازمت جماعت آنها ...»
هرگاه عمل خالص باشد مقبول درگاه خداوند قرار مىگيرد و منشأ آثار نيك و جاودانه مىشود و با شجره طيبه ايمان همواره به ثمر خواهد نشست و مقصود از ائمه مسلمين، بىترديد امامان حق؛ يعنى همان كسانى هستند كه پيامبر آنها را به امرالهى، به امامت برگزيد و نه هر زمامدارى كه
1) اصول كافى، ج 1 ص 403- 404
نام مسلمانى دارد و جماعت مسلمين كه نبايد از آنها جدا شد، جبهه حق و رهپويان راه رسالت و امامتاند كه به حبلاللَّه تمسك جسته و در پى باطل نرفته و از حكم طاغوت و حكام جور بريدهاند.
آنگاه پيامبر به مسأله دعوت و همبستگى اسلامى مؤمنان اشاره نمود و فرمود: «دعوت مسلمانان فراگير است (ديگران را به مبانى حق دين فرا مىخوانَد) مؤمنان برادرند، خونهايشان برابرى مىكند، آنها به منزله يك دست در برابر بيگانگانند، پايينترين فردشان عهدهدار ذمّه افراد ديگر است».
بدين ترتيب، چند نكته بنيادين كه با سرنوشت امت، فرهنگ و سياست و اجتماع در ارتباط است، در خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله مورد توجه قرار گرفته است:
1- قلب يك مسلمان نسبت به امانت الهى؛ يعنى دين و ارزشهاى آن و رهبرى دينى خيانت نمىورزد.
2- اخلاص سرلوحه عمل مؤمن است.
3- ارتباط و همبستگى با امامان حق و خيرانديشى براى آنان و مساعدت در تحقق اهدافشان، يك مسؤوليت الهى است.
4- از جمع مسلمانان، جبهه حق و پيروان امامان نبايد جداشد.
5- مؤمنان بايد دعوتگر ديگران به آيين الهى باشند.
6- بر جبهه متّحد اسلامى است كه چون يد واحد از آرمانهاى امت و امام حمايت كند و به دشمنان مجال رخنه در صفوف مسلمين را ندهد.
7- به حكم رسالت تبليغى اسلام، اين نكات را حاضران بايد به آنان كه غايبند برسانند كه سخن پيامبر روشنگر براى هميشه تاريخ است و هر نسل و عصرى بقدر دانش و فهم خود از آن بهره خواهند گرفت.
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مشعلداران هدايت، وارثان آن حضرت و ائمه طاهرين جهت آگاهى دادن به مردم از موسم حج بهره گرفتند و آنچه را كه در جاى ديگر امكان اعلامش نبود، از كنار خانه خدا ابلاغ نمودند.
در فضاى اختناق عصر معاويه، امام حسين عليه السلام در منا، با حضور وجوه مردم و صحابه و تابعين، فضائل على عليه السلام و خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را بهطور مشروح بيان مىكند(1)و از آنها به جدّ مىخواهد كه چون به ديار خود برگشتند، آنرا به ديگر مردم منتقل كنند تا آن حقايق در سينهها نماند و زنده بهگور نشود. و هم آن حضرت، هجرت الهى و جهاد مقدس و حركت روشنگر خود به كربلا را از مكه و در يومالترويه آغاز كرد و احرام حج را به عمره مفرده بدل نمود و راهىِ عراق شد تا از توطئه يزيديان كه در حرم خدا امنيت را از خاندان پيامبر سلب كرده و همه مقدسات را فداى مطامع دنيوى كردهاند، پرده بردارد و بدينوسيله در افكار عمومى موجى آفريد تا اسلام محمدى صلى الله عليه و آله را از اسلام اموى بازشناسند.
همچنين، به منظور روشنگرى افكار عموم و بيان مظلوميت اهلبيت و افشاى جنايات حاكمان زمان، امام محمد باقر عليه السلام به فرزندش حضرت صادق عليه السلام وصيت كرد تا از مالى كه از دارايى خود بدين منظور وقف مىنمايد، مرثيه سرايان را بگمارند تا در سرزمين منا براى آن حضرت سوگوارى و ندبه كنند و اين كار ده سال ادامه يابد.(2)بدون ترديد اين عمل بار تبليغى داشته و در فضايى كه خانه اهلبيت در محاصره حكام جور بود، ذكر مناقب و مصائب و شهادت و مظلوميت آنان نوعى دفاع از حريم ولايت بود كه بدين منظور موسم حج مناسبترين موقعيت بوده است.
عمرو بن ابى المقدام مىگويد: «روز عرفه در موقف عرفات، امام صادق عليه السلام را ديدم كه با صداى بسيار بلند مىگفت:
«أيّهَا النّاسُ إنّ رَسُولَ اللَّهِ كانَ الإمامَ، ثُمّ عَلِىَّ بْنَ أبيطالِب ثُمّ الْحَسَن، ثُمَّ الْحُسَيْنَ، ثُمَّ عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ، ثُمَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىّ، ثمّ هَه.»
«اى مردم، پيامبر خدا پيشوا و امام بود سپس على بن ابىطالب، آنگاه حسن و سپس حسين، سپس على بن الحسين آنگاه محمد بن على، و آنگاه من.»
و اين جملات را سه بار و به چهار سوى، از پيش رو و پشت سر و راست و چپ تكرار نمود كه در مجموع دوازده بار سخن آن حضرت تكرار شد.(1)در كتب سيره و حديث، موارد بسيارى را مىتوان يافت كه امامان معصوم عليهم السلام در موسم حج، عرفات، منا و در حال طواف، مردم را به ولايت اهلبيت توجه مىدادند(2)كه در اينجا مجال نقل آن نيست.
همچنين فرزدق، شاعر آزاده شيعى، با سلاح شعر و ادب از حريم ولايت اهلبيت دفاع مىكرد؛ از جمله اين كه در كنار خانه كعبه قصيده معروف خود را مىسرايد. آن هنگام كه هشام بن عبدالملك به حج آمده بود و قصد استلام حجر را داشت و ازدحام مردم به او مجال نداد نزديك بيايد و در اين ميان حضرت على بن الحسين عليهما السلام وارد مىشود و مردم با
مشاهده جلالت و مهابت آن حضرت، راه را بر او مىگشايند تا نزديك حجرالأسود بيايد ... و اين واقعه وليعهد شام را سخت ناراحت كرد و همراهان او را تحت تأثير قرار داد و از هشام مىپرسند اين آقا كيست كه مردم بدينگونه وى را تجليل و تكريم مىكنند؟! و او از روى حسد و عناد مىگويد: «من نمىشناسم!» و به روال معمول مىخواهد مردم شام از شخصيت و نفوذ معنوى اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و آله آگاه نشوند ... در اين ميان فرزدق، كه سينهاش از ايمان و عشق حق و ولايت خاندان پيامبر لبريز بود بدون درنگ مىگويد:
«اگر تو او را نمىشناسى من مىشناسم!» و آنگاه در قالب قصيدهاى بلند و نغز، به معرفى امام على بن الحسين عليهما السلام مىپردازد:
يا سائِلي أينَ حَلَّ الْجُودُ وَ الكَرَمُعندي بيانٌ إذا طُلّابُهُ قَدِمُوا
هذا الّذي تعرفُ البَطحاءُ وَ طْأتَهُو البيتُ يعرِفُهُ و الحِلُّ و الحَرَمُ
هذا ابنُ خيرِ عِبادِ اللَّهِ كُلِّهمهذا التَّقِيّ النقيّ الطاهرُ العَلَمُ
هذا عَلِيٌّ رَسولُ اللَّهِ والدُهُامست بنور هداه تهتدي الاممُ
هذا ابنُ سَيِّدةِ النَّسوانِ فاطمةٍو ابنُ الوصىِّ الّذي في سَيْفِهِ نَقَمُ
يا معشرٌ حبّهم دينٌ وَ بُغْضُهُمُكفرٌ و قُرْبُهُم مَنْجَى و مُعْتَصَمُ
«اى آن كه پرسيدى جود و كرم كجاست؟ پاسخ اين سؤال نزد من است، اگر مىخواهى بشنو:»
«اين همان كسى است كه سرزمين بطحا و بيتاللَّه و حلّ و حرم جاى جاى قدمش را مىشناسد.»
«اين فرزند بهترين بندگان خداست، اين است آن پرهيزكارِ پاكيزهگوهرِ پاكسرشت و قلّه بلند انسانيت.»
«اين على است فرزند رسول خدا كه امتها به نور رسالتش
هدايت شدند.»
«اين فرزند بزرگترين بانوان، فاطمه و فرزند وصىّ پيغمبر است كه شمشيرش دمار از روزگار كفر برآورد.»
«اينها خاندانى هستند كه محبتشان دين، و دشمنىشان كفر است و تقرب به آنها دستگيره نجات و رستگارى است.»
و همچنين در بيان فضائل امام زينالعابدين و اهلبيت پيامبر سخن مىسرايد كه به دنبال آن هشام خشمگين شده و دستور مىدهد سهميه او را قطع كنند و به فرزدق مىگويد: چرا درباره ما اينگونه شعر نمىگويى؟
فرزدق پاسخ مىدهد: تو جدّى مانند جد او و پدرى چون پدر او و مادرى شبيه به مادر او بياور تا درباره شما هم مانند وى بگويم! ..(1)و اينجاست كه هشام زندانيش مىكند. امام سجاد عليه السلام دوازده هزار درهم براى او مىفرستد امّا فرزدق نمىپذيرد و مىگويد: براى رضاى خود مدح آن حضرت گفتم نه صله! و بار ديگر امام آن را به وى برگردانده و مىگويد: ما خاندان چيزى را كه داديم بازنمىستانيم.
ابن خلكان از مورخان عامه، در كتاب وفياتالأعيان مىگويد:
«فرزدق با اين شعر خود، كارى بزرگ كرد كه اميد مىرود پاداش آن بهشت باشد».(2)
همچنين دراينباره، از مناظرات امام صادق عليه السلام با برخى از ملحدان و مخالفان در مسجدالحرام؛ مانند گفتگوهاى امام با ابن ابىالعوجاى دهرى
و تبيين فلسفه حج و دفاع از مبانى اسلام را(1)مىتوان نام برد.
بدين ترتيب، موسم حج، منطقه آزاد حرم، خانه مردم، قبله اهل ايمان و كانون هدايت مناسبترين مكان و موقعيتى است كه مسلمانان مىتوانند فرهنگ اسلام را بيشتر تبيين كنند و فلسفه حج را دنبال نمايند. به بحث و مذاكره بنشينند و تبادل افكار نمايند و مسائل فرهنگى و دينى و اجتماعى و سياسى مسلمين و كشورهاى اسلامى را در ميان نهاده بر غناى فكرى، علمى و عملى خود بيفزايند تا از استعمار فكرى و فرهنگى رهايى يابند.
با توجه به اين نكته است كه امام على بن موسىالرضا عليهما السلام ضمن بيان منافع و اسرار حج، به كسب علم و فقه و نشر آثار و نقل اخبار ائمه عليهم السلام اشاره كرده است:
«... مَعَ ما فِيهِ مِنَ التفَقُّهِ وَنَقْلِ أخْبارِ الائِمَّةِ الى كُلّ صُقْعٍ وَ ناحِيةٍ كَما قالَ اللَّه عَزَّوَجَلّ: فَلَوْلا نَفرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُم اذا رَجَعُوا الَيهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ(2)«از ديگر آثار و منافع حج اين است كه حجگزاران فقه و علم دين را بياموزند و آثار ائمه را منتشر سازند و اخبار آنان را براى ديگران بازگو كنند و به جاى جاى جهان برسانند همانگونه كه خداوند بزرگ فرموده است: چرا از هر فرقه و جمعيتى، گروهى سفر نمىكنند تا فقه و دانش
دين را فراگيرند و مردمشان را در بازگشت از سفر ارشاد كنند و بيم دهند، شايد آنها متنبّه شده و پروا گيرند.»
چنانكه قرائن نشان مىدهد، بعيد بهنظر مىرسد كه تفقه در اين آيه كريمه، به فقه اصطلاحى؛ يعنى معرفت احكام تكليفى و فرعى محدود باشد بلكه مىتوان گفت: شامل علم و معرفت به اصول و فروع و مبانى و احكام و اخلاق و معارف اسلامى است؛ يعنى تمام آنچه را كه يك مسلمان بايد بياموزد.
ديگر از ابعاد فرهنگى حج، مطالعه ميدانى در تاريخ و مشاهده آثار پيامبر در سرزمين مكه و مدينه، تذكار خاطرات نورانى آن حضرت است؛ از آن لحظه كه تولد يافت و نور نبوت در سيمايش درخشيد و روزافزون رو به شكوفايى نهاد ... تا آنگاه كه در غار حِرا به خطاب «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ ...»(1)مخاطب گرديد و سپس نداى «يا أيّهَا المُدَّثِرُ قُمْ فَأنْذِرْ»(2)وى را به قيام و انذار خلق فرا خواند و به دنبال آن ديگر خطابات قرآنى، يكى پس از ديگرى رسيد و پيامبر با مسؤوليتهاى پياپى، رنج و محروميت را تحمّل نمود و طعن و ملامت دشمنان را شنيد و از خار و خاكستر استقبال كرد و چندى در شعب ابىطالب تبعيدى بود، شكنجه و مظلوميت يارانش را مىديد و بالاخره تحت فشار سيزده ساله بتپرستان قريش، مكه را ترك گفته و با جمع مؤمنان هجرت نمودند و رايت اسلام را
از شهرى به شهرى و از ديارى به ديارى بر دوش كشيدند تا هنگامى كه در مدينةالرسول، نظام توحيدى را پى افكندند و مكه را فتح نمودند و صولت سركشان را شكستند و بالاخره با دفاع و نبرد و جهاد و ايثار و تعليم و تربيت و اخلاق، بنيان بزرگترين آيين آسمانى را مستحكم ساختند، تا آخرين روزهاى زندگى كه امت را به حفظ امانت الهى و تمسك به قرآن و اهلبيت توصيه فرمودند و چشم از جهان فرو بستند و ديگر وقايعى كه در تاريخ رسالت و پس از آن حضرت در زندگى امامان رخ داده است.
در كنار وقايع و رخدادهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله، ابنيه و آثار تاريخى است. از مسجدالحرام و كعبه و مقام و زمزم و صفا و مروه و حجر اسماعيل، كه مدفن هاجر و اسماعيل و گروه بسيارى از پيامبران است،(1)گرفته تا عرفات و مشعر و خيف و منا و ديگر مشاهد شريفه و مواقف كريمه و از زادگاه پيامبر اكرم و خانه آن حضرت در جوار مسجدالحرام و زادگاه على در خانه خدا و دار ارقم تا اعلام حرم و جبلالنور و غار ثور و قبرستان و شعب ابىطالب و مساجد و اماكن حرم مكى، هر يك ريشه در فرهنگ توحيد و موحّدان دارد و تاريخ ساز آيين حنيف است ... و در مدينه طيبه، مسجدالنبى صلى الله عليه و آله نخستين نقطه فرود پيامبر به يثرب، روضه شريف نبوى، منبر و محراب آن حضرت، مهبط جبرئيل و محراب زهرا عليها السلام و خانه فاطمه و على عليهما السلام و قبر مظلوم عبداللَّه پدر گرامى رسولخدا و قبر آمنه (در ابواء) و قبور امامان معصوم عليهم السلام و شهيدان صدر
1) نك: من لا يحضره الفقيه، 2/ 126، فاكهى، اخبار مكه، ج 2 ص 291
اسلام و خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله د رجنةالبقيع و ديگر مساجد و مقامات همچون، قُبا و جمعه، تنعيم و اجابه (مباهله) فضيخ و غمامه، خيف و نمره، مصرع و رايه، ذوقبلتين و مساجد سبع، سبق و ثنيات، مشربه امّ ابراهيم، مشهد حمزه، كوه احد و جبل عينين، فدك و غدير خم، مسجد ابوذر و ربذه تبعيدگاه او، مسجد بلال و سلمان و على و زهرا عليهما السلام و محلّه پرخاطره بنىهاشم و خانه امامان و ياران رسول و دهها مسجد و مكان مقدس ديگر كه بسيارى از آنها در كوچهها و نخلستانها و باغها و مزارع مدينه، سر در گريبان خاموشى برده و به دست فراموشى سپرده شدهاند اما رازها و خاطرهها در سينه دارند و برخى محو و ويران شدهاند.
همه اينها بايد براى زائران تشريح و تبيين گردد كه هريك از آنها شرح و تفسيرى است بر تاريخ اسلام، بهويژه قرن نخستين آن و حيات مقدس نبوى و طلايهداران هدايت امامت و زندگى صالحان و شهيدان كه در سختترين دوران تاريخ و كنج زندانها و بر چوبههاى دار، ميراث ابراهيم و محمد صلى الله عليه و آله را حراست كردند و درخت اسلام را با خون خود آبيارى نمودند.
زائر بايد اين آثار را با وقايع تاريخىاش بشناسد تا تاريخ و جغرافياى فرهنگى و معنوى اسلام و اطلس حرمين زنده بماند و به دست فراموشى سپرده نشود، كه اين به معناى زنده نگهداشتن فرهنگ و سنت و زندگى بنيانگذار اسلام و اوصياى گرامى و صحابه و ياران آن حضرت است. و هم سرمايه معنوى براى نسلها و غناى روحى اهل قبله و درسآموز ثبات و استقامت در دين و ايمان؛ چرا كه سيره بزرگان مانند ساير مردم عادى نيست كه با پايان يافتن عمرشان پايان پذيرد، بلكه با جاودانگى حيات، جاودانه و براى چگونه زيستن نقشآفرين است. اينها
تاريخسازانى هستند كه چرخه زندگى بر محور وجودشان دور مىزند و اهداف حيات را فراتر از آنچه دنياطلبان مىانديشند، ترسيم مىكنند و به طور خلاصه: اينها به بشريت در هر عصر تعلّق دارند.
به همين دليل است كه مورخان و محدثان از قرنهاى نخستين تا به امروز، اهتمام به تاريخ و سيره و ذكر اخبار و آثار حرمين و اعلام و معالم مكه و مدينه داشته و آثار گرانبهايى برجاى نهادهاند.
روايات اهلبيت عليهم السلام نيز از اين نكته بسيار مهم در فرهنگ حج سخن گفته است. هشام بن حكم علت وجوب حج را از حضرت صادق عليه السلام پرسيد. امام به تشريح و بيان اين مطلب پرداخت و در ضمن بيان اسرار و فلسفه حج، از زاويههاى گوناگون به اين نكته نيز اشاره كرد:
«فَجَعَلَ فِيهِ الاجْتِماعَ مِنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لِيَتَعارَفُوا ... وَ لِتُعْرَفَ آثارُ رَسُولِ اللَّهِ وَ تُعْرَفَ أخْبارُهُ وَ يُذْكَرَ وَ لا يُنْسى».(1)
«اين كانون جمع فراهم آمد تا مسلمانان از شرق و غرب بيايند و با يكديگر معارفه كنند و آثار و اخبار رسولخدا صلى الله عليه و آله شناخته شود و از آن نام برند و فراموش نگردد.
امام صادق عليه السلام در اين روايت، دو مطلب را در بُعد اجتماعى- فرهنگى خاطرنشان ساخته است: يكى معارفه مسلمين و ارتباطات ايمانى آنها كه در جامعه و فرهنگ و سياست نقش اساسى دارد. بدين لحاظ جمع زائران بايد جمع مرتبط و همفكر باشند، نه جمع پراكنده و جداى از
1) وسائلالشيعه، ج 8 ص 14، عللالشرايع ص 406
يكديگر. ديگرى، شناسايى آثار و اخبار مرتبط با پيامبر صلى الله عليه و آله كه بايد ياد شود و فراموش نگردد. شناخت اين آثار و اخبار امت را با هويت تاريخى خويش پيوند مىدهد، گذشته پرافتخارى كه زيربناى علم و تمدن و فرهنگ جهانى بوده است، چنانكه شناخت آثار و اخبار ائمه عليهم السلام نيز تداومبخش همان آثار و اخبار رسالت است.
دعبل خزاعى شاعر متعهد شيعى، در قصيده «تائيه» خود با اشاره به موطن اهلبيت رسولاللَّه، در حرمين شريفين مىگويد:
لِآلِ رسولِاللَّه بالخَيْفِ مِن مِنَىوبالرّكنِ و التعريفِ و الجَمَراتِ
ديارُ علىٍّ و الحسينِ و جعفرٍوحمزةَ و السجادِ ذىالثَّفَنَاتِ
وَسِبْطَيْ رسولِاللَّهِ و ابْنَيْ وَصيِّهِووارثِ عِلْمِ اللَّهِ وَ الحَسَناتِ
منازلُ كانَتْ للصلاةِ و للتُّقَىوللصّومِ و التَّطهيرِ و الحَسَناتِ
(1)«خاندان پيامبر خدا را در خيف از سرزمين منا و ركن و عرفه و جمرات آثارى است.» «آنجا ديار على و حسين و جعفر است و نيز حمزه و سجاد، آن كه آثار سجده بر پيشانى اوست.»
«و هم دو سبط رسولاللَّه و دو فرزند وصىّ او (على عليه السلام) كه وارث علم خدا و كانون نيكىها بود.»
«خانههايى كه جايگاه نماز و تقوا و روزه و پاكيزگى و نيكوكارى است.»
بارى اگر اين اماكن و آثار شناخته شود و آثار و مآثر در همان سرزمينى كه رخ داده است، با توجه و تعمّق مرور گردد، در تربيت نفوس
1) قصيده بسيار طولانى و حماسى است و غربت و مظلوميت اهلبيت را به تصوير مىكشد. نك: اعيانالشيعه، ج 5 ص 418- 419، علامه سيد محمد عاملى.
تأثير ديگرى دارد. و براى رسالتداران اسلام در هر عصر و هر نسل، درس ديندارى و سرمشق جهاد و استقامت است؛ به ويژه عالمان دين و طلايهداران دعوت كه با نشيب و فراز اين راه روبرو هستند.
خلاصه سخن اين كه: هر مسجد و محرابى، مأذنه و منبرى، مزار و مقبرهاى، نوشته يا كتيبهاى، در حقيقت گنجينه فرهنگ و تاريخ اعتقادى، اجتماعى، سياسى و نظامى اسلام است كه بايد احيا شود و فراموش نگردد. متأسفانه بسيارى از اين آثار قربانى تسامح و تساهل و تعصب كور و كجانديشىها و بىدرايتىها شده است، تا آنجا كه حتّى كلمه يادبودى از آنها برجاى نمانده است در حالى كه پيشينيان در حفظ آن اهتمام بليغ داشته و در طول تاريخ يكهزار و چهارصدساله اسلام، آثار متبركه را از حريم حوادث دور نگهداشتهاند و اين بايد براى ديگران سرمشق باشد؛ چرا كه در تمام كشورها و ميان همه ملتها حفظ آثار تاريخى يا اعتقادى به مفهوم پاسدارى از فرهنگ و سنت و كيان يك كشور و ملت است و لذا در حفظ آنها مىكوشند. و ما امت مسلمان، كه از فرهنگ غنى و جاودانه اسلام و تاريخ مستند و صحيح آن برخورداريم و بار رسالت هدايت ساير مردم جهان را بر دوش مىكشيم، بيش از هر كس بايد در حفظ و حراست آثار اسلامى و مبانى فرهنگى آن بكوشيم و بدور از تعصبات و خرافات و با واقعنگرى و انصاف در حفظ و حراست آن همدست و همداستان باشيم. با همين فلسفه است كه بيت عتيق (كعبه) و ساير مشاعر و اعلام و معالم حرمين بايد ماندگار باشد، تا بانگ بلند توحيد و مأذنه ايمان و عَلَم اسلام برافراشته بماند و ميراث معنوى پيامبران و فرهنگ موحدان را از آدم
تا ابراهيم و از ابراهيم تا محمد خاتمالنبيين- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- و از آن پس دوران امامت معصومين و تا قيام امام مهدى (عج) و تا قيام قيامت، تفسير كند. از اين رو امام صادق عليه السلام فرمود: تا كعبه برجاست دين پابرجاست «لا يَزالُ الدِّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكَعْبةُ».
و با همين حكمت، به زيارت مدينه طيبه و روضه نبوى و ائمه معصوم توصيه شده است و روايات بر آن تأكيد ورزيده و آن را مكمّل حج دانسته و گاهى معادل حج خواندهاند و ترك آن را جفا و ستم تلقى كردهاند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَنْ اتى مَكَّةَ حاجّاً وَ لَمْ يَزُرْني الَى الْمَدِينَة جَفاني»(1)
«كسى كه براى حج به مكه بيايد و در مدينه به زيارت من نپردازد در حق من جفا كرده است.»
و امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«ابْدَأْ بِمَكّةَ وَ اخْتِمْ بِالْمَدِينَةِ؛ فَانَّهُ أفْضَلُ»(2)
«از مكه آغاز كن و به مدينه ختم كن كه اين فضيلت بيشترى دارد.»
مرحوم كلينى به اسناد خود آورده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَنْ أَتاني زائِراً كُنْتُ شَفِيعَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ»(3)«آن كس كه به زيارت
من آيد، در قيامت او را شفاعت كنم.»
خصال صدوق از على عليه السلام نقل كرده كه: «هرگاه رهسپار خانه خدا شديد، حج را به زيارت رسولاللَّه تمام كنيد؛ زيرا ترك آن جفا است و بدين مأمور شدهايد و نيز زيارت قبورى كه خداوند حق آنها را بر شما لازم نموده و به زيارتشان توصيه فرموده است و در كنار آن قبرها از خداوند روزى طلبيد؛ «أتِمُّوا بِرَسُولِاللَّهِ اذا خَرَجْتُمْ الى بَيْتِاللَّهِ فَانَّ تَرْكَهُ جَفاءٌ وَ بِذلِكَ امِرْتُمْ وَ اتِمُّوا بِالْقُبُورِ الَّتي الْزَمَكُمُ اللَّهُ حَقَّها وَ زِيارَتَها وَ اطْلُبُوا عِنْدَها الرِّزْقَ».(1)
با همين مضامين، در منابع اهل سنت، روايات فراوانى آمده است؛ از جمله صاحب كتاب «انوار الحُجّاج فى اسرار الحِجاج» از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: «مَنْ زارَ قَبْري وَجَبَ لَهُ شَفاعَتي»(2)«كسى كه قبر مرا زيارت كند شفاعت من براى وى واجب آيد.» و نيز آورده است كه فرمود: «مَنْ زارَني بَعْدَ مَوْتي فَكَأنَّما زارَني حيّاً»(3)«آن كس كه مرا پس از مرگ زيارت كند گويى در زندگى زيارتم نموده است.»
شاعر عرب در اين باب چنين سروده است:
مَن زارَ قبرَ محمدنالَ الشفاعَة في غَدِ
1) وسائل، ج 10 ص 255
2) الامام العلامه على بن سلطان محمد القارى الهروى المكى، انوار الحُجاج فى اسرار الحِجاج، ص 35 نقل از حافظ سخاوى در المقاصد الحسنه. روايات اهل سنت در اين باب فراوان است. روايت مزبور به تواتر در كتب اهل سنت نقل شده. نك: الغدير، ج 5، ص 93، علامه امينى 41 منبع و مصدر از علماى عامه براى اين روايت ذكر كرده است
3) همان
باللَّهِ كَرِّرْ ذِكْرَهُو حديْثَهُ يا مُنْشِدي
و اجعل صلاتك دائماًجهراً عليه تهتدِ
فهو الرسولُ المصطفىذو الجودِ و الكفِّ النّدي
و هو المشفَّعُ فى الورىمن هولِ يومِ المَوْعِدِ
و الحوضُ مخصوصٌ بِهِفي الحَشْرِ عذبْ المورِدِ
صلّى عليهِ ربُّناما لاحَ نجمُ الفَرْقَدِ(1)
«آن كس كه قبر محمد صلى الله عليه و آله را زيارت كند فردا به شفاعت وى نائل آيد.»
«به خدا ياد او را مكرر كن و حديث او را با من بگوى.»
«بر او همواره آشكارا درود فرست كه اين رمز هدايت است.»
«او پيامبر برگزيده و صاحب كرم و بخشنده و شفيع خلايق در روز هولانگيز قيامت است.»
«حوض كوثر با آب گوارايش در محشر به اختيار اوست.»
«خدا بر او درود فرستد تا ستاره فرقدان مىدرخشد.»
روايات فريقين در باب «زيارت» بيرون از شمار است كه در اينجا درصدد نقل و بيان آن نيستيم؛ چرا كه اين خود، مقال و مجال ديگر مىطلبد؛ همانگونه كه متون زيارتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را به عبارات گوناگون، علماً و محدّثان مذاهب چهارگانه اهل سنّت به نحو تواتر و با ذكر سند آوردهاند. بنابراين، اجماع مسلمانان از عهد پيامبر و صحابه و تابعين بر اين بوده كه به زيارت پيامبر و بقيع و ... بيايند و توسّل جويند.
مخالفت با زيارت، از بدعتهاى بنىاميه بود كه نمىخواستند نام و ياد پيامبر و خاندانش بر زبانها و دلها جارى باشد.(2)و از آن پس اين فكر در
عقايد «ابن تيميه» ظهور كرد كه علماى اهل سنت به تقبيح و ردّ گفتارش پرداختهاند.(1)
مقصد اصلى ما در اينجا زيارت است. زيارت، بر خلاف آنچه معاندان گفتهاند. نهتنها با توحيد و توجه به خداى يگانه بههيچوجه تعارضى ندارد، بلكه معارف اسلامى را مىآموزد و به تلطيف و تصفيه جانها يارى مىرساند و از آن جهت كه آن بزرگواران مقرّبان خدا و فانى فى اللَّه هستند، زيارت و ذكر فضائل و مقاماتشان، عاملى است كه انسانها را از هرگونه شرك جلى و خفى و هواى نفس و مظاهر ابليس و زرمندان و زورمداران رهايى مىبخشد و به خدا پيوند مىدهد. در هيچيك از زيارات؛ اعم از زيارت پيامبر يا ائمه هدى، چنانكه مىبينيم، كلمهاى كه منافى با توحيد باشد و بوى شرك بدهد، به چشم نمىخورد. زيارت رشته ارتباطى است كه قلب زائر را به آنان كه محبّتشان در حيات و ممات توصيه شده، پيوند مىدهد و زيارت قبور آنها اظهار محبت و سلام و احترام است به ارواح پاك و ابدان مطهر و قبور منورشان و از اين طريق تقرّب جستن به خدا بهوسيله آنها، چنانكه قرآن مىگويد:
يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا الَيْهِ الْوَسِيلَةَ»(2)و از خدا
1) به عنوان مثال به كتابهاى: «الوفاء فى فضائلالمصطفى»، نوشته ابنجوزى؛ «مصباحالظلام فى المستغيثين بخيرالانام»، محمد بن نعمان مالكى؛ «البيان و الإختصار»، ابن داود مالكى ساذلى؛ «شفاءالسقام»، تقىالدين السبكى؛ «وفاءالوفا»، سمهودى؛ «المواهب اللدنيه»، حافظ قسطلانى؛ «شرحالمواهب» زرقانى و ... مراجعه كنيد. نك: كتاب «الزياره»، تأليفعلامهامينى، الغدير، ج 5، ص 148
2) مائده: 35
آمرزش طلبيدن و به شفاعت آنها از خدا حاجت خواستن، همانگونه كه قرآن كريم خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «كسانى كه به خود ستم كرده و گناهى مرتكب شدهاند، اگر نزد تو آيند و از خدا استغفار كنند و پيامبر براى آنها آمرزش طلبد، خداوند را توبه پذير و مهربان خواهند يافت»؛ «وَلَوْ أنَّهُمْ اذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُم جاءُوْك فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُم الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِيماً»(1)اين آيه كريمه در متون زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله منقول از طريق شيعه و سنى آمده و بر اساس آن به زيارت پيامبر شتافته و از آن حضرت شفاعت طلبيده و از گناهان استغفار نمودهاند.
شيعه نيز در زيارت امامان معصوم بيش از اين نمىخواهد كه ارواح طيّب آنان را واسطه ميان خود و خدا قرار داده و از آنها شفاعت طلبد و بدانها توسل جويد و از گناهان استغفار كند. بهعلاوه زيارات ماثوره با بار گرانقدر فرهنگى كه دارد، اصول اعتقادى را مىآموزد. جايگاه رفيع پيامبر و امام را خاطرنشان مىسازد. درس معارف و اخلاق مىدهد. احساس عشق را برمىانگيزد و درس تولّى و تبرّى مىدهد و در يك سخن، زيارت يك عامل نيرومند فرهنگى، اعتقادى و تربيتى است و هم حافظ اصول و ارزشها و مفاخر رسالت و امامت، چنانكه ابنيه و آثار و قبّه و بارگاهِ قبور آنان نيز همين پيام را دارد، هرچند كوردلان نخواهند بفهمند.
روزى كه رسول خدا در خطابههاى خود در خيف و منا و غدير يا عرفات مىفرمود: «ليبلِّغِ الشّاهدُ الغائبَ»؛ «آن كه حاضر است به آن كه
1) نساء: 64
غايب است پيام مرا برساند»، با اين سخن به نقش تبليغى مسلمانان، به ويژه حجاج بيتاللَّه، در نشر آثار و اخبار از آن رسانه جهانشمول اسلام اشاره داشت. در آن روز وسيله ابلاغ اخبار و آثار جز اين نبود كه مسلمانان زبان به زبان مطالب را منتقل كنند و نشر دهند و بديهى است كه نوع ابزار و وسيله تابع زمان و اوضاع و شرايط هر عصر است. آنچه مهم است موقعيت خاص حج در تبليغ و نقش آن تجمع بىنظير است كه از زبدههاى خلق گرد آمدهاند. اين درياى خروشانى كه عظمت اسلام و اقتدار مسلمين و شور و عشق اهل ايمان را به تصوير مىكشد كه نه تنها براى مسلمانان هيجانانگيز، توانآفرين و آگاهىبخش است، بلكه براى ديگران نيز نمايش قدرتى است از نفوذ معنوى اسلام در گستره گيتى كه تجلّى آن را در هيچيك از مسائل اسلامى و ابزارهاى تبليغى نمىتوان ديد.
اين تبليغ با زبان و ابزار و تكنولوژيك نيست، بلكه با عمل و موج توفنده انسانها است از آن درياى مواج توحيد و وحدت كه از سرچشمه ايمان برخاسته و هرگز از جوشش نمىافتد و از تلاطم باز نمىايستد و به مسلمانان و همه مستضعفان عالم نويد مىدهد كه مىتوانند زير لواى اسلام، كاخهاى ستم و ديوارهاى تبعيض را فرو ريزند و سياه و سفيد و از هر نسل و هر سرزمين با زبانها و فرهنگهاى مختلف اما با يك آرمان واحد قدم در وادى نور نهاده و رهسپار قبله آمال آزادى، تعالى، وحدت و استقلال و رهايى شوند و مظاهر شرك و نفاق و فساد را نفى و رمى و رجم كنند و خس و خاشاكها را از سر راه خود بردارند و هم هشدارى است به دشمنان اسلام كه امت مسلمان را دستكم نگيرند و بدانند كه چه نيروى معنوى در توان دارند و اگر بدرستى از آن بهره گيرند و حج با مفهوم سياسى- اجتماعى خاص خود همراه باشد، قدرتهاى شيطانى را به خاك
مذلت خواهد نشاند.
بىجهت نيست كه دشمنان نيز از ديرباز اعتراف كردهاند كه تا كعبه با مفهوم واقعىاش پابرجاست و قرآن با معنويت جاودانهاش در رگ و خون مسلمانان جريان دارد، نمىتوانند مسلمانان را به بند بكشند و سلطه استعمارى خود را گسترش دهند.(1)از اينرو و با درك اين حقيقت كوشيدهاند مسلمانان را از قرآن جدا سازند و حج را بىمحتوا كنند و ديانت را از سياست جدا سازند و تأثير معنوى دين را خنثى نمايند و هجوم فرهنگى، تبليغى، غرب بر مسلمانان ريشه در اين توطئه دارد.
و از همين جاست كه رسالت تبليغى ما در حج بيشتر احساس مىگردد. مسلمانان بايد با الهام گرفتن از آيه كريمه: «كُنْتُمْ خَيْرَ امَّةٍ اخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(2)و با تأسى به رسول خدا صلى الله عليه و آله حج را به يك كانون عظيم فرهنگى- تبليغى تبديل كنند و براى جهانى كردن فرهنگ متعالى اسلام، با تشريك مساعى تلاش نمايند. چه، دنياى صنعتىِ تهى از معنويت و فقير از هدايت، تشنه اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله است و اگر نظامنامه فرهنگى و اصلاحى اسلام و زواياى آيين حنيف، با توجه به چشمه صافى قرآن و سنت و عترت، در
1) معروف است كه گلادستون يكى از سياستمداران كهنهكار انگليس در مجلس عوام اين كشور، قرآن را به دست گرفت و گفت: «تا مسلمانان قرآن و كعبه را دارند، ما نمىتوانيم آنها را استعمار كنيم» و بدين ترتيب كوشيدند قرآن را از محتوا خالى كنند و حج را به قالبى بىروح مبدل سازند و آن شد سرنوشت مسلمانان كه ديديم
2) آل عمران: 110
همه زمينههاى حيات، از فرهنگ و عقايد، تربيت و اخلاق، حكومت و سياست، و دنيا و آخرت و ... بهدرستى تبيين گردد، مخاطبين فراوان و گوشهاى شنواى بسيارى در سراسر گيتى خواهد داشت؛ چنانكه گسترش اسلام در كشورهاى پيشرفته جهان امروز، به ويژه غرب و اروپا و آمريكا از هر زمان ديگر افزونتر است(1)و اين ثمره نفوذ اسلام و جاذبههاى معنوى آيين احمدى صلى الله عليه و آله در جهان معاصر است هرچند ضعف تبليغى ما و عملكرد منفى اكثر دولتها و ملتهاى اسلامى الگلوى مناسبى ارائه نداده است.
بارى، حج فرصت بىمانندى است كه مسلمانان جهان با يك سياست مشتركِ تبليغى، كه آرمان اسلامى را در برگيرد، ملل جهان را آگاهى دهند، ديوارهاى تحجّر و جمود و تنگنظرى و تعصب را فرو ريزند، از جبههگيرىهاى زيانآور و تهمتهاى ناروا و اختلافات نابجا و نشر اكاذيب و سمپاشىهاى تبليغى عليه يكديگر جداً بپرهيزند و با الهام از سرچشمه صافىِ وحى، در راه تفاهم گام بردارند و بر غناى فكرى و شعور دينى و سياسى خود بيفزايند و امر و نهى الهى و تولّا و تبرّاى قرآنى و برائت ابراهيمى و جهاد محمدى صلى الله عليه و آله و شعار نه شرقى-/ نه غربى را براى ديگران روشن نمايند. و دستاوردهاى مثبت فرهنگى و علمى و اجتماعى، يكديگر را مبادله كنند و در سطح بينالمللى عنوان سازند تا به نتايج مطلوب عينى و جامع برسند كه غناى معارف و منابع اسلامى همه كاستىهاى ديگر را جبران مىكند.
1) شاهد اين مطلب گزارشهايى است كه رسانههاى غربى بطور مكرر مخابره كردهاند. و از افزايش آمار مسلمين و گرايش به اسلام خبر مىدهند
ديگر از جنبههاى فرهنگى و تبليغى، كه نبايد از ديد صاحبنظران پوشيده بماند، هدايت دستگاههاى ارتباط جمعى و اصلاح ساختار فرهنگى حاكم بر آنهاست كه از اين رهگذر مىبايست اخبار كشورهاى اسلامى و واقعيات موجود را آنگونه كه هست به اطلاع ملتها برسانند و در برابر رسانههاى امپرياليستى و صهيونيستى كه جز مسخ حقايق و گمراهى و تفرقهافكنى و نشر فساد و بالمآل خفت و اسارت مسلمانان هدفى ندارند و دجالهاى خبرى خود را در سراسر جهان بدينمنظور بسيج نمودهاند تا اخبار دروغ و اكاذيب را نشر دهند و آتش فتنه را برافروزند، موضع قاطع و خط مشى اصولى كه رضاى خدا و خلق در آن باشد اتخاذ كنند و از كتمان حقايق بپرهيزند و فريب دستگاههاى ارتباط جمعى امپرياليسم خبرى را نخورند و سرنوشت خود و اسلام و مسلمين را به تباهى نكشانند .. و به بيان حضرت امام خمينى قدس سره:
«مسلمانان از هياهو و طبلهاى توخالى تبليغات ظالمانه نهراسند كه كاخها و قدرتهاى نظامى و سياسى استكبار جهانى، همانند لانه عنكبوت سست و در حال فروريختن است».(1)
بارى اگر حج بهصورتى كه شايسته است، شكل مىگرفت و حجگزاران كه نخبههاى هر ملتاند در اين دانشگاه بزرگ شركت جسته و مؤمنان با امنيت كامل از خدا و دين حرف مىزدند و مشكلات مسلمين را مطرح مىكردند، با رهآورد معنوى و آگاهى بيشتر به جوامع خود بازمىگشتند و پيامهاى سودمندى به ارمغان مىبردند، بىشك سرنوشت مسلمانان بگونهاى ديگر بود. به اميد چنين تحولى.
[1] ( 1)- مائده: 96
[2] ( 2)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 14
[3] ( 3)- امام خذمينى قدس سره صحيفه نور، ج 20، ص 229
[4] ( 1)-« جعلَ اللَّهُ الكعبةَ البيتَ الحرامَ قياماً للناسِ» مائده: 96
[5] ( 2)-« انّ أوّلَ بيتٍ وُضِع للنّاسِ للّذي ببكّةَ مباركاً وهدىً للعالمينَ» آل عمران: 96
[6] ( 3)-« والحجَّ تقوية للدينِ». نهجالبلاغه، كلمات قصار، شماره 244
[7] ( 4)-« جعلَهُ اللَّهُ سبحانَه و تعالى للإسلام عَلَماً» نهجالبلاغه، خطبه اول
[8] ( 5)-« لايزال الدينُ قائماً ما قامت الكعبةُ»، وسائل، ج 8، ص 14
[9] ( 6)- دلائل طبرى، ص 113
[10] ( 7)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 8
[11] ( 1)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 15؛ فروع كافى، ج 1، ص 237؛ عللالشرايع، ص 396
[12] ( 2)- وسائل، ج 8، ص 16
[13] ( 3)- همان
[14] ( 4)- وسائلالشيعه، در اين خصوص ده روايت آورده است، باب عدم جواز تعطيلالكعبة عن الحج، ج 8، ص 13 به بعد
[15] ( 5)- همان، ص 21
[16] ( 6)- همان، ص 94
[17] ( 1)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 81؛ بحارالانوار، ج 99، ص 8
[18] ( 2)- وسائل، ج 8، ص 80
[19] ( 3)- صحيفه نور، ج 15، ص 123
[20] ( 1)- المفردات فى غريب القرآن
[21] ( 2)- مدثر: 2
[22] ( 3)- جن: 19
[23] ( 1)- سبا: 46
[24] ( 2)- حديد: 25
[25] ( 3)- مائده: 8
[26] ( 4)- ابراهيم: 37
[27] ( 5)- شورى: 13
[28] ( 6)- فصّلت: 6
[29] ( 7)- حج: 26
[30] ( 8)- آلعمران: 97
[31] ( 1)- من لا يحضرهالفقيه، ج 2، ص 306 باب نوادرالحج؛ وسائل، ج 8، ص 7
[32] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 229
[33] ( 1)- مجمعالبحرين ماده ضَجَّ، از بصائرالدرجات
[34] ( 1)- بقره: 143
[35] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 229
[36] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 228
[37] ( 1)- حج: 28
[38] ( 2)- حج: 27
[39] ( 3)- آل عمران: 97
[40] ( 1)- از كتاب حقيقةالحج ص 71، وحيدالدين خان
[41] ( 1)- نگاه كنيد به كتاب« الابعاد الاجتماعية لفريضة الحج» نوشته زهير الاعرجى.
در مبحث« حج تاريخساز» از اين سلسله مباحث بدان خواهيم پرداخت
[42] ( 1)- مؤمنون: 52
[43] ( 2)- انبيا: 92
[44] ( 1)- بقره: 213 فى الآية أقوال كثيرة؛ منها ما روى عن أبى جعفرالباقر انّهُ اذ قال:« كانوا قبلَ نوحٍ أمةً واحدةً على فطرةِ اللَّهِ لا مهتدينَ و لا ضُلّالًا فَبَعثَ اللَّهُ النبيّينَ». طوسى، تفسير تبيان ج 2: ص 195، مجمعالبيان
[45] ( 1)- آل عمران: 103
[46] ( 1)- بقره: 128
[47] ( 1)- صحيفه نور، پيام ذيحجّه 1408
[48] ( 2)- و شگفتا كه گروهى زير لواى توحيد، توسل به اولياى خدا و اظهار تألم و اندوه بر مصايب آنان را كه برخاسته از عشق به خدا و اولياى اوست، شرك و عمل حرام تلقى مىكنند و سلطه كافران بر مسلمانان و در دست گرفتن مقدّرات آنها و سيطره بر سرزمينهاى اسلام و تسليم و سرسپردگى در برابر آنان كه يكى از مصاديق شرك است، منافى با توحيد و عزّت اسلامى نمىدانند!
[49] ( 3)- اصول كافى، ج 1، ص 403
[50] ( 1)- قبل از اسلام 360 بت در خانه كعبه وجود داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را شكست و به آتش كشيد و اين آيه را مىخواند:« جاء الحَقّ و زَهَقَ الباطِل إنَّ الباطل كان زهوقاً» ابن اثير، الكامل، ج 2، ص 252
[51] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 18
[52] ( 2)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 124
[53] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 18. پيام به حجّاج در سال 1365
[54] ( 1)- اين تنها موردى است كه« امت» در مورد فرد بهكار برده مىشود
[55] ( 2)- آيات 120 تا 124 از سوره نحل
[56] ( 1)- المعجمالوسيط، مادّه أمَّ
[57] ( 2)- لسانالعرب، ماده أمّ
[58] ( 1)- المفردات فى غريب القرآن، ماده أمّ
[59] ( 2)- المعجمالوسيط، ماده أمّ
[60] ( 3)- تفسير تبيان، ذيل آيه كريمه
[61] ( 1)- مجمعالبيان. ذيل آيه كريمه. و نيز مراجعه شود به تفسير طبرى، فخر رازى و قرطبى
[62] ( 2)- نك: التفسيرالكبير و مفاتيحالغيب. ذيل آيه 120 سوره نحل
[63] ( 1)- نحل: 121
[64] ( 2)- شعراء: 84
[65] ( 1)- نحل: 124
[66] ( 2)- بقره: 129
[67] ( 1)- انعام: 163- 161
[68] ( 1)- انبياء: 92
[69] ( 2)- زيباترين روح همبستگى ص 32
[70] ( 1)- بقره: 124
[71] ( 2)- انبياء: 174
[72] ( 1)- توبه: 12
[73] ( 2)- قصص: 41
[74] ( 3)- سجده: 24
[75] ( 1)- احقاف: 35
[76] ( 2)- اصول كافى، ج 1، ص 175.« إنّ اللَّهَ اتّخذَ إبراهيمَ عبداً»
[77] ( 3)- صافات: 105
[78] ( 4)- همان
[79] ( 1)- اصول كافى، ج 1، ص 199
[80] ( 2)- بقره: 124
[81] ( 1)- انبياء: 73
[82] ( 2)- آلعمران: 68
[83] ( 3)- روم: 56، بارزترين مصداقعلموايمان، على وائمه ازفرزندان او مىباشد كهآيه بدانتفسير شده است
[84] ( 4)- اصول كافى، ج 1، ص 199
[85] ( 1) احتجاج طبرسى ص 63
[86] ( 2) مائده 55
[87] ( 3)- احزاب: 6
[88] ( 1)-« وَحَمَلَها الإنسانُ إنّه كان ظلوماً جهولًا»، احزاب: 72
[89] ( 2)- تفسير نمونه، ج 17، ص 455 از تفسير برهان، ذيل آيه 72 سوره احزاب
[90] ( 3)- احزاب: 72
[91] ( 4)- اصول كافى، ج 1، ص 413
[92] ( 1)- همان، ص 436
[93] ( 2)- به اصول كافى، ج 1، ص 412 تا 439 بازگشت شود( باب فيه نكت و نتف متن التنزيل في الولاية)
[94] ( 1)- احتجاج طبرسى، ص 57
[95] ( 2)- مائده: 67، به اتفاق مفسران شيعه و جمعى از عامّه، اين آيه در روز غدير و اعلام ولايت على، اميرالمؤمنين نازل شده است. فخر رازى از اهل سنّت وجوهى را براى آيه آورده؛ از جمله از ابن عبّاس و براء بن عازب و محمد بن على نقل كرده كه آيه در فضيلت على بن ابىطالب عليه السلام نازل شد كه با نزول آن پيامبر صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و گفت:« مَنْ كنتُ مَوْلاه فعلىّ مولاه أللَّهم وال مَنْ والاه و عاد من عاداه» آنگاه عمر نزد على آمد و گفت:« هنيئاً لك ياابن أبيطالب أصبحتَ مولاي و مولى كلِّ مؤمنٍ و مؤمنة». التفسيرالكبير و مفاتيحالغيب، ج 13، ص 53، دارالفكر، بيروت 1410 ه. نك: روحالبيان آلوسى، ج 3، ص 193؛ الدّرالمنثور سيوطى و نيز مجمعالبيان، از تفسير ثعلبى و شواهدالتنزيل حسكانى و روايات اهلبيت، در منابع روايى و تاريخى
[96] ( 1)- مائده: 2، نك: اصول كافى، ج 1، ص 199
[97] ( 1)- اصول كافى، ج 1، ص 200
[98] ( 2)- اصول كافى، ج 2، ص 18
[99] ( 3)- همان، ص 21
[100] ( 1)- اصول كافى، ج 2، ص 18
[101] ( 2)- همان، ص 46
[102] ( 1)- اصول كافى، ج 2، ص 19
[103] ( 2)- مائده: 59
[104] ( 1)- اين بخش از روايت مورد اتفاق شيعه و سنى است و با اندك تفاوت، در جوامع روايى عامه آمده است. المعجمالمفهرس لالفاظ الحديث النبوي، ج 6، ص 302 از صحيح مسلم
[105] ( 2)- كافى، ج 2، ص 19 و 20
[106] ( 1)- اصول كافى، ج 1، ص 376 و 377
[107] ( 1)- اصول كافى، ج 1، ص 375
[108] ( 1)- آل عمران: 79
[109] ( 2)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 68
[110] ( 3)- فروع الكافي، ج 2، ص 241
[111] ( 4)- من لا يَحضرهُ الفقيه، ج 2، ص 334
[112] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 245؛ وسائل، ج 8، ص 86
[113] ( 1)- علل الشرائع، ج 1، ص 459؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 334
[114] ( 2)- نهج البلاغه، خطبه 192
[115] ( 1)- نساء: 59
[116] ( 2)- انفال: 34
[117] ( 1)- نك: بحارالأنوار، ج 35، ص 35
[118] ( 2)- نك: فضائلالخمسة من الصحاح الستّة، ج 1، ص 214، و نيز فصول المهمه، ابن صباغ مالكى و نورالأبصار شبلنجى
[119] ( 3)- به نقل فضائلالخمسة، ج 1، چپ 214
[120] ( 1)- تمام منابع روايى حديث ثقلين را از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كردهاند: نك: كنزالعمال، ج 1، ص 172 و 173
[121] ( 2)- علل الشرايع، ج 1، 459؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 334
[122] ( 3)- همان: 459
[123] ( 1)- علل الشرايع، ج 1، ص 406
[124] ( 2)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 159
[125] ( 1)- در راه برپايى حج ابراهيمى، روايت نقل از وافى
[126] ( 2)- كتاب مثنوى، دفتر دوم، ص 187
[127] ( 1)- فيض كاشانى، كتاب الوافى، ج 14، ص 1313، چاپ كتابخانه اميرالمؤمنين عليه السلام، اصفهان
[128] ( 1)- احتجاج طبرسى، ص 62
[129] ( 2)- محمد محمدى رى شهرى، اهلالبيت فىالكتاب و السنّه، ص 159 از امالى مفيد
[130] ( 1)- همان، ص 160، از احتجاج طبرسى و تفسير قمى
[131] ( 2)- همان
[132] ( 1)- به فرموده على عليه السلام اسلام را پوستين وارونه پوشاندند:« لبس الاسلام لبس الفر و مقلوبا»، نهجالبلاغه
[133] ( 2)- ارشاد مفيد، ص 74
[134] ( 1)- فخر رازى در تفسير سوره كوثر، اين مضمون را آورده است
[135] ( 2)- اشاره به واقعه حرّه و قتلعام مردم مدينه و منهدم كردن كعبه در واقعه ابنزبير، در عهد يزيد: نك: الإمامة و السياسه، ابن قُتيبه
[136] ( 1)- نك: به كتاب سليم بن قيس هلالى، ص 165 تا 171 و نيز احتجاج طبرسى، ج 2، ص 296- 293
[137] ( 1)- الإمامة والسياسه، ص 165 و 166
[138] ( 1)- اصول كافى، ج 2، ص 22، حديث 10 و 13
[139] ( 1)- وسائل الشيعه، ج 8، ص 96
[140] ( 2)- الحجّ فى الكتاب والسنّة، ص 195؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 307؛ وسائل، ج 8، ص 96؛ اكمالالدين، ج 2، ص 440
[141] ( 3)- رجال طوسى
[142] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 307، باب نوادر الحجّ؛ اكمالالدين، ج 2، ص 440
[143] ( 2)- آيتاللَّه لطفاللَّه صافى گلپايگانى، منتخبالأثر، ص 467
[144] ( 1)- علل الشرايع، ص 459
[145] ( 2)- عللالشّرايع، ص 495
[146] محمد تقى رهبر، ابعاد سياسى و اجتماعى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1377.
[147] ( 1)- علل الشرايع، ص 459
[148] ( 2)- انبياء: 73
[149] ( 3)- نساء: 59
[150] ( 4)- علل الشرايع، ج 1، ص 248
[151] ( 1)- شعرا: 150 و 151
[152] ( 1)- نهج البلاغه، نامه 67
[153] ( 1)- نهج البلاغه، نامه 33
[154] ( 2)- انفال: 34
[155] ( 1)- بحارالأنوار، ج 15، ص 170 از كافى
[156] ( 2)- نك: تاريخ امراى مكه، ص 103- 80
[157] ( 3)- نك: تاريخ امراى مكه، ص 47 و نيز تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 239
[158] ( 1)- اخبار مكه، ص 107؛ حيات محمد ص 69؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 260
[159] ( 2)- تاريخ امراى مكه، ص 59 و 60
[160] ( 1)- تاريخ امراى مكه، ص 85
[161] ( 2)- اخبار مكه؛ 110
[162] ( 1)- نك: به تاريخ امراى مكه، ص 85 الى 92
[163] ( 2)- همان، ص 110
[164] ( 3)- همان، ص 116 تا 120
[165] ( 1)- نك: تاريخ امراى مكه، ص 114 نقل از تاريخ طبرى و كامل ابن اثير و اتحافالورى
[166] ( 2)- مروجالذّهب مسعودى، ج 2، ص 32
[167] ( 3)- تاريخ امراء مكه، ص 119 از تاريخ طبرى، ج 5، ص 140، و نيز نك: مروجالذهب، ج 2، ص 22
[168] ( 1)- نك: تاريخ امراى مكه، اين كتاب طى 960 صفحه به تفصيل در اين باب سخن گفته است. نشر، دارالبشائر، دمشق سال 1413 هجرى
[169] ( 1)- مجادله: 22
[170] ( 1)- زخرف: 26
[171] ( 2)- پدر ابراهيم تارَخ بود و آذر عموى ابراهيم بود و از آنرو كه تربيت و سرپرستى ابراهيم را داشته به عنوان پدر ناميده شده است. بنگريد به تفسير برهان، ج 2، ص 443 نشر مؤسسة البعثة و مجمع البيان و ..
[172] ( 1)- ممتحنه: 4
[173] ( 1)- ممتحنه: 13
[174] ( 2)- شعراء: 216 و نيز يونس: 41
[175] ( 3)- هود: 35
[176] ( 1)- هود: 3- 1
[177] ( 2)- تفسير تبيان و مجمعالبيان از سخن على عليه السلام
[178] ( 1)- توبه: 5
[179] ( 1)- در اينكه چند آيه از سوره توبه به وسيله على عليه السلام در موسم قرائت شد، ميان مفسّراناختلاف نظر وجود دارد. برخى 10 آيه، برخى 13 آيه و برخى 16 و برخى 28 و برخى تا 30 و 40 آيه را ذكر كردهاند. نك: به تفسير مجمع، تبيان، طبرى، فخر رازى، قرطبى، و ..
[180] ( 2)- مجمعالبيان، ذيل آيه كريمه
[181] ( 1)- التفسيرالكبير، ج 15، ص 318 دار احياءالتراث العربى، بيروت
[182] ( 2)- البداية و النّهايه، ج 5، ص 38
[183] ( 3)- مجمعالبيان، ج 5، ص 7
[184] ( 1)- مجمعالبيان، ج 5، ص 7
[185] ( 2)- همان
[186] ( 3)- البحرانى، البرهان فى تفسيرالقرآن، ج 2، ص 729 و 730
[187] ( 4)- همان، ص 737
[188] ( 5)- فضائلالخمسه من الصّحاح الستّه، ج 1، ص 224 و 225 از قصص ثعلبى، دارالمنثور سيوطى، تاريخ بغداد، ابن عساكر، نورالأبصار شبلنجى
[189] ( 1)- احزاب: 21
[190] ( 1)- حياة محمد، ص 296 و 297
[191] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 111
[192] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 112
[193] ( 2)- همان، ص 113
[194] ( 1)- رجوع به مجمعالبيان، تفسير سوره والصافات. من لا يحضرهالفقيه، ج 2، حديث 2135 و 2136
[195] ( 2)- عللالشرايع، 401
[196] ( 1)- نساء: 76
[197] ( 2)- فخر رازى، التفسيرالكبير، ج 5، ص 189
[198] ( 3)- مجادله: 19
[199] ( 1)- اسراء: 27
[200] ( 2)- انعام: 112
[201] ( 3)- بقره: 14
[202] ( 1)- فخر رازى، التفسيرالكبير، ج 1، ص 77 و مجمعالبيان، ج 1، ص 140« قيل رؤسائهم من الكفار عن ابن عباس و قيل هم اليهود الّذين امروهم بالتكذيب»
[203] ( 2)- الطوسى، تفسيرالتبيان، ج 1، ص 23
[204] ( 1)- صحيفه نور، ج 20، ص 114
[205] ( 1)- بقره: 197
[206] ( 2)- تفصيل اين بحث را در كتاب:« در راه برپايى حج ابراهيمى» نوشته عباسعلى عميد زنجانى ملاحظه فرماييد
[207] ( 3)- كليات ابوالبقاء، ماده جدل، ص 325. و فى معجمالوسيط: جادله: ناقشه و خاصمه
[208] ( 1)- نك: تفسير تبيان، ج 2، ص 165 و مجمعالبيان، ج 1، ص 523
[209] ( 2)- التفسيرالكبير، ج 5، ص 166- 165
[210] ( 3)- نك: الجامع الاحكام القرآن، ج 2 ص 410 و نيز الدر المنثور سيوطى ج 1 ص 397- 395
[211] ( 1)- تفسير بيضاوى، ج 1، ص 179
[212] ( 2)- الدارالمنشور، ج 1، ص 396. معانىالقرآن، نحاس، ج 1، ص 131
[213] ( 3)- احكامالقرآن، ج 1، ص 254
[214] ( 4)- همان، ج 1، ص 395
[215] ( 5)- همان، ص 397
[216] ( 6)- احكامالقرآن، ج 1، ص 135. از ابى بكر محمد بن عبداللَّه المعروف به ابنالعربى. و نيز معانىالقرآن نحاس، ج 1، ص 134
[217] ( 1)- تفسيرالبرهان، ج 1، ص 430. از عياشى و نيز وسائلالشيعه، ج 9، ص 282
[218] ( 1)- آلعمران: 96
[219] ( 2)- مائده: 97. بنا به روايتى از امام صادق عليه السلام بَكّه نقطهاى را گويند كه كعبه در آنجا بنا شده و مكه نام شهر است. عللالشرايع، ص 399 و برخى مكه و بكه را مرادف دانستهاند
[220] ( 3)- حج: 27
[221] ( 4)- حج: 28
[222] ( 1)- ابراهيم: 37
[223] ( 2)- بقره: 125
[224] ( 3)- آلعمران: 97
[225] ( 4)- حج: 25
[226] ( 1)- نهجالبلاغة/ نامه 67
[227] ( 2)- حج: 25
[228] ( 3)- عللالشرايع، ص 397
[229] ( 1)- كافى، ج 4، ص 587
[230] ( 2)- حج: 29
[231] ( 3)- فاضل مقداد، كنزالعرفان، ج 1، ص 271
[232] ( 4)- عللالشرايع، ص 399
[233] ( 1)- عللالشرايع، ص 399
[234] ( 2)- قداست و امنيت حرم، ص 31
[235] ( 3)- وحشى بافقى
[236] ( 4)- من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 155
[237] ( 1)- نهجالبلاغه
[238] ( 1)- عللالشرايع، ص 446
[239] ( 2)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 165
[240] ( 1)- بقره: 197
[241] ( 2)- بقره: 200
[242] ( 3)- مردم بومى مكه، كه فرزند مكه و حرم ناميده مىشدند
[243] ( 1)- مجمعالبيان، ذيل آيه 199 سوره بقره، حُمس جمع احمس: ابنالبلد، ابنالحرم و الوطنى المقيم
[244] ( 2)- مكه، الحج و الطوافه، ص 34، فؤاد عبدالحميد منقاوى
[245] ( 3)- بقره: 199
[246] ( 1)- السيرة الحلبيه، ج 3، ص 75
[247] ( 1)- روضه كافى، ص 246؛ بحارالانوار، ج 21، ص 137؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 161 با اندك تفاوت؛ الكعبة و الحج في العصور المختلفة، ص 103
[248] ( 1)- اعراف: 29
[249] ( 2)- نك: زيباترين روح همبستگى
[250] ( 3)- بقره: 208
[251] ( 1)- رسالة المسجد فى الاسلام، ص 113
[252] ( 1)- مؤمنون: 101
[253] ( 1)- نهجالبلاغه، خطبه 192
[254] ( 1)- بحارالانوار، ج 99، ص 85
[255] ( 2)- حج: 29
[256] ( 3)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 223
[257] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 163
[258] ( 2)- الفقيه، ج 2، ص 127
[259] ( 1)- الفقيه، ج 2، ص 133
[260] ( 2)- الفقيه، ج 2، حديث 2219
[261] ( 3)- فضائل الخمسة من الصحاح الستة، السيد المرتضى الحسينى: ج 3 ص 306، از سنن بيهقى، حليةالاولياء، مستدركالصحيحين و نيز اخبار مكه فاكهى ج 1، ص 359 تا ص 397
[262] ( 1)- اخبار مكه، ج 1، ص 392
[263] ( 2)- همان
[264] ( 3)- اخبار مكه، ج 1، ص 398
[265] ( 4)- همان، ص 396
[266] ( 1)- انوارالحُجّاج فى اسرارِالحجاج، ص 61- 60، على بن سلطان حمد القارى الهروى المكى
[267] ( 2)- همان، ص 61
[268] ( 1)- بقره: 32
[269] ( 2)- اعراف: 12
[270] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 148
[271] ( 2)- عللالشرايع، ص 437
[272] ( 3)- من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 148
[273] ( 4)- همان، ص 151، صفائح الروحاء: ممر الانبياء حين يقصدون البيتالحرام. الروحاء: يكى از آباديهاى بين مكه و مدينه است. و صفائح، جوانب و اطراف آن را گويند. مجمعالبحرين، واژه« الروح»
[274] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 152- عللالشرايع، ص 419
[275] ( 2)- من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 172 در مورد حج پيامبران، نك: اخبار مكه ازرقى، ص 66 بهبعد. و نيز در مورد مدفن پيامبران در كنار كعبه و حجر اسماعيل، نك: ازرقى، اخبار مكه ص 73
[276] ( 3)- بعد بينالمللى حج و نقش هويتآفرين آن، در سخن ديگران نيز آمده است. به گزارش واحد مركزى خبر شبكه خبرى سى. ان. ان. آمريكا در مكه اعلام كرد: اگرچه مسلمانان جهان از فرهنگهاى متفاوت برخوردارند اما از لحاظ معنوى بين آنها پيوند برقرار است ... مراسم حج براى ميليونها مسلمان مظهر و تبلور هويت اسلامى تلقى مىشود؛ زيرا با شركت در اين مراسم، هر مسلمانى بدون توجه به مليت و قوميت، مسلمان بودن خود را احساس مىكند ..» روزنامه كيهان، 26/ 1/ 1376
[277] ( 1)- وحيدالدين خان، حقيقةالحج، ص 28 تا ص 29
[278] ( 1)- صافات: 99
[279] ( 2)- بقره: 129
[280] ( 3)- بقره: 130
[281] ( 1)- و الحنيف عند العرب مَنْ كان عَلى دين ابراهيم، مجمع البحرين، ماده« حنف»
[282] ( 2)- بحار الانوار، ج 15 ص 172 از كافى
[283] ( 3)- همان ص 117، مجمعالبيان ج 4 ص 322
[284] ( 4)- همان
[285] ( 1)- بحارالانوار، ج 15، ص 157 از كافى
[286] ( 2)- نساء: 22
[287] ( 3)- انفال: 41
[288] ( 1)- الحج فى الكتاب و السنه، ص 108 از خصال صدوق
[289] ( 2)- بحارالانوار 15/ 144 از كمالالدين
[290] ( 3)- در خصوص شرع پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از بعثت، بنگريد: بحارالانوار، ج 15 ص 271 به بعد
[291] ( 1)- شورى: 14
[292] ( 2)- نحل: 36
[293] ( 1)- آلعمران: 65
[294] ( 2)- آلعمران: 67
[295] ( 1)- آلعمران: 68
[296] ( 2)- بقره: 135
[297] ( 1)- تفسير نمونه، ج 2، ص 461
[298] ( 2)- حج: 26
[299] ( 1)- بقره: 125
[300] ( 2)- ابراهيم: 35 و 36
[301] ( 1)- سيد قطب، تفسير فى ظلال القرآن، ج 5 ص 179- 182
[302] محمد تقى رهبر، ابعاد سياسى و اجتماعى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1377.
[303] ( 1)- يوسف: 40
[304] ( 2)- مائده: 44
[305] ( 1)- آل عمران: 961
[306] ( 2)- من لايحضره الفقيه ج 2 ص 157. اعلمى بيروت
[307] ( 1)- چنانكه از برخى روايات استفاده مى شود دو هزار سال قبل از آدم، فرشتگان به تأسيس خانه كعبه پرداختهاند و آن را طواف نمودهاند. من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 44 و 45 از امام صادق عليه السلام.
ازرقى نيز اين روايت را از امام باقر عليه السلام نقل كرده است. اخبار مكه، ص 32. ازرقى مى افزايد كه اين خانه اوّل به وسيله فرشتگان بنا شد و سپس به دست آدم و آنگاه شيث و بعد ابراهيم تا نوبت به« جُرهم» رسيد و آنگاه قصىّ بن كلاب جد چهارم پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد به دست قريش و بعد به دست عبداللَّه بن زبير و سپس حجاج در عصر مروان، به نوبت تجديد بنا گرديده است. اخبار مكه، ص 31 و 32
[308] ( 2)- بر حسب نقل نوزده قرن قبل از ميلاد مسيح( سال 1892 ق. م.) بناى كعبه به دست حضرت ابراهيم صورت گرفته است
[309] ( 1)- حج: 26
[310] ( 2)- ابراهيم: 37
[311] ( 3)- بقره: 126
[312] ( 1)- ابراهيم: 37
[313] ( 2)- نك: مقاله آيت اللَّه جوادى آملى، فصلنامه ميقات حج شماره 10 ص 14 به بعد
[314] ( 1)- آل عمران: 97
[315] ( 2)- قصص: 57
[316] ( 1)- بقره: 129
[317] ( 1)- غرر الحكم
[318] ( 1)- بر گرفته از مقاله آيت اللَّه جوادى آملى،« ابراهيم خليل مؤسس امّ القرى»، ميقات حج شماره 10، ص 14 تا 18 با تلخيص، در ضمن به مباحث ما، در اين مجموعه، با عنوان« امامت و حج» توجه شود
[319] ( 1)- شورى: 7
[320] ( 1)- من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 124
[321] ( 2)- همان. اين مضمون از طرف اهل سنت در كتب تاريخ و جوامع حديث نيز روايت شده است
[322] ( 1)- نك: به مقاله:« اسقاط الكرة الأرضية بالنسبة لمكّة المكرّمة». مجلة« البحوث الإسلامية» شماره 2، مورخه 1395 ه. مقاله 50 صفحه است
[323] ( 1)- توبه: 36
[324] ( 2)- بقره: 189
[325] ( 1)- بقره: 197
[326] ( 2)- نك: مجمع البيان، ج 1، ص 525؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 405 و ..
[327] ( 3)- تفسير قرطبى. الجامع لاحكام القرآن، ج 2، ص 402؛ تفسير رازى، ج 5، ص 166؛ ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 187
[328] ( 1)- الميزان، ج 2، ص 79
[329] ( 2)- حج: 27
[330] ( 3)- در برخى رويات آمده كه مقصود روز عيد قربان و ايام تشريق است
[331] ( 1)- بقره: 125
[332] ( 2)- برگرفته از تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 382 ذيل آيه 125 سوره بقره
[333] ( 1)- انعام: 82
[334] ( 2)- آل عمران: 97
[335] ( 3)- غرر الحكم
[336] ( 1)- من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 163؛ وسائل، ج 9، ص 339
[337] ( 2)- فاضل مقداد، كنز العرفان، ج 1، ص 263
[338] ( 3)- نمل: 91
[339] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 159، صحيح بخارى، جزو پنجم، ص 94 با اندك اختلافى در عبارت
[340] ( 2)- من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 159؛ فروع، ج 1، ص 227؛ وسائل، ج 9، 175 و نيز صحيح مسلم، سعيدحوى، الأساس فى التفسير، ج 1، ص 292
[341] ( 1)- بقره: 125
[342] ( 2)- ابراهيم: 35
[343] ( 3)- بقره: 126
[344] ( 4)- عنكبوت: 67
[345] ( 5)- قصص: 57
[346] ( 1)- مجمع البيان- ذيل تفسير آيه 125 سوره بقره؛ كنز العرفان فى فقه القرآن، ج 1، ص 262
[347] ( 1)- حج: 25
[348] ( 2)- تفسير الميزان، ج 14، ص 377 نقل از كافى
[349] ( 3)- تفسير الميزان، ج 14، ص 377 نقل از كافى
[350] ( 1)- بقره: 197
[351] ( 1)- حج: 30
[352] ( 2)- حج: 24
[353] ( 3)- تهذيب الاحكام: ج 5، ص 296
[354] ( 4)- همان، ص 297
[355] ( 1)- بحار الأنوار، ج 37، ص 113
[356] ( 1)- وسائل، ج 9، ص 337؛ علل الشرايع
[357] ( 2)- حج: 25
[358] ( 1)- بحار الأنوار، ج 99، ص 81
[359] ( 2)- انفال: 34
[360] ( 1)-« انَّما الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا». توبه: 28« وَسُمِّى بَيِّتُ اللَّه الْحَرام لِأَنَّهُ حُرمَ عَلى الْمُشْرِكِينَ أنْ يَدْخُلُوه». من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 168؛ علل الشرائع، 446
[361] ( 2)- حج: 25
[362] ( 3)- انفال: 34
[363] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 164؛ وسائل، ج 9، ص 137؛ صحيح مسلم عن جابر قال:« سمعتُ رسولَ اللَّه يَقُول:« لا يَحِلُ لِأَحَدٍ أن يحمل بمكة السلاح». سعيد حوى، الاساس فى التفسير: ج 1، ص 292
[364] ( 2)- فتاوى در اين باب مختلف است. بنگريد: فصلنامه ميقات حج شماره 19 ص 48- 5
[365] ( 3)- فقه الرضا عليه السلام به نقل بحار الانوار: ج 99، ص 74
[366] ( 1)- كافى، ج 4، ص 195. اين روايت از طريق عامه نيز با اندك تفاوتى نقل شده. نك:« الحرم المكى»، ص 36 به نقل از ازرقى. ونيز فاكهى، اخبار مكه فى قديم الدهر وحديثه، ج 5، ص 225
[367] ( 2)- بحار الأنوار، ج 11، ص 178 و ج 99، ص 71
[368] ( 3)- چنانكه قداست مكه نيز به دليل بعثت رسولان و خاتم پيامبران است:« لا اقْسِمُ بِهذا الْبَلَدِ وَأَنْتَ حِلٌّ بِهذا الْبَلَدِ». بلد: 1 و 2
[369] ( 4)- الفقه، به نقل وسائل، ج 9، ص 336
[370] ( 5)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 157
[371] ( 1)- الحرم المكى: ص 41 تا 43 از ازرقى وفاكهى
[372] ( 1)- دكتر عبد الملك بن عبداللَّه بن دهيش،« الحرم المكى والاعلام المحيطه به»، ص 14 چاپ مكه، 1415 ه. ق، مؤلف در خاتمه اين كتاب، تعداد اعلام را 934 آورده است
[373] ( 1)- الحرم المكى الشريف، ص 71
[374] ( 2)- همان: ص 76
[375] ( 3)- المعجم الوسيط. ماده: ميل
[376] ( 4)- نگاه كنيد: الحرم المكى الشريف ص 72
[377] ( 5)- الحرم المكى: ص 73 از شفاء الغرام
[378] ( 1)- الحرم المكى: ص 80 از مرآت الحرمين ج 1 ص 225
[379] ( 2)- دكتر عبدالملك ... الحرم المكى الشريف ص 84. اين كتاب رساله دكترى مولف بوده كه علاوه بر مباحث تاريخى وعلمى مشتمل/ 444 تصوير وعكس از اعلام وجبال مكه و 45 نقشه هوائى وجغرافيايى از حرم مىباشد. و در مكه مكرمه به چاپ رسيده است
[380] ( 1)- دكتر عبدالملك ... الحرم المكى الشريف ص 84
[381] ( 2)- يونس بن يعقوب، قال لأبى عبداللَّه:« يحرم علىّ فى حرم رسول اللَّه؟ ما يحرم علىّ فى حرم اللَّه؟ قال: لا» وسائل الشيعه: ج 10، ص 285، در برخى روايات است كه كندن گياه ودرخت حرم مدنى جايز نيست اما صيد آن جايز است. من لا يحضر: ج 2، ص 332
و در برخى روايات صيد آن در منطقه ما بين دو« حرّه» ممنوع شده است .. وسائل: ج 10، ص 358
شيخ طوسى قدس سره در مقام جمع بين روايات مربوط به صيد در حرم نبوى گويد:
« ... ويحرم ما بين الحرتين وبهما يميز صيد هذا الحرم من حرم مكة ...» تهذيب: ج 6، ص 13
[382] ( 1)- من لا يحضر: ج 2، ص 337
[383] ( 2)- بحار الانوار: ج 99 ص 77
[384] ( 3)- سعيد حوىّ، الاساس في التفسير: ج 1، ص 293 از مسلم، صحيح مسلم
[385] ( 1)- الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 12
[386] ( 2)- بحار الانوار ج 99، ص 89
[387] ( 3)- اللهوف في قتلى الطفوف، ص 37، ارشاد مفيد، ص 199 به نوشته سيد بن طاووس، آن حضرت به برادرش محمد بن حنفيه فرمود:« يا أخي قد خفت ان يغتالني يزيد بن معاوية في الحرم فأكون الَّذي يستباح به حرمة هذا البيت»
[388] ( 1)- من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 191
[389] ( 2)- همان، ص 163. گفتگوى امام صادق با ابن ابى العوجاء
[390] ( 1)- تاريخ أمراء مكه؛ ص 120 از تاريخ طبرى، ج 5، ص 140 و ..
[391] ( 2)- مروج الذهب، ج 3، ص 21 چاپ بيروت
[392] ( 3)- همان
[393] ( 4)- همان، ص 26
[394] ( 1)- الامامة والسياسة، جزء اول، ص 215
[395] ( 2)- اللهوف، ص 37
[396] ( 3)- ارشاد مفيد، ص 199
[397] ( 1)- تتمة المنتهى، محدث قمى ص 59، و نيز بنگريد، مروج الذهب مسعودى، ج 3، ص 69- 70
[398] ( 2)- مروج الذهب، ج 3، ص 67
[399] ( 3)- همان، ص 71
[400] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 145
[401] ( 1)- الامامة و السياسه، ج 2، ص 54 طبع مصر
[402] ( 2)- حج: 25
[403] ( 1)- صحيح بخارى، ج 4، ص 41؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 986. به نقل اعلام الاعلام، ص 43
[404] ( 2)- به بحث برائت در همين كتاب، توجه شود
[405] ( 1)- ابراهيم: 37
[406] ( 1)- قصص: 57
[407] ( 2)- حج: 28
[408] ( 3)- تفسير ابن كثير، ج 3 ص 214
[409] ( 4)- بقره: 198
[410] ( 1)- مجمعالبيان، 2/ 527
[411] ( 2)- البرهان فى تفسير القرآن، 1/ 431 از عياشى
[412] ( 3)- آلعمران/ 97
[413] ( 1)- الفقيه، ج 2، ص 142
[414] ( 2)- همان، ص 144
[415] ( 3)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 41
[416] ( 1)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 41
[417] ( 2)- نهجالبلاغه
[418] ( 1)- بقره: 197
[419] ( 2)-« و روي أن من نظر إلى الكعبة لم يزل يكتب له حسنة و يمحى عنه سيئة حتى يصرف ببصره عنها». الفقيه، ج 2، ص 132
[420] ( 1)- كافى، ج 4، ص 526
[421] ( 2)- قال على بن الحسين عليه السلام:« من ختم القرآن بمكة لم يمت حتّى يرى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و يرى منزله في الجنة». الفقيه، ج 2، ص 144
[422] ( 3)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 4
[423] ( 1)- وسائلالشيعه ج 8، ص 7
[424] ( 2)- همان، ص 41
[425] ( 3)- بقره: 200 و 201
[426] ( 1)- وسائل، ج 8، ص 72
[427] ( 1)- احتجاج طبرسى، ص 64
[428] ( 2)- نهجالبلاغه، خطبه 110
[429] ( 3)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 75
[430] ( 1)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 40
[431] ( 2)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 41
[432] ( 1)- عيون اخبارالرضا، ج 2 ص 90، علل، ص 405
[433] ( 1)- عللالشرايع، ص 405، 406
[434] ( 1)- احتجاج طبرسى، ص 65
[435] ( 1)- حج: 36
[436] ( 1)- حج: 37
[437] ( 2)- والصافات: 105
[438] ( 1)- حج: 36
[439] ( 2)- حج: 27
[440] ( 3)- عللالشرايع، ص 437
[441] ( 4)- ابن قيمالجوزيه/ مناسك الحج و العمره، ص 226
[442] ( 1)- مائده: 97
[443] ( 1)- عللالشرايع، ص 408
[444] ( 1)- وسائلالشيعه، ج 8، ص 358
[445] ( 2)- مائده: 2
[446] ( 1)- بحارالانوار، ج 99 ص 3، از امالى صدوق
[447] ( 2)- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 134
[448] ( 3)- بحارالانوار، ج 99 ص 3، از ثوابالاعمال
[449] محمد تقى رهبر، ابعاد سياسى و اجتماعى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1377.
[450] ( 1)- بقره: 127
[451] ( 1)- جمعه: 2
[452] ( 2)- بقره: 130
[453] ( 3)- حياةالصحابه، ج 1 ص 73- 74
[454] ( 4)- همان
[455] ( 1)- حياةالصحابه، ج 1، ص 85 و 86
[456] ( 1)- انفال: 29
[457] ( 1)- در ادعيه است كه چون آب زمزم نوشيديد بخوانيد:« أللَّهمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَ رِزْقاً واسِعاً وَ شِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وَ سُقْمٍ»، كافى، ج 4، ص 430
[458] ( 1)- نهجالبلاغه، نامه 33
[459] ( 2)- نك: مروجالذهب، ص 33- 31
[460] ( 3)- مسعودى، مروجالذهب، ج 3، ص 32
[461] ( 1)- نك: مروجالذهب، همان ص 31 و 32
[462] ( 2)- بحارالانوار، ج 27 ص 172
[463] ( 1)- محاضراتالادباء، ج 2 ص 479، و نيز البداية و النهايه، ج 8 ص 205 از ترمذى و بخارى، و الاصابه، ج 1 ص 332
[464] ( 2)- بحارالانوار، ج 24 ص 124 و ج 28 ص 181
[465] ( 1)- الحج فى الكتاب و السنه، ص 143. اصل روايت قبلًا از نظر گذشت
[466] ( 1)- اصول كافى، ج 1 ص 403- 404
[467] ( 1)- در بحث امامت و حج مشروح اين بحث از نظر گذشت
[468] ( 2)- بحارالانوار، ج 46 ص 220
[469] ( 1)- كافى، ج 4 ص 466
[470] ( 2)- نك: بحارالانوار، ج 27 ص 177، 179، 181، 183،.
[471] ( 1)- بحارالانوار، ج 46 ص 127. اين قصيده مشتمل بر چهل و يك بيت است. ابوالفرج در اغانى، و ديگران نيز آن را نقل كردهاند
[472] ( 2)- الكنى و الألقاب، ج 3 ص 24.( محدث قمى)
[473] ( 1)- من لا يحضره الفقيه، ج 2 ص 163
[474] ( 2)- وسائلالشيعة، ج 8- ص 8- 7، عللالشرايع
[475] ( 1)- علق: 1
[476] ( 2)- مدثر: 2
[477] ( 1)- نك: من لا يحضره الفقيه، 2/ 126، فاكهى، اخبار مكه، ج 2 ص 291
[478] ( 1)- وسائلالشيعه، ج 8 ص 14، عللالشرايع ص 406
[479] ( 1)- قصيده بسيار طولانى و حماسى است و غربت و مظلوميت اهلبيت را به تصوير مىكشد. نك: اعيانالشيعه، ج 5 ص 418- 419، علامه سيد محمد عاملى.
[480] ( 1)- عللالشرايع، ص 460
[481] ( 2)- وسائلالشيعه، ج 10، ص 252
[482] ( 3)- الكافى، ج 4 ص 548
[483] ( 1)- وسائل، ج 10 ص 255
[484] ( 2)- الامام العلامه على بن سلطان محمد القارى الهروى المكى، انوار الحُجاج فى اسرار الحِجاج، ص 35 نقل از حافظ سخاوى در المقاصد الحسنه. روايات اهل سنت در اين باب فراوان است. روايت مزبور به تواتر در كتب اهل سنت نقل شده. نك: الغدير، ج 5، ص 93، علامه امينى 41 منبع و مصدر از علماى عامه براى اين روايت ذكر كرده است
[485] ( 3)- همان
[486] ( 1)- محمدالحجار،« علّمنى القوم، كيف أحج؟»، ص 164- 160
[487] ( 2)- نك: تحقيق، علامه امينى، در الغدير، ج 5، ص 149
[488] ( 1)- به عنوان مثال به كتابهاى:« الوفاء فى فضائلالمصطفى»، نوشته ابنجوزى؛« مصباحالظلام فى المستغيثين بخيرالانام»، محمد بن نعمان مالكى؛« البيان و الإختصار»، ابن داود مالكى ساذلى؛« شفاءالسقام»، تقىالدين السبكى؛« وفاءالوفا»، سمهودى؛« المواهب اللدنيه»، حافظ قسطلانى؛« شرحالمواهب» زرقانى و ... مراجعه كنيد. نك: كتاب« الزياره»، تأليفعلامهامينى، الغدير، ج 5، ص 148
[489] ( 2)- مائده: 35
[490] ( 1)- نساء: 64
[491] ( 1)- معروف است كه گلادستون يكى از سياستمداران كهنهكار انگليس در مجلس عوام اين كشور، قرآن را به دست گرفت و گفت:« تا مسلمانان قرآن و كعبه را دارند، ما نمىتوانيم آنها را استعمار كنيم» و بدين ترتيب كوشيدند قرآن را از محتوا خالى كنند و حج را به قالبى بىروح مبدل سازند و آن شد سرنوشت مسلمانان كه ديديم
[492] ( 2)- آل عمران: 110
[493] ( 1)- شاهد اين مطلب گزارشهايى است كه رسانههاى غربى بطور مكرر مخابره كردهاند. و از افزايش آمار مسلمين و گرايش به اسلام خبر مىدهند
[494] ( 1)- پيام حضرت امام، به حجاج بيتاللَّه الحرام
[495] محمد تقى رهبر، ابعاد سياسى و اجتماعى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1377.
1) پيام حضرت امام، به حجاج بيتاللَّه الحرام