ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : عقل از منظر وهابيان/ علياصغر رضواني؛ [براي حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت].
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : [۸۷] ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : ۹۵۰۰ ريال : 978-964-540-271-4
وضعيت فهرست نويسي : فاپا (چاپ دوم)
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۹ (فيپا).
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه: ص. [۸۷]؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : عقل (اسلام)
موضوع : وهابيه -- عقايد
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۲۱۶/۵/ر۶ع۷ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۲
شماره كتابشناسي ملي : ۲۱۱۱۹۶۴
ص6
ص7
ص8
ص9
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، اما بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به
ص10
زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص11
خداوند متعال به انسان دو حجت داده است؛ يكى عقل كه حجت باطنى است و ديگرى پيامبر كه حجت ظاهر مىباشد و هر دو در رساندن انسان به كمال مكمّل يكديگرند. رسول و حجت ظاهر اهداف را ترسيم كرده و رسول و حجت باطن به منزله چراغ و نورى است كه انسان مىتواند در پرتو آن به اهداف مورد نظر انبياى الهى برسد. لذا مناسب است كه در احكام عقلى بحث شود تا محدوده آنها مشخص گردد و اينكه تا چه مقدار مىتوان به آنها در استنباط احكام شرعى اعتماد كرد.
ص12
ص13
شيعه دوازده امامى عقل را داخل در دايره منابع استنباط دانسته و آن را در مواردى كه صلاحيت براى دخالت عقل است حجت مىشمارد.
عقل در تشريع اسلامى جايگاه خاص و ويژهاى دارد به طورى كه منبع مهمى براى استنباط احكام شرع مىباشد. و اين مطلب باعث شده كه اسلام را باقى و خالد نگاه داشته و آن را همپاى تمدنهاى بشرى به پيش برد، و چنان توسعه و گستردگى در ناحيه احكام اسلامى ايجاد كند كه قابل انطباق بر تمام زمانها باشد.
ولى اين بدان معنا نيست كه ما عقل را در تمام مصالح فردى و اجتماعى و عبادات و احكام توقيفى حجت بدانيم، و خود را از شرع و شارع مقدس بىنياز نماييم، بلكه تنها در مواردى خاص است كه عقل اجازه دخالت مىيابد.
امام كاظم (ع) خطاب به هشام بن حكم فرمود:
ص 14
يا هِشامُ! إنَّ لله عَلَيالنّاس حُجَّتَين: حُجَّةٌ ظَاهِرَةٌ وَ حُجَّةٌ بَاطِنَةٌ؛ فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الأنْبِياءُ وَ الأَئِمَّةُ، وَ أَمَّا البَاطِنَةُ فَالعُقُولُ. (1)
همانا خداوند بر مردم دو نوع حجت دارد: يكى حجت ظاهر و ديگرى حجت باطن، اما حجت ظاهر همان رسولان و انبيا و ائمهاند، و اما حجت باطن، عقول مىباشد.
از اين حديث و احاديث ديگر استفاده مىشود كه اسلام به احكامى كه عقل به طور مستقل در آنها نظر دارد به شرطى كه از انحرافات و غرائز حيوانى به دور باشد و احكام آن عقلى قطعى باشد، مورد احترام بوده و به ديده عظمت مىنگرد. و لذا مشاهده مىكنيم كه علماى شيعه در طول تاريخ فقاهت، ادله شرعى را در چهار منع: كتاب، سنت، اجماع و عقل منحصر كردهاند.
ابن ادريس حلى (539- 598 ه. ق) مىفرمايد:
انّ الحقّ لا يعدو اربع طرق: امّا كتاب الله سبحانه، أو سنّة رسوله (ص) المتواترة المتفق عليها، أو الاجماع، أو دليل العقل، فاذا فقدت الثلاثة فالمعتمد في المسائل الشرعية عند المحقّقين الباحثين عن مأخذ الشريعة، التمسك بدليل العقل فيها ... (2)
حق از چهار طريق تجاوز نمىكند: يا كتاب خداى سبحان است و يا سنت متواتر و مورد اتفاق رسولش و يا اجماع و يا دليل عقل، و هرگاه سه دليل اول نبود آنچه نزد محققين و بحثكنندگان از
ص15
مأخذ شريعت مورد اعتماد در مسائل شرعى است، تمسك به دليل عقل مىباشد ...
عقل از جمله منابعى است كه فقها در موارد استنباط احكام به آن رجوع مىكنند و بدين جهت نزد اصوليين مورد بحث و بررسى قرار گرفته شده است.
كلمات اصوليين شيعه و اهل سنت درباره دليليت عقل مختلف است؛ زيرا برخى تنها در مورد بسيارى از اصولى كه منتج حكم ظاهرى يا وظيفه عملى است از عقل به عنوان دليل استفاده مىكنند، و برخى ديگر عقل را دليل و اصلى مستقل همانند قرآن و سنت و در عرض آن دو مىدانند كه مىتواند كبراى قياس استنباط احكام شرعى فرعى كلى قرار گيرد.
غزالى در مبحث دليل عقل مىگويد:
دلّ العقل عليبراءة الذمة عن الواجبات و سقوط الحرج عن الخلق في الحركات و السكنات قبل بعثة الرسل: و تأييدهم بالمعجزات، و انتفاء الاحكام معلوم بدليل العقل قبل ورود السمع و نحن علي استصحاب ذلك إلي ان يرد السمع. (1)
عقل بر برائت ذمه از واجبات و سقوط حرج از خلق در حركات و سكنات دلالت دارد قبل از آنكه رسولان مبعوث شده و به معجزات
1) المستصفى، ج 1، ص 127.
ص16
تأييد شوند. و منتفى بودن احكام به دليل عقل قبل از ورود دليل سمع معلوم است، و ما حكم عقل را تا رسيدن دليل سمعى مىپذيريم.
از اين عبارت استفاده مىشود كه عقل نزد غزالى دليل براى برائت است نه آنكه به طور مباشر دليل بر وظيفه عملى باشد.
ولى از عبارت ميرزاى قمى استفاده مىشود كه عقل دليل مباشر بر وظيفه عملى و حكم شرعى است. او در تعريف دليل عقل مىگويد:
حكم عقلي يوصل به إلي الحكم الشرعي و ينتقل من العلم بالحكم العقلي إلي العلم بالحكم الشرعي. (1)
حكمى عقلى است كه به واسطه آن كشف حكم شرعى مىشود و از علم به حكم عقلى، علم به حكم شرعى حاصل مىگردد.
همانگونه كه اشاره شد اگر حكم عقل متأثّر از جوانب احساسى و غرايز حيوانى نباشد مىتواند حكم شرعى را اثبات نمايد و در نتيجه به عنوان يكى از منابع استنباط حكم شرع قرار گيرد ... اينك به مواردى كه حكم عقل حجت است اشاره مىكنيم:
از جمله مواردى كه حكم و درك عقل حجت است مورد ملازمات است مثل:
1) اصول فقه، مظفر، ج 3، ص 108 به نقل از او.
ص17
الف) ملازمه بين دو وجوب، مانند ملازمه بين وجوب نماز و وجوب مقدمه آن كه وضو باشد.
ب) ملازمه بين دو حرمت، مانند حرمت شراب و حرمت مقدمه آن كه درست كردن باشد.
ج) ملازمه بين وجوب شىء و حرمت ضدّ آن، مانند وجوب ازاله، نجاست از مسجد و حرمت نماز با وسعت وقت هنگام تزاحم.
د) ملازمه بين امتثال مأمور به و اجزاء و مجزى بودن آن.
ه) ملازمه بين نهى از عبادت مثل نماز و فساد آن.
و) ملازمه بين نهى از معامله مثل معامله هنگام نماز جمعه و فساد آن.
ح) ملازمه بين وجود جزا با وجود شرط مثال اگر زيد نزد تو آمد او را اكرام كن.
از اين موارد به باب ملازمات غير مستقل عقلى تعبير مىشود؛ زيرا يكى از مقدمات آن شرعى و غير عقلى است همانگونه كه از مورد اول به باب ملازمات مستقلات عقلى تعبير مىشود.
هرگاه موضوع در لسان دليل مقرون به اوصاف و خصوصياتى باشد كه عقل قطعى آنها را دخيل در حكم نداند مىتوان آن خصوصيات را الغا كرده و حكم را تعميم داد. از باب نمونه اينكه شخصى اعرابى به رسول خدا (ص) عرض كرد:
ص18
هَلَكْتُ يا رَسُولَ اللهِ! فَقال (ص): ما صَنَعْتَ؟ قال: وَقَعْتُ عَليأَهْلِي فِي نَهارِ رَمَضَانَ. فَقَالَ (ص) إعْتِقْ رَقَبَةً. (1)
هلاك شدماى رسول خدا (ص)! حضرت به او فرمود: چه كردهاى؟ او عرض كرد: من با اهل خود در روز ماه رمضان مواقعه كردهام. حضرت فرمود: بندهاى را آزاد كن.
در اين مورد مىتوان تنقيح مناط حكم كرده و خصوصيت اعرابى بودن را القا نمود، و به غير اعرابى نيز تعميم داد.
ولى در مواردى كه القاء خصوصيت ظنّى است نمىتوان حكم را تعميم داد مثل القاء خصوصيت از همسر و تعميم آن به مورد زنا در ماه رمضان كه ظنّى است.
هرگاه عقل انسان به طور مستقل و با نظر به خود عمل حكم به حسن يا قبح آن كند مىتواند كاشف از حكم شرع باشد، نظير استقلال عقل به قبح عقاب بلا بيان و حسن عقاب با بيان. و اين از احكام بديهى براى عقل عملى است. و نيز هر انسانى به نفس خود كه مراجعه مىكند درمىيابد كه عدل حسن و ظلم قبيح است، گرچه معتقد به شرع و شريعتى نباشد.
اين ديدگاه شيعه و معتزله است. ولى اشاعره مىگويند:
ذات فعل داراى حسن و قبح نيست، بلكه حسن فعل به اذن شارع بر
1) صحيح مسلم، كتاب الصيام، ح 187.
ص19
آن به نحو وجوب يا استحباب و اباحه است و قبح آن به منع شارع از آن به نحو تحريم يا كراهت مىباشد ...
آنان مىگويند:
نماز و روزه و امثال اين دو از آن جهت كه مورد امر الهى است حسن است، و در مقابل، زنا و سرقت و قتل عدوانى و به ناحق و خوردن اموال مردم به باطل از آن جهت كه شارع نهى كرده قبيح است، وگر نه هيچ فعلى نه حسن است و نه قبيح. (1)
قرآن كريم براى عقل ارزش ويژهاى قائل شده و تفكّر صحيح را از صفات صاحبان خرد برشمرده است. و اين به معناى بىنيازى از كتاب و سنّت به توسط عقل نيست، بلكه مقصود آن است كه عقل يكى از ابزار معرفت است كه داراى صلاحيت ادراك مىباشد، و لذا در امورى كه خارج از شئون اوست حقّ دخالت ندارد كه عبارت است از:
تفكّر در ذات خداوند متعال و كنه او كه هيچ عقلى در آن راه ندارد، و لذا خداوند مىفرمايد: (وَ لا يحِيطُونَ بِهِ عِلْماً)؛ «ولى آنها به (علم) او احاطه ندارند». (طه: 110)
فرو رفتن در ذات و حقيقت علم و اراده و حيات خداوند؛ زيرا اين صفات گرچه در ظاهر، مفهوماند ولى حقيقت آنها از آن جهت كه عين ذات اوست همانند خودِ ذات بارى تعالى، غير مفهوم مىباشد. ولى
1) مباحث الحكم عند الاصوليين، ج 1، ص 168.
ص20
در عين حال، عقل در بخشى از معارف دينى موقعيت داشته و مىتواند درك داشته باشد از قبيل:
همه علماى اسلام معتقد به وجوب معرفت خداوند سبحان مىباشند ولى در طريق آن اختلاف است؛ برخى حاكم به آن را عقل و برخى نقل مىدانند. كسانى كه براى عقل در باب معارف دينى سهمى قائلاند مىگويند: حاكم به وجوب معرفت خداوند، عقل است؛ زيرا ترك معرفت، موجب ضرر محتمل بوده و دفع ضرر محتمل واجب است.
از نتايج ادخال عقل در باب معارف، حكم به قبح تكليف به چيزى است كه فوق طاقت مىباشد، ولى وهابيان و سلفيان آن را جايز مىشمارند.
عقل مىگويد: خداوند سبحان بدون تبيين احكام خود به توسط پيامبرش قبيح است كه مردم را عقاب كند، و اين مطلبى است كه شرع نيز تصديق كرده است آنجا كه خداوند سبحان مىفرمايد:
(وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا) (اسراء: 15)
و ما هرگز (قومى را) مجازات نخواهيم كرد، مگر آنكه پيامبرى مبعوث كرده باشيم.
ص21
ولى وهابيان، اين حكم را از جهت عقلى بدون استناد به شرع قبول ندارند.
يكى ديگر از احكام عقل، قبح عذاب طفل در آخرت است؛ زيرا اين عمل ظلم است و خداوند سبحان آن را انجام نمىدهد، ولى وهابيان آن را بر خدا جايز دانسته بلكه در صورت عمل، عين عدل مىدانند.
از قرآن كريم استفاده مىشود كه عقل قابليت دارد تا حسن يا قبح برخى از افعال را بفهمد گرچه شارع مقدّس درباره آن دستورى نداشته باشد؛ مثل آنكه عقل حُسن احسان و جزا دادن احسان به احسان و حسن عدل و وفاى به عهد و ... را درك مىكند، همچنان كه بذاته قبح ظلم و پاداش نيكى به ظلم و نقض پيمان را نيز درك مىنمايد. و اين مطلبى است كه از ظاهر بلكه صريح برخى از آيات استفاده مىشود؛
(وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيها آباءَنا وَ اللهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللهَ لا يأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ) (اعراف: 28)
و هنگامى كه كار زشتى انجام مىدهند مىگويند: پدران خود را بر اين عمل يافتيم؛ و خداوند ما را به آن دستور داده است! بگو: خداوند (هرگز) به كار زشت فرمان نمىدهد! آيا چيزى به خدا نسبت مىدهيد كه نمىدانيد؟!
ص22
از اين آيه استفاده مىشود كه انسان قبل از شرع، فحشاء و منكرات را مىشناسد و قبح آن را درك مىكند گرچه شرع به آن حكم نكرده باشد.
(أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ* ما لَكُمْ كَيفَ تَحْكُمُونَ) (قلم: 35 و 36)
آيا مؤمنان را همچون مجرمان قرار مىدهيم؟! شما را چه مىشود؟!
چگونه داورى مىكنيد؟!
(أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ) (ص: 28)
آيا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند همچون مفسدان در زمين قرار مىدهيم، يا پرهيزگاران را همچون فاجران؟!
اين آيات دلالت دارد بر اينكه وجدان و عقل انسان شاهد بر عدم تسويه است، و در نتيجه عقل انسان قدرت بر درك حسن و قبح اشياء و افعال را دارد.
قبول قاعده حسن و قبح عقلى داراى ثمراتى است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم؛
ص23
وجوب تنزيه افعال خداوند سبحان از عبث و بيهودگى و اتصاف آنها به اغراض.
لزوم تكليف بندگان؛ به جهت تنزيه افعال خداوند از عبث و بيهودگى.
لزوم بعثت انبياء به جهت رساندن مردم به هدايت و كمال.
لزوم نظر و تأمّل در برهان مدعى نبوّت به جهت وجوب دفع ضرر محتمل.
ثبات اخلاق و دوام آن در تمام ملتها و اقوام؛ به جهت موافقت آن با فطرت ثابت در تمام انسانها؛ مثل اكرام نيكوكار.
قبح تكليف بدون بيان.
قبح تكليف بما لا يطاق.
لزوم لطف بر خداوند.
هدفمند بودن افعال الهى.
حكم عقل به عدالت خداوند متعال.
ولى در عين حال تذكّر به دو نكته ضرورى به نظر مىرسد؛
الف) مقصود از حكم عقل به حسن و قبح برخى از اشياء به معناى تكليف بر خداوند به وجوب و لزوم نيست؛ زيرا او فوق هر مكلّفى است، ولى تعبير به وجوب و لزوم برخى امور بر خداوند به معناى وجوب استكشافى است نه وجوب مولوى، يعنى عقل انسان به طور قطع برخى از امور را كشف مىكند كه خداوند چون حكيم است خلاف حكمت نمىكند يعنى انجام امور موافق حكمت را بر خود واجب نموده است، نه اينكه از طريق مولويت چيزى را بر خداوند واجب كند.
ص24
ب) نكته ديگر اينكه عقل اگر در عقايد و معارف جايگاهى دارد اين به آن معنا نيست كه در شريعت نيز چنين جايگاهى داشته باشد؛ زيرا خداوند متعال در مجال تشريع كه بخشى از آن تعبديات است و نيز رسيدن به مصالح و مفاسد واقعى احكام براى انسانها راهى قرار نداده است لذا نمىتوان در اين باب عقل را ميزان قرار داده و در عموم موارد به آن مراجعه كرد؛ گرچه در برخى از مسائل نيز- آنگونه كه در اصول به آن اشاره شده- مىتوان از عقل كمك گرفت.
عقل از عقال البعير است. عقال البعير ريسمانى است كه بازوان شتر را مىبندند تا در جاى خود بماند.
عقل قوهاى است كه انسان به وسيله آن مىتواند حقايق و امور كلّى را بشناسد.
آنچه را كه انسان مىشناسد دوگونه است:
حقايق و امورى است كه تحقق آنها خارج از اراده و اختيار انسان است مانند واقعيتهاى طبيعى و ماوراء طبيعى.
حقايقى كه تحقق آنها در حوزه اراده و توان انسان است، مانند همه افعال اختيارى بشر.
با توجّه به اين دو گونگى كه در اصل مربوط به متعلّق شناخت عقلى است عقل را به نظرى و عملى تقسيم كردهاند؛ ادراكات دسته اوّل مستقيماً به عمل انسان مربوط نمىشود، و ادراكات دسته دوم با عمل
ص25
اختيارى انسان ارتباط مستقيم دارد.
بر اين اساس: عقل نظرى امورى را درك مىكند كه دانستن آنها مطلوب است. (ما ينبغى ان يعلم) عقل عملى امورى را درك مىكند كه عمل به آنها مطلوب است. (ما ينبغى ان يعمل). عقل مورد بحث در مسأله حسن و قبح عقلى، عقل عملى است نه عقل نظرى، اشاعره اعتبار و حجّيت عقل را در قلمرو ادراكات نظرى قبول دارند، و آنچه را انكار مىكنند ادراكات عقل عملى است. لذا تنها در بحثهاى مربوط به اثبات ذات و صفات الهى و توحيد همچون عدليه، از روش عقلى و دلائل آن استفاده مىكنند.
مفاد قاعده حسن و قبح عقلى دو چيز است:
افعالى كه از روى دانايى و اختيار انجام مىگيرد در نفس الامر و واقع داراى جهت حسن يا قبح است. و اين مطلب عموميت دارد. بر اين اساس احكام شرعى تابع ملاكات (مصالح و مفاسد) واقعى و نفس الامرى است، كه در حقيقت، فلسفه احكام شرعى است. و به عبارت ديگر، احكام شرعى كاشف از ملاكات واقعى و نفس الامرى است. و اشاعره اين اصل را به كلّى منكرند.
عقل بشر به صورت مستقل مىتواند ملاكات واقعى و مصالح و مفاسد نفس الامرى پارهاى از افعال را تشخيص دهد، ولى درك و شناخت جهات حسن و قبح همه افعال از توان عقل بيرون است و لذا
ص26
بشر به وحى و نبوّت نياز مبرم دارد.
توضيح مفاد نخست:
به افعال انسان دوگونه عناوين مترتّب مىگردد:
عناوينىاند كه افعال را از جنبه تكوينى از يكديگر جدا مىسازند مانند عناوين اكل، شرب، قيام، قعود و ... كه افعال از نظر اين عناوين به حسن و قبح متصف نمىشوند و فقط حسن تكوينى دارند.
عناوينىاند كه بر عناوين نخست مترتب مىشوند و به اعتبار آنها افعال به حسن يا قبح متصف مىشوند مانند عناوين عدل، ظلم، صدق، كذب، عمل به عهد، نقض عهد، وفاى به وعده، خلف وعده و ... اين عناوين را به اعتبار اينكه منشأ اتصاف افعال به حسن و قبح برمىگردد عناوين محسّن و مقبّح نيز مىگويند و حسن و قبح ذاتى مربوط به همين عناوين است نه عناوين اوليه.
بداهت عقل؛ يعنى حكم مزبور از احكام بديهى عقل عملى است؛ زيرا هر انسانى در نفس خود حسن عدل و قبح ظلم را مىيابد.
اگر حسن و قبح شرعى باشد منجرّ به انتفاء آن دو به صورت مطلق است، يعنى نه شرعاً ثابت مىشود و نه عقلًا:
ص27
الف) اگر علم به حسن برخى از افعال و قبح برخى ديگر نداشته باشيم عقلًا نمىتوانيم حكم به قبح كذب نماييم؛ زيرا وقوعش از خداوند جايز مىشود، و در نتيجه در صورتى كه قرآن خبر از حسن يا قبح
چيزى دهد به آن جزم پيدا نمىكنيم.
ب) با اين فرض، حكم شرع نيز ثابت نمىشود.
نتيجه: ثبوت حسن و قبح عقلى.
اگر حسن و قبح، عقلى و بديهى بود بايد هيچ كس در آن اختلاف نمىكرد همانند علم به زيادى كل بر جزء در حالى كه چنين نيست.
علوم در بداهت متفاوتاند؛ زيرا قضاياى يقينى در قياس كه همگى بديهىاند بر شش قسماند: اوّليات، مشاهدات، تجربيات، حدسيات، متواترات و فطريات. كه بين آنها تفاوت است و لذا به برخى از آنها زودتر علم و يقين حاصل مىشود و برخى ديرتر و اين منافات با بديهىبودن آنها ندارد.
ص28
كذب نافع قبيح نيست؛ زيرا اگر دروغ قبيح بود بايد كذبى كه منجرّ به خلاصى پيامبر (ص) از دست ظالم مىشود نيز قبيح باشد در حالى كه چنين نيست.
در اين مقام دو امر قبيح وجود دارد:
نبى را در معرض هلاك قرار دادن كه قبيح است.
دروغ و اغراء به جهل كه اين نيز قبيح است.
در مورد مثال فوق، انسان دوم را اختيار مىكند؛ زيرا قبحش كمتر است؛ كه در آن نجات پيامبر مىباشد.
نتيجه: كذب هميشه قبيح است ولى هنگام تعارض آنچه اقل قبيحاً است به حكم عقل اخذ مىشود.
در صورتى كه وعده دروغ بدهد اگر صدق به وفاى وعده حسن داشته باشد لازم مىآيد كه كذب، حسن باشد و اگر قبيح باشد لازم مىآيد كه صدق و وفاى به وعده قبيح باشد.
در مورد بالا دو مطلب وجود دارد:
ص29
حسن عمل به وفا را مطلق نمىدانيم، بلكه در صورتى حسن است كه متعلق آن امرى حسن باشد نه قبيح. مثلا اگر انسان وعده دهد كه كسى را بكشد اين وعده، حسن وفا ندارد بلكه عمل به آن قبيح است.
حسن و قبح عقلى، فرض تكليف بر خداوند است؛ زيرا با اين مبنى، امورى را انسان بر خداوند واجب يا حرام مىكند مثل عدل و حكمت و .... در حالى كه بر خداوند چيزى واجب نمىباشد.
اولًا: استدلالكننده بين دو مسأله خلط كرده است:
مسأله قابليت عقل بر درك حسن و قبح؛
مسأله ملازمه بين درك حسن و قبح عقلى فعل، و بين حكم شرع.
مورد بحث، از قسم اوّل است.
ثانياً: استدلالكننده بين فرض و وجوب تكليف بر خداوند و كشف آنچه نزد خداست از حكم در ضمن صفات و كمالش، خلط كرده است؛ يعنى ما با عقل خود كشف مىكنيم كه خداوند متعال از آنجا كه حكيم و رحيم است، اين حكم را بر خود ثابت كرده نه آنكه ما بر او تحميل نماييم.
ص30
حسن و قبح عقلى با جبر سازگارى ندارد، و از آنجا كه اشاعره قائل به جبر انسان در اعمال خويشاند مىگويند: اين نظريه با حسن و قبح عقلى سازگارى ندارد.
قوشجى مىگويد:
لو كان الحسن و القبح بالعقل لما كان شيء من افعال العباد حسناً و لا قبيحاً عقلا، و اللازم باطل باعترافكم. وجه اللزوم انّ العبد مجبور في افعاله ولاشيئاً من افعال المجبور بحسن ولا قبيح عقلا. (1)
اگر حسن و قبح عقلى بود نبايد چيزى از افعال بندگان عقلًا حسن يا قبح داشته باشد، و اين به اعتراف شما باطل است؛ زيرا بنده در افعالش مجبور است و هيچ يك از افعال جبرى متصف به حسن و قبح عقلى نيست.
در جاى خود ثابت كردهايم كه انسان در اعمال خود مجبور نيست. و همين كلام خود دليل است كه انسان مجبور نيست؛ زيرا افعال او متصف به حسن و قبيح مىشود.
فخر رازى مىگويد:
تكليف مالايطاق عقلا نزد عدليه قبيح است. و شارع به مالايطاق امر كرده؛ زيرا ابالهب را به ايمان تكليف كرده است، و از جمله ايمان،
1) شرح تجريد، ص 442.
ص31
تصديق خداوند است در هرچه از آن خبر داده است كه از آن جمله عدم ايمان اوست (كه در قرآن خبر داده) پس در حقيقت تكليف كرده كه ايمان آورد كه ايمان نمىآورد و اين تكليف، جمع بين ضدين مىباشد. و اگر اين نوع تكليف قبيح باشد خداوند انجام نمىدهد، در حالى كه انجام داده است نتيجه اينكه: حسن و قبح عقلى محال است. (1)
ابولهب مكلف به ايمان است از آن جهت كه امرى اختيارى براى او است، و امّا اخبار به عدم ايمان او از طريق وحى است و در نتيجه او مكلف به آنچه در قرآن كريم آمده- كه او ايمان نمىآورد- نيست.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا) (اسراء: 15)
و ما هرگز (قومى را) مجازات نخواهيم كرد، مگر آنكه پيامبرى مبعوث كرده باشيم.
اگر حسن و قبح، عقلى بود لازم مىآمد كه خداوند تارك واجب و مرتكب حرام را عذاب كند چه در شرع وارد شده باشد يا نشده باشد، درحالى كه آيه فوق اين مطلب را نفى مىكند.
1) المحصّل، ص 153.
ص32
عقل در مستقلات عقلى حجت است مثل وجوب شكر منعم و لزوم نظر در معجزه مدّعى نبوّت و ... و در غير اين موارد مرجع شرع است. و آيه مربوط به احكام و موضوعاتى است كه حكم و بيان آنها به دست شارع است، نه احكامى كه عقل آنها را به طور مستقل درك مىكند و ما قبول داريم در مواردى كه مانند عباديات كه مرجع شرع مىباشد بايد منتظر دستور شرع باشيم.
ص33
وهابيان در مورد عقل و دخالت آن در تشريع و عقايد ديدگاههايى دارند كه به آنها اشاره مىشود:
سلفىها استقلال عقل در فهم حقايق و مستقلات عقليه را قبول ندارند و وارد كردن مدركات عقلى قطعى بر آيات قرآن و روايات را نمىپذيرند.
دكتر قوسى مىگويد:
انّهم- (رحمهم الله)- يحترمون العقل و يقدرونه قدره و يعرفون له قيمته و فضله؛ لاعتقادهم بانّ فهم نصوص الكتاب و السنة يحتاج إلي قلب يتدبّر و عقل يفكّر يغوص صاحبه في معانيها فيستنبط منها الحكم الشرعي الصحيح، الّا انّهم يرفضون الغلو في تقدير العقل و تمجيده ... (1)
1) المنهج السلفى، ص 387.
ص34
همانا آنان عقل را محترم شمرده و قدرش را مىدانند و براى آن فضيلت و ارزش قائلاند؛ زيرا معتقدند كه فهم نصوص كتاب و سنت محتاج به قلب متدبّر و عقل متفكرى است كه صاحبش را در معانى آن دو وارد كرده و حكم شرعى صحيح را استنباط كند، ولى آنان غلو در تقدير از عقل و تمجيد آن را نمىپذيرند ...
اوّلًا: اين ادّعا را ما در مقام عمل نمىبينيم؛ زيرا مشاهده مىكنيم كه سلفىها در طول تاريخ به ظاهر آيات و روايات حكم كرده و هرگز در فهم نصوص و ظواهر، از عقل كمك نمىگيرند بلكه بر ظاهر هر روايتى عمل كرده و بر آن حمل مىنمايند. و اين معنايى را كه براى تعقل ذكر كردهاند به معناى فكر كردن است نه استفاده از مبانى و قواعد عقلى.
ثانياً: استفاده از قواعد عقلى قطعى در فهم نصوص و ظواهر، هرگز غلو در تقدير عقل نيست؛ بلكه حمل ظواهر هر دليل بر خداوند بدون تدبر در اينكه چه تالى فاسدى دارد غلوّ در تعبد به نصوص است.
اهل حديث و وهابيان به مجرد اينكه حديثى را در باب عقايد صحيحالسند يافتند به مضمون آن اعتقاد پيدا مىكنند گرچه با عقل قطعى مخالفت داشته باشد؛ زيرا آنان مىگويند: عقل را بايد تابع شرع نمود و عقل نمىتواند در مقابل شرع بايستد.
ولى ما مىگوييم: شارع رئيس عقلاست و هرگز سخنى مخالف با عقل
ص35
قطعى نمىگويد. و از آنجا كه عوامل گوناگونى در جعل حديث حتى با سندهاى صحيح وجود داشته و از راههاى گوناگون، فرهنگ و برخى از عقايد يهود و نصارا وارد ميراث فرهنگى اسلامى شده است، لذا جا دارد كه ميزانى براى تشخيص روايات صحيح از غير صحيح قرار دهيم كه يكى از آنها مرجعيت عقل صحيح و كلّى در اين موضوع مهم است.
دكتر سيد عبدالعزيز سيلى مىنويسد:
يتمثل الشرع في كتاب الله تعالي و سنة رسول الله (ص)؛ حيث انّها شارحة له و الاقتداء بالصحابة حيث انّ الوحي نزل بين أظهُرهم، و رسول الله (ص) بينهم، فهم اعلم بالكتاب و السنة من غيرهم. يقول ابوسعيد الدارمي: فالمعقول ما وافق هديهم و المجهول ما خالفهم و لا سبيل إلي معرفة هديهم و طريقتهم الّا بالآثار الواردة. (1)
شرع در كتاب خداى متعال و سنت رسول الله (ص) از آن جهت كه شرحدهنده آن است، و پيروى از صحابه ظهور و تبلور مىيابد؛ زيرا كه وحى در بين آنان نازل شده و رسول خدا (ص) بين آنها بوده است، پس آنان آگاهتر به كتاب و سنت از ديگران بودهاند. ابوسعيد دارمى مىگويد: پس معقول چيزى است كه موافق با هدايت آنها بوده و مجهول چيزى است كه با آنان مخالفت داشته باشد. و راهى براى شناخت هدايت و راه صحابه به جز آثار وارد شده نيست.
1) العقيدة السلفية، سَيلى، ص 102؛ الردّ على الجهمية، ص 309.
ص36
اوّلًا: در جاى خود حسن و قبح عقلى برخى از امور و افعال به اثبات رسيده است.
ثانياً: معارف دينى بر سه قسم است؛ برخى تنها با عقل قابل اثبات است؛ مثل اثبات وجود خداوند و ضرورت بعثت و معاد، و برخى هم با عقل و هم با نقل؛ مثل برخى از صفات خداوند، و برخى نيز تنها با نقل قابل اثبات است مثل جزئيات معاد و بهشت و دوزخ.
ثالثاً: خداوند متعال در آيات بسيارى دعوت به تدبر و تعقل كرده و كسانى را كه از تعقل سرباز مىزنند مذمت نموده است؛ آنجا كه مىفرمايد:
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يعْقِلُونَ) (انفال: 22)
بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمىكنند.
و نيز مىفرمايد:
(وَ يجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يعْقِلُونَ) (يونس: 100)
و پليدى (كفر و گناه) را بر كسانى قرار مىدهد كه نمىانديشند.
ابن تيميه مىگويد:
ما علم بصريح العقل لا يتصور ان يعارضه الشرع البتة، بل
ص37
المنقول الصحيح لا يعارضه معقول صريح قطّ. و قد تأملت ذلك في عامة ما تنازع الناس فيه، فوجدت ما خالف النصوص الصحيحة الصريحة شبهات فاسدة يعلم بالعقل بطلانها، بل يعلم بالعقل ثبوت نقيضها الموافق للشرع ...
ووجدت ما يعلم بصريح العقل لم يخالفه سمع قطّ، بل السمع الّذي يقال انّه يخالفه امّا حديث موضوع او دلالة ضعيفة، فلا يصلح ان يكون دليلا لو تجرّد عن معارضة العقل الصريح، فكيف اذا خالفه صريح المعقول؟ و نحن نعلم انّ الرسل لا يخبرون بمحالات العقول بل بمحارات العقول، فلا يخبرون بما يعلم العقل انتفاءه، بل يخبرون بما يعجز العقل عن معرفته. (1)
آنچه كه با عقل صريح دانسته شده گمان نمىرود كه هرگز با شرع مخالفت داشته باشد، بلكه منقول صحيح هرگز با معقول صريح معارضه ندارد. و من اين مطلب را در عموم مطالبى كه مردم در آنها نزاع كردهاند تأمّل نمودهام، و شبهات آنها را در مورد نصوص صحيح و صريح، شبهاتى فاسد يافتم كه عقل، علم به بطلان آنها دارد ... و ملاحظه نمودم كه آنچه با عقل صريح دانسته شده هرگز با دليل نقلى مخالفت ندارد، بلكه رواياتى كه گفته مىشود كه با عقل مخالفت دارد يا حديث جعلى است و يا دلالت آن ضعيف است كه با قطع نظر از معارضه آن با عقل
1) درء تعارض العقل و النقل، ج 1، ص 147.
ص38
صريح، صلاحيت دليل بودن را ندارد، تا چه رسد به اينكه با صريح معقول مخالف باشد. و ما مىدانيم كه رسولان هرگز مخالف صريح معقول چيزى نمىگويند حتى چيزى كه موجب تحير عقول شود. آنان از چيزى خبر نمىدهند كه عقل، علم به منتفى بودن آن دارد، بلكه از چيزى خبر مىدهند كه عقل، عاجز از شناخت آن است.
از اين كلام ابن تيميه استفاده مىشود كه او چرخشى گرچه محدود در كلامش داشته است، ولى نكاتى در سخن او قابل تأمل است كه در اينجا ذكر مىشود:
اوّلًا: برخى از اعتقادات است كه در رتبه سابق بر نقل و شرع بايد با عقل ثابت گردد تا نوبت به شرع برسد، همچون اثبات وجود خداوند متعال و عدالت و حكيم بودن و صادق بودن او تا متفرع بر آن، ضرورت بعثت و قرآن ثابت گردد، وگرنه اثبات اين اعتقادات به قرآن كريم دور است كه باطل مىباشد.
ثانياً: سخن در سنّت يعنى قول و فعل و تقرير معصوم نيست، بلكه سخن در حاكى از سنّت كه همان خبر راوى است مىباشد و از آنجا كه جعلكنندگان حديث با انگيزههاى مختلف و حتى با سند صحيح، بسيار بودهاند، بنابراين جا دارد كه ميزانى را براى تقييم و ارزشگذارى براى احاديث و شناخت صحيح از غير صحيح قرار دهيم كه يكى از آن ميزانها مطابقت و عدم مطابقت با عقل سليم و صريح و صحيح است.
ص39
وهابيان و سلفىها بر اصل و اساس اوّل خود كه همان تقديم شرع بر عقل است به ادلهاى تمسك كردهاند؛
دكتر قوسى مىگويد:
انّ التنزيل جاء بردّ الناس عند التنازع إلي الكتاب و السنة كما قال تعالي: (فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْيوْمِ الآخِرِ ذلِكَ خَيرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا) و هذا يوجب تقديم السمع ... (1)
همانا قرآن دستور مىدهد كه هنگام نزاع، به كتاب و سنت مراجعه كنيم آنجا كه مىفرمايد: (پس اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به سوى خدا و رسول بازگردانيد اگر ايمان به خدا و روز قيامت داريد اين بهتر و بازگشتش نيكوتر است) و مفاد اين آيه تقديم سمع و شرع بر عقل است ...
اوّلًا: ظاهر آيه فوق مواردى را شامل مىشود كه نزاع بعد از اعتقاد به خدا و رسول باشد، وگرنه رجوع به كتاب و سنت دورى است.
ثانياً: بعد از رجوع به كتاب خدا و سنّت رسول پى مىبريم كه در برخى موارد ارجاع به حكم عقل داده شده است كه در جاى خود به آنها اشاره خواهيم كرد.
1) المنهج السلفى، ص 384.
ص40
ثالثاً: خداوند متعال قبل از اين آيه مىفرمايد:
(أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ) (نساء: 59)
اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [اوصياى پيامبر] را!
پس معلوم مىشود كه مورد نزاع كه بايد در آن به خدا و رسول رجوع كرد مسائلى است عملى كه مربوط به اطاعت است نه مسائل اعتقادى.
ص41
او نيز مىگويد:
انّ العقل يصدق الشرع في كل ما اخبر به، بينما الشرع لم يصدق العقل في كل ما ذهب اليه ... (1)
همانا عقل شرع را در آنچه خبر داده تصديق مىكند در حالى كه شرع عقل را در همه آنچه درك كرده تصديق نمىكند ...
اوّلًا: عقل تمام آنچه را كه از ناحيه شرع رسيده گرچه به طور كلّى، تصديق مىكند ولى به طور تفصيل نمىتواند آنها را درك كرده و در نتيجه تصديق نمايد.
ثانياً: هرگز شرع با حكم عقل قطعى مخالفت ندارد؛ زيرا شارع رئيس عقلاست. آرى در مواردى كه عقل حقّ دخالت ندارد شارع حكم آن را تصديق نمىكند.
او نيز مىگويد:
انّه يلزم من تقديم العقل عليالنقل القول باستقلال العقل بنفسه و اعتبار ارسال الله سبحانه الرسل و انزاله الكتب لغواً لا فائدة فيه و لا طائل من ورائه. (2)
از تقديم عقل بر نقل لازم مىآيد كه عقل به خودى خود مستقل بوده و ارسال رسل و انزال كتب لغو و بىفائده باشد.
اوّلًا: ما كه معتقد به تقديم عقل بر نقل هستيم در تمام موارد چنين ادعايى نداريم بلكه در مواردى تقديم عقل را قبول داريم كه عقل قدرت درك در آن موارد را داشته باشد و لذا در مورد تعبديات هرگز عقل را بر شرع مقدم نمىدانيم.
ثانياً: مقصود ما از تقديم عقل، ابطال نقل و شرع نيست، بلكه مقصود ما از آن، توجيه و شناخت نقل و شرع از راه عقل است در مواردى كه عقل در آنجا راه دارد.
او نيز مىگويد:
انّ تقديم الرأي و الهوي عليالنقل سنة ابليس لعنه الله ... الّذي اعرض عن امر الله له بالسجود لآدم و قابله بالرأي الفاسد و كان
ص42
اوّل من قاس برأيه ... (1)
همانا تقديم رأى و هواى نفس بر نقل، سنّت ابليس لعين است كه از امر خدا به سجده كردن بر آدم سرباز زد و با رأى فاسد خود مقابله نمود و او اولين كسى بود كه به رأى خود قياس نمود ...
اولًا: مقصود از تقديم عقل بر شرع در موارد خاص به آن، پيروى از عقل قطعى است كه مىتواند وجود خدا و صفات او را به اثبات برساند نه پيروى از هواى نفسانى با اعمال رأى شخصى فاسد كه برخى دارند و لذا حرف قوسى ناظر به كلام ابوحنيفه و حكم عقل ظنى است.
ثانياً: پيروى از عقل قطعى در مواردى كه عقل در آنجا درك دارد پيروى از هواى نفس به حساب نمىيابد.
او نيز مىگويد:
انّ الردّ إلي الأدلة الشرعية يؤدي إلي ائتلاف الخلق و اجتماعهم و انقيادهم لأمر واحد، بالاضافة إلي اتصاف هذا الاجتماع و الإئتلاف بالصدق في حقيقته لموافقته للشرع. امّا الردّ إلي العقل فيحيل الخلق إلي شيء لا سبيل إلي ثبوته و معرفته و اتفاق الناس عليه لتفاوتهم في العقول و اختلافهم في الآراء ... (2)
ص43
همانا بازگرداندن مردم به مراجعه به ادله شرعى منجرّ به اتفاق و اجتماع و انقياد خلق به يك امر خواهد شد، مضاف به اينكه اين اجتماع و اتفاق در حقيقت به صدق متصف شدهاند از آن جهت كه با شرع موافقت نمودهاند، ولى با سوق دادن مردم به عقل، مردم را به چيزى حواله دادهايم كه راهى به ثبوت و معرفت و اتفاق مردم بر آن نيست؛ زيرا مردم در عقول تفاوت داشته و در آراء مختلفند ...
اوّلًا: برداشتها از ظاهر ادله شرعى مختلف است و لذا احاله مردم به شرع نيز خالى از اختلاف نيست.
ثانياً: از آنجا كه عقل فطرى و قطعى انسان در بسيارى از امور به حقيقت مىرسد و همه مردم از اين عقل برخوردارند، لذا ارجاع مردم به حكم چنين عقلى مىتواند مردم را به وحدت و اجتماع برساند.
امين صادق امين مىگويد:
قد اكمل الله دينه علييدي نبيه (ص) ولم يحوجه هو و لا أمته من بعده إلي عقل و لا إلي نقل و لا إلي رأي سوي ما جاء به، فقال سبحانه و تعالي: (الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً).(1)
و أنكر عليمن لم يكتف بالوحي المبين و لجأ إلي شبهات العقول و ترهاتها فقال: (أَ وَ لَمْ
1) مائده: 3.
ص44
يكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيكَ الْكِتابَ يتْلى عَلَيهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى لِقَوْمٍ يؤْمِنُونَ). (1)
فما جاء به رسول الله (ص) من امور الدين كامل كاف لا يحتاج إلي مزيد تقذف به عقول ناقصة و لا آراء واهمة، كما انّه ليس فيه نقصان و لا تقصير؛ لانّه لا يجوز ان يخلو كتاب الله و سنة رسوله من مهمات الدين، فما خلي عنهما فليس من مهام الدين بل ذلك زيادة في الدين محرمة ... (2)
خداوند دينش را به توسط پيامبرش كامل كرده و هرگز پيامبر و امت بعد از او را به عقل يا نقل يا رأيى غير از آنچه پيامبر (ص) آورده محتاج نكرده است. خداوند سبحان و متعال فرمود: (امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم). و نيز خداوند بر كسى كه به وحى آشكار اكتفا نكرده و به شبهات عقلى و حرفهاى بىپايه آن پناه برده انكار كرده مىگويد: (آيا آنچه را كه بر تو از قرآن فرستاديم و آن را بر تو تلاوت كرديم كفايت نكرد، هر آينه در آن رحمت و تذكّر است براى قومى كه ايمان مىآورند)، پس آنچه را كه رسول خدا (ص) از امور دين آورده كامل و كافى است و احتياجى به زياد كردن آنچه را كه عقول ناقص و آراى وهمى به آنها رسيده نيست، همانگونه كه در آن نقصان و كوتاهى به چشم نمىخورد؛ زيرا ممكن نيست كه كتاب خدا و سنت رسولش از مهمات دين
ص45
خالى باشد، و هر آنچه از كتاب و سنت خالى است از امور مهم دينى به حساب نمىآيد بلكه امور زيادى در دين و حرام است ...
خداوند متعال براى وجود انسان رسولان و هدايتگرانى درونى و برونى قرار داده كه هر كدام مكمل و متمم يكديگرند و در صورتى كه هر كدام را به جاى خود استفاده كنيم مىتوانند انسان را به سرمنزل مقصود و هدايت كامل برسانند، هدايتگر درونى عقل صريح و سليم و فطرت است.
عقل همچون چراغ راه هدايت است كه با گرفتن نسخه حياتبخش الهى به توسط انبيا و بهرهگيرى از چراغ عقل مىتوان به سر منزل مقصود رسيد. آرى كمال دين به تمام عنايات الهى در حقّ انسان است كه از آن جمله عقل و مدركات آن است.
وانگهى قرآن كريم در آيات بسيارى امر به تعقل و به كارگيرى عقل در فهم مطالب كرده است و كسانى را كه از عقل خود استفاده نمىكنند، به عنوان بدترين چهارپايان تعبير كرده است و مىفرمايد:
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يعْقِلُونَ) (انفال: 22)
همانا بدترين چهارپايان نزد خداوند، اشخاص كر و گنگى هستند كه تعقّل نمىكنند.
و در جايى ديگر مىفرمايد: (وَ يجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يعْقِلُونَ)؛ «خداوند پليدى را براى كسانى قرار مىدهد كه تعقل نمىكنند». (يونس: 100)
امام صادق (ع) در حديثى مىفرمايد:
ص46
... به عقل است كه بندگان، خالق خود را شناخته و مخلوق بودن خود را مىشناسند، او مدبّر آنان است و همه تحت تدبير اويند، و تنها او باقى و بقيه فانىاند ... (1)
قاضى عبدالجبار معتزلى در وصف ادلّه مىگويد:
اولين دليل عقل است؛ زيرا با اوست كه بين نيك و بد تمييز داده مىشود و نيز به واسطه اوست كه حجّيت كتاب و هم چنين حجّيت سنّت و اجماع ثابت مىشود. (2)
ابوعلى جبايى از بزرگان معتزله مىگويد: «همه معارفى كه در قرآن راجع به توحيد و عدل وارد شده، تأكيدكننده امورى است كه عقل انسان به آن اذعان دارد ...». (3)
ابن قيم مىگويد:
وقد اقسم الله سبحانه بنفسه علينفي الايمان عن هؤلاء الذين يقدمون العقل عليما جاء به الرسول؛ لانّه لا يثبت لأحد ايمان حتي يحكّم رسوله في جميع اموره و لا يبقي في نفسه حرج لحكمه و يسلّم لذلك تسليماً كاملا فلا يعارضه بعقل و لا رأي؛ لقوله تعالى: (فَلا وَ رَبِّكَ لا يؤْمِنُونَ حَتَّي يحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لا يجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيتَ وَ يسَلِّمُوا تَسْلِيماً). (4)
ص47
خداوند سبحان بر خود قسم خورده كه ايمان را از كسانى كه عقل را بر دستورات رسول مقدم مىدارند دور كند؛ زيرا براى كسى ايمان ثابت نمىشود تا آنكه در تمام امورش، رسول خدا حكم كند و در نفسش به جهت آن حكم حرجى نباشد و تسليم كامل در برابر آن داشته باشد و با آن به توسط عقل و رأى خود به جنگ برنخيزد؛ زيرا خداوند متعال فرمود: «قسم به پروردگارت! آنان ايمان نمىآورند تا آنكه تو را حَكَم در مشاجرات بين خود قرار دهند آن گاه در نفسهاى خود از آنچه قضاوت كردى حرجى نيابند و تسليم حكم تو گردند».
آيه فوق كه «ابن قيم» در كلامش به آن استدلال كرده مربوط به حكم و قضاوت است كه بعد از انعقاد آن از جانب رسول اكرم (ص) كسى حقّ مداخله در آن را نداشته و حقّ نظر و فسخ ندارد، و اين به خلاف مسائل
اعتقادى است كه عقل مىتواند درباره آنها صاحب نظر باشد؛ خصوصاً آنكه عقل قطعى صريح زيربناى اصلى برخى از اعتقادات است.
ابن تيميه مىگويد:
والصحابة- رض- كيف كانوا يتلقون الوحي من رسول الله (ص)؟ و هل كانوا يعارضونه بعقولهم و آرائهم أم كانوا ينقادون له و يستسلمون لأحكامه و يصدقون بأخباره؟ و هل كانوا يدفعون من
ص48
النصوص ما رفضته عقولهم؟ و يقدمون العقل عليها؟ فانّ العقل لا يجب ان يتقدم بين يدي الشرع، فانّه من التقدم بين يدي الله و رسوله ... (1)
صحابه- رض- چگونه وحى را از رسول خدا (ص) تلقّى مىكردند؟ و آيا عقول و آراء خود را معارض با وحى مىدانستند يا اينكه نسبت به وحى انقياد داشته و تسليم احكام آن مىشده و اخبار آن را تصديق مىنمودند؟ آيا با عقل هايشان نصوص را دفع مىكرده و عقل را بر آن مقدم مىداشتند؟ عقل هرگز نمىتواند خود را جلوتر از شرع بداند؛ زيرا اين كار جلو انداختن خود بر خدا و رسول
است ...
اوّلًا: صحابه هرگز احكام خداوند متعال را در فروع دين و حكم و قضاوت خدا و رسول با عقل خود معارض نمىدانستند، و به طور كلى در مقابل اينگونه دستورات تسليم محض بودند، ولى قرآن كريم، خودش افراد را دعوت به تعقل و استدلال از راه عقل براى رسيدن به برخى از عقايد اصلى نموده است.
ثانياً: همانگونه كه اشاره شد سخن از معارضه سنّت با عقل نيست بلكه سخن از معارضه خبر حاكى از سنّت با عقل است كه اين تعارض امرى بديهى به نظر مىرسد خصوصاً آنكه عواملى در جعل و عدم فهم صحيح حديث مؤثر بوده است.
1) ر. ك: الاعتصام، ج 2، ص 331.
ص49
به نظر مىرسد كه بايد بين اصول دين و فروع دين خصوصاً عباديات تفكيك قائل شد؛ آرى آنچه كه عقل بشرى در آن دخالت ندارد و نمىتوان عقل را در آن ميزان قرار داد فروع دين و عباديات است؛ زيرا رسيدن به مصالح و مفاسد واقعى امرى دشوار به نظر مىرسد و لذا بايد در آنها تابع نصّ بود، بر خلاف اصول دين كه مربوط به عقيده و اعتقاد است و در آنها راهى از عقل سليم و قطعى وجود دارد، خصوصاً آنكه برخى از اصول عقايد همچون اثبات وجود خدا و برخى صفات او همچون صفت صدق تنها از راه عقل اثبات شدنى است نه نقل؛ زيرا استدلال به آن مستلزم دور است.
به همين مطلب ابن قيم جوزيه در مورد عبادات و تشريع اشاره كرده آنجا كه مىگويد:
وبالجملة فجاءهم بخير الدنيا و الآخرة برمته، و لم يحوجهم الله إلي احد سواه، فكيف يظنّ انّ شريعته الكاملة الّتي ما طرق العالم شريعة اكمل منها ناقصة تحتاج إلي سياسة خارجة عنها تكملها، أو إلي قياس او حقيقة او معقول خارج عنها، و من ظنّ ذلك فهو كمن ظنّ انّ بالناس حاجة إلي رسول آخر بعده. (1)
رسول خدا (ص) براى مردم خير دنيا و آخرت را آورده است و خداوند مردم را به كسى سواى خودش محتاج نكرده است، پس چگونه گمان مىرود كه شريعت كامل او كه در عالم شريعتى كاملتر از آن نيست، ناقص باشد به حيثى كه احتياج به سياستى خارج از آن داشته باشد تا آن
1) اعلام الموقعين، ج 4، ص 276.
ص50
را تكميل كند يا به قياس يا حقيقت يا معقولى خارج از آن شريعت محتاج گردد، و كسى كه چنين گمانى داشته باشد همانند كسى است كه معتقد است مردم احتياج به رسولى ديگر بعد از پيامبر (ص) دارند.
به نظر مىرسد كه همه اتفاق نظر داريم بر اينكه در معارف دينى عقل به تنهايى كفايت نمىكند و به طور حتم احتياج به شرع است، اگر وهابيان اين مطلب را مىگويند كه مورد اتفاق است.
ابن تيميه مىگويد:
وما كان العقل وحده كافياً في الهداية و الإرشاد و الّا لما ارسل الله الرسل. (1)
عقل به تنهايى كافى در هدايت و ارشاد نيست، و گرنه خداوند رسولان را نمىفرستاد.
ولى به نظر مىرسد كه غالب وهابيان خصوصاً معاصران، منكر دخالت عقل در تمام مسايل اعتقادى و شرعى هستند.
آيت الله جوادى آملى مىگويد:
گرچه عقل مصباح شريعت و كاشف از احكام واقعى دين است؛ اما خود معترف است كه محدوديتهاى فراوانى دارد و به عرصههايى از دين بار نمىيابد و مناطقى قرقگاه حضور اوست. عقل مىداند كه
1) موافقة صحيح المنقول لصريح المعقول، ج 1، ص 21.
ص51
ادراك ذات حق تعالى منطقه ممنوعه است و هيچ مُدركى به آنجا دسترسى ندارد، همانگونه كه كنه صفات حق تعالى كه عين ذات اوست نيز منطقه ممنوعه ديگرى براى عقل است ...
البته بشر در معارف دينى از مفاهيم مدد مىگيرد و از خداوند سخن مىگويد، اما بايد توجه داشت كه ادراك مفهومى خدا غير از ادراك ذات و اكتناه صفات ذات است؛ چون همه مفاهيم مخلوقاند ... (1)
به نظر مىرسد كه مخاطب اعتراضات امثال ابن تيميه و به طور عموم سلفىها و وهابيان، ابوحنيفه و علماى احناف باشند؛ زيرا آنان هستند كه عقلگرايى را در حدّ وسيع در استنباط احكام شرعى گسترش داده و كمتر به نصوصات شرعى توجّه دارند. گرچه وهابيان دائره ادعاى خود را گسترش داده و به طور كلى عقل را تعطيل نمودهاند؛ زيرا در مقابل هر افراطى تفريط است.
ابوحنيفه اوّل كسى بود كه براى به دست آوردن علل واقعى احكام شرعى از طريق عقل و قرار دادن آن به عنوان مقياس براى صحت نصوص كوشش نمود و هر حكمى را كه موافق با آن مقياس بود حكم مىكرد كه از جانب خداست و هر حكمى كه مخالف با عقل بود را نمىپذيرفت.
ابونعيم اصفهانى به سندش از عمرو بن جميع نقل كرده كه گفت: من و ابن ابى ليلى و ابوحنيفه بر جعفر بن محمد (ع) وارد شديم، حضرت به
1) منزلت عقل، صص 56 و 57.
ص52
ابن ابى ليلى فرمود: «اين كيست كه همراه توست؟» او مىگويد: عرض كردم: «اين مردى است داراى بصيرت و نفوذ در امر دين». حضرت فرمود: «گويا او امر دين را به رأى خود قياس مىكند؟ ... مرا حديث كرد پدرم از جدم كه رسول خدا (ص) فرمود:
أَوَّلُ مَنْ قَاسَ امْرَ الدِّين بِرَأيهِ إبْلِيسَ، قَالَ اللهُ تَعَالَي لَهُ: اسْجُدْ لآدَمَ، فَقَالَ: (أَنَا خَيرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ)، فَمَنْ قَاسَ الدِّينَ بِرَأيهِ قَرَنَهُ اللهُ تَعَالَي يوْمَ القِيمَةِ بِابْلِيسَ؛ لانّهُ اتَّبَعَهُ بِالقِياسِ. (1)
اول كسى كه امر دين را به رأى خود قياس كرد شيطان بود آن هنگام كه خداوند متعال به او فرمود: بر آدم سجده كن، او گفت: (من از او برترم، مرا از آتش خلق كردى و او را از گل) پس هر كس دين را به رأى خود قياس كند خداوند متعال او را در روز قيامت با شيطان محشور خواهد كرد؛ زيرا او را در امر قياس پيروى كرده است.
بىتوجهى سلفيان و وهابيان به عقل همانند بىاعتنايى مسيحيان است. به رغم آنكه ما اعتقاد داريم شريعت حضرت مسيح (ع) از شرايع آسمانى است، ولى مشاهده مىكنيم كه مسيحيان، عقل را در باب عقايد رها كرده و تنها به الهام و اشراق بسنده كردهاند و لذا معتقد به تثليث شده در عين اينكه مدعى توحيداند، مسألهاى كه عقل انسان حكم به تناقض و بطلان آن دارد. و اگر از اين جهت به آنها اشكال كنيم مىگويند: اين مسأله از
1) حلية الاولياء، ج 3، ص 197.
ص53
جمله عقايدى است كه كنه آن با عقل و برهان درك نمىشود و تنها ايمان به آن واجب است، و از اين راه بين عقل و دين و به تعبير ديگر علم و دين فاصله مىاندازند، در حالى كه خداوند متعال تأكيد بر تلازم بين آنها نموده آنجا كه مىفرمايد:
(وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللهِ إِلى يوْمِ الْبَعْثِ) (روم: 56)
ولى كسانى كه علم و ايمان به آنان داده شده مىگويند: شما به فرمان خدا تا روز قيامت (در عالم برزخ) درنگ كرديد.
آرى، دعوت به عقل و تفكّر به معناى رها كردن ساير راهها به شناخت خداوند از آن جمله الهام و اشراق نيست.
خداوند متعال مىفرمايد:
(يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً) (انفال: 29)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، براى شما وسيلهاى جهت جدا ساختن حق از باطل قرار مىدهد.
و نيز مىفرمايد:
(يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يؤْتِكُمْ كِفْلَينِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يغْفِرْ لَكُمْ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (حديد: 28)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! تقواى الهى پيشه كنيد و به رسولش ايمان بياوريد تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و براى شما نورى قرار دهد كه با آن (در ميان مردم و در مسير زندگى خود) راه برويد و گناهان شما را ببخشد؛ و خداوند غفور و رحيم است.
ص54
ص55
يكى از اصول وهابيان انحصار استدلال در استدلالهاى قرآنى و روايى است و ردّ استدلال به هرگونه دليل عقلى در مسايل اعتقادى است.
ابن قيم جوزيه مىگويد:
انّ طريقة القرآن في الاستدلال ملائمة للعقل و الفطرة و الوجدان. (1)
همانا روش قرآن در استدلال تناسب با عقل و فطرت و وجدان دارد.
دكتر سَيلى مىنويسد:
ويري السلف انّ في طريقة القرآن الكريم اقحام المعاندين و الزام و ارشاد المترددين، و قد اختاروا منهج القرآن في الاستدلال دون سواه من المناهج و الطرق الأخري ...(2)
ديدگاه سلف آن است كه با روش قرآن كريم مىتوان معاندان را
ص56
محكوم كرده و ترديد كنندگان را ملزم و ارشاد نمود. آرى سلف تنها راه قرآن را در پيش گرفته است نه ديگر راهها را.
ابن تيميه مىگويد:
انّ العقل مع خبره (ص) كالعامي المقلد مع الامام المجتهد بل هو دون ذلك بكثير ... (1)
همانا عقل در مقابل خبر پيامبر (ص) همانند شخص عامى مقلد در مقابل امام مجتهد است، بلكه بسيار پايينتر از او مىباشد.
او نيز مىگويد:
قد تدبّرت عامة ما يذكر المتفلسفة و المتكلمة و الدلائل العقلية، فوجدت دلائل الكتاب و السنة تأتي بخلاصته الصافية عن الكدر و تأتي بأشياء لم يهتدوا لها و تحذف ما وقع منهم من الشبهات و الأباطيل مع كثرتها و اضطرابها. (2)
من در عموم آنچه را كه فلاسفه و متكلمين ذكر كرده و دلايل عقلى كه ذكر مىشود تدبر كردم ولى دلايل قرآن و سنت را مشاهده كردم كه با خلاصه بودنش از كدورات صاف است و معارفى مىآورند كه هرگز كسى به آنها دسترسى نيافته است، و نيز شبهات و حرفهاى باطل با كثرت و اضطرابش را از بين مىبرند.
او نيز مىگويد:
انّ ما عند أنظار اهل الكلام و الفلسفة من الدلائل العقلية علي المطالب الإلهية، فقد جاء القرآن الكريم بما فيها من الحقّ و ما
ص57
هو ابلغ و اكمل منها علي احسن وجه مع تنزهه عن الأغاليط الكثيرة الموجودة عند هؤلاء، فانّ خطأهم فيها كثير جداً و لعلّ ضلالهم اكثر من هداهم و جهلهم اكثر من علمهم. (1)
هر آنچه از ديدگاههاى اهل كلام و فلسفه از ادله عقلى بر معارف الهى رسيده در قرآن كريم همراه با حقّ و حقيقت و بليغتر و كاملتر از آنها به بهترين وجه، خالى از غلطهاى بسيارى كه نزد آنان موجود است، آمده است؛ زيرا خطاى آنان به طور جدّ بسيار است، و شايد گمراهى آنان از هدايتشان و جهلشان از علمشان بيشتر باشد.
ابن قيم جوزيه مىگويد:
إذا تعارض النقل و هذه العقول اخذ بالنقل الصحيح و رمي بهذه العقول تحت الأقدام و حطت حيث حطّها الله و اصحابها. (2)
هرگاه نقل و اين عقول با يك ديگر تعارض كردند به نقل صحيح اخذ شده و اين عقلها زير پا لگدمال مىشود همانگونه كه خداوند آنها و صاحبانش را لگدكوب كرده است.
دكتر مفْرح بن سليمان قوسى مىگويد:
يقوم المنهج السلفي علي قواعد اساسية و يعتمد علي اصول واضحة افترق بها عمّا سواه من مناهج الفرق و الطوائف و المذاهب الأخري ... منها الاستدلال بالآيات القرآنية و الاحاديث النبوية ... و هذه من اهمّ القواعد الّتي يقوم عليها المنهج السلفي،
ص58
فالدارس لهذا المنهج و المتتبع له قديماً و حديثاً يجد انّ علماء السلف يجمعون علي الاستدلال بالكتاب و السنة
ص58
في كافة امورهم و في جميع مسائل و قضايا الاعتقاد و التشريع و السلوك و قضايا المعرفة عموماً ... (1)
روش سلف قائم بر قواعد اساسى و تكيه بر اصول واضحى دارد كه از راههاى فرق و طوايف و مذاهب ديگر جداست ... كه از آن جمله استدلال به آيات قرآن و احاديث نبوى است ... و اين از مهمترين قواعدى است كه روش سلف بر آن استوار مىباشد. كسى كه اين روش را فهميده و از قديم و جديد آن را پيگيرى كرده مىيابد كه علماى سلف بر استدلال به كتاب و سنت در تمام امور و مسائل و قضاياى اعتقاد و تشريع و رفتار و قضاياى معرفتى به طور عموم اجماع دارند ...
دكتر قوسى نيز مىگويد:
فمن اهمّ قواعد منهج السلف اهل السنة و الجماعة استخدامهم الأدلّة المنطقية و الأقيسة العقلية المستنبطة من النصوص الشرعية في الكتاب و السنة، انطلاقاً من قناعتهم:
القرآن ...
1) المنهج السلفى، ص 357.
ص59
بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً. (1)
و بانّ هذه الأدلة و الحجج و البراهين العقلية المستنبطة من النصوص الشرعية فيها الغناء لطالب العقيدة الاسلامية، و بأنّها براهين قطعية ملزمة ... قال تعالي: وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ. (2)
و استخدامهم دلالات الأنفس و الآفاق و المعجزات في الاستدلال عليالله عزّوجلّ و معرفته ... (3)
از مهمترين قواعد روش سلف از اهل سنت و جماعت استخدام ادله منطقى و قياسهاى عقلى است كه از نصوص شرعى در كتاب و سنت استنباط شده است و اين به جهت قانع شدن آنان در امورى است؛
ص60
هيچ مسألهاى از مسائل كلامى و فلسفى نيست كه علما در آن وارد شده باشند جز آنكه در قرآن به طور وضوح بيان شده است ...
رسول كريم (ص) با تأييدات الهى از حجتها و براهين عقلى بر مردم فرستاده شد همانگونه كه خداوند متعال فرمود: (آنان بر تو مثال نخواهند زد جز آنكه ما براى تو حقّ و بهترين تفسير را خواهيم آورد).
اين ادله و حجتها و براهين عقلى كه از نصوص شرعى استنباط شده در آنها بىنيازى براى طالب عقيده اسلامى است؛ زيرا اينها
ص60
براهين عقلى الزامآور است ... و لذا خداوند متعال فرمود: (ما براى مردم در اين قرآن از هر مثالى آوردهايم).
دكتر قوسى نيز مىگويد:
وذلك باعتبارهما وحياً من الله عزّوجلّ يمتاز عليما سواه من ادلة البشر و حججهم بمزايا عديدة منها:
العصمة عن الخطأ و الميل و الشطط.
اعتماده في الاستدلال عليما فطرت عليه النفوس من الايمان بالمشاهد المحسوس، فهو اقوي في الحجة و ابلغ في الأثر.
اشتماله عليالتوجيه و الارشاد و الدعوة بالتي هي احسن، و لاشك انّ اسلوب الرفق و اللين ادعي لقبول الحق و الرضي به.
مخاطبة الانسان بأروع مظاهر القوة و أساليب البيان و الإقناع، فيرضي العقول السليمة و يحرك المشاعر و يمتع الوجدان.
تقرير الحجج الصحيحة و ابطال الشبه الفاسدة و مجادلة المعاندين بما يشفي و يكفي.
اتخاذه في تقرير العقيدة الاسلامية منهجاً ذا شقّين: أحدهما: هدم العقائد الفاسدة و الثاني: بناء العقيدة الصحيحة. (1)
و اين به جهت آن است كه قرآن و سنت از جانب خداى عزّوجلّ وحى شده و بر ما سواى خود از ادله بشر و حجتهاى آنان مزاياى بىشمارى دارد از قبيل؛
1) المنهج السلفى، صص 357- 358.
ص61
عصمت از خطا و هوا و لغزش.
در استدلال بر فطريات نفسانى از ايمان به مشاهدات و محسوسات استفاده كرده است كه در احتجاج قوىتر و اثر آن بليغتر است.
مشتمل بر توجيه و ارشاد و دعوت به احسن است، و شكى نيست كه اسلوب مدارات و نرمش در گفتار براى پذيرش حقّ و راضى شدن به آن مؤثرتر است.
اين دو، انسان را با بهترين مظاهر قوت و اسلوب بيان و قانع كردن، مورد خطاب قرار دادهاند، و لذا عقلهاى سليم به آن راضى شده و شعور انسان را به حركت درآورده و وجدان از آن بهره خواهد برد.
حجتهاى صحيح را تقرير كرده و شبهههاى فاسد و مجادله معاندان را به نحو شافى و كافى ابطال نمودهاند.
كسى كه قرآن را روش خود در عقيده اسلامى قرار دهد داراى دو اثر خواهد بود؛ يكى خراب كردن عقيدههاى فاسد و ديگرى ساختن عقيده صحيح.
پاسخ
اوّلًا: گرچه ما معتقديم كه قرآن كريم در برگيرنده تمام راهها براى اثبات عقايد و معارف دينى است، ولى از آنجا كه مكاتب و فلسفههاى گوناگون عقلى بعد از عصر ظهور اسلام پديد آمد كه برخى از آنها درصدد انكار خداوند متعال يا ديگر معارف دينى است. لذا چارهاى جز آن نيست كه از مبانى عقلى و فلسفى نيز براى اثبات اين معارف استفاده نمود.
ثانياً: هدف ما از فراگيرى علوم عقلى از قبيل منطق، كلام و فلسفه
ص62
طريقتى است تا به واسطه آنها بتوانيم بهتر از استدلالهاى قرآن و سنت استفاده كنيم.
ثالثاً: قرآن و سنت در مواردى خاص از شبهات مخالفان پاسخ داده است در حالى كه هر از گاهى آنان با شبهات جديد به ميدان آمده و درصدد تهاجم بر مبانى و اصول اسلامى برمىآيند، لذا جا دارد كه اصول و مبانى عقلى را ترسيم نموده و فراگيريم تا بتوانيم از عهده پاسخ به شبهات جديد آنان برآييم.
به همين جهت است كه در بسيارى از موارد قرآن كريم و روايات ما را به تعقل و تدبر دعوت مىكند.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه خداوند متعال دعوت به تعقل به طور مطلق نموده و از مردم خواسته است تا عقل خود را به كار گرفته و از آن در مجالاتى كه كاربرد دارد استفاده نمايند. نه آنكه تنها در فهم نصوص قرآنى و ادله آن بهكار گيرند آنگونه كه وهابيان مىگويند. اينك به نمونههايى از اينگونه آيات اشاره مىكنيم؛
(وَ مِنْ آياتِهِ يرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ ينَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيحْيي بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يعْقِلُونَ) (روم: 24)
از آيات او اين است كه برق و رعد را به شما نشان مىدهد كه هم مايه ترس و هم اميد است (ترس از صاعقه، و اميد به نزول باران)، و
ص63
از آسمان آبى فرو مىفرستد كه زمين را بعد از مردنش به وسيله آن زنده مىكند؛ در اين نشانههايى است براى جمعيتى كه مىانديشند!
(وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللهُ إِلَّا بِالْحَقِّ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (انعام: 151)
و انسانى را كه خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانيد! مگر بحق (و از روى استحقاق)؛ اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، شايد درك كنيد!
(وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ) (ملك: 10)
و مىگويند: اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقّل مىكرديم، در ميان دوزخيان نبوديم!
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيلِ وَ النَّهارِ لآياتٍ لأُولِي الأَلْبابِ) (آل عمران: 190)
مسلماً در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و رفت شب و روز، نشانههاى (روشنى) براى خردمندان است.
قرآن كريم از راههاى مختلف دعوت به تدبّر و تعقل نموده است. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
خداوند متعال مىفرمايد:
(كَذلِكَ يبَينُ اللهُ لَكُمُ الآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (بقره: 242)
اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما شرح مىدهد؛ شايد انديشه كنيد!
و نيز مىفرمايد:
(يبَينُ اللهُ لَكُمُ الآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ) (بقره: 219)
اينچنين خداوند آيات را براى شما روشن مىسازد، شايد انديشه كنيد!
خداوند متعال مىفرمايد:
(أَ فَلا يتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً) (نساء: 82)
آيا درباره قرآن نمىانديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند.
و مىفرمايد: (وَ ما يذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الأَلْبابِ)؛ «و
ص66
جز خردمندان، (اين حقايق را درك نمىكنند، و) متذكر نمىگردند». (بقره: 269)
و مىفرمايد: (كَذلِكَ نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْمٍ يعْقِلُونَ)؛ «اينچنين آيات خود را براى كسانى كه تعقّل مىكنند شرح مىدهيم». (روم: 28)
و مىفرمايد:
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يعْقِلُونَ) (انفال: 22)
بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمىكنند.
و مىفرمايد:
(أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يسْمَعُونَ أَوْ يعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا) (فرقان: 44)
آيا گمان مىبرى بيشتر آنان مىشنوند يا مىفهمند؟! آنان فقط همچون چهارپايانند، بلكه گمراهترند!
قرآن كريم دعوت به تعقل در امور مختلفى براى رسيدن به اهداف معرفى كرده است:
ص67
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ ما تُغْنِي الآياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يؤْمِنُونَ) (يونس: 101)
بگو: نگاه كنيد چه چيز (از آيات خدا و نشانههاى توحيدش) در آسمانها و زمين است! اما اين آيات و انذارها به حال كسانى كه (به خاطر لجاجت) ايمان نمىآورند مفيد نخواهد بود!
و مىفرمايد:
(أَ فَلا ينْظُرُونَ إِلَى الإِبِلِ كَيفَ خُلِقَتْ* وَ إِلَى السَّماءِ كَيفَ رُفِعَتْ* وَ إِلَى الْجِبالِ كَيفَ نُصِبَتْ) (غاشيه: 17- 19)
آيا آنان به شتر نمىنگرند كه چگونه آفريده شده است؟! و به آسمان نگاه نمىكنند كه چگونه برافراشته شده؟! و به كوهها كه چگونه در جاى خود نصب گرديده!
و مىفرمايد: (وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ)؛ «و در وجود خود شما (نيز آياتى است)؛ آيا نمىبينيد؟!» (ذاريات: 21)
ص68
قرآن كريم در دعوت مردم به تعقل اهدافى را دنبال مىكند:
خداوند متعال مىفرمايد:
(أَ فَمَنْ يخْلُقُ كَمَنْ لا يخْلُقُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ) (نحل: 17)
آيا كسى كه (اينگونه مخلوقات را) مىآفريند، همچون كسى است كه نمىآفريند؟! آيا متذكّر نمىشويد؟!
و مىفرمايد:
(هذا خَلْقُ اللهِ فَأَرُونِي ما ذا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظَّالِمُونَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ) (لقمان: 11)
اين آفرينش خداست؛ امّا به من نشان دهيد معبودانى غير او چه چيز را آفريدهاند؟! ولى ظالمان در گمراهى آشكارند.
خداوند مىفرمايد:
(وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ) (جاثيه: 13)
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همه را از سوى خودش
ص69
مسخّر شما ساخته؛ در اين نشانههاى (مهمّى) است براى كسانى كه انديشه مىكنند!
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ* كَذلِكَ يبَينُ اللهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (بقره: 241 و 242)
و براى زنان مطلقه، هديه مناسبى لازم است (كه از طرف شوهر، پرداخت گردد). اين، حقى است بر مردان پرهيزكار. اينچنين، خداوند آيات خود را براى شما شرح مىدهد؛ شايد انديشه كنيد!
و مىفرمايد: (وَ أَنْ تَصُومُوا خَيرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)؛ «و روزه داشتن براى شما بهتر است اگر بدانيد!» (بقره: 184)
و مىفرمايد:
(يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِي لِلصَّلاةِ مِنْ يوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللهِ وَ ذَرُوا الْبَيعَ ذلِكُمْ خَيرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (جمعه: 9)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه براى نماز روز جمعه اذان گفته شود، به سوى ذكر خدا بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد كه اين براى شما بهتر است اگر مىدانستيد!
ص70
خداوند متعال مىفرمايد:
(قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَانْظُروا كَيفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ) (آل عمران: 137)
پيش از شما، سنّتهايى وجود داشت؛ (و هر قوم، طبق اعمال و صفات خود، سرنوشتهايى داشتند؛ كه شما نيز، همانند آن را داريد.) پس در روى زمين، گردش كنيد و ببينيد سرانجام تكذيبكنندگان (آيات خدا) چگونه بود؟!
و مىفرمايد:
(أَ وَ لَمْ يسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَينْظُرُوا كَيفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيناتِ فَما كانَ اللهُ لِيظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يظْلِمُونَ) (روم: 9)
آيا در زمين گردش نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند چگونه بود؟! آنها نيرومندتر از اينان بودند، و زمين را (براى زراعت و آبادى) بيش از اينان دگرگون ساختند و آباد كردند، و پيامبرانشان با دلايل روشن به سراغشان آمدند (امّا آنها انكار كردند و كيفر خود را ديدند)؛ خداوند هرگز به آنان ستم نكرد، آنها به
ص71
خودشان ستم مىكردند!
در روايات فريقين نيز سخن از مدح عقل به ميان آمده است.
عقل در روايات عبارت است از نورى كه خداوند سبحان بر ارواح انسان افاضه كرده و او ظاهر بذاته و مظهر لغيره است. او حجتى الهى است كه ذاتاً معصوم است و ممتنع از خطا، او قوام حجّيت هر حجتى است، و او ملاك تكليف و ثواب و عقاب است و تميز بين حق از باطل و شر از خير به واسطه اوست و .... اينك به بررسى برخى از روايات كه بر دليل عقلى براى اثبات وجود خداوند اشاره شده مىپردازيم.
الف) اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايد:
بِصُنْعِ اللهِ يسْتَدَلُّ عَلَيهِ وَ بِالْعُقُولِ تُعْتَقَدُ مَعْرِفَتُهُ وَ بِالتَّفَكُّرِ تَثْبُتُ حُجَّتُهُ. (1)
به مخلوق خداوند بر وجود او استدلال مىشود، و به وسيله عقول به معرفت او اعتقاد پيدا مىشود، و با تفكر حجت او ثابت مىگردد.
ب) و نيز مىفرمايد:
1) تحف العقول، ص 62.
ص72
بِالْعُقُولِ يعْتَقَدُ التَّصْدِيقُ بِاللهِ وَ بِالْاقْرَارِ يكْمُلُ الْايمَانُ. (1)
به وسيله عقلها اعتقاد به وجود خداوند پيدا مىشود، و به اقرار به وجود خدا ايمان كامل مىگردد.
ج) امام باقر (ع) مىفرمايد:
لَمَّا خَلَقَ اللهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَقْبِلْ، فَأَقْبَلَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ: وَ عِزَّتِي وَ جَلالِي مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَي مِنْكَ وَ لا أَكْمَلْتُكَ إِلَّا فِيمَنْ أُحِبُّ، أَمَا إِنِّي إِياكَ آمُرُ وَ إِياكَ أَنْهَي وَ إِياكَ أُعَاقِبُ وَ إِياكَ أُثِيبُ. (2)
چون خدا عقل را آفريد از او بازپرسى كرد، به او گفت: پيش آى، پيش آمد، گفت: باز گرد، بازگشت. آنگاه فرمود: به عزت و جلالم سوگند مخلوقى كه از تو به پيشم محبوبتر باشد نيافريدم و تو را تنها به كسانى كه دوستشان دارم كامل دادم، همانا امر و نهى و كيفر و پاداشم متوجه تو است.
د) امام صادق (ع) مىفرمايد:
إِنَّ أَوَّلَ الْامُورِ وَ مَبْدَأَهَا وَ قُوَّتَهَا وَ
ص73
عِمَارَتَهَا الَّتِي لا ينْتَفَعُ بِشَيء إِلَّا بِهِ الْعَقْلُ الَّذِي جَعَلَهُ اللهُ زِينَةً لِخَلْقِهِ وَ نُوراً لَهُمْ فَبِالْعَقْلِ عَرَفَ الْعِبَادُ خَالِقَهُمْ وَ أَنَّهُمْ مَخْلُوقُونَ وَ أَنَّهُ الْمُدَبِّرُ لَهُمْ وَ أَنَّهُمُ الْمُدَبَّرُونَ وَ أَنَّهُ الْبَاقِي وَ هُمُ الْفَانُونَ وَ اسْتَدَلُّوا بِعُقُولِهِمْ عَلَي مَا رَأَوْا مِنْ خَلْقِهِ مِنْ سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ وَ شَمْسِهِ وَ قَمَرِهِ وَ لَيلِهِ وَ نَهَارِهِ وَ بِأَنَّ لَهُ وَ لَهُمْ خَالِقاً وَ مُدَبِّراً لَمْ يزَلْ وَ لا يزُولُ وَ عَرَفُوا بِهِ الْحَسَنَ مِنَ الْقَبِيحِ وَ أَنَّ الظُّلْمَةَ فِي الْجَهْلِ وَ أَنَّ النُّورَ فِي الْعِلْمِ فَهَذَا مَا دَلَّهُمْ عَلَيهِ الْعَقْلُ. (1)
آغاز و نخست هر چيز و نيرو و آبادانى آنكه هر سودى تنها به آن مربوط است، عقل است كه آن را خدا زينت و نورى براى خلقش قرار داده، پس با عقل، بندگان خالق خود بشناسند و دانند كه آنها مخلوقاند و او مدبّر و ايشان تحت تدبير او هستند و اينكه خالقشان پايدار و آنها فانى مىباشند و به وسيله عقول خويش از ديدن آسمان و زمين و خورشيد و ماه و شب و روز استدلال كردند كه او و اينها خالق سرپرستى دارند نا آغاز و بىانتها و با عقل تشخيص زشت و
1) كافى، ج 1، ص 29.
ص74
زيبا دادند و دانستند در نادانى، تاريكى و در علم، نور است. اين است آنچه عقل به آنها راهنما گشته است.
ه) و نيز مىفرمايد:
مَنْ كَانَ عَاقِلا كَانَ لَهُ دِينٌ وَ مَنْ كَانَ لَهُ دِينٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ. (1)
هر كه عاقل است دين دارد و كسى كه دين دارد به بهشت مىرود.
و) امام موسى بن جعفر (ع) مىفرمايد:
يا هِشَامُ إِنَّ للهِ عَلَي النَّاسِ حُجَّتَينِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً؛ فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْانْبِياءُ وَ الائِمَّةُ: وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ. (2)
اى هشام، خدا بر مردم دو حجت دارد: حجت آشكار و حجت پنهان، حجت آشكار رسولان و پيامبران و اماماناند و حجت پنهان عقل مردم است.
ز) امام رضا (ع) در پاسخ به سؤال ابن سكّيت هنگامى كه پرسيد: «پس در اين زمان حجت خدا بر مردم چيست؟» فرمود:
ص75
الْعَقْلُ، يعْرَفُ بِهِ الصَّادِقُ عَلَي اللهِ فَيصَدِّقُهُ وَ الْكَاذِبُ عَلَي اللهِ فَيكَذِّبُهُ. (1)
به وسيله عقل، امام راستگو شناخته و تصديق مىشود و دروغگو نيز با عقل شناخته شده و تكذيب مىشود.
از اين روايات و غير اينها به طور وضوح استفاده مىشود كه خداوند متعال عقول را بر معرفت خودش خلق كرده و خودش را به آنها شناسانده است.
بنابراين هر كسى كه داراى عقل بوده و موقعيت آن را نيز بداند قطعاً به خداوند سبحان عارف خواهد بود، ولى اين را بايد بدانيم كه عقل داراى مراتب است و در نتيجه معرفت خدا نيز داراى مراتب است، هر كس كه بيشتر از نور عقل استفاده كند معرفتش به خداوند بيشتر خواهد بود.
الف) طبرانى به سندش از ابن عباس نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
أَنَا الشَّاهِدُ عَلَياللهِ عَزَّوَجَلَّ أنْ لايعْثَرَ عَاقِلٌ إلّا رَفَعَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ، ثُمَّ لايعْثَرُ إِلّا رَفَعَهُ حَتّي يجْعَلَ مَصِيرَهُ إِلَي الجَنَّةِ. (2)
ص76
من بر خداى عزّوجلّ گواهم كه هيچ عاقلى لغزش پيدا نكند جز آنكه خداى عزوجل او را بلند كند، سپس زمين نخورد جز آنكه او را بلند نمايد تا آنكه مسير او به طرف بهشت باشد.
ب) احمد بن حنبل و ديگران به سندشان از ابوهريره نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) فرمود: «كَرَمُ المَرْءِ دِينُهْ وَ مُرُوءَتُهُ عَقَلُهُ وَ حَسَبُهُ خُلْقُهُ» (1)«كرم انسان دين او و مروتش عقل او و حسب او اخلاقش مىباشد».
ج) طبرانى و ديگران به سند خود از قاسم بن ابى بزه نقل كرده كه گفت:
إنَّ رَجُلًا مِنْ بَنِي قُشَيرٍ أَتَي النَّبِي (ص) فَقَالَ: إنَّمَا كُنَّا نَعْبُدُ فِي الجَّاهِلِيةِ أوْثَانَاً وَ كُنَّا نَرَي أَنَّها تَضُرُّ وَ تَنْفَعْ. فَقَال رَسُولُ اللهِ (ص): أَفْلَحَ مَنْ جَعَلَ اللهُ عَزَّوجَلَّ لَهُ عَقْلًا. (2)
مردى از بنى قشير خدمت پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: همانا ما در جاهليت بت مىپرستيديم و معتقد بوديم كه اين بتها به ما ضرر و نفع مىرسانند. رسول خدا (ص) فرمود: رستگار شده كسى كه خداوند عزوجل براى او عقل قرار داده است.
ص77
د) طبرانى به سندش از ابوهريره نقل كرده كه رسول پيامبر (ص) فرمود:
لَمَّا خَلَقَ اللهُ تَعَالَي العَقْلُ قَالَ لَهُ: قُمْ، فَقَامَ. ثُمَّ قَالَ لَهُ: أدْبِرْ، فَأَدْبَرَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: أقْبِلْ، فَأَقْبَلَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: أقْعُدْ، فَقَعَدَ. فَقَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: مَا خَلَقْتُ خَلْقَاً خَيرَاً مِنْكَ وَلا أَكْرَمُ مِنْكَ وَلا أَفْضَلُ مِنْكَ ولا أَحْسَنُ مِنْكَ؛ بِكَ آخُذْ وَ بِكَ أعْطِي وَ بِكَ أَعِزُّ، وَ بِكَ اعْرَفُ، وَ إياكَ اعاتِبُ، بِكَ الثَّوابُ وَ عَلَيكَ العِقَابُ. (1)
چون خداوند متعال عقل را آفريد، به او فرمود: برخيز. عقل برخاست. سپس فرمود: پشت كن. او پشت كرد. سپس به او فرمود: به من روى كن. او رو به خدا كرد. آنگاه به او فرمود: بنشين. او نشست. خداوند عزّوجلّ فرمود: من مخلوقى را بهتر و كريمتر و برتر و نيكوتر از نيافريدم، به توسط تو مىگيرم و به توسط تو عطا مىكنم و به تو عزت مىدهم و به تو مىشناسانم و تو را عتاب كرده، به تو ثواب داده و بر تو عقاب مىدهم.
به نظر مىرسد كه وهابيان و در رأس آنان ابن تيميه بين سنّت نبوى كه همان فعل و قول و تقرير حضرت است و خبر و روايت كه حاكى از سنّت است خلط كردهاند، آرى آنچه كه عين واقع و حقّ بوده و عقل
1) المعجم الاوسط، طبرانى، ج 2، ص 503؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 28.
ص78
را بايد تابع آن گرداند سنّت نبوى است، ولى خبر و روايت كه حاكى از سنّت است و ممكن است كه جعل و وضع شده باشد حتى با سندهاى صحيح، خصوصاً آنكه انگيزههاى جعل حديث فراوان بوده، به نظر مىرسد كه احتياج به ميزان صحيحى براى تشخيص روايات و اخبار صحيح از غير صحيح باشد كه يكى از آنها عقل صريح و قطعى است.
اعتقادات را مىتوان بر سه قسم نمود:
بخشى از اعتقادات است كه تنها مىتوان با حكم عقل آن را به اثبات رسانيد و استفاده از نقل اعم از قرآن و سنت براى اثبات آن تنها به جهت تأييد و ايمان افزايى است وگرنه مستلزم دور است، همچون اثبات وجود خدا و برخى از صفاتش مثل صفت صدق؛ زيرا هنوز خداوند متعال ثابت نشده است تا به تبع آن كلامش كه همان قرآن مىباشد و نيز سنت نبيش مدرك اثبات عقايد شود.
بخشى ديگر از عقايد است كه هم با حكم عقل و هم نقل قابل اثبات است. و عقل و نقل همديگر را در اين راستا تقويت مىكنند؛ همچون اثبات نبوت و امامت و اصل معاد.
بخشى ديگر از مسايل اعتقادى است كه تنها اثبات كننده آن نقل اعم از آيات و روايت است و عقل را در آنها راهى نيست؛ همچون برخى از جزئيات معاد و خصوصيات آنكه در قرآن و روايات به آنها
ص79
اشاره شده است.
خداوند متعال مطابق با مقتضاى حال و وضعيت حاكم بر هر قومى به پيامبر آن قوم معجزهاى داده است، و لذا از آنجا كه در ميان قوم حضرت موسى (ع) سحر و جادو رواج داشته به آن حضرت يد بيضاء و عصا داده است. و از آن جا كه در ميان قوم حضرت عيسى (ع) علم پزشكى رواج داشته به او كارهاى خارق العاده در اين زمينه از قبيل برطرفكردن پيسى و احياى موتى و ... داده است. و از آنجا كه در زمان پيامبراسلام (ص) در ميان عرب فصاحت و بلاغت اهميت فراوان داشته و مردم آن زمان در اوج آن به سر مىبردند لذا خداوند متعال به پيامبرش قرآنى عنايت فرمود كه سواى جامعيت و كمال، محتواى آن داراى اوج فصاحت و بلاغت ظاهرى است به حدى كه هيچ كس نتوانست مثل آن را بياورد، و لذا مخالفان و معاندان بعد از اظهار عجز و ناتوانى از مقابله به مثل از راه جنگ وارد شدند.
فصاحت و بلاغت يك كلام و كتاب در آن است كه از مجاز، تشبيه، استعاره و كنايه به نحو احسن و كامل استفاده شود و اين منشأ وقوع تشابه در قرآن است.
براى رفع تشابه احتياج به ميزانهايى است تا شبهه را از بين برده و انسان را به علم و يقين برساند و پرده تشابه را از قرآن برداشته و حقيقت را آشكار سازند، كه يكى از آنها حكم عقل قطعى و بديهى است كه با مقدمات و قضاياى بديهى به آن علم حاصل شده است. و از آن جا كه خداوند متعال اين عنايت را در حق همه كرده و در وجودشان اين
موهبت را به وديعه گذاشته است، لذا با پيمودن صحيح مقدمات مىتوان به حكم عقل بديهى و قطعى رسيد.
ص80
از جمله مبانى وهابيان اعتماد بر خبر واحد در تمام مسايل اعتقادى است. محمد ناصرالدين البانى مىگويد:
فقد ظهرت عند بعض علماء الكلام المسلمين منذ قرون طويلة فكرة خاطئة و رأي خطير، و ذلك هو قولهم: انّ حديث الآحاد ليس بحجة في العقائد الاسلامية، و ان كان حجة في الأحكام الشرعية! وقد اخذ بهذا الرأي عدد من علماء الاصول المتأخرين و تبنّاه حديثاً طائفة من الكتّاب و الدعاة المسلمين حتي صار عند بعضهم امراً بديهياً لايحتمل البحث و النقاش! و غلا بعضهم فقال: انّه لايجوز ان تُبني عليه عقيدة
ص81
اصلا و من فعل ذلك فهو فاسق و آثم!! ...(1)
نزد برخى از علماى اسلامى متخصص علم كلام از قرنهاى طولانى فكرى اشتباه و رأيى خطرناك ظاهر شده است، و آن اينكه حديث در باب عقايد اسلامى حجت نيست گرچه در مورد احكام شرعى حجت مىباشد، و اين رأى را تعدادى از علماى متأخر اصولى پذيرفته و جديداً طائفهاى از نويسندگان و دعوتكنندگان مسلمان آن را مبناى خود قرار دادهاند به حدّى كه نزد آنان امرى بديهى به حساب آمده كه احتمال بحث و مناقشه در آن نمىرود. و برخى نيز تندرويى كرده و گفتهاند: نمىتوان هيچ عقيدهاى را بر خبر واحد مبتنى نمود، و كسى كه چنين كند او فاسق و گناهكار است ...
البانى در كتابى كه در اين زمينه تأليف كرده، براى مدعاى خود به ادلهاى تمسك كرده است:
او مىگويد:
انّه قول مبتدَع محدَث، لا اصل له في الشريعة الاسلامية الغراء، و هو غريب عن هَدْي الكتاب و توجيهات السنة، و
1) وجوب الأخذ بحديث الآحاد فى العقيدة، البانى، ص 3.
ص82
لم يعرفه السلف الصالح رضوان الله تعالي عليهم و لم ينقل عن احد منهم ... (1)
اين سخن گفتارى بدعتآميز و امرى حادث است كه براى آن در شريعت اسلامى روشن جايگاهى نيست، و از هدايتهاى قرآن و توجيهات سنت نبوى به دور است، و سلف صالح- خشنودى خداى متعال بر آنان باد- به آن معرفت نداشتهاند، و از هيچ يك از آنها چنين امرى نرسيده است ...
اولًا: همانگونه كه ذكر كرديم از آيات و روايات استفاده مىشود كه در اعتقادات، يقين و اطمينان لازم است.
ثانياً: از آنجا كه تمام راويان حديث عدالت نداشته و از سهو و اشتباه مصون نبودهاند، لذا بدون شواهد و قرائن قطعى نمىتوان به مفاد روايات آنها اطمينان حاصل كرد.
ثالثاً: قرآن و سنت نبوى متّفقاً دعوت به تعقل و تدبر در مسائل عقيدتى و خداشناسى كردهاند تا از اين راه مردم به ايمان برسند.
او نيز مىگويد:
انّ هذا القول يتضمّن عقيدة تستلزم ردّ
1) وجوب الأخذ بحديث الآحاد، ص 7.
ص83
مئات الأحاديث الصحيحة الثابتة عن النبي (ص)، لمجرّد كونها في العقيدة ... (1)
اين سخن متضمّن عقيدهاى است كه مستلزم ردّ صدها حديث صحيحى است كه از پيامبر (ص) ثابت شده، به مجرّد آنكه درباره مسايل اعتقادى است ...
ما درصدد ردّ تمامى احاديث آحاد اعتقادى نيستيم، بلكه به همان جهتى كه ذكر كرديم آنها را بررسى مىكنيم و بسيارى از آنها كه با عقل قطعى و نصوصات قرآن كريم سازگارى دارد را مىپذيريم و اگر مواردى باشد كه مخالف با آن دو است، در صورتى كه قابل تأويل نباشد به مفاد آنها اعتقاد پيدا نمىكنيم.
او نيز مىگويد:
انّ القول المذكور ليس فقط لم يقُل به الصحابة، بل هو مخالف لما كانوا عليه رضي الله عنهم؛ فاننّا علييقين انّهم كانوا يجزمون بكلّ مايحدّث به احدهم من حديث عن رسول الله (ص)، و لم يقل احد منهم لمن حدّثه عن رسول الله (ص): خبرك خبر واحد
1) وجوب الأخذ بحديث الآحاد، ص 8.
ص84
لايفيد العلم. (1)
اين گفتار را نه تنها صحابه نگفتهاند، بلكه مخالف با عملكرد آنها است؛ زيرا به يقين مىدانيم كه آنان به هر حديثى كه از رسول خدا (ص) بر ايشان نقل مىشد جزم پيدا مىكردند، و كسى به ناقلان حديث نمىگفت: خبر تو واحد است و مفيد علم نيست ...
اولًا: اين مطلب در غير مسائل اعتقادى در صورتى كه راوى آن ثقه و مورد اعتماد بوده صحيح است، ولى اينكه آنان در مورد مسائل اعتقادى نيز چنين عملكردى داشتهاند معلوم نيست.
ثانياً: اين مطلب با گفتارى كه از پيامبر (ص) نقل شده سازگارى ندارد؛ زيرا از حضرت نقل شده كه فرمود: «كثرت عليالكذابة ...» (2)«بر من دروغگو زياد شده است ...».
او نيز مىگويد:
قال الله تعالي: (يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) (3)
، و قال: (وَ ما
ص85
عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ) (1)
، و قال النب ي (ص): بلّغوا عنّي، متفق عليه ...
ومعلوم انّ البلاغ هو الذي تقوم به الحجة عليالمبلّغ و يحصل به العلم، فلوكان خبر الواحد لايحصل به العلم لم يقع به التبليغ الذي تقوم به حجة الله عليالعبد ... (2)
خداوند متعال فرمود: (اى رسول! آنچه بر تو از جانب پروردگارت نازل شده را ابلاغ كن، وگرنه رسالتت را [به مردم] نرساندهاى)، و نيز فرمود: (تنها وظيفه پيامبر ابلاغ آشكار و روشن است). و پيامبر (ص) فرمود: (از جانب من ابلاغ كنيد). و اين حديثى است كه در تمام صحاح سته آمده است ...
و معلوم است ابلاغ، چيزى است كه بر آن حجّت بر مبلّغ تمام شده و به آن، علم حاصل مىشود. و اگر خبر واحد موجب علم نشود تبليغى كه موجب برپايى حجت خدا بر بندگان است واقع نمىگردد ...
اولًا: از آنجا كه پيامبر (ص)- به ادله عقلى و قرآنى- معصوم است و
ص86
از هرگونه اشتباه و سهوى در امان مىباشد لذا ابلاغ او موجب علم و يقين است، و اين خلاف آن روايات و ابلاغاتى است كه به واسطه از پيامبر (ص) نقل شده است.
ثانياً: شمول جمله «بلّغوا عنّي» بر احاديث اعتقادى اول الكلام است؛ زيرا مطابق ادله ديگر در اين زمينه يقين يا اطمينان لازم است.
ثالثاً: بر فرض شمول روايات اعتقادى، با جمع بين ادله به اين نتيجه مىرسيم افرادى كه اينگونه روايات به دستشان مىرسد از آنجا كه دروغگو يا اشتباهكننده در نقل حديث و فهم آن بسيار است لذا بايد با عقل قطعى و نص قرآنى ملاحظه كرده و سپس به مفاد آنها اعتقاد پيدا كنند.
او نيز مىگويد:
انّنا نعلم يقيناً انّ النبي (ص) كان يبعث افراداً من الصحابة الي مختلف البلاد ليعلّموا الناس دينهم، كما ارسل علياً و معاذاً و ابا موسي إلي اليمن في نوبات مختلفة، و نعلم يقيناً ايضاً انّ اهمّ شيء في الدين انّما هو العقيدة ... (1)
1) وجوب الأخذ بحديث الآحاد، صص 14- 15.
ص87
ما به طور يقين مىدانيم كه پيامبر (ص) افرادى از صحابه را به مناطق مختلف مىفرستاد تا دين را به مردم تعليم دهند، همانگونه كه على- (ع)- و معاذ و ابوموسى را در چند نوبت به يمن فرستاد، و نيز به طور يقين مىدانيم كه مهمترين چيز در دين همان عقيده است ...
پيامبر اكرم (ص) كه افرادى از صحابه را به مناطق مختلف مىفرستاد بدين جهت بود كه تا آنها را به فكر واداشته و دعوت به عقايد صحيح با تدبّر از راه عقل نمايد. و لذا در برخى از آياتى كه مربوط به خداشناسى است بعد از آنكه عقيده صحيح و كيفيت استفاده آن را بيان كرده در آخر، امر به تعقل نموده است و اشاره به اين مىنمايد كه اين عقيده از راه تعقل قابل درك و فهم است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيلِ وَ النَّهارِ لآياتٍ لأُولِي الأَلْبابِ) (آل عمران: 190)
مسلماً در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و رفت شب و روز، نشانههاى (روشنى) براى خردمندان است.
و نيز مىفرمايد:
(كَذلِكَ يحْي اللهُ الْمَوْتى وَ يرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (بقره: 73)
خداوند اينگونه مردگان را زنده مىكند؛ و آيات خود را به شما
ص88
نشان مىدهد؛ شايد انديشه كنيد!
همچنين مىفرمايد:
(كَذلِكَ يبَينُ اللهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (بقره: 242)
اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما شرح مىدهد؛ شايد انديشه كنيد!
و مىفرمايد:
(أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ) (انبياء: 67)
اف بر شما و بر آنچه جز خدا مىپرستيد! آيا انديشه نمىكنيد (و عقل نداريد)؟!
و نيز مىفرمايد:
(وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ) (مومنون: 80)
و او كسى است كه زنده مىكند و مىميراند؛ و رفت و آمد شب و روز از آن اوست؛ آيا انديشه نمىكنيد؟!
همچنين مىفرمايد:
(... وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَينَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ لآياتٍ لِقَوْمٍ يعْقِلُونَ) (بقره: 164)
و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان
ص89
مسخرند، نشانههايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند!
و مىفرمايد:
(صُمٌّ بُكْمٌ عُمْي فَهُمْ لا يعْقِلُونَ) (بقره: 171)
(اين كافران، در واقع) كر و لال و نابينا هستند؛ از اين رو چيزى نمىفهمند!
و نيز مىفرمايد:
(اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يعْقِلُونَ) (مائده: 58)
آن را (نماز) به مسخره و بازى مىگيرند؛ اين بهخاطر آن است كه آنها جمعى نابخردند.
و مىفرمايد:
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يعْقِلُونَ) (انفال: 22)
بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمىكنند.
همچنين مىفرمايد:
(أَ فَلَمْ يسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يعْقِلُونَ بِها ...) (حج: 46)
آيا آنان در زمين سير نكردند، تا دلهايى داشته باشند كه حقيقت را با آن درك كنند؛ يا گوشهاى شنوايى كه با آن (نداى حق را) بشنوند؟!
ص90
اهل حديث و حنابله و وهابيان در عقايد به آيات قرآن و حديث تمسك كرده و در پذيرش حديث به لحاظ سند توسعه داده و به هر خبر واحدى تمسك مىكنند در حالى كه اعتماد به روايات ضعيف در عقايد جايز نيست.
ابن الصلاح در مقدمه كتاب «علوم الحديث» مىگويد:
يجوز عند اهل الحديث و غيرهم التساهل في الأسانيد و رواية ما سوي الموضوع من انواع الأحاديث الضعيفة من غير اهتمام بيان ضعفها فيما سوى صفات الله تعالي، و احكام الشريعة من الحلال و الحرام و غيرهما، و ذلك كالمواعظ و القصص و فضائل الاعمال، و سائر فنون الترغيب و الترهيب، و سائر ما لاتعلق له بالأحكام و العقائد.
وممّن روينا عنه التنصيص عليالتساهل في نحو ذلك عبدالرحمن بن مهدي و احمد بن حنبل رضي الله عنهما. (1)
نزد اهل حديث و غير آنان جايز است تساهل در سندها و روايات غير جعلى از انواع احاديث ضعيف، بدون اهتمام به بيان ضعف آنها
1) مقدمه ابن الصلاح، ص 49.
ص91
در غير رواياتى كه مربوط به صفات خداوند متعال و احكام شريعت از حلال و حرام و غير آنهاست، و آن همانند موعظهها و قصهها و فضايل اعمال و ديگر فنون مربوط به تشويق و ترساندن، و ديگر امورى كه ربطى به احكام و عقايد ندارد. و از جمله كسانى كه از او روايت كردهايم كه تصريح به تساهل در مثل اين امور دارند عبدالرحمن بن مهدى و احمد بن حنبل رضى الله عنهما است.
نووى مىگويد:
ويجوز عند اهل العلم و غيرهم التساهل في الأسانيد و رواية ما سوي الموضوع من الضعيف و العمل به من غير بيان ضعفه في غير صفات الله تعالي و الأحكام كالحلال و الحرام؛ و ما لايتعلق بالعقائد و الأحكام. (1)
و جايز است نزد اهل علم و غير آنان تساهل در سندها و رواياتى غير از روايات جعلى، از ضعيف و عمل به آنها بدون بيان ضعف آنها، در غير مورد صفات خداوند متعال و احكام؛ مثل حلال و حرام، و آنچه كه به عقايد و احكام تعلق ندارد.
1) تدريب الراوى شرح سيوطى بر التقريب، نووى، ج 1، ص 298.
ص92
بحارالانوار، محمدتقى مجلسى، تهران، المكتبة الاسلامية.
سرائر، ابن ادريس، قم، مركز نشر اسلامى.
العقيدة السلفية، سيلى، مكة المكرمة، المكتبة التجارية، 1413 ه. ق.
عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1404 ه. ق.
كافى، محمد بن يعقوب كلينى، تهران، دار الكتب الاسلامية.
منزلت عقل، عبدالله جوادى آملى، قم، نشر اسراء.
منهج السلف و المتكلمين فى موافقة العقل و النقل و اثر المنهجين فى العقيدة، جابر ادريس على امير، چاپ اول، رياض، دار اضواء السلف للنشر والتوزيع، 1419 ه. ق.
المنهج السلفى، دكتر قوسى، قاهره، طنطا، مكتبة الضياء.
موافقة صحيح المنقول لصريح المعقول، ابن تيميه.
موقف المدرسة العقلية من السنة النبوية، امين صادق امين.
وجوب الاخذ بحديث الآحاد فى العقيدة، البانى.