ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، 1298 -
عنوان و نام پديدآور:گفتمان عاشورایی [کتاب]/ صافی؛ به کوشش احمد کریمی، محمدصادق منتظری.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، 1387.
مشخصات ظاهری:118ص.
شابک:15000 ریال978-600-5105-21-6 :
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:واقعه کربلا، 61ق -- پرسشها و پاسخها
موضوع:عاشورا -- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده:کریمی، احمد، 1308 -، گردآورنده
شناسه افزوده:منتظری، محمدصادق، گردآورنده
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP41/76 /ص16گ7 1387
رده بندی دیویی:297/9534
شماره کتابشناسی ملی:3539447
بسم الله الرحمن الرحیم
گفتمان عاشورایی
حضرت آیة الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله شریف
تاريخ امر به معروف و نهي از منكر و مبارزه با ظلم و كفر، نشان نميدهد كه فرد ديگري جز امامحسين(علیه السلام) را با زن و فرزند و عائله، انبوهي از لشكري ستمگر، احاطه كرده باشد و خواهران و دختران خويش را در معرض اسيري مشاهده نمايد و بيش از هفتاد زخم شمشير و نيزه از دشمن خورده باشد اما درعينحال، عزّت و كرامت نفس خود را حفظ كرده و به دين و وظيفه خود وفادار بماند.
اين حسين(علیه السلام) بود كه در راه امر به معروف و نهي از منكر چنان قوّت قلب و شجاعتي در روز عاشورا اظهار كرد كه از عهده آنهمه امتحانات بزرگ برآمد و در بين شهداي راه حق، رتبه اول را حائز شد.
اين حسين(علیه السلام) بود كه پيدرپي علاوه بر آن زخمهايي كه به جسمش ميرسيد، مصيبتهایی از داغ جوانان و شهادت برادران و برادرزادگان، و طفل شيرخوار كه هركدام شجاعترين افراد را از پا درميآورد و ناچار به تسليم ميسازد بر او وارد ميشد و روح پر از ايمان و دل لبريز از صبر و يقين او را متزلزل نساخت.
اين حسين(علیه السلام) بود كه در اداي وظيفه نهي از منكر، با اينهمه شدائد و سختيها عذري نياورد و براي ترك آن بهانهجويي نكرد.
آيتالله العظمي صافي گلپایگانیمدظله الوارف
گفتمان عاشورايي
شش سؤال پيرامون يك قيام
فصل اول: شش سؤال پیرامون یک قیام 9
آيا عامل قيام كربلا منافع مادّي بود؟. 11
ماهيت قيام سيد الشهدا(علیه السلام)..... 13
جامعهشناسي عصر قيام. 14
اصرار بر انصراف.. 19
همه از شهادت ميگفتند. 21
درد دل با پيامبر(صلی الله علیه و آله)....... 24
نيّت همراهان حسين(علیه السلام)..... 26
چرا سيد الشهدا(علیه السلام) از مكه هجرت كرد؟ 27
خطاب حسين(علیه السلام) به ياران.. 33
آيا شرايط امر به معروف و نهي از منكر موجود بود؟. 37
عَلَم مبارزه در دنياي معاصر. 40
تأثير مجاهدات مردان خدا 40
حسين(علیه السلام) يقين به تأثير داشت... 42
نتيجة قيام كربلا.. 43
امر به معروف، تكليف سيدالشهدا(علیه السلام)..... 43
كربلا، عرصة بزرگترين امتحان.. 44
آيا قيام كربلا سياسي بود؟. 46
معناي واقعي سياست... 46
رابطه سياست و ديانت... 48
نگراني مردم. 50
نگاه جامعه به سيدالشهدا(علیه السلام)..... 51
پاسخ به التجاء مردم. 54
ثمرات پذيرش دعوت كوفيان.. 55
آيا قيام كربلا سادهانگارانه بود؟. 57
منشأ سؤال.. 57
پيشواي فداكاري.. 58
انگيزة قيام كربلا.. 59
اشتباه در نگاه 60
قيام به موقع.. 62
نگاه تعصّبآميز. 64
قيام هدفمند. 65
آيا قيام كربلا انتحار بود؟. 66
بذل جان، هلاكت نيست... 68
معناي تهلكه چيست؟. 69
انتحار يا شهادت... 71
چرا سيدالشهدا(علیه السلام) بهجاي قيام شكيبايي نورزيد؟. 75
چرا صلح؟. 75
بيرغبتي به جهاد. 75
مقدمداشتن دنيا بر دين.. 77
احتمال كودتا 78
عدم بصيرت جامعه. 79
احتمال اعتراض مردمي.. 81
رهبران دين و رهبران مادّي.. 82
دو موقعيت، دو روش.... 86
اصل اجراي مأموريت الهي.. 86
فصل دوم: پرسشوپاسخ عاشورایی 89
عاشورا روز وصال حسين(علیه السلام) با محبوب خويش بود؛ پس چرا سوگواري كنيم؟ 91
عظمت عاشورا 92
روز مصيبتهاي جانكاه 93
آيا تبرّي بر تولّي رجحان دارد؟. 95
آيا سبّ ظلمكنندگان بر ائمه(علیهم السلام) عبادت است؟. 96
فصل سوم: فقه عاشورایی 97
پوشش عزا 99
كيفيت عزاداري.. 107
آيينها و نمادهاي عزاداري.. 110
آداب و اخلاق عزاداري.. 113
نماز و عزاداري.. 116
عزاداري بانوان.. 117
سخنرانان و مدّاحان مجلس عزاداري.. 117
منابع روايي عزاداري.. 119
اموال مربوط به اقامه عزا 120
آلات موسيقي در عزاداري.. 121
کتابنامه. 123
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپایگانی مدظلهالوارف در يک نگاه 129
حسين(علیه السلام) در اين قيام، نه حكومت و مقام ظاهري و دنيوي ميخواست و نه بسط نفوذ و مال وثروت. او، براي اطاعت خدا از بيعت يزيد خودداري كرد و براي اطاعت امر خدا از حرمين شريفين هجرت نمود و براي اطاعت خدا جهاد كرد؛ پس براي برانگيختهشدن آن حضرت به اين قيام باعثي جز امر خدا و اداي تكليف نبود.
بهترين تعبيرات و واقعيترين تفاسير در مورد علت قيام و نهضت حسين(علیه السلام)، امر پروردگار بود و اين حقيقتي است كه تاريخ و دين و سوابق زندگي سيدالشهدا(علیه السلام) آن را تأييد و تصديق مينمايد.
بر اين اساس، عوامل سياسي، منافع مادّي، مصالح شخصي و يا اختلافات قبيلهاي و خانوادگي نميتواند در انگيزههاي قيام حسيني دخالتي داشته باشد.
براي اثبات اين مدّعا و جهت پاسخگويي به سؤال فوق ميتوان اين قيام را از چند منظر مورد بررسي قرار داد.
در انقلاب های سياسي، رهبران انقلاب براي مغلوبكردن دشمن از تطميع و تهديد، تهيه جمعيت و اسلحه، و از انواع تشبّثات و حتي خيانت، دروغ و قتلنفسهاي ناگهاني خودداري نميكنند. آنهايي كه بخواهند در انقلاب خود شرافتمندانه رفتار كنند پيشبينيهاي لازم را نموده و در جلب همكار و جمع افراد، اهتمام و كوشش مينمايند. اينان هرگز از شكست خود و امكان پيروزي دشمن سخن نميرانند، از اينكه آيندهاي خطرناك و موحش در انتظارشان باشد حرفي به ميان نميآورند و سپاه خود را از يك پايان جانسوز و پرمصيبت خبر نميدهند. اينگونه رهبران، لشكر را از دور خود پراكنده نميسازند و هرگز از محل امني كه در نظر همگان محترم بوده و هتك آن محل به زيان دشمن تمام ميشود، بيرون نميروند.
اگر رهبر يك نهضت چنين روشي را پيش گرفت و قيام خويش را استقبال از مرگ و شهادت تفسير كرد، دل به مرگ نهاد و تمام كسان و ياران خويش را با مرگ همآغوش كرد ديگر قيام او را حركتي سياسي و بهمنظور تصرّف حكومت و تصاحب سلطنت نميتوان تصور كرد.
آن شاخصهاي كه در نهضت كربلا نمودار بود از جنس انقلابها نميباشد. در قيام سيدالشهدا(علیه السلام) نه تنها از ابزار تهديد و تطميع دشمن استفاده نشد بلكه رهبر اين قيام با صراحت از فرجام اين حركت تاريخي سخن به ميان ميآورد. پايان جانسوز اين حركت و آيندة به ظاهر خطرناكي كه چشم انتظار ياران حسين(علیه السلام) ميباشد بارهاوبارها گوشزد شد؛ در منزلگاهها و اقامتگاههاي مختلف و حتي در سخنرانيهاي تاريخي و ماندگار آن حضرت، سخن از شهد شيرين شهادت و همآغوشي با مرگ بود. در گفتوگوهاي امام ردّ پايي از وعدة مقام و منصب و مال و ثروت نميتوان يافت. انقلاب حسين(علیه السلام) بهدور از شاخصة انقلابهاي سياسي ميباشد. گرهنخوردن اين قيام تاريخي به منافع زودگذر، خود دليل بر ماندگاري اين قيام است.
جهتگيري معرفتي جامعه در همراهي با حركتها و قيامها بسيار حائز اهميت است. گاه فضاي حاكم بر جامعه فضايي مصلحتطلبانه و منفعتخواه ميباشد. در چنين فضايي حتي اگر جامعه دوستدار حق و حقيقت هم باشد باز سهمخواهيهاي شخصي و قبيلگي براي او حرف اول را ميزند. اما اگر فضاي جامعه فضايي عاري از
منفعتطلبي، پول و مقامپرستي باشد همراهي مردان آن جامعه با انقلابهاي اصلاحگر و حقگرا بيشتر خواهد بود.
جامعه زمان سيدالشهدا(علیه السلام) با جامعه زمان پيامبر(صلی الله علیه و آله) تفاوت داشت. تجمّلات دنيا و خوشگذرانيها در آنان اثر كرده و شيريني حكومت و رياست را چشيده بودند. ثروتهاي كلان، مال و زمين و محصول فراوان، غلامان و كنيزان، تعلّقاتشان را به دنيا زياد و ايمانشان را ضعيف ساخته بود. امر به معروف و نهي از منكر و دعوت به زهد و تقوا و فداكاري در راه حق، از بين رفته و حب دنيا و دوستي پول و مقام و شهوت وجدانها را تاريك و آلوده ساخته بود.
آنهايي كه دستگاههاي رهبري جامعه را اداره ميكردند نيز حالشان معلوم بود! عمرشان را با سگ و بوزينه و قمار و شراب و رقص و خوانندگي و غنا، سر كرده و بيتالمال مسلمين را ميان طرفداران خود قسمت مينمودند. با حقوقهاي زيادي كه به فرماندهان ميدادند و تمتّعاتي كه در اختيارشان گذاشته شده بود شرف و غيرت و دين و توجه به مصالح را از آنها ربوده بودند. آنهايي كه با بنياميّه، و مقاصد اين قوم همراه نبودند حداقل مجازاتشان، محروميت از حقوق اجتماعي و قطع مقرري بود. از چنين جامعهاي توقع قيام و اجتماع و
همراهي با يك پيشواي ديني يا رهبر ملّي براي اسقاط حكومت خودكامه امري بعيد مينمود.(1)
همه مردم، حسين(علیه السلام) را دوست ميداشتند و طرفدار فكر و روش او بودند ولي شجاعت روحي، رشد فكري، قوّت ايمان و گذشتشان بهقدري نبود كه بتوانند مانند حبيب و مسلم و حرّ و زهير، مقامات و مصالح، و منافع زودگذر و موقت را فداي مصالح عامه و ياري دين كنند.
1) . حقيقت اين است كه مردم كوفه در پرستش مظاهر فريبنده مادّي و ترك حق تنها نيستند. فقط نبايد آنها را به باد توبيخ و لعنت گرفت. در سایر اعصار نيز مردماني بوده و هستند كه به همان روش اهل كوفه ميروند و دين و حاميان دين را تنها ميگذارند، رهبران مصلح، هر زمان اگرچه مقام و شخصيت حسين(علیه السلام) را ندارند ولي هدف و مقصد حسين(علیه السلام) را سرمشق خويش قرار دادهاند. امروز علت عمده گرفتاريهاي مسلمانان و ضعف و سستي آنان و تجزيه كشورها و تفرقه و اختلاف و يكينبودن حرفها، ترس از زوال منافع مادّي، حب دنيا و وحشت از مرگ است. چنانچه پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «يُوشَكُ أَنْ تَدَاعَی عَلَيْكمُُ الْاُمَمُ مِن کُلِّ اُفُقٍ كَمَا تَدَاعَی الْأَكَلَةُ عَلَی قَصْعَتِهَا». قَالَ: قُلْنا: أَ مِنْ قِلَّةٍ بِنَا يَوْمَئِذٍ قَالَ: «بَلْ أَنْتُم يَوْمَئِذٍ کَثيرٌ وَلَكِنْ تَکَونُونَ غُثَاءً كَغُثَاءِ السَّيْلِ وَيُجْعَلُ فِي قُلُوبِكُمُ الْوَهْنُ». قَالَ: قُلْنَا: وَمَا الْوَهْنُ؟ قَالَ: «حُبُّ (الدُّنيَا) وَكَرَاهِيَّةُ الْمَوْتِ»؛ «در آینده نهچندان دور دشمنان از هر طرف، مانند هجومآوردن خورندگان بر كاسهها، بر شما هجوم آورند؟» عرض كردیم: يا رسول الله! اين بهسبب كمي جمعيت ما خواهد بود؟. فرمود: «بلكه جمعيت شما در آن وقت زياد است، لكن شما مانند کف سیل خواهید شد و در دلهاي شما وهن و سستی پیدا خواهد شد». عرض کردیم این سستی چیست؟. «فرمود: دوستداشتن دنیا و ناخوشداشتن مرگ». طيالسی، مسند، ص133؛ احمد بن حنبل، مسند، ج5، ص278؛ ابوداوود سجستانی، سنن، ج2، ص313؛ ابنعساکر، تاریخ مدينة دمشق، ج23، ص330؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج11، ص132.
جملهاي كه فرزدق به امامحسين(علیه السلام) عرضه داشت وضع مردم را در آن روزگار كاملاً شرح ميدهد:
قُلُوبُهُمْ مَعَكَ وَسُيُوفُهُمْ عَلَيْكَ؛(1)
دلهاي مردم با تو و شمشيرهايشان با بنياميّه است.
اين جمله ازطرفي موقعيت روحاني و ملّي حسين(علیه السلام) را در قلوب، معلوم ميسازد و ازطرف ديگر ضعف روحي و فقدان شجاعت اخلاقي مردم را بيان ميكند.
يار باوفا و شهيد كربلاي حسين(علیه السلام) مجمع بن عبدالله بن مجمع عائذي مردم كوفه را اينگونه معرفي ميكند: به سران مردم رشوههاي بزرگ داده شد و كيسههايشان پر شد، پس آنها بر ظلم و دشمني با تو همدست شدند، و اما ساير مردم :
فَإِنَّ أَفئِدَتَهُمْ تَهْوَی إِلَيْكَ، وَسُيُوفَهُمْ غَداً مَشهُورَةٌ عَلَيْكَ؛(2)
دلهايشان بهسوي تو مايل است ولي شمشيرهايشان به روي تو كشيده ميشود.
از گزارشهاي تاريخي فوق درمييابيم حضرت سيدالشهدا(علیه السلام) به يقين ميدانستند كه از چنين جامعة سستبنيادي نميتوان توقع ياري
داشت. ايشان با چنين علمي حركت خويش را آغاز كردند.
با چنين اوضاعي آيا احتمال وجود انگيزههاي مادّي و مصالح سياسي را ميتوان در رهبران و ياران اين قيام تصور كرد؟
نيّت و انگيزة ياران و همراهان يك نهضت تأثير بسزايي در جهتگيري حركتي و اهداف آن نهضت دارد. اگر همراهان يك قيام با انگيزههاي مادّي به همراهي با يك حركت انقلابي برخاسته باشند قطعاً فرجام نيك اين حركت براي آنان اهميت بسيار دارد.
چنين انسانهايي براي رسيدن به مطامع و منافع خويش، جوانب امر را سنجيده و هرجا كه منافع آنها با اين قيام در تضاد باشد، پاي نميگذارند. اما اگر انگيزة قيام، انگيزهاي الهي باشد ابزار سنجش حركت آدمي حقگرايي و حقيقتمحوري خواهد بود. در اين صورت فرجام نيك و يا بد نهضت براي آنها اهميت نخواهد داشت. در قاموس نگاه معرفتي آنان اصل بر نتيجهمحوري نيست بلكه تكليفمحوري اصالت دارد.
به نقل متواتر ثابت است، رسول اعظم(صلی الله علیه و آله) و حضرت علي(علیه السلام) از شهادت سيدالشهدا(علیه السلام) خبرها دادند، و اين اخبار در معتبرترين كتابهاي تاريخي و حديثي ضبط گرديده است. صحابه،
همسران، خويشاوندان و نزديكان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) اين اخبار را بیواسطه و يا باواسطه شنيده بودند. چون حسين(علیه السلام) عازم هجرت از مدينه طيبه به مكه معظّمه شد، و هنگامي كه در مكه تصميم به سفر عراق گرفت، اعيان و رجال اسلام در بيم و تشويش افتاده و سخت نگران شدند. آنان برطبق اخبار پيغمبر(صلی الله علیه و آله) يقين داشتند كه شهادت در انتظار حسين(علیه السلام) است و ازطرف ديگر با اوضاع روز و استيلاي بنياميّه بر جهان اسلام، كمترين احتمال در مورد پيروزي ظاهري اباعبدالله(علیه السلام) را انتظار داشتند. ايمان مردم به حقيقت آن حضرت و محبوبيتي كه ايشان در قلوب همه داشت، توقع ميرفت كه جمعيت و سپاه سيدالشهدا(علیه السلام) خيلي بيش از اينها باشد.
اما كساني مانند عبيدالله حر جُعفي از ميدان قيام و جهاد كنار رفتند؛ چون اين اشخاص جوّ سياسي روز را ميشناختند و ميدانستند راه همراهي با حسين(علیه السلام) به كجا منتهي خواهد شد. اينان، همّت آنكه مانند زُهير از سرِ مال و جاه و جان بگذرند و در راه خدا به ياري پسر پيغمبر بشتابند، نداشتند؛ ازطرفي وجدانشان هم اجازه نميداد كه با حزب اموي همكار شوند و با پسر پيغمبر كه حامي دين و طرفدار حق بود به ستيز برخيزند؛ پس كنارهگيري اختيار نمودند و از سعادت شهادت و ياري امام وقت، محروم شدند.
ابنعبّاس، ميگفت: جمع بسياري از ما اهلبيت، شك نداشتند كه حسين(علیه السلام) در طف كشته ميشود.(1)
ابنعبّاس، ابنعمر، محمد بن حنفيه و عبدالله بن جعفر در انصراف آن حضرت، اصرار داشتند و تقاضاي خود را از سيد شهيدان تكرار مينمودند؛ زيرا اينان شهادت آن امام مجاهد مظلوم را پيشبيني كرده بودند؛ آنان عرض ميكردند: اگر تو كشته شوي نور خدا خاموش ميگردد، تو نشانه راهيافتگان، و اميد مؤمنان هستي.(2)
از همه بيشتر شخص حسين(علیه السلام) از خبرهاي جد و پدرش بااطلاع و از روحيات مردم آگاه بود! او از همه بهتر آنها را ميشناخت و ميفرمود:
«اَلنَّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا، وَالدِّينُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ ...فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ»؛(3)
«مردم بندة دنيا هستند و دين لقلقة زبانشان ميباشد... پس هنگامي که مردم در برابر هجوم بلاها قرار ميگيرند عدة دينداران به قلت ميگرايد».
ازاينجهت، زماني كه در بين راه يك نفر از بنيعكرمه از آن حضرت تقاضاي انصراف از كوفه را نمود و عرضه داشت: شما وارد
نميشويد مگر بر نيزه و شمشير، حضرت فرمود:
«يَا عَبْدَ اللهِ! إِنَّهُ لَيْسَ يَخْفَی عَلَيَّ الرَّأْيُ مَا رَأَيْتَ وَلَكِنَّ اللهَ لَا يُغْلَبُ عَلَی أَمْرِهِ»؛(1)
«اي بنده خدا! آنچه گفتي بر من پوشيده نيست و پايان كار همان است كه تو ميبيني؛ ولي بر امر (قضا و حكم خدا)، نميتوان غالب شد».
«به خدا سوگند! تا خونم را نريزند، رهايم نميكنند. و چون مرا كشتند خدا كسي را بر آنها مسلط سازد كه ذليلشان سازد تا آنكه از خرقه حيض خوارتر شوند».(2)
هركس بخواهد يك انقلاب سياسي را رهبري كند و مسند زمامداري را تصرّف نمايد، همواره براي تقويت روحيه اطرافيان خود و تضعيف روحيه دشمن، خود را برنده و فاتح و طرف را بازنده و مغلوب معرفي ميكند؛ حماسهسرايي مينمايد، از شجاعت خود و جمعيت و امتيازات و شرايطي كه او را بر دشمن غالب ميكند، ميگويد، خطابه ميخواند، سخنراني ميكند تا طرفدارانش قويدل و به دنبال هدف او باشند.
ليكن اگر سخن از كشته شدن خود و كسانش به ميان آورد و در سخنرانيها گاهي به كنايه، گاهي بهصراحت از سرنوشت دردناك خويش سخن به ميان آورد و مرگ و شهادت خود را اعلام كند كه طبعاً موجب ضعف قلب و بيم و وحشت مردم ناآزموده ميگردد، معلوم ميشود در نهضتي كه پيش گرفته مقصدش سياست و رياست نيست؛ زيرا علاوه بر آنكه اسباب و وسايل آن را تدارك نميبيند، وسايل موجود و حاصل را نيز از ميان ميبرد و از اينكه نهضتش منتهي به حكومت و رياست شود مردم را مأيوس ميكند.
اين سخنان با تأمين اغراض سياسي سازگار نيست و چنان كسي لابد هدف ديگر دارد و بايد محرك او را در قيام و نهضت در ماورای امور سياسي پيدا كرد.
حسين(علیه السلام) مكرر از قتل خود خبر ميداد، و از خلع يزيد و تصرّف ممالك اسلامي و تشكيل حكومت به كسي خبر نداد؛ هرچند همه را موظّف و مكلف ميدانست كه با آن حضرت همكاري كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و بر ضد او شورش و انقلاب برپا نمايند؛ ولي ميدانست كه چنين قيامي نخواهد شد، و خودش با جمعي قليل بايد قيام نمايند و كشته شوند؛ لذا شهادت خود را به مردم اعلام ميكرد. گاهي در پاسخ كساني كه از آن حضرت ميخواستند
سفر نكند و به عراق نرود ميفرمود:
«من رسول خدا را در خواب ديدم، و در آن خواب به كاري مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است».
عرض كردند: آن خواب چگونه بود؟
فرمود: «آن را به كسي نگفتهام و براي كسي هم نخواهم گفت تا خدا را ملاقات كنم» .(1)
هنگامي كه ابنعبّاس و عبدالله بن عمر با آن حضرت در وضعي كه پيش آمده بود سخن ميگفتند تا بلكه امام(علیه السلام) از تصميمي كه داشت منصرف شود، و سخن بين آنها طولاني شد، بعد از آنكه هر دو گفتار حسين(علیه السلام) را تصديق كردند در پايان، آن حضرت به عبدالله بن عمر فرمود:
«تو را به خدا قسم! آيا در نظر تو من در روشي كه پيش گرفتهام و در امري كه جلو آمده بر خطا هستم؟ اگر نظر تو غير اين است نظر خودت را اظهار كن».
ابنعمر گفت: «خدا گواه است كه تو بر خطا نيستي و خداوند، پسر دختر پيغمبر خود را بر راه خطا قرار نميدهد. كسي مانند تو در طهارت و قرابت با پيغمبر(صلی الله علیه و آله) با مثل يزيد نبايد بيعت كند، اما من بيمناكم از آنكه به روي نيكو و زيباي تو شمشيرها زده شود؛ با ما به مدينه باز گرد و اگر خواستي با يزيد هرگز بيعت نكن».
1) . ابومخنف، مقتلالحسين(علیه السلام)، ص 69 ؛ طبري، تاريخ، ج 4، ص 292.
حسين (علیه السلام) فرمود: «هيهات! (دور است اين آرزو) كه من بتوانم به مدينه برگردم و در آنجا با امنيت و فراغت خاطر زندگي كنم. اي پسر عمر! اين مردم اگر به من دسترسي نداشته باشند، مرا طلب كنند تا بیابند تا اینکه با كراهت بيعت كنم يا آنكه مرا بكشند.
آيا نميداني كه از خواري دنيا اين است كه سر يحيي بن زكريا را براي زناكاري از زناكاران بنياسرائيل بردند و سر به سخن درآمد و از اين ستم به يحيي زياني نرسيد، بلكه آقايي شهيدان را يافت و در روز قيامت آقاي شهداست؟
آيا نميداني كه بنياسرائيل از بامداد تا طلوع آفتاب، هفتاد پيغمبر را كشتند پس از آن در بازارها نشستند و به خريد وفروش مشغول گشتند مثل اينكه جنايتي انجام ندادهاند. و خدا در مؤاخذه آنها شتاب نكرد، سپس بر آنها به سختي گرفت؟».(1)
سپس عبدالله بن عمر تقاضا كرد تا آن حضرت ناف مبارك را كه بوسهگاه حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) بود بنمود، عبدالله سه بار آن را بوسيد و گريست و گفت: تو را به خدا ميسپارم كه در اين سفر شهيد خواهي شد.(2)
ابناعثم كوفي روايت كرده كه حسين(علیه السلام) شبي بر سر قبر جدش چند ركعت نماز خواند، سپس گفت:
«خدايا! اين قبر پيغمبر تو محمّد است، من پسر دختر پيغمبر تو هستم، و آنچه براي من پيش آمده را ميداني. خدايا! من معروف و كار نيك را دوست ميدارم و منكر و كار بد را زشت ميشمارم؛ من از تو به حق اين قبر و آنكس كه در آن است ميخواهم كه براي من اختيار كني آنچه را رضاي تو در آن است و باعث رضاي پيغمبر تو و مؤمنين است».
سپس مشغول گريه شد تا نزديك صبح سر را بر قبر گذارد، خواب سبكي آن حضرت را گرفت، پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را در ميان جمعي از فرشتگان ديد؛ آمد و او را به سينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود:
«ای فرزند من ای حسين! گويا ميبينم تو را در نزديك زماني در زمين كربلا به خون آغشته و سربريده در ميان گروهي از امت من، و تو در اين هنگام تشنهكامي و كسي تو را سيراب نسازد و با اين ستم آن مردم، اميد شفاعت مرا دارند. خدا شفاعت مرا به آنها نرساند. آنان را نزد خدا نصيبي نيست.
حبيب من يا حسين! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شدهاند، و مشتاق ديدار تو هستند و تو را در بهشت درجاتی است كه به آن درجه نميرسي مگر به شهادت».
حسين(علیه السلام) عرض كرد: «يا جداه! مرا حاجتي به بازگشت به دنيا نيست مرا بگير و با خود ببر».
فرمود: «يا حسين! تو بايد به دنيا برگردي تا شهادت روزي تو شود، و به ثواب عظيم آن برسي؛ تو، پدر، مادر، برادر، عمو و عموي پدرت، روز قيامت در زمره واحده محشور ميشويد تا داخل بهشت شويد».
وقتي حسين(علیه السلام) از خواب بيدار شد آن خواب را براي اهلبيت و فرزندان عبدالمطلب، حكايت كرد، غصّه و اندوهشان زياد شد به حدي كه در آن روز در شرق و غرب عالم كسي از اهلبيت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گريه و غصّه و اندوهش بيشتر نبود.(1)
در كشف الغمه از حضرت زينالعابدين(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: «به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم پدرم از شهادت يحيي بن زكريا سخن همي گفت و از آن جمله روزي فرمود كه، از خواري دنيا نزد باريتعالي اين است كه سر مطهر يحيي را بريدند و به هديه نزد زن زانيهاي از بنياسرائيل بردند».(2)
بر اين اساس همراهي ياران وفادار حسين(علیه السلام) با قيام عاشورا را نميتوان حركتي بر اساس معيارهاي شخصي تصور كرد. تمامي آنان ميدانستند كه در عاشورا غرق در خون خواهند شد و همگي مرگ در ركاب حسين(علیه السلام) را بر اساس اعتقاد خويش اختيار كرده بودند. اين همراهي و همدلي با قبيلهگرايي و سهمخواهي سياسي هرگز قابل جمع نميباشد و اين دو در تضاد با يكديگر هستند.
از اين شواهد تاريخي معلوم ميشود (صحابه و بنيهاشم و مردمان وارد به جريان روز بودند) و ياران حسين(علیه السلام) همه شهادت خود را پيشبيني ميكردند.
مردان سياسي از تحصّن در اماكن مقدسه و مشاهد خودداري نميكنند و از موقعيت و احترام هر شخص و هر مقام و مكان مقدس به نفع خود استفاده نموده و سنگر ميسازند.
متحصّنشدن در اماكن مقدسه كه مورد احترام عامه است طرف مقابل را در يك بنبست ديني و عرفي ميگذارد؛ زيرا اگر احترام آن مكان مقدس را هتك نمايد از موقعيت او در نفوس كاسته ميشود و مورد خشم و تنفر عموم قرار ميگيرد و اگر بخواهد از آن مكان،
احترام كند بايد دست دشمن را باز بگذارد و بنشيند و ناظر اقدامات خصمانه او باشد.
حسين(علیه السلام) در مقدسترين امكنه كه ازنظر تمام ملل مخصوصاً مسلمين، محترم و محل امن بود، يعني حرم خدا و مكه معظّمه و مسجد الحرام، منزل گُزيده بود. مكان و سرزمين مقدسي كه بهحكم )مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً((1)مأمن و محل امن بود؛ همان مأمني كه مردم جاهليت نيز احترام آن را رعايت ميكردند و با تمام دشمنيها و كينههايي كه با يكديگر داشتند در آنجا اسلحه را بر زمين ميگذاردند و به جنگ و نبرد خاتمه ميدادند.
طبعاً اين سرزمين براي حسين(علیه السلام) بهترين مركز انقلاب و دعوت عليه بنياميّه، و جمعآوري قشون و بهترين فرصت بود.
حسين(علیه السلام) ميتوانست در شهر مكه قيام كند و عامل يزيد را از شهر بيرون نمايد و از همانجا نامهها به اطراف و شهرها بنويسد و مردم را به شورش و انقلاب دعوت كند، نتيجه اين ميشد كه يزيد به مكه قشون می فرستاد، آنجا را محاصره ميكرد، كعبه را خراب و اهل مكه را قتل عام مينمود.
1) . آل عمران، 97.
اما حسين(علیه السلام) مقصد سياسي نداشت(1)و كسي هم نبود كه محرّمات و شعائر خدا و مقدسات را سبك بشمارد؛ اعتراضش به بنياميّه اين بود كه محرّمات را هتك و شعائر و احكام را ضايع كردهاند؛ پس چگونه راضي ميشد جريان كار بهگونهاي پيش آيد كه بنياميّه احترام حرم خدا را هتك نمايند؟ او ميدانست كه اعلان قيام در مكه موجب هتك مسجد و تخريب خانه و اسائه ادب به تمام مشاهد و مواقف حرم خواهد شد، اين دور انديشي و متانت رأي حسين(علیه السلام)، بعدها هنگام قيام زبير، آشكار گرديد، لذا از اينكه حرم را مركز قيام و نهضت قرار دهد (جداً) خودداري فرمود.
يك راه ديگر نيز مقابل آن حضرت بود: در مكه بماند و حرفي نزند و بيعت هم نكند، در آنجا بست بنشيند، و از بيعت يزيد امتناع ورزد. اين پيشنهادي بود كه عبدالله بن عمر و ابنعبّاس و بعضي ديگر به آن حضرت ميدادند، و خواستار شدند كه چون به احترام حرم، كسي
1) . اينكه ميگوييم حسين(علیه السلام) مقصد سياسي نداشت به اين معنا نيست كه مرد خدا بايد در سياست مداخله ننمايد و در جريان امور عامه بينظر و بيطرف و به صلاح و فساد و عزّت و ذلّت جامعه مسلمين بياعتنا و ساكت باشد - زيرا اين روش چنانچه بعد هم توضيح ميدهيم، برخلاف تعاليم اسلام است. در احكام اسلام، حتي عبادات مانند نماز، جماعت و حج و روزه و شعائر ديگر دين، سياست به اين معنا و مبارزه با اهل باطل و كفر و اظهار عظمت و شوكت اسلام و همكاري براي پيشرفت و ترقّي مسلمين وارد است و اسلام و مسلماني در هيچ حال و هيچ مكاني از توجه به حُسن جريان امور بر اساس نظام اسلام جدا نيست - بلكه غرض اين است كه حسين(علیه السلام) مقصدش از قيام، طلب رياست و تصرف مسند سياست و جاه و مقام نبود.
متعرّض شما نخواهد شد در همين جا بمان، و با يزيد بيعت نكن، و در اين محل امن و جوار خانة خدا، محترم و مكرّم اقامت فرما.
امام(علیه السلام) اين پيشنهاد را هم نپذيرفت؛ زيرا ميدانست بنياميّه آن حضرت را خواهند كشت، و در هركجا به او دست يابند اگرچه در زير پرده كعبه يا در خانه باشد از او دستبردار نيستند و به احترام حرم و كعبه توجه ندارند.
ميدانست كساني را گماشتهاند كه در همان موسم حج ناگهان بر آن حضرت حمله كنند و خونش را بريزند؛ در اين صورت هم احترام حرم هتك ميشد و هم خونش به هدر ميرفت و شهادتش براي اسلام مثمر ثمر نميشد؛ زيرا ممكن بود حاكم مكه مردم را به اشتباه بيندازد و جمعي را به اسم شركت و توطئه در قتل آن حضرت، دستگير كند.
ازاينجهت حسين(علیه السلام) تصميم به خروج از مكه گرفت تا آنكس نباشد كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) خبر داد بهواسطه او حرمت حرم، هتك ميشود.
وقتي فرزدق از علت شتاب آن حضرت و خروج از مكه، پيش از اداي مناسك پرسيد فرمود:
«لَوْ لَمْ أَعْجَلْ لَاُخِذْتُ»؛(1)
«اگر شتاب نميكردم دستگير ميشدم».
1) . طبري، تاريخ، ج4 ، ص290؛ مفيد، الارشاد، ج2، ص67؛ سبط ابنجوزی، تذکرةالخواص، ص217.
و نيز ميفرمود: «به خدا سوگند! تا خونم را نريزند، رهايم نميكنند و وقتي مرا كشتند خدا بر آنها كسي را مسلط سازد كه آنها را ذليل سازد تا آنكه از خرقه حيض خوارتر شوند».(1)
به ابنزبير فرمود: «پدرم مرا حديث كرد كه رئيسي در مكه، حرمت آن را هتك مينمايد و من دوست ندارم كه آنكس باشم».(2)
طبري نقل كرده كه ابنزبير با آن حضرت سخني گفت. حضرت فرمود: «آيا ميدانيد ابنزبير چه گفت؟». گفتند: خدا ما را فدايت كند نميدانيم.
فرمود: «گفت: در همين مسجد باش تا از برايت عدّه و جمعيت فراهم كنم». سپس فرمود: «به خدا قسم! اگر من يك وجب بيرون از حرم كشته شوم بيشتر دوست دارم تا يك وجب داخل حرم كشته شوم [زيرا اگر داخل حرم كشته ميشد حرمت حرم هتك ميشد]، و سوگند به خدا! اگر من در لانة جنبندهاي از جنبندگان هم باشم مرا بيرون ميآورند و به قتل ميرسانند. به خدا قسم! احترام مرا هتك ميكنند، چنانچه يهود احترام شنبه را هتك كردند».(3)
1) . طبري، تاريخ، ج4، ص301؛ ابناثير جزری، الکامل فی التاريخ، ج4، ص39.
2) . طبري، تاريخ، ج4، ص289؛ ابناثير جزری، الکامل فی التاريخ، ج4، ص38؛ ابنکثير، البداية و النهایه، ج8، ص179.
3) . طبري، تاريخ، ج4، ص289. پوشيده نماند كه ابنزبير از ماندن و توقف امام(علیه السلام) در مكه كراهت داشت زيرا باوجود امام(علیه السلام) كسي به او توجهي نميكرد، آنچه را ميگفت براي آن بود كه خود را ظاهراً تبرئه نمايد. عقاد، ابوالشهداء، ص174- 175 و كتابهاي ديگر.
معلوم است كه يك انقلاب سياسي محتاج به عدّه و نفرات و جمعيت و افراد است و بدون افراد و سرباز و سپاه انقلاب سياسي نتيجهبخش نميشود. پس اگر كسي قيام كند و با حكومت اعلان مخالفت نمايد و به جمع قشون و سپاه اهميت ندهد، نميتوان او را طالب رياست دانست و اگر از اينهم جلوتر رفت و لشكر خود را با اعلام عاقبت حزنانگيز و پايان پراندوه قيام خويش از دور خود متفرق ساخت بلكه رسماً به آنها اجازة كنارهگيري داد، رهبر اين قيام به فكري كه متهم نميشود فكر سياست، سلطنتطلبي و حكومت است.
حسين(علیه السلام) هنگامي كه از مدينه عازم هجرت به مكه و از مكه به عراق عزيمت كرد، همواره به زبانها و بيانهاي مختلف، اطرافيان خود را از شهادت خبر ميداد و از سرنوشت خويش آگاه ميساخت.
در خطبهاي كه در مكه، هنگام عزيمت به عراق ايراد فرمود و در بين راه مكرر اصحاب خود را از پايان غمانگيز اين نهضت خبر داد.
وقتي به منزل ذوحسم رسيدند اين خطبه را خواند:
«أَمَّا بَعْدُ إِنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ تَرَوْنَ، وَاِنَّ الدُّنْيا قَدْ تَغَيَّرَتْ، وَتَنَكَّرَتْ وَأَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا، وَاسْتَمَرَّتْ جِدّاً حَتَّی لَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ وَخَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَی الْوَبيلِ. أَلَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ
لَا يُعْمَلُبِهِ، وَأَنَّ الْبَاطِلَ لَا يُتَناهیٰ عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِي لِقَاءِ اللهِ مُحِقّاً فَإِنِّي لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً، وَلَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمينَ إِلَّا بَرَماً»؛(1)
«اكنون آنچه كه ميبينيد فرود آمده و دنيا دگرگون و زشت و ناخوش شده، و خوبيهايش پشت كرده، و زندگياش رفته است، و چيزي بهجا نمانده مگر اندك آبي كه در ته ظرف آب باشد، و عيش و پستي كه مثل چراگاه بدعاقبت، پايانش وخيم باشد. آيا نميبينيد حق را كه بِدان عمل نميشود، و باطل را كه از آن كسي باز نميايستد و پذيراي نهي نميشود؟ بايد مؤمن، ديدار خدا را برگزيند؛ بهراستيكه من مرگ (شهادت) را جز سعادت و زندگي با اين ستمكاران را جز ملالت نميبينم».
در اين هنگام اصحاب باوفاي امام(علیه السلام) هريك به نوعي و به زباني اظهار وفاداري و جاننثاري كردند و گفتند:
اگر دنيا براي ما جاويدان باشد، و مرگي جز شهادت نباشد ما شهادت را بر زندگي برگزينيم و افتخار كنيم كه در برابر تو ما را بكشند و اعضاي ما را پارهپاره نمايند ما بر نيّت و بصيرت خود ثابتيم. با دوستان تو دوست، و با دشمنان تو دشمنيم. خدا را به وجود مسعود تو بر ما منّتها ست.(2)
وقتي به زمين كربلا رسيد محل شهادت و مقتل خود را به آنها نشان داد. هنگامي كه به منزل زباله رسيد اصحاب را از شهادت مسلم و عبدالله بن يقطر، آگاهي داد، و فرمود:
«قَدْ خَذَلَنَا شِيعَتُنَا فَمَنْ أَحَبَّ مِنْكُمُ الْإِنْصِرَافَ فَلْيَنْصَرِفْ لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَّا ذِمَامٌ»؛
«شيعة ما، ما را واگذاشتند هركس از شما دوست ميدارد بازگردد، بايد بازگردد كه ما را بر او بيعتي نيست».
در اين وقت آن مردم از چپ و راست متفرق و پراكنده شدند و جز برگزيدگان و آزمودگان كسي باقي نماند.(1)
در شب عاشورا هنگامي كه آن مردان خدا به عبادت، ذكر، نماز، و دعا و تلاوت قرآن مشغول بودند آقايشان حسين(علیه السلام) در ميان جمع آنها آمد، و اين خطبه را خواند:
«اُثْني عَلَی اللهِ أَحْسَنَ الثَناءِ، وَأَحْمَدُهُ عَلَی السَّرَّاءِ، وَالضَّرَّاءِ. أَللَّهُمَّ إِنِّي أَحْمَدُكَ عَلَی أَنْ أَكْرَمْتَنَا بِالنُبُوَّةِ؛ وَعَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ، وَفَقَّهْتَنَا فِي الدِّينِ، وَجَعَلْتَ لَنَا أَسْمَاعاً، وَأَبْصَاراً، وَأَفْئِدَةً
1) . طبری، تاريخ، ج4، ص300؛ ابناثير جزری، الکامل فی التاريخ، ج4، ص43؛ ر.ک: ابنصباغ مالکی، الفصولالمهمه، ج2، ص806 - 807؛ سماوی، ابصارالعين، ص48.
فَاجْعَلْنَا مِنَالشَّاكِرينَ، أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَی، وَلَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابي، وَلَا أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ، وَلَا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اللهُ عَنَّي خَيْراً (فَقَدْ أَبْرَرْتُمْ وَعَاوَنْتُمْ) اَلَا وَإِنَّهُ لَأَظُنُّ أَنَّ لَنَا يَوْماً مِنْ هؤُلَاءِ. أَلَا وَإِنِّي قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَمِيعاً فِي حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنِّي ذِمَامٌ، وَهَذَا اللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً، وَدَعُونِي وَهَؤُلَاءِ الْقَوْمَ، فَإِنَّهُمْ لَيْسَ يُريدُونَ غَيْرِي»؛(1)
فرمود:
«خدا را به نيكوتر وجهي مدح و ثنا ميكنم، و او را در خوشي و ناخوشي حمد و سپاس ميكنم. خدايا! تو را حمد مينمايم كه ما را به نبوّت گرامي داشتي و به ما قرآن آموختي و فقه دين به ما بخشيدي و براي ما چشم و گوش و دل قرار دادي پس ما را از شكرگزاران قرار بده، (اما بعد) من اصحابي را با وفاتر و بهتر از اصحاب خود، و اهلبيتي را نيكوتر و باپيوندتر از اهلبيت خود نميدانم، خدا شما را پاداش نيك دهد كه شرط نيكي و ياري را بهجا آورديد ما را با اينان روزي سخت در پيش است. به شما اذن دادم كه همگي برويد، بيعت خود را از
1) . طبري، تاريخ، ج4، ص317؛ مفيد، الارشاد، ج2، ص91؛ طبرسی، اعلامالوری، ج1، ص455؛ معتمدالدوله، قمقام زخار، ص382؛ سماوی، ابصارالعين، ص9؛ محمدرضا، الحسن و الحسين سبطا رسولالله، ص116 - 117.
شما بازگشودم، بر شما عهد و بيعتي نيست. اين تاريكي شب را مَركب خود قرار دهيد، و مرا با اين مردم بگذاريد؛ زيرا اينان جز من ديگر كسي را طلب نكنند».
در اينجا نيز برادران و برادرزادگان و اصحاب امام(علیه السلام) هريك بهنوبت برخاستند و شرط وفاداري بهجا آوردند و سخناني گفتند كه تا جهان باقي است سرمشق اصفيا و اولياست.
سپس حسين(علیه السلام) آنها را در حال دعا و عبادت گذاشت و به خيمه بازگشت و مشغول رسيدگي به كارها و وصيت به امور مهم خود گرديد.(1)
چنانچه ميبينيم حسين(علیه السلام) تا شب عاشورا همواره اصحاب و ياران خود را از پايان كار، آگاهي ميداد. روش سيدالشهدا(علیه السلام) با جمعآوري عِدّه و عُدّه سازگاري نداشت. خطبهها، نامهها و گفتوگوهاي امام(علیه السلام) با جمعآوري سپاه و سرباز منافات داشت. هرگز از فتح و غنيمت و اعطای منصب و حكومت سخني به ميان نميآورد و بهجز امر خدا و تكليف شرعي و امتثال فرمان، باعث و محركي نداشت.
بنابراين بسيار خطاست اگر كسي قيام امام(علیه السلام) را تعليل به علل سياسي يا اختلافاتي كه بين بنيهاشم و بنياميّه بوده است بنمايد؛ هرچند آن اختلافات نيز بر اساس تباين اخلاقي و منافرات روحي و
1) . معتمدالدوله، قمقام زخار، ص383؛ سماوی، ابصارالعين، ص9. الحق آن اصحاب با وفا به آنچه گفتند عمل كردند و روز عاشورا فداكاري و ثبات قدم و ايماني از خود نشان دادند كه دوست و دشمن از وفا و پايداري و استقامت و محبتشان به خاندان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) متحيّر شدند.
اختلاف فكر اين دو قبيله بود و از موجبات شدت دشمني يزيد، همان كينههاي ديرينه او و فاميلش نسبت به بنيهاشم و اخلاق زشتي بود كه در محيط فاسد تربيت بنياميّه كسب كرده بود.
ولي قيام حسين(علیه السلام) بالاتر از اين بود كه از آن اختلافات گذشته سرچشمه بگيرد. چنانچه بعثت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ارتباطي به اختلاف بنيهاشم و بنياميّه نداشت، علت قيام حسين(علیه السلام) نيز اين اختلاف نبود و يگانه كلمهاي كه ميتوانيم در علت قيام آن حضرت بگوييم اين است كه نهضت حسين(علیه السلام) يك مأموريت الهي و فرمانپذيري واقعي بود كه با سياست و تصرّف مسند حكومت و زمامداري و منافع دنيوي هيچگونه ارتباطي نداشت.
دلايل و شواهد تاريخي و روايات فوق و بسياري از روايات و شواهد ديگر به اهل تدبر ثابت ميكند كه علت قيام حضرت، امر پروردگار بوده و اغراضي مانند منابع مادّي، مصالح شخصي و... را در اين حركت نميتوان تصور كرد.
اولاً: شرايطِ احكام و خصوصيات و فروع آن را بايد از حسين(علیه السلام) آموخت. استوارترين دليل بر جواز هر عمل، انجام آن توسط امام معصوم(علیه السلام) است. بهعبارتديگر گفتار و رفتار آن حضرت از ادلّه احكام شرعي ميباشد.
بر اين اساس نميتوان احتمال تأثير و امنيت از ضرر را از شروط انحصاري امر به معروف و نهي از منكر دانست، بلكه از حركت تاريخي
سيدالشهدا(علیه السلام) ميتوان دريافت كه علاوه بر شروط مذكور شرطهاي ديگري نيز در انجام امر به معروف و نهي از منكر دخيل ميباشد.
ثانياً: مسلّم نيست كه شرعاً در هر مورد، وجوب امر به معروف و نهي از منكر، مشروط به امنيت از ضرر باشد بلكه ميتوان گفت در بعضي موارد عكس آن ثابت است و بايد اهميت مصلحت امر به معروف و نهي از منكر را با ضرر و مفسدهاي كه از آن متوجه انسان ميشود سنجيد، اگر مصلحت اين فرع ديني اهمّ و شرعاً لازمالاستيفا باشد، مانند بقاي دين، تحمل ضرر لازم و ترك امر به معروف جايز نميباشد.
به بيان ديگر، بين امر به معروف و نهي از منكرهاي عادي و معمولي كه غرض بازداري اشخاص از معصيت و مخالفت، و واداري آنها به اطاعت و انجام وظيفه است، و بين امر به معروف و نهي از منكري كه جنبه عمومي و كلّي داشته و احياي دين، بقاي احكام و شعائر به آن وابسته باشد و ترك آن موجب خسارتها و مصائب جبرانناپذير و قوّت كفار و تسلط آنان بر مسلمانان شود، تفاوت وجود دارد. به طور مثال در عصر حكومت يزيد ملّيت جامعه اسلام در خطر تغيير و تبديل به ملّيت كفر بود و اوضاع و احوال نشان ميداد كه بهزودي دين از اثر و رسميت افتاده و اسلام از جامعة مسلمين رخت بر خواهد بست. در صورت اول امر به معروف و نهي
از منكر مشروط به امن از ضرر است و در صورت دوم وجوب، مشروط به امن از ضرر نيست و بايد با احتمال تأثير و عدم ترتب مفسده بزرگتر، دين را ياري كرد و خطر را از اسلام دفع نمود، اگرچه به فداكردن مال و جان برسد.
ثالثاً: احتمال تأثير بر دو نوع ميباشد: گاه شخصي در حال انجام معصيت است و ازطرفي احتمال تأثير نهي از منكر در مورد او داده نميشود، در اين صورت نهي از منكر جايز نيست؛ و گاه بالفعل احتمال تأثير نهي از منكر را نميدهيم ولي ميدانيم در آينده مؤثر واقع خواهد شد، در اين صورت نهي از منكر واجب، و با صورت احتمال تأثير فعلي، فرق نميكند. مانند آنكه اگر با فِرَق ضالّه يا مؤسّسات فساد مبارزه كنيم و معايب و مفاسد و مقاصد سوء آنها را به گوش مردم برسانيم و اعلام خطر نماييم احتمال اينكه پس از مدتي دستگاهشان بيمشتري و برچيده شود وجود دارد و يا اينكه اثر آنها در فساد جامعه كمتر گردد و يا حداقل از گسترش بيشتر تبليغات و فسادشان جلوگيري به عمل ميآيد و يا اگر كارگردانان آنها دست از خيانت برندارند در اثر نهي از منكر، تبليغات سوء آنها باعث گمراهي نخواهد شد، در اين مورد امر به معروف و نهي از منكر با احتمال تأثير آن در آينده، واجب است.
در دنياي معاصر هم بيشتر مللي كه توانستهاند بندهاي اسارت خويش را پاره كرده و به آزادي و استقلال برسند براي مبارزه، همين راه را انتخاب نمودهاند. آنها با فداكاري، تحمل ناملايمات و دشواريها و متاعب و تهييج احساسات، دشمنان خود را در افكار محكوم و پايههاي تسلط و نفوذ آنان را متزلزل و بهتدريج ساقط ميسازند؛ در اين مبارزات آنان كه پرچم به دست گرفتند، پيروز شدند و خونهايشان بهاي آزادي جامعه و برافتادن نفوذ بيگانه است. اين پيكار اگرچه نتيجهاش در آينده ظاهر ميشود، موفقيتآميز و افتخاربرانگيز است؛ زيرا غرض، رياست و حكومت نيست بلكه هدف، اصلاح و نجات جامعه ميباشد.
مردان خدا نيز براي هدفهاي عالي انساني و الهي خود، گاهي چنين مبارزاتي دارند و بااينكه ميدانند دشمنان خدا خونشان را ميريزند و سرشان را بالاي نيزه ميكنند ولي باز هم براي نجات اسلام و توحيد، پيكار و جهاد مينمايند تا عكسالعمل قيام آنها بهتدريج مردم را بيدار، و مسير تاريخ را عوض نمايد.
حسين(علیه السلام) با وضعي كه پيش آمده بود و در شرايطي كه احكام قرآن و موجوديت اسلام را شديدترين خطرات تهديد ميكرد، آينده اسلام
تاريك و مبهم بود، بلكه معلوم بود بهزودي، خورشيد نوراني اسلام غروب، و دوران شرك و جاهليت بازگشت خواهد نمود، نميتوانست با درنظرگرفتن احتمال يا قطع به ضرر، دست روي دست بگذارد و ناظر اين مصيبتها براي عالم اسلام باشد.
حسين(علیه السلام) خطر دينزدايي را كاملاً احساس ميكرد؛ بنابراين در همان آغاز در پاسخ مروان كه گفته بود با يزيد بيعت كن و با خاطري آسوده زندگي نما، فرمود:
«إِنَّا لِلّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ وَعَلَی الْإِسْلَامِ السَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْاُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يَزيدَ»؛(1)
«براي خداييم؛ بازگشتمان بهسوي اوست. بايد با اسلام وداع كرد؛ زيرا امت به شباني مانند يزيد مبتلا گشته است».
يعني وقتي يزيد زمامدار مسلمين شود معلوم است كه اسلام به چه سرنوشتي گرفتار ميگردد؛ آنجا كه يزيد است اسلام نيست، و آنجا كه اسلام است يزيد نيست.
در مقابل چنين منكري، حسين(علیه السلام) بايد بهپا خيزد و دفاع كند و سنگر اسلام را خالي نگذارد - هرچند خودش و عزيزانش را بكشند، و خواهران و دخترانش را اسير نمايند - زيرا حسين(علیه السلام) بقاي اسلام و
1) 1. ابناعثم کوفی، الفتوح، ج5، ص17؛ ابنطاووس، اللهوف، ص18؛ مجلسی، بحارالانوار، ج44، ص326؛ مقرم، مقتلالحسین(علیه السلام)، ص132 - 133.
بقاي احكام اسلام را از بقاي خويش مهمتر ميدانست، پس جان خود را فداي اسلام كرد.
شرط احتمال تأثير هم موجود بود، بلكه حسين(علیه السلام) يقين به تأثير داشت. او ميدانست كه نهضت و قيام، اسلام را حفظ ميكند و حركت او ضامن بقاي دين خواهد بود. ميدانست كه اگر بنياميه او را که بهعنوان نوة پيغمبر و مركز تحقق آمال معنوي و اسلامي مردم، و شريفترين و گراميترين خلق و محبوبترين افراد در قلوب جامعه است، بكشند ديگر قدرتشان درهم شكسته خواهد شد، و چنان سيل خشم و نفرت مردم به سويشان سرازير ميشود كه توان هجوم به اسلام در آنها از ميان ميرود، در اين شرايط بايد موقعيت دفاعي به خود بگيرند تا بتوانند چند صباحي پايههاي لرزان حكومت كثيف خود را از سقوط نگاه دارند.
ميدانست كه شهادت او و اسارت اهلبيت(علیهم السلام) ماهيت بنياميّه و عداوتهاي آنها را با اسلام و شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) آشكار ميسازد و عكسالعمل قتل او ريشههاي اسلام را در دلها استوار كرده و حس تمرّد و سرپيچي از اوامر امويان را در همه ايجاد ميكند. احساسات اسلامي و شعور ديني مردم را بيدار و زنده ميسازد.
ميدانست كه وقتي بنياميّه او را كشتند، مردم دستگاه خلافت و حكومت را در مسير خلاف مصالح اسلام و مسلمين ميدانند و آن را نماينده افكار جامعههاي مسلمان نميشناسند. معلوم است حكومتي كه دشمن دين و خاندان رسالت شناخته شد، هرچند مدت كوتاهي در ظاهر بر مردم فرمانروايي كند، نخواهد توانست با سوءاستفاده از مسند رهبري اسلامي جامعه را گمراه و انديشهها را منحرف سازد.
فاجعه كربلا دنياي اسلام را تكان داد و مانند آن بود كه شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) شهيد شده باشد. در تمام شهرها احساسات خشمآگين مردم نسبت به بنياميّه به جوش آمد و انقلابهای ضدّ اموي يكي پس از ديگري شروع شد و سرانجام حكومتي كه به اسم اسلام، از شرك و كفر ترويج ميكرد ساقط شد. خونهاي پاكي كه از اهلبيت(علیهم السلام) ريخته شد، بهاي نجات اسلام و شور و هيجان ديني مردم عليه بنياميّه بود.
اثبات شد كه امر به معروف و نهي از منكر حسين(علیه السلام) ازنظر قواعد عمومي و فقهي نيز لازم و از واجبات بوده است. حسين(علیه السلام) در راه اداي اين تكليف از جان خود و عزيزترين و لايقترين جوانان و برادران و ياران چشم پوشيد و همه را فداي مقاصد بزرگ و عالي
اسلامي كرد؛ بااينكه سيل مصائب بهسوي او هجوم آورد، ثابت و پايدار ايستادگي كرد و از دين و هدف خود دفاع نمود. باآنكه اطفالش را در شدت تشنگي ميديد، و كودكانش را برابر چشمانش به فجيعترين وضع كشتند، بهقدر يك سرسوزن از برنامه كار و اداي وظيفه منحرف نشد. آري! قيام حسين(علیه السلام) امر به معروف و نهي از منكر بود. مبارزه با ظلم و ستم و كفر و ارتجاع واقعي بود.
تاريخ امر به معروف و نهي از منكر و مبارزه با ظلم و كفر، نشان نميدهد كه فرد ديگري جز امامحسين(علیه السلام) را با زن و فرزند و عائله، انبوهي از لشكري ستمگر، احاطه كرده باشد و خواهران و دختران خويش را در معرض اسيري مشاهده نمايد و بيش از هفتاد زخم شمشير و نيزه از دشمن خورده باشد اما درعينحال، عزّت و كرامت نفس خود را حفظ كرده و به دين و وظيفه خود وفادار بماند.
اين حسين(علیه السلام) بود كه در راه امر به معروف و نهي از منكر چنان قوّت قلب و شجاعتي در روز عاشورا اظهار كرد كه از عهده آنهمه امتحانات بزرگ برآمد و در بين شهداي راه حق، رتبه اول را حائز شد.
اين حسين(علیه السلام) بود كه پيدرپي علاوه بر آن زخمهايي كه به جسمش ميرسيد، مصائبی از داغ جوانان و شهادت برادران و برادرزادگان و
طفل شيرخوار كه هركدام شجاعترين افراد را از پا درميآورد و ناچار به تسليم ميسازد بر او وارد ميشد و روح پر از ايمان و دل لبريز از صبر و يقين او را متزلزل نساخت.
اين حسين(علیه السلام) بود كه در اداي وظيفه نهي از منكر، با اينهمه شدائد و سختيها عذري نياورد و براي ترك آن بهانهجويي نكرد و مصداق اين حديث مشهور نبوي گرديد:
«سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ عَمِّي حَمْزَةُ وَرَجُلٌ قَامَ إِلَی إِمَامٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ وَنَهَاهُ فَقَتَلَهُ»؛(1)
«سرور شهيدان، عموي من حمزه ميباشد و مردي است كه عليه پيشوايي ستمگر به جهاد برخيزد؛ او را امر به معروف و نهي از منكر نموده، در نهايت به دست آن ظالم، كشته شود».
1) . ابنعساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج35، ص416؛ قندوزی، ينابيعالموده، ج2، ص94.
اولاً: قيام براي تشكيل حكومت حق و عدالت اسلامي و تضمين حُسن جريان امور اجتماعي و عمومي و اجراي احكام و نظامات آسماني قرآن مجيد و اصلاحات حقيقي از شخصيتي مثل حسين(علیه السلام) عين سياست و به معنا و مفهوم صحيح و معقول و واقعي آن است. ميان اين سياست با سياستي كه از آن توطئه و نيرنگ و فتنهانگيزي و مقدّمهچيني براي مقاصد شخصي و به دست آوردن قدرت و تفوّق، قصد ميشود، هيچ رابطهاي نيست. آن سياستي كه هدف آن تشكيل
حكومت اسلامي است، كوشش براي حفظ حقوق و تأمين آزادي انسانها و حكومت خدا و احكام خدا بر مردم است. اما آن سياستي كه در عرف بعضي از مردم عصر ما معمول شده به معناي طلب حكومت و تفوّق بر جامعه و استثمار ديگران ميباشد؛ پرواضح است كه چنين سياستي مذموم است.
سياست امامعلي(علیه السلام)، سياست بود و سياست معاويه هم سياست شمرده ميشد. هر دو جنگ ميكردند، و هر دو قشون و سپاه داشتند اما اين كجا و آن كجا؟ امامعلي(علیه السلام) جنگ ميكرد:
لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللهِ هِيَ الْعُلْيَا؛(1)
تا اينكه كلمه خدا برتري يابد.
جنگ ميكرد تا احكام خدا بر همه حاكم گردد و مساوات و عدالت اسلامي برقرار شود. اما معاويه جنگ ميكرد تا زمامدار و برگردن مردم سوار شود و بر مال و جان و ناموس جامعه مطابق ميل و هوسش حكمراني نمايد. البته اگر غرض از سياست، روش معاويه و عمروعاص باشد، مذموم و نزديكشدن به آن نزديكشدن به آتش است، و اگر غرض از سياست، روش پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و امامعلي(علیه السلام) باشد از عاليترين صفات كمال بشري است.
1) . اشاره به آیه 40 سوره توبه: )وَ كَلِمَةُ اللّٰهِ هِي الْعُلْيا(.
همكاري عموم، نظارت قاطبه مردم، اجراي عدالت، برقراري نظم صحيح، تشكيل اجتماع هرچه بهتر و مترقّيتر، و برپايي حكومت اصلح و مسئوليت مشترك، جزو برنامههاي عالي اسلام است. هرگز اين سياست از ديانت و روحانيت جدا نيست، و اين سخن كه بر زبان افرادي بياطلاع از حقايق اسلام افتاده كه: «روحانيت از سياست جداست»، سخن بيگانگان و دشمنان اسلام است كه ميخواهند اسلام را تجزيه كرده و آن را در دايره عبادات و اخلاق، محبوس سازند و مانع اتحاد مسلمين و تجديد عظمت آنها و اجراي نظامات اسلام شوند و قوانين فاسد بيگانگان و روش كفار را در بين مسلمانان رايج سازند.
اگر شخص مسلمان چنين عقيدهاي داشته باشد - يعني اسلام را فقط يك سلسله برنامههاي روحي و معنوي بداند و برنامههاي ديگر اسلام را در كشورداري، عمران و حقوق، انتظامات و آئين داوري و ... انكار كند - طبق موازين و شرايطي كه در فقه مقرر شده محكوم به كفر و خروج از اسلام خواهد بود.
اين عقيده كه اسلام، شامل تمام مسائل زندگي اجتماعي و فردي مسلمانان است و اسلام براي همه، دين و عقيده، وطن، حكومت، قانون، روحانيت، سياست، صلح و جنگ و همه چيز است و از هيچيك
از شئون و مسائل حيات بشر جدا نيست، عقيدهاي است كه بايد كاملاً به مسلمانها تفهيم شود و حقايق و معاني بلند آن تشريح گردد.
هر مسلمان (بهخصوص افراد مؤثر در جامعه) بايد در سكوت و كنارهگيري از مسائل اجتماعي و در نطق و دخالت و قيام خود، به پيشرفت اسلام و اجراي احكام و ترقّي و عظمت مسلمانان توجه نمايند.
بنابراين، شكي نيست كه اصلاحات و مدافعه از اوضاعي كه در آن عصر، اسلام را تهديد ميكرد، با تشكيل حكومت اسلامي و گرفتن مسند خلافت از عنصر ضدّ اسلام و ناپاكي مثل يزيد تأمين ميشد و اگر حسين(علیه السلام) كه هم امام منصوص و هم ازهرجهت شايستگي و صلاحيتش مورداتفاق مسلمانان بود، زمامدار ميشد آن مفاسد، مرتفع و اسلام در مسير واقعي خود به جلو ميرفت.
پس قيام حسين(علیه السلام) براي بركناركردن يزيد و تشكيل حكومت اسلامي شرعي و واجب بود، و اين مقصد، قيام را از حقيقت و خلوص و حفظ دين و خير و اصلاح خارج نميساخت و به طلب سلطنت و اغراض سياسي آلوده نميكرد.
اصل تأسيس حكومت اسلامي در صورت همكاري مردم ارزش آن را داشت كه حسين(علیه السلام) براي آن قيام نمايد، بلكه در صورت همكاري و پايداري و استقامت مردم شايد بهترين و نزديكترين راه به هدف
حسين(علیه السلام) بود، ولي چون آن حضرت علاوه بر علم امامت، از اوضاع اجتماعي و اخلاقي مردم و شدت سوءنيّت و ظلم بنياميّه، شهادت خود را پيشبيني ميكرد، تصميم گرفت با صداي مظلوميت و عكسالعمل تحمل آن مصائب جانكاه، مسلمانان را بيدار و اسلام را نجات دهد.
ثانياً: قبول دعوت مردم كوفه و اعزام مسلم(علیه السلام) با اين هدف انجام شد كه پس از مرگ معاويه و ولايتعهدي يزيد كه به فسق و فجور و انحراف از تعاليم اسلام معروف و مشهور بود، مسلمانانِ بيدار و متوجه، در سرگرداني و تحيّر عجيبي افتاده و سنگيني حكومت تحميلي يزيد آنها را ناراحت كرده بود. عالم اسلام ازنظر عموم (جز جيرهخواران و دستنشاندگان بنياميّه) بدون خليفه و زمامدار شرعي بود! زيرا بنا بر مذهب شيعه، حسين(علیه السلام) امام و خليفه منصوص و تعيين شده از جانب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بود، و بنا بر نظر ديگران هم زمامداري يزيد مطابق اصول شرعي انجام نپذيرفته بود؛ چون هم انتخابش ازطرف معاويه بر اساس رعايت مصلحت مسلمين انجام نگرفت، و هم اهل حل و عقد و بزرگاني كه رأيشان ميزان رأي عموم بود، از بيعت با او خودداري كردند. كساني هم كه به او رأي داده بودند يا از
بيم شمشير ابنزيادها و مسرف بن عقبهها، يا به طمع جوايز و گرفتن پول و درجه و مقام بود. معاويه، مروان و ديگران را با پول و رشوه و وعدة حكومت ساكت كرد. وي براي مروان، ماهي هزار دينار و براي افراد ديگر، صد دينار اضافه حقوق قرار داد.(1)
بهطوركلي، جز كساني كه تحتتأثير تهديد يا تطميع و حفظ منافع بودند، نوع مردم از حكومت يزيد نگران، و بيعت با او را شرعي و سبب وجوب اطاعت و حرمت خروج بر او نميدانستند.
باشخصيتترين كسي كه نامش بر زبانها بود و مسلمانان به او ارادت داشتند و او را براي خلافت و رهبري شايستهتر از هركس ميشناختند، حسين(علیه السلام) بود. و نگاه مردم براي اصلاح و تأسيس حكومت اسلامي به او بود (چشمها از او برداشته نميشد) و او كه صاحب حق و در نظر همه سزاوارترين افراد بود، اگر از گرفتن حق خويش خودداري ميكرد و به وضعي كه پيش آمده رضايت ميداد، دست ديگران هم بسته ميشد، و همه آن را در رضايت به حكومت يزيد عذر و حجت قرار ميدادند. پس آنچه در مرحله اوّل بر حسين(علیه السلام) لازم بود، اين بود كه از بيعت با يزيد امتناع نمايد و دست مسلمانها را براي اقدام و تجديد
1) . ابنقتيبه دينوری، الامامة و السياسه، ج1، ص197- 199؛ عقاد، ابوالشهداء، ص203.
حكومت اسلامي و همكاري باز گذارد و آنها را با بيعت و تسليم خود در برابر عمل انجام شده قرار ندهد و حجت را بر آنها تمام سازد و در مرحله بعد هم بايد براي اتمامحجت، دعوت آنها را براي تأسيس حكومت اسلامي به رهبري خودش بپذيرد.
با اين اوضاع وقتي نامهها و فرستادههاي مردم عراق و رؤساي قبائل مبني بر دعوت آن حضرت بر قبول زمامداري و خلافت و اظهار انقياد، اطاعت، فداكاري و دلسوزي براي وضع ناهنجار مسلمين، به آن حضرت رسيد، به ظاهر حجت را بر امام(علیه السلام) تمام كردند. پس آن حضرت در آن موقعيت حساس، پيشنهاد آنها را پذيرفت و پسرعمّ عزيز و ارجمند خويش را به كوفه فرستاد.
معلوم است كه سيدالشهدا(علیه السلام) با آن همه اصرار و اظهار حضور مردم عراق در چنان فرصت تاريخي، ناگزير بود دعوت آنها را بپذيرد. اگر او به داد مردم نرسد و صداي استغاثة آنها را جواب ندهد پس مردم چه كنند؟ و جامعه مسلماني كه خود را تشنة اصلاحات ميداند، چه راهي پيش گيرد؟ سزاوار نبود حسين(علیه السلام) دعوت آنها را كه مدّعي همه گونه اظهار اخلاص و فداكاري بودند رد كند و به سوء نيّت و پيمانشكني متهم سازد و آنان را به جرم رفتار و كردارشان با پدر و برادرش مؤاخذه نمايد.
يا چنانچه بعضي ميگفتند، به آنها بگويد: «شما اول، شهر را تصرّف كنيد و عامل يزيد را بيرون نماييد، وقتي بدون منازع شد مرا
بخوانيد تا بيايم». حسين(علیه السلام) اين پيشنهاد را نداد؛ زيرا به او گفتند: بدون رهبر، انقلاب عليه حكومت اموي نتيجهبخش نيست و بهعلاوه معناي آن اين است كه شما خود برويد و جنگ كنيد و كشته بدهيد، اگر ميدان را صاف و بيمانع كرديد مرا بخوانيد تا زمامدار شوم؛ اين پيشنهادها در افكار مردم بهانهجويي و شانهخاليكردن از زير بار تكليف شمرده ميشد.
آنها زبان حال و مقالشان اين بود: ما امام نداريم، پيشوا نداريم، جامعه اسلام بدون رهبر و امامي كه قائم به امور باشد مخصوصاً با روي كار آمدن جنايتكاري مثل يزيد، متلاشي ميشود؛ بايد فكري كرد و چارهاي انديشيد، ما هرچه فكر كردهايم و مشورت نمودهايم، چارهاي نيست جز آنكه تو كه پسر پيغمبري، به داد اسلام برسي و حكومت اسلام را از دست اين ناكسان خلاص سازي و بهسوي ما بيايي. اين پيشنهاد را در آن عصر و در آن شرايط، حسين(علیه السلام) بايد بپذيرد و اگر خدعه و نيرنگ هم بود، تكليف او پذيرفتن بود، چنانچه در بعضي از كتب مقتل است كه فرمود:
«مَنْ خَادَعَنَا فِي اللهِ إِنْخَدَعْنَا لَهُ»؛(1)
«هركس در كار خدا با ما خدعه و نيرنگ كند، خدا هم از جانب ما خدعهاش را به او باز ميگرداند».
1) . سبط ابنجوزی، تذکرةالخواص، ص223.
قبول اين پيشنهاد و اعزام مسلم بن عقيل و دست بهكارشدن براي تأسيس حكومت اسلامي با سياست به معناي طلب ملك و رياست سازگاري نداشت. اين سياست، سياست اسلامي، و وظيفة ديني و وجداني و قيام براي خدا بود. بنابراين بااينكه ميدانست جريان به كجا منتهي ميشود، دعوت اهل كوفه را پذيرفت و مسلم را به آنجا فرستاد.
مسلم به كوفه آمد و بدون آنكه مالي و رشوهاي براي سران قبائل بياورد(1)يا وعدة مقام و منصب به كسي بدهد يا كسي را تهديد نمايد، در محيطي آزاد شروع به كار كرد و چنانچه ميدانيم با حُسن استقبال مردم كه كاشف از همان خواستههاي واقعي و كمال خوشبيني آنها به حسين(علیه السلام) و تنفر شديدشان از بنياميّه بود روبهرو شد. هجدههزار نفر يا شصتهزار نفر با او با رغبت و شوق، بيعت كردند و تشكيل خلافت اسلامي پيريزي گرديد، زمامداري حسين(علیه السلام) رسميت يافت. چون اهل حل و عقد و مسلمانان آزادانه با احدي جز آن حضرت بيعت نكرده بودند، آن حضرت در عرفِ كساني هم كه خلافت را با اجماع ميدانند، خليفة شرعي گرديد. پس اين بيعت، يك بيعت واقعي بود، زيرا نه پول در كار بود و نه زور، ولي متأسفانه
1) . حضرت مسلم براي مخارج خود هفتصد درهم در كوفه قرض كرد كه در هنگام شهادت وصيت به پرداخت كرد. عقاد، ابوالشهداء، ص215 و سایر كتب مقتل.
حوادثي كه پيش آمد و محبت مال و زروزيور دنيا و بيم از مرگ و ضعف ايمان و فقدان شجاعت اخلاقي، آنها را از استقامت و فداكاري در راه مقصد و عقيده بازداشت تا با آن وضع اسفانگيز و جنايتبار، عهدشكني و بيوفايي كرده و ذليل و مغلوب مطامع پست مادّي شدند.
بديهي است آنچه از حسين(علیه السلام) صادر شد از جواب نامهها و اعزام مسلم و عزيمت خود آن حضرت بهسوي عراق، همه به ظاهر پاسخ مثبت به نداي التجا و استغاثه مردم كوفه و كوشش براي تشكيل حكومت اسلامي بود.
اما چون باطن كار بر آن حضرت معلوم بود و چون او برنامهاي را كه انبيا و اوليا اجرا كردند اجرا مينمود، دعوت مردم كوفه را قبول و حجت را بر آنها تمام كرد و مفاد آية كريمة) لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ((1)را بهكار بست.
همان طور كه يكي از فوايد دعوت پيغمبران، قطع عذر )وَ لِئَلَّايَكُونَ
لِلنَّاسِ عَلَى الله حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ((2)است، حسين(علیه السلام) كه خليفه و جانشين پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بود هم با مردم اتمامحجت و قطع عذر نمود.
حوادث كوفه و بيوفايي مردم نشان داد كه تشكيل حكومت اسلامي در آن شرايط ميسر نيست و راه دفع خطرات از اسلام، خودداري از بيعت و تسليم، استقامت، تدارك انقلاب فكري، تهييج احساسات، فداكاري و بياثركردن برنامههاي تخريبي بنياميّه است.
خلاصه جواب اين است كه با حساب دقيق، نجات اسلام با يكي از اين دو راه ممكن بود:
نخست: تشكيل حكومت اسلامي و بركناركردن يزيد.
دوم: فداكاري در راه امتناع از بيعت و تسليم و استقبال از شهادت و مظلوميت فوقالعاده؛ از آنجا كه راه اول بهعلّت ناپايداري مردم به نتيجه نميرسيد، امام(علیه السلام) از آغاز كار، راه دوم را انتخاب كرد، و براي اتمامحجت تا وقتي پيمانشكني مردم كوفه، علني و آشكار نشده بود از راه مشترك بهطرف مقصد دوم ميرفت.
پس تشكيل حكومت اسلامي اگرچه هدف عالي و مقصد مقدسي بود كه طلب آن، از مقام امامت و عصمت حسين(علیه السلام) چيزي كم نميكرد، بلكه قيام براي آن نيز از جانب آن حضرت بجا و سزاوار بود؛ اما چون شرايط آن موجود نبود، با علم امام به واقع و پيشبيني آينده، نميتوان آن را از علل و اسباب قيام شمرد.
برخي از قلمبهدستان ناصبي طرفدار بنياميّه، مخصوصاً معاويه و يزيد، قيام حسين(علیه السلام) را يك تندروي و انتحار سياسي و ترك حزم و دورانديشي و خوشگماني به مردم عراق شمرده و با الفاظي اعتراضآميز از نهضت حسين(علیه السلام) انتقاد و بهجاي اينكه بنياميّه و مخصوصاً معاويه را كه موجب تفرقه و اختلاف مسلمين شد و بر خليفه بحقّ خروج كرد و پسرش يزيد را كه شايستگي نداشت، به رسم اكاسره و قياصره، وليعهد ساخت، نكوهش و توبيخ كنند به روش پاك و مقدس حسين(علیه السلام) و قيام او بر ضد يزيد، حمله كرده و در پايان مقال ميگويند: حسين(علیه السلام) در موقعي با يزيد مخالفت كرد كه هنوز از او جور و ستمي ظاهر نشده بود.(1)
1) . خضری بک، محاضرات تاریخ الاممالاسلامیه، ج2، ص129 – 130.
در پاسخ بايد گفت: در محيط مسلمين و جهان اسلام خصوصاً با توجه به سوابق روشن سيدالشهدا(علیه السلام) و فضايل و مناقب او و اخبار و احاديث متواترهاي كه در شأن و بلندي مقامش از پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله) روايت شده، احتمال آنكه حسين(علیه السلام) در اين قيام؛ قدمي به اشتباه برداشته باشد مردود و منتفي است و مصاببودن آن حضرت، يك فكر عمومي و نظر و رأي همگاني است.
در عصر ما عموم عقلا و طبقات فاضل دنيا، بر اين عقيده هستند كه بايد تا سرحدّ امكان با ظلم و ستم و استثمار ضعيفان مبارزه كرد. انديشمندان عالم، حيات و بقاي ملل را وابسته به مقاومت آنها در برابر ظلم و ستم ميدانند و روش حسين(علیه السلام) را ميستايند؛ او را پيشواي فداكاران راه نجات بشر و آزادي ملّتها و اصلاحات دانسته و به ياوهسراييهاي مُشتي ناصبي اعتنا نميكنند. كساني كه اين ياوهها بر قلم و زبانشان جاري شود مورد طعن و ردّ مسلمين واقع ميگردند.
اول: نويسنده ناصبي گمان كرده قيام حسين(علیه السلام) بهمنظور طلب سلطنت بوده و حاصلنشدن آن بهعلت ترك حزم و احتياط و آمادهنساختن وسايل و اسباب ميباشد؛ ازاينجهت، حركت امام(علیه السلام) را بدون مطالعة عاقبت كار و دورانديشي شمرده و مورد انتقاد قرار داده است.
قيام امام(علیه السلام) براي طلب حكومت نبود. آن حضرت از عواقب امر، مطلع بود و ديگران هم از مآل و پايان اين حركت، آگاه بودند. امام(علیه السلام) خود را مكلّف ميدانست كه در برابر وضعي كه پيش آمده عكسالعمل نشان دهد.
او بيعت با يزيد را جايز نميدانست و امتناع از آن را هرچند به قيمت خون پاكش تمام شود واجب ميشمرد.
حسين(علیه السلام) شخصيت اول در بين امت بوده و تمام شرايط زمامداري اسلامي در او جمع بود؛ ريشه در خاندان رسالت داشت و به اصلاح امت اهميت ميداد. اين شخصيت مصلح و هدايتگر چگونه راضي شود خلافت، بازيچه جواني فاسق، فاجر و متجاهر به گناه گردد؟
اگر امر به معروف و نهي از منكر واجب باشد، حسين(علیه السلام) اولكسي بود كه بايد به آن عمل كند، و اولكسي است كه بايد براي پاككردن محيط از منكرات و كفر و ظلم اگرچه به بذل جان باشد، اقدام نمايد. اگر حسين(علیه السلام) در راه بقاي دين و دفاع از شرع، مجاهده و فداكاري نكند؛ پس چه كسي جهاد نمايد؟
حسين(علیه السلام) فداكاري و جاننثاري در راه اقامه حق و اِماته باطل و نجات اسلام را واجب ميدانست كه فرمود:
«لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً، وَلَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمينَ إِلَّا بَرَماً»؛(1)
«مرگ را جز سعادت نميبينم و زندگي با ستمگران را جز ذلّت نميانگارم».
و هم او بود كه فرمود:
«لَا اُجِيبُ ابْنَ زِيَادٍ إِلَی ذَلِكَ أَبَداً فَهَلْ هُوَ إِلَّا الْمَوْتُ فَمَرْحَباً بِهِ»؛(2)
«خواستة ابنزياد را اجابت نميكنم؛ مگر نتيجة آن جز مرگ نيست، پس به مرگ خوشامد ميگويم».
اشتباه يا اشتباهكاري در اينجاست كه، قيام امام(علیه السلام) را با قيام سياستمداران و رياستطلبان تاريخ مقايسه كرده و آن را انتحار سياسي و ترك حزم ميشمارند باآنكه اين قيام از هرگونه شائبه اغراض دنيايي و شخصي منزه و مبرّاست. در بخش اول همين فصل روشن ساختيم كه قيام امام(علیه السلام) يك قيام الهي و اداي تكليف ديني و مأموريت خدايي بود و بايد آن را با قيامهاي مشابه آن (نهضتهاي انبيا و اوليا) مقايسه كرد كه به اتكاي نيروي مادّي و ظاهري نبود.
ابراهيم خليل(علیه السلام) درحاليكه نه قشوني داشت و نه شمشير و اسلحه و نه همكار و همفكري، در برابر پادشاه جباري مانند نمرود قيام كرد و خدايان و مقدسات او و ملّتش را خوار شمرد، بتهايشان را شكست و پايمال نمود. موساي كليم(علیه السلام) چوپان پشمينهپوش فقير، از فرعون مصر خواستار شد كه دست از دعواي خود بردارد و استعباد بندگان خدا را ترك كند و بنياسرائیل را آزاد سازد؛ فرعون را گمراه شمرد و از او و قشون و سپاهش بيم نكرد.
محمّد(صلی الله علیه و آله) بيمعين و ياروياور و تنها و بيجمعيت و لشكر، پرچم دعوت گردنكشان متكبر عرب و عجم را به دوش گرفت، و قبايل مشرك و وحشي را كه سيصدوشصت بت داشتند، به توحيد و پرستش خداي يگانه خواند و به پادشاه ايران و قيصر روم نامه نوشت و همه را به پذيرش دين خدا دعوت كرد.
يحياي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ، مردم را بهسوي خدا خواند، اما توسط پادشاه ستمكار كشته شد و سرش را براي فاحشهاي به هديه بردند.
حسين(علیه السلام) مردم را به حق و عدالت و دين جدش دعوت كرد، او را كشتند و سرش را براي يزيد هديه بردند.
زكريا(علیه السلام) و ساير پيغمبراني كه كشته شدند يا مردم دعوتشان را پذيرفتند، با اتكا به كدام اسباب ظاهري و وسايل مادّي قيام كردند؟
قيام اين طبقه جز مأموريت ديني، باعثي نداشت و غلبه و شكست ظاهري براي آنها يكسان بود.
در عصر انبيا نيز كساني بودند كه دعوت ايشان را تندروي و بياحتياطي و استقبال از مرگ و هرگونه خطر ميشمردند و حتي آنها را به باد استهزا و تمسخر ميگرفتند؛ چون هدف انبيا را از هدف مردمان دنياطلب و جاهدوست تميز نميدادند و نهضتهاي روحاني و معنوي و آسماني را كه براساس اطاعت امر خدا و فضيلت و بشردوستي و حقيقت و عدالت و اتمامحجت است، مانند نهضتهاي دنيايي كه بر اساس حبّ به دنيا و جاه و رياست و منفعت شخصي است ميشمردند.
دوم: به نظر نويسنده ناصبي، حسين(علیه السلام) زماني قيام كرد كه هنوز از يزيد، ستمي ظاهر نشده بود و بهتر اين بود كه صبر كند و حرفي نزند و حكومت او را امضا نمايد تا يزيد بر مَركب مرادش سوار شود و ظلم و ستمش عالم را بگيرد، آنوقت قيام كند!
وي گمان ميكند حسين(علیه السلام) يزيد را نميشناسد، يا مسلمانها او را نميشناختند.
يزيد مشهور به فساد اخلاق و اعمال زشت بود. ميگساري، سگبازي و تجاهر او به معاصي، معروف بود. كساني كه در زمان
معاويه با ولايتعهدي او مخالفت كردند همه، فساد اخلاق و سوء رفتار يزيد را مانع زمامداري او ميدانستند.
يزيد در زمان پدرش حتي وقتي به مدينه ميآمد، باآنكه ميدانست كردار و رفتارش به گوش بزرگان اسلام و صحابه ميرسد، دست از ميگساري برنميداشت.(1)
امام(علیه السلام) در همان عهد معاويه، او را ميشناخت؛ پس به معاويه فرمود: «تو ميخواهي مردم را به اشتباه بيندازي، مثل آنكه غائبي را وصف كني يا كسي را كه در پشت پرده است بشناساني؛ يزيد خود را با سگها و كبوترهايش و كنيزان خواننده و نوازندهاش و با انواع كارهاي لهو به ديگران شناسانده است. رها كن آنچه را اراده كردهاي! سود نميدهد تو را اينكه بر خدا وارد شوي درحاليكه بار گناهي كه از ستم به اين خلق داري بيشتر از اين باشد».(2)
سوم: اگر يزيد بعد از شهادت امام(علیه السلام) عدل و داد پيشه كرده و به كتاب و سنّت عمل نموده بود و آن كردار زشت و رفتار نكوهيده را ترك كرده بود، جا داشت كسي بگويد حسين(علیه السلام) او را چنانكه بايد نشناخت و در نهضت، شتاب فرمود.
ولي بعد از آنكه حادثه كربلا و اسارت خاندان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و واقعه
حَرّه و تخريب مكه معظّمه و مداومت يزيد بر معاصي و تجاهر به فسق و فجور و گناهان كبيره، او را بيشاز پيش به مردم معرفي كرد، اينگونه سخنان از خضري بک، جز آنكه حكايت از عداوت با اهلبيت(علیهم السلام) ميكند، معنايي ندارد.
چهارم: چنين اشكالاتي يا از روي تعصّب و يا از جهت عدم درك هدف اسلام است. اينان گمان میكنند هركس عليه هر حكومتي در هر شرايطي قيام كند، عامل تفرقه و اختلاف ميباشد و بايد از هر ظالم و ستمگر و هر حكومتي، تمكين و اطاعت كرد و با او همكاري و سازش نمود تا تفرقه و اختلاف پيش نيايد؛ اتحاد و همكاري، پسنديده است؛ اگرچه با ستمكاران و براي ظلم و ستم باشد و همه بايد با حكومت يزيد، وليد، حجاج، معاويه و بيدادگران تاريخ از در سازش درآيند و آنها را به رسميت بشناسند تا تفرقه ايجاد نشود!
نه، خضري بک! سخت گمراه شدهاي، اختلاف و تفرقه بين اهل حق و باطل هميشه بوده و هيچ شريعتي اجازه نميدهد كه اهل حق به بهانة دوري از اختلاف و تفرقه، تسليم اهل باطل شوند، بر اساس اين مبنا ابراهيم خليل(علیه السلام) و پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) كه در مقابل نمرود، و عليه بتپرستي قيام كردند - العياذ بالله - عامل تفرقه و اختلاف شدند.
ريشه اختلافات مسلمين، حكومت امثال معاويه مفرّقالجماعات و يزيدها و مخالفت آنان با تعاليم دين و دستورات اسلام و جاهپرستي و دنياطلبي بود.
پنجم: در نزد امام(علیه السلام) حساب كار، روشن بود و با كمال بيداري و هشياري بهسوي مقصد و هدفي كه داشت ميرفت و از ماوراي پردههاي زمان، اوضاع بعد را پيشبيني ميكرد. امام(علیه السلام) تدارك كار را چنان ديد كه حكومت بنياميّه در خشم و نفرت عمومي محو و از شمار حكومتهاي اسلامي خارج و به لعن ابد گرفتار گردند. حسين(علیه السلام) در اين جهت كه بنياميّه و مخصوصاً يزيد و معاويه را از پا درآورد و پرده از باطن كار آنها بردارد و مسلمانان را با خودش در باطل بودن آنها همصدا كند و اسلام را از شرّ آنها نجات دهد تمام قوايي را كه براي اين كار لازم بود، بسيج نمود و دقيقهاي از دقايق، حزم و احتياط را ترك نكرد و در راه تأمين مقصد و هدف خويش تمام اطراف و جوانب كار را ملاحظه فرمود. او مقدمات را چنان فراهم كرد كه مقصدش تأمين گشت و صداي مظلوميتش عالمگير شد و درنتيجه، بنياميّه منفور و مخذول شدند و نقشههايي كه داشتند بياثر ماند، و پسر يزيد (معاويه دوم) رسماً بر منبر دمشق به مظالم و جرائم پدر و جدش، و فضايل علي(علیه السلام) و صلاحيت اهلبيت(علیهم السلام) شهادت داد.
اولاً: القاي نفس در تهلكه(2)يكي از موضوعاتي است كه بهحسب اختلاف موقعيتها، گاه حرام و گاه واجب ميشود. پس اينگونه نيست كه مطلقاً القاي نفس در تهلكه حرام باشد؛ بر اين اساس، آية فوق بهوسيلة آيات و روايات ديگر تخصيص ميخورد.
اگر اسلام در تهلكه بيفتد، و نجات آن متوقف بر القاي نفس در تهلكه باشد آيا باز هم القاي نفس در تهلكه جايز نيست؟
و آيا عقلاً و شرعاً كسي كه براي حفظ جان خود اسلام را در تهلكه بگذارد مسئول نيست؟ آيا اين مورد از مصاديق جهاد و مبارزه نميباشد؟
فلسفه جهاد و دفاع، دعوت به توحيد و آزادكردن بشر از پرستش غير خدا و حفظ اسلام و نجات دين از تهلكه و يا حفظ كشور اسلام از تسلط اجانب است كه بر مردم طبق احكام جهاد و دفاع - با يقين به كشتهشدن و افتادن نفوس بسيار در تهلكه - واجب ميگردد.
اگر دفاع از سنگر و مرز، توقف بر كشتهشدن جمعي از لشكر پيدا كرد و براي حفظ مملكت اسلام، دفاع از آن ضرورت داشت، بايد با تحمل تلفات سنگين به دفاع پرداخت و اين القاي در تهلكه، جايز بلكه واجب است.
ثانياً: حكمِ حرمت القاي نفس در تهلكه حكمي ارشادي و تأييد حكم عقل به قبح «القاي در تهلكه» است. بديهي است كه استنكار عقل در موردي ميباشد كه مصلحت مهمتر در بين نباشد ولي اگر حفظ مصلحت بزرگتري توقف بر آن يافت، عقل به جواز و گاه به لزوم و حسن القا، حكم مينمايد.
ثالثاً: هلاك و تهلكه به چند گونه تصور ميشود كه به دو مورد آن اشاره ميشود:
الف: موردي كه براي القاي در تهلكه مقصد صحيح شرعي و عقلي تصور نشود. كه در اين صورت نتيجه چنين القايي فنا و ضايع و بيهودهشدن است. ممكن است مراد از تهلكه در آيه شريفه اين قِسم هلاكت باشد.
ب: موردي كه برای القاي در تهلكه مقصد صحيح عقلي و شرعي مثل حفظ دين و اداي تكليف و دفاع از احكام در نظر باشد، در اين صورت فداكاري و جانبازي، القاي در تهلكه و فنا نيست.
كسي كه در راه خدا و براي حفظ دين و مصالح عموم كشته شود ضايع و باطل نشده، بلكه باقي و ثابت گرديده و خود را به گرانترين قيمتها فروخته است؛ پس در زمينه تحصيل مصلحت يا دفع مفسدهاي كه شرعاً مهمتر از حفظ جان باشد، بذل جان و تندادن به مرگ و شهادت، القاي در تهلكه نيست، نظير صرف مال كه اگر انسان آن را دور بريزد تبذير است ولي اگر براي حفظ آبرو و شرافت يا استفادة بيشتر صرف نمايد، بجا و مشروع ميباشد.
رابعاً: صبر و استقامت در ميدان جهاد و دفاع از دين، خصوصاً در مواردي كه پشتكردن به جنگ، سبب تزلزل و شكست سپاه اسلام و غلبه كفار شود و فداكاري موجب تشويق مجاهدين گردد، با علم به شهادت، ممدوح بلكه واجب است. هيچكس اينگونه مردانگي و ثبات قدم و استقامت را، القاي نفس در تهلكه ندانسته و آن را حرام و ممنوع نشمرده است بلكه هميشه بهخصوص در صدر اسلام يكي از افتخارات بزرگ و سربلنديهاي سربازان بهخصوص پرچمداران سپاه و
فرماندهان، با چنين روشي صورت ميپذيرفته است؛ مانند استقامت تاريخي و جانبازي و فداكاري جناب جعفر طيار(علیه السلام) در جنگ موته؛ اين جانبازي و مجاهدت و اقدام به شهادت، درك سعادت و رستگاري و تقرّب به خداوند متعال است، نه خودكشي و القاي نفس در هلاكت.
خامساً: اوامر و نواهي پروردگار داراي تعليق هستند. بهطور مثال وقتي خداوند ميفرمايد: شراب حرام است، حرمت در اين فرمان به شراب تعلق دارد. متعلّق اوامر و نواهي خداوندي را ميتوان به دو گونه تصور كرد. گاه متعلّق، يك موضوع و يك مصداق مشخص خارجي است مانند مثال فوق كه متعلّق نهي يك مايع شراب است و گاه متعلّق عنواني كلّي است كه شامل مصاديق و موضوعات مختلف ميشود بهطور مثال در آيه )وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ((1)نهي خداوند، متعلّق به مفهوم كلّي تهلكه ميباشد و اين مفهوم كلّي داراي مصاديق مختلفي است. ازطرفي تحقق مصداق و افراد تهلكه دائر مدار تحقق عنوان تهلكه است. بر اين اساس، ممكن است يك اقدام و عمل نسبت به يك شخص و يا در يك حالت خاص، القای در تهلكه باشد و نسبت به شخص ديگر و يا در حالت ديگر القای در تهلكه نباشد.
1) . بقره، 195. «خود را به دست خود به هلاكت نیفکنید».
همچنانكه يكي از علماي تفسير ذكر كردهاند و همچنان كه از روايات استفاده ميشود تهلكه مصاديق مختلفي دارد.
گاهي القاي در تهلكه، ترك انفاق مال، و گاهي انفاق مال و گاهي ترك دفاع و جهاد و گاهي دفاع است. چنانچه گاهي القاي در تهلكه، فردي و گاهي عمومي و همگاني است؛ بايد موارد و مناسبات و مصالح و مفاسد را در نظر گرفت: در بعضي موارد القاي در تهلكه صادق و در بعضي موارد، صادق نيست، در پارهاي از موارد اگر هم صادق باشد ترك آن سبب سقوط در تهلكه دنيوي يا اخروي بزرگتر و غيرقابل جبران ميشود.
با توجهبه پاسخهاي فوق در قيام امام(علیه السلام) تهلكه تصوير نميشود؛ زيرا:
اولاً، امام كه صاحب مقام امامت و عصمت است، از تمام امّت اعلم به احكام و معصوم از خطا و اشتباه است و آنچه از او صادر شود طبق فرمان الهي و تكليف شرعي ميباشد.
ثانياً، بنياميّه او را ميكشتند، خواه بهسوي عراق ميرفت يا در مكه ميماند. امام(علیه السلام) در اين مورد ملاحظه تمام مصالح را نمود، از مكه بيرون آمد براي اينكه در مكه او را نكشند و حرمت حرم، هتك نشود و هركس با دقت برنامه قيام آن حضرت را ملاحظه كند ميفهمد كه امام(علیه السلام) براي آنكه شهادت و مظلوميتش حداكثر فايده را براي بقاي اسلام و احياي دين داشته باشد تمام دقايق و نكات را مراعات كرد.
ثالثاً، هدف حسين(علیه السلام) از قيام و امتناع از بيعت و تسليمنشدن و تحمل آن مصائب عظيمه، نجات دين بود، و اين هدفي بود كه ارزش داشت امام(علیه السلام) براي حصول آن، جان خود و جوانان و اصحابش را فدا كند، ازاينجهت، شهادت را اختيار كرد و از آن مصائب بزرگ، استقبال نمود.
مقصود اصلي حسين(علیه السلام)، امتثال امر خدا، حفظ دين، حمايت از حق و كشيدن خط بطلان بر حكومت بنياميّه و افكار و هدفهاي آنها بود. مقدمه رسيدن به اين مقصود، تسليمنشدن و استقامت تا سرحدّ شهادت و آنهمه حادثه است. هدف امام(علیه السلام)، در پيشگاه خداوند محبوب، نزد پيامبر(صلی الله علیه و آله) دوست داشتني و نيز براي عقل و وجدان پاك انساني، مقبول بود.
اين مغلطه است اگر كسي بگويد بااينكه كشتهشدن امام(علیه السلام) مبغوض خدا بود، چگونه امام(علیه السلام) خود بهسوي آن رفت؛ زيرا كشتهشدن دو گونه است: انتحار و شهادت. تصور ميشود انتحار يعني آنكه فرد عبث و بيهوده جانش را در معرض مرگ قرار دهد و شهادت يعني آنكه بر اساس هدف و باور و بر پايه حفظ مصالح دين و جامعه با مرگ، همآغوش شود. امام(علیه السلام)، مرگ بيهدف و بيثمر را مبغوض ميدانست و تا توانست از آن مانع شد و براي اتمام حجت، آن ستمگران را موعظه
و نصيحت فرمود، ولي كشتهشدن و شهادت در راه خدا، محبوب آن حضرت بود و آن را از اعظم وسايل كمال قرب و رستگاري ميدانست و هر مؤمن و مسلماني بايد آرزومند و مشتاق شهادت باشد.
كشتن امام(علیه السلام) و اسيركردن اهلبيت(علیهم السلام)، مبغوض خداوند و از جنايات و گناهان كبيره بلكه از اكبر كبائر است و همانطور كه در خطبه حضرت سجاد(علیه السلام) در مدينه طيبه بيان شده ثلمه عظيمه و ضرر جبرانناپذير بود، ضرر و زيان آن براي عالم اسلام بيش از حدّ تصور مينمود و واجب بود كه آن اشقيا در انديشه چنين جنايتي نيفتند، و اگر كوههاي عالم را بر سرشان ميزدند، متعرّض آن حضرت نگردند، ولي بر حسين(علیه السلام) لازم نبود براي حفظ جان و دفع اين ثلمه عظمي تسليم آنها شود و با يزيد بيعت كند؛ زيرا ضرر و زيان چنين بيعتي براي اسلام بهمراتب بيشتر از شهادت حسين(علیه السلام) بود. بر اين اساس مصلحت «حفظ دين» و «امتناع از تسليم و بيعت» را بهقدري بزرگ ميدانست كه در راه آن از جان خود و فرزندان و عزيزانش گذشت و در راه احياي اسلام و ابقاي كلمه توحيد همه را فدا كرد.
به عبارت ديگر: تكليف مردم، اطاعت از امام(علیه السلام)، ياري و دفاع از وجود مقدس او و ترك تعرّض به حريم حرمت آن حضرت و تكليف امام(علیه السلام)، استقامت در راه عقيده و مقصد و تندادن به شهادت و مصيبت براي بقاي اسلام بود. آيا چون مردم به تكليف خود عمل نكردند،
امام(علیه السلام) هم بايد تكليف خود را انجام ندهد و به ذلّت تسليم شود و عقبنشيني نموده و دين و قرآن و شريعت را غريب و تنها بگذارد؟
داستان اصحاب اخدود(1)و آن مردان و بانوان باايمان را در قرآن مشاهده كنيد؛ خداوند چگونه از بصيرت و صبرشان ياد ميكند و اينكه چگونه سوختهشدن به آتش را بر ترك ايمان و بازگشت به كفر برگزيدند و از بوتة آن امتحان عظيم، بيغلّو غشّ و خالص بيرون آمدند.
بنابراين ثبات و استقامت در راه عقيده، ايمان و دعوت به خدا، حفظ دين و هدفهاي اساسي و عالي انساني با بصيرت و توجه و معرفت، مطلبي است و القاي نفس در تهلكه، مطلبي ديگر. فداكاري و ياري خدا و دين خدا از كسي كه عارف به محل و موقع و احكام آن باشد، باعث سربلندي و افتخار است و به زبان علمي موضوعاً و تخصصاً يا تخصيصاً از القاي نفس در تهلكه خارج ميباشد.
بديهي است دفع اين اشتباه در مورد اقدام پيغمبر يا امام محتاج به اين توضيحات نيست؛ زيرا چنانچه مكرر گفته شد: فعل و قول و تقرير (سنّت) امام نيز مانند پيغمبر از ادلّه احكام شرعيه است و در شأن ما نيست كه با اجتهاد خود، وظيفه امام را معين كنيم. بلي، ازنظر فقهي و استنباط و تعيين تكليف خودمان، تعقيب اين بحث، مفيد و
1) . بروج، 4 - 8.
سودمند است. به هرحال در اعمال و روش انبيا و ائمه(علیهم السلام) اسرار و حِكمي از امتحان عباد و اتمام حجت و تكميل نفوس و استصلاح بندگان و... مندرج است كه آشنايي فيالجمله به آن حكمتها و مصالح، محتاج به غور و دقت بسيار در آيات و احاديث و حالات و رفتار ايشان است.
در پاسخ اين سؤال، دانشمندان محقق و آگاه از اسرار و حوادث تاريخ صدر اسلام كتابها نوشته و اسرار و مصالح صلح امامحسن(علیه السلام) را شرح دادهاند؛(1)درعينحال براي اينكه اين سؤال بيجواب نماند بعضي از علل و حكمتهاي صلح امام(علیه السلام) و تفاوت زمان حضرت اماممجتبي(علیه السلام) را با عصر برادر، برحسب اجتهادات علمي و تاريخي خود مينگاريم و خوانندگان محترم براي توضيحات بيشتر، آن كتابها را مطالعه فرمايند:
طولانيبودن مدت جنگهاي داخلي كه تا آن زمان بيسابقه بود و كشتههاي بسياري كه طرفين متحمل شده بودند، روحية مردم را براي ادامة جنگ، كم كرده بود. جز عدة قليلي مانند قيس بن سعد كه با ايمان
1) . ازجمله، كتابي است كه علامه شيخ راضي آل يس، به نام صلحالحسن در 400 صفحه نگاشته است.
كامل و هوش سرشار و تربيت خاص، آينده اسلام را در حكومت بنياميّه ميديدند و دورنماي آن وضع موحش را تماشا ميكردند، بيشتر افراد به جنگ علاقه نداشته و طرفدار صلح و سازش بودند.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) در اواخر دوران زندگي هرچه آنها را به جهاد ترغيب مينمود آنگونه كه بايد، اظهار اطاعت و فرمانپذيري نميكردند، و در امتثال اوامر آن حضرت سنگيني و سستي نشان ميدادند بهطوري كه آن حضرت از دست آنها آزردهخاطر و گلهمند بود.
پس از شهادت اميرالمؤمنين(علیه السلام) بيرغبتي آنها به جهاد بيشتر شد، خصوصاً خانوادههايي كه در اين جنگها كشته داده و عزادار بودند به ادامه جهاد روي خوش نشان نميدادند.
عدّه كشتهشدگان جنگ صفين بنا به نقل مسعودي(1)از طرفين صدودههزار، و شماره كشتگان جنگ نهروان چهارهزار نفر بود(2)و بنا به نقل يعقوبي(3)عدّه مقتولين جنگ جمل كه قبل از صفين و نهروان روي داد سيوچندهزار نفر بودند. كثرت مقتولين در اين جنگها قيافة جهاد را مهيب و وحشتزا ساخته و مردمان كوتاهفكر و راحتطلب را كه هميشه اكثريت دارند از آن گريزان كرده بود، لذا وقتي حضرت امام حسن(علیه السلام) تصميم به جهاد گرفت و مردم را به جنگ ترغيب كرد، بيشتر مردم
نپذيرفتند. با اينكه شخصاً از كوفه بيرون رفت و مغيرة بن نوفل را در كوفه جانشين خود قرار داد و نخيله را لشكرگاه كرد و ده روز در آنجا ماند. بيشتر از چهارهزار نفر براي جهاد در ركاب آن حضرت بيرون نيامدند، امام(علیه السلام) ناچار به كوفه بازگشت، و مردم را به جهاد تحريص كرد.(1)
وقتي تهاون و سستي آنها در امر جهاد معلوم، و دانسته شد كه اكثريت او را تنها و غريب گذاردهاند، براي اتمامحجت و قطع عذر خطبهاي خواند و در موضوع جهاد و صلح بهطور آشكار از آنها نظر خواست، آنان از اطراف فرياد برداشتند: ما حاضر به جهاد نيستيم؛ ما را هلاك نكن.
ابناثير روايت كرده كه حضرت اماممجتبي(علیه السلام) بعد از حمد خداوند عزّوجلّ فرمود:
«به خدا سوگند! هيچ شك و ندامتي ما را از جهاد با اهل شام باز نداشته است، همانا در حال صبر و شكيبايي با اهل شام جنگ ميكرديم درحاليكه از اختلاف و دشمني در سلامت بوديم؛ پس سلامتي به دشمني و صبر به ناشكيبايي تبديل شد، در هنگام رفتن به صفين دين شما جلو دنياي شما بود، و امروز صبح كردهايد درحاليكه دنياي شما جلو دين شماست. آگاه باشيد كه ما براي شما همچنان
1) . مغنيه، الشيعة و الحاكمون، ص62.
هستيم كه بوديم، و شما براي ما آنچنان كه بوديد نيستيد».
در پايان خطبه فرمود: «معاويه ما را به امري فرا خوانده است كه در آن عزّت و انصاف و عدالت نيست، اگر آماده فداكاري و مرگ هستيد پيشنهاد او را رد ميكنيم و او را با شمشير براي محاكمه بهسوي خدا ميفرستيم، و اگر زندگي دنيا را ميخواهيد (و حاضر به جهاد نيستيد) رضاي شما را ميگيريم».
فَنَادَاهُ الْقَوْمُ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ البَقِيَّةَ الْبَقِيَّةَ؛ مردم از هر سو فرياد زدند ما را باقي بدار، ما را از ريشه بيرون نياور!. فَلَمَّا أَفْرَدُوهُ أَمْضَی الصُّلْحَ؛ پس چون او را تنها گذاردند صلح كرد.(1)
گروهي هم بودندكه ادامه جنگ را موجب ضعف كلّي مسلمين ميدانستند و بيم آن داشتند كه اگر جنگ دنبال شود ذخائر جنگي مسلمانان از عِدّه و عُدّه تمام شود و دشمنان خارجي به آنها هجوم آورند و در ممالكي كه به تازگي ضميمه قلمرو حكومت اسلام شده انقلاب و كودتا عليه حكومت مركزي آغاز گردد، و اين احتمال هم بجا بود زيرا بيشبهه جنگ داخلي سبب ضعف ميشود و بعد از جنگ هركدام از دو حريف كه غالب شود، توانايي دفاع از مملكت را
1) . ابناثير جزری، اسدالغابه، ج2، ص13- 14.
ندارد؛ معلوم است معاويه كه آن همه مظالم را مرتكب شد، و بر خليفة بحقّ خروج كرد و اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را - براي خاطر آنكه خلافت را غصب كند به قتل رسانيد، چنان كسي نبود كه براي بقاي اسلام و مصالح عاليه مسلمين دست از تجاوز و حكومت بردارد.
او سالها نقشهها ريخته و خيانتها و جنايتها مرتكب شده كه بر مردم سلطنت يابد، چگونه حاضر خواهد شد كنار رود و تسليم حق شود؟ اگر در او ذرّهاي غيرت دين و علاقه به عزّت اسلام بود از روز نخست با علي(علیه السلام) مخالفت نميكرد و اين فتنهها را برپا نمينمود.
در اين شرايط كسي كه مصالح مسلمين را حفظ ميكند و از مقام زمامداري و خلافت كه حق اوست به ظاهر صرفنظر نمايد، حضرت امامحسن(علیه السلام) است. اوست كه ناچار براي حفظ دين به صلح تن در داد، و آنهمه شدائد و زخمزبانها را در راه خدا خريدار شد و مانند پدرش علي(علیه السلام) در عصر ابيبكر و عمر و عثمان، شمشير در نيام نمود.
مسلمانان بيشتر نيرنگهاي معاويه و مظالم بنياميّه و خسارتهايي را كه حكومت آنها به بار ميآورد پيشبيني نميكردند و هرچند ميدانستند بنياميّه در فكر و عقايد و رهبري مردم، و علاقه به اسلام و عدالتگستري، مانند بنيهاشم نيستند اما گمان نميكردند وضع
حكومت با حكومت در عصر ابيبكر و عمر چندان تفاوت يابد، و برفرض تفاوتي پيدا كند و معاويه در حفظ ظاهر مثل آنها نباشد، تفاوت آنقدرها نميشود كه براي آن اينهمه كشتار لازم باشد، و جنگ بزرگ داخلي كه عالم اسلام را تجزيه كرده تعقيب شود.
ديگر اين مردم فكر نميكردند كه بنياميّه در صدد فرصت هستند كه اساس اسلام را منهدم و دوران جاهليت را تجديد و تمام حقوق افراد را پايمال و همه را استثمار نمايند.
فكر نميكردند كه اين عصر با عصر ابيبكر و عمر تفاوت بسيار دارد، مزاج جامعه عوض شده و خروج خلافت از مسير حقيقي به تدريج كار خود را كرده است. اگر در آغاز كار ظواهر شرع، رعايت ميشد براي آن بود كه مردم به عهد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و روش حكومت الهي آن حضرت آشنا و حديثالعهد بودند، و بزرگان صحابه - كه با آن وضع خو گرفته و به لغو همه رسوم و تشريفات بيهوده مقيّد و به تبعيت از مقررات اسلامي مأنوس بودند - هنوز زندگي ميكردند و زمينه تغيير وضع و تشكيل حكومتهاي مستبدانه و اِعمال قدرتهاي شخصي و... موجود نبود.
اما در اين عصر، مزاج اجتماع، تغيير كرده بود. مردم به ظلم و تجاوز حكّام، مخصوصاً در زمان عثمان آشنا شده و سودپرستان و جاهطلبان به دستگاه خلافت، نزديك و متصدّي مقامات گرديده بودند. شرط
اعطاي مناصب را لياقت و صلاحيت و حفظ مصالح و اجراي برنامههاي اسلامي نميدانستند و در قبول مناصب نيز منظور بسياري، انجام تكليف شرعي وخدمت به اسلام نبود.
اين مطالب، كموبيش بر بيشتر مردم پوشيده بود. عوام مردم، تصور ميكردند كه وضع خلافت چندان با وضع اول تفاوت پيدا نخواهد كرد؛ اين بود كه ادامه اين جنگ و كشتار را لازم نميدانستند بلكه خطرناك ميشمردند.
اوضاع و احوال نشان ميداد كه جنگ را معاويه ميبرد و سپاه امام(علیه السلام) بهصورت ظاهر مغلوب ميشوند، در اين صورت صدماتي كه بر شيعه و بهطوركلّي بر افراد جامعه وارد ميشد بيشتر ميگرديد و بانگ اعتراض مردم به امام(علیه السلام) كه چرا صلح را با آن شرايط نپذيرفت، بلند ميشد؛ مخصوصاً كه طرفداران جنگ كمتر و طرفداران صلح بيشتر بودند. بهعبارتديگر ميگفتند: اين شما بوديد كه معاويه را جسور و گستاخ كرديد كه بدون اعتنا به كسي و بيقيدوشرط، مقاصد شوم خود را انجام دهد و اگر صلح با آن شرايط انجام شده بود، معاويه برحسب عرف و عادت ناچار بود پاي قولي كه داده و عهدي كه كرده بايستد و شرايط صلح را رعايت كند.
درحاليكه در عصر امامحسين(علیه السلام) ديگر احتمال آنكه بنياميّه - آنهم ناپاكي مثل يزيد - به قول و عهد خود وفا كند، از ميان رفته بود و همه، آنها را به عهدشكني و خيانت و قتل بيگناهان و كشتن رجال بهطور محرمانه و آشكار شناخته بودند و قيام عليه آنها را لازم ميدانستند.
پس همانطور كه قيام امامحسين(علیه السلام) براي اسلام، نافع و نجاتبخش گرديد روش امامحسن(علیه السلام) نيز باعث بقاي دين و حفظ مصالح مسلمين شد. اگر امام مجتبي(علیه السلام) يكتنه با ياوران كم در آن شرايط و احوال قيام ميكرد، خونش بيثمر به هدر ميرفت و دست بنياميّه در محو اسلام بازتر ميشد؛ در اين صورت اثري بر آن قيام مترتب نميگشت.
رهبران ديني و رجال الهي مانند علي، حسن و حسين(علیهم السلام) در جنگ، صلح و دوستي و دشمني به راه حقيقت ميروند و سياستهاي باطل و فريب مردم و دروغ و خيانت و مكر را نردبان نيل به مقاصد خود قرار نميدهند.
امّا رهبران سياسي و مادّي براي رسيدن به مقاصد خود و جلب همكاري ديگران به هر وسيله و حيله و دروغ و خيانت متوسل ميشوند. پول و رشوه و جاه و مقام در اختيار پولپرستان و جاهطلبان ميگذارند و شرف و شخصيت و دين آنها را ميخرند.
رهبران ديني مردم را از راه دعوت به حقيقت و فضيلت و ايمان، بهسوي حق جلب ميكنند، ولي رهبران سياسي در موقع لزوم، حقيقت را پايمال و درِ خزانه و بيتالمال را باز ميگذارند تا براي اغراض خود آراي مردم را خريداري كرده و مناصب و مقامات را به هركس كه بيشتر در كار باطل با آنها يار شود ميبخشند. در قاموس آنها صلاحيت و عدالت و رفاه ضعفا و اصلاح و پرهيز از ظلم و شرارت وجود ندارد.
وقتي به تاريخ اسلام رجوع كنيم و وضع روحي جامعه را در زمان خلافت حضرت مجتبي(علیه السلام) و تغلّب معاويه مطالعه مينماييم درمييابيم حضرت مجتبي(علیه السلام) فاقد ياوراني بود تا بتواند با آنها فتنه معاويه را خاموش كند. بيشتر اطرافيان و سپاهيان ايشان مورد اعتماد نبودند. رهبريهاي مردمان نالايق و تربيتهاي غلط، جامعه را گرفتار انحطاط شديد اخلاقي ساخته بود.
كساني كه مدّعي جانشيني پيغمبر(صلی الله علیه و آله) شدند، راه ایشان را در تربيت نفوس و تكميل مردم و بياعتنايي به امور مادّي، پيش نگرفتند و از همان آغاز كارشان، وارد يك سلسله اعمال زشت و هتك نفوس و اعراض ديگران گرديدند.
اشخاصي را از دستگاههاي اسلام كنار نمودند و افرادي را كه طرفدار منافع آنها بودند بر سر كار ميآوردند و مقام و رتبه ميدادند. اسلام را از سادگي خارج نمودند، و بهتدريج، كاري كردند تا
مسلمانهايي كه در زمان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) داراي همّت عالي و گذشت از دنيا بودند، و به اميد ثواب و تقرّب به خدا و اعلاي كلمه اسلام، جهاد و جاننثاري ميكردند، در اين عصر بيشتر متوجه به دنيا، تجمّلات، خوشگذراني، راحتطلبي، سودجويي و جمع مال و ثروت شوند.
معاويه هم از اين فرصت حداكثر استفاده را نمود و دانست كه شرايط و وضع زمان براي تشكيل حكومتي كه هدف اوست، مهياست زيرا مالكشدن شرف و دين و ايمان مردم، با دادن پول و وعدة ايالت و ولايت، ممكن است. معاويه از اين راه پيش آمد و بر مركب مراد، سوار شد، و مانند عمروعاص و مغيره را مزدور خود ساخت، و از همين راه دست به كار توطئه عليه حضرت مجتبي(علیه السلام) و ايجاد هرجومرج و اختلاف داخلي در بين اصحاب آن حضرت شد.
آنها را تطميع كرد و وعده و نويد داد، براي بعضي از آنها رشوه فرستاد. يكي از معروفترين فرماندهان لشكر امام(علیه السلام) را با دادن رشوه زياد از آن حضرت جدا ساخت.
عمرو بن حريث، اشعث بن قيس و حجار بن ابجر و شبث بن ربعي را تطميع كرد و وعده داد اگر امام(علیه السلام) را بكشند به هريك، صد هزار درهم و دختري از دخترانش را بدهد و به فرماندهي يكي از لشكرهاي شام منصوب سازد.(1)
1) . مغنيه، الشيعة و الحاكمون، ص62.
بعضي ديگر از اصحاب امام(علیه السلام) را به گرفتن رشوه متهم ساخت، نيرنگهاي ديگر براي تخديش اذهان مردم كوتاهفكر و سادهلوح بهكار برد. اكثريت سپاه امامحسن(علیه السلام) مردمي بودند كه بيستوپنج سال از تربيت صحيح اسلامي بركنار مانده بودند، نتوانستند در برابر آنچه بر آنها عرضه شد مقاومت كنند و بسياري از سرانشان خود را به معاويه فروختند. معلوم است كه اعتماد بر سپاهي كه حاضر باشد با گرفتن پول از دشمن با او همدست شود جايز نيست، و جلب آنها با پول بيتالمال، و تطميع به مقام و منصب و جاه، برخلاف روش آل علي(علیه السلام) بود؛ زيرا موجب ترويج ظلم و بازگذاشتن دست ستمكاران و خيانتپيشگان ميشد.
با اين وضع و با اين محيط، اگر امامحسن(علیه السلام) صلح نميكرد علاوه بر آنكه باقيمانده سپاهش به وضع موهني شكست ميخوردند، ممكن بود خود آن حضرت هم بهوسيله بعضي لشكريان منافق مانند اشعث كه از زمان حضرت امير(علیه السلام) با معاويه محرمانه همكاري ميكرد كشته و يا دستگير و تسليم معاويه گردد و پس از يك سلسله توهينات خدعهآميز كه مخصوص به معاويه بود آزاد شود و معاويه آن را نشانه حلم و بردباري قرار داده و منّتي از خود بر خاندان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و بنيهاشم بشمارد و مهابت و جلالت و محبوبيتي را كه آن حضرت در نفوس داشت، از بين ببرد و سرانجام هم، با همان وضع فجيع، آن حضرت را مخفيانه به قتل برساند.
مسلماً لطمهاي كه از اين وضع به اهل حق وارد ميشد، قابلجبران نبود و ديگر، زمينهاي براي قيام و اقدام حسين(علیه السلام) فراهم نميشد.
اگر حضرت امامحسن(علیه السلام) بعد از مرگ معاويه، زنده بود، همان روش امامحسين(علیه السلام) را انجام ميداد و بهطور يقين با زمامداري يزيد بهشدت مخالفت ميكرد، بلكه اگر در حيات آن حضرت، معاويه ولايتعهدي يزيد را رسماً عنوان مينمود با مخالفت آن حضرت مواجه ميشد و سخت به زحمت ميافتاد؛ بنابراين وقتي در حيات حضرت مجتبي(علیه السلام) به مدينه آمد و از عبادله در موضوع بيعتگرفتن براي يزيد نظر خواست دانست كه باوجود امام(علیه السلام) ، ولايتعهدي يزيد انجامپذير نيست. از آن پس سخني از آن نگفت تا امام(علیه السلام) را شهيد ساخت. سپس بهطور علني ولايتعهدي يزيد را عنوان كرد و برايش بهزور از مردم بيعت گرفت.
ابنشهرآشوب روايت كرده كه اهل قبله اجماع دارند بر اينكه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«اَلْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا»؛(1)
«حسن و حسين امام و پيشوا هستند، ايستاده باشند يا نشسته».
1) . ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص163.
اين حديث و احاديثي ديگر دلالت دارند بر اينكه حسن(علیه السلام) و حسين(علیه السلام) بههرحال منصب امامت را دارا هستند، خواه قيام كنند و خواه خانهنشين باشند.
هر روشي كه اين دو برادر و سائر ائمه(علیهم السلام) پيش گرفتند برحسب امر خدا و تكاليف خاصي بوده است كه بهحسب اقتضاي مصالح بر عهده آنها بوده و اين بزرگواران در سكوت و تكلّم، صلح و جهاد، و احوال ديگر مأمور به امر خداوند متعال بودهاند و هركدام در عصر خود حامي دين خدا و امان مردم و كشتي نجات بوده و هستند.
حسن(علیه السلام) مانند دوران جدش پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در مكه معظّمه، و پدرش علي(علیه السلام) در زمان حكومت ابيبكر و عمر و عثمان رفتار كرد؛ و حسين(علیه السلام) بعد از مرگ معاويه مانند جدش رسول اعظم(صلی الله علیه و آله) در هنگامي كه در مدينه بود و مانند پدرش اميرالمؤمنين(علیه السلام) در مدت پنج سال كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جهاد كرد، رفتار نمود.
در روايت است كه جابر به حضرت امامحسين(علیه السلام) پيشنهاد داد كه مانند برادرش صلح نمايد؛ حسين(علیه السلام) فرمود: «اي جابر! برادرم به امر خدا و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) صلح كرد، و من هم به امر خدا و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) رفتار ميكنم».(1)
1) . ابنحمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص322؛ بحرانی، مدینة معاجز الأئمة الاثنیعشر(علیهم السلام)، ج3، ص74، 382 – 383، 487.
أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ الْحُسَيْنِ وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ.
قَالَ الرِّضَا(علیه السلام): «إِنَّ يَوْمَ الْحُسَيْنِ أَقْرَحَ جُفُونَنَا، وَأَسْبَلَ دُمُوعَنَا... أَوْرَثَتْنَا الْكَرْبَ وَالْبَلَاءَ إِلَی يَوْمِ الْإِنْقِضَاءِ، فَعَلَی مِثْلِ الْحُسَيْنِ فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ، فَإِنَّ الْبُكَاءَ عَلَيْهِ يَحُطُّ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ».(1)
1) . حضرت امامرضا(علیه السلام) فرمود: «بهدرستيكه روز حسين(علیه السلام) چشمان ما را مجروح ساخت و اشكهاي ما را جاري كرد ... تا هميشه غم و اندوه را ارثية ما قرار داد. پس اشكريختن گريهكنندگان بر مانند حسين(علیه السلام)، گناهان كبيره را از بين ميبرد». صدوق، الامالی، ص190 - 191؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتلالطالبیین، ص169؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص238؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج3، ص28.
روز عاشورا، روز اوج ظهور كرامت انساني، و بروز نهايت عظمت درجات معنوي است، و زبان و بيان ما از توصيف مجد، شرف، ايمان، عاليترين مكارم اخلاق، صبر، استقامت، شجاعت، تسليم، توكل، عزّت و مواضع جليلهاي كه در آن روز از حضرت سيد الشهدا(علیه السلام) ظاهر شد، عاجز و ناتوان است.
لَ-وْلَا صَوَارِمُهُمْ وَوَقْ--عُ نِبَالِهِمْ***لَ-مْ يَسْمَ-عِ الْآذَانُ صَ--وْتَ مُكَبِّرِ
قَدْ غَيَّرَ الطَّعْ-نُ مِنْهُمْ كُلَّ جَارِحَةٍ***سِوَی الْمَكَارِمَ فِي أَمْنٍ مِنَ الْغِيَرِ(1)
أَشْهَدُ أَنَّهُ(علیه السلام) بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِي اللهِ حَتَّی اسْتَنْقَذَ عِبَادَهُ مِنَ الْجَهَالَةِ وَحَيْرَةِ الضَّلَالَةِ؛(2)
همان طور كه گفتهايد، اين روز، روز افتخار و مباهات بر ملائكة مقرّبين است؛ روزي كه هيبت و عظمت آن از كوههاي جهان، كهكشانها و منظومهها سنگينتر است، عقول عقلا را مات و حيران نموده، و همة دنيا را در برابر آن روحِ بزرگ تر و پهناورتر از زمين و آسمان، خاضع نموده است؛ سزاوار است كه هر انسان آگاه و بلكه
1) . اگر شمشير آتشبار و تيراندازي آنان نبود، گوشها هرگز صداي تكبير را نميشنيدند؛ طعن نيزهها همه جوارح آنها را تغيير داد جز مكرمتهاي آنان كه از هر تغييري در امان بود.
2) . شهادت ميدهم كه او - حسين(علیه السلام) - خون خويش را در راه خدا بذل كرد تا خواهان آن باشد كه بندگان خدا از جهالت و سرگرداني در گمراهي نجات يابند.
همگان به اين روز، افتخار نمايند، و بر خود ببالند؛ اين با نگاه به عظمت موضع و موقف حضرت سيدالشهدا(علیه السلام) و آن ايستادگي بينظير در آن ايستگاه و حفظ موقعيت در برابر عواملي كه هر يك ميتوانست بزرگترين تُهَمْتَنان جهان را به قبول شكست و تسليم وادارد، سراسر افتخار و عظمت است.
درعينحال، ما از سوي اهلبيت(علیهم السلام) وظيفه داريم كه اين طغيان بزرگ كفار و شقاوت بيمانند دشمنان خدا و مصائب جانكاه غيرقابلتحملي را كه به سيدالشهدا(علیه السلام) وارد كردند، محكوم كنيم و تنفر و بيزاري خود را از مرتكبين اين واقعه اعلام نماييم، و بيشترين برنامههاي سوگواري را در روز عاشورا و ديگر مناسبتها اظهار كنيم، و بر سروسينه بزنيم، نوحه بخوانيم، «اَللهُ أَكْبَرُ مَاذَا الْحَادِثُ الْجَلَلُ»(1)بگوييم، و همان طور كه زينب كبري، عقيلةالقريش(علیهما السلام) فرمود:
«لَيْتَ السَّمَاءَ أَطْبَقَتْ عَلَی الْأَرْضِ وَلَيْتَ الْجِبَالَ تَدَكْدَكَتْ، عَلَى السَّهْلِ»؛(2)
را تكرار كنيم، و «كاش آن زمان سراق گردون نگون شدي» را
بسراييم و هرچه ميتوانيم، تأسف خود را از آن مصائب بزرگ كه بر اهلبيت(علیهم السلام) وارد شد اظهار كنيم و هروقت، آب مينوشيم بر حسين(علیه السلام)، سلام و صلوات بفرستيم؛ اين بر همه، هم سنّت است و هم بزرگداشت. روز حسين(علیه السلام) مكتب است، مدرسه است، مذهب است، انسانساز است، احياي دين است، محكومكردن ظلم و ستم است و حمايت از حق و اسلام است.(1)
1) . پاسخ به سؤالي پيرامون عاشورا، سوم ذی الحجةالحرام 1426 ه- .ق.
آنچه مسلّم و قطعي است اين است كه، تولّي و تبرّي متلازم يكديگرند يعني هر مسلماني، به آن اندازه كه از اعدای خدا تبرّي دارد بايد نسبت به اوليای خدا تولّي داشته باشد و لعن متضّمن تبرّي و صلوات متضمن تولّي است و اما ترجيح يكي بر ديگري، ثبوت قطعي آن مشكل است. از باب تقدم تخليه بر تحليه ميتوان گفت كه تولّي كامل بدون تبرّي كامل حاصل نميشود. قرآن كريم ميفرمايد:
( لَاتَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِالله وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ)؛(1)
1) . مجادله، 22. «هيچ قومي را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمي يابي كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند؛ آنان كساني هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته است».
اگر برخلاف تقيه و مشتمل بر مفسده نباشد از راجحترين عبادات است.
مناسب است عزاداري حضرات ائمه طاهرين(علیهم السلام) بهصورت مجلس روضهخواني برگزار شود تا سخنرانان عالِم و وعّاظ و روضهخوانهاي متعهّد ضمن ذكر مصائب آن بزرگواران با ذكر فضائل و مناقب و تاريخ زندگي ايشان و بيان احاديث و احكام و تبليغ معارف اسلام و دفع بدع و شبهات، مردم را آگاه و به مكتب اهلبيت(علیهم السلام) هدايت و ارشاد نمايند.
لطفالله صافي
سَلَامُ اللهِ وَسَلَامُ أَنْبِيَائِهِ وَمَلَائِكَتِهِ عَلَی سَيِّدِنَا وَمَوْلَانَا أَبي عَبْ-دِ اللهِ الْحُسَيْ-نِ الْمَظْلُومِ سَيِّدِ الشُّهَدَاءِ وَأَبِ-ي الْأَحْ-رَارِ وَعَلَی أَهْ-لِ بَيْتِ-هِ وَأَوْلَادِهِ وَأَصْحَ-ابِهِ.
باتوجهبه اينكه پوشيدن لباس سياه، شعار اهل مصيبت و علامت سوگواري و عزاست، پوشيدن آن در عزاي حضرت سيدالشهدا(علیه السلام) و ساير حضرات معصومين(علیه السلام) بيشبهه راجح و تعظيم شعائر و اعلان ولايت و برائت از اعدای آل محمد(صلی الله علیه و آله) تجليل از ايثار و فداكاري و شهادت در راه خدا، پاسداري از دين و مذهب و مصداق عناوين و جهات راجحة ديگر است.
يكي از شعائر شيعيان در عراق در دهة عاشورا، برافراشتن پرچمهاي سياه عزا بر بالاي خانهها بود كه حتي كسي كه در وسط بيابان تنها در يك
خانه و كوخ محقر زندگي ميكرد ملتزم به اين اعلام عزا و سوگواري بود.
يقيناً اين برنامهها و سياهپوشيدن و سياهپوشكردن دروديوارِ خانهها و حسينيهها و تكايا و مجالس كه متضمن درسهاي بسيار آموزنده و موجب تعالي افكار و اهداف و تبلور شعور مذهبي و انساني است همه راجح و سبب احيا و بسط امر مذهب و تحكيم علائق و روابط با خاندان رسالت و تجديد ميثاق تشيّع و پيروي از آن بزرگواران و محكوم كردن ظلم و استضعاف و استكبار است.
اما مسئله كراهت پوشيدن لباس سياه كه به اجماع و اخبار بر كراهت آن استناد شده است؛
اولاً: اصلِ حكم به كراهت، قابلخدشه و اشكال است؛ زيرا عمده دليل آن كه اجماع است محصّل نيست و بهفرض محصّلبودن، با وجود احتمال استناد مجمِعين به اخبار، حجت و كاشف از قول معصوم(علیه السلام) نيست و رواياتي كه به آنها استناد شده است اخبار مراسيل و ضعاف است و تمسّك به آنها بهعنوان تسامح در ادلّه مكروهات جرياً علي التسامح في ادلة المستحبات، مثبِت حكم شارع مقدس به كراهت نيست.
علاوه بر آنكه اثبات حكم موضوعي براي موضوع ديگر يا اثبات حكم موضوع ذیالخصوصية براي فاقد خصوصيت بدون يقين به تساوي هر دو موضوع در موضوعيت براي حكم و بدون يقين به عدم
دخالت خصوصيت (مثل ما نحن فيه) قياس و حكم به غير علم است.
بنابراين با اخبار تسامح در ادلّه سنن جواز تسامح در ادلّه مكروهات و حكم به كراهت ثابت نميشود، مضافاً بر اينكه در اصل مقيسٌعليه نيز استفاده حكم به استحباب ما بلغ فيه الثواب عن النبي(صلی الله علیه و آله) محلتأمل و اشكال است. غَايَةُ الْأَمْرِ نَقُولُ: إِنَّه يُسْتَفَادُ مِنْ هَذِهِ الْأَخْبَارِ أَنَّ مَنْ بَلَغَهُ عَنِ النَّبِيِّ(صلی الله علیه و آله) ثَوَاباً عَلَی أَمْرٍ ثَبَتَ رُجْحَانُهُ بِالشَّرعِ سَوَاءٌ كَانَ مُسْتَحَبّاً أَوْ وَاجِباً أَوْ لَمْ يَثْبُتْ عَدَمُ رُجْحَانِهِ أَنْ أتي بِهِ إِلْتِمَاساً لِهَذَا الثَّوَابَ يُعْطَی بِهِ ذَلِكَ الثَّوَابُ وَيُوجَرُ بِهِ وَأَيْنَ هَذَا مِنَ الْحُكْمِ بِالْإِسْتِحْبَابِ حَتَّی يُقَالُ بِهِ فِي غَيْرِهِ.
بههرحال، اخبار داله بر كراهت از جهت سند، فاقد اعتبارند و جبران ضعف آنها به عمل اصحاب بنا بر اينكه عمل، جابر ضعف سند باشد در صورتي است كه استناد ايشان در فتوا به نفس خبر باشد، ولي در مثل اين مورد كه محتمل است بر اساس همان تسامح در ادله، مشي كرده باشند، عمل با استناد به نفس حديث، ثابت نميشود. مضافاً بر اينكه به فرض جبر ضعف سند به عمل، دلالت روايات بر كراهت مطلقه، مورد اشكال است؛ زيرا از خود آنها استفاده ميشود كه حكم در اين موضوع به عنوان اولي موضوع نيست، بلكه به جهت تعنون آن به عنوان ثانوي و شعار و لباس بنيعبّاس بودن است كه پوشيدن آن تشبّه به آنها و موجب ارائه نفوذ و كثرت جمعيت پيروان آنهاست و در واقع نهي از آن به ملاحظه اين بوده كه يكي از مصاديق تلبّس به لباس ظَلَمه و تشبّه به آنهاست و مثل اين
حكم طبعاً دائر مدار بقاي تعنون موضوع به عنوان موردنظر است.
بنابراين اگر بنيعبّاس از بين رفتند، اين شعاريّت و عنوان، بيموضوع و منتفي شد، يا اگر رنگ ديگري شعار آنها يا ظَلَمه و كفار و اهل باطل شد موضوع عوض ميشود و حكم بر موضوع خود مترتب ميگردد و پوشيدن لباسي كه شعاريّت فعليّه مثل كروات دارد مكروه ميشود.
ثانياً: با قبول اينكه اصل حكم فيالجمله ثابت است، دليل آن اگر اجماع باشد دخول پوشيدن لباس سياه در عزا كه ظاهراً در اعصار ائمه(علیهم السلام) و بعد از ايشان متداول بوده در معقد اجماع معلوم نيست و قدرمتيقن از آن مواردي است كه اين عنوان عزا را نداشته باشد و تلبّس به لباس و شعار اعدا بر آن صادق باشد و اگر احاديث را هم مستند حكم بشماريم شمول و ظهور اطلاق يا عموم آنها در اين مورد به مناسبت حكم و موضوع، قابل منع است.
بعد از تمام اين تفاصيل همان روايتي كه صاحب حدائق بهعنوان تأييد نفي بعد از استثنای لبس سواد در عزاي حضرت سيدالشهدا(علیه السلام) از جلاءالعيون علامه مجلسي(قدس سره)نقل كرده(1)دليل است و به نظر حقير هم با آن حصر مفاد روايات كراهت در غير موارد عزا فهميده ميشود و هم ميتوان به فرض قبول اطلاق يا عموم روايات، آن را مقيّد يا
1) .[1] مجلسی، جلاءالعيون، ص720؛ بحرانی، الحدائقالناضره، ج7، ص118.
مخصّص آنها دانست و جهت اينکه صاحب حدائق صريحاً به آن استناد نفرموده ظاهراً عدم ذكر سند آن در جلاءالعيون و عدم اطلاع يا عدم مراجعه ايشان بهواسطه ضيق مجال به كتابهاي ديگر بوده است.
اينك حديث شريف:
محدث مشهور، احمد بن محمد بن خالد برقي، از طبقه سابعه در كتاب المحاسن، از پدرش محمد بن خالد از حسن بن ظريف بن ناصح از طبقه ششم از پدرش ظريف بن ناصح از طبقه پنجم از حسين بن زيد كه ظاهراً حسين بن زيد بن علي بن الحسين‘ معروف به ذيالدمعه و از طبقه پنجم است و او از (عمويش) عمر بن علي بن الحسين‘ روايت كرده است و سند و لفظ حديث به اين شرح است:
عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَريفِ بْنِ نَاصِحٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَليِّ بنِ الْحُسَيْنِ‘ قَالَ: لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَليٍّ‘ لَبِسْنَ نِسَاءُ بَنِي هَاشِمٍ السَّوَادَ وَالْمُسُوحَ وَكُنَّ لَا تَشْتَكِينَ مِنْ حَرٍّ وَلَا بَرْدٍ ، وَكَانَ عَليُّ بنُ الْحُسَيْنِ‘ يَعْمَلُ لَهُنَّ الطَّعَامَ لِلْمَأْتَمِ. (1)
1) . برقي، المحاسن، ج2، ص420. اين حديث را علامه مجلسي(رحمة الله) از المحاسن در بحارالانوار (باب التعزية والمأتم) روايت فرموده است. مجلسی، بحارالانوار، ج79، ص84، ح24.
از اين حديث شريف كه مورد اعتماد و حجت است و شخصيتهايي از مشاهير و ثقات و اكابر اهلبيت(علیهم السلام) آن را روايت نمودهاند استفاده ميشود:
بنابراين روايات «كراهت لبس سواد» شامل اينگونه لبس موقت و معمول نميشود و منصرف به اين است كه لباس متعارف و رسمي شخص، سياه باشد و به فرض كه اطلاق يا عموم داشته باشد اين روايت آن اطلاق يا عموم را تقييد يا تخصيص ميزند.
گفته نشود كه: حديث حكايت از عمل بانوان و تصويب امام(علیه السلام) دارد و دلالت بر رجحان پوشيدن لباس سياه در عزاي آن حضرت براي مردها ندارد؛ زيرا گفته ميشود:
وجه تصويب و تشويق امام(علیه السلام) حال حزن و مصيبتي است كه بهوسيله پوشيدن لباس سياه، اظهار ميشود و خصوصيت صدور اين حال از زن يا مرد ملحوظ نيست و اين حال در هركس ظاهر شود مطلوب است؛ البته اگر پوشيدن لباس سياه فقط ظهور اين حال را از زنان نشان ميداد اختصاص به آنها پيدا ميكرد. ولي وقتي در هر دو عندالعرف عليالسواء ظاهر ميشود يا گاهي در مردها ظاهرتر است وجهي براي اختصاص نيست و مثل «رَجُلٌ شَكَّ بَيْنَ الثَّلَاثِ وَالْأَرْبَعِ» است كه چون اين شك براي زن و مرد هر دو عليالسواء حاصل ميشود از آن اشتراك زن با مرد در حكم، معلوم ميشود.
اين حديث مانند كلام اميرالمؤمنين(علیه السلام) است:
«اَلْخِضَابُ زِينَةٌ وَنَحْنُ قَوْمٌ فِي مُصِيبَةٍ»؛(1)
كه از آن استفاده ميشود زينت مناسب مصيبتزدگي نيست، خواه خضاب باشد يا چيز ديگر. مصيبتزده مرد باشد يا زن، از اين حديث هم استفاده ميشود، اظهار عزاداري بهوسيله پوشيدن لباس سياه مورد تصويب و تشويق است خواه از مرد صادر شود يا از زن و چنان نيست كه با اينكه از جانب مرد نيز اين اظهار ممكن باشد رجحان
1) . نهجالبلاغه، حکمت473 (ج4، ص109)؛ سيد رضی، خصائصالائمه، ص125؛ فتال نيشابوری، روضةالواعظين، ص475؛ حر عاملی، وسائلالشيعه، ج2، ص88.
اظهار آن مختص به زن باشد ، زيرا عرف آنچه را موضوع مطلوبيت اين عمل مييابد ارائه حال عزا و سوگواري است كه صدور آن از زن و مرد هر دو مطلوب است.
بلكه ميتوانيم بگوييم از مثل اين حديث ميفهميم كه:
ارائه حال سوگواري در مصيبت حضرت سيدالشهدا(علیه السلام) به هر نحو مشروع كه عندالعرف حال سوگواري باشد مطلوب است؛ خواه بهوسيله پوشيدن لباس سياه يا صيحهزدن در مجالس عزا يا ناله و گريهكردن يا مرثيهخواندن يا پابرهنهرفتن يا صورتهاي مشروع و مقبول ديگر موجب اجر عظيم الهي در آخرت خواهد بود.
جَعَلَناَ اللهُ مِنَ الْقَائِمينَ بِهَا وَحَشَرَنَا فِي زُمْرَتِهِمْ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ.(1)
پوشيدن لباس سياه در عزاي امامحسين(علیه السلام) مانعي ندارد و مطلوب است.
پوشيدن لباس سياه در عزاداري سالار شهيدان مطلوب است و كراهت آن جبران ميشود. انشاءالله.
1) 1. پاسخ به استفتايي در تاريخ 8 ذیالحجة الحرام 1415ه- .ق.
بر سروصورتزدن و گريبان چاكزدن در مصيبت آن بزرگوار مانعي ندارد.
معلوم نيست که اين كارها بهعنوان ابراز شدت تألّم بر مصائب اهلبيت(علیهم السلام) و عزاداري براي آن بزرگواران وهن باشد؛ بلي اگر موجب ضرر معتنيبه شود جایز نيست.
اينگونه امور كه در محلّي طبق مرسوم آن محل بهوسيله آن اظهار حزن و عزا نسبت به سالار شهيدان(علیه السلام) بنمايند چنانچه ضرر معتدٌّبه براي جسم و جان نداشته باشد، مانعي ندارد.
اشكال ندارد ولي مواظب باشيد وقار عزاداري مخدوش نشود.
اگر مستلزم نگاه نامحرم نباشد اشكال ندارد.
اگر صدمه معتدٌّ به نباشد اشكال ندارد.
اگر مَعرض تحريك باشد اشكال دارد و بهتر است با لباس عزاداري شود.
عزاداري بر آن بزرگواران به هر نحوي كه موجب ضرر معتدٌّبه به بدن نباشد و مشتمل بر خلاف شرع از هر جهت نباشد مطلوب است.
گاه ميشود كه اشخاص مصيبتزده از شدت تأثّر از جا برميخيزند و ميروند و ميآيند و خود را ميزنند و فرياد ميكنند؛ اگر كسي در مصيبت حضرت سيدالشهدا(علیه السلام) كه اعظم مصائب است واقعاً چنين حالي پيدا كند يا مثل تباكي چنين حالي را دارد نميتوان اين حالات را اهانت دانست. در اين موارد سليقهها مختلف است؛ بهحسب ازمنه و امكنه فرق پيدا ميكند و عرف عام را بايد ملاك دانست. آنچه لازم است اين است كه همه بر حفظ و شكوه و عظمت و حقيقت و وقار قدسی و ملكوتي اين برنامه و نشاندادن كمال حزن و اندوه خود اهتمام نمايند. خداوند تأييد فرمايد.
نيّت اينكه در موسم حج هستم و هروله ميكنم صحيح نيست ولي بهعنوان شدت تأثر و ناراحتي از آن مصائب عظمي اشكال ندارد.
چون در انظار بعضي موهن است سزاوار است اظهار ارادت و ولايت خود را در صورتهاي جالب و تحسينآميز انجام دهيد.
بايد در مسجد و حسينيه واقع در محلهاي مذكور هيئت و مجالس مذهبي بهصورت شايسته تشكيل شود و از وعّاظ و علماي بافضل جهت اداره مجلس دعوت بشود كه آنها دين مبين اسلام را آنچنان كه هست براي مستمعين بيان كنند؛ در اين صورت گمان نميرود باعث تمسخر بشود؛ مضافاً بر اينكه در تبليغ دين، به تمسخر يك عدّه جاهل و نادان نبايد اعتنا كرد.
مانع ندارد.
در مراسم عزاداري سالار شهيدان حضرت ابيعبدالله الحسين(علیه السلام) استفاده از عَلَم كه تعظيم شعائر محسوب ميشود بهشرط اينكه مشتمل بر مجسّمه ذيروح كه حرام است نباشد، اشكال ندارد؛ بلكه مطلوب است.
آنچه استاد عظيمالشأن ما(قدس سره)در پاسخ سؤال مذكور فرمودهاند مورد تأييد اينجانب است.
اشكال ندارد.
اشكال ندارد.
تعزيه و شبيهخواني اگر مشتمل بر آلات لهو از قبيل طبل و شيپور و سنج نباشد و اشعار دروغ و غنا نخوانند و مرد، لباس زنان را نپوشد اشكال ندارد.
درخشانبودن سابقه تعزيهخوان شرط نيست ولي اگر سوءسابقه خصوصاً سوء حال فعلي، عرفاً توهين باشد نبايد آن اشخاص، مجري باشند. اصولاً مناسب است عزاداري حضرات ائمه طاهرين(علیهم السلام) بهصورت مجلس روضهخواني برگزار شود تا سخنرانان عالِم و وعّاظ و روضهخوانهاي متعهّد ضمن ذكر مصائب آن بزرگواران با ذكر فضائل و مناقب و تاريخ زندگي ايشان و بيان احاديث و احكام و تبليغ معارف اسلام و دفع بِدَع و شبهات، مردم را آگاه و به مكتب اهلبيت(علیهم السلام) هدايت و ارشاد نمايند.
اقامه عزاي آن بزرگوار بايد با ذكر مصائب از كتب صحيحه معتبره توسط ذاكرين و علماي محترم با حفظ شئون اهلبيت(علیهم السلام) باشد و بهصورت تئاتر درآوردن معمولاً خالي از لوازم فاسده و غيرشرعي نيست.
عكسها و پوسترهاي مذكور، مستند صحيحي ندارند؛ خوب است از اين عمل خودداري شود.
ريا در هيچ عملي صحيح نيست ولي تباكي به نحو عزاداري و بهقصد تعظيم امر شعائر، ريا نيست.
بايد با عزاداران و مستمعين با ادب رفتار و با احترام پذيرايي شود.
صحيح نيست.
در حدّ متعارف ايام عزاداري اشكال ندارد.
اين مراسم را به نحوي برگزار كنند كه موجب زحمت عابرين و همسايگان نشود.
عزّت و شأن اين برنامه خود مقتضي است كه مزاحمت فراهم نشود.
بهطوركلّي مزاحمت و آزار اشخاص چه در خواب باشند، چه در بيداري جایز نيست؛ اين مراسم بايد در حدّ معمول و متعارف انجام شود و در بعضي موارد مثل شب عاشورا، صدق اذيت نميكند.
مجالس مذكور هرچه باشكوهتر و پرجمعيتتر باشد اثرش در قلوب بيشتر و آثار مثبتش زيادتر است و اگر به اين مسئله اهميت داده نميشد دشمنان دين و مسلمانان فريبخورده و ظاهربين و غربزده اصل حادثه كربلا را انكار ميكردند.
البته همگان متوجه باشند كه اجر و ثواب بسيار زيادي را كه بر اقامه عزاي حضرت و شركت در مراسم آن بزرگوار است با واردنمودن محرّمات از بين نبرند و از هر چيزي كه موجب وهن مذهب و وهن مراسم سوگواري ميگردد بايد اجتناب شود.
واضح است كه مؤمنين و محبّين اهلبيت(علیهم السلام) در ايام محرّم و صفر از برگزاري مراسم و تظاهر به اعمالي كه مناسب شأن محبّ اهلبيت(علیهم السلام) نباشد، خودداري مينمايند و مراسم و سيره سوگواري را حفظ مينمايند.
مراقبت بر قضانشدن نماز، واجب است.
نماز و روزه واجب است ولي عزاداري و گريه بر امامحسين(علیه السلام) مستحب است. انسان بايد نماز بخواند و روزه هم بگيرد و عزاداري هم بكند و پولي كه متعلّق خمس شده واجب است اول، خمس آن ادا شود آنگاه در راه امامحسين(علیه السلام) و كار خير ديگر مصرفشود و مصرفنمودن پولي كه خمس به آن تعلّق گرفته قبل از اداي خمس در هر كاري اگرچه خير باشد حرام است.
در اين موارد بايد جمع بين اغراض و كسب فضائل نمود؛ هم برنامهاي را كه بهصورت عزاداري براي حضرت سيدالشهدا(علیه السلام) انجام ميشود، انجام دهيد و هم نماز ظهر را در اول وقت به جا آوريد.
اشكال ندارد.
نگاهكردن خانمها به بدن مردان نامحرم جايز نيست.
اگر مستلزم ارتكاب معصيت نباشد اشكال ندارد.
مدّاحي اهلبيت عصمت و طهارت(علیهم السلام) چنانچه براي خدا باشد عبادت است و اجر عظيم دارد و به همين جهت مدّاح بايد اهلتقوا و مقيّد باشد، اشعاري كه ميخواند خلاف واقع و دروغ نباشد و اين
عبادات را تا ميتواند بهقصد قربت انجام دهد تا از مثوبات آن برخوردار شود؛ هرچند گرفتن مزد در برابر آن اشكال ندارد.
اگر نوحهخواني و مدّاحي بهصورت غنا باشد حرام است.
بلي؛ حرام است.
جایز است.
بهتر است دعاهاي وارده را بدون اينكه در اثناي آنها شعر و يا چيز ديگري خوانده شود بخوانند، ولي خواندن روضة صحيح در بعضي مواضعي که مناسب دعاست اشكال شرعي ندارد؛ بلي اگر طوري در اين كار، افراط شود كه از صورت دعاخواندن خارج شود معلوم نيست ثواب آن دعا را داشته باشد.
ما حق نداريم نويسندگان دو كتاب مذكور را متهم به تحريف حادثه كربلا كنيم؛ نسبت به مطالبي كه در آنها درج شده آنچه كه محتملالوقوع است و دليلي بر عدم آن نباشد نميتوان انكار كرد و نويسنده را رَمْي به دروغنويسي كرد و آنچه كه برحسب دليل، مقطوعالعدم باشد نبايد نقل شود.
از كتبي كه در اين زمينه مرحوم محدّث آقاي حاج شيخ عبّاس قمي تأليف نمودهاند، استفاده نماييد.
خواندن روضه بياساس جایز نيست و خواندن چيزي كه احتمال صحت آن را ميدهد اگر بهصورت احتمال باشد، اشكال ندارد.
اگر دروغي از ذاكرين بشنويد برحسب وظيفه شرعي بايد بهعنوان نهي از منكر به خود گوينده تذكر دهيد و همة مكلّفين اين وظيفه را دارند.
اگر عين مالي كه صاحبش راضي نيست مورد استفاده قرار گيرد تصرّف در آن حرام است و ضمان دارد.
صرف وجوهي كه مصرفشان مورد خاص است در غير آن مورد جایز نيست و موجب ضمان است.
استفادة شخصي از وسايل مذكور جایز نيست و كسي كه استفادة شخصي نموده بايد توبه كند و در برخي موارد، موجب ضمان است.
در فرض سؤال نميتوان اطعام و نذر مذكور را در غير روز عاشورا انجام داد.
هدايا و نذورات بايد در مواردي كه مورد نظر هديهدهنده و نذركننده است مصرف شود و به همان روش معمول سابق نه بهصورت نمايش و تئاتر.
جایز نيست.
اشكال دارد.
قرآن کریم.
نهجالبلاغه، الامام علی بن ابیطالب(علیه السلام)، الشریفالرضی، تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دار المعرفة، 1412ق.
ابصارالعین فی انصارالحسین(علیه السلام)، سماوی، محمد، النجف الاشرف، المطبعة الحیدریة، 1341ق.
ابوالشهداء الحسین بن علی‘، عقاد، عبّاس محمود، تهران، المجمع العالمی للتقریب بین المذاهبالاسلامیة، 1425ق.
الاخبارالطوال، ابنداوود دینوری، احمد (م. 282ق.)، القاهرة، داراحیاء الکتب العربی، 1960م.
الارشاد فی معرفة حججالله علی العباد، مفید، محمد بن محمد (م.413ق.)، بیروت، دار المفید، 1414ق.
اسدالغابة فی معرفةالصحابه، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، تهران، انتشارات اسماعیلیان.
إعلامالوری بأعلامالهدی، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548ق.)، قم، مؤسسة آل البیت(علیهم السلام) لاحیاء التراث، 1417ق.
اقبالالاعمال، ابنطاووس، سیدعلی بن موسی (م.664ق.)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1414ق.
الامالی، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، قم، مؤسسة البعثة، 1417ق.
الامامة و السیاسه، ابنقتیبه دینوری، عبدالله بن مسلم (م. 276ق.)، قم، الشریف الرضی، 1413ق.
امتاعالاسماع بما للنبی من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، مقریزی، احمد بن علی (م. 845ق.)، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1420ق.
انسابالاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی (م. 279ق.)، بیروت، دار الفکر، 1417ق.
بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمةالاطهار(علیهم السلام)، مجلسی، محمدباقر (م. 1111ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق.
البدایة و النهایه، ابنکثیر، اسماعیل بن عمر (م. 774ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408ق.
تاریخالامم و الملوک، طبری، محمد بن جریر (م. 310ق.)، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1403ق.
تاریخالیعقوبی، یعقوبی، احمد بن ابییعقوب (م. 292ق.)، قم، مؤسسه فرهنگ اهلبیت(علیهم السلام).
تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، علی بن حسن (م. 571ق.)، بیروت، دار الفکر، 1415ق.
تحفالعقول عن آلالرسول(صلی الله علیه و آله)، ابنشعبه حرانی، حسن بن علی (م. قرن4)، قم، نشر اسلامی، 1404ق.
تذکرةالخواص، سبط ابنجوزی، یوسف بن حسامالدین (م. 654ق.)، قم، الشریف الرضی، 1418ق.
تفصیل وسائلالشیعه الی تحصیل مسائلالشریعه، حر عاملی، محمد بن حسن (م. 1104ق.)، قم، مؤسسة آل البیت(علیهم السلام) لاحیاء التراث، 1414ق.
الثاقب فیالمناقب، ابنحمزه طوسی، محمد بن علی (م.560ق.)، قم، انتشارات انصاریان، 1412ق.
جلاءالعیون، مجلسی، محمدباقر (م. 1111ق.)، قم، انتشارات سرور، 1382ش.
الحدائقالناضره، بحرانی، یوسف بن احمد (م. 1186ق.)، قم، نشر اسلامی.
الحسن و الحسین سبطا رسول الله(صلی الله علیه و آله)، محمدرضا، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1407ق.
خصائصالائمه(علیهم السلام)، سید رضی، محمد بن حسین (م. 406ق.)، مشهد، آستان قدس رضوی، 1406ق.
ذخائرالعقبی فی مناقب ذویالقربی، طبری، احمد بن عبدالله (م. 694ق.)، القاهرة، مکتبة القدسی، 1356ق.
روضةالواعظین و بصیرةالمتعظین، فتال نیشابوری، محمد بن حسن (م. 508 ق.)، قم، الشریف الرضی، 1375ش.
سنن ابیداوود، ابوداوود سجستانی، سلیمان بن اشعث (م. 275ق.)، بیروت، دار الفکر، 1410ق.
الشیعة و الحاکمون، مغنیه، محمدجواد (م. 1400ق.) بیروت، دار التعارف.
عوالمالعلوم و المعارف و الاحوال (الامام الحسین(علیه السلام))، بحرانی اصفهانی، عبدالله بن نورالله (م. قرن 12)، قم، مؤسسه امام مهدی(علیه السلام)، 1425ق.
الفتوح، ابناعثم کوفی، احمد بن علی (م. 314ق.)، بیروت، دار الاضواء، 1411ق.
الفصول المهمة فی معرفةالائمه(علیهم السلام)، ابنصباغ مالکی، علی بن محمد (م. 855ق.)، قم، انتشارات دار الحدیث، 1422ق.
قمقام زخّار و صمصام بتّار (در احوالات حضرت مولیالکونین ابی عبدالله الحسین(علیه السلام))، معتمدالدوله، فرهاد میرزا (م. 1305ق.)، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1377ق.
الکامل فیالتاریخ، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، بیروت، دار صادر، 1386ق.
کشفالغمة فی معرفةالائمه(علیهم السلام)، اربلی، علی بن عیسی (م. 693ق.)، بیروت، دار الاضواء، 1405ق.
کنزالعمال فی سننالاقوال و الافعال، متقی هندی، علی (م. 975ق.)، بیروت، موسسة الرسالة، 1409ق.
اللهوف فی قتلیالطفوف، ابنطاووس، سیدعلی بن موسی (م. 664ق.)، قم، انتشارات انوارالهدی، 1417ق.
المحاسن، برقی، احمد بن محمد (م. 274ق.)، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1370ش.
محاضرات تاریخ الامم الاسلامیه (الدّولة الامویه)، خضری بک، محمد، القاهرة، المکتبة التّجاریة الکبری، 1376 ق.
مدینة معاجز الائمة الاثنیعشر و دلائلالحجج علی البشر، بحرانی، سیدهاشم حسینی (م. 1107ق.)، قم، موسسة المعارف الاسلامیة، 1414ق.
مروجالذهب و معادنالجوهر، مسعودی، علی بن حسین (م. 345ق.)، قم، دار الهجرة، 1409ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (م. 405ق.)، بیروت، دار المعرفه.
مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل، شیبانی (م.241ق.)، بیروت، دار صادر.
مسند ابیداوود الطیالسی، طیالسی، سلیمان بن داوود (م. 204ق)، بیروت، دار المعرفه.
المعجمالکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1404ق.
مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین (م. 356ق.)، قم، دار الکتاب، 1385ق.
مقتلالحسین(علیه السلام)، ابومخنف، لوط بن یحیی (م. 157ق.)، قم، مطبعة العلمیه.
مقتلالحسین(علیه السلام)، خوارزمی، موفق بن احمد (م. 568ق.)، قم، مکتبة المفید.
مقتلالحسین(علیه السلام)، مقرم، سیدعبدالرزاق موسوی، بیروت، دار الکتاب الاسلامی، 1399ق.
مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، محمد بن علی (م. 588ق.)، النجف الاشرف، المکتبة الحیدریة، 1376ق.
نظم دررالسمطین فی فضائلالمصطفی و المرتضی و البتول و السبطین(علیهم السلام)، زرندی، محمد بن یوسف (م. 750ق.)، اصفهان، مکتبة الامام امیرالمؤمنین(علیه السلام) العامة، 1377ق.
ینابیعالمودة لذویالقربی، قندوزی، سلیمان بن ابراهیم (م. 1294ق.)، دار الاسوة، 1416ق.
تصویر
^jpg.129
تصویر
^jpg.130
تصویر
^jpg.131
تصویر
^jpg.132
تصویر
^jpg.133
تصویر
^jpg.134
تصویر
^jpg.135
تصویر
^jpg.136