ghaemiyeh.com
سرشناسه : حیدری، سیدکمال، ۱۳۳۸ -
عنوان قراردادی : الغلو: حقیقه و اقسامه .فارسی
عنوان و نام پديدآور : غلو : حقیقت و اقسام آن/ سیدکمال حیدری؛ ترجمه پژوهشکده حج و زیارت.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۰۳ ص.
شابک : 978-964-540-406-0
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : غلو
موضوع : غلاه شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. پژوهشکده حج و زیارت
رده بندی کنگره : BP۲۲۵/۳۷/ح۹غ۸۰۴۱ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۸۹۱۰۰
الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهّرهم تطهيرا
امامت در انديشه و باور شيعه، جايگاه والايى دارد؛ بهگونهاى كه امامان نيز به فضايل انبيا آراسته، و از مقامات و كرامات آنان برخوردارند. ازاينرو آنان نيز گاهى براى هدايت خلق، از كرامات استفاده مىكردند. اما اين امر باعث شد برخى كوتهفكران، ائمه را تا حد خدايى يا نبوت بالا برند و بهانه به دست كسانى دهند كه خط راستين اهلبيت (عليهم السلام) را خطرى براى كجروىهاى خود مىديدند. ازاينرو مخالفان با اهداف سياسى، غلو را به خود اهلبيت (عليهم السلام) و پيروان آنان نسبت دادند تا بدينوسيله بتوانند آنان را كافر بدانند و از صحنه سياسى-اجتماعى مسلمانان خارج كنند. اما اهلبيت (عليهم السلام) و علماى شيعه همواره اين افراد را طرد، و با چنين تفكرى مبارزه كردهاند. ميراث مكتوب كلامى و حديثى شيعه، شاهد صدق اين مدعاست.
آنچه در اين اثر تقديم حقيقتجويان مىشود، نتيجه پژوهشهاى
علامه محقق «سيد كمال حيدرى» است كه به قلم جناب آقايان «جعفر آريانى» ، «ابراهيم ندافزاده» و «عباس جلالى» به فارسى برگردان شده است. پژوهشكده حج و زيارت ضمن ارجگذارى به تلاش محقق ارجمند و مترجمان آن، از خدا مىطلبد اين اثر را همچون آثار ديگر اين پژوهشكده، روشنگر راه حقيقتجويان قرار دهد.
انه ولى التوفيق
گروه كلام و معارف
پژوهشكده حج و زيارت
بحث غلو، از مباحث مهم مربوط به مقام پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) است. البته اين بحث تنها به علم امام محدود نمىشود، بلكه همه فضايل و مراتب اهلبيت (عليهم السلام) را در بر مىگيرد؛ چه آنهايى كه مربوط به گستردگى علم ائمه است كه علم غيب را نيز شامل مىشود و چه آنهايى كه به مقام و جايگاه بلند آنان در پيشگاه خداوند متعال مربوط است؛ بهگونهاى كه برخى درباره اين مقامات دچار اشتباه شده، و آنها را از مصاديق غلو دانستهاند.
علامه مجلسى مىفرمايد:
برخى از متكلمان و محدثان به دليل كوتاهى در شناخت امامان و ناتوانى از درك شگفتىهاى احوال و شئوناتشان، درباره غلو، افراط و زيادهروى نموده، و بسيارى از راويان مورد اعتماد را بهخاطر نقل بعضى از معجزات، مورد خدشه قرار دادهاند. حتى برخى از آنان گفتهاند: انكار سهو، از امامان يا قائلشدن به اينكه آنان علم به حوادث گذشته و آينده دارند و نظاير آن، از مصاديق غلو به شمار مىآيد.
قهراً مؤمن متدين نبايد فضايل، معجزات و كراماتى را كه از ايشان وارد شده، شتابزده انكار كند. مگر اينكه با ضرورت دين يا براهين قاطع مستند به آيات محكم يا اخبار متواتر، خلاف آن ثابت گردد.(1)
ازاينرو در اين پژوهش براى رفع اين شبهه، محورهاى زير مطرح، و تبيين مىشود:
مبحث نخست: غلو در لغت و كاربرد شرعى آن؛
مبحث دوم: پيدايش و پيشينهپديده غلو؛
مبحث سوم: گفتههاى غاليان درباره اهلبيت (عليهم السلام) ؛
مبحث چهارم: غاليان، از نگاه اهلبيت (عليهم السلام) .
1) بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج ٢۵، ص ٣۴٧.
غلو در لغت به معناى ازحدگذشتن است. «ابنمنظور» مىگويد:
در دين و در كارى غلو كرد، يعنى از حد و مرز آن گذشت، و برخى گويند در كارى غلو كردى، يعنى در آن از حد گذشتى و زيادهروى نمودى، و در حديث آمده است: از غلو در دين، يعنى از تندروى و ازحدگذشتن بپرهيزيد. (1)
«طريحى» گويد: «در دين غلو كرد، يعنى تنگنظرى و تندروى كرد؛ بهگونهاى كه از حد و اندازه گذشت» .(2)
«راغب» گويد: «غلو، يعنى ازحدگذشتن. اين مطلب زمانى گفته مىشود كه بهاى چيزى افزايش يابد» .(3)
بدينترتيب روشن شد كه معناى لغوى غلو، از حد گذشتن در چيزى است؛ چه در عقايد دينى يا غير آن. اما سزاوار است درباره
غلو در متون دينى، به مواردى كه در قرآن، روايات و سخنان بزرگان به كار رفته، اشاره شود:
در قرآن كريم لفظ غلو در دو آيه وارد شده است؛ خداى متعال مىفرمايد:
يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللهِ إِلَّا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وَ كَلِمَتُهُ (نساء: ١٧١)
اى اهل كتاب! در دين خود غلو [و زيادهروى] نكنيد و دربارهخدا غير از حق نگوييد. مسيح، عيسىبنمريم، فقط فرستاده خدا، و كلمه [و مخلوق] اوست.
در جايى ديگر نيز مىفرمايد:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ (مائده: ٧٧)
بگو: اى اهل كتاب! در دين خود، غلو [زيادهروى] نكنيد و غير از حق نگوييد و از هوسهاى گروهى كه پيشتر گمراه شدند و بسيارى را گمراه كردند و از راه راست منحرف گشتند، پيروى ننماييد.
اين دو آيه در مقام نهى كردن مسيحيان از غلو درباره حضرت عيسى (عليه السلام) است كه آن حضرت را چنان در مقام پيامبرى بالا بردند كه او را به خدايى اختيار كردند؛ چنانكه قرآن در ادامه آيه ١٧١ سوره نساء آن را يادآور مىشود و مىفرمايد: وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَۀٌ انْتَهُوا خَيْراً
لَكُمْ ؛ «نگوييد [خدا] سهگانه است. [از اين سخن]
خوددارى كنيد كه
براى شما بهتر است» . (نساء: ١٧١)
اين آيه شريفه به سهگانهپرستى نصارا اشاره دارد. همچنين در آيهبعدى، اينگونه مىفرمايد:
لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِكَۀُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً (نساء: ١٧٢)
هيچگاه مسيح از اين ابا نداشت كه بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب [از اين ابا دارند] و آنها كه از بندگى او روى برتابند و تكبر كنند، به زودى خداوند همه آنان را [در قيامت] نزد خود جمع خواهد كرد.
اينگونه غلو منحصر به مسيحيان نيست. بلكه نزد يهود نيز وجود دارد؛ چنانكه خداى متعال مىفرمايد:
وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (توبه: ٣٠)
يهود گفتند: «عُزير پسر خداست» و نصارا گفتند: «مسيح پسر خداست» . اين سخنى است كه آنها به زبان مىآورند، درحالىكه همانند گفتار كافران پيشين [و مشركان] است. خدا آنان را بكشد. چگونه از حق انحراف مىيابند.
همچنين مىفرمايد:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَۀٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا
فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (آل عمران: ۶۴)
بگو: اى اهل كتاب! بياييد بهسوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان
است كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و بعضى از ما بعض ديگر را، غير از خداى يگانه، به خدايى نپذيرد. هرگاه [از اين دعوت] سر باز زنند، بگوييد: «گواه باشيد كه ما مسلمانيم» .
نيز مىفرمايد:
اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْ-رِكُونَ (توبه:٣١)
[آنها] دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند و [همچنين] مسيح فرزند مريم را، درحالىكه دستور داشتند فقط خداوند يكتايى را كه معبودى جز او نيست، بپرستند. او پاك و منزه است از آنچه همتايش قرار مىدهند.
از مطالبى كه گذشت روشن مىشود كه غلو در قرآن در معناى گذشتن از حدى كه براى آفريدگان تعيين شده، و بالابردن آنها تا مقام خدايى، بهكار رفته است.
«ابنعاشور» مىگويد:
غلو به معناى گذشتن از حد عادى و معيّن است و از «غلوۀالسهم» مشتق شده، كه برد نهايى پرتابشدن تير است و اين معنا در امور زياده از خواسته در يك چيز عقلى و يا يك مطلب مشروع، در اعتقاد يا در ادراك يا در عملكردها، كاربرد دارد، و غلو در دين به اين معناست كه فرد متدين، فراتر از آنچه را كه دين برايش معيّن
كرده باشد، اظهار نمايد. (1)
1) التحرير و التنوير، ابنعاشور تونسى، ج ۴، ص ٣٣٠.
اهلبيت (عليهم السلام) در سخنانشان، مردم را از غلو درباره آنها و بالابردنشان تا مقام خدايى نهى كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
«فضيلبنعثمان» مىگويد:
از امام صادق (عليه السلام) شنيدم، مىفرمود: «از خدا پروا كنيد و خدا را با عظمت ياد كنيد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را بزرگ شماريد و هيچكس را بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) برترى ندهيد؛ چراكه خداى متعال او را برترى بخشيده است و اهلبيت پيامبرتان را بهگونهاى متعادل دوست بداريد و غلو نكنيد و تفرقه نيندازيد و چيزى را كه ما نمىگوييم، بر زبان نياوريد؛ زيرا اگر شما چيزى بگوييد كه ما آن را نگفته باشيم و بعد، ما و شما بميريم و آنگاه خداوند ما و شما را برانگيزد، ما در جايى خواهيم بود كه خداوند مىخواهد و شما در جايى خواهيد بود كه خداوند مىخواهد» .(1)
اين سخن كنايه از آن دارد كه در آخرت، سرنوشت شما غير از ما خواهد بود.
همچنين «حسنبنجهم» مىگويد:
روزى در مجلس مأمون حاضر شدم و امام رضا (عليه السلام) نزد او بود و فقيهان و متكلمان فرقههاى گوناگون در آن گرد آمده بودند.
مأمون به آن حضرت عرض كرد: «اى اباالحسن! باخبر شدهام كه گروهى درباره شما غلو مىكنند و از حد مىگذرند» . امامرضا (عليه السلام) فرمود: «پدرم موسىبنجعفر، از پدرش جعفربنمحمد، از پدرش محمدبنعلى، از پدرش علىبنالحسين، از پدرش حسينبنعلى، از
1) قرب الاسناد، حميرى، ص ١٢٩.
پدرش علىبنابىطالب (عليهم السلام) برايم نقل كرد و فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: مرا از جايگاهم بالاتر نبريد. خداى تبارك و تعالى پيش از آنكه مرا به پيامبرى انتخاب كند، به بندگى برگزيد و خود فرموده است كه «براى هيچ بشرى سزاوار نيست كه خداوند، كتاب آسمانى و حكم و نبوت به او دهد سپس او به مردم بگويد: به جاى خدا، بندگى من نماييد. بلكه [بايد بگويد] مردمى الهى باشيد، آنگونه كه كتاب خدا را مىآموختيد و درس مىخوانديد و نه اينكه به شما دستور دهد كه فرشتگان و پيامبران را پروردگار خود انتخاب كنيد. آيا شما را پس از آنكه مسلمان شديد، به كفر دعوت مىكند» .(1)و(2)
امام على (عليه السلام) فرمود:
دو گروه در مورد من هلاك شوند و من بىگناهم: دوست افراطى و تندرو و دشمن افراطى و تندرو. و من از كسى كه درباره ما غلو مىكند و بيش از حد ما را بالا مىبرد به پيشگاه خداى تبارك و تعالى بيزارى مىجويم؛ به همانسان كه عيسىبنمريم (عليه السلام) از مسيحيان بيزارى جست. خداوند متعال فرمود: «و آنگاه كه خداوند به عيسىبنمريم مىگويد: آيا تو به مردم گفتى من و مادرم
را به عنوان دو معبود، غير از خدا انتخاب كنيد؟ او مىگويد: منزهى تو! من حق ندارم آنچه را كه شايسته من نيست، بگويم. اگر چنين سخنى را گفته باشم، تو مىدانى. تو از آنچه در روح و جان من است، آگاهى و من از آنچه در ذات توست، آگاه نيستم. به
يقين تو از تمام اسرار و پنهانىها باخبرى. من جز آنچه مرا به آن فرمان دادى، چيزى به آنها نگفتم. [به آنها گفتم] خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست و تا زمانى كه در ميان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم. ولى هنگامى كه مرا از ميانشان برگرفتى، تو خود مراقب آنها بودى و تو بر هر چيز گواهى» . (1)سپس امام على (عليه السلام) فرمود: كسى كه براى پيامبران ربوبيت، و براى امامان ربوبيت يا نبوت، يا براى غير امامان، امامت ادعا كند، ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم.(2)
«جعفر بن بشير خزاز» از «اسماعيل بنعبدالعزيز» نقل مىكند و مىگويد:
امامصادق (عليه السلام) فرمود: «اى اسماعيل! در محل وضو برايم آب بگذار» . راوى مىگويد: «برخاستم و براى ايشان [آب] گذاشتم» . حضرت كه وارد شد، پيش خود گفتم: «من درباره وى چنين و چنان گويم و او براى تطهير، به دستشويى مىرود!» طولى نكشيد كه [امام] بيرون آمد و فرمود: «اى اسماعيل! ساختمان را بيش از طاقتش بالا نبر كه ويران مىشود. ما را مخلوق [خدا] بدانيد
و هرچه [از كمالات] مىخواهيد درباره ما بگوييد كه هرگز به حقيقت ما دست نيابيد» .(3)
«صالحبنسهل» مىگويد:
درباره امام صادق (عليه السلام) مطالبى را كه غاليان مىگويند، بر زبان
مىآوردم. حضرت به من نگاهى افكند و فرمود: «واى برتو اى صالح! به خدا سوگند! ما بندگان آفريده شدهايم. پروردگارى داريم كه او را مىپرستيم و اگر وى را نپرستيم عذابمان مىكند» .(1)
روايات ديگرى نيز وجود دارد كه بدانها اشاره خواهد شد كه از مجموع آنها روشن مىشود مقصود از غلو از نگاه اهلبيت (عليهم السلام) ، ازحدگذشتن و بالابردن آنان تا مقام خدايى است؛ چنانكه از رواياتى كه [مردم را] از خدا دانستن آنها نهى كرده است، مشخص مىشود. همچنين [رواياتى كه] از بالابردن مقام بندگى آنان، يا عقيده به سپردهشدن كار بندگان به دست آنان، يا قائلشدن به پيامبرى آنها و نظير اين تعبيرات نهى كرده، كه نشانگر فراتردانستن آن جايگاهى است كه براى ايشان ثابت است.
غلو در سخنان برخى از دانشمندان شيعه و سنى تعريف شده است؛ براى مثال: «شيخ مفيد» مىگويد: «غلو، همان ازحدگذشتن، و بيرون رفتن از اعتدال، و زيادهروى كردن در حق پيامبران و امامان (عليهم السلام)
است» .(2)وى در ذيل آيه لا تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ مىگويد:
خداى متعال ازحدگذشتن در مورد حضرت مسيح (عليه السلام) را نهى كرده است و از اعتدال بيرونرفتن، برحذرداشته، و ادعاى مسيحيان درباره عيسى را به دليل گذشتن از حد، غلو دانسته است.(3)
همچنين «شهيد صدر» مىگويد:
گاهى غلو به لحاظ مرتبه الوهيت و خدايى است و گاهى به لحاظ مرتبه نبوت، و گاهى به لحاظ شئون ديگرى است كه به صفات خالق و افعال او ارتباط دارد. غلو به لحاظ مرتبه الوهيت آن است كه گاهى شخصى تصور مىكند آن كه در حقش غلو كرده، همان خداى متعال است و گاهى عقيده دارد كه او غير از خداى واجبالوجود است، اما در خدايى و شايستگى پرستش به نحو عَرضى يا طولى با خدا شريك است و گاهى بر اين عقيده است كه خدا در آن غير، حلول كرده و با او متحد و يكى شده است.
همه اينموارد كفر است؛ مورد نخست كه انكار خدا و دومين مورد، انكار يگانگى اوست و مورد سوم [بدينعلت كفر است] كه حلول و اتحاد به ادعاى خدايى غير خدا باز مىگردند.
و اما غلو به لحاظ مرتبه نبوت اين است كه غالى تصور كند كسى كه در حقش غلو كرده، از پيامبر برتر است، يا حلقه وصل بين پيامبر (صلى الله عليه و آله) و خداى متعال است، يا بهگونهاى با پيامبر مساوى است كه رسالت پيامبر شامل وى نمىباشد، و همه اينموارد
موجب كفر است؛ زيرا با مفهوم ثابت شهادت دوم (اشهد أن محمد رسول الله) در ذهن متشرعان، منافات دارد؛ زيرا مفهوم مسلّم اين جمله آن است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بدون استثنا بهسوى همه مكلفان فرستاده شده است.
اما غلو به لحاظ صفات و افعال، به معناى نسبتدادن صفت يا فعلى به شخصى است كه در حد و شايستگى آن صفت يا آن فعل نيست. بنابراين اگر اختصاص اين صفتيا فعل به خداى متعال، از
ضروريات دين به شمار آيد، اين غلو در حوزه انكار ضرورى دين وارد شده است. (1)
و نيز «شهرستانى» در «ملل و نحل» مىگويد:
غاليان كسانى هستند كه در حق امامانشان غلو كردند؛ بهگونهاى كه آنان را از حد مخلوق بودن بيرون برده و احكام خدايى را در مورد ايشان عنوان كردند. پس چه بسا يكى از امامان را تشبيه به خدا، يا خدا را به خلق تشبيه كردند كه يا غلو مىكنند يا كوتاهى مىورزند. پيدايش شبهات آنان از مذاهب حلولى و تناسخى و يهود و مسيحيان است؛ زيرا يهوديان آفريدگار را به مخلوق و مسيحيان مخلوق را به آفريدگار تشبيه كردند. در نتيجه، اين شبهات به اذهان غاليان شيعه سرايت نمود تا در حق برخى از امامان، احكام خدايى صادر كردند. (2)
براى آشنايى بيشتر با مسئله غلو مىتوان برخى از عوامل و ريشههاى آن را به شرح زير برشمرد:
شايد دور از حقيقت نباشد كه بگوييم عامل اساسى در پيدايش غلو، همان اغراض و اهداف سياسى و چيرهشدن بر مردم است؛ بهگونهاى كه اين عامل باعث شده است بسيارى از حاكمان براى كاستن جايگاه اهلبيت (عليهم السلام) نزد مردم تلاش كنند و به ايشان تهمتهايى بزنند؛ مانند خدايى آنان و توصيفشان به برخى صفات خدايى و صفاتى كه از توان بشر خارج است. همه اينامور براى كاستن منزلت و مقام آنان، و به انگيزه پراكندن مردم از پيرامون ايشان انجام مىپذيرفت؛ زيرا همانگونه كه روشن است، اجتماع مردم پيرامون اهلبيت (عليهم السلام) ، قدرت حاكمان مسلط بر مردم را تهديد مىكرد. بنابراين از برجستهترين روشهاى حاكمان در ترويج غلو، واردكردن برخى غاليان و نفوذدادن آنان ميان
صفوف مسلمانان بود.
«شيخ اسد حيدر» در اينباره مىگويد:
بزرگترين مصيبت شيعه تحميل فرقههاى غاليان و نسبتدادن آنها به ايشان است، و مىتوانم ثابت كنم كه سياست از اين فرقههاى گمراه، پشتيبانى، و راه نفوذ را براى آنها تسهيل كرد تا به اهدافشان، يعنى ناسزاگويى به شيعه دست يابند و از كرامت اهلبيت (عليهم السلام) بكاهند؛ چراكه هرگز نمىتوانستند به عقايد شيعه ضربه بزنند يا اندكى از ارج و مقام آنان بكاهند، و اين موضوع كاملاً واضح است؛ چون در مذهب اهلبيت (عليهم السلام) سخن بيهوده راه ندارد و آموزههاى آنها محور نظام اسلام است. بنابراين ورود غاليان در صفوف شيعه حركتى سياسى بود كه از سويى، عواملى آن را ايجاد كرده بود و از ديگر سو، اسلام را مورد هدف قرار داده است.(1)
امام رضا (عليه السلام) با اين سخن خود، پرده از اين پديده برداشته و فرموده است:
مخالفان ما در فضايل ما اخبارى را جعل كرده، و آنها را بر سه قسم قرار دادهاند: يكى غلو و دوم كوتاهى در امر [ولايت] ما و سوم، تصريح به عيبها و سرزنش دشمنان ما. هرگاه مردم درباره ما غلو مىشنوند، شيعيان ما را تكفير مىكنند و اعتقاد به ربوبيت ما را به آنها نسبت مىدهند و آنگاه كه كوتاهى را مىشنوند، آن را درباره ما باور مىكنند و هرگاه عيبها و بدگويىهاى دشمنان ما را با تصريح به نامشان مىشنوند، با نام بردن از ما نسبت به ما بدگويى
مىكنند. خداوند عزوجل مىفرمايد: «به [معبود] كسانى كه غير از
1) الامام الصادق والمذاهب الاربعه، اسد حيدر، ج ١، ص ٢٣۴.
خدا را مىخوانند، دشنام ندهيد؛ مبادا آنها [نيز] از روى [ظلم] و جهل، خدا را دشنام دهند»(1)و (2)
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه مىفرمايد: «ما اهلبيت، راستگويانيم. دروغگويان كسانىاند كه نسبت دروغ به ما مىدهند و با دروغشان راستى ما را نزد مردم خدشهدار مىكنند» . (3)
روزى امام صادق (عليه السلام) به يارانش فرمود:
خدا «مغيرۀبنسعيد» را لعنت كند و خدا لعنت كند آن زن يهودى را كه مغيره نزد او آمدوشد داشت و از وى سحر و شعبده و تزوير مىآموخت. مغيره بر پدرم دروغ بست و ازاينرو خدا ايمان او را گرفت و گروهى بر من دروغ بستند، چرا چنين مىكنند؟ خداوند حرارت آهن گداخته را به آنان بچشاند! به خدا سوگند! ما تنها، بندگان خدايى هستيم كه ما را آفريده و برگزيده است و بر هيچ سود و زيانى قادر نيستيم. اگر خداوند ما را مورد رحمت قرار دهد، بهخاطر مرحمت اوست و اگر كيفر دهد، بهخاطر گناهانمان است. به خدا سوگند! ما بر خدا حجتى نداريم و خدا برائتى [از جهنم] به ما نداده است. ما نيز مىميريم و دفن مىشويم و برانگيخته مىگرديم. . . .(4)
از نمونههاى اين منشأ، مىتوان «محمدبننصير فهرى» و «حسنبن
محمد قمى» را نام برد كه امام عسكرى (عليه السلام) آنها را رسوا كرد؛ چنانكه در
نامه آن حضرت خطاب به «العبيدى» آمده است:
از «فهرى» و «حسن بن محمد بن باباى قمى» به پيشگاه خدا بيزارى مىجويم. پس تو نيز از آنها بيزارى بجو. تو و همه پيروانم را از آنها برحذر مىدارم و من لعنت خدا را نثارشان مىكنم! به نام ما از مردم مىخورند. فتنهگر و آزاررسانند. خدا آنها را بيازارد و در فتنه فرو ببرد.
«ابنبابا» مدعى است كه من او را به پيامبرى فرستادهام و او باب من است. لعنت خدا بر او باد! شيطان او را به تمسخر گرفته و گمراهش كرده است. خدا لعنت كند كسى كه اين گمراهى را از او بپذيرد. اى محمد! اگر توانستى كه سرش را با سنگ بشكنى اين كار را انجام بده؛ چراكه او مرا آزرد. خدا در دنيا و آخرت او را بيازارد.(1)
اين سخنان بدينعلت است كه آن دو، از غاليان بزرگ بودند؛ بهگونهاى كه «محمدبننصير فهرى» ادعا كرد كه پيامبر و فرستاده است و امامهادى (عليه السلام) او را به پيامبرى فرستاده است. وى درباره امام هادى (عليه السلام) به تناسخ و غلو اعتقاد داشت.
ناآگاهى و نداشتن توانايى فهم حقيقت بندگى، حيرت برابر كرامتهاى پيامبران و امامان (عليهم السلام) و ناتوانى تشخيص و بررسى احاديثى كه تزويرگران جعل كردهاند، از عوامل زمينهساز غلو است كه
امامرضا (عليه السلام) آن را در پاسخ كسى تبيين فرمود كه گفت:
اى فرزند رسول خدا! غاليان مدعىاند آنگاه كه على (عليه السلام) از خود
1) اختيار معرفۀ الرجال، شيخ طوسى، ج ٢، ص ٨٠۵.
معجزاتى را بروز داد كه غير از خدا كسى قادر بر انجامدادن آنها نبود، خود دلالت دارد كه او خداست و هنگامىكه على (عليه السلام) با ويژگى آفريدگان ناتوان برايشان آشكار شد، آنان را به اشتباه انداخته و آزموده است تا او را خوب بشناسند و ايمانشان به او از روى اختيار باشد.
امام رضا (عليه السلام) [در پاسخ] فرمود:
سخن اين گروه كافر و گمراه، از نادانى و جهلشان، در حد و اندازه خودشان سرچشمه مىگيرد؛ بهگونهاى كه موجب شگفتى و مدح و تعظيمشان از آن گشته است و نسبت به نظريات فاسدشان استبداد ورزيدند و به عقلهاى قاصر و كوتاهشان بسنده كردند و راه غير واجب را پيمودند تا جايى كه مقام خدا را كوچك شمردند و امر او را تحقيركردند و جايگاه پرشكوهش را خوار شمردند؛ زيرا آنان نمىدانند كه خداوند خود، قادر و بىنياز است و قدرت و غنايش را از ديگرى نگرفته است. هركس را بخواهد، نيازمند، و هركس را بخواهد بىنياز مىگرداند و هركس را بخواهد پس از قدرت، ناتوان، و پس از بىنيازى، نيازمند مىگرداند.(1)
البته شيوههاى ديگرى نيز وجود دارد كه موجب پيدايش غلو شده است
1) بحارالانوار، ج ٢۵، ص ٢٧۶.
ادعاها و سخنان غاليان درباره اهلبيت (عليهم السلام) بسيار گوناگون است؛ مانند ادعاى خدايى، پيامبرى، تفويض، تناسخ ارواح آنان يا حلول و سخنانى از اين قبيل. در اين نوشتار مىكوشيم با موارد مهم اين گفتهها آشنا شويم و به نقد و بررسى آنها بپردازيم:
از جمله سخنان مشهور غاليان، ادعاى خدايى براى اميرمؤمنان (عليه السلام) بهطور خاص، و براى امامان (عليهم السلام) از فرزندان آن حضرت بهطور عام است.
«ابوالحسن اشعرى» مىگويد:
گروهى از غاليان مدعىاند كه على (عليه السلام) همان خداست و پيامبر (صلى الله عليه و آله) را تكذيب مىكنند و او را دشنام مىدهند و مىگويند على (عليه السلام) او را فرستاد تا خدايىاش را بيان و روشن كند. ولى او (محمد (صلى الله عليه و آله)) خدايى را براى
خودش ادعا كرد.(1)
1) مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ابوالحسن اشعرى، ص ١۴.
از جمله آنها ابوالخطاب (محمدبنمقلاص) است كه ادعا كرد: «امامان پيامبرند. سپس مدعى شد كه آنها خدايند و فرزندان حسن و حسين پسران خدا و دوستداران خداوند هستند» .(1)
«شيخ مفيد» اين ادعا را چنين بيان كرده است:
غاليان از جمله كسانىاند كه به اسلام تظاهر نمودند و به اميرمؤمنان (عليه السلام) و امامان (عليهم السلام) از فرزندان آن حضرت، نسبت خدايى دادند و ايشان را در فضايل دينى و دنيوى بيش از حد توصيف كردند و از اعتدال بيرون رفتند.(2)
«احمدبنحنبل» به نقل از «ربيعۀبنناجد» از على (عليه السلام) نقل مىكند كه حضرت فرمود:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به من فرمود: «در تو شباهتى به عيسى است كه يهوديان نسبت به وى بغض و كينه ورزيدند؛ بهگونهاى كه به مادرش بهتان زدند. ولى مسيحيان او را دوست داشتند و به چنان مقامى توصيف كردند كه از آن جايگاه و مقام برخوردار نبود» . سپس فرمود: «درباره من دو گروه به هلاك مىرسند: دوست ثناگويى كه دربارهام افراط مىكند و چيزهايى مىگويد كه در من نيست و دشمن دروغگويى كه كينهتوزىاش در مورد من او را وا مىدارد تا به من بهتان بزند» .(3)
«حاكم» در «مستدرك» مىگويد: «سند اين روايت صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكردهاند» . (4)
امام صادق (عليه السلام) از پدرانش (عليهم السلام) نقل مىكند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:
اى على! مَثَل تو ميان امت من همان مَثَل مسيح، عيسىبنمريم، است كه قوم او سه گروه شدند: گروه مؤمنان كه همان حواريون بودند و گروهى كه با او دشمنى ورزيدند و آنها يهود بودند و گروهى كه درباره او غلو كردند و از ايمان خارج شدند، و امت من نيز درباره تو سه گروه مىشوند: گروهى طرفداران تو هستند كه همان مؤمنانند و گروهى كه دشمن تواند و آنان شكاكاناند و گروهى كه درباره تو غلو كنند و آنان منكراناند. (1)
بنابراين اهلبيت (عليهم السلام) در روايات بسيارى براى باطل، و محو كردن اين عقيده، به شدت با آن مقابله، و تأكيد كردهاند كه آنان بندگان خدايند؛ براى نمونه اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «مبادا درباره ما غلو كنيد. بگوييد ما بندگان خداييم. سپس درباره فضايل ما هرچه مىخواهيد، بگوييد» .(2)
همچنين امام صادق (عليه السلام) فرمود:
ما داراى پروردگارى هستيم كه شب و روز ما را پناه مىدهد. [ما] او را مىپرستيم. اى مالك! و اى خالد! ما را آفريده خداوند متعال
بدانيد. آنگاه هرچه مىخواهيد درباره ما بگوييد. (3)
«حنانبنسدير» از پدرش چنين نقل مىكند:
به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: «گروهى مدعىاند كه شما خداييد» . فرمود: «اى سدير! گوش، چشم، مو، پوست، گوشت و خونم از اينان بيزار است. خداوند و رسولش از آنان بيزار باشند! آنها بر دين
من و پدرانم نيستند و خداوند در روز قيامت كه من و آنان را گرد مىآورد، بر آنان خشمگين است» . عرض كردم: «فدايت شوم! شما كيستيد؟» فرمود: «خزانهداران علم خدا و مفسران وحى الهى و ما قومى معصوم هستيم. خداوند به فرمانبرى از ما دستور داده، و از سرپيچى از ما نهى فرموده است، و ما حجت و برهان رسا بر كسانى هستيم كه زير آسمان و روى زمين هستند» .(1)
امام صادق (عليه السلام) درباره «صالحبنسهل» ، كه براى امام (عليه السلام) ادعاى خدايى كرده بود، فرمود: «واى بر تو اى صالح! به خدا سوگند كه ما بندگان آفريده شدهايم. ما پروردگارى داريم كه او را مىپرستيم و اگر او را نپرستيم، عذابمان مىكند» .(2)
«ابانبنعثمان» مىگويد:
از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه مىفرمود: «خدا عبداللهبنسبا را لعنت كند كه درباره اميرمؤمنان (عليه السلام) ادعاى خدايى كرد، با اينكه به خدا سوگند! اميرمؤمنان (عليه السلام) بنده فرمانبر خدا بود. واى بر كسانى كه بر ما دروغ ببندند! گروهى درباره ما مطالبى
مىگويند كه ما درباره خودمان قائل نيستيم. از شر آنان به پيشگاه خدا بيزارى مىجوييم. از آنان به پيشگاه خدا بيزارى مىجوييم» .(3)
«ابوحمزه ثمالى» مىگويد:
امام سجاد (عليه السلام) فرمود: «خدا لعنت كند كسى را كه به ما دروغ ببندد. من به ياد عبداللهبنسبا افتادم. همه موهاىتنم راست شد. او ادعاى
بزرگى را كرده. چرا چنين ادعايى كرد؟ خدا او را لعنت كند. به خدا سوگند كه على (عليه السلام) بنده صالح خدا و برادر رسول خدا بود. وى تنها با اطاعت از خدا و رسولش به كرامت الهى دست يافت و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز با اطاعت از خدا به كرامت الهى رسيد» . (1)
«ابنمسكان» از يكى از اصحاب امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه وى مىگويد از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه فرمود:
خدا «مغيرۀبنسعيد» را لعنت كند كه به پدرم دروغ مىبست! خداوند حرارت و گرماى آهن را بدو بچشاند! خدا لعنت كند كسى را كه درباره ما چيزى بگويد كه ما درباره خودمان قائل نيستيم! خدا لعنت كند كسى را كه بندگى خدايى كه ما را آفريده و بازگشتمان بهسوى وى و اختيار ما به دست اوست، از ما سلب نمايد! (2)
حتى اهلبيت (عليهم السلام) براى نفى ادعاى خدايىشان استدلال مىكنند؛ چنانكه در روايتى چنين وارد شده است:
مردى به امام رضا (عليه السلام) عرض كرد: «اى فرزند رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت! برخى از كسانى كه با من هستند و ادعاى ولايتمدارى شما را دارند، ادعا مىكنند كه على (عليه السلام) همان خداوند، پروردگار جهانيان است» .
امام رضا (عليه السلام) با شنيدن اين جمله، اعضاى بدنش لرزيد و بر آنها عرق ظاهر شد و فرمود: «منزه است خدا، منزه است. خدا از آنچه ستمگران مىگويند مقامش بس والاتر است. آيا على (عليه السلام) نيز در
زمره خورندگان و نوشندگان و ازدواجكنندگان و مخلوقى از مخلوقات نبود؟ و آيا با خضوع و خشوع در برابر خدا نماز نمىگزارد و در پيشگاه خدا بسيار توبهكننده نبود؟ آيا كسى كه چنين ويژگى دارد خداست؟ اگر او با اين ويژگى، خدا باشد، هريك از شما نيز خداييد؛ زيرا در چنين ويژگىهايى كه دلالت بر حدوث هر موصوفى به آن مىكند، با او شريك هستيد» .
آن مرد عرض كرد: «اى فرزند رسول خدا! آنها مدعىاند وقتى حضرت على (عليه السلام) از خود معجزاتى را بروز داد كه غير از خدا كسى قادر بر انجام دادن آنها نيست، خود دلالت مىكند كه او خداست، و آنگاه كه حضرت با صفات مخلوقاتِ ناتوان براى مردم آشكار شد، آنان را به شك انداخت و آزمود تا او را خوب بشناسند و ايمانشان به وى از سرِ اختيار از جانب خودشان باشد» .
امام رضا (عليه السلام) فرمود: «نخستين نكتهاى كه اينجا مطرح مىشود اين است كه آنها بركنار و جداى از اين مطلب نيستند كه فردى همين عقيده را بر آنها برگردانده و بگويد: آنگاه كه از [على (عليه السلام)] فقر و نادارى ظاهر مىشود، دلالت دارد فردى
كه داراى اين ويژگىهاست و افراد ضعيف و نيازمند نيز مانند اويند، ديگر عمل و كردار او معجزه نمىباشد. بنابراين از همينجا دريابد كسى كه آن معجزات را ظاهر ساخته، تنها از جانب قادر و توانايى بوده كه هيچگونه شباهتى به آفريدگان نداشته است، نه كار آفريدهاى باشد كه در صفات ضعف و ناتوانى با ديگر ضعيفان، شريك است.(1)
در اينجا لازم است به اين سخن امامان (عليهم السلام) اشاره شود كه مقصود از
1) الاحتجاج، طبرسى، ج ٢، ص ٢٣۴.
اينكه فرمودهاند: «هرچه مىخواهيد درباره ما بگوييد» اين نيست كه هر چيزى درباره آنان گفته شود؛ حتى اگر با قواعد عقلى و نصوص قطعى و حقايق طبيعى سازگار نباشد. بلكه منظور اين است كه كمالات و مقامات آنان بىشمار است و چنانكه گذشت، برخى از آنها فراتر از فهم عقول و ادراكات ماست. ازاينرو در بعضى روايات اين عبارت آمده است: «هرگز بدان نمىرسيد» .
اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «ما را فراتر از بندگى ندانيد، آنگاه هرچه مىخواهيد درباره ما بگوييد» .(1)
جاى ديگر نيز اميرمؤمنان (عليه السلام) در معرفى خود به ابوذر فرمود:
اى ابوذر! من بنده خداوند عزوجل و جانشين او بر بندگانش هستم. ما را ارباب و پروردگار خود ندانيد، آنگاه در فضيلت ما هرچه مىخواهيد، بگوييد. شما هرگز به حقيقت و نهايت آنچه درباره ماست، نخواهيد رسيد. خداوند عزوجل بيشتر و بزرگتر از آنچه
توصيفكنندگان شما مىگويند يا بر دل هريك از شما خطور مىكند، به ما [فضليت] عطا فرموده است. بنابراين هرگاه ما را چنين شناختيد، مؤمنان [واقعى] هستيد.(2)
از اينرو، «كامل تمار» مىگويد:
روزى نزد امام صادق (عليه السلام) بودم كه به من فرمود: «اى كامل! براى ما پروردگارى قرار دهيد كه بهسوى او باز مىگرديم. آنگاه هرچه مىخواهيد، درباره ما بگوييد» . عرض كردم: «آيا برايتان خدايى كه به سويش بازمىگرديد قرار دهيم، آنگاه هرچه مىخواهيم درباره
شما بگوييم؟» فرمود: «مىتوانم بگويم آنچه از علم ما براى شما نمايان شد به اندازه يك الفِ كامل نيست» . (1)
«علامه مجلسى» در شرح اين سخن امام (عليه السلام) كه فرمود: «ألفاً غير معطوفۀ» ، مىگويد: «يعنى نصف حرف، كه كنايه از نهايت اندك است؛ زيرا نصف ألف در خط كوفى، مستقيم و نصف ديگرش معطوف به اين صورت «» خميدگى دارد» .(2)
در واقع اين گفته امام صادق (عليه السلام) ، سخن رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را براى ما تشريح مىكند كه به حضرت على (عليه السلام) فرمود:
اگر بيم آن نداشتم كه [مردم] درباره تو همان مطالبى را بگويند كه مسيحيان درباره مسيح گفتند، امروز درباره تو سخنى مىگفتم كه هرگاه به جمعى از مسلمانان بگذرى، خاك كفشها و آب اضافه وضويت را جهت شفا برمىگرفتند. اما تو را كافى است كه از من
باشى و من از تو. از من ارث مىبرى و از تو ارث مىبرم.(3)
بنابراين بيهودگى ادعاى حلول خدا، يا اتحاد او با ائمه (عليهم السلام) نيز روشن مىشود؛ زيرا بازگشت حلول و اتحاد، به مدعىشدن [مقام] خدايى براى غير خدا نيز خواهد بود؛ چون حلول و اتحاد به لحاظ عرفى، واسطه در ثبوتالوهيت براى غير خدايند و اين دو (حلول و اتحاد) با نظر به مفهوم عرفى گواهى دادن در [جمله] «أشهد أن لا إله إلّا الله» ، نه تنها با جايگاه و تركيب مستثنى منه (لا اله) ، بلكه با جايگاه مستثنى (الّا الله) نيز منافات دارد؛ زيرا وجود كلمه «الله» در جايگاه مستثنى بر اساس مفهوم
ثابتش، نفى بسيارى از ويژگىهاى كسى كه دربارهاش غلو شده، نظير راهرفتن در بازار، خوردن و آشاميدن را شامل مىشود؛ زيرا «الله» يعنى كسى كه داراى تمام صفات كمالى است و اين ويژگى، خوردن، آشاميدن و. . . را نفى مىكند.(1)
گروه ديگرى از غاليان براى امامان (عليهم السلام) ادعاى نبوت كردهاند؛ چنانكه «سدير» در حديثى مىگويد:
به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: نزد ما گروهىاند كه مدعىاند شما رسول هستيد و در اينباره اين آيه قرآن را براى ما مىخوانند: «اى رسولان! از غذاهاى پاكيزه بخوريد و عمل صالح
انجام دهيد كه من به آنچه انجام مىدهيد، آگاهم.»(2)و (3)
اهلبيت (عليهم السلام) نيز براى پاسخ به اين گفتار با تدبير و شدت تمام اقدام كرده، و با لعنت غاليان، از آنان اعلام بيزارى كردهاند.
در ذيلِ روايتى كه از سدير گذشت، امام صادق (عليه السلام) فرمود:
اى سدير! گوش، چشم، مو، پوست، گوشت و خون من از آنها (غاليان) بيزار است و خدا و رسولش از آنها بيزارند. آنها پايبند به دين من و پدرانم نيستند. به خدا سوگند كه خدا روز قيامت، من و آنها را يكجا گرد نمىآورد، مگر اينكه بر آنان خشم گيرد.(4)
همچنين امام رضا (عليه السلام) فرمود: «هركس براى پيامبران، خدايى و براى امامان، خدايى يا پيامبرى يا براى غير امامان، امامت ادعا كند، ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم» .(1)
«ابوالعباس بقباق» مىگويد:
ابنابىيعفور و معلىبنخنيس با يكديگر بحث و گفتوگو مىكردند. ابنابىيعفور گفت: «اوصيا، دانشمندانى نيكسرشت و پرهيزكارند» و ابنخنيس گفت: «اوصيا، پيامبرند» . آنگاه آن دو نزد امام صادق (عليه السلام) رفتند. وقتى نشستند و آرام شدند، امام سخن آغاز كرد و فرمود: «اى بند [گان] خدا! من از كسى كه بگويد ما پيامبريم بيزارم» .(2)
«حسن وشاء» از طريق برخى اصحاب، از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه حضرت فرمود: «هركس بگويد ما پيامبريم، لعنت خدا بر او باد! و هركس در اين مسئله ترديد كند، لعنت خدا بر او باد!»(3)
از «ابوبصير» منقول است كه مىگويد:
امام صادق (عليه السلام) به من فرمود: «اى ابومحمد! از كسى كه مدعى است ما خداييم، بيزارى مىجويم» . عرض كردم: «خدا از او بيزار باشد!» فرمود: «از كسى كه ادعا مىكند ما پيامبريم، بيزارى مىجويم» . عرض كردم: «خدا از او بيزار باشد!»(4)
«بريدبنمعاويه» نقل مىكند كه از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) پرسيدم:
«جايگاه و منزلت شما چيست؟ و شبيه چه كسانى از گذشتگان هستيد؟» فرمود: «شبيه رفيق موسى و ذوالقرنين كه هر دو دانشمند بودند، ولى پيامبر نبودند» . (1)
از سخنان غاليان درباره اهلبيت (عليهم السلام) ، ادعاى علم غيب داشتن آنان به صورت مستقل، و بدون الهام يا تعليم الهى است.
بيهوده بودن اين ادعا از واضحات است؛ چون روشن است كه استقلال در علم غيب، ويژه خداى متعال است و هيچ آفريدهاى هر اندازه
هم از جايگاه والايى برخوردار، و به خدا بسيار نزديك باشد، به صورت مستقل قادر بر آگاهى از علم غيب نخواهد بود. همچنين روشن است كه همه علوم و معارف نزد پيامبران و امامان، با تعليم و اذن خداى متعال است و محال است آنان بدون فيض الهى، مطلبى بدانند.
در پيامى كه بر رد غاليان، از حضرت حجت (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در پاسخ به نامه «محمدبنعلىبنهلال كرخى» صادر شده، چنين آمده است:
اى محمدبنعلى! خداى عزوجل فراتر از آن است كه توصيفش مىكنند. او پاك و منزه و درخور ستايش است و ما در علم و قدرتش با او شريك نيستيم. بلكه غيب را جز او كسى نمىداند؛ چنانكه در آيه محكم كتابش مىفرمايد: «بگو كسانى كه در آسمانها و زميناند غيب نمىدانند مگر خداوند» .(2)من و همه پدرانم از شخصيتهاى نخست: آدم و نوح و ابراهيم و موسى و
ديگر پيامبران و از آخرين آنها: محمد رسول خدا و على بن ابىطالب و حسن و حسين و ديگر امامان گذشته تا آخرين روزهاى عمرم و پايان عصر من، همگى بندگان خداى عزوجل هستيم.
گواه مىگيرم خدايى را كه جز او معبودى نيست و گواهبودن وى، مرا بس است و محمد فرستاده او و فرشتگان و پيامبران و اوليايش و تو و هركه پيامم را بشنود، گواه مىگيرم. من از كسانى كه قائلند ما غيب را مىدانيم يا با خدا در قلمرو حاكميتش شريكيم يا ما را در جايگاهى غير از جايگاهى كه خدا ما را در آن قرار داده و براى
آن خلق نموده يا درباره ما از حدى كه در صدر پيامم بيان كردم بگذرد، به پيشگاه خدا و رسولش بيزارى مىجويم، و شما را گواه مىگيرم از هركه ما بيزارى جوييم، خدا و فرشتگان و رسولان و اوليايش از او بيزارند.
پيامى را كه در اين نامه است به صورت امانت بر عهده تو و كسى كه آن را بشنود قرار دادم كه آن را از پيروان و شيعيانم كتمان نكند تا همه پيروانم از محتواى اين پيام آگاه شوند. شايد خداوند عزوجل آنها را هدايت كند و به دين حق بازگردند و از امورى كه پايانش را نمىدانند و بدان نمىرسند بپرهيزند. بنابراين هركس نامهام را دريابد و به آنچه فرمان دادم بازنگردد، لعنت خدا و بندگان شايسته خدا بر او باد.(1)
«ابنابىعمير» به نقل از «ابنمغيره» مىگويد:
من و «يحيى بن عبدالله بن حسن» نزد امام كاظم (عليه السلام) حضور داشتيم.
1) احتجاج، ج ٢، ص ٢٨٨.
يحيى به آن حضرت عرض كرد: «فدايت شوم! آنها ادعا مىكنند كه شما غيب مىدانى؟» حضرت فرمود: «سبحان الله! دستت را بر سرم بگذار. به خدا سوگند! همه موهاى سر و تنم راست شد» . سپس فرمود: «به خدا سوگند! آنچه را من مىدانم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به ارث بردهام» .(1)
ازاينرو «شيخ مفيد» مىگويد:
بيهودگى و فسادِ گفتنِ اين كلام كه امامان، غيب مىدانند، آشكار است؛ زيرا اين وصف شايسته كسى است كه خود به اشيا علم دارد
نه با علمى كه از ديگرى دريافت كرده است و اين ويژگى جز بر خداى عزوجل صادق نمىباشد و فرقه اماميه جز تعداد اندكى از مفوضه و غاليانى كه به آنها گرايش و وابستگى دارند، همين نظريه را پذيرفتهاند.(2)
«آلوسى» در ذيل آيه «بگو كسانى كه در آسمانها و زمين هستند غيب نمىدانند مگر خداوند» ، مىگويد:
حق اين است كه گفته شود علم غيبى كه از غير خداوند عزوجل نفى شده، علمى است كه بدون واسطه براى شخص ثابت شود و چنين موضوعى براى هيچيك از آسمانيان و زمينيان معقول نيست؛ زيرا آنها در ذات و صفت، موجوداتى ممكن هستند و ممكن الوجود بودن، مانع از اين است كه آنان چيزى را بدون واسطه بدانند.
علمى كه براى بندگان خاص حاصل مىشود، از اين نوع علم
نفىشده استقلالى، نمىباشد. بلكه قهراً بايد از ناحيه خداوند واجبالوجود به طريقى بر آنها افاضه گردد. در نتيجه، به آنها گفته نمىشود كه علم غيب را بدون واسطه (استقلالى) مىدانند و هركس قائل به اين معنا باشد، قطعاً كفر ورزيده است. بلكه گفته مىشود كه آنها بر غيب آگاه گشتند يا غيب براى آنها آشكار شد يا مانند آن، كه واسطه در ثبوت علم براى آنها فهميده شود. مؤيد آنچه يادآورى شد اين نكته است كه در قرآن كريم اصلاً نسبتدادن علم غيب به غير خدا نيامده، ولى آشكارساختن غيب
براى رسولى كه خداوند سبحان از او راضى باشد آمده است.(1)
آنگونه كه قائلان به تناسخ، كه منكر معاد جسمانىاند، معتقدند، تناسخ به معناى انتقال نفس ناطقه پس از مرگ، از بدنى به بدن انسان ديگر در اين دنياست. (2)اين گروهاز غاليان، مدعىاند ارواح امامان ميان خودشان تناسخ و انتقال پيدا مىكند. بسيار واضح است كه اين ادعا نيز از نگاه عقل و نقل باطل است.
بطلان آن از جنبه عقلى به اين دليل است كه در مباحث معاد ثابت شده است كه اصل اعتقاد به تناسخ ارواح محال است؛ زيرا مستلزم ازلىبودن نفس انسانى است. افزون بر اينكه مستلزم نامتناهىبودن عدد اجسام متناسخ است.
«ميرداماد» مىگويد:
اعتقاد به تناسخ در صورتى صحيح است كه نفس تدبيركننده اجساد يكى بعد از ديگرى بنابر قول به تناقل و تناسخ، ازلى باشد و همچنين به ازلىو غيرمتناهىبودن عددِ اين اجساد متناسخ قائل باشيم؛ چنانكه ميان معتقدان به تناسخ مشهور است. درحالىكه براهين استوار بر محال بودن غيرمتناهىبودن عددِ اجساد با وجود تحقق ترتب و اجتماع در وجود، به حسب متن واقع كه از آن به ظرف زمانى و روزگار تعبير مىشود، قائم شده است. هرچند به حسب ظرف سيلان و تدريج و فوت و لحوق، يعنى زمان، جز
حصول تعاقبى چيزى حاصل نمىشود كه در اين صورت، براى سلسله اجسادى كه يكى بعد از ديگرى مىآيند، از جهت ازلى بودن، بايد جسد نخست را مبدأ و آغاز اين سلسله تعيين كرد كه از جهت استعداد مزاجى اين قابليت را داشته باشد كه نفس مجردى به او تعلق بگيرد كه اين جسد نخست را تدبير و در او تصرف كند و همين قابليت، ملاك افاضه فيض از جانب فياض حقيقى، يعنى حقتعالى است.
با روشنشدن اين مطلب، آشكار مىشود كه هر جسد هيولايى با ويژگى مزاج جسمانى و استحقاق استعدادىاش، سزاوار جوهرى مجرد ويژه خود است تا او را تدبير كند و به او وابسته بوده و در او تصرف كند و بر او چيره باشد.(1)
اما بطلان نقلى تناسخ، همان سخنان اهلبيت (عليهم السلام) است كه چنين اعتقادى را باطل دانستهاند.
«حسنبنجهم» مىگويد:
1) به نقل از بحارالانوار، ج ۴، ص ٣٢١.
مأمون به امام رضا (عليه السلام) عرض كرد: «يا اباالحسن! درباره قائلان به تناسخ چه مىگوييد؟» امام رضا (عليه السلام) فرمود: «هركس به تناسخ قائل باشد، به خداى بزرگ كفر ورزيده، و بهشت و دوزخ را تكذيب كرده است» .(1)
«حسينبنخالد صيرفى» مىگويد: «امام رضا (عليه السلام) فرمود: هركس به تناسخ اعتقاد داشته باشد، كافر است» . (2)
از سخنان غاليان اين است كه خداى متعال كار بندگان، همچون زندهكردن، ميراندن، روزىدادن، بخشش و منع و مانند آن را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اهلبيت (عليهم السلام) وانهاده است. همچنين خداى متعال كار قانونگذارى را به پيامبر و امامان (عليهم السلام) واگذار كرده است. بنابراين آنان بهطورمستقل، چه در عالم تكوين و چه در عالم تشريع و قانونگذارى، به تدبير امور مردم مىپردازند.
«اشعرى» مىگويد:
دسته پانزدهم غاليان مدعىاند كه خداى عزوجل همه كارها را به محمد (صلى الله عليه و آله) واگذار نموده، و او بر آفرينش جهان تواناتر است. ازاينرو، آن را آفريده و تدبير كرده و خداى سبحان اندكى از آن را نيافريد و بسيارى از آنان همين سخن را درباره على (عليه السلام) مىگويند و ادعا مىكنند كه امامان شرايع و اديان را نسخ مىكنند. (3)
«آيتالله خويى» در كتاب «تنقيح» مىگويد:
برخى از غاليان به الوهيت خداى سبحان اعتراف دارند، اما متعقدند كه همه امور مربوط به تشريع و تكوين به دست اميرمؤمنان (عليه السلام) يا يكى از امامان (عليهم السلام) است و عقيده دارند كه او زنده مىكند و مىميراند و مىآفريند و روزى مىدهد.
آنچه بيان گشت همان عقيده تفويض است؛ زيرا معناى آن اين است كه خداى سبحان بسان برخى پادشاهان و حاكمان، خود را از امور مربوطه به تدبير مملكتش عزل كرده و آن را به يكى از
وزيرانش واگذار نموده است. (1)
براى روشنشدن اشكال اين عقيده، بهگونهاى دقيق، شايسته است مقدمهاى تقديم شود تا دستيابى به هدف را آسان كند و مانع وقوع اشتباه شود. حاصل مطلب اين است كه تفويض بر دوگونه است: گاهى در عالم تكوين و گاهى در عالم تشريع.
تفويض در جهان تكوين به دو صورت است:
چنانكه اشاره شد منظور اين است كه خداى متعال، امور مردم را به نحو استقلال و اصالت حاكميت مطلق در تصرف به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) واگذار كرده است. از اينرو آنان هرچه مىخواهند و اراده مىكنند، انجام مىدهند. اين معنا از تفويض، همان مدعاى غاليان در اين بحث است.
1) التنقيح فى شرح العروۀ الوثقى، سيد ابوالقاسم خويى، ج ٣، ص ٧۴.
مقصود اين است كه خداى متعال، ولايت و قدرت بر تصرف در امور تكوينى را با اذن خود به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) عطا كرده است. ازاينرو آنان كارى را جز با قدرت خداى متعال انجام نمىدهند. پس آنها مىآفرينند، زنده مىكنند و مىميرانند، ولى نه به نحو
استقلال، بلكه به اذن خداى متعال.
با روشنشدن اين مقدمه، ما قائليم كه تفويض استقلالى به يقين، باطل و محال است و دلايل عقلى و نقلى بر بطلان آن اقامه شده است؛ زيرا تفويض بشر براى تصرف در جهان تكوين به نحو استقلال، به معناى خارج شدن از قلمرو حاكميت و قدرت خدا، و لازمه آن اثبات شريك براى خداوند سبحان است.
آيات و روايات فراوانى به روشنى بيانگر بطلان اينگونه تفويض است. در واقع هر موجود ممكن، در هر لحظهاى، در حدوث و بقا، به خداى متعال نيازمند است و خارج شدن و استقلاليافتن از قدرت خداى يگانه نيرومند امكان ندارد.
گفتنى است تفويض استقلالى كه غاليان ادعا مىكنند، همان موضوعى است كه معتزله در بحث قضا و قدر بدان معتقدند.(1)
[بيان مطلب:] هرچند انسان در اصل وجود و قدرت، نيازمند خداى سبحان است، ولى در بهكارگيرى اين قدرت در فعل و ترك، بهطور كامل مستقل است. حتى به معتقدان چنين تفكرى نسبت مىدهند كه قائلاند
1) ر. ك: التوحيد، بحوث فى مراتبه و معطياته، سيد كمال حيدرى، ج ٢، ص ٣٨.
اگر واجبالوجود (خدا) پس از ايجاد انسان معدوم شود، به وجود انسان زيانى نمىرساند؛ زيرا وجود انسان در اصل نيازمند به مبدأ است نه در بهكاربردن قدرت در فعل و ترك.
اينگونه تفويض، به تفويض اعتزالى معروف است و از نگاه مكتب اهلبيت (عليهم السلام) ، كه به نظريه امر بينالامرين قائلاند، مردود است؛
چنانكه آن را در جاى خود توضيح دادهايم.
شايد بهترين سخنى كه بين اين دوگونه تفويض را تمييز مىدهد كلام امام على (عليه السلام) است؛ «على بن يقطين» از امام كاظم (عليه السلام) نقل مىكند كه حضرت فرمود:
اميرمؤمنان (عليه السلام) از كنار گروهى از كوفيان مىگذشت كه در مورد قَدَر الهى با يكديگر بحث و مناقشه داشتند. حضرت از سخنگوى ايشان پرسيد: «آيا تو كارهايت را با كمك خداوند، يا به همراه يارى او، يا تنها با توانايى خود انجام مىدهى؟» او ندانست پاسخ حضرت را چه بدهد. اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «اگر مدعى هستى كه به سبب كمك خدا توانايى دارى، بدينسان، تو از خود چيزى ندارى و اگر ادعا دارى كه به همراهى و يارى خدا توانايى دارى، بدينترتيب، ادعاى شريكبودن با خداوند در ملكش را دارى و اگر مدعى هستى كه بدون خدا توانايى دارى، ادعاى ربوبيت و خدايى به جاى خداوند عزوجل را كردهاى» . عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! خير. بلكه با كمك خدا توانايى دارم» . فرمود: «آگاه باش! اگر پاسخى غير اين داده بودى تو را گردن مىزدم» . (1)
1) التوحيد، شيخ صدوق، ص ٣۴٣.
«عبايۀ بن ربعى اسدى» از اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره استطاعت و توانايى پرسش كرد و امام على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: «تو از استطاعت و توانايى پرسيدى. آيا بدون خدا، يا به همراه خدا صاحب آن استطاعتى؟» عبايه ساكت شد و پاسخى نداد؛ زيرا اگر مىگفت بدون خدا
صاحب آنم، همان تفويض باطل بود و اگر مىگفت به همراه خدا صاحب آنم، سخنش شرك تلقى مىشد. عبايه، ميان اين دو محذور چارهاى جز اين نداشت كه سكوت كند. امام (عليه السلام) دوباره از او پرسيد: «اى عبايه! پاسخ بده» . عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! چه بگويم؟»
آنگاه امام (عليه السلام) فرمود:
بگو، به سبب يارى خداوند متعال من مالك توانايى هستم؛ همان كسى كه اين توانايى را به ديگرى نيز داده است، و اگر تو را صاحب آن كرده، از عطاى اوست و اگر آن را از تو سلب نمايد از آزمون اوست. او مالك و صاحب هر چيزى است كه تو را صاحب آن كرده است و خود بر چيزى كه تو را بر آن قدرت داده، قادر است. (1)
از اين بيانات روشن مىشود كه مالكيت انسان بر هر چيزى، به سبب خداوند متعال است؛ همانگونه كه هر چيزى كه انسان قادر بر آن است، به سبب كمك خداوند است. در اين صورت هرچه نزد انسان است از قدرت و سلطنت و خواست خدا خارج نيست و از اين مطلب، رد آشكار و مستقيم نظريه تفويض استقلالى به دست مىآيد و اگر در اين ميان تفويضى هست، به سبب يارى و تمليك خداست و معناى اذن الهى همين است كه در شمارى از آيات قرآن بيان شده است.
1) تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص ٢١٣.
مجموعهاى از آيات قرآنى بيانگر اين است كه خداى متعال به برخى از پيامبران و بندگان ديگرش ولايت و قدرت تصرف در امور تكوينى را
عطا فرموده است. برخى از آنها را در اينجا يادآور مىشويم:
١. خداى متعال از قول حضرت عيسى (عليه السلام) چنين نقل مىكند:
وَ رَسُولاً إِلى بَنِى إِسْرائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيةً مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيةٍ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْىِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (آلعمران:۴٩)
من نشانهاى از طرف پروردگار شما برايتان آوردهام؛ من از گِل، چيزى به شكل پرنده مىسازم. سپس در آن مىدمم و به اذن خدا پرندهاى مىگردد و به اذن خدا، كور مادرزاد و مبتلا به بيمارى پيسى را بهبودى مىبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم و به شما خبر مىدهم از آنچه مىخوريد، و آنچه را در خانههاى خود ذخيره مىكنيد. به يقين در اين [معجزات]، نشانهاى براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد.
اين آيه اشاره دارد اين معجزات كه از نمونههاى تصرف در نظام تكوين است، از آن حضرت صادر شده، و وجود خارجى پيدا كرده است؛ نه اينكه صِرف ادعا و احتجاج و رقابتطلبى باشد. وگرنه سزاوار بود در كلام، قيدى آورده شود كه اين معنا را برساند؛ مانند اينكه مىگوييم اگر بپرسيد يا بخواهيد و نظير آن.
در اينجا ملاحظه مىكنيم كه حضرت عيسى (عليه السلام) تأكيد مىكند كه همه
اين كارها را به اذن خداى متعال انجام مىدهد تا بفهماند همه اين امور، مستند به خداى متعالاند و چيزى را مستقل انجام نمىدهد. «علامه طباطبايى» مىگويد:
و تكرار كلمه ( بِإِذْنِ اللهِ ) حاكى از اين است كه زمينه و انتظار گمراهى ميان مردم بوده كه با استدلال به معجزاتى كه از او صادر شده، به الوهيت او اعتقاد پيدا نمايند؛ به همين دليل پيوسته هر آيه و معجزهاى مانند آفرينش و زندهكردن مردگان را به اذن خدا بودن، مقيد مىكرد تا مردم به گمراهى نيفتند.(1)
٢. خداى متعال مىفرمايد:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قالَ فَخُذْ أَرْبَعةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (بقره: ٢۶٠)
و [بهخاطر بياور] هنگامى را كه ابراهيم گفت: پروردگارا! به من بنمايان چگونه مردگان را زنده مىكنى. فرمود: مگر ايمان نياوردهاى؟ گفت: آرى [ايمان آوردهام]، ولى مىخواهم قلبم آرامش يابد. فرمود: در اين صورت، چهار پرنده [از گونههاى مختلف] را انتخاب كن و آنها را [پس از ذبح كردن] قطعهقطعه كن [و در هم بياميز]. سپس بر هر كوهى، قسمتى از آن را قرار بده. بعد آنها را صدا بزن، به سرعت بهسوى تو مىآيند و بدانكه خداوند، توانا و حكيم است.
اين آيه صراحت دارد كه زندهكردن پرندگانِ قطعهقطعه شده و مرده
1) الميزان فى تفسير القرآن، علامه طباطبايى، ج ٣، ص ١٩٩.
فقط با درخواست حضرت ابراهيم (عليه السلام) بوده است؛ زيرا مىفرمايد: «بعد آنها را صدا بزن، بهسرعت بهسوى تو مىآيند» . و چنين نبوده است كه ابراهيم از خداى متعال بخواهد و خدا زندگى را به آنها بازگردانده
باشد؛ چنانكه برخى گفتهاند.
علامه طباطبايى در «الميزان» مىگويد:
آنجا كه خدا فرموده: بگير، آن را قطعهقطعه كن، سپس قرار دِه، با صيغهامر، سپس فرمود: آنگاه آنها را بخوان تا بهسرعت بهسوى تو آيند، خداى متعال شتابانآمدن، و زندهبودن آنها را مرتبط و متفرع بر درخواست حضرت ابراهيم قرار داده است. از اينرو، اين درخواست همان دعوتى است كه سبب زندهشدن آنها شد. هرچند زندهكردن، جز به امر و اذن خدا محقق نمىشود.
پس صدا زدن پرندگان توسط ابراهيم (عليه السلام) به امر خدا بوده است؛ به نحوى اين صدا زدن و درخواست حضرت، متصل به امر خداست كه زندگى زندگان از او ناشى مىشود و در اينهنگام ابراهيم شاهد زندهشدن و كيفيت نزول فيض در امر زندهشدن آنها شد و اگر فراخوان و درخواست ابراهيم به فرمان خدايى كه هرگاه به چيزى كه اراده كرده مىگويد: «موجود باش، موجود مىشود» متصل نبود و همانند سخنان ما مىشد، كه جز با خيال به چيزى متصل نيست، يا هرگاه به چيزى مىگوييم موجود باش، موجود نمىشود، تأثير گزافى در وجود نمىگذارد. (1)
در نتيجه، آيه تصريح مىكند كه خداوند متعال به حضرت ابراهيم (عليه السلام) قدرت داده است تا به امر و اذن او، مردگان را زنده كند.
1) الميزان فى تفسير القرآن، ج ٢، ص ٣٧۵.
٣. خداوند [درباره حضرت سليمان] مىفرمايد:
فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِى بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ * وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ * وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِى الْأَصْفادِ * هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ (ص: ٣۶- ٣٩)
پس ما باد را مسخر او ساختيم تا به فرمانش به نرمى به هرجا او مىخواهد برود و هر بنّا و غواصى از شياطين را مسخر او كرديم و گروه ديگرى [از شياطين متمرد] را در غُل و زنجير [تحت سلطه او] قرار داديم [و به او گفتيم:] اين عطاى ماست. به هركس مىخواهى [و صلاح مىبينى] بىحساب ببخش و از هركس مىخواهى امساك كن.
۴. همچنين درباره حضرت داوود مىفرمايد:
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبِى مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ (سبأ:١٠)
و ما به داوود از سوى خود فضيلتى بزرگ بخشيديم. [ما به كوهها و پرندگان گفتيم:] اى كوهها و اى پرندگان! با او [در تسبيح خدا] همآواز شويد و آهن را براى او نرم كرديم.
۵. خداوند درباره حضرت موسى (عليه السلام) مىفرمايد:
وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِى فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِى الْبَحْرِ يَبَساً لَا تَخافُ دَرَكاً وَ لَا تَخْشى (طه: ٧٧)
ما به موسى وحى فرستاديم كه شبانه بندگانم را [از مصر] با [خود] حركت ده و براى آنها راهى خشك در دريا بگشا كه نه از تعقيب [فرعونيان] خواهى ترسيد و نه [از غرق شدن در دريا] به هراس مىافتى.
اين آيات و نظاير آنها در قرآن بسيار است و همه آنها بيانگر اين
حقيقت روشن است كه خداوند به اذن و فرمان خود، برخى از بندگانش را بر تصرف در نظام تكوين توانا ساخته است و اين مطلب همان
موضوعى است كه از تفويض به اذن الهى، مقصود ماست.
قرآن چنين تفويضى را تنها براى پيامبران ندانسته است. بلكه شواهد ديگرى از قرآن وجود دارد كه تصرف در نظام تكوين را، به نحوى كه اقتضاى شيوههاى مادى طبيعى نيست، براى غير پيامبران، اعم از جن و انس، نيز ثابت مىكند.
۶. خداى متعال [درباره جنيان] مىفرمايد:
قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أَمِينٌ (نمل: ٣٩)
فرد نيرومندى از جن گفت: من آن را نزد تو مىآورم پيش از آنكه از جايگاهت برخيزى و من نسبت به اين امر، توانا و امينم.
٧. خداوند درباره وزير سليمان مىفرمايد:
قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ (نمل: ۴٠)
كسى كه دانشى از كتاب [آسمانى] داشت، گفت: پيش از آنكه چشم برهم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد.
٨. پروردگار در بيان سرگذشت «ذوالقرنين» مىفرمايد:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِى الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً * إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِى الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَىْءٍ سَبَباً (كهف: ٨٣ و ٨۴)
و از تو درباره ذوالقرنين مىپرسند، بگو: بهزودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم كرد. ما به او در روى زمين، قدرت و حكومت داديم و اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم.
افزون بر شواهد قرآنى، شواهدى از روايات نيز وجود دارد كه اين حقيقت را ثابت مىكند. امام رضا (عليه السلام) در گفتوگوى با جاثليق
فرمود:
«يسع» پيامبر همان كارى را كرد كه عيساى پيامبر انجام داد؛ بر روى آب راه رفت و مردگان را زنده كرد و نابينا و پيس را درمان نمود. حزقيل پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز كارى را كرد كه عيسىبنمريم (عليه السلام) انجام داد؛ ٣۵٠٠٠ مرده را پس از شصت سال سپرى شدن از مرگشان، زنده كرد. ١
«حارثبنحبيب» مىگويد:
مردى نزد على (عليه السلام) حضور يافت و عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! در مورد ذوالقرنين مرا آگاه ساز» . فرمود: «ابرها به تسخير او درآمد و وسايل و امكانات در اختيارش قرار گرفت و نور برايش گسترده شد» . ٢
«ابنهشام» از طريق پدرش و او با واسطه، از فردى منسوب به خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل مىكند كه مىگويد: «ذوالقرنين فردى شايسته بود كه وسايل و امكانات در اختيارش قرار گرفته، و در سرزمينها قدرت پيدا كرده بود» . ٣
در ارشاد القلوب روايت شده كه خداى متعال مىفرمايد:
اى فرزند آدم! من زندهام و نمىميرم. در آنچه فرمانت مىدهم اطاعتم كن تا تو را زندهاى مقرر دارم كه نميرى. اى فرزند آدم!
١) . توحيد، شيخ صدوق، ص ۴١٠.
٢) . تفسير عياشى، ج ٣، ص ١١٢.
٣) . همان، ص ١١١.
افزون بر شواهد قرآنى، شواهدى از روايات نيز وجود دارد كه اين حقيقت را ثابت مىكند. امام رضا (عليه السلام) در گفتوگوى با جاثليق
فرمود:
«يسع» پيامبر همان كارى را كرد كه عيساى پيامبر انجام داد؛ بر روى آب راه رفت و مردگان را زنده كرد و نابينا و پيس را درمان نمود. حزقيل پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز كارى را كرد كه عيسىبنمريم (عليه السلام) انجام داد؛ ٣۵٠٠٠ مرده را پس از شصت سال سپرى شدن از مرگشان، زنده كرد.(1)
«حارثبنحبيب» مىگويد:
مردى نزد على (عليه السلام) حضور يافت و عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! در مورد ذوالقرنين مرا آگاه ساز» . فرمود: «ابرها به تسخير او درآمد و وسايل و امكانات در اختيارش قرار گرفت و نور برايش گسترده شد» .(2)
«ابنهشام» از طريق پدرش و او با واسطه، از فردى منسوب به خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل مىكند كه مىگويد: «ذوالقرنين فردى شايسته بود كه وسايل و امكانات در اختيارش قرار گرفته، و در سرزمينها قدرت پيدا كرده بود» .(3)
در ارشاد القلوب روايت شده كه خداى متعال مىفرمايد:
اى فرزند آدم! من زندهام و نمىميرم. در آنچه فرمانت مىدهم اطاعتم كن تا تو را زندهاى مقرر دارم كه نميرى. اى فرزند آدم!
من [هرگاه] به چيزى بگويم باش، موجود مىشود. در آنچه فرمانت مىدهم اطاعتم كن تا تو را بهگونهاى قرار دهم كه به چيزى بگويى
باش، موجود بشود.(1)
تعدادى از متون روايى تصريح كردهاند كه خداى سبحان، اهلبيت (عليهم السلام) را بر تصرف در نظام تكوين توانا ساخته است و آنان اين قدرت تصرف را از جدشان رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به ارث بردهاند. اهلبيت بر همه آنچه خدا، پيامبران و اوصياى گذشته را بر آن قادر كرده، توانا بودهاند. در اينجا به بررسى برخى از اين روايات مىپردازيم:
راوى گويد:
به امام كاظم (عليه السلام) عرض كردم: «فدايت شوم! درباره پيامبر (صلى الله عليه و آله) مرا آگاه ساز كه آيا وارث همه پيامبران است؟» فرمود: «آرى» . پرسيدم: «آيا از آدم تا خودش؟» فرمود: «خداوند، محمد (صلى الله عليه و آله) را از همه پيامبران داناتر مبعوث كرد» . عرض كردم: «عيسىبنمريم مردگان را به اذن خدا زنده مىكرد» . فرمود: «آرى. راست مىگويى و سليمانبنداوود زبان پرندگان را مىدانست، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بر همه اين مقامات توانا بود. . .» .
امام براى اينكه ثابت كند اهلبيت همه جايگاههاى پيامبران گذشته و بيش از آن را به ارث بردهاند، فرمود:
خداوند در كتابش مىفرمايد: «اگر به وسيله قرآن كوهها به حركت درآيند يا زمينها قطعهقطعه شوند يا بهوسيله آن با مردگان سخن
1) به نقل از مستدرك الوسائل، ج ١١، ص ٢۵٨.
گفته شود [باز هم ايمان نخواهند آورد]» . (1)
در حقيقت، ما اين قرآن را كه به وسيله آن كوهها روان و شهرها بدان قطعهقطعه مىشوند و مردگان به وسيله آن زنده مىگردند، به ارث بردهايم. . . در قرآن آياتى است كه بهوسيله آنها هيچكارى اراده نمىشود، مگر آنكه خداوند اذن انجام دادن آن را مىدهد؛ نظير همه آنچه به گذشتگان اذن داده است. خداوند همه آنها را در امالكتاب براى ما قرار داده است و مىفرمايد: «و هيچ موجود پنهانى در آسمان و زمين نيست مگر اينكه در كتاب مبين ثبت است» .(2)سپس فرمود: «سپس اين كتاب آسمانى را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم» (3)، و ما همان كسانى هستيم كه خداوند عزوجل ما را برگزيد و كتابى را كه در آن همه چيز بيان گشته است، به ارث بردهايم.(4)
علمى و دانشى كه در اين روايت به آن اشاره شد، چنانكه در بسيارى از روايات ديگر آمده است، از نوع علوم حصولى نيست كه آموخته شود؛ بلكه نوع ديگرى از علم است كه در سخن خدا بدان اشاره شده است: قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ ؛ «[اما] كسى كه دانشى از كتاب [آسمانى] داشت، گفت. . .» . (نمل: ۴٠) از اين آيه بهدست مىآيد كه اين دانش خاص، در صدور آن كار از جانشين سليمان، دخالت داشته است؛ زيرا «تعليق حكم بر وصف، بيانگر عليت آن وصف است» . ازاينرو اگر
اين علم در انجام دادن آن كار مدخليتى نداشت، ذكر آن بيهوده و غير ضرورى بود.
براساس روايات، پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين نوع علم را از پيامبران گذشته به ارث برده است و امامان (عليهم السلام) نيز علم پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به ارث بردهاند.
«مثنّى حنّاط» از ابوبصير چنين نقل مىكند:
خدمت امام باقر (عليه السلام) شرف حضور يافتم و پرسيدم: «آيا شما ورثه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هستيد؟» فرمود: «آرى» . پرسيدم: «آيا رسول خدا وارث پيامبران بوده و همه آنچه را آنان مىدانستند مىداند؟» فرمود: «آرى» . پرسيدم: «آيا شما مىتوانيد مردگان را زنده كنيد و نابينا و پيس را درمان كنيد؟» فرمود: «آرى به اذن خدا» . آنگاه امام (عليه السلام) فرمود: «اى ابومحمد! به من نزديك شو!» حضرت دستش را بر چشم [نابينا] و چهرهام كشيد. ناگهان خورشيد و آسمان و زمين و خانهها و همهچيز خانه را ديدم. ابوبصير مىگويد:
حضرت فرمود: «آيا دوست دارى اينگونه بمانى و حساب و كتاب مردم عادى را داشته باشى و هر آنچه روز قيامت بر آنان است، بر تو هم باشد يا به همان حالت كه بودى (نابينايى) برگردى و بهشت خالص براى تو باشد؟» عرض كردم: «مىخواهم به همان حال قبلى بازگردم» . آنگاه حضرت دستش را بر چشم من كشيد و به حال قبلى بازگشتم.
ابوبصير گويد: «اين ماجرا را براى ابنابىعمير نقل كردم. وى گفت: گواهى مىدهم كه اين ماجرا حق است؛ همانگونه كه روز
حق است» .(1)
1) بصائر الدرجات، ج ٢، ص ١۵.
«ابوحمزه ثمالى» مىگويد:
از امام سجاد (عليه السلام) پرسيدم: «آيا امامان، مردگان را زنده مىكنند و نابينا و پيس را درمان مىنمايند و روى آب راه مىروند؟» فرمود: «خداوند هر موهبتى را به پيامبرى داد، همان را به محمد (صلى الله عليه و آله) عطا فرمود و موهبتهايى را كه آنان از آن برخوردار نبودند نيز به آن حضرت عطا فرمود» .
پرسيدم: «آيا هرچه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بوده، آن را به اميرمؤمنان (عليه السلام) عطا فرموده است؟» فرمود: «آرى. پس از او به حسن و حسين (عليهما السلام) سپس به هر امامى تا روز قيامت عطا نمود. افزون بر هر ماجرايى كه در هر سال و هر ماه رخ مىدهد. آرى. به خدا سوگند! هر چيزى كه در هر ساعت اتفاق مىافتد» .(1)
«محمدبنفضيل» به نقل از ابوحمزه ثمالى از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود: «الواح و عصاى حضرت موسى (عليه السلام) نزد ماست و ما وارثان پيامبرانيم» .(2)
«مفضلبنعمر» از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود:
«آيا مىدانى پيراهن يوسف (عليه السلام) چه بود؟» عرض كردم: «خير» . فرمود: «آنگاه كه آتش براى ابراهيم (عليه السلام) افروخته شد جبرئيل (عليه السلام) پيراهنى بهشتى برايش آورد و آن را بدو پوشاند.
از آن پس گرما و سرما به او زيان نرسانيد. هنگامىكه ابراهيم در آستانه رحلت قرار گرفت، آن را در حِرْزى قرار داد و بر اسحاق آويخت، و اسحاق آن را بر
يعقوب آويخت. زمانى كه يوسف (عليه السلام) متولد شد آن را بر او آويخت، و آن حرز در بازويش بود تا آن ماجرا برايش پيش آمد. آنگاه كه آن را در مصر، از حرز بيرون آورد، يعقوب بوى آن را احساس كرد كه [در اين خصوص] خدا مىفرمايد: من بوى يوسف را احساس مىكنم، اگر مرا به نادانى وكمعقلى نسبت ندهيد.(1)اين همان پيراهن است كه خدا آن را از بهشت فرو فرستاد» .
پرسيدم: «فدايت شوم! اين پيراهن به چه كسى رسيده است؟» فرمود: «به اهلش» . آنگاه فرمود: «هر پيامبرى، علم يا چيز ديگرى را به ارث مىنهد، سرانجام به خاندان محمد (صلى الله عليه و آله) مىرسد» . (2)
بنابراين خداى سبحان آفريدن، روزىدادن، زندهكردن، ميراندن و غير آن را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) سپرده است و ايشان را واسطههاى فيض خود قرار داده است؛ چنانكه در روايات بىشمارى آمده است؛ مانند روايتى كه در امالى صدوق، به نقل از امام صادق، جعفربنمحمد، از پدرش، محمدبنعلى، از پدرش، علىبنحسين (عليهم السلام) وارد شده است، اما اين نوع تفويض، از تفويضى كه بطلان و محال بودنش ثابت شده است، بهشمار نمىآيد؛ زيرا همه اين امور، با قدرت الهى و اذن و فرمان او انجام شده است. در اين روايت، امام
مىفرمايد:
ما كسانى هستيم كه خدا به سبب ما آسمان را نگاه داشته كه بر زمين نيفتد، مگر به اذن خودش، و به سبب ما زمين را نگاه داشته كه ساكنانش را فرو نبرد، و به سبب ما باران را مىباراند، و به سبب ما رحمتش را مىگستراند و بركات زمين را نمايان
مىكند و اگر در زمين فردى از ما وجود نداشته باشد، ساكنانش را در خود فرو مىبرد(1)
«آيتالله خويى» در «تنقيح» مىگويد:
برخى از غاليان به ربوبيت اميرمؤمنان (عليه السلام) و تفويض امور به او اعتقاد ندارند، بلكه معتقدند كه على (عليه السلام) و ديگر امامان پاك، متوليان امور و كارگزاران خداى سبحانو گرامىترين بندگان در پيشگاه خدايند. از اينرو، روزىدادن و آفريدن و نظير آن به آنها نسبت داده مىشود، نه به معناى اسناد حقيقى به آنان باشد؛ چرا كه اعتقاد دارند عامل حقيقى در آنها خداست؛ به دليل اين سخن خداى متعال كه مىفرمايد: «خدا آفريننده هر چيزى است» . بلكه [اين موارد] مانند اسناد مرگ، به فرشته مرگ، و اسناد باران به فرشته باران، و زندهكردن [مردگان] به عيسى (عليه السلام) مىباشد؛ چنانكه در كتاب خدا وارد شده است: «و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم»(2)، و نظاير آنها كه كارى از كارهاى خداى سبحان، به نوعى، به عاملان او اسناد داده مىشود، و نظير چنين اعتقادى، مستلزم كفر نيست و انكار ضرورى دين نيز به شمار نمىآيد. بنابراين، اين قسم را از اقسام غلو به
شمار آوردن، معنا ندارد و از التزام ضمنى به آن راه گريزى نيست. (3)
از قواعد ثابت [نزد مسلمانان]، اين است كه اصل قانونگذارى، منحصر به خداى متعال است؛ زيرا خود مىفرمايد: «حكم، تنها از آنِ
خداست؛ فرمان داده كه غير از او را نپرستيد» . (يوسف: ۴٠) اما برخى از غاليان عقيده دارند كه خداى سبحان، ولايت قانونگذارى را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) سپرده است. ازاينرو آنها بهگونهاى مستقل از اراده و خواست خدا، بدون هيچ وحى و الهامى، هرچه را بخواهند، تشريع مىكنند.
در بطلان اينگونه تفويض در تشريع، ترديدى نيست؛ زيرا آنكس كه اعتقاد دارد غير از خداى سبحان، كسى حق قانونگذارى دارد و زمام حلال و حرام به دست اوست، در واقع پروردگار ديگرى اختيار كرده، و كارى را كه مخصوص خداست، به ديگرى نسبت داده، و با تعميم اين حق به غير خداى سبحان، از توحيد خارج، و بدينترتيب مشرك شده است.
اما ما معتقديم كه خداى سبحان احكام بسيارى از رويدادها را بيان كرد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز برخى از آنها را براى مردم، بهطور عام، و برخى ديگر را براى امامان (عليهم السلام) ، بهطور خاص، ابلاغ كرد و امامان (عليهم السلام) نيز آن احكام را به مردم رساندند. البته خداوند در برخى موضوعات و حوادث، به پيامبرش (صلى الله عليه و آله) اذن داد،
بىآنكه بدو وحى شود، در آنها حكم وضع كند.
بنابراين پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر اساس امورى كه خداى سبحان به وى آموخته است، به اذن خدا قانونگذارى مىكند و اين كار درباره امامان (عليهم السلام) نيز صادق است؛ زيرا آنان بر اساس شيوهاى كه خداى متعال آنها را تربيت كرده است، برخى از قوانينى را كه خداى متعال و پيامبرش تشريع نكردهاند، وضع مىكنند؛ بهگونهاى كه هرچه را تشريع كنند و هر مطلبى را بگويند، مطابق با اراده خداى سبحان است.
اين معناى تفويض در قانونگذارى، با عقل سازگار است و اگر اين معنا طبق ادله براى كسى ثابت شود، از آن، هيچگونه منعى لازم نمىآيد.
«علامه مجلسى» مىگويد:
درباره تفويض در موضوع دين دو احتمال وجود دارد:
نخست: خداى متعال بهطور عام به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) تفويض كند كه بدون هيچگونه وحى و الهامى، هرچه را مىخواهند حلال، و هرچه را مىخواهند حرام نمايند يا آنچه را به آنها وحى مىشود با نظرات خودشان تغيير دهند. چنين عقيدهاى باطل است و هيچ عاقلى بدان قائل نيست؛ چرا كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) روزهاى زيادى را براى پاسخ به يك پرسشكننده، منتظر وحى مىماند و از پيش خود پاسخ نمىداد و خداى متعال مىفرمايد: «و هرگز از سرِ هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد چيزى جز وحى نازل شده بر او نيست» .(1)
دوم: خداى متعال آنگاه كه پيامبرش (صلى الله عليه و آله) را بهگونهاى كمال بخشيد كه كار را جز موافق حق و صواب اختيار نمىكند و هيچگاه موضوعى برخلاف مشيّت و اراده خدا در هر بابى به ذهنش خطور نمىكند، خداوند نيز بهخاطر نشاندادن ارج و مقام وى در پيشگاه خود، تعيين برخى از امور مانند افزايش در نماز و تعيين نوافل در نماز و روزه و ارث جدّ و موضوعات ديگرى كه گذشت و خواهد آمد، به آن حضرت تفويض نمود. ازاينرو اصل تعيين، فقط به وسيله وحى بود، اما اختيار، تنها با الهام بوده است.
1) نجم: ٣و۴ .
آنگاه حضرت نيز پيوسته بر آنچه به وسيله وحى اختيار نموده بود تأكيد مىورزيد. چنين تفويضى از ديدگاه عقل نيز اعتقادى فاسد نيست.(1)
مجموعه فراوانى از روايات بر اين مطلب دلالت دارند؛ براى مثال، امام باقر (عليه السلام) مىفرمايد:
خداى متعال، محمد (صلى الله عليه و آله) را بنده خود آفريد و او را آموزش داد و تربيت كرد تا به چهل سالگى رسيد. آنگاه بدو وحى كرد و دستورات را به او تفويض نمود و فرمود: «و آنچه را رسولخدا (صلى الله عليه و آله) براى شما آورده بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده خوددارى نماييد» .(2)و (3)
همچنين «زراره» از امام صادق يا امام باقر (عليهما السلام) چنين نقل مىكند:
خدا كار بندگانش را به پيامبرش سپرد تا چگونگى اطاعتشان را بنگرد. آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: «و آنچه را رسولخدا برايتان آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى كنيد» .(4)و (5)
برخى روايات، تعدادى از قوانينى را كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بدون وحى تشريع كرده، و سپس خداى سبحان آنها را تأييد و اجازه داده، يادآور شدهاست:
زراره از امام باقر (عليه السلام) نقل مىكند:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ديه چشم و نَفْس و بينى را وضع كرد و شراب و هر مستكنندهاى را حرام نمود. مردى پرسيد: «آيا اين را رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بىآنكه در مورد آن وحى رسيده باشد، وضع كرد؟» امام (عليه السلام) فرمود: «آرى، تا بداند چه كسى از رسول خدا فرمان مىبرد و چه كسى سرپيچى مىكند» . (1)
«ابنسنان» به نقل از «اسحاقبنعمار» از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه حضرت فرمود:
خداوند آنگونه كه خود مىخواست پيامبرش (صلى الله عليه و آله) را ادب و تربيت كرد و آنگاه وى را به جايى كه مىخواست رساند، بدو فرمود: «و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى» (2)٢، و امور دينش را بدو تفويض كرد و فرمود: «آنچه را رسول خدا برايتان آورده،
بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى كنيد» . (3)
خدا در قرآن سهم ارث را ذكر كرده، ولى براى جد سهمى قرار نداده است و رسولخدا (صلى الله عليه و آله) هر مستكنندهاى را حرام كرد و خدا اجازه آن را بدو داد و اين فرموده خداست: «[و به او گفتيم] اين عطاى ماست؛ به هركس مىخواهى ببخش و از هركس مىخواهى امساك كن و حسابى بر تو نيست. [تو امين هستى]» (4)و (5)
«اسحاقبنعمار» از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند:
خدا پيامبرش را ادب و تربيت كرد تا اينكه او را به جايى كه
مىخواست رساند، بدو فرمود: «[به هر حال] با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكىها دعوت نما و از جاهلان رو بگردان»(1). زمانى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) چنين كرد، او را مدح نمود و فرمود: «و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى» ، و آنگاه كه او را مدح نمود دينش را بدو سپرد و فرمود: «و آنچه را رسول خدا برايتان آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى نماييد» . خداوند متعال شراب را حرام كرد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هر مستكنندهاى را حرام نمود و خداوند در همه اين امور به او اجازه داد و خدا نماز را نازل كرد و اوقات آن را رسول خدا (صلى الله عليه و آله) تعيين نمود و خداوند متعال آن را
تأييد فرمود.(2)
«اسماعيل بن عبدالعزيز» مىگويد:
امام صادق (عليه السلام) به من فرمود: به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) تشريع (قانونگذارى) تفويض شده بود. خداوند تبارك و تعالى پادشاهىاش را به سليمان (عليه السلام) تفويض كرد و فرمود: «[و به او گفتيم] اين عطاى ماست؛ به هركس مىخواهى ببخش و از هركس مىخواهى امساك كن و حسابى بر تو نيست [تو امين هستى]» (3)، و خداوند تبارك و تعالى دينش را به محمد (صلى الله عليه و آله) سپرد و فرمود: «و آنچه را رسول خدا برايتان آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى نماييد» . (4)
مردى پرسيد: «آيا امور مربوط به رزق و روزى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله)
تفويض شده است؟» راوى مىگويد: امام صادق (عليه السلام) با خشم از او رو گردانيد و فرمود: «در همه چيز. به خدا سوگند در همه چيز [تفويض شده است]» . (1)
«عبداللهبنسنان» مىگويد:
از امام صادق (عليه السلام) پرسيدم: «اميرمؤمنان (عليه السلام) با شرابخوار چگونه رفتار مىكرد؟» فرمود: «حدش مىزد» . پرسيدم: «اگر تكرار مىكرد؟» فرمود: «حدش مىزد» . پرسيدم: «اگر تكرار مىكرد؟» فرمود: «تا سه مرتبه او را حدش مىزد. اگر تكرار مىكرد، او را مىكشت» . پرسيدم: «با آشامنده مستكننده، چگونه
رفتار مىكرد؟» فرمود: «حدّش مىزد» . پرسيدم: «اگر تكرار مىكرد؟» فرمود: «حدّش مىزد» . پرسيدم: «اگر تكرار مىكرد؟» فرمود: «حدّش مىزد» . پرسيدم: «اگر تكرار مىكرد؟» فرمود: «او را مىكشت» . پرسيدم: «پس كسى كه شراب مىخورد با كسى كه مستكننده ديگر مىخورد يكسان است؟» فرمود: «يكسان است» . درك اين مطلب برايم سنگين بود. امام (عليه السلام) فرمود: «آن را بزرگ نشمار. آنگاه كه خدا پيامبرش (صلى الله عليه و آله) را تربيت نمود، او نيز ادب و تربيت خداوند را پذيرفت. سپس خداوند تبارك و تعالى [امور را] به او تفويض كرد. خداوند تبارك و تعالى مكه را حرمت بخشيد و آن را حرم خود قرار داد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) مدينه را حرمت بخشيد و آنجا را حرم خود قرار داد. خدا شراب را حرام كرد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هر مستكنندهاى را حرام نمود و خدا همه آنها را به او اجازه داد. خداوند تبارك و تعالى فريضههاى ارث از صلب
1) بصائر الدرجات، ج ٢، ص ٢٣١.
[فرزندان] را واجب ساخت و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ارث جد را واجب نمود، و خدا آن را اجازه داد» . آنگاه امام (عليه السلام) فرمود: «هركس از رسول خدا فرمان برد، از خدا فرمان برده است» .(1)
در «عللالشرايع» از اسحاقبنعمار چنين نقل شده است:
از امام كاظم (عليه السلام) پرسيدم: چگونه نماز، يك ركعت با دو سجده شد؟ و چرا دو سجده دو ركعت نشد؟ امام (عليه السلام) فرمود: هرگاه مطلبى را پرسيدى، دلت را براى فهم و درك آن مهيا كن. نخستين نمازى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) گزارد در آسمان،
در پيشگاه خداى متعال و مقابل عرش وى بهجا آورد، و آن زمانى بود كه وقتى او را معراج بردند، مقابل عرش خداوند تبارك و تعالى رسيد، فرمود: اى محمد! به صاد (2)نزديك شو و مواضع سجود خود را شستوشو ده و پاكيزه نما و براى پروردگارت نماز بگزار. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بهجايى كه خداى تبارك و تعالى به او دستور داده بود نزديك شد و وضوى شادابى ساخت. آنگاه رو به خداى جبار ايستاد و خدا وى را به آغازِ نماز فرمان داد و او انجام داد. سپس فرمود: اى محمد! بخوان بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمِينَ . . . تا آخر آن. او نيز انجام داد. سپس به او دستور داد كه صفت و نسبت پروردگارش را بخواند: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ * اللهُ الصَّمَدُ . سپس خداوند متعال از سخن گفتن باز ايستاد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ * اللهُ الصَّمَدُ . خدا فرمود: بگو: لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ و از سخن بازماند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) دوبار گفت:
كذلك الله ربى (پروردگارم اين چنين است) .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) كه اين جملات را گفت خدا به او فرمود: اى محمد! براى پروردگارت ركوع كن. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ركوع انجام داد و در حال ركوع به او فرمود: بگو «سبحان ربى العظيم و بحمده» . رسول خدا سهبار آن را گفت. سپس خداوند تبارك و تعالى فرمود: اى محمد! سرت را بلند كن. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) انجام داد و در پيشگاه خدا راست ايستاد (قيام بعد از ركوع) ، خداوند فرمود: اى محمد! براى
پروردگارت سجده نما. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) با رو به سجده افتاد، فرمود: بگو «سبحان ربى الاعلى و بحمده» . رسول خدا (صلى الله عليه و آله) سهبار آن را گفت. فرمود: اى محمد! صاف بنشين. حضرت چنين كرد. آنگاه كه صاف نشست و عظمت خدا را ياد كرد، به اختيار خود به سجده افتاد، نه به امر پروردگار عزوجل، و سهبار نيز تسبيح گفت. خداوند فرمود: صاف بايست (قيامكن) . حضرت انجام داد و از آن پس، آن عظمت پروردگارش را كه ديده بود، مشاهده نكرد.
بدو فرمود: اىمحمد! بخوان و انجام ده همانگونه كه در ركعت نخست بهجا آوردى. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آن را انجام داد [و حمد و سوره را خواند و ركوع كرد]. سپس يك سجده بهجا آورد. زمانى كه سر از سجده برداشت، عظمتِ خدا را ياد كرد و به اختيار خود به سجده افتاد، نه به امر پروردگار عزوجل. باز تسبيح گفت. آنگاه بدو فرمود: سرت را بلند كن كه خدا تو را ثابت قدم بدارد و گواهى ده (تشهد بخوان) كه معبودى جز خدا نيست و محمد رسول خداست و قيامت بىترديد فرا خواهد رسيد و خداوند مردگان را برمىانگيزد. خدايا! بر محمد و خاندانش درود فرست؛ همانگونه كه بر ابراهيم و
خاندان ابراهيم درود فرستادى و بركت دادى و رحم كردى، تو ستوده و ارجمندى. خدايا! شفاعت او را درباره امتش بپذير و درجهاش را بالا ببر و حضرت، اين امور را انجام داد.
فرمود: اى محمد! و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) رو بهسوى خداى تبارك و تعالى نمود و سكوت كرد و عرضه داشت: سلام بر تو باد. خداى جبار پاسخش داد و فرمود: و بر تو سلام باد اى محمد! با
نعمت خودم تو را بر طاعتم نيرو بخشيدم و با عصمتم تو را پيامبر و حبيبم قرار دادم.
آنگاه امام كاظم (عليه السلام) فرمود: «نمازى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به آن امر شده بود، دو ركعت و دو سجده بود و چنانكه نقل شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به خاطر عظمت خداى تبارك و تعالى در هر ركعت دو سجده بهجا آورد و خدا آن را واجب نمود» .
راوى گويد: عرض كردم: «فدايت شوم! منظور از صاد چيست كه خداوند دستور داد حضرت خود را با آن بشويد؟» فرمود: «چشمهاى است كه از يكى از ركنهاى عرش مىجوشد و به آن آب حيات گفته مىشود و منظور از صاد، همان است كه خداوند عزوجل مىفرمايد: صوَ الْقُرْآنِ ذِى الذِّكْرِ (1)[و به پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد] وضو بسازد و بخواند و نماز بگزارد» . (2)
اين روايت، كه نظايرش بسيار است، بهگونهاى روشن بيان مىكند، نمازى كه ما مىخوانيم از اجزايى تشكيل شده است كه خداوند به انجام دادن برخى از آنها مستقيم دستور فرموده، و اجزاى ديگرش را
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) افزوده، و خداوند آن را بر امتش واجب كرده است. بر همين اساس در برخى روايات اجزايى را كه خداى متعال واجب ساخته، از آنچه سنت پيامبرش (صلى الله عليه و آله) است، جدا مىداند؛ براى نمونه «عمربناذينه» به نقل از زراره، از امام باقر (عليه السلام)
نقل مىكند:
نماز ده ركعت است كه شامل دو ركعت ظهر و دو ركعت عصر و دو ركعت صبح و دو ركعت مغرب و دو ركعت عشا مىباشد و شك و اشتباه كردن در آن جايز نيست و هركس در آن خطا كند بايد نمازى را كه خداوند عزوجل در قرآن بر مؤمنان واجب نموده است از سر گيرد، و خدا آن را به محمد (صلى الله عليه و آله) تفويض كرد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر اين نماز، هفت ركعت افزود و آن سنتى است كه در آن قرائت نيست. بلكه تسبيح و تهليل و تكبير و دعاست. بنابراين شك و خطا در آن ممكن است. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) دو ركعت در ظهر و عصر و عشا در نماز غير مسافر و يك ركعت به نماز مغرب غير مسافر و مسافر اضافه كرد.(1)
همچنين «عبداللهبنسليمان عامرى» از امام باقر (عليه السلام) نقل مىكند:
آنگاه كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به معراج برده شد، نماز ده ركعت و به صورت دو ركعت، دو ركعت، نازل گشت. زمانى كه حسن و حسين متولد شدند، رسولخدا (صلى الله عليه و آله) به شكرانه [تولد آنان] هفت ركعت را افزود و خداوند نيز به او اجازه داد و نماز صبح را بهخاطر تنگى وقتش چيزى به آن نيفزود؛ زيرا فرشتگان شب و روز در آن حاضر مىشوند. زمانى كه خداوند به نماز شكسته در مسافرت دستور داد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شش ركعت را از امتش برداشت و از مغرب
1) فروع كافى، كلينى، ج ٣، ص ٢٧٣.
چيزى نكاست. در آن بخش كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) افزوده، سهو و اشتباه ممكن است، و كسى كه در اصل واجب در دو ركعت نخست، شك كند بايد نمازش را از
سر بگيرد.(1)
و نيز «فضيلبنيسار» مىگويد:
از امام صادق (عليه السلام) شنيدم مىفرمود: «خداوند عزوجل تا ده ركعت نماز را دو ركعت، دو ركعت، واجب كرد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به دو ركعت [ظهر و عصر و عشا] دو ركعت و به مغرب يك ركعت افزود كه معادل فريضه شد، و ترك آنها جز در سفر جايز نيست و مغرب را فرد قرار داد و آن را در سفر و حضر يكسان گذاشت. خدا نيز آن را براى وى اجازه داد. ازاينرو فريضههفده ركعت شد. . . [تا آنجا كه امام (عليه السلام) فرمود:]
و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به كسى اجازه نداد دو ركعتى را كه به نماز فرض الهى افزوده، ترك كند. بلكه آنرا بر همه واجب نمود، و جز به مسافر حق نداد چيزى را از آن بكاهد و كسى حق ندارد چيزى را كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) اجازه نداده، اجازه دهد. بدين ترتيب، دستور رسول خدا با فرمان خدا، و نهى او با نهى خدا موافق است و بر بندگان واجب است همانند تسليم در برابر امر خدا، تسليم رسول خدا نيز بشوند» .(2)
روايات فراوانى وجود دارد كه هرچه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) تفويض شده، به اهلبيت او نيز تفويض شده است؛ «محمدبنحسن ميثمى» از پدرش،
از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند:
خداوند رسولش (صلى الله عليه و آله) را ادب و تربيت كرد و او را طبق خواستهاش استوار نمود. سپس [امور را] بدو تفويض كرد و فرمود: «هر آنچه را رسول خدا برايتان آورده، بگيريد و [اجرا كنيد] و از هرچه شما را نهى كرده، خوددارى نماييد» ، و آنچه را خدا به رسولش تفويض نمود، وى نيز آنها را به ما تفويض فرمود. (1)
«عبداللهبنسنان» مىگويد:
امام صادق (عليه السلام) فرمود: به خدا سوگند! خداوند [امور دين را] به هيچيك از بندگانش جز رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) تفويض نكرد و فرمود: إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَينَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللهُ (2)«ما اين كتاب را بهحق بر تو نازل كرديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، ميان مردم قضاوت كنى» ، و اين شيوه در مورد اوصيا و جانشينان آن حضرت نيز جارى است.(3)
«علامه مجلسى» مىگويد:
ظاهر خبر اين است كه امام (عليه السلام) بِمَا أَرَاكَ اللهُ را به الهام و احكامى كه در دلهاى ايشان القا مىكند، تفسير نموده تا بر برخى معانى تفويض، دلالت كند.(4)
«ابواسحاق نحوى» مىگويد:
حضور امام صادق (عليه السلام) رسيدم و شنيدم كه مىفرمود: خداوند پيامبرش را بر پايه محبتش ادب كرد و فرمود: «تو داراى
اخلاق
عظيم و برجستهاى هستى» .(1)سپس [امور دين را] بدو تفويض كرد و فرمود: «آنچه را رسول خدا برايتان آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى نماييد»(2)، و فرمود: «هركس از رسول خدا فرمان برد از خدا فرمان برده است» . (3)
سپس امام (عليه السلام) فرمود: پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) [امور را] به على (عليه السلام) تفويض كرد و او را امين شمرد و شما تسليم شديد، ولى مردم انكار كردند. به خدا سوگند! دوست داريم كه هرگاه ما چيزى گفتيم، شما نيز بگوييد و هرگاه ما سكوت كرديم، شما نيز سكوت كنيد و ما ميان شما و خداوند عزوجل هستيم. خدا در مخالفت دستور ما براى هيچكس خيرى قرار نداده است.(4)
ممكن است گفته شود اگر مواردى كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) تفويض شده است، بدون فرمان و اذن خدا باشد، با سخن خداى متعال منافات دارد كه مىفرمايد: «او از سر هوا و هوس سخن نمىگويد» (5)، و اگر به فرمان و اراده خداى متعال باشد، بين آنها و دستوراتى كه خدا واجب، و تشريع كرده تفاوتى نخواهد بود.
البته ما سخن اخير را برمىگزينيم؛ زيرا همه تشريعات پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان، پس از اذن خداى تعالى به تشريع (قانونگذارى) و تفويض امر به آنان، صادر شده است و تفاوت بين آن دو روشن است؛ زيرا آنچه را خداى سبحان واجب كرده و بهطور مستقيم تشريع نموده،
فرمانى قطعى
است. اما موارد ديگر، به پيامبر و امامان (عليهم السلام) تفويض شده است و آنان اختيار دارند مواردى را اضافه كنند كه در اين صورت، خدا نيز آن موارد را بر امت واجب مىكند. آنگاه بر بندگان واجب است كه در اين موارد هم تسليم باشند؛ همانگونه كه برابر خداى سبحان تسليماند و پيشتر گذشت.
گفتنى است هر چند درباره تشريعاتى كه از ناحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) صادر مىشود، فرمان مستقيمى از طرف خدا صادر نشده، اما همه آنها با امر و نهى خدا موافق است كه روايات متعددى نيز به اين معنا تصريح كرده است؛ براى نمونه «ابونعيم محمدبناحمد انصارى» مىگويد:
گروهى از مفوضه و مقصّره، «كاملبنابراهيم مدنى» را به نمايندگى خود نزد امام حسن عسكرى (عليه السلام) اعزام كردند. كامل مىگويد با خود گفتم آيا از او بپرسم، جز كسى كه مثل من شناخت داشته باشد و مانند من سخن بگويد، هيچكس وارد بهشت نمىشود؟ مىگويد: آنگاه كه حضور سرورم امام حسن عسكرى (عليه السلام) رسيدم، نگاهم به لباس سفيد لطيفى كه بر تن آن حضرت بود، افتاد. با خود گفتم: ولىّ خدا و حجت او چنين لباس لطيفى بر تن مىكند و ما را به همسانى با برادران دينى فرمان مىدهد و از پوشيدن چنين لباسى نهى مىكند!
امام (عليه السلام) با لبخند فرمود: اى كامل! و آستينش را بالا زد. ناگهان ديدم لباس سياه خشنى در زير پوشيده است. فرمود: «اى
كامل! اين
(لباس زير) براى خدا و اين (لباس رو) براى شما» .
سلام كردم و كنار درى كه پردهاى بر آن آويزان بود، نشستم. باد وزيد و پرده را كنار زد. ديدم كودكى بهسان پاره ماه، در سن چهار سال يا همان حدود آنجاست. او به من فرمود: اى كاملبنابراهيم! [با شنيدن صداى او] تنم لرزيد و به من الهام شد كه بگويم: لبيك اى سرورم!
فرمود: نزد ولى خدا آمدهاى كه درباره سخنان مفوضه بپرسى. دروغ مىگويند. بلكه دلهاى ما خاستگاه اراده خداست. هرگاه خدا بخواهد ما مىخواهيم و خدا مىفرمايد: «و شما هيچ چيز را نمىخواهيد مگر اينكه خدا بخواهد» . (1)١سپس پرده به حالت نخست خود بازگشت. (2)
«محمدبنسنان» مىگويد:
نزد امام جواد (عليه السلام) حضور داشتم و از اختلاف شيعه ياد كردم. حضرت فرمود: خدا هميشه در يگانگى، فرد و تنها بود. سپس محمد و على و فاطمه (عليهم السلام) را آفريد و هزار روزگار صبر كردند. سپس اشياء را آفريد و آنان را بر آفرينش اشياء گواه گرفت و اطاعت آنان را بر آن اشياء جارى ساخت و امور آنها را به ايشان تفويض كرد. بنابراين آنان آنچه را مىخواهند، حلال و آنچه را مىخواهند، حرام مىنمايند و هرگز چيزى را نمىخواهند مگر آنچه را خداى تبارك و تعالى بخواهد.
پس هركس از اين ديانت پيشى گيرد، در درياى افراط غرق مىشود و هركس از آن مراتبى كه خدا براى آنها ترتيب داده
بكاهد، در خشكى تفريط نابود مىشود و در راستاى شناخت آنان كه بر مؤمن واجب است، حق خاندان محمد را ادا نكرده است. آنگاه فرمود: اى محمد! اين مطلب را بگير (بياموز) كه از علم مخزون و مكنون [خدا] مىباشد. (1)
بنابراين بين تفويض قانونگذارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و سخن خداى متعال كه فرمود: «تو هيچگونه اختيارى ندارى» ، (آل عمران: ١٢٨) منافاتى وجود ندارد و دليل آن روايت «جابر جعفى» است كه مىگويد:
آيه لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَىْءٌ (2)را نزد امام باقر (عليه السلام) قرائت نمودم. حضرت فرمود: آرى، به خدا سوگند همه چيز در اختيار اوست. ولى نه آنگونه كه تو عقيده دارى. بلكه تو را آگاه مىسازم آنگاه كه خداى تبارك و تعالى به پيامبرش دستور داد كه ولايت على (عليه السلام) را ابراز و اعلان نمايد، درباره دشمنى قومش و شناختى كه نسبت به آنها داشت، انديشيد و دشمنى قومش بدين جهت بود كه رسولخدا (صلى الله عليه و آله) على (عليه السلام) را به سبب ويژگىهايش بر همه برترى داده بود؛ زيرا وى نخستين كسى بود كه به رسولخدا (صلى الله عليه و آله) و فرستاده حق ايمان آورد و يارىكنندهترين مردم نسبت به خدا و رسول او و جنگاورترين آنها نسبت به دشمن خدا و رسول بود و بيش از آنها نسبت به مخالفان خدا و رسول دشمنى مىكرد و در برترى علمش كسى نتوانست با او برابرى كند و شرف و ديگر فضيلتهاى او كه قابل شمارش نيست.
آنگاه كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره دشمنى و حسد قومش با
او در [برخوردارى وى از] اين ويژگىها انديشيد، نگران شد. خدا او را
آگاه ساخت كه تو در اينباره اختيارى ندارى. بلكه ماجراى او به خدا مربوط است كه على (عليه السلام) را وصى و ولى امر پس از او گردانَد و مقصود خداى متعال همين بود.
چگونه پيامبر (صلى الله عليه و آله) اختيارى ندارد با اينكه بدو تفويض كرد هرچه را او حلال كرده، حلال و هرچه را حرام كرده، حرام است. آنجا كه مىفرمايد: «آنچه را رسول خدا (صلى الله عليه و آله) برايتان آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از هرچه شما را نهى كرده، خوددارى نماييد» .(1)
به هر حال، حاصل همه مطالب گذشته اين است كه آنچه از امر تشريع و قانونگذارى به ايشان (عليهم السلام) تفويض شده، اين نيست كه با اراده خود و بدون هيچ وحى و الهامى، هرچه را بخواهند حلال، و هرچه را بخواهند، حرام نمايند؛ زيرا چنين موضوعى به ضرورت عقلى و نقلى باطل است. بلكه مقصود از تفويض در تشريع اين است كه با اذن خدا باشد؛ بدينمعنا كه خداى متعال هنگامى كه عقول آنها را كامل گرداند و بهگونهاى تربيتشان كرد كه جز خواسته خدا چيزى را اختيار نكنند، برخى تشريعات را به آنان تفويض كرد تا مقام و جايگاه ايشان را در پيشگاه خود آشكار سازد.
در پايان درخور ذكر است كه اين مبنا در تفويض تشريع و قانونگذارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان معصوم (عليهم السلام) ، با نظريهاى كه برخى بدان قائلند و مىگويند امامان، تنها راوى از پيامبرند و
جز همين اندازه در تشريع نقش ندارند، تفاوت دارد. واضح است كه بنابر نظريه اين گروه، ولايت تشريعى براى امامان و اهلبيت (عليهم السلام) معنا ندارد.
1) تفسير عياشى، ج ١، ص ٣٣٧.
علامه مجلسى بيان داشته است كه براى تفويض، كاربردها و مصاديق ديگرى در روايات وجود دارد كه عبارتاند از:
نخست: «تفويض امور مردم، از جمله سياست، تأديب، تكميل و آموزش آنان و امركردن مردم به اطاعت ايشان در آنچه دوست مىدارند و امورى كه نمىپسندند و در آنچه دليل مصلحت آن را مىدانند و مواردى كه نمىدانند» .
اين سخن حق است؛ به دليل سخن خدا كه مىفرمايد: «آنچه را رسول خدا برايتان آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از هرچه شما را نهى كرده، خوددارى كنيد» (حشر: ٧) و آيات و اخبار ديگر.
«جابر» مىگويد:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: آنگاه كه خدا آسمانها و زمين را آفريد، آنها را فراخواند. او را اجابت كردند. سپس نبوت من و ولايت علىبنابىطالب را بر آنها عرضه كرد، آنها نيز پذيرا گشتند. پس از آن، مردم را آفريد و امور مربوط به دين را به ما تفويض نمود. بدينسان، سعادتمند كسى است كه به واسطهاطاعت ما به سعادت برسد و بدبخت كسى است كه بهخاطر دورى از اطاعت ما بدبخت شود. ما حلالكننده حلالِ خدا و حرامكننده حرامش
هستيم.(1)
دوم: «تفويض شرح و بيان علوم و احكام، بهگونهاى كه مصلحت مىدانند، با توجه به تفاوت عقول مردم يا به سبب تقيه. ازاينرو به برخى
1) بحارالانوار، ج ٢۵، ص ٣٣٩.
از مردم با احكام واقعى و به برخى با تقيه فتوا مىدهند و تفسير و تأويل آيات را بيان مىكنند، و معارف را به حسب تحمل عقل هر پرسشگرى ارائه مىنمايند و آنگونه كه در روايات فراوان آمده، آنها مىتوانند اينگونه معارف را بيان كنند يا سكوت نمايند» .
«صفوانبنيحيى» ، از «محمدبنحكيم» نقل مىكند:
از امام كاظم (عليه السلام) پرسيدم: «آيا مىشود امام درباره حلال و حرام و احكامِ مورد نياز مردم، مورد پرسش قرار گيرد، ولى پاسخ آن را نداند؟» فرمود: «خير. او مىداند، ولى ممكن است پاسخ ندهد؛ چون اختيار با اوست. اگر خواست پاسخ مىدهد و اگر نخواست پاسخ نمىدهد» . (1)
«عبداللهبنسنان» از «موسىبناشيم» نقل مىكند:
به حضور امام صادق (عليه السلام) شرفياب شدم و درباره مسئلهاى از او پرسش نمودم. پاسخم را داد. در همان حال كه نشسته بودم مردى وارد شد و عين همان مسئله را پرسيد و امام (عليه السلام) برخلاف پاسخى كه به من داده بود، به او پاسخ داد. سپس مرد ديگرى آمد و همان مسئله را پرسيد. امام (عليه السلام) برخلاف دو پاسخ قبلى به وى پاسخ داد. از آن شگفتزده شدم و بر من دشوار آمد. آنان كه رفتند، حضرت به من نگريست و فرمود: «پسر أشيم!
گويى بىتاب شدى؟» عرض كردم: «فدايت شوم! از سه پاسخ درباره يك مسئله شگفتزده شدم» . فرمود: «پسر أشيم! خداوند امر پادشاهىاش را به سليمانبنداوود (عليه السلام) تفويض كرد و فرمود: «[و به او گفتيم] اين عطاى ماست، به هركس مىخواهى ببخش و از هركس مىخواهى
1) بصائر الدرجات، ج ١، ص ١٠۵.
امساك كن و بر تو حسابى نيست» (1)، و امر دينش را به محمد (صلى الله عليه و آله) سپرد و فرمود: «آنچه را رسول خدا برايتان آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از هرچه شما را نهى كرده، خوددارى كنيد» . (2)خداى تبارك و تعالى هرچه را به محمد (صلى الله عليه و آله) تفويض نمود، آن را به ما نيز تفويض كرد. بنابراين بىتابى نكن» .(3)
«عبداللهبنسليمان» مىگويد:
از امام صادق (عليه السلام) پرسيدم: «آيا [امور] به امام نيز همانند [حضرت] سليمان تفويض شده است؟» فرمود: «آرى» . دليل پرسش اين بود كه وقتى مردى از امام درباره مسئلهاى پرسيد، پاسخش را داد. زمانى كه همان مسئله را مرد ديگرى پرسيد، امام پاسخى ديگر داد. آنگاه مرد سومى آن را پرسيد، امام پاسخى غير از اول و دوم داد. سپس فرمود: «اين عطاى ماست، به هركس مىخواهى ببخش و از هركس مىخواهى امساك كن و بر تو حسابى نيست» .
گفتم: «خدا امورت را اصلاح كند! هنگامى كه امام اينگونه به آنها پاسخ داد، آنان را مىشناخت؟»
فرمود: سبحانالله، آيا نشنيدهاى خدا در كتابش مىفرمايد: إِنَّ فِى ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ ؛ «در اين (سرگذشت عبرتانگيز) نشانههايى است براى هوشياران» . (4)و متوسّمين همان امامان هستند. وَ إِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ ؛ «و آنها بر سر راه هميشگى آنان است» (5)، و
هرگز از آنها بيرون نمىرود.
آنگاه فرمود: آرى، هرگاه امام به مردى بنگرد، او را مىشناسد و رنگش را مىداند، و اگر سخنش را از پشت ديوار بشنود، او را مىشناسد و مىداند چه منظورى دارد. خدا مىفرمايد:
«و از نشانههاى او آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبانها و رنگهاى شماست و در اين امر، نشانههايى براى عالمان است» . (1)آنان عالماناند و هرگاه مطلبى را از انسانى كه سخن مىگويد بشنود، مىداند كه وى اهل هلاك است يا نجاتيافته. به جهت همين آگاهى است كه به مقتضاى نياز به آنان پاسخ مىدهد. (2)
«ابنمسكان» از «عبدالاعلىبناعين» نقل مىكند:
من و علىبنحنظله حضور امام صادق (عليه السلام) شرفياب گشتيم. علىبنحنظله درباره مسئلهاى از آن حضرت پرسشى نمود. امام پاسخ مسئله را داد. على پرسيد: «اگر چنين و چنان باشد چطور؟» در مورد آن مسئله، بهگونه ديگرى پاسخ داد. پرسيد: «اگر چنين و
چنان باشد چطور؟» امام پاسخ ديگرى داد، تا اينكه امام در آن مسئله به چهار صورت پاسخ داد. علىبنحنظله به من رو كرد و گفت: «ابامحمد! محكومش كرديم» . امام (عليه السلام) سخن او را شنيد و فرمود: «اى اباالحسن! چنين نگو. تو مرد باتقوايى هستى. برخى از اشياء، دايره گستردهاى ندارند و جز بر يك صورت جارى نشوند؛ از آن جمله، وقت نماز جمعه است كه جز يك وقت ندارد و آن
هنگام زوال خورشيد است و برخى از چيزها دايرهاى گسترده دارند كه بر گونههاى بسيارى جارى مىگردند؛ از جمله اين مسئله» .(1)
اين حديث بيانگرِ همان روايات فراوانى است كه مىگويند سخنان امامان (عليهم السلام) داراى وجوه بسيارى است.
«محمدبنحمران» به نقل از «محمدبنمسلم» ، نقل مىكند كه امام صادق (عليه السلام) فرمود: «ما سخنى كه مىگوييم داراى هفتاد وجه است و از هريك مقصودى داريم» .(2)
«علىبنابىحمزه» مىگويد:
من و ابوبصير حضور امام صادق (عليه السلام) رسيديم. در همان حال كه نشسته بوديم، امام صادق (عليه السلام) سخنى فرمود. من با خود گفتم: «اين گفته، از سخنانى است كه بايد آن را به شيعيان برسانم. به خدا سوگند هرگز نظير آن را نشنيده بودم» . حضرت نگاهى به صورتم افكند. سپس فرمود: «من تنها يك حرف را بيان مىكنم،
ولى برايم هفتاد وجه دارد. اگر خواستى، آن را اينگونه بفهم و اگر خواستى، آنگونه بدان» . (3)
«حسنبنمحبوب» به نقل از «احول» از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه حضرت فرمود: «شما داناترين مردم نسبت به شناخت و فهم سخنان ما هستيد. سخن ما به هفتاد صورت توجيه مىشود» .(4)
سوم: «تفويض در بخشش. خداى متعال زمين و هرچه را در آن است براى ايشان آفريد و انفال و خمس و غنائم را براى آنان قرار داد. بنابراين آنان مىتوانند هرچه خواستند، ببخشند و هرچه خواستند باز دارند» .
«ابوبكر حضرمى» به نقل از «رفيد» غلام «ابنهبيره» مىگويد:
امامصادق (عليه السلام) فرمود: هرگاه قائم را ديدى كه به مردى صدهزار درهم مىبخشد و به تو يك درهم، نگران نشو؛ چرا كه اين كار بدو تفويض شده است.(1)
ما نيز در پايان، همچون مجلسى مىگوييم:
هرگاه نسبت به معانىاى كه از تفويض بيان كرديم، آشنايى كامل پيدا كردى، فهميدن اخبارى كه در اينبارهوارد شده بر تو آسان مىگردد و سستى گفتار كسانى كه بهطور مطلق تفويض را نفى مىكنند، ولى به معانى آن آشنايى ندارند، درك مىكنى.(2)
در واقع اهلبيت (عليهم السلام) چنان برابر مسئله غلو و غاليان موضع قاطعى گرفتند كه نظير آن را درباره مسائل ديگر نمىبينيم؛ زيرا آنان با قاطعيت مقابل غلو ايستادند و براى مقابله با اين مشكل بزرگ و مهم، كه بهطور عام تفكر دينى، و بهطور خاص مكتب اهلبيت (عليهم السلام) را به چالش كشيده، از روشهاى بسيار گوناگونى استفاده كردند؛ زيرا اشاره كرديم كه قدرتهاى حاكم، پيوسته مىكوشيدند، غاليان را به شيعيان ملحق كنند تا از ارزش عقايدشان بكاهند و آنها را به زشتترين و زنندهترين صورت براى مردم جلوه دهند و به جهان اعلام كنند كه شيعه به خدايىِ امامان خود معتقد است.
ازاينرو صلاحيت ندارند جزء مسلمانان به شمار آيند و بدينبهانه بايد خونشان ريخته شود و اموالشان به غارت رود. تاريخ از اين فجايع سياه، بسيار براى ما سخن مىگويد. شايد در تاريخ معاصر، فتاوايى كه در گوشه و كنار عليه پيروان مكتب اهلبيت (عليهم السلام) صادر مىشود، بهترين گواه گفتار ماست.
همين موارد، اهلبيت (عليهم السلام) را واداشت تا از غاليان، ابراز بيزارى نمايند، آشكارا لعنشان كنند، به كفرشان حكم دهند، نيتهاى مغرضانه آنها را برملا سازند و پيروانشان را از همنشينى با آنان، و گوشدادن به سخنان و ارتباط با آنها برحذر دارند.
شيعه، در گذر تاريخ خود، اين دستورها را پذيرفته، و از غاليان ابراز بيزارى كردهاند؛ بهگونهاى كه كتابهايشان پر از ابراز بيزارى از آنان است. در اينجا به برخى از رواياتى اشاره مىكنيم كه بيانگر قاطعيت رفتار اهلبيت (عليهم السلام) با مسئله غلو و غاليان است. البته اينگونه روايات چند دستهاند:
در امالى طوسى به نقل از «فضيلبنيسار» چنين است:
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «از دست غاليان، مراقب جوانانتان باشيد كه آنان را به فساد نكشانند؛ زيرا غاليان بدترين آفريدگان خدايند. خدا را كوچك مىشمارند و خدا بودن را براى بندگان خدا ادعا مىكنند. به خدا سوگند! غاليان از يهود و نصارا و مجوس و مشركان بدترند» .
آنگاه امام (عليه السلام) فرمود: «اگر غالى بهسوى ما بازگردد وى را نمىپذيريم. اما اگر شخص مقصر در حق ما به ما بپيوندد، او را پذيرا مىشويم» .
عرض شد: «چرا اى فرزند رسول خدا! ؟»
فرمود: «زيرا غالى به ترك نماز و زكات و روزه و حج عادت كرده و هرگز نمىتواند ترك عادت كند و به طاعت خداوند
عزوجل بازگردد. ولى مقصر در حق ما اگر بداند، عمل و اطاعت مىكند» . (1)
«سعدبنطريف» از «اصبغبننباته» نقل مىكند:
اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «خدايا من از غاليان بيزارم؛ همانگونه كه عيسىبنمريم از نصارا بيزارى جست. خدايا هميشه آنها را خوار كن و هيچ يك از آنان را يارى نكن» .(2)
«عبد الرحمان بن كثير» مىگويد:
امام صادق (عليه السلام) روزى به اصحابش، در حديثى مفصل، فرمود: «به خدا سوگند ما جز بندگانى نيستيم كه خدا ما را آفريد و برگزيد و بر هيچ سود و زيانى توانا نيستيم. اگر به ما رحم كند، بهخاطر رحمت اوست و اگر كيفرمان دهد، بهخاطر گناهان ماست. به خدا سوگند ما بر خدا حجتى نداريم و از خدا برائتى به همراه نداريم. ما نيز مىميريم و دفن مىشويم و برانگيخته مىگرديم. . .» .
تا آنجا كه فرمود: «واى بر غاليان! آنان را چه شده است؟ خدا لعنتشان كند! در حقيقت خدا را آزردند و رسولش را در قبرش آزار دادند و اميرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسين و علىبنحسين و محمدبنعلى را، كه درود خدا بر ايشان باد، آزردند و اكنون من كه گوشت و پوستم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) است، ترسان و لرزان در بسترم مىخوابم. . .» .
سپس فرمود: «به خدا سوگند! حتى اگر به ما مبتلا مىشدند و ما آنها را به غلو امر مىكرديم، واجب بود كه از ما نپذيرند. حال
چگونه است كه آنها مرا ترسان و لرزان مىبينند كه خدا را به دشمنى بر آنان مىخوانم و از آنها بهسوى خدا بيزارى مىجويم. شما را گواه مىگيرم كه من زاده رسول خدايم و از ناحيه خدا برائتى از آتش همراه ندارم. اگر اطاعتش كنم به من رحم مىكند و اگر نافرمانىاش كنم عذابم خواهد كرد. . .» .(1)
به همين علت در روايت وارد شده است كه آنها (غاليان) روز قيامت به شفاعت اهلبيت (عليهم السلام) نمىرسند.
«مسعدۀبنصدقه» مىگويد:
امام جعفر صادق از پدرش نقل كرد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: «دو گروه به شفاعت من نرسند: پادشاه ستمكار بيدادگر و غالى در دين و منحرف از آن كه بازنگشته و غلو را رها نكرده است» .(2)
به منظور مقابله با تأثير سخنان فاسد غاليان، مذمت سرانشان و بيزارى جستن از آنها، احاديث زيادى از امامان (عليهم السلام) وارد شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
«ابنمسكان» از يكى از اصحاب چنين نقل مىكند:
از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه ميفرمود: «خدا مغيرۀبنسعيد را لعنت كند؛ زيرا او بر پدرم دروغ ميبست. خداوند گرمى آهن را به او بچشاند! خدا لعنت كند كسى كه درباره ما چيزى بگويد كه
ما قائل به آن نيستيم، و خدا لعنت كند كسى كه ما را از بندگى خدايى كه
ما را آفريد و بازگشت ما بهسوى وى، و اختيار ما به دست اوست، دور مىكند» .(1)
«ابويحيى واسطى» مىگويد:
امام رضا (عليه السلام) فرمود: «بنان، پيوسته بر امام سجاد (عليه السلام) دروغ مىبست. خدا گرمى آهن را به او چشانيد، و مغيرۀبنسعيد همواره بر امام باقر (عليه السلام) دروغ ميبست. خدا گرمى آهن را بدو چشانيد، و محمدبنبشير پيوسته بر امام كاظم (عليه السلام) دروغ مىبست. خدا گرمى آهن را به او چشانيد، و محمدبنفرات كسى است كه بر من دروغ ميبندد» .(2)
«ابنسنان» مىگويد:
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «ما اهلبيت، راستگويانيم. از دروغگويى كه بر ما دروغ بندد تا راستى ما را با دروغش نزد مردم ساقط كند، آزاد نيستيم. رسولخدا (صلى الله عليه و آله) راستگوترين مردم بود. ولى مسيلمه بر او دروغ ميبست، و اميرمؤمنان (عليه السلام) پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) راستگوترين مردم بود، اما عبداللهبنسبا، خدا لعنتش كند، بر او دروغ ميبست و بر تكذيب سخنان راستش اقدام مىكرد و امام حسين (عليه السلام) به مختار مبتلا شد» .
آنگاه امام صادق از حارث شامى و بنان ياد كرد و فرمود: «آن دو، بر امامسجاد (عليه السلام) دروغ ميبستند» . سپس مغيرۀبنسعيد و
بزيع و سرى و ابوخطاب و معمّر و بشار اشعرى و حمزه زبيدى و صائد نهدى را ياد كرد و فرمود: «خدا آنها را لعنت كند! ما از فرد
دروغگو يا بيخردى كه بر ما دروغ بندد آزاد نيستيم. خداوند متعال زحمت دروغگويان را از دوش ما برداشت و گرمى آهن را به آنها چشانيد» .(1)
«يونس» مىگويد:
امام رضا (عليه السلام) به من فرمود: «اى يونس! ميبينى كه چگونه محمدبنفرات بر من دروغ ميبندد؟» گفتم: «خدا لعنت و نابود و بدبختش كند» . فرمود: «خدا با او چنين كرد. خداوند، گرمى آهن را به او چشاند؛ همانگونه كه به دروغگويان پيش از او چشاند. اى يونس! اين سخن را گفتم تا ياران مرا از او برحذر دارى و به آنان فرمان دهى او را لعنت كنند و از او بيزارى جويند؛ زيرا كه خدا از او بيزار است» .(2)
«حنانبنسدير» مىگويد:
در سال ١٣٨ه. ق نزد امام صادق (عليه السلام) نشسته بودم و «ميسر» نيز در آنجا حضور داشت. «ميسر بياع الزُطّى» عرض كرد: «فدايت شوم! شگفتم از گروهى كه با ما به اينجا ميآمدند، اما آثارشان از بين رفت و عمرشان تمام شد» . فرمود: «منظورت چه كسانى است؟» عرض كردم: «ابوخطاب و هوادارانش» .
حضرت تكيه داده بود، نشست، انگشتش را به آسمان بلند كرد و فرمود: «لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر ابوخطاب باد! خدا را
گواه ميگيرم كه او فردى كافر، فاسق و مشرك بود و روز و شب در شديدترين عذاب با فرعون محشور ميشود» .(3)
«حسينبنخالد» از امام رضا (عليه السلام) نقل ميكند:
هركس به تشبيه و جبر قائل باشد، كافر و مشرك است و ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم. اى پسرخالد! غاليانى كه عظمت خداى متعال را كوچك مىشمارند، از زبان ما در مورد تشبيه و جبر، اخبار جعل كردند. هركس آنها را دوست بدارد كينه ما را به دل دارد، و هركس كينه آنها را به دل بگيرد ما را دوست داشته است، و هركس دوستدار آنان باشد با ما دشمنى ورزيده است، و هركس با آنان دشمنى ورزد دوستدار ماست، و هركس به آنان بپيوندد با ما قطع رابطه كرده است، و هركس با آنان قطع رابطه كند به ما پيوسته است، و هركس به آنان جفا روا دارد به ما نيكى كرده، و هركس به آنان نيكى نمايد در حق ما جفا روا داشته است، و هركس آنان را گرامى بدارد به ما اهانت ورزيده، و هركس به آنان اهانت روا دارد ما را گرامى داشته است، و هركس آنان را بپذيرد ما را رد كرده، و هركس آنان را رد كند ما را پذيرفته است، و هركس به آنان خوبى كند به ما بدى كرده، و هركس به آنان بدى كند به ما خوبى كرده است، و هركس آنان را تصديق كند ما را تكذيب كرده، و هركس آنان را تكذيب كند ما را تصديق نموده است، و هركس به آنان ببخشد ما را محروم كرده، و هركس آنان
را محروم كند به ما بخشيده است.
اى پسر خالد! هركس از پيروان ما باشد، آنان را دوست و ياور خود اختيار نميكند.(1)
1) عيون اخبار الرضا٧، ج ١، ص ١٣٠.
«حسينبنخالد صيرفى» مىگويد:
امام رضا (عليه السلام) فرمود: «هركس به تناسخ معتقد باشد، كافر است» . سپس فرمود: «خداوند غاليان را لعنت كند! آگاه باشيد! آنان يهودى يا مجوسى يا نصارا يا قدريه يا مرجئه يا صروريه [يكى از فرقههاى خوارج] مىباشند» .
سپس امام (عليه السلام) فرمود: «با آنان همنشين نشويد و دوستى نكنيد و از ايشان بيزارى جوييد كه خدا از آنان بيزار است» .(1)
«ابوهاشم جعفرى» مىگويد:
از امام رضا (عليه السلام) درباره غاليان و مفوضه پرسيدم، حضرت فرمود: «غاليان كافرند و مفوضه مشركاند. هركس با آنان همنشينى يا آمد و شد كند يا همغذا يا هممشرب باشد يا با آنها ارتباط برقرار كند يا همسرى بدهد يا همسرى بگيرد يا پناهشان دهد يا در امانتى امينشان شمارد يا سخن آنها را باور كند يا با سخنى يارىشان نمايد، از ولايت خداوند عزوجل و ولايت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و ولايت ما اهلبيت خارج گشته است. (2)
«علىبنسالم» از پدرش نقل مىكند كه امام صادق (عليه السلام) فرمود:
كمترين چيزى كه مرد از ايمانش خارج مىشود اين است كه كنار
فردى غالى بنشيند و به سخن او گوش فرا دهد و آن را باور نمايد. پدرم از پدرش از جدش برايم نقل كرد كه رسولخدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: «دو گروه از امت من، يكى غاليان و ديگرى قدريه، بهرهاى از اسلام ندارند» . (3)
«ابنابىعمير» از «مفضلبنمزيد» نقل مىكند كه امام صادق (عليه السلام) از هواداران ابوخطاب و غاليان ياد كرد و به من فرمود: «اى مفضل! با آنان همنشين و همغذا و هممشرب مشو و مصافحه نكن و آنها را مقدم مداريد» . (1)
«عبداللهبنشريك» به نقل از پدرش مىگويد:
على (عليه السلام) نزد زنى از قبيله عنزه، مادر عمرو، حضور داشت كه قنبر وارد شد و عرض كرد: «ده نفر پشت درند و مدعىاند كه شما پروردگار آنان هستى!»
فرمود: «واردشان كن» . وقتى وارد شدند، حضرت فرمود: «چه مىگوييد؟» گفتند: «تو پروردگار مايى و تويى كه ما را آفريدى و تويى كه ما را روزى مىدهى» . حضرت به ايشان فرمود: «واى بر شما! اين سخن را نگوييد، من مخلوقى همانند شما هستم. توبه كنيد و بازگرديد» . گفتند: «از سخنمان بازنمىگرديم. تو پروردگار مايى. تو ما را روزى مىدهى و تو ما را آفريدى» .
به آنان فرمود: «واى بر شما! توبه كنيد و بازگرديد!» خوددارى
كردند و گفتند بازنمىگرديم.
امام فرمود: «اى قنبر، برايم كارگر بياور» . قنبر خارج شد و با ده مرد به همراه بيل و كلنگ آمد. امام به آنها دستور داد زمين را حفر كنند. پس از آنكه حفر كردند، دستور داد هيزم و آتش بياورند، و آن گودال را پر از هيزم كرد و آتش در آن شعلهور گرديد. سپس
1) اختيار معرفۀ الرجال، ج ٢، ص ۵٨۶.
به آنان فرمود: «واى بر شما، توبه كنيد و بازگرديد» . اما آنها خوددارى كردند و گفتند: «از سخن خود بازنمىگرديم» . سپس امامعلى (عليه السلام) برخى از آنها را در آتش افكند و سپس بقيه را نيز در آتش انداخت. سپس اين بيت را سرود:
من هرگاه كار منكرى ببينم
آتش برمىافروزم و قنبر را فرا مىخوانم (1)«علىبنحديد مداينى» مىگويد: شنيدم كه شخصى از امام كاظم (عليه السلام) پرسيد: «شنيدم محمدبنبشير قائل است كه شما آن موسىبنجعفرى نيستى كه امام و حجت ما بين ما و خداى تعالى است» . امام سه بار فرمود: «خدا او را لعنت كند! و گرمى آهن را بدو بچشاند! او را به بدترين صورت بكشد!» . پرسيدم: «فدايت شوم! اگر من اين سخن را از او بشنوم، آيا خون او همانند خون دشنامدهنده به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و امام (عليه السلام) براى من حلال و مباح نيست؟» فرمود: «آرى، به خدا سوگند خونش حلال است. به خدا سوگند خونش حلال است و خداوند آن را براى تو و كسى كه آن سخن را از او بشنود مباح كرده است» . پرسيدم: «آيا او دشنامدهنده شما نيست؟» فرمود: «او دشنامدهنده خدا و رسول خدا و پدرانم و خودم است. كدام
دشنام كمتر از اين است؟ كدام دشنام است كه اين سخن، فراتر از آن نيست؟» . (2)
بهترين سخنى كه مىتوانيم با آن بحث را به پايان بريم، دعايى از امامرضا (عليه السلام) است كه مىفرمود:
خدايا! من قدرت و نيرويى از خود ندارم و قدرت و نيرويى جز به
سبب تو وجود ندارد. خدايا! به تو پناه مىجويم و به پيشگاهت بيزارى مىجويم از كسانى كه براى ما چيزى را ادعا كردند كه حق ما نيست. خدايا! به پيشگاه تو بيزارى مىجويم از كسانى كه در حق ما چيزى مىگويند كه ما درباره خودمان بدان قائل نيستيم. خدايا! آفرينش از آنِ تو، و روزى از جانب توست و تنها تو را مىپرستيم و تنها از تو يارى مىجوييم. خدايا! تو آفريننده ما و پدران گذشته و حال ما هستى. پروردگارا! خدايى، جز تو را نسزد و الوهيت جز براى تو نشايد. نصارايى را كه عظمت تو را كوچك شمردند، لعنت نما و بر كسانى كه شبيه قول نصارا به زبان آورند، لعنت فرست. خدايا! ما بندگان تو و فرزندان بندگان توييم. مالك سود و زيان و مرگ و زندگى و برانگيختن خود نيستيم. خدايا! كسى كه مدعى است ما خدا هستيم، از او بيزاريم و كسى كه ادعا مىكند آفرينش بهدست ما، و روزى بر عهده ماست، ما از او، مانند بيزارى عيسىبنمريم از نصارا، بيزاريم. خدايا! ما آنان را به ادعايشان فرانخوانديم. ما را بهخاطر گفتار آنان بازخواست نكن و بهخاطر ادعاى آنان ما را ببخش و از آنان كسى را روى زمين باقى نگذار؛
زيرا اگر آنها را باقى بگذارى بندگانت را گمراه مىكنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمىآورند.(1)
سخنان و فتاواى بزرگان شيعه نيز در راستاى همين راه و روش امامان (عليهم السلام) است؛ بهگونهاى كه به تكفير آنان حكم كرده، و از آنان بيزارى
1) بحارالانوار، ج ٢۵، ص ٣۴٣.
جستهاند. در اينجا برخى از آن سخنان را بيان مىكنيم:
«شيخ مفيد» مىگويد:
غاليان به ظاهر مسلمان، كسانىاند كه به اميرمؤمنان و امامان از فرزندان آن حضرت نسبت خدايى و پيامبرى مىدهند و در فضايل دينى و دنيوى، بيش از اندازه آنان را توصيف كرده، و از اعتدال و ميانهروى خارج شدهاند. آنان گمراهكنندگان و كفرورزانى هستند كه اميرمؤمنان (عليه السلام) در موردشان به كشتن و سوزاندن با آتش حكم فرموده است و امامان (عليهم السلام) در مورد آنان به كفر و خروج از اسلام داورى كردهاند.(1)
«علامه مجلسى» مىگويد:
به هوش باشيد! غلو درباره پيامبر (صلى الله عليه و آله) و امامان (عليهم السلام) ، يا به سبب اعتقاد به خدايى آنان است، يا شريكبودنشان با خداى متعال در پرستيدهشدن، يا شريك در آفرينش، يا در روزىدادن، يا خداى متعال در آنان حلول كرده، يا با آنان متحد شده، يا آنان بدون هيچ وحى و الهامى از ناحيه خدا غيب مىدانند،
يا بدين اعتقاد كه امامان (عليهم السلام) ، پيامبرند يا به سبب اعتقاد تناسخ ارواح برخى از آنان در ديگرى و يا به اين سبب كه شناخت آنان، از انجام طاعات كفايت مىكند و تكليفى نسبت به ترك گناهان وجود ندارد.
اعتقاد به هريك از موارد يادشده، الحاد، كفر و خروج از دين تلقى مىشود؛ همانگونه كه دلايل عقلى و آيات و اخبار گذشته و غير آنها بر اين معنا دلالت دارد، و به خوبى دريافتيد كه امامان (عليهم السلام) ، از غاليان بيزارى جستند و به كفرشان حكم كردند و به كشتن آنها
1) تصحيح اعتقادات الاماميه، ص ١٣١.
دستور دادند و اگر برخى اخبارى كه به اين موارد اندكى اشاره دارد به گوشتان برسد، يا بايد تأويل و تفسير شود، يا از دروغها و افتراهاى غاليان است.(1)
«شيخ صدوق» مىگويد:
اعتقاد ما درباره غاليان و مفوضه اين است كه به خداى متعال كافرند و از يهود و نصارا و مجوس و قدريه و حروريه و از همه بدعتگذاران و هواپرستان گمراهكننده بدترند و هيچ چيز را مانند خداوند متعال كوچك نشمردند.(2)
«شيخ كاشفالغطاء» در مباحث خود، درباره غاليان و گفتارشان مىگويد:
و اما شيعه اماميه و امامان (عليهم السلام) ، از اين فرقهها بيزار [و ارتباط با آنها را] حرام مىدانند. . . و از گفتار آنان بيزارى جسته، و آنها را از بدترين نوع كفر و گمراهى به شمار مىآورند و دين شيعيان جز
توحيد محض، و منزهدانستن آفريدگار از هرگونه مشابهت به آفريدگان چيز ديگرى نيست. (3)
«آيتالله خويى» مىگويد:
غاليان چند دستهاند: برخى از آنان معتقد به خدايى اميرمؤمنان يا يكى از امامان پاكسرشتاند و اعتقاد دارند كه او پروردگار جليل و خداى مجسمى است كه به زمين نازل شده است. اگر چنين نسبتى صحيح باشد و اعتقادشان به آن ثابت گردد، در نجاست و
كفرشان ترديدى نيست؛ چراكه اين اعتقاد، انكار خدايىِ خداى سبحان است؛ زيرا روشن است كه در انكار خدايى، بين ادعاى ثبوت آن براى زيد يا بتها و بين ادعاى ثبوت اين خدايى براى اميرمؤمنان (عليه السلام) تفاوتى وجود ندارد؛ چون در انكار خدايى خداى متعال مشتركاند و اين موضوع خود يكى از اسبابى است كه موجب كفر مىگردد. (1)
و ديگر سخنان بزرگان مكتب اهلبيت (عليهم السلام) كه به كفر غاليان، و خروجشان از اسلام حكم كردهاند.
پس از آنكه بيان شد مرز غلو بيش از حدود بشرى است و معناى آن، اعتقاد داشتن صفتى از صفات خداوندى براى آفريدهاى است كه در حق آن غلو صورت گرفته است، روشن مىشود كه جايگاه برجسته
اهلبيت (عليهم السلام) نزد خداى متعال، از قبيل عصمت، آگاهى به غيب، ولايت و ارج و مقامى كه خداى متعال به ايشان افاضه فرموده، همگى از مسئله غلو خارج است؛ زيرا بهرهمندى از اين مرتبه و جايگاه، به معناى خدايى كردن نيست؛ زيرا آنان هرچه دارند، از نعمتهاى خداوند است و در برابر خدا، مالك چيزى از خود نيستند؛ چنانكه گذشت. بنابراين آنان بدون اذن خدا چيزى نمىدانند، و جز به خواسته خدا در چيزى تصرف نمىكنند. بدينسان، آنها بندگانگرامىاند كه بر انجامدادن كارى قادر نيستند، مگر اينكه آنها را بر انجامدادن آن كار قادر كنند.
1) التنقيح فى شرح العروۀ الوثقى، ج ٣، ص ٧٣.
آرى، اين مرتبه و جايگاه برجسته اهلبيت (عليهم السلام) ، كه واسطه فيض بين خدا و آفريدگان اويند، گاهى براى بسيارى از مردم، شگفتآور به نظر مىرسد. ولى اين شگفتى پس از توجه به ناتوانى مردم از شناخت ژرفاى وجود و حقيقت آنان برطرف مىشود؛ به همين دليل امامرضا (عليه السلام) فرمود:
آيا ارزش و جايگاه امامت در ميان امت را مىدانند تا بتوانند آن را اختيار كنند؟ ارزش و اهميت امامت، برجستهتر، و مراتبش بزرگتر، و جايگاه آن برتر، و مقامش ايمنتر، و عمقش ژرفتر از آن است كه مردم با عقل و خرد خويش به آن دست يابند و يا با نظريات خود آن را دريابند و يا با اختيارشان، امامى را انتخاب كنند. (1)
از اينرو در بخشى از روايات گذشته وارد شده بود كه «براى ما
پروردگارى قرار دهيد كه بهسوى او بازمىگرديم. آنگاه درباره فضائل ما هرچه مىخواهيد بگوييد كه هرگز به آن (حقيقت فضائل ما) نخواهد رسيد» .
بر اين اساس، سزاوار است شخص با ايمان در رد فضايل و جايگاه و مراتب آنان كه در روايات وارد شده، شتاب نورزد. مگر اينكه آنچه به آنان نسبت داده شده، از محالات عقلى، يا خلاف ضرورت دين باشد. وگرنه بايد تسليم آنها باشد؛ به همين دليل «حسينبنعلوان» از امامصادق (عليه السلام) نقل مىكند:
خداوند رسولان اولواالعزم را به واسطه علم، بر پيامبران ديگر برترى داد و علم آنها را براى ما به ارث نهاد و ما را در فضيلت بر
1) اصول كافى، ج ١، ص ١٩٩.
آنان برترى داد و به رسولخدا (صلى الله عليه و آله) امورى را كه آنان نمىدانند، آموخت و علم رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را به ما ياد داد و ما آن را به شيعيانمان روايت مىكنيم. هر يك از آنان، پذيراى آن گردد، برتر از همه آنهاست و ما هر كجا باشيم شيعيانمان با ما هستند. (1)
١. حاصل بررسى كتابهاى لغت و كاربردهاى قرآنى و روايى و سخنان بزرگان شيعه و سنى در تعيين ملاك و معيار غلو، اين است كه غلو به معناى خارجشدن هر چيزى از حد خودش است.
٢. زمينههاى پيدايش غلو، اهداف سياسى و طمعورزىهاى شخصى
و عقبماندگىهاى فكرى است.
٣. از جمله گفتههاى غاليان، ادعاى خدايى براى پيامبران و امامان (عليهم السلام) ، ادعاى آگاهى آنان بر غيب به نحو استقلال، اعتقاد به تناسخ ارواح آنها و ديگر گفتههايى است كه آنان را از بشر بودن و بندگى خداى متعال خارج مىكند.
۴. اهلبيت (عليهم السلام) در روايات فراوانى، اينگونه گفتهها را به شدت انكار، و به كفر مدعيان آن حكم كرده، و از آنان بيزارى جسته، و لعنتشان كردهاند.
۵. بزرگان مكتب اهلبيت (عليهم السلام) نيز در همين مسير گام برداشته، و به تكفير و خروج آنان از اسلام نظر دادهاند.
۶. جايگاه و مراتب فراوان اهلبيت (عليهم السلام) ، نظير علم غيب يا تفويض در
1) الخرائج والجرائح، ج٢، ص٧٩۶.
نظام تكوين و تشريع و قانونگذارى، همگى از محدوده غلو خارجاند؛ زيرا همه آنها موهبتى است كه خداى متعال به آنها بخشيده، و به اذن خداست. وگرنه آنان براى خود چيزى را مالك نيستند. البته، گاهى درك و دريافت اين جايگاه و مراتب، بر برخى دشوار است.
١. احتجاج، احمدبنعلى طبرسى، نجف، مطابع نعمان، ١٣٨۶ه. ق.
٢. الاختصاص، محمدبنمحمدبن نعمان (شيخ مفيد) ، قم، دفتر انتشارات اسلامى.
٣. اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، قم، مؤسسۀ آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث.
۴. اصل الشيعه و اصولها، كاشفالغطاء، چاپ اول، مؤسسه امام على (عليه السلام) ، ١۴١۵ه. ق.
۵. اصول كافى، محمدبنيعقوب كلينى، چاپ چهارم، بيروت، دارالتعارف، ١۴٠١ه. ق.
۶. الاعتقادات فى دين الاماميّة، شيخ صدوق، مؤسسه امام على (عليه السلام) .
٧. الامام الصادق والمذاهب الاربعة، اسد حيدر، بيروت، دارالكتاب العربى.
٨. اوائل المقالات، محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد) ، تبريز، ١٣٧٠ه. ش.
٩. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، چاپ سوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، ١۴٠٣ه. ق.
١٠. بحوث فى الملل والنحل، جعفر سبحانى، چاپ اول، قم، مؤسسه
١١. امامصادق (عليه السلام) ، ١۴١٢ه. ق.
١٢. بحوث فى شرح العروة الوثقى، محمدباقر صدر، چاپ اول، مركز الابحاث و الدراسات التخصصية للشهيد الصدر، ١۴٢١ه. ق.
١٣. بصائر الدرجات، صفار قمى، منشورات مكتبة المرعشى، قم، ١۴٠۴ه. ق.
١۴. التحرير و التنوير، ابنعاشور محمدبنطاهر، چاپ اول، بيروت، مؤسسة التاريخ، ١۴٢٠ه. ق.
١۵. تحف العقول، ابنشعبه حرانى، چاپ دوم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ١۴٠۴ه. ق.
١۶. ترتيب الامالى، محمدجواد محمودى، چاپ اول، قم، مؤسسه معارف اسلامى، ١۴٢٠ه. ق.
١٧. تصحيح اعتقادات الامامية، محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد) ، چاپ دوم، بيروت، دارالمفيد، ١۴١۴ه. ق.
١٨. تفسير عياشى، محمدبنمسعود عياشى، چاپ اول، قم، مؤسسه بعثت، ١۴٢١ه. ق.
١٩. التنقيح فى شرح العروة الوثقى، ابوالقاسم خويى، چاپ دوم، نجف، مؤسسة آل البيت للطباعة والنشر، مطبعة الآداب.
٢٠. التوحيد، سيد كمال حيدرى، چاپ پنجم، بيروت، دار فراقد، ١۴٢٧ه. ق.
٢١. الخرائج و الجرائح، قطب الدين راوندى، قم، مؤسسۀ امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، چاپ اول، ١۴٠٩ه. ق.
٢٢. روح المعانى، آلوسى بغدادى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
٢٣. علل الشرايع، شيخ صدوق، نجف، منشورات حيدرى.
٢۴. عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ، شيخ صدوق، بيروت، مؤسسه اعلمى، ١۴٠۴ه. ق.
٢۵. فروع كافى، محمدبنيعقوب كلينى، چاپ سوم، بيروت، دارالتعارف، ١۴٠١ه. ق.
٢۶. قرب الاسناد، عبداللهبنجعفر حميرى، چاپ اول، قم، مؤسسۀ آل البيت لاحياء التراث، ١۴١٣ه. ق.
٢٧. لسان العرب، ابنمنظور، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٩٨٨م.
٢٨. مجمع البحرين، فخرالدين طريحى، چاپ دوم، مكتبة المرتضويه، ١٣٩۵ه. ق.
٢٩. المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، ١۴١١ه. ق.
٣٠. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، بيروت، دارالمعرفة.
٣١. مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ابوالحسن اشعرى، تصحيح: هلموت ريتر، چاپ سوم، ١۴٠٠ه. ق.
٣٢. الملل والنحل، محمدبنعبدالكريم شهرستانى، بيروت، دارالمعرفة.
٣٣. مناقب آل ابىطالب (عليهم السلام) ، محمد بن على بن شهر آشوب، نجف، مطبعة الحيدرية، ١٣٧۶ه. ق.
٣۴. موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، محمدعلى تهانوى، چاپ اول، مكتبة لبنان ناشرون، ١٩٩۶م.
٣۵. الميزان فى تفسير القرآن، محمدحسين طباطبايى، چاپ سوم، بيروت، مؤسسه اعلمى، ١٣٩٣ه. ق.
٣۶. وسائل الشيعه، محمدبنحسن حر عاملى، چاپ اول، قم، مؤسسۀ آلالبيت (عليهم السلام) لاحياء التراث، ١۴١٢ه. ق.