ghaemiyeh.com
سرشناسه : صافی گلپایگانی، لطف اللّه، 1297 .
عنوان و نام پدیدآور : آیینه جمال: نگرشی بر مکارم اخلاق امام حسین علیهالسلام / لطف اللّه صافی گلپایگانی .
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدّس جمکران ، 1388 .
مشخصات ظاهری : 65 ص
شابک : 7 - 319 - 973 - 964 - 978
وضعیت فهرستنویسی : فیپا
موضوع : حسین بن علی علیهالسلام ، امام سوم، 4 - 61 ق. - - اخلاق
موضوع : حسین بن علی علیهالسلام ، امام سوم، 4 - 61 ق. - - فضایل
موضوع : حسین بن علی علیهالسلام ، امام سوم، 4 - 61 ق. - - احادیث
موضوع : اخلاق اسلامی
ردهبندی کنگره : 1390 9آ2ص/4/41BP
ردهبندی دیویی : 953/297
شماره کتابشناسی ملّی : 2330435
آیینه جمال
نگرشی بر مکارم اخلاق امام حسین علیهالسلام
لطف اللّه صافی گلپایگانی
جمال حسين عليه السلام، آينۀ تمام نماى مكرمتهاى اخلاقى است و ياد سيد الشهدا، مرور درسهاى اخلاق و معنويت است.
اكنون قرنهاست خورشيد حيات طيبۀ حسين عليهالسلام، كه تجلى جمال الهى است در افق حركت جامعۀ بشرى نورافشانى مىكند و كاروان كمال و تعالى، قافلهسالارى هم چون حسين دارد.
معرفت حسين و فضائل و مكارم اخلاق آن امام خوبىها، درس جاودانۀ چگونه زيستن و چگونه بودن است.
معرفت حسين، معرفت به انسانيت و اخلاق و بزرگى و كرامت نفس است.
كتاب «آينۀ جمال»، مرورى است اجمالى بر جلوههايى از مكارم اخلاق مولاى خوبان و امام شهيدان حضرت حسين بن على عليهالسلام؛ جلوههايى كه بايسته است در نگرش به حيات آن امام همام، مورد توجه ويژه قرار گيرد.
«آينۀ جمال» نشان مىدهد كه شخصيت رفيع حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام، چگونه مجموعهاى از صفات ممتاز انسان كامل و برگزيدۀ پروردگار بوده است و حيات طيبۀ آن عصارۀ خوبىها، تصويرى از كرامت، شجاعت، صبر، عدالت، سخاوت و در يك كلام عظمت را به نمايش مىگذارد.
و اينك پرتوى از «آينۀ جمال» خورشيد هدايت حسين عليهالسلام، در مقابل ماست.
كافى است تا پنجرۀ دل را بگشاييم...
مركز تنظيم و نشر آثار
حضرت آيت الله العظمى صافى مدظله العالى
مسلّم است كه ارزش واقعى انسانها به علمو كمالاتو فضايل و صفات اخلاقى است. افراد بشر هر چند از جهت جسمو ظاهرو لباسو مكانو مالو مقام و اين گونه موارد با هم تفاوتهايى دارند اما اين تفاوتها سبب امتياز آنها بر يكديگر نيست؛ آنچه سبب امتياز حقيقى است، علم، فضيلت، اخلاق و رفتار نيك است.
فضيلت آدميان در بهرهگيرى از لذائذ حيوانى و برخوردارى از آنچه بين انسان و ساير حيوانات مشترك است نمىباشد؛ بلكه كمال آدمى وابسته به امتيازات او از حيوانات است. هرچه بهرۀ او از اين امتيازات بيشتر باشد، فاصلهاش از عالم حيوانى زيادتر، و جلوه و نمايش انسانى او بيشتر مىشود.
انسان فطرتاً شيفتۀ اخلاق پسنديده است؛ او صاحبان مكارم اخلاق را دوست مىدارد و تحت تأثير مناظر حساس اخلاقى قرار مىگيرد.
در تمام قرون و اعصار، عدالت، طهارت نفس، امانت، صداقت، استقامت، ثبات قدم، شجاعت، صراحت لهجه، صبر و حلم، وفاى به عهد، تواضع، رحم، احسان، اغماض و گذشت، فداكارى و ايثار، آزادىخواهى و خدمت به همنوع، و ساير صفات حميده، محبوب بشر
بوده است. هرچه شكل دنيا عوض شود و ظواهر زندگى تغيير كند در
اين احساس بشرى و احترام او به نيكوكاران و نيكوخويان، تغييرى حاصل نخواهد شد. چنانچه صفاتى مانند، حسد، تكبر، نفاق، ظلم و بىرحمى، خيانت، دروغ، كينه توزى و خودبينى، هميشه مورد تنفر بوده و نامطبوع مىباشد. علم اخلاق بر اساس همين توجه فطرى انسان و درك باطنى او به وجود آمده است.
قرآن مجيد برنامۀ كار و دعوت پيغمبر صلّىالله عليه وآله را در سه قسمت خلاصه مىكند:(1)
سورۀ جمعه، آيۀ 2.
تلاوت آيات خدا.
تزكيه و تربيت نفوس.
تعليم كتاب و حكمت.
در حديث معروف، پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
اِنَّما بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَكارِمَ الأخْلاقِ(2)
وضعيت فعلى مسلمين و ضعف كنونىشان به علت ملتزم نبودن آنها به احكام اسلام، بيرون شدن امور از برنامههاى شرعى و جهل به معارف عاليه و اهداف اسلامى و ضعف آنها در علوم تجربى و صنعت است. مسلمانان بايد با تكميل صنايع و علوم جديد، خود را از بيگانگان بىنياز كرده و پولهايى را كه صرف تقليد از روشهاى نكوهيده و آداب زشت غربىها مىنمايند صرف ترقى علم و صنعت كنند تا هم كشورهاى اسلامى در شاهراه ترقى به سرعت، گام بردارند و هم از فساد اخلاق و آفات تمدن جديد محفوظ و مصون بمانند.
همانا برانگيخته گرديدم تا مكارم اخلاق را به سر حد كمال برسانم.
شخص پيامبر صلّى الله عليه و آله به تمام اخلاق فاضله و صفات ممتاز
1) (1)
2) (2) بحار الانوار، ج 16، ص 210؛ اگر مسلمانان با داشتن تعاليم پرارزش اخلاقى و برنامههاى جامع آسمانى، در سياهى فساد اخلاق گرفتار شوند جاى بسى تأسف است و به تقليد از مسيحىها و ملل مغرب زمين، كه فاقد مدنيت اخلاقى مىباشند، از صفات ممتاز اسلامى و آداب پسنديده كه موجب مباهات ملل اسلام بود دست شسته و به بىعفتى، بىغيرتى و هتك شرف، منحرف ساختن جوانان و بانوان و آميزش دادن آنها با بيگانگان، ميگسارى، قمار، رقص و توسعۀ فساد افتخار كنند و مجلات و مطبوعاتى داشته باشند كه اين روشهاى ناپسند را ترويج و با انتشار داستانها و سرگذشتهاى شهوت انگيز و عكسهاى قبيح، آتش غرايز حيوانى جوانان را روشن سازند.
آراسته و در حسن اخلاق، يگانه نمونۀ كمال بشرى و به تصديق دوست و دشمن مثل اعلى، و سرآمد تمام مردم بود.(1)
اكنون دنيا در آتش نكبت اخلاقى غربىها مىسوزد و اضطراب فكرى و آشفتگى روحى، ميلياردها انسان را درمانده كرده و هيچ كس از طغيان ناگهانى حرص و آز صاحبان سلاحهاى ويران كننده در امان نيست و هر روز از سوء اخلاق و مظالم آنها مطالبى مىشنويم و مىخوانيم كه انسان از نقل آن شرمنده مىشود.
آرى! مسلمانها بايد در فضائل، كرامت نفس، پاكدامنى، عفت و امانت، ملتى نمونه باشند و با تمسك به كلمۀ توحيد و اتحاد، همبستگى اسلامى، از قوىترين ملل دنيا به شمار روند و نبايد حركتى كنند كه اجتماع آنها به يك اجتماع مسيحى و اجتماع دورانهاى جاهليت شبيهتر باشد تا به يك اجتماع عالى ودرخشان اسلامى.
استقامت، شجاعت، پايدارى و مناعت از هيچكس قابل تحقق نيست مگر آنكه در نواحى ديگر اخلاق نيز عظيم، برجسته و ممتاز باشد. ايمان و معرفت، يقين و بصيرت، توكل و اعتماد بر خدا، زهد و صبر بايد به حد اعلا و وفور در شخص، وجود داشته باشد تا بتواند مظهر آن آيات عظيم و عجيب، خويشتن دارى، صبر و استقامت گردد.
1) (1)
علائلى مىنويسد: «در آنچه از اخبار و تاريخ حسين عليهالسلام نزد ماست مىبينيم كه وى كمال مواظبت را در تأسّى به خويش داشت به طورى كه از همۀ جهات و نواحى، نمونۀ كامل پيغمبر صلى الله عليه وآله بود.
كسى كه همه حالات و سكون، حركت، فكر و تأملاتش الهى بود، مىبينيم كه در جهاد، فداكارانه شمشير مىزد و از خود گذشته بود؛ هيچ كار و تكليفى او را از وظيفه و تكليف ديگر باز نمىداشت.»(1)
سمو المعنى، ص 102.
ما اگر حسين عليهالسلام را در بين بزرگان و صاحبان شخصيت و عظمت، مقدّم مىداريم فقط به اين دليل نيست كه مرد عظيمى را مقدم داشتهايم؛ بلكه عظيمى را مقدّم مىداريم كه هر با عظمتى در برابر عظمت او در حال كُرنش است و شخصى را برترى مىدهيم كه از هر شخصيتى بالاتر است و مردى را مقدّم مىداريم كه فوق تمام رجال تاريخ در اجتماع آنهاست و اين تقديم، هيچ كار تازه و بديعى نيست؛ زيرا مردان تاريخ، عُمر خود را در تحصيل مجد و بزرگوارى زمين به پايان رساندند، اما حسين عليهالسلام جان خود را در راه تحصيل مجد آسمان فدا كرد و چنين كسى بالاتر و برتر از همه است.
1) (1)
مردى كه از عظمتِ نبوتِ محمد صلى الله عليه و آله، عظمت مردانگى على عليهالسلام وعظمت فضيلت فاطمه سلام الله عليها به وجود آمده، نمونۀ عظمت انسانى و نشانۀ آشكار بزرگى اخلاق است، پس ياد او و ذكر حالات او تنها ياد و ذكر يك مرد بزرگ نيست؛ بلكه ياد و تذكار انسانيت جاويدان است. اخبار و تاريخ او تاريخ يك قهرمان فضيلت بشرى نيست، بلكه تاريخ قهرمانى بىمانند است.
عقاد مىنويسد: «بنى اميه بعد از شهادت سيد الشهدا عليهالسلام به مدت شصت سال، حسين و پدرش را برفراز منابر سب مىكردند اما يك نفر از آنها نتوانست نسبت به مقام ورع، پارسايى، پرهيزكارى و مراعات او از احكام دين جسارتى بنمايد و او را به كوچكترين گناهى كه ممكن است درآشكار يا پنهان از آدمى صادر شود متهم سازد.
آنها مىخواستند كه در مورد حسين عليهالسلام غير از خروج بر حكومتشان چيزىگفته شود يا عيبى در او بجويند اما زبان خودشان وزبان مزدورانشان را از اينكه عيبى را به حسين عليهالسلام نسبت بدهند، كوتاه ديدند.»(1)
ابوالشهداء، ص 136.
و باز عقاد آورده است: «كربلا امروز حرمى است كه مسلمانان، آن را براى عبرت و يادبود و غيرمسلمين براى مشاهده و تماشا، زيارت مىكنند اما حق اين است كه كربلا بايد زيارتگاه كسى باشد كه براى نوع
1) (1)
بشر نصيبى از قدس و فضيلت مىشناسد؛ زيرا ما هيچ بقعهاى از بقاع زمين را نمىشناسيم كه نام آن با فضائل و مناقبى توأم باشد كه آن فضايل و مناقب لازمتر از فضايلى است كه با اسم كربلا بعد از شهادت حسين عليهالسلام مقرون گرديد.»
احاديث معتبر بر اين مطلب دلالت دارند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله، على عليهالسلام و فرزندانش را به دانشهايى مخصوص گردانيد. كتابى به خط على عليهالسلام و املاى پيغمبر صلى الله عليه و آله همواره در اين خاندان مورد استناد و مراجعه بوده است، در حقيقت، تبليغات و تعليمات امامان عليهمالسّلام و سيره و روش آنها مكمل و متمم هدف پيغمبر صلى الله عليه وآله در تربيت جامعه و هدايت بشر مىباشد.
بر اساس حديثِ متواتر و مشهور ثقلين، پيغمبر صلى الله عليه و آله جميع امت را به اين بزرگواران ارجاع داده است. با وجود اين حديث شريف، صلاحيت علمى اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله ظاهر و آشكار مىگردد.
علاوه بر اينها روايات بسيار ديگرى از طرق اهل سنت دلالت دارند برآنكه در بين تربيت شدگان مكتب نبوت، على عليهالسلام بيشتر از همۀ صحابه، از تابش انوار نبوت استفاده كرد؛ او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
مرجع عموم در مسائل مشكل علمى مىباشد و علوم شرعيه همه به آن سرور منتهى مىشود.
بعد از على عليهالسلام منصب الهى امامت و رهبرى علمى و دينى با فرزندانش حضرت امام حسن مجتبى و حضرت امام حسين، سيدالشهداء
عليهما السّلام بود. آنها ملجأ و پناه مردم در مسائل اسلامى، علوم تفسير و احكام شرعى بودند؛ سخنشان قاطع و مقبول، و روششان سرمشق و ميزان بود.
هر چه بيشتر در حالات سيدالشهداء عليهالسلام دقيق شويم اين رمز بر ما آشكارتر مىشود كه در امر دين بصيرتى خارق العاده و بينشى غيبى راهنماى آن حضرت بوده است.
علم و دانش آن بزرگوار از احتجاجات او با دشمنان اهل بيت، بخصوص معاويه و مروان، از نامههايى كه به معاويه مرقوم فرموده، از خطبههايى كه به مناسبتهاى مختلف انشاء نمودهاند و از دعاى عرفه، و دعاهاى ديگرى كه از آن حضرت در كتابهاى شيعه و سنى نقل است، ظاهر و آشكار مىگردد.
نافع بن ازرق، رهبر فرقۀ ازارقه خوارج به حسين عليهالسلام عرض كرد: «خدايى را كه مىپرستى براى من توصيف كن!»
حسين عليهالسلام فرمود:
يا نافِعُ مَنْ وَضَعَ دينَهُ عَلَى الْقِياسِ لَمْ يَزَلِ الدَّهْرُ فِى الالتِباسِ مائِلاً ناكِباً عَنِ الْمِنْهاجِ ظاعِناً بِالاِْعْوِجاجِ ضالّاً عَنِ السَّبيلِ قائِلاً غَيْرَ الْجَميلِ يَا بْنَ الاَزْرَقِ اصِفُ الهى بِما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ لايُدْرَكُ بِالْحَواسِ، وَلا يُقاسُ بِالنّاسِ قَريبٌ غَيْرُ مُلْتَصِق، وَبَعيدٌ غَيْرُ مُسْتَقْصى يُوَحَّدُ، وَلا يُبَعَّضُ
مَعْرُوفٌ بِالْآياتِ مَوْصُوفٌ بِالْعَلاماتِ لا الهَ الاّ هُوَ الْكَبيرُ الْمُتَعالُ
اى نافع! هركس دين خود را بر قياس بسازد همواره در اشتباه
است و در راه به صورت افتد، به اعوجاج و كژى كوچ كند، گمراه گردد و سخنان نازيبا گويد. اى پسر ازرق! من خدايم را وصف مىكنم به آنچه او خود را وصف فرموده است. او به حواس ادراك نشود و به مردم قياس نگردد. نزديك است اما به چيزى چسبيده نيست، دور است اما دورى نجسته (دورى و نزديكى خداوند مانند دورى و نزديكى موجودات ديگر نيست. دورى و نزديكى او با حواس مادى قابل درك نمىباشد) او يگانه است و تبعيض، تجزيه و تركيب در او راه ندارند، و به نشانهها شناخته شده و به علامتها وصف گرديده است؛ غير از خداوند بزرگ و بلند مرتبه، خدايى نيست.
ابن ازرق گريست و گفت:
«ما احْسَنَ كَلامَكَ»؛ چقدر نيكو است كلام تو!.
حسين عليهالسلام فرمود: «به من رسيده كه تو بر پدر و برادرم و بر من گواهى به كفر مىدهى!»
ابن ازرق گفت: «اَمّا وَاللهِ يا حُسَيْنُ لَئِنْ كانَ ذلِكَ لَقَدْ كُنْتُمْ مَنارَ الاِسْلامِ وَ نُجُومَ الاَحْكامِ»؛ يا حسين! اگر اين ناسزا از من صادر شده، به خدا
سوگند! به يقين، شما چراغ اسلام و ستارگان احكام خداييد.(1)
سمو المعنى، ص 148؛ به نقل از تاريخ دمشق، ج 4، ص 323.
يعنى مردم بايد از انوار علوم و معارف شما روشنى بجويند و در تاريكىها به ستارههاى وجود شما هدايت گردند.1) (1)
ابن كثير در كتاب خود آورده است: «حسين عليهالسلام و ابن زبير از مدينه به سوى مكه بيرون شدند و در مكه اقامت گزيدند. حسين عليهالسلام مورد توجه مردم قرار گرفت. آنها به سوى او مىآمدند در اطراف او مىنشستند وسخنش را مىشنيدند و از آنچه از او مىشنيدند سود مىجُستند وگفتههايش را ضبط كرده و مىنوشتند تا از او روايت كنند.»
علائلى در سمو المعنى نگاشته است: «مردم چنان شيفتۀ معنويت و عظمت روح حسين عليهالسلام بودند و چنان حسين عليهالسلام محبوبيت داشت كه از همهكس و همهجا منصرف و منقطع شده و به سوى او مىشتافتند. كسى جز حسين عليهالسلام نبود كه اين همه مريد و ارادتمند داشته باشد؛ گويى مردم در وجود حسين عليهالسلام حقيقت ديگرى از عالم ابداع الهى را تماشا مىكردند. چون حسين عليهالسلام سخن بگويد مثل آن است كه زبان عالم غيب باز شده و آنها را از رموز و اسرار پنهان وحقايق نهان آگاه مىسازد؛ و زمانى كه خاموش مىشد سكوتش به گونهاى متفاوت آنها را از حقايق ديگر با خبر مىساخت؛ زيرا پارهاى از حقايق را جز با خاموشى عميق نمىتوان اظهار كرد؛ مثل نقطه و فاصلهاى كه در ميان سطرها، كلمهها و جملهها مىگذارند و همان نقطۀ خالى از نوشته، مانند نوشتههاى كتاب، معنايى مىدهد كه جز با آن نقطه با هيچ نوشتهاى آن معنا را نمىتوان بيان كرد.»
كلام فوق نشان از واقعيتى انكارناپذير از محبوبيت علمى حسين عليهالسلام در ميان مردم دارد. با آنكه مردم در فشار حكومت بوده و
جاسوسان و كارآگاهان همه جا در تعقيب آنها بودند تا كسى با حسين عليهالسلام رابطه نداشته باشند، اما قدرت سرنيزه و زور نظامى چگونه مىتواند مردم را از خودشان، دلشان و ضميرشان جدا كند؟ قدرت، هر ميزان كه باشد نمىتواند بر شعور بشر مسلط شود و سرنيزه هر قدر كه كارى و نافذ باشد به باطن انسان و معنويت او نفوذ نمىكند.
علائلى در ادامه آورده است: «حسين عليهالسلام كثير الحديث و الروايه بود، آن زمان با اينكه تعداد بسيارى از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل حديث مىكردند، اما مردم همۀ آنها را ترك كرده و به مجلس حسين عليهالسلام مىآمدند.» پس از اين، علائلى احاديثى از آن حضرت نقل مىكند.(1)
سمو المعنى، ص 97.
اخبارى كه از حسين عليهالسلام نقل شده حاكى از علم و ذوق سرشار، قوت فطانت، استعداد و قريحه و استحكام منطق اوست اين اخبار بيش از آن است كه قابل شمارش باشد. آن حضرت به گونهاى در مسائل علميه با جودت ذهن وحدّت خاطر اظهار نظر مىكرد و فتوا مىداد كه موجب تحيّر مردم مىشد، تا حدى كه عبدالله بن عمر در حق او گفت:
«اِنَّهُ يَغُرُّ الْعِلْمَ غَرّاً»(2)
همچنان كه مرغ، جوجۀ خود را با منقار خود غذا مىدهد، حسين
1) (1)
2) (2) سمو المعنى، ص 148؛ نظير اين كلمه را يزيد در شأن حضرت امام زين العابدين عليه السّلام گفت؛ وقتى به او پيشنهاد كردند كه درخواست آن حضرت را بپذيرد، و اجازه دهد به منبر برود، يزيد اجازه نداد و گفت: «اگر به منبر برود ما را رسوا مىسازد.» به او گفتند: «از اين نوجوان در چنين حال چه بر خواهد آمد؟» گفت: «شما از كار اين خاندان بىخبريد: هذا مِنْ اهْلِ بَيْت قَدْ زُقُّوا العِلْمِ زقا». نفس المهموم، ص 242.
عليهالسلام نيز در بيت نبوت و ولايت از سرانگشت علوم رسول خدا صلى الله عليه و آله غذا خورد، و از سينۀ معارف اسلام شير مكيد و رشد و نمو يافت.
ابن عبدالبر و ابن اثير از مصعب زبيرى روايت كردهاند كه مىگفت:
«حسين با فضيلت و متمسك به دين بود و نماز و روزه و حج او بسيار بود.»(1)
اسدالغابه، ج 2، ص 20؛ استيعاب، ج 1، ص 378.
عبدالله بن زبير در وصف عبادت او گفت: «حسين در شب بيدار و در روز، روزهدار بود.»عقاد مىگويد: «علاوه بر نمازهاى پنجگانه، نمازهاى ديگر نيز به جا مىآورد و علاوه بر روزه ماه رمضان، در ماههاى ديگر هم روزهايى را روزه مىگرفت، و در هيچ سال حج خانه خدا از او فوت نشد مگر آنكه ناچار به ترك شده باشد.»(2)
در شبانه روز هزار ركعت نماز به جاى مىآورد، و بيست و پنج مرتبه پياده حج گذارد(3)و اين دليل كمال عبادت و خضوع او به درگاه خداست. روزى از روزها، ركن كعبه را گرفته بود و بدين گونه دعا و اظهار بندگى و ذلت به درگاه خداى عزيز مىكرد و او را مدح و ثنا و ستايش مىنمود:
اِلهى نَعَمْتَنى فَلَمْ تَجِدْنى شاكِراً وَ ابْتَلَيْتَنى فَلَمْ تَجِدْنى صابِراً فَلا انْتَ سَلَبْتَ النِّعْمَة بِتَرْكِ الشُّكْرِ، وَ لا ادَمْتَ الشِّدَّة بِتَرْكِ الصَّبْرِ الهى ما يَكُونُ مِنَ الْكَريمِ الا الْكَرَم(1)
اسعاف الراغبين، ص 183.
خدايا! مرا نعمت بخشيدى و شكر مرا نيافتى، به بلا گرفتارم نمودى و صبر مرا دريافت نكردى، نعمتت را از من دريغ نورزيدى و با ترك صبرم شدت بلا را بيشتر ننمودى. پروردگارا! از كريم غير از كرم نسزد.
اگر كسى بخواهد حال دعا و پرستش و مسكنت آن امام مجاهد مظلوم را در درگاه خدا بداند كافى است كه به همان دعاى معروف عرفه رجوع نمايد.
1) (1)
حسين عليهالسلام، نماز را به جاى آورد و بيرون آمد. اعرابى تنگدستى را مشاهده نمود، برگشت و قنبر را صدا زد.
قنبر گفت: لَبَّيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ.
فرمود: «از پول مخارج ما چقدر مانده است؟»
عرض كرد: «دويست درهم كه فرمودى در بين اهل بيت، قِسمت كنم.»
فرمود: «آن را بياور! كسى آمده كه از آنها به آن پول سزاوارتر است.» سپس آن پول را گرفت، بيرون آمد و به اعرابى داد.
روزى آن حضرت براى عيادت و احوالپرسى اسامۀ بن زيد به منزل او رفت. اسامه ناله مىكرد و از غمناكى خود مىگفت.
فرمود: «برادر چه غمى دارى؟»
عرض كرد: «قرضى دارم كه شصت هزار درهم است.»
حسين عليهالسلام فرمود: «آن بر عهدۀ من است.»
اسامه گفت: «مىترسم بميرم و قرضم ادا نشده باشد.»
فرمود: «نمىميرى تا من آن را ادا كنم».
ايشان آن قرض را پيش از مرگ او ادا كرد.(1)
سمو المعنى، ص 151 و 152. بيهقى در المحاسن والمساوى، ج 1، ص 89، اين حكايت را به نام حضرت حسن عليه السّلام ياد كرده و در همين صفحه حكايتى از خود اين دو برادر بزرگوار روايت كرده كه هر يك صدو پنچاه هزار درهم به يك نفر عطا كردند.
1) (1)
حسين عليهالسلام در آداب اجتماعى و حسن معاشرت با دور و نزديك، بلند پايه و بىنظير بود. خصال آن حضرت سرشار از عفو و گذشت است.
جمال الدين محمد زرندى حنفى مدنى روايت كرده كه از حضرت زينالعابدين از پدرش حسين عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: «اگر مردى به من دشنام دهد در اين گوش (و به گوش راستش اشاره فرمود) و عذر بياورد در گوش ديگرم، عذر او را مىپذيرم؛ زيرا اميرالمؤمنين عليهالسلام از جدم پيغمبر صلى الله عليه و آله براى من نقل فرمود:
لا يَرِدُ الْحَوْضَ مَنْ لَمْ يَقْبَلِ الْعُذْرَ مِنْ مُحِقٍّ اوْ مُبْطلٍ
وارد حوض (كوثر) نمىشود كسى كه عذر را نپذيرد، خواه عذرآور حق بگويد يا باطل.(1)
نظم درر السمطين، ص 209.
حسين عليهالسلام با فرزندان، بانوان، خويشان و اهلبيت خود در نهايت ادب، محبت، رحمت، مهربانى، انس و مودت برخورد مىكرد.
ابن قتيبه روايت مىكند كه مردى خدمت امام حسن عليهالسلام آمد، و از
1) (1)
آن حضرت درخواست چيزى كرد.
حضرت فرمود: «سؤال، شايسته نيست مگر براى وام سنگين يا فقرِ خوار كننده و يا ديه و تاوانى كه ادا نكردن آن سبب رسوايى شود.»
عرض كرد: «نيامدم به خدمت شما مگر براى يكى از آنها.»
حضرت، فرمان داد صد دينار به او دادند.
سپس آن مرد خدمت حسين عليهالسلام رفت و از آن حضرت نيز سؤال كرد، حسين عليهالسلام هم همان سخن برادرش را به او فرمود و همان پاسخ را شنيد؛ سپس پرسيد: «برادرم به تو چقدر داد؟»
عرض كرد: «صد دينار.»
حسين عليهالسلام نودونه دينار به او عطا كرد؛ زيرا نخواست با برادرش برابرى كرده باشد.(1)
سمو المعنى، ص 152.
ياقوت مستعصمى از انَس روايت مىكند كه در خدمت حسين عليهالسلام بودم؛ كنيزكى دسته گلى براى آن حضرت آورد. حسين عليهالسلام فرمود:
اَنْتِ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللهِ تَعالى
تو براى خدا آزادى.
گفتم: «كنيزكى يك دسته گل برايت آورده و تو او را آزاد مىكنى؟» فرمود: «اين چنين خدا به ما ادب آموخته است؛ زيرا مىفرمايد:
وَ اذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّة فَحَيُّوا بِاَحْسَنَ مِنْها اوْ رُدُّوها»(2)
هرگاه كسى شما را ستايش كند، شما نيز بايد در مقابل به ستايشى بهتر از آن، يا مانند آن، پاسخ دهيد.
و نيكوتر از اين دسته گل، آزاد ساختن او بود.(1)
سمو المعنى، ص 159؛ ابوالشهداء، ص 72.
1) (1)
خاندان على عليهالسلام به عدالت و حمايت از مظلوم، همانندى در عالم ندارند. حكاياتى كه از عدل على عليهالسلام در كتابهاى تاريخ، نگاشته شده نشان مىدهد كه او دلباختۀ حق و فانى در عدالت بود. او به فرزندانش وصيت فرمود:
كُونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً(1)
نهج البلاغه، حكمت 48.
دشمن ستمگر و يار ستمديده باشيد.
حسين عليهالسلام فرزند آن پدر و وارث همان صفات مىباشد. از ستمهايى كه بنى اميه و عمّال آنها به مردم مىنمودند بيش از هر كس رنج مىكشيد و به شدت ناراحت مىشد. قيام او، قيام عليه ظلم، بيداد و ستمگرى، و نهضت او نهضت نجات بخش ستمديدگان و مظلومين بود.
يكى از داستانهايى كه گواه بر شدت علاقه حسين عليهالسلام به دفاع از مظلومين و حمايت از بيچارگان بىپناه مىباشد، داستان ارينب دختر اسحاق و همسر عبدالله بن سلام است. يزيد كه به اصطلاح، شاهزاده و وليعهد معاويه بود و تمام اسباب شهوترانى، از جمله پول، مقام، زور، كنيزكان ماهرو و زنهاى رقاصه و خوانندۀ خودفروش در اختيارش بودند
1) (1)
با اين وجود، باز چشم طمع به بانوى شوهردارى دوخت كه بايد او و پدرش معاويه پاسدار عصمت و عفت او باشند. يزيد همچون اراذل و شهوت پرستانى كه در وفور عيش و نوشِ حكومت، تربيت مىشوند ناآرام شد، اما از آنجا كه آن زن، نجيب، پاكدامن و عفيفه بود دسترسى به او از راه فريب و منحرف ساختن وى از طريق پارسايى محال مىنمود. معاويۀ ناپاك، كه خود را اميرالمؤمنين مىخواند، براى خواهش نفس و شهوت يزيد دست به نيرنگ بسيار عجيب و بىسابقهاى زد. او مرد بدبخت را از زن عفيفه و زيبايش جدا نمود و مقدمات كاميابى يزيد از آن زن را فراهم ساخت.
اما حسين عليهالسلام با غيرت و جوانمردى در مقابل اين تصميم زشت و شيطانى معاويه ايستاد، و نقشۀ او را نقش بر آب كرد. حسين عليهالسلام غيرت و حميّت هاشمى و علاقۀ خود به حفظ نواميس مسلمين را نشان داد و مانع از رسيدن يزيد به هوس ناپاك و شريرش گرديد. افتراقى را كه معاويه با نيرنگ ايجاد كرد، به اتصال مبدل نمود، و آن ستم بزرگ را از عبدالله بن سلام و همسرش دفع گردانيد. اين داستان در تاريخ مفاخر آل على عليهالسلام و مظالم بنى اميه جاودان باقى مانده است.(1)
در بعضى از خصوصيات اين داستان مانند بعضى اعلام اختلافاتى بين مصادر آن ديده مىشود. آنچه كه ما اجمال آن را نقل كرديم موافق است با نقل شبراوى در «الاتحاف»، وابن قتيبه در «الامامة والسياسة».
1) (1)
بهترين نشانۀ زهد كامل و خوار شمردن دنيا، همان فداكارى و گذشت سيد الشهداء عليهالسلام از جان خود، جوانان، برادران، اصحاب و ياران و تن دادن به آن همه مصيبت و بلا بود.
اگر دنيا و مال و نعمتهاى دنيوى در نظر كسى بىقدر و ارزش نباشد نمىتواند اين گونه در راه حق و يارى دين خدا و بزرگداشت هدف عالى خود پايدارى و استقامت ورزد تا به حدى كه بدن قطعه قطعۀ عزيزانش را ببيند، صداى نالۀ كودكانش را از زحمت تشنگى بشنود، گريۀ زن و فرزند، دل پر مهر و عاطفه او را به درد آورد و برپيكرش آن همه زخمهاى كارى وارد آيد اما در يارى دين خدا ثابت و پا برجا بماند، در مقابل باطل، نرمش نشان ندهد و چون كوه در برابر تمام اين مصائب استوار بماند.
آرى! به حسين عليهالسلام پيشنهاد كردند كه با يزيد از در مسامحه و سازش در آيد و به نحوى كه در عرف اهل دنيا خلاف شأن و شرف او شمرده نشود با او كنار بيايد و در عوض، خود، خاندان، فاميل و خويشانش از دنيا متمتع و بهرهمند شوند؛ اما حسين عليهالسلام كسى نبود كه
براى زندگى دنيا و خوشگذرانى، مصالح اسلامى را ناديده انگاشته و با گرفتن حق السكوت، برقرارى آن دستگاه فاسد و سراسر ظلم و كفر را
امضا نمايد و در اداى تكليف و وظيفۀ مهمى كه از سوى خدا عهدهدار شده مسامحه و كوتاهى نمايد.
حسين عليهالسلام پسر كسى است كه فرمود: «اگر آفتاب را در دست راست، و ماه را در دست چپم بگذارند كه دست از دعوت بردارم، برنخواهم داشت».(1)
تاريخ طبرى، ج 2، ص 325 و 326.
او پسر كسى است كه مىگفت: «دنياى شما نزد من از آب بينى يك بز زكامى خوارتر است».(2)
علائلى مىنويسد: «حسين عليهالسلام در اين ناحيه، بزرگ و يگانه بود. زندگى دنيا را خوار مىشمرد و از مرگ بيم و هراسى نداشت. جز به برهان پروردگارش، كه همه چيز را فداى آن مىكرد، به هيچ چيز توجه نداشت. از اين جهت سزاوار است مانند شاعر هندى، معين الدين اجميرى، او را دومين بنا كنندۀ كاخ اسلام بعد از جدش، و مجّدِد بناى توحيد و يكتا پرستى بناميم.»(3)
و نيز علائلى مىنويسد: «حسين عليهالسلام به كل وجود و تمام هستىاش از دنيا رو گردانده بود.»(4)پس حسين عليهالسلام مانند پدرش، رئيس و سيد زهاد بود. پدر مىگفت:
وَاللهِ لِابْنِ ابيطالِب انَسٌ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْى امِّهِ(5)
به خدا سوگند! انس فرزند ابىطالب نسبت به مرگ از انس طفل به سينۀ مادرش بيشتر است.
وَ ما انَا الّا كَغارِبٍ وَرَدَ اوْ كَطالِب وَجَدَ(1)
نهج البلاغه، خطبۀ 5؛ و من دربارۀ مرگ نيستم جز مانند تشنهكامى كه در پى آب است يا طلبكنندهاى كه مىيابد.
پسر مىگفت:
اِنِّى لا ارَى الْمَوْتَ الاّ سَعادَةً، وَ لاَ الْحَياة مَعَ الظّالِمينَ الاّ بَرَماً(2)
ابن شهر آشوب در جملهاى در مورد زهد آن حضرت گويد كه به او گفته شد: «بيم تو از پروردگارت به چه ميزان بزرگ است؟» فرمود:
لا يَأمَنُ الْقِيامَة الاّ مَنْ خافَ اللهُ فِى الدُّنْيا
درامان نيستكسى در روز قيامت، مگر آنكسكه دردنيا از خدا بترسد.(3)
هرچه معرفت، خداشناسى، توحيد، علم و حكمت انسان بيشتر شود، تواضع و فروتنى او زيادتر مىگردد. تكبر بشر ناشى از جهل، نادانى، غفلت و خودپسندى است. در آيات كريمه و احاديث از تكبر به شدت مذمت، و از تواضع، مدح و ستايش شده است.
حسين عليهالسلام در نزد مردم بسيار محترم بود. زمانى كه او و برادرش، حسن مجتبى عليهما السّلام پياده به حج مىشتافتند تمام رجال و شيوخ صحابه كه همراه آنها بودند به احترامشان از مراكب پايين آمده و پياده راه مىپيمودند. احترام حسين عليهالسلام در ميان مردم نه براى آن بود كه او كاخ مجلل داشت يا مركَبهاى سوارى او گران قيمت بودند يا غلامان و سربازانى پيشاپيش يا دنبال مركَب او مىرفتند يا آنكه مسجد پيغمبرصلى الله عليه و آله را براى او خلوت مىنمودند و راهها را در موقع آمد و شد وى بر مردم مىبستند، نه! براى هيچ يك از اينها نبود. حسين عليهالسلام با مردم زندگى مىكرد و جدايى از آنها را نمىپذيرفت. زندگى او مالامال از سادگى بود. همه ساله پياده به حج مىرفت و با مردم نشست و برخاست، و آمد و شد مىنمود؛ با فقرا معاشرت مىكرد، در نماز جماعت، حاضر مىشد، به عيادت بيماران مىشتافت، در تشييع جنازهها
شركت مىجست و در مسجد جدش پيغمبر با دوستان و اصحاب مىنشست. او دعوت فقرا را مىپذيرفت و آنها را ميهمان مىنمود، خودش براى محتاجان، بينوايان، بيوه زنان و يتيمان، نان و غذا مىبرد.
وقتى سپاهيان ستم پيشه و سنگدل كوفه بدن مطهر ايشان را عريان بر خاك افكندند، بر شانۀ مباركش نشان از برداشتن بار ديدند، از علت آن جويا شدند، حضرت سجاد فرمود: «اثر انبانهايى است كه در مدينه به دوش مبارك بر مىگرفت و به خانههاى فقرا، ايتام و بيوهزنان مىبرد.»(1)
مناقب، ج 2، ص 222.
1) (1)
شايد بعضى گمان كنند كه شجاعت حسين عليهالسلام در زور بازو، قدرت و قوّت بدنى، و علم آن حضرت به آيين جنگ و نبرد و به خاك انداختن دليران و دلاوران خلاصه مىشود و بزرگترين نمايشهاى شجاعت آن حضرت را حملاتى بدانند كه يك تنه به سپاه دشمن مىنمود و طومار آنها را در هم مىپيچيد. دشمنان، زمانى كه ديدند حريف آن زور و بازو نمىشوند از اطراف، پيكر پاكش را هدف سنگ و تير قرار دادند و اگرچه آن سيد مظلومان را شهيد كردند و سر انورش را شمر يا سنان يا خولى از بدن جدا ساخت اما كسى ادعا نكرد كه من به زور بازوى شخصى خود، آن حضرت را كشتم؛ كثرت زخم، جراحات بسيار، تشنگى و خونريزى فوق العاده، آن امام مجاهد را (به ظاهر) از پا در آورد كه آن دشمنان خدا به قتلش دلير شدند، وگرنه كسى نبود كه بتواند با نبرد و زور بازو آن يادگار حيدر كرّار را به قتل برساند. اين زور بازو، نيروى جسمانى و حملات دليرانه نمايشى از نمايشهاى شجاعت است.
شجاعت، يكى از فضايل برجستۀ حسين عليهالسلام مىباشد. شجاعت اين قهرمان تاريخ، حالتى است نفسانى و روحى كه حد وسط بين تهور و جبن است، هركس واجد آن باشد داراى ضبط نفس خاصى است و عوامل ترس، جبن، كندى، سستى و فتور، و اسباب تندى، بى باكى، گستاخى و جسارت بر چنين شخصى مسلط نمىشود. اين صفت اگر زورِ بازو، قدرت جسمى و هر قوّه و قدرت ديگر را رهبرى كند، آن قدرت، مظهر شجاعت خواهد شد در غير اين صورت سبب سرزنش و ملامت مىگردد.
اين صفت از شريفترين صفات فاضله است. ظهور استعدادهاى كمالآفرين بشر و فعليت قواى كامله در او به اين صفت وابسته مىباشد.
هر ملتى كه افراد آن از شجاعت روحى و اخلاقى بهرهمند نباشند رهسپار ديار نيستى خواهد شد و به زودى تحت تسلط بيگانگان قرار خواهد گرفت.
وجود و بقاى امتها و عزت و سربلندى آنها وابسته به ميزان بهرهمندى آنها از شجاعت است.
محافظه كارى، احتياطات بىجا، عوام فريبى، ترس از انتقاد، جلوگيرى از آزادى ديگران، اختناق افكار، تندروىها، جسارتهاى جنون آميز، باختن روحيه و ناشكيبى، ستمگرى و وطن فروشى، خيانت به ملت و پيشه كردن سياست محافظهكارانه در امور و راضى شدن به بىشرفى و بىآبرويى، همه كاشف از نداشتن صفت شجاعت است.
چنانچه ضبط نفس، خويشتن دارى، صراحت لهجه، مقاومت در برابر ناملايمات و سختىهاى روزگار، بيم نداشتن از انتقاد و احترام به آزادى ديگران، ناشى از ملكۀ شجاعت مىباشد.
تمام مظاهر اين شجاعت در حسين عليهالسلام تجلى يافته بود. روح و جسم او مركز نمايش عالىترين مرتبۀ شجاعت بود تا جايى كه «شجاعۀ الحسينيه» ضرب المثل گشت.
وقتى حسين عليهالسلام به قصد كوفه حركت كرد، ابن زياد از شنيدن اين خبر، ناراحت و نگران گرديد. او بيست هزار نفر را براى نبرد با حضرت فرستاد و به آنها امر كرد تا براى يزيد از آن حضرت بيعت بگيرند و اگر بيعت نكرد او را بكشند. وقتى به او پيشنهاد بيعت شد، نپذيرفت و به جد و پدرش تأسى نمود و به تحمل ظلم و زور و ننگ و عار، راضى نگشت؛ شجاعت هاشميه را آشكار كرد و با اينكه خود، اهل بيت، عزيزان، كسان و اصحابش را محاصره كرده و هدف نيزه و تير قرار دادند، در جهاد، ثابتقدم ماند و با شهامت عالى بدون اضطراب و با قوّت قلب در چنين موقعيت خطيرى پايدارى نمود و ندا سر داد:
يا اهْلَ الْكُوفَةِ ما رَأيْتُ أغْدَرَ مِنْكُمْ قُبْحاً لَكُمْ، وَ تَعْساً لَكُمُ الْوَيْلُ ثُمَّ الْوَيْلُ. اسْتَصْرَخْتُمُونا فَاَتَيْناكُمْ، وَ اسْرَعْتُمْ الى بَيْعَتِنا سُرْعَة الذّبابِ وَ لَمّا اتَيْناكُمْ تَهافَتُّمْ تَهافُتَ الْفَراشِ، وَ سَلَلْتُمْ عَلَيْنا سُيُوفَ اعْدائِنا مِنْ غَيْرِ عَدْل افْشَوْهُ فيكُمْ، وَ لاذَنْب مِنّا كانَ الَيْكُمْ الا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظّالِمينَ ثُمَّ حَمَلَ عَلَيْهِمْ، وَ سَيْفُهُ مُصَلَّتٌ فى يَدِهِ وَ هُوَ يُنْشِدُ:
اَنَا ابْنُ عَلِى الحِبْر مِنْ آلِ هاشِم كَفانى بِهذا مَفْخَراً حينَ افْخُرُ
اى مردم كوفه! عهد شكن تر از شما نديدهام؛ زشتى، هلاكت، نابودى و شقاوت بر شما باد كه به ما استغاثه كرديد، و ما را به يارى خود خوانديد، ما دعوت شما را پذيرفتيم و شما به سوى
بيعت ما مانند مگس، شتاب گرفتيد! اكنون كه به سوى شما آمديم مانند پروانه سبك فرو ريختيد، و به سوى شر و بدى رو كرديد و شمشيرهاى دشمنان ما را به روى ما كشيديد بى آنكه آنها عدل و دادى در ميان شما فاش كنند، و از ما گناهى نسبت به شما صادر شده باشد. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ستم كاران است! پس بر آن مردم غدار با شمشيرِ از نيام كشيده حمله مىكرد و مىفرمود:
من فرزند على آن مرد عالم صالح هستم از آل هاشم و در مقام مفاخره، اين افتخار براى من بس است.(1)
بقيۀ ابيات كه سزاواراست هر يك ازدوستان اهل بيت آن را حفظ باشند اين است:
وَجَدّى رَسُولُ اللهِ اكْرَمُ مَنْ مَضىوَ نَحْنُ سِراجُ اللهِ فِى الْخَلْقِ نَزْهَرُوَفاطِمُ امّى مِنْ سُلالَةِ احْمَدوَ عَمّى يُدْعى ذُوالجَناحَيْنِ جَعْفَرُوَفينا كِتابُ اللهِ انْزِلَ صادِقاًوَ فينَا الْهُدى وَالْوَحى بِالْخَيْر يُذْكَرُوَ نَحْنُ امانُ اللهِ لِلنّاسِ كُلِّهِمْنَسِرُّ بِهذا فِى الأَنامِ وَنَجْهَرُوَنَحْنُ وُلاةُ الْحَوضِ نَسْقى وُلاتِنابِكَأْسِ رَسُولِ اللهِ ما لَيْسَ يُنْكَرُوَشيعَتُنا فِى النّاسِ اكْرَمُ شيعَةوَ مُبْغِضُنا يَوْمَ الْقِيامَةِ يُخْسَرُ - و جدّ من رسول خدا گرامىترين افراد است و ما چراغهاى خداونديم كه در ميان خلق مىدرخشيم.
فاطمه، مادر من، دختر احمد (رسول خدا) و عموى من جعفر است كه به ذوالجناحين (صاحب دو بال) معروف است.
دربارۀ ما كتاب خدا به حقيقت نازل شده وهدايت و وحى درخانوادۀ ما به خوبىياد مىشود.
و ماييم امان خداوند براى همه مردم و اين مطلب را پنهان و آشكارا در بين مردم بازگو مىكنيم.
ماييم اختيار داران حوض كوثر كه دوستان خود را سيراب مىكنيم با جام رسول خدا، اين مطلب جاى انكار نيست.
شيعيان ما در بين مردم گرامىترين پيروان هستند و دشمنان ما روز قيامت، زيان خواهند ديد.
«او همواره جهاد مىكرد تا بسيارى از شجاعان سپاه كوفه را به خاك هلاكت انداخت و در درياى جنگ فرو مىرفت و از مرگ، انديشه
1) (1)
نمىكرد.»(1)
الاتحاف، ص 17 و 20.
ابن ابى الحديد مىنويسد: «كيست در شجاعت مانند حسين بن على عليهالسلام كه در ميدان كربلا گفتند: ما شجاعتر از او كسى را نديديم در حالى كه انبوه مردم بر او حملهور شده، و از برادران، اهل و ياران جدا شده باشد، مانند شير رزمنده، سواران را درهم مىشكست و چه گمان مىبرى به مردى كه راضى به پستى نشد، و دست در دست آنها نگذارد تا كشته شد.»(2)
عظمت در تصميم به معناى عزم راسخ داشتن به انجام و پايان كار، به طورى كه هيچگاه و به هيچ گونه از عزم خود باز نگردد، و در تصميم خود سستى نورزد؛ از آغاز كار، ملاحظۀ پايان و عاقبت آن را بنمايد و هشيارانه تصميم بگيرد.
اكنون بخوانيد كه حسين عليهالسلام چگونه با پيش بينى پايان كار، وارد ميدان شد و سخنان او چگونه از شعور خطيرش بر مىخاست. آنگاه كه عزم خروج از مكه و سفر به عراق را داشت اين خطبه را خواند:
اَلْحَمْدُ للهِِ، وَ ماشاءَاللهُ وَلا قُوَّة الاّ بِاللهِ، وَ صَلَّى اللهُ عَلى رَسُولِهِ خُطَّ الْمَوْتُ عَلى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَۀِ عَلى جيدِ الْفَتاۀِ، وَما اوْلَهَنى الى اسْلافى اشْتِياقَ يَعْقُوبَ الى يُوسُفَ، وَ خِيرَلى مَصْرَعٌ انَا لاقيهِ كَأَنِّى بِاَوْصالى تَقَطَّعُها عُسْلانُ الْفَلَواتِ بَيْنَ النَواويسِ، وَ كَرْبَلا فَيَمْلاََنَّ مِنّى اكْراشاً جَوْفاً، وَ اجْرِبَۀً سَغْباً لا مَحيصَ عَنْ يَوْم خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللهِ رِضانا اهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلى بَلائِهِ، وَ يُوَفَّيْنا اجُورَ
الصّابِرينَ لَنْ تَشْذَ عَنْ رَسُولِ اللهِ لُحْمَتُهُ بَلْ هِى مَجْمُوعَۀٌ لَهُ فى حَظيرَۀِ الْقُدسِ تَقِرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ وَ يُنَجِّزُ بِهِمْ وَعْدَهُ الا
فَمَنْ كانَ باذِلاً فينا مُهْجَتَهُ، وَ مُوَطِّناً عَلى لِقاءِ اللهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا فَاِنّنى راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللهُ تَعالى.(1)
سمو المعنى، ص 115.
سپاس براى خداست و آنچه خواست اوست مىشود و نيرويى جز به خدا نيست و درود خدا بر پيغمبرش.
مرگ بر فرزندان آدم نوشته شده و آنها را احاطه كرده، مانند گردن بند بر گردن دختر جوان. من بسيار مشتاق به ديدار گذشتگان خويشم همان گونه كه يعقوب مشتاق ديدار يوسف بود. براى من قتلگاهى است كه من آن را خواهم ديد. گويا مىبينم كه در ميان نواويس و كربلا، گرگان بيابان، رگهاى مرا پاره مىكنند تا شكمهاى گرسنۀ خود را سير نمايد. از چنان روزى كه با قلم قضا نوشته شده گريزى نيست، رضاى خدا رضاى ما خاندان است. بر بلاى او صبر مىكنيم تا به ما مزد صابران عطا فرمايد. هرگز پارۀ تن پيغمبر از او جدا نشود، بلكه با او در حظيرۀ قدس در يك جا باشد، چشمش به پارههاى تنش روشن شود و به واسطۀ ايشان به وعدۀ خود وفا كند.
آگاه باشيد! هركس از ريختن خون خويش در راه ما دريغ ندارد، و دل به شهادت و لقاى خدا مىنهد با ما كوچ كند كه من بامداد كوچ خواهم كرد. ان شاء الله تعالى.
اين بود منطق حسين، و سخنان شور انگيز و قاطع او در برابر كسانى كه وى را از تصميمى كه داشت باز مىداشتند.
بسا اشخاصى كه هدف و مبدأ بزرگى را در نظر مىگيرند و برنامههايى عالى اعلام مىكنند، اما در ميانۀ راه، آن گاه كه در برابر خطر قرار گرفتند
1) (1)
برنامه را فراموش مىكنند يا هنگامى كه مال، اعتبار و مقامى به آنها پيشنهاد كردند مال و مقام يا شهوترانى، آنها را ذليل و بيچاره ساخته و از هدف خود چشم پوشى مىنمايند؛ اين افراد از هدف خود دست مىكشند. اينان علاوه بر آنكه در ميدان فضيلت، سهمى نصيبشان نمىشود دامنشان به عيب و ننگ، آلوده مىگردد و اگر از آغاز سخنى نمىگفتند و برنامهاى اعلام نمىكردند شرافت و ايمانشان كمتر زيان مىديد.
حسين عليهالسلام در اينجا نيز مانند جدّ و پدرش از تمام كسانى كه براى حق و به نام عدل قيام كردند برندۀ ميدان بود، و وقتى با همه نوع خطرى مواجه شد و گونه اسبابى كه ديگران را ناچار به تسليم مىساخت فراهم گشت، فرمود:
لا وَاللهِ لا اعْطيكُمْ بِيَدى اعْطاءَ الذَليلِ، وَ لا افِرُّ فِرارَ الْعَبيدِ يا عِبادَاللهِ انِّى عُذْتُ بِرَبَّى وَ رَبَّكُمْ انْ تُرْجَمُونِ اعُوذُ بِرَبِّى وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مَتَكَبِّر لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ.(1)
سمو المعنى، ص 117.
نه، به خدا سوگند! به خوارى دست در دست شما نمىگذارم و چون بندگان از جهاد فرار نمىكنم. اى بندگان خدا! من پناه مىبرم به پروردگار خودم و پروردگار شما ازاينكه مرا سنگباران كنيد، و پناه مىبرم به خدا از هر متكبرى كه ايمان به روز قيامت ندارد.
و نيز فرمود:
ثُمَّ ايْمُ اللهِ لا تَلْبِثُونَ بَعْدَها الاّ كَرَيْثِ ما يُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتّى تَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحى، وَ تَقْلُقَ بِكُمْ قَلَقَ الَْمحْوَرِ عَهْدٌ عَهَدَهُ الى ابى عَنْ جَدّى فَأَجْمِعُوا امْرَكُمْ، وَ شُرَكائَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ
اَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا الى وَلا تُنْظِرُونَ انِّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللهِ رَبِّى وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دابَّة الاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها انَّ
1) (1)
رَبِّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيم(1)
قسمتى از خطبۀ امام شهيد عليه السّلام در روز عاشوراست كه در كتب معتبرۀ مقاتل ذكر شده است. رجوع كنيد به نفس المهموم، ص 225.
به خدا سوگند! بعد از من درنگ مكنيد مگر به مقدارى كه كسى بر اسب نشيند، تا روزگار بر شما چون آسياب گردد و چون محور، مضطرب شويد؛ عهدى است كه پدرم از جدم مرا به آن خبر داده است. پس شما كار خود را فراهم كنيد و همكارانتان را گرد آوريد و بر من بتازيد و مرا مهلت ندهيد، من بر خدايى كه پروردگار من و شماست توكل كردهام، هيچ جنبندهاى نيست مگر آنكه ناصيۀ او به دست خداست، بهدرستىكه پروردگارمن برصراطمستقيم است.
1) (1)
در اين عظمت نيز حسينعليهالسلام مقامى عجيب و سخت شگفتانگيز داشت و مردانگى در وجود او به حد اكمل نمايش يافت. شايد برجستهترين موارد ظهور مردانگى آن حضرت، زمانى بود كه سپاه كفرپيشه، او و اصحابش را تير باران نمودند. حسين عليهالسلام برخاست نگاهى به آن تيرها و نگاهى به اصحاب كرد؛ سپس فرمود:
قُومُوا رَحِمَكُمُ اللهُ الَى الْمَوْتِ الَّذى لابُدَّ مِنْهُ فَاِنَّ هذِهِ السّهامَ رُسُلُ الْقَوْمِ الَيْكُمْ
بر خيزيد! خدا شما را رحمت كند، و از مرگى كه چارهاى از آن نيست پيشواز نماييد، اينك اين تيرها فرستادههاى اين مردم به سوى شمايند.
اصحاب برخاستند و ساعتى را با آنها نبرد كردند تا جمعى از آنان به شهادت رسيدند. در اين هنگام حسين، دست بر محاسن شريف زد و فرمود:
اِشْتَدَّ غَضَبُ اللهِ عَلَى الْيَهُودِ اذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً، وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصارى اذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَة، وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الَْمجُوسِ اذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ، وَاشْتَدَّ غَضَبَهُ عَلى
قَوْم اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِمْ اما وَاللهِ لااُجيبُهُمْ الى شَىء مِمّا يُريدُونَ حَتّى الْقَى اللهَ وَاَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمى(1)
سمو المعنى، ص 118.
1) (1)
خشم خدا بر يهود شدت يافت وقتى براى او فرزندى قرار دادند، و غضب خدا بر نصارا سخت شد وقتى او را ثالث ثلاثه خواندند. و غضب خدا بر مجوس سخت شد وقتى آفتاب و ماه را به جاى خدا پرستيدند، و خشم خدا شدت يافت بر قومى كه همكلام و متفق براى كشتن پسر دختر پيغمبر خودشان شدند، به خدا آنها را به آنچه مىخواهند جواب نمىدهم تا اينكه خدا را ملاقات كنم در حالى كه به خون خود خضاب شده باشم.
جملهاى كه از مردانگى حسين هراسانگيز است اين است كه فرمود:
قُومُوا رَحِمَكُمُ اللهُ الَى الْمَوْتِ
و ديگر اينكه فرمود:
اَما وَاللهِ لا اجيبُهُمْ...
اين دو جمله با كمال وضوح، مردانگى حسين عليهالسلام را آشكار مىسازد كه در چنان موقف مهيب و وحشتناكى هيچ گونه بيم و هراس، شكست و خودباختگى بر وجود او مستولى نگشت؛ اصحاب را به استقبال از مرگ دعوت فرمود مانند آنكه آنها را برخوان لذيذترين غذاها بخواند.
و به حق هم آن مرگى كه حسين به آن دعوت مىكرد، لذتبخش بود؛ زيرا او مىخواست با باطل نبرد كند و برهان خداوند كه مبدأ او بود، در پيش چشمانش ترسيم شود وصداى خدا را كه صداى ضمير و وجدان پاك و ايمان سرشارش بود مىشنيد و جز اين كلمات چيزى ديگر نمىديد: خدا، پيغمبر خدا، قرآن (كتاب خدا).
اين نوشتار، مجال آن را ندارد كه پيرامون شجاعت روحى و بدنى
حسين، سخن راند پس بهتر اين است كه به همين مقدار قناعت كرده و خوانندگان گرامى را به مطالعۀ كتابهاى مقتل و تفكر در تاريخ زندگى آن حضرت دعوت كنيم.
اين صفت از اصول اخلاقى حميده و ملكات پسنديده است و آيات شريفه و احاديث در فضيلت آن بسيار گفتهاند، بيش از هفتاد موضع در قرآن از صبر سخن مىگويد:
اِنِّما يُوفَّى الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِساب(1)
سورۀ زمر، آيۀ 10؛ همانا پاداش صابران، بىحساب داده خواهد شد.
وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذينَ صَبَرُوا اجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ(2)
وَ اصْبِرُوا انَّ اللهَ مَعَ الصّابِرينَ(3)
روايات بسيارى نيز دربارۀ صبر وارد شده است و از روايات، اين حديث معروف و معتبر، كافى است:
اَلصَّبْرُ مِنَ الاِْيمانِ كَالرَّأسِ مِنَ الْجَسَدِ لا خَيْرَ فى جَسَد لا رَأْسَ مَعَهُ، وَ لا فى ايمان لا صَبْرَ مَعَهُ(4)
از حضرت اميرالمؤمنين نيز روايت است:
1) (1)
2) (2) سورۀ نحل، آيۀ 96؛ حتماً به آنانكه شكيبايى ورزيدهاند بهتر از آنچه كردهاند پاداش دهيم.
3) (3) سورۀ انفال آيۀ، 46؛ و صبر كنيد؛ به راستى خداوند با صابران است.
4) (4) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 107؛ نسبت صبر به ايمان مانند سر به بدن است؛ در بدن بىسر، خيرى نيست و در ايمانى كه صبرى با آن نيست نيز خيرى نيست.
اِطْرَحْ عَنْكَ وارِداتِ الْهُمُومِ بِعَزائِمِ الصَّبْرِ، وَ حُسْنِ اليَقينِ(1)
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 105؛ غمهايى كه بر تو وارد مىشود را با عزم بر شكيبايى و يقين شايسته، از خود دور ساز.
و از حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام در حديث است كه فرمود:
آزمايش كرديم، و آزمايش كنندگان آزمايش كردند، نديديم چيزى را كه وجودش سودمندتر و عدمش زيان بارتر از صبر، باشد. با صبر همۀ امور مداوا مىگردد، و صبر به غير خود مداوا نمىشود.
راغب مىگويد: الصَّبْرُ حَبْسُ النّفْسِ عَلى ما يَقْتَضيهِ العَقْلُ وَ الشَّرْعُ اوْ عَمّا يَقْتَضِيانِ حَبْسَها عَنْهُ(2)؛ صبر، وادار كردن نفس است بر طبق فرمان عقل و شرع، يا حبس و باز داشتن نفس است از آنچه عقل و شرع بازداشتن نفس را از آن لازم مىشمارند.
حسين عليهالسلام در مقام صبر، امتحانى داد كه دوست و دشمن از عظمت آن در شگفتى ماندند و حتى فرشتگان آسمان نيز از آن صبر و شكيبايى در تعجب فرو رفتند.
برحسب فقرۀ زيارت ناحيۀ مقدسه:
وَ قَدْ عَجَبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَةُ السَّماوات(1)
بحار الانوار، ج 98، ص 240؛ و براستى از صبر تو، فرشتگان آسمانها شگفتزده شدند.
ظهور اين فضيلت از آن حضرت به نوعى شد كه سخن از صبر و خويشتن دارى آن امام شهيد، توضيح واضحات است. با اين حال، از جهت فايدۀ اخلاقى چند قسم از اقسام عالى صبر را بيان مىكنيم و سپس موقف عظيم و بىنظير آن حضرت را در هريك نشان مىدهيم.
1) (1)
صبر در جهاد اين است كه مجاهد راه خدا به واسطۀ ايجاد جراحات و زخم اسلحه، پشت به ميدان نكند و از زخمهاى كارى، پريشان خاطر نشود و روحيهاش از يورش و حملۀ دسته جمعى قواى مسلح دشمن ضعيف نگردد.
يكى از علل فتوحات مسلمانان در صدر اسلام اين بود كه مسلمين براى كسب ثواب و فوز به قرب خدا در ميدانهاى نبرد، آسوده خاطر و با اطمينان، صابرانه جهاد مىكردند. قرآن اين مردم را مدح نموده، و از صبر آنان تمجيد كرده است:
وَ الصّابِرينَ فِى الْبَأساءِ وَ الضَّرّاءِ، وَ حينَ الْبَأسِ(1)
سوره بقره، آيه 177؛ و صبر كنندگان در محروميتها و نگرانىها و در هنگام حوادث مشكل.
و در آيهاى ديگر مىفرمايد:
كَمْ مِنْ فِئَة قَليلَة غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً
بِاِذْنِ اللهِ وَاللهُ مَعَ الصّابِرينَ(2)
اين افتخار در ميدانهاى جهاد اسلامى در درجۀ نخست نصيب على عليهالسلام و خاندان پاكش بود. آنان در هيچ يك از جنگها از جهاد، روى
نگرداندند. على عليهالسلام در جنگ بدر، حنين، احزاب و غزوات ديگر شركت داشت. او در نهايت صبر و تحمل، ثابت قدم بود به طورى كه در
جنگ احد، نود جراحت بر بدنش وارد شد اما همچنان مىجنگيد و از پيغمبر و اسلام مردانه و صادقانه دفاع مىنمود. برادر آن حضرت، جعفربن ابىطالب در جنگ موته بيش از هفتاد زخم شمشير و نيزه بر بدنش وارد شد. آن مجاهد راه خدا، پرچم اسلام را نگاه داشت تا دستهايش را قطع كردند و همچنان ثبات ورزيد تا او را برحسب بعضى تواريخ، به دو نيمه ساختند.
حسين عليهالسلام به روايت ابن اثير و مسعودى و نقل عقاد، سى و سه طعن نيزه و سى و چهار زخم شمشير و خنجر برداشت كه اين شصت و هفت زخم به غير از زخم تيرها بود.
عقاد نقل مىكند: «مجموع جراحاتى كه اثر آن در لباس امام حسين عليهالسلام هويدا بود صد و بيست جراحت بود؛ حتى از بعضى روايات استفاده مىشود كه مجموع جراحات وارده از شمشير، تير، نيزه و سنگ بر آن بدن عزيز خدا بيش از سيصد و ده جراحت بوده است و تمام اين زخمها از پيش رو و سينۀ مطهر بر آن حضرت رسيده بود.»(1)
. قمقام زخار، ص 468؛ ابوالشهداء، ص 188؛ مروج الذهب، ج 3، ص 11.
حسين عليهالسلام با اين كثرت جراحات باز هم جنگ مىكرد و رجز
مىخواند و تا ممكن بود سواره و سپس پياده به سپاه دشمن مردانه حمله مىكرد؛ حتى آن وقتى كه بر زمين مىافتاد با كمك شمشير برمىخاست و آن مردمى كه ننگ عالم انسانيت شدند را از خود دور مىگرداند و دفاع مىكرد و صبر مىنمود.
1) (1)
اين نوع صبر از صبر بر جراحات و آلام بدنى به مراتب دشوارتر و طاقتفرساتر است. اما حسين عليهالسلام، كه صبر و شكيبايىاش از كوههاى عالم بيشتر بود در داغ مرگ جوانان و برادران، و مصيبت بهترين اصحاب و ياران كه همه را با لب تشنه در پيش رويش به فجيعترين وضعيتى به شهادت مىرساندند و بدنشان را پاره پاره مىكردند، صبرى كرد كه از آغاز عالم تا به حال، چنان صبرى از كسى آشكار نشده است.
آغوش آن امام، قتلگاه طفل شش ماههاش گرديد.
برادر زادۀ سيد شهيدان كربلا در آغوش آن امام مظلوم به شهادت رسيد.
كودك خردسال ديگرش را كه لرزان از خيمه بيرون آمده بود با ضربت عمود، تشنه كام كشتند.
او در تمام اين مصيبات جانكاه، صبر كرد؛ حتى كودكى را كه شمشير
دشمن دستش را قطع كرده بود مانند مردان دنيا ديده امر به صبر مىكرد و مىفرمود:
يَا ابْنَ اخى اصْبِرْ عَلى ما نَزَلَ بِكَ، وَ احْتَسِبْ فى ذلِكَ الخَيْرَ(1)
بحار الانوار، ج 45، ص 54.
اى برادرزادۀ من! صبركن برآنچه كه برتو (از بلاها و مصيبتها) وارد شده و اينها را خير حساب كن!
1) (1)
حسين عليهالسلام اهل بيتش را در معرض اسيرى مىديد و با اينكه اين مصيبت براى او، كه مجسمۀ غيرت ومردانگى بود بسيار سخت و جانگداز مىنمود، صبر فرمود و آنها را به صبر، وقار، خاموشى و خويشتندارى سفارش مىكرد و به رحمت خدا مژده داده و مىفرمود:
وَ رَحْمَةُ اللهِ لاتُفارِقُكُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(1)
رحمت خداوند در دنيا و آخرت از شما جدا نمىگردد.
1) (1)
پيامبر اعظم صلّىالله عليه و آله وسلّم در روايت مىفرمايد: «نيرومند كسى است كه به هنگام خشم، مالك خويش گردد.»(1)
بحار الانوار، ج 74، ص 151.
حسين عليهالسلام هرگز تحت تأثير خشم و غضب، كارى را انجام نداد؛ او به هنگام غضب برخود مسلط بود و اگر تمام عوامل خشم فراهم مىشد، آن حضرت از طريق اعتدال و ميانهروى و راه صواب به قدر چشم برهم زدنى بيرون نمىشد.
علائلى مىنويسد: «غلامى از غلامان حضرت، آب بر دست مباركش مىريخت؛ ظرف آب از دست غلام در طشت افتاد، آب طشت بر روى مقدس ايشان پاشيد. غلام عرض كرد: اى آقاى من! «وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ». فرمود: «خشمم را فرو خوردم.» غلام گفت: «وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ». فرمود: «تو را عفو نمودم». عرضكرد: «وَاللهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ».(2)
فرمود:
اِذْهَبْ فَاَنْتَ حُرٌّ لِوَجْهِ اللهِ الْكَريم
برو كه تو در راه خدا آزادى!(3)
يكى از نمايشهاى حُسن خلق و كَرَم آن حضرت كه نشان مىدهد آن
امام شهيد در برابر عوامل غضب، خشم و كينه، كمال قدرت و ايستادگى را داشت، سيراب كردن لشكر حرّ است. وقتى كه لشكر حرّ در گرمگاه روز رسيدند و حضرت، تشنگى را مشاهده كرد فرمان داد تا به آنها و اسبهايشان آب بياشامند. برحسب امر امام، تمام سپاه دشمن را از مرد و مركَب، سيراب كردند و بر پاها و شكم چهارپايانشان آب پاشيدند.
على بن طعان محاربى گفت: «من پس از همه رسيدم؛ آن بحر كَرَم و نورِ ديدۀ ساقى كوثر مرا به آن حال ديد؛ به زبان مبارك و در نهايت لطف و مرحمت به لغت حجاز فرمود:
يَابْنَ اخِى انْخِ الراوِيَه
برادرزاده! شتر را بخوابان.
من معناى كلام امام را ندانستم، امام دانست كه نفهميدم پس فرمود:
اَنْخِ الْجَمَلَ
شتر را بخوابان.
من شتر را خوابانيدم. سپس فرمود:
اخنث السِقا
دهانه مشك را بر گردان و آب بنوش!
من نتوانستم. امام پيش آمد و دهانۀ مشك را به دست مبارك پيچيد تا آب نوشيدم.(1)
قمقام زخار، ص 350 و ساير كتب مقتل.
1) (1)
از نمونههاى ديگر صبر آن حضرت، امتناع او از شروع جنگ بود. با اينكه مىدانست آن لشكر كفر پيشه به هيچ وجه بر او و عزيزانش رحم نمىكنند و با اينكه از آنها رفتارها و حركاتى سر مىزد كه صبر بر آن اعمال نكوهيده، دشوار بود آن حضرت، حجت را بر آنها تمام ساخت و نه خود و نه اصحابش دست به اسلحه نبردند.
چون نامۀ ابن زياد به حرّ رسيد و در آن دستور داده بود كه حرّ بر حسين عليهالسلام كار را تنگ بگيرد و ايشان را در بيابانى بىآب و سبزه فرود آورد زهير بن القين به امام عرض كرد: «به خدا قسم! آن سپاهى كه پس از اينها بيايند بسى بيشتر باشند، اجازه بده تا هم اكنون با اين گروه نبرد كنيم.» آن حضرت فرمود: «من ابتدا جنگ را شروع نمىكنم.»
همچنين وقتى آب را بر روى امام و اصحابش بسته بودند و همۀ لشكريان آن حضرت از زن و مرد، كوچك و بزرگ، جوان و پير، بيمار و
سالم، حتى اسبها و مراكب، تشنه بودند و صيحۀ تشنهكامان همواره به گوش امام مىرسيد، ايشان از شروع جنگ، خوددارى فرمود.
حتى زمانى كه جرثومۀ شرارت و خباثت، شمر ملعون روز عاشورا به خيام طاهره نزديك شد و در پيرامون خيمههاى جلالت و عظمت مىگرديد تا نقطهاى را كه از آنجا مىتوان به خيام و لشكرگاه امام، حمله كرد معيّن سازد، خندقى را ديد كه آتش در آن افروختهاند؛ بانگ برداشت و به امام جسارت كرد. مسلم بن عوسجه كه در تيراندازى مهارت داشت اجازه خواست شمر را با تير بزند و زمين را از لوث وجود خبيث آن دشمن خدا پاك سازد. حضرت اجازه نفرمود؛ زيرا از شروع كردن جنگ
كراهت داشت؛(1)
ابوالشهداء، ص 172؛ قمقام زخار، ص 390.
مثل اينكه مىخواست جنگش با آنها صورت دفاع داشته باشد.يكى ديگر از نمونههاى گذشت، عفو و صبر آن حضرت، كه دليل بر عزم محكم، قوّت تصميم و بلندى همت ايشان است، قبول توبۀ حرّ و آن همه ملاطفت و محبتى است كه نسبت به او از آن معدن صبر، حلم، عفو و بخشش صادر شد.
صبر و گذشت امام نسبت به حرّ مصداق بارزى از مفاد سخن پروردگار است كه فرمود:
وَ لِمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ انَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الاُمُورِ(2)
اين نوع شكيبايى سخت دشوار است، به خصوص اگر تشنگى در نهايت شدت باشد. تسليم نشدن به دشمن با زحمت تشنگى، علامت تصميم و عزم راسخ و فوق العاده است. شايد در تاريخ موردى نباشد كه آب را بر روى طرف مقابل بسته باشند و او از تسليم خوددارى كرده باشد.
برحسب تواريخ و كتابهاى معتبر مقتل، از روز هفتم محرّم آب را بر روى آن حضرت و خاندان و اصحابش بستند. از آن روز تا روز عاشورا اگر هم يكى دو مرتبه به وسيلۀ حفر چاه و كوشش حضرت عباس، قمر بنى هاشم، آبى تهيه شد، بالطبع سالمندان و بزرگان از آن استفاده نمىكردند و فقط اطفال و خردسالان و مراكب زبان بسته را يكى دو وعده با آن سيراب كردند؛ بنابراين داستان تشنگى امام عليهالسلام فوق العاده غم انگيز و شكيبايى آن حضرت بر رنج تشنگى تحيرآميز است.
كسانى كه گرماى عراق را ديدهاند مىدانند كه تحمل چند ساعت تشنگى در آنجا طاقت فرساست. زحمت جهاد در آفتاب سوزان، كثرت جراحات و ريزش خون، همه باعث شدت تشنگى است اما آن امام تشنهكام بر اين رنج عظيم، صبر فرمود و تسليم آن ناكسان نگرديد. صَلَّى اللهُ عَلَيْكَ يا ابا عَبْدِالله.
كاملاً آشكار است كه ظهور تمام اقسام صبر از آن حضرت، به منظور اطاعت فرمان خدا بود، و ايشان براى امتثال امر خدا از آن همه بلا و مصيبت استقبال كرد و پيشنهادهايى كه دوستان يا دشمنان به او دادند مبنى بر اينكه با يزيد بيعت كند يا به نحوى با وى به سازش و سكوت، رفتار نمايد را نپذيرفت و رد كرد.
آرى! شخصيت عظيم، مناقب و كرامتهاى اخلاقى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در هرناحيه به حدى وسيع است كه با بسط مقال يا تأليف كتابهاى مستقل هم نمىتوان جمال آن آفتاب حقيقت و خُلق و خوى آن آينۀ راستى را نشان داد؛ از اين رو ناچار به ايجاز و اختصار پرداختيم و به طور جامع و مختصر مىگوييم كه آن حضرت در علم، معرفت، حلم، فصاحت، بلاغت و خلق و خوى، سرآمد تمامى مخلوقات بود.