ghaemiyeh.com
نام كتاب: حج در آئينه شعر فارسى
نويسنده: محمد شجاعى
موضوع: مرجع
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: تابستان 1388
نوبت چاپ: 2
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
در چشم انداز ادب پارسى، منظره شكوهمند حج از زيبايى و جذابيت ويژهاى برخوردار است. كمتر شاعرى است كه كعبه و وابستهها و مشاعر زيباى حج را به تصوير نكشيده و واژهها و ويژگيهاى آن را به گونهاى بسزا توصيف نكرده باشد.
پس از سيرى چهار ساله در بوستان شعر كهن و ديوان شاعران پارسىگوى، حج را موضوعى يافتم به بيكرانگى و گستردگى اقيانوس و به عمق ناپيداى دريا و به ارتفاع بلند آسمان كه هرچه آن را مىپيمودم و در قعر آن فرو مىرفتم و به بلنداى آن پرواز مىنمودم پايانش را نمىديدم و به انتهايش نمىرسيدم.
در اين سياحت روحانى و پرواز آسمانى گوهرهايى درخشان و ستارگانى فروزان در حد گنجايش دو دست و شمارش انگشتان از دل دريا و سينه آسمان به دست آوردم
كه سخاوتمندانه تقديم مىدارم.
نگارنده پس از آنكه مطمئن شد كه كسى در اين باغ پهناور گردش نكرده و گلى از اين گلشن جاويد نبوييده، مشتاقانه در اين گلزار قدم نهاد و قلم زد و به پيرايش و آرايش آن پرداخت.
وى به دو شيوه اين راه را پيموده است؛ شيوه نخست كه شامل اين جلد مىباشد بهصورت «موضوعى» و در موضوعات گوناگون حج را بررسى كرده است.
شيوه دوم كه شامل جلد آينده مىشود، حج را از نگاه هر شاعر به طور جداگانه و به ترتيب تقدم و تأخر زمانى، از قرن سوم تا قرن دهم نگاشته است. و در جلد سوم، حج را به همين گونه از شعراى قرن يازدهم به بعد جمع آورى كرده است.
نگارنده در جلد اول، يعنى همين جلد، كوشش كرده، اشعار شاعران پارسى گوى را از قرن سوم تا قرن دهم در تمام زمينههايى كه به نوعى به حج مربوط مىشود گرد آورده و به تجزيه و تحليل بپردازد و سرانجام از گلواژههاى عطر آگين و خوشبويى كه در اين گلستان روييده، دستهگلهايى چيده و به گلدوستان هديه نمايد. وى تا حد امكان سعى كرده سرودهها را به ترتيب قرن و تاريخ وفات شاعر بنگارد و در اين بين اگر بيتهايى از لابلاى قصايد، غزليات، قطعات و سرودههاى شاعران كه حذف آن آسيبى به موضوع وارد نمىكرد آورده نشده و يا از قلم افتاده است، باخواست خدا در جلد دوم همه آنها در زير عنوان هر شاعر آورده مىشود.
نويسنده در اين جلد، از زواياى گوناگون و تازهاى به منظره زيبا و تماشايى حج نگريسته و از مناظر دلگشا و دل انگيز آن بهرهمند گشته است. هم در متن و پاورقيها به عنوان شاهد مثال به بُعد تاريخى حج نظر افكنده و هم به جغرافياى آن نگاه انداخته و هم يك دوره آداب، اسرار، اعمال و مناسك حج را از ديدگاه شرع، عرفان، تصوف، ولايت و ... بررسى و تحقيق كرده است و به نكات نگفته و نهفته بسيارى رسيده است.
وى اقرار دارد اين يافتهها تنها و تنها، مرواريدى است از دل ژرفاى دريا و ستارهاى است از كهكشان دور دست آسمان و گامى است در دل بىانتهاى كوير و جرعهاى است در پهندشت خشك زمين و واژهاى است از واژگان گسترده ادب و بيتى است از ديوانهاى شاعران پارسىگوى؛ و اين در حالى است كه تازه، شاعران، عارفان، اديبان، انديشمندان، نويسندگان، گويندگان، هنرمندان و ... خود، تنها توانستهاند به اندازه شعور، معرفت، ادب، انديشه، قلم، زبان، هنر و توانايى و استعداد و شايستگى خويش، رازى از خزينه اسرار و رمزى از گنجينه رموز حج را دريابند و به بعدى از ابعاد و گوشهاى از زواياى آن بنگرند. «(1)
حج بسان قرآن است كه همه از آن بهرهمند مىشوند ولى انديشمندان و غواصان و دردآشنايان امت اسلامى اگر دل به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرو رفتن در احكام و سياستهاى اجتماعى آن نترسند از صدف اين دريا، گوهرهاى هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن سيراب خواهند گشت. ولى چه بايد كرد و اين غم بزرگ را به كجا بايد برد، كه حج بسان قرآن مهجور گرديده است، و به همان اندازهاى كه آن كتاب زندگى و كمال و جمال در حجابهاى خود ساخته ما پنهان گرديده است و اين گنجينه اسرار آفرينش در دل خروارها خاك كج فكريهاى ما دفن و پنهان گرديده است و زبان انس و هدايت و زندگى و فلسفه زندگىساز او به زبان وحشت و مرگ و قبر تنزل كرده است، حج نيز به همان سرنوشت گرفتار شده است. از پيام امام خمينى، 29/ 6/ 58، صحيفه نور، ج 9، ص 176.
»برخى به حج از ديد فردى نگريستهاند و برگزارى اين مراسم را جهت يك دوره تهذيب و تزكيه نفس و خودسازى مىدانند كه شعرا بيشترين حرف را در اين زمينه زدهاند.
گروهى به حج از ديدگاه اجتماعى نگريستهاند و آن را يك كنگره بزرگ و يك اجتماع باشكوه براى رفع مشكلات و نابسامانيهاى جهان اسلام دانستهاند كه در آن سياه و سفيد، فقير و غنى، مسؤول و رعيت، شرقى و غربى، همه گرد هم مىآيند و اعلام حضور و وجود مىكنند.
بعضى ديگر به حج از ديد سياسى نظر كردهاند و فلسفه اين گردهمآيى بزرگ را جهت وحدت و وحدت جهت مسلمين و براى بررسى وضع حكومتها و نظامهاى
1) - امام خمينى قدس سره فرموده است:
موجود در جهان اسلام مىدانند.
جمعى از ديد اقتصادى نگاه كردهاند و آن را اجتماع سالانه براى تجارت و داد و ستد و رد و بدل كالاها و آشنايى با توليدات همديگر مىدانند.
عدهاى به حج از ديد نظامى نظر افكندهاند و آن را از ابتدا تا انتها اشاراتى به آمادگى نظامى دانستهاند و فلسفه وقوف در عرفات و مشعر را كسب معرفت و شعور براى رمى جمره عقبه يعنى مبارزه با شيطان بزرگ مىدانند.
برخى حج را از ديدگاه عرفانى نگاه كردهاند و گفتهاند بايد از قشر و پوست و ظاهر اعمال به مغز و باطن اعمال رسيد و خانه، وسيله و واسطهاى است تا بدينوسيله حاجيان بهصاحبخانه برسند.
دستهاى، حج را از بعد ادبى و شعر تماشا كردهاند و آن را كنگره سالانه شاعران و انديشمندان دانستهاند و به خصوص درگذشته مركزى براى شعر خوانى و انشاد اشعار و سرودهها بوده به طورى كه اشعار برگزيده هفت يا ده تن از شعراى روزگار جاهليت را بر در كعبه آويخته بودند تا هر تازه واردى آن را بخواند و بدينوسيله مايه شهرت و افتخار آنان گردد. اين اشعار را سبعه معلقه، يا معلقات سبعه مىگفتند و سرايندگان اشعار را «اصحاب معلقات سبعه» مىناميدند. پس از نزول قرآن كريم كه در اوج فصاحت و بلاغت بود اين شاعران از بيم رسوايى قصايد خود را پنهانى برداشتند. «(1)
منوچهرى
با روان خرد بياميزش بر در كعبه دل آويزش
سنايى
اگر ز كعبه بياويختند سبعيات فرشته، شعر من از عرش مىدرآويزد
قوامى رازى
بر در كعبه شايد ار شعرم خادم كعبه بان در آويزد
خاقانى
از رشك آن بگريخته بر خاك خذلان ريخته نظمى كه بود آويخته در كعبه بهر امتحان
جامى
»1) - از ميان خانه كعبه فرو آويختند شعر نيكو را به زرين سلسله پيش عزى
نگارنده كه تا كنون شش بار توفيق تشرف به خانه خدا را داشته و خواندهها و شنيدههاى خود را به مشاهده و معاينه بدل كرده است برخود لازم ديد تا اين تجربيات و يافتهها را در خدمت زبان و ادبيات فارسى كه رشته تحصيلات تكميلى او بوده در آورد از اينرو قدم در اين ميدان نهاد و با انتخاب موضوع «حج در آيينه شعر فارسى» بخشى از عمر خود را به پيمودن اين راه طى نشده پرداخت. از ديگر سو به پاس سپاس و قدردانى از الطاف و موهبتهاى پياپى پروردگار در اجازه ورود و تشرف بندهاش به خانه خود و به شكرانه اين توفيقات پيوسته الهى بر خود فرض و وظيفه دانست تا آنجا كه در امكان و توان وى باشد در اين موضوع قلم و قدم زند تا هم شكر نعمت گزارده باشد و بدين سبب نعمتش هر ساله فزونى يابد و هم پارهاى از وظايف و ديونى را كه بر خود احساس مىكرده ادا كرده باشد و هم بهانهاى باشد تا هماره فكر و انديشه حج در ذهن او و خاطره و يادش در دل او و ذكر و نامش بر زبان و قلم او جارى باشد.
نگارنده خود هفت سال در انتظار خانه خدا بىقرارى مىكرد، هفت سال در آرزوى وصال خانه دوست بىتاب و ناآرام بود، هفت سال در آتش عشق كعبه مىسوخت و مىگداخت، هفت سال جهت ديدار ديار يار مىدويد، هفت سال ديوانهوار هر درى را مىكوبيد و به هر كسى متوسل مىشد و به هر وسيلهاى چنگ مىزد و تا مرز جنون و ديوانگى پيش مىرفت و نا خودآگاه ابياتى از چشمه دل بر زبانش جارى مىگشت.
در تف تند جگر سوز تبم دود آه است بلند از دو لبم
آه از درد ستوه آور هجر كعبه وصل تو را مىطلبم
تابم اى كعبه مقصود برفت از تنور دل من دود برفت
در غم هجر تو اى كعبه عشقصبر ايوبم اگر بود برفت
در اين مدت بود كه هر گاه به ياد كعبه مىافتاد مىگريست و از فراقش اشك حسرت مىباريد و تنها در اين مدت بود كه وى معنى عشق و عاشقى را فهميد و واژههاى مقدس جنون و وصل و هجران و انتظار را از عمق جان دريافت و بىاختيار تراوشات دل خود را زمزمه مىكرد:
به آه دل جهان افروختم من جنون و عشق را آموختم من
از اين آتش كه در جان من افتاد خدايا ساختم من سوختم من
و حاصل اين سوز و گدازها و درد و انتظارها، مناجاتنامه و راز و نياز موزونى بود كه به خصوص در موسم حج از چشمه دل وى مىجوشيد و فوران مىكرد و در آسمان ناپديد مىشد و گاه به ابرها مىپيوست و قطراتى از آن برصحيفهاى مىافتاد وصفحهاى را تر مىكرد. يادگار آن روزها، پراكنده گويىهايى شد كه اينك قصيدهاى از آن تقديم مىگردد. در اين شعر با آنكه كلمات روان قافيه نسبتاً محدود بوده، بخشى از اصطلاحات مناسك حج آورده شده است.
از نگارنده:
عشق كعبه
نامت اى «كعبه» هميشه به لبم ز آتش هجر تو در تاب و تبم
عشقت انداخته سوزى به دلم كه گواه است بر آن دود لبم
من به آهنگ «حجازى» همه شب به سماع و مى و رقص و طربم
كى به سر منزل مقصود رسم من كه از قافله يك ره عقبم
كى به «ميقات» كنم «نيت» پاك تا در انديشه سيم و ذهبم
كى به تن «جامه احرام» كنم تا كه پابست لباس و لقبم
كى به «لبّيك» دو لب باز كنم تا كه آلوده لهو و لعبم
كى سبكبار كنم «سعى» و «طواف» من كه حمال حطام و حطبم
كى به «ذىحجه» روم زى «عرفات» من كه نشناخته طى شد رجبم
كى «افاضه» كنم از دشت «وقوف» من كه عاجز ز طى يك وجبم
كى به «مسلخ» بكنم «ذبح» عظيم تا ذبيح شهوات و غضبم
«نُسك» و «بيتوته» و «رمى جمرات» در «منا» گر كه كنم در عجبم
كى گذر از سر و از حلق كنم تا ز «حلق» سر و مو در تعبم
كى شوم مست مى «زمزم» دوست من كه سرمست شراب عنبم
گر به «خال سيه» ت بوسه زنم شكر توفيق شود روز و شبم
بر درت هر چه زدم كس نگشود تا كه بستم در نام و نسبم
نا اميد از همه اسباب شدم تا سبب ساز همو شد سببم
طى نكردم به خود اين «وادى» عشق كس فرستاد خدا در طلبم
از دل زخميم آمد اين شعر تو مپندار كه اهل ادبم
اولين شاعر پارسىگويى كه نامى از مكه و حرم در اشعار او آمده «بسام كورد» نام دارد. وى از شاعران قرن سوم و از خوارج عهد يعقوب ليث بود كه بهصلح نزد او آمد و در مدح يعقوب شعرهاى بسيار به روش محمد بن وصيف گفت. در تاريخ سيستان نام او در رديف اولين شاعران پارسىگوى است. از شعر بسام يك قطعه پنج بيتى در مدح يعقوب و شكست عمار خارجى باقى است كه مانند نمونههاى شعر محمد وصيف سست مايه است.
مكه حرم كرد عرب را خداى عهد تو را كرد حرم در عجم
هر كه در آمد همه باقى شدند باز فنا شد كه نديد اين حرم «(1)»
1) - شاعران بىديوان
شاعر پارسىگوى ديگرى كه در قرن سوم مىزيست و در اشعارش كلمه «مكى» آمده است «محمد بن مخلد سگزى» است.
نام اين شاعر نيز درصف دو شاعر ديگر سيستانى، محمد بن وصيف و بسام كورد به عنوان اولين شاعران پارسىگوى قرار دارد و در تاريخ سيستان يك قطعه سه بيتى از وى نقل گشته كه در مدح يعقوب و شكست عمار است.
جز تو نزاد حوا و آدم نكشت شير نهادى به دل و بر منشت
معجز پيغمبر مكى تويى به كنش و به منش و به گوشت
فخر كند عمار روزى بزرگ گوهر آنم من كه يعقوب كشت «(1)»
اوّلين شاعر پارسى گويى كه نام «كعبه» در اشعار وى آمده «رودكى» است.
او را از قديمىترين شاعران و پدر شعر فارسى خواندهاند. وى در سال 329 يا 330 چشم از جهان فرو بست. وى در اشعارى خطاب به معشوق مىگويد: من به چشمهاى سياه تو افتخار مىكنم آن گونه كه اهل مكّه به كعبه ... افتخار مىكنند:
مكّى به كعبه فخر كند مصريان به نيل ترسا به اسقف و علوى بافتخار جدّ
فخر رهى بدان دو سيه چشمكان توست كآمد پديد زير نقاب از بر دو خَد
وى در سروده ديگرى كه در مبحث «كعبه و خرابات در شعر» توضيح داده شده است از كعبه به كليسا مىرود و در آنجا نشيمن اختيار مىكند:
از كعبه كليسا نشينم كردى آخر در كفر بىقرينم كردى
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست اى عشق چه بيگانه زدينم كردى
اولين شاعر پارسىگويى كه از «كعبه» به عنوان تشبيه استفاده كرده است «ابو
1) - شاعران بىديوان
محمد منصور على منطقى رازى» شاعر بزرگ ذولسانين قرن چهارم هجرى است.
عوفى در لباب الالباب و نظامى عروضى در چهار مقاله، او را از شاعران مشهور آل بويه مىدانند. او مداحصاحب بن عباد وزير فخر الدوله ديلمى بوده و به تازى و پارسى شعر سروده است. وى ظاهراً در ميان سالهاى 367 تا 380 يعنى آن سال كه بديع الزمان همدانى به خدمتصاحب عباد رفته، فوت كرده است. منطقى از قديمترين شاعران پارسىگوى عراق به حساب مىآيد و از فحواى اشعارش استادى و مهارت او نمايان است. از احوال او بيش از اين نمىدانيم. هشتاد و چهار بيت از منطقى رازى، شامل سه قصيده و شش قطعه و يازده بيت مفرد باقى است. «(1)» وى در اين بيت خانه خود را به كعبه تشبيه كرده كه در وى نيكوان زيبا روى حضور دارند آن گونه كه در زمان كفر بتها در كعبه موجود بودهاند.
هميشه خانهام از نيكوان زيبا روى چو كعبه بود به هنگام كفر پر اصنام
به راستى نمىتوان از ميان ديوانهاى شاعران پارسىگوى گذشته و معاصر، ديوانى را يافت كه شاعرش به گونهاى از كعبه سخنى نگفته و مقصود و مطلوب خود را به كعبه تشبيه نكرده باشد. شاعران بدون استثنا هر مفهوم زيبا و هر واژه پاك و با قداست و هر خوب و خوبى را به كعبه همانند كردهاند.
آنجا كه سخن از عشق و شور و سوز و گداز است.
و آنجا كه سخن از شوق و وصل و درد و نياز است.
و آنجا كه سخن از بزرگى و شرف و حرمت و عزت و عظمت است.
و آنجا كه سخن از جلال و جاه و مقام و ملك و دولت است.
1) - شاعران بىديوان
و آنجا كه سخن از مطلوب و طلب و قبول و اقبال است.
و آنجا كه سخن از حاجت و رجا ومراد و آمال است.
و آنجا كه سخن از گنج و قصر و قطب و قدس و قدر است.
و آنجا كه سخن از جان و دل و اسرار وصواب وصدر است.
و آنجا كه سخن از نجات و اخلاص و احسان و انصاف است.
و آنجا كه سخن از تجريد و رضا و فقر و اعتكاف است.
و آنجا كه سخن از جمال و كمال و سخا و جود و مجد است.
و آنجا كه سخن از عروس و ماه و شمع و شاهد و شهد است.
شاعران همه اين واژگان و مفاهيم را، همه و همه، به كعبه تشبيه كردهاند.
طواف شاعران بينم به گرد قصر تو دايم همانا قصر تو كعبه است و گرد قصر تو بطحا «(1)»
فرخى سيستانى
كعبه است سرايش ز بزرگى ملكان را كلكش حجرالاسود و كف چشمه زمزم «(2)»
عنصرى
چو كار كعبه ملك جهان بدان آمد قيامت آيد چو ماه گم كند رفتار «(3)»
ابوحنيفه اسكافى
زهى به جاه تو مأمور كعبه دولت زهى به صدر تو منسوب قبله احسان «(4)»
مسعود سعد سلمان
عالمى در باديهى قهر تو سرگردان شدند تا كه يابد بر در كعبهى قبولت روز بار «(5)»
سنايى
شد گفته سنايى چون كعبه نزد خلق زين بيشتر فضول كه يابد ز ابتدا «(1)»
سنايى
در كعبه انصاف تو محراب دگر شد نقش سم شبديز تو بر ماده و نربر «(2)»
سنايى
از در كوفهى وصالت تا در كعبهى رجا نيست اندر باديهى هجران به از خوفت خفير «(3)»
سنايى
اسب در ميدان وصلش تاختم كعبه وصلش ز هجران توختم «(4)»
چون كعبه آمال پديد آمد از دور گفتند رسيديم سر راه بر آن بود «(5)»
سنايى
عرش مقاما ز ركن كعبه جاهت دست وزارت در آن بلند مقام است «(6)»
سنايى
قبله عقلصنع بى خللش كعبه شوق ذات بى بدلش «(7)»
سنايى
خواهى كه پى برى به سر كعبه نجات در خود مكن قياس حق و پيش در ميا
آهنگ عشق زن تو در اين راه خوفناك احرام درد گير تو در اين كعبه رجا «(8)»
سيد حسن غزنوى
كعبه است دل من كه بدان كعبه نيايد بى دوستى آل نبى قافله حاج «(1)»
سوزنى
اى كعبه شرف كه طواف زمانه را گرد در تو مكه و بطحا شود همى «(2)»
اديب صابر
استطاعت بر من نيست و گرنه نيمى ساعتى از در آن كعبه حاجت غايب «(3)»
اديب صابر
چو كعبه شرف يافت هرى بر همه دنيا از فر قدوم تو و فخر قدم تو «(4)»
عبدالواسع جبلى
بارگاهت كعبه مردم حاج و درگاهت حرم مجلست فردوس و كوثر جام و ساقى حور باد «(5)»
انورى
تو كعبه جلالى و ارباب شرع را خوارزم و آب او عرفات است زمزم است «(6)»
رشيد الدين وطواط
ور نيست درت كعبه اقبال چرايند سوى درت ابناى شرف راكع و ساجد «(7)»
رشيد الدين وطواط
ملك او زينت زمين و زمانصدر او كعبهصغار و كبار «(8)»
رشيد الدين وطواط
جناب فرخ او زايران را شده چون خطه كعبه گرامى «(1)»
رشيد الدين وطواط
كعبهاى بود در سخا و كفش ناسخصد هزار زمزم بود «(2)»
رشيد الدين وطواط
دست تو رسيده است سوى تربت احمد پاى تو سپرده است ره كعبه اعظم «(3)»
قوامى رازى
اى كعبه دولت در تو قبله دين باد مانند جمت ملك جهان زير نگين باد «(4)»
قوامى رازى
كعبه مكرمات ركن الدين آن جنابش ز ركن و كعبه فزون «(5)»
اثير اخسيكتى
چه گفت گفت چو رويت به كعبه كرم است نياز عرض كن و حاجتى كه هست بخواه «(6)»
ظهير فارابى
چو مشتبه شود جهت كعبه نجات جز سمت درگهش نكند عقل اختيار «(7)»
ظهير فارابى
و آن كعبه چون عروس كه هر سال تازه روى بوده مشاطهاى بسزا پور آزرش «(8)»
خاقانى
كعبه ديرينه عروس است عجب نى كه بر او زلف پيرانه و خال رخ برنا بينند «(1)»
خاقانى
اى بانوى شرق و كعبه جود من بلبل مدح خوان كعبه «(2)»
خاقانى
راهى است ورا به كعبه مجد بى زحمت ناقه و بيابان «(3)»
خاقانى
كعبه قطب است و بنى آدم بنات النعش وار گرد قطب آسيمه سر شيدا و حيران آمده
كعبه قطب است و گردون راست چون دستاس زالصورت دستاس را بر قطب دوران آمده
كعبه روغن خانهاى دان روز و شب گاو خراس گاو پيسه گرد روغن خانه گردان آمده
كعبه شمع و روشنان پروانه و گيتى لگن برلگن پروانه را بين مست جولان آمده
كعبه گنج است و سياهان عرب ماران گنج گرد گنج آن كصف ماران فراوان آمده
كعبه شان شهد و كان زر رسته است اى عجب خيل زنبوران و مارانش نگهبان آمده «(4)»
خاقانى
مانى به عروس حجله بسته در حجله چارسو نشسته
حورى به مثال عبقرى پوش شاهى به مثل دواج بر دوش
هم معتكفى چو بختياران هم موضع اعتكاف داران «(1)»
خاقانى
زمزمصفت مدار دو چشم از براى چرخ چون در جوار كعبه دولت مجاورى «(2)»
شمس الدين طبسى
لبيك عشق زن تو در اين راه خوفناك و احرام درد گير در اين كعبه رجا «(3)»
عطار نيشابورى
خليل وار چنان بقعهاى بنا كردى كه هست قبله اقبال و كعبه آمال «(4)»
نجيب الدين جربادقانى
نشان صورت تقدير و معنى تعظيم بيان قبله اقبال و كعبه آمال «(5)»
امامى هروى
چون سليمان كرد آغاز بنا پاك چون كعبه همايون چون منا «(6)»
مولوى
گرد جو و گرد آب و بانگ آب همچو حاجى طائف كعبهى صواب «(7)»
مولوى
اگر چه كعبه اقبال جان من باشد هزار كعبه جان را به گرد است طواف «(8)»
مولوى
حبيب كعبه جان است اگر نمىدانيد به هر طرف كه بگرديد رو بگردانيد «(1)»
مولوى
درون كعبه شب يك نمازصد باشد ز بهر خواب ندارد كسى چنين معبد «(2)»
مولوى
سعدى ره كعبه رضا گير اى مرد خدا ره خدا گير «(3)»
سعدى
اى قونيه اى كه پر سپاهى در خطه روم تختگاهى
چون حضرت شاه ما گزيده است تو مكه و كعبه الهى «(4)»
سلطان ولد
اى قبلهدل روى تو محراب جان ابروى تو من آمدم در كوى تو، آن كعبه اسرار كو «(5)»
علاء الدوله
يك چند اسير نفس ابليس سرشت بودم به كليسيا و رفتم به كنشت
در كعبه اخلاص كنون معتكفم فارغ ز عذاب دوزخ و ذوق بهشت «(6)»
حسن متكلّم
طواف كعبه عشق از كسى درست آيد كه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل «(7)»
خواجوى كرمانى
ماصيد حريم حرم كعبه قدسيم ما راهبر باديه عالم جانيم «(8)»
خواجوى كرمانى
اى كعبه روى چو مهت قبله عالم خالت حجر الاسود و لب چشمه زمزم «(1)»
خواجوى كرمانى
مجلسش از ره تعظيم چو كعبه است و در او هر كجا فرض كنى منزل و نازل نبود
كعبه را خاصيتى هست كه در حضرت او قدر مفضول كم از رتبت فاضل نبود «(2)»
ابن يمين
اى بادصباصبحدم گذرى كن ز راه لطف بر حضرتى چو كعبه اسلاميان عزيز «(3)»
ابن يمين
وداع كعبه جان چون توان كرد فراقش بر دل آسان چون توان كرد «(4)»
عبيد زاكانى
كسى كه كعبه جان ديد بى گمان داند كه سجده گاه جز آن آستان نتوان كرد «(5)»
عبيد زاكانى
كسى وصال تو اى كعبه مراد نيافت كه باطنش بهخرابات و ظاهرش باتوست «(6)»
عماد فقيه كرمانى
چون كعبه مقصود به جز راه درت نيست عشاق تو را بيهده آهنگ حجاز است «(7)»
ناصر بخارى
آشيان سدره يعنى باغ طاووسان قدس از كبوتر خانههاى كعبه قدر شماست
مه مقام خاكبوس كعبه قدرت نيافت با وجود آنكه در قطع منازل تن بكاست
تا عروس روى پوش عنبرين خال حرم در حجاب اين نه آبا ساكن ام القراست
نو عروس دولت جاويد را بادا حرم بارگاه حضرتت كان كعبه عزو علاست «(1)»
سلمان ساوجى
دلا ز خويش سفر كن كه راه كعبه وصل به آرزوى تصور به سر نمىآيد «(2)»
جنيد شيرازى
تويى كه از شرف و عزت آستان درت شده قبله احرار چون حريم حرم «(3)»
عطار شيرازى
پيش ما كعبه بهجز خاك سركوى تو نيست قبله اهل نظر جز خم ابروى تو نيست «(4)»
ابن نصوح شيرازى
كسى به كعبه مقصود پى برد كه چو من قفاى قافله سالار انس و جان گيرد «(5)»
كاتبى
عمرى است رو به كعبه فقر است و نيستى راهش نما كه گم شده در هستى خود است «(6)»
جامى
دارم به كعبه طلبت روى اهتمام هم عابر به وادى و هم عاكف بلد «(7)»
جامى
ما قافله كعبه عشقيم كه رفته است سر تا سر آفاقصداى جرس ما «(8)»
جامى
به راه كعبه وصلت دو چشمم يكى چون دجله و آن ديگر فرات است «(1)»
جامى
خوش آنساعت كه عشقخانهسوز وادىحيرت به عزم كعبه مقصود بندد محمل ما را «(2)»
بابا فغانى
تا قدم در حرم كعبه تجريد زديم سخن دوست شنيديم ز هر ديوارى «(3)»
خيالى بخارايى
از آن به كعبه وصل تو ره ندارد جان كه غير در حرم خاص دوست محرم نيست «(4)»
خيالى بخارايى
اى همه كس را به درت التجا كعبه دل را ز تو نور وصفا
اى كرمت واسطه بود ما خانه تو كعبه مقصود ما «(5)»
محيى لارى
بازتاب گسترده كعبه در قلمرو ضرب المثلها، كنايات و تركيبات، بيانگر ارزشمندى كعبه و اهميت آن در گستره زبان و ادبيات فارسى است كه به گوشهاى از آن اشاره مىشود.
كعبه رهرو (تركيب اضافى) كنايه از آفتاب جهانگرد است.
كعبه جهان گرد (تركيب اضافى) كنايه از آفتاب و خورشيد است.
كعبه محرم نشان (تركيب اضافى) كنايه از خورشيد جهانگرد است.
كعبه جو (صفت فاعلى مركب مرخم) جوينده كعبه، طالب كعبه، زائر كعبه.
مرد بود كعبه جو، طفل بود كعب باز چون تو شدى مرد دين روى ز كعبه متاب
خاقانى
كعبه رو (صفت فاعلى مركب مرخم) آنكه كعبه رود، آنكه قصد كعبه كند، زائر كعبه.
كعبه روى عزم ره آغاز كرد قاعده كعبه روان ساز كرد «(1)»
نظامى
نالان به سر كوى تو آييم كه ذوقى است در قافله كعبه روان بانگ جرس را
كمال خجندى
كعبه ستايى: (حاصل مصدر مركب) عمل كعبه ستاى، كعبه پرستى، كعبه ستاى (صفت فاعلى مركب مرخم): ستاينده كعبه، آنكه كعبه را ستايد، كعبه پرست.
گر محرم عيدند همه كعبه ستايان تو محرم مىباش و مكن كعبه ستايى
خاقانى
كعبه شناسى (حاصل مصدر مركب): عمل كعبه شناس، معرفت به كعبه، كعبه شناس: (صفت فاعلى مركب مرخم) شناسنده كعبه، آنكه كعبه شناسد.
خاطر خاقنى از آن كعبه شناس شد كه او در حرم خدايگان كرده به جان مجاورى
خاقانى
كعبه نشين (صفت فاعلى مركب مرخم) نشيننده كعبه، آنكه در كعبه نشيند، مجاور كعبه.
هم خدمت اين حلقه به گوشان ختن به از طاعت آن كعبه نشينان ريايى
خاقانى
1) - نظامى، مخزن الاسرار، حكايت 44، ص 204
كعبه وار: (قيد ياصفت مركب): مانند كعبه، شبيه كعبه.
كعبه وارم مقتداى سبز پوشان فلك كز وطاى عيسى آيد شقه ديباى من
خاقانى
كعبه ويران كن: (صفت فاعلى مركب مرخم): ويران كننده كعبه، آنكه كعبه را ويران كند، خطايى ناسزا گونه كسى را كه شقاوت او را بيان كردن خواهند.
زهى كعبه ويران كن دير ساز تو ز اصحاب فيلى نه ز اصحاب غار
خاقانى
كعبه بان: (صفت مركب) حافظ كعبه.
بر در كعبه شايد ار شعرم خادم كعبه بان درآويزد
خاقانى
كعبهپرست: (صفت فاعلى مركب مرخم): پرستنده كعبه، كعبه ستا، آنكه كعبه را پرستد.
به منى و عرفاتم ز خدا در خواهيد كه هم از كعبه پرستان خداييد همه
خاقانى
كعبه پرستى: (حاصل مصدر) پرستش كعبه، كعبه ستايى، عمل كعبه پرست.
چون از نيازت بوى نه كعبه پرستى روى نه چون آيت اندر جوى نه پل كردن آسان آيدت
خاقانى
مسلمانى اگر كعبه پرستى است پرستاران بت را طعنه از چيست
شيخ محمود شبسترى
كعبه زردشت: (تركيب اضافى) نام يكى از آثار باستانى است واقع در نقش رستم نزديك تخت جمشيد. «(1)»
1) - با استفاده از لغت نامه دهخدا ماده كعبه
سوگندنامه، فصل مستقلى در ادبيات فارسى است بدين معنى كه شاعر به اشيايى كه نزد او مقدس و داراى اهميت و ارزش است سوگند ياد مىكند و در پايان از اين سوگندها نتيجهگيرى كرده و مطلب خود را بيان مىنمايد تا در دل شنونده اثر مطلوب بگذارد و او را به اهميت مقصود خود آگاه سازد.
اينك به ترتيب قرن به ذكر سرودههاى شعرايى كه به مشاعر و مواقف و شعائر و وابستههاى كعبه و حرم و حج سوگند ياد كردهاند مىپردازيم.
به موقف عرفات و به مجمع عرصات به حشر و نشر و بقا و لقا و حور و قصور
بهقدس و كعبه و جودى و يثرب و عرفات به حق زمزم و ركن و مقام و مسجد نور «(1)»
رشيد الدين وطواط
به پنج فرض مقدر به چار ركن مخير به هشت قصر معمر به هفت نور مقوم
به نور روضه سيد به فرض مروه و مشعر به قرب عمره و قربان به فصل موقف و محرم
به بارگاه رفيعت كه هست كعبه گردون به پايگاهصنيعت كه هست قبله عالم
گرفتم آنكه نمودم معاصيى كه مرا زان جزاست فرقت ياران سزاست لعنت بلعم
گناه هر كه به عالم گناه كرد نسنجد به نيم ذره گرآن را كنند با كرمت ضم «(2)»
فلكى شروانى
به ايمان به قرآن به كعبه به زمزم برب المغارب و رب المشارق «(3)»
اديب صابر
به مشعر و به مناسك به عمره و احرام به موقف و به منا و به كعبه و زمزم
به دست و به بازو و تيغ مقاتلان جهاد بهصدق توبه و به زهد مجاوران حرم «(4)»
اديب صابر
به ذات ايزد و توحيد او و حرمت او به حق كعبه و آن كس كه كرد كعبه بنا
به زمزم و عرفات و حطيم و ركن و مقام به عمره و حجر و مروه وصفا و منا
وگر خلاف تو هرگز روا داشتهام حلال داشتهام در حريم كعبه زنا «(1)»
اديب صابر
به صلات و زكات و حج و جهاد كاصل اسلام از اين چهار در است
حرمت كعبه وصفا و منا حق آن ركن كش لقب حجر است
انورى
به لبيك حجاج بيت الحرام به مدفون يثرب عليهالسلام «(2)»
سعدى
به حق كعبه و آن كس كه كرد كعبه بنا كه دار مردم شيراز در تجمل و ناز «(3)»
سعدى
اى به مهر تو آسمان در بند ياد من كن چو مىدهم سوگند
به نماز شب و قيام و قعود به دعاى پر و ركوع و سجود
به شهادت كه شد در اسلام بهصلات و زكات و حج وصيام
به شهيدان كربلا زفسوس به ستم كشتگان مشهد طوس
به فتوحات بوقبيس و حرى به ثرياى مكه تا به ثرى
به دل كعبه و به ناف زمين به كتاب و به جبرئيل امين
به حطيم و مقام و زمزم و ركن به سكون مجاوران دو سكن
به صفا و به مروه و عرفات به مه و مهر و فرش و كرسى و ذات
كه مكن ز آن در اوحدى را دور يارمنديش كن زعالم نور «(4)»
اوحدى
به حرمت حرم كعبه وصفا و منى به حق روضه رضوان و طوبى و كوثر
مباد منزل غماز در حريم درت چو حلقه باد سخن چينت از حرم بر در
به كعبه گر ننمايى جمال خود مارا زخون ديده كنم لعل ريگ بطحا را «(1)»
جامى
«(2)» در شعر
پس از آنكه كعبه در تشبيه و تركيب و همچنين وابستههاى كعبه و حرم در سوگند بررسى شد شايسته است كه واژه حج نيز به طور مستقل در شعر فارسى بررسى شود و اينك به ترتيب قرن، اين سرودهها آورده مىشود.
ز كافران كه شدندى به سومنات به حج همى گسسته نگشتى به ره نفر ز نفر
خدايگان را اندر جهان دو حاجت بود هميشه اين دو همىخواستى ز ايزد داور
يكى كه جايگه حج هندوان بكَنَد دگر كه حج كند و بوسه بر دهد به حجر
يكى از آن دو مراد بزرگ حاصل كرد دگر به عون خداى بزرگ كرده شمر «(3)»
فرخى
باد ميدان تو ز محتشمان چون به هنگام حج ركن حطيم «(4)»
بر گنگ و حجگاهشان تاختند بر آن آب گنگ اندر انداختند «(5)»
اسدى
يافته حج و كرده عمره تمام باز گشته به سوى خانه سليم
شاد گشتم بدانكه كردى حج چون تو كس نيست اندر اين اقليم
گر تو خواهى كه حج كنى پس از اين اين چنين كن كه كردمت تعليم «(1)»
ناصر خسرو
حج كبرا اند و حكيمان جهانند زيرا زره حكمت قبله حكما اند «(2)»
ناصر خسرو
به حج شدى و من از اندهان هجرانت به گرد خانه تو گشتهام چو حاج روان «(3)»
مسعود سعد سلمان
گر نباشد حج و عمره و رمى و قربان گو مباش اين شرف ما را نه بس كز تيغ او قربان شويم «(4)»
سنايى
گر بخت باز بر در كعبه رساندم كاحرام حج و عمره مثنا برآورم «(5)»
خاقانى
گفتا مياى رو حج و عيد دگر برآر تا هر دو هست بانگ برآيد ز حنجرش «(6)»
خاقانى
عرشيان بانگ وللَّه على الناس زنند پاسخ از خلق سمعنا و اطعنا شنوند «(7)»
خاقانى
حجملوك و عمره سختاست و عيد دهر بر درگهى كه كعبه كعبه است و مشعرش «(8)»
شش حج تمام بر در اين كعبه كردهام كايزد به حج و كعبه مرا بختيار كرد
خاقانى
زين سفر مقصود امسالش تو بودستى نه حج كالامان گويان به درگاه آمد و جان تازه كرد
خاقانى
كز پى حج رخصتم خواهى ز شاه كاين سفر دل را تمنا ديدهام
خاقانى
اقبال بين كه حاصل خاقانى آمده است كاندر سه دو عيد و دو حج شد ميسرش
خاقانى
پس از مقيات و حج و طوف كعبه جمار و سعى و لبيك و مصلى
خاقانى
پرير نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز از آن سوى عرفات است چشم بر فردا
خاقانى
عيد ايشان كعبه وز ترتيب پنج اركان حج ركنپنجم هفت طوف چار اركانديدهاند
خاقانى
حج ما آدينه و ما غرق طوفان كرم خود به عهدنوح همآدينه طوفان ديدهاند
خاقانى
از پى حج در چنين روزى ز پانصدسال باز بر در فيد آسمان را منقطع سان ديدهاند
خاقانى
جبريل خاطب عرفات است روز حج ازصبح تيغ و از جبلالرحمه منبرش
خاقانى
گر حج و عمره كردهاند از دركعبه رهروان ما حج و عمره مىكنيم از در خسرو سرى
خاقانى
كعبه را يك بار حج فرض است و حضرت كعبه وار حج ما هر هفته عمداً بر نتابد بيش از اين
خاقانى
سوى مكه شيخ امت بايزيد از براى حج و عمره مىدويد «(1)»
مولوى
اين نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهى دادن است از اعتقاد
مولوى
در نماز و روزه و حج و زكات با منافق مؤمنان در برد و مات «(2)»
مولوى
مرد حجى همره حاجى طلب خواه هندو خواه ترك و يا عرب
منگر اندر نقش و اندر رنگ او بنگر اندر عزم و در آهنگ او
گر سياه است و هم آهنگ تو است تو سپيدش دان كه همرنگ تو است
ور سفيد است و ورا آهنگ نيست زو ببركز دل مر او را رنگ نيست «(3)»
مولوى
گر بشنود كسى كه تو پهلوى كعبهاى حج ناگزارده شود از كعبه باز پس
سعدى
وز سلام او شود مسلمان باز به زكات و بهصوم و حج و نماز «(4)»
شيخ محمود شبسترى
ثواب روزه و حج قبول آن كس برد كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد «(5)»
حافظ
رفت آوازه كه امسال به حج رفت كمال بسمباركسفرى چونتو به اوهمسفرى «(1)»
كمال خجندى
حقيقت وصال است و باقى مجاز چه كعبه چه قبله چه حج چه نماز «(2)»
شاه داعى شيرازى
حج در ضربالمثل:
1- حج به سفارش قبول نشود
2- دل به دستآور كه حج اكبر است
3- حاجى حاجى مكه
در روزگاران پيشين سفر حج با سختىها و مشكلات جانى و مالى همراه بود و چون احتمال بازگشت وجود نداشت حاجى سفارشها و آخرين وصيتهاى خود را با خانواده خويش در ميان مىنهاد. و از اين جهت كه سفر او معمولًا يك سال طول مىكشيد مخارج سال آنها را تهيه كرده نزد آنان مىگذاشت. از اين رو معروف بود كه حاجى زمانى مستطيع است كه مخارج يك سال خود را داشته باشد. با اين وجود گاه اتفاق مىافتاد كه وى به علت مشكلات بين راه از قبيل ناامنى، حمله دزدان، طوفان، سيل، بيمارى و دهها مشكلات ديگر نمىتوانست به موقع خود را به مكه برساند و در نتيجه همانجا در مكه مىماند و سال ديگر حج به جا مىآورد و يا احياناً نااميد به وطن مراجعت كرده در سالهاى بعد به سفر حج دست مىزد. و از همينرو ضرب المثل
«حاجى حاجى مكه» كه حكايت از درازى و طول سفر دارد پيدا شد.
خواهى كه درون حرم عشق خرامى در ميكده بنشين كه ره كعبه دراز است
عراقى
سنايى درباره ممدوح خود احمد عارف كه نتوانسته بود به هنگام و به موقع، خود را به مكه برساند و اعمال حج را به جا آورد گفته است:
چون به حج رفتى مخور غم گر نبودت حج از آنك كار رفتن از تو بود و كار توفيق از خداى «(1)»
خاقانىازاينكه نتواند خود را به موقع به حج برساند نگران است و به ساربان مىگويد:
ساربانا به وفا بر تو كه تعجيل نماى كز وفاى تو زمن شكر موفا شنوند
حاش للَّهاگر امسال ز حج وامانم نز قصور من و تقصير تو حاشا شنوند
دوستان يافته ميقات و شده زى عرفات من به فيد و زمن آوازه به بطحا شنوند «(2)»
حاجى هنگام خداحافظى با بدرقه حزنانگيز همراهان رو به رو بود زيرا بسيار بودند حاجيانى كه در غربت و بيابانهاى باديه مىمردند و همانجا دفن مىشدند و هرگز بهكعبه نمىرسيدند. «(3)» از اينرو ازهمهچيز وهمهكس دلمىبريدند وباآنهاوداع مىكردند.
كاملى گفته است از پيران راه هر كه عزم حج كند از جايگاه
كرد بايد خان و مانش را وداع فارغش بايد شد از باغ و ضياع
خصم را بايد خوشى خوشنود كرد گر زيانى كرده باشى سود كرد
بعد از آن ره رفت روز و شب مدام تا شوى تو محرم بيتالحرام «(4)»
دعاهايى كه در اين زمينه وارد شده همه حكايت از آن دارد كه سفر حج، سفرى پرمخاطره و پرمشقت بوده و از امنيت نيز برخوردار نبوده است. «(5)
امام صادق عليه السلام فرمود:« وما أحدٌ يَبلغهُ حَتّى تَنالهُ المشقّة» در سفر مكه هيچ كس يافت نمىشود مگر اينكه به او مشقت و سختى مىرسد، وسائل، ج 11، ص 112. امام صادق عليه السلام درباره سختى سفر حج فرمود:« ... ما كه در اينجا مدينه زندگى مىكنيم و نزديك مكه هستيم و آبهاى پى در پى همراه ماست به حج نمىرسيم مگر اينكه به مشقت مىافتيم پس چه رسد به شما كه در ديار دور دست زندگى مىكنيد ...»
»1) - سنايى، ديوان، ص 609
2) - خاقانى، ديوان، ص 102
3) امام موسى بن جعفر عليه السلام به يكى از يارانش به نام صباح فرمود: اى صباح! مگر نديدى مردى را كه محفوظ و سالم مىماند ولى همراهان او به مقصد نمىرسيدند از اين رو زمانى كه اراده سفر دارى بگو: خدايا مرا و همراهان مرا محفوظ و سالم بدار و من و همراهانم را به نيكو وجهى به مقصد برسان
4) - عطار، مصيبتنامه، ص 151
5) امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى براى گزاردن حج از خانه خارج شدى بگو ... خدايا! مرا در پناه خود از ستمكاران دشمن و شياطين عصيانگر حفظ بفرما ... پروردگارا! سفر مرا آسان و زمين را براى من هموار بگردان ... خدايا! من از مشقت سفر و بازگشت غم آلود و بدى نظر نسبت به خانواده و مال و فرزندانم به تو پناه مىبرم. خدايا! تو يار و ياور من هستى، من براى تو حركت مىكنم و براى تو فرود مىآيم. خدايا! در اين سفرم از تو مىخواهم كه شادمانى و عمل به آنچه رضاى توست به من عنايت كنى و دورى و سختى سفر را بر من آسان نمايى« اللهم اقطع عَنّي بُعده ومشقّته ...»، فروع كافى، ج 4، ص 284.
انورى (متوفى 583) عطا وصله ممدوح خود را به كعبه و مسجدالحرام تشبيه مىكند كه رسيدن و دستيابى به آن جز با مشقت و رنج ميسر نيست.
خوان خواجه كعبه است و نان او بيتالحرام نيك بنگر تا به كعبه جز به رنج تن رسى
برنبشته بركران نان او خط سياه لَم تكونوا بالِغِيه إلّابشقّالأنفس «(1)»
يكى از مشكلات عمدهاى كه در گذشته حجگزاران با آن رو به رو بودند وجود بيابانهاى وسيع و خشك اطراف حجاز بود كه براى رسيدن به كعبه چارهاى جز پيمودن آن وجود نداشت. هم اكنون اين بيابانها يكى از پهناورترين بيابانهاى دنيا محسوب مىشود و به آن «باديه» و «بادية العرب» نيز گويند كه طولش از حدود شام تا بحر فارس و عرض آن از مكه تا نجف است و هر يك كمابيش دويست فرسنگ مسافت دارد. «(2)»
بشناس حرم را كه هم اينجا بدر توست با باديه و ريگ مغيلانت چه كار است «(3)»
ناصر خسرو
1) اشاره به آيه 7 از سوره نحل و امام صادق عليه السلام در باره مشقت سفر حج فرموده است:« ... ما من ملك ولا سوقةٍ يصل إلى الحج إلّابمشقةٍ في تغيير مطعم أو مشرب أو ريح أو شمس لا يستطيع ردّها و ذلك قوله عزوجل: وتَحمِلُ أثقالكم إلى بَلَدٍ لَم تكونوا بالِغِيه إلّابشقّ الأنفس، إنّ ربّك رَئوفٌ رَحيم.»« ... هيچ پادشاه و هيچ رعيتى به سفر مكه نمىرود مگر اينكه نوعى مشقت به او مىرسد مثل ناگوارى آب و غذا، باد و طوفان و تابش خورشيد و اين است معنى قول پروردگار بلند مرتبه كه فرمود: اين چهار پايان هستند كه بارهاى شما را به شهر حمل مىكنند كه اگر آنها نبودند شما با مشقت و جان كندن آن را مىبرديد همانا پروردگار شما مهربان و رحيم است.»، تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 40 به نقل از كافى.
2) - دهخدا به نقل از نزهة القلوب، ص 267، واژه بادية العرب
3) - ناصر خسرو، ديوان، ص 30
رفته و مكه ديده آمده باز محنت باديه خريده به سيم «(1)»
ناصر خسرو
سنايى در قصيدهاى باديه را به خونين بودن و در بيتى به عدم و نيستى توصيف كرده و مىگويد:
پاى چون در باديهى خونين نهاديم از بلا همچو ريگ نرم پيش باد سرگردان شويم «(2)»
سنايى
كعبه باديهى عدم او بود عالم علم را عَلَم او بود
سنايى
خواجوى كرمانى نيز گويد:
به راه باديه هر كس كه خون نكرد حلال حرام باد مر او را وصال بيت حرام «(3)»
عماد فقيه نيز گويد كسى كه مىخواهد به حرم برسد بايد كفن بپوشد.
اگر عزيمت خاك در حرم دارى كفن بپوش چو آيى چنان كه فرمان است «(4)»
ناصر بخارايى نيز شرط وصال كعبه را سر باختن مىداند.
مگر از كعبه درى بر دل تو باز شود پاى در نه به ره باديه و سر درباز
سنايى در قسمت ديگرى از قصيده خويش باديه را به قهر و سرگردانى و هجران تشبيه كرده است و مىگويد:
عالمى در باديهى قهر تو سرگردان شدند تا كه يابد بر در كعبهى قبولت روز بار «(5)»
از در كعبهى وصالت تا در كعبهى رجا نيست اندر باديهى هجران به از خوفت خفير «(1)»
وى همچنين باديه را ميدان مردان مىداند و آن را به «بوته» يعنى ظرف گلينى كه در آن طلا و نقره ناخالص را مىگدازند و ذوب مىكنند تا ناخالصيهاى آن گرفته شود تشبيه كرده و مىگويد:
باديه بوته است ما چون زر مغشوشيم راست چون بپالوديم از او خالص چو زر كان شوم
باديه ميدان مردان است و مانيز از نياز خوى اين مردان گريم و گوى اين ميدان شويم
گرچه در ريگ روان عاجز شويم از بيدلى چون پديد آيد جمال كعبه جان افشان شويم «(2)»
انعكاس وسيع باديه در شعر، حكايت از سختى راه و مشكلات فراوان اين مسير دارد و شعرا هر كدام گوشهاى از اين مشكلات را به تصوير كشيدهاند و اينك به برخى از آنها اشاره مىشود.
گر زخم يافته است از رنج باديه ديدار كعبه مرهم راحت رسان شده «(3)»
خاقانى
خواجه ره باديه را درگرفت شيخ زر عاريه را برگرفت «(4)»
نظامى
به پايان اين باديه كس رسيد همان پيكرى ديگر از خلق ديد
نظامى
چو يك مه در آن باديه تاختند از او نيز هم رخت پرداختند
نظامى
هر كه گستاخى كند اندر طريق گردد اندر باديهى حسرت غريق
كاروان زين كاروان زين باديه مىرسد در هر مساء و غاديه
عزت مقصد بود اى ممتحن پيچ پيچ راه و عقبهى راهزن
عزت كعبه بود آن ناحيه دزدى اعراب و طول باديه «(1)»
مولوى
به بوى آنكه شبى در حرم بياسايند هزار باديه سهل است اگر بپيمايند «(2)»
سعدى
تو همچو كعبه عزيز افتادهاى در اصل كه هر كه وصل تو خواهد جهان بپيمايد «(3)»
سعدى
ساربانا جمال كعبه كجاست كه بمرديم در بيابانش «(4)»
سعدى
بيابانى است هايل كعبه مقصود را در ره كه بىقطع اميد از خود بريدن نيست امكانش
گر آرى رو در آن كعبه چو ريگ گرم زير پا سپردن بايدت سر كوه آتش در بيابانش «(5)»
جامى
شدم در جستجوى كعبه وصلت ندانستم كه همچون من بود سرگشته بسيار اين بيابان را
هلالى جغتايى
يكى از سختيهايى كه حاجيان در باديه با آن رو به رو بودند وزش بادهاى زهرآلود و خطرناك بود كه به «سموم باديه» معروف است. سموم كه جمع سمائم است
بادى است كه به هر چه بگذرد بسوزد و هلاك كند «(1)» و همچنين گويند سموم، بادى است كه در بيابانهاى سوخته گذشته باشد وبخار دودناك كه از زمين برخيزد با وى باشد. «(2)»
سنايى در سفرى كه به حج داشته در توصيف اين باديه گويد:
زمانى كه قدم در اين باديه پربلا نهاديم مانند شن و ريگ نرم سرگردان بادهاى باديه شديم.
پاى چون در باديهى خونين نهاديم از بلا همچو ريگ نرم پيش باد سرگردان شويم «(3)»
چون سموم باديه گلبوى گشت آگه شدم كآتش سوزان بر ابراهيم شد چون مرغزار «(4)»
حسن غزنوى
نز سموم آسيب و نز باران بخيلى يافته نز خفاجه بيم و نز غزيه عصيان ديدهاند
گرمگاهى كه چو دوزخ دمد آن باد سموم تف باحورا چون نكهت حورا «(5)» بينند «(6)»
خاقانى
گر دلم سوزد سموم باديه بس مفرح كز لب و خالش كنم
خاقانى
روندگان ره كعبه را ز غايت شوق سموم باديه خوشتر ز سايه طوبى «(7)»
نزارى
از مهمترين مشكلات باديه نبود آب و خشكسالى منطقه بود و اگر آبى يافت
1) در سال 402 باد سياه بر كاروان حجاج وزيد و راه آب را گم كرده بسيارى هلاك شدند. گويند ظرف آبى به صد درهم رسيد. تمدن اسلامى، ج 2، ص 54.
2) - دهخدا، به نقل از ذخيره خوارزمشاهى
3) - سنايى، ديوان، ص 415
4) - حسن غزنوى، ديوان، ص 90
5) - حرارت گرماى سخت تابستان را چون بوى خوش زن سياه چشم مىبينند
6) - خاقانى، ديوان، ص 94
7) - نزارى، تاريخ ادبيات
مىشد تلخ و شور بود. «(1)
در مواقع امنيت نيز حجاج، حتى آنها كه راهشان نزديك بود، از جهت تنگيابى آب در صحرا دچار مشكلات سهمناك مىشدند. ابن معتز، همنشين بد را به آب راه مكه تشبيه مىكند كه با همه تلخى و تندى و ترشى و نكوهيدگى از آن ناگزير است. در شرح احوال مسلمين به اين عبارت تأثرانگيز بسيار برمىخوريم كه« در راه حج بمرد.»
به سال 290 حجاج در راه بازگشت دچار بىآبى شدند و گروهى از عطش شديد مردند.
به سال 402 باد سياه بر كاروان حجاج وزيد و راه آب را گم كرده، بسيارى هلاك شدند. گويند ظرف آبى به صد درهم رسيد. به سال 403 راهزنان بدوى نزديك آب بر كاروان پيشى گرفته، آبگيرها را انباشته يا چال انداختند و در چاهها حنظل ريختند و در كمين نشسته راه بر حجاج بستند و پول هنگفتى مطالبه كردند. عطش حاجيان به نهايت رسيد و گويند پانزده هزار تن بمردند و تنها عده كمى جان به در بردند. پس از اين واقعه به عامل كوفه كه مسؤول حفاظت راه حجاج بود دستور كتبى داده شد كه اعراب عامل جنايت را دستگير كرده انتقام شديد بگيرند. عامل كوفه در بيابان به اعراب رسيده بسيارى را بكشت و پانزده تن سران ايشان را به بغداد فرستاد كه به رسوايى در شهر گردانيده به زندان بردند. مجازاتى كه درباره چندتنشان اجرا شد چنين بود كه گرسنهاش نگهداشته، آنگاه غذاى بسيار شور خورانيدند به طورى كه بسيار تشنه شد، سپس در كنار دجله بستندش و عطشان آب را تماشا مىكرد تا مرد.
و باز در سال 405 از بيست هزار حاجى تنها شش هزار زنده ماندند و بر اينان نيز كار چنان سخت شده بود كه بول شتر را نوشيدند و سپس اجباراً شتران سوارى را كشته و گوشتش را هم خورده بودند. تمدن اسلامى، ج 2، ص 54.
»اگر چو باديه شعرم نداشت آب چنان كه مىرميد شتر از حداى انديشه «(2)»
سيف فرغانى
خضر لب تشنه در اين باديه سرگردان داشت راه ننمود كه بر چشمه حيوان برسم
خاقانى
در باديه تشنگان بميرند از حله به كوفه مىرود آب
سعدى
از پيشامدهاى ناگوارى كه در راه كعبه روى مىداد مرگومير بود و بسيار اتفاق مىافتاد كه حاجى در باديه دچار بيمارى شده مرگ به سراغ او مىآمد و در غربت، دور از خانواده؛ اما با ياد آنان، جان مىسپرد و در همان بيابان دفن مىشد و چيزى نمىگذشت كه خاكهاى باديه بر روى قبر او مىنشست و اثرى از گور باقى نمىماند.
سنايى در اين باره مىگويد: هنگامى كه ما در اين باديه خونين گام نهاديم به ياد
يتيمانى كه پدر گم كرده بودند افتاديم و آن گاه در اين فكر فرو رفتيم كه اگر ما هم بيمار شويم به چه سرنوشتى دچار خواهيم شد نه غمگسارى است تا بر ما گريه كند و نه مهربانى تا جرعهاى آب به ما دهد، اينها درصورت درد و بيمارى است، اما آه از آن روز كه در اين بيابان غربت،صيد گورستان شويم و در گوشهاى بدون حضور دوستان ميهمان گور گرديم و زير خروارها خاك پنهان شده با خاك راه برابر شويم. آه از آن روز كه همسفران ما پس از مراسم حج به وطن بازگردند و ما طعمه كرمهاى گور شويم و اين مرگ امر عجيبى نيست و مگر نه اين است كه سالىصد هزار نفر مىميرند و ما هم سرانجام به سرنوشت آنها دچار مىشويم.
پاى چون در باديهى خونين نهاديم از بلا همچو ريگ نرم پيش باد سرگردان شويم
زان يتيمان پدر گم كرده يادآريم باز چون يتيمان روز عيد از درد دل گريان شويم
از پدر وز مادر و فرزند و زن ياد آوريم ز آرزوى آن جگر بندان جگر بريان شويم
در تماشاشان نيابيم ار گهى خوش دل بويم گرد بالينشان نبينيم ار دمى نالان شويم
در غريبى درد اگر بر جان ما غالب شود چون نباشند اين عزيزان سخت بىدرمان شويم
غمگسارى نه كه اشكى بارد ار غمگين بويم مهربانى نى كه آبى آرد ار عطشان شويم
نه پدر بر سر كه ما در پيش او نازى كنيم نى پسر در بركه ما از روى او شادان شويم
چون رخ پيرى ببينيم از پدر ياد آوريم همچو يعقوب پسر گم كرده با احزان شويم
باشد اميدى هنوز ار زندگى باشد وليك آه اگر در منزلى ماصيد گورستان شويم
حسرت آن روز چون بر دل همىصورت كنيم ناچشيده هيچ شربت هر زمان حيران شويم
آه اگر روزى كه در كنج رباطى ناگهان بىجمال دوستان و اقربا مهمان شويم
همرهان حج كرده باز آيند با طبل و علم ما به زير خاك در، باخاك ره يكسان شويم
قافله باز آيد اندر شهر بى ديدار ما ما به تيغ قهر حق كشته غريبستان شويم
همرهان با سرخ رويى چون به پيش ماه سيب ما به زير خاك چون در پيش مه كتان شويم
دوستان گويند حج كرديم و مىآييم باز ما به هر ساعت همى طعمهى دگر كرمان شويم
نىكه سالىصد هزار آزاده گردد منقطع هم دريغى نيست گرما نيز چون ايشان شويم «(1)»
سنايى
يكى از خطرهاى راه كعبه وجود راهزنان و دزدان در مسير حركت بود كه غالب حجاج خاطرات تلخى از اين گونه راهزنها داشتند و در كتب تاريخ از اين گونه حوادث تلخ فراوان ديده مىشود. «(2)»
«سعدى» در كتاب «گلستان» درباره وجود راهزنان و حراميان در باديه حكايتى دارد كه در هنگام طى باديه از ترس دزدان و حراميان نبايد به فكر استراحت بود زيرا لحظهاى درنگ و توقف موجب از دست دادن كالا و ترك جان است. او مىگويد:
شبى در بيابان مكه از بى خوابى پاى رفتنم نماند. سربنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار.
پاى، مسكين پياده چند رود كز تحمل ستوده شد بختى «(1)»
تا شود جسم فربهى لاغر لاغرى مرده باشد از سختى
گفت: اى برادر احرام در پيش است و 1 امى، 1 حرامى در پس. اگر رفتى بردى و اگر خفتى مردى.
خوش است زير مغيلان به راهباديه خفت شب رحيل، ولى ترك جان ببايد گفت «(2)»
«مولوى» نيز در كتاب «مثنوى» از وجود عقبهها و گردنههاى راهزنى و دزدى اعراب در مسير راه مكه خبر مىدهد و آن را به خاطر عزت مقصد و عزت كعبه قابل تحمل مىداند.
عزت مقصد بود اى ممتحن پيچ پيچ راه و عقبهى راهزن
عزت كعبه بود آن ناحيه دزدى اعراب و طول باديه «(3)»
جنيد شيرازى نيز از وجود حراميان و دزدان در حريم كعبه خبر مىدهد و مىگويد:
مباز عشق اگرت طاقت ستم نبود كه در طريق وفا جز بلا و غم نبود
حريم كعبه مقصود بىحرامى نيست تو را كه خوف بود راه در حرم نبود «(4)»
گاه حجگزار به جهت ناامنى راه مجبور مىشد امانت خود را به افراد مورد اعتماد بسپارد و بسيار اتفاق مىافتاد كه فرد مؤتمن و مورد اطمينان در امانت خيانت كرده و به قول نظامى اموال حاجى راصرف طرب و بذل شكم مىكرد.
حكايت
كعبه روى عزم ره آغاز كرد قاعده كعبه روان ساز كرد
آنچه فزون از غرض كار داشت مبلغ يك بدره دينار داشت
صوفيى از جمله زهاد شهر بود سرآمد ز هر ابناى دهر
در دلش آمد كه امانت در اوست در كس اگر نيست ديانت در اوست
رفت و نهانيش فراخانه برد بدره دينار بهصوفى سپرد
گفت نگهدار در اين پرده راز تا چو من آيم به من آريش باز
خواجه ره باديه را درگرفت شيخ زر عاريه را برگرفت
يا رب زنهار كه خود چند بود تا دل درويش در آن بند بود
گفت به زر كار خود آراستم يافتم آن گنج كه من خواستم
زود خورم تا نكند بستگى اينچه خدا داد به آهستگى
باز گشاد از گره آن بند را داد طرب داد شبى چند را
جمله آن زر كه بر خويش داشت بذل شكم كرد و شكم پيش داشت
دست به آن حقه دينار كرد زلف بتان حلقه زنار كرد
خرقه به خمخانه شده شاخ شاخ تنگدلى مانده و عذرى فراخ
صيد چنان خورد كه داغش نماند روغنى از بهر چراغش نماند
حاجى ما چون ز سفر گشت باز كرد بر هندوى خود تركتاز
گفت بياور به من اى تيزهوش گفت چه گفتا زر گفتا خموش
در كرم آويز و رهاكن لجاج از ده ويران كه ستاند خراج
صرف شد آن بدره هبا در هوا مفلس و بدره ز كجا تا كجا
غارت از اين ترك نبرده است كس خانه به هندو نسپرده است كس
ركنى تو ركن دلم را شكست خردم از اين خرده كه بر من نشست
مال بهصد خنده به تاراج داد رفت و بهصد گريه به پاى ايستاد
گفت كرم كن كه پشيمان شديم كافر بوديم و مسلمان شديم «(1)»
نظامى
1) - نظامى، مخزن الاسرار، ج 1، ص 204 و 205
يكى از آزار رسانترين قبايلى كه راه را بر حجاج مىبست و اموال آنان را به غارت مىبرد؛ قبيله «خفاجه» بود كه جنايت و آزار آنان نسبت به حجاج زبانزد شد و در كتب نظم و نثر نيز نام آنان آمده است.
«سعدى» در كتاب «گلستان» چنين مىگويد:
خرقه پوشى در كاروان حجاز همراه ما بود. يكى از امراى عرب مر او راصد دينار بخشيد تا قربان كند. دزدان خفاجه ناگاه بر كاروان زدند و پاك ببردند. بازرگانان گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بىفايده خواندند.
گر تضرع كنى و گر فرياد دزد زر باز پسنخواهد داد
مگر آن درويشصالح كه برقرار خويش مانده بود و تغيير در او نيامده. گفتم: مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت: بلى. بردند وليكن مرا با آن الفتى چنان نبود كه به وقت مفارقت خسته دلى باشد.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل كه دل بر داشتن كارى است مشكل «(1)»
خاقانى نيز نام قبيله خفاجه را در اشعار خود آورده و از اينكه در سالى كه به سفر حج مشرف بوده حج مردم ايران و شام بىخطرصورت پذيرفته آن را به عنوان يك خبر خوش اعلام مىدارد.
اى بريدصبح سوى شام و ايران بر خبر زين شرف كامسال اهل شام و ايران ديدهاند
نز سموم آسيب و نز باران بخيلى يافته نز خفاجه بيم و نز غزيه عصيان ديدهاند «(2)»
وى در قصيدهاى ديگر مىگويد:
ما و خاك پى وادى سپران كز تف و نم آهشان مشعله دار و مژه سقا بينند
از خفاجه به سر راه معونت يابند وز غزيه به لب چاه مواسا بينند
يكى ديگر از موانعى كه در مسير راه حجگزاران به وفور وجود داشت خار مغيلان بود. مغيلان مخفف امغيلان، يعنى مادر غولان است كه خارى باشد به غايت سرتيز و در بيابان مكه رويد و به آن خار شتر نيز گويند «(3)» و همچنين «نام درختى است خاردار و در مصر و عربستان فراوان است.» «(4)» خار مغيلان در اشعار شعرا بازتاب وسيعى داشته و هر يك به ذوق خود از آن سخن گفته و شرط وصال كعبه را عبور از آن دانستهاند و برخى پا را فراتر نهاده و گفتهاند كه عاشق كعبه نه تنها نبايد در انديشه و سرزنش خار مغيلان باشد بلكه بايد آن را «حرير»، «پرنيان»، «ريحان» و «گل و نسرين و لاله» ببيند.
بشناس حرم را كه هم اينجا بدر توست با باديه و ريگ مغيلانت چه كار است «(5)»
ناصر خسرو
اى ز عشق دين سوى بيتالحرام آورده راى كرده در دل رنجهاى تن گداز جانگزاى
تن سپر كرده به پيش تيغهاى جان سپر سر فدا كرده به نزد نيزههاى سرگراى «(6)»
سنايى
وز پى خضر و پر روح القدس چون خط دوست در سميرا سدره بر جاى مغيلان ديدهاند «(7)»
خاقانى
جمال كعبه چنان مىدواندم به نشاط كه خارهاى مغيلان حرير مىآيد
سعدى
مغيلان چيست تا حاجى عنان از كعبه برچيند خسك در راه مشتاقان بساط پرنيان باشد
سعدى
اى باديه هجران تا عشق حرم باشد عشاق نينديشند از خار مغيلانت
سعدى
مرا و خار مغيلان به حال خود بگذار كه دل نمىرود اى ساربان از اين منزل
سعدى
شنيدم كه پيرى به راه حجاز به هر خطوه كردى دو ركعت نماز
چنان گرم رو در طريق خداى كه خار مغيلان نكندى ز پاى «(1)»
سعدى
تو اى خار مغيلان خورده در راه جمال كعبه خواهى ديد ناگاه «(2)»
عبيد زاكانى
روى در كعبه جان كرده به سر مىپويم غمى از باديه و خار مغيلانم نيست «(3)»
عبيد زاكانى
زبوستان رخت گل كسى تواند چيد كه خار باديهاش در نظر چو ريحان است
به بال همت اگر مىپرى ز خار مپرس چرا كه طاير قدس ايمن از مغيلان است
عماد فقيه كرمانى
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور «(4)»
حافظ
يا رب اين كعبه مقصود تماشا گه كيست كه مغيلانطريقش گل و نسرين من است «(1)»
حافظ
جمال كعبهمگر عذر رهروان خواهد كه حال زنده دلان سوخت در بيابانش «(2)»
حافظ
گر حريمكعبهخواهى و آن جمال بىنقاب لاله و گل دان همه خار بيابان حرم «(3)»
حافظ
اى قاسم اگر كعبهمقصود مراد است در راه حرير است همه خار مغيلان «(4)»
قاسم انوار
همان گونه كه بيان شد در روزگاران پيشين پيمودن باديه بانبود امكانات و وسايل رفاهى به گونهاى سخت و دشوار بوده كه سنايى آن را «باديه خونين»، «بوته» و «ميدان مردان» لقب داده و ناصر خسرو از آن به محنت و خاقانى به زخم و رنج تعبير كرده و خواجوى كرمانى گفته براى پيمودن آن بايد خون را حلال شمرد و مولوى احتمال مردن در آن بيابان را داده و جامى گفته باديه بيابانى است پر از كوه آتش و براى پيمودن آن بايد از خود قطع اميد كرد. در اين ميان اگر سالى به حسب اتفاق هواى هاويه گون و جهنمى آن بارانى و بهارى بوده و از ميان خارهاى «ديده دوز» و «جامه در» باديه گل روييده، آن سال را از سالهاى استثنايى و خارق العاده و از معجزات آشكار شمردهاند. مانند معجزهاى كه آتشسوزان را بر حضرت ابراهيم چون مرغزار نمود.
سيد حسن غزنوى شاعر قرن ششم مىگويد:
من به راه مكه آن ديدم ز فخر روزگار كز پيمبر ديد در راه مدينه يار غار
هم يكى از معجزات ظاهر پيغمبر است اين كرامتهاى گوناگون فخر روزگار
روز آدينه كه از بغداد پى بيرون نهاد ابر گوهر كرد بر فرق غلامانش نثار
شد زمين باديه همچون بهشتى در بهشت وآن هواى هاويه همچون بهار اندر بهار
از ميان خارهاى «ديده دوز» «جامه در»صد هزاران گلپديد آمد به فضلكردگار
چون سموم باديه گلبوى گشت آگه شدم كآتش سوزان بر ابراهيم شد چون مرغزار
چون هواى سرد بايستى به گرد موكبش گرم سقايى گرفتى ابر مرواريد بار
چارسو باران و فارغ در ميان آن قافله همچو نيلوفر ميانه خشك و گوشه آبدار
اين كرامت حقتعالى داند و خلقان كه بود از حوالينا الهى لاعلينا يادگار
تا به كوفه بازمانده بود حالش همچنين هم عجب بودى اگر يك بار بودى يا دو بار
استوارم گر ندارى بر حقى كين حالها من به چشم خويش ديدم مى ندارم استوار «(1)»
حسن غزنوى
خاقانى (متوفى 595) اين عاشق كعبه، بر عكس ديگر شعرا، در جاى جاى اشعار خويش خوشبينانه و با حسن نظر به باديه نگاه كرده و آن را به باغ بهشت و وادى ايمن تشبيه نموده كه پر از سبزه و گياه و نرگس است و سموم آن را عزيز و مانند حرارت غريزى و خار مغيلان آن را همچون بادبزن مىداند.
وى در مثنوى تحفة العراقين «درصفت باديه گويد»:
در عرصه باديه نهى روى نه باديه بل رياض خود روى
از سندس «(2)» خضر خضر بومش از لخلخه «(3)» سما سمومش
چون وادى ايمن از كرامت همشيره وادى قيامت
ز انديشه مرد هيأت انديش اندازه عرض و طول او بيش
از نور هزار حله بر وى وز حور هزار جلوه در وى
زآن سبزه و آب گشته موجود دراعه «(1)» خضر و درع «(2)» داود
چون غمزه دوست گاه دستان «(3)» با سهم «(4)» وليك نرگسستان
از سبزه چو عارض خط آور خاكش به لباس فستقى در
گويى خط يار و سبزه اوست دو فستق رسته در يكى پوست
روح اللَّه ساخته به ذاتش دارو كدهاى ز هر نباتش
از بوى گياش خادم پير خط سبز كند زهى عقاقير «(5)»
گشته ز پى نداى عشاق شاخ خشكش درخت و قواق
هر خار از او به فصل گرماصد مروحه «(6)» از درخت خرما
تأثير سمومش از عزيزى بر دل چو حرارت غريزى
با بيخ دماغ طيبش از دور پيوند كند درخت كافور
چون آينه برق زن سرابش چون شانه انگبين خوش آبش
زآن آينه جانصفا گرفته زآن شانه ملك شفا گرفته
ثور و حمل اندر او گياچر حوت و سرطان به مصنعش در «(7)»
وى همچنين در قصايدى كه در وصف كعبه و مناسك سروده باديه را به دريا و شتر را به كشتى و اعراب را به موج تشبيه مىكند و در بيتهاى ديگرى باديه را داروخانهاى مىداند كه آب و گياه آن براى بيماريها مفيد است. آب شور آن مانند عسل و ريگ و سنگ آن مانند نقره و بيد و ريحان است و آن را مانند درختان انگور و انار شفابخش مىداند و مغيلان آن را به سدره و درخت بهشتى و خار و حنظل آن را به گلشكرهاى «(8)»صفاهان تشبيه كرده است.
باديه بحر است و بُختى «(1)» كشتى و اعراب موج واقصه سر حد بحر و مكه پايان ديدهاند
بهر دفع درد چشم رهروان ز آب و گياش شير مادر دختر و گشنيز پستان ديدهاند
باديه باغ بهشت و بر سر خوانهاى حاج پر طاووس بهشتى را مگس ران ديدهاند
گرمگاهى كآفتاب استاده در قلب اسد سنگ و ريگ ثعلبيه بيد و ريحان ديدهاند
تيز چشمان روان ريگ روان را در زرود شاف شافى هم ز حِصْرِم «(2)» هم ز رُمّان «(3)» ديدهاند
از سحاب فضل و اشك حاج و آب شعر من بركهها را بركههاى بحر عمان ديدهاند
وز پى خضر و پر روح القدس چون خط دوست در سميرا سدره بر جاى مغيلان ديدهاند
ز آب شور نقره و ريگ عسيله ز اعتقاد سالكان از نقره كان و از عسل شان «(4)» ديدهاند
از بسى پر ملك گسترده زير پاى حاج حاج زير پاى فرش سندس الوان ديدهاند
ز آب و خاك سارقيه تاصفينه پيش چشم بس دواء المسك و ترياقا كه اخوان ديدهاند
در ميان سنگلاخ مسلخ و عمره زشوق خار و حنظل گلشكرهاى صفاهان ديدهاند «(5)»
خاقانى در مطلع دوم قصيده موسوم به «باكورة الاسفار» و «مذكورة الاسحار» در وصف باديه به نيكى ياد مىكند و به كسانى كه آن را «خون ريز بىديه» شمردهاند مىتازد و مىگويد: نه تنها باديه سبب مرگ نمىشود بلكه عمر دوباره به انسان مىدهد.
سر حد باديه است روان پاش بر سرش ترياق روح كن ز سموم معطرش
گوگرد سرخ و مشك سيه خاك و باد اوست باد بهشت زاده ز خاك مطهرش
خون ريز بى ديت مشمر باديه كه هست عمر دوباره در سفر روح پرورش
در باديه ز شمه قدسى عجب مدار گر بردمد ز بيخ ز قوم آب كوثرش
از سبزه و ز پر ملايك به هر دو گام مدهامتان دو بسته دوبستان اخضرش
درياى خشك ديدهاى و كشتى روان هان باديه نگهكن و هان ناقه بنگرش
وادى چو دشت محشر و بُختى روان چنانك كوه گران كه سير بود روز محشرش
بل كآنچنان شده ز ضعيفى كه بگذرد در چشم سوزنى به مثل جسم لاغرش
چونصوفيانش باركشى بيش وقتكم هم رقص و هم سماع همه شب ميسرش
هر كه از جلاجل و جرس آواز مىشنود در وهم نفخصور همى شد مصورش
صحن زمين ز كوكبه هودج آنچنانك گفتى كهصد هزار فلك شد مشهرش
و آن هودج خليفه متوج به ماه زر چون شب كز آفتاب نهى تاج بر سرش
سالى ميان باديه ديدند فرغرى «(1)» ز آنسان كه هر كه گفت نكردند باورش
باور كنى مرا كه بديدم به چشم خويش امسال چون فرات روان چند فرغرش
ظن بود حاج را كه مگر آب چشم من جيحون سبيل كرد بر آن خاك اغبرش
يا شعر آبدار من از دست روزگار نقش الحجر بماند بر آن كوه و كردرش «(2)»
با وجود اين همه خطرهايى كه حجاج در مسير راه مكه بر خود مىخريدند و باديه را با بادهاى سمى و خارهاى مغيلان و راهزنانصحراگرد و دزدان كوهنشين مىپيمودند و اموالشان از كف مىرفت و جانهايشان تلف مىشد باز عاشقانه و گاه با پاى پياده به كعبه مىرفتند و مشتاقانه از آن سخن مىگفتند و در دعاهايشان توفيق زيارت آن را از خدا مىخواستند. چنانكه در غالب دعاهاى ماه رمضان توفيق زيارت خانه خدا و حج بيت اللَّه الحرام از پروردگار خواسته شده است. «(3)»
شعرا نيز مانند ساير مردم اين اشتياق و ذوق درون را با سرودن اشعار بيان كرده و با سوز و گداز و درد و نياز آرزوى وصال كعبه را داشتهاند. در اينجا به ترتيب قرن به ذكر
اين سرودهها و شاعران مىپردازيم. فردوسى (متوفى 411) در جاهاى مختلف شاهنامه به مناسبت از نياز رفتن به خانه ابراهيم و كعبه و پياده رفتن به سوى بيتالحرام سخن مىگويد:
نهيبى به دل زان فراز آمدش سوى كعبه رفتن نياز آمدش
نبيرهى سماعيل پيغمبر است كه پور براهيم نيك اختر است
از آنجاى با گنج و ديهيم رفت به ديدار خانه براهيم رفت
پياده بيامد به بيتالحرام سماعيليان زو شده شادكام
فردوسى
فرخى سيستانى (متوفى 429) شاعر مديحهسراى دربار محمود غزنوى در مدح وى مىگويد:
سلطان هميشه از خدا دو چيز را طلب مىكرد يكى فتح هندوستان و شكستن بت سومنات و ديگر زيارت خانه خدا و بوسيدن حجر الاسود كه يكى از آن دو حاجت برآورده شد و اميد است كه دومى نيز انجام پذيرد.
خدايگان را اندر جهان دو حاجت بود هميشه اين دو همى خواست ز ايزد داور
يكى كه جايگه حج هندوان بكند دگر كه حج كند و بوسه بر دهد به حجر
يكى از آن دو مراد بزرگ حاصل كرد دگر به عون خداى بزرگ كرده شمر «(1)»
او در جاى ديگر، توفيق زيارت خانه خدا را براى محمود و خاندانش خواسته است:
مر مرا در خدمت تو زندگانى دير باد تا ببينم مر تو را در مكه با اهل و تبار «(2)»
سنايى (متوفى 535) درباره در غم حج بودن چنين گويد:
در غم حج بودن اكنون از اداى حج به است من بگفتم اين سخن گو خواه شائى خوه مشاى
از دل و جان رفت بايد سوى خانهى ايزدى چون به صورت رفت خواهى خواه به سر شو خوه به پاى
«(1)»
جمال الدين عبدالرزّاق اصفهانى در وصف ركنالدينصاعد كه از سفر حج بازگشته قصيدهاى سروده و مىگويد:
اى زده لبيك شوق از غايتصدق وصفا بسته احرام وفا در عالم خوف و رجا
عشق بيتاللَّه تو را از خويشتن اندر ربود همچوعشق شمع كز خود مىبرد پروانه را «(2)»
خاقانى (متوفى 595) كه از شاعران حجگزار و مشتاق خانه خداست شور و اشتياق خود را در جهت رفتن به خانه خدا چنين بيان مىكند:
امسال اگر ز كعبه مرا بازداشت شاه زين حسرت آتشى ز سويدا برآورم
گر بخت باز بر در كعبه رساندم كاحرام حج و عمره مثنا برآورم
سى ساله فرض بر در كعبه كنم قضا تكبير آن فريضه به بطحا برآورم
حراق وار درفتد آتش به بوقبيس ز آهى كه چون شراره مجزا برآورم
از دست آنكه داور فرياد رس نماند فرياد در مقام و مصلا برآورم
زمزم فشانم از مژه در زير ناودان طوفان خون زصخرهصما برآورم
درياى سينه موج زند ز آب آتشين تا پيش كعبه لؤلؤ لالا برآورم «(3)»
وى در قصيده ديگرى مىگويد:
ساربانا به وفا بر تو كه تعجيل نماى كز وفاى تو ز من شكر موفا شنوند
حاش لله اگر امسال ز حج وامانم نز قصور من و تقصير تو حاشا شنوند
دوستان يافته ميقات و شده زى عرفات من به فيد و زمن آوازه به بطحا شنوند «(4)»
نظامى (متوفى 600) پيش از مرگ آرزوى ديدن كعبه را دارد و مىگويد:
يارب بود كه گردد چشم دل نظامى از ديدن جمالش پيش از اجل منور
تا در حريم كعبه يارب كعبه گويد اين شكرها كه دارد از شاه عدل گستر «(5)»
وى همچنين اشتياق قزل ارسلان را براى ديدن نظامى به شوق حجاج بيت اللَّه الحرام تشبيه كرده و مىگويد:
به عزم زيارت قدم رنجه كرد ز تخت عجم روى در گنجه كرد
همى رفت با شوق و ميلى تمام چو حجاج در راه بيت الحرام «(1)»
نظامى در جاى ديگر رفتن مشتاقانه خود را به سوى بعضى ملوك به رفتن حجاج به سوى كعبه تشبيه مىكند و مىگويد:
شدم تابوسمش همچون زمين پاى چو ديدم آسمان برخاست از جاى
چنان رفتم كه سوى كعبه حجاج چنان باز آمدم كاحمد ز معراج «(2)»
مولوى (متوفى 672) در غزليات شمس مىگويد: در عشق حج و ديدار حضرت مصطفىصلى الله عليه و آله روزها در سختى هستم و شبها آرام ندارم.
روز از سفر به فاقه و شبها قرار نى در عشق حج كعبه و ديدار مصطفا «(3)»
وى همچنين مىگويد: شوق حاجى به گونهاى است كه تا كعبه پابرهنه مىرود.
آن يكى تا كعبه حافى مىرود و آن يكى تا مسجد از خود مىشود «(4)»
قانعى از شعراى اواخر قرن ششم شتاب خود را براى رسيدن به كعبه اين گونه بيان مىكند:
شتابان شدم سوى بيت الحرام گذشتم ز محنت رسيدم به كام
به ديدار كعبه شدم شاد دل ز كار جهان كردم آزاد دل
نزارى نيز گويد:
روندگان ره كعبه را ز غايت شوق سموم باديه خوشتر ز سايه طوبى «(5)»
اوحدى (متوفى 738) در آرزوى كعبه و زيارت مرقد رسول صلى الله عليه و آله تركيب بندى دارد كه سه بند آن بدين قرار است:
در آرزوى كعبه و مرقد رسولصلى الله عليه و آله
هوس كعبه و آن منزل و آنجاست مرا آرزوى حرم مكه و بطحاست مرا
در دل آهنگ حجاز است و زهى يارى بخت گريك آهنگ در اين پرده شود راست مرا
سرم از دايرهصبر برون خواهد شد شايد اربگسلم اين بند كه در پاست مرا
از خيال حجر الاسود و بوسيدن او آب زمزم همه در عين سويداست مرا
دل من روشن از آن است كه از روزن فكر ريگ آن باديه در ديده بيناست مرا
بر سر آتش سوزنده نشينم هر دم از هواى دل آشفته كه برخاست مرا
دلم از حلقه آن خانه مبادا محروم كز جهان نيست جز اين مرتبه درخواست مرا
از هوى و هوس خويش جدا باش، اى دل خاك آن خانه و آن خانه خدا باش، اى دل
عمر بگذشت، ز تقصير حذر بايد كرد به در كعبه اسلام گذر بايد كرد
ناگزير است در آن باديه از خشك لبى تكيه بر گريه اين ديده تر بايد كرد
گرد ريگى كه از آن زير قدمها ريزد سرمه وارش همه در ديده سر بايد كرد
آب و نان و شتر و راحله تشويش دل است خورد آن مرحله از خون جگر بايد كرد
روى چون در سفر كعبه كنند اهل سلوك از خود و هستى خود جمله سفر بايد كرد
سر تراشيدن و احرام گرفتن سهل است از سر اين نخوت بيهوده به در بايد كرد
شرح احرام و وقوف وصفت رمى و طواف با دل خويش به تقرير دگر بايد كرد
هر دلى را كه ز تحقيق سخن بويى هست بشناسد كه سخن را به جز اين رويى هست
يارب، امسال بدان ركن و مقامم برسان كام من ديدن كعبه است و به كامم برسان
دولت وصل تو هر چند كه خاص است، دمى عام گردان و بدان دولت عامم برسان
جز به كام مدد عون تو نتوان آمد راه عشق تو، بدان قوت و كامم برسان
صبرم از پاى درآمد، تو مرا دست بگير به سر تربت اينصدر همامم برسان
چون هلال ار بپسندى كه بمانم ناقص به جمال رخ آن بدر تمامم برسان
هندوى آن درم ار خواجه جوازى بدهدصبح بيرون بر و روز است به شامم برسان
گر بدان روضه گذارت بود، اى بادصبا عرضه كن عجز و زمين بوس و سلامم برسان
بوى آن خاك دمى گر برهاند ز عذاب به نسيم خوش آن روضه در آييم ز خواب «(1)»
1) - اوحدى، ديوان، تركيبات، ص 47- 48
اوحدى مراغهاى (اصفهانى) در قسمت ديگرى از ديوان خويش به ذكر حكايتى پرداخته و مىگويد:
حكايت
شنيدم حاجيى احرام بسته چو در ريگ بيابان گشت خسته
به خود گفت: ارچه پرتشويش راه است جمال كعبه نيكو عذر خواه است
اگر در خانه خود را قيد سازى كجا مرغ حرم راصيد سازى
ز هجران گرچه دارىصد شكايت به روز وصل بگذار آن حكايت
به ماهى گر پديد آيد گناهى توان بخشيد جرمش را به آهى «(1)»
خواجوى كرمانى (متوفى 738) در اشتياق كعبه چنين سروده است.
برآيد از دل مشتاق كعبه ناله زار اگر به گوش وى آوازه حجاز آيد «(2)»
گر اشتياق كعبه بر اين سان بود بسى ما را به گرد كوه و بيابان بر آورد «(3)»
راه حجاز ار اميد وصل توان داشت برقدم رهروان دراز نباشد «(4)»
جهان خاتون از بانوان شاعر در نيمه دوم قرن هشتم در هواى كعبه گويد:
هواى كعبه مقصود در دماغ من است به راه باديه من گوش برجرس نكنم «(5)»
ابن حسام خوسفى (متوفى 875) از غم دورى كعبه مىگريد و مىگويد:
اى كعبه مقصود دل من كويت دور از تو شدم زمويه همچون مويت
اكنون كه ز ديدار تو محروم شدم درخواب من آى تا ببينم رويت «(6)»
يكى از سخنانى كه در ميان مردم مشهور است اين است كه مىگويند تا قسمت
نباشد و خدا طلب نكند حج نصيب نمىشود. در بعضى از روايات آمده كه حج در شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان كه شب قدر است مقدر مىشود. «(1)» و در روايتى آمده است كه اين گونه نيست كه بعضى از مرد تصور مىكنند كه اگر مال داشته باشند مىتوانند به حج بروند، چه بسا ثروتمندانى كه بيش از مخارج سفر حج، مال دارند اما تا زمانى كه خداوند به آنان اجازه نداده باشد به حج نمىروند. «(2)»
ره ندهد هر كه ندارد ادب كس به درون ره نبرد بىطلب
ما قدم خود نه به خود سودهايم بى طلبى راه نپيمودهايم «(3)»
اى محرم خانه محرّم وى محرم كعبه معظّم
توفيق تو را رفيق و همراه جبريل تو را نديم و همدم «(4)»
چند گويى كعبه را كاينك به خدمت مىرسم چون نخواندندت هنوز از دور خدمت مىرسان «(5)»
و چه بسيار افرادى نيز بودند كه رنج سفر را هم برخود خريدند اما به موقع خود را به كعبه نرساندند و توفيق انجام مناسك حج نصيب آنان نشد.
سنايى (متوفى 535) يكىازاينافراد را كه «احمدعارف» نام دارد معرفى مىكند كه از بلخ حركت كرد اما در زمان مناسب به مقصد نرسيد و حج نيافت. سنايى در وصف و مدح اومىگويد: اى كسى كه به خاطر عشق دين به سوى بيت الحرام رنجهاى تنگداز و جانگزا را تحمل كردى وتن را در برابر خارهاى مغيلانى كه مانند نيزه سرگرا و نابود كننده بودند سپر قرار دادى ناراحت نباش از اينكه به حج رفتى اما حج نكردى زيرا كه كار رفتن از تو بود و كار توفيق از خداى. شادان باش زيرا مصلحتى در كار بوده و رهرو حكمت كارهاى راهنما را نمىداند و اگر مريد با مراد خود ستيزه كند ناپختگى و جرم و گناه محسوب مىشود.
اى ز عشق دين سوى بيت الحرام آورده راى كرده در دل رنجهاى تن گداز جانگزاى
تن سپر كرده به پيش تيغهاى جان سپر سرفدا كرده به نزد نيزههاى سر گراى
چون به حج رفتى مخور غم گر نبودت حج از آنك كار رفتن از تو بود و كار توفيق از خداى
مصلحت آن بود كايزد كرد، خرم باش از آنك آن نداند رهرو از حكمت كه داند رهنماى
سخت خامى باشد و تردامنى در راه عشق گر مريدى با مراد خود شود زور آزماى
سوى خانهى دوست نايد چون قوى باشد محب وزستانهى در نجنبد چون وقح باشد گداى
احمد مرسل بيامد سال اول حج نيافت گر نيابد احمد عارف شگفتى كم نماى
دل به بلخ و تن به كعبه راست نايد بهر آنك سخت بىرونق بود آنجا كلاه اينجا قباى
در غم حج بودن اكنون از اداى حج به است من بگفتم اين سخن گوخواه شائى خوه مشاى
از دل و جان رفت بايد سوى خانهى ايزدى چون بهصورت رفت خواهى خواه به سر شو خوه بپاى
نام و بانگ حاجيان از لاف بى معنى بود ور ندارى استوارم بنگر اندر طبل و ناى
حج به فرياد و به رفتن نيست كاندر راه حج رفتن از اشتر همى بينيم و فرياد از دراى
صد هزار آوازه يابى در هواى حج وليك عالم السر نيك داند هاى هوى از هاى هاى
رنج بردى كشت كردى آب دادى بر درو گرت دونى از حد خامى در آيد گو دراى
كويكى فاضل كه خارش نيست مشتى ريش گاو كويكى صالح كه خصمش نيست قومى ژاژ خاى
جان فرستادى به حج حج كرد و آمد نزد تو دل مجاور گشت آنجا گر نيايد گو مياى
اين شرف بس با شدت كآو از خيزد روز حشر كاحمد عارف به جان حج كرد و ديگر كس به پاى
تا بگردد چرخ بر گيتى تو برگيتى بگرد تا بپايد كعبه در عالم تو در عالم بپاى «(1)»
عطار نيشابورى در «منطق الطير» به داستان «رابعه» مىپردازد كه پس از هفت سال تلاش در راه كعبه وقتى به مقصد رسيد دچار عذر زنانگى شد و به مقصود نرسيد.
عطار گويد:
بس كسا آمد بدين درگه زدور سوخت و بفروخت هم از نار و نور
چون پس از عمرى به مقصودى رسيد عين حسرت گشت و مقصودى نديد
حكايت
رابعه «(2)»
در راه كعبه هفت سال گشت بر پهلو زهى تاج الرجال
چون به نزديك حرم آمد به كام گفت آخر يافتم حجى تمام
قصد كعبه كرد زود آن حج گزار شد همى عذر زنانش آشكار
بازگشت از راه و گفت اى ذوالجلال راه پيمودم به پهلو هفت سال
چون بديدم روز بازارى چنين اوفكندى در رهم خارى چنين
يا مرا در خانه خود ده قرار يا نه اندر خانه خويشم گذار
تا نباشد عاشقى چون رابعه كى شناسد قدرصاحب واقعه
تاتو مىگردى در اين بحر فضول موج بر مىخيزد از رد و قبول
گه به پيش كعبه بارت مىدهند گه درون دير كارت مىدهند
گر از اين گرداب سر بيرون كنى هر نفس جمعيتى افزون كنى
ور در اين گرداب مانى مبتلا سر بسى گردد تو را چون آسيا
بوى جمعيت نيابى يك نفس مىبشولد وقت تو از يك مگس «(1)»
عطار نيشابورى
جامى متوفى (898) در آخر مقاله هفتم از كتاب «تحفة الابرار» كه درباره حج سروده پس از آنكه اعمال و مناسك و اسرار حج را بيان مىنمايد مىگويد:
شكر خدا گوى كه توفيق داد ره به سوى خانه خويشت گشاد
ورنه كه يارد كه به آن ره برد ور چه شود مرغ به آن ره پرد
جامى سپس داستان «على بن موفق» و مناجات او را با پروردگار ذكر مىكند كه:
وقتى به در خانه كعبه رسيد سر خود را بر سنگ كوبيد و گفت: خدايا! نظر رحمت خود را به سوى من افكن. من اين راه حج و عمره را فقط براى تو پيمودم و سر انجام نمىدانم حال من چگونه است، نه دلى سامان يافته و نه وقتى خوش و نه حاصلى به كف دارم.
على بن موفق شب در عالم خواب نداى پروردگار را شنيد كه اگر من تو را نخواسته بودم چگونه تو را به اين سرزمين راه مىدادم و اگر به سوى كسى تمايل پيدا نكنم چگونه او را به سوى خودم راهنمايى مىكنم پس اين را بدان كه من تو را خواستم كه شوق و عشق خود را در دل تو انداختم و تو را به سوى خانه خود راه دادم و به در خانه ديگران نفرستادم.
حكايت على بن موفق و مناجات او به حضرت حق
پور موفق كه به توفيق حق برد ز هر پير موفق سبق
باديه كعبه بسى مىبريد محنت آن راه بسى مىكشيد
روزى از آنجا كه دلى داشت تنگ زد به در كعبه سر خود به سنگ
1) - عطار نيشابورى، منطق الطير، ص 117
گفت خدايا پس هر محنتى سوى من افكن نظر رحمتى
راه حج و عمره بسى رفتهام بهر تو نى بهر كسى رفتهام
دل به وفاى تو گرو بودهام بى سرو پا در تگ و دو بودهام
هيچ ندانم كه مرا حال چيست بخت مرا پايه اقبال چيست
زين سفرم نيست به كف حاصلى نى سره وقتى نه به سامان دلى
شب چو در اين درد فرو شد به خواب آمدش از حضرت بيچون خطاب
كاى به رهم پاى ز سر ساخته بر همه زين پاى سر افراخته
گر نه تو را خواستمى كى چنين داديمت ره سوى اين سرزمين
هر كه نه مايل به سوى وى شوم سوى خودش راه نما كى شوم
حاصلت اين بس كه تو را خواستم باطنت از شوق خود آراستم
ره به سوى خانه خود دادمت بر در هر كس نفرستادمت
يا رب از آنجا كه كرم آن توست چشم همه بر در احسان توست
جامى اگر چند نه صاحب دلى است از تو به اميد چنين حاصلى است «(1)»
جامى
«محيى لارى» (متوفى 933) در كتاب «فتوح الحرمين» پس از ذكر يك دوره آداب و مناسك حج، خانه كعبه را به شمعى تشبيه كرده كه بايد مانند پروانه بر گرد آن چرخيد و سرانجام سوخت آنگاه مىگويد: پرده خانه خدا را بگير و چشم و دل و سينه خود را بر آن پرده بكش و با ديده گريان و دل دردناك و سينه سوزان و جگر چاك چاك به پرده كعبه آويزان شو و از اينكه موفق شدى به ديدار حبيب نائل شوى و شب هجران بهصبح وصال مبدل شود گريه كن. اينها را از عنايات خدا بدان كه نصيب تو گشته است. وى در ادامه اشعار گويد: اين لطف دوست و طلب اوست كه تو را به سوى خانه خود راهنمايى كرد. اگر لطف ازلى او نبود چه كسى تو را به اين خانه راه مىداد؟
آتش پروانه ز دل بر فروز خويش بر آن شمع زن و خوش بسوز
1) - جامى، تحفة الاحرار، آخر مقاله هفتم، ص 55. و همچنين اين داستان به همين شكل در ص 50 از كتاب فتوح الحرمين از محيى لارى آمده است
عادت پروانه ندانى مگر چرخ زند اول و سوزد دگر
دست به تعظيم بر آن پرده زن تكيه نما بر كرم ذوالمنن
چشم و دل و سينه بر آن پرده ساى نور دل و ديده بر آن برفزاى
ديده گريان و دل دردناك سينه سوزان و جگر چاك چاك
دست در آويز در استار او اشك فرو ريز به ديدار او
در برش آور ز ره اشتياقصبحة الوصل بروح الفراق
ديده به ديدار حبيب آرميدصبح وصال از شب هجران دميد
اين شرف از محض عنايات اوست كت شده حاصل ز حمايات اوست
خواهش از او خواه كه خواهندهاى يابى از او هر چه تو ارزندهاى
بلكه ز خواهش به طلب كاهشت خواهش از او جوى و نما خواهشت
چيست تو را بهتر از اين آرزو كت شده اى خاك ره آبرو
زآنكه به رخ كردى از اين خاك در به كه بود تاج مرصع به سر
در ته پهلو به درش ريگ شخ به بود از بستر سنجاب و نخ
پس بود اينت شرف روزگار كز اثر حكمت پروردگار
منزل تو گشته مقام خليل جاى تو آرامگه جبرئيل
ضامن عفو تو حريم اله جرم تو را شد كرمش عذرخواه
هادى ره نيست به جز لطف دوست آمدنت را طلب از نزد اوست
لطف ازل گر نشدى رهنما راه بدين خانه كه دادى تورا
خواهش او گر نكند ياريت بهره نباشد ز طلبكاريت
گر طلبى نيست ز ليلى به حى قيس چه سود ار كند آفاق طى
شاهد اين نكته پى قيل و قال هست مقال بدنم ز اهل حال
كآمده نور دل از او ظاهرم روشن از او آينه خاطرم
فيض حضورش به دلم ريخته بلكه چو جان در تنم آويخته
اى دل اگر هوش به جا آورى بر سخنم سمع رضا آورى
ناظم اين نكته نگويم كه كيست ما حصل از گفتن اين نكته چيست
آنكه از او آمده باغ سخن از گل نورسته چمن در چمن
بلكه شكفته چمنش باغ باغ باغ ارم را دل از او داغ داغ
جامى از ارباب زمن اكملى بلكه ز ارباب سخن افضلى
طوطى طبعش كه شكر خا شده بلبل نطقش سخن آرا شده
زبده ارباب يقين در سخن كرده ز آغاز وى اين در سخن «(1)»
محيى لارى
حاجى قبل از آنكه به اين سفر مهم الهى دست بزند بايد با روح اعمال و مناسك حج آشنا باشد تا با معرفت و شعور مناسك را به جا آورد و كسى كه با شناخت و آگاهى حج گزارد، هنگامى كه آثار و علائم حضور را مشاهده كرد دگرگونى غير قابل وصفى در وى پديد مىآيد و هر چه اين معرفت بيشتر باشد اين تحول عميقتر مىگردد. در فصل هفتم در بخش تلبيه و ميقات آمده است كه حالت امام سجاد و امامصادق عليهما السلام هنگام لبيك گفتن به گونهاى است كه تحيّر و شگفتى ناظران را فراهم آورده است. امام سجاد عليه السلام پس از احرام در حالى كه بر مركب سواريش نشسته بود رنگ رخسارش زرد شد و لرزه بر بدنش افتاد و نتوانست لبيك بگويد و پس از پافشارى همراهان هنگامى كه لب به لبيك گشود غش كرد و از زين به زمين افتاد و تا پايان اعمال حج، اين حالت بر او عارض مىشد.
حجگزار براى آنكه اندكى به اين معرفت برسد بايد قبل از سفر امورى را رعايت كند.
نخست به خود شناسى و معرفت نفس پردازد و از گناهان توبه نموده و ظرف دل را قابل و از بتها خالى سازد تا سعادت سكونت در كعبه دوست را بيابد.
نخست قاضى حاجات را طلب پس حج نخست معرفت نفس جوى پس عرفات
خيام
1) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 48، 49
اول تو مسلمان شو از كرده پشيمان شو وانگه طرف كعبه طوفى كن و احرامى «(1)»
قاسم انوار
خانه آسا كعبه دل را بپرداز از بتان تانهندت راستان بر آستان روى نياز «(2)»
جامى
به جان شو ساكن كعبه بيابان چند پيمايى چو نبود قرب روحانى چهسودازقطع منزلها «(3)»
جامى
دولت وصلش ميسر كى شود بىجستجوى گر وصال كعبه مىخواهى سخن در راه گوى «(4)»
امير شاهى سبزوارى
دلا احرام آن در بستهاى چيست قدم ننهاده فكرى كن در اين باب «(5)»
امير شاهى سبزوارى
به اول تا نخواهد شد ز خود بيرون دل ريشم حريم كعبه كوى تواش مسكن نخواهد شد «(6)»
خيالى بخارايى
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند كهتودر برون چهكردى كهدرونخانه آيى
عراقى
دوم اين كه حاجى قبل از اين سفر، انگيزه خود را خدايى و قصد و نيّتش را خالص
كند و از ريا و خود نمايى پرهيز نمايد و الا:
گر توصد باديه هر دم به ريا قطع كنى در ره كعبه اخلاص به كامى نرسى «(1)»
جنيد شيرازى
لبيك بزن بر نيت من شو محرم كارىمكنازحج به ريا بازآى به محرم «(2)»
مختارى غزنوى
آرى! اگر حج، رياكارانه و از پى نام و شهرت باشد حانوت و دكانى براى تمتع و بهرهمندى از دنيا بيش نخواهد بود.
اى به دنيا متمتع اگر اين عمره و حج از پى نام كنى كعبه تو را حانوت است «(3)»
سيف فرغانى
بايد حج، خالصانه، كيفى و داراى روح باشد تا در روح و جان اثر گذارد.
آنكه به روح حج كند از زر و زور فارغ است آنكه بهزور وزر كند بادلشاددر غم است «(4)»
سيف الدين اسفرنگى
بايد هر چيزى را كه رنگ غير الهى داشته باشد زدود، بايد هر چه را جز پروردگار به دور انداخت. «(5)» بايد نيت را فقط و فقط متوجه دوست كرد و مادون كردگار قديم را بر خود حرام كرد.
چون همى خواستى گرفت احرام چه نيت كردى اندر آن تحريم
جمله بر خود حرام كرده بدى هر چه مادون كردگار قديم
ناصر خسرو
بسيارند كسانى كه رفتن آنها به سوى حج با رفتن وسيله سوارى آنها فرقى ندارد.
حجى كه براى نام و آوازه باشد، حجى كه براى لاف و فرياد باشد، حجى كه براى هاى و هوى باشد اينها حج نيست.
نام و بانگ حاجيان از لاف بىمعنى بود ور ندارى استوارم بنگر اندر طبل و ناى
حج بهفرياد و بهرفتن نيست كاندر راه حج رفتن از اشتر همى بينيم و فرياد از دراى «(1)»
صد هزار آوازه يابى در هواى حج وليك عالمالسّر نيك داند هاى هوى از هاى هاى «(2)»
سنايى
دل را بايد به همراه تن به كعبه برد تا حج، سازنده و اثر بخش باشد، حجى كه تنهاصورت و تن در آنجاست و دل در وطن يا وابسته معشوقان مجازى است بىفايده است.
همه را رو به سوى كعبه وليك دل سوى دلبران چين و طراز «(3)»
سنايى
دلبهبلخ و تن بهكعبهراست نايد بهر آنك سخت بى رونق بود آنجا كلاهاينجا قباى «(4)»
سنايى
حسندر بصره پربينند ليكن در بصر افزون بدندركعبهپرآيند ليكن در نظر نقصان «(5)»
سنايى
از چيزهايى كه به اخلاص ضرر مىزند، غرور و پسنديدن عمل است. بدين معنى كه تصور كند به خاطر كثرت اعمال و يا زيادى نماز از ديگران برتر و بالاتر است.
شنيدم كه پيرى به راه حجاز به هر خطوه كردى دو ركعت نماز
چنان گرم رو در طريق خداى كه خار مغيلان نكندى ز پاى
به آخر ز وسواس خاطر پريش پسند آمدش در نظر كار خويش
به تلبيس ابليس در چاه رفت كه نتوان از اين خوبتر راه رفت
گرش رحمت حق نه دريافتى غرورش سر از جاده برتافتى
يكى هاتف از غيبش آواز داد كه اى نيكبخت مبارك نهاد
مپندار اگر طاعتى كردهاى كه نزلى بدين حضرت آوردهاى
به احسانى آسوده كردن دلى به از الف ركعت به هر منزلى «(1)»
سعدى
در هر حال اگر در نيت اخلاص نياورد و قصد تقرب به خدا نكرد سفر او جز رنج و زحمت و تحمل سختيها چيز ديگرى نيست.
اى بسا كس رفته در شام و عراق او نديده هيچ جز كفر و نفاق
وى بسا كس رفته تا هند و هرى او نديده جز مگر بيع و شرى
وى بسا كس رفته تركستان و چين او نديده هيچ الا مكر و كين
گاو در بغداد آيد ناگهان بگذرد از اين سران تا آن سران
از همه عيش و خوشيها و مزه او نبيند غير قشر خربزه
مولوى
رفتهاى مكه ديده آمده باز محنت باديه خريده به سيم «(2)»
ناصر خسرو
زيانكار آن حاجى كه فقط به اين دلخوش است كه لقب حاجى بر او نهادهاند ولى
از محتواى حج بىبهره و از آداب وصفات الهى حج به دور است.
طفلك نوزاده را حاجى لقب يا لقب غازى نهى بهر نسب
گر بگويند اين لقبها در مديح چون ندارد آنصفت نبودصحيح «(1)»
مولوى
به راه حج شتابى و مالصرف كنى ز راه دور تا بر آورى حاجات
نخست قاضى حاجات را طلب پس حج نخست معرفت نفس جوى پس عرفات
خيام
دسته ديگرى نيز هستند كه نه تنها از اسرار و معارف حج بىخبرند و ناآگاهانه و بدون معرفت و شناخت به حج مىروند، بلكه حج را وسيله و بهانهاى براى فريب و دزدى و آزار مردم قرار داده و از اخلاق انسانى و الهى به دورند.
اعرابيم كه بر پى احراميان روم حج از پى ربودن كالا برآورم
خاقانى
هزار بار پياده طواف كعبه كنى قبول حق نشود گر دلى بيازارى
عمارت دل بيچاره دوصد پاره ز حج و عمره به آيد به حضرت بارى
مولوى
«سعدى» در «گلستان» به ذكر داستانى از اين حاجيان پرداخته مىگويد:
سالى نزاعى در پيادگان حجيج افتاده بود و داعى در آن سفر هم پياده. انصاف در سر و روى هم فتاديم و داد فسوق و جدال بداديم كجاوه نشينى را شنيدم كه با عديل خود مىگفت: يا للعجب پياده عاج چون عرصه شطرنج به سر مىبرد فرزين مىشود- يعنى به از آن مىگردد كه بود- و پيادگان حاج (در) باديه به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوى حاجى مردم گزاى را كو پوستين خلق به آزار مىدرد
حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد «(2)»
حاجيى كه ظاهر و باطنش يكى نباشد او همچون ديوانهاى است كه به كنار كعبه رود و چيزى از حج نداند و بيهوده و بىهدف سر بر كعبه زند، چنانكه عطار نيشابورى
در الهىنامه آورده است كه: ديوانهاى به قدرى سر به سنگ كعبه زد تا سرش بشكست.
هاتفى ندا داد كه تو با بت هيچ فرقى ندارى، درون اين خانه پر از بت بود همه شكسته شد و اگر از بيرون نيز بتى شكسته گردد هيچ مانعى نيست.
حكايت ديوانه كه سر بر در كعبه مىزد
يكى ديوانهاى گريان و دل سوز شبى در پيش كعبه بود تا روز
خوشى مىگفت اگر نگشاييم در بدين در همچو حلقه ميزنم سر
كه تا آخر سرم بشكسته گردد دلم زين سوز دايم رسته گردد
يكى هاتف زبان بگشاد آنگاه كه پر بت بود اين خانه دو سه راه
شكسته گشت آن بتها درونش شكسته گير يك بت از برونش
اگر مىبشكنى سر از برون تو بتى باشى كه گردى سرنگون تو
در اين راه از چنين سركم نيايد كه دريا بيش يك شبنم نيايد
بزرگى چون شنيد آواز هاتف بدان اسرار شد دزديده واقف
به خاك افتاد و چشمش خون روان كرد بسى جان از چنين غم خون توان كرد
چو با او هيچ نتوانيم كوشيد نمىبايد بهصد زارى خروشيد «(1)»
عطار نيشابورى
آرى كسى كه حكمت حج را نداند و از راز و اسرار حج غافل باشد و خود را قبل از حج از آلودگيها پاك نكرده باشد كعبه نيز بر او اثر نمىگذارد و حتى ممكن است در حال طواف نيز دامن خود را به گناه آلوده سازد.
عطار نيشابورى در الهىنامه به ذكر داستان زنى مىپردازد كه طواف مىكرد و در اين حالت مردى به او نظر مىكرد، زن به او گفت اگر تو اهل رازى هيچ گاه به من مشغول نمىشدى، در بىسر و پايى تو همين بس كه در چنين مكانى از خدا غافل شده و به من پرداختهاى اگر نشانى از مردانگى و مردى در تو وجود داشت در اينجا به سراغ
1) - عطار نيشابورى، الهى نامه، المقالة السابعه، ص 116
زنان نمىرفتى. آيا از خداوند جهان شرم نمىكنى در اينجا كه همه به دنبال سود آمدهاند تو به زيان آمده باشى؟ آيا سزاوار است در اينجا كه خداوند پيوسته حاضر است تو از او غايب باشى؟
حكايت آن زن كه طواف كعبه مىكرد و مردى كه نظر بر او كرد
يكى عورت طواف خانه مىكرد نظر افكند بر رويش يكى مرد
زنش گفتا گر اهل رازيى تو چنين دم كى به من پردازيى تو
ولى آگه نيى تو بى سر و پاى كه از كه باز مانده استى چنين جاى
گر از مردى خود بودى نشانيت سر زن نيستى اينجا زمانيت
تو اينجا از پى سود آمدستى نه از بهر زيان بود آمدستى
تو خود را روز بازارى چنين گرم زيان خواهى؟ ندارى از خدا شرم؟
خداوند جهان پيوسته ناظر تو از وى غايب و او بر تو حاضر
چو يك يك دم خدا از توست آگاه چرا چون ماه مىپيچى سر از راه
چو حق با تو بود در هر مقامى مزن جز در حضورش هيچ گامى
اگر بى او زنى يك گام در راه بسى تشوير بايد خوردت آنگاه «(1)»
عطار نيشابورى
حاجى نه تنها قبل از رفتن، بايد خود را از آلودگيها، منيّتها و خود خواهيها پاك سازد، بلكه بايد بكوشد تا پس از مراجعت از اين سفر الهى، تمام كمالات معنوى و تحولات روحى و تغييرات درونى را كه در خود ايجاد كرده حفظ كند و پيوسته مراقب اعمال خود باشد تا مبادا مرتكب فسق شده و به جاهليت قبل از حج برگردد «(2)»
اى بسا حاجى كه حج رفته به عشق وقت باز آمد شده او يار فسق
نظامى
ناصر خسرو در اين باره مىگويد:
اى كسى كه حج كردى و سر و روى خود را به آب زمزم شستى و سابقه چهل سال كم فروشى و گران فروشيت را از بين بردى، حال كه از گناهان پاك شدى دنيا بىارزش است و به مال نادرست فكر مكن و هرگز شيرينى مكه را با زهر ثروت حرام در هم مياميز.
اى شسته سر و روى به آب زمزم حج كرده چو مردان و گشته بىغم
افزون ز چهل سال جهد كردى دادى كم و خود هيچ نستدى كم
بسيار بدين و بدان به حيلت كرباس بدادى به نرخ مبرم
تا پاك شد اكنون ز تو گناهان منديش به دانگى كنون زعالم ...
كم بىشك پيمانه و ترازوى هرگز نشود پاك به آب زمزم ...
از سيم طرارى مشو به مكه ماميز چنين زهر و شهد بر هم ...
گر تو بپذيرى ز من نصيحت از چاه برآيى به چرخ اعظم «(1)»
همانگونه كه گفته شد رفتن به حج بايد آگاهانه و عاشقانه صورت پذيرد تا سختيهاى بين راه و اعمال حج براى او قابل تحمّل باشد والّا ممكن است اين مشكلات وى را از پاى درآورد و توفيق ادامه اعمال از او سلب شود. «جامى» در «هفت اورنگ» به ذكر داستانى مىپردازد كه واعظى ازصفات و فضيلت حج سخن مىگفت و غورى را آنى تحت تأثير قرار داد.
قصّه غورى و حج رفتن او
به تمناى سير و نيت گشت واعظى بر حدود غور گذشت
بامدادان به مسجدى برخاست بهر حضار مجلسى آراست
صفت كعبه و فضيلت حج به دلايل نمود و حجج
نكتهها گفت جمله عشق آميز بيتها خواند جمله شوق انگيز
غورى كش ز عشق لم يزلى بود سرى درون جان ازلى
1) - ناصر خسرو، ديوان، ص 277 و 278
چون ز واعظ شنيدى آن سخنان جست از جاى خويش نعره زنان ...
وصف خانه شنيد و مستانه خاست فريادصاحب خانه
چند باشى تو نيز افسرده جنبشى كن اگر نهاى مرده
جنبشى نى كه آب و گل جنبد بل كز آب و گل تو دل جنبد
پاى بيرون نهد از اين گل و آب روى در مستقر حسن مآب
شعله بر زد ز سينه آتش او جانب كعبه شد عنان كش او
كهنه گر كاو در برابر داشت گرد در پا و كرك در برداشت
در كفش زاد نى و راحله نى همرهش كاروان و قافله نى
پرس پرسان كه كعبه كو و كجاست و ز ره او نشان راست كه راست
دو سه فرسنگ رفت بس بىسنگ وين جهان فراخ بر وى تنگ
پاى زان پاره پاى آبله شد معده از رنج جوع در گله شد
آتش شوق او نشست فرو شست از وصل كعبه دست فرو
اى بسا آتشى كه ناگه جست پرورش چون نيافت زود نشست ... «(1)»
جامى
1) - جامى، هفت اورنگ، سلسلةالذهب، ص 94 و 95
«(1)»كعبه قديمىترين عبادتگاه و خانه روى زمين است. در فضل كعبه همين بس كه قبله مسلمين است و مسلمانان جهان روزى پنج بار به سمت آن نماز مىگزارند و بسيارى از كارهاى زندگى روزانه خود را و حتى سربريدن حيواناتشان را به سوى آن انجام مىدهند. اين چه راز و رمزى است كه مسلمانان در حيات و ممات به سوى آن مىروند و به سوى آن مىميرند و تا روز رستاخيز در خوابگاه ابدى رو به سوى آن دارند. آرى كعبه جهت است و مسلمان نيز تا جهت و جهتگيرى نداشته باشد به سوى رشد و تكامل قدم برنخواهد داشت و ايام حج، زمان نمايش اين وحدت جهت و جهتگيرى است، وحدت بر گرد خانه خدا.
و چه شكوهمند است نماز وحدت بخش و جهت آفرين يك ميليارد مسلمان در
1) كعبه: جمع آن كعاب و در لغت به معنى ارتفاع و بلندى است و چون كعبه بلند است به اين اسم ناميده شده است. كعبه به معنى غرفه و خانه چهار گوش و خانه هم آمده است و يا به خاطر آنكه وسط زمين قرار دارد به كعبه موسوم شده است زيرا وسط هر چيزى را كعب آن گويند چنانكه در بحث ناف زمين آمده است
سراسر گيتى بر گرد كعبه كه چگونه پروانهوار شمع كعبه را در ميان گرفتهاند و بر گرد آن حلقه زدهاند. اينجاست كه مكتب به واسطه كعبه رونق و شكوه مىگيرد و دين برپا و استوار مىماند.
امامصادق عليه السلام فرمود: «لا يزال الدين قائماً ما قامت الكعبة.» «(1)»؛ تا زمانى كه كعبه برپاست دين هم برپاست.
از همين رو به رمز و راز احاديث بىشمارى كه در فضيلت كعبه وارد شده پىمىبريم و راز سفارش معصومين عليهم السلام را در حج خانه خدا كشف مىكنيم. «(2)
« اللَّه اللَّه فى بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا.»؛ خدا را خدا را در مورد خانه پروردگارتان، تا زمانى كه زنده هستيد آن را خالى مگذاريد كه اگر رها كرده شود مهلت داده نمىشويد. نهج البلاغه، ص 978. به همين مضمون احاديث ديگرى وجود دارد كه از ذكر آن خوددارى مىشود. فروع كافى، ج 4، ص 270؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 289. امام باقر عليه السلام: در حالى كه رو به روى كعبه نشسته بود فرمود: نگاه كردن به آن عبادت است« النظر اليها عبادة.»، فروع كافى، ج 4، ص 240.
امام صادق عليه السلام فرمود: نگاه به كعبه و پدر و مادر و امام عبادت است و كسى كه به كعبه نگاه كند براى او نيكى نوشته مىشود و ده گناه از او پاك مىشود. و در حديث ديگرى حضرت فرمود: كسى كه با معرفت به كعبه نگاه كند و حق و حرمت ما را بشناسد كه همان گونه كه حق و حرمت كعبه را مىشناسد خدا گناهان او را بيامرزد و در دنيا و آخرت او را كفايت كند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند از هر چيزى، گزينش كرد، از زمين، مكه را و از مكه مسجد الحرام را و از مسجد، جايگاه كعبه را برگزيد. مستدرك، ج 2، ص 142.
» نام كعبه دو بار در قرآن به كار برده شده است. «(3)»تو استظهار آن دارى كه روى از ما بگردانى ولى چون كعبه بر پرّد كجا ماند مسلمانى
مولوى
يكى از هدفهاى ايجاد كعبه، قوام بودن آن براى زندگى مردم است، چنانكه در آيه شريفه آمده است:
«جعل اللَّه الكعبة البيت الحرام قياماً للناس. «(4)»»؛ خداوند كعبه را سبب قوام زندگى
مردم قرار داد.
در اينجا تأكيد آيه بر روى دو كلمه است يكى قيام و ديگرى ناس. «(1)»
شعرا از اين آيه بر روى كلمه ناس تأكيد كردهاند و معناى گوناگون ناس را مانند ملت، خلق و جمهور در اشعار خود آوردهاند.
چنانكه كعبه ملت بنا نهاد خليل خجسته كعبه دولت بنا نهاده تويى «(2)»
سنايى
خجسته خاك جناب تو قبله آفاق ستودهصدر رفيع تو كعبه جمهور «(3)»
رشيد الدين وطواط
تو كعبه خلق و چشمه نور زير قدم تو همچو زمزم «(4)»
اثير الدين اخسيكتى
كعبهخلق است رويشحلقهآن كعبه زلف خال اوسنگسياهو چشمما زمزمنماست «(5)»
سلمان ساوجى
كعبه، خانه خدا، به دليل ويژگى و اهميت خاصى كه دارد احكامى مختص به خود نيز دارد.
1- از ويژگيهاى بارز و فراگير كعبه، مسجد الحرام، شهر مكه و حرم، امن بودن آن است. در اين منطقه نه تنها انسانها كه حيوانات، گياهان و جمادات نيز از امنيت
1) امام خمينى در صحيفه نور، ج 19، ص 43، فرموده است: حج قيام است؛ بيتى است كه براى قيام تأسيس شده است آن هم قيام« ناس» للناس پس بايد براى همين مقصد بزرگ در آن اجتماع نمود و منافع ناس را در همين مواقف شريف بايد تعيين نمود. امام خمينى، صحيفه نور، ج 19، ص 43.
2) - سنايى، ديوان
3) - رشيد الدين وطواط، ديوان، ص 268
4) - اثير اخسيكتى، ديوان، ص 217
5) - سلمان ساوجى، ديوان، ص 447
برخوردارند «(1)».
اى چو كعبه، وحوش را همه امن خلق را قصر و درگهت مأمن «(2)»
مسعود سعد سلمان
كعبه امن و امانى لاجرم در مرتبت بارگاه و مجلس تو مكه و بلطحا شدند «(3)»
رشيد الدين وطواط
در حريم او خواص كعبه هست از ايمنى در اساس استوار او ثبات طور باد «(4)»
انورى
سالكان راست ره باديه دهليز خطر لكن ايوان امان كعبه عليابينند «(5)»
خاقانى
كعبه زو تشريف بيت اللَّه يافت گشت ايمن هر كه در وى راه يافت «(6)»
عطار
با ياد جمال جانفزايت هر زاويه كعبه امانى است «(7)»
اى بر در تو دولت و اقبال پاسبان وى خاك آستانه تو كعبه امان «(8)»
عبيد زاكانى
چو جنت باغ او دار الامانى چو كعبه گلشنش دار الامان باد «(9)»
عماد كرمانى
2- كعبه از بزرگى، فضيلت، احترام، شرافت، قدر، عظمت، قداست، عزت و پاكى ويژهاى برخوردار است.
كعبه است سرايش ز بزرگى ملكان را كلكش حجر الاسود و كف چشمه زمزم «(1)»
عنصرى
حرمش همچو كعبه محترم است خانه او ز كعبه چه كم است «(2)»
سنايى
اى كعبه شرف كه طواف زمانه را گرد در تو مكه و بطحا شود همى «(3)»
اديب صابر
دست تو رسيده است سوى تربت احمد پاى تو سپرده است ره كعبه اعظم «(4)»
قوامى رازى
چون جمادى را چنين تشريف داد جان عاشق را چه ها خواهد گشاد
مولوى
مر كلوخ كعبه را چون قبله كرد خاك مردان باش اى جان در نبرد «(5)»
مولوى
چون سليمان كرد آغاز بنا پاك چون كعبه همايون چون منا «(6)»
مولوى
مجلسشاز رهتعظيم چوكعبه است ودر او هر كجا فرض كنى منزل و نازل نبود «(7)»
ابن يمين
1) - عنصرى، ديوان، 181
2) - سنايى، حديقة الحقيقة، ص 603
3) - اديب صابر، ديوان، ص 73
4) - قوامى رازى، ديوان، ص 170
5) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 8، ص 293؛ نيكلسون ج 2، ص 177؛ رمضانى، ج 3، ص 187
6) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، جلد 9، ص 455؛ نيكلسون، ج 2، ص 305؛ رمضانى، ج 4، ص 223
7) - ابن يمين، ديوان، ص 162
اى بادصبحدم گذرى كن ز راه لطف بر حضرتى چو كعبه اسلاميان عزيز «(1)»
ابن يمين
آشيان سدره يعنى باغ طاووسان قدس از كبوتر خانههاى كعبه قدر شماست
مه مقام خاكبوس كعبه قدرت نيافت با وجود آنكه در قطع منازل تن بكاست
تا عروس روى پوش عنبرين خال حرم در حجاب اين نه آبا ساكن ام القراست
نو عروس دولت جاويد را بادا حرم بارگاه حضرتت كان كعبه عز و علاست «(2)»
سلمان ساوجى
تويى كه از شرف و عزت آستان درت شده است قبله احرار چون حريم حرم «(3)»
روح عطار
3- كعبه به جهت احترام و شرافت و ويژگيهاى خاصى كه دارد داراى حكم فقهى مخصوصى است و آن اينكه اگر كسى از روى عمد و دشمنى، كعبه را آلوده و نجس كند حكمش اعدام است و اگر مسجد الحرام را نجس كند حكمش ضرب شديد است. «(4)»
او جدا كرد آن كسانى را سر از تن بىخلاف كز جفا بى حرمتى كردند در بيت الحرام «(5)»
سنايى
آشنايى بى ادب در كعبه رفت در زمان بيگانهاى آمد برون «(6)»
عماد كرمانى
قبة الاسلام راهجو اى مسلمانان كه گفت حاش لله بالله ار گويد جهود خيبرى «(7)»
انورى
1) - همان، ص 184
2) - سلمان ساوجى، ديوان، ص 450
3) - روح عطار عطار شيرازى، ديوان، ص 99
4) - وسائل الشيعه، كتاب حدود، باب 6، ص 579؛ التهذيب، ج 5، ص 469؛ اصول كافى، ج 2، ص 26؛ الفقيه ج 2 ص 163
5) - سنايى، ديوان، ص 364
6) - عماد فقيه كرمانى، ديوان، ص 240
7) - انورى، به نقل از مونس الاحرار فى دقايق الاشعار، ج 1، ص 183
اگر چوب حاكم نباشد ز پى كند زنگى مست در كعبه قى «(1)»
4- خانهاى نبايد مشرف بر كعبه باشد. «(2)»
5- اين خانه مثابه و محل بازگشت و توجه مردم است. «(3)»
6- نماز واجب خواندن درون كعبه و بر بام كعبه مكروه است، اما نماز مستحب اشكال ندارد بلكه مستحب است در داخل خانه، مقابل هر ركنى دو ركعت نماز بخواند. «(4)» اگر كسى موفق شد درون خانه كعبه نماز بخواند به هر چهار جهت مىتواند نماز بخواند.
روى من در توست و آمد شد به سوى ديگران من درون كعبهام هر سو كه آرم رو رواست «(5)»
سلمان ساوجى
در كعبه به هر چار جهت رو به هم آرند در دايره وحدت حق روى به روييد «(6)»
قاسم انوار
اما خواندن نماز در مسجد الحرام بسيار سفارش شده و ثوابى فزونتر از مساجد ديگر دارد. «(7)»
پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله فرمود:
فضيلت نماز در مسجدالحرام بر غير آن يكصد هزار نماز است و در مسجد من هزار نماز. «(8)»
1) - دهخدا، امثال و حكم ج 3، ص 884
2) - امام باقر مىفرمايد: سزاوار نيست كسى خانهاى بلند تر از كعبه بسازد؛« وَلا يَنْبَغى لِاحَدٍ انْ يَرْفَعَ بَناءً فَوْقَ الْكَعْبَة.» فروع كافى، ج 4، ص 230؛ علل الشرايع، ج 2، ص 446، وسائل، ج 9، ص 343
3) -« اذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابةً لِلنَّاسِ وَ امْناً. بقره، آيه 125.
4) - رساله توضيح المسائل امام خمينى، مكان نمازگزار، ص 144، مسأله 891 و 892
5) - سلمان ساوجى، ديوان، ص 448
6) - قاسم انوار، ديوان، ص 166
7) - رساله توضيح المسائل امام خمينى، مكان نمازگزار، ص 145، مسأله 893
8) - الجامع الصغير، ج 2، ص 204، حديث شماره 5868
اندر حرم آى اى پسر ايرا كه نمازى كانرابهحرمدر كنى ازمزدهزار است «(1)»
ناصر خسرو
درون كعبه شب يك نمازصد باشد ز بهر خواب ندارد كسى چنين معبد «(2)»
مولوى
7- برخى معتقدند كه پرندگان جهت احترام، از روى خانه كعبه عبور نمىكنند. «(3)»
مرغان ز برت گذر ندارند مرغان چه كه روشنان نيارند «(4)»
خاقانى
آن كعبه را كبوتر پرنده در حرم كآخر زبام كعبه نيارد گذار كرد «(5)»
خاقانى
آن حريمى كز سر آن نيست مرغان را گذار كعبه خواهد بود كش سر در هواى كوى توست «(6)»
آصفى هروى
نام ديگر كعبه بيت است و در قرآن حدود هفده بار كلمه بيت به معنى كعبه و خانه خدا به كار رفته است. «(7)» از اين هفده مورد هشت مورد، بيت بهصورت مطلق آمده و دو بار بيت با ياى متكلم وحده از قول پروردگار تحت عنوان «بيتى» آمده كه به
همين جهت آن را بيت اللَّه گويند و دوبار بيت الحرام و دو بار بيت العتيق و يك بار بيت المعمور و يك بار بيت المحرم آمده است.
حرم و حل و بيت و ركن و حطيم ناودان و مقام ابراهيم «(1)»
جامى
زمزمش از غايتصافى لطيف منبر با رفعت بيت شريف «(2)»
محيى لارى
يكى از مشهورترين نامهاى كعبه بيت اللَّه است، اضافه شدن بيت به اللَّه، اضافه تشريفيه است به اين معنى كه براى بيان عظمت و شرافت چيزى، آن را به خدا نسبت مىدهند، مانند: ايام اللَّه، شهراللَّه و ... نسبت بيت به خدا بهصورت «بيتى» از دو آيه قرآن گرفته شده است. «(3)»
بگردانم ز بيت اللَّه قبله به بيت المقدس و محراب اقصى «(4)»
خاقانى
با قطار خوك در بيت المقدس پا منه با سپاه پيل بر درگاه بيت اللَّه ميا «(5)»
خاقانى
كعبه زو تشريف بيت اللَّه يافت گشت ايمن هركه در وى راه يافت «(6)»
عطار
گر تو را يك بار «بيتى» گفته يار گفت: «يا عبدى» مرا هفتاد بار «(7)»
عطار
چو شد بيت اللَّه و بيت المقدس رديف اين دو بيتش شعر من بس «(1)»
عطار
لفظ روح اللَّه است عين مجاز همچو بيت اللَّه است در اعزاز «(2)»
شبسترى
نام ديگر كعبه بيت الحرام است. يعنى خانه حرام، زيرا حرام است كه مشركين داخل آن شوند. «(3)
« عَنْ حَنّان قُلْتُ لِابى عَبْدِاللَّه عليه السلام لِمَ سُمِّىَ بَيْتُ اللَّهِ الْحَرامِ؟ قالَ: لِانَّهُ حَرامٌ عَلَى الْمُشْرِكينَ انْ يَدْخُلوُهُ.»
شخصى به نام حنان مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم چرا به خانه خدا بيتالحرام گويند؟ فرمود: زيرا حرام است كه مشركين داخل آن شوند. علل الشرايع، ج 2، ص 399.
و در اصطلاح صوفيه بيت الحرام كنايت از قلب انسان كامل است. اصطلاحات شاه نعمةاللَّه به نقل از فرهنگ مصطلحات عرفا، دكتر سجادى، ص 92 به نقل از دهخدا.
و همچنين: دل انسان كامل كه بر غير ذات يگانه بىچون، حرام شده باشد. دهخدا، به نقل از اصطلاحات الصوفيه.
» اين نام در قرآن دو بار به كار رفته است. «(4)»پياده بيامد به بيت الحرام سماعيليان زو شده شاد كام
فردوسى
خداوند خواندش بيت الحرام بدو شد تو را راه يزدان تمام
فرودسى
تيغ دو دستى زند بر عدوان خداى همچو پيمبر زده است بر در بيت الحرام «(5)»
منوچهرى
از فراوان طوف سائل كرد قصرت روز و شب قصر تو نشناسد اى خسرو كس از بيت الحرام «(6)»
فرخى سيستانى
امل را كف اوست باب السخا خرد را در اوست بيت الحرام «(1)»
مختارى غزنوى
اى ز عشق دين سوى بيتالحرام آورده راى كرده در دل رنجهاى تن گداز جانگزاى «(2)»
سنايى
دل گرفت احرام در بيت الحرام آب و نان هم دل اندر محرم خلوت سراى شهريار
سنايى
به قنديل شامى شد آراسته مساجد ز كردار بيت الحرام «(3)»
سوزنى
صدرتوبيتالحرام اهلنظم است از قياس بنده از سالى به سالى زاير بيت الحرام «(4)»
سوزنى
دم سحر حلال بيت دام است كه بيت لايقش بيت الحرام است «(5)»
عطار
بدو گفت سالار بيت الحرام كه اى حامل وحى برتر خرام «(6)»
سعدى
به لبيك حجاج بيت الحرام به مدفون يثرب عليه السلام «(7)»
سعدى
ديدهبردار اىكهديدىشوكت بيتالحرام قيصرانروم سربر خاك و خاقان بر زمين «(1)»
سعدى
عزت دير مغان از ساكن مسجد مجوى كافر مكى چه داند حرمت بيت الحرام «(2)»
خواجوى كرمانى
گرد بيت الحرام خم حافظ گر نميرد به سر بپويد باز «(3)»
حافظ
داد مرا در حرم خود مقام ساخت مرا طايف بيت الحرام
خطبه ادا كرد طبيب عظام زلزله افكند به بيت الحرام
كرده خلايق ز سر اهتمام نيت احرام به بيت الحرام «(4)»
محيى لارى
از نامهاى ديگر كعبه بيت المُحَرَّم است. اين نام در قرآن، يك بار ذكر شده است. «(5)»
اى محرم خانه محرم وى محرم كعبه معظم «(6)»
عبدالرزاق اصفهانى
بيت الحرم يا بيت حرم به معنى بيتى است كه در حرم واقع شده و يا تعبير ديگر و مخفّفى است از بيت الحرام. اين نام با اين شكل در قرآن نيامده است.
تا بوستان به سال بهشت ارم شودصحرا ز عكس لاله چو بيت الحرم شود «(1)»
منوچهرى
باغ ارم شراع تو باشد به روز خوان بيت الحرم رواق تو باشد به روز بار «(2)»
منوچهرى
تيغ دو دستى زند بر عدوان خداى همچو پيمبر زده است بر در بيت الحرم «(3)»
منوچهرى
اوجداكرد آنكسانى راسرازتن بىخلاف كز جفا بىحرمتى كردند در بيت الحرم «(4)»
سنايى
نه كبوتر كه امان يافت ز تيغ به ادب خاصه بيت الحرم است «(5)»
خاقانى
تات ز هستى هنوز ياد بود كفر و دين بتكده را شرط نيست بيت حرم همنشين «(6)»
خاقانى
چند رصد گاه پيل بر ره دل داشتن چند قدمگاه پيل بيت حرم ساختن «(7)»
خاقانى
از ديگر نامهاى كعبه، بيت العتيق است، يعنى خانه آزاد و خانه قديمى و در علت نامگذارى آن از مجموع روايات چنين به دست مىآيد كه:
اولًا: اين خانه مالكى ندارد و بدين جهت آزاد و عتيق است. دوم اينكه اين خانه قديمى است و عتيق چيزى است كه از نظر زمان و مكان و يا مرتبه متقدم باشد. سوم اينكه اين خانه و حرم اطراف آن از غرق شدن عتيق و رها گشته و مصون و محفوظ است. «(1)
در مسجد الحرام از امام باقر پرسيدم چرا خداوند خانه خود را عتيق نامگذارى كرد؟ فرمود: هيچ خانهاى روى زمين نيست مگر اينكه صاحبى و ساكنينى دارد جز اين خانه كه صاحب آن فقط خداست و آن آزاد است. سپس فرمود: خداوند آن را قبل از آفرينش زمين آفريد آنگاه زمين را خلق كرد سپس از زير آن زمين را گسترش داد. فروع كافى، ج 4، ص 189.
در اين حديث به دو وجه عتيق مىپردازد. اول اينكه مالكى ندارد و بدين جهت آزاد و عتيق است. دوم اينكه اين خانه قديمى است؛ چنانكه راغب در مفردات گويد: عتيق چيزى است كه از نظر زمان يا مكان و يا مرتبه متقدم باشد و در حديث ديگرى كه در فروع كافى آمده است: از امام باقر سؤال مىشود كه« لمَ سُمِّيَ البيت العتيق؟ قال هو بيت حر عتيق من الناس لم يملكه احد.»، فروع كافى، ج 4، ص 189.
خانهاى است آزاد و از اينكه كسى از مردم مالك آن شود آزاد است پس عتيق در اين حديث به معنى آزاد است.
در كتاب علل الشرايع معنى ديگرى از عتيق ذكر كرده و آن رهايى از غرق شدن است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
« انما سمى البيت العتيق لانه اعتق من الغرق و اعتق الحرم معه، كف عنه الماء.»، علل الشرايع، ج 2، ص 399.
همانا خانه خدا به خاطر رهايى از غرق شدن، عتيق ناميده شد؛ هم خود و هم حرم از فراگيرى آب مصون ماند
» در قرآن دو مورد اين كلمه تكرار شده است. «(2)»ميل محتاج را به حضرت تو همچو حجاج را به بيت عتيق «(3)»
رشيد الدين وطواط
بر عتق خويش رق تو را كردم اختيار تا بيت من به حرمت بيت العتيق شد «(4)»
اديب صابر
فطوبى لباب كبيت العتيق حواليه من كل فج عميق «(5)»
سعدى
هر گاه از آغاز آفرينش خانه خدا و علت آن سخن به ميان مىآيد از بيت المعمور
1) - ابو حمزه ثمالى نقل مىكند كه:
2) - حج: آيه 33
3) - رشيد الدين وطواط، ديوان، ص 301
4) - اديب صابر، ديوان، ص 381
5) - اين بيت از سعدى اشاره به آيه 27 از سوره حج دارد كه مىفرمايد:« واذّن في الناس بالحج يأتوك رجالًا وعلى كل ضامر يأتين من كل فج عميق»؛ در ميان مردم دعوت عمومى به حج كن تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر از هر راه دور بيايند
كه نام ديگرش «ضُراح» است نام برده مىشود. و آن خانهاى است در زير عرش پروردگار كه مطاف فرشتگان بوده و سپس كعبه در زير آن و براى زمينيان ساخته شده است. «(1)
با پدرم در حجر اسماعيل بوديم، پدرم مشغول نماز بود در اين هنگام مردى آمد و كنار او نشست. پدرم كه نماز را تمام نمود او سلام كرد و گفت: سه سؤال دارم كه فقط تو و شخص ديگرى آن را مىداند. سؤال اول: علت طواف اين خانه چيست؟ پدرم در جواب فرمود: زمانى كه پروردگار عزوجل به ملائكه فرمان داد كه آدم را سجده كنند گفتند: كسى را خلق مىكنى كه در زمين فساد و خونريزى كند و ما به تسبيح و تقديس تو مشغوليم. خداوند فرمود: من چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد سپس به آنها غضب كرد. آنان درخواست توبه كردند. خداوند هم به آنان فرمان داد كه« ضراح» را كه همان« بيت المعمور» است طواف كنند. آنان در آنجا درنگ كرده و هفت سال برگرد خانه چرخيدند و از آنچه گفته بودند استغفار كردند تا پس از آن خدا توبه آنان را پذيرفت و از آنها راضى شد. پس اين اصل طواف بود. سپس خداوند بيتالحرام را در مقابل ضراح قرار داد تا اگر بنى آدم گناهى مرتكب شدند در آنجا توبه كرده پاك شوند. آن گاه آن مرد گفت راست گفتى. كلينى، فروع كافى، ج 4، ص 188 و در اين باره احاديث فراوان ديگرى در كتب زير وجود دارد، دعائم، ج 1، ص 292؛ علل الشرايع، ج 2، ص 402؛ تفسير العياشى، ج 1، ص 31؛ فروع كافى، ج 4، ص 187؛ مستدرك، ج 2، ص 138
»تو همچو بيت المعمورى و همه قومت هميشه در تو چو روحانيان گرفته مقام «(2)»
عمعق
ور ز ذات تو بود تو دور است بتكده از تو بيت معمور است
سنايى
به قدر دعوت مسموع و قبه مرفوع به جاه آيت مسطور و خانه معمور «(3)»
رشيد الدين وطواط
سقف مرفوع و خانه معمور همه سكنى در آن جوار كنند «(4)»
جمال الدين اصفهانى
اى در زمين ملت معمار كشور دين بادى چو بيت معمور اندر فلك معمر «(5)»
خاقانى
كامروز حلقه در كعبه است آسمان حلقه زنان خانه معمور چاكرش «(1)»
خاقانى
سزد گر عيسى اندر بيت معمور كند تسبيح از اين ابيات غرا «(2)»
خاقانى
بيت المعمور مادر توست بيت المقدس برادر توست «(3)»
خاقانى
رسيده جبرئيل از بيت معمور براقى برق سير آورده از نور «(4)»
نظامى
عجب تو بيت معمورى كه طوافانش املاكند عجب تورق منشورى كزو نوشند شربتها «(5)»
مولوى
بيت معمور او مقر شرف سقف مرفوع او سپهر جلال «(6)»
عراقى
همچو گويى بد آن زمين و بر او بيت معمور و جاى كعبه در او «(7)»
شبسترى
رسيده است از اهل دلى مستقيم كزين پيش بوده است شاهى كريم
درش كعبه و بيت معمور، قصر بر آن در طواف جهان كرده حصر «(8)»
شاه داعى شيرازى
خرابهاى است كه خوشتر ز بيت معمور است تنى كه از تپش دل خراب مىسازند «(1)»
صائب
همين ماييم و يكدل اندر آن دل زخم ناسورى نباشد چون دل ديوانه ما بيت معمورى «(2)»
مسيح كاشى
«(3)
اول من كسا البيت ابراهيم عليه السلام، فقيه، ج 2، ص 149. و بعضى حضرت اسماعيل را مىدانند، فروع كافى، جلد 4، ص 73. و برخى آن را نسبت به حضرت آدم مىدهند. در تفسير ابوالفتوح است:
اول كسى كه كعبه را جامه گرانبها پوشانيد« تبع» زمامدار يمن بوده كه به قصد خرابى خانه آمده بود و چون به عظمت آن واقف شد آن را لباس پوشانيد و هزار شتر قربانى كرد. پس از ظهور اسلام و فتح مكه نخستين كسى كه كعبه را با قماش يمانى پوشاند پيغمبر صلى الله عليه و آله بود. و حضرت على عليه السلام در دوران خلافت خويش، همه ساله از عراق جامهاى براى كعبه مىفرستاد. قرب الاسناد، ص 65.
ابن بطوطه در سفرنامه خود مىنويسد: پيراهن كعبه را در شوشتر خوزستان از يك نوع ديبا و پارچه قيمتى به نام« ديباج» مىبافتند و علت اينكه چرا اين جامه را در شوشتر تهيه مىكردند گفتهاند چون مهدى عباسى، و ليعهد منصور دوانقى، دوران ولايتعهدى خود را در رى گذرانده بود با اين پارچه آشنايى داشت.
پس از بنىعباس هنگامى كه ملوك مصر در حجاز استيلا يافتند پوشانيدن جامه كعبه در انحصار آنان قرار گرفت و تا سده نهم هجرى ادامه داشت. در سال 807 كه شاهرخ پس از درگذشت امير تيمور در خراسان بزرگ به سلطنت رسيد. در فكر اين افتاد كه اين افتخار را از ملوك مصر بگيرد و خود جامه كعبه را بپوشاند. او كوشش پيگير خود را از سال 833 ق. آغاز كرد اما مورد موافقت ملوك مصر قرار نگرفت. تا سرانجام پس از رد و بدل نامهها و سفرا، و خشم و تهديد و ارسال نامههاى تند و پس از تلاش چهارده ساله موفق شد در سال 847 جامه كعبه را كه در دار العباده يزد ساخته بودند به مصر ارسال كنند. جامه كعبه را حدود صد نفر همراهى مىكردند و چون به شام رسيدند، امرا و اعيان شام مقدم آنان را گرامى داشتند و در مصر نيز از آنان استقبال گرمى شد و سرانجام سلطان مصر، فرستادگان خراسانى را با حاجيان مصرى به مكه فرستاد و آنان در روز عيد قربان جامه را از داخل خانه كعبه آويختند. آصف فكرت، مقاله، ميقات حج، شماره 5، ص 145.
»در روزگار جاهليت كعبه را با پارچههاى رنگارنگ و گوناگون مىپوشانيدند. رنگ پوشش در آن زمان سفيد و يا قرمز بود. چون نوبت به خلفاى بنى عباس رسيد، آنانرنگ سياه را شعار رسمى خويش قرار دادند و رنگ جامه كعبه هم سياه شد. تا به امروز نيز همين رنگ ادامه دارد به طورى كه جامه كعبه به سياه رنگى تشبيه شده است. عثمان مختارى غزنوى، شاعر قرن پنجم و ششم در مدح «يوسف احمد» مىگويد:
قياس نفس تو و كسوت بنى عباس چو جامهاى است كه بندند كعبه را آذين «(1)»
بعضى از شعرا، رنگ سياه و هر چيز سياه رنگ را مانند شب، مشك، سياهى چشم، لباس خلفا، چتر سلاطين و ... به جامه كعبه كه سياهرنگ است تشبيه كردهاند. و بعضى از شعرا مانند خاقانى و نظامى كه در قرن ششم به سر مىبردهاند از رنگ سبز لباس كعبه سخن گفتهاند.
چو كار كعبه ملك جهان بدان آمد كه باد غفلت بربود از او همى استار «(2)»
ابو حنيفه
قياس نفس تو و كسوت بنى عباس چو جامهاى است كه بندند كعبه را آذين «(3)»
مختارى غزنوى
تو را به خلعت، شاها چه مفخرت باشد تو كعبهاى و به كعبه است جامه رامفخر «(4)»
سيفى نيشابورى
شب و مشك و سواد ديده زدل كسوت او همى شعار كنند
خلفا جامه و سلاطين چتر همه زآن رنگ مستعار كنند
حبشى صورتى كه سلطانان دست بوسش هزار بار كنند
آن سيه جامه مير حاجب بار كش امير سراى بار كنند «(5)»
جمالالدين اصفهانى
خاتون كائنات مربع نشسته خوش پوشيده حله و زسر افتاده معجرش «(1)»
خاقانى
رود كعبه در جامه سبز عيدى مگر بزم خاقان ايران نمايد «(2)»
خاقانى
پرده در بارگاه بادت زآن حله كه هست از آن كعبه «(3)»
خاقانى
كعبه وارم مقتداى سبز پوشان فلك كز وطاى عيسى آيد شقه ديباى من «(4)»
خاقانى
محرمان چون رداء «(5)»صبح در آرند به كتف كعبه را سبز لباسى فلك آسا بينند
خود فلك شقه ديباى تن كعبه شود هم زصبحش علم شقه ديبا بينند «(6)»
خاقانى
دارنده هاشمى شعارى پس جامه روميان چه دارى «(7)»
خاقانى
سلطان كعبه را بين بر تخت هفت كشور ديباى سبز بر تن چتر سياه بر سر «(8)»
نظامى
به ديبه سيه اين كعبه را لباسى ساخت كه اوست پشت مطيعان و اوستشان مسند «(9)»
مولوى
تا عروس روى پوش عنبرين خال حرم در حجاب اين نه آبا ساكن ام القراست «(1)»
سلمان ساوجى
در بدنم روح به پرواز شد ديدهام از شوق رخش باز شد
ديد پرى روصنمى در قيام كرد به بر پيرهن مشكفام
نخل قدش را كه بود شمع نور سايه نشين سدره و طوبى و حور
شد متحرك ز نسيمش نقاب گشت منور ز رخش آفتاب
برقع مشكين ز رخش بر شكست يافت فروغ گل و عنبر سرشت
مهر جمالش چو مرا رو نمود روى نهادم به زمين سجود
چشم گشادم به گل روى او قوت دل يافتم از بوى او
خال سياهش كه بود مشك ناب مردمك ديده از او نور ياب
سرمه كش چشم غزالان چين داده سياهيش گواهى بر اين
نقطه نه دايره آسمان نقطه صفت هست سياهش از آن
گر به صفت جامه سياه آمده نور ده طلعت ماه آمده
كسوتش آمد ز ازل مشكساى در ظلمات آب خضر كرده جاى
آمده با خلعت عنبر سرشت غنچه مشكين ز رياض بهشت «(2)»
محيى لارى
«سعدى» در باب هفتم «گلستان» در مورد جامه كعبه مىگويد عزيز و گرامى بودن جامه كعبه نه به دليل حرير و ابريشمى بودن جنس آن است بلكه به دليل همنشينى او با خانه كعبه است.
اعرابيى را ديدم كه پسر را همىگفت: يا بنى انك مسؤول يوم القيامه ماذا اكتسبت ولايقال بمن انتسبت، يعنى، تو را خواهند پرسيد كه عملت چيست نگويند پدرت كيست.
جامه كعبه را كه مىبوسند او نه از كرم پيله نامى شد
با عزيزى نشست روزى چند لاجرم همچون او گرامى شد «(3)»
بسيارى از مردم براى آمرزش گناهان خويش، خود را به پرده كعبه مىآويزند و از خداى كعبه طلب مغفرت مىكنند.
از امام اميرالمؤمنين مىپرسند چرا به پرده كعبه آويزان مىشوند؟ فرمود: مانند شخصى كه جنايتى و گناهى مرتكب شده به لباس كسى آويزان مىشود و ناله مىكند تا از گناهانش در گذرد. «(1)»
دست به تعظيم بر آن پرده زن تكيه نما بر كرم ذوالمنن
چشم و دل و سينه بر آن پرده ساى نور دل و ديده بر آن برفزاى
ديده گريان و دل دردناك سينه سوزان و جگر چاك چاك
دست درآويز در استار او اشك فرو ريز به ديدار او «(2)»
محيى لارى
بسيارى از مردم در كنار خانه خدا هنگام دعا و نيايش، حلقه در كعبه را مىگيرند و باصاحب خانه مناجات و راز و نياز مىكنند و حاجتهاى مادى و معنوى خويش را از او مىطلبند.
كامروز حلقه در كعبه است آسمان حلقه زنان خانه معمور چاكرش «(3)»
خاقانى
از خال مفرد او آفت چو خال مفرد وز حلقه در او فتنه چو حلقه بردر «(4)»
نظامى
آن يك اعرابيى از عشق مست حلقه كعبه در آورده به دست
زار مىگفت اى خداى ذوالعلو كردم آنِ خويش من، آن تو كو؟
گر به حج فرموديم حج كرده شد آنچه فرمودى به جاى آورده شد
ور مرا در عرفه بايد ايستاد ايستادم دارم از احرام داد
سعى آوردم به قربان آمدم رمى را حالى به فرمان آمدم
از در خود بىنصيبم مىمدار آنِ من بگذشت آنِ خود بيار
خالقا آنچ از من آمد كرده شد عمر رفت و نيك يا بد كرده شد
ره نمايم باش و ديوانم بشوى وز دو عالم تخته جانم بشوى
ماندهام از دست خود درصد زحير دست من اى دستگير من تو گير «(1)»
عطار
بود از آن اعرابى شوريده رنگ كرد روزى حلقه كعبه به چنگ
گفت يا رب بنده تو برهنه است وى عجب برهنگيم نه يك تنه است
كودكانم نيز عريان آمدند لاجرم پيوسته گريان آمدند
من زمردم شرم مىدارم بسى تو نمىدارى چه گويم با كسى
چند دارى برهنه آخر مرا جامهاى ده اين زمان فاخر مرا
مردمان چون آن سخن كردند گوش بر زدندش بانگ كاى جاهل خموش
از طواف آن قوم چون گشتند باز مرد اعرابى همى آمد به ناز
از عقب دستار وز خز جامه داشت گوييا ملك جهان را نامه داشت
باز پرسيدند از او كاى بىنوا اين كه دادت گفت اين كه دهد خدا
چون من آن گفتم مرا اين داد او وين فرو بسته درم بگشاد او
آنچه گفتم بود آن ساعت روا ز آنكه به دانم من او را از شما «(2)»
عطار
در حلقه كعبه حلقه كن دست كز حلقه غم بدو توان رست
رحمت كن و در پناهم آور زين شيفتگى به راهم آور
درياب كه مبتلاى عشقم آزاد كن از بلاى عشقم
مجنون چو حديث عشق بشنيد اول بگريست پس بخنديد
از جاى چو مار حلقه برجست در حلقه زلف كعبه زد دست
مىگفت گرفته حلقه بر در كامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم بىحلقه او مباد گوشم «(1)»
نظامى
حاجى سوى كعبه رفت و عاشق سوى دوست آن حلقه در گرفت و اين دامن دوست «(2)»
علاءالدوله سمنانى
كعبه خلق است رويش حلقه آن كعبه زلف خال او سنگ سياه و چشم ما زمزم نماست «(3)»
سلمان ساوجى
حلقه گفتا گير و گو اى دادگر عشق ليلى از دل من كن بدر «(4)»
شاه داعى شيرازى
چو حلقه در كعبه به صد نياز گرفتم دعاى حلقه گيسوى مشك بوى تو كردم «(5)»
جامى
قامت گردون شده حلقه سان تابود از حلقه آن در نشان
دست بر آن حلقه مبر سرسرى كين نبود حلقه انگشترى
مهر سليمان كه جهان بر گرفت سكهاش از حلقه آن در گرفت
گردن جانها همه در طوق او جيب قمر شق شده از شوق او
محو مكن دايره نه فلك رخنه گر حلقه ذكر ملك
دست بر اين حلقه زند جبرئيل تا شنود بانگ ز رب جليل
حلقه بر اين در چه زنى بىحجاب هر كه نه محرم ندهندش جواب
بار خدايا مكن از خود ردم محرميى ده به حريم خودم
دور كنم از در اهل ريا بار دهم در حرم كبريا
گوش دلم بر خبر خويش كن تاج سرم خاك در خويش كن «(1)»
محيى لارى
كنار خانه خدا، كعبه، بهترين مكان جهت راز و نياز با خداوند بىنياز و مناجات با ذات پاك پروردگار است. آنجا مكانى است كه پيامبران الهى و امامان پاك نماز مىگزاردند و دست دعا به سوى معبود برداشته و با محبوب خويش عاشقانه سخن مىگفتند. «(2)» آنجا مكانى است كه مشتاقان و دردمندان، اميدواران و بيدار دلان به گرد «بيتاللَّه» خلقه زده و با «ربالبيت» در خلوت شب زمزمه مىكنند. «(3)» آنجا مكانى است كه آوارگان و شكوه داران، بزرگان و برگزيدگان، با آگاهى و معرفت و با شعور و شناخت سر بر خاك مىسايند و به سجده مىروند و با درد و داغ و سوز و گداز اشك مىريزند و گريه مىكنند. «(4)»
1) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 41
2) - طاووس فقيه مىگويد: در حجر اسماعيل امام سجاد را ديدم كه مىگفت: عبيدك ببابك، اسيرك بفنائك ... خدايا! بنده كوچك تو و اسير رواق خانه تو ... به درگاه تو روى آورده ... وى را از درت رد مكن. المناقب، ج 4، ص 148
3) - در حالات امام زين العابدين است كه: فلمّا لم ير أحداً رمق السماء بطرفه ... سحرگاهان آن هنگام كه كسى را نمىديد به آسمان خيره نگاه مىكرد و مىگفت: خدايا ستارگان در پرده شب فرورفتهاند و بندگانت در خواب خفتهاند، درهاى رحمت به روى خواهندگان باز است به سويت آمدهام ... مناقب، ج 4، ص 151
4) - در حالات امام صادق- ع- است كه در كنار كعبه وقتى سر از سجده بر مىداشت آنچنان گريسته بود كه گويا صورتش در آب فرورفته بود. ثم رفع رأسه و وجهه من البكاء كانها غمست فى الماء. قرب الاسناد، ص 19، به نقل از: الحجّ فى الكتاب والسنة، ص 98 تا 100
«سعدى» در كتاب «گلستان» در اين باره مىگويد:
درويشى را ديدم سر بر آستان كعبه همى ماليد و مىگفت: يا غفور يا رحيم، تو دانى كه از ظلوم جهول چه آيد.
عذر تقصير خدمت آوردم كه ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت. من بنده اميد آوردهام نه طاعت، و به دريوزه آمدهام نه به تجارت، اصنع بى ما انت اهله.
بر در كعبه سائلى ديدم كه همى گفت و مىگرستى خوش
مىنگويم كه طاعتم بپذير قلم عفو بر گناهم كش
عبدالقادر گيلانى را رحمة اللَّه عليه ديدند در حرم كعبه روى بر حصبا نهاده همىگفت: اى خداوند ببخشاى، و گر هر آينه مستوجب عقوبتم، در روز قيامتم نابينا برانگيز تا در روى نيكان شرمسار نشوم.
روى بر خاك عجز مىگويم هر سحرگه كه باد مىآيد
اى كه هرگز فرامشت نكنم هيچت از بنده ياد مىآيد؟ «(1)»
چه گفت گفت چو رويت به كعبه كرم است نياز عرض كن و حاجتى كه هست بخواه «(2)»
ظهير فاريابى
زآن در دعات خوض نكردم كه آستان از درگه تو كعبه حاجت روا گرفت «(3)»
روا گرفت
گفتند به اتفاق يكسر كز كعبه گشاده گردد اين در
حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمين و آسمان اوست «(4)»
نظامى
حسن به گرد درت نشسته برطريق طواف تو كعبهوار حاجتش روا كرده «(1)»
حسن دهلوى
جامى حريم كعبه حاجت اين در است روى دعا به كعبه كن و حاجتى بخواه «(2)»
جامى
به كعبه رفتم و شوق درت فزود آنجا به گريه آمدم و جاى گريه بود آنجا «(3)»
آصفى هروى
مسجدا گر كربلاى من شوى كعبه حاجت رواى من شوى «(4)»
مولوى
يكى از كسانى كه در كنار خانه كعبه به مناجات پرداخته «ابراهيم ادهم» «(5)»
است. وى از بزرگان زهاد نيمه اول قرن دوم هجرى (مقتول 160 يا 166 ه. ق.) است. او از كسانى است كه از بلخ به مكه رفت و مجاور خانه خدا شد. در مكه به صحبت چند تن از اوليا مانند فضيل بن عياض و سفيان ثورى رسيد و سپس به شام رفت و تا پايان عمر بدانجا بود. وى در جنگ دريايى ضد بيزنطيه (بيزانس) به شهادت رسيد. نام كامل وى ابواسحق ابراهيم بن ادهم بلخى است. «(6)»
مناجات ابراهيم ادهم
به پيش كعبه ابراهيم ادهم به حق مىگفت كاى داراى عالم
مرا معصوم خواه و بى گنهدار گناهان كآن رود زآنم نگهدار
يكى هاتف خطابش كرد آنگاه كه اين عصمت كه مىخواهى تو در راه
همين بوده است از من خلق را خواست اگر كار تو و ايشان كنم راست
كه تا جمله به هم معصوم مانيد همه از رحمتم محروم مانيد
هزاران بحر رحمت با قياس است وليكن بنده را جاى هراس است
ندارم از جهان جز بيم جان من ز درد او زبان ترجمان من
چو من از عمر بهبودى نديدم زيان ديدم ولى سودى نديدم
به مردن راضيم زين زندگانى اگر بازم رهانى مىتوانى
ز سرتاپاى من جاى نظر نيست كه بر وى هر زمان زخمى دگر نيست «(1)»
عطار نيشابورى
يكى ديگر از كسانى كه به كنار خانه خدا رفت تا دعا كند «شيخصنعان» بود كه پس از عمرى ارشاد عاقبت زنار بست. مريدان به كنار خانه خدا آمده و براى او دعا كردند. سپس وى به كعبه آمد و به دعا برخاست. اين داستان در «منطق الطير» از «عطار نيشابورى» به تفصيل آمده است.
حكايت شيخصنعان «(2)»
شيخصنعان پير عهد خويش بود در كمال از هرچه گويم بيش بود
قرب پنجه حج به جا آورده بود عمره، عمرى بود تا مىكرده بود
عاقبت چون شيخ ترسايى گزيد در تمام روم غوغا شد پديد ...
بود يارى در ميان جمع چست پيش شيخ آمد كه اى در كار سست
مىرويم امروز سوى كعبه باز چيست فرمان، باز بايد گفت راز
معتكف در كعبه بنشينيم ما تا نبينيم آنچه مىبينيم ما «(3)»
عطار نيشابورى
1) - عطار، الهى نامه، ص 380
2) - طبق روايت شيخ عطار در منطق الطير، وى عارفى بزرگ است كه در مكه هفتصد مريد داشت و بر اثر خوابى كه ديد با جمعى از مريدان به روم رفت و عاشق دخترى ترسا شد و به دعوت او از دين اسلام به در آمد و به معبد مسيحيان رفت و به عبادت پرداخت و شراب خورد و سالى خوكبانى كرد ولى به همت ارشد مريدان وى كه در كعبه معتكف نشستند توفيق الهى او را دريافت و توبه كرد و با مريدان به سوى مكه بازگشت
3) - عطار نيشابورى، منطق الطير، داستان شيخ صنعان، ص 77
«مجنون» نيز از كسانى است كه در كنار كعبه افزونى عشق ليلى را از خدا خواسته است.
«عطار نيشابورى» در كتاب «مصيبتنامه» مىگويد:
برد مجنون را سوى كعبه پدر تا دعا گويد شفا يابد مگر
چون رسيد آن جايگه مجنون ز راه گفت اينجا كن دعا اين جايگاه
گو خداوندا مرا بىدرد كن عشق ليلى بر دل من سرد كن
تو دعا كن تا پدر آمين كند بو كه حق اين مهربانى كين كند
دست برداشت آن زمان مجنون مست گفت يا رب عشق ليلى ز آنچه هست
مىتوانى كرد وصد چندان كنى هر زمانم بيش سرگردان كنى
درد عشق او چو افزون گرددت هر چه دارى تا به دل خون گرددت
چون همه عالم شود همرنگ خون ز آن همه خون يك دلت آيد برون
آن دل آنگه در حضور افتد مدام شادى دل تا ابد گردد تمام «(1)»
همچنين در «مثنوى عشقنامه» از «شاه داعى شيرازى» شاعر و عارف نامى قرن نهم هجرى آمده است:
پدر مجنون براى درمان عشق ليلى، مجنون را به كعبه برد
تا پدر بردش سوى كعبه و حجاز تا كه باز آيد دلش از عشق باز
حلقه گفتا گير و گو اى دادگر عشق ليلى از دل من كن به در
گفت يا رب عشق ليلى كن زياد ليلىام هرگز مبر يارب ز ياد
اول عشقش چنين بود از ميان قصه خواهم كرد با تو من بيان «(2)»
«آصفى هروى» (متوفى 923) در همين زمينه گويد:
مجنون ز بند طره ليلى به كعبه رفت سر رشته جنون به سيه خانگى كشيد «(3)»
آصفى هروى
«نظامى» شاعر قرن ششم همين داستان را به تفصيل و با شرح بيشترى در كتاب
«ليلى و مجنون» خود ذكر كرده است. قسمتى از اين داستان كه مربوط به بردن مجنون به حج و دعاى او در كنار كعبه است آورده مىشود:
اندر بردن پدر مجنون، مجنون را به كعبه بهر خلاص يافت از عشق
چون رايت عشق آن جهانگير شد چون مه ليلى آسمان گير
هر روز خنيده نامتر گشت در شيفتگى تمامتر گشت
هر شيفتگى كز آن نورد است زنجير بر اوصداع مرد است
برداشته دل ز كار او بخت درمانده پدر به كار او سخت
مىكرد نيايش از سر سوز تا زآن شب تيره بر دمد روز
حاجت گاهى نرفته نگذاشت الا كه برفت و دست برداشت
خويشان همه در نياز با او هر يك شده چاره ساز با او
بيچارگى ورا چو ديدند در چارهگرى زبان كشيدند
گفتند باتفاق يكسر كز كعبه گشاده گردد اين در
حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمين و آسمان اوست
پذرفت چو موسم حج آيد ترتيب كند چنانكه بايد
چون موسم حج رسيد برخاست اشتر طلبيد و محمل آراست
فرزند عزيز را بهصد جهد بنشاند چو ماه در يكى مهد
آمد سوى كعبه سينه پرجوش چون كعبه نهاده حلقه در گوش
گوهر به ميان زر برآميخت چون ريگ بر اهل ريگ مىريخت
شد در رهش از بسى خزانه آن خانه گنج گنج خانه
بگرفت به رفق دست فرزند در سايه كعبه داشت يك چند
گفت اى پسر اين نه جاى بازى است بشتاب كه جاى چارهسازى است
در حلقه كعبه حلقه كن دست كز حلقه غم بدو توان رست
گو يا رب از اين گزاف كارى توفيق دهم به رستگارى
رحمت كن و در پناهم آور زين شيفتگى به راهم آور
درياب كه مبتلاى عشقم آزاد كن از بلاى عشقم
مجنون چو حديث عشق بشنيد اول بگريست پس بخنديد
از جاى چو مار حلقه برجست در حلقه زلف كعبه زد دست
مىگفت گرفته حلقه در بر كامروز منم چو حلقه بردر
در حلقه عشق جان فروشم بى حلقه او مباد گوشم
گويند ز عشق كن جدايى اين نيست طريق آشنايى
من قوت ز عشق مىپذيرم گر ميرد عشق من بميرم
پرورده عشق شد سرشتم بى عشق مباد سرنوشتم
آن دل كه بود ز عشق خالى سيلاب غمش براد حالى
يارب به خدايى خداييت وانگه به كمال پادشاييت
كز عشق به غايتى رسانم كو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور اين سرمه مكن ز چشم من دور
گر چه زشراب عشق مستم عاشق تر از اين كنم كه هستم
گويند كه خو زعشق واكن ليلى طلبى زدل رها كن
يارب تو مرا به روى ليلى هر لحظه بده زياده ميلى
از عمر من آنچه هست برجاى بستان و به عمر او درافزاى
گرچه شدهام چو مويى از غم يك موى نخواهم از سرش كم
از حلقه او به گوشمالى گوش ادبم مباد خالى
بىباده او مباد جامم بى سكه او مباد نامم
جانم فدى جمال بادش گر خون خوردم حلال بادش
گر چه ز غمش چو شمع سوزم هم بى غم او مباد روزم
عشقى كه چنين به جاى خود باد چندانكه بود يكى بهصد باد
مىداشت پدر به سوى او گوش كاين قصه شنيد گشت خاموش
دانست كه دل اسير دارد دردى نه دوا پذير دارد
چون رفت به خانه سوى خويشان گفت آنچه شنيد پيش ايشان
كاين سلسله خو كه بند بگسست چون حلقه كعبه ديد در دست
زو زمزمهاى شنيد گوشم كآورد چو زمزمى به جوشم
گفتم مگر آنصحيفه خواند كز محنت ليليش رهاند
او خود همه كام و راى او گفت نفرين خود و دعاى او گفت «(1)»
نظامى
«جامى» شاعر نامدار قرن نهم در كتاب «هفتاورنگ» خود در اورنگ ششم يعنى «ليلى و مجنون» همين داستان را به گونهاى ديگر بيان داشته كه قسمتهايى از آن چنين است:
چون باز سفيد دم در اين باغ بنشست بر آشيانه راغ ...
رخشنده بصر بديد زاغى چون دود چراغى و چراغى ...
بانگى دو سه زد لطيف و موزون نزديك عرب به فال ميمون
مجنون زان بانگ در طرب شد رقاص نشيمن طلب شد
يعنى كه خوش است عالم امروز روزى گردد وصالم امروز
گر بار دهد به خاطر خوش سوى خودم آن نگار مهوش
بر من باشد حجى پياده يك حج چه بود كهصد زياده
رفتن مجنون به حج بعد از اجازت خواستن از ليلى
شرط است وفا به عهد كردن در پاس عهود جهد كردن ...
مجنون كه وفا به عهد مىكرد در رفتن كعبه جهد مىكرد
از منزل دوست بىسر و پاى شد باديه گرد و راه پيماى
از گرمى ريگ و سختى سنگ كرد آبله پاى سعى او لنگ ...
1) - نظامى، ليلى و مجنون، ص 46 تا 48
چون كعبه روان ز بعد ميقات لبيك زنان شدى در اوقات
او بسته لب از نواى لبيك ليلى گفتى به جاى لبيك
چشمش به سواد مكه از دور چون شد ز جمال كعبه پر نور
آمد ز جمال ليلىاش ياد برداشت زداغ شوق فرياد ...
زد بر در خانه شعله شوق در گردن جان ز حلقه اش طوق
از حلقه غم در آن تك و دو مىبست ز حلقهاش برون شو
آنگه ز دو ديده خون دل ريخت در دامن ستر كعبه آويخت
كاى پردهنشين جلمه ناز وى عقده گشاى پرده راز ...
از هر چه نه نيك توبه كردم بد كردم و ليك توبه كردم ...
يا رب ز همه بتاب رويم وز حرف همه ورق بشويم
الّا ز هواى روى ليلى وز دعوى آرزوى ليلى ... «(1)»
درباره اقامت در مكه و مجاور مكه بودن اخبار و احاديث گوناگونى وجود دارد.
برخى از اين روايات حاجى را ازاقامت در مكه نهى كرده «(2)» و بعضى ديگر اقامت را بىاشكال دانسته است. «(3)
امام باقر عليه السّلام مىفرمايد: كسى كه يك سال در مكه مجاور باشد خداوند گناهان نه ساله گذشته او و خانواده و بستگان و همسايگان و كسانى را كه براى آنها استغفار مىكند، مىآمرزد و آنها را تا چهل سال از هر بدى نگه مىدارد. فروع كافى، ج 6، ص 270؛ تهذيب، ج 5، ص 444.
»در تاريخ بسيار بودند از اولياء اللَّه و بزرگان دين كه سالها مجاور خانه خدا بوده و
1) - جامى، هفت اورنگ، ليلى و مجنون، ص 793 تا 797
2) - امام جعفر صادق عليه السلام مىفرمايد: هر گاه مناسك حج را به پايان برديد بر مركب خود سوار شويد و به سوى اهل خود برويد زيرا اقامت در مكه قساوت قلب مىآورد. علل الشرايع، ج 2، ص 446. و در مورد اين كه اقامت در مكه قساوت قلب مىآورد احاديث گوناگونى ذكر شده است. فروع كافى، ج 4، ص 230؛ علل الشرايع، ج 2، ص 446. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: پس از پايان مراسم باز گرد تا بيشتر مشتاق بازگشت باشى. فروع كافى، ج 4، ص 230.
3) - على بن مهزيار مىگويد: از امام رضا پرسيدم آيا اقامت در مكه فضيلتش بيشتر است يا از آنجا بيرون رفته و در شهرهاى ديگر اقامت گزينم؟ در جواب نوشت:« المقام عند بيت اللّه افضل» اقامت نزد خانه خدا بافضيلتتر است. تهذيب، ج 5، ص 476 به نقل از الحج فى الكتاب و السنه، ص 170.
در آنجا به خودسازى و تهذيب نفس مشغول بودند، و بعضى نيز به جهت اقامت طولانى در آنجا ملقب به «جاراللَّه» شدند.
گر عقل قبلهاى است تو بر وى مقدمى ور فضل كعبهاى است تو در وى مجاورى «(1)»
اديب صابر
به دست و به بازو و تيغ مقاتلان جهاد بهصدق توبه و زهد مجاوران حرم «(2)»
اديب صابر
جان فرستادى به حج، حج كرد و آمد نزد تو دل مجاور گشت آنجا گر نيايد گو مياى «(3)»
سنايى
نه در كعبه مجاور بود چندين سالها بلعم نه در كوى ضلالت بود چندين سالها عثمان
سنايى
خاطر خاقنى از آن كعبه شناس شد كه او در حرم خدايگان كرده به جان مجاورى «(4)»
خاقانى
نه شگفت اگر مسيح در آيد ز آسمان آرد طواف كعبه و گردد مجاورش «(5)»
خاقانى
زمزم صفت مدار دو چشم از براى چرخ چون در جوار كعبه دولت مجاورى «(1)»
شمسالدين طبسى
كعبه چيست اندر جوار افتادن است تو به تو در ناف عالم زادن است «(2)»
عطار
در بيان مجاورت مكه و به جا آوردن آداب
هر كه در اين كوى مجاور شود وز عدد سلك زو اهر شود
مىسزد ار زآنكه كمال ادب آورد ازشوق به جا روز و شب
نقل چنين است كزين پيشتر تا كه در ايام خود ابن عمر
در ره حج دره زدى هر كه را مانده چو از قافله خود جدا
نيست جز اين وجه كه بيگاه و گاه حرمت اين خانه بدارى نگاه
از ره تكسيل تساهل كنى درگه تعجيل تعلل كنى
چون به طوافش كشد انديشه راى شيوه آداب نيارى به جاى
گردى از آن آثم و عاصى شوى مبتلى قيد معاصى شوى
رفته ز حد بى ادبيهاى ما نيست از آنجاى چنين جاى ما «(3)»
محيى لارى
تاكى به رغم كعبه نشينان عروس وار چون كعبه سر ز شقه ديبا برآورم «(1)»
خاقانى
خانه كعبه در مكه معظمه براى كسانى كه خانه خدا را مىبينند قبله است و سمت خانه كعبه براى كسانى كه خانه خدا را نمىبينند قبله مىباشد. پس براى هر كارى كه بايد رو به قبله انجام شود درصورتى كه خانه كعبه ديده نشود، سمت خانه كعبه قبله محسوب مىشود. سنايى در حديقه و مولوى در چند جاى مثنوى كسى را كه در كعبه از قبله و سمت قبله سخن بگويد نكوهش كرده است، سنايى گويد:
خرد اينجا تهى كند جعبه كه تحرى بد است در كعبه
پيش كعبه مگر كه بوالهوسى بشنود علم سمت قبله بسى
هر كه در كعبه با تحرى مرد زيرهتر به سوى كرمان برد «(2)»
سنايى
چو مشتبه شود جهت كعبه نجات جز سمت درگهش نكند عقل اختيار «(3)»
ظهير فاريابى
اين قياسات و تحرى روز ابر يا به شب مر قبله را كرده است حبر
ليك با خورشيد و كعبه پيش رو اين قياس و اين تحرى را مجو
كعبه ناديده مكن رو زو متاب از قياس اللَّه اعلم بالصواب «(4)»
مولوى
همچو قومى كه تحرى مىكنند بر خيال قبله هر سو مىتنند
چون كه كعبه رو نمايدصبحگاه كشف گردد كه، كه گم كرده است راه «(1)»
مولوى
در درون كعبه رسم قبله نيست چه غم ار غواص را پاچيله نيست «(2)»
مولوى
مولانا در ادامه داستان موسى و شبان، از قول خداوند به موسى مىفرمايد:
موسيا آداب دانان ديگرند سوخته جان و روانان ديگرند
عاشقان را هر نفس سوزيدنى است پرده ويران خراج و عشر نيست
گر خطا گويد ورا خاطى مگو گر شود پرخون شهيدان را مشو «(3)
زراره مىگويد: به حضرت باقر گفتم نظر شما چيست آيا شهيد با خونهاى خود دفن مىشود؟ فرمود: بلى در لباسهايش با خونهاى خود دفن مىشود و حنوط و غسل ندارد. وسائل، ج 1، باب 14
»خون شهيدان را زآب اوليتر است اين خطا ازصدصواب اوليتر است
در درون كعبه رسم قبله نيست چه غم ار غواص را با چيله نيست
تو ز سرمستان قلاووزى مجو جامه چاكان را چه فرمايى رفو؟
ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست
لعل را گر مهر نبود باك نيست عشق در درياى غم غمناك نيست «(4)»
مولوى
كعبه چهار ركن دارد هر گوشه كعبه را يك ركن گويند:
1- ركن شرقى كه حجر الاسود در آن قرار دارد و به آن «ركن اسود» گويند و طواف خانه خدا از آنجا شروع مىشود.
2- ركن شمالى كه بعد از «باب بيت» قرار دارد و به آن ركن عراقى گويند.
1) - مولوى، مثنوى به شرح جعفرى، ج 11، ص 187؛ نيكلسون ج 3، ص 23؛ رمضانى، ج 5، ص 284
2) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى ج 4، ص 328؛ نيكلسون، ج 1، ص 342؛ رمضانى، ج 3، ص 106
3) - زراره عن ابى جعفر قال قلت له كيف رأيت الشهيد يدفن بدمائه؟ قال نعم فى ثيابه بدمائه ولا يحنط ولا يغسل.
4) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 4، ص 328؛ نيكلسون، ج 1، ص 342؛ رمضانى، ج 2، ص 106
رو به سوى ركن عراقى روان و زپى تسبيح و ثنا اين بخوان «(1)»
3- ركن غربى كه پس از ميزاب و ناودان طلا قرار دارد و به آن ركن شامى گويند.
چونكه ره آرى به سوى ركن شام از سر تعظيم بخوان اين كلام «(2)»
4- ركن جنوبى كه در كنار مستجار قرار دارد و آن را «ركن يمانى» نامند.
خاقانى نام اين چهار ركن را در دو بيت آورده و آنها را با هم چهار برادر خوانده است.
بينى حجرش بلال كردار بيرون سيه و درون پر انوار
او را سه برادر اتفاقى شامى و يمانى و عراقى
زانگه كه ز مادران بزادند هر چار به خدمت ايستادند «(3)»
از چهار ركن كعبه دو ركن بر ديگرى ترجيح دارد كه عبارت است از ركن حجرالاسود و ركنيمانى كه استلام يعنى دست كشيدن به اين دو ركن مستحب است و پيامبر خداصلى الله عليه و آله آنها را استلام مىكرد. «(4)»
چون زره طوف نمايى قيام جانب وى ركن يمانى است نام
بوسه بر آن داده رسول امين باش تو نيز از رخ او بوسه چين «(5)»
در خبر است از كبراى سلف اينكه در اين ركن ز راه شرف
هست موكل ملكى بر دوام كرده پى گفتن آمين قيام
خواهشت ار دُنيى و گر دين بود از تو دعا، از ملك آمين بود
به كه در آن حال نمايى ادا در طلب دنيا و دين اين دعا «(6)
محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 47 منظور همين دعاى مذكور در فوق است
»محيى لارى
1) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 46
2) - همان، ص 47
3) - خاقانى، تحفة العراقين، ص 129
4) - علل الشرايع، ج 2، ص 424
5) - امام جعفر صادق عليه السلام از قول جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:« كان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لا يستلم الا الركن الاسود و اليمانى ثم يقبلهما و يضع خده عليهما و رايت ابى يفعله.»؛ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله استلام نمىكرد مگر ركن اسود و يمانى را سپس آنها را مىبوسيد و گونهاش را بر آن مىنهاد و پدرم نيز چنين مىكرد. علل الشرايع، ج 2، ص 424؛ فروع كافى، ج 4، ص 406
6) - امام صادق عليه السلام مىفرمايد:« يستحب ان تقول بين الركن و الحجر اللهم آتنا فى الدنيا حسنة و فى الاخرة حسنة و قنا عذاب النار و قال ان ملكاً موكلًا يقول: آمين؛ مستحب است بين ركن و حجر بگويى: خدايا! به ما، در دنيا و آخرت نيكويى عنايت كن و ما را از آتش برهان و فرمود همانا فرشتهاى وكيل است كه بگويد آمين.» فروع كافى، ج 4، ص 408.
بهقدس و كعبه و جودى و يثرب و عرفات به حق زمزم و ركن و مقام و مسجد نور «(1)»
رشيد الدين وطواط
تفاخر نسب آن پيمبرى كه بدو شرف گرفتصفا و منا و ركن و مقام «(2)»
اديب صابر
طوف جاهت را به از كوى تو كو ركن مقام كشتروزى را به از دست تو كو ابر مطير «(3)»
انورى
كعبه چار ركن دولت و دين كه جهان را حريم توست مآب «(4)»
اخسيكتى
ركن الدين، ركن كعبه دين آن بر حرمش قباى محرم «(5)»
اخسيكتى
از ما سلام بادا بر ركن و بر حطيم اى شوق ما به زمزم و آن منزل وفا «(6)»
مولوى
يارب امسال بدان ركن و مقامم برسان كام من ديدن كعبه است به كامم برسان «(7)»
اوحدى مراغى
كعبه چهار ركن دارد. در ركن شرقى آن «حجر الاسود» قرار دارد. ارتفاع آن از سطح زمين 5/ 1 متر است و حاجى بايد هفت دور طواف خانه خدا را از حجر الاسود
شروع و به آن ختم كند.
حجر الاسود سنگى است بيضى شكل، سياه رنگ مايل به سرخى، به قطر سى سانتيمتر كه نقطههاى قرمز رنگى روى آن وجود دارد اين سنگ در پوششى از نقره قرار دارد و علامت شكستگى بر روى آن مشاهده مىشود كه بيانگر آسيبهايى است كه در طول زمان بر اين سنگ وارد آمده است. نخستين آسيب به دست حجاج بن يوسف ثقفى واقع شد. زمانى كه عبداللَّه زبير به آنجا پناه برده بود حجاج با منجنيق خانه را خراب كرد. دومين آسيب به دست قرمطيان انجام شد كه در حملهاى مردم مكه را كشتند و به خانه خدا بىحرمتى كردند و حجر الاسود را شكسته و با خود به بحرين يا احصا بردند و حدود 22 سال حجر الاسود نزد آنان بود تا در سال 339 عبيداللَّه بن محمد، ملقب به المهدى كه از احفاد اسماعيل فرزند امامصادق بود نامهاى به مسبب اين حادثه يعنى ابو طاهر نوشت و او را به خاطر اين عمل توبيخ كرد و سرانجام حجرالاسود به جايگاه خود برگشت. «(1)»
«دست كشيدن»
«بوسيدن»
زمزم نماى بود به مدحش زبان من تا كرده بودم از حجر الاسود استلام «(2)»
خاقانى
همان گونه كه گفته شد يكى از مستحبات طواف خانه خدا استلام ركن حجر است و اما استلام و تقبيل خود حجر الاسود نيز روايات بى شمارى درباره آن آمده و به آن سفارش اكيد شده است.
بار دگر از پى نيت گذر از پى تقبيل به سوى حجر
باز چو گشتى به حجر رو به روى دست بر آور به زبان اين بگوى «(3)»
دسترس ار هست بر آن بوسه ده ورنه به اخلاص بر آن دست نه
كثرت خلق ار بود و ازدحام كَت نبود جاى پى استلام
باش به انگشت اشارت نما سوى وى اين و به زبان كن ادا «(1)»
محيى لارى
از حجرالاسود به عنوان دست راست خدا در زمين تعبير شده است. مردم چون با يكديگر با دست راست پيمان مىبندند در اينجا نيز به «يميناللَّه» تعبير شده است، زيرا حجرالاسود واسطهاى بين خدا و بندگان است تا بدينوسيله با وى بيعت كنند و در جهت نيل و وصول و دوستى و رضا مصافحه نمايند. «(2)»
سنگى از وى قدر و رفعت يافته پس يمين اللَّه خلعت يافته «(3)»
عطار
گر يمين اللَّه در عالم مراست حصن كعبه خانه خاص خداست «(4)»
عطار
سنگ سياهش كه از آن كوته است دست تمناش «يميناللَّه» است «(5)»
جامى
1) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 46، مضمون اشعار فوق در همين حديث موجود است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:« هنگامى كه به حجر الاسود نزديك شدى دستهاى خود را بلند كن و حمد و سپاس خدا را بگوى و بر پيامبر خدا درود بفرست و از خدا بخواه كه از تو بپذيرد. سپس استلام حجر كن و آن را ببوس و اگر نتوانستى آن را ببوسى، استلام كن و اگر قدرت بر استلام هم نداشتى با دست به سوى آن اشاره كن و بگو: پروردگارا! امانتم را ادا كردم و پيمانم را بستم تا شاهد بر وفاى به پيمانم باشى؛ خدايا! كتاب تو و سنت پيامبر تو را تصديق كردم ...» و به همين جهت براى طواف كننده مستحب است در هر شوط اركان خانه كعبه و حجر الاسود را استلام نمايد و در وقت استلام حجر بگويد:« امانتي اديتها وميثاقي تعاهدته لتشهد لي بالموافاة.»؛ امانتم را ادا كردم و پيمانم را بستم تا شاهد وفاى به پيمانم باشى. مناسك، ص 192؛ علل الشرايع، ج 2، ص 426
2) - وافى، ج 2، ص 125، به نقل از الحج فى الكتاب والسنة، ص 122
3) - عطار، منطق الطير، ص 20
4) - عطار، مصيبتنامه، ص 207
5) - جامى، تحفة الاحرار
نام يمين بر حجرالاسودش داغ يمين تو بود بر يدش «(1)»
محيى لارى
اين گهر از جمله گهرها جداست گفت پيمبر كه يمين خداست «(2)»
هر كه بر آن دست نهاد از ندا دست نهاده است به دست خدا «(3)
امام على- ع- مىفرمايد:« هو يمين اللَّه فى ارضه يبايع بها خلقه»؛ آن دست راست خداوند در زمين است و مردم با آن بيعت مىكنند. علل الشرايع، ج 2، ص 426
»محيى لارى
در فارسى به حجرالاسود، «سنگ كعبه» هم گفته شده است.
كرد خواهم تا كه باشد سيم و سنگ اندر جهان چون به سنگ كعبه حاجى من بدين سيم افتخار «(4)»
سيفى نيشابورى
ور همه سنگ كعبه را بوسه زنند حاجيان ما همه بوسه گه كنيم آن سر زلف سعترى
كوى مغان و ما و تو هر سر سنگ كعبهاى درد تو كرده زمزمى دست تو كرده ساغرى «(5)»
خاقانى
گاهى «حجر» مطلق گويند و از آن حجر الاسود اراده كنند. و گاهى بهصيغه تثنيه، «حجران» و «حجرين» گويند و از آن حجر الاسود وصخره بيت المقدس اراده كنند «(6)» و گاهى هم به حجر الاسود «ركن» گويند چنانكه در داستان نصب حجر الاسود به دست پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله از آن به ركن تعبير شده است. «(7)»
1) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 16
2) - پيامبر خدا مىفرمايد:« وانّ الركن يمين اللَّه فى الارض يصافح بها خَلقه ...» علل الشرايع، ج 2، ص 427
3) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 41
4) - سيفى نيشابورى، ديوان، ص 253
5) - خاقانى، ديوان
6) - دهخدا، لغت نامه
7) - تاريخ طبرى، ج 1، ص 526، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 476
يكى از وابستههاى كعبه كه در شعر شعرا انعكاس وسيعى يافته حجر الاسود است كه گستردهترين كاربرد را بعد از كعبه به همراه زمزم به خود اختصاص داده است.
عنصرى كلك و قلم ممدوحش را و سلمان ساوجى نقطه خط او را و سيد حسن غزنوى پرچم عالم گشاى شاه را كه به رنگ سياه است و جمالالدين اصفهانى و محيى لارى سياهى چشم و مردم ديده ممدوحش را و سلمان ساوجى خال سياه او را و خاقانى مهر كتف حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم را و نظامى نافه خوشبوى مشك را به حجر الاسود تشبيه كردهاند.
كعبه است سرايش ز بزرگى ملكان را كلكش حجر الاسود و كف چشمه زمزم «(1)»
عنصرى
حقا كه به جز دست تو بر لب ننهادم جز بر حجر الاسود و بر خاك پيمبر «(2)»
ناصر خسرو
در وصل دلم را حجر الاسود خواندى هجر تو بدان بود كنارم را زمزم «(3)»
مختارى غزنوى
نامه اقبال خوان زآنكه تويى خوش زبان كعبه زوار را تو حجر الاسودى «(4)»
سنايى
بگشاد كارها حجر اسود و سزد كآمد به رنگ رايت عالم گشاى شاه «(5)»
سيد حسن غزنوى
كرد خواهم تا كه باشد سيم و سنگ اندر جهان چون به سنگ كعبه حاجى من بدين سيم افتخار «(1)»
سيفى نيشابورى
از بهر آنكه هست به حلم تو نسبتش شد قبله جهان حجر الاسود از عرب «(2)»
قوامى رازى
بر كعبه حجر سواد عين است روشن شده زو فضاى عالم «(3)»
جمال الدين اصفهانى
يكى آستانه همى بوسدش به رسم حجر يكى بهچهرههمى سايدش به شرط مقام «(4)»
ظهير فارابى
زمزم نماى بود به مدحش زبان من تا كرده بودم از حجر الاسود استلام
خاقانى
خال سياه او حجر الاسود است از آنك ماند به خال و زلف به هم حلقه درش
سنگ سيه مخوان حجر كعبه را از آنك خوانند روشنان همه خورشيد اسمرش «(5)»
خاقانى
مصطفى كعبه است و مهر كتف او سنگ سياه هر كس از بهر كف او زمزم افشان آمده
خاقانى
اوليتر آنكه چون حجر الاسود از پلاس خود را لباس عنبر سارا بر آورم «(6)»
خاقانى
هستى حجر الاسود و كعبه علم شاه تا كعبه به جاى است در آن كعبه به جايى «(1)»
خاقانى
عالم تر، دامنخشك از تو يافت ناف زمين نافه مشك از تو يافت «(2)»
نظامى
سنگى از وى قدر و رفعت يافته پس يمين اللَّه خلعت يافته «(3)»
عطار
اى كعبه روى چو مهت قبله عالم خالت حجر الاسود و لب چشمه زمزم «(4)»
نقطه خط شهنشاه است يا سنگ حرم خال مشگينت كه جان مقبلان را بوسه خواست «(5)»
سلمان ساوجى
زهى چو كعبه تو راصد هزار سر بردر دلت به بر حجرالاسودى است در مرمر «(6)»
كمال الدين خجندى
مروه سعى صفا حجر عرفات طيبه و كوفه و كربلا و فرات «(7)»
جامى
خانه تو ديده هر معبد است مردم ديده حجر الاسود است «(8)»
محيى لارى
خاقانى در تحفة العراقين در وصف حجر الاسود، هم خود را هندو خوانده و هم حجر الاسود را، زيرا هندو به هشت معنى آمده است از آن جمله: غلام، نوكر، سياه، زلف سياه، خال رخسار، معشوق. آنجا كه خود را هندو خوانده مراد غلام و نوكر است و آنجا كه حجر الاسود را هندو خوانده منظور خال رخسار است.
و در مثنوى دوم ظاهر حجرالاسود را به بلال تشبيه مىكند كه باطنش پر از نور و روشنايى است.
وردش همه اين بود سحرگاه كاى بيت اللَّه عمرك اللَّه
تا بردر حكم توست كامش شد هندوى هندوى تو نامش
اين هندو هندوش چه نام است يعنى حجر تو را غلام است
درصفت حجر الاسود
بينى حجرش بلال كردار بيرون سيه و درون پر انوار
آن سنگ زر خلاصه دين بر چهره كعبه خال مشكين
نور است در آن سواد پنهان چون در ظلمات آب حيوان
يا در خم طره جبهه حور يا در حدقه حديقه نور
يا سرنبى ميانه حرف يا در شب تيرهصورت برف
آن هندوى بكر سالخورده بر خلق خداى مهر كرده
خلقان همه در برش گرفته بوسيده ولى كسش نسفته
او را سه برادر اتفاقى شامى و يمانى و عراقى
زانگه كه ز مادران بزادند هر چار به خدمت ايستادند
تا روز قيام هم بدينسان قائم بينى به امر يزدان
از سنگ سيه چو بازگردى زى زمزم راه در نوردى «(1)»
خاقانى
1) - خاقانى، تحفة العراقين، ص 129
باز شكن دامن شبرنگ او ديده جان سرمهكش از سنگ او
سنگ سياهش كه از آن كوته است دست تمناش يمين اللَّه است
چون تو از آن سنگ شوى خوشه چين بوسه زن دست كه باشى ببين
بر سر گردون زنى از فخر كوس گر رسدت دولت اين دستبوس «(1)»
جامى
خال سياهش كه بود مشك ناب مردمك ديده از او نور ياب
سرمه كش چشم غزالان چين داده سياهيش گواهى بر اين
نقطه نه دايره آسمان نقطهصفت هست سياهش از آن «(2)»
محيى لارى
در تكميل اين بناى جليل «(3)
ابى سعيد خدرى از على عليه السلام روايت مىكند كه:
پس از آنكه آدم به زمين هبوط كرد حجر با او بود و آن را در جايگاه خودش در ركن قرار داد و ملائكه قبل از خلقت آدم حج مىگزاردند پس از آن آدم و نوح حج گزاردند، سپس خانه ويران شد و پايههاى آن كهنه گشت و حجر به كوه ابى قبيس به امانت سپرده شد. پس از آنكه ابراهيم و اسماعيل خانه را بازسازى كردند و پايههاى آن را برافراشتند با وحى الهى حجر را از كوه ابى قبيس خارج كرده در جايگاه خود قرار دادند و آن از سنگهاى بهشت است و در ابتدا مانند مرواريد سفيد بود و صفا و درخشندگى ياقوت را داشت ولى دستهاى كفار و مشركين كه به آن رسيد سياه شد ... امالى طوسى، ج 2، ص 91.
»خانه چو شد راست به سنگى دگر بهر نشان خواست زرنگى دگر
داد ندايى جبل بو قبيس كز يمن آن نعره شنيدى اويس
گفت كه آن خانه چو جبريل برد سنگى از آن خانه وديعت سپرد
باز ستانيد وديعت زمن باز نهيدش به حد خويشتن
ذره بيضاست در اصل خودش آنكه تو خوانى حجر الاسودش
قول رسول است كه زين پيشتر بود درخشنده چو قرص قمر
پرتو دلها چو به رويش فتاد يافت زدلهاى سياه اين سواد
گوهر پاكيزه عنبر سرشت كآمده با روح قدس از بهشت
بر وى اين گونه اثرها رسيد تا چه اثرها به دل ما رسيد
اين گهر از جمله گهرها جداست گفت پيمبر كه يمين خداست
هر كه بر آن دست نهاد از ندا دست نهاده است به دست خدا «(1)»
محيى لارى
سنگ سيه مخوان حجر كعبه را از آنك خوانند روشنان همه خورشيد اسمرش «(2)»
خاقانى
بين در خانه خدا و حجرالاسود مكانى است كه آن را حطيم گويند. درباره مكان حطيم احتمالات ديگرى نيز دادهاند. «(3)
مالك بن انس مىگويد حطيم بين مقام و باب است و ابن جريح مىگويد: حطيم بين ركن اسود و باب تا مقام است. جايى كه مردم براى دعا كردن ازدحام مىكنند و يكديگر را درهم مىفشارند.
معاويه بن عمار گويد: از امام صادق عليه السلام درباره حطيم سؤال كردم ايشان فرمود: بين حجر الاسود و باب بيت قرار دارد و از آن حضرت علت نامگذارى آن را به حطيم پرسيدم فرمود: چون مردم در آنجا در اثر ازدحام- همديگر را مىشكنند. عن معوية بن عمار قال سألت ابا عبداللَّه عليه السلام عن الحطيم قال هو ما بين حجر الاسود و باب البيت قال و سألته لم يسمى الحطيم قال 7 لان الناس يحطم بعضهم بعضا هناك.
»حطيم در لغت به معنى شكسته و خورد شده، و اسب شكسته زبون حال از پيرى، و گياه باقى مانده سال پيش است. و در وجه تسميه آن بيشتر معناى شكنندگى و فشار را كه در اثر ازدحام ايجاد مىشود بيان كردهاند.
تيغ بر دوش نه و از دى و از دوش مپرس گر بخواهى كه رسد نام تو تا ركن حطيم «(4)»
ابو حنيفه اسكافى
باد ميدان تو ز محتشمان چون به هنگام حج ركن حطيم «(1)»
ابو حنيفه اسكافى
تا بود كعبه و منا وصفا تا بود مشعر و مقام و حطيم
دشمنت باد همچو بنده اسير مانده در دست روزگار لئيم «(2)»
عطارى رازى
تا بود كعبه و منا وصفا تا بود مشعر و مقام و حطيم
مر تو را باد در جلال مقام دولتت باد سال و ماه مقيم
دشمنت باد همچو بنده اسير مانده در دست روزگار لئيم «(3)»
عمعق بخارى
به زمزم و عرفات و حطيم و ركن و مقام به عمره و حجر و مروه وصفا و منى «(4)»
اديب صابر
به خاصيت حرم عدل او چنان ايمن كه طعنها كشد از ركنهاش ركن حطيم «(5)»
انورى
به طهر كعبه و روى صفا و ضلع حطيم به بطن مكه و ناف زمين و معده غار «(6)»
كمال الدين اسماعيل
از ما سلام بادا بر ركن و بر حطيم اى شوق ما به زمزم و آن منزل وفا «(7)»
مولوى
1) - تاريخ بيهقى، ص 389 و شاعران بىديوان، ص 592
2) - عطارى رازى، شاعران بىديوان، ص 602
3) - عمعق بخارى، ديوان، ص 182
4) - اديب صابر ترمذى، ديوان، و مونس الاحرار فى دقايق الاشعار، تأليف جاجرمى، ص 205
5) - انورى، ديوان، ص 229
6) - كمال الدين اسماعيل، ديوان و مونس الاحرار فى دقايق الاشعار، تأليف محمد بن بدر جاجرمى، ص 169
7) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
به حطيم و مقام و زمزم و ركن به سكون مجاوران دو سكن «(1)»
اوحدى مراغى
چون همى آورد امانت را زبيم شد به كعبه و آمد او اندر حطيم
از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم تافت بر تو آفتابى بس عظيم
اى حطيم امروز آرد در تو رخت محتشم شاهى كه پيك اوست بخت
اى حطيم امروز بىشك از نوى منزل جانهاى بالايى شوى «(2)»
مولوى
و در دو بيت ذيل مولوى ظاهراً از حطيم معنى ديگرى قصد كرده است.
تا شود زفت و نمايد آن عظيم چون درآيد سوى محفل در حطيم
روح را از عرش آرد در حطيم لاجرم مكر زنان باشد حطيم
مولوى
حرم و حل و بيت و ركن و حطيم ناودان و مقام ابراهيم «(3)»
جامى
چون گذر آرى به حطيم از برون با دل خاشع جگر پر زخون
جانب ديوار حرم آر روى ناظر ميزاب شو و اين بگوى «(4)»
محيى لارى
ملتزم نيز مانند حطيم در خانه خدا و حجرالاسود قرار دارد. آنجا مكان استغفار و طلب آمرزش است. «(5)»
و از رسول خداصلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: ملتزم محلى است كه دعا در آن مستجاب مىشود و هيچ بندهاى نيست كه آنجا خدا را بخواند و خداوند دعايش را مستجاب نكند. «(1)»
جانب باب از حجر آور قيام ملتزم آمد به لقب آن مقام
ملتزم از شوق در آغوش گير زنده به جانان شو و از جان بمير
آتش پروانه ز دل بر فروز خويش بر آن شمع زن و خوش بسوز
عادت پروانه ندانى مگر چرخ زند اول و سوزد دگر «(2)»
محيى لارى
«(3)
1- امام صادق عليه السّلام فرمود: زمانى كه پروردگار به ابراهيم وحى كرد كه مردم را به سوى اين خانه فرا بخواند بر اين سنگ كه اثر قدمهاى او پيداست ايستاد و با فرياد مأموريت خود را انجام داد. علل الشرايع، ص 423؛ طبرسى، مجمع البيان، ج 7 و 8، ص 128 و 129.
2- ابراهيم هنگام ساختن خانه خدا بر روى اين سنگ مىايستاد و پايههاى خانه را بالا مىبرد. طبرسى، ج 1، ص 156.
3- وقتى ابراهيم براى بار دوم از فلسطين به مكه رفت تا با اسماعيل ديدار كند وى را در خانه نيافت و چون ابراهيم با همسرش ساره شرط كرده بود كه قدم بر زمين نگذارد و برگردد، همسر اسماعيل سنگى آورده و زير پاى او گذاشت و سر او را شستشو داد تا بر خلاف عهد و پيمان رفتار نكرده باشد. طبرسى، ج 1، ص 156؛ مجمع البيان، ج 2 و 1، ص 4- 383.
»مقام ابراهيم سنگى است كه جاى پاى حضرت ابراهيم بر آن نمايان است. اين سنگ هم اكنون درون گنبد شيشهاى كوچكى رو به روى در خانه خدا قرار دارد. فاصله آن تا كعبه 5/ 26 ذرع يعنى حدود چهارده متر است.در مقام و عظمت اين سنگ همين بس كه دوبار نام آن در قرآن آمده است. «(4)»
گفت نى گفتمش چو گشتى تو مطلع بر مقام ابراهيم
كردى ازصدق و اعتقاد ويقين خويشى خويش را به حق تسليم «(1)»
ناصر خسرو
كعبه دولت است فتح آثار تا بود در مقام ابراهيم «(2)»
مسعود سعد سلمان
تا بود كعبه و منا وصفا تا بود مشعر و مقام و حطيم
دشمنت باد همچو بنده اسير مانده در دست روزگار لئيم «(3)»
عمعق بخارى
به قدس و كعبه و جودى و يثرب و عرفات به حق زمزم و ركن و مقام و مسجد نور «(4)»
رشيد الدين وطواط
تفاخر نسب آن پيمبرى كه بدو شرف گرفتصفا و منا و ركن و مقام
طوف جاهت را به از كوى تو كو ركن مقام كشتروزى را به از دست تو كو ابر مطير «(5)»
انورى
كعبه چار ركن دولت و دين كه جهان را حريم توست مآب «(6)»
اثير اخسيكتى
ركن الدين، ركن كعبه دين آن بر حرمش قباى محرم «(7)»
اثير اخسيكتى
از ما سلام بادا بر ركن و بر حطيم اى شوق ما به زمزم و آن منزل وفا «(8)»
مولوى
1) - ناصر خسرو، ديوان، ص 300
2) - مسعود سعد سلمان، ديوان
3) - عمعق بخارى، ديوان، ص 182، عطارى رازى، شاعران بىديوان ص 593، به هر دو شاعر نسبت دادهاند
4) - رشيد الدين وطواط، ديوان، ص 269
5) - انورى، ديوان، ص 159
6) - اثير اخسيكتى، ديوان، ص 380
7) - اثير اخسيكتى، ديوان، ص 217
8) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
يارب امسال بدان ركن و مقامم برسان كاممن ديدن كعبه است و به كامم برسان «(1)»
اوحدى مراغى
سوى قدمگاه خليل اللَّه آى پاچو نيابى به پيش ديده ساى «(2)»
جامى
حرم و حل و بيت و ركن و حطيم ناودان و مقام ابراهيم «(3)»
جامى
چون به در كعبه نمايى گذر سوى مقام افكن از آنجا نظر «(4)»
محيى لارى
پس بود اينت شرف روزگار كز اثر حكمت پروردگار
منزل تو گشته مقام خليل جاى تو آرامگه جبرئيل «(5)»
محيى لارى
در شمال خانه خدا ديوارى است كمانى و منحنى شكل از سنگ مرمر به ارتفاع يك متر و نيم و به عرض يك متر و پنجاه سانت و به طول حدود هجده متر «(6)» كه از ركن شمالى موسوم به ركن عراقى شروع و به ركن غربى موسوم به ركن شامى ختم مىشود. فضاى بين اين نيم دايره تا كعبه را حجر اسماعيل گويند و مساحت آن هشت متر و سى و شش سانت است.
اينجا محل زندگى حضرت اسماعيل و مادرش هاجر بود. آن روزى كه ابراهيم
آنان را كنار خانه خدا گذاشت در اين مكان خيمهاى برپا كرده و زندگى را آغاز كردند.
آغل گوسفندانشان نيز همين جا بوده است. حِجْر در لغت به معانى مختلفى آمده است از قبيل منع، دامن، پناه، عقل كه معنى اصلى آن منع و بازداشتن است.
در حديث آمده است زمانى كه هاجر از دنيا رفت پسرش اسماعيل او را در اين مكان دفن كرد و براى اينكه طواف كنندگان قبر مادرش را پايمال نكنند اطراف آن را ديوارى كشيد و بدينوسيله مانع ايجاد كرد.
اينجا محل دفن پيامبران نيز مىباشد «(1)» و همچنين قبر حضرت اسماعيل «(2)»
و دختران شوهر نكرده او در اين مكان قرار دارد. «(3)» نماز «(4)» و دعا «(5)» در آن بسيار سفارش شده است و در اهميت آن همين بس كه داخل در طواف و يكى از مصاديق «آيات بينات» است. ابن سفيان مىگويد: از امامصادق عليه السلام درباره آيه «فيه آيات بينات» «(6)» سؤال كردم كه منظور از آيات بينات چيست فرمود:
(سه چيز است) مقام ابراهيم كه سنگى است و اثر پاى ابراهيم بر آن قرار دارد؛ و حجر الاسود و منزل اسماعيل. «(7)»
در كنار ركن جنوبى كه به آن «ركن يمانى» گويند مكانى است به نام «مستجار» كه به طور دقيق در پشت خانه كعبه قرار دارد. و در گذشته كه كعبه داراى دو در بوده، در دوم، همين جا قرار داشته است.
مستجار در لغت به معنى پناهگاه است و در جهت نامگذارى آن گويند: چون
طواف كنندگان در اين مكان گويا بهصاحبخانه پناهنده مىشوند به آن مستجار مىگويند «(1)
« اللهم البيت بيتك و العبد عبدك و هذا مكان العائذ بك من النار.» دعائم الاسلام، ج 1، ص 314.
خدايا اين خانه، خانه توست و اين بنده، بنده توست و اين مكان، مكان پناه جستن از آتش است.
در بحار آمده است كه در چند جا هست كه دعاى« موقت» يعنى معين و مقدرى ندارد. نماز بر جنازه، قنوت، مستجار، صفا و مروه و وقوف به عرفات و دو ركعت نماز طواف. بحار، ج 99، ص 199.
»«(2)»ناودان كعبه كه جنس آن از طلا مىباشد و به آن «ميزاب» گويند در بالاى ديوار شمالى خانه و در قسمت حجر اسماعيل قرار دارد.
نماز خواندن در زير ناودان مستحب است. امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «واكثر الصلوة فى الحجر و تعمد تحت الميزاب.» «(3)»؛ نماز را در حجر بخوان و زير ميزاب را قصد كن.
و هنگام طواف در مقابل ميزاب دعا نيز وارد شده است.
جانب ديوار حرم آر روى ناظر ميزاب شو و اين بگوى «(4)
محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 46 و 47. نزديك به همن عبارت دعايى در فقه الرضا، ص 27 آمده است
»محيى لارى
آب ميزاب نيز شفاست. هنگام بارش باران، طواف كنندگان به زير آن مىروند و براى شفا و تبرك از آن نوشيده بر سر و روى مىمالند. و در روايت آمده است «ماء الميزاب شفى المريض». «(5)» آب ناودان كعبه بيمار را شفا مىدهد.
1) - و در روايت دارد به مستجار كه رسيدى دستهاى خود را بازكن و شكم و صورت خود را به خانه بچسبان و بگو:
2) - كعبه ابتدا، ناودان نداشت و آب باران بر آن جمع و خطراتى متوجه خانه مىشد. گويند ناودان را ابتدا حجاج بن يوسف بر بام كعبه نهاد و جنس آن از چوب بود و سپس از مس و در سال 959 توسط سليمان قانونى از نقره ساخته شد و در سال 1021 سلطان احمد آن را با طلا و لاجورد رنگين كرد و در سال 1273 به وسيله سلطان عبدالمجيد عثمانى از طلاى خالص ساخته شد كه هم اكنون نيز باقى است
3) - بحار الانوار، ج 99، ص 230
4) - اللهمَّ اظلنى تحت ظلّ عرشك يوم لا ظلّ إلّاظلّك، اللهمَّ أسقنى من كأس محمّد صلى الله عليه و آله و سلم شربةً لا تَظمأ بعدها أبداً.
5) - بحار الانوار، ج 62، ص 283
علم تو خود بام عقل و كعبه نفس است و طبع من چو حج كولان به زير ناودان چون خوانمت «(1)»
سنايى
جويد به تبرك آب دستت چون حاج ز ناودان كعبه «(2)»
خاقانى
زمزم فشانم از مژه در زير ناودان طوفان خون زصخرهصما برآورم «(3)»
خاقانى
اى تشنه ابر رحمت تو چون من لب ناودان كعبه «(4)»
خاقانى
درصفت ناودان زرين
با تشنه دلان براى تسكين آيى سوى ناودان زرين
بينى همه بحرها كم و كاست با ريزش نم كه ناودان راست
رفته خطرات بحر اخضر پيش قطرات ناودان در
بام فلك است بهر تمكين محتاج به ناودان زرين «(5)»
خاقانى
حرم و حل و بيت و ركن و حطيم ناودان و مقام ابراهيم «(6)»
جامى
در مسجدالحرام چاهى است به نام زمزم. اين چاه در شرق كعبه و بين حجرالاسود و مقام ابراهيم قرار دارد. فاصله آن تا كعبه كمتر از بيست متر است.
درباره فضيلت آب زمزم «(1)» و نوشيدن «(2)» و هديه بردن «(3)» آن روايات زيادى وارد شده است. درباره پيدايش آن در فصل رويدادهاى تاريخى سخن گفته شده است.
زمزم يكى از وابستههاى كعبه و واژههاى مربوط به حج است كه پس از كعبه، به همراه حجرالاسود در شعر شعرا گستردهترين انعكاس را داشته است. شعرا درصنعت تشبيه از زمزم بسيار استفاده كردهاند. عنصرى و سنايى و خاقانى كف دست ممدوح خود را و منوچهرى چشم خود را و ديگر شعرا، لب و لطف و دل و ديده و طبع و دُرد خام و فرورفتگى چانه را به زمزم تشبيه كردهاند ..
به هنگام كمر بستن تو گويى همى بر آب زمزم نبود آذر «(4)»
منجيك ترمذى
همى تا بر جهان فضل است فرزندان آدم را چو بر هر چشمهاى حيوان و بر هر چاه زمزم را
بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى ملك را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى «(5)»
فرخى سيستانى
1) - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:« خير ماء ينبع على وجه الارض ماء زمزم»؛ بهترين چشمهاى كه بر روى زمين جارى است چشمه آب زمزم است. الحج فى الكتاب والسنّة، به نقل از جعفريات، ص 90
2) - امام رضا عليه السلام فرمود: آب زمزم شفاى هر بيمارى و امان از هر ترس و اندوهى است. الحج فى الكتاب والسنة به نقل از فقه الرضا، ص 46. و در روايات متعدد ديگر آمده است كه آب زمزم براى كسى كه بنوشد و استعمال كند شفاست همان و دعائمالاسلام، ج 1، ص 315
3) - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه در مدينه بود آب زمزم را به عنوان سوغات و هديه درخواست مىكرد. همان و دعائماسلام، ج 1، ص 315
4) - منجيك ترمذى قرن چهارم شاعران بى ديوان، ص 228
5) - فرخى سيستانى، ديوان، ص 413
كعبه است سرايش ز بزرگى ملكان را كلكش حجرالاسود و كف چشمه زمزم «(1)»
عنصرى
به سان چاه زمزم است چشم من كه كعبه وحوش شد سراى او «(2)»
منوچهرى
الا تا نه هر خانه باشد چو كعبه الا تا نه هر چاه باشد چو زمزم
خصال تو بادا و نام تو بادا چو زمزم مطهر چو كعبه معظم «(3)»
ازرقى هروى
گرد ره توست مشك تاتار خاك در توست آب زمزم «(4)»
ازرقى هروى
چگونه برهان آرد كسى كه از ره قدر ز چاه زمزم گيرد قياس رود فرات «(5)»
ازرقى هروى
ايا از نامداران مه چنانك از آبها زمزم ويااز كامرانان به چنانك از چوبها چندن «(6)»
جوهرى صايغ هروى
اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزد يكى سنگى بود ركن و يكى شوراب چه زمزم
ناصر خسرو
وز بيم تشنگى قيامت هميشه تو در آرزوى قطر گكى آب زمزمى
ناصر خسرو
زمزم اگر زآبها چه پاكتر است پاكتر از زمزم است ازار مرا
ناصر خسرو
اين ناخوش و خوار و همچو خون است وآن خوش و عزيز همچو زمزم «(1)»
ناصر خسرو
اى شسته سر و روى به آب زمزم حج كرده چو مردان و گشته بىغم
ناصر خسرو
به عالم در فراوان سنگ و چاه است ولى چونصخره و چون زمزمى كو «(2)»
سنايى
خاك درش نظيف چون كعبه آب قدرش لطيف چون زمزم «(3)»
سنايى
كعبه اى بود در سخا و كفش ناسخصد هزار زمزم بود «(4)»
سنايى
زمزم لطف آب خامه اوست كعبه اهل فضل نامه اوست «(5)»
سنايى
با چاه آن زنخدان بر آن لبان زمزم گويى كه عاشقان را با كعبه گشت يكسان «(6)»
رشيدالدين وطواط
ايوان تو چو جنت و دستت چو كوثر است درگاه تو چو كعبهو طبعت چو زمزم است «(7)»
عبدالواسع جبلى
نه هست هيچ بنا را متانت كعبه نه هست هيچ چهى را مثابت زمزم «(8)»
اديب صابر ترمذى
ور نسيم لطف تو بر آتش دوزخ وزد دلو چرخ از دوزخ آب زمزم و كوثر كشد «(1)»
انورى
آب وى آب زمزم و كوثر خاك وى جمله عنبر و كافور «(2)»
وز ريگ روان روان همى كرد فر قدم تو چشمه زمزم «(3)»
جمالالدين اصفهانى
زمزم به سان ديده يعقوب زاده آب يوسف كشنده دلو ز چاه مقعرش «(4)»
خاقانى
او كعبه علوم و كف و كلك مجلسش بودند زمزم و حجرالاسود و مقام
خاقانى
كعبه ما طرف خم، زمزم ما درد خام مصحف ما خط جام، سبحه ما نامصبح
خاقانى
درصفت زمزم
ز آنجا گذرت به زمزم افتد چشمت به سواد اعظم افتد
بينى ثقلين عالم خاك استاده فراز چشمه پاك
همچون سگ كهف زير ژنده لب خشك و زبان برون فكنده
باصفوت زمزم مطهر محتاج طهارت است كوثر
از بس كشش رسن به هر گاه دندانه شده دهانه چاه
ميم است به شكل سين نوشته يا منشار است حلقه گشته
يارى ده اى حيات عالم با دلوكشان چاه زمزم
گر دلو همى دريده گردد يا گر رسنش بريده گردد
دلو فلك آورى به چاهش سازى رسن از نطاق ماهش «(1)»
خاقانى
چند ياد كعبه و زمزم كنى خاقانيا باده ده كز كعبه آزاد و زمزم فارغيم «(2)»
خاقانى
اى جنت انس را تو كوثر وى كعبه قدس را تو زمزم
خاقانى
سخنم هر آنكه جويد نرود به نظم ديگر كهبهكوثر آبخورده نكند حديث زمزم «(3)»
نظامى
زمزمصفت مدار دو چشم از براى چرخ چون در جوار كعبه دولت مجاورى «(4)»
شمسالدين طبسى
آب از سر چاه زمزم آور آتش ز كليسياى رهبان «(5)»
محمد بدر جاجرمى
سخن مىرفت دوش از لوح محفوظ نگه كردم چو جام جم نباشد
هر آن كس كو از اين يك جرعه نوشيد مر او را كعبه و زمزم نباشد
عطار
به يمن خاك درت شد دل چو زمزم من چو آب عكس پذير ازصفاى انديشه «(6)»
سيف فرغانى
طواف كعبه عشق از كسى درست آيد كه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل «(7)»
خواجوى كرمانى
بحمداللَّه مرا هستند فرزندان روحانى كه حوراشان بپرورده است بر آغوش و رضوان هم
زلطف هر يكىگشتهاست غرقاندرخوى خجلت نه يك سرچشمه زمزم چه زمزم آب حيوان هم «(1)»
ابن يمين
آب انگور نكو خور، كه مباح است و حلال آب زمزم نخورى بد كه حرامت باشد «(2)»
ابن يمين
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد گليم بخت كسى را كه بافتند سياه «(3)»
حافظ
كوى تو كعبه و لب تو آب زمزم است آبى چرا به تشنه زمزم نمىدهى «(4)»
كمال خجندى
آن كس است اين كه مكه و بطحا زمزم و بوقبيس و خيف و منا «(5)»
جامى
لب لعل و زنخدان هر دو با هم نموده آب خضر و چاه زمزم «(6)»
هلالى جغتايى
چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت عرفى مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند «(7)»
عرفى
طوف و سعى حرم عشق نياورده به جاى تشنه زمزم آن چاه زنخدان گشتم
چاه زمزم را آلوده كردن «(1)»:
خود را با كارى زشت شهره كردن. براى كسب شهرت، عملى قبيح مرتكب شدن.
گويند اين كار برادر حاتم كرده است آنگاه كه ديد با سخا،صيت و آوازه برادر به دست نكند، آب چاه مقدس زمزم بيالود و بدين سبب مشهور گشت نظير «خالِفْ تُشْهَر» مخالفت كن تا مشهور شوى. «(2)»
زمزم آتش فشان، كنايه از آفتاب عالمتاب «(3)»
زمزم رسن ور، كنايه از آفتاب عالمتاب «(4)»
زمزم افشان، اشك ريزان. گريه كنان «(5)»
مصطفى كعبه است و مهر كتف او سنگ سياه هر كس از بهر كف او زمزم افشان آمده
خاقانى
تا خيال كعبه نقش ديده جان ديدهاند ديده را از شوق كعبه زمزم افشان ديدهاند
خاقانى
نظاره در تو چشم ملايك، كه چشم تو ديده جمال كعبه و زمزم فشان شده
خاقانى
هنگام كه از حرم و وابستهها و محدودههاى آن سخن گفته مىشود نام عربستان «(1)
1- بيابان نجد كه بخش اعظم اين كشور را تشكيل مىدهد و از بيابانهاى وسيع پوشيده از ماسه تشكيل مىشود. در اين بيابان وزش باد، تودههاى ماسه را از سويى به سويى مىبرد. بخش جنوبى اين بيابان را ربع الخالى مىگويند زيرا بيابانى بىآب و علف و خالى است و خار مغيلان آن شهرت جهانى دارد. وسعت اين بيابان به پانصد هزار كيلومتر مربع مىرسد كه تا كشور يمن ادامه مىيابد. ربع الخالى يكى از پهناورترين بيابانهاى خشك و خالى جهان است. به اين بيابان،« باديه» نيز مىگويند كه بسيارى از حجگزاران به خصوص در گذشته مجبور بودهاند براى اداى حج از آن بگذرند. باديه در شعر شعرا انعكاس وسيع و بازتابى گسترده داشته است كه در فصل اول، در بخش باديه از آن سخن گفته شده.
2- مناطق ساحلى حجاز و عسير كه در كناره درياى سرخ قرار دارد و از بندر عقبه در شمال تا يمن در جنوب ادامه دارد.
3- منطقه احساء كه در امتداد سواحل خليج فارس واقع است
»و شبه جزيره عربستان «(2)» و حجاز نيز برده مىشود كه مختصرى درباره
1) - عربستان كشورى است كه بيش از 3/ 2 شبه جزيره عربستان را در برگرفته است. در بخش شرقى آن خليج فارس و غرب آن درياى سرخ واقع شده است. وسعت اين كشور در حدود 000/ 240/ 2 كيلومتر مربع است. اين كشور از سه منطقه جغرافيايى تشكيل شده است:
2) - اين شبه جزيره از هفت واحد سياسى تشكيل شده است كه عبارتند از: عربستان، يمن، عمان، امارات متحده عربى، قطر، بحرين و كويت
آنها در پاورقى و متن توضيح داده شده است.
«حجاز» يكى از بخشهاى مهم عربستان است كه در حاشيه غربى اين كشور قرار دارد. حجاز در لغت به معناى مانع است و از حجز يعنى جدايى بين دو چيز گرفته شده است. حجاز به واسطه رشته كوههايى بين غور و شام و باديه و پايين نجد و سراه يا نجد و تهامه و يا نجد و غور فاصله انداخته است. «(1)» از مهمترين شهرهاى حجاز، مكه و مدينه است.
برآمد بر اين نردبان از حجاز خرامان خرامان به كشتى و ناز
فردوسى
همه كشت و بسته حجاز و يمن به راى و به مردان شمشير زن
فردوسى
تو را هست محشر رسول حجاز دهنده به پول چو نبود جواز
عنصرى
خداى طاعت خويش و رسول و سلطان خواست نكرد فرق بدين هر سه امر در فرقان
نجات خلق به حمد محمد و محمود سر نبى و نبى خدايگان جهان
از آنكه بد به حجاز آن و اين به ايرانشهر حجاز دين را قبله است و ملك را ايران «(2)»
عنصرى
چو عود قمارى و چون مشك تبت چو عنصر سرشته يمان و حجازى «(3)»
ابوالطيب المصعبى
اندر عراق بزم كنى در حجاز رزم اندر عجم مظالم و اندر عرب شعار «(1)»
منوچهرى
ذاكر فضل تو و مرتهن بر تواند چه طرازى به طراز و چه حجازى به حجاز «(2)»
منوچهرى
مردم «حجاز» به فصاحت در گفتار شهرت جهانى دارند.
به شجاعت ز طرازى به سخاوت ز عرب به لطافت ز عراقى به فصاحت ز حجاز «(3)»
قطران تبريزى
لطيفتر به مدام اندرون ز اهل عرب فصيحتر به كلام اندرون ز اهل حجاز «(4)»
قطران تبريزى
خسروا با تندرستى و لطافت يار باش تا لطافت در عراق است و فصاحت در حجيز «(5)»
قطران تبريزى
به طبع از ظريفى در است از عراقى به لطف از لطيفى تمام از حجازى «(6)»
قطران تبريزى
ز مجد دينكه زجدش سه جاء جاه گرفت يكى حجاز و دوم مكه و سوم بطحا «(7)»
اديب صابر ترمذى
چونكه راهت به سوى تبريز است هين مران ناقه را به سوى حجاز
نرسد در حجاز آن كه رود سوى چين و ختا و شهر طراز «(1)»
سلطان ولد
در سفرها به مصر و شام و حجاز كردم اى دوست روز و شب تك و تاز «(2)»
شيخ محمود شبسترى
كس نبيند كه تشنگان حجاز به سر آب شور گرد آيند
هر كجا كعبهاى بود شيرين مردم و مرغ و مور گرد آيند «(3)»
سعدى
حاجيان چون روى در راه حجاز آوردهاند مطرب عشاق گو بنواز راهى از حجاز
به رشحه قلمى كم نشد تعطش ما كه ذكر كعبه زيادت كند هواى حجاز «(4)»
عماد فقيه
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق نواى بانگ غزلهاى حافظ از شيراز «(5)»
حافظ
بهر خدا مطرب عاشق نواز ساز كن آهنگ مقام حجاز «(6)»
محيى لارى
«(7)»شهر مكه به واسطه وجود كوههاى اطراف آن داراى چندين تنگه و دره است.
انتهاى درهاى كه كعبه در آن است «بطحا» گويند و تقريباً بين مكه و منى قرار دارد.
1) - سلطان ولد، ديوان، ص 194
2) - شيخ محمود شبسترى، سعادت نامه، ص 171
3) - سعدى، گلستان، ص 27
4) - عماد فقيه، ديوان، ص 367
5) - حافظ، ديوان، ص 23
6) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 25
7) - بطحاء در لغت به معنى مسيرسيل است كه در آن سنگريزه وجود دارد؛ و البطحاء مسيل فيه دقائق الحصى. همچنين گفتهاند سرزمينى است با خاكهاى نرم كه سيل آنها را آورده است
مسافت آن از هر دو به يك اندازه و شايد به مِنى نزديكتر است واز اين جهت به مكه و منى هر دو نسبت داده مىشود.
سيد ابطحى، منسوب به ابطح و يكى از القاب حضرت رسول اكرمصلى الله عليه و آله مىباشد.
اگر طبعش گذر سازد به سوى بصره و طائف و گر جودش گذر گيرد به سوى مكه و بطحا
شهى و شهد گرداند كشنده تخم در حنظل زر و ياقوت گرداند خلنده خار در خرما «(1)»
ازرقى هروى
از طاعت بر شد به قاب قوسين پيغمبر ما از زمين بطحا «(2)»
ناصر خسرو
شبستان مقامت قاب قوسين در درگاه تو بطحا و زمزم «(3)»
هواى دوست خواهى گر، شراب شوق جانان خور وصال يار اگر خواهى طواف جاى بطحا كن «(4)»
سنايى
ديارى كه خيل تو را گشت منزل ز تو حرمت ارض بطحا گرفته «(5)»
خاقانى
خود ملك خواهد تا چنبر اين كوس شود تاصداش از جبل الرحمه بطحا شنوند «(6)»
خاقانى
دجله خوناب است زين پس گر نهد سر در نشيب خاك نخلستان بطحا را كند از خون عجين «(1)»
سعدى
به پر دل به هر لحظه به بطحايى و در مكه به تن پرندهم مردان ببين آن گشت و جولان را «(2)»
سلطان ولد
ثنا گويم كريمى را كه بى مثل است و بى همتا پس از آن نعت پيغمبر ز جان و دل كنم انشاء
عدوى ناكسش يكدم نباشد خالى از ماتم به حق كعبه و زمزم به حق يثرب و بطحا «(3)»
حافظ
عملش بر حرم بطحا زن تيغ قهرش به سر اعدا زن
جامى
دگر آن مقتداى اهل تقوى سمى آفتاب اوج بطحى «(4)»
آن كس است اين كه مكه و بطحا زمزم و بوقبيس و خيف و منا
جامى
حرم به منطقه اطراف مكه گفته مىشود و مسافت آن از هر طرف مختلف است و امروزه با نصب دو ستون در دو طرف جاده حد آن را مشخص كردهاند. نزديكترين آن
به مسجد الحرام تنعيم و دورترين آن مزدلفه است «(1)
1-« حديبيه» كه در راه جده به مكه قرار دارد، 20 كيلومتر تا مسجدالحرام.
2-« تنعيم» كه در راه مدينه به مكه قرار دارد، 6 كيلومتر تا مسجدالحرام.
3-« بطن نمر» كه در راه جعرانه به مكه قرار دارد، 15 كيلومتر تا مسجدالحرام.
4-« وادى نخله» كه در راه عراق به مكه قرار دارد، 16 كيلومتر تا مسجدالحرام.
5-« مزدلفه» كه در راه طائف به مكه قرار دارد و از عرفات مىگذرد، 21 كيلومتر تا مسجدالحرام.
6-« اضاة» كه در راه يمن به مكه قرار دارد، 12 كيلومتر تا مسجدالحرام.
در بعضى از روايات آمده است كه شعاع حرم از كعبه چهار فرسخ است و بعضى از علما اين قول را اختيار كردهاند.
اما ملاك عمل همين علامتگذارى امروزى است كه حدود آن گفته شد و از روايت متن نيز به دست مىآيد كه در زمان امام رضا عليه السلام نيز اين تفاوت وجود داشته است
».احمد بن محمد يعنى ابى نصر گويد از امام رضا درباره حرم و نشانههاى آن سؤال كردم و اينكه چرا برخى نزديكتر و بعضى دورترند فرمود:
زمانى كه آدم از بهشت رانده شد بر كوه ابو قبيس هبوط كرد، آنگاه از وحشت به خدا شكايت كرد، زيرا چيزى را كه در بهشت مىشنيد ديگر به گوشش نمىخورد.
پروردگار، ياقوت سرخى را بر او فرود آورد و آن را در مكان خانه (كعبه) گذاشت و آدم بر آن طواف مىكرد و روشنايى آن ياقوت تا جاى نشانهها مىرسيد. آنگاه نشانهها طبق روشنايى آن، علامتگذارى شد و خداوند آن را حرم قرار داد. «(2)»
ز مينو چو آدم بر اين كه فتاد همى بود با درد و با سرد باد
ز دل دود و غم رفته بر آفتاب دو ديده چو دريا دو رخ جوى آب
به صد سال گريان به از روزگار همى خواست آموزش از كردگار ...
فرستاد پس كردگار از بهشت به دست سروش خجسته سرشت
ز ياقوت يكپارچه لعل فام در افشان يكى خانه آباد نام
مر آن را ميان جهان جاى كرد پرستشگهى زو دل آراى كرد ... «(3)»
اسدى طوسى
اصل بنا چون كه شد اول بر آب چون نشود جمله بناها خراب
نقش بر آب است سراسر جهان خواه زمين گويى و خواه آسمان
گشت چو بر آب زمين را مكان آدم خاكى بسرشتند از آن
طينتش از روح روان ساختند ساير گلزار جنان ساختند
در حرم خلد بسى ماه و سال بود به ذكر احد ذوالجلال
عاقبت از خلد جنان دور ماند غمزده و واله و مهجور ماند
بهر تسلاى وى آمد فرود گنبد ياقوت ز چرخ كبود
يافت بر آن عرصه تمكن كه آن كعبه ما را بود اكنون مكان
گرد وى از غايت شوق و نياز طوف كنان گشتى و كردى نماز «(1)»
محيى لارى
محدودهاى كه حرم را تشكيل مىدهد شكلى شبيه به قلب انسان دارد. حرم كه خود قلب تپنده عالم اسلام، يعنى كعبه را در درون دارد از نظر ظاهر نيز شبيه به قلب است. همانگونه كه قلب مركز احساس و رمز حيات انسان است و خون را در رگها به جريان مىاندازد و همان گونه كه قلب اداره تن را به دست دارد و وسط بدن قرار گرفته است، حرم و خانه كعبه نيز مركز احساس و رمز حيات و راز هستى مسلمانان است و در قلب دنيا و وسط كره زمين قرار دارد. از اين رو كعبه را «ناف زمين» گفتهاند.
مكه حرم كرد عرب را خداى عهد تو را كرد حرم در عجم
هر كه در آمد همه باقى شدند باز فنا شد كه نديد اين حرم «(2)»
بسام كورد
گر آهويى بيا و كنار منت حرم آرام گير و بامن و از من چنين مشم
خفاف
ابا ناله و بوق و با پيل رفت به ديدار جاى سماعيل رفت
كه خان حرم را برآورده بود بدو اندرون رنجها برده بود
فردوسى
حرم يا يمن پاك در دست اوست به درياى مصر اندرون شست اوست
فردوسى
چو بشنيد كآمد ز راه حرم جهانگير پيروز با باد و دم
فردوسى
ولايت تو اى امير ز امن چون حرم است ز خرمى و خوشى همچو روضه رضوان
فرخى
از عطا دادن پيوسته آن بار خداى خانه زائر او باز ندانى ز حرم
فرخى
زائران را سراى او حرم است مسند او منا وصدرصفا
فرخى
ز بدخواه ايمن شود وزستم چو از چنگ يوز آهو اندر حرم
اسدى
گفت نى گفتمش چو مىرفتى در حرم همچو اهل كهف و رقيم
ناصر خسرو
اندر حرم آى اى پسر ايرا كه نمازى كان را به حرم در كنى از مزد هزار است
ناصر خسرو
بشناس حرم را كه هم اينجا بدر توست با باديه و ريگ مغيلانت چه كار است
ناصر خسرو
صاحب ستران همه بانگ بر ايشان زدند كاين حرم كبرياست بار بود تنگياب
خاقانى
يارب اين عشق چيست در پس و پيش هيچ عاشق در حرم نزده است
خاقانى
آن كعبه را كبوتر پرنده در حرم كآخر زبام كعبه نيارد گذار كرد
خاقانى
خاطر خاقنى از آن كعبه شناس شد كه او در حرم خدايگان كرده به جان مجاورى
خاقانى
در كعبه مردان بودهاند كز دل وفا افزودهاند در كوى صدق آسودهاند محرم توى اندر حرم
سنايى
خواهى كه درون حرم عشق خرامى در ميكده بنشين كه ره كعبه دراز است
عراقى
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند كه برون در چه كردى كه درون خانه آيى
عراقى
تكاپوى حرم تا كى خيال از طبع بيرون كن كه محرم گر شوى ذاتت حقايق را حرم گردد
سعدى
تا ز خود بيرون نيايى ره نيابى در حرم ور چه همچون كعبه باشى سال و مه اندر حجاز
سيف فرغانى
اى به گرد كوى تو جان همچو حاجى در طواف در پناه عشق تو دل همچو كعبه در حرم
سيف فرغانى
به عزم كعبه قربت چو بستهايم احرام ز ما سعادت وصل حرم دريغ مدار «(1)»
خواجوى كرمانى
1) - خواجوى كرمانى، ديوان، ص 100
اركان كعبه حرمت سدره را مطاف واطراف موقف كرمت كعبه را مزار «(1)»
خواجوى كرمانى
تا قدم در حرم كعبه تجريد زديم سخن دوست شنيديم زهر ديوارى «(2)»
خيالى بخارايى
از آن به كعبه وصل تو ره ندارد جان كه غير در حرم خاص دوست محرم نيست «(3)»
خيالى
محرم كوى تو محروم ز ديدار چراست چون به گرد حرم كعبه طوافى دارد «(4)»
خيالى
چو هست كعبه مقصود، كوى او شاهى روا مدار كه محروم از آن حرم باشيم «(5)»
شاهى سبزوارى
حرم و حل و بيت و ركن و حطيم ناودان و مقام ابراهيم «(6)»
جامى
به كوى دوست هلالى ز راه كعبه مپرس تو ساكن حرمى از سفر چه مىپرسى «(7)»
هلالى جغتايى
از در خويش مران همچو هلالى ما را حرمتى دار كه ما ساكن بيت الحرميم «(8)»
هلالى جغتايى
گر از طواف حريم كعبه كويت خبر يابد ز شوق آن پرد روح از تن مرغ حرم بيرون «(9)»
هلالى جغتايى
«(1)»
1) حرم به خاطر قداست و احترامى كه دارد داراى احكامى مخصوص به خود است كه به برخى از آنها اشاره مىشود. 1- همانگونه كه گفته شد ورود به حرم بايد با تشريفات مخصوصى كه همان احرام است صورت گيرد. 2- كشتن حيوانات وحشى و شكار آنها در اين منطقه حرام است. امام خمينى، مناسك حج. 3- جنگ و خونريزى در اين منطقه ممنوع است. امام خمينى، مناسك حج. 4- افراد غير مسلمان حق سكونت در اين منطقه را ندارند. توبه آيه 28. 5- كندن درختان و گياهان حرم به جز اذخر كه گياه خوشبويى است جايز نيست. تحرير الوسيله، ج 1، ص 428. 6- حمل اسلحه و رفت و آمد مسلحانه در آن ممنوع است. تحرير الوسيله، ج 1، ص 429. 7- سكونت كسانى كه در اين سرزمين قصد الحاد به ظلم دارند يعنى مىخواهند دزدى كنند و ستمگرى و تعدى و فساد را پيشه خود سازند ممنوع است. فروع كافى، ج 4، ص 239. 8- كسى حق دست زدن به اشياى گم شده حرم را ندارد. من لا يحضر، ج 1، ص 91، تهذيب، ج 1، ص 567. 9- اجاره دادن خانههاى مكه صحيح نيست. وسائل الشيعه، ج 9، ص 9- 368. 10- كسى كه بيرون حرم مرتكب جنايتى شود اگر به حرم پناهنده شود نمىشود او را مجازات كرد بلكه بايد به ترتيبى بر او سخت گرفت، مثلًا او را از آب و غذا محروم كرد تا مجبور شود از حرم بيرون رفته و مجازات شود، البته كسى كه خود، احترام حرم را نگه ندارد و درون حرم مرتكب جرمى شود اين امنيت براى او نيست. صافى از فروع كافى، ج 1، ص 228، علل الشرايع، ج 2، ص 444، فروع كافى، ج 4، ص 228. 11- كسى كه در حرم بميرد از سختى بزرگ قيامت در امان است و خدا او را داخل بهشت مىنمايد. مستدرك، ج 1، ص 121. و همچنين كسى كه در حرم دفن شود. فروع كافى، ج 4، ص 259. 12- بيرون بردن سنگ از صفا و مروه جايز نيست و به طور كلى خارج كردن سنگريزه و خاك از مسجد الحرام و اطراف كعبه حرام است. مناسك حج امام خمينى، ص 336، وسائل الشيعه، ج 9، ص 338، فروع كافى، ج 4، ص 229. 13- اقامت زياد در مكه مكروه است و قساوت قلب مىآورد. وسائل الشيعه، ج 9، ص 343. 14- ساختن بنا و خانهاى بلندتر از كعبه جايز نيست. وسائل الشيعه، ج 9، ص 343. 15- مسافر مخير است در مسجد الحرام و مسجد النبى صلى الله عليه و آله و يا طبق بعضى از فتاوا در همه مكه و مدينه نماز را قصر و يا اتمام بخواند. وسائل الشيعه، ج 5، ص 543 تا 547. 16- تصرف در زيور كعبه ممنوع است. نهج البلاغه، روايت 262. 17- عبور جنب و حائض ازمسجد الحرام جايز نيست. وسائل الشيعه، ج 1، ص 495.
2) - امنيت حرم و شهر مكه و مسجد الحرام و كعبه، از بركتهاى دعاى حضرت ابراهيم خليل است زمانى كه همسر و فرزندش را در كنار كعبه گذاشت عرض كرد:« رب اجعل هذا بلداً امناً.» توبه: 126 خدايا! اين مكان را شهر امنى قرار بده. و پس از آن به خاطر پيدا شدن زمزم، آن مكان غير ذى زرع و نا آباد به شهرى آباد و مسكونى مبدل گشت و به همين جهت حضرت ابراهيم وقتى به آنجا آمد يكى از دعاهايش را كه بلد شدن آن وادى بود مستجاب شده يافت و دعاى دوم را مجدداً تكرار كرد و گفت:« واذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد امناً.» ابراهيم: 36 خدايا! اين بلد را امن و امان قرار بده. و به همين جهت است كه بلد در آيه اول بدون« الف و لام» و در آيه دوم با« الف و لام» تعريف ذكر شده است. تعبير و تفسير آيت اللَّه جوادى آملى. پس از آن دعاى دوم حضرت ابراهيم هم مستجاب شد و« بلد» به« بلد الامين» تبديل گشت.« والتين والزيتون و طور سينين و هذا البلد الامين.» تين: 1 و 2؛ سوگند به انجير و زيتون و سوگند به طور سينا و اين شهر امن. و در آيات ديگرى نيز براى امن بودن آن تأكيد شده مثل:« اولم يروا انا جلعنا حرماً آمناً.»، عنكبوت: 3« و من دخله كان آمناً.»، آل عمران: 97« الذى اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف.»، قريش: 4« اولم نمكن لهم حرماً آمناً يجبى اليه ثمرات كل شىء.» قصص: 57
از ويژگيهاى مهم و آشكار حرم امن بودن آن است و مىتوان بيشتر خصوصيات ديگر آن را در همين امنيت خلاصه كرد. زمانى كه اين محدوده به عنوان منطقه امن شناخته شد اعمالى را كه بويى از نا امنى در آن مشاهده مىشود نبايد انجام داد در اين منطقه نه تنها انسانها، كه حيوانات، گياهان و جمادات «(1)» نيز از امنيت برخوردارند.
گر آهويى بيا و كنار منت حرم آرام گير با من و از من چنين مشم
خفاف
زبد خواه ايمن شود وز ستم چو از چنگ يوز آهو اندر حرم
اسدى
ولايت تو ز امن اى امير چون حرم است ز خرمى و خوشى همچو روضه رضوان «(2)»
فرخى سيستانى
اى چو كعبه وحوش را همه امن خلق را قصر و درگهت مأمن
نيت كعبه كرد بنده تو بنده را زين مراد باز مزن
مسعود سعد سلمان
خايفان را حريم حضرت او در امان چون حريم بطحا شد «(3)»
رشيد الدين وطواط
كعبه امن و امانى لاجرم در مرتبت بارگاه و مجلس تو مكه و بطحا شدند «(4)»
اديب صابر
در حريم او خواص كعبه هست از ايمنى در اساس استوار او ثبات طور باد «(1)»
انورى
سالكان راست ره باديه دهليز خطر لكن ايوان امان كعبه عليا بينند «(2)»
خاقانى
دانم كه به فر كعبه پاك مكه ز حوادث است بى باك
تا كعبه درون اوست ساكن شد ساحت او زساعت ايمن
خاقانى
كعبه زو تشريف بيت اللَّه يافت گشت ايمن هر كه در وى راه يافت «(3)»
عطار
با ياد جمال جانفزايت هر زاويه كعبه امانى است «(4)»
كمند سعدى اگر شير بيشهصيد كند تو در كمند نيايى كه آهوى حرمى «(5)»
سعدى
چون دل ببردى دين مبرهوش از سر مسكين مبر با مهربانان كين مبر لاتقتلواصيد الحرم «(6)»
سعدى
خون صاحبنظران ريختى اى كعبه حسن قتل اينان كه روا داشت كه صيد حرمند
سعدى
اى بر در تو دولت و اقبال پاسبان وى خاك آستانه تو كعبه امان «(1)»
عبيد زاكانى
چو جنت باغ او دار الامانى چو كعبه گلشنش دار الامان باد «(2)»
عماد فقيه كرمانى
يا رب مگيرش ارچه دل چون كبوترم افكند و كشت و عزتصيد حرم نداشت
حافظ
«(3)»
شهر مكه در سمت غربى شبه جزيره عربستان قرار دارد. از شمال به مدينه، از شرق به طائف، از جنوب به عسير و يمن، و از غرب به جده و قسمت شرقى سواحل بحر احمر محدود مىشود. «(4)» ارتفاع مكه از سطح دريا در حدود 33 متر مىباشد.
شهر مكه بين دو رشته كوه، محصور گرديده و از اين جهت بناى شهر از دور ناپيداست.
1) - عبيد زاكانى، ديوان، ص 29
2) - عماد فقيه كرمانى، ديوان، ص 372
3) - درباره وجوه تسميه و علتهاى نامگذارى مكه و اشتقاق و معنى اين كلمه سخنهاى مختلفى گفته شده مانند: 1- مكيدن: ابن منظور در لسان العرب در ماده مك مىگويد مك يمك مكاً و امتك و تمكّك و مكمكةً به معناى امتص يعنى كودك شيرخوار آنچه در پستان مادر بود مكيد. حال يا به علت كمى آب آنجاست كه مردم، آب آنجا را تا آخرين قطره استخراج مىكنند. و يا به دليل علاقه مردم به آنجاست مانند علاقه طفل به پستان مادر« لازدحام الناس». 2- به معنى وسط زمين و گسترش زمين از آن است. 3- به معنى هلاكت و نابودى و از بين بردن است به علتهاى زير: الف- زيرا هر كسى در آن ظلم كند هلاك مىشود« سميت مكه لانها تمك من ظلم اى تهلكه» و شاهد آن داستان اصحاب فيل است. ب- از بين بردن گناهان؛« لانها تمك الذنوب اى و تستخرجها و تذهب بها كلها.» ج- از بين بردن غرور و نخوت ستمگران؛« لانها تمك الجبارين اى تذهب نخوتهم.» 4- به معنى سوت زدن است. امام رضا عليه السلام در پاسخ به محمد بن سنان كه پرسيده بود چرا مكه را مكه ناميدهاند فرمود:« سميت مكه لان الناس كانوا يمكون فيها و كان يقال لمن قصدها قد مكا و ذلك قول اللَّه عزوجل و ما كان صلوتهم عند البيت الّا مكاءً و تصدية.» به اين خاطر كه مردم زمان جاهليت در هنگام حج سوت مىكشيدند كسى كه مىخواست حج بگزارد مىگفتند« قدمكا» امام رضا به آيهاى از قرآن استناد مىفرمايد كه نيايش اعراب جاهلى در كنار خانه خدا فقط كف زدن و سوت كشيدن بود
4) - اين شهر در 21 درجه و 26 دقيقه عرض شمالى و 39 درجه و 49 دقيقه طول شرقى واقع شده است
اين نام (مكه) از معروفترين نامهاى شهر مكه است و نامش يك مرتبه در قرآن آمده است. «(1)»
مكه حرم كرد عرب را خداى عهد تو را كرد حرم در عجم
هر كه در آمد همه باقى شدند باز فنا شد كه نديد اين حرم «(2)»
بسام كورد
همه از باغ و بستان ياد مكه دل از زندان غم آزاد مكه
مكان ديگر و ملك دگر جوى وطن در اين خراب آباد مكه «(3)»
بابا طاهر
چو از مكه شدم سوى مدينه خدايم داد توفيق زيارت
من به راه مكه آن ديدم ز فخر روزگار كز پيمبر ديد در راه مدينه يار غار «(4)»
سيد حسن غزنوى
نگو به احمد مرسل كه مكه را بگذاشت كشيد لشكر و بر مكه گشت او والا «(5)»
مولوى
سركش نشوم نه عكهام من قانع بزيم كه مكهام من «(6)»
مولوى
گذر از قدس و ز عكه كه رسى زود به مكه چو رهت سوىحجاز است چرا سوىمرندى «(7)»
سلطان ولد
آن كس است اين كه مكه و بطحا زمزم و بو قبيس و خيف و منا «(8)»
مكه بر آن سطح زمين خلق گشت بود دگر جمله عدم كوه و دشت
داشت همين مكه تمكن بر آب هيچ اثر نى زجهان خراب «(1)»
محيى لارى
«(2)
1- قبله بودن آن و چون مردم به آن اقتدا مىكردند ام القرى نام گرفته است. 2- مقدم بودن آن چون خانه خدا در آن واقع شده است. 3- مأمن بودن آن براى ديگر مردم شهرها. 4- مركزيت زمين. 5- گسترش زمين از آن مكان
»نام ديگر مكه، امالقرى، يعنى مادر آباديهاست كه در قرآن دوبار نام آن آمده است. «(3)»
شاعرى عباس كرد و طلحه كرد و حمزه كرد جعفر و سعد و سعيد و سيد ام القرى «(4)»
منوچهرى
مرا سجده گه بيت بيت العنب بس كه در بيت ام القرى مىگريزم «(5)»
خاقانى
تو را ام القرى كى در حساب است نبى امى از ام الكتاب است «(6)»
عطار
چون خليل اللَّه اساس كعبه ام القرى كرده ملك سلطنت را در جهان ذاتت بناست
تا عروس روى پوش عنبرين خال حرم در حجاب اين نه آبا ساكن ام القراست
نو عروس دولت جاويد را بادا حرم بارگاه حضرتت كان كعبه عز و علاست «(1)»
سلمان ساوجى
گشت مكان حرم كبريا كرد خدايش لقب ام القرا «(2)»
محيى لارى
مكه را «ناف زمين» گويند و چون مكه مركز زمين است و زمين از آنجا بسط و توسعه يافته است بيشتر به وجه تسميه ام القرى نزديك است. «(3)
در تفسير آيه 196 سوره آل عمران:« ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركاً.»
و آيه 30 از سوره نازعات:« والارض بعد ذلك دحيها.»
آوردهاند كه در آغاز آفرينش، همه سطح زمين را آب فرا گرفته بود. و نخستين مكانى كه از زير آب خارج و قابل سكونت شد مكه بود و سپس خشكيهاى ديگر زمين از آنجا بسط و گسترش پيدا كرد كه در روايات از آن به« دحو الارض» تعبير كردهاند.
و از نظر علمى و تاريخى نيز اين مطلب براى بعضى از خشكيها و قارهها و كوهها ثابت شده است و در علت نامگذارى مكه گفته شده است وجه اشتقاق مكه از« تمككت العظم» است كه به هنگام در آوردن مغز استخوان گفته مىشود و خليل در اين مورد گفته است كه مكه وسط زمين قرار دارد به همان صورت كه مغز استخوان در وسط آن قرار دارد. المفردات ص 491 در حديث است عدهاى از يهوديان خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و سؤالاتى كردند كه يكى از آنها اين بود كه چرا كعبه، كعبه ناميده شده است؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: چون كعبه وسط دنيا قرار دارد.« لاى شى سميت الكعبه كعبه؟ فقال النبى صلى الله عليه و آله لانها وسط الدنيا.» علل الشرايع، ج 2، ص 398 و امالى صدوق، ص 166. و كعب در لغت به معنى وسط آمده است.
امام هشتم عليه السلام مىفرمايد علت اينكه خانه كعبه در وسط زمين قرار دارد اين است كه تا مردم شرق و غرب از نظر آمدن به سوى آن يكسان و مساوى باشند.
« عن الرضا عليه السلام علة وضع البيت فى وسط الارض ليكون الفرض لاهل المشرق و المغرب سواء.» وسائل الشيعه، باب حج.
همچنين از امام رضا عليه السلام حديثى نقل شده كه فرمود علت قرار داشتن بيت در وسط زمين اين است كه آنجا مكانى است كه از زير آن زمين گسترش يافته است. علل الشرايع، ج 2، باب حج، كه از آن به« دحو الارض» تعبير كردهاند. والارض بعد ذلك دحيها، نازعات، آيه 30
»فرستاد پس كردگار از بهشت به دست سروش خجسته سرشت
زياقوت يكپارچه لعل فام در افشان يكى خانه آباد فام
مر آن را ميان جهان جاى كرد پرستشگهى زو دل آراى كرد «(1)»
اسدى طوسى
اى پاك سلاله مكرم در ناف زمين زصلب عالم
چرخ ارنه به فرت ايستادى بر ناف زمين شكم نهادى
خاك عرب از تو شد زر خشك ناف زمى از تو نافه خشك «(2)»
خاقانى
ناف زمى است كعبه مگر ناف مشك شد كاندر سموم كرد اثر مشك اذفرش «(3)»
خاقانى
كعبه در ناف زمين بهتر سلاله است از شرف كاندر ارحام وجود ازصلب فرمان آمده «(4)»
خاقانى
دهليز سرات ناف فردوس چون ناف زمين ميان كعبه «(5)»
خاقانى
عالم تر دامن خشك از تو يافت ناف زمين نافه مشك از تو يافت «(6)»
نظامى
سر نافه در بيت اقصى گشاد ز ناف زمين سر به اقصى نهاد «(7)»
نظامى
كعبه چيست اندر جوار افتادن است تو به تو در ناف عالم زادن است «(8)»
عطار
پيشتر از جهان خداى لطيف جوهرى آفريد پاك و شريف
پس به هيبت بدو گماشت نظر تا كه بگداخت جمله جوهر
گشت يكسر چو بحر بى پايان عرش رحمان ستاده بر سر آن
پس ز ثقلش زمين فرو انداخت و آسمانها ز دود آن بر ساخت
همچو گويى بد آن زمين و براو بيت معمور و جاى كعبه در او
پس بگسترد باز جمله زمين از بر گوى تا كه گشت چنين ... «(1)»
شيخ محمود شبسترى
به دل كعبه و به ناف زمين به كتاب و به جبرئيل امين «(2)»
اوحدى مراغى
همچو مشك نافه عبد مناف از ناف ارض داده از تبريز خلقش بود تا چين وختاست «(3)»
سلمان ساوجى
بيت نخستين كه بنا كردهاند كعبه بود كز پى ما كردهاند
پيشتر از خلق زمين چون حباب بود اساس متمكن در آب
گرد وى از هر طرف اللهيان طوف كنان برصفت ماهيان
سال چو بگذشت هزاران بر اين منبسط از پايه او شد زمين
مكه بر آن سطح زمين خلق گشت بود دگر جمله عدم كوه و دشت
داشت همين مكه تمكن بر آب هيچ اثرنى ز جهان خراب
از تك آن يافت زمين انبساط منزل عشرت شد و بزم نشاط
فرش زمين چون كه شد انداخته كار فلك گشت از آن ساخته
گشت مكان حرم كبريا كرد خدايش لقب ام القرا ... «(4)»
محيى لارى
از نامهاى ديگر مكه: «بلد»، «بلدة»، «بلدة الامين» و «بلد الامين» است. كه به معنى شهر و شهر امن و امان است. اين كلمات پنج بار در قرآن به كار رفتهاست. «(1)»
از تنگ كسوف جان ستانت بدهد بلد الامين امت «(2)»
خاقانى
دارد به كعبه طلبت روى اهتمام هم عابر به وادى و هم عاكف بلد «(3)»
جامى
تويى كعبه به هر شهرى كه باشى چو مكه نام او خير البلاد است «(4)»
جامى
شهر مكه بين دو رشته كوه محصور گرديده و از اين جهت بناى شهر از دور ناپيداست.
ثبير: كوهى است در مكه نزديك مزدلفه و مشعر. در احاديث آمده است:
زمانى كه ابراهيم مىخواست اسماعيل را قربانى كند جبرئيل به جاى او قوچى از قله كوه ثبير آورد و در زير دست ابراهيم قرار داد و ابراهيم آن را به عوض اسماعيل قربانى كرد. «(5)» و همچنين گفتهاند ابراهيم براى ساختن خانه خدا از سنگ پنج كوه استفاده كرد، حرا، ثبير، لبنان، جبل الطور و جبل الحمر. «(6)» حرا و ثبير در مكه قرار دارد و
طور درصحراى سينا در مصر و جبل حمر در دمشق واقع شده است.
نجنبد ز جاى اى پسر چون درخت به باد سحر گاه كوه ثبير «(1)»
ناصر خسرو
گفتم از يك شعر بار منتت كمتر كنم طبع گفت از بادكى زايل شود كوه ثبير «(2)»
مختارى غزنوى
يكى سفينه ز علمش هزار بحر محيط يكى دقيقه ز حلمش هزار كوه ثبير «(3)»
رضى نيشابورى
كوه ابو قبيس در جنوب شهر مكه و رو به روى بيت الحرام و نزديك به كوهصفا و مروه قرار دارد. اين كوه از ساير كوههاى مكه مشهورتر است و حوادث فراوانى از زمان آفرينش زمين تاصدر اسلام و پس از آن به خود ديده است.
نخستين حادثه، آفرينش خود اين كوه است، و در بحث ناف زمين و ام القرى گفته شد كه در آغاز آفرينش، همه سطح زمين را آب فرا گرفته بود و نخستين مكانى كه از زير آب خارج شد مكه بود كه از آن به «دحو الارض» يعنى گسترش زمين تعبير كردهاند و نخستين كوهى كه تمكن يافت كوه ابو قبيس بود.
از پى تمكين زمين ذوالجلال كرد به هر سو متمكن جبال
كوه نخستين كه به روى زمين يافت تمكن چو به خاتم نگين
بود مسمى جبل بوقبيس ارفع واعلا جبل بوقبيس «(4)»
محيى لارى
دومين حادثه، هبوط حضرت آدم بر اين كوه است.
امام هشتم مىفرمايد: زمانى كه خداوند، آدم را از بهشت بيرون كرد او بر كوه ابوقبيس فرود آمد. «(1)»
سومين حادثه، امانتدار بودن اين كوه است، از امام على عليه السلام نقل شده است: پس از طوفان نوح كه خانه خدا ويران شد و حَجَر به كوه ابوقبيس به امانت سپرده شد و پس از آنكه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه را برافراشتند با وحى الهى حجر را از كوه ابوقبيس خارج كرده و در جايگاه خود قرار دادند. «(2)»
خانه چو شد راست به سنگى دگر بهر نشان خواست ز رنگى دگر
داد ندايى جبل بوقبيس كز يمن آن نعره شنيدى اويس
گفت كه آن خانه چو جبريل برد سنگى از آن خانه وديعت سپرد
باز ستانيد وديعت ز من باز نهيدش به حد خويشتن «(3)»
محيى لارى
حادثه چهارم شق القمر است كه بر روى اين كوه انجام گرفت.
در سال نهم بعثت، شب چهاردهم ذيحجه، گروهى از مشركين از پيامبر خدا خواستند تا براى اثبات نبوت خود ماه دو قسمت گردد، آن حضرت با انگشت سبابه به ماه اشاره كرد و ماه دو نيم شد.
در كمرش موضع شق شد قمر گشته چو خورشيد به عالم ثمر
به همين مناسبت بر روى اين كوه مسجدى است به نام مسجد «شق القمر» نام ديگر اين مسجد، مسجد بلال است.
رغم عدو از ره دين با بلال بر سر آن كوه قرين با بلال
بهر اذان كرد زبان آورى بر سر آن سنگ چو كبك درى «(4)»
محيى لارى
برخى گفتهاند كه مقبره حوا و شيث بن آدم در كوه ابوقبيس قرار دارد.
بو قبيس آرامگاه انبيا بوده مقيم باز غضبان گاه اهل بغى و عصيان آمده «(1)»
خاقانى
عنان او بكشم تا جناب آن ملكى كه بوقبيس به شاهين حلم او مثقال «(2)»
منجيك ترمذى
ور مكان آمدند قدها خم مكه و يثرب و حرى و حرم «(3)»
سنايى
خهى ز جود تو يك قطره دجله و جيحون زهى ز حلم تو يك ذره بوقبيس و حرى «(4)»
سيد حسن غزنوى
دو نائبند ز جود تو دجله و جيحون دو چاكرند ز حلم تو بوقبيس و حرى
وجود خصم چه وزن آورد در آن ميزان كه بوقبيس ندارد محل پاسنگى «(5)»
اخسيكتى
حراق وار در فتد آتش به بوقبيس ز آهى كه چون شراره مجزا برآورم «(6)»
خاقانى
بو قبيس آرامگاه انبيا بوده مقيم باز غضبان گاه اهل بغى و عصيان آمده ...
بو قبيس از شرم كعبه رفته در زلزال خوف كعبه را از روى ضجرت راى نقلان آمده ... «(7)»
خاقانى
از زلزله مصاف خيزان شد قله بوقبيس ريزان «(1)»
نظامى
به فتوحات بوقبيس و حرى به ثرياى مكه تا به ثرى «(2)»
اوحدى مراغى
آن كس است اين كه مكه و بطحا زمزم و بو قبيس و خيف و منا «(3)»
جامى
كان وفا بين جبل بوقبيس داغ غمش بر دل فرهاد و قيس
تيغ كشيده است به فرق سپهر سنگ زده بر قدح ماه و مهر
سايه فكنده است به چرخ رفيع گشته بر او ننگ جهان وسيع
قلهاش از رفعت ممتاز او آمده با عرش برين راز گو
در كمرش موضع شق شد قمر گشته چو خورشيد به عالم ثمر
كوهصفا و همه اعيان او آمده يك سنگ ز ايوان او
نيست به پيرامنش از مرغزار لاله نرسته اگرش بر كنار
كعبه چو گل سر زده از دامنش هشت بهشت آمده پيرامنش
هر كه چنين يار كشد در كنار چون نكشد سر به فلك ز افتخار
هست يكى خانه در آن شعبه هم گشت در آفاق به خزران علم
خاك درش سرمه اهل نظر گشته در آن خانه مسلمان عمر
رغم عدو از ره دين با بلال بر سر آن كوه قرين با بلال
بهر اذان كرد زبان آورى بر سر آن سنگ چو كبك درى «(4)»
محيى لارى
كوه ثور در جنوب مكه قرار دارد. اين كوه يادآور يكى از بزرگترين رويدادهاى تاريخ اسلام، يعنى «هجرت» مىباشد. پس از آنكه على عليه السلام در بستر پيامبر خداصلى الله عليه و آله و سلم خوابيد رسول گرامى اسلام با ابوبكر، سه شبانه روز در اين غار پنهان بود.
حادثه بزرگ هجرت در سال سيزدهم بعثت در شب پنجشنبه اول ماه ربيع الاول روى داد. و در اهميت آن همين بس كه مسلمانان به پيشنهاد امير المؤمنين على عليه السلام آن را سرآغاز تاريخ خود قرار دادند.
در تعريف جبل ثور
فرسخ ديگر ز حرم دورتر زد جبل ثور بر افلاك سر
آمده در غايت فر و شكوه نيست معظمتر از اين كوه كوه
سايه فكنده است به چرخ رفيع گشته بر او تنگ جهان رفيع
پاى نبى چون به سر آن رسيد فرق وى از فخر به گردون رسيد
سنگ كه افتاد در آن بيستون گشته ز رشكش جگر لعل خون
هست در آن كوه يكى غار تنگ طاق در اين گنبد فيروز رنگ
چون نبى از مكه سفر كرده است وز همگى قطع نظر كرده است
رفته در آن كوه به امر خداى كرده دو شب جاى در آن تنگناى
بوده به همراهى وى نامدار ثانى اثنين در آن يار غار
هست در اين كوه يكى غار تنگ كرده نبى يك دو شب آنجا درنگ
تاخت از آنجا به مدينه عنان هجرت از آن گشته به عالم عيان
آمده آن واقعه تاريخ دور ز آن شده مشهور جهان غار ثور
هر كه زيارت كند آن غار را پيش برد از همه كس كار را
هست قدمگاه رسول خدا شايد اگر جان كند آنجا فدا «(1)»
محيى لارى
1) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 62
در جنوب مسجد خيف كوهى است به نام «كوهصفائح» و در آن غارى به نام «غار مرسلات» وجود دارد كه مردم به آن تبرك مىجويند چون آنجا را جاى سر پيغمبر مىدانند و بعضى مىگويند سوره مرسلات در اين مكان نازل شده است.
كوه عجيبى است به مسجد قريب در نظر اهل نظر بس مهيب
هست در آن غار يكى كزصفات آمده مشهور به «والمرسلات» «(1)»
محيى لارى
حِرا بر وزن نِدا، كوه معروفى است در مكه كه به آن «جبل النور»، «جبل القرآن» و «جبل الاسلام» نيز مىگويند و امروزه در نزد مردم عرب به «جبل النور» (كوه نور) معروف است. اين كوه در شمال شرقى مكه، در مسير جاده عرفات، به فاصله 5/ 1 كيلومترى آن قرار دارد و امروزه تقريباً به شهر مكه متصل شده است. و در گذشته تا مكه حدود سه ميل در حدود چهار كيلومتر فاصله داشته است. ارتفاع كوه حِرا تا سطح زمين 250 متر است. «جبل النور» داراى غارى است كه به نام غار حرا معروف است و در تورات «فاران» خوانده شده است. غار حرا تا قله كوه، پنجاه متر فاصله دارد، ارتفاع غار به اندازه قامت يك انسان است. كوه نور مشرف به مكه است و از دور، مكه و مسجدالحرام و گلدستههاى آن ديده مىشود. آنجا خلوتگاه راز رسول خدا و جاى تفكر و عبادت اوست و به قول محيى لارى:
زاويه حضرت مولاست آن مهبط انوار تجلى است آن
نام اين كوه در بسيارى از ديوانها آمده است.
1) - همان، ص 70
ور مكان آمدند قدها خم مكه و يثرب و حرى و حرم «(1)»
سنايى
خهى ز جود تو يك قطرهدجله و جيحون زهى ز حلم تو يك ذره بوقبيس و حرى «(2)»
سيد حسن غزنوى
دو نايبند ز جود تو دجله و جيحون دو چاكرند ز حلم تو بوقبيس و حرى
كاه رباى من كه مىكشد نه از عدم آوردم كوه حرى «(3)»
مولوى
به فتوحات بوقبيس و حرى به ثرياى مكه تا به ثرى «(4)»
اوحدى مراغى
آن كس است اين كه مكه و بطحا زمزم و بوقبيس و خيف و منا «(5)»
جامى
قرب دو ميل او زمعلاست دور سر زده بر چرخ برين كوه نور
از گهرش لعل بدخشان به تاب در كمرش قرص مه و آفتاب
محو كند ريگ وى از فرط نور قصه موسى و تجلى و طور
لعل اگر شد به بدخشان مقيم معتكف او شده در يتيم
آن در يكدانه بسى سال و ماه كرده چو ياقوت در او جايگاه
قله آن كوه كه اوج سماست پيشگهش ساحت خاص خداست
زاويه حضرت مولاست آن مهبط انوار تجلى است آن
طلعت جبريل نديده رسول كرده در آن غار به ناگه نزول
سينه پاكش چو قمر كرده شق شسته در آن خانه به انوار حق
گوهر تحقيق به عالم نبود او در گنجينه معنى گشود
ازصدفش ريخت در شب چراغ داد جهان را ز كواكب فراغ
هر كه در او همچو شقايق دميد راست به معراج حقايق رسيد «(1)»
«(2)
اين مسجد داراى فضيلت بسيار و داراى سابقه تاريخى طولانى است. از ابن عباس نقل شده كه قبر حضرت آدم صفى در اين مسجد است. در مناسك حج عبدالرحمن محمد امين مصرى است كه هفتاد پيغمبر از جمله آنها حضرت موسى در اين مسجد نماز خواندهاند.
حضرت ابراهيم، هنگامى كه دشنه بر گلوى اسماعيل نهاد تا او را قربانى كند ندايى از جانب چپ خيف بلند شد كه آنچه را در خواب به آن مأموريت يافتى انجام دادى. پس از آن حضرت ابراهيم در اين مسجد شكرگزارى كرد.
مسجد خيف از وسيعترين و باسابقهترين مساجدى است كه در سرزمين منى وجود دارد. درصدر اسلام اين مسجد حتى از مسجدالحرام نيز وسيعتر بوده است و حضرت رسول قبل از هجرت به مدينه، در اين مسجد رفت و آمد داشته و در حجةالوداع نيز در ايام توقف در منى نمازهاى خود را در اين مسجد مىخوانده و خطبه معروف او در منى در اين مكان بوده است.
در سه جمره بوده پيش مسجد خيف اهل خوف سنگ را كه انداخته بر ديو غضبان ديدهاند «(3)»
خاقانى
قرب دوصد گام ز سوق منا مسجد خيف استصفا درصفا
1) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 61
2) - خيف به معنى مكانى بلندتر از سطح زمين است. از امام صادق سؤال مىكنند چرا مسجد خيف را خيف ناميدهاند. فرمود: چون از سطح زمين بلندتر است و هر آنچه از سطح زمين بلندتر باشد خيف گويند. علل الشرايع، ج 2، ص 436.« انما سمى الخيف لانه مرتفع عن الوادى.
3) - خاقانى، ديوان، ص 94
خشت به خشتش همه عنبر سرشت وسعت آن فصحت صحن بهشت
از پى فراشى آن ابر و باد مىرسد از چرخ به هر بامداد
كوه عجيبى است به مسجد قريب در نظر اهل نظر بس مهيب
هست در آن غار يكى كزصفات آمده مشهور به والمرسلات «(1)»
محيى لارى
در جنوب مسجد خيف، كوهى است به نام كوه «صفائح» كه در آن مسجدى به همين نام وجود دارد. در آن كوه غارى است به نام «غار مرسلات» كه مردم به آن تبرك مىجويند چون آنجا را جاى سر پيغمبر مىدانند و بعضى مىگويند سوره مرسلات در اين مكان نازل شده است «(2)».
كوه عجيبى است به مسجد قريب در نظر اهل نظر بس مهيب
هست در آن غار يكى كزصفات آمده مشهور به «والمرسلات» «(3)»
محيى لارى
در شمال منا، كوهى است كه در دامنه آن قربانگاه حضرت ابراهيم قرار دارد. در آنجا مسجدى است به نام «مسجد النحر» يعنى مسجد قربانى و به آن مسجد «كبش» نيز مىگويند. كبش به معنى قوچ است و در علت نامگذارى آن گفتهاند: قوچى كه به جاى حضرت اسماعيل ذبح گرديد در اين مكان بوده است. پيامبر اسلام در اين مسجد نماز خوانده و قربانى خود را در كنار اين مسجد انجام داده است «(4)».
در عقب كوه منا بر شمال سر زده كوهى است در اوج جلال
دامن آن كوه ز رب جليل آمده قربانگه ابن خليل «(1)»
محيى لارى
در شمال شرقى مكه نزديك پل حجون قبرستانى است كه به آن «مقبره ابوطالب» و «مقبرةالمعلى» و «مقبره بنى هاشم» گويند. در اين مقبره، بسيارى از بزرگان صدر اسلام و علما و مشايخ مدفونند. مانند:
1- عبدالمطلب، پدر بزرگ پيامبر اكرم-ص- كه پس از مرگ عبداللَّه، پدر آن حضرت، دو سال سرپرستى رسول خدا را به عهده گرفت.
2- ابوطالب، عموى بزرگوار پيامبر اكرم و پدر امام على- ع- و جعفر بن ابىطالب.
او تا آخر عمر آشكارا از پيامبر خدا دفاع كرد و در سال دهم بعثت دارفانى را وداع گفت.
3- خديجه- س- همسر گرامى پيامبر خدا، او اولين زنى بود كه به پيامبر خدا ايمان آورد و تمام ثروت خود را وقف پيشبرد دين اسلام كرد او سه روز قبل از وفات ابوطالب درگذشت.
پيامبر خدا از مرگ اين دو تن به گونهاى اندوهگين شد كه آن سال را «عام الحزن» يعنى سال اندوه و غم نامگذارى كرد.
در تعريف عرصه معلى و چشمه آب زلال
خاك «معلى «(2)»» ست كه تاج سراست نور ده ديده ماه و خور است
هر طرفش مغرب صد آفتاب پرده گل گشته به روشان نقاب
بوى مسيحا دهد از خاكشان نور فروزد ز دل پاكشان
رحمت حق باد بر آن خاكدان كين همه گنج است در آنجا نهان
«مسجد رايت» بود آنجا عيان گشته منور چو رياض جنان
سر به سرش منبع نور وصفاست موضع رايات رسول خداست
طول منارش به فلك همعنان با شجر سدره شده همزبان
بركه آبى كه در آن منزل است هر طرفش راه به جوى دل است
آب رخ چشمه خورشيد از اوست تشنه او هر كه بر طرف جوست
در تك آن آب عيان ريگ آن همچو نجوم از پس هفت آسمان
از تن سيمين بدنان پاكتر از دل حجاج،صفاناكتر
مصرى اگر آب خورد زان سبيل تلخ نمايد به لبش آب نيل
آب خضر باشد از آن آب دور منبع او ظلمت و اين كوه نور
شامى اگر بر لبش آرد گذر كرده در آئينه حسنش نظر
يابد از او ديده معنيش نور نور وصفا در دلش آرد ظهور
ور گذراند به زبان نام اوصبح سعادت دهد از شام او
هست زمينش بهصفا باغ دل تخم محبت بفشانش به گل
هر چه برآرد سر ازين آب و خاك گرچه گياه است شود نور پاك
يك طرفش مشهد «ابن عمر» بر زده مانند خور از كوه سر
پرتو علمش به جهان تافته عالم از او نور و ضيا يافته
گوشهنشين گشته در اين خاكدان «شيخ عمر» مرشد اعرابيان
شد شجرش را كه در آن عرصه گشت سايه نشين طوبى باغ بهشت
هست ز عين شرف آن خاك در نور ده ديده اهل نظر
تربت او كآمده نورانى است «شيخ على الحق كرمانى «(1)»» است
ز آب و گل او شجرى سر زده وزشرفش سر به فلك بر زده
1) - درباره او كه از صوفيان بنام قرن چهارم است: اسرار التوحيد، ص 712- 713 و مصادرى كه در آنجا آمده سخن گفته است
آمده ز آثار كرامت برش ساخته از شيره جان پرورش
گرچه ز نخلش رطبى نوش كرد نور وصفا در دل او جوش كرد
يك طرفش تربت «ابن زبير» پر زده نورش به حوالى چو طير
سبزه آن تربت عنبر سرشت سنبل مشكين رياض بهشت
گرچه بود رنگ سياهى بر او ريخته انوار الهى در او
هست در آن عرصه چو همسايگان «شيخ سماعيل» كه از شيروان
آمده چون شير ژيان در خروش با دل پر جوش و زبان خموش
سوى حريم حرم كردگار يافته در ساحت آن عرصه بار
آمده و كرده در آنجا نزول خاك درش قبله اهل قبول
مقبره خواجه «فضيل عياض» «(1)»
روضهاى آمد ز بهشت آن رياض
قرص قمر شمه ايوان او سر به فلك برزده بنيان او
هر كه بدانجا ره و رو يافته فيض دل از درگه او يافته
يك طرفش از رهصدق وصفا گشته حريم حرم مصطفا
مقبره پاك «خديجه» دراوست نور وصفا داده نتيجه در اوست
فصحت آن ساحت با زيب و فر وسعت آن عرصه دولت اثر
هست زيارتگه اعيان بسى ليك نهان از نظر هر كسى
جمله در آن امكنه آسودهاند روى به خاك كرمش سودهاند
هر كه نباشد قدمش در بهشت سر ننهاده است در آنجا به خشت
هست در اخبار كه روز پسين كآمده از حق لقبش يوم دين
ارض «معلى» و زمين «بقيع» كآمدهاند از ره معنى رفيع
هر دو ملاقى و ملاحق شوند با تبع خيل و علايق شوند
در طيران تا به فضاى بهشت طوف نمايان به هواى بهشت
گوش نهاده به پيام سروش چشم به راه و دل و جان در خروش
منتظر رحمت پروردگار خاطرشان شاد و دل اميدوار
1) درباره او عطار نيشابورى در تذكرة الاولياء صص 89- 110 سخن گفته است. در تذكرةالاولياء به تصحيح نيكلسون، صفحات 74 تا 85 مىباشد
تا كه از آنجا كه عنايات اوست رحمت بيحد و رعايات اوست
گه زحضيض آيد و گاهى ز اوج بحر عنايات الهى به موج
حكم شود كآنچه ز پير و جوان باشد از اموات در ايشان نهان
تا بفشانند هزاران هزار همچو شكوفه ز نسيم بهار
هر كه در آنجا شده مدفون تنش گلشن فردوس شود مسكنش
چون دلشان طالب محفل شده بىطلب آن خواسته حاصل شده
سبزه نوخيز به بزم نشاط زاطلس و سنجاب فكنده بساط
از پى بزم طرب افزايشان سدره شده برصفت سايبان
ساقى ايشان شده غلمان و حور گشته قدح پر ز شراب طهور
شاد و خوشان گشته ز رب جليل جرعه كشان از عسل و سلسبيل
رغبتشان چون به كباب آمده مرغ مثمن به شتاب آمده
گشته مشرف به نعيم بهشت فارغ از انديشه هر خوب و زشت
ديده معنى بگشا و ببين هر طرفش روضه خلد برين
سر به فلك بر زده بنيان او قرص و قمر شمه ديوان او
اين همه اعزاز و كرامت تو را از كرمش روز قيامت تو را
از پى آن است كه در راه دوست آمده چون مغز برونى ز پوست
اى دل اگر ترك علايق كنى در ره او خدمت لايق كنى
يك قدم از خويش فراتر نهى بر قدم پيشروان سر نهى
هر چه تو در ظاهر و پنهان كنى در همه تبعيت ايشان كنى
صيقلى آينه دل شوى در ره دين سالك كامل شوى
ره به سوى كوى عبادت برى گوى ز ميدان سعادت برى
هست تو را وسعت كسب همه به كه شوى واقف گرگ و رمه
چيست رمه كثرت تقوا تو را راست روى در ره مولا تو را
گرگ پى قصد تو ديو لعين كرده بهصد وسوسه هر سو كمين
در ره تقوا شوى ار رهنورد كى رسدت ديو در اين ره به گرد
زو رمهات را به جهان اى بزرگ نيست امان ز آفت دندان گرگ
جز به شبانى ز دل هوشيار كو بود از زهد و ورع كامكار
چون پى حفظ رمه شد زان شبان واقف و بى خواب نشيند شبان
يك دو سه روزى به شبانى گذار ز آفت اين گرگ رمه پاس دار
در تو هزارانصد عدو هست پيش حيف كه ضايع كنى اوقات خويش «(1)»
محيى لارى
قبرستانى است در پايين مكه به نام «شبيكه» پيامبر خدا-ص- زمين آن را خريد و وقف غريبان و بيچارگان كرد.
در تعريف «شبيكه» كه حضرت كاينات و خلاصه موجودات آن را خريدهاند
ارض شبيكه كه به جان پروريد داد روا حضرت و آن را خريد
وقف غريبان و فروماندگانست هر كه در آن خاك شد از خواندگانست
در ته آن خاك شد اندوخته سينه بريان و دل سوخته
سر زده زان برج چو شمس و قمر عم نبى حمزه و ديگر عمر
بوى دل سوخته در اين مقام مىشنود هر كه ندارد زكام
گفت پيمبر كه زشق يمن بوى خدا دم به دم آيد به من «(2)»
محيى لارى
خانه حضرت خديجه، در كوچهاى نزديك «شارع المدعى» قرار دارد كه
حضرت فاطمه و ديگر فرزندان پيامبر در آنجا متولد شدهاند. «(1)»
اين محل هم اكنون خراب و تبديل به مدرسهاى براى حفظ قرآن شده است. «(2)»
در تعريف مقام مدعا و اجابت دعا
روى طلب نه به سوى مدعا بىشك و شبهه است قبول دعا
گوش كن از منصفت مدعا زآنكه اجابت شود آنجا دعا
بر سر آن راه به وقت وصول بهر دعا كرده توقف رسول
هر كه دعا مىكند آنجا رواست هر چه بخواهد شود آنجا رواست
چون رسى آنجا ز سر افتقار دست برآور به دعا زينهار
اشك فشان از مژه بگشاى لب حاجت خود را ز خدا كن طلب
خاك رهش هست به از توتيا ديده حاير بود از وى ضيا
ريگ كه افتاده در آن رهگذار هر يك از آن هست در شاهوار
خار و خس آن گل ريحان بود مردمك ديده اعيان بود
رايحهاش زنده كند مرده را راحت از آن خاطر افسرده را
برده و ميلش ز يمين و يسار از دل و جان مايهصبر و قرار
پر ز نعيم است دكانهاى او پير و جوان را سر و سوداى او
نقد روان گر كنى آنجا تلف تير دعاى تو رسد بر هدف
هر كه نهد بر سر آن كوچه پا دست برآرد ز براى دعا
حق كندش رحمت و گردد روا در دو جهان آنچه بود مدعا
هر چه كند خواهش از الطاف حق خواهش او جمله پذيرد نسق
حق كندش رحمت و گردد روا در دو جهان آنچه بود مدعا «(3)»
محيى لارى
خانهاى كه پيامبر-ص- در آن متولد شده «مولد النبى» گويند كه در محله «سوقالليل» قرار دارد. «(1)
شيخ عباس قمى كه در سال 1350 مىزيسته مىگويد: اين مسجد به همان حال باقى است و مردم به زيارت آنجا مىروند و در وقت ولادت آن حضرت غرائب بسيار به ظهور رسيده است. منتهىالامال، ج 1، ص 13 و هم اكنون در اينكه اين خانه در كجا واقع شده اختلاف نظر است گروهى گويند در طرح توسعه، جزء مسجدالحرام شده و برخى گويند اين خانه در« سوق الليل» در ساختمان دو طبقهاى است به نام« مكتبة مكة المكرمة» يعنى كتابخانه مكه مكرمه كه نزديك به محوطه جلو مسجدالحرام مىباشد. و برخى گويند محل كنونى كتابخانه، خانه حضرت خديجه است كه ولادت حضرت فاطمه در آن واقع شده است
»برخى نيز گويند در جوار محل ولادت پيامبر اكرم-ص-، محل ولادت على بن ابيطالب است. «(2)» ولى بر پايه بسيارى از روايات امام على در كعبه متولد شده است.
در تعريف «سوق الليل» كه مولد «نبى» و «على» در آنجاست
و آثار نور منجلى است
نكهت جنت دمد از «سوق ليل» خاركش كوچه آن گل به ذيل
سر زده خورشيد جهانتاب از او روضه رضوان شده در تاب از او
طالع از آن برج شده اخترى كز اثر اوست ثرا تا ثرى
ديده و دل هر دو در آن منجلى كوچه مولود «نبى» و «على»
بوالعجب است آنكه شده يك مقام مجمع قرص خور و ماه تمام
بهر همين مهر و مه آسمان پهلوى هم نيز بود جايشان
اين چه مقام است كه آن آفتاب بوده شب و روز در آن بى نقاب
اين چه زمين است كه «دُرّ نجف» پرورش او شده در اينصدف
«خانه زهرا» ست در آن شعب هم پهلوى «صديق» به يك دو قدم
مشترى و زهره و شمس و قمر بوده قرانشان همه با يكدگر
1) - اين خانه را پيامبر- ص- به عقيل بخشيد و اولاد عقيل آن خانه را به محمد بن يوسف برادر حجاج فروختند و او آن را ضميمه خانه خود كرد. در زمان هارونالرشيد، خيزران مادر او قسمت خانه پيامبر را از محمد بن يوسف خريد و تبديل به مسجد كرد و در سال 659 ملك مظفر والى يمن در عمارت آن مسجد كوشيد.
2) - محمد امين مصرى، مناسك، به نقل از راهنماى حرمين شريفين
سر به سر اين كوى نشيب و فراز بوده خرامشگه آن سرو ناز
بر سر آن كوى چه سان پا نهم بىادب است آنكه نهد ديده هم
بام و درش يك به يك از هم جدا بارد از او رحمت خاص خدا «(1)»
محيى لارى
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين، ص 55
حضرت ابراهيم يكى از نياكان پيامبر اسلام است وى در سرزمين «بابل» در شهر «اور» به دنيا آمد. بابل كشورى بود كه در «بين النهرين» يعنى بين دجله و فرات قرار داشت. از اين سرزمين كه هم اكنون جزء كشور عراق است هيچگونه اثرى ديده نمىشود. مبارزات پىگير حضرت ابراهيم با نمرود و بت پرستى سبب شد او را از اين سرزمين تبعيد كنند. وى به ناچار زادگاه خود را ترك و به سرزمين فلسطين و شام و مصر هجرت كرد. تاريخ نويسان محل ولادت حضرت ابراهيم را گوناگون نوشتهاند و برخى تولد او را «شوش» واقع در «اهواز» مىدانند، از اين رو برخى معتقدند ابراهيم جد ايرانيان است و پيغمبر بزرگ يكتا پرست و بت شكن نسب با ايرانيان قديم دارد. يكى از سرايندگان عرب گفته است: «ما و ايرانيان را در آغاز كار، پدرى به هم مربوط كرده است، پدر ما خليلاللَّه است و پروردگار ما خداست و به عطيه و تقدير خداوند خشنوديم».
«اسحق» پسر ديگر ابراهيم را در زبان فارسى «ويرك» مىگفتهاند و اين نسبت از
فرزندان فريدون و فرزندان اسحق است.
ايرانيان به احترام خانه كعبه و جدشان ابراهيم به زيارت خانه كعبه مىرفتند و هداياى گرانبهايى پيشكش مىكردند چنانكه شاعر گويد:
و ساسان بن بابك سار حتى اتى البيت العتيق يطوف دينا
يعنى ساسان پسر بابك به سوى خانه خدا مىشتافت و آن را طواف مىكرد و همچنين ايرانيان بر سر چاه زمزمه مىكردند و از اين نظر به چاه زمزم ناميده شده است.
زمزمت الفرس على زمزم وذاك من سابقها الاقدم «(1)»
فردوسى درباره رفتن به كعبه و خانه ابراهيم مىگويد:
نهيبى به دل ز آن فراز آمدش سوى كعبه رفتن نياز آمدش
نبيره سماعيل پيغمبر است كه پور براهيم نيك اختر است
از آنجاى با گنج و ديهيم رفت به ديدار خانه براهيم رفت
فردوسى
فردوسى در جاهاى مختلف شاهنامه، نژاد بعضى از بزرگان و پادشاهان ايران را به اسماعيل فرزند ابراهيم مىرساند و مىگويد:
نبيرهى سماعيل پيغمبر است كه پور براهيم نيك اختر است
سماعيل چون زين جهان در گذشت جهانگير قحطان بيامد ز دشت
نژاد سماعيل را بر كشيد هر آن كس كه او مهترى را سزيد
پياده بيامد به بيتالحرام سماعيليان زو شده شادكام
خداوند خواندش بيتالحرام بدو شد تو را راه يزدان تمام
جهانى گرفته به مشت اندرون نژاد سماعيل دل پر ز خون
حضرت ابراهيم پس از مهاجرت و يا تبعيد از بابل، فلسطين را براى سكونت
1) - مسعودى، مروج الذهب، ج 1، ص 242
اختيار كرد. وى از همسرش ساره داراى فرزند نمىشد. ابراهيم به پيشنهاد ساره با هاجر ازدواج كرد و اسماعيل ديده به جهان گشود. ساره پس از آن پشيمان شد و با آنها به مخالفت پرداخت. تا آنكه ابراهيم همسر و فرزندش- هاجر و اسماعيل- را به سرزمين خشك و بى آب و گياه نزد خانه خدا برد و به ديار خود فلسطين بازگشت «(1)
در روايت ديگرى آمده است: قالت هاجر يا ابراهيم:« الى من تدعنا؟» قال:« ادعكما الى ربّ هذه البنيّة»؛ هاجر گفت: ما را به كه مىسپارى؟ ابراهيم جواب داد: به پروردگار اين بنا.
در تفسير عياشى از قول موسى بن جعفر عليه السلام نقل مىكند كه ابراهيم هنگام خدا حافظى و مراجعت وقتى مشاهده كرد كه هاجر و اسماعيل هر دو گريه مىكنند به آنها گفت: من شما را در حرم خدا و محبوبترين سرزمينها نزد خانه خدا آوردهام. هاجر گفت: اى ابراهيم من هيچ پيامبرى را نديدم كه مانند تو رفتار كرده باشد تو زن و كودكى ضعيف و بيچاره را در جايى قرار مىدهى كه نه بشرى، نه آبى، نه زراعتى و نه حيوانى كه بتوان از شير آن استفاده كرد وجود دارد. ابراهيم از اين سخن دلشكسته شد و اشك از ديدگانش جارى گشت. سپس به سوى بيتاللَّهالحرام آمد و چوب كعبه را گرفت و گفت:« ربّنا إني اسكنت من ذريتى بوادٍ غير ذي زرع عند بيتك المحرم، ربّنا ليقيموا الصلوة فاجعل افئدةً من النّاس تهوي إليهم وارزقهم من الثمرات لعلّهم يشكرون» ابراهيم، آيه 37؛ پروردگارا! من ذريه خود را در سرزمينى بىآب و علف و غير قابل كشت نزد خانه با حرمت تو سكونت دادم تا نماز به پاى دارند و تو دلهاى مردم را به سوى آنها مايل گردان و از ثمرات، روزيشان گردان تا شكرگزارى كنند. تفسير عياشى، ج 2، ص 232
» زمانى نگذشت كه آب و غذاى هاجر تمام شد و تشنگى به فرزند شيرخوارش غلبه كرد.هاجر براى يافتن آب تلاش بسيار نمود. «(2)
عرصه بر او تنگ شده بود. خدا را خواند و براى اسماعيل دست استغاثه و دعا بلند كرد اما نتيجهاى نبخشيد سپس به مروه آمد.
وى به تصور آب مسير بين كوهصفا و مروه را هفت بار طى كرد اما آبى نيافت. «(3)
در روايت ديگرى آمده است وقتى از كوه صفا بالا رفت از دور سرابى ديد پنداشت آب است خود را به آن رساند آبى نديد از آنجا مجدداً به ناحيه صفا سرابى ديد، خود را به آن رساند و آبى نيافت. امام صادق- ع- مىفرمايد:« صنعت ذلك سبعا فاجرى اللَّه ذلك سُنّة» او مسير بين كوه صفا و مروه را كه حدود 420 متر است هفت بار طى نمود و به همين جهت خداوند آن را سنت قرار داد.- فروع كافى، ج 4، ص 202
»1) - در اين هنگام هاجر به ابراهيم گفت: ما را به كه مىسپارى اينجا نه آبى و نه غذايى است. آيا اين امر خداست؟« اللَّه أمرك بهذا؟» ابراهيم گفت: بلى، اين امر خداست. هاجر گفت:« اذاً لا يُضيعُنا»؛ اگر چنين است خدا ما را وانمىگذارد و ضايع نمىكند. تاريخ طبرى، ج 1، ص 154
2) - در تاريخ طبرى آمده است كه هاجر در اطراف خود به دقت نگريست و گوش فرا داد تا بلكه صدايى بشنود و يا كسى را ببيند. به نظرش رسيد از جانب كوه صفا صدايى بلند شد، به آنجا رفت و كسى را نديد. سپس صدايى از جانب كوه مروه شنيد، به آنجا رفت كسى را نديد و سپس به صفا آمد.
3) - تفسير قمى، ص 52
او در اين هنگام صداى درندگان بيابان را شنيد و سريع و وحشت زده خود را به اسماعيل رساند كه مبادا به او آسيبى رسيده باشد و با ناباورى چشمهاى ديد كه از زير دستهاى اسماعيل روان گشته است، او در اطراف آن با خاك و سنگ حصارى كشيد تا مبادا آب جريان پيدا كند «(1)» و به همين جهت زمزم ناميده شد. «(2)»
از بركت او دولت تو گشت پديدار از پاى سماعيل پديد آمد زمزم «(3)»
فرخى سيستانى
وگر به ريگ عرب زير پاى اسماعيل گشاد زمزم فرخنده داد ده داور «(4)»
ازرقى هروى
چو سماعيل ز هر جاى كه بردارى پاى به طفيل قدمت چشمه زمزم گردد «(5)»
امامى هروى
بختش آن طفل مبارك طلعت فرخ پى است كشچو اسماعيل، زمزمرشحهاى از خاك پاست «(6)»
سلمان ساوجى
ابراهيم پس از نهادن هاجر و اسماعيل در كنار خانه خدا به وطن خود بازگشت.
وى در اين مدت دو يا سه بار به ديدار آنان رفت و در آنجا براى آبادى و امنيت شهر مكه دعا نمود. و در مرحله آخر از طرف خداوند مأموريت يافت كه خانه كعبه را بنا كند.
او به يارى فرزندش، اسماعيل كه جوان رشيدى شده بود پايههاى خانه كعبه را بالا برد
و اين مأموريت الهى را به انجام رساند. «(1)
« واذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل ربّنا تقبّل منّا إنّك أنت السميع العليم»، هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه كعبه را بالا مىبردند مىگفتند پروردگارا از ما بپذير كه همانا تو شنوا و دانايى.
از آيه 37 سوره ابراهيم هم نتيجه مىگيريم كه خانه خدا در زمان حضرت ابراهيم وجود داشته است، آن زمانى كه حضرت ابراهيم با همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل به سرزمين مكه آمد فرمود:« ربّنا إنّي أسكنت من ذريّتي بوادٍ غير ذي زرع عند بيتك المحرّم»؛ پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمينى خشك نزد خانه با حرمت تو سكونت دادم.
و در آيه 26 سوره حج مىفرمايد:
« و اذ بوأنا لإبراهيم مكان البيتِ أن لا تشرك بي شيئاً و طهّر بيتي للطائفين والقائمين والركّع السجود»؛ زمانى كه مكان خانه كعبه را براى ابراهيم آماده كرديم تا آن را بازسازى كند و اينكه چيزى را شريك من قرار مده و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع كنندگان و سجود كنندگان پاك گردان.
از اين آيه استفاده مىشود كه خانه كعبه قبل از حضرت ابراهيم هم وجود داشته است كه در اثر طوفان نوح ويران و آثارش محو شده بود و خداوند جاى آن را به ابراهيم نشان داد به واسطه وزيدن باد و كنار رفتن خاكها و او با همراهى فرزندش اسماعيل پايههاى خانه را بالا برد
»ورت بايد كه سنگ كعبه سازى چو اسماعيل فرمان پدر كن «(2)»
سنايى
چنانكه كعبه ملت بنا نهاد خليل خجسته كعبه دولت بنا نهاده تويى «(3)»
سيد حسن غزنوى
آن بناى انبيا بى حرص بود زان چنان پيوسته رونقها فزود
كعبه را كه هر دمى عزى فزود آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگ نيست ليك در بناش حرص و جنگ نيست
محسنان مردند و احسانها بماند اى خنك آن را كه اين مركب براند «(4)»
محمد طبسى
چون كه فرس راند به ميدان خليل خانه بنا كرد به امر جليل
1) - از آيات قرآن به خوبى استفاده مىشود كه خانه خدا پيش از ابراهيم ساخته شده بود و او به همراه فرزندش پايههاى ساخته شده را بالا آورد. و در احاديث به روشنى اشاره شده كه آن خانه در زمان حضرت آدم بنا گرديده بود و در بعضى ديگر از روايات سابقه بناى آن را پيش از آدم و نزد فرشتگان رساندهاند كه در مبحث« بيتالمعمور» و ناف زمين و« امالقرى» و« حجرالاسود» اشاره مختصرى به آن شده است.
2) - سنايى، ديوان، ص 980
3) - سيد حسن غزنوى، ديوان، ص 197
4) - محمد طبسى، ديوان، ص 351، تا بيت سوم از مولوى نيز نقل شده است، مثنوى به شرح جعفرى، ج 10، ص 105
خود شده مشغول به كار بنا دست به كار و به زبان ربنا
شيره جان آب و گلش از دل است كار دل اين است نه كار گل است
داد سماعيل مدد كاريش كرد خداوند جهان ياريش
كعبه مپندار از آب و گل است در تن آفاق به جاى دل است
تازه گلى رسته به باغ جهان روشن از آن چشم و چراغ جهان
دير نپايد گل اين مرغزار تازه شود باز به هر نوبهار «(1)»
محيى لارى
پس از بناى كعبه به دست ابراهيم خداوند به وى دستور داد: «(2)» مردم را دعوت عمومى به حج كن تا پياده و بر مركبهاى لاغر از هر راه دور بيايند.
فطوبى لبيت كبيت العتيق حواليه من كل فج عميق
سعدى
ابراهيم سپس، بر مقام ايستاد وصدا زد:
اى مردم! خداوند شما را به سوى حج مىخواند. آنگاه مردم در جواب گفتند:
«لبيك اللهم لبيك «(3)»».
اذن فىالناس ندايى است عام تو به جواب آمده بينالانام
كار چو بر وجه ثواب آمدش اذن فىالناس خطاب آمدش
خانه دل چون نبود ز آب و گل داد اذان تا شنود گوش و دل
هر كه در اصلاب و در ارحام بود زمزمهصيت اذانش شنود
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين، ص 40
2) - حج/ 27؛« واذن فى الناس بالحج يا توك رجالًا و على كل ضامرٍ يأتين من كل فج عميق». رجال جمع راجل به معنى پياده، و ضامر به معنى حيوان لاغر، و فج به معنى راه و جادههاى وسيع، و عميق به معنى دور است
3) - يا ايها الناس ان اللَّه دعاكم الى الحج فاجابوا بلبيك اللهم لبيك. طبرسى، مجمع البيان، ج 7 و 8، ص 128 و 129
هر شنونده به شتابندگى ساخته سر را قدم از بندگى
خلق از آن روز قدم سودهاند روز و شب از سير نياسودهاند
آنكه به ره گم شده و بى كس است بانگ خليلش جرس ره بس است «(1)»
محيى لارى
هنگامى كه عبدالمطلب جد پيامبر خدا رياست مكه را به عهده داشت ابرهه با سپاهى كه مركب آنان فيل بود براى تخريب خانه خدا به مكه هجوم برد. در نزديكيهاى مكه فيل از حركت باز ايستاد و پرندگانى نيز از جانب دريا نمايان شدند و با سنگريزههايى كه با خود داشتند لشكر ابرهه را تار و مار كردند و همه با وضع رقت بار و دردناكى به هلاكت رسيدند. آن سال را «عامالفيل» يعنى سال فيل نام نهادند و مبدأ تاريخ قريش شد.
كعبه را مى كه خواست كرد خراب سورة الفيل را بده تفصيل
ناصر خسرو
حبشه تاخته سوى يثرب فيل با ابرهه زمرغ هرب «(2)»
سنايى
يكى اعدات پيل آورد زى كعبه فراوان را يكىاز كركسانآورد بر گردونت پيمايى «(3)»
سنايى
در مكه دين ابرهه نفس علم زد تو طير ابابيل ورا زخم حجر باش
سنايى
گر خلق جهان ابرهه دين تو باشند تو بر فلك سيرت ايشان چو قمر باش
سنايى
تا در نوادر قصص آيد كه ابرهه در كفر لشكرى سوى بيتالحرم كشيد «(1)»
عبدالواسع جبلى
زهى كعبه ويران كن دير ساز تو ز اصحاب فيلى نه ز اصحاب غار
خاقانى
آنچه ديده دشمنانكعبه از مرغانبه سنگ دوستان كعبه از غوغا دو چندان ديدهاند «(2)»
خاقانى
با سنگ تو هر كه داشت غضبان مرغانش كنند سنگ باران «(3)»
خاقانى
ز اقبال تو سنگسار گردد چون پيل زيان رسان كعبه «(4)»
خاقانى
با قطار خوك در بيتالمقدس پا منه با سپاه پيل بر درگاه بيتاللَّه ميا «(5)»
خاقانى
اى ابابيل هين كه بر كعبه لشكر و پيل بىكران آمد «(6)»
مولوى
همچو آن اصحاب فيل اندر حبش كعبهاى كردند و حق آتش زدش
قصد خانهى كعبه كرده زانتقام حالشان چون شد فروخوان از كلام «(7)»
ذكر اسمعيل و ذبح و جبرئيل ذكر قصهى كعبه و اصحاب فيل «(8)»
مولوى
1) - عبدالواسع جبلى، ديوان، ج 1، ص 69
2) - خاقانى، ديوان، ص 95
3) - خاقانى، تحفةالعراقين، ص 141
4) - خاقانى، ديوان، ص 404
5) - همان
6) - مولوى، كليات شمس، ص 400
7) - مولوى به شرح جعفرى، ج 5، ص 312؛ نيكلسون، ج 1، ص 409؛ رمضانى، ج 2، ص 123
8) - جعفرى، شرح مثنوى، ج 9، ص 111؛ نيكلسون، شرح مثنوى، اين بيت را ندارد؛ رمضانى، شرح مثنوى، ج 3، ص 205
ابرهه با پيل بهر ذل بيت آمده تا افكند حى را چو ميت
تا حريم كعبه را ويران كند جمله را زان جاى سرگردان كند
تا همه زوار گرد او تنند كعبه او را همه قبله كنند
وز عرب كينه كشد اندر گزند كه چرا در كعبهام آتش زنند
عين سعيش عزت كعبه شده موجب اعزاز آن بيت آمده
مكيان را عز يكى بدصد شده تا قيامت عزشان ممتد شده
او و كعبهاش مىشودمخسوفتر از چه است اين؟ از عنايات قدر
از جهاز ابرهه همچون دده آن فقيران عرب منعم شده
او گمان برده كه لشكر مىكشد بهر اهل بيت خود زر مىكشد
اندر اين فسخ عزايم و آن همم در تماشا بوده بر ره هر قدم «(1)»
مولوى
امتناع پيل از سيران بيت با جد آن پيلبان و بانگ هيت
جانب كعبه نرفتى پاى فيل با همه لت نى كثير و نى قليل
گفتيى كه خشك شد پاهاىاو يا برد آن جان هول افزاى او
پيل را حق جان آگه مىكند وان خسان را گول و گمره مىكند
چونكه كردندى سرش سوى يمن پيل نرصد اسبه گشتى گام زن
حس پيل از زخم غيب آگاه بود چون بود حس ولى با ورود؟ «(2)»
پنج سال پيش از بعثت پيامبر گرامى اسلام، كعبه به دنبال جارى شدن سيل ويران شد. قريش خانه كعبه را بازسازى كرد و در هنگام نصب حجرالاسود به اختلاف افتاد. تدبير پيامبر خدا سبب شد تا سنگ را در پارچهاى نهادند و هر كدام گوشهاى از
آن را گرفته تا جايگاه نصب آوردند. آنگاه خود آن حضرت حجرالاسود را برداشته در مكان كنونى قرار داد.
نظامى شاعر گرانقدر قرن ششم در بيتى به اين حادثه اشاره كردده و در مدح رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم مىگويد:
عالم تر، دامن خشك از تو يافت ناف زمين، نافه مشك از تو يافت «(1)»
نظامى
يعنى، مردم تر دامن و گناهكار، خشك دامنى و نيكوكارى از تو يافت و ناف زمين يعنى كعبه، نافه مشك يعنى حجرالاسود را از تو گرفت.
ارتفاع كعبه در اين بنا تا حدود نه متر رسيد، كعبه تا آن روز سقفى نداشت و اشياى گران قيمت آن از دستبرد و سرقت در امان نبود. از همين رو قريش براى آن سقفى قرار داد و ناودانى نيز در ناحيهاى كه حجراسماعيل قرار دارد بر آن نصب كرد.
ماند بر آن وضع ز عهد قريش تازه شدش وضع به جهد قريش
شش گز از آن ماند به حجر از برون هفت فلك گشت از آن رهنمون
تا كه زشش سوى به او رو نهند هر چه نه زان روست به يك سو نهند «(2)»
محيى لارى
زمانى كه پيامبر خدا براى هدايت مردم برانگيخته شد سراسر سرزمين عربستان را بت و بت پرستى فراگرفته بود. خانه خدا كه به دست بت شكن تاريخ، حضرت ابراهيم، بنا شده و مركز توحيد و خدا پرستى بود، پايگاه بت و مركز بت پرستى شده بود. مردم مكه و اكثريت ساكنين جزيرةالعرب، هر يك در منزل خود بتى داشتند كه در اوقات گوناگون آن را مىپرستيدند و به هنگام خروج از منزل به آن تبرك مىجستند.
بت پرستى از زمان حكومت قبيله جرهم شروع شد. زمانى كه آنان رياست مكه را به دست داشتند، مرم خداپرست مكه بت پرست شدند، زيرا يكى از آنان از شام بتى را به نام هبل به مكه آورد و به تدريج بت پرستى شيوع پيدا كرد. آنها به تعداد روزهاى سال، 360 بت داشتند و از معروفترين بتهاى آنها هبل، لات و عزى بود. ابوسفيان در جنگ احد اين بتها را به همراه داشت.
نام بعضى از بتهاى آنها در قرآن آمده است. در سوره نجم نام «لات» و «عزى» و «منات «(1)»» و در سوره نوح نام «ود»، «سواع»، «يغوث»، «يعوق» و «نسر» ذكر شده است «(2)».
هميشه خانهام از نيكوان زيبا روى چو كعبه بود به هنگام كفر پراصنام «(3)»
منطقى رازى
منات و لات و عزى در مكه سه بت بودند ز دستبرد بت آراى آن زمان آزر
همه جهان همى آن هر سه بت پرستيدند جز آن كسى كه بدو بود از خداى نظر
دو زان پيمبر بشكست و هر دو را آن روز فكنده بودستان پيش كعبه پاى سپر
منات را زميان كافران بدزديدند به كشورى دگر انداختند از آن كشور «(4)»
فرخى سيستانى
بود بتخانهى گروهى ساحت بيتالحرام بود بدعت جاى قومى بقعه شالنكيان
اين دو موضع چون ز ديدار دو احمد نور يافت قبله سنت شد اين و كعبه خدمت شد آن «(5)»
سنايى
خانه كعبه گشته بتخانه بگرفته به غصب بيگانه «(1)»
سنايى
گر حرم را چون حريم حرمتت بودى شكوه در درون كعبه هرگز نامدى عزى و لات «(2)»
انورى
چو بت به كعبه نگونسار بر زمين افتد به پيش قبله رويت بتان فرخارى «(3)»
به لا قامت لات بشكست خرد به اعزاز دين آب عزى ببرد
نه از لات و عزى برآورد گرد كه تورات و انجيل منسوخ كرد «(4)»
سعدى
زمانى كه مردم مكه دچار مشكلى مىشدند به خانه كعبه كه به بتخانه تبديل شده بود روى مىآوردند و از بتها يارى مىطلبيدند.
مولوى در كتاب شريف مثنوى در اين باره مىگويد:
قصه يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام،
مصطفى- ع- را گم كرد و لزريدن و سجده بتان و گواهى دادن ايشان
بر عظمت كار مصطفى- ع-
قصه راز حليمه گويمت تا زدايد داستان او غمت
مصطفى را چون ز شير او باز كرد بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
مىگريزانيدش از هر نيك و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد
چون همىآورد امانت را زبيم شد به كعبه و آمد او اندر حطيم
از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم تافت بر تو آفتابى بس عظيم
اى حطيم امروز آيد بر تو زودصد هزاران نور از خورشيد جود
اى حطيم امروز آرد در تو رخت محتشم شاهى كه پيك اوست بخت
اى حطيم امروز بىشك از نوى منزل جانهاى بالايى شوى
جان پاكان طلب طلب و جوق جوق آيدت از هر نواحى مست شوق
گشت حيران آن حليمه زانصدا نى كسى در پيش نى سوى قفا
شش جهت خالى زصورت وين ندا شد پياپى آن ندا را جان فدا
مصطفى را بر زمين بنهاد او تا كند آن بانگ خوش را جست و جو
هين مرا بنماى آن شاه نظر كش بود از حال طفل من خبر
برد او را پيش عزى كاينصنم هست در اخبار غيبى مغتنم
ما هزاران گم شده زو يافتيم چون به خدمت سوى او بشتافتيم
پير كرد او را سجود و گفت زود اى خداوند عرب وى بحر جود
گفت اى عزى تو بس اكرامها كردهاى تا رستهايم از دامها
بر عرب حق است از اكرام تو فرض گشته تا عرب شد رام تو
اين حليمه سعدى از اميد تو آمد اندر ظل شاخ بيد تو
كه از او فرزند طفلى گم شده است نام آن كودك محمد آمده است
چون محمد گفت آن جمله بتان سرنگون گشتند و ساجد آن زمان
كه برو اى پير اين چه جست و جوست آن محمد را كه عزل ما از اوست
مانگون و سنگسارانيم ازاو ما كساد و بىعيارانيم از او
آن خيالاتى كه ديدندى ز ما وقت فترت گاه گاه اهل هوا
گم شود چون بارگاه او رسيد آب آمد مر تيمم را دريد
دور شو اى پير فتنه كم فروز هين ز رشگ احمدى ما را مسوز
دور شو بهر خدا اى پير تو تا نسوزى ز آتش تقدير تو
زين خبر خون شد دل دريا و كان زين خبر لرزان شود هفت آسمان
چون شنيد از سنگها پير اين سخن پس عصا انداخت آن پير كهن
از شكوه ترس و لرز آن ندى پير دندانها به هم بر مىزدى
آنچنان كاندر زمستان مرد عور او همى لرزيد و مىگفت اى ثبور
چون در آن حالت بديد آن پير را زان عجب گم كرد زن تدبير را
گفت پيرا گر چه من در محنتم حيرت اندر حيرت اندر حيرتم
ساعتى بادم خطيبى مىكند ساعتى سنگم اديبى مىكند
باد با حرفم سخنها مىدهد سنگ و كوهم فهم اشيا مىدهد
گاه طفلم را ربوده غيبيان غيبيان سبز پوش آسمان
از كه نالم با كه گويم اين گله من شدم سودايى اكنونصد دله
چشم مىانداخت آن دم سو به سو كه كجايست آن شه اسرار گو
كاين چنين بانگ بلند از چپ و راست مىرسد يا رب رساننده كجاست
چون نديد آن خيره و نوميد شد جسم لرزان همچو شاخ بيد شد
باز آمد سوى آن طفل رشيد مصطفى را در مكان خود نديد
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش گشت بس تاريك از غم منزلش
سوى منزلها دويد و بانگ داشت كه كه بر دردانهام غارت گماشت
مكيان گفتند ما را علم نيست ما ندانستيم كاينجا كودكى است
ريخت چندان اشكها او با فغان كه از او گريان شدند آن مكيان
سينه كوبان آن چنان بگريست خوش كاختران گريان شدند از گريهاش
حكايت آن پير عرب كه دلالت كرد حليمه را به استعانت بتان «(1)»
پيرمردى پيشش آمد با عصا كاى حليمه چه فتاد آخر ترا؟
كاين چنين آتش ز دل افروختى وين جگرها را زماتم سوختى
گفت احمد را رضيعم معتمد پس بياوردم كه بسپارم به جد
چون رسيدم در حطيم آوازها مىرسيد و مىشنيدم از هوا
من چو آن الحان شنيدم از هوا طفل را بنهادم آنجا زآن صدا
1) - مضمون اين داستان كه جلالالدين مطرح كرده است در تفسير ابوالفتوح رازى با تغيير مختصرى وارد شده است. ج 5، ص 546 و 547
تا ببينم اين ندا آواز كيست؟ كه ندايى بس لطيف و بس شهى است
نه كسى ديدم به گرد خود نشان نى ندا مى منقطع شد يك زمان
چونكه واگشتم ز حيرتهاى دل طفل را آنجا نديدم واى دل
گفتش اى فرزند تو انده مدار كه نمايم من تو را يك شهريار
كه بگويد گر بخواهد حال طفل او بداند منزل وتر حال طفل
پس حليمه گفت اى جانم فدا مر تو را اى شيخ خوب خوش ندا
غيرتش از شرح غيبم لب ببست اينقدر گويم كه طفلم گم شده است
گر بگويم چيز ديگر من كنون خلق بندندم به زنجير جنون
گفت پيرش كاى حليمه شاد باش سجده شكر آر و رو را كم خراش
غم مخور ياوه نگردد او ز تو بلكه عالم ياوه گردد اندرو
هر زمانش از رشك و غيرت پيش و پسصد هزاران پاسبان است و حرس
آن نديدى كان بتان ذوفنون چون شدند از نام طفلت سرنگون
اين عجب قرنى است بر روى زمين پير گشتم من نديدم جنس اين «(1)»
در سال هشتم هجرت پيامبر خدا-ص- مكه را بدون خونريزى فتح كرد. مردم مكه به مسجدالحرام پناه بردند زيرا پيامبر خدا اعلام كرده بود هر كس به مسجد وارد شود در امان است. پيامبر خدا به طواف پرداخت و در حين طواف و بعد از آن با چوبى كه در دست داشت در جلو چشم بتپرستان بتها را يك به يك شكست و هنگام شكستن بتها اين آيه را تلاوت مىكرد: «وقل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا «(2)»»، حق آمد و باطل نابود شد و همانا باطل از نخست نيز نابود بود.
رسيد عشق وز اغيار گشتصافى دل پيمبر آمد و شد كعبه از بتان خالى «(3)»
سيف فرغانى
برخى از اين بتها به وسيله امير مؤمنان على- ع- شكسته شد و به علت بلندى ديواركعبه، على- ع- پابر دوش پيامبر-ص- نهاد و بت بزرگ قريش را بر زمين انداخت.
شرك پادار شد هلاكش كن كعبه بتخانه گشت پاكش كن
مر على را تو اين عمل فرماى تا نهد بر عزيز كتف تو پاى
كعبه از بت به جمله پاك كند مشركان را همه هلاك كند «(1)»
سنايى
كعبه را از بتان مطهر كن شمع توحيد را منور كن
سنايى
نگر كه پاى ابر كتف مصطفى كه نهاد بتان ز كعبه كه افكند و پاك كرد مقام «(2)»
سوزنى سمرقندى
بريد دين اسداللَّه حيدر كرار كه پاك كرد حواشى كعبه از اصنام «(3)»
بدر الدين جاجرمى
ساقى كوثر امام رهنما ابن عم مصطفى شير خدا
گشته اندر كعبه آنصاحب قبول بت شكن بر پشتى دوش رسول «(4)»
عطار
نبى جا بركتف كردى ولى را نگه كن پايه قدر على را «(5)»
اهلى شيرازى
يكى از حوادث مهمى كه در ايام حج و در نزديكى مكه اتفاق افتاد، اعلام ولايت
و جانشينى على- ع- بود. پيامبر اكرم در اواخر سال دهم هجرت حدود سه ماه قبل از وفات خويش براى آخرين بار عازم مكه گشت. اين سفر تاريخى به «حجةالوداع» مشهور شد. وى پس از بازگشت از اين سفر، هنگامى كه كاروان به «غدير خم» كه نزديك «جحفه» قرار داشت رسيد، از طرف پروردگار على- ع- را به جانشينى خويش برگزيد. اين حادثه تاريخى بهصورت متواتر در كتب شيعه و سنى ذكر شده است. اهل تسنن آن را ازصد و ده تن ازصحابى و هشتاد و نه تن از تابعين نقل كردهاند. اين حادثه نه تنها در ميان تاريخ نويسان و محدثان و مفسران متواتر است بلكه شعرا نيز پس از اين حادثه تا به امروز درباره آن شعر سرودهاند. علامه امينى در كتاب گرانقدر «الغدير» به تفصيل در اين باره سخن گفته و اشعار شعراى عرب زبان را ازصدر اسلام به بعد ذكر كرده است. در اشعار فارسى نيز اين واقعه نه تنها انعكاس وسيع يافته بلكه تأثير به سزايى نيز در رشد و شكوفايى و غناى آن داشته است و از آن به عنوان «غديريه» نام بردهاند. بيشتر شعرا هنگامى كه زبان به مدح على- ع- گشودهاند از «غدير خم» نيز ياد كرهاند. نگارنده درصدد جمعآورى اشعارى كه در مدح آن حضرت سروده شده نيست كه خود كتابى خواهد شد كه براى شمارش صفحاتش آب بحر كافى نيست و اين درصورتى است كه كس را چه زور و زهره كه وصف على كند. به همين جهت وى از ميان اين مدايح و اوصاف و از بين اين مدحيههايى كه در ديوان شعراى فارسى زبان آمده است تنها به ذكر آن بيتهايى پرداخته كه به نوعى نام غدير آمده و به اين حادثه تاريخى اشاره شده است «(1)».
فرزند اوست حرمت او چون ندانيش پس خيره خيره اميد چه دارى به رحمتش
آگه نه اى مگر كه پيمبر كه را سپرد روز «غدير خم» ز منبر ولايتش «(2)»
ناصر خسرو
بنگر كه خلق را به كه داد و چگونه گفت روزى كه خطبه كرد نبى بر سر «غدير»
دست على گرفت و بدو داد جاى خويش گردست او گرفت جز از دست او مگير «(3)»
با خرد باش يك دل و همبر چون نبى با على به روز غدير
شرف چيز به هنگام پديد آيد از او چون پديد آيد تشريف على روز غدير
بر سر خلق مر او را چو وصى كرد نبى اين به اندوه در افتاد از او آن به زحير «(1)»
ناصر خسرو
آنكه بيش از دگران بود بهشمشير و به علم و آنكهبگزيد و وصى كرد نبى بر سر ماش
آنكه معروف بدو شد به جهان روز غدير وز خداوند ظفر خواست پيمبر به دعاش «(2)»
ناصر خسرو
پس از خطبهى غدير خم شنيدى على او را ولى باشد به پيمان
چنين بوده است پيمان پيمبر در آن معدن كه منبر كرد پالان «(3)»
ناصر خسرو
مر نبى را «وصى» و هم «داماد» جان پيغمبر از جمالش شاد
نائب مصطفى به روز غدير كرده در شرع مر ورا به امير «(4)»
سنايى
ولى نعمت اهل دين از رسول ولى عهد پيغمبر كردگار «(5)»
قوامى رازى
همى ندانى اى كوردل به عمرى خويش كه احمد قرشى را وصى كه بود و كدام؟
نگر كه پاى ابركتف مصطفى كه نهاد بتان ز كعبه كه افكند و پاك كرد مقام؟
نگر كه دست كه بگرفت مصطفى به غدير كه را امامهدى خواند و فخر و زين همام؟
امام آنكه خداى بزرگ، روز غدير به فضل كرد به نزديك مصطفى پيغام «(6)»
سوزنى سمرقندى
حق تعالى گفت در خم غدير با رسول اللَّه ز آيات منير ...
مرتضى ولى عهد من بود هر كه اين سر را نداند زن بود «(1)»
عطار
نقل دارم از ثقات باصفا آنكه روزى حضرت خير الورى
چون كه او برگشت از حج الوداع در غدير خم مكان كرد آن مطاع ...
گفت هر كس را منم مولاى او پس على مولاى او باشد نكو
حيدر از فرمان ربّ كائنات شد ولى بر مؤمنين و مؤمنات «(2)»
عطار
در بيان حديث نبوى كه «من كنت مولاه فهذا على مولاه»
زين سبب پيغمبر با اجتهاد نام خود و آن على مولا نهاد
گفت هر كو را منم مولا و دوست ابن عم من على مولاى اوست
كيست مولا آنكه آزادت كند بند رقيت ز پايت بر كند
چون به آزادى نبوت هادى است مؤمنان را زانبيا آزادى است
اى گروه مؤمنان شادى كنيد همچو سرو و سوسن آزادى كنيد «(3)»
مولوى
آن را كه پيشواى دو عالم على بود نزد خداى منزلتى بس على بود ...
هر كس كه مؤمن است به فرمان مصطفى مولاش اگر عناد ندارد على بود «(4)»
ابن يمين
مىكنم اقرار و دارم اعتقاد آنكه نيست در ره دين رهبرى همچون تو بعد از مصطفى
ختم شد بر تو ولايت چون نبوت بر رسول شير يزدان ابن عم مصطفى جفت بتول «(1)»
سلمان ساوجى
بى نور ولايت نبود شمع نبوت هم قول رسول است در اين نكته مؤيد
بابا فغانى
فراز منبر «يومالغدير» اين رمز است كه سر زجيب «محمد» «على» برآورده «(2)»
نظيرى نيشابورى
كعبه، پس از ساختمان قريش تا سال 64 هجرى، يعنى حدود نود سال هيچ گونه تغييرى در آن روى نداد. يزيد در سال 64 هجرى به جهت سركوبى عبداللَّه زبير كه به خانه كعبه پناهنده شده بود آن را ويران ساخت. «(3)» عبداللَّه زبير هنگام تجديد بناى خانه
1) - سلمان ساوجى، ديوان، ص 325
2) - نظيرى نيشابورى، ديوان، ص 494
3) - مسلم بن عقبه كه فرماندهى سپاه يزيد را به عهده داشت پس از كشتار وسيع در مدينه و بىحرمتى به روضه پيغمبر به سمت مكه حركت كرد تا عبداللَّه زبير را كه مردم مكه به عنوان خلافت به او گرويده بودند سركوب كند اما در بين راه در موضعى معروف به« قدير» در گذشت. پس از او« حصين بن نمير» فرمانده لشكر شد و مكه را محاصره كرد، عبداللَّه زبير با مختار و جمعى ديگر كه با او بيعت كرده بودند به كعبه پناهنده شدند، لشكر يزيد بر فراز كوههايى كه مشرف بر مسجد الحرام بود مستقر شدند و از آنجا به وسيله منجنيق با سنگ و گلولههاى نفتى خانه خدا را به آتش بستند در نتيجه بناى كعبه منهدم شد. در همين بين مژده مرگ يزيد به مكه رسيد و ابن نمير دست از محاصره برداشته و عقب نشينى كرد و به دمشق بازگشت. ابن زبير تا ده سال بعد يعنى تا سال 73 بدون مزاحم ادعاى خلافت مىكرد و كار او رونق گرفت و بر عراق و عربستان تسلط يافت. از كارهاى مهمى كه او انجام داد تجديد بناى خانه كعبه بود. اما جرأت و يا گستاخى كه از خود نشان داد تغيير بناى خانه بود. او ديوارهاى كعبه و كف آن را برداشته و با سطح زمين برابر كرد. در حالى كه بنايى كه به وسيله قريش انجام پذيرفته بود يك قامت از سطح زمين بلندتر بود. دوم اينكه براى كعبه دو در گذاشت يكى شرقى و ديگرى غربى و سوم اينكه حدود سه متر و اندى از جهت حجر اسماعيل بر خانه افزود. او براى توجيه كار خود متوسل به شهادت هفتاد تن از شيوخ شد كه گفته بودند بناى قريش بر اساس بناى حضرت ابراهيم بنيان نشده بود. بعضى از صحابه پيغمبر با او به مخالفت برخاستند ولى او استناد به حديثى كه از عايشه شنيده بود كرد. گفت: پيغمبر به عايشه فرمود:« لولا قومك حديثو عهد بكفر لرددت البيت على قواعد ابراهيم ولجعلت له بابين شرقياً وغربياً»؛ اگر قوم تو تازه عهد به كفر نبودند خانه را بر اساس قواعد ابراهيم بنا مىكردم و دو باب در جهت شرق و غرب براى او قرار مىدادم. سرانجام با سه تغييرى كه گفته شد ساختمان كعبه را به پايان برد
خدا در آن تغييراتى داد. بعضى ازصحابه پيامبر با او به مخالفت برخاستند. وى به حديثى كه از عايشه شنيده بود استناد كرد و سرانجام با سه تغيير ساختمان كعبه را به پايان برد.
ماند بر آن وضع ز عهد قريش تازه شدش وضع به جهد قريش
شش گزاز آن ماند به حجر از برون هفت فلك گشت از آن رهنمون
تا كه ز شش سوى به او رو نهند هر چه نه زان روست به يك سو نهند
كرد در امثال و در اقوال سير چونكه ولى عهد شد «ابن زبير»
ساخت احاديث نبى را دليل خانه بنا كرد به وضع خليل «(1)»
محيى لارى
نه سال بعد، حجاج فرمانده سپاه عبدالملك مروان در سال 73 ه. ق. براى سركوبى عبداللَّه زبير به مكه لشكر كشيد اين بار نيز ابن زبير به كعبه پناه برد و حجاج بن يوسف هم مانند ابن نمير با منجنيق كعبه را به سنگ و گلولههاى نفتى بست حجاج پس از قتل ابن زبير با مشورت عبدالملك افزودههاى ابن زبير را برهم زد و آن را به همان شيوهاى كه قريش ساخته بودند و در زمان رسول گرامى اسلام بود بنا ساخت. كار ساختمان كه به اتمام رسيد حجاج از امام زينالعابدين تقاضا كرد تا حجرالاسود را در محل خود نصب فرمايد و ساختمان تا به امروز به جز تعميرات سطحى به همان شكل دست نخورده باقى مانده است.
باز چو حجاج در آمد به جيش قاعده بنهاد به جاى قريش
گر چه زده دست بر او اجنبى عاد كما عاد بعهد النبى
ريخته و ساخته شد چند بار كيست كه آگه شود از سركار «(2)
محيى لارى
يكى از ابعاد مهم و حكمتهاى بزرگ حج بعد سياسى آن است كه «از همه ابعاد آن مهجورتر و مورد غفلتتر بوده است» «(1)».
نگارنده تنها به حوادثى كه در اين زمينه در اشعار شاعران تا قرن دهم انعكاس يافته بسنده كرده و اگر بخواهد تمام رويدادهاى سياسى حج را كه در شعر شاعران منعكس نشده بررسى كند خود كتابى جداگانه خواهد شد.
ناگفته نماند قيام امام حسين و حركت آن حضرت از مدينه تا كربلا و بخصوص اقامت چهار ماهه آن امام در مكه كه بيانگر بعدى مهم از ابعاد سياسى حج است در اشعار شاعران بازتاب گسترده و وسيعى داشته است به طورى كه كمتر ديوانى را مىتوان يافت كه در اين باره قصايد و غزليات و اشعارى نداشته باشد و در اينجا به جهت گستردگى موضوع درباره اين رويداد مهم سخنى نگفته و شاهدى از دواوين
1) - امام خمينى، صحيفه نور، ج 19، ص 43
شعرا نياوردهاست و فقط به ذكر بعضى از رويدادهاى سياسى ديگر كه به حج مربوط است اكتفا كردهاست.
در اواخر سال ششم هجرت، پيامبر خدا به قصد زيارت خانه خدا، با هزار و سيصد تن از يارانش از مدينه روانه مكه شد؛ اما مشركين به آنها اجازه ورود ندادند. در نزديك مكه در مكانى به نام «حديبيه» عهد نامهاى امضا شد كه به قطعنامه «صلح حديبيه» معروف گرديد. يكى از مواد اين پيمان اين بود كه مسلمانان امسال اجازه اعمال عمره ندارند ولى در سال بعد مىتوانند عمره را در طى سه روز به جا آورند. «(1)
وقت نماز ظهر فرا رسيد، بلال بر بام كعبه رفت و نداى توحيد و شهادتين را سر داد و سپس نماز ظهر را با جماعت و با شكوه هر چه تمامتر برگزار كردند. عظمت و شكوه اين اعمال در مردم مكه اثرى عميق گذارد، به طورى كه پس از مراجعت مسلمانان به مدينه، عمرو عاص و خالد بن وليد به مدينه آمده و مسلمان شدند
»احمد مرسل بيامد سال اول حج نيافت گر نيايد احمد عارف شگفتى كم نماى «(2)»
سنايى
سال بعد بر اساس اين معاهده، پيامبر خدا با دو هزار نفر از ياران خود جهت عمره قضا وارد مكه شدند. كاملًا پيدا بود كه عمره پيامبر خدا يك مانور توحيدى با شعارهاى توحيدى است. نداى ملكوتى «لبيك اللهم لبيك» منطقه را پوشاند. مشركين نظارهگر طواف پيامبر خدا شدند. آن حضرت در اين سفر به مسلمانان دستور داد شانههاى خود را عريان كنند تا مشركين بازوان قوى و پرتوانشان را بنگرند.
دستور پيامبر خدا درباره عريانى شانه و هروله و رمل (تند رفتن و دويدن) هنگام طواف، يك عمل موقت براى نشان دادن توان مسلمانان بود و از اينكه در سالهاى بعد چنين نكردپى مىبريم كه هدف پيامبر خدا قدرت نمايى و مانور توحيدى
بوده است. «(1)»
«رمل «(2)»»، «هروله «(3)»»، «اضطباع «(4)»»
گفت نى، گفتمش به وقت طواف كه دويدى به هروله چو ظليم
از طواف همه ملائكتان ياد كردى به گرد عرش عظيم «(5)»
ناصر خسرو
هزار هرولى بيش باشد اندر روى كه كعبه بر سر ايشان همى كند پرواز «(6)»
سعدى
اگر چه گه سعى در كار علم چوحاجى رمل مىكنى در مطاف
تو گر كعبه باشى به فضل و شرف در اين گوى گردان نيارى طواف «(7)»
يف فرغانى
طرف ردا در كن از دوش راست كين و رمل هر دو نخستى رواست
نيست به جز اين روش اضطباع جلوه نما برصفت هر شجاع
جرأت و اظهار تجلد نكوست خاصه به شغلى كه بود بهر دوست
1) - شخصى از ابن عباس سؤال كرد كه بعضى گمان مىكنند كه پيامبر خدا به رمل تند رفتن و دويدن در هنگام طواف فرمان داده، گفت: هم راست مىگويند و هم دروغ. گفتم: چگونه ممكن است؟ گفت: پيامبر خدا براى عمره قضا در حالى وارد مكه شد كه مردم مشرك بودند و به آنها گفته بودند كه ياران محمّد سختى كشيده و خستهاند و به همين جهت پيامبر خدا- ص- فرمود:« رحم اللَّه رجلًا اراهم نفسه جلداً، فامرهم، فحسروا عن اعضادهم و رملوا بالبيت ثلثة اشواط»؛ خدا رحمت كند كسى را كه به آنان چالاكى و چابكى خود را نشان دهد، پس آنها را فرمان داد. آنان نيز بازوان خود را برهنه كرده و سه شوط رمل كردند و در اين حال پيامبر خدا بر ناقه بود و عبداللَّه بن رواحه زمام شتر او را در دست داشت و مشركين روبهروى ميزاب و ناودان، آنان را تماشا مىكردند، پس از آن بار ديگر پيامبر حج گذارد اما نه خود رمل كرد و نه ديگران را امر به آن نمود. پس هم راست گفتند و هم دروغ. مستدرك الوسائل: ج 2، ص 151 و چاپ جديد: ج 9، ص 395
2) - رمل به معنى تند رفتن هنگام طواف است
3) - هروله نيز به معنى تند رفتن هنگام طواف است كه نزد اهل سنت مستحب است. هرولهاى نيز در بين صفا و مروه وجود دارد كه نزد شيعه و سنى مستحب است
4) - اضطباع به معنى باز گذاشتن بازوى دست راست است كه هم اكنون اهل سنت به خصوص در طواف چنين مىكنند
5) - ناصر خسرو، ديوان، ص 301
6) - سعدى، كليات، قصايد، ص 29
7) - سيف فرغانى، ديوان، ج 3، ص 24
از پى نيت سه كرت در طواف در تك و دو شو نه به حد گزاف
زانكه بدينسان رمل و اضطباع فعل نبى بوده به حج وداع
اين سه بود جرأت و فرخندگى چار دگر راحت و افكندگى
هر يك از اين دوره ز روى نظر تابع دورى است ز چرخى دگر
زانكه بود زهره و تير و قمر در تك از آن چار دگر پيشتر «(1)»
محيى لارى
در اواخر سال نهم هجرت، پيامبر خدا-ص- از جانب پروردگار مأموريت يافت تا در روز «حج اكبر» پيامى چهار مادهاى براى مشركان مكه ابلاغ كند و در طى اين پيام آنان وظيفه داشتند در مدت چهار ماه تكليف خود را با حكومت اسلامى روشن نمايند.
اين فرمان در نخستين آيات سوره برائت (توبه) چنين آمده است:
اعلامى است از جانب پروردگار و پيامبر وى به مردم در روز «حج اكبر» كه همانا خداوند و رسول او از مشركين بيزارند «(2)».
از امام باقر- ع- درباره مواد پيام برائت نقل شده كه على- ع- در مراسم حج آن سال خطبهاى خواند و فرمود:
از اين پس نبايد هيچ برهنهاى طواف خانه خدا كند و هيچ بت پرستى حق شركت در مراسم حج ندارد. و كسانى كه پيمانشان با پيامبر-ص- مدت دارد تا پايان مدت محترم است و آنها كه پيمانشان مدت ندارد. مدتش چهار ماه خواهد بود «(3)».
از اين پيام نتيجه مىگيريم كه حج تنها براى انجام مناسك و اعمال عبادى نيست بلكه الغاى پيمان مشركين و ممنوع بودن ورود آنها در خانه خدا و اعلام بيزارى و برائت از آنها كه يكى از مهمترين اعمال سياسى است در مكه و در سرزمين منى انجام پذيرفته است.
اى زبان آفتاب احرار كيهان را بگوى دولتى كز حج اكبر حاج كيهان ديدهاند «(1)»
خاقانى
عيد قربان است و ما را شوق كويت در سراست زانكه طوف كعبه كوى تو حج اكبر است «(2)»
فيضى
حاجيان كعبه در هر سال حجى مىكنند خاكساران تو را هر روز حج اكبر است «(3)»
فيضى
تا ابد باد درت قبله گه و كامروا كه طواف حرمت را حج اكبر گيرند «(4)»
فيضى
حج اكبر در ضربالمثل نيز آمده است مانند: دل به دست آور كه حج اكبر است «(5)».
دل به دست آور كه حج اكبر است از هزاران كعبه يك دل بهتر است
كعبه بنياد خليل داور است دل گذرگاه خليل اكبر است «(6)»
هشام فرزند عبدالملك پنجمين خليفه اموى براى انجام مراسم حج به مكه رفت. هنگام طواف نتواست حجرالاسود را استلام كند، جايگاهى در كنار كعبه براى او مهيا كردند. او در آنجا نشست و جمعى از شاميان در اطراف او حلقه زدند. در اين هنگام چشمش به امام زينالعابدين افتاد كه چگونه مردم راه را باز مىكنند تا او حجرالاسود را استلام نمايد. يكى از شاميان به هشام گفت: اين مرد كيست؟ گفت:
نمىشناسم. فرزدق با آنكه مداح بنى اميه بود نتوانست اين حق پوشى را تحمل كند گفت: «ولكنى اعرفه» من او را مىشناسم سپس بالبداهه و بىدرنگ در وصف امام سجاد قصيدهاى كه 41 بيت است سرود:
هذا الذى تعرف البطحاء و طأته والبيت يعرفه والحل والحرم
هشام از اين سروده غضبناك شد و فرزدق را به زندان انداخت و نام او را از دفتر جايزه بگيران حذف كرد. امام سجاد وقتى ماجرا را شنيد دوازده هزار درهم براى او فرستاد، ولى وى نپذيرفت و گفت براىصله شعر نسرودم و فقط براى خشنودى خدا و رسول شعر گفتم. امام سجاد پيام فرستاد و فرمود: به خاطر حقى كه من بر تو دارم اين مبلغ را بپذير. و آنگاه فرزدق مبلغ را پذيرفت. امام سجاد براى رهايى او از زندان دعا كرد. او پس از آزادى خدمت امام سجاد رسيد و عرضه داشت هشام نام مرا از ديوان عطا محو كرده. امام سجاد عطايى كه چهل سال او را كفايت كند به او عنايت كرد. جامى اين قصيده را در «سلسلةالذهب» به فارسى به نظم در آورده و در آخر مىگويد:
شخصى پس از وفات فرزدق او را در خواب ديد از او پرسيد كه خداى با تو چه كرد؟
گفت: خدا مرا به سبب آن قصيده كه در مدح امام سجاد گفتم آمرزيد. جامى مىگويد:
اگر خداوند به بركت اين قصيده همه عالم را بيامرزد شايسته و سزاوار است.
نتيجه مهمى كه از اين حادثه گرفته مىشود اين است كه امام سجاد قصيده فرزدق را كه كاملًا سياسى بود و در كنار كعبه سروده شد ستود و حركت معترضانه او را بر ضد هشام تأييد كرد و در زندان براى اوصله فرستاد و پس از آزادى، از او دلجويى كامل نمود. چنانكه جامى خود در آخرين بيت اين قصيده مىفرمايد:
مستعد شد رضاى رحمان را مستحق شد رياض رضوان را
زانكه نزديك حاكم جابر كرد حق را براى حق ظاهر
در تعريف و تمديح امام زينالعابدين- ع-
پور عبدالملك به نام هشام در حرم بود با اهالى شام
مىزد اندر طواف كعبه قدم ليكن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست بهر نظاره گوشهاى بنشست
ناگهان نخبه نبى و ولى زين عباد بن حسين على
در كساى بهاء و حله نور بر حريم حرم فكند عبور
هر طرف مىگذشت بهر طواف درصف خلق مىفتاد شكاف
زد قدم بهر استلام حجر گشت خالى ز خلق راه گذر
شاميى كرد از هشام سؤال كيست اين با چنين جمال و جلال
از جهالت در آن تعلل كرد وز شناساييش تجاهل كرد
گفت نشناسمش ندانم كيست مدنى يا يمانى يا مكى است
بو فراس آن سخنور نادر بود در جمع شاميان حاضر
گفت من مىشناسمش نيكو زو چه پرسى به سوى من كن رو
آن كس است اين كه مكه و بطحا زمزم و بوقبيس و خيف و منا
حرم و حل و بيت و ركن و حطيم ناودان و مقام ابراهيم
مروه، سعى صفا حجر عرفات طيبه و كوفه كربلا و فرات
هر يك آمد به قدر او عارف بر علو مقام او واقف
قرةالعين سيد الشهداست زهره شاخ دوحه زهراست
ميوه باغ احمد مختار لاله راغ حيدر كرار
چون كند جاى در ميان قريش رود از فخر بر زبان قريش
كه بدين سرو ستوده شيم بى نهايت رسيد فضل و كرم
ذروه عزت است منزل او حامل دولت است محمل او
از چنين عز و دولت ظاهر هم عرب هم عجم بر او قاصر
جد او را بمسند تمكين خاتم انبياست نقش نگين
لايح از روى او فروغ هدى فايح از خوى او شميم وفا
طاعتش آفتاب روز افروز روشنايى فزاى و ظلمت سوز
جد او مصدر هدايت حق از چنان مصدرى شده مشتق
از حيا نايدش پسنديده كه گشايد به روى كس ديده
خلق از او نيز ديده خوابانند كز مهابت نگاه نتوانند
نيست بى سبقت تبسم او خلق را طاقت تكلم او
در عرب در عجم بود مشهور كو مدانش مغفلى مغرور
همه عالم گرفت پرتو خور گر ضريرى نديد از آن چه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاك بوم از آن گرنيافت بهره چه باك
بر نكو سيرتان و بد كاران دست او ابر موهبت باران
فيض آن ابر بر همه عالم گر بريزد نمى نگردد كم
هست از آن معشر بلند آيين كه گذشتند ز اوج عليين
حب ايشان دليلصدق و وفاق بغض ايشان نشان كفر و نفاق
قربشان پايه علو و جلال بعدشان مايه عتو و ضلال
گر شمارند اهل تقوى را طالبان رضاى مولى را
اندر آن قوم مقتدا باشند واندر آن خيل پيشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالفرض سايلى من خيار اهل الارض
بر زبان كواكب و انجم هيچ لفظى نيايد الا هم
هم غيوث الندى اذا وهبوا هم ليوث الثرى اذا نهبوا
ذكرشان سابق است در افواه بر همه خلق بعد ذكر اللَّه
سر هر نامه را رواج فزاى نام ايشانست بعد نام خداى
ختم هر نظم و نثر را الحق باشد از يمن نامشان رونق
غضب كردن هشام بر فرزدق و حبس كردن وى
چون هشام آن قصيده غرا كه فرزدق همى نمود انشا
كرد از آغاز تا به آخر گوش خونش اندر رگ از غضب زد جوش
بر فرزدق گرفت حالى دق همچو بر مرغ خوش نوا عقعق
ساخت در چشم شاميان خوارش حبس فرمود بهر آن كارش
اگرش چشم راست بين بودى راست كردار و راست دين بودى
دست بيداد و ظلم نگشادى جاى آن حبس خلعتش دادى
اى بسا راست دين كه شد مبدل از حسد حس او وشد احول
آنكه احول بود ز اول كار چون شود حالش از حسد هش دار
آفت ديده حسد رمد است رمد ديده خرد حسد است
از حسد ديده خرد شد كور وز رمد ديده حسد بىنور
جان حاسد ز داغ غم فرسود وز غم آسوده خاطر محسود
دايماً از طبيعت فاسد بر خدا معترض بود حاسد
كه چنان مال يا منال چرا مر فلان را همى دهد نه مرا
گر بدانم نمىكند خوش دل كاش از او نيز داردش زايل
حسد المرء يأكل الحسنات وان اعتاد كسبها سنوات
نكشد از شر شرر هيزم آن ضرر كز حسد كشد مردم
آن حسد خاصه كاهل نفس و هوا مىبرند از گزيدگان خدا
جاى اينان مقر قرب و وصال جاى آنان جحيم بعد و نكال
ز آسمان مه همى دهد پرتو بر زمين سگ همى زند عوعو
ز آسمان خور همى درخشد فاش بر زمين كور مىشود خفاش
خبر يافتن امام زينالعابدين از مديح فرزدق
و دوازده هزار درهم فرستادن براى وى
قصه مدح بو فراس رشيد چون بدان شاه حق شناس رسيد
از درم بهر آن نكو گفتار كرد حالى روان ده و دوهزار
بو فراس آن درم نكرد قبول گفت مقصود من خدا و رسول
بود از آن مدح نى نوال و عطا زانكه عمر شريف را ز خطا
همه جا از براى هر همجى كردهامصرف در مديح هجى
تافتم سوى اين مديح عنان بهر كفارت چنان سخنان
قلته خالصاً لوجه اللَّه لالان استعين ما اعطاه
قال زينالعباد و العباد ما نوديه عوض لاير داد
زآنكه ما اهل بيت احسانيم هر چه داديم باز نستانيم
ابر جوديم بر نشيب و فراز قطره از ما به ما نگردد باز
آفتابيم بر سپهر علا نفتد عكس ما دگر سوى ما
چون فرزدق به آن وفا و كرم گشت بينا قبول كرد درم
از براى خداى بود و رسول هر چه آمد از او چه رد چه قبول
بود از آن هر دو قصدش الحق حق مىكنم من هم از فرزدق دق
رشحهاى زان سحاب لطف و نوال كه رسيدش از آن خجسته مآل
زان حريفم اگر رسد حرفى بندم از دولت ابد طرفى
صادقى از مشايخ حرمين چون شنيد آن نشيد دور از شين
گفت نيل مراضى حق را بس بود اين عمل فرزدق را
كه جز اينش ز دفتر حسنات بر نيايد نجات يافت نجات
مستعد شد رضاى رحمن را مستحق شد رياض رضوان را
زآنكه نزديك حاكم جابر كرد حق را براى حق ظاهر «(1)»
جامى
از ديگر رويدادهايى كه آشكارا به بعد سياسى حج عنايت دارد اين است كه حضرت مهدى- ع- در كنار كعبه قيام و ظهور مىكند و گروه زيادى از مردم بين ركن و مقام با آن حضرت بيعت مىنمايند. اين عمل بيانگر اين است كه نه تنها مطرح كردن مسائل سياسى در مراسم حج جايز است كه آغاز قيام و نهضت آخرالزمان نيز از آنجاصورت مىپذيرد.
چو آيد به سر مدت مصلحت نشيند ز باران رحمت غبار
برون آيد از كنج، عيار دين جهان را زعدلش بگردد عيار
ز كعبه ندا در دهد جبرئيل كه باطل نهان گشت و حق آشكار «(2)»
قوامى رازى
پيش از شروع اين مبحث لازم به تذكر است كه علاوه بر فصل ششم در همه فصلهاى اين كتاب به نوعى حج از نظر عرفان بحث شده است، به ويژه در بخشهايى از مقدمه و نيز در اواخر فصل اول زير عنوان آرزوى وصال كعبه به بعد و همچنين در اواسط فصل دوم زير عنوان آويزان شدن به پرده كعبه تا سمت كعبه و نيز در همه مباحث فصل هفتم.
يكى از عميقترين نگاههايى كه تاكنون به حج شده است نگاه عرفانى است.
اساساً نگاه عرفا به حج با ديگر نگاهها فرقى اساسى دارد. آنها پوست و قشر و ظاهر را رها كرده در جستجوى لب و مغز آنند و از اعمال ظاهر به باطن و از بيرون به درون نگريسته و از پوست به دوست و از خانه به خداى خانه نظر كردهاند.
«هجو يرى» «(1)»
گويد:
حج دو گونه است: در غيبت و در حضور، آنكه از خدا غايب است در مكه نيز همچنان است كه در خانه خويش، و آنكه با خداست در خانه خود چنان است كه در خانه كعبه، و مقصود از حج نه ديدن خانه خدا كه ديدن خانه خدا است. «(2)»
يكى از نگاههاى عرفانى به حج تفاوت قائل شدن بين كوى دوست و روى دوست است. چنانكه عارفان گفتهاند:
حج دو نوع است: يكى قصد كوى دوست و آن حج عوام است و يكى ميل روى دوست و آن حج خاص انام است. «(1)»
اما در حقيقت بايد گفت كوى دوست، همان روى دوست است و منظور عارف از رفتن به كعبه ديدن خداى كعبه است و در حقيقت كعبه هم يار است و هم ديار. و عارف، كعبه را چون كوى دوست است مىخواهد. اگر در كعبه نشانى از دوست نباشد سنگ و گلى بيش نيست و اگر كعبه قبله گشته است از اين جهت است كه آن را بر سر كوى دوست بنياد نهادهاند.
بنياد كعبه بر سر كويت نهادهاند زان گشت قبله همه اخيار و اصفيا
مولوى در ديوان شمس گويد: اى كسانى كه به حج رفته و خانه بدونصاحبخانه را ديدهايد و نتوانستهايد جمال محبوب را مشاهده كنيد شما دستاوردى از اين سفر جز رنج و سرگردانى در باديه نداريد. اگر توانستهايد با ديدن خانه،صاحبخانه را بيابيد بايد آثار اين دريافت در شما وجود داشته باشد و اگر به راستى خواجه خانه را پيدا كردهايد چه نشانى با خود داريد؟ اگر گل باغ وصل را بوييدهايد كجاست دستههاى گل و دستاوردهاى اين وصال؟ و اگر به درياى وصال، وصل شدهايد و به اقيانوس عشق پرودگار پيوستهايد كجاست گوهرهاى درخشان و ثمرات اين پيوستگى؟
اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد معشوق همينجاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گرصورت بىصورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد از خواجه آن خانه نشانى بنماييد
يكدسته گل كو اگر آن باغ بديديت يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد
1) - ملاحسين واعظ كاشفى، لب لباب مثنوى، ص 51
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد «(1)»
از اين رو عرفا كسانى را كه فقط خانه را مىبينند و خداى خانه را نمىنگرند و از ظاهر به باطن و از اسم به معنى نمىروند نكوهش مىكنند.
جلوه بر من مفروش اى ملك الحاج كه تو خانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم «(2)»
حافظ
سفر كعبه نمودار ره آخرت است گر چه رمز رهش ازصورت دنيا شنوند
جان معنى است به اسمصورى داده برون خاصگان معنى و عامان همه اسما شنوند «(3)»
خاقانى
و بدين جهت عرفا مىگويند:
حج خانه خليل آسان است؛ اما حج حرم جليل كار شير مردان است. «(4)» ولكل عمل رجال. «(5)»
مولوى در چند جاى مثنوى و ديوان شمس اين سخن را اين گونه بيان مىكند:
حج اصلاحى و ظاهرى زيارت كردن خانه است، اما حج مردان و حج واقعى به گونهاى ديگر است و آن ديدن «ربّالبيت» و خداى خانه است.
آن مجاز است و اين حقيقت و مسجد و كعبه جز درون مردان الهى نيست. و اين مسجد كه در درون اولياء است جايگاه حضور پروردگار و سجدهگاه مردم است و كعبه مردانالهىازآبو گل نيست بلكه اين دل است كه «بيت اللَّه» و نظرگاه خليل اكبر است.
خوش بكش اين كاروان را تا به حج اى اميرصبر و مفتاحالفرج
حج زيارت كردن خانه بود حج ربالبيت مردانه بود
كعبه را گر هر دمى عزى فزود آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگنيست ليك در بناش حرص و جنگ نيست
بر در اين خانه گستاخى ز چيست گر همى دانيد كاندر خانه كيست؟
جاهلان تعظيم مسجد مىكنند در جفاى اهل دل جد مىكنند
آن مجاز است اين حقيقت اى خران نيست مسجد جز درون سروران
مسجدى كان اندرون اولياست سجدهگاه جمله است آنجا خداست
كعبه مردان نه از آب و گل است طالب دل شو كه بيتاللَّه دل است
صورتى كان فاضل و عالى بود او ز بيتاللَّه كى خالى بود
كعبه بنياد خليل آذر است دل نظر گاه خليل اكبر است «(1)»
مولوى
مولوى در اين باره به بيانى ديگر مىگويد: هر كس براى خود قبلهاى دارد. ولكلٍّ وجهةٌ هو مُوَلّيها «(2)»، قبله بنده شكم، سفره است و قبله فيلسوف عقل گرا، خيال و قبله آزمند، كيسه زر، قبله اهلصورت نقش سنگ و قبله ظاهر پرستان، روى زنان و در كل قبله اهل باطل ابليس است.
اما به عكس، قبله عارف، نور وصال و قبله زاهد، يزدان پاك و قبله باطن بينان پروردگار ذوالمنن و در كل قبله عاشقان، جمال جميل حق است.
كعبه جبريل و جانها سدرهاى قبله عبدالبطون شد سفرهاى
قبله عارف بود نور وصال قبله عقل مفلسف شد خيال
قبله زاهد بود يزدان بر قبله مطمع بود هميان زر
قبله معنى روانصبر و درنگ قبلهصورت پرستان نقش سنگ
قبله باطن نشينان ذوالمنن قبله ظاهر پرستان روى زن
قبله عاشق حق آمد اى پسر قبله باطل بليس است اى پدر «(3)» «(4)»
مولوى
«عطار نيشابورى» در «مصيبت نامه» مىگويد:
آن يكى پرسيد از مجنون مگر كز كدامين سوى قبله است اى پسر
گفت اگر هستى كلوخى بىخبر اينكت كعبه است در سنگى نگر
كعبه عشاق مولى آمده است آنِ مجنون روى ليلى آمده است
چون نه تو اينى نه آن هستى كلوخ قبلهات سنگ است اى بىشرم شوخ
گرچه كعبه قبله خلق جهانست ليك دايم قبله جاى كعبه جانست
در حرم گاهى كه قرب جان بودصد هزاران كعبه سرگردان بود «(1)»
عطار در قسمتى ديگر از «مصيبت نامه» مىگويد:
عاشقى مىرفت سوى حج مگر شد بر معشوق بر عزم سفر
گفت اينك در سفر افتادهام هر چه فرمايى به جان استادهام
در زمان معشوق آن مرد نژند نيم خشتى سخت در عاشق فكند
همچو درويش از زمين برداشت مرد بوسه بر داد و در او سوراخ كرد
پس به گردن در فكند آن را به ناز مىنكرد از خويشتن يك لحظه باز
هر كه زو پرسيد كاين چيست اى عزيز گفت از اين بيشم چه خواهد بود نيز
در همه عالم بدين گيرم قرار كاينم از معشوق آمد يادگار
هر كه را بويى رسد از سوى او هر دو عالم چيست خاك كوى او
گر از او راهى بود سوى تو باز تو از اين دولت توانى كرد ناز
گر تو را آن راه گردد آشكار هر چه تو گويى بود از عين كار «(2)»
مولوى به بيانى ديگر مقصود از حج و طواف را نه طواف در و ديوار كه طواف يار و نگار مىداند و مىگويد:
كعبه جانها تويى، گرد تو آرم طواف جغد نيم، بر خراب هيچ ندارم طواف
پيشه ندارم جز اين، كار ندارم جز اين چون فلكم روز و شبپيشه و كارم طواف
بهتر از اين يار كيست خوشتر از اين كار چيست پيش بت من سجود گرد نگارم طواف
رخت كشيدم به حج تا كنم آنجا قرار برد عرب رخت من، برد قرارم طواف
تشنه چه بيند به خواب؟ چشمه و حوض و سبو تشنه وصل توام، كى بگذارم طواف؟
چونك بر آرم سجود باز رهم از وجود كعبه شفيعم شود چونك گزارم طواف
حاجى عاقل طواف چند كند؟ هفت هفت حاجى ديوانهام، من نشمارم طواف
گفتم گل را كه: خار كيست؟ ز پيشش بران گفت: بسى كرد او گرد عذارم طواف
گفتبهآتش هوا: دود نه در خورد توست گفت: بهل تاكند گرد شرارم طواف
عشق مرا مىستود كو همه شب همچو ماه بر سر و رو مىكند گرد غبارم طواف
همچو فلك مىكند بر سر خاكم سجود همچو قدح مىكند گرد خمارم طواف
خواجه عجب نيست اينك من بدوم پيشصيد طرفه كه بر گرد من كرد شكارم طواف
چار طبيعت چو چار گردن حمال دان همچو جنازه ميا بر سر چارم طواف
هست اثرهاى يار در دمن اين ديار ور نه نبودى بر اين تيره ديارم طواف
عاشق مات ويم تا ببرد رخت من ور نه نبودى چنين گرد قمارم طواف
سرو بلندم كه من سبز و خوشم در خزان نى چو حشيشم بود گرد بهارم طواف
از سپه رشك ما تير قضا مىرسد تا نكنى بىسپر گرد حصارم طواف
خشت وجود مرا خرد كن اى غم، چوگرد تا كه كنم همچو گرد گرد سوارم طواف
بس كن و چون ماهيان باش خموش اندر آب تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف «(1)»
مولوى
عطار نيشابورى در مصيبت نامه به شرح حال غلامى مىپردازد كه عاشقانه به سفر حج رفت تا خداى را در خانهاش ببيند ولى نااميد بازگشت.
1) - مولوى، ديوان شمس، غزليات، ص 531
هندويى بوده است چون شوريدهاى در مقام عشق صاحب ديدهاى
چون به راه حج برون شد قافله ديد قومى در ميان مشغله
گفت اى آشفتگان دلرباى در چه كاريد و كجا داريد راى
آن يكى گفتش كه اين مردان راه عزم حج دارند هم زين جايگاه
گفت حج چه بود بگو اى رهنماى گفت جايى خانهاى دارد خداى
هر كه آنجا يك نفس ساكن شود از عذاب جاودان ايمن شود
شورشى در جان هندوى اوفتاد ز آرزوى كعبه در روى اوفتاد
گفت ننشينم به روز و شب ز پاى تا نيارم عاشق آسا حج به جاى
همچنان مىرفت مست و بىقرار تا رسيد آنجا كه آنجا بود كار
چون بديد او خانه گفتا كو خداى ز آنكه او را مىنبينم هيچ جاى
حاجيان گفتند اى آشفته كار او كجا در خانه باشد شرم دار
خانه آنِ اوست او در خانه نيست داند اين سر هر كه او ديوانه نيست
زين سخن هندو چنان فرتوت شد كز تحير عقل او مبهوت شد
هر نفس مىكرد هر ساعت فغان خويشتن بر سنگ مىزد هر زمان
زار مىگفت اى مسلمانان مرا از چه آورديد سرگردان مرا
من چه خواهم كرد بىاو خانه را خانه گور آمد كنون ديوانه را
گر من سرگشته آگه بودمى اين همه راه از كجا پيمودمى
چون مرا اين جايگه آوردهايد بىسر و بن سر به ره آوردهايد
يا مرا با خانه بايد زين مقام يا خداى خانه بايد والسلام
هر چه او در چشم جزصانع بود گر همهصنعت بود ضايع بود
تا كه جان دارى زصانع روز و شب جان خود را چشمصانع بين طلب «(1)»
شاه داعى شيرازى از جمله كسانى است كه كعبه را با هيچ چيز برابر نمىنهد و به كسانى كه آدمى را بهتر از كعبه مىدانند اعتراض مىكند و از زبان كعبه مىگويد: انوار پروردگار از ميان همه مرا انتخاب كرد و به من روى آورد و من نقطهاى هستم كه بايد
1) - مصيبت نامه، ص 197 و 198
جهان برگرد من بچرخد. كعبه سپس مىگويد: اگر چه انسان، مجملى از هستى است ولى بايد بر گرد من بچرخد. پس اى انسان! بدان كه من در جهان چيستم و مظهر و سايه ذات چه كسى هستم؛ سر ذات ذو الجلالم.
حكايتى در تحقيق
ابن اعرابى امام اهل كشف محيى آثار و نام اهل كشف
گفت بودم در طواف كعبه من كعبه با من اندر آمد در سخن
ليك نه درصورت معهود خويش سنگوچوبو جامه موجود خويش
بلكه بودى او جوانى، فرخى سرو بستان قامتى، تازه رخى
آمده در جلوهصد مرحبا خوش ميان در بسته پوشيده قبا
من همى كردم طواف اندر مطاف ناگهانى با من آمد در مصاف
با من بيچاره كشتى در گرفت تند خويى و درشتى در گرفت
هر چه كردم زور او بسيار بود زور عالم گوييش در كار بود
چونكه پرخاش و نبرد از حد گذشت من فتادم او به رويم در نشست
گفت هان تا چند گويى در جهان كآدمى بهتر ز كعبه است ايْنَ كان
من به جرم آنچه گفتى از تو كين مىكشم تا آن نگويى بعد از اين
تو نمىدانى كه بى وصف جهات مظهرم من در تجليهاى ذات
تو نمىبينى كه چون انوار او با همه از من در آورده است رو
تو نهاى واقف كه سر ذوالجلال چون نمود از مظهر من تان جمال
تو نديدى نقطه من در ميان دايره بر گرد آن جمله جهان
گر چه انسان شد زهستى مجملى گرد من مىبايدش گشتن بلى
پس بدان كه در جهان من چيستم مظهر كه، ظل ذات كيستم
آنچه آوردم زشيخ با تميز در حقيقت هست كشفى بس عزيز
هر كه او نسبت شناس آمد ز عشق در مجال اقتباس آمد ز عشق
داند آن كه نسبت كعبه بدوست از نسبهايى است كان از ذات اوست
وان كه خيلى وصفها دايم به او در زمانه مىشود قايم به او
وين ندانى تو بهل اين كشف و باز پرتوى ديگر شنو زين نظم ساز
پرتوىديگرنه شطح است و نه حرف بلكه حيرت در چنين درياى ژرف «(1)»
شاه داعى شيرازى
عارف كه وجه خدا را در نظر دارد در وجود حق مستغرق است و به ماسوى نمىانديشد. اين حالت كه به عارف دست مىدهد حالت استغراق و از خود بىخود شدن گويند. كه در اين حالت هيچ چيز را به جز خدا نمىبيند و از آنچه كه در اطراف او مىگذرد غافل است.
مولوى به ذكر داستانى از اين گونه زاهدان مىپردازد و مىگويد: در مسير راه كعبه در ميان باديه زاهدى غرق عبادت بود و از سموم و بادهاى زهر آلود و خطرناك باديه بيمى به خود راه نمىداد وى بر ريگهاى تفتيده باديه كه از شدت گرما ديگ آب را به جوش مىآورد به نماز ايستاده بود گويى بر سبزه و گل و بر حرير و حله نشسته ويا بر اسب رهوار سوار است.
زاهدى بد در ميان باديه در عبادت غرق چون عباديه
حاجيان آنجا رسيدند از بلاد ديدهشان بر زاهد خشك او فتاد
جاى زاهد خشك بود، او تر مزاج از سموم باديه بودش علاج
حاجيان حيران شدند از وحدتش و آن سلامت در ميان آفتش
در نماز استاده بد بر روى ريگ ريگ كز تفش بجوشد آب ديگ
گفتيى سرمست در سبزه و گل است ياسواره بر براق و دلدل است
يا كه پايش بر حرير و حلههاست يا سموم او را به از بادصباست
پس بماندند آن جماعت با نياز تا شود درويش فارغ از نماز
چون ز استغراق باز آمد فقير زآن جماعت زندهيى روشن ضمير
ديدكآبش مىچكيد از دست و زو جامهاش تر بود از آثار وضو
پس بپرسيدش كه: «آبت از كجاست؟» دست را برداشت كز سوى سماست
گفت: «هر گاهى كه خواهى مىرسد؟» بى ز چاه و بى ز حبل من مسد؟
1) - شاه داعى شيرازى، ديوان، مثنوى عشق نامه، ص 299
مشكل ما حل كن اى سلطان دين! تا ببخشد حال تو ما را يقين
وا نما سرى ز اسرارت به ما تا ببريم از ميان زنارها
چشم را بگشود سوى آسمان كه: «اجابت كن دعاى حاجيان»
رزق جويى را زبالا خو گرم تو زبالا بر گشودستى درم
اى نموده تو مكان از لامكان فىالسماء رزقكم كرده عيان
در ميان اين مناجات ابرخوش زود پيدا شد چو پيل آب كش
همچو آب از مشك باريدن گرفت در گو و در غارها مسكن گرفت
ابر مىباريد چون مشك اشكها حاجيان جمله گشاده مشكها
يك جماعت زآن عجايب كارها مىبريدند از ميان زنارها
قوم ديگر را يقين در ازدياد زين عجب، واللَّه اعلم بالرشاد
قوم ديگر ناپذيرا، ترش و خام ناقصان سرمدى، تم الكلام «(1)»
مولوى
اين نكته نيز قابل ذكر است كه نزد عارف گاهى يك آه كه از فراق حج كشيده شود از دهها حج مقبول بالاتر است كه در اين زمينه در فصل اول زير عنوان آرزوى وصال كعبه به اختصار سخن گفته شده است.
«عطار» در «مصيبت نامه» به داستان جوانى مىپردازد كه چون به حج اسلام (حج واجب) نرسيد آهى از دل بركشيد يكى از عرفا به نام سفيان كه آنجا حاضر بود به وى گفت: من چهار حج به جا آوردهام و آنها را با آه تو عوض مىكنم. جوان پذيرفت و معامله انجام شد. سفيان در عالم خواب ديد تنها تجارت پرفايدهاى كه در عمر خود انجام داده اين معامله بوده است.
شد جوانى را حج اسلام فوت از دلش آهى برون آمد به صوت
بود سفيان حاضر آنجا غمزده آن جوان را گفت اى ماتم زده
چار حج دارم بر اين درگاه من مىفروشم آن بدين يك آه من
آن جوان گفتا خريدم و او فروخت آن نكو بخريد وين نيكو فروخت
1) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 5، ص 434 و 435؛ نيكلسون ج 1، ص 461؛ رمضانى، ج 2، ص 136
ديد آن شب اى عجب سفيان به خواب كآمدى از حق تعاليش اين خطاب
كز تجارت سود بسيار آمدت گر به كارى آمد اين بار آمدت
شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و او خشنود تو
كعبه اكنون خاك جان پاك توست گر حج است امروز بر فتراك توست «(1)»
حج بر توكل بدين گونه بوده كه برخى عرفا بدون برداشتن اسباب سفر و بىزاد و راحله به اين سفر طاقت فرسا دست مىزدند و آن را نشانه توكل مىدانستند. از آن جمله «شيخ نصرآباد» است كه چهل حج بر توكل انجام داد و «عطار نيشابورى» در «منطقالطير» به ذكر حكايت آن پرداخته است و به مناسبتى در فصل ششم زير عنوان «خرابات، دير، بتخانه» آمده است و با اين بيت آغاز مىشود:
شيخ نصر آباد را بگرفت درد كرد چل حج بر توكل اينت مرد
«عطار نيشابورى» در «اسرارنامه» نيز به نمونهاى ديگر از حج بر توكل اشاره كرده و مىگويد:
توكل كردهاى كار اوفتاده به جاى آورد چل حجّ پياده
مگر در حج آخر با خبر بود گذر كردش به خاطر اين خطر زود
كه چل حج پياده كردهام من به انصافى بسى خون خوردهام من
چو ديد آن عجب در خود مرد برخاست منادى كرد در مكه چپ و راست
كه چل حج پياده اين ستمكار به نانى مىفروشد كو خريدار
فروخت آخر به نانى و به سگ داد يكى پير از پسش در رفت چون باد
زدش محكم قفايى و بدو گفت كه اى خر اين زمان چو خر فروخفت
تو گر چل حج به نانى مىفروشى قوى مىآيدت چندين چه جوشى
كه آدم هشت جنت جمله پر نور به دو گندم بداد از پيش من دور
1) - عطار، مصيبتنامه، ص 308
نگه كن اى ز نامردى مرايى كه تا مردان كجا و تو كجايى «(1)»
از ديگر كسانى كه حج بر توكل انجام دادند «حاتم اصم» است كه زاد و توشهاى نيز در منزل نگذاشت و همسرش هم مانند او توكل داشت. «سنايى غزنوى» در «حديقةالحقيقه» به ذكر داستان وى پرداخته و مىگويد:
فى توكل العجوز
حاتم آنگه كه كرد عزم حرم آنكه خوانى ورا به اصم
كرد عزم حجاز و بيت حرام سوى قبر نبى عليه سلام
مانده بر جاى يك گره زعيال بىقليل و كثير و بىاموال
زن به تنها به خانه در بگذاشت نفقت هيچ نى وره برداشت
مر ورا فرد و ممتحن بگذاشت بود و نابود او يكى پنداشت
بر توكل زنيش رهبره بود كه ز رزاق خويش آگه بود
در پس پرده داشت انبازى كه ورا بود با خدا رازى
جمع گشتند مردمان بَرِ زن شادمان جمله تا درِ زن
حال وى سر به سر بپرسيدند چو ورا فرد و ممتحن ديدند
در ره پند و نصيحت آموزى جمله گفتند بهر دلسوزى
شوهرت چون برفت زى عرفات هيچ بگذاشت مر تو را نفقات
گفت بگذاشت راضيم ز خداى آنچه رزق من است ماند بر جاى
باز گفتند رزق تو چند است كه دلت قانع است و خرسند است
گفت چندانك عمر مانده استم رزق من كرد جمله در دستم ... «(2)»
«هلالى جغتايى» در «صفات العاشقين» به ذكر داستان عارفى مىپردازد كه همراه فرزندش به حج رفت. در بين راه با عاشقى برخورد كرد كه از روى توكل حج كرده است.
عارف او را طلبيد و به منزل مقصودش رسانيد.
حكايت عاشقى كه به پاى توكل راه بريد
و در منزل اول به كعبه وصال رسيد
... قضا را مرد عارف بعد يك چند به سوى كعبه شد همراه فرزند
يكى از عاشقان بىتحمل روان برجست از روى توكل
به سر مىرفت تا منزلگه او كه يعنى مىنهم سر در ره او
چو در منزل توقف كرد عارف بر آنصاحب توكل گشت واقف
طلب كرد و بسى الطاف بنمود رسانيدش به منزلگاه مقصود
بلى هر كس توكل همسفر يافت به يك منزل وصال كعبه دريافت
الهى تا به كى وابسته باشم چه باشد كز تعلق رسته باشم؟
توكل ده كزان خوشنود گرديم به گرد كعبه مقصود گرديم «(1)»
حج چيست از پا و سر بيرون شدن كعبه دل جستن و در خون شدن «(2)»
عطار
عارفان و كسانى كه با ديدن خانه، خداى خانه را مىبينند و با ديدن كوى دوست به روى دوست نظر مىكنند، اينها از هستى خود مىگذرند و از وجود و انانيت خويش دست مىكشند و درون خويش هيچ چيز به جز خدا نمىبينند و از اين جهت غمى جانكاه پيوسته در وجودشان نهفته است كه روز به روز آنها را ضعيفتر و چهره آنها را زردتر مىكند.
روزى رسول خدا-ص- جوانى را مشاهده كرد كه رنگش پريده و تنش نحيف شده حضرت پرسيد: در چه حالى هستى گفت: در حال يقين ... پيامبر خدا-ص- به يارانش فرمود: او بندهاى است كه خداوند دلش را به نور ايمان روشن كرده است سپس به جوان گفت: حالت را حفظ كن. جوان گفت دعا كنيد شهيد شوم. سپس غزوهاى پيش
آمد و جوان در آن جنگ به شهادت رسيد. «(1)»
عطار نيشابورى در كتاب الهى نامه در اين باره به ذكر حكايتى مىپردازد و آن اينكه روزى شبلى براى زيارت خانه خدا عزم سفر كرد. در باديه جوانى را ديد رعنا و خوش اندام كه او نيز عزم خانه خدا دارد. پس از گفتگويى از هم جدا شدند. شبلى پس از آنكه به حرم و خانه خدا رسيد جوانى لاغر اندام، ناتوان، دل از دست داده و نزديك به مرگ مشاهده كرد. جوان شبلى را شناخت و به او گفت من همان جوانى هستم كه در باديه ديدى، خداوند مرا به سوى خويش طلبيد و هر چه را مىخواستم به من داد تا آنكه روزى مرا از خود بيخود كرد و آتش عشق در من انداخت و دلم پرخون گشت و به بيمارى و فقر مبتلا شدم و امروز مىبينى كه به اين روز افتادهام و اينها در اثر اين است كه مىگويد يا بايد تو باشى يا ما، بايد از هستى خويش بگذرى تا جان و خرد را دريابى.
وليكن تا تو خواهى بود خود را نخواهى يافت جان را و خرد را
او سود مرا جز نابودى نمىداند و مىگويد: بايد از پيش چشم خويش برخيزى تا رهايى يابى.
حكايت شبلى با آن جوان در باديه
مگر شبلى چو شمعى سر به سر سوز به راه باديه مىرفت يك روز
جوانى ديد همچون شمع مجلس به دست آورده شاخى چند نرگس
قصب بر سر يكى نعلين در پاى خرامان بالباسى مجلس آراى
قدم مىزد به زيبايى و نازى چو كبكى كو بود ايمن زبازى
بر او رفت شبلى از سر مهر بدو گفت اى جوان مشترى چهر
چنين گرم از كجا رفتى چنين شاد جوان ماه رو گفتش ز بغداد
برون رفتم از آنجاصبحگاهى كنون در پيش دارم سخت راهى
دو ساعت بود از بنگاه رفته برآمد پنج روز از راه رفته
چو شد القصه شبلى تا حرمگاه يكى را ديد مست افتاده در راه
1) - كافى
سته گشته ضعيف و ناتوان هم دلش رفته زدست و بيم جان هم
حكايت كرد شبلى نزد ياران كه چون ديد او مرا آهسته نالان
مرا از پيش كعبه داد آواز كه اى بوبكر مىدانى مرا باز
من آن نازك تن تازه جوانم كه ديدى در فلان جايى چنانم
مرا باصد هزاران ناز و اعزاز به پيش خويش خواند و كرد درباز
به هر ساعت مرا گنجى دگر داد به هر دم آنچه جستم بيشتر داد
كنون چون آمدم با خود به يكبار بگردانيد بر فرقم چو پرگار
دلم خون كرد و آتش در من انداخت زصحن گلشنم در گلخن انداخت
به بيمارى و فقرم مبتلا كرد ز گردونم به يك ساعت جدا كرد
نه دل ماند و نه دنيا و نه دينم چنين كامروز مىبينى چنينم
از او پرسيد شبلى كاى جوانمرد چنين كت امر مىآيد چنان گرد
جوابش داد كاى شيخ يگانه كه را اين برگ باشد جاودانه
نمىدانم من مست اين معما كه مىگويد تو باشى جمله يا ما
از آن مىسوزم و زان مىگدازم كه مويى در نمىگنجد چه سازم
تو خود در پيش چشم خود نشستى ز پيش چشم خود بر خيز و رستى
فرستادند بهر سودت اينجا نديدم سود جز نابودت اينجا
چو بهره از همه چيزيت هيچ است همه قسمت ز چندين پيچ پيچ است
اگر تو ره روى عمرى بسوزى كه جز هيچت نخواهد بود روزى «(1)»
عطار نيشابورى
حاجى عارف در انديشه عرفانى خويش و در اعتقاد و فكر و عمل هيچ چيز به جز خدا نمىبيند و اگر آنى از او غافل شود و به غير او بينديشد و غير او را ببيند شمشير غيرت پروردگار از نيام كشيده شده و او را تنبيه مىنمايد.
عطار نيشابورى در الهى نامه به ذكر داستانى در اين باره مىپردازد و مىگويد:
1) - عطار نيشابورى، الهى نامه، ص 188
ابراهيم ادهم «(1)» زمانى كه به حج مىرفت در ذاتالعرق «(2)» چشمش به هفتاد جان باخته افتاد از يكى از آنها كه نيمه جان بود سبب مرگ را پرسيد. وى گفت: اى ابراهيم! بترس از دوستى كه با شمشير بزرگى خويش جان ما را بىباكانه گرفت و ما را مانند كافران رومى به خاك نشاند. او با حاجيان ستيز دارد و جان آنها را مىخواهد.
ما هفتاد نفر بوديم و عزم كعبه داشتيم و با هم عهد كرده بوديم كه به چيزى جز پروردگار نينديشيم و به غيرى جز او ننگريم و مانند پروانه غرق شمع باشيم. زمانى كه باديه را طى كرديم و به ذاتالعرق رسيديم خضر را ديديم كه به ما سلام كرد و ما جواب گفتيم، پس از رفتن او لحظهاى در اين انديشه فرو رفتيم كه ما كسانى هستيم كه خضر به استقبال ما آمد و از اين سفر نيكو، اقبال ديديم تا اين انديشه غير الهى از خاطر ما گذشت هاتفى ندا داد: اى مدعيان و دروغگويان! و اى كج روان بىخور و خواب! عهد و قول شما پذيرفته نيست زيرا شما مشغول غير ما شديد و از اين بابت سزاوار مرگ گشتيد.
ابراهيم ادهم پرسيد پس چرا تو جزء كشته شدگان قرار نگرفتى؟ گفت: به من گفتند تو هنوز خامى، زمانى كه پخته گردى به آنها ملحق مىشوى تا اين بگفت او نيز به آنها پيوست.
حكايت ابراهيم ادهم در باديه
چنين گفته است ابراهيم ادهم كه مىرفتم به حج دلشاد و خرم
چو چشم من به ذاتالعرق افتاد مرقع پوش ديدم مرده هفتاد
همه از گوش و بينى خون گشاده ميان رنج خوارى جان بداده
چو لختى گرد ايشان در دويدم يكى را نيم مرده زنده ديدم
برفته جان و پيوندش بمانده شده عمر و دمى چندش بمانده
شدم آهسته پيش او خبر جوى كه حالت چيست آخر حال بر گوى
زبان بگشاد و گفتا اى براهيم بترس از دوستى كز تيغ تعظيم
به زارى جان ما را كشت بىباك به سان كافران روم در خاك
غزاى او همه با حاجيان است كه با او جان اينها در ميان است
بدان شيخا كه ما بوديم هفتاد كه ما را سوى كعبه عزم افتاد
همه پيش از سفر با هم نشسته به خاموشى گزيدن عهد بسته
دگر گفتيم يك ساعت در اين راه نينديشيم چيزى جز كه اللَّه
به غيرى ننگريم و جمع باشيم چو پروانه غريق شمع باشيم
چو روى اندر بيابان در نهاديم به ذاتالعرق با خضر اوفتاديم
سلامى كرد خضر پاك ما را جوابى گشت از ما آشكارا
چو ما از خضر استقبال ديديم از اين نيكو سفر اقبال ديديم
به جان ما چو اين خاطر در آمد ز پس در هاتفى آخر درآمد
كه هان اى كژ روان بىخورو خواب همه هم مدعى هم جمله كذاب
شما را نيست عهد و قول مقبول كه غير ما شما را كرد مشغول
چو از ميثاق ما يك ذره گشتيد زبد عهدى به غيرى غره گشتيد
شما را تا نريزم خون به زارى نخواهد بود روىصلح و يارى
كنون اين جمله را خون ريخت برخاك نمىدارد زخون عاشقان باك
از او پرسيد ابراهيم ادهم كه تو از مرگ چون ماندى مسلم
چنين گفت او كه مىگفتند خامى نبينى تيغ ما چون ناتمامى
چو پخته گردى اى بىروى بى راه به ايشان در رسانيمت هم آن گاه
بگفت اين و برآمد جان او نيز نشان گم گشت چون ايشان از او نيز
چه وزن آرد در اين ره خون مردان كه اينجا آسيا از خونست گردان
گروهى در ره او ديده بازند گروهى جان محنت ديده بازند
چو تو نه ديده در بازى و نه جان كه باشى تو؟ نه اين باشى و نه آن
«عطار» در «مصيبت نامه» نيز عاقبت كار حاجيان را سرگردانى، سرنگونى و غرق خون شدن مىداند.
كاملى گفته است از پيران راه هر كه عزم حج كند از جايگاه
كرد بايد خان و مانش را وداع فارغش بايد شد از باغ و ضياع
خصم را بايد خوشى خوشنود كرد گر زيانى كرده باشى سود كرد
بعد از آن ره رفت روز و شب مدام تا شوى تو محرم بيتالحرام
چون رسيدى كعبه ديدى چيست كار آن كه نه روزت بود نه شب قرار
جز طوافت كار نبود بر دوام كار سرگردانيت باشد مدام
تا بدانى تو كه در پايان كار نيست كس الّا كه سرگردان كار
عاقبت چون غرق خون افتادن است همچو گردون سرنگون افتادن است
آن چه مىجويى نمىآيد به دست وز طلب يك لحظه مىنتوان نشست «(1)»
عطار همچنين ضمن حكايتى ديگر كعبه را عروسى رعنا و سرفراز معرفى مىكند كه كارش ناز و جلوهگرى است و بدين وسيله درويشان را بىجان و جهانيان را حيران و عاشقان را در بند مىكند و سرانجام گروهى را مىكشد.
در حرم بادى مگر مىجسته بود شيخ نصرآباد خوش بنشسته بود
جمله استار كعبه در هوا خوش همى جنبيد از بادصبا
شيخ را خوش آمد آن از جاى جست در گرفت آن دامن پرده به دست
گفت اى رعنا عروس سرفراز در ميان مكه بنشسته به ناز
جلوه داده چون عروسى خويش را كرده بىجان عالمى درويش را
صد جهان مردم چو حيرانى ز تو گشته هر زير مغيلانى ز تو
عاشقى را هر نفس بندى كنى كشته چندين جلوه تا چندى كنى
اين تفاخر وين تكبّر تا به كى اى ميان تو تهى پر تا به كى
گر تو را يك بار «بيتى» گفت يار گفت «يا عبدى» «(2)» مرا هفتاد بار
هر كه در سر محبّت بنده شد تا ابد هم محرم و هم زنده شد
سر او برتافت از پيشان كار دوستان را در ربود از نور و نار
تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند بىبهشت عدن دلشاد آمدند «(3)»
كوى دوست و روى دوست در شعر
بنياد كعبه بر سر كويت نهادهاند زان گشت قبله همه اخيار و اصفيا
مرغ به گل عاشق است ما به گلستان او كعبه ما كوى او كعبه مرغان چمن «(1)»
حسن دهلوى
گر ببينند كعبه كويش اهل تقوا قضا كنند نماز «(2)»
حسن متكلم
كعبه جان روى جانان ديدن است روى او در كعبه جان ديدن است
گر چنين بينى جهان بين خوانمت ور نه نابيناى بىدين خوانمت «(3)»
عطار
خوش بكش اين كاروان را تا به حج اى اميرصبر و مفتاحالفرج
حج زيارت كردن خانه بود حج ربالبيت مردانه بود «(4)»
مولوى
تا روى تو قبله نظر كردم از كوى تو كعبه دگر كردم «(5)»
سعدى
هر دو عالم فروغ روى وى است كعبه ما هواى كوى وى است «(6)»
ابن يمين
خضر چو سعى كند در طواف كعبه كويت هزار غسل برآرد در آب چشمه حيوان «(7)»
عماد فقيه كرمانى
طواف حاجيان در كعبه باشد طواف عاشقان در كوى جانان «(1)»
عماد فقيه كرمانى
زاير حرم كعبه گزيد از پى فردوس ما كوى تو آن كعبه فردوس شما را «(2)»
سلمان ساوجى
حج صديقان همه عمره طواف كوى اوست هر كه راهست اين مقامصدق دايم درصفاست «(3)»
سلمان ساوجى
كعبه روى تو را قبله از آن ساخت جنيد كه نمودش خم ابروى تو محرابى خوش «(4)»
جنيد شيرازى
جلوه بر من مفروش اى ملكالحاج كه تو خانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم «(5)»
حافظ
دل كز طواف كعبه كويت وقوف يافت از شوق آن حريم ندارد سر حجاز «(6)»
حافظ
در كعبه كوى تو هر آن كس كه در آيد از قبله ابروى تو در عين نماز است «(7)»
حافظ
كسى كه قبله ابروى تو شناخت اگر به سوى كعبه گزارد نماز نيست قبول «(8)»
حافظ
به عزم كعبه كويت براى ديدن رويت قطعت وصل ثقاتى دخلت فى الخلواتى «(1)»
شمس مغربى
پيشما كعبه بهجز خاك سر كوى تو نيست قبله اهل نظر جز خم ابروى تو نيست «(2)»
ابن نصوح شيرازى
حجاج ره به كعبه اهل صفا نبرد تا در حريم تو منزل نيافتند «(3)»
ابن حسام خوسفى
شرف كعبه بود كوى تو را زاده اللَّه تعالى شرفا
زاير كوى تو از كعبه گذشت سر كوى تو كجا كعبه كجا «(4)»
جامى
اى درت كعبه ارباب نجات قبلتى وجهك فى كلصفات
بر سر كوى تو ناكرده وقوف حاجيان را چه وقوف از عرفات «(5)»
جامى
هر كه دارد وقوف از اين سر كوى لايريد الوقوف بالعرفات «(6)»
جامى
چو هست كعبه مقصود كوى او شاهى روا مدار كه محروم از آن حرم باشيم «(7)»
امير شاهى سبزوارى
آخر توان به كعبه كويش طواف كرد چون عزم كرده و احرام بستهايم «(8)»
امير شاهى سبزوارى
حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار او خانه همى جويد و منصاحب خانه «(1)»
خيالى بخارايى
بس كه از كعبه كوى تو مرا مانع شد گر همه قبله شود رو نكنم سوى رقيب
هلالى جغتايى
در مبحث حج و عرفان درباره ديدگاه عرفا به حج بحث شد كه مىتواند از يك نظر با ديدگاهصوفيه مشترك باشد؛ اما به نظر مىرسد كمى درباره آن نيز جداگانه بحث شود. برخوردصوفيه و بزرگان آنها با حج دو گونه بوده است؛ گروهى هم خود حج مىگزاردند و هم ديگران را به سفر حج تشويق مىكردند و گروه ديگر اين چنين نبودند.
در تذكرةالاولياء از عطار نيشابورى در اين باره حكايتى است كه:
ابو عمرو بر اثر گناهى، قرآن را فراموش كرد، پيش حسن بصرى آمد، حسن گفت:
اكنون وقت حج است برو حج بگزار، چون فارغ شوى به مسجد خيف برو كه پيرى بينى در محراب نشسته ... بگو تا دعا كند. بو عمرو همچنان كرد. «(2)»
اين گروه نه تنها به مكه مىرفتند بلكه مجاور و مقيم مكه نيز مىشدند كه مىتوان از مجاورين مكه ابن عربى «(3)»
، ابو محمد خراز و على بن محمد المزين «(4)»
را نام برد.
گروه ديگر با حج برخورد منفى داشتند و يا از ظاهر گفتار و از حكايات آنها اين گونه نتيجهگيرى مىشود كه برخوردشان با حج برخورد نامقبولى است، مانند اين حكايت:
نقل است كه يكى با «بُشر» مشاورت كرد كه دو هزار درم حلال دارم، مىخواهم كه به حج شوم. گفت: تو به تماشا مىروى اگر براى رضاى خداى مىروى برو و وام كسى بگزار يا بده به يتيم و يا به مردى مقل حال كه آن راحت كه به دل مسلمانى رسد ازصد
حج اسلام پسنديدهتر. گفت: رغبت حج بيشتر مىبينم. گفت از آنك اين مالها نه از وجه نيكو به دست آوردهاى تا به ناوجوه خرج نكنى قرار نگيرى. «(1)»
از يكى ازصوفيه قديم آوردهاند كه مريدى را گفت به جاى مكه رفتن بازگرد و مادرت را خدمت كن! يكى از مشايخ (متوفى 319) گويد: «عجب دارم از آنكه به هواى خود به خانه او رود و زيارت كند، چرا قدم بر هواى خود ننهد تا بدو رسد و به او ديدار كند». «(2)» و از جمله آثار ابوحيان توحيدى متكلم معتزلى مشرب كه شكل و نشان صوفيان داشت كتاب «الحج العقلى اذا ضاق القضاء عن الحج الشرعى است» كه در سال 380 تأليف كرده است و در احوال نظام الملك وزير قرن پنجم آوردهاند كه با اجازه ملكشاه عازم حج شد پس چون در آن سوى دجله خيمه زدند فقيرى كه سيماى صوفيان داشت به چادر وزير آمد و نامهاى سربسته تقديم داشت كه در آن نوشته بود: پيامبرصلىاللَّه عليه وآله وسلم را به خواب ديدم فرمود برو به حسن (نظام الملك) بگوى چرا به مكه مىروى؟ حج تو همينجاست. مگر امر نكرده بوديم كه پيش اين ترك (ملكشاه) بايست و حاجتمندان امت را يارى كن- و نظام الملك بازگشت. «(3)»
شبيه اين داستان را بهاءالدين محمد بلخى معروف به سلطان ولد- فرزند مولانا جلالالدين بلخى رومىصاحب مثنوى- در ديوان خويش آورده است. با اين تفاوت كه به جاى «ملك» «شيخ» است و فرموده: دور شدن از شيخ و رفتن به كعبه كارى نارواست.
بگو به حاجى ما ارصواب و رواست وليكن از بر شيخت سفر به كعبه خطاست
بدانكه آب چو نبود تيممت نيكوست چو آب دست دهد آن تيمم تو هباست
مرادت از حج كردن چو ارتضاى حق است يقين به خدمت شيخت بدن بهينه رضاست
از اين رسى به خدا و از آن به اجر و ثواب ثواب اگر چه بلند است اين از آن بالاست
ثواب نيز گهى باشدت كه بهر خدا كنى حجى و طوافى كه آن برى زرياست
عبادتى كه به اخلاص مىكنند از جان از آن عبادت در دل اثر حيات وصفاست
وليك آنچه براى قبول خلقان است كه تا عوام بگويند كز خواص خداست
يقين بدان كه نيرزد به حبهاى آن حج چو پر ز رنج و بلا و تهى ز گنج ولاست
كس از كليم فزونتر نباشد اندر دين نه خضر را به دعا او زجان و دل مىخواست
اگر نهصحبت او بد وراى طاعتهاش چرا ز عشق خضر هر زمان زغم مىكاست
دعا چو از دل و جان كرد مستجاب آمد رسيد زود به مقصود و گشت كارش راست
بديد روى خضر را وشد بر او روشن كه پيش آن شه بينا نهانها پيداست
هر آنچه يافت ز طاعت كليم در همه عمر ز خضر برد فزونتر چو از خودى برخاست
اگر نه پاسخ «ارنى» ش «لن ترانى» بود خضر بگفت كنون آن گذشت وقت لقاست
ز من برى تو عطايى كه جان طاعتهاست از آنكه حضرت ما را از آن قبيل عطاست
به هر گدا كه رسد پيش من شهى بخشم نه شاهيى كه ورا عاقبت زوال و فناست
هميشه باشد باقى چو نور حق با حق چنانكه نور خور از قرص خوردمى نه جداست
دويى نگنجد هرگز بدان در اين وحدت وزير شاه كجا گردد آن خسى «(1)» كه گداست
ولد خموش و مكن شرح حال آن مردان كه اين بداند بىشرح هر كه او داناست «(2)»
سلطان ولد
مولوى نيز در اين باره ضمن حكايتى مىگويد:
«بايزيد» به هنگام سفر حج در پىيافتن خضر زمان خود بود تا آنكه به پيرى رسيد نابينا، ولى روشن ضمير با دلى چون آفتاب، پيش او نشست و راهنمايى طلبيد.
پير گفت: عزم كجا دارى بايزيد پاسخ داد: قصد كعبه دارم. گفت زاد و توشه چه با خود دارى؟ پاسخ داد: دويست درم نقره.
پير گفت: اينك بهتر از حج و طواف كعبه را به تو مىآموزم و آن اين است كه هفت بار بر گرد من طواف كنى و درمها را پيش من نهى تا به مراد خويش كه حج مقبول است برسى و به حقيقت حق سوگند كه خداوند مرا بر بيت خود، كعبه، برگزيده است، زيرا خداى، وقتى كعبه را ساخت درون آن نرفت ولى وقتى كه مرا آفريد درون من جاى گرفت و از همين رو خدمت به من اطاعت و ستايش خداست و من از خدا جدا نيستم، با چشم بصيرت در من نگاه كن تا نور حق را در بشر ببينى.
خانهاى نو ساخت روزى نومريد پير آمد خانه نو را بديد
گفت شيخ آن نو مريد خويش را امتحان كرد آن نكو انديش را
روزن از بهر چه كردى اى رفيق گفت تا نور اندر آيد زين طريق
گفت آن فرع است اين بايد نياز تا از اين ره بشنوى بانگ نماز
«بايزيد» اندر سفر جستى بسى تا بيابد «خضر» وقت خود كسى
ديد پيرى با قدى همچون هلال ديد در وى فر و گفتار رجال
ديده نابينا و دل چون آفتاب همچو پيلى ديده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بيندصد طرب چون گشايد آن نبيند، اى عجب!
بس عجب در خواب روشن مىشود دل درون خواب روزن مىشود
آن كه بيدار است و بيند خواب خوش عارف است او، خاك او در ديده كش
پيش او بنشست و مىپرسيد حال يافتش درويش و همصاحب عيال
گفت: عزم تو كجا اى بايزيد؟ رخت غربت را كجا خواهى كشيد؟
گفت: قصد كعبه دارم از پگه گفت: هين! با خود چه دارى زاد ره
گفت: دارم از درم نقره دويست نك ببسته سخت بر گوشه ردى است
گفت: طوفى كن به گردم هفت بار وين نكوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پيش من نه اى جواد! دان كه حج كردى و حاصل شد مراد
عمره كردى، عمر باقى يافتىصاف گشتى، برصفا بشتافتى
حق آن حقى كه جانت ديده است كه مرا بر بيت خود بگزيده است
كعبه هر چندى كه خانهى سر اوست خلقت من نيز خانه سر اوست
تا بكرد آن خانه را در وى نرفت و اندر اين خانه، به جز آن حى نرفت
چون مرا ديدى خدا را ديدهاى گرد كعبهىصدق برگرديدهاى
خدمت من طاعت و حمد خداست تا نپندارى كه حق از من جداست
چشم نيكو باز كن در من نگر تا ببينى نور حق اندر بشر
بايزيد آن نكتهها را هوش داشت همچو زرين حلقهاش در گوش داشت
آمد از وى بايزيد اندر مزيد منتهى در منتها آخر رسيد «(1)»
اين حكايت نيز مانند دو حكايت گذشته- كه دور شدن از «ملك» و «شيخ» را ناروا مىدانست- نهى از سفر حج، و امر به طواف برگرد «پير» دارد و در ظاهر غير قابل قبول جلوه مىكند اما با كمى دقت مىتوان دريافت كه در نظر مولانا و همه عارفان، حجى كه بىراهنمايى پيرصورت گيرد حج كوى دوست است نه حج روى دوست، حج
1) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 4، ص 116
خانه است نه حج خداى خانه، حج ظاهر است نه حج باطن و زمانى حج معنى مىدهد كه با هدايت «پير طريق» و تحت نظر او باشد و اين همان است كه در مبحث حج و ولايت گفته شده است كه حج بىولايت حج نيست و نه تنها حج كه بلكه ساير اعمال نيز در سايه ولايت و رهبرى معنى پيدا مىكند و چنان كه امام باقر مىفرمايد:
«بنىالاسلام على خمس: على الصلوة و الزكوة و الصوم و الحج و الولاية ولم يناد بشىء كما نودى بالولاية» اسلام بر پنج پايه استوار است: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت و هيچ چيز فراخواندهتر و بااهميتتر از ولايت نيست. «(1)»
يكى از مباحث مهم عرفان جهت پيمودن راه و رسيدن به مقصود، وجود راهنما و مرشد است كه به آن «ولى»، «انسان كامل» و «پير» مىگويند. سالك براى پيمودن اين راه و جهت رسيدن به قرب پروردگار بايد تحت مراقبت اين پير باشد و بدون نظر و سرپرستى او كارى انجام ندهد زيرا او اين راه را طى كرده و با خطرات و رموز اين راه آشناست. او مىتواند هر چه زودتر و بهتر رهرو را به رشد و كمال برساند و به اسرار و معارف و بواطن شريعت آگاه سازد. او مىتواند معانى واقعى و حكمتهاى عالى احكام را بياموزد و از ظاهر به باطن سوق دهد. گويا فرقى كه بين عرفا و فقها در مسأله «ولى» وجود دارد اين است كه عارفان مىگويند هر كسى مىتواند «ولى» باشد اما فقها مىگويند بايد اين ولى حق و رهبر و انسان كامل، پيامبر و امام و يا جانشين امام باشد؛ يعنى همانهايى كه در قرآن و سنت بهصراحت از آنها نام برده شده است. «(2)
يقين بدان كه نيرزد به حبهاى آن حج چو پر زرنج و بلا و تهى زگنج ولاست
سلطان ولد بهاء الدين محمد بلخى پسر مولوى، ديوان، ص 107
امام باقر- ع- در ذيل آيه 37 از سوره ابراهيم مىفرمايد:
« اما انّه لم يقل الناس كلهم، أنتم أولئك ونظراؤكم، إنّما مثلكم في النّاس مثل الشعرة البيضاء في الثور الاسود او مثل الشعرة السوداء فى الثور الابيض ينبغى للناس أن يحجّوا هذا البيت ويعظّموه تعظيم اللَّه ايّاه وأن يلاقونا حيث كنّا،« نحن الادلّاء على اللَّه». ابراهيم: آيه 37
آن حضرت از حرف« من» كه در فاجعل أفئدة من الناس تهوي إليهم» به كار رفته نتيجه مىگيرد كه مقصود، بعضى از مردم هستند نه همه مردم و آن گروه شما و امثال شما هستيد. همانا مثل شما در مردمم مانند مثل موى سفيد است در موهاى سياه و يا موى سياه در موهاى سفيد. سزاوار است كه مردم خانه خدا را به خاطر عظمت پروردگار، عظيم بشمارند و سپس هر كجا كه ما هستيم به ملاقات ما بيايند و« راهنمايان و دليلان به سوى خدا ما هستيم». در ارتباط با همين آيه در اصول كافى روايتى از امام باقر- ع- آمده كه:
قال: نظر الى الناس يطوفون حول الكعبة، فقال: هكذا كانوا يطوفون فى الجاهلية، إنّما امروا أن يطوفوا بها، ثمّ ينفروا إلينا فيعلمونا ولايتهم ومودّتهم ويعرضوا علينا نصرهم، ثمّ قرأ هذه الآية:« فاجعل أفئدة من النّاس تهوي إليهم». اصولكافى، ج 1، ص 392
امام باقر- ع- به مردمى كه در حال طواف كعبه بودند نگاه كرد و فرمود: در زمان جاهليت نيز اين چنين طواف مىكردند. به اين مردم فرمان داده شده كه طواف كنند سپس به سوى ما كوچ كنند و ولايت و دوستيشان را اعلام كنند و نصرت و يارى خود را بر ما عرضه نمايند سپس اين آيه را تلاوت كرد. و در اين زمينه احاديث متعدد ديگرى وجود دارد كه از آن خوددارى مىشود. علل الشرايع، ج 2، ص 406؛ اصول كافى، ج 1، ص 303
ابن حمزه مىگويد: روزى على بن الحسين- عليهما السلام- به ما گفت كدام بقعه و سرزمين بر ديگر بقعهها برترى دارد؟ گفتيم خدا و رسول بهتر مىدانند. فرمود: با فضيلتترين مكانها كنار كعبه بين ركن و مقام است و اگر كسى عمر نوح كند و در آن مقام روزها را روزه بدارد و شبها را نماز گزارد سپس مرگ او را فرارسد در حالى كه ولايت ما را نداشته باشد هيچ سودى براى او ندارد. عقاب الاعمال، ص 244
وروايت طولانى ديگرى نيز به همين مضمون از امام باقر وارد شده كه آخر روايت چنين است:
« واللَّه لو أنّ عبداً صفّ قدميه فى ذلك المكان قام الليل مصلياً حتّى يجيئه النهار وصام النهار حتّى يجيئه الليل ولم يعرف حقّنا وحرمتنا أهل البيت لم يقبل اللَّه منه شيئاً أبداً.» عقاب الاعمال، ص 264
« به خدا قسم اگر بندهاى در آن مكان- ركن اسود و مقام و باب كعبه- قدم خود را محكم كند شبها را تا به صبح نماز بخواند و روزها را تا به شب روزه بگيرد ولى حق ما را نشناسد و حرمت ما اهل بيت را نداند هيچ چيز از او پذيرفته نيست.» آرى چه شگفت سخنى است« ما اكثر الضجيج واقلّ الحجيج».
سدير صيرفى گويد: با امام صادق- ع- در عرفات بودم، ناله حجاج به آسمان بلند بود. با خود گفتم آيا اينها همه بر ضلالت و گمراهيند؟ امام صادق مرا صدا زد و گفت تأمل كن، من تأمل كردم و در اين هنگام جمعيتى از ميمون و خوك مشاهده كردم. المناقب، ج 4، ص 186، به نقل از الحج فى الكتاب و السنة، ص 328 و متن حديث چنين است:
وفي المناقب: سدير الصيرفي قال: كنت مع الصادق- عليه السلام- في عرفات فرأيت الحجيج و سمعت الضجيج فتوسمت و قلت في نفسي، أترى هؤلاء كلّهم على الضلال؟ فنادانى الصادق- عليه السلام- فقال: تأمّل فتأملتهم فإذا هم قردة و خنازير. در دو روايت ديگر امام باقر به« ابا بصير» و امام سجاد به« زهرى» فرمود: ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج؛ چه بسيارند ضجه كنندگان و چه كمند حجگزاران. مناقب، ج 4، ص 184 و مستدرك، ج 2، ص 167، وفي المناقب: قال ابو بصير للباقر- عليه السلام: ما اكثر الحجيج و اعظم الضجيج، فقال: بل ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج. وفي المستدرك: نقلًا عن تفسير العسكرى- عليه السلام- قال على بن الحسين- عليهما السلام- وهو واقف بعرفات للزهري: كم تقدر ههنا من الناس؟ قال: أقدّر اربعمائة الف و خمسمائة الف كلّهم حجاج قصدوا اللَّه بأموالهم و يدعونه بضجيج أصواتهم فقال له: يا زهري ما اكثر الضجيج و أقلّ الحجيج؟!، سنايى مىگويد:
حسن در بصره پر بينند ليكن در بصره افزون بدن در كعبه پر آيند ليكن در نظر نقصان
سنايى، ديوان، ص 300
صد هزار آوازه يابى در هواى حج و ليك عالم السر نيك داند هاى هوى از هاى هاى
سنايى
از مجموعه اين روايات مىآموزيم كه هيچگاه نبايد بدون ولى زيست و پيوسته بايد با او در تماس بود و از او مسائل و احكام را آموخت و او را به عنوان دليل و راهنما انتخاب كرد و علاوه بر آن بايد حمايت و نصرت خود را بر او عرضه كرد و دوستى و ولايت او را اعلام نمود. عرفا در اين مسأله يعنى اطاعت و پيروى از ولى و برگزيدن او به عنوان رهبر و راهنما با فقها اشتراك دارند و همان گونه كه گفته شد تنها تفاوتى كه ميان آنها موجود است در مصداق« ولى» است كه ولى چه كسى بايد باشد. فقها مىگويند: آيا ما حق داريم ولايت هر كسى را كه مدعى رهبرى و ولايت باشد بپذيريم يا بايد اين شخص را خدا و پيامبر و يا امام تعيين نمايد. و بدين ترتيب نزد فقها، صاحبان امر و حكومت و ولايت پس از رسول خدا، دوازده امام معصوم و در زمان غيبت صغرى« نواب اربعه» مىباشند كه نايبان خاص هستند و در زمان غيبت كبرى نايبان عام مىباشند
»1) - اصول كافى، ج 2، ص 18
2) - مضامين بسيارى از احاديث ما اين است كه هيچ عملى بدون ولايت پذيرفته نيست و شرط پذيرش اعمال« ولايت» است. و چون صحبت ما پيرامون ولايت و حج است فقط اشارهاى به چند حديث كه در اين زمينه وارد شده و شرط پذيرش حج را ولايت مىداند و امامان معصوم را به عنوان دليل و راهنما معرفى مىكند مىاندازيم.
در هر حال نزد «اهل ولا» شرط پذيرش اعمال و گمراه نشدن ازصراط مستقيم، پيروى از «ولى»، «امام»، «راهبر»، «شيخ»، «دليل راه» «اديب عشق» و يا به تعبيرات ديگر «خضر»، «مرغ سليمان» و «طاير قدس» است. «(1)
به كوى عشق منه بى دليل راه قدم كه گم شد آنكه در اين ره به رهبرى نرسيد
طى اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
به صد اميد نهاديم در اين مرحله پاى اى دليل دل گمگشته فرو نگذارم
اى بىخبر بكوش كه صاحب خبر شوى تا راهرو نباشى كى راهبر شوى
در مكتب حقايق و پيش« اديب عشق» هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى
حافظ در اين ابيات به صراحت اعلام مىدارد كه اگر من به جايى رسيدم در سايه رهبرى و« دليل راه» رسيدم و هر چه كوشيدم كه بدون راهنما به كوى عشق قدم گذارم ميسر نشد.
به كوى عشق منه بى دليل راه قدم كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
»و حاجى نيز جهت رسيدن به كعبه و براى به سلامت پيمودن اين باديه پرخوف و خطر بايد تحت نظر راهنما حركت كند و بدون راهنمايى و هدايت او قدم از قدم برندارد، زيرا بعد مسافت و سختى راه، بيابانهاى پهناور و خشك، بادهاى سياه و خارهاى زهر آلود، بىآبى و درد و مرگ، وجود دزدان و راهزنان و ... همه و همه ايجاب
1) - حافظ مىگويد:
مىكند كه جهت طى اين مسير وجود «راهنما» «دليل راه»، «هادى»، «پير»، «مرشد»، «ولى حق»، و «انسان كامل» لازم است.
«سنايى» در كتاب «حديقة الحقيقة» به ذكر داستان «حامد لفّاف» مىپردازد كه در سفرش به سوى كعبه با پيرى برخورد مىكند كه پير به ارشاد و راهنمايى وى مىپردازد.
آن شنيدى كه حامد لفاف در حريم حرم چو كرد طواف
ناگهى باز خورد بر وى پير آنكه در عصر خود نداشت نظير
گفت شيخا بگوى تا چونى تا به رنج زمانه مرهونى
گفت حالم سلامت و خير است لفظ من سال و ماه لاغير است
گفت وَيحَك سخن خطا گفتى همچو نادان به خود برآشفتى
آدمى خير آنگهى دارد كهصراط دقيق بگذارد
تو هنوز ازصراط نگذشتى خير چون باشد اى دد دشتى
بعد از آن در بهشت و دار سلام چون سلامت بود نيافته كام
چون از اين هر دو فارغ آيى تو آنگهى خير را بشايى تو
ايمن از هر نهاد زشت شوى به سلامت چو در بهشت شوى
مر تو را هست هر دوان در پى خويش را خير گفته عز على
از حقيقت چنان به دل دورى كه نه اى اوستاد مزدورى
يك زمان از نهاد خود برخيز در ركاب محمدى آويز
آنچه گفته است شرع آمده گير و آنچه مقدور كائنا شده گير
يك زمان شرع را متابع شو بس مرفه به دشت در بغنو «(1)»
سنايى
مولوى در كتاب مثنوى در داستان حج كردن بايزيد بسطامى مىگويد: وى هنگام سفر، به دنبال خضر زمان خود مىگشت تا او را در اين سفر راهنمايى كند كه شرح آن در بحث «حج و تصوف» آمده است.
بايزيد اندر سفر جستى بسى تا بيابد «خضر» وقت خود كسى
1) - سنايى، حديقة الحقيقه، ص 468
مولوى در جايى ديگر از مثنوى درباره ضرورت اتخاذ استاد مىگويد:
اگر كسى بدون استاد، شغلى و پيشهاى انتخاب كند باعث رسوايى او مىشود و هر كه بدون رهبر مسيرى را طى كند راه دو روزه راصد ساله مىپيمايد و هر كه در بيابان كعبه بدون راهنما حركت كند سرگشته و ذليل مىشود و خيلى كم اتفاق مىافتد كه شخصى بدون راهنما به مقصد برسد، درست مانند آن است كه شخص بدون پدر و مادر به دنيا بيايد و يا بدون كسب و كار و به طور اتفاقى به گنجى دست يابد.
هر كه گيرد پيشهاى بىاوستا ريشخندى شد به شهر و روستا
هر كه در ره بىقلاووزى رود هر دو روزه راهصد ساله شود
هر كه تازد سوى كعبه بىدليل همچون اين سرگشتگان گردد ذليل
زآنكه نادر باشد اندر خافقين كآدمى سر برزند بى والدين
مال او يابد كه كسبى مىكند نادرى باشد كه بر گنجى زند
مصطفايى كو كه چشمش جان بود تا كه رحمن علم القرآن بود
اهل تن را جمله علم بالقلم واسطه افراشت در بذل كرم
هر حريصى هست محروم اى پسر چون حريصان تك مرو آهستهتر «(1)»
ديگر شعرا نيز هر كدام به بيانى شرط به سلامت رسيدن به كعبه مقصود را وجود دليل و راهنما مىدانند.
بى تو كس كى به سلامت رسد اندر كعبه كه به هرگام در آن ره خطرى نيست كه نيست «(2)»
قطبالدين بختيار كاكى
ما بى هدايت تو به مجمع كجا رسيم هرگز كسى به كعبه نرفته است بىدليل «(3)»
عماد فقيه كرمانى
مرا به كعبه مقصود رهنمايى نيست ميان اين همه بيگانه آشنايى نيست
مگر دلالت من، خضر پى خجسته كند در اين ميان بيابان كه ره به جايى نيست
اگر دليل نباشد به كعبه نتوان رفت ز رهروان چه گشايد كه رهنمايى نيست «(1)»
عماد كرمانى
ترسم نرسى به كعبه اى اعرابى كاين ره كه تو مىروى به تركستان است
سعدى
«(2)
دل چه باشد مخزن اسرار حق خلوت جان بر سر بازار حق
دل امين بارگاه محرمى است دل اساس كارگاه آدمى است
كاشانى مىگويد: مراد از دل به زبان اشارت آن نقطه است كه دايره وجود از دور حركت آمد و بدو كمال يافت و سر ازل و ابد را به هم پيوست و مبتداى نظر در وى به منتهاى بصر رسيد و جمال و جلال وجه باقى بر او متجلى شد و عرش رحمان و منزل قرآن و فرقان و برزخ ميان غيب و شهادت و روح و نفس و مجمع البحرين ملك و ملكوت و ناظر و منظور شد. و آن را خلوتخانه محبت خدا دانند كه هر گاه از آلودگيهاى طبيعت پاك و منزه شود انوار الهى در آن تجلى كرده متجلى به جلوات محبوب گردد.
از فرهنگ مصطلحات عرفا به نقل از شرح گلشن راز، كشاف اصطلاحات الفنون و اصطلاحات صوفيه.
صاحب آنند راج در اين مورد گويد: دل لطيفه ربانى و روحانى و او حقيقت انسان است و مدرك و عالم و عارف و عاشق و مخاطب و معاتب همان است. هر كه دل را دريافت خدا را دريافت و هر كه به دل رسيد به خدا رسيد. دانى كه دل چيست و كجاست؟ دل منتظر خداست و مظهر جلال و جمال كبريايى و منظور لطف الهى است و چون قالب رنگ دل گيرد و همرنگ دل شود قالب نيز منظور الهى باشد. از فرهنگ مصطلحات عرفا به نقل از شرح گلشن راز، كشاف اصطلاحات الفنون و اصطلاحات صوفيه.
اگر يك قطره را دل برشكافى برون آيد از او صد بحر صافى
به هر جزوى ز خاك ار بنگرى راست هزاران آدم اندر وى هويداست
مولوى
درون حبهاى صد خرمن آمد جهانى در دل يك ارزن آمد
بدان خردى كه آمد حبه دل خداوند دو عالم راست منزل
شبسترى
شيخ محمود شبسترى، مجموعه آثار، به نقل از« لاهيجانى» شرح گلشن راز، ص 73
دهخدا، واژه دل
»يكى ديگر از نگاههاى عارفانه به كعبه، مقايسه كعبه با دل است. در قداست و
حرمت دل همين بس كه آن را به كعبه تشبيه كرده و با كعبه مساوى و مقابل قرار دادهاند و گفتهاند:
تا مىتوانى شكست دل دوستان مخواه كاين خانه را به كعبه مقابل نهادهاند «(1)»
جامى
بلكه پا را از اين فراتر نهاده و گفتهاند:
دل به دست آور كه حج اكبر است از هزاران كعبه يك دل بهتر است «(2)»
و نيز گفتهاند دل «بيت اللَّه» و خانه پروردگار است:
كعبه مردان نه از آب و گل است طالب دل شو كه بيت اللَّه دل است «(3)»
مولوى
و اين تشبيه- يعنى تشبيه دل به كعبه- يكى از گستردهترين و بيشترين تشبيهاتى است كه عرفا و شعرا در نظم و نثر خود آوردهاند و وجه شبه آن را اين گونه بيان كردهاند كه:
چنانكه در ظاهر كعبهاى است قبله خلق و آن از آب و گل است در باطن نيز كعبهاى است منظور نظر حق و آن دلصاحبدل است.
اگر كعبه گل محل طواف خلايق است، كعبه دل مطاف الطاف خالق است. آن مقصد زوار است و اين «مهبط انوار» آنجا خانه است و اينجا «خداوند خانه». «(4)»
كعبه بنياد خليل آزر است دل نظر گاه خليل اكبر است
مولوى
«خواجه عبداللَّه انصارى» در «مناجات نامه» در مقايسه دل با كعبه گويد:
اى عزيز: در رعايت دلها بكوش و عيب كسان مىپوش و دل به دنيا مفروش. بدان كه خداى تعالى در ظاهر، كعبه بنا كرده كه او را از سنگ و گل است و در باطن كعبهاى ساخته
كه از جان و دل است. آن كعبه، ساخته ابراهيم خليل است و اين كعبه، نظرگاه رب جليل است. آن كعبه، منظور نظر مؤمنان است و اين كعبه، نظرگاه خداوند رحمان است. آن كعبه حجاز است و اين كعبه راز است. آنجا چاه زمزم است و اينجا آه دمادم، آنجا مروه و عرفات است و اينجا محل نور ذات. حضرت محمد مصطفى-ص- آن كعبه را از بتان پاك كرده، تو اين كعبه را از اصنام هوا و هوس پاك گردان. «(1)»
«محيى لارى» عارف قرن دهم (متوفى 943) سخنى فراتر از سخن ديگر عرفا دارد و آن اين كه كعبه كه گروهى آن را آب و گل تصور كردهاند تصورى نادرست است بلكه اين كعبه نه تنها گل نيست بلكه در حقيقت دل است كه در بدن جهان آفرينش قرار دارد.
كعبه مپندار از آب و گل است در تن آفاق به جاى دل است
كعبه است دل من كه بدان كعبه نيايد بىدوستى آل نبى قافله حاج «(2)»
سوزنى
اى سنايى ز جسم و جان بگسل هر چه آن غير اوست ز آن بگسل
چند گردى به گرد كعبه گل يك نفس كن طواف كعبه دل «(3)»
سنايى
دل مؤمن چو كعبه دان به درست زمزم و ركن او مبارك و چست «(4)»
سنايى
كعبه را از بتان مطهر كن شمع توحيد را منور كن «(5)»
سنايى
از در چشم تا به كعبه دل عاشقان را هزار و يك منزل «(1)»
كعبه دل ز حق شده منظور همت سگ بر استخوان مقصور «(2)»
سنايى
نيست كن هر چه راه و راى بود تات دل خانه خداى بود
تا تو را بود با تو در ذات است كعبه با طاعتت خرابات است
ور ز ذات تو بود تو دور است بتكده از تو بيت معمور است «(3)»
سنايى
خاك ره عوام زيارتگه خواص دل كعبه حقيقت و ما آستانهايم «(4)»
ظهير فارابى
عاشقان اول طواف كعبه جان كردهاند پس طوافكعبه تن فرض فرمان ديدهاند «(5)»
خاقانى
آنم كه ياد و كعبه مرا حق خدمت است آرى بر اين دو كعبه توان جان نثار كرد «(6)»
خاقانى
ما شبروان باديه كعبه دليم وين يك دو روز ترك خرابات مىكنيم «(7)»
عطار
حج چيست از پا و سر بيرون شدن كعبه دل جستن و در خون شدن «(8)»
عطار
دل به كعبه مىرود در هر زمان جسم طبع دل بگيرد زامتنان «(1)»
مولوى
طواف كعبه دل كن اگر دلى دارى دل است كعبه معنى تو گل چه پندارى
طواف كعبه صورت حقت از آن فرمود كه تا به واسطه آن دلى به دست آرى
هزار بار پياده طواف كعبه كنى قبول حق نشود گر دلى بيازارى
عمارت دل بيچاره دوصد پاره ز حج و عمره به آيد به حضرت بارى «(2)»
كعبه مردان نه از آب و گل است طالب دل شو كه بيت اللَّه دل است
صورتى كان فاضل و عالى بود او ز بيت اللَّه كى خالى بود
كعبه بنياد خليل آزر است دل نظرگاه خليل اكبر است «(3)»
مولوى
خربت كعبة قلبى، ذهبت فى العتبات ز سيئات همى غافل از پى حسناتى
سعدى
اى كعبه دل كويت، واى قبله جان رويت وى باد سمن بويت الحمد و تحياتم «(4)»
علاءالدوله سمنانى
كعبه دل بهر عشق دلربا پرداختم جان جانان حجره جان مكرم ساختم «(5)»
علاء الدوله سمنانى
گر پرسد كه هر دو جهان گفتهاى كاندر آدمى است نهان
اندر اين كعبه شد به صورت كم حجرى و اندر آن حجر زمزم
حجرش سازگار و سازنده زمزم او حجر گدازنده
پرگهر حجرهاست در حجرش زهره طالع ز مطلع فجرش
ذهب و گنج در رصاصه او قمر و شمس هر دو خاصه او
خيز و اين كعبه را طوافى كن به كراماتش اعترافى كن
سعى كن درصفاى روح و بدن تا شود تن چو جان و جان چون تن «(1)»
اوحدى مراغى
ميان كعبه و ما گرچه صد بيابان است دريچهاى زحرم در سراچه جان است
به جان ملازم آن آستانه باش اى دل كه بار تن به در كعبه بردن آسان است
اگر عزيمت خاك در حرم دارى كفن بپوش چو آيى چنانكه فرمان است
زبوستان رخت گل كسى تواند چيد كه خار باديهاش در نظر چو ريحان است
به بال همت اگر مىپرى ز خار مپرس چرا كه طاير قدس ايمن از مغيلان است
بيا و بنگر اگر چشم خرده بين دارى كه سنگريزه بطحا عقيق و مرجان است
مپاى خواجه كه خضر از براى خدمت تو زلال بركف و موقوف در بيابان است
شنيدهام كه به حجاج عاشقى مىگفت كه كعبه من سرگشته كوى جانان است
طواف كعبه دل گر ميسرت گردد عماد، حج پذيرفته در جهان آن است «(2)»
عماد فقيه كرمانى
خانه آسا كعبه دل را بپرداز از بتان تا نهندت راستان بر آستان روى نياز «(3)»
جامى
آن رهروان كه رو به در دل نهادهاند بىرنج راه رخت به منزل نهادهاند
تا مىتوان شكست دل دوستان مخواه كاين خانه را به كعبه مقابل نهادهاند «(4)»
بابا فغانى
جاى جانان قلب مومن باشد اى دلبر بدان كعبه دل را زيارت كن كه كعبهى سنگ نيست
راه دور كعبه را گم كردهاى حاجى چرا كعبه دل را زيارت كن كه فرسنگش كم است
كعبه مپندار از آب و گل است در تن آفاق به جاى دل است
تازه گلى رسته به باغ جهان روشن از آن چشم و چراغ جهان
دير نپايد گل اين مرغزار تازه شود باز به هر نوبهار «(1)»
محيى لارى
دور بينان كه زكونين نظر برگيرند كحل توفيق به اكسير برابر گيرند
چون نظر بر حرم كعبه دل اندازند نه فلك را ز ره پاى كبوتر گيرند
چون مقدس قدمان نيت احرام كنند كعبه را در حرم دل بت آزر گيرند
حاجيان معنى تجريد اگر دريابند از بيابان حرم راه قلندر گيرند
عيد ايجاد تو را معتكفان جبروت دو جهان خلق دو قربانى لاغر گيرند
تا ابد باد درت قبله گه و كام روا كه طواف حرمت را حج اكبر گيرند «(2)»
فيضى
شعراى عارف، اصطلاحات و كلمات بسيارى را به همراه كعبه به كار بردهاند كه به سه دسته تقسيم مىشوند. گروه اول كلماتى است مانند: خرابات، ميخانه، خانه خمار، خمخانه، ميكده، خمار، ساقى، ساغر، جام، خمره، باده، مى و شراب كه همه از يك خانواده و نام مايع سكر آور و مست كننده معروف مىباشد «(3)» گروه دوم كلماتى است، مانند بتكده، بتخانه، كنشت، دير، كليسا، مسجد، مدرسه، محراب، شبستان، اذان، ناقوس، بت، زنار، تسبيح،صليب، سجاده و چليپا كه همگى نام اشيا و جاهاى پرستش و مكانهاى مقدسى است كه نزد اقوام و ملل موجود جهان محترم است.
دسته سوم كلماتى است مانند: چشم، لب، زلف، خط، خال، عذار، عارض، رخسار، گيسو، قد، بالا، لب، دندان، ابرو، رخ، شمع، شاهد، بربط، رند، حريف، نرد، مناجات، نى
و ارغنون كه همگى اسباب و وسائل عشرت و عشق و عاشقى مىباشند.
بايد ديد اين اصطلاحات در نزد عرفا به چه معنى است و چرا آنها را در رديف نامها و مكانهاى مقدسى مانند كعبه آوردهاند و چه ضرورتى داشت كه شعرا براى بيان مطالب خويش از اين كلمات استفاده كنند.
در اينجا فقط به ذكر يك وجه آن اشاره شده است. و آن اينكه عرفا همه اين مكانها را بدون استثنا خانه دوست و ديار يار مىدانند و هيچ مكان و سرايى را بدون وجود محبوب و خالى از دلبر نمىدانند زيرا كه «فاينما تولوا فَثَمَّ وجه اللَّه «(1)»» هر كجا كه برويد و روى آوريد آنجا وجه خداست.
خوشا آنان كه از پا سرندونند ميون شعله خشك و تر ندونند
كنشت و كعبه و بتخانه و دير سرايى خالى از دلبر ندونند
بابا طاهر عريان
در مسجد و در كعبه و بتخانه دويديم هر جا كه رسيديم به جز يار نديديم
در حضرت ارباب بسيار بگرديم لبيك حق از كعبه و بتخانه شنيديم «(2)»
قاسم انوار
عطار نيشابورى (متوفى 627) در «منطق الطير» به ذكر داستانى در اين باره مىپردازد كه شيخ نصرآباد پس از آنكه چهل حج انجام داد زنار بست و به طواف آتشگاه گبرى پرداخت. شخصى گفت: چه شد كه پس از چندين حج و سرورى كافر شدى؟
شيخ گفت: ذرهاى حيرت در من پديدار گشت و اين گونه در خانه و رخت من آتش افتاد و خرمن مرا بر باد داد و اينجاست كه عرفا اين مكانها را جاى شعلهور شدن آتش عشق الهى مىدانند و آن را با كعبه و مسجد برابر مىنهند.
حكايت
شيخ نصر آباد را بگرفت درد كرد چل حج بر توكل اينت مرد
بعد از آن موى سپيد و تن نزار برهنه ديدش كسى با يك ازار
در دلش تابى و در جانش تفى بسته زنارى و بگشاده كفى
آمده نى از سر دعوى ولاف گرد آتشگاه گبرى در طواف
گفت شخصى اى بزرگ نامدار اين چه كار توست آخر شرم دار
كرده چندين حج و چندين سرورى حاصل اين جمله آمد كافرى
اين چنين كار از سر خامى بود اهل دل را از تو بدنامى بود
اين كدامين شيخ كرد اين راه كيست مىندانى تو كه آتشگاه چيست
شيخ گفتا كار من سخت اوفتاد آتشم در خانه و رخت اوفتاد
شد از اين آتش مرا خرمن به باد داد كلى نام و ننگ من به باد
گشتهام كاليو كار خويشتن مىندانم حيلهاى زين بيش من
چون درآيد اين چنين آتش به جان كى گذارد نام و ننگم يك زمان
تا گرفتار چنين كار آمدم از كنشت و كعبه بيزار آمدم
ذرهاى گر حيرتت آيد پديد همچو منصد حسرتت آيد پديد «(1)»
عطار نيشابورى
خيالى بخارايى (متوفى 850) غزل معروفى دارد كه همه جا را سراى دوست مىداند و خانه به خانه چه در دير و چه مسجد به طلب دوست مىرود.
اى تير غمت را دل عشاق نشانه خلقى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد يعنى كه تو را مىطلبم خانه به خانه
هر كس به زبانى سخن عشق تو راند عاشق به سرود غم و مطرب به ترانه
افسون دل افسانه عشق است دگر نه باقى به جمالت كه فسون است و فسانه
تقصير خيالى به اميد كرم توست بارى چه گنه را به از اين نيست بهانه «(2)»
خيالى بخارايى
شيخ بهايى بر غزل فوق تضمينى دارد كه در پاورقى آمده است. «(1)
تا كى به تمناى وصال تو يگانه اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سرآيد غم هجران تو يا نه؟ اى تير غمت را دل عشاق نشانه
جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد
در ميكده رهبانم و در صومعه عابد گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد
يعنى كه تو را مىطلبم خانه به خانه
هر در كه زنم صاحب آن خانه تويى تو هر جا كه روم پرتو كاشانه تويى تو
در ميكده و دير كه جانانه تويى تو مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو
مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روى تو در پير و جوان ديد يعنى همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه منم من كه روم خانه به خانه
عاقل به قوانين خرد، راه تو پويد ديوانه برون از همه آيين تو جويد
تا غنچه بشكفته اين باغ كه بويد؟ هر كس به زبانى صفت حمد تو گويد
بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه
بيچاره بهائى كه دلش زار غم توست هر چند كه عاصى است ز خيل و خدم توست
اميد وى از عاطفت دم به دم توست تقصير خيالى به اميد كرم توست
يعنى كه گنه را به از اين نيست بهانه
شيخ بهايى، ديوان، ص 76 و 77، با اندكى تلخيص از متون ادب پارسى، سال دوم ادبيات و علوم انسانى، ص 75 و 76
»«(2)
اصطلاحاتى است مر ابدال را كه از آن نبود خبر غفال را
مولوى
و عرفا گفتهاند كه معانى ظاهرى اين كلمات مورد نظر آنها نيست و چون الفاظ براى بيان مقاصد عرفانى كوتاه و نارساست چارهاى جز به كار بردن آن ندارند زيرا با اين اصطلاحات معانى بلند و مفاهيم عميقى را بيان مىكنند.
معانى هرگز اندر حرف نايد كه بحر بىكران در ظرف نايد
شبسترى
و از همين روست كه بعضى از عرفا به توضيح و تفسير بعضى از اين كلمات پرداختهاند و به صراحت معانى مورد نظر خود را بيان كردهاند چنانكه حافظ در اين بيت بين مستى عشق و خمر و آب انگور تفاوت قائل است و مىگويد:
مستى عشق نيست در سر تو رو كه تو مست آب انگورى
و يا در اين بيت تصريح مىكند كه مراد از مى، مى حقيقت است نه مجاز.
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستى و آن مى كه در آنجاست حقيقت نه مجاز است
و يا در اين ابيات مرااد از مى را« مى الست» و« باده ازل» و مست اين باده را،« مست وحدت» و« مست باده ازل» مىداند.
به هيچ دور نخواهيد يافت هشيارش چنين كه حافظ ما مست باده ازل است
خرم دل آن كه همچو حافظ جامى ز« مى الست» گيرد
شود« مست وحدت» ز« جام الست» هر آن كو چو حافظ« مى صاف» خورد
گروه ديگرى از عرفا هستند كه صريحاً اين اصطلاحات را معنى كردهاند.
چنانكه شمس مغربى متوفى 809 اين شاعر بلند آوازه عارف كه معاصر حافظ است مىگويد:
اگر بينى در اين ديوان اشعار خرابات و خراباتى و خمار
بت و زنار و تسبيح و چليپا مغ و ترسا و گبر و دير و مينا
شراب و شاهد و شمع و شبستان خروش بر بط و آواز مستان
مى و ميخانه و رند و خرابات حريف و ساقى و نرد و مناجات
نواى ارغنون و ناله نى صبوح و مجلس و جام پياپى
خم و جام و سبوى مى فروشى حريفى كردن اندر باده نوشى
ز مسجد سوى ميخانه دويدن در آنجا مدتى چند آرميدن
گرو كردن پياله خويشتن را نهادن بر سر مى جان و تن را
گل و گلزار و سرو و باغ و لاله حديث شبنم و باران و ژاله
خط و خال و قد و بلا و ابرو عذار و عارض و رخسار و گيسو
لب و دندان و چشم و شوخ سرمست سر و پا و ميان و پنچه و دست
مشو زنهار از اين گفتار در تاب برو مقصود از آن گفتار درياب
مپيچ اندر سر و پاى عبارت اگر هستى ز ارباب اشارت
نظر را نغز كن تا نغز بينى گذر از پوست كن تا مغز بينى
نظر گر برندارى از ظواهر كجا گردى ز ارباب سرائر
چو هر يك را از اين الفاظ جانى است به زير هر يك از اينها جهانى است
تو جانش را طلب از جسم بگذر مسمى جوى باش از اسم بگذر
فرو نگذار چيزى از دقايق كه تا باشى ز اصحاب حقايق
و همچنين شيخ شبسترى متوفى 720 كه از عرفاى نامدار تاريخ عرفان است در كتاب« گلشن راز» به صورت سؤال و جواب به شرح اين اصطلاحات مىپردازد. وى در پرسش و پاسخى در اين زمينه مىگويد:
سؤال
شراب و شمع و شاهد را چه معنى است خراباتى شدن آخر چه دعوى است
جواب
شراب و شمع و شاهد عين معنى است كه در هر صورتى او را تجلى است
شراب و شمع، سكر و ذوق عرفان ببين شاهد كه از كس نيست پنهان
شراب اينجا زجاجه، شمع مصباح بود شاهد فروغ نور ارواح
زشاهد بر دل موسى شرر شد شرابش آتش و شمعش شجر شد
شراب و شمع، جام و نور اسرى است ولى شاهد همان آيات كبرى است
شراب و شمع و شاهد جمله حاضر مشو غايب ز شاهد بازى آخر
شراب بيخودى در كش زمانى مگر كز دست خود يابى امانى
بخور مى تا ز خويشت وا رهاند وجود قطره با دريا رساند
شرابى خور كه جامش روى يار است پياله چشم پاك باده خوار است
شرابى را طلب بىساغر و جام شرابى باده خوار ساقى آشام
شرابى خور ز جام وجه باقى « سقاهم ربهم» او راست ساقى
طهور آن مى بود كز لوث هستى تو را پاكى دهد در وقت مستى
اشارت به خرابات
خراباتى شدن از خود رهايى است خودى كفر است اگر خود پارسايى است
نشانى دادهاندت از خرابات كه« التوحيد اسقاط الاضافات»
خرابات از جهان بىمثالى است مقام عاشقان لاابالى است
خرابات آشيان مرغ جان است خرابات آستان لامكان است
خراباتى خراب اندر خراب است كه در صحراى او عالم سراب است
خراباتى است بىحد و نهايت نه آغازش كسى ديده نه غايت
اگر صد سال در وى مىشتابى نه كس را و نه خود را بازيابى
گروهى اندر او بىپا و بىسر همه نه مؤمن و نه نيز كافر
شراب بيخودى در سر گرفته به ترك جمله خير و شر گرفته
شرابى خورده هر يك بىلب و كام فراغت يافته از ننگ و از نام
»1) - مخمس زير، تضمينى است بر غزل خيالى بخارايى از شيخ بهاءالدين، محمد بن حسين عاملى، معروف به شيخ بهايى. وى از دانشمندان بنام دوره صفويه است. اصل وى از« جبل عامل» شام بود. او هشتاد و هشت كتاب و رساله نوشته و به فارسى و عربى نيز شعر مىسروده است. وى در سال 935 هجرى متولد و در سال 1030 وفات نمود.
2) - خرابات به معنى، شرابخانه، ميخانه و ميكده است كه در اصطلاح صوفيان جاى مرتبه خراب شدن صفات بشرى و ترك علايق دنيوى و به عكس معنى لغوى آن دنياى پاك جويندگان حق است و وجه دومى كه ذكر كردهاند كه چرا عرفا از اين اصطلاحات استفاده كردهاند و چرا الفاظى مانند خرابات، دير و بتخانه را در رديف كعبه قرار دادهاند اين است كه اين كلمات نزد عرفا رمز است و رمز آن را بىخبران نمىدانند.
قبله چون ميخانه كردم پارسايى چون كنم عشق بر من پادشا شد پادشايى چون كنم
كعبه يارم خرابات است و احرامش قمار من همان مذهب گرفتم پارسايى چون كنم «(1)»
سنايى
طلب اى عاشقان خوش رفتار طرب اى نيكوان شيرين كار
1) - سنايى، ديوان، ص 393
تا كى از خانه هين ره صحرا تا كى از كعبه هين در خمار «(1)»
سنايى
خانه طامات عمارت مكن كعبه آفاق زيارت مكن
سر به خرابات و خرابى در آرصومعه را هيچ عمارت مكن «(2)»
سنايى
اى سنايى در ره ايمان قدم هشيار زن در مسلمانى قدم با مردم دعوى دار زن
خانه خمار اگر شد كعبه پيش چشم تو لاف از لبيك او در خانه خمار زن «(3)»
سنايى
هم از قبله سخن گويد هم از لات همش كعبه خزينه هم خرابات «(4)»
نظامى
مرا كعبه خرابات است و آنجا حريفم قاضى و ساقى امام است «(5)»
نظامى
اندر ره تو كعبه و خمار نماند يك كس ز مى عشق تو هشيار نماند «(6)»
عطار نيشابورى
بى ياد تو كعبهها خرابات بىنام تو نامها همه ننگ «(7)»
عطار نيشابورى
ما ره ز قبله سوى خرابات مىكنيم و اندر قمار خانه مناجات مىكنيم
ما شبروان باديه كعبه دليم و اين يكدو روز ترك خرابات مىكنيم «(1)»
عطار نيشابورى
در خود منگر نرگس مخمور بتان بين در كعبه مرو چون در خمار گشادند «(2)»
عراقى
در كعبه چونكه نيست مرا جارى لاجرم قلاش وار بر در خمار ماندهام «(3)»
عراقى
ميان كعبه و ميخانه هيچ فرقى نيست به هر طرف كه نظر مىكنى برابر اوست «(4)»
حافظ
قصه جنت و آوازه بيتالمعمور شرحى از جلوه خمخانه بيتالعنب است
در ازل بر سر هر كس قلمى رفت خموش كعبه و ميكدهودوزخ وجنت سبب است «(5)»
حافظ
آنكه جز كعبه مقامش نبد از ياد لبت بر در ميكده ديدم كه مقيم افتاده است «(6)»
حافظ
قاسم كمال عشق كسى را بود كه او در ميكده مجاور بيتالحرام ماست «(7)»
قاسم انوار
دل چه ديده است كه ديوانه خمار شده است جان چه نوشيده كه پيمانه اسرار شده است
من چه گويم كه چه افتاده دلم را كه مدام كعبه بگذاشته و جانب خمار شده است «(8)»
قاسم انوار
حاجى زره كعبه پشيمان شد و برگشت چون باده نپيمود ره باديه پيمود «(1)»
قاسم انوار
ندانم قبلهاى جز روى آن يار اگر در كعبه و خمار باشم «(2)»
قاسم انوار
زاهد حرام گفت مى لعل را بلى ما زائريم و ميكده بيتالحرام ماست «(3)»
امير شاهى
«(4)
سؤال
بت و زنار و ترسايى در اين كوى همه كفر است اگر نه چيست برگوى
اشارت به ترسايى و دير
ز ترسايى غرض تجريد ديدم خلاص از ورطه تقليد ديدم
جناب قدس وحدت دير خانه است كه سيمرغ بقا را آشيانه است
»از كعبه كليسيا نشينم كردى آخر در كفر بى قرينم كردى
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست اى عشق چه بيگانه ز دينم كردى
رودكى
گر بر در دير مى نشانى ما را گر در ره كعبه مىدوانى ما را
اينها همگى لازمه هستى ماست خوش آنكه ز خويش و ارهانى ما را
ابو سعيد ابوالخير
گر كعبه مىخوانى نيم ور دير مىخوانى نيم مشغول خاقانى نيم مقبول خاقان نيستم
خاقانى
1) - همان، 146
2) - همان، ص 210
3) - امير شاهى سبزوارى، ديوان، ص 191
4) - دير: خانهاى است كه راهبان در آن عبادت كنند و غالباً از شهرهاى بزرگ به دور است و در بيابانها و قلههاى كوهها بر پاگردد و هرگاه در شهر بنا گردد آن را كنيسه كليسا يا بيعه گويند و بعضى ميان اين دو فرق گذارند كه كنيسه از آن يهود است و بيعه متعلق به نصارى.
گر از كعبه در ديرصادق دل آيى به از دير حاجت روايى نيابى
خاقانى
دلبر ترساى من كعبه روحانى است كعبه و دير از كجا اين چه مسلمانى است
گفتمش اى جان و دل كعبه چرا دير شد گفتنظامى خموش گنج به ويرانى است «(1)»
نظامى
هر دو عالم فروغ روى وى است كعبه ما هواى كوى وى است
از نظر كعبه رفت و دير نماند همه شد يار و نقش غير نماند «(2)»
ابن يمين
تنها نه كعبه جلوه گه طالبان اوست در هيچ بقعه نيست كه اين جستجو نرفت «(3)»
عماد فقيه كرمانى
كعبه را كردم كنشت از بيخودى وا ندانستم نكويى از بدى «(4)»
قاسم انوار
خواهى در كعبه گير و خواهى دير دوست مشغول دوست است نه غير «(5)»
شاه داعى شيرازى
بردم ز كعبه جانب دير مغان نياز ساقى نمىگذاشت به زارى در آمدم «(6)»
آصفى هروى
در دير چونكه كعبه وصلت ميسر است بهر چه سوى باديه رخت سفر كشيم «(7)»
فانى
گاه در دير عاكف حرميم گاه در كعبه عابد و ثنيم «(1)»
فيضى
«(2)
سؤال
بت و زنار و ترسايى در اين كوى همه كفر است، اگر نه چيست بر گوى
جواب
بت اينجا مظهر عشق است و وحدت بود زنار بستن عهد خدمت
چو كفر و دين بود قائم به هستى بود توحيد عين بت پرستى
چو اشيا هست هستى را مظاهر از آن جمله يكى بت باشد آخر
نكو انديشه كن اى مرد عاقل كه بت از روى هستى نيست باطل
وجود آنجا كه باشد محض خير است و گر شرى است در وى آن ز غير است
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست بدانستى كه دين در بت پرستى است
و گر مشرك ز بت آگاه گشتى كجا در دين خود گمراه گشتى
نديد او از بت الا خلق ظاهر بدان علت شد اندر شرع كافر
تو هم گر زو نبينى حق پنهان به شرع اندر نخوانندت مسلمان
ز اسلام مجازى گشت بيزار كه را كفر حقيقى شد پديدار
درون هر بتى جانى است پنهان به زير كفر ايمانى است پنهان
هميشه كفر در تسبيح حق است « وان من شى» گفت اينجا چه دق است
چه مىگويم كه دور افتادم از راه « فذرهم بعد ما جائت قل اللَّه»
بدان خوبى رخ بت را كه آراست؟ كه گشتى بت پرست ار حق نمىخواست؟
همو كرد و همو گفت و همو بود نكو كرد و نكو گفت و نكو بود
يكى بين و يكى گوى و يكى دان بدين ختم آمد اصل و فرع ايمان
نه من مىگويم اين بشنو ز قرآن تفاوت نيست اندر خلق رحمان
»خوشا آنان كه از پا سر ندونند ميون شعله خشك و تر ندونند
كنشت و كعبه و بتخانه و دير سرايى خالى از دلبر ندونند
بابا طاهر
به سر شوق سر كوى تو ديرم به دل مهر مه روى تو ديرم
بت من كعبه من قبله من تويى هر سر نظر سوى تو ديرم
بابا طاهر
بتخانه و كعبه خانه بندگى است ناقوس و اذان ترانه بندگى است
محراب و كليسيا و زنار وصليب حقا كه همه نشانه بندگى است
عمر خيام
بر در كعبه طامات چه لبيك زنيم كه بتخانه نيابيم همى جاى نشست «(1)»
سنايى
گر چه اندر كعبهاى بيدار باش و تيز رو ور چه در بتخانهاى هشيار باش و پىفشار «(2)»
سنايى
روى چون زى كعبه كردى، راى بتخانه مكن دشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش «(3)»
سنايى
در كعبه و بتخانه تو را چند پرستم چون ميل به سجاده و زنار منت نيست «(4)»
نظامى
عشق فتوا مىدهد كز كعبه در بتخانه شو يار دعوى مىكند كز عاشقى ديوانه شو «(5)»
نظامى
تو از همه كس فارغ و اندر طلب وصلت در كعبه و بتخانه هر كس به تمنايى
در كار كش اين عقل به كار آمده را تا راست كند كار به هم بر شده را
از نقش خيال بر دلت بتكدهاى است بشكن بت و كعبه ساز اين بتكده را «(6)»
افضلالدين كاشانى
برون كردندم از كعبه به خوارى درون بتكده كردند جايم «(1)»
عراقى
هرگز نپرسد از كسى كعبه نشينان را نشان مستى كه او قبله كند چونوىبتى طناز را «(2)»
حسن دهلوى
خواجو سخن از كعبه و بتخانه چه گويى خاموش كه اين جمله فسون است و فسانه
رو عارف خود باش كه در عالم معنى مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه «(3)»
خواجوى كرمانى
حاجيان را كعبه بتخانه است و ايشان بت پرست ور ببينى در حقيقت كعبه جز بتخانه نيست «(4)»
خواجوى كرمانى
چون طهارت نبود كعبه وبتخانه يكى است نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود «(5)»
حافظ
از در خويش مرا بر در غيرى ببرى باز گويى به در غير چرا مىگذرى
گرچه در بتكده رفتم ز در كعبه رواست هم در توست در بتكده چون درنگرى
از تو هم پيش تو هم بر در تو داد مرا فتنه گوييم و تو گويى كه چرا فتنه گرى
كعبه و دير تويى كعبه كجا دير كجاست نيست غير از تو كسى غير كه را مىشمرى
كعبه گر شد ز تو پر بتكده هم خالى نيست كميى نيست تو را كز همه بسيار ترى
جويمت گه به در كعبه و گه بر در دير چون گداىتو شدم از تو شد اين دربدرى
رفت آوازه كه امسال به حج رفت كمال بس مبارك سفرى چون تو به او همسفرى «(6)»
كمال خجندى
وز كعبه و بتخانه و زنار و چليپا وز ميكده و كوى خرابات گذشتيم «(1)»
شمس مغربى
در مسجد و در كعبه و بتخانه دويديم هر جا كه رسيديم به جز يار نديديم
در حضرت او يارب بسيار بگرديم لبيك حق از كعبه و بتخانه شنيديم «(2)»
قاسم انوار
از مسجد و ميخانه وز كعبه و بتخانه مقصود خدا عشق است باقى همه افسانه «(3)»
قاسم انوار
مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه «(4)»
خيالى بخارايى
بتى را كعبهاى بنياد كردن «(5)»
كه احسنت اى جهاندار معانى كه در ملك سخنصاحب قرانى
پس از پنجاه چله در چهل سال مزن پنجه در اين حرف ورق مال
در اين روزه كه هستى پاى بر جاى به مردار استخوانى روزه مگشاى
نكرده آرزو هرگز تو را بند كه دنيا را نبودى آرزومند
چو دارى در سنان نوك خامه كليد قفل چندين گنج نامه
مسى را زر بر اندون غرض چيست زر اندر سيمتر زين مىتوان زيست
چرا چون گنج قارون خاك بهرى نه استاد سخن گويان دهرى؟
1) - شمس مغربى، ديوان، ص 171
2) - قاسم انوار، ديوان، ص 217
3) - همان، ص 217
4) - خيالى بخارايى، ديوان، ص 240
5) - نظامى نيز از كسانى است كه از بتخانه، كعبه ساخته است. او وقتى كه خسرو و شيرين را مىسرود دوستى به او اعتراض مىكند كه چرا رسم مغان را تازه مىكند و اين داستان را كه پيش از اسلام و دوره زرتشتيان اتفاق افتاده به شعر درمىآورد؟ نظامى در جواب چند بيت از سرودههاى خود را بر زبان مىآورد، دوست معترض در مىيابد كه نظامى به داستان آرايش ديگر داده و از بتخانه، كعبهاى ساخته است، لذا به تشويق نظامى زبان مىگشايد. به نقل از احوال و آثار نظامى تأليف دكتر زنجانى، ص 88
در توحيد زن كآوازه دارى چرا رسم مغان را تازه دارى
سخندانان دلت را مرده دانند اگر چه زند خوانان زنده خوانند
ز شورش كردن آن تلخ گفتار ترشرويى نكردم هيچ در كار
ز شيرين كارى شيرين دلبند فرو خواندم به گوشش نكتهاى چند
وزآن ديبا كه مىبستم طرازش نمودم نقشهاى دلنوازش
چوصاحب سنگ ديد آن نقش ارژنگ فروماند از سخن چون نقش بر سنگ
بدو گفتم ز خاموشى چه جويى زبانت كو كه احسنتى بگويى
به صد تسليم گفت اى من غلامت زبانم وقف بر تسبيح نامت
چو بشنيدم ز شيرين داستان را ز شيرينى فرو بردم زبان را
چنين سحرى تودانى ياد كردن بتى را كعبهاى بنياد كردن
مگر شيرين بدان كردى دهانم كه در حلقم شكر گردد زبانم
اگر خوردم زبان را من شكروار زبان چون تويى بادا شكر بار
به پايان برچو اين ره برگشادى تمامش كن چو بنيادش نهادى
در اين گفتن ز دولت ياريت باد برومندى و برخورداريت باد «(1)»
نظامى
1) - نظامى، خسرو شيرين، ص 36
پيش از بررسى اعمال و مناسك حج، ابتدا چند اصطلاح مربوط به حج توضيح داده مىشود.
مناسك «(1)»
مناسك جمع منسك است و به معنى جاهاى عبادت حاجيان است كه به مجاز ذكر محل و اراده حال به معنى اعمال و افعال حج است. «(2)»
و كتابى كه در بيان آداب واعمال و مراسم حج براى استفاده مردم و حجگزاران نوشته شده به نام «مناسك حج» ناميده مىشود.
1) - مناسك جمع منسك است كه به معانى مختلفى آمده است مانند: قربانگاه، طاعتگاه، ذات عبادت، خود عبادت و ... و در كشاف اصطلاحات الفنون چنين آمده است: منسك مصدر« نسك للَّه» است يعنى قربانى كردن لوجه اللَّه. سپس اين لفظ را در مورد هر عبادتى استعمال كردند و از آن پس اين لفظ عام به عبادت خاص، مخصوص و مشهور شد. فاذا قضيتم مناسككم فاذكروا اللَّه، هنگامى كه اعمال حج را به جا آورديد ياد خدا كنيد
2) - دهخدا، ماده مناسك، لسانالعرب، ماده نسك، ج 14، ص 127
تا بيابى گر بجويى از براى حج و غزو در مناسك حكم حج و اندر سير حكم غزا «(1)»
سنايى
تا بيابد حاجى و غازى همى اندر دو اصل در مناسك حكم حج و اندر سير حكم غزا «(2)»
سنايى
به مشعر و به مناسك به عمره و احرام به موقف و به منا و به كعبه و زمزم «(3)»
صابر ترمذى
پس گشته صد هزار زبان آفتاب وار تا نسخه مناسك حج گردد از برش «(4)»
خاقانى
خواندهاند از لوح دل شرح مناسك بهر آنك در دل از خط يداللَّهصد دبستان ديدهاند «(5)»
خاقانى
اعمال مناسك ار ندانى از مجتهدانش باز خوانى «(6)»
خاقانى
به مغرب گروهى استصحرا خرام مناسك رها كرده ناسك به نام
به مشرق گروهى فرشته سرشت كه جز منسكش نام نتوان نوشت
گروهى چو دريا جنوبى گراى كه بوده است هابيلشان رهنماى
گروهى شمالى است اقليمشان كه قابيل خوانى ز تعظيمشان
گذر بر سپيد و سياه آورى چو تو بارگى سوى راه آورى
زناسك به منسك درآرى سپاه ز هابيل يابى به قابيل راه «(7)»
اقبالنامه
زدم گردن فور قتال را گرفتم به چين جاى چيپال را
زقابيل و هابيل كين خواستم زناسك به منسك ره آراستم «(1)»
«(2)
بر مردم آنانكه استطاعت دارند حج خانه خدا واجب است و كسى كه كفر پيشه كند به خدا ضرر نمىزند پس همانا پروردگار از همه جهانيان بىنياز است
»حج بر هر مكلفى كه مستطيع و جامع شرايط «(3)» باشد در همه عمر يك بار واجب است.
استطاعت بر من نيست وگرنه نيمى ساعتى از در آن كعبه حاجت غايب «(4)»
اديب صابر
حديث كعبه چه گويم چواستطاعت نيست شكسته پاى، چه مرد ره حرم باشد «(5)»
عماد كرمانى
بدين قدم نتوانى شدن عماد به كويش شكسته پايى و دارى طواف كعبه تمنا «(6)»
عماد كرمانى
ميقات، اولين محلى است كه حاجى براى ورود به بارگاه پروردگار خود را آماده مىسازد و لباسهاى خود را از تن برون آورده و لباس احرام مىپوشد. و چون مىخواهد به حرم؛ يعنى محضر خاص پروردگار وارد شود بايد لباس حضور بپوشد و از اين در
1) - همان، ص 243
2) - وللَّه على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلًا و من كفر فان اللَّه غنى عن العالمين. سوره آل عمران، آيه 97
3) - و اين شرايط عبارتند از: 1- بلوغ 2- عقل 3- حريت 4- استطاعت از جهت مال و صحت بدن و توانايى و باز بودن راه و آزادى آن و وسعت وقت و كفايت آن. امام خمينى، مناسك حج، ص 14
4) - اديب صابر، ديوان، ص 398
5) - عماد فقيه كرمانى، ديوان، ص 124
6) - همان، ص 305
مخصوص شرفياب محضر ربوبى شود و بدون احرام و عبور از اين در حضور ممكن نيست.
تا كى كنى به عادت درصومعه عبادت كفر است زهد و طاعت تا نگذرى ز ميقات «(1)»
عراقى
بيا بيا گذرى كن ببين زكات ملك به طور موسى عمران و غلغل ميقات «(2)»
مولوى
مكانهايى كه احرام از آن جا بسته مىشود به جهت اختلاف راهها متعدد است و عبارت است از:
1- مسجد شجره «(3)
اين ميقات معتبرترين ميقاتهاست، زيرا رسول گرامى اسلام- ص- و بعضى از همسران آن حضرت و ائمه معصومين- ع- از آنجا محرم گشتهاند
»2- جحفه «(4)
در نزديكى جحفه« غدير خم» با فاصله سه ميل يعنى 5760 متر واقع شده كه چشمهاى در آن جارى است و به همين جهت درختان زيادى در آنجا وجود دارد. رويداد تاريخى غدير خم در اين منطقه انجام پذيرفته است كه رسول خدا- ص- در بازگشت از حجة الوداع، على بن ابيطالب- ع- را به جانشينى خود معرفى كرد
»از شام «ذات جحفه» و از بصره «ذات عرق» با تيغ و با كفن شده اينجا كه ربنا «(5)»
مولوى
1) - عراقى، ديوان، صفحه 114
2) - مولوى، كليات شمس، ص 196
3) - مسجد شجره كه آن را« ذوالحليفة» مىنامند و مردم مدينه آن محل را« آبار على» يا« آبيار على» مىگويند. آبار جمع بئر است يعنى چاههايى كه على- ع- خود حفر كرده است. اين مسجد در حدود ده كيلومترى مدينه منوره به طرف مكه واقع شده و ميقات كسانى است كه از اين ناحيه به سوى بيت اللَّه الحرام مىروند.
4) - دومين ميقات است كه رسول خدا- ص- براى اهل مصر و شامات و كسانى كه از آن مسير به سوى مكه معظمه مىآيند تعيين كرده است. جحفه روستاى بزرگى است كه تپههاى مرتفع و بلندى دارد و در مسير راه مدينه به مكه واقع شده و فاصله آن تا مكه از راه اتوبان هجرت حدود 220 كيلومتر مىباشد.
5) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
3- وادى عقيق «(1)»
چون مقدمت از عراق دانند ميقات تو ذات عرق خوانند «(2)»
خاقانى
از شام «ذات جحفه» و از بصره «ذات عرق» با تيغ و با كفن شده اينجا كه ربنا «(3)»
مولوى
4- قرن المنازل «(4)»
5- يَلَمْلَم «(5)»
نظافت و غسل قبل از احرام «(6)
امام سجاد- ع- به شبلى فرمود: آيا در ميقات نظافت كردى؟ گفت: آرى. امام فرمود:« نويت انك تنظفت بنور التوبة الخالصة للَّهتعالى» آيا در آن هنگام نيت كردى كه خود را با نور توبه خالص براى خداى متعال پاك كنى؟ گفت: نه. امام فرمود: پس تو نظافت نكردى. امام فرمود: فحين اغتسلت نويت انك اغتسلت من الخطايا و الذنوب؟ هنگامى كه غسل كردى و خود را شستشو دادى آيا نيت كردى كه خود را از گناهان و خطاها شستشو دهى؟ شبلى گفت: نه. امام فرمود: پس غسل نكردى. مصباح الشريعه به نقل از مستدرك الوسائل، ج 2، ص 187
امام صادق- ع- مىفرمايد: ثمّ اغسل بماء التوبة الخالصة ذنوبك؛ در ميقات- با آب توبه خالص- خود را شستشو بده
»حاجى پس از ورود به ميقات چند عمل واجب و مستحب انجام مىدهد.
يكى از مستحبات قبل از احرام پاكيزه نمودن بدن و ناخن و شارب گرفتن و ازاله
1) - وادى عقيق بين نجد و تهامه واقع شده و امام صادق- ع- فرموده است: رسول خدا وادى عقيق را ميقات براى مردم عراق و كسانى كه از آن جهت عبور مىكنند معين فرمود. ابتداى عقيق« مسلخ» و ميانه آن« نمره» و انتهاى آن« ذات عرق» است تا مكه 94 كيلومتر فاصله دارد
2) - خاقانى، تحفةالعراقين، ص 120
3) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
4) - و آن ميقات اهل يمن و طائف است. و يا ميقات اهل نجد مىباشد. گفته شده قرن المنازل دهى است كه تا مكه 51 ميل يعنى 94 كيلومتر فاصله دارد
5) - آخرين ميقاتى است كه براى اهل يمن و كسانى كه از آن طريق عبور مىكنند معين شده. اين ميقات در جنوب شهر مكه واقع شده و تا مكه حدود 84 كيلومتر فاصله دارد. در آن سرزمين، مسجد« معاذ بن جبل» قرار دارد
6) - يكى از اسرار نظافت و غسل در ميقات، پاك كردن و شستشوى خود از گناهاان و لغزشها و توبه از خطاهاست.
موى زير بغل و عانه با نوره است و غسل نيز مستحب است حتى براى زنهايى كه عذر زنانگى دارند. «(1)»
حافظ هر آن كه عشق نورزيد و وصل خواست احرام كعبه دل و جان بى وضو ببست «(2)»
محيى لارى يكى از شعراى قرن نهم و دهم در كتاب فتوح الحرمين در قسمتى از مثنوى خود به مستحباتى كه ذكر شد اشاره كرده و فلسفه آن را بيان مىكند و مىگويد.
جمله خلايق ز عرب تا عجم باديه پيما به هواى حرم
نعره زنان جامه دران مىشدند جمله به فرياد و فغان مىشدند
رنج سفر برده و تشويش راه تا كه رسيدند به احرامگاه
رفته قمرشان همه در ميغ گرد گونه دگرگونه شد از گرم و سرد
دست شده كوته و گردن دراز سينه پر زآتش و دل در گداز
زآتش دل شعله فروز آمدند جمله در آن عرصه فرود آمدند
پير خرد گفت در آن مرحله از ره تعليم كه اى قافله
سنت راه است كه در اين مقام پاك نمايند يكايك تمام
آينه خويش جلايى دهند زنگ زدايند وصفايى دهند
غسل برآرند در آب از نخست تاشود احرام برايشان درست
گرد و غبارى است كه بر خاطر است نى همه آن گرد كه بر ظاهر است
موى سرت جمله علاقات دل كآنست به اسباب جهان متصل
يك به يك آنها همه را دور ساز كعبه صفت خانه پر از نور ساز
اول از آلايش تن پاك شو پس به حريم دل او خاك شو «(1)»
محيى لارى
«(2)»
حاجى پس از ورود به ميقات بايد احرام ببندد و مستحب است كه احرام را درصورت تمكن بعد از نماز ظهر و يا نماز واجب ديگر ببندد و درصورت عدم تمكن، بعد از شش يا دو ركعت نماز نافله، يعنى مستحب انجام دهد.
جان به نياز آر و بدن در نماز سجده كن آنگاه بربى نياز
بعد نماز از سرصدق و يقين نيت احرام نما اين چنين
اى شده در جستن حج ره نورد هست در اين نيت حج تو فرد
ور بودت ميل به حج قران نيت از اين سان گذران بر زبان
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين، ص 27
2) - درباره اين نماز، امام سجاد- ع- به شبلى فرمود: فحين صليت ركعتين نويت انك تقربت الى اللَّه بخير الاعمال من الصلوة واكبر حسنات العباد؛ هنگامى كه دو ركعت نماز گزاردى آيا نيت كردى كه با بهترين اعمال از نماز و بزرگترين نيكيهاى بندگان خدا به خدا تقرّب جويى؟ گفت: نه. فرمود: پس نماز نگزاردى
ور پى عمره بكشد دل تو را بلكه به اين لفظ كنى ابتدا
حج تمتع بود اركام تو به كه در اشهر بود احرام تو
اى ز تمتع شده احرام بند سازمت از اشهر حج بهرهمند
غره شوال بود ابتداش هشتم ذى الحجه بود انتهاش
نيت احرام پى عمره گير ليك در اشهر بودت ناگزير
حج تو عمره بود آن ابتدا نيت آن ليك در اشهر نما
هم به همين سال به هنگام حج عزم نما از پى احرام حج
نيت حج تو به موسم شود حج تمتع به تو لازم شود «(1)»
محيى لارى
«(2)
چون همى خواستى گرفت احرام چه نيت كرردى اندر آن تحريم
جمله بر خود حرام كرده بدى هر چه مادون كردگار قديم
ناصر خسرو
در حديثى كه امام صادق اسرار حج را بيان مىنمايد به احرام كه مىرسد مىفرمايد: واحرم عن كلّ شيء يمنعك من ذكر اللَّه و يحجبك عن طاعته. مصباح الشريعة، ص 16 و 17 به نقل از مستدرك الوسائل، ج 2، ص 187؛ هر چيزى كه تو را از ياد خدا باز دارد و از اطاعت او ممانعت كند بر خود حرام كن.
در مباحثهاى كه بين امام سجاد و شبلى واقع شد امام به شبلى فرمود: آيا نظافت كردى و احرام و پيمان بستى؟ گفت: آرى. فرمود: به هنگام نظافت و محرم شدن و پيمان حج بستن آيا نيت و تصميم آن را داشتى كه با نور توبه خالص براى خداى متعال، خود را پاكيزه كنى؟ گفت: نه. فرمود:« فحين احرمت نويت انك حرمت على نفسك كلّ محرم حرّمه اللَّه عزّوجلّ»؛ زمانى كه محرم شدى آيا نيت و تصميم آن را داشتى كه هر چه پروردگار بزرگ حرام كرده برخود حرام كنى؟ گفت: نه. فرمود: هنگامى كه پيمان حج بستى آيا نيت داشتى كه پيمانهاى غير الهى را بازكنى؟ گفت: نه ... امام سجاد- ع- به شبلى فرمود: بنابراين نه نظافت كردى و نه محرم شدى و نه پيمان حج بستى. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 186
هجو يرى گويد: يكى به نزديك جنيد آمد، وى را گفت: ... چون محرم شدى به ميقات، از صفات بشريت جدا شدى چنانكه از جامه؟ گفت: نى. گفت: پس محرم نشدى. هجو يرى، كشف المحجوب، ص 424
دهخدا گويد: نزد عرفا و صوفيه احرام عبارت است از ترك شهوت نسبت به مخلوقات. و خروج از احرام نزد آنان عبارت است از گشاده رويى با خلق و فرود آمدن به سوى ايشان بعد العندية في مقعد صدق. دهخدا، لغت نامه، ماده احرام
»حاجى پس از ورود به ميقات بايد احرام ببندد كه شيوه آن ابتدا پوشيدن دو جامه احرام و نيت و سپس گفتن تلبيه است و با چنين حالتى بايد وارد حرم شود كه توضيح هر
كدام در جاى خود خواهد آمد.
احرام در اصل به معنى منع است و گويا مُحرِم ازچيزهايى كه شرع او را از انجام دادن آن منع كرده است اجتناب مىكند «(1)» مانند بوى خوش، ازدواج وصيد. «(2)»
چون همى خواستى گرفت احرام چه نيت كردى اندر آن تحريم
جمله برخود حرام كرده بدى هر چه مادون كردگار قديم «(3)»
ناصر خسرو
چو علمت هست خدمت كن چو بى علمان كه زشت آيد گرفته چينيان احرام و مكى خفته در بطحاء «(4)»
سنايى
حرم كعبه ملكش چو بنا كرد قضا شير لبيك زد آهو بره احرام گرفت «(5)»
انورى
سپهر و مهر چو حجاج كعبه اسلام به عزم كعبه اسلام بستهاند احرام «(6)»
ظهير فارابى
پس قرص آفتاب به صابون زند مسيح كاحرام را ازار سپيد است در خورش
خاقانى
بينى به موقف عرفات آمده مسيح از آفتاب جامه احرام در برش «(7)»
خاقانى
لبيك بر كشيده احراميان راهش چون حربيان به غوغا چون خاكيان به محشر «(8)»
نظامى
1) - و احرام در نماز هم به همين معناست و گويا نمازگزار با گفتن تكبيرةالاحرام، بعضى چيزها مثل سخن گفتن و خوردن، بر او ممنوع مىشود
2) - ابن منظور، لسان العرب، ج 3، ص 138، ماده حرم
3) - ناصر خسرو، ديوان، ص 300
4) - سنايى، ديوان
5) - انورى، ديوان
6) - ظهير فارابى
7) - خاقانى، ديوان، ص 216
8) - نظامى، ديوان، ص 233
لبيك عشق زن تو در اين راه خوفناك واحرام دردگير در اين كعبه رجا «(1)»
عطار نيشابورى
به عزم كعبه قدست چو بستهايم احرام زما سعادت وصل حرم دريغ مدار «(2)»
خواجوى كرمانى
بدان رسيدهام اكنون كه بردرت شب و روز نمىتوانم بستن به بندگى احرام «(3)»
عبيد زاكانى
حافظ هر آن كه عشق نورزيد و وصل خواست احرام كعبه دل و جان بى وضو ببست «(4)»
حافظ
آراستم به طوف حريمت جنازه را احرام بستم و به عمارى در آمدم «(5)»
آصفى هروى
«(6)
قاتل مشتاق گو تيغ مكش در حرم رهزن عشاق گو چنگ مزن در حجاز
خواجوى كرمانى
حاجى پس از آنكه در ميقات لباس احرام پوشيد و نيت كرد و لبيك گفت مُحرم
1) - عطار نيشابورى، ديوان، ص 37
2) - خواجوى كرمانى، ديوان، ص 700
3) - عبيد زاكانى
4) - حافظ، ديوان، ص 17
5) - آصفى هروى، ديوان، ص 143
6) - اين محرمات عبارتند از: صيد، هر نوع لذت شهوانى زن و مرد، عقد و ازدواج، استمناء، استعمال عطريات، پوشيدن چيز دوخته، سرمه كشيدن چه مرد و چه زن، نگاه كردن در آينه، پوشيدن چيزهايى كه تمام روى پارا مىگيرد مثل كفش و چكمه و گيوه و جوراب، فسوق است مثل دروغ و فحش و تفاخر، جدال است و آن گفتن« لا واللَّه» و« بلى واللَّه» است، كشتن جانورانى كه در بدن ساكن مىشوند، انگشتر به دست كردن به جهت زينت، و حنا نيز به قصد زينت نبندد، پوشيدن زيور است براى زن به جهت زينت اما زينتهايى را كه قبلًا مىپوشيده لازم نيست براى احرام بيرون آورد ولى نبايد آن را به مردى حتى شوهر خود نشان دهد، روغن ماليدن است به بدن، ازاله مو از بدن، پوشانيدن سر از براى مردان، پوشانيدن صورت از براى زنان، زير سايه رفتن از براى مردان، بيرون آوردن خون از بدن، ناخن گرفتن، كندن دندان، كندن درخت يا گياهان كه در حرم روييده باشد، سلاح در بر داشتن بنابر احوط مثل شمشير و نيزه و تفنگ.
مىشود. و كسى كه محرم شد 24 چيز بر او حرام مىشود. كه اول آنهاصيد و شكار است.
اى چون كعبه وحوش را همه امن خلق را قصر و درگهت مأمن «(1)»
مسعود سعد سلمان
دلم شكار تو گشت اى نگار آهو چشم تو از شكار من ايمن چو آهوان حرم «(2)»
اديب صابر ترمذى
اندر حريم كعبه حرام است رسم صيدصياد دست كوته وصيد ايمن از شرش «(3)»
خاقانى
كمند سعدى اگر شير بيشه صيد كند تو در كمند نيايى كه آهوى حرمى «(4)»
سعدى
چون دل ببردى دين مبر هوش از من مسكين مبر با مهربانان كين مبر «لاتقتلواصيدالحرم» «(5)»
سعدى
خون صاحب نظران ريختى اى كعبه حسن قتل اينان كه روا داشت كه صيد حرمند «(6)»
سعدى
شكسته بال تر از من ميان مرغان نيست دلمخوشاست كه نامم كبوتر حرم است «(7)»
سعدى
ماصيد حريم حرم كعبه قدسيم ما راهبر باديه عالم جانيم «(1)»
خواجوى كرمانى
دگر بهصيد حرم تيغ بر مكش زنهار وزآن كه با دل ما كردهاى پشيمان باش «(2)»
حافظ
يا رب مگيرش ارچه دل چون كبوترم افكند و كشت و عزتصيد حرم نداشت «(3)»
دوم از محرمات احرام بردن هر نوع لذت و تمتع شهوانى زن و مرد از يكديگر، چه حلال و چه حرام.
چونكه به احرام نمايى قيام بر تو شود فعل طبيعت حرام «(4)»
محيى لارى
به ذات ايزد و توحيد و حرمت او به حق كعبه و آن كس كه كرد كعبه بنا
به زمزم و عرفات و حطيم و ركن و مقام به عمره و حجر و مروه وصفا و منا
و گر خلاف تو هرگز روا داشتهام حلال داشتهام در حريم كعبه زنا «(5)»
اديب صابر ترمذى
از ديگر محرمات احرام ازاله و از بين بردن مو از بدن است از هر نقطه كه باشد حتى ازاله يك نخ مو هم حرام است.
گر سر مويى كنى از خود جدا برتو شود واجب و لازم فدا
زآن كه تو از خويش نه اى آن زمان ار ببرى دست به مال كسان
مال كسان به كه امانت كنى جرم كنندت چو خيانت كنى
آنچه در احرام حرام است از آن دور شو و ميل مكن سوى آن «(6)»
محيى لارى
«(1)»
پس از ورود به ميقات، ابتدا لباس دوخته را درمىآورد و سپس دو جامه احرام مىپوشد كه يكى را مثل لنگ بر كمر مىبندد و ديگرى را مانند ردا بر دوش مىاندازد.
شعرا هر كدام به نوعى در اين زمينه سخن گفتهاند. از جمله حكمت درآوردن لباس دوخته را كندن لباس گناه و معصيت از خود مىدانند و دربر كردن لباس احرام را به معنى پوشيدن لباس اطاعت و فرمانبردارى، راستى وصفا و تواضع و فروتنى مىدانند.
«جمالالدين عبدالرزاق اصفهانى» در وصف «ركن الدينصاعد» كه از سفر حج برگشته قصيدهاى سروده و جدا شدن او را از جامه، مجرد گشتن از علايق و ترك دوخته واندوخته مىداند و برهنگيش را همانند برهنگى شمشير در ميدان جنگ معرفى مىكند.
تو مجرد گشته از جمله علايق مردوار اندر آن موقف كه هر كس مىشد از جامه جدا
صوفيان گفته ترك دوخته و اندوخته گشته از جامه برهنه همچو تيغ اندر وغا «(2)»
«ملا عبدالرحمن جامى» عارف و شاعر قرن نهم، ميقات را مكان تجرد و وارستگى مىداند و فلسفه نپوشيدن خلعت سوزن زده و جامه ندوخته را برهنگى و رهايى از تعلقات معرفى مىكند و سپس دربركردن جامه سپيد احرام را به پوشيدن كفن مانند مىكنند.
بار به ميعاد تعبد رسان رخت به ميقات تجرد رسان
1) - امام صادق- ع- مىفرمايد: والبس كسوة الصدق و الصفاء والخضوع والخشوع، مصباح الشريعة، ص 17 و 18 به نقل از مستدرك، ج 2، ص 186؛ لباس راستى و صفا و خضوع را بپوش. امام سجاد- ع- به شبلى فرمود: حجيت يا شبلي؟ قال: نعم، أنزلت الميقات و تجردت عن مخيط الثياب واغتسلت؟ قال: نعم. قال- ع: فحين نزلت الميقات نويت انك خلعت ثوب المعصية و لبست ثوب الطاعة. قال: لا. قال- ع- فحين اغتسلت نويت انك اغتسلت من الخطايا والذنوب؟ قال: لا. قال- ع: فما نزلت الميقات و لا تجردت عن مخيط الثياب ولا اغتسلت. مستدرك، ج 2، ص 186. امام سجاد به شبلى فرمود: آيا در ميقات فرود آمدى و از لباس دوخته اجتناب كردى و غسل نمودى؟ گفت: بلى. امام- ع- فرمود: در ميقات هنگامى كه لباس دوخته را از تن در آوردى آيا نيت كردى از گناه خارج شدهاى؟ و زمانى كه لباس دوخته را بر تن كردى نيت كردى لباس طاعت را پوشيدهاى؟ گفت: نه. امام- ع- فرمود: به هنگام غسل آيا نيت كردى خود را از لغزشها و گناهان شستشو دادهاى؟ گفت: نه. امام- ع- فرمود: پس تو در ميقات فرود نيامدى و از لباس ندوخته برهنه نشدى و غسل نكردى
2) - جمال الدين عبدالرزاق اصفهانى، ديوان، ص 234
رشته تدبير ز سوزن بكش خلعت سوزن زده از تن بكش
هر چه بر آن بخيه زدى ماه و سال آر برون از همه سوزن مثال
باز كن از بخيه زده جامه خوى بو كه تو را بخيه نيفتد به روى
گرنه زمرگ است فراموشيت بو كه بود كار كفن پوشيت
لب بگشا يافتن كام را نعره لبيك زن احرام را «(1)»
جامى
اگر عزيمت خاك در حرم دارى كفن بپوش چو آيى چنانكه فرمان است «(2)»
عماد فقيه كرمانى
«خاقانى» شاعر قرن ششم، ميقات را محل تجمع فرشتههاى آسمان و نقباى عرش الهى به همراه گروههاى مختلف مردم مىداند كه همه نشانههاى تفاخر و شناسايى را از خود دور كرده و به لبيك گفتن و تسبيح پروردگار مشغولند. بزرگان حمايل بند و سران عمامهدار همه نمودارهاى امتياز و تشخص را از خود دور كرده و به دو جامه سپيد احرام بسنده مىكنند آنگاه آنجا را بهصحراى محشر و حاجيان برهنه و كفن پوش را به برخاستگان ازصور اسرافيل تشبيه مىكند و در بيتى ديگر آنان را مانند شاخههاى بىبرگ پائيزى كه از بهار هم بهتر هستند مىداند. خاقانى برهنگى در ميقات را موجب آرايش و زينت مردان مىداند و سپس با بيانى لطيف و زيبا اين عريانى را به عريانى شمشير در هنگام نبرد تشبيه مىكند وصفاى دريا و بهاى گوهر را از تجرد و برهنگى مىداند و او را همانند قرآن مىداند كه بىنياز از جلد است و ارزش آن به خاطر غلاف و پوشش آن نيست.
درصفت احرامگاه
آيى به حواله گاه احرام ميقاتگه خواص اسلام
چون مقدمت از «عراق» دانند ميقات تو «ذات عرق» خوانند «(3)»
اعمال مناسك ار ندانى از مجتهدانش باز خوانى
بينى نقباى عرشصفصف استاده ميان قاع صف صف «(1)»
كرده سپر ملائك از پر بر عالم سايبان اخضر
بر بسته مظله چون علامات از اجنحه طيور جنات
افكنده مهان حمايل از بر بنهاده سران عمامه از سر
لبيك عبارت برونشان سبحانك اشارت درونشان
برخاسته يكسر از سر جان چون خاستگانصور، عريان
از شاخ به ماه دى تهى تر اما زبهار نو بهىتر
عريانى هست زيب مردان عريان تيغ است روز ميدان
بر چهره تيغ آسمان وار جوهر ز برهنگى است ديدار
از خلد برهنه آمد آدم ايمان نه برهنه خواندهاى هم
دريا ز مجردى صفا يافت گوهر ز برهنگى بها يافت
قرآن نه به جلد سرفراز است مصحف ز غلاف بىنياز است
مردان كه به صبح دين نمايند در زير لباس در نيايند
كان آينه را كه نوطرازند از بيم ترى غلاف سازند «(2)»
خاقانى
دوم از واجبات احرام نيت است. در مرتبه اول بايد بداند عمره و حج و اجزاى آنها از عبادات است و بايد با نيت خالص و براى طاعت خداوند تعالى به جا آورد و اگر حج را به نيت خالص به جا نياورد و به ريا و غير آن باطل كند بايد سال ديگر عمره و حج را اعاده كند. «(3)»
چون همى خواستى گرفت احرام چه نيت كردى اندر آن تحريم.
جمله بر خود حرام كرده بُدى هر چه مادون كردگار قديم
ناصر خسرو
لبيك بزن بر نيت من شو محرم كارى مكن از حج به ريا باز آى به محرم «(1)»
مختارى غزنوى
آنكه به روح حج كند از زر و زور فارغ است آنكه به زور و زر كند با دل شاد در غم است «(2)»
سيفالدين اسفرنگى
اى به دنيا متمتع اگر اين عمره و حج از پى نام كنى كعبه تو را حانوت است «(3)»
سيف فرغانى
گر توصد باديه هر دم به ريا قطع كنى در ره كعبه اخلاص به كامى نرسى «(4)»
جنيد شيرازى
سوم از واجبات احرام «تلبيه» «(5)
امام سجاد به شبلى فرمود: فحين لبيت نويت انك نطقت للَّهسبحانه بكل طاعة وصمت عن كلّ معصية؛ زمانى كه لبيك گفتى آيا نيت كردى كه در هر طاعتى براى پرودگار پاك سخن بگويى و در هر گناه سكوت كنى؟ گفت: نه. فرمود: پس لبيك نگفتهاى
» يعنى «لبيك گفتن» است كه صورتصحيحتر آن چنين است:«لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك»
1) - مختارى غزنوى، ديوان، ص 241
2) - سيفالدين اسفرنگى، ديوان، ص 160
3) - سيف فرغانى، ديوان، غزليات، ج 2، ص 42
4) - جنيد شيرازى، ديوان، ص 11
5) - امام صادق- ع- فرمود: ولب بمعنى اجابةً صافيةً خالصةً زاكيةً للَّهعزّوجلّ في دعوتك متمسكاً بالعروة الوثقى؛ لبيك بگو به گونهاى كه دعوت پروردگار بزرگ را اجابت كرده باشى اجابتى صاف و خالص و پاك در حالى كه به ريسمان محكم الهى چنگ زده باشى.
انَّ الحمد والنِّعْمَةَ لكَ والملك لاشريك لك لبيك»؛
اجابت مىكنم دعوت تو را، خدايا! اجابت مىكنم دعوت تو را، اجابت مىكنم دعوت تو را، شريكى براى تو نيست، اجابت مىكنم دعوت تو را، به راستى ستايش و نعمت و پادشاهى براى توست، شريكى براى تو نيست، اجابت مىكنم دعوت تو را. «(1)»
پس از بناى خانه خدا به دست ابراهيم، خداوند به وى فرمان داد مردم را دعوت عمومى به حج كن تا پياده و بر مركبهاى لاغر از هر راه دور بيايند. «(2)»
ابراهيم سپس بر مقام ايستاد وصدا زد: اى مردم! خداوند شما را به سوى حج فرا مىخواند و مردم در جواب گفتند: «لبيك اللهم لبيك» «(3)» و حتى آيندگان يعنى كسانى كه در پشت پدران بودند با تلبيه جواب او را دادند «(4)» از اين رو مردم از دورترين نقاط زمين به سوى آن مىآيند و لبيك مىگويند. «(5)»
و به راستى يكى از روحانىترين لحظههاى احرام، تلبيه است. از اين رو بزرگان دين در اين لحظات معنوى دچار حالات روحى خاصى مىشدند. «(6)» چنانكه اين تغيير و تحول روحى به هنگام گفتن تلبيه به امام سجاد دست داد.
سفيان بن عيينه مىگويد: امام سجاد زمانى كه احرام بست و بر مركب سواريش نشست رنگش زرد شد و بدنش به لرزه افتاد و نتوانست لبيك بگويد به او گفتند چرا لبيك نمىگويى؟ فرمود: مىترسم پروردگار در جوابم بگويد: نداى تو را پاسخى و سؤال
1) - در مواردى كه بايد ترجمه را بگويد اگر كلمه دعوت را هم نگويد كفايت مىكند، مناسك حج، ص 123
2) - حج، 27
3) - طبرسى، مجمعالبيان، ج 7 و 8، ص 128 و 129
4) - علل الشرايع، ص 423، مجمع البيان، ج 7 و 8، ص 129
5) - طبرى، ج 1، ص 156
6) - در كتاب خصال دگرگونى حال امام صادق- ع- را هنگام تلبيه از قول مالك بن انس چنين توصيف مىكند: مالك بن انس فقيه معروف مدينه و يكى از امامان و رهبران دينى چهارگانه اهل سنت مىگويد: سالى با امام صادق حج مىگزاردم، زمانى كه با شترش به احرامگاه و ميقات رسيد وقتى خواست لبيك بگويد ديدم توانايى گفتن لبيك را ندارد و هر چه تلاش مىكرد كه لبيك بگويد، صدا در گلويش مىشكست و نزديك بود كه از شتر به زمين بيفتد، سپس گفتم: اى فرزند رسول خدا چارهاى جز گفتن لبيك نيست. در جواب فرمود: اى فرزند ابن ابى عامر چگونه جسارت بورزم و« لبيك اللهم لبيك» بگويم در حالى كه مىترسم پروردگار عزوجل در جوابم بگويد« لالبيك ولا سعديك» يعنى نداى تو را پاسخى و سؤال تو را جوابى نيست
تو را جوابى نيست. آن گاه پس از گفتن لبيك غش كرد و از مركب به زمين افتاد و پيوسته اين حالت بر او عارض مىشد تا آنكهحج را بهپايانبرد. «(1)»
اين ماجرا در مثنوىمحيى لارى چنين انعكاس يافته است:
حكايت از خود بى خود شدن على بن الحسين
عليه الصلوات والسلام در حالت تلبيه گفتن
سرو گل روضهصدق وصفا تازه نهال چمن اصطفا
قرةالعينين نبى و ولى ميوه بستان بتول و على
داده جمالش دل و دين زيب و زين كعبه آمال على حسين
در ره حج قافله سالار بود چونكه به ميقات فتادش ورود
رفت در احرام چو ماه تمام رهبر از او قافله مصر و شام
گشته رفيقان همه لبيك گو او شده در بحر تحير فرو
غنچهاش از باد كسان وا نشد از جهت تلبيه گويا نشد
لرزه به شمشاد فتادش چو بيد زرد شده لاله و نرگس سپيد
جعد مطراش «(2)» در آمد به هم شاخ گلش گشت ز انديشه خم
خلق در آن فكر كه اين حال چيست شد متكلم چو زمانى گريست
گفت كه لبيك به جاى خود است ليك مرا گريه ز بيم رد است
خوف ردم هست و رجاى قبول مانده در اين خوف و رجايم ملول
چون كه به لبيك زبان برگشود بيخودىصعب بر او رو نمود
ناقهاش افكند به روى زمين كرد زمين را فلك چارمين
گرفتد از ناقه به خاك او چه باك نور فتد نيز ز گردون به خاك
آنكه سپهرش بود احرام گاه جامه احرام كند گرد راه
1) - قال سفيان بن عيينة: حج علي بن الحسين- عليهما السلام- فلمّا احرم و استوت به راحلته اصفر لونه وانتفض ووقع عليه الرعدة ولم يستطع ان يلبّي فقيل له: لم لا تلبى؟ فقال: اخشى أن يقول ربي: لا لبيك ولا سعديك، فلمّا لبى غشى عليه و سقط من راحلته فلم يزل يعتريه ذلك حتى قضى حجه
2) - مطرا به معناى: تر و تازه، نمدار كرده شده
تا كه به اتمام نشد مهتدى زو نشدى رعشه و آن بيخودى
آنكه كريم بن كريم است او سوخته آتش بيم است او
سلسلهشان سلسله من ذهب هر يك از ايشان عجب من عجب
هر كه به آن سلسله پيوسته شد از ستم حادثه وارسته شد
آنكه بود آل رسول امين وقت عبادت بود احوالش اين
ما چه كسانيم و سگ كيستيم ما نشناسيم كه ما چيستيم
غره شده بر عمل خويشتن تكيه زده بر كرم ذوالمنن
بار خدايا به حق بيم او كآورى آن بيم به ما هم فرو
كآنچه به جز توست به يك سو نهيم سوى حريم حرمت رو نهيم «(1)»
محيى لارى
گفت نى گفتمش زدى لبيك از سر علم و از سر تعظيم
مىشنيدى نداى حق و جواب باز دادى چنانكه داد كليم «(2)»
ناصر خسرو
لبيك بزن بر نيت من شو محرم كارى مكن از حج به ريا بازآى به محرم «(3)»
مختارى غزنوى
حج مپندار گفت لبيكى جامه مفكن بر آتش از كيكى «(4)»
سنايى
حرم كعبه ملكش چو بنا كرد قضا شير لبيك زد آهو بره احرام گرفت «(5)»
انورى
جان روحانيان قدسى را وقت لبيك شرمسار كنند «(1)»
جمالالدين اصفهانى
زهره ز سماع و وجد لبيك بر چرخ گسسته زير بابم «(2)»
جمالالدين اصفهانى
انجم ماده فش آماده حج آمدهاند تا خواص از همه لبيك مثنا شنوند «(3)»
خاقانى
لبيك بر كشيده احراميان راهش چون حربيان بهغوغا، چونخاكيانبه محشر «(4)»
نظامى
لبيك عشق زن تو در اين راه خوفناك واحرام درد گير در اين كعبه رجا «(5)»
عطار
در آسمان ز غلغل لبيك حاجيان تا عرش نعرهها و غريو است ازصدا «(6)»
مولوى
به لبيك حجاج بيتالحرام به مدفون يثرب عليهالسلام «(7)»
سعدى
لب بگشا يافتن كام را نعره لبيك زن احرام را «(8)»
جامى
رو به ره آنان كه گرايندهاند نعره لبيك سرايندهاند
تلبيه را ساز به نيت قرين زان كه حديثى است موافق بر اين
تانكنى تلبيه محرم نهاى كسب كن ار واقف عالم نهاى
تلبيه اين است نكو گوش دار نعره با تلبيه گفتن برآر
نعره لبيك به بانگ بلند هست بر اهل بصيرت پسند
تلبيه با نيت چون گشت يار دست ز افعال طبيعت برآر
گر سر مويى كنى از خود جدا بر تو شود واجب و لازم فدا
زآنكه تو از خويش نه اى آن زمان ار ببرى دست به مال كسان
مال كسان به كه امانت كنى جرم كنندت چو خيانت كنى
آنچه در احرام حرام است از آن دور شو و ميل مكن سوى آن
اذن فى الناس ندايى است عام تو به جواب آمده بينالانام
دعوى خاصى كنى و امتياز خاص نباشد همه كس جز اياز
بهر همين شد دل خاصان دو نيم حالت لبيك ز اميد و بيم «(1)»
محيى لارى
در بيان آنكه اللَّه گفتن نيازمند عين لبيك گفتن حق است
آن يكى اللَّه مىگفتى شبى تا كه شيرين گردد از ذكرش لبى
گفت شيطانش خمش اى سخت رو چند گويى آخر اى بسيار گو
اين همه اللَّه گفتى از عتو خود يكى اللَّه را لبيك گو
مىنيايد يك جواب از پيش تخت چند اللَّه مىزنى با روى سخت
او شكسته دل شد و بنهاد سر ديد در خواب او خضر را در خضر
گفت هين از ذكر چون واماندهاى چون پشيمانى از آن كش خواندهاى؟
گفت لبيكم نمىآيد جواب زان همى ترسم كه باشم رد باب
گفت او را كه خدا گفت به من كه برو با او بگو اى ممتحن
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين، به كوشش رسول جعفريان، ص 28
نى كه آن اللَّه تو لبيك ماست آن نياز و سوز و دردت پيك ماست
نى تو را در كار من آوردهام نه كه من مشغول ذكرت كردهام
حيلهها و چاره جوييهاى تو جذب ما بود و گشاد آن پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يا رب تو لبيكهاست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست زانكه يارب گفتنش دستور نيست
بردهان و بر لبش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند
داد او فرعون راصد ملك و مال تا بكرد او دعوى عز و جلال
در همه عمرش نديد او دردسر تا ننالد سوى حق آن بد گهر
داد او را جمله ملك جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان
درد آمد بهتر از ملك جهان تا بخوانى تو خدا را در نهان
زآنكه درد و رنج و بار اندهان شد نصيب دوستانش در جهان
خواندن بىدرد از افسردگى است خواندن با درد از دل بردگى است
آن كشيدن زير لب آواز را ياد كردن مبدأ و آغاز را
آن شده آوازصافى و حزين كاى خدا اى مستغاث و اى معين «(1)»
مولوى
چون بنالد زار بىشكر و گله افتد اندر هفت گردون غلغله
هردمشصدنامهصد پيك از خدا «ياربى» ز و شصت «لبيك» از خدا «(2)»
مولوى
بهر حق اين خلق زرها مىدهندصد اساس خير و مسجد مىنهند
مال و تن در راه حج دور دست خوش همى بازند چون عشاق مست
هيچ مىگويند كان خانه تهى است اين سخن كى گويد آن كش آگهى است
پرهمى بيند سراى دوست را آنكه از نور الهستش ضيا
بس سراى پر ز جمع و انبهى پيش چشم عاقبت بينان تهى
هر كه را خواهى تو در كعبه بجو تا برويد در زمان پيش تو او
صورتى كو فاخر و عالى بود او ز بيت اللَّه كى خالى بود
او بود حاضر منزه از رتاج باقى مردم براى احتياج
هيچ مىگويند كاين لبيكها بىندايى مىكنيم آخر چرا
كو ندا تا خود تو لبيكى دهى از ندا لبيك تو چون شد تهى
بلكه توفيقى كه لبيك آورد هست هر لحظهصدايى از احد
من به بودانم كه اين قصر و سرا بزم جان افتاد و خاكش كيميا
مس خود را بر طريق زير و بم تا ابد بر كيميا اش مىزنم
تا بجوشد زين چنين ضرب سحور در درافشانى زبخشايش بحور «(1)»
مولوى
حاجى پس از آنكه لباس احرام پوشيد و نيت كرد و تلبيه گفت مُحرم مىشود و به اختصار به كسى كه احرام حج بسته باشد مُحرِم گويند.
محرم او بود كعبه جان را محرم او بوده سر يزدان را «(2)»
سنايى
اى محرم خانه محرم وى محرم كعبه معظم «(3)»
جمالالدين عبدالرزاق
شبروان درصبحصادق كعبه جان ديدهاندصبح را چون محرمان كعبه عريان ديدهاند «(4)»
خاقانى
هر سال محرمانه ردا گيرد آفتاب ورطيلسان مشترى آرند ميزرش «(1)»
خاقانى
در حريم كعبه جان محرمان الياس وار علم خضر و چشمه ماهى بريان ديدهاند «(2)»
خاقانى
محرمان چون ردى ازصبح درآرند به كتف كعبه را سبز لباسى فلك آسابينند «(3)»
خاقانى
حاجى پس از احرام به سوى حرم حركت مىكند.
شعله زد از دور چراغ حرم همچو گل سرخ ز باغ ارم
آتش موسى ز دلم بر فروخت شعله زد و خرمن هستى بسوخت
من به همان نور شدم سوى طور چونكه رسيدم به حوالى نور
بس كه مهابت به دلم رو نمود چشم نيازستم از اول گشود
محيى لارى
هنگامى كه به حرم رسيد مستحب است دهان را با «اذخر» كه گياه خوشبويى است معطر سازد.
صبحى بود ز خواب بخيزيم گرد ما از اذخر و خليل به ما بو دهدصبا «(4)»
مولوى
حاجى از حرم كه گذشت وارد شهر مكه مىشود و اولين واجب در اين شهر طواف
خانه خداست.
طواف زينت كعبه «(1)» و يكى از زيباترين و در عين حال مشكلترين اعمال حج است كه در طى اعمال به طور واجب سه بار تكرار مىشود: طواف عمره تمتع 2- طواف حج تمتع 3- طواف نساء و به طور مستحب هرچه كه بخواهد مىتواند تكرار كند و در اعمال حج، طواف، تنها عملى است كه مانند نماز، تكرار آن فضيلت دارد و روشن است كه طواف نيز مانند ديگر اعمال بايد از روى آگاهى و معرفت انجام پذيرد و به طور كلى اسلام براى عبادت و اطاعت ناآگاهانه و بدون بصيرت ارزشى قائل نيست و هميشه به كيفيت عمل و درستى آن مىانديشد نه به كميّت و كثرت آن «(2)» و اعمال حج و طواف خانه خدا نيز از اين قاعده كلى جدا نمىباشد.
حج وقتى آگاهانه و «عارفاً به» «(3)
من جاء الى هذا لبيت عارفاً به فطاف به اسبوعاً و صلى ركعتين فى مقام ابراهيم عليه السلام كتب اللَّه عشرة آلاف حسنة و رفع له عشرة آلاف درجة الخير. كسى كه به سوى اين خانه بيايد در حالى كه آگاه به حق اين خانه باشد و آن را هفت بار طواف كند و در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارد خداوند براى او ده هزار حسنه مىنويسد و ده هزار درجه خير به او عنايت مىكند. مستدرك، ج 2، ابواب طواف، ص 147
»صورت پذيرد و طواف و نماز هنگامى كه با كيفيت و به طريق «احسن» «(4)ما من عبد مؤمن طاف بهذا البيت اسبوعاً و صلى ركعتين و احسن طوافه و صلاته الا غفراللَّه له؛ هر بنده مؤمنى كه اين خانه را هفت بار طواف كند و دو ركعت نماز گزارد و طواف و نماز آن را نيكو انجام دهد خداوند او را بيامرزد. مستدرك، ج 2، ص 147
» برگزار شود. خداوند به چنين طواف كنندگانى مباهات مىكند. «(5)» و گناهانشان را مانند روزى كه از مادر متولد مىشوند مىآمرزد «(6)» و ثواب آزاد كردن بنده به آنان عنايت مىكند. «(7)»و طواف اگر اين گونه و از روى شناخت و معرفت انجام پذيرد گاه ممكن است به
1) - زين الايمان الاسلام كما إنّ زين الكعبة الطواف؛ مستدرك، ج 2، ص 147
2) - امام صادق- ع- مىفرمايد: ليس يعنى اكثر عملًا و لكن اصوبكم عملًا؛ خداوند كثرت و زيادى عمل را نمىخواهد بلكه درستى آن را مىخواهد. تفسير برهان، ج 2، ص 207؛ تفسير نمونه، ج 9، ص 27
3) - امام صادق- ع- فرموده است:
4) - و امام باقر فرموده است:
5) - عن النبى صلى الله عليه و آله قال: ان اللَّه يباهى بالطائفين. مستدرك، ج 2، ص 147
6) - مستدرك، ج 2، ص 147
7) - همان
خاطر انجام حاجت برادر دينى آن را قطع كرد حتى اگر طواف واجب باشد «(1)
« من قضى لأخيه المؤمن حاجة كتب اللَّه له طوافاً وطوافاً وطوافاً حتى بلغ عشراً»؛ كسى كه حاجت مؤمنى را برآورده سازد خداوند براى او ثواب ده طواف مىنويسد.
سخنى است از ابا احمد كه گفت: با امام صادق در حالى كه دستش در دستم بود طواف مىكردم در اين هنگام شخصى براى انجام حاجت خود از من كمك خواست من با دست به او اشاره كردم كه همانجا بايستد تا طواف را به پايان برسانم. در اين هنگام امام صادق به من گفت اين كيست؟ گفتم مردى است كه از من براى رفع مشكلش كمك خواسته. فرمود: مسلمان است؟ گفتم: بله. فرمود: حاجتش را برآور. گفتم: طواف را قطع كنم؟ فرمود: بله. گفتم: حتى اگر واجب باشد؟ فرمود: بله و اگر چه واجب باشد سپس آن حضرت فرمود: مَنْ مشى مع أخيه المسلم في حاجته كتب اللَّه له ألف ألف حسنة ومحى عنه ألف ألف سيّئة ورفع له ألف ألف درجة
». «(2)» كه در اين هنگام حل مشكل و رفع نياز از برادر مؤمن ثوابى فزونتر و گاهى ده چندان از طواف دارد. «(3)»گفت نى گفتمش به وقت طواف كه دويدى به هروله چو ظليم
از طواف همه ملائكتان ياد كردى به گرد عرش عظيم «(4)»
ناصر خسرو
به شرع اندر زبهر طوف كعبه ز چينى و ز زنگى محرمى كو
عاشقانت همى طواف كنند گرد كوى و سراى و خانه تو «(5)»
آن شنيدى كه حامد لفاف در حريم حرم چو كرد طواف «(6)»
سنايى
بر گرد طالع سعدت كه كعبه فلك است هزار دور طواف سعود گردون باد
عاشقان اول طواف كعبه جان كردهاند پس طواف كعبه تن فرض فرمان ديدهاند
پيش كعبه گشته چون باران زمين بوس از نياز وآسمان را در طوافش هفت دوران ديدهاند
در طواف كعبه جان ساكنان عرش را چون حلى دلبران در رقص و افغان ديدهاند «(1)»
خاقانى
در آن حضرت چو قصد سير كردم يافتم خود را چو ديگر سالكان اندر طواف كعبه عليا «(2)»
امامى هروى
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى
عراقى
اى به گرد كوى تو جان همچو حاجى در طواف در پناه عشق تو دل همچو كعبه در حرم «(3)»
سيف فرغانى
اگر چه گه سعى در كار علم چو حاجى رمل مىكنى در مطاف «(4)»
تو گر كعبه باشى به فضل و شرف در اين گوى گردان نيارى طواف «(5)»
سيف فرغانى
حجاج گرد كعبه طوافى همى كنند بر خاك مىنهند سر از غايت صفا «(6)»
همام تبريزى
اركان كعبه حرمت سدره را مطاف واطراف موقف كرمت كعبه را مزار «(7)»
خواجوى كرمانى
1) - خاقانى، ديوان، ص 94
2) - امامى هروى، ديوان
3) - سيف فرغانى، ديوان، ج 2، ص 153
4) - رمل يا هروله به معنى تندتر رفتن و كمى حالت دو به خود گرفتن در سه شوط اول طواف است كه نزد اهل سنت مستحب و نزد شيعيان جايز است. مستدرك، ج 2، ص 151
5) - سيف فرغانى، ديوان، ج 3، ص 24
6) - همام تبريزى، ديوان، ص 32
7) - خواجوى كرمانى، ديوان، ص 56
محرم كوى تو محروم ز ديدار چراست چون به گرد حرم كعبه طوافى دارد «(1)»
بخارايى
در بيان طواف كردن
اى كه در اين كوى قدم مىنهى روى توجه به حرم مىنهى
پاى ز اول به سر خويش نه خويش رها كن قدمى پيش نه
چونكه نهى بر سر هر كام گام يابى از آن سير به هر گام كام
پاى به اندازه در اين كوى نه پاى اگر سوده شود روى نه
روى نهد عاشق حسن مجاز بر در معشوق به چندين نياز
پاى ز سر كرده به سويش رود آينه سان روى به رويش رود
تا كه به فيض نظر او رسد ظل ظليلش به سر او رسد
گر نشود ناظر ديدار تو روى نهد بر در و ديوار تو
اين در معشوق حقيقى استهان تا ننهى پاى جسارت در آن
شرط ره اين است كه بى شستو شو روى توجه ننهى سوى او
غسل كن آنگاه به سويش گراى پاى نه و از دگران بر سراى
آنچه نه پاك است از او پاك شو بر در او با دلصد چاك شو
طرف ردا در كن و از دوش راست كين و رمل «(2)» هر دو نخستى رواست
نيست به جز اين روش اضطباع «(3)» جلوه نما برصفت گهر شجاع
جرأت و اظهار تجلد نكوست خاصه به شغلى كه بود بهر دوست
پيش رو و كعبه گذار از يسار جانب دل را به سوى دل سپار
از پى تقبيل حجر پيش رو با دل خاشع جگر ريش رو
يك دو قدم سوى يسار از حجر جانب ديوار حرم كن نظر
1) - خيالى بخارايى، ديوان، ص 98
2) - رمل: حركت تند شبيه لكه رفتن در سه شوط اول طواف از نظر سنيان و در سعى در بين دو چراغ سبز در همه مذاهب فقهى. درباره آراى فقها در اين باره نك: الفقه الاسلامى و ادلته ج 3، ص 166- 167
3) - اضطباع به معناى باز گذاشتن بازوى راست در احرام كه سنيان چنين مىكنند بيشتر در طواف و برخى در سعى نك: الفقه الاسلامى و ادلته ج 3، ص 168
طوف وى از بهر خدا دان يقين نيتش آور به زبان اين چنين «(1)»
از پى نيت سه كرت در طواف در تك و دو شونه به حد گزاف
زآنكه بدينسان رمل و اضطباع فعل نبى بوده به حج وداع
اين سه بود جرأت و فرخندگى چار دگر راحت و افكندگى
هر يك از اين دوره ز روى نظر تابع دورى است ز چرخى دگر
زآنكه بود زهره و تير و قمر در تك از آن چار دگر پيشتر
خواندن ادعيه مأثوره را به كه به هر دور نمايى ادا
طايف اين خانه نباشد به فرش بل چو ملك طوف كند گرد عرش
بار دگر از پس نيت گذر از پى تقبيل به سوى حجر
باز چو گشتى به حجر رو به روى دست برآور به زبان اين بگوى «(2)»
دسترس ار هست بر آن بوسه ده ورنه به اخلاص بر آن دست نه
كثرت خلق اربود و ازدحام كت نبود جاى پى استلام
باش به انگشت اشارت نما سوى وى اين و به زبان كن ادا «(3)»
چون به در كعبه نمايى گذر سوى مقام افكن از آنجا نظر
باش در آن حال روان در مطاف وز سر اخلاص بخوان بى خلاف «(4)
اللهم بيتك العظيم و وجهك الكريم و انت ارحم الراحمين اعذنى من النار و من الشيطان الرجيم و حرم لحمى و دمى على النار و امنى من اهوال القيامة
»رو بسوى ركن عراقى روان وز پى تسبيح و ثنا اين بخوان «(5)»
چون گذر آرى به حطيم از برون با دل خاشع جگرى پر زخون
جانب ديوار حرم آر روى ناظر ميزاب شو و اين بگوى «(6)»
چونكه ره آرى به سوى ركن شام از سر تعظيم بخوان اين كلام «(7)»
1) - اللهم انى اطوف لقدوم البيت العتيق سبعاً كاملا
2) - بسم اللَّه اللَّه اكبر
3) - اللهم ايماناً بك و تصديقاً بكتابك و وفاء بعهدك واتباعاً لسنة نبيك محمد صلىاللَّه عليه و آله وسلم
4) - اللهم هذا البيت بيتك والحرم حرمك والامن امنك و هذا مقام العائذ بك من النار.
5) - اللهم انى اعوذبك من الشرك والشك و الشقاق و النفاق و سوء الاخلاق و سوء المظنة فى الأهل والولد
6) - اللهم اسقنى من كأس محمد صلىاللَّه عليه وآله وسلم شربة لا نظمأ بعدها ابدا
7) - اللهم اجعله حجاً مبروراً وسعياً مشكوراً و تجارةً لن تبور، يا غفور يا عزيز، رب اغفر وارحم و تجاوز عماتعلم و اكرم
چون زره طوف نمايى قيام جانب وى ركن يمانى است نام
بوسه بر آن داده رسول امين باش تو نيز از رخ او بوسه چين
در خبر است از كبراى سلف اينكه در اين ركن ز راه شرف
هست موكل ملكى بر دوام كرده پى گفتن آمين قيام
خواهشت ار دنيا و گر دين بود از تو دعا، از ملك آمين بود
به كه در آن حال نمايى ادا در طلب دنيا و دين اين دعا «(1)»
چون فتدت باز به سوى حجر آخر اين دوره اول گذر
در طلب مغفرتت كن قيام در ره اخلاص بخوان اين كلام «(2)»
گشت يكى دوره ز طوفت تمام پس ز پى دوره ثانى خرام «(3)»
بايد بعد از هر طواف واجب، دو ركعت نماز در پشت مقام ابراهيم به جاى آورد و اين را نماز طواف گويند.
اكنون كه هفت بار طوافت قبول شد اندر مقام دو ركعت كن قدوم را «(4)»
مولوى
كار تو چون گشت از آنجا تمام روى نه از خانه به خلف مقام
گر نبود جاى ز اهل نياز جانب حجر آى براى نماز
كز ره تحقيق طواف وصلات هر دو به هم سير كند در جهات
طايف اين خانه نباشد به عرش بل چو ملك طوف كند حول عرش
ليك مصلى ز قعود و قيام سير كند عالم سفلى تمام
اين دهد از عالم سفلى نشان آن خبر آورده ز هفت آسمان «(5)»
محيى لارى
1) - ربنا آتنا في الدنيا حسنة وفى الاخرة حسنة و قنا عذاب النار، اللهم انى اعوذبك من الكفر و الفقر و عذاب النار و من فتنة المحياء و الممات و اعوذبك من الخزى فى الدنيا و الاخرة
2) - اللهماغفر لي برحمتك واعوذ برب هذا الحجر من الدَّين والفقر وعذاب القبر و ضيق الصدر و من الخزى فى الدنيا و الاخره
3) - محيى لارى، فتوح الحرمين، صص 44- 47
4) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
5) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 51
«(1)
در وجه تسميه اين دو كوه امام صادق عليه السلام فرمود: چون آدم كه برگزيده خدا بود بر اين كوه هبوط كرد نام آن صفا شد كه مشتق است از لقب آدم يعنى صفىاللَّه و چون حوا بر كوه مقابل صفا هبوط كرد مروه نام گرفت كه مشتق از مرأه يعنى زن مىباشد
»حاجى پس از آنكه طواف كرد و نماز طواف را خواند براى انجام عمل بعد با سكينه و وقار «(2)» به كوهصفا مىآيد تا سعى بين صفا و مروه را انجام دهد. او سعى را ازصفا شروع و در دور هفتم به مروه ختم مىكند. هر دورى را يك شوط گويند. «(3)»
ز شكر اوست مروه وصفاى من زفضل اوست مروه وصفاى او «(4)»
منوچهرى
گفت نى گفتمش چو كردى سعى ازصفا سوى مروه بر تقسيم
ديدى اندرصفاى خود كونين شد دلت فارغ از جحيم و نعيم «(5)»
ناصر خسرو
هر كه را فتحنامه عيد دل است جانش قربان ما شده گير
وان دگر عيد، ماه رايت ماصفوت مروه وصفا شده گير «(6)»
مختارى غزنوى
بوسم هميشه گويد تخت مباركش زان تخت گاه مروه كنم گه صفا كنم «(7)»
مسعود سعد سلمان
گرد تو گردم همى زيرا مرا هنگام سعى از مروت و زصفا هم مروهاى و همصفا «(8)»
سنايى
1) - صفا نام كوهى است در قسمت شمالى مسجدالحرام و در دامنه كوه ابوقبيس و مروه نيز نام كوهى است در قسمت شمالى مسجدالحرام و در دامنه كوه قعيقعان. صفا در لغت به معنى روشن، صاف، خالص، سنگ سخت و محكم و مروه در لغت به معنى سنگ سفيد و درخشان و آتشزنه است.
2) - وعليك السكينة والوقار، وسائل، ج 9، ص 517
3) - در فصل چهارم درباره سعى و اين رويداد تاريخى سخن گفته شده است
4) - منوچهرى، ديوان، ص 94
5) - ناصر خسرو، ديوان، ص 300
6) - مختارى غزنوى، ديوان، ص 101
7) - مسعود سعد سلمان، ديوان، ص 346
8) - سنايى، ديوان، ص 45
بر او در اين دهه عيد مىشتابد خلق چو حاجيان به سوى كعبه ازصفا و منا «(1)»
سيد حسن غزنوى
صفى دولت باقى كه دولت از دلصافى دهد سزايش بوسه چو حاجيانبه صفا بر «(2)»
سوزنى
احرار را هواى تو چون روزه و نماز زوار را جناب تو چون مروه وصفا «(3)»
رشيدالدين وطواط
احتياجى نيست جاهت را به سعى روزگار وركند نوعى بود از بندگى مشكور باد «(4)»
انورى
تك عمل بدويدم چو محرمان بهصفا سرامل ببريدم چو حاجيان به منى «(5)»
اثير اخسيكتى
رفته و سعى صفا و مروه كرده چار و سه هم بر آن ترتيب كز سادات و اعيان ديدهاند «(6)»
خاقانى
پس از ميقات حج و طوف كعبه جمار و سعى و لبيك و مصلى «(7)»
خاقانى
ازصفوت حريمش روحصفا مصفا وز نافه زمينش ناف زمان معطر «(8)»
نظامى
جان چشم تو ببوسد و برپات سرنهد اى مروه را بديده و بر رفته ازصفا «(1)»
مولوى
كوه صفا برآ به سر كوه رخ به بيت تكبير كن برادر و تهليل و هم دعا «(2)»
وانگه برآ به مروه و مانند اين بكن تا هفت بار و باز به خانه طوافها «(3)»
مولوى
جمال كعبه وصلت به ديده دل ديد دل من از سركوهصفاى انديشه «(4)»
سيف فرغانى
زآنجا همى روند به تعجيل تاكنند سعى ازصفا به مروه و از مروه تاصفا «(5)»
همام تبريزى
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اينجاست در سعى چهكوشيم چو از كعبه صفا رفت «(6)»
حافظ
چو سرى بر آستانش ز سرصفا نهادى به صفا و مروه اىدلدگرت چه كار باشد «(7)»
كمال خجندى
پاى مروت به سوى مروه نه چهرهصفوت بهصفا جلوه ده «(8)»
جامى
1) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
2) - امام صادق عليه السلام فرمود: بر كوه صفا بالا رو تا كعبه را ببينى سپس در حالى كه رو به روى ركن حجرالاسود قرار گرفتهاى خدا را حمد و ثنا گو و نعمتهاى او را بشمار و خوبيهاى او را در حق خود در نظر بگير سپس هفت بار تكبير اللَّه اكبر و هفت بار حمد الحمدللَّه و هفت بار تهليل لااله الا اللَّه بگو و پس از آن دعاهاى وارد شده را بخوان
3) - مولوى، غزليات شمس، ص 84
4) - سيف فرغانى، ديوان، ج 3، ص 35
5) - همام تبريزى، ديوان، ص 32
6) - حافظ، ديوان، ص 17
7) - كمال خجندى، ديوان، ص 335
8) - جامى، تحفةالاحرار، ص 55
طريق سعى نمودن صفا و مروه
يافتى از مرتبه طوف كام زود پى سعى به مسعى خرام
روى نه از خانه به بابصفا رو به صفا بر درجاتش درآ
طاق صفا رشك رواق فلك بر سر آنصف زده خيل ملك
روى به سوى حجرالاسودش پشت به كوه از كرم سرمدش
كوه صفا برده بر افلاك سر رفعت او مطلع شمس و قمر
چون فتدت جانب كعبه نگاه رفعت دارين از آنجا بخواه
ادعيه كان گشته مقرر بخوان رو به سوى قبله بطحا نشان
زود فرود آى به مسعى گراى بى سر و بى پاى به وادى درآى
هست تو را پاى مسيحا نورد كى رسدت پرملايك به گرد
در تك و دو باش كه آنجا به تك يافتهاند آنچه نيابد ملك
هيچ نبى هيچ ولى هم نبود كو قدم سعى در آنجا نسود
بر اثر پاى كسى پا نهى كز قدمش عرش گرفته بهى
نقش كف پاى تو در آن زمين روضه فردوس شود روز دين
وادى مسعاست كه ريگ از شرف گشته در آن سرمه اهل سلف
صورت ميلين وى اندرصفات قامت خضر و لب آب حيات
يك طرفش مروه و يك سوصفا ساعى او نيست جز اهل وفا
جمله عالم همه در آن مقام در تك و پويند به سعى تمام
پر ملك بس كه تنيده به هم نيست در آن كوى مجال قدم
رو به سوى مروه به سعى تمام جلوهگرى كن چو مه از طرف بام
مروه كه آمد فلك نيلگون بر لب طاقش قدحى سرنگون
ساختش افزون ز وراى سپهر روى به خاك در او ماه و مهر
همچو تو گر ماه بر آيد ز كوه بشكند القصه فلك را شكوه
انس و ملك بس كه تنيده به هم نيست در آنجاى مجال قدم
از پس اذكار به چندين خشوع باز چو كوكب بهصفا كن رجوع
هفت كرت آمد و شد لابد است كار جهان جمله ز آمد شد است
سه به صفا چار به مروه خرام زآنكه شود سعى به هفتم تمام
ورد زبان ساز به صدق وصفا هر كرتى آيت ان الصفا «(1)
علل الشرايع، ج 2، ص 435
»هاجر از اين پيش كه بىتوشه شد سوخته دل بهر جگر گوشه شد
زين سر و آن سر پى يك قطره آب آمد و شد كرد ز روى شتاب
هر كه در آمد به وجود از عدم از پى او رفت قدم در قدم
چون قدمش در ره صدق وصفاست بر اثر او قدم مصطفاست
زن نتوان گفت در آن شير مرد كز قدمش رفته مسيحا به گرد
نيت احرام به غير از قران هر چه بود از پى اين سعى هان
سربتراش اى به هنر بىمثال تا شوى از جمله موانع حلال
ليك گر از همت والاى خويش بنهى از اين قيد برون پاى خويش
ره به سوى كنج عبادت برى گوى ز ميدان سعادت برى
سعى چو شد بر تو مسلم كنون به كه از احرام بيايى برون
موسم حج است چه سستى كنى به كه در اين معركه جستى كنى «(2)»
محيى لارى
حاجى پس از آنكه سعى بين صفا و مروه را انجام داد تقصير مىكند يعنى قدرى از موى سر ياصورت يا شارب «(3)» و يا قدرى از ناخن خود را مىچيند و بدين ترتيب از احرام بيرون مىآيد و محرمات بيست و چهار گانه بر او حلال مىشود مگر سرتراشيدن، حمل سلاح و كندن درخت از زمين مكه.
سعى چو شد بر تو مسلم كنون به كه از احرام بيايى برون
موسم حج است چه سستى كنى به كه در اين معركه جستى كنى
براى برگزارى اعمال حج تمتع ابتدا بايد احرام بست و مستحب است روز هشتم ذيحجه كه روز ترويه نام دارد انجام گيرد. «(4)
علل الشرايع، ج 2، ص 435
»تا روز ترويه شنو خطبه بليغ وآنگه به جانب عرفات آى درصلا «(5)»
مولوى
ساز در ايام حج اول ادا با عرفه، ترويه و نحر را «(6)»
محيى لارى
ترويه آخر شد و شب در رسيد خازنصبح است كه دارد كليد «(7)»
محيى لارى
مستحب است كه شبعرفه را در منا بيتوته كند و پس از طلوع آفتاب به عرفات رود.
رسيدن به منا
اى شده در راه چو از رهروان چونكه رسيدى به منا اين بخوان «(8)»
بار فرو گير كه در تن عناست ناقه بخسبان كه زمين مناست
صبر نما امشب و فردا دگر تازه كن از آب شتر را جگر
هست فرو آمدن قافله از پى تيمار خود و راحله
تقويتى كن بدن از روز پيش روز دگر كس نكند فكر خويش
1) - ترويه به معنى آب برداشتن است و چون در عرفات آبى نبود حاجيان آب آشاميدنى خود را در اين روز بر مىداشتند و به همديگر مىگفتند ترويتم، ترويتم.
2) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
3) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 27
4) - ترويه به معنى آب برداشتن است و چون در عرفات آبى نبود حاجيان آب آشاميدنى خود را در اين روز بر مىداشتند و به همديگر مىگفتند ترويتم، ترويتم.
5) - مولوى، غزليات شمس، ص 83
6) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 27
7) - همان، ص 63
8) - اللهم هذا المنى فامنن على بما مننت به على جميع اوليائك و من اطاعك
ترويه آخر شد و شب در رسيد خازن صبح است كه دارد كليد
قد طلع الصبح وهب الشمال اقترب الوقت الى ذى الجلال
بار ببنديد كه فرصت نماند تيز برانيد كه مهلت نماند
خلق همه راحله را كرده تيز همچو سپاهى كه فتد در گريز «(1)»
محيى لارى
«(2)»
يكى از با شكوهترين و بلكه بىنظيرترين مراسم حج وقوف در عرفات است.
وقوف (توقف و درنگ) در اينصحرا از ظهر روز نهم ذىالحجه تا غروب آفتاب واجب است و اگر كسى مقدارى از اين مدت را هم درك كند كافى است.
عرفات به معنى عرفان، شناخت، آشنايى، فهم و اعتراف است، لغتى است كه هم از ديدگاه اهل معرفت وصاحبدلان و هم از نظر جامعه شناسان و آگاهان مورد دقت و موشكافى قرار گرفته است. «(3)
علل الشرايع، ج 2، ص 436
لسان العرب،« عرفات»
»و به جهت آنكه درصحراى عرفات وقوف انجام مىپذيرد به آن «موقف» نيز گفته مىشود.
به موقف عرفات و به مجمع عرصات به حشرو نشرو بقا و لقا و حور و قصور «(4)»
رشيد الدين وطواط
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين، ص 63
2) - عرفات صحرايى است مسطح به وسعت و مساحت تقريبى 98 كيلومتر مربع به طول دوازده و عرض هشت كيلومتر، فاصله آن تا مكه 22 كيلومتر است
3) - در علت نامگذارى به عرفات برخى گفتهاند جبرئيل در روز عرفه پس از زوال شمس به ابراهيم گفت:« اعترف بذنبك واعرف مناسكك» به گناهت اعتراف كن و با مناسكت آشنا شو. و بدين سبب عرفات نام گرفت. برخى ديگر گفتهاند زمانى كه جبرئيل مشاهد حج را به ابراهيم نشان مىداد به او گفت:« اعَرِفْتَ اعَرِفْتَ» آيا فهميدى و دانستى؟ ابراهيم گفت:« عَرِفْتُ عَرِفْتُ»؛ فهميدم دانستم. برخى ديگر گفتهاند وقتى آدم و حوا از بهشت خارج شدند در اين سرزمين همديگر را شناختند« عَرِفَها وَعَرِفَتْهُ».
4) - رشيدالدين وطواط، ديوان، ص 269
چون به موقف رسند از پس شوط سنگ آن راه اشكبار كنند «(1)»
جمالالدين اصفهانى
دشت موقف را لباس از جوهر جان ديدهاند كوه رحمت را اساس از گوهر كان ديدهاند
عرضه گاه دشت موقف عرض جنات است از آنك مصنع او كوثر و سقاش رضوان ديدهاند
هشتم ذىالحجه در موقف رسيده چاشتگاه شامگه خود را به هفتم چرخ مهمان ديدهاند «(2)»
خاقانى
وانگه بهموقف آى و به قرب جبل بايست پس بامداد بار دگر بيست هم بجا «(3)»
مولوى
در سرزمين عرفات مسجدى است به نام مسجد نمره و در روايت است آن هنگام كه وقت نماز ظهر رسيد غسل كن و يا وضو بگير ... آنگاه در مصلا نماز ظهر و عصر را با يك اذان و دو اقامه پشت سرهم برگزار كن «(4)» و مستحب است پيش از اذان ظهر امام جماعت براى اعلام مناسك خطبه بخواند. «(5)»
آمدن از راه به مسجد نمره
ناقه روان جانب مسجد بران بر اثر ناقه پيغمبران
وقت زوال است فرو گير بار داخل مسجد شو و فرصت شمار
خلق در آن جمع به پهلوى هم انس گرفته همه بر بوى هم
منتظر آنكه به جمع و به قصر جمع گذارند به هم ظهر و عصر
خطبه كند بر سر منبر خطيب راست چو از شاخ شجر عندليب
نغمه داوودى و سوز درون ديده و دل خون كند و غرق خون
چون كه به هم جمع شود ساز و سوز آن كند آن كاتش آتش فروز
مطبخ آدم به شمال جبل گشته سكون فقرا را محل
گه كه در او سر زده خون جگر دودهصفت گشته سيه فام تر
گه كه در او شعله زده دود آه گشته عيان از شب تاريك ماه
نورى كه گه شعله زدش گا ه برق سايه فكنده فقرا را به فرق
قبه كه بر قله كوه آمده نورفشان چون مهى خرگه زده
هست عيان در نظر اهل دين خانه ياقوت و سپهر برين «(1)»
محيى لارى
در سرزمين عرفات، كوهى است به نام «جبل الرحمه» يا «كوه رحمت» كه مستحب است وقوف در پايين اين كوه و در زمين هموار انجام پذيرد و بالا رفتن از اين كوه در ايام وقوف مكروه است.
از مسجد به پاى جبل آمدن
خيز كه شد وقت دعا را محل ناقه روان ساز به پاى جبل
چون كه نظر بر جبل افتد تو را از سر اخلاص بخوان اين دعا
سر به سر آن جبل از هر گروه ريخته چون ريگ به هم كوه كوه «(2)»
محيى لارى
كوه رحمت حرمتى دارد كه پيش قدر او كوه قاف و نقطه «فا» هر دو يكسان ديدهاند «(1)»
خاقانى
جبريل خاطب عرفات است روز حج ازصبح تيغ و از جبل الرحمه منبرش «(2)»
خاقانى
خود فلك خواهد تا چنبر اين كوس شود تاصداش از جبلالرحمه به تنها شنوند «(3)»
خاقانى
درصفت جبل الرحمه
پس بر سر كوى رحمت آيى آن قبله عهد آشنايى
آدم به سرش فراز رفته طاق آمده جفت باز رفته
جودى همه ساله در طوافش العبد نوشته كوه قافش
نز روى بلندى از پى نور دندانه تيغ او سر طور
بر هم كمريش طور طرف است سنگش زرصرف و سنگ صرف است «(4)»
خاقانى
آن جبلى كش عرفات است نام هست فروتر ز جبلها تمام
پربود از رحمت حق دامنش انس و ملك جمع به پيرامنش
سايه آن در عرفات جنان مىدهد از ظل الهى نشان
گرچه به صورت ز جنان اصغر است ليك به معنا ز همه برتر است
چون حجب واحد حى غفور آمده هفتاد چه ظلمت چه نور
و آن همه اسباب و حجابى ز پى جز به رياضت نتوان كرد طى «(5)»
محيى لارى
وصف ديگرى از عرفات «(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: من لم يغفر له فى شهر رمضان لم يغفرله الى قابل الا ان يشهد عرفه؛ كسى كه در ماه رمضان آمرزيده نشود بخشيده نمىشود تا زمانى كه عرفه را درك كند.
اين عرفات است فراغت كجاست هر كسى امروز به خود مبتلاست
كه به كه امروز تواند شدن جان نكند فكرصلاح بدن
بهر چرا ناقه مبر سوى دشت باش كه امشب شد و فردا گذشت
خلق فتاده همه پهلوى هم پهلويشان رفته و بازوى هم
از جبل و دشت وى آثار نه هيچ به جز خلق نمودار نه
دامنش از خيل شتر فوج فوج گشته چو دريا كه در آيد به موج
كوه چنان، دشت چنين زد به راه راه روان برشده باصبحگاه
دست دعايى است كه بر آسمانست داشته هر سوى زمين وزمانست
دست تهى، پاى تهى، سر تهى كوه و زمين جمله تهى در تهى
زين همه يكباره برآمد نفور خواست «(2)» قيامت نگر و نفخ صور
دل به درون گرم چو خورشيد شد رعشه تن بر نهج بيد شد
شيوه شيون به بدن راه يافت تنگى دل دستگه آه يافت
نعره يارب به فلك بر گذشت اشك روان آمد و از سر گذشت
گشت فلك زخم گه تير آه رحمت حق ريخت بر آن جايگاه
جمع به هم آمده انس و ملك پر ز فغان كرده رواق فلك
سوز درون بين كه به هر ياربى سوخته بر چرخ فلك كوكبى
از نم درياى كرم كوه كوه فيض خدا ريخته بر آن گروه
گريه يك كودك حلوا فروش بحر سخا و كرم آرد به جوش
روز چنين آتش دلهاى زار جوش برآورد ز ششصد هزار «(3)»
محيى لارى
درصفت عرفات و تراكم خلق
زآنجا كه عنان دل بپيچى راه عرفات را بسيجى
آيى به پناهگاه بشرى دشت عرفات و ركن اعلى
آن مقصد عزم ره نوردان آن غايت كار نيكمردان
دهليز سراچه الهى دهليز چهصدر پادشاهى
ماتمگه راندگان برونش دولتگه خواندگان درونش
بيرون و درونش هست ماناك دامان اثير و جيب افلاك
زين سو همه حيرت آورد بر زآن سو به جوار حق كشد سر
اين دار خلاف و دير خذلان آن شط امان و خط ايمان
خلق دو سراى حاضر آنجا ميعاد و معاد ظاهر آنجا «(1)»
خاقانى
خشم كردن اميرالمؤمنين على عليه السلام بر سائلى كه از مخلوق سؤال مىكرد «(2)»
شير خدا كان سخا بحر جود قطب زمين اختر برج وجود
روز چنين بودكه شد در غضب چونكه از او كرد گدايى طلب
در عرفات و طلب از غير دوست كورى بخت است و سياهى روست
هر كه در اين بزم بود زآن قبيل هست در او نشئه ظل السبيل
رحمت حق است كران تا كران چون طلبد سايلى از ديگران
هر كه در اين وقف بدانجا رسيد بار دگر آمده از نو پديد
بار گناه از همه كس لخت لخت ريخته چون برگ ز شاخ درخت
گرمى اين كوره اكسير اثر نقد وجود همه را كرده زر
دردى دل رفته به پالودگى گشته قدح پاك ز آلودگى
1) - خاقانى، تحفةالعراقين، ص 121
2) - امام باقر عليه السلام فرمود: در روز عرفه هيچ سائلى رانده نمىشود. امام سجاد در روز عرفه ديد: كسى دست گدايى به سوى ديگران دراز كرده. به او فرمود: واى به تو آيا در چنين روزى از غير خدا طلب مىكنى؟ همانا اميد مىرود كه حتى دعا براى فرزندانى كه در شكم مادران هستند آنها را سعادتمند كند. الحج فى الكتاب و السنه به نقل از الفقيه، ج 2، ص 136
ظلمت زنگ از دل آئينه رفت از ته دل محنت ديرينه رفت
تيرگى شب به سحرگه رسيد گرد افقصبح سعادت دميد
ماه برون آمد از ابر سياه گشت شب تيره از آن چاشتگاه
پرده مانع ز نظر چاك شد چشم جهان بين ز سبل پاك شد
زنگ خسوف از رخ مه دور گشت سر به سر از پرتو خور نور گشت
سنگ كزان آب روان بسته بود چشمهاى از زلزله هر سو گشود
بادصبا برد حجاب از ميان بر همه شد شاهد معنى عيان
گفت پيمبر كه بود شرك راه هر كه برين است كه ماندش گناه
در عرفات اين همه سرتاقدم غرقه به خونند ز اشك ندم
شد ز نم چشم و درون رفيق وادى عرفات كواد العتيق
خلق همه بار گنه ريخته راحله از جاى بر انگيخته
گشته سبكبار ز بار گناه روز سر شوق نهاده به راه
چونكه سبكبار شود راحله زود به منزل برسد قافله
خوبتر اين است كه من بعد شام خلق در آيند به ارض حرام
باز چه شامى است كه گيسوى دوست از سبب نسبت او مشكبوست
كوكب اقبال از آن شد پديد شام چنين به بود ازصبح عيد
مشترى و زهره به تابندگى دارد از او منصب فرخندگى
مشك ختا غاليهسا گشت از او گشته از او بادصبا مشكبو
محنت غربت برد از دل به در شام غريبان دگر است اين دگر
راه روان را به زمانى چنين پاى نيايد ز فرح بر زمين
از عرصات آنكه به باغ جنان روى نهد چون نبود شادمان «(1)»
محيى لارى
آمده سوى مكه از عرفات زده لبيك عمره از تنعيم
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين ص 66 تا 68
گفت نى گفتمش چو در عرفات ايستادى و يافتى تقديم
عارف حق شدى و منكر خويش به تو از معرفت رسيد نسيم «(1)»
ناصر خسرو
تو كعبه جلالى و ارباب شرع را خوارزم و آب او عرفات است و زمزم است «(2)»
رشيدالدين وطواط
تو كعبه آمالى و زقافله شكر هر جا كه رود ذكر تو گويى عرفات است «(3)»
انورى
بينى به موقف عرفات آمده مسيح از آفتاب جامه احرام در برش «(4)»
خاقانى
پريرنوبت حج بود و مهد خواجه هنوز از آن سوى عرفات است چشم بر فردا
خاقانى
سر كوشان عرفات است و سراشان كعبه دوستان همچو خليلند و رقيبان نمرود
به منا و عرفاتم ز خدا در خواهيد كه هم از كعبه پرستان خداييد همه
خاقانى
چو عيد و چون عرفه عارفان اين عرفات به هر كه قدر تو دانست مىدهند برات «(5)»
مولوى
بر عرفات حضرتش من چو وقوف يافتم كيستكه در حضور من دعوى «من عرف» كند «(6)»
اوحدى مراغى
عرفات عشق بازان سر كوى يار باشد به طواف كعبه زين در نروم كه عار باشد «(1)»
كمال خجندى
به موقف عرفات ايستاده دعا خوان من از دعا، لب خود بسته گفتگوى تو كردم «(2)»
جامى
تا نشود در عرفاتت وقوف كى شود از راه نجاتت وقوف «(3)»
جامى
بر سر كوى تو ناكرده وقوف حاجيان را چه وقوف از عرفات «(4)»
جامى
مروه سعى صفا حجر عرفات طيبه و كوفه كربلا و فرات
هر يك آمد به قدر او عارف بر علوّ مقام او واقف «(5)»
جامى
«(6)»
پس از غروب آفتاب در روز عرفه، حركت به سوى مشعرالحرام آغاز مىشود، فاصله عرفات تا مشعر دوازده كيلومتر است. مىتوان اين مسير را پياده طى كرد. از
1) - كمال خجندى، ديوان، ص 165
2) - جامى، ديوان
3) - جامى، تحفةالاحرار، ص 155
4) - جامى، ديوان، ص 186
5) - جامى، سبحة الابرار، سلسلةالذهب، ص 226 در مدح امام زينالعابدين
6) - افاضه در لغت از فيض و فيضان گرفته شده كه به معنى طغيان آب و شدت جريان و سيل است. و فيضان النهر، يعنى طغيان رودخانه. فاض يعنى پر شد، لبريز شد، از حد بيرون رفت، فراوان بود. و افاض القوم من المكان يعنى روان شدند مردم از آنجا و متفرق گرديدند. و افاض القوم فى الحديث، يعنى شتاب و سرعت كردند و درآمدند در اخبار. و افاضه در اصطلاح حج، يعنى، كوچ از عرفات به مشعر و از مشعر به منى. كوچ اول از غروب آفتاب شروع مىشود و كوچ دوم از طلوع آفتاب. و بين اين دو كوچ،« بيتوته» و« وقوف مشعر» است
آداب حركت اين است كه با تن و دلى آرام حركت كند و در راه رفتن ميانه رو باشد و اگر مىخواهد به هنگام و به موقع به مقصد برسد بايد آهسته و پيوسته حركت كند، به گونهاى برود كه بتواند نماز مغرب و عشا را با هم با يك اذان و دو اقامه در «جمع» بخواند. «(1)» برخى علت نامگذارى مشعر را به «جمع» جمع بين نماز مغرب و عشا دانستهاند. «(2)»
اين مكان سه نام دارد «مشعر»، «مزدلفه» و «جمع». مزدلفه اسم فاعل است از مصدر «ازدلاف» از ريشه «زلف» به معنى قرب، درجه، منزلت؛ جمع است، اجتماع است. مشعر است، سرزمين شعور است و آگاهى، سرزمين در خود فرو رفتن و به خدا رسيدن، سرزمين عروج و پرواز، سرزمين رشد و كمال، سرزمين ذكر و دعا، سرزمين فكر و انديشه. وقوف «(3)»
در مشعر مانند وقوف در عرفات واجب و يكى از اركان حج است؛ يعنى ترك آن چه عمدى و چه سهوى، موجب بطلان حج است و حد واجب وقوف در مشعر «بينالطلوعين» است، بين طلوعصبح و طلوع آفتاب، و اگر كسى مقدارى از اين وقت را هم در مشعر باشد كفايت مىكند و اين را وجوب اختيارى گويند. بيتوته اين شب نيز واجب است يعنى اگر قبل از طلوع فجر به آنجا رسيد ماندن در آنجا بر او واجب است.
مهمترين عمل و برنامه مستحب مشعر دوتاست اول احيا و شب زندهدارى.
هر كه بود مقبل و بيدار بخت افكند آنجا ز پى خواب رخت
خواب كه ديده است كه غفلت بردصحت روح آرد و علت برد
ديده آن بخت كه نغنوده بود كرد مه طالع آنجا غنود «(4)»
محيى لارى
1) - فروع كافى، ج 3، ص 469
2) - انما سميت المزدلفة جمعاً لا نه جمع فيها المغرب و العشاء باذان واحد و اقامتين. علل الشرايع، ج 2، ص 437
3) - وقوف؛ يعنى آگاهى، شناخت، اطلاع، درنگ، ايستادن. اينجا بايد آگاه باشى از چه؟ از هر چه مربوط به تو و دين تو و دنياى تو و سرنوشت توست تو بايد شيطان را بشناسى و از دسيسههاو ترفندهاى نو به نو او آگاهى داشته باشى و راههاى مبارزه با او را بدانى. تو بايد آگاه باشى تا مورد هجوم ندانم كاريها و مشكلات قرار نگيرى، العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس
4) - محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 69
دوم از مستحبات مشعر جمع كردن هفتاد سنگريزه براى رمى جمرات و سنگ زدن به شياطين است.
به كه در آن شب به شمار آورى ريزه سنگى كه به كار آورى
ريزه آن سنگ كه تسبيح گوست در كفت اربنگرى از ذكر اوست
در تو قصورى است كه آن گوش نيست ورنه وى از زمزمه خاموش نيست «(1)»
تا بود كعبه و منا وصفا تا بود مشعر و مقام و حطيم «(2)»
عمعق بخارى
رانده ز اول شب بر آن پايه و بشكسته سنگ نيم شب مشعل به مشعر نور غفران ديدهاند «(3)»
خاقانى
جان خاك اشترى كه كشد بار حاجيان تا مشعرالحرام و تا منزل منا «(4)»
مولوى
درصفت مزدلفه گويد
ز آن سو چو تمام شد عيارت بر مزدلفه است مزد كارت
آن جاى اجابت دعاهاست ملجاء انابت از خطاهاست
صاحب نظران هفت پرده از سنگش سنگ سرمه كرده
رضوان اثرش به ديده جسته خاكش به هزار آب شسته «(5)»
خاقانى
درصفت مشعرالحرام
ز آنجا چو شروط شد تمامت راه است به مشعر الحرامت
انبه بينى چو روز محشر از معشر جن و انس، مشعر
در گوش تو آيد از مسالك آواز رو آ رو ملائك
بكران فلك ميان مردان مجمردار و سپند گردان
سيمرغ گرفته بوى عنبر چون طاوسان به فرق مجمر «(1)»
خاقانى
رفتن به مزدلفه
خلق جهان از عجم و از عرب با لب خندان و دل پر طرب
جمله سوى مزدلفه رو نهند بر خس آن باديه پهلو نهند
چون به زمينش گذر افتد تو را به كه بخوانى به نياز اين دعا «(2)»
بار فرو گير در آن مرحله از پى بى توشه روان راحله
هر كه بود مقبل و بيدار بخت افكند آنجا ز پى خواب رخت
خواب كه ديده است كه غفلت بردصحت روح آرد و علت برد
ديده آن بخت كه نغنوده بود كرد مه طالع آنجا غنود
در ته پهلوى تو آن خاك زبر به بود از بستر سنجاب و كبر
چون كه شدى پاك ز آلودگى از پى پاكى بود آسودگى
در عرفات امر به بخشايش است از پى بخشش همه آسايش است
به كه در آن شب به شمار آورى ريزه سنگى كه به كار آورى
ريزه آن سنگ كه تسبيح گوست در كفت ار بنگرى از ذكر اوست
در تو قصورى است كه آن گوش نيست ور نه وى از زمزمه خاموش نيست
صبحدم آور به وقوفش قيام تا كه شودصبح تو روشن تمام
بهر وقوفش چو قيام آورى كار حج خود به نظام آورى
حين وقوف از سرصدق تمام ناظر مشعر شده گو اين كلام «(1)»
محيى لارى
پس از طلوع آفتاب و يا كمى قبل از آن سپاه ميليونى توحيد دومين «افاضه» و كوچ بزرگ خود را به سوى منا براى مبارزه با شيطان بزرگ آغاز مىكند. تا رسيدن به جمرات حدود هفت كيلومتر راه است.
امامصادق مىفرمايد:
پيامبر خدا اين مسير را با آرامش و سكينه و وقار مىپيمود و زبانش به ذكر خدا و استغفار مشغول بود. «(2)» و پيوسته به مردم مىگفت: «ايهاالناس: السكينه السكينه.» و وقتى به وادى «محسر» مىرسيد «هروله» مىكرد، سپس به همان شيوه اول خود آرام آرام حركت مىنمود. «(3)»
حاجى براى سنگ زدن به شيطان وارد سرزمين منا مىشود. منى، سرزمينى است به طول 3600 متر كه از وادى «محسّر» كه در مشعر قرار دارد شروع و به جمره عقبه ختم مىشود.
منى يعنى؛ آرزو «(4)»، آرمان، ايده، آزمايش، خون ريختن.
هنگامى كه نام منا برده مىشود بيشتر دومين عمل اين سرزمين كه قربانى و
1) - اللهم بحق مشعرالحرام والبيت والشهرالحرام و الركن والمقام بلغ روح محمد صلىاللَّه عليه وآله واصحابه منى التحية والسلام وادخلنا دارالسلام يا ذاالجلال و الاكرام نقل شده از: محيى لارى، فتوح الحرمين، ص 68 و 69
2) - علل الشرايع، ج 2، ص 444
3) - الحج فى الكتاب و السنه، از دعائم الاسلام، ج 1، ص 322
4) - علل الشرايع، ج 5، ص 435
ذبح و خون ريختن است به ياد مىآيد.
امام رضا در نامهاى كه به محمد بن سنان نوشته علت نامگذارى منى را چنين بيان كرده است:
جبرئيل به ابراهيم گفت هر چه از خدا مىخواهى بخواه. ابراهيم هم نزد خود چنين آرزو كرد كه اى كاش خداوند به جاى اسماعيل قوچى را فرمان دهد تا ذبح نمايد و آرزوى ابراهيم برآورده شد. «(1)»
ملك رى از قرمطيان بستدى ميل تو اكنون به منا وصفاست «(2)»
فرخى سيستانى
فاضلتر از كوه منا در وى سعادت را بنا آواز گورانش غنا بانگ غزالانش غزل «(3)»
لامعى گرگانى
تا بود كعبه و منا وصفا تا بود مشعر و مقام و حطيم «(4)»
عمعق بخارى
تك عمل بدويدم چو محرمان به صفا سرامل ببريدم چو حاجيان به منى «(5)»
اثير اخسيكتى
چون سليمان كرد آغاز بنا پاك چون كعبه، همايون چو منا «(6)»
مولوى
1) - در مجمع البحرين آمده است: سُمّى منى لما يُمنى به من الدماء؛ اى يُراق، لقوله تعالى:« من مَنّىٍ يُمنى» منا را منا ناميدند به جهت ريخته شدن؛ يعنى ريخته شدن خون
2) - فرخى سيستانى، ديوان، ص 19
3) - لامعى گرگانى، قرن پنجم، ديوان، ص 78
4) - عمعق بخارى، ديوان، ص 182
5) - اثيراخسيكتى، ديوان، ص 307
6) - مولوى، مثنوى به شرح جعفرى، ج 9، ص 455؛ نيكلسون، ج 2، ص 305؛ رمضانى، ج 4، ص 223
تو چنان جلوه كنى گفتا كه نى باديه نا رفته چون گويم منى «(1)»
مولوى
كبش منى را به منا ريز خون نفس دنى را به فنا كن زبون «(2)»
جامى
آن كس است اين كه مكه و بطحا زمزم و بوقبيس و خيف و منا
جامى
درصفت منى
بينى زمى منى زحل سان مريخ سلب ز خون قربان
خاكش همه شام رنگ و گلگون سرخى شفق گرفته از خون
خوابى كه خليل ديد شبگير جز در بر او نكرده تعبير
هر پيشكشى كه او نهاده حق كرده مزيد و باز داده
با توست دلم كبوتر آسا قربانش كنى به ساعت آنجا
ور تو نبوى به ذبح راجح بدهيش به دست سعد ذابح «(3)»
خاقانى
«(4)
اولين برنامه واجب در سرزمين منا زدن هفت سنگريزه به شيطان است.
1) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 6، ص 435؛ نيكلسون، ج 2، ص 44؛ رمضانى، ج 3، ص 149
2) - جامى، تحفةالاحرار، ص 55
3) - خاقانى، تحفةالعراقين، ج 3، ص 149
4) - على بن جعفر گويد از برادرم موسى بن جعفر از رمى جمرات و علت آن پرسيدم فرمود: ابليس در اين مواضع خود را بر ابراهيم نشان داد و ابراهيم او را سنگسار كرد و به اين دليل سنت و قانون شد. امام صادق مىفرمايد: اولين كسى كه رمى جمار كرد آدم عليه السلام بود و پس از آن فرمود: شيطان در كنار جمرات نزد ابراهيم مجسم شد و جبرئيل گفت: اى ابراهيم او را رمى كن. او هم در موضع جمره عقبه وى را رمى كرد.
شيطانى كه امروز هدف تاخت و تاز قرار مىگيرد اسمهاى متعددى دارد و عجب اسمهايى! جمره عقبه! جمره كبرى! شيطان بزرگ «(1)»
. در رمى جمرات علاوه بر آنكه حكمتهايى در دفاع و جهاد و مبارزه با شياطين در آن نهفته شده حكمتهاى ديگرى دارد كه مهمترين آنها مبارزه با غرايز مادى و عادتها و فعلهاى مذموم و ناپسند است.
گفت نى گفتمش چو سنگ جمار همى انداختى به ديو رجيم
از خود انداختى برون يكسر همه عادات و فعلهاى ذميم «(2)»
ناصر خسرو
و حكمت ديگرى كه در رمى جمرات نهفته و بيشتر عرفا بر آن تكيه دارند مبارزه با هواهاى نفسانى و خواهشهاى درونى و انديشهها و تفكرات شيطانى است، زيرا مهمترين دشمن انسان همين نفسى است كه در درون انسان قرار دارد «(3)
فعندما رميت الجمار نويت انك رميت عدوك ابليس و عصيته بتمام حجك النفيس؟ مستدرك، ج 2، ص 178؛ زمانى كه رمى جمرات كردى نيت كردى كه دشمن خود ابليس را رمى مىكنى و با او دشمنى مىورزى؟
و در حديث ديگرى امام صادق مىفرمايد:
وارمِ الشهوات والخساسة والدنائة والذميمة عند رمى الجمار، مستدرك، ج 2، ص 187؛ هنگام رمى جمرات شهوت و فرومايگى و پستى و اخلاق ناپسند را از خود بيرون انداز.
چيست رمى الجمار نزد خرد نفس اماره سنگسار كنند
جمال الدين اصفهانى، ديوان، ص 142
سنگ به دست آر ز رمى جمار ديو هوا را كن از آن سنگسار
جامى، تحفة الابرار، ص 55
».و حكمت ديگر رمى جمرات ياد آورى فداكارى حضرت ابراهيم و اسماعيل است.
آن زمانى كه حضرت ابراهيم مىخواست فرزند خود را قربانى كند شيطان بر سر راه او قرار گرفت و او را از اين كار منع كرد و در هر نوبت ابراهيم با انداختن هفت سنگ او را
1) - يك شيطان است با اسامى مختلف و اين بيانگر تعدد حيلهها، فريبها و ترفندهاى اوست و نيز بيانگر اهميت و بزرگى كار حج گزار است. وى با هجوم به او عملًا ثابت مىكند كه بايد با شيطان بزرگ كه رهبر ديگر شيطانهاست در افتاد، بايد مبارزه با او را اصل قرار داد، زيرا او امالفساد و مايه همه تباهيها و مركز همه عفونتهاست
2) - ناصر خسرو، ديوان، ص 300
3) - اعدى عدوك نفسك التي بين جنبيك. از همين رو امام سجاد- ع- خطاب به شبلى فرمود:
از خود دور نمود. «(1)»
بسته خليل از پى قربان پسر كآمده شيطان لعينش به سر
سنگ بر او كرده حوالت خليل كرده توجه به خداى جليل «(2)»
محيى لارى
گفت نى گفتمش چو سنگ جمار همى انداختى به ديو رجيم
از خود انداختى برون يكسر همه عادات و فعلهاى ذميم «(3)»
ناصر خسرو
چيست رمى الجمار نزد خرد نفس اماره سنگسار كنند «(4)»
جمالالدين اصفهانى
در سه جمره بوده پيش مسجد خيف اهل خوف سنگ را كانداخته بر ديو غضبان ديدهاند «(5)»
خاقانى
پس از ميقات حج و طوف كعبه جمار و سعى و لبيك و مصلى «(6)»
خاقانى
و آنگاه رو سوى منى آر و بعد از آن تا هفت بار مىزن و مىگير سنگها «(7)»
مولوى
شرح احرام و وقوف وصفت رمى و طواف با دل خويش به تقرير دگر بايد كرد «(8)»
اوحدى مراغى
سنگ به دست آر ز رمى جمار ديو هوا را كن از آن سنگسار «(1)»
جامى
درصفت جمره
زآنجا سوى جمره دركشى راه از شعله عشق بر كشى آه
مردم همه سنگبار بينى ديوان همه سنگسار بينى
روح از پى قهر دشمنانش عراده نهاده در ميانش
سنگى كه ز دستها بجسته پيشانى اهرمن شكسته
هر سنگ در آن مبارك اوطان چون نجم شهاب و رجم شيطان «(2)»
خاقانى
در عقب سوق منا بر شمال سر زده كوهى است در اوج جلال
دامن آن كوه ز رب جليل آمده قربانگه ابن خليل
شغل كسان است برون از حساب رو تو سوى جمره اول شتاب
آنكه بود بر عقب پاى او بر سر كوه آمده مأواى او
سنگ برون آر و جهادى بكن ازصف آن معركه يادى بكن
قوم كه شمشير قضا مىزنند نعره تكبير فنا مىزنند
سعى و طواف آمده چون هفت بار شد عدد سنگ همان اختيار
هفت كرت سنگ بر آن ميل زن ميل چو بر روى عزازيل زن
بسته خليل از پى قربان پسر كامده شيطان لعينش به سر
سنگ بر او كرده حوالت خليل كرده توجه به خداى جليل
مار عزازيل شود منهذب رمى نما اول و قربان عقب «(3)»
محيى لارى
پس از رمى جمرات، دومين عمل كه در سرزمين منى بايد انجام داد ذبح گوسفند يا گاو يا شتر در راه خداست. و چون حاجى توانست شيطان را از خود دور كند و با او مبارزه كند روز پيروزى اوست. بايد اين روز را جشن بگيرد و در راه خدا قربانى كند. بايد دست او به ريختن خون عادت كند «(1)». همان گونه كه اسلحه به دست گرفت و با شيطان در افتاد، اينجا نيز چاقو به دست مىگيرد و خشم و خشونت خود را ظاهر مىسازد. آرى بايد از قربانى و قربانگاه به ياد فداكاريهاى ابراهيم و اسماعيل افتاد و از آن درس ايثار و از خود گذشتگى گرفت. بايد از بهترين چيز خود گذشت تا به نيكى رسيد. «(2)»
بايد از قربانى درس تقوى و فداكارى آموخت. اين خون و گوشت به خدا نمىرسد بلكه هدف از قربانى رسيدن شما به تقوى است. «(3)»
به راستى كه قربانى و قربانگاه يكى از شعائر بزرگ الهى «(4)» و يكى ازصحنههاى تكان دهنده اعمال حج و يكى از آموزندهترين مدرسههاى تعليم و تربيت است. و به راستى قربانى تجسمى از كشتن نفس اماره است و براى رسيدن به قرب پروردگار بايد گلوى هواى نفس و منيت و طمع را بريد و نفس دنى و شوم و لئيم را در راه خدا قربانى كرد. «(5)
و اذبح حنجرة الهوى والطمع عنك عند الذبيحة. مستدرك، ج 2، ص 188؛ هنگام قربانى گلوى هواى نفس و طمع را ببر.
و در حديث ديگرى امام سجاد- ع- به شبلى فرمود:
فعندما ذبحت هديك نويت أنك ذبحت حنجرة الطمع بما تمسكت به من حقيقة الورع مستدرك، ج 2، ص 187؛ هنگام قربانى نيت كردى كه براى رسيدن به حقيقت تقوى گلوى طمع را ببرى؟
»گفت نى گفتمش چو مىكشتى گوسفند از پى يسير و يتيم
قرب خود ديدى اول و كردى قتل و قربان نفس شوم لئيم «(6)»
ناصر خسرو
1) - در مجمع البحرين آمده است: سُمّى مِنى لما يُمنى به من الدماء اى يُراق. منى ناميده شده زيرا در آن خون ريخته مىشود
2) - لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون. آل عمران/ 92
3) - لن ينال اللَّه لحومها ولا دماؤها ولكن يناله التقوى منكم، حج، ص 37
4) - والبدن جعلناها لكم من شعائر اللَّه، حج، ص 36
5) - امام صادق- ع- مىفرمايد:
6) - ناصر خسرو، ديوان، ص 300
رواست ار تو مرا مىكشى به تيغ فراق از آنكه رسم بود در حج اى پسر قربان «(1)»
مسعود سعد سليمان
هر كه را فتحنامه عيد دل است جانش قربان عيد ما شده گير
وان دگر عيد ماه رايت ماصفوت مروه وصفا شده گير «(2)»
مختارى غزنوى
در مناى قرب، ياران جان اگر قربان كنند جز به تيغ مهر او در پيش او بسمل مباش «(3)»
سنايى
ز يك طرف گلوى گاو مىبرد ناهيد ز يك جهت بره قربان همىكند بهرام «(4)»
ظهير فارابى
بامدادان نفسحيوان كرده قربان در منى ليكقربانخواص ازنفسانسان ديدهاند «(5)»
خاقانى
چون كه با تكبيرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بيرون شدند
معنى تكبير اين است اى امام كاى خدا پيش تو ما قربان شديم
وقت ذبح اللَّهاكبر مىكنى همچنين در ذبح نفس كشتنى
من چو اسماعيل و جان همچو خليل كرد جان تكبير بر جسم نبيل «(6)»
مولوى
چو سعى كردم و همت نكرد قربانى ز كبش هستى من در مناى انديشه «(7)»
سيف فرغانى
ناگه علاءالدوله تو در كعبه وصلم روى گر در مناى عاشقى خود را تو قربان مىكنى «(8)»
علاءالدوله سمنانى
كبش مَنى را به مِنى ريز خون نفس دَنى را به فنا كن زبون «(1)»
جامى
هست روز عيد و خلقى مىشود قربان تو هر كه قربانت نمىگردد ز حيوان كمتر است «(2)»
فيضى
خيز و ببينصحن و منا روز نحر دم به دم از خون فدا گشته بحر
حمد و ثناى احد ذوالجلال ورد زبان ساز چو دارى مجال «(3)»
محيى لارى
باز در آن كوش كه قربان كنى هر چه كنى كوش كه با جان كنى
تيغ وفا بر گلوى جان بنه گردن تسليم به فرمان بنه
دست چه باشد كه از آن خون چكد خوش بود آن كز دل محزون چكد
جان كه نه قربانى جانان شود جيفه تن بهتر از آن جان شود
ساحت اين عرصه كه ارض مناست سر به سر اين دشت فنا بر فناست
كشته در اين بى حد و قربان بسى تشنه به خون تيغ به كف هر كسى
هر كه نشد كشته شمشير دوست لاشه مردار به از جان اوست
سرخى خون آيت صنعاللَّه است كشته شو آنجاى كه قربانگه است
آن همه جوينده كه اينجا درند جان بفروشند و غم دل خورند
يك طرفش آمده خونها به جوش وز طرفى جوشش كالا فروش
هر كسى و همت والاى خويش سود برد در خور كالاى خويش «(4)»
محيى لارى
حاجى با قربان كردن گوسفند به ياد فداكاريهاى حضرت ابراهيم آن قهرمان توحيد و ايثار مىافتد، كه در راه خدا حاضر شد از بهترين موجودى خود، جوانش،
اسماعيل بگذرد و تسليم خواست و اراده پروردگار شود. «(1)
ابراهيم شبى در خواب ديد كه بايد اسماعيل را قربان كند. اين خواب در دو شب ديگر تكرار شد و براى او شكى باقى نماند كه اين فرمان خداست. او نظر فرزند را درباره اين قربانى خواست. اسماعيل كه سيزده سال بيشتر نداشت گفت:
پدر جان به وظيفه و تكليف عمل كن و هر چه را به آن مأمور شدهاى انجام ده، ان شاءاللَّه مرا ازصابران خواهى يافت. «(2)»
در روايت است كه شيطان در جمره عقبه بر ابراهيم ظاهر شد او هفت سنگ به شيطان پرتاب و او را از خود دور كرد ديگر بار در جمره وسطى بر ابراهيم ظاهر شد اين بار نيز با هفت سنگ او را از خود دور نمود. «(3)»
بسته خليل از پى قربان پسر كآمده شيطان لعينش به سر
سنگ بر او كرده حوالت خليل كرده توجه به خداى جليل
ابراهيم به وسوسههاى شيطان توجهى نكرد و سرانجام او را نزد جمره وسطى فرود آورد و دشنه و كاردى برداشته به حلق او گذاشت؛ اما جبرئيل كارد را وارونه كرد، و اين عمل چند بار تكرار شد، آنگاه از جانب چپ مسجد خيف ندايى برخاست كه: «يا ابراهيم قدصدقت الرويا»: آنچه را در خواب مأموريت يافتى انجام دادى. جبرئيل اسماعيل را از زير دستش كشيد و قوچى را كه از قله «ثبير» آورده بود زير دست ابراهيم قرار داد «(4)» و ابراهيم مأمور شد كه آن گوسفند را به جاى اسماعيل ذبح كند. «وفديناه بذبح عظيم».
اگر خواهى كه بر آتش نسوزى چو ابراهيم قربان از پسر كن «(5)»
سنايى
1) - چنانكه امام سجاد به شبلى فرمود: هنگام قربان نيت كردى كه براى رسيدن به حقيقت تقوى گلوى طمع را ببرى و آيا در خاطر تو گذشت كه از سنت ابراهيم در قربانى فرزندش و ميوه دلش و گل خوشبوى قلبش پيروى كنى؟
2) - صافات، آيات 101 تا 107
3) - طبرى، ج 1، ص 166
4) - فروع كافى، ج 4، ص 208
5) - سنايى، ديوان، ص 980
به عشق از جان تقرب كرد عاشق چو اسماعيل از قربان نترسد «(1)»
قوامى رازى
آورده هر خليل دلى نفس پاك را خون ريخته موافقت پور هاجرش «(2)»
خاقانى
باز اسماعيل را بين سوگوار جان او قربان شده در كوى يار «(3)»
عطار
ذكر اسماعيل و ذبح و جبرئيل ذكر قصه كعبه و اصحاب فيل «(4)»
مولوى
من چو اسماعيليانم بىحذر بل چو اسماعيل آزادم زسر «(5)»
مولوى
من خليلم تو پسر پيش بچك سر بنه «انى ارانى اذبحك»
سر به پيش قهر نه دل برقرار تا ببرم حلقت اسماعيل وار
سر ببرم ليك آن سر آن سراست كز بريده گشتن و كشتن برست
ليك مقصودم از آن تعليم توست اى مسلمان بايدت تسليم جست «(6)»
مولوى
ما چو اسمعيل زابراهيم خود سر نپيچيم ار چه قربان مىكند «(7)»
مولوى
يا چو اسمعيل صبار مجيد پيش عشق و خنجرش حلقى كشيد «(8)»
مولوى
1) - قوامى رازى، ديوان، ص؟
2) - خاقانى، ديوان، ص 218
3) - عطار، منطقالطير، ص 12
4) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 9، ص 111؛ رمضانى، ج 3، 205
5) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 9، ص 75؛ نيكلسون، ج 2، ص 234، رمضانى، ج 3، ص 203
6) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 9، ص 90؛ نيكلسون، ج 2، ص 238؛ رمضانى، ج 3، ص 204
7) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 14، ص 612؛ نيكلسون، ج 3، ص 555؛ رمضانى، ج 6، ص 372
8) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 14، ص 418؛ نيكلسون، ج 3، ص 502؛ رمضانى، ج 6، ص 411
همچو اسماعيل پيشش سر بنه شاد و خندان پيش تيغش جان بده
عاشقان جام فرح آنگه كشند كه به دست خويش خوبانشان كشند «(1)»
مولوى
چون كه اسماعيل در جويش فتاد پيش دشنه آبدارش سر بداد «(2)»
مولوى
گفت پيغمبر كه در بازارها دو فرشته مىكند دائم ندا
كاى خدا تو منفقان را ده خلف وى خدا تو ممسكان را ده تلف
خاصه آن منفق كه جان انفاق كرد حلق خود قربانى خلاق كرد
حلق پيش آورد اسماعيل وار كارد بر حلقش نيارد كردگار
پس شهيدان زنده زين رويند و خوش تو بدان قالب بمنگر گبروش
چون خلف دادستشان جان بقا جان ايمن از غم و رنج و شقا «(3)»
مولوى
آن توكل كو خليلانه تو را و آن كرامت چون كليمت از كجا
تا نبرد تيغت اسمعيل را تا كنى شه راه، قعر نيل را «(4)»
مولوى
سومين عمل از اعمال روزدهم در سر زمين منى حلق (سرتراشى) يا تقصير (كمى از مو و ناخن چيدن) است كه پس از رمى جمره عقبه و قربانى، انجام مىپذيرد. «(5)»
1) - مولوى مثنوى، به شرح جعفرى، ج 1، ص 133؛ نيكلسون، ج 1، ص 16؛ رمضانى، ج 1، ص 7
2) - مولوى، مثنوى، به شرح جعفرى، ج 3، ص 461؛ نيكلسون، ج 1، ص 297؛ رمضانى، ج 2، ص 93
3) - مولوى، مثنوى به شرح جعفرى، ج 3، ص 248؛ نيكلسون، ج 1، ص 268؛ رمضانى، ج 2، ص 85
4) - مولوى، مثنوى به شرح جعفرى، ج 13، ص 484؛ نيكلسون، ج 3، ص 351؛ رمضانى، ج 6، ص 372
5) - حاجيانى كه سفر اول آنهاست بر آنها واجب است كه حلق كنند، يعنى سر را با تيغ بتراشند و كسانى كه سفر دوم به بعد آنهاست مخيرند بين حلق و تقصير كه البته حلق افضل است
يكى از حكمتهاى تراشيدن سر پاك شدن از آلودگيهاى ظاهرى و باطنى و دور شدن از عيوب آشكار و پنهان و طهارت و خروج از گناهان است. «(1)
فعندما حلقت رأسك نويت أنك تطهّرت من الادناس ومن تبعه بنىآدم وخرجت من الذنوب كما ولدتك أمك. مستدرك، ج 2، ص 187؛ هنگامى كه موى سر را تراشيدى نيت كردى كه از پليديها پاك شوى و مانند زمانى كه از مادر متولد شدى از گناهان بيرون آيى؟
در حديث ديگرى امام صادق مىفرمايد:
و احلق العيوب الظاهرة و الباطنة بحلق شعرك؛ هنگام سر تراشى، عيوب آشكار و پنهان خود را از خود دور گردان
»سر تراشيدن و احرام گرفتن سهل است از سر اين نخوت بيهوده به در بايد كرد
اوحدى
حكمت ديگر تراشيدن سر، رهايى از تعلقات است. «(2)
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى كه خاطر از همه غمها به مهر او شاد است
حافظ
» اين مو كه سبب زينت است ممكن است انسان را به خود وابسته كند. با تراشيدن آن انسان خود را از اين وابستگى رها مىسازد و از اين آخرين علاقه و علقه نيز آزاد مىشود.حلق سر گر سنتى آمد نه خرد پس فريضه ريش مىبايد سترد
ز آنكه اندر ريش چندان باد هست كان بلاىصد دل آزاد هست «(3)»
عطار
سر بكش از تيغ و فرود آر سر كرده ز سر قيد علائق به در
گر سر مويى است علائق تو را نيست يكى خدمت لايق تو را
محيى لارى
آنان كه توانستهاند در ميدان رزم و پيكار از سربگذرند پيش از آن در مدرسه منا از موى سر گذشتهاند.
رو سر تسليم و رضا پيش گير در ره دين ترك سر خويش گير
سر بتراشيد چو مو اندكى است اندك و بسيار در اين ره يكى است
محيى لارى
حاجى با تراشيدن سر از احرام بيرون مىآيد و محرمات بيست و چهارگانه به جز استعمال بوى خوش و نزديكى با همسر بر او حلال مىشود.
زندگى از سر دگر آغاز كن از بدن خويش كفن باز كن
جامه خود باز ستان از گرو جان تو نو روزى نو روز نو
بر تو شد اكنون همه اشيا حلال غير دخولى كه كنى با حلال
بر تو فدا گر شده لازم بده عقده گشايى كن و بگشا گره
سبعه نگر باز كه سيار شد يك به يك اركان همه در كار شد
هشت گدا بشمر و يك گوسفند پاره كن از يكدگرش بند بند
ور كنيش ذبح و به ايشان سپار پس متساوى دهشان اختيار «(1)»
محيى لارى
عطار نيشابورى در مصيبت نامه مىگويد:
گفت وقت حلق خلقى در حجاز بهر سنت موى مىكردند باز
از يكى پرسيد آن مجنون راه كز چه اندازيد موى اين جايگاه
گفت موى افكندن اينجا سنت است ترك اين سنت دليل محنت است
چون شنود القصه آن ديوانه راز گفت اى مشتى گداى بىنياز
حلق سر گر سنتى آمد نه خرد پس فريضه ريش مىبايد سترد
ز آنكه در ريش تو چندان بار هست كان بلاىصد دل آزاد هست
زين چه گفتم بر شماصد منت است كاين فريضه بهتر ازصد سنت است
كار كن چون وقت كارت اين دم است ز آنكه اين يك دم تو راصد عالم است
تا كى از خواب هوس بيدار شو همچو بيداران دين در كار شو
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين، ص 72
گر نخواهى كشت كرد امروز تو چون كنى فردا ميان سوز تو «(1)»
اعمال روز عيد قربان كه عبارت بود از رمى جمره عقبه و قربانى و سر تراشيدن همه به خوبى پايان يافت و به حقيقت شايسته است كه حاجى امروز را جشن بگيرد كه توانست در مبارزه پىگير خود با شيطان بزرگ و شيطان نفس پيروز شود و او را سنگسار نمايد و توانست با تراشيدن سر از همه «علاقه» ها و «تعلق» ها خود را برهاند و بر وى سزاوار است كه امروز را عيد بگيرد.
حاجى سپس اعمال ايام تشريق را در منى انجام داده به مكه مىرود و با انجام اعمال مكه از احرام بيرون مىآيد و بدين ترتيب اعمال واجب حج با خوبى و موفقيت به پايان مىرسد.
در ديوان شعرا تبريك عيد قربان بازتاب گستردهاى دارد و كمتر شاعرى پيدا مىشود كه در قصايد خويش اين عيد را به ممدوح و يا پادشاهان و بزرگان و مردم زمان خود تبريك نگفته باشد و به علت گستردگى اين تبريكها از ذكر آنها خوددارى و تنها به يك مثنوى بسنده مىشود.
صبحك اللَّهصباح السعيد بر همه ميمون بود اينصبح عيد
اين چهصباح است كه ششصد هزار بنده شد آزادصغار و كبار
بيشتر ازصبح سعادت اثر داده ز فرخندگى او خبر
غره اينصبح سعادت قرين خنگ فلك را شده نور جبين
خيز كه خورشيد علم بركشيد خلق چو انجم همه شد ناپديد
بانگ نفير آمد و محمل گذشت كوه به جامانده در اين پهن دشت
كس نكشد بهر كسى انتظار شوق منا برده ز دلها قرار
سوى منا آى و كرامت ببين گرمى بازار قيامت ببين
بس كه بود نعره جوش و خروش كر شود از غلغله خلق گوش «(2)»
محيى لارى
اى كه به مقصود ره آوردهاى ره به سوى مقصد خود بردهاى
شام تو راصبح سعادت دميد بر تو مبارك بود اينصبح عيد «(1)»
محيى لارى
پس از پايان اعمال مكه و منى يعنى پس از فراغ از اعمال حج، درصورتى كه ميسور باشد مستحب است عمره مفرده به جا آورده شود. «(2)» بدين معنى كه از منطقه حرم «(3)»
بيرون مىرود و در «ادنى الحل» يعنى نزديكترين نقطه به حرم كه «تنعيم» است محرم مىشود و سپس به مكه مىآيد و طواف و نماز طواف و سعى بينصفا و مروه را انجام مىدهد و پس از آن مخير است بين حلق يا تقصير و پس از سر تراشى يا چيدن كمى از موىصورت از احرام بيرون مىآيد و پس از آن طواف نساء و نماز طواف نساء را انجام مىدهد. به اين عمل «عمره مفرده» گويند. كه حاجى مىتواند اين عمل را از طرف خود يا پدر و مادر و يا سفارش كنندگان يا مجموع آنها به جا آورد و ديگران را در ثواب آن شريك نمايد.
آمده سوى مكه از عرفات زده لبيك عمره از تنعيم
يافته حج و كرده عمره تمام بازگشته به سوى خانه سليم «(4)»
ناصر خسرو
گر نباشد حج و عمره و رمى و قربانگو مباش اين شرف ما را نه بس كز تيغ او قربان شويم «(5)»
سنايى
پس براى عمره كردن سوى تنعيم آمده هم بر آن آئين كه حج را ساز و سامان ديدهاند
حاج را ديوان اعمالى است و آنك عمره را ختم اعمال و فذلكهاى ديوان ديدهاند «(1)»
خاقانى
عمره كردى عمر باقى يافتىصاف گشتى برصفا بشتافتى «(2)»
مولوى
درصفت عمره
ز آنجا به مقام عمره تازى از عمره طراز عمر سازى
آنجا بينى مقام محمود آنجا يابى كمال مقصود
آخر عمل از مناسك اين است آن ديوان را فذلك اين است «(3)»
خاقانى
آخرين عمل مستحب حاجى در مكه مكرمه طواف وداع است. اهل سنت اين طواف را به جاى طواف نساء، واجب مىدانند. پس از پايان اعمال حج و طواف وداع، مستحب است كه در بازگشت به وطن سرعت نمايد واز خدا بخواهد كه آخرين سفر او نباشد.
الوداع اى كعبه كاينك وقت هجران آمده دل تنورى گشته و زو ديده طوفان آمده
الوداع اى كعبه كاينك مست راوق گشته خاك ز آنكه چشم از اشك ميگون راوق افشان آمده
الوداع اى كعبه كاينك كالبد با حال بد رفته از پيش تو و جان وقف هجران آمده
الوداع اى كعبه كاينك هفتهاى در خدمتت عيش خوابى بوده و تعبيرش احزان آمده
الوداع اى كعبه كاينك روز وصلتصبح وار دير سر بر كرده و بس زود پايان آمده
الوداع اى كعبه كاينك درد هجران جانگزاى شمهاى خاك مدينه حرز و درمان آمده «(1)»
خاقانى
در طواف وداع و گريه به فراق
روز جدايى كه نبيند كسى تيرهتر است از شب هجران بسى
عاشق دل سوخته در هجر يار آورد انجم همه شب در شمار
كس نكند محنت هجر اختيار مرگ جدايى است ميان دو يار
روز وداع است و فراقش ز پس ناله برون آى و به فرياد رس
خون گرى اين ديده بهصد هاى هاى وقت جدايى است از آن خاك پاى
بخت كجا رفت هم آغوشيت هست كنون وقت سيه پوشيت
دل به مصيبت كسى افتاده طاق گه ز فراق و گهى از اشتياق
وقت وداع است و اجل در كمين خاصه وداعصنمى اين چنين
كس نكند محنت هجر اختيار مرگ جدايى است ميان دو يار
اى گل باغ ملكوت الوداع مىروم اكنون به طواف وداع
با خفقان دل و رنجصداع بوى تو جان قوت شده الوداع
جان جهانى و به از جان بسى قطع ز جان چون كند آسان كسى
اى گل مشكين به نواى عجيب قطع وصال تو كند عندليب
وصل تواش سوخت به داغ جگر تا دگرى هجر چه آرد به سر
كرده به راه طلبت جان فدا مىشود اكنون به ضرورت جدا
1) - خاقانى، ديوان، ص 371 و 372
دورى من از تو ضرورى بود ورنه كه را طاقت دورى بود
روز جدايى كه خرابم ز تو كافرم ار روى بتابم ز تو
گر ز توام دور كند بخت بد مهر توام باز كشد سوى خود «(1)»
محيى لارى
با آنكه در بحثهاى مختلف اين كتاب به ويژه در مباحث عرفانى از قصيده ناصر خسرو شاهد آورده شده با اين وجود به جهت شهرت اين قصيده، مناسب است به جهت حسن ختام، تمام قصيده، جداگانه ذكر شود.
حاجيان آمدند با تعظيم شاكر از رحمت خداى رحيم
جسته از محنت بلاى حجاز رسته از دوزخ و عذاب اليم
آمده سوى مكه از عرفات زده لبيك عمره از تنعيم
يافته حج و كرده عمره تمام باز گشته به سوى خانه سليم
من شدم ساعتى به استقبال پاى كردم برون ز حد گليم
مر مرا در ميان قافله بود دوستى مخلص و عزيز و كريم
گفتم او را «بگو كه چون رستى زين سفر كردن به رنج و به بيم
تا ز تو باز ماندهام جاويد فكرتم را ندامت است نديم
شاد گشتم بدان كه كردى حج چون تو كس نيست اندر اين اقليم
بازگو تا چگونه داشتهاى حرمت آن بزرگوار حريم
چون همى خواستى گرفت احرام چه نيت كردى اندر آن تحريم؟
جمله بر خود حرام كرده بدى هر چه مادون كردگار قديم؟
گفت «نى» گفتمش «زدى لبيك از سر علم و از سر تعظيم
مىشنيدى نداى حق و جواب باز دادى چنانكه داد كليم؟
1) - محيى لارى، فتوحالحرمين، ص 77 و 78
گفت «نى» گفتمش «چو در عرفات ايستادى و يافتى تقديم
عارف حق شدى و منكر خويش به تو از معرفت رسيد نسيم؟
گفت «نى» گفتمش «چو مىكُشتى گوسفند از پى يسير و يتيم
قرب خود ديدى اول و كردى قتل و قربان نفس شوم لئيم
گفت «نى» گفتمش «چو مىرفتى در حرم همچو اهل كهف و رقيم
ايمن از شر نفس خود بودى و ز غم فرقت و عذاب جحيم؟
گفت «نى» گفتمش «چو سنگ جمار همى انداختى به ديو رجيم
از خود انداختى برون يكسر همه عادات و فعلهاى ذميم؟
گفت «نى» گفتمش «چو گشتى تو مطلع بر مقام ابراهيم
كردى ازصدق و اعتقاد و يقين خويشى خويش را به حق تسليم؟
گفت «نى» گفتمش «به وقت طواف كه دويدى به هروله چو ظليم
از طواف همه ملائكتان ياد كردى به گرد عرش عظيم؟
گفت «نى» گفتمش «چو كردى سعى ازصفا سوى مروه بر تقسيم
ديدى اندرصفاى خود كونين شد دلت فارغ از جحيم و نعيم؟
گفت «نى» گفتمش «چو گشتى باز مانده از هجر كعبه بر دل ريم
كردى آنجا به گور مر خود را همچنانى كنون كه گشته رميم؟
گفت «از اين باب هر چه گفتى تو من ندانستهامصحيح و سقيم
گفتم «اى دوست پس نكردى حج نشدى در مقام محو مقيم
رفتهاى مكه ديده، آمده باز محنت باديه خريده به سيم
گر تو خواهى كه حج كنى پس از اين اين چنين كن كه كردمت تعليم
آدام متز: تمدن اسلامى (تاريخ تمدن اسلامى) ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو، دو جلد، چاپ اول، مؤسسه انتشارات امير كبير، تهران، 1362.
ابن اثير، عزالدين ابى الحسن على بن ابى الكرم الشيبانى: الكامل فى التاريخ، هفت جلد، چاپ اول، دار احياء التراث العربى، بيروت 1408.
ابن عربى، محيىالدين، ابى عبداللَّه محمد بن على: الفتوحات المكيه، چهار جلد، دار احياء التراث العربى، بيروت.
ابن كثير، الحافظ، ابى الفداء اسماعيل بن كثير القرشى الدمشقى: تفسير القرآن العظيم، چهار جلد، چاپ دوم، انتشارات دارالقلم، بيروت.
ابن ماجه، الحافظ، ابى عبداللَّه محمد بن يزيد القزوينى: سنن ابن ماجه، دو جلد،
انتشارات دارالفكر.
ابن منظور: لسان العرب، هجده جلد، دار احياء التراث العربى، بيروت.
امام احمد حنبل: مسند، شش جلد، دارصادر، بيروت.
امام خمينى، حاج آقا سيد روحاللَّه الموسوى الخمينى: تحريرالوسيله، دو جلد.
امام خمينى:صحيفه نور، 21 جلد، مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، انتشارات شركت سهامى چاپخانه وزارت ارشاد اسلامى، چاپ بهمن ماه 1361 تا 1368.
امام خمينى: مناسك حج، چاپ اول، انتشارات نشر مشعر، تهران، 1371.
بيهقى، خواجه ابوالفضل محمد بن حسين: تاريخ بيهقى، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، چاپ دوم، انتشارات مهتاب، بهار 1371.
الترمذى، ابى عيسى، محمد بن عيسى بن سوره: سنن الترمذى، پنج جلد، انتشارات دارالفكر.
جعفرى، محمدتقى: از دريا به دريا.
: جغرافياى كشورهاى مسلمان، سال چهارم آموزش متوسطه عمومى، ادبيات و علوم انسانى.
حر عاملى، شيخ محمد بن الحسن: وسائل الشيعه، دار احياء التراث العربى، بيروت.
حكيمى، محمدرضا و محمد و على: الحياة، چاپ سوم، انتشارات دائرة الطباعة و النشر، تهران 1401 ه. ق.
الحموى، الشيخ الامام شهابالدين ابى عبداللَّه ياقوت بن عبداللَّه الحموى الرومى البغدادى: معجم البلدان، پنج جلد، انتشارات دار احياء التراث العربى، بيروت، 1407 ه. ق.
دهخدا: امثال و حكم، سه جلد.
زرينكوب، عبدالحسين: ارزش ميراثصوفيه، چاپ سوم، انتشارات امير كبير، 1353.
الزمخشرى، الامام محمود بن عمر: الكشاف (فى تفسير القرآن)، چهار جلد، چاپ دوم، دار الكتاب، العربى، بيروت، 1407 ه. ق.
سبحانى، جعفر: فروغ ابديت.
سبحانى، جعفر: فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، چاپ اول، چاپخانه دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1371.
شهيد اول، محمد بن جمالالدين مكى العاملى: لمعه، به اهتمام على اصغر مرواريد.
شهيد ثانى، زينالدين بن على بن احمد العاملى الجبعى: شرح لمعه، دو جلد، انتشارات مكتبه طباطبايى در قم و جهان در تهران.
شهيدى، سيد جعفر: تاريخ تحليلى اسلام، چاپ هشتم، مركز نشر دانشگاهى، تهران، 1367.
شيخ الطائفه، ابى جعفر، محمد بن الحسن الطوسى: الاستبصار، چهار جلد، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، تهران.
صدوق، شيخ محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى: علل الشرايع، دو جلد، انتشارات دارالبلاغه،
صدوق، شيخ محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى: عيون اخبار الرضا، دو جلد، انتشارات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات.
صدوق، شيخ محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى: من لا يحضره الفقيه، انتشارات جامعه مدرسين قم.
صفا، ذبيحاللَّه: تاريخ ادبيات ايران.
طباطبايى، علامه سيد محمد حسين: الميزان فى تفسير القرآن، 21 جلد، انتشارات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1393 ه. ق.
طباطبايى يزدى، علامه محمد كاظم: العروة الوثقى، انتشارات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات.
طبرى، ابى جعفر محمد بن جرير الطبرى: تاريخ طبرى، شش جلد، چاپ دوم، انتشارات دارالكتب العلميه، بيروت، 1408 ه. ق.
طبرسى، شيخ ابى على الفضل بن الحسن الطبرسى: مجمع البيان فى تفسير القرآن، ده جلد، چاپ دوم، دارالمعرفه، بيروت، 1408 ه. ق.
طبرسى، ابى منصور، احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى: الاحتجاج، انتشارات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت 1403.
عطار نيشابورى، فريدالدين: تذكرة الاولياء، به تصحيح رنولد آلن نيكلسون، چاپ سوم، انتشارات دنياى كتاب، 1370.
غفارى، ابراهيم: راهنماى حرمين شريفين، پنج جلد، انتشارات اسوه (وابسته به سازمان حج)، 1370.
قشيرى، ابوالقاسم: رساله قشيريه، انتشارات علمى و فرهنگى وابسته به آموزش و پرورش، 1361.
قمى، شيخ عباس: تتمة المنتهى فى وقايع ايام الخلفاء. (جلد سوم منتهىالامال)، بهتصحيحعلى محدثزاده، چاپ سوم، انتشارات كتاب فروشى داورى، قم، 1373 ه. ق.
قمى، شيخ عباس: سفينة البحار، دو جلد، انتشارات كتابخانه محمدى.
قمى، شيخ عباس: مفاتيح الجنان، كتاب فروشى محمد حسن علمى، تهران.
قمى، شيخ عباس: منتهىالآمال، دو جلد، انتشارات جاويدان.
قندوزى، علامة الكبير شيخ سليمان بن شيخ ابراهيم الحسينى البلخى القندوزى الحنفى: ينابيع الموده، انتشارات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت.
كلينى، ثقةالاسلام ابى جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى: فروع كافى، هشت جلد، چاپ سوم، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1367.
متقى هندى: كنز العمال، هجده جلد، چاپ دوم، انتشارات مؤسسة الرساله، بيروت 1409 ه. ق.
محمد بدرالجاجرمى: مونس الاحرار فى دقائق الاشعار، به اهتمام ميرصالح طبيبى، چاپ اتحاد، 1337.
محمد رشيد رضا: المنار فى تفسير القرآن، دوازده جلد، دارالمعرفه، بيروت.
محمد فؤاد عبدالباقى: المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، دارالكتب المصريه، قاهره، 1364.
محمدى رى شهرى، محمد: ميزانالحكمه، انتشارات مكتب الاعلام الاسلامى، 1367.
مدبرى، محمود: شرح احوال و اشعار شاعران بى ديوان در قرنهاى 3، 4 و 5 هجرى قمرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، بهار 1370.
مكارم شيرازى، ناصر و با همكارى جمعى از دانشمندان: تفسير نمونه، 27 جلد، چاپ بيست و چهارم، انتشارات دارالكتب اللاسلاميه، تهران 1368.
: مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران.
: ميقات حج، فصلنامه، حوزه نمايندگى ولى فقيه در امور حج و زيارت.
نورى طبرسى، حاج ميرزا حسين: مستدرك الوسائل، انتشارات المكتبة الاسلاميه، تهران، 1383.
: نهجالبلاغه، به ترجمه و نشر فيض الاسلام، چاپ احمدى 1365.
هاشمى، احمد: جواهر الادب، چاپ اول، انتشارات استقلال، تهران، 1366.
هجويرى، ابوالحسن على بن عثمان الجلابى الهجويرى الغزنوى: كشف المحجوب، به تصحيح ژوكوفسكى، چاپ اول، انتشارات كتابخانه طهورى، 1358 ش.
ياحقى، محمد جعفر و محمد مهدى ناصح: راهنماى نگارش و ويرايش، چاپ نهم، انتشارات آستان قدس رضوى، مشهد 1370.
ديوانها به ترتيب قرن و تاريخ وفات شاعر
قرن سوم
بسام كورد (قرن سوم): شرح احوال و اشعار شاعران بىديوان در قرنهاى 3، 4، 5 هجرى قمرى، تأليف و تصحيح محمود مدبرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، 1370.
محمد بن مخلد سگزى (قرن سوم): شاعران بىديوان.
قرن چهارم
رودكى (؟- 329 يا 330): احوال و اشعار، ج 2، به كوشش سعيد نفيسى، كتابخانه ترقى، تهران، 1310.
شهيد بلخى (؟- 325): تاريخ ادبيات ايران، دكتر ذبيحاللَّهصفا، و همچنين شاعران بىديوان و محمود مدبرى.
منطقى رازى (؟- 380): شاعران بىديوان و تاريخ ادبيات ايران.
كسايى مروزى (؟- 391): اشعار حكيم كسايى مروزى، دكتر مهدى درخشان، انتشارات دانشگاه تهران، آبان 1364.
قرن پنجم
فردوسى (329- 411): فرهنگ جامع شاهنامه، دكتر محمود زنجانى، انتشارات عطايى، تهران، 1372 و همچنين شاهنامه، به تصحيح سعيد نفيسى و مجتبى مينوى، چاپ روخيم.
فرخى سيستانى (375- 429): ديوان، به كوشش محمد دبير سياقى، انتشارات شركت نسبى حاج حسين اقبال و شركا، تهران، اسفند 1335 خورشيدى.
عنصرى بلخى (350- 431): ديوان، به كوشش محمد دبيرسياقى، انتشارات كتابخانه سنايى، گيلان، 1342.
منوچهرى دامغانى (؟- 432): ديوان، به كوشش محمد دبير سياقى، انتشارات زوار، 1338.
ابوسعيد ابوالخير (؟- 440): شاعران بىديوان، 1370 و همچنين سخنان منظوم، استاد سعيد نفيسى، تهران 1334 و همچنين استاد جلالالدين همايى.
بابا طاهر (؟- زنده 447): ديوان، انتشارات كتاب فروشى رجبى.
اسدى طوسى (؟- 456): گرشاسبنامه، به اهتمام حبيب يغمايى، 1354.
اسدى (قرن پنجم): شاعران بىديوان.
جوهرىصايغ هروى (اواسط قرن پنجم): شاعران بىديوان و تاريخ ادبيات ايران.
لامعى گرگانى (401 تا 410- حدود 460): شاعران بىديوان.
قطران تبريزى (؟- 465 يا 466): ديوان، به اهتمام محمد نخجوانى، چاپخانه شفق، تهران، 1336 ش.
بوحنيفه اسكافى (نيمه دوم قرن پنجم): شاعران بىديوان.
ناصر خسرو (394- 481): ديوان، مجتبى مينوى و مهدى محقق، انتشارات دانشگاه تهران، 1370.
ازرقى هروى (440- 481): ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى، به سرمايه كتاب فروشى زوار، تهران، شاه آباد، 1336.
بلفرج رونى، يا ابوالفرج و بوالفرج رونى (؟ زنده 490): ديوان، به تصحيح پرفسور چايكين، مطبعه شوروى، 1304.
قرن ششم
مسعود سعد سلمان (438- 515): ديوان، به تصحيح مرحوم رشيد ياسمى،
انتشارات امير كبير، تهران، 1362.
عثمان مختارى (458 تا 469- 512 تا 548): ديوان، به اهتمام جلالالدين همايى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1341.
مختارى غزنوى، ديوان، به اهتمام ركنالدين همايون فرخ، مؤسسه مطبوعاتى على اكبر علمى، ارديبهشت 1336.
خيام، حكيم عمر خيام نيشابورى (430 تا 440- 508 تا 530): رباعيات (طربخانه)، تأليف يار احمد حسين رشيدى تبريزى، سال 867، به تصحيح استاد جلالالدين همايى، انتشارات انجمن آثار ملى.
عمعق بخارى (قرن ششم): ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتاب فروشى فروغى، تهران.
سنايى غزنوى (حدود 473- 525 تا 545): ديوان، به اهتمام مدرس رضوى، انتشارات كتابخانه سنايى.
حكيم سنايى: مثنويها، به تصحيح محمد تقى مدرس رضوى، چاپ دوم، انتشارات بابك، 1360.
سنايى: حديقةالحقيقه، به تصحيح مدرس رضوى، انتشارات اساطير، 1362.
اديبصابر ترمذى (؟- 546): ديوان، به تصحيح محمد على ناصح، مؤسسه مطبوعاتى علمى.
قوامى رازى (؟- 549): ديوان، به تصحيح مير جلالالدين حسينى ارموى معروف به محدث، چاپ اول، 1334 شمسى.
عبدالواسع جبلى (؟- 555): ديوان، به اهتمام ذبيحاللَّهصفا، 2 جلد، تهران، 1341.
سيد حسن غزنوى (؟- 555- تا 557): ملقب به اشرف، ديوان، به تصحيح مدرس رضوى، انتشارات اساطير، 1362.
سوزنى سمرقندى (487 تا 489- 562 تا 569): ديوان، به تصحيح دكتر
ناصرالدين- شاه حسينى، انتشارات امير كبير، مرداد 1338.
رشيد وطواط (476- 573): ديوان، با مقدمه و مقابله و تصحيح سعيد نفيسى.
انورى (515- 583 يا 585): ديوان، قصايد، به اهتمام محمد تقى مدرس رضوى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ج 1، تهران، 1337 و همچنين تصحيح سعيد نفيسى.
اثير اخسيكتى (520- 577 تا 593): ديوان، به تصحيح ركنالدين همايون فرخ، چاپ اول، انتشارات كتاب فروشى رودكى، مرداد 1337.
جمالالدين عبدالرزاق اصفهانى (؟- 588): ديوان، وحيد دستگردى، چاپ دوم، انتشارات كتابخانه سنايى، 1362.
خاقانى (520- 595): ديوان، به كوشش دكتر ضياءالدين سجادى، چاپ دوم، انتشارات زوار، تهران، 1357.
ظهير فارابى (528 تا 532- 598): ديوان: به اهتمام هاشم رضى، انتشارات كاوه.
فلكى شروانى (قرن ششم): تاريخ ادبيات ايران، دكتر ذبيحاللَّه صفا.
نظامى گنجوى (533 تا 540- 559 تا 602): ديوان، به تصحيح حسن وحيد دستگردى، چاپ دوم، انتشارات على اكبر علمى، 1363 و همچنين ديوان قصايد و غزليات، به كوشش استاد سعيد نفيسى، انتشارات فروغى، 1368.
نظامى گنجوى: مخزن الاسرار، دكتر برات زنجانى، 1370. و همچنين مخزن الاسرار به اهتمام دكتر بهروز ثروتيان، 1363.
نظامى گنجوى: ليلى و مجنون، به تصحيح دكتر برات زنجانى، 1369.
قرن هفتم
شمسى طبسى (؟- 624): ديوان، به اهتمام تقى بينش، چاپ اول، چاپخانه زوار مشهد.
عطار (537- 627): ديوان قصايد و ترجيعات و غزليات، به تصحيح سعيد نفيسى،
انتشارات كتابخانه سنايى.
عطار: الهى نامه، به تصحيح هلموت ريتر، (انتشارات طوس) استانبول، مطبعه معارف، 1940.
عطار: اسرار نامه، به تصحيح دكتر سيدصادق گوهرين، كتابفروشى زوار.
عطار: خسرو نامه، به تصحيح احمد سهيلى خوانسارى، كتاب فروشى زوار.
عطار: مظهر العجائب و مظهر، به تصحيح و مقدمه احمد خوشنويس «عماد»، انتشارات كتابخانه سنايى، 1345.
عطار: منطقالطير، به تصحيح دكتر محمدجواد مشكور، چاپ سوم، تهران.
كمالالدين اسماعيل (؟- 635): ديوان، به تصحيح دكتر حسين بحرالعلومى، تهران.
سيفالدين اسفرنگى (581- 666): ديوان، به تصحيح دكتر زبيدهصديقى، مولتان پاكستان.
بابا افضل (افضلالدين كاشانى) (606- 667): ديوان، به تصحيح مصطفى فيضى، حسن عاطفى، عباس بهمنيار، على شريف.
مولوى، جلالالدين محمد بلخى (604- 672): كليات شمس، حواشى و تعليقات از م. درويش، انتشارات جاويدان، چاپ سوم، 1352.
مولوى: مثنوى، به شرح محمد تقى جعفرى، شركت سهامى انتشار.
مولوى: مثنوى، به شرح نيكلسون.
مولوى: مثنوى، به شرح رمضانى.
مولوى: مثنوى، به شرح دكتر محمد استعلامى.
قطبالدين بختيار كاكى (قرن هفتم): ديوان، مطبع نامى منشى كول به كشور.
بدر جاجرمى (قرن هفتم): مونس الاحرار فى دقايق الاشعار، به اهتمام ميرصالح
طبيبى، چاپ اتحاد، 1337.
امامى هروى (؟- 686): ديوان، به كوشش همايون شهيدى، انتشارات علىاكبر علمى، 1343.
عراقى (600- 686): كليات، به كوشش سعيد نفيسى، چاپ چهارم، انتشارات كتابخانه سنايى.
سعدى (606- 690 تا 694): كليات، انتشارات اقبال.
قرن هشتم
سيف فرغانى (؟- 705 تا 749): ديوان، به اهتمام و تصحيح ذبيحاللَّهصفا، 3 جلد، چاپ دانشگاه تهران، 1341.
سلطان ولد (بهاءالدين محمد بلخى)، (623- 712): ديوان، با مقدمه سعيد نفيسى، كتاب فروشى رودكى، خرداد، 1338.
همام تبريزى (636- 714): ديوان، به تصحيح دكتر رشيد عيوضى و همچنين مؤيد ثابتى.
شيخ محمود شبسترى (687- 720): مجموعه آثار، به اهتمام دكترصمد موحد، چاپ دوم، كتابخانه طهورى، تهران، 1371.
علاء الدوله سمنانى (659- 736): ديوان، به اهتمام عبد الرفيع حقيقت، انتشارات بهجت.
سلمان ساوجى (692 تا 709- 736): ديوان، به اهتمام منصور مشفق، با مقدمه دكتر تقى تفضلى، انتشارات بنگاه مطبوعاتىصفى عليشاه، اسفند، 1336.
حسن سجزى دهلوى (653- 736 تا 738): ديوان، به اهتمام مسعود على محوى، حيدرآباد دكن، 1352.
اوحدى مراغى (اوحدى اصفهانى)، (673- 738): كليات، به تصحيح سعيد نفيسى،
انتشارات امير كبير، 1340.
حسن متكلم (قرن هشتم): تاريخ ادبيات ايران، تأليف دكتر ذبيحاللَّهصفا.
محمد بن بدرالجاجرمى (زنده 741): مونس الاحرار فى دقايق الاشعار، به اهتمام ميرصالح طبيبى، چاپ اتحاد، بهمن 1337.
خواجوى كرمانى (679- 753): ديوان، به تصحيح احمد سهيلى خوانسارى، به سرمايه كتاب فروشى بارانى و محمودى.
ابن يمين (685- 769): ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتاب فروشى مروج، 1318.
عبيد زاكانى (؟- 771 يا 772): ديوان، به تصحيح عباس اقبال، انتشارات مجله ارمغان، تهران، 1321.
عماد فقيه كرمانى (؟- 773): ديوان به تصحيح ركن الدين همايون فرخ، تهران، 1348.
ناصر بخارايى (710 تا 720- 790): ديوان، به كوشش دكتر مهدى درخشان، انتشارات بنياد نيكوكارى نوريانى، آبان 1353.
حافظ (726- 791): ديوان، به تصحيح حسين پژمان، چاپخانه افست مروى.
جنيد شيرازى (؟- زنده 791): ديوان به تصحيح سعيد نفيسى، كتاب فروشى و چاپخانه مركزى، تهران، 1320.
جهان خاتون (قرن هشتم): تاريخ ادبيات ايران.
ابن نصوح (قرن هشتم): تاريخ ادبيات ايران.
روح عطار عطار شيرازى، (قرن هشتم): ديوان، به كوشش احمد كرمى.
قرن نهم
كمال خجندى (؟- 803): ديوان، به تصحيح عزيز دولت آبادى، انتشارات كتاب فروشى تهران، تبريز، 1337.
شمس مغربى (749- 809): ديوان، به تصحيح مرحومصادق على، به اهتمام
مير طاهر، انتشارات تكيه خاكسار جلالى.
قاسم انوار (757- 837): كليات، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتابخانه سنايى، تهران، 1337.
خيالى بخارى (؟- 850): ديوان، به تصحيح عزيز دولتآبادى انتشارات مؤسسه و تاريخ و فرهنگ ايران، شماره 20، تبريز، 1352.
امير شاهى (784 تا 787- 857): ديوان، به تصحيح سعيد حميديان، انتشارات ابن سينا، 1348.
ابن حسام خوسفى (782 يا 783- 875): ديوان، به اهتمام احمد احمدى بيرجندى و محمد تقى سالك، انتشارات اداره كل حج و اوقاف استان خراسان، مشهد 1369.
داعى (شاه داعى)، (قرن نهم): ديوان، به كوشش محمد دبيرسياقى.
جامى (817- 898): ديوان، ويراسته هاشم رضى، 1341.
جامى: هفت اورنگ، به تصحيح و مقدمه آقا مرتضى مدرس گيلانى، انتشارات سعدى، چاپ دوم، پاييز 1366.
جامى: سبحةالابرار، وزارت معارف، چاپ اول، 1353 ه. ش.
جامى: تحفةالاحرار، به تصحيح فاربس فلكنر، چاپخانه وِلْيَم واطْس، لندن، 1265 هجرى مطابق 1848 ميلادى.
قرن دهم
فانى، امير نظام الدين عليشيرنوايى (؟- 906): ديوان، به سعى و اهتمام ركنالدين همايون فرخ، چاپ اول، انتشارات كتابخانه ابن سينا، تهران، 1342.
اسيرى لاهيجى (؟- 912): ديوان، به اهتمام دكتر برات زنجانى، تهران، 1357.
آصفى هروى (853- 923): ديوان، به تصحيح هادى ارفع كرمانشاهى، چاپ اول،
انتشارات كتابخانه طهورى، تهران، شاه آباد، 1342.
فغانى، بابا فغانى شيرازى (؟- 925) ديوان، به تصحيح سهيل خوانسارى، كتاب فروشى اسلاميه.
هلالى جغتايى (؟- 936): ديوان، سعيد نفيسى، انتشارات كتابخانه سنايى.
هلالى جغتايى: ديوان با شاه و درويش وصفات العاشقين، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتابخانه سنايى.
اهلى شيرازى (858- 942): ديوان، به كوشش حامد ربانى، انتشارات كتابخانه سنايى.
محيى لارى (؟- 943): فتوحالحرمين، به كوشش رسول جعفريان، چاپ اول، انتشارات انصاريان، قم، 1373.
فضولى بغدادى (قرن دهم): ديوان، با تصحيح و حواشى مازى اوغلى، انتشارات دوستان.
وحشى بافقى (939- 991): ديوان، با مقدمه و شرح حال از استاد سعيد نفيسى و حواشى و تعليقات از م. درويش، كتاب فروشى محمد حسن علمى، بهمن 1342.
محتشم كاشانى (؟- 996): ديوان، به كوشش مهر على گرگانى، تهران.
عرفى (964- 999): ديوان، به كوشش جواهرى «وجدى» انتشارات كتابخانه سنايى.
فيضى (954- 1004): ديوان، به نظر ثانى سيد وزير الحسن عابدى، انتشارات اداره تحقيقات پاكستان، دانشگاه پنجاب لاهور، چاپ اول، 1967.
نام شاعر به ترتيب حروف الفبا
آصفى هروى (853- 923): ديوان، به تصحيح هادى ارفع كرمانشاهى، چاپ اول، انتشارات كتابخانه طهورى، تهران، شاه آباد، 1342.
ابن حسام خوسفى (782 يا 783- 875): ديوان، به اهتمام احمد احمدى بيرجندى و محمدتقى سالك، انتشارات اداره كل حج و اوقاف استان خراسان، مشهد، 1366.
ابن نصوح (قرن هشتم): تاريخ ادبيات ايران، دكتر ذبيحاللَّه صفا.
ابن يمين فريومدى (685- 769): ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتاب فروشى مروج، 1318.
ابوسعيد ابوالخير (؟- 440): شرح احوال و اشعار شاعران بىديوان، در قرنهاى 3، 4 و 5 هجرى قمرى، تأليف و تصحيح محمود مدبرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، 1370.
ابوسعيد ابوالخير: سخنان منظوم، استاد سعيد نفيسى، تهران 1334 و همچنين استاد جلالالدين همايى.
اثير اخسيكتى (520- 577 تا 593): ديوان، به تصحيح ركنالدين همايون فرخ، چاپ اول، انتشارات كتاب فروشى رودكى، مرداد 1337.
اديبصابر ترمذى (؟- 546): ديوان، به تصحيح محمدعلى ناصح، مؤسسه مطبوعاتى علمى.
ازرقى هروى (440- 481): ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى، به سرمايه كتاب فروشى زوار، تهران، شاهآباد، 1366.
اسدى (قرن پنجم): شاعران بىديوان، تأليف محمود مدبرى.
اسفرنگى، سيفالدين (581- 666) ديوان، به تصحيح دكتر زبيدهصديقى، مولتان پاكستان.
اسيرى لاهيجى (؟- 912): ديوان، به اهتمام دكتر برات زنجانى، تهران، 1357.
امامى هروى (؟- 686): ديوان، به كوشش همايون شهيدى، انتشارات على اكبر علمى، 1343.
امير شاهى (784 تا 787- 857): ديوان، به تصحيح سعيد حميديان، انتشارات ابن سينا، 1348.
امير عليشيرنوايى، متخلص به فانى (؟- 906): ديوان، به سعى و اهتمام ركنالدين همايون فرخ، چاپ اول، انتشارات كتابخانه ابن سينا، تهران، 1342.
انورى (515- 583 يا 585): ديوان، قصايد، به اهتمام محمدتقى مدرس رضوى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ج 1، تهران، 1337.
انورى: ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى.
اوحدى مراغى، اوحدى اصفهانى (673- 738): كليات، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات امير كبير، 1340.
اهلى شيرازى (858- 942): ديوان، به كوشش حامد ربانى، انتشارات كتابخانه سنايى.
بابا افضل، افضلالدين كاشانى (606- 667): ديوان، به تصحيح مصطفى فيضى، حسن عاطفى، عباس بهمنيار و على شريف.
بابا طاهر (؟- زنده 447): ديوان، انتشارات كتاب فروشى رجبى.
بابا فغانى شيرازى (؟- 925): ديوان به تصحيح سهيل خوانسارى، كتاب فروشى اسلاميه.
بدر جاجرمى (قرن هفتم): مونس الاحرار فى دقايق الاشعار. به اهتمام ميرصالح طبيبى، چاپ اتحاد، 1337.
بسام كورد (قرن سوم): شاعران بىديوان، تأليف محمود مدبرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، بهار 1370.
بلفرج رونى، ابوالفرج و بوالفرج رونى (؟- زنده 490): ديوان به تصحيح پرفسور چايكين، مطبعه شوروى، 1304.
بوحنيفه اسكافى (نيمه دوم قرن پنجم): شاعران بىديوان، تأليف محمود مدبرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، بهار 1370.
جامى (817- 898): ديوان، ويراسته هاشم رضى 1341.
جامى: هفت اورنگ، به تصحيح و مقدمه آقا مرتضى مدرس گيلانى، انتشارات سعدى، چاپ دوم، پاييز 1336.
جامى: سبحةالابرار، وزارت معارف، چاپ اول، 1353 ه. ش.
جامى: تحفةالاحرار، به تصحيح فاربس فلكنر، چاپخانه وليم واطس، لندن، 1265 هجرى مطابق 1848 ميلادى.
جمالالدين عبدالرزاق اصفهانى (؟- 588): ديوان، وحيد دستگردى، چاپ دوم، انتشارات كتابخانه سنايى، 1362.
جنيد شيرازى (؟- زنده 791): ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى، كتاب فروشى و چاپخانه مركزى، تهران، 1320.
جهان خاتون (قرن هشتم): تاريخ ادبيات ايران، ذبيحاللَّه صفا.
جوهرىصايغ هروى (اواسط قرن پنجم): تاريخ ادبيات ايران و شاعران بىديوان.
حافظ شيرازى (726- 791): ديوان، به تصحيح حسين پژمان، چاپخانه افست مروى.
حسن سجزى دهلوى (653- 738): ديوان، به اهتمام مسعود على محوى، حيدرآباد دكن، 1352.
حسن غزنوى، سيد حسن غزنوى ملقب به اشرف (؟- 555 تا 557): ديوان، به تصحيح مدرس رضوى، انتشارات اساطير، 1362.
حسن متكلم (قرن هشتم): تاريخ ادبيات ايران.
خاقانى (520- 595): ديوان، به كوشش دكتر ضياءالدين سجادى، چاپ دوم،
انتشارات زوار، تهران، 1357.
خواجوى كرمانى (679- 753): ديوان، به تصحيح احمد سهيلى خوانسارى، به سرمايه كتاب فروشى بارانى و محمودى.
خيالى بخارى (؟- 850): ديوان، به تصحيح عزيز دولتآبادى، انتشارات مؤسسه تاريخ و فرهنگ ايران، شماره 20، تبريز، 1352.
خيام، حكيم عمر خيام نيشابورى (430 تا 440- 508 تا 530): رباعيات (طربخانه)، تأليف يار احمد حسين رشيدى تبريزى، سال 867، به تصحيح استاد جلالالدين همايى، انتشارات انجمن آثار ملى.
داعى، شاه داعى شيرازى (قرن نهم): ديوان، به كوشش محمد دبير سياقى.
رشيد وطواط (476- 573): تهران، با مقدمه و مقابله و تصحيح سعيد نفيسى.
روح عطار: عطار شيرازى (قرن هشتم): ديوان، به كوشش احمد كرمى.
رودكى (؟- 329 يا 330): احوال و اشعار، ج 2، به كوشش سعيد نفيسى، كتابخانه ترقى، تهران، 1310.
سجزى دهلوى، حسن سجزى دهلوى (653- 738): ديوان، به اهتمام مسعود على محوى، حيدرآباد دكن، 1352.
سعدى شيرازى (606- 690 تا 694): كليات (گلستان، بوستان، غزليات و قصايد) با استفاده ازنسخ تصحيح شده محمدعلى فروغى (ذكاء الملك) و استاد عبدالعظيم قريب، انتشارات اقبال.
سلطان ولد، بهاءالدين محمد بلخى (623- 712): ديوان، با مقدمه سعيد نفيسى، ناشر كتاب فروشى رودكى، خرداد، 1338.
سلمان ساوجى (92 تا 709- 736): ديوان، به اهتمام منصور مشفق، با مقدمه دكتر تقى تفضلى، انتشارات بنگاه مطبوعاتىصفى عليشاه، اسفند، 1366.
سنايى غزنوى (حدود 437- 525 تا 545): ديوان، به اهتمام مدرس رضوى، انتشارات كتابخانه سنايى.
حكيم سنايى: مثنويها، به تصحيح محمدتقى مدرس رضوى، چاپ دوم، انتشارات
بابك، 1360.
سنايى، حديقة الحقيقه، به تصحيح مدرس رضوى، انتشارات اساطير، 1362.
سوزنى سمرقندى (487 تا 489- 562 تا 569): ديوان به تصحيح دكتر ناصرالدين، شاه حسينى، انتشارات امير كبير، مرداد 1338.
سيد حسن غزنوى، ملقب به اشرف (؟- 555 تا 557): ديوان، به تصحيح مدرس رضوى، انتشارات اساطير، 1362.
سيفالدين اسفرنگى (581- 666): ديوان، به تصحيح دكتر زبيدهصديقى، مولتان پاكستان.
سيف فرغانى (؟- 705 تا 749): ديوان، به اهتمام و تصحيح ذبيحاللَّهصفا، سه جلد، چاپ دانشگاه تهران، 1341.
شمس طبسى (؟- 624): ديوان، به اهتمام تقى بينش، چاپ اول، چاپخانه زوار مشهد.
شمس مغربى (749- 809): ديوان، به تصحيح مرحوم صادق على، به اهتمام مير طاهر، انتشارات تكيه خاكسار جلالى.
شهيد بلخى (؟- 325): شاعران بىديوان، تأليف محمود مدبرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، 1370.
شيخ محمود شبسترى (687- 720): مجموعه آثار، به اهتمام دكترصمد موحد، چاپ دوم، كتابخانه طهورى، تهران، 1371.
ظهير فارابى (528 تا 532- 598): ديوان به اهتمام هاشم رضى، انتشارات كاوه.
عبدالواسع جبلى (؟- 555): ديوان، دو جلد، به اهتمام ذبيحاللَّهصفا، تهران، 1341.
عبيد زاكانى (؟- 771 يا 772): ديوان، به تصحيح عباس اقبال، انتشارات مجله ارمغان، تهران، 1321 شمسى.
عثمان مختارى (458 تا 469- 512 تا 548): ديوان، به اهتمام جلالالدين همايى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1341.
عراقى (610- 686): كليات، به كوشش سعيد نفيسى، چاپ چهارم، انتشارات كتابخانه سنايى.
عرفى (964- 999): ديوان (كليات اشعار)، به كوشش جواهرى، انتشارات كتابخانه سنايى، تهران.
عطار نيشابورى (537- 627): ديوان قصايد و ترجيعات و غزليات به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتابخانه سنايى.
عطار: الهى نامه، به تصحيح هلموت ريتر، (انتشارات طوس)، استانبول، مطبعه معارف، 1940.
عطار: مصيبت نامه، به اهتمام و تصحيح دكتر نورانى، كتابفروشى زوار.
عطار: خسرو نامه، به تصحيح احمد سهيلى خوانسارى، كتاب فروشى زوار.
عطار: مظهر العجائب و مظهر، با تصحيح و مقدمه احمد خوشنويس «عماد»، انتشارات كتابخانه سنايى، 1345.
عطار: منطقالطير، به تصحيح دكتر محمدجواد مشكور، چاپ سوم، تهران.
عطار: اسرار نامه، به تصحيح دكتر سيدصادق گوهرين، كتابفروشى زوار.
عماد فقيه كرمانى (؟- 773): ديوان به تصحيح ركنالدين همايون فرخ، تهران، 1348.
عمعق بخارى (قرن ششم): ديوان، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتابفروشى فروغى، تهران.
عنصرى بلخى (350- 431): ديوان، به كوشش محمد دبيرسياقى، انتشارات كتابخانه سنايى، گيلان، 1342.
فانى، امير عليشيرنوايى (؟- 906): ديوان، به سعى و اهتمام ركنالدين همايون
فرخ، چاپ اول، انتشارات كتابخانه ابن سينا، تهران، 1342.
فرخى سيستانى (375- 429): ديوان، به كوشش محمد دبير سياقى، انتشارات شركت نسبى حاج محمد حسين اقبال و شركا، تهران، اسفند 1335 خورشيدى.
فردوسى (329- 411): فرهنگ جامع شاهنامه، دكتر محمود زنجانى، انتشارات عطايى، تهران، 1372.
فردوسى: شاهنامه، به تصحيح سعيد نفيسى و مجتبى مينوى، چاپ بروخيم.
فضولى بغدادى (قرن دهم): ديوان، با تصحيح و حواشى حسيبه مازى اوغلى، انتشارات دوستان.
فغانى، بابا فغانى شيرازى (؟- 925): ديوان، به تصحيح سهيل خوانسارى، كتاب فروشى اسلاميه.
فلكى شروانى (قرن ششم): تاريخ ادبيات ايران، تأليف دكتر ذبيحاللَّه صفا.
فيضى (954- 1004): ديوان، به نظر ثانى، سيد وزير الحسن عابدى، انتشارات اداره تحقيقات پاكستان، دانشگاه پنجاب لاهور، چاپ اول، 1967.
قاسم انوار (757- 837): كليات، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتابخانه سنايى، تهران، 1337.
قطبالدين بختيار كاكى (قرن هفتم): ديوان، مطبع نامى منشى كول به كشور.
قطران تبريزى (؟- 465 يا 466): ديوان، به اهتمام محمد نخجوانى، چاپخانه شفق، تهران، 1333 شمسى.
قوامى رازى (؟- حدود 549): ديوان، به تصحيح مير جلالالدين حسينى ارموى، معروف به محدث، چاپ اول، 1334 شمسى.
كسايى مروزى (؟- 391): اشعار، دكتر مهدى درخشان، انتشارات دانشگاه تهران، آبان 1364.
كمالالدين اسماعيل (؟- 635): ديوان، به تصحيح دكتر حسين بحرالعلومى، تهران.
كمال (الدين) خجندى (؟- 803): ديوان، به تصحيح عزيز دولتآبادى، انتشارات كتاب فروشى تهران، تبريز 1337.
لامعى گرگانى (401 تا 410- حدود 460) شاعران بىديوان، تأليف محمود مدبرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، 1370.
محتشم كاشانى (؟- 996): ديوان، به كوشش محمد على گرگانى، انتشارات كتاب فروشى محمودى، تهران.
محيى لارى (؟- 943): فتوح الحرمين، به كوشش رسول جعفريان، چاپ اول، انتشارات انصاريان، قم، 1373.
محمد بدرالجاجرمى (؟- زنده 741): مونس الاحرار فى دقائق الاشعار، به اهتمام ميرصالح طبيبى، چاپ اتحاد، 1337.
محمد بن مخلد سگزى (قرن سوم): شاعران بىديوان، تأليف محمود مدبرى.
مختارى غزنوى (458 تا 469- 512 تا 548): ديوان، به اهتمام ركنالدين همايون فرخ، مؤسسه مطبوعاتى على اكبر علمى، ارديبهشت 1336.
عثمان مختارى: ديوان، به اهتمام جلالالدين همايى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1341.
مسعود سعد سلمان (438- 515): ديوان، به تصحيح مرحوم رشيد ياسمى، انتشارات امير كبير، تهران، 1362.
منطقى رازى (؟- 380): شاعران بىديوان، تأليف محمود مدبرى، چاپ اول، انتشارات يانوس، 1370.
منوچهرى دامغانى (؟- 432): ديوان، به كوشش محمد دبيرسياقى، انتشارات زوار 1338.
مولوى، مولانا جلاالدين محمد بلخى (604- 672): كليات شمس، حواشى و تعليقات از م. درويش، انتشارات جاويدان، چاپ سوم، 1352.
مولوى: مثنوى، به شرح محمد تقى جعفرى، شركت سهامى انتشار.
مولوى: مثنوى، به تصحيح رينولدالين، نيكلسون، انتشارات مولا، 1363.
مولوى: مثنوى، به توضيح و شرح رمضانى.
مولوى: مثنوى، به توضيح و تعليق دكتر محمد استعلامى، چاپ اول، انتشارات زوار، 1370 خورشيدى.
ناصر بخارايى (710 تا 720- 790): ديوان، به كوشش دكتر مهدى درخشان، انتشارات بنياد نيكوكارى نوريانى، آبان 1353.
ناصر خسرو (394- 481): ديوان، مجتبى مينوى و مهدى محقق، انتشارات دانشگاه تهران، 1370.
نظامى گنجوى (533 تا 540- 559 تا 602): ديوان، به تصحيح حسن وحيد دستگردى، چاپ دوم، انتشارات علىاكبر علمى، 1363 و همچنين ديوان قصايد و غزليات، به كوشش استاد سعيد نفيسى، انتشارات فروغى، 1368.
نظامى گنجوى: مخزن الاسرار، دكتر برات زنجانى، 1370 و همچنين مخزن الاسرار به اهتمام دكتر بهروز ثروتيان، 1363.
نظامى گنجوى: ليلى و مجنون، به تصحيح دكتر برات زنجانى، 1369.
وحشى بافقى (939- 991): ديوان، با مقدمه و شرح حال از استاد سعيد نفيسى و حواشى از م. درويش، كتاب فروشى محمد حسن علمى، بهمن 1342.
وطواط، رشيدالدين (476- 573): ديوان، با مقدمه و مقابله و تصحيح سعيد نفيسى.
هلالى جغتايى: (؟- 936): ديوان، سعيد نفيسى، انتشارات كتابخانه سنايى.
هلالى جغتايى: ديوان با شاه و درويش وصفات العاشقين، به تصحيح سعيد نفيسى، انتشارات كتابخانه سنايى.
همام تبريزى: (636- 714): ديوان، به تصحيح دكتر رشيد عيوضى و همچنين به تصحيح مؤيد ثابتى.
آدم، 133، 143، 158، 173، 174، 175، 311، 317، 319، 320، 331، 341
ابراهيم، 112، 113، 133، 136، 137، 138، 139، 140، 142، 143، 162، 163، 172، 174، 179، 180، 191، 192، 193، 194، 195، 196، 200، 210، 221، 230، 242، 253، 260، 297، 305، 310، 317، 330، 331، 332، 335، 337، 338، 339، 348
ابراهيم ادهم، 242، 243
ابرهه، 197، 198، 199
ابطح، 155، 156
ابن اعرابى، 234
ابن بطوطه، 103
ابن عمر، 182
ابوبكر، 176
ابوطالب، 181
ابوقبيس، 158، 173، 174، 175، 311
احرام، 17، 29، 36، 52، 64، 67، 68، 75، 76، 77، 97، 98، 242، 247، 264، 282، 283، 284،
285، 287، 288، 289، 290، 292، 293، 294، 295
احمد عارف، 43، 69، 70، 71
احيا، 326
اخلاق، 5، 75، 80
استار، 74، 104
استطاعت، 283
استغراق، 235
استغفار، 111، 119، 136
استلام، 123، 124، 126، 130
اسحق، 191، 192
اسماعيل، 110، 125، 133، 135، 137، 139، 140، 141، 172، 174، 179، 180، 192، 193، 194، 195، 200، 210، 330، 332، 335، 336، 338، 339، 340
اضطباع، 217، 218، 308، 309
اعرابى، 80
افاضه، 325، 329
ام القرى، 168، 169، 173
امام حسين، 215
امام زمان، 224
امام زينالعابدين، 211، 219، 220، 223، 325
امامصادق، 296، 297، 305، 311، 313، 321، 329، 331، 332، 335، 341
امانت، 5، 52، 53، 292، 301
امنيت، 43، 49، 89، 90، 163، 164
اميرالمؤمنين، 322
اويس، 133، 174
اياز، 301
ايران، 27، 54، 65، 105
ايرانيان، 191، 192
باديه، 5، 24، 25، 30، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 53، 55، 56، 57، 58، 59، 60،
61، 62، 65، 66، 68، 77، 79، 80، 90، 118، 153، 160، 165، 235، 240، 242، 255، 261، 263، 271، 272، 273، 292
بايزيد، 251، 252، 256
بت، 27، 35، 40، 43، 49، 50، 51، 63، 67، 81، 91، 103، 182، 183، 186، 191، 200، 201، 202، 205، 206، 218، 221، 232، 235، 236، 242، 252، 262، 264، 267، 272، 274، 275، 276، 287
بتخانه، 237، 264، 265، 267، 274، 275، 276، 277
برائت، 218
بسام كورد، 5، 21، 22
بُشر، 248، 251، 252، 264، 267، 288
بصره، 78
بطحا، 24، 26، 38، 43، 64، 66، 91، 148، 154، 155، 156، 157، 164، 167، 176
بغداد، 49، 58، 79
بقيع، 183
بلال، 123، 131، 132، 174، 176، 216
بوقبيس، 37، 64
بىآبى، 48، 49
بيت الحرام، 37، 65، 69، 92، 95، 96، 97، 98
بيت الحرم، 98، 99
بيت العتيق، 95، 99، 100
بيت اللَّه، 62، 65، 90، 94، 95، 96
بيت المُحَرَّم، 95، 98
بيت المعمور، 100، 101، 102
بيت المقدس، 95، 96، 102
بيتوته، 316، 325، 326
پير، 237، 243، 248، 251، 252، 253، 255، 256، 267، 286
تحرى، 121، 122
تحير، 233، 298
تركيب، 33، 34، 35، 38، 65
تركيبات، 149
ترويه، 316
تشبيه، 5، 22، 23، 24، 38، 44، 46، 49، 58، 59، 65، 73، 104
تصوف، 248، 256
تقبيل، 126
تقصير، 315، 340، 344
تلبيه، 288، 296، 297، 298، 301، 303
تنعيم، 158، 323، 344، 347
توبه، 111، 113، 118، 119، 163، 285، 288
توفيق، 5، 15، 17، 43، 62، 63، 68، 69، 70، 72، 83
توكل، 237، 238، 239، 266
ثبير، 172، 173، 338
ثور، 112
جاراللَّه، 119
جامه كعبه، 103، 104، 106
جبرئيل، 37، 74، 102، 110، 139، 171، 172، 317، 330، 331، 338، 339
جبل الرحمه، 319، 320
جبل النور، 177
جحفه، 207
جعفر بن ابىطالب، 181
جمره، 329، 331، 332، 333، 334، 338، 340، 343
جمعيت، 72
جنيد، 246، 288
حاتم اصم، 238
حامد لفاف، 256
حاير، 186
حج، 5، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 21، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 44، 48، 49، 50، 51،
54، 62، 63، 64، 65، 69، 70، 71، 72، 73، 75، 77، 78، 80، 81، 82، 83، 87، 88، 89، 95، 100، 103، 108، 113، 115، 118، 119، 120، 133، 134، 142، 143، 163، 164، 166، 169، 233، 236، 237، 238، 239، 242، 243، 245، 246، 248، 249، 250، 251، 252، 253، 256، 259، 262، 263، 264، 265، 266، 276، 281، 282، 283، 286، 287، 288، 293، 295
حجاج بن يوسف ثقفى، 125، 141، 211
حجاز، 17، 31، 44، 54، 56، 66، 68، 79، 103، 114، 152، 153، 154، 155، 161، 167
حج اكبر، 218، 219
حجر، 110، 123، 124، 125، 126، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 139، 140، 141، 143، 144، 146، 174
حجر اسماعيل، 200
حجر الاسود، 31، 63، 66، 91، 195، 199، 200، 211، 219
حجةالوداع، 179، 207
حديبيه، 158، 216
حرا، 108، 127، 132، 135، 139، 147، 148، 161، 163، 172، 175، 177، 206، 219
حرامى، 52، 76
حرم، 21، 26، 30، 32، 33، 34، 36، 38، 43، 44، 45، 47، 52، 55، 56، 57، 66، 68، 71، 76، 89، 90، 92، 94، 95، 98، 99، 100، 106، 110، 111، 119، 120، 131، 135، 136، 141، 149، 152، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 166، 167، 168، 169، 171، 175، 238، 240، 244، 246، 247، 256، 263، 264، 283، 286، 288، 289، 290، 291، 292، 294، 298، 304، 306، 307، 308، 309، 344، 348
حسد، 222، 223
حسن بصرى، 248
حطيم، 125، 134، 135، 136، 138، 139، 142، 162، 203، 204، 221
حلق، 17، 338، 340، 341، 342، 344
حلقه، 34، 38، 53، 66، 81، 88، 89، 102
حليمه، 202، 203، 204، 205
حمزه، 185
حوا، 299، 304، 311، 317، 328، 333، 334، 338
حيرانى، 235، 244
حيرت، 235، 265
خار، 5، 21، 43، 55، 56، 57، 58، 59، 62، 69، 71، 80
خار مغيلان، 55، 56، 57، 58، 79
خديجه، 181، 183، 185، 187
خرابات، 237، 261، 264، 267، 269، 270، 271، 277
خضر، 49، 55، 58، 59، 60، 61، 106، 142، 148، 242، 243، 245، 250، 251، 255، 256، 258، 263، 295، 301، 304، 314
خفاجه، 5، 48، 54
خلق، 25، 39، 46، 80، 89، 101
خواجه، 259، 260، 263
داود، 59
دحو الارض، 169، 173
درد، 300، 302، 322، 346
دعا، 37، 43، 62، 88، 101، 107، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 117، 124، 134، 136، 140، 141، 143، 163، 186، 193، 194، 196، 208، 210، 216، 220، 236، 239، 248، 250، 302، 310، 313، 319، 321، 322، 325، 326، 327، 328، 329
دل، 233، 236، 239، 240، 241، 246، 248، 250، 252، 255، 256، 258، 259، 260، 261، 262، 263، 264، 266، 267، 271، 273، 274، 282، 286، 287، 288، 290، 291، 292
دير، 28، 35، 63، 72، 98، 237، 264، 265، 266، 267، 272، 273، 274، 275، 276
ذاتالعرق، 242، 243
رابعه، 71
راهزن، 47، 52
ركن، 25، 27، 36، 37، 38، 53، 64، 67، 95، 123، 124، 125، 126، 128، 133، 134، 135، 136، 138، 139، 140، 142، 144، 162
ركن اسود، 123، 124، 134
ركن شامى، 123، 139
ركن عراقى، 123، 139
ركن يمانى، 123، 140
رمل، 216، 217، 218، 307، 308، 309
رمى، 14، 17، 39، 67
رمى جمرات، 327، 331، 332، 335
روح اللَّه، 59، 96
رودكى، 5، 22
روزه، 312
روى دوست، 228
ريا، 34، 58، 77، 106، 110، 120، 182، 183، 197، 201، 220، 224، 295، 296، 299، 320
زاويه، 90، 177، 178
زمزم، 17، 24، 26، 27، 30، 31، 36، 37، 66، 83، 89، 91، 109، 124، 125، 128، 129، 130، 131، 132، 135، 138، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 156، 157، 163، 192، 194
زهرا، 187، 221
ساره، 137، 193
سالكان، 90
سختى، 5، 42، 43، 46، 52، 65
سرتراشى، 340
سرگردانى، 244
سگ كهف، 146
سموم، 47، 48، 54، 55، 58، 61، 235
سوق الليل، 187
سوگند نامه، 36
سياست، 215
شام، 44، 54، 79، 103
شبلى، 240، 241، 285، 287، 288، 293، 296، 332، 335، 338، 341
شبيكه، 185
شطرنج، 80
شفا، 114، 141
شق القمر، 174
شهادت، 240، 258
شهيدان، 37، 122
شيث بن آدم، 175
شيخ، 234، 241، 249، 251، 252، 255، 272، 274
شيخ بهايى، 267
شيخ سماعيل، 183
شيخصنعان، 113، 114
شيخ على الحق كرمانى، 182
شيخ محمود شبسترى، 258، 272، 274
شيخ نصرآباد، 237، 244، 265، 266
شيطان، 326، 329، 331، 332، 333، 334، 335، 338، 343
شيطان بزرگ، 329، 332، 343
صديق، 187
صفا، 177، 179، 180، 182، 183، 193، 209، 221، 298، 307، 311، 312، 313، 314، 315، 325، 327، 330، 336، 344، 345، 348
صفائح، 177، 180
صوفى، 53، 61، 249، 264، 267
صوفيه، 248، 249، 258، 288
ضُراح، 101
ضربالمثل، 33، 42، 149، 219
طلب، 5، 24، 41، 63، 68، 69، 73، 74، 75، 80، 184، 186، 203
طواف، 17، 26، 29، 67، 76، 80، 81، 82، 91، 101، 102
طواف نساء، 305، 344، 345
طواف وداع، 345، 346
طور، 140، 163، 165، 173
عارف، 114، 235، 236، 238، 239، 241، 252، 253، 258، 260، 264، 267، 274، 276، 293، 324
عام الحزن، 181
عامالفيل، 197
عايشه، 210، 211
عبدالقادر گيلانى، 111
عبداللَّه، 181، 216، 217
عبداللَّه رواحه، 216
عبداللَّه زبير، 125، 210، 211
عبدالمطلب، 181، 197
عربستان، 152، 153، 166
عرفات، 14، 17، 26، 36، 37، 40، 43، 64، 75، 80، 316، 317، 318، 319، 320، 321، 322، 323، 324، 325، 326، 328، 344، 347
عرفان، 227
عكه، 167
على، 176، 181، 182، 187، 192، 196، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 218، 221، 227، 298، 309، 316، 322، 331
على بن موفق، 72
عمر، 185
عمره، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 60، 64، 72، 73، 77، 80، 135، 246، 252، 262، 281، 282، 288، 292، 295
عمره مفرده، 344
عيد قربان، 343
عيسى، 35، 102، 105
غار مرسلات، 177، 180
غدير خم، 206، 207، 208، 209، 284
غديريه، 207
غزنوى، 25، 38، 48، 57، 58، 63، 77، 97، 104
غزيه، 48، 54
فاطمه، 186، 187
فرزدق، 219، 220، 222، 223، 224
فضيل بن عياض، 112، 183
فلسطين، 137، 191، 192، 193
قبله، 119، 121، 122، 129، 131، 153، 168، 183، 199، 202، 219، 228، 230، 231، 245، 246، 248، 259، 262، 264، 269، 270، 272، 275، 276
قبله، 24، 27، 29، 30، 31، 32، 36، 39، 42، 87، 89، 91، 92، 94، 95
قربانى، 329، 332، 335، 336، 337، 338، 340، 343
قرمطيان، 125
قلب، 118، 159، 163
قوام، 88
قيام، 37، 88، 89، 106
كربلا، 112، 131
كشف، 234، 235، 288
كوفه، 25، 49، 58
كوى دوست، 228
لباس احرام، 283، 290، 293
لبيك، 196، 216، 270، 275، 289، 290، 294
للناس، 88، 89، 93
ليلى، 109، 112، 114، 115، 116، 117، 118، 176
مالك بن انس، 297
مثلها، 149
مجاور، 29، 34، 36، 37، 71، 112، 118، 119، 120، 135، 147، 161، 248، 271
مجنون، 109، 112، 114، 115، 116، 117، 118، 176
محرم، 33، 34، 36، 43، 69، 77، 97، 98، 296، 299، 301، 303، 308، 344
مُحرم، 244، 284، 288، 289، 290، 291
محرمات احرام، 290
محسر، 329
محمد بن مخلد سگزى، 5، 22
محمود غزنوى، 38، 63
مدعا، 185، 186
مروه، 311، 312، 313، 314، 315، 336، 344
مسجد، 177، 179، 180، 187، 195، 205، 210، 229، 230
مسجد الكبش، 180
مسجد النحر، 180
مسجد خيف، 177، 179، 180، 248
مسجد رايت، 182
مسجدصفائح، 180
مسجد نمره، 318
مسلخ، 17، 60
مشعر، 325، 326، 327، 328، 329، 330
معتكف، 266، 267
معراج، 65
معرفت، 13، 14، 34، 75، 80، 88
معلى، 181، 183
مغيلان، 5، 52، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 62، 79، 263
مقام، 23، 25، 30، 32، 36، 37، 64، 67، 74، 92، 95، 98، 101
مقام ابراهيم، 136، 137، 138، 139، 140، 142، 143، 162، 305، 310، 348
مقبرةالمعلى، 181
مكه، 112، 113، 118، 119، 120، 121، 125، 135، 137، 148، 153، 154، 155، 156، 157، 158، 159، 163، 164، 166، 167، 168، 169، 171، 172، 173، 176
ملت، 89، 101
ملتزم، 136، 137
ملك، 246، 249، 252، 258، 277، 284
منا، 296، 297، 312، 316، 317، 318، 324، 327، 329، 330، 331، 334، 336، 337، 341، 343، 344، 345، 347
مناسك، 281، 282، 283، 286، 295
منطقى رازى، 5، 23
موقف، 307، 317، 318، 324، 325
مولد النبى، 187
ميزاب، 123، 136، 141
ميقات، 17، 43، 64، 75، 103، 242، 283، 284، 285، 287، 288، 290، 293، 294
ناس، 88، 89، 93
ناف زمين، 135، 159، 169، 170، 171، 173
ناودان، 64، 217
ناودان طلا، 123، 141
نماز، 30، 37، 41، 42، 56، 79، 87، 93، 94، 101، 110، 140، 141، 159، 160، 163، 235، 245، 246، 251، 253، 287، 305، 310، 312، 318، 326
نماز احرام، 287
نماز طواف، 310، 311، 344
نيت، 239، 244، 264، 285، 287، 288، 289، 290، 293، 295
واقعه، 49، 71
وقوف، 14، 17، 67، 317، 319، 324، 325، 326، 329، 333
ولايت، 253
هاتف، 79، 81، 113
هاجر، 139، 140، 193، 194، 195
هبوط، 133، 158، 173، 311
هجو يرى، 227، 288
هروله، 216، 217، 306، 307، 329، 348
هشام، 216، 219، 220، 221، 222
هندو، 38، 53، 63، 67، 131، 132، 148
يار غار، 57، 167
يقين، 236، 239، 253، 287
يمين اللَّه، 127، 131، 132