ghaemiyeh.com
نويسنده : جمعي از نويسندگان
ناشر : پايگاه تخصصي عاشورا
ربعي بن عبدالله گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد: فدايت شوم، فرزندانمان را طبق نامهاي شما و نامهاي پدرانتان ميناميم آيا اين براي ما مفيد و نافع است؟
حضرت فرمودند: آري به خدا قسم؛ آيا دين به جز محبت است، خداوند متعال ميفرمايد: (ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم) (1)«اگر خدا را دوست ميداريد، از من پيروي كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد». (2).
در تعاليم اسلامي براي سفر آداب و دستورات خاصي بيان شده است كه بي شك رعايت آنها در وطن ضروري نميباشد. البته ممكن است كسي در ابتداي امر، چنين تصور كند كه لازمهي جوانمردي و مروت و همت والاي انساني اين است كه در سفر امكانات زيادي با خود داشته باشد تا بتواند همراهان خود را مهمان كند و هزينههاي سفر آنان را بپردازد. اما امام صادق عليهالسلام اين عمل را صحيح ندانسته و آن را نهي نموده است؛ زيرا اگر همسفرها نيز بخواهند همانند او چنين هزينههايي را بپردازند، بسا تكليف سنگيني بر آنان تحميل خواهد شد. حال اگر شخص نيز بخواهد خود همهي اين هزينهها را تحمل كند، در حقيقت همسفران خود را ذليل و شرمسار كرده است و اين برخلاف آداب معاشرت اسلامي است كه كسي چيزي را به اسم احسان بر برادر ديني خود تحميل كند و او را خوار و ذليل نمايد.
از اين رو امام صادق عليه السلام به اين امر بسيار تأكيد كرده به طوري كه به شهاب بن عبد ربه (1)كه به آن حضرت گفت: «شما ميدانيد كه من اهل دستگيري و كمك به برادران خود هستم و به عده اي كه با آنان به مكه ميروم، اجازهي تهيهي چيزي را نميدهم، بلكه تمام وسايل و هزينههاي مورد نياز را شخصا به عهده ميگيرم» امام عليهالسلام در پاسخ به او فرمود: «چنين كاري را مكن، زيرا اگر آنان بخواهند سهم خود را بدهند در حق آنان ظلم كرده اي و اگر ندهند شرمسار خواهند شد، پس تو با امثال خود سفر كن تا آنان را آزار ننمايي» (2).
با توجه به سخن امام عليهالسلام، اگر كسي مخارج سفر ديگري را بپردازد، موجب خواري و ذلت او ميشود. به طور كلي امام عليهالسلام مسافرت با طبقات پايين تر و همچنين با طبقات بالاتر از خود را نيز نهي نموده و به ابوبصير ميفرمايد: «من دوست نميدارم كسي به خود ذلت و خواري بدهد، هر كسي بايد از جهت مالي و اقتصادي با امثال خود مسافرت كند [تا اين كه نه ذلت ببيند و نه كسي را ذليل كند.]
روزي ابوبصير روزي از امام عليهالسلام در مورد كسي كه با افراد ثروتمند مسافرت ميكند، سؤال نمود و گفت: افراد ثروتمند هنگامي كه سفرههاي خود را در سفر باز ميكنند شخص ضعيف نميتواند مانند آنان باشد از اين رو شرمسار ميشود. و امام عليهالسلام در پاسخ به او و هشام بن حكم نيز كه چنين سؤالي را از امام عليهالسلام پرسيد، فرمود: «با مثل خودت مصاحبت و سفر كن.» (3)بنابراين امام عليهالسلام به هر دو گروه توصيه فرمود كه با امثال خودشان مسافرت كنند، تا كسي سبب خواري خود و يا ديگران نشود. اين سخنان تنها بخش اندكي از وصاياي حكيمانه و زيباي امام صادق عليهالسلام نسبت به آداب سفر بود كه ما به آن بسنده كرديم.
«يعقوب بن شعيب» از ياران امام ششم عليهالسلام گفت: امام صادق عليهالسلام فرموده است: «چون روز قيامت شود، پردهيي از پردههاي بهشت را كنار زنند، سپس هر جانداري بوي آن را از مسافت پانصد سال راه بشنود، جز يك گروه.» عرض كردم: آنان كيانند؟! فرمود: «عاق والدين.» (1). وق
1) اصول كافي ، باب العقوق
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
خداوند در دنيا دوست خود را آماج دشمن خويش قرار داده است. (1).
1) بحار: 68 / 221 / 10، همان، همان، 22849.
ابوالجارود گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: آيا خوردن روغن مخلوط با گوشت خوب است (يعني از نظر بهداشت خوب است و ضرري ندارد)؟
حضرت فرمود: بخور، و به من بخوران (يعني به من هم بده بخورم). (1).
1) المحاسن: ص 40، بحارالأنوار: ج 63 ص 59 ح 9.
اسحاق بن عمار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا در گناهان كبيره هم استثناء ميباشد كه خدا براي هر كه خواهد بيامرزد؟
فرمود: آري.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: اگر شخصي صدقهاي به فرزندش بدهد آيا باز پس گرفتن آن صدقه خوب است؟
حضرت فرمود: پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: كسي كه صدقهاي به كسي ميدهد پس گرفتن آن مانند كسي است كه استفراغ ميكند و سپس استفراغ خود را بر ميگرداند (ميخورد). (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 268.
در حديث مفصلي مفضل از امام صادق - عليهالسلام - پرسيد: آيا مسجد كوفه قديم است؟
حضرت فرمود: بله، و آنجا محل نماز أنبياء - صلوات الله عليهم - است و پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - نيز آنجا نماز خواند. و آن هنگامي بود كه به معراج برده شد، جبرئيل - عليهالسلام - به حضرتش فرمود:
اي محمد، اين مسجد پدرت آدم - عليهالسلام - و محل نماز أنبياء - عليهمالسلام - است، پس فرود آي و در آن نماز بگزار.
حضرت فرود آمده و نماز گزارد، سپس جبرئيل - عليهالسلام - او را به آسمان عروج داد. (1).
1) روضة الكافي: 279 - 281، بحارالأنوار: ج 18 ص 312 ح 25.
موسي بن بكر گويد: شخصي از اصحابمان به امام صادق - عليهالسلام - عرض كرد: آيا پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - نامهاي منافقين را ميشناخت؟
حضرت فرمودند: خير، ولي هنگامي پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - كه در جنگ تبوك بود و بر استر خود سوار بود و مردم در پيشاپيش ايشان حركت ميكردند، به عقبه (گردنه) رسيد در حالي كه بالاي آن چهارده مرد كه شش نفر آنها از قريش و هشت نفر از مردم مختلف بودند - يا به عكس و ترديد از ناحيه راوي است - نشسته بود، جبرئيل نزد حضرت آمد، و گفت: فلاني و فلاني و فلاني؛ بالاي عقبه (گردنه) نشستهاند تا اينكه استر شما را رم دهند.
پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - آنها را صدا زدند و فرمودند: اي فلاني، و اي فلاني، و اي فلاني؛ شما آن بالا نشستهايد تا استر مرا برمانيد.
و حذيفة (بن اليمان نيز) پشت سر پيامبر ايستاده و نام آنها را دنبال پيامبر ميآورد.
حضرت فرمود: اي حذيفه شنيدي؟
حذيفه گفت: بله.
حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمودند: كتمان كن. (1).
1) بحارالأنوار: ج 21 ص 233 ح 10.
سفيان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا جايز است انسان خود را به پاكي تعريف و توصيف كند؟
حضرت فرمود: بله، اگر مجبور شد اشكالي ندارد، مگر نشنيدي كلام حضرت يوسف را: (اجعلني علي خزائن الأرض اني حفيظ عليم) (1)«مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده كه نگهدارنده و آگاهم»، و فرمايش عبدصالح را كه: (أنا لكم ناصح أمين) (2)«من خيرخواه اميني براي شما هستم». (3).
احمد بن حسن حسيني از امام عسكري - عليهالسلام - و حضرتش از پدرانش - عليهمالسلام - روايت نمود كه: مردي خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيد و به حضرتش عرض كرد: من از دنيا خسته شدم، آيا ميشود آروزي مرگ از خدا كنم؟
حضرت فرمود: آرزوي زندگي كن تا اطاعت كني نه معصيت، زيرا زندگي كردن و اطاعت كردن بهتر است براي تو از اينكه بميري و ديگر نه اطاعت كني و نه معصيت. (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 128 ح 15.
جميل بن دراج گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا ابليس از فرشتهها بود، يا مسؤوليتي در آسمان به عهده داشت؟
حضرت فرمود: ابليس از فرشتگان نبود، ولي فرشتگان خيال ميكردند از آنها است، و خدا ميدانست كه او از آنها نيست، و هيچ مسؤوليتي و نقشي در آسمانها نداشت، و هيچ امتياز و كرامتي نداشت.
من آمدم نزد طيار، و به او خبر دادم از آنچه شنيدم، او اين مطلب را رد كرد، و گفت: چگونه از فرشتهها نباشد، در حالي كه خداوند به ملائكه ميگويد: (أسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس) (1)«براي آدم سجده و خضوع كنيد، همگي سجده كردند؛ جز ابليس».
پس طيار خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيد در حالي كه من نزد او بودم - از حضرتش سؤال كرد و گفت: فدايت شوم؛ آيا فرمايش خدا در جاهاي متعدد در حين خطاب به مؤمنين: (يا أيها الذين آمنوا) «اي كساني كه ايمان آوردهايد» شامل منافقين ميشود يا خير؟
حضرت فرمود: بله، منافقين و گمراهان و هر كس كه ظاهرا به دعوت پيامبر اكرم لبيك گفت.
توضيح: گويا طيار بدين جهت از اين آيه سؤال كرد تا زمينه را براي اشكال گرفتن بر امام - عليهالسلام - به ادعاي خروج منافقين از خطاب در فرمايش خدا: «اي كساني كه ايمان آوردهايد» آماده كند سپس اشكال كند كه منافقين چون از مؤمنين خارجند از اين خطاب، پس ابليس نيز از فرشتگان خارج است.
و چون امام صادق - عليهالسلام - توضيح داد كه منافقين داخل در عنوان «اي كساني كه ايمان آوردهايد» ميباشند، لذا ديگر جائي براي اشكال نماند.
علامه مجلسي - رحمه الله - (در ذيل همان حديث) در كتاب نبوت گويد: حاصل حديث اين است كه خداوند از اين جهت ابليس را داخل فرشتگان نمود چون با آنها مخلوط بود، و ظاهرا از آنها بود. و خدا خطاب امر به سجود را به اين حاضرين نمود كه ابليس در ميان آنها بود.
يا مراد به خطاب اي فرشتگان به عنوان مثال بود و ابليس نيز مأمور بود، زيرا ظاهرا از آنان، و مظهر صفات آنها بود. (2).
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: گاهي در خانه از بالشها، و فرشهاي عكسدار استفاده ميكنيم، آيا اين جايز است؟
حضرت فرمود: استفاده از فرشها و بالشهاي مصور اشكالي ندارد، ولي استفاده از چيزهائي كه روي ديوار يا به تخت خواب آويزان ميشود مكروه است. (1).
1) مكارم الاخلاق: ص 153، بحارالأنوار: ج 76 ص 288 ح 15.
حضرت ظاهري آراسته داشت. قامتش نه كوتاه بود و نه بلند؛ چهرهاي داشت كه بسان ماه ميدرخشيد. پوست او لطيف بود و موهايي مجعد و مشكين و پيشاني بلندي داشت. او لباسهايي را كه مورد رضاي جدش بود، ميپوشيد كه پيامبر فرموده بود: «بدون اسراف و تكبر بخوريد و بياشاميد و بپوشيد». (1).
نقل شده است روزي سفيان ثوري، حضرت را ديد كه قبايي آراسته و زيبا پوشيده است. سفيان ثوري ميگويد: با تعجب به حضرت مينگريستم. پس حضرت فرمود: اي ثوري! چه شده كه چنين با تعجب نگاه ميكني؟ آيا از آنچه ميبيني، تعجب ميكني؟ گفتم: اي فرزند رسول خدا! اين لباس، لباس شما و پدرانت نيست. پس حضرت فرمود: اي ثوري! آن زمان، زمان فقر و نداري امت بود و آنان به اقتضاي زمانشان لباس ميپوشيدند، ولي اين زمان، زمان نعمت است و نعمت به سوي امت روي آورده است.
سپس حضرت قباي رويين را كنار زد و قباي پشمي خشني را كه زير لباسهايش پوشيده بود، نشان داد و فرمود: ما اين لباس خشن را براي خدا پوشيدهايم و لباس رويين و آراسته را براي شما. پس هر آنچه براي خدا باشد، پوشيده ميداريم و آنچه براي شما باشد، آشكارش ميكنيم. (2).
عبدالحليم جندي مينويسد:
امام صادق عليهالسلام ميفرمود: «آن گاه كه خداوند نعمتي را به كسي ارزاني ميدارد، دوست دارد آن نعمت را نزد او ببيند؛ زيرا خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد.» و ميفرمود: «خداوند زيبايي و تجمل را دوست دارد و از فقر و فقرنمايي ناخرسند است». همچنين ميفرمود: «مرد بايد لباس خويش را پاكيزه نگه دارد و از بوي خوش استفاده كند و خانه خويش را گچ كاري كند و آستانه خود را پاكيزه سازد». (3).
ربعي بن عبدالله گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد: فدايت شوم، فرزندانمان را طبق نامهاي شما و نامهاي پدرانتان ميناميم آيا اين براي ما مفيد و نافع است؟
حضرت فرمودند: آري به خدا قسم؛ آيا دين به جز محبت است، خداوند متعال ميفرمايد: (ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم) (1)«اگر خدا را دوست ميداريد، از من پيروي كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد». (2).
ابنبكير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: به ما چنين رسيده است كه حسن بن علي - عليهماالسلام - بيست بار با پاي پياده به حج رفتند؟ (آيا اين درست است)؟
حضرت فرمود: حسن بن علي - عليهماالسلام - چنين به حج رفت در حالي كه جهاز و محملها در كنار او در حركت بودند.
1) بحارالأنوار: ج 43 ص 332 ح 3.
مالك بن عطيه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا بعضي از ائمه از بعضي ديگر برتر هستند؟
حضرت فرمود: اما در حلال و حرام پس دانششان يكسان است، و آنها در غير اين مورد در علوم ديگر بر همديگر برتري دارند. (1).
1) بصائر الدرجات: 268، بحارالأنوار: ج 25 ص 360 ح 15.
عيسي بن داود نجار گويد: از حضرت موسي بن جعفر - عليهالسلام - شنيدم كه فرمود: از پدرم (امام صادق - عليهالسلام -) دربارهي فرمايش خدا: (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا - خالدين فيها لا يبغون عنها حولا) (1)«همانا كساني كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته انجام دادند، باغهاي بهشت برين محل پذيرايي آنان خواهد بود. آنها جاودانه در آن خواهند ماند؛ و هرگز تقاضاي نقل مكان از آنجا نميكنند» سؤال نمودم.
فرمود: دربارهي آل محمد صلوات الله عليهم أجمعين نازل شد. (2).
1- عثمان بن عمران از عباد بن صهيب روايت ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خبر ده مرا آيا ابوذر برتر بود يا شما اهل بيت؟
حضرت فرمود: اي پسر صهيب؛ ماههاي سال چند تا است؟
عرض كردم: دوازده ماه.
حضرت فرمود: چند تاي آنها ماه حرام است؟
عرض كردم: چهار ماه.
فرمود: ماه رمضان از آنها است؟
عرض كردم: نه.
فرمود: ماه رمضان برتر است يا ماههاي حرام؟
عرض كردم: بلكه ماه رمضان.
فرمود: ما اهل بيت نيز چنين ميباشيم، كسي با ما قابل مقايسه نيست.
همانا ابوذر روزي در ميان اصحاب رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نشسته بود و آنها فضائل و مناقب افراد را ميشمردند، ابوذر فرمود: علي بن ابيطالب - عليهالسلام - افضل اين امت است، او قسمت كنندهي بهشت و آتش است، او صديق و فاروق اين امت است، و حجت خدا بر امت است.
حاضران از سخن او خوششان نيامد، و همگي چهره از او گرداندند و فرمايش او را تكذيب نمودند.
ابوامامهي باهلي كه در ميان آنان بود نزد رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - رفت و سخن ابوذر را به عرض رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - رسانيد، و اعراض و تكذيب حاضران درآن محفل را گزارش كرد.
رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: آسمان (كبود و آبي) سايه نينداخت، و زمين تيره برنداشت - يعني از ميان شما اي ابو امامه - شخصي را كه راست لهجهتر (راستگوتر) از ابوذر باشد. (1).
2- اسماعيل فراء از مردي نقل ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مگر نه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - دربارهي ابيذر - رحمة الله عليه - فرمود: آسمان سايه نينداخت و زمين دربرنداشت مردي را كه داراي زباني راستگوتر از ابوذر باشد».
حضرت فرمود: بله.
عرض كردم: پس جايگاه رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - و اميرالمؤمنين - عليهالسلام - كجا است؟ و جايگاه حسن و حسين - عليهماالسلام - كجا است؟
حضرت فرمود: سال چند ماه دارد؟
عرض كردم: دوازده ماه.
فرمود: چند تاي آنها ماه حرام است؟
عرض كردم: چهار ماه آن.
فرمود: ماه رمضان از آنها است؟
عرض كردم: نه.
حضرت فرمود: در ماه رمضان شبي است كه برتر و بالاتر از هزار ماه است. ما اهل بيت قابل مقايسه با كسي نيستيم. (2).
محمد بن مسلم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: مردي به من گفت: امام آخر را بشناسي كافي است و ضرر ندارد امام اول را نشناسي (مرادش چيست)؟
حضرت فرمود: خدا او را لعنت كند، من او را نميشناسم، ولي او را دشمن ميدارم، مگر امام آخر جز به وسيلهي امام اول شناخته ميشود؟ (1).
1) اصول كافي: ج 2 ص 200 ح 7.
ابان بن تغلب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اگر كسي امامان (معصوم) را بشناسد ولي امام زمان خود را نشناسد آيا مؤمن است؟
حضرت فرمود: خير.
گفتم: آيا مسلمان است؟
حضرت فرمود: بله.
مرحوم صدوق رحمة الله عليه گويد: اسلام؛ اقرار به شهادتين است، و به وسيلهي اين اقرار خونها و اموال محترم ميشود و حفظش واجب است. ولي ثواب به خاطر ايمان است.
پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: هر كس شهادت بدهد كه خداوندي جز خدا نيست و محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - پيامبر خدا است خون و مال او محفوظ و محترم است مگر در برابر حق، و حساب او بر خداست. (1).
1) اكمال الدين: 229، بحارالأنوار: ج 23 ص 96 ح 2.
امام رضا از پدرش - صلوات الله عليهما - روايت ميفرمايند كه: اسماعيل به امام صادق - عليهالسلام - گفت: اي پدرجان؛ نظر شما دربارهي گنهكار از ما و از ديگران چيست؟ (آيا فرقي هست)؟
حضرت آيهاي تلاوت فرمود كه: (ليس بأمانيكم و لا أماني أهل الكتاب من يعمل سوء يجز به) (1)«(فضيلت و برتري) به آرزوهاي شما و آرزوهاي اهل كتاب نيست؛ هر كس عمل بدي انجام دهد كيفر داده ميشود». (2).
سدير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: گروهي از مردم عقيده دارند كه شما خدا و معبوديد و براي عقيده مزبور اين آيه را دليل قرار ميدهند: (و هو الذي في السماء اله و في الأرض اله) (1)«او در آسمان معبود است، و در زمين معبود است» (اينها گمان ميكنند كه معبود زمين امامانند).
امام فرمود: اي سدير! گوش و چشم و پوست و گوشتم و خون و مويم از اينان بيزار است، و خدا از ايشان بيزار است، اينان بر دين من و دين پدران من نيستند، خدا در روز قيامت مرا با آنها گرد هم نياورد، جز آنكه بر آنها خشمگين باشد.
پرسيدم: مردمي نزد ما هستند كه عقيده دارند شما پيغمبريد و اين آيه قرآن را دليل سخن خود قرار ميدهند: (يا ايها الرسل كلوا من طيبات و اعملوا صالحا اني بما تعملون عليم) (2)«و اي رسولان؛ از چيزهاي پاكيزه بخوريد و كار شايسته كنيد كه من به كردار شما دانا و آگاهم».
امام فرمود: اي سدير! شنوائي و بينائي و مو و پوستم و گوشت و خونم از اينها بيزار است، و خدا و رسولش از اينان بيزار است، اينها به دين من و دين پدرانم نيستند، خدا در قيامت مرا با ايشان گرد هم نياورد جز اينكه بر آنها خشمگين باشد.
عرض كردم: پس شما چه موقعيتي داريد؟
فرمود: ما خزانهدار علم خدائيم، ما مترجم امر خدائيم، ما اشخاصي معصوم هستيم، خداي تبارك و تعالي مردم را به فرمانبري از ما امر فرموده، و از نافرماني ما نهي نموده است، ما حجت رسانيم بر هر كه زير آسمان و روي زمين است. (3).
1- ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آل محمد - عليهمالسلام - كيانند؟
حضرت فرمود: ذريه و نسل او.
عرض كردم: اهل بيت او كيانند؟
فرمود: ائمهي جانشينان او.
گفتم: عترت او كيانند؟
فرمود: اصحاب عبا.
گفتم: امت او كيانند؟
فرمود: مؤمناني كه آنچه را از ناحيهي خداي عزوجل آمده تصديق نمودهاند و تمسك جستند به ثقلين (دو امانت سنگين او) - كه به تمسك به آنها (و پيروي از آنها) دستور داده شدند -: كتاب خدا و عترت و خاندان او كه خداوند آنها را از پليدي كاملا پاك قرار داد، و آنها بر امت بعد از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - دو جانشين هستند. (1).
2- محمد بن سليمان الديلمي از پدرش روايت كرد كه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم آل كيانند؟
حضرت فرمود: ذريه (و نسل) محمد - صلي الله عليه و آله و سلم.
عرض كردم: اهل كيانند؟
فرمود: ائمة - عليهمالسلام -.
عرض كردم: فرمايش خداي عزوجل: (أدخلوا آل فرعون أشد العذاب) (2)«آل فرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد» چه معني دارد؟
فرمود: به خدا قسم؛ مراد خدا جز دختر او نيست. (3).
3- عبدالله بن ميسره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: ما ميگوئيم: اللهم صل علي محمد و أهل بيته، و بعضي ميگويند: آل محمد ما هستيم
حضرت فرمود: آل محمد تنها كساني هستند كه خدا ازدواج رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - را با آنها حرام نمود. (4).
ربعي بن عبدالله گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد: فدايت شوم، فرزندانمان را طبق نامهاي شما و نامهاي پدرانتان ميناميم آيا اين براي ما مفيد و نافع است؟
حضرت فرمودند: آري به خدا قسم؛ آيا دين به جز محبت است، خداوند متعال ميفرمايد: (ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم) (1)«اگر خدا را دوست ميداريد، از من پيروي كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد». (2).
ابنبكير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: به ما چنين رسيده است كه حسن بن علي - عليهماالسلام - بيست بار با پاي پياده به حج رفتند؟ (آيا اين درست است)؟
حضرت فرمود: حسن بن علي - عليهماالسلام - چنين به حج رفت در حالي كه جهاز و محملها در كنار او در حركت بودند.
1) بحارالأنوار: ج 43 ص 332 ح 3.
مالك بن عطيه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا بعضي از ائمه از بعضي ديگر برتر هستند؟
حضرت فرمود: اما در حلال و حرام پس دانششان يكسان است، و آنها در غير اين مورد در علوم ديگر بر همديگر برتري دارند. (1).
1) بصائر الدرجات: 268، بحارالأنوار: ج 25 ص 360 ح 15.
سدير صيرفي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم، اي پسر پيامبر خدا؛ آيا مؤمن قبض روحش را كراهت دارد؟
حضرت فرمود: نه والله؛ هرگاه ملك الموت براي قبض روح مؤمن به بالين او بيايد، جزع و فزع ميكند.
ملك الموت به او گويد: اي ولي خدا؛ جزع و فزع نكن، قسم به آن كسي كه محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - را به پيامبري فرستاد من به تو از پدر رحيم - اگر در كنار بالينت باشد - مهربانتر، و شفيقتر هستم، چشمت را باز كن و نگاه كن.
در آن هنگام مثال رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - و علي و فاطمه و حسن و حسين و امامان از ذريهي آنها - عليهمالسلام -، در برابر ديدگان مؤمن مجسم ميشود و به او گفته ميشود: اين رسول خدا و اين علي امير مؤمنان و اين فاطمه و حسن و حسين و امامان - عليهمالسلام - ميباشند كه همراهان و رفقاي تو هستند.
(حضرت فرمود:) مؤمن در اين هنگام چشم خود را باز ميكند، و نگاه ميكند، و روح او از طرف منادي پروردگار عزت خطاب ميشود كه:
اي كسي كه نفس خود را به محمد و اهل بيت او - عليهمالسلام - مطمئن ساختي بازگرد به پروردگارت در حالي كه به ولايت راضي و با ثواب خشنود هستي، و داخل شو در زمرهي بندگان (حقيقي) من يعني محمد و اهل بيت او، و در بهشت من داخل شو.
پس هيچ چيز نزد او از گرفتن روح او، و پيوستن به منادي محبوبتر نباشد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 196 ح 49.
عمار بن موسي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد كه: آيا مرده بدنش پوسيده ميشود يا خير؟
حضرت فرمود: بله، تا جايي كه نه گوشت ميماند نه استخوان مگر آن طينت و عنصر اصلي كه در آغاز از آن آفريده شده است، اين عنصر و طينت اصلي به شكل مستدير در قبر ميماند تا روزي كه خداوند او را از همان بيافريند همان طوري كه در ابتدا آفريد. (1).
1) الكافي: ج 3 ص 251، بحارالأنوار: ج 57 ص 358 ح 43.
به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد خبر ده ما را از طاعون (آيا عذاب است يا رحمت)؟
حضرت فرمود: طاعون عذاب خدائي است براي گروهي، و رحمت است براي گروهي ديگر.
گفتند: چگونه رحمت؛ عذاب ميشود؟
حضرت فرمود: مگر نميدانيد كه آتشهاي جهنم براي كفار عذاب است، ولي براي خازنان جهنم كه همراه با كفار هستند در جهنم رحمت است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 8 ص 286 ح 15.
حمادي در روايتي كه به امام صادق - عليهالسلام - نسبت ميدهد گويد: از حضرتش دربارهي تناسخ سؤال شد (كه آيا واقعيت دارد، و آيا صحيح است)؟
حضرت فرمود: پس چه كسي اولي را نسخ نمود؟ (1).
1) رجال الكشي: 188، بحارالأنوار: ج 25 ص 324 ح 93.
يونس بن عمار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خدا: (ألذين هم عن صلاتهم ساهون) (1)«آنان كه در نماز خود سهل انگاري ميكنند» سؤال نمودم، كه آيا مراد وسوسهي شيطان است؟
حضرت فرمود: خير، هر كس گرفتار چنين مطلبي ميشود، ولي از نماز غفلت كند، و آن را در ابتداي وقتش به جا نياورد. (2).
ابوعبيده حذاء گويد: برخي از ما از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود كه اگر گروهي در جائي جمع شدهاند، و وقت نماز فرا رسيد، آنگاه بعضي به بعض ديگر بگويد: فلاني تو امام جماعت شو. (آيا اين كار درست است؟).
حضرت فرمود: پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: كسي كه در قرائت قرآن واردتر است جلو بيفتد (و امام جماعت شود).
و اگر همه در اين زمينه مساوي بودند، كسي كه در هجرت مقدمتر است امامت كند.
و اگر همه در اين جهت مساوي باشند كسي كه سنش بيشتر است جلو بيفتد و امامت كند.
و اگر در سن يكسان باشند كسي كه آگاهيش از سنت رسول خدا بيشتر و فقيهتر است امامت كند.
و مبادا كسي كه در منزلي ميهمان است صاحب خانه را امامت كند، و مبادا دوست حاكم؛ حاكم را امامت كند. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 15، بحارالأنوار: ج 85 ص 62 ح 18.
سماعه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا كسي از پدران شما - عليهمالسلام - ماه شعبان را روزه ميگرفت؟
حضرت فرمود: بهترين پدرانم رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - است كه اين ماه را روزه گرفت. (1).
1) ثواب الأعمال: ص 55، بحارالأنوار: ج 94 ص 76 ح 32.
زراره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: طبق اين آيه (انما الصدقات) (1)«زكاتها مخصوص...» تا آخر آيه -، آيا ميشود به تمام اصنافي كه در اين آيه ذكر شدهاند زكات داد، گر چه كسي از آنها اين مكتب و مذهب را نميشناسند.
حضرت فرمود: به همهي آنها زكات داده ميشود چون همهي آنها از او اطاعت ميكنند، و به رهبري او مقرند.
عرض كردم: حتي اگر اين مذهب و مكتب را نشناسد.
حضرت فرمود: اي زراره؛ اگر امام از زكات به كساني بدهد كه اين مذهب را ميشناسند براي زكات مصرفي باقي نميماند، از جهت ديگر به اين علت به كسي كه اين مذهب را نميشناسد از زكات ميدهد تا در دين رغبت كند، و در آن ثابت قدم بشود.
ولي امروز تو و دوستانت به كسي زكات بدهيد كه اين مذهب را ميشناسند. (2).
اسحاق بن عمار گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: حاجي هرگز به املاق مبتلا نميشود؟
عرض كردم: املاق يعني چه؟
فرمود: املاق يعني بيپولي و نداري و مفلس شدن، سپس (به عنوان شاهد اين آيه را تلاوت) فرمود: (و لا تقتلوا أولادكم من املاق نحن نرزقكم و اياهم) (1)«و فرزندانتان را از (ترس) فقر، نكشيد! ما شما و آنها را روزي ميدهيم».(2).
يكي از اصحابمان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي سعي بين صفا و مروه سؤال كردم كه آيا واجب است يا مستحب؟
حضرت فرمود: واجب است.
(راوي) گويد: عرض كردم: مگر نه خدا در قرآن كريم ميفرمايد: (فلا جناح عليه أن يطوف) (1)«پس مانعي نيست كه بر آن دو طواف كنند».
حضرت فرمود: اين مربوط ميشود به عمرة القضاء، هنگامي كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - بر قريش شرط كرد كه هنگام سعي بين صفا و مروه بتها را بردارند، و حضرت و مسلمانان سعي كردند، ولي يكي از اصحاب ايشان مشغول به كاري شد و سعي نكرد تا اينكه بتها برگردانده شدند.
و لذا عدهاي از اصحاب خدمت رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - عرض كردند: كه فلاني سعي نكرده است و قريش بتها را به جاي خود برگرداندهاند (تكليف چيست)؟
حضرت فرمود: خداي عزوجل اين آيه را بر آنها نازل فرمود: (ان الصفا و المروة من شعائر الله فمن حج البيت أواعتمر فلا جناح عليه أن يطوف بهما) «همانا صفا و مروه از شعائر الهي هستند كسي كه حج خانهي خدا كند يا عمره انجام دهد اشكالي ندارد ميتواند بين آن طواف نمايد».
يعني اشكالي ندارد بين اين دو مكان (صفا و مروه) كه از شعائر الهي هستند سعي كنيد گر چه بتها روي آنها باشد.
و هرگز اعمالي به رويهي مشركان كه بتهايي بر اين دو كوه نصب كرده بودند، از موقعيت اين دو مكان مقدس نميكاهند. (2).
فضيل بن عياض گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردم در مورد حج پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - اختلاف نظر دارند، برخي ميگويند: پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - در حجة الوداع براي انجام حج از مدينه خارج شده، و برخي ميگويند: براي عمره خارج شد، و برخي ميگويند: حج قران نمود، و برخي ميگويند: خارج شد در حالي كه منتظر امر خدا بود.
حضرت فرمود: خداوند عزوجل ميدانست كه اين حج آخرين حج پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - است كه پس از آن ديگر حج نخواهد كرد، و لذا هر دوي اين عمل را براي او در يك سفر جمع نمود (يعني هم عمره و هم حج) تا اينكه براي امت آن حضرت سنت شود.
و هنگامي كه (در ابتداي ورود به مكه) دور خانهي خدا طواف نمود و بين صفا و مروه سعي كرد جبرئيل به او دستور داد تا آن را عمره حساب كند مگر آنان كه با خود هدي (يعني شتري براي قرباني) آوردهاند كه وظيفه آنها اين است كه احرام خود را نگه دارند تا زماني كه هدي (قرباني) خود را به مني ببرند چون خدا فرمود: (حتي يبلغ الهدي محله) (1)«تا قرباني به محلش برسد (و در قربانگاه ذبح شود)».
و بدين طريق عمره و حج هر دو براي ايشان جمع شد، و حضرت در ابتدا به سبك گذشتهي عرب خروج كرد، چون عرب جز حج را نميشناختند (و عمره نداشتند)، و حضرت در اين زمينه منتظر امر خدا بود و ميفرمود: مردم به سبك همان دوران جاهليت خارج شوند (و رهسپار مكه شوند) مگر آن قسمت كه اسلام آن را تغيير داد.
و چون عربها در ماههاي حج، عمره انجام نميدادند لذا هنگامي كه پيامبر فرمود: اين كارها را عمره قرار دهيد، بر آنها گران آمد، زيرا آنها عمره را در ماههاي حج انجام نميدادند، و اين كلام از ناحيهي رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - زماني گفته شد كه پيامبر به آنها دستور داد حج را فسخ كنند، و فرمود: «من عمره را تا روز قيامت جزء حج قرار دادم و انگشتهاي دو دست خود را به علامت جمع بين اين دو عمل در هم انداخت و مراد حضرت اين بود كه در ماههاي حج اين چنين است نه در ماههاي ديگر.
عرض كردم: مگر ميشود به چيزي از احكام جاهليت عمل كرد؟
حضرت فرمود: مردم زمان جاهليت همه چيز را از دين حضرت ابراهيم - عليهالسلام - ضايع كردند، مگر ختنه، و ازدواج، و حج، آنان اين چند مطلب را نگه داشتند، و ضايع نكردند. (2).
ابوالفرج گويد: ابان از امام صادق - عليهالسلام - پرسيد: آيا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - طواف مخصوصي داشت كه به آن شناخته ميشد؟
حضرت فرمود: رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در شبانه روز هفت شوط انجام ميداد، سه تاي آنها اول شب، و سه تاي آنها آخر شب، و دو تاي آنها هنگامي كه صبح مينمود، و دو تا بعد از ظهر، و ميان آنها استراحت ميفرمود. (1).
1) الخصال: ج 1 ص 221، بحارالأنوار: ج 96 ص 200 ح 3.
اسحاق بن زياد گويد: مردي به امام صادق - عليهالسلام - عرض كرد: من تمام اموالم را به صورت طلا و نقره درآوردم، و تمام باغهاي خود را فروختم. و ميخواهم در مكه توطن كنم (نظر شما چيست)؟
حضرت فرمودند: اين كار را نكن، زيرا اهل مكه علنا به خدا كفر ميورزند.
عرض كردم: در مدينهي رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - چطور؟
فرمود: اينها بدتر از آنها هستند.
عرض كردم: پس كجا را به عنوان وطن اختيار كنم؟
حضرت فرمود: بر تو باد كوفه در عراق، زيرا بركت در دوازده مايلي از هر طرف آنجا است، و در كنارش قبري است كه هيچ گرفتار، يا محزون و غمزدهاي آن را قصد نميكند مگر اينكه خدا گشايشي در كار او اندازد. (1).
1) كامل الزيارات: ص 169، بحارالأنوار: ج 96 ص 377 ح 9.
ابن اذينه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا) (1)«و براي خدا بر مردم است كه آهنگ خانهي (او) كنند، آنها كه توانايي رفتن به سوي آن را دارند» سؤال نمودم كه آيا مراد خدا؛ تنها حج است؟
حضرت فرمود: خير، بلكه خدا هر دو را قصد كرده است هم حج هم عمره، زيرا هر دو واجب هستند. (2). 3.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: آيا جايز است شخصي را يهودي يا نصراني طبابت كند؟
حضرت فرمود: اشكالي ندارد، همانا شفا دست خداست. (1).
1) بحارالأنوار: ج 59 ص 73 ح 31.
شيخي از اهالي مدينه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم دربارهي انسان كه با يك نفس آب بخورد تا سيراب شود، آيا اين خوب است؟
حضرت فرمود: آيا لذتي جز اين است؟
گفتم: آنها ميگويند: اين شيوهي آشاميدن چهارپايان است.
حضرت فرمود: دروغ گفتند، شيوهي آشاميدن چهارپايان آن است كه انسان بدون ذكر نام خدا آب بياشامد. (1).
1) معاني الاخبار: 149، بحارالأنوار: ج 63 ص 62 ح 12.
عبدالله بن سنان گويد: شخصي از امام صادق - عليهالسلام - راجع به خوردن پنير سؤال نمود.
حضرت فرمود: از خوردن آن خوشم ميآيد، سپس امر فرمود: مقداري پنير آوردند و ميل فرمود. (1).
1) المحاسن: ص 496، بحارالأنوار: ج 63 ص 105 ح 7.
روايت شده است: فردي به نام داوود، نزد امام صادق (عليهالسلام) حاضر بود، امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اي داوود! من بين اعمال روز پنج شنبهي تو، يك صله رحم مي بينم، تو مرا با اين عملت، خوشنود نمودي».
داوود پسر عمهاي داشت كه دشمن اهل بيت (عليهمالسلام) بود و تازگي ها از او به داوود خبر آورده بودند كه زندگي سختي دارد و داوود قصد داشت در چند روز آينده، به مكه برود و ديداري از پسر عمهاش داشته باشد و اين در حالي بود كه اين كار در ذهن داوود بود، ولي امام (عليهالسلام) از آن آگاهي داشت.
داوود رقي ميگويد: خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدم و بعد از من فرزندش موسي عليهالسلام وارد شد، در حالي كه از سرما ميلرزيد.
امام صادق عليهالسلام پرسيد: «حالت چگونه است؟»
او گفت: «در كنف حمايت خدا و به مرحمت او خوب است. خوشهي انگور جرشي (1)و انار سبز ميخواهم.»
من گفتم: «سبحان الله! در اين زمستان!»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «اي داوود! خدا بر هر چيزي قادر است، داخل باغ برو.»
پس داخل شدم، درختي را ديدم كه هم انگور تكدانه داشت و هم انار سبز.
پس گفتم: «من به باطن و ظاهر شما ايمان آوردم.»
پس آنها را چيدم و خدمت امام موسي كاظم عليهالسلام آوردم. آن حضرت خورد و فرمود: «اي داوود! به خدا سوگند اين باقي ماندهي روزي مريم است كه خداوند براي او از افق اعلي مخصوص گردانيده بود. (2).
ميگويند: روزي منصور داونقي حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام را طلبيد تا آن حضرت را به قتل برساند، پس دستور داد كه شمشيري را حاضر كردند. سپس به ربيع، حاجب خود گفت كه: «چون او حاضر شد و مشغول سخن گفتن شديم و من يك دست را بر دست ديگرم زدم، او را بكش.»
چون ربيع امام صادق عليهالسلام را آورد و نظر منصور بر او افتاد، گفت: «مرحبا خوش آمدي اي ابو عبدالله، براي اين شما را طلبيديم كه قرض شما را ادا كنيم و حوائج شما را بر آوريم.» و عذر خواهي بسيار كرد و آن حضرت را روانه كرد. ربيع به منصور گفت: «چه چيزي، خشم عظيم ترا به خوشنودي مبدل كرد؟!»
منصور گفت: «اي ربيع! چون او داخل خانهي من شد، اژدهاي عظيمي را ديدم كه نزديك من آمد و دندانش بر من سائيد و به زبان فصيح گفت: «اگر اندك آسيبي به امام زمان برساني، گوشتهاي ترا از استخوانهايت جدا ميكنم.» و من از ترس آن اژدها چنين كردم. (1).
در داستان ديگري كه شبيه به قضيهي قبلي است محمد بن عبدالله اسكندري ميگويد: من از نديمان منصور دوانقي و محرم اسرار او بودم. روزي به نزد او رفتم و او را بسيار مغموم و ناراحت يافتم. وي آه ميكشيد و اندوهناك بود، گفتم: «اي امير! سبب تفكر و اندوه شما چيست؟»
گفت: «صد نفر از اولاد فاطمه را هلاك كردم ولي سيد و بزرگ ايشان مانده است و در مورد او چارهاي نميتوانم بكنم.»
گفتم: «او كيست؟» گفت: «او جعفر بن محمد الصادق است.»
گفتم: «اي امير! او مردي است كه بسيار عبادت خداوند را ميكند و اشتغال او به قرب و محبت خدا، وي را از طلب ملك و خلافت غافل گردانده است.» گفت:«ميدانم كه تو اعتقاد به امامت او داري، و بزرگي او را ميدانم و ليكن ملك و پادشاهي، عقيم است و من، سوگند ياد كردهام كه پيش از آنكه شب اين روز بيايد، خود را از اندوه او فارغ بنمايم.»
چون اين سخن را از او شنيدم، زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم. سپس منصور، جلادي را طلب كرد و به او گفت: «چون ابوعبدالله صادق را طلبيدم و با او مشغول سخن گفتن شدم و كلاه خود را از سر برداشته و بر زمين گذاشتم، گردن او را بزن، و اين علامت ميان من و تو است.»
پس در همان ساعت، كسي را فرستاد و امام صادق عليهالسلام را طلب كرد. چون حضرت داخل قصر آن ملعون شد، ديدم كه قصر به حركت در آمد مانند كشتياي كه در ميان درياي مواج مضطرب باشد. منصور بر خواست و با سر و پاي برهنه به استقبال آن حضرت دويد. بندهاي بدن منصور ميلرزيد و دندانهايش بر هم ميخورد، و ساعتي سرخ و ساعتي زرد ميشد، و آن حضرت را بسيار اعزاز و اكرام ميكرد. آن حضرت را بر روي تخت خود نشايد و دو زانو در خدمت او نشست مانند بندهاي كه در خدمت آقاي خود مينشيند. بعد گفت: «اي رسول خدا! به چه سبب در اين وقت تشريف آوردي؟»
حضرت فرمود: «براي اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداري تو آمدهام.»
گفت: «من شما را نطلبيدهام و اشتباهي شده است، اكنون كه تشريف آوردهاي هر خواستهاي كه داري بخواه.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «خواستهي من اين است بي ضرورت مرا طلب نكني.» منصور گفت: «باشد.»
سپس حضرت برخاست و بيرون آمد، و من خدا را بسيار حمد كردم كه آسيبي از آن ملعون به آن امام مبين نرسيد. بعد از آنكه امام صادق عليهالسلام بيرون رفت،منصور لحاف طلبيد و خوابيد و تا نصف شب بيدار نشد. چون بيدار شد و ديد كه من بر بالين او نشستهام، گفت:«بيرون نرو تا من نمازهاي خود را قضا كنم و قصهاي را براي تو نقل كنم.» چون از نماز فارغ شد گفت: «چون امام صادق عليهالسلام را براي كشتن طلبيدم و آن حضرت داخل قصر من شد، ديدم كه اژدهاي عظيمي پيدا شد و دهان خود را گشود، و كام بالاي خود را بالاي قصر، و كام پائين خود را در زير قصر من گذاشت، دم خود را بر دور قصر من گرداند و به زبان عربي فصيح به من گفت: «اگر نسبت به امام صادق عليهالسلام بدي اراده كني ترا و خانهي تو فرو ميبرم.» به اين سبب، عقل من پريشان شد و بدن من به لرزه در آمد به حدي كه دندانهاي من بر هم ميخورد.
من گفتم: «اين چيزها از آن حضرت عجيب نيست، زيرا كه نزد او اسمها و دعاهايي است كه اگر آنها را بر شب بخواند روز ميشود، و اگر بر روز بخواند شب ميشود، و اگر بر موج درياها بخواند ساكن ميشود.»
سپس از او رخصت طلبيدم كه به زيارت امام صادق عليهالسلام بروم، پس اجازه داد و من رفتم. چون به خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدم به آن حضرت التماس كردم كه آن دعا را كه در وقت داخل به مجلس منصور خواند را به من تعليم نمايد. آن حضرت قبول كرد و آن دعا را به من ياد داد. (2).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از نشانههاي پشيماني از گذشته سه چيز است: آدمي بزرگي خود را به رخ ديگران بكشد و به گذشتگان ببالد و برتري بجويد.
و از مفضل بن عمر نقل ميكند كه:
منصور دوانيقي قاصدي براي حسن بن زيد حكومت خود بر مكه و مدينه فرستاد كه: خانهي حضرت صادق عليهالسلام را آتش بزن. او هم اطاعت كرده و منزل حضرت را آتش زد و در و دالان خانه آتش گرفت. حضرت از خانه بيرون آمد و در آتش راه ميرفت و ميفرمود:
منم پسر ريشهها و اصول زمين (يعني انبيا) منم پسر ابراهيم خليل.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آدم با ايمان مداراگر هست اما اهل جدال و سركشي نيست.
و از مفضل نقل ميكند كه گفت:
من، و شريكم: قاسم و نجم بن حطيم؛ و صالح بن سهل در مدينه بوديم و در مسألهي ربوبيت بحث كرديم (ظاهرا يعني مدعي خدايي ائمه عليهالسلام بودهاند) بعضي به يكديگر گفتند: اين چه بحثي است كه شما ميكنيد؟ ما به حضرت صادق عليهالسلام نزديكيم و آن حضرت از ما تقيه نميكند. برخيزيد تا به خدمت او برويم. حركت كرده و نزد حضرت رفتيم. و به خدا! به در خانه نرسيده بوديم كه بدون كفش و ردا بيرون آمد و موهاي بدنش راست ايستاده بود و فرمود:
نه اي مفضل؛ نه اي قاسم؛ نه اي نجم، نه نه «بلكه آنها بندگان گرامياند كه در گفتار از خدا پيشي نگيرند و به فرمان او عمل كنند».
منصور بن حازم گفت: به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم، كدام يك از اعمال بهتر است: فرمود: نماز در وقتش و نيكي به پدر و مادر و جهاد در راه خداي تبارك و تعالي.
و از هشام بن احمر نقل ميكند كه گفت:
روز بسيار گرمي حضرت صادق عليهالسلام براي من پيغام داد كه: نزد فلان مرد آفريقايي برو؛ و كنيزي چنين و چنان در كنيزهاي او ببين و خريداري كن، من نزد آن مرد رفته و همهي كنيزانش را ملاحظه كردم و كنيزي به آن صفات نيافتم، برگشتم و به اطلاع حضرت رساندم. فرمود: برگرد آن كنيز نزد اوست. باز برگشتم؛ آفريقايي قسم خورد كه هر كنيزي داشتم به تو نشان دادم. سپس گفت: تنها يك كنيز سر تراشيدهي مريضي دارم كه قابل عرضهي بر مشتري نيست؛ گفتم: همان را بياور؛ آورد؛ در حالتي كه به دو كنيز تكيه داده بود و پايش به زمين كشيده ميشد. چون او را نشان داد، صفات را در او يافتم. گفتم: اين كنيز را به چند ميفروشي؟ گفت: او را ببر هر چه آن حضرت خواست، بدهد. حضرت صادق عليهالسلام فرمود:
اي ابناحمر! به زودي اين كنيز فرزندي ميآورد كه ميان او و خدا حجابي نباشد، يعني حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اگر اهل خانه رفق و مدارا را ترك گفتند، خير و خوبي از آنها گرفته ميشود.
و از جعفر بن هارون نقل ميكند كه گفت:
در طواف خانه كعبه حضرت صادق عليهالسلام را ديدم؛ با خود گفتم: اين است كه مردم از او پيروي ميكنند و امام است؛ و چنين و چنان است؟ و متوجه او نبودم كه ناگاه دست به شانهي من زده، به من رو كرد و فرمود: (آن چه را قوم ثمود در مقام رد پيامبران گفتند):
«آيا ما از يك بشري از جنس خود پيروي كنيم؟! در اين صورت ما در گمراهي و آتشيم».
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه عقل ندارد، اصلاح نميشود و آدم بيعقل بيعلم است.
و از شعيب عقرقوفي نقل ميكند كه گفت:
مردي هزار درهم به وسيلهي من براي حضرت صادق عليهالسلام فرستاد و گفت: ميخواهم امتياز و برتري آن حضرت را بر خاندانش بفهمم. تو پنج درهم پست و ناچيز در اين درهمها بگذار و پنج درهم صحيح از آنها بردار و در يقهي پيراهنت بگذار تا فضيلت او را بشناسي؟ من خدمت آن حضرت رفتم و درهمها را تقديم كردم. آنها را باز كرد و آن پنج درهم را برداشت و فرمود: اين پنج درهم تو؛ پنج درهم ما را بده.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: با خردمند از مردم مشورت كن، به درستي كه او امر نميكند مگر به خوبي.
و از ابوبصير نقل ميكند كه گفت:
مردي از اهل شام نزد ما آمد، مذهب شيعه را بر او عرضه داشتيم، پذيرفت. در حال جان دادن نزد او بودم. به من گفت: اي ابوبصير! من آن چه تو گفتي پذيرفتم، آيا بهشتي هستم؟ گفتم: من ضامن ميشوم كه حضرت صادق عليهالسلام بهشت را براي تو شفاعت كند. آن مرد از دنيا رفت. من خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم. حضرت بيمقدمه فرمود: اي ابامحمد! به آن وعدهاي كه دربارهي بهشت به رفيقت دادي وفا شد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: بپرهيزيد از اين كه نسبت به هم سركشي كنيد، زيرا شايستگان اهل اين خصلت مذمومه و ناپسند نبودند.
و از بكر بن ابيبكر حضرمي نقل شده كه گفت:
منصور پدرم را زنداني كرد. خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفته و شرح حال گفتم؛ فرمود: اكنون به كار فرزندم اسماعيل مشغولم ولي به زودي براي او دعا ميكنم. چند روزي در مدينه ماندم، حضرت براي من پيغام داد: حركت كن كه خدا كار پدرت را كفايت كرد؛ ولي خدا نخواست كه اسماعيل زنده بماند. حركت كردم و نزد ابنهبيره رفتم و سواره با منصور روبرو شدم. فرياد زدم: ابوبكر حضرمي پيرمردي فرتوت است. گفت: پسرش زبان خود را نگاه نميدارد، او را آزاد كنيد.
مرحوم راوندي در كتاب خرايج و جرائح خود آورده است:
امام محمد باقر به همراه فرزندش امام جعفر صادق عليهما السلام جهت انجام مراسم حج وارد مكه مكرمه شدند.
در مسجدالحرام نزديك كعبه الهي نشسته بودند، كه شخصي وارد شد و اظهار داشت: سؤالي دارم؟
امام باقر عليه السلام فرمود: از فرزندم، جعفر سوال كن.
آن مرد خطاب به حضرت صادق عليه السلام كرد و گفت: سؤالي دارم؟
حضرت فرمود: آنچه مي خواهي سوال كن.
آن مرد گفت: تكليف كسي كه گناهي بزرگ مرتكب شده است، چيست؟
حضرت فرمود: آيا در ماه مبارك رمضان از روي عمد و بدون عذر روزه خواري نموده است؟
گفت: گناهي بزرگ تر انجام داده است.
حضرت فرمود: آيا در ماه مبارك رمضان زنا كرده است؟
آن مرد اظهار داشت: ياابن رسول اللّه! گناهي بزرگ تر از آن را مرتكب شده است.
حضرت فرمود: آيا شخص بي گناهي را كشته است؟
گفت: از آن هم بزرگ تر.
پس از آن صادق آل محمد عليهم السلام فرمود: چنانچه آن از شيعيان و دوستداران اميرالمؤمنين امام علي عليه السلام باشد، بايد به زيارت كعبه الهي برود و توبه نمايد؛ و سپس قسم ياد كند كه ديگر مرتكب چنان گناهي نشود؛ ولي اگر از مخالفين و معاندين باشد راه پذيرش توبه براي او نيست.
آن مرد گفت: خداوند، شما فرزندان فاطمه زهراء عليها السلام را مورد رحمت خويش قرار دهد، من اين چنين جوابي را از رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز شنيده ام.
بعد از آن، از محضر مقدس آن بزرگواران خداحافظي كرد و رفت.
امام محمد باقر عليه السلام به فرزندش فرمود: همانا اين شخص، حضرت خضر عليه السلام بود، كه خواست تو را به مردم معرفي نمايد. (1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 21، ح 20.
يكي از آثار ذكر دائم، انقطاع و انفصال روح انسان از دنيا است. انسانها به دنيا تعلق خاطر دارند، اما اگر هميشه به ياد خدا و قيامت باشند، به اين درك ميرسند كه نعمتهاي اين دنيا دائم و ماندني نيست و اين دنيا امتحاني بيش نيست. در قرآن آمده است: «يومئذ يتفرقون (1)؛ آن روز [مردم] پراكنده ميشوند» روز قيامت بين پدر و فرزند، برادر و برادر جدايي ميافتد و هيچ كس به فكر ديگري نيست.
جمله «لا اله الا الله» به طرق و اشكال گوناگون معنا شده و در روايات هم معناي يكساني از آن نيامده است، چرا كه اين كلمه داراي ابعاد مختلف معنايي است. خود لفظ «اله» نيز معناي متعددي دارد و به معناي معبود، پناه، و اميد آمده است. خداوند پناهگاه همگان، تنها ملجا و پناهگاه، و اساس تمام علتها است. اما انسانها از اين معنا غفلت ميكنند. مرحوم شيخ عبدالزهرا كعبي شبي در مورد كلمه لا اله الا الله سخن ميگفت. ميفرمود: «آدم با زبان ميگويد لا اله الا الله، اما به هنگام گرفتاري، به سراغ همه ميرود مگر خدا. آدم مقروض وقتي ميخواهد قرضش را ادا كند، از همه كمك ميخواهد مگر خداي متعال. چنين كسي مؤمن است و به خداوند ايمان دارد، اما هنگامي كه به او ميگويند: آيا در خانهي خدا هم رفتي يا نه، ميگويد: يادم نبود. چرا به ياد خدا نبوده است؟ از ياد بردن خدا نه تنها بهانه و حجت مناسبي نيست بلكه دست كم شخص را سزاوار عتاب ميسازد. شخصي از دوستش گله كرد كه فلاني، چرا سراغي از ما نميگيري؟ گفت: يادم نبود. گفت: اگر اين را بر زبان نميآوردي بهتر بود؛ چرا كه معلوم ميشود من در دل تو جايي ندارم، و الا يادت نميرفت.
حتي آنهايي كه دائم الذكرند گاهي اوقات زبانشان ذكر ميگويد، اما دل جاي ديگري سير ميكند، و از صد ذكر كه ميگويد، نود و نه تاي آن با دلي مشغول گفته ميشود.
نقل شده كه عالمي مشكلي داشت كه براي حل آن به اميرمؤمنان علي عليهالسلام متوسل شد. چهل روز به حرم آن حضرت رفت و متوسل شد، اما حاجتش برآورده نشد، روز چهلم در حرم نشسته بود كه ناگاه شخصي از عامه مردم آمد و از حضرت امير عليهالسلام حاجتي خواست، فورا حاجتش برآورده شد. آن عالم ناراحت شد، اما گله نكرد و به خانه رفت. شب اميرمؤمنان را در خواب (2)ديد. حضرت از او پرسيدند: چه ميخواهي؟ گفت يا اميرمؤمنان، چهل روز است كه در پي حاجتي به حرم شما ميآيم. حضرت فرمود: من از بين اين چهل روز، فقط امروز تو را ديدم. از خواب بيدار شد و فهميد حضور قلب نداشته است.
أكثروا من أن تدعوا الله فان الله يحب من عباده المؤمنين أن يدعوه و قد وعد عباده المؤمنين بالاستجابة و الله مصير دعاء المؤمنين يوم القيامة لهم عملا يزيدهم به في الجنة (1)؛ به درگاه خداي متعال فراوان دعا كنيد؛ زيرا خدا دوست دارد كه بندگان با ايمانش به درگاه او دعا كنند و به آنها وعده اجابت داده است. خدا دعاي مؤمنان را در روز قيامت به صورت عملي در ميآورد كه با آن در بهشت بر پاداش و جايگاهشان ميافزايد.
دعا و كوشش دو راه رسيدن به اهداف و آرزوها است. هيچ كدام از اين دو كار بر ديگري برتري ندارد و هر دو با هم انسان را به نتيجه دلخواه ميرساند، درست مانند دو رشته سيم كه با يكديگر لامپ را روشن ميكنند. همان خدايي كه فرموده است: «و أن ليس للانسان الا ما سعي (2)؛ براي انسان جز حاصل تلاش او نيست» و «و أن سعيه سوف يري (3)؛ [نتيجه] كوشش او به زودي ديده خواهد شد»، در جاي ديگر ميفرمايد: «قل ما يعبؤا بكم ربي لولا دعآؤكم (4)؛ بگو اگر دعاي شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايي به شما نميكند».
هيچ كدام از اين دو به تنهايي و بدون وجود ديگري ثمربخش نيست. همان طور كه كوشش بدون دعا نتيجه ندارد، دعا بدون سعي و كوشش نيز فايدهاي به همراه نخواهد داشت؛ چرا كه ارادهي خالق يكتا بر اين تعلق گرفته است كه اين دو با يكديگر اثر داشته باشند.
در سيره معصومين عليهمالسلام نيز جايي نيست كه وجود مقدس آن بزرگواران يكي از اين دو كار را بدون ديگري سفارش كرده باشند.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم كه خداوند در وصف ايشان فرموده است: «لولاك لما خلقت الافلاك (5)؛ اگر تو نبودي افلاك را نميآفريدم»، با وجود اين كه هميشه دست به دعا بودند و از خداوند استمداد ميطلبيدند، دست از تلاش نيز بر نميداشتند و همواره مشغول تبليغ اسلام و آماده سازي مسلمانان براي ايستادگي در برابر مشركان بودند.
حضرت امام صادق عليهالسلام در اين بخش از رساله خويش، شيعيان را به زياد دعا كردن و استمرار در اين كار فرا ميخواند. انسان بايد براي هر خواسته مشروعي دعا نمايد و دعا كردنش استمرار داشته باشد، به نحوي كه بگويند: زياد دعا ميكند. دعا كردن بايد به گونهاي باشد كه انسان خود باور كند كه دست كم پايينترين درجهي دعا را انجام داده و در اين امر كوتاهي نكرده است. در جمله «اكثروا من ان تدعوا الله» متعلق دعا حذف شده است و حذف متعلق افاده عموم ميكند؛ يعني بايد در همه چيز دعا كرد. تنها جايي كه نبايد دعا كرد، دعا كردن براي محرمات است. در غير اين مورد، دعا كار پسنديدهاي است.
«فان الله يحب من عباده المؤمنين...»، مرحوم علامه مجلسي در مورد اين عبارت فرموده است: مراد آن است كه خداوند از بين اعمالي كه بندگان مؤمن او انجام ميدهند دعا كردن آنها را دوست دارد، نه اين كه فقط خداوند بندهاي را كه دعا ميكند دوست دارد. ظاهر عبارت نيز نظير ايشان را ميرساند. البته، اين منافات با آن ندارد كه خداوند اعمال ديگري را نيز دوست داشته باشد، ولي اين يك شاخص است و در همين حد ميتوان گفت كه خداوند دعا كردن مؤمنان را دوست دارد.
انسان با ورود به آخرت متوجه ميشود كه چه بلايي به سرش آمده و حسرتي دائم گريبانش را ميگيرد؛ چرا كه ميبيند ميلياردها سال بايد در آن جا بماند، ولي هيچ كاري براي خودش انجام نداده و هيچ توشهاي براي خودش نيندوخته است. ولي فهم اين مطلب در اين دنيا مشكل است. اگر چكهاي امضا شده رنگارنگ را كه ميلياردها تومان روي آن نوشته شده به يك بچه نشان دهند فقط ممكن است از نقش رنگارنگ آنها خوشش بيايد ولي ارزش آنها را درك نميكند. اگر بچهاي گوهر قيمتي و با ارزشي گم كند قاصر است، چرا كه جاهل بوده و ارزش آن را نميدانسته، ولي پس از آن كه بزرگ شد اگر به او بگويند در كودكي گوهر با ارزشي كه قيمت آن ميليونها تومان بود، گم كرده است، تا آخر عمر حسرت ميخورد و ميگويد: اي كاش دستم ميشكست و آن گوهر را بر نميداشتم! به او ميگويند تو كه تقصيري نداشتي بچه بودي و نميفهميدي. ميگويد: ميدانم كه تقصيري نداشتهام. اگر مقصر بودم خودم را ميكشتم. زيرا امروز ديگر بزرگ شده و ميداند براي به دست آوردن مقدار كمي پول چقدر بايد زحمت و مرارت بكشد. با خود ميگويد اگر آن گوهر را داشتم، با پول آن ميتوانستم زندگي خود را زير و رو كنم. انسانها نيز پس از مرگ از خواب غفلت بيدار ميشوند: «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا (1)؛ مردم در خواب به سر ميبرند، وقتي مردند بيدار ميشوند». در آن روز ديگر فرصت هيچ كاري را ندارند و عذابي سخت و دردناك يا نعمتهايي بيشمار و جاويد نصيبشان خواهد شد.
در روايت آمده است كه خداي متعال درك اهل بهشت را از آنها سلب ميكند، تا كساني كه در مراتب پايينتر قرار دارند مراتب بالاتر را درك نكنند و دچار حسرت و پشيماني نگردند و در بهشت رنج و عذابي نباشد. بنابراين، بهشتيان هيچ گاه آرزوي داشتن مقام بالاتر را ندارند. درست مانند آن كه شخصي از يك غذاي بسيار لذيذ و مقوي بدش ميآيد و حتي اگر آن را رايگان به او بدهند نميخورد و هيچ وقت آرزوي داشتن آن را نميكند.
1) بحارالانوار، ج 4، ص 43.
آنان كه به دين خود علاقه دارند و مايلاند كه اين گوهر گرانبها هميشه براي آنها محفوظ بماند و در پرتو آن سعادتمند زندگي كنند، بايد اخلاق خود را اصلاح كنند. و يقين بدانند كه دين با انحرافات اخلاقي سازشي ندارد. كساني كه صفات رذيله بر آنها مسلط شده و روان آنها را بيمار كرده، دينشان در معرض خطر قرار گرفته است.
اقة الدين: الحسد و العجب و الفخر (1).
آفت دين، همانا: رشك بردن، خودپسندي و افتخار است.
1) اصول كافي. ج 2، ص 307.
هر چيزي علتي دارد و هر كاري سببي. بيدليل نيست اگر بعضي از مناطق آباد است و برخي از مردم ساليان متمادي زندگاني ميكنند و عمر طبيعي دارند و برعكس پارهاي از جاها ويران است و عدهاي با عمري كوتاه بدرود حيات ميگويند. اكنون اگر ميخواهيد به سر اين امر واقف شويد و رمز عمران و آبادي و حكمت عمر طولاني را بدانيد، به اين جملهي كوتاه و بسيار با معنا، گوش فرا داريد.
البر و حسن الخلق، يعمران الديار و يزيدان في الاعمار. (1).
نيكي كردن و خوش اخلاقي، خانهها را آباد و عمرها را زياد ميكند.
1) اصول كافي. ج 2، ص 100.
آرزوهاي بسيار جز اينكه انسان را بدبخت كنند و اضطراب به وجود بياورند، ثمري ندارند. پس انسان خوشبخت، كسي است كه آرزوهاي خود را محدود كند و فكر خود را از نفوذ اضطرابات بي جا محفوظ بدارد.
اين موضوعي است كه اخيرا روان شناسان به آن توجه كردهاند (1).
و امام ششم ما، متجاوز از هزار سال پيش آن را فرموده است.
تجنبوا المني، فانها تذهب بهجة ما خولتم، و تستصغرون بها مواهب الله عزوجل عندكم و تعقبكم الحسرات فيما و همتم به انفسكم. (2).
از آرزوهاي (دور و دراز) اجتناب كنيد زيرا آرزوها، خوشي نعمتهايي را كه به شما داده شده از بين ميبرد. و به واسطهي آرزوها، مواهبي را كه خداوند به شما عنايت فرموده، كوچك ميشمريد. و چون آنچه را كه در وهم و خيال خود تصور كردهايد فراهم نميشود، حسرت و افسوس براي شما بار ميآورد.
شخصي كه بيش از اندازه و متعارف تلاش ميكند بر فرض كه آز، او را به سقوط و نيستي نكشاند و مال زيادتري به دست آورد، آسايش را از خود سلب كرده است. زيرا مانند ديگران به زندگي سادهاي قانع نيست و چون اين شخص، حد معيني در نظر ندارد و هر چه داشته
باشد به نظرش كم است و راضي نيست، به موضوع «روزي با خداست» و «خدا رزق را ميرساند» يقين ندارد.
حرم الحريص خصلتين و لزمته خصلتان: حرم القناعة فافتقد الراحة و حرم الرضا فافتقد اليقين. (1).
شخص حريص از دو صفت محروم و به دو حالت دچار است: از قناعت محروم است، از اين رو آسايش نخواهد داشت. از خشنودي (به دادهي خدا) محروم است، به اين علت (به وعدهي خدا) يقين ندارد.
1) خصال. ج 1، ص 69.
ابنمسكان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: آيا خدا مكان را پيش از آفريدنش ميدانست، يا اينكه هنگام يا پس از آفريدن آن به آن علم پيدا كرد؟
حضرت فرمودند: منزه و متعالي است ذات مقدس خداوند، بلكه او از ازل به مكان آگاه بود پيش از آفريدنش، مانند آگاهي او به آن پس از ايجاد و آفريدنش، و به همين نحو است علم خداي متعال به همهي اشياء. (1).
1) التوحيد، ص 86. بحارالأنوار: ج 4 ص 85 ح 20 و ج 54، ص 47 ح 25.
محمد بن عماره از پدرش نقل ميكند كه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: اي فرزند پيامبر؛ به من خبر ده آيا خدا رضايت و غضب دارد؟
فرمود: بله، و نه آنسان كه در مخلوقات است، غضب خدا همان عقوبت او است، و رضايتمندي و خشنودي او ثواب اوست. (1).
هشام بن حكم گويد: از جمله سؤالات زنديق از امام صادق - عليهالسلام - اين بود كه: آيا خدا خشنودي و خشم دارد؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: آري؛ ولي خشم و خشنودي او طبق آنچه كه در مخلوقات پيدا ميشود نيست، زيرا كه خشنودي حالتي است كه به انسان وارد ميشود، و او را از حالي به حال برميگرداند، چون كه مخلوق تو خالي آفريده شده، و به هم آميخته است، هر چيز در او راه دخولي دارد، و خالق را راه دخولي براي اشياء نيست، زيرا او يكتا است، ذاتش يگانه و صفتش يگانه است.
پس خرسندي او پاداش او، و خشم او كيفر او ميباشد، بدون اينكه چيزي در او تأثير كند، و او را برانگيزاند، و از حالي به حالي بگرداند، زيرا اين تغييرات از صفات مخلوقين ناتوان و نيازمند است. (2).
عاصم بن حميد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا خداوند از ازل مريد (و خواستار چيزهائي) بود؟
حضرت فرمود: مريد و (خواستار) نميباشد مگر اينكه حتما مرادش با او باشد. و خداوند از ازل دانا و توانا بود، سپس خواست و اراده كرد. (1).
1) الكافي: ج 1 ص 19، بحارالأنوار: ج 54 ص 163 ح 101.
عيسي بن يونس گويد: ابن ابيالعوجاء در بعضي از مباحثاتش با امام صادق - عليهالسلام - به آن حضرت عرض كرد: شما نام خدا را بردي، و به ناپيدائي حواله دادي.
حضرت فرمود: واي بر تو چگونه ناپيداست كسي كه نزد مخلوقش حاضر است و از رگ گردن به ايشان نزديكتر است (پس او زندگي بخش و مدبر انسان است) سخنان آنها را ميشنود، وخودشان را ميبيند و رازشان را ميداند؟
ابن ابيالعوجاء گفت: مگر او در همه جا هست؟ وقتي در آسمان است چگونه در زمين باشد؟ و هنگامي كه در زمين است چگونه در آسمان باشد؟
حضرت فرمود: تو (با اين بيانت) مخلوقي را توصيف كردي كه چون از مكاني برود جائي او را فراگيرد و جائي از او خالي شود، و در جايي كه آمده از جايي كه بوده خبر ندارد كه چه پيش آمد كرده، ولي خداي عظيم الشأن، و سلطان جزا بخش هيچ جا از او خالي نيست، و هيچ جا او را فرا نگيرد، و به هيچ مكاني نزديكتر از مكان ديگر نيست. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 170 ح 3.
يونس بن ظبيان گويد: مردي خدمت امام صادق - عليهالسلام - شرفياب شد، و گفت: آيا خدا را ديدي و پرستش كردي؟
حضرت فرمود: من جيزي را كه نديدم پرستش نميكنم؟
آن مرد گفت: چگونه او را ديدي؟
حضرت فرمود: چشمها او را به طور حسي مشاهده نكردند، ولي دلها از طريق حقيقت ايمان او را ديدند. او با حواس درك نميشود، و با انسانها قابل مقايسه نيست، او بدون تشبيه (به كسي يا چيزي) معروف و شناخته شده است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 4 ص 33 ح 10.
هشام گويد: نزد امام صادق - عليهالسلام - بودم آنگاه كه معاويه بن وهب و عبد الملك بن اعين بر ايشان وارد شدند پس معاويه به ايشان گفت: اي فرزند رسول خدا؛ چه ميگوئي دربارهي روايتي كه در آن آمده است كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - پروردگارش را ديد، بر چه صورتي او را ديد؟
و آن روايتي كه (اهل سنت) روايت ميكنند كه مؤمنين پروردگارشان را در بهشت ميبينند بر چه صورتي او را ميبينند؟
حضرت تبسمي كردند سپس فرمودند: اي معاويه؛ چقدر زشت است براي مردي كه هفتاد سال يا هشتاد سال بر او بگذرد، و در ملك خدا زندگي كند، و از نعمتهايش بهرهمند شود، با اين حال خدا را حق المعرفه و آن سان كه سزاوار است نشناسد.
سپس حضرت گفتند: اي معاويه؛ همانا محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - پروردگار - تبارك و تعالي - را با چشم سر نديد و رؤيت و ديدن به دو صورت است: رؤيت قلبي و رؤيت چشم، پس اگر مرادشان از رؤيت؛ رؤيت قلبي است صحيح ميگويند.
و اگر مرادشان رؤيت چشم باشد در اين صورت به خدا و آياتش كافر شدهاند، زيرا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمودند: هر كه خدا را به مخلوقش تشبيه كند كافر شده است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 4 ص 33 ح 10.
اسماعيل بن فضل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي ديدن خدا در روز قيامت سؤال كردم؟
حضرت فرمودند: خدا منزه و مبرا و متعالي است، اي پسر فضل؛ همانا چشمها درك نميكند مگر آن چيزي را كه رنگ و كيفيت دارد، و خداوند خالق رنگها و كيفيت است. (1).
1) أمالي صدوق: ص 410 ح 3.
زنديق گفت: خبر ده به من آيا خداي عزوجل در ملكش شريك دارد، يا ضدي در تدبير او هست؟
حضرت فرمود: نه.
زنديق گفت: پس اين فساد موجود در جهان چيست؟ اين حيوانات درنده، و اين حشرات مخوف، و اين مخلوقات معلول، و كرمها و پشهها و مارها و گژدمها در حالي كه تو مدعي شدي او نميآفريند، چيزي را مگر به علتي (و حكمتي)، زيرا او كار عبث و بيهوده انجام نميدهد.
امام - عليهالسلام - فرمودند: مگر نه اينكه تو ميگوئي عقربها براي درد مثانه، و ريگ (سنگ مثانه)، و كسي كه مبتلا به شب ادراري در بستر است نافع و مفيد است؟ و مگر نه اينكه تو ميگوئي بهترين دوا براي پارهاي از بيماريها گوشت مارها است، و اينكه هرگاه مبتلا به جذام از گوشت آنها به ضميمهي «شب» بخورد براي او مفيد است؟ و ميگوئي كرم سرخي كه لاي خاك زمين يافت ميشود براي بيماري «آكلة» نافع و مفيد است.
گفت: بله.
حضرت فرمودند: اما پشه و كك پس بعضي از آنها بدين جهت آفريده شده است تا روزي پرندگان باشد.
و اگر جبار ستمگري كه بر خداوند تمرد كرد و ربوبيت و پروردگاري او را منكر شد به وسيلهي پشه به ذلت كشانده شود، آن هنگام خداوند ضعيف ترين مخلوق خود را بر او مسلط ميكند تا اين كه قدرت و عظمت خود را به او نشان دهد تا اينكه اين پشه به بيني او وارد شده تا به مغز او برسد، و او را بكشد.
و بدان اگر ما بر اسرار و خصوصيات هر چيزي كه خدا آفريده است مطلع شويم، و بدانيم چرا آفريده، و براي چه آفريده است؟ در اين موقع با او در دانشش مساوي خواهيم شد، و هنگامي كه هر چه او ميداند ما نيز بدانيم از او بينياز خواهيم شد، و با او در دانش و علم يكسان خواهيم شد. (1).
1) الاحتجاج: ج 2 ص 226، و 227 ح 223، بحارالأنوار: ج 10 ص 173.
بكير بن اعين گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: آيا علم خدا و مشيت خدا دو چيز است يا يك چيز؟
حضرت فرمودند: علم مشيت نيست، مگر نه اينكه تو ميگوئي: من اين كار را خواهم كرد اگر خدا بخواهد. ونميگوئي: اين كار را خواهم كرد اگر خدا بداند.
پس گفتهي تو: اگر خدا بخواهد، دليل بر اين است خدا نخواسته است، و اگر بخواهد آنچه خواست - به طوري كه خواست - واقع ميشود، و علم خدا سابق بر مشيت او است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 4 ص 144 ح 15.
1- مردي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خدا بندگان را بر گناه مجبور ساخته؟
فرمود: نه.
گفتم: پس كار را به آنها واگذاشته؟
فرمود: نه.
گفتم: پس حقيقت چيست؟
فرمود: لطفي است از پروردگارت ميان اين دو مطلب.
راوي گويد: مردي به امام صادق - عليهالسلام - عرض كرد: قربانت گردم؛ آيا خدا بندگان را بر گناه مجبور ساخته است؟
فرمود: خدا دادگرتر از آن است كه ايشان را بر گناه مجبور كند، و سپس به خاطر معصيت عذابشان كند.
آن مرد گفت: قربانت گردم؛ پس كار را به بندگان واگذاشته است؟
فرمود: اگر به ايشان واگذار كرده بود، در تنگناي امر و نهيشان قرار نميداد.
عرض كرد: پس ميان اين دو مرتبه منزلهي ديگري است؟
فرمود: آري؛ فراتر از ميان آسمان و زمين. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 222 ح 13.
از امام صادق - عليهالسلام - راجع به جبر و قدر پرسش شد.
حضرت فرمود: نه جبر است و نه قدر، بلكه منزلي (و مرتبهاي) است ميان آن دو كه حق آنجاست، و آن منزل (و مرتبه) را نداند جز دانا يا كسي كه عالم آن را به وي آموخته است. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 222 ح 10.
ابوعمرو زبيري گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: آيا ايمان درجات و مراتب دارد كه به وسيلهي آن مؤمنين در نزد خداوند داراي مقامات مختلف هستند؟
حضرت فرمود: بله.
گفتم: خداي رحمتت كند آن را برايم بيان بفرما تا بفهمم.
حضرت فرمود: خداوند ميان مؤمنين مسابقه قرار داده است همان طور كه بين اسبها مسابقه قرار ميدهند، سپس به آنان براساس مسابقه درجه داده است (يعني به هر كه بهتر به سوي او ميدوند يا ميرسند درجه و منزلت داده است)، و به هر شخص به اندازهي پيشي گرفتن منزلت و درجه ميدهد، نه از حق او كم ميكند، و نه اينكه عقب افتاده اي را بر كسي كه جلو افتاده مقدم ميدارد و نه مفضولي را بر فاضل مقدم ميدارد، و بر اساس همين مطلب كساني كه در ابتداي امت اسلام بودند با كساني كه در آخر امت اسلام هستند تفاضل پيدا ميكنند.
و اگر براي كساني كه در ايمان پيشي گرفتهاند فضيلتي بر كسي كه عقب افتاده است، نباشد، در اين صورت كساني كه در اين امت در آخر هستند با كساني كه در اول هستند يكسان خواهند بود.
آري؛ اگر چنين فضيلتي بر كسي كه در ايمان پيشي گرفته است بر كسي كه در ايمان عقب افتاده است نباشد، عقب افتادهگان مقدم خواهند شد، ولي خداوند متعال چنين مقرر داشته است كه پيشينيان مقدم باشند، و به خاطر تأخير و كوتاهي در ايمان مقصرها مؤخر باشند، زيرا ما ميبينيم عدهاي از مؤمنين از متأخرين امت اسلامي كه در عمل از پيشينيان بهتر هستند، و از نظر نماز و روزه و حج و زكاة و جهاد و انفاق كار فزونتري انجام دادهاند.
و اگر سوابق و پيشينههائي نبود كه مؤمنين به وسيلهي آن نزد خدا بر هم برتري دارند هر آينه آنهائي كه در آخر آمدند به خاطر زيادي عمل بر كساني كه در ابتداي اسلام بودند مقدم ميشدند، ولي خداوند عزوجل نخواست كه آخرين درجات ايمان با اولين درجات ايمان يكسان باشد، و يا اينكه كسي كه خدا آن را مؤخر قرار داده است مقدم بشود، يا آنكه مقدم قرار داده است مؤخر شود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 71 ص 28 ح 6.
زنديق گفت: آيا بين كفر و ايمان مرتبهاي هست؟
حضرت فرمودند: خير.
زنديق گفت: پس ايمان چيست و كفر چيست؟
حضرت فرمودند: ايمان آن است كه تصديق كني خداي را در امور پنهان و غائب از او در زمينهي عظمت خدا مانند تصديق به امور آشكار كه مشاهده كرده است، و كفر يعني انكار و جحود. (1).
حارث گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا بين ايمان و كفر مرتبهاي هست؟
حضرت فرمودند: بله، مراتبي است نه فقط يك مرتبه اگر كسي چيزي از آن مراتب را انكار كند خداوند او را بر رويش در آتش مياندازد، (مراتبي كه) بين آن دو است (عبارات و آيات زير است):
(آخرون مرجون لأمر الله) (2)«ديگراني هستند كه به فرمان خدا واگذار شدهاند (و كارشان با خداست)»، و ميان آن دو (المستضعفون) (3)«مستضعفين»، و ميان آن دو «آخرون خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا ) «گروهي ديگر كار خوب و بد را به هم آميختند»، و بين آنان فرمايش خداي متعال: «و علي الأعراف رجال» (4)«و بر اعراف مرداني هستند» است. (5).
زنديق گفت: آيا بين كفر و ايمان مرتبهاي هست؟
حضرت فرمودند: خير.
زنديق گفت: پس ايمان چيست و كفر چيست؟
حضرت فرمودند: ايمان آن است كه تصديق كني خداي را در امور پنهان و غائب از او در زمينهي عظمت خدا مانند تصديق به امور آشكار كه مشاهده كرده است، و كفر يعني انكار و جحود. (1).
حارث گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا بين ايمان و كفر مرتبهاي هست؟
حضرت فرمودند: بله، مراتبي است نه فقط يك مرتبه اگر كسي چيزي از آن مراتب را انكار كند خداوند او را بر رويش در آتش مياندازد، (مراتبي كه) بين آن دو است (عبارات و آيات زير است):
(آخرون مرجون لأمر الله) (2)«ديگراني هستند كه به فرمان خدا واگذار شدهاند (و كارشان با خداست)»، و ميان آن دو (المستضعفون) (3)«مستضعفين»، و ميان آن دو «آخرون خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا ) «گروهي ديگر كار خوب و بد را به هم آميختند»، و بين آنان فرمايش خداي متعال: «و علي الأعراف رجال» (4)«و بر اعراف مرداني هستند» است. (5).
اسماعيل بن عمار صيرفي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم، آيا مؤمن بر مؤمن رحمت است؟
حضرت فرمود: بلي.
گفتم: چگونه؟
فرمود: هر مؤمني حاجت خود را به نزد برادر (مؤمنش) ببرد، در حقيقت اين رحمتي است از ناحيهي خدا كه آن را به طرف او سوق داده است (زمينه بهرهبرداري از آن را براي او فراهم كرده است) و سبب آمرزش او قرار داده است پس هرگاه حاجت او را برآورد، رحمت خدا را پذيرفته است.
و اگر از برآوردن آن حاجت - در حالي كه ميتوانست - سر باز زند رحمتي كه خدا به طرف او سوق داده است از خود دور ساخته است، و خود را از آن محروم نموده است. خداوند عزوجل آن رحمت را تا روز قيامت ذخيره ميكند، تا اينكه آن كسي كه حاجتش برآورده نشده است خود تصميم بگيرد، يا آن را براي خود قرار ميدهد (و خودش از آن بهرهمند ميشود) و يا از خود دور ميكند و به طرف ديگري سوق ميدهد.
اي اسماعيل؛ هنگامي كه روز قيامت برپا ميشود و خود آن شخص بايد در مورد آن رحمت تصميم بگيرد و اين منزلت براي او آشكار شده است به نظر تو با آن رحمت چه ميكند؟ به سوي چه كسي سوق ميدهد تا از آن بهرهمند شود؟
اسماعيل گفت: گمان نميكنم آن رحمت را از خود دور سازد.
حضرت فرمود: گمان نكن، بلكه يقين كن او رحمت ياد شده را از خودش دور نميسازد، و به جز خودش از آن بهره نميبرد.
اي اسماعيل؛ هر كسي حاجت خود را نزد برادر خودش كه ميتواند آن را برآورده كند ببرد، ولي آن برادر حاجتش را بر نياورد، خداوند در قبر ماري را بر او مسلط ميكند كه انگشت شصت او را تا روز قيامت بگزد چه آنكه آن ميت در روز قيامت آمرزيده شود، چه عذاب بشود. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 206 ح 1.
يعقوب بن شعيب گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: آيا براي كسي در برابر آنچه انجام ميدهد غير از مؤمنان ثوابي بر خدا لازم است؟
فرمود: خير. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 206 ح 1.
جميل گويد: طيار به من مي گفت: شيطان كه از فرشتگان نبود، و جز اين نيست كه فرشتگان مأمور به سجده براي آدم - عليهالسلام - شدند و شيطان گفت: من سجده نميكنم، پس چرا شيطان گنهكار شد، آنگاه كه سجده نكرد با اينكه از فرشتگان نبود؟
گويد: من و او خدمت حضرت صادق - عليهالسلام - شرفياب شديم به خدا سوگند پرسش خود را به طور نيكوئي طرح كرد و پرسيد: قربانت شوم؛ بگوئيد آنچه خداوند مؤمنين را خوانده است از اينكه فرموده است: (يا أيها الذين آمنوا.).«اي كساني كه ايمان آوردهايد...» آيا منافقان هم در اين خطاب وارد ميشوند؟
فرمود: آري، و شامل گمراهان نيز ميگردد، و شامل هر كس كه به دعوت آشكار (اسلام) اعتراف كرده نيز ميگردد، و شيطان هم از كساني بود كه به دعوت آشكارا با آنان (يعني فرشتگان) اعتراف كرده بود. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 139 ح 1.
عبدالله بن سنان از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود: آيا حضرت عيسي - عليهالسلام - نيز همچون مردم ديگر مبتلا به دردهائي ميشد؟ (يعني مانند سائر مردم حالات بشري داشت يا خير؟).
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: بله، در دوران كودكي (احيانا) مبتلا به دردهاي بزرگها ميشد، و در دوران بزرگي مبتلا به دردهاي كودكان ميشد، و بيمار ميشد.
گاهي در دوران كودكيش درد پهلو ميگرفت و اين بيماري مربوط به بزرگسالان است، به مادرش ميفرمود: عسل و شونيز و روغن را با هم مخلوط بنما و معجوني درست كن به من بده.
هنگامي كه مادرش آن معجون را فراهم نمود و براي عيسي آورد، از خود بيميلي نشان داد، مادرش گفت: چرا اين دوا را دوست نميداري در حالي كه تو خود آن را طلبيدي؟
حضرت عيسي - عليهالسلام - فرمود: آن را بياور، من اين دوا را با علم نبوت توصيف نمودم، و به سبب طبيعت كودكي آن را كراهت داشتم. و دوا را ميبوئيد (مانند كودكان) سپس مينوشيد.
1) بحارالأنوار: ج 14 ص 253 ح 46.
ابان بن تغلب گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: آيا بود كسي كه حضرت عيسي - عليهالسلام - او را زنده كند و او پس از زنده شدن مدتي عمر كند، و روزي بخورد، و زن و فرزند دار شود؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمودند: بله، حضرت عيسي دوستي داشتند كه با او در راه خدا پيوند برادري بسته بود، و هرگاه عيسي - عليهالسلام - از نزديك منزلش مرور ميكرد در خانهي او فرود ميآمد.
هنگامي پيش آمد كه حضرت عيسي - عليهالسلام - مدتي با او ملاقاتي نداشت، و وقتي بر خانهي او عبور كرد خواست به او سلامي كند، مادرش از خانه بيرون شد، حضرت از آن زن راجع به پسرش سؤال كرد.
مادرش پاسخ داد: اي رسول خدا، او در گذشت.
حضرت عيسي فرمودند: آيا دوست داري او را مجددا ببيني؟
آن زن گفت: بلي.
حضرت عيسي فرمود: فردا كه شد ميآيم تا او را برايت با اجازه و اذن خدا زنده كنم.
فردا كه شد، حضرت آمد و به آن زن فرمود: برويم نزد قبر پسرت، سپس هر دو رفتند، تا به قبر آن مرد رسيدند آنگاه حضرت ايستاد و دعا فرمود و زنده شدن او را از خداوند خواست. قبر شكافته شد، و فرزند آن زن زنده شد.
هنگامي كه چشم آن زن به پسرش افتاد، و آن پسر مادرش را ديد گريه كردند و همديگر را در آغوش گرفتند، حضرت عيسي را از اين منظرهي عاطفي رقتي گرفت، لذا به او گفت: آيا دوست داري با مادرت در دنيا بماني؟
گفت: اي پيامبر خدا؛ آيا با رزق و روزي و خورد و خوراك و تا مدتي از زمان، يا بدون روزي و بدون خورد و خوراك و بدون مدت؟
حضرت عيسي فرمودند: بلكه با روزي و خورد و خوراك و مدت بيست سال عمر ميكني؛ و ازدواج ميكني، و اولاد دار هم ميشوي.
گفت: اگر اين طور است بسيار خوب.
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: حضرت عيسي او را به مادرش داد، بيست سال عمر كرد، و همسر گرفت و داراي فرزند شد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 14 ص 233 ح 3.
يكي از اصحاب ما گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي مجوس سؤال شد: آيا پيامبر داشتند يا نه؟
حضرت فرمود: آري، مگر داستان نامهي رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - به اهل مكه را نشنيدي كه براي آنها نوشت: اسلام بياوريد و اگر نه با شما ميجنگم، آنها براي پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - نوشتند: از ما جزيه بگير، و ما را بگذار به عبادت بتها ادامه دهيم.
پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - در پاسخ آنها نوشتند: من جزيه نگرفتم مگر از اهل كتاب.
آنان در حالي كه قصد داشتند او را تكذيب كنند براي او نوشتند: شما مدعي شدي كه جزيه از غير اهل كتاب نميگيري، در حالي كه از مجوس منطقه «هجر» (كه يكي از قصبههاي بحرين است) جزيه گرفتي.
پيامبر در جواب آنها نوشتند كه: براي مجوس پيامبري بود كه او را كشتند، و كتابي داشتند كه آن را سوزانيدند كه پيامبرشان كتابشان را برايشان آورد. (1).
2- زنديق گفت: به من خبر ده كه آيا خدا براي مجوس پيامبر فرستاد؟ زيرا من نزد آنها كتابهائي محكم و استوار، و موعظهها و پندهائي بليغ، و مثالهائي مفيد و شافي يافتم و ديدم آنها به ثواب و عقاب اقرار ميكنند، و شرائع و برنامههائي مذهبي دارند كه به آن عمل ميكنند.
امام - عليهالسلام - فرمودند: امتي نيست كه خدا براي آنها بيمدهندهاي نفرستاده باشد، و خدا براي آنها پيامبري با كتاب فرستاد، ولي آنان نبوت آن پيامبر را انكار كردند، و كتابش را رد كردند.
سؤال كننده گفت: آن پيامبر كيست؟ زيرا مردم ميگويند: آن خالد بن سنان است.
حضرت فرمودند: خالد يك مرد عرب بياباني بود. و پيامبر نبود، و اين چيزي است كه مردم ميگويند و با حقيقت مطابقت ندارد.
گفت: آيا زردشت است؟
گفت: زردشت براي آنان زمزمهاي (وردهائي) آورد، و ادعاي پيامبري كرد، گروهي به او ايمان آوردند، و گروهي انكار كردند و او را از شهر خارج كردند، و حيوانات درنده او را در بيابان خوردند. (2).
ابوحمزه گويد: به امام صادق عرض كردم: آيا زمين بدون امام ميماند؟
فرمود: اگر زمين بدون امام باشد حتما فرو رود (و نظمش از هم بپاشد). (1).
2- ابان بن عثمان از حسن بن زياد روايت كند كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا ممكن است زمين باشد ولي در آن امام نباشد؟
امام - عليهالسلام - فرمود: چنين چيزي نباشد، بايد در زمين امامي باشد براي بيان حلال و حرام مردم و آنچه به آن نياز دارند. (2).
خلاد بن قصار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: آيا قائم - عليهالسلام - متولد شده است؟
حضرت فرمود: خير، و اگر من او را درك مينمودم حتما او را در طول ايام زندگيم خدمت ميكردم.
توضيح: اينكه «خدمت ميكردم» يعني او را تربيت مينمودم و كمك ميكردم. (1).
1) بحارالأنوار: ج 51 ص 148 ح 22.
ابوسعيد خراساني گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا مهدي و قائم - عليهالسلام - يكي است؟
فرمود: بله.
عرض كردم: به چه علت مهدي ناميده شد؟
فرمود: براي اينكه هدايت ميكند به سوي هر امر پنهان و مخفي است. و قائم ناميده شد، چون پس از اينكه ميميرد قيام ميكند، او به امر عظيمي قيام مينمايد.
مرحوم علامه مجلسي در بيان حديث شريف ميفرمايند: «پس از اينكه ميميرد قيام ميكند» يعني بعد از اينكه نام و ياد حضرت ميميرد و يا اينكه مردم گمان ميكنند او مرده است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 51 ص 30 ح 6.
1- صفوان بن يحيي از يكي از دوستانش روايت ميكند كه گفت: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: به ما علم اولين و آخرين داده شده است.
مردي از اصحابش عرض كرد: فدايت شوم، آيا علم غيب نزد شما هست؟
حضرت فرمود: واي بر تو؛ من آگاه هستم به آنچه در پشت (و صلب) مردان و رحم زنان است.
واي بر شما؛ سينههايتان وسيع باشد، چشمان شما خوب ببيند، و دلهاي شما خوب بگيرند، ما حجت خدا بر بندگان هستيم، و اين چيزي است كه سينهي هر كسي - مگر مؤمن قوي كه قوت و نيرويش به اندازهي كوههاي تهامة باشد - تاب و تحمل فراگيري آن را ندارد مگر اينكه خدا اجازه بدهد.
به خدا قسم؛ اگر بخواهم براي شما تمام ريگهاي روي كوه تهامه را بشمارم، چنين ميكنم، و شب و روزي نميباشد مگر اينكه ريگها ميزايند، و افزايش پيدا ميكنند مانند اين انسانها (و مخلوقات).
به خدا قسم؛ پس از من آنچنان با هم دشمني ميكنيد كه همديگر را ميخوريد. (1).
2- عمار ساباطي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم آيا امام غيب ميداند؟
فرمود: نه، ولي هرگاه بخواهد بداند خدا آن را به او ميآموزد.
ايوب بن الحر گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا بعضي از ائمه - عليهمالسلام - از بعضي ديگر داناترند؟
حضرت فرمود: بله، ولي در علم به حلال و حرام و تفسير قرآن يكي است. (1).
1) تفسير العياشي: ج 2 ص 15، بحارالأنوار: ج 89 ص 95 ح 52.
عيسي بن داود نجار گويد: از حضرت موسي بن جعفر - عليهالسلام - شنيدم كه فرمود: از پدرم (امام صادق - عليهالسلام -) دربارهي فرمايش خدا: (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا - خالدين فيها لا يبغون عنها حولا) (1)«همانا كساني كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته انجام دادند، باغهاي بهشت برين محل پذيرايي آنان خواهد بود. آنها جاودانه در آن خواهند ماند؛ و هرگز تقاضاي نقل مكان از آنجا نميكنند» سؤال نمودم.
فرمود: دربارهي آل محمد صلوات الله عليهم أجمعين نازل شد. (2).
1- عثمان بن عمران از عباد بن صهيب روايت ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خبر ده مرا آيا ابوذر برتر بود يا شما اهل بيت؟
حضرت فرمود: اي پسر صهيب؛ ماههاي سال چند تا است؟
عرض كردم: دوازده ماه.
حضرت فرمود: چند تاي آنها ماه حرام است؟
عرض كردم: چهار ماه.
فرمود: ماه رمضان از آنها است؟
عرض كردم: نه.
فرمود: ماه رمضان برتر است يا ماههاي حرام؟
عرض كردم: بلكه ماه رمضان.
فرمود: ما اهل بيت نيز چنين ميباشيم، كسي با ما قابل مقايسه نيست.
همانا ابوذر روزي در ميان اصحاب رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نشسته بود و آنها فضائل و مناقب افراد را ميشمردند، ابوذر فرمود: علي بن ابيطالب - عليهالسلام - افضل اين امت است، او قسمت كنندهي بهشت و آتش است، او صديق و فاروق اين امت است، و حجت خدا بر امت است.
حاضران از سخن او خوششان نيامد، و همگي چهره از او گرداندند و فرمايش او را تكذيب نمودند.
ابوامامهي باهلي كه در ميان آنان بود نزد رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - رفت و سخن ابوذر را به عرض رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - رسانيد، و اعراض و تكذيب حاضران درآن محفل را گزارش كرد.
رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: آسمان (كبود و آبي) سايه نينداخت، و زمين تيره برنداشت - يعني از ميان شما اي ابو امامه - شخصي را كه راست لهجهتر (راستگوتر) از ابوذر باشد. (1).
توضيح: صديق: يعني تصديق كنندهاي كه هيچ شكي در باورش نيست، و از همه ايمانش راسختر، و يقينش كاملتر است. و فاروق: يعني كسي است كه محبت و مودتش موجب حدا شدن صفها است.
2- اسماعيل فراء از مردي نقل ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مگر نه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - دربارهي ابيذر - رحمة الله عليه - فرمود: آسمان سايه نينداخت و زمين دربرنداشت مردي را كه داراي زباني راستگوتر از ابوذر باشد».
حضرت فرمود: بله.
عرض كردم: پس جايگاه رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - و اميرالمؤمنين - عليهالسلام - كجا است؟ و جايگاه حسن و حسين - عليهماالسلام - كجا است؟
حضرت فرمود: سال چند ماه دارد؟
عرض كردم: دوازده ماه.
فرمود: چند تاي آنها ماه حرام است؟
عرض كردم: چهار ماه آن.
فرمود: ماه رمضان از آنها است؟
عرض كردم: نه.
حضرت فرمود: در ماه رمضان شبي است كه برتر و بالاتر از هزار ماه است. ما اهل بيت قابل مقايسه با كسي نيستيم. (2).
محمد بن مسلم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: مردي به من گفت: امام آخر را بشناسي كافي است و ضرر ندارد امام اول را نشناسي (مرادش چيست)؟
حضرت فرمود: خدا او را لعنت كند، من او را نميشناسم، ولي او را دشمن ميدارم، مگر امام آخر جز به وسيلهي امام اول شناخته ميشود؟ (1).
1) اصول كافي: ج 2 ص 200 ح 7.
ابان بن تغلب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اگر كسي امامان (معصوم) را بشناسد ولي امام زمان خود را نشناسد آيا مؤمن است؟
حضرت فرمود: خير.
گفتم: آيا مسلمان است؟
حضرت فرمود: بله.
مرحوم صدوق رحمة الله عليه گويد: اسلام؛ اقرار به شهادتين است، و به وسيلهي اين اقرار خونها و اموال محترم ميشود و حفظش واجب است. ولي ثواب به خاطر ايمان است.
پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: هر كس شهادت بدهد كه خداوندي جز خدا نيست و محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - پيامبر خدا است خون و مال او محفوظ و محترم است مگر در برابر حق، و حساب او بر خداست. (1).
1) اكمال الدين: 229، بحارالأنوار: ج 23 ص 96 ح 2.
امام رضا از پدرش - صلوات الله عليهما - روايت ميفرمايند كه: اسماعيل به امام صادق - عليهالسلام - گفت: اي پدرجان؛ نظر شما دربارهي گنهكار از ما و از ديگران چيست؟ (آيا فرقي هست)؟
حضرت آيهاي تلاوت فرمود كه: (ليس بأمانيكم و لا أماني أهل الكتاب من يعمل سوء يجز به) (1)«(فضيلت و برتري) به آرزوهاي شما و آرزوهاي اهل كتاب نيست؛ هر كس عمل بدي انجام دهد كيفر داده ميشود». (2).
سدير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: گروهي از مردم عقيده دارند كه شما خدا و معبوديد و براي عقيده مزبور اين آيه را دليل قرار ميدهند: (و هو الذي في السماء اله و في الأرض اله) (1)«او در آسمان معبود است، و در زمين معبود است» (اينها گمان ميكنند كه معبود زمين امامانند).
امام فرمود: اي سدير! گوش و چشم و پوست و گوشتم و خون و مويم از اينان بيزار است، و خدا از ايشان بيزار است، اينان بر دين من و دين پدران من نيستند، خدا در روز قيامت مرا با آنها گرد هم نياورد، جز آنكه بر آنها خشمگين باشد.
پرسيدم: مردمي نزد ما هستند كه عقيده دارند شما پيغمبريد و اين آيه قرآن را دليل سخن خود قرار ميدهند: (يا ايها الرسل كلوا من طيبات و اعملوا صالحا اني بما تعملون عليم) (2)«و اي رسولان؛ از چيزهاي پاكيزه بخوريد و كار شايسته كنيد كه من به كردار شما دانا و آگاهم».
امام فرمود: اي سدير! شنوائي و بينائي و مو و پوستم و گوشت و خونم از اينها بيزار است، و خدا و رسولش از اينان بيزار است، اينها به دين من و دين پدرانم نيستند، خدا در قيامت مرا با ايشان گرد هم نياورد جز اينكه بر آنها خشمگين باشد.
عرض كردم: پس شما چه موقعيتي داريد؟
فرمود: ما خزانهدار علم خدائيم، ما مترجم امر خدائيم، ما اشخاصي معصوم هستيم، خداي تبارك و تعالي مردم را به فرمانبري از ما امر فرموده، و از نافرماني ما نهي نموده است، ما حجت رسانيم بر هر كه زير آسمان و روي زمين است. (3).
1- ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آل محمد - عليهمالسلام - كيانند؟
حضرت فرمود: ذريه و نسل او.
عرض كردم: اهل بيت او كيانند؟
فرمود: ائمهي جانشينان او.
گفتم: عترت او كيانند؟
فرمود: اصحاب عبا.
گفتم: امت او كيانند؟
فرمود: مؤمناني كه آنچه را از ناحيهي خداي عزوجل آمده تصديق نمودهاند و تمسك جستند به ثقلين (دو امانت سنگين او) - كه به تمسك به آنها (و پيروي از آنها) دستور داده شدند -: كتاب خدا و عترت و خاندان او كه خداوند آنها را از پليدي كاملا پاك قرار داد، و آنها بر امت بعد از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - دو جانشين هستند. (1).
2- محمد بن سليمان الديلمي از پدرش روايت كرد كه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم آل كيانند؟
حضرت فرمود: ذريه (و نسل) محمد - صلي الله عليه و آله و سلم.
عرض كردم: اهل كيانند؟
فرمود: ائمة - عليهمالسلام -.
عرض كردم: فرمايش خداي عزوجل: (أدخلوا آل فرعون أشد العذاب) (2)«آل فرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد» چه معني دارد؟
فرمود: به خدا قسم؛ مراد خدا جز دختر او نيست. (3).
3- عبدالله بن ميسره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: ما ميگوئيم: اللهم صل علي محمد و أهل بيته، و بعضي ميگويند: آل محمد ما هستيم
حضرت فرمود: آل محمد تنها كساني هستند كه خدا ازدواج رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - را با آنها حرام نمود. (4).
از جمله اموري كه دلالت دارد بر اينكه جعفر بن محمد خليفه الله است قضيهاي است كه ربيع حاجب منصور دوانقي نقل كرده است. ميگويد روزي منصور عباسي مرا احضار كرد كه جعفر ابن محمد را حاضر كنم وقتي كه چشم منصور به حضرت افتاد گفت خدا بكشد مرا اگر تو را نكشم در سلطنت من اخلالگري ميكني؟ و مردم را بر من ميشوراني؟ حضرت فرمود به خدا سوگند چنين قصد و چنين كاري نبوده است اگر چيزي در اين خصوص به شما رسانده باشند به دروغ گفتهاند و اگر بر فرض چنين امري ثابت شده باشد حضرت يوسف را برادرانش ظلم كردند ولي در مقابل يوسف آنان را عفو كرد حضرت ايوب در مقابل مصائب و مشكلات صبر نمود حضرت سليمان را سلطنت عطا شد شكرگذاري كرد. اينان پيغمبرانند و نسبت شما نيز به آنها ميرسد.
ربيع ميگويد وقتي كه حضرت به طرف مجلس منصور ميآمد در راه لبهاي حضرت حركت ميكرد و مشغول دعا خواندن بود وقتي كه وارد مجلس شد غضب منصور آرامتر شد. منصور گفت كه حضرت به طرف بالاي مجلس تشريف ببرند و ايشان نيز چنين كردند منصور گفت آن نسبتهايي كه به تو دادم فلان و فلان به من خبر دادهاند و خودشان نيز حاضرند. حضرت فرمود آنان را با من روبرو كنيد تا حقيقت نسبت آشكار گردد منصور دستور داد آن مرد به آن نسبتهايي به حضرت داده اقرار كند آن مرد گفت: بلي.
حضرت صادق عليهالسلام فرمود قسم ياد كن مرد شروع به قسم خوردن نمود و حضرت فرمود آنچنان قسم ياد كن كه من ميگويم اين گونه بگو از حول و قوهي خدا بيزارم و به حول و قوهي خود پناهندهام كه اين چنان كار (يعني به وسيله تو در سلطنت خليفه اخلالگري) بوده است. آن حضرت با حال مخصوصي فرمود اين فرد دور از رحمت خدا را بگيريد و از پايش بيرون بكشيد.
كمي نگذشت ديدند كه آن مرد از جانب پايش گرفتار شد و چون خليفه چنين حال را ديد حضرت را نزد خود نشاند و حضرت را احترام كرد. حضرت از آن مجلس فارغ شد. پشت سر حضرت روانه شدند و به حضورش گفتند (خليفه) شديدترين غضب را در حق شما داشت. ولي وقتي كه داخل مجلس شديد مشغول دعا خواندن بوديد و غضب منصور سبكتر گرديد حضرت فرمود دعاي جدم حضرت حسين عليهالسلام را ميخواندم. عرض كردم فدايت شوم آن دعا كدام است؟ حضرت فرمود: «يا عدتي عند شدتي و يا غوثي عند كربتي احرسني بعينك لاتنام و اكنفني بركتك الذي لا يرام؛ اي خدايي كه در تمام شدايد مايهي اميدواري و در تمام غصهها پناهگاه مني با آن نظر بدون غفلت خود و با آن قدرت پايندهات نگهدارم باش.»
ربيع ميگويد من اين دعا را حفظ كردم و به بركت آن دعا هميشه از گرفتاريها نجات يافتم. وي ميگويد به حضرت عرض كردم چرا نگذاشتي آن مرد سخنچين به اختيار خود قسم ياد كند؟ حضرت فرمود: دوست نداشتم كه خدا را با لفظ توحيد و تمجيد قسم بخورد شايد خدايتعالي از او بگذرد يا عقوبت وي را به تأخير اندازد و با آن لفظي كه شنيدي قسم دادم تا خداي عزوجل شديدا گرفتارش كند. حضرت جعفر بن محمد ميفرمود: كلام من كلام پدرم و جدم است و كلام جدم كلام پدرش و علي بن ابيطالب عليهالسلام است و كلام علي عليهالسلام كلام رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم و كلام رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم كلام خدا است. حضرت جعفر بن محمد ميفرمود: علم ما خانواده غابر و مزبور و نكت في القلوب و نقر في الاسماع است و جفراحمر و ابيض كه تمام مردم به علم آن محتاجند در نزد ما است.
از حضرت تفسير اين كلمات را پرسيدند. حضرت فرمود: اما غابر علم آينده و مزبور علم گذشته است «اما نكت في القلوب الهامات الهي و نقر في الاسماع» شنيدن سخن فرشتگان است ما كلام ملائكه را ميشنويم ولي شخص آنها را نميبينيم اما جفراحمر آن ظرفي است كه اسلحه رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم در آن است و بيرون نيايد تا قائم ما ظهور كند و اما جفرابيض آن ظرفي است كه تورات موسي و انجيل عيسي و زبور داوود و كتابهاي الهيه در آن است و مصحف فاطمه عليهاالسلام در آن و آيه آينده و اسامي پادشاهان تا روز قيامت در آن است و اما جامعه آن نوشتهاي است كه از زبان مبارك حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم خارج شده و با دست علي بن ابيطالب عليهالسلام نوشته شده است به خدا سوگند هر آن چيزي كه تا روز قيامت مردم به آن احتياج دارند در آن نوشته شده است.
ابان بن تغلب (وزان تضرب) از آل بكر بن وائل و اهل كوفه است. او كه درك محضر حضرت زين العابدين، حضرت باقر، و حضرت صادق عليهمالسلام را نمود، ثقهاي جليل القدر، فقيه، قاري (1)، لغوي و مقدم در هر فني بوده است. از مصنفات او كتاب غريب القرآن است. كتاب فضائل و كتاب احوال صفين نيز از مؤلفات اوست. (2).
مرحوم سيد صدر گويد: ابان بن تغلب اول كسي است كه در «غريب القرآن» و «معاني القرآن» كتابي تصنيف نموده است. (3)نجاشي (ره) ميگويد: ابان بن تغلب در قران و فقه و حديث و ادب و لغت و نحو مقدم بر ديگران و مخصوصا د علم عربيت، سرآمد اقران بوده است. (4)
نجاشي، ابوالعباس، احمد بن علي النجاشي (450 - 372 هجري)، صاحب كتاب رجال معروف كه مورد اعتماد علماي شيعه ميباشد، و عدهاي آن را بهترين كتاب رجال ميدانند. او معاصر شيخ طوسي (ره) بوده است. (رجوع شود به تأسيس الشيعه ص 267 و الكني و الالقاب ج 3 ص 207).
.هشام بن سالم ميگويد: ما به عدهاي از اصحاب در محضر حضرت صادق (ع) بوديم كه مردي از اهل شام وارد شد امام صادق عليهالسلام به او رخصت نشستن داد و او نشست. امام فرمود: چه ميخواهي؟ عرض كرد: به ما خبر رسيده كه شما عالم و دانايي، اينك آمدهام تا با شما بحث و مناظره نمايم. فرمود: در چه موضوعي ميخواهي بحث كني؟ عرض كرد: در بحث قرآن وارد شويم. حضرت صادق عليهالسلام او را به حمران راهنمايي كرد. شامي عرض كرد: من با شما ميخواهم بحث كنم نه با حمران. حضرت فرمود: اگر بر حمران غلبه كردي بر من غالب شدهاي و اگر مغلوب حمران گشتي، مغلوب مني. مرد شامي با حمران وارد بحث شد و آن قدر بحث كرد كه خسته و ملول گرديد. امام صادق عليهالسلام فرمود: چگونه يافتي حمران را؟ گفت: او را حاذق و استاد ديدم و از هر چه پرسيدم مرا پاسخ داد. حضرت فرمود: حمران! تو هم از شامي سؤال كن. سپس مرد شامي عرض كرد: ميخواهم با شما در بحث علم عربيت وارد شوم. حضرت او را به ابان بن تغلب هدايت كرد. (5).
از اين روايت معلوم ميگردد كه جناب ابان بن تغلب در اين رشته تخصصي داشته است كه حضرت صادق عليهالسلام او را به آن مرد شامي معرفي معرفي است.
ابنداود در كتاب رجالش ميگويد: ابان سي هزار حديث از امام صادق (ع) آموخته و محفوظ بود. (6).
در كتاب خلاصه علامه (ره)، نيز مسطور است كه ابان در ميان اصحاب ما ثقه و جليل القدر و عظيم الشأن است و به خدمت امام سجاد و امام باقر و حضرت صادق عليهمالسلام مشرف گرديده است. (7)حضرت باقر عليهالسلام به او دستور داد كه در مسجد مدينه بنشيند و فتوي دهد و ميفرمود: دوست دارم كه در ميان شيعيان من مانند تو را ببينند. (8)
شيخ كليني، محمد بن عمر بن عبدالعزيز، مردي فاضل و بصير به اخبار و رجال، و ثقه و جليل القدر است. نام كتاب رجالش، معرفة الناقلين عن الائمة الصادقين عليهمالسلام، بوده است، ليكن چون اغلاط بسياري داشته، شيخ طوسي (ره)، آن را ملخص كرده و آن را اختيار معرفة الرجال، ناميده، و از زمان علامه تابه حال آن چه در دست است. همان اختيار الرجال است، و عدهاي آن را مرتب كردهاند.
كشي در نيمه اول قرن چهارهم هجري، همزمان با مرحوم شيخ كليني، ميزيسته، و در بسياري از استادان و شاگردان با وي شريك بوده است.
كش، شهري از شهرهاي ماوراءالنهر است. (رجوع شود به تأسيس الشيعه ص 264، الكني و الالقاب ج 3 ص 100).
در روايت ديگر، به ابان فرمود: با اهل مدينه مناظره كن، دوست دارم كه مانند تو، كسي از روات و رجال ميباشد. (9).امام ششم به ابان بسيار علاقهمند بود، هرگاه به خدمت امام ميرسيد، امر ميفرمود براي ابان و سادهاي ميافكندند و با وي مصافحه و معانقه و احوالپرسي ميكرد و از وي احترام بسياري مينمود. (10).
شيخ نجاشي روايت كرده موقعي كه ابان به مدينه ميرفت اهالي مدينه به جهت استماع حديث و استفاده از محضرش جمع ميشدند به طوري كه در مسجد جاي خالي جز كنار ستوني كه به آن تكيه ميكرد، باقي نميماند. (11).
مرحوم پدرم، در سفينة البحار، در باب نهي امام رضا (ع) از متعه در مكه و مدينه، داستاني از ابان بن تغلب نقل ميكند كه طالبين ميتوانند به آن جا رجوع فرمايند. (12).
مرحوم ابنقولويه، نقل كرده كه حضرت صادق عليهالسلام به ابان فرمود: چه وقت به زيارت قبر حضرت حسين (ع) مشرف شدي؟ ابان عرض كرد: تا به حال مشرف نشدهام، حضرت فرمود: سبحان ربي العظيم و بحمده (13)، شگفت آور است، تو از رؤساي شيعه و تا به حال حسين را زيارت نكرده و ترك كرده باشي. بدان، هر كس حسين را زيارت كند، به هر قدمي كه بر ميدارد، خداوند برايش حسنهاي مينويسد، و گناهي از صحيفه عملش محو ميكند و گناه گذشته و آيندهاش را ميبخشد.... (14).
در كافي، از ابان بن تغلب، روايت شده كه گفت: با حضرت صادق (ع) طواف ميكردم كه مردي از اصحاب به من برخورد و درخواست كرد تا همراه او بروم كه حاجتي دارد. او به من اشاره و من كراهت داشتم امام صادق (ص) او را ديد و به من فرمود: اي ابان! اين مرد تو را ميخواهد؟ عرض كردم: آري. فرمود: او كيست؟ گفتم: مردي از اصحاب ما است. فرمود: او مذهب و عقيده تو را دارد؟ عرض كردم: آري. فرمود: نزدش برو. عرض كردم: طواف را بشكنم؟ فرمود: آري. گفتم: اگر چه طواف واجب باشد؟ فرمود: آري.
ابان گويد: پس همراه او رفتم، و سپس خدمت امام رسيدم و درخواست كردم كه حق مؤمن را بر مؤمن به من خبر دهد. فرمود: اي ابان! اين موضوع را كنار بگذار و پي گيري مكن. عرض كردم: چرا، قربانت گردم؟ پس تكرار كردم و اصرار نمودم تا اينكه حضرت فرمود: اي ابان! نيم مالت را به او دهي. آن گاه به من نگريست و چون ديد كه چه حالي به من دست داده، فرمود: اي ابان! مگر نميداني كه خداي عز وجل، كساني را كه ديگران را بر خود ترجيح داده اند، ياد فرمود؟ (و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصه - حشر / 9 - در مايحتاج ضروري نيز ديگران را بر خود مقدم ميدارند). عرض كردم: آري، قربانت گردم. فرمود: بدان كه چون تو نيمي از مالت را به او دهي، او را بر خود ترجيح ندادهاي، بلكه تو و او برابر شدهايد، ترجيح او بر خودت زماني است كه از نصف ديگر به او دهي. (15).
و نيز در كافي از ابان بن تغلب روايت شده كه گفت: شنيدم امام صادق عليهالسلام ميفرمود: هر كس هفت مرتبه گرد خانه كعبه طواف كند، خداي عز وجل، برايش شش هزار حسنه نويسد، و شش هزار سيئه از او بزدايد، و شش هزار درجه برايش بالا برد. (16)سپس امام فرمود: روا ساختن حاجت مؤمن بهتر است از طوافي و طوافي، و تا ده طواف شمرد.(17).
نجاشي، از عبدالرحمن بن حجاج، روايت كرده كه گفت: روزي در مجلس ابان بن تغلب بودم كه ناگاه مردي از در درآمد، و گفت: اي ابوسعيد (كنيه ابان)، مرا خبر ده كه چند كس از صحابه پيغمبر صلي الله عليه و آله، از حضرت اميرالمؤمنين (ع) متابعت نمودند؟ ابان گفت: گويا ميخواهي فضل و بزرگي علي عليهالسلام را به آن دسته از اصحاب پيغمبر كه متابعت آن حضرت را نمودند بازشناسي؟ آن مرد گفت: مقصود من همين است. پس ابان گفت كه والله ما فضل صحابه را نميشناسيم الا به متابعت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام. (18).
در جلالت قدر ابان گواهي مخالفين، براي او، سند پرارزشي به حساب ميآيد. ابراهيم نخعي كه از علماي عامه است، درباره ابان ميگويد: «كان ابان مقدما في كل فن العلم في القرآن و الفقه و الحديث و الادب و اللغة و النحو»، ابان در هر فني از فنون علمي از علم قرآن و حديث و ادبيات و لغت و نحو بر همه مقدم، و پيشوايي داشته. (19).
ذهبي در ميزان الاعتدال درباره ابان ميگويد: «شيعي صلد (20)لكنه صدوق»، او سخت شيعي است اما بسيار راستگوست. (21).
ياقوت حموي او را ثقهاي عظيم المنزله و جليل القدر خوانده است. (22).
ابان به سال 141 هجري وفات كرد. او قبلا به وسيله حضرت صادق عليهالسلام از نزدكي مرگش مطلع شده بود. همين كه خبر مرگ او را به حضرت دادند، بر او رحمت فرستاد و سوگند ياد فرمود كه مرگ ابان دلش را به درد آورده است. رحمه الله و رضوانه عليه. (23).
موسي بن عقبه - از رجال صحاح ششگانه - و شعبة بن الحجاج و حماد بن زيد و محمد بن خازم و عبدالله بن المبارك - از رجال صحاح ششگانه - از شاگردان ابان بن تغلب بودند. (24).
1) ابان قرائت را از سليمان اعمش و عاصم و ديگران فراهم گرفت، و كساني كه يكي از هفت قاري مشهور است، قرائت را از او فرا گرفته است (تأسيس الشيعه ص 343).
2) فهرست طوسي، ص 45 (چاپ دانشگاه مشهد كه افستي از روي چاپ اسپرنگربمبئي است). - مولفوالشيعه، ص 34.
3) تأسيس الشيعه، ص 320.
4) رجال نجاشي، ص 7 (چاپ بمبئي).
5) اختيار معرفة الرجال، ص 267.
6) رجال ابنداود، جزء اول، باب الهمزه - تنقيح المقال، ج 1، ص 4.
7) خلاصة الاقوال في معرفة الرجال، علامه حلي، ص 12.
8) رجال كشي، ص 280، (چاپ كربلاء).
9) خلاصه علامه حلي، ص 12 - تنقيح المقال، ج 1، ص 4.
10) رجال نجاشي، ص 8 (چاپ بمبئي).
11) رجال نجاشي، ص 8) چاپ بمبئي).
12) سفينة البحار، ج 2، ص 522.
13) در نسخهاي، سبحان الله العظيم، ثبت شده است.
14) كامل الزيارات، ابنقولويه قمي (متوفي به سال 368 يا 367)، باب 108، نوادر الزيارات، ص 331 - بحارالانوار ج 101، ص 7.
15) اصول كافي، ج 2، ص 137.
16) اسحاق بن عمر، افزوده كه شش هزار حاجت او را هم روا كند.
17) اصول كافي، ج 2، ص 155.
18) رجال نجاشي، ص 9.
19) تنقيح المقال، ج 1، ص 4.
20) در نسخهاي، جلد، به جاي، صلد، ذكره شده است.
21) ميزان الاعتدال، ج 1، ص 4.
22) معجم الادباء، ج 1، ص 107.
23) رجال كشي، ص 208.
24) الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 3، ص 55.
او هم از شش شخصيت برجسته و دانشمند و متقي و مقدسي بود كه اصحاب ما نورالله ضريحهم به صدق و فقه و زهد و كرامتشان اجتماع كردهاند.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و اغفرلنا و لعلمائنا الماضين يا ذالجلال و الاكرام! يا ارحم الراحمين
در كتاب معصوم هفتم و طي تاريخي كه از اصحاب امام ابوجعفر باقر صلوات الله عليه ياد كردهايم نامي از جابر بن حيان به ميان آورديم.
اين جابر هر چند محضر امام باقر عليهالسلام را ادراك كرده بود ولي چون مدتش كوتاه بود بايد وي را از اصحاب امام صادق سلام الله عليه شمرد زيرا اين مرد تحصيلات خود را در خدمت آن بزرگوار به كمال رسانيد.
شيخ طوسي (ره) در رجالش گفته: ابان نامش فيروز و اهل بصره است؛ و از تابعين شمرده شده و از اصحاب حضرت سجاد و امام باقر و امام صادق عليهمالسلام است (1)و از ضعفاء بوده است. (2).
بان غضائري (3)ميگويد: اصحاب گفتهاند كه كتاب «سليم بن قيس» (4)
صاحب رجال كبير اين دو اشكال را اين گونه جواب داده كه آن چه از نسخ كتاب سليم به دست ما رسيده و ملاحظه كرديم نديديم كه گفته باشد ائمه سيزده تن ميباشند؛ بلكه گفته ائمه با رسول خدا سيزده تناند. و ديگر آن كه ميگويد: عبدالله وقت مرگ پدرش، او را موعظه كرد، نه محمد. [(تعليقات علي) منهج المقال (رجال كبير)، ص 15 - تحفة الاحباب، ص 134].
از ساختههاي اوست. (5).سيد علي بن احمد عقيقي در رجالش ميگويد: ابان بن ابيعياش فاسد المذهب بوده و سپس به وسيله سليم بن قيس هلالي به مذهب حق برگشته و داستان او چنين است:
هنگامي كه حجاج در تعقيب سليم بود و قصد كشتن او را داشت، سليم به ناحيه فارس گريخت و به ابان پناهنده شد. هنگام مرگش كه فرا رسيد، به ابان گفت: تو بر من حقي پيدا كردهاي. سپس گفت: همانا بدان بعد از رسول خدا (ص) چنين و چنان شد و شرحي از سقيفه براي او نقل كرد. آن گاه كتابي را به او سپرد؛ و اين كتاب را غير از ابان ديگري نقل نكرده است. (6).
ابان درباره سليم بن قيس هلالي ميگفت: سليم بن قيس پيرمردي متعبد و نوراني بود.
ابان گويد: بعد از وفات حضرت سجاد (ع) به حج مشرف شدم و با امام باقر (ع) ملاقات كردم و حديث سليم را در محضرش از آغاز تا پايان خواندم. حضرت باقر (ع) گريست و فرمود: سليم راست گفته است. (7).
نويسنده گويد: كتاب سليم از اصول شيعه است و بزرگان مشايخ مانند: برقي و صفار و كليني و صدوق و نعماني به آن اعتماد داشتند.
علامه مامقاني بعد از نقل گفتههاي ابنغضائري و شيخ طوسي (ره) و ديگران ميگويد: بعد از آن كه سليم كتاب را به ابان تسليم كرده و از او تعبير به برادر زاده ميكند، نميتوان ابان را ضعيف شمرد و نسبت جعل كتاب سليم را به او داد، به علاوه اين كه عدهاي بزرگان مانند: ابناذينه و ابراهيم بن عمر يماني و حماد بن عيسي و عثمان بن عيسي از او روايت كردهاند، و وثاقت ابان از وثاقت سليم معلوم ميگردد و به طور مسلم ابان شيعه و ممدوح است (8)و شايد تضعيف او به دست مخالفين و معاندين صورت گرفته باشد.
مرحوم كليني از حماد بن عيسي از عمر بن اذينه از ابان بن ابيعياش از سليم خداوند بن قيس هلالي نقل كرده كه گفت: شنيدم اميرالمؤمنين (ع) را كه حديث ميكرد از پيغمبر (ص) كه آن حضرت در سخنش فرمود: دانشمندان دو قسمند: دانشمندي كه علم خود را به كار بندد، پس اين رستگار است؛ و دانشمندي كه علمش را كنار گذارد، و اين به هلاكت افتاده است. همانا دوزخيان از بوي گند عالم بي عمل در رنجند، و به درستي كه پشيمانترين و حسرتمندترين دوزخيان، آن كسي است كه در دنيا بندهاي را به سوي خدا خوانده، و آن بنده از او پذيرفته و اطاعت خدا نموده، و خدا به بهشتش در آورده، و خود دعوت كننده را به سبب عمل نكردن و پيروي هوس و آرزوي دراز، به دوزخ برده است. اما پيروي هوس، از حق باز دارد و درازي آرزو آخرت را از ياد برد. (9).
و نيز به همين طريق از ابان بن ابيعياش از سليم بن قيس روايت شده كه گفت: شنيدم اميرالمؤمنين (ع) ميفرمود كه رسول خدا (ص) فرمود: دو خورنده هستند كه سير نميشوند: خواهان دنيا و خواهان علم. كسي كه از دنيا به آن چه خدا برايش حلال كرده قناعت كند، سالم ماند و كسي كه دنيا از راه غير حلال به دست آورد، هلاك گردد مگر آن كه توبه كند (و مال حرام را به صاحبش بر گرداند). و كسي كه علم را از اهلش گيرد و عامل به آن باشد، نجات يابد و هر كه منظورش از طلب علم مال دنيا باشد، بهرهاش همان است (و در آخرت او را نصيبي نيست). (10).
1) رجال الطوسي، ص 83 و ص 152.
2) رجال الطوسي، ص 106 - خلاصة الاقوال علامه حلي، ص 99.
3) ابوالحسن، احمد خداوند الحسين بن عبيدالله الغضائري، از مشايخ بزرگ و ثقات عظيم الشاني است كه بزرگان رجال گفتههاي او را ذكر كرده و از او تعبير به استاد مينمايند. او معاصر با شيخ طوسي بوده است. (رجوع شود به تأسيس الشيعه ص 269 و الكني و الالقاب ج 1 ص 365).
4) سليم بن قيس هلالي از اصحاب اميرالمؤمنين و حسنين عليهمالسلام است و صاحب كتاب معروف بين محدثين و علما، و ابان، از او، آن كتاب را نقل كرده است. چنانكه در متن ذكر شد ابنغضائري آن كتاب را مجعول ميداند و دليل او اين است كه در آن كتاب آمده كه ائمه سيزده تن ميباشند، و ديگر آن كه محمد بن ابيبكر پدرش را هنگام مرگ پند داد در حالي كه محمد در حجة الوداع متولد شد و زمان مرگ پدر كودكي بيش نبود.
5) قاموس الرجال، ج 1، ص 71.
6) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 99 - تنقيح المقال علامه مامقاني، ج 1، ص 3.
7) اختيار معرفة الرجال، ص 105، (چاپ دانشگاه مشهد).
8) تنقيح المقال، ج 1، ص 3.
9) اصول كافي، ج 1، ص 35. (چاپ اسلاميه).
10) اصول كافي، ج 1، ص 36.
از معمرين، وثقه و جليل القدر است. او مردي اديب و قاري بوده و از اصحاب امام صادق و امام كاظم و امام رضا و امام جواد عليهمالسلام شمرده شده، و از آنان روايت نقل كرده است. (1).
امام هشتم (ع) نامهاي براي ابراهيم فرستاده كه در آن مدح و تجليل زيادي از او شده است. ابراهيم كتابي دارد كه بزرگان از آن روايت كردهاند. (2).
مرحوم علامه در «خلاصه» فرموده: ابراهيم ثقه است، و من به رواياتش عمل مي كنم. (3).
مرحوم كليني، در كافي، از طريق ابراهيم بن ابيالبلاد، از لقمان (ع) روايت ميكند كه به پسرش گفت: اي پسر جان! زياد با مردم نزديك مشو كه موجب دوريات از آنان شوي و يكسره از آنان دوري مكن كه خوار و بيمقدار شوي، هر جانداري همانند خود را دوست دارد و انسان هم به همنوع خود دوستي ورزد؛ كالاي خود را جز در نزد خريدار و خواستارش پهن مكن؛ و همچنان كه ميان گرگ و گوسفند دوستي نباشد، ميان نيكوكار و بدكار دوستي نيست؛ و هركه به قير نزديك شود پارهاي از آن به او چسبد، همچنين هر كس با تبهكار شريك شود از روشهاي او بياموزد؛ و هر كه جدال و ستيزه جويي را دوست داشته باشد دشنام خورد؛ و هر كه به جاهاي بد رود متهم گردد؛ و كسي با رفيق بد همنشين شود در امان نباشد؛ و هر كه زبان خود را نگه ندارد پشيمان گردد. (4).
پدر ابراهيم، ابوالبلاد، يحيي بن سليم، مردي نابينا و راويه شعر بود. فرزدق در حق او گفته: «يا لهف نفسي علي عينيك من رجل». او از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام، حديث روايت كرده است. (5).
فرزندان ابراهيم به نامهاي: محمد بن ابراهيم و يحيي بن ابراهيم نيز از ثقات ميباشند. (6).
ابوالصباح (وزان شداد) كناني (به كسر كاف) - ابراهيم، از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام است. بعضي گفتهاند كه تا زمان امام جواد (ع) را درك كرده در حاليكه 25 سال قبل از ميلاد امام جواد (ع)، ابوالصباح از دنيا رفته است (ولادت حضرت جواد (ع) به سال 195 و وفات ابوالصباح به سال 170 هجري بوده است).
مرحوم علامه حلي، در خلاصه، در ترجمه ابوالصباح فرموده كه او (ابا جعفر) امام جواد (ع) را درك كرده و از حضرت موسي بن جعفر (ع) روايت ميكند. (1).
نويسنده گويد: گمان ميرود اين اشتباه از فرمايش نجاشي رخ داده باشد كه گفته: ابراهيم بن نعيم حضرت اباجعفر (ع) را ديده. ديگران گمان كردهاند مراد از ابا جعفر حضرت جواد (ع) است و بدين اشتباه افتادهاند و توجه نكردهاند كه منظور نجاشي حضرت باقر (ع) بوده نه حضرت جواد الائمه (ع).
ابوالصباح مردي ثقه و جليلالقدر بوده و علماي رجال او را مدح و توثيق كردهاند. (2).
مرحوم علامه حلي در خلاصه ميفرمايد: ابوالصباح ثقه و مورد اطمينان است و من به گفته او عمل ميكنم؛ چون امام صادق (ع) او را ميزان ناميده و خطاب به او چنين فرموده است: «انت ميزان لا عين فيه»، تو ترازوي بدون انحرافي. (3).
علامه مامقاني فرموده كه بزرگان او را مدح كرده و جز دو خبر كه آنها را جواب گفته قدحي نديده است. (4).
ليكن دو دسته روايات دربارهي او نقل شده، هم مدح و هم قدح، اما بزرگان به اخبار قدح توجهي نكرده و توثيقش نمودهاند. ما يك روايت در مدح و دو روايت در قدحش ذكر ميكنيم. و قضاوتش را به عهده خود خوانندگان عزيز ميگذاريم.
شيخ كليني، از محمد بن مسعود، از بعض اصحاب، نقل كرده كه حضرت صادق (ع) به ابي الصباح فرمود: تو ميزان و ترازويي. عرض كرد: قربانت گردم، ترازو گاهي انحراف پيدا ميكند. امام فرمود: تو ترازويي ميباشي كه انحراف و تمايل به چپ و راست نداري، و در حد اعتدال و استقامتي. (5).
از اين روايت عظمت و بزگر جناب ابي الصباح كاملا استفاده ميشود. چه بسا مردمي كه در طول زندگي انحرافاتي برايشان رخ ميدهد و از طريق اعتدال و عدل خارج ميشوند، و لذا در روايات ايمان به دو دسته ثابت و زائل تقسيم شده است.
علامه مجلسي، در بحارالانوار، تحت عنوان، «ايمان مستقر و مستودع»، بابي گشوده است (6)و همچنين از اميرالمؤمنين علي (ع) نقل كرده كه به كميل فرمود: اي كميل! ايمان، عاريه و ثابت است. حذر كن از اينكه از عاريهها باشي و ايمانت زايل گردد.
هنگامي استحقاق آن داري كه صاحب ايمان ثابت باشي كه انحراف به چپ و راست پيدا نكني و از راه مستقيم خارج نگردي. (7).
اما در قدح ابوالصباح، شيخ اربلي در كشف الغمه نقل كرده كه وقتي ابوالصباح خواست به محضر امام باقر (ع) مشرف گردد، در را كوبيد. كنيزي در را باز كرد. ابراهيم دست بر سينه آن زن زد و گفت: به مولايت بگو من جلو درب خانهام. امام با جملهاي كه حاكي از ناخشنودي حضرتش از عمل ناشايسته او بود، او را به درون خواند. ابوالصباح عذر خواست كه اين كار را نكردم مگر براي زياد شدن يقين و اعتقام. امام فرمود: راست گفتي! اگر گمان كني كه اين ديوارهاي مانع ديدگان ما ميشود، چنانكه مانع ديدگان شماست، پس چه فرق است ما بين ما و شما؟ سپس فرمود: ديگر چني كاري مكن. (8).
روايت دوم در قدح ابوالصباح همان است كه شيخ كشي، از محمد بن مسعود، از علي بن محمد، از احمد بن محمد، از علي بن حكم، از ابان بن عثمان، از بريد عجلي نقل كرده كه گفت: من و ابوالصباح كناني محضر امام صادق عليهالسلام بوديم كه فرمود: و الله، اصحاب پدرم بهتر از شما بودند؛ اصحاب پدرم مانند برگي بودند كه خار نداشت و شما به مانند خاري هستيد كه برگ ندارد. ابوالصباح گفت: قربانت گردم، ما اصحاب پدرت ميباشيم. فرمود: شما ديروز بهتر از امروز بوديد. (9).
ولادت ابراهيم در حدود سال يكصد هجري و وفاتش را به سال 170 هجري نقل كردهاند. (10).
1) خلاصة الاقوال علامه حلي، ص 3.
2) رجال نجاشي، ص 15.
3) خلاصه علامه حلي، ص 3.
4) تنقيح المقال ج 1، ص 38.
5) رجال نجاشي، ص 299.
6) بحارالانوار، ج 69، ص 212.
7) بحارالانوار، ج 77، باب وصيت اميرالمؤمنين (ع) به كميل، ص 272.
8) تنقيح المقال، ج 1، ص 38.
9) رجال نجاشي، ص 299.
10) رجال ابنداوود، جزء اول، باب الهمزه.
محمد بن عبدالرحمن بن ابيليلي يسار انصاري، قاضي كوفه، كه شيخ طوسي (ره)، او را از اصحاب حضرت صادق عليهالسلام برشمرده است. (1).
ابن ابيليلي از جمله فقهاء و قضات عراق بوده؛ پدرش عبدالرحمن در عداد تابعين صحابه معروف به شمار آمده و از اميرالمؤمنين عليهالسلام و عثمان بن عفان و ابيايوب انصاري اخذ حديث و روايت نموده، و در جنگ با حجاج كشته شده است (2)؛ و جدش ابياليلي از صحابه رسول خدا (ص) بوده، و به گفته ابنخلكان، در واقعه جمل رايت جنگ را به دست داشته و در ركاب حضرت علي (ع) به فيض شهادت نائل شده است. (3).
ابن ابيليلي به سال 74 در كوفه متولد شد. احكام شرعيه و سنن نبويه را نزد شعبي آموخت و در عداد علماي زمانش قرار گرفت. سفيان صوري از شاگردان اوست و از او حديث اخذ كرده است. در سال يكصد و پانزده كه در حدود چهل سال از عمرش گذشته بود، در زمان خلافت بني اميه، بر مسند قضاوت بنشست و سي و سه سال مدت قضاوتش به طول انجاميد، و در تمام مدت، براي فصل خصومات و انجام كارها، مسجد كوفه را براي خود انتخاب نمود و عمرش را در آن راه صرف كرد.
زماني با ابوحنفيه مختصر منافرت و ملالي در بين آمد، با يكديگر بناي مخالفت گذاشتند و بر عليه يكديگر قيام نمودند.
ابنخلكان ميگويد: وقتي ابن ابيليلي از مسند قضاوت خويش كه در مسجد كوفه بود، برخاست و عازم خانه شد. بر گذرگاه او زن و مردي با يكديگر مشاجره داشتند و قاضي كوفه، به هنگام عبور، اين سخن را از آن زن شنيد كه مرد را به دشنام ميگفت: اي فرزند دو زناكار! زن با اين دشنام بر پدر و مادر آن مرد تهمتي بزرگ بسته بود و به اين تهمت قاضي كوفه مصمم شد تا بر او حكم قذف براند و فرمان حد دهد.
ابن ابيليلي با اين تصميم، از رفتن به خانه انصراف جست و بار ديگر به مسجد كوفه برگشت و زن دشنام گوي را به امر وي بدانجا آوردند و او را همچنان به حال ايستاده دو حد زدند، از آن روي كه هم پدر و هم مادر را تهمت زده بود.
داستان حكم قاضي به زودي در شهر كوفه پراكنده گشت، و اين ماجرا را به گوش نعمان بن ثابت كوفي (ابوحنيفه) نيز رسيد.
ابوحنفيه كه دعويدار فقاهت بود، بر ابن ابيليلي خرده گرفت و حكم وي را به شش خطا مردود شناخت و چنين گفت: «اخطاء القاضي في هذه الواقعة في ستة اشياء في رجوعه الي مجلسه بعد قيامه منه و لا ينبغي له ان يرجع بعد ان قام منه في الحال و في ضربه الحد في المسجد و قد نهي رسول الله (ص) عن اقامة الحدود في المساجد و في ضربه المرأة قائمة و انما تضرب النساء قاعدات كاسيات و في ضربه اياها حدين و انما يجب علي القاذف اذا قذف جماعة بكلمة واحدة حد واحد و لو وجب ايضا حدان لا يوالي بينهما بل يضرب اولا ثم يترك حتي يبرا الم الضرب الاول و في الاقامة الحد عليها بغير طالب».
نخستين خطاي ابن ابيليلي، آن بود كه پس از ختم كار و بيرون شدن از محضر قضا، دگر باره بدانجا باز گشت.
خطاي دوم جاري ساختن حد در مسجد كه مورد نهي پيغمبر (ص) بوده است.
سومين خطا، اجراي حد بر آن زن در حال ايستاده، زيرا زنان را به هنگام اقامه حدود بايد بنشانند و ايشان را در پوششي مستور دارند.
چهارمين خطا، اجراي دو حد بر يك قذف است، چه اگر كسي جمعي را به يك دشنام قذف كند، زج يك حد بر وي واجب نيفتد.
پنجمين خطا آن كه اگر نيز دو حد لازم شود اقامه آن هر دو در يك زمان درست نيايد؛ زيرا پس از اجراي حد نخستين بايد وي را رها كنند و آن گاه كه درد وي از صدمت ضرب فرو نشست، حد ديگر را مجري دارند.
ششمين خطا نيز آن بود كه قاضي بيطلب كسي بر آن زن اقامه حد كرد.
همينكه ابن ابيليلي دريافت كه ابوحنفيه به بطلان حكم وي سخن رانده و اين چنين گفته، تبا نياورد و به ديار حاكم كوفه شتافت و به وي گفت: اي امير! در اين شهر جواني ابوحنيفه نام بر من از در تعريض و خلاف بيرون شده و به بطلان احكام من فتوي ميدهد و مرا در فتاوي خويش خطا كار ميخواند، مصلحت آن است كه وي را طلب كنيد و از اين كار او را باز داريد. والي شهر به احضار ابوحنيفه فرمان داد و از وي پيمان گرفت تا ديگر باره در كار قاضي مداخله ننمايد و خود نيز به فتوي زبان نگشايد.
گفتهاند: از آن پس ابوحنيفه از فتوي لب ببست تا آن جا كه روزي با زن و پسرش حماد و دخترش نشسته بودند، دخترش به او گفت: من امروز روزه بودم و از بن دندانم خوني بيرون آمد، من همي آب دهان بيرون ريختم تا آن كه ديگر اثري از خون نماند و آب دهانم بيرون ريختم تا آن كه ديگر اثري از خون نماند و آب دهانم به حالت اول برگشت، حال اگر آب دهان فرو برم آيا افطار كردهام؟ ابوحنيفه به دخترش گفت: اي فرزند! امير شهر مرا از فتوي دادن منع كرده، جواب اين مسئله را از برادر خود، حماد، بپرس! (4).
علماي سنت و جماعت اين داستان را از جمله مناقب ابوحنفيه شمردهاند، و آن را نشانه نهايت امتثال امر ميدانند، كه قضاوتش بر عهده خوانندگان است.
شيخ طبرسي در كتاب احتجاج از سعيد بن ابيالخطيب (5)نقل كرده كه زماني با ابن ابيليلي قاضي، به مدينه طيبه وارد شديم و با يكديگر به مسجد رسول خدا (ص) در آمديم و در گوشهاي نشستيم كه ناگاه حضرت امام جعفر صادق (ع) وارد مسجد شد، ما به پاس مقدم امام برخاستيم، امام (ع) به نزد ما آمد و از حال من و كسانم استفسار نمود؛ سپس به ابن ابيليلي اشاره فرمود و پرسيد: اين رفيق ملازم تو كيست؟ عرض كردم: ابن ابيليلي است كه وظيفه داوري بين مسلمانان را عهدهدار شده. امام به وي فرمود: تو ابن ابيليلي قاضي مسلماناني؟ گفت: بلي. فرمود: تو از يكي مالي ميستاني و به ديگري ميدهي و بين زن و شوهر جدايي ميافكني و از احدي نميترسي؟ ابن ابيليلي گفت: آري. امام فرمود: به چه چيز قضاوت ميكني؟ گفت: به آن چه از رسول خدا (ص) به تو رسيده و از ابوبكر و عمر روايت شده. امام فرمود: آيا اين سخن از رسول خدا (ص) به تو رسيده كه فرمود: «اقضاكم علي (بعدي)»؟ - (پس از من) علي در كار قضاوت از همگي شما داناتر است؟ - ابن ابيليلي پاسخ داد: آري. امام فرمود: پس از چه روي در ميان مردم جز با حكم علي (ع) داوري ميكني با اين كه اين سخن پيغمبر (ص) را شنيدهاي؟ ابن ابيليلي در جواب امام خاموش شد، در حالي كه رنگ چهرهاش از غايت شرم زرد شده بود، به من (سعيد) گفت: رفيق ديگري براي خود پيدا كن كه من ديگر به هيچ وجه با تو صحبت نخواهم نمود. (6).
ورام بن ابيفراس حلي (7)
مرحوم محدث نوري نورالله مرقده در مستدرك فرموده: در كتاب تنبيه الخواطر اخبار مخالفين با اخبار اماميه مخلوط شده است. و از حسن بصري زياد نقل شده به طوريكه بعضي از نساخ كتاب گمان كردهاند كه حسن، حضرت مجتبي (ع) يا امام حسن عسكري (ع) است.
به سند خود نقل كرده كه به حضرت صادق (ع) خبر دادند كه عمار دهني در نزد ابن ابيليلي قاضي كفوه در قضيهاي اداي شهادت كرده و قاضي شهادت وي را قبول ننموده و گفته است: «قم يا عمار فقد عرفناك ان لا تقبل شهادتك لانك رافضي» - برخيز اي عمار كه شهادت تو در نزد ما قبول نيفتد چه تو رافضي ميباشي و ما خود تو را ميشناسيم. عمار با خاطري افسرده و اندوه بسيار از جاي خويش برخاست در حالي كه از شدت غضب رگهاي گردنش پر شده بود. ابن ابيليلي گفت: يا شيخ! تو مردي باشي از اهل علم و حديث، هرگاه از شنيدن لفظ رافضي ننگ داري پس از طريقه و مذهب آن جماع بازگرد و از ايشان بيزاي جوي و در سلك برادران ديني ما درآي تا به نزد همه عزيز و گرانمايه باشي. عمار گفت: به خدا سوگند كه گريه من نه از آن است كه تو پنداشتهاي؛ بلكه هم بر خويشتن و هم بر تو ميگريم. اما بر خويشتن از آن جهت ميگريم كه مرا به مرتبه بزرگ نسبت دادي و در شمار قومي آوردي كه هرگز همپايه ايشان نباشم و خود را بدان قدر و اعتبار نشناسم كه در جمع آنان معدود گردم؛ چون رافضيان آن جماعتند كه هيچگاه به گرد مناهي و مكروهات نگردند و جز به راه طاعت خداوند گام نزنند، و اوامر حق را به جا آورند. حضرت جعفر بن محمد (ع) مرا خبر داد: نخستين مردمي كه بدين نام ناميده شدند، سحره بودند كه به ديدار معجزه موساي كليم (ع) از پيروي فرعون بيرون شدند و به نبوت موسي و فرمان وي گردن نهادند؛ پس فرعون ايشان را رافضه خواند و من همي بيم آن دارم كه از فرمان فرعون زمان سرباز نزده باشم و لايق مقام رفض نباشم. خداي سبحان كه بر ضميرم واقف و بر عقيدهام عالم است مرابه لاف اين درجه كبري مورد عتاب فرموده، گويد: «يا عمار أكنت رافضا للاباطيل عاملا للطاعات كما قال لك»؟ (8)آن وقت مرا جوابي نباشد.و اما گريهام براي تو از آن جهت است كه بر من به دروغ فضيلتي بزرگ بستي، و به مقامي كه لايق آن نيستم و هرگز خويشتن را قابل آن نميدانم، منتسبم نمودي، لاجرم از فرط شفقتي كه به تو دارم، از بيم بازپرسي آن گزافه، بر تو گريستم. (9).
ابوعمرو كشي از ابيكهمش روايت كند كه گفت: وقتي فيض حضور امام صادق عليهالسلام ادارك نمودم، فرمود: يا اباكهمش! آيا محمد بن مسلم ثقفي در محضر ابن ابيليلي اداي شهادت نمود و او شهادت محمد را رد كرد؟ گفتم: بلي. فرمود: اي اباكهمش! چون به جانب كوفه بازگردي، نزد ابن ابيليلي برو و به بگوي كه سه مسئله از تو سؤال مينمايم، جواب هر يك را مشروط بر اينكه به قياس سخن نراني و به گفتههاي اصحاب خويش تمسك نجويي، بگو. اول آن كه اگر كسي در دو ركعت اول نماز خود شك نمايد، تكليفش چيست؟ ديگر آن كه اگر جامه يا بدن كسي به نجاست بيالايد، چگونه آن را پاك كند؟ و هرگاه كسي در حين رمي جمره يك عدد از آن هفت سنگ از وي ساقط گشت چه كند؟ چون از جواب گفتن عاجز آيد، آنگاه به او بگوي كه جعفر بن محمد گفت كه با تو بگويم، چه باعث شد و تو را چه واداشت كه شهادت كسي را كه بسي از تو به احكام الهي داناتر و به سنت رسول آگاهتر است رد كني؟
ابوكهمش گويد: چون به كوفه بازگشتم، قبل از آن كه به خانه خويش درآيم، به نزد ابن ابيليلي رفته و سؤالات را مشروط به همان شرايط مطرح ساختم. نخست، مسئله او را پرسيدم، اندكي سر به زير افكند، سپس بر آورد و گفت: در اين مسئله چيزي به خاطر ندارم. سپس از دو مسئله ديگر سؤال نمودم، همچنان از جواب عاجز ماند. آن گاه پيغام حضرت را رساندم. ابن ابيليلي گفت: اي اباكهمش! آن كيست كه من شهادت او را نپذيرفتهام؟ گفتم: محمد بن مسلم ثقفي. گفت: تو را به خدا سوگند كه جعفر بن محمد (ع) اين پيغام به من فرستاده است؟ گفتم: آري به خدا سوگند كه آن حضرت به من فرمود كه با تو چنين بگويم.
آن گاه ابن ابيليلي كس به جانب محمد بن مسلم فرستاد و او را به نزد خويش خواند و آن شهادت از وي قبول كرد. سپس ايشان را با يكديگر باب مراوده باز شد. (10).
نوح بن دراج، به ابن ابيليلي گفت: آيا براي تو هيچ اتفاق افتاده كه بر اثر گفته كسي از داوري خود برگردي؟ گفت: نه، اما فقط براي گفته يك نفر از داوري خود برگشتم. نوح پرسيد: آن كيست؟ ابن ابيليلي گفت: حضرت امام جعفر صادق (ع). (11).
شيخ صدوق رحمه الله، در كتاب «من لا يحضره الفقيه»، روايت كرده كه ابن ابيليلي از حضرت صادق عليهالسلام سؤال كرد: چه چيز احلي وشيرينتر است نزد آدمي از چيزهايي كه خدا خلق كرده؟ فرمود: اولاد جوان. عرض كرد: چه چيز سختتر و تلختر؟ فرمود فقدان او. ابن ابيليلي گفت: «اشهد انكم حجج الله علي خلقه»، شهادت ميدهم كه شما حجج خدا هستيد بر خلق. (12).
محدث نيشابوري در ذيل ترجمه ان ابيليلي، گويد: آن چه از تتبع اخبار و آثار به دست ميآيد آن كه وي از سلسله سنت و جماعت و اهل رأي و قياس به شمار رفته ولي سينه او خالي از محبت اهل بيت عصمت و طهارت نبوده است. (13).
از ابننمير نقل است كه ميگفت: ابن ابيليلي به حليه صدق و امانت آراسته بود ولي به شدت كم حافظه بوده است. پس از سي و سه سال كه به مسند قضاوت تكيه زده بود، به سال يكصد و چهل و هشت هجري در گذشت. (14).
گويند: وي را كتابي است معروف به «فردوس» مانند مسند احمد بن حنبل، كه علماي حديث آن كتاب را نقل ميكنند (15)ابننديم (16)گفته كه وي كتابي به نام «الفرائض» دارد. (17).
علامه مامقاني فرموده: شيخ طوسي (ره)، در كتاب رجالش، ابن ابيليلي را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده و گفته كه به سال صد و چهل و هشت در همان سال وفات حضرت صادق عليهالسلام او از دنيا رفته است. و علامه حلي در قسم اول خلاصه، ابن ابيليلي را به گفته ابننيمر، صدوق و مامون بر حديث شمرده، و همچنين كم حافظگي شديد او را نيز ذكر كرده است. سپس علامه مامقاني ميگويد: درباره ابن ابيليلي علماء اختلاف دارند، عدهاي او را از اصحاب صادق آل محمد (ص) بر شمرده و ممدوحش ميشمارند، مانند: علامه و محقق داماد و صدوق (ره)؛ و شيخ گفته: چون ابن ابيليلي به حضرت (ع) عرض كرده: «اشهد انكم حجج الله علي خلقه»، اين دليل بر آن است كه او مايل به حضرت بوده و جزء صحابه آن بزگوار است.
و جمعي او را ضعيف شمردهاند مانند: ملا صالح مازنداني كه گفته است: «شگفتآور است كه بعضي او را ممدوح دانستهاند، در حالي كه نصب و عداودتش با اهل بيت عصمت (ع) اشهر از كفر ابليس است و او از بزرگان منحرفين از ولايت و از اقران ابوحنفيه است و از طرف بنياميه و بنيعباس، به شهادت اثر مورخين، مقام قضاوت داشته و او كسي است كه شهادت اكثر بزرگان اصحاب امام صادق (ع) مانند محمد بن مسلم و عمار دهني را به واسطه تشيعشان رد ميكرد؛ بنابراين لازم است او را در باب ضعفاء ثبت نمايند، همان طوري كه فاضل عبدالنبي (ره) اين كار را نموده است». (18).
نويسنده گويد: در اين كه ابن ابيليلي مختصر علاقه و رابطهاي با امام صادق (ع) داشته، شكي نيست. وليكن عملا از طريقه اهل بيت (ع) منحرف بوده، و از روايت احتجاج كه نقل شد. كاملا معلوم است كه بر سنت شيخين عمل ميكرده و اعتراض حضرت صادق (ع) به او، به همين جهت بوده، و گفته او به عمار دهني كه ترك مذهب بنما و ملحق به ما شو، مؤيد مطلب است. در هر حال او را جزء ياران امام نميتوان شمرد. و الله العالم بحقايق الامور.
مرحوم پدرم در «الكني و الالقاب» گفته كه روزي از ابن ابيليلي سؤال شد كه از مناقب معاوية بن ابيسفيان چيزي بگويد. گفت: از مناقب او همين بس كه پدرش با پيغمبر اكرم (ص) بجنگيد و خودش با وصي پيغمبر مقاتله كرد و مادرش هند كبد عموي پيغمبر را بخورد و فرزندش سر پيغمبر را از تن جدا كرد، از اين منقبت بالاتر چه؟! داستان پسر هند مگر نشنيدي
كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد پدر او دو دندان پيمبر بشكست
مادر او جگر عم پيمبر بمكيد او بنا حق حق داماد پيمبر بستاد
پسر او سر فرنزد پيمبر ببريد بر چنين قوم تو لعنت نكني شرمت باد
لعن الله يزيدا و علي آل يزيد (19).
1) رجال الطوسي، ص 293.
2) ملخص داستان اين است كه به سال 81 ابنالاشعث با گروهي بر حجاج خروج كردند و جنگ شديدي بين آنان و لشگر حجاج رخ داد و از لشگر ابنالاشعث، طفيل بن عامر بن واثله كشته شد. سپس به سال 83، قصه دير جماجم اتفاق افتاد. سپس ابنالاشعث بر گروه سواره لشگرش عبدالرحمن بن العباس بن ربيعه هاشمي را فرمانده قرار داد و بر گروه پياده محمد بن سعد بن ابيوقاص را فرمانده كرد و بر گروه قراء، جبلة بن زجر بن قيس جعفي را امير ساخت و در بين آن گروه، سعيد بن جبير و عامر شعبي و ابوالبختري طائي و عبدالرحمن بن ابيليلي نيز بودند. گروه قراء حمله شديدي كردند، جبلة بن زجر كشته شد و سعيد بن جبير و ابوالبختري طائي بعد از قتل جبله باز حمله سختي بر اهل شام نمودند و مدت جنگ يكصد و سه روز به طول انجاميد تا آنكه ابنالاشعث شكست خورده، بگريخت و به طرف بصره رفت، و در آنجا گريختگان به دورش جمع شدند و دوباره به طرف حجاج رهسپار گرديد و در محلي به نام «مسكن» آتش جنگ شعلهور گرديد و كشتار عظيمي اتفاق افتاد. ابنالاشعث و يارانش گريختند و عبدالرحمن بن ابيليلي و ابنالبختري طايي كشته شدند و ابنالاشعث به سجستان رفت و به سال 85 درگذشت. سرش را از بدن جدا كردند و براي حجاج فرستادند، او نيز سر را به شام براي عبدالملك بن مروان فرستاد.
3) تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 296.
4) تاريخ ابنخلكان، ج 2، ص 25.
5) سعيد بن ابيالخطيب، از اصحاب امام صادق (ع) بوده است (رجال الطوسي ص 205).
6) احتجاج، ج 2، ص 102 - بحارالانوار ج 47 ص 334.
7) شيخ زاهد و محدث جليلالقدر صاحب «كتاب» «تنبيه الخواطر» ملقب به مجموعه ورام شيخ منتجب الدين گفته: او را در حله ديدم، او مردي فقيه و صالح بود. ورام نسبش منتهي ميشود به ابراهيم فرزند مالك اشتر و لهذا او را مالكي و اشتري نيز گفتهاند. او جد مادري سيد رضي الدين علي بن طاووس است. سيد (ره)، در فلاح السائل گفته: جد مادري من، ورام بن ابيفراس قدس الله جل جلاله روحه از كساني است كه ميتوان به عملش اقتداء و از او پيروي كرد. او وصيت نمود كه پس از مرگش انگشتري عقيق كه اسماء ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين روي آن نقش شده باشد در دهانش بگذارند. وفات ورام به سال 605، روز دوم محرم در شهر حله واقع شد.
8) اي عمار! آيا، همان گونه كه دربارهات ميگويند، تو رفض كننده و رد كننده باطل و عالم به طاعات هستي؟.
9) مجموعه ورام، ص 415.
10) رجال كشي، ص 146، و در اختيار معرفة الرجال، ص 163 - بحارالانوار، ج 47 ص 402.
11) بحارالانوار، ج 47 ص 29.
12) من لا يحضره الفقيه، ج 1، باب 27، ص 119.
13) نامه دانشوران، ج 2 ص 230.
14) نامه دانشوران، ج 2 ص 230.
15) نامه دانشوران، ج 2 ص 230.
16) ابوالفرج، محمد بن اسحاق النديم (385 - 297 هجري)، چون پدرش ملقب به «نديم» بود، به ابننديم مشهور گشت. او از نويسندگان فاضل، و متتبع، و مطلع بر بسياري از علوم، و در نهايت ضبط و دقت بود، و از كتاب «الفهرست» عمق اطلاعات وي در فنون گوناگون معلوم ميشود. او به وراق ملقب گشت؛ چون شغلش كتاب فروشي بوده، و نويسندگي نيز ميكرده، و اين دو شغل او را بر تأليف «الفهرست» مدد كرده است. او شيعي امامي بوده و شيخ طوسي و شيخ نجاشي به وي اعتماد داشتهاند. [رجوع شود به الكني و الالقاب، ج 1، ص 432].
17) فهرست ابنالنديم، ص 286.
18) تنقيح المقال، ج 3، ص 137، رديف 10918.
19) الكني و الالقاب، ج 3، ص 199.
عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريح مكي، از شاگردان امام صادق عليهالسلام است. او از علماي عامه و شاگرد عدهي زيادي از علما بود. او همانند عدهي ديگري از علماي اهل سنت، ازدواج موقت را جايز ميدانست.
مرحوم صدوق در بحث «ما يقبل من الدعاوي بغير بينة» و كليني در كافي در «باب ما أحل الله من المتعة» نقل كردهاند كه يكي از علماي اهل سنت از امام صادق عليهالسلام دربارهي حليت عقد موقت سؤال نمود. پس امام صادق عليه السلام فرمود: «نزد عبدالملك بن جريح برو و از او سؤال كن؛ زيرا او به اين مسئله آگاهي دارد.» پس او نزد عبدالملك آمد و عبدالملك مفضل دربارهي عقد موقت براي او بحث نمود.
ابن خلكان ميگويد: «عبدالملك يكي از علماي معروف اهل سنت است و ولادت او در سال 80 (ه ق) واقع شد، وي به بغداد آمد [و نزد منصور دوانيقي بود] تا اين كه در سال 149 يا 150 و يا 151 (ه ق) از دنيا رفت. در كتب گذشته نيز شاگردي او را نزد امام صادق عليهالسلام، رجال اهل سنت همانند رجال شيعه ذكر نمودهاند.
محمد بن مقلاص (1)ابيزينب الاسدي الكوفي الاجدع الزراد، ابوالظبيان، ابواسمعيل ابوالخطاب در اول از اصحاب حضرت صادق (ع)، و مردي مستقيم بود. علي بن عقبه گفته: او مأمور رسانيدن جواب و سؤالات اصحاب بوده، سپس مرتكب كارهايي شد كه موجب لعن و طرد او گرديد. او نيز مدعي مقام نبوت گرديد و گروهي از گمراهان نيز با او هم آهنگ گرديدند، تا آنكه كافه مردم از كارهايش آگاه شدند و او و پيروانش را كشتند. فرقه «خطابيه» به او منسوبند. بر او و پيروانش لعنت باد.
در توقيع شريفي كه از ناحيه مقدسه حضرت صاحب الامر ارواحنا له الفداء شرف صدور يافت مرقوم شده بود كه ابوالخطاب محمد بن ابيزينب، ملعون، و يارانش ملعونند، و با كساني كه با او هم عقيدهاند، منشينيد. من از آنان بري، و پدرانم نيز از آنان بيزار ميباشند. (2).
ابوالخطاب لعنه الله، همان غالي ملعوني است كه ايمانش عاريه بود، و مكرر امام صادق (ع) او را لعن فرمود و از اصحابش خواست تا از او بيزاري جويند.
در كافي، باب ايمان عاريتيها، از عيسي شلقان روايت شده كه گفت:(روزي نشسته بودم و حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام (كه در آن زمان كودكي بود بر من) گذر كرد و برهاي با او بود. گويد: من عرض كردم: اي پسر! ميبيني پدر شما چه ميكند؟ ما را به چيزي فرمان دهد، سپس از همان چيز نهي كند؛ به ما دستور داد كه ابوالخطاب را دوست بداريم، سپس دستور داد كه او را لعن كنيم و از او بيزاري جوييم. پس آن حضرت در حاليكه پسر بچهاي بود، فرمود: همانا خداوند خلقي را براي ايمان آفريد كه (آن ايمان) زوال ندارد، و خلقي را آفريد براي كفر كه زوال ندارد، و در اين ميان هم خلقي را آفريد و ايمان را به عاريت به آنان داد و اينان را معارين نامند، كه هرگاه (خداوند) بخواهد ايمان را از ايشان برگيرد؛ و ابوالخطاب از كساني است كه ايمان را به عاريت بدو داده بودند.
عيسي شلقان گويد: پس از آن به خدمت امام صادق (ع) شرفياب شدم و آن چه را (به فرزندش) گفته بودم و پاسخي كه شنيده بودم، به عرض امام رساندم. امام صادق عليهالسلام فرمود: اين كلام از جوشش نبوت است (از سرچشمه نبوت جوشيده است). (3).
در كتاب صادق آل محمد، از ملل و نحل شهرستاني، و همچنين ديگران، نقل شده كه ابوالخطاب روزگاري در جمع اصحاب حضرت صادق (ع) بود، ناگهان آوازه در انداخت كه امام صادق (ع) خداست.
از زمان حضرت اميرالمؤمنين (ع) كه عدهاي خاص بر وي گمان خدايي بستند اين عقيده باطل شاخهها كرد و بسياري از مردم گمراه ديگر به امام علي (ع) و پارهاي از فرزندان و فرزندزادگان او نسبت الوهيت دادند. در ميان اين فرقههاي گمراه كه «غلات» نام گرفتهاند، دستههايي نيز پيدا شدند كه رسول اكرم (ص) و فاطمه عليهاالسلام را خدا خواندند. همچنين بر حسن بن علي (ع) و بر حسين بن علي عليهالسلام، اين اعتقاد بستند و كار بدانجا رسيد كه صنفي چند از ايشان در الوهيت ابوهاشم عبدالله بن محمد حنفيه و محمد بن عبدالله حسني و جز آن سخن گفتند.
در عصر امام باقر (ع)، ابومنصور نامي، امام را به الوهيت نسبت داد. آن حضرت او را از خويش براند و از وي برائت جست. پس از رحلت امام باقر (ع)، ابومنصور دعاوي ديگر آورد و گروهي از مردم «بني كنده» نيز با وي همراه شدند، ليكن سرانجام يوسف بن عمر، والي كوفه، او را گرفت و بر دار كرد. (4).
به روزگار امام صادق (ع) نيز رويدادي مشابه پديد آمد و ابوالخطاب، محمد بن ابيزينب، وي را نسبت خدايي داد. امام به دعوي باطل و بيجاي ابوالخطاب سخت برآشفت و او را از خود دور كرد و بر او لعنت فرستاد. ليكن ابوالخطاب كار خود را رها نكرد و ضمن آنكه امامت و نبوت خويش نيز بر آن مدعا افزود، مردم را به باور سخن خويش خواند.
به حضرت صادق (ع) خبر دادند كه ابوالخطاب از قول ايشان ميگويد: چون حق را شناختي باك مدار و آن چه خواهي بكن. حضرت فرمود: لعنت خدا بر او باد، و الله، من چنين سخني نگفتهام. (5).
ابوالخطاب بر پيروان خويش جميع محرمات را مباح گردانيد و چون بر آنان اداي فرائض گراني ميكرد، با وي گفتند كه اين امور را بر ما سبك گردان. ابوالخطاب يكباره ايشان را به ترك فرائض خواند و از رنج به جاي آوردن آن اعمال رهانيد. (6).
چون دعوي ابوالخطاب سخت آشكار شد و روزبهروز بر شماره تابعان او افزوده گشت، عيسي بن موسي - والي وقت كوفه - به دفع غائله وي كمر بست و روزي كه او و هفتاد تن از پيروانش در مسجد گرد آمده بودند، فرمان داد تا ايشان را در حصار گيرند و از ميان بردارند. در آن حال پيروان ابوالخطاب سلاحي با خود نداشتند و ناگزير با سنگ و چوب و كارد آماده نبرد شدند. ابوالخطاب به يارانش گفت: چوبهاي شما بر پيكر اين قوم اثر نيزه و شمشير ميكند و سلاح ايشان شما را هرگز آسيب نرساند، بكوشيد و از نبرد روي نتابيد. رزمندگان از دو سوي در هم افتادند، دستهاي با نيره و شمشير و گروهي با چوبدست و سنگ و كارد، به زودي سي تن از ياران ابوالخطاب در خون غلطيده و به كام مرگ رفتند. بازماندگان آن گروه به پيشواي خود گفتند: مگر نبيني كه شميشر و نيزه با جان ما چه ميكند و در پيكر ما چگونه تأثير گذارند؟ ابوالخطاب گفت: گناه از من نيست بلكه خواست خداوند بگرديده است و او خواهد تا شما را بدين محنت بيازمايد؛ چون خواست خدا چنين شد، دل به مرگ سپاريد و خويشتن به كشتن دهيد. ديگر ياران ابوالخطاب نيز كه در آن تنگنا مانده بودند، كشته شدند و او خود زنده به چنگ سربازان حكومتي افتاد. عيسي بن موسي وي را بردار كرد و آن گاه سر او و سرهاي تني چند از يارانش را به نزد منصور فرستاد. خليفه فرمان داد سرها را سه روز بر دروازه بغداد بياويزند، و سپس بسوزانند.
پس از قتل ابوالخطاب و جمعي از تابعان وي، ديگر پيروانش گفتند كه او هرگز كشته نشد و از ياران او كسي به قتل نرسيد؛ بلكه ايشان به فرمان جعفر بن محمد در مسجد گرد آمدند و پيكار كردند و اندكي نيز آسيب نديدند، سپس از مسجد بيرون شدند و هيچ كس آنان را نديد و در اثناي جنگ، سربازان عيسي بن موسي يكديگر را ميكشتند و گمان ميبردند كه ياران ابوالخطاب را كشتهاند. و همچنين درباره ابوالخطاب گفتند كه او به آسمان رفت و به شمار فرشتگان در آمد. (7).
پس از ابولاخطاب، جمعي از پيروانش مردي را كه موسوم به معمر بود جانشين وي شناختند و سر به طاعت او سپردند. معمر نيز شرب خمر و زنا و ديگر محرمات را بر ياران خود حلال گردانيد و ايشان را به ترك فرائض خواند. اين جماعت را كه «معرميه» نام دارند به بقاي جهان اعتقاد بود و ميپنداشتند كه مراد از بهشت، آن خوشيها و نعمتهايياست كه مردم را در اين جهان بهره ميگردد و جهنم نيز تمام رنجها و مشتقتهايي است كه در اين عالم نصيب افراد ميشود.
گروهي ديگر از پيروان ابوالخطاب پس از مرگ پيشواي دروغزن خويش، بزيغ نامي را جانشين او، و امام خود، شناختند، و «بزيغيه» نام يافتند. بزيغيه ميپنداشتند كه خداوند، خويش را در هيأت جعفر بن محمد (ع) به خلق نمايانده است و نيز معتقد بودند كه ايشان هرگز نميميرند، بلكه پس از پايان زندگي در اين جهان به ملكوت باز ميگردند.
دسته سوم از تابعان ابوالخطاب پس از قتل او، عمير بن بيان عجلي را به پيشوايي برگزيدند و به نام «عميريه» و «عجليه» خوانده شدند. عمير بن بيان، با يارانش، در كناسهي كوفه خيمهاي برافراشته و در آن جا به عبادت جعفر بن محمد (ع) مشغول بودند.
چهارمين فرقه از آنان «مفضليه» است كه بعد از ابوالخطاب، رهبر خود را، مفضل صيرفي ميدانستند كه او نيز به امام صادق (ع) نسبت ربوبيت ميداد. (8).
فرقه پنجم، خطابيه مطلقاند كه امامت پس از ابوالخطاب را انكار نموده، و تنها به تعيت از او اكتفا كردند. (9).
حضرت صادق (ع) بيزاري خود را از يكايك اين فرقههاي گمراه اظهار نمود و از اقوال باطل و اعمال ناصواب ايشان، به خداي بزرگ و بيهمتا پناه ميجست. (10).
از بعضي از اصحاب امام باقر (ع) روايت شده كه وقتي حضرت در حالي كه بسيار غضبناك بود، نزد ما آمد و فرمود: براي كاري از منزل بيرون رفتم، يكي از سودانيان مدينه متعرض من شد و گفت: «لبيك يا جعفر بن محمد لبيك». من بشتاب به سوي منزل بازگشتم، در حالي كه خائف و ترسان بودم از آن چه آن مرد گفته بود، تا آن كه در محل سجود خود، از براي خداي خود، به سجده رفتم و رويم را بر خاك ماليدم و تذلل كردم و از آن چه او به من گفت بيزاري جستم؛ و اگر عيسي بن مريم (ع) به غير از آن چه خدا در حق او فرموده بود، بر خود ميبست، گوش او كر ميشد به طوري كه بعد از آن هيچ چيزي را نميشنيد و كور ميشد و بعد از آن چيزي را نميديد و گنگ ميشد و بعد از آن نميتوانست سخن گويد.
سپس فرمود: خدا لعنت كند ابوالخطاب را و بكشد او را به وسيله آهن. (11).
علامه مجلسي (ره)، در بحار، ميگويد: آن مرد سوداني از اصحاب ابوالخطاب بوده و اعتقاد به ربوبيت حضرت صادق (ع) داشته، پس آن حضرت را آن گونه كه پروردگار را در حين احرام حج و عمره ميخوانند (لبيك اللهم لبيك)، خوانده است، و حضرت از اين جهت مضطرب گرديده و سجده نموده، تا آن كه در نزد خداي تعالي نفس خود را از آن نسبت بري سازد، و به همين علت ابوالخطاب را لعن فرموده، چون او اين مذهب فاسد را به وجود آورده بود. (12).
كشي (ره) از عيسي بن ابي منصور روايت كرده كه گفت: شنيدم از امام صادق (ع) - هنگامي كه ابوالخطاب را ياد كرد - گفت: بارالها لعنت كن ابوالخطاب را كه مرا در تمام احوال: ايستاده و نشسته و خوابيده، ترسانيد، و سوزش آهن را به او بچشان. (13).
و نيز كشي، از يحيي حلبي، از پدرش عمران بن علي، روايت كرده كه گفت: از حضرت صادق (ع) شنيدم كه ميفرمود: خدا لعنت كند ابوالخطاب را، و لعنت كند كساني كه با او كشته شدند و لعنت كند كساني كه بعد از او باقي و هم عقيده با او هستند و لعنت كند كسي را كه در دلش بر او ترحم كند. (14).
و نيز كشي، از علي بن مهزيار، از امام جواد (ع)، روايت كرده كه هنگامي كه به نام ابوالخطاب در محضرش ذكر شد، حضرت فرمود: خدا لعنت كند ابوالخطاب را و لعنت كند يارانش را و لعنت كند كسي را كه در لعن او شك كند و كسي كه در او متوقف يا شاك باشد. (15).
و نيز كشي، از حنان بن سدير، روايت كرده كه گفت: در سال 138 هجري، در خدمت امام صادق (ع) نشسته بوديم و ميسر هم حاضر بود. ميسر به حضرت عرض كرد: فدايت گردم، تعجب ميكنم از مردمي كه با ما در اين جا ميآيند، و ليكن آثارشان از بين ميرود، و عمرشان تباه ميگردد. حضرت پرسيد: اينان چه كساني هستند؟ گفت: ابوالخطاب و يارانش. امام كه تكيه زده بود، نشست و انگشتش را به سوي آسمان بالا برد و فرمود: لعنت خدا و ملائكه و مردم بر ابوالخطاب باد، خدا را شاهد ميگيرم كه او كافر، فاسق، و مشرك است و در روز قيامت با فرعون محشور ميگردد، و عذابي دردناك خواهد داشت. (16).
و نيز كشي، از ابن ابيعمير، از مفضل بن يزيد، روايت كرده كه هنگامي كه از غلات و اصحاب ابيالخطاب در محضر امام صادق (ع) ياد شد، فرمود: اي مفضل! با آنان منشين و هم غذا مشو و با آنان مصافحه مكن و محشور مباش. (17).
فضيل بن يسار گويد: امام صادق (ع) فرمود: بترسيد از اين كه غلات جوانان شما را فاسد كنند، به درستي كه غلات بدترين خلق خدايند؛ آنان عظمت و بزرگي پروردگار را كوچك جلوه داده و مقام ربوبيت را به بندگان خدا نسبت ميدهند. سوگند به پروردگار كه غلات از يهود و نصاري و مجوس و مشركين بدترند. (18).
همچنين، از فضل، در يكي از كتابهايش، نقل شده كه از دروغگويان مشهور: ابوالخطاب و يونس بن ظبياناند. (19).
حضرت صادق عليهالسلام در سفارشاتش به ابيجعفر محمد بن نعمان احول، پس از تأكيد بسيار بر پنهان نگه داشتن اسرار و نقشههاي محرمانه و سياسي اهل بيت (ع) و بر حذر بودن از خبر پراكني و دروغزني، ميفرمايد: اي پسر نعمان! ما خانداني هستيم كه پيوسته شيطان كسي را به ميان ما در آورد كه نه از ما است و نه به كيش ما است، و چون او را نامور كند و مورد توجه مردم گردد، شيطان به او امر ميكند تا بر ما دروغ بندد و هر گاه يكي برود، ديگري آيد.
در ادامه وصيت حضرت ميفرمايد: اي پسر نعمان... اسرار مرا فاش مكن كه مغيرة بن سعيد بر پدرم دروغ بست و سر او را فاش كرد و خدا به او شكنجه آهن را نچشانيد، و ابيالخطاب بر من دروغ بست و سر مرا فاش كرد و خدا به او سوزش آهن را چشانيد... (20).
كشي از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه حضرت در تفسير اين آيه مباركه «هل انبئكم علي من تنزل الشياطين تنزل علي كل افاك اثيم» (21)- آيا خبرتان دهم كه شيطانها به چه كسي نازل ميشوند؟ بر همه دروغگويان گنهپيشه نازل ميشوند - فرمود: آنان هفت نفرند: 1 - مغيرة بن سعيد 2 - بنان 3 - صائد 4 - حمزة بن عماره 5 - حارثشامي 6 - عبدالله بن عمرو بن حارث 7 - ابوالخطاب. (22).
همچنين كشي، از يحيي الواسطي، روايت ميكند كه امام رضا (ع) فرمود: بنان بر حضرت زين العابدين (ع) دروغ بست، خداوند سوزش آهن را به او چشانيد و مغيرة بن سعيد بر حضرت باقر (ع) دروغ بست، خداوند به او نيز سوزش آهن را چشانيد و ابوالخطاب بر حضرت صادق (ع) دروغ بست. خداوند به او نيز سوزش آهن را چشانيد و محمد بن بشير بر حضرت كاظم (ع) دروغ بست، خداوند به او نيز سوزش آهن را چشانيد و كسي كه بر من دروغ ميبندد، محمد بن الفرات است.
محمد بن الفرات از نويسندگان بود كه به دست ابراهيم بن شكله نابود شد. (23).
نويسنده گويد: از آن جايي كه در روايت كشي - از حضرت رضا (ع) - از بنان و مغيره و محمد بن بشير و محمد بن الفرات در كنار ابوالخطاب نام برده شده، براي استحضار بيشتر خوانندگان به شرح مختصري از حالات اين چند تن ميپردازيم:
1) در رجال كشي، مقلاص با صاد ضبط شده (صفحه 246). امادر رجال شيخ طوسي، مقلاص با سين ضبط شده است (ص 302).
2) بحار الانوار، ج 47، ص 334 - كلمة الامام المهدي، ص 288.
3) اصول كافي، ج 2، باب المعارين، ص 306 - بحارالانوار، ج 47، ص 336.
4) الملل و النحل شهرستاني 7 ج 1، ص 297.
5) بحارالانوار، ج 47، ص 338.
6) الكني و الالقاب، ج 1، ص 62.
7) تاريخ مذاهب اسلام، ص 394.
8) الملل و النحل شهرستاني، ص 303 - 300.
9) الفرق بين الفرق، ابومنصور عبدالقاهر بغدادي، باب چهارم فصل هفتم.
10) صادق آل محمد، ص 239 - 235.
11) بحارالانوار، ج 47، ص 43 (به نقل از كافي).
12) بحارالانوار، ج 47، ص 44.
13) رجال كشي، ص 247.
14) رجال كشي، ص 250.
15) اختيار معرفة الرجال، ص 528.
16) رجال كشي، ص 251.
17) رجال كشي، ص 252.
18) امالي طوسي، ج 1، ص 264.
19) اختيار معرفة الرجال، ص 546.
20) تحف العقول، سفارشات امام صادق (ع) به محمد بن نعمان، ص 323.
21) سوره شعراء، آيات 221 و 222.
22) رجال كشي، ص 247 و ص 256 - خصال صدوق، ج 2، ابواب السبعه، ص 36.
23) رجال كشي، ص 256.
محمد بن مقلاص (1)ابيزينب الاسدي الكوفي الاجدع الزراد، ابوالظبيان، ابواسمعيل ابوالخطاب در اول از اصحاب حضرت صادق (ع)، و مردي مستقيم بود. علي بن عقبه گفته: او مأمور رسانيدن جواب و سؤالات اصحاب بوده، سپس مرتكب كارهايي شد كه موجب لعن و طرد او گرديد. او نيز مدعي مقام نبوت گرديد و گروهي از گمراهان نيز با او هم آهنگ گرديدند، تا آنكه كافه مردم از كارهايش آگاه شدند و او و پيروانش را كشتند. فرقه «خطابيه» به او منسوبند. بر او و پيروانش لعنت باد.
در توقيع شريفي كه از ناحيه مقدسه حضرت صاحب الامر ارواحنا له الفداء شرف صدور يافت مرقوم شده بود كه ابوالخطاب محمد بن ابيزينب، ملعون، و يارانش ملعونند، و با كساني كه با او هم عقيدهاند، منشينيد. من از آنان بري، و پدرانم نيز از آنان بيزار ميباشند. (2).
ابوالخطاب لعنه الله، همان غالي ملعوني است كه ايمانش عاريه بود، و مكرر امام صادق (ع) او را لعن فرمود و از اصحابش خواست تا از او بيزاري جويند.
در كافي، باب ايمان عاريتيها، از عيسي شلقان روايت شده كه گفت:(روزي نشسته بودم و حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام (كه در آن زمان كودكي بود بر من) گذر كرد و برهاي با او بود. گويد: من عرض كردم: اي پسر! ميبيني پدر شما چه ميكند؟ ما را به چيزي فرمان دهد، سپس از همان چيز نهي كند؛ به ما دستور داد كه ابوالخطاب را دوست بداريم، سپس دستور داد كه او را لعن كنيم و از او بيزاري جوييم. پس آن حضرت در حاليكه پسر بچهاي بود، فرمود: همانا خداوند خلقي را براي ايمان آفريد كه (آن ايمان) زوال ندارد، و خلقي را آفريد براي كفر كه زوال ندارد، و در اين ميان هم خلقي را آفريد و ايمان را به عاريت به آنان داد و اينان را معارين نامند، كه هرگاه (خداوند) بخواهد ايمان را از ايشان برگيرد؛ و ابوالخطاب از كساني است كه ايمان را به عاريت بدو داده بودند.
عيسي شلقان گويد: پس از آن به خدمت امام صادق (ع) شرفياب شدم و آن چه را (به فرزندش) گفته بودم و پاسخي كه شنيده بودم، به عرض امام رساندم. امام صادق عليهالسلام فرمود: اين كلام از جوشش نبوت است (از سرچشمه نبوت جوشيده است). (3).
در كتاب صادق آل محمد، از ملل و نحل شهرستاني، و همچنين ديگران، نقل شده كه ابوالخطاب روزگاري در جمع اصحاب حضرت صادق (ع) بود، ناگهان آوازه در انداخت كه امام صادق (ع) خداست.
از زمان حضرت اميرالمؤمنين (ع) كه عدهاي خاص بر وي گمان خدايي بستند اين عقيده باطل شاخهها كرد و بسياري از مردم گمراه ديگر به امام علي (ع) و پارهاي از فرزندان و فرزندزادگان او نسبت الوهيت دادند. در ميان اين فرقههاي گمراه كه «غلات» نام گرفتهاند، دستههايي نيز پيدا شدند كه رسول اكرم (ص) و فاطمه عليهاالسلام را خدا خواندند. همچنين بر حسن بن علي (ع) و بر حسين بن علي عليهالسلام، اين اعتقاد بستند و كار بدانجا رسيد كه صنفي چند از ايشان در الوهيت ابوهاشم عبدالله بن محمد حنفيه و محمد بن عبدالله حسني و جز آن سخن گفتند.
در عصر امام باقر (ع)، ابومنصور نامي، امام را به الوهيت نسبت داد. آن حضرت او را از خويش براند و از وي برائت جست. پس از رحلت امام باقر (ع)، ابومنصور دعاوي ديگر آورد و گروهي از مردم «بني كنده» نيز با وي همراه شدند، ليكن سرانجام يوسف بن عمر، والي كوفه، او را گرفت و بر دار كرد. (4).
به روزگار امام صادق (ع) نيز رويدادي مشابه پديد آمد و ابوالخطاب، محمد بن ابيزينب، وي را نسبت خدايي داد. امام به دعوي باطل و بيجاي ابوالخطاب سخت برآشفت و او را از خود دور كرد و بر او لعنت فرستاد. ليكن ابوالخطاب كار خود را رها نكرد و ضمن آنكه امامت و نبوت خويش نيز بر آن مدعا افزود، مردم را به باور سخن خويش خواند.
به حضرت صادق (ع) خبر دادند كه ابوالخطاب از قول ايشان ميگويد: چون حق را شناختي باك مدار و آن چه خواهي بكن. حضرت فرمود: لعنت خدا بر او باد، و الله، من چنين سخني نگفتهام. (5).
ابوالخطاب بر پيروان خويش جميع محرمات را مباح گردانيد و چون بر آنان اداي فرائض گراني ميكرد، با وي گفتند كه اين امور را بر ما سبك گردان. ابوالخطاب يكباره ايشان را به ترك فرائض خواند و از رنج به جاي آوردن آن اعمال رهانيد. (6).
چون دعوي ابوالخطاب سخت آشكار شد و روزبهروز بر شماره تابعان او افزوده گشت، عيسي بن موسي - والي وقت كوفه - به دفع غائله وي كمر بست و روزي كه او و هفتاد تن از پيروانش در مسجد گرد آمده بودند، فرمان داد تا ايشان را در حصار گيرند و از ميان بردارند. در آن حال پيروان ابوالخطاب سلاحي با خود نداشتند و ناگزير با سنگ و چوب و كارد آماده نبرد شدند. ابوالخطاب به يارانش گفت: چوبهاي شما بر پيكر اين قوم اثر نيزه و شمشير ميكند و سلاح ايشان شما را هرگز آسيب نرساند، بكوشيد و از نبرد روي نتابيد. رزمندگان از دو سوي در هم افتادند، دستهاي با نيره و شمشير و گروهي با چوبدست و سنگ و كارد، به زودي سي تن از ياران ابوالخطاب در خون غلطيده و به كام مرگ رفتند. بازماندگان آن گروه به پيشواي خود گفتند: مگر نبيني كه شميشر و نيزه با جان ما چه ميكند و در پيكر ما چگونه تأثير گذارند؟ ابوالخطاب گفت: گناه از من نيست بلكه خواست خداوند بگرديده است و او خواهد تا شما را بدين محنت بيازمايد؛ چون خواست خدا چنين شد، دل به مرگ سپاريد و خويشتن به كشتن دهيد. ديگر ياران ابوالخطاب نيز كه در آن تنگنا مانده بودند، كشته شدند و او خود زنده به چنگ سربازان حكومتي افتاد. عيسي بن موسي وي را بردار كرد و آن گاه سر او و سرهاي تني چند از يارانش را به نزد منصور فرستاد. خليفه فرمان داد سرها را سه روز بر دروازه بغداد بياويزند، و سپس بسوزانند.
پس از قتل ابوالخطاب و جمعي از تابعان وي، ديگر پيروانش گفتند كه او هرگز كشته نشد و از ياران او كسي به قتل نرسيد؛ بلكه ايشان به فرمان جعفر بن محمد در مسجد گرد آمدند و پيكار كردند و اندكي نيز آسيب نديدند، سپس از مسجد بيرون شدند و هيچ كس آنان را نديد و در اثناي جنگ، سربازان عيسي بن موسي يكديگر را ميكشتند و گمان ميبردند كه ياران ابوالخطاب را كشتهاند. و همچنين درباره ابوالخطاب گفتند كه او به آسمان رفت و به شمار فرشتگان در آمد. (7).
پس از ابولاخطاب، جمعي از پيروانش مردي را كه موسوم به معمر بود جانشين وي شناختند و سر به طاعت او سپردند. معمر نيز شرب خمر و زنا و ديگر محرمات را بر ياران خود حلال گردانيد و ايشان را به ترك فرائض خواند. اين جماعت را كه «معرميه» نام دارند به بقاي جهان اعتقاد بود و ميپنداشتند كه مراد از بهشت، آن خوشيها و نعمتهايياست كه مردم را در اين جهان بهره ميگردد و جهنم نيز تمام رنجها و مشتقتهايي است كه در اين عالم نصيب افراد ميشود.
گروهي ديگر از پيروان ابوالخطاب پس از مرگ پيشواي دروغزن خويش، بزيغ نامي را جانشين او، و امام خود، شناختند، و «بزيغيه» نام يافتند. بزيغيه ميپنداشتند كه خداوند، خويش را در هيأت جعفر بن محمد (ع) به خلق نمايانده است و نيز معتقد بودند كه ايشان هرگز نميميرند، بلكه پس از پايان زندگي در اين جهان به ملكوت باز ميگردند.
دسته سوم از تابعان ابوالخطاب پس از قتل او، عمير بن بيان عجلي را به پيشوايي برگزيدند و به نام «عميريه» و «عجليه» خوانده شدند. عمير بن بيان، با يارانش، در كناسهي كوفه خيمهاي برافراشته و در آن جا به عبادت جعفر بن محمد (ع) مشغول بودند.
چهارمين فرقه از آنان «مفضليه» است كه بعد از ابوالخطاب، رهبر خود را، مفضل صيرفي ميدانستند كه او نيز به امام صادق (ع) نسبت ربوبيت ميداد. (8).
فرقه پنجم، خطابيه مطلقاند كه امامت پس از ابوالخطاب را انكار نموده، و تنها به تعيت از او اكتفا كردند. (9).
حضرت صادق (ع) بيزاري خود را از يكايك اين فرقههاي گمراه اظهار نمود و از اقوال باطل و اعمال ناصواب ايشان، به خداي بزرگ و بيهمتا پناه ميجست. (10).
از بعضي از اصحاب امام باقر (ع) روايت شده كه وقتي حضرت در حالي كه بسيار غضبناك بود، نزد ما آمد و فرمود: براي كاري از منزل بيرون رفتم، يكي از سودانيان مدينه متعرض من شد و گفت: «لبيك يا جعفر بن محمد لبيك». من بشتاب به سوي منزل بازگشتم، در حالي كه خائف و ترسان بودم از آن چه آن مرد گفته بود، تا آن كه در محل سجود خود، از براي خداي خود، به سجده رفتم و رويم را بر خاك ماليدم و تذلل كردم و از آن چه او به من گفت بيزاري جستم؛ و اگر عيسي بن مريم (ع) به غير از آن چه خدا در حق او فرموده بود، بر خود ميبست، گوش او كر ميشد به طوري كه بعد از آن هيچ چيزي را نميشنيد و كور ميشد و بعد از آن چيزي را نميديد و گنگ ميشد و بعد از آن نميتوانست سخن گويد.
سپس فرمود: خدا لعنت كند ابوالخطاب را و بكشد او را به وسيله آهن. (11).
علامه مجلسي (ره)، در بحار، ميگويد: آن مرد سوداني از اصحاب ابوالخطاب بوده و اعتقاد به ربوبيت حضرت صادق (ع) داشته، پس آن حضرت را آن گونه كه پروردگار را در حين احرام حج و عمره ميخوانند (لبيك اللهم لبيك)، خوانده است، و حضرت از اين جهت مضطرب گرديده و سجده نموده، تا آن كه در نزد خداي تعالي نفس خود را از آن نسبت بري سازد، و به همين علت ابوالخطاب را لعن فرموده، چون او اين مذهب فاسد را به وجود آورده بود. (12).
كشي (ره) از عيسي بن ابي منصور روايت كرده كه گفت: شنيدم از امام صادق (ع) - هنگامي كه ابوالخطاب را ياد كرد - گفت: بارالها لعنت كن ابوالخطاب را كه مرا در تمام احوال: ايستاده و نشسته و خوابيده، ترسانيد، و سوزش آهن را به او بچشان. (13).
و نيز كشي، از يحيي حلبي، از پدرش عمران بن علي، روايت كرده كه گفت: از حضرت صادق (ع) شنيدم كه ميفرمود: خدا لعنت كند ابوالخطاب را، و لعنت كند كساني كه با او كشته شدند و لعنت كند كساني كه بعد از او باقي و هم عقيده با او هستند و لعنت كند كسي را كه در دلش بر او ترحم كند. (14).
و نيز كشي، از علي بن مهزيار، از امام جواد (ع)، روايت كرده كه هنگامي كه به نام ابوالخطاب در محضرش ذكر شد، حضرت فرمود: خدا لعنت كند ابوالخطاب را و لعنت كند يارانش را و لعنت كند كسي را كه در لعن او شك كند و كسي كه در او متوقف يا شاك باشد. (15).
و نيز كشي، از حنان بن سدير، روايت كرده كه گفت: در سال 138 هجري، در خدمت امام صادق (ع) نشسته بوديم و ميسر هم حاضر بود. ميسر به حضرت عرض كرد: فدايت گردم، تعجب ميكنم از مردمي كه با ما در اين جا ميآيند، و ليكن آثارشان از بين ميرود، و عمرشان تباه ميگردد. حضرت پرسيد: اينان چه كساني هستند؟ گفت: ابوالخطاب و يارانش. امام كه تكيه زده بود، نشست و انگشتش را به سوي آسمان بالا برد و فرمود: لعنت خدا و ملائكه و مردم بر ابوالخطاب باد، خدا را شاهد ميگيرم كه او كافر، فاسق، و مشرك است و در روز قيامت با فرعون محشور ميگردد، و عذابي دردناك خواهد داشت. (16).
و نيز كشي، از ابن ابيعمير، از مفضل بن يزيد، روايت كرده كه هنگامي كه از غلات و اصحاب ابيالخطاب در محضر امام صادق (ع) ياد شد، فرمود: اي مفضل! با آنان منشين و هم غذا مشو و با آنان مصافحه مكن و محشور مباش. (17).
فضيل بن يسار گويد: امام صادق (ع) فرمود: بترسيد از اين كه غلات جوانان شما را فاسد كنند، به درستي كه غلات بدترين خلق خدايند؛ آنان عظمت و بزرگي پروردگار را كوچك جلوه داده و مقام ربوبيت را به بندگان خدا نسبت ميدهند. سوگند به پروردگار كه غلات از يهود و نصاري و مجوس و مشركين بدترند. (18).
همچنين، از فضل، در يكي از كتابهايش، نقل شده كه از دروغگويان مشهور: ابوالخطاب و يونس بن ظبياناند. (19).
حضرت صادق عليهالسلام در سفارشاتش به ابيجعفر محمد بن نعمان احول، پس از تأكيد بسيار بر پنهان نگه داشتن اسرار و نقشههاي محرمانه و سياسي اهل بيت (ع) و بر حذر بودن از خبر پراكني و دروغزني، ميفرمايد: اي پسر نعمان! ما خانداني هستيم كه پيوسته شيطان كسي را به ميان ما در آورد كه نه از ما است و نه به كيش ما است، و چون او را نامور كند و مورد توجه مردم گردد، شيطان به او امر ميكند تا بر ما دروغ بندد و هر گاه يكي برود، ديگري آيد.
در ادامه وصيت حضرت ميفرمايد: اي پسر نعمان... اسرار مرا فاش مكن كه مغيرة بن سعيد بر پدرم دروغ بست و سر او را فاش كرد و خدا به او شكنجه آهن را نچشانيد، و ابيالخطاب بر من دروغ بست و سر مرا فاش كرد و خدا به او سوزش آهن را چشانيد... (20).
كشي از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه حضرت در تفسير اين آيه مباركه «هل انبئكم علي من تنزل الشياطين تنزل علي كل افاك اثيم» (21)- آيا خبرتان دهم كه شيطانها به چه كسي نازل ميشوند؟ بر همه دروغگويان گنهپيشه نازل ميشوند - فرمود: آنان هفت نفرند: 1 - مغيرة بن سعيد 2 - بنان 3 - صائد 4 - حمزة بن عماره 5 - حارثشامي 6 - عبدالله بن عمرو بن حارث 7 - ابوالخطاب. (22).
همچنين كشي، از يحيي الواسطي، روايت ميكند كه امام رضا (ع) فرمود: بنان بر حضرت زين العابدين (ع) دروغ بست، خداوند سوزش آهن را به او چشانيد و مغيرة بن سعيد بر حضرت باقر (ع) دروغ بست، خداوند به او نيز سوزش آهن را چشانيد و ابوالخطاب بر حضرت صادق (ع) دروغ بست. خداوند به او نيز سوزش آهن را چشانيد و محمد بن بشير بر حضرت كاظم (ع) دروغ بست، خداوند به او نيز سوزش آهن را چشانيد و كسي كه بر من دروغ ميبندد، محمد بن الفرات است.
محمد بن الفرات از نويسندگان بود كه به دست ابراهيم بن شكله نابود شد. (23).
نويسنده گويد: از آن جايي كه در روايت كشي - از حضرت رضا (ع) - از بنان و مغيره و محمد بن بشير و محمد بن الفرات در كنار ابوالخطاب نام برده شده، براي استحضار بيشتر خوانندگان به شرح مختصري از حالات اين چند تن ميپردازيم:
1) در رجال كشي، مقلاص با صاد ضبط شده (صفحه 246). امادر رجال شيخ طوسي، مقلاص با سين ضبط شده است (ص 302).
2) بحار الانوار، ج 47، ص 334 - كلمة الامام المهدي، ص 288.
3) اصول كافي، ج 2، باب المعارين، ص 306 - بحارالانوار، ج 47، ص 336.
4) الملل و النحل شهرستاني 7 ج 1، ص 297.
5) بحارالانوار، ج 47، ص 338.
6) الكني و الالقاب، ج 1، ص 62.
7) تاريخ مذاهب اسلام، ص 394.
8) الملل و النحل شهرستاني، ص 303 - 300.
9) الفرق بين الفرق، ابومنصور عبدالقاهر بغدادي، باب چهارم فصل هفتم.
10) صادق آل محمد، ص 239 - 235.
11) بحارالانوار، ج 47، ص 43 (به نقل از كافي).
12) بحارالانوار، ج 47، ص 44.
13) رجال كشي، ص 247.
14) رجال كشي، ص 250.
15) اختيار معرفة الرجال، ص 528.
16) رجال كشي، ص 251.
17) رجال كشي، ص 252.
18) امالي طوسي، ج 1، ص 264.
19) اختيار معرفة الرجال، ص 546.
20) تحف العقول، سفارشات امام صادق (ع) به محمد بن نعمان، ص 323.
21) سوره شعراء، آيات 221 و 222.
22) رجال كشي، ص 247 و ص 256 - خصال صدوق، ج 2، ابواب السبعه، ص 36.
23) رجال كشي، ص 256.
ليث بن بختري مرادي كوفي، مكني به ابوبصير و ابومحمد، از شمار نيكان و پاكاني است كه حضرت جعفر بن محمد صلوات الله عليه، ايشان را به بهشت بشارت داده، و او را از اصحاب اجماع (1)
يصح عن جماعة فليعلما و هم اولو نجابة و رفعة
اربعة و خمسة و تسعة فالستة الاولي من الامجاد
اربعة منهم من الاوتاد زرارة كذا بريد قد اتي
ثم محمد و ليث يا فتي كذا الفضيل بعده معروف
و هو الذي ما ببينا معروف و الستة الوسطي اولوالفضائل
رتبتهم ادني من الاوائل جميل الجميع مع ابان
والعبدلان ثم حمادان و الستة الاخري هم صفوان
و يونس عليهم الرضوان ثم ابنمحبوب كذا محمد
كذاك عبدالله ثم احمد و ما ذكرناه الاصح عندنا
و شذ قول من به خالفنا اين جماعت كه صاحب نجابت و رفعتند هجده تن به شمار رفتهاند:
1 - زرارة بن اعين 2 - بريد بن معاويه 3 - محمد بن مسلم ثقفي 4 - ابوبصير 5 - فضيل بن يسار 6 - معروف بن خربوذ 7 - جميل بن دراج 8 - ابان بن عثمان 9 - عبدالله بن مسكان 10 - عبدالله بن مغيره 11 - حماد بن عثمان ناب 12 - حماد بن عيسي 13 - صفوان بن يحيي 14 - يونس بن عبدالرحمن 15 - حسن بن محبوب 16 - ابن ابيعمير 17 - عبدالله بكير 18 - احمد بن محمد بن ابينصر بزنطي.
شمردهاند. (2).جميل بن دراج كه خود از اصحاب اجماع است از حضرت صادق (ع) نقل كرده كه فرمود: «بشر المخبتين بالجنه: بريد بن معاويه العجلي و ابوبصير ليث بن البختري المرادي و محمد بن مسلم وزراره، اربعة نجباء امناء الله علي حلاله و حرامه لولا هؤلاء انقطعت آثار النبوة و اندرست». بشارت بده مخبتين (3)را به بهشت: بريد بن معاويه و ابوبصير و محمد بن مسلم و زراره كه اين چهار تن از نجباء و امناء خدايند بر حلال و حرامش اگر اين چهار نفر نبودند، آثار نبوت قطع ميشد و كهنه ميگشت. (4).
و روي عن الصادق (ع): «ما احد احيي ذكرنا و احاديث ابي الا زراره و ابوبصير ليث المرادي و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه العجلي و لولا هؤلاء ما كان احد يستنبط هذا هؤلاء حفاظ الدين و امناء ابيعلي حلال الله و حرامه و هم السابقون الينا في الدنيا و السابقون الينا في الاخرة. (5)و عنه (ع) قال: اوتاد الارض و اعلام الدين اربعة محمد بن مسلم و بريد بن معاويه و ليث بن البختري المرداي (ابوبصير) و زرارة بن اعين». (6).
ترجمه: از حضرت صادق (ع) روايت شده كه فرمود: كسي مانند زراره و ابوبصير و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلي، نام ما و احاديث پدرم را زنده نكرده و اگر اين جماعت نبودند، احدي استنباط اين امر را نميكرد. اين گروه نگهداران دين و امناء پدرم بر حلال و حرام خدا ميباشند و ايشان سبقت جويندگان به سوي ما در دنيا و آخرت ميباشند. نيز از آن حضرت روايت شده كه فرمود: ميخهاي زمين و اعلام دين چهار تن هستند: محمد بن مسلم و ابوبصير و بريد بن معاويه و زرارة بن اعين.
شيخ كشي (ره) از امام هفتم (ع) در حديث حواريين نقل كرده كه فرمود: در روز قيامت منادي ندا ميكند كجايند حواريون امام باقر (ع) و امام صادق (ع) پس عبدالله بن شريك عامري و ابوبصير ليث بن بختري بر ميخيزند. (7).
و عن داود بن سرحان عن الصادق (ع) قال: «ان اصحاب ابي كانوا زينا احياء و امواتا اعني زراره و محمد بن مسلم و منهم ليث المرادي و بريد العجلي هؤلاء القوامون بالقسط هؤلاء القوامون بالصدق هؤلاء السابقون اولئك المقربون».
داود بن سرحان از امام صادق (ع) نقل كرده كه حضرت فرمود: مرده و زنده ياران پدرم نيكو بودند و ايشان: زراره و محمد بن مسلم و ابوبصير و بريد عجلي ميباشند و اينان قيام كنندگان به عدل و راستي و سبقت جويندگان به خوبي و مقربينند. (8).
از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود: زراره و ابوبصير و محمد بن مسلم و بريد از كساني هستند كه خدا درباره آنان فرمود: «السابقون السابقون اولئك المقربون». (9).
از ابوبصير روايت شده كه گفت: روزي به خدمت امام صادق (ع) رفتم، از يمن پرسيدند: وقت مرگ علباء بن دراع اسدي، حاضر شده بودي؟ گفتم: بلي و او در آن حال مرا خبر داد كه شما براي او ضامن بهشت شده بودي، و از من استدعا كرد كه اين مطلب را به شما يادآور شوم. حضرت فرمود: راست گفته است. پس من به گريه افتادم و گفتم كه جان من فداي تو باد، تقصير من چيست كه قابل اين عنايت نشدهام، مگر من پيري سالخورده نابينا و منقطع به درگاه دين پناه شما نيستم؟ حضرت به من عنايتي نمود و فرمود: براي تو نيز ضامن بهشت شدم. عرض كردم: ميخواهم پدران بزرگوار خود را ضامن آن سازي و يكي را بعد از ديگري نام برم. آن حضرت فرمود كه ضامن گردانيدم آنان را. باز گفتم: ميخواهم جد عاليمقدار خود را نيز ضامن سازي. حضرت لحظهاي سر مبارك را به زير افكند، آن گاه فرمود: خدا را هم ضامن نمودم. (10).
در كتاب بصاير الدرجات از ابوبصير روايت شده كه گفت: مردي از شام بر ما وارد شد، من مراسم تشيع بر او عرضه داشتم قبول كرد. هنگام مرگش بر او وارد شدم، گفت: اي ابوبصير! آن چه تو گفتي قبول كردم، آيا من اهل بهشتم؟ گفتم: من از طرف حضرت صادق (ع) براي تو بهشت را ضمانت ميكنم. آن مرد، مرد. همين كه بر حضرت صادق (ع) وارد شدم، به من فرمود: وعدهاي كه به دوستت دادي، وفا شد. (11).
راوندي در خرائج، از صفار، از ابوبصير نقل كرده كه به حضرت صادق (ع) عرض كردم: ما، شيعيان، بر مخالفين چه برتري داريم؛ به خدا، بعضي از آنان را ميبينم كه زندگاني بهتر و آسايش بيشتر و حالي نيكوتر و به بهشت اميدوارتر ميباشند. حضرت سكوت فرموده و جوابي نداد تا در مكه. به ابطح كه رسيديم متوجه نالههاي مردم به سوي خدا شديم. حضرت فرمود: ضجه و ناله بسيار است و حجگزارنده اندك؛ قسم به خدايي كه محمد (ص) را به نبوت فرستاده و روح مطهرش را به بهشت برده، خدا اين اعمال را قبول نميكند مگر از تو، و ياران تو، فقط. سپس دستش را به چشم من كشيد، ديدم بيشتر مردم را به صورت حيواناتي همانند: خوك، الاغ و بوزينه ميبينم و گاهي لابلاي آنان انساني ديده ميشد. (12).
در كتاب كافي، از ابوبصير، نقل شده كه امام صادق (ع) راجع به آيه «و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا» (13)- به هر كس كه حكمت داده شد، خير بسيار داده شد - فرمود: مراد از حكمت، اطاعت خدا و معرفت امام است. (14).
همچنين در كافي آمده است كه ابوبصير گويد: به امام صادق (ع) آيه «انما انت منذر و لكن قوم هاد» (15)- همانا تويي بيم دهنده و براي هر گروه رهبري است - را عرض كرم، فرمود: بيم دهنده رسول خدا (ص) و رهبر علي (ع) است. اي ابامحمد! آيا امروز رهبري هست؟ عرض كردم: آري فدايت گردم، هميشه از شما خانواده، رهبري پس از رهبر ديگر بوده، تا به شما رسيده است. فرمود: خدايت رحمت كناد، اي ابامحمد! اگر چنين ميبود كه چون آيهاي دربارهي مردي نازل ميشد كه و آن مرد ميمرد، آيه هم از بين ميرفت (بدون مصداق ميماند) كه قرآن مرده بود؛ ولي قرآن هميشه زنده است، بر بازماندگان منطبق ميشود، همچنان كه بر گذشتگان منطق ميشد. (16).
و نيز در همان كتاب نقل شده كه اسماعيل بن محمد خزاعي گويد: من ميشنيدم كه ابوبصير از امام صادق (ع) ميپرسيد: آيا شما فكر ميكنيد كه من حضرت قائم (ع) را درك ميكنم؟ فرمود: اي ابابصير! مگر نه اين است كه تو امامت را ميشناسي؟ عرض كرد: چرا به خدا، شماييد امام من - و دست حضرت را گرفت - حضرت فرمود: اي ابابصير! به خدا، از اينكه در سايه خيمه قائم صلوات الله عليه به شمشيرت تكيه نكردهاي، باك نداشته باش (يعني تو به آن پايه رسيدهاي و پاداش برابر داري). (17).
و نيز مرحوم كليني نقل كرده كه ابوبصير گويد: شنيدم امام صادق (ع) ميفرمود: آزاد مرد در همه احوال آزاد مرد است. اگر گرفتاري برايش پيش آيد، صبر و استقامت كند، و اگر مصيبتها بر سرش ريزد، او را شكسته نكند، اگر چه اسير شود و مغلوب گردد و سختي جايگزين آسايشش شود. چنانكه يوسف صديق امين، صلوات الله عليه، را بردگي و مغلوبيت و اسارت زيان نبخشيد، و تاريكي و ترس چاه و آن چه بر سرش آمد زيانش نزد، تا خدا او را به رسالت فرستاد و به سبب او ره امتي رحم كرد. صبر اين چنين است و خير در پي دارد، پس شكيبا باشيد و دل به شكيبايي دهيد تا پاداش بينيد. (18).
نويسنده گويد: از روايت صحيحه كليني رحمه الله، ظاهر ميشود كه ثقة جليلالقدر، محمد بن مسلم، با آن جلالت شأن، در طريق مكه، با بعض اصحاب ديگر پشت سر ابوبصير نماز گذاشتند، و حديث چنين است: ثقة الاسلام كليني و همچنين شيخ طوسي، از محمد بن مسلم روايت كردهاند كه در راه مكه با ابوبصير نماز گذاشتيم - شتري از ساربان گم شده بود - ابوبصير در سجده گفت: بارالها شتر فلان بن فلان را به او بازگردان. محمد بن مسلم گويد: هنگامي كه بر حضرت صادق (ع) وارد شدم و جريان را عرض كردم، فرمود: ابوبصير چنين گفت؟! عرض كردم: بلي، دوباره پرسيد، ابوبصير چنين گفت؟ عرض كردم: بلي، آن گاه سكوت كرد. عرض كردم: نماز را اعاده كنم؟ فرمود: نه. (19).
بر كنار از معصومين صلوات الله عليهم اجمعين، ديگران حتي اصحاب بزرگ و عالي مقام پيامبر و ائمه مصون از لغزش و خطا نبوده و گاهي اشتباهي از روي غفلت از آنان سر زده است كه با تذكر، مجددا راه اصلاح را پيمودهاند.
ابوبصير گويد: در كوفه به زني قرآن تعليم ميدادم، روزي به او كلامي از سر شوخي گفتم. همين كه به محضر حضرت باقر (ع) شرفياب شدم، حضرت سرزنشم داد و فرمود: هر كس در خلوت مرتكب گناهي شود، خداوند به او نظر لطف نميكند، به آن زن چه گفتي؟ من از كثرت خجلت صورتم را پوشانيدم و توبه كردم. امام فرمود: ديگر چنين كاري مكن. (20).
نويسنده گويد: يكي از گناهاني كه در عصر ما اهميت خود را از دست داده و واقعا آن را گناه نميشمارند شوخي با نامحرمان است كه امر را رايجي بين بيشتر طبقات شده و حتي آن را نمونه تربيت و اخلاق خوش ميدانند؛ و اگر كسي از آن اجتناب كند، او را عقب افتاده و بد اخلاق ميشمارند در حاليكه اين گناه از نظر پروردگار بسيار بزرگ است و در روايت نبوي است كه: «من فاكه امرأة لا يملكها حبس بكل كلمة كلمها في الدنيا الف عام»، هر كس با زن نامحرمي كه از آن او نيست شوخي كند، به ازاء هر كلمه هزار سال (در آتش) زنداني خواهد بود. (21)نستجير بالله و نعوذ به.
در پايان اشاره به اين نكته لازم است كه ابوبصير ما بين ليث مذكور و يحيي بن قاسم نابينا (22)
1) اصحاب اجماع هجده تن به شمار رفتهاند و تمامي علماي شيعه متفقند بر تصحيح حديثي كه به سند صحيح از اين جماعت نقل شود؛ يعني اگر حديثي به سند صحيح از اين گروه نقل شود ديگر ملاحظه ما بعد سند را تا به معصوم نمينمايند و تلقي به قبول ميگردد. علامه بحرالعلوم (ره) در اشعارش به اين جماعت اشاره كرده است: قد اجمع الكل علي تصحيح ما
2) اختيار معرفة الرجال، ص 238 و خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 67 - 66.
3) فروتنان، كه تفسير آن در سوره حج، آيه 35، آمده است.
4) رجال كشي، ص 152.
5) اختيار معرفة الرجال، ص 136 - بحارالانوار، ج 47، ص 390 (به نقل از اختصاص).
6) اختيار معرفة الرجال، ص 238.
7) اختيار معرفة الرجال ص 170.
8) اختيار معرفة الرجال ص 170.
9) پيشي گيرندگان به ايمان و خوبي، مقربان درگاهند (سوره واقعه، آيات 10 و 11). (تنقيح المقال، ج 2، رديف 9998).
10) اختيار معرفة الرجال، ص 171 - و نيز رجوع شود به رجال علامه حلي، ص 130.
11) بصائر الدرجات، ج 5، باب 12، ص 68.
12) خرائج، ج 2، باب 16، ح 34، ص 821 - بحارالانوار، ج 27 ص 29.
13) سوره بقره، آيه 270.
14) اصول كافي، ج 1، ص 142.
15) سوره الرعد، آيه 7.
16) اصول كافي، ج 1، ص 148.
17) اصول كافي، ج 1، ص 303.
18) اصول كافي، ج 1، ص 73.
19) فروع كافي، ج 1، ص 89 - وسائل الشيعه، ج 4، ص 973.
20) رجال كشي، ص 154 - خرائج، ج 2، فصل اعلام امام باقر (ع)، ح 5، ص 594.
21) عقاب الاعمال، ص 334.
22) ابومحمد، يحيي بن قاسم حذاء، معروف به ابوبصير اسدي (متوفي به سال 150 هجري) از اصحاب حضرت باقر (ع) و حضرت صادق (ع) و نيز موسي بن جعفر (ع) ميباشد. كلام علماي رجال در مورد او يكسان نيست. با اينكه در زمان حيات حضرت موسي بن جعفر (ع) از دنيا رفته، شيخ طوسي، او را واقفي خوانده، و كشي، او را مخلط دانسته، ولي نجاشي او را ثقه و وجيه و از روايان امام باقر (ع) و امام صادق (ع) ميداند، و علامه حلي، عمل كردن به روايات او را جايز، اگر چه مذهبش فاسد باشد. [جامع الروات ج 2 ص 334 - تحفة الاحباب، ص 418].
روزي به همراه كنيز خود وارد شهر مدينه شدم و پس از اندكي استراحت، براي انجام غسل جنابت راهي حمام شدم.
در بين راه، به تعدادي از شيعيان برخورد كردم كه جهت ديدار و ملاقات با امام صادق عليه السلام راهي منزل آن حضرت بودند.
من هم آرزوي ديدار آن حضرت را داشتم و ترسيدم كه از ملاقات محروم بمانم، به همين جهت از رفتن به حمام منصرف شدم و همراه ديگر دوستان حركت كردم تا وارد منزل امام صادق عليه السلام شديم.
چون به محضر شريف حضرت وارد شدم؛ و در مقابل ايشان قرار گرفتم، نگاهي به من نمود و فرمود:
اي ابوبصير! آيا نمي داني كه شخص جُنب نبايد داخل منازل پيغمبران و فرزندانشان شود.
پس من شرمنده شدم و گفتم: ياابن رسول اللّه! چون ديدم دوستان به ملاقات شما مي آيند، ترسيدم اين فرصت را از دست بدهم و ديگر توفيق زيارت شما را پيدا نكنم، به ناچار چنين شد؛ و سعي مي نمايم ديگر تكرار نشود. (1).
همچنين آورده اند:
مصادف و مرازم - كه هر دو از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام هستند - حكايت كنند:
روزي ابوجعفر منصور دوانيقي حضرت صادق عليه السلام را نزد خود احضار كرده بود.
پس از آن كه امام صادق عليه السلام از مجلس منصور بيرون آمد و خواست از شهر حيره خارج شود، ما نيز به همراه حضرت حركت كرديم.
اوائل شب بود كه به دروازه شهر رسيديم و دژبان، مانع حركت حضرت شد و گفت كه نمي گذارم خارج شويد.
امام عليه السلام اصرار زيادي نمود؛ ولي سودي نبخشيد و مأمور حكومت، بر ممانعت خود اصرار مي ورزيد.
مصادف گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: فدايت شوم، اين شخص همچون سگ شما را مي آزارد و مي ترسم بيش از اين موجب ناراحتي شما گردد، اجازه فرما تا من و مرازم كار او را بسازيم و جسد او را در رودخانه بيندازيم.
حضرت اظهار داشت: ساكت باش، لازم نيست كاري بكني.
و بالاخره، دژبان همچنان به ممانعت و اذيّت خود ادامه داد تا آن كه مقدار زيادي از شب سپري شد و بعد از آن، حضرت را آزاد كرد و توانستيم به حركت خود ادامه دهيم.
و چون مقداري راه رفتيم، امام عليه السلام فرمود: اي مرازم! آيا الان بهتر شد يا كاري كه مي خواستيد انجام دهيد؟
گفتيم: ياابن رسول اللّه! الان بهتر شد.
سپس حضرت فرمود: چه بسا مردي به جهت بي تابي و كم صبري از يك ناراحتي ناچيز نجات يابد؛ ولي بعد از آن مبتلا به يك ناراحتي شديد و بزرگي گردد.(2).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مشورت با خردمند باعث ميمنت و بركت است.
و نيز از ابوبصير نقل ميكند كه گفت:
من دست به بدن و شانههاي حضرت صادق عليهالسلام ميكشيدم. حضرت فرمود: اي ابومحمد! (كنيه ديگر ابوبصير است) ميخواهي مرا ببيني؟ (ابوبصير نابينا بود) گفتم: آري قربانت شوم؛ حضرت، دست به چشمم كشيد، ديدم حضرت را ميبينم. فرمود: اي ابومحمد! اگر ترس شهرت بين مردم نبود تو را به همين حالت بينا ميگذاشتم؛ ولي درست در نميآيد؛ سپس باز دست به چشمم كشيد، به حالت اول برگشتم.
ثمالي، به ضم ث، منسوب به ثماله است. اين لقب عوف بن اسلم بود و ثماله شعبهاي است از «ازد» و ثماله باقيمانده ظرف را گويند، و اين عشيره را بدان جهت ثماله گفتند كه چون در جنگي شركت كردند، دشمن بيشتر آنان را از بين برد و عده كمي از آنها باقي ماند.
نامش ثابت، و اسم پدرش دينار و كنيهاش ابوصفيه است. بعضي گفتهاند كه او از موالي آل مهلب بوده ولي نجاي آن را منكر است. گروهي ديگر او را عربي اصيل و از فاميل «ازد» شمردهاند. بالجمله وي از ثقات سلسله اماميه و از مشايخ اهل كوفه و زهاد آن شهر بوده است. رواياتش نزد علماء و اساطين معتمد و موثق و اخبارش نزد فقها و محدثين مورد قبول است. حتي علماي عامه نيز او را توثيق نموده و از وي روايت ميكنند. (1).
ابوحمزه داراي كتابي در تفسير قرآن ميباشد (2)
ابوحمزه، كتب ديگري همچون: «كتاب النوادر» و «كتاب الزهد» دارد. (مؤلفوا الشيعه، ص 35).
، و رساله حقوق حضرت سجاد (ع) (3)و دعاي سحر (4)، از او نقل شده است.علامه حلي فرموده: بالاتفاق، آن محدث عاليقدر و عالم سعادتمند از محضر حضرات علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد عليهمالسلام فرائد اخبار و جواهر آثار را به دست آورده و عدهاي گويند كه از محضر حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام نيز كسب فيض كرده و مؤيد اين قول، گفتهي فضل بن شاذان و شيخ ابوعمرو كشي است كه از حضرت ثامن الحجج سلام الله عليه روايت كردهاند كه يكي از ثقات گفته: شنيدم از حضرت رضا (ع) كه ميفرمود: ابوحمزه در زمان خودش مانند سلمان (يا لقمان) بوده، و در خدمت چهار نفر از ما (ائمه) بوده است. (5).
سيد بن طاووس رحمهالله، در كتاب «فرحة الغري»، نقل كرده كه حضرت سجاد (ع) وارد كوفه شد و داخل مسجد كوفه گرديد. ابوحمزه كه از زهاد كوفه و مشايخ آن جا بود در مسجد حاضر بود. امام دو ركعت نماز به جا آورد. ابوحمزه گفت: لهجهاي نيكوتر از آن نشنيده بودم، نزديكش رفتم تا بشنوم چه ميگويد، شنيدم ميفرمود: «الهي ان كان قد عصيتك فاني قد اطعتك في احب الاشياء اليك الا قرار بوحدانيتك منا منك علي لا منامني عليك...». (6).
نويسنده گويد: سيد رحمهالله، در «فرحة الغري»، همين مقدار از دعا را نقل فرموده و باقي دعا را ذكر نكرده، من احتمال ميدهم تتمه دعا همان باشد كه در مفاتيح، در ذيل اعمال ستون هفتم مسجد كوفه آمده است.
... و اطعتك في احب الاشياء لك لم اتخذلك ولدا و لم ادع لك شريكا و قد عصيتك في اشياء كثيرة علي غير وجه المكابرة لك و لا الخروج عن عبوديتك و لا الجحود لربوبيتك و لكن اتبعت هواي و ازلني الشيطان بعد الحجة علي و البيان فان تعذنبي فبذنوبي غير ظالم لي و ان تعف عني و ترحمني فبجودك و كرمك يا كريم اللهم ان ذنوبي لم يبق لها الارجاء عفوك و قد قدمت الة الحرمان فانا اسئلك اللهم ما الا استوجبه و اطلب منك ما لا استحقه اللهم ان تعذبني فبذنوبي و لم تظلمني شيئا و ان تغفرلي فخير راحم انت يا سيدي اللهم انت انت و انا انا انت العواد بالمغفره و انا العواد بالذنوب و انت المتفضل بالحلم و انا العواد بالجهل اللهم فاني اسئلك يا كنز الضعفاء يا عظيم الرجاء يا منقذ الغرقي يا منجي الهلكي يا مميت الاحياء يا محيي الموتي انت الله لا اله الا انت انت الذي سجد لك شعاع الشمس و دوي الماء و حفيف الشجر و نور القمر و ظلمة الليل و ضوء النهار و خفقان الطير فاسئلك اللهم يا عظيم بحقك علي محمد و اله الصادقين و بحق محمد و اله الصادقين عليك و بحقك علي علي و بحق علي عليك و بحقك علي فاطمة و بحق فاطمه عليك و بحقك علي الحسن و بحق الحسن عليك و بحقك علي الحسين و بحق الحسين عليك فان حقوقهم عليك من افضل انعامك عليهم و بالشانالذي لك عندهم و بالشان الذي لهم عندك صل عليهم يا رب صلواة دائمة منتهي رضاك و اغفرلي بهم الذنوب التي بيني و بينك و ارض عني خلقك و اتمم علي نعمتك كما اتممتها علي آبائي من قبل و لا تجعل لاحد من المخلوقين علي فيها امتنانا و امنن علي كما مننت علي آبائي من قبل يا كهيعص اللهم كما صليت علي محمد و اله فاستجب لي دعائي فيما سئلت يا كريم يا كريم يا كريم. (7).
مرحوم پدرم، قدس سره، در سفينة البحار ميگويد: در روايت ديگر، ابوحمزه گفته: روزي در مسجد كوفه در كنار ستون هفتم نشسته بودم، ناگاه مردي از در «كنده» وارد شد. ديدم او را از همه نيكو رويتر و خوشبوتر و لباسش پاكيزهتر، عمامهاي بر سر داشت و قبايي به تن كرده و روپوشي (مثل جبه) روي قبا پوشيده بود و نعلين عربي در پا داشت. نعلينش را از پا بيرون كرد و در كنار ستون هفتم ايستاد و دستهايش را تا برابر گوشش بالا برد و پس از گفتن تكبير دستها را پايين آورد. پس از تكبير او، گويي كه موهاي بدنم راست شد. سپس چهار ركعت نماز نيكويي به جا آورد. و پس از آن شروع به خواندن اين دعا نمود: الهي ان كان قد عصيتك....
آن گاه برخاست و رفت. من از عقبش رفتم تا به مناخ كوفه كه توقفگاه شتران بود رسيدم، ديدم، غلام سياهي دو شتر همراه دارد، پرسيدم، اين مرد كيست؟ گفت: «او يخفي عليك شمائله»، او را نشناختي؟ گفتم: نه. گفت: او علي بن الحسين (ع) است.
ابوحمزه گويد: خود را بر قدمهايش افكندم و پايش را بوسيدم. آن جناب با دست خود سرم را بلند كرد و فرمود: سجود نشايد مگر براي خداي عزوجل. گفتم: يا ابن رسول الله! براي چه به اينجا آمدهاي؟ فرمود: براي نماز در مسجد كوفه؛ و اگر مردم بدانند نماز در اين مسجد چه فضيلتي دارد، به سوي آن بيايند، اگر چه به روش كودكان خود را به زمين كشند (هر چند راه رفتن برايشان در نهايت سختي باشد). پس فرمود: آيا ميل داري كه، با من قبر جدم علي بن ابيطالب عليهالسلام را زيارت كني؟ گفتم: بلي، حركت كرد و من در سايهي ناقه او بودم و حديث ميكرد مرا تا به غريين رسيديم، و آن بقعهاي سفيد بود كه نور از آن ميدرخشيد. (8)حضرت از شتر خويش پياده شد و دو طرف گونه خود را بر آن زمين گذاشت و فرمود: اي اباحمزه! اينجا قبر جدم علي بن ابيطالب عليهالسلام است. پس زيارت كرد آن حضرت را به زيارتي كه اول آن اين گونه شروع ميشود:
«السلام علي اسم الله الرضي و نور وجهه المضييء». سپس با قبر مطهر وداع نمود و به سوي مدينه مراجعت كرد و من به كوفه برگشتم. (9).
از اين روايت استفاده ميگردد كه ابوحمزه تا آن روز كه در ملازمت امام چهارم (ع) به زيارت قبر مطهر حضرت اميرالمؤمنين (ع) مشرف شد، بر آن تربت پاك مطلع نبوده و شايد اكثر شيعيان كوفه هم آگاه نبودهاند. و الا به زيارت حضرت مشرف ميشدند. شايد علت اختفاي قبر، همان وصيتي باشد كه خود حضرت به امام حسن (ع) فرمودند كه قبر مرا مخفي كن؛ چون حضرت آگاه بود كه ملاعين خواجر و بنياميه اگر بر جسد مطهرش دست مييافتند، ممكن بود به بدن آسيبي وارد سازند.
1) رجال نجاشي، ص 83 - الامام الصادق، محمد حسين مظفر، ج 2، ص 148.
2) فهرست ابنالنديم، كتب تصنيف يافته در تفسير قرآن، ص 50 - رجالنجاشي، ص 83.
3) وسائل الشيعه، ج 11، ص 131.
4) مصباح المتهجد، ص 524 - مؤلفوالشيعه، ص 35 - مفاتيح الجنان، باب دوم، فصل سوم، قسم سوم.
5) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 16.
6) بارالها، اگر نافرمانيات كردهام، در عوض در محوبترين چيزها در نظرت، اطاعتت نمودهام، و آن اقرار به وحدانيت تو است، از باب منتگذاري تو بر من، نه منتي از من بر تو... (فرحة الغري، باب 4، ص 36).
7) در محبوبترين چيزها در نزد تو كه همانا در نظر نگرفتن فرزندي براي تو و نخواندن شريكي برايت بوده است فرمانبرداريات كردهام و در موارد بسيار نافرمانيات كردهام اما نه از روي سركشي و عنادورزي و بيرون رفتن از بندگيات و انكار مقام پروردگاريات بكله پيروي هواي نفسم را نمودم و شيطان هم پس از دليل و بيانت بر من، مرا لغزاند، اگر كيفرم نمايي، به واسطه گناهانم ميباشد و تو ستمي بر من نكردهاي و اگر بگذري و به من ترحم كني به واسطه بخشش و بزرگواري تو است. خدايا به راستي براي گناهانم چيزي جز همان اميد گذشت تو چيزي نمانده و من ابراز محروميت را تقديم كردم. خدايا پس من از تو ميخواهم آن چه را كه مستحقش نيستم، و طلب ميكنم چيزي را كه سزاوارش نميباشم. خدايا اگر عذابم نمايي به خاطر گناهانم ميباشد و اگر بيامرزيام پس تو بهترين رحم كنندهاي. اي آقاي من. خدايا تو، تويي و من همان. تويي كه هميشه به آمرزش باز گردي و منم كه همواره به گناه بازگردم. تويي فزون بخش از سر بردباري و منم بازگردنده به ناداني. خدايا از تو ميخواهم؛ اي گنج ناتوانان، اي بزرگ مايه اميد، اي نجاتبخش غريقان، اي منجي هلاك شدگان، اي ميرانندهي زندگان، اي زنده كنندهي مردگان، تويي خدايي كه جز تو معبودي نيست، تويي كه تابش آفتاب و بانگ آب و صداي به هم خوردن درختان و نور مهتاب و تاريكي شب و روشنايي روز و صداي بال پرندگان برايت سجده كرد. پس از تو ميخواهم اي خداي بزرگ به حقي كه بر محمد و آل راستگويش داري و به حقي كه محمد و آل راستگويش بر تو دارند و به حق تو بر علي و به حق علي بر تو به حق تو بر فاطمه و به حق فاطمه بر تو و به حق تو بر حسن و به حق حسن بر تو و به حق تو بر حسين و به حق حسين بر تو، زيرا كه حقوق آنان بر تو از برترين نعمت بخشي تو بر ايشان است؛ و به حق آن شأني كه تو در پيش ايشان داري و بدان منزلتي كه آنان نزد تو دارند، پروردگارا درود فرست بر ايشان درودي هميشگي تا نهايت خشنوديت و به خاطر ايشان بيامرز برايم گناهاني كه ميان من و تو است؛ و خلقت را از من راضي گردان و نعمتت را بر من تمام كن، همچنان كه بر پدرانم پيش از اين تمام گرداندي، و قرار مده براي هيچ يك از آفريدگانت در اين باره بر من منتي؛ و منت بنه بر من همچنان كه منت نهادي بر پدرانم پيش از اين. اي كهيعص، بارالها، همانطور كه بر محمد و آلش درود فرستي پس دعاي مرا درباره آن چه از تو درخواست نمودهام مستجاب گردان، اي بزرگوار، اي كريم، اي كريم!.
8) سيد بن طاووس در كتاب «فرحة الغري» فرموده كه ابوعبدالله محمد بن علي بن الحسن بن عبدالرحمن علوي حسيني در كتاب فضل كوفه، از عقبة بن علقمه ابيالحبوب روايت كرده كه اميرالمؤمنين (ع) ما بين كوفه و خورنق را تا حيره از دهقانان به چهل هزار درهم خريداري كرد. به آن حضرت عرض شد كه اين زمين را به اين مبلغ خريدي در حالي كه در اينجا چيزي نميرويد و درختي سبز نميشود. فرمود: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه از پشت كوفه هفتاد هزار نفر محشور ميشوند كه (از شدت خوبي) بدون حساب به بهشت وارد خواهند شد، خواستم آن جمعيت از ملك من محشور گردند و آن حضرت بنابراين در ملك خودش كه غريين (نجف حاليه) باشد مدفون شده، سلام الله عليه.
9) سفينة البحار، ج 1، ص 340.
نام شريف او «ثابت بن دينار» است. وي مردي مورد اطمينان، جليلالقدر، از زهاد و مشايخ (بزرگان) أهل كوفه و كتابي نيز در تفسير قرآن نگاشته بود. حضرت علي بن موسي امام رضا عليهالسلام دربارهي او فرموده است: «ابوحمزهي ثمالي در زمان خود مانند «سلمان فارسي» بود - سپس در ادامه فرمود - بدين جهت كه محضر چهار نفر از ما اهلبيت عليهالسلام (يعني حضرت علي بن الحسين امام سجاد عليهالسلام حضرت محمد بن علي امام باقر عليهالسلام حضرت جعفر بن امام صادق عليهالسلام و حضرت موسي بن جعفر امام كاظم عليهالسلام) را به نيكي درك نموده بود.» (1).
شخصيت ممتاز ابوحمزهي ثمالي چنان مورد اطمينان و وثوق خاندان پيامبر عليهالسلام بود، كه نقل شده است: روزي حضرت صادق عليهالسلام ابوحمزه را به حضور خويش طلبيد. وقتي وي به محضر امام صادق عليهالسلام حاضر شد، آن حضرت عليهالسلام به او فرمود: وقتي تو را ميبينم، آسايش مييابم.
1) كتاب رجال / علامه حلي.
نام شريف او «ثابت بن دينار» است. وي مردي مورد اطمينان، جليلالقدر، از زهاد و مشايخ (بزرگان) أهل كوفه و كتابي نيز در تفسير قرآن نگاشته بود. حضرت علي بن موسي امام رضا عليهالسلام دربارهي او فرموده است: «ابوحمزهي ثمالي در زمان خود مانند «سلمان فارسي» بود - سپس در ادامه فرمود - بدين جهت كه محضر چهار نفر از ما اهلبيت عليهالسلام (يعني حضرت علي بن الحسين امام سجاد عليهالسلام حضرت محمد بن علي امام باقر عليهالسلام حضرت جعفر بن امام صادق عليهالسلام و حضرت موسي بن جعفر امام كاظم عليهالسلام) را به نيكي درك نموده بود.» (1).
شخصيت ممتاز ابوحمزهي ثمالي چنان مورد اطمينان و وثوق خاندان پيامبر عليهالسلام بود، كه نقل شده است: روزي حضرت صادق عليهالسلام ابوحمزه را به حضور خويش طلبيد. وقتي وي به محضر امام صادق عليهالسلام حاضر شد، آن حضرت عليهالسلام به او فرمود: وقتي تو را ميبينم، آسايش مييابم.
1) كتاب رجال / علامه حلي.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از سعادت آدمي خانه وسيع است.
ابوحمزه ثمالي روايت ميكند كه در خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام در ميان مكه و مدينه بودم. ناگهان سگ سياهي ديدم كه از طرف چپ آن حضرت پيدا شد و حضرت به او فرمود: (مالك متجك الله ما سارعتك) يعني حقتعالي تو را قبيح گرداند، تو را چه ميشود كه به اين تندي ميروي؟ چون نگاه كردم آن سگ را در هوا ديدم كه مانند مرغي ميپريد. تعجب كردم. حضرت فرمود: اين را شناختي؟ اين عثم نام دارد و به روايتي ديگر فرمود كه اين عثمان نام دارد و اكنون خبر فوت هشام بن عبدالملك را آورد كه امروز در شام مرده است و رفت كه خبرهاي ديگر را نيز برساند.
يكي از شاگردان امام صادق عليهالسلام ابوحنيفه نعمان بن ثابت بن زوطي است. او از موالي و غلامان آن حضرت است و اصل او كابلي بود كه در كوفه به دنيا آمد و در همان جا بزرگ شد. و در كوفه حوزهي تدريس داشت و سپس به بغداد منتقل شد. وي در سال 150 (ه ق) در بغداد از دنيا رفت و قبر او در آن جا معروف ميباشد. او نزد اهل سنت امام و رييس يكي از مذاهب چهارگانه است و احوال او نزد همهي علما معروف ميباشد. ابوحنيفه از شاگردان معروف امام صادق عليه السلام و از جمله كساني است كه شاگردي او را شبلنجي در كتاب «نورالأبصار» و ابن حجر در كتاب «الصواعق» و شيخ سليمان قندوزي در كتاب «ينابيع المودة» و ابن صباغ مالكي در كتاب «الفصول المهمة» و علماي ديگر اهل سنت نيز در كتابهاي خود تصديق نمودهاند.
آلوسي در كتاب «مختصر التحفة الاثني عشرية» (1)ميگويد: «اين ابوحنيفه است كه در بين اهل سنت افتخار مينمود، و با صداي رسا ميگفت: «لو لا السنتان لهلك النعمان» يعني: اگر آن دو ساكن شاگردي من در محضر امام صادق عليهالسلام نميبود، من هلاك و رسوا ميشدم.» .
1) مختصر التحفة الاثني عشريه، ص 8.
او از شاگردان امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهمالسلام بود و در سال 140 يا 141 ه ق، در زمان حيات امام صادق از دنيا رفت. ابان بن تغلب در مدت طولاني كه از محضر پيشوايان معصوم نامبرده بهره برد، احاديث و علوم آنان را فرا گرفت.
ابان بن تغلب يكي از شخصيتهاي بزرگ اسلامي است كه به تعقل و تفكر فراوان مشهور بود. مسلم، ترمذي، ابو داوود، نسايي و ابن ماجه از وي احاديثي را روايت كردهاند.
تأليفات او بسيار است. از جمله: غريب القرآن، الفضائل، معاني القرآن، قرائات، والاصول در مورد روايت و حديث كه ابن نديم در الفهرست از آن ياد كرده است.
او مرد با فضيلت و جليل القدري بود. در مسجد مدينه مينشست و به سؤالات مردم پاسخ ميداد. امام صادق به او فرمود:
اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس، فاني أحب أن يري في شيعتي مثلك (1).
در مسجد مدينه بنشين و براي مردم فتوي بده و احكام الهي را بيان كن؛ زيرا من دوست دارم در ميان شيعيان من امثال تو ديده شوند.
از امتيازات ابان بن تغلب آن است كه دانشمندان شيعه و سني بر وثاقت او متفق القولند و به تشيع او اعتراف كردهاند. ياقوت حموي دربارهي او گفته است كه ابان بن تغلب لغوي، فقيه، امامي مذهب، ثقه و جليل القدر بود. (2).
او از شاگردان امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهمالسلام بود و در سال 140 يا 141 ه ق، در زمان حيات امام صادق از دنيا رفت. ابان بن تغلب در مدت طولاني كه از محضر پيشوايان معصوم نامبرده بهره برد، احاديث و علوم آنان را فرا گرفت.
ابان بن تغلب يكي از شخصيتهاي بزرگ اسلامي است كه به تعقل و تفكر فراوان مشهور بود. مسلم، ترمذي، ابو داوود، نسايي و ابن ماجه از وي احاديثي را روايت كردهاند.
تأليفات او بسيار است. از جمله: غريب القرآن، الفضائل، معاني القرآن، قرائات، والاصول در مورد روايت و حديث كه ابن نديم در الفهرست از آن ياد كرده است.
او مرد با فضيلت و جليل القدري بود. در مسجد مدينه مينشست و به سؤالات مردم پاسخ ميداد. امام صادق به او فرمود:
اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس، فاني أحب أن يري في شيعتي مثلك (1).
در مسجد مدينه بنشين و براي مردم فتوي بده و احكام الهي را بيان كن؛ زيرا من دوست دارم در ميان شيعيان من امثال تو ديده شوند.
از امتيازات ابان بن تغلب آن است كه دانشمندان شيعه و سني بر وثاقت او متفق القولند و به تشيع او اعتراف كردهاند. ياقوت حموي دربارهي او گفته است كه ابان بن تغلب لغوي، فقيه، امامي مذهب، ثقه و جليل القدر بود. (2).
طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن سروشان (معروف به) ابويزيد بسطامي همان شيخ صوفي زاهد مشهور كه او را قطب العارفين گفتهاند و از سلاطين سبعه به شمار آوردهاند.
از كتاب جامع الانوار (اسرار) سيد حيدر بن علي آملي (1)
قاضي نورالله (ره) از جامع الاسرار او نقل كرده كه گفته: از عنفوان جواني بلكه از ايام كودكي تا امروز كه ايام پيري است عنايات الهي و حسن توفيق او رفيق حال گرديده به تحصيل عقايد اجداد طاهرين خود كه ائمه معصومين ميباشند و تحقيق طريقه ايشان مشغول بودهام؛ و ميگويم كيست مثل من از ارباب يقين و اهل تحقيق و سپاسگزارم خداي را كه مرا هدايت كرد به اين راه و اگر هدايت او نبود م اهدايت نميشديم. كانت لقلبي اهواء مفرقة
فاستجمعت مذراتك العين اهوائي فصار يحسدني من كنت احسده
و صرت مولي الوري اذ صرت مولائي تركت للناس دنياهم و دينهم
شغلا بذكرك يا ديني و دنيايي در دل من آروزها و هواهاي متفرق بود، اما از زماني كه چشمم تو را ديد آرزوهايم در تو جمع شد - به كساني كه حسد ميبردم امروز به من حسد ميورزند، و امروز مولاي خلقم چون تو مولاي مني - دنيا و دين مردم را به آنان واگذاشتم و مشغول به ذكر تو گرديدم اي دين و دنياي من. [فوائد الرضويه، ج 1، ص 165.].
نقل شده كه ابويزيد از شاگردان مكتب امام صادق عليهالسلام و سقاي خانه آن حضرت و محرم بر اسرار آن بزرگوار بوده است. (2).ابن خلكان گفته: جد بايزيد مجوسي بوده كه مسلمان شد. ابويزيد دو برادر به نامهاي آدم و علي داشته كه آن دو نيز زاهد و عابد بودهاند، ليكن طيفور از آن دو برادر افضل است. (3).
امام فخر رازي در كتاب اربعين - كه در كلام نوشته - ميگويد: ابويزيد از ساير مشايخ افضل و مقام وي اعلي از ديگران است، و او سقاي خانه امام صادق (ع) بوده. (4).
عارف نورالدين جعفر بدخشي در كتاب الاحباب گفته: سلطان طيفور، معروف به ابويزيد بسطامي درك صحبت بسياري از مشايخ را نموده تا آن كه به محضر حضرت صادق (ع) براي استفاده رسيد و مدتي مصاحب آن جناب شد و پي به كمالات آن بزرگوار برد و ميگفت كه اگر به محضر امام صادق (ع) نميرسيدم، كافر ميمردم؛ با اين كه ابويزيد در بين اولياء همانند جبرئيل در بين ملائكه بوده و آغاز او پايان ديگر از سالكين بوده، آن گونه كه جنيد بغدادي دربارهي وي گفته است. (5).
فاضل عارف، محمد بن يحيي گيلاني نوربخشي، در شرح گلشن راز، نقل كرده كه بايزيد از وطن خارج شد و سي سال در سفر بود و رياضت ميكشيد و يكصد و سيزده استاد را خدمت كرد تا به محضر امام صادق (ع) رسيد، و در ملازمت آن حضرت، آن چه مقصود و غرض آفرينش بود، حاصل كرد. (6).
محمد بن عيسي كه مشهور به حاجي مؤمن خراساني است در كتابش كه شرح طريقه سلسله عرفاء است ميگويد: يكي از سلسلههاي طريقت طيفوريه است. كه به ابويزيد بسطامي منتهي ميشود، و آن گونه كه مشهور است او... پس از آن كه يكصد و سيزده پير را ملاقات كرده بود، امام صادق (ع) يكصد و چهاردهمين استادش بوده و مدت هجده سال سقاي خانه آن بزگورا بوده است. (7).
ابنشهر آشوب (ره)، در مناقب، گويد: ابويزيد بسطامي، طيفور سقا، سيزده سال خدمتگزار و سقاي (خانه) امام صادق (ع) بوده است. (8).
سيد بن طاووس (ره) در «طرائف» آورده است كه: از علوشان اهل بيت عليهمالسلام است كه افضل المشايخ، ابويزيد بسطامي، سقاي خانه امام جعفر صادق عليهالسلام بوده است. (9).
علامه حلي (ره)، در شرح تجريد، ميفرمايد: پراكندگي علم و فضل و زهد و ترك دنياي ائمه (ع) تا بدان جاست كه برترين مشايخ افتخار به خدمت آنان ميكنند، و ابويزيد بسطامي مفتخر است كه سقاي خانه امام صادق (ع) بوده است. (10).
شيخ بهائي (ره)، در كتاب كشكول، از تاريخ ابن زهره اندلسي، نقل كرده كه ابويزيد بسطامي چندين سال به امام صادق (ع) خدمت كرد، و امام او را طيفور سقا ميخواند، چون سقاي خانه آن حضرت بود. پس از مدتي كه در محضر آن بزرگوار بود اجازه خواست تا به بسطام برگردد. (11).
روزي حضرت صادق عليهالسلام به وي فرمود: از طاقچه كتاب را بده. بويزيد عرض كرد: يا ابنرسول الله! طاقچه كجاست؟ حضرت فرمود: بالاي سرت؛ تو چندين سال است كه در خانه ما ميباشي، هنوز طاقچه اطاق را نديدهاي؟ بويزيد عرض كرد: جذبه و نورانيت تو مرا از همه چيز غافل كرده. حضرت فرمود: كارت تمام شد، بايد به بسطام برگردي و در آن جا مردم را به سوي خدا و پيامبر و اولياء بخواني. (12).
و بعضي گفتهاند: هنگامي كه حضرت صادق عليهالسلام بويزيد را به بسطام ميفرستاد، جبهاي جبههاي خود را به او عنايت كرد، و فرزند عزيزش، محمد بن جعفر را با او همراه فرمود. هر دو به بسطام آمدند. اتفاقا محمد در بسطام مرد؛ بويزيد او را در همين مقام و مقبرهاي كه مزار اوست، دفن كرد و مكرر به زيارتش ميرفت. (13)بعدا براي قبر او قبهاي بنا شد، و ما در ذيل حالات محمد بن جعفر بدان اشاره كرده ايم.
در نامه دانشوران چنين آمده است: طيفور بن عيسي بن آدم، ابويزيد بسطامي، در اوايل سده سوم هجري، در زمان خلافت المعتصم بالله، خليفه عباسي، بر مدارج عرفان و مقامات ايقان ارتقا جست، صيت كرامات و خوارق عاداتش در نزد عالي و داني، انتشار و اشتهار يافت؛ و وي از زهاد و عباد آن طبقه است، به صفات نيكو و اخلاق حسنه از هر جهت آراسته بوده است. در بدايت ايام زندگاني، داراي علوم ظاهر بوده، سپس به طريق طريقت قدم نهاده تا به سر منزل حقيقت بار گشود و رتبتي بلند و مرتبتي ارجمند پيدا نمود. و در بسياري از كتب كه ترجمه حالات آن عارف را نگاشتهاند، مسطور است كه در ابتداي حال، پس از آن كه يكصد و سيزده پير را خدمت كرد، شبي حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله را رد خواب ديد، نزد حضرت زبان به شكايت گشود كه يا رسول الله يكصد و سيزده پير را خدمت كردهام، هنوز مرا معرفتي به دست نيامده و كمالي حاصل نشده است. حضرت رسول (ص) در جواب فرمود: اگر خواهان كمالي بايد از اهل بيت من اخذ نمايي كه طريق حق بر تو واضح و آشكار شود. همين كه از خواب برخاست عازم مدينه شد؛ چون بدان مكان مبارك رسيد، طفلي را در كوچه ديد به سن هفت سالگي كه آثار سطوت و بزرگي از ناصيهاش پيدا بود؛ معلوم كرد كه حضرت صادق عليهالسلام است. اول با خود گفت: كودك را سلام كردن، خارج از رسم و قانون است. بعد از انديشه بسيار، گفت: چه عيب دارد فرزند پيغمبر (ص) را سلام دادن؟ پس نزديك رفت و سلام نمود. حضرت فرمود: و عليك السلام،اي بويزيد. وي از آن حال، حالتش تغيير پيدا كرده، نزديك رفت و گفت: يا ابنرسول الله! چگونه مرا شناختي؟ فرمود: شناختم تو را و پدر تو را، و ميدانم كه غرض تو از آمدن نزد ما اخذ طريق حق و راه صواب است، و نقل شده كه پس از اين مقدمه، سي سال به خدمت و سقايي آن حضرت مشغول بود. (14).
نويسنده گويد: جاي بسي تعجب است كه چگونه در نامه دانشوران (نوشته جمعي از فضلاء و دانشمندان دور قاجار) دقت كافي در نقل مطالب نشده است. از جمله در همين تاريخ بويزيد از طرفي مينويسد كه او در اوايل سده سوم در عصر المعتصم بالله (كه ابتداء خلافتش در سال 218 هجري است) بوده، و سپس ميگويد: سي سال به خدمت و سقايي خانه حضرت صادق (ع) مشغول بوده، در حالي كه وفات امام صادق (ع)، 148 هجري است. پس قاعدة بويزيد بايد در سده دوم باشد نه سوم.
جمعي از محققين و دانشمندان مستبعد دانستهاند كه بايزيد درك محضر امام صادق (ع) را نموده باشد؛ چون وفات حضرت صادق (ع) در سال 148، و وفات بايزيد به قول ابنخلكان و شيخ نورالدين ابوالفتوح المحدث و ديگران، در سال 261 يا 264 بوده است؛ و هيچ يك از مورخين در اين دو تاريخ اختلاف ندارند و اكثرا گفتهاند: عمر بايزيد بين هفتاد الي هشتاد سال بوده و بيش از هشتاد سال عمر نكرده است؛ پس بايد سي و سه سال يا سي و شش سال بعد از وفات حضرت صادق (ع) به دنيا آمده باشد. بنابراين چگونه ممكن است سي سال - طبق نامه دانشوران - يا هجده و يا سيزده سال طبق گفته ديگران به امام صادق (ع) خدمت كرده و سقاي خانه آن بزگوار باشد!
و از طرفي شيخ بهائي ميفرمايد: بزرگاني چون فخر رازي در بسياري از كتابهايش، و سيد جليل رضي الدين علي بن طاووس در طرايف، و علامه حلي در شرح تجريد گفتهاند كه بايزيد درك محضر امام صادق (ع) را نموده و سقاي خانه آن حضرت بوده است. (15).
عدهاي براي رفع استبعاد به جاي امام صادق (ع)، حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام را گفته، و بعضي حضرت ابيجعفر جواد عليهالسلام را ذكر كرده اند.
مرحوم آقا محمد علي فرزند مرحوم آقا باقر بهبهاني، در شرح مفاتيح فيض، در ذيل ترجمه حضرت صادق (ع) احتمال داده، جعفري كه بويزيد درك محضرش را نموده و از او استفاده كرده و سقاي خانه او بوده، جعفر كذاب باشد نه حضرت جعفر صادق (ع)، و اين جريان قبل از ظهور فسق و كذب و ادعاي امامت جعفر بوده. (16).
در نامه دانشوران از بعضي از عرفاء نقل شده كه درك خدمت حضرت صادق عليهالسلام لازم نيست كه در حيات آن حضرت صورت گرفته باشد؛ زيرا كه استفاده و طلب همت مريد، از روحانيت مرشدي، در ممات نيز ممكن است، و از مرشد حقيقي كه آن امام عالي مقام باشد، استفاضه حقايق و معارف به طريق اولي امكانپذير خواهد بود.و بعضي احتمال دادهاند كه منظور از درك خدمت، تمسك او به جبل ولايت و التزامش به مذهب جعفري باشد. (17)بنابراين سقايي او در خانه حضرت بسيار بعيد است.
آنچه براي حل اين مشكل به نظر ميرسد اين است كه بايزيد دو نفر بودهاند: يكي طيفور بن عيسي بن آدم بن سروشان كه معاصر حضرت صادق (ع) و سقاي خانه او بوده، و ديگري، طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن علي زاهد كه معاصر حضرت جواد (ع) بوده كه اولي را ((اكبر)) و دومي را ((اصغر)) ناميدهاند. اول كسي كه متوجه اين مطلب شد، ياقوت حموي است كه در معجم البلدان ميگويد:
بسطام، به كسر باء ثم السكون، شهري بزرگ در جاده نيشابور دو منزل بعد از دامغان است. بعد ميگويد: در آن جا قبر ابويزيد بسطامي را، در وسط شهر، كنار بازار، ديدم و او طيفور بن عيسي بن شروسان (18)زاهد بسطامي است. و نيز از بسطام بويزيد، طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن علي زاهد بسطامي (اصغر) است. (19)
در نامه دانشوران همين مطلب از ياقوت حموي با دو اشتباه نقل شده. اول آنكه آمده است: «حموي در ترجمه شاهرود چنين گفته»، در حالي كه لغت «شاهرود» در معجم البلدان نيست بلكه بسطام است. دوم آن كه آمده است: «در كنار بازار قبر ابويزيد حسن بن عيسي زاهد اصغر است»، در صورتي كه چنين نامي (يعني حسن) در معجم البلدان نيست.
.جامي در نفحات ميگويد: ابويزيد ملقب به طيفور در شهر بسطام دو نفر بودند: يكي، بويزيد طيفور بن عيسي (اكبر) و ديگري بويزيد طيفور بن آدم بن عيسي بن علي (اصغر) است. (20)
نويسنده گويد: عرفاء و صوفيه در كتابهايشان شرح حال بويزيد (اكبر) را، مفضل و مشروح نوشتهاند و كراماتي براي وي نقل كردهاند كه بيشتر آنها به افسانه شبيهتر است و بسيار مستبعد به نظر ميرسد. حال مختصري از آورده آنان و همچنين كلمات منتسب به وي ذكر ميشود:
شيخ عطار در تذكرة الاولياء در شرح حال ابويزيد ميگويد: شيخ بايزيد بسطامي رحمه الله عليه، اكبر مشايخ و اعظم اولياء بود و مرجع اوتاد در رياضات و كرامات و حالات و در اسرار و حقايق نظري نافذ و جدي بليغ داشت و پيوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت.
وقتي كه به سن تميز رسيد، مادرش او را به مدرسه فرستاد. چون به سوره لقمان و اين آيه رسيد، «و وصينا الانسان بوالديه حملته امه و هنا علي وهن و فصاله في عامين ان اشكرلي و لوالديك الي المصير» (21)- ما انسان را در مورد پدر و مادرش (مخصوصا مادرش) كه با ناتواني روز افزون حامله وي بوده، و از شير گرفتنش تا دو سال طول ميكشد، سفارش كرديم و گفتيم: مرا و پدرت و مادرت را سپاس بدار كه سرانجام خلق به سوي من است - و استاد معني آيه را بيان كرد، اثري عميق رد وي گذاشت؛ لوح بر زمين نهاد و اجازه خواست تا به خانه رود. به خانه آمد، مادرش گفت: به چه آمدهاي؟ گفت: به آيتي رسيديم كه حضرت حق به خدمت و شكرگزاري خويش و پدر و مادر امر ميفرمايد و من در دو خانه، كدخدايي نتوانم كرد، اين آيه بر جان من آمده است. يا از خدايم بخواه تا همه از تو باشم و يا در كار خدايم كن تا همه با وي باشم. مادر گفت: اي پسر! تو را در كار خداي كردم و حق خويش به تو بخشيدم، برو و خداي را باش. پس بايزيد از بسطام برفت، و سي سال در بلاد شام و مصر ميگرديد و رياضت ميكشيد و بيخوابي و گرسنگي دائم پيش گرفت، و يكصد و سيزده پير را خدمت كرد و ا زهمه بهرهمند شد. (22).
نقل است كه او را نشان دادند كه فلان جاي، پير بزرگي است؛ با يزيد به ديدن وي رفت، چون نزديك او رسيد، ديد كه پير آب دهن سوي قبله انداخت؛ در حال شيخ بازگشت، گفت: اگر او را در طريقت قدري (قدمي ثابت) بودي برخلاف شريعت نرفتي. (23).
پس از آن كه با يزيد به خدمت اولياء بزرگ رسيد، و مرتبه كمال يافت، بر دلش گذشت تا رضاي مادر را بجويد و به خدمت او در آيد. خودش (بويزيد) در اين باره ميگويد: آن كار كه بازپسين همه كارها ميدانستم، پيشين هم بود و آن رضاي والده بود. و آن چه در جمله رياضت و مجاهده و غربت ميجستم در آن يافتم كه يك شب والده از من آبخواست. رفتم آب آورم. در كوزه آب نبود. و به لب جوي رفتم و آب آوردم. چون باز آمدم، مادرم در خواب شده بود. شبي سرد بود. كوزه بر دست ايستادم تا از خواب، بيدارشد. كوزه را به وي دادم. چون ديد كه كوزه بر دست من يخ زده، مرا دعا كرد. در وقت سحر آن چه ميجستم به من رسيد. (24).
از بايزيد اشعاري به جا مانده كه در كتب شعراء مضبوط است و چند شعر و رباعي زير از ساختههاي اوست: تا رفت ديده و دل من در هواي عشق
بنمود جا به كشور بيمنتهاي عشق وارسته گشت و صرف نظر كرد از دو كون
اين سان شود كسي كه دهد دل براي عشق ماراست عشق و هر كه به عالم جز اين بود
بيگانه باشد او، نشود آشناي عشق اي عشق تو كشته عارف و عامي را
سوداي تو گم كرده نكونامي را شوق لب ميگون تو آورده برون
از صومعه بايزيد بسطامي را ما را همه ره به كوي بدنامي باد
از سوختگان نصيب ما خادمي باد ناكامي ما چو هست كام دل دوست
كام دل ما هميشه ناكامي باد گر قرب خدا ميطلبي دلجو باش
وندر پس و پيش خلق نيكوگو باش خواهي كه چو صبح صادق الوعد شوي
خورشيد صفت با همه كس يكرو باش عجبت لمن يقول ذكرت ربي
و هل انسي فاذكر ما نسيت شربت الحب كاسا بعد كاس
فما نفد الشراب و لا رويت (25). نقل است كه بويزيد در گورستان زياد ميگشت، يك شب از گورستان ميآمد، جوان مستي كه به ربط مينواخت به بايزيد رسيد، بويزيد گفت: «لا حول و لا قوة الا بالله العليالعظيم». جوان بربط بر سر با يزيد زد. بربط و سر بايزيد هر دو بشكست. بايزيد به زاويه خويش باز آمد. بامداد، بهاي بربط را به همراه مقداري حلوا، توسط يكي از مريدان براي جوان فرستاد و گفت: به آن جوان بگوي كه بايزيد عذر ميخواهد از اينكه بربط بر سرش شسته شده؛ حال اين زر در بهاي آن صرف كن و اين حلوا را بخور تا تلخي غضب و غصه شكستن آن از دلت برخيزد. جوان كه چنان رأفتي ديد، متنبه گشت و خود بيامد و از بايزيد عذر خواست و از آن عمل توبه كرد و چند جوان ديگر كه از رفقاي او بودند، به همراه او توبه كردند. سعدي در بوستانش اين داستان را چنين آورده: يكي بربطي در بغل داشت مست
به شب بر سر پارسايي شكست چو روز آمد آن نيك مرد سليم
بر سنگدل برد يك مشت سيم كه دوشينه معذور بودي و مست
تو را و مرا بربط و سر شكست مرا به شد آن زخم و برخاستيم
تو را به نخواهد شد الا به سيم از آن دوستان خدا بر سرند
كه از خلق بسيار بر سر خورند چنيناند مردان راه خدا
كه خلق خدايند از ايشان رضا و نيز حكايت شده كه وقتي بايزيد به هنگام صبح در حمام شستشويي كرد و بيرون آمد و با جماعتي از مريدان به خانقاه خود ميرفت، در اثناء راه، طشتي از خاكستر بر سر وي ريختند. او را هيچ گونه تغيير حالتي پديد نگشت؛ همچنان دست بر سر و روي خود ماليده، قدم بر ميداشت و شكر حق به جاي ميآورد و ميگفت: چرا از خاكستر روي در هم كشم كه سزاوار بيش از اين باشم. سعدي اين داستان را در بوستان به نظم آورده: شنيدم كه وقتي سحرگاه عيد
ز گرمابه آمد برون با يزيد يكي طشت خاكسترش بيخبر
فرو ريختند از سرايي به سر همي گفت ژوليده دستار و موي
كف دست شكرانه مالان به روي كه اي نفس من در خور آتشم
ز خاكستري روي در هم كشم بزرگان نكردند در خور نگاه
خدا بيني از خويشتن بين مخواه بزرگي به ناموس گفتار نيست
بلندي به دعوي و پندار نيست تواضع سر رفعت افزايدت
تكبر به خاك اندر اندازدت به گردن فتد سركش تندخوي
بلنديت بايد بلندي مجوي نقل است كه زاهدي از جمله بزرگان بسطام هميشه در مجلس بويزيد حاضر بود. يك روز به بويزيد گفت: خواجه! امروز سي سالست كه صائم الدهر، و به شب در نمازم و در خود از اين عوالم كه ميگويي اثري نمييابم. بايزيد گفت: اگر سيصد سال به روز، روزه و به شب،به نماز باشي ذرهاي از اين حديث نيابي. گفت: چرا؟ بويزيد گفت: از جهت آن كه تو به نفس خويش محجوبي. مرد گفت: دواي اين چيست؟ بويزيد گفت: تو هرگز قبول نكني. گفت: قبول كنم، با من بگوي تا به جاي آورم. بويزيد گفت: دستار از سر بردار و اين جامه كه داري از تن بيرون كن و ازاري از گليم بر ميان بند و توبرهاي پر از گردو بر گردن آويز و به بازار رو و كودكان را جمع كن و بديشان گوي: هر كه مرا يك سيلي زند يك جوز ميدهم و همچنين در شهر بگرد، هر جا كه تو را ميشناسند. آن جا رو، و علاج اين است. مرد زاهد گفت: «سبحان الله، لا اله الا الله»؛ بويزيد گفت: كافري اگر اين كلمه بگويد مؤمن ميشود، و تو به گفتن اين كلمه مشرك شدي. مرد گفت: چرا؟ بويزيد گفت: زيرا كه خويشتن را از انجام چنين عملي بزرگتر شمردي لاجرم مشرك گشتي، تو بزرگي نفس خويش را با اين كلمه گفتي، نه تعظيم خداي را. مرد گفت: اين كار را نتوانم كرد، چيزي ديگرم فرماي. گفت: علاج اين است كه گفتم. مرد گفت: نتوانم كرد. بويزيد گفت: نگفتم كه قبول نخواهي كرد. (26).
نويسنده گويد: حضرت امام محمد باقر عليهالسلام، به ثقه جليلالقدر جناب محمد بن مسلم، نظير اين عمل را تذكر فرموده بود كه در ذيل حالات محمد بن مسلم نقل شده است؛ اما بويزيد، دستور را شدتي بيشتر بخشيده كه مشروعيت آن جاي سؤال است.
نقل شده كه بويزيد در پس امام جماعتي نماز ميكرد. وقتي امام گفت: اي شيخ! تو كسبي نميكني و چيزي از كسي نميخواهي، پس از چه راه معاش خود را تأمين مينمايي؟ شيخ گفت: اينك نمازهايي كه با تو به جا آوردم بايد قضا كنم. گفت: چرا؟ گفت: نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند، روا نباشد. (27).
1) حيدر بن علي حسني آملي، عارف كامل ماهر، از علماي باطن و ظاهر، سيد الافاضل المتالهين، از سادات رفيع الدرجات آمل است؛ كه به عزم زيارت عتبات به عراق سفر كرد و در بغداد رحل اقامت افكند، و با شيخ فخر المحققين نجل جناب علامه حلي، و مولانا نصيرالدين كاشاني مشهور به حلي و ديگر علماء و عرفاي شيعه اماميه صحبت داشته. بيان سلسله خرقه و ارادت او در اول شرح فصوص مسمي به نص النصوص كه از جمله مصنفات اوست مذكو است. و او غير شرح مذكور مصنفات ديگري دارد، مانند: جامع الاسرار و تفاسير او بر قرآن مجيد و تفسير تأويلات و جامع الحقايق و كتاب الكشكول فيما جري علي آلالرسول و رساله رافعة الخلاف، در بيان آن كه توقف حضرت شاه ولايت در دفع خلفاي ثلاثه از جهت نبودن كمك و ياور بوده، و اين رساله را به اشاره فخرالمحققين نوشته، و چند رساله ديگر در امثله توحيد و امامت و اركان الي غير ذلك.
2) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 20 - روضات الجنات، ج 4، ص 154) به نقل از جامع الاسرار و منبع الانوار، ص 224).
3) تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 621.
4) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 20 - روضات الجنات، ج 4، ص 154) به نقل از «اربعين»، ص 476).
5) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 154.
6) شرح گلشن راز، شيخ محمد لاهيجي، ص 687 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
7) روضات الجنات، ج 4، ص 155.
8) مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، باب 1، فصل 5، ص 325 - اعيان الشيعه، ج 36، ص 343.
9) الطرائف، ص 520.
10) كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 249.
11) الكشكول، ج 1، ص 84.
12) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 22 - 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
13) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 22 - 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
14) نامه دانشوران، ح 4، ص 122.
15) الكشكول، ج 1، ص 86.
16) روضات الجنات، ج 4، ص 157.
17) نامه دانشوران، ج 4، ص 124) برگرفته از مجالس المؤمنين، ج 2، ص 23 - 22).
18) سروشان، در نسخه ديگر.
19) معجم البلدان، ج 2، ص 180.
20) روضات الجنات، ج 4، ص 156.
21) سورهي لقمان، آيهي 14.
22) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 130.
23) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 130.
24) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 133.
25) در شگفتم از حال كسي كه ميگويد ياد آوردم پرودگار خود را، و آيا مگر من فراموش ميكنمش تا به ياد آورم او را - از شراب دوستي حق جامهاي پي در پي نوشيدم، نه شراب تمام شد و نه من سيراب گشتم.
26) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 139 - نامه دانشوران، ج 4، ص 138.
27) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 145.
طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن سروشان (معروف به) ابويزيد بسطامي همان شيخ صوفي زاهد مشهور كه او را قطب العارفين گفتهاند و از سلاطين سبعه به شمار آوردهاند.
از كتاب جامع الانوار (اسرار) سيد حيدر بن علي آملي (1)
قاضي نورالله (ره) از جامع الاسرار او نقل كرده كه گفته: از عنفوان جواني بلكه از ايام كودكي تا امروز كه ايام پيري است عنايات الهي و حسن توفيق او رفيق حال گرديده به تحصيل عقايد اجداد طاهرين خود كه ائمه معصومين ميباشند و تحقيق طريقه ايشان مشغول بودهام؛ و ميگويم كيست مثل من از ارباب يقين و اهل تحقيق و سپاسگزارم خداي را كه مرا هدايت كرد به اين راه و اگر هدايت او نبود م اهدايت نميشديم. كانت لقلبي اهواء مفرقة
فاستجمعت مذراتك العين اهوائي فصار يحسدني من كنت احسده
و صرت مولي الوري اذ صرت مولائي تركت للناس دنياهم و دينهم
شغلا بذكرك يا ديني و دنيايي در دل من آروزها و هواهاي متفرق بود، اما از زماني كه چشمم تو را ديد آرزوهايم در تو جمع شد - به كساني كه حسد ميبردم امروز به من حسد ميورزند، و امروز مولاي خلقم چون تو مولاي مني - دنيا و دين مردم را به آنان واگذاشتم و مشغول به ذكر تو گرديدم اي دين و دنياي من. [فوائد الرضويه، ج 1، ص 165.].
نقل شده كه ابويزيد از شاگردان مكتب امام صادق عليهالسلام و سقاي خانه آن حضرت و محرم بر اسرار آن بزرگوار بوده است. (2).ابن خلكان گفته: جد بايزيد مجوسي بوده كه مسلمان شد. ابويزيد دو برادر به نامهاي آدم و علي داشته كه آن دو نيز زاهد و عابد بودهاند، ليكن طيفور از آن دو برادر افضل است. (3).
امام فخر رازي در كتاب اربعين - كه در كلام نوشته - ميگويد: ابويزيد از ساير مشايخ افضل و مقام وي اعلي از ديگران است، و او سقاي خانه امام صادق (ع) بوده. (4).
عارف نورالدين جعفر بدخشي در كتاب الاحباب گفته: سلطان طيفور، معروف به ابويزيد بسطامي درك صحبت بسياري از مشايخ را نموده تا آن كه به محضر حضرت صادق (ع) براي استفاده رسيد و مدتي مصاحب آن جناب شد و پي به كمالات آن بزرگوار برد و ميگفت كه اگر به محضر امام صادق (ع) نميرسيدم، كافر ميمردم؛ با اين كه ابويزيد در بين اولياء همانند جبرئيل در بين ملائكه بوده و آغاز او پايان ديگر از سالكين بوده، آن گونه كه جنيد بغدادي دربارهي وي گفته است. (5).
فاضل عارف، محمد بن يحيي گيلاني نوربخشي، در شرح گلشن راز، نقل كرده كه بايزيد از وطن خارج شد و سي سال در سفر بود و رياضت ميكشيد و يكصد و سيزده استاد را خدمت كرد تا به محضر امام صادق (ع) رسيد، و در ملازمت آن حضرت، آن چه مقصود و غرض آفرينش بود، حاصل كرد. (6).
محمد بن عيسي كه مشهور به حاجي مؤمن خراساني است در كتابش كه شرح طريقه سلسله عرفاء است ميگويد: يكي از سلسلههاي طريقت طيفوريه است. كه به ابويزيد بسطامي منتهي ميشود، و آن گونه كه مشهور است او... پس از آن كه يكصد و سيزده پير را ملاقات كرده بود، امام صادق (ع) يكصد و چهاردهمين استادش بوده و مدت هجده سال سقاي خانه آن بزگورا بوده است. (7).
ابنشهر آشوب (ره)، در مناقب، گويد: ابويزيد بسطامي، طيفور سقا، سيزده سال خدمتگزار و سقاي (خانه) امام صادق (ع) بوده است. (8).
سيد بن طاووس (ره) در «طرائف» آورده است كه: از علوشان اهل بيت عليهمالسلام است كه افضل المشايخ، ابويزيد بسطامي، سقاي خانه امام جعفر صادق عليهالسلام بوده است. (9).
علامه حلي (ره)، در شرح تجريد، ميفرمايد: پراكندگي علم و فضل و زهد و ترك دنياي ائمه (ع) تا بدان جاست كه برترين مشايخ افتخار به خدمت آنان ميكنند، و ابويزيد بسطامي مفتخر است كه سقاي خانه امام صادق (ع) بوده است. (10).
شيخ بهائي (ره)، در كتاب كشكول، از تاريخ ابن زهره اندلسي، نقل كرده كه ابويزيد بسطامي چندين سال به امام صادق (ع) خدمت كرد، و امام او را طيفور سقا ميخواند، چون سقاي خانه آن حضرت بود. پس از مدتي كه در محضر آن بزرگوار بود اجازه خواست تا به بسطام برگردد. (11).
روزي حضرت صادق عليهالسلام به وي فرمود: از طاقچه كتاب را بده. بويزيد عرض كرد: يا ابنرسول الله! طاقچه كجاست؟ حضرت فرمود: بالاي سرت؛ تو چندين سال است كه در خانه ما ميباشي، هنوز طاقچه اطاق را نديدهاي؟ بويزيد عرض كرد: جذبه و نورانيت تو مرا از همه چيز غافل كرده. حضرت فرمود: كارت تمام شد، بايد به بسطام برگردي و در آن جا مردم را به سوي خدا و پيامبر و اولياء بخواني. (12).
و بعضي گفتهاند: هنگامي كه حضرت صادق عليهالسلام بويزيد را به بسطام ميفرستاد، جبهاي جبههاي خود را به او عنايت كرد، و فرزند عزيزش، محمد بن جعفر را با او همراه فرمود. هر دو به بسطام آمدند. اتفاقا محمد در بسطام مرد؛ بويزيد او را در همين مقام و مقبرهاي كه مزار اوست، دفن كرد و مكرر به زيارتش ميرفت. (13)بعدا براي قبر او قبهاي بنا شد، و ما در ذيل حالات محمد بن جعفر بدان اشاره كرده ايم.
در نامه دانشوران چنين آمده است: طيفور بن عيسي بن آدم، ابويزيد بسطامي، در اوايل سده سوم هجري، در زمان خلافت المعتصم بالله، خليفه عباسي، بر مدارج عرفان و مقامات ايقان ارتقا جست، صيت كرامات و خوارق عاداتش در نزد عالي و داني، انتشار و اشتهار يافت؛ و وي از زهاد و عباد آن طبقه است، به صفات نيكو و اخلاق حسنه از هر جهت آراسته بوده است. در بدايت ايام زندگاني، داراي علوم ظاهر بوده، سپس به طريق طريقت قدم نهاده تا به سر منزل حقيقت بار گشود و رتبتي بلند و مرتبتي ارجمند پيدا نمود. و در بسياري از كتب كه ترجمه حالات آن عارف را نگاشتهاند، مسطور است كه در ابتداي حال، پس از آن كه يكصد و سيزده پير را خدمت كرد، شبي حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله را رد خواب ديد، نزد حضرت زبان به شكايت گشود كه يا رسول الله يكصد و سيزده پير را خدمت كردهام، هنوز مرا معرفتي به دست نيامده و كمالي حاصل نشده است. حضرت رسول (ص) در جواب فرمود: اگر خواهان كمالي بايد از اهل بيت من اخذ نمايي كه طريق حق بر تو واضح و آشكار شود. همين كه از خواب برخاست عازم مدينه شد؛ چون بدان مكان مبارك رسيد، طفلي را در كوچه ديد به سن هفت سالگي كه آثار سطوت و بزرگي از ناصيهاش پيدا بود؛ معلوم كرد كه حضرت صادق عليهالسلام است. اول با خود گفت: كودك را سلام كردن، خارج از رسم و قانون است. بعد از انديشه بسيار، گفت: چه عيب دارد فرزند پيغمبر (ص) را سلام دادن؟ پس نزديك رفت و سلام نمود. حضرت فرمود: و عليك السلام،اي بويزيد. وي از آن حال، حالتش تغيير پيدا كرده، نزديك رفت و گفت: يا ابنرسول الله! چگونه مرا شناختي؟ فرمود: شناختم تو را و پدر تو را، و ميدانم كه غرض تو از آمدن نزد ما اخذ طريق حق و راه صواب است، و نقل شده كه پس از اين مقدمه، سي سال به خدمت و سقايي آن حضرت مشغول بود. (14).
نويسنده گويد: جاي بسي تعجب است كه چگونه در نامه دانشوران (نوشته جمعي از فضلاء و دانشمندان دور قاجار) دقت كافي در نقل مطالب نشده است. از جمله در همين تاريخ بويزيد از طرفي مينويسد كه او در اوايل سده سوم در عصر المعتصم بالله (كه ابتداء خلافتش در سال 218 هجري است) بوده، و سپس ميگويد: سي سال به خدمت و سقايي خانه حضرت صادق (ع) مشغول بوده، در حالي كه وفات امام صادق (ع)، 148 هجري است. پس قاعدة بويزيد بايد در سده دوم باشد نه سوم.
جمعي از محققين و دانشمندان مستبعد دانستهاند كه بايزيد درك محضر امام صادق (ع) را نموده باشد؛ چون وفات حضرت صادق (ع) در سال 148، و وفات بايزيد به قول ابنخلكان و شيخ نورالدين ابوالفتوح المحدث و ديگران، در سال 261 يا 264 بوده است؛ و هيچ يك از مورخين در اين دو تاريخ اختلاف ندارند و اكثرا گفتهاند: عمر بايزيد بين هفتاد الي هشتاد سال بوده و بيش از هشتاد سال عمر نكرده است؛ پس بايد سي و سه سال يا سي و شش سال بعد از وفات حضرت صادق (ع) به دنيا آمده باشد. بنابراين چگونه ممكن است سي سال - طبق نامه دانشوران - يا هجده و يا سيزده سال طبق گفته ديگران به امام صادق (ع) خدمت كرده و سقاي خانه آن بزگوار باشد!
و از طرفي شيخ بهائي ميفرمايد: بزرگاني چون فخر رازي در بسياري از كتابهايش، و سيد جليل رضي الدين علي بن طاووس در طرايف، و علامه حلي در شرح تجريد گفتهاند كه بايزيد درك محضر امام صادق (ع) را نموده و سقاي خانه آن حضرت بوده است. (15).
عدهاي براي رفع استبعاد به جاي امام صادق (ع)، حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام را گفته، و بعضي حضرت ابيجعفر جواد عليهالسلام را ذكر كرده اند.
مرحوم آقا محمد علي فرزند مرحوم آقا باقر بهبهاني، در شرح مفاتيح فيض، در ذيل ترجمه حضرت صادق (ع) احتمال داده، جعفري كه بويزيد درك محضرش را نموده و از او استفاده كرده و سقاي خانه او بوده، جعفر كذاب باشد نه حضرت جعفر صادق (ع)، و اين جريان قبل از ظهور فسق و كذب و ادعاي امامت جعفر بوده. (16).
در نامه دانشوران از بعضي از عرفاء نقل شده كه درك خدمت حضرت صادق عليهالسلام لازم نيست كه در حيات آن حضرت صورت گرفته باشد؛ زيرا كه استفاده و طلب همت مريد، از روحانيت مرشدي، در ممات نيز ممكن است، و از مرشد حقيقي كه آن امام عالي مقام باشد، استفاضه حقايق و معارف به طريق اولي امكانپذير خواهد بود.و بعضي احتمال دادهاند كه منظور از درك خدمت، تمسك او به جبل ولايت و التزامش به مذهب جعفري باشد. (17)بنابراين سقايي او در خانه حضرت بسيار بعيد است.
آنچه براي حل اين مشكل به نظر ميرسد اين است كه بايزيد دو نفر بودهاند: يكي طيفور بن عيسي بن آدم بن سروشان كه معاصر حضرت صادق (ع) و سقاي خانه او بوده، و ديگري، طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن علي زاهد كه معاصر حضرت جواد (ع) بوده كه اولي را ((اكبر)) و دومي را ((اصغر)) ناميدهاند. اول كسي كه متوجه اين مطلب شد، ياقوت حموي است كه در معجم البلدان ميگويد:
بسطام، به كسر باء ثم السكون، شهري بزرگ در جاده نيشابور دو منزل بعد از دامغان است. بعد ميگويد: در آن جا قبر ابويزيد بسطامي را، در وسط شهر، كنار بازار، ديدم و او طيفور بن عيسي بن شروسان (18)زاهد بسطامي است. و نيز از بسطام بويزيد، طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن علي زاهد بسطامي (اصغر) است. (19)
در نامه دانشوران همين مطلب از ياقوت حموي با دو اشتباه نقل شده. اول آنكه آمده است: «حموي در ترجمه شاهرود چنين گفته»، در حالي كه لغت «شاهرود» در معجم البلدان نيست بلكه بسطام است. دوم آن كه آمده است: «در كنار بازار قبر ابويزيد حسن بن عيسي زاهد اصغر است»، در صورتي كه چنين نامي (يعني حسن) در معجم البلدان نيست.
.جامي در نفحات ميگويد: ابويزيد ملقب به طيفور در شهر بسطام دو نفر بودند: يكي، بويزيد طيفور بن عيسي (اكبر) و ديگري بويزيد طيفور بن آدم بن عيسي بن علي (اصغر) است. (20)
نويسنده گويد: عرفاء و صوفيه در كتابهايشان شرح حال بويزيد (اكبر) را، مفضل و مشروح نوشتهاند و كراماتي براي وي نقل كردهاند كه بيشتر آنها به افسانه شبيهتر است و بسيار مستبعد به نظر ميرسد. حال مختصري از آورده آنان و همچنين كلمات منتسب به وي ذكر ميشود:
شيخ عطار در تذكرة الاولياء در شرح حال ابويزيد ميگويد: شيخ بايزيد بسطامي رحمه الله عليه، اكبر مشايخ و اعظم اولياء بود و مرجع اوتاد در رياضات و كرامات و حالات و در اسرار و حقايق نظري نافذ و جدي بليغ داشت و پيوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت.
وقتي كه به سن تميز رسيد، مادرش او را به مدرسه فرستاد. چون به سوره لقمان و اين آيه رسيد، «و وصينا الانسان بوالديه حملته امه و هنا علي وهن و فصاله في عامين ان اشكرلي و لوالديك الي المصير» (21)- ما انسان را در مورد پدر و مادرش (مخصوصا مادرش) كه با ناتواني روز افزون حامله وي بوده، و از شير گرفتنش تا دو سال طول ميكشد، سفارش كرديم و گفتيم: مرا و پدرت و مادرت را سپاس بدار كه سرانجام خلق به سوي من است - و استاد معني آيه را بيان كرد، اثري عميق رد وي گذاشت؛ لوح بر زمين نهاد و اجازه خواست تا به خانه رود. به خانه آمد، مادرش گفت: به چه آمدهاي؟ گفت: به آيتي رسيديم كه حضرت حق به خدمت و شكرگزاري خويش و پدر و مادر امر ميفرمايد و من در دو خانه، كدخدايي نتوانم كرد، اين آيه بر جان من آمده است. يا از خدايم بخواه تا همه از تو باشم و يا در كار خدايم كن تا همه با وي باشم. مادر گفت: اي پسر! تو را در كار خداي كردم و حق خويش به تو بخشيدم، برو و خداي را باش. پس بايزيد از بسطام برفت، و سي سال در بلاد شام و مصر ميگرديد و رياضت ميكشيد و بيخوابي و گرسنگي دائم پيش گرفت، و يكصد و سيزده پير را خدمت كرد و ا زهمه بهرهمند شد. (22).
نقل است كه او را نشان دادند كه فلان جاي، پير بزرگي است؛ با يزيد به ديدن وي رفت، چون نزديك او رسيد، ديد كه پير آب دهن سوي قبله انداخت؛ در حال شيخ بازگشت، گفت: اگر او را در طريقت قدري (قدمي ثابت) بودي برخلاف شريعت نرفتي. (23).
پس از آن كه با يزيد به خدمت اولياء بزرگ رسيد، و مرتبه كمال يافت، بر دلش گذشت تا رضاي مادر را بجويد و به خدمت او در آيد. خودش (بويزيد) در اين باره ميگويد: آن كار كه بازپسين همه كارها ميدانستم، پيشين هم بود و آن رضاي والده بود. و آن چه در جمله رياضت و مجاهده و غربت ميجستم در آن يافتم كه يك شب والده از من آبخواست. رفتم آب آورم. در كوزه آب نبود. و به لب جوي رفتم و آب آوردم. چون باز آمدم، مادرم در خواب شده بود. شبي سرد بود. كوزه بر دست ايستادم تا از خواب، بيدارشد. كوزه را به وي دادم. چون ديد كه كوزه بر دست من يخ زده، مرا دعا كرد. در وقت سحر آن چه ميجستم به من رسيد. (24).
از بايزيد اشعاري به جا مانده كه در كتب شعراء مضبوط است و چند شعر و رباعي زير از ساختههاي اوست: تا رفت ديده و دل من در هواي عشق
بنمود جا به كشور بيمنتهاي عشق وارسته گشت و صرف نظر كرد از دو كون
اين سان شود كسي كه دهد دل براي عشق ماراست عشق و هر كه به عالم جز اين بود
بيگانه باشد او، نشود آشناي عشق اي عشق تو كشته عارف و عامي را
سوداي تو گم كرده نكونامي را شوق لب ميگون تو آورده برون
از صومعه بايزيد بسطامي را ما را همه ره به كوي بدنامي باد
از سوختگان نصيب ما خادمي باد ناكامي ما چو هست كام دل دوست
كام دل ما هميشه ناكامي باد گر قرب خدا ميطلبي دلجو باش
وندر پس و پيش خلق نيكوگو باش خواهي كه چو صبح صادق الوعد شوي
خورشيد صفت با همه كس يكرو باش عجبت لمن يقول ذكرت ربي
و هل انسي فاذكر ما نسيت شربت الحب كاسا بعد كاس
فما نفد الشراب و لا رويت (25). نقل است كه بويزيد در گورستان زياد ميگشت، يك شب از گورستان ميآمد، جوان مستي كه به ربط مينواخت به بايزيد رسيد، بويزيد گفت: «لا حول و لا قوة الا بالله العليالعظيم». جوان بربط بر سر با يزيد زد. بربط و سر بايزيد هر دو بشكست. بايزيد به زاويه خويش باز آمد. بامداد، بهاي بربط را به همراه مقداري حلوا، توسط يكي از مريدان براي جوان فرستاد و گفت: به آن جوان بگوي كه بايزيد عذر ميخواهد از اينكه بربط بر سرش شسته شده؛ حال اين زر در بهاي آن صرف كن و اين حلوا را بخور تا تلخي غضب و غصه شكستن آن از دلت برخيزد. جوان كه چنان رأفتي ديد، متنبه گشت و خود بيامد و از بايزيد عذر خواست و از آن عمل توبه كرد و چند جوان ديگر كه از رفقاي او بودند، به همراه او توبه كردند. سعدي در بوستانش اين داستان را چنين آورده: يكي بربطي در بغل داشت مست
به شب بر سر پارسايي شكست چو روز آمد آن نيك مرد سليم
بر سنگدل برد يك مشت سيم كه دوشينه معذور بودي و مست
تو را و مرا بربط و سر شكست مرا به شد آن زخم و برخاستيم
تو را به نخواهد شد الا به سيم از آن دوستان خدا بر سرند
كه از خلق بسيار بر سر خورند چنيناند مردان راه خدا
كه خلق خدايند از ايشان رضا و نيز حكايت شده كه وقتي بايزيد به هنگام صبح در حمام شستشويي كرد و بيرون آمد و با جماعتي از مريدان به خانقاه خود ميرفت، در اثناء راه، طشتي از خاكستر بر سر وي ريختند. او را هيچ گونه تغيير حالتي پديد نگشت؛ همچنان دست بر سر و روي خود ماليده، قدم بر ميداشت و شكر حق به جاي ميآورد و ميگفت: چرا از خاكستر روي در هم كشم كه سزاوار بيش از اين باشم. سعدي اين داستان را در بوستان به نظم آورده: شنيدم كه وقتي سحرگاه عيد
ز گرمابه آمد برون با يزيد يكي طشت خاكسترش بيخبر
فرو ريختند از سرايي به سر همي گفت ژوليده دستار و موي
كف دست شكرانه مالان به روي كه اي نفس من در خور آتشم
ز خاكستري روي در هم كشم بزرگان نكردند در خور نگاه
خدا بيني از خويشتن بين مخواه بزرگي به ناموس گفتار نيست
بلندي به دعوي و پندار نيست تواضع سر رفعت افزايدت
تكبر به خاك اندر اندازدت به گردن فتد سركش تندخوي
بلنديت بايد بلندي مجوي نقل است كه زاهدي از جمله بزرگان بسطام هميشه در مجلس بويزيد حاضر بود. يك روز به بويزيد گفت: خواجه! امروز سي سالست كه صائم الدهر، و به شب در نمازم و در خود از اين عوالم كه ميگويي اثري نمييابم. بايزيد گفت: اگر سيصد سال به روز، روزه و به شب،به نماز باشي ذرهاي از اين حديث نيابي. گفت: چرا؟ بويزيد گفت: از جهت آن كه تو به نفس خويش محجوبي. مرد گفت: دواي اين چيست؟ بويزيد گفت: تو هرگز قبول نكني. گفت: قبول كنم، با من بگوي تا به جاي آورم. بويزيد گفت: دستار از سر بردار و اين جامه كه داري از تن بيرون كن و ازاري از گليم بر ميان بند و توبرهاي پر از گردو بر گردن آويز و به بازار رو و كودكان را جمع كن و بديشان گوي: هر كه مرا يك سيلي زند يك جوز ميدهم و همچنين در شهر بگرد، هر جا كه تو را ميشناسند. آن جا رو، و علاج اين است. مرد زاهد گفت: «سبحان الله، لا اله الا الله»؛ بويزيد گفت: كافري اگر اين كلمه بگويد مؤمن ميشود، و تو به گفتن اين كلمه مشرك شدي. مرد گفت: چرا؟ بويزيد گفت: زيرا كه خويشتن را از انجام چنين عملي بزرگتر شمردي لاجرم مشرك گشتي، تو بزرگي نفس خويش را با اين كلمه گفتي، نه تعظيم خداي را. مرد گفت: اين كار را نتوانم كرد، چيزي ديگرم فرماي. گفت: علاج اين است كه گفتم. مرد گفت: نتوانم كرد. بويزيد گفت: نگفتم كه قبول نخواهي كرد. (26).
نويسنده گويد: حضرت امام محمد باقر عليهالسلام، به ثقه جليلالقدر جناب محمد بن مسلم، نظير اين عمل را تذكر فرموده بود كه در ذيل حالات محمد بن مسلم نقل شده است؛ اما بويزيد، دستور را شدتي بيشتر بخشيده كه مشروعيت آن جاي سؤال است.
نقل شده كه بويزيد در پس امام جماعتي نماز ميكرد. وقتي امام گفت: اي شيخ! تو كسبي نميكني و چيزي از كسي نميخواهي، پس از چه راه معاش خود را تأمين مينمايي؟ شيخ گفت: اينك نمازهايي كه با تو به جا آوردم بايد قضا كنم. گفت: چرا؟ گفت: نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند، روا نباشد. (27).
1) حيدر بن علي حسني آملي، عارف كامل ماهر، از علماي باطن و ظاهر، سيد الافاضل المتالهين، از سادات رفيع الدرجات آمل است؛ كه به عزم زيارت عتبات به عراق سفر كرد و در بغداد رحل اقامت افكند، و با شيخ فخر المحققين نجل جناب علامه حلي، و مولانا نصيرالدين كاشاني مشهور به حلي و ديگر علماء و عرفاي شيعه اماميه صحبت داشته. بيان سلسله خرقه و ارادت او در اول شرح فصوص مسمي به نص النصوص كه از جمله مصنفات اوست مذكو است. و او غير شرح مذكور مصنفات ديگري دارد، مانند: جامع الاسرار و تفاسير او بر قرآن مجيد و تفسير تأويلات و جامع الحقايق و كتاب الكشكول فيما جري علي آلالرسول و رساله رافعة الخلاف، در بيان آن كه توقف حضرت شاه ولايت در دفع خلفاي ثلاثه از جهت نبودن كمك و ياور بوده، و اين رساله را به اشاره فخرالمحققين نوشته، و چند رساله ديگر در امثله توحيد و امامت و اركان الي غير ذلك.
2) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 20 - روضات الجنات، ج 4، ص 154) به نقل از جامع الاسرار و منبع الانوار، ص 224).
3) تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 621.
4) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 20 - روضات الجنات، ج 4، ص 154) به نقل از «اربعين»، ص 476).
5) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 154.
6) شرح گلشن راز، شيخ محمد لاهيجي، ص 687 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
7) روضات الجنات، ج 4، ص 155.
8) مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، باب 1، فصل 5، ص 325 - اعيان الشيعه، ج 36، ص 343.
9) الطرائف، ص 520.
10) كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 249.
11) الكشكول، ج 1، ص 84.
12) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 22 - 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
13) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 22 - 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
14) نامه دانشوران، ح 4، ص 122.
15) الكشكول، ج 1، ص 86.
16) روضات الجنات، ج 4، ص 157.
17) نامه دانشوران، ج 4، ص 124) برگرفته از مجالس المؤمنين، ج 2، ص 23 - 22).
18) سروشان، در نسخه ديگر.
19) معجم البلدان، ج 2، ص 180.
20) روضات الجنات، ج 4، ص 156.
21) سورهي لقمان، آيهي 14.
22) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 130.
23) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 130.
24) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 133.
25) در شگفتم از حال كسي كه ميگويد ياد آوردم پرودگار خود را، و آيا مگر من فراموش ميكنمش تا به ياد آورم او را - از شراب دوستي حق جامهاي پي در پي نوشيدم، نه شراب تمام شد و نه من سيراب گشتم.
26) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 139 - نامه دانشوران، ج 4، ص 138.
27) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 145.
مفضل بن عمر ميگويد: منصور دوانقي به حسن بن زيد كه فرماندار او در مكه و مدينه بود، فرمان داد تا خانهي امام صادق عليهالسلام را به آتش بكشاند.
او اين مأموريت را انجام داد و خانهي آن حضرت، آتش گرفت بطوري كه درب خانه و دالان خانه، از آتش شعله ور گرديد.
آن حضرت روي آتش راه ميرفت بدون اينكه آتش بر آن حضرت اثري بگذارد، و ميفرمود: «من فرزند ريشههاي خير زمين هستم! من فرزند ابراهيم خليل ميباشم.» (1).
1) كافي.
«اثم» و «عدوان» دو واژهاي هستند كه در قرآن گاه به تنهايي (1)و گاه با هم ذكر شدهاند (2)اما در آن جاهايي كه با هم آمدهاند بعضي از مفسران احتمال دادهاند عطفي كه بين آنها است، عطف تفسير است؛ چرا كه اثم، يعني گناه و عدوان، و از حد گذشتن. بنابراين، هر اثمي عدوان هم هست. (3)
«الفرق بين الاثم و العدوان ان الاثم الجرم كائنا ما كان و العدوان الظلم» يعني فرق بين اثم و عدوان اين است كه ارتكاب هر جرمي را اثم ميگويند، اما عدوان به ظلم گفته ميشود. (تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 334).
برخي نيز احتمال دادهاند كه اگر عدوان پس از مادهي اثم بيايد به معناي گناه بياندازه است.امام صادق عليهالسلام در اين بخش از سخنان خود ميفرمايد «اثم» و «عدوان» را ترك كنيد؛ چرا كه اگر يك پا لغزيد پاي ديگر نيز به راحتي ميلغزد. انسان معصيت اول را با ترس و لرز انجام ميدهد، اما ارتكاب معصيت دوم و سوم راحتتر است و اگر هم چنان ادامه دهد كارش به جايي ميرسد كه هرگز از ارتكاب معصيت ناراحت نشود.
1) براي نمونه: فمن اضطر غير باغ و لا عاد فلا اثم عليه (بقره، آيه 173)؛ فمن تعجل في يومين فلا اثم عليه (بقره، آيه 203)؛ و من يفعل ذلك عدوانا و ظلما (نساء، آيه 30).
2) براي نمونه: و يتناجون بالاثم و العدوان و معصية الرسول (مجادله، آيه 8)؛ و تري كثيرا منهم يسارعون في الاثم و العدوان (مائده، آيه 62).
3) مرحوم طبرسي در تفسير آيه 62 از سورهي مائده آورده است:
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آن كه تكيه بر كردار دارد و آن كه بر گناهان گستاخ است، هيچ كدام اهل نجات نيستند.
و از معاوية بن وهب در حديثي نقل ميكند كه:
حضرت صادق عليهالسلام سوار بود؛ نزديك بازار پياده شد؛ سجدهاي طولاني كرد و سر برداشت. گفتم: نزديك بازار و در برابر مردم سجده ميكنيد؟! فرمود: احدي مرا نديد.
و أحسنوا الي أنفسكم ما استطعتم، فان أحسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان اسأتم فلها و جاملوا الناس (1)؛ تا ميتوانيد به يكديگر نيكي كنيد؛ زيرا هر چه خوبي كنيد به خود كردهايد و اگر بدي كنيد به خودتان بدي كردهايد.
در كتابهاي بلاغت، اصطلاحي به نام «تقابل جمعين» آمده است، يعني جمله ظهور در كل فرد داشته باشد، مثلا وقتي گفته ميشود «باع القوم دوابهم» معناي جمله اين است كه افراد قوم هر كدام به طور جداگانه حيوانات خود را فروختند، نه اين كه همه قوم تمام حيواناتشان را جمع كرده باشند، آن گاه در يك معامله همه را يك جا فروخته باشند.
فرمايش گرانبهاي امام عليهالسلام نيز در اين جا مصداق تقابل جمع است. به اين معنا كه منظورشان اين بوده است كه هر كدام از شيعيان بايد در حق نفس خويشتن نيكي نمايد، يعني من به نفس خود نيكي كنم، شما به نفس خود نيكي كنيد، و همين طور همه مردم.
امام عليهالسلام در اين بخش از سخنان خويش از شيعيان ميخواهند كه به خود نيكي كنند. اما منظور از احسان و نيكي چيست؟ شايد در ابتداي امر انسان تصور كند اين مطلب روشن است و نياز به گفتن ندارد. ولي امام در دنباله روايت آيهاي را ميخوانند كه تا حدودي منظور ايشان را از احسان روشن ميكند: «ان أحسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان أسأتم فلها (2)؛ اگر كار خوب انجام دهيد، در حق خود خوبي كردهايد و اگر كار بدي را مرتكب شديد، در حق خود بدي كردهايد». امام صادق عليهالسلام، قبل از ذكر اين آيه ميفرمايند هر اندازه ميتوانيد در حق خود خوبي كنيد و تعبير «ما استطعتم» را به كار ميبرند. در روايات و آيات دو كلمه «استطعت و شئت» از لحاظ معنا تفاوت دارند و در موارد مختلفي استعمال شدهاند. استطعت، ناظر به امر لازم و مهمي است و هر جا ذكر گردد، به اين معنا است كه تا هر قدر ميتواني انجام بده، يعني تا زماني كه يك كار لازم است بايد آن را انجام دهي. در قرآن كريم آمده است: «فاتقوا الله ما استطعتم (3)؛ تا جايي كه ميتوانيد تقواي الهي پيشه كنيد» يعني هر چقدر كه ميتوانيد تقوا داشته باشيد، مگر در جايي كه نميتوانيد، كه در آنجا ديگر استثناي منفصل است. و «و لله علي الناس حج البيت من استطاع (4)؛ حج اين خانه براي خدا بر كسي كه ميتواند واجب است» ولي در مقابل، «شئت» براي امور دلخواه و اختياري است؛ براي مثال شيخ در مكاسب روايتي از حضرت امير عليهالسلام نقل كرده است كه در آن ميفرمايند: «أخوك دينك فاحتط لدينك بما شئت (5)؛ برادر تو دين تو است پس هر چه ميتواني براي دين خود احتياط كن»، آبي كه مشتبه است و انسان نميداند پاك است يا جنس، بهتر است از آن پرهيز شود. بنابراين كلمه «شئت» متضمن امر لازم نيست، بلكه اگر در جايي ذكر شد نشان دهندهي آن است كه هر اندازه كه ميخواهي اين كار را انجام بده. در اين قسمت از رساله نيز از لفظ «استطعت» استفاده شده است كه متضمن امر لازم است. ناگفته نماند اين قانون در امور اقتضايي وجوب، و در امور غير اقتضايي استحباب را ميرساند. در هر صورت امام در اينجا نفرمودهاند: «ما شئتم»؛ يعني تا جايي كه دلتان ميخواهد به خود احسان كنيد، بلكه احسان به خويشتن را امري لازم دانستهايد كه در صورت امكان انسانها نبايد از آن دريغ ورزند و غافل بمانند.
حضرت براي روشن شدن بهتر كلام خويش، آيهاي از قرآن را شاهد آوردهاند كه نشان ميدهد هر كه نيكي كند در حقيقت به خود نيكي كرده است. روايتي از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «من به كسي احسان نكردهام و كسي در حق من بدي نكرده است». عرض شد: يا اميرمؤمنان، شما در طول عمر خويش به همه احسان كردهايد و افرادي نيز به شما اسائه ادب كردهاند. حضرت فرمودند: «هر چه احسان كردهام به خود كردهام، و هر كسي به من بدي كرده به خودش بدي كرده است».
انسان بايد باور داشته باشد هنگامي كه به ديگران كمك و نيكي ميكند در واقع به خودش نيكي كرده است. گر چه طرف مقابل از نيكي ما سودي ميبرد، اما سود بيشتري نصيب خود ما ميشود. در ظاهر آن كه از ما درس ميآموزد، عالم ميشود، آن كه از ما پول ميخواهد مشكلش حل ميشود، اما ثوابي كه در نامه اعمال ما ثبت ميگردد، به مراتب بيشتر از سودي است كه آنها از نيكي ما بردهاند. چرا كه در آخرت اين نيكيها خريدار دارد و به كار ميآيد، اما كاربرد پول فقط در اين دنياي فاني است. كسي كه در مقابل تندخويي برادر مؤمنش بردباري ميكند و شكيبايي از خود نشان ميدهد، به او احسان نكرده، بلكه به خويشتن احسان كرده است. بايد نيكي به ديگران در ما ملكه شود. بايد در تمام ادوار زندگي، در توانگري و تنگدستي، در گرفتاري و آساني، در شادي و اندوه، اين جمله در ذهن ما باشد: «و احسنوا الي انفسكم؛ به خود احسان كنيد». مراد حضرت از اين جمله اين نيست كه غذاي خوب بخوريد، پول بيشتري جمع كنيد، و يا خوب استراحت كنيد، بلكه ميفرمايد در مقابل بدي ديگران بردبار باشيد؛ چرا كه اين بردباري احسان به خودتان است. نقل شده است كه مرحوم آيتالله العظمي بروجردي قدس سره (6)زماني كه زعامت حوزه علميه با آن همه مسئوليتها و سختيها بر عهدهي ايشان بود فرموده بودند: «از اين كه از اول ماه تا آخر ماه از مردم پول بگيرم و قبضها را مهر كنم، دستانم خسته ميشود!» با اين كه ايشان با آن پول شهريه طلاب را ميدادند و قاعدتا بايد از وصول اين وجوه خوشحال ميشد؛ چرا كه اگر اين پولها نميرسيد بايد قرض ميكردند و با مشكل مواجه ميشدند. در عين حال فرموده بودند، پول دادن براي من آسانتر از پول گرفتن است. انسان وقتي پول را ميگيرد، مسئوليتي را پذيرفته است و وقتي آن پول را، البته با رعايت ضوابط، ميدهد از مسئوليت رهايي مييابد و بارش سبك ميشود.
1) متن نامه امام صادق(ع).
2) اسراء، آيه 7.
3) تغابن، آيه 16.
4) آل عمران، آيه 97.
5) وسائل الشيعه، ج 27، ص 167؛ بحارالانوار، ج 2، ص 258.
6) سيد محمد حسين طباطبائي بروجردي (1340 - 1252 ش) از جمله عالمان و مراجع بزرگ كم نظير عالم تشيع است كه در عمر با بركت خود بزرگترين و بيشترين خدمات را به اسلام و مسلمانان كرده است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مردم كانها و معادني هستند، مانند طلا و نقره.
و از خشاب نقل ميكند كه حضرت صادق عليهالسلام فرمود:
به خدا قسم! ديگر خلافت نه به كسان ابوبكر و عمر بر ميگردد و نه به كسان بنياميه؛ و نه هرگز به اولاد طلحه و زبير خواهد رسيد. زيرا اينها قرآن را دور افكندند و سنتهاي پيامبر صلي الله عليه و آله را ضايع نمودند و احكام خدا را تغيير دادند.
اختلافي كه بين مذهب اماميه با مذاهب اربعه هست زياد نيست نهايت اختلاف اساسي است كه بازگشت به امر خلافت منصوص مينمايد و مقدسي در احسن التقاسيم اختلافات مذاهب اربعه را نقل كرده است چنين ميگويد:
اعلم ان الناس قد عدلوا عن مذهب ابيحنيفة في اربع، صلوة العيدين الابز بيد و صدقة النخيل و توجيه الميت عند الموت و التزام الاضحيه.
مذهب ابوحنيفه موارد اختلاف و لغزش خيلي داشت كه پيروان اين چهار عدول كردند درباره اين چهار چيز كه نماز عيدين و صدقه نخلها و روبرو نمودن مرده و التزام كشتار باشد. و باز ميگويد:
و عدلوا عن مذهب مالك في اربع الصلوة قدام الامام الا بالمغرب و يوم الجمعه بمصر و في اكل لحوم الكلاب الا بمدينتين بالمغرب تباع جهرا تطرح في عرائس مصر و يثرب سرا و في الخروج من الصلوة بتسليمة واحده
پيروان مالك هم از قوانين او عدول كردند نماز مقدم بر امام مگر در نماز مغرب و روز جمعه به مصر و خوردن گوشت سگها در مغرب آشكارا و در دو مدينهسرا و در خروج از نماز به يك سلام دادن.
و عدلوا عن مذهب الشافعي في اربع الجهر بالبسمله الا بالمشرق في مساجد اصحابه و كذلك القنوت بالفجر و في احتضار النيه في تكبيرة افتتاح و في ترك القنوت في الوتر.
پيروان شافعي هم در بلند گفتن بسم الله و قنوت نماز صبح و احتضار نيت در تكبيرة الاحرام و ترك قنوت نماز وتر انحراف جستند.
و عدلوا عن مذهب داود في اربع تزويج ما فوق الاربع و اعطاء الاثنين النصف و لا صلوة لجار المسجد في المسجد و في مسئلة العول
پيروان داود هم در چهار چيز عدول نمودند زن بيش از چهار گرفتن و نصف ارث به زن دادن و نماز براي كساني كه همسايه مسجد هستند بايد در مسجد بخوانند و در مسئله عول كه از مسائل ارث است.
و عدلوا عن اصحاب الحديث في اربع المتعه في الحج و المسح علي العمامه و ترك التيمم في الرمل و انتفاء الوضوء في القهقهه
و پيروان اصحاب حديث و اخباريين هم در باب متعه و حج و مسح بر عمامه و ترك تيمم در شن و بطلان وضوء در قهقهه از احكام ادعدول كردهاند
و عدلوا عن مذهب الشيعه في اربعه المتعه و وقوع طلاق الثلاث واحده و المسح علي الرجلين و الحيله في الاذان.
مسلمين از پيروان مذهب امام در متعه و سه طلاق در محل واحد و مسح بر پاها و تغيير كلمه حي علي خيرالعمل انحراف يافتند بعدا شرح خواهيم داد.
وليد بن صبيح ميگويد: شبي نزد امام صادق عليهالسلام بوديم كه درب خانه زده شد. حضرت به كنيز خود فرمود: «ببين كيست؟»
كنيز بيرون رفت و بعد آمد و گفت: «عمويتان عبدالله بن علي است.»
حضرت فرمود: «داخل شود.» و به ما هم فرمود كه به اطاق ديگري برويم. ما به اطاق ديگري رفتيم. وقتي كه او وارد شد ما متوجه شديم، او رو به امام صادق عليهالسلام نمود و هر چه از دهانش ميآمد به ايشان گفت و رفت.
سپس ما نيز بيرون آمديم. پس حضرت، از همان جايي كه سخنش را قطع كرده بود، دوباره شروع به صحبت نمود.
يكي از ما گفت: «او با شما رفتاري كرد كه گمان نميكرديم كسي بتواند با شما آنگونه رفتار كند. نزديك بود بيرون بياييم و او را بزنيم.»
حضرت فرمود: «آرام باشيد و ميان كار ما داخل نشويد.»
پاسي از شب كه گذشت باز درب كوبيده شد. حضرت به كنيز خود گفت: «ببين كيست؟» كنيز رفت و برگشت و گفت، «عمويت عبدالله بن علي است.»
امام صادق عليهالسلام به ما فرمود: «به جايي كه بوديد برگرديد.»
بعد به او اجازهي دخول داد. پس عمويش با ناله وارد شد و ميگفت: «اي پسر برادر! مرا ببخش، خداوند ترا ببخشد. از من بگذر، خدا از تو بگذرد.»
فرمود: «خدا ترا ببخشد اي عمو! چه چيزي ترا به اين كار واداشته است؟»
او گفت: «وقتي كه به رختخواب خود رفتم، دو مرد سياه و بد هيبت آمدند و مرا بستند. يكي به ديگري گفت: او را به جانب آتش ببر. او نيز مرا بسوي آتش ميبرد كه از مقابل رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم گذشتم.
گفتم:اي رسول خدا!نميبيني با من چه ميكنند؟ حضرت رسول صلي الله عليه و اله و سلم فرمود: مگر تو نبودي كه به فرزندم آن چيزها را گفتي؟!گفتم: يا رسولالله!ديگر اين كار را نميكنم. پس دستور داد مرا رها كردند و هماكنون، درد بندها را احساس ميكنم.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «وصيت بكن.»
گفت: «به چه وصيت بكنم؟ مالي ندارم و عيالمند و مقروض نيز ميباشم.»
حضرت فرمود: «قرض تو به عهده من و خانوادهات نيز با خانوادهي من خواهند بود. پس وصيت كن.»
پس هنوز ما از مدينه خارج نشده بوديم كه او مرد و حضرت قرضش را داد و خرج خانوادهاش را نيز تقبل كرد و دختر او را به ازدواج پسر خود در آورد. (1).
1) بحارالانوار ج 46.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: به شما سفارش ميكنم پرهيزكار باشيد و با ارتكاب گناه، مردم را بر خود مسلط نكنيد و خويشتن را دچار ذلت و خواري ننمائيد.
حسن بن سعيد از عبدالعزيز روايت ميكند كه گفت: من به جعفر بن محمد عليهالسلام اعتقاد خدايي داشتم. روزي به مجلس آن حضرت رفتم، فرمود: اي عبدالعزيز ابريق بياور كه اراده طهارت كردن دارم. چون آب حاضر كردم، حضرت به درون مستراح رفت و به قضاء حاجت مشغول شد. من با خود گفتم كه اين شخص به قضاي حاجت ميرود. از آن اعتقاد منحرف شدم. چون آن حضرت بيرون آمد فرمود: اي عبدالعزيز آن مقدار بار بر روي بنا بايد گذاشت كه طاقت آن را داشته باشد. تا آن بنا ويران نشود. به تحقيق ما بندهها هستيم كه خلق شدهايم از براي عبادت حق جل شأنه.
«كوه از خوابي سنگين پر بود.
دير ميگذشت.
خوابش بخار شد.» (1).
در جست و جوي نشانهيي بودم؛ نشاني از آن بينشان، كه كوهها فريادش ميكردند و چشمهايش به باران ميمانست. مثل كوهها، تنها بوديم؛ ميان مكه و مدينه. با خود ميگفتم:
«در دلم آنچه نهان است، بگويم، يا نه؟»
كمي ميترسيدم، اما سرانجام پرسيدم:
بيدرنگ فرمود:
به انگشتش نگاه كردم. كوه، به ما نزديك ميشد! (2).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: انسان اگر دين داشته باشد حرامي را مرتكب نميشود و از معصيت به دور است.
و از مرازم نقل شده كه گفت:
به حضرت صادق عليهالسلام گفتم: ارادهي عمره دارم، به من نصيحتي بفرما، فرمود: از خدا بترس و تعجيل نكن. گفتم: نصيحتي بفرما؛ ديگر چيزي نفرمود. من از مدينه خارج شدم، در راه با مردي شامي ملاقات كردم كه عزم مكه داشت؛ با من رفاقت كرد. سفرهي نانم را بيرون آوردم؛ او هم سفرهاش را بيرون آورد و مشغول غذا خوردن شديم. شامي سخن از بصريان به ميان آورد و به آنها ناسزا گفت. سپس به اهل كوفه هم بدگويي كرد؛ آن گاه نام حضرت صادق عليهالسلام را برد و حرفهاي ناشايسته زد. من خواستم دست بلند كنم و بيني او را خرد كنم و گاهي به فكر كشتن او ميافتادم، ولي سخن حضرت صادق عليهالسلام را به ياد آوردم كه فرمود:
از خدا بترس و شتاب نكن. با اين كه ناملايماتي از او ميشنيدم، از دستور آن حضرت سرپيچي نكردم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: چهار چيز از چهار چيز سير نميشود: زمين از باران، چشم از نظر كردن و همسر خوب از همسر شايسته و دانشمند از تحصيل دانش.
و از سليمان بن خالد در حديثي نقل ميكند كه:
ابوعبدالله بلخي همراه حضرت صادق عليهالسلام بود؛ آن حضرت به درخت خرماي بيثمري رسيد؛ فرمود: اي نخل مطيع خدا از آن چه خدا در تو قرار داده به ما اطعام كن؛ پس انواعي از خرما براي ما ريخت و خورديم تا كاملا سير شديم. بلخي گفت: اين سنت و روشي در شما است مانند سنت حضرت مريم كه درخت بر او خرما باريد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اگر خدا براي بندهاش خير بخواهد، دلي متوجه به خدا به او ميدهد و توفيق خواستار شدن زوجهي صالحه و شايسته.
و از عبدالله بن ابيبكر بن محمد در حديثي طولاني نقل ميكند كه گفت:
شنيدم كه كنيز همسايهام ميخواند و ميزند؛ ساعتي ايستاده و گوش كردم، سپس رفتم. هنگام شب خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم، هنگامي كه با من روبرو شد فرمود: از غنا بپرهيزيد، از غنا بپرهيزيد؛ از گفتار باطل بپرهيزيد. پس من فهميدم كه منظور حضرت من هستم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: براي ياري، بردباري كافي است، هر گاه بردبار هم نيستي به بردباري تظاهر كن.
و از سماعة نقل ميكند كه ميگفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم. بيمقدمه فرمود: اين چه گفتگويي بود كه در راه ميان تو و ساربانت واقع شد؟ بپرهيز از اين كه فحاش، يا فرياد زن، يا لعنت كن باشي؛ گفتم: به خدا! اين جريان اتفاق افتاد، ولي سببش اين بود كه به من ظلم ميكرد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: به وسيلهي كمك كردن به برادران ديني به خدا نزديكي جوئيد.
و از داوود رقي نقل ميكند كه گفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام نشسته بودم و حضرت بدون سابقه فرمود: اي داوود! روز پنجشنبه اعمال شما را بر من عرضه داشتند، از جمله در اعمال تو صله و احساني بود كه با پسر عمويت: فلان كرده بودي و از آن مسرور شدم و دانستم كه اين پيوند تو با او زودتر عمرش را كوتاه و فاني ميكند.
داوود گفت: من پسر عمويي داشتم، ناصبي و پليد بود. خبردار شدم كه خود و عائلهاش به سختي به سر ميبرند؛ قبل از حركت براي مكه، مخارجي براي آنها حواله دادم و چون به مدينه رسيدم، حضرت صادق عليهالسلام از آن خبر داد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: انتقام گرفتن از كساني كه در زندگي تنگ و سخت هستند خيلي بد است.
و از ابوكهمس نقل ميكند كه گفت:
در مدينه در خانهاي منزل كرده بودم كه كنيزكي در آن خانه بود و من از او خوشم ميآمد. شبي چون به خانه برگشتم؛ در زدم، كنيزك در را باز كرد. دست دراز كرده و پستان او را گرفتم. فردا هنگامي كه به حضور حضرت صادق عليهالسلام مشرف شدم، حضرت فرمود:
اي ابوكهمس! از آن كاري كه ديشب كردي توبه كن.
«نه! نميتوانم باور كنم! مگر چنين چيزي امكان دارد؟»
مرد، در انديشه فرو رفت. برايش سخت بود، كسي در حضورش، زبان به ملامت محبوبش بگشايد. گهگاه در هر كوي و برزني نيز اين سخن بر لبان مردمان ميرفت كه: امام عليهالسلام املاكي فراوان دارد! (1).
ديگر طاقت نداشت. به سراغ حضرتش شتافت و پرسيد:
و پيشواي پاكان و راستان، لب به سخن گشود:
سپس مزد كارگران را ميپردازم و باقي مانده را، ميان مستمندان مدينه تقسيم ميكنم... با وجود اين، چهارصد دينار ميماند! (2).
مرد، كه از همروزگاران امام بود، سر به زير افكند و هيچ نگفت. وقتي ميرفت، با خود ميانديشيد: كاشكي ما نيز صادق بوديم. اين، تنها آرزويش بود. (3).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: شستن ظرفها و جارو كردن آستانه خانه، باعث جلب رزق است.
و نقل شده در حديث علي است كه حضرت صادق عليهالسلام به او فرمود:
ميداني كه سيصد درهم در منزلت گذاشتي؟ گفتي: وقتي كه برگردم آنها را به دينار تبديل ميكنم و براي محمد بن عبدالله دعبلي ميفرستم؛ و علي به حضرت عرض كرد: به خدا! از هر چه در خانه داشتم خبر دادي.
مرحوم قطب الدين راوندي و ديگر بزرگان حكايت كنند:
روزي حمّاد بن عيسي به حضور مبارك امام جعفر صادق عليه السلام وارد شد و از آن حضرت تقاضا نمود تا برايش دعا نمايد، كه خداوند چندين مرتبه سفر حجّ، باغي مناسب و سرسبز، خانه اي نيك و وسيع، همسري زيبا و خوش نام؛ و از خانواده اي خوب، همچنين فرزنداني متديّن و نيكوكار نصيب و روزي او گرداند.
امام صادق عليه السلام چنين دعا نمود:
خداوندا! پنجاه مرحله سفر حجّ، باغي مناسب، خانه اي نيك، همسري خوب؛ و از خانواده اي بزرگوار، فرزنداني نيكوكار و فهيم، روزيِ حمّاد بن عيسي گردان.
يكي از دوستان حمّاد كه در آن مجلس دعا حضور داشت، گويد: پس از گذشت چند سالي، به شهر بصره رفتم؛ و ميهمان حمّاد بن عيسي شدم.
حمّاد گفت: آيا به ياد مي آوري آن روزي را كه امام جعفر صادق عليه السلام براي من دعا كرد؟
گفتم: بلي.
گفت: من تاكنون چهل و هشت مرتبه حجّ انجام داده ام؛ و اين خانه اي را كه مي بيني، در شهر بصره نظير و مانندي ندارد، نيز باغي دارم كه از هر جهت بهترين باغ ها است، همسري پاك و نجيب دارم، كه از محترم ترين خانواده ها مي باشد؛ و اين هم فرزندانم مي باشند، كه مؤدّب و متديّن هستند؛ و همه اين ها از بركت دعاي امام جعفر صادق عليه السلام است.
همين شخص در ادامه داستان گويد: حمّاد پس از پايان پنجاهمين مراسم حجّ، نيز براي سفر پنجاه و يكمين بار عازم مكّه معظّمه شد؛ و چون به جُحْفِه رسيد، خواست كه احرام ببندد، ناگهان سيل آمد و حمّاد را با خود برد و همراهانش جنازه او را نجات دادند.
و به همين جهت، حمّاد به عنوان غريق جُحْفِه معروف شد. (1).
1) الخرايج والجرايح: ص 200، بحارالانوار: ج 47 ص 116 ح 153.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: بهترين و محبوبترين برادران من كسي است كه عيوب مرا به من اهداء كند و نقايصم را تذكر دهد.
ليث بن سعيد روايت ميكند كه در سال صد و سيزدهم از هجرت من به زيارت خانه خدا رفتم. چون به مكه معظمه رسيدم، بعد از نماز عصر بالاي كوه ابوقبيس رفتم، ديدم كه مردي بر بالاي آن كوه نشسته و مشغول خواندن دعا بود و در دعا لفظ يا رب يا رب را مكرر ميفرمود تا آن كه نفس او منقطع ميشد. سپس لفظ يا الله يا الله را مكرر ميفرمود تا آن كه نفس او منقطع ميشد. پس لفظ يا حي يا حي را ميگفت تا آن كه نفس او منقطع ميشد. پس لفظ يا رحيم يا رحيم را ميگفت تا آن كه نفس او قطع ميگرديد. پس لفظ يا ارحم الراحمين را هفت نوبت فرمودند: نفس آن حضرت منقطع شد.
بعد از آن گفت: اللهم اني اشتهي من هذا العنب فاطعمنيه اللهم و أن تردي قد اخلقا.
يعني بار خدايا! به انگور رغبت دارم و ميخواهم كه مرا انگور بخوراني. خدايا! بردها و جامههاي من كهنه شده است. ليث گويد كه هنوز كلام آن شخص تمام نشده بود كه ديدم زنبيلي پر از انگور پيش او حاضر گرديد و در آن فصل در تمام زمين انگور وجود نداشت.
پس ديدم دو جامه از برد تازي بسيار نيكو نيز جلوي او حاضر گرديد. چون آن شخص اراده كرد كه انگور ميل فرمايد به خدمت او عرض كردم كه من شريك توام فرمود: از چه راه؟ گفتم: به اين خاطر كه تو دعا ميكردي و من آمين ميگفتم. پس فرمود: پيش بيا و انگور بخور و چيزي را پنهان نكن. من جلو رفتم و از آن انگور سير خوردم و هرگز در مدت عمر مثل آن انگور نخورده بودم و آن انگور اصلا دانه نداشت. هر چه از آن انگور خورديم، از آن چه در زنبيل، بود هيچ كم نشد. بعد آن شخص فرمود: يكي از اين دو جامه را نيز بردار. در جواب گفتم: من به اين جامهها نيازي ندارم. فرمود: پس به كناري پنهان شو تا من جامهها را بپوشم. من به كناري رفتم. او جامهها را پوشيد و راهي مكه گرديد و من پشت سرش ميرفتم تا اين كه به مكاني رسيد، مردي به خدمت او آمد و از او جامه خواست. ايشان هم جامههاي كهنه را به وي عطا فرمود. من از پشت سر آن فقير رفتم و از او پرسيدم اين شخص چه كسي بود كه اين جامه را به تو عطا فرمود؟ گفت: او امام جعفرالصادق عليهالسلام بود. ليث گويد: من بعد از شنيدن اين سخن، پشت سر آن حضرت به راه افتادم تا شايد چند سخن از آن حضرت بشنوم ولي هر چه سعي كردم ايشان را نيافتم.
شخصي براي بنده با آب و تاب چگونگي برآورده شدن حاجتش را تعريف ميكرد. ميگفت: روزي حاجتي داشتم و توسلي انجام دادم، فورا حاجتم برآورده شد. او از اين ماجرا كه سالها پيش اتفاق افتاده بود ابراز خوشحالي ميكرد. زود برآورده شدن حاجت بسيار خوب است. ولي بسياري از بزرگان، ترس اين را داشتند كه مبادا استجابت سريع دعايشان به معني استدراج باشد. ذكر حكايتي در اين باب خالي از لطف نيست.
يكي از اصحاب امام صادق عليهالسلام، خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يابن رسول الله، دعا كردم كه خدا به من خانهاي بدهد، فورا خانهدار شدم؛ دعا كردم خدا به من هزار درهم بدهد، هزار درهم به دستم رسيد (هزار درهم در آن روزگار پول هنگفتي بوده و ارزش آن معادل پنج حج نيابتي بوده است. يك حج نيابتي دويست درهم بوده است)؛ دعا كردم، خدا به من خادم بدهد صاحب خادم و عبد شدم. عرض كرد: يابن رسول الله، ميترسم اين چيزها را كه خداوند به من داده است از باب استدراج باشد. در عربي به پله «درج» ميگويند. در روايات آمده است كه اگر خدا كسي را دوست نداشته باشد و نخواهد در آخرت او را با اوليا و صالحان همنشين نمايد، او را استدراج ميكند؛ يعني پله پله او را به بدي ميرساند. البته نه اين كه اجبارا او را بد كند، بلكه اسباب آن را در اختيارش قرار ميدهد، و آن شخص آهسته آهسته بد ميشود.
از اين رو اولياي الهي وقتي حاجاتشان برآورده ميشد ميترسيدند كه مبادا خداوند آنها را به استدراج مبتلا كرده باشد.
حضرت امام صادق عليهالسلام به آن شخص فرمودند: حال كه ميترسي مستدرج باشي چه كار ميكني؟ عرض كرد: يابن رسول الله، خدا را شكر ميكنم كه محتاج كسي نيستم و مشكلي ندارم. حضرت فرمودند: آن خانه و پول كوچكتر از اين «الحمدلله» است كه تو ميگويي انسان در زندگي بايد هميشه به فكر آن چيزهايي باشد كه دارد، نه چيزهايي كه ندارد. هميشه با خودش بگويد: «الحمدلله» كه من نعمتهاي فراواني در اختيار دارم، نه اين كه به فكر آن باشد كه فلاني چيزي دارد كه من ندارم؛ چرا كه حاجات اخروي بسيار بيشتر از حاجات دنيايي است. به راستي اگر اقوال و افعال معصومين عليهمالسلام، نبود، انسان راه به جايي نميبرد. سرنخ تمام خوبيها گفتار و كردار ائمه عليهمالسلام است و همه خوبيها نيز از آنها سرچشمه ميگيرد.
دراج، نام پرندهاي است
جابر ميگويد: در خدمت امام صادق عليهالسلام بودم، پس با آن حضرت بيرون شديم، در راه ديديم كه مردي بزغالهاي را خوابانده است كه ذبح كند.
آن بزغاله چون امام صادق عليهالسلام را ديد صيحهاي كشيد.
حضرت به آن فرمود: «قيمت اين بزغاله چند است؟»
او گفت: «چهار درهم.»
حضرت از كيسه خود چهار درهم بيرون آورد و به او داد و فرمود: «بزغاله را به حال خودش رها كن.»
پس گذشتيم، ناگاه بر خورديم به شاهيني كه عقب دراجي را گرفته تا آن را صيد كند. آن دراج صيحه كشيد. امام صادق عليهالسلام با آستين خود به آن شاهين اشاره كرد و آن شاهين از صيد دراج گذشت و برگشت.
من گفتم: «من از شما امر عجيبي ديدم.»
حضرت فرمود: بلي! همانا آن بزغاله كه آن شخص او را خوابانده بود تا ذبح كند چون نظرش به من افتاد گفت: طلب ميكنم از خدا و از شما اهلبيت كه مرا از كشتن رهائي دهيد، و دراج نيز همين را گفت، و اگر شيعيان استقامت داشتند هر آينه به شما زبان حيوانات را ميشنوانديم.» (1).
1) خرايج.
اسحاق بن جعفر بن محمد الصادق به روايت علماي ما مردي دانشمند و زاهد بود.
از وي احاديث و آثار گرانبهائي روايت شده است.
اين اسحاق به امامت برادر گراميش موسي بن جعفر صلوات الله عليه ايمان داشت.
اسحاق را مؤمن ميناميدند.
وي از جانب مادر نيز با امام موسي برادر تني بود.
مادر اين دو پسر حميدهي بربريه بود.
اسحاق مردي مؤمن و اهل فضل و صلاح و تقوا و كوشش در عبادت بود افراد زيادي از او نقل حديث و آثار نمودهاند و يكي از راويان او به نام «ابن كاسب» هنگامي كه ميخواهد چيزي از او نقل كند ميگويد: «آن شخصيت مورد اعتماد و پسنديده، اسحاق بن جعفر عليهالسلام چنين گفت.»
اسحاق از كساني بود كه بعد از رحلت امام صادق عليهالسلام امامت برادر خود، موسي بن جعفر عليهالسلام را پذيرفت و از جانب پدر خود امام صادق عليهالسلام، امامت موسي بن جعفر را نقل نمود. همان گونه كه برادرش، علي بن جعفر، نيز امامت موسي بن جعفر عليهالسلام را از پدر خود نقل نموده است. آري اين دو برادر بين مردم داراي فضل و تقوايي بودند كه احدي دربارهي آنان شبهه و اختلافي نداشت. (1).
اسحاق بن جعفر از جمله شاهدان وصيت نامه امام كاظم دربارهي امامت حضرت رضا عليه السلام نيز ميباشد و از نشانههاي فضيلت و تقواي او اين است كه از امامت حضرت رضا عليهالسلام دفاع نموده؛ زيرا پس از رحلت حضرت كاظم عليه السلام، فرزندان آن حضرت وصيت نامهي پدر خود، موسي بن جعفر، را همراه برادر خود، امام رضا عليهالسلام، نزد قاضي بردند و بر ولايت او نسبت به خودشان اعتراف نمودند و عباس بن موسي به قاضي گفت:
در پايان اين وصيت نامه گنجي از طلا نهفته است و پدر ما ميخواسته كه آن محفوظ بماند و تنها به برادر ما علي بن موسي عليهالسلام منتقل شود و پدر ما همهي امور ما را در اختيار او قرار داده و ما را عيال او محسوب نموده است و اگر من قصد خودداري و حفظ اسرار را نداشتم، مقابل همهي اينها خبر مهمي را به تو ميدادم. پس ابراهيم بن محمد بن اسماعيل بن جعفر برخاست و به عباس بن جعفر گفت: اگر چنين خبري را بدهي [يعني تصريح به امامت علي بن موسي الرضا عليهالسلام كني] به خدا سوگند! ما آن را از تو نخواهيم پذيرفت و تصديق نخواهيم نمود و تو نزد ما سرافكنده و مورد سرزنش قرار خواهي گرفت. ما تو را به كذب و دروغگويي در خردسالي و بزرگسالي معرفي خواهيم نمود و اگر در وجود تو خيري ميبود؛ پدر تو كه به ظاهر و باطن تو آگاه بود، تو را معرفي مينمود در حالي كه او تو را نسبت به دو دانهي خرما نيز امين نميدانست. پس [با شنيدن اين سخنان] عموي او اسحاق بن جعفر [خشمناك گرديد] و گريبان او را گرفت و گفت: تو مرد سفيه و ضعيف و احمقي هستي كه ديروز آن گونه [با امام صادق عليهالسلام] عمل نمودي و امروز نيز چنين ميگويي. پس همهي مردم سخنان اسحاق را تأييد نمودند [و ابراهيم محكوم گرديد] (2).
كساني كه از اسحاق روايت نمودهاند - غير از ابن كاسب و ابن عيينه - بكر بن محمد ازدي و يعقوب بن جعفر جعفري و عبدالله بن ابراهيم جعفري و وشا (3)ميباشند كه همگي از راستگويان و افراد مورد اعتماد بودهاند.
اسحاق بن عمار از اصحاب حضرت صادق و موسي بن جعفر عليهماالسلام و ثقهاي جليلالقدر است. او و برادرانش: يونس، قيس، اسماعيل، و يوسف، بيت جليلي از شيعه ميباشند؛ و فرزندان برادرش: اسماعيل، علي، و بشير از روات حديثند. امام صادق عليهالسلام هر وقت اسحاق و اسماعيل را ميديد، ميفرمود: «و قد يجمعهما لاقوام»، حق تعالي گاهي دنيا و آخرت را براي بعضي جمع مينمايد (1)و اين بدان جهت بود كه اسحاق مردي ثروتمند بود و به مردم رسيدگي ميكرد. تا آنكه مال و ثروتش زياد گشت. درباني بر در خانه گذاشت كه مستمندان شيعه را بر گرداند.
اسحاق ميگويد: همان سال به مكه مشرف شدم و بر امام صادق عليهالسلام وارد شدم و سلام عرض كردم. حضرت جوابم را از روي گرفتگي خاطر و سنگيني داد. گفتم: فدايت شوم، چه باعث شده كه از من گرفته هستيد و چه چيز لطف شما را نسبت به من تغيير داده؟ فرمود: همان چيزي كه باعث تغيير عقيده تو درباره مؤمنين شده است.
عرض كردم: به خدا سوگند، حق آنان و حقيقت اعتقادشان را ميدانم ولي از آن ترس دارم كه مشهور به انفاق شوم و بر من هجوم آورند. در جوابم فرمود: مگر نميداني هرگاه دو مؤمن با يكديگر ملاقات كرده و مصافحه نمايد، به ميان دو انگشت آنان، صد رحمت از خدا روي ميآورد كه نود و نه رحمت از آن صد رحمت، متعلق است به آن يكي كه برادر ديني خود را بيشتر دوست ميدارد. اگر از فرط علاقه يكديگر راببوسند به آنان از آسمان خطاب ميشود كه گناهان شما آمرزيده شد. وقتي با هم به راز دل مينشينند ملائكه موكل بر آنان و كاتبان كرام به يكديگر ميگويند: از اين دو مؤمن دورشويم، شايد با هم سخني دارند كه خداوند نميخواهد ما از راز دل آنان مطلع گرديم.
سخن حضرت به اينجا كه رسيد، عرض كردم: ممكن است ملائكه كاتب كه سخن آنان را ميشنوند دور شوند، در نتيجه گفتارشان را نشنوند و ننويسند، با اينكه خداوند ميفرمايد: «ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد» (2)- تلفظ نميكند به سخني مگر آنكه رقيب عتيد (مراقب مهيا) براي ضبط آن آماده است -؟
از شنيدن سخن من حضرت صادق عليهالسلام لحظهاي سر به زير انداخت، آن گاه سر برداشته در حالي كه قطرات اشك از ديدگانش فروميريخت، فرمود: اسحاق! اگر ملائكه نويسنده، نشنوند و ننويسند، خداوند عالم دانا به اسرار و پنهانهاست، او ميشنود و ميداند. «يا اسحق خف الله كانك تراه فان شككت في انه يراك فقد كفرت و ان تيقنت انه يراك ثم برزت له بالمعصية فقد جعلته من اهون الناظرين عليك» -اي اسحاق! از خدا چنان بترس مثل اينك او را ميبيني (و اگر تو او را نميبيني او تو را ميبيند) و اگر شك كني كه آيا او تو را ميبيند كافر شدهاي و در صورتي كه يقين داشته باشي كه خدا تو را ميبيند و سپس مرتكب گناه شوي پس او را از پستترين ناظران بر خودت قرار دادهاي- (3).
نويسنده گويد: در اين روايت چون امام صادق عليهالسلام به اسحاق بن عمار دستور ميدهد كه از خدا بترسد و او را هميشه حاضر بداند، لازم ميدانم به مقداري كه با وضع كتاب متناسب باشد، راجع به خوف و اثرات آن و اينكه منشأ آن چيست بحث كنم.
اسحاق بن عمار از اصحاب حضرت صادق و موسي بن جعفر عليهماالسلام و ثقهاي جليلالقدر است. او و برادرانش: يونس، قيس، اسماعيل، و يوسف، بيت جليلي از شيعه ميباشند؛ و فرزندان برادرش: اسماعيل، علي، و بشير از روات حديثند. امام صادق عليهالسلام هر وقت اسحاق و اسماعيل را ميديد، ميفرمود: «و قد يجمعهما لاقوام»، حق تعالي گاهي دنيا و آخرت را براي بعضي جمع مينمايد (1)و اين بدان جهت بود كه اسحاق مردي ثروتمند بود و به مردم رسيدگي ميكرد. تا آنكه مال و ثروتش زياد گشت. درباني بر در خانه گذاشت كه مستمندان شيعه را بر گرداند.
اسحاق ميگويد: همان سال به مكه مشرف شدم و بر امام صادق عليهالسلام وارد شدم و سلام عرض كردم. حضرت جوابم را از روي گرفتگي خاطر و سنگيني داد. گفتم: فدايت شوم، چه باعث شده كه از من گرفته هستيد و چه چيز لطف شما را نسبت به من تغيير داده؟ فرمود: همان چيزي كه باعث تغيير عقيده تو درباره مؤمنين شده است.
عرض كردم: به خدا سوگند، حق آنان و حقيقت اعتقادشان را ميدانم ولي از آن ترس دارم كه مشهور به انفاق شوم و بر من هجوم آورند. در جوابم فرمود: مگر نميداني هرگاه دو مؤمن با يكديگر ملاقات كرده و مصافحه نمايد، به ميان دو انگشت آنان، صد رحمت از خدا روي ميآورد كه نود و نه رحمت از آن صد رحمت، متعلق است به آن يكي كه برادر ديني خود را بيشتر دوست ميدارد. اگر از فرط علاقه يكديگر راببوسند به آنان از آسمان خطاب ميشود كه گناهان شما آمرزيده شد. وقتي با هم به راز دل مينشينند ملائكه موكل بر آنان و كاتبان كرام به يكديگر ميگويند: از اين دو مؤمن دورشويم، شايد با هم سخني دارند كه خداوند نميخواهد ما از راز دل آنان مطلع گرديم.
سخن حضرت به اينجا كه رسيد، عرض كردم: ممكن است ملائكه كاتب كه سخن آنان را ميشنوند دور شوند، در نتيجه گفتارشان را نشنوند و ننويسند، با اينكه خداوند ميفرمايد: «ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد» (2)- تلفظ نميكند به سخني مگر آنكه رقيب عتيد (مراقب مهيا) براي ضبط آن آماده است -؟
از شنيدن سخن من حضرت صادق عليهالسلام لحظهاي سر به زير انداخت، آن گاه سر برداشته در حالي كه قطرات اشك از ديدگانش فروميريخت، فرمود: اسحاق! اگر ملائكه نويسنده، نشنوند و ننويسند، خداوند عالم دانا به اسرار و پنهانهاست، او ميشنود و ميداند. «يا اسحق خف الله كانك تراه فان شككت في انه يراك فقد كفرت و ان تيقنت انه يراك ثم برزت له بالمعصية فقد جعلته من اهون الناظرين عليك» -اي اسحاق! از خدا چنان بترس مثل اينك او را ميبيني (و اگر تو او را نميبيني او تو را ميبيند) و اگر شك كني كه آيا او تو را ميبيند كافر شدهاي و در صورتي كه يقين داشته باشي كه خدا تو را ميبيند و سپس مرتكب گناه شوي پس او را از پستترين ناظران بر خودت قرار دادهاي- (3).
نويسنده گويد: در اين روايت چون امام صادق عليهالسلام به اسحاق بن عمار دستور ميدهد كه از خدا بترسد و او را هميشه حاضر بداند، لازم ميدانم به مقداري كه با وضع كتاب متناسب باشد، راجع به خوف و اثرات آن و اينكه منشأ آن چيست بحث كنم.
عثمان بن مظعون (1)يكي از اصحاب شايسته پيامبر بود كه امروزه قبر او در قبرستان بقيع زيارتگاه است.
عثمان ماجراي اسلام آوردن خود را چنين تعريف ميكند: «در مكه بودم. روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مرا ديدند و به من فرمودند: عثمان نميخواهي ايمان بياوري؟ گفتم: نه. روز ديگر رسول خدا همان جمله را تكرار فرمودند و هم چنان جواب منفي دادم. چندين بار اين كار رسول خدا تكرار شد، تا اين كه روزي نزد ابوطالب رفتم و گفتم: اين برادر زادهات دست بردار نيست. آن قدر به من گفت ايمان بياور كه ديگر خجالت ميكشم. ابوطالب به من گفت: عثمان، او سعادت دنيا و آخرت را به تو پيشنهاد كرده است».
ايمان عثمان بن مظعون ابتدا از روي شرم و حيا بود، اما كم كم ايمان در او مستقر شد و از جملهي اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گرديد و به جايي رسيد كه پيامبر اكرم بعد از وفات عثمان بر پيكر مباركش بوسه زد (2)و اين خود نشانهي بزرگواري عثمان است.
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم بنابر وظيفهاي كه داشتند، در راه تبليغ دين اسلام انواع ابتلائات را تحمل ميكردند و اين نمازي كه مسلمانان امروزه ميخوانند نتيجه زجر و زحمات آن حضرت است. خداي متعال ميفرمايد: «لقد كان لكم في رسول الله أسوة (3)؛ قطعا براي شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقي نيكو است». مؤمنان بايد اخلاق رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را سرمشق قرار دهند. بايد ديگران را به اعمال نيك و پسنديده تشويق كنند، ولو اين كه سالها طول بكشد تا سخنانشان تأثير لازم را بگذارد. تمام آفرينش از بركت وجود پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم آفريده شده است. خداي متعال چون ميخواست بر پيامبر خود لباس آفرينش بپوشاند، حضرت آدم و حوا را خلق كرد و تمام ابناي بشر به طفيل وجود مقدس رسول اكرم و خاندان او صلوات الله عليهم اجمعين آفريده شدند. آنگاه همين پيامبر كه اين چنين نزد خداوند متعال مقرب است اين گونه مورد آزمايش قرار ميگيرد. چرا؟ اين آيه شريفه جواب را ميدهد: «ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة (4)؛ تا كسي كه [بايد] هلاك شود، با دليلي روشن هلاك گردد، و كسي كه [بايد] زنده شود، با دليلي واضح زنده بماند.» مؤمنان وظيفه دارند اصول و فروع دين را به ديگران برسانند و چه خوب است از زن و بچه خودشان آغاز كنند و در مراحل بعدي همسايه، هم شاگردي، دوست و آشنا را تا جايي كه ميتوانند و صدايشان ميرسد، به تقوا و راستي فراخوانند ولو به واسطه راديو، تلويزيون، كتاب و اينترنت. اين مسئله بسيار مهم و جدي است و بايد در اين راه استقامت كرد؛ زيرا اسلام با همين استقامتها ماندگار شد. بايد واجبات و مستحبات را به مردم رسانيد، ولو آنها بگويند نميخواهيم. اين چيزي از وظيفه مؤمنان نميكاهد؛ چرا كه اگر نگويند، فرداي قيامت همين شخص كه ميگويد نميخواهم بشنوم، در محضر خدا دليل ميآورد كه به من گفته نشد. بنابراين، بايد در راه تبليغ پيام خدا استقامت كنيم. آيا پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نميدانستند اين مشركان علي رغم كوششهاي ايشان ايمان نميآورند؟ ميدانستند، اما دست از تلاش برنداشتند. عدهاي ميگويند: وظيفهي نبوت پيامبر چنين اقتضا ميكرده است! اما اين استدلال عوامانه است به اين دليل كه خصايص النبي در كتابهاي مختلف آمده است: صاحب شرايع (5)آنها را تا پانزده خصلت (6)ذكر كرده، و صاحب جواهر (7)نيز، اين خصايص را در جواهر الكلام (8)آورده است. همچنين علماي ديگري در كتابهاي خود به اين خصايص اشاره كردهاند، اما هيچ يك از آن بزرگواران به اين مسئله اشاره نكردهاند. اصل نيز همين است كه هر چه از خصايص آن حضرت نباشد. مشمول حكم اين آيه ميشود و بايد از سوي مؤمنان سرمشق قرار گيرد. «لقد كان لكم في رسول الله أسوة حسنة» (9)يعني «تأسوا برسول الله، اقتدوا به؛ اي مؤمنان، هر چه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم انجام ميدهند شما نيز بايد انجام دهيد» البته، بعضي چيزها از ويژگيهاي آن حضرت است و فقط بر آن حضرت واجب بوده كه با عنوان خصايص النبي از آنها ياد شده است. اما غير از اين موارد، قول و فعل پيامبر اكرم لازم الاتباع است و «عرض النفس علي القبائل» نيز يكي از كارهاي آن حضرت است كه بايد سرمشق پيروان آن حضرت قرار گيرد.
ايشان دو بار با قبيلههاي عرب گفت و گو داشتند، بار اول آنجا بود كه احكام و مسائل اسلام را براي آنها نقل ميكردند، و بار دوم هنگامي بود كه مشركان در كمين آن حضرت نشسته بودند و منتظر فرصتي براي كشتن ايشان بودند. اين گفت و گوي دوم، هم در مكه و هم در مدينه اتفاق افتاد. پيامبر نيز به دنبال اين تصميم مشركان، از قبيلههاي عرب خواستند تا از ايشان دفاع كنند.
1) عثمان بن مظعون بن حبيب بن وهب الجمحي، صحابي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم، قبل از اسلام از حكماي عرب بود. وي سيزدهمين مردي است كه اسلام آورد و دوبار به حبشه مهاجرت نموده، در جنگ بدر حاضر شد و به سال دوم هجري درگذشت. پس از بازگشت از حبشه در پناه وليد بن مغيره وارد مكه گرديد و از آزار دشمن در امان بود. اما با چشمان خود ميديد كه ساير مسلمانان در آزار و زير شكنجه قريش به سر ميبردند و سخت ناراحت بود. لذا از وليد خواست كه در مجمعي عمومي اعلام كند كه از اين لحظه به بعد عثمان ديگر در پناه او نيست تا او نيز مانند ديگر مسلمانان باشد. وليد نيز اعلام كرد كه از اين لحظه به بعد عثمان بن مظعون در پناه من نيست. عثمان نيز با صداي بلند گفت، تصديق ميكنم چيزي نگذشت كه شاعر و سخنور معروف عرب «لبيد» بر آن جمع وارد شد و شروع به خواندن قصيده معروف خود نمود: «ألاكل شيء ما خلا الله باطل؛ هر موجودي جز خدا پوچ و بياساس است». عثمان با صداي بلند گفت: «راست گفتي». لبيد مصراع دوم را خواند «و كل نعيم لا محالة زائل؛ تمام نعمتهاي الهي ناپايدار است». عثمان بر آشفت و گفت اشتباه ميكني، نعمتهاي سراي ديگر ناپايدار نيست. اعتراض عثمان، بر لبيد گران آمد و گفت اي قريش، وضع شما عوض شده است. اين فرد كيست؟ يك نفر از حضار گفت: اين ابله از آيين ما بيرون رفته و از شخصي مثل خودش پيروي ميكند. گوش به سخن او نده. سپس برخاست و سيلي محكمي به صورت او نواخت. و چهره او را سياه كرد. وليد بن مغيره گفت: اگر در پناه من باقي ميماندي هرگز چنين آسيبي به تو نميرسيد. عثمان گفت: در پناه خداي بزرگ هستم، وليد گفت، حاضرم بار ديگر به تو پناه دهم. گفت: هرگز نخواهم پذيرفت. (لغت نامه دهخدا؛ فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام، ص 135 و 136 ).
2) مستدرك الوسائل، ج 2، ص 337.
3) احزاب، آيه 21.
4) انفال، آيه 42.
5) نجم الدين ابوالقاسم جعفر بن حسين بن يحيي بن هذلي حلي، معروف به محقق حلي (676 - 602 ق) از فحول علماي اماميه در قرن هفتم و معاصر خواجه نصير طوسي بوده است. از شاگردان پدر و جد خود و نيز سيد فخار بن معد موسوي و سيد ابن زهره بوده است. از آثار وي ميتوان استحباب التياسر لاهل العراق، تلخيص الفهرست، شرائع الاسلام في مسائل الحلال و الحرام و نهج الوصول الي علم الاصول را نام برد (ريحانة الادب ج 5، ص 231 و 236؛ لغت نامه دهخدا).
6) شرائع الاسلام، ج 2، ص 319 و 320.
7) محمد حسن بن باقر شريف اصفهاني (م: 1264 يا 1268 ق) از فحول علماي اماميه از شاگردان سيد جواد عاملي صاحب مصباح الكرامه، شيخ جعفر كاشف الغطاء و پسرش شيخ موسي كاشف الغطاء ميباشد نسبت كتاب معروف وي (جواهر الكلام في شرح شرائع الاسلام) به فقه جعفري، مانند نسبت بحارالانوار مجلسي است به اخبار اهلبيت عليهمالسلام. او در اين كتاب فروع فقه را به همراه ادله آنها آورده است. تأليف اين كتاب شريف بيشتر از سي سال به طول انجاميده است (ريحانة الادب ج 3، ص 357 و 358).
8) جواهر الكلام، ج 29، ص 21.
9) احزاب، آيه 21.
پس از آن كه داوود بن علي استاندار مدينه از طرف خليفه، مُعلّي بن خُنيس را احضار كرده و به قتل رسانيد، امام جعفر صادق عليه السلام با او قطع رابطه نمود و به مدت يك ماه نزد او نرفت. روزي داوود بن علي، مأموري را فرستاد كه امام عليه السلام را نزد او ببرند؛ ولي حضرت قبول ننمود.
محمد بن سنان گويد: در حضور امام جعفر صادق عليه السلام بودم و با عدّه اي از دوستان، نماز ظهر را به امامت آن حضرت مي خوانديم كه ناگهان پنج نفر مأمور مسلّح وارد شدند و به امام صادق عليه السلام گفتند: والي مدينه دستور داده است تا شما را نزد او ببريم.
امام عليه السلام فرمود: اگر نيايم، چه مي كنيد؟
مأمورين گفتند: والي دستور داده است كه چنانچه نيامديد، سر شما را جدا كنيم و نزد او ببريم.
حضرت فرمود: گمان نمي كنم بتوانيد فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله را به قتل رسانيد.
گفتند: ما نمي دانيم تو چه مي گوئي، ما فقط مطيع امر والي هستيم و دستور او را اجراء مي كنيم.حضرت فرمود: منصرف شويد و برويد، كه اين كار به صلاح شما نخواهد بود.
گفتند: به خدا سوگند، يا خودت و يا سرت را بايد ببريم.
امام عليه السلام چون آن ها را بر اين تصميم شوم جدّي ديد، دست هاي مبارك خويش را بر شانه ها نهاد؛ و پس از لحظه اي، دست هايش را به سوي آسمان بلند نمود و دعائي خواند، كه فقط ما اين زمزمه را شنيديم: «السّاعه، السّاعه»؛ پس ناگهان سر و صداي عجيبي به گوش رسيد. در اين هنگام حضرت به مأمورين حكومتي فرمود: هم اكنون رئيس شما هلاك شد؛ و اين داد و فرياد به جهت هلاكت او مي باشد؛ و مأمورين با شنيدن اين سخنان از كار خويش منصرف شدند و رفتند.
بعد از رفتن مأمورين، من به حضرت عرض كردم: مولايم! خداوند، ما را فداي تو گرداند، جريان چه بود؟
حضرت فرمود: او داوود بن علي دوست ما مُعلّي بن خُنيس را كشت؛ و به همين جهت، مدّتي است كه من نزد او نرفته ام بنابر اين، او به واسطه افرادي پيام فرستاد كه من پيش او بروم؛ ولي من نپذيرفتم تا آن كه اين افراد را فرستاد تا مرا به قتل برسانند.
و چون من، خداي متعال را با اسم اعظم دعا كردم تا او را نابود گرداند، خداوند نيز ملكي را فرستاد و او را به هلاكت رسانيد.(1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 67، ح 9، به نقل از بصائرالدّرجات: ج 5، ص 58.
وي بزرگترين فرزندان امام صادق بود.
تا زنده بود چنين شهرت داشت كه بر جاي پدر خواهد نشست و امامت امت را به عهده خواهد گرفت ولي اسماعيل در سال صد و سي و پنج هجرت بدرود حيات گفت.
امام صادق عليهالسلام اين اسماعيل را بسيار دوست ميداشت و به خاطرش سخت دلتنگ و مكدر بود.
امام بر اينكه اصحاب او همه بر مرگ اسماعيل وقوف يابند و شخصا شاهد رحلت اين جوان باشند و به روزگار آينده دربارهي او به اوهام و خرافات نگروند دستور فرمود جنازهي اسماعيل را همچنان بر مصلي بگذارند هنگامي كه اصحاب او و رجال مدينه فوج فوج براي عرض تعزيت به حضورش ميرسيدند در هر بار شخصا ملافه را از روي جنازهي اسماعيل پس ميزد و نعش پسرش را به اين و آن نشان ميداد و اين حقيقت را خاطر نشان ميساخت.
معهذا گروهي مرگ اسماعيل را غيبتي خارقالعاده شمردند و به امامتش باقي ماندند.
فرقهي اسماعيليه كه امروز تحت رهبري آقاخان كريم اداره ميشود به امامت اسماعيل معتقد است اين فرقه امام هفتم ما موسي بن جعفر سلام الله عليه را امام نميدانند.
جنازهي اسماعيل را مردم مدينه از خانهي امام تا بقيع غرقد بر دوش حمل كردند.
وي را اسماعيل اعرج هم ميناميدند. گويا اندكي در پايش لنگش بود فرقه ناجهي اماميه اعلي الله كعبها عقيده دارد كه امام بايد روحا و جسما مستوي و موزون و مبرا از عيوب و نواقص باشد.
شبههي امامت اسماعيل هم از شدت علاقهي امام صادق به او منشاء گرفته بود وگرنه حضرت صادق هيچ گاه در اين باره سخني نگفته بود.
اسماعيل بزرگ ترين فرزند امام صادق عليهالسلام است و بسيار مورد علاقه آن حضرت بوده و امام عليهالسلام در حق او بسيار محبت و احسان مينموده است. (1)تا جايي كه به مفضل - كه از وكلا و خواص اصحابشان بود و موسي بن جعفر عليهما السلام كه در آن هنگام فرزند خردسالي بود - اول فرمود: «اين مولود، يعني موسي كاظم، براي شيعيان بابركت ترين فرزندان من ميباشد». و سپس فرمود: «اي مفضل، مواظب باش در حق اسماعيل جفا نكني.» (2).
از اين سخن روشن ميشود كه امامت بعد از امام صادق عليهالسلام به امام كاظم عليه السلام منتقل گرديده؛ و چون امام صادق عليهالسلام هراس داشت كه اين مسأله سبب عدم توجه و احترام به اسماعيل شود به مفضل چنين فرمود.
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «دو مرتبه براي اسماعيل خطر جاني رخ داد و من از خداوند خواستم تا خطر از او برطرف گردد.» (3).
آري از گفتار و كردار امام صادق عليهالسلام مشخص ميشود كه آن حضرت علاقه و محبت شديدي نسبت به اسماعيل داشته است، تا جايي كه عده اي از شيعيان گمان ميكردند او امام بعد از پدر خود ميباشد، زيرا او مورد علاقه شديد پدر بود و بزرگ ترين فرزند آن حضرت نيز محسوب ميشد اما با مرگ او قبل از رحلت امام صادق عليهالسلام، اين شبهه برطرف گرديد.
از اين رو امام صادق عليهالسلام مرگ اسماعيل را بر همهي مردم آشكار ساخت و عجيب اين بود كه چون اسماعيل از دنيا رفت و او را كفن كردند، امام عليه السلام دستور داد تا صورت او را باز كنند و سپس پيشاني و چانه و گلوي او را بوسيد و براي دومين بار نيز دستور داد تا صورت او را باز كنند و همان عمل را دوباره انجام داد و چون او را غسل دادند و كفن نمودند باز هم دستور داد صورت او را باز كنند و براي سومين بار پيشاني و چانه و گلوي او را بوسيد و سپس او را به قرآن تعويذ نمود [و در پناه قرآن قرار داد] سپس دستور داد تا او را دفن نمودند [و اين عمل براي اين بود كه كسي در مرگ او شكي نداشته باشد].
در روايت ديگري آمده كه امام عليهالسلام به مفضل دستور داد تا عده اي از اصحاب را حاضر نمايد، پس سي نفر از اصحاب كه در بين آنان ابوبصير و حمران بن اعين و داود رقي نيز بودند، حاضر شدند. و به داود فرمود: «صورت اسماعيل را باز كن و چون باز نمود به او فرمود: خوب بنگر او زنده است يا مرده؟ داود گفت: او مرده است. پس امام عليهالسلام يكايك آن سي نفر را امر نمود تا او را بنگرند و از همهي آنها گواهي گرفت كه اسماعيل مرده است، سپس فرمود: خدايا تو نيز شاهد باش. سپس امر به غسل و تجهيز او نمود و چون او را كفن نمودند به مفضل فرمود: صورت او را باز كن و چون مفضل صورت اسماعيل را باز نمود، باز امام صادق عليهالسلام به همهي آنان فرمود: آيا او زنده است است يا مرده؟ خوب او را ببينيد، پس آنان گفتند: آري اي مولاي ما، او مرده است فرمود: آيا همگي شاهد بوديد و خوب دانستيد؟ گفتند: آري و از عمل آن حضرت تعجب نمودند. سپس فرمود: خدايا تو نيز بر آنها گواه باشد تا اين كه اسماعيل را داخل قبر نمودند و چون او را در لحد قرار دادند، باز به مفضل فرمود: صورت او را باز كن و به آن جمعيت فرمود: بنگريد آيا او زنده است يا مرده؟ پس آنان گفتند: اي ولي خدا، اسماعيل مرده است، پس فرمود: خدايا تو نيز گواه باش. سپس اين عمل را بعد از دفن كردن دوباره تكرار نمود و آنان گواهي دادند كه اسماعيل مرده است. پس به آنان فرمود: اين ميتي كه كفن و حنوط گرديده و در لحد قرار گرفته كيست؟ آنان گفتند: او اسماعيل فرزند شماست. پس فرمود: خدايا، تو نيز گواه باش.» (4).
ممكن است انسان از اصرار امام صادق عليهالسلام در اثبات مرگ اسماعيل و گواهي گرفتن از مردم براي مرگ او تعجب نمايد؛ اما تعجبي ندارد زيرا امام عليه السلام ميدانستند كه گروهي پيدا خواهند شد كه او را امام ميدانند و گمان ميكنند كه او از دنيا نرفته است و در حقيقت عمل امام صادق عليهالسلام براي اتمام حجت نسبت به آنان بوده است.
امام صادق عليهالسلام علت اصرار خود را پس از اين كه اسماعيل در لحد قرار گرفت و مردم را بر مرگ او گواه گرفت روشن نمود و با اشاره به فرزند خود موسي فرمود: «زود باشد كه اهل باطل ارادهي خاموش نمودن نور خدا را بكنند» و نيز هنگامي كه اسماعيل به خاك سپرده شد و امام صادق عليهالسلام مردم را به گواهي بر مرگ او دعوت نمود؛ دست فرزند خود موسي عليهالسلام را گرفت و فرمود: «او امام بر حق است و حق همواره با اوست تا خداوند وارث زمين و اهل آن شود» (5).
هنگامي كه مرگ اسماعيل فرا رسيد، امام صادق عليهالسلام اندوه شديدي پيدا كرد و سجدهي طولاني نمود سپس سر خود را بلند كرد و قدري در صورت اسماعيل تأمل نمود و باز سر به سجده گذارد و سجدهي طولاني تري انجام داد؛ سپس سر از سجده برداشت و چشمان اسماعيل را بست و محاسن او را منظم نمود و پارچه اي روي او كشيد و از جاي خود برخاست در حالي كه صداي او بسيار تغيير نموده بود و براي همهي مردم محسوس بود.
سپس داخل منزل شد و پس از ساعتي خارج گرديد در حالي كه آثار شادي بر او ظاهر شده و آثار حزن و اندوه از او برطرف گرديده بود. پس دستورات لازم را در مورد تجهيز اسماعيل انجام داد و چون از غسل او فارغ گرديد، دستور داد تا كفن او را آماده كردند و در كنار آن نوشت: «اسماعيل يشهد أن لا اله الا الله» (6)پس مردم از تغيير حال امام صادق عليه السلام از حزن و اندوه به شادي و مسرت تعجب نمودند و يكي از اصحاب گفت: فداي شما شوم، ما گمان كرديم به علت اين حادثه و حزن شديد تا مدتي ما از وجود شما نميتوانيم استفاده كنيم، چگونه شد كه يكباره حزن شما به شادي مبدل گرديد؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ما خانواده اي هستيم كه قبل از آمدن مصيبت اندوه پيدا ميكنيم، اما هنگامي كه مصيبت وارد ميشود صبر ميكنيم» پس امام عليهالسلام براي اصحاب خود سفرهي طعامي گسترانيد و بهترين غذاها را فراهم نمود و آنان را به خوردن آنها ترغيب فرمود و آثار مصيبت و اندوه از صورت مباركشان برطرف گرديد و چون از علت آن سؤال شد فرمود: چگونه من چنين نباشم، در حالي كه خداي متعال كه اصدق صادقين است به پيامبر خود ميفرمايد: «تو و همهي مردم خواهيد مرد؛ (انك ميت و انهم لميتون)».
هنگامي كه جنازهي اسماعيل را به طرف قبرستان حركت دادند، امام صادق عليه السلام بدون كفش و عبا، جلوي جنازه حركت ميكرد - و اين بزرگ ترين شعار و نشانهي حزن و اندوه ميباشد - و در بين راه چندين مرتبه دستور داد - جنازه را زمين گذارند و صورت اسماعيل را باز كنند تا مرگ او براي مردم آشكار شود تا اين كه به محل قبر رسيدند و او را دفن كردند (7)چون مراسم دفن تمام شد، امام عليهالسلام نشست و اصحاب گرد او جمع شدند در حالي كه امام سر مبارك خود را پايين انداخته بود، سپس سر مبارك را بالا نمود و به آنان فرمود: «اي مردم اين دنيا خانهي بقا نيست، بلكه خانهي فراق و جدايي است و خانهي تغيير و دگرگوني است و خانه هميشگي و دائمي نيست، گر چه آتش فراق دوستان غير قابل انكار و غير قابل جلوگيري است، و تنها تفاوت اين است كه فكر و استقامت مردم در مقابل تلخيها متفاوت است، كسي كه داغ فراق برادر خويش را نبيند برادر او، داغ فراق او را خواهد ديد و كسي كه فرزندي پيش نفرستد، خود پيش از فرزند خود طعمهي مرگ خواهد شد.» سپس به شعر ابي خراش هذلي تمثل نمود كه ميگويد: و لا تحسبن أني تناسيت عهده
و لكن صبري يا أميم جميل (8). هنگامي كه اسماعيل از دنيا رفت، امام صادق عليهالسلام يكي از شيعيان خود را فراخواند و مقداري پول به او داد تا براي اسماعيل حج به جا آورد، سپس به او فرمود: «هنگامي كه براي اسماعيل حج به جا آوري، پاداش تو نه دهم خواهد بود و پاداش اسماعيل يك دهم.» (9).
اسماعيل در اطراف مدينه و در محل عريض از دنيا رفت و بدن او را مردم به دوش گرفتند و به مدينه آوردند. (10)محل قبر او در مدينه مشهور بود، ولي سعوديها آن را خراب كردند همان گونه كه قبور پدران او را در بقيع خراب نمودند و تاكنون كسي اقدام به بناي مجدد آنها نكرده است.
حاصل سخن اين كه برخوردها و سخنان امام صادق عليهالسلام دربارهي فرزندشان اسماعيل نشانگر علاقه و محبت شديد ايشان به او و تقوا و فضيلت بسيار اوست. از ديدگاه ما احاديثي كه در رد شخصيت و قداست اسماعيل نقل شده، غير قابل قبول است و حتي برخي از احاديث بر دروغ بودن اين گونه اخبار دلالت دارد كه به راستي اين گونه توهينها به اسماعيل، اهداف خاصي داشته كه براي ما روشن نيست، مانند روايتي كه در كتاب «الخرائج و الجرائح» از وليد بن صبيح نقل شده كه ميگويد:
«مردي نزد من آمد و گفت: بيا تا فرزند خداي تو را به تو نشان دهم. پس همراه او رفتم و او مرا نزد جمعيتي برد كه شراب ميخوردند و بين آنان اسماعيل فرزند جعفر [عليه السلام] بود. پس من با اندوه از بين آنان خارج گرديدم و داخل حجر اسماعيل شدم، ناگهان ديدم اسماعيل بن جعفر پردهي كعبه را گرفته و آنقدر گريه كرده كه با اشك خود پرده كعبه را تر نموده است. پس من به سرعت به آن جلسه بازگشتم و ديدم اسماعيل بين آن جمعيت نشسته است، پس دوباره به كنار كعبه بازگشتم و ديدم اسماعيل همچنان پردهي كعبه را گرفته و گريه ميكند و چون اين ماجرا را به امام صادق عليهالسلام گفتم، ايشان فرمود: فرزندم اسماعيل گرفتار شيطاني شده، كه او خود را به شكل اسماعيل در ميآورد».
اين حديث خود بهترين دليل بر جعلي بودن اين گونه احاديث ميباشد، بنابراين بايد احاديثي كه در مذمت اسماعيل بن جعفر وارد شده، كنار گذارده شود و يا حمل بر معاني ديگري گردد؛ و اگر اسماعيل عيبي ميداشت امام صادق عليه السلام در سفر و حضر ملازم او نميبود و او را از خود دور مينمود، همان گونه كه فرزند ديگر خود عبدالله را از خود دور نمود.
هنگامي كه اسماعيل از دنيا رفت، كساني كه گمان كرده بودند او بعد از پدر خود به مقام امامت ميرسد؛ نسبت به امامت او سكوت كردند اما پس از شهادت امام صادق عليهالسلام باز سخن از امامت او به ميان آمد و كساني كه او را امام دانستند به اسماعيليه معروف گرديدند و ما در اول اين كتاب وضعيت آنان را بيان نموديم.
شيخ مفيد (رضوان الله تعالي عليه) در كتاب ارشاد دربارهي اسماعيليه ميگويد: «كساني كه معتقد به زنده بودن اسماعيل فرزند امام صادق عليهالسلام هستند و او را امام بعد از آن حضرت ميدانند، عدهي كميهستند كه نه جزء اصحاب امام صادق عليه السلام ميباشند و نه از راويان ايشان هستند، بلكه از غريبهها ميباشند.»
حاصل سخن اين كه هنگامي كه امام صادق عليهالسلام از دنيا رحلت نمود، عده اي از اسماعيليه امامت موسي بن جعفر عليهالسلام را پذيرفتند و بقيهي آنان دو دسته شدند؛ گروهي از اعتقاد به زنده بودن اسماعيل بازگشتند و به امامت فرزند او، محمد بن اسماعيل معتقد شدند، به گمان اين كه امامت از اسماعيل به فرزندش محمد منتقل شده و فرزند اسماعيل سزاوارتر به مقام پدر ميباشد تا برادرش [يعني موسي بن جعفر] و گروهي همچنان بر اعتقاد خود به زنده بودن اسماعيل باقي ماندند كه امروز احدي از آنان باقي نمانده است و اين دو گروه به اسماعيليه معروف شدند و اكنون اسماعيليه كساني هستند كه گمان ميكنند امامت بعد از اسماعيل تا قيامت در فرزندان او قرار خواهد داشت. (11).
1) ارشاد مفيد، ص 284.
2) كافي ج 1 / 309، كتاب الحجة؛ باب النص علي الكاظم عليه السلام.
3) بحار ج 4 / 127.
4) بحارالأنوار ج 47 / 254.
5) بحارالأنوار ج 1 / 188.
6) و پس از آن همواره مردم اين جمله را بر كفنهاي اموات خود مينوشتند و به گوش من رسيد كه بعضي از روي جمود نام اسماعيل را نيز براي شهادت به يگانگي خداوند مينوشتهاند.
7) ارشاد مفيد، ص 285.
8) اكمال الدين ج 1 / 163؛ امالي شيخ صدوق، ص 237.
9) بحار ج 47 / 255.
10) ارشاد مفيد، ص 285.
11) ارشاد، ج 2 / 201، مترجم، چاپ اسلاميه.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: بهترين زنان شما زني است كه اگر مال در اختيارش گذاشتي سپاسگزاري كند و اگر به مصلحتي از وي منع نمودي خشنود و راضي باشد.
و از ابوخالد كابلي در حديثي نقل ميكند كه:
حضرت صادق عليهالسلام نامهاي به او داد كه در جنگلي ببرد و فرمود: هر درندهاي كه با تو آمد او را بياور. ابوخالد رفت و در راه برگشت درندهاي با او آمد. هنگامي كه وارد شد، حضرت با او سخن گفت و من از رامي آن حيوان تعجب كردم. سپس حيوان رفت و طولي نكشيد كه برگشت در حالي كه كيسهاي در دهان داشت. گفتم: اين چيز عجيبي است. حضرت فرمود: ابوخالد! اين كيسهي پولي است كه فلان كس به وسيلهي مفضل بن عمر براي من فرستاده و اينك به آن نياز داشتم، اين حيوان را فرستادم تا كيسه را بياورد. و اينجا باش تا مفضل بيايد. چند روزي آن جا ماندم تا مفضل آمد و قصه را بيان كرد. سپس آن حيوان را حاضر كردند و مفضل آن را شناخت و گفت اين همان است كه در راه به او برخوردم و كيسه را از من گرفت.
در ايام خلافت منصور - لعنة الله عليه - امام صادق (عليهالسلام) جهت انجام پاره اي امور به كوفه رفتند؛ پس از انجام كارها، قصد مراجعت به مدينه را نمودند.
در راه باز گشت به مدينه، عده اي فضلا و علماي اسلام نيز همراه امام صادق (عليهالسلام) بودند، ناگهان به شيري برخوردند، يكي از آنها كه ابراهيم ادهم نام داشت به علماي ديگر گفت: همگي كنار بايستيد تا ببينم، امام (عليهالسلام) با اين شير چه مي كند؟
امام صادق (عليهالسلام) جلوتر رفت و گوش او را گرفت و از راه دورش كرد؛ آن گاه رو به آن جماعت كرد و فرمود: «آگاه باشيد! اگر مردم آن چنان كه بايد، خدا را اطاعت مي كردند بارهاي خود را پشت شير مي گذاشتند». (1).
آري، بياييد مقداري به طاعت و بندگي خود در برابر معبودمان فكر كنيم؟!
1) منتهي الآمال.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه بدون حق و صلاحيت خواستار رياست باشد بايد به حق و درستي از اطاعت مردم محروم بماند.
روايت است كه در اواخر دولت بنياميه، جمعي كثير از بنيهاشم و بنيعباس و اولاد امام حسن عليهالسلام و غير ايشان اجتماع كردند كه يكي را از ميان خود اختيار نمايند و با او بيعت كنند و او را خليفه سازند و لشكر جمع نموده بنيمروان را براندازند. پس محمد و ابراهيم كه پسران عبدالله بن حسن بن علي بن ابيطالب بودند را انتخاب نمودند و چون آنها همه به خلافت آن دو برادر راضي شدند گفتند: جعفر بن محمد بن علي بن الحسين را نيز بايد طلبيد و مجبور كرد، شايد كه او هم بيعت كند.
عبدالله بن حسن مثني كه پدر محمد و ابراهيم بود گفت: او را ميطلبيد، ميترسم كه كار شما را خراب كند. ايشان قبول نكردند و كسي به خدمت آن حضرت فرستاده، استدعاي قدوم آن جناب نمودند. چون آن حضرت حاضر شد از سبب اجتماع پرسيد. موضوع را به حضرت گفتند. آن حضرت به عبدالله فرمود كه اگر بايد با شما بيعت كرد، چرا تو را كنار گذاشته و با پسرانت بيعت ميكنند. عبدالله به آن حضرت از روي بيادبي گفت: كه منع نميكنند تو را از بيعت پسران من الاحسد. پس دست بده تا با تو بيعت كنيم. آن حضرت فرمود: اين امر نه به من تعلق ميگيرد و نه به يكي از دو پسر تو و چون ابوجعفر دوانيقي و برادرانش سفاح و ابراهيم و عموهاي ايشان حاضر بودند و ابوجعفر در آن روز قباي زردي پوشيده بود. آن حضرت اشاره به سفاح كرد و فرمود: اين امر تعلق به او خواهد گرفت و بعد از آن به صاحب قباي زرد، به خدا كه زنان و كودكان ايشان با امر خلافت بازي خواهند كرد. بعد از آن حضرت برخاست و از مجلس بيرون رفت و آخر آن چنان شد كه آن حضرت فرموده بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دو مسلمان كه يكديگر را ملاقات ميكنند، برتر از اين دو آن كسي است كه بيشتر به رفيقش دوستي دارد.
و از شهاب بن عبد ربه نقل ميكند كه گفت: براي مسألهاي خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم؛ بدون سؤال فرمود: اگر ميخواهي بپرس و اگر ميخواهي از سؤالت خبر دهم، گفتم: قربانت شوم، شما خبر بدهيد. سپس نقل ميكند كه مسأله را بيان كرد، شهاب گفت: آري سؤال من همين بود. آن گاه حضرت پاسخش را فرمود.
و چندين مرتبه اين جريان براي شهاب اتفاق افتاد كه حضرت از سؤال او خبر ميداد و چون تصديق ميكرد، پاسخش را ميفرمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آدمي كه از ذلت و حقارت كوچكي احساس ناراحتي و اندوه ميكند و همين جزع و بيقراري، او را به ذلت بزرگتري گرفتار مينمايد.
ابوبصير روايت ميكند كه روزي حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام به من فرمود: اي ابابصير! آن چه به تو ميگويم به كسي نگو و اين سخن را كتمان كن تا روزي كه اين امر وقوع يابد.
گفتم: يابن رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم مطيع و فرمانبردارم به هر چه شما امر بفرمائيد. فرمود: كه معلي بن حنينس به سبب داوود بن علي به درجه عالي ميرسد كه بدون آن معلي را چنين درجهاي ميسر نميشود. گفتم: يابن رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم از داوود چه كاري سر ميزند كه موجب درجه معلي ميگردد.
فرمود: كه به زودي داوود والي مدينه شود و معلي را به هم صحبتي خود ميطلبد و بعد از آن به قتلش رسانده و بدنش را سلب (1)ميكند. گفتم: يابن رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم اين قضيه كي وقوع مييابد؟
فرمود: در سال آينده واقع خواهد شد. ابوبصير ميگويد:
چون يك سال از اين سخن گذشت، داوود والي مدينه شد و معلي را طلب نمود و گفت: مرا از اصحاب ابوعبدالله جعفر بن محمد عليهالسلام خبر بده و اسامي ايشان را بر ورقه بنويس. معلي گفت: به خدا من از ايشان خبري ندارم و مطلقا از احوال ايشان مطلع نيستم.
داوود گفت: از ايشان بيخبر نيستي ولي از من پنهان ميكني. مطمئن باش اگر از همه اخبار و كيفيت حال ايشان به من اطلاع ندهي تو را به قتل ميرسانم.
معلي گفت: مرا به قتل و كشتن تهديد ميكني؟ به خدا كه از كشته شدن باك ندارم و اگر بر تمامي احوال ايشان مطلع باشم به تو خبر نميدهم. داوود غلامان خود را به قتل آن نيكو اعتقاد و پاكيزه نهاد دستور داد و بعد از قتل بدنش را سلب نمود.
1) جدا كردن.
ابنسنان از حضرت امام صادق عليهالسلام سؤال كرد چه موقع اموال نوجوان در اختيارش گذارده ميشود؟ فرمود: موقعي كه بالغ شود و به علاوه رشد عقلي وي نيز معلوم گردد و سفيه يا ضعيف العقل نباشد.
شعيب عقرقوفي روايت ميكند كه شخصي هزار درهم به من داد كه به خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام ببرم با خود گفتم بايد دليلي و برهاني از آن حضرت ببيني تا اطمينان خاطرت حاصل شود. پنج درهم از آن برداشتم در كيسه خود گذاشتم و پنج درهم بيارزش به جاي آن گذاشتم به خدمت آن حضرت رفتم و كيسه زر را سپردم.
بلافاصله كيسه را گشوده، پهن كرد و آن پنج درهم را جدا كرده و فرمود كه مال خود را بگير و مال ما را به ما ده. من آن پنج درهم را بيرون آورده تسليم آن حضرت كردم و عذرخواهي بسيار نمودم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه كار است كه به آن سه چيز زيان نميرساند: دعا به وقت اندوه، طلب آمرزش از خدا و سپاس نعمت.
و از ابان بن تغلب نقل ميكند كه گفت:
بر حضرت صادق عليهالسلام وارد شديم، مردي از اهل كوفه آن جا بود، حضرت دربارهي مالي كه به او داده بودند كه به حضرت برساند به او تندي ميكرد و ميفرمود: مال مرا بردي؟ گفت: به خدا! من چنين كاري نكردهام؛ حضرت خشمناك شده و راست نشست و چند مرتبه فرمود:
به خدا! من نكردهام!! تو اي ابان و تو اي زياد به خدا! اگر امين خدا و جانشين او در زمينش و حجت او بر بندگانش بوديد، آن چه اين مرد با مال كرده براي شما پوشيده نميماند. در اين هنگام مرد گفت: قربانت شوم، من مال را گرفتم.
رفيد ميگويد: من غلام يزيد بن عمر بن هبيره بودم. روزي مورد غضب مولايم واقع شدم و به كشتنم سوگند ياد كرد. من از او گريختم و به امام صادق (ع) پناهنده شدم و حال خود را براي حضرت بيان كردم و امام به من فرمود: برو سلام مرا به او برسان و بگو من غلام تو رفيد را پناه دادم. به او آسيبي مرسان. به حضرت عرض كردم: قربانت گردم! او اهل شام است و عقيدهي پليدي دارد. فرمود: به آنچه به تو گفتم عمل كن. من راه شام را در پيش گرفتم و به بياباني رسيدم. مرد عربي به من رو آورد و گفت: كجا ميروي؟ من چهرهي مردي را ميبينم كه كشته ميشود. آن گاه گفت: دستت را بيرون بياور. چون بيرون آوردم گفت: دست مردي است كه كشته ميشود. سپس گفت: پايت را نشان بده. پايم را بيرون آوردم. گفت: پاي مردي است كه كشته ميشود. سپس گفت: تنت را نشان بده. چون تنم را ديد گفت: علائم مرگ در آن است. آن گاه گفت: زبانت را بيرون آر. چون زبانم را بيرون آوردم گفت: برو كه باكي نداري، زيرا زبانت پيغامي دارد كه اگر به كوههاي استوار رساني مطيع تو باشند. آمدم تا به خانهي هبيره رسيدم و اجازه خواستم. چون وارد شدم گفت: اي خيانتكار! با پاي خود نزد من آمدهاي! اي غلام! زود بساط قتل را پهن كن و شمشير را بياور. سپس دستور داد شانه و سرم را بستند و جلاد بالاي سرم ايستاد تا گردنم را بزند. گفتم: اي امير! تو كه مرا به اجبار نياوردي بلكه من به اختيار خود پيش تو آمدهام. پيامي دارم كه ميخواهم به تو باز گويم و سپس خود داني. گفت: بگو. گفتم: مجلس بايد خلوت شود. حاضران را بيرون كرد. گفتم جعفر بن محمد ميگويد: من غلام تو رفيد را پناه دادم. با خشم خود به او آسيبي مرسان. گفت: تو را به خدا جعفر بن محمد به تو چنين گفته و به من سلام رسانيده؟! من برايش سوگند ياد كردم. او سه بار سخنش را تكرار كرد و من جواب گفتم.
سپس شانههاي مرا باز كرد و گفت: من به اين قناعت نميكنم و از تو خرسند نميشوم جز آنكه همان كار را با من بكني. گفتم: دست من به اين كار دراز نميشود و وجدانم به آن اجازه نميدهد. گفت: به خدا كه من جز به آن قانع نميشوم. لذا من شانههاي او را بستم و بازش كردم. سپس او مهر خود را به من داد و گفت: تو اختياردار كارهاي من هستي و هر گونه خواهي عمل كن. (1).
1) اصول كافي مترجم، ج 2، ص 379.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه چيز از روش انبياء الهي است: استعمال بوي خوش، كوتاه كردن مو، و زياد پاسخ گفتن به نياز جنسي زن.
نقل شده كه: روزي آن حضرت فرمود:
انا لله و انا اليه راجعون، علت را پرسيدند؛ فرمود: اكنون عمويم زيد كشته شد. تاريخ را نوشتند و هنگامي كه خبر قتل زيد از عراق رسيد، ديدند مطابق تاريخ است.
ابرها از آسمان رميدهاند و شنها در شنزار، مويه ميكنند و زنگها، با فرياد مردم آميختهاند.
خورشيد، پله - پله پايين ميآيد. انگار ميخواهد تنهاي تنها باشد. ورق برميگردد.
همراه با شميم آبشار، بارش رحمت بر كوير، جاري ميشود و با عبورش، حريري از شوق و شور، بر سر حاجيان برگشته از ديدار خانهي دوست، پهن ميشود، و هركه او را در لباس احتشام ميبيند، نميتواند دست ادب بر سينه نگذارد. بعضي چند قدم جلوتر حركت ميكنند.
و آن كه اين سلالهي نور را با شولايي از عشق ميبيند، رفيقش را ندا ميكند. و رفيقش سر تعظيم فرود ميآورد و دست بر سينه؛
«السلام عليك يا جعفر بن محمد!»
امام نيز چنان محبت فرمايد كه از حلاوت صدايش عسل به ذائقهي زائر ميريزد.
سوي ديگر، جواني دست همسرش را در دست گرفته و ميفشرد، كه:
امام صادق عليهالسلام از سلالهي رحمت است و منادي رأفت، نميپسندد مردم به خاطر احترام او در گرماي طاقتفرسا، آزار ببينند.
بنابراين، آرام - آرام مسير راه را عوض ميكند. «زراره» ميگويد:
مولايم! اين مردم را از فيض حضور و عبور خويش، محروم نفرمايند. مولا چنين فرمايد:
زراره! نميخواهم به خاطر احترام من، آزار شوند.
قدمهاي با صلابتش از ريگزار تفتيده ميگذرد و همراه زراره، از مسيري دورتر به طرف مدينةالنبي حركت ميكنند.
قطرههاي شبنموار عرق، بر صورت گندمگون امام، ميغلتند. و هر قطره بوسهزنان، راهي را از پيشاني تا محاسنش باز ميكنند و بر ريگزار خشك ميچكند؛ و داعي در باران!
نزديك روستايي ميرسند؛ نزديك ظهر. امام ميگويد:
زراره حركت ميكند و امام، آرام بر تخته سنگي مينشيند.
ساعتي ميگذرد. زراره بر ميگردد. از دور، در فاصلهي چند قدمي امام، انگار برقي از آسمان قامتش را ميسوزاند و انگار هوا چنان بخيل و سفت ميشود كه ديگر تاب رفتنش را ميگيرد. فقط ميتواند تماشا كند:
كودكي سياه چرده، سر بر دوش امام ميگريد و دانههاي اشك امام بر شانهي كودك جاري است.
چنان كه انگار گلاب اشكش بيامان ميبارد.
زراره از نگاه مولا، جان ميگيرد. جلو ميآيد:
امام، پردهي اشك را كنار ميزند.
-اي زراره! تا رفتي، اين كودك و توپ كوچكش آمدند. با پا، توپش را به طرفم پرتاپ كرد و تا پايم را روي توپ گذاشتم، نگاهي معصومانه كرد و گفت:
نگاهش كردم و پرسيدم:
گفت:
گفتم:
تا پيش آمد، دوباره پرسيدم:
نگاه زراره به چهرهي امام، خيره مانده است. رنگ چهرهي امام تغيير ميكند و لرزشي نامحسوس بر تارهاي صوتياش مينشيند. و همزمان قطرههاي اشك امام، جاري ميشوند. امام، دوباره به زحمت سخن ميگويد:
زراره! تا اين را پرسيدم، اين كودك، مؤدب و با صلابت ايستاد و گفت:
بله! ميشناسم... او مولاي من و تمام عشيرهي ما است، كه شيعهي جعفري هستيم. گفتم:
پسرم! او را ميشناسي؟
آنچه از من ميدانست، گفت. اي زراره! بسيار فصيح و زيبا! او را جلوتر خواندم و باز سؤال كردم:
گفت:
گفتم:
عزيز من! هيچ ميداني اين جعفر، پسر محمد، اهل كجاست؟
او اهل شهر پيامبر (مدينه) است.
گفتم:
-اي واي! زراره! تا اين را گفتم، انگار بغض ساليان كودك تركيد... در ميان اشك چنين گفت:
پدرم به بهانهي هر كار خوبي كه ميكنم، قول زيارتش را به من ميدهد، ولي افسوس كه بايد بسيار كار كند، تا روزي من و پنج خواهر و برادرم را به دست آورد... به خاطر همين، وقت ندارد ما را به مدينه و دستبوسي آقا ببرد.
زراره! اين بود كه بي اختيار، او را در آغوش كشيدم.
زراره ميگويد: خورشيد به قلب آسمان رسيده بود، كه امام، پس از سكوتي كوتاه ميگويد:
«آيا دين، غير از دوست داشتن و تنفر داشتن است.» (1).
1) بحارالانوار، ج 47، ص 550؛ با تلخيص و تصرف بسيار.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: روزهاي زندگي سه روزند: روزي كه گذشته و روزي كه در آن هستي، پس سزاوار است غنيمت بداني و از وقت كمال استفاده را بنمايي، سوم روز فردايي كه نيامده و معلوم نيست چه بشود و تو موفق باشي در آينده استفاده كني.
و از محمد بن مسلم در حديث مستحقين زكات نقل ميكند كه گفت: به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم: اگر مستحقي پيدا نشد، زكات را چه بايد كرد؟ فرمود: ممكن نيست خداوند چيزي را واجب كند و مصرف نداشته باشد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه عالم به مقتضيات زمان خود باشد مورد هجوم اشتباهات قرار نميگيرد.
جابر بن عبدالله انصاري روايت ميكند كه روزي در ملازمت حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام به راهي ميرفتيم، قصابي را ديدم كه بزغالهاي را خوابانيده و قصد ذبح او را دارد. در آن هنگام بزغاله فريادي كرد. آن حضرت فرمود: اي قصاب، قيمت اين بزغاله را آن چه باشد از من بگير و ذبحش نكن.
قصاب چهار درهم از ملازم آن حضرت گرفته و بزغاله را رها كرد. پس در خدمت آن حضرت ميرفتيم. ناگاه ديدم كه عقابي به دنبال پرندهاي پرواز مينمود.
نزديك بود كه پرنده را بگيرد، پرنده فريادي كشيد. ديدم كه آن حضرت به آستين مبارك اشاره فرمود. آن عقاب از عقب آن پرنده منحرف گرديد. بعد از آن حضرت فرمود آن بزغاله را كه قصاب قصد ذبحش را داشت، چون مرا ديد گفت: استجير الله و بكم اهل البيت مما ادني. يعني پناه ميبرم به خدا و شما كه اهلبيت رسالتيد از آن چه اين مرد قصاب به من قصد دارد. من او را خلاص گردانيدم و هم چنين پرنده التماس نمود من او را از چنگال عقاب رهانيدم.
هارون بن رئاب گويد: برادري داشتم كه جارودي (1)مذهب بود. يك روز بر حضرت وارد شدم. فرمود برادرت كه جارودي است چگونه است. گفتم: او نزد قاضي و نزد همسايگان پسنديده و مرضي است و در همه حالات خود عيبي ندارد مگر اينكه به ولايت شما اقرار ندارد. فرمد: چه چيز در اين كار مانع است. گفتم: گمانش اين است كه اين از ورع و پرهيزكاري و خداترسي اوست. فرمود: كجا بود ورع او در شب نهر بلخ؟
راوي گويد: بر برادرم وارد شدم و به او گفتم: مادرت به عزايت بنشيند! قصهي شب نهر بلخ چه بوده است؟ ماجراي گفت و گو با حضرت صادق را براي او نقل كردم. برادرم گفت: آيا حضرت صادق (ع) تو را از اين اسرار با خبر كرد!؟ گفتم: بلي گفت: شهادت ميدهم كه او حجت خداوند است. پرسيدم: قصهي شب نهر بلخ چيست؟ گفت: از پشت نهر بلخ ميآمدم. با مردي رفيق راه شدم كه همراه او كنيزي بود آوازه خوان. آن مرد گفت: هوا سرد است. يا تو آتشي براي ما مهيا كن و من از وسائل نگهباني كنم يا من به طلب وسيلهي آتش ميروم و تو وسائل ما را حفظ كن. من گفتم: من نگهباني ميكنم و تو براي تهيهي وسيلهي آتش برو. او رفت و من برخاستم و با آن كنيزك زنا كردم. به خدا سوگند نه كنيز اين سر را براي كسي فاش كرده و نه من به احدي گفتهام و جز خدا كسي از آن آگاه نبود. سپس وحشتي بر برادرم عارض شد.
سال بعد همراه او پيش امام صادق رفتيم و بيرون نيامديم مگر آنكه او به امامت امام صادق و اجداد او اعتقاد كامل يافت. عندليب گويد: دل چو آيينه اگر پاك و مصفا باشد
رخ دلدار در آن آيينه پيدا باشد نيست از كوي وفا ميل بهشتم كه به من
پايه ديوار دلم سايهي طوبا باشد گفته بودي كه به شمشير غمت خواهم كشت
بكش اي جان كه مرا عين تمنا باشد درد بيمار محبت به دوا به نشود
گر طبيب سر بالينش مسيحا باشد هركه بيند رخ تو محو تماشا گردد
رخ خوب تو مگر دفتر مانا (2)باشد عندليبا همه مرغان به نوا آمدهاند
مگر آن گل به چمن گرم تماشا باشد .
1) جاروديه گروهي از زيديه و منسوب به ابوالنجم زياد بن مندب معروف به جارود هستند كه از غلات شيعه است. وي در سال 150 فوت كرده. جاروديه از فرق و شعبات زيديهاند و به چند دسته تقسيم شدهاند. يكي از آنها تابعين ابيالجارود است. (الفرق بين الفرق، ص 25 - 24 و لغتنامهي دهخدا، ج 16، ص 43 و بحار، ج 7، ص 29).
2) ماني، نقاشي بود مشهور، متولد 216 ميلادي، متوفاي 276 يا 277 ميلادي. وي ديني بين دين مجوس و مسيحيت اختراع نمده بود. عيسي را قبول داشت و موسي را قبول نداشت. از امام صادق سؤال شد: عقايد ماني چه بوده؟ فرمود: وي در اثر جست و جو در اديان، بخشي از دين مسيح را در هم آميخت؛ در راه مستقيم نبود. دفتر نقاشي او زيباترين اشكال و خطوط را داشت (دايرةالمعارف دشتي، ج 9، ص 38 و بعد)؛ از آن جهت شاعر، رخ معشوقه را به دفتر او تشبيه كرده است.
امام سجاد عليهالسلام از انگور خوششان ميآمد. يكي از خدمتكاران ايشان از بازار عبور ميكرد. ديد انگور خوب و تازهاي آوردهاند. بدون اين كه به حضرت خبر دهد، با پول خود مقداري انگور خريد و به هنگام افطار در مقابل آن حضرت نهاد. حضرت تبسمي كردند. معلوم بود كه از انگور خوششان آمده است، دست دراز كردند تا دانهاي از انگور را در دهان مباركشان بگذارند كه ناگهان فقيري در زد و عرض كرد: وقت افطار است و من گرسنهام، غذايي به من بدهيد. حضرت به آن خدمتكار فرمود: اين انگورها را برداريد و به او بدهيد. خدمتكار عرض كرد: يابن رسول الله، آن شخص همه انگورها را لازم ندارد، مقداري از اين انگورها را به او بدهيد و بقيه را خودتان ميل كنيد. حضرت فرمودند: همهي را بردار و به او بده. خدمتكار نيز به امر حضرت اين كار را كرد و ايشان با غذاي ديگري افطار كردند. فرداي آن روز نيز دوباره امام روزهدار بودند. خدمتكار مجددا به بازار رفت و از همان انگور خريد و به هنگام افطار در مقابل ايشان نهاد حضرت نيز مجددا اظهار خرسندي كردند و خواستند با انگور افطار كنند كه مجددا فقير ديگري در زد و غذا خواست. امام مجددا تمام انگور را به خدمتكار دادند كه به فقير بدهد. روز سوم نيز خدمتكار به بازار رفت و انگور خريد و در وقت افطار انگور را در مقابل امام نهاد مجددا فقيري در زد و غذا خواست امام بار ديگر تمام انگور را به فقير داد. خدمتكار روز چهارم نيز انگور خريد و در هنگام افطار در مقابل امام قرار داد، آن شب فقيري نيامد و حضرت از آن انگور ميل كردند (1)احسان به نفس كه در قرآن و روايات از آن سخن به ميان آمده است همين است. اين كار تصميم و نيز دعاي قبل از تصميم ميخواهد؛ چرا كه ما نيروي كمي داريم و نميتوانيم تزكيه نفس كنيم و بايد از خداي متعال بخواهيم تا در اين راه به ما كمك كند. همان طور كه براي امور دنيايي دعا كنيم بايد در امور اخروي نيز دعا كنيم.
بسيارند كساني كه چهل روز زيارت عاشورا را با حضور قلب ميخوانند تا حاجتشان برآورده شود. آيا نبايد چهل روز زيارت عاشورا را بخواند تا خدا به او كمك كند و توفيق تزكيه نفس پيدا كند؟ گرفتاريهاي دنيا هر چه باشند بر طرف ميشوند و حتي اگر برطرف نشوند باكي نيست، اما مشكلات اخروي كه حل شدني نيست. صد سال، هزار سال، بلكه بيشتر و بيشتر ادامه دارند و برطرف نميشوند.
يكي از مراجع تقليد گذشته براي بنده نقل ميكرد: قبل از اين كه مرجع تقليد شوم، كمتر با مردم محشور بودم و وقتي متصدي امور مرجعيت شدم تصميم گرفتم نه از كسي گلهاي داشته باشم و نه توقع. به كار بستن تصميم مشكل است، ايشان با خود عهد كرده بود كه از كسي گله نكند؛ مثلا اگر كسي بعد از سالها رفاقت ديگر در نماز جماعتش حاضر نشد از او گله نكند و من هيچ وقت نديدم از كسي شكوه كند. نيز عهد كرده بود كه از كسي توقعي نداشته باشد. اين يك عمل دروني است. انسان معمولا از ديگران توقع دارد، اما براي اين كه خوار نشود و از چشم ديگران نيفتد نميگويد. ولي آن توقع دروني اعصابش را به هم ميريزد.
به هر حال كسي كه به ديگران خدمت ميكند، پول ميدهد، كار خير انجام ميدهد، در واقع در حال پر بار كردن نامه اعمال خويش است و اين كار را بايد آن قدر تكرار كند تا ملكه شود. تا اين مقام به دست نيايد درك آن مشكل است.
1) كافي، ج 6، ص 350.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: به شما سفارش ميكنم، پرهيزگار باشيد و با ارتكاب گناه، مردم را بر خود مسلط نكنيد و خويشتن را دچار ذلت و خواري ننمائيد.
يونس بن ظبيان نقل ميكند كه با جمعيتي زياد در خدمت امام صادق عليهالسلام بوديم. شخصي از حضرت سؤال كرد: يابن رسولالله پرندههايي را كه خداوند در قرآن مجيد ذكر نموده و خطاب به ابراهيم فرموده است: من الطير فصرهن اليك ثم اجعل علي كل جبل منهن.
آيا آن پرندگان از يك جنس بودند يا جنسهاي مختلف؟
حضرت فرمود: آيا ميخواهيد مانند آن معجزه را به شما نشان دهم؟ ما همه گفتيم: بلي يابن رسولالله. حضرت چهار پرنده از جنسهاي مختلف را احضار فرمود طاووس و باز و كبوتر و كلاغ و آنها را ذبح نمود و سرهاي آنها را نزد خود نگه داشت و بقيه آنها را دستور داد با گوشت و استخوان كوبيدند و بعد به چهار قسمت تقسيم نمودند و در چهار خانه قرار دادند و بعد اول طاووس را صدا زدند. ما همگي ديديم كه ذره ذره از هر گوشه خانه جدا شدند و به هم پيوستند و طاووس مثل اول ساخته شد و سرش به تن آن متصل شد. بعد از آن بقيه پرندهها را صدا زد و به همين منوال آنها هم به صورت قبلي خود درآمدند و چهار پرنده زنده شدند و بعد ما پس از اجازه از حضرت از آن مجلس بيرون رفتيم.
اعلام حوادث دو نوع است يك نوع از گذشته و نوعي از آينده است اكثر كهنه و سحره و مرتاضين هند از گذشته دوري كه همه بيخبرند بدون آنكه مراجعه به تاريخ كرده باشند خبر ميدهند يا از حروف اعداد و رمل و اسطرلاب ميتوانند از آينده خبر دهند كه آن هم غالب درست درنميآيد ولي امام كه مؤيد من عندالله است و از سرچشمه وحي و الهام رباني سرچشمه ميگيرد و در مكتب ربوبي تربيت ميشود گذشته در نظر او چون آينده است و آينده مانند گذشته است به هر دو جانب به يك نظر مينگرد و از هر دو خبر ميدهد در اين اعلام و اخبار از حوادث وقايع وسايط فني مانند حروف و اعداد در كار نيست بلكه به صفاي نفساني ميبيند و به علم ميداند و خبر ميدهد.
امام جعفرصادق عليهالسلام كه از خاندان رسالت و عالم به گذشته و آينده تا روز قيامت بوده از اكثر وقايع خبر ميداد و به سبب اهميت موضوع در مصاديق خاص مفاهيم كلي را بيان ميفرمود و اعلام حوادث ميكرد - يكي از مواردي كه خبر داد همانطور شد راجع به سقوط بنياميه و طلوع بنيعباس و محمد و ابراهيم بود خبر داد - و همچنين شعيب بن ميثم تمار كه از اصحاب او بود خبر داد كه مرگ تو نزديك شده است.
فرمود يا شعيب ما احسن بالرجل ميموت و هو لنا ولي و يعادي عدونا.
يعني هيچ چيزي براي مرد بهتر از مرگ نيست ما آن را دوست ميداريم و دشمنان ما آن را دشمن ميدارند.
يا شعيب والله اني لا اعلم ان من ما علي هذا انه لعلي حال حسنه به خدا سوگند من ميدانم كه اگر بر اين حال كسي بميرد «يعني حال ايمان به مرگ و ايمان به ولايت اهلبيت» با بهترين حالي درگذشته است.
قال (ع) يا شعيب احسن الي نفسك وصل قرابتك و تعاهد اخوانك و لا تستبد بالشيء تقول ادخر لنفسي و عيالي ان الذي خلقهم هو الذي يرزقهم.
اي پسر تمار به نفس خودت نيكي كن - صله رحم كن - خويشان و اقرباء ببين با دوستان وفاء به عهد نما و چيزي را اندوخته مكن كه خداي بزرگ رازق عيال و اولاد تو و همه ميباشد او است كه بندگان را آفريده و رزق آنها را ميدهد شعيب به وصاياي امام ششم عمل كرد و يك ماه پس از اين خبر درگذشت. (1).
امام صادق عليهالسلام خبر داد كه اسحقاق بن عمار صيرفي كه از روات موثق و جليلالقدر بود به زودي در شهر ربيع خواهد مرد اسحاق عرض كرد يابن رسولالله مردم مال فراوان نزد من دارند و من از بسياري طلب دارم ميترسم بميرم و حساب من با مردم بماند فقال عليهالسلام اجمع اموالك في شهر ربيع فرمود اموال خودت را جمع كن ماه ربيع ماه آخر عمر تو است و در همان ماه هم مرد. (2).
قطب راوندي و ابنشهرآشوب از هشام بن الحكم روايت كردهاند كه مردي از ملوك جبل از دوستان حضرت صادق عليهالسلام بود و هر سال به حج ميرفت و قبل از سفر حج وارد مدينه ميشد و به ملاقات امام صادق عليهالسلام ميرفت. حضرت او را منزل ميداد و او از كثرت محبت و ارادتي كه به امام صادق عليهالسلام داشت، ماندن خود را در خانهي آن حضرت طول ميداد. يك نوبت كه به مدينه آمده بود و مهمان امام صادق عليهالسلام بود، وقتي ميخواست از خدمت امام مرخص شود، ده هزار درهم به آن حضرت داد و گفت تا براي او خانهاي در مدينه بخرد كه هر گاه به مدينه ميآيد، مزاحم آن حضرت نشود.
امام عليهالسلام آن مبلغ را از مرد جبل عاملي گرفت و او به جانب حج رفت. چون از حج مراجعت كرد و خدمت حضرت شرفياب شد، عرض كرد:
براي من خانه خريديد؟
حضرت فرمود: بلي.
سپس كاغذي به او داد و گفت: اين قبالهي آن خانه است.
مرد چون قباله را خواند، ديد نوشته شده است:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين قبالهي خانهاي است كه جعفر بن محمد خريده از براي فلان بن فلان جبلي و آن خانه واقع است در فردوس برين محدود به حدود اربعه: حد اول به خانهي رسول خدا صلي الله عليه و آله، حد دوم به خانهي اميرالمؤمنين عليهالسلام، حد سوم به خانهي حسن بن علي عليهالسلام، حد چهارم به خانهي حسين بن علي عليهالسلام. اميدوارم كه حقتعالي از تو قبول فرموده باشد و عوض در بهشت به تو عطا فرمايد.
پس آن مرد قباله را بگرفت و با خود داشت تا گاهي كه عمرش منقضي شد و علت موت او را دريافت. پس جميع اهل و عيال خود را جمع كرد و ايشان را قسم داد و وصيت كرد كه: چون مردم، اين نوشته را در قبر من بگذاريد.
ايشان نيز چنين كردند. روز ديگر كه سر قبرش رفتند، همان نوشته را يافتند كه در روي قبر بود و بر آن نوشته شده بود كه به خدا سوگند جعفر بن محمد عليهالسلام بدانچه براي من گفته و نوشته بود، وفا كرد. (1).
1) منتهي الآمال، ج 2، صص 246 و 247.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: فروتني و تواضع، مايه اصلي هر شرف محبوب و مقام بلند است.
علي بن حمزه نقل ميكند كه سالي در محضر امام صادق عليهالسلام به حج رفتيم در راه به يك درخت خرما رسيديم و در سايه آن براي استراحت توقف كرديم. حضرت دعايي نمودند و فرمودند: اي درخت ما را اطعام كن از آنچه خداوند متعال از روزي بندگانش در تو خلق فرموده است. درخت نخل كه خشك بود بلافاصله سبز و پر برگ و ميوه خرما شد و شاخههايش را به سمت امام صادق عليهالسلام خم كرد.
حضرت به من فرمود: بسم الله بگو هر قدر ميل داري تناول كن. رطبهايي را چيدم و تناول كردم كه به لطافت و شيريني آنها هرگز نديده بودم يك اعرابي نيز آن جا بود گفت: من در عمرم از هيچ كس جادويي عظيمتر از اين نديده بودم. حضرت فرمود: ما وارثان اسرار نبوتيم و سحر و جادو به ما نسبت ندارد ما از خداوند متعال ميخواهيم و دعا ميكنيم و او اجابت ميفرمايد. اگر ميخواهي دعا كنم تا خداوند تو را مسخ كند و به سگي مبدل شوي و هنگامي كه به خانهات بروي خانوادهات تو را نشناسند.
اعرابي در كمال جهل و وقاحت گفت: دعا كن. حضرت دعا كردند بلافاصله ديدم اعرابي به سگي تبديل شد و ساعتي به حضرت نگاه كرد و راه خانهاش را پيش گرفت. حضرت فرمود: به دنبالش برو. ببين چه اتفاقي ميافتد من پشت سر او حركت كردم. ديدم كه به خانهاش رفت و با اهل و عيال خود با ملايمت رفتار ميكرد اما خانوادهاش به چوب و سنگ او را از خانه بيرون كردند. سپس خدمت حضرت برگشتم و احوال اعرابي را نقل نمودم بعد از آن ديدم آن سگ دوباره آمد و اشك از چشمانش جاري و بسيار مضطرب و نگران و ملتمس بود و روي خاك ميغلطيد و ناله ميزد.
حضرت به او ترحم نمود و دعا كرد و اعرابي به صورت اول برگشت. حضرت فرمود: هم اكنون فهميدي كه اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ساحر و كاهن نيستند بلكه هدايت كننده راه حق و خلفاي مطلقند.
اعرابي گفت: يابن رسولالله به آنچه فرمودي ايمان دارم.
بي شك [رئيس] مذهب در عرف مسلمانان، همان مرجع احكام ديني است و اين معنا در بين همهي ائمه عليهمالسلام يكسان بوده و اختصاصي به امام صادق عليه السلام نداشته است؛ چرا كه شيعيان اماميه، همهي ائمهي از اميرالمؤمنين عليه السلام تا حضرت مهدي عليهمالسلام را مرجع ديني خود ميدانند و عمل نمودن به فرمودهي آنان را بر خود واجب ميشمارند. طبق اسناد روايي، علم و دانش ائمه عليهمالسلام يكسان و از جانب رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد و آنان نيز بدون هيچ اختلافي به طور زنجيره اي علوم خود را منسوب به آن حضرت ميكنند بدون آن كه از خود اجتهاد و تغيير و تحريفي در آن انجام دهند.
البته در اين ميان، هيچ كدام از ائمه عليهمالسلام در نقل علوم و معارف از جد خود، به اندازهي امام صادق عليهالسلام فرصت پيدا نكرده اند و علت موفقيت امام صادق عليهالسلام در نشر و تعليم معارف اسلامي براي مردم، وجود شرايطي بوده كه ميتوان چنين نام برد:
1- مدت امامت آن حضرت به طول انجاميد و بيش از سي سال ادامه يافت. گرچه جد آن حضرت، امام زين العابدين، و فرزند او حضرت موسي بن جعفر، و فرزند ديگر او، حضرت هادي عليهالسلام نيز عمر طولاني داشتند و مدت امامت آنان نيز بيش از سي سال بود، اما فرصتهايي كه براي امام صادق عليهالسلام پيش آمد براي هيچ كدام از آنان پيش نيامد.
2- دوران امامت امام صادق عليهالسلام دوران علم و فقاهت و كلام و مناظره بود و بدعت گذاران و منحرفين و صاحبان مذاهب گوناگون در آن زمان فراوان بودند؛ اين موقعيت اقتضا ميكرد كه امام عليهالسلام دانش خود را اظهار نمايد و از گمراهيها و كج رويها و انحرافات جامعه جلوگيري كند و حقايق را روشن و منتشر سازد.
3- در زمان امام صادق عليهالسلام يك فرصت و آزادي مناسبي براي بنيهاشم به وجود آمد و آن حضرت توانست معارف اسلامي را آزادانه و به طور آشكار براي مردم بيان نمايد، در حالي كه براي ديگر ائمه عليهمالسلام چنين فرصتي به وجود نيامد و آنان همواره در محدوديت بودند و حكام و خلفاي زمان به مردم اجازه نميدادند كه با ائمه عليهمالسلام در ارتباط باشند. از سويي، هيچ كدام از ائمه عليهمالسلام جز اميرالمؤمنين عليهالسلام زمام حكومت و امور مسلمين به دست شان نيفتاد؛ اما همين دوران حكومت نيز بسيار كوتاه بود و در تمام آن دوران اميرالمؤمنين عليهالسلام گرفتار جنگ و مبارزه با بدعت گزاران و منحرفين بود، و در چنين شرايطي امكان نشر معارف اسلامي همانند زمان امام صادق عليه السلام براي آن حضرت فراهم نبود؛ از سويي در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام هنوز مذاهب گوناگون و فرقههاي مختلف به وجود نيامده بود.
و چون دوران امامت امام صادق عليهالسلام هم زمان با حكومت مروانيان و عباسيان واقع شده بود، در آن دوران خطري از سوي اين حكومتها امام عليه السلام را تهديد نميكرد، چرا كه شروع امامت ايشان هم زمان با پايان دولت مرواني و آغاز دولت عباسي بود. از سويي امويان و اهل شام با كشتن وليد بن يزيد زمينهي ضعف و زوال حكومت شان را فراهم كردند و فرصتي براي به قدرت رسيدن بنيهاشم فراهم شد، بنابراين مروانيان از توجه به امام صادق عليه السلام و محدود نمودن ايشان غافل ماندند. و با از ميان رفتن مروانيان، عباسيان روي كار آمدند، و آنان نيز در ابتدا مشغول از ميان برداشتن بني اميه و تأسيس حكومت جديد خود بودند - البته معلوم است كه تأسيس حكومت جديد نياز به گذشت زمان دارد - بنابراين عباسيها از فعاليتهاي امام صادق عليه السلام در زمينهي نشر معارف و علوم ديني غافل ماندند؛ هر چند كه سفاح از امام صادق عليهالسلام غافل نبود؛ ولي چون از جانب ايشان خطري را احساس نميكرد با آن حضرت كاري نداشت. آري هنگامي كه منصور دوانيقي به حكومت رسيد و پايههاي حكومتش را استوار كرد، به دشمني با آن حضرت پرداخت و پياپي ايشان را احضار مينمود و اذيت و آزار ميكرد.
علامهي بزرگوار محمد بن شهر آشوب در كتاب مناقب، در احوالات امام صادق عليه السلام از مفضل نقل نموده كه گويد: منصور دوانيقي بارها قصد كشتن امام صادق عليه السلام را داشت و هنگامي كه ايشان را احضار مينمود با ديدن عظمت و هيبت آن بزرگوار از كشتن او صرف نظر ميكرد؛ ولي مردم را از ايشان دور ميكرد و اجازهي كرسي سخن و بيان معارف به ايشان نميداد و به هيچ وجه مردم نميتوانستند از وجود مبارك ايشان بهره مند شوند. تا جايي كه اگر براي آنان مسأله اي در زمينهي نكاح و يا طلاق و امثال آن به وجود ميآمد و حكم آن را نميدانستند به ناچار ميبايست از همسر خود جدا ميشدند تا حكم مسأله روشن گردد. در حالي كه اين براي آنان بسيار سخت و ناگوار بود؛ تا اين كه خداوند به فكر منصور القا كرد كه از آن حضرت تحفه اي طلب كند كه ارزشمند باشد و كسي مانند آن را نداشته باشد. امام صادق عليهالسلام عصايي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله نزدشان بود و طول آن يك ذراع بيشتر نبود، براي او فرستاد و منصور بسيار خشنود گرديد و دستور داد آن را چهار قسمت كنند و در چهار گوشهي قصر خود قرار داد، سپس به امام صادق عليهالسلام گفت:
«پاداش شما جز اين نيست كه من شما را آزاد نمايم تا علوم خود را بين شيعيان منتشر كني؛ پس بر كرسي فتوا بنشين و از كسي هراس مكن؛ ولي در هر شهري كه من هستم اقامت مكن.» از اين رو، امام صادق عليهالسلام علوم خود را بين مسلمانان رواج داد و منصور نيز از آن جلوگيري نكرد. به همين دليل و دلايل ديگر علوم اسلامي از جانب امام صادق عليهالسلام بيشتر از ائمه ديگر به مردم منتقل شده است. و وجود كتابهاي حديث، فقه، اخلاق، احتجاجات و حتي كتبي غير از اينها مثل كتابهايي در زمينهي معارف و علوم گوناگون گوياي اين حقيقت است. از سويي شاگردان آن حضرت و همچنين رواياتي كه از ايشان نقل شده، بسيار زياد است؛ عده اي از مؤلفان - همچون ابن عقده (1)- تعداد شاگردان ايشان را بيش از چهار هزار نفر دانسته اند. حال اگر شاگردان ايشان چهار هزار نفر باشند، روايات منقول از ايشان چقدر زياد خواهد بود؟! و اگر يكي از راويان او سي هزار حديث از ايشان شنيده باشد حال بقيه چگونه خواهند بود؟ آري، علوم و معارفي كه از آن حضرت منتشر شده بسيار فراوان ميباشد.
خلاصهي سخن اين كه ما به اين دليل امام صادق عليهالسلام را رئيس مذهب شيعه ي اماميه ميدانيم كه از ايشان معارف و علوم و احاديث فراواني نقل شده است، تا جايي كه بيشتر احاديث موجود در كتب شيعه از آن حضرت روايت شده است.
البته تنها شيعيان از امام صادق عليهالسلام روايت نكرده اند؛ بلكه بزرگان اهل سنت كه معاصر با آن حضرت بوده اند نيز از ايشان احاديثي نقل كرده اند. مانند: مالك بن انس، ابوحنيفه، سفيانيها، ايوب، ابن جريح، شعبه و... تا جايي كه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه (ج 1 / 6) فقه مذاهب چهارگانهي اهل سنت را منتهي به امام صادق عليهالسلام ميداند.
و از وصيتهاي امام صادق عليهالسلام چنين برداشت ميشود كه انتساب عنوان شيعهي جعفري به آن حضرت، در زمان حيات خود ايشان بوده است؛ چرا كه ايشان به اصحاب خود ميفرمود: «اگر يكي از شما اهل تقوا و ورع در دين و صدق حديث و اداي امانت و خلق نيك باشد، مردم ميگويند: او جعفري است و من خشنود خواهم شد، و اگر جز اين باشد يعني او اهل تقوا و امانت و ورع در دين و راستگويي و اداي امانت و اخلاق نيك نباشد مردم ميگويند: او جعفري است و براي من سبب شرمساري و مصيبت خواهد بود».
در زمان امام صادق عليهالسلام به قدري اين نسبت - يعني مذهب جعفري - معروف بود كه هنگامي كه دو نفر از شيعيان به نامهاي محمد بن مسلم - مردي معروف و مورد اعتماد - و به ابوكريبه ازدي نزد قاضي اهل سنت يعني «شريك قاضي» شهادت دادند؛ او در صورت آنان تأملي كرد و گفت: «اينها جعفري و فاطميهستند». (2).
از اين سخن به خوبي ميتوان دريافت كه اين نسبت براي امام صادق عليهالسلام از همان زمان شرع شده و تاكنون باقي مانده است.
1) ابن عقده: احمد بن سعيد كوفي است او زيدي و از گروه جاروديه است و صاحب شأن و جلالت و وثاقت بسيار است. وي به خاطر حفظ حديث، شهرت بسياري داشته است. از او چنين نقل ميكنند كه ميگويد: «من يكصد و بيست هزار حديث مسند از امام صادق عليه السلام حفظ نمودم و سيصد هزار حديث از آن حضرت در اختيار دارم.» وي كتابهاي فراواني داشت، از جمله كتاب «اسماء الرجال» كه نام راويان حديث در آن ذكر شده و تعداد آن چهار هزار نفر ميباشد در اين كتاب اسناد احاديث آنان را ذكر نموده است. البته اين كتاب در حال حاضر موجود نميباشد. وي در سال 233 در كوفه درگذشت.
2) بحارالانوار ج 47 / 393.
در ايام حكومت سيد صالحان، اميرمؤمنان علي عليهالسلام عدهاي از رؤسا ميخواستند براي كاري به حضور ايشان برسند. ابنعباس (1)با عجله نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: يا اميرمؤمنان، عدهاي از رؤسا قصد شرفيابي به حضور شما را دارند. حضرت كه وضع ابنعباس را ديد، در حالي كه كفشهايش را وصله ميزد، در وصف حكومت و بيارزشي آن فرمود: «و الله لهي احب الي من امرتكم الا أن أقيم حقا أو أدفع باطلا (2)؛ به خدا سوگند اين كفشهاي كهنه از امارت و رياست بر شما، نزد من عزيزتر است مگر آنكه حقي را بستانم و باطلي را از بين ببرم». آن حضرت زماني اين جمله را بر زبان آورد كه رئيس بزرگترين و مهمترين حكومت روي كرهي زمين بود. چنين چيزي در تاريخ كم نظير است.
آن بزرگوار كسي است كه در رأس بزرگترين و پر جمعيتترين حكومت روي كرهي زمين قرار دارد و در عين حال مشغول پينه زدن كفشهايي است كه از ليف خرما درست كرده است.
مسلمانان، در آن زمان ثروتمندترين افراد روي زمين بودند و حرير، طلا، نقره، خانههاي مجلل، غلام و كنيز داشتند.
اين يكي از مصاديق «الصالحون قبلكم» ميباشد. انسان بايد به جايي برسد كه رياست، مقام و ثروت، او را دگرگون نكند و نلغزاند.
بايد رياست در نفس انسان بيارزش شود، و اين كار ممكن است؛ زيرا اگر ممكن نبود به شيعيان توصيه نميشد. در باب اعمالي كه انجام دادن آنها براي انسانهاي معمولي سخت است، حضرت علي عليهالسلام ميفرمايد: «ألا و انكم لا تقدرون علي ذلك (3)؛ البته شما را ياراي آن نيست كه چنين كنيد.»
اين يك واقعيت است. البته حضرت امير خصوصياتي داشت كه كسب آنها براي انسان عادي محال است. در تاريخ كدام زاهد وجود دارد كه فقط يك دست لباس داشته باشد؟ حضرت خود ميفرمايد:؛ ان امامكم قد اكتفي من دنياه بطمريه (4)و من طعمه بقرصيه (5)؛ پيشواي شما از دنياي خود به دو جامه كهنه و از خوراكش به دو قرص نان اكتفا كرده است».
آيا كسي وجود دارد كه همچون حضرت توان تهيه غذاهاي فراوان داشته باشد، اما فقط نان خالي بخورد، و همهي اموال خود را ببخشد و با اين كه ميتواند لباسهاي گران قيمت تهيه كند فقط به دو كهنه جامه اكتفا كند؟
به شخصي گفتند: چرا امام جماعت نميشوي؟ گفت: من وقتي نماز جماعت ميخوانم كه نمازم در خانه با نمازم در مسجد فرقي نداشته باشد. اما هنوز نتوانستهام در خود چنين حالتي ايجاد نمايم. البته نماز جماعت كار خوب و پسنديدهاي است و اقامهي آن بسيار لازم است، اما گاهي اوقات يك مزاحم پيدا مي كند و آن چيزي جز غرور نيست. واضح است كه داشتن حضور قلب و نيت سالم در نماز از به جماعت خواندن آن مهمتر است.
انسان بايد سعي كند با تلقين به خود، خواهشهاي نفس را كاهي دهد. درخت را يك دفعه نميتوان از جا كند، اما كم كم و با مرور زمان ميشود آن را از ريشه درآورد. حضرت اميرمؤمنان علي عليهالسلام ميفرمايند: «خادع نفسك (6)؛ [همان طور كه نفس تو را فريب ميدهد] تو نيز او را فريب ده». بايد اين گونه پيش رفت، تا حب رياست كه در خون و پوست و گوشت انسانها ريشه دوانده، كم كم ضعيف گردد.
عايشه دختر ابوبكر بسيار به پدرش شبيه بود و هيچ وقت اظهار ضعف نميكرد، مگر در جنگ جمل و در مقابل اميرمؤمنان. قدرت معنوي مولاي متقيان به حدي بود كه چنين فردي كه هيچ وقت اظهار ضعف نكرده بود، در آن جا به ضعف و زبوني خود اعتراف نمود.
پس از جنگ جمل، فاتح جنگ كه خليفهي مسلمانان و امام مؤمنان بود در تأسي به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه روز فتح مكه به سران مشركان فرمود: «اذهبوا فأنتم الطلقاء؛ برويد كه شما آزاد شدگانيد» نه كسي را اعدام كرد و نه كسي را حبس نمود. عايشه با اين كه اميرمؤمنان عليهالسلام را خوب ميشناخت و ميدانست هيچ خطري متوجه او نيست، به ضعف و زبوني خويش اعتراف كرد. آري، اميرمؤمنان داراي چنين قدرت و صلابتي بود. علي عليهالسلام ميفرمايد: «و الله ما كتمت و شمة و لا كذبت كذبة (7)؛ به خدا سوگند كه هيچ سخني را پنهان نداشتم و حتي يك دروغ هم نگفتهام». شيعيان معتقدند كه امامان معصومند و علي عليهالسلام در رأس ائمه آنها قرار دارد، اما مسيحيان و يهوديان نيز گفتهاند كه علي حتي يك دروغ هم نگفته است. آيا در مقابل چنين شخصيتي نبايد كمال فروتني را به خرج داد؟ آيا نبايد رفتار او را سرلوحهي اعمال خود قرار داد؟
مسئله ديگري كه بايد مواظب آسيبهاي آن بود و تا جايي كه ممكن است از آن دوري كرد، مسئله پول است. توجه به آفتهاي پول براي همه، خصوصا براي اهل علم مهم است.
سمرة بن جندب (8)شخصي بود كه چهارصد هزار درهم از معاويه گرفت تا يك روايت جعل كند. واي به حال آنان كه براي يكي دو درهم دين خود را ميفروشند.
1) عبدالله بن عباس بن مطلب بن هاشم، (سه سال قبل از هجرت - 68 ق) معروف به ابنعباس، از اكابر صحابهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و از شاگردان خاص اميرمؤمنان بود و رسول خدا بارها در حق او دعا كرد.
2) نهجالبلاغه، خطبه 33؛ بحارالانوار، ج 32، ص 76.
3) نهجالبلاغه، نامه 45.
4) طمرين به لباس دو تكهاي ميشود كه يك تكهي آن از شانه تا كمر را ميپوشاند و نصف ديگر آن از كمر تا ساق پاها را ميپوشاند. مطمار به ژندهپوش گفته ميشود.
5) نهجالبلاغه، نامه 45.
6) همان، نامه 69.
7) همان، خطبه 16.
8) سمرة بن جندب (م: 60 ق) از جنايتكاران عصر بنياميه است. بسياري از مفسران شأن نزول آيهي «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رءوف بالعباد (بقره 207) «را حادثهي ليلة المبيت ميدانند و برآنند كه آيه در شأن حضرت علي عليهالسلام و جانفشاني ايشان در شب هجرت رسول خدا نازل شده اما سمرة بن جندب با گرفتن چهارصد هزار درهم حاضر شد كه نزول اين آيه را دربارهي حضرت علي عليهالسلام انكار كند و در مجمعي عمومي بگويد كه آيه درباره عبدالرحمان بن ملجم نازل شده است. وي نه تنها نزول آيه را دربارهي علي عليهالسلام انكار كرد، بلكه آيهي ديگري را كه دربارهي منافقان است مربوط به علي عليهالسلام دانست. آيه ياد شده اين است: «و من الناس من يعجبك قوله في الحيوة الدنيا و يشهد الله علي ما في قلبه و هو ألد الخصام (بقره 204)؛ و از ميان مردم كسي است كه در زندگي اين دنيا سخنش تو را به تعجب وا ميدارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه ميگيرد، و حال آنكه او سختترين دشمنان است.» آن ملعون در دوران استانداري «زياد» در عراق، فرماندار بصره بود و به سبب دشمني با خاندان پيامبر، هشت هزار نفر را به جرم ولايت و دوستي با حضرت علي عليهالسلام كشت. وقتي زياد از او بازجويي كرد كه چرا و به چه جرئتي اين همه آدم را كشته است و هيچ تصور نكرد در ميان آنان بيگناهي باشد، با كمال بيشرمي پاسخ داد: «لو قتلت مثلهم ما خشيت؛ من از كشتن دو برابر آنان نيز باكي نداشتم.» (شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ج 4، ص 73؛ تاريخ طبري، ج 2، حوادث سال پنجاهم هجري).
كه امام عليهالسلام پس از حضرت صادق بود و در حق او فرمود و هذا المولود يعني موسي الكاظم الذي لم يولد فينا مولود اعظم بركة علي شيعتنا منه ثم قال لا تجف اسماعيل (1).
1) كافي باب نص علي الكاظم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كه خشمي را براي رضاي خدا فرو برد، خداي متعال روز قيامت قلب او را از رضاي خود پر مينمايد.
محمد بن حسن صفار در كتاب بصائر الدرجات از مفضل بن عمر روايت ميكند كه:
دو نفر از اصحاب حضرت صادق عليهالسلام مالي از خراسان براي آن حضرت آوردند؛ و در راه هميشه به اموال رسيدگي ميكردند، تا هنگامي كه به ري رسيدند؛ يكي از رفقاي آنها كيسهاي كه هزار درهم در آن بود، به آنها داد تا خدمت حضرت ببرند. هر روز جوياي اموال ميشدند تا مطمئن شوند تا اين كه نزديك مدينه رسيدند، يكي از آنها گفت: بيا به پولها سري بزنيم؛ هنگامي كه نگاه كردند؛ ديدند كه همه در جاي خود است جز كيسهي پول آن مرد رازي (اهل ري). يكي از آنها به ديگري گفت: خدا به داد برسد، اكنون به حضرت صادق عليهالسلام چه بگوئيم؟ رفيقش گفت: او مرد كريمي است و گمان دارم كه از اصل قضيه باخبر باشد. وقتي كه وارد مدينه شدند، خدمت حضرت رسيده و مال را به ايشان تحويل دادند، فرمود: كيسهي مرد رازي چه شد؟ قصه را بيان كردند. فرمود: اگر كيسه را ببينيد ميشناسيد؟
گفتند: آري، فرمود: اي كنيز فلان كيسه را بياور؛ كنيز كيسه را آورد. حضرت كيسه را به آنها داد و فرمود: ميشناسيد؟ گفتند: آري همان است. فرمود:
من در دل شب محتاج مالي شدم، يكي از شيعيان جني خود را فرستادم، اين كيسه را از اثاث شما آورد.
قطب راوندي روايت ميكند كه مردي هزار درهم براي امام صادق (ع) فرستاد او به من گفت ميخواهم امام را به قدرت امامت بشناسم شعيب كه همراه ما بود به او گفت پنج دينار از خود داخل آن پولها كن و علامت بگذار و پنج درهم از آن بردار نزد خود بگذار تا فضيلت امامت را بشناسي - چنين كردم تا حضور امام ششم رسيدم - دراهم را به حضورش تقديم كردم امام صادق عليهالسلام دراهم را بيرون ريخت و آن پنج درهم كه مال او بود بيرون كشيد و فرمود آن پنج درهم كه در پيراهن خود بستهاي بده و اين اعجاز مرا به امامت او به حد يقين رسانيد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: يك نوع ستم اين است كه سواره با پياده حرف بزند.
و از عمر بن يزيد نقل ميكند كه گفت: شبي تنها خدمت حضرت صادق عليهالسلام بودم. حضرت پاي مبارك در دامن من دراز كرد و فرمود: پاي مرا مالش بده، وقتي كه مشغول مالش پاي حضرت بودم، در عضلهي ساقهايش اضطراب و لرزشي احساس كردم؛ خواستم بپرسم: امام بعد از شما كيست؟ هنوز سؤال نكرده بودم كه فرمود: امشب چيزي از من نپرس كه جوابت را نخواهم داد.
اگر براي دانستن اموري كه بايد از آنها دوري كرد به تاريخ مراجعه كنيم، به دهها، بلكه صدها مصداق و مثال بر ميخوريم كه بزرگان از آنها دوري كردهاند. اما در اين ميان دو مصداق، هوشياري و توجه بيشتري ميطلبد: يكي رياست و آقايي است و ديگري پول، كه از قضا اين دو آفت، بيشتر از هر كس دامنگير اهل علم ميشود.
شخصي كه روي زمين هموار در حال پيادهروي است، اگر مواظب نباشد و پيش پاي خود را نگاه نكند ممكن است به زمين بخورد و جايي از بدنش آسيب ببيند. مسلما يك كوهنورد كه در حال پايين آمدن از كوه است، بيشتر در معرض خطر است و اگر سقوط نمايد، ممكن است حتي جان سالم به در نبرد. مثل اهل علم نيز، مثل كوهنورد است و پول و رياست آنها مثل كوه و ارتفاع هولناك آن ميباشد.
بخشي از دعاي صباح در وصف نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است؛ آن جا كه ميفرمايد:
«صل اللهم علي الدليل اليك في الليل الأليل، و الماسك من أسبابك بحبل الشرف الأطول، و الناصع الحسب في ذروة الكاهل الأعبل و الثابت القدم علي زحاليفها في الزمن الاول (1)؛ خدايا، بر پيامبرت درود فرست كه خلق را به سوي تو در شب بسيار تاريك راهنمايي كرد، و از اسباب و وسائلت به بلندترين ريسمان شرافت [ كه قرآن باشد] تمسك جست؛ همان رسولي كه حسب و نسبش بر شانهي بلند مقامترين مردان قرار داشت و در زمان اول (دورهي جاهليت) بر لغزشها ثابت قدم و پا برجا بود».
علت ذكر اين فقره از دعا در اين جا است كه كلمه «زحاليف» براي نشان دادن جايگاه خطير علما و وصف حال آنان بسيار لطيف و گويا است. «زحاليف» جمع «زحلوفه» يعني جاي سر خوردن و ليز خوردن و لغزيدن است؛ مانند اينكه كف كفش انسان صاف باشد و در همان حال تصميم داشته باشد از يك سراشيبي آكنده از روغن بگذرد چنين جايي را زحلوفه گويند.
آري، علما در ميان زحاليف محاصره شدهاند، مخصوصا در باب پول و رياست، بيشتر از ديگران در معرض خطر قرار دارند. پس اهميت دوري از آفات پول و رياست براي آنان دو چندان است و از آن جا كه پول و مقام بيش از ديگران به آنان روي ميآورد، نبايد بگذارند اين دو چيز آنها را از راه به در برد.
چه بسيارند عالماني كه پول و رياست آنها را عوض كرد و گرفتار شدند. آري، براي عمل كردن به مفاد نامه امام صادق عليهالسلام و پند گرفتن از سيره صالحان گذشته، بايد از مطالعه احوال پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه اطهار عليهمالسلام و سپس اصحاب آن بزرگواران شروع كرد؛ اصحابي كه اهل علم بودهاند و در كنار خورشيد درخشان نبوت و امامت كسب نور كردهاند.
1) بحارالأنوار، ج 84، ص 339.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آدم ديندار برادران ديني خود را دوست ميدارد.
و از معاوية بن عمار؛ و معاوية بن وهب؛ و ابنسنان نقل ميكند كه گفتند:
هنگامي كه داوود بن علي مأمور فرستاده بود و معلي بن خنيس را كشته بود، حضرت صادق عليهالسلام يك ماه به ملاقات داوود نرفت. داوود كسي را فرستاد كه نزد من بيا، باز از رفتن خودداري كرد؛ پنج نفر مأمور فرستاد و گفت: او را بياوريد، اگر خودش نيامد، سرش را بياوريد. مأمورين در حالي كه ما خدمت او بوديم و حضرت مشغول نماز بود و ما هم به ايشان اقتدا كرده بوديم، وارد شده و گفتند: داوود بن علي را اجابت كن؛ حضرت فرمود: اگر اجابت نكنم چه؟ گفتند: امير گفته در آن صورت سرت را نزد او ببريم. پس آن حضرت دستش را بلند كرده و بر شانههاي خود گذاشت و پهن كرد و انگشتش را حركت ميداد و دعا ميكرد و شنيديم كه ميفرمود: الساعة، الساعة؛ ناگهان صداي شيون بلندي شنيديم. مأمورين گفتند: برخيز، فرمود: امير شما مرد و اين شيون براي او است؛ يكي از را بفرستيد، اگر براي او نبود، برميخيزم و همراه شما ميآيم؛ يك نفر را فرستادند؛ طولي نكشيد كه برگشت و گفت: اميرتان مرده و اين شيون براي اوست؛ مأموران برگشتند. گفتيم: قربانت قضيه چه بود! فرمود: غلام من معلي بن خنيس را كشته بود. تا آن جا كه فرمود: خدا را به اسم اعظمش خواندم و خداوند فرشتهاي با حربهاي فرستاد كه به آلت تناسلي او زد و او را كشت.
انار و انگور تازه
شكي نيست كه مذهب جعفري صد در صد همان مذهب حقيقي اسلام است كه از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و از او به امام حسن و امام حسين و از او به امام سجاد و امام محمد باقر رسيد و در عصر حضرت صادق انبساط كامل پيدا كرد و به نام مذهب جعفري شهرت يافت و هيچ چيز از اصل يا فرع آن از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم تا آن عصر و از آن روز تا كنون تغيير نيافته است پس آن چه از اسلام واقع شهرت يافت مذهب جعفري بود. نهايت چون سياست امويين و عباسيين راه انحراف پيش گرفتند و امام صادق عليهالسلام اين انحراف را ثابت نمود و راه مستقيم روشن را مستدلا بيان فرمود و روش پرورش خود را بر اصول و فروع زمان پيغمبر قرار داد مذهب جعفري جهان انتشار يافت و كم و بيش پيروان مذاهب مبدعه ديگري كه بعد پيدا شد روي عدم تعمق علم و اطلاع شهرت گرفتند و مذهب جعفري همچنان در عالم از حجاز - شام - جبل عامل - حمص - حلب - افريقا - جاوه - مصر - هند - قطيف - احساء - قطر - افغان - امريكاء - چين - روسيه - عراق - ايران - تركيه و غيره از گذشتهي ايام همچنان ادامه دارد و شرح آن را در كتاب جهان اسلام و اسلام در جهان نوشتهام كه چگونه اسلام به اين كشورها وارد شد و تطورات تاريخي و تحولات گوناگوني پيدا كرد و شواهد زنده آن چگونه و در چه شرايط است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هيچ انساني خودبين و متجاوز نميشود و به تكبر و جباريت آلوده نميگردد، مگر به سبب ذلت و حقارت كه در ضمير خود احساس ميكند.
بشير نبال روايت ميكند كه روزي نزد حضرت ابيعبدالله عليهالسلام بودم كه شخصي اجازه ورود خواست. بعد از كسب اجازه به مجلس آن حضرت وارد شد و جامههاي بسيار سفيد پوشيده بود. آن حضرت فرمود: جامه تو عجب پاكيزه است. گفت: يابن رسولالله جامههاي سرزمين ما اين چنين است. بعد از آن غلامي را صدا زد و غلام آمد و انباني پيش حضرت گذاشت. آن شخص چندين جامه از همان جنس جامه خود بيرون آورد و به رسم هديه پيش آن حضرت گذاشت و ساعتي نشست و سپس برخاست و راهي مدينه شد.
حضرت فرمود: چون هنگام گرفتن انتقام مظلومان از ظالمان برسد، اين شخص است كه از جانب خراسان با سپاه بيرون آيد و جهان را جلوي چشم ظالمان تباه كار از كثرت سپاه، سياه گرداند.
پس آن حضرت به غلامي فرمود: خود را به اين شخص برسان و نام او را بپرس. چون غلام بازگشت، خبر داد كه آن شخص عبدالرحمن نام دارد. حضرت فرمود: والله كه اوست، سوگند به رب كعبه كه او است. راوي گويد: در آن وقت كه ابومسلم مروزي خروج كرد به مجلس او رفتم. چون نظرم به او افتاد او را شناختم. همان شخص بود كه امام جعفرصادق عليهالسلام فرموده بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: رفقايي كه به تو اظهار دوستي ميكنند از سه دسته بيرون نيستند: اول دوستي كه مانند خوراك از لوازم زندگي است و وجودش ضروري است، او رفيق عاقل است، دوم مثلش مانند درد و بيماري است او رفيق احمق است. سوم مثلش مانند دواست و او رفيق روشن فكر است.
و از اسماعيل بن جابر نقل ميكند كه گفت:
با رفيقي بين مكه و مدينه بودم، سخن از انصار به ميان آمد. يكي از ما گفت: اينها غريباني از قبيلههاي مختلف بودند؛ و ديگري گفت: از اهل يمن بودند. در راه خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيديم كه در سايهي درختي نشسته بود؛ بدون اين كه ما سؤال كنيم، فرمود: هنگامي كه تبع (پادشاه يمن) از طرف عراق آمد و علما و پسران انبيا هم با او آمدند؛ سپس از مكه به مدينه برگشت و عدهاي از اهل يمن از قبيلهي غسان را آن جا سكونت داد و انصار آنها بودند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه حقوق برادرانش را در دين بزرگ بشمارد و ارج نهد، دين خدا را بزرگ شمرده است.
و از ابوبصير نقل ميكند كه گفت:
ميخواستم از حضرت صادق عليهالسلام تقاضا كنم كه دليل امامت و معجزهاي به من نشان دهد چنان كه حضرت باقر عليهالسلام نشان ميداد. به حالت جنابت به حضور حضرت رفتم. حضرت فرمود: اي ابامحمد! آيا براي آن حالتي كه داشتي، كاري نداشتي؟ جنب نزد من ميآيي؟ گفتم: عمدا چنين كردم. فرمود: مگر به ما معتقد نيستي؟ گفتم: چرا، ولي ميخواهم قلبم آرام و مطمئن شود. فرمود: آري اي ابامحمد! برخيز و غسل كن. برخاستم، غسل كرده و برگشتم. آن گاه با خودم گفتم: او امام است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: عزيزترين دوستان من آن كس است كه مرا بيشتر به عيبم آشنا كند.
و از بريد كناسي نقل ميكند كه گفت:
مردي با زني ازدواج كرد كه به اقرار خودش با مادر آن زن ملاعبه ميكرده و او را ميبوسيده ولي مدعي بود كه با او مقاربت نكرده است. من حكم آن را از حضرت صادق عليهالسلام پرسيدم، فرمود: دروغ گفته، يك مرتبه با او نزديكي كرده است و بايد از آن زن جدا شود؛ من از سفر برگشتم و كلام حضرت صادق عليهالسلام را براي آن مرد نقل كردم. به خدا! انكار نكرد و از آن زن جدا شد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مصافحه كنيد و با هم دست بدهيد كه كينه را از بين ميبرد.
از جمله اين كه ابوبصير گفت:
حضرت صادق عليهالسلام فرمود: آن چه دربارهي معلي بن خنيس به تو ميگويم به كسي نگو. گفتم: چشم. فرمود: معلي به درجهاي نرسد جز به آن شكنجهاي كه از داوود بن علي به او ميرسد. گفتم: چه مصيبتي از داوود بن علي به او ميرسد. فرمود: او را ميطلبد و گردنش را ميزند و به دارش ميآويزد. گفتم: چه موقع؟ فرمود: سال آينده، چون سال بعد شد، داوود بن علي حاكم مدينه شد و به فكر معلي افتاده و احضارش كرد و از او خواست كه اصحاب حضرت صادق عليهالسلام را معرفي كند و نام آنها را بنويسد. گفت: من احدي از اصحاب حضرت صادق عليهالسلام را نميشناسم. من مردي هستم كه براي بعضي كارهاي آن حضرت نزد ايشان رفت و آمد ميكنم. گفت: از من مخفي ميكني؟ اگر از من كتمان كني و حرف نزني تو را ميكشم. معلي گفت: مرا به مرگ تهديد ميكني؟ به خدا! اگر آنها زير قدم من باشند، قدم بر نميدارم كه تو به آنها دست يابي. داوود، معلي را كشت و به دار آويخت. چنان كه حضرت صادق عليهالسلام فرموده بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام از پدران خود از علي عليهالسلام حديث كرده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: سه گروه در پيشگاه الهي شفاعت ميكنند و مورد قبول واقع ميشود، پيامبران، پس از آن علماء و سپس شهداء.
وليد بن صبيح روايت ميكند كه شبي در منزل امام جعفر عليهالسلام با جمعي از محبان آن حضرت بودم كه ناگهان شخصي در خانه را كوبيد. چون خبر گرفتند، به خدمت آن حضرت عرض كردند كه عمويت عبدالله بن علي بن الحسين است.
حضرت فرمود: بگوييد داخل شود. و به ما فرمود: شما به حجره ديگر برويد. ما اطاعت كرده و به حجره ديگري رفتيم. چون عبدالله داخل شد شروع به سفاهت و اظهار شناعت و زشتي نمود و از كمال درشتي و اهانت نسبت به آن حضرت چيزي فروگذار نكرد. بعد از آن عبدالله به خانه خود رفت و ما باز نزد امام برگشتيم. آن حضرت همه آن چه عبدالله گفته بود به ما باز گفت. بعضي از ميان ما گفتند يابن رسولالله به ما اجازه بده تا عبدالله را نصيحت كنيم. زيرا كه به شما بسيار بيادبي كرد. آن حضرت فرمود: شما در كار ما دخالت نكنيد و مشاهده كنيد كه چه روي خواهد داد.
چون ساعتي گذشت، باز شخصي در را كوبيد. خادم حضرت گفت: يابن رسولالله عبدالله آمده و اجازه ورود ميخواهد. حضرت فرمود: باز شما به اتاق ديگر برويد. ما به فرموده حضرت عمل نموديم و عبدالله به خدمت آن حضرت آمد و منتهاي فروتني و خاكساري را به جاي آورد و از روي درد نالههاي جانسوز و گريههاي غمانگيز ميكرد و ميگفت: اي پسر برادرم گناه مرا عفو كن و خطاي مرا ببخش.
حضرت فرمود: سبب اين همه گريه چيست و ترس تو از كيست؟ گفت: يابن اخي در آن ساعتي كه آن سخنان نالايق و اطوار ناموافق از من سر زد و خاطر مبارك شما از من محزون و متغير گرديد به خانه خود رفتم و در بستر خوابيدم. ناگاه ديدم كه دو مرد سياه با مهابت تمام حاضر شدند و بندهاي سنگين بر دست و پاي من نهادند و به يكديگر گفتند: اين شخص را بايد به دوزخ ببريم، به سبب آن چه امشب از او سر زده است.
سپس مرا با زنجيرها به سوي دوزخ بردند. در راه حضرت رسالت پناه را ديدم، ناله دردناكي كشيدم و گفتم: يارسولالله از آن چه كردم نادم و پشيمانم و از اين مهلكه به جز توجه تو راه خلاصي نيست. حضرت رسالت فرمود: مرا باز گذاشتند و بند از دست و پاي من برداشتند و اكنون درد بند و كوفت زنجير را بر خود مشاهده ميكنم.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمود: اي عمو! وصيت كن كه سفر آخرت تو نزديك شده و روز زندگي تو به شب مرگ رسيده است. عبدالله گفت: يابن اخي (اي پسر برادرم) فرزندان زيادي دارم و بينهايت فقير و بيچيزم. نميدانم كه بعد از من حال فرزندانم چگونه خواهد شد و قرضهاي مرا چه كسي خواهد داد.
حضرت فرمود: قرض تو را ادا ميكنم و فرزندان تو را محبت كنم و از محافظت آنها روي نگردانم و ايشان را عيال خود دانم. وليد گويد كه هنوز از مدينه به شهر خود باز نگشته بوديم كه عبدالله بن علي فوت شد و آن حضرت خانواده او را به خانواده خود ملحق ساخت و قرض عبدالله را ادا نمود و دخترش را براي پسر خود عقد نمود.
مرحوم شيخ طوسي در كتاب خود حكايت نموده است:
روزي منصور دوانيقي امام صادق عليه السلام را به دربار خود احضار كرد، هنگامي كه حضرت وارد شد، كنار منصور - كه برايش محلّي در نظر گرفته شده بود - نشست.
پس از آن، منصور دستور داد تا فرزندش مهدي را بياورند؛ و چون آمدن مهدي مقداري به تأخير افتاد، منصور با تهديد گفت: چرا مهدي نيامد؟
اطرافيان در پاسخ گفتند: همين الآن خواهد آمد.
هنگامي كه مهدي وارد مجلس شد، خود را آراسته و خوشبو كرده بود؛ منصور خطاب به امام صادق عليه السلام كرد و اظهار داشت:
ياابن رسول اللّه! حديثي را پيرامون ديدار و رسيدگي به خويشان برايم گفته اي، دوست دارم آن حديث را تكرار فرمائي تا فرزندم، مهدي نيز بشنود.
حضرت صادق آل محمد صلوات اللّه عليهم فرمود: اميرالمؤمنين علي عليه السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: چنانچه مردي با يكي از خويشان خود صله رحم نمايد و از عمرش سه سال بيشتر باقي نباشد، خداوند متعال آن را به مدت سي سال طولاني مي نمايد؛ و اگر قطع صله رحم نمود و سي سال از عمرش باقي بود، خداوند آن را سه سال مي گرداند.
منصور گفت: اين حديث خوب بود؛ ولي قصد من آن نبود، حضرت فرمود: بلي، پدرم از اميرالمؤمنين علي عليه السلام و او از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت نمود: صله رحم سبب عمران و آبادي خانه و زندگي است؛ و نيز موجب افزايش عمر خواهد بود، گرچه از خوبان نباشد.
منصور گفت: اين خوب بود، ولي منظورم حديث ديگري است.
امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: پدرم باقرالعلوم از پدرش زين العابدين و او از پدرش سيّدالشّهداء، از اميرالمؤمنين علي عليهم السلام و او از رسول خدا صلي الله عليه و آله حديثي را نقل كرده است، كه فرمود:
صله رحم بازخواست شب اوّل قبر و محاسبات قيامت را آسان مي گرداند؛ و دل مرده را با از بين بردن كينه ها و حسادت ها و ناراحتي ها زنده و شاداب مي نمايد.
در اين هنگام منصور گفت: آري، منظورم همين حديث بود.(1).
1) امالي شيخ طوسي: ص 316، بحارالانوار: ج 47، ص 163، ح 3.
صفوان بن مهران - يكي از راويان حديث و از اصحاب حضرت صادق آل محمد عليهم السلام - حكايت كند:
روزي بين امام جعفر صادق عليه السلام و يكي از پسرعموهايش نوه امام حسن مجتبي عليه السلام به نام عبداللّه بن الحسن، نزاع و اختلافي پيش آمد، به طوري كه از سر و صدا و داد و فرياد آن ها، مردم جمع شدند.
ولي پس از گذشت لحظاتي آرامش پيدا كرده؛ و از يكديگر جدا شدند؛ و هر يك به سمت منزل خود رهسپار گرديد.
صبح فرداي آن شب، امام صادق عليه السلام به سوي منزل پسرعمويش، عبداللّه بن الحسن، حركت نمود.
و چون جلوي منزل عبداللّه رسيد و دقّ الباب كرد، كنيزي جلو آمد و گفت: كيست؟
حضرت فرمود: بگو: ابوعبداللّه، جعفر صادق است.
بعد از آن، عبداللّه از منزل بيرون آمد و گفت: چه شده است كه صبح به اين زودي اين جا آمده اي؟
حضرت فرمود: چون ضمن تلاوت قرآن، به آيه اي از آيات شريفه برخوردم؛ و اكنون براي اجراي دستور خداوند متعال نزد تو آمده ام.
عبداللّه سوال كرد: آن كدام آيه از قرآن است؟
حضرت اظهار نمود:
الّذين يصلون ما امراللّه به أن يوصل و يخشون ربّهم و يخافون سوءالحساب (1)يعني؛ آن هائي كه دستورات الهي را جامه عمل مي پوشانند و رعايت حدود پروردگارشان را مي كنند و از سختي و شدّت محاسبات قيامت در هراس هستند.
سپس همديگر را در آغوش گرفته و معانقه گرم و با صفائي را با حالت گريه انجام دادند؛ و عبداللّه مي گفت: مثل اين كه اين آيه شريفه قرآن به گوشم نرسيده بود. (2).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: در بيشترين موارد دشمن يك با ايمان، همسر بد اوست.
و از مفضل نقل ميكند كه:
حضرت كاظم عليهالسلام به مجلس پدر بزرگوارش وارد شد؛ آن حضرت فرمود: اين صاحب و امام شماست. با اين كه بنيعباس او را ميگيرند و مشقت و زحمتي از آنها ميبيند؛ سپس خداوند به نوعي او را از چنگ آنها رها ميكند و قصهاش بر مردم مشتبه ميشود. (چنان كه عدهاي گفتند: آن حضرت از دنيا نرفته است).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه خصلت در هر كه باشد آقاست: خشم را فرو بردن، گذشت داشتن، صلهي رحم نمودن با جان و مال.
و از ابوجعفر احول نقل شده كه گفت:
ابن ابيالعوجا به من گفت: چنين نيست كه اگر كسي چيزي را بسازد و ايجادش كند به طوري كه معلوم باشد صانع آن كيست، او خالق و آفرينندهي آن چيز است؟ گفتم: چرا؛ گفت: يكي دو ماه به من مهلت بده و بيا تا به تو نشان دهم. من به حج رفته و خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيدم. حضرت به من فرمود: ابن ابيالعوجا دو گوسفند براي تو مهيا كرده و با عدهاي از اصحابش نزد تو ميآيد و گوسفندهاي مرده را كه بدنشان كرم افتاده ميآورد و ميگويد: اين كرمها را من خلق كردهام و از كردههاي من است. بگو: اگر از مصنوعات توست و تو آنها را آفريدي، نر و مادهاش را جدا كن. ابن ابيالعوجا سر موعد كرمها را آورد و من گفتم: نر و مادهي آنها را از هم جدا كن. گفت: به خدا! اين حرف از تو نيست؛ اين سوغات را شترها از حجاز آوردهاند. و در اين حديث است كه حضرت صادق عليهالسلام مسألهي ديگري را هم كه ابن ابيالعوجا بعدا از او پرسيد با جوابش به وي فرمود و چون ابن ابيالعوجا سؤال كرد و او پاسخ داد، گفت: اين هم از خودت نيست.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه به دنيا دل بسته و در بند علاقهاش اسير است همواره گرفتار سه حالت روحي است: غصه و اندوهي كه هرگز از صفحه دلش زدوده نميشود، آرزويي كه هرگز برآورده نميگردد و اميدي كه هرگز به آن دست نمييابد.
ابوابراهيم روايت ميكند كه روزي نزد امام جعفرصادق عليهالسلام بودم كه ناگاه شخصي از مردم كوهستان به خدمت آن حضرت آمد و چندين هديه به خدمت آن حضرت آورد و از آن جمله انباني كه گوشت در آن بود. حضرت همه هداياي او را به جز انبان گوشت قبول كرد و فرمود:
اين گوشت حلال نيست و كسي آن را ذبح ننموده است. بردار و پيش درندگان بگذار. مرد كوهي گفت: يابن رسولالله از مسلمان خريدهام. مرا به پاك بودن اين گوشت مطمئن كرده است. حضرت فرمود: كه انبان را با گوشت در گوشه خانه بگذار تا حقيقت حال بر تو آشكار گردد. پس آن مرد به حسب اطاعت گوشت را در گوشه خانه نهاد، آن حضرت زير لب سخني گفت كه نشنيدم. بعد از آن آوازي از آن گوشت برآمد كه ميگفت يابن رسولالله من غير مذبوحم (كسي مرا ذبح نكرده است) و تزكيه نشدهام و مرا لياقت آن نيست كه ائمه دين و اولاد سيد المرسلين از من تناول كنند. مرد كوهي چون اين سخن را شنيد، انبان را برداشت و در خارج آن خانه پيش سگها گذاشت. بعد از آن حضرت متوجه من شد و فرمود: يا ابراهيم آيا ميداني كه ما ميدانيم از علوم الهي آن مقدار كه ديگران نميدانند گفتم: بلي يابن رسولالله پدر و مادرم فداي تو باد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مردم شهرها از سه دسته بينياز نيستند تا در نظم امر دنيا و دين و جسم به آنها رجوع كنند: فقيهي پرهيزكار، و حاكمي خيرخواه و طبيبي حاذق و بينا.
و از جميل نقل ميكند كه گفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام بودم؛ زني آمد و اظهار كرد، پسرم مرده و جامهاي بر صورت او انداختم. حضرت فرمود: شايد نمرده، برخيز و به خانه برو؛ غسل كن و دو ركعت نماز بخوان و دعا كن و بگو: اي كسي كه ابتدا اين پسر را به من دادي، دوباره هم او را به من ببخش. سپس او را حركت بده و اين موضوع را به احدي نگو. زن رفت و به دستور حضرت عمل كرد، ناگاه پسر شروع به گريه كرد.
ايوب بن ابي تميمه مشهور به سجستاني و يا سختياني بصري، مشهورترين غلام عمار بن ياسر بود كه اهل سنت او را در رديف بزرگان فقهاي تابعين قرار داده اند. وي در سال 131 (ه ق) در سن 65 سالگي در بصره به وسيلهي بيماري طاعون از دنيا رفت.
شاگردي او را صاحب كتاب «نور الابصار»، «تذكرة»، «مطالب السؤال»، «الصواعق»، «حلية الأولياء»، «الفصول المهمة» و... نقل كردهاند. در كتب رجالي شيعه نيز وي را از اصحاب امام صادق عليهالسلام شمردهاند.
اين ده نفر برخي از شاگردان امام صادق عليهالسلام بودهاند كه همگي از فقها و علماي معروف اهل سنت ميباشند. البته عدهي ديگري از علماي اهل سنت نيز - طبق گفتهي صاحب كتاب «حلية الأولياء» - جزء شاگردان امام صادق عليهالسلام محسوب ميشوند، و غير ابونعيم اصفهاني نيز پس از ذكر افراد ياد شده، اين گونه تعبير ميكند: «و غيرهم أو ما سوي ذلك مما يؤدي هذا المفاد» [از اين رو نميتوان تمام شاگردان امام صادق عليهالسلام را منحصر در افراد ياد شده دانست].
ماههاي رجب، شعبان و رمضان بر ماههاي ديگر برتري دارند و در روايات تعابيري هست كه شوق و رغبت بيشتري براي طاعت و عبادت در اين ماهها به وجود ميآورد در اين ماهها ميتوان خود را به گونهاي از لحاظ معنوي تقويت كرد كه اثر آن تا نه ماه ديگر سال بر جاي بماند. ميتوان در اين سه ماه براي بقيه سال به قدر امكان نيرو ذخيره نمود و كاهلي در اين ماهها ضربه بزرگي به انسان خواهد زد.
در كافي و بحار روايتي نقل شده كه در آن آمده است: «أغلق بابك فان الشيطان لا يفتح بابا (1)؛ در نفس خود را ببند؛ زيرا شيطان در بستهاي را نميگشايد». شيطان يك دزد است - البته، دزد ايمان - و دزد از در بسته وارد نميشود، اما اگر كسي از بستن در خانه غفلت كرد و در را باز گذاشت دزد وارد ميشود و در صورت ورود دزد به خانهاي كه در آن باز است صاحبخانه نبايد كسي به جز خودش را ملامت كند. البته دزد هم بيتقصير نيست، اما صاحبخانه است كه اسباب ورود دزد را فراهم ساخته است. اين سه ماه فرصت مناسبي براي تحقق اين سفارش ارزشمند و ديگر تعاليم ناب اهلبيت عليهمالسلام است. در اين سه ماه فرصت براي عبادت و خودسازي بيشتر از ايام ديگر سال مهيا است. طاعت و عبادت در همه ايام سال ممدوح است و به وقت خاصي اختصاص ندارد، اما در اين ماهها بازار عبادت داغتر است. كاسب در طول سال به كسب و خريد و فروش اشتغال دارد، اما در بعضي از ايام و ماهها كه بازار خريد و فروش داغتر است، سود بيشتري ميبرد. در زمستان و فصل سرما بازار لباسهاي زمستاني، و در تابستان بازار جنسهاي تابستاني رونق دارد و همين طور اجناس ديگر هر كدام فصلي دارند. سه ماه رجب و شعبان و رمضان نيز فصل عبادت است. در بحار و كتابهاي ديگر فضيلت ماه رجب و رمضان و اين كه كدام يك از اين ماهها بر ديگري فضيلت بيشتري دارد بررسي شده است. در روايتي كه به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نسبت داده شده ماه رجب با فضيلتترين ماه معرفي شده و از طرف ديگر چندين (2)روايت مبني بر افضل بودن ماه رمضان نسبت به ديگر ماههاي سال وارد شده است. اصل اين بحث كه كدام يك از اين ماهها افضل است مهم نيست. مهم غنيمت شمردن فرصت در اين ماهها است. انسان بايد در اين ماهها و در اين فرصت طلايي، خود را بيش از پيش آماده اطاعت نمايد و اين كار آساني نيست.
يكي ديگر از غلامان آن حضرت طاهر است كه دربارهي او چيز زيادي گفته نشده است، جز اين كه او را از اصحاب امام صادق عليهالسلام شمردهاند. همان گونه كه دربارهي صباح نيز گفته شد، اين افتخار بيانگر توفيق و سعادت وي در شنيدن و نقل سخنان و احاديث امام عليهالسلام است كه خود بر معرفت و شناخت او نسبت به امام و مولاي خود دلالت دارد. گويا وي همان كسي است كه نقل كرده: امام صادق عليهالسلام به فرزند خود عبدالله، به سبب عمل خلافي كه انجام داده بود عتاب و تندي نمود.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
مردم سه طبقهاند: طبقهاي از مايند و ما از آنان هستيم، طبقهاي به واسطهي ما خود را آراسته ميكنند (با چسباندن خود به ما براي خويش كسب وجهه و آبرو ميكنند) و طبقهاي هم به نام ما يكديگر را ميخورند. (1).
و نيز فرمودند:
مردم سه دستهاند: ناداني كه از آموختن سر باز ميزند، دانايي كه علم و دانشش او را نزار كرده است و خردمندي كه براي دنيا و آخرتش كار ميكند. (2).
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام، فرمودند:
مردان سه دستهاند: يكي از مال و ثروت برخوردار است، يكي از جاه و مقام و ديگري از زبان (و سخنوري) و اين برترين آنهاست. (3).
و نيز حضرت فرمودند:
بر شما باد همتايان خود از مردم و طبقات متوسط جامعه؛ زيرا كه معادن جواهر را در ميان اينان مييابيد. (1).
1) مستدرك الوسايل: 12 / 310 / 14167، همان، همان، 20858.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كم خرجي و آسان زايي از بركت زن، و سنگيني مخارج و هزينه و دشوارزايي از شومي اوست.
و از قبيصة روايت كرده كه گفت:
با حضرت صادق عليهالسلام بودم، ناگهان از نظرم غايب شده، سپس بازگشت در حالي كه طبقي از خرما در دستهاي مباركش بود.
اخلاق و عادات نيكي كه در انسان هست، يا ذاتا آنها را دارد يا اينكه ذاتا نداشته و در خود به وجود آورده است. حال بايد ديد برتري با كداميك از آنهاست؟
الخلق خلقان: احدهما نية و الآخر سجية قيل فايهما افضل؟ قال: النية، لأن صاحب السجية مجبول علي امر لا يستطيع غيره. و صاحب النية يتصبر علي الطاعة تصبرا فهذا افضل. (1).
خوي نيكو بر دو قسم است، اكتسابي و طبيعي. پرسيدند: «كدام بهتر است؟» امام صادق (ع) فرمود: «اكتسابي. چه دارندهي خوي طبيعي، طبيعت وي آن است و نميتواند غير آن را داشته باشد. ولي دارندهي خوي اكتسابي، خود را به داشتن آن خوي وادار كرده و بر طاعت خدا تحمل ميكند. پس اين برتر است.»
1) تحف. ص 373.
ابن ابوعمير از برخي از اصحاب ما روايت كرد كه از يكي از دو امام همام (امام باقر يا امام صادق - عليهماالسلام -) دربارهي كيفيت و تاريخچهي آغاز طواف دور خانهي كعبه سؤال شد.
حضرت فرمود: همانا خداوند متعال هنگامي كه خواست آدم را بيافريند به ملائكه فرمود: (اني جاعل في الأرض خليفة) (1)«همانا من در روي زمين، جانشيني (نمايندهاي) قرار خواهم داد».
دو فرشته از ميان فرشتگان عرضه داشتند: (أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء) (2)«(پروردگارا؛) آيا كسي را در آن قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند»؟!
اينجا بود كه حجابهائي ميان آن دو (ملك) و خداي متعال قرار گرفت، در حالي كه نور خداي تبارك و تعالي براي فرشتگان آشكار بود.
هنگامي كه آن حجابها ميان آن دو (ملك) و ميان نور خداي متعال حايل شد دانستند كه خداوند از كلامشان به غضب درآمده است، لذا به فرشتگان گفتند: چه كنيم و چگونه توبه كنيم (تا خداوند توبهي ما را قبول كند، و از گناه ما درگذرد).
گفتند: ما براي شما توبهاي نميبينيم مگر اينكه به عرش (الهي) پناه ببريد.
حضرت فرمود: آنها به عرش (خدا) پناه بردند، تا اينكه خداوند - عزوجل - توبهي آنها را قبول فرمود. و حجابهاي ميان آنها و نور خدا كنار رفت.
و (بعد از آن) خداوند اراده فرمود (كه در زمين نيز) به چنين عبادتي (يعني طواف و پناه به عرشش) او را عبادت كنند، لذا خانهي كعبه را در زمين قرار داد، و بر بندگان واجب نمود تا دور خانهي كعبه طواف كنند.
و بيت معمور (خانهي آباد) را در آسمان ايجاد نمود، كه هر روز هفتاد هزار فرشته به آن حج ميكنند، و ديگر نوبت آنها نميشود تا روز قيامت. (3).
يحيي برمكي در بغداد در عصر روزهاي جمعه مجلس بحث علمي تشكيل ميداد و ميگويند هشام رياست مجلس را عهدهدار بود و بعضي از اوقات هارون پشت پرده مينشست و بحث دانشمندان را ميشنيد. يكي از دانشمندان كه بر عظمت مقام هشام حسد ميورزيد ميخواست در قلب هارون نسبت به او كينه ايجاد كند قضيه ارث پيغمبر و محاكمه عباس و علي را از هشام پرسيد ولي او نميدانست كه هارون پشت پرده ميشنود. مرد پرسيد يا هشام آيا شنيدهاي كه علي با عباس در باب ارث نزاع كرده و پيش ابيبكر به محاكمه رفتند؟ هشام جواب داد: آري. مرد پرسيد كداميك از آنان ظالم بودند؟ هشام حرفي نزد. سپس گفت هيچ كدام آنها ظالم نبودند. مرد گفت: چطور ممكن است كه دو نفر با هم منازعه داشته باشند ولي حق با هر دو باشد؟ هشام جواب داد ممكن است مانند قضيه آن دو فرشته كه با هم منازعه داشتند. براي محاكمه پيش داوود پيغمبر رفتند. ولي هيچ كدام از آن دو فرشته ظالم نبودند لكن ميخواستند داوود را مطلع كنند مثل قضيه عباس و علي هم كه براي محاكمه پيش ابيبكر رفتند تا او را مطلع كنند كه در امر خلافت ظلم كرده است. مرد در جواب هشام عاجز ماند و بيان هشام در پيش هارون پسنديده افتاد و او را مورد لطف خود قرار داد.
زماني هشام گفتارهاي خود تكرار مينمود و ميگفت در عالم شديدترين مخالفيني را سراغ نداريم به جز داشتند هشام از ابوهذيل پرسيد اگر ميپنداري كه حركت ديده ميشود چرا با دست لمس نميشود. يعني چيزي كه قابل ديدن باشد قابل لمس هم هست يعني بايد با لمس كردن محسوس باشد. ابوهذيل گفت حركت جسم نيست كه با لمس كردن محسوس باشد زيرا كه لمس بر جسم واقع ميشود. هشام گفت اي ابوهذيل بگو حركت ديده نميشود زيرا كه فقط جسم ديده ميشود. ابوهذيل پرسيد: اي هشام به كدام دليل ميگويي كه صفت عين موصوف نيست و غير موصوف هم نيست؟ هشام جواب داد از جهت اين كه فعل من خود بودن محال است و غير من هم بودن نيز محال است زيرا كه بين موجود قائم به نفس خود و قائم به غير خود تغاير دارد يعني فعل من قائم به نفس خود نيست و ممكن نيست هم فعل من خودم باشد پس لازم است آن نه فعل من باشد و نه فعل غير من و جهت ديگري كه تو قائل هستي: كه حركت لمس نميشود و مباين هم نيست به همين جهت گفتم كه صفت من عين من نيست و غير من نيز نيست كه هر دو عقيده با هم مطابق است.
هشام در بصره به مجلس درس عمرو بن عبيد وارد شد. عمرو بن عبيد عقيده داشت كه تعيين امام و جانشين پيغمبر به عهده مردم است و هشام عقيده داشت كه امام و جانشين پيغمبر با نص رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم از جانب خدا است و پيغمبر علي بن ابيطالب را به جانشيني خود تعيين كرده است و بعد از او فرزندانش امام مسلميناند. هشام بحث را با عمرو بن عبيد اينگونه شروع كرد:
پرسيد: آيا خدا دو چشم به تو داده است؟
عمرو جواب داد: بله.
هشام: چرا!
عمرو: براي اينكه مخلوقات آسمان و زمين را ببينم و عبرت بگيرم.
هشام: براي چه خدا به تو گوش داده است؟
عمرو: براي اينكه حلال و حرام و احكام را بشنوم.
هشام: چرا خدا به تو دهان داده است؟
عمرو: براي اينكه مزه غذاها را بفهمم و حرف بزنم سپس هشام تمام اعضا را يك به يك شمرد و عمرو جواب داد هشام پرسيد: چرا خدا به تو قلب داده است؟
عمرو گفت: براي اين كه حواس انساني گاهي در درك خود اشتباه ميكند و براي رفع اشتباه به قلب مراجعه ميكند زيرا تشخيص اشتباهات به وسيله قلب است.
هشام پرسيد آيا ممكن است خدا براي تو تمام حواس را خلق كند ولي قلب را خلق نكند؟ عمرو جواب داد: ممكن نيست. هشام گفت: اي عمرو خدايتعالي اعضا و جوارح تو را بيسرپرست خلق نكرده و بر آنها قلب و رهبر خلق كرده است آيا ممكن است اين مخلوق را بيسرپرست بگذارد؟
عمرو بن عبيد در جواب متحير ماند.
«قال جعفر بن محمد عليهالسلام يا هشام لا زلت مؤيدا بروح القدس؛ اي هشام به مدد فرشته رحمت پاينده باشي.»
و نيز حضرت ميفرمود: هشام با قلب و زبان به ما كمك كرده است و از حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام و حضرت علي بن موسي عليهالسلام و حضرت جواد عليهالسلام روايات زيادي در تمجيد هشام رسيده است.
محمد بن ابيعمير ميگويد مدت مديدي با هشام بن حكم مصاحب بودم و مطالب علمي زيادي از او فراگرفتم. از جمله مطالبي كه از او پرسيدم راجع به عصمت امام بود كه آيا از امام گناه بزرگ يا كوچك صادر ميشود يا خير. جواب داد امام بايد معصوم باشد. پرسيدم دليل بر عصمت امام چيست؟ جواب داد تمامي گناهان چهار قسماند:
الف. حرص و طمع. ب. حسد. ج. غضب. د. شهوت.
امام از اين چهار صفت منزه است. اول امام بر اين دنيا حريص نيست؛ زيرا كه تمام ثروت دنيا تحت اختيار امام است و امام خزينهدار مسلمين است پس براي چه چيز بايد حريص باشد؟ دوم امام حسود نيست زيرا كه انسان هميشه به بالادست خود حسد ميورزد. سوم امام راجع به امر دنيا به كسي غضب نميكند مگر اين كه غضب امام به خاطر خدا و براي اجراء حد الهي باشد (مانند بريدن دست دزد و تازيانه زدن بر زناكار و ساير گناهكاران) و براي انجام حكم الهي از كسي نينديشد. چهارم امام هيچ گاه از شهوات نفسيه پيروي نميكند زيرا كه تمام لذتهاي آخرت را خدا نصيب امام كرده است و امام نظر به سوي لذتهاي دائمي آخرت ميكند و نظر به سوي لذتهاي زودگذر دنيا ندارد. آيا ممكن است شخص عاقلي صورت زيبا را گذاشته صورت نازيبا را اختيار كند. طعام لذيذ را در مقابل طعام غيرلذيذ ترك كند؟
يونس ميگويد حضرت به من اشاره كرد فرمود اي يونس اگر به علم كلام آشنا هستي با اين شامي تكلم كن. يونس جواب داد: «يالها من حسره» فدايت شوم شنيدم از حضرتت از تكلم منع ميفرمايي حضرت فرمود: بلي در حق اصحابي گفتهام كه طريقه ما را ترك كرده است. يونس ميگويد حضرت فرمود برو خارح ببين از اصحاب متكلم هر كس را ديدي حاضر كن. ميگويد بيرون رفتم. حمران بن اعين و محمد بن نعمان احول و هشام بن سالم و قيس الماصر را كه همه از جمله متكلمين بودند در مجلس حضرت حاضر كردم. اين قضيه قبل از ايام حج بود و حضرت در خيمهاي كه در طرف كوهي مشرف به حرم بود نشسته بود. حضرت سر از خيمه بيرون كرد ناگاه ديديم شترسواري با عجله ميآيد حضرت فرمود: به خداي كعبه اين هشام است. يونس ميگويد ما گمان كرديم كه هشام نامي از فرزندان عقيل است كه حضرت صادق عليهالسلام او را بسيار دوست داشت. ديدم نه. هشام بن حكم است و آن جواني كه تازه محاسنش درآمده بود و سن همهي ما از او بيشتر بود. هشام وارد شد. حضرت بر وي جاي باز كرد. فرمودند اين شخص (هشام) با قلب و دست و زبان ناصر ما اهلبيت است. حضرت به حمران فرمود: با شامي بحث كن. حمران وارد بحث و محكوم شد. سپس حضرت فرمود: اي طاقي با شامي بحث كن. او نيز مغلوب شد. سپس فرمود: اي قيس با شامي بحث كن. قيس با شامي بحث ميكرد و حضرت از گفتار آنان تبسم ميكرد شامي در بحث مخذول شد. سپس حضرت به مرد شامي گفت با اين جوان (هشام بن حكم) بحث ميكني؟ مرد شامي گفت: آري. شامي پرسيد: اي جوان راجع به امامت اين شخص (حضرت صادق عليهالسلام) با من بحث ميكني؟ هشام غضبناك شد و گفت: اي شامي آيا خدا در حق مخلوقات بيناتر است يا خود مخلوقات در حق خود بيناترند؟ شامي گفت خدا در حق مخلوقات بيناتر است. هشام پرسيد: آيا خدا راجع به امر دين به اين مردم چكار كرده است؟ شامي گفت: خدا مردم را مكلف نموده و بر مردم بحث بيان كرده و بر هر مكلفي راهنمايي تعيين كرده و علتهاي هر تكليف را روشن نموده است. هشام پرسيد اين حجت و راهنما كيست؟ شامي گفت: رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم است. هشام پرسيد: بعد از رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم راهنما كيست؟ شامي گفت بعد از رسولالله آن راهنما كتاب و سنت است. هشام پرسيد آيا كتاب و سنت در حكمي كه ما امروز اختلاف داريم به ما فايده دارد كه اختلاف ما را از بين بردارد؟ شامي گفت: بلي. هشام گفت: پس چرا شما و ما با هم اختلاف داريم و از شام حركت كرده آمدهاي با ما بحث كني و خود را هم صاحب علم پنداشتهاي. شامي مانند آدم متحير ساكت ماند. حضرت صادق عليهالسلام از شامي پرسيد چرا جواب هشام را نميدهي. شامي گفت جوابي ندارم زيرا كه كتاب و سنت داراي احتمالات است. شامي از هشام پرسيد: خدا بيناتر از مردم است يا خود مردم؟ هشام جواب داد البته خدا بر حال مردم بيناتر است. شامي پرسيد آيا خدا كسي را بر مردم فرستاده است تا اينكه اختلافات ميان مردم را برطرف كرده و آنان را به اتحاد دعوت كند؟ هشام جواب داد بلي. شامي پرسيد آن شخص كيست؟ هشام گفت: در ابتدا شريعت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم بود و بعد از رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم غير او است. شامي پرسيد آن غير كيست؟ هشام پرسيد در زمان ما يا جلوتر؟ شامي گفت: در زمان ما. هشام گفت آن حجت در زمان ما همين (اشاره به حضرت صادق) است كه علم را از جدش رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم به ارث برده است. شامي پرسيد: من از كجا بدانم كه اين حجت خدا است؟ هشام گفت: هر چه ميخواهي از او بپرس. شامي گفت: عذر مرا قطع كردي و من بايد از خود او پرسم. حضرت فرمود: اي مرد شامي من با يك گفتار تو را قانع ميكنم من تو را خبر ميدهم از جايي كه سفر كردي و در كدام روز خارج شدي و از كدام جايي عبور كردي و در سفر بر شما چنين و چنان گذشت. مرد شامي در مقابل هر بيان حضرت ميگفت راست گفتي به خدا سوگند چنين بوده است. مرد شامي گفت حال به خدا قسم اسلام آوردم. حضرت فرمود: حال به خدا ايمان آوردي زيرا اسلام قبل از ايمان است. شامي گفت راست فرمودي من در همين ساعت ميگويم «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسولالله و انك وصي الاوصياء.»
چون قدري از ثروت علمي هشام بيان شد به همين مناسبت مقداري از مطالب علمي و اندرزهاي ارزندهاي را كه او از حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام نقل كرده است به نظر خوانندگان ميرساند.
حضرت فرمود: اي هشام هر آن كسي كه ميخواهد از مردم بينياز و قلبش از حسد خالي و دينش سالم بماند بايد سه چيز را از خدايتعالي درخواست كند كه عقل وي سالم بماند. زيرا هر كس داراي عقل سالم باشد به قدر كفايت از مال دنيا قناعت ميكند و هر كس قناعت كند از مردم بينياز خواهد بود و آدم طمعكار روي بينيازي نخواهد ديد.
اي هشام هر آن كس كه زبانش راستگو باشد كردارش پاكيزه خواهد بود و هر كس داراي نيت نيكو باشد روزياش فراوان خواهد بود.
هر كس به فاميل و خويشان خود احسان كند عمرش طولاني خواهد بود.
اي هشام دانش را بر افراد نالايق و جاهل ياد نده زيرا كه در چنين افرادي دانش ضايع خواهد شد و از اشخاص لايق دانش را مضايقه مكن.
اي هشام به طوري كه مال اندوزان از دانش اندوزي چشمپوشي كردند شما نيز از مال اندوزي چشمپوشي كنيد.
اي هشام اميرالمؤمنين علي عليهالسلام فرموده فرازنشين مجالس بايد داراي سه صفت باشد:
الف. هر گاه مطلب علمي از او سؤال شد جواب بدهد.
ب. هر گاه مردم از سخنگويي عاجز ماندند او سزاوار سخن گفتن باشد.
ج. در مشاوره صاحب رأي وزين باشد.
اگر كسي از اين سه صفت عاري باشد و در صدر مجلس بنشيند احمق است.
اي هشام شخص عاقل سخن نسنجيده نميگويد كه مردم او را دروغگو پندارند و از كسي چيزي نميخواهد كه از وي منع كنند و به چيزي كه پيشرفت ندارد وعده نميدهد و اميدوار به كسي نميشود كه او را نوميد كند و در كاري پيشرو نميشود كه از اتمام آن عاجز بماند.
اي هشام خدا رحمت كند كسي را كه از خدا حيا كرده و اعضا و حواس خود را از محرمات حفظ كند و پيوسته در ياد مرگ و در ياد پوسيدن جسم باشد. بدان كسي سزاوار بهشت است كه به ناملايمات دنيا صبر كند و كسي سزاوار دوزخ است كه با شهوات دنيا آلوده باشد.
اي هشام اگر كسي خود را از تجاوز به ناموس ديگران نگهداري كند خدا در روز قيامت از لغزشهاي او ميگذرد. هر كس غضب خود را نگهدارد خدا از او غضبش را نگه ميدارد.
اي هشام آنچه نميداني از دانشمندان ياد بگير و آنچه ميداني به نادانان ياد بده و دانشمندان را به خاطر دانش بزرگوار شمار و نادان را به خاطر ناداني كوچك شمار. ولي او را از خود مرنجان بلكه او را به سوي خود جلب كرده تعليمش بده «لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم» زيرا كه اين كلمه كليد گشايشها و خزينهاي از خزائن بهشتي است.
«قال الهياح بن بسطام كان جعفر بن محمد عليهالسلام يطعم حتي لا يتقي لعياله شيء و كان عليهالسلام بقول لا يتم المعروف الا بثلاثة تعجيله و تصغيره و ستره؛ حضرت جعفر بن محمد صادق عليهالسلام اطعام ميكرد به قدري كه به خانواده خود چيز نميماند و حضرت ميفرمود احسان كردن با سه چيز تكميل خواهد شد: اول) احسان را هر چه زودتر انجام دادن. دوم) احسان كننده در نظرش كوچك شمردن. سوم) آنكه احسان را در پنهان ادا كردن.»
از حضرت سؤال كردند چرا ربا را خدا حرام كرده است در جواب فرمود: براي اينكه مردم از احسان نمودن به همديگر خودداري نكنند با رواج پيدا كردن ربا احسان از بين مردم برداشته ميشود.
روزي در مجلس منصور عباسي حضرت صادق عليهالسلام تشريف داشتند. اتفاقا پشهاي به صورت منصور نشست. منصور پشه را دفع كرد بار دوم نيز چنين شد تا مرتبه سوم منصور ناراحت شد از حضرت پرسيد يا اباعبدالله چرا خدا پشه را خلق كرده؟ حضرت فرمود: خدا پشه را براي خوار كردن جباران و متكبران خلق كرده است.
اي هشام با مردم نيكي و مدارا را ترك مكن زيرا كه اين دو صفت بسيار پربركت ميباشند و پردهدري شوم و ناپسند است. مدارا و نيكي به مردم و حسن خلق ممالك را آباد كرده و عمر را طولاني ميگرداند.
اي هشام بدان كه دنيا به مانند مار نرمتن و خوشرنگي است ولي در جوف آن زهر كشندهاي است مردمان عاقل از او ترسان ولي افراد بيتجربه به سوي او ميل ميكنند.
اي هشام زراعت در دل خاك نرم رشد ميكند نه در سنگلاخها و كلمات دانش نيز اينچنين است كه در قلبهاي متواضع اثر كند نه در قلبهاي متكبر و خودخواه. زيرا كه قلب متواضع وسيله عقل و قلب متكبر وسيله ناداني است. آيا نميبيني كسي كه سر خود را به سقف طاق بكوبد سرش ميشكند؟ و كسي كه سر خود را فروآرد سقف از او سايباني ميكند.
اي هشام با هر كسي نشست و برخاست مكن مگر اين كه از آنان شخص عاقلتر و متين پيدا كني با او مأنوس باشد و از ديگران فرار كن مانند فرار از درندگان كشنده.
شخص عاقل را سزاوار است كه پيوسته از خدا ياد كند.
هنگام انجام دادن كاري كه خوبي و بدي آن بر تو مشخص نيست فكر كن ببين كدام طرف آن به هوي و هوس نزديك است آن را ترك كن زيرا كه بيشتر كارهاي نيك مخالفت با هوي و هوس است.
اي هشام اگر كسي حريص و دوستدار ثروت دنيا باشد ترس روز قيامت از دل او برود.
اي هشام از طمعكاري پرهيز كن. از مال مردم دنيا چشمپوشي كن. طمع را بكش زيرا كه طمع كليد درهاي ذلت و زايل كننده عقل و منسوخ كنندهي مروت و آلوده كننده آبرو و پامال كننده دانش است. هميشه بر پروردگار خود اميدوار باش و بر او توكل كن و با نفس خود جهاد كرده و به او غالب باش اين جهاد با نفس مانند جهاد با دشمن دين بر تو واجب و لازم است. هشام پرسيد جهاد با كدام دشمن واجبتر است؟ حضرت فرمود جهاد با آن دشمني كه بر تو نزديكتر و سختتر و پرخطرتر است و عداوت او شديدتر و وجود او بر تو پنهانيتر است.
اي هشام سه دسته از مردم را خدا با سه صفت نوازش كرده است. اول با عقلي كه با آن از مشقتهاي نفساني وي جلوگيري كند. دوم با علمي كه از مشقتهاي جهل جلوگيري كند. سوم با بينيازي از مردم كه از ترس ناداري از او جلوگيري كند.
اي هشام از اين دنيا و مردم آن پرهيز كن زيرا كه مردم دنيا بر چهار قسماند. اول متمردي كه با نفسانيت خود پيوسته است. دوم دانشجويي كه در خودخواهي و افزونطلبي به ديگران پيشروي دارد. سوم عابد ناداني كه دوست دارد ديگران او را بزرگوار شمرند. چهارم شخص صاحب بصيرتي كه قدرت ندارد بر حق قيام كند بدين سبب محزون و غمگين است. اين شخص چهارم بهترين اهل زمانه و عاقلترين آنان است.
وصيتهاي حضرت امام موسي بن جعفر بر هشام بن حكم مفصلتر از اين است كه ذكر شد.
جابر بن حيان ابوموسي طرطوسي از جمله شاگردان زبده امام جعفرصادق است كه از شيميدانان معروف حوزه درس حضرت است. او كاشف داروها بود و بسياري از علوم تجزيه و تركيب را از حضرت آموخت.
در پيرامون احوالات جابر كتابهاي بسيار نوشتهاند و درباره شخصيت علمي وي قلم فرسائيها كردهاند امام صادق عليهالسلام از علوم مختلف و معارف حقه را به وي آموخت. از سيد هبتهالدين شهرستاني نقل شده است كه ميگفت من پنجاه جلد از كتابهاي خطي جابر را در كتابخانه بزرگ دنيا ديدهام و ابننديم در فهرست خود ميگويد من بيشتر از چهار هزار جلد از تأليفات جابر را ديدهام و هر گاه ميخواهد مطلب علمي را توضيح دهد قبلا متذكر ميشود كه من اين علم را از آقاي خود جعفر بن محمد عليهالسلام آموختم. ناشر و مروج علم فيزيك و علم شيمي جابر بوده است چنانكه در همه جا او را پدر فيزيك و شيمي و مخترع اسلامي ناميدهاند. جابر در علم طب نيز مهارت كامل داشت و در علم طب اختراعات چندي به وي نسبت داده شده است او علاوه بر اين دو علم بزرگ در علم اخلاق و فضايل و معارف نيز سرآمد زمان خود بود. جابر در علوم غريبه و اختراعات جديده قدرتي بهسزا داشت كه مختصري از آنها را پس از چند صفحه قرائت خواهيد فرمود. ميگويند جابر با برمكيان و وزراء عباسي رابطه گرمي داشتند. بعد از سقوط كابينه برمكيان هارون عباسي كساني را كه با برمكيان ارتباطي داشتند تحت تعقيب قرار داد كه از جمله آنها جابر بود. بنابراين، او مجبور شد تا زمان مأمون در خفاء به سر برد. از دائره المعارف بريتانيا نقل شده است كه جابر علوم خفيه را از امام صادق عليهالسلام اخذ كرده است. از كتابهاي جابر كه فعلا موجود و در كتابخانههاي مختلف جهان ديده شده است چند جلد نامبرده ميشود كه بدين قرار است:
المنافع - الايضاح - مصححات افلاطون - الصمير - الموازين - الملك - الاحجار - الاسئئمام - الخواص - التركيب الثاني - الشمس - القمر - الارض - التركيب - الحيوان - الاسرار - التنويب - الشعر - الزنبق الشرقي - النور - البيان - الدوه المكنونه - اسطقس الاول - اسطقس الثاني - اسطقس الثالث - الواحد الاول - الواحد الثاني - الوكن - الوتيق الغربي - تفسير الاسطقس - عنصر - مجردات - الطبيعه - ما بعد الطبيعه - املاح - تليين - حجاره - اغراض الصنعه - زهره - زحل - مريخ - عطارد - مصححات فيثاغورث - مصححات سقراط - مصححات ارسطو - مصححات ارسنجانس - مصححات اركاعانس - مصححات اورس - مصححات ذي مقراطيس - مصححات حربي.
در عصر امام صادق عليهالسلام دانشمندان اسلامي به كتب فلاسفه يوناني كه تازه به عربي ترجمه شده بود توجه بيشتري پيدا كردند. امام جعفرصادق عليهالسلام براي جلوگيري از انتشار مطالب غلط و خلاف قانون آسماني و رد مطالب كفرآميز آن كتب حديث بسياري كردند. بنابراين، بعضي از شاگردان بااستعداد خود را براي اين امر مجهز نمودند كه از جمله آنان ميتوان جابر را نام برد. جابر براي تأمين منظور حضرت صادق عليهالسلام مطالب اين كتب را از حضرت اخذ نموده در رسالههاي مخصوصي جمع كرده است.
گوستاولويون مينويسد نوشتههاي جابر مانند يك دائره المعارف علمي مشتمل بر خلاصه از مجموع مسائل جابر در تمام دنيا به پدر كيمياي عرب معروف است و هنوز در حدود صد جلد كتاب شيمي از او در دست و نفوذ كتابهاي او در تاريخ كيميا و شيمي اروپا آشكار ميباشد بعد از جابر در بين مسلمين چهره درخشان ديگري به نام محمد زكرياي رازي درخشيد. كتاب بزرگ صنعت كيمياي او در اين اواخر در كتابخانه يك شاهزاده هندي پيدا شده است. رازي در اين كتاب مواد مختلف را طبقهبندي كرده و خواص شيميايي هر يك را شرح داده به طوري كه جرجي زيدان مينويسد «شكي نيست كه مسلمين با تجربيات و عمليات خويش علم جديد شيمي را پايهگذاري كردند و اكتشافات شيمي جديد بر اساس آن استوار گرديد.» و در تاريخي شيمي مينويسد «در زمان خلفاي عباسي علم شيمي پيشرفتهاي قابل ملاحظهاي كرد». ابنخلكان ميگويد «جابر بن حيان كتابي در هزار ورق از گفتار علمي جعفر بن محمد عليهالسلام جمعآوري كرد. پانصد ورق آن پر از علوم اخلاقي و اجتماعي و ديني بود و بدين دليل مذهب شيعه را جعفري گويند كه مسلمانان به روش تعليمات آن حضرت تربيت شدهاند. جرجي زيدان مينويسد «تيزاب سلطان كه تيزاب سلطاني گويند كه از تركيب اسيد ازتيك با اسيد كلرئيدريك حاصل ميشود و نمك و ملح آمونياك و سنگ جهنم نيترات دارژان و بيكلرور مركور و اصول شيمي و علم جبر كه از لفظ جابر است از اختراعات او است.
«مرا با خود ببر، تا آسمان، تا كهكشان، باران!
دلم را در ميان دستهايت كن نهان، باران!» (1).
تشنه بوديم؛ تشنهي تشنه! وقتي به چاه رسيديم، سر از پا نشناختيم؛ اما دريغ از قطرهيي آب. ناگهان در ژرفاي چاه، ماند و ديگر بالا نيامد. زانو زديم. خسته؛ دلشكسته؛ با چشمهايي به خون نشسته. «او» كه تمام شيداييمان را شنيده بود، به دلداريمان برخاست؛
ايها الجب السامع المطيع...؛ (2).
ميخواند و ميخواند و ميخواند و آب، آهنگش مينواخت! به آسمان نگريستيم؛ اما باران نيامد... و طلوع باران از زمين، شروع شد؛ باغ باران. چاه خروشيد. آب جوشيد و باز باران.
بيدرنگ گفتيم:
لبخندي زد و ديگر هيچ نگفت؛ تا به درخت خشكيدهي خرمايي رسيديم. عطشمان را با آب، فرونشانده بوديم و گرسنگيمان را، با خرمايي تازه، كه به اشارت دستش از درخت، فرو ميريخت. (4).
«... يك نفر، باز هم صدايم كرد
اين صدا، آشناست، اي باران!
من و تو، رهسپار درياييم
عاشقي، سهم ما است، اي باران!» (1).
ميگفت: دلم برايش تنگ شده؛ كاشكي ميديدمش. راستي! «او» حتما براي زيارت ميآمد. ما هم بايد برويم.
مرد، با دلي شكسته گفت:
زن، انگار در خود فرو رفت. لبخندش يك باره محو شد. نگاهي به دستهايش كرد. از خوشحالي، فرياد كشيد:
مرد، هم خنديد. راه افتادند. طلاها را به قيمت خوبي فروختند؛ تمام هستي زن را! برايشان اصلا مهم نبود. نزديك شهر بودند. كه زن، سخت بيمار شد. درد ميكشيد؛ گاهي هم فرياد؛ و مرد، فقط اشك ميريخت. زن به كنج ويرانهيي خزيد و مرد، غمگنانه از او دور شد.
وقتي به شهر رسيد، «او» را ديد. دو پارچهي رنگين در بر داشت. مردم، دورش را گرفته بودند. سلام كرد. بغض، راه گلويش را بسته بود... امام - اما آرام بود و پيش از آن كه مرد، سخن گويد، فرمود:
مرد، آرام گريست و دوان - دوان، دور شد. وقتي همسرش را ديد، همه چيز را فهميد. بازهم نميتوانست چيزي بگويد. فقط و فقط نگريست و گريست. زن، اما به دلدارياش شتافت.
مرد، همچنان ميگريست. زن برخاست. رفتند، تا يك بار ديگر، آن مرد مهربان را ببينند. (2).
داوود يكي از ياران امام صادق (عليهالسلام) مي باشد، او به علت مشكلات زندگي، قرض زيادي داشت.
روزي به نزد امام رفت و امام بلافاصله پس از مشاهدهي ايشان به او فرمود: «اي داوود! چرا رنگت پريده است و اين گونه افسرده شده اي؟
داوود گفت: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله) بنا به دلايلي مقصر هستم، مي خواهم پيش برادرم در سند بروم؛ ولي راه رسيدن به سند، دريايي است و من بايد سوار كشتي شوم در حالي كه از سوار شدن بر كشتي مي ترسم.
امام صادق (عليهالسلام) فرمود: «هرگاه خواستي بروي، برو».
داوود گفت: از موج هاي دريا مي ترسم و وحشت دارم كه مبادا غرق شوم.
امام صادق (عليهالسلام) فرمود: «آن خدايي كه حفظ ميكند در خشكي تو را، در دريا هم حفظ مي كند؛ اي داوود! اگر ما نبوديم، نهرها جاري نمي شد و ميوه ها نمي رسيد و درخت ها سبز نمي شد».
بالاخره داوود پس از خداحافظي از امام تصميم گرفت، سوار كشتي شده، نزد برادرش برود.
اين سفر دريايي، حدود 120 روز طول كشيد، غروب داوود از كشتي پياده شد، هوا ابري بود و كمي هم سرد. ناگهان نوري از آسمان به طرف داوود آمد و صدايي آهسته به داوود گفت: اي داوود! اين وقت، زمان اداي قرض توست، سربلند كن كه سالم ماندي و به پشت آن تپه سرخ برو.
داوود با عجله پشت آن تپهي سرخ رفت و ناگهان انبوهي از شمش هاي طلا را مشاهده كرد كه يك طرفش صاف بود و در طرف ديگر، اين آيهي شريفه حك شده بود:
«اين بخشش ماست به تو؛ پس عطا كن از آن بر هر كه خواهي يا منع كن، آن را از هر كه خواهي كه حسابي بر تو نيست».
داوود بلافاصله طلاها را برداشت و به راه افتاد؛ البته قيمت آن طلاها را نتوانست محاسبه كند.
ربيع حاجب ميگويد: روزي منصور مرا طلبيد و گفت: ميبيني كه مردم چه چيزهايي از جعفر بن محمد نقل ميكنند؟! به خدا سوگند كه نسلش را بر مياندازم.»
پس يكي از امراي خود را طلب كرد و به او گفت: «با هزار نفر به مدينه برو و بي خبر به خانهي امام جعفر صادق عليهالسلام داخل شو و سر او و پسرش موسي را براي من بياور.» چون آن امير داخل مدينه شد، حضرت دستور فرمود تا دو ناقه آوردند و بر در خانه آن حضرت قرار دادند. سپس اولاد خود را جمع كرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد. امام موسي كاظم عليهالسلام ميفرمايد: من ايستاده بودم كه آن امير با لشكر خود به در خانهي ما آمد و به سربازان خود دستور داد كه سرهاي آن دو ناقه را بريدند، و سپس برگشت.»
چون آن امير نزد منصور برگشت، گفت: «آنچه فرموده بودي را انجام دادم.» و كيسه را نزد منصور گذاشت. چون منصور سر كيسه را باز كرد، سرهاي ناقه را ديد، پرسيد: «اينها چيست؟»
گفت، «اي امير! چون من داخل خانهي امام جعفر صادق عليهالسلام شدم، سرم گيج شد و خانه در نظرم تاريك گرديد، دو شخص را ديدم كه در نظرم آمد كه آنها جعفر و پسر او ميباشند، پس دستور دادم كه سر آنها را جدا كردند و آوردم.»
منصور گفت: «آنچه را كه ديدي براي كسي نقل نكن و احدي را بر اين معجزه مطلع نگردان.» و تا او زنده بود من اين قضيه را به كسي نگفتم. (1).
1) مهج الدعوات.
سعد اسكاف ميگويد: روزي همراه امام صادق عليهالسلام بودم كه مردي از اهالي جبل، وارد شد، و هدايايي نيز با خود آورده بود، كه در ميان آنها كيسهاي پر از گوشت خشك، همراه با سبزي خشك بود. حضرت آن را بيرون آورد و فرمود: «اينها را بگير و به سگها بده.»
آن مرد گفت: «چرا؟» حضرت فرمود: «چون تذكيه نشده است.»
آن مرد گفت: «آن را از مرد مسلماني خريدهام كه ميگفت تذكيه شده است.»
امام صادق عليهالسلام گوشتها را به كيسه برگرداند و چيزهايي گفت كه نفهميديم. بعد به آن مرد گفت: «برخيز و آن را به اين اطاق ببر و در گوشهاي قرار بده.»آن مرد نيز چنان نمود. ناگهان گوشت به سخن در آمد و گفت «اي ابوعبدالله! امام و فرزندان انبياء مانند مرا نميخوردند چون من تذكيه نشدهام.»
پس آن مرد، كيسه را برداشت و از اطاق بيرون آمد. آنگاه حضرت پرسيد:
«آن گوشت چه ميگفت؟» او گفت: «آنچه كه شما خبر داده بوديد را بيان كرد و گفت كه تذكيه نشدهام.»
حضرت فرمود: «اي ابوهارون! آيا نميداني آنچه را كه مردم نميدانند ما عالم به آن هستيم؟» گفتم: «بلي.»
پس آن مرد گوشت را برداشت و جلو سنگ انداخت: (1).
1) بحارالانوار ج 7.
ميگويند: روزي معلي بن خنيس در حالي كه بسيار ناراحت و غمگين بود خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد. امام صادق عليهالسلام به او فرمود: «اي معلي! چرا ناراحت هستي؟!» معلي بن خنيس گفت: «شنيدهام كه در عراق وبا است و به خاطر اهل و عيال خود اندوهناك ميباشم.» حضرت فرمود: «ميخواهي ايشان را ببيني؟» او گفت: «بلي.» حضرت فرمود: «نزديك بيا.» پس دست مبارك خود را بر چشم و روي او كشيد و از او پرسيد: «اكنون كجا هستي؟!»
او گفت: «خود را در خانهي خود ميبينم و اين زن من است و اينها فرزندان من ميباشند.» معلي ميگويد: «من از خانه بيرون آمدم در حالي كه ايشان را سير ديده و با زن خود مقاربت كردم.» بعد امام صادق عليهالسلام او را طلبيد و دست بر روي او ماليد و فرمود: «خود را در كجا ميبيني؟!» گفت: «با شما در مدينه و اين منزل شما است.» حضرت فرمود:اي معلي! اسرار ما را نقل نكنيد كه خود را اسير مردم كنيد. اي معلي! هر كس كه احاديث صعب و سخت ما را كتمان كند خدا نوري از ميان دو چشم او ساطع ميگرداند و او را در ميان مردم عزيز ميكند و هر كه افشا كند، نميرد مگر آن كه درد حربه و سلاح به او برسد و يا در زنجير و بند بميرد.اي معلي! تو كشته خواهي شد! براي مرگ آماده باش.»
پس چند وقت بعد معلي بن خنيس را به دار كشيدند، امام صادق عليهالسلام فرمود: «من معلي را به امري فرمان دادم ولي او مخالف دستورم عمل كرد و خود را به كشتن داد.» (1).
1) خلاصة الأخبار.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند، پير نادان، ثروتمند ستمكار و فقير متكبر را دشمن بدارد.
هارون زيات نقل ميكند كه: من برادري داشتم كه به ولايت اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اقرار نمينمود. روزي به خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام رسيدم حضرت فرمود: يابن زيات برادرت چطور است؟ گفتم: يابن رسولالله خوشحال است و نگراني ندارد مگر اين كه محبت نسبت به شما خاندان اهلبيت ندارد و از متابعت شما دودمان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اجتناب ميكند.
حضرت فرمود: چه چيز باعث شده است كه از ما متابعت نكند؟ گفتم: يابن رسولالله او خيلي خودش را قبول دارد و ميگويد: ورع من باعث ميشود كه احوال اشخاص بر من آشكار شود و به همين دليل نميشود كه از آنها تبعيت كنم.
حضرت فرمود: چرا ورع او را مانع نشد كه در آن شب از فساد اجتناب كند اما ورع او باعث شده است كه از اولاد رسول خدا متابعت نكند. سپس من به خانه آمدم و به برادرم گفتم: مادر به عزايت بنشيند. در خدمت امام جعفر صادق عليهالسلام بودم از من حال تو را پرسيد گفتم: احوال او خوب است و اوقاتش را به گونهاي ميگذراند كه كسي از او ناراحت نيست و اغلب او را داراي خصال پسنديده و عمل نيك ميدانند و چيزي كه از او مورد رضايت نيست به نظر من اين است كه چنان كه بايد به شما اهلبيت اعتقاد ندارد.
حضرت پرسيد: چه چيزي باعث شده است كه از ما تبعيت نكند؟ گفتم: يابن رسولالله او نسبت به خودش گمان ورع دارد. فرمود: شب نهر بلخ ورع او كجا بود كه مرتكب آن چنان كار قبيحي شد.
برادرم گفت: امام صادق به تو از شب نهر بلخ خبر داد؟
گفتم: بلي. برادرم گفت: گواهي ميدهم كه امام جعفرصادق عليهالسلام حجت خدا بر مردم است.
گفتم: اي برادر ماجراي آن شب را براي من بيان كن كه تو در آن شب چه كردهاي؟
برادرم گفت: من با شخصي رفيق بودم او با خود كنيزي بسيار زيبا همراه داشت از شدت سرما نياز به آتش و گرما پيدا شد. رفيقم به من گفت: تو از وسائل محافظت كن من ميروم هيزم جمع كنم تا آتش روشن كنيم. گفتم: برو من وسائل خودم و تو را محافظت ميكنم. رفيق من صاحب آن كنيز براي جمعآوري هيزم به طرف صحرا رفت وقتي از نظر پنهان شد من به آن كنيز نزديك شدم. و شيطان نيز مرا در متابعت از نفس ترغيب نمود و كار شنيعي از من سر زد و الله كه هيچكس را از اين راز آگاه نكردهام و غير از خداوند كسي از اين كار زشت من اطلاع نداشت، يقينا امام صادق عليهالسلام با نور ولايت از اين مسئله آگاه شده است.
و بعد از آن ديدم كه برادرم را رعب و وحشت فرا گرفت و بسيار دگرگون شد و يك سال از اين ماجرا گذشت، همراه برادرم خدمت امام صادق عليهالسلام رسيديم. آثار شرم و خجالت بر پيشاني برادرم را حضرت مشاهده فرمود و عنايت حضرت شامل حال شد و هنگامي كه برادرم برخاست و از آن مجلس بيرون رفت دل او لبريز از محبت آن حضرت و اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شده بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس دو روز از عمرش مساوي باشد ضرر كرده، يعني هر روز انسان بايد از نظر كسب فضيلت از روز گذشته بهتر باشد.
و از علي بن ميسره نقل ميكند كه:
هنگامي كه حضرت صادق عليهالسلام ميخواست نزد منصور برود، منصور يكي از غلامانش را بالاي سر خود نگهداشت و گفت: وقتي وارد شد، گردنش را بزن. هنگامي كه آن حضرت وارد شد، به منصور نگاه كرد و با خود چيزي گفت كه كسي نميشنيد، سپس بلند گفت: اي كسي كه همهي خلق خود را كفايت ميكني و كسي تو را كفايت نميكند، شر عبدالله بن علي را از من كفايت كن. چون سخن حضرت تمام شد، منصور غلامش را ميديد ولي غلام او را نميديد. پس منصور گفت: اي جعفر بن محمد! در اين گرما شما را به زحمت انداختيم، باز گرديد. حضرت بيرون رفت.
منصور به غلام گفت: چرا از دستور من اطاعت نكردي؟ گفت: به خدا! او را نديدم و چيزي آمد و ميان من و او حائل شد.
منصور گفت: به خدا اگر اين جريان را براي احدي بگويي تو را خواهم كشت.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دقت و تفكر در علوم خرد را بارور مينمايد.
و از علي بن ابيحمزه نقل ميكند كه گفت:
دوستي داشتم كه از منشيان بنياميه بود. به من گفت: از حضرت صادق عليهالسلام براي من اجازهي ملاقات بگير. اجازه خواستم و حضرت اجازه فرمود. هنگامي كه وارد شد، سلام كرد و نشست و گفت: قربانت شوم من از كارمندان بنياميه بودم و اموال زيادي از دنياي ايشان به دست آوردهام و در به دست آوردن آنها از حرام پرهيزي نداشتم؟ فرمود: اگر بنياميه منشي؛ و مأمور ماليات و جنگجوي مدافع و مأمومي كه در جماعتشان شركت كند، نميداشتند، حق ما را نميگرفتند و اگر آنها و اموالشان را واگذاشته بودند چيزي جز آن چه به دستشان افتاد، نمييافتند و بر اموال مردم مسلط نميشدند. آن مرد گفت: قربانت شوم، آيا براي من راه نجاتي هست؟ فرمود: اگر بگويم عمل ميكني؟ گفت: آري، حضرت فرمود: هر مالي كه در ديوان اينها به دست آوردهاي جدا كن؛ هر كدام كه صاحبش را ميشناسي به صاحبش بپرداز؛ و هر كدام كه نميداني از كيست صدقه بده؛ در اين صورت من بهشت را براي تو ضامن ميشوم.
جوان مدتي سر به زير انداخت، سپس گفت: قربانت شوم، انجام ميدهم.
علي بن ابيحمزه گفت: جوان با ما به كوفه برگشت و هر چه روي زمين داشت، حتي لباس تنش را در آورد. ما پولي جمع كرديم و براي او لباسي خريديم و با خرجي مختصري براي او فرستاديم. چند ماهي بيش نگذشت كه بيمار شد، ما به عيادتش ميرفتيم. روزي در حال جان دادن به بالينش رفتم، چشم گشود و گفت: اي علي! به خدا! رفيق تو به وعدهاي كه به من داد وفا كرد.
سپس از دنيا رفت و ما مراسم دفن او را انجام داديم و از كوفه به مدينه رفته و خدمت حضرت صادق عليهالسلام مشرف شدم. چون چشم حضرت به من افتاد، فرمود:
اي علي! به خدا ما به وعدهي رفيقت وفا كرديم. گفتم: مولاي من! فدايت شوم؛ راست ميگويي، خودش هم وقت مرگ همين طور گفت.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: يك سوم عقل خوب سلوك كردن با مردم است.
و از يحيي بن ابراهيم بن مهاجر نقل ميكند كه گفت:
به حضرت صادق عليهالسلام گفتم: فلان كس و فلان و فلان به شما سلام ميرسانند. فرمود: سلام من بر آنها؛ گفتم: از شما التماس دعايي دارند. فرمود: براي چه؟ گفتم: براي اين كه منصور حبسشان كرده است. فرمود: چه حسابي با هم داشتند؟ گفتم: آنها را استخدام كرده بود و كارمند او شده بودند و بعد زندانيشان كرد؛ فرمود: چه حسابي با هم داشتند؟ مگر من آنها را از اين كارها منع نكردم؟ مگر نهيشان نكردم؟ اينها آتشاند، اينها آتشاند، سپس فرمود: خدايا! سلطنت را از آنها بگير، يحيي گفت: از مكه خارج شدم و سراغ آن عده را گرفتم، معلوم شد، سه روز بعد از آن سخنان حضرت صادق عليهالسلام آزاد شده اند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خدا رحمت كرد مردمي را كه با كردار خود چراغ راه مردم شدند و به راه هدايتشان كردند.
شيخ طوسي در كتاب غيبت از ابوبصير نقل ميكند كه گفت: شنيدم حضرت صادق عليهالسلام ميفرمود: گويا اين پسرم يعني حضرت كاظم را ميبينم كه بنيفلان (بنيعباس) او را گرفتهاند و روزگاري در دست آنها گرفتار مانده، سپس از چنگ آنها بيرون ميرود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اگر در اهل يك خانهاي نرمي و مدارا باشد خدا گشايش در روزيشان ميدهد.
و از عمر بن يزيد نقل ميكند كه گفت:
هنگامي كه حضرت صادق عليهالسلام بيمار بود، به حضورش مشرف شدم. حضرت پشت به من و رو به ديوار كرد؛ با خود گفتم: نميدانم از اين بيماري شفا مييابد يا نه؟ اي كاش از امام بعد از او سؤال كرده بودم. در اين فكر بودم كه حضرت رو به من نمود و فرمود: قضيه چنان نيست كه تو ميپنداري؛ از اين مرض بر من باكي نيست.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: وام هر شب بدهكار را غمناك ميدارد و هر روز بيچاره.
و نيز از مهزم نقل ميكند كه گفت:
شبي چون از خدمت حضرت صادق عليهالسلام مرخص شدم، به منزلي كه در مدينه گرفته بودم، رفتم. مادرم همراه من بود. گفتگويي ميان من و او شد و من با مادرم درشتي كردم. چون فردا بعد از نماز صبح خدمت حضرت رسيدم بيمقدمه فرمود: اي مهزم! چرا ديشب در سخن گفتن با مادرت خالدة درشتي كردي؛ مگر نميداني كه شكم او منزلي بود كه در آن مسكن داشتي و دامن او گهوارهاي بود كه هميشه در آن جا بودي؛ و پستانش ظرفي بود كه از آن ميخوردي؟ گفتم: چرا؛ فرمود: پس با او درشتي نكن.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از نشانههاي نادان يكي اين است بدون اين كه بشنود چي پرسيدند، جواب ميدهد و بدون دقت درصدد مقابله بر ميآيد و نادانسته قضاوت ميكند.
و از رفاعة بن موسي نقل شده كه گفت:
در حضور حضرت صادق عليهالسلام نشسته بودم، حضرت كاظم عليهالسلام وارد شد؛ او را در دامن گذاشته و سر مباركش را بوسيده و در آغوشش كشيدم. پدرش فرمود: اي رفاعه! به زودي او در دست بنيعباس گرفتار شود و از آنها نجات يابد، دوباره او را بگيرند و در دست آنها جان دهد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه چيز نشانه نظر درست است: خوبي چهره و برخورد و خوبي توجه كردن به گوينده و خوب پاسخ دادن.
و از ابوالعباس بقباق نقل ميكند كه:
ابن ابييعفور و معلي بن خنيس بحث ميكردند، ابن ابييعفور ميگفت: اوصياء علماي نيك رفتار پرهيزكارند. معلي ميگفت: اوصيا پيامبر هستند. خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتند. هنگامي كه در مجلس نشستند حضرت فرمود: اي عبدالله! (نام ابن ابييعفور است) از كسي كه گفت: ما پيامبريم بيزاري بجوي.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: نشانهي آن كه دروغگوئيش فراوان است. اين است كه تو را از مسائل آسمان و زمين خبر دهد ولي به وقت پرسش از حلال و حرام حق چيزي براي جواب نزد او نيست.
احمد بن فهد در عدة الداعي از عبدالغفار بن حسن در حديثي نقل ميكند كه:
در عهد منصور حضرت صادق عليهالسلام به كوفه آمد. هنگامي كه ميخواست به مدينه برگردد، علما بدرقهاش رفتند و مقداري از آن حضرت جلو افتادند. ناگاه به شيري برخوردند كه راه را گرفته بود. يكي از آنها گفت: بايستيد تا حضرت صادق عليهالسلام بيايد ببينيم چه ميكند. هنگامي كه حضرت آمد و موضوع را به عرض رساندند، نزد شير آمده و گوش شير را گرفت و از مسير دورش كرد.
حضرت علي بن موسي الرّضا از پدر بزرگوارش امام موسي كاظم عليهما السلام حكايت كند:
روزي ابوجعفر، منصور دوانيقي تصميم قتل پدرم امام جعفر صادق عليه السلام را گرفت و دستور احضار آن حضرت را صادر كرد، استاندار مدينه هم طبق دستور منصور پدرم را دست گير كرده و به سوي منصور دوانيقي روانه ساخت.
همين كه پدرم، امام صادق عليه السلام در مقابل خليفه قرار گرفت، خليفه با ديدن او تبسّمي كرد و پس از خوش آمدگوئي، وي را محترمانه كنار خود نشاند و بسيار اظهار علاقه و محبّت كرد و سپس گفت: ياابن رسول اللّه! من تصميم قتل تو را داشتم؛ امّا وقتي به نزد من وارد شدي، آنچنان محبّت و علاقه ات در دل من جاي گرفت كه از تمام عزيزان من عزيزتر و محبوب تر گشته اي.
پس از آن افزود: يا ابا عبداللّه! اطّلاعاتي به من مي رسد كه ناراحت كننده است، از آن جمله شنيده ام كه ما را در جلسات خود به زشتي و عدم صلاحيّت در خلافت ذكر مي كني؟
پدرم امام صادق عليه السلام اظهار داشت: خير، من هرگز نام تو را به بدي و زشتي ياد نكرده ام.
منصور دوانيقي خنده اي كرد و گفت: به خدا قسم! تو نزد من از تمام افراد راستگوتر هستي، اكنون مشكلات زندگي خود را مطرح نما كه هر چه باشد برآورده خواهد شد.
امام عليه السلام فرمود: من در وضعيّت خوبي هستم؛ و از هر جهت بي نياز مي باشم، چنانچه خواستي نسبت به من نيكي و احسان نمائي، آن افرادي كه از اهل بيت و شيعيان من كه از طرف مأمورين، متخلّف محسوب شده و محكوم به اعدام گشته اند، آن ها را مورد عفو و بخشش خود قرار بده.
منصور پيشنهاد آن حضرت را پذيرفت و در همان حال، دستور داد تا مبلغ يكصد هزار درهم در اختيار حضرت قرار گيرد تا بين افراد و آشنايان خود تقسيم نمايد.
همين كه حضرت از دربار خليفه بيرون آمد، پيرمردان و جواناني از تهي دستان قريش به همراه او حركت كردند.
يكي از جاسوسان منصور كه همراه پدرم بود، به حضرت عرض كرد: ياابن رسول اللّه! موقعي كه بر خليفه وارد شدي، چه سخني را بر زبان مبارك خود جاري نمودي، كه آنچنان خشم و غضب او خاموش گشت؛ و از تصميم خويش منصرف گرديد؟!
پدرم در پاسخ به وي، اظهار فرمود: دعائي را خواندم و حضرت آن دعا را مطرح نمود.
همين كه آن مأمور در جريان دعا قرار گرفت، سريع به طرف منزل منصور دوانيقي بازگشت؛ و آن دعا را براي منصور بازگو كرد.
پس از آن منصور گفت: به خدا سوگند! هنوز زمزمه و دعاي حضرت تمام نشده بود كه دشمني و كينه ام نسبت به او تبديل به محبّت و علاقه گرديد.(1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 173، ح 20.
ابوجعفر خثعمي - كه يكي از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام است - حكايت كند:
روزي حضرت صادق عليه السلام كيسه اي كه مقدار پنجاه دينار پول در آن بود، تحويل من داد و فرمود: اين ها را تحويل فلان سيّد بني هاشم بده؛ و به او نگو توسط چه كسي ارسال شده است.
خثعمي گويد: هنگامي كه نزد آن شخص تهي دست رسيدم و كيسه پول را تحويل او دادم، پرسيد: اين پول از طرف چه كسي براي من فرستاده شده است؟!
و سپس گفت: خداوند جزاي خيرش دهد. صاحب اين كيسه، هر چند وقت يك بار، مقدار پولي را براي ما مي فرستد و ما زندگي خود را با آن تأمين و سپري مي كنيم؛ وليكن جعفر صادق با آن همه ثروتي كه دارد، توجهي به ما ندارد و چيزي براي ما نمي فرستد، و هرگز به ياد ما فقراء نيست.(1).
(معناي داشتن اخلاص و رياكار نبودن همين است، كه انسان نزد خداوند شناخته شود، نه اين كه براي خدا شريك قرار دهد).
همچنين آورده اند:
شخصي خدمت امام جعفر صادق عليه السلام شرفياب شد و به حضور حضرتش عرضه داشت: ياابن رسول اللّه! پسرعمويت به شما ناسزا گفته است و نسبت به شما بدگوئي مي كند.
پس از آن كه آن شخص سخن چين حرفش تمام شد، حضرت به كنيز خود فرمود تا اندكي آب، براي وضو بياورد؛ و چون وضو گرفت و شروع به خواندن نماز نمود، آن مرد گمان كرد كه حتما حضرت صادق عليه السلام براي پسرعمويش نفرين خواهد كرد؛ ولي برخلاف تصور او، هنگامي كه امام عليه السلام دو ركعت نماز خواند، دست به دعا برداشت و براي پسرعموي خود چنين دعا نمود:
اي پروردگار من! اين حق من است و من او را بخشيدم؛ و تو جود و كرمت از من بيشتر مي باشد، او را ببخش و به واسطه اين عملش مجازاتش مگردان، با شنيدن اين دعا تعجب آن مرد سخن چين برانگيخته شد؛ و با شرمندگي از جاي خود برخاست و رفت. (2).
علماي رجال، شرح حالش را متعرض نشدهاند، اما به طور مسلم در عصر امام صادق (ع) ميزيسته و گاهي به محضر آن بزرگوار شرفياب ميشده، و مورد لطف بوده.
مرحوم مجلسي ميگويد: در كتاب مزار بعضي از قدماء، و در كتاب مقتل بعض متأخرين، روايتي را يافتم كه دوست دارم نقل كنم، و اين از مزار است كه نقل ميشود:
حديث كردند جماعتي از شيخ مفيد، ابي علي حسن بن علي طوسي، و از شريف ابيالفضل منتهي بن ابيزيد بن كيابكي حسيني و از شيخ امين ابيعبدالله محمد بن شهريار خازن، و از شيخ جليل ابنشهر آشوب، از مقري عبدالجبار رازي، و همگي نقل كردند از شيخ ابيجعفر محمد بن علي طوسي (ره) كه فرمود: حديث كرد براي ما شيخ ابوجعفر محمد بن حسن طوسي در نجف اشرف (كه بر صاحب آن سرزمين درود باد) در ماه رمضان سال 458 هجري.
گفت: حديث كرد شيخ ابوعبدالله حسين بن عبيدالله غضايري كه گفت: حديث كرد ما را ابوالفضل محمد بن عبدالله سلمي كه گفتند: حديث كرد براي ما شيخ مفيد ابوعلي حسن بن محمد طوسي، و شيخ امين ابوعبدالله محمد بن احمد بن شهريار خازن كه آنان گفتند: حديث كرد براي ما شيخ ابومنصور محمد بن احمد بن عبدالعزيز عكبري در خانهاش در بغداد سال 467 هجري.
گفت: حديث كرد براي ما ابوالفضل محمد بن عدالله شيباني كه گفت: حديث كرد ما را محمد بن يزيد از ابيازهر نحوي كه گفت: حديث كرد ما را ابوالصباح محمد بن عبدالله بن زيد نهلي كه گفت: خبر داد مرا پدرم و گفت كه حديث كرد براي ما شريف زيد بن جعفر علوي كه گفت: حديث كرد ما را محمد بن وهبان هناتي، گفت: حديث كرد ما را ابوعبدالله حسين بن علي بن سفيان بزوفري، گفت: حديث كرد ما را احمد بن ادريس از محمد بن احمد علوي كه گفت: حديث كرد براي ما محمد بن جمهور العمي، از هيثم بن عبدالله ناقد، از بشار مكاري كه گفت: وارد شدم بر حضرت صادق (ع)، در شهر كوفه، ديدم در خدمت آن جناب طبقي از خرماي طبرزد بود و حضرت تناول ميفرمود. پس به من فرمود: بشار! نزديك بيا و بخور. گفتم: خدا بر تو گوارا كند و مرا قربان تو گرداند،مرا به واسطه چيزي كه در راه ديدهام غيرت گرفته، و دلم را به درد آورده، و ناراحتي شديدي به من دست داده است. حضرت فرمود: قسم ميدهم تو را به حق من كه نزديك بيايي و از اين خرما بخوري. من نزديك رفتم و از آن خرما خوردم. سپس فرمود: قضيه چه بوده؟ عرض كردم: در راه كه ميآمدم، ديدم پاسباي بر سر زني ميزد و او را به سمت زندان ميبرد. آن زن فرياد ميكشيد: از براي خدا و رسول خدا، به فرياد من برسيد. و كسي به داد او نرسيد. امام صادق (ع) فرمود: به چه جهت با او چنين ميكردند؟ عرض كردم: از مردم شنيدم كه ميگفتند: پاي آن زن لغزيده و گفته خدا لعنت كند ظلم كنندگان بر تو را،اي فاطمه (ع)؛ بدين جهت او را زنداني ميكردند. چون حضرت اين سخن را شنيد، دست از خوردن كشيد و چندان بگريست كه ريش و سينه و دستمالش از اشك چشمش تر شد، بعد از آن فرمود: اي بشار! برخيز تا به مسجد سهله رويم و دعا كنيم و خلاصي آن آن زن را از خدا بخواهيم. آن گاه يكي از شيعيان را بر در خانه حاكم فرستاد و به او فرمود: در آن جا باش تا فرستاده من به سوي تو بيايد، و اگر مطلب تازهاي نسبت به آن زن واقع شد، فورا به ما خبر ده، در هر كجا كه باشيم. پس به مسجد رفتيم و هر يك از ما دو ركعت نماز گزارد. سپس حضرت صادق (ع) دست خود را به آسمان بلند كرد و اين دعا را خواند:
«(بسم الله الرحمن الرحيم) انت الله لا اله الا انت مبدئ الخلق و معيد هم و انت الله لا اله الا انت خالق الخلق و رازقهم و انت الله لا اله الا انت القابض الباسط و انت الله لا اله الا انت مدبر الامور و باعث من في القبور انت وارث الارض و من عليها اسئلك باسمك المخزون المكنون الحي القيوم و انت الله لا اله الا انت عالم السر و اخفي اسئلك باسمك الذي اذا دعيت به اجبت و اذا سئلت به اعطيت و اسئلك به اعطيت و اسئلك بحق محمد و اهل بيته و بحقهم الذي اوجبته علي نفسك ان تصلي علي محمد و آل محمد و ان تقضي لي حاجتي الساعة الساعة يا سامع الدعاء يا سيداه يا مولاه يا غياثاه اسئلك بكل اسم سميت به نفسك او استاثرت به في علم الغيب عندك ان تصلي علي محمد و آل محمد و ان تعجل خلاص هذه المرأة يا مقلب القلوب و الابصار يا سميع الدعاء». (1).
پس از آن سر به سجده گذاشت و جز نفس از او چيزي شنيده نميشد. آن گاه سر برداشت و به من فرمود: برخيز كه آن زن رها و آزاد شد. پس هر دو از مسجد بيرون آمديم. در راه بوديم كه مأمور آن حضرت به ما رسيد؛ حضرت به او فرمود: چه خبر است؟ عرض كرد: آن زن را رها كردند. فرمود: كيفيت خلاصي او چگونه بود؟ عرض كرد: من سبب آن رانمي دانم، ليكن بر در خانه حاكم ايستاده بودم كه حاجب بيرون آمد و زن را طلبيد، و از او پرسيد كه چه گفتي؟ زن گفت: پايم لغزيد، گفتم: لعن الله ظالميك يا فاطمه، پس به سرم آمد آن چه كه آمد. حاجب دويست درهم به آن زن داد و گفت: اين پول را بگير و امير را حلال كن. زن از قبول پول خودداري كرد. حاجب نزد امير رفت تا او را آگاه كند كه زن از قبول پول امتناع ميورزد و سپس برگشت و زن را مرخص كرد، و زن به منزلش بازگشت. امام صادق (ع) پرسيد: زن از قبول پول خودداري كرد؟ عرض كرد: بلي، قسم به خدا كه او كمال احتياج را به پول داشت. حضرت كيسهاي از جيب بيرون آورد كه در آن هفت دينار بود.، و فرمود: اين پول را به آن زن بده و سلام مرا به او برسان.
بشار گويد: همگي به خانه آن زن رفتيم و سلام آن حضرت را به او رسانديم. زن گفت: شما را به خدا قسم، جعفر بن محمد (ع) به من سلام رسانده؟ گفتم: خدا تو را رحمت كند، قسم به خدا كه جعفر بن محمد (ع) به تو سلام رسانده. چون اين سخن از من شنيد، جامه خود دريد و بيهوش بر زمين افتاد. ما صبر كرديم تا به هوش آمد و گفت: آن چه امام فرموده به من باز گو. من سلام حضرت را تكرار كردم. باز غش كرد و به زمين افتاد. تا سه نوبت اين حالت به وي دست داد. پس به او گفتم: اين پول را بستان كه آن حضرت برايت فرستاده و به آن خشنود باش. زن پول را گرفت و گفت: از حضرت بخواهيد مرا ببخشيد. بشار گويد: من نديدم كسي را كه بيشتر از آن زن به آن جناب و پدران بزرگوارش توسل جويد. ما به حضور امام صادق (ع) بازگشتيم و تمام جريان را عرض كرديم. حضرت گريست و در حق آن زن دعا فرمود... (2).
1) به نام خداوند بخشنده مهربان، تويي الله، كه معبودي جز تو نيست، آغازنده خلق و برگرداننده آنها و تويي الله، كه معبودي جز تو نيست، آفريننده خلق و روزي دهنده آنها و تويي الله، كه معبودي جز تو نيست، گيرنده و گشاينده و تويي الله، كه معبودي جز تو نيست، تدبير كننده امور و برانگيزنده ساكنان در گور، تويي وارث زمين و ساكنان آن، از تو ميخواهم به حق نامت كه در گنجينه و پنهان است،اي زنده پاينده. و تويي الله، كه معبودي جز تو نيست، داناي نهان و نهانتر، از تو ميخواهم به حق آن نامت كه هرگاه تو را بدان خوانند اجابت كني و چون به آن از تو درخواست شود عطا كني. و از تو ميخواهم به حق محمد و خاندانش و به حقي كه از ايشان بر خود واجب كردهاي، كه درود فرستي بر محمد و آلش و حاجت مرا همين ساعت، همين ساعت، بر آوري.اي شنواي دعا،اي آقاي من،اي سرور من،اي فرياد رس من! از تو ميخواهم به حق هر نامي كه خود را بدان ناميدي و يا تنها براي خود برگزيدي آن را در علم غيب نزد خودت، كه درود فرستي بر محمد و آلش و در همين ساعت آزادي اين زن را تعجيل فرمايي،اي گرداننده و زير رو كننده دلها و ديدهها،اي شنواي دعا.
2) بحارالانوار، ج 47، ص 378 - بحارالانوار، ج 100، ص 441.
شيخ طوسي (ره)، او را از اصحاب حضرت صادق عليهالسلام شمرده است. (1).
كشي از بشر بن طرخان روايت كرده كه گفت: هنگامي كه امام صادق (ع) به حيره وارد شد، به محضرش شرفياب شدم، از شغلم پرسيد، گفتم: نخاس. فرمود: فروشنده حيوانات؟ عرض كرم: آري (و من در آن موقع وضع ماليام بد بود). فرمود: قاطري برايم خريداري كن كه سفيد باشد، اما سفيد تند نباشد و زير شكمش هم سفيد باشد. گفتم: با اين خصوصيت قاطري نديدهام. فرمود: هست. از حضورش مرخص شدم، تصادفا به غلامي برخوردم كه بر قاطري سوار بود، با همان خصوصياتي كه حضرت فرموده بود، از قسمت قاطر سؤال كردم، مرا به مولايش راهنمايي كرد. نزد مولاي غلام رفتم، و از جا برنخاستم تا آن كه معامله را تمام كردم و براي امام صادق (ع) خريداري نمودم، و قاطر را محضر امام بردم، فرمود: درست همان صفاتي را كه ميخواستم، در اين جمع است. آن گاه براي من دعا كرد، و فرمود: خداوند مال و فرزندانت را زياد كند، از بركات دعاي آن حضرت مال و اولادم زياد شد. (2).
مرحوم استرآبادي (3)
علامه مجلسي در بحار گفته: سيد امجد ميرزا محمد، قدس سره، از نجباء و اتقياء و افاضل عصر بوده. او مجاور مكه بود تا بدرود زندگي گفت. كتبش در نهايت متنانت و درستي است.
مرحوم استرآبادي مدتي مجاور و ساكن عتبه عليه اميرالمؤمنين (ع) بوده و سپس مجاورت بيت الله الحرام را اختيار كرده است. او در سيزدهم ذي القعده الحرام به سال 1028 در مكه معظمه وفات كرد، و در قبرستان معلي نزديك قبر خديجه كبري سلام الله عليها به خاك رفت.
مرحوم مجلسي او را در عداد كساني كه ولي عصر ارواحنا فداه را ديدهاند نام ميبرد. [فوائد الرضويه، ج 2، ص 554].
در رجال كبير فرموده: در اينكه دعاي آن حضرت، به زيادي مال و اولاد، براي بشر نخاس، دال به مدح او باشد، محل تأمل است؛ زيرا كه از آن جناب روايت شده كه فرمود: «اللهم ارزق محب محمد و آل محمد الكفاف و العفاف و ارزق عدو محمد و آل محمد كثرة المال و الولد» - بارالها روزي كن دوست محمد (ص) و خاندان محمد (ص) را به مقدار كفايت و عفت، و روزي كن دشمنان محمد و آل محمد (ص) را مال و فرزندان زياد - (4).مؤيد اين روايت، حديث ديگري است كه شيخ جليل محمد بن يعقوب كليني، از نوفلي، نقل كرده كه علي بن الحسين (ع) فرمود: حضرت رسول (ص) در بيابان به شترباني گذر كرد. پس كسي را فرستاد تا مقداري شير از او بخواهد. شتربان گفت: آن چه در سينه شتران است، اختصاص به صبحانه اهل قبيله دارد، و آن چه دوشيده شده، و در ظرفهاست، شامگاه از آن استفاده ميكنند. رسول خدا (ص) او را دعا كرد، و فرمود: خدايا، مال و فرزندانش را زياد كن. پس (از او گذشتند و در راه) به چوپاني برخوردند، از او هم تقاضاي شير كردند. چوپان براي حضرت شير دوشيد و آن چه در ظرفها داشت، در ظرفهاي پيغمبر (ص) ريخت، و يك گوسفند نيز اضافه بر شير تقديم نمود، و عرض كرد: فعلا همين مقدار نزد من بود، چنانچه اجازه دهيد، بيش از اين تهيه و تقديم كنم. پيغمبر اكرم (ص) دستهاي مقدس را بلند كرده و فرمود: خداوندا، به اندازه كفايت، به او مرحمت بفرما. پارهاي از همراهان عرض كردند: يا رسول الله، آن كه درخواست شما را رد كرد، برايش دعايي فرمودي كه همه ما آن را دوست داريم، ولي براي اين شخص كه حاجت شما را برآورد، از خداوند چيزي خواستي كه ما دوست نداريم.
رسول خدا (ص) فرمود: «ان ما قل و كفي خير مما كثر و الهي»، مقدار كمي كه كافي باشد (در زندگي) بهتر است از (ثروت) زيادي كه انسان را به خود مشغول كند. آن گاه اين دعا را فرمود: «اللهم ارزق محمدا و آل محمد الكفاف» - بارالها، به محمد (ص) و آلش به قدر كفايت، عنايت بفرما. (5).
مرحوم مامقاني ميگويد: در اينكه بشر بن طرخان نخاس، امامي است، و جزء مخلصين اهل بيت بوده، شكي نيست و در وجيزه او را از ممدوحين شمردهاند. (6).
1) رجال الطوسي، ص 155.
2) اختيار معرفة الرجال، ص 311.
3) محمد بن علي بن ابراهيم استرآبادي از فقها و متكلمين و عباد و زهاد و ثقات طايفه اماميه است. او استاد ائمه رجال، صاحب منهج المقال است كه از آن تعبير به رجال كبير ميشود. بهتر از رجال او در كتب رجال نوشته نشده و به جهت اتقان و خوبي نظم و ترتيب و روشش، استاد اكبر، بهبهاني، تحقيقات خود را در رجال، تعليقه بر آن نموده و آن را از بين كتب رجال اختيار كرده است. ديگر از مصنفات او: كتاب شرح آيات الاحكام و حاشيه تهذيب و چند رساله ديگر است.
4) (تعليقات علي) منهج المقال (رجال كبير)، ص 69.
5) اصول كافي، ج 2، باب الكاف، ص 113.
6) تنقيح المقال، ج 1، ص 173.
شيخ طوسي (ره)، در رجالش، بشير (بشر) را گاهي از اصحاب حضرت باقر (ع) و گاهي از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده است. (1).
شيخ كشي، بشير را از ممدوحين شناخته، و وي را از راويان حديث ميداند.
كشي از محمد بن زيد شحام، روايت كرده كه گفت: (در مدينه) مشغول نماز بودم كه امام صادق (ع) مرا ديد و به دنبال من فرستاد. همين كه به محضرش شرفياب شدم، پرسيد: تو كيستي؟ عرض كردم: از مواليان شما، از اهل كوفهام. فرمود: در كوفه كه را ميشناسي؟ گفتم: بشير نبال و برادرش، شجره، را. فرمود: چگونه است احسان ايشان با تو؟ گفتم: نيكوست. فرمود: بهترين مسلمان، كسي است كه با مسلمين پيوند داشته باشد، و آنان را اعانت كند، و براي آنان وجودش نافع باشد؛ والله شبي را نخوابيدهام كه در مالم حقي براي مسلمانان باقي مانده باشد. (2).
از بشير نبال روايت شده كه گفت: شتر لاغري خريدم، جمعي گفتند كه اين شتر تو را به مقصد نميرساند و عدهاي گفتند كه با آن شتر به مقصد خواهم رسيد. به هر حال شتر را سوار شدم و به سوي مدينه طيبه به راه افتادم. در راه صورت و دست و پايم مجروح شد. هنگامي كه وارد مدينه شدم، به خانه امام باقر (ع) رفتم و به غلام آن حضرت گفتم كه براي من اجازه ورود بگيرد. امام همين كه صداي مرا شنيد، فرمود: اي بشير! وارد شو، مرحبا به تو. آن گاه فرمود:اي بشير! چرا اين طور شدي؟ عرض كردم: شتر لاغري خريدم، و به حضور شما آمدم، در راه، صورت و دست و پايم را مجروح كرده. حضرت فرمود: چه تو را به اين مسافرت وا داشت؟ گفتم: قربانت گردم، و الله، علاقه و محبت به شما مرا به اين كار وادار كرد. حضرت فرمود: روز قيامت كه ميشود، پيغمبر خدا (ص)، به خدا پناهنده ميگردد و ما، به سوي رسول خدا و شيعه ما، به سوي ما؛ به پروردگار كعبه قسم، ما شما را به سوي بهشت خواهيم برد. (3).
بشير مورد لطف حضرت باقر (ع) بوده، و اين خود دليلي بر خوبي اوست.
در كافي از بشير نبال روايت شده كه گفت: از امام باقر (ع) درباره حكمم حمام سؤال كردم، فرمود: اراده حمام داري؟ عرض كردم: بلي. حضرت دستور داد، حمام را گرمكردند. سپس داخل شد و لنگي به كمر بست كه از ناف تا سر زانو را پوشانيده بود، آن گاه فرمود: تو نيز هميشه چنين كن. (4).
اعين، غلامي رومي بود به فردي از بني شيبان تعلق داشت، و آن گاه كه قرآن را فرا گرفت او را آزاد كرد(فهرست ابن النديم، ص 308)
«سنبس»، راهبي در ديار روم بود. (فهرست ابن النديم، ص 309)
علامه مامقاني از شيخ طوسي (ره) نقل كرده كه بكير از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام بوده و از حواريون آن دو امام به شمار رفته و از آن دو بزرگوار احاديثي نقل كرده است. (1).
كنيه بكير ابوعبدالله (و نيز ابوالجهم) است، او برادر زراره و حمران ميباشد. (2).
بكير داراي شش پسر به نامهاي: عبدالله، جهم، عبدالحميد، عبدالاعلي، عمرو، و زيد است. اولاد جهم از بزرگان اهل حديث و صاحبان تصنيف ميباشند، از جمله حسن بن جهم، جد ابوغالب زراري است. آنان به بكيريون معروف بودند؛ ليكن از زماني كه حضرت هادي (ع)، سليمان بن حسن بن جهم را زراري لقب داد، آنان منسوب به زراره گشتند. (3).
بكير گويد: روزي محضر امام صادق (ع) رفتم، حضرت مرا پيش خواند و فرمود: از فرزندان اعين ميباشي؟ عرض كردم: آري، بكير بن اعين هستم. حضرت از حال حمران جويا شد. عرض كردم: امسال به حج نيامده با آن كه شوق شديدي داشت كه خدمت شما برسد، ليكن به شما سلام رسانده است. حضرت فرمود: «عليك و عليهالسلام» بر تو و بر او سلام و درود. (4).
بكير در زمان حضرت صادق (ع) از دنيا رفت. حضرت پس از وفات او فرمود: «اما والله لقد انزله الله بين رسوله و اميرالمؤمنين عليهماالسلام» خداوند او را بين رسولش (ص) و اميرالمؤمنين (ع) وارد كرد. (5).
زماني حضرت صادق (ع) او را ياد كرد و فرمود: «رحم الله بكيرا و قد و الله فعل» خداوند بكير را رحمت كند، و والله، رحمت كرده است. (6).
بكير در شهر دامغان مدفون است و داراي قبه و بارگاهي است.
حساب و كتاب دنيا بسيار دقيق و نظم دنيا خدشهناپذير است. خورشيد با اين كه هزاران بار از كرهي زمين بزرگتر است و حرارت آن به بيش از ده هزار درجهي سانتيگراد ميرسد، در طول هزاران هزار سال يك ثانيه زودتر يا ديرتر طلوع و غروب نكرده است. قرآن كريم ميفرمايد: «و أنبتنا فيها من كل شيء موزون (1)؛ و از هر چيز سنجيدهاي در آن رويانديم». ولي دنيا با اين عظمت و با اين نظم و انتظام، نزد خداوند به اندازهي يك بال پشه ارزش ندارد «ان الدنيا لا تساوي عندالله جناح بعوضة (2)؛ دنيا در نزد خدا به قدر بال پشهاي ارزش ندارد». در اين عبارت گفته نشده كه دنيا به اندازهي دو بال پشه ارزش ندارد؛ چرا كه دو بال پشه به درد خود پشه ميخورد و با آنها پرواز ميكند دنيا حتي به اندازه يك بال پشه نزد خداي متعال ارزش ندارد. آيا خداي متعال كه اين دنياي بيارزش را تا اين حد با نظم و دقت اداره ميكند، در كار آخرت دقت به خرج نميدهد؟
يكي از آياتي كه تأمل و تدبر بسياري ميطلبد اين آيه است: «و بدالهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون (3)؛ و آنچه تصور [ش را] نميكردند، از جانب خدا برايشان آشكار ميگردد».
آنچه از تفاسير و آيات قبل و بعد از اين آيه بر ميآيد اين است كه وقتي انسانها ميميرند و وارد جهان آخرت ميشوند و دقت آنجا را ميبينند در حيرت ميمانند، چرا كه هرگز گمان نميكردند، آخرت و حساب و كتاب اعمال آنها تا به اين حد، دقيق باشد.
در آخرت حلال دنيا حساب دارد، چه رسد به حرام آن. خداي متعال بعضي از چيزها را حلال كرده و اجازه استفاده از آنها را داده است، اما معناي اجازه اين نيست كه حساب و كتاب ندارد؛ بلكه حلال نيز حساب و كتاب دارد، اما در محاسبهي آن اذيت و آزار نيست، و كلمه به كلمه بايد جواب داد.
ائمه اطهار عليهمالسلام و اولياي الهي به ما گفتهاند كه بايد از عدل خدا بترسيم. خدا هيچ گاه ظلم نميكند اما اگر عدل الهي در آخرت نمايان شود، هيچ كس را ياراي آن نيست.
تنها راه براي در امان ماندن انسانها از عذاب آخرت، تقوا پيشه كردن در دنيا است.
تقوا حقيقتي است كه هزاران درجه دارد كه هر كدام با ديگري از جهات گوناگوني متفاوت است. در يك ماشين سواري، بايد صدها شرط و جزء به هم پيوسته باشد، تا ماشين توان حركت داشته باشد و درست كار كند. ممكن است از هزاران ماشين كه خراب ميشود هر كدام به علت متفاوتي خراب شده باشد. وقتي چيز سادهاي چون ماشين اين همه اجزا و شروط داشته باشد، امر مهمي چون تقوا كه به واسطه آن ميتوان همنشين اميرمؤمنان و ائمه اطهار عليهمالسلام شد، جاي خود دارد.
امام هادي عليهالسلام ميفرمايند: «الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسر الآخرون (4)؛ دنيا بازاري است كه عدهاي در آن سود ميبرند و عدهاي ديگر ضرر ميكنند». آنها كه اجناس خود را با مشورت اهل فن خريدهاند زيان كمتري ميبينند و بيشتر سود ميكنند. بايد در بازار دنيا به توصيههاي خبرگان اين بازار، كه انبيا و اولياي الهياند گوش فرا داد و تقوا پيشه كنيم تا دچار زيان اخروي نگرديم. البته، استثناهايي در دنيا وجود دارد كه آن هم براساس حساب و كتاب است و از نظم خاص خود پيروي ميكند. خداي متعال در قرآن كريم ميفرمايد: «و الذين ءامنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمن ألحقنا بهم ذريتهم و مآ ألتنهم من عملهم من شيء (5)؛ و كساني كه ايمان آوردهاند و فرزندانشان در ايمان از ايشان پيروي كردهاند فرزندانشان را به ايشان ملحق سازيم و چيزي از عملشان نميكاهيم».
ممكن است فردي چون پدر و مادر يا اجداد و نزديكان او به درگاه الهي قربي داشته يا دعايي كردهاند موفقيتي پيدا كند و اين موفقيت بر اثر عمل نيك اجداد نصيب او شده باشد. اما چنين مسائلي استثنا است و قانون كلي اين است: «و أن ليس للانسان الا ما سعي (6)؛ براي انسان جز حاصل تلاش او نيست».
زيارتي از امام هادي عليهالسلام خطاب به اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده كه خواندن آن در روز عيد غدير مستحب است و مرحوم شيخ عباس قمي آن را در مفاتيح الجنان تحت عنوان زيارت مخصوصهي حضرت امير در روز غدير آورده است. حجم اين زيارت بيشتر از دعاي كميل است و اگر آن را دايرة المعارف حضرت امير عليهالسلام بخوانيم سخن گزافي نگفتهايم. آن حضرت ميفرمايد:
«قد يري الحول القلب وجه الحيلة و دونها حاجز من تقوي الله فيدعها رأي العين و ينتهز فرصتها من لا حريجة له في الدين (7)؛ مردم كار افتاده و زيركي هستند كه ميدانند در هر كاري چه حيلت سازند، ولي امر و نهي خدا سد راه آنها است. اينان با آن كه راه و رسم حيلهگري را مي دانند و بر آن توانايند، گرد آن نميگردند. تنها كساني كه از هيچ گناهي پروايشان نيست، همواره منتظر فرصتند تا در كار حيلتي به كار برند.»
«حول القلب» يكي اصطلاح خاص عربي است. هميشه دو جزء اين اصطلاح با هم استعمال شده است و شايد جايي پيدا نشود كه «حول» يا «قلب» به تنهايي ذكر شده باشد. كلمه «حول» از ماده «حول» و به معناي حيله و چارهانديشي است. كلمه «قلب» نيز از ماده «قلب» و گرداندن است و اين اصطلاح را درباره كسي به كار ميبرند كه هم حيله را خوب بلد است و هم تقلب امور را ميفهمد. حضرت ميفرمايد چه بسا كسي ميداند كه چگونه سر مردم كلاه بگذارد و چگونه صحبت كند كه مردم را فريفته خويش نمايد، اما ديوار محكمي در مقابل او است كه نميگذارد چنين عملي از او سر زند و اين ديوار محكم چيزي جز تقواي الهي نيست. چنين كسي به خوبي ميتواند مقاصد دنيايي و شهواني خود را برآورده نمايد، اما ترس از عدل خدا جلودار او است. «فيدعها رأي العين» با اين كه ميبيند مطامع دنيوي از دستش ميرود اما آن را رها ميكند. اين رأي العين به معناي ديدن با چشم نيست، بلكه به معناي حدس زدن و ديدن با چشم بصيرت است؛ مثل آنكه دربارهي شخصي كه دارد شاخهي زير پاي خود را ميبرد ميگويند ميبينيم كه از روي درخت افتاده است. در چنين حالتي هنوز اين اتفاق نيفتاده، اما انسان ميداند كه ميافتد و آن قدر اين حدس و گمان قوي است كه در حكم ديدن با چشم است.
«و ينتهز فرصتها من لا حريجة له في الدين» اما كسي كه درد دين و خداپرستي ندارد آن كار ناروا را دنبال ميكند. اميرمؤمنان عليهالسلام خلافت مشروط را رها كرد. (8)اما عثمان دنبال آن را گرفت و خيال كرد كه برنده ماجرا شده است. آن كه دين دارد فريب و نيرنگ و ظلم و ستم را ترك ميكند، اما آن كه دين برايش بازيچهاي بيش نيست دين را وسيله رسيدن به اهداف دنيوي خود قرار ميدهد.
1) حجر، آيهي 19.
2) بحارالأنوار، ج 79، ص 148.
3) زمر، آيه 47.
4) بحارالأنوار، ج 75، ص 366.
5) طور، آيه 21.
6) نجم، آيهي 39.
7) زيارت مخصوصه حضرت امير عليهالسلام در روز عيد غدير، مفاتيح الجنان، ص 608، چاپ دارالثقلين، قم.
8) در شورائي كه بعد از عمرو به دستور وي تشكيل شد به حضرت علي عليهالسلام پيشنهاد شد كه در صورت عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيرهي ابوبكر و عمر ما با تو بيعت ميكنيم حضرت فرمود كتاب خدا و سنت پيامبر را قبول دارم اما سيرهي آن دو را نه نميپذيرم و به رأي و اجتهاد خودم عمل ميكنم.
حسين بن علي بن ابيطالب، سبط پيامبر، فرزند زهرا و علي و كسي است كه اگر نبود، بنياميه در همان آغاز، بساط اسلام را برچيده بودند و امروزه ديگر نامي از اسلام و مسلماني وجود نداشت، و كسي شهادتين را بر زبان جاري نميكرد. اين مسئله خود بحث بسياري ميطلبد و روايات و مطالب گوناگوني در مورد آن وجود دارد، كه اين مقال براي پرداختن به آن مناسب نيست، اما همين قدر بدانيم كه اگر حسين عليهالسلام نبود، امروزه از اسلام نشاني نبود. يكي از مراجع تقليد قبل از هر نماز سلامي خدمت ابيعبدالله عليهالسلام عرض ميكرد و ميگفت: اين نمازهايي كه ما ميخوانيم همه از بركت خون سيدالشهدا عليهالسلام است و اگر حسين عليهالسلام نبود پيامبر آخرالزمان نيز مانند هزاران پيامبر ديگري ميشد كه حتي اسم بعضي از آنها در سينه تاريخ نمانده است. ميگويند خداي متعال براي هدايت ابناي بشر 124 هزار پيامبر فرستاده است، اما از اين همه فقط نام چند تن در تاريخ آمده است.
نه يزيد و نه پدر و نه جدش حتي يك لحظه هم به اسلام و پيامبر ايمان نياورند. ابوسفيان پيوسته ميگفت: «تلقفوها تلقف الكرة (1)؛ حكومت را چون گوي از دست ديگران برباييد». معاويه پدر يزيد نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و بنيهاشم دائما ميگفت: «دفنا دفنا (2)؛ به خدا قسم كاري ميكنم كه نام [بلند] شان در دل خاك تيره به كلي مدفون گردد و به كمتر از اين كار رضايت نخواهم داد».
و خود يزيد ميگفت: «لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحي نزل (3). بنيهاشم با حكومت بازي كردند. نه خبري از آن دنيا آمده و نه وحيي در كار است [بلكه همه اين سخنان دروغي بيش نيست ]».
بنياميه با شهادت حسين بن علي عليهماالسلام گمان ميكردند خيال خام خود را تحقق بخشيده و كار اسلام را يك سره كردهاند. اما ارادهي خداي متعال بر اين تعلق گرفت كه با ريخته شدن خون آن حضرت درخت اسلام بارور شود و نام پيامبر آخرالزمان تا ابد بر صفحه روزگار نورافشاني كند و راه و آيين او و فرزندان گرامياش كه از هر قول زور و بهتان به دور است، باقي بماند.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم هر سال قبل از ماه مبارك رمضان، به استقبال اين ماه ميرفتند و براي مردم خطبه ميخواندند. در يكي از اين خطبهها كه راوي آن اميرمؤمنان علي عليهالسلام است مطالب بسياري در باب احكام دين، صله رحم و مسائل ديگر آمده است و در آخر حضرت علي عليهالسلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميپرسند: (1)«يا رسول الله، ما أفضل الأعمال في هذا الشهر؛ اي رسول خدا، بهترين اعمال در اين ماه چيست؟» پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پاسخ داد: «الورع عن محارم الله (2)؛ پرهيز از محارم الهي». دوري جستن از حرام بهترين عملي است كه ميتوان در اين ماه انجام داد. اين جمله با آن كه بسيار كوچك است، عمل به آن، دقت بسيار و آمادگي فراوان ميطلبد. ماه رمضان كه ماه خودسازي است، فرصت مناسبي براي ايجاد اين آمادگي است. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در اين خطبه ميفرمايند: «در اين ماه خداوند شيطان را غل و زنجير ميكند. پس از خدا بخواهيد كه آن زنجير را باز نكند» و اين خواستن با زبان ميسر نميگردد، بلكه عمل نيز ميخواهد.
شخصي از عالمي مسئلهاي پرسيد. آن عالم جواب مختصري داد، ولي سؤال كننده قانع نشد و در حضور همان عالم، مسئله را از عالمي ديگر پرسيد. عالم دوم مسئله را به تفصيل بيان كرد و پاسخ قانع كنندهاي داد. عالم اولي گفت: حافظه بسيار خوبي داري كه مسئله را به اين روشني شرح دادي. عالم دوم پاسخ داد: چنين جوابي علاوه بر حافظه قوي تلاش بسيار هم ميخواهد.
1) رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در وصف علي عليهالسلام ميفرمايد: «و كل علم علمنيه قد علمته عليا (اليقين، ص 350)؛ هر چه خدا به من ياد داده، من نيز به علي ياد دادهام». لذا پرسيدن سؤال در اين مقام از رسول خدا، سؤال عارفي است كه براي فهم ديگران ميپرسد؛ مثل آن كه عالمي در حضور جمع مطلبي از يك مرجع تقليد بپرسد و هدف او از سؤال اين باشد كه حاضران چيزي ياد بگيرند و خود بر آن مسئله واقف است (شيرازي).
2) وسائل الشيعه، ج 10، ص 314. ملاك اهل دنيا
حضرت علي عليهالسلام ميفرمايند: «اتخذوا الشيطان لأمرهم ملاكا (1)؛ اهل دنيا شيطان را ملاك كار خود قرار دادند». هر كسي در هر حرفهاي براي خود ملاكي دارد. ملاك يكي پول است، ديگري ملاكش براي زندگي علم و براي آن يكي رياضت بدن است، ولي ملاك دنياپرستان، شيطان است. حضرت در ادامه گوشزد ميفرمايند كه شيطان نيز آنها را اغوا ميكند و از آنها به عنوان طعمه استفاده ميكند: «و اتخذهم له أشراكا؛ و شيطان نيز آنان را دام خود ساخت». براي شكار كبوتر كبوتري را كه نخي به پايش بسته شده و سر نخ در دست صياد است، به پرواز در ميآورند تا به وسيله آن، كبوترهاي ديگري را صيد كنند. شيطان نيز از دنياپرستان به عنوان طعمه استفاده ميكند و ديگران را از راه آنها فريب ميدهد. حضرت سرانجام تلخ چنين كساني را اين گونه تصوير ميفرمايند: «فرخ في صدورهم و دب و درج في حجورهم (2)؛ پس در سينههايشان تخم گذاشت و جوجه برآورد». تنها افراد بيسواد گرفتار اين طعمهها نيستند، بلكه اهل علم نيز گرفتارند و چه بسا علم براي آنها زيان به همراه داشته باشد.
عدهاي را عقده بر آن است كه عيسي پسر خدا است. در قرآن آمده است كه روز قيامت از حضرت عيسي عليهالسلام سؤال ميشود كه: «ءأنت قلت للناس اتخذوني و أمي الهين من دون الله (1)؛ آيا تو به مردم گفتي: من و مادرم را همچون دو خدا به جاي خداوند بپرستيد؟» حضرت عيسي عليهالسلام پاسخ ميهد: «ان كنت قلته فقد علمته؛ [خدايا] اگر آن را گفته بودم قطعا آن را ميدانستي». خداي سبحان در حالي چنين سؤالي از عيسي بن مريم ميپرسد كه خود ميداند حضرت عيسي چنين ادعايي نكرده است، اما ميخواهد عيسي اين سخن را در مقابل اصحاب خود بر زبان آورد. امام صادق عليهالسلام با اين گريه و تضرع نميخواست در اين حد نيز در آن دنيا باز خواست شود. آري، بايد عبادت و طاعت را از ائمه عليهمالسلام ياد گرفت. هر چند مانند آنها شدن از عهده ما بر نميآيد، اما حضرت علي عليهالسلام ميفرمايند: «أعينوني بورع (2)؛ مرا با ورع خود ياري كنيد «و ماه رمضان بهترين فرصت براي تمرين ورع است. اولين مرحله ورع ترك محرمات و اداي واجبات است و مقدمه آن نيز همان طور كه گفته شد علم به هر دوي آنها است.
پس انسان بايد تمرين كند كه از دنيا دل بكند و در حالي كه در دنيا زندگي ميكند و حتي ثروتمند است، به پول وابسته و دلبسته نباشد. اينها را مانند بچهاي كه ميخواهد راه رفتن ياد بگيرد بايد آن قدر تمرين كنيم تا راه بيفتيم، و از زمين خوردن خسته نشويم. دنيا محل گذر است و انسان به همراه اعمالش در محضر عدل الهي حاضر ميشود، يكي مانند ابوخطاب مورد لعن امامان قرار ميگيرد و ديگري مانند فرزندش حسين بن خطاب از جمله ثقات حديث و اوتاد ميشود.
امام صادق عليهالسلام در جاهاي مختلف ابن ابيخطاب را لعن كرده است. در يكي از اين روايات حضرت ميفرمايد: من به او گفتم «مسوا بالمغرب قليلا» (1)ولي او گفته نماز را به تاخير بياندازيد «حتي تشتبك النجوم» (2)غروب با مغرب فرق ميكند. هنگامي كه خورشيد در افق ناپديد شود غروب ميباشد و چند دقيقه بعد وقتي حمرهي مشرقيه از بالاي سرگذشت مغرب است.
بين فقها مشهور است كه مغرب، غروب نيست و وقت خواندن نماز و افطار همان مغرب است. اما «تشتبك النجوم» در حدود نيم ساعت بعد از مغرب است. از نظر شرعي تأخير انداختن نماز تا اين وقت مانعي ندارد، اما امام او را به سبب تغيير دادن حكم خدا و تحريف قول معصوم، لعن ميكند.
در روايات آمده است: «اول الوقت أبدا أفضل (3)؛ نماز خواندن در اول وقت هميشه فضيلت بيشتري دارد». ولي ابن ابيخطاب با اين سخن خود حكم شرعي را تغيير داد و آن را اشتباه نقل كرد. امام فرمود: من به او گفتهام: غروب كه شد، صبر كنيد هوا مقداري تاريك شود، آنگاه نماز بخوانيد. اما او گفته «حتي تشتبك النجوم».
آنان كه هميشه به فكر خودشان هستند و با دقت كامل مشغول سر و صورت دادن به وضع خود و خانوادهي خود ميباشند و خلاصه آنان كه همهي خوبيها را منحصرا براي خود ميخواهند، بايد انديشهي خود را از اين دايرهي انحصار جويي بيرون آورند. و از مزايا و موهبتهايي كه در اختيار دارند براي ديگران آرزو كنند و در حدود امكان و قدرت، عملا اين معني را به ثبوت رسانيده و مردم را از آن مواهب بهرهمند سازند تا به معني واقعي، خيرخواه و نوع دوست محسوب شوند.
احبوا للناس ما تحبون لأنفسكم. (1).
آنچه براي خود دوست ميداريد، براي مردم نيز دوست بداريد.
1) خصال. ج 1، ص 7.
چه بهتر كه دوست عيوب دوست خود را بگويد. البته به نحوي كه شايسته باشد و موجب رنجش خاطر او نشود و لطمهاي به آبروي او نزند. تا او نيز با اين تذكر، درصدد اصلاح برآيد و خود را پاك و آراسته كند. و گرنه عيب رفيق را ديدن و با سكوت خود بر رفتار و كردار او صحه گذاشتن كار درستي نيست و از صداقت و صميميت به دور است.
احب اخواني الي، من اهدي الي عيوبي. (1).
آن كس از برادران و دوستانم، نزد من، محبوبتر و خواستنيتر است كه عيوبم را به من بگويد.
1) اصول كافي. ج 2، ص 639.
انسان ميخواهد به وسيلهي عبادت، خدا را بشناسد و در مقابل عظمت او كوچكي كند و از اينكار نتيجه بگيرد. يعني روح خود را تقويت كند، نفس خويش را تزكيه نمايد، هميشه خدا را به خاطر داشته باشد، با اطاعت و فرمانبرداري او خود را سعادتمند سازد و از نافرماني او احتراز جويد. پس خود معرفت به خدا و خضوع نسبت به او كه اين همه آثار و نتايج را به دنبال دارد، اساس بندگي است.
افضل العبادة العلم بالله و التواضع له. (1).
بالاترين عبادت شناختن خدا و تواضع براي اوست.
1) تحف. ص 364.
شخص خوش زبان و مؤدب: به علت آنكه با هر كس چنانكه شايسته است سخن ميگويد و هيچ كس را از خود نميرنجاند، نزد همه محترم است و مردم او را عزيز ميشمارند. در روز واپسين نيز سزاي عفت زبان و نيكي با مردم را ميبيند. ولي شخص بدزبان و بدگو كه مردم را با اين خوي زشت ميآزارد در اين جهان، منفور و ذليل و در آن جهان مستوجب عذاب الهي است.
البذاء من الجفاء. و الجفاء في النار. (1)بدزباني و ناسزاگويي از تندخويي و ناسازگاري است و پاداش تندخويي و ناسازگاري، آتش جهنم است.
1) اصول كافي. ج 2، ص 325.
كسي كه دين اسلام را قبول كرد، بار تكليف بر دوش او نهاده شده و بر او لازم است پس از فهم عقايد اصولي آن دين از روي ادله، مسائل و احكام شرعي را بياموزد. چنانچه وسايل آموختن فراهم بود و در ياد گرفتن آنها مسامحه كرد، عذر او پذيرفته نخواهد بود. از اين نظر فقها كسي را كه حكمي از احكام شرع را ندانسته باشد جاهل گويند و او را بر دو قسم ميدانند:
جاهل قاصر و جاهل مقصر. جاهل قاصر كسي است كه آموختن مسأله براي او ميسر نباشد چنين كسي را معذور ميشمرند، يعني خداوند عذر او را قبول ميكند. جاهل مقصر كسي است كه ياد گرفتن براي او ميسر باشد، ولي مسامحه كند. چنين شخصي را معذور نميدانند.
جاهدوا في طلب معرفة ما لا عذر لكم في جهله. (1).
در تحصيل دانشي كه از ندانستن آن معذور نيستيد، كوشش كنيد.
1) كنزالفوائد. ص 195.
آيا لذتي بالاتر از اين هست كه انسان از نعمتهايي كه خداوند به او داده است استفاده كند و به ديگران نيز بدهد؟ و آيا ذلتي بالاتر از اين هست كه آدمي از دادهي پروردگار بهرهمند شود، اما اينقدر همت نداشته باشد كه به داد دل ضعفا برسد و به آنان ترحمي كند، يا اينكه اصلا نه خودش استفادهاي از مال خود نمايد و نه جود و سخاوتي داشته باشد كه به ديگران فايدهاي برساند.
خياركم سمحاؤكم و شراركم نجلاؤكم. (1).
نيكان شما كساني هستند كه بخشش ميكنند (و دست گشاده دارند) و بدان شما اشخاصي هستند كه بخل ميورزند.
1) فقيه. ج 2، ص 33.
آدمي كه با خدا باشد، روح او به ياد پروردگار زنده است و در هر حال به فرمان او عمل ميكند. اگر تنها باشد خدا را از ياد نميبرد و اگر در ميان مردم با ايمان باشد، برنامهي خود را عملي ميكند. اگر در ميان جماعتي باشد كه از خدا بي خبرند، باز هم دست از روش خود بر نميدارد و حاضر نيست همرنگ آنها شود. مسلم است كه چنين شخصي در صورت اخير شهامت به خرج داده و ثواب اشخاصي را دارد كه در راه خدا جهاد ميكنند.
الذاكر الله تعالي في الغافلين كالمقاتل في الهاربين. (1).
كسي كه در ميان مردم غافل (از خدا) به ياد خدا باشد، مانند كسي است كه در ميان فراريان از جنگ (در راه خدا استقامت كرده و) مشغول جنگ باشد.
1) وافي. ج 5، ص 218.
در كافي از حضرت صادق عليهالسلام روايت صحيح بيان شده است كه فرمود نه جبر است نه تفويض و لكن يك امري است در بين اين دو امر كه راوي پرسيد كدام است امر بين الامرين.
فرمود مثل امر بين اين دو امر مثل آن است كه تو يك كسي را در معصيت كردن بيني و او را از معصيت نهي و منع و زجر نمائي و او قبول نكند و گوش ندهد و وقعي بر سخن تو ننهد تو هم او را ترك گوئي و به خودش واگذاري آنگاه او به اختيار خودش مرتكب معصيت شود تو او را بر عصيان امر نكردهاي.
حاصل سخن اين است كه خداوند قوت و قدرت كاري را داده ولي طريق سلامت و سعادت را هم نموده در اين امر و نهي به اختيار ميتوانند مبادرت به عملي بكنند و ميتوانند نكنند و سزا و جزا روي اختيار به عمل است اگر مرتكب معصيتي شد جبر نيست و اگر مرتكب خيري شد تفويض نيست بلكه اطاعت امر است.
حديث ديگر در امر بين الامرين :
علامه مجلسي در بحار از حسن بن محمد روايت ميكند كه مردي قدري و جبري بر عبدالملك وارد شد و علماء اهل شام نتوانستند او را قانع نمايند عبدالملك او را به امام محمد باقر و امام صادق (ع) هدايت نمود آن مرد قدري خدمت امامين صادقين رسيد حضرت فرمود سوره حمد را بخوان تا خواند به اين آيه رسيد كه اياك نعبد و اياك نستعين فرمود توقف كن تو چه كسي را عبادت ميكني و از چه كسي استعانت ميجوئي اگر امر بر تفويض است استعانت براي چه كار است آن مرد معطل ماند و سخني نتوانست بگويد و قانع شد.
شيخ مفيد در ذيل اين حديث ميگويد تفويض رفع خطر و عذاب از خلق در افعال انسان است و مباح بودن آن چيزي كه خواسته باشند و زنادقه همه افعال را مباح ميدانند - باز اضافه ميكند كه جبر حمل فعل بر اضطرار است و ارتكاب افعال به قهر و اجبار است كه مرتكب خود را صاحب قوت و قدرتي نداند و گويد نه فعل از من است نه قوت امتناع از من است و امر بين امرين است اين است كه خداوند قوت و قدرتي بر اتيان عمل داده ولي امر و نهي در كار و عمل قرار داده حد و مرزي معين فرموده كه چه كارها را بايد كرد و چه كارها را نبايد كرد و به اطاعت امر وعده ثواب و به تمرد آن وعده عقاب فرموده است.
حديث ديگر :
جمعي از مسلمانان از امام صادق عليهالسلام روايت كردهاند كه در پاسخ يك مرد جبري فرمود آيا بهتر از خدا كسي عذر صحيح را ميپذيرد؟
او گفت نه؟!
آنگاه فرمود اي مرد جبري چه ميگوئي در حق كسي كه او بگويد خدايا من قدرت ندارم و قوت و قدرت هم نداشته باشد آيا اين شخص معذور ميباشد يا نه؟
گفت آري معذور است.
امام صادق فرمود پس وقتي كه خداوند ميداند بنده بر اطاعت او قادر نيست و اگر روز قيامت عذر آورد كه تو به من قدرت اطاعت ندادي و به قدرت ندادن از اطاعت خود منع كردي آيا عذر او صحيح نيست؟ جبري گفت چرا؟
امام صادق عليهالسلام فرمود بنابراين عقيده بايد خداوند عذر او را بپذيرد و بر احدي مؤاخذه و عذاب نكند زيرا قوت بر اطاعت او نداشتهاند در حالي كه مورد اتفاق همه ملتهاست كه روز قيامت روز رسيدگي به حساب و دادن ثواب و عقاب است و عذر كسي بدين معني پذيرفته نيست همه كس قدرت و قوت بر كارها دارد نهايت بايد رعايت امر و نهي نمايد آن مرد جبري توبه كرد و از عقيده خود برگشت.
علامه مجلسي پس از شرح اين حديث ميگويد آنچه براي ما از اخبار معتبر معلوم شد اين است كه ائمه هدي عليهمالسلام چيزي كه اشاعره معتقد بودند و تفويضي كه معتزله ميگفتند هر دو را رد كردند و دلايل متقني براي رد هر يك آوردند.
اما درباره امر بين امرين اين است كه فرمودند خداوند براي بندگان مشعل هدايت فرستاده و توفيق عنايت فرموده تا مردم در اضطرار و اجبار نيفتند و به خذلان و عصيان مبتلا نشوند و مثل آنها اين است كه خواجهاي غلام خود را بر كاري كه قادر نيست امر كند و ثوابي براي او معين نمايد يا از كاري كه نيروي ترك آن را ندارد منع كند و وعده عقاب دهد اين وعده و وعيد از خواجه بر بنده مورد ملامت عقلاست زيرا با علم به اينكه قادر به اين عمل نيست امر به كاري بنمايد از بيخردي است - يا از طرف ديگر اكرام و انعام خود را بر بنده به حد افراط برساند و تأكيد كند بر امري كه قادر بر اتيان آن نباشد هيچ عاقل نميگويد خواجه بنده را مجبور به كاري كرده بلكه او را به راهي امر نموده و ترغيب در پاداش داده است - پس عمل كردن غلام يا بنده بر حسب حسن و قبح خودش ميباشد نه مجبور بوده و نه مفوض بلكه داراي قدرت و نيروئي است كه بايد به اراده خود صرف در اطاعت امر يا نهي آن بشود تا به ثواب و عقاب برسد. (1).
از شعب زيديه بتريه است و آنها اصحاب كثيرالنوي و حسن بن صالح بن حي و سالم بن ابيحفصه و حكم بن عيينه و سلمة بن كهيل و ابيالمقدام ثابت بن حداد آنها معتقد به ولايت علي عليهالسلام بودند بعد به ولايت ابوبكر و عمر عدول نمودند ولي عثمان را طعن كردند طلحه و زبير و عايشه را طعن زدند و چون زيد بن علي را امام ميدانستند و كثيرالنوي ابتر بود آنها را بتريه گفتند حق اين است كه آنها را بتريه گويند نه بتريه.
1) نهج المقال شيخ ابيعلي حائري در القاب.
در اينكه شيعه زمان خود پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم مورد عنايت و توجه بودهاند از اهل سنت رواياتي در دست است كه براي نمونه يكي از آنها را نقل ميكنيم.
حافظ جمال الدين زرندي از ابنعباس به نقل ابنحجر نقل ميكند كه چون آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه جزاؤهم عند ربهم جنات عدن تجري من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا رضي الله عنهم و رضوا عنه ذلك لمن خشي ربه نازل شد.
قال رسول الله (ص) لعلي هم انت و شيعتك تاني انت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضين و يأتي عدوك غضابي مقمحين
يعني مراد از صلحاء علي و شيعيان او هستند (1).
1) الصواعق المحرقه ابنحجر چاپ مصر ص 96 - شواهد التنزيل حاكم و غيره به نقل فصول المهمه علامه شرفالدين ص 39.
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: براي چه خدا به پيامبرانش و به شما معجزه داد؟
حضرت فرمود: براي اينكه دليل بر صحت و راستگوئي كسي باشد كه آن را آورده، و معجزه علامتي است از ناحيهي خدا كه به كسي جز انبياء و حجج خود نميدهد تا اينكه به وسيلهي آن راستگوئي راستگو، و دروغگوئي دروغگو ثابت شود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 11 ص 71 ح 2.
حسين بن بشار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي بهشت حضرت آدم - عليهالسلام - سؤال كردم.
حضرت فرمودند: باغي بوده از باغهاي دنيا كه بر آن آفتاب و ماه طلوع ميكرد، و اگر از باغها و بهشتهاي جاودان بود هرگز از آن خارج نميشد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 284 ح 2.
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - درباره معني فرمايش خدا: (يا أيها النبي انا أحللنا لك أزواجك) (1)«اي پيامبر، ما همسران تو را كه مهرشان را پرداختهاي براي تو حلال كرديم» سؤال نمودم، و پرسيدم كه چند همسر جايز است پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - بگيرد؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: هر چقدر كه بخواهد.
گفتم: پس معني فرمايش خدا: (لا يحل لك النساء من بعد و لا أن تبدل بهن من أزواج) (2)«بعد از اين ديگر زني بر تو حلال نيست و نميتواني همسرانت را به همسران ديگري مبدل كني» چيست؟
حضرت فرمود: براي پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - جايز است كه با هر كدام يك از دختران عمو و عمه و دائي و خالهي خود و همسرانش كه با او هجرت كردند كه خواست ازدواج كند، و براي پيامبر جايز شده است تا با هر زني از دختران مؤمنين بدون مهريه ازدواج كند و اين همان است از طريق بخشيدن صورت ميگيرد، و اين چنين ازدواجي براي غير رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - جايز نيست، بلكه بايد مهريهاي باشد، و اين همان فرمايش خدا است: (و امرأة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبي) (3)«و هرگاه زن با ايماني خود را به پيامبر ببخشد (و مهري براي خود نخواهد) چنانچه پيامبر بخواهد ميتواند او را به همسري برگزيند».
گفتم: معني اين فرمايش خدا: (ترجي من تشاء منهن و تؤوي اليك من تشاء) (4)«كه (موعد) هر يك از همسرانت را بخواهي ميتواني به تأخير اندازي و هر كدام را بخواهي نزد خود جاي دهي» چيست؟
حضرت فرمود: (لا يحل لك النساء من بعد) «آنكه نزد خود جاي داده به همسري گرفته است، و آنكه تأخير انداخت به همسري نگرفته است.»
گفتم: معني اين فرمايش خدا: (حرمت عليكم أمهاتكم و بناتكم و أخواتكم) (5)«بعد از اين ديگر زني بر تو حلال نيست» چيست؟
حضرت فرمود: منظور زناني است كه در اين آيه حرام شدهاند: «حرام شده است بر شما، مادرانتان و خواهرانتان و دختران برادرانتان» تا آخر آيه.
و اگر مطلب همان بود كه آنان ميگفتند (در آن صورت) آنچه براي شما حلال بود براي آن حضرت حلال نميشد، چرا كه شما هر كدام ميتوانيد هر موقع خواستيد همسرانتان را به همسران ديگري مبدل كنيد، و لكن چنين نيست كه آنها ميگويند. (6).
رمادي روايت ميكند كه به ابوعبدالله - عليهالسلام - گفتم: بهترين كارها كدام است؟
فرمود: آن كس كه تا به منزل ميرسد مجددا حركت ميكند.
گفتم: آن چيست؟
حضرت فرمود: آغاز نمودن قرآن و ختم آن هرگاه به آخر آن رسيد از نو شروع ميكند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 89 ص 205 ح 6.
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: يابن رسول الله؛ از پدر شما شنيدم كه فرمود: بعد از قائم - عليهالسلام - دوازده مهدي ميباشند (و حكومت ميكنند).
حضرت فرمود: (آن حضرت) فرمود: دوازده مهدي، و نفرمود: دوازده امام، ولي آنها گروهي از شيعيان ما هستند كه مردم را به ولايت ما (محبت و پيروي ما) و شناخت حق ما دعوت ميكنند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 53 ص 145 ح 1.
ابوكهمس گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: كدام عمل بعد از معرفت و شناخت ائمه - عليهمالسلام - بهتر است؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: هيچ چيز بعد از معرفت و شناخت مساوي - در ثواب و اهميت - با نماز نيست، و هيچ چيز بعد از معرفت و نماز همپايهي زكات نيست، و هيچ چيز بعد از آن همپايهي روزه نيست، و هيچ چيز بعد از آن همپايهي حج خانه خدا نيست.
و آغاز همه آنها معرفت و شناخت ما است، و فرجام و پايان تمامي آنها معرفت و شناخت ما است.
و هيچ چيز بعد از آن مانند نيكي به برادران (ديني) و مواسات با بذل دينار و درهم به آنها نيست، همانا اين دو (درهم و دينار) دو سنگ مسخ شده هستند كه خداوند بندگان خود را به وسيلهي آن - پس آنچه كه برايت شمردم - آزمايش نموده است.
و چيزي را كه به سرعت موجب ثروتمند شدن، و زوال فقر شود، مانند مدام بجا آوردن حج خانهي خدا نديدم.
و يك نماز فريضه (و واجب) نزد خدا معادل هزار حج و هزار عمره مستحب و قبول شده است.
و يك حج خانهي خدا بهتر است از يك خانه پر از طلا، نه بلكه بهتر است از يك دنيا پر از طلا و نقره كه انسان آن را در راه خداي عزوجل انفاق كند.
قسم به آنكه محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - را با حق فرستاد، و او را بشارت دهنده، و بيم دهنده قرار داد انجام يك حاجت مسلمان، و زدودن غم از قلب او بهتر است از حج و طواف، و حج و طواف، و حج و طواف، همين طور (با انگشتان دست مباركش) شمرد تا ده، سپس دست خود را رها كرد.
سپس فرمود: از خدا بپرهيزيد، و از كار خير خسته و ملول نشويد، و كسالت را به خود راه ندهيد، زيرا خداوند عزوجل و پيامبرش - صلي الله عليه و آله و سلم - از شما و اعمال شما بينيازند و شما هستيد كه به خداي عزوجل نياز داريد، و خداوند عزوجل فقط خواست كه به لطفش سببي را پيش پاي شما بگذارد كه شما را به وسيلهي آن به بهشت وارد كند. (1).
1) امالي الطوسي: ج 2 ص 305، بحارالأنوار: ج 71 ص 318 ح 79.
زرارة گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: آيا ميتوانم با (زنان گروههاي) مرجئة، يا خوارج يا قدريه ازدواج كنم؟
حضرت فرمود: خير، با زنان ناآگاه (و بياطلاع) ازدواج كن.
عرض كردم: زنان يا مؤمن هستند يا كافر؟
حضرت فرمود: پس آنانكه خدا استثنا كردند كجا است؟ آنجا كه خدا ميفرمايد و او از تو راستگوتر است: (الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان - إلي قوله - سبيلا) (1)«مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكان كه به راستي تحت فشار قرار گرفتهاند (و حقيقتا مستضعفند)... تا آنجا كه ميفرمايد: (و براي نجات از آن محيط آلوده) راهي را (نمييابند)» (2).
حماد بن عثمان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خبر ده ما را كدام عمل در روز جمعه بهتر است؟
حضرت فرمود: صلوات بر پيامبر خدا و اهل بيت او - عليهمالسلام -، صد بار بعد از عصر، و اگر زيادتر (گفتي هم) بهتر است. (1).
1) المحاسن: ص 590، بحارالأنوار: ج 83 ص 78 ح 3.
اسحاق بن عمار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من شب عرفه در كربلاء بودم، و آنجا نماز ميخواندم كه ناگاه در حدود پنجاه هزار شخص آمدند كه چهرهشان زيبا و بوهايشان خوش بود، و در آن مكان همهي شب نماز خواندند، و هنگامي كه فجر طالع شد سجده كردم، سپس سر از سجود برداشتم ولي كسي از آنها را نديدم. (آنان كه بودند)؟
حضرت فرمود: زماني كه حسين بن علي - عليهماالسلام - به شهادت ميرسيد پنجاه هزار فرشته بر او عبور كردند، و از آنجا به آسمان عروج كردند خداوند به آنان خطاب نمود كه: بر فرزند حبيب من مرور نموديد در حالي كه به شهادت ميرسيد و او را ياري نكرديد؟
سپس آنها را به زمين فرو فرستادند، و در كنار قبر امام حسين - عليهالسلام - با سر و صورتي آشفته و گرد آلود تا روز قيامت اسكان داده شدند. (1).
1) كامل الزيارة: ص 92، بحارالأنوار: ج 45 ص 226 ح 20.
ابن ابوعمير از حسين بن ابوفاخته نقل ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مكرر شده است كه نام امام حسين - عليهالسلام - به يادم ميآيد بفرمائيد هرگاه به يادم آمد چه بگويم؟
حضرت فرمود: بگو: صلي الله عليك يا اباعبدالله، اين را سه بار تكرار كن. (1).
1) بحارالأنوار: ج 44 ص 301 ح 7.
ادريس قمي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: (الباقيات الصالحات) (1)چيست؟
فرمودند: آن نماز است، پس بر آن مواظبت كنيد.
1) سورهي كهف آيهي 46.
ابن ابوعمير در حديث مرفوعهاي از يكي از دو امام (باقر و صادق - عليهماالسلام -) نقل ميكند كه از حضرتش دربارهي علت بوسيدن حجر اسود سؤال شد.
حضرت فرمود: حجر درّ سفيدي در بهشت بود كه آدم - عليهالسلام - آن را ميديد و هنگامي كه به زمين فرو فرستاده شد، و آدم نيز به زمين فرو فرستاده شد مبادرت به بوسيدن آن نمود، خداوند تبارك و تعالي اين عمل را سنت قرار داد كه در ميان مردم جاري شود. (1).
1) المحاسن: ص 337، بحارالأنوار: ج 96 ص 225 ح 24.
حسين بن علي بن نعمان از شخصي از اصحابمان روايت كرده است كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - از درد شكايت كردم؟
حضرت فرمود: هرگاه خواستي به بستر خواب بروي و بخوابي دو حبه قند تناول كن (بخور).
راوي گويد: من چنين كردم و خوب شدم، و اين مطلب را به بعضي از پزشكان خبر دادم كه آخرين آنها يكي از پزشكان شهرمان بود.
او گفت: امام صادق - عليهالسلام - از كجا اين را ميدانست؟ اين از اسرار دانش ما است، لابد امام صادق - عليهالسلام - كتابهائي در زمينه معالجات و پزشكي در اختيار دارد، و در بعضي از آنها چنين مطلبي را يافته است! (1).
1) الكافي: ج 6 ص 333، بحارالأنوار: ج 63 ص 300 ح 13.
حارث بن مغيره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - شكايت كردم از سنگيني در قلبم، و از زيادي سوء هاضمه (كه براي دفع آن چه كنم)؟
حضرت فرمود: از اين انارهاي شيرين ميل كن، و با پيه آن بخور، زيرا معدهات را به خوبي دباغي ميكند، و سوء هاضمه را شفا ميدهد، و غذا را هضم مينمايد. (1).
1) طب الأئمة: ص 134، بحارالأنوار: ج 63 ص 164 ح 49.
ابوبكر حضرمي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: گاهي ما به گمركچي - به دروغ - قسم ياد ميكنيم تا اموالمان را آزاد كنيم (آيا اين كار جايز است)؟
حضرت فرمود: بله،
آيا قسم نيز در هنگام تقيه جايز است؟
فرمود: پس هرگاه بر مال يا جان خود بيم داشتي قسم بخور، تا آن را از خود دفع كني.
اما اگر ديدي قسم ياد كردن تو مفيد نيست و او را از تو دفع نميكند قسم ياد نكن. (1).
1) بحارالأنوار: ج 72 ص 411 ح 59.
زكريا بن ابراهيم گويد: من نصراني بودم، و مسلمان شدم و حج گزاردم سپس خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيدم و عرض كردم: من نصراني بودم و مسلمان شدم.
فرمود: چه ديدي (كه باعث شد مسلمان شوي)؟
گفتم: قول خداي عزوجل كه ميفرمايد: (ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء) (1)«تو كتاب و ايماني نميدانستي (و از محتواي قرآن آگاه نبودي)؛ ولي ما آن را نوري قرار داديم كه به وسيلهي آن هر كه را بخواهيم بدان هدايت ميكنيم».
فرمود: محققا خدا تو را هدايت فرموده است. آنگاه سه بار فرمود: خدايا؛ هدايتش فرما، پسرجان، هر چه خواهي بپرس.
عرض كردم: پدر و مادرم و خانوادهي من نصراني هستند، و مادرم نابينا است، من همراه آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم (اشكالي ندارد يا از آنها جدا شوم)؟
حضرت فرمود: آنها گوشت خوك ميخورند؟
عرض كردم: نه، حتي به آن دست هم نميزنند.
فرمود: باكي نيست، مواظب مادرت باش و با او خوشرفتاري كن و چون بميرد او را به ديگري وامگذار، خودت به كارش اقدام كن، و به كسي مگو نزد من آمدهاي تا در «مني» پيش من آيي ان شاءالله.
زكريا گويد: من در «مني» خدمت حضرت شرفياب شدم در حالي كه مردم گردش را گرفته بودند و او مانند معلم كودكان بود كه گاهي اين و گاهي آن از او سؤال ميكرد (و او پاسخ ميداد).
چون به كوفه رفتم نسبت به مادرم مهرباني كردم، و خود به او غذا ميدادم و جامه و سرش را از كثافات پاك ميكردم و خدمتگزارش بودم.
مادرم به من گفت: پسرجان، تو زماني كه دين مرا داشتي با من چنين رفتار نميكردي، اين چه رفتار است كه از تو ميبينم از زماني كه از دين ما رفته و به دين حنيفيه (يعني اسلام) گراييدهاي؟
گفتم: مردي از فرزندان پيغمبر ما به من چنين دستور داده.
مادرم گفت: آن مرد پيغمبر است؟
گفتم: نه بلكه پسر يكي از پيغمبران است.
مادرم گفت: پسرجان؛ اين مرد پيغمبر است، زيرا دستوري كه به تو داده از سفارشات پيغمبران است.
گفتم: مادرم؛ بعد از پيغمبر ما پيغمبري نميباشد و او پسر پيغمبر است.
مادرم گفت: دين تو بهترين دين است، آن را به من عرضه كن، من به او عرضه داشتم و او مسلمان شد. و من هم برنامهي اسلام را به او آموختم.
او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را خواند، و در شب عارضهاي براي او رخ داد و بيمار شد، به من گفت: پسرجان، آنچه به من آموختي دوباره بياموز.
من آنها را تكرار كردم، مادرم اقرار كرد، و از دنيا رفت.
چون صبح شد، مسلمانها غسلش دادند، و خودم بر او نماز خواندم و در قبر گذاشتم. (2).
شرح: گويا زكريا از آيهي شريفه و تاريخ پيغمبر اسلام چنين استفاده كرده كه: مردي كه به مكتب و مدرسهاي نرفته و در برابر هيچ معلمي زانو نزده است، با ملاحظه دين كامل و قرآن محكم و برنامه متيني كه آورده است جز با ارتباطش با عالم غيب و وحي آسماني درست نيايد.
جابر گويد: شنيدم مردي به امام صادق - عليهالسلام - ميگويد: من پدر و مادر مخالفي دارم (با آنها چگونه رفتار نمايم)؟
حضرت فرمود: به آنها نيكي كن همان طوري كه به مسلماناني كه ما را دوست ميدارند، نيكي ميكني. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 162، بحارالأنوار: ج 71 ص 56 ح 14.
عمرو بن سعيد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من جز چند سال يك بار شما را ملاقات نميتوانم بكنم به من چيزي بفرما كه آن را داشته باشم و به آن عمل كنم.
فرمود: تو را سفارش ميكنم به تقواي خدا، و ورع و كوشش، و بدانكه كوششي كه در آن ورع نباشد هرگز سود نخواهد داد (تقوا ترك محرمات است، و ورع ترك شبهات و اجتهاد سعي در عبادت). (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 121 ح 1.
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم، آيا براي شكر حد و مرزي است كه چون بندهاي انجام دهد شاكر محسوب ميشود؟
فرمود: آري.
عرض كردم: كدام است؟
فرمود: خدا را بر هر نعمتي كه نسبت به خانواده ومال او داده است سپاس گويد، و اگر براي خدا در نعمتي كه نسبت به مال او داده حقي باشد آن حق را بپردازد.
و گفتار خداوند متعال نيز از اين باب است آنجا كه ميفرمايد: (سبحان الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين) (1)«منزه است خدائي كه اين (مركوب) را مسخر ما كرد، و گرنه ما توانايي تسخير آن را نداشتيم». و نيز از اين باب است قول خداي تعالي كه ميفرمايد: (و قل رب أنزلني منزلا مباركا و أنت خير المنزلين) (2)«پروردگارا! مرا به منزلي پربركت فرود آر كه تو بهترين فرود آورندگاني»، و قول خداي تعالي: (رب أدخلني مدخل صدق و أخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا) (3)«پروردگارا! مرا (در هر كار) با صداقت وارد كن، و با صداقت خارج ساز! و از سوي خود، حجتي ياري كننده برايم قرار ده!»
توضيح: يعني ورود و خروج مرا مبارك و توأم باموفقيت قرار بده، و آغاز و انجام كارم را مقرون با سعادت و سلامت ساز. (4).
2- سماعة بن مهران گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا شكر حدي دارد كه هرگاه انسان آن را به جا آورد شكرگذار محسوب ميشود؟
حضرت فرمود: آري.
عرض كردم: حد آن چيست؟
حضرت فرمود: اينكه بگوئي: سپاس ميگويم خداي را بر هر نعمتي كه بر من ارزاني داشت.
و اينكه اگر در نعمتي كه بر او ارزاني شده است حقي باشد، آن را ادا كند. (5).
عمران حلبي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چه صفاتي براي انسان پسنديدهتر است؟
فرمود: وقار بدون هيبت (سنگين باشد اما نه به طوري كه مردم از او بترسند و وحشت داشته باشند) و جوانمردي بدون عوض خواستن، و اشتغال به غير مال دنيا. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 338 حديث 33.
يونس بن عمار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: دربارهي آنچه در چهرهي من پيدا شده (گويا لكههاي پيسي در چهرهاش پيدا شده بود) مردم گمان ميكنند كه خدا بندهاي را كه به او توجهي دارد به آن مبتلا نميكند.
حضرت فرمود: همانا مؤمن آل فرعون انگشتانش چلاق بود، و با اين حال با دو دستش اشاره ميكرد و ميگفت: (يا قوم اتبعوا المرسلين) «اي مردم، از رسولان خدا پيروي كنيد».
سپس امام به من فرمود: چون ثلث آخر شب فرا رسيد در آغاز آن وضو بگير، و به نمازي كه ميخواني (نماز شب) برخيز و چون در سجدهي دوم دو ركعت اول باشي در حال سجده بگو:
«اي علي اي عظيم، اي رحمان، اي رحيم، اي شنوندهي دعاها، اي بخشندهي خيرات، بر محمد و آل محمد رحمت فرست، واز خير دنيا و آخرت آنچه سزاوار بخشش تو است به ما عطا كن، و از شر دنيا و آخرت آنچه سزاوار بخشش تو است از من بگردان، و اين درد را از من دور كن - و نام درد را ذكر كن - كه آن مرا به خشم آورده و غمگين ساخته» و در دعا اصرار و پافشاري كن.
يونس گويد: به كوفه نرسيده بودم كه خدا همهي آنها را از من دور كرد. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 358 ح 30.
ابو ولاد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اين نعمت آشكاري كه خداوند بر ما ارزاني داشته است اگر به خاطرش از او تشكر كنيم، و ستايشش نمائيم نعمت ما را زياد خواهد كرد همان طوري كه در كتاب عزيزش فرموده است: (لئن شكرتم لأزيدنكم) (1)«اگر شكرگذاري كنيد، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود»؟
حضرت فرمود: بله، هر كس خدا را بر نعمتهايش تشكر كند، و سپاسگزاري نمايد، و بداند كه آنها از ناحيهي او است نه غير از او (نعمتش را افزون ميكند). (2).
به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض شد: بلاغت چيست؟
حضرت فرمود: هر كس به چيزي معرفت پيدا كرد، در آن زمينه كم سخن ميگويد، و بدين جهت بليغ گفته ميشود چون به حاجتش با كمترين تلاش (و سخن گفتن) ميرسد. (1).
توضيح: بلغ يعني رسيد، و بلاغت يعني رسيدن به مقصود با كمترين مقدار سخن.
1) بحارالأنوار: ج 75 ص 241 ح 28.
معاوية بن وهب از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي بهترين چيزي كه بندگان به وسيلهي آن به خدا نزديك ميشوند سؤال كرد.
حضرت فرمود: من چيزي - پس از معرفت - بهتر از اين نمازها نميدانم، مگر نميبيني عبد صالح عيسي بن مريم - عليهالسلام - فرمود: «و مرا به نماز سفارش نمود». (1).
1) سفينةالبحار: ج 2 ص 42.
عزرمي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: باد از كجا و كدام سو ميوزد؟
حضرت فرمود: باد زير اين ركن [شامي] محبوس و زنداني است، پس هرگاه خدا بخواهد مقداري از آن را آزاد كند آن را خارج ميكند، پس اگر از ناحيهي جنوب باشد باد جنوب است، و اگر شمال باشد باد شمال است، و اگر صباء باشد باد صبا است، و اگر دبور باشد باد دبور است.
سپس حضرت فرمود: و علامت آن اين است اين ركن در تمام فصول در حال حركت است، در زمستان و تابستان و شب و روز. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 133، بحارالأنوار: ج 57 ص 8 ح 7.
برقي با سلسله سند خود از ربيع - ملازم منصور (دوانيقي) نقل ميكند كه ربيع گويد: روزي منصور در حالي كه مگس روي صورت او نشسته بود، و هر چه او را دور ميساخت بار ديگر برميگشت، به امام صادق - عليهالسلام - گفت:
اي ابا عبدالله؛ براي چه خداي عزوجل مگس را آفريد؟
حضرت فرمود: براي اينكه جباران و قلدران را ذليل كند. (1).
1) علل الشرايع: ص 496، بحارالأنوار: ج 47 ص 166 ح 6.
مؤلف دائرة المعارف كه تمامي علوم متنوع را به ترتيب حروف هجي مشتمل است مؤلف در حيات خود از حرف «ألف» تا كلمهي «تأبط شرا» از حرف «ت» در شش مجلد بزرگ جمع كرد، پسرش «سليم» نيز تتمهي آن را تا كلمهي «روستجق» از حرف «راي» بينقطه نوشته و «امين بستاني» و پسر ديگرش «نجيب» نيز تا كلمهي «عثمانية» نوشتهاند و تا حال 11 جلد بزرگ بدين ترتيب از حرف «الف» تا حرف «ع، ث» تأليف گرديده و در بيروت چاپ شده است. اين دانشمند مسيحي (متوفي 1883 يا 1887 ميلادي) دربارهي امام صادق عليهالسلام نوشته است:
«جعفر الصادق و هو ابنمحمد الباقر بن علي زينالعابدين كان من سادات أهل البيت و لقب بالصادق لصدقه، و فضله عظيم، له مقالات في صناعات الكيمياء و الزجر و الفال و كان تلميذه جابر بن حيان قد ألف كتابا يشتمل علي ألف ورقة تتضمن «رسائل الصادق» و هي خمسمأة رسالة، اليه ينسب كتاب الجفر. و كان جعفر اديبا تقيا دينا حكيما في سيرته» (1).
«جعفر صادق پسر محمد باقر بن علي زينالعابدين، از بزرگان اهلبيت است و به خاطر صدق و راستياش، به «صادق» ملقب شده و از نظر فضيلت در بالاترين مراحل آن قرار داد و او را مقالاتي در علم كيميا - شيمي - و زجر و فال است. شاگردش «جابر بن حيان» كتابي تأليف نموده در حدود هزار ورقه كه متضمن رسائل آن حضرت است. كه آنها مجموعا پانصد رساله ميباشد كتاب جفر نيز به او منسوب است. جعفر بن محمد در سيرت خود أديبي پرهيزگار و ديندار حكيم بود».
1) دائرة المعارف، ج 6، ص 468.
هياج بسطام ميگويد: «كان جعفر بن محمد يطعم حتي لا يبقي لعياله شيء»؛ (1)يعني امام جعفر بن محمد چنان اطعام ميفرمود كه حتي براي اهل و عيالش چيزي باقي نميماند. امام در وصيت به فرزندش ميفرمود: «اي فرزند! اگر كسي از تو چيزي خواست، به او احسان كن». (2).
عبدالحليم جندي در اين باره مينويسد:
عين زياد، نام مزرعهاي از آن امام صادق عليهالسلام بود. او به كاركنانش دستور ميداد كه راهي به داخل باغ باز كنند تا مردم به درون آن راه يابند و از ميوههاي آن بخورند. هر روز ده سفره ميانداخت كه بر سر هر يك، ده نفر مينشست. هرگاه ده نفر برميخاستند، ده تن ديگر به جاي آنها مينشستند. هر يك از همسايگان كه به مزرعه نميآمد، يك ظرف از آن خرماها را برايشان ميفرستاد. زمان برداشت محصول كه ميرسيد، پاداش كارگران را ميداد. آنچه بر جاي مانده بود، به دستور امام به مدينه برده ميشد و ميان مردم تقسيم ميگرديد و به هر يك در خور حال وي چيزي ميرسيد.
ابن ابيطيفور مينويسد:
ميهماني نزد امام صادق عليهالسلام بود. روزي مهمان برخاست كه كاري براي امام انجام دهد. حضرت نگذاشت و خود برخاست و كار را انجام داد و فرمود: «پيامبر از كار كردن مهمان جلوگيري ميكرد». (3).
فضل بن روزبهان، از علماي اهل سنت در شرح فرازي از صلوات مخصوص آن حضرت مينويسد:
آن حضرت، فريادرس و ياري كننده ضعيفان و عاجزان در پيش آمدها و بلاها بود و اين به رحم و عطوفت آن حضرت بر عاجزان اشاره دارد؛ چنان كه روايت كردهاند هرگاه براي كسي حادثه يا فقري پيش ميآمد، به جوار لطف و احسان آن حضرت در مدينه پناه ميبرد و از خوان نعمت آن حضرت بهره ميبرد؛ انگار كه شيعه اهل بيت است. (4).
حضرت به همه احسان و محبت ميكرد و گناه افراد سبب نميشد حاجت او را روا نكند. ميبخشيد و موعظه ميكرد. شقراني (5)كه فردي گناهكار و شرابخوار بود، ميگويد: گرفتار بودم و شفيعي نداشتم. سرگردان بودم كه ناگه جعفر بن محمد را ديدم. پس گفتم: فدايت شوم، من غلام شقراني هستم و حاجت خود را اظهار كردم. پس حضرت به من عطايي كرد و سپس فرمود: اي شقراني! نيكي از همه خوب است و از تو پسنديدهتر و زشتي از همه بد است و از تو بدتر؛ به خاطر مكاني كه نزد ما داري.
زمخشري پس از نقل اين جريان مينويسد: بنگريد امام چگونه احسان ميكند و حاجت شقراني را روا ميكند و به او احترام ميگذارد، با اينكه از حال او آگاه بود. بنگريد كه چگونه او را موعظه ميكند؛ اين خلق و خو، همان خلق و خوي پيامبران است. (6).
1) حلية الاولياء، ج 3، ص 194؛ سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 443؛ تهذيب الكمال، ج 3، ص 426؛ مطالب السؤول، ص 285.
2) حلية الاولياء، ج 3، ص 195.
3) عبدالحليم جندي، الامام الصادق عليهالسلام، صص 361 و 362.
4) فضل بن روزبهان، وسيلة الخادم الي المخدوم، قم، كتاب خانه آيت الله مرعشي، 1372، چ 1، صص 184 و 186.
5) از اولاد شقران، غلام رسول الله صلي الله عليه و آله بود.
6) سيد كاظم قزويني، موسوعة الامام الصادق عليهالسلام، قم، بصيرتي، 1414، چ 1، ج 1، ص 337؛ به نقل از: زمخشري، ربيع الابرار، ج 2، ص 513؛ ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 205؛ سبط بن جوزي، تذكره الخواص، قم، منشورات الرضي، 1418 ه. ق، ص 310.
رويدادهاي زندگي امام صادق عليهالسلام بسان يك مدرسه است. او در برابر نعمتها، شكور و در بلاها، صبور بود. هنگام پديد آمدن بلاها، يادآور نعمت بود و اين همان صبر جميل است كه قرآن ما را بدان فراميخواند.
در تاريخ آمده است حضرت صادق عليهالسلام فرزندي داشت كه پيش چشمان ايشان از دنيا رفت. پس حضرت گريست و در همان وقت نعمتهاي خداوندي را به ياد آورد و فرمود: «لئن اخذت لقد ابقيت و لئن ابتليت لقد عافيت؛ خداوندا! تو منزهي، اگر چيزي از ما گرفتي چيزهايي ديگر را برايمان نگه داشتي. اگر مصيبتي دادي، عافيت نيز بخشيدي».
سپس كودك را نزد زنان برد و آنها را سوگند داد كه شيون نكنند. آن گاه فرزندش را براي خاك سپاري برد؛ در حالي كه ميگفت:
پاك و منزه است خدايي كه فرزندانمان را از ما ميستاند، ولي دوستي و محبت او در دل ما فزوني مييابد. ما افرادي هستيم كه آنچه را دوست داريم، از خدا ميطلبيم و او به ما عنايت ميكند. آن گاه كه به يكي از عزيزانمان مصيبتي رسيد، بدان رضايت ميدهيم. (1).
1) ابوزهره، الامام الصادق عليهالسلام، ص 80، به نقل از: كتاب الصادق، ج 1، ص 269.
از حضرت امام صادق عليهالسلام روايت گرديده كه: رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «از زمرهي بدترين بندگان خدا كسي است كه براي هرزهگويي و دشنام گويياش از همنشيني با او كنارهگيري شود. (1).
1) اصول كافي، ج 4، باب البذاء.
ألخير كله أمامك، و ان الشر كله أمامك، و لن تري الخير و الشر الا بعد الآخرة، لأن الله جل و عز جعل الخير كله في الجنة و الشر كله في النار، لأنهما الباقيان. (1).
تمام خير در برابر تو و تمام شر نيز در برابر توست، و خير و شر را نبيني، مگر بعد از آخرت، زيرا كه خداوند عزوجل تمام خير را در بهشت و تمام شر را در دوزخ قرار داده، زيرا كه اين دواند كه باقياند.
1) تحف العقول ، ص 306.
لا تشاور أحمق، و لا تستعن بكذاب و لا تثق بمودة ملوك. (1).
با احمق مشورت نكن، و از دروغگو ياري مجو، و به دوستي زمامداران اعتماد مكن.
1) تحف العقول ، ص 316.
أحب اخواني الي من أهدي الي عيوبي.(1).
محبوبترين برادرانم نزد من، كسي است كه عيبهايم را به من پيشكش كند.
1) تحف العقول، ص 366.
من دعا الناس الي نفسه و فيهم من هو أعلم منه فهو مبتدع ضال. (1).
هر كه با وجود داناتر از خود، مردم را به اطاعت از خود دعوت كند بدعت گذار و گمراه است.
1) تحف العقول، ص 375.
مفضل بن عمر - از ياران ويژهي حضرت صادق عليهالسلام - ميگويد: منصور دوانيقي براي فرماندار مكه و مدينه پيام داد كه: خانهي جعفر بن محمد عليهالسلام را بسوزان!
آن پليد نيز اين دستور را اجرا كرد و سراي حضرتش را سوزانيد؛ به طوري كه آتش به رودخانه كنار خانهي امام عليهالسلام هم سرايت كرد.
حضرت صادق عليهالسلام در حالي كه در ميان آتش، گام برميداشت از منزل بيرون آمد و در همان حال فرمود: «أنا بن أعراق الثري أنا بن ابراهيم خليل الله» ؛ منم فرزند اسماعيل كه دودمانش مانند رگ و ريشه در اطراف زمين پراكندهاند. منم فرزند ابراهيم، دوست خدا كه آتش نمرود بر او سرد و سلامت شد.» (1).
1) منهاج الدموع.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
راستترين سخن و رساترين پند و بهترين داستان، كتاب خداست. (1).
1) امالي شيخ صدوق: 394 / 1 ميزان الحكمه: ج 14، ح 12022.
1) بحار: 71 / 135 / 15 همان، همان، 22543.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
كمترين بياحترامي به پدر و مادر، (اف) گفتن است و اگر خداوند عزوجل چيز كمتر از آن سراغ داشت، بيگمان از آن نهي ميكرد. (1).
1) كافي 2 / 349 / 7. 22702.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام دربارهي آيهي (و از روي مهرباني، در برابر آنان خوار و فروتن باش.) (و اخفض لهما جناح الذل من الرحمه) فرمودند:
نگاهت را جز از سر مهر و دلسوزي به آنان خيره مكن و صدايت را از صداي آنها بلندتر مگردان و رودست آنها نيز بلند مشو و از آنها جلو نيفت. (1).
1) كافي، 2 / 158 / 1، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22704.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
به مردي كه عرض كرد:
پدرم به من خانهاي بخشيده و حالا از تصميمش برگشته است و ميخواهد آن را پس بگيرد... فرمود: پدرت بدكاري كرده است. اما اگر با او مخاصمه كردي، صدايت را روي او بلند نكن و اگر او صدايش را بلند كرد، تو صدايت را پايين بياور. (1).
1) وسايل الشيعه: 18 / 224 / 2، همان، همان، 22708.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام به مردي كه عرض كرد: به چه كسي نيكي كنم؟ حضرت فرمودند:
به پدر و مادرت، عرض كرد: آنها از دنيا رفتهاند. حضرت فرمودند: به فرزندت نيكي كن. (1).
1) بحار: 104 / 98 / 69، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22746.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
پسر بايد هفت سال بازي كند، هفت سال سواد بياموزد و هفت سال به آموزش حلال و حرام بپردازد. (1).
1) وسايل الشيعه: 12 / 247 / 12، همان، همان، 22750.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) در حالي از دنيا رفت كه بدهكار بود. (1).
1) كافي: 5 / 93 / 2، همان، همان، 19990.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
بسا كسي كه نعمتي به او ارزاني شده است و خودش هم نميداند. (1).
1) خصال: 223 / 51، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20370.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
از بزرگترين جادو، سخنچيني است، (زيرا) با سخنچيني ميان دوستان جدايي افكنده ميشود، ياران يكدل را با هم دشمن ميكند، به واسطهي آن خونها ريخته ميشود خانهها ويران ميگردد و پردهها دريده ميشود. آدم سخنچين بدترين كسي است كه روي زمين گام برميدارد. (1).
1) بحار: 63 / 21 / 14، همان، همان، 20704.
سليمان بن خالد ميگويد در خدمت او بوديم كه آهوئي دوان دوان خدمت او آمد و دم خود را حركت ميداد و صدائي ميكرد امام به آن حيوان فرمود چنان كنم انشاء الله آنگاه به ما روي كرده فرمود اين آهو ميگويد يكي از اهل مدينه دامي گسترده و او را گرفتهاند و براي آن آهو دو بچه است كه قدرت چرا ندارند و از من خواست كه آنها را بخواهم و ضامن آهو شوم - سليمان بلخي گفت اين همان كار است كه حضرت سليمان بن داود ميكرد.
راوي حديث ميگويد: از حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام كمترين مرتبه الحاد و كفر را پرسيدم، امام در پاسخ فرمود: كبر نازلترين درجات كفر است.
صفوان بن جمال روايت ميكند كه روزي در خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام بودم شخصي به نام ربيع به آن جا آمد و گفت: يا اباعبدالله، خليفه تو را ميخواند، اجابت كن. آن حضرت راهي منزل خليفه شد و بعد از زمان كوتاهي مراجعت نمود. گفتم: يابن رسولالله، چقدر زود از مجلس خليفه بيرون آمديد. فرمود: بلي، او از من سؤالي داشت، پاسخ دادم و برگشتم.
صفوان ميگويد: من با ربيع دوست بودم، هنگامي كه او را ديدم از او پرسيدم كه آن روز كه خليفه؛ جعفر بن محمد عليهالسلام را طلبيد از او چه سؤالي كرد؟ ربيع گفت: در آن روز من امر عجيبي را مشاهده نمودم. جمعي از اعراب در ميان پشتهها مرغي عجيب يافته بودند و به مجلس خليفه آوردند. در آن وقت كه ابوعبدالله به مجلس ميآمد، خليفه دستور داد كه آن مرغ را مخفي كنند، چون آن حضرت به مجلس آمد خليفه گفت: يا اباعبدالله در هوا فوق آن چه مرئي است و ديده ميشود ذيحيات ميباشد؟
آن حضرت فرمود: بلي، حق سبحانه و تعالي جانوري خلق كرده كه بدنش مثل ماهي است و سرش مانند سر مرغ و تاجي بر سر دارد شبيه به تاج خروس و بالهايش مانند ساير پرندههاست و سفيدتر از نقره جلا داده شده است. پس خليفه دستور داد تا آن طشت را حاضر كردند، همان مرغ در آن طشت بود با همان هيأت و صورت كه حضرت از آن خبر داده بود. بعد از رفتن ابيعبدالله خليفه گفت: اي ربيع! اين شخص مانند سوزني است مقرض در حلق من و افضل از جميع اهل زمين است در زمان خود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خودپسندي نشانه سبكسري است.
و از شعيب عقرقوفي نقل ميكند كه گفت:
من، و علي بن ابيحمزه و ابوبصير به حضور حضرت صادق عليهالسلام رسيديم. من سيصد دينار همراهم بود، جلو آن حضرت گذاشتم، يك مشت از آنها را برداشت و بقيه را رد كرد و فرمود:
اين صد دينار را از هر جايي كه برداشتهاي، همان جا بگذار.شعيب گفت: كارهاي خود را انجام داديم و ابوبصير به من گفت: قصهي اين دينارهايي كه حضرت رد كرد چه بود؟ گفتم: من آنها را از جيب برادرم بدون اطلاع او برداشتم. ابوبصير گفت: اي شعيب به خدا! علامت امامت را به تو نشان داد. سپس ابوبصير و علي بن ابيحمزه گفتند: پولها را بشمار؛ چون شمردم، ديدم صد دينار تمام بدون كم و زياد است.
زرارة بن اعين حكايت كند:
روزي به منزل امام جعفر صادق عليه السلام وارد شدم، فرزندش حضرت موسي كاظم عليه السلام را در كنارش ديدم و جلوي ايشان جنازه اي - كه روي آن پوشيده بود - قرار داشت.
امام صادق عليه السلام فرمود: داود رقّي، حمران و ابو بصير را بگو كه نزد من آيند.
در همين بين مفضل بن عمر - دربان حضرت - وارد شد و من براي انجام مأموريت بيرون رفتم؛ و پس از ساعتي به همراه آن افراد حضور امام عليه السلام بازگشتم و مردم مرتب به منزل حضرت رفت و آمد مي كردند.
امام صادق عليه السلام جلو آمد و در حضور جمعيت - كه حدود سي نفر بودند - خطاب به داود رقّي كرد و فرمود: پارچه را از روي صورت فرزندم، اسماعيل برطرف نما.
سپس اظهار داشت: اي داود! اسماعيل زنده است، يا مرده؟
داود پاسخ داد: او مرده است.
بعد از آن، افراد يكي پس از ديگري مي آمدند و صورت اسماعيل را مي ديدند و حضرت همان سؤال را از آنان مي پرسيد؛ و آنان مي گفتند: او مرده و از دنيا رفته است.
آن گاه حضرت فرمود: خدايا! تو شاهد بر اقرار اين افراد باش؛ و سپس دستور داد تا جنازه اسماعيل را غسل داده و كفن نمايند.
و چون فارغ شدند، فرمود: اي مفضل! صورتش را باز كن و پس از آن سؤال نمود: آيا او مرده است، يا زنده؟
و مفضل گفت: او مرده است، حضرت اظهار داشت: خداوندا! تو شاهد باش.
و سپس جنازه را جهت دفن حمل كردند؛ و هنگامي كه جنازه را در قبر نهادند، امام عليه السلام جلو آمد و به مفضل فرمود: صورتش را باز كن تا تمام افراد ببينند كه او زنده است، يا مرده؟
و همگي شهادت دادند بر اين كه او مرده است.
آن گاه حضرت همچنين فرمود: خداوندا! تو شاهد بر گفته آن ها باش، اي افراد حاضر! شاهد و گواه باشيد كه به زودي گروهي به وسيله اسماعيل راه باطل را برگزينند و گويند كه او زنده است؛ و امام و پيشوا خواهد بود.
آنان بدين وسيله مي خواهند نور خدا را خاموش كنند و در مقابل خليفه و حجّت خدا يعني؛ فرزندم، موسي كاظم موضع بگيرند، وليكن خداوند متعال نور خويش را به اتمام مي رساند، گر چه مشركان و بدخواهان نخواسته باشند.
و همين كه خاك ها را داخل قبر ريختند، حضرت جلو آمد و اظهار داشت: چه كسي درون اين قبر زير خاك پنهان گشت؟
همگي گفتند: ياابن رسول اللّه! فرزند شما اسماعيل بود، كه پس از غسل و كفن در اين قبر دفن گرديد.
و در پايان مراسم تدفين، براي آخرين بار حضرت فرمود: خدايا! تو شاهد و گواه باش؛ و سپس دست حضرت موسي كاظم عليه السلام را گرفت و اظهار داشت: اين فرزندم خليفه بر حق است، بدانيد كه حق با او و نيز او با حق است؛ و حق از نسل او خواهد بود تا هنگامي كه وارث زمين - يعني ولي عصر، امام زمان (عجّل اللّه تعالي فرجه الشريف)، آشكار گردد. (1).
1) بحارالانوار: ج 48، ص 21، ح 32، غيبة نعماني: ص 179.
در آن زمان كه قدرت مسلمانان رو به فزوني گذاشته بود و اموال و افراد بسياري در اختيار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قرار داشت، هنگامي كه از كنار يك يهودي عبور ميكرد به او سلام ميكرد و احوالش را ميپرسيد. وقتي با خبر شد يكي از آنها مريض شده است، جوياي احوالش شد و به عيادتش رفت و سرانجام آن يهودي با ايمان از دنيا رفت، حال آن كه يهوديان بيشتر از نصارا در مقام انكار رسالت آن حضرت بر ميآمدند.
بايد با اهل باطل مجامله كرد اما اين مجامله براي مؤمنان عواقبي دارد از اين رو است كه امام عليهالسلام ميفرمايد:
«و تحملوا الضيم منهم؛ آزار و اذيت آنان را تحمل كنيد.»
«ضيم» يعني ظلم و اذيت. بنا به فرموده امام عليهالسلام مؤمنان بايد ظلم و اذيت اهل باطل را تحمل نمايند.
انسان گمراه با يك برخورد خوب درست شدني نيست و به قول معروف با يك گل بهار نميشود. بايد بارها و بارها در مقابل گردن كشي و گستاخي كافران نرمش و لطافت به خرج داد، شايد بر اثر اين نرمشها به راه بيايند و دست از عصيان و سركشي بردارند. بين علما معروف است كه ميگويند: «حذف المتعلق يفيد العموم». براي روشن شدن اين اصطلاح از مثالي بهره ميگيريم: خداوند متعال در قرآن كريم ميفرمايد: «ان الله يأمر بالعدل و الاحسان (1)؛ خداوند بندگان خود را به رعايت عدل و احسان امر ميكند.» در اين آيهي شريفه متعلق احسان حذف شده و نوع احساني كه بندگان بايد انجام دهند معلوم نيست. پس در اين صورت، احسان سفارش شده، همه احسانها را در بر ميگيرد. پس اگر متعلق و نوع حكم خواسته شده روشن نباشد، حكم فراگير خواهد بود. در اين فرمايش گهربار امام صادق عليهالسلام نيز متعلق مجامله حذف شده و نشان ميدهد كه همه انواع مجامله مطلوب امام است.
1) نحل، آيهي 90.
و اعلموا ان أحدا من خلق الله لم يصب رضا الله الا بطاعته و طاعة رسوله و طاعة ولاة أمره من آل محمد صلوات الله عليهم، و معصيتهم من معصية الله، و لم ينكر لهم فضلا عظم أو صغر ؛ و بدانيد كه هيچ كس به كسب رضاي خدا نائل نميشود، مگر با فرمانبرداري از خدا و فرمانبرداري از پيامبر او و فرمانبرداري از كارگزاران او كه از خاندان محمد صلوات الله عليهم ميباشند [و بدانيد كه] نافرماني آنها نيز نافرماني خدا است و نبايد هيچ يك از فضايل آنان را - كوچك باشد يا بزرگ - منكر شود.
«أحدا» نكره در سياق نفي، و نشان دهنده عموم است، و از جمله عامهايي است كه تخصيص نشده و استثنا ندارد. معناي اين فقره چنين است: هيچ كس بيپيروي از خدا و رسولش و اولي الامر كه از خاندان اويند نميتواند رضايت خدا را به دست آورد.
اگر اين سه ويژگي (يعني اطاعت از خدا، اطاعت از رسول، و اطاعت از اهلبيت) در كسي جمع شد «اصاب برضا الله» رضايت خدا را جلب كرده و اگر يكي از اين خصوصيات نباشد رضاي حق تعالي نيز حاصل نميشود.
نميتوان قرآن را بدون رسول قبول كرد. هر كسي بخواهد براساس قرآن عمل نمايد، به ناچار بايد رسول را نيز بپذيرد و پذيرفتن رسول و قرآن نيز بدون ايمان به نايبان رسول بيفايده است. البته، كسب رضاي الهي با عفو مقام ربوبي تفاوت دارد. ممكن است خدا هر چند از كسي راضي نباشد او را ببخشايد اما آن كه به دنبال كسب رضاي خدا است، بايد اين سه ويژگي را در خود زنده نمايد.
«من» در اين عبارت نوشته است، به اين معنا كه عبارت «معصيتهم من معصية الله» يعني معصيت رسول و اولياي امر، در واقع از معصيت خدا ناشي ميشود.
گاهي براي انسان گرفتاريهايي بسيار و پيشامدهايي سخت و ناگوار روي ميدهد. آدمي كه ايمانش سست و در نتيجه روحيهاش ضعيف باشد، زود از ميدان در ميرود و بر خلاف رضاي خدا كارهايي ميكند و سخناني ميگويد كه خداوند را به خشم ميآورد، و بدين گونه اجر خود را ضايع مينمايد. امام آدمي كه ايمانش قوي باشد، در برابر ناملايمات سينه سپر ميكند، و بدون آنكه خم به ابرو بياورد، آنها را تحمل ميكند. در نتيجه اجر بسياري كه خداوند براي صابران قرار داده است، خود به دست ميآورد.
ان عظيم الأجر، لمع عظيم البلآء. (1).
همانا پاداش بزرگ، همراه با گرفتاري بزرگ است.
1) اصول كافي. ج 2، ص 252.
اگر آدمي در دنيا حرص نورزد و خود را زياد آلوده و گرفتار نكند و به واسطهي تقوي و پارسايي از اقدام در معاملات و كارهاي غير مشروع خودداري كند، زندگيش ساده، فكرش راحت، آسايشش بيشتر و خدا از او خشنود خواهد بود. در روز قيامت نيز عذابي از ناحيهي تلاشها و كارهاي حرام دامنگير او نخواهد شد.
اما چه كسي اين حسابها را ميكند؟ چه كسي است كه فكر حلال و حرام بكند، خير دنيا و آخرت را در نظر بگيرد، احتياط كار باشد، دست به هر عملي نزند، ولو براي آرامش وجدان خودش شده هر مسؤوليتي را به گردن نگيرد و تن زير بار وزر و وبال ندهد؟ تا آنجا كه ما اطلاع داريم اين نوع اشخاص اندكاند. بكوشيد تا شما نيز از همين اشخاص اندك باشيد!
جعل الخير كله في بيت، و جعل مفتاحه الزهد في الدنيا. (1).
همهي خوبيها، در خانهاي گذارده شده و كليد آن، زهد (پارسايي و اجتناب از حرام و بيميلي به توسعه طلبي) در دنيا قرار داده شده است.
1) اصول كافي. ج 2، ص 128.
تشرف به خانهي خدا موفقيت بزرگي است. كسي كه اين موفقيت نصيبش شد، سعادتي عظيم نصيب او شده است. ولي همان طور كه محصلان هر كدام نمرهي مخصوصي ميگيرند، مراتب حجاج نيز يكسان نيست. هركس وظيفهاش را كاملتر انجام دهد و عمق و واقع اعمال حج را بهتر درك كند، مرتبه و پاداش او زيادتر است. شما بكوشيد تا از راه كسب معرفت، تقوي، اخلاص و خدمت به خلق حجي كاملتر انجام داده باشيد.
الحجاج يصدرون علي ثلاثة اصناف: صنف يعتق من النار، و صنف يخرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امه، و صنف يحفظ في اهله و ماله فذلك ادني ما يرجع به الحاج. (1).
حجاج از مكه كه بر ميگردند سه دستهاند: دستهاي كه از آتش (جهنم) آزاد ميشوند. و دستهاي كه از گناهان بيرون ميآيند، مانند روزي كه از مادر متولد شده اند. و دستهاي كه (تنها پاداش آنان آن است كه) خانواده و مال آنها (از بلا) محفوظ ميماند، (و اصلا آمرزشي براي آنها نيست مانند رياكاران) و اين كمتر پاداشي است كه نصيب حاجي ميشود.
1) وافي. ج 8، ص 40.
خداوند بزرگ با تدبير خاص خويش، آدمي را بيافريد و از انواع قوايي كه مصلحت ميدانست به وي مرحمت فرمود. پايهي موجوديت و قوام انسانيت او را گوهر گرانبهاي «عقل» قرار داد تا در مهالك و پرتگاههاي مادي و معنوي انسان را حفظ كرده، از سقوط او جلوگيري كند. از اين نظر امام هفتم به هشام فرمود: «خداوند براي مردم دو حجت قرار داد: حجت ظاهر و حجت باطن. حجت ظاهر همان پيمبران و ائمه هستند كه براي هدايت مردم فرستاده است و حجت باطن عقل است كه به بشر مرحمت فرموده است.» (1).
دعامة الانسان العقل. (2).
پايهي انسان، خرد است.
در تاريخ آمده است كه هنگامي كه جعفر بن محمد صادق عليهالسلام شروع به تدريس كرد، فلسفه و فيزيك هنوز به زبان عربي ترجمه نشده بود و مترجمين به تازگي دست به ترجمهي آن علوم به زبان عربي زده بودند بدون اين كه بعضي از اصطلاحات فلسفي را بفهمند.
بنابراين، ميتوانيم حدس بزنيم كه امام جعفرصادق عليهالسلام آن علوم غربي را در محضر پدر فراگرفت و خود هم چيزهايي بر آن افزود.
بعد از چند سطر مينويسد شيعيان براي توضيح اين موضوع ميگويند كه علم امام جعفرصادق عليهالسلام لدني بود. آنها چنين ميگويند شعور باطني هر كسي برخلاف شعور ظاهري وي است، شعور باطني گنجينه تمام معلومات بشري و جهاني است و علوم امروزي به نسبت زياد اين نظريه را تأييد ميكند؛ زيرا با گذشت زمان از مطالعات زيستشناسي اين نتيجه به دست ميآيد «هر مجموعه از سلولهاي بدن تمام آنچه را كه براي او دانستني است از آغاز خلقت تا امروز ميداند.»
و نيز در آن كتاب گويد: به عقيدهي شيعيان هنگامي كه شخصي به پيامبري يا امامت منصوب ميشود حجاب و حايلي كه بين شعور ظاهري و شعور باطني او است از بين ميرود. لذا پيغمبر يا امام به دليل برخورداري از شعور باطني، از دانستنيهاي بشري و غيربشري جهاني استفاده ميكنند و نيز بعثت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم را به همين منوال توضيح ميدهند و ميگويند محمد صلي الله عليه و آله و سلم سواد خواندن و نوشتن نداشت. در شب مبعث در غار حرا در جوار مكه جبرئيل بر او نازل شد. گفت: بخوان پيامبر گفت: نميتوانم بخوانم (الي آخر در مقالهي آن كتاب اشاره شده است) بر مبناي اين عقيده شيعيان علوم جعفرصادق عليهالسلام را علم لدني ميدانند يعني علمي كه در گنجينه شعور باطني نهاني او وجود داشته است و اين عقيدهي مذهبي در نظر مسلمين محترم و قابل قبول ميباشد.
وي اضافه ميكند: يك مورخ بيطرف اين عقيده را نميپذيرد؛ زيرا مورخ مدرك تاريخي و مادي را جستجو ميكند تا اين كه بفهمد چگونه مردي چون جعفر ابن محمد عليهالسلام كه تا زمان تدريس از عربستان خارج نشده بود (ولي بعد از نيمهي عمر خود چند بار از عربستان به سفرهاي دور رفت) چگونه فلسفه و فيزيك غربي را تدريس ميكرده است در صورتي كه تا آن تاريخ هيچ يك از مدرسين معروف غرب آن علم را تدريس نكرده بودند. اعتراض نگارنده به نويسنده كتاب نامبرده اين است كه از مورخ بيطرف حمايت كردن ناروا است؛ زيرا مورخ هر كه باشد بالاخره انسان و هر شخص منصفي داراي وجدان است و هر شخصيتي كه اين نيروي باطني را دارا باشد خواه مورخ و يا غيرمورخ نبايد اين قوه و انصاف را زير پا گذاشته و پايمال نمايد و بنا به عقيدهي خود مترجم علم زيستشناسي امروز نيز ثابت ميكند «هر مجموعه از سلولهاي بدن انسان تمام آنچه را كه براي او دانستني است از آغاز خلقت ميداند» با اثبات اين مدرك علمي گفتار مورخ بياثر است.
شركت امام صادق در تجديد بناي مسجد مدينه :
باز در كتاب نامبرده مينويسد: «مسلمين روزي كه شروع به تجديد بناي مسجد مدينه كردند، امام جعفرصادق عليهالسلام پنج يا هشت ساله بود. او به پدر پيشنهاد كرد كه در كارهاي ساختماني اين مسجد شركت كند و گفت ميل دارم كه همانند جدم پيغمبر در كارهاي ساختماني همين مسجد رسيدگي نمايم. حضور جعفرصادق عليهالسلام در كارهاي بنايي بسيار شگفآور بود و به اندازه جثه كوچك و تواناي خود به كارگران در كار بنايي كمك ميكرد.
محضر علمي امام محمدباقر عليهالسلام يك مدرسه عالي بود مورخين متفق القولند كه جعفر بن محمد در ده سالگي در مجلس درس پدر حاضر ميشد و علوم عالي را فراميگرفت.
با مطالعه احوالات مؤسسين و رؤساي مذاهب چهارگانه معلوم ميشود كه اساس و پايه آن مذاهب به دليل قدرت و نفوذ سلاطين عباسي استوار شده بود و اين مذاهب در هيچ زماني از خود حريت رأي نداشته و هميشه خاضع دربار سلاطين بودند و در تحت عنايت خلفا و امراء زمان خود عظمت طبيعي خود را از دست دادند؛ ولي رنگ عظمت سياسي را دريافت كرده بودند.
دين و شريعت اسلام در دوران امويه دستخوش عقايد و افكار متشتت شد و كار احكام و مسائل شرعي به آنجا رسيد كه هر كس به پيروي سقيفه بني ساعده فكري ورائي اظهار كرد و باب اجتهاد بدين معني مسدود گرديد كه از قرآن و سنت پيروي نميشد بلكه با استنباط و آراء خود نظر ميدادند و چون آراء مختلف قابل رعايت نبود كوشيدند و هر دسته به طرفداري مرد شاخصي قيام كردند تا يك پيشواي وجيه الملهاي انتخاب كنند و از او پيروي نمايند.
در اين انقلاب فكري كه از انقلاب سياسي منشعب گرديد اشخاصي در عرصه ظاهر شدند كه برخي به طرفداري امويين و بعضي به حمايت بني عباس كه خواه ناخواه آراء علمي اصطكاك با تمايلات آنها داشت روي كار آمدند و در مكه و مدينه - دمشق - عراق - بصره عقايد مختلفي رخ داد.
1- مؤثرترين مذاهب پس از شهادت سيدالشهداء در خاندان آل محمد تثبيت شد و سيادت علمي به وجود آنها محرز گرديد.
مدينه اولين شهريست كه آل محمد را شناختند و در تطورات حكومت بني اميه حقايق بر آنها روشن گرديد و آنها را مهبط وحي و منزل آيات دانسته و مذهب علمي آنها را مذهب حق تشخيص دادند و از مظلوميت و محروميت آنها از مظالم بني اميه محبوبيتي قوي يافتند و فهميدند در علم و فضل و كمال بر تمام افراد تقدم و تفوق داشتهاند.
2- مدينه چون محل پيدايش سقيفه بود خلفاي اموي و عباسي به آنجا از اين جهت كه اصحاب پيغمبر و خاندان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم در آنجا نشو و نما يافتهاند توجه داشته و ميكوشيدند در درجه اول هر فكري پيدا ميشد تحميل بر مردم مدينه كنند و لذا فقهاي مدينه قابل اعتنا و اهميت بوده واز طرف خلفا مقرري داشتند و جلب توجه آنها ميشد.
در عهد عباسي كه مركز خلافت از دمشق بعراق رفت آنها فقها را زير نظر خود گرفته تا آراء و افكار آنها منطبق با تمايلات آنها بشود و مسير احكام الهي را با سياست خود منطبق نمايند چون اين نظريه با استدلال فقها كه نزد اهل بيت بود مخالفت داشت و علماي واقعي در اطراف اهل بيت پروانهوار به صف ميگشتند - فقهاي درباري عباسي هم بنا به تمايلات خلفا به پيروي روش نامطلوب امويين آراء و افكار و نظريات خود را به وسيله عمال مختلف اظهار و ابراز و تحميل بر جامعه ميكردند.
از آن جمله علماي عراق و فقهاي درباري خلفا براي حل كار خود به قياس متوسل شدند و هر مسئله را قياس به هم ميكردند و اين خلاف شرع و اجتهاد بود كه چون علم آنها عمقي نداشت قياس را وسيله فرار از جهل قرار دادند اما اهل مدينه از اطراف اهل بيت دور نشدند بنابراين فقه اسلام بين اجتهاد و سد باب اجتهاد يعني قياس بين حجاز و عراق اختلاف فاحش داشتند و البته علمائي كه نظريه آنها به سد جهالت برميخورد حس بدبيني حسادت و رذالت و سعايت هم به آن كمك ميكرد و اختلاف شديدي بلكه شقاق و نفاقي بين خلفا و اهل بيت ايجاد ميكردند.
3- اما حديث در عراق كم بود زيرا اصحاب و تابعين بيشتر در حجاز بودند و در عراق به سبب دوري كمتر حديث با منابع موثق نقل ميشد - بغداد و بصره هم كه هنوز ساخته نشده بود و لذا چون حديث كم بود باب راي و قياس را گشودند و حماد از ابراهيم نخعي متوفي 95 ه اخذ حديث ميكرد و ابوحنيفه ايراني متوفي 150 ه از حماد حديث گرفت.
در عراق يك عيب ديگري هم داشت كه اهل حديث اهل راي را متهم ميكردند و با هم خوشبين نبودند و احاديث آنها را به سبب همين راي و قياس مخدوش دانسته رد ميكردند و ميگفتند والدين لا يقاس بالراي و در برخي از اخبار كه در عراق گفتيم خيلي كم بود در خبر واحد كه به هيچ جائي نميرسند اهل راي قياس ميكردند در حالي كه در شريعت مطهره قياس حرام است و هر حكمي موضوعي دارد و به مصلحتي وضع شده و ادله اصولي براي آن است اگر نصي نباشد مورد اعتماد نيست و اين عوامل در عراق كه از مدينه دور بود زحمات فراواني براي اهل فقه ايجاد كردند و آراء مختلفي به وجود آورد اما اهل حديث زير بار قياس نرفتند و در استنباط احكام همان باب اجتهاد را گشودند و در عراق از اصحاب حديث زيد بن علي بن الحسين عليهالسلام شهيد سال 122 و امام جعفر صادق عليهالسلام كه به عراق رفته بود و مالك بن انس متوفي 179 و عامر شعبي متوفي 105 محدث معروف كوفي بود كه اين چند نفر از برازندگان اصحاب حديث عراق در كوفه بوده و بين مالك و محمد بن حسن شيباني درباره حديث و قياس اختلاف نظر شديد رخ داد.
كوفه را چون حديث به صورت پسنديده صادر ميشد دارالضرب ميگفتند و اختلاف آراء كوفه در دنياي اسلام ضرب المثل شد چنانچه عطاء به ابيحنيفه گفت تو از كدام شهري؟ جواب داد از اهل كوفه هستم.
قال انت من اهل القرية الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا تو از اهل آن شهري كه در دين مردم عقايد مختلفي دارند و دسته دسته هر طبقه پيروي از عقيدهاي ميكنند.
كار اختلاف آراء با اين مقدمه به آنجا رسيد كه مالك بن انس پيشواي اهل حديث و سفيان ثوري زعيم و پيشواي اهل راي و ابوحنيفه پيشواي اهل قياس در عراق گرديدند.
پس از آن شافعي از مالك و اصحاب او اخذ حديث كرد و احمد حنبل متوفي 241 از شافعي متوفي 204 گرفت.
و اينها حديث را از اصحاب و تابعين نقل ميكردند و از قياس متنفر بودند.
اما اصحاب الراي ابوحنيفه نعمان بن ثابت و اصحاب او بودند كه محمد بن شيباني ابويوسف قاضي - زفر بن هذيل - حسن بن زياد لؤلؤي - ابومطيع بلخي - بشر و مريس از مشاهير اهل راي در عراق به شمار ميرفتند.
بنابراين مردم عراق از نظر فقهي به دو دسته بزرگ تقسيم شدند.
اول اهل حديث
دوم اهل راي
و اهل مدينه و اهل كوفه هم به مذهب اهل حديث بودند ولي اهل حديثي كه از اهل بيت ميگرفتند - كم كم به جائي كشيد كه در هر شهري يك پيشوائي به وجود ميآمد و او عقيده و افكار خاصي داشت و مردم عامي از او پيروي ميكردند و عواملي براي انتشار اين مذاهب با توسعه و مهاجرت افراد آن شهر بودند و در نتيجه اين افكار و عقايد رخ داد و در عصر امام صادق حكومت داشت.
مالكي - حنفي - شافعي - حنبلي - كه از مذاهب زير تحقق يافت و اين مذاهب تا زمان امام صادق در جريان بود.
مذهب سفيان ثوري متولد 65 متوفي 161 هجري كوفه
مذهب سفيان بن عينيه متوفي 198 هجري كوفه
مذهب حسن بصري متوفي 110 هجري بصره
مذهب اوزاعي متوفي 157 هجري بصره
مذهب محمد بن جرير متولد 224 متوفي 310 هجري بغداد
مذهب ابوسلمان داود ظاهري متولد 202 متوفي 270 هجري در ظاهر كوفه
مذهب عمر بن عبدالعزيز متوفي 101 هجري در شام
مذهب اعمش متوفي 147 هجري در كوفه
مذهب شعبي متوفي 105 هجري
مذهب اسحق متوفي 238 هجري
مذهب الليث متولد 92 هجري 175 هجري به مصر
مذهب ابيثور متوفي 240 هجري
مذهب داود ظاهري متوفي 270 هجري
و به علاوه مذهب عايشه - مذهب ابنعمر - مذهب ابنمسعود - مذهب ابراهيم نخعي و غيره مردم را متشتت و پراكنده و گمراه نمودند. (1).
1) براي اطلاعات بيشتري به كتاب الامام الصادق والمذاهب الاربعه مراجعه شود.
مفضل بن عمر گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چگونه پيامبران ميدانند كه پيامبرند؟
حضرت فرمودند: پرده از برابرشان كنار ميرود. (1).
1) بحارالأنوار ج 2 ص 201 ح 69.
زنديق گفت: آيا پيامبر (و فرستادهي خدا) برتر و افضل است يا فرشتهاي كه به سوي او فرستاده ميشود (و با وحي بر او نازل ميشود)؟
حضرت فرمودند: بلكه مقام پيامبر برتر و بالاتر است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 183.
سماعه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - معني فرمايش خدا: (فاصبر كما صبر أولوا العزم من الرسل) (1)«پس صبر كن آن گونه كه پيامبران «اولوا العزم» صبر كردند»، پرسيدم.
حضرت فرمودند: (پيامبران اولوا العزم عبارتند از): نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد كه صلوات خدا بر آنها و بر همهي انبياء الهي باد.
گفتم: چگونه اولواالعزم شدند؟
حضرت فرمودند: چون نوح با كتاب و شريعتي فرستاده شد و هر پيامبري كه پس از نوح - عليهالسلام - آمد طبق كتاب و شريعت و برنامهي نوح عمل ميكرد، تا اينكه ابراهيم - عليهالسلام - با صحف فرستاده شد و وجوبا كتاب نوح كنار گذاشته شد اما نه از باب كفر به آن كنار گذاشته شد. و هر پيامبري پس از ابراهيم آمد طبق كتاب و شريعت و برنامهي ابراهيم عمل نمود، تا اينكه حضرت موسي با تورات فرستاده شد، و با امر واجب (و مصلحت خاصي) صحف ابراهيم كنار گذاشته شد.
پس هر پيامبري كه پس از موسي آمد طبق تورات و شريعت و برنامهي موسي عمل نمود تا اينكه حضرت مسيح با انجيل فرستاده شد، و با امر واجب (و مصلحت خاصي) شريعت موسي و برنامهي او كنار گذاشته شد.
پس هر پيامبري پس از مسيح آمد طبق شريعت و برنامهي مسيح عمل نمود تا اينكه رسول خدا محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - فرستاده شد و بر قرآن و شريعت و برنامه خود آمد.
بنابراين؛ حلال او حلال است تا روز قيامت، و حرام او حرام است تا روز قيامت، اينها اولواالعزم از پيامبران هستند. (2).
ابو خديجه گويد: در خدمت امام صادق - عليهالسلام - حضور داشتم بشير دهّان از حضرتش سؤال نمود: آيا پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - در حالي كه به طرف راست يا چپ تكيه داده بود غذا ميخورد؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: پيامبر در حالي كه به طرف راست يا چپ تكيه داده بودند غذا نميخوردند، بلكه مانند يك برده مينشستند (و غذا ميخوردند).
پرسيدم: چرا چنين مينشستند؟
حضرت فرمود: به خاطر تواضع در برابر خداي متعال. (1).
1) بحارالأنوار: ج 16 ص 262 ح 53.
محمد بن مسلم گويد: نزد حضرت صادق - عليهالسلام - در مني بودم كه ابوحنيفه در حالي كه بر الاغ خود سوار بود رسيد، و از امام صادق - عليهالسلام - اجازه گرفت، حضرت به او اجازه داد و هنگامي كه نشست به حضرت صادق - عليهالسلام - گفت: ميخواهم براساس قياس با تو بحث كنم.
حضرت صادق - عليهالسلام - به او فرمود: در دين خدا قياس نيست، ولي از تو دربارهي الاغت سؤال ميكنم، چرا چنين است؟
ابوحنيفه گفت: از چه چيزي سؤال ميكني؟
حضرت فرمود: از اين دو نقطهاي سؤال ميكنم كه بين دو دست اوست، آنها چيست؟
ابوحنيفه: آن خلقتي است در چهارپايان مانند دو گوش و بيني است كه در قسمت سر تو است.
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: خداوند دو گوش مرا آفريد تا با آن ببينم، و بيني مرا آفريد تا با آن بوي خوش و بد را استشمام كنم، ولي اين دو چيز را در اين درازگوش براي چه چيزي آفريد؟ چگونه در همه جاي بدن اين حيوان مو روئيد به جز در اين قسمت از بدنش؟
ابوحنيفه گفت: سبحان الله! من دربارهي دين خدا سؤال ميكنم، و تو پرسشهاي بچهگانهاي از من ميكني. سپس ابوحنيفه برخواست و از مجلس خارج شد.
محمد بن مسلم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم از مطلبي سؤال كردي كه دوست دارم آن را بدانم.
حضرت گفت: اي محمد خداي تبارك و تعالي در كتاب شريف خود ميگويد: «ما انسان را در رنج آفريديم» (1)يعني انسان را به طور ايستاده در رحم مادر آفريد به طوري كه رو و دست و پاي او به همان سويي است كه رو و دست و پاي مادر او است و پشت و نشيمن او به همان سويي است كه پشت و نشيمن مادر او است، غذاي او همان است كه مادر او ميآشامد، و نفس ميكشد، درحالي كه ميثاقي كه خدا از او گرفت. پيش روي او است.
پس هرگاه ولادت او نزديك شد فرشتهاي ميآيد كه نام او «زاجر» است و به او نهيب ميزند و او را به طرف پايين سوق ميدهد.
و در اثر آن بچه تغيير وضعيت ميدهد و رو و دست و پاي او به طرف قسمتهاي زيرين مادر قرار ميگيرد، و قسمتهاي عقب او به طرف پيشين مادر خود قرار ميگيرد و به اين وسيله خداوند تولد و زائيده شدن او را بر مادرش آسان قرار دهد. و اين حالتي است كه شامل همه مردم ميگردد مگر اينكه از مخالفين (يا شخص سركش باشد) زيرا در اين صورت هنگامي كه فرشته به او نهيب ميزند او وحشت ميكند و او سر و ته ميشود و از نهيب آن فرشته ميترسد و وحشت زده و گريان بر زمين ميافتد، در حالي كه ميثاق و پيمان خدا را (در عالم ألست) فراموش كرده است.
ولي خداوند تمامي حيوانات را در شكم مادرشان به طور معكوس (با سر پايين و پا به سمت بالا) ميآفريند و پشتهاي آنها را به طرف قسمتهاي جلوي مادر قرار ميدهد به طوري كه قسمتهاي جلوي آنها به طرف قسمت پشت مادر است. به همين صورت و در حالي كه سر خود را بين دو دست و دو پاي خود گرفتهاند در ارحام منتظر لحظه ولادت ميباشند، و از مادر غذا جذب ميكنند و هنگامي كه لحظه ولادت فرا رسيد به سرعت و سهولت از شكم مادرشان بيرون ميافتند و اين دو نقطهاي كه بين دو دست آنها است همگي محل چشمان آنها در شكم مادرشان ميباشد و آنچه در نقطه پاهاي آنها است محل تنفس آنهاست كه روي آنها مو نروئيده است، و اين حالت و وضعيت در همه حيوانات و چهارپايان ميباشد مگر شتر كه سر او - به علت طولاني بودن گردن آنها - از بين دست و پاي آنها در شكم مادر خارج شده و عبور كرده است. (2).
شيخ كليني در كتاب كافي روايت كرده است كه: ابنابيالعوجاء، هشام بن حكم را مورد پرسش قرار داد و گفت: آيا مگر خداوند حكيم نيست؟ هشام گفت: چرا هست او قادرترين فرمانروايان است. ابنابيالعوجاء گفت: پس دربارهي اين آيه كه گفته است: پس آن كس از زنان را به همسري بگيريد كه شما را نيكو و مناسب با عدالت است دو يا سه چهار و اگر بترسيد كه عدالت را رعايت نكنيد يك زن اختيار كنيد. (1)به من بگو كه آيا اين حكم از جانب خدا فرض است؟ هشام گفت: آري. ابنابيالعوجاء پرسيد: پس چگونه است كه در جاي ديگري ميگويد: و شما هرگز نتوانيد ميان زنان به عدالت رفتار كنيد هر چند راغب و حريص بر عدل و درستي باشيد. پس به تمام ميل خود يكي را بهرهمند و آن ديگر را محروم مكنيد تا او معلق و بلاتكليف ماند (2)كدام حكيمي اين گونه متناقض سخن ميگويد؟ هشام جوابي نداشت كه به او بدهد پس به سوي مدينه رهسپار شد و به نزد امام صادق (ع) رفت.
امام (ع) به او گفت: اي هشام در غير موسم حج و عمره بدينجا آمدهاي؟! پاسخ داد: آري. فدايت شوم. براي كار مهمي اينجا آمدهام. ابنابيالعوجاء پرسشي از من كرده است و من هيچ جوابي براي آن نداشتم. امام (ع) پرسيد: مسئله او چه بود؟ هشام سؤال ابنابيالعوجاء را براي امام (ع) بازگو كرد. آنگاه امام صادق (ع) فرمود: منظور خداوند از عدالت در آيهي نخست، رعايت عدالت در پرداخت نفقه آنان و در آيهي دوم منظور عدالت در مهرورزي ميان آنان است. هشام با شنيدن پاسخ امام صادق (ع) به نزد ابنابيالعوجاء آمد و همان جواب را به وي بازگفت. ابنابيالعوجاء با شنيدن اين پاسخ تعجب كرد و گفت: «به خدا سوگند اين پاسخ از خودت نبود».
ابنشهرآشوب در كتاب مناقب مينويسد: عمرو بن عبيد به نزد امام صادق (ع) رفت و اين آيه از قرآن را خواند كه: از كبائري كه از آنها منع شدهايد، اجتناب كنيد (3)سپس گفت: دوست دارم گناهان كبيره را از قرآن بشناسم. امام (ع) قبول كرد و آنها را چنين برشمرد:
شرك به خدا: كه در قرآن آمده است: به راستي خداوند نميآمرزد كه بدو شرك ورزيده شود. (4).
نااميدي از رحمت خدا: كه در اين باره در قرآن فرموده است: و جز گروه كافران از رحمت خدا نوميد نشوند. (5).
عاق والدين: آن كس كه عاق ميشود ستمكاره و تيرهروز است و در اين باره قرآن ميفرمايد: و به مادرم مهرباني كردم و مرا ستمكاره و تيرهبخت قرار نداد. (6).
قتل نفس: كه در آيهاي آمده است: هر كس مؤمني را به عمد بكشد مجازات او جهنم است كه در آن براي هميشه معذب خواهد بود. خدا بر او خشم و لعن كند و برايش عذابي بزرگ فراهم سازد. (7).
تهمت زدن به زنان عفيفه: كه قرآن در اين باره فرمايد: به راستي آنان كه به زنان باايمان عفيفه و بيخبر از كار بد تهمت بستند به يقين در دنيا و آخرت مورد لعن قرار گرفتند و براي ايشان عذابي است بزرگ (8).
خوردن مال يتيم: قرآن در اين باره گويد: همانا كساني كه اموال يتيمان را به ستم ميخورند جز اين نيست كه در دلهايشان آتش ميخورند و به زودي در آتش فروزان خواهند افتاد. (9).
فرار از جنگ: قرآن در اين باره فرمايد: هر كس كه در روز جنگ به آنها پشت كرد و گريخت به طرف غضب و خشم خدا روي آورده و جايگاهش جهنم است و چه بد جايگاهي است. (10).
رباخواري: كه در اين باره فرموده است: كساني كه ربا ميخورند نتوانند بايستند جز مانند آن كه به وسوسه و فريب شيطان ديوانه شده است. (11).
زنا: در اين باره نيز آمده است: به زنا نزديك نشويد كه آن كاري بس زشت و راهي بسيار ناپسند است. (12). و نيز گفته شده است: آنان زنا نميكنند و هر كس چنين كند كيفرش را خواهد يافت. (13).
سوگند دروغ: قرآن در اين باره فرمايد: به راستي آنان كه پيمان و سوگندهاي خود را به بهايي اندك بفروشند هيچ بهرهاي در آخرت براي آنان نيست و خدا با ايشان سخن نگويد و در روز قيامت به آنان ننگرد و پاكشان نسازد و برايشان عذاب دردناكي است. (14).
خيانت: و دربارهي خيانت فرموده است: هر كس خيانت ورزد به كيفر آن خواهد رسيد. (15).
ندادن زكات: در اين باره قرآن گويد: و كساني را كه طلا و نقره ذخيره ميكنند و آن را در راه خدا انفاق نميكنند به عذابي دردناك مژده ده. روزي كه در آتش دوزخ گداخته شوند و پيشاني و پشت و پهلوي آنها را بدان داغ نهند و به آنها بگويند اين است آنچه براي خود ذخيره كرديد پس اكنون بچشيد آنچه را كه جمع ميكرديد. (16).
گواهي دروغ: در اين باره قرآن فرموده است: و كساني كه شهادت دروغ ندهند. (17).
كتمان شهادت: در اين باره فرمايد: هر كس شهادت را كتمان كند قلبش گنهكار است. (18).
شرابنوشي: در اين باره در حديث آمده است: نوشندهي شراب چون پرستندهي بت است.
ترك نماز: پيامبر در اين باره فرمود: هر كس به عمد نماز را ترك كند خدا و رسول او از وي بيزار خواهند بود.
پيمانشكني و قطع رحم: قرآن در اين باره گويد: كساني كه پيمان خدا را پس از بستنش ميشكنند و آنچه را كه خداوند به وصل آن فرمان داده، قطع ميكنند و در زمين فساد به بار ميآورند اينانند زيانكاران. (19).
سخن ناروا: در قرآن آمده است: و از سخن ناروا پرهيز كنيد. (20).
گستاخي در برابر خدا: قرآن گويد: پس آيا از مكر خدا ايمن شدند، پس از مكر خداوند ايمن نشوند مگر گروه زيانكاران. (21).
ناسپاسي نعمت: قرآن در اين باره فرمايد: و اگر كفر ورزيد به راستي كه عذاب من سخت است. (22).
كمفروشي: كه قرآن دربارهي آن گفته است واي بر كمفروشان (23).
لواط: قرآن دربارهي آن فرمايد: كساني كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت دوري ميكنند. (24).
بدعت: كه پيامبر (ص) فرمود: هر كس در چهرهي بدعتگذاري خنديد به تحقيق او را بر تباه كردن دين خود ياري كرده است. (25).
شيخ مفيد در ارشاد مينويسد: اخباري كه در زمينههاي مختلف علم و حكمت و بيان و حجت و زهد و پند و اندرز و شاخههاي گوناگون علمي از آن حضرت نقل شده بسي بيشتر از آن است كه به زبان گفته آيد و يا در كتابي بگنجد. و در آنچه نقل كرديم براي نيل به مقصود، كافي است.
دوم، حلم: حاظ عبدالعزيز بن اخضر جنابذي در كتاب معالم العتره الطاهره مينويسد: در آغاز روزي ميان جعفر بن محمد و عبدالله بن حسن مجادلهاي لفظي صورت گرفت. عبدالله بن حسن در گفتار خود تندي كرد. سپس از يكديگر جدا شده به سوي مسجد رفتند. سپس مجددا يكديگر را بر در مسجد ديدار كردند. پس جعفر بن محمد بن عبدالله بن حسن گفت: چگونهاي اي ابومحمد؟ عبدالله با عصبانيت پاسخ داد: خوبم. امام به او گفت: اي ابومحمد مگر نميداني صله رحم از حساب ميكاهد؟ عبدالله گفت: همواره چيزهايي براي ما ميگويي كه ما آنها را نميشناسيم؟ امام صادق (ع) فرمود: من از قرآن براي تو ميگويم. عبدالله گفت: آيا صله رحم هم از قرآن است؟ امام (ع) فرمود: آري. عبدالله گفت: پس بگو. امام (ع) فرمود: خداوند عزوجل گويد: و كساني كه آنچه را كه خدا امر به پيوند آن كرده اطاعت ميكنند و از خدا ميترسند و از سختي هنگام حساب ميانديشند. (26). عبدالله بن حسن، با شنيدن اين آيه، گفت: از اين پس مرا قاطع رحم نخواهي يافت.
ابنشهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب روضه نقل كرده است: روزي سفيان ثوري به نزد امام صادق (ع) رفت. ديد كه سيماي امام متغير است. علت آن را جويا شد. امام (ع) فرمود: من ممنوع كرده بودم كه كسي بر بام خانه رود. اما مشاهده كردم يكي از كنيزانم كه پرستاري يكي از كودكانم را بر عهده داشت از نردبان بالا ميرفت و كودك نيز همراه او بود. چون كنيز مرا ديد، لرزيد و در پايين آمدن شتاب جست و كودك از دستش افتاد و در دم جان سپرد. اما چهرهي من به خاطر مرگ كودك نيست كه چنين تغير كرده، بلكه به خاطر ترس و لرزي است كه از مشاهدهي من به آن كنيز راه يافته است. امام صادق (ع) پس از اين ماجرا به آن كنيز، دوبار فرمود: تو به خاطر خدا آزادي و در اين ماجرا بيگناهي.
شيخ كليني در كافي به سند خود روايت كرده است: امام صادق (ع) روزي غلام خود را در پي كاري فرستاد. غلام در بازگشت تأخير نمود، پس امام (ع) به دنبال او روان شد و وي را يافت كه خوابيده است. بالاي سر او نشست و او را باد ميزد تا غلام بيدار شد. چون غلام از خواب بيدار شد امام صادق (ع) به او فرمود: اي فلان! به خدا سوگند اين گونه نيست كه شب و روز متعلق به تو باشد و در آن بخوابي بلكه شب از آن توست و روز از آن ما.
سوم، صبر: شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا به سند خود از ابومحمد از پدرانش از موسي بن جعفر (ع) روايت كرده است كه فرمود: به امام صادق (ع) خبر دادند كه اسماعيل، بزرگترين فرزند وي، درگذشته است. امام در آن لحظه خواست غذا بخورد و نديمان وي در اطرافش گرد آمده بودند. پس امام تبسم كرد و خواستار غذا شد و در كنار نديمانش نشست. آن حضرت از ساير روزها بهتر غذا خورد، با نديمانش سخن بسيار گفت. نديمان وي از اينكه هيچ اثري از حزن و اندوه در سيماي امام نميديدند، به شگفت افتادند. چون امام از خوردن فراغ يافت گفتند: اي فرزند رسول خدا چيزي شگفت ديديم، به مصيبت فقدان چنان پسري دچار آمدي اما اين گونهاي كه ما ميبينيم؟! امام فرمود: چرا اين گونه نباشم كه ميبينيد در حالي كه راستگوترين راستگويان مرا خبر داده است كه تو از دنيا ميروي و شما نيز اين دنيا را بدرود خواهيد گفت. به راستي مردمي هستند كه مرگ را شناخته و آن را فراديد خود قرار دادهاند و منكر نشدهاند كه مرگ كسي از آنان را درربوده است و به امر پروردگار عزوجل، تسليم گشتهاند. همچنين كليني به سند خود از علاء بن كامل نقل كرده است كه گفت: نزد امام صادق (ع) نشسته بودم كه ناگاه فريادي از خانه بلند شد. امام با شنيدن فرياد از جا برخاست سپس نشست و استرجاع گفت: «انا الله و انا اليه راجعون» و به گفتار خود بازگشت تا آنكه بحث خود را تمام كرد آنگاه فرمود: ما مايليم كه خود و اولاد و اموال ما در سلامت باشند اما چون قضاي الهي از راه رسد نبايد آنچه را كه خداوند براي ما نپسنديده، دوست بداريم.
در روايت ديگري كه كليني در كافي از قتيبة اعشي نقل كرده، آمده است كه گفت: «خدمت امام صادق (ع) رسيدم تا از فرزند او عيادت كنم. ديدم امام (ع) بر در ايستاده و غمين و اندوهناك است. عرض كردم: فدايت شوم حال كودك چطور است؟ فرمود: ميبيني كه سخت بيمار است. پس ساعتي درنگ كرد سپس به سوي ما بيرون آمد در حالي كه چهرهاش شاد بود و آثار غم و اندوه از آن رفته بود. گمان كردم كه حال كودك بهبود يافته است گفتم: فدايت شوم حال كودك چطور است؟ فرمود: او به راه خدا رفت. گفتم: فدايت شوم هنگامي كه كودك زنده بود شما ناراحت و اندوهگين بوديد اما اكنون كه بمرد حالت شما ديگرگون شد، چرا؟! فرمود: ما اهلبيت پيش از رسيدن مصيبت غمگين و اندهناكيم اما هنگامي كه مصيبت واقع ميشود به قضاي الهي خشنود ميگرديم و تسليم امر خدا مي شويم.
چهارم، عبادت و كثرت ياد خدا. كليني به سند خود در كافي نقل كرده است كه ذكر امام صادق (ع) را در سجده شمردم، پانصد بار تسبيح ميگفت. و نيز به سند خود از ابان بن تغلب نقل كرده است كه گفت: بر امام صادق (ع) وارد شدم و ذكر او را در ركوع و سجود برشمردم شصت بار تسبيح گفت. راوندي در خرائج از منصور صيقل روايت كرد كه وي امام صادق (ع) را در مسجد پيامبر (ص) به حال سجده ديد. منصور گويد: پس نشستم و مدتي به طول انجاميد آنگاه با خود گفتم تا زماني كه امام در سجده است من نيز تسبيح خدا را ميگويم و شروع كردم به گفتن «سبحان ربي و بحمده استغفر ربي و اتوب اليه» يكبار سيصد مرتبه و بار ديگر شصت و اندي اين ذكر را گرفتم كه امام سر از سجده برداشت.
پنجم، مكارم اخلاقي: زمخشري در ربيعالابرار از شقراني مولاي رسول خدا (ص) نقل كرده است كه گفت: در روزگار خلافت منصور، عطاء ميدادند اما من كسي را نداشتم كه مرا به او معرفي كند در اين حال متحير ايستاده بودم كه ناگهان ديدم جعفر بن محمد (ع) ميآيد. خواستهي خود را با او در ميان نهادم امام به درون رفت و پس از مدتي بيرون آمد و ديدم عطاي من در آستين لباس اوست. آن را به من داد و فرمود: كار نيك از هر كسي برازنده است و از تو برازندهتر به خاطر رابطهاي كه با ما داري. و كار زشت از هر كسي كه سر زند زشت است و از تو زشتتر به خاطر رابطهاي كه با ما داري.
سبط بن جوزي گويد: امام (ع) از آن جهت چنين سخني به شقراني گفت زيرا پي برده بود كه او شراب مينوشد و ميخواست وي را به كنايه موعظه كند و اين از اخلاق پيامبران است.
ششم، كرم و بخشندگي: در حلية الاوليا به سند خود از هياج به بسطام نقل شده است كه گفت: جعفر بن محمد (ع) آنقدر طعام ميخورانيد كه ديگر براي خانوادهاش چيزي باقي نميماند. و در مطالب السؤول آمده است: امام صادق (ع) ميفرمود: كار نيك تمام نميشود مگر به سه چيز: شتاب در انجام آن و كوچك شمردن و پنهان كردن آن.
هفتم، كثرت صدقات: كليني در كافي به سند خود از هشام بن سالم نقل كرده است كه گفت: امام صادق (ع) همين كه پاسي از شب گذشت انباني پر از نان و گوشت و پول فراهم ميكرد و آن را به دوش ميگرفت و به سوي نيازمندان مدينه رهسپار ميشد و آن را در ميانشان تقسيم ميكرد. ايشان نيز او را نميشناختند تا هنگامي كه امام صادق (ع) از دنيا رفت و اين امر متوقف گرديد. آن وقت بود كه دانستند آن شخص امام صادق (ع) بوده است».
1) نساء / 3: فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثني و ثلاث و رباع و ان خفتم الا تعدلوا فواحدة....
2) نساء / 129: و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء ولو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه.
3) نساء / 31: ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه.
4) نساء / 48: ان الله لا يغفر ان يشرك به.
5) يوسف / 87: ان لا ييأس من روح الله الا القوم الكافرون.
6) مريم / 32: و برا بوالدتي و لم يجعلني جبارا شقيا.
7) نساء / 93: و من يقتل مؤمنا معتمدا فجزاءه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعد له عذابا عظيما.
8) نور / 23: ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا في الدنيا و الاخرة و لهم عذاب عظيم.
9) نساء / 10: ان الذين ياكلون اموال اليتامي ظلما انما ياكلون في بطونهم نارا و سيصلون سعيرا.
10) انفال / 16: و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فئة فقد باء بغضب من الله و ماواه جهنم و بئس المصير.
11) بقره / 275: الذين ياكلون الربا لا يقومون الا كما يقوم الذي يتخبطه الشيطان من المس.
12) اسراء / 32: و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبيلا.
13) فرقان / 68: و لا يزنون و من يفعل ذلك يلق اثاما.
14) آل عمران / 77: ان الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمنا قليلا اولئك لاخلاق لهم في الاخرة و لا يكلمهم الله و لا ينظر الهيم يوم القيامة و لا يزكيهم و لهم عذاب اليم.
15) آل عمران / 161: و من يفلل يات بما غل يوم القيامه.
16) توبه / 34 - 35: و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم يوم يحمي عليها في نار جهنم فتكوي بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لانفسكم فذوقوا ما كنتم تكنزون.
17) فرقان / 71: و الذين لا يشهدون الزور.
18) بقره / 283: و من يكتمها فانه آثم قلبه.
19) بقره / 27: الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون في الارض اولئك هم الخاسرون.
20) حج / 30: و اجتنبوا قول الزور.
21) اعراف / 99: افامنوا مكر الله فلا يأمن مكر الله الا القوم الخاسرون.
22) ابراهيم / 7: و لئن كفرتم ان عذابي تشديد.
23) مطففين / 1: ويل للمطففين.
24) نجم / 32: الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش.
25) گناهان كبيره، گناهاني است كه در قرآن يا سنت مورد مذمت و يا تهديد قرار گرفته است. از اين رو امام صادق (ع) در بعضي از اقسامي كه برشمرده شد تهديدي از قرآن را ياد كرده و در برخي ديگر نيز به سنت استناد جسته است. زيرا فرقي ميان آن دو نبوده است.
26) رعد / 21: و الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب.
روزي عدهاي به خدمت حضرت صادق عليهالسلام آمدند و گفتند كه جعد بن درهم مقداري آب و خاك را در داخل ظرفي كرده و بعد از مدتي آن آب و خاك به كرمكها و گزندگان تبديل شده است سپس جعد بن درهم ميگويد كه من اينها را خلق كردهام زيرا من مسبب وجود اينها هستم.
حضرت صادق عليهالسلام فرمود: اگر راست ميگويد از وي بپرسيد كه شمارهي اين حيوانات چند تا است و چند عدد نر و چند عدد ماده در ظرف وجود دارد و وزن هر كدام از آنها چقدر است و به او بگوييد اگر درست ميگويد دوباره اينها را به صورت ديگري درآورد.
ابنمجر نوشته است وقتي كه اين بيان حضرت صادق عليهالسلام را به جعد بن درهم رسانيدند جوابي پيدا نكرد و از مرام خود كه مادي مذهب بود برگشت.
حضرت در جواب يكي از زنديقها چنين ميفرمود كه بدان مسلمين در وجود خدا ابدا شك ندارند زيرا كه خورشيد و ماه و ستارگان و روز و شب را كه ميبيني هميشه در گردش و به هم ديگر اصطكاك ندارند و با هم مخلوط نميشوند و براي هر يك از آنها جاي معلوم و مكان معيني وجود دارد. اگر بر فرض آنها غروب كنند و هرگز طلوع نكنند شب و روز حاصل نميشود آن قدرتي كه شمس و قمر را به گردش واداشته قويتر و بزرگتر از شمس و قمر است. پس از سؤال و جوابهاي بسيار مرد به اشتباه خود اقرار كرد.
در همان كتاب نقل شده است كه روزي ابن ابيالعوجا و ابنمقفع كه از رؤساي ماديون بودند در مسجدالحرام عدهاي از مسلمين را ديدند كه مشغول طواف هستند بدون مقدمه ابنمقفع اشاره به مسلمين كرد و به همكيشان خود گفت كه اين همه افرادي كه طواف ميكنند هيچ كدام آنها قابل مقام انسانيت نيستند مگر اين مرد بزرگ (اشاره به حضرت صادق كرد) كه نشسته است اما بقيه آنها همه پشهكورند و چهارپا. در اين هنگام، ابن ابيالعوجا از جاي خود برخاست و به خدمت حضرت آمد و صحبتهايي با حضرت كرد.
حضرت به ابن ابيالعوجا در ضمن صحبت خود فرمود اگر در آخر كار امر طوري باشد كه اين طواف كنندگان عقيده دارند اينان در رستگاري و تو و همكيشانت در گمراهي گرفتاريد اما اگر امر به صورتي باشد كه شما ميپنداريد اين طواف كننده تو و همكيشان همه با هم برابريد و اينان
ضرري نكردهاند.
ابن ابيالعوجا به حضرت گفت ما چه ميگوييم و اينان چه ميگويند؟
حضرت فرمود اينان عقيده دارند به معاد كه روز كيفر و پاداش كردار است و ميگويند آسمان و زمين را آفريدگاري هست و در آسمانها مخلوقاتي وجود دارند. ولي شما پنداشتهايد كه آسمانها خراب و جهان را آفريدگاري نيست.
ابن ابيالعوجا گفت اگر حقيقت آن چنان است كه شما ميگوييد پس چرا انسانها خدا را نميبينند؟ چرا خدا خودش را به بندگان نشان نميدهد و به پرستش خودش دعوت نميكند كه مردم با هم اختلاف نداشته باشند. چرا اصلا خدا ناپيدا است و چرا پيمبران را فرستاده است. اگر خدا خودش ظاهر ميشد بندگانش او را بهتر شناخته و بهتر عبادت ميكردند.
حضرت فرمودند خدا چطور ناپيدا است خدايي كه تمام قدرت خود را در ذات تو آشكار كرده است. ابن ابيالعوجا در جواب عاجز ماند و برگشت و به همكيشان خود گفت حضرت صادق عليهالسلام قدرتهاي خدا را بر من شمرد به طوري دليل آورد كه مرا ناتوان كرد و بر من ثابت كرد به حدي كه گويا خدا را ميبينم و به همكيشان خود گفت اگر فرض شود در دنيا روحانيتي مجسم شده و با چشم ديده شود صاحب اين مقام اين بزرگوار (حضرت صادق) است.
عبادت و اطاعت خدا از معرفت برميخيزد و معرفت هر كه بيشتر باشد، عبادت و پرهيزش نيز بيشتر از ديگران است. آن حضرت كه در علم و معرفت سرآمد همگان بود، در عبادت و اخلاص مانند نياكان پاكش در اوج قله كمال بود.
مالك بن انس، فقيه و امام بزرگ اهل سنت در توصيف حضرت صادق عليهالسلام مينويسد:
من پيوسته به حضور حضرت صادق عليهالسلام مشرف ميشدم. بيشتر اوقات حضرت تبسم بر لب داشت، ولي چون نامي از رسول خدا صلي الله عليه و آله برده ميشد، رنگش متغير و كبود و گاهي زرد ميشد. مدت زمان زيادي نزد او ميرفتم و او را در يكي از سه حال ميديدم: يا در حال نماز بود يا روزه داشت و يا مشغول قرائت قرآن بود. هرگاه از رسول خدا صلي الله عليه و آله حديث نقل ميكرد، با طهارت بود. از زاهدان و عابداني بود كه خشيت از خدا وجودشان را فراگرفته بود.... (1).
عبدالحليم جندي از عالمان معاصر اهل سنت از مالك بن انس روايت ميكند:
يك سال با او حج به جا آوردم. وقتي سوار بر مركب، براي احرام مهيا شد، هر چند خواست لبيك بگويد، صدا در گلويش قطع شد و نزديك بود از مركب به زير افتد. عرض كردم: اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله (در احرام) ناگزير نخست بايد لبيك بگويي. فرمود: چگونه لبيك بگويم، ميترسم خداي عزوجل بفرمايد: «لا لبيك و لا سعديك...». (2).
پيوسته در طاعت خدا بود و عزت را در عبادت و طاعت خداي ميجست. همواره اين دعا را بر لب داشت كه: «اللهم اعزني بطاعتك؛ خدايا! مرا به طاعت خود عزيز گردان.» (3)همچنين به ديگران ميفرمود: «هيچ زاد و توشهاي برتر از تقوا نيست و چيزي نيكوكارتر از سكوت و كم حرفي نيست». (4).
زيد شحام چنين نقل ميكند كه: امام صادق عليهالسلام به من فرمود: سلام مرا به كساني كه ميداني سخن مرا ميپذيرند و از من پيروي ميكنند، برسان و بگو من شما را به تقواي خدا و ورع در دين و كوشش در راه خدا و راستگويي و اداي امانت و طولاني كردن سجده و احسان به همسايه وصيت مينمايم. زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله براي اجراي چنين اموري به پيامبري مبعوث گرديد. سپس فرمود:
امانتها را به صاحبان آنها بازگردانيد خواه نيكوكار باشند و خواه تبهكار و فاسق همانا رسول خدا صلي الله عليه و آله همواره سفارش به پرداخت آنها مينمود، حتي مثل خيط و مخيط [مساوي نخ و سوزن] را. و با عشيره و فاميل و اهل قبيلهي خود رفت و آمد و احسان داشته باشيد و جنازههاي آنان را تشييع كنيد و از بيمارانشان عيادت كنيد و حقوقشان را ادا نماييد؛ زيرا اگر يكي از شما شيعيان اهل تقوا و صدق حديث و راستگويي و اداي امانت و داراي اخلاق نيك باشد، مردم [اهل سنت] ميگويند: اين تربيت و ادب جعفري است و اگر غير از اين باشد ميگويند: اين ادب جعفري است و آن براي من زشت و ناگوار خواهد بود. سپس فرمود: به خدا سوگند! پدرم امام باقر عليهالسلام ميفرمود: در گذشته اگر يكي از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام در بين قبيله اي زندگي ميكرد، زينت آن قبله بود و در امانت داري و اداي حقوق و اموال مردم و راستگويي از همهي آنها بهتر بود و مردم وصيتها و امانتهاي خود را به او ميسپردند و هنگامي كه از احوال او سؤال ميشد، اهل آن قبيله ميگفتند: چه كسي ميتواند مانند او باشد، او امانتدار و راستگوتر از همهي ماست. (1).
1) كافي ج 2 / 636.
پذيرفتن نصيحت و پيروي از نصحيت كننده، نشانهي عقل سليم است؛ اما افراد جاهل به علت تعصب و گرايشهاي جاهلي و به گمان اين كه سخنان نصيحت كننده عيوب آنان را آشكار ميسازد، از پذيرفتن نصيحت ديگران دوري ميكنند. غافل از اين كه اگر آنان به عيوب خود آگاه شوند، در جهت اصلاح خود تلاش ميكنند و عيوب خود را برطرف ميسازند. از اين رو امام صادق عليهالسلام براي تعليم و تربيت ما ميفرمايد: «أحب اخواني الي من أهدي الي عيوبي» (1)يعني: محبوب ترين برادران من كساني هستند كه عيوب مرا به من هديه ميكنند. البته معصوم عليهالسلام، از هرگونه نقص و عيبي مبراست و تنها براي تربيت شيعيان خود چنين توصيه اي نموده است.
آري، بهترين هديهي مؤمن به برادر ديني خود، بيان عيوب و كمك به اصلاح اوست. بنابراين چنين سخني از امام صادق عليهالسلام بعيد نيست، زيرا آن حضرت همواره تلاش ميكرده كه مؤمنين از هرگونه زشتي و رذيلت اخلاقي پاك شوند و به همهي خصلتهاي خوب و پسنديده آراسته گردند و اين عمل بزرگ ترين احسان به برادر مسلمان است. امام عليهالسلام با اين تعبير، نهايت ترغيب را نسبت به اصلاح عيوب ديگران و پذيرش نصيحت خيرخواهان بيان نموده، چنان كه در سخن ديگري ميفرمايد: «مؤمن براي نجات و رسيدن به سعادت چاره اي جز پذيرفتن نصيحت ندارد.» (2)اساسا مؤمن جز با توفيق خدا و خودنگري و پذيرفتن نصيحت ديگران، به مدارج ايمان [و كمال] نميرسد.
1- «ان المسلم اذا جاء اخوه المسلم فقام معه في حاجته كان كالمجاهد في سبيل الله عزوجل؛ (1)هر مسلماني كه به هنگام مراجعهي برادر مسلمانش، در انجام خواستهي او بكوشد چون كسي است كه در راه خدا جهاد نمايد».
2- «قال الله عزوجل: الخلق عيالي فاحبهم الي الطفهم بهم و اسعيهم في حوائجهم؛ (2)خدا فرموده است: مردم مانند عائلهي منند، كسي نزد من محبوبتر است كه به مردم بيشتر لطف دارد و در رفع نيازمنديهايشان كوشاتر است».
3- «وجدت علم الناس كلها في اربع: اولها ان تعرف ربك، و الثاني ان تعرف ما صنع بك، و الثالث ان تعرف ما اراد منك، و الرابع أن تعرف ما يخرجك من دينك؛ (3)تمام دانشها و آگاهيهاي - [سودمند] - مردم را در چهار چيز يافتم: اول: آنكه پروردگارت را بشناسي، دوم: بداني خدا با تو چه كرده و چه نعمتهايي به تو داده است، سوم: بداني كه خداي تو چه ميخواهد و وظيفهي تو چيست، چهارم: بداني كه چه چيزي تو را از دينت بيرون ميبرد».
4- «اربعة من اخلاق الانبياء: البر و السخاء و الصبر علي النائبة و القيام بحق المؤمن؛ (4)چهار خصلت از اخلاق پيامبران است: نيكي كردن، سخاوت، صبر و مقاومت در برابر گرفتاريها، رعايت حقوق مؤمنان».
5- «المؤمن بين مخافتين: ذنب قد مضي لا يدري ما يصنع الله فيه، و عمر قد بقي لا يدري ما يكتسب فيه من المهالك؛ فهو لا يصبح الا خائفا و لا يمسي الا خائفا و لا يصلحه الا الخوف؛ (5)مؤمن ميان دو ترس قرار دارد: گناه گذشته كه نميداند خدا دربارهي آن با او چه ميكند، و عمر باقيمانده كه نميداند چه گناهاني از او سر خواهد زد و در چه مهلكههايي خواهد افتاد؛ به همين جهت شب را به روز نميآورد مگر با ترس و روز را به شب نميرساند مگر با ترس، و چيزي جز همين خوف [از خدا] او را اصلاح نميكند».
6- «لا يستكمل عبد حقيقة الايمان حتي تكون فيه خصال ثلاث: الفقه في الدين و حسن التقدير في المعيشة و الصبر علي الرزايا؛ (6)هيچ بندهاي به كمال حقيقت ايمان نميرسد مگر آنكه اين سه خصلت در او باشد: فهم و بصيرت در دين، اندازه گيري درست در معيشت، شكيبائي در گرفتاريها و مصيبتها».
7- «ثلاثة لا تعرف الا في ثلاث مواطن: لا يعرف الحليم الا عند الغضب و لا الشجاع الا عند الحرب و لا اخ الا عند الحاجة؛ (7)سه نفر در سه جا شناخته ميشود: بردبار به هنگام خشم، دلير به هنگام جنگ، برادر به هنگام نياز».
8- «لا يستغني اهل كل بلد عن ثلاثة يفزع اليه في امر دنياهم و آخرتهم، فان عدموا ذلك كانوا همجا: فقيه عالم ورع، و امير خير مطاع، و طبيب ثقة؛ (8)اهل هر شهر از سه نفر كه در كار دنيا و آخرتشان به آنان پناه برند، بي نياز نيستند: فقيه دانشمند پارسا، زمامدار خيرخواه كه مردم مطيع او باشند، پزشك حاذق و مورد اطمينان».
9- «ريشهي هر خوبي و نيكي مائيم، و تمام نيكيها از شاخ و برگ ما است؛ توحيد، روزه، فرو خوردن خشم، گذشت از كسي كه به انسان بدي كرده است، ترحم به مستمند، رسيدگي به همسايه و اعتراف به فضيلت صاحبان فضيلت، همه از نيكيها به شمار ميرود.
و دشمنان ما ريشهي هر شر و بدي هستند، و همهي زشتيها شاخ و برگ آنهاست، از آن جمله: دروغ، بخل، سخنچيني، قطع رحم، ربا خواري، خوردن مال يتيم، تجاوز از حدودي كه خدا تعيين فرموده است، ارتكاب جنايات پنهان و آشكار، زنا، دزدي و مانند اينها.
دروغ ميگويد كسي كه خود را با ما و از شيعيان ما ميداند، در حاليكه به شاخ و برگ دشمنان ما چنگ زده و آويزان است». (9).
از حضرت امام صادق عليهالسلام روايت گرديده است، كه رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم فرمود: «هر كه به خدا و روز جزا ايمان داشته باشد، به وعدهاش وفا ميكند. (1).
1) همان، باب خلف وعده.
لا تذهبن بكم المذاهب فو الله لا تنال ولايتنا الا بالورع و الاجتهاد في الدنيا و مواساة الاخوان في الله، و ليس من شيعتنا من يظلم الناس. (1).
مسلكها و مذهبها شما را نبرند، به خدا سوگند به ولايت ما نتوان دست يافت جز با پارسايي و كوشش در دنيا، و ياري دادن برادران براي خدا، و كسي كه به مردم ستم كند، شيعهي ما نيست.
1) تحف العقول ، ص 303.
لا يبقي أحد ممن أعان مؤمنا من أوليائنا بكلمة الا أدخله الله الجنة بغير حساب. (1).
در روز قيامت كسي نماند كه به مؤمني از دوستان ما [هر چند] با گفتن كلمهاي كمك كرده باشد، مگر اين كه خداوند او را بيحساب به بهشت داخل گرداند.
1) تحف العقول ، ص 307.
اياك و المراء فانه يحبط عملك، و اياك و الجدال فانه يوبقك، و اياك و كثرة الخصومات فانها تبعدك من الله. (1).
از رياكاري بپرهيز كه عملت را از بين برد، و از جدال بپرهيز كه هلاكت گرداند، و از خصومتها و دشمنيها بپرهيز كه تو را از خدا دور كند.
1) تحف العقول ، ص 309.
ان الله جل و عز اذا أراد بعبد خيرا طيب روحه فلا يسمع معروفا الا عرفه و لا منكرا الا أنكره، ثم قذف الله في قلبه كلمة يجمع بها أمره. (1)
بيگمان، خداوند عزوجل چون خير بندهاي را خواهد روحش را پاك گرداند به طوري كه هيچ معروفي به گوشش نرسد مگر آنكه آن را بشناسد و هيچ منكري را نشنود جز آنكه زشتش داند، سپس كلمهاي به دلش الهام كند كه كارش را بدان فراهم آرد.
1) تحف العقول ، ص 312.
ان يسلم الناس من ثلاثة أشياء كانت سلامة شاملة: لسان السوء و يد السوء و فعل السوء. (1).
اگر مردم از سه چيز در سلامت باشند، سلامت كامل خواهند داشت: زبان بد، دست بد، و كار بد.
1) تحف العقول، ص 321.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام دربارهي آيه (در كنار تو، به سالمندي رسيدند.)، (اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف...) (اسراء / 23)
فرمودند: اگر تو را دلتنگ و آزرده ساختند، به آنان اف مگو و اگر تو را زدند با آنها پرخاش مكن. (1).
1) كافي، 2 / 348 / 1. 22701.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
كسي كه به نيكي راغب نباشد به پشيماني گرفتار آيد. (1).
1) تحف العقول: 319 ميزان الحكمه: ج 13، ح 20107.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
[در هر شب جمعه دو فرشته ندا ميدهند]: بار خدايا، به هر انفاقگري عوض ده و هر ممسكي را بيچيز گردان. (1).
1) بحار: 96 / 117 / 10، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20693.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام دربارهي آيه (انفقوا من طيبات ما كسبتم) فرمودند:
مردم در زمان جاهليت درآمدهاي ناروا به دست آورده بودند و بعد از آن كه اسلام آوردند تصميم گرفتند آنها را از اموال خود خارج كنند و صدقه بدهند، اما خداوند تبارك و تعالي قبول نكرد مگر اين كه (صدقه را) از پاكترين درآمدهايشان بپردازند. (1).
1) كافي: 4 / 48 / 10، همان، همان، 20669.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
خداوند عزوجل، از پرخوابي و بيكاري زياد نفرت دارد. (1).
1) كافي: 5 / 84 / 1، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20921.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
هر گاه به بسترت رفتي بينديش كه در آن روز چه غذايي روانه شكم خود كردهاي و چه به دست آوردهاي و به ياد آور كه خواهي مرد و معادي در پيش داري. (1).
1) بحار: 76 / 190 / 21، همان، همان، 20937.
هشام بن الحكم گويد: از جمله سؤالاتي كه زنديق از امام صادق - عليهالسلام - نمود اين بود كه گفت: پيشگوئي (كاهنان) از چه چيزي سرچشمه ميگيرد؟ و آنها اين خبرها را از كجا ميآورند و به مردم ميگويند؟
حضرت فرمود: پيشگوئي و كهانت در زمان جاهليت هميشه در دورانهائي بود كه ميان پيامبران فاصله ميافتاد (و مردم از وجود پيامبران محروم بودند) در اين دورانها كاهن براي مردم به منزلهي حاكم و قاضي كه مردم مشكلاتشان را بر او عرضه ميكردند و از او خبر ميگرفتند، و او به آنها خبرهائي ميداد.
و اين مطلب ناشي بود يا از فراست و ذكاوت و تيزبيني بي حد آنها، و يا وسوسه نفس، و فطنت روح به اضافهي مطالبي كه به قلب و دل او ميافتاد، زيرا مطالبي كه از آن خبر ميداد مربوط به حوادث آشكار زميني، پس شيطان آن را ميدانست و آن را به كاهن القا مينمود، و او را خبر ميداد به آنچه در اطراف و اكناف زمين واقع ميشد (يا ميشود).
و اما اخبار آسمان پس مسأله چنين بود كه شياطين به نقاطي از آسمان صعود ميكردند، و استراق سمع ميكردند، و چنين نبود كه آنها از آنجا طرد شوند يا با ستارهگان زده و رانده شوند.
و هنگامي كه آنها بعدا از استراق سمع منع شدند تا مطلبي كه مشابه وحي آسماني باشد به زمين نرسد و امر بر مردم مشتبه نگردد، و ندانند آنچه كه از ناحيهي خدا از باب حجت آمده است كدام است.
و شياطين اخباري كه خداوند دربارهي بندگانش بود، به صورت جسته و گريخته از آسمان ميشنيدند و ميگرفتند و به دل كاهنان و پيشگويان ميانداختند، و هرگاه كلماتي از خود با آن مخلوط ميساختند حق و باطل به هم مخلوط ميشد.
پس هر خبري كه كاهن ميدهد مطابق با واقع است همان خبري است كه شيطان شنيده و به او خبر داده است. و هر چيزي كه در آن خطا باشد اين همان اضافههائي است كه شيطان از خود زياد كرده است.
و از زماني كه شياطين از استراق سمع منع شدند، كهانت و پيشگوئي قطع شد و پايان يافت.
و اما امروز شياطين تنها اخباري را به كاهنان خود القاء ميكنند كه مربوط ميشود به گفتگوهاي مردم (آنچه ميگويند و آنچه دربارهي آن صحبت ميكنند) و شياطين چيزهائي را به كاهنان منتقل ميكنند كه مربوط ميشود به وقائعي كه در مناطق دور واقع ميشود مثل دزدي كه دستبرد ميزند. و كسي كه شخصي را ميكشد، و غائبي كه مخفي ميشود، و آنها در اين زمينه مانند مردم هستند كه در اخبار خود يا دروغگو يا راستگو هستند.
گفتم: چگونه شياطين به آسمان صعود نمودند در حالي كه آنها از نظر خلقت و غلظت، مانند مردم بودند به طوري كه براي حضرت سليمان - عليهالسلام - ساختماني ميساختند كه مردم از بناء آن عاجز بودند.
حضرت فرمود: آنها براي سليمان داراي جسم غليظ شدند همان طوري كه براي او تسخير شدند و تحت امر او قرار داده شدند در حالي كه آنها مخلوقي رقيق و غذايشان نسيم بود، و دليل بر اين حقيقت صعود آنها به آسمان براي استراق سمع است و معلوم است كه جسم غليظ نميتواند بالا برود مگر به وسيلهي نردبان يا ابزاري ديگر. (1).
1) الاحتجاج: 185، بحارالأنوار: ج 60 ص 77 ح 30.
1- ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا پياده به حج رفتن بهتر است يا سواره؟
حضرت فرمود: اگر انسان ثروتمند باشد، و با اين حال پياده به حج برود تا خرجش كمتر بشود سواره به حج رفتن بهتر است. (1).
2- ابن بكير گويد: به امام - عليهالسلام - عرض كردم: ما ميخواهيم پياده به حج برويم (نظر شما چيست)؟
حضرت فرمود: سواره برويد پياده نرويد.
راوي گويد: گفتم: خداوند امر شما را اصلاح و آباد كند؛ به ما رسيده است كه امام حسن بن علي - عليهماالسلام - بيست مرتبه پياده به حج رفت.
حضرت فرمود: حسن بن علي - عليهماالسلام - حج رفت در حالي كه محملها و مركبها در كنارش در حركت بودند. (2).
علي بن ابوحمزه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تفسير و معني فرمايش خدا: (و لا تؤتوا السفهاء أموالكم) (1)«و اموال خود را به دست سفيهان نسپاريد» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: آنان ايتام ميباشند (كه نميدانند چگونه ثروت و پول خود را مصرف كنند) پس اموالشان را به آنان ندهيد، تا وقتي كه به رشد (عقلي و فكري) برسند.
عرض كردم: چگونه اموال آنان اموال ما ميشود؟
حضرت فرمود: اين در صورتي است كه شما وارث آنان باشيد.
و در روايت عبدالله بن سنان آمده است كه حضرت فرمود: اموال را به شرابخواران و زنان ندهيد.
توضيح: شايد مراد از زنان در روايت عبدالله بن سنان - در صورت صحت آن به قرينه شارب الخمر و به دليل اينكه چنين حكمي مفتي به نيست - زناني است كه نميدانند چگونه اين اموال را به مصرف صحيح برسانند. (2).
زنديق به امام صادق - عليهالسلام - گفت: ماهي مردار است. [پس چگونه با صرف مردن خوردنش حلال است].
حضرت فرمود: تزكيهي ماهي به وسيله خارج كردن آن به صورت زنده از آب، و مردنش در خارج آب است، براي اين كه ماهي خون ندارد. و همچنين است ملخ. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 181.
1- عبدالاعلي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تفسير فرمايش خدا: (فاجتنبوا الرجس من الأوثان و اجتنبوا قول الزور) (1)«از پليديهاي بتها اجتناب كنيد، و از سخن باطل بپرهيزيد» سؤال كردم كه رجس چيست؟
حضرت فرمود: رجس از اوثان: شطرنج، و گفتهي باطل: آواز است.
عرض كردم: فرمايش خداي متعال: (و من الناس من يشتري لهو الحديث) (2)«و بعضي از مردم سخنان بيهوده را ميخرند» چه معني دارد؟
حضرت فرمود: از مصاديق آن آواز (غناء) است. (3).
2- حماد بن عثمان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: قول «زور» چيست؟
حضرت فرمود: از مصاديق آن اين است كه شخص به كسي كه آواز ميخواند بگويد آفرين بر تو. (4).
محمد حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير فرمايش خدا: (و ان تخالطوهم فاخوانكم والله يعلم المفسد من المصلح) (1)«و اگر زندگي خود را با زندگي آنان بياميزيد، (مانعي ندارد؛) آنها برادر (ديني) شما هستند. (و همچون يك برادر با آنها رفتار كنيد!) خداوند، مفسدان را از مصلحان، بازميشناسد» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: از اموالشان به اندازهي كفايتشان جدا ميكني، و از اموال خودت به اندازهي كفايتت جدا ميكني سپس مصرف ميكني. (يعني در صورتي كه با هم شريك هستيد). (2).
علي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خدا كه: (و ان تخالطوهم فاخوانكم) «و اگر زندگي خود را با زندگي آنان بياميزيد، (مانعي ندارد؛) آنها برادر (ديني) شما هستند. (و همچون يك برادر با آنها رفتار كنيد)» كه دربارهي ايتام نازل شده است، سؤال نمودم.
حضرت فرمود: مثلا يتيم از خرما و دوغ به اندازهي نيازش و شما هم از آن اشياء به اندازهي نياز خود مصرف كنيد. و خداوند ميداند چه كسي درست عمل ميكند و چه كسي فساد ميكند. (3).
ميگويند: منصور دوانقي چند نفر فرستاد و هفتاد مرد از ساحران بابل را خواست. چون حاضر شدند به آنها گفت: «شما سحر را از عهد موسي عليهالسلام از پدران خود به ميراث يافتهايد.
ابوعبدالله جعفر بن محمد نيز مثل شما ساحر و كاهن ميباشد، حال شما بر عليه او سحري بكنيد كه اگر موفق شويد، جايزههاي بزرگي را به شما اعطاء مينمايم. پس ايشان برخاستند و در مجلس منصور هفتاد صورت از صورتهاي شير را ساختند و هر يكي از آنها بر ساختهي خود نشست تا با ورود امام صادق عليهالسلام سحر خود را آغاز كنند. منصور نيز در تخت خود نشسته و تاج بر سر نهاده بود. سپس به حاجب خود گفت: «كسي را نزد ابيعبدالله بفرست و او را در اين ساعت حاضر كن.
چون امام صادق عليهالسلام آمد به آن صاحبان سر نگاه كرد و از آنچه كه آنها ساخته بودند ناراحت و خشمگين گرديد. پس فرمود: «واي بر شما! مرا ميشناسيد؟ من آن حجت خدا هستم كه سحر پدران شما را در عهد موسي بن عمران باطل گرداند.»
سپس با صداي بلند، گفت: «اي صورتهاي شير! به فرمان خدا هر يك از شما، صاحبان خود را بگيريد.»
پس ناگهان آن صورتهاي شير، به شيري واقعي تبديل شده و هر كدامشان صاحب خود را گرفت و خورد.
منصور از ديدن اين صحنه بيهوش شد از تخت افتاد. چون به هوش آمد گفت: «اي اباعبدالله! ترا به خدا قسم ميدهم كه بر من رحم كني و مرا مورد عفو خويش قرار بدهي، من توبه ميكنم كه ديگر هرگز اين چنين كاري را نكنم.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «عفو كردم.»
منصور گفت: «اي سيد و مولاي من! به صورتها بگو تا آن مردها را باز گردانند.»
حضرت فرمود: «هرگز، اگر عصاي موسي، سحرهي فرعون را بازگرداند صورتها نيز اين ساحران را باز ميگردانند.» (1).
1) خلاصة الأخبار.
ابو صامت حلاوني ميگويد: به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: «چيزي به من عطا كن كه شك را از قلبم بزدايد.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «كليد را از جيبت بيرون بياور و به من بده.»
من كليد را بيرون آوردم و به آن حضرت دادم.
ناگهان ديدم آن كليد به صورت شيري در آمد و من ترسيدم.
حضرت فرمود: «نترس و آن را بگير.»
وقتي آن را گرفتم، به حال اولش بازگشت.» (1).
1) بحارالانوار ج 47.
سيد بن طاووس از ربيع، دربان منصور روايت كرده است كه وي گفت: وقتي منصور به عزم حج حركت كرد و به مدينه رسيد، شب را تا صبح نخوابيد، پس مرا فراخواند و گفت: هم اكنون بدون كوچكترين معطلي و با سرعت هر چه بيشتر و حتي اگر بتواني تنها، برو و ابوعبدالله جعفر بن محمد عليهالسلام را پيش من بياور! به او بگو پسر عمويت به تو سلام ميرساند و ميگويد، اگر چه خانهها از يكديگر دور و احوال دگرگون گشته است، ولي بالاخره ما با هم خويشاونديم و از بند دو انگشت به هم نزديكتر و از راست به چپ مماستر. بگو پسر عمويت ميگويد همين الآن نزد ما بيا! پس اگر اجابت كرد، با نهايت تواضع و احترام او را همراهي كن و اگر عذر و يا بهانه آورد، تأكيد بيشتري كن و امر را به او واگذار نما و هرگاه خواست كه با آرامي و ملايمت حركت كند، تو برايش آسان بگير و سخت نگير و عذر او را بپذير و هرگز تندخويي نكن و سخن درشت و بيحساب نگو. ربيع ميگويد: به سوي در خانهي امام به راه افتادم. او را در اندروني خانهي خويش ديدم و بدون اين كه اجازه بگيرم داخل خانه شدم. حضرت مشغول نماز بود. صورتش را بر خاك نهاده و دست به دعا داشت و آثار خاك بر صورت و گونههايش مشهود بود. نتوانستم در آن حال مزاحم امام شوم و منتظر ايستادم تا امام از نماز و نيايش فارغ گشت و رو به من نمود. من سلام كردم؛ امام فرمود: عليك السلام اي برادر من! چه كاري داشتي؟ من سلام و پيام منصور را به امام ابلاغ كردم. امام فرمود: واي بر تو اي ربيع! «آيا وقت آن نشده است كه دلهاي مؤمنان به ياد خدا به خشيت افتد و به فكر حقيقت باشند؟ و از آنها نباشند كه جلوتر، از سوي خدا به ايشان كتاب آمد و زماني طولاني برايشان بگذشت؛ پس دلهايشان سخت و تيره گشت. (سوره الحديد، آيه 15) «واي بر تو اي ربيع! «آيا مردم شهرها و آباديها خاطر جمع هستند از اين كه عذاب ما شبانگاهان به آنان فرارسد، در حالي كه آنان در خوابند؟ يا مطمئن هستند كه عذاب ما ظهرگاهان در حالي كه آنان مشغول بازيند، به ايشان نرسد؟ به هر حال آيا آنان از نقشهي الهي خاطري آسوده دارند؟ و چه كسي جز مردمان زيانكار از عذاب خداوندي ميتواند خاطر جمع باشد؟ (سوره الاعراف، آيات 95 -97) «اي ربيع! سلام، رحمت و بركات خدا را به امير برسان. آن گاه امام رو به قبله كرد و به نيايش با خدا پرداخت. من پرسيدم: آيا جز سلام فرمايش ديگري داريد و يا اجابت فرموده با من ميآئيد؟ امام فرمود: آري به او بگو: «آيا ديدي آن كس را كه روي بگردانيد و اندكي داد و بخل ورزيد؟ آيا او علم غيب ميداند؟ پس بدان وسيله ميبينيد. آيا او از صحيفههاي موسي و اخبار آن اطلاع ندارد؟ و ابراهيم كه مسئوليت را به تمامي انجام داد. كه هيچ كس وبال گناه ديگري را به دوش نميگيرد. و براي انسان جز نتيجهي سعي و كوشش او نيست و البته نتيجهي سعي و كوشش او ارزيابي خواهد شد. (سوره النجم، آيات 33 -40) «
به او بگو: اي امير! به خدا سوگند آن چنان ما را دچار ترس و وحشت كردهايد كه زنان و خانوادهي ما نيز در اثر بيم و هراس ما وحشت زده شده و آرام از دست دادهاند و تو اين معني را خوب ميداني و بايد هدفت را از اين كار بيان كني. پس اگر دست از ما كشيدي چه بهتر، و الا تو را در هر روز پنج نوبت در نماز نفرين ميكنيم. و تو خود حديث ميكني از پدرت، از جدت كه رسول خدا فرمود: دعاي چهار تن از درگاه ربوبي مردود نميشود و حتما به اجابت ميرسد: دعاي پدر براي فرزندش و دعاي برادر ديني در حق برادري از ته دل و دعاي مظلوم و ستمديده و دعاي آدمي مخلص. ربيع ميگويد: هنوز سخن امام به پايان نرسيده بود كه گماشتهي منصور به دنبال من آمد تا از علت تأخير آگاه گردد و من هم نزد منصور برگشتم و جريان را به او باز گفتم. منصور گريست و گفت: برگرد و پيغام بده كه شما اختيار داريد كه نزد ما بيائيد يا نيائيد. اما زنان و بانواني كه فرموديد، سلام بر آنها و بفرمائيد نترسند و خاطري آسوده داشته باشند كه خداوند آنان را در امان قرار داده و غم و اندوه از آنها برده است. ربيع حضور امام برگشته و پيغام منصور را ميرساند و آن گاه حضرت امام صادق عليهالسلام نيز پيغامي به اين مضمون براي وي ميفرستد: صلهي رحم كردي كه خداوند جزاي خيرت دهد. بعد چشمان امام اشكبار شد و قطراتي از آن بر دامن چكيد. آن گاه فرمود: اي ربيع! اين دنيا هر چند ظاهرش لذت بخش و زر و زيورش فريباست، اما پايانش به هر حال همانند آخر بهار است كه آن همه سرسبزي و طراوت به خزان و افسردگي تبديل ميشود... ربيع ميگويد: به امام عرض كردم: شما را به آن حقي كه ميان شما و خداوند جل و علا هست. سوگند ميدهم كه آن دعائي را كه خوانديد و بدان وسيله به نيايش و مناجات پرداختيد و در نتيجه شر و آسيب اين مرد را از خود دور ساختيد به من هم ياد بدهيد؛ شايد اين دعاي شما دل شكستهاي را مرهمي و بينوايي را نوايي باشد و به خدا قسم جز خودم را نميگويم. آن گاه امام دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد و رو به سجدهگاه نمود، گويي دوست نداشت دعائي سرسري و بدون حضور قلب بخواند و چنين گفت: «اللهم اني اسئلك يا مدرك الهاربين و يا ملجأ الخائفين...» (به كتاب شريف مهج الدعوات، ص 184 - 177 مراجعه كنيد)» در اين بار كه منصور، حضرت امام صادق عليهالسلام را نزد خود طلبيده و قصد جلب ايشان را داشته است، بر حسب ظاهر رفتار ناخوشايندي ديده نميشود، پس چرا امام نگراني خاطر داشته است و خانوادهاش هم بيمناك بودهاند و حتي براي نجات و رهايي از شر و آسيب وي، به دعا و توسل دست برداشته است؟ بيشك امام صادق عليهالسلام از تصميم و راز دل عباسيان آگاهي داشته است و سوء قصد منصور بر جان امام، براي حضرت آشكار بوده است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آدمي از ذلت و حقارت كوچكي اظهار ناراحتي و اندوه ميكند و همين جزع و بيقراري، او را به ذلت بزرگتري گرفتار مينمايد.
داوود بن كثير رقي نقل ميكند: روزي در محضر امام جعفرصادق عليهالسلام نشسته بودم آن حضرت فرمود كه اي داوود حال تو چگونه است كه رنگ تو دگرگون شده؟ گفتم: يابن رسولالله خيلي قرض دارم و شب و روز از فكر آن ناراحت هستم و قصد دارم سفر بحر سند اختيار كنم و با كشتي كه عنقريب به آن طرفها ميرود من هم بروم و برادرم را از آن ديار بياورم و با او بقيه عمر را در خدمت شما بگذرانم.
حضرت فرمود: چون اين قصد را داري برو و از رنج مسافرت نگران نباش. گفتم: يابن رسولالله از وضعيت كشتي و امواج دريا خيلي ميترسم. حضرت فرمود: آن كسي كه در روي زمين حافظ تو است در دريا نيز ناصر و معين توست. اي داوود تو نميداني كه اگر ما نباشيم آب درياها جريان نخواهد داشت و درختها سبز نميشوند.
داوود نقل ميكند از سخنان حضرت دلم محكم و قوي شد سپس به كشتي سوار شدم و بالاخره بعد از صد و بيست روز كشتي به ساحل رسيد قبل از غروب روز جمعه از كشتي پياده شدم و در سمتي از صحرا قرار گرفتم. ناگهان تكهاي ابر در آسمان پديدار شد و از آن ابر نوري درخشيد و به زمين رسيد و از آن نور صدايي آهسته شنيدم كه گفت: اي داوود هم اكنون هنگام اداي دين توست. من به سمت آسمان نگاه كردم و سلام كردم و صدايي شنيدم كه گفت: اي داوود به پشت آن تپههاي سرخ برو و آيات و صنع الهي را مشاهده كن. رفتم وقتي به آنجا رسيدم تنگهايي از طلا را ديدم كه روي آنها نوشته شده بود: اينها هداياي ماست هر قدر ميخواهي بردار، داوود ميگويد: آن تنگها را برداشتم ديدم قيمت آنها بيشتر از آن است كه بشود حساب كرد. لذا از فكر تجارت درآمدم و تنگها را برداشتم و عازم مدينه شدم و همه آنها تنگهاي طلا را خدمت امام صادق عليهالسلام آوردم حضرت فرمودند: آن نور ساطع ما بوديم كه تو را به آنجا راهنمايي نموديم. و آنچه به تو رسيد از الطاف پروردگار كريم و رحيم است. خداوند متعال به تو بركت بدهد. اين اموال و تنگهاي طلا را ببر و صرف خانوادهات كن و شكر الهي به جاي آور.
من آن تنگهاي طلا را برداشتم و به خانه بردم. روزي به شخصي به نام معين كه خادم آن حضرت بود گفتم: كه آقاي تو امام صادق عليهالسلام مرا به سفري دريايي هدايت كرد و در آن سفر خيلي چيزها نصيب من شد.
معين گفت: اي داوود هنگامي كه تو در سفر بودي روزي من در خدمت حضرت ايستاده بودم و بعضي اصحاب حضرت مثل عبداالاعلي و عمران و حشمه نيز حضور داشتند و تمام آنچه تو نقل كردي را آن روز حضرت به ما خبر داد. داوود ميگويد: به هر يك از اصحابي كه در آن روز در محضر امام صادق عليهالسلام بودهاند برخورد كردم عينا همين ماجرا را نقل كردند و همگي گفتند: روزي كه بعد از مسافرت هنگام بازگشت وارد مدينه شدم حضرت با اصحاب خود نماز شكر به جاي آورد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: روح مؤمن پس از آن كه به امر الهي قبض شد در قالبي كه شبيه جسد اصلي دنياي او است استقرار مييابد. افراد با ايمان در عالم بعد از مرگ متنعمند. ميخورند و مينوشند و موقعي كه شخصي بر آنان وارد ميشود او را به همان صورتي كه در دنيا بود، ميشناسند.
روايت شده است كه دو برادر از اهل كوفه به زيارت ميرفتند و چون به ميان بيابان رسيدند يكي از آنها از شدت تشنگي وفات كرد. ديگري متحير بر بالين او نشست و نميدانست كه چه كند و پناه به حق سبحانه و تعالي برد و از اهلبيت حضرت رسالت راه نجات ميخواست و يك يك ائمه را ميخواند تا آن كه به امام ناطق جعفر بن محمدالصادق عليهالسلام رسيد. نگاه كرد و مردي را پيش خود ايستاده ديد. مرد پرسيد: حالت چگونه است؟ گفت: برادرم فوت كرده و من نميدانم در اين بيابان چه كنم. آن مرد تكه عودي به او داد و گفت: اين را در ميان دو لب برادرت بگذار. جوان آن عود را در ميان دو لب وي نهاد، در همان لحظه به فرمان حضرت ذوالجلال برادرش زنده شد. از وي پرسيد كه تشنه است، گفت: نه، سپس به اتفاق به كوفه رسيدند.
بعد از مدتي برادري كه دعا ميكرد اتفاقا به مدينه رفت و به خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيد. چون چشم حضرت به او افتاد فرمود: حال برادرت چگونه است؟
پاسخ داد، سلامت است. آن حضرت فرمود: آن پاره عود را كه از ساق عرش آمده بود چه كردي؟ گفت: يابن رسولالله چون برادرم زنده شد من از شدت خوشحالي آن را فراموش كردم. حضرت فرمود: آن وقت كه تو دعا ميكردي و از ما كمك ميخواستي، برادرم خضر پيش ما حاضر بود. او را پيش تو فرستادم و آن پاره عود را كه از ساق عرش آورده بودند پيش شما آورد. هنگامي كه برادرت زنده شد، عود به ما رسيد. بعد از آن حضرت خادم را طلبيد و فرمود تا آن پاره عود را حاضر كردند و به آن شخص نشان داد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: شارب الخمر از مصونيتهاي وابسته به ما بيبهره است و از وي بري و بيزاريم.
مهاجربن عمار انحزاعي روايت ميكند كه روزي منصور دوانيقي مرا به مدينه فرستاد و مبلغي زر نقد به من داد و گفت كه در مدينه با اولاد ابيطالب صحبت كن و بعضي وقتها از اين زر چيزي به ايشان بده و آن چه از ايشان ميشنوي در خاطر نگه دار كه از تو سؤال خواهم كرد. معلوم كن كه در ضمير هر يك از ايشان چه ميگذرد.
مهاجر گويد: به مدينه رفتم و در زاويه مسجد نزديك به قبر حضرت رسالت منزوي شدم. و از گوشه مسجد به غير از وضو براي كار ديگري بيرون نميرفتم و هر گاه گروهي از بنيفاطمه را ميديدم، با ايشان صحبت ميكردم و گاهي مبلغي از دراهم را نيز به ايشان ميدادم. تا اين كه با جوانان و پسران بنيحسن آشنا شدم و آهسته آهسته خود را به مجلس ابيعبدالله عليهالسلام رسانيدم.
روزي به خدمتش رفتم، ايشان در حال نماز بود. چون نمازش تمام شد به من نگاه كرد و گفت: اي مهاجر پيش من بيا.
من به فكر فرورفتم، زيرا كه ابيعبدالله عليهالسلام اسم و كنيه مرا نميدانست. امام فرمود: به صاحبت بگو كه جعفر ميگويد: كه غير بنيفاطمه با تو چه كه كسي را ميان اولاد ابيطالب فرستادهاي، تو ميخواهي به اندك تحفه دنيا جمعي از اهلبيت رسالت را فريفته سازي و به سبب حكايتي كه عمدا يا سهوا از ايشان سر زند خوني از ايشان بريزي. اگر آنها را از وطنهاي انس گرفتهشان اخراج كني يا به بليه عظيم گرفتار گرداني بسيار به حال تو و ايشان مناسبتر خواهد بود. چون اين سخن را شنيدم بسيار شرمنده شدم و به دربار خليفه بازگشتم. منصور پرسيد: اباعبدالله را چگونه ديدي؟ گفتم: ساحر و كاهن دانستم زيرا كه از او چنين و چنين سخنان شنيدم و يقين ميدانم كه كسي او را از اين خصوصيات خبر نداده است. منصور گفت: به خدا كه سخن ابيعبدالله راست است كه غير بنيفاطمه به اين عمل اولي و محقند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس دختر خود را به شرابخوار بدهد با اين عمل رحميت او را قطع كرده است..
ابوخديجه روايت ميكند كه يكي از ملازمان منصور دوانيقي براي من نقل كرد كه شبي منصور مرا طلبيد و به قتل اباعبدالله و اسماعيل امر كرد. من به آن خانهاي رفتم كه ايشان زنداني بودند و شمشير كشيدم، اول ابوعبدالله را قطعه قطعه كردم بعد از آن اراده كردم كه اسماعيل را به قتل برسانم. او با من بحث كرد و بسيار جنگيد. آخر او را نيز مانند ابيعبدالله از آن خانه بيرون آوردم و به قتل رساندم سپس به خدمت خليفه رفتم پرسيد كه چه كردي؟ گفتم كار را ساختم و خيالت را از جهت آنها راحت كردم. چون صبح شد، ديدم كه ابوعبدالله و اسماعيل هر دو بر در خانه خليفه نشستهاند و اجازه ميخواهند به خانه منصور داخل شوند. منصور مرا صدا زد و گفت: مگر تو نگفتي كه اين دو نفر را من در شب گذشته به قتل رساندم؟ گفتم: بله به يقين من ديشب ايشان را كشتم. اما رمز كار آنها را نميدانم. پس منصور به من گفت كه به آن مكان كه ايشان را كشته بودي برو و از آثاري كه آن جا ميبيني به من خبر بده.
چون به آن مكان رفتم دو گوسفند ذبح شده يافتم. چون اين صحنه را ديدم مبهوت گرديدم و تغيير حال زيادي در خود احساس كردم. بعد از آن به خدمت خليفه شتافتم، از من سؤال كرد كه در آن مكان چه ديدي؟ گفتم: دو گوسفند ذبح شده ديدم و از حيرت به خود ميپيچيدم. منصور گفت: اين راز را پنهان كن و اين قصه را با كسي اظهار نكن تا شيعيان و محبان آن چه در حق عيسي گفتند در شأن ايشان نگويند. كه و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از سه گروه اجتناب و دوري كن: خائن، ستمگر و سخنچين. آن كه به نفع تو خيانت كرد، بدان كه يك روز هم به تو خيانت ميكند، و آن كه به نفع تو ظلم كرد، يك روز به تو ظلم ميكند و هم چنين كسي كه به نفع تو سخنچيني كرد.
و از هشام بن حكم نقل ميكند كه گفت:
از حضرت صادق عليهالسلام اسمهاي خدا و اشتقاقات آنها را سؤال كردم و حديث را ذكر ميكند تا آن جا كه ميگويد: فرمود: اي هشام! فهميدي به طوري كه از دين خدا دفاع كني و با دشمنان ما و مشركان مبارزه كني؟ گفتم: آري. فرمود:
خداوند تو را نفع بخشد و ثابت دارد. و به خدا! تاكنون كسي در بحث توحيد مرا مغلوب نكرده است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: ايمان به ظاهري آراسته و آرزوهاي خام نيست، ايمان يعني نيت پاك و خالص براي خدا و رفتاري كه آن قصد را تصديق كند.
و از رزام نقل ميكند كه:
منصور به دربان خود گفت: وقتي كه جعفر بن محمد وارد ميشود، پيش از اين كه به من برسد وي را بكش، هنگامي كه حضرت وارد شد و نشست، منصور دربان را خواست و نگاه تندي به او كرد، حضرت هم نزد او نشسته بود؛ سپس گفت: به جاي خود برگرد، و بنا كرد دست روي دست زدن؛ هنگامي كه حضرت برخاست و رفت، دربان را خواست و گفت: من چه دستوري به تو دادم؟ گفت: به خدا! نه موقع آمدن او را ديدم و نه وقت رفتن؛ تنها وقتي كه نزد تو نشسته بود ملاقاتش كردم.
ابن ابي ليلي - كه يكي از دوستان امام جعفر صادق عليه السلام است - حكايت نمايد:
روزي به همراه نعمان كوفي به محضر مبارك آن حضرت وارد شديم، حضرت به من فرمود: اين شخص كيست؟
عرض كردم: مردي از اهالي كوفه به نام نعمان مي باشد، كه صاحب راي و داراي نفوذ كلام است.
حضرت فرمود: آيا همان كسي است كه با راي و نظريّه خود، چيزها را با يكديگر قياس مي كند؟
عرض كردم: بلي.
پس حضرت به او خطاب نمود و فرمود: اي نعمان! آيا مي تواني سرت را با ساير اعضاء بدن خود قياس نمائي؟
نعمان پاسخ داد: خير.
حضرت فرمود: كار خوبي نمي كني، و سپس افزود: آيا مي شناسي كلمه اي را كه اوّلش كفر و آخرش ايمان باشد؟
جواب گفت: خير.
امام عليه السلام پرسيد: آيا نسبت به شوري آب چشم و تلخي مايع چسبناك گوش و رطوبت حلقوم و بي مزّه بودن آب دهان شناختي داري؟
اظهار داشت: خير.
ابن ابي ليلي مي گويد: من به حضور آن حضرت عرضه داشتم: فدايت شوم، شما خود، پاسخ آن ها را براي ما بيان فرما تا بهره مند گرديم.
بنابراين حضرت صادق عليه السلام در جواب فرمود: همانا خداوند متعال چشم انسان را از پيه و چربي آفريده است؛ و چنانچه آن مايع شور مزّه، در آن نمي بود پيه ها زود فاسد مي شد.
و همچنين خاصيّت ديگر آن، اين است كه اگر چيزي در چشم برود به وسيله شوري آب آن نابود مي شود و آسيبي به چشم نمي رسد؛ و خداوند در گوش، تلخي قرار داد تا آن كه مانع از ورود حشرات و خزندگان به مغز سر انسان باشد.
و بي مزّه بودن آب دهان، موجب فهميدن مزّه اشياء خواهد بود؛ و نيز به وسيله رطوبت حلق به آساني اخلاط سر و سينه خارج مي گردد.
و امّا آن كلمه اي كه اوّلش كفر و آخرش ايمان مي باشد: جمله «لا إله إلاّ اللّه» است، كه اوّل آن «لا اله» يعني؛ هيچ خدائي و خالقي وجود ندارد و آخرش «الاّ اللّه» است، يعني؛ مگر خداي يكتا و بي همتا.(1).
1) بحارالانوار: ج 2، ص 295، ح 14، به نقل از علل الشّرايع.
حفص تمّار حكايت كند:
در بحبوحه آن روزهائي كه مُعلّي بن خُنيس كه يكي از راويان حديث و از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام بود را به دار آويخته و كشته بودند، به محضر مبارك امام صادق عليه السلام شرف حضور يافتم.
حضرت فرمود: ما مُعلّي را به چيزي دستور داديم و او مخالفت كرد، سرپيچي از دستور، سبب قتل او گرديد. عرض كردم: ياابن رسول اللّه! آن سرّي كه او آشكار كرد، چه بود؟
حضرت فرمود: روزي او را غمگين و ناراحت ديدم، پرسيدم: تو را چه شده است، كه اين چنين غمگين مي باشي؟
مثل اين كه آرزوي ديدار خانواده و فرزندانت را داري؟
مُعلّي پاسخ داد: بلي.
به او گفتم: جلو بيا؛ و همين كه او نزديك من آمد، دستي بر صورتش كشيدم و گفتم: هم اكنون كجائي و چه مي بيني؟
جواب داد: در خانه خود، كنار همسر و فرزندانم مي باشم. آن گاه من او را به حال خود رها كردم تا لحظاتي در كنار خانواده اش باشد، جائي كه حتّي از همسر خود نيز كامي برگرفت.
پس از آن، به او گفتم: جلو بيا؛ و چون جلو آمد، دستي بر صورتش كشيدم و گفتم: الآن كجا و در چه حالي هستي؟
گفت: در مدينه، در منزل شما و كنار شما مي باشم.
سپس به او گفتم: اي معلّي! ما داراي اين اسرار هستيم، هر كه اسرار ما را نگهداري كند و مخفي دارد، خداوند دين و دنياي او را در امان دارد.
اي معلّي! موضوعي را كه امروز مشاهده كردي، فاش مگردان وگرنه موجب هلاكت خويش، خواهي شد.
اي معلّي! متوجّه باش كتمان اسرار ما موجب عزّت و سعادت دنيا و آخرت مي باشد؛ و هر كه اسرار ما را افشاء نمايد، به وسيله آهن (يعني شمشير و تير) و يا در زندان نابود خواهد شد.
بعد از آن حضرت فرمود: و چون معلّي بن خُنيس نسبت به سخنان من بي اهمّيت بود و اسرار ما را براي مخالفين بازگو كرد، همين بي توجّهيش موجب هلاكتش گرديد. (1).
1) اختصاص شيخ مفيد: ص 321، رجال كشّي: ص 240، بحارالانوار: ج 47، ص 87، ح 91، مستدرك الوسائل: ج 12، ص 297، ح 23.
عبداللّه بن سليمان تميمي حكايت كند:
چون دو نفر از نوادگان امام حسن مجتبي عليه السلام به نام هاي: محمد و ابراهيم كه هر دو برادر و از فرزندان عبداللّه بن الحسن بن الحسن عليه السلام بودند به دستور منصور دوانيقي به شهادت رسيدند؛ شخصي به نام شيبة بن غفال از طرف منصور به عنوان استاندار شهر مدينه منصوب شد.
همين كه اين شخص وارد مدينه طيبه گرديد، به مسجدالنبي صلي الله عليه و آله آمد و در ميان جمعيتي انبوه، بالاي منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي چنين گفت:
علي بن ابي طالب وحدت مسلمين را در هم ريخت؛ و تفرقه به وجود آورد؛ و با مؤمنين جنگ و قتال كرد و او خواست بر مسند خلافت بنشيند، كه افراد لايقي مانع او شدند.
و خداوند متعال نيز آن خلافت را بر او حرام گردانيد، همچنين فرزندان او هم به پيروي از او در فساد و ايجاد تفرقه تلاش مي كنند و چيزي را كه مستحق آن نيستند، دنبال مي نمايند.
اين نوع سخنان براي اكثر جمعيت تلخ و غير قابل تحمل بود؛ ولي كسي جرأت اعتراض و پاسخ گوئي او را نداشت، تا آن كه مردي از ميان جمعيت برخاسته و چنين اظهار داشت:
ما نيز حمد و ثناي الهي مي گوئيم و بر پيغمبر خدا كه خاتم همه پيامبران الهي است و همچنين بر ديگر پيغمبران خداوند درود مي فرستيم.
و سپس افزود: اي پسر غفال! آنچه را كه از خوبي ها و فضائل بر زبان جاري كردي، ما اهل آن و شايسته آن هستيم؛ و آنچه را كه از زشتي ها و فساد گفتي، تو و رئيس تو اهل آن و لايق آن هستيد؛ لحظه اي به خود بينديش كه در چه وضعيتي و در كجا قرار گرفته اي؟ و چگونه با چه كساني سخن مي گوئي؟!
تو بر جايگاه ديگري نشسته اي و از نان ديگري مي خوري.
آن گاه مردم را مخاطب قرار داد و فرمود: اي جماعت حاضر! آيا شما را خبر دهم كه چه كسي در روز قيامت بي بهره؛ و بلكه در ضرر و زيان است؟
و سپس در پاسخ خويش اظهار داشت: او همان كسي است كه آخرت خود را براي دنياي ديگري بفروشد؛ و او مانند همين فاسق مي باشد.
شيبه استاندار مدينه منوره ديگر سخني نگفت و از منبر پائين آمد و رفت.
عبداللّه بن سليمان گويد: بعد از آن، جويا شدم و از افراد سوال كردم كه آن شخص با شهامت و قوي دل چه كسي بود؟
در پاسخ گفتند: او صادق آل محمد، جعفر بن محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين مي باشد. (1).
1) امالي شيخ طوسي: ص 294، بحارالانوار: ج 47، ص 165، ح 5.
فاتقوا الله و كفوا ألسنتكم الا من خير ؛ پارسايي پيشه كنيد و زبان خود را جز از سخن نيك باز داريد.
تقوا از «وقايه» به معناي حذر كردن، دوري جستن و احتياط آمده است. براي مثال شخصي كه در حال راه رفتن در جاي بيخطري است شايد چندان لزومي نداشته باشد كه احتياط كند. اما آن كه مشغول رانندگي است بايد احتياط و «وقايه» داشته باشد، چه رسد به اين كه در خيابان شلوغ و پر ترددي رانندگي كند. با اين اوصاف اگر كسي بخواهد در حال رانندگي، هم صحبت كند و هم ببيند ماشينهايي كه از كنار او عبور ميكنند از چه نوع و مدلي هستند، به آساني در معرض هلاكت قرار ميگيرد. در امور اخروي نيز چنين است، آنكه تنها بار مسئوليت خود را بر دوش دارد و در راه آخرت طي طريق ميكند، مانند شخصي است كه در حال پيادهروي است. ما آنكه علاوه بر خود، مسئوليت ديگران را نيز بر عهده دارد و صاحب نعمتهاي بيشتري است بايد بيشتر احتياط كند و تقواي بيشتري داشته باشد.
فلسفه خلقت بشر آن است كه در بهشت با اولياء و انبيا همنشين گردد، اين همنشيني جز با تقوا پيشه كردن و تقويت جنبههاي معنوي در وجود بشر، ميسر نميگردد.
انسانها در طول زندگي با هزاران پستي و بلندي مواجه ميشوند و به دست گرفتن مهار زبان در چنين جاهايي تصميم و استقامت ميخواهد. بايد كم كم خود را عادت دهيم كه هر سخني از دهانمان خارج نشود. آن كه روي منبر نشسته و مشغول وعظ و خطابه است، دقت ميكند تا مبادا حرف نادرستي بگويد. انسانها نيز بايد مانند واعظي كه حواس خود را شش دانگ جمع ميكند تا سخن نادرستي از دهانش خارج نشود، پيوسته به هوش باشند تا كلام ناروايي بر زبانشان جاري نگردد. بايد در زندگي تصميم بگيريم كه هرگز به دروغ و تهمت آلوده نشويم. خداي متعال در وجود همه انسانها قدرت خودداري از دروغ و تهمت را قرار داده، اما اين كار همان طور كه گفته شد تصميم و اراده و استقامت ميخواهد و جوهرهي هر كاري تصميم است.
حضرت علي عليهالسلام ميفرمايد: «من طلب شيئا ناله أو بعضه (1)؛ انسان هر چه بخواهد يا به آن ميرسد يا به بخشي از آن دست مييابد».
با تصميم و استقامت انسان به جايي ميرسد كه ميتوان او را پيرو واقعي ائمه اطهار عليهمالسلام خواند. در چنين حالتي انسان به درجهاي رسيده است كه هرگز با فرمايش آن بزرگواران مخالفت نميكند و مصداق اين فقره از زيارت وارث ميگردد: «و التارك للخلاف عليكم (2)؛ بدون هيچ نافرماني، مطيع شمايم». هر قدر درك و علم انسان بالاتر رود و به قله ايمان نزديكتر شود، ارزش بيشتري مييابد و اگر توانست در آن ارتفاع خود را نگه دارد، كارش اهميت بيشتري مييابد. از سوي ديگر، در چنين موقعيتي لغزشهايش نيز بسيار خطرناكتر و بدتر است. در روايت آمده است: «زلة العالم تفسد عوالم (3)؛ گمراهي عالم، گمراهي عالم است». همان طور كه عالم ميتواند باعث نجات مردم گردد ميتواند آنها را هلاك نمايد. چه كسي مردم را عليه امام حسين عليهالسلام بسيج كرد؟ علماي خود فروش و پست مانند شريح قاضي فتوا دادند كه آن حضرت مهدورالدم است. اغلب مردم از عالمان پيروي ميكنند و اين عالم است كه ميتواند مردم را به سوي نيكي يا بدي رهنمون شود. زبان عالم ميتواند ميليونها نفر را از جهنم نجات دهد يا راهي جهنم سازد.
امام حسين عليهالسلام روز عاشورا، در گرما گرم جنگ، با صداي بلند گريه كردند؛ كاري كه آن حضرت در جنگهاي پيشين انجام نداده بود. نه او و نه برادر و نه پدرش هيچ كدام در ميدان محاربه چنين كاري نكرده بودند، اما وجود مقدس آن حضرت در معركهي جنگ با صداي بلند گريه كرد، چنين كاري مرسوم نبوده و نيست و برخلاف قوانين جنگ است. اما چرا گريه كردند؟ در روايات جواب اين پرسش نيامده است، اما عدهاي گفتهاند كه امام به حال دشمنان خود كه بنا بود به جهنم بروند گريه كردند. آن بزرگوار ميديد كه عدهي زيادي از مردم از سر ناآگاهي يا براي به دست آوردن مطامع ناچيز دنيايي راهي جهنم هستند و به حال آنان گريه كردند. آن قدر غفلت و تباهي بر سر اين لشكر زبون و ذليل سايه افكنده بود كه حتي نگذاشتند نصيحتهاي جگر گوشهي رسول خدا به گوش همگان برسد و هنگامي كه آن حضرت در مقابل اهل كوفه ايستادند و خواستند آخرين سخن خود را بازگو نمايند و حجت را تمام كنند، عدهاي بر طبل كوبيدند تا مردم نتوانند سخنان آن حضرت را بشنوند. اما در عين حال عدهاي با شنيدن سخنان آن حضرت توبه كردند و در همان لحظه در ركاب سيد الشهداء عليهالسلام جان خود را فدا نمودند.
لباسي كه بر تن انسانها است، قلمي كه بر روي كاغذ ميلغزد، سنگ، كوه، چشمه، دريا، مار، ماهي، مرغ، خروس، همه و همه تسبيحگوي پروردگار بيهمتايند. خداي متعال ميفرمايد: «يسبح لله ما في السموات و ما في الأرض (1)؛ آنچه در زمين و آسمانها است خدا را تسبيح ميگويند».
برخي از عرفا اين آيه و صدها روايت مرتبط با اين مضمون را تأويل كرده و گفتهاند اين تسبيح، تسبيح تكويني است. چنين تأويلي خلاف ظاهر روايات است. البته، به طور كلي نفي نميكنيم، اما اينجا، مسئله كاملا روشن است و نيازي به تأويل نيست. مراد از اين آيه، آن است كه همه موجودات چه جاندار و چه بيجان تسبيح حضرت حق را گويند: «و ان من شيء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم (2)؛ و هيچ چيز نيست، مگر اين كه در حال ستايش، تسبيح او ميگويد، ولي شما تسبيح آنها را در نمييابيد». «شيء» لفظ عامي است كه از نظر لغت شامل هر چيزي ميشود. هر چند در حاشيهي ملا عبدالله آمده است كه «امر» عامتر از شيء است، اما ظاهرا شيء عموميت بيشتري دارد. به ويژه با «ان» نافيه كه در اين آيه همراه شيء آمده است، شايد اين آيه از آن عامهايي باشد كه تخصيص نخورده باشد و مشمول قانون «ما من عام الا و قد خص» (3)نباشد. بعضي از عامها هستند كه تخصيص نخوردهاند؛ مثل «ان الله علي كل شيء قدير (4)؛ خدا بر هر كاري توانا است» در آيه «و ان من شيء الا يسبح بحمده» نيز حكم عامي داريم كه تخصيص نشده است. حتي شيطان هم تسبيح خدا ميگويد و اين هيچ منافاتي با بد بودن شيطان ندارد؛ چرا كه بسياري از بندگان هستند كه مولايشان را ميشناسند و بر مالكيت او اعتراف دارند، اما در عين حال از فرمانش سرپيچي ميكنند. همه موجودات و مخلوقات تسبيح ميگويند، «ولكن لا تفقهون»، اما انسانها تسبيح آنان را نميفهمند. فقه در لغت به معناي فهم آمده است. «لا تفقهون» يعني شما تسبيح آنان را فهم نميكنيد. اين تسبيح، تسبيح حقيقي است؛ يعني در واقع ميگويند: «سبحان الله»، اما انسانها تسبيح گفتن آنها را در نمييابند.
«يسبح لله ما في السموات و ما في الأرض الملك القدوس العزيز الحكيم (5)؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، خدايي را كه مالك پاك ارجمند فرزانه است، تسبيح ميگويند».
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: تعداد ملائكه چقدر است؟ حضرت فرمودند: «اكثر من عدد التراب (6)؛ بيشتر از ذرات خاك». تعداد دانههاي يك مشت خاك بسيار زياد است، چه رسد به ذرات تمام خاكهاي زمين كه از شمار بيرون است. آن وقت تمام اين ذرات خاك و فرشتگان تسبيح خداوند را ميگويند. انسانها نيز بايد تسبيح بگويند.
در هر حال و در هر جا تسبيح گفتن خوب است. حضرت موسي به خدا عرض كرد: خداوندا، در بعضي جاها حيا ميكنم ذكر تو را بگويم. خداي متعال فرمود: در هر حال مرا ياد كن (7)فقها گفتهاند: مكروه است قرآن را با خود دستشويي ببرد، اما ذكر خدا در آن جا هم مستحب است. هيچ گاه نبايد فرصت را از دست داد، حتي ساعات حضور در دستشويي و رختخواب نيز فرصت مناسبي براي ذكر گفتن است. حضرت امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «هرگاه پدرم را ميديدم زبانش به سقف دهان چسبيده بود»؛ يعني هميشه «لا اله الا الله» ميگفت. در وقت اداي جملهي «لا اله الا الله» لبها روي هم نميآيد. «لا اله الا الله» چهار لام دارد و در هنگام گفتن آن زبان به كام ميچسبد. اگر اين ذكر زياد تكرار شود دهان خشك ميشود. حال كسي كه ميخواهد به نعمتهاي بهشت برسد اگر زبانش مانند امام باقر عليهالسلام خشك شود چه اشكالي دارد.
آنچه در زير عرش الهي است تسبيح ميگويند، حال زير عرش الهي چه موجوداتي قرار دارد فقط خود خدا ميداند و اگر كسي صد سال هم تحقيق كند نميتواند دريابد كه چه چيزهايي زير عرش الهي است. انسان به راستي موجودي ضعيف و كوچك است و با اين كه بزرگترين و بالاترين مخلوق خدا است و خداوند دربارهي خلقت او فرموده است: «فتبارك الله أحسن الخلقين (8)؛ آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است»، اما در عين حال نسبت به دستگاه الهي بسيار كوچك است.
اعلموا أنه لن يؤمن عبد من عبيده حتي يرضي عن الله فيما صنع الله اليه و صنع به علي ما أحب و كره، و لن يصنع الله بمن صبر و رضي عن الله الا ما هو أهله و هو خير له مما أحب و كره (1)؛ بدانيد كه هيچ يك از بندگان هرگز به مقام ايمان [كامل] نميرسد مگر اين كه نسبت به مقدرات الهي راضي باشد، چه مورد پسند او باشد و چه نباشد. خداي متعال هرگز نسبت به بندگان صابر و راضي جز آنچه شايسته آنان است انجام نميدهد و مقدرات او از آنچه ميپسندند و نميپسندند برايشان بهتر است.
ايمان بنده خدا كامل نميشود مگر آن كه به آنچه خدا براي او مقدر كرده رضايت داشته باشد. منظور از ايمان در اين جا درجات بالاي ايمان است؛ چرا كه ايمان درجاتي دارد و اگر كسي به مقدرات الهي رضايت نداشته باشد در درجه بالاي ايمان قرار ندارد، و ايمان او ايمان كاملي نيست. البته، اين معنا با قرار دادن آيات و روايات ديگر در كنار اين روايت و مقايسه آنها به دست ميآيد. «عبيد» همانند «عباد» جمع كلمه «عبد» است. كلمه عبيد هميشه در جاهايي استعمال ميشود كه بار منفي داشته باشد به خلاف كلمه عباد كه استعمال آن در معاني منفي و مثبت است يعني به هر دو معنا استعمال ميشود؛ به عنوان مثال خداي متعال در قرآن ميفرمايد؛ «ما ربك بظلم للعبيد (2)؛ پروردگار تو هرگز به بندگان [خود] ستم روا ندارد». در اين جمله چون بحث از ظلم است و ظلم مقولهاي ناپسند است، كلمه «عبيد» به كار برده شده و از عباد استفاده نشده است. اين جمله در قرآن بارها آمده و در تمام موارد لفظ عبيد به كار رفته است. معناي اين آيه چنين است: اگر بلايي به سر بندگان خدا ميآيد، در واقع خود آنها مقصرند و خدا در حق آنها كوتاهي نكرده است. در اين جا حضرت با استفاده از «لن» در جمله، سلب ايمان ابدي را افاده ميكند. در اين دنياي فاني هر كس ممكن است در ادوار مختلف، دستخوش اوضاع گوناگوني شود. همه مردم علم، عمر طولاني، ثروت، زن، فرزند،، جايگاه اجتماعي و موفقيت را دوست دارند و در مقابل، فقر و بيماري و مظلوميت را دوست ندارد. امام عليهالسلام ميفرمايند: مؤمن كسي است كه به همه اينها راضي باشد. يعني چه در حال خوشي و ثروتمندي و سلامت، و چه در حال فقر و بيماري و بدبختي به مقدرات الهي راضي باشد. مطلب شايان تامل در آيه پيش گفته آن است، كه امور نامطلوب در دنيا نتيجه اعمال نامناسب خود انسان است و باعث اصلي خود اوست و چه قاصر باشد و چه مقصر، در هر صورت تخلف و خطا از جانب خود او است.
در كلام و لغت عربي ظرافتهاي زيادي وجود دارد؛ به عنوان مثال در اين زبان گاهي يك حرف معناي فعل را تغيير ميدهد. در همين قسمت از روايت لفظ «صنع» يك بار با «الي» و بار ديگر با حرف «ب» متعدي شده است. ماده «صنع» اگر با «الي» آمده باشد به معناي نيكي و خوبي است، اما اگر با حرف «ب» متعدي شده باشد به معناي بدي و امور ناخوشايند است. به عنوان مثال اگر خداوند به كسي سلامتي داده باشد ميگويند: «صنع الله اليه العافية» و اگر سلامتي را از كسي سلب كرده باشد و او را به بيماري دچار كرده باشد ميگويند: «صنع الله به المرض». جمله «فيما صنع الله اليه و صنع به علي ما أحب و كره» مشتمل بر صنعت لف و نشر مرتب است؛ يعني «صنع الله اليه» مربوط به «ما أحب»، و «صنع به» مربوط به «كره» است. انسان بايد به خودش بقبولاند كه وضعيتي كه در آن قرار دارد، به مصلحت او و مطابق مقدرات الهي است. اگر برخي از امور و اوضاع را نميپسندد و از وضعيت خويش دل خوشي ندارد، با خود بگويد: خدا اين وضعيت را براي من قرار داده است، پس من نيز راضي به رضاي او هستم. درست است كه اين وضعيت خوشايند من نيست اما چون خدا چنين خواسته من رضايت دارم. هرچه از دوست رسد نيكو است.
بين صبر و رضايت تفاوت وجود دارد و خود اين دو مقوله داراي درجات متفاوتي است. گاهي اوقات بندهاي از خداوند گله ميكند كه چرا چنين است و چرا فلان كار را در حق من كردي و چرا و چرا. چنين بندهاي نه صابر است و نه راضي. اما گاهي بنده از خداوند گله نميكند و اين سكوت او نيز ناشي از عقل و فهم و تحمل او است، اما در عين حال راضي هم نيست چنين بندهاي با اين كه صابر است، راضي نيست. اما مرحله بالاتر كه مراد حضرت نيز از رضايت همان است، اين است كه بنده علاوه بر اين كه به در خانه خدا شكوه نميبرد، شكر خدا را نيز به جا ميآورد و «الحمدلله» ميگويد. چنين مقامي مقام رضايت است و چنين بندهاي را صابر و راضي گويند.
شخص محترمي نقل ميكرد كه: چنان دچار فقر و بيچيزي شده بودم كه تحمل آن برايم دشوار بود، اما در عين حال آبروداري ميكردم و نميخواستم كسي چيزي به من قرض دهد و ديگران بفهمند كه چيزي ندارم. عدهاي هستند كه به اين مسائل حساسند و نميخواهند ديگران از فقر آنها اطلاع داشته باشند. نقل ميكرد در همان روزها يك بار قرآن را برداشتم و نزديك ضريح حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام رفتم و بدون آن كه سلام كنم يا زيارت بخوانم، در مقابل ضريح قرآن را باز كردم و عرض كردم: يا اميرمؤمنان، شما ميشنويد و علم داريد. سپس اين آيه را خواندم: «ان الله هو الرزاق ذو القوة المتين (1)؛ خدا است كه خود روزيبخش نيرومند استوار است» و پس از آن گفتم: يا اميرمؤمنان، به خدا قسم من مفهوم اين آيه را نميفهمم. اين را گفتم و از حرم بيرون آمدم. در صحن شخصي را ديدم كه مقداري پول به من داد و از آن موقع تا امروز هيچ وقت محتاج پول نشدهام. اين شخص صبر نكرد، اما ممكن است فرد ديگري دچار همين وضعيت شود و در عين حال كه راضي هم نيست هيچ وقت اين كار را انجام ندهد. شخصي ميگفت: دعاي ابوحمزه ثمالي را ميخواندم. تا رسيدم به جمله آخر آن كه ميفرمايد «و رضني من العيش بما قسمت لي؛ و مرا در زندگاني به هر چه قسمتم كردهاي راضي گردان.» آن را نخواندم، چون ديدم جمله سختي است.
انساني كه صابر و راضي است اگر همه اين سختيها بر سرش بيايد هم چنان «الحمدلله» ميگويد و از ته دل راضي است. تأكيد امام عليهالسلام بر اين حالت اخير است كه از آن به رضايت تعبير ميشود. به دست آوردن مقام رضايت به هيچ وجه كار سادهاي نيست و انسان به راحتي نميتواند به اين مقام دست يابد. «ليس للانسان الا ما سعي (2)؛ براي انسان جز حاصل تلاش او نيست». هم چنان كه سعي براي به دست آوردن غذا و رفع مشكلات لازم است، در امور معنوي نيز ضرورت دارد، چه از اين دست كارها عزم جزم لازم دارد، اما شدني است.
امام در اين قسمت دو بار از كلمه «لن» كه براي نفي ابد است، استفاده كرده است: يك بار نسبت به بندگان خدا و يك بار نسبت به خدا. نسبت به خدا ميفرمايند: حاشا كه خداوند كاري خلاف مصلحت انجام دهد. به يكي آن قدر فرزند ميدهد كه از عهده مخارج آنها بر نميآيد و ديگري آن قدر نذر و نياز ميكند كه صاحب بچه شود، اما بچهدار نميشود. مسلما مصلحت اين دو شخص يكسان نيست.
حكايت :
يكي از علما ميفرمود: سالها پيش عيالوار بودم و از حيث مالي در تنگناي شديدي قرار داشتم. روزهاي زيادي بود كه از مغازهدارها نسيه خريد ميكردم. يك روز به قصد آن كه براي بچههايم خوراكي تهيه نمايم، زنبيلي برداشتم و از خانه بيرون رفتم. در آن ايام يخچال نبود كه بتوان خوراك چند روز را در خانه نگه داشت. بلكه خوراك هر روز را همان روز تهيه ميكردند. ميگفت: به وسط كوچه كه رسيدم فكر كردم از كدام مغازهدار ممكن است نسيه بگيرم. هر چه به ذهنم فشار آوردم كسي را نيافتم كه از او نسيه نياورده باشم. از قصاب گرفته تا نانوا و بقال، از همه آنها كم و بيش نسيه گرفته بودم. البته چيزي به من نگفته بودند، اما خجالت ميكشيدم دوباره از آنها نسيه بخرم. با خود گفتم: بهتر است بروم از رفقا پول قرض بگيرم. ديدم از آنها نيز آن قدر پول قرض كردهام كه نميتوانم دوباره تقاضاي قرض بكنم. مدتي گذشت و من هنوز با همين افكار در كوچه ايستاده بودم و هر چه فكر ميكردم نميتوانستم راهي پيدا كنم. ناگهان اين حديث به ذهنم
خطور كرد: «ان الله تعالي قد تكفل لطالب العلم برزقه خاصة عما ضمنه لغيره (3)؛ خداوند روزي طالب علم را خود متكفل شده است» به سوي آسمان نگاهي كردم و گفتم خدايا، من تا جايي كه ميتوانستم قرض كردم و با قرض و نسيه روزگار گذراندم، اما ديگر نميتوانم. اين را گفتم و با زنبيل خالي به طرف مدرسه به راه افتادم و مشغول مطالعه شدم. مدتي كه گذشت ناگهان خادم مدرسه مرا صدا زد و گفت: خانمي از منزل شما آمده و با شما كار دارد. خيلي نگران شدم؛ چون زنها در مواقع عادي اين كار را نميكردند و به مدرسه نميآمدند. با خود گفتم: نكند اتفاق بدي افتاده باشد. از جا پريدم و تا وقتي به در مدرسه رسيدم، هزار و يك فكر به ذهنم آمد. ديدم پشت در مدرسه همان زني ايستاده است كه گاهي به منزل ما ميآمد و در مقابل كمكي كه به بچههاي من ميكرد، ناهار يا شامي ميخورد و ميرفت. كلفت نبود، اما گاهي اوقات ميآمد و كمك ميكرد. گفت: فلان همسايه ميخواهد شما را ببيند و با شما كار فوري دارد. خدا را شكر كردم كه مسئله مهمي نيست و زنبيل خاليام را برداشتم و به طرف خانه به راه افتادم. به خانه كه رسيدم، بچههايم سئوال كردند: چرا چيزي نخريدهاي؟ گفتم: بعدا ميخرم و به سراغ همسايه رفتم. ديدم خانمي است كه عزم سفر دارد. آن روزها رسم بر اين بود اشخاصي كه به مسافرت ميرفتند پولهاي خود را نزد شخص اميني به امانت ميگذاشتند. خانم گفت: ميخواهم به مسافرت بروم و شايد اين سفر بيش از شش ماه به طول بينجامد، مقداري روپيه (4)دارم كه ميخواهم آنها را نزد شما به امانت بگذارم. مقداري پول به من داد و من آنها را گرفتم. گفتم: اجازه ميدهي اگر محتاج شدم در اين پولها تصرف نمايم؟ گفت: بله اشكالي ندارد. تو فرد اميني هستي و مال مرا نميخوري. خداحافظي كردم و چند روپيه از آن پولها را برداشتم و تمام بدهكاريهايم را ادا كردم. آن روز غذاي بهتري تهيه كردم و به خانه بردم. اين آقا، هم صابر بوده است و هم راضي. مثل آن شخص نبوده است كه قرآن را بردارد و نزد حضرت امير عليهالسلام برود.
رسيدن به اين مقام كار سادهاي نيست. هنر ميخواهد كه انسان قدرت گله كردن داشته باشد ولي شكوه نكند و اين بدون كمك خدا و سعي خود انسان امكانپذير نيست؛ چرا كه كوشش بايد با دعا همراه باشد. بسيارند اموري كه اگر بياستعانت و توسل انجام شوند چندان ثمربخش واقع نميشوند، هر چند با كوشش فراوان توأم باشند. چه بسا مجتهدي پس از چهل يا پنجاه سال زحمت، به مقام اجتهاد و مرجعيت دست يابد ولي در آخر نداند كه حكم خدا كدام است. بياستعانت از خدا و اهلبيت عليهمالسلام ما كجا و فهم حكم خدا كجا؟ خدا مقدمات و اسبابي را فراهم ميكند تا انسان امتحان شود.
يكي از منسوبان ما زن صالح و مؤمني بود كه ميگفتند سالها با مادر شوهرش در يك خانه زندگي ميكرده است، اما هيچ وقت با هم مشكلي نداشتهاند. خيلي مهم است كه يك عروس و يك مادر شوهر در يك خانه با هم زندگي كنند و در نهايت هر دو نيز به بهشت بروند. چهل سال پيش كه اين بنده خدا از دنيا رفت، او را در خواب ديده و پرسيده بودند: حالت چطور است؟ گفته بود حالم خوب است. پرسيده بودند: آيا عمهات (5)را ميبيني؟ گفته بود: آري ميبينم. پرسيده بودند: حالش چطور است؟ گفته بود: درجه او از من بالاتر است. گاهي اوقات او اراده ميكند و ميتواند به ديدن من بيايد، اما من نميتوانم به ديدن او بروم. خداي متعال او را در درجهي «راضين بقضاء الله» و مرا در درجه «صابرين» قرار داده است.
حضرت در اين جا صبر و رضا را در پي هم آورده و فرمودهاند: «بمن صبر و رضي». علما گفتهاند «واو» ظهور در اثنينيت دارد؛ يعني معطوف و معطوف عليه به هر حال دو چيزند، نه يك چيز. اين «واو» دلالت ميكند كه رضا غير از صبر است «و لن يصنع الله بمن صبر و رضي عن الله الا ما هو أهله» ظاهرا «هو» در اين عبارت به «من» بر ميگردد، انساني كه سحر بيدار ميشود و با اين كه خوابش ميآيد وضو ميگيرد و مشغول عبادت ميشود، در واقع پا روي نفس خويش گذاشته است اين شخص با كسي كه خوابيده و عبادتي انجام نداده فرق ميكند، و مطمئنا پاداش اين دو نفر در نزد خدا يكسان نيست.
ويژگيها و روحيات انسانها با يكديگر متفاوت است. ممكن است شخصي با شنيدن يك ناسزا شب تا صبح نخوابد، ديگري ممكن است اگر صد ناسزا هم بشنود تا صبح با خيال آسوده بخوابد. روحيات و استعدادها با هم فرق ميكند. شخصي كه 170 سانتيمتر قد دارد اندازه مشخصي پارچه براي دوخت لباس لازم دارد و شخصي كه قد او 190 سانتيمتر است به مقدار بيشتري پارچه نياز دارد. انسانها همان طور كه در طول و عرض لباس اندازه مشخصي دارند، در باب ويژگيها و روحيات و مقدرات نيز با يكديگر متفاوتند. انسان بايد از مقدرات خود راضي باشد و از خدا شكوه نكند.
شخصي ميگفت من از نعمتي برخوردارم كه همگان آرزوي داشتن آن را دارند، اما از داشتن آن رنج ميبرم. ميگفت: من همه چيز را زود ميفهمم و گوشه و كنايهها را خيلي سريع درك ميكنم و از اين بابت بسيار در عذابم. معمولا انسان اگر همه چيز را بفهمد خوشحال ميشود ولي اين شخص از اين بابت خشنود نبود. خداي متعال پس از خلق بندگان خويش براي يكايك آنها قضا و قدري متفاوت با ديگر بندگان در نظر گرفته و دائما از آنها امتحان به عمل ميآورد.
حكايت :
يكي از زهاد را پس از مرگ در خواب (1)ديدند و از او پرسيدند: حالت چطور است؟ گفت حالم خوب است، ولي يك بار در دنيا گفته بودم: امروز، روز خوبي است. به كيفر اين سخن مدتي است كه گرفتارم. به من ميگويند: مگر روزهاي ديگر بد بود كه گفتي آن روز، روز خوبي است. ملائك و مأمورين آخرت مفهوم سخنها را به خوبي درك ميكنند.
در علم اصول فقه، آنهايي كه ميگويند لقب مفهوم ندارد، يعني دائما مفهوم ندارد و كشف دائمي نميكند، به عبارت سادهترين لقب و مفهوم رابطه عليت برقرار نيست برخلاف شرط و مفهوم آن كه بين اين دو، رابطه عليت و معلوليت برقرار است.
در دادگاه به او گفته بودند: كدام روز ما بد بود كه گفتي آن روز خوب است. البته پرسيدن اين سؤالها مقام و مرتبه بالايي را ميطلبد كه در بين انسانهاي معمولي يافت نميشود. ممكن است از من و امثال من چنين سؤالي نشود؛ زيرا با هر كسي به فراخور حال و درك و فهمش برخورد ميشود. اگر ده ليوان شربت و چاي، روي فرشي كه رنگش كدر است بريزند كسي متوجه نميشود؛ چرا كه رنگ فرش از رنگ شربت و چايي تيرهتر است. اما اگر شيشه عينك را جلو دهانمان بگيريم نفس بكشيم، بخار موجود در بازدم روي شيشه عينك مينشيند و شيشه كدر ميشود؛ چرا كه شيشه عينك شفاف است. سؤالاتي كه در قيامت از انسانها پرسيده ميشود براساس فضايل و مقاماتي است كه به دست آوردهاند. البته، تمام اين مقامات و فضايل، اكتسابي و به دست آوردن آنها براي همگان ميسر است. آن كه در مراتب خيلي پايين قرار دارد، ميتواند به تدريج خود را بالا برد و به مدارج بالاتر دست يابد. تاريخ نگاران در مورد حضرت ابوذر نوشتهاند، كه قبل از اسلام، دزد سرگردنه بوده است. اين دزد سرگردنه به تدريج بالا رفت تا آن كه جزو اهلبيت عليهمالسلام شد و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در مورد او فرمود: «يا اباذر انك أنت منا اهل البيت (2)؛ اي ابوذر، تو از ما اهلبيت هستي». اين جمله در روايتي آمده است كه در آن بيش از صد و پنجاه بار لفظ «يا اباذر» تكرار شده است. در اين روايت مطالب فراواني در مورد اصول دين، فروع دين و اخلاق وجود دارد. مرحوم علامه مجلسي مقداري از اين روايت را شرح كردهاند.
حضرت ابوذر ميفرمايد: روزي به مسجد رفتم و ديدم در مسجد كسي به جز پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و حضرت علي عليهالسلام نيست. به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم عرض كردم: يا رسول الله، مرا نصيحت فرماييد، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نصايحي فرمودند و در بين اين سخنان فرمودند: «اي ابوذر تو از ما اهلبيت هستي». فرمايش پيامبر به اين معنا نيست كه ابوذر هم معصوم است. فرض كنيد به كسي كه با يك خانواده رفاقت و دوستي زيادي دارد و همديگر را بسيار دوست دارند، گفته شود: تو از مايي. معناي اين سخن اين نيست كه تو جزو فاميل ما هستي. بلكه اين سخن به اين معنا است كه روح ما با يكديگر تناسب دارد. اين سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نيز ربطي به عصمت ندارد، اما نشان از مقام بسيار بلندي براي ابوذر دارد. آري، ميشود انسان آن قدر بالا رود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در مورد او چنين جملهاي بر زبان آورد. اين كار شدني است و به تدريج ميتوان به اين مقام دست يافت.
1) خواب حجيت شرعي ندارد، مگر در صورتي كه منطبق با خارج يا بر ادله شرعيه و بر حسب فرمايش كساني باشد كه از غيب خبر دارند، مثلا اگر كسي در خواب ديد كه پولي دستش رسيد و همان روز نيز مقداري پول به دستش رسيد، يا خواب ديد كه به حج رفته و در همان سال نيز به حج مشرف شد معلوم ميشود كه رؤيايش، رؤياي صادقه بوده چرا كه خوابش با خارج منطبق بوده است، يا اگر كسي در خواب يزيد را در جهنم يا سلمان فارسي را در بهشت ديد رؤيايش صادق است چرا كه اين خواب مطابق ادله و فرمايش بزرگان دين است غير از اين دو مورد خواب حجيتي ندارد، مگر خواب كسي كه عصمت دارد و خواب و بيدارياش مانند هم است. در قرآن كريم به رؤياي صادقه و غير صادقه اشاره شده است و از خوابهاي صادقه به «رؤيا» تعبير شده است.
2) بحارالانوار، ج 74، ص 76، اين جمله در ضمن وصيت رسول الله به اباذر آمده است. و اين وصيتنامه از سوي حضرت آقاي سيد صادق شيرازي تدريس شده و از نوار استخراج و پس از نگارش و ويرايش به صورت كتابي با عنوان «اي ابوذر اين گونه باش» به چاپ رسيده است.
وقتي علما به روايتي ميرسند كه در آن معصومي براي جواب دادن به سؤال ديگران تأمل به خرج ميدهد، احتمالات زيادي براي اين تأمل بيان ميكنند. شكي نيست كه امام همه چيز را ميداند و بر تمام مسائل احاطه دارد. پس اين سكوت و درنگ دليل خاصي داشته است. شخصي از حضرت امير عليهالسلام پرسيد: چگونه است كه هر چه از شما ميپرسند، بدون درنگ پاسخ ميدهيد؟ حضرت از آن شخص پرسيدند: انگشتان دست من چند تا است؟ فورا جواب داد: پنج تا. حضرت فرمودند: چرا مقداري براي پاسخ دادن فكر نكردي؟ عرض كرد: يا اميرمؤمنان، پاسخ بسيار واضح است. حضرت فرمودند: همه مسائل براي من درست مانند تعداد انگشتان دست روشن است.
روزي از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم سؤالي پرسيدند. ايشان مقداري تأمل كردند. و سپس به آن سؤال جواب دادند از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پرسيدند: يا رسول الله، مگر پاسخ سؤال اين مرد را نميدانستيد؟ چرا فورا جواب نداديد و تأمل كرديد؟ رسول خدا فرمودند: لازمه حكمت چنين است.
و اعلموا ان الاسلام هو التسليم و التسليم هو الاسلام، فمن سلم فقد اسلم، و من لم يسلم فلا اسلام له (1)؛ و بدانيد كه اسلام يعني تسليم و تسليم يعني اسلام. پس كسي كه تسليم شد مسلمان است و آن كه تسليم نشد مسلمان نيست.
از نظر ادبي ظاهر كردن ضمير فصل دلالت بر حصر دارد. اگر گفتند: «زيد هو الشاعر»، «هو» كه ضمير فصل است حصر را ميرساند (2)در اين قسمت از رساله امام عليهالسلام فرمودهاند: «الاسلام هو التسليم». اگر ميفرمودند: «ان الاسلام التسليم» معنا مشخص بود؛ چرا كه اسم و خبر انّ در واقع مبتدا و خبرند. اما با آوردن هو بين اين دو، اسلام منحصر در تسليم شده است؛ يعني عمل به احكام و تعاليم اسلام بدون داشتن تسليم فايدهاي ندارد، و چنين اسلامي، اسلام درست و كامل نيست. در ادامه ميفرمايند: «و التسليم هو الاسلام». اين تكرار براي تأكيد بيشتر است. «فمن سلم فقد اسلم» اين قسمت تأكيد پس از تأكيد است. هر كس تسليم احكام تكويني و تشريعي خدا بود مسلمان است. «و من لم يسلم فلا اسلام له»، آن كه تسليم نشد مسلمان نيست.
اسلام منحصر در يك عمل نيست، بلكه اجزا و شرايط و موانع بسياري دارد كه همه آنها با همديگر مجموعه اسلام را ميسازند. نماز در اسلام ركن است، اما همه چيز نيست. همين طور روزه و حج ركنند، اما همهي اسلام نيستند. شايد بتوان مجموعهي اسلام را به هواپيما تشبيه كرد. هواپيما براي پرواز نياز به شرايط و اجزاي خاصي دارد و با نبود هر يك از اين اجزا و شرايط، قدرت پرواز نخواهد داشت و اگر با آن وضعيت به پرواز درآيد، سرنشينان آن از بين ميروند. كساني كه روز عاشورا فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را به شهادت رسانيدند، اهل نماز و روزه و حج بودند، و آنها كه در جنگ جمل، صفين و نهروان بر علي بن ابيطالب عليهالسلام شوريدند، چه بسا بيش از ديگران به نماز و روزه ميپرداختند.
عياشي ذيل آيهي شريفه: «فلا و ربك لا يؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا في أنفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما (3)؛ چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نميآورند مگر آن كه تو را در اختلافات خود داور كنند، سپس از حكمي كه كردهاي در دلهايشان احساس ناراحتي نكنند و كاملا سر تسليم فرود آورند». روايتي را از ابيايوب خزاز نقل كرده است كه چنين است:
«لو أن قوما عبدوا الله وحده لا شريك له و أقاموا الصلاة و آتوا الزكاة و حجوا البيت و صاموا شهر رمضان، ثم قالوا لشيء صنعه الله أو صنعه رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ألا صنع خلاف الذي صنع أو وجدوا ذلك في قلوبهم لكانوا بذلك مشركين (4)؛ اگر قومي خدا را به يكتايي پرستش كنند و نماز به پا دارند و زكات بپردازند و حج به جا آرند و ماه رمضان را روزه بگيرند ولي نسبت به يكي از كارهايي كه خدا و يا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم انجام دادهاند اعتراض كنند و بگويند: چرا چنين كرده؟ يا در دلشان چنين چيزي باشد به سبب اين اعتراض مشركند».
مشرك فقط به ملحد گفته نميشود كه احكام فقهي ويژهاي دارد و جزو نجاسات شمرده ميشود، بلكه كفر و الحاد فقط يك مرتبه از شرك است و كسي كه به يگانگي خدا اعتقاد دارد، اما در عمل خدايان ديگري به نام نفس، پول، زن، فرزند و خانه را ميپرستد و ستايش ميكند، نيز در مرتبهاي از شرك قرار گرفته است. شخصي نزد من آمده بود و ميگفت: خانهاي از فلان كس خريدهام، اما بعد معلوم شد كه اين خانه غصبي است و فروشنده نيز فرار كرده. به او گفتم: ميداني كه اين فروشنده غاصب بوده؟ گفت: ميدانم. گفتم: پس بايد خانه را به صاحب اصلي برگرداني. مرتب ميگفت: پس پولي كه دادهام چه ميشود؟
عبدالله بن سنان (1)روزي دعايي را كه حضرت به او ياد داده بود نزد ايشان خواند و به جاي آن كه بگويد: «يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك (2)؛ اي گرداننده دلها قلب مرا بر دين خود ثابت گردان» گفت: «يا مقلب القلوب و الأبصار». حضرت فرمودند: خداوند «مقلب القلوب و الأبصار» هست، ولي اين دعا را بدون كلمه «الأبصار» بخوان و همان گونه كه ما گفتهايم عمل كن. آري، شرعا انسانها ميتوانند حاجات خود را با هر زباني كه ميخواهند از خدا طلب نمايند ولي دستكاري دعاهايي كه از معصومين عليهمالسلام رسيده بنابر نظر عدهاي از فقها حرام است. حتي بعضي ساختن دعا را حرام دانستهاند و در اين باب روايتي نقل كردهاند مبني بر اين كه روزي يكي از اصحاب امام صادق عليهالسلام خدمت ايشان رسيد و عرض كرد: يابن رسول الله، من دعايي اختراع كردهام. حضرت فرمود: «دعني من اختراعك (3)؛ ساخته خود را رها كن» البته، گاهي ممكن است شخصي يك فقره از دعايي را انتخاب كند و بخواند، اين اشكال ندارد، اما اگر دعا را كم و زياد كند كار حرامي مرتكب شده است.
حسين بن روح كه نائب سوم ولي عصر (عج) در زمان غيبت صغرا است روزي دعايي براي مردم نقل كردند. چند روز بعد يكي از شيعيان نزد او رفت. ميخواست بپرسد كه آيا حسين بن روح اين دعا را خودش ساخته يا از امام نقل كرده است. قبل از اين كه چيزي بگويد، حسين بن روح گفت:
؛ لان أخر من السماء فتخطفني الطير أو تهوي بي الريح في مكان سحيق أحب الي من أن أقول في دين الله تعالي ذكره برأيي و من عند نفسي بل ذلك عن الأصل (4)؛ اگر از آسمان سقوط كنم و پرندگان مرا بربايند يا باد مرا به دور دستها بياندازد، به مراتب برايم بهتر و دوست داشتنيتر از آن است كه بخواهم مطلبي را به دروغ به امام و دين خداي متعال نسبت دهم و از پيش خود سخني بگويم».
امام صادق عليهالسلام ميفرمايند: «و ان طال تتابع نعيمها و زهرتها و غضارة عيشها» يعني دنيا روزي تمام ميشود، هر چند زندگي و عيش و نوش آن طول بكشد. پس بايد دل در گرو كسب نعمتهاي آخرت نهاد، و اين كار هم چنان كه ميدانيم تصميم و عزم جزم ميطلبد چه در امور دنيوي و چه در امور اخروي، هميشه تصميم كليد موفقيت بوده و هست. بارها ديدهايم كه كسي با اندكي درآمد توانسته است خانهدار شود، اما ديگري با درآمدي چند برابر او نتوانسته خانه خريداري كند. چرا چنين اتفاقي ميافتد؟ روشن است: آن كه در ماه درآمد كمي دارد، عزم خود را جزم كرده كه خانه بخرد. از اين رو هزينههاي جانبي زندگياش را كاهش داده، مسافرت نرفته و سعي كرده است خرج خوراك و پوشاكش كمتر شود. با اين تدابير توانسته است مقداري پول پسانداز كند و كم كم با اين پسانداز و البته با مقداري قرض، خانه خريداري كند. ولي آن كه نسبتا از درآمد خوبي برخوردار است ولي خانهدار نيست، در حقيقت، تصميم نداشته خانه بخرد. در نتيجه اصلا به فكر پسانداز و كاستن مخارج نيست و هر چه در ميآورد، خرج ميكند. روشن است كه چنين فردي، در دراز مدت قدرت خريد مسكن ندارد و تا وقتي اين شيوه در زندگي او ادامه داشته باشد، خريد خانه ممكن نيست.
شيخ اعظم و ماجراي مرجعيت :
نقل شده است پس از وفات مرحوم صاحب جواهر، و با اشاره و سفارش ايشان عدهاي از بزرگان خدمت شيخ اعظم انصاري رسيدند و از ايشان تقاضا كردند امور مسلمانان را بر عهده بگيرد و مرجع تقليد شود، اما شيخ جواب منفي داد. از ايشان دليل اين امتناع را پرسيدند. فرمود روزهايي كه درس ميخوانديم، از بين هم شاگرديهايم، يكي بهتر از من مطلب را ميفهميد. او از من اعلم است. او اكنون در شمال ايران زندگي ميكند و در آن جا به رتق و فتق امور مردم اشتغال دارد. به سراغ او برويد و اين وظيفهي خطير را بر عهدهي او بگذاريد. بزرگان راهي شمال شدند و آن عالم را يافتند. وقتي ماجرا را برايش بازگو كردند، گفت: حق با شيخ است. من از ايشان بهتر درس خواندهام، ولي اكنون مدتي است كه از فضاي درس و بحث كنارهگيري كردهام و قطعا حضور ذهن شيخ را ندارم. پس به شيخ بفرماييد اين لباس فقط زيبنده او است و با خيال آسوده اين مسئوليت را بپذيرد.
بارها و بارها پيش آمده است كه دو نفر هم زمان پاي در عرصه كسب علم نهادهاند،يكي از خانوادهاي بزرگ و اهل علم و ديگري از خانوادهي معمولي، ولي پس از گذشت مدت زماني دومي بهتر رشد كرده و به مدارج بالاي علمي دست يافته است. چرا كه صبر را نصب العين قرار داده و نفس خود را به بردباري فراخوانده است.
و عليكم بهدي الصالحين و وقارهم و سكينتهم و حلمهم و تخشعهم، و ورعهم عن محارم الله و صدقهم و وفائهم و اجتهادهم لله في العمل بطاعته، فانكم ان لم تفعلوا ذلك، لم تنزلوا عند ربكم منزلة الصالحين قبلكم ؛ شما را به راه و رسم صالحان و وقار و آرامش و بردباري و فروتني آنان و پرهيزگاريشان از محرمات خدا و راستي و وفاداري و كوشش آنان براي طاعت خدا سفارش ميكنم؛ زيرا اگر چنين نكنيد به منزلتي كه صالحان پيش از شما نزد خدا داشتند دست نخواهيد يافت.
هدي الصالحين، يعني سيره و سلوك رستگاران. هر فرقه و گروهي براي خود راه و رسمي دارند و صالحان و اولياي الهي نيز، داراي راه و روش خاصي ميباشند. از ويژگيهاي اين گروه ورع، وقار، سكينه، دوري از محارم، صدق، وفا و كوشش در راه طاعت خدا را ميتوان ذكر كرد. امام صادق عليهالسلام مؤمنان را به پيش گرفتن راه و رسم صالحان فراخوانده و از آنها خواسته تا متخلق به اخلاق صالحان شوند. همان طور كه قبلا گفته شد وقار و سكينه با هم متفاوتند. وقار مربوط به ظاهر انسانها، و سكينه و آرامش از خصوصيات دروني آنها است، از اين رو در كلام امام از اين دو صفت به طور جداگانه ياد شده است.
وقار صالحان :
هر كدام از انسانها به فراخور حال و به تناسب موقعيت اجتماعيشان نوعي وقار دارند. پادشاهان، تجار و مؤمنان، همه وقار دارند، اما وقار هر يك به اقتضاي حال و طرز تفكري كه بر وجودشان حاكم است نمود پيدا ميكند. بحث از وقار صالحان و مؤمنان است. مؤمن تمام اقوال و افعالش از جانب ايمان او و براساس فرمانهاي الهي است، بنابراين انسانها با ديدن مؤمن به ياد خداي متعال ميافتند و به گفته حضرت مسيح عليهالسلام: «تذكركم الله رؤيته (1)؛ ديدار او خدا را به يادتان ميآورد». تمام حركات و سكنات مؤمن با غير مؤمن متفاوت است: طرز نگاه كردن، نوع راه رفتن، شكل لباس پوشيدن، نوع سخن گفتن، همه و همه اينها مطابق با شخصيت معنوي او است. ناگفته نماند بين وقار و تكبر فرق بسياري هست و اين موضوع در جاي خود بحث مفصلي ميطلبد، ولي تمييز بين اين دو مشكل است؛ چرا كه تمييز بين مفهومات كار مشكلي است. با اين كه مفهوم آب بسيار واضح و روشن است بين فقها اين بحث مطرح است كه آيا آبهاي زاجيه (2)و كبريتيه (3)آب به شمار ميروند يا نه.
در روايات آمده است رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وقتي ميخواستند به كسي نگاه كنند تمام صورت خود را متوجه او ميكردند و سر مبارك را به طرف مخاطب خود ميچرخاندند. اگر ميخواستند به كسي اشاره كنند هيچ گاه با انگشت اين كار را نميكردند، بلكه با تمام دست اشاره ميكردند، و اين از مظاهر وقار است. در واقع انسان با وقار، غوغاي درونش را مهار ميكند و نميگذارد هياهوي درون او ظاهرش را پريشان سازد، «المؤمن بشره في وجهه و حزنه في قلبه (4)؛ شادي مؤمن در چهره او و اندوهش در قلب او است».
صبر و حلم :
خويشتن داري در برابر ناگواريهاي تكويني، را صبر گويند، (منظور از ناگواريهاي تكويني اموري چون فقر و بيماري است كه انسان قدرت دخالت و تصرف دلخواه را در آنها ندارد). اما حلم اين گونه نيست بلكه صبر در برابر اعمال ناخوشايند ديگران را (كه از قضا راه چاره نيز دارد) حلم گويند؛ مثل صبر در برابر هتاكي ديگران، نقل است كه يك اعرابي به حضرت امام حسن مجتبي عليهالسلام بياحترامي كرد، ولي حضرت در برابر گستاخي او فرمودند: «ان كنت جائعا أشبعناك ان كنت عريانا كسوناك (5)؛ اگر گرسنهاي تو را سير خواهيم كرد و اگر لباس نداري به تو لباس ميدهيم». در واقع امام اين جا از خود حلم نشان دادند.
شخصي در سامرا نامهي بسيار تندي به ميرزاي شيرازي نوشت. مرحوم ميرزا نيز به خدمت كارشان فرمودند: «مقداري هندوانه تهيه كن و براي اين آقا بفرست. اين بنده خدا گرمياش شده!». اين هم يك مصداق از حلم است.
خشوع صالحان :
تخشع از باب تفعل است و چنان كه ميدانيم يكي از معاني باب تفعل تصنع و ظاهر سازي و تحميل كاري بر خويش است. گاهي انسان صبر ميكند و گاهي تصبر؛ يعني تظاهر به صبر مينمايد. تحلم نيز يعني تظاهر به حلم كه يكي از صفات حسنه است بر همين قياس تخشع نيز عبارت است از تظاهر به خشوع و تحميل كردن آن بر خويشتن. خشوع، يعني تذلل و حقير شمردن خويش. بايد در مقابل خداوند تذلل نمود، به اين صورت كه انسان خود را در برابر ذات اقدس الهي حقير پندارد و با خود بگويد: من موجود ضعيف و ناچيزي هستم. اين تلقينها آهسته آهسته درخت خشوع را در وجود آدمي بارور ميسازد. خلاصه اين كه تحلم، راه به دست آوردن حلم، تصبر راه كسب صبر، و تخشع راه آراسته شدن به خشوع است. براي به دست آوردن هر صفت پسنديدهاي بايد ابتدا ظاهر خود را مانند كساني سازيم كه آن صفت را دارند.
دوري از محارم :
يكي ديگر از صفات رستگاران ورع آنها است. مؤمنان بايد دوري از گناه را از صالحان بياموزند و از ارتكاب حرام فردي، حرام اجتماعي، حرام اقتصادي و انواع حرامها خودداري كنند. خداي حكيم براي انسانها حدودي قرار داده كه تجاوز از آنها نافرماني است. ورع به قدري براي انسان صالح اهميت دارد كه به دست آوردن آن در رأس تمام آمال و آرزوهايش قرار دارد. هم چنان كه كاسب هميشه به دنبال كسب درآمد و سود است و در اين راه از هيچ كوششي دريغ نميكند، انسان صالح نيز فكر و ذهنش را معطوف ورع ساخته و هميشه مواظب است تا در دايرهي حرمت قدم ننهد. البته، اين راه نيز پر از فراز و نشيب و داراي مشكلات بيشمار است. اگر روزي پاي انسان صالحي بلغزد و گناهي مرتكب شود پيوسته در اين فكر است كه چرا از او چنين غفلتي سر زد، و تن به اين گناه داد، و به فكر جبران كردهي خويش است. چنين كسي مواظب است كه مبادا دوباره در گناه بيفتد، درست مانند كاسبي كه ضرر كرده و شش دانگ حواس خود را جمع كرده تا ديگر ضرر نكند. نكتهي ظريفي كه در اين قسمت آمده اين است كه امام نفرمودهاند: «الورع عن محارم الله»، بلكه فرمودهاند: «ورعهم عن محارم الله»؛ يعني آن گونه از حرام اجتناب كنيد كه صالحان ميكنند. اين نوع بيان تفصيل پس از اجمال است، به اين صورت كه ابتدا فرمود: «عليكم بهدي الصالحين» و در ادامه جزئيات را ذكر ميكنند كه يكي از آنها ورع از محارم الهي است.
صدق و وفا :
خصوصيات ديگر صالحان صدق و وفاي آنها است. داشتن صدق گاه در دنيا با ضررهايي همراه است ولي با اين حال گفته شده: «النجاة في الصدق (6)؛ رهايي در راستگويي است».
وفا نيز همچون صدق ممكن است، با ضررهايي همراه باشد، ولي وفاي به عهد از خصوصيات بارز صالحان است. مؤمن به عهد خويش وفا ميكند. طرف عهدش نيز هر كسي باشد مهم نيست، مهم پيماني است كه بسته است. خالق و مخلوق، محرم و نامحرم، دوست و دشمن، بزرگ و كوچك، همه برايش مهماند و به عهدي كه با آنها بسته پايبند است. يكي از كاسبهاي محترم براي بنده نقل ميكرد كه روزي شخصي آمد و فلان جنس را به صورت نسيه از من خريد. قرار شد دو ماه پس از معامله پول بياورد، ولي چون كه جايي براي نگهداري آن جنس نداشت از من خواست تا آن را در مغازهام به صورت امانت نگه دارم. چند روز بعد مشتري ديگري پيدا شد كه از همان جنس ميخواست. به او گفتم: ندارم. مغازه را ديدي زد و متوجه وجود آن امانتي شد. گفت: تو كه اين جنس را در مغازه داري؟! گفتم مال نيست، آن را فروختهام. پرسيد: پس چرا هنوز اين جا است؟ گفتم: صاحبش از من خواست به عنوان امانت آن را برايش نگه دارم. پرسيد: آيا خريدار پول تو را داده است؟ گفتم: نه، قرار است دو ماه ديگر بياورد. گفت: من پول نقد دارم و با قيمت بهتري اين جنس را ميخرم. هر چه او داده من بيشتر هم ميدهم. گفتم: نه برادر، من اين جنس را فروختهام و مال مردم است.
اطاعت صالحان :
خداي متعال بندگان تنبل را دوست نميدارد، تا جايي كه در بعضي از روايات، تعابير تندي در مورد افراد كسل آمده است. كوشش و اجتناب از تنبلي شرط پيشرفت چه در باب ماديات و چه در باب معنويات است. گاهي انسان كتابي را مينگرد بدون آن كه به زحمتي كه براي نوشتن اين كتاب كشيده شده بينديشد، اما حقيقت آن است كه تمام كتابهاي قطور همچون: بحارالانوار، سفينه البحار، مستدرك سفينة البحار و موسوعههاي ديگر، همه و همه حرف به حرف نوشته شدهاند. اين كتابهاي عظيم با كنار هم نهادن حروف و اندك اندك به رشتهي تحرير در آمدهاند، و چه خون دلهايي كه نويسنده نخورده و چه رنجهايي كه نكشيده است تا از به هم چسباندن ذرهها، درياي عظيمي پديد آورد كه همگان از آن استفاده كنند. آنچه از پشت اين نوشتهها خودنمايي ميكند تلاش و استمرار پياپي نويسنده است.
آري، در طاعت الهي نبايد كوتاهي كرد و در اين معركه كوشش بسيار لازم است. البته، اين به معناي دست شستن از خواب و خوراك نيست. بلكه بايد در كنار فعاليت، به اندازهي لازم و به قدري كه بدن لازم دارد استراحت كرد. اميرمؤمنان علي عليهالسلام ميفرمايد: «خادع نفسك (7)؛ نفس خود را فريب دهيد». در كلمه «خادع» نكته نغزي نهفته است، و آن اين كه باب مفاعله را جايي به كار ميبرند كه فعلي دو سويه و متقابل در ميان باشد و كاري از جانب دو نفر انجام شود؛ به عنوان مثال وقتي ميگويند «قاتلا زيد و عمر» يعني زيد و عمر در حال محاربه با يكديگرند و هر كدام كمر به قتل ديگري بستهاند. چنان كه ميدانيم نفس دائما در حال نيرنگ زدن به انسان است. حضرت ميفرمايند: در برابر اين فريب نفس مقابله به مثل كنيد و نفس خود را فريب دهيد. آنان كه صاحب نفس مطمئنه هستند، از اين راه به چنين مقامي دست يافتهاند. آنان آن قدر با نفس خود نيرنگ كردهاند تا توانستهاند نفس مطمئنه داشته باشند.
نفس عنصر خوبي نيست، ولي قابليت خوب شدن را دارد. همان طور كه خود شيطان هم اين قابليت را دارد. آن كه ميخواهد قدم در راه سعادت نهد، بايد تك تك اين صفات حسنه را كم كم در خودش ملكه سازد. با خود بگويد: حال اين يك بار، راست ميگويم تا ببينم بعد چه ميشود، يا يك بار فلان فعل حرام را مرتكب نميشوم و همين طور ادامه دهد تا آن جا كه ديگر در خود رغبتي براي نافرماني نبيند. «الأجر علي قدر المشقة؛ پاداش به اندازه تحمل دشواريها است». تظاهر به اعمال پسنديده دشوار است، ولي در هر صورت آن كه پر تحركتر است راحتتر و زودتر به سر منزل مقصود ميرسد.
طاعت چيست؟
در روايت صحيحهاي از اباصلت هروي نقل شده است كه امام رضا عليهالسلام فرمود: «رحم الله عبدا أحيا أمرنا؛ خدا بيامرزد كسي را كه امر ما را زنده ميكند» اباصلت پرسيد:
يابن رسول الله، چگونه امر شما را زنده كنيم؟ حضرت فرمودند: «يتعلم علومنا و يعلمها الناس (8)آنان كه علوم ما را فرا ميگيرند و به ديگران نيز ميآموزند، امر ما را احيا ميكنند». خدا چنين افرادي را مورد لطف و رحمت خويش قرار ميدهد؛ زيرا دعاي فرزند رسول خدا در حق آنان قطعا مستجاب ميشود.
طاعت الهي در گرو كسب صفات پسنديده است و كسب اين صفات نيز رهين تلاش و تمرين است. وقتي انسان خود را به عملي ملتزم نمايد، مثلا تصميم بگيرد چهل شب نماز شب او ترك نشود، يك سال درسش تعطيل نشود، و يا يك هفته در خانهاش بدخلقي نكند، آن وقت است كه متوجه ميشود كسب فضايل اخلاقي آسان نيست. ماشيني كه در جاده آسفالت حركت ميكند هميشه با دنده چهار و روي جاده صاف حركت نميكند، بلكه گاهي به دستانداز بر ميخورد و ناچار سرعتش كم ميشود. گاهي نيز ممكن است ميخ يا شيشهاي چرخ ماشين را پنچر، و حركت آن را متوقف سازد. عمل به طاعت الهي نيز گاهي با موانعي برخورد ميكند. حكايت :
نقل شده است كه مرحوم آيتالله العظمي بروجردي ميفرمودند: بسياري از اوقات اول شب كه مشغول مطالعه ميشدم تا اذان صبح نميخوابيدم. تا صبح نخوابيدن و به مغز خود فشار آوردن و بعد با فكري خسته لحظاتي استراحت كردن كار آساني نيست. اين چنين عمل ميكرد كه بروجردي شد، يك مسئله را كه ديگران در حل آن عاجز بودند با پنج راه حل، ذكر ميكرد كه هيچ كدام از آنها در كتابهاي قديمي وجود نداشت.
يكي از علما وارد مجلس عقدي شد و همه به احترام او برخاستند. اهل مجلس از علما و مراجع بودند و او نيز در بين بزرگان فرد شناخته شدهاي بود. حاضران از ايشان خواستند كه بالاي مجلس بنشيند، اما ايشان نپذيرفتند و دم در نشستند. لحظاتي بعد صاحبخانه از ايشان خواست به بالاي مجلس بروند. ايشان پذيرفتند و جاي خود را عوض كردند.
حاضران پرسيدند: چرا بار اول كه اهل مجلس از ايشان خواستند اين كار را نكردند؟ صاحبخانه خواب داد: ايشان بسيار فرد متعبدي است. بار اول كه آن جا نشست به دليل استحباب اين كار بود. بار دوم كه من از او خواستم، از باب امتثال امر صاحبخانه كه كاري مستحب است جايش را عوض كرد. آري، چنين انسانهايي طاعت در تار و پودشان رسوخ كرده است. طاعت و عبادت
كوشش در راه طاعت در صورتي مقبول است كه براي خدا باشد و انسان كارش به جايي نرسد كه كاسه داغتر از آش شود. بايد ملاك، خواست خدا باشد نه خواست بنده، و اين خود نكته دقيقي است. روزي در ماه رمضان به همراه عدهاي به ديدن مريضي رفتيم كه به علت بيماري نميتوانست روزه بگيرد. يكي از عيادت كنندگان گفت: ان شاء الله، تحمل اين سختيها براي شما اجر داشته باشد. آن بيمار عصباني شد و گفت: من اجر نميخواهم آجر ميخواهم! چرا من نبايد بتوانم روزه بگيرم؟! اين قبيل سخنان وجهي ندارد، چرا كه كوشش و طاعت بايد در چارچوب خواست و ارادهي خدا باشد. نميشود شخصي كه در نماز ظهر حال خوشي پيدا كرده به جاي چهار ركعت، پنج ركعت نماز بخواند و بگويد ديدم اگر در ركعت چهارم نمازم را سلام دهم حال خوشم را از دست ميدهم. درست است كه اقبال در نماز شرط قبولي آن است، ولي بايد در چارچوب خواست خدا باشد. مرحوم والد ما ميفرمود: «شخصي ادعا ميكرد كه من در طول عمرم هيچ گاه با تيمم نماز نخواندهام». بايد گفت عبادت و اخلاص خوب است، اما اين آقا اگر در طول عمرش هيچ وقت وضيعتي برايش پيش نيامده كه وظيفهاش تيمم باشد كه هنري نكرده و به وظيفهاش عمل كرده، اما اگر چنين حالتي برايش پيش آمده ولي تيمم نكرده باشد (مثل آن كه غسل برايش ضرر داشته باشد، ولي با اين حال تيمم نكند)، كار حرامي مرتكب شده است. ملاك در طاعت، خواست خدا است و اگر كسي پايش را فراتر از اين حد بگذارد، مخالفت كرده است. بايد كارها را «قربة الي الله» انجام داد. شخصي ميگفت: من ديگر فلان كار خير را انجام نميدهم. پرسيدم: چرا؟ گفت: بعد از چهل سال كه با فلان آقا اين كار را انجام ميدادم، چند روز پيش گفته بود مرا نميشناسد. گفتم: شما كار خير را براي آن آقا انجام ميدادي يا براي رضاي خدا بوده؟ خدا كه نگفته من فلاني را نميشناسم. حال كه از دست اين آقا ناراحتي از او دست بردار و با شخص ديگري همكاري كن. همكارت را عوض كن، ولي از كار خير دست برندار.
حضرت امام صادق عليهالسلام در اين فقره شيعيان را به اقتداي صالحان فراخوانده و ويژگيهاي صالحان را نيز بر شمرده است. در پايان ميفرمايند: اگر در به جا آوردن اين اعمال به صالحان اقتدا نكنيد، به مقام و منزلتي كه صالحان قبل از شما در نزد خدا يافتند، دست نخواهيد يافت.
1) بحارالانوار، ج 97، ص 84.
2) مادهاي است كه به وسيله آن طلا را صاف ميكنند و در اصطلاح يك نوع آب را گويند كه همان اسيد نيتريك است.
3) نوعي آب است كه در صنعت گوگرد استفاده ميشود.
4) همان، ج 64، ص 305.
5) همان، ج 43، ص 344.
6) بحارالانوار، ج 70، ص 13.
7) نهجالبلاغه، نامه 69.
8) وسائل الشيعه، ج 27، ص 141.
خداوند نهايت لطف را نسبت به آدميان دارد و ميخواهد كه هميشه مردم در راه راست و صحيح قدم بردارند و از وظيفهاي كه دارند تخطي نكنند، و در صورت ارتكاب گناه از ادامهي آن دست برداشته، پروندهي تاريك خود را به نور توبه روشن كنند.
هنگامي كه آدم خطاكار به خود آمد و از عواقب وخيم آن عمل ترسيد و از كردهي خود پشيمان شد و تصميم گرفت كه خطاهاي گذشتهي خود را تكرار نكند و از خداوند طلب عفو كرد، خدا را خشنود ساخته است.
ان الله عزوجل، يفرح بتوبة عبده المؤمن اذا تاب كما يفرح احدكم بضالته اذا وحدها. (1).
خداوند به توبهي بنده مؤمن خود شاد ميشود، همچنان كه يكي از شما با يافتن گمشدهي خود شاد ميشود.
1) اصول كافي. ج 2، ص 436.
شخص مدبر كسي است كه براي انجام و ادارهي امور خويش، برنامهاي تنظيم كند و طبق آن برنامه عمل نمايد. كارها عموما به دو دسته تقسيم ميشوند: كارهاي مهمي كه شخصا بايد انجام داد، در غير اين صورت مختل ميشوند و امور ديگر كه دخالت شخص در آنها چندان لازم نيست. اگر برنامه و تقسيم كار نباشد، مشكل است كه انسان بتواند تمام كارهايش را به تنهايي انجام دهد و به خوبي به پايان برساند.
باشر كبار امورك بنفسك، و كل ما سفل الي غيرك (1).
كارهاي بزرگ خود را، خود انجام ده و كارهاي جزئي و كوچك را به ديگران واگذار.
1) وافي. ج 10، ص 16.
انسان وظيفه دارد فرزندان خود را تا زماني كه در جامعه وارد نشده و با افراد منحرف روبرو نگشتهاند، طوري تربيت كند و دين صحيح را به آنان بياموزد كه تحت تأثير سخنان باطل قرار نگيرند. كساني كه مبادي دين و مذهب را به فرزندان خود ياد ميدهند، ايمان را در قلوب آنان راسخ و محكم ميكنند. اين گونه فرزندان در سنين بزرگي با تبليغات دشمنان دين منحرف نميشوند و سخنان بياساس در آنان تأثيري نخواهد داشت.
بادروا اولادكم بالحديث، قبل ان يسبقكم اليهم المرجئة. (1).
قبل از آنكه «مرجئه» (دستهاي از مخالفين) بر شما پيشي گيرند و فرزندانتان را گمراه كنند، شما بر آنان پيشي بگيريد و به فرزندانتان سخن حق را بياموزيد.
1) وافي، ج 12، ص 210.
دين اسلام دين اتحاد، همكاري و عطوفت است. از اين نظر در قرآن مجيد، آيات متعددي راجع به اين موضوع آمده است. از آن جمله:
تعاونوا عليالبر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان. (1).
در نيكي و پرهيزكاري دست به دست يكديگر بدهيد، ولي در گناه و تجاوز به حقوق ديگران، يكديگر را كمك مكنيد.
در سخنان پيغمبر اكرم (ص) و ائمهي طاهرين (ع) نيز دربارهي اين امر تأكيد بسيار شده است. اينك نمونهاي از دستورات زنده و جاويدان اسلام كه حس تعاون، نوع دوستي و همكاري را در افراد ايجاد مينمايد.
تواصلوا و تباروا و تراحموا و تعاطفوا. (2).
با يكديگر بپيونديد (از هم بريده و جدا نباشيد ) ، نسبت به هم نيكي كنيد و رحم و عطوفت را ميان خود برقرار سازيد.
كسي كه ميخواهد تجارت كند، غير از سرمايهاي كه براي اين كار آماده ميكند بايد از طرز معامله كردن،يعني تهيه و خريد جنس و عرضه كردن و فروختن آن به مشتري،اطلاعاتي داشته باشد. پس از چند معامله، كمكم تجاربي به دست ميآورد و مسلط بر كار تجارت ميشود. در آن هنگام ميتواند تشخيص بدهد، چه معاملهاي سود دارد و چه معاملهاي زيانآور يا كم سود است. معاملهاي كه به صرفهي او تمام ميشود انجام ميدهد و از معاملات مشكوك صرف نظر ميكند. بنابراين خريد و فروش گذشته از آنكه هزينهي زندگي را تأمين ميكند. نيروي فكر و مغز انسان را نيز به واسطهي جستجوي راههاي مختلف درآمد، ورزيده مينمايد.
التجارة تزيد فيالعقل. (1).
تجارت عقل (معاش) را زياد ميكند.
1) فقيه. ج 3، ص 119.
بعد از نماز، مشغول قرائت قرآن، دعا و ذكر خدا باشيد. پيشوايان مذهبي ما - و به پيروي از آنها مردم متدين ديگر - كه از مناجات، دعا و قرآن لذت ميبردند، بعد از نمازهاي پنجگانهي واجب، قرآن تلاوت ميكردند و از خداوند علوم دنيا و آخرت را خواستار ميشدند.
مسلم است كه با اين كيفيت در ياد خدا بودن، آثار مادي و معنوي دارد. شما هم بعد از نماز، توجه خود را به خداوند معطوف كنيد و از او بخواهيد كه راههاي حلال و مشروع كسب را به شما نشان دهد، تا در نتيجه رزق بسيار نصيب شما شود.
التعقيب ابلغ في طلب الرزق من الضرب في البلاد. (1).
دعا كردن بعد از نماز، براي طلب رزق، از سفر كردن در شهرها (و اين طرف و آن طرف رفتن براي تجارت) مؤثرتر است.
1) وافي. ج 10، ص 20.
هر كس خدا را بشناسد و به عظمت او پي ببرد، از معصيت كردن بيمناك خواهد شد. امام كسي كه در مقام نافرماني جري و بي باك شود و از اين لحاظ ترسي به خود راه ندهد، خدا را نشناخته است و نميتوان او را «دانا» به شمار آورد.
الخشية ميراث العلم، و العلم شعاع المعرفة و قلب الايمان، و من حرم الخشية لا يكون عالما، و ان شق الشعر في متشابهات العلم. (1).
ترس از خدا نتيجهي علم (به او) ، و علم پرتو معرفت و اساس ايمان است و كسي كه ترس از خدا نداشت عالم نيست، اگرچه در علوم مشكل موشكافي كند.
1) بحار. ج 2، ص 52.
زيد شحام گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تسبيح سؤال كردم؟
فرمود: آن اسمي است از اسماء خدا (يعني يكي از صفات خدا است)، و دعاي (و عقيدهي) اهل بهشت است. (1).
1) تفسير العياشي: ج 2 ص 12، بحارالأنوار: ج 90 ص 183 ح 22.
1- ابن مغيره گويد: نزد امام صادق - عليهالسلام - بوديم كه مردي از ايشان از تفسير فرمايش خدا: «كل شيء هالك الا وجهه» (1)«همه چيز جز ذات (پاك) او فاني ميشود» سؤال نمود.
حضرت فرمود: چه ميگويند در تفسير اين آيه؟
گفت: ميگويند: همه چيز فاني ميشود مگر چهرهي او.
حضرت فرمودند : همه چيز فاني ميشود مگر آن جهتي كه از طريق آن به خدا توان رسيد، و ما جهت خدا هستيم كه از طريق آن به او ميتوان رسيد. (2).
2- صفوان جمال از قول امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خداي عزوجل: «همه چيز نابود است جز وجه خدا». نقل ميكند.
فرمود: «هر كس از راه اطاعت پيامبر گرامي حضرت محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - با انجام آنچه مأمور شده است به سوي خدا رود، آن وجهي است كه نابود نگردد، و چنانكه ميفرمايد: (من يطع الرسول فقد أطاع الله) (3)«هر كس اطاعت پيغمبر را كند اطاعت خدا را كرده است».(4).
1- سماعه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: به من خبر ده آيا اسلام و ايمان دو چيز متفاوت هستند؟
فرمود: ايمان شريك اسلام است، ولي اسلام شريك ايمان نيست.
عرض كردم: آن دو را برايم وصف كن.
فرمود: اسلام: شهادت به يگانگي خدا، و تصديق رسول خداست كه به سبب آن خونها از ريختن محفوظ ميماند و ازدواج و ميراث بر آن اجرا گردد، و جماعت مردم طبق ظاهرشان رفتار كنند.
ولي ايمان هدايت است، و آنچه در دلها از صفت اسلام پا برجا ميشود و آنچه از عمل به آن هويدا ميگردد.
پس ايمان يك درجه از اسلام بالاتر است. ايمان در ظاهر شريك اسلام است، ولي اسلام در باطن شريك ايمان نيست، اگر چه هر دو در گفتار و وصف گرد آيند (يعني اگر چه گفتن شهادتين و تصديق به توحيد و رسالت از شرائط هر دو ميباشد). (1).
2- سفيان بن سمط گويد: مردي از امام صادق - عليهالسلام - راجع به فرق بين اسلام و ايمان سؤال كرد، حضرت به او پاسخ ندادند، بار ديگر سؤال كرد حضرت به او پاسخ نداد، سپس در ميان راه با هم ملاقات كردند، در حالي كه آن مرد عازم سفر بود، حضرت به او فرمودند: مثل اينكه عازم سفر هستي؟
گفت: بله چنين است.
حضرت فرمودند: پس با من در خانه ملاقات كن، او به ملاقات حضرت (در خانهاش) رفت، و آنجا از ايشان دربارهي اسلام و ايمان و فرق بين آن دو سؤال نمود.
حضرت فرمود: اسلام همان ظاهري است كه مردم بر آن هستند: شهادت به وحدانيت خدا، و رسالت محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - (يعني اجراي شهادتين) و اقامهي نماز و زكاة دادن و حج خانهي خدا، و روزه گرفتن در ماه رمضان، اين اسلام است.
سپس حضرت فرمودند: ايمان شناخت اين امر است (يعني ولايت اهل بيت - عليهمالسلام -) به اضافه مطالب گذشته، پس اگر به آن مطالب اقرار كند، ولي اين امر را نشناسد مسلمان است ولي از حق گمراه است.
توضيح: گويا تأخير جواب حضرت به خاطر تقيه و مصلحت بوده است. (2).
3- ابوالصباح كناني گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: كدام برتر است: ايمان يا اسلام؟ زيرا مردمي كه نزد ما هستند ميگويند: اسلام برتر از ايمان است؟
فرمود: ايمان برتر از اسلام است.
عرض كردم: اين مطلب را به من خوب بفهمان.
فرمود: چه ميگوئي دربارهي كسي كه عمدا در مسجدالحرام حدثي (مثل بول) نمايد؟
عرض كردم: او را به شدت ميزنند.
فرمود: درست گفتي.
سپس فرمود: چه ميگوئي دربارهي كسي كه در خانهي كعبه عمدا حدثي صادر كند؟
عرض كردم: بايد كشته شود.
فرمود: درست گفتي، مگر نميبيني كه خانهي كعبه عملا فضيلتش از مسجد الحرام بيشتر است، و كعبه با مسجد شريك است ولي مسجد با كعبه شريك نيست (زيرا كيفر توهين به كعبه در مسجد نيست) همچنين ايمان با اسلام شريك است ولي اسلام با ايمان شريك نيست. (3).
محمد بن مسلم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - تفسير «عتل بعد ذلك زنيم» (1)را پرسيدم.
حضرت فرمودند: «عتل» يعني كسي كه كفر او بزرگ باشد، و «زنيم» يعني كسي كه در كفر خود بيباك و گستاخ باشد. (2).
نقل شده است: روزي ابوحنيفه با امام صادق - عليهالسلام - غذا ميخورد، و هنگامي كه امام صادق - عليهالسلام - دست از غذا كشيد فرمود: حمد و سپاس مخصوص خدائي است كه پرورش دهندهي جهانيان است. بارالها، اين از ناحيهي تو و از ناحيهي پيامبر تو - صلي الله عليه و آله و سلم - است.
ابوحنيفه گفت: اي اباعبدالله، آيا با خدا شريكي قرار دادي؟
امام - عليهالسلام - فرمودند: واي بر تو، خداوند متعال در كتاب عزيزش ميفرمايد: (و ما نقموا الا أن أغناهم الله و رسوله من فضله) (1)«آنها فقط از اين انتقام ميگيرند كه خداوند و رسولش، آنان را به فضل (و كرم) خود بينياز ساختند!»
و در جائي ديگر ميفرمايد: «ولو أنهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيؤتينا الله من فضله و رسوله) (2)«و اگر آنها به آنچه كه خدا و پيامبرش به آنان داده بود راضي ميشدند، و ميگفتند: خداوند براي ما كافي است! به زودي خدا و رسولش، از فضل خود به ما ميبخشند؛ (براي آنها بهتر بود)!»
ابوحنيفه گفت: به خدا مثل اينكه تا حال اين دو آيه را هرگز در قرآن كريم نخواندهام و از كسي نشنيدهام.
امام صادق - عليهالسلام - فرمود: بله؛ خوانده بودي و شنيده بودي ولي خداوند متعال دربارهي تو و امثال تو اين آيه را نازل فرموده است: (أم علي قلوب أقفالها) (3).
«يا بر دلهايشان قفل نهاده شده است؟!»، و باز خداي متعال فرموده: (كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون) (4)«چنين نيست كه آنها ميپندارند، بلكه اعمالشان چون زنگاري بر دلهايشان نشسته است!» .
ابوحنيفه: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي اين فرمايش خدا: (و الله ربنا ما كنا مشركين - أنظر كيف كذبوا..).(1)«به خداوندي كه پروردگار ماست سوگند كه ما مشرك نبوديم»! سؤال كردم.
حضرت فرمودند: تو چه ميگوئي اي ابوحنيفه؟
ابوحنيفه گفت: من ميگويم آنها مشرك نبودند.
حضرت فرمودند: خداوند متعال ميفرمايد: (أنظر كيف كذبوا علي أنفسهم). «ببين چگونه به خودشان (نيز) دروغ ميگويند»؟
ابوحنيفه گفت: چه ميگوئي دربارهي اين آيه اي فرزند پيامبر؟
حضرت فرمودند: اينان گروهي بودند كه از اهل قبله (يعني مسلمانان) بدون اينكه متوجه باشند شرك ورزيدند. (2).
سورهي مائده آيهي 54.
مردي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني اين آيه: «خداوند جمعيتي را مي آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند» سؤال كردم؟
حضرت فرمود: مراد «موالي» هستند.
مرحوم علامه مجلسي در بيان اين حديث شريف ميفرمايند: منظور از «موالي» عجمها هستند. (1).
1) تفسير العياشي: ج 1 ص 327، بحارالأنوار: ج 64 ص 181.
حسين بن علوان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني «لا حول و لا قوة الا بالله» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: يعني چيزي بين ما و معاصي جز خدا حائل و مانع نميشود، و چيزي جز خدا ما را بر انجام اطاعت و آوردن واجبات توانا نميسازد. (1).
1) المحاسن: ص 42، بحارالأنوار: ج 90 ص 189 ح 24.
ابنعيينه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني و تفسير فرمايش خدا: (الا من أتي الله بقلب سليم) (1)«مگر كسي كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: قلب سليم قلبي است كه با پروردگار خود ملاقات كند در حالي كه هيچ چيز جز خدا در آن نباشد.
و نيز فرمود: و هر قلبي كه در آن شرك يا شك باشد قلبي ساقط است، صاحبان قلب سليم كساني هستند كه زهد در دنيا را اراده كردند تا دلهايشان براي آخرت فارغ باشد. (2).
سورههود آيه 69
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: معني كلام خدا: (جاء بعجل حنيذ) چيست؟
حضرت فرمود: يعني ابراهيم گوساله پختهاي را آورد (و تقديم ميهمانان نمود). (1).
1) بحارالأنوار: ج 12 ص 170 ح 28.
ابنعماره گويد: پدرم گفت: نزد امام صادق - عليهالسلام - بودم كه مردي بر ايشان وارد شد و از معني (كهيعص) (1)سؤال نمود.
حضرت فرمودند: «كاف» يعني خدا كفايت ميكند شيعيان ما را، و «ها» هدايت ميكند آنان را، و «يا» ولي آنهاست، و «عين» عالم به اهل اطاعت از ما است. و «صاد» در وعدههاي خود به آن صادق است تا اينكه منزلت آنان به جائي برسد كه در باطن قرآن به آن اشاره شده است. (2).
جابر جعفي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تفسير فرمايش خدا: (و ان من شيعته لابراهيم) (1)«و همانا از پيروان او، ابراهيم بوده» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: خداوند هنگامي كه ابراهيم را آفريد پرده از چشم او كنار زد، پس او نوري در كنار عرش ديد گفت: خداوندا! اين نور چيست؟
خدا فرمود: اين نور محمد برگزيدهي من از ميان مخلوقاتم است. آنگاه نور ديگري در كنار او مشاهده نمود گفت: خداوندا؛ اين نور چيست؟
خدا فرمود: اي نور علي بن ابي طالب - عليهالسلام - ياري كنندهي دين من است.
و سپس در كنار آنها سه نور ديگر مشاهده نمود سؤال كرد، خداوندا؛ اين انوار چيست؟
به او خطاب شد: اين نور فاطمه - سلام الله عليها - است كه محبانش را از آتش جهنم جدا ساخته و نجات دادم، و نور دو فرزندش حسن و حسين - عليهمالسلام - ميباشد.
حضرت ابراهيم گفت: خداوندا؛ من نه نور ديگر ميبينم كه گرداگرد آنها جمع شدهاند (آنها چيستند)؟
به او گفته شد: اي ابراهيم؛ اينها امامان از فرزندان علي و فاطمه - عليهماالسلام - ميباشند.
حضرت ابراهيم فرمود: خداوندا، به حق اين پنج نفر مرا از اين نه نفر آگاه كن.
به او گفته شد: نخستين آنها علي بن الحسين سپس فرزندش محمد، و فرزندش جعفر و فرزندش موسي و فرزندش علي و فرزندش محمد و فرزندش علي و فرزندش حسن و فرزندش حجت قائم - عليهمالسلام - است.
حضرت ابراهيم گفت: خداوندا؛ نورهائي را ميبينم كه كسي جز تو شمار وعدد آنها را نميداند به اين انوار چهارده گانه احاطه نمودهاند (اينها كيانند)؟
گفته شد: اي ابراهيم؛ اينان شيعيان آنها هستند، شيعيان اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب - عليهالسلام -.
حضرت ابراهيم فرمود: شيعيان آنها به چه چيز شناخته ميشوند (و علامت آنها چيست)؟
گفته شد: به انجام پنجاه و يك ركعت نماز در روز، و جهر به بسم الله الرحمان الرحيم، و قنوت پيش از رفتن به ركوع (در نماز) و انگشتر را به دست راست گذاشتن.
اينجا بود كه حضرت ابراهيم فرمود: خداوندا، مرا از شيعيان اميرالمؤمنين - عليهالسلام - قرار بده.
خداوندا در قرآن از اين ماجرا حكايت نمود آنگاه كه فرمود: (و ان من شيعته لابراهيم) «و همانا از پيروان او، ابراهيم بود».(2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خدا در كتابش: (هو الذي أرسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله ولو كره المشركون) (1)«او كسي است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همهي اديان غالب سازد، هر چند مشركان كراهت داشته باشند» سؤال نمودم؟
حضرت فرمود: به خدا؛ قسم هنوز تأويل آن محقق نشده است.
عرض كردم: فدايت شوم؛ چه هنگام محقق ميشود؟
حضرت فرمود: تا هنگامي كه قائم قيام كند ان شاء الله، پس هر گاه قيام نمود هيچ كافري، و هيچ مشركي نميماند مگر اينكه خروج او را كراهت دارد، حتي اگر كافري يا مشركي در دل صخرهاي باشد، آن صخره ندا ميدهد: اي مؤمن، در دل من كافر يا مشركي هست بيا و او را بكش.
آن گاه مؤمن ميآيد و صخره را كنار ميزند و آن را ميكشد. (2).
مفضل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خداي عزوجل: (فاذا نقر في الناقور) (1)«هنگامي كه در «صور» دميده شود» سؤال شد.
حضرت فرمود: از ما امامي است مستور، پس هرگاه خداوند ظهور امر او را بخواهد در قلب او نكتهاي القا ميكند، پس ظاهر ميشود و به امر خداي عزوجل قيام ميكند. (2).
علي بن ابو حمزه از ابو بصير روايت كرد كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي متعال: (سنريهم آياتنا في الآفاق و في أنفسهم حتي يتبين لهم أنه الحق) (1)«به زودي نشانههاي خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان ميدهيم تا براي آنان آشكار گردد كه او حق است» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: مسخ را در خودشان به آنها نشان ميدهد، و به هم خوردن نظام طبيعي در آفاق را به آنها نشان ميدهد تا اينكه قدرت خداي عزوجل را در خود و در آفاق ببينند.
عرض كردم: مراد از «تا براي آنان آشكار گردد كه او حق است» چيست؟
فرمود: خروج قائم - عليهالسلام - او حق از ناحيهي خداي عزوجل است، كه خلايق او را ميبينند كه چگونه امري حتمي و قطعي است. (2).
مفضل بن عمر گويد: از امام صادق دربارهي معني و تفسير فرمايش خداي عزوجل: (و لنذيقنهم من العذاب الأدني دون العذاب الأكبر) (1)«و به آنان از عذاب نزديك پيش از عذاب بزرگ ميچشانيم» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: «عذاب نزديك» گراني قيمتها است، و «عذاب اكبر» حضرت مهدي - عليهالسلام - است با شمشير. (2).
1- ابوبصير گويد: بر امام صادق - عليهالسلام - وارد شدم و گفتم: فدايت شوم؛ شيعيان ميگويند: «رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - باب علم و دانشي به علي - عليهالسلام - آموخت كه از هر بابي هزار باب باز ميشود»؟ (معني اين چيست)؟
حضرت فرمود: اي ابامحمد، به خدا قسم رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - هزار باب علم به علي - عليهالسلام - آموخت كه از هر بابي هزار باب گشوده ميشود (يعني اين حديثي كه شيعه آن را نقل ميكنند درست است و صحيحش اين است كه رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - هزار باب به علي - عليهالسلام - آموخت نه يك باب).
گفتم: به خدا؛ علم و دانش اين است (نه آنچه بعضيها ادعا ميكنند).
حضرت فرمود: بله، اين علم و دانش است نه آن. (1).
2- ابوبصير گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيدم، و عرض كردم قربانت گردم، از شما پرسشي دارم، آيا در اينجا كسي (نامحرم) هست كه سخن مرا بشنود؟
امام صادق - عليهالسلام - پردهاي را كه در ميان آنجا و اطاق ديگر بود، بالا زد، و آنجا سر كشيد، سپس فرمود: اي ابامحمد؛ هر چه ميخواهي بپرس.
عرض كردم: قربانت گردم، شيعيان شما حديث ميكنند كه: «پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - به علي - عليهالسلام - بابي از علم آموخت كه از آن هزار باب علم گشوده ميشود»؟
حضرت فرمود: اي ابامحمد؛ پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - به علي - عليهالسلام - هزار باب از علم آموخت كه از هر باب آن هزار باب گشوده ميشود (مانند جزئيات و مصاديقي كه بر قواعد كلي منطبق ميشود).
عرض كردم: به خدا؛ كه علم كامل و حقيقي همين است.
امام - عليهالسلام - ساعتي (براي اظهار تفكر) به زمين اشاره كرد، و سپس فرمود: آن علم است ولي علم كامل نيست.
سپس فرمود: اي ابامحمد؛ همانا «جامعه» نزد ما است، اما مردم چه ميدانند كه جامعه چيست؟ (2).
3- يونس بن رباط گويد: من و كامل خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيديم، كامل به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كرد: قربانت شوم؛ فلان شخص حديثي روايت ميكند.
فرمود: چه ميگويد؟
عرض كرد: او گفت: «رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در روز وفاتش به علي - عليهالسلام - هزار باب حديث كرد و هر بابي كليد هزار حديث بود كه جمعا يك ميليون باب ميشد».
فرمود: آري چنين بود.
پرسيدم: قربانت آن بابها براي شيعيان و دوستان شما ظاهر شد (از آن علوم آگاه گشتند)؟
فرمود: اي كامل؛ يك باب يا دو باب آن ظاهر گشت.
پرسيدم: قربانت شوم، بنابراين از يك ميليون باب از فضل شما جز يك يا دو باب روايت نشده است.
فرمود: توقع داريد كه شما از فضل ما چه اندازه روايت كنيد؟ شما از فضل ما جز يك الف غير متصل نميتوانيد روايت كنيد. (3).
سماعه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي متعال: (و لقد آتيناك سبعا من المثاني و القرآن العظيم) (1)«ما به تو سبع المثاني، و قرآن عظيم داديم». پرسيدم.
حضرت فرمود: به خدا قسم ما سبع المثاني ميباشيم، و ما طريق خدا هستيم كه ميان شما رفت و آمد داريم، هر كس ما را شناخت (شناخت) و هر كس ما را نشناخت بميتواند با مرگي كه در پيش دارد يقين پيدا مي كند . (2).
بريد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خداي عزوجل: (و كذلك جعلناكم أمة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس) (1)«و همان گونه (كه قبلهي شما، يك قبلهي ميانه است) شما را نيز امت ميانه قرار داديم (در حد اعتدال، ميان افراط و تفريط) تا بر مردم گواه باشيد». سؤال نمودم.
حضرت فرمود: مائيم امت ميانه، و مائيم شهداي خدا بر خلقش، و حجتهاي او در زمينش.
عرض كردم: معني فرمايش خدا: (ملة أبيكم ابراهيم) (2)«از آيين پدرتان ابراهيم پيروي كنيد» چيست؟
حضرت فرمود: تنها ما را اراده فرمود.
(هو سماكم المسلمين من قبل (في الكتب التي مضت) و في هذا (القران) ليكون الرسول عليكم شهيدا) (3)«خداوند شما را مسلمان ناميد پيش از اين» در كتابهاي گذشته «و در اين» قرآن «تا پيامبر بر شما گواه باشد».
پس رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - شهيد و شاهد بر ما است كه شهادت ميدهد كه ما ابلاغ نموديم از ناحيهي خدا (آنچه كه بايد ابلاغ نمائيم) و ما شاهد بر مردم هستيم.
پس هر كس ما را تصديق كند او را در روز قيامت تصديق ميكنيم، و هر كس ما را تكذيب كند، ما در روز قيامت او را تكذيب ميكنيم. (4).
محمد بن سليمان ديلمي از پدرش روايت ميكند كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (اذ جعل أنبياء و جعلكم ملوكا) (1)«هنگامي كه در ميان شما، پيامبراني قرار داد؛ (و زنجير بندگي و اسارت فرعوني را شكست) و شما را حاكم و صاحب اختيار خود قرار داد» پرسيدم.
حضرت فرمود: انبياء، رسول الله و ابراهيم و اسماعيل و ذريهي او، و پادشاهان ائمه - عليهمالسلام - ميباشند.
عرض كردم: چه پادشاهي داده شدهايد؟
فرمود: پادشاهي بهشت، و پادشاهي دوران بازگشت (رجعت). (2).
از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خدا: (و يوم نحشر من كل امة فوجا) (1)«(به خاطر آور) روزي را كه ما از هر امتي، گروهي را محشور ميكنيم» پرسيده شد.
حضرت فرمود: مردم در اين زمينه چه ميگويند؟
عرض كردم: ميگويند: آن در قيامت است.
حضرت فرمود: آيا خداوند در قيامت از هر امتي گروهي را زنده ميكند، و بقيه را رها ميكند؟
اين آيه در ارتباط با دوران رجعت است.
و اما آيهي قيامت پس اين است: (و حشرناهم فلم نغادر منهم أحدا) إلي قوله: (موعدا) (2)«و همهي آنان (انسانها) را برميانگيزيم، و احدي از ايشان را فروگذار نخواهيم كرد»؟! تا آنجا كه ميفرمايد: «(اما شما گمان ميكرديد ما هرگز برايتان «موعدي را» قرار خواهيم داد). (3).
ذريح گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خداوند دستوري - در قرآن كريم - به ما داده است كه مايلم آن را بدانم.
حضرت فرمود: آن چيست؟
عرض كردم: فرمايش خداوند متعال كه ميفرمايد: (ثم ليقضوا تفثهم و ليوفوا نذورهم) (1)«سپس بايد آلودگيهايشان را برطرف سازند؛ و به نذرهاي خود وفا كنند».
حضرت فرمود: «سپس بايد آلودگيهايشان را برطرف سازند» يعني ملاقات با امام كنند، و «و به نذرهاي خود وفا كنند» يعني مناسك حج را به جاي آورند.
عبدالله بن سنان گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيدم و از معني آيهي فوق سؤال نمودم.
حضرت فرمود: يعني گرفتن سبيل (و شارب)، و كوتاه كردن ناخن و مشابه آن.
عبالله بن سنان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ ذريح محاربي براي من از شما نقل كرد كه فرمودهايد: «سپس بايد آلودگيهاشان را برطرف كنند» يعني ملاقات امام، و «و به نذرهاي خود وفا كنند» يعني مناسك حج.
حضرت فرمود: ذريح راست گفته است، و تو هم راست گفتي. قرآن ظاهري دارد و باطني، ولي كيست كه تاب و تحمل (باطن قرآن) را مثل ذريح دارد؟ (2).
يعقوب بن بريد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل كه ميفرمايد: «قل انما اعظكم بواحدة أن تقوموا لله مثني و فرادي) (1)«بگو: شما را تنها به يك چيز اندرز ميدهم، و آن اينكه: دو نفر دو نفر يا يك نفر يك نفر براي خدا قيام كنيد» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: مراد ولايت است.
عرض كردم چگونه است؟
حضرت فرمود: هنگامي كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - علي - عليهالسلام - را براي رهبري مردم منصوب نمود و فرمود: «هر كس من مولايش هستم پس علي مولاي او است» مردي ايشان را غيبت كرد، و گفت: محمد هر روز به چيز جديدي دعوت ميكند، و ابتداء به اهل بيت خود كرده است، آنها را بر ما مسلط ميكند، خداوند عزوجل به همين مناسبت به پيامبرش - صلي الله عليه و آله و سلم - آيهاي نازل فرمود كه: «بگو شما را تنها به يك چيز اندرز ميدهم» پس من ابلاغ كردم به شما آنچه خداوند بر شما واجب كرد.
عرض كردم: پس معني فرمايش خداي عزوجل در اينكه: «دو نفر دو نفر يا يك نفر يك نفر براي خدا قيام كنيد» چيست؟
حضرت فرمود: اما «دو تا» يعني اطاعت از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم -، و اطاعت از اميرالمؤمنين، و اما «يكي» يعني اطاعت از ائمه كه از ذريهي رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - و علي - عليهالسلام - ميباشند بعد از آنها است.
اي يعقوب؛ به خدا قسم غير از اين را اراده نفرمود. (2).
راوي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي گفتهي خداي متعال: «اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر (اوصياي پيامبر) را» و اينكه آيا اطاعت از علي به طور مستقل واجب است؟ سؤال نمودم.
حضرت فرمود: اطاعت رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - به طور جداگانه و مخصوص واجب شد، به دليل فرمايش خداي متعال كه: (من يطع الرسول فقل أطاع الله) (1)«هر كس از پيامبر اطاعت كند از خدا اطاعت كرده است»، ولي اطاعت از علي - عليهالسلام - اطاعت از پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - است. (2).
2- ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي قول خداي عزوجل كه ميفرمايد: (أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم) (3)«خدا را فرمان بريد و پيغمبر و صاحبان امر خود را فرمان بريد» پرسيدم؟
فرمود: فقال نزلت في علي بن أبيطالب و الحسن و الحسين - عليهمالسلام -. (4)دربارهي علي بن ابيطالب و حسن و حسين - عليهمالسلام - نازل شده است.
سماعه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تفسير فرمايش خدا كه: (و أوفوا بعهدي أوف بعهدكم) (1)«و به پيماني كه با من بستهايد وفا كنيد، تا من نيز به پيمان شما وفا كنم» سؤال نمودم؟
حضرت فرمود: به پيمان ولايت علي بن ابي طالب - عليهالسلام - كه از ناحيهي خدا واجب شده است وفا كنيد تا در مقابل در وعده خود به بهشت براي شما وفا خواهم كرد. (2).
مفضل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير فرمايش خدا: (بل تؤثرون الحياة الدنيا - و الآخرة خير و أبقي...)(1)«بلكه شما زندگي دنيا را مقدم ميداريد» سؤال نمودم. حضرت فرمود: مراد از حيات دنيا ولايت آنها است.
[و مراد] از «در حالي كه آخرت بهتر و پايدارتر است».
فرمود: ولايت اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب - عليهالسلام - ميباشد. (ان هذا لفي الصحف الأولي - صحف ابراهيم و موسي) «اين دستورها در كتب آسماني پيشين (نيز) آمده است. در كتب ابراهيم و موسي».(2).
جابر جعفي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني كلام خداي عزوجل كه ميفرمايد: (و اذا المؤءودة سئلت - بأي ذنب قتلت) (1)«از زنده به گور شده سؤال خواهد شد» سؤال كردم.
حضرت فرمود: هر كس در راه مودت و محبت ما كشته شود از قاتل او بازخواست خواهد شد. (2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تفسير اين آيه: (ثم أورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا) (1)«سپس اين كتاب (آسماني) را به گروهي از بندگان برگزيدهي خود به ميراث داديم» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: تو چه ميگوئي؟
عرض كردم: ميگويم: مخصوص فرزندان فاطمه - سلام الله عليها - است.
حضرت فرمود: ولي كسي كه شمشير بكشد و مردم را به خويش دعوت كند (يعني گمراهي) چه از اولاد فاطمه - سلام الله عليها - باشد چه نباشد داخل اين آيه نميشود.
عرض كردم: پس چه كسي داخل اين آيه ميشود؟
حضرت فرمود: آنكه به خود ظلم كرده است كسي است كه مردم را نه به ضلالت، و نه به هدايت دعوت ميكند.
و مقتصد از ما اهل بيت كسي است كه عارف به حق امام باشد.
و سابق به سوي خيرات امام است. (2).
زراره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردي از فرزندان عبدالله بن سبا قائل به تفويض است.
حضرت فرمود: تفويض چيست؟
عرض كردم: خداي تبارك و تعالي محمد و علي - صلوات الله عليهما - را خلق كرد سپس (امر خلق و تدبير) را به آنها واگذار كرد، پس آفريدند و روزي دادند، و ميراندند، و احياء نمودند.
حضرت فرمود: دروغ گفت دشمن خدا، اگر نزد او رفتي اين آيه از سورهي رعد را براي او بخوان: (أم جعلوا لله شركاء خلقوا كخلقه عليهم قل الله خالق كل شيء و هو الواحد القهار) (1)«آيا همتاياني براي خدا قرار دادند به خاطر اينكه آنان همانند خدا آفرينش داشتند، و اين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است؟! بگو: خدا خالق همه چيز است و اوست يكتا و پيروز».
من نزد آن شخص رفتم، و به او خبر دادم و آيهي مزبور را براي او خواندم، مثل اينكه سنگي به دهان او زدم كه ديگر نتوانست هرگز سخن بگويد. (راوي گويد:) يا مثل اينكه به كلي گنگ شد. (2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خدا: (فأما من أوتي كتابه بيمينه). (1)«پس كسي كه نامهي اعمالش را به دست راستش دهند» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: او علي - عليهالسلام - و شيعيان آن حضرت است كه نامههاي عملشان به دست راستشان داده ميشود. (2).
حماد بن عيسي در حديث مرفوعهاي از امام صادق - عليهالسلام - روايت ميكند كه: شخصي از آن حضرت دربارهي معني و تفسير فرمايش خداوند متعال كه ميفرمايد: (انه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوكلون - انما سلطانه علي الذين يتولونه و الذين هم به مشركون) (1)«چرا كه او بر كساني كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل ميكنند، تسلطي ندارد، تسلط او تنها بر كساني است كه او را به سرپرستي خود برگزيدهاند، و آنها كه نسبت به او (خدا) شرك ميورزند (و فرمان شيطان را به جاي فرمان خدا، گردن مينهند)».
حضرت فرمود: شيطان نميتواند ولايت را از آنها زايل كند، اما گناهها و نظاير آن پس ممكن است تحت تأثير شيطان - مانند ديگران - واقع بشوند. (2).
عمرو بن يزيد سابري گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تأويل اين آيه: (أصلها ثابت و فرعها في السماء) (1)«ريشهي آن (در زمين) ثابت و شاخهي آن در آسمان است» سؤال كردم.
حضرت فرمود: اصل آن رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - و فرع او اميرالمؤمنين علي - عليهالسلام - و حسن و حسين - عليهماالسلام - ميوهي آن، و نه نفر از فرزندان حسين - عليهالسلام - شاخههاي آن، و شيعه برگهاي او.
به خدا قسم؛ هرگاه يكي از شيعيان ميميرد يكي از برگهاي آن درخت ميافتد.
گفتم: فرمايش خداي عزوجل: (تؤتي أكلها كل حين) (2)«هر زمان ميوهي خود را ميدهد» چه معني دارد؟
حضرت فرمود: مراد آن چيزي است كه از ناحيهي علم امام براي شما در هر حج و عمره صادر ميشود. (3).
داوود رقي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تأويل و معني فرمايش خدا: (ألشمس و القمر بحسبان) (1)«خورشيد و ماه با حساب منظمي ميگردند» سؤال نمودم.
فرمود: اي داوود؛ از مطلب خاصي سؤال كردي پس قناعت كن به جوابي كه به تو داده ميشود، آفتاب و ماه دو نشانه و آيه از آيات خدا ميباشند، كه به امر خدا جريان دارد، سپس خداوند به آن دو مثال زد از براي كسي كه بر عليه ما انقلاب (و كودتا) كرد، و حرمت ما را مورد تجاوز قرار داد، و به حق ما ظلم و ستم نمود.
داوود گفت: معني: (هما بحسبان)؟ «آن دو با حساب منظمي ميگردند» چيست؟
فرمود: آن دو در عذاب من هستند.
داوود گويد: گفتم: (و النجم و الشجر يسجدان) «و ستاره و گياه (يا درخت) براي او سجده ميكنند» چه معني ميدهد؟
فرمود: «ستاره» رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - است، و «درخت» اميرالمؤمنين و ائمه - عليهمالسلام - ميباشند كه حتي يك طرفة العين خدا را معصيت نكردند.
داوود گويد: گفتم: (و السماء رفعها و وضع الميزان) «و آسمان را برافراشت، و ميزان و قانون (در آن) گذاشت» چه معني دارد؟
حضرت فرمود: «آسمان» رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - ميباشد كه خداوند او را گرفت سپس او را به نزد خود به بالا برد، (و وضع الميزان) «و ميزان و قانون (در آن) گذاشت». و «ميزان (ترازو)» اميرالمؤمنين - عليهالسلام - است كه او را منصوب ساخت تا خليفهي بعد از پيامبر باشد.
گفتم: (أن لا تطغوا في الميزان) «تا در ميزان طغيان نكنيد (و از مسير عدالت منحرف نشويد)» چه معني دارد؟
حضرت فرمود: يعني در زمينهي امامت طغيان نكنيد و با امام مخالفت نكنيد.
گفتم: (و أقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان) «و وزن را براساس عدل برپا داريد و ميزان را كم نگذاريد» چه معني دارد؟
فرمود: يعني از امام عادل اطاعت كنيد؟ و چيزي از حق او را ناديده نگيريد.
گفتم: فرمايش خدا: (فبأي آلاء ربكما تكذبان...) «پس كدامين نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب ميكنيد شما اي گروه جن و انس»؟! چه معني دارد؟
فرمود: يعني كدام نعمت از نعمتهاي مرا تكذيب ميكنيد؟ به محمد يا به علي - عليهماالسلام -؟ من به وسيله آن دو (بزرگوار) بر بندگان نعمت را ارزاني داشتم. (2).
عبدالاعلي غلام آل سام گويد: از امام صادق - عليهالسلام - در مورد اين آيهي شريفه: (قل اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء) (1)«بگو: بارالها! مالك حكومتها تويي؛ به هركس بخواهي، حكومت ميبخشي؛ و از هر كس بخواهي، حكومت را ميگيري؛ هر كس را بخواهي، عزت ميبخشي» سؤال نمودم، مگر نه اينكه خداي عزوجل به بنياميه ملك عطا كرد؟
حضرت فرمود: اين نيست كه تو تصور كردي، خداي عزوجل به ما ملك عطا كرد، و بنياميه آن را گرفتند، بسان مردي كه پيراهني داشته باشد، و ديگري آن را از او بگيرد، در اين صورت اين پيراهن ملك آن شخص نيست كه آن را گرفته است (گر چه در اختيار دارد).
1) سورهي آل عمران آيه 26.
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تأويل فرمايش خدا كه ميفرمايد: (و الشمس و ضحاها) (1)«قسم به خورشيد و گسترش نور آن سوگند» سؤال نمودم.
فرمود: آفتاب رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - ميباشد كه خداوند به وسيلهي او براي مردم دينشان را توضيح داد و تبيين نمود.
عرض كردم: (و القمر اذا تلاها) «و به ماه هنگامي كه بعد از آن درآيد».
فرمود : آن اميرالمؤمنين - عليهالسلام - ميباشد.
عرض كردم: (و النهار اذا جلاها) «و به روز هنگامي كه صفحهي زمين را روشن سازد».
حضرت فرمود: آن امام از ذريهي فاطمه - سلام الله عليها - است كه از پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - ميپرسد حضرت آن را بيان ميكند، پس خداوند از او حكايت نمود و فرمود: (و الليل اذا يغشاها) «و به روز هنگامي كه صفحهي زمين را روشن سازد».
عرض كردم: (والليل اذا يغشاها) «و به شب آن هنگام كه زمين را بپوشاند».
حضرت فرمود: آن ائمه جور و حكامان ستمگرند كه منصب خلافت را به جاي خاندان رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - در قبضه گرفتند، و جائي نشستند كه اهل بيت پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - به آن سزاوارتر بودند، و دين رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - را با ستم و ظلم آميختند و پوشاندند، و اين معني فرمايش خدا است كه فرمود: «و به شب آن هنگام كه زمين را بپوشاند».
سپس فرمود: ظلمت و تاريكي شب روشنايي روز را ميپوشاند.
(و نفس و ما سواها) «و قسم به جان آدمي و آن كس كه آن را (آفريده) و منظم ساخت».
فرمود: يعني آن را آفريد و به آن صورت بخشيد.
و فرمايش او: (فألهمها فجورها و تقواها) «سپس فجور و تقوا (شر و خيرش) را به او الهام كرده است».
يعني: به او شناسانيد و الهام نمود سپس او را مخير نمود (و در انتخاب راه آزاد گذاشت) پس اختيار كرد، كه (قد أفلح من زكاها)«هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرد، رستگار شد» يعني نفس خود را (از فساد) پاك نمود.
(و قد خاب من دساها) «و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است» يعني: اغوا نموده و در اختيار شيطان قرار داد. (2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (صلوا عليه و سلموا تسليما) (1)«خداوند و فرشتگان بر پيامبر درود ميفرستند، اي كساني كه ايمان آوردهايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملا تسليم (فرمان او) باشيد»، سؤال كردم.
حضرت فرمود: درود بر او، و تسليم در برابر آنچه كه از ناحيهي خدا آورده است. (2).
صفوان جمال گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: تا چه مدت ترك زيارت امام حسين - عليهالسلام - جايز است؟
حضرت فرمود: بيش از يك ماه جايز نيست. (1).
1) بحارالأنوار: ج 94 ص 134.
ابوالصباح گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به اين آيه كه خدا فرموده: (أم يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله) (1)«يا اينكه مردم در برابر آنچه خدا از كرمش به آنها بخشيده حسد ميورزند» پرسيدم.
حضرت فرمود: اي ابوالصباح؛ به خدا، ما هستيم آن مردم كه حسد برده شده است. (2).
حماد بن عثمان گويد: در محضر امام صادق - عليهالسلام - بودم كه مردي به آن حضرت عرض كرد: اصلحك الله، شما فرمودي كه: علي بن ابيطالب - عليهالسلام - لباس زبر و خشن در تن ميكرد، و پيراهن چهار درهمي ميپوشيد، و مانند اينها، در صورتي كه بر تن شما لباس نو ميبينم؟
حضرت به او فرمود: همانا علي بن ابيطالب - عليهالسلام - آن لباسها را در زماني ميپوشيد كه بدنما نبود، و اگر آن لباس را اين زمان ميپوشيد به بدي انگشتنما ميشد.
پس بهترين لباس هر زمان؛ لباس مردم آن زمان است، ولي قائم ما اهل بيت - عليهمالسلام - زماني كه قيام كند همان جامه علي - عليهالسلام - را پوشيده و به روش علي - عليهالسلام - رفتار كند (چون آن حضرت نيز حكم فرمائي و زمامداري كند، و وظيفه امام زمان در حكومتش اين است كه خود را در رديف مردم فقير آورد). (1).
1) اصول كافي: ج 2 ص 274 ح 4.
حفص گويد: از امام صادق - عليهالسلام - از معني فرمايش خدا كه ميفرمايد: (و أذان من الله و رسوله إلي الناس يوم الحج الأكبر) (1)«و اين اعلامي است از ناحيهي خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حج اكبر» پرسيدم.
حضرت فرمود: اميرالمؤمنين - عليهالسلام - فرمود: من اذان بودم (من اذان و اعلام كننده در ميان مردم بودم).
(اين حديث مربوط به داستان خواندن آيات سورهي برائت توسط اميرالمؤمنين - عليهالسلام - در حج اكبر است).
گفتم: پس معني لفظ «حج اكبر» چيست؟
حضرت فرمود: بدين علت حج اكبر (بزرگترين حج) ناميده شد چون سالي بود كه مسلمانان و هم مشركين در حج آن سال شركت كرده بودند، و بعد از اين سال ديگر مشركين در حج شركت نكردند. (2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير فرمايش خدا: (يا أيها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا) (1)«اي كساني كه ايمان آوردهايد (در برابر مشكلات و هوسها) استقامت كنيد! و (در برابر دشمنان نيز) پايدار باشيد و (از مرزهاي خود) مراقبت كنيد و از خدا بپرهيزيد، شايد رستگار شويد» پرسيدم.
حضرت فرمود: يعني در برابر مصيبتها شكيبا باشيد، و بر تقيه صبر كنيد، و بر كسي كه به وسيلهي او نجات پيدا ميكنيد ثابت قدم باشيد، و از خدا بپرهيزيد شايد رستگار شويد. (2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (صلوا عليه و سلموا تسليما) (1)«خداوند و فرشتگان بر پيامبر درود ميفرستند، اي كساني كه ايمان آوردهايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملا تسليم (فرمان او) باشيد»، سؤال كردم.
حضرت فرمود: درود بر او، و تسليم در برابر آنچه كه از ناحيهي خدا آورده است. (2).
صفوان جمال گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: تا چه مدت ترك زيارت امام حسين - عليهالسلام - جايز است؟
حضرت فرمود: بيش از يك ماه جايز نيست. (1).
1) بحارالأنوار: ج 94 ص 134.
زنديق گفت: پس خبر ده مرا: آيا كافي نيست در عذاب جهنم اينكه خداوند گناهكاران را تنها با آتش عقوبت كند، و ديگر نيازي به مارها و عقربها نباشد؟
حضرت فرمود: خداوند با آتش كساني را عذاب ميكند كه مدعي بودند كه آتش از مخلوقات خدا نيست بلكه شريك او است كه آفريده است، و خدا بر آنان عقربها، و مارها را در آتش مسلط ميكند تا نتيجهي شوم كار آنها را به آنها بچشاند، و جزاي انكار اينكه خدا آتش را آفريده است، به آنان بدهد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 187.
عمر بن عبدالعزيز از عبدالله بن نجيح روايت كرد، كه به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فرمايش خدا كه ميفرمايد: (كلا سوف تعلمون - ثم كلا سوف تعلمون) (1)«چنين نيست كه ميپنداريد، (آري) به زودي خواهيد دانست! باز چنان نيست كه شما ميپنداريد؛ به زودي خواهيد دانست»! چه معني دارد؟ (و تكرار اين جمله به خاطر چيست)؟
حضرت فرمود: يعني يك بار در اين سرا به او گفته ميشود، و يك بار ديگر روز قيامت. (2).
زنديق به حضرت صادق - عليهالسلام - گفت: خبر ده مرا از آنان كه قائل به تناسخ ارواح شدند چه دليلي در اين زمينه دارند؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: كساني كه قائل به تناسخ ارواح شدند، دين را پشت سر خود قرار دادند، و گمراهيها را براي خود جلوه دادند، و خود را در شهوتها وارد كردند، مدعي شدند كه آسمان خالي است، و چيزي كه گفته ميشود در آن نيست، و مدبر اين جهان به شكل مخلوقين است به دليل آنچه كه روايت شده است كه خداوند آدم را به شكل خود آفريده است، و نه بهشتي هست و نه جهنم، و نه حشر و نه نشري.
و قيامت نزد آنها عبارت است از خروج روح از قالب خود و ورود آن به كالبد و قالب ديگري، پس اگر در قالب نخستين خوب و نيكوكار باشد، در قالب بهتري برگردانده ميشود، كه آن بهتر است و در دنيا در درجهي عاليتري ميباشد.
و اگر بد و يا بيمعرفت باشد روح او پس از مفارقت به كالبد پارهاي از چهارپايان زحمتكش و خسته در دنيا، يا حشرات مسخ شده و بد صورت وارد ميشود.
اينان مدعي شدند كه نه نمازي بر آنها واجب است و نه روزهاي و نه چيزي از عبادات پيش از آنچه بر آنها شناختش واجب است.
و مدعي شدند تمامي شهوتهاي دنيا براي آنها مباح است، يعني ميتوانند با تمامي زنان نزديكي كنند، چه خواهران، و چه دختران و چه خالهها، و چه زنان شوهردار و همچنين خوردن گوشت مردار، و شراب، و خون (را مباح ميدانند).
و لذا تمامي فرقهها، گفتهها و عقايد آنها را تقبيح نمودند و تمامي ملتها آنها را لعنت كردند.
و هنگامي كه از آنها دليل خواسته شد از طريق مستقيم حق خارج شدند، و تورات سخن آنها را تكذيب نمود، و قرآن آنها را لعنت كرد.
و اضافهي بر آن مدعي شدند كه خدايشان از قالبي به قالب ديگر جابجا ميشود، و مدعي شدند كه ارواح ازلي همان است كه در آدم ميباشد، و همين طور تا به امروز به شخصي پس از شخص ديگر منتقل ميشود، و اگر اينها مدعي هستند كه خالق به شكل مخلوق ميباشد، چگونه ميتوان ثابت كرد كه يكي از آن دو خالق ديگري است؟
و نيز گفتند: كه فرشتهها از فرزندان آدم ميباشند.
هر كس كه در عاليترين حد دينشان باشد و از مرحلهي امتحان و آزمايش و تصفيه خارج شده است او فرشته است.
شما از جهتي خيال ميكنيد آنها نصاري هستند، و از جهتي خيال ميكنيد دهري و طبيعي ميباشند.
اينها ميگويند: چيزها بر چهرهي حقيقي خود نيستند و بر آنها لازم است كه گوشت نخورند، زيرا تمامي چهارپايان از فرزندان آدم ميباشند كه در شكلهاي حقيقي خود نيستند پس جايز نيست از گوشت خويشاوندان خود بخورند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 176 - 179.
عبيد بن زراره گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير فرمايش خداي عزوجل: (و من يكفر بالايمان فقد حبط عمله) (1)«و كسي كه انكار كند آنچه را بايد به آن ايمان بياورد، اعمال او تباه ميگردد» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: مراد ترك نماز است كه به آن اقرار كرده است.
عرض كردم: پس اگر عمل را كمكم ترك كند تا جايي كه همهي آن را يك جا ترك كند، وضعش چگونه است؟
حضرت فرمود: از مصاديق آن ترك نماز است عمدا، نه به خاطر مستي و يا بيماري (2).
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (و لا يعصينك في معروف) (1)«و در هيچ كار شايستهاي مخالفت فرمان تو نكنند» سؤال نمودم؟
حضرت فرمود: آنچه خدا بر آنها واجب نمود از نماز و زكات و آنچه به آنها از خير و نيكي دستور داد. (2).
هشام گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خداوند متعال در كتابش فرموده است: (فيها يفرق كل أمر حكيم) «در آن شب هر امري بر اساس حكمت (الهي) تدبير و جدا ميگردد» معني و تفسير اين كلام چيست؟
حضرت فرمود: مراد شب قدر است كه خداوند مينويسد در آن، نام حاجيان و هر چه در آن سال واقع ميشود از توفيقها و خذلانها (ي موجب طاعت و معصيت) و مرگ و حيات، و معذلك خداوند پديد ميآورد و واقع ميسازد در شبانه روز آنچه اراده ميفرمايد، و سپس به آگاهي صاحب زمين ميرساند.
حارث بن مغيره بصري گويد: عرض كردم: صاحب زمين كيست؟
حضرت فرمود: صاحب شما (يعني امام - عليهالسلام -). (1).
1) بصائر الدرجات: ص 221، بحارالأنوار: ج 94 ص 22 ح 51.
اسحاق بن عمار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: معني فرمايش خداي متعال: (من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له أضعافا كثيرة) (1)«كيست كه به خدا قرض الحسنهاي بدهد، تا آن را براي او، چندين برابر كند» چيست؟
حضرت فرمود: صله (و رساندن حق مالي به) امام است. (2).
حسن بن موسي گويد: اصحاب ما روايت كردهاند كه از امام صادق - عليهالسلام -دربارهي معني فرمايش خداي متعال: (الذين يصلون ما أمر الله به أن يوصل) (1)«و آنها كه پيوندهايي را كه خدا دستور به برقراري آن داده، برقرار ميدارند» سؤال شد.
حضرت فرمود: مراد رساندن حق مالي به امام است چه كم باشد چه زياد.
سپس حضرتش فرمود: هدف از اين كار چيزي جز تطهير و پاك ساختن شما نيست. (2).
1- علي بن عبدالعزيز گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم: فرمايش خدا: (آيات بينات مقام ابراهيم و من دخله كان آمنا) (1)«(در آن)، نشانههاي روشن (از جمله) مقام ابراهيم است؛ و هر كس داخل آن [خانهي خدا] شود، در امان خواهد بود» در حالي كه در آن مرجئي، و قدري و حروري و زنديقي كه به خدا ايمان ندارد داخل ميشود، چگونه است؟
حضرت فرمود: خير، هرگز آنها كرامتي ندارند. (يا تنها داخل شدن در مسجد الحرام كرامت نميآورد).
عرض كردم: پس چه معني دارد؟
فرمود: مراد هر كسي است كه وارد شود (به مسجدالحرام) در حالي كه معرفت به حق ما داشته باشد، همان طوري كه معرفت به حرمت مسجد الحرام داشته باشد، در اين صورت از گناهانش خارج ميشود، و همّ دنيا و آخرتش كفايت ميشود. (2).
2- عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خدا در آيه: (و من دخله كان آمنا) «و هر كس داخل آن [خانهي خدا] شود، در امان خواهد بود» سؤال كردم كه مراد خانهي كعبه است يا حرم؟
حضرت فرمود: از مردم هر كس به عنوان پناه گرفتن وارد حرم بشود در امان است.
و هر كس از مؤمنين به عنوان پناه گرفتن وارد كعبه شود از غضب خدا در امان است.
و هر كدام از وحوش و درندگان و پرندگان داخل حرم شود از ترسانيدن و اذيت در امان است تا وقتي كه از حرم خارج شود. (3).
ابان بن تغلب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - راجع به تفسير و معني (جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس) (1)«خداوند خانهي كعبه را خانهي احترام قرار داد براي قيام مردم (يعني مصالح آنان)» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: يعني آن را براي (اصلاح) دين و دنيايشان قرار داد. (2).
ابنسنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (فيه آيات بينات) (1)«در آن نشانههاي روشن است» سؤال نمودم كه اين آيات چيستند؟
حضرت فرمود: مراد مقام ابراهيم - عليهالسلام - كه هنگامي كه روي آن ايستاد، قدمهايش در آن مكان اثر گذاشت - و حجر، و منزل اسماعيل است. (2).
ابوالصباح كناني گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير فرمايش خداي عزوجل: (و من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب أليم) (1)«و هر كس بخواهد در اين سرزمين از راه حق منحرف گردد و دست به ستم زند، ما از عذابي دردناك به او ميچشانيم» سؤال نمودم؟
حضرت فرمود: (ظلم در اين آيه) هر ظلمي است كه به وسيلهي آن به خود در مكه ظلم ميكند، مانند سرقت يا ستم به كسي يا چيزي از انواع ديگر ستم، همانا من آن را الحاد ميدانم و به همين جهت از سكونت در حرم نهي ميشد. (2).
رفاعه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خدا: (ثم أفيضوا من حيث أفاض الناس» (1)«سپس از همان جا كه مردم كوچ ميكنند (به سوي سرزمين مني) كوچ كنيد» سؤال كردم.
حضرت فرمود: ساكنان سرزمين حرام (مكه) به هنگام حج در مشعر وقوف ميكردند در حالي كه ساير مردم در عرفه وقوف ميكردند، و به سوي مشعر افاضه و حركت نميكردند مگر هنگامي كه اهل عرفه را ميديدند.
و مردي بود كه نامش ابوسيار بود، و درازگوش رهواري داشت كه پيش از اهل عرفه به سوي مشعرالحرام حركت ميكرد، پس هرگاه ساكنان سرزمين حرام او را ميديدند به سوي مني حركت ميكردند، و لذا خدا به آنها دستور داد كه مثل سائر مردم در عرفه وقوف كنند، از آن به سوي مشعرالحرام سپس به سوي مني حركت كنند. (2).
سالم ضرير گويد: يك نصراني از امام صادق - عليهالسلام - راجع به تركيب بدن پرسيد.
حضرت فرمود: خداوند انسان را بر دوازده قسمت و با دويست و چهل و شش استخوان و سيصد و شصت رگ آفريده است.
اما رگها؛ همهي بدن را آبياري ميكنند، و استخوانها پيوستگي آن را حفظ ميكنند، و گوشت استخوانها را حفظ ميكند، و عصب پيوستگي گوشت را حفظ ميكند.
و در دستان او هشتاد و دو استخوان قرار داد، در هر دستي چهل و يك استخوان: سي و پنج استخوان در كف دست او، و در ساعد او دو استخوان، و در بازوي او يك استخوان، و در كتف او سه استخوان، اين چهل و يك استخوان.
و همچنين است در دست ديگر.
و در پاي او چهل و سه استخوان است: سي و پنج استخوان از آنها در قدم او، و دو استخوان در ساق او، و سه استخوان در زانوي او، و يك استخوان در ران او، در باسن دو استخوان.
و همچنين است در پاي ديگر.
و در پشت او هيجده مهرهي استخواني وجود دارد، و در هر كدام از دو طرف او نه دنده، و در گردن او هشت استخوان.
و در سر او سي و شش استخوان، و در دهانش بيست و هشت، و سي و دو استخوان (به صورت دندان وجود دارد).
زنديق به امام صادق - عليهالسلام - گفت: ماهي مردار است. [پس چگونه با صرف مردن خوردنش حلال است].
حضرت فرمود: تزكيهي ماهي به وسيله خارج كردن آن به صورت زنده از آب، و مردنش در خارج آب است، براي اين كه ماهي خون ندارد. و همچنين است ملخ. (1).
1) المناقب: ج 3 ص 379، بحارالأنوار: ج 47 ص 218 ح 4.
حمران گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير فرمايش خدا: (ثم قضي أجلا و أجل مسمي عنده) (1)«سپس مدتي مقرر داشت (تا انسان تكامل يابد)؛ و اجل حتمي نزد اوست (و فقط او از آن آگاه است)» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: نام آورده شده همان است كه در آن شب به فرشتهي مرگ اعلام شده است. و اين همان است كه خداوند فرمود: (اذا جاء أجلهم فلا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون) (2)«هنگامي كه اجل آنها فرا رسد، (و فرمان مجازات يا مرگشان صادر شود)، نه ساعتي تأخير ميكنند، و نه پيشي ميگيرند». و اين همان است كه شب قدر به ملك الموت اعلام شده است.
و ديگري آن است كه بستگي به مشيت خدا دارد، اگر خواست آن را جلو مياندازد، و اگر خواست آن را به عقب مياندازد. (3).
حضرت سليمان در عصر خويش صاحب حكومتي بود كه هيچ چيز از سيطرهي قدرتش خارج نبود. هيچ كس قبل و بعد از او به چنين حكومتي نرسيده و نخواهد رسيد. سليمان بر بشر، پرندگان، حيوانات وحشي، اجنه و شياطين حكومت ميكرد، و چنين حكومتي به قول خود حضرت سليمان، به هيچ كس نخواهد رسيد؛ چرا كه او از خداي متعال چنين خواست: «رب اغفرلي و هب لي ملكا لا ينبغي لأحد من بعدي (1)؛ پروردگارا مرا ببخشا و ملكي به من ارزاني دار كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد». از دايرهي ملك و پادشاهي سليمان، فقط سرزمين سبأ خارج بود كه آن هم جزوش شد. روزي سليمان از جايي عبور ميكرد. با خود گفت: خداوند لطف بزرگي در حق من كرده كه حكومتي با اين وسعت در اختيارم نهاده است. ناگهان باد صدايي را به گوش سليمان رساند كه ميگفت: ثواب يك «سبحان الله» گفتن از تمام اين حكومت تو بيشتر است.
از اين جا معلوم ميشود كه در آخرت چه حسرتي گريبانگير انسانهايي ميشود كه اوقات فراغت خود را با ياد خدا و گفتن سبحان الله پر نكردهاند؛ چه رسد به اين كه خداي ناكرده زبان به چيزهايي آلوده كرده باشند كه سؤال و جواب در پي دارد. امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: زبان خود را به تسبيح مشغول كنيد، هم چنين در روايت آمده است: «اذا قال العبد سبحان الله سبح معه مادون العرش (2)؛ وقتي بندهاي تسبيح ميگويد مادون عرش همه با او تسبيح ميگويند».
ساباطي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم آيا ثواب نماز در شهر مدينه و در مسجد پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - يكسان است؟
حضرت فرمود: خير، نماز در مسجد رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - معادل هزار نماز است، و نماز در شهر مدينه مانند نماز در ساير شهرها است. (1).
1) كامل الزيارات: ص 30، بحارالأنوار: ج 96 ص 381 ح 9.
ثواب كسي كه يك روز از ماه شعبان روزه بگيرد؛ چيست؟
ابن عميره از حضرمي روايت ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: ثواب كسي كه پنج (مرتبه) حج كند چيست؟
حضرت فرمود: هر كس پنج مرتبه حج كند خداوند هرگز او را عذاب نخواهد كرد. (1).
1) الخصال: ج 1 ص 196، بحارالأنوار: ج 96 ص 20 ح 76.
مرازم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي ثواب نماز در مسجد رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - سؤال كردم.
حضرت فرمود: رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در اين زمينه فرمود: يك نماز در مسجد الحرام معادل با هزار نماز در مسجد من است.
سپس فرمود: خداوند مكه را برتر قرار داد، و بخشي از آن را بر بخش ديگر برتري داد، خداوند متعال فرمود: (و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلي) (1)«و (براي تجديد خاطره) از مقام ابراهيم، عبادتگاهي براي خود انتخاب كنيد».
و فرمود: خداوند اقوام و گروهائي را برتر قرار داد و مردم را دستور داد تا از آنها پيروي كنند، و در قرآن به محبت و دوست داشتن آنها دستور داد. (2).
ميگويند: ابوعبدالله بلخي در سفري با امام صادق عليهالسلام بود. در راه مردم تشنه شدند، حضرت به ابوعبدالله بلخي گفت: «بنگر و ببين آيا چاهي را مي بيني؟» بلخي چاهي را پيدا كرد كه هيچ آبي در آن نبود. سپس اما صادق عليهالسلام بر لبهي چاه رفت و گفت: «اي چاه! از آنچه خدا در تو قرار داده است ما را سيراب كن.» پس ناگهان آب شيريني از آن چاه شروع به جوشش كرد و همه از آن آشاميدند.
بلخي گويد: «مانند سنت موسي در ميان شما جاري است؟»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «آري الحمدلله.» (1).
1) بحارالانوار ج 47.
كنيهاش ابوعبدالله و يا ابوموسي (1)
نويسنده گويد: گمان نميكنم اين پاورقي از مرحوم دهخدا باشد، چون ايشان مردي فاضل، محقق، و متتبع بودند و بدون شك اين مقدار تفاوت بين نام و كنيه را ميگذاشتند، و از طرفي ايشان ميدانستند كه عرب براي كودكانشان نام و كنيه و لقب تعيين ميكردند، و اگر كسي را ابوموسي يا ابوعبدالله ميگفتند، دليل بر اين نبود كه بايد فرزندي به نام عبدالله يا موسي داشته باشد.
احتمال ميدهم كه اين اشتباه از هيئت نشر و تصحيح لغت نامه باشد.
، معروف به صوفي (2)، شيمي دان بزرگ اسلامي است كه در اصل خراساني، ليكن محل تولدش تحقيقا معلوم نشده، ولي تمام مورخين معتبر تقريبا متفقاند كه او يا در طوس خراسان، در شمال شرقي ايران، يا در حران عراق متولد شده. بعضي از مستشرقين كه به شرح حال او پرداختهاند، احتمال ميدهند، طوس مسقط الراس او باشد. تمام ثقات متفقاند كه او قسمتي از زندگي خويش را در شهر كوفه گذرانيده و با برامكه و وزراء هارون الرشيد دوست بوده.وستنفلد (3)مستشرق، يا ديگري وي را از صائبيهاي حران ميداند. در بلو (4)يكي ديگر از مستشرقين، در كتاب «كتابخانه شرقي»، نيز همين عقيده را دارد.غريبترين مطلبي كه از اقوال اروپايياني كه به شرح زندگاني جابر پرداخته اند به دست ميآيد، منسوب داشتن او به اشبيليه اندلس است. آنان فقط اين يك اشتباه را ننمودهاند؛ بلكه گاهي از او به عنوان مشهورترين امراء و فلاسفه عرب و در جاي ديگر يك نفر عرب، بدون هيچ صفت ديگر، و در جاي ديگر پادشاه عرب و يا پادشاه عجم و حتي پادشاه هند، نام بردهاند. اين اختلاف حكايت مي كند كه اروپاييان، تا چندي قبل، شخصيت جابر را تحقيق نكرده بودند و تمام معلومات آنان راجع به وي، منحصر به اين بوده كه او شرقي، و غالبا عقيده داشتهاند كه او عرب بوده است؛ در صورتي كه جابر ايراني است و فقط به مكتب شيمي عرب انتساب دارد. (5).
حيان، پدر جابر، اصلا خراساني و در طوس داروخانه داشته، و طرف اعتماد همگان بود، و پيوسته به كار داروگري سرگرم، اما در عين حال مرد سياست هم بوده چون با ابومسلم خراساني، همكاري محرمانه داشته است. عمال بنياميه وي را ميشناختند و ميدانستند كه او عقيده شيعي دارد، و از پيروان خاندان نبوت است؛ ولي تحت تعقيب قرار نگرفته، فقط وقتي روابط محرمانه او را با ابومسلم، دريافتند غافلگيرش نموده و به قتلش رسانيدند.
حيان در خراسان كشته شد و پسرش جابر كه بسيار جوان بود، با سپاهيان شيعه از خراسان به كوفه آمد، و از آن جا به مدينه طيبه به خدمت حضرت باقر عليهالسلام شرفياب شد. اما اين شرفيابي چندان طول نكشيد كه امام پنجم (ع) از اين جهان به ملكوت اعلي رحلت فرمود و مسند امامت را به پسرش حضرت صادق عليهالسلام سپرد.
جابر بن حيان در رديف شاگردان امام صاق (ع) قرار گرفت، و بنا بر سوابق شيعه زادگي و ارادت موروثي خانوادگي لطف و محبت امام را بيش از ديگران به خود معطوف ساخت، تا آن جا كه مانند يك خانه زاد، در خانه حضرت صادق (ع) به سر ميبرد.
دائرة المعارف بريتانيا، درباره جابر بن حيان چنين مينويسد: از مشهورترين علماي طبيعي در قرن دوم هجري، جابر بن حيان است. او علوم پنهاني را از امام صادق (ع) فرا گرفت، ولي بعيد نيست كه علم شيمي (6)را از آن محضر نياموخته باشد.
روشن نيست كه دائرة المعارف بريتانيا اين نظريه را بر اساس چه مدركي بيان كرده، در حالي كه خود جابر اعتراف ميكند كه هر چه فراگرفته از حضرت صادق عليهالسلام است و جز او استادي نداشته است. (7).
در كتاب «دائرة المعارف دانش بشر» آمده است كه ابوموسي جابر بن حيان بن عبدالله كوفي، فيلسوف و شيميدان معروف، معروف، متولد كوفه بوده، وليكن اصلا از خراسان است.
وي با برامكه درآميخت و با جعفر بن يحيي برمكي دوست شد. تصنيفات جابر را تا پانصد جلد گفتهاند، ولي بيشتر آنها از دست رفته است. از تأليفات او اسرار الكيميا و تصحيحات كتب افلاطون و الخواص و صندوق الحكمه است.
جابر در كشورهاي اروپايي به واسطهي كتبي كه در آغاز رنسانس (8)ترجمه شد، شهرت فراوان دارد، وي كسي است كه الكل را كشف كرد و آن را «زيت الزاج» ناميد. كتب جابر مقداري از تركيبات شيميايي را در بردارد كه قبل از وي مجهول بوده است؛ و جابر نخستين كسي است كه عمل شيميايي «تقطير» و «تبلور» و ساير خواص فيزيكي را نوشته و شرح داده است.
جابر در طوس درگذشت. او در نوشتههايش چنين تصريح كرده كه در اين علوم شاگرد حضرت امام جعفر صادق (ع) بوده است، و در همه جا امام را به عنوان «(قال) سيدي جعفر الصادق»، و امثال اين عبارات و با تجليل فراوان نام برده است. (9).
جابر در عداد شاگردان مكتب امام صادق عليهالسلام ياد ميگردد، و او خود در پارهاي از آثارش، بدين نكته تذكر ميدهد كه اطلاعات مبسوط علمي خويش را از محضر آن معلم كبير فراگرفته است.
دكتر زكي نجيب محمود ميگويد: حقيقت مطلب آن است كه جابر، هم شيعه هم فيلسوف و هم شيميدان بوده است. او در سياست، شيعه، در بحث و استدلال، فيلسوف، و در علم و دانش، شيميدان بود.
دربارهي نام «جعفر» كه در نوشتههاي جابر فراوان آمده و با عنوان «سيدي» (سرورم) به او اشاره شده است، گروهي ادعا كردهاند كه منظور او همان جعفر بن يحيي برمكي است. اما، به اعتقاد شيعيان، منظورش امام جعفر صادق (ع) ميباشد. گفته دوم درستتر به نظر ميرسد، زيرا جابر شيعه بوده است، و هيچ استبعادي ندارد كه به سيادت و سروري يك امام شيعهاعتراف كند. به علاوه، بسياري از منابع تاريخي نيز اين شخص را، بيهيچ ترديدي، امام جعفر صادق (ع) دانستهاند. مثلا، حاجي خليفه، در كتاب كشف الظنون، همه جا، نام جابر را با عبارت «شاگرد امام جعفر صادق (ع)» ذكر ميكند و جابر، خود، در مقدمه كتاب «الحاصل» ميگويد:... اين كتاب را الحاصل ناميدم زيرا، سرورم جعفر بن محمد، صلوات الله عليه، روزي به من فرمود: حاصل و سود اين همه كتاب (كتابهاي نوشته شده به وسيله جابر) چيست؟... لذا، من اين كتاب را نوشتم و سرورم آن را الحاصل ناميد... پر واضح است كه اين همه احترام و بزرگداشت نميتوانسته نسبت به شخصي برمكي ابراز شده باشد؛ زيرا جابر خود در دستگاه هارون الرشيد مقام و موقعيتي ممتاز داشت و از اين جهت همپايه برمكيان بود. بنابراين، چنين احترام و بزرگداشتي جز از جانب يك نفر شيعه نسبت به امام خود نميتواند باشد. (10).
جابر بن حيان از آن عده انگشت شمار تاريخ است كه در نبوغ و عبقريت ممتاز و سرشناس بوده است. تاريخ بشريت، در طول اعصار و قرون از انسانهاي بسياري، سخن ميگويد، ولي از ميان اين گروه عظيم ممتاز، عده معدودي را به عنوان «اعجوبه» نام ميبرد، و يكي از آن اعجوبههاي دوران، همان جابر بن حيان است.
جرجي زيدان در مجله الهلال ميگويد: جابر از شاگردان معروف امام صادق عليهالسلام بوده است. اين نابغه بزرگ از كبار علماي شيعه از و نوادر زمان حضرت صادق (ع) است و شهرت بسياري دارد. جزء مفاخر علمي آن دوره بوده، و اهميت او بيشتر به تجربه او در دانش شيمي تكيه دارد، و اين شهرت با ترجمه پارهاي از آثار او به زبانهاي خارجي از محدوده جهان عرب و دنياي اسلام، فراتر رفته و به مغرب زمين نيز كشيده شد. (11).
و همچنين در كتاب تاريخ هيئت مينويسد: در ميان يونانيان يك نفر هم پيدا نشد كه در علم شيمي از طريق تجربه وارد شود، ولي در اسلام صدها از اين قبيل اشخاص يافت شدهاند.
آقاي دهخدا آورده است: جابر ميان فرنگيها به اسم «جبر» (Geber)، معروف به كتابي (لاتيني كتاب الخالص) مشهور ميباشد. جابر در لاتيني مؤلفات بسيار دارد كه به نام «جبير» منسوب شده است.
اختلاف ميان جابر و جبير باعث شده كه بعضي از مؤلفين اخير گفتهاند كه اين دو اسممتعلق به دو نفر است؛ ولي پروفسور هلميارد (12)، ثابت نموده كه جابر بن حيان همان است كه در ميان فرنگيها به نام جبير معروف ميباشد و تمام كتبي كه در لاتيني به نام دومي منسوب است، ترجمه يا اقتباساتي از مؤلفات دانشمندي (جابر) است كه اصلا ايراني بوده و به عرب نسبت دارد.
در قرن هشتم مسيحي (قرن دوم هجري) جابر بن حيان در دربار خليفه وقت، هارون الرشيد، در بغداد ميزيسته و با برامكه روابط صميمانه داشته و از شرح حالش معلوم ميشود كه علاقه وي به آنان، بيش از علاقه او به خليفه بوده است. چه برامكه به علم شيمي اهميت فراوان ميدادند، و اين علم را با دقت و تحقيق، تحصيل ميكردند. جابر در كتاب «خواص» خود بسياري از محاوراتي كه ميان او و برامكه در شرح و تفصيل اين علم به عمل آمده، ذكر كرده و «قفطي» در شرح حال جابر، در «تاريخ الحكماء» گويد: او در تمام رشتههاي علوم عصر خود، خصوصا علم شيمي سرآمد گرديد. و ظاهرا از علم طب و طريق معالجات هم بهرهاي داشته، چون در زمان او علم شيمي در اعمال طبي به كار ميرفته است.
در «مطارح الانظار» مينويسد: جابر بن حيان مكني به ابوموسي بوده، و از حكماي سده دوم هجري، و از شاگردان امام به حق ناطق حضرت جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام ميباشد؛ و در كتاب رسائل و مخترعات او را نام برده است.
پروفسور برتلو (13)شيميدان معروف فرانسوي، و صاحب كتاب تاريخ شيمي در قرون وسطي، اسم جابر را نسبت به تاريخ شيمي، مثل اسم ارسطو نسبت به تاريخ منطق ميداند. گويا جابر نزد برتلو، نخستين شخصي باشد كه براي علم شيمي قواعدي علمي، وضع كرده است كه همواره در تاريخ دنيا با نام او مقرون است. (14).
ابننديم در الفهرست گفته: ابوعبدالله جابر بن حيان كوفي كه معروف به صوفي است، مردم دربارهي وي اختلاف كردهاند. شيعه معتقدند كه او از بزرگان ايشان و يكي از ابواب است، و وي را از اصحاب حضرت صادق عليهالسلام، و از اهل كوفه ميدانند؛ و دستهاي از فلاسفه او را از خود دانستهاند، و در منطق و فلسفه مصنفاتي دارد؛ و زرگران و نقرهسازان ميگويند كه رياست آنان در آن عصر به وي منتهي شده، و كار وي پوشيده بوده و در شهرها ميگشته و از خوف سلطان در جايي مستقر نميشد. و نيز گفتهاند كه جابر در زمره برامكه بود و با جعفر بن يحيي برمكي مربوط بوده، و كساني كه اين عقيده ارا دارند، ميگويند كه مقصودش از كلمه «سيدي جعفر»، جعفر برمكي است؛ و شيعه ميگويند كه مقصودش حضرت صادق عليهالسلام است. و يكي از ثقات اهل صنعت، براي من حكايت كرد كه جابر در شارع باب الشام در درب معروف به درب «الذهب» نزول كرده بود. و همين مرد گفت كه بيشتر اوقات جابر در كوفه بوده و در آن جا، به مناسبت پاكي هوا، مشغول كيمياگري بود؛ و همين شخص نقل كرد: خانهاي كه در آن، هاون طلايي كه در حدود دويست رطل وزن داشت، يافتند، خانه جابر بن حيان بوده است. و در آن خانه جز همان هاون طلايي چيز ديگري يافت نشد. و اين واقعه در زمان عزالدوله پسر معزالدوله واقع شد. و ابوسبكتكين دستار گفت: كسي كه آن را تحويل گرفت، من بودم.(15).
1) در لغت نامه دهخدا در ذيل حالات جابر بن حيان در پاورقي چنين آمده است: «يكي از مورخين اسم او را ابوعبدالله، و ديگران ميگويند ابوموسي بوده است، و هر گاه اين دو روايت صحيح باشد دلالت دارد كه جابر دو پسر داشته يكي عبدالله و ديگري موسي».
2) دكتر فيليپ خليل حتي ميگويد: اول كسي كه عنوان صوفي يافت جابر بن حيان بود كه در كار زهد روش خاص داشت، و در علوم غريبه مشهور بود. (تاريخ عرب، ص 554).
3) Wustenfeled.
4) D,herbelot.
5) لغت نامه دهخدا، حرف ج، ذيل جابر بن حيان.
6) شيمي، علمي است كه از خواص داخلي و خصوصي اجسام بحث ميكند.
7) دانشمندان نامي اسلام ص 94.
8) رنسانس: در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم ميلادي يكي از مهمترين وقايع تاريخ پديد آمد، كه تولد آن در ايتاليا، و نمو آن در فرانسه و آلمان، و انتشار آن به همه نقاط اروپا رسيد. در صنايع و ادبيات و هنر تغييرات شگرفي پديد آمد كه تاكنون آثاري چون شاهكارهاي دورهي رنسانس به وجود نيامده است. در اين دوره هنر هنرمندان به كمال رسيد، و يادگارهاي ارزندهاي از ادبيات جهان كهن كشف شد. با اختراع چاپ، انديشههاي بشر، منتشر گرديد و آثار علمي و ادبي و هنري بديع به جا ماند.
9) دائرة المعارف دانش بشر، ص 120.
10) تحليلي از آراي جابر بن حيان، صفحات 18 و 19 و 20.
11) مجله الهلال، ج 8، سال دهم.
12) Holmyard.
13) Berthelot.M-,(1907 - 1827 م) شيميدان معروف و سياستمدار مشهور فرانسوي، مؤلف آثاري در باب تركيب مواد آلي درباره ترموشيمي.
14) لغت نامه دهخدا، حرف ج، ذيل جابر بن حيان، نقل شده از آقاي محمود عرفان، مترجم مقاله اسماعيل مظهر.
15) فهرست ابن النديم، ص 498.
شيخكشي فرموده: او همان است كه وارد شد بر حضرت صادق (ع) هنگامي كه زيد شحام و جمعي از شيعيان كوفه حاضر بودند، حضرت او را نزديك طلبيد و به او فرمود: شنيدهام در مرثيه حضرت امام حسين (ع) شعر ميگويي، و نيكو ميگويي. عرض كرد: آري، فدايت شوم. فرمود: بخوان. او خواند، امام صادق (ع) و حاضرين گريستند، و اشك چشم امام به صورتش جاري شد، سپس فرمود: اي جعفر! به خدا سوگند، ملائكه مقربين در اينجا حاضر بودند و اشعار تو را، براي امام حسين (ع)، شنيدند و گريستند، چنان كه ما گريستيم، بلكه بيشتر؛ و خداوند واجب گردانيد براي تو بهشت را در اين ساعت به تمامه، و تو را آمرزيد، ميخواهي زيادتر بگويم؟ گفت: آري، اي آقاي من. فرمود: هر كس براي امام حسين (ع) شعري بگويد: و بگريد، و بگرياند، خداوند بهشت را بر او واجب ميگرداند. و او را ميآمرزد. (1).
علامه مجلسي (ره)، در بحار، اشعار زير را از جعفر نقل كرده: ليبك علي الاسلام من كان باكيا
فقد ضيعت احكامه و استحلت غداة حسين للرماح ذرية
و قد نهلت منه السيوف و علت و غودر في الصحراء لحما مبددا
عليه عناق الطير باتت و ظلت فما نصرته امة السوء اذ دعا
لقد طاشت الاحلام منها و ضلت الا بل محوا انوارهم باكفهم
فلا سلمت تلك الاكف و شلت و ناداهم جهدا بحق محمد
فان ابنه من نفسه حيث حلت فما حفظوا قرب الرسول و لارعوا
و زلت بهم اقدامهم و استزلت اذاقته حر القتل امة جده
هفت نعلها في كربلا و زلت فلا قدس الرحمن امة جده
و ان هي صامت للاله و صلت كما فجعت نبت الرسول بنسلها
و كانوا حماة الحرب حين استقلت (2)
ترجمه: بگذار بگريد بر اسلام، آن كس كه گريان است؛ زيرا كه احكام آن ضايع شده و حرامش حلال گشته است - همان روزي كه حسين (ع) با نيزه قطعه قطعه شد، و آن گاه كه شمشيرها از خونش سيراب گشتند - و در آن دشت او به جا ماند همچون تكه گوشتي جدا شده، و شب، پرندگان جسد مباركش را در پناه گرفتند - يارياش نكردند آن امت زشتكار آن گاه كه آنان را صدا زد، به درستي كه صبر و بردباري كم رنگ شد و از بين رفت - آنان با دست خود نورشان را خاموش و كردند، اين چنين دستاني سالم نباد و نابود باد - با تلاش هر چه بيشتر آنان را خواند به حق محمد، كه اوست فرزند محمد، از جان محمد - نگه نداشتند حرمت خويشاوندي با پيامبر را و رعايت آن را ننمودند، و پاي آنان لغزيد، و لغزانيد - امت جدش به او سوز مرگ چشاندند، و پاپوش اين امت در كربلا باعث سقوط آنان شد - پاكيزه نگرداند خداوند امت جدش را، هر چند كه روزه بدارند و نماز بخوانند - كه دخت پيامبر را به سوگ فرزندانش نشاندند، آناني را كه به هنگام جنگ پابرجا و پشتيبان بودند آنگاه كه ديگران كوچ ميكردند.
. در كتاب اغاني، از محمد بن ابيمره تغلبي، نقل شده كه گفت: روزي جعفر بن عفان طائي را ديدم، درب خانهاش نشسته بود، به او سلام كردم؛ گفت: بنشين. نشستم. گفت: از ابن ابيحفصه ملعون تعجب نميكني كه گفته: اني يكون و ليس ذاك بكائنلبني البنات وراثة الاعمام (3). گفتم: به خدا سوگند از او تعجب ميكنم و لعن فراواني به او مينمايم؛ سپس از او پرسيدم: آيا در رد او چيزي گفتهاي؟ گفت: آري، و اين اشعار را خواند: لم لا يكون و ان ذاك بكائن
لبني البنات وراثة الاعمام للبنت نصف كامل من ماله
و العم متروك بغير سهام ما للطليق و للتراث و انما
صلي الطليق مخافة الصمصام (4)
دختر نصف كامل از مال را به ارث ميبرد، در حالي كه عمو را سهمي نيست.
آزاد شده (يعني آلابوسفيان) را چه به ميراث خواري، آن كه از ترس شمشير نماز خواند.
ثقه و جليلالقدر و وجه الطائفه، از اصحاب حضرت صادق و موسي بن جعفر عليهماالسلام و از اصحاب اجماع است. (1).
شيخ كشي روايت كرده كه فضل بن شاذان بر ابن ابيعمير وارد شد، در حالي كه او در سجده بود و سجده را بيسار طول داد. چون سر از سجده برداشت صحبت طول سجده به ميان آمد. ابن ابيعمير گفت: اگر سجده جميل به دراج را ميديدي سجده مرا طولاني نميشمردي، همانا من روزي نزد جميل بن دراج رفتم و او را به حال سجده يافتم. او سجده خود را بسيار طول داد. چون سر برداشت گفتم: سجده را طولاني نموديد؟ جميل گفت: اگر سجده معروف به خربوذ را ديده بودي سجده مرا سهل ميشمردي. (2).
نويسنده گويد: علامه مجلسي (ره)، در «صلوة بحار» بابي به عنوان - «باب فضل السجود و اطالته» - باز نموده و روايات بسياري در فضيلت سجده و سجده طولاني نقل كرده كه ما به چند روايت آن اشاره ميكنيم:
طول دادن سجده از دين ائمه و اوابين است؛ و عملي است كه بر شيطان بسيار گران است؛ و گناهان را ميريزد، همچنان كه باد برگ درخت را ميريزد؛ و نزديك كننده بنده است به خدا.
از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت شده كه مردي خدمت رسول اكرم (ص) آمد و عرضه داشت: به من كاري بياموزيد كه خداوند مرا دوست بدارد، و مردم نيز مرا دوست بدارند، و خداوند مالم را زياد و بدنم را سالم بگرداند و عمرم را طولاني سازد، و مرا با شما محشور فرمايد. حضرت فرمود: اين شش تقاضا است كه احتياج به شش عمل دارد و در گرو شش چيز است:
اول - اگر بخواهي خدا تو را دوست بدارد، از او بترس و از معصيت و نافرماني او خودداري كن. دوم - اگر بخواهي مردم تو را دوست بدارند، به آنان نيكي كن و به مال و ثروتشان چشمداشت نداشته باش. سوم - اگر بخواهي مالت زياد گردد. زكات بده. چهارم - اگر بخواهي بدنت سالم باشد. صدقه بده. پنجم - اگر بخواهي عمرت طولاني گردد، صله رحم كن. ششم - اگر بخواهي با من محشور گردي، سجده در پيشگاه خداي واحد قهار را طولاني كن. (3).
ابوبصير از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده كه حضرت به وي فرمود: اي ابومحمد! بر شما باد به ورع و جديت و راستگويي و رد امانت و خوشرفتاري با كسي كه با شما رفاقت ميكند و طول دادن سجده كه از سنن توبه كنندگان است. (4).
محمد بن مسلم از امام صادق (ع) روايت كرده كه حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمود: سجده را طولاني كنيد كه عملي بر شيطان دشوارتر از سجده نيست كه ببيند فرزند آدم سجده ميكند و بدين وسيله اطاعت كرده و نجات يافته است، و خودش از سجده سرپيچي و نافراني كرده است. (5).
شيخ صدوق (ره)، در مجالس، از ابيجعفر عطار از امام صادق (ع) روايت كرده كه مردي خدمت رسول اكرم (ص) آمد و عرض كرد: يا رسول الله، گناهانم زياد شده و عملم ضعيف، رسول خدا (ص) فرمود: سجده زياد به جا آور كه سجده گناهان را ميريزد، همچنان كه باد برگ درخت را ميريزد. (6).
از امام صادق (ع) سؤال شد كه چرا پروردگار عالم، ابراهيم (ع) را خليل خودش قرار داد؟ فرمود: به واسطه زياد سجده كردن. (7).
ابن ابيعمير، از معاوية بن عمار، روايت كرده كه گفت: از حضرت صادق (ع) شنيدم كه فرمود: هنگامي كه بنده سجده را طولاني ميكند، در محلي كه كسي او را نبيند شيطان ميگويد: واويلاه، بنيآدم اطاعت كردند، و من معصيت نمودم. آنان سجده كردند، و من از سجده امتناع ورزيدم. (8).
ابن ابيعمير، از هشام، از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه حضرت فرمود: عدهاي محضر رسول اكرم (ص) شرفياب شدند و عرضه داشتند: يا رسول الله، از طرف پروردگار بهشت را براي ما ضمانت فرما. رسول خدا (ص) فرمود: به شرط آن كه به طول سجده با من همراهي كنيد. آنان قبول كردند، پيغمبر نيز بهشت را ضمانت فرمود. (9).
عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) روايت كرده كه مردي بر پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله، هنگامي كه آن حضرت مشغول به تعمير يكي از حجرههايش بود، وارد شد و عرضه داشت: يا رسول الله، اجازه ميفرمايي اين كار را من انجام دهم؟ فرمود: انجام ده. موقعي كه فارغ شد، حضرت فرمود: حاجتت را بخواه. عرض كرد: بهشت پيغمبر (ص) سر به زير افكند و سپس فرمود: اي بنده خدا! با طول دادن سجده، به من كمك كن. (10).
در روايتي آمده است كه مردي خدمت امام هفتم (ع) رسيد، ديد غلام سياهي مقراض به دست گرفته، و گوشت زادي كه بر پيشاني آن حضرت از كثرت سجده پيدا شده بود، قطع ميكرد. (11).
در صلوات بر آن حضرت زائران ميخوانند: «حليف السجدة الطويلة و الدموع الغزيرة» - هم پيمان سجدههاي طولاني و اشكهاي بسيار -
در خبري، مأمون، چهره حضرت موسي عليهالسلام را، به هنگام ورود بر هارون الرشيد، اين گونه تصوير ميكند: «اذ دخل شيخ قد نهكته العبادة كانه شن بال قد كلم السجود وجهه و انفه»، وارد شد بر پدرم، پيرمردي كه صورتش از بيداري شب و عبادت، زرد و متورم شده بود و عبادات او را رنجور و لاغر كرده بود، به حدي كه ماند مشك پوسيده شده بود، و كثرت سجده صورت و بيني او را مجروح كرده بود. (12).
در طول سجده، عدهاي از بزرگان اصحاب، مانند ابن ابيعمير (13)
ابن ابيعمير درك محضرت حضرت موسي بن جعفر و حضرت رضا و حضرت جواد عليهمالسلام را نموده است. او 94 كتاب تصنيف كرده و رنجهاي زيادي در زمان رشيد و مأمون ديده، و ساليان دراز در زندان بوده، و تازيانه بسيار خرده كه قبول مسند قضاوت كند و نكرده. از او اسامي شيعيان عراق را خواستند، نگفت او را صد تازيانه زدند كه آن اسامي را بگويد، نزديك شد كه نام ببرد، ناگاه صداي محمد بن يونس بن عبدالرحمن در گوشش پيچيد كه گفت: «يا محمد بن ابيعمير، اذكر موقفك بين يدي الله»، ابن ابيعمير! جايگاهت را در پيشگاه خدا ياد آر. لا جرم اسمي نبرد و زياده از صد هزار درهم داد تا از زندان خلاص شد. (تحفة الاحباب، ص 310).
، به آن بزرگوار اقتدا كرده بودند.فضل بن شاذان گويد: وقتي به عراق وارد شدم. ديدم شخصي رفيقش را مورد سرزنش قرار داده بود و ميگفت: تو مردي هستي صاحب عيال و محتاج به كسب و كار و من بيم آن دارم كه در اثر طول سجده نابينا گردي و از كار بيفتي. رفيقش به وي پاسخ داد: واي بر تو! چقدر مرا سرزنش ميكني؟ اگر بنا بود طول سجده باعث كوري كسي شود، بايد ابن ابيعمير نابينا شده باشد، چه او پس از نماز صبح براي سجده شكر، پيشاني بر زمين ميگذاشت و تا ظهر سر از سجده بر نميداشت. (14).
در كافي، از جميل بن دراج، روايت شده كه گفت: شنيدم كه امام صادق (ع) فرمود: چون جان به اينجا رسيد (و با دست به گلويش اشاره كرد)، براي عالم توبه نيست سپس اين آيه را قرائت فرمود: «انما التوبة علي الله للذين يعملون السوء بجهالة» (15)- قبول توبه بر خدا فقط نسبت به كساني است كه از وي ناداني بدي ميكنند. (16).
و نيز امام صادق (ع) فرمود: خدا به چيزي بهتر از اداء حق مؤمن عبادت نشود. (17).
و همچنين جميل ميگويد كه شنيدم كه امام صادق (ع) ميفرمود: از جمله آن چه خداي عزوجل مؤمن را بدان اختصاص داده اين است كه او را شناسا و قدردان احسان برادران خود نمايد، اگر چه كم باشد. و احسان به كميت زياد، نيست؛ از اين رو خداي عزوجل در كتابش فرمايد: «و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون» (18)- اگر چه تنگدست و در مضيقه باشند ديگران را بر خود ترجيح دهند و آنان كه بخل خود را نگهدارند، آنان رستگارانند - و هر كه را خداي عزوجل به اين خصلت شناخت، او را دوست دارد و هر كه را خداي تبارك و تعالي دوست داشت، مزدش را روز قيامت بدون حساب دهد. سپس حضرت صادق (ع) فرمود: اي جميل! اين حديث را به برادرانت بگو كه موجب تشويق آنان به احسان است. (19).
جميل بن دراج برادري به نام نوح بن دراج داشت كه قاضي بوده و به گفته عدهاي، از اصحاب شمرده شده و داراي اعتقادي صحيح بوده است. (20).
جميل در ايام حضرت رضا عليهالسلام وفات كرد. از او اصل و كتابي به جا ماند كه گروه بسياري آن را روايت كردهاند. (21).
علامه مامقاني ميفرمايد: قبر جميل در طارميه، كنار دجله، محاذي سميكه، و معروف به جميل بن الكاظم است. (22).
1) فهرست شيخ طوسي، ص 80 - رجال نجاشي، ص 92 - خلاصةالاقوال، علامه حلي، ص 18.
2) رجال كشي، ص 217.
3) بحارالانوار، ج 85، ص 164.
4) بحارالانوار، ج 85، ص 166 - وسائل الشيعه، ج 4، ص 981.
5) بحارالانوار، ج 85، ص 161 - وسائلالشيعه، ج 4، ص 980.
6) امالي صدوق، مجلس 75، ح 11، ص 404 - بحارالانوار، ج 85، ص 162.
7) بحارالانوار، ج 85، ص 163.
8) بحارالانوار، ج 85، ص 163 - وسائل الشيعه، ج 4، ص 978.
9) بحارالانوار، ج 85، ص 164.
10) بحارالانوار، ج 85، ص 165 - وسائل الشيعه، ج 4، ص 978.
11) بحارالانوار، ج 85، ص 166.
12) بحارالانوار، ج 48، ص 130.
13) جناب محمد بن ابيعمير دانشمندي عظيم المنزله و جليلالقدر، و از اصحاب اجماع شمرده شده، و عامه و خاصه تصديق وثاقت و جلالت او را نمودهاند. او عابدترين و پارساترين مردم زمانش بود، و او را افضل واقفه از يونس شمردهاند.
14) اختيار معرفة الرجال، جزء 6، شرح حال محمد بن ابيعمير، ص 591.
15) سوره نساء، آيه 17.
16) اصول كافي، ج 1، ص 37.
17) اصول كافي، ج 2، ص 136.
18) سوره حشر، آيه 9.
19) اصول كافي، ج 2، ص 165.
20) رجال كشي، ص 217 - رجال نجاشي ص 92 - فهرست شيخ طوسي، ص 65 و ص 80 - خلاصة الاقوال علامه حلي، ص 18.
21) رجال نجاشي، ص 92.
22) تنقيح المقال، ج 1، ص 232.
حارث بن مغيره نصري
از بني نصر بن معاويه بوده، و از اهل بصره است. او از حضرت باقر و صادق و موسي بن جعفر و زيد بن علي سلام الله عليهم اجمعين، روايت نقل كرده، و ثقه است (1)، و كتابي در حديث دارد (2)، و روايت شده كه او اهل بهشت است. (3)در روايت است كه چون حضرت صادق (ع)، دستور تجديد توبه و عبادت را به زيد شحام ميدهد، و او نزديكي مرگ خويش را احساس ميكند، اندوهگين ميگردد، حضرت در مقام تسلي، او را به بهشت بشارت ميدهد، و ميفرمايد: گوييا تو را، در درجه خودت، در بهشت ميبينيم؛ و رفيق هم درجهات، در آن جا، حارث بن مغيره نصري است. (4).
كشي از يونس بن يعقوب روايت كرده كه گفت: ما محضر حضرت صادق (ع) بوديم، حضرت فرمود: آيا براي شما تكيهگاه و پناهگاهي نيست كه در آن جا آرامش و آسايش داشته باشيد؟ عرض كرديم: نه. فرمود: چرا از حارث بن مغيره نصري، غافليد. (5).
از اين روايت استفاده ميگردد كه حارث بن مغيره نصري، پناهنگاه و ملجأ شيعه بوده است.
در كافي نقل شده كه حارث بن مغيره گفت: امام صادق (ع) فرمود: مسلمان برادر مسلمان است، چشم و آينه و راهنماي اوست؛ نسبت به او خيانت و نيرنگ و ستم روا ندارد، و او را تكذيب نكند، و از او غيبت ننمايد. (6).
پدرش حيان خراساني بود. وي در شهر توس، داروخانهيي داشت و به كار داروگري سرگرم بود؛ اما در عين حال مرد سياست هم بود؛ چون با ابومسلم خراساني همكاري محرمانهيي داشت.
كارگزاران بنياميه، حيان را ميشناختند و ميدانستند كه وي عقيدهي شيعي دارد و از پيروان خاندان نبوت عليهالسلام است، ولي به خاطر تخصصي كه داشت، كمتر مزاحمش ميشدند. البته زماني كه روابط محرمانهي او را با ابومسلم خراساني دريافتند، وي را كشتند. حيان در خراسان به شهادت رسيد و پسرش «جابر» از خراسان به عربستان آمد و در مدينه به خدمت امام باقر عليهالسلام شرفياب شد. اما اين شرفيابي چندان طول نكشيد كه حضرت باقر عليهالسلام از اين جهان به ملكوت اعلي رحلت فرمود و مسند امامت را به پسر بزرگوارش حضرت جعفر بن محمد امام صادق عليهالسلام سپرد. جابر بن حيان در رديف شاگردان امام صادق عليهالسلام قرار گرفت و چون هويت اين جوان براي حضرت صادق عليهالسلام به خاطر رفت و آمدش در خانهي امام باقر عليهالسلام به خوبي روشن بود، لطف و مرحمت آن حضرت عليهالسلام را بيش از ديگران به خود معطوف ساخت، تا آن جا كه مانند يك خانهزاد در سراي حضرتش به سر ميبرد.
دايرة المعارف بريتانيا دربارهي جابر بن حيان چنين مينويسد: مشهورترين دانشمندان طبيعي در قرن دوم هجرت، جابر بن حيان است. وي علوم خفيه را از جعفر بن محمد عليهالسلام فرا گرفت، ولي بعيد نيست كه علوم شيمي را از آن محضر نياموخته باشد. اما خود جابر بن حيان اعتراف ميكند كه هر چه ياد دارد از امام صادق عليهالسلام آموخته و استادي جز ابوعبدالله جعفر بن محمد عليهالسلام نداشته است. جابر بن حيان در سال نود و دو هجري به دنيا آمد و به سال صد و نود و هفت هجري زندگي را ترك گفت و با اين حساب، علامهي شيمي در قرن دوم هجري بيش از صد سال زندگي كرده بود. (1).
پروفسور «هولميادر» نويسندهي انگليسي دربارهي جابر بن حيان مينويسد:
«وي شاگرد و يار (امام) جعفر صادق عليهالسلام بود. جابر در شخصيت پيشواي ارجمندش تكيه گاه، ياور، رهبر، امين و فرد موجهي را ميديد كه هيچگاه نميتوانست از او بينياز شود. جابر بن حيان با راهنمايي استادش (امام صادق عليهالسلام) كوشيد تا علم شيمي را از خرافاتي كه از (فرهنگ شهر) اسكندريه گريبانگير آن شده بود، پيراسته و رها سازد و البته در اين راه نيز تا حد فراواني كامياب شد. بدين سبب بايد نام جابر بن حيان را در كنار نامآوران ديگر اين دانش از قبيل «بويله» و «لاوازيه» و... قرار داد.» (2).
جميل بن دراج و برادر ديگرش به نام «نوح» هر دو شرف محضر امام صادق عليهالسلام را دريافته بودند، ولي جميل بن دراج از برادرش نوح بزرگتر بود و در اواخر زندگاني خويش از بينايي محروم ماند. اما همچنان به كسب معرفت از خدمت حضرت صادق عليهالسلام ادامه داد و هنوز امام صادق عليهالسلام حيات داشت كه جميل بن دراج، دعوت حق را اجابت كرد و به سراي باقي شتافت.
فضل به شاذان ميگويد: به خانهي محمد بن عمير رفتم؛ در حال نمازگزاردن بود. منتظر شدم، ولي سجدههاي او به قدري طولاني بود كه هر وقت به سجده ميرفت گمان نداشتم اين مرد بزرگوار، ديگر سر از سجده بردارد! دربارهي اين سجدههاي طولاني با او صحبت كردم، گفت: اگر سجدههاي جميل بن دراج را ميديدي، چه ميگفتي؟
حمران بن أعين شيباني
تيره «أعين» عموما از شيعيان خاص ائمهي اطهار عليهالسلام و از علاقهمندان ويژه به خاندان رسالت عليهالسلام بودند. «حمران» و برادرش «زاره» هر دو درخشندهترين چهرههاي شيعي، دانشمندان و فقيهان نامدار عصر خود، ياران بزرگ امام باقر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام محسوب ميشدند. حضرتش در وصف حمران بن أعين فرموده است:
حمران، مرد با ايماني است كه به خدا سوگند! هرگز از دينش برنميگردد و - نيز فرموده است: حمران، اهل بهشت است. يونس بن يعقوب ميگويد: حمران، علم كلام (عقايد) را به خوبي ميدانست. هشام بن سالم نيز ميگويد: با گروهي از ياران در محضر امام صادق عليهالسلام بوديم، مردي از اهالي شام وارد شد. امام عليهالسلام به او فرمود: چه ميخواهي؟ عرض كرد: شنيدهام شما به آنچه سؤال شود، آگاهي داري؛ به همين دليل آمدهام تا با هم، مناظره كنيم. حضرت عليهالسلام فرمود: دربارهي چه چيزي؟ عرض كرد: دربارهي قرآن. امام عليهالسلام او را به حمران بن أعين شيباني ارجاع داد. آن مرد وقتي اين چنين ديد، عرض كرد: من آمدهام تا با شما مناظره كنم، نه با حمران! امام عليهالسلام فرمود: اگر در مناظره بر حمران غلبه كردي، گويا بر من پيروز شدهيي!
مرد شامي به حمران رو آورد و هر چه پرسيد، جواب شنيد؛ تا آن كه خسته و درمانده گشت. امام به او فرمود: حمران را چه گونه يافتي؟ عرض كرد: استادي ماهر است؛ هر چه پرسيدم، پاسخ داد.
پدرش حيان خراساني بود. وي در شهر توس، داروخانهيي داشت و به كار داروگري سرگرم بود؛ اما در عين حال مرد سياست هم بود؛ چون با ابومسلم خراساني همكاري محرمانهيي داشت.
كارگزاران بنياميه، حيان را ميشناختند و ميدانستند كه وي عقيدهي شيعي دارد و از پيروان خاندان نبوت عليهالسلام است، ولي به خاطر تخصصي كه داشت، كمتر مزاحمش ميشدند. البته زماني كه روابط محرمانهي او را با ابومسلم خراساني دريافتند، وي را كشتند. حيان در خراسان به شهادت رسيد و پسرش «جابر» از خراسان به عربستان آمد و در مدينه به خدمت امام باقر عليهالسلام شرفياب شد. اما اين شرفيابي چندان طول نكشيد كه حضرت باقر عليهالسلام از اين جهان به ملكوت اعلي رحلت فرمود و مسند امامت را به پسر بزرگوارش حضرت جعفر بن محمد امام صادق عليهالسلام سپرد. جابر بن حيان در رديف شاگردان امام صادق عليهالسلام قرار گرفت و چون هويت اين جوان براي حضرت صادق عليهالسلام به خاطر رفت و آمدش در خانهي امام باقر عليهالسلام به خوبي روشن بود، لطف و مرحمت آن حضرت عليهالسلام را بيش از ديگران به خود معطوف ساخت، تا آن جا كه مانند يك خانهزاد در سراي حضرتش به سر ميبرد.
دايرة المعارف بريتانيا دربارهي جابر بن حيان چنين مينويسد: مشهورترين دانشمندان طبيعي در قرن دوم هجرت، جابر بن حيان است. وي علوم خفيه را از جعفر بن محمد عليهالسلام فرا گرفت، ولي بعيد نيست كه علوم شيمي را از آن محضر نياموخته باشد. اما خود جابر بن حيان اعتراف ميكند كه هر چه ياد دارد از امام صادق عليهالسلام آموخته و استادي جز ابوعبدالله جعفر بن محمد عليهالسلام نداشته است. جابر بن حيان در سال نود و دو هجري به دنيا آمد و به سال صد و نود و هفت هجري زندگي را ترك گفت و با اين حساب، علامهي شيمي در قرن دوم هجري بيش از صد سال زندگي كرده بود. (1).
پروفسور «هولميادر» نويسندهي انگليسي دربارهي جابر بن حيان مينويسد:
«وي شاگرد و يار (امام) جعفر صادق عليهالسلام بود. جابر در شخصيت پيشواي ارجمندش تكيه گاه، ياور، رهبر، امين و فرد موجهي را ميديد كه هيچگاه نميتوانست از او بينياز شود. جابر بن حيان با راهنمايي استادش (امام صادق عليهالسلام) كوشيد تا علم شيمي را از خرافاتي كه از (فرهنگ شهر) اسكندريه گريبانگير آن شده بود، پيراسته و رها سازد و البته در اين راه نيز تا حد فراواني كامياب شد. بدين سبب بايد نام جابر بن حيان را در كنار نامآوران ديگر اين دانش از قبيل «بويله» و «لاوازيه» و... قرار داد.» (2).
سمعتم قول الله عزوجل لنبيكم صلي الله عليه و آله و سلم (فاصبر كما صبر أولوا العزم من الرسل و لا تستعجل لهم) (1)ثم قال و (و ان يكذبوك فقد كذبت رسل من قبلك، فصبروا علي ما كذبوا و أوذوا) (2)فقد كذب نبي الله و الرسل من قبله و أوذوا مع التكذيب بالحق، فان سركم أمر الله فيهم الذي خلقهم له في الأصل من الكفر الذي سبق في علم الله أن يخلقهم له في الأصل و من الذين سماهم الله في كتابه في قوله (و جعلنهم أئمة يدعون الي النار) (3)فتدبروا هذا و اعقلوه و لا تجهلوه فانه من يجهل هذا و أشباهه مما افترض الله عليه في كتابه مما أمر الله به و نهي عنه، ترك دين الله و ركب معاصيه، فاستوجب سخط الله فأكبه الله علي وجهه في النار (4)؛ اين گفته خداي متعال را شنيدهايد كه به پيامبرتان فرمود: «هم چنان كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند، صبر كن و درباره ايشان شتاب مكن» و پس از آن فرمود: «اگر تو را تكذيب كردند، پيش از تو نيز پيامبراني را دروغگو شمردند و آنان بر تكذيب و آزار شكيبايي كردند». بدين ترتيب پيغمبر خدا و پيامبران پيش از او مورد تكذيب مردم واقع شدند و علاوه بر تكذيب، در راه حق آزار ديدند. پس اگر از امر خدا درباره آنان مسرور ميشويد - همان امري كه در اصل آنان را براي آن آفريد، در برابر كفري كه در علم خدا گذشت كه ديگران را در اصل براي آن بيافريند (همان كساني كه در قرآن از آنان نام برد و فرمود: و ايشان را پيشوا قرار داديم كه به سوي كفر رهبري ميكنند) - پس در آنچه گفتيم تدبير و انديشه كنيد و آن را ندانسته نگيريد؛ زيرا هر كس اين امر و ديگر چيزهايي را كه خداي متعال در كتابش بدان امر و نهي فرموده است ناديده بگيرد، دين خدا را فرو نهاده و از فرمان او سر پيچيده و سزاوار خشم خدا شده است و خدا او را به رو در آتش دوزخ افكند.
ان در «ان سركم» شرطيه و «ف» در «فتدبروا» جواب و جزاي شرط است؛ يعني اگر امر خداوند در مورد انبيا شما را خشنود ميكند تدبر و تعقل كنيد و سفيه نباشيد.
امام عليهالسلام ابتدا داستان صبر پيامبران اولوالعزم (5)را با استفاده از آيات قرآني يادآوري ميكند و ميفرمايد: اين بزرگان در راه تبليغ فرمان خدا صبر پيشه ميكردند. سپس، به مؤمنان ميفرمايد: اگر صبر اين بزرگان، شما را خوشحال ميكند، تدبر و تعقل پيشه كنيد و خود را به جهالت نزنيد كه در اين صورت عذاب الهي در انتظارتان خواهد بود.
براساس فرمايش امام بايد در داستان زندگي پيامبران بزرگ تأمل كنيم و ببينيم اين بزرگواران چگونه در راه تبليغ دين سختيها را به جان ميخريدند. بايد سرگذشت پيامبران اولوالعزم را مطالعه كنيم تا صبر نوح، ابراهيم، موسي و عيسي را درك كنيم و بدانيم كه اينها تا چه اندازه دشمنان و دوستان نادان را تحمل ميكردند.
در ادامه، شيعيان را به تدبر، تعقل و دوري از جهل امر ميكنند. البته جهل در اين جا در مقابل علم نيست، بلكه به معناي سفه است، يعني انسان چيزي را بداند، اما به علم خويش عمل نكند. شخص عاقل چنين كاري نميكند، بلكه اين كار فقط از سفيه بر ميآيد.
ارادهي معناي سفه از لفظ جهل معمول بوده و در قرآن نيز نظير آن آمده است. مانند: «اني أعظك أن تكون من الجهلين (6)؛ به تو اندرز ميدهم كه مبادا از نادانان باشي». گر چه مخاطب آيه رسول خدا است ولي در واقع ديگران مورد نظرند. به قول عربها: «اياك أعني و اسمعي يا جارة» (7)جهل در اين جا به معني كار جاهلانه است. هم چنين در آيهي ديگر خداي متعال ميفرمايد: «أن تصيبوا قوما بجهلة (8)؛ مبادا به ناداني گروهي را آسيب برسانيد». آيات ديگر نيز در اين باب وجود دارد و مرحوم شيخ انصاري نيز در رسائل به اين معنا اشاره كرده است.
حضرت از شيعيان ميخواهند اين ماجراها را به ياد آورند و تعقل و تأمل نمايند و در نهايت به آن بزرگواران تأسي جسته، خود نيز صبر و تحمل پيشه كنند. البته صبري كه پيامبران به خرج ميدادند از ما بر نميآيد، ولي بايد به اندازه توانمان سعي نماييم (9)
هم به قدر تشنگي بايد چشيد.
.امام ميفرمايد: «مما افترض الله عليه في كتابه» و اينجا از صبر در مقام تبليغ در مقابل دشمن، به فرض و وجوب تعبير ميكند. بايد دانست كه صبر به عنوان فضيلتي اخلاقي در همه جا واجب نيست، بلكه به احكام پنج گانه حرام، حلال، مكروه، مستحب و مباح تقسيم ميشود. بنابراين گاهي اوقات صبر واجب ميگردد. به عنوان مثال در امر تبليغ دين و احكام، صبر در حد اتمام حجت بر طرف مقابل واجب است. اين صبر به عنوان مقدمه وجود، واجب است. بنابراين، صبر در مقابل دشمن، در مقابل بلاهايي كه در راه تبليغ بر سر انسان ميآيد، و نيز در مقابل دوستان ناداني كه چوب لاي چرخ ميگذارند، واجب است و حكم فريضه را دارد و اگر كسي تا اين حد صبر پيشه نكند طبق فرمايش فرزند رسول خدا، ترك دين خدا كرده و از دين خارج شده است. همان طور كه نماز، حج، خمس و مانند آن جزء دين است، صبر نيز جزء دين است. ترك صبر گناه است و هر كس مرتكب شود مستوجب خشم الهي ميگردد و سرانجام او چنين خواهد بود: «فاكبه الله علي وجهه في النار؛ خداوند او را با صورت در آتش خواهد انداخت.»
روايتي به اين مضمون از طريق عامه و خاصه نقل شده است كه روزي يكي از همسران رسول خدا با ايشان تلخي و داد و بيداد كرد و گستاخي را به جايي رسانيد كه به رسول خدا گفت «لا انظر في وجهك أبدا؛ ديگر هيچ وقت به صورت تو نگاه نميكنم» منظور از ذكر اين ماجرا، دانستن برخورد رسول خدا، آن فخر عالم، در مقابل اين گستاخي است. تا جايي كه من در كتابهاي روايي بررسي كردهام، قضيه همان جا خاتمه يافت و پيامبر هيچ عكس العملي از خود نشان ندادند. آري، رسول خدا حكم زدن همسر را «اضربوهن» (10)را بلد بودند چرا كه اين آيه بر ايشان نازل شده بود. خلق خوش محمدي و بردباري ايشان تا روز قيامت براي تمام انسانها سرمشق است. صبر براي اتمام حجت، بهتر از هر كس ديگري در اخلاق رسول خدا مشهود ميباشد و ايشان بهترين اسوه براي مسلمانان است.
حكايت :
در تفسيرها و كتابهاي روايي حكايتي نقل شده است كه ذكر آن خالي از لطف نيست. در جنگ بدر، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تمام غنايم را بين لشكر اسلام تقسيم كردند. ايشان اسلحه، لباس، اسب، طلا، جواهر، همه و همه را تقسيم فرمودند و هيچ چيز براي خودشان بر نداشتند (11)در گير و دار تقسيم، يك قطيفهي سرخ رنگ از غنائم گم شد. يكي از مسلمانها كه در جنگ شركت كرده بود، و پشت سر رسول خدا نماز ميخواند، در مجالس آن حضرت حضور داشت، و خلاصه يكي از دوستان پيامبر به شمار ميآمد، پشت سر رسول خدا شايع كرد كه خود پيامبر آن قطيفه را دزديده است. مسئله به جاهاي باريك كشيده، و باعث دو دستگي بين مسلمانان شد. رسول خدا با آن كه ميدانستند چه كسي اين حرف را زده، رسوايش نكردند. واقعا اگر هيچ پند ديگري وجود نداشت، براي آنان كه اهل علم، تدبير، و ارشادند همين ماجرا كفايت ميكرد. در اين جا به خوانندگان توصيه ميكنيم كه حتما اين ماجراي تاريخي را به نحو مفصل مطالعه (12)و در آن دقت كنند.
در ميان خصوصيتهاي اخلاقي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خسته و مأيوس نشدن ازكوشش، از ديگر ويژگيهاي ايشان برجستهتر بود. يكي از مسلمانها (13)ميگويد: پيامبر از بس به من اصرار كرد، من از روي ايشان خجالت كشيدم و اسلام آوردم.
پيامبر گرامي وقتي به برخي افراد اسلام را عرضه ميكردند بيدرنگ اسلام ميآوردند، اما بعضي افراد بارها و بارها پيشنهاد آن حضرت را رد ميكردند. عدهاي نيز به رغم كوششهاي پيگير و خستگيناپذير ايشان، به ظاهر اسلام ميآوردند. همه افراد مثل هم نيستند. خداوند متعال تمام اين صحنهها را براي امتحان بشر نهاده است.
با صبر و شكيبايي پيروزي حاصل ميگردد. تزكيه نفس نيز چنين است. افرادي كه از تزكيه نفس خود مأيوس ميگردند، يأسشان به سبب خستگي است. آري، درست است كه صفات پسنديده با يك بار و دو بار تمرين به دست نميآيند، اما با صد بار و هزار بار، به دست ميآيند! بر اثر تمرين بسيار سرانجام موفقيت حاصل ميشود. علماي گذشته با سختي مطالعه ميكردند، به سختي مطلبي ياد ميگرفتند و با چه خون دل خوردن، كتاب مينوشتند، تا به دست من و شما برسد. بنده به دليل علاقه شخصي از قديم الايام كما بيش در اين موضوع مطالعه داشتهام و موارد بسياري از اين زحمتها و مرارتها را كه علما متحمل ميشدند خواندهام. پشتوانه اين همه زحمت چه بوده است؟
داستاني در اين باره :
مرحوم شيخ جواد بلاغي (14)از استادان مرحوم والد بنده بود. ايشان يكي از علماي بزرگ اسلام است كه كتابهاي نفيس و گران قدري، همچون الرحلة المدرسية و الهدي الي دين المصطفي (15)را در رد آيين يهود و مسيحيت به رشته تحرير در آورده است. كتابهاي ايشان در اين زمينه از جمله بهترين كتابها است. در اين كتابها به تحريفهاي تورات و انجيل پرداخته شده و آن مرحوم تناقضات عهدين را كنار هم نهاده و اختلاف نسخ تحريف شده فعلي را با تورات و انجيل اصلي به اثبات رسانده است. كتابهاي ايشان فوقالعاده ارزش دارد. اگر يك صفحه از اين كتابها را در مقابل خود بگذاريد مطالب و دلايل بسياري براي اسلام آوردن يك شخص يهودي يا مسيحي در آن خواهيد يافت.
شيخ جواد بلاغي بسيار فقير بود و به زحمت خرج زندگي خود را به دست ميآورد. از همين رو سرانجام بر اثر بيماري سل مرد. اما اين كه چطور اين كتابها را نوشت خود حكايتي بسيار آموزنده است. از مرحوم والد [آيةالله ميرزا مهدي شيرازي] (16)، نقل شده است كه ايشان براي نوشتن اين كتابها نياز به فراگيري لغت عبري داشتند؛ چرا كه تورات و انجيل به زبان عبري است و آن زمان مانند امروز دانشگاهي نبود كه اين زبان را آموزش دهند و اين كتابها را دقيق ترجمه كنند. در نتيجه ايشان براي آنكه بدانند ترجمههاي عربي و فارسي با اصل كتابها فرقي دارند يا نه، تصميم ميگيرند لغت عبري را بياموزند. در آن زمان اسرائيل وجود نداشت و يهوديها در همه جاي جهان از جمله در سامرا پراكنده بودند. در اين شهر بازاري وجود داشت به نام سوق اليهود، كه يهوديها و بچههايشان در آن به زبان مادريشان يعني عبري گفت و گو ميكردند. ايشان ابتدا ميخواستند عبري را از بزرگان و علماي يهود ياد بگيرند، ولي آنها آموزش نميدادند؛ زيرا معلوم بود هدف شيخ از يادگيري عبري، استفاده از آن عليه يهوديت است. بازاريان و تجار نيز از آموزش زبان عبري به شيخ خودداري ميكردند. مرحوم بلاغي گاهي اوقات براي فهميدن معناي يك كلمه مجبور ميشد سر ظهر كه هيچ كس در آن گرماي سوزان عراق بيرون نميآمد و همه در سردابها مشغول استراحت بودند، به محلهي يهوديها برود و با پول نهار و شامش آب نبات ميخريد و به بعضي از اين بچه يهوديها كه از سر كم عقلي بيرون مانده بودند ميداد تا يك كلمه از كتاب تورات برايش معنا كنند. در آن گرما همه مردم بيست، سي پله زير زمين ميرفتند تا در محيط خنكي باشند، و حتي در حرم عسكريين عليهماالسلام هم كسي پيدا نميشد و از گرما ضريح داغ ميشد تا جايي كه نميشد بر آن بوسه زد. عدهاي براي آن كه لبشان نسوزد عبا را روي ضريح ميگذاشتند و روي عبا را ميبوسيدند. مرحوم بلاغي در چنين وضعيتي تورات را كه دو برابر قرآن است زير بغل ميگرفت و از بچهها معناي كلمات آن را ميپرسيد و به اين شكل لغت عبري را ياد گرفت.
مرحوم بلاغي با خود نگفت خدايا، نه دانشگاهي وجود دارد كه عبري ياد بگيرم، نه پولي دارم و نه طاقت گرما دارم. بلكه با تعقل و تدبري كه حضرت صادق عليهالسلام ميفرمايد، به اين نتيجه رسيد كه به رغم تهي دستي برود از بچههاي يهودي ياد بگيرد و كلمه كلمه ياد گرفت. عبري لغتي است كه هر چند با زبان عربي خويشاوند و هم ريشه است، شباهت زيادي به عربي ندارد و آموختن آن آسان نيست. چه قدر صبر و كوشش خستگي ناپذير لازم است تا از طريق معلماني كه بچه هستند، بر اين زبان تسلط حاصل شود. آن وقت ما بياييم اين صبر را با صبر خود، مقايسه كنيم، اصلا قابل قياس نيست.
آن بزرگوار با چنين مشقتهاي طاقت فرسايي كتابهاي الهدي و الرحله را نوشت. من دهها كتاب در مناقشه كتاب عهدين ديدهام، اما واقعا اين دو كتاب مرجعي براي محققان است و ديگران نيز كه خواستهاند در اين زمينه كتاب بنويسند از آنها استفاده كردهاند. اين معناي صبر در تبليغ است. حال روز قيامت، ما را كنار شيخ جواد بلاغي ميگذارند!؟ امثال ما هرگز شايستگي مقايسه شدن با ايشان را نداريم.
حضرت امام صادق عليهالسلام از خسته نشدن در صبر و تبليغ، به دين خدا تعبير كردهاند.
ماجراي حضرت نوح، ابراهيم، موسي، عيسي، و خود پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم همه براي بشر سرمشق و آكنده از پند است. خداي متعال در چندين جاي قرآن به پيامبر ميفرمايد: پيامبران اولوالعزم قبل از تو نيز تكذيب ميشدند: «كذبت رسل من قبلك فصبروا (17)؛ پيش از تو پيامبراني تكذيب شدند پس صبر كردند». در بعضي از اين آيات كلمه «رسل» با «أل» آمده است كه جمع محلاي به الف و لام از جمله صيغههاي عموم است و دلالت آن بر عموم از بقيه صيغههاي عموم فراگيرتر است. يعني تمام پيامبران، بدون استثنا تكذيب ميشدند.
البته هم چنان كه اشاره شد اين سفارشها از باب «اياك اعني و اسمعي يا جارة» (18)است. درست است كه مخاطب اين آيات، رسول خدا است، اما مخاطب اصلي تمامي انسانها ميباشند. يعني اي انسانها، بايد صبر داشته باشيد صبر نيز تصميم ميخواهد. اگر كسي تصميم گرفت و صبر نيز پيشه كرد، موفق خواهد شد، اما اگر صبر نكرد، نه تنها موفق نميشود، بلكه خود را در معرض نابودي قرار ميدهد. در اين قسمت از نامه نيز، حضرت تهديد به خشم الهي كرده و فرموده است: اگر صبر پيشه نكنيد دچار عذاب الهي ميشويد. در امر تبليغ صبر مقدمه واجب است و بايد صبر به خرج داد تا حجت بر طرف مقابل تمام شود كافري كه شما را نميشناسد، و مغزش از انديشههاي باطل و انحرافي آكنده است، مطمئنا با يك بار دعوت كردن مسلمان نميشود و گفته شما را نميپذيرد.
پيامبران، ائمه، صالحان، علما و اتقياي گذشته يك مطلب را بارها تذكر دادهاند. خود قرآن نيز گاهي يك مطلب را بارها و بارها يادآوري كرده است. بايد يك مطلب را به قدري با انواع شيوهها و براهين خردمندانه و استوار، تكرار كرد كه طرف مقابل قانع شود. حال اگر پذيرفت و هدايت شده، و اگر نپذيرفت دست كم حجت بر او تمام شده است و گوينده نيز تكليف خود را انجام داده است. مقام اثبات در امر تبليغ بسيار مهم است. بايد كاري كرد كه مخاطب بر سر دو راهي قرار گيرد و به درستي سخن شما اعتقاد پيدا نمايد، و همان گونه شود كه خداي متعال در قرآن فرموده است: «و حجدوا بها و استيقنتهآ أنفسهم (19)؛ و در حالي كه يقين داشتند از روي ستم و طغيان انكارش كردند». آري، اگر حجت تمام شد، انسان ديگر وظيفهاي ندارد، اما تا بخواهد به اين جا برسد بايد بارها تكرار كند و نرمي سخن و گفتار خردمندانه و موعظه و حكمت لازم است.
بسياري از منبريها و وعاظ موفق قبل از منبر فكر ميكنند كه چگونه سخن بگويند تا گفتارشان بر دل مستمع بنشيند. اول آيه بخوانند يا اول داستان بگويند؟ روايت را كجاي سخن بگنجانند؟ مطالب را چگونه سامان دهند؟
شخصي براي بنده نقل ميكرد كه چهل سال پيش واعظي در كربلا منبر ميرفت. تصميم گرفته بود ده شب درباره فضيلت نماز شب سخنراني كند. پس از آن ده شب تمامي اهل آن جلسه نماز شب خوان شدند. در مورد نماز شب آيات، روايات و قصههاي بسياري وجود دارد. اگر يك شب منبر كارگر نبود شب ديگر، و اگر باز هم مؤثر نيفتاد شب ديگر تا سرانجام اثر كند و شخصي را نماز شب خوان نمايد.
انسان بايد صبر را جزء زندگي خود قرار دهد؛ صبر در مقابل پدر و مادر، صبر در مقابل زن و بچه، صبر در مقابل برادر و خواهر. اينها همه لازمهي زندگي است. بايد صبر پيشه كرد. گاهي مبلغان دين را به سخره ميگيرند، گاهي به آنان ناسزا ميگويند، به هر حال بايد صبر پيشه كرد. «يا حسرة علي العباد ما يأتيهم من رسول الا كانوا به يستهزءون (20)؛ دريغا بر اين بندگان! هيچ رسولي بر آنان نيامد مگر اين كه او را ريشخند ميكردند».
خداوند تكوين را چنين قرار داده كه افراد اين اختيار و قدرت را داشته باشند كه پيامبران را ريشخند كنند، ولي در تشريع از اين كار نهي كرده و پيامبران را هم به صبر فرمان داده است.
1) احقاف، آيهي 35.
2) صدر آيه مربوط به سوره فاطر، آيه 4 و ذيل آن مربوط به سوره انعام، آيه 34 است. ممكن است قرائت امام، قرائت ديگري غير از قرائت مشهور باشد.
3) قصص، آيهي 41.
4) متن نامه امام صادق(ع).
5) حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت عيسي، و حضرت محمد صلوات الله عليهم.
6) هود، آيهي 46.
7) ضرب المثلي عربي است، معادل فارسي آن: «به در ميگويد تا ديوار بشنود».
8) حجرات، آيهي 6.
9) آب دريا را اگر نتوان كشيد
10) نساء، آيه 34.
11) عادت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چنين بود كه هيچ وقت چيزي از غنائم براي خود بر نميداشتند.
12) بحارالانوار، ج 19، ص 202، باب غزوة بدر الكبري.
13) عثمان بن مظعون.
14) محمد جواد بلاغي (1352 - 1283 ق) از شاگردان آقا رضا همداني، شيخ محمد طه، ملا كاظم خراساني و استاد آيةالله خويي بود.
15) ايشان كتابهاي ديگري نظير انوار الهدي و نصائح الهدي نيز دارند كه با كتاب پيش گفته تشابه اسمي دارند.
16) پدر آيةالله العظمي سيد صادق شيرازي و شاگرد مرحوم بلاغي.
17) انعام، آيه 34.
18) در بين اعراب ضرب المثل است.
19) نمل، آيه 14.
20) يس، آيه 30.
راه بهشت، راه راستي است و انحرافي در آن نيست. گم شدن هم ندارد. اما در اين جاده، بايد انسان قدري گذشت داشته باشد. مردانگي كند. حتي در موقع عسرت از بذل مال در راه خدا دريغ نكند. گشادهرو و منصف باشد.
ثلاث من اتي الله بواحدة منهن، اوجب الله له الجنة الانفاق من اقتار، و البشر لجميع العالم، و الانصاف من نفسه. (1).
سه چيز است كه هركس يكي از آنها را به پيشگاه خداوند بياورد، خدا بهشت را براي او واجب ميگرداند: بخشش در موقع تنگدستي، خوشرويي با همهي مردم و همواره با انصاف بودن.
1) اصول كافي. ج 2، ص 103.
دين اسلام خواسته است هميشه ميان افراد دوستي و ارتباط حسنه برقرار باشد و به طرقي بين آنها الفت و محبت ايجاد كند. لذا ميبينيد سلام كردن را مستحب و جواب دادن آن را واجب دانسته است. (1)به همين ترتيب نامه نوشتن را مستحب و جواب دادن نامه را نيز واجب شمرده است زيرا كسي كه به شما نامه مينويسد، محبت كرده است و شرعا و عرفا لازم است متقابلا به او احترام گزارده و جواب او را بنويسيد. بنابراين اگر نامهي او را بدون پاسخ بگذاريد ترك واجب نموده، در نتيجه گناه كردهايد.
رد جواب الكتاب واجب كوجوب رد السلام. (2).
پاسخ دادن به نامه، همانند پاسخ دادن به سلام، واجب است.
يكي ديگر از فرقههاي زيديه فرقهي جاروديه است كه منسوب به زياد بن منذر ابي الجارود سرجوب اعمي كوفي است. به آنان سرجوبيه نيز ميگويند. گفته شده كه سرجوب نام شيطان كوري است كه ساكن درياست و ابوالجارود به نام سرحوب ناميده شده است. وي از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهالسلام بود و چون زيد قيام نمود اعتقاد او تغيير كرد.
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه آن حضرت او را به علت تكذيب و تكفير او لعنت نمود و كثير النوي و سالم بن ابي حفصه نيز همانند او بودند و دربارهي او نيز روايت شده كه چشم و دل او كور گرديد. (1).
جاروديه معتقدند كه مردم بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله در معرفت به امام خود كوتاهي نمودند؛ چرا كه براي آنان امكان شناخت امام عليهالسلام وجود داشت. آنان ميگويند: مردم بعلت بيعت با ابوبكر و عمر كافر شدند. اين گروه خلافت و امامت عمر و ابوبكر و عثمان را صحيح نميدانند، بلكه آنان را كافر ميدانند به دليل اين كه با علي عليهالسلام بيعت نكردند و خود ادعاي امامت نمودند. (2).
جاروديه منتسب به زياد بن منذر بن ابيجارود است كه اعمي و كوفي بود آنها را سرحوبيه هم ميگفتند و سرحوب اسم شيطان اعمي است و ابوجارود از اصحاب امام محمدباقر و حضرت صادق عليهالسلام بود و آنها كور دل و كور باطن بودهاند. (1).
اين طايفه ميگفتند مردم در بيعت با ابوبكر كافر شدند و با علي هم بيعت نكردند. (2).
ابوبصير گويد: پرسيدم: قربانت گردم جامعه چيست؟
حضرت فرمود: طوماري است به طول هفتاد ذراع پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - و املاء زباني آن حضرت، و دست خط علي - عليهالسلام - تمام حلال و حرام و همهي احتياجات دين مردم، حتي جريمه خراش در آن موجود است.
سپس با دست مباركش به بدن من زد و فرمود: به من اجازه ميدهي اي ابامحمد؟
عرض كردم: من از آن شمايم هر چه خواهي بنما، آنگاه با دست مبارك مرا نشگون گرفت، و فرمود: حتي جريمه اين نشگون در «جامعه» هست، و حضرت خشمگين به نظر ميرسيد (مانند حالتي كه طبعا براي نشگون گيرنده پيدا ميشود).
من عرض كردم: به خدا كه علم كامل اين است.
حضرت فرمود: اين علم است ولي باز هم كامل نيست. آنگاه ساعتي سكوت نمود.
سپس فرمود: همانا «جفر»، نزد ما ميباشد، مردم چه ميدانند «جفر» چيست؟ (1).
1) امالي الصدوق: 260، بحارالأنوار: ج 26 ص 18 ح 3.
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم جفر چيست؟
حضرت فرمود: مخزني است از چرم كه علم و دانش پيامبران و اوصياء و علم دانشمندان گذشتهي بنياسرائيل در آن است.
عرض كرم: همانا علم كامل اين است.
فرمود: اين علم است ولي علم كامل نيست، باز ساعتي سكوت كرد، و سپس فرمود: همانا مصحف فاطمه - سلام الله عليها - نزد ما است، آنها چه ميدانند كه مصحف فاطمه - سلام الله عليها - چيست؟ (1).
1) امالي الصدوق: 260، بحارالأنوار: ج 26 ص 18 ح 3.
ابوهاشم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به دليل و علت جاودانگي در بهشت و جهنم سؤال نمودم؟
حضرت فرمود: اهل جهنم بدين جهت در جهنم جاودانهاند چون نيتهاي آنان در دنيا چنان بود كه اگر در آن جاودانه بودند، مدام خدا را معصيت ميكردند.
و اهل بهشت بدين جهت در بهشت جاودانه شدند چون نيتشان چنان بود كه اگر در دنيا جاودانه بودند مدام خدا را اطاعت مينمودند.
پس به خاطر نيتها اينان و آنان جاودانه شدند.
سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند: (قل كل يعمل علي شاكلته) (1)«بگو: هر كس طبق روش (و خلق وخوي) خود عمل ميكند» يعني مطابق نيتش. (2).
عبدالملك قمي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا جايز است بين دو نماز (ظهر و عصر، مغرب و عشاء) بدون عذري جمع كرد؟
حضرت فرمود: پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - اين كار را كرد، و قصدش تخفيف بر امتش بود. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 10، بحارالأنوار: ج 79 ص 334 ح 9.
عبدالله بن هلال گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: حال ما تغيير كرده است.
حضرت فرمود: در نماز واجبت دعا كن.
عرض كردم: آيا جايز است در نماز واجب (فريضه) حاجتهاي ديني و دنيائي خود را يادآور بشوم؟
حضرت فرمود: بله، زيرا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - قنوت نمود و بر اشخاصي - با ذكر نام و نام پدرشان و نام قبيلههاي آنها - نفرين كرد، و علي - عليهالسلام - نيز پس از او چنين كرد. (1).
1) السرائر: ص 476، بحارالأنوار: ج 92 ص 193 ح 22.
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم گروهي دستجمعي سفر ميكنند برخي از آنان توانگر و برخي بيبضاعت هستند، آيا جايز است توانگر بر بيبضاعتها انفاق كرده، (و خرجي آنها را بدهد)؟
حضرت فرمود: اگر انفاق از جان و دل باشد اشكالي ندارد. (1).
1) المكارم: ص 286، بحارالأنوار: ج 73 ص 273.
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم گروهي دستجمعي سفر ميكنند برخي از آنان توانگر و برخي بيبضاعت هستند، آيا جايز است توانگر بر بيبضاعتها انفاق كرده، (و خرجي آنها را بدهد)؟
حضرت فرمود: اگر انفاق از جان و دل باشد اشكالي ندارد. (1).
1) المكارم: ص 286، بحارالأنوار: ج 73 ص 273.
محمد بن عمر بن يزيد از پدرش روايت كرده، كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من خوراك عالي و خوشمزه ميخورم، و عطر خوشبو استشمام ميكنم، و بر مركب رهوار سوار ميشوم، و غلام به دنبالم حركت ميكند، آيا اين را تجبر و تكبر ميدانيد؟ اگر چنين است بفرمائيد انجام ندهم.
حضرت اندكي سر مبارك خود را پائين انداخت، سپس فرمود: جبار ملعون و متكبر نفرين شده كسي است كه مردم را غمض كند و حق را نشناسد (يا به حق اعتراف نكند).
عرض كردم: اما حق را هرگز انكار نميكنم (بلكه آن را ميشناسم و به آن اقرار دارم) و اما غمض مردم را نميدانم چيست؟
حضرت فرمود: هر كس مردم را تحقير كند (و كوچك شمارد) و بر آنها تكبر ورزد او جبار و متكبر است. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 311، بحارالأنوار: ج 70 ص 221 ح 13.
مينويسد:
«جعفر الصادق له عمود الشرف و مناقبه متواترة بين الأنام، مشهورة بين الخاص و العام و قصده المنصور الدوانيقي بالقتل مرارا فعصمه الله» (1).
«جعفر صادق ستون شرف و مناقبش به طور متواتر در ميان مردم منتشر شده است چنان كه خاص و عام از آن آگاه بودند. منصور چندين مرتبه تصميم بر قتل او گرفت ولي خداوند او را حفظ كرد».
1) عمدة الطالب، به نقل اسد حيدر، الإمام الصادق، ج 1، ص 58.
شقيق بلخي از حضرت در زمينه فتوت و جوانمردي پرسيد. حضرت فرمود: شما در مورد جوان مردي و فتوت چه نظري داريد؟ شقيق گفت: اگر بر ما عطا شود، شكر كنيم و اگر عطا نشود، صبر ميكنيم. حضرت فرمود: سگان مدينه هم اين گونهاند. پس شقيق گفت: اي پسر رسول خدا! پس فتوت نزد شما چيست؟ فرمود: «اگر بر ما عطا شود، ايثار ميكنيم و ميبخشيم و اگر عطا نشود، شكر ميكنيم». (1).
1) احقاق الحق، ج 12، ص 235؛ به نقل از: الرسالة القشيرية، ص 115؛ ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 217.
يكي از علل فاصله گرفتن جوانان از دين و مسايل مذهبي ناآگاهي آنها از دين است. جوانان چون بصيرت و آگاهي كافي از دين ندارند، تحت تأثير تبليغات سوء دشمنان قرار ميگيرند. امام صادق عليهالسلام به بشير فرمود:
«لاخيرَ في من لا يَتَفَقَّهُ مِن اَصْحابنا يا بشير اِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُم اذا لَم يَسْتَغْنَ بِفِقْهِهِ اِحْتاجَ اِلَيْهم فَاِذا اِحْتاجَ اِلَيهم اَدْخَلُوهُ في بابِ ضَلالَتِهِم و هُوَ يَعْلِم»(1)؛ خيري نيست در آن گروه از اصحاب ما كه تفقه در دين نميكنند. اي بشير! اگر يكي از شما به مسايل دينياش آشنا نباشد به ديگران محتاج ميشود و زماني كه به آنها نيازمند شد آنها ناخواسته او را در وادي گمراهي خود وارد ميسازند.
در اين زمان كه همه ابزارها و راههاي انحراف فكري از سوي دشمنان دين مهياست ـ از رسانههاي صوتي و تصويري گرفته تا مطبوعات و كتابهاي انحرافي و...ـ جوانان با طوفاني از تهاجم فرهنگي مواجهاند و اگر آمادگيهاي لازم ديني را نداشته باشند در برابر شبهات و القائات فكري مكاتب و فلسفههاي مختلف تسليم ميشوند. امام صادق عليهالسلام عنايت ويژهاي به بصيرت و بينش ديني جوانان داشت. آن حضرت فرمود: «لواُتيتُ بشّابٍ مِن شَبابِ الشّيعة لا يتفقَّهَ لاََدُّبتُهُ»؛ اگر به جواني از جوانان شيعه برخورد كنم كه در دين تفقّه نميكند او را تأديب خواهم كرد.
نيز فرمود: «اَلْعامِلُ عَليَ غير بَصيرَةٍ كَالسّائِرِ عَليَ غيرالطَّريق و لا يَزيدُهُ سُرْعِةُ السَيّرْ مِنَ الطَّريقِ اِلاّ بُعْداً»(2)كسي كه بدون آگاهي و بينش به دين عمل ميكند همانند كسي است كه از بيراهه ميرود و تند روي او جز دوري از راه نميافزايد.
نيز فرمود: «اُنْظُر لِكُلِّ مِنْ لا يُفْيُدَكَ مَنْفَعَةً في دينك فَلا تَعْتَدَنَّ بِه و لا تَرْغَبَنَّ في صُحْبَتِهِ فَاِنَّ كُلَّ ماسِوَي اللّهِ تَبارَكَ و تعالي مُضْمَحلٌّ وخيم عاقِبَتُهُ»؛ هركسي كه مفيد به حال دين تو نيست به او اعتنا مكن و علاقهاي به رقابت با او نشان مده. هر آنچه غير الهي است نابود شدني است و عاقبت ناخوشايندي خواهد داشت.(3).
نيز فرمود:
«بادِرُوا اَحْداثَكُم بالحديث قَبْلَ اَنْ يَسْبِقَكُم اَلَيهِمُ الْمرجئهَ»(4)نوجوانان را با حديث و فرهنگ اهلبيت عليهمالسلام آشنا كنيد؛ قبل از آن كه مرجئه(5)بر شما سبقت بگيرند.
فضيل بن يسار ميگويد: امام صادق عليهالسلام به شيعيان فرمود:
«اِحْذَرو عَلي شَبابِكُم الْغُلاة لا يُفْسِدو هم فَاِنِّ الْغُلاةَ شَرُّ خَلْقٍ يَصْغرونِ عَظَمَة اللّه و يَدعون الرّبوبية لِعِبادِاللّه و اللّه اِنَّ الْغُلاةَ(6)لَشَرُّ مِنَ اليَهُود و النَّصاري وَالمَجُوس»؛جوانانتان را از غلات(7)برحذر داريد.مبادا آنها را فاسد كنند. غلات بدترين خلق خدا هستند. آنها عظمت خدا را كوچك به حساب ميآورند و ربوبيت را براي بندگان نيز اعتقاد دارند. به خدا قسم! غلات از يهود، نصاري و مجوس بدترند.
امام صادق عليهالسلام به يكي از يارانش فرمود:
«يابن جُندب! بَلّغ مَعاشرَ شيعتنا و قُل لَهُم: لا تذهبَنَّ بِكُمُ الْمَذاهِبُ، فَوَاللّهِ لا تُنالُ و لا يتنا الاّ بالورعِ و الاجتهاد في الدنيا و مُوساةِ الاَخوان فياللّه»(8)؛ اي پسر جندب! به شيعيان ما بگو: مواظب باشيد فرقهها و گروهها شما را منحرف نسازند. به خدا سوگند! هيچ كس به جرگه ولايت ما در نميآيد، مگر با رعايت پارسايي و تلاش در دنيا و همياري با برادران ديني.
1) بحارالانوار، ج 1، ص 22؛ كافي، ج 1، ص 33.
2) كافي، ج 1، ص 43؛ تحف العقول، ص 269؛ بحارالانوار، ج 1، ص 206.
3) ميزان الحكمه، ج 5، ص 306.
4) اصول كافي، ج 6، ص 47؛ وسايل الشيعه، ج 15، ص 196؛ مستدرك، ج 2، ص 353.
5) مرجئه گروه منحرفي در زمان بنياميه بودند كه صرف داشتن اعتقاد را كافي ميدانستند و عمل و تكليف را جزو ايمان به حساب نميآوردند. (ر.ك: عدل الهي، ص 313؛ در كتاب الفرق بين الفرق آمده است: مرجئه مبلغاني داشتند كه مردم را به عقايد مرجئه دعوت ميكردند.
6) غلات كساني هستند كه درباره حضرت علي(ع) غلو ميكنند و او را ربّ ميدانند و معتقدند كه مصالح جهان به دست او انجام ميگيرد. آنها براي پنج نفر از ياران آن حضرت چنين ربوبيتي را قائلند. (ر.ك: مجمع البحرين، ص 328.).
7) تحف العقول، ص 33.
8) بحارالانوار، ج 1، ص 17.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«لَستُ اُحِبُّ اَنْ اَرَي الشّابَّ منكم اِلاّ غادِيا في حالَين: اِمّا عالماً او مُتَعَلِّماً»(1)؛ دوست ندارم يكي از شما جوانان را ببينم؛ مگر در يكي از دو حال: يا دانا يا در حال يادگيري و دانش اندوزي.
1) همان، ج 75، ص 138.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«ليس مِنّا مَنْ لَمْ يوقّر كَبِيرَنا وَ لَم يَرْحَمْ صَغيرنا»(1)؛ از ما نيست كسي كه به بزرگترها احترام و به كوچكترها رحم نكند.
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه هرگز امام حسين عليهالسلام جلوتر از امام حسن عليهالسلام حركت نميكرد و اگر آن دو باهم بودند هرگز امام حسين عليهالسلام جلوتر از امام حسن عليهالسلام سخن نميگفت.(2).
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«جاءَ رجُلان اَليَ النَّبي شيخاً و شابّاً فتكلّم الشّابّ قَبلَ الشيخ فقال النّبي الكَبير الكَبيرٌ»(3)؛ روزي دو نفر كه يكي پير و ديگري جوان بود به خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله مشرف شدند. جوان قبل از پيرمرد شروع به سخن كرد. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: بزرگ. بزرگ.
امام صادق عليهالسلام درباره ازدواج فرمود:
«من تزوّج اَحْرَزَ نصف دينه فَليتَّق اللّه فيالنّصفِ الآخر»(1)؛ كسي كه ازدواج كند نيمي از دين خود را به دست آورده است. پس بايد در مورد نصف ديگر از خدا بترسد. نيز فرمود:
«رَكْعَتانُ يُصَلّيهِما الْمُتَزَوج اَفضل مِن سَبْعينَ رَكْعَةً يُصَلّيها اَعزب»(2)؛ دو ركعت نمازي كه متأهل ميخواند برتر است از هفتاد ركعت نمازي كه مجرّد ميخواند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: شخصي نزد پدرم آمد و از او سؤال كرد: فلاني! زن داري يا نه؟ او گفت: خير. پدرم فرمود: فلاني! اگر خدا دنيا و آنچه كه در دنيا است به من بدهد و بگويد يك شب بي زن باش، قبول نميكنم.(3).
علي بن رعاب ميگويد: زراره به خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد. حضرت از او سؤال كرد. اي زرارة! آيا ازدواج كردهاي؟ زراره پاسخ داد: خير. حضرت فرمود: چه عاملي موجب ترك ازدواج شما شده است؟ زراره عرض كرد: من نميدانم ازدواج با اينها (مخالفين) خوب است يا خير؟ حضرت فرمود: پس چگونه صبر ميكني و خود را حفظ ميكني با اين كه جوان هستي؟ زراره عرض كرد: كنيز ميخرم. حضرت فرمود: چگونه نكاح با كنيزان را خوب ميداني؟ زراره عرض كرد: اگر مشكلي با آنها داشته باشم آنها را ميفروشم. حضرت فرمود: از اين جهت از تو سؤال نميكنم. سؤال من اين است كه چگونه آنها را براي خود خوب ميداني با اين كه آنها نيز از مخالفين هستند؟ زراره فرمود: آيا امر ميفرماييد ازدواج كنم؟ فرمود: اين مسأله به اختيار شماست.(4).
يكي از خطراتي كه جوانان را تهديد ميكند هوسراني و بيبندوباري است و تقوا ميتواند سدّي در برابر هوسها باشد. لذا امام صادق عليهالسلام فرمود:
«يامَعْشَرَ الاحداثِ! اِتَّقُوااللّه» اي گروه جوانان! از خدا بترسيد.(1)نيز فرمود: «لاينبغي للمؤمن اَنْ يَجْلِسَ مَجْلِساً يُعصي اللّه فيه و لا يَقدر علي تغييره»(2)؛ سزاوار نيست براي مؤمن كه در مجلسي بنشيند كه در آن معصيت ميشود و نميتواند جلوي آن را بگيرد.
يكي از عواملي كه ميتواند جوانان را از انحرافات گوناگون حفظ نمايد ارتباط و انس با قرآن است. امام صادق عليهالسلام در اين باره فرمود: «مَن قَرَءَ القُرآن و هُو شابٌ مؤمن اِخْتَلَطَ القرآن بِلَحْمِهِ و دَمِه»(1)؛ جوان مؤمني كه به قرائت قرآن بپردازد قرآن با گوشت و خونش در ميآميزد.
1) وسايل الشيعه، ج 3، ص 22.
يكي از عوامل بازدارنده جوانان از هوسها و آلودگيها نماز است. نماز در كلمات و سيره امام صادق عليهالسلام جايگاه خاصّي دارد. روايات نقل شده از آن حضرت درباره نماز به اندازه يك كتاب قطور ميباشد. در اين جا فقط به يك روايت بسنده ميكنيم. امام صادق عليهالسلام فرمود: «اول ما يحاسب به العبد الصلاة فأن قبلت قبل سائر علمه و ان ردّت ردّ سائر علمه»(1)؛ اولين عملي كه در قيامت مورد محاسبه قرار ميگيرد نماز است. اگر نماز قبول شود ساير اعمال قبول ميشود و اگر نماز رد شود ساير اعمال نيز رد خواهد شد.
1) معجم رجال الحديث، ج 19، ص 325.
حضرت صادق عليهالسلام از قول پدران ارجمندش روايت كرده كه: رسول خدا صلي الله عليه و اله فرموده: «دو نفر مسلمان كه از همديگر قهر كنند و سه روز با هم آشتي نكنند، هر دو از اسلام بيرون روند و ميانهي آنها پيوند و دوستي ديني نباشد. پس هر كدام از آن دو به سخن گفتن با برادرش پيشي گرفت، در روز حساب، پيشرو به بهشت ميرود.» (1).
1) اصول كافي ، باب الهجره.
ألاسلام عريان فلباسه الحياء و زينته الوقار و مروءته العمل الصالح و عماده الورع، و لكل شيء أساس و أساس الاسلام حبنا أهل البيت. (1).
اسلام، برهنه است، لباسش حيا و زيورش وقار و جوانمردياش عمل صالح و ستونش پارسايي است، و براي هر چيزي پايهاي است و پايهي اسلام، دوستي ما اهل بيت است.
1) تحف العقول ، ص 307.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
بينيازي و عزت به هر طرف در حال گردشاند و چون به جايگاه توكل دست يافتند در آن جا متوطن (ساكن) ميشوند. (1).
1) كافي: 2 / 65 / 3، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22550.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس از دوست خود، جز ايثار و فداكاري نخواهد، هميشه ناراضي و خشمگين ميشود.
ابنطاووس مينويسد: بار سوم، منصور، حضرت را در سرزمين ربذه (جايي كه ميان مكه و مدينه واقع است و مسكن ابوذر قبل از اسلام و تبعيدگاه او پس از اسلام بوده و در همان جا هم در گذشته و به خاك سپرده شده است.) احضار كرده است. مخرمهي كندي ميگويد: وقتي ابوجعفر منصور در سرزمين ربذه فرود آمد، اتفاقا امام جعفرصادق عليهالسلام نيز در آن جا بود. منصور گفت: چه كسي مرا در مورد جعفرصادق معذور ميدارد؟ به خدا سوگند او را خواهم كشت. آن گاه منصور به ابراهيم بن جبله گفت: برخيز و او را دستگير كن و دستار بر گردنش بپيچ و كشانكشان نزد من بياور. ابراهيم ميگويد: از نزد منصور بيرون آمدم و به سراغ حضرت امام صادق عليهالسلام رفتم. حضرت را در منزل نيافتم. پس به قصد پيدا كردن حضرت به مسجد ابوذر رفتم و حضرت را ديدم كه كنار در مسجد ايستاده است. من شرم داشتم كه با حضرت آن گونه كه منصور دستور داده بود؛ رفتار كنم. لذا فقط آستين حضرت را گرفتم و گفتم: امير شما را احضار ميكند. حضرت فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون» بگذار دو ركعت نماز بخوانم. آن گاه به شدت گريست.
ابراهيم ميگويد: من كه پشت سر حضرت بودم، شنيدم كه مي خواند: «اللهم انت ثقتي في كل كرب و رجائي في كل شدة... (مهج الدعوات، ص 187) «و سپس به من فرمود: به هر چه او دستور داده عمل كن! من گفتم: به خدا سوگند! به دستور او عمل نميكنم، هر چند كه خودم كشته شوم. به هر حال امام را به نزد منصور بردم، ولي ترديدي نداشتم كه منصور؛ حضرت را به قتل خواهد رسانيد. هنگامي كه به در اندروني رسيديم، ديدم كه امام دعايي به اين مضمون ميخواند: «يا اله جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و اله ابراهيم و اسحاق و يعقوب و محمد صلي الله عليه و آله تول فيه هذه الغداة عافيتي و لا تسلط علي احدا من خلقك بشي لا طاقة لي به... (مهج الدعوات، ص 187) «ابراهيم بن جبله ميگويد: وقتي كه حضرت را به اندرون بردم، منصور نشست و سخني را كه قبلا گفته بود، تكرار كرد و گفت: به خدا؛ تو را ميكشم! حضرت امام صادق عليهالسلام در پاسخ فرمود: اي امير! من كاري نكردهام؛ با من اين گونه با خشونت برخورد نكن! اندكي بيش، از عمر باقي نمانده است. منصور گفت: بفرمائيد برويد، و امام از مجلس خارج شد و بعد منصور به عيسي بن علي - عموي خويش - گفت: خود را به جعفر برسان و بپرس از عمر چه كسي چيزي نمانده است، از عمر من يا عمر شما؟! عيسي ميگويد: خودم را به امام صادق عليهالسلام رساندم و گفتم: اي اباعبدالله! منصور ميپرسد كه از عمر چه كسي چيزي نمانده است، از عمر من يا عمر شما؟!
حضرت فرمود: به او بگو از عمر من. منصور گفت: راست فرمود جعفر بن محمد عليهالسلام. ابراهيم ميگويد: از خانه بيرون آمدم، ديدم كه امام نشسته و منتظر من است كه از حسن رفتار من سپاسگزاري كند. ديدم كه حضرت حمد و ثناي خدا مينمود و چنين ميخواند: «الحمدلله الذي ادعوه فيجيبني و ان كنت بطيئا حين يدعوني... » (مهج الدعوات، ص 188)
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از نشانههاي بزرگواري، خوشخويي و فرو بردن خشم و چشمپوشي از نگاه بد است.
و از ابوبصير نقل ميكند كه گفت:
با غلام خود كه پنج وجبي و نابالغ بود و عصاي مرا ميكشيد به حضور حضرت صادق عليهالسلام مشرف شدم. حضرت فرمود: وقتي كه جواني در سن اين غلام حجت شما باشد چگونه هستيد؟ (منظور حضرت صادق عليهالسلام حضرت جواد يا حضرت مهدي عليهماالسلام بوده كه در سن كودكي به امامت رسيدند)
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه در همه حالات متوجه خداست، خدا هم با اوست.
و از معلي بن خنيس نقل ميكند كه گفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام بودم، محمد بن عبدالله (ابنحسن) آمد و سلام كرد و گذشت. حضرت دلش به حال او سوخت و چشمانش پر از اشك شد، گفتم: نسبت به او كاري كردي كه قبلا نميكردي؟ فرمود: دلم به حال او سوخت؛ چون چيزي به خود نسبت ميدهد كه حق او نيست و من در كتاب علي عليهالسلام او را نه از خلفاي اين امت و نه از پادشاهان يافتهام.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دو گروه از امر به معروف و نهي از منكر بهرهمند ميشوند: اول مؤمنين كه اصولا نصيحت پذيرند و دوم ناداني كه نصيحت را قبول ميكند و پند را فرا ميگيرد و صاحب قدرت و زور زير بار حقجويي و حقپوئي نميرود.
و از علي بن سعد بصري نقل ميكند كه گفت: به حضرت صادق عليهالسلام گفتم: من در قبيلهي بنيعدي وارد ميشوم و آنها همه از مؤذن و پيشنماز و اهل مسجد، عثماني هستند و از شما و شيعيانتان بيزاري ميجويند و من هم در ميان آنها منزل كردهام. شما دربارهي نماز خواندن پشت سر اين امام جماعت چه ميفرمائيد؟ فرمود: نماز بخوان و اعاده هم نكن. هنگامي كه به بصره رفتي و فضيل بن يسار قضيه را از تو پرسيد و جواب مرا براي او نقل كردي؛ به پاسخ او به اين سؤال عمل كن و پاسخ مرا رها كن. علي گفت: به بصره رفتم و قضيه را به فضيل گفتم. گفت: او به سخن خود داناتر است، ولي من از او و پدرش شنيدم كه ميفرمودند: نمازي كه پشت سر ناصبي خواندي، حساب نكن و مانند نماز فرادا حمد و سوره بخوان؛ علي گفت: من به جواب فضيل عمل كرده و جواب حضرت صادق عليهالسلام را رها كردم و متوجه شدم كه حضرت آن پاسخ را از روي مصلحتي مانند تقيه و غيره فرموده است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه چيز محبت را فراهم ميكند: يكي قرض دادن به جوانمرد، دوم فروتني كردن، سوم بخشش.
ابوحمزه نقل ميكند كه:
به حضور حضرت صادق عليهالسلام شرفياب شدم. ديدم حضرت خلوت كرده، وارد شدم و كناري نشستم. فرمود: نفست به تو ميگويد: در محبت ما اهل بيت تند رفتهاي و افراط كردهاي؛ ولي چنين نيست كه ميگويد.
قتبه أعشي - كه يكي از دوستان امام صادق جعفر عليه السلام - است، گويد:
روزي از روزها يكي از كودكان آن حضرت مريض شده بود، و من به قصد عيادتش حركت كردم، حضرت را جلوي منزلش اندوهگين و غمناك ديدم.
عرضه داشتم: ياابن رسول اللّه! فدايت شوم، حال فرزندت چگونه است؟
حضرت فرمود: با همان حالتي كه بوده است، هنوز مريضي و ناراحتي او بر همان حالت ادامه دارد.
بعد از آن، حضرت سريع به داخل منزل خود رفت؛ و چون ساعتي گذشت از منزل بيرون آمد در حالتي كه چهره اش باز و غم و اندوه در آن حضرت احساس نمي شد.
فكر كردم كه بحمداللّه حال كودك بهبود يافته است، لذا سوال كردم: اي مولايم! بفرمائيد حال كودك چگونه است؟
فرمود: راهي را كه مي بايست برود، رفت.
عرض كردم: قربانت گردم، در آن هنگامي كه كودك زنده و مريض حال بود، شما را غمگين و محزون مشاهده كردم؛ ولي اكنون كه او وفات يافت، شما را در حالتي ديگر مشاهده مي كنم؟!
حضرت فرمود: اي قتبه! ما خانواده اي هستيم كه قبل از ورود بلا و مصيبت چاره انديشي مي نمائيم؛ ولي زماني كه مصيبت اتفاق افتاد و واقع گرديد تسليم قضا و قدر الهي مي باشيم و راضي به رضاي او هستيم، بنابر اين ديگر ناراحتي و اندوه معنائي ندارد. (1).
و به دنباله همين روايت آمده است، كه حضرت فرمود: ما اهل بيت رسالت، همچون ديگران دوست داريم كه خود و خانواده و اموالمان سالم باشد؛ امّا هنگامي كه اراده خداوند و قضا و قدر او فرا رسد، تسليم امر حق گشته و راضي به مشيت الهي او هستيم.
1) اعيان الشّيعة: ج 1، ص 664، بحارالانوار: ج 47، ص 268، ح 39، و ص 18، ح 7 با مختصر تفاوت.
«سوگند به خداوند، كه ميروم و بسيار سرزنشش ميكنم.»
«سفيان ثوري» پيوسته اين گفتار، بر لب داشت و اينك زمان آن رسيده بود كه بر گفتهاش جامهي عمل پوشاند؛
-اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم پدرانت نيز هرگز جامههايي چنين فاخر و زيبا نميپوشيدند!
امام عليهالسلام لبخندي بر لب آورد؛
«قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده من الطيبات من الرزق...» (1)و باز فرمود:
سپس دست سفيان را گرفت و بر جامهي خشن و زيرينش نهاد؛ و چنين ادامه داد:
دين و مذهب اسلام يكي است و ائمه معصومين هم يك راه رفتهاند و براي يك هدف تلاش نمودهاند با اين حال چرا اختصاص به مذهب جعفري شد؟! با يك مقدمه كوتاه بيان ميشود:
ابونعيم اصفهاني كه در قرن پنجم ميزيسته درباره امام صادق عليهالسلام مينويسد:
الامام الناطق ذوالزمام السابق
ابوعبدالله جعفر بن محمدالصادق اين لقبي كه اين مرد دانشمند داده نماينده يك سلسله معاني است قابل توجه كه ميتوان از آن استفاده كرد امام صادق عليهالسلام به نام مؤسس مذهبي شناخته شده در حالي كه مذهب اماميه همان مذهب اسلام است كه همه ائمه دوازده گانه در راه اعلاء كلمه آن سعي بليغ نمودهاند - اول و آخر آنها همه در نشر دين بذل همت كرده و جانفشاني و فداكاري نشان دادهاند.
ابنحافظ ميگويد: امام صادق عليهالسلام در سه صفت مبرز بود و سه خصوصيت كامل داشت كه ديگري فاقد آن است.
1- الصادق اين يكي از القابي است كه شهرت امام ششم بدان است و اسم نماينده مسمي است و در آن ترديدي نيست.
2- الناطق كه اين صفت از مختصات امام است و كمتر كسي ميتواند نطاق و ناطق به معني اخص باشد - اين صفت بين همه ائمه به امام ششم اختصاص يافته زيرا مكتب جعفري مبتني بر اين پايه است و اسباب نطق و خطابه براي او فراهم شد - اين ميراثي بوده از جدش اميرالمؤمنين عليهالسلام كه به او رسيد و از بارزترين صفات انساني است كه خداوند به اين حجت خود عنايت فرموده.
اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام در علوم سرآمد دانشمندان بشري است در افق علم و دانش كسي را نميتوان برتر و بالاتر از علي عليهالسلام شناخت او بود كه منادي سلوني قبل ان تفقدوني بود و در حق او بود كه اولي گفت اقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم و دومي گفت لا ابقاني الله لمعضلة ليس لها ابوالحسن علي و برتر و بالاتر از همه پيغمبر خاتم النبيين كه زبان وحي بود فرمود اقضاكم علي و شكي نيست كه قضاوت بدون علم ميسور نيست و علي اعلم از همه بود و فرمود انا مدينة العلم و علي بابها. منم شهر علم و عليم در است
درست اين سخن گفت پيغمبر است سينهي علي مخزن علم الهي بود و از او به سبطين رسيد از او دست به دست با امام جعفرصادق عليهالسلام منتقل شد و از علم او بود كه دنيا به دانش و بينش رسيد و امام صادق عليهالسلام با اشاره به سينه خود فرمود ان هيهنا لعلما جما لواصبت له حملة
امام اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام فرمود علمني رسولالله الف باب من العلم ينفتح لي من كل باب الف باب پيغمبر خدا هزار باب علم به سوي من گشود كه از هر يك آن هزار باب ديگر مفتوح شد.
اين ابواب علم و معرفت به جهالت و ناداني و پيكارهاي جاهلانه و تعصب عربيت مارقين قاسطين - ناكثين بسته شد و دشمن نگذاشت اشعه تابناك علم و فضيلت اين ابواب تابناك دانش و بينش پرتوافكن شود.
گاهي اوقات هر قدر دعا كردهايم، دعايمان مستجاب نشده است. امام صادق عليهالسلام در اشاره به اين مسئله ميفرمايند: اين دعاها از بين نرفته و باقي ميماند و در روزي كه احتياج شما بيشتر است، مستجاب ميشوند، آن روز، جز قيامت نيست. خداوند دعاي مستجاب نشدهي مؤمنان را نگه ميدارد و بيشتر از آنچه فكر ميكردند و توقع داشتند در بهشت به آنها خواهد داد. فرض كنيد روزي شخصي از سر احتياج و اضطرار از شما پولي بخواهد اما شما متوجه شويد احتياج او به اين پول حياتي نيست و ضرورتي ندارد اين پول را به او بدهيد، اما همان لحظه مبلغ مورد نظر او را به حسابي كه به نام اوست واريز ميكنيد تا روزي كه آن شخص نياز شديدي به پول پيدا كرد آن را به او بدهيد و بگوييد من اين پول را براي چنين روزي نگه داشته بودم كه به شما بدهم. ماجراي دعا و استجابت آن نيز چنين است. ممكن است بندهاي از خداوند بخواهد اسباب مسافرت يك ماههاي برايش فراهم گردد تا در آن يك ماه خوش باشد. شايد اين دعا مستجاب نشود، اما در عوض به جاي يك ماه، خداوند يك هزار سال خوشگذراني در بهشت به او عطا خواهد كرد. در روايت آمده است كه آرزوها و دعاهايي كه در اين دنيا مستجاب نشده است روز قيامت به گونهاي مستجاب ميشوند كه انسان آرزو ميكند كه اي كاش هيچ كدام از دعاهايم در دنيا مستجاب نميشد. شيعيان كم و بيش به اين مسايل عقيده دارند، اما فهميدن آن بسيار مهم است.
روايتي از ابن فهد حلي (1)در عدة الداعي نقل شده است كه در بحارالانوار و مستدرك سفينة البحار نيز آمده است:
«فيما أوحي الله الي داوود: من انقطع الي كفيته و من سئلني أعطتيه، و من دعاني أجبته و انما اؤخر دعوته و هي معلقه، و قد استجبتها له حتي يتم قضائي، فاذا تم قضائي أنفذت ما سأل. قل للمظلوم انما اؤخر دعوتك و قد استجبتها لك علي من ظلمك لضروب كثيرة غابت عنك، و انا أحكم الحاكمين. اما أن تكون قد ظلمت رجلا فدعا عليك فتكون هذه بهذه لا لك و لا عليك (2)؛ از جمله چيزهايي كه خدا به حضرت داوود عليهالسلام وحي فرمود اين بود: هر كس از غير من قطع اميد كند، او را بينياز كنم و هر كس از من بخواهد به او عطا ميكنم و هر كس مرا بخواند اجابت ميكنم، هر چند اجابت دعاي او را تا آن زمان كه مقدر كردهام به تأخير اندازم و چون زمان مقدر به سرآيد خواستهاش را جامهي تحقق پوشم. به مظلوم بگو اجابت دعا و نفرين تو را عليه ظالم به تأخير مياندازم و به اشكال گوناگوني كه خبر نداري، عليه او كارگر ميگردانم و من نيكوترين داوران و دادگسترانم. چه بسا به شخصي ستم كردهاي و تو را نفرين كرده باشد. در آن صورت دعاي تو در برابر دعاي او خنثي ميشود و نه به سودت چيزي مستجاب ميشود و نه به زيانت».
گاهي اوقات ممكن است شخص در عين حالي كه مظلوم است، زير دستانش در جاي ديگري به كسي ظلم كرده باشند و او نيز از سويداي دل دعايي كرده باشد. نقل شده است كه عدهاي از مؤمنان براي رفع ظلمي كه به آنها وارد شده بود دعا ميكردند و از خداوند استمداد ميطلبيدند، اما دعايشان مستجاب نميشد. يكي از زهاد و بندگان خاص خدا در عالم مكاشفه يكي از معصومين عليهمالسلام را ديده بود كه فرموده بودند: «سبقتكم دعوة مستجابة» يعني شما قبلا ظلمي مرتكب شده بوديد كه عليه شما دعا كرده بودند. از اين رو دعاهاي شما مستجاب نميشود.
انسان بايد توجه داشته باشد كه در زندگي ظلمي مرتكب نشود. استاد نبايد نسبت به شاگرد ظلم كند، پدر و مادر نبايد به فرزند ظلم كنند. در تمام روابط بايد به اين موضوع توجه داشت همان طور كه در معامله و خرج كردن پول دقت لازم است، در معاشرت با ديگران نيز بايد با دقت تمام، مواظب كردار خود باشيم تا مبادا ظلمي از ما سر زند.
در ادامه روايت پيشين آمده است: «و اما أن تكون لك درجة في الجنة لا تبلغها عندي الا بظلمه لك (3)؛ و چه بسا درجهاي برايت در بهشت مقرر شده باشد كه در نزد من به آن دست نيابي مگر اين كه مظلوم واقع شوي».
تنها قسمت كوچكي از درجات بهشت مربوط به نماز و روزه و عبادت است و قسمت اعظم آن در مقابل فشارها و سختيهايي است كه انسان در دنيا متحمل ميگردد. اگر منزلت كسي در بهشت داراي 1800 درجه باشد، ممكن است پنجاه درجه به سبب عبادت، صد درجه به سبب خيرات، و دويست درجه آن به پاس حسن خلق باشد، اما هزار درجه به دليل فشار و مظلوميت در دنيا است.
در دنباله همين روايت ميفرمايد: «لأني أختبر عبادي في أموالهم و أنفسهم؛ زيرا من بندگانم را در مال و جانشان آزمون ميكنم».
موسي بن اشيم گفت: خدمت امام صادق - عليهالسلام - شرفياب شدم، و از حضرتش دربارهي مطلبي سؤال كردم، پاسخي به من دادند، در حالي كه نشسته بودم شخصي وارد شد و دربارهي همان مطلب سؤال كرد، امام پاسخ ديگري كه مخالف پاسخ من بود دادند، و هنگامي كه شخص سومي آمد و دربارهي همان مطلب سؤال كرد، پاسخ امام به او غير از پاسخ من و پاسخ شخص دوم بود، اين مطلب باعث ترس من شد و بر من سنگين آمد.
هنگامي كه همه رفتند و تنها شديم، حضرت به من نگاه كردند و فرمودند: اي ابناشيم؛ گويا از آنچه پيش آمد نگران و ناراحت شدي؟
گفتم: بله - فدايت شوم - نگران و در تعجبم چگونه به يك سؤال سه پاسخ داده شد.
حضرت فرمودند: اي ابناشيم، خداوند امر مديريت مملكتش را به داود واگذار كرد (تا هر طور كه مناسب ديد حكومت كند.) و فرمود: (هذا عطاؤنا فامنن أو أمسك بغير حساب) (1)«اين عطاي ما است، به هر كس كه ميخواهي (و صلاح ميبيني) ببخش، و از هر كس كه ميخواهي امساك كن، و حسابي بر تو نيست (تو امين هستي)».
و امر دين (ونحوهي بيان آن را) به پيامبرش محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - واگذار كرد (تا هر طور كه صلاح ميداند اين كار را انجام دهد) و فرمود: (ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا) (2)«آنچه را رسول خدا براي شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد) و از آنچه نهي كرده خودداري نماييد».
و خداوند به ما واگذار نمود آنچه را به رسول اكرم محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - واگذار نمود، پس نگران و ناراحت مشو. (3).
2- ابنحازم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چگونه است كه من از شما مطلبي را ميپرسم، و شما پاسخ مرا ميگوئيد سپس ديگري به نزد شما ميآيد و به او در همان زمينه پاسخ ديگري ميدهيد؟
فرمود: ما مردم را (به اندازهي عقلشان) زياد و كم جواب ميگوئيم.
گفتم: آيا اصحاب پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - بر آن حضرت راست گفتند يا دروغ بستند؟
فرمود: راست گفتند.
گفتم: پس چرا اختلاف پيدا كردند؟
فرمود: مگر نميداني كه مردي خدمت پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - ميآمد و از او مسألهاي ميپرسيد، و آن حضرت جوابش را ميفرمود، و بعدها به او جوابي ميداد كه جواب اول را نسخ ميكرد، پس بعضي از احاديث بعض ديگر را نسخ كرده است. (4).
هشام بن حكم گويد: در مصر زنديقي بود كه سخناني از حضرت صادق - عليهالسلام - به او رسيده بود به مدينه آمد تا با آن حضرت مباحثه كند، در آنجا با حضرت برخورد نكرد، به او گفتند: به مكه رفته است، آنجا آمد، ما با حضرت صادق - عليهالسلام - مشغول طواف بوديم كه نزد ما رسيد. نامش «عبدالملك» و كنيهاش «ابوعبدالله» بود، در حال طواف شانهاش را به شانه امام صادق - عليهالسلام - زد، امام صادق - عليهالسلام - فرمود: نامت چيست؟
گفت: عبدالملك (بندهي سلطان).
فرمود: كنيهات چيست؟
گفت: كنيهام ابوعبدالله (پدر بندهي خدا) است.
حضرت فرمود: اين پادشاه (و سلطاني) كه تو بندهي او هستي از پادشاهان زمين است يا آسمان؟ و نيز بگو پسرت بندهي خداي آسمان است يا بنده خداي زمين؟ هر جوابي كه بگوئي محكوم ميشوي (او خاموش ماند).
هشام گويد: به زنديق گفتم: چرا جوابش را نميگوئي؟ از سخن من بدش آمد.
امام صادق - عليهالسلام - فرمود: چون از طواف فارغ شدم نزد ما بيا.
زنديق پس از پايان طواف خدمت امام - عليهالسلام - آمد، و در مقابل آن حضرت نشست، و ما هم دورش حلقه زديم و نشستيم.
امام به زنديق فرمود: قبول داري كه زمين زير و زبري دارد؟
گفت: آري.
فرمود: زير زمين رفتهاي؟
گفت: نه.
فرمود: پس چه ميداني كه زير زمين چيست؟
گفت: نميدانم ولي گمان ميكنم زير زمين چيزي نيست.
امام فرمود: گمان عجز و درماندگي است نسبت به چيزي كه به آن نميتواني يقين پيدا كني.
سپس فرمود: آيا به آسمان صعود كردهاي؟
گفت: نه.
فرمود: ميداني در آن چيست؟
گفت: نه.
فرمود: شگفتا از تو كه نه به مشرق رسيدي و نه به مغرب، نه به زمين فرو شدي، و نه به آسمان صعود نمودي، و نه از آن گذشتي تا بداني پشت سر آسمانها چيست و با اين حال آنچه را كه در آنها است (از نظم و تدبيري كه دلالت بر صانع حكيمي دارد) منكر گشتي، مگر عاقل چيزي را كه نفهميده انكار ميكند؟!!
زنديق گفت: تا حال كسي غير شما با من اين گونه سخن نگفته است.
امام فرمود: بنابراين؛ تو در اين موضوع شك داري كه شايد باشد و شايد نباشد.
گفت: شايد چنين باشد.
امام فرمود: اي مرد، كسي كه نميداند، بر آنكه ميداند برهاني ندارد. و نادان را حجت و برهاني نيست.
اي برادر اهل مصر، از من بشنو و درياب. ما هرگز دربارهي خدا شك نميكنيم.
مگر خورشيد و ماه، و شب و روز را نميبيني كه به افق ميآيند و اشتباه نميكنند و باز ميگردند؟ آنها مجبور و ناچارند، مسيري جز مسير خود ندارند. اگر قدرت رفتن بدون برگشت دارند پس چرا برميگردند؟ و اگر مجبور و ناچار نيستند چرا شب روز نميشود، و روز شب نميگردد.
اي برادر اهل مصر؛ به خدا قسم آنها براي هميشه (به ادامهي وضع خود) ناچارند، و آنكه ناچارشان كرده از آنها محكمتر (و فرمانروائي قويتر) و بزرگتر است.
زنديق گفت: راست گفتي.
سپس امام - عليهالسلام - فرمود: اي برادر اهل مصر؛ براستي آنچه به او گرويدهايد و گمان ميكنيد كه «دهر» است اگر «دهر» مردم را ميبرد چرا آنها را برنميگرداند؟ و اگر برميگرداند چرا نميبرد؟
اي برادر اهل مصر؛ همه ناچارند، چرا آسمان افراشته و زمين نهاده شده است؟
چرا آسمان بر زمين نميافتد؟ و چرا زمين بالاي طبقاتش فرو نميريزد؟
و چرا چنان حالتي پيش نميآيد كه ديگر نه آسمان و زمين در جاي خود بمانند، و نه چيزي روي آنها مستقر گردد؟
زنديق گفت: پروردگارشان و سرورشان است كه آنها را نگه داشته است.
و اينجا بود كه زنديق به دست امام صادق - عليهالسلام - ايمان آورد.
حمران (كه در مجلس حاضر بود) به امام صادق - عليهالسلام - گفت: فدايت شوم، اگر زنادقه به دست تو مؤمن ميشوند، كفار هم به دست پدرت ايمان آوردند. (يعني شما شاخهي همان شجرهي مباركه هستيد و داراي همان نفس ميباشيد).
پس آن تازه مسلمان عرض كرد: مرا به شاگردي بپذير.
امام - عليهالسلام - به هشام فرمود: اي هشام؛ او را نزد خود نگه دار، و تعليمش بده.
هشام كه معلم ايمان به اهل شام و مصر بود، او را تعليم داد، و معارف الهي را به او نيكو آموزش داد تا اينكه عقيدهي او پاك شد، به طوري كه امام صادق - عليهالسلام - از او راضي شد. (1).
1) اصول كافي ج 1 ص 91 ح 1.
هشام بن حكم گويد: از جمله سؤالاتي كه زنديق از امام صادق - عليهالسلام - كرد اين بود كه گفت: چرا ممكن نيست كه آفريدگار جهان بيش از يكي باشد؟
امام صادق - عليهالسلام - فرمود: كلام تو كه ميگوئي اگر دو باشند از چند فرض و صورت خالي نيست:
يا اينكه هر دو قديم و قوي هستند، يا هر دو ضعيف، يا اينكه يكي قوي و نيرومند، و ديگري ضعيف و ناتوان.
پس اگر هر دو نيرومند و قوي باشند پس چرا همديگر را كنار نميزنند، تا زمام تدبير و ربوبيت را به خود اختصاص دهد؟
و اگر ميگوئي: يكي از آن دو نيرومند و ديگري ناتوان و ضعيف است، پس در اين صورت ثابت ميگردد كه خالق و آفريدگار يكي است همانطور كه ما ميگوييم، به جهت عجزي كه از دومي ظاهر و آشكار ميشود.
و اگر ميگوئي آنها دو تا هستند پس يا از هر جهت با هم متفقند، يا از هر جهت مختلفند. ولي چون ما جهان هستي را منظم و هماهنگ، و گردونه را در دوران و رفت و آمد شب و روز و آفتاب و ماه را مرتب يافتيم، و اين استواري و درستي تدبير و مديريت و هماهنگي دليل بر اين است كه مدبر جهان يكي است. (1).
يكي اينكه هر دو ضعيف و ناتوان باشند، و ديگري اينكه هر دو از هر جهت متفق و هماهنگ عمل كنند، زيرا در صورت اولي ممكن نيست آفريدگار باشند، و در فرض دوم، وجود آفريدگار دوم لغو، بلكه اصلا چنين فرضي محال است، زيرا مطلق متعدد نميشود.
1) بحارالانوار: ج 3 ص 230 ح 22.
مردي به امام صادق - عليهالسلام - گفت:
اي فرزند رسول خدا، مرا بر خدا دلالت كن كه چگونه بشناسم، زيرا اهل جدال مرا متحير كردند، (و نتوانستند دليل و تفسير واضحي در اين زمينه به من ارائه كنند)؟
امام فرمودند: اي بندهي خدا؛ آيا تا به حال سوار كشتي شدهاي؟
گفت: بله.
حضرت فرمودند: آيا پيش آمده است كه آن كشتي بشكند و در نزديكي شما نه كشتي ديگري باشد كه تو را نجات دهد، و نه كسي شنا بلد است تا تو را كمك كند؟
گفت: بله.
فرمود: آيا در آن حال دل تو به اين مطلب متوجه شده كه چيزي آنجا هست كه ميتواند تو را از اين مهلكه نجات دهد؟
گفت: بله.
امام صادق - عليهالسلام - فرمودند: آن چيزي كه قلب تو به سوي او متوجه شد، همان خداوند قادر توانا است كه ميتواند آنگاه كه هيچ چيزي نميتواند تو را ياري كند ، ياري نمايد، و وقتي كه هيچ كسي استغاثه تو را پاسخ نميدهد، تو را نجات ميدهد (و فطرت و نهاد و قلب تو اين حقيقت را درك ميكند) (1).
1) تفسير الامام العسكري: ص 22، ح 6 و بحارالأنوار: ج 89 ص 240 ح 48.
ابان بن عثمان احمر گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: به من خبر ده آيا خدا از ازل بينا و شنوا دانا و قادر و توانا بود؟
فرمود: بله.
گفتم: مردي هست كه مدعي ولايت و تبعيت از شما است ميگويد: خداوند تبارك و تعالي از ازل به وسيلهي گوش، شنوا و به وسيلهي چشم، بينا، و به وسيلهي دانش، دانا، و به وسيلهي قدرت، توانا است.
(راوي گويد:) امام - عليه السلام - غضبناك شدند، سپس فرمودند: هر كه اين حرف را بزند، و به آن عقيده داشته باشد مشرك است، و از ولايت ما بهره اي نبرده است، خداوند تبارك و تعالي ذاتي است دانا، شنوا، بينا، توانا.
1) امالي صدوق رحمه الله: ص 61 ح 6.
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: چگونه بندگان در عالم ذر (عالم ألست) پاسخ دادند؟
حضرت فرمودند: در وجود آنها چيزي گذاشت كه هرگاه پرسيده شوند اجابت خواهند كرد (يعني در مسألهي عهد و ميثاق).
مرحوم علامهي مجلسي در بيان اين حديث شريف ميفرمايد: يعني روح با آن ذرات در آميخت، و در آنها عقل و دستگاه شنوائي و دستگاه گويائي و نطق قرار داده شد به طوري كه خطاب را درك كردند و پاسخ دادند در همان حال كه ذرات بودند. (1).
2- ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: به من خبر ده هنگامي كه در عالم ذر از آنها سؤال شد: (أشهدهم علي أنفسهم ألست بربكم قالوا بلي) (2)«مگر نه من پروردگار شما هستم آنها گفتند: بله» به خدا قسم، و عدهاي در درون خلاف آنچه ابراز داشتند پنهان كردند، اينان چگونه سؤال مزبور را دريافتند؟
حضرت فرمودند: خداوند در آنها چيزي قرار داد كه اگر سؤال ميشدند ميفهميدند و ميتوانستند پاسخ دهند. (3).
زنديق گفت: به من خبر ده چرا خداوند - عزوجل - همهي مردم را مطيع و فرمانبر و موحد نيافريد در حالي كه بر اين كار توانائي داشت؟
حضرت فرمودند: اگر خداوند آنها را مطيع و فرمانبردار ميآفريد در اين صورت ثوابي نداشتند، زيرا در اين حالت اطاعت كار آنها نيست، و ديگر نه بهشت بود و نه جهنم، ولي خداوند بندگان خود را آفريد و آنها را دستور داد به اطاعت خود، و از معصيت خود نهي نمود، و به وسيلهي انبياء حجتش را بر آنها تمام كرد، و به وسيلهي كتابهايش عذري براي آنها باقي نگذاشت تا اينكه خود آنها اطاعت كنند، و خود آنها معصيت كنند، و به خاطر اطاعت مستحق ثواب و به خاطر معصيت مستحق عقاب شوند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 170 ضمن ح 2.
به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد: چرا مؤمن را مؤمن ناميدهاند؟
حضرت فرمودند: زيرا خدا براي مؤمن نامي از نامهاي خود را برگرفته است، و لذا او را مؤمن ناميده است.
و نيز بدين جهت مؤمن ناميده شد چون از عذاب خدا در امان است. و نيز چون روز قيامت (به بركت منزلتي كه نزد خدا دارد) به افراد معصيت كار امان ميدهد و خداوند كار او را امضاء ميكند.
و اگر مؤمن بخورد يا بياشامد يا قيام كند يا بنشيند يا بخوابد، يا آميزش كند يا به مكان آلودهاي مرور كند خداوند آن مكان را تا هفت طبقه زمين طاهر و پاك سازد به طوري كه هيچ از آلودگي آن به او نرسد.
و نيز چون مؤمن روز قيامت همراه پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - است، پس ميگذرد بر شخصي كه نسبت به او غضب كرده، نه ناصبي است و نه مؤمن و لكن مرتكب كبائر شده براي او منزلت عظمي نزد خدا ميبيند در حالي كه مؤمن را در دنيا ديده است، لذا مؤمن نزد خداوند براي او شفاعت ميكند و ميگويد: بارالها؛ اين بندهات را به من ببخش.
خداوند متعال درخواست او را اجابت ميكند.
سپس حضرت فرمود: خدا اين مطلب را (يعني شفاعت) در قرآن متذكر شده است آنجا كه ميگويند: (فما لنا من شافعين) (1)«ما ديگر شفيع نداريم» از پيامبران (و لا صديق حميم) (2)«و نه دوست صميمي» از همسايگان و خويشاوندان.
پس هنگامي كه مأيوس از شفاعت ميشوند گويد - يعني آنكه مؤمن نيست -: (فلو أن لنا كرة فنكون من المؤمنين) (3)«اي كاش بار ديگر به دنيا برميگشتيم تا اينكه مؤمن ميشديم».(4).
زراره گويد: براي امام صادق - عليهالسلام - به وسيله بعضي از اصحابمان نامه نوشتم، و در آن سؤال كردم دربارهي روايتي كه از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - رسيده كه: «هر كس شرك ورزد آتش جهنم براي او واجب ميشود، و هر كس كه شرك نورزد بهشت براي او واجب ميشود».
حضرت فرمود: اما كسي كه براي خدا شريك قرار دهد اين شرك آشكار و روشن است، و همان فرمايش خداوند است كه ميفرمايد: (و من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة) (1)«و كسي كه شرك ورزد به خدا همانا خدا بهشت را بر او حرام كرده است».
و اما قسمت دوم كلام يعني: هر كس شرك نورزد بهشت براي او واجب ميشود.
حضرت در اين زمينه فرمودند: اينجا محل تأمل است، اين حديث در حق كسي است كه معصيت خدا را نكند. (2).
سعدان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چه چيز ايمان را در بنده پايدار ميكند؟
فرمود: ورع (و اجتناب از معصيت).
گفتم: چه چيز او را از آن بيرون ميبرد؟
فرمود: طمع. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 397 ح 5، و ص 424 ح 12، و ج 4 ص 10 ح 4.
سليمان بن خالد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم، فدايت شوم؛ به من خبر ده، چه چيزهائي را خدا بر بندگانش واجب نمود؟
حضرت فرمودند: اقرار به وحدانيت خدا، و اينكه محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - پيامبر خداست. و اقامهي نماز، و (اداء) خمس و زكات، و حج خانهي خدا، و روزه ماه مبارك رمضان و ولايت (اهل بيت - عليهمالسلام).
پس هر كس اين امور را بر پا كند، و استقامت ورزد و راه ميانه برود و از منكرات اجتناب كند وارد بهشت ميشود. (1).
1) المحاسن: 289، بحارالأنوار: ج 65 ص 386 ح 36.
حسين بن نعيم صحاف گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم:
چگونه است كه (گاهي) انسان نزد خداوند مؤمن است، و ايمان او نزد خدا ثابت است، سپس خداوند پس از آن او را از ايمان به كفر ميبرد؟
حضرت در پاسخ فرمود: خداي عزوجل عادل است، و جز اين نيست كه بندگانش را به ايمان به خود خوانده است، نه به كفر، و احدي را به كفر دعوت نكرده است، پس هر كه به او ايمان آورد و ايمانش نزد خداوند ثابت گردد خداي عزوجل ديگر او را از ايمان به كفر منتقل نميسازد.
من پرسيدم: (گاهي) مردي كافر است و كفرش نزد خدا ثابت است، سپس خداوند او را پس از آن از كفر به ايمان منتقل ميسازد (اين چگونه است)؟
فرمود: خداي عزوجل همه مردم را بر فطرت آفريده است كه نه ايمان به شريعتي را بفهمند، و نه كفر و انكاري ميدانند، سپس رسولان را فرستاد كه بندگانش را به ايمان به خدا دعوت كنند پس برخي را خداوند (بدين وسيله) هدايت و راهنمائي فرموده، و برخي را هدايت نفرموده. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 144 ح 1، بحارالأنوار: ج 11 ص 39 ح 39، با اندكي اختلاف.
حسين بن نعيم صحاف گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم:
چگونه است كه (گاهي) انسان نزد خداوند مؤمن است، و ايمان او نزد خدا ثابت است، سپس خداوند پس از آن او را از ايمان به كفر ميبرد؟
حضرت در پاسخ فرمود: خداي عزوجل عادل است، و جز اين نيست كه بندگانش را به ايمان به خود خوانده است، نه به كفر، و احدي را به كفر دعوت نكرده است، پس هر كه به او ايمان آورد و ايمانش نزد خداوند ثابت گردد خداي عزوجل ديگر او را از ايمان به كفر منتقل نميسازد.
من پرسيدم: (گاهي) مردي كافر است و كفرش نزد خدا ثابت است، سپس خداوند او را پس از آن از كفر به ايمان منتقل ميسازد (اين چگونه است)؟
فرمود: خداي عزوجل همه مردم را بر فطرت آفريده است كه نه ايمان به شريعتي را بفهمند، و نه كفر و انكاري ميدانند، سپس رسولان را فرستاد كه بندگانش را به ايمان به خدا دعوت كنند پس برخي را خداوند (بدين وسيله) هدايت و راهنمائي فرموده، و برخي را هدايت نفرموده. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 144 ح 1، بحارالأنوار: ج 11 ص 39 ح 39، با اندكي اختلاف.
جعفر بن محمد بن عماره گويد: پدرم از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود: چرا خدا انسانها را آفريد؟
حضرت فرمودند: خداوند - تبارك و تعالي - انسانها را بيهوده و بي جهت نيافريد، و آنها را يله و رها قرار نداد، بلكه آنها را براي اظهار توانائي و قدرت خود آفريد، تا آنها را به اطاعت خود تكليف كند، و از اين طريق مستوجب و مستحق رضايت و خشنوديش بشوند.
و آنها را نيافريد كه از آنها سودي ببرد، يا به وسيلهي آنها از خود ضرري دفع نمايد، بلكه آنان را آفريد تا به آنها نفعي برساند، و آنان را به نعمت ابدي برساند. (1).
شاعر فارسي گويد: من نكردم خلق تا سودي كنم
بلكه تا بر بندگان جودي كنم .
1) بحارالأنوار: ج 5 ص 313 ح 2.
ابوبصير گويد: شخصي از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود: چرا خدا پيامبراني را به سوي بشر فرستاد؟
حضرت فرمودند: تا اينكه پس از پيامبر مردم حجتي بر خدا نداشته باشند، و تا اينكه نگويند: بشارت دهنده و بيم دهندهاي براي ما نيامد، و تا اينكه حجت خدا بر آنها باشد، مگر نشنيدي فرمايش خداوند را كه كلام خازنهاي جهنم را كه بر اهل جهنم به فرستاده شدن انبياء احتجاج ميكنند آنجا كه ميفرمايد:
(ألم يأتكم نذير - قالوا بلي قد جاءنا نذير فكذبنا و قلنا ما نزل الله من شيء ان أنتم الا في ضلال كبير) (1)«مگر بيمدهندهي الهي به سراغ شما نيامد؟! ميگويند: آري، بيم دهنده به سراغ ما آمد، ولي ما او را تكذيب كرديم و گفتيم: خداوند هرگز چيزي نازل نكرده، و شما در گمراهي بزرگي هستيد!» (2).
زراره گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي رسول سؤال كردم.
حضرت فرمودند: رسول كسي است كه فرشتهي (وحي را) ببيند هنگامي كه پيامي از پروردگارش براي او ميآورد، و با او سخن ميگويد همان طور كه فردي از شما با دوستش سخن ميگويد.
و نبي كسي است كه فرشته را نميبيند، بلكه وحي بر او نازل ميشود، و آن را در خواب ميبيند.
گفتم: از كجا ميداند كه آنچه در خواب ميبيند حق است؟
حضرت فرمودند: خداوند طوري مطلب را براي او بيان ميكند كه بداند آن حق است.
و محدث كسي است كه صدا را ميشنود و هيچ چيز نميبيند. (1).
1) بصائر الدرجات: 108، بحارالأنوار: ج 26 ص 75 ح 29.
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم، به چه علت خداي عزوجل آدم - عليهالسلام - را بدون پدر و مادر، و عيسي - عليهالسلام - را بدون پدر، و سائر مردم را از پدر و مادر آفريد؟
حضرت فرمودند: تا مردم كمال قدرت خدا را بدانند، و بدانند خداوند ميتواند انساني را هم از تنها مادري و هم بدون پدر و مادر بيافريند. و نيز خدا اين كار را كرد تا دانسته شود خدا بر همه چيز توانا و قادر است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 11 ص 108 ح 16.
زراره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: چگونه پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - نترسيد كه چيزي كه براي او ميآيد از ناحيهي شيطان است، بلكه مطمئن بود كه از ناحيهي خدا است؟
حضرت فرمود: هنگامي كه خدا شخصي را براي بندگي و پيامبري برميگزيند اطمينان و قرار و متانت بر او نازل ميكند، و لذا آنچه براي او از ناحيهي خدا فرود ميآيد مثل اين است كه به چشم ميبيند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 18 ص 262 ح 16.
روايت شده است كه قومي از يهود نزد امام صادق - عليهالسلام - آمده و سؤال كردند: چه معجزهاي بر نبوت محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - دلالت ميكند؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: كتاب او كه بر كتابهاي ديگر آسماني هيمنه و تسلط دارد (و تحريفها و تغييرات در آنها را رسوا ميكند) آن كتابي كه عقل هر بينندهاي را مبهوت ميسازد، به اضافه آنچه در اختيار او قرار داده شده است از حلال و حرام و غيره كه اگر بخواهيم به بيان همهي آنها بپردازيم سخن طولاني ميشود.
يهوديها گفتند: از كجا بدانيم آنچه كه ميگوئي درست است (و اين كتاب و اين حلالها و حرامها از ناحيه خدا بر پيامبر نازل شده است)؟
حضرت موسي بن جعفر - عليهالسلام - كه در آن مجلس حضور داشتند و كودك بودند - فرمود: چگونه ما بدانيم آنچه كه از آيات موسي روايت ميكنيد، واقعا مستند به حضرت موسي - عليهالسلام - است؟
يهوديها پاسخ دادند: چون انسانهاي صادق و راستگو آن را نقل كردند، و ما از آنها گرفتيم.
حضرت موسي بن جعفر - عليهالسلام - فرمودند: شما نيز صحت آنچه شما را از آن با خبر كردم، به واسطهي خبر كودكي است كه خداوند بدون فراگيري از معلمي و بدون گرفتن از ناقلان، او را آگاه كرده است.
يهوديها (چون اين ديدند و شنيدند) گفتند: شهادت ميدهيم كه خدائي نيست جز خداوند واحد، و اينكه محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - پيامبر و فرستادهي اوست، و شهادت ميدهيم كه شما امامان هدايت كننده و حجج من عند الله بر بندگانش هستيد.
اينجا بود كه حضرت صادق- عليهالسلام - با شتاب برخاست، و پيشاني فرزندش موسي بن جعفر - عليهالسلام - را بوسيد سپس فرمود: تو قائم به امر پس از من هستي.
پس بدين جهت بود كه واقفيه گفتند: موسي بن جعفر زنده است، و او است قائم.
سپس حضرت صادق - عليهالسلام - به يهوديهاي مسلمان شده خلعتهائي دادند، و پولها و هدايائي دادند آنها در حالي كه مسلمان شده بودند از نزد حضرتش مرخص شدند.
البته شبههاي در اين مطلب (يعني اينكه حضرت موسي بن جعفر موصوف به قائم است) نيست، زيرا هر امامي پس از پدر خود قائم به امر است، و اما قائمي كه تمام زمين را پر از عدل و داد ميكند حضرت مهدي فرزند امام حسن عسكري - عليهماالسلام - است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 244 ح 3.
علي بن ابوحمزه گويد: در خدمت امام صادق - عليهالسلام - حضور داشتم كه ابوبصير از امام صادق - عليهالسلام - پرسيد: قربانت گردم؛ پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - را چند مرتبه معراج بردند؟
فرمود: دو مرتبه، پس جبرئيل او را در مقامي نگهداشت و گفت: درجايت بايست اي محمد، زيرا در جائي ايستادهاي كه هرگز هيچ فرشتهاي و پيغمبري در آنجا نايستاده است، همانا پروردگارت در نماز است.
فرمود: اي جبرئيل، چگونه نمازي؟
گفت: ميفرمايد: سبوح قدوس، منم پروردگار ملائكه و روح كه رحمتم بر غضبم پيشي گرفته است.
پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: خدايا؛ عفو و درگذشت تو را خواهم، عفو و درگذشت تو را خواهم.
امام - عليهالسلام - فرمود: و همچنان بود كه خدا فرمايد: پيغمبر به مقام (قاب قوسين أو أدني) (1)رسيد.
ابوبصير گويد به حضرت عرض كردم: قربانت گردم؛ «قاب قوسين أو أدني» چيست؟
فرمود: به مقدار فاصله ميان هلالي كمان تا سرش.
سپس فرمود: در ميان آن دو حجابي ميدرخشيد و خاموش ميشد.
و به گمانم فرمود: زبرجدي بود، پس پيغمبر نور عظمت را از اندازهي سوراخ سوزن تا آنچه خدا خواهد (يعني از كمترين درجه تا بالاترين درجه) مشاهده نمود، و خداي تعالي فرمود: اي محمد.
عرض كرد: لبيك پروردگارم.
فرمود: كيست براي امتت بعد از تو؟
عرض كردم: خدا داناتر است.
فرمود: علي بن ابي طالب است، اميرمؤمنان و سرور مسلمانان و پيشواي روسفيدان دست و پا درخشانان.
سپس امام صادق - عليهالسلام - به ابوبصير فرمود: اي ابامحمد، به خدا؛ ولايت علي - عليهالسلام - از زمين نيامده، بلكه شفاها از آسمان رسيده است. (2).
مفضل گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: چگونه رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - با زنان بيعت كردند؟
حضرت فرمود: پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - ظرف بزرگي را كه در آن وضوء ميگرفت، خواست و آب در آن ريختند سپس دست خود را در آن فرو بردند، و هنگامي كه هر كدام از زنها ميخواستند بيعت كنند به او ميفرمود: دست خود را در آن آب فرو ببر، آنسان كه پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - انجام داد، و بدين طريق پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - با زنان بيعت نمود. (1).
1) الكافي: ج 5 ص 526، بحارالأنوار: ج 64 ص 187 ح 9.
ابراهيم بن العباس از امام رضا - عليهالسلام - از پدرانش نقل نمود كه: شخصي از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كرد: به چه علت قرآن كريم هر چه تكرار و خوانده ميشود روز به روز تازهتر جلوه ميكند؟
حضرت فرمود: زيرا خداوند آن را براي زماني دون زماني و مردمي دون مردمي (يعني زمان و مردم خاصي) قرار نداده است، و لهذا همواره و در هر زمان تازه و نزد هر قومي تا روز قيامت جديد است. (1).
1) عيون أخبار الرضا - عليهالسلام -: 239، بحارالأنوار: ج 17 ص 213 ح 18.
1- ابراهيم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تفسير و معني فرمايش خدا: (شهر رمضان الذي أنزل فيه القرآن) (1)«ماه رمضان ماهي است كه قرآن، در آن نازل شده است» سؤال نمودم، و گفتم: چگونه قرآن در ماه رمضان فرو فرستاده شد در حالي كه در طول بيست سال از اولش تا آخرش نازل شد؟
حضرت فرمود: قرآن يك جا در ماه رمضان به بيت المعمور فرو فرستاده شد، سپس در طول بيست سال از بيت المعمور نازل شد.
سپس حضرت فرمود: پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: صحف ابراهيم در شب اول ماه رمضان نازل شد. و تورات در ششم ماه رمضان نازل شد، و انجيل در شب سيزدهم ماه رمضان نازل شد، و زبور در هجدهم ماه رمضان نازل شد، و قرآن در بيست و چهارم ماه رمضان نازل شد. (2).
2- حفص بن غياث گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: خبر ده مرا دربارهي فرمايش خدا: (شهر رمضان الذي أنزل فيه القرآن) (3)«ماه رمضان ماهي است كه قرآن در آن نازل شده است».قرآن چگونه در ماه رمضان نازل شده در حالي كه قرآن كريم در مدت بيست سال نازل شده است؟
حضرت فرمود: قرآن كريم به طور يكپارچه در ماه رمضان به بيت معمور نازل شد سپس در مدت بيست سال از بيت معمور نازل شد. (4).
روايت شده است كه: مولاي ما امام صادق - عليهالسلام - هنگامي كه در نماز قرآن تلاوت ميفرمود، از حال ميرفتند و بيهوش ميشد، هنگامي كه به حال عادي برگشتند از ايشان سؤال شد: چه چيزي سبب شد كه حالتان چنين شود؟
حضرت پاسخي بدين مضمون دادند: من آيات قرآن را آن چنان تكرار نمودم تا جائي كه به اين حال رسيدم گو اينكه من آنها را رو در رو از كسي كه نازل ميكرد شنيدم. (1).
1) بحارالأنوار: ج 47 ص 58 ح 108.
1- يكي از اصحاب گويد: به امام صادق - عليه السلام - عرض كردم: چه زماني امام؛ امامت و رسيدن امر را به خود مي فهمد؟
فرمود: در آخرين دقيقه ي زندگي امام پيشين. (1).
2- يكي از اصحاب ما گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چه زماني امام بعدي به آنچه نزد امام پيشين است آگاه ميشود؟
فرمود: در آخرين دقيقهاي كه روح او باقي است. (2).
مفضل گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: خداوند تبارك و تعالي چهارده هزار سال پيش از آنكه مخلوقات را بيافريند چهارده نور آفريد، كه ارواح ما بود.
از حضرت سؤال شد: آن چهارده نور كه هستند؟
حضرت فرمود: محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و ائمه (نه گانه) - عليهمالسلام - از فرزندان حسين - عليهالسلام - كه آخر آنها قائم است كه پس از غيبت قيام ميكند و دجال را ميكشد، و زمين را از هر گونه ظلم و ستم پاك ميكند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 51 ص 144 ح 8.
ابوبصير گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردم ميگويند:
چرا نام علي - عليهالسلام - و خاندانش در كتاب خدا (قرآن) برده نشده است؟
فرمود: به آنها بگو: آيهي نماز بر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - نازل شد و سه ركعتي بودن و چهار ركعتي آن نام برده نشد، تا اينكه پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - خود براي مردم بيان كرد.
و آيهي زكاة بر آن حضرت نازل شد و اسم برده نشد كه زكاة از هر چهل درهم يك درهم است تا اينكه خود پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - آن را براي مردم شرح داد.
و امر به حج نازل شد و به مردم نگفت: هفت دور طواف كنيد تا اينكه خود پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - براي آنها توضيح داد.
و آيهي (أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم) (1)«اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا را و اولو الأمر (اوصياء پيامبر) را» نازل شد، و اين در حق حضرت علي و حضرت حسن و حضرت حسين - عليهمالسلام - هم نازل شد.
پس پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - دربارهي علي - عليهالسلام - فرمود: «هر كه را من مولا و آقاي او هستم، علي مولا و آقاي او است».
وباز فرمود: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا) (2)«دربارهي كتاب خدا و اهل بيتم به شما سفارش ميكنم؛ من از خداي عزوجل خواستهام كه ميان آنها جدائي نيندازد تا آنها را در نزد حوض به من رساند خدا خواستهي مرا عطا كرد».
و نيز فرمود: (و أولوا الأرحام بعضهم أولي ببعض في كتاب الله) (3)«شما چيزي به آنها نياموزيد كه آنها از شما داناترند».
و باز فرمود: (و أولوا الأرحام بعضهم أولي ببعض في كتاب الله) «آنها شما را از طريق هدايت بيرون نميكنند و به گمراهي وارد نميسازند».
اگر پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - خاموشي اختيار مينمود و بيان نميكرد كه اهل بيتاش چه كساني هستند؟ هر آينه آل فلان و آل فلان آن را براي خود ادعا ميكردند، ولي خداي عزوجل براي تصديق پيغمبرش (بيان آن حضرت را كه مقصود آل پيغمبر است نه آل فلان و فلان) در كتابش نازل فرمود: «همانا خدا ميخواهد ناپاكي را از شما اهل اين خانه ببرد و پاكيزهتان كند، پاكيزگي كامل».
حضرت علي و حسن و حسين و فاطمه - عليهمالسلام - در خانهي ام سلمه بودند كه پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - آنها را زير عبا گرد آورد و سپس فرمود:
«خدايا؛ هر پيغمبري اهل و ثقلي داشت و اهل و ثقل من اينانند».
امسلمه گفت: من از اهل شما نيستم؟
حضرت فرمود: «تو به خير و نيكي هستي ولي اينها اهل و ثقل من هستند».
بنابراين؛ چون پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - وفات يافت براي پيشوائي مردم، علي - عليهالسلام - از همهي مردم سزاوارتر بود، به جهت آنكه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - آنچه از طرف خدا بود نسبت به او بود به مردم رسانده بود و دست او را گرفته و در ميان مردم بپا داشته بود.
و چون علي - عليهالسلام - در گذشت نميتوانست و اقدام هم نميكرد كه محمد بن علي و نه عباس بن علي و نه هيچ يك از پسران ديگرش را (غير از حسنين - عليهماالسلام -) در اهل پيغمبر داخل كند، زيرا در آن صورت حسن و حسين - عليهمالسلام - ميگفتند: خداي تبارك و تعالي آيه اهل بيت را دربارهي ما نازل فرمود چنانكه دربارهي تو نازل كرد، و مردم را به اطاعت ما امر كرد چنان كه به اطاعت تو امر فرمود، و رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - نسبت به ما تبليغ كرد، چنانكه نسبت به تو تبليغ فرمود، و خدا ناپاكي را از ما برد چنانكه از تو برد.
و چون علي - عليهالسلام - در گذشت حسن - عليهالسلام - به امامت سزاوارتر بود، براي بزرگساليش، و چون وفات نمود نميتوانست و اقدام هم نميكرد كه فرزندان خودش را در امر امامت داخل كند، و در ميان آنها قرار دهد، در صورتي كه خداي عزوجل ميفرمايد: «خويشاوندان در كتاب به يكديگر سزاوارترند، زيرا در آن صورت حسين - عليهالسلام - ميگفت: خدا مردم را به اطاعت من امر نموده چنانكه به اطاعت تو و اطاعت پدرت امر فرموده، و رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - دربارهي من تبليغ كرده، چنانكه دربارهي تو و پدرت تبليغ فرموده، و خدا ناپاكي را از من برد چنانكه از تو و پدرت برده است.
پس چون امامت به حسين - عليهالسلام - رسيد، هيچ يك از اهل بيت او نميتوانست بر او ادعا كند، چنانكه او بر برادر و پدرش ادعا ميكرد، اگر آن دو ميخواستند امر امامت را از او به ديگري برگردانند، ولي آنها چنين كاري نميكردند.
سپس زماني كه امامت به حسين - عليهالسلام - رسيد، معني و تأويل آيهي (و أولوا الأرحام بعضهم أولي ببعض في كتاب الله) جاري گشت و بعد از حسين - عليهالسلام - به علي بن الحسين - عليهمالسلام - رسيد، و بعد از علي بن الحسين به محمد بن علي - عليهمالسلام - رسيد.
آنگاه امام - عليهالسلام - فرمود: مقصود از ناپاكي همان شك است به خدا كه ما دربارهي پروردگار خود هرگز شك نميكنيم. (4).
چرا غيبت امام زمان به طول ميانجامد؟
عيسي بن حمزهي ثقفي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: هنگامي كه ما از شما سؤال ميكنيم، گاهي زود جواب ما را ميدهيد، و گاهي سر به سوي زمين ميافكنيد سپس به ما پاسخ ميدهيد (اين از چه رو است)؟
حضرت فرمود: بله، در گوشها و دلهاي ما القاء ميشود، پس هرگاه القاء بشود سخن ميگوئيم، و هرگاه القاء نشود سكوت ميكنيم. (1).
1) بصائر الدرجات: 91، بحارالأنوار: ج 26 ص 57 ح 123.
مفضل بن عمر گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم راجع به دانستن امام - عليهالسلام - آنچه را كه در اطراف زمين است، با اينكه خودش در ميان اطاقي است كه پردهاش انداخته است؟
فرمود: اي مفضل؛ خداي تبارك و تعالي در پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - پنج روح قرار داد:
1- روح زندگي كه به وسيلهي آن حركت كند و راه رود.
2- روح قوه كه به وسيلهي آن قيام و كوشش كند.
3- روح شهوت كه به وسيلهي آن بخورد و بياشامد و با زنان حلال خود نزديكي كند.
4- روح ايمان كه به وسيلهي آن ايمان آورد و عدالت ورزد.
5- روح قدسي كه به وسيلهي آن بار نبوت كشد.
و چون پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - وفات كرد و روح القدس از او به امام (جانشين او) منتقل شد، و روح القدس خواب و غفلت و ياوهگري و تكبر ندارد، و چهار روح ديگر خواب و غفلت و تكبر و ياوهگري دارند و به وسيلهي روح القدس همه چيز درك ميشود. (1).
1) اصول كافي: ج 2 ص 17.
عبدالأعلي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: كسي كه منصب امامت را غصب كرده و به ناحق ادعا ميكند چه دليلي براي رد او هست؟
فرمود: راجع به حلال و حرام از او بپرسند (درست پاسخ نگويد).
سپس به من رو كرد و فرمود: سه دليل هست كه جز در صاحب امر امامت فراهم نيايد:
1- سزاوارترين مردم باشد به امام پيش از خود (از لحاظ خويشاوندي، صفات كمالي، اخلاق و رفتار).
2- و سلاح نزد او باشد (و در روايتي: سلاح رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم -).
3- وصيت امام سابق دربارهي او مشهود باشد به طوري كه چون در شهر امام وارد شوي و از عموم مردم و كودكان هم كه بپرسي: فلان امام به چه شخصي وصيت كرده؟ بگويند: به فلان فرزند فلان.
عيسي بن سري ابو اليسع گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خبر ده مرا از دعائم (و اركان) اسلام كه هيچ كس حق ندارد در شناخت آنها كوتاهي كند، و تقصير و كوتاهي در شناخت آنها موجب فساد و تباهي دين شخص ميشود، و از او هيچ عملي پذيرفته نميشود، و هر كس آنها را بداند، و به آنها عمل كند دينش استوار خواهد بود، و عملش قبول خواهد شد، و با شناخت آنها اشكالي ندارد چيزهاي ديگر را نداند.
حضرت فرمود: شهادت و اقرار به وحدانيت و يگانگي خدا، و ايمان به اينكه محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - پيامبر خدا است، و اقرار به اينكه هر چه آورده است از ناحيهي خدا است، و (أداي) حقي كه در اموال او است - يعني زكات - و ولايتي كه خداوند عزوجل به آن دستور داده، ولايت (محبت و پيروي از) آل محمد - صلي الله عليه و آله و سلم -.
عرض كردم: آيا در زمينهي ولايت چيزي هست كه به وسيله، و به بركت آن، شخص بتواند امام را بشناسد؟
حضرت فرمود: بله، خداوند عزوجل فرموده است: (يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم) (1)«اي كساني كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالأمر (اوصياي پيامبر) را».
و پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «هر كس بميرد در حالي كه امام خود را نشناخته است به مرگ جاهليت مرده است»، آن امام، رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - بود و علي - عليهالسلام - بود - و ديگران گويند: و معاويه نيز بود - سپس حسن - عليهالسلام - بود، و حسين - عليهالسلام - بود، و ديگران نيز گويند: يزيد بن معاويه بود و حسين - عليهالسلام - بود در حالي كه هرگز اين دو يكسان نبودند، هرگز يكسان نبودند.
آنگاه حضرت ساكت شد. سپس فرمود: آيا اضافه كنم براي شما؟
حكم الاعور گفت: بله؛ فدايت شوم.
فرمود: (از جملهي امامان) علي بن الحسين - عليهالسلام - بود سپس محمد بن علي ابو جعفر - عليهالسلام -، و شيعيان پيش از آنكه نوبت به ابو جعفر (امام باقر - عليهالسلام -) برسد مناسك حج و حلال و حرامشان را نميشناختند، تا اينكه نوبت به ابوجعفر (امام باقر - عليهالسلام -) رسيد، در علم و احكام را بر روي آنها گشود، و مناسك حج و حلال و حرامشان را برايشان تبيين و توضيح داد، به طوري كه مردم از آن پس به ائمه احتياج پيدا كردند، بعد از آنكه به مردم (يعني غير شيعه) احتياج داشتند... و چنين است امر امامت، و زمين هرگز بدون امام نباشد.
و هر كس امام خود را نشناسد به مرگ جاهليت ميميرد، و شديدترين لحظهاي كه تو به آن چيزي كه الآن بر آن هستي احتياج خواهي داشت لحظهاي است كه جانت به اينجا رسيد - و اشاره به گلوي خود نمود - و دنيا از تو جدا ميشود، در آن لحظه ميگوئي: چه نيكو امر (و مذهبي) بود كه بر آن بودم. (2).
مفضل گويد: از امام جعفر صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم چرا بچه بدون تعجب ميخندد و بدون درد گريه ميكند؟
حضرت فرمود: اي مفضل؛ هيچ كودكي نيست مگر اينكه امام را ميبيند، و با او نجوي ميكند، پس گريهي او به خاطر غيبت امام و پنهان شدن از او است، و خندهي او هنگامي است كه امام به او روي ميآورد.
و اين وضع همچنان ادامه دارد تا وقتي كه زبانش به سخن باز شود، در اين حال اين در به روي او بسته ميشود، و فراموشي قلب او را فرا ميگيرد (به طوري كه يادش نميآيد چه ديده و چه شنيده تا اينكه بازگو كند). (1).
1) علل الشرائع: 195، بحارالأنوار: ج 2 ص 382 ح 36.
1- زياد بن مروان از حريز روايت ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ چگونه بر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - صلوات و درود بفرستيم؟
فرمود: بگوئيد:
«أللهم صل علي محمد و أهل بيته الذين أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا»
يعني: خداوندا؛ درود بفرست بر محمد و اهل بيت محمد كه پليدي را از آنان دور ساختي و كاملا پاك قرار دادي.
راوي گويد: من در دلم گفتم: اللهم صل علي محمد و أهل بيته، (و بقيه را نگفتم).
حضرت (كه از نهان من با خبر شد) فرمود: اين چنين نيست، به تو گفتم. بگو:
أللهم صل علي محمد و أهل بيته، بگو:
من گفتم: أللهم صل علي محمد و أهل بيته (1).
حضرت (هنگامي كه اين چنين ديد فرمود): اي حريز تو نيكو حفظ ميكني، (و فراموش نميكني صبر كن تا تمام كنم)، و مثل آنچه كه برايت ميگويم بگو:
«اللهم صل علي محمد و أهل بيته، الذين أذهبت عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا»
(راوي گويد): من هم همان طور كه حضرت فرمود گفتم:
سپس حضرت فرمود بگو:
أللهم صل علي محمد و أهل بيته الذين ألهمتهم علمك، و استحفظتهم كتابك، و استرعيتهم عبادك.
أللهم صل علي محمد و أهل بيته الذين أمرت بطاعتهم و أوجبت حبهم و مودتهم.
أللهم صل علي محمد و أهل بيته الذين جعلتهم ولاة أمرك بعد نبيك صلي الله عليه و علي أهل بيته.
يعني: بارالها، بر محمد و أهل بيت او كه علمت را به آنان الهام نمودي، و آنان را حافظ و نگهبان كتابت قرار دادي، و بندگانت را تحت رعايت و رهبري آنان قرار دادي، درود بفرست.
بارالها؛ بر محمد و اهل بيت او كه ما را به اطاعت از آنها دستور دادي، و محبت و مودت و دوستي آنها را بر ما واجب نمودي درود بفرست.
بارالها؛ بر محمد و اهل بيت او كه متوليان امر (دين تو) بعد از پيامبرت - صلي الله عليه و آله و سلم - هستند درود بفرست. (2).
2- عبدالله بن سنان گويد: با گروهي از اصحابمان نزد امام صادق - عليهالسلام - بوديم كه حضرت ابتداء به ما فرمود: شما چگونه بر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - صلوات و درود ميفرستيد؟
عرض كرديم: ميگوئيم: اللهم صل علي محمد و آل محمد.
حضرت فرمود: مثل اينكه شما به خدا دستور ميدهيد كه بر آنها صلوات بفرستد.
عرض كرديم: پس چگونه صلوات بفرستيم؟
سپس حضرت دعايي را تعليم نمودند و فرمودند: اين طور بگوئيد (و به جهت اهميت اين دعا ترجمهي آن را در اختيار خوانندگان گرامي ميگذاريم.
بارالها: اي بالا برندهي اجرام بالا و آسماني، و اي پهن كنندهي گستردهها (يا اي سازندهي كرات و اجرام بيضوي شكل) و اي ايجاد كنندهي زمين و آسمانها، تو از ما پيمان گرفتي، و ما به نبوت و پيامبري محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - اقرار نموديم، و به ولايت علي بن ابيطالب - عليهالسلام - اعتراف كرديم، و شنيديم و اطاعت نموديم، و ما را به فرستادن درود بر آنها دستور دادهاي پس دانستيم كه اين حق است و از اين دستور پيروي نموديم.
بارالها؛ من تو و محمد و علي و حاملان هشتگانه عرش و فرشتهگان چهارگانه خزينهداران علمت را شاهد ميگيرم كه آنچه انجام دادم از نمازهاي واجب براي تو و تمام نوافل و زكاتهايم، و آنچه پاكيزه است نزد تو از قول و عملم بر محمد و آل محمد است.
بارالها؛ از تو مسألت مينمايم كه مرا با آنها مرتبط سازي، و به وسيلهي آنها به خودت نزديك كني همان طوري كه مرا به فرستادن صلوات بر آنها امر نمودهاي.
و شاهد ميگيرم تو را كه من تسليم او و اهل بيت او هستم، نه تكبر دارم و نه استنكاف ميورزم، پس به وسيلهي صلواتت و صلوات فرشتهگانت ما را پاكيزه كن، زيرا اين وعده و فرمايش تو است كه فرمودي: (هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات إلي النور و كان بالمؤمنين رحيما - تحيتهم يوم يلقونه سلام و أعد لهم أجرا عظيما) (3)«او كسي است كه بر شما درود و رحمت ميفرستد، و فرشتگان او (نيز) براي شما تقاضاي رحمت ميكنند تا شما را از ظلمات (جهل و شرك گناه) به سوي نور (ايمان و علم و تقوا) رهنمون گرداند؛ و او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است. تحيت آنها در روزي كه او را ديدار ميكنند سلام است؛ و براي آنها پاداش پرارزشي فراهم ساخته است».
پس ما را به وسيلهي سلام و تحيتت نزديك كن، و بر ما منت بگذار به دادن اجر كريمي از رحمتت و بهترين صلوات را از محمد به ما مخصوص كن، و بر آنها صلوات بفرست، زيرا صلوات و درود تو براي آنها مايهي تسكين است.
و ما را به وسيلهي صلوات او و صلوات اهل بيت او پاك گردان، و آنچه را كه به ما دادي از شناخت و معرفت به آنها نزد خودت مستقر گردان به طور ثابت نه عاريتي اي مهربانترين مهربانان. (4).
عبدالله بن سنان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: چرا براي رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرزندي نماند؟
حضرت فرمود: براي اينكه خداي عزوجل محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - را آفريد، و او را پيامبر قرار داد، و علي را وصي و جانشين قرار داد، پس هرگاه پس از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرزندي از او ميماند، حتما او از اميرالمؤمنين علي - عليهالسلام - اولويت داشت، و ديگر جائي براي وصيت براي جانشيني علي - عليهالسلام - باقي نميماند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 16 ص 141 ح 3.
سليمان بن خالد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: نظر شما در حرف مردم كه ميگويند: اگر حضرت علي - عليهالسلام - حقي در خلافت داشتند پس چرا براي دستيابي به آن پافشاري (و جنگ ننمودند)؟
حضرت فرمود: خداوند فقط يك نفر را كه او رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - است به چنين عملي مكلف نمود، و فرمود: (فقاتل في سبيل الله لا تكلف الا نفسك و حرض المؤمنين) (1)«پس در راه خدا كارزار كن تكليف نميشود مگر براي خودت، و مؤمنان را بر جنگ ترغيب كن».
پس چنين وظيفهاي (يعني دستيابي به حق از طريق جنگ) جز براي رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - نيست.
و به ديگران گفته شده است: (الا متحرفا لقتال أو متحيزا إلي فئة) (2)«مگر اينكه كناري رفته باشد براي جنگ يا براي تحيز و جا گرفتن در ميان گروهي باشد».
پس حضرت امير - عليهالسلام - گروهي نداشتند تا او را كمك كنند. (3).
ابنعماره از پدر خود نقل ميكند كه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: مرا از اصحاب امام حسين - عليهالسلام - و اقدام آنان بر مرگ خبر بده. حضرت فرمود: پرده براي آنان كنار رفت به طوري كه منازل و مقامات خود را در بهشت ديدند، و لذا هر كدام از آنان بر مرگ اقدام مينمود تا به سوي حورالعين و معانقه با او و جاي خود در بهشت مبادرت كند. (1).
1) علل الشرايع: ج 1 ص 218، بحارالأنوار: ج 44 ص 297 ح 1.
عبدالله بن فضل (هاشمي) گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: به چه دليل روز عاشورا روز مصيبت و اندوه و گريه و سوگواري شد، نه روزي كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در آن درگذشت، و نه آن روزي كه فاطمه - سلام الله عليها - در آن درگذشت، و نه آن روزي كه حضرت اميرالمؤمنين - عليهالسلام - در آن به شهادت رسيد، و نه آن روزي كه امام حسن - عليهالسلام - در آن با زهر به شهادت رسيد؟
حضرت صادق - عليهالسلام - در پاسخ فرمود: عظمت و مصيبت روز قتل و شهادت امام حسين - عليهالسلام - از همه روزها بيشتر است، چون آل عبا كه گراميترين مخلوقات نزد خدا ميباشند پنج نفر بودند، و هنگامي كه پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - از ميان آنها رفت اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين - عليهمالسلام - باقي بودند، و مردم به آن دلخوش بودند.
و هنگامي كه فاطمه - سلام الله عليها - درگذشت مردم به وجود علي و حسن و حسين - عليهم السلام - دلخوش بودند.
و هنگامي كه اميرالمؤمنين - عليه السلام - در گذشت مردم به وجود امام حسن و امام حسين - عليهم السلام - دلخوش بودند.
و هنگامي كه امام حسن - عليهالسلام - درگذشت مردم به وجود امام حسين - عليهالسلام - دلخوش بودند.
و هنگامي كه امام حسين - عليهالسلام - به شهادت رسيد ديگر كسي از آل عبا نماند كه مردم پس از امام حسين - عليهالسلام - به او دلخوش باشند، و لذا درگذشت امام حسين - عليهالسلام - مانند درگذشت تمامي آل عبا است، چنانچه بقاي او مانند بقاء همگي آنان بود، و لذا مصيبت روز (شهادت او) از همهي روزها عظيمتر و جانسوزتر است.
عبدالله بن الفضل هاشمي گويد: به حضرت عرض كردم: اي فرزند پيامبر؛ چرا پس از امام حسين - عليهالسلام - بقاي علي بن الحسين - عليهالسلام - مانند پدرشان، مايهي تسلي مردم نبود؟
حضرت فرمود: بله، علي بن الحسين - عليهالسلام - سيد و سرور عابدان، و پس از پدران گذشتهاش امام و حجت بر بندگان بوده، ولي چون پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - را ملاقات نفرمود، و از او حديثي نشنيد، و دانش و علم او به وراثت از پدرش و او از جدش از پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - بود.
اما در حالي كه اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين - عليهمالسلام - را مردم همراه با رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - در حالات مختلف ديده بودند، لذا هرگاه مردم به يكي از آنان نگاه ميكردند حالشان را با رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - به ياد ميآوردند، و فرمايش پيامبر را با او و دربارهي او به ياد ميآوردند.
و هنگامي كه آنان درگذشتند مردم از ديدن آن گراميترين انسانها نزد خدا محروم شدند، و فقدان هر كدام يك از آنان مستلزم (و موجب) فقدان همگي آنان نبود مگر به هنگام فقدان حسين - عليهالسلام - زيرا آخرين شخص از آن گروه (و مجموعه) بود، و لذا روز مصيبت ايشان از همه عظيمتر بود.
عبدالله بن الفضل هاشمي گويد: به حضرت عرض كردم: يابن رسول الله؛ پس چگونه و چرا اهل سنت اين روز را روز بركت ناميدند؟
حضرت گريه كردند، سپس فرمودند: هنگامي كه امام حسين - عليهالسلام - كشته شد مردم براي نزديك شدن و تقرب به يزيد دست به جعل اخبار و احاديث زدند، و از اين طريق به جوائز مالي و ثروتهايي رسيدند، و از جمله چيزهائي كه براي او (و به نفع او) جعل نمودند اين بود كه روز عاشورا را روز بركت دانستند تا اينكه مردم در اين روز از عزاداري و گريه و اندوه براي شهادت حضرت حسين - عليهالسلام - به خوشحالي و فرح و سرور و تبرك عدول كنند، خداوند خودش بين ما و بين آنان حكم و قضاوت كند.
سپس حضرت فرمود: اي پسرعمو، اين گروه ضرر و زيانشان بر اسلام و اهل اسلام كمتر است از كساني كه مدعي محبت ما شدند و مدعي شدند كه ولايت ما را دين خود قرار دادند و به امامت ما معتقد هستند، ولي مدعي هستند كه حسين - عليهالسلام - كشته نشد، بلكه شخصي شبيه او كشته شد مانند عيسي بن مريم.
پس بنياميه را نميتوان به خاطر ادعايشان ملامت كرد.
اي پسرعمو؛ هر كس ادعا كند حسين - عليهالسلام - كشته نشد، خبر رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - و علي - عليهالسلام - و امامان بعد از ايشان را تكذيب نموده است، و هر كس تكذيب كند آنان را به خداوند بزرگ كافر شده است و ريختن خون او - بر هر كس كه او را بشنود - مباح است.
عبدالله بن فضل هاشمي گويد: پس اي فرزند پيامبر خدا؛ چه ميگوئيد در حق گروهي كه از شيعيان شما هستند، و چنين مطلبي را مدعي هستند، و چنين حرفي را ميزنند؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: اينان از شيعيان من نيستند، و من از آنها بيزارم. (1).
1) علل الشرايع: ج 1 ص 127 - 125، بحارالأنوار: ج 44 ص 269 ح 1.
صفوان جمال گويد: از امام صادق - عليهالسلام - در راه مدينه در حالي كه به مكه ميرفتيم سؤال كردم: اي پسر پيامبر، چرا شما را گرفته و محزون و اندوهگين ميبينم؟
حضرت فرمود: اگر ميشنيدي آنچه را كه من ميشنوم هر آينه وقت پرسش نداشتي (و ديگر سؤال نميكردي)!
گفتم: مگر شما چه ميشنوي؟
فرمود: دعاي فرشتگان را در پيشگاه خدا، و نفرين آنها را بر قاتلان اميرالمؤمنين - عليهالسلام -، و قاتلان امام حسين - عليهالسلام - و گريه و زاري جن، و ملائكهاي كه اطراف او هستند، و شدت تأثر و جزع و فزع آنها، (به خاطر اين مصيبتها گرفته و محزون هستم).
پس در اين صورت براي چه كسي خوردن وآشاميدن و خوراك گوارا ميشود؟ (1).
1) بحارالأنوار: ج 45 ص 226 ح 19.
حريز گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم؛ چقدر مدت بقاي شما - اهل بيت پيامبر - كوتاه و اجلهاي شما نزديك و فاصلهها ميان شما كوتاه است، با اينكه مردم به شما نيازمندند؟
حضرت فرمود: از براي هر كدام از ما صحيفهاي است كه در آن هر چه به آن در مقام عمل در مدت خود نياز دارد؛ هست، پس هرگاه آنچه در آن نوشته شده است از مطالبي كه به آن مأمور شده به پايان رسيد ميداند كه اجلش رسيده است، و پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نزد او ميآيد و خبر وفات و درگذشت او را به او ميدهد، و از درجاتي كه نزد خدا دارد آگاه ميسازد.
امام حسين - عليهالسلام - صحيفهي خود را خواند و آنچه در آن در ارتباط با گذشته و آينده تفسير كرد، و از آنها چيزهائي باقي ماند كه واقع نشده بود، و پس به جنگ رفت.
و از جمله اموري كه هنوز باقي مانده بود اين بود كه فرشتهها از خدا مسألت نمودند تا او را ياري كنند، خداوند به آنها اجازه داد، در آن هنگام كه ملائكهي مزبور براي ياري امام حسين - عليهالسلام - آماده ميشدند ايشان كشته شدند، و مدتش تمام شد.
ملائكه به حق تعالي عرض كردند: پروردگارا؛ به ما اجازه دادي كه فرود بيائيم، و او را ياري كنيم، و ما فرود آمديم، ولي شما او را به سوي خود بردي، و ما نتوانستيم او را ياري كنيم.
خداوند تبارك و تعالي به آنها خطاب نمود كه: شما ملازم قبه و بارگاه او باشيد تا وقتي كه او را ببينيد، آن روزي كه خروج خواهد نمود، در آن روز او را ياري كنيد و بر او، به خاطر اينكه نتوانستيد او را ياري كنيد گريه كنيد، و شما به اين اختصاص داده شديد كه او را ياري كنيد و بر او گريه كنيد.
آن ملائكه به جهت تقرب به خدا، و به خاطر اينكه نتوانستند او را ياري كنند گريه كردند، و هنگامي كه حضرت خروج كند، ياران او خواهند بود.
توضيح: ظاهرا مراد از ياري او پس از شهادت آن حضرت در زمان رجعت امامان - عليهمالسلام - است. (1).
1) اصول الكافي: ج 1 ص 283، بحارالأنوار: ج 45 ص 225 ح 18.
1- ابنعماره از پدرش روايت ميكند كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: چرا فاطمه - سلام الله عليها - زهرا لقب گرفت؟
حضرت فرمود: براي اينكه هنگامي كه براي عبادت در محراب ميايستاد نور او براي اهل آسمان ميدرخشيد همان طوري كه نور ستارگان براي اهل زمين ميدرخشد. (1).
2- ابان بن تغلب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اي فرزند پيامبر؛ چرا حضرت زهرا - سلام الله عليها - «زهرا» ناميده شد؟
حضرت فرمود: براي اينكه براي حضرت اميرالمؤمنين - عليهالسلام - ميدرخشيد و در روز سه بار نورافشاني مينمود. و نور چهرهاش (وقت) نماز صبح را روشن ميساخت، و در حالي كه مردم در بسترشان بودند، سفيدي آن نور به حجرههاي آنان در مدينه وارد ميشد، و ديوارهاي آنها سفيد ميشد، آنها تعجب ميكردند، و ميآمدند خدمت رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - و از حضرتش در بارهي چيزي كه ميديدند سؤال ميكردند، حضرت آنها را به منزل فاطمه - سلام الله عليها - ميفرستادند و هنگامي كه ميآمدند ميديدند ايشان در محراب عبادتش نشسته و نماز ميگزارد، و نور از چهرهاش ميتابد، متوجه ميشدند آن چيزي كه ديدند از نور حضرت فاطمه - سلام الله عليها - بود.
و هرگاه نيمهي روز ميشد و حضرت زهرا - سلام الله عليها - براي نماز آماده ميشد نور زردي از چهرهاش ساطع ميگرديد، و اين زردي به حجرات مردم وارد ميشد، لباسها و رنگهاي آن را به رنگ زرد درميآورد، خدمت پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - ميآمدند و راجع به آنچه كه ديدند از او ميپرسيدند، حضرت آنها را رهسپار خانهي فاطمه - سلام الله عليها - ميكردند، آنها ميديدند كه در محرابش ايستاده است، در حالي كه نور زردي از چهرهاش ميتابد - كه درود خدا بر او و پدرش و شوهرش و فرزندانش باد - متوجه ميشدند كه آنچه كه ديدند از نور چهره او است.
و هرگاه روز به پايان ميرسيد و آفتاب غروب ميكرد چهره حضرت فاطمه - سلام الله عليها - سرخ ميشد، و چهره او - از بابت شكر خدا و خوشحالي - ميدرخشيد، و اين سرخي چهره آن حضرت به حجرات مردم مدينه وارد ميشد و ديوارهايشان سرخ ميشد، و از آن تعجب ميكردند و خدمت پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - ميرسيدند، و از او دربارهي آنچه ديدند سؤال ميكردند، حضرت آنها را به خانهي فاطمه - سلام الله عليها - روانه مي نمود، هنگامي كه مي آمدند مي ديدند كه حضرت زهرا - سلام الله عليها - در محرابش نشسته است، و خدا را تسبيح مي گويد، و تمجيد مي نمايد، در حالي كه نور سرخي از چهره اش مي درخشد، متوجه مي شدند كه آنچه ديدند، از نور چهره ي حضرت فاطمه - سلام الله عليها - است.
اين نور همواره باقي ماند، تا وقتي كه حسين - عليهالسلام - متولد شد، و اين نور همين طور در چهرههاي ما امامان اهل بيت امامي پس از امامي، تا روز قيامت منتقل ميشود. (2).
3- جابر گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چرا حضرت فاطمه زهرا - سلام الله عليها - «زهراء» ناميده شد؟
حضرت فرمود: براي اينكه خداي عزوجل آن حضرت را از نور عظمت خود آفريد، و هنگامي كه نور او تابيد آسمانها و زمين را به نورش روشن نمود، و چشمهاي فرشتگان را خيره نمود، (و تحت تأثير شديد تابش خود قرار داد) و ملائكه براي خدا به سجده افتادند و عرضه داشتند: خداي ما؛ و سيد ما؛ اين نور چيست؟
خداوند به آنان وحي فرمود: اين نوري از نور من است، و او را در آسمانم سكونت دادم، او را از عظمت خود آفريدم، او را از صلب پيامبري از پيامبران خارج ميكنم، او را بر تمامي انبياء برتري ميدهم، و از آن نور؛ اماماني را خارج ميكنم كه به امر من قيام ميكنند، و به سوي حق من هدايت ميكنند، و آنها را خلفاي خود در زمين بعد از انقطاع وحيم قرار ميدهم. (3).
حنان گويد: صدقة بن مسلم از امام صادق - عليهالسلام - پرسيد - در حالي كه من آنجا حاضر بودم - چه كسي شهادت داد كه فاطمه - سلام الله عليها - از پدرش ارث نميبرد؟
حضرت فرمود: كساني كه بر ضد حضرت فاطمه - سلام الله عليها - شهادت دادند عايشه و حفصه و مردي از عرب كه به او اوس بن حدثان گويند و از بنينصر است؛ بودند، اينان نزد ابوبكر شهادت دادند كه رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «كسي از من ارث نميبرد»، و بدين طريق حضرت فاطمه - سلام الله عليها - را از ميراث پدرش محروم كردند. (1).
1) قرب الاسناد: 47، بحارالأنوار: ج 21 ص 101 ح 59.
ابنبطائني از پدرش روايت كرده است كه گفته است: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: به چه علتي فاطمه - سلام الله عليها - شب دفن شدند نه روز؟
حضرت فرمود: براي اينكه سفارش (و وصيت) نمود كه بر جنازهاش آن دو مرد اعرابي نماز نخوانند!
مرحوم علامه مجلسي در بيان اين حديث ميفرمايد: دو اعرابي يعني دو كافر، چون خدا فرموده است: (الأعراب أشد كفرا و نفاقا) (1)«باديهنشينان عرب، كفر و نفاقشان شديدتر است». (2).
در حديث زنديقي كه از امام صادق - عليهالسلام - سؤالاتي نمود آمده است «از جملهي سؤالات او اين بود»: علت اينكه خدا فرشتگاني موكل بندگان خود كرده است تا اعمال و گفتههاي آنها را بنويسند، در حالي كه خدا عالم به اسرار و نهان است، چيست؟
حضرت فرمود: براي اينكه خدا عبادت فرشتگان را بدين صورت قرار داد، و از طرفي آنها را شاهد و گواه بر بندگان خود قرار داد، تا بندگان به خاطر احساس ملازمت و حضور آنها - مواظبت بيشتري بر طاعت خدا كنند، و بيشتر از معصيت تنفر داشته باشند و دوري نمايند، زيرا چه بسا بندهاي كه قصد معصيتي ميكند اما هنگامي كه به ياد حضور آن فرشتگان ميافتد، از گناه دوري ميكند و دست ميكشد و ميگويد: پروردگارم مرا ميبيند، و شاهدان و حافظان من بر آن معصيت گواهي خواهند داد.
و علاوه بر اين؛ همانا خداوند فرشتگان را - به سبب لطف و كرمش - موظف ساخت تا شياطين متجاوز و حشرات زمين، و آفات بسياري را از انسان بدون اينكه متوجه باشد؛ دفع كنند، تا زماني كه امر خدا (يعني اجل او) فرا برسد. (1).
1) الاحتجاج: 191، بحارالأنوار: ج 56 ص 195 ح 60.
زنديق به امام صادق - عليهالسلام - گفت: چگونه ممكن است اعاده بشود بدني كه پوسيده است، و اعضاء جسمي كه متفرق شده است، عضوي از آن را در شهري درندگانش خوردهاند، و عضوي از آن را حشرات قطعه قطعه كردهاند، و عضوي خاك شده است و با آن گل ساخته و در ديوار به كار رفته (اشاره به شبههي آكل و مأكول و چگونگي دفع آن شبهه و چگونگي حشر و نشر اموات است).
حضرت فرمود: كسي كه آن را از هيچ آفريد، و صورت آن را بدون الگوي قبلي ساخت، ميتواند بار ديگر آن را به همان صورت اوليه برگرداند مانند روزي كه آفريده شد.
زنديق گفت: اين مطلب را براي من توضيح بده.
حضرت فرمود: روح در جاي خود مقيم است، روح نيكوكار در روشنائي و فراخي، و روح گنهكار در تنگي و تاريكي، و بدن به خاكي مبدل ميشود كه در ابتدا از آن آفريده شده است، و آنچه درندگان و حشرات آن راخورده و پاره پاره كرده، سپس از جوفشان دفع نموده در خاك موجود، و نزد كسي كه به وزن ذرهاي چيزي در تاريكيهاي زمين از نظر او پنهان نيست، و به عدد اشياء و وزن آنها آگاه ميباشد؛ محفوظ است.
و خاك روحانيين (يعني انسانهاي پاك) مانند طلا است كه در ميان خاكها است.
پس هرگاه هنگام قيامت و رستاخيز فرا رسيد بر زمين باراني فرود ميآيد - كه آن باران زنده كردن است - پس زمين باد ميكند، و مانند مشك (دوغ) بهم ميخورد، آن جا است كه خاك بشر مانند طلا كه به وسيلهي آب و شستشوي شن از خاك جدا ميشود؛ جدا مي گردد، و مانند كره كه از دوغ جدا ميشود؛ جدا ميگردد آنگاه به اذن خداي توانا هر خاكي در قالب و صورت خود قرار ميگيرد و روح در آن قالب وارد ميشود، و انسان برميخيزد، بدون اينكه چيز بيگانهاي را در جسم و پيكر خود ببيند.
زنديق گفت: پس هرگاه كسي بيكفن بميرد چه ميشود؟
حضرت فرمود: خداوند عورت او را با چيزي كه مشيتش به آن تعلق بگيرد؛ ميپوشاند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 185.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: چرا هنگام مرگ از چشم اشك ميآيد؟
حضرت فرمود: اين هنگام ديدن رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم -، پس ميبيند چيزي است كه او را خوشحال ميكند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 191 ح 39.
ابن ابوالعوجاء از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود: چرا مردم به شكلهاي متنوع ميميرند، بعضيها با درد شكم، و بعضي با سل ميميرند؟
حضرت - عليهالسلام - فرمود: اگر علت يكي بود مردم خود را از مرگ در امان ميدانستند تا وقتي كه علت و بيماري به عينه فرا رسد، و خداوند خواست تا در هيچ صورت در امان نباشند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 201.
اسباط بن سالم - غلام ابان - گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ آيا ملك الموت قبلا ميداند چه كسي را بايد قبض روح كند؟
حضرت فرمود: خير، بلكه برگها (و دستورالعملهائي) است كه از آسمان نازل ميشود كه جان فلاني فرزند فلان را بگير، (او هم انجام ميدهد). (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 145 ح 16.
به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد: براي چه همراه مرده دو عدد چوب برگهاي درخت (جريده) گذاشته ميشود؟
حضرت فرمود: براي اينكه تا هنگامي كه اين چوب تر و تازه است عذاب از ميت دور ميماند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 215 ح 4.
هشام بن الحكم گويد: زنديق از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كرد: از كجا ميگويند: اهل بهشت ميوهاي ميخورند پس از خوردن، ميوه به حالت اوليه خود برميگردد.
حضرت فرمود: بله؛ اين مانند چراغ است كه طالب آتش از آن آتش ميگيرد، ولي از نور او هرگز كم نميشود در حالي كه دنيا از آن پر از چراغ شده است.
زنديق گفت: مگر نه اينكه ميخورند و ميآشامند و شما مدعي هستيد كه به قضاي حاجت نيازي ندارند؟
حضرت فرمود: بله؛ چون غذاي آنها رقيق است و ثقل ندارد، بلكه از اجساد آنها به وسيلهي عرق خارج ميشود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 186.
زنديق گفت: چگونه حوريه (زن بهشتي) پس از هر بار نزديكي باكره ميشود؟
حضرت فرمود: براي اينكه آنها از بوي خوش و عطر آفريده شدهاند، و هيچ عيبي عارض آنها نميشود، و هيچ آفتي با جسمشان آميخته نميشود، و در موضع آنها چيزي (از كثافات) جاري نميشود، و حيض آنها را آلوده نميسازد، زيرا رحم آنها چسبيده و مجرائي براي غير آلت مردي نيست.
زنديق گفت: آيا او هفتاد حله (و پيراهن قيمتي) ميپوشد، و مع ذلك مغز ساق او از پشت پيراهنهاي او و بدنش ديده ميشود؟
حضرت فرمود: بله، همان طوري كه درهمي را كه در آب صاف كه به عمق يك نيزه ميباشد افتاده است؛ ديده ميشود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 187.
زنديق گفت: چگونه اهل بهشت با وجود تمام نعمتهائي كه در بهشت هست، لذت ميبرند، در حالي كه يكي از فرزند خود و ديگري از پدرش و ديگري از دوستش و ديگري از مادرش جدا شده است، و چون آنها را در بهشت نبينند پس شك نميكنند كه در جهنم وآتش ميباشند.
پس چگونه انسان لذت ميبرد كسي كه ميداند دوست عزيزش در آتش عذاب ميشود؟
حضرت فرمود: اهل علم و دانش گفتهاند كه: ياد آنها از ذهنشان ميرود.
و بعضي از آنها گفتهاند: منتظر قدومشان ميشوند، و اميدوارند كه آنها در جائي بين بهشت و آتش، و در زمرهي اصحاب اعراف باشند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 187.
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: به چه علت ما بر ميت پنج مرتبه تكبير ميگوئيم، و مخالفين چهار مرتبه ميگويند؟
حضرت فرمود: براي اينكه پايههائي كه اسلام بر آنها بنا شده است پنج تا است (و آنها): نماز، و زكات، و روزه، و حج، و ولايت ما اهل بيت - عليهمالسلام -.
و خداي عزوجل معادل هر كدام از اين پايههاي پنج گانه يك تكبير قرار داد، و چون شما به تمام آن پايههاي پنج گانه ايمان آورديد و بر مردههاي خود پنج بار تكبير ميگوئيد. و چون مخالفان شما به چهار پايه از آن پايهها اقرار كردند، و يكي را انكار نمودند، لذا چهار بار بر مردگانشان تكبير ميگويند. (1).
1) علل الشرايع: ج 1 ص 286، بحارالأنوار: ج 78 ص 343 ح 4.
معاوية بن عمار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چه اعمالي پس از مرگ به انسان ميرسد (و ثوابش براي او نوشته ميشود)؟
حضرت فرمود: سنتي كه آن را پايهگذاري كرده باشد، پس از مرگش به آن عمل شود، در اين صورت مطابق اجر هر كس كه به آن عمل كند براي او ثواب نوشته ميشود، بدون اينكه از اجر و ثواب انجام دهندهي آن كم شود.
و صدقهي جاريه (و بنياد خيريهاي) كه پس از او جاري باشد (و مردم از او استفاده كنند).
و فرزند خوب و پاكي كه براي پدرش و مادرش - پس از مرگشان - دعا كند، و حج كند و صدقه بدهد، و بنده آزاد كند، و از طرف آنها نماز بخواند، و روزه بگيرد.
عرض كردم: آيا آنها را در حجم شريك بنمايم (و آيا اين كار جايز و مفيد است)؟
حضرت فرمود: بله. (1).
1) الكافي: ج 7 ص 56، بحارالأنوار: ج 79 ص 63 ح 4.
زنديق به امام صادق - عليهالسلام - عرض كرد: چه خوب بود اگر خدا در هر صد سال مردگاني را زنده مينمود، تا بيايند و ما از آنها دربارهي گذشتگان سؤال مينموديم كه چه سرنوشتي پيدا كردند؟ و پس از مرگ چه ديدند؟ و با آنها چه كردند؟ تا انسانها به طور يقين كار كنند و دست به عمل بزنند و بدين طريق شك از بين ميرفت، و ترديد از دلها زدوده ميشد.
حضرت فرمود: اين سخنان كساني است كه سخن انبياء و فرستادگان الهي را تكذيب كردهاند و به آنچه از ناحيهي خدا آوردند تصديق نكردند و گفتند: خدا در كتابش بر زبان انبياء از حال ما خبر داده است.
آيا كسي از خدا و فرستادگانش راستگوتر يافت ميشود؟
و به تحقيق بسياري از مردگان به دنيا مراجعت كردند، و زنده شدند، مانند اصحاب كهف كه خداوند سيصد و نه سال آنها را ميراند سپس آنها را در زمان و عصر قومي زنده كرد، كه روز قيامت را انكار كردند تا دلايل آنها را باطل كند، و حجت خود را بر آنها تمام نمايد، و قدرت و توانايي خود را به آنها نشان بدهد، و بدانند كه رستاخيز و قيامت حق است.
و خداوند ارمياي پيامبر را كه شاهد خراب شدن بيت المقدس و اطراف آن را توسط هجوم بخت النصر بود و گفت: چه وقت خدا اين مردهها را زنده ميكند، ميراند و صد سال در حال مرگ نگاهش داشت سپس او را زنده كرد، و او شاهد بود چگونه اعضاي او بهم ميپيوندند، و گوشت استخوان را ميپوشاند و مفاصل و رگهايش به هم وصل ميشوند.
و هنگامي كه نشست فرمود: من ميدانم كه خداوند بر همه چيز توانا است.
و خداوند افرادي را كه از وطنشان جهت فرار از طاعون خارج شده بودند و عددشان قابل شمارش نيست، خدا آنها را ميراند، و مدت طولاني در حالت مرگ بودند، تا اينكه استخوانهاي آن پوسيده، و مفاصل آنها از هم جدا شد، و خاك شدند.
سپس خداوند متعال در زماني كه خود دوست داشت كه خلقش قدرت او را ببينند پيامبري را برانگيخت كه نامش حزقيل بود، و آنان را صدا زد، پس بدنهاي آنها مجددا جمع شد، و اجزاء آنها به هم پيوست، و ارواح آنها به آن بدنها بازگشت، و همگي برخواستند مانند روزي كه مردند حتي يك نفر از آنها در حال مرگ باقي نماند، و پس از آن مدتي طولاني زنده ماندند.
و خداوند قومي كه با حضرت موسي خارج شدند ميراند هنگامي كه براي مناجات با خدا رفت و آنها گفتند: خدا را به رأي العين به ما نشان بده، خدا آنها را ميراند، و سپس زنده كرد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 175.
يونس بن ظبيان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اي فرزند رسول خدا؛ چه چيزي شيطان را از ما دور ميسازد؟
حضرت فرمود: روزه چهرهي او را سياه ميكند، و صدقه كمر او را ميشكند، و محبت به خاطر خدا و كمك بر كارهاي نيك دنباله او را قطع ميكند، و استغفار رگ قلب او را ميبرد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 93 ص 256 ح 39.
محمد بن مسلم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: به چه علت نماز مغرب در سفر و غير سفر سه ركعت است و ساير نمازها شكسته شده است.
حضرت فرمود: براي اينكه نماز بر رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - دو ركعت دو ركعت واجب شد، و حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - به هر كدام دو ركعت دو ركعت (با اجازهي خدا) اضافه نمود، و از نماز مغرب يك ركعت كم كرد.
سپس رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - هنگامي كه خواست دو ركعت از نماز مغرب در سفر كم كند فرمود: من خجالت ميكشم دو بار از يك نماز كم كنم و به اين جهت است كه نماز مغرب در سفر و غير سفر سه ركعت خوانده ميشود. (1).
1) عن علل الشرايع: ج 2 ص 13، بحارالأنوار: ج 86 ص 56 ح 20.
1- مسعده فرزند صدقه گويد: شنيدم از امام صادق - عليهالسلام - كه سؤال شد چگونه زناكار را كافر نميداني؟ ولي تارك نماز را كافر ميداني دليل بر اين مطلب چيست؟
حضرت فرمود: چون زناكار و آنكه مانند او است اين كار را به خاطر غلبه شهوت انجام ميدهد، ولي تارك نماز آن را ترك نميكند مگر از روي استخفاف و سبك شمردن.
و اين براي آن است كه زناكاري نيست كه نزد زني برود مگر اينكه از نزديكي با او طلب لذت كند و هدفش كاميابي و لذتبري و التذاذ است.
ولي هر كه نماز را ترك كند، و قصد كند كه آن را ترك كند هدفش در ترك آن لذت نيست، و چون لذتي نيست پس براي سبك شمردن است، و هرگاه استخفاف شد كفر واقع ميشود.
2- ابن صدقه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد: چه فرقي است ميان كسي كه چشمش به زني بيفتد و با او زنا كند، و يا به خمر و شرابي بيفتد و او را بياشامد، و بين كسي كه نماز را ترك كند، در حالي كه زناكار، و شارب خمر مستخف (و كوچك شمار) به شمار نميرود، اما تارك نماز مستخف به شمار ميرود؟ دليل اين مطلب چيست، و علت اين فرق چيست؟
حضرت فرمود: دليل اين است كه هر چه تو خود را در آن وارد ساختي بدون اينكه فشار شهوتي تو را به آن وادار كند - مانند زنا و خمر - اين از باب استخفاف است، مثل نماز كه تو خودت اقدام به ترك آن ميكني و فشار شهوتي تو را وادار به آن نميكند. و اين فرق بين اين دو نوع گناه است. (1).
توضيح: علت اينكه تارك نماز، خدا را كوچك شمرده است - و اين گناه بسيار بزرگي است - اين است كه ترك نماز تحت فشار شهوت قهري نيست كه انسان در برابر آن بياختيار باشد، بلكه انسان با انگيزهي كوچك شمردن خدا، و به طور خود خواسته ترك نماز ميكند، در حالي كه زنا و شرب خمر تحت فشار شهوت صورت ميگيرد، كه انسان در برابر آن گاهي بياختيار ميشود، و از روي استخفاف شراب نميخورد و زنا نميكند.
1) قرب الاسناد: ص 32، بحارالأنوار: ج 79 ص 214 ح 28.
ابان بن تغلب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من امام زينالعابدين علي بن الحسين - عليهماالسلام - را ديدم كه هرگاه به نماز ميايستاد رنگ رخسار او تغيير پيدا ميكرد. (اين از چه بود؟)
حضرت فرمود: به خدا قسم، علي بن الحسين - عليهماالسلام - ميدانست كه در برابر چه كسي ايستاده است. (1).
1) علل الشرايع: ص 88، بحارالأنوار: ج 46 ص 69 ح 30.
طلحه سلمي از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود: چرا در سجود بايد ابتداء دو دست روي زمين قرار داده شود قبل از بر زمين قرار گرفتن زانوان؟
حضرت فرمود: چون دو دست كليد نماز است (و به وسيلهي آن نماز افتتاح ميشود). (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 20، بحارالأنوار: ج 82 ص 184 ح 8.
ابن ابوعمير از شخصي روايت كرد كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: به چه علت خداي عزوجل ابراهيم - عليهالسلام - را خليل و دوست خود قرار داد؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: به اين علت كه زياد بر زمين سجده ميكرد. (1).
1) ثواب الأعمال: ص 31، بحارالأنوار: ج 82 ص 163 ح 8.
محمدبن سليمان ديلمي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم و گفتم: فدايت شوم؛ شيعيان شما ميگويند: ايمان دو نوع است: پايدار، و غير پايدار، پس به من چيزي تعليم فرمائيد كه اگر آن را گفتم ايمانم كامل و پايدار بشود.
حضرت فرمود: پشت سر هر نماز واجبي اين (دعا) را بخوان: (سپس حضرت دعائي را تعليم كرد كه ترجمه آن از قرار زير است):
پذيرفتم و راضيم خدا پروردگار است، و محمد پيامبرم است، و اسلام دين، و قرآن كتاب، و كعبه قبله، و علي - عليهالسلام - مولي و امام، و حسن و حسين و امامان معصوم پيشوايانم باشند.
خدايا؛ همانا من آنان را پذيرفتم، پس مرا نزد آنان مرضي و پذيرفته شده قرار بده كه همانا تو بر هر چيزي توانا هستي. (1).
1) التهذيب: ج 1 ص 165، بحارالأنوار: ج 83 ص 42 ح 51.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: چرا در نماز وتر (نماز شب) سه بار سورهي توحيد خوانده ميشود؟
حضرت فرمود: چون سورهي (قل هو الله احد) (1)به منزلهي ثلث قرآن است، و چنانچه سه بار خوانده شود قاري آن مثل اين است كه تمام قرآن را در نماز وتر خوانده است. (2).
احمد بن رباط ميگويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: به چه علت مأموم مستحب است در طرف راست امام جماعت بايستد اگر دو نفر باشند؟
حضرت فرمود: براي اينكه امام او است، و براي اينكه اقتداء به امام اطاعت از او است، و خداوند تبارك و تعالي مطيعين را اصحاب يمين قرار داد، بدين جهت است كه مأموم مستحب است در طرف راست امام بايستد. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 14، بحارالأنوار: ج 85 ص 83 ح 38.
زيد شحام گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من شنيدهام از شما كه ميفرمائيد: نيت مؤمن از عملش بهتر است، چگونه نيت مؤمن از عملش بهتر است؟
حضرت فرمود: چون عمل چه بسا با رياء همراه باشد (و انسان آن را براي اينكه مردم ببينند انجام ميدهد)، ولي نيت خالصاً براي پروردگار جهانيان است، و لذا خداي عزوجل ثوابي بر نيت خوب ميدهد كه بر عمل نميدهد.
سپس امام صادق - عليهالسلام - اضافه فرمودند: همانا بندهي (خدا) گاهي در اوقات روز نيت ميكند كه نماز شب را بياورد، ولي شبانگاه خوابش ميبرد، خدا ثواب نماز شب را براي او مينويسد و نفسهاي او را تسبيح، و خواب او را صدقه ميشمارد (و براي او ثوابش را ثبت مينمايد). (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 211، بحارالأنوار: ج 67 ص 206 ح 18.
حماد بن عثمان گويد: شنيدم امام صادق - عليهالسلام - ميفرمايد: رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - آن قدر روزهي مستحب گرفت كه گفته شد اصلا غذا (و نهار و شام) نميخورد، و آن قدر (افطار) نمود (و روزه نميگرفت) كه گفته شد: ايشان اصلا روزه نميگيرد.
سپس روزهي حضرت داوود - عليهالسلام - گرفت (يعني) يك روز در ميان.
سپس رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - مرتبا سه روز در ماه روزه ميگرفت.
فرمود: روزهي اين سه روز برابر است با روزهي دهر (و هميشگي)، و شك و شبهه در سينه را از بين ميبرد.
پرسيدم: فدايت شوم؛ اين سه روز چه روزهائي است.
فرمود: اولين پنجشنبهي ماه، و اولين چهارشنبهي بعد از دههي اول، و آخرين پنجشنبهي از آن.
عرض كردم: چرا اين روزهها (داراي چنين مزيتي هستند)؟
فرمود: براي اينكه كساني كه پيش از ما بودند هرگاه عذاب بر آنان نازل ميشد، در اين روزها نازل ميشد، و لذا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - اين سه روز وحشتناك را روزه ميگرفت. (1).
1) ثواب الأعمال، ص 73، بحارالأنوار: ج 94 ص 101 ح 27.
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: چرا حائض بايد تنها روزه را قضا كند، و نماز قضا ندارد؟
حضرت فرمود: چون روزه در سال يك ماه است، و نماز هر روز و شب است، و لذا خدا فقط قضاي روزه را بر زن حائض واجب كرد، و قضاي نماز را واجب نكرد. (1).
1) علل الشرايع: ج 1 ص 277، بحارالأنوار: ج 78 ص 84 ح 5.
محمد بن سليمان ديلمي از پدرش روايت ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم چرا جمعه؛ جمعه ناميده شد؟
حضرت فرمود: براي اينكه خداي متعال خلق خود را در اين روز جمع كرد، و ولايت پيامبر و اهل بيت گراميش - عليهمالسلام - را بر آنها عرضه فرمود: (يا اينكه شكوه پيامبر و اهل گراميش را به نمايش بگذارد، يا تقويت نمايد). (1).
1) امالي ابن الشيخ: 71، بحارالأنوار: ج 26 ص 309 ح 76.
محمد بن ابوحمزه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چرا تسبيح (تسبيحات) در دو ركعت آخر نماز بهتر از قرائت است؟
حضرت فرمود: زيرا هنگامي كه او (پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم -) در دو ركعت آخر نماز بود به ياد عظمت خدا كه بر او آشكار ميشد افتاد، و لذا مدهوش شد و فرمود: «سبحان الله والحمدلله، و لا اله الا الله والله اكبر» و بدين علت تسبيح (تسبيحات) بهتر از قرائت شد. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 12، بحارالأنوار: ج 82 ص 87 ح 4.
يونس روايت ميكند از ابوجعفر احول كه گويد: شخصي از زنديقها (ملحدها) از من سؤال نمود: چرا زكات از هر هزار درهم بيست و پنج درهم است؟
در پاسخ او گفتم: مثل زكات مثل نماز است كه سه ركعتي و دو ركعتي و چهار ركعتي است.
آن مرد از پاسخ من قانع شد و قبول كرد.
سپس من با امام صادق - عليهالسلام - ملاقات نمودم و پاسخ اين سؤال را از حضرتش جويا شدم.
حضرت فرمود: خداي عزوجل ثروتها، و فقرا را حساب نمود، ديد اين مقدار زكات (چهل يك) براي آنها كافي است، و چنانچه كافي نبود بيش از اين واجب ميكرد.
(راوي گويد:) من برگشتم، و پاسخ امام را براي آن زنديق بازگو كردم.
آن زنديق گفت: اين پاسخ روي شتر از حجاز آمده است.
سپس گفت: اگر بنا باشد من از كسي اطاعت كنم حتما از صاحب اين كلام اطاعت ميكنم. (1).
1) الكافي: ج 3 ص 305، بحارالأنوار: ج 47 ص 228 ح 8.
عمر بن عبدالعزيز از مردي روايت ميكند كه گفت: هشام بن الحكم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: به چه علت خدا بندگان خود را امر فرمود تا حج كنند و دور كعبه طواف نمايند؟
حضرت فرمود: خداوند عزوجل مخلوقات را براي علت و هدفي (كه نفعش به خودش برگردد) نيافريد، بلكه چون اين را خواست و لذا چنين كرد.
پس آنها را آفريد تا اينكه تا وقت معلوم و معيني باشند، سپس آنها را امر و نهي نمود، به آنچه اطاعت از آن دربرگيرندهي مصلحت دين و دنيا است.
و حج را بدين جهت قرار داد تا اينكه آنجا از شرق و غرب اجتماع كنند، و همديگر را بشناسند، و هر گروهي تجارت و صنعت خود را عرضه كند ، و اين صنائع و كالاها از شهري به شهر ديگر برود، و قافلهداران و شترداران سود ببرند، و اعاشه كنند.
و آثار رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - شناخته شود، و بر اخبار او آگاه شوند، و ياد و نامش براي هميشه بماند، و به دست فراموشي سپرده نشود.
و اگر هر قومي فقط در چهارچوب كشور و فرهنگ و محيط خود ميماندند، هلاك و تباه ميشدند، و شهرها به خرابي و نابودي كشانده ميشد، و تجارت و عمل جلب كالاها از اين سو به آن سو متوقف ميشد، و سودي ديگر نميكردند، و اخبار گذشته از بين ميرفت و در هالهاي از ابهام قرار ميگرفت، و از آنها بياطلاع ميشدند.
اين است علت (و فلسفه و حكمت) تشريع حج (1).
توضيح: اينكه حضرت در حديث فرمود: «چون خدا خواست لذا چنين كرد»، شايد اشاره به اين حقيقت باشد كه خدا در برابر كسي مسؤول نيست و ملزم به پاسخ گفتن نيست، زيرا حاكمي حكيم است (لا يسئل عما يفعل) ولي آنچه گفتيم منافات با اين حقيقت ندارد كه كارهاي او داراي فلسفه و غرض صحيح باشد كه عايد مخلوقاتش ميشود به دليل بياني كه حضرت دربارهي فلسفهي حج داشتند.
1) علل الشرايع: ص 405، بحارالأنوار: ج 96 ص 33 ح 9.
كليب بن معاويه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: شيعيان شما ميگويند: حفظ و سلامتي خانواده و اموال حاجي را خدا ضمانت كرده است، و خدا خليفه و جانشيني حاجي در خانوادهي او است، در حالي كه ميبينيم گاهي براي خانواده حاجي در زماني كه نيست حوادث ناگواري واقع ميشود؟
حضرت فرمود : خداوند در زمان غيبت او كارهائي را براي خانوادهاش انجام ميدهد، و تكفل مينمايد كه خود او در زمان حضورش انجام ميداد.
اما آنچه را كه در هنگام حضورش در ميان خانوادهاش نميتوانست دفع كند، آن نه؟ (1).
توضيح: آنچه مقدرات حتمي است سير طبيعي خود را طي ميكند.
1) معاني الاخبار: ص 222، بحارالأنوار: ج 96 ص 17 ح 62.
سيف نجار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: ما پياده حج ميكرديم، ولي از ناحيهي شما مطلب ديگري روايت شده.
حضرت فرمود: مردم هم سواره حج ميكنند هم پياده.
عرض كردم: سؤال من اين نيست.
حضرت فرمود: پس دربارهي چه چيز از من سؤال ميكني؟
عرض كردم: كدام نوع نزد شما محبوبتر است (كدام يك را بيشتر دوست داري انجام بدهيم).
حضرت فرمود: سواره به حج برويد نزد من محبوبتر است، زيرا اين شما را در عبادت و دعا تواناتر ميسازد. (1).
1) علل الشرايع: ص 477، بحارالأنوار: ج 96 ص 104 ح 9.
حنان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چرا خانه خدا (كعبه) به بيت الله حرام موصوف شد؟
حضرت فرمود: براي اينكه ورود در آن بر مشركين تحريم شد. (1).
1) علل الشرايع: ص 398، بحارالأنوار: ج 96 ص 59 ح 20.
حماد بن عثمان از حلبي روايت كرد كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: چرا مكه بكه ناميده شد؟
حضرت فرمود: براي اينكه مردم در اينجا (در اثر ازدحام جمعيت) همديگر را با دستها فشار ميدهند. (1).
1) علل الشرايع: ص 398، بحارالأنوار: ج 96 ص 79 ح 14.
ابنسنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: چرا كعبه بكه ناميده شد؟
حضرت فرمود: به خاطر گريه و بكاء مردم در اطراف آن و در آن. (1).
1) علل الشرايع: ص 397، بحارالأنوار: ج 96 ص 78 ح 8.
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: چرا روز هشتم روز «ترويه» ناميده شد؟
حضرت فرمود: چون در عرفات آب نبود، و آب آشاميدني خودشان را از مكه با خود به آنجا ميبردند. و به همديگر ميگفتند: آيا آب برداشتيد؟ آب برداشتيد؟ و لذا روز ترويه يعني روز آببرداري. (و فراهم نمودن آب) ناميده شد. (1).
1) علل الشرايع: ص 435، بحارالأنوار: ج 96 ص 254 ح 19.
محمد بن حسن همداني گويد: از ذوالنون مصري سؤال كردم: اي ابوالفيض، چرا خدا وقوف را در مشعر الحرام قرار داد و نه در حرم؟
ذوالنون مصري گفت: كسي كه از امام صادق - عليهالسلام - اين مطلب را سؤال كرده بود براي من نقل كرد كه حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود:
چون كعبه خانهي حرام خدا و حجاب او است، و مشعر باب او است. پس هر گاه زائران قصد او را كردند آنها را كنار درب متوقف ميكند، تا به آنها اذن ورود بدهد، سپس آنها را كنار حجاب دوم (يعني مزدلفه - مني) متوقف ميسازد.
و هنگامي كه طول تضرع و عجز و لابهي آنها را ديد به آنها دستور ميدهد كه قرباني خود را تقديم كنند، و هنگامي كه قرباني خود را تقديم كردند، و آلودهگيهاي خود را زدودند، و از گناهاني كه بين آنها و بين خدا حجاب بود پاك شدند امرشان مينمايد تا با طهارت زيارت كنند.
عرض كردم: چرا روزه را در ايام تشريق مكروه دانست؟
حضرت فرمود: براي اينكه آن جمعيت زواران خدا هستند، و در ضيافت او ميباشند، و شايسته و سزاوار نيست كه ميهمان نزد ميزبان خود روزه بگيرد.
عرض كردم: پس معني آويختن و چنگ زدن به پردهي كعبه چيست؟
حضرت فرمود: مثل او مثل مردي است كه بين او و بين ميزبانش جنايت (و مسألهاي) ميباشد، و لذا به پيراهن او آويزان ميشود، و دامن او را ميگيرد و در برابر او عجز و لابه و تواضع ميكند به اميد اينكه از جرم او درگذرد.
توضيح: مأزمين: منطقهاي است بين عرفه و مشعرالحرام. (1).
1) علل الشرايع: ص 443، بحارالأنوار: ج 96 ص 34 ح 12.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد چرا روزه در ايام تشريق كراهت دارد؟
حضرت فرمود: براي اينكه آن جمعيت زائران خدا هستند، و در ميهماني او هستند، و سزاوار نيست ميهمان در خانهي ميزبانش و كسي كه زيارتش ميكند، روزه بگيرد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 96 ص 308 ح 17، تمام اين حديث در ص 749 آمده است.
بريد عجلي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چگونه و چرا فقط مردم به حجر اسود، و ركن يماني دست ميكشند، و دست كشيدن به دو ركن ديگر مستحب نيست؟
حضرت فرمود: عباد بن صهيب نيز چنين سؤالي را از من كرد و من به او گفتم: چون رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - به اين دو مكان دست كشيد و به آن دو ركن دست نكشيد، و مردم بايد همان كاري را انجام بدهند كه رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - انجام داد. و من به تو خبر خواهم داد غير آنچه به عباد خبر دادم.
همانا حجر اسود و ركن يماني در طرف راست عرش خدا است، و خداي تبارك و تعالي دستور داد كه به آنچه در طرف راست عرش او است دست كشيده شود.
عرض كردم: چرا مقام ابراهيم - عليهالسلام - در طرف چپ است؟
حضرت فرمود: چون براي حضرت ابراهيم - عليهالسلام - در روز قيامت مقامي است و براي محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - مقامي است.
و مقام محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - در طرف راست عرش پروردگار است، و مقام ابراهيم - عليهالسلام - در طرف چپ عرش او است.
پس مقام ابراهيم اينجا همان جايي است كه در روز قيامت است. و عرش پروردگار ما را، روبرو است نه طرف عقب. (1).
1) علل الشرايع: ص 428، بحارالأنوار: ج 96 ص 222 ح 16.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
مؤمن برادر مؤمن است. حق دارد او را نصيحت كند. (1).
1) مستدرك الوسايل: 9 / 41 / 148. 10 همان، همان، 320147.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
هر گاه خداوند به بندهي خود نعمتي عطا كند و آن نعمت در وجود او به چشم خورد، حبيب خدا و بازگو كنندهي نعمت او ناميده ميشود و هر گاه خداوند به بندهاي نعمتي دهد و آن نعمت در وجود او نمايان نباشد، دشمن خدا و تكذيب كننده نعمت او خوانده ميشود. (1).
1) كافي: 1 / 638 / 1 همان، همان، 20431.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
خداوند در روز قيامت مردم را مطابق نيتهايشان محشور ميكند. (1).
1) محاسن: 1 / 409 / 929، همان، همان، 20955.
ابوبصير ميگويد امام صادق عليهالسلام به من فرمود ميخواهي چشم تو را بينا كنم عرض كردم بلي فرمود نزديك بيا دست بر چشم من كشيد بينا شدم و آسمان و زمين و همه چيز را خوب ميديدم - تا در سفر حج ملازم خدمت او بودم مشغول طواف بوديم عرض كردم يابن رسولالله خداوند همه اينها را خواهد آمرزيد امام ششم فرمود ميخواهي آنها را به صورت حقيقي و ماهيت اصلي ببيني عرض كردم بلي دست بر چشم من كشيد ديدم دستهاي ميمون و خوك در حركت هستند و بين آنها هم مردمي به صورت آدمي ديده ميشوند من از هول و هراس ترسيدم امام فرمود تو در بهشت خواهي بود و آنها در آتش و از شماها شيعيان كسي در آتش دنيا و آخرت هر دو نيفتد.
ابوبصير نابينا بود ولي ديده دلش روشن بود و لذا او را ابوبصير به سبب بصيرت قلبش ناميد.
ابوبصير ميگويد امام صادق عليهالسلام راجع به احوال ابوحمزه ثمالي پرسيد فقال خلفه صالحا قال (ع) اذا رجعت اليه فاقرء السلام ميگويد وقتي برگشتم ديدم ابوحمزه در همان روزي كه امام صادق احوالش را پرسيد و فرمود به پسرش سلام مرا برسان درگذشته است. (1).
باز امام صادق عليهالسلام درباره زيد كه خبر كشتن و مصلوب كردن او را شنيد و گفتند يحيي پسرش به خراسان گريخته فرمود او را ميكشند و به دار ميآويزند.
قال عليهالسلام انه يقتل كما قتل ابوه و يصلب كما صلب ابوه و همچنان شد كه فرمود يحيي را در جوزجان كشتند و مصلوب نمودند. (2).
عبدالرحمان بن حجاج ميگويد: بين مكه و مدينه با امام صادق عليهالسلام بودم كه حضرت، بر اشتري و من بر الاغي سوار بودم و شخص ديگري همراه ما نبود.
من عرض كردم: «اي آقاي من! نشانه امام چيست؟»
حضرت فرمود: «اي عبدالرحمان! اگر امام به اين كوه بگويد حركت كن، حركت ميكند.»
به خدا سوگند به كوه نگاه كردم و ديدم كه در حال حركت كردن است.
پس امام صادق عليهالسلام به او نگاهي كرد و فرمود: «ترا قصد نكرده بودم.» (1).
1) بحارالانوار ج 47.
عبدالرحمان بن حجاج ميگويد: بين مكه و مدينه با امام صادق عليهالسلام بودم كه حضرت، بر اشتري و من بر الاغي سوار بودم و شخص ديگري همراه ما نبود.
من عرض كردم: «اي آقاي من! نشانه امام چيست؟»
حضرت فرمود: «اي عبدالرحمان! اگر امام به اين كوه بگويد حركت كن، حركت ميكند.»
به خدا سوگند به كوه نگاه كردم و ديدم كه در حال حركت كردن است.
پس امام صادق عليهالسلام به او نگاهي كرد و فرمود: «ترا قصد نكرده بودم.» (1).
1) بحارالانوار ج 47.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر صاحب حرفه و هنري ناچار است براي حفظ شخصيت اين سه خصلت را داشته باشد تا بتواند تحصيل درآمد كند: در رشته علمي خود متخصص باشد و مهارت داشته باشد و درستكار و امين باشد.
و از ابان بن تغلب نقل ميكند كه حضرت صادق عليهالسلام فرمود:
دو خون در اسلام هدر است؛ و اين حكم را هيچ كس اجرا نميكند تا خداوند قائم ما را برانگيزد. وقتي كه او را مبعوث كرد، حكم خداوند را دربارهي آنها جاري ميكند و شاهدي هم نميخواهد (يعني به علم خود عمل ميكند) يكي مرد زندار زناكار كه سنگسارش ميكند و ديگري مانع زكات كه گردنش را ميزند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه وارد به كاري شود در حالتي كه وارد به معني واقع نباشد، مثل كسي است كه بيراهه ميرود و هر چه سرعت كند گمراهتر ميشود.
محمد ابن علي بن بابويه صدوق در كتاب من لايحضر؛ از عائذ احمسي روايت ميكند كه گفت: بر حضرت صادق عليهالسلام وارد شدم و ميخواستم راجع به نماز سؤال كنم. آن حضرت قبل از سئول فرمود: اگر با نمازهاي پنجگانه خدا را ملاقات كني از چيز ديگري از تو نميپرسد. (ظاهر معني اين است كه اگر اين نمازها را صحيح انجام دادي از نمازهاي نافله و غيره بازخواست نميشود).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: به خاطر خدا صله رحم كنيد و مهرباني و دوستي با يكديگر نمائيد.
و از هشام بن احمر نقل ميكند كه گفت:
روز بسيار گرمي كه حضرت صادق عليهالسلام در مزرعهي خود بود و عرق بر سينهاش سرازير بود بر آن حضرت وارد شدم و ميخواستم راجع به مفضل بن عمر سؤال كنم؛ آن جناب بدون سؤال فرمود: آري به خدا! آن مرد مفضل بن عمر جعفي است و شمردم حضرت سي و چند مرتبه اين كلام را تكرار كرد. و فرمود: او پدر بعد از پدر است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: بيشتر دشمن براي مؤمن زن بد است.
و از ابوبصير نقل ميكند كه گفت:
با حضرت صادق عليهالسلام به حج رفتم؛ در طواف كعبه به آن حضرت گفتم: قربانت شوم يابن رسولالله! خدا اين مردم را ميآمرزد؟!
فرمود: اي ابوبصير! بيشتر اينها كه ميبيني ميمون و خوك هستند. گفتم: آنها را به من نشان بده؛ پس حضرت كلماتي گفت و دست به چشم من كشيد. همهي مردم را به صورت ميمون و خوك ديدم؛ وحشت كردم، باز حضرت دست به چشم من كشيد و آنها را به صورت انسان مشاهده كردم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كه بدخلق است خود را به عذاب انداخته است.
نقل شده كه: روزي منصور با آن حضرت سوار شد و به اطراف مدينه رفت و بالاي تپهاي كه آن جا بود نشست و حضرت هم كنار او نشست. مردي آمد و خواست از منصور چيزي طلب كند ولي از او رو گرداند و از حضرت صادق عليهالسلام چيزي مطالبه كرد؛ حضرت سه مشت پر از شنهاي تپه برداشت و در دامان او ريخت و فرمود: برو و گران بفروش؛ يكي از اطرافيان منصور به سائل گفت: تو پادشاه را گذاشتي و از مرد فقير و بيچيزي طلب كردي؟ سائل كه پيشانيش از عطاي آن حضرت عرق كرده بود، گفت: از كسي سؤال كردم كه به عطاي او مطمئن بودم (كه محرومم نميكند) و شنها را به منزل برد. زنش گفت: چه كسي اينها را به تو داد؟ گفت: جعفر، زن گفت: و چه فرمود؟ گفت: فرمود: گران بفروش. زن گفت: او راستگو است، كمي از اينها را نزد اهل خبره ببر كه من بوي غنا و ثروتمندي از اينها ميشنوم؛ سائل مقدار كمي از شنها را برداشت و نزد يهوديان برد. آنها آن شنها را به ده هزار درهم خريدند و گفتند: بقيه را هم بياور، به همين قيمت ميخريم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اگر زيردست عقل نداشته باشد، ادب خانوادگي هم نداشته باشد، ترس هم نداشته باشد، مسلما بالا دست از دست او راحت نيست.
احمد بن علي بن عباس نجاشي در كتاب رجال از هشام بن سائب عالم مشهور به فضل و دانش، نقل ميكند كه گفت:
مرض سختي پيدا كردم و علم خود را فراموش نمودم. خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم و حضرت علم را در كاسهاي به من نوشاند، دوباره دانشم به حال اول برگشت و همه چيز را به خاطر آوردم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: عفو بايد بدون جريمه و خشونت و نكوهش و سرزنش انجام بگيرد.
هارون بن موساي تلعكبري بنابر آن چه به خط شيخ محمد بن حسن قمي يافتم، از محمد بن معروف هلالي خراز نقل ميكند كه گفت:
براي ملاقات حضرت صادق عليهالسلام به حيرة رفتم. حضرت مرا به خود نزديك كرد و به طرف اميرالمؤمنين عليهالسلام حركت نمود. من هم به دنبال حضرت رفتم. در بين راه احتياج به قضاي حاجت پيدا كرد، از راه كنار رفت و قضاي حاجت نمود. سپس با دست شنها را عقب كرد، آب ظاهر شد، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و دعايي قرائت نمود و فرمود:
در اين راه هفتاد هزار كشته ميشوند. علي بن حسن گفت: در هبير (هبير شنزار زرود؛ در راه مكه است و گويند سال 312 شخصي قرمطي با اتباعش آن جا راه را بر حجاج بستند و بسياري را كشتند و شايد آن راهي كه اشاره فرمود، همين راه بوده و منظور همين قصه بوده است) و غيره همين مقدار كشته شدند - و فرمود: به ناچار مردي از آل محمد خروج ميكند و حتما پرچم سفيدي به دست ميگيرد - علي بن حسن گفت: در سال 25 اول بنيرواس مجتمع شدند و براي نماز در مسجد جامع حركت كردند و عمامهي سفيدي به نيزهاي بسته بودند و محمد بن معروف هنگام خروج يحيي بن عمر آن را به دست گرفته بود. - و حضرت فرمود: فرات شما خشك ميشود - و همان طور شد - و فرمود: جمعي تنگ چشم ميآيند و شما را از خانهها بيرون ميكنند - علي بن حسن گفت: كنجور با تركها آمد و مردم را از خانهها بيرون كردند - و فرمود: درندهها در خانههاي شما ميآيند - علي بن حسن گفت: همان طور شد - و حضرت فرمود: گويا جنازههاي شما را ميبينم كه از قبر بيرون آوردهاند. علي بن حسن گفت: همهي اينها را به چشم خود ديديم - و فرمود: مرد سرخ و سفيد سبيل داري خروج ميكند و بر در خانهي عمرو بن حريث براي او كرسي ميگذارند مردم را به بيزاري از علي بن ابيطالب عليهالسلام ميخواند و عدهي زيادي را ميكشند و همان روز هم كشته ميشوند - علي بن حسن گفت: اينها همه واقع شد.
همان زن مؤمنهاي است كه از حضرت اميرالمؤمنين (ع) تا حضرت رضا (ع) را درك كرده، و او را «صاحبة الحصاة» (سنگريزه دار) گويند.
شيخ كليني (ره) و شيخ صدوق (ره)، از حبابه و البيه روايت كردهاند كه گفت: اميرالمؤمنين (ع) را در «شرطة الخميس» (1)ديدم كه با تازيانه دو سري كه همراه داشت، فروشندگان جري (ماهي بيفلس) و مارماهي و طافي را (كه فروش آنها حرام است) ميزد و ميفرمود: اي فروشندگان مسخ شدگان بنياسرائيل و لشگر بنيمروان. فرات بن احنف نزد حضرت ايستاد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! لشگر بنيمروان كيانند؟ فرمود: گروهي كه ريش را ميتراشيدند و سبيل را تاب ميدادند.
حبابه گويد: هيچ گويندهاي را خوش بيانتر از آن حضرت نديده بودم، پس به دنبالش رفتم تا در فضاي مسجد نشست، من خدمتش عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! دليل بر امامت چيست، خدا تو را رحمت كند؟ فرمود: آن سنگريزه را بياور - و با دست اشاره به سنگريزهاي كرد - آن را نزدش بردم؛ پس با خاتم مبارك آن را مهر فرمود و آن گاه به من گفت: اي حبابه! هرگاه كسي ادعاي امامت كرد و توانست، چنانكه ديدي، سنگريزه را نقش نمايد، او امام واجب الطاعه است؛ و امام هر چه را اراده نمايد از او پوشيده نماند.
حبابه گويد: پس من رفتم (و اين گذشت) تا زماني كه اميرالمؤمنين (ع) وفات كرد، و خدمت امام حسن (ع) رسيدم، و آن جناب در مسند اميرالمؤمنين (ع) نشسته بود، و مردم از او سؤال ميكردند، پس به من فرمود: اي حبابه والبيه! گفتم: بلي، مولاي من. فرمود: آن چه با خودداري بياور، من آن سنگريزه را به آن حضرت دادم، آن جناب با خاتم مباركش بر آن نقش كرد، همچنان كه اميرالمؤمنين (ع) نقش كرده بود.
حبابه والبيه گويد: پس (از آن حضرت) خدمت امام حسين (ع) آمدم، زماني كه در مسجد رسول خدا (ص) بود، پس مرا پيش خواند و خوشامد گفت، سپس فرمود: «ان في الدلالة دليلا علي ما تريدين» - همانا در آن دلالت (كه از پدر و برادرم ديدي) دليل است بر آن چه ميخواهي (از دانستن امامت من) - آيا، باز، دليل امامت را ميخواهي؟ عرض كردم بلي، آقاي من. فرمود: آن چه همراه داري، بياور. سنگريزه را به آن حضرت دادم، او هم براي من بر آن مهر نهاد.
حبابه گويد: پس (از آن حضرت) خدمت امام سجاد (ع) آمدم. در آن زمان پيري به من اثر كرده بود به طوري كه مرا رعشه گرفته بود، و سنين عمرم به صد و سيزده سال رسيده بود. آن حضرت را ديدم پيوسته ركوع و سجود ميكند و مشغول عبادت است؛ پس، از دريافت نشان امامت مأيوس شدم. حضرت با انگشت سبابه به من اشاره كرد، (قدرت) جواني به من بازگشت. گفتم: آقاي من از دنيا چقدر گذشته و چه مقدار باقي مانده؟ فرمود:«اما ما مضي فنعم و اما ما بقي فلا» - اما نسبت به گذشته، آري (آن را ميتوان معلوم كرد) و اما نسبت به آينده، نه (آن را كسي نميداند)، آن گاه فرمود: آن چه با تو است بياور. من سنگريزه را به آن حضرت دادم، پس بر آن مهر نهاد.
پس (از آن حضرت) خدمت امام باقر (ع) رسيدم، آن را نقش فرمود. سپس نزد امام صادق (ع) آمدم، سنگريزه را برايم مهر كرد. بعد خدمت ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) رسيدم، آن حضرت هم برايم نقش كرد. سرانجام خدمت حضرت رضا (ع) آمدم، سنگريزه را برايم مهر نمود.
حبابه، پس از آن، نه ماه ديگر هم زندگي كرد و سپس از دنيا رفت. (2).
حبابه و البيه زني بوده از شيعيان، عاقله، كامله، جليله، عالمه به مسائل حلال و حرام، و كثيرالعباده. او به حدي در عبادت كوشش و جهد كرده بود كه پوستش بر بدنش خشك شده بود و صورتش از كثرت سجود و كوبيده شدن به محل سجده سوخته شده بود. او پيوسته به زيارت امام حسين (ع) مشرف ميگشت، و چنان بود كه زماني كه مردم به نزد معاويه ميرفتند، او به نزد امام حسين (ع) ميآمد و بر آن حضرت وارد ميشد.
از صالح بن ميثم نقل شده كه گفت: من و عبايه اسدي بر حبابه والبيه وراد شديم. (چون مرا نشناخت) عبايه گفت: اين پسر برادرت ميثم است. حبابه گفت: ميخواهيد براي شما حديثي از حسين بن علي (ع) بگويم؟ گفتيم: آري، گفت: وقتي، بر آن حضرت وارد شدم و سلام كردم، جواب فرمود و به من خوشامد گفت، پس فرمود: براي چه دير به دير به ملاقات ما ميآيي؟ پاسخ دادم: براي بيماريي كه عارض من شده. فرمود: چيست آن بيماري؟ من پوشش را از روي برص خود برداشتم، حضرت دست خود را بر آن برص گذاشت، و دعا كرد؛ چون دست خود را برداشت، خداوند آن برص را زايل كرده بود، سپس فرمود كهاي حبابه! همانا نيست احدي بر ملت ابراهيم (ع) در اين امت، غير از ما و شيعيان ما، و ما سواي ايشان از ما بري ميباشند. (3).
همچنين از حبابه روايت شده كه گفت: مردي را در مكه معظمه در «ملتزم» يا در بين كعبه و حجر، در عصر گاهي، ديدم كه مردم به حضرتش اجتماع كرده و از معضلات مسائل سؤال ميكردند، و او به آن زمان مختصر از جاي برنخاست تا در مسائل بيشماري ايشان را فتوي داد؛ آن گاه برخاست و روي به رحل خود نهاد، و منادي به صوت بلند ندا در داد: «الا ان هذا النور الا بلج المسرج و النسيم الارج و الحق المرج» - بدانيد اين است نور روشن درخشان كه بندگان را به طريق حق دلالت ميفرمايد و اين است نسيم خوشبوي وزان كه جان جهان را به نسائم معرفت و دانش معطر گرداند و اين است آن حقي كه قدرتش در ميان مردم ضايع مانده است - جماعتي را ديدم كه ميگفتند: كيست اين شخص؟ در جواب ايشان گفته شد: باقر و شكافنده غوامض علوم، محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهمالسلام. (4).
در كتاب طب الائمه از داود رقي مروي است كه گفت: من در خدمت حضرت امام جعفر صادق (ع) بودم كه حبابه والبيه وارد شد و مسائل مختلفي از حلال و حرام از حضرت سؤال كرد، و ما از آن مسائل تعجب ميكرديم؛ حضرت فرمود: آيا شما شنيده بوديد، بهتر از اين مسائل كه حبابه سؤال كرد؟ عرض كرديم: فدايت شويم به درستي كه چشم و دل ما روشن شد.
آن گاه حبابه گريست. حضرت فرمود: چرا گريه ميكني؟ عرض كرد: يا ابنرسول الله، به بيماري بدي دچار شدهام، خويشاوندانم به من ميگويند كه اگر راست ميگويي به امامت بگو دعا كند، اين بيماري بد از تو دور گردد و خدا شفا عنايت كند؛ من به خدا قسم، از اين كسالت خوشوقت و خوشحالم، و ميدانم اين لطف و عنايتي است به من و كفاره گناهانم محسوب ميگردد. حضرت فرمود: به واسطه اين كسالت آنان به تو چنين ميگويند؟ حبابه عرض كرد: آري، يا ابنرسول الله.
راوي گويد: حضرت صادق (ع) لبهاي خود را حركت داد و دعايي خواند كه من هرگز آن دعا را نشنيده بودم؛ سپس به حبابه فرمود: برو در خانه پيش زنها تا ايشان به بدنتنظر كنند. حبابه نزد زنان رفت، و لباسش را از بدن بيرون كرد، اثري از آن بيماري در بدنش باقي نمانده بود.
آن گاه حضرت فرمود: الان به جانب خويشاوندان برو، و لطف خدا را درباره ما، به ايشان بنمايان. (5).
حبابه در ايام حضرت رضا (ع) از دنيا رفت.
شيخ طوسي در كتاب غيبت فرموده: حضرت رضا (ع)، پيراهنش را، براي حبابه والبيه كفن قرار داد. (6).
از فقهاي به نام شيعه و معروفين اصحاب امام صادق (ع)، و ثقه است. (1)در فقه او را تصانيفي بوده، كه از جمله كتاب «صلوة» است كه مرجع اصحاب و معتمد عليه و مشهور بوده (2)؛ و در حديث معروف حماد است كه به امام صادق (ع) عرض كرد: «انا احفظ كتاب حريز في الصلواة» - من كتاب حريز را، كه درباره نماز نوشته، محفوظ ميباشم - همچنين يونس بن عبدالرحمن، فقه بسياري از او نقل كرده است.
حريز اصلا كوفي است، ليكن به جهت تجارت، چون غالبا به سجستان (3)مسافرت ميكرد، به سجستاني شهرت يافت (4)؛ و در زمان امام صادق (ع) به جهت قتال خوارج سجستان، شمشير كشيد، و سرانجام در سجستان به قتل رسيد.
حريز از امام صادق (ع) روايات بسياري، بيواسطه و با واسطه، نقل كرده است. بعضي گفتهاند كه او فقط دور روايت از خود آن حضرت نقل كرده (5)، ليكن اگر كسي در كتب روايات سير كند، روايات زيادي از حريز ذكر شده كه بدون واسطه از امام صادق عليهالسلام نقل شده؛ و كتاب حريز از كتب اصول شمرده شده است. (6).
حريز گويد: بر ابوحنيفه وارد شدم؛ كتب زيادي به طور حائل ميان من و او در برابرش بود؛ ابوحنيفه به من گفت: تمامي اين كتابها درباره طلاق است. و با دستش آنها را (براي نماياندن عظمت تحقيقات در زمينه طلاق) زير و رو و جا به جا ميكرد.
حريز گويد: من گفتم: ما همهي محتويات اين كتابها را در يك آيه جمع كردهايم. گفت: آن كدام آيه است؟ گفتم: فرموده حضرت حق «يا ايها النبي اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن...» (7)ابوحنيفه گفت: پس چيزي را بدون روايت نميدانيد (هيچ گونه قواعد اصولي به كار نميبريد و بر روايت جمود ميكنيد و مدعي هستيد كه ميتوانيد همهي احكام فقهي را فقط را روايت بفهميد). گفتم: آري. گفت: چه ميگويي دربارهي بردهاي كه با مالكش در مقابل پرداخت قيمت خود، آزادياش را قرار داد نموده باشد (اصطلاحا مكاتب) و از قيمتش كه هزار درهم است، نهصد و نود و نه درهم را پرداخته، و در اين حال زنا كرده است. اين مكاتب را چگونه و چقدر بايد حد زد؟ گفتم: محمد بن مسلم حديثي از حضرت باقر (ع) روايت كرده كه اميرالمؤمنين (ع) درباره مكاتبي كه ثلث يا نصف يا بعضي از مبلغ مكاتبه را پرداخت كرده، به همان اندازه حد را (به آن مقدار كه آزاد شده، حد آزاد و آن مقدار كه در بردگي است، حد بردگي) معين فرمود.
سپس ابوحنفيه گفت: اكنون مسئله ديگر ميپرسم كه چيزي (روايتي) درباره آن نباشد؛ درباره شتري كه از دريا خارج شد چه ميگويي؟
حريز گويد: گفتم: آن چه از دريا خارج گردد، خواه شتر باشد يا گاو، اگر داراي فلس باشد، خواهيم خورد و اگر فلس نداشته باشد، نخواهيم خورد (اشاره به روايت متعددي است كه مدار اكل لحوم حيوانات دريايي را داشتن فلوس مقرر ميكند). (8)مرحوم كليني، در كافي، باب الحب في الله و البغض في الله، از حريز، از فضيل نقل كرده كه گفت: از امام صادق (ع) پرسيدم: آيا حب و بغض از ايمان است؟ فرمود: مگر ايمان چيزي غير از حب و بغض است؟ آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: «حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و كه اليكم الكفر و الفسوق و العصيان اولئك هم الراشدون» (9)- خدا ايمان را محبوب شما كرد و آن را در دلهاي شما بياراست و كفر و نافرماني و عصيان را ناپسند شما كرد؛ ايشانند راه يافتگان به سوي هدفهاي برتر. (10).
سجستان، معرب سيستان، منطقه بزرگي در جنوب خراسان است. زمينش سنگستان و ريگزار و داراي بادهاي تند و شنهاي روان است. در سابق الايام آن جا مركز خوارج و دشمنان اميرالمؤمنين (ع) بوده است. اگر چه ذهبي در كتاب ميزان ميگويد: در زمان امويان، هنگامي كه آنان سب اميرالمؤمنين (ع) را در شرق و غرب مملكت و در مكه و مدينه آشكار كرده بودند، اهل سيستان از آن كار امتناع ورزيدند؛ و حتي با بنياميه در موقع قرار داد، شرط كردند كه هيچ گاه به سب حضرت اقدام نكنند.
علامه مجلسي، در بحار، از اختصاص، نقل كرده كه حريز در سجستان كشته شد؛ و سبب قتلش آن شد كه عدهاي از ياران او كه با او هم عقيده بودند، دست به كشتن خوارج و شراة زدند. در آن زمان خوارج در سجستان زياد بودند، اصحاب حريز از شراة سب و اهانت به اميرالمؤمنين (ع) را ميشنيدند، و به حريز خبر ميدادند، و از حريز براي كشتن آنان اجازه ميگرفتند، و حريز اجازه ميداد. شراة ميديدند، تدريجا افرادي از آنان كشته ميشوند، اما به شيعه گمان نميبردند، و از فرقه مرجئه انتقام ميگرفتند، تا آن كه به حقيقت مطلب پيبردند، و از شيعه مطالبه خون كردند. اصحاب حريز، در مسجدي، نزد حريز گرد آمدند. خوارج مسجد را در حصار گرفتند، و حريز و يارانش را كشتند. رحمهم الله تعالي. (11).
1) رجال الطوسي، ص 181 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 32.
2) فهرست شيخ طوسي، ص 85.
3) سيستان.
4) فهرست طوسي، ص 85.
5) رجال كشي، ص 327.
6) تنقيح المقال، ج 1، ص 261، رديف 2309.
7) سوره طلاق، آيه 1.
8) رجال كشي، ص 328 - بحارالانوار، ج 47، ص 409.
9) سوره حجرات، آيه 7.
10) اصول كافي، ج 2، ص 102.
11) بحارالانوار، ج 47، ص 394.
حسان بن مهران
برادر صفوان جمال، و از اصحاب حضرت صادق و كاظم عليهماالسلام (1)و بسيار ثقه است؛ و بعضي گفتهاند كه از صفا اوجه است. (2)او داراي كتابي ميباشد كه از او روايت شده است. (3).
حسن از اصحاب صادق (ع) (1)و همان است كه امام صادق (ع) در حق او و برادرش حسين بن زراره دعا كرده و فرموده است: «احاطهما الله و كلاهما و رعاهما و حفظهما بصلاح ابيهما كما حفظ الغلامين». (2)
ترجمه: خداوند ايشان (حسن و حسين) را به خاطر نيكويي و خوبي پدرشان حفظ و رعايت فرمايد، همان گونه كه دو پسر بچه را نگهداري كرد (اشاره به دو فرزند يتيم، در داستان موسي و خضر، كه پدري صالح داشتند، در سوره كهف آيه 82).
علماي رجال توثيقش كردهاند و منظم به دعاي حضرت وثاقتش مسلم است. (3).از اصحاب امام صادق (ع) (1)، ثقه و جليل القدر (2)؛ و او همان است كه به محضر امام صادق (ع) مشرف شد، و عرض كرد: ميخواهم دينم را بر شما عرضه بدارم. حضرت فرمود: بگو، عرض كرد: شهادت ميدهم، نيست خدايي جز خداي يگانه و شريك ندارد، و شهادت ميدهم كه حضرت محمد بن عبدالله (ص) بنده و فرستاده خداست، و اعتراف دارم كه آن چه آورده، همه از طرف خداي عالم است. حضرت فرمود: دين حق همين است كه تو ميگويي. گفت: و شهادت ميدهم كه علي (ع) امام من است، و مفترض الطاعه ميباشد و خداوند اطاعت او را بر من واجب قرار داده؛ و هر كس او را بشناسد مؤمن است و هر كس جاهل به او باشد گمراه، و رد او كفر به خداست. سپس ائمه (ع) را شمرد و بيان كرد تا رسيد به امام صادق (ع). حضرت فرمود: چه ميخواهي، ميخواني تو را به اين جهت دوست داشته باشم؟ تو را دوست دارم. (3).
شيخ مفيد (ره)، داستان عرضه كردن، حسن بن زياد، دين خود را بر امام صادق عليهالسلام، چنين آورده است:
حسن بن زياد گويد: وقتي كه زيد بن علي بن الحسين به كوفه وارد شد (آن گاه كه بر حكومت هشام خروج كرده بود) مطالبي در ذهنم خطور كرد. از اين رو قصد مكه كردم و از مدينه گذر نموده خدمت امام صادق (ع) رسيدم. حضرت بيمار بود و بر تختي به پشت خوابيده و شديدا نحيف و لاغر گشته بود. عرض كردم: ميل دارم دين خود را بر شما عرضه كنم، امام بر پهلو غلطيد و نگاهي بر من انداخت و فرمود: حسن! تو را از اين كار بينياز ميدانم. سپس فرمود: بگو. آن گاه من گواهي بر توحيد و نبوت و امامت دادم تا رسيدم به خود آن حضرت، و گفتم: گواهي ميدهم كه شما به منزلت و مقام حسن و حسين و امامان پيش از خود هستيد. فرمود: بس است، خواسته تو را دانستم؛ ميخواهي كه تو را در اعتقاد به اين امر به دوستي بشناسم و بر اعتقاد تو صحه بگذرام. گفتم: اگر مرا به دوستي بپذيري و عقايدم را صحيح بداني البته كه به خواسته خويش رسيدهام. فرمود: تو را بر اين اعتقاد به دوستي پذيرفتم... (4).
نويسنده گويد: عدهاي از اصحاب، دينشان را بر ائمه اطهار عليهمالسلام عرضه داشتهاند؛ كه از آن جمله: حمران بن اعين، و عمرو بن حريث، و خالد بجلي، و يوسف، و حسن بن زياد است كه دين خودشان را بر امام صادق (ع) عرضه نمودند.
در صفحه 361 كتاب اختيار معرفة الرجال، (دانشگاه مشهد)، شبيه روايت فوق از حكم بن مسكين از عيص نقل شده است؛ كه در صورت وقوع تحريف در سند، حكم بن عيص را بايستي حكم بن مسكين بدانيم.
پسر خواهر سليمان بن خالد است. روزي با دايياش بر امام صادق (ع) وارد شد، حضرت چون او را ديد، از سليمان پرسيد: اين جوان كيست؟ سليمان گفت: پسر خواهر من است. فرمود: آيا اين امر (امامت) را ميشناسد؟ گفت: آري. حضرت فرمود: الحمدالله، خداوند او را شيطان خلق نكرده است. (1)
حال مترجم مجهول است، و به هر حال از فرمايش امام مدحي براي او استفاده نمي شود.
1) اختيار معرفة الرجال، ص 458.
از اصحاب اجماع (1)، و با چهار معصوم (امام صادق، امام كاظم، امام رضا و امام جواد عليهمالسلام) همزمان بوده؛ و در نقل حديث بسيار محتاط و ميگفته: من هفتاد حديث از امام صادق (ع) شنيدم، و پيوسته در زياده و نقصان عبارات بعضي از آن احاديث شك ميكردم، تا بر بيست حديث اقتصار كردم. (2).
حماد همان است كه از حضرت صادق و حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام درخواست كرد كه براي او دعا كنند تا خداوند خانه و اولاد و زوجه و خادم و حج همه ساله به او عنايت فرمايد. آن دو بزرگوار، چنين از خدا خواستند: «اللهم صل علي محمد و آل محمد وارزقه دارا و زوجة و ولدا و خادما و الحج خمسين سنه»، پس از صلوات بر محمد و آلمحمد دعا كردند كه خداوند او را، خانه و همسر و اولاد و خادم و پنجاه حج (3)، روزي فرمايد. و روزي او شد تمام آن چه خواسته بود، و پنجاه حج به جا آورد، و چون خواست پنجاه و يكمين حج را به جا آورد، در راه مكه در سيلابي غرق گشت. (4).
علامه مجلسي (ره)، از خرائج، از امية بن علي قيسي نقل كرده كه گفت: من و حماد بن عيسي در مدينه منصوره به محضر حضرت جواد (ع) شرفياب شديم تا با حضرت خداحافظي نماييم، حضرت به ما فرمود: بمانيد و تا فردا از مدينه بيرون نرويد. همين كه از محضر حضرت خارج شديم، حماد گفت: من ميروم، چون بارم را بيرون فرستادهام؛ اما من گفتم: ميمانم. حماد بيرون رفت، چون به وادي قنات (كه مسيل بود) رسيد، و خواست غسل احرام كند، به آب سيل غرق شد، و اين حادثه در سال 209، اتفاق افتاد. (و نيز او را غريق جحفه مينامند). قبر حماد در سياله (اولين منزل از مدينه به سوي مكه) است. (5).
مرحوم صدوق، در كتاب مجالس، از علي بن ابراهيم از پدرش، از حماد، نقل كرده كه گفت: روزي امام صادق (ع) به من فرمود: اي حماد! ميتواني دو ركعت نماز نيكو انجام دهي؟ عرضه داشتم: بلي سيدي، من كتاب حريز سجستاني را كه در نماز نوشته محفوظ ميباشم. حضرت فرمود: مانعي ندارد، برخيز، نماز به جا آوردم. حضرت فرمود: نيكو نتواني به جا آورد. سپس فرمود: چقدر قبيح است براي مردي كه سالياني از عمرش گذشته باشد، و نتواند يك ركعت نماز تمام با شرايط و حدودش به جا آورد.
حماد گويد: در خود احساس حقارت و ذلت كردم، آن گاه از حضرتش تقاضا نمودم تا نماز ا به من تعليم فرمايد... (6)[مشروح حديث در جلد صلوة بحارالانوار آمده است.] (7).
مرحوم كليني، در كافي، از طريق حماد، نقل كرده كه امام صادق (ع) به حمران در مورد سؤالي كه كرده بود، فرمود: همانا مردم هلاكت ميشوند، زيرا كه نميپرسند. (8).
و نيز در كافي، از طريق حماد، از امام صادق (ع) نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود: كسي كه راهي پويد تا در آن دانشي جويد، خدا او را به راهي سوي بهشت برد. فرشتگان با خرسندي بالهاي خويش را براي دانشجو فر نهند، و اهل آسمان و زمين حتي ماهيان دريا براي دانشجو آمرزش طلبند؛ و برتري عالم بر عابد برتري (فروزش) ماه شب چهارده بر ستارگان ديگر است؛ و به درستي كه دانشمندان وارث پيامبرانند، و پيامبران طلا و نقره بر جاي نگذارند، بلكه دانش به جاي گذراند، هر كه از دانش ايشان برگيرد، بهره فراواني گرفته است. (9).
شيخ صدوق (ره)، در خصال، نقل كرده كه امام صادق (ع) به حماد فرمود: در شب و روز به دنبال علم باش و اگر بخواهي چشمت روشن گردد و خير دنيا و آخرت نصيبت شود، اميدت را از آن چه به دست مردم است قطع كن، و خودت را در عداد مردگان قرار ده، و خود را از ديگران برتر مدان و زبانت را مانند مالت حفظ نما. (10).
شيخ طوسي، در فهرست ميگويد: سه كتاب: صلوة زكوة، و نوادر از حماد باقي است. (11).
در مجالس المؤمنين، نقل شده كه حماد، داراي كتابي در حديث و كتابي در توحيد است. (12).
1) خلاصة الاقول، علامه حلي، ص 28 - بحارالانوار، ج 47، ص 350.
2) اختيار معرفة الرجال، ص 316.
3) در رجال كشي ص 268، به جاي «خمسين سنه»، «في كل سنه»، (حج همه ساله) دارد.
4) فهرست طوسي، ص 116 - بحارالانوار، ج 47، ص 116.
5) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 667 (و ج 1، ص 305) - بحارالانوار ج 48، ص 48 - سفينة البحار، ج 1، ص 306.
6) امالي صدوق، مجلس 64، ح 13، ص 337.
7) بحارالانوار، ج 84، صفحات 185 تا 201.
8) اصول كافي، ج 1، ص 31.
9) اصول كافي، ج 1، ص 26.
10) خصال صدوق، ج 1، باب علامات سه گانه ص 60 - بحارالانوار، ج 72، ص 206.
11) فهرست طوسي، ص 116.
12) مجالس المؤمنين، ج 1، مجلس پنجم، ص 376.
همان است كه به امام صادق (ع) عرض كرد: من به بلاد شرك سفر ميكنم، بعضي به من گفتند كه اگر در آن جا بميرم با كفار محشور خواهم شد. حضرت فرمود: اي حماد! هر گاه آن جا باشي امر ما را ذكر ميكني و مردم را به آن ميخواني؟ گفت: آري. فرمود: هرگاه در اين شهرهاي اسلامي باشي، امر ما را ذكر ميكني و دعوت به آن مينمايي؟ گفت: نه. فرمود: اگر در آن جا بميري يگانه محشور خواهي شد، در حالي كه نور تو در مقابلت ميدرخشد. (1).
1) رجال كشي، ص 292، و در اختيار معرفة الرجال، ص 343.
برادر زرارة بن اعين، از بزرگان مشايخ شيعه كه در فضيلت و برتري آنان شك و ترديدي نيست، ميباشد. او يكي از قراء قرآن بوده، و نام وي در عداد فراء برده ميشود (1)و ميگويند: حمزه كه يكي از قراء سبعه است، شاگرد حمران بوده (2)؛ و دليل تخصص او در علم قرائت اين است كه امام صادق براي مناظره با مرد شامي، راجع به قرائت قرآن، او را انتخاب نمود.
به عقيده بعضي از دانشمندان علم رجال، او حضرت سجاد (ع) را ملاقات و از محضر مقدسش درك فيض نموده است (3)، و از حواريين حضرت باقر (ع) و حضرت صادق (ع) شمرده ميشود (4)، و از وكلاي امام صادق (ع) بوده است. او علاوه بر علوم ديني، در علم نحو و لغت مهارت داشته است. (5).
برخي معتقدند كه حمران از تابعين (6)؛ به جهت آنكه از ابوالطفيل، عامر بن واثله (7)كه از اصحاب رسول خدا (ص) است، روايت ميكند. او همچنين از عبدالله بن عمر كه (به گفته شيخ، در رجالش، و عدهاي از عامه) از صحابه شمرده ميشود، روايتكرده است. (8).
اخبار وارده در كتب رجال و آثار ائمه اطهار (ع) در مدح حمران متواتر است (9)و از آن اخبار چنين استفاده ميشود كه در جلالت قدر بر زراره فزوني دارد.
حضرت باقر (ع) به حمران فرمود: تو از شيعيان مايي، در دنيا و آخرت. (10).
زماني زراره، در ايام جواني كه هنوز مو به صورتش نروييده بود، به حجاز رفت و در مدينه (يا مكه) خيمه حضرت باقر (ع) را يافت و داخل خيمه شد.
زراره گويد: چون داخل خيمه شدم، ديدم جماعتي دور خيمه نشستهاند و صدر مجلس را خالي گذاشتهاند و مردي هم در گوشهاي نشسته و حجامت ميكند. با خود گفتم كه حضرت باقر (ع) بايد همين شخص باشد، پس به طرف آن جناب رفتم، و سلام عرض كردم، جواب فرمود؛ مقابل رويش نشستم، و حجام هم پشت سرش بود، فرمود: از اولاد اعين ميباشي؟ گفتم: آري، من زراره فرزند اعين هستم. فرمود: تو را به شباهت شناختم، سپس فرمود: آيا حمران به حج آمده؟ گفتم: نه، ليكن به شما سلام رسانيد. فرمود: او از مؤمنين است حقا كه بر نخواهد گشت هرگز؛ هرگاه او را ملاقات كردي، سلام مرا به او برسان و بگو به چه جهت حكم بن عتيبه (11)را از جانب من حديث كردي كه «ان الاوصياء محدثون»؛ حكم و امثال او را به مثل اين حديث خبر مده... (12).
امام صادق (ع) فرمود: حمران، مؤمن و از اهل بهشت است و هيچ گاهبرنميگردد. (13).
امام صادق (ع) احوال حمران را از بكير بن اعين جويا شد، بكير گفت: امسال حج نيامده، با آن كه شوق زيادي داشت كه خدمت شما برسد، ليكن به شما سلام رسانيد، حضرت فرمود: بر تو و او سلام باد؛ حمران مؤمن است و از اهل بهشت، كه هرگز شك زده و مردد نخواهد شد، نه به خدا، نه به خدا... (14).
و نيز امام صادق (ع) فرمود: نيافتم احدي را كه سخنان مرا بشنود و عمل كند و مرا پيروي نمايد و قدم به قدم به دنبال اصحاب پدرانم برود، جز دو نفر، كه خدا آن هر دو را رحمت كند، يكي عبدالله بن ابييعفور و ديگري حمران بن اعين است؛ اين دو، مؤمن خالص و از شيعيان ما ميباشند، اسمشان در كتاب اصحاب يمين است. (15).
پس از مرگ حمران، امام صادق (ع) فرمود: به خدا قسم، او با ايمان از دنيا رفت. (16).
هشام بن حكم گويد: شنيدم، امام صادق (ع) ميفرمود: من و پدرانم در روز قيامت براي حمران بهترين شفيع ميباشيم، دستش را ميگيريم و از او جدا نميشويم تا، همگي با يكديگر، وارد بهشت شويم. (17).
يونس بن بعقوب گفته كه حمران در علم كلام، متخصص و قوي دست بود، و امام صادق (ع) روزي وي را به مناظره با مرد شامي مأمور گردانيد. آن مرد گفت: من به جهت مناظره با شما آمدهام، نه حمران. فرمود: اگر بر حمران فائق آمدي، چنان است كه بر من پيروز شدهاي. پس آن مرد پيوسته سؤال ميكرد و حمران پاسخ ميداد، چندان كه آن مرد خسته و ملول گشت. آن گاه امام از او پرسيد: حمران را چگونه يافتي؟ گفت: حاذق است و به مهارت وي اعتراف ميكنم، از هر چه سؤال كردم، جواب گفت. (18).
روزي حمران در ادامه سؤالاتش از امام صادق (ع)، جوياي معني اين آيه شد: «و من احياها فكانما احيا الناس جميعا» (19)- و هر كه كسي را زنده بدارد، گوييا همه مردم را زنده داشته است - حضرت فرمود: يعني كسي را از سوختن و غرق شدن برهاند؛ آن گاهسكوت نمود و سپس فرمود: تأويل اعظم (معني مهمتر و تفسير دقيقتر) آيه اين است كه او را دعوت (و هدايت) كند و او هم بپذيرد. (20).
همچنين حمران گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم از گفته خداي عزوجل: «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» (21)- به درستي كه ما انسان را به راه حق راهبرياش كرديم، حال، يا سپاسگزار باشد و يا ناسپاس - در پاسخ فرمود: يا فرا گيرد (و عمل كند)، پس او شاكر است و يا وانهد (و عمل نكند)، پس او كافر است. (22).
مرحوم كليني، در كافي، نقل فرموده كه حمران به حضرت باقر (ع) عرض كرد: يا ابنرسول الله، (بفرماييد) كي دولت حق شما، ظاهر خواهد شد، تا مسرور شويم. حضرت فرمود: حمران، تو دوستان و برادران و آشناياني داري و از احوال ايشان، احوال زمان خود را ميتواني بفهمي، اين زمان، زماني نيست كه امام حق خروج كند؛ بدان كه در زمان سابق، عالمي بود و فرزندي داشت كه به علم پدر رغبت نداشت و از پدر استفاده نميبرد؛ ليكن آن عالم همسايهاي داشت كه ميآمد و سؤال ميكرد، و از علم او اخذ مينمود. همين كه مرگ عالم رسيد پسرش را طلبيد و گفت: فرزندم! تو از علم من چيزي نياموختي و به آن رغبت نكردي، اما همسايهام از من سؤال ميكرد و علم مرا ميآموخت و حفظ ميكرد، اگر تو را به علم من احتياج شد، نزد همسايه رو و از او استفاده كن. آن گاه او را معرفي كرد، و سپس به رحمت ايزدي پيوست.
چندي بعد پادشاه آن زمان خوابي ديد و از براي تعبير خواب از حال آن عالم جويا شد، گفتند: وفات كرده. پرسيد: آيا از او فرزندي مانده است؟ گفتند: آري، پسري از او باقي است. او را احضار كرد. همين كه ملازم سلطان به طلب او آمد، پسر با خود گفت: والله، نميدانم پادشاه براي چه مرا خوانده، و من علمي ندارم و اگر از من پرسشي كند،رسوا ميگردم، ناگهان به ياد وصيت پدر آمد، پس به منزل همسايهاي كه از پدرش علم آموخته بود، رفت و گفت: و گفت: پادشاه مرا طلبيده، نميدانم براي چه مرا خواسته است؛ پدرم مرا وصيت كرده كه اگر به چيزي احتياج پيدا كردم، به نزد شما بيايم. آن مرد گفت: من ميدانم چرا پادشاه تو را طلبيده، اگر تو را خبر دهم، آن چه بهره نصيبت شود، بين من و خودت قسمت ميكني؟ پسر گفت: آري. پس آن مرد او را سوگند داد و نوشتهاي هم از او گرفت كه به وعدهاي كه داده وفا كند، آن گاه گفت: پادشاه خوابي ديده است و تو را طلبيده كه بپرسد اين زمان، چه زمان است، تو در جواب بگو كه زمان گرگ است. پسر چون به مجلس پادشاه وارد شد، سلطان پرسيد كه من تو را براي چه طلبيدهام؟ گفت: مرا خواندهاي جهت خوابي كه ديدهاي كه اين زمان، چه زمان است. پادشاه گفت: راست گفتي، پس بگو كه اين زمان، چه زمان است؟ گفت: زمان گرگ است. پادشاه امر كرد كه جايزهاي به او دادند. جايزه را گرفت و به خانه برگشت، و وفا به شرط خود نكرد و سهم همسايه را نداد، و با خود گفت: شايد پيش از آن كه اين مال را تمام كنم، مرگ من برسد و ديگر محتاج نشوم كه از همسايه سؤالي بنمايم.
چندي گذشت، پادشاه دوباره خوابي ديد، فرستاد و آن پسر را احضار كرد. پسر از اينكه به وعده خود وفا نكرده بود، پشيمان شد و با خود گفت: من علمي ندارم كه به نزد پادشاه روم، و چگونه به نزد همسايه روم و از او سؤال كنم و حال آن كه با او مكر كردم و وفاي به عهد ننمودم. سرانجام تصميم گرفت كه نزد او رفته و پوزش طلبد و دوباره سوگند خورد كه در اين نويت، به عهد خود وفا نمايد؛ پس نزد آن عالم رفت و گفت: از كرده خود پشيمانم، من به وعده وفا ننمودم و آن چه در دست من بود همه پراكنده شد و چيزي برايم نمانده است، و اكنون به تو محتاج شدهام، تو را به خدا سوگند ميدهم كه مرا محروم مكن؛ با تو پيمان ميبندم و قسم ميخورم كه آن چه به دست من آيد، بين تو و خودم تقسيم نمايم؛ پادشاه مرا باز طلبيده، و نميدانم كه از چه چيز ميخواهد سؤال نمايد. عالم گفت: تو را طلبيده كه سؤال كند از خوابي كه ديده كه اين زمان، چه زمان است، بگو: زمان گوسفند است. همين كه به مجلس پادشاه وارد شد، سلطان از او پرسيد، براي چه كار تو را طلبيدهام؟ گفت: براي خوابي كه ديدهاي و ميخواهي از من سؤال كني كه چه زمان است. پادشاه گفت: راست گفتي، اكنون بگو چه زمان است؟ گفت: زمان گوسفند است. پادشاه امر كرد صله به او دهند. چون به خانه برگشت، مردد شد كه آيا وفا كنم به عالم، يا وفا نكنم؟ و وفا نكرد.
بعد از چندي، بار ديگر پادشاه او را طلبيد، پسر از كرده خود بسيار نادم شد، با خود انديشيد كه بعد از دو مرتبه مكر و غدر، ديگر چگونه به نزد عالم رود، و خود علمي ندارد كه جواب پادشاه را دهد، به هر حال، رأيش بر آن قرار گرفت كه باز به نزد آن عالم رود. همين كه به خدمت او رسيد، او را به خدا سوگند داد، و التماس نمود كه بار ديگر او را تعليم كند، و گفت: در اين مرتبه وفا خواهم كرد و ديگر مكر نمينمايم، بر من رحم كن، و مرا به اين حال مگذار. آن عالم پيمان و نوشتهها از او گرفت و آن گاه گفت: تو را طلبيده كه سؤال كند از خوابي كه ديده كه اين زمان، چه زمان است، بگو: زمان ترازو است. چون به مجلس پادشاه رفت، سلطان از او پرسيد كه براي چه تو را طلبيدهام؟ گفت: براي خوابي كه ديدهاي و ميخواهي بپرسي كه اين زمان، چه زمان است. سلطان گفت: راست گفتي، اكنون بگو چه زمان است؟ گفت: زمان ترازو است. پس امر كرد كه جايزه به او دهند. پسر آن جايزه را به نزد عالم آورد و در پيش او نهاد و گفت: اين تمام دست آورد من است، آوردهام كه ميان خود و من قسمت نمايي.
عالم گفت: زمان اول زمان گرگ بود، و تو از گرگها بودي، لهذا در اول مرتبه جزم كردي كه وفا به عهد خود نكني؛ در زمان دوم، چون زمان گوسفند بود، و گوسفند عزم ميكند كه كاري بكند و نميكند، تو نيز وفا نكردي؛ ليكن اين زمان، چون زمان ترازو است، و ترازو كارش وفا كردن به حق است، تو نيز وفا به عهد خود كردي؛ مال را بردار كه مرا احتياجي به آن نيست. (23).
علامه مجلسي، در بحارالانوار، اين حديثه را، از كافي، نقل كرده و در شرح آن ميگويد: گويا، غرض آن حضرت ا زنقل اين قضيه آن بود كه احوال هر زمان، متشابهت با مردم زمان دارد، هر گاه دوستان و ياران خود را ميبيني كه با تو در مقام غدر و مكرند، چگونه امام بر عهدهاي ايشان اعتماد نمايد، و بر مخالفان خروج كند؛ ليكن چون زماني آيد كه در مقام وفاي به عهود باشند و خدا داند كه وفاي به عهد امام (ع) خواهند كرد، امام را مأمور به ظهور و خروج خواهد گردانيد.
حق تعالي اهل زمان ما را به اصلاح آورده و اين عطيه عظمي را نصيب ما فرمايد: «بمحمد و آله الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين». (24).
روزي حمران به حضرت باقر (ع) عرض كرد: چقدر ما شيعيان كم ميباشيم، اگر در خوردن گوسفندي شركت كنيم، آن را تمام نكنيم. فرمود: عجيبتر از اين را به تو نگويم؟ مهاجرين و انصار (پس از پيغمبر از حقيقت ايمان بيرون) رفتند مگر - با انگشت اشاره كرد - سه تن (سلمان، ابوذر، و مقداد).
حمران گويد: عرض كردم: قربانت، عمار چگونه بود؟ فرمود: خدا رحمت كند عمار را بيعت كرد و شهيد كشته شد. من با خود گفتم: چيزي برتر از شهادت نيست، حضرت به من نگريست و فرمود: مثل اينكه فكر ميكني عمار هم مانند آن سه تن است، هيهات، هيهات! (25).
علامه مجلسي در بحارالانوار، از كافي، از سلام بن مستنير، نقل كرده كه گفت: خدمت حضرت باقر (ع) بودم كه حمران بن اعين وارد شد، و سؤالاتي كرد، وقتي خواست حركت كند، گفت: يا ابنرسول الله، خدا شما را طول عمر عنايت فرمايد و ما را بيش از اين بهرهمند گرداند، خواستم وضع خود را برايتان شرح دهم، وقتي ما خدمت شما شرفياب ميشويم، هنوز خارج نشدهايم، قلبمان صفايي پيدا ميكند، و از دنيا فراموش مينماييم، ثروت مردم در نظرمان ساده و بيارزش جلوه ميكند، همين كه از خدمت شما دور ميشويم، و در اجتماع با تجار و مردم تماس ميگيريم، باز به دنيا علاقهمند ميگرديم.
حضرت باقر (ع) فرمود: قلب است اين (و براي همين زير و رو شدن و تقلب، قلب ناميده شده) گاهي سخت و زماني نرم ميشود. سپس فرمود: اصحاب رسول خدا (ص) به آن حضرت عرض ميكردند: ما ميترسيم منافق باشيم. پيغمبر (ص) ميپرسيد: به واسطه چه چيز؟ جواب ميدادند: وقتي خدمت شماييم ما را بيدار نموده، به آخرت متمايل ميفرماييد، ترس به ما روي ميآورد، و از دنيا فراموش كرده، بيميل به آن ميشويم، به طوري كه، گويا به چشم، آخرت و بهشت و جهنم را مشاهده ميكنيم، اين حال تا موقعي است كه در خدمت خانواده و زندگي خود را كه ميبينيم، نزديك ميشود، حالت پيش را كه در خدمت شما داشتيم، از دست بدهيم به طوري كه، گويا هيچ سابقه چنين حالي را نداشتهايم؛ آيا با اين خصوصيات، ما داراي نفاق نميشويم؟
رسول خدا (ص) فرمود: هرگز! اين پيشامدها و تغييرات، از وسوسههاي شيطان است كه شما را به دنيا متمايل ميكند، به خدا سوگند، اگر بر همان حال اولي كه ذكر كرديد، مداومت داشته باشيد، ملائكه با شما مصافحه ميكنند و بر روي آب راه خواهيد رفت؛ اگر نبود همين كه شما گناه ميكنيد و پس از آن توبه مينماييد، هر آينه خداوند دسته ديگري را خلق ميكرد كه گناه كنند، آن گاه طلب آمرزش و توبه نمايند، تا خداوند آنان را ببخشد. باز گناه ميكند و فورا توبه مينمايد؛ نشنيدهايد، خداوند ميفرمايد: «ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين» (26)- خداوند بسيار توبه كنندگان و پاكيزگان را دوست دارد - و نيز در آيهديگر ميفرمايد: «استغفروا ربكم ثم توبوا اليه» (27)- از پروردگار خويش آمرزش طلبيد و آن گاه به سوي او توبه بريد - (28).
از هشام بن سالم نقل شده كه گفت: شنيدم، امام صادق (ع) به حمران ميفرمود:اي حمران! هميشه به زير دستان خود نگاه كن و به بالا دستان خود منگر؛ زيرا اين كار، تو را بيشتر به زندگاني خود علاقهمند ميسازد، و از وضع خود راضي شده، و شايستهتر متوجه خدا خواهي شد. و بدان كه هيچ تقوي و پرهيزكاري نافعتر از دوري از محرمات الهي و خودداري از آزار مردم مؤمن، و غيبت آنان نيست، و براي زندگاني خوش و گوارا بهتر از حسن خلق نيست، و قناعت به كم و كافي از هر مالي بهتر است، و جهلي بالاتر از خود خواهي نيست. (29).
حمران سه پسر به نامهاي: محمد، حمزه، و عقبه داشته كه هر سه تن، از اهل حديث به شمار رفتهاند؛ در اينجا يك حديث از محمد و حمزه، ذكر ميشود:
شيخ صدوق (ره) در معاني الاخبار، از پدرش، از سعد، از ابن ابيالخطاب، از محمد بن سنان، از حمزه و محمد، پسران حمران، روايت كرده كه گفتند: ما در محضر امام صادق (ع) حاضر شديم، با عدهاي از دوستان آن حضرت، و حمران نيز حاضر بود. ما شروع به بحث و مناظره كرديم، اما حمران ساكت بود، امام صادق (ع) به حمران فرمود: چرا سخن نميگويي، و در مناظره وارد نمي شوي؟ عرض كرد: من سوگند خوردهام در مجلسي كه شما حضور داشته باشيد، سخن نگويم (و به احترام شما خاموش باشم).
امام صادق (ع) فرمود: به تو اجازه سخن گفتن دادم. آن گاه حمران شروع به صحبت كرد و گفت: شهادت ميدهم كه خدايي جز ذات مقدس باري نيست؛ او يكي است و شريك ندارد و براي خود همسر و فرزندي انتخاب ننموده است؛ او خدايي است كه از دو حد بيرون است: يكي حد تعطيل و ديگري حد تشبيه (منظور از حد تعطيل آن است كه خداوند پس از خلقت عالم و افاضه نور وجود به موجودات، كنارهگيري نموده و تصرف در عالم را واگذار به ديگران نموده باشد، و اين همان تفويض معروف است. و منظور از حد تشبيه آن است كهخداوند به مباشرت در تمام افعال مردم دخالت نموده، و هر عملي كه از شخصي صادر شود، در حقيقت بدون واسطه، از شخص خداوند صادر شده و در اين صورت او موجودي است كه داراي آلات و ابزار بشري است و كاملا شباهت به مخلوق دارد و اين همان جبر معروف است) و حقيقت امر، روش متوسط، بين اين دو روش باطل است كه يكي جبر و ديگري تفويض است (نه خداوند از تصرف در عالم كناره گرفته و پديدههاي عالم هيچ گونه ارتباطي از نظر بقا به او ندارد، و نه اينكه مباشرت در همه امور دارد، و تمامي افعال، مستقيما فعل اوست؛ بلكه فعل ارتباط به فاعل دارد، و در عين ارتباط به فاعل، ارتباط به خداوند دارد؛ زيرا كه او «علة العلل» است، و فاعل و شئون فاعل، همه مربوط به او هستند. (30).
و شهادت ميدهم كه محمد (ص) بنده خالص و فرستاده اوست؛ او را براي راهنمايي و هدايت، و به روش حقيقت، فرستاد، تا آن را غالب بر همه اديان نمايد، و اگر چه مشركين كراهت داشته باشند.
و شهادت ميدهم كه بهشت، حق، و آتش، حق، و برانگيخته شدن پس از مرگ، حق است.
و شهادت ميدهم كه علي (ع) حجت خدا بر مردم است، و مردم در ناداني و ناآگاهي از مقام مقدس او معذور نيستند (بلكه بر آنان لازم است كه براي به دست آوردن شخصيت او پي جويي كنند و آگاهي كامل تحصيل نمايند) و فرزند برومند او، حسن (ع) بعد از پدر، و حسين (ع) بعد از برادر، و سپس علي بن الحسين (ع)، و بعد محمد بن علي (ع)، و بعد شما،اي بزرگوار و آقاي من! حجت خدا بر من ميباشيد.
آن گاه امام صادق (ع) فرمود: «الترتر حمران»، ميزان، ميزان حمران است (تر، ريسماني است كه با آن درستي و استقامت بنا سنجيده ميشود و اين كنايه از تشخيص حق از باطل است؛ و منظور امام اين است كه ميزان صحيح، همان ميزان حمران است).
سپس امام صادق (ع) خطاب به حمران فرمود: «مطمر» ي را كه ما بين تو و بين عالم است، بكش و اندازهگيري كن. حمران عرض كرد: مولاي من «مطمر» چيست؟ فرمود: چيزي است كه شما آن را ريسمان كار بنايي ميناميد؛ پس هر كس با تو، در اين امر (ولايت)، مخالفت داشته باشد، او زنديق است. حمران عرض كرد: اگر چه از اولاد علي و فاطمه (ع) باشد؟ فرمود: اگر چه از اولاد محمد و علي و فاطمه (ع) باشد. (31).
1) تنقيح المقال، ج 1، ص 370 رديف 3351.
2) مجالس المؤمنين، ج 1، مجلس پنجم، ص 347، (به نقل از ميزان الاعتدال ذهبي).
3) مرحوم پدرم، در سفينة البحار، ج 1، ص 335، ميفرمايد: ابيغالب زراري (احمد بن محمد بن سليمان بن الحسن بن الجهم بن بكير بن اعين شيباني، ثقه جليلالقدر، شاگرد شيخ كليني (ره)، متوفي به سال 368 و مدفون در نجف اشرف) در رسالهاي كه در احوال آل اعين نوشته، آورده است كه: «حمران بن اعين، حضرت زين العابدين را ملاقات كرده است، و او از اكابر شيوخ شيعه ميباشد كه شكي در او نيست، و يكي از حمله قرآن است.».
4) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 32.
5) تنقيح المقال، ج 1، ص 370 رديف 3351.
6) رجال الطوسي، ص 181.
7) عامر بن واثله از اصحاب پيامبر (ص) ميباشد كه هشت سال از عمر آن حضرت را درك كرده است. او در سال 110 هجري، وفات كرد، و صحابه پيامبر (ص) به او ختم شدند؛ چه او، آخرين، يكصد و چهارده هزار نفر صحابه پيامبر (ص) بود كه از دنيا رفت. او را از خواص اصحاب اميرالمؤمنين (ع) ميدانند. برخي درباره او معتقدند كه قائل به امامت محمد بن حنفيه، و كيساني مذهب، بوده است. ليكن اين نظر نميتواند درست باشد، چون صدوق، در خصال، روايت كرده كه معروف بن خربوذ، حديثي از ابوالطفيل نزد امام باقر (ع) نقل كرد، و حضرت فرمود: «صدق ابوالطفيل». و اين بيان شاهد حسن حال اوست؛ و اگر مدتي مرام كيسانيت داشته، دليل بر رجوع او ميباشد. (تحفة الاحباب، ص 160).
8) شيخ طبرسي در تفسير مجمع البيان (مجلد پنجم ص 380)، سوره مزمل، در ذيل آيه شريفه: «ان لدينا انكالا و جحيما و طعاما ذا غصه»، فرموده است كه از حمران بن اعين، از عبدالله بن عمر، روايت شده كه حضرت رسول الله (ص) شنيد شخصي اين آيه را قرائت ميكرد، حضرت از شنيدن آن غش كرد.
9) بحارالانوار، ج 47، ص 352 و ص 342.
10) رجال كشي، ص 158 - 157.
11) حكم بن عتيبه، بتري، زيدي - ابنادريس گفته: فرقه بتريه، منسوب به كثيرالنواء است، و چون كثير «ابتراليد» (دست بريده) بود، اين فرقه را بتريه گويند. اين گروه شعبهاي از زيديه ميباشند - از فقهاي عامه، و استاد زراره و حمران و طيار بوده است، پيش از آنكه ايشان به خدمت امام شرفياب شوند، و افتخار تلمذ را بيابند. در حديثي آمده است كه حضرت صادق (ع) حكم بن عتيبه را تكذب فرموده و حضرت باقر (ع) او را نفرين كرده كه خدا گناه او را نيامرزد، و فرموده: حكم هر چه خواهد به طلب علم به راست و چپ برود، به خدا سوگند، نخواهد يافت علم را مگر در خانوادهاي كه جبرئيل بر ايشان نازل شده است. (تحفة الاحباب، ص 74).
12) رجال كشي، ص 159.
13) رجال كشي، ص 157.
14) رجال كشي، ص 159.
15) رجال كشي، ص 160.
16) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 32.
17) رجال كشي، ص 160 - بحارالانوار، ج 47، ص 352 (به نقل از «اختصاص»).
18) اختيار معرفة الرجال، ص 275 - بحارالانوار، ج 47، ص 407.
19) سوره مائده، آيه 32.
20) اصول كافي، ج 2، ص 168.
21) سوره انسان، آيه 3.
22) اصول كافي، ج 2، ص 283.
23) روضه كافي، صفحات 362 و 363.
24) بحارالانوار، ج 14، ص 500.
25) اصول كافي، ج 2، ص 190 و 191.
26) سوره بقره، آيه 222.
27) سوره هود، آيه 90.
28) بحارالانوار، ج 6، ص 42 - 41.
29) تحف العقول، باب حكم و مواعظ امام صادق (ع)، ج 33 - علل الشرايع، ج 2، ص 246 - بحارالانوار، ج 69، ص 400 و ج 70، ص 173.
30) براي اطلاع هر چه بيشتر و دقيقتر از معناي جبر و تفويض و امر بين الامرين، رجوع شود به كتاب هشام بن الحكم تأليف آقاي صفايي، ص 230 - 203.
31) معاني الاخبار، صفحات 212 و 213. (چاپ مكتبه الصدوق).
كنيه او ابوعماره است. او از معاريف اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) است. (1)امام پنجم حضرت باقر (ع) به وجود او مباهات و افتخار ميكرد.
ابوعمرو كشي، از هشام بن حكم، روايت كرده كه حضرت صادق (ع)، بعد از شنيدن خبر مگر حمزه طيار، بر او رحمت فرستاد، و در حقش دعا كرد؛ و فرمود: «رحمه الله و لقيه نضرة و سرورا فقد كان شديد الخصومة عنا اهل البيت» - خدا او را رحمت كند، و خوشي و شادماني نصيبش فرمايد، به راستي او مدافع سرسختي براي ما اهل بيت بود - (2).
از حمزه طيار منقول است كه گفت: خدمت حضرت صادق (ع) عرضه داشتم كه شنيدهام: مناظره اصحابت را با ديگران خوش نميداري؟ حضرت فرمود: اما مناظره (امثال) تو را با دشمنان دوست دارم؛ زيرا كه اگر در دامي واقع شوي، ميتواني پرواز نمايي. (3).
از اين اجازه مخصوص امام صادق (ع) به او در مناظره با مخالفان، مراتب فضل و حذاقت حمزه طيار، در امور ديني معلوم ميگردد.
از حمزة بن طيار روايت شده كه گفت: هنگامي كه امام صادق (ع) دست مرا گرفت، پس ائمه (ع) را يك يك شمرد، و حساب ميكرد به دست خود، تا رسيد به حضرت باقر (ع)، ديگر چيزي نشمرد؛ گفتم: خدا مرا فداي تو كند، هرگاه بشكافي اناري را و بفرمايي پارهاي از آن حلال و پاره ديگر حرام است، من شهادت خواهم داد كه آن چه حرام كردي حرام، و آن چه حلال كردي حلال است. (4).
از اين سخن، ميزان اخلاص و پايه اعتقاد او به امام و حجت خدا، آشكار ميگردد. در كافي، از حمزة بن طيار، روايت شده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) فرمود: اگر در روي زمين جز دو نفر باقي نمانند، يكي از آن دو بر ديگري امام و حجت است. (5).
از اصحاب حضرت صادق و حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام شمرده شده، و واقفي مذهب (1)و ثقه است. (2).
شيخ كشي او را امامي و صحيح العقيده ميداند. (3).
بالجمله، او كثيرالروايه است و بزرگان و عيون روايت، از او روايت كردهاند. او كتابي در وصف بهشت و جهنم دارد. (4).
كيساني مذهب (1)و قائل به امامت محمد بن حنفيه بوده، و او را زنده ميدانسته. امام صادق (ع) با او احتجاجاتي دارد، كه به چند مورد آن اشاره ميشود:
شيخ كشي (ره)، در رجالش، از حمدويه، از محمد بن اصبغ، از مروان بن مسلم، از بريد عجلي، نقل كرده كه گفت: وارد شدم بر حضرت صادق (ع)، حضرت فرمود: اگر كمي زودتر ميآمدي، حيان سراج را در اينجا ميديدي كه در اين گوشه اطاق نشسته بود، و سخن از محمد حنفيه در بين بود، او محمد را مدح ميكرد، مانند مدحي كه براي زندهها ميگويند؛ به او گفتم: اي حيان! آيا شما و ديگران نميگوييد، و چنين گمان نميكنيد، كه همانند آن چه در بنياسرائيل اتفاق افتاد، بايد در اين امت اتفاق افتد؟ گفت: آري. گفتم: آيا ما و شما ديده و يا شنيدهايم كه عالمي مقابل چشم مردم، مرده باشد، و زنانش شوهر رفته باشند، و اموالش تقسيم شده باشد، و در عين حال زنده باشد؟ او چيزي نگفت، و از جا برخاست، و رفت. (2).
شيخ صدوقي، در اكمال الدين، از حسين بن مختار، نقل كرده كه گفت: حيان بن سراج بر امام صادق (ع) وارد شد، حضرت فرمود: حيان! يارانت درباره محمد بن حنفيه چه ميگويند، و چه اعتقادي دارند؟ حيان گفت: ميگويند كه زنده است و روزي ميخورد. حضرت فرمود: پدرم، براي من، نقل فرمود كه او جزء اشخاصي بوده كه به عيادت محمد رفته، و چانهاش را بسته و در خاك دفنش كرده، و اموالش را تقسيم نمودند. حيان عرض كرد: مثل محمد، مثل عيسي بن مريم (ع) است كه مردم گمان كردند، به دار آويخته شده و مرده است (و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم) (3)، و امر بر آنان مشتبه شد. حضرت فرمود: براي دوستان، يا دشمنانش؟ عرض كرد: براي دشمنانش. فرمود: گمان ميكني كه حضرت محمد بن علي (ع)، دشمن محمد حنفيه است؟ گفت: نه... (4).
عبدالرحمن بن حجاج گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: يكي از پسر عموهايم آمد، براي حيان سراج، از من اجازه ملاقات خواست، اجازه دادم؛ حيان وارد شد و گفت: يا اباعبدالله (كنيه حضرت)، ميخواهم از مطلبي پرسش كنم كه خودم به آن آگاهم، ليكندوست دارم كه آن را از شما بپرسم؛ به من خبر ده از عمويت، محمد بن علي (حنفيه)، آيا مرده است، يا نه؟
امام صادق (ع) فرمود: من در جواب گفتم كه پدرم، به من، چنين خبر داد: در مزرعه خودم بودم كه شخصي آمد، و گفت: عمويت را درياب. من به منزل عمويم رفتم، ديدم حالت غش به او دست داده، ناگهان به هوش آمد، و به من گفت: به محل زراعت برگرد. من ابا كردم. گفت: بايد برگردي. برگشتم. هنوز به مزرعهام نرسيده بودم كه باز آمدند و گفتند: عمويت را درياب. برگشتم، ديدم زبانش بسته شده، اما مشغول به نوشتن وصيتنامه است. از جايم برنخاستم تا چشمش را بستند، و غسلش دادند، و كفن بر او پوشاندند، و نماز بر وي خوانديم، و سپس به خاكش سپرديم. اگر اين موت و مرگ است، و الله، او مرده است. حيان گفت: خدا تو را بيامرزد، بر پدرت مطلب اشتباه شده، گمان كرده كه محمد (حنفيه) مرده است... (5).
روايت شده است كه يكي از شاگردان امام صادق عليهالسلام نزد آن حضرت مناظره مينمود و حمران ساكت بود. حضرت فرمود: اي حمران، چرا ساكتي؟ گفت اي آقاي من، قسم خوردهام، در مجلسي كه شما در آنجا باشيد، سخن نگويم. حضرت فرمود: من به تو اجازهي سخن گفتن ميدهم. سپس حمران شروع به مناظره كرد. (1).
يونس بن يعقوب گفته است كه حمران علم كلام را به خوبي ميدانست. (2).
خانوادهي اعين عموما از شيعيان خاص ائمه و از علاقمندان به خاندان رسالت بودند. حمران و برادرش زراره هر دو از درخشندهترين چهرههاي شيعي و از علماء و فقهاي نامدار عصر خود و از ياران بزرگ امام باقر و امام صادق عليهماالسلام محسوب ميشدند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «حمران بن اعين مرد با ايماني است كه به خدا سوگند هرگز از دينش بر نميگردد» و نيز ميفرمود: «حمران اهل بهشت است». (1).
زراره ميگويد: در ايام نوجواني به مدينه آمدم، و در موسم حج در مني حاضر شدم و به خيمهي امام باقر عليهالسلام رفتم و سلام كردم. امام پاسخ دادند. مقابل امام نشستم، فرمودند: «از فرزندان اعين هستي؟»
عرض كردم: «آري، من زراره فرزند اعينم».
فرمود: «تو را به شباهت شناختم. آيا برادرت حمران به حج آمده است؟»
گفتم: «نه، ولي به شما سلام رساند».
فرمود: «او از مؤمنان واقعي است كه هرگز از دين خود دست نخواهد كشيد، هنگامي كه او را ديدي سلام مرا به او برسان». (2).
حمران خود ميگويد: به امام باقر عليهالسلام عرض كردم: «آيا من از شيعيان شما هستم؟»
فرمود: «آري به خدا سوگند تو در دنيا و آخرت از شيعيان مايي...» (3).
اسباط بن سالم ميگويد: موسي بن جعفر عليهالسلام فرمود: «در قيامت ندا ميدهند حواريون (ياران نزديك) پيامبر خدا محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم كه پيمان خويش نشكستند و با همان پيمان از جهان رخت بربستند كجايند؟ سلمان و ابوذر و مقداد برميخيزند. آنگاه ياران نزديك و ويژهي يكايك امامان را فرا ميخوانند و افرادي خاص بر ميخيزند تا آنكه ياران خاص امام پنجم و امام ششم را ميطلبند، عبدالله بن شريك عامري، زرارة بن اعين، بريد بن معاويه، محمد بن مسلم، ابو بصير مرادي، عبدالله بن ابي يعفور، عامر بن عبدالله، حجر بن زايده و حمران بن اعين بر ميخيزند». (4).
صفوان ميگويد: «حمران با اصحاب خود مينشست، و پيوسته از ائمه عليهم السلام روايت ميكرد، و اگر مصاحبان از غير ائمه عليهم السلام حديثي ميگفتند نميپذيرفت و اگر اين كار (نقل حديث از غير ايشان) سه بار تكرار ميشد و به اعتراض او توجه نميكردند، از آن مجلس بر ميخاست». (5).
يونس بن يعقوب ميگويد: «حمران علم كلام (عقائد) را به خوبي ميدانست» (6)و هشام بن سالم ميگويد: با گروهي از ياران امام صادق عليهالسلام در خدمت امام بوديم، مردي از اهالي شام وارد شد... امام به او فرمود: «چه ميخواهي؟»
گفت: «شنيدهام تو به آنچه سئوال شود آگاهي داري، به همين جهت آمدهام تا با تو مناظره كنم».
فرمود: «دربارهي چه چيزي؟»
گفت: «دربارهي قرآن».
امام او را به حمران ارجاع داد.
گفت: «من براي مناظره با تو آمدهام نه حمران!»
فرمود: «اگر بر حمران غلبه كردي بر من پيروز شدهاي».
مرد شامي به حمران روي آورد و هر چه پرسيد جواب شنيد تا خسته شد. امام به او فرمود: «حمران را چگونه يافتي؟»
گفت: «استادي ماهر است، هر چه پرسيدم پاسخ داد...». (7).
كنيه او ابوعماره است. او از معاريف اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) است. (1)امام پنجم حضرت باقر (ع) به وجود او مباهات و افتخار ميكرد.
ابوعمرو كشي، از هشام بن حكم، روايت كرده كه حضرت صادق (ع)، بعد از شنيدن خبر مگر حمزه طيار، بر او رحمت فرستاد، و در حقش دعا كرد؛ و فرمود: «رحمه الله و لقيه نضرة و سرورا فقد كان شديد الخصومة عنا اهل البيت» - خدا او را رحمت كند، و خوشي و شادماني نصيبش فرمايد، به راستي او مدافع سرسختي براي ما اهل بيت بود - (2).
از حمزه طيار منقول است كه گفت: خدمت حضرت صادق (ع) عرضه داشتم كه شنيدهام: مناظره اصحابت را با ديگران خوش نميداري؟ حضرت فرمود: اما مناظره (امثال) تو را با دشمنان دوست دارم؛ زيرا كه اگر در دامي واقع شوي، ميتواني پرواز نمايي. (3).
از اين اجازه مخصوص امام صادق (ع) به او در مناظره با مخالفان، مراتب فضل و حذاقت حمزه طيار، در امور ديني معلوم ميگردد.
از حمزة بن طيار روايت شده كه گفت: هنگامي كه امام صادق (ع) دست مرا گرفت، پس ائمه (ع) را يك يك شمرد، و حساب ميكرد به دست خود، تا رسيد به حضرت باقر (ع)، ديگر چيزي نشمرد؛ گفتم: خدا مرا فداي تو كند، هرگاه بشكافي اناري را و بفرمايي پارهاي از آن حلال و پاره ديگر حرام است، من شهادت خواهم داد كه آن چه حرام كردي حرام، و آن چه حلال كردي حلال است. (4).
از اين سخن، ميزان اخلاص و پايه اعتقاد او به امام و حجت خدا، آشكار ميگردد. در كافي، از حمزة بن طيار، روايت شده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) فرمود: اگر در روي زمين جز دو نفر باقي نمانند، يكي از آن دو بر ديگري امام و حجت است. (5).
از اصحاب حضرت صادق و حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام شمرده شده، و واقفي مذهب (1)و ثقه است. (2).
شيخ كشي او را امامي و صحيح العقيده ميداند. (3).
بالجمله، او كثيرالروايه است و بزرگان و عيون روايت، از او روايت كردهاند. او كتابي در وصف بهشت و جهنم دارد. (4).
كيساني مذهب (1)و قائل به امامت محمد بن حنفيه بوده، و او را زنده ميدانسته. امام صادق (ع) با او احتجاجاتي دارد، كه به چند مورد آن اشاره ميشود:
شيخ كشي (ره)، در رجالش، از حمدويه، از محمد بن اصبغ، از مروان بن مسلم، از بريد عجلي، نقل كرده كه گفت: وارد شدم بر حضرت صادق (ع)، حضرت فرمود: اگر كمي زودتر ميآمدي، حيان سراج را در اينجا ميديدي كه در اين گوشه اطاق نشسته بود، و سخن از محمد حنفيه در بين بود، او محمد را مدح ميكرد، مانند مدحي كه براي زندهها ميگويند؛ به او گفتم: اي حيان! آيا شما و ديگران نميگوييد، و چنين گمان نميكنيد، كه همانند آن چه در بنياسرائيل اتفاق افتاد، بايد در اين امت اتفاق افتد؟ گفت: آري. گفتم: آيا ما و شما ديده و يا شنيدهايم كه عالمي مقابل چشم مردم، مرده باشد، و زنانش شوهر رفته باشند، و اموالش تقسيم شده باشد، و در عين حال زنده باشد؟ او چيزي نگفت، و از جا برخاست، و رفت. (2).
شيخ صدوقي، در اكمال الدين، از حسين بن مختار، نقل كرده كه گفت: حيان بن سراج بر امام صادق (ع) وارد شد، حضرت فرمود: حيان! يارانت درباره محمد بن حنفيه چه ميگويند، و چه اعتقادي دارند؟ حيان گفت: ميگويند كه زنده است و روزي ميخورد. حضرت فرمود: پدرم، براي من، نقل فرمود كه او جزء اشخاصي بوده كه به عيادت محمد رفته، و چانهاش را بسته و در خاك دفنش كرده، و اموالش را تقسيم نمودند. حيان عرض كرد: مثل محمد، مثل عيسي بن مريم (ع) است كه مردم گمان كردند، به دار آويخته شده و مرده است (و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم) (3)، و امر بر آنان مشتبه شد. حضرت فرمود: براي دوستان، يا دشمنانش؟ عرض كرد: براي دشمنانش. فرمود: گمان ميكني كه حضرت محمد بن علي (ع)، دشمن محمد حنفيه است؟ گفت: نه... (4).
عبدالرحمن بن حجاج گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: يكي از پسر عموهايم آمد، براي حيان سراج، از من اجازه ملاقات خواست، اجازه دادم؛ حيان وارد شد و گفت: يا اباعبدالله (كنيه حضرت)، ميخواهم از مطلبي پرسش كنم كه خودم به آن آگاهم، ليكندوست دارم كه آن را از شما بپرسم؛ به من خبر ده از عمويت، محمد بن علي (حنفيه)، آيا مرده است، يا نه؟
امام صادق (ع) فرمود: من در جواب گفتم كه پدرم، به من، چنين خبر داد: در مزرعه خودم بودم كه شخصي آمد، و گفت: عمويت را درياب. من به منزل عمويم رفتم، ديدم حالت غش به او دست داده، ناگهان به هوش آمد، و به من گفت: به محل زراعت برگرد. من ابا كردم. گفت: بايد برگردي. برگشتم. هنوز به مزرعهام نرسيده بودم كه باز آمدند و گفتند: عمويت را درياب. برگشتم، ديدم زبانش بسته شده، اما مشغول به نوشتن وصيتنامه است. از جايم برنخاستم تا چشمش را بستند، و غسلش دادند، و كفن بر او پوشاندند، و نماز بر وي خوانديم، و سپس به خاكش سپرديم. اگر اين موت و مرگ است، و الله، او مرده است. حيان گفت: خدا تو را بيامرزد، بر پدرت مطلب اشتباه شده، گمان كرده كه محمد (حنفيه) مرده است... (5).
روايت شده است كه يكي از شاگردان امام صادق عليهالسلام نزد آن حضرت مناظره مينمود و حمران ساكت بود. حضرت فرمود: اي حمران، چرا ساكتي؟ گفت اي آقاي من، قسم خوردهام، در مجلسي كه شما در آنجا باشيد، سخن نگويم. حضرت فرمود: من به تو اجازهي سخن گفتن ميدهم. سپس حمران شروع به مناظره كرد. (1).
يونس بن يعقوب گفته است كه حمران علم كلام را به خوبي ميدانست. (2).
خانوادهي اعين عموما از شيعيان خاص ائمه و از علاقمندان به خاندان رسالت بودند. حمران و برادرش زراره هر دو از درخشندهترين چهرههاي شيعي و از علماء و فقهاي نامدار عصر خود و از ياران بزرگ امام باقر و امام صادق عليهماالسلام محسوب ميشدند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «حمران بن اعين مرد با ايماني است كه به خدا سوگند هرگز از دينش بر نميگردد» و نيز ميفرمود: «حمران اهل بهشت است». (1).
زراره ميگويد: در ايام نوجواني به مدينه آمدم، و در موسم حج در مني حاضر شدم و به خيمهي امام باقر عليهالسلام رفتم و سلام كردم. امام پاسخ دادند. مقابل امام نشستم، فرمودند: «از فرزندان اعين هستي؟»
عرض كردم: «آري، من زراره فرزند اعينم».
فرمود: «تو را به شباهت شناختم. آيا برادرت حمران به حج آمده است؟»
گفتم: «نه، ولي به شما سلام رساند».
فرمود: «او از مؤمنان واقعي است كه هرگز از دين خود دست نخواهد كشيد، هنگامي كه او را ديدي سلام مرا به او برسان». (2).
حمران خود ميگويد: به امام باقر عليهالسلام عرض كردم: «آيا من از شيعيان شما هستم؟»
فرمود: «آري به خدا سوگند تو در دنيا و آخرت از شيعيان مايي...» (3).
اسباط بن سالم ميگويد: موسي بن جعفر عليهالسلام فرمود: «در قيامت ندا ميدهند حواريون (ياران نزديك) پيامبر خدا محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم كه پيمان خويش نشكستند و با همان پيمان از جهان رخت بربستند كجايند؟ سلمان و ابوذر و مقداد برميخيزند. آنگاه ياران نزديك و ويژهي يكايك امامان را فرا ميخوانند و افرادي خاص بر ميخيزند تا آنكه ياران خاص امام پنجم و امام ششم را ميطلبند، عبدالله بن شريك عامري، زرارة بن اعين، بريد بن معاويه، محمد بن مسلم، ابو بصير مرادي، عبدالله بن ابي يعفور، عامر بن عبدالله، حجر بن زايده و حمران بن اعين بر ميخيزند». (4).
صفوان ميگويد: «حمران با اصحاب خود مينشست، و پيوسته از ائمه عليهم السلام روايت ميكرد، و اگر مصاحبان از غير ائمه عليهم السلام حديثي ميگفتند نميپذيرفت و اگر اين كار (نقل حديث از غير ايشان) سه بار تكرار ميشد و به اعتراض او توجه نميكردند، از آن مجلس بر ميخاست». (5).
يونس بن يعقوب ميگويد: «حمران علم كلام (عقائد) را به خوبي ميدانست» (6)و هشام بن سالم ميگويد: با گروهي از ياران امام صادق عليهالسلام در خدمت امام بوديم، مردي از اهالي شام وارد شد... امام به او فرمود: «چه ميخواهي؟»
گفت: «شنيدهام تو به آنچه سئوال شود آگاهي داري، به همين جهت آمدهام تا با تو مناظره كنم».
فرمود: «دربارهي چه چيزي؟»
گفت: «دربارهي قرآن».
امام او را به حمران ارجاع داد.
گفت: «من براي مناظره با تو آمدهام نه حمران!»
فرمود: «اگر بر حمران غلبه كردي بر من پيروز شدهاي».
مرد شامي به حمران روي آورد و هر چه پرسيد جواب شنيد تا خسته شد. امام به او فرمود: «حمران را چگونه يافتي؟»
گفت: «استادي ماهر است، هر چه پرسيدم پاسخ داد...». (7).
وي را حماد موثق و صدق ميخوانند زيرا اين مرد در زهد و دانش شهرهي عصر بود.
وي به سال دويست و نه بدرود زندگي گفت.
به هنگام مرگ پيرمردي نود ساله بود.
رضوان الله عليه.
در شهر كربلا دو نفر كه سابقه دوستي ديرينهاي با يكديگر داشتند، بر سر مسئلهاي با هم اختلاف پيدا كردند و از همديگر آزرده شدند. يكي از آنها تصميم گرفت با ديگري آشتي كند و دوستي خود را از سر گيرد. فرداي آن روز با ديدن دوست زنجيدهاش سلام كرد، اما جوابي نشنيد و دوستش روي خود را از او برگرداند. فردا و روزهاي ديگر نيز بر اين منوال گذشت تا آن كه شش ماه از اين ماجرا گذشت. در طول اين شش ماه، هر وقت دوست رنجيده خاطر خود را ميديد سلام ميكرد، اما جوابي نميشنيد. يك روز كه طبق معمول به دوستش سلام كرد و انتظار شنيدن جواب نداشت، گل از لب دوستش شكفت و پاسخ داد: عليكم السلام؛ چرا دست بردار نيستي؟ گفت: من به وظيفهام عمل ميكنم و ميخواهم طلسم قهر و دشمني را كه بر دوستي چندين و چند سالهمان مستولي گرديده، درهم شكنم و به جاي آن دوباره لطف و صفا و دوستي را بنشانم. پس از آن همديگر را در آغوش كشيدند و ساليان سال براي يكديگر دوستان خوبي بودند. آري، انسان ميتواند با تمرين و ممارست بر نفس سركش خود چيره گردد و او را در بند كشد.
يكي ديگر از كساني كه به جرگه دوستداران اهلبيت پيوست عياشي (1)است. عياشي عالمي سني و اهل قلم و بسيار خوش استعداد بود كه سه كتاب در باب فضايل خلفا (ابوبكر، عمر، عثمان) و حقانيت آنان نوشت، اما پس از مدتي شيعه شد و در بغداد مدرسهاي بنا نهاد و شاگردان مبرز بسياري پرورش داد. از شاگردان عياشي، كشي (2).
نجاشي (3)، دو رجالي معروف را ميتوان نام برد كه كتابهاي آنان در رجال باعث توثيق و تحكيم روايات شيعيان شده است و اگر رجالكشي و رجال نجاشي نبود، هزاران روايت از روايات شيعه بياعتبار ميشد؛ زيرا از راويان اين روايات در جاي ديگر ياد نشده و تنها منبع توثيق آنان رجالكشي و نجاشي است.
1) ابوالنضر محمد بن مسعود بن محمد بن عياش، معروف به عياشي؛ فاضل، اديب، مفسر، محدث، و از اعيان شيعه در عهد محمد بن يعقوب كليني است. در فهرست ابن نديم 157 كتاب به وي نسبت داده شده است كه مهمترين آنها تفسير عياشي است. (ريحانة الادب، ج 4، ص 220 و 221).
2) ابوعمرو محمد بن عمر بن عبدالعزيز (م: حدود 340 ق) از ثقات علما و محدثين اماميه است. از شاگردان محمد بن مسعود عياشي بوده و از وي روايت نموده است. وي در علم رجال تبحر داشت و كتاب رجال او معروف است، نام اصلي اين كتاب معرفة اخبار الرجال يا معرفة الناقلين عن الأئمة الصادقين است. رجال كشي به دست شيخ طوسي تلخيص شده و اختيار الرجال يا اختيار الكشي ناميده شده است آنچه امروز در دسترش است همين خلاصه است و اصل كتاب وي بنابر قولي موجود نيست. (ريحانة الادب ج 5، ص 63 - 62.).
3) ابوالخير ابوالحسن (ابوالعباس) احمد بن علي بن احمد نجاشي اسدي كوفي، صاحب رجال مشهور، از علماي اماميه در قرن پنجم، از شاگردان سيد مرتضي است و از شيخ مفيد، هارون بن موسي تلعكبري، احمد بن نوح سيرافي و احمد بن حسين ابن الغضائري روايت كرده است از آثار وي ميتوان رجال وي را نام برد. (ريحانة الادب، ج 6، ص 134 و 135.).
و عليكم بالحياء و التنزه عما تنزه عنه الصالحون قبلكم و عليكم بمجاملة اهل الباطل (1)؛ شما را به حيا و دوري از چيزهايي كه شايستگان پيش از شما خود را از آن دور داشتند؛ و نيز خوش رفتاري و مدارا با اهل باطل سفارش ميكنم.
حيا صفتي است دروني، كه آثارش در ظاهر مشخص ميگردد. انسان با حيا به معناي انسان خجول نيست. حيا، عبارت است از اين كه انسان در مقام تعامل با ديگران متناسب با اخلاق سخن گويد و اين صفت پسنديده تا اندازهاي در وجود همه هست. مقداري از حيا خدادي است و اگر شخصي بخواهد آن را در وجود خود بيفزايد از راه اكتساب خواهد توانست. در اين فراز نيز حضرت امام صادق عليهالسلام از ياران خود ميخواهند؛ كه بر حياي ذاتي خويش بيفزايند، نه آن كه از حياي ذاتي خويش بهره جويند؛ چرا كه اگر امام چنين معنايي را اراده ميكردند به هيچ عنوان از كلمه «عليكم» بهره نميگرفتند. چيزي كه خدا به ما عطا فرموده و در وجود ما خود به خود هست، ديگر «عليكم» و الزام نميخواهد، و امر به تحصيل آن بيمعني است. پس لفظ «عليكم» در فرمايش امام حاكي از آن است كه نظر مباركشان بر حياي اكتسابي تعلق گرفته است، نه ذاتي.
البته، در روايات آمده است كه «الحياء يمنع الرزق (2)؛ حيا [ي بيحيا] مانع رزق و روزي ميگردد». گاهي حجب و حيا باعث ميشود بعضي چيزها از دست انسان برود ولي ارزش آنچه خود را به آن مزين نموده است بسيار بيشتر از چيزي است كه از دست ميدهد.
ائمه عليهمالسلام هميشه واقعيتها را براي مردم ميگفتهاند و به هيچ عنوان سعي نكردهاند مردم را «العياذ بالله» بفريبند. سر سفرهاي كه عدهي زيادي نشستهاند، حق انسان با حيا پايمال ميشود، اما چيزي مهمتر از رزق در اختيارش گذاشته ميشود. در اين باره ذكر قضيهاي خالي از لطف نيست.
يكي از نزديكان آيتالله ميرزا مهدي شيرازي، كه پيرمرد بسيار با تقوايي بود نقل ميكرد: «روزي در حرم اميرمؤمنان عليهالسلام مشغول زيارت بودم. آن روز حرم خلوت بود. در حين زيارت مردي هندي آمد و در حرم پنج ديناري پخش كرد (3)كه يكي از آنها روي شانهي من افتاد. خواستم آن را با عجله بردارم، ولي يك لحظه با خود فكر كردم آيا در محضر حضرت اين عمل كار درستي است يا نه، كه ناگهان شخصي از پشت سرم آن را از روي شانهي من برداشت!» گاهي حيا مانع رزق و روزي است، اما با اين حال ارزش حيا بيشتر از چيزي است كه از دست ميدهيم.
حضرت در ادامه خطاب به پيروان خود ميفرمايند: ببينيد انسانهاي صالحي كه قبل از شما زندگي ميكردهاند، از چه اعمالي خودداري ميكردهاند، شما هم از آن اعمال دوري كنيد. اعمال انسانهاي شايسته را سرمشق زندگي قرار داده و در اخلاق و رفتار آنان تأمل كنيد. پيرو اين بخش از سخنان گهربار آن حضرت، مؤمنان بايد به مطالعه تاريخ زندگي و شرح حال اولياي الهي بپردازند، و در اعمالشان از آنان پيروي كنند. گل سرسبد و صالحترين اولياي الهي و شايستهترين مخلوقات خدا كه بايد به آنها تأسي شود، چهارده معصوم عليهمالسلام هستند. در مرتبهي بعدي اصحاب و ياران آن بزرگواران و نيز علماي علوم اهلبيت قرار دارند. اگر كسي مطالعه در احوال گذشتگان و بزرگان و اولياي دين را آغاز نمايد، طبيعي است هر روز و هر لحظه مطالب بيشتري، كه قبلا با آنها مأنوس نبوده، به چشمش خواهد خورد و نكات تازهتري در مييابد، و اگر اين كار ادامه يابد ظرف مدتي نه چندان طولاني، به دريايي از معارف الهي دست مييازد و اگر آنچه را خوانده است به اجرا درآورد، شكي نيست كه خود نيز به جرگهي صالحان خواهد پيوست. تأسي به اعمال صالحان، خود مايهي تربيت صالحاني ديگر است.
اهميت سفارش امام صادق عليهالسلام به اندازهاي است كه آن را با عبارت «عليكم» به معناي «الزموا» بيان كردهاند و معناي آن چيزي جز لزوم انجام اين عمل از سوي پيروان آن حضرت نيست.
يكي از آخوندهاي عراقي كه حدود چهل سال پيش از دنيا رفت، به كسوت قضاوت درآمده بود. به مناسبتي و در برابر انجام دادن كاري غير قانوني براي شخصي، پول كلاني گرفته بود. شخص ثالثي از ماجرا اطلاع پيدا كرده بود و از باب نصيحت و امر به معروف و نهي از منكر به او گفته بود: تو آخوند هستي، حلال و حرامي هم وجود دارد، چرا اين پولها را گرفتهاي؟
در جواب گفته بود: «الحلال ما حل في الكف؛ يعني هر چه انسان بتواند به دست آورد، برايش حلال است». اين آقا علي الظاهر اديب هم بوده چون در اين جا از نظر فنون بلاغي، از صنعت جناس استفاده كرده است، چرا كه «حلال» و «حل» با اينكه از يك ماده هستند، اما در معنا متفاوتند. حلال به همان معناي شرعي است و «حل» از مادهي «حلول» و به معناي قرار گرفتن در جايي است. اين قاضي يك آخوند است و ابن ابيعمير هم يك آخوند!
آيا ابن ابيعمير از روز اول چنين بوده است؟ خير، با استمرار و مراقبت به چنين شخصيت و مقام و مرتبهاي دست يافته است. در باب رياست و پول و دوري از انواع انحراف سخن بسيار است و با مطالعه در اين زمينه ميتوان نمونههاي بسياري يافت. بايد با دقت و صبر و حوصله، پيامها و درسهاي آموزندهي اين حكايتها را به كار بست. بايد در احوال بزرگاني همچون سيد مرتضي (1)، شيخ طوسي (2)، سيد بحرالعلوم (3)، مقدس اردبيلي (4)و بسياري ديگر كه در مكتب پر بار تشيع تربيت يافتهاند، مطالعه كرد. اينها همه صالحاني هستند كه بايد رفتارشان سرمشق ما و آيندگان قرار گيرد.
خوب بودن به هيچ وجه به عدهي خاصي منحصر نيست. خداوند فقط امامان معصوم عليهمالسلام را استثناهايي قرار داده است كه نميتوان به مقام بلندشان دست يافت. اما مقام و منزلت بزرگان ديگر را، منحصر به فرد قرار نداده است. واضح است كه ديگران نيز ميتوانند به مقام و منزلت ابن ابيعمير دست يابند. بيش از هزار و دويست سال از مرگ ابن ابيعمير ميگذرد اما ماجراي او براي شيعيان مايه افتخار است. ماجراي ابن ابيعمير، حماسهي مرداني است كه حتي يك لحظه دست از آرمان بلند خاندان رسول عليهمالسلام بر نداشتند. البته افتخارات شيعه منحصر به ابن ابيعمير نيست. در دوران معاصر نيز بزرگاني همچون شيخ عبدالكريم حائري (5)، ميرزا محمدتقي شيرازي و حاج آقا حسين قمي براي شيعه مايهي افتخارند. خدمتكار حاج آقا حسين قمي گفته بود: من در طول سالياني كه در خدمت اين بزرگوار بودم، حتي يك دروغ از او نشنيدم. نه تنها من، بلكه هيچ كس از ايشان دروغي نشنيده است.
اصولا خدمتكار بيشترين برخورد و مصاحبت را با آقا دارد و معمولا زشت و زيبا را ميبيند و به هر حال اگر آقا عيب و ايرادي داشته باشد زودتر از هر كس ميفهمد. با اين حال خدمتكار حاج آقا حسين قمي گفته بود: من تا به حال از او دروغي نشنيدهام. آقا حسين قمي مانند ابن ابيعمير معاصر امامان معصوم عليهمالسلام نبوده اما به درجهاي از فضل و كمال و ديانت رسيده كه هيچ كس از او دروغي نشنيده است.
آيا ديگران نيز ميتوانند، چنين باشند؟ امام معصوم عليهالسلام فرمودهاند: «الخير عادة و الشر عادة؛ خير و شر هر دو به عادت بسته است». يكي به كارهاي خوب عادت كرده است و ديگري به كارهاي شر و شرآفريني. يكي عادت كرده است كه خواهشهاي نفس خود را برآورده سازد، ديگري به زهد و دوري از دنيا عادت كرده است. هر عملي كه انسان آن را تكرار كند، براي او ملكه و عادت ميشود.
همانطور كه گفته شد رياست و ثروت بيشتر از ديگر چيزها مورد ابتلاي اهل علم است و اين گروه بيشتر از ديگران با اين دو چيز امتحان ميشوند. بايد حب رياست و ثروت را در نفس در هم كوبيد. البته به دور از افراط و تفريط. شخص مسئول بايد نزد خود و خداي خود، بر حسب ادلهاي كه به آنها آگاه است، هر جا صلاح بود رياستش را اعمال نمايد و هر جا صلاح نبود از اعمال رياست خودداري نمايد.
1) علي بن حسين (436 - 355 ق)، معروف به سيد مرتضي و ملقب به ثمانين ذوالمثانين، ابوالمثامنين و علم الهدي، نسبش به امام موسي كاظم عليهالسلام ميرسد، از استادان وي ميتوان شيخ مفيد، خطيب ابن نباته، و شيخ حسين بن بابويه را نام برد. شيخ طوسي، قاضي ابن براج، ابوالصلاح حلبي، ابوالفتح كراجكي و سلار بن عبدالعزيز از شاگردان وي بودهاند. (ريحانة الادب، ج 4، ص 190 - 183.).
2) ابوجعفر محمد بن حسن بن علي معروف به شيخ طوسي (460 - 385 ق) مؤلف دو كتاب از كتب اربعه شيعيان به نام تهذيب و استبصار و بنيانگذار حوزه علميه نجف است. شاگردان بسياري از شيعيان و عامه داشته است. (اثر آفرينان، ج سوم، ص 379 و 389).
3) سيد محمد مهدي طباطبايي بروجردي (1212 - 1155 ق) فقيه، محدث، مفسر، مجتهد، و از شاگردان وحيد بهبهاني و شيخ يوسف بحراني است در پانزده سالگي به درجه اجتهاد نائل آمد. از آثار وي ميتوان مصباح و الدرة البهية را نام برد (اثر آفرينان، ج 2، ص 35).
4) ملا احمد بن محمد معروف به مقدس و محقق اردبيلي (م: 993 ق) از محضر اساتيدي همچون شهيد ثاني بهرهمند گرديد و پس از شهيد ثاني مرجعيت شيعه به وي رسيد او معاصر شيخبهائي و ميرزا محمد استر آبادي صاحب رجال بوده است. از شاگردان او ميتوان صاحب معالم و امير فيض الله تفرشي، و از آثار وي ميتوان حديقة الشيعة، زبدة البيان في براهين آيات أحكام القرآن را نام برد (اثر آفرينان، ج 5، ص 270).
5) شيخ عبدالكريم حائري يزدي (1355 - 1275 ق)، بنيانگذار حوزه علميه قم، از محضر استاداني همچون سيد محمد طباطبائي فشاركي، آيتالله محمدتقي شيرازي و ملا محمد كاظم خراساني بهرهمند گرديد. و با اصرار علما در قم رحل اقامت افكند و حوزه علميهي اين شهر را بنيان گذارد، از شاگردان وي ميتوان، آيات عظام مرعشي، شريعتمداري و گلپايگاني را نام برد (اثر آفرينان، ج 2، ص 259).
در تورات كه كتاب آسماني يهوديان دنيا است، قصه حضرت آدم و حوا چنين نقل شده است:
خدا حضرت آدم و حوا را به بهشت برد و به آنها گفت: از نعمتهاي اينجا استفاده كنيد و فقط از اين درخت دوري كنيد. اگر از ثمرهي اين درخت بخوريد فورا ميميريد.
آنها ابتدا از آن درخت نخوردند، اما بعد شيطان نزد آنها رفت و گفت: چرا از ثمرهي اين درخت نميخوريد؟ گفتند: چون خدا فرموده است نخوريد. گفت: آيا ميدانيد چرا خدا شما را از خوردن ثمره اين درخت منع كرده است؟ گفتند: خدا فرموده اگر از ثمره اين درخت بخوريد ميميريد. شيطان گفت: خير، چنين نيست. اين درخت، درخت معرفت است و خدا چون خودش معرفت دارد و نميخواهد ديگران معرفت پيدا كنند، به شما اجازهي خوردن ميوههاي اين درخت را نداده است. اكنون شما لخت و عور هستيد عورت شما پيدا است و اين عيب است، اما چون معرفت نداريد نميفهميد. اگر از ميوهي اين درخت بخوريد ميفهميد. آنها نيز از ميوهي آن درخت خوردند و پس از آن به يكديگر نگاه كردند و گفتند: چرا ما اين چنين هستيم؟ چرا عورتمان پيدا است؟ و بدين ترتيب درك و معرفت پيدا كردند. خدا نيز فرمود: حال كه از ثمرهي آن درخت خورديد بهشت ديگر جاي شما نيست.
نتيجه اين داستان اين است كه العياذ بالله خدا به آدم و حوا دروغ گفت، اما شيطان راست گفت. خدا نميخواست آنها بفهمند كه لخت بودن عيب است و نميخواست معرفت پيدا كنند، اما شيطان حقيقت را براي آنها روشن ساخت! اين حرفها و بدعتها در حال حاضر به عنوان دين در دنيا مطرح است.
بايد با حضور قلب از خدا و ائمه عليهمالسلام درخواست كرد. در روايت آمده است: انساني كه با زبان دعا ميكند، اما دلش جاي ديگري است، دعايش مستجاب نميگردد. يكي از علما ميگفت: من در نماز مطالب منبر را آماده ميكنم! چنين شخصي نماز ميخواند، ولي دلش در تب و تاب منبر است. انسان وقتي «الله اكبر» ميگويد يا به ذكر ركوع و سجده مشغول است دست كم بايد متوجه معناي آن باشد. البته نبايد گذاشت كه كار به وسواس بكشد. شيطان حربههاي زيادي دارد و بسياري از افراد را از راه دين و احتياط از راه به در ميبرد. نقل شده است كه عالمي مشغول نوشتن كتابي ضد شيطان بود. دوست اين عالم در عالم رؤيا شيطان را ديد و به او گفت فلان كس ميخواهد كتابي درباره تو بنويسد و تمام حيلههاي تو را بر ملا كند. با تمام شدن اين كتاب تو رسوا ميشوي. شيطان خنديد و گفت: خودم به او گفتهام اين كتاب را بنويسد! گفت: چطور ممكن است؟ اين كتاب عليه تو است. گفت: من هر كاري كردم كه او را از راه به در برم نتوانستم، تا اين كه اين انديشه را به ذهنش آوردم كه آدم ملا و با سوادي است و اگر در مورد شيطان و بديهاي او كتابي بنويسد همگان به علم او پي خواهند برد و از اين طريق ميتواند خودش را معرفي كند. او هم با اين تلقينها نوشتن كتاب را آغاز كرد. البته اين دليل نميشود من و شما هم كتاب ننويسيم، تا نكند بخواهيم از اين راه علم خود را به ديگران نشان دهيم. مرحوم صاحب عروة الوثقي (1)فرمودهاند: شيطان عدهاي را از اين راه بيدين و از فضايل دور ميسازد و عده ديگري را هم به اين بهانه كه نكند نيت بدي داشته باشند. يكي از استادان بنده، زماني كه پيش ايشان درس ميخوانديم، مجرد بود و حجرهنشيني ميكرد. يك روز خدمتش رسيدم. ظهر كه شد ديدم به نماز جماعت نرفت و در حجره نماز خواند. پرسيدم: شما چرا نماز جماعت نميرويد؟ گفت: راستش را بخواهي ائمه جماعت را نميشناسم. آن روز در نجف دست كم صدها امام جماعت عادل وجود داشت كه عدالت عدهاي از آنها قطعي بود، اما شيطان اين بنده خدا را از توفيق نماز جماعت محروم كرده بود. شيطان عدهاي را وادار ميكند كه كتاب ننويسند و فعاليتهاي مفيد ديگر انجام ندهند، با اين بهانه كه نكند نيتشان خراب باشد.
ذكر گفتن بسيار به مؤمنان كمك خواهد كرد، ولي ذكري مقام انسان را بالا ميبرد كه با توجه و حضور قلب همراه باشد.
1) سيد محمد كاظم يزدي.
پس از غصب خلافت از سوي ابوبكر، ماجرايي بين حضرت علي عليهالسلام و ابوسفيان پيش آمد كه خواندني است. در ايامي كه حضرت امير عليهالسلام خانهنشين بودند روزي ابوسفيان آمد و اين اشعار را براي سرزنش آن حضرت خواند: و لا يقيم علي ضيم يراد به
الا الأذلان عير الحي و الوتد هذا علي الخسف مربوط برمته
و ذا يشج فلا يرثي له أحد (1). اعراب جاهليت وقتي ميخواستند خون و غيرت كسي را به جوش بياورند تا قيام كند اين اشعار را ميخواندند. معناي اشعار چنين است:
غير از الاغ عشيره و ميخ كه ذليلترين چيزهايند كسي در مقابل ظلم خاموش نمينشيند.
اين يك به خواري تمام بر زمين بسته شده و آن ديگري سرش شكسته و مرثيهگويي ندارد.
الاغ شيخ عشيره يعني الاغي كه هميشه بر در خانه بسته شده و هر كس از راه برسد، چه مهمان باشد يا اهل خانه و همسايه سوارش ميشود، هر وقت و هر كسي كه باشد فرقي نميكند خلاصه اين حيوان را به صورت شبانهروزي بر در خانه نگه ميدارند تا هر كس خواست سوار شود و اين غير از الاغي است كه در آن زمان هر كس داشته و فقط خودش سوار ميشده است. «ضيم» يعني ظلم و «اذلان» نيز صيغه افعل التفضيل است كه بر سرش الف و لام آمده است. صيغه افعل التفضيل به صورتهاي گوناگون به كار ميرود كه قويترين وجه آن زماني است كه با الف و لام بيايد؛ مانند: «زيد الأفضل»؛ يعني هيچ كس بالاتر از زيد نيست. صيغه افعل التفضيل يا به «من» و يا به اضافه مختوم ميشود دايرهي برتري آن يا در مجرور من و يا در مضاف اليه است. وقتي ميگويند: «زيد افضل من عمرو» يعني فضيلت زيد از عمرو بيشتر است و اين جمله بيش از اين چيزي را نميرساند. گاهي هم ميگويند: «زيد أفضل علماء هذا البلد» يعني زيد از علماي اين شهر افضل است، اما همان طور كه اشاره شد وقتي ميگويند «زيد الأفضل»، يعني هيچ كس بالاتر از زيد نيست و اين قويترين نوع افعل التفضيل است. «وتد» يعني ميخ. «رمه» يعني بندي كه با آن حيوان را ميبندند. ابوسفيان نزد حضرت امير عليهالسلام آمد و اين دو بيت شعر را خواند و گفت: مگر ما واقعهي غدير يادمان رفته است؟ به پا خيز و قيام كن. «لأملأنها لك خيلا و رجلا؛ به پشتيباني از تو مدينه را پر از سواران و مردان جنگي ميكنم». برخيز و شمشير به دست بگير و از حقت دفاع كن. امام علي عليهالسلام ميدانستند كه آن سپاهي كه ابوسفيان وعدهاش را ميدهد مطيع ايشان نيست، بلكه مطيع ابوسفيان است و ممكن است در گرما گرم جنگ، ابوسفيان دستور قتل ابوبكر و حضرت علي عليهالسلام را با همديگر صادر كند و خود بر مسند امور بنشيند و بار ديگر، مردم را به بتپرستي بخواند. در آن مقطع حساس، حضرت وظيفهي خاصي داشتند و مأمور نبودند كاري انجام بدهند. ميبايست همان ظواهر اسلام رعايت ميشد تا دين پا برجا بماند و اسلام به نسلهاي بعدي برسد.
در غير اين صورت، همه اين چيزها از بين رفته بود و ديگر امروزه اثري از مقدس اردبيلي و شيخ كليني نبود. هم چنان كه بيشتر امتها و اديان پيشين از بين رفتند و از بيشتر پيامبران آنها نامي هم بر جاي نمانده است. مؤيد اين مطلب، فرمايشي است كه اميرمؤمنان عليهالسلام به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند كه اگر ميخواهي نام پدرت باقي بماند تحمل كن، و الا اگر انسان مظلوم توان دفاع از خود را داشته باشد، اما از حق خويش دفاع نكند، دعايش مستجاب نخواهد شد.
همه ائمه اطهار عليهمالسلام براساس وظيفهاي كه داشتند صبر پيشه كردند و البته راضي هم بودند. رضاي به قسمت الهي اين نيست كه وظيفهمان را انجام ندهيم. بلكه بايد نخست وظيفه را به نحو احسن انجام داد، آن گاه به قسمت الهي رضايت داد.
«و لن يصنع الله بمن صبر و رضي عن الله الا ما هو أهله و هو خير له مما أحب و كره» (2).
همان طور كه گفته شد در اين فقره از نامه، امام صادق عليهالسلام شيعيان را به صبر و رضا در برابر تقدير الهي فرا ميخواند، يعني علاوه بر آن كه مؤمن در مقابل تقدير الهي صبر پيشه ميكند، بايد راضي نيز باشد. مقدراتي كه خدا براي شخص صابر و راضي رقم ميزند بهتر از چيزهايي است كه خود او دوست دارد يا بدش ميآيد.
انسان بعضي از چيزها را دوست و از چيزهايي هم نفرت دارد. به عنوان مثال، غذاي لذيذ، خانه بزرگ، سلامتي و ديگر لذتهاي دنيايي را همگان دوست دارند و فقر و بدبختي و ناسزا شنيدن و بيماري مورد تنفر همگان است. امام صادق عليهالسلام در اين جا ميفرمايد آنچه براي انسان صابر و راضي اتفاق ميافتد، اعم از شادي و غم، فقر و غنا، بيماري و بهبود، فراغ و اشتغال، همه و همه به صلاح او است. در روايت ديگري اين معنا به «الرضا بما قسم الله» ياد شده است كه از «الرضا عن الله» خاصتر است.
فرض كنيم فرد پولداري به شخصي تضمين دهد كه تو فلان كار را براي من انجام بده، در عوض هر اتفاقي براي تو پيش آمد، من پنج برابر خسارت آن را به تو ميدهم. در اين صورت خيال آن شخص آسوده ميشود و اگر در بين كار دستش بشكند راضي است، چرا كه اگر مخارج درمان دستش صد هزار تومان باشد، ميداند به جاي صد هزار تومان پانصد هزار تومان به او خواهد رسيد. چنين شخصي حتي پس از اين تضمين هم شايد دوست نداشته باشد دستش آسيب ببيند ولي چون نتيجه خوبي برايش در پي دارد آن را به جان ميخرد. اين مثال را از آن رو آورديم كه مفهوم رضايت را بهتر درك كنيم و بدانيم كسي كه نسبت به مقدرات الهي صابر و راضي است در هيچ حال زيان نميكند و خداي متعال پاداش او را دو چندان ميكند.
مقام رضا به تقدير الهي بالاترين مقام و درجه است، هر چند كه خود نيز مراتب و درجاتي دارد؛ زيرا معنويات و ماديات، بهشت و دوزخ، دنيا و آخرت، هر كدام مراتب و درجات مختلفي دارند.
در قرآن كريم آمده است: «فلا و ربك لا يؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا في أنفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما (3)؛ چنين نيست، به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نميآورند مگر آن كه در اختلافات خويش تو را به داوري بخوانند و از قضاوت تو دلگير نشوند و كاملا تسليم باشند». از ميان دو طرف متخاصم كه با هم اختلاف دارند، دست كم يكي از آنان محكوم خواهد شد. خداوند متعال در اين آيهي شريفه قسم ياد كرده است كه مؤمنان به درجات بالاي ايمان دست نمييابند، مگر آن كه به هنگام اختلاف و مشاجره و پس از آن كه پيامبر به نفع يكي و عليه ديگري حكم كرد، آن كه حكم عليه او صادر شده است، رضايت داشته باشد، و چه در ظاهر و چه در باطن او نشاني از نارضايتي نباشد و در نفس خويش احساس حرج و سختي ننمايد.
مقام رضا به سادگي ميسر نميگردد. اما انسان چارهي ديگري ندارد؛ چرا كه فقط رضا به قسمت الهي است كه سعادت اخروي را تأمين ميكند. نوع انسانها در زندگي خويش كم و كاستيهايي دارند. يكي فرزند ندارد، ديگري فرزند دارد، ولي خرج او را ندارد، آن يكي فرزندش ناصالح است. به طور كلي هر كسي در زندگي با امور ناخوشايندي رو به رو است، اما آيا انسان در برابر اين ناگواريها رضايت دارد يا نه؟ كسب رضايت ساده نيست، ولي مقامات و پاداشهاي والا را به سبب داشتن رضايت ميدهند. پاداشي كه به نمازگزار ميدهند، به اندازهي رضايت موجود در نماز است. نمرهاي كه به حسن خلق ميدهند، در مقابل رضاي نهفته در آن است. بايد به آنچه خداوند حكيم قسمت انسان كرده است رضايت داشت. آنچه در گذشته اتفاق افتاده قسمت بوده و آنچه در آينده اتفاق ميافتد، قسمت خواهد بود. حضرت علي عليهالسلام خطاب به فرزند گراميشان امام حسن مجتبي عليهالسلام ميفرمايند: «بني انك لا تعلم ماذا خبأ لك الدهر؛ تو نميداني دنيا برايت چه چيزي پنهان كرده است». درست است كه اين فرمايش مولاي متقيان خطاب به امام حسن عليهالسلام است، اما در واقع مخاطب اين سخن تمام انسانها ميباشند.
رضا امري دروني است ولي در ظاهر نشانههايي دارد، شكر با زبان و گله نكردن از خدا از نشانهها و مظاهر زباني رضا است. انسان راضي به تقدير، از نظر عملي نيز در مقابل تقدير الهي تسليم است و ظلم و حبس و حرمان و هجرت را به جان ميخرد. انسان صابر و راضي از نفس خودش راضي نيست، اما از تقدير الهي رضايت كامل دارد و در مصايبي كه از جانب خدا بر سر او ميآيد بردبار و خشنود است.
زندگي حضرت زهرا عليهاالسلام پر از مشكلات و فراز و شيب، و خود تاريخ مفصلي است كه يك سينه سخن در آن نهفته است. دشمنان آن حضرت چهها كه نكردند!... اثر جراحت و كبودي سينه تا چهل روز بر بدن آن حضرت باقي مانده بود. به رغم اين همه مشكلات، در بين سخناني كه آن حضرت در اين روزها بر زبان راندند حتي يك كلمه شكايت از خداوند وجود ندارد. مقام آن بزرگوار بالاتر از آن است كه بخواهد گلهاي به زبان آورد. سراسر آن خطبه آتشين حمد خداوند منان است. ايشان حجت را بر ابوبكر و عمر تمام كردند بر زنهاي مهاجر و انصار احتجاج فرمودند، اما حمد و سپاس خداي را فراموش نكردند؛ گويا حضرت با اين كار ميخواستند به ما بفهمانند كه اي مسلمانان، به هنگام گرفتاري حمد و ثناي خداوند را از ياد نبريد. روايات متواتري از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمودند:
«يا فاطمة ان الله تبارك و تعالي ليغضب لغضبك و يرضي لرضاك (1)؛ اي فاطمه، خداي تبارك و تعالي با غضب تو غضبناك، و با رضايت تو راضي ميشود».
نيز فرمودند:؛ و اعلم يا علي اني راض عمن رضيت عنه ابنتي فاطمة (2)؛ يا علي، بدان كه هر كس دخترم فاطمه از او راضي باشد، من نيز از او راضيام».
از اين گونه سخنان در كلام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره حضرت فاطمه عليهاالسلام فراوان است. نكته مهمي كه از اين روايات دريافت ميشود اين است كه همگان بايد به مقدرات خدا راضي باشند. ولي خدا رضايت خود را به رضايت حضرت زهرا عليهاالسلام پيوند زده است. فقط حضرت زهرا است كه رضايش ملازم رضاي خدا است و خداي متعال به خشنودي او خشنود، و به خشم او خشمگين ميشود. فقط در مورد زهرا عليهاالسلام تعبير «الانسية الحوراء» (3)آمده است. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم در اين روايت ميفرمايد خداوند فضل خود را شامل حال انسانها كرده و حضرت زهرا عليهاالسلام را به دنيا آورده است. ايشان اين جهاني نيستند، اما خدا خواسته ديگران از زهرا عليهاالسلام ياد بگيرند و نسبت به او محبت، و تولي داشته باشند و لذا ايشان را آفريده است. فعل و قول حضرت زهرا عليهاالسلام در ايجاب و سلب، از طرف خداوند امضا شده است. حضرت زهرا عليهاالسلام به آن دو نفر فرمودند: «شما مرا غضبناك كرديد و من بر شما خشمناكم» و به يكي از آنها فرمودند: «من در هر نماز تو را نفرين ميكنم».
آيا حضرت از ما راضي است يا نه؟ آيا راضي است كه خدا هم راضي باشد؟ بايد ديد حضرت از چه چيزي راضي هستند و از چه چيزي ناراضي؟ اگر خطبه ايشان را كلمه به كلمه بخوانيم، خواهيم فهميد از چه چيزي راضي نيستند. خدايي كه خالق است و با مخلوق قياس نميشود، رضاي خود را در رضاي بنده قرار داده است. رضاي خدا مقرون و ملازم رضاي فاطمه عليهاالسلام است. اين همان عصمت است كه انبياء و ملائك به آن دست يافتهاند، اما عصمت آنها در اين مرتبه و درجه نيست. هيچ آيه و روايتي نيامده كه انبياي الهي از هر كه راضي شوند، خدا نيز راضي ميشود. اخلاق عملي، اخلاق عبادي، و بالاتر از اين دو، اخلاق عقيده را بايد از زهرا عليهاالسلام آموخت.
حضرت امام حسن عليهالسلام به عبدالله بن جعفر فرمودند: «من ضمانت ميكنم اگر كسي در دل از خداوند راضي باشد و هيچ گاه سؤالي نكند، دعايي نميكند مگر آن كه مستجاب گردد». اين امتياز مخصوص معصومين عليهمالسلام نيست، بلكه براي انسانهاي عادي نيز هست، اما به دست آوردن آن مشكل است. ممكن است كسي از آن رو در پي رضايت از خداوند باشد كه دعايش مستجاب گردد، ولي بالاتر از اين، مقام رضاي عن الله است. رضاي عن الله از همه چيز بالاتر است. كسي كه از خدا راضي باشد به قدري آثار و نعمات الهي در اطراف خود ميبيند كه چه بسا هيچ وقت از خدا سؤالي نكند و چيزي نخواهد و به مرحلهاي برسد كه درخواستهايش از باري تعالي، همه در مورد آخرت باشد و درخواست دنيايي نكند. نقل شده است كه حضرت علي عليهالسلام به همراه همسرشان، دختر گرامي رسول خدا، سه روز بود كه غذاي خود را ميبخشيدند و چيزي نميخوردند. روز سوم پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به منزل آنها تشريف آوردند. حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند: «يا رسول الله، سه روز است اهل اين خانه چيزي نخوردهاند». پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نيز فرمود: دخترم، پدرت نيز سه روز است كه چيزي نخورده است. اين بزرگواران غذا داشتند، اما آن را ميبخشيدند و ايثار ميكردند.
اگر روزهداري يك روز از ماه مبارك رمضان را بدون خوردن سحري روزه بگيرد، به هنگام افطار ميگويد من نميتوانم نمازم را با حضور قلب به جاي آورم، مگر آن كه اول افطار كنم. حال اگر سه روز بدون سحري و افطار روزه بگيرد، چه ميشود؟
دخت گرامي رسول خدا به سجده گاه رفتند و دو ركعت نماز به جاي آوردند و فرمودند: «بار خدايا، پيامبر تو به مهماني ما آمده و ما غذايي نداريم». آن گاه از جانب خداوند برايشان غذا فرستاده شد. بهترين بندگان خدا سه روز گرسنگي را تحمل كردند اما چيزي از خداوند نخواستند، در صورتي كه اگر ميخواستند، خداوند به آنها ميداد. البته، خداوند هم نخواسته است كه اين بزرگواران را با گرسنگي امتحان كند. چنين امتحانهايي پايينتر از حد و منزلت معصوم است اين امتحان كوچك براي آن است كه انسانها به اين بزرگواران اقتدا نمايند و آنها را الگوي خويش سازند.
رضا مرتبهاي بس گرانبها است كه انسان بايد به دنبال كسب آن باشد؛ چرا كه اگر اهل آخرت باشد به درد آخرتش ميخورد و اگر اهل دنيا باشد به كار دنيايش ميآيد و فوائد بسياري عايدش ميشود. هر چند كسب رضا براي تحصيل دنيا، ارزان فروختن متاعي پر ارزش به قيمتي ناچيز است. درست مانند آن كه در زمان وفور نان و نه در قحطي، ميليونها تومان در مقابل يك قرص نان بپردازند يا مثل آن شخص كه براي به جوش آوردن آب سماور اسكناسهاي فراواني را به شعلههاي آتش ميسپرد.
آخرت و نعمتهاي آن محسوس نيستند، بلكه معقولند. مردهشور هيچ وقت از ديدن مرده عبرت نميگيرد، چرا كه برايش عادي ميشود، مگر اين كه با تلقين، خود را از عادت و غفلت نگه دارد. در روايت آمده است: اگر مردهشورها حرفهاي مردهها را ميشنيدند، وحشت آنها را بر ميداشت و هيچ كس حاضر نميشد مردهها را بشورد. اميرمؤمنان علي عليهالسلام ميفرمايد: «لو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم (1)؛ اگر آنچه مردگان شما پس از مرگ ديدهاند ميديديد، بيتابي ميكرديد و هراس بر شما چيره ميشد».
لذا در احوال مرحوم سيد جمال الدين گلپايگاني (2)نقل كردهاند كه شبها تا به صبح در قبرستان تخت فولاد اصفهان عبادت ميكرد. او انساني وارسته و از اوتاد بود كه در عالم مكاشفه چيزهايي ميديده.
عمر بن حنظله گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: دو نفر از اصحاب ما راجع به قرض يا ميراثي نزاع دارند، و نزد سلطان و قاضيان وقت جهت محاكمه ميروند آيا اين عمل جايز است؟
فرمود: كسي كه در موضوعي - حق يا باطل - نزد آنها براي محاكمه برود چنان است كه براي محاكمه نزد طاغوت رفته باشد، و آنچه طاغوت برايش حكم كند اگر چه حق مسلم او هم باشد؛ مال حرام گرفته است، زيرا آن را به حكم طاغوت گرفته در حالي كه خداوند امر فرموده كه به طاغوت كافر شوند، خداوند فرموده: «ميخواهند براي محاكمه نزد طاغوت بروند در حالي كه مأمور بودند كه به او (يعني طاغوت) كافر شوند».(1).
عمر بن حنظله گويد: پرسيدم: پس اين دو نفر چه كنند؟
فرمود: نگاه كنند هر كس از خود شما كه حديث ما را روايت ميكند، و در حلال و حرام ما نظر مي افكند، و احكام ما را بفهمد، به حكميت او راضي شوند، همانا من او را بر شما حاكم قرار دادم، پس اگر طبق دستور ما حكم داد، و يكي از آن دو نفر آن را نپذيرفت، همانا حكم خدا را سبك شمرده و ما را رد كرده است، و آنكه ما را رد كند خدا را رد كرده، و اين در مرز شرك به خدا و كفر است.
ابنحنظله گويد: پرسيدم اگر هر كدام از آن دو نفر يكي از اصحاب ما را به طور جداگانه انتخاب كند، و هر دو راضي شوند كه هر دوي آنها در حقشان نظر كنند و حكم دهند، و آن دو در حكم دادن اختلاف كنند، و منشأ اختلافشان اختلاف حديث شما باشد چه كنيم؟
فرمود: حكم درست آن است كه عادلتر، و فقيهتر و راستگوتر در حديث، و پرهيزكارتر آنها صادر كند، و به حكم ديگري اعتنا نميشود.
ابنحنظله گويد: پرسيدم: اگر هر دو عادل و پسنديده نزد اصحاب باشند و هيچ يك بر ديگري ترجيح نداشته باشد، چه كنند؟
فرمود: توجه شود به آن كس كه مدرك حكمش حديث مورد اتفاق نزد اصحاب باشد، به آن حديث عمل شود، و حديث ديگري كه نادر و غير معروف نزد اصحاب است رها شود، زيرا آنچه مورد اتفاق است ترديدي در آن نيست، و همانا امور بر سه قسمند:
1- امري كه درستي و صحت آن روشن است، پس بايد پيروي شود.
2- امري كه گمراهي و سقم آن روشن است، پس بايد از آن پرهيز شود.
3- امري كه مشكل و مشتبه است، كه بايد براي دريافت حقيقت او به خدا و رسولش ارجاع شود. پيامبر فرموده است:
حلالي است روشن، و حرامي است روشن، و در ميان آن دو اموري است مشتبه (پوشيده و نامعلوم)، كسي كه امور مشتبه را رها كند از محرمات نجات مييابد، و هر كس مشتبهات را اخذ كند ندانسته مرتكب محرمات ميگردد، (يعني ناخودآگاه در دامن محرمات نيز قرار ميگيرد).
ابنحنظله گويد: پرسيدم: فدايت شوم؛ اگر هر دو خبر موافق دو دسته از عامه باشد چگونه بايد عمل شود؟
فرمود: نظر ميشود به خبري كه مورد توجه حاكمان و قاضيان است (در اين صورت) ترك ميشود و آن ديگري اخذ ميشود.
ابنحنظله گويد: پرسيدم: اگر هر دو چيز با حاكمان عامه موافق باشند چطور؟
فرمود: چون چنين شد صبر كن تا امامت را ملاقات كني، زيرا توقف در هنگام شبهه (و مرتكب نشدن امور مشتبهه ) بهتر از آن است كه انسان خودش را به مهلكه بياندازد.
ابن حنظله گويد: پرسيدم: اگر هر دو حديث مشهور باشند و معتمدين از شما روايت كرده باشند (چه بايد كرد)؟
فرمود: بايد توجه شود هر كدام مطابق قرآن و سنت و مخالف عامه باشد اخذ شود، و آنكه مخالف قرآن و سنت و موافق عامه باشد رها شود.
ابنحنظله گويد: پرسيدم: فدايت شوم؛ اگر هر دو فقيه حكم را از قرآن و سنت به دست آورده باشند ولي يكي از دو خبر موافق عامه و ديگري را مخالف با آنها باشد به كدام خبر عمل شود؟
فرمود: آنكه مخالف عامه است چرا كه رشد در عمل كردن به آن است.
1) اصول كافي: ج 1 ص 86 ح 10.
ابراهيم كرخي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: مردي (مردي مدعي است كه) خدا را در خواب ديده، نظر شما دربارهي آن چيست؟
حضرت فرمود: او مردي بي دين است، خداوند متعال نه در بيداري ديده ميشود و نه در خواب، و نه در دنيا و نه در آخرت. (1).
1) أمالي صدوق، ص 610 ح 5.
حماد سمندري گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم:
من به سرزمين شرك وارد ميشوم، و نزد ما كساني هستند كه ميگويند: اگر آنجا مردي روز قيامت با همانها محشور ميشوي. (آيا اين صحيح است)؟
حضرت به من فرمود: اي حماد؛ اگر آنجا بودي آيا امر ما را متذكر ميشوي، و ديگران را به آن دعوت ميكني؟
گفتم: بله.
فرمود: اگر در اين شهر - كه از شهرهاي اسلامي است - (باشي) آيا امر ما را متذكر ميشوي، و ديگران را به آن دعوت ميكني؟
گفتم: نه (چون خود حضرت هستند).
حضرت به من فرمودند: اگر آنجا بميري، به تنهايي يك امت محشور ميشوي (با شكوه يك امت) و نور تو پيشاپيشت حركت ميكند. (1).
1) رجال الكشي: ص 292، بحارالأنوار: ج 72 ص 392 ح 1.
1- معلي بن خنيس گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي حق مؤمن پرسيدم.
فرمود: هفتاد حق است كه جز هفت حق را به تو نميگويم، زيرا به تو مهربانم، و ميترسم تحمل نكني.
عرض كردم: بلي؛ ان شاء الله.
فرمود: تو سير نباشي و او گرسنه، و پوشيده نباشي، و او برهنه، و راهنماي او باشي، (و براي او مانند) پيراهني (باشي) كه ميپوشد (از لباس كهنه شما نباشد) و زبان گوياي او باشي و براي او بخواهي آنچه را براي خود ميخواهي، و اگر كنيزي داري او را بفرستي تا فرش و بسترش را مرتب كند، و در شب و روز در حوائج او كوشا باشي. پس چون چنين كردي ولايت خود را به ولايت ما رسانيدهاي و ولايت ما را به ولايت خداي عزوجل. (1).
2- معلي بن خنيس گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: حق مؤمن بر مؤمن چيست؟
حضرت فرمودند: هفت حق است كه همگي واجبند، هر كسي با آن مخالفت كند از ولايت خدا خارج شده، و طاعت او را ترك كرده است، و خداوند به او كاري ندارد.
گفتم: فدايت شوم؛ آنها را بيان فرمائيد كه كدامند؟
حضرت فرمودند: اي معلي؛ من ميترسم نتواني آنها را انجام دهي، و حفظ كني، مي ترسم بداني و عمل نكني.
گفتم: لا حول و لا قوة الا بالله.(يعني از خدا مدد ميگيرم).
حضرت فرمودند: سادهترين آن حقها اينكه دوست بداري از براي او آنچه خود از براي خود دوست داري، و كراهت بداري از براي او آنچه از براي خود كراهت داري.
حق دوم: اينكه در برآوردن حاجت او سعي كني، و رضايت او را خواهان باشي، و با كلام او مخالفت نكني.
حق سوم: اينكه با جان و مال و دست و پا و زبان خود به او رسيدگي كني.
حق چهارم: اينكه چشم و دليل و آيينه و لباس (و حافظ اسرار) او باشي.
حق پنجم: اينكه نكند سير باشي و او گرسنه بماند، و تو بپوشي و او عريان باشد، و تو سيراب شوي و او تشنه باشد.
حق ششم: اينكه اگر تو همسر يا خادمي داشته باشي و دوستت نه همسر و نه خادم داشته باشد، خادمت را بفرستي تا پيراهن او را بشويد، و غذاي او را بپزد و فراش و بستر او را پهن كند.
تمامي اين اعمال چيزي است كه بين تو و او قرار داده شده است.
و حق هفتم: اينكه اگر براي او قسم خوردي به قسمت عمل كني، و دعوت او را اجابت كني، و در تشييع جنازهي او حاضر شوي، و در بيماريش او را عيادت كني، و بدنت را در برآوردن حاجت او به زحمت و تلاش بيندازي، و او را محتاج نكني كه به هنگام نياز از تو درخواست كند. و مبادرت به برآوردن حاجت او كني.
پس هر گاه اين كار را انجام دادي تو ولايت خود را به ولايت او وصل نمودي (يعني تو ولي او و او ولي تو باشد) و ولايت او را به ولايت خدا وصل نمودي (يعني هر دو داخل ولايت خدا شديد). (2).
3- ابو المأمون حارثي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: حق مؤمن بر مؤمن چيست؟
فرمود: از جمله حق مؤمن به گردن مؤمن.
دوستي قلبي او است.
ومواسات مالي او.
و اينكه به جاي او از خانوادهاش سرپرستي كند.
و عليه ستمگرش از او ياري كند.
و چون در ميان مسلمين نصيبي داشته و غائب باشد، نصيب او را برايش دريافت كند.
و چون بميرد قبرش را زيارت كند.
و به او ستم نكند.
و به او غش و تقلب نكند.
و خيانت نورزد.
و رسوايش نكند.
و تكذيبش ننمايد.
و به او اف نگويد.
و اگر بر او اف بگويد، پس بين آن دو ولايت و دوستي نميماند.
و اگر يكي از آن دو به همديگر بگويد: تو دشمن مني، يكي از آن دو كافر شوند.
و چون متهمش سازد ايمان در دلش آب شود همچون نمك كه در آب حل ميشود. (3).
4- مفضل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شده: كمترين حق مؤمن بر برادرش چيست؟
حضرت پاسخ دادند: اينكه چيزي را كه او به آن نيازمندتر است به خود اختصاص ندهد. (4).
صالح بن سعيد از يكي از اصحاب اهل بيت روايت كرده است، كه از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي تفسير فرمايش خداي عزوجل در داستان حضرت ابراهيم - عليهالسلام - كه گفت: (بل فعله كبيرهم هذا فاسألوهم ان كانوا ينطقون) (1)«بلكه اين كار را بزرگشان كرده است پس از آنها بپرسيد اگر سخن ميگويند»! پرسيدم؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: (فاسألوهم ان كانوا ينطقون) بت بزرگ اين كار را نكرد، و حضرت ابراهيم نيز دروغ نگفت.
گفتم: چگونه؟
حضرت فرمود: زيرا حضرت ابراهيم - عليهالسلام - گفت: «پس از آنها بپرسيد اگر سخن ميگويند؟» يعني اگر اين بتان سخن ميگويند بزرگترين آنها اين كار را كرده است، و اگر سخن نگويند بزرگترين آنها انجام نداده است. و آنها سخن نگفتند، و ابراهيم - عليهالسلام - نيز دروغ نگفت.
گفتم: فرمايش خداوند كه از يوسف - عليهالسلام - حكايت ميكند ميفرمايد: (أيتها العير انكم لسارقون) (2)«اي اهل قافله، شما دزد هستيد»؟
حضرت فرمودند: آنها يوسف - عليهالسلام - را از پدرش دزديدند، مگر نميبيني هنگامي كه سؤال كردند: (ماذا تفقدون قالوا نفقد صواع الملك) (3)«چه چيز گم كردهايد؟ گفتند: پيمانهي پادشاه را گم كردهايم» و گفته نشد: شما پيمانهي پادشاه را دزديديد، و مقصود از اينكه شما دزديد يعني: يوسف را از پدر دزديديد.
گفتم: مقصود از قول ابراهيم - عليهالسلام - كه گفت: (اني سقيم) (4)«من بيمارم». چيست؟
حضرت فرمود: ابراهيم - عليهالسلام - بيمار نبود و دروغ نيز نگفت، بلكه مرادش اين بود كه در دينش (كه گمان ميكردند او بر آن است و همان دين مردم باطل آن قوم بود) بيمار است (يعني گرفتار ترديد است). (5).
2- حسن صيقل گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: ما از امام باقر - عليهالسلام - سؤال نموديم دربارهي فرمايش حضرت يوسف: (أيتها العير انكم لسارقون) (6)«اي اهل قافله، شما دزد هستيد» (اين دروغ نبود)؟
حضرت باقر - عليهالسلام - فرمودند: به خدا نه آنها دزدي كردند، و نه حضرت يوسف دروغ گفت.
گفتيم: سخن حضرت ابراهيم - عليهالسلام - كه فرمود: (بل فعله كبيرهم هذا فاسألوهم ان كانوا ينطقون) (7)«بلكه اين كار را بزرگشان كرده است! پس از آنها بپرسيد اگر سخن ميگويند»! چطور؟
حضرت باقر - عليهالسلام - فرمودند: و به خدا نه بتها چنين كردند، و نه حضرت ابراهيم - عليهالسلام - دروغ گفت؟
راوي گويد: امام صادق - عليهالسلام - (پس از شنيدن اين پرسشها و پاسخها) فرمودند: خوب اي صيقل، نظر شما در اين پاسخها چيست؟
گفتم: چيزي نيست جز قبول و تسليم.
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمودند: خداوند دو چيز را دوست دارد، و دو چيز را مبغوض دارد.
آن دو چيز كه دوست دارد: راه رفتن با تكبر در ميان جنگ است، و دروغ به هدف اصلاح است.
و آن دو چيز كه مبغوض ميدارد: تكبر در راهها، و دروغ در غير اصلاح.
حضرت ابراهيم - عليهالسلام - نفرمود: (بل فعله كبيرهم هذا) «بلكه اين كار را بزرگشان كرده است» مگر به هدف اصلاح، و براي اينكه براي آنها ثابت كند كه بتها نميفهمند.
و حضرت يوسف - عليهالسلام - نفرمود آنچه را كه فرمود مگر به هدف اصلاح. (8).
عمار بن موسي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي حكومت سؤال نمودم چه حكمي دارد؟
حضرت فرمود: هر كس بين دو نفر به نظر خودش حكم و قضاوت كند كافر شده. و هر كس آيهاي از قرآن را به نظر خودش تفسير كند كافر شده است. (1).
1) تفسير العياشي: ج 1 ص 18، بحارالأنوار: ج 89 ص 111 ح 15.
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ حقيقت اين دانش كه نزد شما است چيست؟
حضرت فرمود: آنچه شب و روز حادث ميشود، و امر پس از امر، و شيء پس از شيء تا روز قيامت (به ما الهام و القا ميشود).
توضيح: امام - عليهالسلام - در اين حديث - و به ظاهر - ميخواهند علم غيب ذاتي را كه مخصوص خداوند متعال است از امامان معصوم نفي كنند، و بفرمايند: اگر امدادهاي الهي پي در پي نبود چيزي نميدانستند. (1).
1) بصائر الدرجات: 94، بحارالأنوار: ج 26 ص 60 ح 137.
ابان از حارث بن مغيره نقل كرد كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا ممكن است مردم در حالي قرار گيرند كه امام را نشناسند؟
حضرت فرمود: ممكن است چنين چيزي پيش بيايد.
گفتم: در اين صورت چه كنند؟
حضرت فرمود: به (فرامين) همان امام اول عمل كنند، تا اينكه امام بعدي برايشان معلوم شود. (1).
1) اكمال الدين: ص 201، بحارالأنوار: ج 27، ص 297، ح 6.
ابوالصباح گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: دربارهي مردي كه به اين امر (يعني تشيع) دعوت شد و او اين مذهب را شناخت و در سرزمين دوري بود و در اين حال بود كه خبر فوت امام به او رسيد، و بلافاصله او نيز مرد حكمش چيست؟
حضرت فرمود: او به خدا قسم؛ به منزلهي كسي است كه به سوي خدا هجرت كرده، و در اثناي اين هجرت مرده، اجر و ثواب او بر خداست. (1).
1) تفسير العياشي: ص 270، بحارالأنوار: ج 27 ص 297، ح 7.
عجلان بن ابي صالح گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: مرا از حدود ايمان آگاه بفرما.
حضرت فرمود: شهادت به وحدانيت خدا، و نبوت محمد - صلي الله عليه و آله و سلم -، و اعتراف به آنچه از ناحيهي خدا آمده، و نمازهاي پنجگانه، و اداي زكات، و روزهي ماه رمضان، و حج خانهي خدا، و ولايت ولي ما، و دشمني با دشمنان ما، و ورود در زمره راستگويان و همراه با آنها بودن. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 18، بحارالأنوار: ج 65 ص 330 ح 4.
اسحاق بن عمار گويد: شخصي از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي كارمند شدن در حكومت سلطان ستمگر سؤال كرد.
حضرت فرمود: آيا آنها بر شما وارد ميشوند، يا شما بر آنها وارد ميشويد؟
آن مرد گفت: بلكه آنها بر ما وارد ميشوند.
حضرت فرمود: اشكالي ندارد.
توضيح: جمله سؤال گونهي امام ميتواند دو معني داشته باشد:
1- آيا آنها شما را مجبور كردهاند كه در دستگاه حكومتي آنها وارد شويد، يا شما به پاي خود و با اختيار خويش به آنها پيوستهايد؟ كه در صورت نخست اشكالي ندارد.
2- آيا آنها مطالبي را بر شما تحميل ميكنند يا شما اختيارا انجام ميدهيد، كه در صورت اول اشكالي ندارد.
و ممكن است معني ديگر داشته باشد.
البته اين حديث را بايد در كنار روايات ديگر قرار داد و اين مسأله را بررسي نمود. (1).
1) الاختصاص: ص 261، بحارالأنوار: ج 72 ص 378 ح 35.
1- زيد شحام گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: كدام يك افضل و برتر است: حسن يا حسين - عليهماالسلام -.
حضرت فرمود: فضل اولي ما بسان فضل آخري ما است، و فضل آخري ما بسان فضل اولي ما است، و هر كدام داراي فضل مخصوص به خود است.
گفتم: فدايت شوم، جواب را گستردهتر و واضحتر برايم بگو، به خدا قسم من سؤال نكردم مگر براي اينكه ميخواهم معرفت بيشتري به شما پيدا كنم.
حضرت فرمود: ما از يك درخت پاكيزه هستيم (يعني ريشه و اصل ما يكي است) خداوند ما را از عنصر واحدي آفريد، فضل ما از ناحيهي خدا است، و علم و دانش ما از خدا است، و ما امينان او بر بندگان و مخلوقينش هستيم، و دعوت كنندگان به دين و آئين او ميباشيم، و حاجبان (و وسائل) ميان او و بندگان او هستيم، آيا ميخواهي برايت اضافه كنم اي زيد.
گفتم: بله.
حضرت فرمود: خلقت ما يكي است، و علم ما يكي است، و فضل ما يكي است، و همگي ما نزد خداوند متعال يكي هستيم.
گفتم: خبر ده مرا از عددتان (چند نفر هستيد)؟
حضرت فرمود: ما دوازده نفر هستيم همين طور اطراف عرش خدا بوديم از ابتداي خلقتمان، اول ما محمد و وسطي ما محمد و آخري ما محمد است. (1).
2- هشام بن سالم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: امام حسن - عليهالسلام - افضل است يا امام حسين - عليهالسلام -؟
حضرت فرمود: امام حسن - عليهالسلام - افضل است از امام حسين - عليهالسلام -.
گفتم: پس چرا امامت به اولاد امام حسين - عليهالسلام - اختصاص يافته است، و اولاد امام حسن - عليهالسلام - از آن بهرهاي ندارند؟ (2).
حضرت فرمود: خداوند (به خاطر حكمتي) خواست اين سنتي را كه در مورد هارون و موسي اجرا نمود در مورد حسن و حسين - عليهماالسلام - نيز جاري كند.
مگر نميبيني كه هر دو (موسي و هارون) در نبوت شريك بودند همان طوري كه حسن و حسين - عليهماالسلام - در امامت شريك بودند، با اين حال خداوند عزوجل نبوت را در فرزندان هارون قرار داد و در فرزندان موسي قرار نداد، گر چه موسي از هارون افضل و برتر بود.
گفتم: آيا دو امام ميتواند در يك زمان باشد؟
حضرت فرمود: خير، مگر اينكه يكي از آن دو ساكت و مأموم براي ديگري باشد، و ديگري ناطق و امام و پيشواي ديگري باشد، و اما اينكه هر دو امام ناطق فعال در زمان واحد باشند خير (چنين چيزي نميشود).
(وجعلها كلمة باقية في عقبه) (3).
گفتم: آيا امامت در دو برادر پس از حسن و حسين - عليهماالسلام - ممكن است واقع شود. (يعني دو برادر امام باشند مانند حسنين - عليهماالسلام -)؟
حضرت فرمود: خير، اين امامت فقط در امام حسين - عليهالسلام - جاري است.
سپس همين طور در اعقاب اعقاب، و اعقاب اعقاب ايشان تا روز قيامت.
(مراد از اعقاب اعقاب همان امامان نه گانه هستند تا حضرت مهدي عجل الله فرجه، زيرا پس از ايشان ديگر امام معصومي نيست). (4).
مفضل گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: چه كسي حضرت فاطمه - سلام الله عليها - را غسل داد؟
فرمود: اميرالمؤمنين - عليهالسلام -، مثل اينكه من اين مطلب را از گفتهي آن حضرت بزرگ شمردم و تعجب كردم.
فرمود: گويا از آنچه به تو خبر دادم دلتنگ شدي؟
عرض كردم: چنين است قربانت گردم.
فرمود: دلتنگ مباش، زيرا او صديقه (معصوم) است و جز صديق (معصوم) نبايد او را غسل دهد، مگر نميداني كه مريم را جز عيسي غسل نداد؟ (1).
1) اصول كافي: ج 2 ص 357 ح 4.
بكر بن محمد ازدي گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - بودم كه ابوبصير دربارهي حورالعين سؤال نمود و گفت: فدايت شوم؛ حور العين از مخلوقات دنيايي است يا از مخلوقات بهشتي است؟
حضرت فرمود: تو را چه به اين سؤال؟ بر تو باد بر نماز، زيرا سفارش به نماز آخرين سفارش رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - بود، او شما را به نماز تشويق نمود.
پس مبادا كسي از شما آن را سبك بشمارد، نه هنگامي كه جوان است آن را كامل بياورد و نه هنگامي كه پير شد توان آن را داشته باشد.
و هيچ سرقت و دزدي بدتر از دزدي از نماز نيست.
پس هرگاه كسي از شما به نماز ايستاد مستقيم بايستد، و هرگاه ركوع كرد كاملا ركوع كند، و هرگاه مجددا ايستاد به طور مستقيم بايستد، و هرگاه به سجود رفت دستهاي خود را باز كند (و بدن خود را جمع نكند) و سجود را به طور كامل بجا آورد، و هرگاه نشست مستقيم بنشيند، و هرگاه مجددا سجود كرد سجده را بطور كامل انجام دهد، و هرگاه سر خود را از سجود برداشت كمي مكث كند تا ساكن شود و استقرار پيدا كند. (1).
1) قرب الاسناد: ص 18، بحارالأنوار: ج 81 ص 237 ح 15.
از حضرت صادق - عليهالسلام - سؤال كردم راجع به زني كه همسرش را به غضب درآورده است آيا نمازش قبول است؟ و خلاصه او چه حكمي دارد؟
حضرت فرمود: در حال معصيت است تا زماني كه شوهرش از او راضي شود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 285.
عمر بن يزيد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اگر كسي اقرار نكند كه شب قدر به امام مطالبي عرضه ميشود آنسان كه گفته شده است، و انكار هم نكند حكمش چيست؟
حضرت فرمود: اگر حجت بر او به وسيلهي كسي كه در دانش و مسائل مورد وثوق است برپا شود، و معذلك به او اعتماد نكند، كافر است.
و اما كسي كه آن را نشنيده است پس او معذور است تا وقتي كه بشنود و به اين مطلب آگاه شود.
سپس حضرت فرمود: (بدانيد) او به خدا ايمان دارد؛ و (تنها) مؤمنان را تصديق ميكند. (1).
1) بصائر الدرجات: ص 224، بحارالأنوار: ج 94 ص 21 ح 46.
1- عبدالرحمان بن ابوعبدالله گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: افرادي از اين داستانسرايان ميگويند: هرگاه كسي حج كند سپس صدقه بدهد و صله رحم كند بهتر است (از تكرار حج).
حضرت فرمود: دروغ گفتند، به خدا قسم؛ اگر مردم چنين كنند اين خانه تعطيل خواهد شد. خداوند عزوجل اين خانه را وسيلهاي براي استواري و سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده است. (1).
2- از امام صادق - عليهالسلام - روايت شده است كه مردي از ايشان سؤال كرد و گفت: اي فرزند رسول خدا؛ من مردي ثروتمند هستم و حج واجبم را انجام دادهام و شنيدهام كه در حج مستحبي ثوابهاي بسياري است، آيا ميتوانم به جاي حج مستحبي به اندازهي مخارج حج صدقه بدهم، تا ثواب بيشتري نصيبم بشود، يا اينكه ثواب حج بيشتر است؟
حضرت صادق - عليهالسلام - نگاهي به كوه ابوقبيس انداختند سپس فرمودند: اگر به اندازهي اين كوه طلا و نقره صدقه بدهي ثواب حج را به دست نميآوري. (2).
معاوية بن عمار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به حطيم سؤال كردم.
حضرت فرمود: بين حجر اسود و در خانهي كعبه است.
عرض كردم: چرا حطيم ناميده شده است؟
فرمود: براي اينكه مردم برخي، برخي ديگر را در آنجا (به خاطر شلوغي و ازدحام) خورد ميكنند. (1).
1) علل الشرايع: ص 400، بحارالأنوار: ج 96 ص 229 ح 2.
جميل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي حكم نگهداري گوشتهاي قرباني در (مني) بيش از سه روز سؤال كردم.
حضرت فرمود: امروز اشكالي ندارد، رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - بدين علت از اين كار نهي كرد چون مردم آن روز در سختي بودند، اما امروز اشكال ندارد. (1).
1) علل الشرايع: ص 439، بحارالأنوار: ج 96 ص 285 ح 45.
حفص گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني فرمايش خداي عزوجل: (و أذان من الله و رسوله إلي الناس يوم الحج الأكبر) «و اين، اعلامي از ناحيهي خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حج اكبر است» سؤال كردم.
حضرت فرمود: اميرالمؤمنين - عليهالسلام - فرمود: من كسي هستم كه ندا دادم در ميان مردم.
عرض كردم: معني حج اكبر چيست؟
فرمود: بدين جهت اكبر ناميده شد، چون سالي بود كه هم مسلمانان و هم مشركان حج نمودند، و در سال بعد؛ ديگر مشركان حج ننمودند. (1).
1) علل الشرايع: ص 442، بحارالأنوار: ج 96 ص 322 ح 7.
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به حجامت روز چهارشنبه سؤال كردم.
حضرت فرمود: هر كه روز چهارشنبه حجامت كند، در حالي كه قصد مخالفت با كساني كه اين روز را به فال بد ميگيرند، كند از هر عيب و آفتي محفوظ ميماند. (1).
1) الطب: 58، بحارالأنوار: ج 59 ص 122 ح 50.
طلحه فرزند زيد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به حجامت روز شنبه سؤال كردم.
حضرت فرمود: ضعيف ميكند.
عرض كردم: اصلا بيماري و مشكل من از ضعف و كمتواني من است.
حضرت فرمود: پس بر تو باد خوردن «به شيرين» با دانهي آن، زيرا آن ضعف را برطرف، و معده را خوشبو، و تيز و فعال ميكند.
عرض كردم: اين از كجاست اي فرزند رسول خدا؟
فرمود: آدم ترسو را شجاع ميكند، قسم به خدا؛ اين از علم پيامبران است. (1).
1) طب الائمه: 136، بحارالأنوار: ج 63 ص 176 ح 36.
محمد بن مسلم ثقفي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي شراب سؤال شد.
حضرت فرمود: رسول اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: نخستين چيزي كه خداوند مرا از آن نهي فرمود: پرستش بتها و شرب خمر، و مجادله با مردان بود.
خداوند تبارك و تعالي مرا براي انسانها رحمت فرستاد، تا اينكه آلات موسيقي و امور جاهليت و بتان آنها و ابزار قمار و برد و باخت آنها را از بين ببرم.
پروردگارم قسم خورده است و فرموده: كسي در دنيا شراب نخورد مگر اينكه روز قيامت از آتش و مواد ذوب شده جهنم او را بخورانم و او را پس از آن عذاب كنم يا بيامرزم.
سپس حضرت فرمود: با شارب الخمر همنشيني نكنيد، و به او زن ندهيد، و از او زن نگيريد، و اگر مريض شد عيادتش نكنيد، و اگر مرد جنازهاش را تشييع نكنيد.
همانا شارب الخمر روز قيامت در حالي به صحنه ميآيد كه چهرهي او سياه و رنگ چشم او آبي، و لبهاي او آويزان، و آب دهان او روان، و زبانش از پشت سرش بيرون كشيده شده است. (1).
1) امالي صدوق: ص 416 ح 1.
اسحاق بن جرير گويد: زني از من درخواست كرد كه براي او اجازه رسيدن به خدمت امام صادق - عليهالسلام - را بگيرم، حضرت اجازه دادند، و هنگامي كه خدمت حضرت شرفياب شد عرض كرد: به من خبر ده از حكم زني كه با زني ديگر مساحقه كند، حد شرعي او چيست؟
حضرت فرمود: مانند حد زن زناكار است. و هرگاه روز قيامت شد آنها را ميآورند در حالي كه لباسهاي آتشين در برشان كردهاند، و بر سرشان مقنعهها (روسريهائي) از آتش قرار دادهاند، و شلوارهائي از آتش به آنان پوشانيدهاند، و عمودهائي آتشين در درون آنها تا مغز سرشان كردهاند، و در آتش انداخته ميشوند.
اي زن؛ نخستين كسي كه اين عمل (زشت را) انجام داد قوم لوط بودند، مردان آنها به مردان اكتفا كردند (و آميزش كردند) و زنان بدون مرد ماندند، لذا عمل زشتي را كه مردان انجام ميدادند (يعني آميزش) مرتكب شدند. (1).
1) ثواب الاعمال: ص 239، بحارالأنوار: ج 76 ص 75 ح 3.
امام كاظم - عليهالسلام - ميفرمايد:
از امام صادق - عليهالسلام - راجع به حال و وضع شارب الخمر پرسيدم كه اگر از آن مست شود حالش چگونه است؟
حضرت فرمود: هر كس شراب بخورد، و چهل روز پس از آن بميرد در حالي خدا را ملاقات ميكند كه مانند بتپرست است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 271.
كلبي نسابه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به خوردن ماهي جري سؤال نمودم.
حضرت فرمود: خداوند طائفهاي از بنياسرائيل را مسخ نمود، پس آنهايي كه راه دريا را پيش گرفتند عبارتند از: جرّي، و زميّر، و مارماهي و غير اينها.
و آنهايي كه در خشكي ماندند عبارتند از: ميمون و خوكها، و ورك، و غير اينها. (1).
1) فروع الكافي: ج 6 ص 221، بحارالأنوار: ج 62 ص 229 ح 14.
ابو ربيع شامي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي شطرنج، و نرد سؤال شد.
حضرت فرمود: نزديك آنها مشو.
گفتم: آواز چطور؟
حضرت فرمود: خيري در آن نيست، آن را انجام ندهيد.
عرض كردم: نبيذ (آب جو مست كننده) چطور؟
حضرت فرمود: پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - از هر نوع ماده مست كنندهاي نهي نموده است، و هر مست كنندهاي حرام است.
حكم بازي با شطرنج چيست؟
علي بن المغيره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: دختر خواهر يتيمي دارم كه گاهي براي او هديهاي ميآورند و من از آن ميخورم، و بعدا از اموال خودم به او ميخورانم، و ميگويم: پروردگارم؛ اين در مقابل آن (اين كار چه صورتي دارد)؟
حضرت فرمود: اشكالي ندارد. (1).
1) الكافي: ج 5 ص 129، بحارالأنوار: ج 76 ص 272 ح 19.
عجلان ابوصالح گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي حكم خوردن مال يتيم سؤال كردم.
حضرت فرمود: آن همان طور است كه خدا فرمود: (ان الذين يأكلون أموال اليتامي ظلما انما يأكلون في بطونهم نارا و سيصلون سعيرا) (1)«كساني كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم ميخورند (در حقيقت) آتش ميخورند؛ و به زودي در شعلههاي آتش (دوزخ) ميسوزند».
سپس پيش از آنكه از حضرتش بپرسم فرمود: هر كس يتيمي را تكفل كند تا زماني كه يتيمي او به پايان برسد، تا بينياز شود خداوند بهشت را براي او واجب خواهد كرد همان طور كه جهنم را براي كسي كه مال يتيم را بخورد واجب كرده است. (2).
محمد بن مسلم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به زينت زنان به وسيلهي طلا و نقره سؤال كردم.
فرمود: اشكالي ندارد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 63 ص 539 ح 50.
عبدالاعلي بن اعين گويد: اصحابمان براي امام صادق - عليهالسلام - نامه نوشتند كه در آن سؤالاتي كرده بودند، و از من خواستند تا از حضرتش دربارهي حق مسلمان بر برادر مسلمانش سؤال كنم. من سؤال نمودم ولي حضرت پاسخ نداد.
هنگامي كه براي خداحافظي نزد حضرت آمدم عرض كردم: سؤالي كردم به من پاسخ نداديد.
حضرت فرمود: من ميترسم كه كافر شويد، همانا سختترين چيزي كه خداوند بر بندگانش واجب كرده است سه چيز است:
1- انصاف مرد از خودش به حدي كه راضي نشود براي برادرش از خودش مگر به آنچه براي خود از او راضي ميشود.
2- و مواسات با برادر مسلمانش در مال.
3- و ياد خدا در تمامي اوقات و احوال (و ذكر) گفتن: سبحان الله، و الحمد لله نيست، (بلكه ذكر آن است) كه هرگاه به حرامي برميخورد آن را رها كند، و به آن دست نيازد. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 170 بحارالأنوار: ج 71 ص 242 ح 41.
مفضل بن عمر گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به عشق سؤال كردم.
حضرت فرمود: دلهائي است كه از ياد خدا خالي شدند، پس خداوند محبت غير خود را به آنها چشانيد.
توضيح: ظاهرا مراد عشق به انسانها است. (1).
1) امالي صدوق: ص 668 ح 3.
يكي از اصحاب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: گروهي از مردم هستند كه گناه ميكنند و ميگويند: ما اميدواريم (به رحمت خدا) و همواره چنين هستند تا مرگشان فرا ميرسد (يعني توبه هم نميكنند). (اينها چه صورت دارند)؟
فرمود: اينها مردمي ميباشند كه با آرزوها بازي ميكنند و دروغ ميگويند. اينها اميدوار واقعي نيستند (اينها ميگويند: به خدا اميدواريم و از عذابش ميترسيم ولي به خدا پشت كرده و به موجبات عذابش كه گناهان است رو ميآورند.) هر كس به چيزي اميدوار باشد آن را حتما طلب ميكند، و هر كس از چيزي بترسد حتما از آن ميگريزد. (1).
علي بن محمد در روايت مرفوعهاي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: گروهي از دوستان شما خود را به معاصي آلوده ميكنند و ميگويند: ما اميدواريم (كه عفو بشويم) آيا اين درست است؟
حضرت فرمود: دروغ گفتند، اينان دوستان ما نيستند. اينان كساني هستند كه فريب اميد را خوردهاند.
هر كس به چيزي اميد دارد حتما براي آن تلاش ميكند، و هر كس از چيزي ميترسد و واهمه دارد حتما از آن فرار ميكند. (2).
معلي بن خنيس گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: حق مسلمان بر مسلمان چيست؟
فرمود: براي او هفت حق واجب است كه همهي آنها بر عهده برادرش واجب است، و اگر برخي از آنها را تباه و ضايع كند، از ولايت و اطاعت خدا بيرون رود، و خدا از او بهره (اطاعت و بندگي) ندارد.
عرض كردم: قربانت شوم آنها چيست؟
فرمود: اي معلي بن خنيس؛ من بر تو نگرانم و ميترسم ضايع كني و مراعات نكني، و بداني و عمل ننمايي.
عرض كردم: «لا قوة الا بالله» نيروئي جز از خدا نيست.
فرمود: آسانترين آن حقوق اين است كه: آنچه براي خود دوست داري براي او هم دوست داشته باشي، و آنچه براي خود نپسندي براي او نيز نپسندي.
دوم: آنكه از آنچه ناخرسند دارد دوري كني و خوشنودي او را پيروي نموده فرمانش بري.
سوم: آنكه با جان و مال و زبان و دست و پاي خويش او را ياري كني.
چهارم: آنكه چشم و راهنما و آيينه ي او باشي.
پنجم: آنكه تو سير نباشي و او گرسنه، يا سيراب باشي و او تشنه، يا پوشيده باشي و او برهنه.
ششم: آنكه اگر تو خدمتگزار داري و برادرت ندارد واجب است خدمتگزار خود را بفرستي كه جامههايش را بشويد، و غذايش را درست كند، و بسترش را مرتب نمايد.
و حق هفتم: آنكه سوگندش را تصديق كني، و دعوتش را بپذيري، و در بيماريش از او عيادت كني، و بر جنازهاش حاضر شوي، و چون بداني حاجتي دارد در انجام آن سبقت گيري و او را مجبور نسازي كه از تو بخواهد، بلكه خودت پيشدستي كني، چون چنين كردي خود را به دوستي او پيوستهاي و دوستي او را به دوستي خود [و آنگاه است كه به آيه شريفهي ألمؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض عمل كردهاي.] (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 246 ح 2.
هشام بن سالم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - اندازهي مصافحه را پرسيدم؟
حضرت فرمود: (به اندازهي) گردش دور درخت خرما است (يعني اگر چه به مقدار گردش دور درخت خرما از يكديگر جدا شوند مستحب است با يكديگر مصافحه كنند). (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 261 ح 8.
ابوبصير گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: چيزي يافت نميشود مگر اينكه حد و مرز و تعريفي دارد.
عرض كردم: فدايت شوم؛ حد توكل چيست؟
حضرت فرمود: يقين.
عرض كردم: يقين چيست؟
حضرت فرمود: اينكه با خدا هستي از چيزي نترسي. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 57، بحارالأنوار: ج 67 ص 142 ح 6.
يكي از اصحاب ما ميگويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: حد سخاوت چيست؟
حضرت فرمود: حق خدا را كه بر تو واجب كرده است از مالت خارج كني، و در محل و جاي شرعي خود خرج كني. (1).
1) معاني الاخبار: ص 255، بحارالأنوار: ج 68 ص 353 ح 10.
معاوية بن عمار گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ حد و مرز همسايه چيست؟ (يعني تا كجا را همسايه ميگويند)؟
حضرت فرمود: چهل منزل از هر طرف. (1).
1) معاني الاخبار: ص 165، بحارالأنوار: ج 71 ص 151 ح 9.
زنديق از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كرد: مرا از سحر آگاه فرما كه اصل آن چيست؟ و چگونه ساحر ميتواند كارهاي عجيب انجام دهد؟
حضرت فرمود: سحر چند نوع است: يك نوع از آن به منزلهي طب و طبابت است، همان طوري كه اطباء براي هر دردي دوائي قرار دادهاند، همين طور نيز علم سحر براي هر نوع سلامتي يك نوع بيماري و آفتي، و براي هر معنايي يك نوع حيله و حقهاي قرار دادهاند.
و نوع ديگر طردستي و شعبده است.
و نوع سوم از آن چيزي است كه دوستان شياطين از آنها ميگيرند.
آن زنديق سؤال كرد: شياطين از كجا سحر را ياد گرفتند؟
حضرت فرمود: از همانجا كه پزشكان و أطبا طب را ياد گرفتند، بعضي از آن به تجربه، و بعضي از آن از طريق معالجه است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 169 ذيل ح 2.
ابوبصير از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود: مرد يا زن اينجا خوابيده است، ولي در خواب ميبينند كه در مكه يا در كشوري از كشورها هستند، آيا روحشان خارج از بدنشان ميشود؟
حضرت فرمود: نه اي ابوبصير؛ روح اگر از بدن خارج شود ديگر به آن برنميگردد، ولي او مانند آفتاب است كه در قلب آسمان قرار دارد و شعاع آن در دنيا است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 58 ص 43 ح 17.
كربلائي تبريزي (م 994 هـ) دربارهي امام صادق عليهالسلام مينويسد:
«ذكر الإمام الصادق الصديق؛ العالم الوثيق الحليم الشفيق؛ صاحب الشرف الرفيع و الحسب المنيع و الفضل الجميع؛ المدفون بأرض البقيع؛ الإمام الممجد؛ أبيعبدالله جعفر بن محمد عليهماالسلام».
«وي امام ششم است از ائمهي اثني عشر، كنيت وي ابوعبدالله است لقب مباركش صادق و فاضل، ولادت همايونش سنه ثمانين بالمدينة... وفات حضرت جعفر عليهالسلام در منتصف رجب سنهي ثمان و اربعين و مأئة».
«و دفن بالبقيع في قبر فيه أبوه و جده و عم جده و أكرم بذلك القبر و ما جمع من الأشراف الكرام... و له كلام نفيس في علوم التوحيد و غيرها و قد ألف تلميذه «جابر بن حيان» كتابا يشتمل علي ألف ورقة يتضمن رسائله و هي خمس مأة رسالة، كذا في تاريخ اليافعي».
و قال في كتاب كشف المحجوب:
يكي از ائمهي مشايخ از اهلبيت رسالت، سيف سنت و جمال طريقت و معبر اهل معرفت و مزين ارباب صفوة جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام است عليهماالسلام. عالي حال و نيكو سيرت و آراسته ظاهر و آبادان سريرت بود. وي را اشارت نيكوست در جملهي علوم، و مشهور است در ميان مشايخ به دقت كلام و قوت معاني. و وي را كتب معروف است در ميان اهل طريقت. از وي روايت كردند كه گفت: «من عرف الله أعرض عما سواه» عارف معرض بود و منقطع از اسباب، از خلق گسسته و به دوست پيوسته، غير از در دلش آن مقدار نباشد كه بدو التفات كند».
و از آن حضرت خرق عادات و كرامت بسيار منقول است از آن جمله آن كه از «حسين بن زيد» مروي است كه گفت: ابوعبدالله عليهالسلام را گفتم: مرا خبر ده از آنچه خداي تعالي، «ابراهيم» عليهالسلام را گفت (أولم تؤمن قال: بلي و لكن ليطمئن قلبي) (بقره، 260) گفت: ميخواهي كه همان طور تو را نمايم؟ گفتم: آري يابن رسول الله آن حضرت آواز كرد كه: يا باز يا غراب يا طاوس يا حمامة اين مرغان را ديدم در پيش وي حاضر گشتند، پس آن حضرت كاردي بر گرفت و ايشان را ذبح كرد و بهم برآميخت آنگه چهار جزء كرد، بعد از باز گفت: يا باز يا غراب يا طاوس، يا حمامة ديدم كه بعضي از آن نزديك بعضي شد تا همچون ماهية اول گرديدند، آنگه گفت ديدي مثل آن كه حضرت ابراهيم را روي نموده بود؟ گفتم: بلي يابن رسول الله...
روايت كردهاند به اسناد از «احمد بن النصر» از «عبدالله بن ابيليلي» كه او گفت: ابوجعفر الدوانيق كس به نزد امام صادق عليهالسلام فرستاده بود وي را بياورند و مرا نيز طلبيده بود، و من اتفاقا پيش از آن حضرت نزد دوانيق حاضر شدم و او اضطراب مينمود و ميگفت: تعجيل كنيد و بياوريد وي را. خدا مرا بكشد اگر من وي را نكشم. خداي زمين را از خون من سيراب كند اگر من زمين را از خون وي آب ندهم. من از حاجب پرسيدم كه: وي چه كسي را ميخواهد و اين شدتش به واسطهي كيست؟ گفت: جعفر بن محمد الصادق. در اين سخن بوديم كه مأمورين وي را درآوردند. وي لب مبارك خود را ميجنبانيد. پس چون ابوجعفر الدوانيق بدو نگريست گفت: مرحبا يا ابنعمي مرحبا يا ابنرسول الله. و او را نزديك به خود بر بالش خود بنشاند آنگه طعام خواست و به دست خود الوان اطعمه پيش وي مينهاد. انواع نوازش به جاي آورد و آن حضرت رخصت طلبيده به منزل خود باز گردانيد. چون وي بيرون آمد، گفتم: فداي تو گردم اين مرد قصد كشتن تو داشت و چون تو درآمدي لب ميجنبانيدي، شك نكنم كه دعا ميخواندي، اگر صلاح باشد كه آن را به من هم بياموزيد كه من از محبان مخلص شما هستم تا چون پيش ايشان شوم من نيز آن بخوانم كه مبتلا شدهام به خدمت ايشان فرمود كه: آري آن دعا اين است:
«ما شاءالله: ما شاءالله؛ لا يأتي بالخير الا الله؛ ما شاءالله ما شاءالله لا يصرف السوء الا الله؛ و ما شاءالله ما شاءالله كل نعمة فمن الله؛ ما شاءالله لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم» (1).
1) روضات الجنان، ج 2، ص 402 - 398.
نقل نمودهاند كه امام صادق (ع) غلامش را دنبال كاري فرستاد و چون غلام دير كرد، خود حضرت به دنبال آن كار رفت و در وسط راه ديد غلام خفته است. حضرت او را باد زد، تا بيدار شد. پس به او فرمود: خوب است شبها بخوابي و روزها كار كني. (1).
1) عين الحيوة ص 593، روضه كافي ص 87، جامع السعادات ج 1 ص 298، بحارالانوار، ج 47 ص 56.
انجام مناسك حج سابقه ديرينه دارد و ميتوان گفت از مناسك عبادي است كه از آغازين روز ارزاني شدن وحي بر انسان شكل گرفته است. انبياي الهي بر انجام آن تأكيد داشتند. چرا كه حج نقش مهمي در سازندگي و رشد و بريدن از تعلقات دنيايي دارد.
حج بريدن از هر گونه وابستگي و رنگ و بوي دنيايي است. حج بازگشت به فطرت و خويشتن خويش است كه با حضور در مشاعر و مشاهد مشرفه و انجام مناسك جانها را به ملكوت پرواز ميدهد.
انبياي الهي و امامان به مناسك حج اهتمام داشتند و كمتر پيامبر و يا امامي است كه اين مناسك را بارها به جاي نيآورده باشد. گفتار و رفتار امام صادق عليهالسلام در جاي جاي مناسك حج، از احرام تا انجام، رهنمون و راهگشاي همگان است.
امام صادق عليهالسلام كه خود بارها موفق به انجام اين مناسك باشكوه ميشود، درمورد عظمت حج ميفرمايد: حج جايگزين ندارد؛ ما يعدله شيء. (1)«هيچ عبادتي جايگزين حج نميشود».
شروع مناسك حج از بيرون آوردن لباسهاي معمولي و پوشيدن لباس احرام (محرم شدن) كه همانند لباس آخرت است، ميباشد. انجام مناسك حج تنها به ظاهر مناسك نيست و حج گزار نبايد به انجام ظاهري آنها بسنده نمايد. بلكه بايد از آثار عميق آنها بهره وري نمايد، كه خويشتن را از زنگارها پاك سازد.
امام صادق عليهالسلام حج را اين گونه آغاز مينمايد؛ آن گونه شيفته ملكوت شده است كه توان گفتن لبيك را ندارد و بارها از خود بيهوش ميشود تا بتواند لبيكها را به زبان آورد - همان ذكرهايي كه برخي به راحتي به زبان جاري ميسازند، كلما هم بالتلبية انقطع الصوت في حلقه و كاد يخر من راحلته، «هر گاه ميخواست لبيك بگويد صدايش در گلو قطع ميشد و نزديك بود كه از مركب خود بيافتد.» امام صادق عليهالسلام نگران اين است كه هنگامي كه لبيك ميگويد از جانب خدا ندا آيد كه لا لبيك! (2)خداي سبحان به لبيك وي پاسخ «نه» بگويد.
حسن خلق مهمترين فضيلت براي پيشوايان ديني است و در جلب دلها و رفعت مقام نزد خدا و مردم نقش بسزايي دارد.
اخلاق نيكوي حضرت همان اخلاق جدش رسول الله صلي الله عليه و آله بود. او با مردم خوش اخلاق بود، در تشييع جنازه شركت ميجست و به عيادت بيماران ميرفت و بديها را با خوبي پاسخ ميداد.
ابوزهره مالكي مينويسد:
مالك گفت: من پيوسته به حضور جعفر بن محمد رفت و آمد داشتم. آن حضرت بذلهگو بود و بيشتر تبسم ميكرد، ولي وقتي نام رسول الله نزد او برده ميشد، رنگ حضرت به زردي ميگراييد. (1).
درباره حسن خلق حضرت نقل كردهاند كه مردي از حجاج وارد مدينه شده و خوابيده بود. چون بيدار شد، خيال كرد هميان او را دزديدهاند. پس بيرون آمد و امام صادق را ديد. پس دست حضرت را گرفت و گفت: تو هميان مرا برداشتهاي! حضرت بدون اينكه ناراحت شود، فرمود: چه چيزي داخل آن بود؟ آن مرد گفت: هزار دينار طلا در آن بود. حضرت آن مرد را به خانه برد و هزار دينار به او بخشيد. پس آن مرد به خانه خود برگشت و هميان را در خانه خود يافت. آن گاه به سوي امام صادق عليهالسلام برگشت و از حضرت عذرخواهي كرد و خواست هزار دينار را به حضرت برگرداند، ولي امام نپذيرفت و فرمود: ما چيزي را كه دادهايم، پس نميگيريم. پس آن مرد پرسيد: اين آقا كيست؟ گفتند:امام جعفر صادق. (2).
امام نسبت به همه محبت داشت و با همگان اعم از سياه و سفيد و عرب و عجم، خوش برخورد و نسبت به دوستان وفادار بود. نقل شده كه مردي سياه چهره ملازم حضرت بود. امام مدتي ايشان را نديد. پس روزي در جمع دوستان از حال او پرس و جو كرد. مردي با حالت تمسخر گفت: «انه نبطي؛ آن مرد نبطي (3)است!» پس امام صادق فرمود: اصل و شخصيت هر انساني به عقل و حسب و دين و كرم و تقواي اوست و همه مردم (سياه و سفيد...) يكسان هستند. پس آن مرد شرمگين شد. (4).
همچنين عالم معاصر اهل سنت، عبدالحليم جندي درباره اخلاق نيك حضرت مينويسد:
روزي امام، عابري را كه بر ايشان سلام نكرد، براي خوردن غذا دعوت كرد. حاضران از او پرسيدند: آيا سنت اين نبود كه آن مرد نخست سلام گويد و سپس به غذا دعوت شود؟ حضرت پاسخ داد: اين فقه تنگنظرانه عراقي است... بنابراين، فقه امام «علوي» است كه با بخشش شروع ميشود و فقه عملي است؛ زيرا ابتكار عمل را در دست دارد و فقه اجتماعي است كه فرد بخشنده به گيرنده توجه دارد و فقه اسلامي و انساني است كه سراسر آن احترام و بزرگواري است. (5).
1) ابومحمد ابوزهره، الامام المالك، حياته و عصره و آرائه، مصر، طبع مخيم، بيتا، ص 104.
2) احقاق الحق، ج 12، ص 231، به نقل از: عبدالكريم بن هوازن شافعي، الرسالة القشيرية، قاهره، ص 114؛ ترجمه رساله قشيريه با تصحيحات و تعليمات بديع الزمان فروزان فر، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالي، 1361، چ 2، ص 344.
3) نبطي: يعني عامي، مردم عوام.
4) كمال الدين محمد بن طلحه شافعي، مطالب السؤول، بيروت، مؤسسة البلاغ، 1419 ه. ق، چ 1، ص 286؛ حيلة الاولياء، ج 3، ص 198؛ الفصول المهمة، ج 2، ص 916.
5) عبدالحليم جندي، امام صادق عليهالسلام، ترجمه: عباس جلالي (پيشواي علم و معرفت)، ص 200.
فضل بن روزبهان پس از ذكر ماجرايي كه ميان حضرت و منصور دوانيقي رخ داد و حضرت به بركت حرز و دعايي كه با خود داشت، از دست منصور نجات يافت، مينويسد:
حرز مشهور آن حضرت را كه به حرز امام جعفر مشهور است، اول آن چنين است: «ما شاء الله توجها الي الله، ما شاء الله تقربا الي الله، تلطفا الي الله، ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله...».
بحمدلله تعالي اين فقير ضعيف آن را ياد دارم و از اوراد فقير است كه سالهاست بدان مواظبت ميكنم و تمام عمر در پناه آن حرز «بحمدلله و حوله و قوته» از شر دشمنان مصون و محروسم ان شاء الله تعالي. چون آن حرز بسيار مشهور است، در اين مقام گفته شد. ان شاء الله هر كس بدان مواظبت كند، به يقين، از شر انس و جن در پناه حق تعالي خواهد بود. (1).
بنابر نقل ذهبي، حضرت فرمود:
اي سفيان! اگر خدا نعمتي بر تو بخشيد و تو بقا و دوام آن نعمت را دوست داشتي، بيشتر حمد و شكر خدا كن كه همانا خدا فرموده است: «لئن شكرتم لازيدنكم» و هرگاه روزيات كم شد، بيشتر استغفار كن كه خدا فرموده است: «استغفروا ربكم انه كان غفارا يرسل السماء عليكم مدرارا و يمددكم بأموال...». و هرگاه ناراحتي و غصهاي از سلطان و يا كس ديگري داشتي بيشتر بگو: «لا حول و لا قوة الا بالله» كه همانا اين ذكر، كليد گشايش و گنجي از گنجهاي بهشت است. (2).
حسن معاشرت [و حسن خلق] چيزي نيست كه به سادگي و بدون رياضت و زحمت به دست آيد؛ چرا كه هر مسلماني بايد براي برادر ديني و رفيق خود از بسياري از خواستهها و غرايز خويش صرف نظر كند و برادر ديني اش را بر خود مقدم بدارد [و از آنچه دارد به او ايثار نمايد]، از اين رو امام صادق عليهالسلام فرمود: «بايد خود را براي حسن معاشرت و برخورد با برادران خويش و كساني كه ميخواهي با آنان همنشين شوي آماده كني.» (1).
از سويي معاشرت نيكو و اخلاق اجتماعي راهها و مراتب زياد و متفاوتي دارد و چه بسا انسان از رعايت مراتب عالي آن غافل ميشود. از اين رو امام صادق عليه السلام دستورات لازم را براي حسن معاشرت به ما داده و فرموده است: «حسن خلقك، و كف لسانك، و اكظم غيظك، و أقل لغوك، تغرس عفوك، و تسخو نفسك.» (2).
يعني اخلاق خود را نيك كن، و زبان خود را كنترل نما، و خشم خود را فرو بر، و سخنان بيهودهي خود را كم كن، و درخت عفو و گذشت را براي برادران ديني و كساني كه با آنان معاشرت ميكني بكار! و نفس خود را به سخاوت و احسان و گذشت وادار كن.
امام صادق عليهالسلام ميخواهد ما شيعيان نسبت به همه مردم حسن معاشرت داشته باشيم و آن را شعار دائمي و هميشگي خود قرار دهيم از اين رو ميفرمايد: «يا شيعة آل محمد ليس منا من لم يملك نفسه عند غضبه، و من لم يحسن صحبة من صحبه»؛ يعني: «اي پيروان آل محمد! از ما نيست كسي كه در وقت خشم و غضب، خود را كنترل نكند، و با همنشينان خود خوش برخورد نباشد». اين گونه سخنان از امام صادق فراوان نقل شده است.
امام صادق عليهالسلام لازم ميداند كه ما پس از جدا شدن از رفيق و همنشين خود از احوال او جستجو كنيم و نام و نشان او را بدانيم از اين رو به مفضل كه از سفر بازگشته بود فرمود: با چه كسي همسفر شدي مفضل گفت: با يكي از برادران شيعه، امام عليه السلام فرمود: او كجا رفت؟ مفضل گفت: هنگامي كه من به مقصد رسيدم ديگر از او اطلاع پيدا نكردم امام عليهالسلام فرمود: مگر تو نميداني هر كه با مؤمني چهل گام همراه شود خداوند روز قيامت از حق او سؤال خواهد نمود؟ (3).
عقل و ادب انسان سليم مسئله احسان و رعايت حق همسايه را كاملا پذيرفته و اين امر همواره از اخلاق اهل خرد بوده است. اعراب قبل از اسلام نه تنها در انجام چنين عملي بر يكديگر فخر ميفروختند بلكه تا ميتوانستند از همسايه و كسي كه در پناه آنان قرار ميگرفت، دفاع ميكردند. اسلام نيز اين صفت نيك و پسنديده را تقويت نموده و بر انجام آن تأكيد كرده است، تا جايي كه وصيتها و سفارشهاي فراواني از نبي مكرم اسلام صلي الله عليه و آله، نسبت به رعايت اين حقوق نقل شده است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام ميفرمايد: «رسول خدا صلي الله عليه و آله به قدري سفارش همسايه را به ما نمود كه ما گمان كرديم ميخواهد همسايه را وارث همسايه قرار دهد.»
همچنين ائمه اطهار عليهم السلام نيز در اين زمينه سفارشهايي فرمودهاند. از جمله امام صادق عليهالسلام دربارهي همسايه ميفرمايد: «بر شما باد به تقواي الهي... و حسن خلق و رعايت حق همسايگان.» (1)اين وصيت فراوان از امام صادق عليهالسلام نقل شده، تا جايي كه تاركين آن را ملامت نموده و ميفرمايد: «أما يستحي الرجل منكم أن يعرف جاره حقه و لا يعرف حق جاره.» (2)يعني، آيا يكي از شما حيا نميكند كه همسايه اش حق او را رعايت ميكند ولي او حق همسايه خود را رعايت نمينمايد؟!
و در روايات معصومين عليهم السلام آمده كه فرمودهاند: «از ما نيست كسي كه رعايت حق همسايه خود را نميكند.» (3).
هر مسلماني در برابر برادران ديني خود حقوق و وظايف فراواني دارد كه قابل شمارش نيست و ما نيز در صدد بيان همهي آن حقوق نيستيم؛ تنها يكي از احاديث مربوط به حقوق مسلمانان را نسبت به يكديگر بيان ميكنيم. و توجه به همين يك حديث براي عمل كردن به چنين حقوقي كافي است.
امام صادق عليهالسلام به معلي بن خنيس ميفرمايد: «هر مسلماني بر برادر خود هفت حق [لازم] دارد و آسان ترين آنها اين است كه آنچه را براي خود دوست داري براي او نيز دوست بداري و آنچه را كه براي خود دوست نداري براي او نيز دوست نداشته باشي و حق دوم اين است كه از به خشم آوردن او بپرهيزي و آنچه را موجب خشنودي اوست فراهم كني و امر او را اطاعت نمايي، و حق سوم اين كه با جان و مال و زبان و دست و پاي خود او را ياري نمايي، و حق چهارم اين است كه چشم او و راهنماي او و آيينهي او باشي، و حق پنجم اين كه تو سير نباشي و او گرسنه و تو سيراب نباشي و او تشنه و تو پوشيده نباشي و او برهنه باشد، و حق ششم اين كه اگر تو خادمي داري و او ندارد، خادم خود را بفرستي تا لباس او را بشويد و غذاي او را طبخ كند و بستر او را آماده نمايد، و حق هفتم اين كه به سوگند و قسم او احترام بگذاري و دعوت او را اجابت نمايي اگر مريض بود از او عبادت نماي و اگر از دنيا رفت او را تشييع نمايي و اگر حاجت و نيازي داشت در انجام آن بكوشي و مگذاري كه ناچار به سؤال و درخواست از تو بشود، اگر اين حقوق را نسبت به او رعايت كني، ولايت و ارتباط برادري خود را با او متصل نموده اي و برادري او را نيز با خود متصل و محكم نموده اي». (1).
مؤلف گويد: بعيد است كه ما بتوانيم به تمام اين حقوق عمل كنيم و اگر هم بر انجام آن قادر شويم؛ باز موفقيت انجام چنين حقوقي بسيار مشكل است، زيرا نفس اماره و حب نفس و بزرگي و تكبر، اجازهي درك اين فضايل را به ما نميدهد. چه رسد به اين كه موفق به انجام آنها بشويم. (2).
من طلب ثلاثة بغير حق حرم ثلاثة بحق: من طلب الدنيا بغير حق حرم الاخرة بحق، و من طلب الرياسة بغير حق حرم الطاعة له بحق و من طلب المال بغير حق حرم بقاءه له بحق. (1).
هر كه سه چيز را به ناحق خواهد از سه چيز به حق محروم گردد:
1- هر كه دنيا را به ناحق خواهد از آخرت به حق محروم گردد،
2- هر كه به ناحق رياست طلبد از طاعت به حق محروم گردد،
3- هر كه به ناحق مالي را طلبد از ماندگاري به حق آن محروم گردد.
1) تحف العقول، ص 321.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام در پاسخ به سؤال از آيهي (اتقوا الله حق تقاته) فرمودند:
(حق تقوا از خداوند اين است) كه اطاعت شود و نافرماني نشود و پيوسته ياد شود و هرگز فراموش نگردد و سپاسگزاري شود و ناسپاسي نشود. (1).
1) بحار: 70 / 291 / 31، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22458.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
بر مؤمن واجب است كه در حضور و غياب مؤمن خيرخواه او باشد. (1).
1) كافي: 2 / 208 / 2، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20136.
روزي امام صادق (عليهالسلام) در حياط خانه اش نشسته بود كه فردي به نام سهل بن حسن خراساني، اجازهي ورود خواست.
سهل بعد از سلام و درود بر فرزند رسول الله (صلي الله عليه و اله) عرض كرد: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله)! شما امام رحمت و رأفت هستيد و شما اهل بيت (عليهمالسلام)، امام اين امت ميباشيد به چه دليل، براي گرفتن حق خود، قيام نمي كنيد در حالي كه بيش از صد هزار شيعه، پشتيبان شما هستند؟
حضرت فرمود: «بنشين تا به شما چيزي را نشان بدهم».
سپس به يكي از خادمان خود امر كرد تا تنور خانه را روشن كند. خادم، تنور را روشن كرد و تنور به حد كافي سرخ و داغ گرديد.
سپس به سهل بن حسن خراساني رو كرد و فرمود: «برخيز، درون تنور برو». سهل گفت: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله) اي آقاي من، مرا عذاب مكن و از من درگذر.
امام فرمودند: «از تو گذشتم و ديگر نمي خواهد، داخل آتش شوي».
در اين حال هارون مكي، وارد خانهي امام صادق (عليهالسلام) شد، امام به او فرمود: «هارون كفش هايت را در بياور و برو داخل تنور بنشين». هارون بدون لحظه اي درنگ، وارد تنور شد.
سپس امام صادق (عليهالسلام) از خراسان، براي سهل نكاتي گفت كه انگار آن جا را مشاهده كرده است.
بعد از ساعتي، امام به سهل فرمود: «حال برو و به داخل تنور، نظري بينداز» سهل بلافاصله برخاست و داخل تنور را نگاه كرد و ديد كه هارون، سالم به صورت چهار زانو درون تنور نشسته است.
هارون، با اجازهي امام از تنور بيرون آمد و سلام كرد.
در آخر حضرت فرمود: «در خراسان چند نفر مثل اين مرد است».
سهل گفت: به خدا قسم يك نفر هم نيست. (1).
آيا در ميان جوامع امروز هم، كساني مانند هارون مكي يافت مي شوند؟
1) منتهي الآمال.
مردي خدمت امام صادق (عليهالسلام) رسيد و گفت: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله)! من در خواب ديدم كه از شهر كوفه بيرون رفتم و به محلي رسيدم كه آن محل را مي شناسم و در آن جا شيخي را ديدم كه از چوب مردي را تراشيده كه بر اسبي چوبين سوار شده بود در حالي كه شمشيري در دست داشت؛ آيا تعبير اين خواب را مي دانيد؟
امام فرمود: «تو مردي هستي كه تصميم گرفته اي، وسيلهي معاش فرد ديگري را از دستش خارج كني؛ پس بترس از خداوندي كه تو را خلق كرده است و تو را مي ميراند».
آن مرد گفت: شهادت مي دهم كه علم به تو عطا شده است و تو آن را از معدنش، بيرون آورده اي. حال فكري كه در ذهنم بود، براي شما توضيح مي دهم: مردي از همسايگان ما به علت مشكلات مالي، مي خواهد ملك خود را به من بفروشد و من هم تصميم به خريد آن ملك با قيمت بسيار كم گرفته ام؛ چون مي دانستم، كسي غير از من، طالب آن ملك نيست.
حضرت فرمود: «آيا آن مرد، ما را دوست مي دارد و از دشمنان ما بيزاري مي جويد»؟
آن مرد گفت: آري يابن رسول الله (صلي الله عليه و آله)! او مردي نيكو صفت است و در دينش هم مستحكم است، من توبه مي كنم به سوي خداي تعالي و به سوي تو از آن چه كه قصد كرده بودم، انجام دهم. سپس گفت: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله) اگر اين مرد ناصبي بود، من مي توانستم، اين كار را با او بكنم؟
حضرت فرمود: «ادا كن، امانت را به كسي كه تو را امين دانست و از تو نصيحت خواست هر چند قاتل امام حسين (عليهالسلام) باشد». (1).
1) منتهي الآمال.
داوود رقي ميگويد: در سال 146 هجري قمري با امام صادق عليهالسلام به حج رفتيم. وقتي از يكي از صحراهاي تهامه ميگذشتيم، شتران را خوابانديم. حضرت بانگ زد: «اي داوود! برو، برو!»
هنوز كمي از آن، فاصله نگرفته بودم كه سيلي آمد و همه چيز را برد. باز به او گفت: بين دو نماز ميآيي و منزل ميگيري.»
دوباره فرمود: «اي داوود! روز پنجشنبه، اعمالت بر من عرضه شد و در آن، بخشش ترا به پسر عمويت ديدم و آن عملت مرا خوشحال كرد.»
من پسر عمويي داشتم كه اولاد زيادي داشت و نيازمند بود. وقتي كه به مكه ميآمدم گفتم: «با او صلهي رحم بكنم و چيزي به وي بدهم.» و امام صادق عليهالسلام از آن خبر داد. (1).
1) بحارالانوار ج 47.
يونس بن يعقوب ميگويد: در موسم حج مردي از اهل شام خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد و عرض كرد: «من مردي از شام هستم و علم فقه و فرايض و كلام و ديگر علمها را خوب ميدانم و آمده ام كه با اصحاب تو مناظره نمايم.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «كلام ترا از كلام رسول خدا است يا از نزد خودت ميباشد؟»
مرد شامي گفت: بعضي از من است و بعضي از كلام رسول خدا صلي الله عليه و اله مي باشد.»
حضرت فرمود: «پس تو شريك رسول خدا صلي الله عليه و اله هستي! او گفت: «نه.»
حضرت فرمود: «پس از طرف خداي تعالي به تو وحي رسيده است؟!»
گفت: «نه.»
حضرت فرمود: «پس فرمانبرداري از تو واجب ميباشد چنانچه فرمانبرداري از رسول خدا صلي الله عليه و اله واجب بوده است!» گفت: «نه.»
سپس امام صادق عليهالسلام روي به من كرد و فرمود: «اين مرد پيش از آنكه حرف بزند بر عليه خود حجت، ميآورد! ببين كه اگر كسي از اهل كلام در اينجا است، او را صدا بزن تا با اين مرد سخن بگويد.»
من گفتم، «اي فرزند رسول خدا! شما نهي از كلام ميكنيد و شنيدهايم كه ميفرمائيد كه: واي بر اصحاب از كلام!»
حضرت فرمود: «بلي، آنها كساني هستند كه قول ما را بگذارند و هر چه خودشان بخواهند بگويند.»
پس من رفتم و حمران بن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و قيس بن ناصر كه همه از متكلمان بودند و از اصحاب آن حضرت بشمار ميرفتند را حاضر كردم. پس هر يك با شامي حرف ميزدند و در اين اثنا آن حضرت از شكاف خيمه نگاه ميكرد، شخصي را ديد كه از دور ميآيد، فرمود: «هشام.»
اهل مجلس گمان كردند كه هشام عقيل است كه علاقه و محبت بسياري به آن حضرت داشت ولي چون نزديك شد، ديدند كه هشام بن الحكم بود.
پس او را جاي داد و فرمود: «اين دل و زبان، ياري كنندهي ما ميباشد.» سپس به مرد شامي فرمود: «با اين پسر حرف بزن.»
مرد شامي روي به هشام كرد و گفت: «ميخواهم كه در امامت اين شخص (يعني امام جعفر صادق عليهالسلام) با تو حرف بزنم.»
چون هشام اين كلام را شنيد بر خودش بلرزيد و گفت: «آيا خداي تعالي بر اين خلق مهربانتر است يا اين خلق بر خود؟»
مرد شامي گفت: «خدا مهربانتر است.»
هشام گفت: «مهرباني خدا با خلق در اين مذهب چه چيز خواهد بود؟»
مرد شامي گفت: «اين است كه خلق را تكليف كرده و اقامت حجت و دليل نموده است بر آنچه ايشان را به آن تكليف نموده است.»
هشام گفت: «آن حجت و دليل كدام است؟»
مرد شامي گفت: «آن رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم بود كه از جانب خود حق تعالي براي خلق فرستاده شد.» هشام گفت: «بعد از آنكه رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم از دنيا رفت آن دليل، چه ميتواند باشد؟»
مرد شامي گفت: «بعد از او، كتاب خدا و سنت رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم حجت ميباشد.»
هشام گفت: «آيا كتاب و سنت در چيزهائي كه اختلاف در آن واقع بشود به ما نفع رسانده و رفع اختلاف مينمايد و موجب اتفاق ميشود؟»
مرد شامي گفت: «بلي.» هشام گفت: «پس چرا ميان ما و تو اختلاف است و تو از شام آمدهاي كه با ما بحث كني و گمانت اين است كه رأي تو در دين بس است و حال آنكه اقرار داري به آن كه رأي هركس فرق دارد و يك رأي، دو مختلف را بر يك قول جمع نميكند.»
چون سخن هشام به اينجا رسيد مرد شامي به فكر فرو رفت و مدت زيادي ساكت شد. امام صادق عليهالسلام به او فرمود: «چرا حرف نميزني؟»
گفت: «اگر بگويم ميان ما و شما اختلافي نيست، دروغ گفتهام و اگر بگويم كتاب و سنت رفع اختلاف ميكند، حال آنكه چنين اختلافي در ميان است، ليكن مثل آنچه كه او گفت را من نيز ميتوانم بگويم.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «بگو او جوابي مهيا خواهد داشت.»
پس مرد شامي گفت: «خدا به خلق مهربانتر است يا ايشان به خودشان.»
هشام گفت: «حق تعالي.»
شامي گفت: «آيا خدا براي خلق دليلي كه موجب اتفاق آنها باشد و از ايشان رفع اختلاف و حق را از باطل تشخيص دهد قرار داده است يا نه؟»
هشام گفت: «بلي.»
شامي گفت: «آن كدام است؟»
هشام گفت: «در ابتداء شريعت رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم بود و بعد از آن حضرت، افراد ديگري غير از او.»
شامي گفت: «آن غير كدام است كه بجاي رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم ميتواند باشد؟»
هشام گفت: «در اين وقت يا پيش از اين وقت؟»
شامي گفت؟ «در اين وقت!»
هشام اشاره به امام صادق عليهالسلام كرد و گفت: «اين امام كه نشسته است كه ما را خبر ميدهد از آسمان و زمين و از هر چه بپرسي و از هر چه بخواهي به علمي كه به ميراث از پدر و جد او رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم به او رسيده است.»
شامي گفت: «چگونه اين مطلب را بر من ثابت ميكني؟»
هشام گفت: «به اينكه سؤال كني از او هر چه كه خاطرت ميخواهد؟»
شامي گفت: «ديگر عذري نمانده است، بر من است كه بپرسم.»
امام صادق عليهالسلام پرسيد: «من زحمت پرسيدن را از تو رفع كنم و به تو خبر ميدهم از راه تو و از سفر تو و از پسر تو.»
سپس فرمود: «تو در فلان روز از خانه بيرون آمدي. و در راه در هر منزل، چنين ديدي و چنان گفتي و فلان چيز را خوردي و فلان موقع، روانه شدي.» و هر يك را كه ميگفت مرد شامي ميگفت: «به خدا قسم راست ميگويي.»
چون اين مراتب را از آن حضرت شنيد، گفت: «همين حالا مسلمان شدم.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: بگو: حالا به خدا ايمان آوردم. چرا كه اسلام قبل از ايمان است چرا كه مدار نكاح و ميراث و حفظ مال و خون به اسلام است و مدار ثواب و گناه بر ايمان است.»
پس شامي گفت: «راست فرمودي، شهادت ميدهم كه نيست معبودي جز خداوند و شهادت ميدهم به اينكه محمد، فرستادهي رسول خدا است و به درستي تو وصي انبياء هستي.» (1).
1) حديقة الشيعه.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: عبادت خداوند را با وجود خستگي و بيميلي بر خود تحميل ننمائيد.
هشام بن حكم روايت ميكند كه مردي از كوهستان به خدمت حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام آمد و ده هزار درهم در مجلس آن حضرت گذاشت و گفت: يابن رسولالله براي من خانهاي مهيا فرما كه وقتي با عيال و اطفال خود از حج مراجعت نمايم در آن منزل ساكن گرديم.
اين را گفت و راهي كعبه معظمه شد. هنگامي كه مراجعت نمود به خدمت آن حضرت حاضر شد. حضرت او را با عيال و اطفال در منزل شريف خود جاي داد و فرمود كه از براي تو در فردوس اعلي سرائي خريدهام و سجلي نوشتهام. حد اول آن سراي به سراي رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم متصل است و حد دوم به خانه حضرت مرتضي علي عليهالسلام و حد سوم آن به مسكن حسن بن علي عليهالسلام و حد چهارم آن به منزل امام حسين عليهالسلام متصل است.
آن مرد چون اين سخن از حضرت شنيد گفت: راضي شدم و قبول نمودم. حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام آن مبلغ را بين فقراي بنيحسن و بنيحسين تقسيم كرد. بعد از مدتي آن مرد كوهستاني بيمار شد و اثر مرگ را بر خود مشاهده نمود. اهل و خويشان خود را احضار فرمود و گفت: اي ياران، يقين ميدانم كه آن چه امام جعفرصادق عليهالسلام به من خبر داده حق و صدق است.
ايشان سجلي به من داده، وصيت من به شما اين است كه آن سجل را با من در قبر بگذاريد. چون شب شد، آن مؤمن نيكو اعتقاد به جوار رحمت ايزدي واصل شد. خويشاوندان بنا بر وصيت او را با سجل در قبر نهادند. بعد از دفن مردم متفرق شدند. روز بعد چون بر سر قبرش رفتند. آن سجل را بر روي قبرش يافتند كه در آن به خط سبز نوشته بود كه حق سبحانه و تعالي وفا نمود به آن چه ولي حق حضرت جعفر بن محمد صادق عليهالسلام با او وعده فرموده بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آن كس كه خاطرات شخصي خود را از دل نزدايد و از خطرات نفساني و شهوي خويش فارغ نشود، افكار شيطاني را از خود نراند و در پناه خداوند بزرگ نرود، شايسته نيست مردم را امر به معروف و نهي از منكر نمايد.
ابراهيم بن سعيد روايت ميكند كه روزي به خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام عرض كردم كه ميتواني آفتاب را با دست خود بگيري و از تابش آن جلوگيري كني؟ فرمود: اگر ميخواهي آن را از ديد تو مخفي كنم؟ گفتم: آري مخفي كن. پس او را ديدم كه آفتاب را كشيد آن چنان كه افسار چهارپا را ميكشند و خورشيد سياه شد چنان كه اهل مدينه ديدند، سپس آن را بازگردانيد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كمال هر كار نيك در سه چيز است: شتاب كردن در آن، ناچيز دانستن آن و پنهان نمودن آن است.
و از ابن ابيعمير از يكي از شيعيان نقل ميكند كه:
حضرت صادق عليهالسلام فرمود: مردي به من گفت: وقتي كه در ربذه (دهي است يك فرسخي مدينه) بر منصور وارد شدي چه گفتي؟ فرمود: گفتم: خدايا! تو از هر چيزي كفايت ميكني و چيزي از تو كفايت نميكند، مرا به هر وسيله و هر طور و از هر جا كه ميخواهي كفايت كن و شر او را از من بگردان.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه به حكم دين دوست نباشد و به حكم دين دشمن نباشد، پس دين ندارد.
و از زياد بن ابيالحلال نقل ميكند كه:
مردم دربارهي جابر بن يزيد و حديثها و عجائبي كه روايت ميكرد اختلاف كردند، من خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفته و خواستم از اين موضوع سؤال كنم؛ آن حضرت بدون پرسش فرمود: خدا جابر را رحمت كند، دروغ به ما نمي بست.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مؤمن اسير هواهاي نفس نميشود و شكمش هم او را رسوا نميكند.
از جمله اين كه داوود رقي نقل ميكند كه:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام بودم، فرزندش موسي وارد شد و ميلرزيد؛ حضرت به او فرمود: چگونه صبح كردي؟ عرض كرد: در حالي كه در حفظ و حمايت خدا هستم و در نعمتهاي او ميگردم و اكنون خوشهاي انگور جرشي (جرش به وزن عمر دهي است در يمن و شايد انگور جرشي قسمي از انگور بوده كه در آن جا فراوان بوده است) و دانهاي انار ميخواهم. من گفتم: سبحان الله در اين فصل زمستان!! فرمود:
اي داوود خدا بر همه چيزي توانا است، وارد باغ شو. هنگامي كه به باغ رفتم، در آن جا يك خوشه انگور جرشي به درختي، و دانهاي انار به درخت ديگري ديدم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس بيزني را زن دهد، از آناني است كه خداوند در روز قيامت به او به ديده لطف و رحمت نظر كند.
صدوحي نقل ميكند كه:
از حضرت صادق عليهالسلام سؤالي كردند كه حضرت غضبناك شد، به طوري كه غضب آن حضرت مسجد رسول اكرم صلي الله عليه و آله را پر كرده به آسمان بالا رفت و به واسطهي غضب آن حضرت باد سياهي برخاست به طوري كه نزديك بود مدينه را از جاي بركند. پس هنگامي كه خشم حضرت ساكن شد باد هم ساكن گرديد.
يكي از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام حكايت كند:
روزي در مِني و عرفات در حضور آن حضرت مشغول خوردن انگور بوديم، كه فقيري آمد و تقاضاي كمك كرد.
حضرت يك خوشه انگور به آن فقير داد، فقير گفت: انگور نمي خواهم، چنانچه درهم و ديناري داريد، كمك نمائيد؟
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند به تو كمك نمايد.
و فقير مقداري راه رفت و سپس بازگشت و همان مقدار انگور را درخواست كرد، ولي حضرت چيزي به او نداد و فقط فرمود: خدا به تو كمك نمايد.
بعد از آن، فقيري ديگر آمد و درخواست كمك كرد؟
حضرت چند دانه انگور به او داد، فقير آن چند دانه انگور را گرفت و گفت: «الحمد للّه رب العالمين» كه خداوند مهربان مرا روزي داد؛ و چون كه خواست برود امام عليه السلام به او فرمود: صبر كن؛ و دو دست مبارك خود را پر از انگور كرد و تحويل او داد.
فقير بار ديگر خداي تعالي را شكر و سپاس گفت؛ و خواست حركت كند كه برود، حضرت فرمود: چقدر پول همراه داري؟
فقير پول هاي خود را كه حدود بيست درهم بود نشان داد و حضرت نيز به همان مقدار درهم به او كمك نمود.
هنگامي كه فقير پول ها را از آن حضرت گرفت، شكر و سپاس خداي را به جا آورد.
و حركت كرد تا برود، حضرت فرمود: صبر كن و سپس پيراهن خود را درآورد و تحويل آن فقير داد و فرمود: آن را بپوش، فقير پيراهن را گرفت و پس از شكر خدا، نيز از آن حضرت سپاس، به جاي آورد؛ و دعاي خيري در حق حضرت كرد و رفت.(1).
همچنين مرحوم شيخ طوسي و ديگر بزرگان آورده اند:
شخصي به نام مفضل بن قيس حكايت نمايد:
روزي به محضر مبارك امام صادق عليه السلام وارد شدم؛ و بعضي از مشكلات زندگي خود و خانواده ام را براي آن حضرت بازگو كردم.
امام عليه السلام به كنيز خود فرمود: آن كيسه را بياور.
هنگامي كه كنيز كيسه را آورد، حضرت به من فرمود: در اين كيسه مقدار چهارصد دينار است، كه منصور دوانيقي آن ها را براي ما ارسال داشته است، آن ها را بردار و مشكلات زندگي خود و خانواده ات را برطرف نما.
پس از آن كه كيسه را گرفتم، عرضه داشتم: ياابن رسول اللّه! من تقاضاي پول نكردم؛ بلكه خواستم در حق ما به درگاه خداوند متعال دعائي كني، تا به دعاي شما گرفتاري هاي ما برطرف گردد.
امام عليه السلام فرمود: مانعي ندارد، اين پول ها را بردار؛ و به همين زودي به درگاه خداوند سبحان دعا مي كنم، كه ان شاء اللّه؛ به خواسته هايت برسي.
و در پايان به عنوان موعظه و نصيحت فرمود: مواظب باش كه اسرار زندگي و خانواده ات را براي هر كسي بازگو نكني؛ كه خود را در نزد افراد، بي جهت سبك خواهي كرد.(2).
خالد از اصحاب امام صادق (ع) (1)و مردي صالح بود. (2)او داراي كتابي است كه حسن بن محبوب از او نقل كرده است. (3).
خالد از كساني است كه دين خود را بر امام صادق عليهالسلام، عرضه داشت:
شيخ كشي (ره)، از ابيسلمه جمال، روايت كرده كه گفت: در خدمت امام صادق (ع) بودم كه خالد بجلي وارد شد، و به امام عرض كرد، فدايت گردم، ميخواهم دينم را بر شما عرضه بدارم - و قبلا به حضرت گفته بود كه از شما سؤالي دارم، حضرت هم فرموده بود: بپرس، به خدا، از هر چه بپرسي برايت به اندازهاي كه لازم است، جواب ميگويم و كتمان نميكنم -
آن گاه خالد گفت: اول، آن چه معتقدم، عرض ميكنم: شهادت بر وحدانيت خداوند و اينكه خدايي جز او نيست و شريكي ندارد. امام صادق (ع) فرمود: همين طور است پروردگار ما، خداي ديگري با او نيست. سپس خالد گفت: شهادت ميدهم كه محمد (ص) اقرار به بندگي خدا دارد و فرستاده خداست. حضرت فرمود: همين طور است، محمد (ص) مقر است به بندگي خدا؛ و فرستاده، از جانب حضرت حق، بر خلق است. سپس گفت: علي (ع) اطاعتش بر بندگان فرض است، همچنان كه اطاعت پيغمبر (ص) بر خلق لازم است. حضرت فرمود: چنين است. سپس گفت: شهادت ميدهم كه اطاعت حضرت حسن (ع) مانند رسول خدا (ص) و علي (ع) واجب است. امام فرمود: صحيح است. سپس گفت: شهادت ميدهم كه اطاعت امام حسين (ع) بعد از امام حسن (ع) بر مردم لازم است همان گونه كه اطاعت پيغمبر و علي و حسن عليهمالسلام لازم است. حضرت فرمود: اطاعت حضرت حسين (ع) لازم است. سپس گفت: شهادت ميدهم كه حضرت زين العابدين (ع) اطاعتش مانند اطاعت حضرت حسين (ع) لازم و واجب بر خلق است. حضرت فرمود: چنين است. سپس گفت: شهادت ميدهم كه اطاعت حضرت علي بن الحسين (ع) لازم است. حضرت فرمود: اطاعت حضرت محمد بن علي (ع) لازم است. سپس گفت: شهادت ميدهم كه خداوند شما را وارث آنان قرار داده و آن چه به آنان مرحمت كرده، به شما نيز عنايت فرموده، و اطاعتت را بر خلق لازم قرار داده. امام صادق (ع) فرمود: بس كن كه الان سخن حق را گفتي... (4).
از اصحاب حضرت صادق (ع) (1)و حضرت موسي الكاظم (2)عليهماالسلام است، و از آن دو امام روايت كرده است. (3).
بعضي از بزرگان رجال، او را ضعيف شمردهاند، چون يكبار از قلبش چيزي خطور كرده است:
خالد گويد: وارد شدم بر حضرت صادق (ع) در حالي كه نزد آن جناب جمعي نشسته بودند، و من در گوشهاي قرار گرفتم و در دل خود گفتم: واي بر شما! چه غافليد، نزد چه كسي تكلم ميكنيد؟ نزد رب العالمين و پروردگار جهان! پس از اين خيال، آن حضرت به خطاب به من فرمود: واي بر تواي خالد! سوگند به خدا، كه من بنده و مخلوقم، و از براي من است پروردگاري كه ميترسم اگر او را نپرستم عذابم نمايد، و مرا به آتش بسوزاند.
آن گاه من گفتم: نه، به خدا قسم، ديگر هرگز نميگويم در حق تو، مگر آن چه را كه خودت در حق ميگويي. (4).
خالد بن نجيح گويد: امام صادق (ع) به شخصي فرمود: بدانچه خدا روزيات كرده قانع باش، و بدانچه در نزد ديگران است چشم مينداز، و آن چه را دسترسي بدان نداري آرزو مكن، زيرا هر كس قناعت كند سير گردد، و هر كه قناعت نكند اشباع نگردد؛ و بهره خويش را از آخرت خود برگير.
و فرمود: سودمندترين چيزها براي آدمي آن است كه پيش از ديگران عيب خويش را دريابد، و سختترين كارها پنهان كردن مستمندي و نداري است، و بيفايدهترين چيزها نصيحت كردن به پند ناپذير و نيز مجاورت با شخص حريص و آزمند، و آسايش دهندهترين چيزها نوميدي از مردم است.
و فرمود: ناشكيبا و بد خلق مباش، و نفس خويش را براي تحمل (سخن) كسي كه با (انديشه) تو مخالف است ولي از تو برتر، و بر تو فضيلتي دارد، رام گردان؛ پس تو اعتراف به فضل و برتري او كردهاي آن گاه كه با او سر مخالفت و ستيزهجويي نداشته باشي، و كسي كه براي ديگران فضيلت و برتري قائل نباشد خودسر و خودپسند است.
و به شخصي فرمود: بدان كه عزت ندارد آن كس كه در پيشگاه خدا فروتني نكند و رفعت ندارد آن كس كه براي خداي عز و جل تواضع نكند.
و به مردي فرمود: كار دينت را محكم كن كه اهل دنيا كار دنياشان را محكم مينمايد؛ زيرا دنيا شاهد و گواهي است كه بدان وسيله آن چه از آخرت نهان است شناخته شود، پس آخرت را بشناس و به دنيا جز از روي عبرت و پندگيري منگر. (5).
درسي كه از نامهي امام صادق عليهالسلام ميآموزيم توجه به خدا در همه حال است. آري، طبق فرمايش امام عليهالسلام، به هنگام گرفتاري و درد و ناراحتي قبل از آن كه از ديگران كمك خواسته شود، ابتدا بايد به سراغ خدا رفت و از او كمك و راه چاره خواست. اگر بدهكاري، بيماري و يا كمبودي هست، اول بايد در خانه خدا رفت و از او چاره خواست؛ براي مثال كسي كه بيمار است اول دعا كند، سپس به پزشك مراجعه نمايد، و در بين راه بداند كه خداوند خواسته است كه بيماري او از طريق اسباب طبيعي مانند مراجعه به پزشك درمان شود. چنين كسي نبايد بيمارياش را به حال خود بگذارد و نماز جعفر طيار بخواند! معناي از خدا خواستن اين نيست كه مسير عادي راهها پيموده نشود، بلكه مراد اين است كه كارها از خدا شروع شود. «قل ما يعبؤا بكم ربي لولا دعآؤكم (1)؛ بگو: اگر دعاي شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايي به شما نميكند.» كسي كه ميخواهد درس بخواند، يا درس بدهد، يا به وعظ و خطابه بپردازد، بايد قبل از شروع براي خود دعا كند و از خالق بيهمتا و قدرت مطلق كمك بخواهد. بدين منظور دعايي وارد شده است كه با اين فقره آغاز ميشود: «اللهم اني أعوذبك أن اضل او اضل و ازل او ازل و اظلم او اظلم و اجهل او يجهل علي، عز جارك و تقدست أسماؤك جل ثناؤك و لا اله غيرك (2)؛ بار خدايا، به تو پناه ميبرم از اين كه گمراه كنم يا گمراه شوم، بلغزانم يا بلغزم، ستم روا دارم يا مورد ستم قرار گيرم، جهل ورزم يا [نسبت] به من جهل روا داشته شود. [بار خدايا] پناه [گاه] تو [براي پناه خواهان] استوار، نامهايت مقدس، ستايشت بزرگ است و خدايي جز تو نيست.»
خوب است اين دعا را قبل از مطالعه بخوانند تا دچار سوء فهم نشوند. تمام دعاها و زيارتهايي كه از جانب ائمه عليهمالسلام وارد شده، با نام مبارك قادر بيهمتا، آغاز شده است. گاه انسان خيال ميكند فلان چيز به مصلحت اوست، حال آن كه ضرر بزرگي براي او دارد. و اين را فقط خدا ميداند و فقط اوست كه قدرت مهار و از بين بردن ضررها را دارد.
«و عليكم بالدعة و الوقار و السكينة».
«دعة» گر چه به معناي طمأنينه است اما معناي وسيعتري نيز براي آن گفتهاند و آن عبارت است از اين كه انسان از چيزهايي كه ميداند برايش ضرر دارد يا احتمال ميدهد ضرر داشته باشد دوري نمايد؛ بنابراين از دعه نوعي احتياط و پرهيز از جايگاههاي خطر فهميده ميشود. مرحوم والد (3)ميفرمود: انسان هنگام حرف زدن يا انجام دادن كاري، بايد يك لحظه با خود بينديشيد تا اگر فردا در قبر خوابيد و از او در اين باره سؤال كردند جوابي داشته باشد؛ اگر ديد جواب دارد انجام دهد، اما اگر شك داشت كه معذور خواهد بود يا نه، انجام ندهد. اين گونه فكر كردن در مورد اعمال روزمره از مصاديق «دعه» است.
«و عليكم بمجاملة اهل الباطل، تحملوا الضيم منهم (1)؛ با اهل باطل با خوش رفتاري و مدارا رفتار نمائيد و ظلم و آزار آنها را تحمل كنيد».
«مجامله» گر چه از باب مفاعله است. و در اصل براي كارهايي استعمال ميشود كه دو طرفي باشد؛ اما اين باب كاربردهاي ديگري نيز دارد. از جمله آن كه باب مفاعله گاه به معناي تفعيل نيز ميآيد. در اين جا مجامله به معناي تجميل است، و تجميل يعني زيبا برخورد كردن.
از طرفيني بودن مجامله دريافت ميشود كه اگر انسان با دشمن به نيكي رفتار كند، دشمن نيز سرانجام دلش نرم ميشود و برخورد خود را با وي تطبيق ميدهد. البته شايد در ابتداي كار، اخلاق خوب يك طرفه و فقط از جانب مؤمن باشد، اما در نهايت با تحت تأثير قرار گرفتن دشمن، دو طرفه ميشود.
حضرت امام صادق عليهالسلام اين درخواست خود را با عبارت «عليكم» بيان فرمودهاند؛ يعني مؤمنان بايد ملتزم باشند كه با اهل باطل برخورد انساني و خوبي داشته باشند. آري هدف اصلي ارسال انبيا و انزال كتب، چيزي غير از هدايت گمراهان نيست و اين مهم با اخلاق زيبا، بسيار بهتر عملي ميگردد.
ناگفته نماند كه ممكن است عدهاي اين فرمايش فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را حمل بر جواز تعطيل امر به معروف و نهي از منكر يا به عبارتي «مداهنه» كنند. اما بين «مجامله» و «مداهنه» فرق بسيار است؛ مجامله كه معناي آن گفته شد، بسيار مورد تأكيد قرار گرفته است و اما با لفظ «عليكم» مؤمنان را به پايبندي بر اين دستور فراخوانده است آن هم مجامله با انسانهاي گمراه و اهل باطل، مؤمنان و برادران ديني كه جاي خود دارند. وقتي امام صادق عليهالسلام ما را به مجامله با اهل باطل سفارش ميكند، با مؤمنان و حتي مردم عادي به طريق اولي بايد چنين رفتار كنيم و بايد بيشتر از اهل باطل با آنها جانب مجامله - بلكه مؤاخات و خدمت و احسان - را نگاه داريم.
آنچه در فرمايش امام اهميت بيشتري دارد، اين است كه سفارش آن حضرت دربارهي انسانهاي بد و ملحد و مشرك و كافر است، كه مذهب باطل دارند و چيزي به نام اخلاق پسنديده و مجامله نميشناسند تا به آن پايبند باشند. آنها در مقابل اين اخلاق نيك برخورد درستي نخواهند داشت، و مسلما در ابتداي كار مهرباني و اخلاق نيكو يك طرفه است. اين ديگر از باب «هل جزآء الاحسان الا الاحسان (2)؛ آيا پاداش نيكي جز نيكي است؟» نميباشد، بلكه از باب «و يدرءون بالحسنة السيئة (3)؛ و بدي را با نيكي ميزدايند» ميباشد. كافر بدي ميكند، اما مؤمن جواب نيكو ميدهد. اين زيبائي، ناشي از ذات زيباي اسلام است. ولي «مداهنه» از دهن و به معناي نرمش به خرج دادن است. آن گاه كه در بدن انسان، زخمي پديد آيد آن را روغن مالي ميكنند. همچنين به كسي كه لباس حق را بر تن باطل كند ميگويند: تدهين و مداهنه كرد. «مداهنة أهل الباطل» يعني كارهاي اهل باطل را توجيه كردن، كه كار بسيار مذموم و منفوري است. در روايت آمده است:
«خداي متعال به حضرت شعيب عليهالسلام وحي كرد: صد هزار نفر از امت تو را نابود ميكنم كه چهل هزار نفر از آنها از اشرارند. عرض كرد: پروردگارا، چهل هزار نفر گناه كارند، چرا شصت هزار نفر ديگر بميرند؟ خداي متعال فرمود: زيرا آنان عمل گناهكاران را توجيه ميكنند». (4).
اين شصت هزار نفر گناهكار نبودند، اما در مقابل گناه آن چهل هزار نفر ساكت ماندند و كارهايشان را توجيه ميكردند. مثلا ميگفتند فلاني كه گناه ميكند جوان است، گرفتار است، مريض است و از اين قبيل توجيهات....
در قرآن كريم نيز به تدهين اشاره شده است: «ودوا لو تدهن فيدهنون (5)؛ [اي رسول خدا، گناهكاران] دوست دارند در مقابل گناه آنها نرمش به خرج دهي تا آنها نيز نرمش به خرج دهند». اما آن جا كه قادر متعال خطاب به رسول خود ميفرمايد: «فبما رحمة من الله لنت لهم (6)؛ پس به بركت رحمت الهي با آنان نرمخو و پر مهر شدي»؛ «لنت» ديگر «تدهين» نيست، بلكه مجامله است و مراد از «لهم» در اين جا مؤمنان نيست، بلكه منافقان و كافران است. خداي متعال خطاب به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ميفرمايد: به سبب رحمت خداست كه شما با اينها به نرمي رفتار ميكنيد. اينها بد بودند و بدي ميكردند، اما شما با آنها رفتار نيكو داشتيد؛ آنها نيت بد داشتند، اما شما نيت نيكو داشتيد؛ آنها به شما نفرين ميكردند، اما شما برايشان دعا ميكرديد. آري، نهايت مجامله و نيكي در حق گمراهان آن جا متبلور ميشود كه رسول خدا در حق قومي كه او را سنگ ميزنند و به او اهانت ميكنند، طلب هدايت ميكند و ميفرمايد: «اللهم اهد قومي فانهم لا يعلمون (7)؛ خدايا قوم مرا هدايت كن چرا كه آنها نادانند».
«لا يعلمون» به اين معنا نيست كه معذورند؛ به عبارت ديگر اين «لا يعلمون» در گفتار حضرت از باب «رفع ما لا يعلمون (8)«نيست؛ بلكه به معناي «موزور» و از باب وزر است. يعني خدايا، قوم مرا نجات ده تا در بدي نمانند.
بسياري هم، با همين برخورد رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم اصلاح شدند و ايمان آوردند. اهل باطل نبايد تا آخر عمر در باطل بمانند. بايد هدايت شوند و بهترين راه براي هدايت آنان برخورد خوب مؤمنان و اهل اصلاح با آنان است. آن هم نه يك بار و دو بار، بلكه دهها بار.
1) متن نامه امام صادق(ع).
2) رحمن، آيهي 60.
3) رعد، آيه 22.
4) وسائل الشيعه، ج 16، ص 146: «عن أبيجعفر عليهالسلام (في حديث) قال: أوحي الله الي شعيب النبي عليهالسلام اني معذب من قومك مأة الف، اربعين ألفا من شرارهم و ستين ألفا من خيارهم، فقال عليهالسلام: يا رب، هؤلاء الأشرار، فما بال الأخيار؟ فأوحي الله عزوجل اليه: داهنوا اهل المعاصي و لم يغضبوا لغضبي.».
5) قلم، آيه 9.
6) آل عمران، آيه 159.
7) بحارالانوار، ج 11، ص 298.
8) وسائل الشيعه، ج 15، ص 369.
در روايات متعددي آمده است كه: اگر كسي را يافتيد كه نياز عالم آخرت شما را با خود به آن جا ببرد و در آن جا به شما باز گرداند فورا احتياج او را برآورده كنيد. زاد و توشه و نياز آخرت چيزي جز خوش اخلاقي، صدقه دادن، خيرات كردن، منبر رفتن، تدريس كردن، هديه دادن، خدمت به خلق و برآوردن حاجت ديگران نيست. پول در دنيا خيلي كارها ميكند، و براي پولدارها نوعي خوشي است؛ چرا كه به هنگام گرفتاري و احتياج، ديگر لازم نيست به اين و آن رو بيندازند و پول قرض كنند. پس پول داشتن در دنيا يك امتياز است. عقل اين مطلب را قبول دارد و كاملا منطقي است. اما بايد به نفس قبولاند كه وقتي كار خيري براي ديگران انجام ميشود، در واقع مانند آن است كه فاعل آن خير براي خودش پول جمع ميكند و بودجه آخرت خود را تأمين ميكند، پس اگر در دنيا گره از كار كسي گشود و مشكلي را حل كرد، در آخرت صدها گره از كارهايش باز ميشود. اين است معناي احسان به خويشتن، نه اين كه انسان خوب بخورد، يا راحت بخوابد. از دنيا و پول فقط آنچه صرف آخرت و خدمت به خلق خدا ميشود ارزش دارد و بقيهاش ضرر است.
در كتابهاي قديمي آمده است كه شخصي با سوزاندن اسكناس آب سماوري را جوش ميآورد. اين كار، كار جاهلانه و بيارزشي است كه حكايت از بيعقلي شخص دارد؛ چرا كه با آن پولهايي كه سوزانده دو استكان چاي نصيبش شده است و حال آن كه ميتوانست با مقدار اندكي از آن پولها ميليونها استكان چاي بنوشد. عمري كه، صرف خوش گذراني ميشود حكايت همان اسكناسهايي است كه براي به جوش آمدن سماور مصرف ميشود. از تمام عمر فقط لحظاتي ارزش دارد كه صرف تأمين آخرت گردد و با آن مايحتاج جهان ديگر فراهم شود و بقيهاش تباه كردن سرمايه گرانبهاي عمر و جواني است. تلف كردن عمر هيچ فرقي با سوزاندن اسكناس نميكند، بلكه ضرر تلف شدن عمر بيشتر است، چرا كه با سرمايهي عمر ميتوان آخرت را آباد كرد و صرف عمر در عياشي و خوش گذراني نابود كردن پربهاترين سرمايه در راههاي بيارزش است. كسي كه سرمايه عمر و جواني خود را بر باد ميدهد از كسي كه پول خود را هيزم سماور ميكند به مراتب بيخردتر است.
«و أحسنوا الي أنفسكم ما استطعتم» استطاعت يعني توانستن، يك شرط عقلي است، نه شرعي. فرض كنيم شخصي يكي از نزديكانش مريض شده و پولي براي مداواي او نداشته باشد. آن شخص ميتوانسته پولي از كسي قرض كند و مريض خود را نجات دهد، اما اين كار را نكرده و بيمار او در گذشته است. اگر از او بپرسند: آيا نميتوانستي پول قرض كني و با آن مريض خود را مداوا نمايي؟ در جواب خواهد گفت: چرا ميتوانستم. اين معناي استطاعت است. كسي كه براي امرار معاش خود كاسبي ميكند اگر يك روز اصلا كاسبي نكند و به خانه بيايد، به اهل و عيال خود بگويد: من امروز كاسبي نكردهام، در نتيجه شما هم غذايي براي خوردن نداريد، آيا اين جمله پذيرفتني است؟ آيا عقلاي عالم چنين سخني را قبول خواهند كرد؟
معصومين عليهمالسلام از ما خواستهاند با استطاعتي كه داريم آخرت خويش را آباد كنيم.
خداشناسي علايمي دارد؛ روحيه آدم خداشناس قوي است. استقامت او در پيشامدها بسيار است. بيتابي، كم حوصلگي و خود باختن در قاموس زندگي آدم مؤمن نيست.
شخص باايمان متكي به خدا، و روح او تسليم خواستهها و اوامر پروردگار است. از همهي حوادث، اعم از شيرين و تلخ، با چهرهاي گشاده استقبال مي كند و در حالي كه اعتماد به فضل الهي دارد، با سرپنجهي صبر و تدبير گره از كار بستهي خويش ميگشايد.
ان اعلم الناس بالله ارضاهم بقضآءالله عزوجل. (1).
خداشناسترين مردم كسي است كه به قضا و خواست خداوند عزيز و بزرگ، خوشنودتر از همه باشد.
1) اصول كافي. ج 2، ص 60.
گاهي بدون آنكه شخصي اختياري از خود داشته باشد در اثر نيت خير، خوشبختي به او روي ميآورد و علايم آن آشكار ميشود. اكنون گوش فرا داريد و نشانههاي آن را بشنويد:
ثلاثة من السعادة: الزوجة المواتية، و الاولاد البآرون و الرجل يرزق معيشته في بلده يغدو الي اهله و يروح. (1).
سه چيز از سعادت است: زن مطيع، فرزندان نيك و فرمانبردار و فراهم شدن هزينهي زندگي شخص در شهر خودش كه بامداد و شام نزد خانوادهي خود باشد.
1) وافي. ج 10، ص 58.
و اما خطابيه: پيروان ابي الخطاب محمد بن ابي زينب اسدي اجدع ميباشند كه بعد از كشته شدن ابي الخطاب داخل فرقه اي شدند كه معتقد به امامت محمد بن اسماعيل بودند و آنها اهل غلو بودند و به فرقههايي تقسيم گرديدند و قرامطه نيز از آنان هستند. (1)ابي الخطاب قبلا از اصحاب امام صادق عليهالسلام بود و هنگامي كه آن حضرت دانست و او بر آن حضرت دروغ ميبندد او را طرد نمود و از او بيزاري جست و او را لعنت نمود. سپس ابي الخطاب براي خود ادعاي پيامبري و براي امام صادق عليهالسلام ادعاي خدايي نمود و گفت: من پيامبري هستم كه از ناحيهي خداي خود جعفر بن محمد مبعوث شده ام. بعد از آن از ناحيهي او و ياران او بدعتهايي ظاهر گرديد.
او اهل هواپرستي و خوشگذراني شد تا هنگامي كه خبر او و همراهان او در كوفه به عامل منصور - عيسي بن موسي - رسيد و آنها هفتاد نفر بودند كه در مسجد كوفه جمع شده بودند. پس عيسي بن موسي با آنان جنگ نمود و همهي آنان را كشت جز يك نفر كه مجروح بود و جزء كشتهها شمرده شده بود و نجات يافت و ابي الخطاب دستگير شد و عيسي بن موسي او را در كنار فرات به قتل رساند و با عده اي از اصحاب و يارانش آنان را به دار آويخت و سپس دستور داد آنان را آتش زدند و سرهايشان را نزد منصور فرستاد و منصور سرهاي آنان را سه روز در دروازهي بغداد به دار آويخت و سپس آتش زد. (2).
خوارج روز صفين به خدعه عمرو ابنعاص ظهور يافتند - پيدايش اين فرقه در اثر مكر و حيله عمروعاص در واقعه حكمين بود كه چون لشكر معاويه شكست خورد و هنوز مالك اشتر داشت پيشروي ميكرد آنها را متواري ميساخت آمدند با حيله قرآنها را سر نيزه كردند واقعه حكمين را به وجود آوردند و در آن حيله به كار بردند و عمروعاص معاويه را نصب نمود و موجب پديد آمدن عقايدي گرديد كه از آن جمله خوارج است اين طايفه گفتند قرآن ما را كفايت ميكند و ما مردم را به قرآن دعوت ميكنيم در هر حال آتش جنگ را به فرمان فرونشانيدند تا علي بن ابيطالب كه حاضر به اين حكم نشد با هو و جنجال كناره گرفتند در نتيجه عدهاي گفتند علي از دين خارج شد كه راضي به حكمين گرديد و جنگ نهروان را ايجاد كردند در آنجا هم آنها شكست خوردند ناچار به خدعه و مكر علي را كشتند تا از دست اين مرد آسماني فراغت يابند و بر مردم سلطنت نمايند.
خوارج همان مارقين هستند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم خبر آنها را داده بود كه سيحاربهم و يظفربهم خوارج عثمان و علي را تكفير نمودند (1)و گفتند توبه كن و آنها چند شعبه شدند كه غلات از آنها منشعب گرديدند - تناسخيين - حلوليين - ملحدين - شبه الحاد و غيره از اين فرقه منشعب شدند كه براي بسط اطلاع به كتب فريقين مراجعه نمايند.
1) الفرق بين الفرق ص 55.
عبدالله الديصاني از هشام پرسيد: تو پروردگار داري؟
گفت: آري.
گفت: او توانا و قادر است؟
گفت: آري هم قادر است و هم قاهر؟
گفت: آيا ميتواند تمام جهان را در يك تخم مرغ قرار دهد كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان كوچك شود؟
هشام گفت: مهلتم بده.
ديصاني گفت: يك سال به تو مهلت دادم... و بيرون رفت.
هشام سوار [مركب] شد، و به خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيد و اجازه خواست، حضرت به او اجازه داد.
هشام عرض كرد: يابن رسول الله؛ عبدالله ديصاني از من سؤالي كرده كه تكيه گاه آن فقط خدا و شما هستيد.
امام فرمود: چه سؤالي كرده؟
گفت: چنين و چنان پرسيده.
حضرت فرمود: اي هشام، چند حس داري؟
گفت: پنج حس.
فرمود: كدام يك كوچكتر است؟
گفت: باصره (چشم).
فرمود: اندازهي بيننده (مردمك) چه قدر است؟
گفت: به اندازهي يك عدس يا كوچكتر از آن
فرمود: اي هشام، به پيش رو، و به بالاي سرت بنگر، و به من بگو چه ميبيني؟
گفت: آسمان و زمين و خانهها و كاخها و بيابانها و كوهها و نهرها را ميبينم.
امام فرمود: آنكه توانست آنچه را كه تو ميبيني در يك عدس يا كوچكتر از آن بگنجاند، ميتواند جهان را در يك تخم مرغ بگنجاند بيآنكه جهان كوچك و تخممرغ بزرگ شود.
هشام خود را به طرف حضرت انداخت و دست و سر و پاي حضرت را بوسيد، و عرض كرد: مرا بس است اي پسر پيغمبر، و به منزلش بازگشت.
فردا صبح ديصاني بر او وارد شد، به هشام گفت: اي هشام، من براي سلام آمده ام، ونيامدم تا جواب را طلب كنم.
هشام به او گفت: اگر آمدهاي تا جواب را طلب كني اين جواب و پاسخ تو. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 102 ح 4.
بعد از سؤال مذكور: زنديق پرسيد: ميگوئيد خدا شنوا و بيناست؟
فرمود: او شنوا و بينا است، شنواست بدون عضو (گوش)، بينا است بدون ابزار (چشم)، بلكه به نفس خود ميشنود و به نفس خود ميبيند.
اينكه ميگوئيم: شنواست، و به نفس خود ميشنود، بيناست و به نفس خود ميبيند، معنيش اين نيست كه او چيزي است و نفس چيزي ديگر، بلكه خواستم آنچه در دل دارم به لفظ آورم، چون از من پرسيدهاي ميخواهم به تو سؤال كننده بفهمانم (لذا بايد با الفاظي كه تو با آنها مأنوسي مقصود خود را ادا كنم).
حقيقت اين است كه ميگويم: او با تمام ذاتش ميشنود و معني تمام اين نيست كه او را بعضي باشد، بلكه خواستم به تو بفهمانم ومقصودم را به لفظ آورم، و برگشت سخنم اين است كه او شنوا، بينا، دانا و آگاه است بي آنكه ذات و صفت او اختلاف كثرت پيدا كنند . (1).
سؤال كننده پرسيد: پس خدا چه باشد؟
امام فرمود: او رب (پروردگار) است، او معبود است، او الله است، اينكه ميگوئيم «الله» است نظرم اثبات حروف الف، لام، هاء، راء، باء نيست، بلكه برگشت به معنائي و چيزي است كه خالق همه چيز است، و سازندهي آنها، و مصداق اين حروف همان معنائي است كه الله، رحمن، رحيم، عزيز و اسماء ديگرش ناميده ميشود و او است معبود بزرگ و والا. (2).
مفضل گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمودند: خداوند متعال براي مؤمن ضمانتي را ضمانت كرده است.
گفتم: آن ضمانت چيست؟
حضرت فرمودند: براي او ضمانت كرده است اگر به ربوبيت خدا، و رسالت و نبوت محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - و امامت علي - عليهالسلام - اقرار كند، و آنچه بر او واجب شده است ادا كند، او را در جوار خود سكونت دهد.
گفتم: به خدا قسم؛ اين كرامتي است كه كرامت بشر به آن شباهت ندارد (يعني اين تكريمي است كه به تكريم بشري هرگز شباهت ندارد).
سپس حضرت صادق - عليهالسلام - فرمودند: اندك عمل كنيد، بسيار بهرهمند شويد. (1).
1) ثواب الأعمال: ص 15، بحارالأنوار: ج 64 ص 146 ح 2.
زنديق گفت: آيا خلق براي رحمت آفريده شدند يا براي عذاب؟
حضرت فرمودند: خدا آنان را براي رحمت آفريد و پيش از آنكه آنها را بيافريند ميدانست كه عدهاي از آنها به سبب اعمال بد و انكارشان جهنمي خواهند شد.
زنديق گفت: آنهائي كه انكار كردند و مستوجب عقوبت شدند، عذاب ميكند، ولي چرا آنهائي كه موحد هستند و او را شناختند عذاب ميكند؟
حضرت فرمودند: منكر الوهيت را با عذاب ابدي عذاب ميكند، ولي مقرّ به الوهيت را به خاطر معصيت (به اندازهي معصيتش) عذاب ميكند سپس او را از جهنم خارج ميسازد، و پروردگارت هرگز كسي را ظلم نميكند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 182. كلمه «واصب» به چه معني است؟
سورهي نحل آيهي 52
سماعه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: «واصب» در آيه «و دين خالص (نيز) همواره از آن او ميباشد) به چه معني است؟
حضرت فرمودند: يعني واجب. (1).
1) تفسير العياشي: ج 2 ص 262، بحارالأنوار: ج 90 ص 144 ح 9. چه ديني را خدا بر مردم واجب كرده؟
علي بن ابوحمزه گويد: شنيدم ابوبصير از امام صادق - عليهالسلام - پرسيد: به من خبر ده از ديني كه خداي عزوجل بر بندگان واجب فرموده، و بندگان را ندانستن آن روا نباشد، و جز آن از ايشان پذيرفته نيست؛ كدام است؟
فرمود: دوباره بگو، گفت.
حضرت فرمود: گواهي دادن به اينكه معبودي نيست جز خدا، و محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - رسول خدا است، و گزاردن نماز، و دادن زكاة، و حج خانهي خدا براي هر كه بدان راه استطاعت و توانائي داشته باشد، و روزهي ماه رمضان....
سپس اندكي سكوت نمود و باز فرمود: و ولايت - دو بار -.
آنگاه فرمود: اين است آنچه را خدا بر بندگان واجب ساخته و پروردگار در روز قيامت از بندگانش نخواهد پرسيد كه چرا از آنچه بر شما واجب ساختم زيادتر انجام داديد، ولي هر كس زيادتر آورد خدا هم پاداش او را زياد ميكند، همانا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - سنتهائي نيكو و آراسته وضع فرموده كه سزاوار است مردم به آنها عمل كنند. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 35 ح 11.
استباق به ايمان
راوي ميگويد: عرض كردم: از آنچه خداوند مؤمنين را بر استباق بر ايمان خبر داده؛ آگاهم ساز.
حضرت فرمودند: خداوند فرموده: (سابقوا إلي مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السماء و الأرض أعدت للذين آمنوا بالله و رسله). (1).
«به پيش تازيد براي رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتي كه پهنهي آن مانند پهنهي آسمان و زمين است، و براي كساني كه به خدا و رسولش ايمان آوردهاند؛ آماده شده است».
و فرمود: (السابقون السابقون - أولئك المقربون) (2)«و (سومين گروه) پيشگامان پيشگامند، آنها مقربانند»!
و فرمود: (و السابقون الأولون من المهاجرين و الأنصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه).(3)«و پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار، و كساني كه به نيك از آنها پيروي كردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نيز) از او خشنود شدند».
پس با مهاجران نخستين شروع كرد چرا كه درجهي سبقت آنها مقدم بود سپس گروه دوم انصار را آورد و سپس گروه سوم تابعين با احسان ياد نمود، پس هر گروهي به اندازهي درجات و منازلش پيش خودش قرار داد.
سپس خداي عزوجل آنچه بعضي از دوستان و اولياءاش نسبت به بعضي ديگر برتري داده ذكر كرده است.
پس فرمود: (و لقد فضلنا بعض النبيين علي بعض) (4)«بعضي از آن رسولان را بر بعضي ديگر برتري داديم؛ برخي از آنها، خدا با او سخن ميگفت؛ و بعضي را درجاتي برتر داد...» تا آخر آيه.
وفرمود: (تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات) (5)«ما بعضي از پيامبران را بر بعضي ديگر برتري داديم.»
و فرمود: (أنظر كيف فضلنا بعضهم علي بعض و للآخرة أكبر درجات و أكبر تفضيلا) (6)«ببين چگونه بعضي را (در دنيا به خاطر تلاششان) بر بعضي ديگر برتري بخشيدهايم؛ و درجات آخرت و برتريهايش، از اين هم بيشتر است!»
و فرمود: (هم درجات عند الله) (7)«هر يك از آنان، درجه و مقامي در پيشگاه خدا دارند؛»
و فرمود: (و يؤت كل ذي فضل فضله) (8)«و به هر صاحب فضيلتي، به مقدار فضيلتش ببخشد!»
و فرمود: (الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله بأموالهم و أنفسهم أعظم درجة عند الله) (9)«آنها كه ايمان آوردند، و هجرت كردند، و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است».
و فرمود: (و فضل الله المجاهدين علي القاعدين أجرا عظيما - درجات منه و مغفرة و رحمة). (10)«و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمي برتري بخشيده است. درجات (مهمي) از ناحيهي خداوند، وآمرزش و رحمت (نصيب آنان ميگردد)»؛
و فرمود: (لا يستوي منكم من أنفق من قبل الفتح و قاتل أولئك أعظم درجة من الذين أنفقوا من بعد و قاتلوا) (11)«كساني كه قبل از پيروزي انفاق كردند و جنگيدند (با كساني كه پس از پيروزي انفاق كردند) يكسان نيستند؛ آنها مقامشان بلندتر از كساني هستند كه بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد كردند؛»
و فرمود: (يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين أوتوا العلم درجات). (12)«خداوند كساني را كه ايمان آوردهاند و كساني را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمي ميبخشد؛»
و فرمود: (ذلك بأنهم لا يصيبهم ظمأ و لا نصب... إلي قوله: ان الله لا يضيع أجر المحسنين). (13)«اين به خاطر آن است كه هيچ تشنگي و خستگي، و... به آنها نميرسد» تا آنجا كه ميفرمايد: «زيرا خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نميكند»!
و فرمود: (و ما تقدموا لأنفسكم من خير تجدوه عند الله). (14)«و (بدانيد) آنچه را از كارهاي نيك براي خود از پيش ميفرستيد نزد خدا (در سراي ديگر) خواهيد يافت».
و فرمود: (فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره - و من يعمل مثقال ذرة شرا يره). (15)«پس هر كس هم وزن ذرهاي كار خير انجام دهد آن را ميبيند! و هر كس هموزن ذرهاي كار بد كرده آن را ميبيند!»
پس اين توضيح و بيان درجات و منازل ايمان در نزد خداي جليل و عزيز است. (16).
1) سورهي حديد آيهي 21.
2) سورهي واقعه آيهي 10 و 11.
3) سورهي توبه آيهي 100.
4) سورهي اسراء آيهي 55.
5) سورهي بقره آيهي 253.
6) سورهي اسراء آيهي 21.
7) سورهي آل عمران آيهي 163.
8) سورهي هود آيهي 3.
9) سورهي توبه آيهي 20.
10) سورهي نساء آيهي 95 و 96.
11) سورهي حديد آيهي 10.
12) سورهي مجادله آيهي 11.
13) سورهي توبه آيهي 120.
14) سورهي بقره آيهي 110 و سورهي مزمل آيهي 20.
15) سورهي زلزال آيهي 7 و 8.
16) اصول كافي: ج 2 ص 40، بحارالأنوار: ج 22 ص 308 ح 9.
حماد صائغ گويد: شنيدم مفضل بن عمر از امام صادق - عليهالسلام - ميپرسد: آيا ممكن است خداوند اطاعت از شخصي را واجب كند ولي از دادن اخبار آسمان به او دريغ كند؟
حضرت فرمود: خدا بالاتر و والاتر و گراميتر است و مهربانتر است به بندگان خود اينكه اطاعت از شخصي را بر بندگان خود واجب كند، ولي او را از خبر آسمان - صبح و شام - محروم سازد.
سپس موسي بن جعفر - عليهالسلام - وارد شد حضرت صادق - عليهالسلام - به او فرمودند: دوست داري به صاحب كتاب علي - عليهالسلام - نگاه كني؟
مفضل گفت: بالاتر از آن چه، چيزي ميتواند مرا خوشحال كند؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: اين همان صاحب كتاب علي - عليهالسلام - است، كتاب مكنون و مستوري كه خداوند عزوجل دربارهي آن فرمود: (لا يمسه الا المطهرون) (1).
توضيح: ظاهرا مقصود از «كتاب علي - عليهالسلام -» همان علوم گستردهاي است كه خداوند توسط پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - آنها را بر اميرالمؤمنين - عليهالسلام - آموخت.
2- مفضل (بن عمر) از امام صادق - عليهالسلام - پرسيد: آيا ممكن است خدا اطاعت شخصي را بر بندگانش واجب سازد و مع ذلك خبر آسمان را از او پوشيده دارد؟
فرمود: نه، خدا بزرگوارتر، و مهربانتر، و مشفق تر از آن است كه اطاعت شخصي را بر بندگانش واجب كند و مع ذلك خبر آسمان را - در هر صبح و شام - از او پوشيده نگاه دارد. (2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير اين آيه: (في بيوت أذن الله أن ترفع) (1)«(اين چراغ پرفروغ) در خانههايي قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاي آن را بالا برند (تا از دستبرد شياطين و هوسبازان در امان باشد)» سؤال كردم.
حضرت فرمود: آنها خانههاي پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - است. (2).
هشام بن سالم گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: خداوند به چيزي محبوبتر نزد او مانند خب عبادت نشد.
پرسيدم: خب چيست؟
حضرت فرمود: تقيه. (1).
1) معاني الاخبار: ص 162، بحارالأنوار: ج 72 ص 396 ح 17.
علي بن رئاب گويد: از حضرت صادق - عليهالسلام - پرسيدم از تفسير اين آيه كه خدا ميفرمايد: (و ما أصابكم من مصيبة فبما كسبت أيديكم) (1)«آنچه به شما از مصيبتها رسد براي آن چيزي است كه خودتان كردهايد» بفرمائيد آنچه به علي - عليهالسلام - و اهل بيت گراميش - صلوات الله عليهم - رسيد آيا به خاطر كاري بود كه آنها كرده بودند، با اينكه آنان خاندان عصمت و طهارت بودند؟
حضرت فرمود: همانا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در هر روز وشبي - بدون گناه - صد بار استغفار و طلب آمرزش از خداوند مينمود، و به سوي او توبه ميكرد، همانا خداوند دوستان خود را به مصيبتها و پيشآمدها گرفتار ميكند تا بدان واسطه بدون گناه به آنها پاداش و اجر ثواب دهد. (2).
علي بن حسان از عموي خود عبدالرحمان بن كثير نقل ميكند كه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مراد خداوند عزوجل از اين فرموده: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا)؟ (1)«خداوند فقط ميخواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد» چيست؟
حضرت فرمود: اين آيه دربارهي پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - و اميرالمؤمنين و حسن و حسين و فاطمه - عليهمالسلام - نازل شد و هنگامي كه رسول خدا در گذشت اميرالمؤمنين بود، و سپس حسن سپس حسين - عليهمالسلام - بودند. سپس اين آيه: (و أولوا الأرحام بعضهم أولي ببعض في كتاب الله) (2)«و خويشاوندان نسبت به يكديگر در آنچه خدا مقرر داشته اولي هستند» تأويل و معني شد، و لذا علي بن الحسين - عليهالسلام - امام بود، سپس اين آيه در فرزندان ايشان كه ائمه و اوصيا بودند جريان پيدا كرد، پس طاعت آنان طاعت خدا است، و معصيت آنان معصيت خداي عزوجل است. (3).
محمد بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي خوردن پياز و تره سؤال نمودم.
حضرت فرمود: اشكالي ندارد خوردن آن، چه پخته و چه نپخته، ولي هرگاه كسي چيزي از اشياء بودار را خورد به مسجد نرود، تا اينكه همنشينان خود را با بوي آن آزار ندهد. (1).
از امام صادق - عليهالسلام - در مورد خوردن پياز و سير و تره پخته يا نپخته سؤال شد؟
حضرت فرمود: خوردن اين چيزها اشكالي ندارد (حتي اگر نپخته خورده شود) ولي هر كسي آن را نپخته خورد وارد مسجد نشود، تا ديگران را با بوي آن آزار ندهد. (2).
محمد بن مسلم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - هنگامي كه در سن كودكي و نزد پدر بزرگوارش بود سؤال كردم: اي فرزند رسول خدا؛ منشأ خنده چيست؟
حضرت فرمود: اي محمد؛ عقل از قلب، و اندوه از اسپرز، و نفس از شش، و خنده از طحال نشأت ميگيرد.
من برخاستم و سر مقدسش را بوسيدم. (1).
1) بحارالأنوار: ج 58 ص 305 ح 12.
(راوي گويد:) از حضرت سؤال كردم: آيا خواب بعد از طلوع فجر خوب است؟
حضرت فرمود: خير، تا وقتي كه آفتاب طلوع كند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 265.
زراره گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ آن كدام پيه است كه خوردنش بيماري را از بدن بيرون ميكند؟
حضرت فرمود: پيه گاو است، اي زراره؛ هيچ كس قبل از تو از من چنين سؤالي را نكرده است. (1).
1) المحاسن: ص 465، بحارالأنوار: ج 63 ص 66 ح 40.
سماعه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم مردي است كه با دست چپ ميخورد و ميآشامد، آيا اين عمل جايز است؟
حضرت فرمود: با دست چپ نخورد و نياشامد و به وسيلهي آن چيزي را به كسي ندهد. (1).
توضيح: شايد قسمت آخر از اين جهت است كه اين عمل نوعي اسائهي ادب نسبت به طرف مقابل تلقي شود.
1) المحاسن: 455، بحارالأنوار: ج 63 ص 387 ح 13.
حفص بن اعور گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: نظر شما در رنگ زدن (و خضاب) موي سر و محاسن چيست؟
حضرت فرمود: اين كار از سنت است.
عرض كردم: ولي اميرمؤمنان - عليهالسلام - خضاب ننمود.
حضرت فرمود: كلام رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - كه فرمود: «يا علي؛ محاسن تو با خون سرت خضاب (رنگين) خواهد شد». اميرالمؤمنين - عليهالسلام - را از خضاب نمودن مانع شد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 73 ص 103 ح 10.
جهم بن حميد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من خويشاوندي دارم كه هم مذهب من نيست (شيعه نيست) آيا به گردن من حقي دارند؟
حضرت فرمود: بله، حق خويشاوندي، كه چيزي آن را قطع نميكند. و هرگاه آنها هم مذهب تو باشند دو حق دارند: حق خويشاوندي، و حق اسلام. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 157، بحارالأنوار: ج 71 ص 131 ح 97.
مؤلف «الأعلام» قاموس تراجم (معاصر) مينويسد:
«جعفر الصادق أبوعبدالله جعفر بن محمد الباقر بن زينالعابدين بن الحسين السبط الهاشمي القرشي، سادس الائمة الإثني عشر عند الإمامي:. كان من أجل التابعين و له منزلة رفيعة في العلم أخذ عنه جماعة منهم: أبوحنيفة؛ مالك و جابر بن حيان و لقب بالصادق لأنه لم يعرف عنه الكذب قط، له اخبار مع الخلفاء من بنيالعباس و كان جرئيا عليهم صداعا في الحق و صنف تلميذه جابر بن حيان كتابا في ألف ورقة يتضمن (رسائل الإمام جعفر الصادق) و هي خمس مأة رسالة مولده و وفاته بالمدينة» (1).
«جعفر صادق ابوعبدالله فرزند محمد باقر فرزند زينالعابدين فرزند حسين سبط رسول خدا صلي الله عليه و آله هاشمي و قرشي، ششمين امام از ائمهي دوازدهگانه نزد اماميه است. او از بزرگان تابعين بود و مقام بلندي در علم داشت جماعتي از او علم آموختهاند كه از جملهي آنها: ابوحنيفه، مالك، جابر بن حيان و... ملقب به «صادق» است براي اين كه هرگز دروغي از او شنيده نشد. او را خلفاي بنيعباس داستانهائي است و نسبت به آنها جري بود حق را آشكارا ميگفت. شاگردش جابر بن حيان كتابي در هزار ورقه تأليف كرد كه متضمن رسائل امام جعفر صادق بود و آنها پانصد رساله بودند، تولد و وفات او مدينه بود».
1) الأعلام، ج 2، ص 126.
روزي منصور (خليفهي عباسي) به وزيرش ربيع گفت: هم اكنون جعفر بن محمد عليهماالسلام را اين جا حاضر كن! ربيع، فرمان منصور را اجرا كرد و حضرت صادق عليهالسلام را احضار ساخت. منصور با كمال خشم و تندي به آن حضرت رو كرد و گفت: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم! آيا در مورد سلطنت من اشكال تراشي ميكني...؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: آن كس كه چنين خبري به تو داده، دروغگو است...!
ربيع ميگويد: جعفر بن محمد عليهماالسلام را هنگام ورود ديدم كه لبهايش حركت ميكند. وقتي كنار منصور نشست، لبهايش همچنان حركت ميكرد و لحظه لحظه از خشم منصور كمتر ميشد. پس از آن كه جعفر بن محمد عليهماالسلام از نزد منصور رفت، پشت سر ايشان رفته، به او عرض كردم: زماني كه شما وارد بر منصور شديد، منصور بر شما بسيار خشمگين شد، ولي وقتي كه نزد او آمديد لبهاي شما حركت كرد و متعاقبا خشم او نيز كاسته شد. شما لبهاتان را به چه چيز حركت ميداديد؟!
حضرت صادق عليهالسلام فرمود: لبهايم را به دعاي جدم حسين بن علي عليهماالسلام حركت ميدادم. ربيع ميگويد: از جعفر بن محمد عليهماالسلام التماس دعا كردم تا آن دعا را بازگويد. در جواب خواستهام فرمود: آن دعا اين است: «يا عدتي عند شدتي و يا غوثي عند كربتي احرسني بعينك التي لا تنام و اكفني بركنك الذي لا يرام؛ اي نيروبخش من! هنگام دشواريهايم و اي پناه من! هنگام اندوهم، با چشمت كه نخوابد، حفظم نما، و مرا در سايهي ركن استوار و خللناپذير، قرار ده.» (1).
1) اصول كافي.
روزي منصور به وزير دربارش «ربيع» گفت همين اكنون جعفر بن محمد (امام صادق عليهالسلام) را در اينجا حاضر كن.
ربيع فرمان منصور را اجرا كرد، حضرت صادق (ع) را احضار نمود، منصور با كمال خشم و تندي به آن حضرت رو كرد و گفت: «خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم، آيا در مورد سلطنت من اشكالتراشي ميكني؟...».
امام: آن كس كه چنين خبري به تو داده دروغگو است...
ربيع ميگويد: امام صادق (ع) را ديدم هنگام ورود لبهايش حركت ميكند، وقتي كه كنار منصور نشست، لبهايش حركت ميكرد و لحظه به لحظه از خشم منصور كمتر ميشد، وقتي كه امام صادق (ع) از نزد منصور رفت، پشت سر امام رفتم، و به او عرض كردم: وقتي كه شما وارد بر منصور شديد، منصور نسبت به شما بسيار خشمگين بود، ولي وقتي كه نزد او آمدي و لبهاي تو حركت كرد، خشم او كم شد، شما لبهايتان را به چه چيز حركت ميدادي؟
امام صادق (ع) فرمود: لبهايم را به دعاي جدم امام حسين (ع) حركت ميدادم، و آن دعا اين است:
يا عدتي عند شدتي و يا غوثي عند كربتي، احرسني بعينك التي لا تنام و اكنفني بركنك الذي لا يرام.
:«اي نيروبخش من، هنگام دشواريهايم، و اي پناه من هنگام اندوهم، به چشمت كه نخوابد مرا حفظ كن و مرا در سايهي ركن استوار و خلل ناپذيرت قرار بده». (1).
1) تلخيص از اعلام الوري ص 270- 271 - ترجمه ارشاد مفيد ج 2 ص 178.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
خداوند تبارك و تعالي به زنان مهربانتر از مردان است، هيچ مردي نيست كه زني از محارم خود را خوشحال سازد، مگر اين كه خداي تعالي در روز قيامت او را شادمان گرداند. (1).
1) كافي: 6 / 6 / 7، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22658.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام دربارهي آيه (و به پدر و مادر نيكي كنيد)، (و بالوالدين احسانا) فرمودند: نيكي كردن اين است كه با آنان خوشرفتاري كني و اجازه ندهي كه مجبور شوند آنچه را نياز دارند اظهار كنند و از تو بخواهند، اگر چه بينياز باشند. (بلكه پيش از آن كه مجبور به اظهار نياز خود شوند آن را برطرف ساز) (1).
1) كافي: 2 / 157 / 1 همان، 22670.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
خيرخواهي و (ارشاد) از حسود محال است. (1).
1) بحار: 78 / 194 / 9، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20175.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
خداوند زيباست و زيبايي را دوست ميدارد و دوست دارد اثر نعمت را در بندهي خود ببيند. (1).
1) كافي: 1 / 438 / 2، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20430.
امام صادق عليهالسلام سه دختر داشت:
1- ام فروه كه همنام مادرش بود.
اين ام فروه عروس زيد بن علي بن الحسين بود.
2- اسماء
3- فاطمه
اين دو بانو از نظر تاريخ شهرتي ندارند. همسران و فرزندان امام صادق
امام صادق عليهالسلام ده فرزند داشت كه از اين تعداد سه نفر دختر و هفت نفر پسر بودهاند. فرزندان پسر آن بزرگوار عبارتند از:
اسماعيل بزرگترين فرزند امام صادق عليهالسلام بود و قبل از فوتش گمان بر آن بود كه به جاي پدر خواهد نشست؛ ولي وي در سال صد و سي و پنج هجري رحلت كرد. امام عليهالسلام او را بسيار دوست ميداشت و به خاطرش سخت دلتنگ و محزون شد.
فرقهي اسماعيليه - كه امروزه تحت رهبري آقاخان كريم اداره ميشود - به امامت اسماعيل معتقدند و امام هفتم يعني موسي بن جعفر عليهالسلام را امام نميدانند. جنازهي اسماعيل را مردم مدينه از خانهي امام عليهالسلام تا قبرستان بقيع بر دوش حمل كردند.
دومين فرزند امام عليهالسلام عبدالله افطح بود. افطح، لقب كسي است كه سر بزرگ و پاي پهني داشته باشد. فرقهي افطحيه مردمي هستند كه به امامت عبدالله، پس از امام صادق عليهالسلام، معتقدند.
مادر اسماعيل و عبدالله، فاطمه دختر حسين فرزند امام سجاد ميباشد.
اسحاق مردي دانشمند و زاهد بود و به امامت برادر گراميش موسي بن جعفر عليهالسلام ايمان داشت. وي از جانب مادر با امام موسي عليهالسلام برادر تني بود. مادر اين دو بزرگوار حميدهي بربريه است.
محمد آن چنان زيبا بود كه وي را به ديباج تشبيه كردهاند. او مردي شجاع و پارسا بود و در خلافت مأمون بر ضد حكومت وقت قيام كرد و در خراسان از دنيا رفت.
عباس به فضل و كرم معروف بود و علي بن جعفر كه از علما و رجال حديث است، مردي متقي و پرهيزكار بود. وي ملازمت برادرش موسي بن جعفر عليهالسلام را اختيار كرد.
علي بن جعفر، از برادرش موسي بن جعفر عليهالسلام بسيار حديث روايت كرده است. علي بن جعفر پس از امام موسي عليهالسلام و امام رضا عليهالسلام و امام جواد عليهالسلام هم چنان زنده بود و امامت امام هادي عليهالسلام را درك نمود.
فرزند هفتم امام صادق عليهالسلام، امام موسي كاظم عليهالسلام ميباشد كه شرح زندگي او خواهد آمد و اين چند فرزند پسر از مادران متعددي بودند.
ترديدي نداشتم؛ اما ميخواستم دلم محكمتر شود؛ فقط همين! نميدانستم از كجا شروع كنم. نزديكش شدم. تپش قلبم، تمام وجودم را ميلرزاند. سلام كردم؛ جواب داد. چشمهايم را بستم. احساس خوبي داشتم. بايد حرفم را ميزدم:
لبخندي بر لبهايش نشست؛
داشتم خودم را آماده ميكردم. به خودم ميگفتم «درد را بايد گفت» ، اما چه قدر سخت بود؛
صدايش آرامشم ميداد؛
همين برايم كافي بود؛ مگر من چه ميخواستم؟ با وجود اين، كليد را تقديم كردم. ناگهان شير درندهيي از دستهايش ظاهر شد. ديگر بار، صداي زيبايش در دلم طنين انداخت:
به دستهاي بارانياش نگاهي كردم. تمام بدنم داغ شد. و در دستهايم فقط يك كليد بود. (1).
1) بحارالانوار، ج 47، ص 117؛ از زبان «ابوالصامت».
داوود رقي گويد: امام صادق مرا ديد و فرمود: چه شده كه رنگت را متغير ميبينم؟ گفتم: قرض كمرشكني كه دارم آن را تغيير داده و حال تصميم گرفتهام به هند سفر كنم و پيش پدرم بروم. امام فرمود: هر وقت خواستي بروي برو. گفتم: از خطرهاي دريا ميتوانم خلاص شوم و به وطن برگردم؟ امام فرمود: داوود! آن خدايي كه در خشكي حافظ توست در دريا هم حافظ توست. داوود! اگر ما نبوديم، نهرها جاري نميشد و ميوهها نميرسيد و درختها سبز نميگشت. (1).
داوود گويد: من سوار كشتي شدم و سير كردم تا به ساحل رسيدم؛ همان جايي كه خدا خواسته بود كشتي آنجا رود. پس از صد و بيست روز از كشتي خارج شدم. روز جمعه بود و قبل از وقت نماز كه آسمان را ابر گرفته بود. ناگاه نوري از كرانهي آسمان تا روي زمين ظاهر شد و صدايي آهسته به گوشم رسيد كه: اي داوود رقي! زمان اداي دين تو است. سر بلند كن و متوجه خدا باش كه سالم ماندي. گويد: سر بلند كردم و ندايي به من رسيد كه برو پشت آن تپهي سرخ. چون به آنجا رفتم صفحههايي از طلاي سرخ يافتم كه يك طرفش صاف و يك طرف ديگرش با اين آيه مخلوط بود: «هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب» (2)؛ اين عطاي ماست. پس تو هم به هر كه خواهي عطا كن يا براي خود نگاه دار و حسابي بر تو نيست.
داوود گويد: طلاها را برداشتم و در حالي كه ارزش و قيمت آنها به شمار نميآمد آنها را محفوظ به مدينه بردم. در مدينه خدمت امام صادق شرفياب شدم. امام به من فرمود: داوود! عطاي من به تو همان نوري بود كه بر تو درخشيد نه آن طلاها، ولكن آنها براي تو گوارا باد! عطايي است از پروردگار كريم. پس خدا را حمد و ثنا كن.
داوود گويد: از معتب خادم پرسيدم كه حضرت در آن وقت كه من از كشتي بيرون آمدم چه ميكرد؟ گفت: آن وقت كه تو ميگويي به تدريس و حديث خواندن بر يارانش از جمله خثيمه، حمران عبدالأعلي مشغول بود و آنچه تو ميگويي و ديده بودي همانها را براي آنان بيان ميكرد و چون وقت نماز شد حضرت برخاست و با ايشان نماز گزارد.
داوود گفت: اين را از آن جماعت نيز سؤال كردم و آنان نيز همين مطالب را برايم نقل كردند. (3).
ميگويند: زني نزد امام صادق عليهالسلام آمد و گفت: «پدرم وفات يافت.» و بسيار ناراحت و غمگين بود. امام صادق عليهالسلام فرمود: «مرده باشد! اما تو برخيز و به خانه برو و غسل كن و دو ركعت نماز بجاي بياور. بعد از آن بگو: «يا من وهبت لي و لم يك شيئا جدد لي هبة. يعني «اي كسي كه به من عطا نمودي در حالي كه هيچ چيزي نداشتم! دوباره عطايت را بر من تجديد كن.»
پس او را حركت بده و به كسي هم چيزي نگو.
زن به خانه رفت و به فرمودهي امام صادق عليهالسلام عمل كرد و در همان حال مرده به فرمان الهي زنده شد. (1).
1) خلاصة الأخبار.
ميگويند: روزي امام صادق عليهالسلام به همراه فرزند بزرگوارش امام كاظم عليهالسلام سواره به طرف عريض ميرفتند. در اثناي راه، مردي پيدا شد كه موي سر و ريش سفيد شده بود. امام صادق عليهالسلام پياده شد و ميان دو چشم و دستش را بوسيد و گفت: فداي تو شوم.» و مشغول صحبت با او گرديد.
بعد، آن پير رفت و امام صادق عليهالسلام سوار مركب خويش گرديد. امام كاظم عليهالسلام از ايشان پرسيد: «آنچه با اين مرد انجام داديد نسبت به هيچ كسي نكردهايد!» امام صادق عليهالسلام فرمود: «او پدرم امام محمد باقر عليهالسلام بود.» (1).
1) عين الحيات.
مأمون رقي ميگويد: «در خدمت آقايم حضرت صادق عليهالسلام بودم كه سهل بن حسن خراساني وارد شد و بر آن حضرت سلام كرد و نشست. سپس گفت: «اي فرزند رسول خدا! از براي شما رأفت و رحمت است، و شما اهلبيت عليهمالسلام، امام هستيد، حال چه چيز مانع است كه شما به حق خود برسي در حالي كه صد هزار شيعه داري كه حاضر هستند كه برايت شمشير بزنند.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «بنشين اي خراساني! خداوند حقت را مراعات كند؟» سپس حضرت رو به كنيزي كرد و فرمود: «تنور را گرم كن.»
پس آن كنيز تنور را گرم كرد كه مانند آتش، سرخ شد و بالاي آن سفيد گرديد. آنگاه فرمود: «اي خراساني! برخيز و در تنور بنشين.»
مرد خراساني عرض كرد: «اي آقاي من!اي فرزند رسول خدا! مرا به آتش عذاب نكن و از من بگذر كه خدا از تو بگذرد.»
حضرت فرمود: «از تو گذشتم.»
پس در اين حال بوديم كه هارون مكي وارد شد در حالي كه نعلينش را با انگشت سبابهاش گرفته بود. حضرت به او فرمود: «نعلين را از دستت بينداز و در تنور بنشين.»
هارون كفش را از دست خود انداخت و در تنور پر از آتش نشست. سپس امام صادق عليهالسلام به آن مرد خراساني رو كرد و شروع كرد با او حديث خراسان را گفتن مانند كسي كه آن را مشاهده ميكند. سپس فرمود: «برخيز اي خراساني و به داخل تنور نظر كن.»
او برخاست و داخل تنور را نگاه كرد. ديد كه هارون صحيح و سالم، چهار زانو در داخل آتشهاي تنور نشسته است، آنگاه از تنور بيرون آمد و بر ما سلام كرد. امام صادق عليهالسلام فرمود: «در خراسان چند نفر مثل اين مرد وجود دارد؟»
او گفت: «به خدا قسم يك نفر هم نيست.»
حضرت فرمود: «ما خروج نميكنيم در زماني كه نميبيني، پنج نفر ياور ما باشند! ما خود به وقت خروج، داناتر هستيم.» (1).
1) مناقب ابن شهر آشوب.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند تمام كارهاي مسلمان را به خود او واگذار كرده و در اختيارش قرار داده است ولي به او اختيار نداده كه خود را ذليل و خوار كند.
ابوعبدالله بن لحي الكاهلي نقل ميكند كه: روزي امام جعفر عليهالسلام فرمود: يابن الكاهلي، هرگاه شيري ببيني ميداني كه چه بگويي؟ گفتم: نه يابن رسولالله. فرمود: هرگاه به شير يا درندهاي كه از آن هراسان هستي روبرو شدي اين دعا را بخوان: عزمت عليك بعزيمة الله و عزيمة رسوله و عزيمة علي بن ابيطالب و عزيمة سليمان بن داوود و الأئمة لا تتبحثت عن طريقتا و لم تؤزنا فانا لا تؤذيك.
عبدالله نقل ميكند روزي همراه پسر عمويم از راهي ميرفتيم با شيري مواجه شديم و ترس و هراس فراواني بر پسر عمويم غالب شد در اين هنگام آنچه امام صادق عليهالسلام فرموده بود به خاطرم آمد و آن را خواندم ديدم شير سرش را پائين انداخت و از همان راهي كه آمده بود برگشت. پسر عمويم با ديدن اين وضعيت بسيار متعجب شد و گفت: من در عمر خود بهتر از كلام تو چيزي براي دفع شر شير تصور نكردهام.
گفتم: اين كلام من نبود بلكه كلام مولايم امام جعفر صادق عليهالسلام است و پسر عموي من معرفتي نسبت به ائمه اطهار عليهمالسلام نداشت وقتي بعدا خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدم، ماجراي شير را براي حضرت نقل كردم.
حضرت فرمودند: اگر شما ما را بر تمامي حالات واقف نميدانيد اين حالي است كه شما داريد اما بدانيد كه هر كدام از ائمه چشمي بينا دارد كه حاضر و غايب شما را ميبيند گوشي شنوا دارد كه تمام خواستهها و دعاهاي شما را ميشنود و زباني گويا دارد كه از ضماير و اذهان و قلوب شما خبر ميدهد.
سپس حضرت فرمود: اي عبدالله به خدا سوگند كه من آن شير را از سر راه شما دور كردم و در آن هنگام شما در كنار رودخانهاي راه ميرفتيد و اسم پسر عمويت حبيب است و او از مخالفان ما است و با اظهار اين ماجرا قبل از آن كه وفات كند از محبان و دوستداران ما خواهد شد.
عبدالله نقل ميكند: وقتي به كوفه رسيدم پسر عمويم را از آنچه شنيده بودم آگاه كردم و گفتم كه: امام صادق عليهالسلام فرمود: حبيب قبل از آن كه از دنيا برود از دوستان و محبان ما خواهد شد. پسر عمويم وقتي اين سخن را شنيد بسيار خوشحال شد و اين ماجرا باعث ازدياد محبت و اعتقاد او به امام صادق عليهالسلام شد و از جمله محبان و دوستداران اهلالبيت عليهمالسلام گرديد.
حضرت امام صادق عليهالسلام از حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم حديث كرده است: كه هر چيز مست كننده حرام است و چيزي كه زيادش مست ميكند، كمش نيز حرام است. راوي حديث سؤال كرد آيا حرام كم را آب زياد حلال ميكند؟ حضرت دو بار كف دست خود را حركت داد كه نه نه.
عماد بن عيسي روايت ميكند كه روزي به خدمت امام جعفر صادق عليهالسلام رفتم و گفتم يا مولا از شما تقاضا دارم كه در حق من دعا كني تا حق سبحانه و تعالي مرا آن مقدار مال و توانگري بدهد كه با آن حج بسيار كنم و ديگر مزرعههاي خوب و سراي دلگشا و مرغوب روزي من كند و ديگر زوجه صالحه از اهل اعتبار و اولاد نيكوكار پاكيزه روزگار به من عطا نمايد. پس حضرت امام جعفر عليهالسلام دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا! حماد بن عيسي را آن مقدار توانگري بده كه پنجاه حج بكند و مزرعههاي لطيف در دنيا و سراي روحافزاي دلگشا روزي او گردان و زوجه صالحه نصيب او كن. يكي از اصحاب روايت ميكند كه وقتي عبور من به بصره افتاد، حماد بن عيسي را ديدم. چون چشمم به حماد افتاد به خاطرم رسيد كه از وي سؤال كنم كه حضرت صادق عليهالسلام براي تو دعا كرد، چه اثري مشاهده كردي. گفتم: اي حماد! حقتعالي به تو كرامت كرد از آن چه از جعفر بن محمد استدعا نموده بودي؟ گفت: بلي. پس دست مرا گرفت و به خانه خود برد. چون نظر كردم منزلي ديدم كه هرگز منزل هيچ يكي از ملوك زمانه را به آن صفا و تكلف نديده بودم.
حماد گفت: اين خانه من بهترين خانه اين شهر است. به خاطر خانه و املاك مورد حسادت مردم روزگار هستم و زوجه من صالحهترين و گراميترين مردم اين ديار است. فرزندان من را هر كسي كه ميشناسد، ميداند كه از اخيارند و به لطف الهي و به بركت دعاي امام جعفر صادق عليهالسلام چهل و هشت حج رفتهام و همه آن چه از آن حضرت خواسته بودم ميسر گرديد و اميدوارم هم چنان كه به واسطه دعاي آن حضرت در دنيا نيك بختم به سبب محبت و ولاي آن حضرت و ساير اهلبيت عصمت عليهمالسلام در آخرت نيز محصل المرام باشم. راوي گويد كه حماد بن عيسي بعد از اين حكايت دو حج ديگر كرد و پنجاه حج تكميل شد. در حج پنجاه و يكم به حدود جحفه رسيد و قصد غسل احرام كرد. در آن حدود رودخانه بود. چون داخل آب شد، آب او را برد، بعد از سعي بسيار غلامان و خدام او را از آب بيرون كشيدند و بين مردم به حماد غريق جحفه مشهور گرديد.
حضرت صادق عليهالسلام رشته مطمئن و ناگسستني را كه در قرآن آمده ايمان به يگانگي خداوند بزرگ تفسير نموده است.
محمد بن اسقنطوري روايت ميكند كه روزي پيش منصور دوانيقي رفتم و او را متفكر ديدم. گفتم: يا اميرالمؤمنين سبب تفكر شما چيست؟ گفت: من از فرزندان فاطمه بيشتر از هزار نفر را كشتم و سيد و امام ايشان هنوز زنده است. گفتم: او كيست؟ گفت: جعفر بن محمد عليهالسلام من ميدانم كه تو به امامت او معتقدي و به درستي كه آن حضرت امام من است و امام تو و امام همه خلايق، ولي همين ساعت از او راحت ميشويم.
محمد ميگويد: كه بعد از شنيدن اين سخنان دنيا براي من تاريك شد. سپس امر كرد كه طعام بياورند. بعد از صرف طعام و شراب به حاجب دستور داد تا مردم را بيرون كردند. من در آن جا بودم كه سياف (1)را طلبيد و به او گفت: همين الان وقتي كه جعفر بن محمد عليهالسلام را حاضر كردم، او را به صحبت مشغول ميكنم. همين كه عمامه از سر خود برداشتم تو گردن او را بزن.
سياف گفت: بله آقاي من. محمد گويد: من به دنبال سياف رفتم و گفتم: واي بر تو، پسر رسول خدا را ميكشي؟ گفت: نه به خدا هرگز اين كار را نميكنم. گفتم: پس چه كار خواهي كرد؟ گفت: چون جعفر بن محمد عليهالسلام حاضر شود و با او به صحبت مشغول شوند. هنگامي كه منصور عمامه از سر بردارد، من گردن منصور را ميزنم و ترسي ندارم كه عاقبت كار من چه ميشود. سپس جعفر بن محمد عليهالسلام را حاضر كردند. محمد گويد: من در پرده اول به آن حضرت رسيدم. ميگفت: يا كافي موسي من فرعون اكفني شره و در پردهاي كه ميان او و دوانيقي بود شنيدم كه ميگفت: يا دايم يا دايم آن گاه لبهاي مبارك را بر هم زد و نشنيدم كه چه گفت ولي من سقف آن قصر را ديدم كه موج ميزد چنان كه كشتي در ميان دريا بود. دوانيقي را ديدم كه پيش آن حضرت دويد و سر و پاي برهنه دندانهايش به هم ميخورد و ميلرزيد. سپس بازوي آن حضرت را گرفت و او را بر تخت نشاند و پيش پاي او زانو زد، ماننده بندهاي كه پيش مولاي خود زانو ميزند و گفت: اي مولاي من! چرا آمدي؟ حضرت فرمود: تو مرا خواستي آمدم. گفت: امر كن به آن چه ميخواهي. حضرت فرمود: از تو ميخواهم كه ديگر مرا نخواني كه پيش تو آيم. گفت: مطيع و فرمانبردارم. پس آن حضرت برخاست و بيرون رفت، دوانيقي پوستيني بر خود پيچيد و خوابيد و تا نيمه شب بيدار نشد.
محمد گويد: چون بيدار شد گفت: تو هنوز اينجا نشستهاي؟ سپس گفت: به خدا قسم كه چون جعفر بن محمد عليهالسلام به اين جا آمد قصر خود را ديدم كه موج ميزد مانند كشتي در دريا و اژدهايي ديدم دهان باز كرده و لب زير به زير قصر و لب بالا بر بالاي آن نهاده و به زبان صريح ميگفت: اي منصور! اگر به جعفر بن محمد عليهالسلام تعرض كني و او را بيازاري تو را با اين قصر فرو ميبرم. من چون اين واقعه را مشاهده نمودم عقل از سرم رفت و لرزه بر اعضاي من افتاد. شخصي در آن مجلس گفت: اين سحر است. گفت: خاموش باش كه جعفر بن محمد عليهالسلام خليفه و حجت خداست بر خلق.
1) شمشير زن.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: يك فرد عبادتي را انجام ميدهد ولي در آن عمل طالب رضاي الهي نيست بلكه ميخواهد مردم او را به پاكي و نيكي ياد كنند و دوست دارد كار خوبش را به مردم بشناساند. چنين فردي با اين طرز تفكر شرك به خدا دارد.
داوود بن كثير روايت ميكند كه روزي نزديك ابيعبدالله عليهالسلام نشسته بودم كه مردي پيش او آمد و گفت: يابن رسولالله به من خبر بده كه علم شما به كجا رسيده است؟ حضرت فرمود: سوال كن. گفت: به من از اين دريا خبر بده كه در آن چيست؟ حضرت فرمود: شنيدن به گوش را بيشتر دوست داري يا ديدن به چشم؟ گفت: ديدن به چشم. آن حضرت برخاست دست من و دست آن مرد را گرفت. رفتيم تا به كنار دريا رسيديم. حضرت چوبي در دست داشت. به دريا زد و فرمود: اي درياي موج زننده به فرمان حق تعالي آن چه در تو پنهان است بر ما ظاهر گردان.
پس دريا شكافته شد و درياي ديگر پديد آمد كه سفيدتر از برف، نرمتر از مسكه و شيرينتر از انگبين بود. گفتم: مولاي من! فدايت شوم، اين آب مخصوص كيست؟ حضرت فرمود: مخصوص حضرت قائم و اصحابش، به درستي كه قائم غايب گرداند اين آب را كه بر روي زمين است تا آن را نيابند، آن گاه به حقتعالي تضرع و زاري نمايند. پس اين آب را برايشان ظاهر گرداند تا از اين آب بياشامند. بعد از آن به آسمان نظر كردم. اسبهايي با زين و لجام ديدم كه بال داشتند. گفتم: اي حضرت فدايت شوم اين اسبها از كيست؟ فرمود: از قائم و اصحابش. آن مرد گفت: آيا من به يكي از اي اسبها سوار خواهم شد؟ فرمود: اگر از ياران وي باشي سوار خواهي شد. گفت: آيا از اين آب خواهم آشاميد؟ فرمود: اگر شيعه وي باشي بلي. بعد از آن حضرت چوب را بر دريا زدند و دريا به حالت اول باز آمد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: من جوان بودم و در عبادت مستحب بسيار كوشا، پدرم به من فرمود: فرزندم از اين كمتر عمل كن، وقتي بندهاي محبوب خدا باشد، خدا با عمل كم، از او راضي ميشود.
روايت شده روزي حضرت امام جعفر عليهالسلام با اصحاب خود به مزرعهاي از مزارع خود ميرفت و در اثناي راه گرگي به طرف ايشان آمد. غلامان آن حضرت قصد كشتن گرگ را داشتند. حضرت فرمود: او را به حال خود بگذاريد كه او حاجتي دارد. پس گرگ آمد تا به نزديك آن حضرت رسيد و در خاك افتاد و ميگريست. حضرت سر مبارك پيش گرگ آورد و گرگ سخني با حضرت گفت: كه مردم متوجه نشدند. حضرت نيز مانند او سخني گفت. سپس گرگ باز گرديد. اصحاب گفتند: به ما هم از اين گرگ خبر دهيد. حضرت فرمود: او جفت خود را در پس اين كوه در غاري گذاشته است. جفت او را درد زائيدن بيتاب كرده و براي او ميترسد. از من تقاضا داشت دعا كنم تا حقتعالي او را از آن درد رهايي بخشد و فرزند پسر او را روزي كند كه دوستدار ما باشد.
من آن را براي او ضامن شدم. پس حضرت به اتفاق اصحاب به مزرعه خود تشريف بردند و چند ماه در آن محل بودند. راوي ميگويد: كه هنگام بازگشت، همان گرگ را با جفت و بچهاش ديدم كه پيش آن حضرت آمدند و روي خود را به پاي مبارك آن حضرت ميماليدند و با حضرت به زبان خود صحبت ميكردند و حضرت نيز با ايشان صحبت نمود و بعد از آن رفتند. اصحاب از آن حضرت پرسيدند كه گرگ چه ميگفت: حضرت فرمود: مرا و شما را دعا كردند و من نيز به ايشان سفارش نمودم كه دوستان اهلبيت مرا آزار نكنيد و آنها قبول نمودند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم اسماء قبيح مردم و بلاد را تغيير ميداد.
ابراهيم بن سعيد روايت ميكند كه روزي در خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام بودم كه ماهي با نمك سوده پيش ايشان حاضر كردند. آن حضرت دست مبارك به آن ماهي ماليد، ماهي به حركت آمده آغاز رفتن نمود. پس حضرت دست مبارك بر زمين زد، دجله و فرات را در زير پاي او ديدم كه كشتيها بر روي آن جاري بود و بعد از آن مطلع و مغرب آفتاب را به ما نشان داد و همه در يك چشم بر هم زدن بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه ميخواهد با نداشتن خويش و قوم، عزيز و محترم باشد، با نداشتن ثروت، غني و بينياز باشد، با نداشتن مقام شامخ اجتماعي داراي ابهت و عظمت باشد، بايد خويشتن را از ذلت گناه و ناپاكي به محيط با عزت اطاعت الهي منتقل كند.
معلي بن حنينس روايت ميكند كه روزي در خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام نشسته بودم كه فرمود: يا معلي چگونه است كه تو را اندوهناك ميبينم؟ گفتم: اي حضرت شنيدهام كه در عراق وبائي آمده، براي خانوادهام نگرانم. حضرت فرمود: ميخواهي ايشان را ببيني؟ گفتم: آري. فرمود: صورتت را برگردان، صورت خود را گردانيدم، آن گاه فرمود: به اين طرف نگاه كن. وقتي نگاه كردم خانه خودم را پيش چشمم ديدم.
پس حضرت فرمود: اكنون وارد خانه خود شو و اهلبيت خودت را ببين و زود بازگرد. من داخل خانه خود شدم، اهل خانوادهام را از كوچك و بزرگ صحيح و سالم يافتم و هر چه در خانه ما بود، ديدم. آن گاه بيرون آمدم و به خدمت آن حضرت رسيدم. حضرت فرمود: صورتت را برگردان، چون صورتم را برگرداندم هيچ نديدم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: عزت و شرف مؤمن در اين است كه از ديگران مأيوس باشد و از آن چه در دست مردم است قطع اميد نمايد.
روايت شده است كه وقتي منصور دوانيقي، عبدالحميد بن ابيالمعلي را گرفته زنداني ساخت و محمد بن عبدالحسين كه صديق و يار او بود در آن سال به حج رفته بود، در عرفات توفيق شرفيابي محضر حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام يافت. آن حضرت از او احوال عبدالحميد را پرسيد. به عرض رسانيد كه او در زندان منصور است.
آن حضرت دست مبارك به دعا برداشت، بعد از آن فرمود: به خدا قسم كه مصاحب تو از زندان خلاصي يافت. بعد از آن محمد از آن سفر بازگشت با عبدالحميد ملاقات نمود و از او پرسيد كه چه ساعتي منصور تو را از زندان خلاص كرد. گفت: روز عرفه بعد از عصر.
حضرت امام صادق عليهالسلام به عبدالله بن جندب فرموده است: با كساني كه از تو بالاترند ستيزه نكن و كساني را كه از تو پايينترند مورد استهزاء و تمسخر قرار نده.
عبدالله ابيليلي روايت ميكند كه روزي ابوجعفر دوانيقي مرا خواست و چون به مجلس او حاضر شدم گفت: تعجيل كنيد و امام جعفر را نزد من حاضر كنيد. خدا مرا بكشد اگر من او را نكشم. خدا زمين را از خون من آب دهد، اگر من زمين را از خون وي آب ندهم. پس از صاحب پرسيدم كه او چه كسي را ميخواهد.
گفت: جعفر بن محمد را، در حال گفتگو بوديم كه جماعتي آن حضرت را احضار كردند و پيش از آن كه پرده بردارند، آن حضرت را ديدم كه لب مبارك ميجنبانيد و چون ابوجعفر دوانيقي به او نگاه كرد، گفت: مرحبا يابن عمي يابن رسولالله و او را با كمال عزت و احترام در پهلوي خود نشانيد و گفت: طعام حاضر كنيد. من ديدم ابوجعفر خود لقمه در دهان آن حضرت ميگذاشت و بعد از ساعتي حضرت از آن مجلس برخاست و بيرون آمد.
من گفتم: اي حضرت، فداي تو گردم، تو محبت مرا نسبت به خود ميداني.
اين دوانيقي قصد كشتن تو را داشت و چون شما وارد شديد، لب مبارك ميجنبيد، شك ندارم كه دعا ميخوانديد، اگر صلاح ميدانيد آن دعا را به من تعليم دهيد تا چون نزد ايشان بروم آن دعا را بخوانم كه به صحبت ايشان مبتلا گشتهام.
حضرت فرمود: آن دعا اين است: ما شاءالله ما شاءالله لا يصرف السوء الا لله ما شاءالله ما شاءالله كل نعمة فمن الله ما شاءالله لا حول و لاقوة الا با الله.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: عفو و گذشت زكات پيروزي است.
و از معتب غلام حضرت صادق عليهالسلام نقل ميكند كه گفت:
هنگامي كه حضرت شام خورد، فرمود: برو و از خزانه دو قطعه قند بياور؛ گفتم: قربانت شوم در خزانه چيزي نيست. فرمود: واي بر تو، برو. وارد خزانه شدم و دو قطعه قند آن جا ديدم و براي حضرت بردم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خوشا به حال بندهاي كه طلب آخرت كند و براي آن سراي كوشش نمايد.
و نيز صدوق در كتاب علل از ربيع بن عبدالله نقل ميكند كه گفت:
ميان من و عبدالله بن حسن دربارهي امامت بحثي شد؛ و سخنان را ذكر ميكند تا آن جا كه ميگويد: پس سخن قطع شد و من خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيدم؛ هنگامي كه مرا ديد، فرمود: اي ربيع! در گفتارت با عبدالله بن حسن خوب سخن گفتي؛ خداوند تو را ثابت بدارد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر خوبي نزد خدا پذيرفته است مگر آن عمل كه در آن ريا باشد.
حسن بن سليمان بن خالد در كتاب مختصر البصائر از مفضل بن عمر در حديثي طولاني نقل ميكند كه گفت:
به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم: سرور من! حضرت مهدي عليهالسلام در هنگام تولد ديده ميشود؟ فرمود: آري به خدا! از ساعت تولد تا ساعت وفات پدر بزرگوارش كه دو سال و نه ماه است، ديده ميشود و تولد او هنگام طلوع فجر از شب جمعه در ماه شعبان سال 257 است، و وفات پدرش روز جمعهي هشتم ربيعالاول در سال 260 در شهري كنار دجله كه متكبر گردنكشي به نام جعفر گمراه، ملقب به متوكل بنا ميكند واقع خواهد شد.
سپس قسمت ديگري از حالات حضرت مهدي عليهالسلام در زمان غيبت و در حال ظهور را بيان ميكند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه چيز است كه اگر در كسي باشد منافق است، اگر چه روزه بگيرد و نماز بخواند، وقتي كه سخن گويد دروغ بگويد، وقتي كه وعده دهد خلاف كند و وقتي كه به او امانتي دادي خيانت كند.
حسين بن بسطام و برادرش: ابوعتاب در كتاب طب الائمه از عبدالله بن سنان نقل ميكند كه گفت:
در مكه مطلبي از خاطرم گذشت كه جز خدا از آن خبر نداشت. هنگامي كه به مدينه رفتم و خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيدم، نگاهي به من كرد و فرمود: از آن نيتي كه كردي توبه كن و ديگر چنين قصدي نكن. گفتم: استغفرالله و هنگامي كه با حضرت خداحافظي ميكردم، فرمود: هر كه مريض و دردمند شود و براي رضاي خدا صبر كند، خداوند اجر هزار شهيد به او بدهد. هنگامي كه مسافتي از مدينه دور شدم، عرق مدني (چيزي مانند مو است كه در ران پديد ميآيد) در پايم پيدا شد و چند ماهي به آن مبتلا بودم. سال ديگر به حج رفتم و خدمت آن حضرت رسيده و گفتم: دعايي به اين پاي من بخوانيد و جريان بيماري را بيان كردم و گفتم كه اين پايم درد ميكند. حضرت فرمود: اين پايت چيزي نيست، پاي ديگرت را كه سالم است بده كه خداوند برايت شفا فرستاد. پاي ديگر را دراز كردم و حضرت دعايي به آن خواند. هنگامي كه از خدمت او مرخص شده و مسافتي دور شدم، پاي سالمم به همان مرض مبتلا شد. گفتم: به خدا! به اين پا دعا نخواند مگر براي بيماري كه در آن پيدا ميشود. سه شب مريض بودم و بعد خداوند به جهت دعاي آن حضرت مرا شفا داد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خرد را شايسته نيست كه در هيچ حالي اين سه را فراموش كند: فنا و نابودي دنيا را، دگرگوني احوال و آفات بيامان.
و از رزام: غلام خالد قسري نقل شده كه گفت:
پس از خروج محمد بن خالد از مدينه، مرا شكنجه ميدادند و نگهبان مرا به سقف ميآويخت و در را ميبست و به خانهي خود ميرفت. به خدا! روزي به اين حال بودم، ناگاه از روزنهي كوچه كاغذي كه به ريگ بسته بود به طرف من افتاد. خط حضرت صادق عليهالسلام را شناختم. حضرت نوشته بود: اي رزام! بگو: اي كه قبل از هر چيز بودي، و اي كه بعد از هر چيز هستي، و اي ايجاد كنندهي هر چيز، زره محكم خود را به من بپوشان و مرا از شر همه خلق خود حفظ فرما. رزام گفت: هنگامي كه اين كلمات را گفتم، ديگر شكنجه نديدم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: احترام و حرمت مؤمن از كعبه عظيمتر است.
از مهلب بن قيس روايت شده كه گفت:
به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم: چه موقع بنده امام خود را ميشناسد؟ فرمود: اگر اين كار را كرد - و دستش را روي ديوار گذاشت - پس مشاهده كردم كه ديوار طلا شده، سپس دستش را روي ستوني گذاشت، همان ساعت پر از برگ شد.
مرحوم كليني در كتاب شريف كافي آورده است:
يكي از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام داراي دو نوزاد دوقلو گرديد، همين كه به حضور مبارك آن حضرت شرفياب شد، پس از تبريك و تهنيت به او فرمود: آيا مي داني كدام يك از دوقلوها بزرگترند؟
پدر نوزاد در جواب اظهار داشت: آن كه اول از شكم مادر خارج و به دنيا آمده است.
حضرت فرمود: خير، آن كه آخر به دنيا آمده بزرگ تر است، زيرا مادر در ابتداء به وسيله او؛ و سپس به وسيله آن كه اول خارج شده، آبستن گرديده است.
و چون نطفه اولي در ابتداء وارد رحم شده و منعقد گرديده است، به همين جهت توان خروج از رحم مادر را ندارد، تا آن كه نوزاد بعد از خودش خارج گردد؛ و پس از آن كه راه براي اولي باز شد آن وقت مي تواند از رحم مادر خارج و وارد دنيا گردد. (1).
بنابر اين، آن كه نطفه اش اول منعقد شده است، دومين نوزاد محسوب مي شود، كه به همين جهت بزرگ تر هم خواهد بود.
همچنين محمد بن فُضيل عزرمي حكايت كند:
روزي كنار كعبه الهي در حِجر اسماعيل زير ناودان طلا، در محضر پُر فيض امام جعفر صادق عليه السلام نشسته بودم.
ناگاه متوجه شديم كه دو نفر با يكديگر در رابطه اين كه باد از كجا و چگونه مي وزد نزاع مي كنند، و يكي به ديگري مي گويد: به خدا قسم! تو نمي داني باد از كجا مي وزد.
و چون سر و صداي آن ها بالا گرفت، امام جعفر صادق عليه السلام به آن كه بيشتر ادعا مي كرد، خطاب نمود و فرمود: آيا تو خودت مي داني كه باد از كجا و چگونه مي وزد؟
اظهار داشت: خير، من نمي دانم؛ وليكن از مردم چيزهايي را در اين رابطه شنيده ام.
محمد عزرمي در ادامه داستان گويد: من به امام صادق عليه السلام عرض كردم: ياابن رسول اللّه! شما خود بيان فرمائيد كه باد از كجا و چگونه مي وزد؟
حضرت فرمود: باد، زير ركن شامي، در كنار كعبه الهي زنداني است، وقتي خداوند تبارك و تعالي اراده وزش آن را نمايد، مقداري از آن را آزاد مي سازد.
پس چنانچه آن باد از جنوب كعبه خارج شود، باد از سمت جنوب مي وزد.
ولي اگر از شمال آن خارج گردد، آن را باد شمال گويند.
و اگر از مشرق باشد، آن را باد صبا خوانند.
و اما چنانچه از مغرب باشد، باد دبورش گويند.
و سپس امام عليه السلام در ادامه فرمايش خود افزود: دليل و علامت آن اين است كه هميشه در تابستان و زمستان اين ركن شامي متحرك مي باشد.(2).
يكي از راويان حديث - و از اصحاب امام موسي كاظم صلوات اللّه و سلامه عليه - حكايت كند:
از آن حضرت شنيدم كه فرمود: هنگامي كه نشانه هاي مرگ بر پدرم امام جعفر صادق عليه السلام آشكار گرديد، خطاب به من اظهار داشت:
اي پسرم! كسي غير از تو مرا غسل نمي دهد، همان طور كه من خودم پدرم امام محمد باقر عليه السلام را غسل دادم؛ و او نيز پدرش امام سجاد زين العابدين عليه السلام را غسل داد، چون كه حجت خدا را فقط حجت او بايد غسل دهد؛ و من خود، چشمان پدرم را بر هم نهادم و او را كفن كردم.
سپس پدرم، امام جعفر صادق عليه السلام افزود: اي فرزندم! پس از فوت من، برادرت عبداللّه. ادعاي امامت و خلافت مرا خواهد كرد، او را به حال خود واگذار؛ زيرا او اول كسي است كه به من ملحق خواهد شد.
و هنگامي كه امام صادق عليه السلام به شهادت رسيد، فرزندش حضرت موسي كاظم عليه السلام او را غسل داده و كفن نمود.
ابوبصير گويد: به حضرتش عرض كردم: ياابن رسول اللّه! امسال شما و برادرت، عبداللّه مناسك حج را انجام داديد؛ وليكن عبداللّه يك شتر قرباني و نَحر كرد؟
حضرت فرمود: همين كه حضرت نوح عليه السلام سوار كشتي شد، از هر موجودي يك جفت نر و ماده داخل آن قرار داد؛ مگر زنازاده را كه سوار كشتي ننمود.
ابوبصير گويد: با شنيدن اين سخن، گمان بردم كه امام عليه السلام خبر از مرگ خود مي دهد؛ ولي بر خلاف فكر و تصور من حضرت موسي كاظم عليه السلام اظهار نمود: برادرم عبداللّه، بيش از يك سال زنده نمي ماند.
اصحاب، تاريخ آن روز را يادداشت كردند؛ و عبداللّه فرزند امام جعفر صادق عليه السلام بيش از يك سال ادامه زندگي نداد؛ و بلكه كمتر از آن قبل از پايان يك سال از دنيا رفت. (1).
1) دلائل الامامه طبري: ص 328، ح 285.
1 مرحوم قطب الدّين راوندي روايت كرده است:
روزي از امام جعفر صادق عليه السلام سوال كردند: روزگار خود را چگونه سپري مي فرمائي؟
حضرت در جواب فرمود: عمر خويش را بر چهار پايه و ركن اساسي سپري مي نمايم:
مي دانم آنچه كه روزي براي من مقدر شده است، به من خواهد رسيد و نصيب ديگري نمي گردد.
مي دانم داراي وظائف و مسئوليت هائي هستم، كه غير از خودم كسي توان انجام آن ها را ندارد.
مي دانم مرا مرگ در مي يابد و ناگهان بدون خبر قبلي مرا مي ربايد؛ پس بايد هر لحظه آماده مرگ باشم.
و مي دانم خداي متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و بايد مواظب اعمال و حركات خود باشم.(1).
2 در روايات متعدّدي وارد شده است:
هرگاه كه امام جعفر صادق عليه السلام در باغستان و مزرعه، بيل در دست داشته و مشغول كشاورزي و كارگري مي بود؛ و اصحاب و دوستان، حضرت را با آن حالت مشاهده مي كردند، عرضه مي داشتند: ياابن رسول اللّه! چرا در اين موقعيت خود را به زحمت انداخته ايد؟! اجازه فرمائيد تا ما كمك كنيم و شما استراحت نمائيد؟
حضرت در جواب مي فرمود: مرا به حال خود وا گذاريد، من علاقه مندم كه خداوند مرا در حالتي مشاهده نمايد كه با دست خود زحمت مي كشم و كار مي كنم و جسم خود را براي بدست آوردن روزي حلال به زحمت و مشقت انداخته ام. (2).
3 بعضي از بزرگان همانند مرحوم إربلي حكايت كرده اند:
روزي مگسي بر صورت منصور دوانيقي نشست و منصور با دست خود آن را دور ساخت، مگس بار ديگر برگشت و بر همان جاي اوّل نشست و باز منصور آن را دور كرد.
و اين كار چند مرتبه تكرار شد تا آن كه منصور به خشم آمد، در همان حال، امام جعفر صادق عليه السلام وارد شد.
منصور گفت: ياابن رسول اللّه! خداوند متعال براي چه مگس را آفريده است؟
حضرت در پاسخ فرمود: براي آن كه به وسيله آن، جبّاران را ذليل و متواضع گرداند. (3).
4 مرحوم نراقي در كتاب ارزشمند خود آورده است:
شخصي نزد امام جعفر صادق عليه السلام حضور يافت؛ و عرضه داشت: ياابن رسول اللّه! پدرم پير و ضعيف گشته است به طوري كه همانند بچه كوچك بايد در خدمت او باشم؛ و نيز او را براي قضاء حاجت بغل مي كنم.
حضرت فرمود: چنانچه توان داشته باشي بايد اين كار را ادامه دهي؛ و نيز بايد با كمال ملاطفت و مهرباني برايش لقمه بگيري و دهانش بگذاري.
و انجام اين امور فرداي قيامت، راه ورود به بهشت را برايت آسان مي گرداند. (4).
5 صفوان جمّال حكايت كند:
روزي در خدمت آن حضرت بودم، كه فرمود: اي صفوان! آيا تعداد سفيران و پيامبراني را كه خداوند متعال براي هدايت بندگان؛ مبعوث گردانيده است، مي داني؟
عرض كردم: خير، نمي دانم.
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند يك صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بر انگيخت و به همان تعداد نيز وصي و جانشين منصوب و معرفي كرده، كه تمامي آن ها اهل صدق حديث و اداي امانت و زاهد در امور دنيا بوده اند.
سپس حضرت در ادامه فرمايش خود افزود: خداوند متعال پيغمبري بهتر و با فضيلت تر از حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله نفرستاد.
و نيز جانشيني بهتر و با فضيلت تر از جانشين آن بزرگوار يعني؛ حضرت اميرالمؤمنين امام علي بن ابي طالب عليه السلام معرّفي نكرده است.(5).
امام ششم اسلام و معصوم هشتم محقق حقايق جعفر بن محمد الصادق صلوات الله عليه به سال هشتاد و سوم هجرت در هفدهم ماه ربيعالاول هنگام فجر روز جمعه از ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابيبكر به دنيا آمد.
طلوع اين نور مقدس در بحران ظلمت آل اميه صورت گرفت.
بنيمروان در آن سالها اوج قدرت و عظمت مادي خود را ميپيمودند.
صادق آل محمد سلام الله همانطور كه در كتاب معصوم هفتم ياد كردهايم در ميان برادران خود عبدالله اكبر و ابراهيم و عبدالله اصغر شاخص خاندان علوي بود.
بنابراين دربارهي هيچ كدام از پسران امام باقر گمان به امامت نرفت و هيچ كدام از آنان اين داعيه را ابراز نكرد.
تنها جعفر بن محمد ابوعبدالله سلام الله عليه مشاراليه و محل تعظيم و تكريم طايفهي ناجيهي اماميه بود.
امام صادق در دوران حيات جدش علي بن الحسين عليهماالسلام به دنيا آمد و در آن تاريخ كه سيدالساجدين جهان را بدرود ميگفت صادق اهل بيت كودكي دوازده ساله بود.
و به سال صد و هفده كه حضرت باقر رحلت ميكرد وي سي و چهار سال داشت و در سن سي و چهار سالگي امامت امت محمد صلي الله عليه و آله به عهدهي او افتاد.
ميگويد در آن دم كه پدرم ديده از ديدار فرو ميبست فرزندان خود را به حضور طلبيد.
در اين هنگام رجال شيعه نيز افتخار حضور داشتند.
پدرم باقر سلام الله عليه در ميان جمع آن سخن به پسران خود گفت كه يعقوب اسرائيل به هنگام نزع فرزندان خود را وصيت فرمود.
پروردگار متعال به خاطر شما دين مبين خود را برگزيد. آن دين مبين اسلام است و شما چنان باشيد كه مسلمان بميريد.
و بعد رويش را به سمت من برگردانيد و فرمود:
يا بني ان الله اصطفي لكم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون
الضرفوا
چنان پنداشتم كه پدرم ابوجعفر اصحاب خود را به گواهي بر بالين خويش طلبيد.
گفتم بابا. آيا براي تو مقدور نبود كه وصاياي خويش را محرمانه به من باز گوئي.
فرمود:
امام صادق به سال صد و هفده در سن سي و چهار سالگي بر جاي پدر نشست و ابواب افاده و افاضه و تعليم و تدريس را به روي علماي عصر خويش گشود.
گفته ميشود و اين گفتار محقق است. به قدري كه از محضر معارف جعفر بن محمد كسب فيض و عرفان شده از محضر هيچ يك از علما و حتي ائمهي اسلام نشده است.
آمار علمائي كه از امام ابوعبدالله جعفر بن محمد روايت حديث كردهاند به چهار هزار نفر بالغ است.
در عصر امام صادق عقائد مادي ريشهي استواري گرفته بود.
1- ابن ابيالعوجا.
2- ابن طالوت
3- ابن اعمي
4- ابن مقفع
اين چهار نفر پديد آورندگان فكر مادي و الحاد به نشر افكار خود همت گماشته بودند.
تنها امام صادق بود كه همچون سدي شكست ناپذير در برابر ايرادها و اشكالات اين قوم استقامت ميورزيد.
و بايد دانست كه امام صادق به سخن مردم «هر چه بود» با منتهاي خونسردي و ادب گوش ميداد و بعد با بياني وسيع و عميق به پاسخ ميپرداخت.
از دهريون هر كس با ابوعبدالله جعفر صادق سلام الله عليه طرف مباحثه ميشد نتيجهي مباحثه به نفع حق و شكست باطل صورت ميگرفت.
ماديون احيانا در استدلال خود سخناني خشمانگيز و نفرتآور از دهان ميپرانيدند.
اين قوم قومي بيادب و دور از تربيت اجتماعي بودند.
ولي امام صادق با همه قدرت و اعتبار اجتماعي خود آن قدر مدارا ميفرمود و آن قدر ادب به كار ميبرد و آن چنان در تنظيم منطق خود مهارت نشان ميداد كه حريف چارهاي جز تسليم نداشت.
ابوشاكر ديصاني كه از پيشوايان مكتب مادي بود يك روز به حضور امام شرفياب شد و گفت:
امام با مهرباني و آرامش تخم مرغي را از زمين برداشت و فرمود ميدانيد اين چيست.
تخم مرغ است.
نگاهش كنيد. در زير اين پوست نقره فام دو مايع غليظ تكوين شده كه هرگز به هم نميآميزند.
سفيدهاي مانند سيماب از بالا و پائين. از چهار طرف زردهاي همچون طلاي مذاب را به ميان گرفته است. اين طور نيست.
امام گفت:
و ما امروز اين تخم جامد و ساكن و بي حس و حال را در زير بالهاي گرم مرغي ميگذاريم و در انتهاي چندين روز اين تخم از هم ميشكافد و در ميان سفيده و زردهاش طاوسي رنگين پر و بال سر ميكشد. اين طور نيست؟
چرا يا اباعبدالله اين طور است.
تخم مرغ. اين تخم مرغ تا ديروز وجود خارجي نداشته.
از نطفه يك طاووس نر در دل يك طاووس ماده تكوين شده و پس از چندي طاووسي كه اكنون وجود خارجي ندارد از ميانش به در ميآيد. آيا معهذا ميتوانيم اين تخم مرغ يا آن طاووس را ازلي و قديم بناميم. اين تخم مرغ. و اين طاووس و آنچه در جهان ميبينيد اجزائي نيستند كه در مقام «كل» وجود عالم را تشكيل ميدهند و تاريخ همهي آنها به روزي منتهي ميشود كه اصلا وجود نداشتهاند.
اين جهان اگر قديم ميبود بايد اجزائش نيز از قديم وجود ميداشتند. بايد كوهش، دشتش، درهاش، صحرايش، نهرش، دريايش همه و همه با خودش كه جز اين چيزها نيست بايد در عالم حس و عيان موجود ميبودند. بايد تخم مرغش هميشه تخم مرغ ميبود طاووسش نيز مستغني از وجود تخم مرغ بال و پر ميافراشت. اينجاست كه به حدوث جهان پي ميبريم. اينجاست كه با ديدهي سر آغاز جهان را ميبينيم. اين طور نيست.
ابوشاكر با منتهاي عجز و مسكنت گفت:
اين طور است يا اباعبدالله.
اين طور است.
دللت فاوضحت و قلت فاحسنت و ذكرت فاوجزت
با برهان خويش اين تيرگي را روشن فرمودي. گفتي و نيكو گفتي و بيان كردي و در عين اختصار حق بيان را ادا كردي يا اباعبدالله. و اكنون يك سئوال ديگر.
ذائقهي ما مزهها را ميشناسد و شامهي ما بوها را درمييابد.
اين بوي خوب است. اين بوي بد است.
معني اين حواس چيست! اين پنج حس ما را به اين حقيقت نزديك ميسازند كه ملاك حقايق در جهان ادراكهاي مادي است. آنچه را كه با حواس مادي خود نميتوانيم ادراك كنيم موهومي بيش نيستند اينطور نيست يا اباعبدالله!
فرمود:
اباشاكر! ميداني چرا! آنچه را كه از حواس خمسه تعريف كردهاي آلاتي بي حس و حال را يكي پس از ديگري شمردهاي. چشم آلت ديدن و گوش آلت شنيدن و زبان آلت ذوق و بشره آلت لمس و بيني آلت استشمام است. ما درخت را با اره و تبر ميبريم ولي ملاك بريدن درخت تنها اره و تبر نيست.
تا دستي به دستهي اره و تبر نچسبد. تا نيروئي اين فلز تيز شده و صيقل خورده را تكان ندهد خود به خود نميتواند گياهي را فرو اندازد تا چه رسد به درخت.
ذكرت الحواس الخمس و هي لا تنفع الا بدليل كما لا تقصع الظلمه بغير مصباح
آنچنان كه ظلمت را پي چراغ نشايد پيمود اين آلات پنج گانه را نيز بي نيروي معنويش نميتوان بكار انداخت.
دربارهي معرفت به مقام كبريائي حق چنين گفت:
1- نخست آن كه خداي خويش را بشناسي.
2- و بعد دريابي كه با تو چه كرده يعني از مواهب و عطاياي وجودي به وجود تو تا چه اندازه افاضه فرمود.
3- و بعد از تو در برابر اين همه اعطا و انعام چه خواسته.
4- و چهارم آنكه چه خطائي فروغ جان تو را خاموش خواهد ساخت و كدام دست به اين دستبرد خواهد زد.
با اين چهار معرفت معارف واجبه را خواهيم شناخت.
چون خداي خويش را شناختيم ناچاريم نعمت او را نيز بشناسيم.
نعمت شناسي مقدمه سپاسگذاري است و سپاسگذاري در حقيقت نفس خود ايفاي تكليف و اداي مراسم عبوديت است. و در آنجا كه آدميزاده نعماي پروردگار خود بشناسد و شكر نعمتش بگذارد و از خطائي كه آفت دين اوست بگذرد حقيقت علوم را دريافته و از دانش خود بينش بهره برده است.
به هشام بن حكم. شاگرد فعال و هوشيار خود فرمود:
ان الله تعالي لا يشبه شيئا و لا يشبهه شيئي و كلما وقع في الوهم فهبخلافو
نه چيزي به خدا مانند است و نه او به چيزي ميماند.
آنچه در وهم بشر صورت ميگيرد صورتي موهوم بيش نيست. بنابراين آن صورت موهوم حقيقت الوهيت نيست.
«اين حكمت را در مكتب پدر بزرگوار خويش امام باقر آموخته بود».
او ميفرمود كه پروردگار متعال عادل است و دربارهي عدل الهي اين سخن يادگار اوست.
يا زراه اعطيك حملة في القضا و القدر
زرارة بن اعين به عرض رسانيد:
امام صادق گفت:
آدميزاده به هر چه دلخواه اوست دسترس ندارد و اگر دلخواه خود را به دست بياورد مسلم نيست كه بر آن توفيق يابد و اگر بر آن توفيق يافت باز هم بايد از توفيق خويش رضا حاصل كند. بنابراين تا اراده و قدرت و توفيق و رضا به دست نيايد سعادت او كمال نخواهد يافت.
آنچه را كه بايد بدانيد در طلبش از پاي منشينيد و به راهش از هر چه داريد بگذريد زيرا دين خدا بر اركاني قرار گرفته كه تا حقايقش ادراك نشود اين عبادتهاي عادي سودي نخواهد بخشيد و آن ناداني به هيچ پوزش شايسته اغماض و بخشايش نتواند بود.
به توبت و انابت بگرائيد.
تاخير التوبه اعتزار و طول التسويف حيرة و الاعتدال علي الله هلكه و الاصرار علي الذنب امن لمكر الله يا من مكر الله الا القوم الخاسرون.
آنان كه در اداي توبت و انابت تعلل ميورزند قومي مغرور باشند و آن كسان كه استغفار را به امروز و فردا مياندازند سرگردان ميمانند و بدين ترتيب به هلاكت ميگرايند.
گناهكاراني كه به گناه خويش ادامه ميدهند از سقوط ناگهاني خود غفلت دارند. و همين قوم سرانجام زيان خواهند كرد.
شيخ اجل اعظم بهاءالملة والدين محمد عاملي اعليالله مقامه در كشكول خود از عين خط مردي به نام «عنوان بصري» چنين مينويسد:
مردي از مشايخ عرب بود كه نود و چهار سال از عمرش گذشته بود ميگفت:
ولي امام به من فرمود:
از اين امتناع دلم شكست. با غم بسيار خانهاش را ترك گفتم و به خانهي خود برگشتم.
پيش خود گفتم اگر جعفر بن محمد در پيشاني من فروغ سعادت ميديد، مرا از پيشگاه خود طرد نميكرد.
شب هنگام به مسجد رسول الله عليه و آله رفتم و نماز گذاشتم و به قبر مطهر رسول سلام دادم و بازگشتم.
و فرداي آن روز بار ديگر به روضهي رسول شرفياب شدم و دو ركعت نماز گذاشتم و دست به آسمان بلند كردم و گفتم:
امسا لك يا الله يا الله ان تعطف علي قلب جعفر و ترزقني من علمه ما اهتدي به الي صراطك المستقيم
پروردگارا! قلب جعفر بن محمد را به من مهربان كن و از علم او برخوردارم فرماي تا در روشنائي علم او صراط مستقيم را بشناسم و از آنجا به خانهام آمدم.
ديگر رغبتي نداشتم كه به محفل مالك بن انس پا بگذارم زيرا عشق امام صادق چنان به قلب من ريشه كرده بود كه جز او و محضر او همه چيز را از ياد برده بودم.
شب و روز در خانهي خود به كنج عزلت خزيده بودم. جز به خاطر نماز از خانهام پا به در نميگذاشتم.
بالاخره طاقتم طاق شد.
ديدم نميتوانم در اين كنج عزلت قرار بگيرم.
برخاستم جامه و ردا پوشيدم و رو به سوي خانهي صادق به راه افتادم.
در خانهي او از خدمتكارش اجازه خواستم كه امام را ببينم.
خدمتكار برگشت و پرسيد:
گفتم:
السلام علي الشريف
در آن عهد علويين را مردم عرب «شريف ميناميدند»
گفتم ميخواهم بر «شريف» سلام كنم.
خدمتكار معذرت خواست و گفت:
امام بر سجادهي عبادت ايستاده است و دارد نماز ميخواند.
اندكي به انتظار نشستم كه ديدم همان خدمتكار بار ديگر آمد و گفت:
اجازه داد.
خوشحال شدم امام تازه از نماز فراغت يافته بود.
سلام كردم.
بر جواب سلام من اضافه كرد:
روبرويش نشستم.
چند لحظه مكث كرد و آن وقت فرمود:
گفتم: ابوعبدالله.
فرمود:
در دل گفتم اگر از اين ديدار جز همين دعا بهرهي ديگري نبرم براي من همين دعا كه در حق من كرده بس است.
دوباره پرسيد:
گفتم از درگاه خدا مسئلت كردم كه قلب تو را به من مهربان فرمايد و از علم تو بهرهورم كند و اميدوارم دعاي من مستجاب شود و «شريف» با من بر سر لطف و مرحمت درآيد.
امام فرمود:
و انما هو نوريقع في قلب من يريد الله تعالي ان يهديه
بلكه علم نوريست كه پروردگار متعال در قلبهاي تهذيب شده برميافروزد و در پرتو همان نور به راه راست هدايتش ميكند. شما كه علم را ميجوئيد خوبست نخست در نفس خود حقيقت عبوديت را بجوئيد و بعد علم را به خاطر عمل فرا گيريد، و رموز دانش را از خدا بخواهيد تا با شما بازش گذارد.
گفتم يا شريف:
امام در اينجا حرف مرا بريد و فرمود:
به من بگوئيد. يا اباعبدالله.
گفتم يا اباعبدالله حقيقت عبوديت چيست.
در جوابم فرمود:
1- نخست آنكه بنده براي خود در اين جهان مال و ملكي نشناسد زيرا بنا به قاعده بندگي و بردگي آن كس كه بنده و برده است در برابر مولاي خود مالك هيچ. حتي نفس خويش هم نيست. هر چه دارد همه را مال خدا بشمارد و در همان راه كه با رضاي خدا قرين است به مصرفش رساند.
2- بندهاي كه ميخواهد به حقيقت عبوديت برسد نبايد به خاطر خويش تدبير و چارهجوئي كند.
3- و همواره به دين خود بينديشد و فكر كند كه پروردگار او را به چه امر كرده و از چه نهي فرموده است.
هنگامي كه بنده خويشتن را صاحب مال و مالك ملك نشمارد به مال و ملك دنيا حرص نخواهد زد و از انفاق دينار و درهم نخواهد ترسيد. و مال دنيا را به همان ترتيب كه خداي او فرمان داده خرج خواهد كرد.
هنگامي كه بنده خويشتن را شايسته تدبير و چارهجوئي نداند مصيبتهاي دنيا در چشمش با همه عظمت خود كوچك خواهد نمود و حوادث زندگي را با بردباري و تسليم خواهد پذيرفت.
هنگامي كه بنده به اوامر و نواهي الهي بينديشد و در فكر دين خود باشد هرگز به خودنمائي و جاهفروشي در اجتماع نخواهد پرداخت و در راه مفاخره و مباهات براي خويشتن دردسر فراهم نخواهد ساخت.
و هنگامي كه خداوند متعال بندهي خويش را بدين سه خصلت اكرام فرمايد. دنيا و مردم دنيا و اهريمنان دنيا در چشم و دل او كوچك و ناچيز جلوه كنند.
يك چنين انسان هرگز در جمع مال حرص نزند و در سايهي مال افتخار نجويد و به ديگران كبر و يا نخوت نفروشد و بدان چه در ملك مردم است چشم طمع نگشايد و عمر خويش را به بطالت سر نكند.
اين نخستين پايهي تقواست.
قال الله جل و عز من قائل تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين
ما سعادت را در آخرت به كساني وا خواهيم گذاشت كه در دنيا برتري نجويند و فساد نيانگيزند. سعادت در عاقبت ويژهي پرهيزكاران است .
عنوان بصري ميگويد.
فرمود:
و از درگاه پروردگار متعال مسئلت جويم كه تو را در انجام اين وصاياي نه گانه ياري فرمايد:
از اين نه سخن سه سخن به رياضت نفس و سه سخن به حلم و سه سخن به علم وابسته است.
اين نه سخن را به ياد دار و زنهار در انجامش كسالت و اهمال روا مدار.
عنوان ميگويد:
امام چنين گفت:
اكنون آن سه حكمت كه به رياضت نفس تعلق دارد.
1- آنجا كه در نفس خويشتن اشتها نمييابي از خوردن پرهيز كن. زيرا ناخواسته خوردن خورنده را احمق و ابله بپروراند و به هوش باش كه جز به هنگام گرسنگي لب به طعام نيالائي.
2- از سفره لقمهي حلال برداري و در نخستين لقمه اسم مقدس پروردگار بر زبان آوري.
3- فراموش مكن كه رسول اكرم فرمود:
ما ملاء آدمي وعائا شرا من بطنه و ان كان و لابد فثلث لطعامه و ثلث لشرابه و ثلث لنفسه
هرگز آدميزاده ظرفي را كه ناهنجارتر از شكم وي باشد آكنده نسازد. و در آن هنگام كه گرسنگي طاقت از كفش بربايد انبار شكم را به سه قسمت تقسيم كند:
يك قسمت را طعام و يك قسمت را به شراب «نوشيدني» و قسمت سوم را به نفس خويش وا بگذارد.
و اما آن سه سخن كه بايد در حلم گفته شود:
1- در پاسخ آن كس كه گريبان تو گيرد و گويد.
اگر يك دشنام دهي ده دشنام خواهي شنيد.
چنين گوي:
2- به آن كس كه تو را به ناهنجار ياد كند چنين جواب گوي:
3- با دشمنان خويش مدارا كن و اگر تو را به آزار و ايذاء تهديد كردهاند تو آنان را به محبت و دعا نويد ده.
و سرانجام آن چه از گفتار ما به علم مربوط است:
1- از دانشمندان دانش فراگير و آنچه را نميداني از پرسيدنش ننگ مدار ولي زنهار از سر هزل و لهو پرسش مكن و قيمت وقت را بشناس.
2- هرگز خودسرانه در مسائل سخن مگوي و علم را حقير مگير و جانب احتياط را هرگز فرو مگذار.
3- گردن خويش را زنهار براي مردم پل مساز و از اعطاي فتوي آن چنان كه از شير ميگريزي بگريز.
عنوان بصري ميگويد:
در اين هنگام امام محقق حقايق جعفر بن محمد الصادق فرمود:
قم عني يا اباعبدالله فقد نصحت لك و لا نفسد علي وردي
اكنون از حضور من برخيز و برنامهي اذكار و اوراد مرا درهم مشكن آنچه گفتني بود با تو باز گفتهام.
فاني امرء ضنين بنفسي والسلام علي من اتبع الهدي
از من دست بردار كه من با خويشتن خلوت كردهام.
سفيان ثوري عارف و صوفي مشهور به حضور امام ابوعبدالله جعفر بن محمد افتخار يافت. و استدعا كرد كه وي را وصيت و نصيحت فرمايد:
امام صادق فرمود:
سفيان در پاسخ امام گفت:
-من از اين محفل بر نميخيزم مگر آن كه آن چه بايد بشنوم از زبان مقدس تو بشنوم.
در اين هنگام امام فرمود:
1- هنگامي كه نعمتهاي الهي به تو روي آورد تو پيشاني سپاس بر خاك بر گذار و شكر نعمت ادا كن تا نعمت افزون شود.
در قرآن كريم فرمود:
لئن شكرتم لازيدنكم
چون شكر گوئيد بر نعمايتان بيفزايم.
2- و در آن جا كه معيشت را بر خويش تيره و تنگ يابي و رنج تهيدستي بري لب به توبت و انابت بگشاي و از گناهان خويش مغفرت و آمرزش خواه زيرا چون گناه افزون گردد روزي فروكاهد و زندگي درهم بفشارد.
باز هم در كلام كريم آمده است:
فقلت استغفروا ربكم يرسل السماء عليكم مدرارا
آنجا كه نوح به قوم خويش سفارش ميداد: «استغفار كنيد تا پروردگار شما درهاي آسمان را به روي شما بگشايد و باران رحمت بر كشتزارتان ببارد.
3- و به هنگام ترس و اندوه تا ميتواني اين جملهي مقدس را تكرار كن.
لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم
سفيان ثوري از جا برخاست و گفت راضي شدم يابن رسول الله.
ثلاثه واي ثلاثه
سه كلمه به من القا فرمودي ولي كلماتي كه از هيچ كس و هيچ جا نخواهم شنيد.
سه كلمه اما چگونه كلماتي.
به يكي از فرزندان خويش «گمان دارم پسر بزرگش اسماعيل بود» پند ميداد:
پسرم پند من بشنو و گفتار من به گوش گير
آنچه گويم به كار بند تا در اين دنيا عمر خويش را دلپسند بسر بري و پس از مرگ سعيد و رستگار باشي.
1- آن كس كه به قسمت خويش قناعت كند هميشه غني و توانگر است و آنان كه چشم طمع به مال غير دوزند هر چند غني باشند فقيرند و همچنان مستمندانه بدرود جهان گويند.
2- آنان كه به قضاي الهي رضا نميدهند، پروردگار خويش را در امضاي قضا متهم دارند.
3-كسي كه لغزش خويش را كوچك شمارد لغزش ديگران در چشم وي بزرگ جلوه كند. يك چنين كس همواره عيب مردم جويد
و غيبت مردم گويد و هرگز به اصلاح نفس خويش نپردازد لاجرم در فساد بميرد.
4- آن كس كه سعي كند تا پرده از عيوب ديگران بردارد ناگهان پرده از عيب خويش فرو هشته بيند و خود را رسواي خاص و عام يابد.
5- آن كس كه شمشير فساد از غلاف برآورد سرانجام خون او با همان شمشير بر خاك فرو ريزد.
6- آنان كه در راه مردم چاه بكنند هم خويشتن در آن چاه فرو افتند و كيفر كردار خود را از دست خود گيرند.
7- تا تواني با علماي صالح همنشين باش تا جان به فضيلت علم بيارائي و از پرتو دانش آنان روشن و بزرگ شوي.
8- و آن كسان كه سفها و نادانان را به دوستي گيرند خوار و بيمقدار شوند.
9- و آنان كه پاي به محيط بدنام گذارند بديهي است كه به بدنامي تهمت خورند.
10- همه جا و هميشه حقگو باش پسرم هر چند كه اين گفتار كام تو را تلخ سازد. هر چند كه اين حقگوئي به دنياي تو زيان رساند.
11- از دو جا گوئي و سخنچيني بپرهيز زيرا اين كردار كينهي تو را در دل مردم بكارد و از شرف و شخصيت اجتماعي تو بكاهد.
12- و اگر روزي به دينار و درم نيازمند شوي دست حاجت به سوي اين و آن پيش مبر بلكه در جستجوي معادن كرم باش.
از امام صادق شنيدهاند كه ميگفت:
من لم يعضب من اتحفوه لم يشكر النعمه
آن كس كه از جفا خشم نگيرد قدر وفا را نشناسد، چون زشت را از زيبا فرق نگذارد.
و فرمود:
سلامت آنچنان كمياب شده كه گوئي ناياب است و كس نداند كه در كجا تواند به دستش آورد ولي من چنان دانم كه اگر از سلامت جستجو كنيم بعيد نيست در گمنامي بازش ببينيم.
اگر نتوانيم گمنام ماند دست كم خلوت بگزينيم و اگر ما را در خلوت نگذارند خاموشي را پيشه خويش سازيم.
باشد كه سلامت را در خاموشي دريابيم.
مردي از ايرانيان خاك عراق خوشحال و سعادتمند بود كه در مدينه همواره حضور امام صادق عليهالسلام را ادراك كند.
وي كه هميشه در محضر مقدس امام مينشست ناگهان ناپديد شد.
گويا پيشآمدي شده بود كه ديگر نتوانست آن فيض عظيم را دريابد.
امام از وي سراغ گرفت.
يك تن از اصحاب با لحني نيشدار گفت:
انه نبطي
«نبطي» در اصطلاح اعراب به ايرانيان مقيم عربستان اطلاق ميشود.
اين سخنگو ميخواست با اداي چنين جمله آن ايراني دانشپژوه را تحقير كند.
ولي امام عليهالسلام با بياني قاطع زبان ياوهگوي اين مرد را قطع كرد.
امام فرمود:
اصل الرجل عقله و حسبه دينه و كرمه تقواه و الناس في آدم مستوون
ريشهي مرد عقل اوست و شخصيت او دين او و كرامتش در تقواي او جلوهگر است.
نژادهاي گوناگون بشر همه يكسر در وجود آدم محو ميشود و به صورت يك نژاد در ميآيد.
انسانها عموما آدميزادهاند يعني از نسل آدم هستند. يعني با هم اختلاف و تفاوتي از لحاظ تشكيلات خانوادگي نخواهند داشت.
بنيآدم در برابر آدم مساوي هستند.
امام عليهالسلام با اين سخن بر ترهات و ياوهگوئيهاي اعراب خط بطلان كشيده و عقيدهي اسلام را دربارهي قبايل و عشائر و نژادهاي گوناگون بيان كرد.
مردي از خاندن «شقران صالح كه غلام آزاد كردهي رسول اكرم بود در عهد خلافت ابوجعفر منصور از دريافت عطا محروم ماند.
اين مرد سخت بيچاره بود زيرا معاشش به وسيلهي همين عطايا تأمين ميشد.
ابوجعفر منصور از بغداد به عزم حج به مدينه آمد و از مدينه به مكه رفت و ابن «شقراني» را محروم ساخت.
خانوادهي «شقراني» به دليل اينكه جدشان شقران غلام پيغمبر بود خودشان را به اهل بيت عصمت و طهارت ميچسبانيدند.
شقراني با دست تهي و دل نوميد و خاطري شكسته به حضور امام صادق صلوات الله عليه شرفياب شد و گفت يابن رسول الله از ابوجعفر ديناري دريافت نداشتهام.
امام ابوعبدالله لبخندي زد و دستور داد آنچه را كه ابوجعفر منصور به وي هديه كرده بود «مبلغ عظيمي بود» همه را به شقراني تحويل دادند.
شقراني خوشحال شد. سراپا نشاط شد.
امام فرمود:
ان الحسن من كل احد حسن و منك احسن لمكانك منا و ان القبيح من كل احد قبيح و منك قبح لمكانك منا.
امام صادق عليه الصلوة و السلام با شقراني در اين بيان از راز مكتوم سخن گفت.
امام به شقراني فرمود:
رازي كه در اين بيان امام صادق به شقراني القا فرموده:
به روايت «ابوالمظفر يوسف سبط علامه ابنجوزي» اين بود كه وي مردي شرابخواره بود صادق اهل بيت از كلمهي «زشتي» به شرابخواري او اشارت كرده بود.
ابوالمظفر ابنجوزي در پايان اين حكايت مينويسد:
فمن مكارم اخلاق جعفر انه رجب به و قضي حاجته مع علمه بحاله و وعظه علي وجه التعريض و هذا من اخلاق الانبيا
امام صادق عليهالسلام با اينكه ميدانست اين شقراني چكاره است باز هم وي را با لبخند پذيرفت و حاجتش را روا ساخت و در عين حال با لحن كنايه پندش هم داد. و اين خصلت خصلت پيامبران است.
سفيان ثوري ميگويد.
به حضور صادق اهل البيت عليهالسلام شرف يافتم و عرض كردم يابن رسول الله سخت از اجتماع عزلت گزيدهايد و با تنهائي ساختهايد!
در جوابم فرمود:
يا سفيان فسد الزمان و تعير الاخوان فرأيت الانعراد اسكن للفؤاد
روزگار برگشته اي سفيان!
برادران اين زمانه خصلت برادري را از ياد بردهاند.
من در اين هنگام تنهائي را براي آرامش خاطرم مناسبتر يافتهام و بعد گفت:
گفتم بله. يابن رسول الله.
فرمود اين شعرها را بر صفحهاي بنگار:
ذهب الوفاء دهاب امس الذاهب
فا الناس بين مخاتل و موارب
لفشون بينهم الموده و الصفا و قلوبهم محسوه بالعقارب
آن چنان كه شب گذشته، خصلت وفا هم از ميان مردم گذشته است و مردم جز حيله و ريا روشي به پيش ندارند.
به يكديگر مودت و صفا نشان ميدهند.
اما قلبهايشان لانهي كژدمهاي قتال است.
امام ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق صلوات الله عليه در زماني ظهور فرمود كه دولت بنياميه سر به زوال گذاشته بود.
زوال بنياميه و طلوع بنيعباس آرامشي به جهان داد كه طايفهي ناحيهي اماميه و خاندان رسول الله توانستند از فرصت بهرهور شوند و به نشر عقايد حقهي اسلاميهاي بپردازند.
امام صادق عليهالسلام در اين فرصت براي دين اماميه سازمان و قوامي به وجود آورد كه نسل آينده آن تشكيلات را به نام جعفر صلوات الله مذهب جعفري ناميد.
مذهب جعفري مذهب طايفهي بر حق و با حق ماست.
هر چند كه پيروان سنت جز اين چهار فرقه:
1- حنفي
2- مالكي
3- شافعي
4- حنبلي
فرقهي ديگري را به رسميت نميشناسند ولي حق و حقيقت مذهب جعفري ما را صراط مستقيم و هادي مبين ميشناسد و همين ما را كافي است.
يا مالك الملك انت تحكم بين عبادك فيما هم فيه تختلفون
از شيعيان با اخلاص حضرت موسي بن جعفر (ع) و از ثقات و اهل علم و ورع و تقوي بوده (1)و همانند علي بن يقطين، از خواص رشيد است. (2).
بعضي از بزرگان او را از خواص منصور دانسته و گفتهاند كه او براي مدتي از محضر امام صادق (ع) استفاده نموده و جزء اصحاب آن بزرگوار شمرده شده است. (3).
محمد بن اسماعيل رازي، از احمد بن سليمان، از داود رقي نقل كرده كه گفت: وارد شدم بر امام صادق (ع) و از آن حضرت از دفعات شستن اعضاي وضوء سؤال كردم، فرمود: آن چه خدا واجب كرده، يكي است؛ وليكن رسول خدا (ص) به جهت ضعف مردم يكي بر آن اضافه نمود، و هر كس سه بار بشويد، براي او نمازي نيست. در اين حال، داود زربي وارد شد و همين سؤال را نمود، حضرت فرمود كه هر يك از اعضاء بايد سه دفعه شسته شود. اين شبيه وضوي اهل سنت و جماعت بود كه حضرت به او دستور ميداد. از اختلاف كلام حضرت، مرا لرزه گرفت و نزديك بود كه شيطان بر من مسلط گردد كه امام متوجه من شد و مرا امر به سكون نموده و فرمود: «اسكن يا داود هذا هوالكفر او ضرب الاعناق». (4).
بالجمله، داود زربي در وضوء به همين نحو عمل ميكرد تا آن كه وقتي در همسايگي باغ منصور، وضوء ميگرفت، و منصور از خارج تماشا ميكرد. پس منصور او را طلبيد و گفت: درباره تو سعايت كرده و گفته بودند كه تو رافضي و شيعه ميباشي، و من از وضوي تو فهميدم كه رافضي و شيعه نيسيتي، مرا حلال كن. و صد هزار درهم به وي داد.
بعد از مدتي، داود رقي، و داود زربي، به خدمت امام صادق (ع) شرفياب شدند؛ داود زربي به امام عرض كرد: فدايت شوم، خون مرا حفظ كردي، در دنيا، و اميدوارم به يمن و بركت تو داخل بهشت شويم، فرداي قيامت. حضرت فرمود: خدا چنين كند به تو و جميع برادران تو. آن گاه فرمود: حكايت خود را براي داود رقي بگو، تا دلش آرام شود. داود زربي حكايت خود را نقل كرد. حضرت فرمود: من از اين جهت او را بدين نحو فتوي دادم كه مشرف بر قتل بود، و در خطر اين دشمن. سپس به داود زربي فرمود: بعد از اين اعضاي وضوء را دو دفعه بشوي (مانند عمل شيعه). (5).
ثقه جليلالقدر، و از اصحاب امام صادق (ع) و امام كاظم (ع) است. (1).
روزي خدمت امام صادق (ع) عرض كرد: در مسجد رسول خدا (ص)، نزديك قبر مطهر، نماز ميخواندم كه ناگاه از پشت سر شنيدم كسي خواند: «اتريدون ان تهدوا من اضل الله و الله اركسهم بما كسبوا» (2)
شايد بزرگان از جهت اعتماد به يكديگر، بدون مراجعه به قرآن، نقل روايت كرده باشند؛ و ممكن است كه هارون بن سعد، اقتباسي از قرآن را خوانده باشد.
؛ نگاه كردم، شخصي را ديدم، ليكن او را نشناختم، اما فهميدم كه آيه شريفه (3)شايد بزرگان از جهت اعتماد به يكديگر، بدون مراجعه به قرآن، نقل روايت كرده باشند؛ و ممكن است كه هارون بن سعد، اقتباسي از قرآن را خوانده باشد.
را بر من تأويل كرده، من هم در جواب گفتم: «ان الشياطينليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم، و ان اطعتموهم أنكم لمشركون» (4)- ديو نهادان به دوستان خود القا ميكنند تا با شما مجادله كنند، اگر اطاعتشان كنيد، مشرك خواهيد بود - سپس معلوم شد كه او هارون بن سعد زيدي بود. حضرت خنديد و فرمود: جواب صواب كوتاهي دادي، به اذن خدا. (5).داود بن فرقد از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: در ضمن آن چه خداي عزوجل به موسي بن عمران (ع) وحي كرد، اين بود كه: اي موسي بن عمران! مخلوقي كه نزدم محبوبتر از بنده مؤمن باشد نيافريدم؛ من او را مبتلي كنم به آن چه براي او خير است و عافيت دهم به آن چه برايش خير است؛ آن چه شر اوست از او بگردانم، براي آن چه خير اوست؛ و من به آن چه بندهام را اصلاح كند داناترم؛ پس بايد بر بلايم صبر كند و نعمتهايم را شكر نمايد، و به قضايم راضي باشد، تا او را در زمره صديقين نزد خود نويسم، زماني كه به رضاي من عمل كند و امر مرا اطاعت نمايد. (6).
داود بن فرقد داراي كتابي است كه عدهاي از اصحاب از او روايت كردهاند.(7).
1) رجال الطوسي، ص 189 و ص 349 - رجال نجاشي، ص 114.
2) علماي رجال عموما در ذيل حالات داود بن فرقد جمله «اتريدون ان تهدوا...» را به عنوان آيه قرآن ذكر كردهاند، در حالي كه چنين آيهاي در قرآن نيست. اما آن چه در قرآن است چنين است: «فما لكم في المنافقين فئتين و الله اركسهم بما كسبوا اتريدون ان تهدوا من اضل الله و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا» - سوره نساء آيه 88 - چرا شما درباره منافقان دو فرقه شديد؟ آنها در باطن كافرند و خداوند آنان را به وساطه اعمال زشتشان دوباره به گمراهي برگردانده. آيا شما ميخواهيد كسي را كه خدا گمراه كرده هدايت كنيد؟ در صورتي كه تو هرگز بر هدايت آن كه خدا او را گمراه كرده راهي نخواهي داشت - مؤيد مطلب روايتي است كه صفوان، از داود، نقل كرده كه به امام صادق (ع) عرض كرد: در مسجد رسول خدا (ص) نماز مغرب ميخواندم كه مردي در پشت سرم اين آيه را خواند: «مالكم في المنافقين...» دانستم كه مرا قصد كرده، من هم در پاسخ او خواندم: «ان الشياطين ليوحون...» (رجال كشي، ص 294).
3) علماي رجال عموما در ذيل حالات داود بن فرقد جمله «اتريدون ان تهدوا...» را به عنوان آيه قرآن ذكر كردهاند، در حالي كه چنين آيهاي در قرآن نيست. اما آن چه در قرآن است چنين است: «فما لكم في المنافقين فئتين و الله اركسهم بما كسبوا اتريدون ان تهدوا من اضل الله و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا» - سوره نساء آيه 88 - چرا شما درباره منافقان دو فرقه شديد؟ آنها در باطن كافرند و خداوند آنان را به وساطه اعمال زشتشان دوباره به گمراهي برگردانده. آيا شما ميخواهيد كسي را كه خدا گمراه كرده هدايت كنيد؟ در صورتي كه تو هرگز بر هدايت آن كه خدا او را گمراه كرده راهي نخواهي داشت - مؤيد مطلب روايتي است كه صفوان، از داود، نقل كرده كه به امام صادق (ع) عرض كرد: در مسجد رسول خدا (ص) نماز مغرب ميخواندم كه مردي در پشت سرم اين آيه را خواند: «مالكم في المنافقين...» دانستم كه مرا قصد كرده، من هم در پاسخ او خواندم: «ان الشياطين ليوحون...» (رجال كشي، ص 294).
4) سوره انعام، آيه 121.
5) رجال كشي، ص 294 - بحارالانوار، ج 47، ص 346.
6) اصول كافي، ج 2، باب الرضا بالقضاء، ص 51 - امالي مفيد، مجلس 11، ح 2.
7) فهرست ابنالنديم، ص 308 - فهرست طوسي. ص 130 - رجال الطوسي، ص 349 - رجال نجاشي، ص 114.
رقي، منسوب به رقه. در تحرير الوسائل آمده است كه رقه شهري در قوهستان بوده، و بعضي گفتهاند كه رقه شهري در غرب بغداد، و گردشگاه هارون الرشيد بوده است.
از اصحاب حضرت صادق و حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام بوده و تا زمان حضرت علي بن موسي الرضا (ع) را درك كرده است. (1).
شيخ طوسي (ره)، او را از اصحاب امام صادق (2)، و همچنين جزء اصحاب امام كاظم (3)عليهماالسلام شمرده و ميفرمايد كه او ثقه است (4)، و در فهرست گويد: داود كتابي دارد كه ابن ابيعمير از او نقل كرده است. (5)رباب، همسر داود بن كثير، نيز از اصحاب امام صادق (ع) به شمار آمده است. (6).
علماي رجال، درباره داود بن كثير، اختلاف نظر دارند، مانند اختلافي كه دربارهي جابر بن يزيد و ابنسنان و غيره دارند:
عدهاي مانند ابنالغضائري معتقدند كه: او ضعيف و فاسد المذهب بوده، و او را از غلات شمردهاند (7)نجاشي هم با ابنالغضائري هم قول است، و ميگويد: به طور قطع داود ضعيف است جدا، و غلات از وي روايت كردهاند؛ و احمد بن عبدالواحد (8)گويد كه كمتر حديثي از او ديده است؛ او كتاب مزاري دارد و كتاب اهليلجه از اوست. (9).
از ابيعبدالله عاصمي درباره او سؤال شد، گفت: جماني و ديگران از او روايت كردهاند. سؤال شد كه در چه سالي وفات كرده، گفت: بعد از سال دويست، كمي بعد از وفات امام رضا (ع)؛ او از راويان امام كاظم (ع) و امام رضا (ع) است. (10).
مرحوم شهيد ثاني (ره) (11)نيز، او را ضعيف شمرده، و تابع ابنالغضائري است؛ و مرحوم محقق بحراني نيز او را موثق ندانسته و جرح او را بر تعديل مقدم شمرده است. (12).
اما جمعي از بزرگان، داود را توثيق و تعديل نمودهاند، مانند: شيخ طوسي (13)و شيخ مفيد (14)، و ابنفضال و صدوق و ابنبابويه (15)و علامه حلي (16)و شيخ كشي (17)، و طريحي، و شيخ محمد امين كاظمي (18).
رواياتي كه در مدح داود رسيده، گفته توثيق كنندگانش را تأييد ميكند، از جمله: از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود: منزلت داود نزد من، همان منزلت مقداد نزد رسول خدا (ص) است. (19).
و نيز نقل شده كه وقتي داود از محضر امام صادق (ع) خارج ميشد، آن حضرت در قفاي او مينگريست و ميفرمود: هر كس دوست دارد كه نظر كند به مردي از اصحاب حضرت قائم (ع)، نظر كند به اين شخص. (20).
در عيون اخبار الرضا (ع) از داود نقل شده كه گفت: به امام صادق (ع) عرض كردم: فدايت گردم، و پيش مرگ تو باشم، اگر شما از دنيا برويد، ما به كه رو كنيم؟ حضرت فرمود: به فرزندم موسي؛ و چون امام صادق (ع) از دنيا رفت، من در امامت موسي بن جعفر (ع) لحظهاي هم شك ننمودم... (21).
صفار در كتاب بصائر الدرجات، از داود، روايت كرده كه گفت: به امام هفتم (ع) عرض كردم: آيا اسم من در ديوان اسماء شيعيان شما هست؟ حضرت فرمود: آري، به خدا سوگند، در ناموس (22)است. (23).
علامه مامقاني (ره)، بعد از نقل كلمات علماء، در جرح و تعديل داود، ميگويد: اقوي وثاقت و جلالت اوست، و نسبتهايي كه به او داده شده، از غلو و فساد مذهب، نسبت نارواست و قابل قبول نيست. (24).
در ذيل حالات داود به چند حديث اشاره ميگردد:
ابنشهر آشوب، به سند خود، از داود رقي، نقل كرده كه گفت: دو تن از بردارانم به قصد مزار (25)از كوفه بيرون رفتند. در بين راه، يكي از آن دو را تشنگي سختي عارض شد، به طوري كه از روي مركوبش به زمين افتاد. برادر ديگر سرگشته و متحير ماند، پس به نماز ايستاد و خدا را خواند و به محمد (ص) و علي (ع) و ائمه اطهار (ع) يك يك استغاثه نمود تا رسيد به امام زمانش، حضرت امام جعفر صادق (ع)، و پيوسته به آن حضرت التجاء برد و آن جناب را خواند. ناگاه ديد شخصي بالاي سرش ايستاده ميگويد: اي مرد! داستانت چيست؟ او قصه برادر تشنه را تذكر داد، آن شخص قطعه چوبي به او داد و گفت: اين چوب را بين لبهاي برادرت بگذار، چون آن چوب را بين لبهاي برادرش قرار داد، برادر تشنه به هوش آمد و چشمهايش را گشود و برخاست و نشست، در حاليكه تشنگياش رفع شده بود، پس به زيارت قبر شريف، مشرف گشتند.
چون به كوفه مراجعت كردند، آن برادري كه دعا ميكرد، به مدينه مشرف شد و به محضر حضرت جعفر صادق (ع) شرفياب گرديد. حضرت او را دعوت به نشستن نمود، و فرمود: حال برادرت چگونه است؟ آن چوب كجاست؟ عرض كرد: اي سرور من! با ديدن برادرم در آن حالت، غم و اندوه سختي به من دست داد، و همين كه حق تعالي روحش را به او برگردانيد، از كثرت خوشحالي، ديگر از آن چوب غفلت كردم و فراموشش نمودم. حضرت فرمود: همان ساعت كه تو در غم برادر بودي، برادرم خضر (ع) نزد من آمد، آن قطعه چوب را كه از درخت طوبي است، به وسيله او براي تو فرستادم. آن گاه حضرت به خادم خود امر نمود تا سبد را بياورد. همين كه آوردند، حضرت آن را گشود و آن قطعه چوب را بيرون آورد و نشان او داد و سپس آن را به سبد بازگرداند. (26).
از اين حديث شريف چنين استفاده ميگردد كه در موقع اضطرار و پريشاني، در هر عصر و زماني، بايد به امام و حجت آن عصر توسل جست؛ چون پروردگار عالم براي اغاثه ملهوفين و گرفتاران هر دوره، ملجأ و پناهگاهي خاص، مقرر و معين فرموده است؛ و لذا در اين عصر كه زمان غيبت حضرت ولي الله اعظم، امام زمان، حجة بن الحسن، روحي و ارواح العالمين له الفداء است، به ما دستور داده شده كه در مهمات، دست توسل به سوي آن بزرگوار دراز كنيم.
«اللهم ارنا الطلعة الرشيده و الغرة الحميده و اجعلنا من اعوانه و انصاره، آمين يا رب العالمين».
قطب الدين راوندي (27)
بخلصنا الغداة من السعير فكان محمد في الدين شمسا
علي بعد كالبدر المنير و همچنين گفته: بني الزهراء اباء اليتامي
اذا ما خطبوا قالوا سلاما هم حجج الا له علي البرايا
فمن ناواهم يلق الا ثاما قطب الدين راوندي از مشايخ ابنشهر آشوب است و او را مشايخي همچون: ابوعلي طبرسي، ابوالقاسم طبرسي، سيد مرتضي رازي، و آمدي صاحب غرر الحكم است. او در روز چهارشنبه چهاردهم شوال سال 573 هجري درگذشت و قبرش در صحن مطهر حضرت معصومه سلام الله عليها، ميباشد. (فوائد الرضويه، ج 1، ص 200).
، در كتاب خرائج، از داود رقي، نقل كرده كه گفت: در محضر امام صادق (ع) بودم كه حضرت از تغيير رنگ چهرهام سؤال نمود، در پاسخ عرض كردم: قرض زيادي دارم كه رسوا كننده و كمرشكن است، و قصد كردهام كه براي گشايش كارم سفري به سند نمايم و نزد فلان برادرم روم، تنها چيزي كه مانع من ميگردد، ترس از سفر دريايي است.حضرت فرمود: آن خدايي كه تو را در خشكي حفظ ميكند، در دريا هم نگهبان است؛ اي داود! اگر ما نبوديم، نهرها جاري نميشد، درختان سبز نميگشت و به ثمر نميرسيد... (28).
1) رجال كشي، ص 348.
2) رجال الطوسي، ص 190.
3) رجال الطوسي، ص 349.
4) رجال الطوسي، ص 349.
5) فهرست طوسي، ص 133.
6) رجال الطوسي، ص 342.
7) خلاصه، علامه حلي، ص 34.
8) احمدبن عبدالواحد، معروف به ابنعبدون، از علماي اماميه و مردي اديب، فاضل، و محدث است. او صاحب كتاب تفسير خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام و كتاب اعمال جمعه و... است. او به سال 423 هجري، وفات كرد. (فوائد الرضويه، ج 1، ص 19).
9) رجال نجاشي، ص 112.
10) رجال نجاشي، ص 113.
11) شيخ شهيد، زين الدين بن نورالدين بن علي بن احمد بن محمد بن جمال الدين تقي بن صالح بن شرف العاملي الجبعي، صاحب تأليفات بسيار كه مشهورترين آنها شرح لمعه ميباشد. ولادت او در سيزده شوال سال 911، و شهادتش در سال 966 هجري واقع شده، رحمه الله. (الكني و الالقاب، ج 2، ص 350).
12) تنقيح المقال، ج 1، ص 414، رديف 3861.
13) رجال الطوسي، ص 349.
14) شيخ مفيد، رد ارشاد، فصل نص بر امام رضا (ع) ص 278، داود را از ثقات، خواص، و اهل ورع و علم و فقه معرفي ميكند.
15) جامع الروات، ج 1، ص 308.
16) خلاصه، علامه حلي، ص 34.
17) رجال كشي، ص 348.
18) رجال مامقاني، ج 1، ص 414.
19) رجال كشي، ص 343 - اختصاص، مفيد، ص 216 - بحارالانوار، ج 47، ص 395.
20) رجال كشي، ص 344.
21) عيون اخبار الرضا، باب 4، نص بر امام رضا (ع)، ح 6 - بحارالانوار، ج 48، ص 14.
22) ناموس اسم صحيفهاي است كه اسماء شيعه در آن ثبت است.
23) بصائر الدرجات، جزء 4، باب 3، ح 7، ص 173.
24) رجال مامقاني، ج 1، ص 415.
25) ظاهرا مراد كربلاء است.
26) مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، باب خوراقعادات امام صادق (ع)، ص 319.
27) سعيد بن هبة الله، ابوالحسن الراوندي، صاحب مؤلفات بسيار، از جمله كتاب الخرائج و الجرائح. صاحب رياض فرموده: او اول كسي است كه نهجالبلاغه را شرح كرده. او اشعار بسياري در مدح اميرالمؤمنين (ع) و اهل بيتش (ع) سروده است: قسيم النار ذو خبر و حبر
28) الخرائج الجرائح، ج 2، باب 14، فصل امام صادق، ص 622.
از اصحاب حضرت صادق و حضرت موسي الكاظم عليهماالسلام است. (1).
شيخ نجاشي فرموده: درست بن ابيمنصور محمد واسطي، كتابي دارد كه عدهاي همچون: سعد بن محمد طاطري (2)و محمد بن ابيعمير، از او نقل كردهاند. (3).
شيخ طوسي در رجالش گفته: درست بن ابيمنصور از اصحاب امام صادق (ع) (4)و امام كاظم (ع) بوده، و واقفي مذهب است. (5)و جمعي از بزرگان رجال تصريح كردهاند كه او واقفي است و از اهالي واسط (6)
يحيي بن مهدي كلال گويد: حجاج در سال 83 هجري شروع به ساختمان واسط و در سال 86 از بناء شهر فارغ شد و براي عبدالملك مروان نوشت كه شهري در سرزمين كرش بنا كرده و نام آن را واسط نهاده است.
اصمعي گويد: حجاج به اطباء دستور داد كه محلي را كه آب و هواي خوش و سالم داشته باشد در نظر بگيرند تا شهري بنا كند، و آنان پس از بررسي كامل در سرزمين عراق منطقه واسط را انتخاب كردند.
حجاج در سال 95 هجري مرد. (معجم البلدان، ج 8، كتاب الواو، ص 387 - 378).
آن گاه حموي (از جنبهي تعصب) فقط به گوشهاي از جنايات حجاج، آن هم نگاهي گذرا، مينمايد.
براي شناخت حجاج، گفته شعبي را ميآوريم: «هر امتي اگر بخواهد شقي و خبيث و فاسقش را عرضه بدارد و ما هم حجاج را در برابر آنان عرضه بداريم، بر همه غلبه خواهيم جست». (در تحفة الاحباب، ص 53، اين گفته به عمر بن عبدالعزيز نسبت داده شده است).
است. هر چند علامه وحيد بهبهاني در وقف او تأمل دارد، ليكن با تصريح بزرگاني چون شيخ و كشي و غيره جاي ترديد نيست. بلي، فقط ميتوان گفت كه احاديثي كه او نقل كرده، مورد قبول است. (7).مرحوم كليني، در كافي، از طريق درست بن ابيمنصور، روايت كرده كه امام صادق (ع) فرمود: «رأس كل خطيئة حب الدنيا»، ريشه و منشأ هر خطا كاري عشق به دنياست. (8).
و نيز، در كافي، از درست بن ابيمنصور، نقل شده كه امام صادق (ع) فرمود كه رسول خدا (ص) فرموده است: كسي كه تعصب (حمايت از عقيده باطل، دفاع از جهل و گمراهي، و پايداري بر عقيدهاي كه انسان بطلان آن را فهميده است) بورزد، يا بر او تعصب ورزند (و او راضي باشد) رشته ايمان را از گردن خويش باز كرده است. (9).
1) رجال مامقاني، ج 1، ص 417، رديف 3880.
2) سعد، عموي علي بن حسن طاطري است. علي از اصحاب امام كاظم (ع) و از فقها و ثقات در حديث (اما واقفي) بوده، و از راويان عمويش، سعد، به شمار ميآيد. آنان را، چون فروشنده پوشاك طاطريه بودند، طاطري گويند.
3) رجال نجاشي، ص 117 - فهرست طوسي، 134 - خاتمه مستدرك الوسائل، ص 800.
4) رجال الطوسي، ص 191.
5) رجال الطوسي، ص 349.
6) ياقوت حموي در معجم البلدان گويد: واسط نام چند محل است. آن گاه يك به يك آنها را ذكر كرده و سپس ميگويد: واسط حجاج بن يوسف از همه مشهورتر و بزرگتر است، و بدان جهت واسط نام گرفته كه در وسط كوفه و بصره واقع، و از هر كدام به فاصله پنجاه فرسخ ميباشد.
7) رجال مامقاني، ج 1، ص 417، رديف 3880.
8) اصول كافي، ج 2، باب حب الدنيا، ص 238.
9) اصول كافي، ج 2، باب عصبيت، ص 232.
تقوا مانند اجتهاد (1)مراتبي دارد. هزاران نفر كوشش ميكنند تا به مرتبهي اجتهاد برسند ولي از بين آنها عدهي كمي به اين مقام دست مييابند. از بين صدها مجتهد نيز كه كوشيدند به مقام اعلميت برسند در گذشته و حال فقط شمار اندكي موفق شدهاند. خدا ميداند چه موانعي براي رسيدن به مقام اعلميت وجود دارد. بسياري با وجود تلاشهاي فراوان نتوانستند شروط اعلميت را فراهم كنند و بسياري شروط آن را فراهم كردند اما از بين هزار مانع، يك مانع بر سر راهشان ماند و موفق نشدند.
ممكن است انسان در طول سال دهها تصميم بگيرد، اما به دلايلي از انجام دادن آنها باز ماند. اگر در طول سال در برابر هر تصميمي كه موفق به انجام دادن آن نشويم يك نقطه بر روي كاغذ بگذاريم، شايد در پايان سال با كاغذي سراسر سياه مواجه شويم.
تقوا نيز كلمهاي است كه به سادگي ميتوان درباره آن داد سخن داد ولي در عمل كار بسيار دشوار و طاقتفرسايي است. بسياري از مردم دوست دارند تقوا داشته باشند ولي فقط عده كمي براي تحصيل آن تلاش ميكنند و از اين ميان عده بسيار كمتري موفق به تحصيل آن ميشوند؛ زيرا بسياري از كساني كه ميخواهند با تقوا باشند و عزمشان را در اين راه جزم ميكنند، به درستي نميدانند در اين راه با چه موانعي برخورد ميكنند و چه مشكلاتي در پيش رو دارند. براي كسب تقوا علاوه بر تصميم واقعي، همت بالا و اراده محكم، بايد موانع تحصيل آن را نيز بشناسيم و از خداي متعال و اهلبيت عليهمالسلام بخواهيم ما را در اين راه يار و كمك كار باشند. در حقيقت توفيق الهي و عنايت اهلبيت عليهمالسلام حكم مهر و امضاي نهايي را دارد و كامل كننده شروط تقوا است. البته توفيق الهي نيز تا حدي بستگي به اطاعت اوامر الهي از جانب ما دارد. در غير اين صورت نقطههاي سياه در طول زندگي آن قدر زياد ميشود كه سراسر عمر را به تباهي ميكشاند و باعث هدر رفتن كارهاي خوب ميشود، خداوند فرموده است: «ثم كان عقبة الذين أساؤا السوأي أن كذبوا بأيات الله و كانوا بها يستهزءون (2)؛ آنگاه فرجام كساني كه بدي كردند [بسي] بدتر بود؛ [چرا] كه آيات خدا را تكذيب كردند و آنها را به ريشخند ميگرفتند.» .
كنترل شهوت سخن گفتن، از كنترل شهوت جنسي سختتر است. سكوت اختيار كردن در چنين حالتي به مراتب سختتر از آن است كه جوان مجردي با زن زيبايي در يك اتاق خلوت با هم باشند و شهوت خود را مهار كند. اين سخن چيزي است كه با تجربه ثابت ميشود. مرحوم شيخ عباس قمي منبري نبوده است، اما گاهي بزرگان و مراجع او را دعوت ميكردهاند تا در منزل آنها منبر برود. از مراجعي كه بارها شيخ را براي منبر دعوت ميكردهاند ميتوان مرحوم حاج حسين قمي (1)را نام برد كه قبل از جريان كشف حجاب و در مشهد (1313 ش) از شيخ دعوت ميكرد تا در منزل او منبر برود. مقام معنوي شيخ عباس بسيار بالا بوده و سخنان او در شنوندگان تأثير عجيبي داشته است. مرحوم سيد شهاب الدين مرعشي نجفي (2)براي بنده نقل ميكردند كه پاي منبر شيخ عباس نشسته بودم. ديدم ايشان صحبت ميكردند و اهل علم گريه ميكردند.
حضرت علي عليهالسلام ميفرمايند:؛ احسبوا كلامكم من أعمالكم (3)؛ سخنان خود را جزء اعمالتان به حساب آوريد» يعني همان طور كه روزه، حج، زنا و ظلم در نامه اعمال ما نوشته ميشود، و از اعمال انسان به شمار ميآيد، بدو خوب زبان نيز جزء اعمال است. در مقابل ناسزا در نامهي عمل ما گناه، و در مقابل موعظهي ديگران ثواب نوشته ميشود.
مرحوم والد [آيتالله ميرزا مهدي شيرازي قدس سره] ميفرمودند: وقتي ميخواهيد تصميم به انجام كاري بگيريد، ببينيد وقتي كه شما را در قبر ميگذارند و شما ميمانيد و تنهايي قبر، آيا به پاس آن كار به شما آفرين ميگويند يا نه. اگر ديديد در تنهايي قبر براي انجام دادن آن كار تحسين ميشويد، آن را انجام دهيد و در غير اين صورت آن را انجام ندهيد. واقعا اين جمله در پيچ و خمهاي زندگي، براي من بسيار ارزشمند و كارگشا بود و بركتهاي زيادي برايم به دنبال داشت.
ناگفته نماند دعوت به سكوت در اين جا نبايد باعث سكوت نا به جا شود و بر ممدوح بدون هميشگي سكوت حمل شود. مؤمن بايد خانوادهاش را نصيحت كند. قرآن كريم ميفرمايد: «ياأيها الذين ءامنوا قوا أنفسكم و أهليكم نارا و قودها الناس و الحجارة (4)؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد، خودتان و كسانتان را از آتشي كه سوخت آن، مردم و سنگها است حفظ كنيد». زن و بچه آدم مرجع تقليد و عارف نيستند. بايد با آنها به سادگي گفت و گو كنيم و احكام و آداب و اخلاق اسلامي را براي آنان در قالب قصه و تمثيل بيان نماييم. در روايت آمده است كه خداي متعال در برابر گفت و گوي مرد با خانوادهاش، برايش ثواب تسبيح مينويسد.
در روايت آمده است: «الندامة علي طول الصمت مرة واحدة خير من الندامة علي كثرة الكلام مرات (5)؛ اگر آدمي يك بار بر سخن نگفتهاي پشيمان شود بهتر از آن است كه بارها از پر سخني پشيمان شود».
پيرمردي ميگفت: پنجاه سال پيش با عيالم مشاجره كردم. او چيزي گفت و من جواب خيلي زشتي دادم. اكنون پس از پنجاه سال، هر وقت برايش ناراحتي پيش ميآيد، صدايش را بلند ميكند كه تو همان مردي هستي كه پنجاه سال پيش فلان حرف را زدي. آن پيرمرد ميگفت: كاش آن سال چنين سخني بر زبان نميآوردم.
ممكن است انسانها به دنبال سكوت دچار پشيماني شوند، اما پشيماني به دليل سكوت بسيار كمتر اتفاق ميافتد تا پشيماني به دليل بر زبان آوردن يك سخن.
حكايت :
مرحوم شيخ محمود عراقي (6)كه از شاگردان مبرز شيخ انصاري (7)بوده است در قسمت پاياني كتاب دارالسلام قصههايي را با ذكر سند در احوال فقها و علما آورده است كه سند بعضي از آنها شيخ انصاري و ملا احمد نراقي (8)است. يكي از اين ماجراها مربوط به ميرزاي قمي است كه شيخ انصاري عصر او را درك كرده است؛ چرا كه شيخ انصاري متولد 1214 قمري است و ميرزاي قمي به سال 1231 چشم از جهان فروبست؛ به عبارت ديگر وقتي ميرزاي قمي رحلت كرد، شيخ جواني هفده ساله بود. اين قصه به موضوع مورد بحث چندان ارتباط ندارد، اما از آن جا كه ميگويند ميرزاي قمي بسياري از كراماتي كه به دست آورده از آن رو بوده كه به زبانش پر و بال نداده است، ذكر آن خالي از فايده نيست.
شيخ محمود عراقي در كتاب دارالسلام آورده است كه شخصي از راه درياي عمان عازم حج بود. در بين راه هميان پول خود را درآورده بود و داشت محاسبه ميكرد كه چقدر از پولهايش خرج شده و چقدر مانده است. در همين حال متوجه ميشود كه شخصي از طبقه بالاي كشتي او را ميپايد. چند لحظه بعد همان شخص از بالاي كشتي شروع به داد و فرياد كرد كه هميان پول مرا دزديدند، پليس كشتي آمد و پرس و جو را آغاز كرد. او نشاني و مشخصات هميان اين زائر بيت الله الحرام را به آنها داد، كه رنگش چنين است و اين مقدار پول داخل آن است. آن زائر ديد دقيقا مشخصات هميان او را ميدهد و ميخواهد از اين طريق پولهايش را به چنگ آورد. با خود گفت: خدايا، چه كار كنم؟ الآن است كه مرا به جرم دزدي دستگير كنند و پولهايم را نيز از دست بدهم و چه بسا به مجازات برسم. اين بود كه گفت: يا اميرمؤمنان، اين پولهاي من نزد شما امانت باشد، و پولها را به دريا انداخت مأمورها همه را گشتند تا نوبت به او رسيد. او را نيز تفتيش كردند، اما چيزي پيدا نكردند. از اين رو شخصي را كه در طبقه فوقاني كشتي بود به جرم اين كه تهمت زده است به مجازات رساندند. اما مجازات او هيچ فايدهاي به حال اين زائر بينوا نداشت؛ زيرا پولهايش را از دست داده بود. با هزار بدبختي به حج رفت و در راه بازگشت، به نجف اشرف و حرم اميرمؤمنان عليهالسلام رفت و عرض كرد: يا اميرمؤمنان، ما به شما اعتقاد داريم. من هميان خود را به رسم امانت به شما سپردم و اكنون هم آن را از شما ميخواهم. شب حضرت علي عليهالسلام را در عالم رؤيا ديد كه به او فرمودند: به قم برو و امانت خود را از ميرزاي قمي بگير. از خواب بيدار شد. ميرزاي قمي را نميشناخت، اما به طرف قم حركت كرد. به قم كه رسيد، از مردم پرس و جو كرد كه ميرزاي قمي كيست و خانهاش كجاست؟ گفتند: مرجع تقليد است و خانهاش در فلان محله قرار دارد. خدمت ميرزا رسيد و ماجرا را برايش نقل كرد. ميرزاي قمي نيز همان هميان را از زير عبايش درآورد و به او داد. وقتي آن را باز كرد، ديد پولها دست نخورده است.
ميرزاي قمي نيز مثل ديگران، انساني معمولي بود، اما با زحمت و پشتكار به اين مقام رسيده بود. گفتهاند خيلي از چيزهايي كه به دست آورده بود، از راه سكوت و نگه داشتن زبان بوده است. انسان بايد قدرت نگه داشتن زبان را كسب كند و مهار زبانش را به دست بگيرد. متأسفانه مهار زبان اغلب مردم در دست زن و بچه و برادر و خواهر و مشتري است و انسان بايد با تمرين مهار زبانش را در دست خودش بگيرد.
ميرزاي قمي كه به اين مقام رسيده بود، چنين نبود كه اصلا سخن نگويد. بلكه ميرزا درس ميگفته، بحث ميكرده، و ريگ هم در دهانش نبوده است. ريگ دهان، عقل انسان است.
در روايت آمده است كه انسان بايد «هش» و «بش» يعني داراي چهرهي گشاد باشد. لازم نيست هميشه ساكت باشد، اما بايد كاري كند كه سخنانش به درد آخرت بخورد. البته صحبت كردن در مورد دنيا هم گاهي اوقات خوب است و علاوه بر منفعت دنيايي، منافع اخروي نيز در بر دارد. براي تحصيل معاش بايد سخن گفت و با ديگران ارتباط يافت. كسب روزي به اندازهاي كه انسان در مقابل ديگران دست نياز دراز نكند از فضايل است و ثواب دارد و اگر مؤمني اين كار را انجام دهد طلب دنيا نيست، بلكه طلب آخرت است. شخصي به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: من دنيا را دوست دارم. حضرت فرمودند: امور دنيوي و پول را براي چه ميخواهي و آن را دوست داري؟ گفت: يابن رسول الله، ميخواهم با پول صله رحم كنم، صدقه دهم و آبروي خود را حفظ نمايم. حضرت فرمودند: اين پول درآوردن كسب دنيا نيست، بلكه كسب آخرت است (9).
كسب مسائل معنوي نيز مانند كارهاي دنيايي به تمرين و كوشش نياز دارد. تزكيه نفس واجب عيني است و موعظه به تنهايي براي تزكيه نفس كافي نيست. البته، به موعظه بايد به عنوان مقدمه واجب نگريست و هم چنان كه ميدانيم مقدمه واجب، واجب است.
1) سيد حسين طباطبائي قمي فرزند محمود (1366 - 1282 ق) فقيه و مرجع تقليد، در قم به دنيا آمد. پس از فراگيري مقدمات و دورهي سطح در زادگاه خود، به سامرا عزيمت نمود و از محضر ميرزاي بزرگ شيرازي به مدت سه سال بهرهمند گرديد. سال 1306 ق به تهران رفت و نزد استاداني همچون ميرزا ابوالحسن جلوه و حسن آشتياني تلمذ نمود. سال 1311 ق راهي نجف گرديد و در درس زندگاني همچون ميرزا حبيبالله رشتي، آخوند خراساني، سيد ميرزا محمدتقي شيرازي حاضر شد و ميرزاي شيرازي نيز او را پس از خود به عنوان مرجع تقليد معرفي نمود. سال 1331 ق به مشهد رفت و در آن جا علاوه بر عهدهدار شدن مرجعيت، حوزه درس و بحث تشكيل داد. در سال 1314 ش به تهران آمد و از آن جا به عراق تبعيد شد كه اين تبعيد ده سال به طول انجاميد. سال 1321 ش به قصد زيارت مشهد عازم ايران گرديد و در اين زمان بود كه موفق شد آزادي حجاب در ايران را رسميت بخشد، پس از اين ماجرا به كربلا بازگشت (اثر آفرينان: زندگي نامه نامآوران فرهنگي ايران از آغاز تا سال 1300 ش، ج 4، ص 358 ).
2) سيد شهاب الدين مرعشي نجفي (1369 - 1279 ش) اصولي، فقيه، محدث، رجالي، اديب و مورخ معاصر كه از مراجع تقليد بودند.
3) بحارالأنوار، ج 10، ص 98، باب 7،.
4) تحريم، آيه 6.
5) وسائل الشيعه، ج 12، ص 186.
6) شيخ محمود عراقي فرزند محمود، معروف به صاحب قوامع (م: 1310 ق، تهران) از اكابر علماي اماميه در اوائل قرن چهاردهم هجري بود. او پس از فراگيري مقدمات در سال 1255 ق جهت ادامه تحصيل عازم بروجرد گرديد. پس از آن به مدت ده سال به شهرهاي سلطانآباد، تهران، مشهد و آذربايجان مسافرت كرد و عاقبت به نجف رفت و در درس شيخ مرتضي انصاري حاضر شد. با وفات شيخ به ايران آمد و در همدان اقامت گزيد. سالهاي پاياني عمر خويش را در تهران به سر برد و همان جا نيز رحلت كرد و جنازهي وي به نجف اشرف انتقال داده شد.
7) شيخ مرتضي انصاري فرزند محمد امين شوشتري (م: 1281 ق) فقيه و اصولي بزرگ اماميه و معروف به شيخ اعظم و خاتم الفقهاء و المجتهدين بود. او در دزفول متولد شد و ابتدا نزد پدر و عموي خويش به تحصيل پرداخت. سال 1232 ق به همراه پدر به عتبات عاليات رفت و به مدت چهار سال نزد سيد محمد مجاهد و شريف العلماي مازندراني درس خواند. پس از آن به نجف رفت و نزد شيخ موسي بن جعفر كاشف الغطاء تلمذ نمود. سال 1240 ق پس از مراجعه به زادگاهش رحل اقامت افكند و از ملا احمد نراقي اجازهي اجتهاد دريافت نمود. براي بار دوم سال 1250 وارد عراق شد و پس از فوت مرحوم صاحب جواهر در سال 1266 ق مرجع تقليد شيعيان گرديد. (اثر آفرينان: زندگي نامه نامآوران فرهنگي ايران از آغاز تا سال 1300 ش، ج 1، ص 320).
8) ملا احمد نراقي فرزند ملا مهدي (م: 1244 يا 1245 ق) از فحول علماي اماميه، فقيه، اصولي، محدث، رجالي، منجم، رياضيدان، حكيم، فيلسوف و شاعر ميباشد. او استاد شيخ مرتضي انصاري بود و از پدر خود و سيد بحرالعلوم و شيخ كاشف الغطاء روايت ميكرده است. (ريحانة الادب، ج 6، ص 162 - 160).
9) مستدرك الوسائل، ج 13، ص 18.
و اياكم أن تشره أنفسكم الي شيء مما حرم الله عليكم فانه من انتهك ما حرم الله عليه هاهنا في الدنيا حال الله بينه و بين الجنة و نعيمها و لذتها و كرامتها القائمة الدائمة لأهل الجنة أبد الآبدين ؛ مبادا شيفته چيزي شويد كه خدا بر شما حرام كرده است؛ زيرا هر كس پرده حرمت خدا را در اين دنيا بدرد خدا ميان او و بهشت و نعمتها و خوشي و مقام ارجمند و پايدار و پيوسته آن جا كه براي اهلش مقرر شده براي هميشه جدايي ميافكند.
«اياكم» يعني بپرهيزيد، حذر كنيد، دوري كنيد. «شره» به معناي حرص و مرتبهاي بالاتر از آن است. علامه مجلسي در تفسير شره عبارتهاي مختلفي همچون «شدة الحرص» و «اسوء الحرص» بيان كردهاند. وقتي نفس انسان دلخواه خود را مطالبه ميكند و در درون انسان رغبتي نسبت به آن چيز پيدا ميشود، به دنبال به دست آوردن آن ميرود. در اين حالت انسان دچار حرص شده است و اگر مطيع خواسته نفس باشد و به اين وضعيت ادامه دهد حرص او شديدتر شده، تبديل به شره ميشود.
البته، اين تفاسير و تعابير گاهي سبب، مسبب، لازم و يا ملزوم حرصند و گرنه خود حرص يعني اين كه انسان نعمتهاي الهي را بيشتر از حد نياز براي خويشتن بخواهد.
ناگفته نماند خداي متعال وجود انسان را با مجموعهاي از شهوات و روحانيت در آميخته است. به علت وجود شهوت در درون انسان، طبيعتا خواستههايي فرا روي او قرار ميگيرد. اين خواستهها اگر در حد معمول و منطقي باشند و قوام زندگي به آنها بستگي داشته باشد، حرص نيست. چرا كه شهوت خوراك، شهوت آسايش، شهوت جنسي و شهوتهايي از اين قبيل از لوازم ادامه حياتند و بقاي نسل بشر به اينها بستگي دارد و كسي كه غذا نخورد و آب نياشامد، سرانجامي جز مرگ در انتظارش نخواهد بود. كسي كه غريزه جنسياش را ارضا نكند و شهوت خود را در اين زمينه اشباع نكند دچار بيماري ميگردد. خواستههاي نفس در اين حد و اندازه حرص نيست، بلكه از ضروريات قانون زندگي است. شارع مقدس نيز ارضاي اين نيازها را در حد معقول تاييد كرده است.
كساني كه به خدمت ائمه عليهمالسلام ميرسيدند مسائل برايشان حل ميشد؛ چرا كه آنها راهنماياني بودند كه بر عالم غيب احاطه داشتند و تكليف مراجعه كننده را به روشني مشخص ميكردند.
اما در زمان غيبت امام عليهالسلام وضع طور ديگري است. اگر كسي از مراجع بزرگ تقليد همچون صاحب جواهر، شيخ انصاري و يا سيد بحرالعلوم بپرسد كه آيا اين احكامي كه شما گفتهايد حكم خدا است؟ پاسخ خواهند داد: نه، ما اين گونه تشخيص دادهايم و معتقديم كه آنچه گفتهايم حكم خدا است. اگر شما به اين احكام عمل كرديد و مطابق با واقع درآمد كه بسيار خوب، اما اگر مخالف احكام واقعي بود معذوريد و راهي به جز اين وجود ندارد. فقدان امام در بين مصيبت بزرگي است. اين مسئله تقدير الهي است و ما دخالتي در آن نداريم. پس بايد به تكليف عمل كنيم.
مرحوم محقق خراساني از منبريهاي خوب بود كه آن وقتها (چهل سال پيش) به كربلا و عتبات ميآمدند و منبر ميرفتند و من هم گاهي از منبرهاي ايشان بهره ميبردم. شبي در مدرسه صميميه منبر رفتند و فرمودند از اين كه در زمان غيبت هستيد، خيلي تأسف نخوريد، گرچه نعمت بسيار بزرگي را از دست دادهايد. در اين زمان براي حل مشكلات ديني خود نميتوانيد به امام معصوم مراجعه كنيد و بايد از مراجع تقليد بپرسيد. آنها نيز خواهند گفت: ما نميدانيم احكامي كه استنباط ميكنيم مطابق واقع است يا نه، و فقط وظيفه خود را انجام ميدهيم. اما اگر در زمان معصوم بوديد و در اداي واجبات كوتاهي ميكرديد، كار بسيار مشكلتر ميشد. كساني كه در زمان معصوم بودند اما استفاده نكردند وضعشان بسيار بدتر است از كسي كه در زمان غيبت زندگي كرده و گناهي مرتكب شده است.
معروف است كه در ماه رجب دعاي «يا من أرجوه لكل خير» بعد از هر نماز خوانده شود. در روايت آمده است اين دعا را در صبح و شام و بعد از نمازها بخوانيد (1)خوب است انسان در شبانهروز يك بار اين دعا را با تأمل بخواند و بينديشد كه اين «من» كه در دعا آمده كيست؟ آيا به راستي اميد ما به خدا است يا به استاد و پول و اهل و عيال و ديگران؟
اگر اميدمان به ديگران است، بايد خود را اصلاح كنيم و اميد به خدا را جايگزين اميد به ديگران نماييم. تأمل در اين دعا مقدمه وجود تزكيه، و تزكيه واجب عيني است، هر چند كه خواندن اين دعا در حال عادي مستحب است.
1) بحارالأنوار، ج 95، ص 390.
همان طور كه گفته شد، تسليم مراتبي دارد و از هر كس به فراخور حال و موقعيتش انتظار ميرود. در بين عوام اصطلاح جالبي وجود دارد كه ميگويند: فلاني دين فروشي كرد. اين اصطلاح حقيقت دارد و بسياري از مردم دين خود را ميفروشند. قيمتي كه مردم با آن دين خود را ميفروشند، به تناسب حال فروشندگان، مختلف است. سمرة بن جندب دين خود را به چهارصد درهم يا دينار فروخت. اگر درهم باشد معادل 150 كيلوگرم طلا، و اگر دينار باشد معادل يك تن و نيم طلاي ناب است. اين همه پول را فقط در مقابل يك دروغ گرفت، كه به پيامبر نسبت داد. معاويه اين پول را به او داد و او نيز با آن، خانه و باغ و زمين خريد. اما آيا واقعا ارزش آن را داشت كه دين خود را بفروشد؟ با آن پولها زندگي خوبي كرد، اما هر چه بود پولها تمام شد و سمره نيز مرد. از اولين روز مردن او تا به امروز كه چندين قرن گذشته گرفتار بوده، و تا قيامت گرفتار خواهد بود.
تسليم كار سادهاي نيست، اما چارهاي جز آن نيست. كسي كه ميخواهد در آن دنيا همنشين انبيا و اوليا گردد راهي به جز تسليم ندارد. در روايت آمده است كه امام رضا عليهالسلام كسي را نصيحت ميكردند. آن شخص در جواب گفت: من دوست پدر شما موسي بن جعفرم و پدر شما مرا رها نميكند. امام در پاسخ او گفتند: تو خيال ميكني با اين اعمال روز قيامت همنشين موسي بن جعفر ميشوي كه آن همه تقوا و ورع و قرب به خدا دارد؟ اگر چنين باشد كه به موسي بن جعفر ظلم شده است. تصور كنيد شخص محترمي خانهي بسيار تميز و با شكوهي دارد و در اين خانه با نهايت نظافت و آراستگي زندگي ميكند. شخص ديگري كه سر تا پا آلودگي است به اين آقا اظهار علاقه ميكند، آيا كسي حاضر ميشود اين ژوليده را نزد آن شخص پاكيزه ببرد؟ اگر بخواهد نزد او برود بايد خودش را تميز كند و لباس مناسب بر تن نمايد.
انسان بايد در مقابل تكوين و تشريع تسليم باشد. آن كه پول ندارد گرفتار تسليم در مقابل خمس و زكات نيست، اما كسي كه پول دارد بايد در مقابل حكم پرداخت خمس و زكات تسليم باشد، و هر قدر پول بيشتري داشته باشد تسليم مشكلتر است. به ثروتمندي گفته بودند: خمس اموالت را پرداخت كن، گفته بود: ميفهمي چه ميگويي؟ من اگر بخواهم خمس بدهم ميداني چقدر بايد پول بدهم؟ پول زياد اين گونه است و تسليم شدن به هنگام ثروت كار مشكلي است. تسليم عالم و مرجع ديني نيز آن است كه حلال را حرام، و حرام را حلال جلوه ندهد و حاضر نباشد حتي در مقابل تمام ثروتهاي دنيا چنين كند.
و اذا لم يرد الله بعبد خيرا و كله الي نفسه و كان صدره ضيقا حرجا، فان جري علي لسانه حق لم يعقد قلبه عليه و اذا لم يعقد قلبه عليه لم يعطه الله العمل به، فاذا اجتمع ذلك عليه حتي يموت و هو علي تلك الحال كان عندالله من المنافقين، و صار ما جري علي لسانه من الحق الذي لم يعطه الله أن يعقد قلبه عليه و لم يعطه العمل به حجة عليه (1)؛ هر گاه خدا خير بندهاي را نخواهد او را به خودش واگذار ميكند و سينهاش گرفته و پريشان ميشود. در اين حال اگر سخن حقي بر زبانش جاري شود دل بدان نميبندد و چون بدان دل نميبندد خدا توفيق عمل كردن به آن سخن را به او نميدهد. چون اين وضع در او ايجاد شود و بر همان حال بميرد در پيشگاه خدا از منافقان خواهد بود و آن سخن حقي كه بر زبانش جاري شده ولي خدا توفيق به او نداده كه بر دلش بنشيند و آن را به كار بندد، عليه او حجتي ميگردد.
ارزش دنيا از نگاه امام علي :
اميرمؤمنان عليهالسلام درباره دنيا تشبيهي به كار بردهاند كه تا جايي كه در كتابها مطالعه كردهام قبل از ايشان كسي اين نوع تشبيه را به كار نبرده است. البته اميرمؤمنان و ائمه اطهار عليهمالسلام مطالب ابتكاري بسياري دارند. حضرت ميفرمايند: «و الله لدنياكم هذه أهون في عيني من عراق خنزير في يد مجذوم (2)؛ به خدا سوگند كه دنياي شما در چشم من بيارجتر از پارهي استخوان خوكي است كه در دست شخص جذامي باشد.» در نهجالبلاغه كلمه عراق با كسر عين ثبت شده است، و علامه مجلسي در بحار دو وجه (عراق و عراق) را ذكر كردهاند كه هر كدام معناي خاصي دارد و به قول مرحوم مجلسي هر دو در منتهاي پليدي است. عراق به استخوان بيگوشت و عراق به روده شكم خوك ميگويند. حضرت ميفرمايند: «دنياكم» چون دنيا براي حضرت نيست. ممكن است كسي از دنيا بدش بيايد اما طلاقش ندهد؛ مانند كسي كه زن بدي دارد ولي طلاقش نميدهد. حضرت از دنيا جدا شدند و آن را سه طلاقه كردهاند و زن سه طلاقه قابل رجوع نيست. البته، دنيا فقط محرمات نيست، بلكه حلال هم در اين دنيا وجود دارد، اما دلبستگي مسئلهاي است و بهرمندي از نعمتها بدون دلبستگي مسئلهاي ديگر. عراق استخوان خوكي است كه حيوانات گوشت آن را خوردهاند. اگر عراق باشد، يعني روده. آن هم روده درون شكم خوك كه انسان از تصور آن نيز حالش به هم ميخورد. انسانها از ديدن شكمبه حيوانات حلال گوشت دوري ميكنند چه رسد به شكمبه خوك، آن هم در دست انسان جذامي. اگر يك سيني غذا در جلو شخص جذامي گذاشته شده است مردم از آن ميگريزند، چه رسد به اين كه غذا در دست جذامي باشد. در اسلام سفارش شده است همان طور كه از شير فرار ميكنيد از شخص جذامي فرار كنيد آن وقت با اين اوصاف حضرت فرمودند: دنياي شما از اين هم پستتر است.
اين دنيا فقط پول، جواني، رياست، خوش اندامي و غيره نيست. قرآن كريم جزئي از دنيا را اولاد و تفاخر و غيره ذكر كرده است. پول فقط يكي از مظاهر دنيا است. در منتهي الآمال آمده است حضرت امام باقر عليهالسلام ميفرمايند: اگر انسان از خودش واعظ نداشته باشد وعظ ديگران فايدهاي به حالش ندارد. انسان اگر پا نداشته باشد با صد تا عصا هم نميتواند راه برود، بايد پا داشته باشد تا بتواند به كمك عصا راه برود. بايد انسان خودش اقدام به اصلاح نفس كند تا موعظههاي ديگران برايش سودمند باشد. وقتي كه انسان «و كله الله الي نفسه» شد، يعني خدا او را به خويش واگذار كرد براي پول و مانند آن آدم هم ميكشد. يكي از كارهايي كه ابن زياد نسبت به حضرت مسلم انجام داد اين بود كه با حيلههاي مختلف از جمله پول وضعيت دشوار و غريبي را بر آن حضرت تحميل كرد. او به كساني پول داد و گفت پرچمي را برداريد و اعلام كنيد هر كس زير پرچم قرار گيرد جان و مال او در امام خواهد بود. او همچنين عدهاي را با رياست و عده ديگري را با پول تطميع كرد و كوفه را به چندين قسمت تقسيم كرد تا نقشه خود را پياده كند. در نهايت وضع چنان شد كه دوستان حضرت مسلم بن عقيل هم از اطراف او پراكنده شدند. اين همان دنيايي است كه امام ما درباره آن ميفرمايند از استخوان خوك در دهان شخص مبتلا به خوره بيارزشتر است.
خيلي از امثال من بعضي از محرمات و واجبات را نميدانند. اسحاق بن عمار (3)به حضرت عرض كرد: «يابن رسول الله، بچهاي دارم كه اذيت ميكند. چقدر حق دارم كه او را بزنم؟» خيليها ممكن است اهل نماز و روزه باشند، اما نميدانند كه پدر تا چه حدي حق دارد بچهاش را تنبيه كند؟ حضرت فرمودند: چقدر او را ميزني؟ گفت: خيلي شيطان است شايد روزي صد مرتبه او را بزنم. حضرت فرمودند: نه، جايز نيست. عرض كرد: يابن رسول الله، چقدر بزنم؟ گفت: يك مرتبه. عرض كرد: فايده ندارد. فرمودند: دو مرتبه. عرض كرد: يابن رسول الله، به خدا قسم، اگر بداند او را بيش از دو بار نميزنم زندگيام را تباه خواهد كرد. حضرت فرمودند: سه مرتبه بزن. گفت: يابن رسول الله، فايده ندارد. نقل ميكنند كه حضرت صورتشان سرخ شد و غضب در صورت مباركشان ظاهر شد و فرمودند: «اگر حكم خدا را بلدي برو و خودت عمل كن».
انسان اگر «و كله الله الي نفسه» شد تمام فكر و ذكرش معطوف خوراك و لباسش ميگردد و از امور معنوي و ديني باز ميماند. از سوي ديگر اگر بخواهد بداند كه واجبات و محرمات چيست خيلي وقت پيدا نميكند كه به دنيا برسد، فقها ميفرمايند: ظلم مطلقا حرام است. اما قبل از آن بايد بدانيم ظلم چيست؟ هر چيزي كه عرفا ظلم بر آن صدق كند، ظلم است مثلا اگر پدري بچه كوچكش را بترساند تا به اين طرق موجبات تفريح پدر فراهم شود، اين هم ظلم است اگر عرف ميگويد ظلم است اين حرام است. البته، شايد از محبت اين كار را انجام بدهد، اما اگر محبت مصداق ظلم باشد حرام است. اين بچه ميترسد و اشكش جاري ميشود اين ظلم نيست؟ انسان بچهاش را به هوا پرتاب ميكند و او ميترسد اين ظلم نيست؟ ظلم تنها مال مردم خوردن و شهوات نيست، اينها هم مصاديق ظلم است. آن وقت اين خود انسان است كه زمينه «لم يرد الله بعبد خيرا» را فراهم ميكند. «ان الله لا يظلم مثقال ذرة (4)؛ خدا به اندازه ذرهاي به كسي ستم نميكند». من در جايي غير از قرآن نديدم كه از ذره به مثقال تعبير شده باشد. ذره چه مقدار است كه وزن آن را هم بخواهيم حساب كنيم؟ اين طور نيست كه خداوند خودش اراده كند بندهاي را به نفس خود واگذارد، بلكه جزاي اين انسان و نتيجه اعمال او همين است و زمينهساز آن خود ما هستيم و كليد آن در دست ما است.
و من سره ان يعلم ان الله يحبه فليعمل بطاعة الله و ليتبعنا ألم يسمع قول الله عزوجل لنبيه صلي الله عليه و آله و سلم: (قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم) (1)(2)؛ هر كه دوست دارد كه بداند خدا او را دوست دارد يا نه، بايد در طاعت خدا بكوشد و از ما پيروي كند. آيا اين گفته خداي متعال را نشنيدهايد كه به پيامبرش فرمود: بگو اگر دوستدار خداييد از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد.
حضرت در آخرين بخش نامهي خود ميفرمايند: كسي كه ميخواهد بداند خدا او را دوست دارد، يا نه، بايد از فرمان خدا اطاعت كند و از اهلبيت عليهمالسلام پيروي نمايد. علامت دوستي خدا اين دو چيز است.
كسي كه اين دو كار را انجام دهد. بنابر فرمايش حضرت صادق عليهالسلام خدا او را دوست ميدارد. سپس حضرت به آيهي شريفه استشهاد ميكنند و ميفرمايند: آيا اين آيه به گوش شما نخورده است؟
در زبان عربي يك «استماع» و يك «سماع» هست. گاهي كسي قرآن ميخواند و شما با توجه، به آن گوش جان ميسپاريد اين كار شما را «استماع» ميگويند، اما وقتي انسان مشغول كاري است و مثلا دارد مينويسد يا مطالعه ميكند، و همزمان اين صدا به گوشش ميخورد اين را «سماع» ميگويند. بين فقها اختلاف هست كه اگر كسي آيهي سجدهي واجب را خواند و ديگري سماع كرد نه استماع، آيا سجده بر شنونده واجب است. اگر استماع ميكرد، يعني گوش فرا ميداد فقها اجماع دارند كه سجده واجب است. و در اين فرع، اختلافي نيست، اما آيا در سماع هم سجده است يا نه؟ فتواي عدهاي از علما بر وجوب و نظر عدهي ديگر بر عدم وجوب است. در نامه امام صادق عليهالسلام، تعبير سماع آمده، نه استماع. نفرمودند: «ألم يستمع»، بلكه فرمودند: «ألم يسمع»؛ يعني آيا اين آيه به گوشش نخورده است؟ لازم نيست به اين آيه گوش جان سپرده باشد، بلكه همين قدر كه به گوشش خورده باشد براي درك رابطه حب الهي با آن دو كار كافي است. «ألم يسمع قول الله عزوجل لنبيه: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله؛ آيا اين گفته خداي متعال را نشنيدهايد كه به پيامبرش فرمود: بگو اگر دوستدار خداييد از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد». پيرامون واقعه غدير
لازم به ذكر است كه شرح فراز آخر نامهي امام صادق صلي الله عليه و آله و سلم مصادف با روز عيد غدير بوده، لذا معظم له اين گفتار را دربارهي عيد غدير در ادامه مطلب بيان فرمودهاند.
امروز روز غدير است و چنين روزي به فرمايش معصومين عليهمالسلام عظيمترين عيد در اسلام است. در بيشتر تفاسير قرآن و كتابهاي روايي ماجراي غدير آمده است (3).
غدير واقعه سرنوشت ساز و مهمي در تاريخ پيامبر خدا است. كم و بيش انسانها اسم غدير را شنيدهاند. اما بايد بدانيم كه بسياري از جمعيت جهان هنوز اسم غدير را نشنيدهاند، و ماجراي غدير را نميدانند. بزنطي كه از خوبان اصحاب معصومين عليهمالسلام است از حضرت رضا عليهالسلام نقل ميكند كه فرمودند: «لو عرف الناس فضل هذا اليوم بحقيقته لصافحتهم الملائكة في كل يوم عشر مرات (4)؛ اگر مردم حقيقت اين روز را چنان كه بايد ميشناختند، هر آينه فرشتگان روزانه ده بار با آنان مصافحه ميكردند».
غير از روز غدير در جايي يا مناسبتي نيست كه ملائكه با انسانها مصافحه كنند. روايت ديگري نداريم كه ملائكه به مناسبتي روزي ده بار با انسان مصافحه كنند، مگر در مسئله غدير.
ملائكه موجودات معمولي نيستند. و قرآن دربارهي ملائكه فرموده است: «لا يعصون الله (5)؛ مرتكب معصيت خدا نميشوند».
ملائكه عصمت دارند، ولي مرتبه عصمت آنها پايينتر از مرتبه عصمت چهارده معصوم عليهمالسلام است. اين كه اين موجودات به دور از پليدي و گناه، با غديرشناسان مصافحه، و از آنان تجليل ميكنند به اين دليل است كه محبت خود را به آنان اعلام كنند. اگر اين اتفاق براي ما ماهي يك بار يا سالي يك بار يا حتي در طول عمرمان فقط يك بار بيفتد، مايه بسي افتخار است، چه رسد به روزي ده بار. ارحام و بستگان شايد سالي يك بار به ديدن شما بيايند و با شما مصافحه كنند. اگر علاقه بيشتر باشد ماهي يك بار، هفتهاي يك بار، و در نهايت اگر علاقه خيلي بيشتر باشد روزي يك بار؛ اما اين چه علاقه فوقالعادهاي است كه فرشتگان را واميدارد تا روزي ده بار غديريان و غديرشناسان را تحيت بگويند.
از سوي ديگر اين تكريم و بزرگداشت در برابر عمل نيست بلكه به پاس نوعي معرفت و دانستن ارج و فضيلت غدير صورت ميگيرد. عمل مرتبهي بعد از معرفت قرار ميگيرد. اين مقدمهي عمل است. ما چرا به مرجع تقليد احترام ميگذاريم؟ براي اين كه شخص عالم ارزش دارد. هر چند به او احتياج نداشته باشيم و مقلد او نباشيم، چون عالم دين است ارزش دارد.
در بعضي از زيارتنامهها آمده است كسي كه امام حسين را زيارت كند ارواح انبياء با آن شخص مصافحه ميكنند، اما مصافحه ملائكه آن هم روزي ده بار يك استثنا است.
حضرت امير عليهالسلام فرمودند: «و انا لأمراء الكلام (6)؛ ما [ملك] سخن را اميرانيم». حضرت رضا عليهالسلام اينجا نفرمودهاند: «ان عرف الناس» يا «اذا عرف الناس»، بلكه فرمودند: «لو عرف الناس». در كتابهاي ادبيات ميگويند «لو» حرف شرط است و در جايي به كار ميرود كه نسبت به انتفاء شرط قطع داشته باشيم. هم چنين قيد «بحقيقته» نيز در كلام حضرت آمده است. فضيلت غدير يك حقيقت فوقالعاده ژرف است و شايد جز خدا و كساني كه خدا بخواهد از حقيقت بلند غدير آگاهي نداشته باشند.
اين روايت را با روايات ديگر جمع ميكنيم تا معناي غدير روشنتر شود. به عنوان مثال در روايت آمده است كه اگر مانع اميرمؤمنان عليهالسلام نميشدند، و آن حضرت ميتوانستند در اين سي سال از عمر مباركشان درست كار كنند «أقام كتاب الله كله و الحق كله (7)؛ تمام كتاب خدا و تمام حق را برپا ميداشت». يك جزء از كتاب خدا «أقيموا الصلاة» است يك جزء آن «آتو الزكاة» است. يك قسمت آن حج است و يك قسمت هم «خلق لكم ما في الأرض جميعا (8)؛ تمام آنچه روي زمين است براي شما آفريد». همه اينها را اميرمؤمنان عليهالسلام اقامه ميكردند. در آيه شريفه آمده است: «لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم (9)؛ در آن صورت از روي سر و زير پاهايشان روزي ميخوردند». آن وقت ديگر روي كرهي زمين حتي يك گرسنه و يا بيچاره پيدا نميشد. 25 سال اميرمؤمنان عليهالسلام را كه غدير متعلق به او است خانهنشين كردند و با اين كار در گنجينههاي زمين و آسمان را بر مردم بستند.
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم در روز غدير از جانب خدا مأموريت يافتند كه علي بن ابيطالب عليهالسلام را به عنوان مولاي مردم معرفي كنند: «ياأيها الرسول بلغ مآ أنزل اليك من ربك (10)؛ اي رسول، آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده (يعني مسئله غدير) را به گوش همه برسان.» كنار نهادن اميرمؤمنان عليهالسلام ظلم تاريخ است كه از روز غدير شروع شده و تا به امروز ادامه دارد. اگر يك نفر شب را گرسنه به صبح رساند براي آن است كه آن ظلم هم چنان ادامه دارد. حضرت امير عليهالسلام چهار سال حكومت كرد و اگر آن چهار سال با حكومتهاي امروزي مقايسه شود معلوم ميشود كه عدالت چيست و علي كيست. امروزه در دنياي شرق و غرب به دروغ شعار آزادي ميدهند، ولي هزاران نفر بيگناه كشته ميشوند و ميليونها نفر در زندانهاي حاكمان بيهيچ گناهي هم چنان اسيرند و ميليونها انسان تشنه و گرسنه و بيمارند. علت العلل همه اين نابسامانيها و پريشانيها آن است كه مسير غدير در 1400 سال پيش عوض شد.
يكي از خوارج نزد اميرمؤمنان عليهالسلام آمد و به حضرت عرض كرد: «اتق الله فانك ميت (11)؛ از خدا بترس، چرا كه روزي ميميري». در آن زمان امام علي عليهالسلام رياست بزرگترين كشور را دارا بود، ولي با اين قبيل معترضان با مهرباني برخورد ميكرد. اين آموزه ناب را بايد با ارزشها و هنجارهاي حاكمان امروز مقايسه كرد. يكي از خلفا اعلام كرد اگر كسي به من بگويد: «اتق الله» گردنش را ميزنم! به نام خليفه رسول خدا اين گونه با مردم عمل ميكردند. حضرت امير «مع القرآن» است ولي آنها ضد قرآنند. امروزه در دنيا چه كسي ميتواند چنين سخني را به يك مسئول كوچك بگويد، چه برسد به مسئول بزرگ؟ در دنيا قانوني وضع ميشود كه اگر به فلان كس اهانت كردند جرم دارد. اينها كجا و آن روش و سلوك حضرت كجا؟ از زمين تا آسمان بين اين دو روش فاصله هست.
«لاقام كتاب الله كله» در اين كلمهي «كله» يك دنيا مطلب نهفته است. قسمتهايي از قرآن هست كه همه به آن عمل ميكنند و در مقابل، بخشهايي از آن مورد اهمال و بيمهري قرار گرفته است. قرآن يهوديها را به اين دليل كه گفتند: «نؤمن ببعض و نكفر ببعض (12)؛ بعضي را ميپذيريم بعضي را نميپذيريم». نكوهش كرده است. وقتي همه اجزاي بدن اين انسان، اعم از قلب، خون، اعصاب و غيره سالم باشد انسان ميتواند راه برود و كار كند، اما اگر بعضي از اجزاي بدن سالم باشد نه فقط مفيد نيست بلكه وبال هم هست. اگر چشم زيبا و سالمي را درآورند و آن را روي ميزي بگذارند بعد از دو روز فاسد ميشود. چشمي خوب و مفيد است كه ضمن مجموعه اندام و متصل به اعصاب و داراي روح باشد دين خدا نيز چنين است. زماني ميتوان از دين نهايت بهره را برد كه همه آن به عنوان يك مجموعهي كامل (كل مركب) مورد استفاده قرار گيرد.
حضرت امير عليهالسلام با اينكه خليفه رسول خدا است در عين حال تابع محض پيامبر اسلام است. در تاريخ آمده است موقعي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رياست عامه مسلمانان را داشت و علي عليهالسلام خليفه او بود چادر فاطمه زهرا عليهاالسلام سيزده وصله داشت. اميرمؤمنان با بيتالمال مسلمانان همان گونه رفتار كرد، كه رسول خدا رفتار ميكرد، ولي عمر اموال مردم را از سالي به سال ديگر نگه ميداشت. در تاريخ نوشتهاند خمس آفريقا را كه آوردند عثمان همه را يك جا به مروان داد. از اين مبلغ كه شايد ميليونها درهم و دينار بوده چيزي به دست مسلمانان ديگر نرسيد. و اين كار مورد اعتراض ابوذر و عمار واقع شد كه در پي آن ابوذر را به ربذه تبعيد كردند و عمار را آن قدر شكنجه دادند تا مريض شد. فرق غدير و غير غدير اين جا معلوم ميشود.
غدير چشمه جوشان مهر و عدالت است. علي عليهالسلام كه خود ملاك حق است، در خصوص شخصي كه به او ناسزا گفته است به اين آيه عمل نميكند: «فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم (13)؛ هر كس به شما تجاوز كرد بر او همان گونه تعدي كنيد». علي نميگويد به من توهين شده و در نتيجه به اسلام و پيامبر توهين شده است، چون من اولي الامر هستم، بلكه بنا به سفارش قرآن او را عفو ميكند. «و أن تعفوا أقرب للتقوي (14)؛ اگر عفو كنيد به تقوا نزديكتر است». اگر اميرمؤمنان بعد از پيامبر سي سال حاكم ميشد و راهنمايي مسلمانان را به دست ميگرفت، اين اخلاق به عنوان اخلاق حاكمان رواج پيدا ميكرد و ما امروز گرفتار اين حاكمان نبوديم.
نوشتهاند مساحت خانه هارون عباسي شانزده كيلومتر مربع بود، در حالي كه دختران امام موسي بن جعفر عليهماالسلام، دختران پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم، يك چادر نماز بيشتر نداشتند و بايد صبر ميكردند و يكي يكي نماز ميخواندند.
شخصي به كوفه آمد و به يكي از مسلمانها گفت: رئيس شما چه كسي است؟ خانهي اميرمؤمنان را نشان دادند. خانه امام علي عليهالسلام را كه از نزديك ديد گفت: اثاث و خانه شما همين است؟ امام فرمودند: اثاثهاي ديگر را به آن خانه فرستادم (15)آن شخص بيرون آمد و از مردم پرسيد: خانه ديگر اميرمؤمنان كجا است؟ گفتند: خانهي ديگري ندارد. خانهاش همين است كه ديدي. گفت: خودش فرمود: وسائل و اثاثيه را به خانه ديگر فرستادم. گفتند: مقصودش خانهي آخرت است. ولي در تاريخ مدينه (16)، كه قبل از طبري نوشته شده، آمده است كه ابوبكر وقتي كه مرد سه باب خانه داشت.
1) متن نامه امام صادق(ع).
2) آل عمران، آيه 31.
3) به غير از صحيح بخاري، در بقيه صحاح سته اهل سنت مسئله غدير آمده است.
4) بحارالانوار، ج 94، ص 118.
5) تحريم، آيه 6.
6) نهجالبلاغه، خطبه 233.
7) وسائل الشيعه، ج 20، ص 397.
8) بقره، آيه 29.
9) مائده، آيه 66.
10) مائده، آيه 67.
11) بحارالأنوار، ج 42، ص 195.
12) نساء، آيه 150.
13) بقره، آيه 194.
14) بقره، آيه 237.
15) مقصود حضرت خانه آخرت بود.
16) مؤلف تاريخ مدينه، «ابنشبه» ميباشد و استاد طبري است.
معمولا كساني كه مسلك مشتركي دارند، با يكديگر مجالست و همنشيني ميكنند. اشخاصي كه پيرو مكتب ائمه ميباشند نيز بايد با هم مصاحبت داشته باشند و سرگرم بازگويي و استفاده از مرامنامهي اين مكتب باشند.
تزاوروا فان في زيارتكم احياء لقلوبكم و ذكرا لاحاديثنا و احاديثنا تعطف بعضكم علي بعض. فان اخذتم بها رشدتم و نجوتم، و ان تركتموها ضللتم و هلكتم فخذوا بها و انا بنجاتكم زعيم (1).
ديد و بازديد كنيد كه موجب زنده شدن دل شما و ذكر سخنان ماست. سخنان ما شما را با هم مهربان ميكند. اگر به آنها بگرويد، هدايت و نجات خواهيد يافت و اگر آنها را واگذاريد، گمراه و هلاك ميشويد. بنابراين، سخنان ما را بگيريد و طبق آنها رفتار كنيد. من متكفل رستگاري و نجات شما خواهم شد.
1) اصول كافي. ج 2، ص 186.
آرزوي هر مرد و زن مؤمن اين است كه در جهان ديگر، سعادتمند باشد و از نعمت ابدي پروردگار (بهشت) متنعم شود. اما اين آرزو، خود به خود عملي نميشود. بلكه بايد ابتدا مقدمات لازم را فراهم كرد تا آن آرزو تأمين شود اكنون دقت كنيد كه در اينجا يكي از آن اسباب و موجبات بيان ميشود.تنافسوا في المعروف لاخوانكم و كونوا من اهله، فان للجنة بابا يقال له المعروف. لا يدخله الا من اصطنع المعروف في الحيوة الدنيا. (1).
به برادران ديني خود بسيار نيكي كنيد، و در اين باره بر يكديگر پيشي گيريد، و از نيكان باشيد. چه براي بهشت دري است كه به آن «معروف - نيكي» ميگويند. فقط كسي كه در دنيا كار نيك كرده باشد، از آن در وارد ميشود.
1) اصول كافي. ج 2، ص 195.
دوستان اگر بخواهند دوستي آنها دوام پيدا كند و پايدار بماند و مادام العمر از مزاياي دوستي با يكديگر برخوردار شوند، بايد چند صفت داشته باشند و مواظب باشند كه هميشه به آن صفات عمل كنند. در غير اين صورت طولي نميكشد كه كينه و عداوت، جايگزين دوستي بين آنان ميشود.
تحتاج الاخوة فيما بينهم الي ثلاثة اشياء، فان استعملوها و الا تباينوا و تباغضوا و هي التناصف و التراحم و نفي الحسد. (1).
دوستان در معاشرت با يكديگر احتياج به سه صفت دارند. اگر آن سه صفت را به كار بردند (دوستي آنان باقي خواهد ماند ) ، وگرنه از هم جدا شده و دشمن يكديگر ميشوند. آن سه صفت عبارتند از: انصاف دادن با يكديگر، ترحم كردن بر يكديگر، و حسد نداشتن نسبت به يكديگر.
1) تحف، ص 322.
دعا كردن، تحت شرايطي به اجابت خواهد رسيد و اثر خواهد كرد. البته دعاي عدهاي از مردم در موقعيت خاص اجابت ميشود، مثل شخص دلشكسته، كسي كه توجه خاص و كامل به خدا دارد و شخصي كه در حال انجام وظيفهي ديني است.
ثلاثة دعوتهم مستجابة: الحآج، فانظروا كيف تخلفونه و الغازي في سبيل الله فانظروا كيف تخلفونه. و المريض فلا تغيظوه و لا تضجروه. (1).
سه نفرند كه دعاي آنان مستجاب است: كسي كه به حج رفته است، پس بنگريد كه در غياب او چگونه با اهلبيت او رفتار مينماييد. كسي كه در راه خدا جنگ ميكند، پس ببينيد پشت سر او با عائلهاش چگونه خواهيد بود و مريض، پس او را به خشم مياوريد و ناراحت مكنيد.
1) اصول كافي. ج 2، ص 509.
بشر ميكوشد تا براي خود جلب منفعت و از خود دفع مفسده و ضرر كند. مردم را از نظر سود و يا زياني كه براي او دارند مورد بررسي قرار ميدهد و به طرف كسي ميرود كه منفعتي از او حاصل شود و از كسي كه از جانب او احتمال خطر و زياني باشد دوري ميكند. پس سودمند باشيد تا محبوب شويد و مردم به شما علاقه پيدا كنند و از ضرر زدن به مردم حذر كنيد، و گرنه با شما دشمن ميشوند.
جبلت القلوب علي حب من ينفعها و بغض من اضربها. (1).
دلها طبعا كسي را دوست دارند كه براي آنها سود داشته باشد، و با كسي دشمناند كه براي آنها ضرر داشته باشد.
1) وافي. ج 14، ص 139.
پيغمبر اسلام، آخرين پيغمبر و دستورات او آخرين دستوراتي است كه براي هدايت جامعهي بشريت ظهور يافته و منتشر شده است. درست است كه در هر عصر و زمان، بايد به اقتضاي همان عصر، برنامهاي وجود داشته باشد تا نظم و عدالت اجتماعي برقرار شود. اما اين را هم بايد اقرار كرد كه دستورات پيغمبر اسلام بر پايه فطرت و خلقت و بر مبناي عقل و وجدان است و دستوراتي كه با توجه به واقعيت، بر چنين مبنا و اساسي وضع شده است تا بشر عواطف، روحيات، وجدان و عقل خود را زير پا نگذارد چنين دستوراتي از كهنگي و غير قابل اجرا بودن مبرا و براي هميشه پابرجا و جاويدان خواهد بود.
حلال محمد حلال ابدا الي يوم القيامة، و حرامه حرام ابدا الي يوم القيامة. (1).
حلال محمد (ص) هميشه و تا روز قيامت حلال، و حرام او هميشه و تا روز قيامت حرام است.
1) اصول كافي. ج 1، ص 58.
انسان نبايد هيچگاه برادران ديني خود را فراموش كند و هرگاه كه مقتضي ديد و گمان اجابت دعا داشت، بايد خير و سعادت آنان را از خداوند بخواهد تا در پرتو اين يادآوري و دعاي خير، خود نيز استفاده كند. البته دعا براي ديگران در وقتي كه حاضر نباشند، براي طرف و شخص دعا كننده اثر مخصوصي دارد، زيرا در آن موقع ريا و تظاهري در آن دعا نيست و از اين نظر نسبت به شخص مورد نظر، به اجابت ميرسد. براي خود دعا كننده نيز چون به فكر برادر ديني خود بوده است، بهره و پاداشي هست.
دعآء المرء لأخيه بظهر الغيب، يدر الرزق و يدفع المكروه.
دعا كردن شخص براي برادر ديني خود در غياب او، روزي را زياد و ناملايم و گرفتاري را بر طرف ميكند.
دعا در لغت به معني خواندن است و در اصطلاح «طلب و درخواست چيزي از خداوند متعال است براي شخص دعا كننده يا ديگري» دربارهي ديگري دعاي خير را «دعاء له» و نفرين را «دعاء عليه» گويند. به طور كلي خداوند وعده فرموده است كه دعا را بپذيرد و بدان ترتيب اثر دهد. ما معتقديم كه در شرايط خاصي دعا مؤثر است. اخيرا بعضي از دانشمندان در اين موضوع تحقيق كرده و پي بردهاند كه «كسي كه توجهي به خدا پيدا نمود و دعا كرد، يقينا نتيجهي مثبت ميگيرد» (1)بنابراين دعا را ترك مكنيد. چه، رو آوردن به خدا و توجه به ذات اقدس او از صميم قلب، خيلي از كارها را آسان ميكند.
ان الدعآء انفذ من السنان. (2).
دعا از سر نيزه، نفوذش (اثرش) بيشتر است.
فرمايش حكمتآميز نبي ما محمد صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود مسلمان كسي است كه مردم از دست و زبان و قلب او در امان باشند - از كلمات باقيه و هميشگي است.
مفاد بيان رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم را ائمهي ما همه تأكيد كرده و مكرر آن را در موارد لازم بيان فرمودهاند و تا به حال هم علماء اسلام كه ديانت اسلام را درك و از قرآن مجيد و نصوص وارده به خوبي استنباط كردهاند - در تمام موارد كه نظر اصلاحي خود را ابراز داشته و ميدارند اين كلمه را قاعده و مبناي اصلاحات خود قرار دادهاند و با آن كلمهي باقيهي رسول صلي الله عليه و آله و سلم زبان كساني كه ميخواهند بين امم اسلامي تفرقه اندازند و امتي را قطعه قطعه سازند بستهاند تا مردم مغرض نتوانند بين اجزاي يك امت جدائي اندازند
فرمايش رسول ما محمد صلي الله عليه و آله و سلم كلمهي واضح و روشني است كه هيچ احتياج به شرح و بسط و تفسير ندارد و براي اثبات آن دليل و برهان لازم نيست و به صراحت اعلان و اعلام ميكند كه رسالت او و برنامهي او برنامهي دشمني نيست بله برنامهي انسانيت عمومي است و قبل از هر رنگي كه به آن زده شود رنگ آن شفاف و نوراني و لب آن مهرباني با خلق و ابناء بشر است اين پيغمبر بزرگ صلي الله عليه و آله و سلم ميفرمايد مسلمان كسي است كه مردم از دست و زبان و قلب او در امان باشند و نگفته است مسلمانان از دست و زبان و قلب او در امان باشند - و اگر رسالت او مخصوص به يك طايفهي معين بود ميفرمود مسلمان كسي است كه مسلمانان الي آخر - ولي گفت مردم اعم از مسلمان و غير مسلمان بايد از دست و زبان و قلب مسلمان در امان باشند - و بنا به رسالت محمد صلي الله عليه و آله و سلم هر كس به زبان و دست و قلب خود بر ديگري تعدي نمايد و در دل كينهي غير مسلمان را بپروراند و به نظرش بيايد كه اسلام چنين خواسته و يا آن را اجازه داده است بنابر صريح فرمايش رسول صلي الله عليه و آله و سلم مسلمان نيست اسلامي كه محمد صلي الله عليه و آله و سلم آن را آورده است ميگويد پروردگار خود را، در خانهات در مسجدت و در هر جاي ديگر بپرست و مسلمان موحد و يكتاپرست باش و در حال غير عبادت با مردم مثل انساني باش كه با انسانهاي ديگر معاشرت ميكنند و آنها را دوست بدار و براي آنها همان را بخواه كه براي خود ميخواهي و از هر چه خود متنفري براي آنها نخواه و اسلامي كه خداي عزوجل به رسولش ميفرمايد با كفاري كه ايمان به خدا ندارند طرفيت نكن و با آنها مهربان باش و بگو من آن را كه شما ميپرستيد نميپرستم و شما هم آن را كه من ميپرستم نميپرستيد و ديانت شما مال شما و ديانت من مال من - با اين كيفيت به رسول و امين خود امر فرموده است كه با آنها جر و بحث نكن تو راه خود را برو و آنها هم به راه خود بروند (چنين خدائي هيچ گاه دستور نداده است كه مسلمانان در بين خود آنگونه باشند)
مسلمان به معناي صحيح اسلام دين خود را محترم دانسته و پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم خود را تجليل ميكند و اولياء خدا را تقديس و نسبت به دين خود با جان و دل و مال فداكاري مينمايد - و در چنين وضعي، طبيعي است كه ديانت ديگران را هم احترام خواهد كرد و از تحقير و بدگوئي از اولياء اديان ديگر و مقدسات آنها خودداري خواهد كرد - و احترام به احساسات ديني مردم را جزئي از وظايف ديني خود خواهد دانست
خوب است مثلي از صدها مثال كه در اين زمينه به وجود و از طرف رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و ائمهي طاهرين ما رسيده به نظر آوريم -
امام صادق عليهالسلام در سفارشي كه به شيعيان خود ميكند ميفرمايد: امانت مردم اعم از بر و فاجر را رد كنيد و هر كس از شما بايد در دين خود تقوي و ورع داشته باشيد - راست بگوئيد و امانت مردم را رد كنيد و با مردم خوش رفتار و خوش خلق باشيد مردم شما را جعفري گفته و ميگويند اين است ادب جعفر و من از اين وضع مسرور ميگردم -
آري لغت و زبان امام صادق عليهالسلام و پدران و فرزندان بعد از او و لغت خلفاي راشدين رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم همين لغت و همين زبان بوده و اين لغت لغتي است كه بين انسانها در معاملات در حقوق عمومي و در ساير علاقههاي مردم با هم جاري و ساري بوده و بين مردم فرقي نميگذاردند.
امام صادق عليهالسلام امر ميكند امانت مردم را اعم از بد و خوب بايد پس داد و امر ميكند بايد راستگو باشند و نگفته است با دستهاي راست بگوئيد و با دستهي ديگر نه و امر كرده كه با مردم خوشرفتاري و خوشخلقي نمائيد و در معاشرت با مردم (هر كه باشد) مهربان باشيد و نفرموده است با مسلمانان خوش خلقي كنيد و با غير مسلمان نه - و كلمهي حسن خلق شامل معاني بسيار است از قبيل وفاي به عهد و اداي حقوق به تمام معني كلمه
اميرالمؤمنين علي عليهالسلام در وقتي به او گزارش دادند كه سپاه دشمن بر مردم بيطرف و آرام سر حدي هجوم كرده و عامل او را كشته مثله نمودهاند براي مردم خطبه خواند و آنها را به جهاد در راه خدا تحريص نمود و در ضمن فرمود به من گزارش رسيده است كه دشمن به طرف يك زن ذميه كه با ما هم عهد بوده حمله كرده و خلخال و گوشوارهي او را كنده است (و من اگر بميرم بهتر از آنست كه چنين وضعي را ببينم) الي آخر - امام عليهالسلام در اين بيان به نكتهاي اشاره فرمود كه در ذهن تمام مسلمانان آن روز معلوم بود و آن اين است كه همه ميدانستند كه افراد غير مسلمان كه در ذمهي اسلام هستند و معاهدين با خود مسلمانان فرقي ندارند لذا موضوع حمله به يك زن ذميه را مثل زد تا احساسات آنها را تحريك نمايد زيرا دشمن احساسات ديني و فطري آنها را جريحهدار ساخته و حرمت اين امر مقدس را هتك نموده بود و امام عليهالسلام مردم را متوجه امري كرد كه در نظر آنها اولويت داشت و آن حمايت از زنان ذميه و معاهد است و اولين صدمه كه به قلب آنها رسيد و مشاعر و احساسات آنها را جريحهدار ساخت صدمهاي بود كه به آن زن غير مسلمان ذميه وارد گرديده بود
و امثال بسيار ديگري در اين زمينه در دست است كه رسالت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم را روشن و ثابت ميكند كه برنامهي اسلام برنامهي انساني است و اختصاص به مسلمانان ندارد ولي اين امر مانع از آن نيست كه جهال مسلمان عمل به فرمايش رسول صلي الله عليه و آله و سلم نكنند و در بين مسلمانان هزاران نفر هست كه از اسلام فقط نامي شنيدهاند زيرا پدران آنها مسلمان بوده و حتي يكي از واجبات ديني خود را هم نميدانند و يا در مقام دانستن آن نيستند و بسياري از اين جهال متمرد به همين اكتفا نكرده بلكه بالاتر رفته و نسبت به كساني كه به وظايف ديني خود عمل ميكنند و فرائض خود را انجام ميدهند تحقير مينمايند و از روي جهالت تصور كردهاند كه اين بي اعتنائي جزئي از تمدن كه دين آنها است ميباشد.
اين مردم جاهل هنگامي در اين امور كه نميدانند با آنها بحث شود جوابي ندارند بدهند و به لكنت ميافتند چنان كه دلهاي آنها هم ميلرزد و در گناهان خود سردرگمند و اگر از اين مباحث خود را كنار ميكشند براي فرار از مسئوليت و تكليف است و نميخواهند خود را با فضايل دين آشنا سازند زيرا اگر چنين نباشند و تسليم واقعيات شوند ديگر نميتوانند شهوات خود را تأمين كنند و آن امور بي ارزش را از دست ميدهند - نماز در نظر اين طبقه يك عمل ارتجاعي است كه نبايد به آن اهميت داد و يك مرد امروزي و متجدد نبايد پابند آن باشد و التزام به طهارت به نظر آنها قيد بيربط و مزاحمي است و روزه هم به نظر آنها يك امر پر مشقت و عذاب دردناكي است و جهال معتقدند دوري از محرمات هم در دو معناي كوچك و بزرگ خود جز افسانه و خرافات و تنگ گرفتن بر مردم چيزي نبوده و الزاماتي است كه معناي معقولي ندارد
ما از اين دسته نميخواهيم نماز بخوانند و يا روزه بگيرند يا به فرائض ديني عمل نمايند - زيرا ما اختياردار آنها نبوده و مأمور طرفيت با آنها نيستيم و هر كس در زندگي خود سليقه و عقيدهاي دارد و فائده و ضرر هر كاري به فاعل آن ميرسد
ولي ميگوئيم همانگونه كه خود را داراي سليقه و عقيدهي مخصوص ميدانند و در كارهاي خود آزاد هستند ديگران هم بايد در اعمال خود آزاد باشند و تمدن كه از شنيدن اين كلمه به رقص ميآيند مخالف رويهي آنها است زيرا حمله و هجوم به شرف و آزادي مردم و تعدي و تجاوز به عقايد ديگران مخالف تمدن و آزادي است - و شايد اين طبقه از تمدن اين معني را درك نميكنند و عجبتر آنكه اين عده از جوانان كه به قول خود تازه فارغالتحصيل شده يا در بين راه فراغت از تحصيل هستند خيال ميكنند همه چيز را فهميده و رشد آنها كامل و شايستگي دخالت در هر امري را دارند
حقيقتا عجيب و بسيار عجيب است - اينها خيال ميكنند اگر در يك رشتهي بخصوص تحصيل كرده و چيزي ياد گرفتهاند حق دارند در همهي علوم و رشتهها اظهار نظر كنند و بر فرض كه در همان رشته كه ميگويند پيش رفته باشند تازه اين صلاحيت را ندارند اينها از ديانت به هيچ وجه اطلاعي ندارند تا در آن اظهار نظر نمايند و ميل دارند مثل يك شخص مطلع و بصير بحث كنند در حالي كه از موضوعات بحث ابدا آگاه نيستند و موضوعات را مطابق شهوات خود شرح و بسط ميدهند و اگر از آنها بپرسي دليل شما چيست ميگويند ما اين طور ميفهميم و بايد اين طور فهميد ولو از قرآن و احاديث نبوي اطلاعي نداريم -
روزي يكي از اين جوانان پس از آنكه من نمازم را خواندم به من گفت تا كي دنبال اين كارها ميروي و رويهي ارتجاعي را دنبال ميكني و اصرار بر خواندن نماز داري در حالي كه ما شما را ميشناسيم كه مرد روشنفكري بوده و با خرافات در جنگ هستي و آيا فكر نميكني كه اين كارهاي تو بد است.
من با تبسم مستهزآنه به او نگاه ميكردم، گفت اين طور نگاه نكن و جواب مرا بده و تبسم تو جواب مقنعي نيست به او گفتم تو ميگوئي من آدم خوبي هستم اگر تو در گفتهي خود صادق باشي خوبي من از آن جهت است كه پابند به اين اعمالم (كه تو آنها را دليل ارتجاع ميداني) من اگر نماز نميخواندم آدم خوبي نبودم نماز كه تو آن را بد و عمل لغو ميداني تنها قيام و قعود و ايستادن و نشستن نيست - نماز كه يكي از اركان دين ما است اگر قبول شد همهي اعمال ما قبول شده و اگر نشد نه، عملي است كه انسان را از كارهاي بد باز ميدارد و اگر راست بگوئي كه من آدم خوبي هستم براي آن است كه نماز ميخوانم و چون نماز ميخوانم دروغ نميگويم و دزدي و خيانت و زنا نميكنم و آشوب و فتنه برپا نميسازم الي آخر تمام اين قيود براي آن است كه نماز ميخوانم زيرا نماز است كه انسان را از كارهاي بد دور ميكند و اگر كسي تمام يا بعضي از آن كارهاي بد را كرد و نماز هم خواند چنين آدمي نماز نخوانده و آن حركات به تنهائي مانع آن كارها نيست و من بالصراحه به تو ميگويم اگر به راستي آدم بدي نباشم - براي خواندن نماز است كه تو آن را نشانهي ارتجاع ميداني
ولي بايد بداني كه اين توجيه و توضيح دربارهي نماز يك مسئلهي اتفاقي است - تو چيزي گفتي من هم جوابي دادم و يك جمله از حقايق را به اين مناسبت براي تو گفتم و در حقيقت شاهدي براي عمل خود آوردم بلي دولت عثماني از پاشيدن تخم نفاق و تفرقه بين مسلمانان در مدتي از زمان كوتاهي نكردند و پردههائي را بازي كردند تا تخم نفاق و تفرقه را بين مسلمانان و مسيحيان پاشيدند و سبز كردند و حتي بين خود مسيحيان با هم و مسلمانان با هم ايجاد اختلاف نمودند و از سياست (تفرقه بينداز و حكومت كن) پيروي نمودند و حوادث سال 1860 ميلادي به وجود آمد كه خونها در اثر آن ريخته شد و نهرهائي از خون جاري ساختند كه هنوز هم ما و مسيحيان گرفتار آثار سوء و نتايج زيانبخش آن هستيم -
تركهاي عثماني آن فتنهها را طوري طرحريزي كردند كه هميشه آثار خود را بروز دهد و گذشت زمان آن آثار را از بين نبرد و دشمني طايفي بين مردمي كه داراي يك خون و يك تاريخ و يك زبان و يك نوع عادات و رسوم بوده و سالهاي زياد در كنار هم به خوشي و صلح و صفا زندگي ميكردند و هيچ نوع دشمني و دوئيت و كينهتوزي نداشتند ايجاد نمودند
بديهي است عثمانيان در شهر ما لبنان در سياست خود پيشرفت كامل كرده و آنچه ميخواستند در اين محيط به وجود آوردند يعني بين مردم دشمني ايجاد و در قلب مردم كينه و نفرت نسبت به هم پديد آمد و باقي ماند - و بحمدالله در دورهي استقلال اقداماتي براي سوزاندن آن علفهاي هرزه به عمل آمده و هنوز هم اولياي امور اقداماتي در اين زمينه به عمل ميآورند تا تخم آن بذور نفاق دورهي عثماني را از خاك بيرون آورده و بسوزانند و هر چيز كه موجب نزاع و اختلاف طايفي است از بين بردارند - و فرزندان بيدار لبنان شروع به حملهي بيرحمانه بر باقي مانده از اختلاف كرده و در اين كار پيشرفتهائي نموده و در قلوب افسردهي مردم نور اميدي از نو درخشيدن گرفت تا به كلي روح خبيث تفرقه بميرد و در اين راه دائما كوشش مينمايند تا اين پرده را از برابر چشم مردم سادهلوح از هر دو طايفه عقب بزنند و اين فكر شريف و عالي را با كارهائي كه مؤيد اين فعل بود تقويت كردند و نشان دادند كه در اين فكر تفاهم صحيح موجود و بر اساس اخلاص و صدق نيت و قصد پاك ميباشد.
و از مثالهاي مؤيد اين گفتار همان فاجعهي حريق است كه مسلمانان در عيد ولادت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در سال 1954 به آن برخوردند و آن اتفاق در اثر اصطكاك مشعلهاي آتش در دانشكدهي مقاصد اسلامي پيش آمد و آن فاجعه را به وجود آورد ولي فورا درهاي مريضخانهها و درمانگاههاي مسيحي بيش از مريضخانه و درمانگاههاي مسلمانان به روي آسيب ديدگان باز شد - و اعانههاي مالي و عواطف انساني و مواساة شرافتمندانه و عالي آنها از بلندترين و شريفترين عواطفي بود كه به تصور نميآمد و بالاتر از آن است كه به وصف و به زبان بيايد.
و قبل از اين حادثه اتفاق ديگري افتاد و آن اين بود كه يكي از جوانان مسيحي نسبت به سيد پيغمبران توهين كرد (البته در اثر تحريك اجنبي و غرض استعمار بود) آن جوان ارمني خواسته بود توهين بكند ولي مسيحيان خودشان به جنب و جوش آمده و آن مرد ارمني را مفتضح و بي آبرو كردند و تمام روزنامههاي آنها و مردم بيدار و باهوش اصرار نمودند كه بايد اين مرد محاكمه شود و طوري تنبيه گردد كه ديگر نتواند برخيزد و درس تلخي براي امثال او از اجيران استعمار كه ميخواهند بين افراد يك ملت تفرقه بيندازند گردد مسلمانان هم در بيداري كمتر از برادران مسيحي خود نبودند و به زودي دانستند كه اين عمل در اثر تحريك اجنبي است و لذا آن را با نرمي و ملايمت پذيرفتند و در اين كار عقل و درايت به كار برده با روح قوميت و مليت تدارك نمودند يعني پيش از آنكه مطلب به گوش مردم كوچه و بازار برسد غائله را خواباندند - و ما اميدواريم كه اين احساسات شريف ملي و وطنخواهي و هوش و درايت هميشه بين ما حكومت كند و پردهها را از برابر چشم ما بردارد
بلي عثمانيان به فتنه و اختلاف بين مسلمانان و مسيحيان اكتفا نكرده بلكه بين خود مسلمانان هم نفاق و اختلاف انداختند و آتش فتنه را بين آنها روشن نمودند و نزاعهاي خونين به راه انداختند كه نكبتهاي زيادي بار آورد و فجايع ننگيني به وجود آوردند كه ننگ تاريخ بود و چيزي كه به اين اختلاف و ايجاد فاصله كمك كرد اين بود كه خود آنها حامل نام اسلام بوده و ظاهرا از افراد يك خانواده بوده و نقاط ضعف و نقصان كارهاي مسلمين را ميدانستند و بديهي است كسي كه از داخلهي زندگاني فردي مطلع باشد بهتر ميتواند او را تحت فشار قرار دهد و ضربتي كه اين قبيل اشخاص بر پيكر يك جامعه وارد ميسازند ضربت كاري خواهد بود و اگر فتنه برپا سازند بسيار مهم و عمومي ميگردد و همه چيز را در راه خود ميسوزاند.
در اوائل قرن دوم هجري عبدالله بن المقفع نويسنده و علامهي مشهور زمان گزارشي براي تقديم به حضور خليفهي عباسي ابوجعفر منصور به عنوان (رسالهي صحابه) تهيه كرد و تقديم نمود در آن گزارش توضيح داده بود كه مسئلهي اجتهاد هرج و مرجي توليد كرده و احكام مختلفي در موضوعات متشابه صادر شده و ميشود و فتويهاي متناقض و آراء متباين زياد شده است و پيشنهاد كرد كه يك قانون كلي و عمومي در احكام و فتاوي تنظيم شود كه تمام ممالك اسلامي بر طبق آن عمل نمايند و احكام مزبور را بايد از كتاب و سنت استخراج نمود و در مواردي كه در كتاب و سنت نيست به مقتضاي مصلحت عمومي رأي بدهند
ولي اين اقتراح در منصور تأثيري نكرد و مطلب را به سكوت گذارد و شايد اين عدم توجه از ترس فقها از يك طرف و آنكه اختيار به دست حكام داده نشود تا مفاسد بزرگتري به وجود نيايد از سوي ديگر بود
و در قرن 17 ميلادي يكي از پادشاهان هند (عالمگير) هيئتي تحت رياست شيخ نظام تشكيل داد و كتاب فتاوي را در هند نوشتند و نام آن را (عالم گيريه) نهادند اين كتاب در شش جلد بزرگ و مطابق سبك (الهداية) نوشته شده و خلاصهي اقوال و آراء مذهب حنفي در عبادات و معاملات است و احكام كتاب مزبور شبيه به رسمي ولي مثل قوانين جديد الزامي نيست.
و به هر حال احكام اسلامي رسما در دورهي خلافت عربي تدوين نشده و به همين حال بود تا نيمهي قرن 19 ميلادي در دورهي عثمانيها در اين قرن عثمانيان قوانيني وضع كردند كه از قوانين اروپائي گرفته بودند و اهم آنها قانون تجارت و قانون جزا و قانون اصلاح محاكمات حقوقي و جزائي بود،
و براي تدوين قانون مدني دولت عثماني هيئتي را مأمور كرد كه آن را مطابق مذهب حنفي تدوين نمايند و آن هيئت در سال 1876 ميلادي كار خود را تمام كرد و با يك فرمان سلطنتي كه در مجلهي احكام عدليه درج گرديد ابلاغ شد و اين عمل اولين تدوين رسمي از يك قانون در مورد احكام شرعي بوده است.
و مجلهي رسمي مزبور مشتمل بر 1851 ماده بود كه به يك مقدمه و 16 كتاب تقسيم شده بود و مقدمهي آن مركب از يك صد ماده و شامل تعريف فقه و تقسيمات آن و بقيه متضمن بيان بعضي از قواعد كلي و عمومي است و 16 كتاب ديگر در عقود مختلف و در احكام حجر و صلاحيت و غصب و اتلاف و كيفيت اقامهي بعضي از دعاوي و طرز اقامهي شهود و در بيان قواعد اصول محاكمات است و به طور كلي از كتابهائي گرفته شده است كه روايات مستند در مذهب حنفي در آنها نقل شده (به استثناي بعضي از مسائل)
در حديثي آمده است هنگامي كه امام صادق - عليهالسلام - با ابن ابيالعوجاء در زمينهي مسائل اعتقادي گفتگو كردند، ابن ابيالعوجاء روز ديگر به نزد امام - عليهالسلام - آمد و گفت: دليل بر حدوث اجسام چيست؟
حضرت فرمودند: ما چيزي سراغ نداريم- چه كوچك باشد چه بزرگ - مگر اينكه وقتي چيزي مانند آن را به آن ضميمه ميكنيم بزرگتر ميشود، و اين نشانهي زوال و انتقال از حالت اول (به حالت ديگري) است. در حالي كه اگر قديم بود هرگز زوال و تحول در آن راه نداشت، زيرا چيزي كه زايل و متحول و متغير ميشود ممكن است هم پديد آيد، و هم از بين برود، وجود آن بعد از عدم، آن را جزء امور حادثه قرار ميدهد، درحالي كه بودن هميشگي آن، به آن صفت قدمت ميبخشد، و هرگز اين دو صفت - يعني صفت ازل و صفت عدم - در شيء واحدي جمع نميشود.
عبدالكريم گفت: گيرم اشكالي كه گفتيد در مورد اجتماع دو حالت صحيح باشد، و شما از اين طريق حدوث اجسام را ثابت نموديد. ولي اگر چيزي پس از ضميمه نمودن بر همان كوچكي خود بماند، در اين صورت چگونه ميتوانيد حدوث اشياء را ثابت كنيد؟
امام - عليهالسلام - فرمودند: سخن پيرامون همين جهان مصنوع و فعلي است، و چنانچه آن را برداريم و جهان ديگري بجاي آن بگذاريم همين مطلب (ازاله اين جهان و جايگزين كردن جهان ديگر) قويترين دليل بر حدوث آن است، ولي من از آن جهت كه اشكال كردي به تو پاسخ خواهم داد و ميگويم:
اگر چيزها (پس از ضميمه كردن) بر همان كوچكي خود بمانند، و در ذهن و وهم هرگاه چيزي مانندش به آن ضميمه شود بزرگتر خواهد بود، و همين مطلب يعني امكان تغيير و تحول در وهم و ذهن او را از صنف قديم خارج و در امور حادث وارد ميسازد. آيا راه گريز ديگر داري اي عبدالكريم؟
اينجا بود كه عبدالكريم نتوانست چيزي بگويد و مستأصل و رسوا گشت. (1).
1) التوحيد: ص 216، بحارالأنوار: ج 54 ص 62 ح 32.
روايت شده است كه روزي ابوشاكر ديصاني در مجلس امام صادق - عليهالسلام - حاضر شد، به ايشان گفت: همانا شما يكي از ستارگان درخشان هستيد، و پدران و نياكان شما ماههاي تابان، و مادران شما مخدرات با كمال بودند، و عنصر شما از گراميترين عناصر است، و هنگامي كه از علماء يادي شود به شما اشاره ميشود، اي درياي پربار؛ به ما خبر دهيد كه دليل بر حدوث جهان چيست؟
حضرت فرمود: از نزديكترين دلايل همين است كه براي تو بيان خواهم كرد. سپس تخم مرغي خواست بعد در ميان كف دست خود گذاشت و فرمود: اين يك سربستهي دربستهاي است كه در درون آن پوست سفيد نازكي است (پوست نازك بين پوست ضخيم و محتواي تخم) كه چيزي را در درون خود گرفته است مانند نقرهي روان و طلاي ذوب شده است آيا در اين مطلب شك داري؟
ابوشاكر گفت: شكي ندارم.
امام فرمودند: پس از مدتي شكافته ميشود يك موجودي داراي شكل و شمايلي مانند طاووس (از آن بيرون ميآيد)، آيا چيزي وارد آن شد غير از آن چيزي كه تو ميداني؟
ابوشاكر گفت: خير.
حضرت فرمودند: اين است دليل بر حدوث جهان.
ابوشاكر گفت: اي اباعبدالله، دليل اقامه كردي و بسيار نيكو اقامه نمودي، و بيان فرمودي و چه مختصر و مفيد بيان فرمودي، ولي شما ميداني كه ما چيزي را نميپذيريم مگر اينكه با چشم آن را ببينيم، و يا با گوش خود بشنويم، و يا با زبانمان آن را بچشيم، يا با بينيمان آن را بو كنيم، يا با بشرهي خود آن را لمس كنيم.
امام فرمودند: تو حواس پنجگانه را نام بردي در حالي كه آنها در استنباط مطالب و حقايق مفيد نيستند مگر به دليل عقل، همان طور كه ظلمت و تاريكي را بدون چراغ نميتوان پشت سر گذاشت.
منظور حضرت اين بود كه حواس بدون كمك عقل انسان را به شناخت مسائل پنهاني و غايب رهنمون نميشود، و آنكه از حدوث صورتها و تصاوير به طور معقول ديده ميشود بر پايهي شناخت محسوس است. (1).
1) بحارالانوار: ج 10 ص 211 ح 12.
هشام بن حكم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: دليل بر اينكه خدا يكي است چيست؟
حضرت فرمود: انسجام و اتصال در تدبير جهان آفرينش، و كامل بودن خلقت (هر چيزي). همان طوري كه خداي عزوجل فرموده: (لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا) (1)«اگر در آسمان و زمين جز «الله» خدايان ديگري بود، (نظام جهان به هم ميخورد) فاسد ميشد»! (2).
هشام گويد: از جمله سؤالات زنديق اين بود كه گفت: دليل بر وجود خدا چيست؟
امام - عليهالسلام - فرمود: وجود ساختهها دلالت دارد بر اينكه سازندهاي آنها را ساخته است. مگر نميداني كه چون ساختمان افراشته و استواري ميبيني يقين ميكني كه بنايي دارد، اگر چه تو آن بنا را نديده و مشاهده نكرده باشي؟
زنديق گفت: خدا چيست؟
فرمود: (خدا) چيزي است بر خلاف چيزها، (به عبارت ديگر:) ثابت كردن معنائي است و اينكه او چيزي است به حقيقت چيز بودن جز آنكه جسم و شكل نيست، ديده نميشود، لمس نگردد، و به هيچ كدام از حواس پنجگانه درك نميشود، خيالها او را درنيابند، و گذشت زمان كاهشش نداده، و دگرگونش نميسازد. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 105 ح 6.
حنان بن سدير از پدرش نقل كرده است كه به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: گاهي مردي را ملاقات ميكنم كه نه او را قبل از اين ميشناختم، و نه او مرا ميشناخته است، ولي محبت او را به شدت در دلم احساس ميكنم، و هنگامي كه با او سخن ميگويم ميبينم او نيز مانند من است (يعني) او هم همان احساسات مرا دارد و اين معني را برايم متذكر ميشود، اين چيست؟
حضرت فرمودند: راست گفتي اي سدير؛ تمايل دلهاي ابرار و صالحان به همديگر به هنگام ملاقات با همديگر گر چه محبت مزبور را با زبان متذكر نشدهاند مانند در هم آميختن قطرات آسمان با آب نهرها است.
و از هم فاصله گرفتن دلهاي فجار و فساق هنگامي كه با هم ملاقات ميكنند گر چه كلمات مودت و محبت را بر زبان جاري كنند، مانند از هم فاصله گرفتن چهارپايان از همديگر است گر چه مدتهاي طولاني از يك آخور چريده باشند. (1).
1) امالي الطوسي: ج 2 ص 25، بحارالأنوار: ج 71 ص 281 ح 1.
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: دعاي حضرت يوسف در چاه چه بود، زيرا در اين مورد ما با هم اختلاف داريم؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمودند: هنگامي كه يوسف - عليهالسلام - در چاه بود، و از زندگي مأيوس شد گفت:
بارالها، اگر گناهان و خطاها چهرهي مرا نزد تو كريه كرده است و سبب شده است صداي مرا به سوي خود بالا نبري، و دعائي برايم اجابت نفرمائي، من تو را به حق آن پيرمرد يعقوب مسألت مينمايم، و قسم ميدهم، پس رحم كن به ضعف و ناتواني او، و بين من و او را جمع نما، به تحقيق تو از حزن و اندوه او به خاطر من، و از شوق من به او آگاه هستي.
راوي گويد: سپس امام گريه نمودند و فرمودند: من نيز ميگويم:
بارالها، اگر گناهان و خطاها چهرهي مرا نزد تو كريه كرده است و سبب شده است تا صداي مرا به سوي خود به بالا نبري به ذات خودت مسألت مينمايم و قسم ميدهم كه مانند تو هيچ چيز نيست، و به پيامبرت محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - پيامبر رحمت نزد تو متوسل ميشوم اي الله... اي الله... اي الله... اي الله.
راوي گويد: حضرت صادق - عليهالسلام - فرمودند: اين دعا را بخوانيد، و بسيار آن را تكرار كنيد، زيرا بسيار شده به هنگام گرفتاريهاي بزرگ آن را خواندهام. (1).
1) امالي صدوق، ص 403 ح 4.
زنديق گفت: قصهي ماني چيست؟
حضرت فرمود: ماني جستجوگري بود كه مقداري از عقايد و احكام مجوسيت را گرفت و با نصرانيت مخلوط نمود، و در هر دو دين اشتباه كرد، و به هيچ يك از آن دو مذهب نرسيد، و مدعي شد كه جهان ناشي از تدبير دو خدا ميباشد نور و ظلمت، و نور در حصاري از ظلمت است - آن سان كه گفتيم - پس نصاري او را تكذيب كردند، و قوم مجوس او را تصديق نمودند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 177.
1- خالد بن نجيح از زراره حديثي را - در ارتباط با غيبت حضرت قائم - عليهالسلام - روايت كرده، كه زراره در آن به امام صادق - عليهالسلام - گفت: فدايت شوم؛ اگر من آن زمان را درك كردم چه عملي را انجام دهم؟
حضرت فرمود: اي زراره اگر آن زمان را درك كردي بر خواندن اين دعا ملازمت كن.
بارالها؛ خود را به من بشناسان، زيرا اگر خود را به من نشناساني پيامبرت را نخواهم شناخت.
بارالها؛ پيامبر و فرستادهات را به من بشناسان، زيرا اگر پيامبرت را به من نشناساني حجتت را نخواهم شناخت.
بارالها؛ حجتت را به من بشناسان، زيرا اگر حجتت را به من نشناساني از دينم دور و گمراه خواهم شد. (1).
2- زرارة بن اعين گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: آن جوان (يعني حضرت مهدي - عليهالسلام -) ناچار غيبت ميكند.
پرسيدم: چرا؟
فرمود: براي اينكه ميترسد - و با دست خود به شكمش اشاره كرد (يعني او را ميكشند) - و او است كه چشم به راهش باشند، و او است كه مردم در ولادتش ترديد ميكنند، برخي ميگويند: در شكم مادرش بود (كه پدرش مرد)، بعضي ميگويند: پدرش مرد و فرزندي نگذاشت، و بعضي ميگويند: دو سال پيش از وفات پدرش متولد شد.
زراره گويد: من عرض كردم: چه دستور ميفرمائي اگر من آن زمان را درك كردم؟
فرمود: خدا را با اين دعا بخوان :
«خدايا؛ خودت را به من بشناسان، زيرا اگر خودت را به من نشناساني من تو را نخواهم شناخت.
خدايا؛ پيغمبرت را به من بشناسان، زيرا اگر تو پيغمبرت را به من نشناساني من هرگز او را نخواهم شناخت.
خدايا؛ حجتت را به من بشناسان، زيرا اگر تو حجتت را به من نشناساني از طريقهي دينم گمراه ميشوم».(2).
حسين بن أبو العلا گويد: شنيدم امام صادق - عليهالسلام - ميفرمود: همانا جفر سفيد نزد من است.
عرض كردم: در آن چيست؟
فرمود: زبور داود، و تورات موسي و انجيل عيسي و صحف ابراهيم - عليهمالسلام -، و حلال و حرام، و مصحف فاطمه - سلام الله عليها -، و معتقد نيستم كه در مصحف چيزي از قرآن باشد، در آن است آنچه مردم به ما احتياج دارند، و ما به كسي احتياج نداريم حتي مجازات يك تازيانه، و نصف تازيانه، و ربع تازيانه و جريمه خراش در آن هست، و جفر سرخ هم نزد من است. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 347 ح 3.
ابن أبوالعلاء گويد: پرسيدم در جفر سرخ چيست؟
فرمود: اسلحه است، و آن تنها براي خونخواهي گشوده ميشود و صاحب شمشير (امام قائم - عليهالسلام -) آن را براي كشتن باز ميكند.
ابن ابو يعفور پرسيد: أصلحك الله؛ آيا پسران حسن (حسنيون) آن را ميشناسند (و از آن اطلاع دارند)؟
فرمود: آري قسم به خدا ، ميشناسند چنانكه روز و شب را ميشناسند و تشخيص ميدهند كه اين روز است و اين شب است، ولي حسد و دنيا طلبي ايشان را به سرپيچي و انكار وا ميدارد، و اگر ايشان حق را از راه حق جويند، برايشان بهتر است. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 347 ح 3.
فضيل بن يسار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: آيا حب و بغض از ايمان است؟
فرمود: مگر ايمان چيزي غير از حب و بغض است؟
سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان و أولئك هم الراشدون) (1)«خدا ايمان را محبوب شما كرد و آن را در دل شما بياراست و كفر و نافرماني و عصيان را ناپسند شما كرد، آنانند هدايت يافتگان». (2).
ابان احمر از عبدالسلام بن نعيم روايت ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من داخل خانهي كعبه شدم و هيچ دعائي بيادم نيامد مگر صلوات بر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - (اين چه حكمي دارد)؟
حضرت فرمود: هيچ كس از كعبه بيرون نيامده است كه عملش از عمل تو بهتر باشد. (1).
1) ثواب الاعمال: ص 140، بحارالأنوار: ج 91 ص 57 ح 34.
1- ابوعمرو زبيري گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: خبر ده مرا به چه دليل امامت از فرزندان امام حسن - عليهالسلام - خارج شد و به فرزندان امام حسين - عليهالسلام - اختصاص يافت؟
امام فرمود: هنگامي كه اجل امام حسين - عليهالسلام - و آنچه خداوند متعال دربارهي او مقرر فرموده بود - فرا رسيد حضرت مجاز نبودند امامت را به فرزندان برادرشان برگردانند، و آنها را وصي خود قرار دهند، زيرا خداوند فرموده است: (و أولوا الأرحام بعضهم أولي ببعض في كتاب الله) (1)«صاحبان رحم در كتاب خدا بعضي از بعضي سزاوارترند».
پس فرزندانش نزديكتر بودند به او از فرزندان برادرش، و لذا سزاوارتر بودند از ديگري به امامت، بدين آيه امامت از فرزندان امام حسن - عليهالسلام - خارج شد، و در فرزندان حسين - عليهالسلام - قرار گرفت، و اين حكم آيه كه امامت از آن آنها باشد تا روز قيامت است.
2- عبدالرحمان بن المثني هاشمي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم؛ به چه علت فرزندان حسين - عليهالسلام - بر فرزندان حسن - عليهالسلام - برتري پيدا كردند در حالي كه هر دو در يك خط حركت ميكنند.
حضرت فرمودند: گمان نميكنم اين مطلب را قبول كنيد. همانا جبرئيل - عليهالسلام - بر پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرود آمد در حالي كه هنوز حسين - عليهالسلام - متولد نشده بود و به او گفت: فرزندي براي شما متولد خواهد شد كه امت تو او را پس از تو خواهند كشت.
حضرت فرمودند: اي جبرئيل؛ به چنين فرزندي نياز ندارم. پس جبرئيل سه بار اين مطلب را با پيامبر تكرار كرد.
سپس پيامبر علي - عليهالسلام - را خواست و به او فرمود: جبرئيل از ناحيهي خداي عزوجل به من خبر داد كه براي تو فرزندي متولد ميشود كه امتم او را پس از من خواهند كشت.
حضرت فرمود: نيازي به او ندارم يا رسول الله. پس حضرت رسول اين مطلب را سه بار به علي - عليهالسلام - فرمود، سپس به او گفت: امامت و وراثت در او و در فرزندان او خواهد بود، و خزانهدار علم الهي خواهند بود.
سپس حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - براي فاطمه - سلام الله عليها - خبر فرستاد كه خداوند به تو بشارت ميدهد به فرزندي كه امت من او را پس از من خواهند كشت.
حضرت فاطمه - سلام الله عليها - فرمود: پدرجان؛ نيازي به چنين فرزندي ندارم.
حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - سه بار اين مطلب را با فاطمه - سلام الله عليها - در ميان گذاشت، پس براي او خبر فرستاد: كه امامت و وراثت و خزانهداري علم الهي در آن فرزند و اولاد او خواهد بود.
حضرت فاطمه - سلام الله عليها - فرمود: اين پيشنهاد خداي عزوجل را قبول كردم.
سپس نطفه حسين - عليهالسلام - منعقد و فاطمه - سلام الله عليها - باردار شد، و اين بارداري شش ماه طول انجاميد، سپس او را زائيد، و هيچ بچه شش ماههاي زنده نماند جز حسين بن علي - عليهالسلام - و عيسي بن مريم - عليهالسلام -.
امسلمه متكفل امور او شد، و رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - هر روز ميآمد نزد او و زبان شريف خود را در دهان حسين - عليهالسلام - مينهاد، و او زبان پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - را ميمكيد تا اينكه سيراب ميشد، و بدين طريق گوشت حسين - عليهالسلام - از گوشت رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - روئيد، و هرگز نه از فاطمه شير خورد و نه از كسي ديگر.
وقتي خداوند تبارك و تعالي دربارهي او: (و حمله و فصاله ثلاثون شهرا حتي اذا بلغ أشده و بلغ أربعين سنة قال رب أو زعني أن أشكر نعمتك التي أنعمت علي و علي والدي و أن أعمل صالحا ترضاه و أصلح لي في ذريتي) (2)«وضع حمل او و از شير گرفتن او سي ماه است چون توانائياش رسيد و به چهل سالگي رسيد گفت: پروردگار من؛ در دل من بيانداز كه شكر نعمت تو كنم كه بر من و بر والدينم ارزاني داشتي و اينكه كار شايسته بكنم كه آن را بپسندي و شايستگي را در ذريهي من قرار ده» نازل فرمود.
و اگر گفته بود: «ذريه مرا اصلاح كن» در اين صورت تمامي آنها ائمه ميشدند، و لكن اين چنين مخصوص كرد (و دعاي عام نكرد) (3).
3- مفضل گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: مرا خبر ده دربارهي فرمايش خدا كه ميفرمايد: (و جعلها كلمة باقية في عقبه) (4)«قرار داد آن را كلمهي باقيه در نسل او».
حضرت فرمود: مراد و مقصود امامت است كه خداوند آن را در فرزندان امام حسين - عليهالسلام - تا روز قيامت قرار داد.
گفتم: اي فرزند رسول خدا؛ چرا امامت در فرزندان امام حسين - عليهالسلام - قرار داده شد نه اولاد و فرزندان امام حسن مجتبي - عليهالسلام -، در حالي كه هر دو اولاد رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - هستند، و هر دو نوادهي او و هر دو سيد جوانان اهل بهشتند؟
حضرت فرمود: موسي و هارون هر دو پيامبر مرسل بودند، و هر دو برادر، با اين حال خداوند پيامبري را در صلب (و فرزندان) هارون قرار داد نه موسي، و هيچ كس حق نداشت بگويد: چرا خدا چنين كرد؟
امامت خلافت و جانشيني از ناحيهي خداست و كسي حق ندارد بگويد: چرا آن را در صلب امام حسين - عليهالسلام - قرار داد نه در صلب امام حسن - عليهالسلام -؟ زيرا خداوند در كارهايش حكيم است و از كارهايش هرگز سؤال نميشود، بلكه او است كه از كارهاي مردم سؤال ميكند، و حق چنين كاري را دارد. (5).
عاصم بن حميد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من ميخواستم از شما چيزي بپرسم ولي از آن شرم دارم.
حضرت فرمود: بپرس.
عرض كرد: آيا در بهشت غناء و آواز هست؟
حضرت فرمود: در بهشت درختي هست كه خداوند دستور ميفرمايد به بادهاي آن تا حركت كند و آن درخت را به هم بزند، و از آن درخت صداهاي زيبائي منبعث ميشود كه خلايق هرگز نظير آن نشنيدهاند.
سپس حضرت فرمود: اين پاداش كسي است كه شنيدن آواز را در دنيا از ترس خدا ترك كرد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 8 ص 127 ح 27.
ابن ابويعفور گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ بنده در چه ساعتي به خدا نزديكتر است و خدا به او نزديك است؟
حضرت فرمود: هرگاه در آخر شب برخيزد در حالي كه همه چشمها آرام گرفته است، سپس به طرف محل وضويش برود، و به بهترين شكل وضو بگيرد، سپس در محل نمازش بايستد، و چهرهي خود را به سوي خدا بنمايد، و پاهاي خود را به عنوان خضوع و حضور جفت كند، و صداي خود را به تكبير بلند كند، و نماز را با آن آغاز نمايد، و اذكار نماز را بياورد، و دو ركعت نماز بگذارد.
سپس برخيزد تا نماز ديگري را به جا بياورد يك نداكنندهاي از اعماق آسمان او را ندا ميكند در حالي كه فرشتهها اطراف او را از اعماق زمين تا اعماق آسمان گرفتهاند، و خدا او را ندا ميكند: اي بندهي من؛ اگر بداني با چه كسي مناجات ميكني، هرگز نماز را رها نميكردي؟
عرض كردم: فدايت شوم اي فرزند رسول خدا؛ رها كردن چگونه، و به چه محقق ميشود؟
حضرت فرمود: به اينكه روي گرداني، و بدن خود را از سوي قبله برگرداني اين طور، سپس صورت مباركش را از سوي قبله برگردانيد، اين رها كردن نماز است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 84 ص 158 ح 46.
محمد بن عمران گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردم ميگويند: در شب نيمهي شعبان اجلها مقدر ميشود، و روزيها تقسيم و مقرر ميگردد، و براتهاي حجاج صادر ميشود (يعني حج براي افراد مقدر ميشود، آيا اين درست است)؟
حضرت فرمود: چنين چيزي نزد ما نيست، بلكه هنگامي كه شب نوزدهم ماه رمضان فرا رسد اجلها مقدر و روزيها تقسيم و براتهاي حجاج صادر ميشود، و خداوند به بندگانش عنايت ميفرمايد، و در آن شب هيچ مؤمني نيست مگر اينكه آمرزيده مي شود مگر شارب الخمر.
پس هرگاه شب بيست و سوم شد، هر امر و مطلبي به ثبوت ميرسد، و امضاء و ابلاغ ميشود. (1).
1) بصائر الدرجات: ص 222، بحارالأنوار: ج 94 ص 19 ح 43.
عقبة بن خالد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم كه ما مسجد اطراف مدينه را زيارت ميكنيم بفرمائيد از كدام يك آنها شروع كنيم؟
حضرت فرمود: از مسجد «قبا» شروع كن و بسيار در آن نماز بخوان، زيرا آن نخستين مسجدي است در اين خطه كه رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - در آن نماز گزارد. سپس بيا نزد «مشربهي ام ابراهيم» و در آن نماز بگزار، چون محل سكونت و محل نماز خواندن پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - بود، زيرا پيامبرت - صلي الله عليه و آله و سلم - در آن نماز گزارد. (1).
1) فروع الكافي: ج 1 ص 318، بحارالأنوار: ج 19 ص 120 ح 5.
عبدالرحمان فرزند حجاج گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: (آيا) دروغگو و كذاب كسي است كه در چيزي دروغ گويد؟
فرمود: نه، زيرا كسي نيست مگر اينكه اين عمل از او سر زند، ولي مقصود كسي است كه به دروغ عادت كرده است. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 37 ح 12 و ص 60 ح 3 و ص 84 ح 8.
عثمان بن عيسي از كسي كه براي او حديث كرده نقل مي كند كه به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: دو آيه در كتاب خدا (قرآن) است كه آن دو را ميجويم و نمييابم (يعني معني آن دو را نميدانم).
حضرت فرمود: آن دو آيه كدامند؟
عرض كردم: گفتار خداوند متعال: (أدعوني استجب لكم) (1)«مرا بخوانيد تا اجابت كنم (دعاي) شما را» و ما او را ميخوانيم و اجابتي نميبينيم؟
فرمود: آيا گمان ميكني كه خداوند خلاف وعدهي خود كرده است؟
عرض كردم: نه.
فرمود: پس اين (عدم اجابت) از چيست؟
عرض كردم: نميدانم.
فرمود: ولي من تو را آگاه كنم، هر كس خداي عزوجل را در آنچه به او فرمان داده اطاعت كند سپس او را از جهت دعا بخواند، او را اجابت كند.
عرض كردم: جهت دعا چيست؟
فرمود: شروع ميكني پس خدا را حمد و ستايش ميكني، و نعمتهائي كه به تو داده است را بر زبان ميآوري، سپس بر محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - صلوات ميفرستي، و سپس گناهان خود را يادآور ميشوي و به آنها اعتراف ميكني، و از آنها به خدا پناه ميبري، پس اين جهت و راه دعا است.
سپس فرمود: آيهي ديگر كدام است؟
عرض كردم: گفتار خداي عزوجل (و ما أنفقتم من شيء فهو يخلفه و هو خير الرازقين) (2)«و هر چيزي را (در راه او) انفاق كنيد عوض آن را ميدهد(و جاي آن را پر ميكند)؛ و او است بهترين روزي دهندگان».
فرمود: آيا چنين ميپنداري كه خداي عزوجل خلاف وعده خود كرده؟
عرض كردم: نه.
فرمود: پس اين (پندار) از چيست؟
عرض كردم: نميدانم.
فرمود: هر آينه اگر يكي از شماها مالي از راه حلالش به دست آورد، و آن را در راه حلالش انفاق كند هيچ درهمي از آن را انفاق نكند جز اينكه بر آن عوض داده ميشود. (3).
ابوبصير گويد: از حضرت صادق - عليهالسلام - پرسيدم از دعا كردن و بلند كردن دستها (كه چگونه خوب است صورت بگيرد).
فرمود: بر چهار وجه (و كيفيت) است:
1- اما براي پناه بردن به خدا (از شر دشمنان)، درون دستهاي خود را به طرف قبله نمايد.
2- و اما در دعا براي روزي دستهاي خود را باز نما و درون آن دو را به سوي آسمان بدارد.
3- و اما تبتل (1)؛ پس آن اشاره كردن با انگشت سبابه است.
4- و اما ابتهال؛ بلند كردن دستها است به طوري كه از سرت بگذرد.
و دعاي تضرع اين است كه انگشت سبابه را در برابر رويت بجنباني، و آن دعاي ترس است.
1) تبتل: يعني از مردم جهان بريدن و انقطاع كامل پيدا كردن.
ابوشيبه انصاري گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به رنگ كردن و خضاب مو سؤال كردم.
حضرت فرمود: امام حسين و امام باقر - عليهماالسلام - با حنا و كتم خضاب نمودند (پس اشكالي ندارد). (1).
-توضيح: كتم گياهي است كه داراي رنگ قرمز، كه با حنا مخلوط ميشود.
1) الكافي: ج 6 ص 481، بحارالأنوار: ج 46 ص 298 ح 32.
ابوبكر حضرمي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي خضاب با وسمه (رنگ سياه محاسن) سؤال شد.
حضرت فرمود: اشكالي ندارد. امام حسين - عليهالسلام - در حالي به قتل رسيد كه محاسن خود را با وسمه (رنگ سياه محاسن) خضاب كرده بود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 45 ص 94 ح 38.
سليمان بن خالد أقطع گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا درود فرستادن بر مؤمنين جايز است؟
حضرت فرمود: آري به خدا، درود فرستاده ميشود بر آنان، زيرا خدا بر آنها درود فرستاد، مگر نشنيدي فرمايش خدا را (كه فرمود): (هو الذي يصلي عليكم) (1)«او كسي است كه بر شما درود و رحمت ميفرستد»؟ (2).
علي بن مسيره گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: مبادا منت گذار باشيد.
عرض كردم: فدايت شوم؛ چگونه اين تحقق پيدا ميكند؟
حضرت فرمود: اين است كه شخص در قضاي حوايج مردم سعي كند سپس به پشت بخوابد و پا روي پا بگذارد، سپس بگويد: بارالها اين كار را براي تو انجام دادم (و بدين طريق بر خدا منت بگذارد). (1).
1) معاني الاخبار: ص 140، بحارالأنوار: ج 69 ص 316 ح 22.
از علي - عليهالسلام - روايت شده كه فرمود: رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: دعا بلا را دفع ميكند، گر چه وقوع آن حتمي باشد.
وشاء گويد: به عبدالله بن سنان گفتم: آيا در اين موارد دعاي مقيد به زمان خاصي هست (يعني اينكه دعائي كه فورا به اجابت نرسد، بلكه در زمان معيني به اجابت ميرسد هست يا خير)؟
او گفت: من از امام صادق - عليهالسلام - همين سؤال را كردم حضرت فرمود: اما دعاي شيعيان در هر مشكلي از مشكلات مقيد به وقت خاصي است.
و اما كساني كه مستبصر شدهاند و بالغ هستند دعايشان بيدرنگ به اجابت ميرسد. (1).
1) طب الائمه: ص 365، بحارالأنوار: ج 91 ص 89.
1- ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني فرمايش خدا: (و ما جعلنا القبلة التي كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول ممن ينقلب علي عقبيه) (1)«و ما، آن قبلهاي را كه قبلا بر آن بودي تنها براي اين قرار داديم كه افرادي كه از پيامبر پيروي ميكنند، از آنها كه به جاهليت بازميگردند مشخص شوند» سؤال نمودم كه آيا پيامبر ابتدا دستور به نماز گزاردن به سوي بيت المقدس شد؟
حضرت فرمود: آري؛ رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - به سوي آسمان نگاههاي انتظار آميز مينمود، چون خدا دانست كه در قلب او چه ميگذرد فرمود: (قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبلة ترضاها) (2)«نگاههاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان (براي تعيين قبلهي نهايي) ميبينيم! اكنون تو را به سوي قبلهاي كه از آن خشنود باشي، بازميگردانيم». (3).
2- حلبي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - به طرف بيت المقدس نماز ميخواند؟
فرمود: بله.
عرض كردم: آيا پشت به سوي كعبه ميايستاد؟
حضرت فرمود: اما هنگامي كه در مكه بود نه، و هنگامي كه به مدينه هجرت فرمود بله، تا وقتي كه دستور به گزاردن نماز به سوي كعبه داده شد. (4).
3- از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد:
چه هنگام به پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - دستور نماز گزاردن به سوي كعبه داده شد؟
حضرت فرمود: پس از بازگشتش از جنگ بدر. (5).
جميل بن دراج گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: آيا در آسمان دريا هست؟
حضرت فرمود: بله، پدرم از پدرش و او از جدش (كه درود بر همهي آنها باد) خبر داد كه پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: در آسمانهاي هفت گانه درياهايي هست كه عمق هر كدام از آنها به اندازهي راه رفتن پانصد سال است، در آن فرشتگاني است كه در حال قيام هستند از روزي كه خداوند عزوجل آنها آفريده است. و آب تا زانوهاي آنها است و هيچ فرشتهاي نيست مگر آنكه هزار و چهارصد بال دارد در هر بالي چهار چهره است، و در هر چهره چهار زبان، و هيچ بال و چهره و زبان و دهاني نيست مگر اينكه براي خداي متعال تسبيح ميگويد، به نوعي كه شبيه ديگري نيست. (1).
1) التوحيد: ص 204، بحارالأنوار: ج 56 ص 182 ح 23.
مؤلف «ظهر الإسلام» مينويسد:
«الإمام جعفر الصادق، فانه كان من أوسع الناس علما و اطلاعا، عاش من سنة 83 إلي سنة 148 ه و قد لقب بالصادق لصدقه...» (1).
«امام جعفر صادق وسعت علم و اطلاعش در ميان مردم بينظير بود. از سال 83 تا سال 148 ه زندگي كرد و به خاطر صدقش به صادق» ملقب بود».
1) ظهر الإسلام، ج 4، ص 114.
دكتر در فلسفه از دانشگاه كمبريج انگلستان» و استاد دانشگاه «بغداد» و مؤلف كتاب «الصلة بين التصوف و التشيع» دربارهي امام صادق عليهالسلام ميگويد:
«از تحقيق در احوال امام جعفر صادق روشن ميشود كه مردم به دليل علم فراوانش و به سبب روي آوردن بسياري از دانش پژوهان به سوي او و داشتن نسب شريف علوي، همه علوم و معارف زمانش را به وي نسبت دادهاند و اين عجيب نيست زيرا چنان كه از اين پيش ديديم تمام علوم اسلامي منتهي ميشود به جدش علي بن ابيطالب عليهالسلام از علومي كه به وي نسبت داده شده است، گفتاري است دربارهي كيميا و زجر و فال. همچنين كتاب جفري را كه «ابنخلدون» از آن خبر داده است. (1).
«دكتر شيبي» در پايان ميگويد:
«آنچه قابل ملاحظه است، آن است كه امام جعفر صادق عليهالسلام استاد نخستين كسي بوده است كه به كار كيميا شهرت يافته است (2).
علم و دانش برترين معيار برتري ميباشد. آنچه ارزشها را شكوفا ميسازد و آنچه راه را در جهت پيمودن تعالي و تكامل هموار ميسازد، دانش و آگاهي است. مي توان گفت معيار محوري در برتريها در ميان موجودات دانش و آگاهي آنان از حقايق ميباشد.
اين ارزش تنها معيار برتري در ميان انسانها نميباشد، بلكه در توازن و سنجش انسان با ديگران همانند فرشتگان، نيز معيار برتري دانش است. بدين خاطر است كه هنگامي كه فرشتگان از آفرينش انسان آگاهي يافتند از درگاه الهي پرسيدند چرا موجودي سفاك و تباه گر مي آفريني! أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء. (1).
فرشتگان خوي و گرايشهاي انسان را ميديدند كه اين گونه سؤال نمودند. از ظرفيت دانش وي بيخبر بودند. زيرا هنگامي كه خداي سبحان از اين فضيلت آنان را آگاه ساخت كه ظرفيت دانش اين موجود، برتر حتي از شما فرشتگان است، فرشتگان پاسخ خويش را دريافتند، فلما أنبأهم باسمائهم قال ألم أقل لكم اني اعلم غيب السموات و الارض. (2).
همين فضيلت محوري يعني آگاهي از حقايق هستي معيار برتري انسان بر فرشتگان قرار ميگيرد كه فرشتگان به خاطر اين فضيلت در برابر انسان سجده مينمايند، و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا. (3)انسان به خاطر دانش و آگاهي مسجود فرشتگان است. در حقيقت فرشتگان در برابر دانش خضوع و سجده نموده اند. سجده فرشتگان بر علم و عالم ميباشد.
بر اين اساس كه دانش و آگاهي محور بنيادين برتريها ميباشد، هر كس كه در اين فضيلت بهرهاي بيشتر داشته باشد، به همان تناسب از ديگران برتر است. عترت كه در آگاهي برترين است، از همگان مهتر و برتر است.
عترت يعني انسانهايي كه مظهر دانش الهي ميباشند. باذن الله از همه چيز و از همه جا باخبر ميشوند. خداي سبحان آنان را از گذشته و آينده باخبر ميسازد. به همين جهت عترت برترين انسانها ميباشند. و صادق آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم بر همين اساس ميفرمايد: اني لأعلم كتاب الله و خبر ما هو كائن. (4)«من از كتاب خدا و آنچه اتفاق ميافتد با خبرم».
امام صادق عليهالسلام ان عندنا سرا من سر الله و علما من علم الله لا يحتمله ملك مقرب و لا نبي مرسل و لا مؤمن امتحن الله قلبه للايمان. (5)«در نزد ما آگاهيهايي است كه هيچ فرشته ي مقرب و پيامبر مرسل و حتي مؤمني كه قلب او را خدا امتحان نموده بر نميتابد.» امام صادق عليهالسلام اني لاعلم ما في اصلاب الرجال و ارحام النساء. (6)«من به آنچه كه در صلب مردان و رحم زنان است آگاهم».
بكير بن اعين قال قبض ابوعبدالله علي ذراع نفسه و قال يا بكير هذا جلد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و هذه و الله عروق رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و هذا و الله عظمه و هذا والله لحمه و الله اني لا علم ما في السموات و أعلم ما في الارض و أعلم ما في الدنيا و اعلم ما في الاخرة. (7).
«امام صادق عليهالسلام قسمتي از دست خويش را گرفت و فرمود اين پوست و رگهاي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم است، سوگند به خدا اين گوشت و استخوان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم است، سوگند به خدا، من به آنچه در آسمان و زمين وجود دارد آگاهم! من به آنچه در دنيا و آخرت وجود دارد آگاهم!»
امام صادق عليهالسلام با بهره وري از علم لدني مستقيم از خداي سبحان سخن ميگويد. ابوحفصه ميگويد هنگامي كه باقر العلوم عليهالسلام رحلت نمود به خدمت جعفر بن محمد عليهالسلام رسيدم تا رحلت پدرش را تعزيت بگويم. به وي عرض كردم كسي از ميان ما رفت كه مستقيم از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم سخن مي گفت. ذهب و الله من كان يقول قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و لا يسئل عمن بينه و بين رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و الله لا يري مثله ابدا. (8)قال سكت ابو عبدالله ساعة ثم قال قال الله عز و جل ان من عبادي من يتصدق بشق تمرة فاربيها له كما يربي احد كم فلوه... حتي اجعلها له مثل احد. (9).
«كسي از ميان ما رخت بر بسته كه اگر مستقيم از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم سخن ميگفت، كسي از وي سؤال نميكرد، چگونه. سوگند به خدا همانند وي نخواهد آمد. امام صادق عليهالسلام لحظهاي ساكت شد. آنگاه فرمود خداي عز و جل ميگويد هر كدام از بندگان من كه به نصف خرما صدقه بدهد، من آن را ميپرورانم همان گونه كه شما بچه اسب را ميپرورانيد، تا همانند كوه احد رشد كند.» آنگاه ابوحفصه گفت اينك كسي را زيارت كرديم كه مستقيم از خدا سخن ميگويد!
به همين خاطر است كه در زيارت حضرت به حضرت خطاب ميكنيم صل علي الصادق عن الله، (10)«درود بر كسي كه از خداي سبحان به راستي سخن ميگويد.» به همين خاطر صادق آل محمد همانند اميرالمؤمنين (عليهم السلام) ادعا ميكند كه سلوني قبل ان تفقدني فانه لا يحدثكم احد بعدي بمثل حديثي. (11)«پيش از آنكه مرا از كف نهيد از من سوال كنيد. زيرا كسي همانند من نخواهد بود كه به سؤالهاي شما پاسخ دهد».
اين است دانش برتر امام صادق عليهالسلام. حضرت از اين مقدار ظرفيت علم و دانش بهره ور است كه وارث همه انبيا و وارث خاتم الانبيا قرار ميگيرد امام صادق عليهالسلام چنين از علم و آگاهي بهره ور است كه الگوي زندگي همگان قرار ميگيرد.
بي ترديد انسان با كمك و همياري برادر ديني خود، قدرت بيشتري مييابد [و او به منزلهي بازوي انسان است]. يعني دوست و برادر انسان در مصايب و سختي ها يار و ياور اوست و در هنگام وحشت پناهگاه اوست و در غربت تنهايي انيس اوست و در وقت حيرت و سرگرداني راهنماي اوست و در وقت سقوط نگهدار اوست و در پنهاني حافظ مال و آبروي اوست و بركات و آثار ديگري نيز دارد كه قلم از شمارش و بيان آنها ناتوان است. از اين رو امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «تا ميتوانيد برادران ديني خود را زياد نماييد.» و در سخن ديگري نيز ميفرمايد:
«أكثر من الأصدقاء في الدنيا فانهم ينفعون في الدنيا و الآخرة، أما الدنيا فحوائج يقومون بها، و أما الآخرة فان أهل جهنم قالوا: فمالنا من شافعين و لا صديق حميم» (1)يعني: دوستان خود را در دنيا زياد كن. زيرا آنان در دنيا و آخرت براي تو سودمند خواهند بود. در دنيا حوايج و نيازهاي تو را برطرف ميكنند و در آخرت همان گونه كه قرآن از قول دوزخيان فرموده است: «اكنون ما نه شافعي داريم و نه دوست حمايت كننده اي» يعني آنان در آخرت نيز شفيع و حامي انسان خواهند بود.
و شايد مقصود آن حضرت از سود اخروي اين باشد كه اگر دوست انسان، فردي الهي و صاحب عقل و ديانت باشد؛ دوست خود را جز به صلاح دنيا و آخرت راهنمايي نميكند و با راهنمايي و خيرانديشي خود برادر خويش را از گرفتاري و خطر دنيا و آخرت نجات ميدهد و چه بهره اي بزرگ تر از اين است؟! و شايد مقصود آن حضرت، دعاهايي است كه برادر ديني در حق برادر خود مينمايد. چنان كه امام صادق عليهالسلام در سخن ديگري ميفرمايد: «براي خود دوستان زيادي فراهم كنيد. زيرا هر مؤمني را دعاي مستجابي خواهد بود.»
و يا مقصود آن حضرت اين است كه دوست مخلص و مؤمن در قيامت، از برادر خود شفاعت خواهد نمود. چنان كه امام عليهالسلام ميفرمايد: «برادران خود را زياد كنيد، زيرا هر مؤمني در قيامت حق شفاعت دارد.» و يا ميفرمايد: «برادران خود را زياد كنيد، زيرا آنان در قيامت بر خداي خود حقي دارند كه خداوند آن حق را ادا خواهد نمود.» (2).
البته اگر برادر ديني، فردي مؤمن و داراي همهي خصلتهاي نيكو باشد؛ در دنيا و آخرت مفيد خواهد بود.
حضرت صادق عليهالسلام فرموده است:
«نشانهي دروغگو اين است كه از آسمان و زمين و مشرق و مغرب خبر ميدهد، ولي آن گاه كه از حلال و حرام خدا از او پرسي، حرفي براي پاسخگويي ندارد.» (1).
1) اصول كافي، ج 4، باب الكذب.
صل من قطعك، و أعط من حرمك، و أحسن الي من أساء اليك و سلم علي من سبك، و أنصف من خاصمك، واعف عمن ظلمك كما أنك تحب أن يعفي عنك، فاعتبر بعفو الله عنك؛ ألا تري أن شمسه أشرقت علي الابرار و الفجار. و أن مطره ينزل علي الصالحين و الخاطئين. (1).
با كسي كه از تو بريده بپيوند، و به آن كه از تو دريغ كرده بخشش كن، و با كسي كه به تو بدي كرده نيكي كن، و به كسي كه به تو دشنام داده سلام كن، و با كسي كه به تو دشمني ورزيده انصاف ورز، و كسي كه تو را ستم ورزيده عفو كن همچنان كه دوست داري كه از تو گذشت شود پس به عفو خدا از خودت عبرت گير؛ آيا نبيني كه آفتابش بر نيكان و بدان هر دو ميتابد و بارانش بر شايستگان و ناشايستگان ميبارد؟!
گفتار آرام و آهسته!
و اخفض الصوت، ان ربك الذي يعلم ما تسرون و ما تعلنون، قد علم ما تريدون قبل أن تسألوه.(2).
صدايت را فرود آر، زيرا خدايي كه نهان و آشكار را ميداند سؤال ناكرده ميداند كه شما چه ميخواهيد.
فسئلوا ربكم العافية و عليكم بالدعة و الوقار و السكينة و الحياء. (1).
از پروردگارتان عافيت بخواهيد و نرمش و وقار و آرامش حيا را حفظ كنيد.
1) تحف العقول ، ص 313.
و عليكم بحب المساكين المسلمين، فان من حقرهم و تكبر عليهم فقد زل عن دين الله والله له حاقر ماقت، و قد قال أبونا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم «أمرني ربي بحب المساكين المسلمين منهم». (1).
بر شما باد به دوستي مستمندان مسلمان، زيرا هر كس آنان را كوچك بدارد و بر آنها تكبر ورزد، به راستي كه از دين خدا لغزيده و خدا كوچك كننده و زبون كنندهي اوست، و پدر ما رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرموده: «پروردگارم به من دستور داده است كه مستمندان مسلمان را دوست بدارم.» .
1) تحف العقول ، ص 315.
أطلبوا العلم و تزينوا معه بالحلم و الوقار، و تواضعوا لمن تعلمونه العلم، و تواضعوا لمن طلبتم منه العلم، و لا تكونوا علماء جبارين فيذهب باطلكم بحقكم. (1).
دانش بياموزيد و با آن خود را به بردباري و سنگيني بياراييد، و با دانش آموزان خود فروتن باشيد، و در برابر استاد خويش تواضع كنيد، و از عالمان متكبر و مستبد نباشيد كه رفتار ناحقتان حق شما را از بين ميبرد.
1) اصول كافي، ج 1، ص 44.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
دو كار مايهي هلاكت است: به رأي خود براي مردم فتوا دهي يا ندانسته از چيزي پيروي كني. (1).
1) تحف العقول: 269، ميزان الحكمه: ج 14، ح 21235.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
همانگونه كه از دشمنان خود حذر ميكنيد، از هوسهايتان حذر كنيد، زيرا براي مردان دشمني بدتر از پيروي از هوسهايشان و درويدههاي زبانهايشان (سخنان بيهوده و ياوه) نيست. (1).
1) كافي: 2 / 335 / 1، ميزان الحكمه: ج 14، ح 21428.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام در پاسخ به سوال از مرد پارسا، فرمودند: آن كه از حرامهاي خداوند عزوجل پرهيز كند. (1).
1) كافي: 2/ 77 / 8. 21642.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
دو خصلت است كه در هر كه نباشد از او دوري كن، دوري كن، دوري كن!
عرض شد: آن دو چيست؟ حضرت فرمودند:
نماز به وقت خواندن و مواظبت كردن بر آن و همدردي و دستگيري از برادران. (1).
1) خصال: 47 / 50، ميزان الحكمه: ج 14، ح 21718.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام به جابر كه از ايشان اندرزي خواسته بود فرمودند:
اي جابر دنيا را (چونان) مالي بدان كه در عالم خواب به دست ميآوري و چون بيدار ميشوي چيزي از آن با خود نمييابي. آيا نصيب تو از دنيا چيزي جز همان جامهاي است كه ميپوشي و كهنهاش ميكني. يا همان خوراكي است كه (ميخوري و سپس) به آن تبديل ميشود كه خود ميداني؟ پس، شگفت از مردمي است كه اولينهاي آنان از آخرينهايشان گرفته شده (و رفتهاند) و آنگاه در ميان ايشان بانگ رحيل سر داده شده است، ليكن همچنان بيخبر سرگرم بازياند. (1).
1) بحار: 78 / 190 باب 23 و ص 279 باب 24 ميزان الحكمه: ج 14، ح 22126 تنبيه الخواطر: 2 / 30.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
مردم را به غير از زبان خود دعوت كنيد تا پارسايي و كوشايي در عبادت و نماز و خوبي، از شما ببينند؛ زيرا اينها خود دعوت كننده است. (1).
1) كافي: 2 / 78 / 14، ميزان الحكمه: ج 14، ح 1222.1.
ابو حازم عبدالغفار بن حسن ميگويد: ابراهيم بن ادهم به كوفه وارد و من با او بودم و اين در ايام، حكومت منصور بود و اتفاقا در آن ايام حضرت جعفر بن محمد علوي وارد كوفه شد و چون براي رجوع به مدينه از كوفه خارج شد، علماء و اهل فضل كوفه آن حضرت را مشايعت كردند، و از جمله كساني كه به مشايعت آن حضرت آمده بودند سفيان ثوري و ابراهيم ادهم بود و آن اشخاص كه به مشايعت آمده بودند جلوتر از آن حضرت ميرفتند كه ناگهان به شيري برخورد كردند كه در سر راه بود. ابراهيم ادهم به آن جماعت گفت: «بايستيد تا جعفر بن محمد عليهالسلام بيايد و ببينيم با اين شير چه ميكند.»
پس حضرت صادق عليهالسلام تشريف آورد، بطرف آن شير رفت تا به او رسيد، گوش او را گرفت و او را از راه دور كرد. آنگاه رو به آن جماعت كرد و فرمود: «آگاه باشيد! اگر مردم خدا را اطاعت ميكردند هر آينه بارهاي خود را بر روي شير قرار ميدادند.» (1).
1) مناقب ابن شهر آشوب.
ذريح (1)ثقهاي جليلالقدر، و از اصحاب حضرت صادق (2)، و حضرت كاظم عليهماالسلام است. (3).
او، اصل و كتابي دارد كه عدهاي از اصحاب از او نقل كردهاند. (4).
شيخ صدوق (ره)، از عبدالله بن سنان، روايت كرده كه گفت: به امام صادق (ع) عرض كردم: خدا مرا فداي تو گرداند! معناي آيه «ثم ليقضوا تفثهم و ليوفوا نذورهم» (5)- آن گاه كثافاتي كه در حال احرام بر ايشان است ازاله كنند و به نذرهايشان وفا كنند - چيست؟ فرمود: قضاء تفث، گرفتن ناخن و اشباه آن است. گفتم: قربانت گردم، ذريح محاربي، از شما، نقل كرد كه فرموده بوديد كه «ليقضوا تفثهم» لقاء امام است و «وليوفوا نذورهم» اين مناسك است. فرمود: ذريح درست گفته و تو هم راست ميگويي؛ همانا از براي قرآن ظاهر و باطني است، و چه كسي بتواند تحمل كند آن چه را كه ذريح تحمل كرده. (6).
اين جمله امام، دلالت بر علو مرتبه و عظمت منزلت ذريح محاربي دارد.
عبدالله بن طلحه نهدي (7)نقل كرده كه ذريح به امام صادق (ع) عرض كرد: من به شما حاجتي دارم. امام فرمود: حاجتت را بخواه كه برآوردن آن نزد من بسيار محبوب است. (8).
رجال حديث به رواياتي كه ذريح نقل كرده عنايتي تمام داشتهاند: ابن ابيعمير راجع به دين و قرض، به حديثي از ذريح استناد مينمايد كه ما آن را به شرح زير ذكر ميكنيم:
«روي الشيخ الصدوق (ره) في فقيه عن ابراهيم بن هاشم ان محمد بن ابيعيمر (ره) كان رجلا بزازا فذهب ماله و افتقر و كان له علي رجل عشرة الاف درهم فباع دارا له كان يسكنها بعشرة الاف درهم و حمل المال الي بابه، فخرج اليه محمد بن ابيعمير فقال: ما هذا؟ قال: هذا مالك الذي لك علي. قال: ورثته؟ قال: لا. قال: و هب لك؟ قال: لا. قال: فهو ثمن ضيعة بعتها؟ قال: لا. قال: فما هو؟ قال: بعت داري التي اسكنها لا قضي ديني. فقال محمد بن ابيعمير: حدثني ذريح المحاربي عن ابيعبدالله (ع) قال: لا يخرج الرجل عن مسقط راسه بالدين، ارفعها فلا حاجة لي فيها و الله اني محتاج في وقتي هذا الي درهم و ما يدخل ملكي منها درهم - شيخ صدوق (ره)، در كتاب فقيه، از ابراهيم بن هاشم، روايت كرده كه گفت: محمد بن ابيعمير مردي بزاز بود، پس ثروتش را از دست داد و بينوا گشت؛ ليكن از مردي ده هزار درهم طلبكار بود. مديون و بدهكار، خانه مسكوني خود را به ده هزار درهم فروخت و پول ها را به در منزل ابن ابيعمير آورد و در را كوبيد. محمد بن ابيعمير بيرون آمد و گفت: اين پولها براي چيست؟ گفت: طلبي است كه از من داري. گفت: اين ارث است كه به تو رسيده؟ گفت: نه. گفت: كسي به تو بخشيده؟ گفت: نه. گفت: پول مزرعهاي است كه فروختهاي؟ گفت: نه. گفت پس اين چيست؟ گفت: خانه مسكونيام را فروختهام كه طلب تو را بدهم. محمد بن ابيعمير گفت: حديث كرد مرا ذريح محاربي از امام صادق (ع) كه فرمود: آدمي به واسطه دين و بدهكاري از خانه خودش بيرون نميرود (و ملزم به فروش نميشود)، پولها را بردار كه مرا به اين احتياجي نيست، و حال آن كه، به خدا قسم، الان به يك درهم نيازمندم، اما يك درهم از اين پول را قبول نميكنم، و وارد در ملك من نخواهد شد. (9).
نويسنده گويد: فقهاء فرمودهاند: اگر بدهكار غير از خانهاي كه در آن نشسته، و اثاثيه منزل و چيزهايي ديگري كه بدان محتاج است، چيزي نداشته باشد، طلبكار نميتواند طلب خود را از او مطالبه كند، بلكه بايد صبر كند تا بدهكار بتواند بدهي خود را بدهد؛ ليكن اگر خود مديون خانهاش را فروخت و با طيب نفس بدهكارياش را پرداخت، براي طلبكار، قبول آن مانعي ندارد. جناب ابن ابيعمير، چون مردي احتياط كار بوده، از قبول آن پول خودداري فرموده، و الا شرعا اشكال نداشته.
كشي، از طريق صفوان و جعفر بن بشير، از ذريح محاربي، روايت كرده كه امام صادق (ع) فرمود: خداوند تبارك و تعالي از روزي آدم را قبض روح فرمود، زمين را خالي از حجت نگذاشته، و در هر عصري، راهنمايي كه مردم را به سوي خدا هدايت كند، قرار داده، و او را حجت بر خلق ساخته؛ هر كس او را پيروي كند، رستگار گردد و هركس تخلف ورزد، هلاك شود. (10).
در كافي، از ذريح محاربي، نقل شده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) فرمود: هر كس گرفتاري مؤمني را كه در سختي افتاده رفع كند، خدا حوائج دنيا و آخرتش را آسان كند.
آن گاه فرمود: تا زماني كه مؤمن در راه كمك به برادرش باشد، خدا در راه كمك به اوست. (11).
1) به فتح ذال و كسر راء.
2) رجال الطوسي، ص 191.
3) رجال نجاشي، ص 117 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 35.
4) فهرست طوسي، ص 136 - رجال نجاشي، ص 117.
5) سوره حج، آيه 29.
6) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 290 - معاني الاخبار، ص 340 - وسائل الشيعه، ج 10، ص 253 - بحارالانوار، ج 47، ص 338.
7) از اصحاب امام صادق (ع) ميباشد (رجال الطوسي، ص 229).
8) تنقيح المقال، ج 1، ص 420، رديف 3909 - سفينة البحار، ص 481.
9) من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 117 - تهذيب الاحكام، ج 6، ص 198 - اختصاص، شيخ مفيد، ص 86 - وسائل الشيعه، ج 13، ص 95)مرحوم شيخ حر عاملي ميفرمايد: نقل اين حديث به وسيله ابن ابيعمير توثيق ذريح است).
10) رجال كشي، ص 319.
11) اصول كافي، ج 2، باب گشودن گرفتاري مؤمن، ص 160.
ذريح (1)ثقهاي جليلالقدر، و از اصحاب حضرت صادق (2)، و حضرت كاظم عليهماالسلام است. (3).
او، اصل و كتابي دارد كه عدهاي از اصحاب از او نقل كردهاند. (4).
شيخ صدوق (ره)، از عبدالله بن سنان، روايت كرده كه گفت: به امام صادق (ع) عرض كردم: خدا مرا فداي تو گرداند! معناي آيه «ثم ليقضوا تفثهم و ليوفوا نذورهم» (5)- آن گاه كثافاتي كه در حال احرام بر ايشان است ازاله كنند و به نذرهايشان وفا كنند - چيست؟ فرمود: قضاء تفث، گرفتن ناخن و اشباه آن است. گفتم: قربانت گردم، ذريح محاربي، از شما، نقل كرد كه فرموده بوديد كه «ليقضوا تفثهم» لقاء امام است و «وليوفوا نذورهم» اين مناسك است. فرمود: ذريح درست گفته و تو هم راست ميگويي؛ همانا از براي قرآن ظاهر و باطني است، و چه كسي بتواند تحمل كند آن چه را كه ذريح تحمل كرده. (6).
اين جمله امام، دلالت بر علو مرتبه و عظمت منزلت ذريح محاربي دارد.
عبدالله بن طلحه نهدي (7)نقل كرده كه ذريح به امام صادق (ع) عرض كرد: من به شما حاجتي دارم. امام فرمود: حاجتت را بخواه كه برآوردن آن نزد من بسيار محبوب است. (8).
رجال حديث به رواياتي كه ذريح نقل كرده عنايتي تمام داشتهاند: ابن ابيعمير راجع به دين و قرض، به حديثي از ذريح استناد مينمايد كه ما آن را به شرح زير ذكر ميكنيم:
«روي الشيخ الصدوق (ره) في فقيه عن ابراهيم بن هاشم ان محمد بن ابيعيمر (ره) كان رجلا بزازا فذهب ماله و افتقر و كان له علي رجل عشرة الاف درهم فباع دارا له كان يسكنها بعشرة الاف درهم و حمل المال الي بابه، فخرج اليه محمد بن ابيعمير فقال: ما هذا؟ قال: هذا مالك الذي لك علي. قال: ورثته؟ قال: لا. قال: و هب لك؟ قال: لا. قال: فهو ثمن ضيعة بعتها؟ قال: لا. قال: فما هو؟ قال: بعت داري التي اسكنها لا قضي ديني. فقال محمد بن ابيعمير: حدثني ذريح المحاربي عن ابيعبدالله (ع) قال: لا يخرج الرجل عن مسقط راسه بالدين، ارفعها فلا حاجة لي فيها و الله اني محتاج في وقتي هذا الي درهم و ما يدخل ملكي منها درهم - شيخ صدوق (ره)، در كتاب فقيه، از ابراهيم بن هاشم، روايت كرده كه گفت: محمد بن ابيعمير مردي بزاز بود، پس ثروتش را از دست داد و بينوا گشت؛ ليكن از مردي ده هزار درهم طلبكار بود. مديون و بدهكار، خانه مسكوني خود را به ده هزار درهم فروخت و پول ها را به در منزل ابن ابيعمير آورد و در را كوبيد. محمد بن ابيعمير بيرون آمد و گفت: اين پولها براي چيست؟ گفت: طلبي است كه از من داري. گفت: اين ارث است كه به تو رسيده؟ گفت: نه. گفت: كسي به تو بخشيده؟ گفت: نه. گفت: پول مزرعهاي است كه فروختهاي؟ گفت: نه. گفت پس اين چيست؟ گفت: خانه مسكونيام را فروختهام كه طلب تو را بدهم. محمد بن ابيعمير گفت: حديث كرد مرا ذريح محاربي از امام صادق (ع) كه فرمود: آدمي به واسطه دين و بدهكاري از خانه خودش بيرون نميرود (و ملزم به فروش نميشود)، پولها را بردار كه مرا به اين احتياجي نيست، و حال آن كه، به خدا قسم، الان به يك درهم نيازمندم، اما يك درهم از اين پول را قبول نميكنم، و وارد در ملك من نخواهد شد. (9).
نويسنده گويد: فقهاء فرمودهاند: اگر بدهكار غير از خانهاي كه در آن نشسته، و اثاثيه منزل و چيزهايي ديگري كه بدان محتاج است، چيزي نداشته باشد، طلبكار نميتواند طلب خود را از او مطالبه كند، بلكه بايد صبر كند تا بدهكار بتواند بدهي خود را بدهد؛ ليكن اگر خود مديون خانهاش را فروخت و با طيب نفس بدهكارياش را پرداخت، براي طلبكار، قبول آن مانعي ندارد. جناب ابن ابيعمير، چون مردي احتياط كار بوده، از قبول آن پول خودداري فرموده، و الا شرعا اشكال نداشته.
كشي، از طريق صفوان و جعفر بن بشير، از ذريح محاربي، روايت كرده كه امام صادق (ع) فرمود: خداوند تبارك و تعالي از روزي آدم را قبض روح فرمود، زمين را خالي از حجت نگذاشته، و در هر عصري، راهنمايي كه مردم را به سوي خدا هدايت كند، قرار داده، و او را حجت بر خلق ساخته؛ هر كس او را پيروي كند، رستگار گردد و هركس تخلف ورزد، هلاك شود. (10).
در كافي، از ذريح محاربي، نقل شده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) فرمود: هر كس گرفتاري مؤمني را كه در سختي افتاده رفع كند، خدا حوائج دنيا و آخرتش را آسان كند.
آن گاه فرمود: تا زماني كه مؤمن در راه كمك به برادرش باشد، خدا در راه كمك به اوست. (11).
1) به فتح ذال و كسر راء.
2) رجال الطوسي، ص 191.
3) رجال نجاشي، ص 117 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 35.
4) فهرست طوسي، ص 136 - رجال نجاشي، ص 117.
5) سوره حج، آيه 29.
6) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 290 - معاني الاخبار، ص 340 - وسائل الشيعه، ج 10، ص 253 - بحارالانوار، ج 47، ص 338.
7) از اصحاب امام صادق (ع) ميباشد (رجال الطوسي، ص 229).
8) تنقيح المقال، ج 1، ص 420، رديف 3909 - سفينة البحار، ص 481.
9) من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 117 - تهذيب الاحكام، ج 6، ص 198 - اختصاص، شيخ مفيد، ص 86 - وسائل الشيعه، ج 13، ص 95)مرحوم شيخ حر عاملي ميفرمايد: نقل اين حديث به وسيله ابن ابيعمير توثيق ذريح است).
10) رجال كشي، ص 319.
11) اصول كافي، ج 2، باب گشودن گرفتاري مؤمن، ص 160.
و اكثروا من التهليل و التقديس و التسبيح و الثناء علي الله و التضرع اليه و الرغبة فيما عنده من الخير الذي لا يقدر و قدره و لا يبلغ كنهه أحد فاشغلوا ألسنتكم بذلك (1)؛ خدا را بسيار به يگانگي و پاكي بستاييد و تسبيحش گوييد و ستايشش كنيد و به درگاهش زاري كنيد و از آن خير و خوبي كه در نزد اوست و قدرش كس نداند و دست كسي به حقيقتش نرسد فراوان بخواهيد.
«اكثروا» يعني زياد بگوييد. اكثار و زياد انجام دادن كار يك امر مشكك است و نسبت به افراد و مواقع فرق ميكند. تهليل و تقديس و تسبيح، يعني بر زبان ذكر خدا را جاري كردن.
بر زبان آوردن اسماء حسناي الهي، مدح خداوند است. هزار اسم از اين اسما در دعاي جوشن كبير آمده است. معروف است كه ميگويند، خداوند متعال هزار و يك اسم دارد كه هزار تاي آن در دعاي جوشن كبير آمده و يك اسم ديگر، كه همان اسم اعظم باشد از غالب مردم مخفي است. اما چنين حصري صحيح به نظر نميرسد. چرا كه در دعاهاي ديگر، غير از دعاي جوشن كبير اسمهاي ديگري از اسماء حسناي الهي آمده است، كه در دعاي جوشن كبير نيست.
معناي دقيق و معادل فارسي «تضرع» (2)خيلي معلوم نيست. برخي تضرع را به معناي زاري كردن دانستهاند، ولي تضرع با زاري تفاوت دارد و زاري از لوازم تضرع است. تضرع، يعني خواستن با مسكنت و با احساس احتياج. گاهي اوقات انسان خواستهاي دارد كه چندان برايش ضروري و سرنوشتساز نيست مثلا ميخواهد مسافرت برود، اگر مقدمات فراهم شد ميرود، اگر هم نشد نميرود و اين نرفتن خيلي برايش اهميت ندارد. در مقابل، گاهي انسان در سختي و تنگنا است و خواسته مهمي دارد كه اگر برآورده نشود، بيچاره ميشود در اين وضعيت، اگر علي رغم تلاش و تكاپو نتيجه نگيرد دست بردار نيست و دوباره دست به كار ميشود و تلاش و پافشاري ميكند تا به خواستهاش برسد. به چنين حالتي تضرع ميگويند. امام صادق عليهالسلام از شيعيان ميخواهد به درگاه الهي تضرع نمايند.
«و الرغبة فيما عنده من الخير» و مؤمنان بايد به خيرهايي كه در نزد كريم بيهمتا وجود دارد رغبت نشان دهند. اما چه چيزهايي نزد خداوند وجود دارد: «الذي لا يقدر قدره و لا يبلغ كنهه أحد». كسي نميتواند به عمق و كنه خيرهايي كه نزد خداي متعال وجود دارد پي ببرد؛ چرا كه اين ديگر از امور دنيايي نيست كه ابعاد آن معلوم باشد. حتي انبيا نيز نميدانند كنه و عمق خيرهايي كه نزد خداوند وجود دارد چقدر است.
مرحوم سيد عبدالله شبر (3)در كتاب مصابيح الأنوار في حل مشكلات الأخبار، آورده است كه از يكي از معصومين عليهمالسلام پرسيدند: حد و حدود خيري كه نزد خدا است چقدر است؟ حضرت فرمودند: احدي نميداند.
محمد بن مروان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «فاطمه خودش را از حرام حفظ نمود، لذا خدا آتش را بر ذريهي او حرام كرد»؟
حضرت فرمود: بله، و مقصود پيامبر از آنان حسن و حسين و زينب و امكلثوم - عليهمالسلام - بود. (1).
2- حماد بن عثمان گويد به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ معني قول پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم -: «فاطمه خود را از حرام حفظ نمود لذا خدا آتش را بر ذريه او حرام كرد» چيست؟
حضرت فرمود: آزاد شدگان از آتش جهنم فرزنداني هستند كه از شكم او متولد شدند: حسن و حسين و زينب و امكلثوم - عليهمالسلام -. (2).
محمد بن مسلم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني ذكر در فرمايش خدا: (و اذكرو الله في أيام معدودات) (1)«و خدا را در روزهاي معيني ياد كنيد!» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: تكبير در ايام تشريق در تعقيب نمازها است. (2).
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
اگر مردم از راهي كه خداوند به آنان فرمان داده است كسب درآمد كنند و آنها را در راهي كه خداوند از آن بازشان داشته است انفاق كنند، آن را از ايشان نميپذيرد و اگر از راهي كه آنها را از آن نهي كرده است درآمد به دست آورند و آن درآمد را در راهي كه خداوند بدان فرمانشان داده است به مصرف برسانند باز از آنان نميپذيرد، مگر اين كه از راه حلال به دست آوردند و در راه حلال انفاق كنند. (1).
1) من لا يحضره الفقيه: 2 / 57 / 1694، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20668.
در روايتي - كه كليني نقل كرده - عيص بن قاسم ميگويد: از امام صادق شنيدم كه ميفرمود: بر شما باد تقوا و ترس از خداي يگانه كه شريك ندارد و مواظب خود باشيد. به خدا سوگند مردي كه گوسفندي دارد، آن را به چوپاني داناتر ميسپارد. به خدا سوگند چه خوب بود اگر براي شما دو جان بود كه با يكي از آنها نبرد ميكرديد و تجربه ميآموختيد و ديگري به جاي ميماند و با آن بدان چه براي او آشكار شده بود (و تجربه آموخته بود) كار ميكرد! ولي يك جان بيشتر نيست و اگر آن يك جان رفت، به خدا قسم كه وقت توبه از دست خواهد رفت.
پس شما خود سزاوارتريد (رهبري براي خويش انتخاب كنيد). اگر يكي از ما خاندان به نزد شما آمد (و به خروج دعوت كرد) دقت كنيد تا به چه منظور و هدفي ميخواهيد قيام كنيد و نگوييد زيد خروج كرد (پس همهي خروجها جايز است) زيرا زيد مرد دانشمند و راستگويي بود و شما را به خود دعوت نميكرد. به طور مسلم به همان هدف كه شما را دعوت ميكرد وفاداري مينمود (و حق را به اهلش ميسپرد). او بر ضد حكومتي قيام كرد و ميخواست آن را ساقط كند ولي آن كس از ما كه امروز خروج ميكند، به چه چيز شما را دعوت ميكند؟ آيا به همان فرد پسنديده از آل محمد (ص) فرا ميخواند؟ يا هدف ديگري دارد؟ شما را گواه ميگيرم كه ما از چنين كسي راضي نيستيم (و او مورد پسند ما نيست).او امروز كه كسي با وي همراه نيست از ما نافرماني ميكند و هنگامي كه پرچمها و بيرقها را پشت سر خود ببيند و به قدرت برسد به يقين سخن ما را نخواهد شنيد (و به خواست ما عمل نخواهد كرد)، مگر كسي كه همهي فرزندان فاطمه گرد او جمع شوند (و با او همكاري كنند)... (1).
اين روايت نكات بسيار دقيقي دارد:
اول اينكه غير از خروج زيد بن علي هيچ كدام از قيامهاي آل ابوطالب مورد تأييد امام صادق نبوده و فردي كه مردم را به سوي او دعوت ميكردند مرضي آل محمد نبوده است.
دوم، هدف آنها مانند هدف زيد نبوده؛ اگر پيروز ميشدند حق را به صاحب حق كه حجت خدا بود برنميگردانيدند.
سوم، غير از زيد، از علويان همه خود را مهدي موعود معرفي ميكردند. نفس زكيه ميگفت: من مهدي موعودم. پدرش عبدالله از پيامبر روايت ميكرد كه فرموده: اگر از دنيا جز يك روز باقي نماند خدا آن روز را چندان طولاني ميكند تا مهدي و قائم ما كه نامش نام من و نام پدرش نام پدر من است ظهور كند. البته عبدالله، جملهي «نام پدرش نام پدر من است» را به ذيل روايات اضافه ميكرد و با اين جعل پسرش محمد را با مهدي موعود تطبيق ميداد و با اين ترفتند بيعت ميگرفت.
امام صادق ناچار بود مدعيان مهدويت را كذاب اعلان كند و چنين ميكرد و از اين رو عبدالله محض به امام بدبين ميشد.
چهارم؛ امام صادق از سهل انگاري و بيتوجهي مسلمانان در انتخاب رهبر انتقاد ميكرد و با مثال تعيين چوپان آنان را به حقايق راهنمايي ميفرمود و اگر امام صادق راهنماييها نميكرد پيش خدا جوابي نداشت. زيرا برابر روايات فراواني كه برخي از آنها در اوراق گذشته بيان شد اسامي امامان يك به يك بيان شده بود؛ مانند روايت جابر انصاري و ديگران، و امام صادق در حفظ اساس تشيع وظيفه داشت همگان را به حقيقت آگاه سازد، و لو خويشان خودش مانند عبدالله محض و پسرانش از آن حضرت دلگير شوند.
1) روضهي كافي مترجم، ج 2، ص 79، حديث 381.
يكي از اصحاب امام صادق عليهالسلام ميگويد: مقداري مال نزد امام صادق عليهالسلام بردم و با خود فكر ميكردم كه چه مقدار از آن مال را به آن حضرت بدهم. وقتي كه به خدمتش رسيدم، آن حضرت غلامي را صدا كرد و دستور داد طشتي كه در آن طرف خانه بود را بياورد.
سپس مشغول حرف زدن شد تا اينكه طشت آورده شد. ناگهان متوجه شدم دينارها از لبههاي طشت ميريزد و آنقدر ريخت تا اينكه ميان من و ايشان حايل شدند. آنگاه حضرت به من فرمود: «آيا خيال ميكنيد كه ما به آنچه در دست شما است، محتاج هستيم؟! ما آنها را ميگيريم تا شما را پاك نماييم.» (1).
1) بحارالانوار ج 47.
علي بن حمزه ميگويد: در خدمت امام صادق عليهالسلام به مكه ميرفتم. در منزلي زير درخت خشكي نشستيم. امام صادق عليهالسلام نظري بر آن درخت انداخت و لب مباركش را حركت داد، بعد فرمود: «اي درخت! ما را از آنچه خداي تعالي در تو به جهت روزي بندگانش مقرر ساخته است، بخوران.»
ناگهان ديدم كه آن درخت پر از خرما شد و همينطور خرما از آن درخت ميريخت، و من خرمائي كه از آن بهتر باشد را نديده بودم. پس ما به خوردن آن خرماها مشغول شديم. در اين هنگام مردي اعرابي كه در آنجا حاضر بود و اين معجزه را مشاهده كرده بود گفت: «اين سحر است.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ما وارث انبياء هستيم و در ميان ما سحر و ساحر و كاهن نبوده است بلكه هر چه ميخواهيم دعا ميكنيم و حق تعالي اجابت ميكند، آيا ميخواهي دعا كنم تا تو مسخ شده و بصورت سگي بشوي و به خانه خود رفته و دم بجنباني و ترا از خانه بيرون كنند.»
اعرابي جاهل گفت: «بلي! ميخواهم كه اينطور دعا كني.»
پس آن حضرت دعا كرد و اعرابي فيالفور بصورت سگي شد و بطرف خانهي خود رفت.
امام صادق عليهالسلام به من فرمود: به دنبال او برو و ببين كه چه ميكند.»
من به دنبال او رفتم، ديدم كه او داخل خانه خود شده و دم ميجنبانيد و اهل خانه او را ميراندند تا اينكه چوبي برداشته و بر او زدند و او را از خانهاش بيرون كردند. من برگشتم و خدمت امام صادق عليهالسلام واقع را بيان كردم كه در اين ما بين آن اعرابي كه به شكل سگي شده بود برگشت و در برابر آن حضرت ايستاد و اشك از چشم ميريخت و ميناليد و خود را به خاك ميماليد.
امام صادق عليهالسلام دلش به رحم آمد و دست مبارك را بلند كرد و دعا نمود ناگهان آن اعرابي بصورت اول شد.
آن حضرت به او گفت: «ايمان آوردهاي يا نه؟!»
گفت: «آري! آري! هزار هزار بار ايمان آوردم.» (1).
1) خرايج.
محمد بن مسلم به نقل از دربان امام صادق عليه السلام به نام مفضّل بن عمر حكايت كند:
روزي دو نفر از دوستان و اصحاب آن حضرت مقداري پول نقد و ديگر اجناس از خراسان به سوي مدينه مي آوردند؛ در بين راه، عبورشان به شهر ري افتاد.
در آنجا يكي ديگر از دوستانشان نيز كيسه اي پول تحويل آن ها داد تا خدمت امام صادق عليه السلام تحويل دهند؛ و مرتّب از آن كيسه محافظت و نگه داري مي كردند، كه مبادا مفقود شود.
همين كه وارد مدينه منوّره شدند، قبل از آن كه به حضور امام صادق عليه السلام شرفياب شوند، به جستجوي اموال و اشياء پرداختند، ناگاه با حالت تعجّب ديدند، كه تمام آن ها موجود است؛ مگر كيسه اماني آن مردي كه در بين راه براي حضرت فرستاده بود، هر چه تلاش كردند، آن كيسه را نيافتند.
يكي از آن دو نفر به ديگري گفت: خدا به فرياد ما برسد، چه جوابي به حضرت بدهيم؟
ديگري پاسخ داد: آن حضرت كريم و بزرگوار است، عذر ما را مي پذيرد، او مي داند كه ما مقصّر نيستيم.
به هر حال اموال و پول ها را برداشتند و به محضر مبارك امام صادق عليه السلام شرفياب شدند؛ و سپس آن اموال را به خدمت حضرتش تقديم كردند.
حضرت پيش از آن كه آن اموال را بررسي و محاسبه نمايد كه چيست و چقدر است، فرمود: كيسه آن مرد رافضي، كه از شهر ري براي ما فرستاده بود كجا است؟
آن ها جريان خود را تعريف كردند.
امام عليه السلام فرمود: اگر آن را ببينيد، مي شناسيد؟
گفتند: بلي، آن را مي شناسيم.
حضرت پيش خدمت خود را صدا زد و فرمود: آن كيسه را بياور، همين كه كيسه را آورد، گفتند: اين همان كيسه است.
و در اين لحظه امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: شبان گاه به مقداري پول محتاج شدم، يكي از جنّيان را كه از دوستان و شيعيان ما بود فرستادم تا كيسه را از بين اموال بردارد و بياورد.(1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 65، ح 5، به نقل از بصائرالدّرجات: ج 2، ب 18، ص 27.
مرد، سر در گريبان فرو برده و زانوي غم در بغل گرفته بود. او پيوسته از خويش ميپرسيد: يعني هيچ راهي ندارد؟ آن گاه زير لب، زمزمه ميكرد:
«من در اين كشتي طوفان زده نيز
به تو ميانديشم؛
به تو، اي خوب؛ اي دوست!
شايد از راه بيايي و مرا،
تا ثريا ببري؛
تا سرايي كه در آن،
عشق را ميفهمند...» (1).
مرد، به سراغ انديشهمندان شيعه شتافت؛ جملگي پاسخ دادند:
مرد، خرسند بود؛ اما همسرش چندان خشنود نبود. او در پي گفتار امامش بود و سخنان ديگران را، همه هيچ ميپنداشت. امام عليهالسلام در آن دوران، در «حيره» (3)ميزيست. و مرد به آن ديار، رهسپار شد. بايد خود را به امام ميرساند؛ اما چه گونه؟ انديشهكنان، به اطراف، سرك ميكشيد. صداي يك خيارفروش، رشتهي افكارش را قطع كرد؛ ولي مرد، را در انديشهيي ديگر فرو برد.
تمام خيارهاي را خريد و لباسها و وسايل فروشنده را امانت گرفت؛
نزديك خانهي امام ايستاد. پسري بيرون آمد؛
-اي خيارفروش! نزد امامت بشتاب.
امام عليهالسلام لبخندي بر لب آورد؛
مرد، ماجرايش را گفت. حضرتش فرمود:
مرد، شادمانه بازگشت، تا همسرش را از انبوه اندوه، رها سازد. (5).
1) بخشي از شعر «طلوع عشق» ؛ سرودهي سارا احمدپور (باران).
2) مرد، همسر خويش را در يك مجلس، سه طلاقه كرده بود!.
3) حدفاصل بين نجف و كوفه؛ در زمان حكومت ابوالعباس سفاح (نخستين طاغوت عباسي).
4) بنابر گفتار حضرتش: طلاق مرد، باطل بود و چيزي بر گردنش نبود.
5) برگرفته از: سوگنامهي آل محمد عليهمالسلام؛ با تلخيص و تصرف بسيار.
حضرت صادق در حدود 4000 راوي حديث دارد كه در عصر او كتبي تدوين كردند و 400 كتاب در فقه جعفري نوشتند كه به چهارصد - اصل مشهور است و كتب اربعه: كافي، كتاب من لا يحضر الفقيه، التهذيب، و الاستبصار از آن اتخاذ شده.
از جمله روات امام صادق عليهالسلام ابان بن تغلب است كه 30000 حديث از پيشواي خود نقل كرده است.
محمد بن مسلم 16000 حديث از حضرت صادق 30000 حديث از حضرت باقر عليهالسلام روايت كرده و مستدرك آنها در كتب اربعه اخير - (وافي - بحارالانوار - وسائل الشيعه - مستدرك الوسايل) ضبط شده و به نظر ما بايد نهضت فقهي اين هشت كتاب نفيس را كه درياي ساكت علم و دانش است مهذب و منقح و مبوب كرده به سبك روز در دسترس ملل مختلف اسلامي بگذارند تا همه نژادهاي مسلمان از آن بهرهمند گردند.
ثقه (1)و از اصحاب حضرت صادق و كاظم عليهماالسلام، و از خواص فضيل بن يسار (2)
به گفته صدوق (ره)، در امالي، او همراه و همرزم زيد شهيد بوده، و پس از شهادت زيد، به مدينه رفته و خدمت امام صادق (ع) رسيده و حضرت را در جريان قرار داده است. او در زمان امام صادق (ع) از دنيا رفت.
بوده (3)، و از او بسيار حديث نقل كرده است.ربعي بن عبدالله، راوي حديث «ابل» است، و آن حديث چنين است:
مردي از بني رياح به نام سحيم بن اثيل، با غالب (پدر فرزدق) منافرت داشت؛ در كوفه با هم قرار بستند، آن گاه كه شتران براي خوردن آب ميآيند هر يك صد شتر از شتران ديگري را پي كند. زماني كه شتران براي خوردن آب آمدند، آنان شمشيرها را كشيدند و شتران را پي كردند. مردم با الاغ و استر براي بردن گوشت شتران بيرون آمدند.
در آن وقت، اميرالمؤمنين (ع) كه در كوفه ميزيست، سوار بر استر رسول خدا (ص) شد و بدان محل تشريف برد، و فرمود: اي مردم! از گوشت اين شتران نخوريد كه اينها به غير نام خدا كشته شدهاند. (4)
ابنخلكان در تاريخ خود، داستان فوق را، اين گونه نقل كند: زماني كوفه دچار قحطي بود، غالب پدر فرزدق شاعر، شتري كشت و طعامي تهيه كرد و يك ظرف از آن را براي سحيم فرستاد. او عمل غالب را هتك خود پنداشت و گفت: حال كه او شتري كشته، من نيز چنين ميكنم؛ پس رقابت بين آن دو آغاز شد. روز بعد غالب دو شتر كشت و سحيم نيز دو شتر. روز سوم غالب سه شتر و سحيم هم سه شتر. روز چهارم غالب صد شتر و سحيم آن تعداد شتر در اختيار نداشت حتي يك شتر هم نكشت. سحيم با قبول شكست در فكر جبران بود.
پس از دوران قحطي، و اعتراض قبيلهاش به او براي قبول ننگ و بدنامي، يك روز سحيم سيصد شتر كشت، و در اختيار عموم قرار داد و اعلام نمود كه همگي ميتوانند آزادانه هر چه بخواهند از گوشت شتران استفاده كنند.
اين قضيه در زمان حكومت علي (ع) بود، از ايشان درباره حليت گوشتها استفتاء شد، حكم به حرمت آنها داد و فرمود: اين شتران براي تأمين نياز غذايي مردم كشته نشدهاند، بلكه مقصود از اين كار مفاخره و مباهات بوده است.
پس لاشه شتران را در كنار شهر كوفه انداختند و طعمه سگ و عقاب و كركس شد. (تاريخ ابن خلكان، ج 2، ص 334).
.ربعي گويد: امام صادق (ع) فرمود: هر كه براي خدا، برادرش را اطعام كند، همانند كسي است كه صد هزار تن از مردم را اطعام كرده باشد. (5).
ربعي بن عبدالله، كتابي دارد كه عدهاي، همچون حماد بن عيسي، از او روايت كردهاند. (6).
1) رجال كشي، ص 308.
2) فضيل بن يسار بصري، ثقهاي جليلالقدر، از راويان و فقهاي اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع)، و از اصحاب اجماع است. هر گاه حضرت صادق (ع) او را ميديد، ميفرمود: به به، بشارت باد مخبتين را به بهشت! هر كس دوست دارد كه ديده بر مردي از اهل بهشت افكند، پس نظر به سوي اين مرد كند. (تحفة الاحباب، ص 270).
3) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 35.
4) رجال نجاشي، ص 119 - وسائل الشيعه، ج 16، كتاب الصيد و الذبائح، ص 312.
5) اصول كافي، ج 2، باب اطعام مؤمن، ص 162.
6) فهرست طوسي، ص 136 - رجال نجاشي، ص 119.
شيخ طوسي (ره)، در رجالش، او را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده (1)، و علامه حلي، در خلاصه، از او به عنوان ثقه نام برده است. (2).
ابننديم در كتاب الفهرست گويد: وي از فقهاي شيعه بوده، و جزء كساني است كه در اصول و فقه كتابي نوشتهاند. (3)نجاشي گويد: ابوسعيد كوفي را مصلوب ناميدهاند، چون وي را در كوفه براي تشيعش به دار كشيدند؛ او ثقه است، و از امام صادق (ع) روايت كرده، و كتابي دارد. (4).
شيخ طوسي (ره)، او را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده است. (1).
شيخ كشي (ره)، از رزام بن مسلم، نقل كرده كه گفت: من در مدينه معذب بودم، و مرا به سقف ميآويختند و كسي كه مرا شكنجه ميداد، در را به روي من ميبست و ميرفت. اهل خانه پس از رفتن او، مرا از سقف به زير ميآوردند، ساعتي بر زمين مينشستم و راحت ميشدم، تا نزديك آمدن او، دوباره اهل خانه مرا از سقف آويختند.
مدتي گذشت، تا آنكه روزي، كاغذي كه بسته به سنگي بود، از روزنه خانه به سوي من پرتاب شد. نامه را گرفتم. ديدم كه خط حضرت صادق (ع) است، نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحيم.اي رزام! بگو: يا كائنا قبل كل شيء و يا كائنا بعد كل شيء و يا مكون كل شيء البسني درعك الحصينة من شير جميع خلقك».
چون اين دعا را خواندم از عذاب خلاص شدم. (2).
در روز جمعهاي، منصور دوانيقي، در حالي كه تكيه بر دست حضرت صادق (ع) كرده بود، بيرون آمد؛ رزام كه ناظر صحنه بود، گفت: دوست ميداشتم كه صورت منصور، كفش امام صادق (ع) باشد. پس در فرصتي نزديك رفت. و از امام صادق (ع)، از نماز و حدود آن سؤال كرد، حضرت در پاسخ او فرمود: از براي نماز چهار هزار حد است... (3).
شيخ طوسي، در رجالش، رفيدرا از اصحاب حضرت باقر (ع) دانسته، و ميگويد: ابوخالد قماط از او روايت كرده است. (1)ودر جاي ديگر رفيد را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده، و او را كوفي ميداند. (2).
علامه مامقاني ميگويد: از بعضي روايات، حسن عقيده او معلوم ميگردد. (3).
مرحوم كليني، در كافي، و ابنشهر آشوب، در مناقب، روايت كردهاند كه رفيد غلام يزيد بن عمر بن هبيره (والي و عامل مروان در عراق) گفت: ابنهبيره بر من غضب كرد و قسم خورد كه مرا بكشد. پس از او گريختم و به امام صادق (ع) پناهنده شدم، و حضرت را از وضع خودم آگاه كردم. امام به من فرمود: بر نزد او و از من به او سلام برسان و بگو جعفر بن محمد (ع) ميگويد: من غلامت رفيد را پناه دادم، او را آسيبي مرسان. به حضرت عرض كردم: فدايت گردم، او اهل شام است و عقيده پليدي دارد. حضرت فرمود: همان طور كه دستور دادم، نزدش برو.
رفيد گويد: من حركت كردم؛ در راه عربي به سويم آمد، و گفت: كجا ميروي؟ من چهره تو را چهره مردي كه كشته ميشود، ميبينم. سپس گفت: دستت را بيرون بياور؛ چون بيرون آوردم، گفت: دست مردي است كه كشته ميشود. و همچنين در مورد پا و تنم اظهار مشابهي كرد. آن گاه گفت: زبانت را بيرون كن؛ چون بيرون آوردم، گفت: برو كه باكي بر تو نيست، زيرا در زبانت پيامي است كه اگر آن را بر كوههاي بلند و سركش عرضه بداري، همه منقاد و فرمانبردار تو ميگردند.
رفيد گويد: پس بيامدم تا بر در خانه ابنهبيره رسيدم، اجازه خواستم؛ چون وارد شدم، گفت: خيانتكار با پاي خود آمد؛ غلام! زود سفره چرمي و شمشير را بياور. و دستور داد تا شانه و سر مرا بستند، و جلاد بالاي سرم ايستاد تا گردنم را بزند.
گفتم: اي امير! تو كه با جبر و زور بر من دست نيافتي، بلكه من به پاي خود نزد تو آمدم؛ من پيامي دارم كه بايد به تو باز گويم، آن گاه خود داني هر چه خواهي انجام ده. گفت: بگو. گفتم: مجلس را خلوت كن. ابنهيبره به حاضرين دستور داد تا همگي مجلس را ترك كنند؛ چون همه خارج شدند، گفتم: جعفر بن محمد (ع) به تو سلام رسانيده و فرموده: من غلامت رفيد را پناه دادم، با خشم خود به او آسيبي مرسان. گفت: تو را به خدا، جعفر بن محمد (ع) به تو چنين فرمود، و به من سلام رسانيد؟! من برايش سوگند خوردم، و او سه بار سخنش را تكرار كرد.
آن گاه بازوهاي مرا باز كرد و گفت: من به اين قناعت نميكنم و از تو خرسند نميگردم مگر اينكه، همان كاري را كه با تو كردم، با من انجام دهي (بازوهاي مرا ببندي) گفتم: دستم ياري نميكند كه دستهاي تو را ببندم، و به خود اجازه چنين كاري را نميدهم. گفت: به خدا كه من جز به آن قانع نشوم. پس من هم چنانكه به سرم آورد، به سرش آوردم، و سپس بازش كردم. او انگشتر (مهر) خود را به من داد و گفت: تو اختيارات تام داري، هر چه ميخواهي انجام ده.
و با اين پيام بود كه رفيد در نزد ابنهيبره بزرگ گشت. (4).
در كتاب اختصاص، از رفيد، روايت شده كه حضرت امام صادق (ع) فرمود: اگر حضرت قائم (ع) را ديدار كردي، و ديدي كه به يك نفر صد هزار درهم عطا فرمود و به تو يك درهم، نبايد كه بر تو سنگين باشد، بلكه بايد تسليم باشي؛ زيرا كه كار به دست او است. (5)
اين روايت در بصائر الدرجات، جزء 8، باب 5، ح 10، ص 386، آمده است.
.همان طور كه گفته شد، «لن» براي افاده نفي ابدي به كار ميرود. خداوند حكيم براساس مصلحت خويش با بندگان خود رفتار ميكند و از روز اول كه آنها را خلق كرده، قدم به قدم آنان را به طرف صلاح و مصلحت خويش سوق ميدهد. سختترين مصيبتي كه واقع شده مصيبت سيد الشهدا عليهالسلام بود كه طي آن آل پيامبر دشواريهاي بسياري تحمل كردند اما چون مصلحت امام عليهالسلام در اين بود، اراده خداوند بر وقوع اين مصيبتها تعلق گرفت. صرف راحتي دنيا مصلحت انسان نيست، بلكه مصلحت آن است كه تمام اوضاع و احوال انسان سنجيده شود و دنيا و آخرت او مد نظر قرار گيرد. سپس، براساس همه اينها مصلحت او مشخص شود. انسانها نيز در حد عقل و فهم خويش بر اين امر واقفند و در كارهاي دنياي خويش اين ملاحظات را به كار ميبندند؛ به عنوان مثال كسي كه پول زيادي اندوخته، اما سفر طولاني يا امر خيري همچون ازدواج در پيش دارد، به پسانداز خود دست نميزند و آن را خرج نميكند. بنابراين، هر كس در حد عقل و فهم خويش مصلحت انديش است. كارهاي خداي حكيم نيز بر همين اساس استوار است و مقام ربوبياش با هر بندهاي طبق مصلحت او رفتار مينمايد. آنچه بر سر بندگان ميآيد قطعا به صلاح آنها است، چه با آن موافق باشند چه نباشند. ايزد منان هر كسي را به طرف مصلحتش سوق ميدهد، و انسان است كه بايد در مواقف و مراحلي كه خوشايند او نيست بردباري به خرج دهد و راضي به رضاي الهي باشد.
در حالات يكي از مراجع نقل شده است كه شخصي از ايشان درخواست غير معقولي داشت. ايشان در پاسخ او فرموده بودند: من تا در جهنم با شما رفيق هستم، اما ديگر در داخل جهنم با شما دوست نيستم! كنايه از اين كه نميخواهم به واسطهي رفاقت با تو به جهنم بروم. تمام تلاش شيطان براي آن است كه انسان را به داخل جهنم هدايت نمايد. گاهي براي انجام ندادن عبادت آن قدر به انسان فشار ميآورد كه انسان العياذ بالله، از عبادت كردن بيزار ميشود و گاهي نيز او را چنان مشغول مستحبات و مكروهات ميكند كه از واجبات باز ماند، و هر دو راه منتهي به جهنم ميشود. در حالات يكي از علما نقل ميكنند كه هر كس هر چه از او ميخواست انجام ميداد و هيچ وقت «نه» نميگفت، ولي در عين حال هيچ كس نميتوانست او را به انجام دادن كاري كه به آن اعتقاد نداشت مجبور سازد. اين يك الگو است و ديگران نيز بايد سعي كنند اين گونه باشند. بايد مواظب بود تا رياست و آقايي دنيا با بهشت معامله نشود و انسان راهي جهنم نشود؛ چون مالكيت تمام دنيا در مقابل رفتن به جهنم، هيچ ارزشي ندارد.
قانون خدايي و طبيعي براي به دست آوردن هزينه زندگي، همان كسب و كار، كوشش و استفادهي مشروع از پول است و تخطي از اين قانون گناهي بس بزرگ به شمار ميرود. خداوند متعال در قرآن مجيد فرموده است:
خداوند خريد و فروش را حلال و ربا را حرام كرده است.
درهم ربا اشد عندالله من سبعين زنية كلها بذات محرم. (3).
يك درهم ربا (سود پول) نزد خداوند از هفتاد زنا با زنان محرم سختتر است.
هر سري رزقي دارد. شما هر چند كم روزي و كم نصيب باشيد در صورت ازدواج و اختيار كردن شريك زندگي، اقبال خود را با ديگري پيوند زدهايد. ضمنا با تولد كودكان روزيهاي تازهاي به شما خواهد رسيد. از اين گذشته، فكر اداره كردن و تأمين مخارج عائله شما را وادار ميكند تا در جستجوي راههاي بهتر زندگي باشيد و از حالت بياعتنايي خارج شويد. مسلم است كه با كوشش بيشتر، درآمد بيشتر ميشود. بنابراين با توجه به عوامل ياد شده، سزاوار نيست كه انسان اميدي به تأمين مخارج همسر نداشته باشد و به اين دليل ازدواج نكند يا در صورتي كه ازدواج كرده غم روزي اهل و عيالش را بخورد، بلكه شايسته است كه انسان كمر همت را براي كار ببندد و اميدوار باشد كه از عهدهي اداره كردن آنان بر ميآيد.
الرزق مع النسآء و العيال. (1).
روزي با زن و عائله است.
1) وافي. ج 12، ص 12.
ابنعتيك گويد: به امام صادق - عليهالسلام - نامه نوشتم و توسط عبدالملك بن اعين فرستادم كه: مردمي در عراق خدا را به شكل و ترسيم وصف ميكنند، اگر صلاح ميدانيد - خدا مرا قربانت كند - روش درست خداشناسي را برايم مرقوم فرمائيد.
حضرت به من چنين نوشتند: خدايت رحمت كند، از خداشناسي و عقيدهي مردم معاصرت سؤال كردي، خداوند برتر است آن خدائي كه چيزي مانند او نيست، و او شنوا و بينا است، برتر است از آنچه توصيف كنند، توصيف كنندگاني كه او را به مخلوق خودش تشبيه ميكنند، و بر او تهمت ميزنند.
بدان - خدايت رحمت كند - كه روش صحيح خداشناسي آن است كه قرآن دربارهي صفات خداي - عزوجل - به آن نازل شده.
بطلان و تشبيه را از خدا بركنار ساز، نه نفي است و نه تشبيه (يعني نه نفي صفات از او و نه تشبيه او به مخلوق)، او است خداي ثابت موجود، برتر است خدا از آنچه واصفان گويند، و از قرآن تجاوز نكنيد كه پس از توضيح و بيان حق گمراه ميشويد. (1).
1) اصول كافي ج 1 ص 135 ح 1.
هشام بن حكم گويد: امام صادق - عليهالسلام - به زنديقي كه پرسيد: پيغمبران و رسولان را از چه راه ثابت ميكني؟ فرمود:
چون ثابت كرديم كه ما را آفريننده و صانعي است كه از ما و تمام مخلوقات برتر است و با حكمت و رفعت است، ممكن نيست كه خلقش او را ببينند و لمس كنند، و بي واسطه با يكديگر برخورد و مباحثه كنند، ثابت شد كه براي او سفيراني در ميان خلقش باشند كه خواست او را براي مخلوق و بندگانش بيان كنند و ايشان را به مصالح و منافعشان و موجبات تباه و فنايشان رهبري نمايند.
پس وجود امر و نهي كنندگان و تقرير نمايندگان از طرف خداي حكيم دانا در ميان خلقش ثابت گشت، و ايشان همان پيغمبران و برگزيدههاي خلق او باشند.
اينان حكيماني هستند كه به حكمت تربيت شده و به حكمت مبعوث گشتهاند، با آنكه در خلقت و اندام با مردم شريكند، در احوال و اخلاق شريك ايشان نيستند، از جانب خداي حكيم دانا به حكمت مؤيد هستند.
سپس آمدن پيغمبران در هر عصر و زماني به سبب دلائل و براهيني كه ميآورند ثابت ميشود تا زمين خالي از حجتي كه با او علمي باشد دلالت كند بر صدق گفتار و ثبوت عدالتش، نباشد. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 236 ح 1.
1- احول گويد: از حضرت صادق - عليهالسلام - دربارهي روحي كه در آدم دميده شد پرسيدم كه خدا ميفرمايد: (فاذا سويته و نفخت فيه من روحي) (1)«هنگامي كه كار آن (عنصر) را معتدل ساختم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم».
حضرت فرمود: آن روح مخلوق و آفريده است، و روحي كه در عيسي ميباشد نيز همان روح مخلوق است. (2).
2- محمد بن مسلم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به قول خداي عزوجل: (و نفخت فيه من روحي) «و از روح خود در او دميدم» پرسيدم كه آن دميدن چگونه بود؟
فرمود: روح مانند باد متحرك است و براي آن روح ناميده شد كه نامش از ريح (باد) مشتق است، و چون ارواح همجنس باد هستند روح را از لفظ ريح بيرون آورد.
و علت اينكه آن را به خود نسبت داد، زيرا كه آن را بر سائر ارواح برگزيد، چنانكه نسبت به يك خانه از ميان خانهها فرموده: خانهي من (و آن كعبه است) و نسبت به يك پيغمبر (ابراهيم) از ميان پيغمبران فرموده است خليل من و نظائر اينها و همهي اينها مخلوق و ساخته شده و پديد آمده و پروريده و تحت تدبيرند. (3).
حسين بن عبدالله گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - سرور (و بهترين) فرزندان اولاد آدم بود؟
حضرت فرمود: به خدا ايشان سرور (و بهترين) آنچه خدا آفريد بود، و خداوند مخلوقي بهتر از محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - نيافريد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 16 ص 368 ح 76.
عمر بن زيد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: آيا رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - حج ديگري غير از حجة الوداع (كه در سال آخر عمر شريفشان صورت گرفت) انجام داد؟
حضرت فرمود: بله؛ بيست بار ايشان حج انجام دادند. (1).
1) فروع الكافي: ج 1 ص 235، بحارالأنوار: ج 21 ص 400 ح 30.
زيد شحام گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - را در چه كفن نمودند؟
حضرت فرمود: در سه قطعه پارچه: دو تا قطعه پارچه صحاري، و يك برد حبري.
جوهري گويد: صحار - با ضم صاد -: قصبهاي از قصبات عمان است.
و جزري گويد: پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - را در دو پارچه صحاري كفن نمودند، و صحار قريهاي است در يمن، كه اين پارچه به آن مكان منتسب است.
و گفته شده است: صحاري از صحره - مانند غبره - يعني سرخي كم رنگ گرفته شده است، بنابراين، پيراهن صحاري يعني پيراهني متمايل به سرخي.
زنديق به امام صادق - عليهالسلام - گفت: روح (بعد از مرگ) كجا ميباشد؟
حضرت فرمود: در باطن زمين همانجا كه محل مرگ انسان است تا روز قيامت.
زنديق گفت: هرگاه كسي به دار آويخته بشود چه؟
حضرت فرمود: در دست فرشتهاي كه جان او را گرفته؛ ميباشد تا وقتي كه او را به خاك بسپارند.
زنديق گفت: خبر ده مرا آيا روح غير از خون است؟
حضرت فرمود: آري؛ روح همان طوري كه براي تو گفتم ماده و ريشهاش از خون است. و رطوبت (و نرمي) بدن و روشنائي رنگ (رخسار) و خوب بودن صوت و صدا و كثرت خنده (و شادي) از خون است، پس هرگاه خون جامد (و راكد) شد روح از بدن جدا ميشود.
زنديق گفت: آيا ميتوان روح را به سنگيني و سبكي، و وزن توصيف نمود؟
حضرت فرمود: روح مانند هوا در مشك است، هرگاه باد در مشك دميده شود مشك از آن پر ميشود در حالي كه ورود باد در آن وزنش را زياد، و خروجش وزنش را كم نميكند، همچنين است روح نه وزني دارد نه سنگيني. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 185.
زنديق گفت: آيا روح پس از خروج آن از بدن متلاشي ميشود يا باقي ميماند؟
حضرت فرمود: بلكه باقي است تا وقتي كه در صور دميده شود، در آن هنگام است كه همهي اشياء باطل و فاني ميشوند، و ديگر نه احساسي ميماند و نه محسوسي، سپس همه چيز اعاده ميشود همچنانكه مدبرش آغاز كرده بود، و اين پس از چهارصد سال است كه خلائق در آن در حالتي از حيرت ميباشند، و اين بين دو نفخه (و دميدن) ميباشد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 185.
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي روزه (مستحبي) در غير سفر سؤال نمودم.
حضرت فرمود: سه روز در ماه: پنج شنبه از هفته اول، و چهارشنبه از هفته دوم، و پنجشنبه از هفته سوم.
حلبي گفت: معني آن اين ميشود كه از هر ده روز يك روز روزه بگيرد.
حضرت فرمود: بله.
و حضرت اميرالمؤمنين علي - عليهالسلام - فرمود: روزهي ماه رمضان و سه روز در هر ماه شكهاي سينه را از بين ميبرد.
روزه سه روز در هر ماه معادل است با روزه دهر (هميشگي). خداوند عزوجل فرمود: (من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها) (1)«هر كس كار نيكي بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد». (2).
حسين بن ابوغندر از پدرش روايت ميكند كه از امام صادق - عليهالسلام - راجع به روزه در روز عرفه پرسيدم.
حضرت فرمود: عرفه عيدي از اعياد مسلمين و روز دعا و مسألت است.
عرض كردم: روزه در روز عاشوراء چطور؟
حضرت فرمود: اين روز روزي است كه حسين - عليهالسلام - در آن به قتل رسيد، پس اگر از شماتت كنندگان هستي اين روز را روزه بگير.
سپس حضرت فرمود: بنياميه - كه خدا آنها و كساني كه به آنها از اهل شام در قتل امام حسين - عليهالسلام - كمك كردند لعنت كند - نذر كردند كه اگر حسين - عليهالسلام - و يارانش كشته شدند و خلافت در اختيار خاندان ابوسفيان قرار گرفت اين روز را عيد بگيرند، و براي شكرانهي خدا آن روز را روزه بگيرند، و بچههايشان را خوشحال كنند.
اين كار در ميان خاندان ابوسفيان از آن روز تا به امروز سنت شد، و مردم همگي به آنها اقتدا كردند، و لذا اين روز (يعني عاشوراء) را روزه ميگيرند و خانوادههاي خود را خوشحال ميكنند.
سپس حضرت فرمود: روزه براي مصيبت نيست، بلكه براي شكرانه به خاطر سلامتي است و براي اين است كه حسين - عليهالسلام - كشته شد، پس اگر از كساني هستي كه به خاطر اين فاجعه غمزده شدهاي؛ اين روز را روزه مگير، و اگر شماتت شده از طرف كساني كه به خاطر سلامتي بنياميه خوشحالي ميكنند هستي؛ پس براي شكر از خدا روزه بگير. (1).
1) امالي الطوسي: ج 2 ص 279، بحارالأنوار: ج 93 ص 67 ح 17.
حسن بن راشد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم آيا براي مسلمانان غير از دو عيد، عيدي است؟
حضرت فرمود: بلي اي حسن - بزرگترين و با شرفترين آنها -.
گفتم: و آن چه روزي است؟
حضرت فرمود: روزي است كه اميرالمؤمنين - عليهالسلام - براي مردم رهنما (و خليفه) منصوب شد.
گفتم: فدايت شوم؛ در اين روز چه كاري سزاوار است انجام دهيم.
حضرت فرمود: آن را روزه بگيري - اي حسن - و بسيار بر محمد و آل محمد صلوات و درود بفرست، و از ظالمانشان بيزاري بجوي، زيرا انبياء - صلوات الله عليهم - به جانشينان خود كه در چنين روزي كه به جانشيني تعيين ميكردند دستور ميدادند آن را عيد بگيرند.
گفتم: ثواب كسي كه اين روز را روزه بگيرد؛ چيست؟
فرمود: ثواب روزهي شصت ماه (را به او ميدهد). (1).
1) فروع الكافي: ج 4، ص 148، بحارالأنوار: ج 37 ص 171 ح 53.
شحام گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني رفث و فسوق و جدال سؤال كردم.
حضرت فرمود: رفث جماع است.
و فسوق دروغ است، مگر نشنيدي كلام خداي عزوجل را كه ميفرمايد: (يا أيها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبأ فتبينوا أن تصيبوا قوما بجهالة) (1)«اي كساني كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقي خبري براي شما بياورد، دربارهي آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهي از روي ناداني آسيب برسانيد».
و جدال گفتار انسان است كه ميگويد: نه به خدا، آري به خدا، و همچنين دشنام انسان به ديگري است. (2).
يونس بن يعقوب گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني و درجهي رشدي كه در ايتام شرط است تا بشود ثروت را به آنان سپرد در فرمايش خدا: (فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم أموالهم) (1)«پس اگر در آنها رشد (كافي) يافتيد، اموالشان را به آنها بدهيد!» آمده است سؤال نمودم.
حضرت فرمود: تا آنجائي كه بتواند مال و ثروتش را حفظ كند. (2).
سليمان بن هارون عجلي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - محاسن خود را خضاب نمود؟
حضرت فرمود: خير، و علي - عليهالسلام - نيز چنين نكرد، ولي جدم (امام سجاد - عليهالسلام -) و پدرم (امام باقر - عليهالسلام -) خضاب نمودند، و تو نيز اگر بخواهي خضاب كني خوب است، و اگر ترك كني نيز خوب است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 73 ص 103 ج 1.
روزه داري يكي از راههاي مناسب چيره شدن بر خواهشهاي نفساني است. چون خواهشهاي نفساني همواره زمينه آلودگي و تيرگي روح انسان را فراهم ميسازند. روزه داري كه پرهيز از اين لذتها و خواهشها ميباشد، بهترين راه ستيز با شيطان نفس است. همان اهريمن نفس كه سعادت انسان را كمين نموده است.
خداي سبحان براي پاكي جانها روزه را قرار داده است. از روزه داران به عنوان افرادي كه خداي سبحان پاداش جزيل براي آنان مهيا ساخته است ياد ميكند، و الصائمين و الصائمات... اعدالله لهم اجرا عظيما. (1).
نقش مهم روزه در پاكي و تزكيه انسانها سبب شده كه دين آسماني هماره به آن پافشاري كند و پيامبران و امامان معصوم هماره از اين فضيلت بهره ميجسته و بسياري از ايام عمر را روزه ميگرفتند. در سيره امام صادق عليهالسلام اين گونه آمده است كه بيشتر روزها، روزه دار بودند. (2).
امام صادق عليهالسلام همواره به كساني كه خدمتشان ميرسيدند و يا از ايشان جدا ميشدند، سفارش به راستگويي و اداي امانت مينمود. البته قبلا نيز برخي از اين گونه احاديث، از آن حضرت نقل شده بود.
با توجه به سفارشهاي امام عليهالسلام اين دو خصلت ذاتا از بهترين خصلتهاي نيك است و نه تنها در ديانت اثر و نشانهي روشني دارد؛ بلكه سبب محبوبيت بين مردم و گرايش و اطمينان آنان و به دست آوردن اعتبار و ثروت نيز خواهد شد. براي اثبات اين ادعا ميتوان تنها به حادثه اي [عجيب] اشاره كرد كه براي فهم اين موضوع كافي خواهد بود.
امام صادق عليهالسلام به عبدالرحمان بن سيابه كه مرد جواني بود و بعد از مرگ پدر خود خدمت آن حضرت رسيد فرمود: آيا ميخواهي من به تو وصيت و سفارشي بكنم؟ او گفت: آري فداي شما شوم. امام عليهالسلام به او فرمود: بر تو باد به راستگويي و اداي امانت كه اگر رعايت اين خصلت را بكني در اموال مردم شريك خواهي شد. سپس امام عليهالسلام انگشتان خود را كنار يكديگر قرار داد و فرمود: اين چنين با مال آنان شريك خواهي بود.
عبدالرحمان بن سيابه ميگويد: من اين سخن را از امام عليه السلام حفظ نمودم و عمل كردم و پس از آن به قدري اموال من زياد شد كه سيصد هزار درهم براي آنها زكات پرداخت نمودم. (1).
خلاصهي سخن اين كه، نصايح و سفارشهاي امام صادق عليهالسلام براي تمام ابعاد و شؤون زندگي و سعادت دنيوي و اخروي و رستگاري انسان سودمند و ضروري است، و وظيفهي هر مسلماني است كه به آنها عمل كند.
1) بحارالأنوار ج 47 / 384.
حضرت امام صادق عليهالسلام دربارهي روا كردن حاجت مؤمن فرموده است:
1- كسي كه يكي از خواسته برادر ديني خود را برآورد خداوند عالم در روز قيامت صدهزار خواسته او را برآورد كه اولين آنها بهشت است و از جملهي اين پاداشها آن است كه خويشان و آشنايان و برادران ديني او را نيز وارد بهشت ميكند به شرط اين كه ناصبي نباشند(1).
2- روا ساختن حاجت مؤمن از آزاد ساختن هزار بنده و بار كردن هزار اسب در راه خدا (فرستادن به جهاد) بهتر است(2).
3- كسي كه براي برآوردن حاجت برادر مؤمن خود كوشش كند مانند اين است كه نه هزار سال خدا را عبادت كرده باشد كه روزها را به روزهداري و شب را به شب زندهداري بگذراند(3).
4- به حضرت عيسي بن مريم عليهالسلام دو حرف، به موسي بن عمران عليهالسلام چهار حرف، به حضرت ابراهيم عليهالسلام هشت حرف، به حضرت نوح عليهالسلام پانزده حرف، به حضرت آدم عليهالسلام بيست و پنج حرف، از اسم اعظم عطا شده بود و بدان عمل ميكردند.
خداوند تمام اسامي را به پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم تعليم نمود و خداوند هفتاد و سه اسم اعظم دارد كه هفتاد و دو اسم آن را به حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعليم نمود و فقط يك اسم باقي مانده است. ما همه آن هفتاد و دو اسم را از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم به ارث برديم(4).
5- روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با حارثة بن مالك انصاري روبرو شد و پرسيد حالت چه طور است؟ او در پاسخ گفت در حالي هستم كه ايمان حقيقي دارم. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود هر چيزي را حقيقتي است، نشانه حقيقت گفتار تو چيست؟ حارثه عرض كرد اي رسول خدا اشتياق به دنيا ندارم شب را (براي عبادت) بيدارم و روزهاي گرم را روزه ميگيرم و گويا عرش خدا را مينگرم كه براي حساب گسترده شده و بهشتيان را در بهشت مينگرم و ناله دوزخيان را در ميان دوزخ ميشنوم. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: (اين) بندهاي است كه خداوند قلبش را نوراني نموده است، بصيرتي كه يافتي ثابت و استوار باشد. حارثه عرض كرد اي رسول خدا از پروردگار عالم بخواه كه شهادت در ركابت را نصيب من گرداند، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود خدايا شهادت را به حارثه روزي كن. چند روزي نگذشت كه جنگي پيش آمد و حارثه در آن جنگ شركت نمود و پس از كشتن 9 يا 8 نفر از دشمن به شهادت رسيد(5).
6- ابوبصير گويد از امام صادق عليهالسلام پرسيدم ماجراي وادي يابس (شنزار) كه سورهي عاديات در مورد ستودن قهرمان اسلام كه در اين وادي جنگيدند، نازل شد چيست؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: اهالي بيابان يابس كه دوازده هزار نفر سواره بودند با هم پيوند بستند كه همه تا سر حد مرگ پيش روند و محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليهالسلام را بكشند.
جبرئيل جريان را به رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم اطلاع داد و رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نخست ابوبكر و سپس عمر را با سپاهي به سوي آنها فرستاد ولي آنها بينتيجه بازگشتند.
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اين بار علي عليهالسلام را با چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوي وادي يابس رهسپار نمود.
به دشمن خبر رسيد كه سپاه اسلام به فرماندهي علي عليهالسلام روانه ميدان هستند، دويست نفر از مردان مسلح دشمن به ميدان تاختند و گفتند شما كيستيد و از كجا آمدهايد و چه تصميم داريد؟ علي عليهالسلام در پاسخ فرمود: منم علي بن ابيطالب پسر عموي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و برادر او و فرستاده او به سوي شما هستم، شما را به يكتائي خدا و بندگي و رسالت محمد صلي الله عليه و آله و سلم دعوت ميكنم، اگر ايمان بياوريد در نفع و ضرر شريك مسلمين هستيد.
آنها گفتند سخن تو را شنيديم آمادهي جنگ باش و بدان كه ما تو و اصحاب تو را خواهيم كشت.
علي عليهالسلام به آنها فرمود: واي بر شما مرا به بسياري جمعيت خود و پيوند خود تهديد ميكنيد؟! بدانيد ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما كمك ميجوئيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.
دشمن به پايگاههاي خود بازگشت و مستقر شد. علي عليهالسلام نيز همراه اصحاب به پايگاه خود رفتند و مستقر شدند. حضرت علي عليهالسلام دستور داد مسلمانان در آماده باش كامل براي حمله صبحگاهي به سر برند. با دميدن سحر علي عليهالسلام با اصحاب خود نماز خواند سپس به سوي دشمن حمله نمود و آن چنان آنها را غافلگير كرد كه تا هنگام درگيري نميفهميدند كه مسلمين چطور بر آنها دست يافتند. هنور دنباله سپاه اسلام نرسيده بود كه پيشتازان اسلام، دشمن را به هلاكت رساندند و علي عليهالسلام شخصا هفت نفر از دلاوران پيشتاز دشمن را از پاي در آورد، در نتيجه زنان و كودكان اسير شدند و اموالشان به دست مسلمين افتاد.
جبرئيل پيروزي علي عليهالسلام و سپاه اسلام را به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم خبر داد. آن حضرت به منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي مردم را از فتح مسلمين با خبر كرد و به آنها اطلاع داد كه تنها دو نفر از مسلمين به شهادت رسيدهاند.
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و همه مسلمين از مدينه بيرون آمدند و به استقبال علي عليهالسلام شتافتند و در يك فرسخي مدينه با سپاه علي عليهالسلام روبرو شدند. حضرت علي عليهالسلام هنگامي كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را ديد از مركب پياده شد، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نيز از مركب پياده شد و بين دو چشم علي عليهالسلام را بوسيد و مسلمانان استقبال كننده نيز مانند پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از مقام علي عليهالسلام تجليل كردند و غنائم جنگي و اسيران و اموال دشمن كه به دست مسلمين رسيده بود مورد تماشاي مسلمين قرار گرفت.
جبرئيل امين نازل شد و سورهي عاديات را به ميمنت اين پيروزي نازل كرد و اشك شوق از چشمان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم سرازير شد(6).
در روايت ديگر آمده: سوره عاديات وقتي نازل شد كه هنوز سربازان اسلام به مدينه بازنگشته بودند. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آن روز براي نماز صبح اين سوره را تلاوت فرمود. بعد از نماز اصحاب عرض كردند اين چه سورهاي است كه تا به حال نشنيده بوديم؟ فرمود: علي عليهالسلام بر دشمنان پيروز شد و جبرئيل ديشب با آوردن اين سوره به من بشارت داد. چند روز بعد علي عليهالسلام به مدينه وارد شد.
7- روزي ابوحنيفه، امام صادق عليهالسلام را ديد كه بر عصايي تكيه داده. عرض كرد اي پسر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم سن و سالت به حدي نرسيده كه عصا به دست گيري.
امام صادق عليهالسلام فرمود: آري ولي اين عصا، عصاي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است، خواستم به آن تبرك جويم. ابوحنيفه به پيش آمد تا ان عصا را ببوسد. امام صادق عليهالسلام از بوسيدن او جلوگيري كرد و دستش را جلو آورد و به او فرمود سوگند به خدا تو ميداني كه پوست و موي و دستم، پوست و موي و دست رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است، آن را نميبوسي ولي ميخواهي عصايش را ببوسي!(7).
اياكم أن يحسد بعضكم بعضا فان الكفر أصله الحسد.(1).
از حسد ورزي به يكديگر بپرهيزيد، زيرا ريشهي كفر، حسد است.
1) تحف العقول ، ص 315.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام در پاسخ به اين پرسش كه راه آسايش در چيست؟ فرمودند: در مخالفت با هوس. عرض شد: پس، بنده، كي به آسايش دست مييابد؟ حضرت فرمودند: در نخستين روزي كه به بهشت ميرود. (1).
1) تحف العقول: 21439370.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
كسي كه خشم بر او غلبه كند، و يا به چيزي رغبت پيدا ميكند و يا ميترسد و يا هوس چيزي را ميكند، خويشتنداري كند، خداوند پيكر او را بر آتش حرام ميگرداند. (1).
1) بحار: 78 / 243 / 42، ميزان الحكمه: ج 14، ح 21517.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
با دستگيري از برادرانتان، خود را به خداوند متعال نزديك سازيد. (1).
1) خصال: 8 / 26، ميزان الحكمه: ج 14، ح 21711.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
شيعيان ما را در نحوهي مواظبت كردن بر اوقات نمازشان و حفظ كردن اسرار ما از دشمنانمان و دستگيري از برادرانشان بيازماييد. (1).
1) قرب الاسناد: 78 / 253، همان، همان، 21717.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
فروتني اين است كه از مجلس به جايي كمتر از مقام و موقعيت خود، راضي باشي و به هر كه برخوردي، سلام كني و مشاجره را رها كني هر چند حق با تو باشد و دوست نداشته باشي كه تو را به پرهيزكاري بستايند و فروتني در رأس همهي خوبيها است. (1).
1) بحار: 75 / 123 / 20 و 75 / 118 / 3، ميزان الحكمه: ج 14، ح 21838.
امام صادق عليهالسلام به مردم كه تقاضاي پند ميكردند، فرمودند:
اگر خداوند تبارك و تعالي روزي (رساندن) را به عهده گرفته است، پس غم روزي خوردن از بهر چيست؟ و اگر روزي قسمت شده است، پس حرص چه معنا دارد؟ و اگر حسابرسي راست است، پس گردآوردن (مال و ثروت) چرا؟ (1).
1) بحار: 78 / 190 / 1 همان، همان، 222124.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
روزي حواريون، عيسي عليهالسلام را نديدند پس در جستجوي او بيرون رفتند و ديدند كه روي آب راه ميرود. يكي از آنان عرض كرد: اي پيامبر خدا، به طرف تو بيايم؟ حضرت فرمود: آري. آن مرد يك پايش را روي آب گذاشت و رفت تا پاي ديگرش را نيز روي آب بگذارد كه زير آب رفت حضرت فرمود: دستت را بده اي كوته ايمان، اگر آدميزاد به وزن دانهاي، ذرهاي يقين داشت در آن صورت روي آب راه ميرفت. (1).
1) الدر المنثور: 2 / 203، ميزان الحكمه: ج 14، ح 23027.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
در هر كاري، پيش از آن كه بدان مبادرت ورزي و بعد پشيمان شوي، درنگ كن تا راه ورود و خروج آن را بشناسي (بداني از كجا آغازش كني و چگونه به پايانش رساني) (1).
1) تحف العقول: 304، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20105.
حضرت صادق عليهالسلام 3 زن گرفت اول فاطمه بنت الحسين الاثرم بن حسين بن علي بن ابيطالب دوم امحميده مادر حضرت كاظم عليهالسلام بود سوم مادر ابيحنيفه بود و يازده كنيز در حباله او بود كه از اين زوجات 7 اولاد آورد كه 6 پسر و يك دختر بود و برخي ده اولاد نوشتهاند كه 7 پسر و 3 دختر داشتهاند (1).
1) كافي شافي - مصباح - مناقب ص 255 ج 2 دوائر العلوم ص 31.
مفضل مي گويد: با امام صادق (عليهالسلام) در راهي مي رفتيم ناگهان به زني كه در مقابل دو گاو مادهي مرده اي بود، برخورد كرديم.
آن زن و بچه هايش در حال گريه كردن بودند كه حضرت از ايشان پرسيد: «داستان شما چيست»؟
آن زن گفت: من و كودكانم از اين گاو، معاش مي كرديم و حال همان طور كه مي بينيد، اين گاو مرده است و من مانده ام كه چه كنم و مخارج زندگي ام را از كجا تامين نمايم؟
امام فرمود: «ميخواهي، اين گاو را خدا برايت زنده كند».
آن زن گفت: اي مرد! ما را به تمسخر گرفتهاي؟
امام فرمود: «خير» و با پايش به گاو اشارهاي كرد، ناگهان گاو مرده به اذن خداوند، زنده شد و به پا خاست.
آن زن گفت: به پروردگار كعبه اين مرد، عيسي بن مريم است!
حضرت براي آنكه شناخته نشود، خود را در ميان مردم مخفي نمود. (1).
1) منتهي الآمال.
روزي اسماعيل حميدي، يكي از اهالي مدينه، نزد امام صادق (عليهالسلام) آمد و گفت: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله) من شنيده ام كه شما فرموده ايد، من محب كامل شما نيستم در حالي كه من عمرم را در محبت شما فاني كردم و مردم را هم به طرف شما دعوت كردم.
امام صادق عليه السلام فرمود: «آيا تو در حق محمد حنفيه نگفتي تا كي اي پسر وصي پيغمبر (صلي الله عليه و اله)! تو زنده باشي، روزي بخوري، در كوه رضوي اقامت كني، پيوسته در آن جا باشي، ديده نشوي و حال آنكه از ذوق و عشق تو ديوانه باشيم؛ آيا تو قائل نشدي كه محمد بن حنفيه همان قائم است...
واي بر تو! رسول خدا (صلي الله عليه و اله)، علي، حسن و حسين (عليهماالسلام)،
بهتر از محمد بن حنفيه بودند و مرگ را چشيدند».
اسماعيل گفت: آيا براي جملهي خودت دليلي داري؟
امام صادق (عليهالسلام) فرمود: «بلي، بدرستي كه پدرم مرا خبر داد كه او نماز خواند بر جنازهي محمد بن حنفيه و در دفنش نيز حاضر بود». سپس امام، دست اسماعيل را گرفت و با هم به سوي قبري حركت كردند؛ امام دست خود را به آن قبر زد و دعايي خواند در آن حال قبر شكافته شد و مردي كه موهاي سر و ريشش سفيد بود از قبر بيرون آمده و در حالي كه خاك از سر و صورتش مي ريخت، گفت: اي ابوهاشم! مرا مي شناسي؟ اسماعيل گفت: نه.
گفت: من محمد بن حنفيه هستم، همانا امام بعد از حسين (عليهالسلام)،علي بن الحسين (عليهالسلام) است و بعد از او، محمد بن علي (عليهالسلام) و بعد از او، ايشان (يعني جعفر بن محمد (عليهالسلام)) امام و پيشواي مردم زمين و زمان هستند؛ سپس سرش را در قبر كرد و قبر دوباره به حالت اوليه باز گشت. (1).
1) منتهي الآمال.
از مفضل بن عمر روايت شده كه گفت وقتي با امام جعفرصادق عليهالسلام در مكه ميرفتيم كه ناگاه به زني رسيديم در پيش روي او گاوي مرده بود آن زن با جمعي از كودكان به او مينگريست امام صادق عليهالسلام پرسيد موضوع چيست آن زن گفت من با فرزندان خود به شير اين گاو معاش ميكرديم و اكنون اين گاو مرده من در كار خود حيران هستم چه كنم؟
امام صادق عليهالسلام فرمود اي زن ميخواهي حق تعالي اين گاو را زنده فرمايد - آن زن گفت اي مرد مرا مسخره ميكني؟! - امام فرمود نه سخريه نميكنم آنگاه دعائي خواند و سرپائي بر آن گاو زد گاو بلند شد تندرست و سالم امام رفت و زن ندانست اين كي بود و چه كرد.
ابوحمزه ثمالي ميگويد با امام جعفرصادق عليهالسلام در راه مكه ميرفتم بين مكه و مدينه چيزي پيدا شد به شكل مرغ آن حضرت فرمود كه اين پست و بريد جن است ميگويد در اين ساعت هشام بن عبدالملك مرد -!!
ابراهيم بن عبدالحميد روايت كرده كه گفت در مكه بردي خريدم و قسم خوردم آن را از خود دور نسازم تا بدان كفنم كنند اتفاقا در مشعرالحرام زير سرم گذاشتم چون بيدار شدم آن برد نبود خيلي محزون شدم تا به مني برگشتم در مسجد خيف يكي آمد گفت امام جعفرصادق عليهالسلام تو را ميخواهد رفتم حضورش يك برد يماني به من داد كه بسيار عالي و شبيه برد خودم بود جريان را عرض كردم فرمود برو شكر نعمت خدا را كن.
جميل بن دراج ميگويد: حضور امام ششم بودم كه مردي آمد خدمتش عرض كرد پسرم مرد او را در لحاف پيچيدم گذاشتم آمدم خدمت شما فرمود شايد نمرده باشد برخيز برو به جانب خانه خود و غسل كن و دو ركعت نماز بگذار و دعا كن بگو:
يا من وهبه لي ولم يكن شيئا جد دلي هبة يعني اي كسي كه بخشيدي اين طفل را به من در حالي كه نبود او را مجددا به من بخش و او را حركت ده و اين خبر را هم براي كسي نقل مكن.
آن زن رفت چنانكه دستور فرموده بود عمل كرد و طفل خود را حركت داد كه آوازش به گريه بلند شد و زنده گرديد - در مناقب عينا اين روايت را از ديگري نقل كرده است.
در بصائر الدرجات روايت كرده كه مردي از اصحاب به حج رفت به خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد عرض كرد فدايت شوم زن من بيسار مريض بود در حال مرض وفات ميكرد من حركت كردم و من تنها ماندهام فرمود او را دوست ميداشتي عرض كرد بلي فرمود به منزل خود برگرد او را خواهي ديد چون برگشت ديد زنش نشسته مشغول غذا خوردن است - و نظير اين اخبار در سيره امام صادق عليهالسلام بسيار است كه به شخصيت او ميتوان پي برد.
در اخبار كتب رجال چنين استنباط ميشود كه امام صادق عليهالسلام در تمام فنون علمي دست قوي داشته و برخي از آنها به نام نهر بهشتي يا حوض بزرگ دامنهدار علوم جغرافيا را آموخته و طبقات ارض را تشريح و تعريف فرموده است و در ضمن اين خوارق عاداتي كه به حس و شهود به اصحاب نموده علومي را آموخته است و بالاترين معجزات آن حضرت همان قسمتها است.
در كتاب خرايج از ابان بن تغلب روايت نموده كه گفت در مدينه از خانه خود بيرون آمدم كه به خدمت امام صادق عليهالسلام بروم چون نزديك خانه او رسيدم ديدم جمعي از خانه او بيرون آمدند همه صورت زيبائي و لباسهاي فاخري داشتند باوقار و سكينت و من آنها را نشناختم چون شرفياب شدم ديدم پانزده نفر حضور او هستند كه هيچ يك زبان يكديگر را نميفهميدند بعضي عربي و برخي فارسي و نبطي و حبشي و سقلبي و عجمي بودند.
يكي از ما از ديگري پرسيد كه آن حضرت چه ميگويد به چه زبان حديث ميفرمايد آنكه عربي بود گفت به زبان عربي آنكه عجمي بود گفت به زبان فارسي آن كس كه حبشي بود گفت من به لغت حبشي شنيدم و سقلبي گفت به زبان سقلبي به گوش من رسيد و هر يك از آن پانزده نفر به زبان مانوس خود حديث امام را شنيدند چون مجلس ما تمام شد بيرون آمديم و همين نظر موجود بود ما برگشتيم حضور امام جريان را عرض كرديم فرمود حديث يكي بود اما به گوش شماها به لهجه و لغات مختلف رسيد و اين هم از تصرفات ولايت مطلقه الهيه است.
در خرايج است كه جابر گفت وقتي در خدمت اباعبدالله بوديم و به مردي گذشتيم كه بزغالهاي را ميخواست ذبح كند آن حيوان نگاهش به امام ششم افتاد صيحهاي زد آن حضرت به آن مرد فرمود قيمت اين بزغاله چند است گفت چهار درهم امام صادق چهار درهم از آستين خود بيرون آورد به او داد و بزغاله را رها كرد.
پس از آن ديديم بازي دراجي را گرفته و آن دراج فرياد برآورد امام ششم فرمود آن دراج را رها كن من عرض كردم امري عجيب از شما ميبينم فرمود آري آن بزغاله را چون صاحبش خواست ذبح كند چشمش كه بر من افتاد گفت پناه به خدا و شما اهلبيت ميبرم از اراده قصاب من او را در پناه خود نجات دادم.
اما آن دراج نيز به ما پناه آورد كه آزادي او را خواستم آنگاه فرمود اگر شيعيان ما داراي استقامت در عقيده خود بودند به آنها منطق طيور و وحوش را ميآموختم و هر كجا استعدادهاي لايق و خلوص نيت و حسن طويت ميديد از علوم و فنون غريبه ميآموخت تا بهرهمند گردند.
مي گويند: يكي از پادشاهان هند احوال امام صادق عليهالسلام را شنيده بود و محبت آن حضرت در دلش جا كرد و اين محبت روز به روز بيشتر ميشد.
روزي وي كنيزي در نهايت زيبائي و جمال را به همراه تحفه و هدايا و اجناس نفيسي را به عنوان هديه به خدمت امام صادق عليهالسلام روانه كرد.
فرستادهي او با آن اسباب به درب خانه آن حضرت رسيد ولي امام صادق عليهالسلام اجازهي ورود نداد. وي مدتي بر درب خانه منتظر شد ولي باز موفق نشد كه خدمت آن حضرت برسد. پس به بريد بن سليمان التماس نمود و با واسطهي او توانست خدمت امام صادق عليهالسلام برسد.
بعد از سلام، آن مرد گفت: «من از راه دور از پيش پادشاه هند آمدهام و كاغذي سر به مهر دارم و مدتي است كه در درگاه شما سرگردان هستم! آيا اولاد انبياء اينچنين رفتار ميكنند؟!» آن حضرت سر در پيش افكنده و جوابي نداد، بعد از لحظهاي فرمود: «البته بعد از مدتي خواهي فهميد.»
چون مهر را از كاغذ برداشتند، نوشته بود كه: «به نام خداوند بخشنده و مهربان، بسوي جعفر بن محمد الصادق، طاهر و پاك از هر پليدي و بدي، مينويسد فلان پادشاه هند كه فلان نام دارد: حق تعالي ميخواهد كه مرا بوسيلهي شما هدايت نمايد، كنيزي كه تا امروز از آن زيباتر و خوبتر نديده بودم را با چيزهاي ديگري از جواهر و حلي و زيور و بوي خوش و ديگر اجناس خدمت شما فرستادم. چون هيچ كس را به جز شما قابل اين كنيز ندانستم هزار نفر از ميان وزراء و علماء و كاتبان و امينان خود كه صلاحيت امانت داشتند را انتخاب نموده و از آن هزار نفر، صد نفر و از آن صد نفر، ده نفر و از آن ده نفر، يك نفر را كه ميزاب بن حباب بود و اعتماد بر ديانت و امانت او داشتم، انتخاب نمودم و هديه خود را به او سپرده و به خدمت شما فرستادم، به اميد آن كه مورد قبول شما بيفتد.»
چون مضمون نامه خوانده شد، امام صادق عليهالسلام رو به آن فرستاده كرد و فرمود: «اكنون برگرد اي خائن و هر چه آوردهاي ببر كه ما چيزي كه در آن خيانت واقع شده است را قبول نميكنيم.»
آن شخص شروع به قسم خوردن نمود، آن حضرت فرمود: «اگر آن جامهاي كه تو پوشيدهاي بر عليه تو گواهي دهد، مسلمان ميشوي؟!»
او گفت: «مرا از اين كار معاف كنيد.»
حضرت فرمود: «پس هر چه تو كردهاي را براي صاحبت مينويسم.»
گفت: «اگر چيزي از من صادر شده باشد آن را بنويس.»
آن حضرت رو به قبله كرد و دعا فرمود كه: «خدايا! اين پوستين را كه اين مرد پوشيده به سخن در آور تا بر آنچه كرده است، گواهي دهد.» و به او دستور داد كه پوستين را در بياورد و در آنجا بگذارد.
آن هندي، پوستين را از تن خود بيرون آورد و آنجا گذاشت. ناگهان آن پوستين به زبان آمد و گفت: «اي پسر رسول خدا! فلان پادشاه، اين مرد را امين ساخت و او را در حفظ آنچه با اوست بسيار سفارش نمود. در راه به منزلي رسيديم، در آنجا باران بود و ما خيس شده بوديم. او خادمي كه نامش بشير بوده و همراه كنيز بود را از بدنبال كاري فرستاد. بعد كنيز را طلبيد. آن راه پر از گل شده بود، كنيز لباسش را بالا گرفت تا جامهاش گل آلوده نشود كه نظر اين خائن بر ساق كنيز افتاد. پس او را پيش خود خواند و با او زنا كرد.»
چون سخن پوستين به اينجا رسيد هندي به خاك افتاد و اعتراف به خطاي خود نمود. سپس پوستين خود را پوشيد. ناگهان پوستين، حلق او را گرفت و رويش سياه شد و نزديك بود كه بميرد. در اين هنگام امام صادق عليهالسلام به آن پوستين دستور داد كه: «او را بگذار كه صاحبش به كشتن او اولي است.» و دستور داد كه هدايا را پس ببرد. منتها با التماس حضار هر چه غير از كنيز بود را نگه داشت و كنيز را به او برگرداند. هندي گفت: «صاحب من عقوبتش بسيار سخت است! مرا بكشتن ميدهي.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «مسلمان شو تا كنيز را به تو ببخشم.»
ولي آن ملعون قبول نكرد و چون برگشت، پادشاه باهوش و فراستي كه داشت فهميد كه او خيانت كرده است. پس آن كنيز را تهديد نمود و كنيز نيز ماجرا را نقل كرد. و پادشاه هر دوي آنها را كشت. بعد خدمت امام صادق عليهالسلام نوشت كه: «چون آنچه نفيس بود را پس فرستادي و چيزهايي كه زياد نفيس نبود را قبول فرموديد دانستم كه خيانتي شده است و بر اولاد انبياء اين چيزها مخفي نميماند. پس كنيز را تهديد نمودم و او اقرار كرد و قصهي پوستين را براي من نقل نمود. پس هر دوي آنها را گردن زدم و شهادت ميدهم كه خدا يكي است و به غير از او خدائي نيست و محمد صلي الله عليه و اله و سلم كه جد شما ميباشد رسول خدا است و تو وصي و جانشين رسول خدا هستي و اميدوارم كه انشاءالله تعالي به دنبال اين نامه توفيق رسيدن به خدمتتان را بيابم.»
پس بعد از مدتي اندك او به خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد و اسلامش نيكو شد و از دوستان و شيعيان آن حضرت بود و خدمت آن حضرت را به پادشاهي ترجيح داد، تا اينكه از دنيا رفت و به بهشت وارد شد. (1).
1) حديقة الشيعه.
يونس بن ظبيان ميگويد: با جمعي كثيري در خدمت امام صادق عليهالسلام بودم.كسي پرسيد: «اي فرزند رسول خدا! پرندگاني كه حق تعالي در قرآن مجيد ياد نموده و به ابراهيم خطاب فرموده كه «خدا اربعة من الطير فصرهن اليك ثم اجعل علي كل جبل منهن جزء» (1)(يعني: خداوند فرمود چهار پرنده را بگير و گوشت آنها را با هم در آميز، سپس هر قسمتي را بر سر كوهي بگذار.) آيا آن پرندهها از يك جنس بودند يا مختلف بودند؟!» امام صادق عليهالسلام فرمود: «ميخواهيد به شما مثل آن را نشان بدهم؟» ما همه گفتيم: «بلي اي فرزند رسول خدا.»
پس ايشان چهار پرنده را طلبيد كه عبارت بودند از: طاووس، باز و كبوتر و كلاغ، و آنها را ذبح فرمود و سرهاي آن پرندهها را نزد خود گذاشت.
به دستور آن حضرت استخوان و پر و گوشت آن پرندگان درهم كوفته شد و بعد آنها به چهار بخش تقسيم شده در چهار گوشهي خانه گذاشته شد.
سپس امام صادق عليهالسلام اول طاووس را صدا زد، ناگهان ديدم كه از آن چهار بخش، ذره ذره جدا ميشد و بهم ميپيوست تا طاووس كاملي ساخته شد و سرش نيز به بدنش پيوست. بعد از آن، كلاغ را صدا زد، باز از هر بخشي، ذره ذره به يكديگر پيوستند تا يك كلاغ كامل شده و سر به بدن ملحق گشت.
آن دو پرندهي ديگر را نيز به همين طريق صدا زد و اجزاء آنها بهم پيوست تا آن چهار پرنده، زنده و متحرك گرديدند. (2).
مفضل بن عمر ميگويد: در مكه به همراه امام صادق عليهالسلام ميرفتيم. زني را ديديم كه در مقابل او گاو مردهاي بود و آن زن و بچههايش ميگريستند.
امام صادق عليهالسلام به آنها فرمود: «قضيهي شما چيست؟»
آن زن گفت: «من و كودكانم روزي خود را از اين گاو، بدست ميآورديم ولي حالا مرده است و من متحير ماندهام كه چه بكنم.»
حضرت فرمود: «دوست داري كه حق تعالي، گاو را زنده بكند.»
آن زن كه امام صادق عليهالسلام را نميشناخت، گفت: «اي مرد! ما را مسخره ميكني؟»
حضرت فرمود: «چنين نيست! من قصد تمسخر نداشتم.»
سپس دعائي خواند و پاي مبارك خود را به گاو زد و به او صيحهاي زد، پس ناگهان آن گاو زنده شد و با شتاب برخاست.
آن زن گفت: «به پروردگار كعبه، اين عيسي عليهالسلام است.»
پس امام صادق عليهالسلام خود را در ميان مردم داخل كرد كه شناخته نشود. (1).
1) خرايج.
جد محمد بن راشد ميگويد: خواستم كه نزد امام جعفر صادق عليهالسلام بروم و دربارهي مسألهاي از ايشان سؤال كنم. گفتند: «سيد حميري شاعر مرده و حضرت براي تشيع جنازهي او رفته است.»
پس به قبرستان رفته و خدمت ايشان رسيدم و سؤال خود را كردم و آن حضرت پاسخ مرا گفتند. وقتي كه ميخواستم بروم، امام عليهالسلام لباس مرا گرفت و نگهداشت و فرمود: «شما جوانها علم را ترك كرديد.»
گفتم: «آيا تو امام زمان هستي؟» فرمود: «بلي.»
گفتم: «دليل و نشانهي آن چيست؟» فرمود: «از هر چه ميخواهي بخواه انشاءالله برآورده ميكنم.»
گفتم: «من برادري داشتم كه مرد و او را در اين قبرستان دفن كردم، به اذن خدا وي را براي من زنده كن.»حضرت فرمود: «تو اهل اين كار نيستي ولي برادرت مؤمن بود و اسمش نزد ما احمد است.»
پس نزديك قبر او شد و دعا كرد. ناگهان قبر شكافته شد و برادرم از آن بيرون آمد و رو به من كرد و گفت: «اي برادر! از او (امام صادق عليهالسلام) پيروي كن و جدا نشو.» سپس به قبرش بازگشت. (1).
1) بحارالانوار ج 47.
ابوهاشم اسماعيل بن محمد حميري ميگويد: خدمت امام صادق عليهالسلام شرفياب شدم و عرض كردم: «اي فرزند رسول خدا! شما دربارهي من فرمودهايد كه من بر چيزي نيستم، و حال آنكه من عمرم را در محبت شما فاني كردم و مردم را به جهت شما هجو كردم.»
حضرت فرمود: «آيا تو در حق محمد بن حنفيه قدس سره نگفتهاي كه: حتي متي والي و كم المدي
يابن الوصي و انت حي ترزق تاوي برضوي لا تزال و لا تري
و بنا اليك من الصبابة اولق (يعني: تا كي و تا چه مدت اي پسر وصي پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم زنده باشي و روزي بخوري و در كوره رضوي اقامت طولاني داشته باشي و پيوسته در آنجا باشي و ديده نشوي و حال آنكه از ذوق و عشق تو ديوانه هستيم)
آيا تو قائل نشدهاي كه محمد بن حنفيه، قائم است در شعب رضوي و شيري از طرف راست و شيري در طرف چپش است و صبح و شام روزيش ميرسد؟!
واي بر تو! رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم و علي و حسن و حسين عليهمالسلام بهتر از محمد بن حنفيه بودند و مرگ را چشيدند.
من گفتم: «آيا براي اين دليلي هست؟»
حضرت فرمود: «بلي! بدرستي كه پدرم به من خبر داد كه او بر جنازهي محمد نماز خواند و در دفنش حاضر بود. من به تو آيتي را نشان ميدهم.»
سپس امام صادق عليهالسلام دست مرا گرفت و بسوي قبري برد و دست خود را بر آن زد و دعائي خواند.
در همان حال قبري شكافته شد و مردي كه موهاي سر و ريشش، سفيد بود از قبر بيرون آمد و خاك از سر و صورتش ميريخت.
او به من گفت: «اي ابوهاشم! مرا ميشناسي؟!» من گفتم: «نه.»
گفت: «من محمد بن حنفيه هستم، همانا امام بعد از حسين عليهالسلام، علي بن الحسين عليهالسلام است و بعد از او ايشان است.» و به امام صادق عليهالسلام اشاره كرد. سپس داخل قبر شد و قبر بهم آمد. (1).
1) ثاقب المناقب.
داوود رقي ميگويد: نزد امام صادق عليهالسلام بودم كه جواني وارد شد و گريه ميكرد. او گفت: «نذر كردم كه با همسرم به حج بروم ولي هنگامي كه به مدينه وارد شدم، همسرم مرد.» حضرت فرمود: «برو، او نمرده است.»
جوان گفت: «او مرد و من رويش را كشيدم.»
حضرت فرمود: «او زنده است.»
جوان رفت و خندان برگشت و گفت: «بر او كه وارد شدم، ديدم نشسته است.»
حضرت فرمود: «اي داوود! آيا ايمان نياوردي؟»
گفتم: «چرا ولي ميخواهم قلبم آرام بگيرد.»
ذيحجه كه رسيد، امام صادق عليهالسلام به من فرمود: «اي داوود! مشتاق زيارت خانهي پروردگار شدهام.»گفتم: «سرور من! فردا عرفات است.»
حضرت فرمود: «وقتي نماز عشاء را خواندي، شترم را افسار بزن و بياور.»
من هم دستور ايشان را اجرا كردم. پس با حضرت روانه خانهي خدا شديم. در وقت طلوع آفتاب در خانهي خدا بوديم كه آن جوان با همسرش از مقابل ما گذشتند. آن زن اشاره به امام صادق عليهالسلام كرد و به شوهرش گفت: «اين شخصي بود كه درباره زندگي من نزد خداوند شفاعت كرد.» (1).
1) بحارالانوار ج 47.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: با مردم بياميزيد، در اجتماعاتشان شركت كنيد و آنان را در كارها ياري نمائيد، منزوي نشويد و از جامعه كناره نگيريد و همواره در معاشرتهاي اجتماعي دستور خداوند را به كار بنديد كه فرموده است: با مردم به خوبي سخن بگوئيد و حسن برخورد داشته باشيد.
مفضل بن عمر روايت ميكند كه در مني در خدمت امام جعفرالصادق عليهالسلام بودم كه گذار آن حضرت بر پيرزني افتاد كه با دو طفل خردسال ميگريستند و ماده گاوي مرده نزديك ايشان افتاده بود. آن حضرت پرسيد: كه اي ضعيفه چرا گريه ميكني؟ گفت: چرا گريه نكنم كه روزي من و اطفال من از اين گاو بود. اكنون در كار خود حيرانم.
حضرت فرمود: ميخواهي كه گاو تو زنده شود؟ پيرزن گفت: اي بنده خدا، اين مصيبت مرا بس نيست كه مرا مسخره ميكني؟ فرمود: حاشا كه من از روي تمسخر گفته باشم و لب مبارك بجنبانيد و پا بر آن گاو زد و فورا آن گاو برجست و بر پاي ايستاد. آن پيرزن از شدت خوشحالي گفت: برب كعبه اين شخص عيسي عليهالسلام پيامبر است. حضرت خود را در ميان مردم انداخت و به راه خود رفت كه مبادا كسي بر آن مطلع شود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از گناهان كبيره نارضائي والدين و نااميدي از رحمت خدا و امن از عذاب الهي است.
ابان بن تغلب روايت ميكند كه روزي طرف صبح بر در خانه حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام رفتم و قومي را ديدم كه از نزد ايشان بيرون ميآمدند كه هرگز قومي به هيأت و سيماي ايشان نديده بودم. ايشان به وقار و آرامش هر چه تمامتر غايب شدند و گويا زمين ايشان را فرو برد. چون به نزد آن حضرت رفتم به او از آن چه ديده بودم خبر دادم. ايشان فرمودند: فرشتگاني بودند كه مرا زيارت كردند و اكنون به زيارت قبر امام حسين عليهالسلام رفتند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس از شما به بلايي مبتلا شود و صبر كند، در صبرش مثل اجر هزار شهيد است.
شيخ طوسي در كتاب مجالس از مهزم بن ابيبردهي اسدي نقل ميكند كه گفت:
آن گاه كه تازه زيد را به دار كشيده بودند؛ وارد مدينه شدم و خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيدم. هنگامي كه چشم حضرت به من افتاد، فرمود:
اي مهزم! زيد چه كرد؟ گفتم: به دار آويخته شد؛ فرمود: كجا؟ گفتم: در كناسهي بنياسد، فرمود: در كناسهي بنياسد او را بر سر دار ديدي؟ گفتم: بلي، پس حضرت گريه كرد به طوري كه زنهاي پشت پرده هم گريه افتادند.
آن گاه فرمود: به خدا! طلب ديگري هم از آنها نزد او مانده كه هنوز نگرفتهاند؛ من هم چنان فكر ميكردم و ميگفتم: بعد از كشتن و دار كشيدن ديگر چه طلبي از او دارند؟
پس با حضرت وداع كرده و برگشتم تا به كناسه رسيدم. عدهاي را ديدم كه جمع شده بودند. نزديك رفته و ديدم كه زيد را از چوبهي دار عليهالسلام پايين آوردهاند و ميخواهند بسوزانند، گفتم: اين آن مطلبي است كه آن حضرت فرمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: در تن عضوي كم سپاستر از چشم و زبان نيست.
و نيز از ابوبصير نقل ميكند كه:
شعيب عقرقوفي با كيسهي ديناري بر حضرت صادق عليهالسلام وارد شد و كيسه را جلوي حضرت گذاشت. حضرت فرمود: زكات است يا هديه؟ اول سكوت كرد و بعد گفت: زكات و هديه با هم است. حضرت فرمود: ما حاجتي به زكات نداريم و يك مشت برداشت و به شعيب داد. هنگاميكه بيرون رفتيم به شعيب گفتم: چقدر آنها زكات بود؟ گفت: همان مقدار كه به من داد؛ به خدا! به قدر يك شصتم دينار هم كم و زياد نبود.
مرحوم شيخ حر عاملي در كتاب شريف خود آورده است:
عبدالرّحمن بن حجّاج - كه يكي از راويان حديث از امام صادق عليه السلام است - حكايت نمود، كه آن حضرت فرمود:
در ايّام حجّ، اطراف كعبه الهي طواف مي كردم و سفيان ثوري نيز در نزديكي من طواف انجام مي داد، از من پرسيد: آيا پيامبر خدا صلي الله عليه و آله، هنگامي كه در طواف كعبه، مقابل حجر الاسود مي رسيد، آن را إستلام مي نمود؟
من در پاسخ به او، اظهار داشتم: بلي، رسول خدا صلي الله عليه و آله حَجَرالاسود را در طواف واجب؛ و نيز در طواف مستحبّ إستلام و مسح مي نمود.
پس از آن، سفيان ثوري مقداري از من كناره گرفت، و من چون در طواف نزديك حجرالاسود رسيدم، آهسته به راه خود ادامه دادم و آن را إستلام نكردم.
سفيان دو مرتبه به من نزديك شد و گفت: مگر نگفتي رسول اللّه در طواف خود حجرالاسود را مي بوسيد و إستلام مي كرد؟
جواب دادم: بلي.
پرسيد: پس چرا از كنار آن عبور كردي و آن را إستلام ننمودي؟!
در جواب گفتم: مردم حقّ حضرت رسول صلي الله عليه و آله را رعايت مي كردند؛ و چون پيامبر خدا به حجرالاسود مي رسيد مردم برايش راه مي گشودند و آن حضرت به راحتي آن را إستلام مي نمود.
ولي چون مردم حق مرا نمي شناسند و رعايت نمي كنند، دوست ندارم براي آن كه إستلام حَجَر كنم و آن را ببوسم، بر جمعيّت فشار آورم و افراد را اذيّت كنم.(1).
1) وسائل الشّيعة: ج 13، ص 325، ح 3 و 8 اين داستان درس بزرگي به انسان مي آموزد كه بايد روي آن فكر شود و مورد عمل قرار گيرد.
جاي هيچ ترديد نيست كه زندگاني بدون دانش و بينش خور و خواب و خشم و شهوت حيواني است و در اين زندگي - سعادت و روحانيت نيست خلود در قشر مادي و جمود در لوث كدورات طبيعي و خمود در حضيض دنائت و پستي حاصل زندگي حيواني است.
علم و دانش علت مبقيه زندگي و بقاء نفساني و روحانيت آدمي ميباشد با علم سعادت فردي و اجتماعي تأمين ميگردد. با علم رشد عقل و رقاء اجتماعي حاصل ميشود - عالم دستي به تمام عوالم نشئه طبيعت و محيط ماوراء دارد و حيوان خبر ندارد از اين مقام آدميت - ديده دوربين عالم و دانشمند است كه از اعماق زمين و اوج آسمان ديدن ميكند.
آنچه بيند عالم اندر خشت خام
مي نه بيند جاهل اندر آينه
هيچ چيزي در عالم زندگي براي فرد و جمع بيش از علم مورد احتياج نيست با دانش ميتوان به تمام اسرار وجود راه يافت و با علم ميتوان به كليه موجودات و عناصر وجود و مواليد عالم طبع دست احاطه و تسلط انداخت.
بقاء و جاوداني براي انسان فقط به وسيله علم و دانش ميسر ميشود و فاقد علم از همه مزاياي زندگي محروم است در قرآن و حديث بيش از هر چيز توجه به علم و آموختن شده و مدت را از گهواره تا گور دانسته و ادب و آداب آموزش و پرورش را بهتر از ملت و قومي بيان كرده است.
اين علم و دانش مخصوص علم دين است و از دين منفك نيست - علم و دين غيرقابل تفكيك است و چون ما در اين موضوع كتابي نوشتهايم اينجا هم ميدان تنگ است از شرح آن ميگذريم.
علم دين را هم بايد از مكتب ربوبي بوسيله نبي و وصي فراگرفت و چنانچه گفتيم در دين استوارترين اديان آسماني از لحاظ علمي و فضيلت و قانونگذاريست پس از اميرالمؤمنين علي عليهالسلام فرصتي براي نشر علم نشد تا زمان حضرت امام محمد باقر كه زمينه حاضر فرمود تا افكار عمومي را به علم و دانش جلب كرد و حضرت صادق عليهالسلام از مقتضيات زمان و مكان استفاده كرده مكتب جعفري را گشود و آن حقايق علمي را به مردم آموخت و آن درجات و مقام روحاني و رقايق لطيفه معنوي را كه مولود و محصول علم و دانش است به مسلمين ارائه داد.
علم ائمه عليهم صلوات الله اجمعين علم الهامي كه در مكتب ربوبي و دانشگاه نبوي آموخته بودند و هر وقت محتاج ميشدند به ارتباط مستقيم و كاملي كه با منبع فيوضات غيبي داشتند الهام ميگرفتند و به همه چيز واقف و محيط بودند. علوم انبياء و اولياء مانند دو دستگاه بيسيمي كه ميزان شده و با هم وضع و محاذات يافته از منبع علم لا يتناهي الهي سرچشمه و الهام گرفته و به تمام علوم تكويني و تشريعي دست ميانداختند و تا عميقترين مراحل آنها ميپيمودند.
مدرسه علميه و دانشگاه جعفريه كه در نيمه قرن تأسيس شده سيزده قرن است ادامه دارد و حوزه علميه آن منشعب به هزاران كشور و شهرهاي اسلامي شده و دست به دست منتقل و توسعه داده ميشود.
در مدرسه علميه جعفري بيش از 12 هزار دانشجو تربيت شد كه از كلاس اول تا آخرين حد اجتهاد و استنباط به رهبري امام عليهالسلام پيمودند و آنها جهان اسلامي را از علم و دانش سيراب كردند.
چهار هزار نفر آنها در يك عصر شروع به تدريس و آموختن كرده و يك قول گفتند حدثنا جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام
اهميت مكتب جعفري در اين بود كه شاگردان خود را اول تربيت ميكرد و آنگاه تعليم مينمود و همه را چنين آموخت كه علم را براي عمل بخوانند و دانش را براي خدمت به دين و حفظ شرافت نفس و ناموس اجتماع فراگيرند.
امام صادق عليهالسلام فرمود هر كس علم را به غير از اين هدف فراگيرد از علم دور ميشود و سعدي اين بيان را متين ترجمه كرده علم چندان كه بيشتر خواني
چون عمل در تو نيست ناداني سنائي گفته: علم كز آن تو را نه بستايد
جهل از آن علم بيشتر شايد دانش براي ايجاد بينش است و اگر انسان به حد بينش رسيد دانش او اثري ندارد و اين خود بحثي است و اگر انسان به حد مفصل كه امام عليهالسلام به مردم آموخته - فرمود راستي را قبل از گفتن بايد ملكه كنيد تا هر چه ميشنويد و ميگوئيد راست و درست باشد تعلموا الصدق قبل الحديث (1).
فصل روش و تعليم و تربيت امام صادق عليهالسلام يك كتاب مشبعي ميباشد كه بايد در خلال احاديث مرويه جستجو كرد چنانچه برخي را شيخ مفيد در كتاب مجالس خود نقل مينمايد (2).
ثقه و جليلالقدر بوده، و مرحوم شيخ طوسي او را از اصحاب امام صادق (ع) دانسته (1)، و در جاي ديگر، او را از ثقات اصحاب حضرت رضا (ع) (2)، و در محل ديگر، او را از اصحاب حضرت جواد (ع) ميداند. (3)طبق ظاهر گفته شيخ، زكريا بايستي محضر امام هفتم (ع) را درك نكرده باشد.
زكريا نزد حضرت ثامن الحج (ع) منزلتي رفيع داشت. (4).
شيخ كشي از زكريا بن ادم روايت كرده كه گفت: به حضرت رضا (ع) عرض كردم كه ميخواهم از شهر قم بيرون روم، چون سفيهان در آن جا بسيار ميباشند. حضرت فرمود: اين كار را مكن؛ زيرا به واسطه تو بلا از ايشان دفع ميشود همچنان كه به واسطه حضرت ابوالحسن كاظم (ع) از اهل بغداد. (5).
و نيز كشي از علي بن مسيب همداني كه از ثقات حضرت رضا (ع) است، نقل كرده كه گفت: به حضرت رضا (ع) عرض كردم كه راه من دور است، و همه وقت نميتوانم خدمت شما برسم، از چه كسي احكام دين خود را اخذ كنم؟ حضرت فرمود: «من زكريا بن ادم القمي المأمون علي الدين و الدنيا» - معالم دين خود را از زكريا بن ادم فرا بگير كه او بر دين و دنيا مأمون است. (6).
يكي از خوشبختيهاي زكريا بن ادم آن بود كه يك سال با حضرت ثامن الحجج در راه حج، از مدينه تا مكه، مصاحب و هم كجاوه بوده است. (7).
شيخ كشي، به سند معتبر، از زكريا بن ادم روايت كرده كه گفت: در اول شب، بر حضرت رضا (ع) وارد شدم، حضرت از ابوجرير قمي كه تازه وفات كرده بود سؤال كرد، و برايش طلب رحمت نمود، و پيوسته با من سخن ميگفت، و من با آن حضرت صحبت مينمودم، تا صبح طلوع كرد و حضرت برخاست و نماز صبح را به جا آورد. (8)نويسنده گويد: از ظاهر روايت استفاده ميشود كه آن شب را حضرت تا صبح بيدار بوده، و با زكريا سخن ميگفته؛ و بايد آن سخنان مطالب بسيار مهمي بوده باشد كه حتي آن حضرت را از نوافل شب باز داشته، و بيشك آن مذاكره برگرد مباحث علمي و حديث دور ميزده، كه اشتغال به علم و حديث از هر عبادتي افضل و بالاتر است.
«وقال شيخنا الصدوق (ره) فيم املي علي المشايخ في مجلس واحد من مذهب الامامية: و من احيي هاتين الليلتين بمذاكرة العلم فهو افضل» - شيخ صدوق (ره)، در آن مجلسي كه ديكته نمود بر مشايخ از مذهب اماميه، فرمود: و هر كس كه احياء بدارد شب بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان را به مذاكره علم، پس آن افضل است. (9).
زكريا از موقعتي همسان سلمان نسبت به رسول خدا (ص) برخوردار گشته بود: «روي ابن ابيالحديدي عن الاستيعاب صلي الله عليه و آله يتفرد به في الليل حتي كاد يغلبنا علي رسول الله (ص)» - ابن ابيالحديد، از كتاب استيعاب، از عايشه نقل كرده كه گفت: شب هنگام، رسول خدا (ص) با سلمان، به دور از ديگران، مجلسي داشت كه تا پاسي از شب ادامه مييافت تا جايي كه بهره او از پيامبر بيشتر از ما ميگشت. (10).
حضرت جواد الائمه (ع) پس از مرگ زكريا، از او به نيكي ياد كرد و دربارهاش فرمود: «رحمه الله تعالي، يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا، رحمت پروردگار بر او در روز ولادت و در هنگام مرگ و در روز قيامت؛ به درستي كه او عارف به حق زندگي كرد و صابر بر آن، و بر پا دارنده فرائض الهي بود، و بيهيچ كژي و كاستي از دنيا رفت، خداوند به او پاداش نيت و سعياش را عطا فرمايد». (11).
در مجالس المؤمنين، از شيخ نجاشي، نقل شده كه از زكريا كتابي در حديث و كتابي در بيان مسائلي كه آنها را از امام رضا (ع) استماع نموده بود، بر جا ماند. (12)شيخ طوسي نيز كتاب او را ذكر كرده است. (13).
1) رجال طوسي، ص 200.
2) رجال الطوسي، ص 377.
3) رجال طوسي، ص 401.
4) رجال ابنداود، جزء اول (ممدوحين اصحاب)، باب الزاء.
5) رجال كشي، ص 496 - اختصاص، شيخ مفيد، ص 87 - بحارالانوار، ج 60، ص 217.
6) رجال كشي، ص 496 - اختصاص، مفيد، ص 87.
7) جامع الروات، ج 1، ص 330 - تنقيح المقال، ج 1، ص 447 رديف 4236.
8) رجال كشي، ص 513 - 512 - اختصاص، شيخ مفيد، ص 86.
9) امالي صدوق، مجلس 93، ص 517.
10) استيعاب، ج 2، ص 56 - تحفة الاحباب ص 130.
11) كتاب الغيبة، شيخ طوسي، ص 211 - اختصاص، شيخ مفيد، ص 88.
12) مجالس المؤمنين، ج 1، مجلس پنجم، ص 417.
13) فهرست طوسي، ص 144.
شيخ طوسي (ره) او را از اصحاب حضرت باقر (1)و حضرت صادق عليهماالسلام شمرده (2)؛ و نجاشي او را توثيق كامل كرده و از راويان امام باقر و امام صادق عليهماالسلام دانسته است. (3).
ابوعبيده خواهري به نام «حماده» دارد كه او نيز از امام صادق (ع) روايت كرده است. (4).
حسن بن علي بن فضال (5)
گاهي ابنفضال بن علي بن حسن بن علي بن فضال اطلاق ميشود، كه فرزند حسن بن علي است. نجاشي، در رجالش، گويد: ابنفضال مردي فقيه و وجيه و ثقه در بين اصحاب كوفه است. او عارف به حديث بوده و از ضعفاء كمتر نقل كرده است.
(الكني و الالقاب، ج 1، ص 372).
گويد: ابوعبيده حذاء از اصحاب حضرت باقر (ع) ميباشد، و نامش «زياد» است، و در زمان امام صادق (ع) وفات يافت. او كتابي دارد كه علي بن رئاب از او نقل كرده است. (6).عقيقي علوي گويد: ابوعبيده حذاء، در پيشگاه آل پيامبر (ص)، منزلت و مقامي نيكو داشته، و با حضرت باقر عليهالسلام در راه مكه هم كجاوه بوده است. (7).
مرحوم كليني (ره)، در كافي، از ابوعبيده، نقل كرده كه گفت: من با حضرت باقر (ع)، از مدينه تا مكه، هم كجاوه بودم، در بين راه حضرت براي انجام كاري پياده شد، چون مراجعت نمود به من فرمود: ابا عبيده، دستت را بده. من دستم را دراز كردم. حضرت آن را به سختي فشرد، آن گاه فرمود: اي اباعبيده! هر مسلماني كه در حين ملاقات برادر مسلمانش، دست او را بفشرد و انگشتان خود را با انگشتان او درهم كند، گناهان آنان مانند برگ درختان، در فصل خزان، بريزد. (8).
شيخ كشي (ره)، از ارقط، نقل كرده كه موقعي كه جنازه ابوعبيده دفن شد، حضرت صادق (ع) بر سر قبر او حضور يافت، و دست به دعا برداشت و گفت: «اللهم برد علي ابيعبيده الله نور له قبره اللهم الحقه بنبيه». (9).
ابنادريس (10)
قاضي نورالله شهيد، در مجالس المؤمنين فرموده: شيخ عالم مدقق، فخرالدين ابوعبدالله، محمد بن ادريس حلي، در اشتعال فهم و بلند پروازي از فخرالدين رازي بيش، و در علم فقه و نكتهپردازي از محمد بن ادريس شافعي در پيش است. او را بر تصانيف شيخ اجل ابوجعفر طوسي، ابحاث بسيار است و در اكثر مسائل فقهي او را خلافي، يا اعتراضي، و يا استدراكي هست.
در سنين عمر او اختلاف است: عده اي آن را كمتر از 25 سال و عدهاي 35 سال و عدهاي 55 سال ميدانند. كفعمي در رساله مشهوره در وفيات علماء، سال بلوغ او را 558 و سال وفاتش را 598 هجري ذكر كرده است، كه تقريبا مطابق گفته صاحب «نخبة المقال» است كه تولد او در سال 543 و وفات او را در سال 598 هجري ميداند.
صاحب لؤلؤة گويد: «مادر ابنادريس، دختر شيخ طوسي است، و شيخ به مادر ابنادريس اجازه روايت داده بود». گفته صاحب لؤلؤه نميتواند درست باشد؛ چون وفات شيخ در سال 460 هجري بوده، پس ابنادريس 83 سال بعد از شيخ به دنيا آمده است و از طرفي ميگويد كه شيخ به مادر ابنادريس اجازه روايت داده كه در اين صورت مادر ابنارديس در زمان شيخ بايستي به سنين فهم و كمال رسيده باشد. و بر اين اساس، شدني نيست كه مادر ابنادريس در سن نزدي به 100 سالگي او را به دنيا آورده باشد (فوائد الرضويه، ج 2، ص 385).
، در سرائر، نقل كرده كه بعد از وفات ابوعبيده حذاء، زنش به محضر امام صادق (ع) آمد و گفت: من بر شوهرم ميگريم، زيرا كه در حال غربت مرد. حضرت فرمود: ابوعبيده غريب نيست، او از ما اهل بيت پيغمبر است. (11).در كافي، به سند محمد بن عمرو الزيات، از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود: هر كس در مدينه بميرد، خداوند او را در قيامت با آمنين محشور خواهد كرد. سپس فرمود: يحيي بن حبيب، ابوعبيده حذاء و عبدالرحمن بن حجاج، از آن جملهاند. (12).
برقي، به سند صحيح، از جميل، نقل كرده كه امام صادق (ع) فرمود: هر كس بين مكه و مدينه بميرد، خداوند او را در قيامت از آمنين قرار خواهد داد. آنگاه فرمود: ابوعبيده و عبدالرحمن بن حجاج از اين دستهاند. (13).
1) رجال الطوسي، ص 122.
2) رجال الطوسي، ص 198.
3) رجال نجاشي، ص 122.
4) رجال الطوسي، ص 342 - رجال نجاشي، ص 122.
5) ابنفضال، حسن بن علي بن فضال، از اصحاب و راويان امام رضا (ع) است. او به كثرت عبادت، و ديانت، مشهور، و مصلاي او در جامع كوفه در كنار ستون هفتم كه افضل مقامات آن مسجد است بوده. از فضل بن شاذان منقول است كه در مسجد الربيع از جماعتي شنيده كه در حق حسن بن علي بن فضال ميگفتند: ابنفضال اعبد مردم است كه ما ديده يا شنيدهايم.
6) رجال نجاشي، ص 122.
7) رجال نجاشي، ص 122.
8) اصول كافي، ج 2، باب مصافحه، ص 144.
9) خداوندا بر ابوعبيده آرامش بخش، قبرش را نوراني، و او را به پيامبر ملحق بگردان - رجال كشي، ص 314.
10) محمد بن احمد بن ادريس الحلي، فخرالدين ابوعبدالله العجلي، شيخ فقهاي حله، صاحب كتاب سرائر كه شامل تحرير فتاوي است و صاحب كتاب مختصرتبيان شيخ طوسي (ره)، و چند كتاب ديگر. علماي متأخرين به فضل و علم و فهم او اذعان دارند.
11) السرائر، مستطرفات از كتاب ابان بن تغلب، ص 475 - بحارالانوار، ج 47، ص 345.
12) فروع كافي، ج 5، كتاب الحج، ص 558 - وسائل الشيعه، ج 10، ص 272.
13) محاسن برقي، ج 1، ص 70.
از اصحاب و راويان حضرت باقر (ع) (1)و حضرت صادق عليهماالسلام بوده است. (2).
او پس از آن كه زيد شهيد خروج كرد، از استقامت خارج شد (3)و از رؤساي «زيديه» گرديد. گروه «جاروديه» و «سرحوبيه» كه يكي از شاخههاي «زيديه» ميباشد. منسوب به اوست. (4)
گروهي از جاروديه، امامت را از آن علي (ع)، سپس حسن (ع)، سپس حسين (ع)، سپس علي بن الحسين (ع)، سپس زيد بن علي، و سپس محمد بن عبدالله ميدانستند، و به امامت محمد بن عبدالله قال بودند. از جمله شيعيان محمد بن عبدالله، ابوحنفيه ميباشد. (ملل النحل، ج 1، ص 255).
او كور مادرزاد بود و چيزي را نديده بود (5)، پس او را سرحوب (6)لقب دادند. (7).در مذمت ابوجارود رواياتي وارد شده است: از جمله ابننديم روايت كرده كه امام صادق (ع) زياد را لعنت كرد، و فرمود: او چشم ظاهر و چشم دلش كور است. و سپس از محمد بن سنان نقل كرده كه ابوجارود قبل از مرگ، هم شرب خمر كرد و هم با كفار در آميخت و دوستي نمود. (8).
از ابياسامه روايت شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: ابوجارود، چه شد؟ به خدا سوگند، او نميميرد، مگر سر گردان و گمراه. (9).
ابوبصير گويد: در خدمت امام صادق (ع) بوديم كه كنيزي از كنار ما بگذشت و همراهش قمقهاي بود كه آن را وارونه كرده بود. امام فرمود: خداوند قلب ابوجارود را وارونه كرده همان گونه كه اين كنيز اين قمقمه را وارونه كرده، چه ميتوان كرد؟ (10).
از سماعه، از ابوبصير روايت شده كه گفت: روزي امام صادق (ع)، كثيرالنوي و سالم بن ابيحفصه، و ابوجارود را ياد كرد، و فرمود: اين افراد، دروغگويان و تكذيب كنندگان و كفارند، لعنت خدا بر آنان باد. (11).
از ابيسليمان روايت شده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) در خيمهاش، در مني، با صداي بلند به ابوجارود فرمود: به خدا سوگند، پدرم، هنگامي كه از دنيا رفت، پيشواي تمام مردم روي زمين بود. جاهل به او، گمراه است. در سال بعد نيز حضرت همين مطلب را به او تذكر داد. سپس ابوجارود را در كوفه ديدم، گفتم: آيا نشنيدي آن چه امام صادق (ع) دو نوبت به تو فرمود؟ گفت: منظورش از پدر، علي بن ابيطالب (ع) بود. (12).
از مجموع آن چه ذكر شد چنين برميآيد كه ابوجارود مردي منحرف از اهل بيت عصمت و طهارت (ع) بوده، و به گفتههاي او اعتمادي نيست، و علماي رجال او را ضعيف شمردهاند (13)الله العالم.
مرحوم محدث نوري (ره) در خاتمه مستدرك، در ترجمه ابوجارود، ميگويد: سخن درباره او طولاني است؛ او در اول امر امامي و شيعه بود، و در پايان زيدي مذهب گرديد. (14).
مرحوم راوندي، در كتاب دعوات، ميگويد: ابوجارود گويد: به حضرت باقر (ع) عرض كردم: يا ابنرسول الله، من مردي نابينايم، و (به علت راه دور بين من و شما) نميتوانم هر لحظه به زيارت شما بيايم، ميخواهم ديني را كه شما و خاندانتان، خدا را به آن عبادت ميكنيد، به من بياموزيد، تا به آن متدين و متمسك باشم (و به بازماندگانم نيز بياموزم). حضرت از سخنم تعجب نمود، و فرمود: آن دين: شهادت به وحدانيت خدا؛ و گواهي به پيامبري محمد صلي الله عليه و آله، و اقرار به آن چه او از جانب خدا آورده (به پاداشتن نماز، پرداخت زكات، و حج خانه خدا، و روزه ماه رمضان)؛ و ولايت ولي ما، و بيزاري از دشمن ما؛ و تسليم در برابر فرمان ما؛ و انتظار قائم ما؛ و كوشش (در امر واجب و حلال)، و پرهيزكاري (از محرمات) است. (15).
مرحوم كليني، در كافي،روايت كرده كه ابوجارود گفت: حضرت باقر (ع) فرمود كه رسول خدا (ص) فرموده: من نخستين كسي هستم كه روز قيامت بر خداي عزيز جبار وارد شوم، با كتابش و اهل بيتم؛ آن گاه امتم (وارد شوند)، پس، از ايشان بپرسم كه با كتاب خدا و اهل بيت من، چه كردند؟ (16).
بعضي گفتهاند: ابوجارود داراي كتابي در تفسير قرآن است كه از حضرت باقر (ع) روايت كرده است. (17).
بخاري، وفات ابوجارود را در دهه 160 - 150 ذكر كرده است. (18).
1) رجال الطوسي، ص 122.
2) رجال الطوسي، ص 197.
3) رجال نجاشي، ص 121.
4) گروه جاروديه، اصحاب ابوجارود (زياد بن منذر همداني) بودند. آنان چنين گمان ميبردند كه پيامبر (ص) در مورد امامت، نام علي (ع) را به طور نص و صريح نبرده، بلكه او را با نشانهها و علائم توصيف كرده است. اما امام بعد از رسول (ص)، علي (ع) است، ليكن مردم نفهميدند و در شناسايي مصداق آن اوصاف كوتاهي ورزيدند، سپس به اختيار خود ابوبكر را به خلافت برگزيدند؛ و بدين جهت كافر گشتند، چون خلافت امر رسول (ص) كردند. ابوجارود بر اساس اين تفكر از زيد بن علي جدا شد، زيرا او چنين اعتقادي نداشت.
5) رجال نجاشي، ص 121.
6) اسم شيطان كوري در دريا.
7) رجال كشي، ص 199.
8) فهرست ابنالنديم، ص 253.
9) رجال كشي، ص 200.
10) رجال كشي، ص 199.
11) رجال كشي، ص 200.
12) رجال كشي، ص 200.
13) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 106.
14) خاتمه مستدرك الوسائل - فائده پنجم - ص 703.
15) دعوات راوندي، ص 135.
16) اصول كافي، ج 2، كتاب فضل القرآن، ص 438.
17) فهرست طوسي، ص 146.
18) تهذيب التهذيب، ج 3، ص 386.
چون زيد، دنبه فروش بوده معروف به شحام شده است.
از ثقات اصحاب شمرده شده است. (1)او از اصحاب حضرت باقر (ع) (2)و حضرت صادق (ع) و موسي بن جعفر عليهمالسلام ميباشد. (3).
شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) شمرده (4)و در فهرست فرموده: زيد شحام، مكني به ابواسامه، ثقه است، و كتابي دارد. (5).
ابنشهر آشوب، در مناقب، او را از خواص اصحاب امام صادق (ع) دانسته است. (6).
شيخ مفيد، زيد از فقهاي اصحاب امام باقر و صادق عليهماالسلام، و از اعلام رؤسا و بزرگاني كه حلال و حرام از آنان گرفته شده، ميداند. (7).
اكثر بزرگان او را توثيق و تجليل نمودهاند (8)، و رواياتي نيز در مدحش رسيده كه ما به چند روايت اكتفاء مي كنيم:
در رجال كشي، و كتاب خرائج، از زيد شحام روايت شده كه گفت: وقتي امام صادق (ع) به من فرمود: چقدر از عمرت گذشته؟ عرض كردم: اين مقدار. حضرت فرمود: عبادت پروردگار خود را تجديد كن و توبه خويش را تازه گردان. من بگريستم. حضرت فرمود: براي چه گريه ميكني؟ عرض كردم: شما خبر مرگ مرا به من دادي. حضرت فرمود: بشارت باد تو را، چه تو از شيعيان مايي، و در بهشت با مايي؛ و صراط و ميزان و حساب شيعيان ما به ما راجع است؛ و خداي تعالي رحيمتر است بر شما از نفوس شما. اي زيد! گويا ميبينم تو را در درجه خودت، در بهشت، و رفيقت در آن جا حارث بن مغيره نضري است. (9).
و نيز كشي، از زيد شحام روايت كرده كه گفت: به امام صادق (ع) عرض كردم كه آيا اسم من در بين آن اسامي (در كتاب اصحاب يمين) هست؟ امام فرمود: آري. (10).
ظاهرا اين حديث تتمه روايت ديگري است كه مرحوم كشي به شرح زير نقل كرده:
محمد بن مسعود، از علي بن محمد نقل كرده كه او، از محمد بن احمد و او، از محمد بن موسي همداني، از منصور بن عباس، از مروك بن عبيد، از زيد شحام روايت كرده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: نيافتم احدي را كه گفته مرا قبول كند و فرمانم را بپذيرد و به دنبال اصحاب پدرم برود الا دو نفر كه خدا هر دو را رحمت كند: عبدالله بن ابييعفور، و حمران بن اعين؛ آن دو مؤمن خالص، و از شيعيان ما ميباشند، و نامهاي آنان در كتاب اصحاب يمين است كه خداوند به محمد (ص) مرحمت فرموده است. (11).
نويسنده گويد: در ذيل حالات سدير صيرفي خواهد آمد كه سدت زيد، در حال طواف، در دست امام صادق (ع) بوده، در حالي كه اشك از چشمهاي حضرت جاري بود. (12).
شيخ كشي (ره)، از زيد شحام روايت كرده كه گفت: محضر امام صادق (ع) بودم كه ناگاه حسن بن خنيس (13)عبور كرد؛ حضرت فرمود: او را دوست داري؟ او از اصحاب پدرم ميباشد. و در روايت ديگر امام ميفرمايد: سزاوار است براي مرد كه ياران پدرش را حفظ كند؛ و نيكي به آنان، نيكي به پدر است. (14).
در كافي، از زيد شحام نقل شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: به هر كس كه ديدي از من پيروي ميكند و به گفتار من عمل مينمايد، سلام مرا برسان! و من شما را به پرهيزكاري نسبت به خداي عزوجل و پارسايي در دين خود و كوشش براي خدا و راستگويي و اداي امانت و طول دادن سجده و نيكي به همسايه، سفارش ميكنم؛ زيرا محمد (ص) همين دستورات را آورده است. هر كس به شما امانت سپرد، نيكرفتار باشد يا بدكردار، امانتش را به او پس بدهيد؛ زيرا رسول خدا (ص) دستور ميداد كه سوزن و نخ را نيز به صاحبش برگردانيد. با فاميل خود پيوند داشته باشيد، و به جنازه مردههايشان حاضر شويد، و بيمارانشان را عيادت كنيد، و حقوقشان را بپردازيد؛ زيرا هر كس از شما كه در دينش پارسا باشد، و راستگو باشد، و امانت را به صاحبش برگرداند، و اخلاقش با مردم خوب باشد، گويند: «اين جعفري است»، و اين مرا شاد كند و از جانب او شادي مرا فراگيرد، بلا و ننگش به من رسد و گويند: «اين ادب جعفر است». به خدا سوگند، پدرم براي من حديث كرد كه مردي از شيعيان علي (ع) در قبيلهاي بود، و زينت آن قبيله به شمار ميرفت؛ از همه آنها در پرداخت امانت بهتر بود، و حقوقشان را بهتر مراعات مي كرد، و در گفتار راستگوترين بود؛ تمامي وصايا و سپردههاي اهل قبيله به او سپرده ميشد، و هر گاه درباره او سؤال ميشد، ميگفتند: كيست مثل فلان كس؟ او، در پرداخت امانت و راستگويي، از همه ما بهتر است. (15).
1) معجم الثقات، ص 57.
2) رجال الطوسي، ص 122.
3) رجال نجاشي، ص 125 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 36.
4) رجال الطوسي، ص 122 و ص 195.
5) فهرست طوسي، ص 149.
6) مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، فصل تاريخ و احوال امام صادق (ع)، ص 350.
7) تنقيح المقال، ج 1، ص 465، رديف 4426.
8) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 36.
9) خرائج و جرائح، ج 2، باب 15، ص 714 - رجال كشي ص 286 - بحارالانوار، ج 47، ص 143 و ص 343 - اين روايت در بصائر الدرجات، جزء 6، باب 1، ص 73، بدون قسمت آخر آمده است.
10) رجال كشي، ص 286.
11) رجال كشي، ص 151.
12) رجال كشي، ص 183.
13) در نسخهاي، حسن بن حبيش، و در نسخه ديگر، حسن بن جيش، آمده است.
14) رجال كشي، ص 344.
15) اصول كافي، ج 2، كتاب معاشرت، ص 464.
پيرمردي روزي با خود انديشيد كه من شصت سال است زندگي ميكنم. اين شصت سال حدود بيست هزار روز ميشود. اگر در هر روز فقط يك گناه مرتكب شده باشم ميشود بيست هزار گناه. بابت كدام يك از خدا عذر بخواهم و كدام يك را ميتوانم جواب دهم. در اين افكار غوطهور بود كه ناگهان از شدت ناراحتي سكته كرد و جان به جانآفرين تسليم نمود. در دنيا خيليها سكته ميكنند: فلاني در فلان شهر به دنبال پايين و بالا رفتن قيمتها سكته ميكند و ميميرد، ديگري به سبب اختلاف خانوادگي يا تقسيم ارث سكته ميكند. همام نيز پس از شنيدن صفات متقين از زبان اميرمؤمنان عليهالسلام تاب نياورد و جان مشتاقش از كالبد تن خاكي بيرون رفت. «فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها (1)؛ همام فريادي كشيد و جان داد».
يكي از دوستان خبر مرگ شخصي را برايم آورد. از او پرسيدم: چه مرضي علت مرگ او شد؟ گفت: هيچ، فقط اين آقا در زمان حيات پدرش مقداري پول خرج خانه مسكوني او كرده بود. پس از فوت پدر، به وارث ديگر گفت: علاوه بر سهم الارث بايد آن پول هم در سهم من لحاظ شود و سهم بيشتري از ديگران نصيبم شود. اين را كه گفت بين آنها مشاجره شد و چند لحظه بعد در حالي كه روي صندلي نشسته بود نالهاي كرد و مرد.
1) نهجالبلاغه، خ 193 (خطبه همام).
زكات اين است كه انسان مقداري از اموال مخصوصي كه پروردگار به او مرحمت فرموده است در موردي كه ميبايست، صرف كند و ببخشد و از اين نظر آن را زكات گويند كه دادن آن مقدار،موجب نمو، زيادتي و بركت آنچه باقيمانده است ميشود. هر نعمتي را كه خداوند به بشر عطا فرموده، نوعي زكات مخصوص در آن مقرر شده است، تا آن نعمت پايدار بماند. علم هم يكي از موهبتهاي پروردگار است كه زكات آن را امام صادق (ع) چنين بيان ميفرمايد:
ان لكل شيء زكاة، و زكاة العلم ان يعلمه اهله. (1).
براي هر چيزي زكاتي است، و زكات علم آن است كه آن را به اشخاص شايسته بياموزند.
1) تحف. ص 364.
يكي از فرقههايي كه به تشيع نسبت داده ميشود زيديه هستند. اين گروه منسوب به زيد بن علي بن الحسين عليهالسلام ميباشند، چرا كه پيروان آن معتقد به امامت او هستند. البته خود زيد مدعي امامت براي خود نبود، ولي مردم براي او ادعاي امامت نمودند. حركت و قيام او نيز جز براي نصرت و ياري حق و جنگ با باطل نبود و مقام زيد بالاتر از اين بود كه چيزي را كه حق او نبود ادعا كند. او اگر پيروزي به دست ميآورد خوب ميدانست كه بايد آن را تحويل چه كسي بدهد. و اگر در بعضي از احاديث وارد شده كه او امامت را منسوب به خود نموده، معناي آن معلوم و روشن است؛ چرا كه امام صادق عليه السلام از سيطرهي بني اميه هراس داشت و صحيح نبود كه خروج زيد به آن حضرت نسبت داده شود و به امر او باشد، زيرا در آن صورت امام صادق عليهالسلام و شيعيان آن حضرت گرفتار ميشدند. به همين علت زيد قيام و امامت را به خود نسبت ميداد.
اگر زيد، مطابق اين احاديث، واقعا خود را امام و صاحب حق ميدانست رسول خدا و اميرالمؤمنين (صلوات عليهما و علي آلهما) قبل از به دنيا آمدن او بر او گريه نميكردند و آن گونه كه براي او محزون و مصيبت زده و پريشان نميشدند چنان كه پدران او نيز هنگامي كه يادي از او مينمودند و كشته شدن او را متذكر ميشدند گريان و پريشان ميگرديدند.
در منزلت و بزرگواري و دوري او از اين اتهام همين بس كه امام صادق عليهالسلام بر او گريه نمود و اموال او را بين بازماندگان از مقتولين همراه او تقسيم نمود و از كساني كه او را ياري نكردند ملامت كرد و كشته شدگان با او را مؤمن و محاربين با او را كافر دانست.
به راستي چگونه ميتوان گفت او امامت و رهبري را براي خود طلب مينموده، در حالي كه امام صادق عليهالسلام براي او طلب و رحمت مينمود و ميفرمود: «او مردي مؤمن و عارف و عالم و راستگو بود و اگر پيروز ميگرديد اهل وفا بود و اگر قدرت پيدا ميكرد ميدانست كه بايد آن را به دست چه كسي بدهد.» (1).
امام صادق عليهالسلام در سخن ديگري فرمود: «نگوييد زيد [براي خود] قيام نمود، همانا زيد عالم و راستگو است و هرگز شما را به سوي خود دعوت نميكند، بلكه او شما را براي حكومت و امامت [امام] از آل محمد صلي الله عليه و آله دعوت مينمايد.» (2)و «اگر او پيروزي به دست ميآورد به آنچه به شما گفته بود وفا مينمود جز اين كه دو در مقابل سلطاني قيام نمود تا او را بشكند.» (3).
از اين رو، حضرت رضا عليهالسلام به مأمون ميفرمايد: «برادرم زيد را با زيد بن علي بن الحسين عليهماالسلام مقايسه مكن؛ چرا كه زيد بن علي بن الحسين عليهماالسلام از علماي آل محمد عليهمالسلام است و او براي خدا غضب نمود و با دشمنان او جنگ كرد تا در راه خدا شهيد گرديد.»
تا اين كه فرمود: «زيد بن علي بن الحسين عليهالسلام هرگز چيزي كه حق او نبود به ناحق براي خود ادعا نكرد؛ چرا كه او باتقواتر از اين بود و ميگفت: من شما را براي رضاي از آل محمد عليهمالسلام دعوت ميكنم.» (4).
اين صراحت سخن حضرت رضا عليهالسلام در مقابل مأمون به اين علت بود كه آن زمان، زمان حكومت بني عباس بود و فرزند او يحيي بن زيد دربارهي پدر خود ميگفت: خدا پدرم را رحمت كند، او يكي از عبادت كنندگان بود كه روزها روزه ميگرفت و شبها به عبادت قيام مينمود و با تمام كوشش در راه خدا جهاد نمود [تا كشته شد].
عمير بن متوكل بلخي ميگويد به يحيي گفتم: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله امام بايد به همين وضعيت باشد. پس يحيي گفت: پدرم امام نبود. لكن از افراد بزرگوار و زاهد و با شخصيت و از مجاهدين في سبيل الله بود. گفتم: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله! پدر تو براي خود ادعاي امامت نمود و قيام كرد و از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايتي در مذمت از ادعاي دروغين نقل شده است. يحيي گفت: آرام باش! آرام باش! پدرم غافل تر از اين بود كه چيزي را ادعا كند كه حق او نيست. پدرم فقط ميگويد: من شما را به رضاي آل محمد عليهمالسلام دعوت مينمايم و مقصود او عموي من جعفر عليه السلام بود. سپس ميگويد: به يحيي گفتم: آيا جعفر امروز صاحب فقه است؟ او گفت: آري، او از همهي بنيهاشم داناتر و فقيه تر است. (5).
اين حديث همان گونه كه كاشف از مقام والاي زيد و منزلت و فضيلت او و بطلان آنچه به او نسبت دادهاند ميباشد براي فرزند او يحيي نيز مقام بلند و دانش و تقوا و فقاهت را اثبات مينمايد.
احاديث دربارهي پاكي زيد و دوري او از ادعاي امامت امت فراوان است. بنابراين زيد بن علي بن الحسين عليهالسلام پاك تر و باتقواتر از اين است كه خود را با ادعاي باطل ضايع و آلوده نمايد. آري. مسألهي امامت و رهبري را مردم پس از او براي او ادعا نمودند و به اين علت معروف به زيديه شدند.
خلاصهي سخن اين كه زيديه فرقههاي زيادي دارند و اعتقاد مشترك آنان اين است كه امامت بايد در اولاد فاطمه عليهماالسلام باشد و امامت و رهبري غير از فرزندان فاطمه عليهاالسلام جايز نيست و باطل است. البته ميگويند: از اولاد فاطمه عليهاالسلام هر كسي كه عالم و زاهد و شجاع و سخي باشد و قيام به سيف و شمشير نمايد واجب الاطاعة ميباشد؛ خواه از اولاد امام حسن عليهالسلام باشد خواه از اولاد امام حسين عليهالسلام، و به همين علت عده اي از آنان معتقد به امامت محمد و ابراهيم، دو فرزند عبدالله بن الحسن بن الحسن عليهالسلام هستند. (6)البته گمان ميرود مسألهي اشتراط امامت به بني فاطمه عليهاالسلام كه اين گروه ميگويند درباره ي كساني باشد كه بعد از زيد بن علي بن الحسين مدعي امامت باشند؛ چرا كه بعضي از فرقههاي زيديه امامت ابوبكر و عمر را چنان كه خواهد آمد پذيرفته اند.
1) رجال كشي، ص 184، ذيل عنوان سيد حميري.
2) مقصود از رضا از آل محمد امام وقت است كه امام صادق عليهالسلام براي تقيه چنين فرموده است.
3) وافي، به نقل از كتاب كافي، كتاب الحجة، باب أن زيد بن علي مرضي، ج 1 / 141.
4) وافي، به نقل از كتاب كافي، كتاب الحجة، باب أن زيد بن علي مرضي، ج 1 / 141.
5) همان.
6) ملل و نحل، پاورقي فصل 1، ص 159.
از شيعه زيديه عصر حضرت صادق آنها بودند كه خروج به شمشير ميكردند و زيد بن علي بن الحسين و يحيي بن زيد به خروج كشته شدند و چنانچه سابقا هم اشاره شد ما معتقديم كه آنها داعيه امامت نداشتند و در عقيده آنها هيچ خللي نبود كساني كه بعد خواستند به نام آنها زمامدار شوند و حكومت نمايند اين عقيده را ابراز داشتند و در اين باره به جاي خود مفصل بحث كردهايم و امام صادق عليهالسلام نسبت به شهادت آنها سخت متأثر و گريان بود و معتقدين به اين اصل را سرزنش فرمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام درباره حضرت زيد فرمود رحمه الله اما انه كان مؤمنا و كان عارفا و كان عالما و كان صدوقا و اما انه له ظفر نوفي اما له لوملك لعرف كيف يضعها (1)و ميفرمود نگوئيد زيد خروج كرد او مردي عالم و صادق و مؤمن و باوفا بود اگر ظفر مييافت ميدانست چه كند شايد خلافت را به محل خود استقرار ميداد و اگر سلطنت مييافت آن هم ميتوانست حكومت شرعي نمايد - مقام زيد بسيار است كه اينجا محل بحث آن نيست.
1) رجال كشي در ترجمه سيد حميري ص 184.
حسين بن ابيالعلاء گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا ممكن است زمين بدون امام رها شود، (يعني امامي در آن نباشد)؟
فرمود: نه.
گفتم: دو امام در يك زمان ميشود؟
فرمود: نه، مگر اينكه يكي از آنها خاموش و ساكت باشد؟
داوود رقي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: زيارت قبر بستگان يا غير بستگان براي شخص مرده مفيد است يا خير؟
حضرت فرمود: بله، درست مانند هديه دادن به شخصي، همان طوري كه او را خوشحال مينمايد، مرده نيز خوشحال ميشود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 79 ص 64 ضمن ح 8.
اسحاق بن عمار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: زنا بدتر است يا شرب خمر؟ و چرا حد در شرب خمر هشتاد تازيانه، ولي در زنا صد تازيانه است؟
حضرت فرمود: اي اسحاق؛ حد هميشه يكي ميباشد ولي اين زيادي (در زنا) به خاطر اين است كه نطفه را ضايع كرده است، و آن را در موضع و مكاني كه خدا دستور داده است قرار نداده است. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 230، بحارالأنوار: ج 76 ص 37 ح 10.
امام جواد از پدرش از جدش - سلام الله عليهم - روايت ميفرمايد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد كه زاهد در دنيا كيست؟
حضرت فرمود: كسي است كه حلال را از ترس محاسبهاش، و حرام را از ترس عذابش ترك كند. (1).
1) امالي الصدوق: ص 215، بحارالأنوار: ج 67 ص 311 ح 6.
حفص بن غياث نخعي قاضي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: زهد در دنيا چيست، (و به چه چيز محقق ميشود؟)
حضرت فرمود: خداوند عزوجل آن را در كتابش (قرآن) بيان نموده آنجا كه فرمود: (لكيلا تأسوا علي ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتكم) (1)«اين به خاطر آن است كه براي آنچه از دست دادهايد تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد». (2).
به خط شهيد - رحمه الله - آمده است كه به امام صادق - عليهالسلام - عرض شد: شما امرتان را به چه چيز بنا فرموديد؟
حضرت فرمود: بر چهار چيز:
1- دانستم كه عملم را غير از خودم انجام نميدهد، لذا خود كوشش كردم (و سستي و تنبلي نكردم).
2- و دانستم كه خداوند عزوجل بر (كار و حالت من) مطلع است، و لذا حيا كردم (و گناه نكردم).
3- و دانستم كه روزي مرا غير از خودم نميخورد، لذا مطمئن شدم (و هراسي به دل راه ندادم).
4- و دانستم كه عاقبت و پايان عمر من مرگ است، لذا آماده شدم. (1).
1) بحارالأنوار ج 75 ص 228 ح 100.
من تعرض لسلطان جائر فأصابته منه بلية لم يوجر عليها و لم يرزق الصبر عليها. (1).
هر كه از زمامدار ستمگر طالب فضل و احساني شود، از او بلايي بيند كه بر آن پاداشي نيابد و شكيبايي بر آن نصيبش نشود.
1) تحف العقول، ص 359.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
ما كودكان خود را وقتي هفت ساله شدند، امر ميكنيم كه تا هر مقدار از روز را كه ميتوانند، نصف روز يا كمتر و يا بيشتر، روزه بگيرند و هر گاه تشنگي و گرسنگي بر آنان غالب آمد افطار كنند تا بدين ترتيب به روزه گرفتن عادت كنند و توان آن را بيابند و شما نيز وقتي كودكانتان نه ساله شدند به آنها دستور دهيد كه تا هر مقدار از روز را كه ميتوانند روزه بگيرند و هر گاه تشنگي بر آنان غلبه كرد روزهشان را باز كنند. (1).
1) كافي: 4 / 124 / 1، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22759.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
ما كودكان خود را وقتي پنج ساله شدند به خواندن نماز امر ميكنيم و شما كودكانتان را وقتي هفت ساله شدند به نماز خواندن وادار كنيد. (1).
1) كافي: 3 / 409 / 1، همان، همان، 22760.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
منافق سه نشانه دارد: زبان او با دلش ناسازگار است و دلش با كردارش و ظاهرش با باطنش. (1).
1) خصال شيخ صدوق: 121 / 113، همان، همان، 20580.
هشام بن سالم ميگويد: «رويهي امام صادق اين بود كه چون پاسي از شب ميگذشت، كيسهاي را به دوش ميگرفت و محتويات آن را ميان فقراي مدينه تقسيم ميكرد. آنان از حضرت خبري نداشتند، تا اينكه پس از مرگ امام صادق روشن شد كه چه كسي به آنان توجه داشته است.» (1).
خثعمي ميگويد: «امام صادق كيسهاي دينار به من دادند كه به شخصي بدهم و تاكيد نمودند كه اسم ايشان را نبرم. چون كيسه را به آن شخص دادم تشكر كرد؛ ولي از امام صادق گله كرد كه با وصفي كه قدرت دارد، به ما رسيدگي نميكند!» (2).
مفضل يكي از بزرگان شيعه است و كتاب او موسوم به توحيد مفضل، كتابي است در اثبات صانع و صفات او. دربارهي امام ميگويد: «در مسجد نشسته بودم و ابن ابيالعوجا با اطرافيانش كلمات كفرآميز ميگفتند. نتوانستم صبر كنم و به آنها پرخاش كردم. ابن ابيالعوجا گفت: اي مرد! اگر تو از اصحاب جعفر بن محمد هستي، روش او چنين نيست. ما با او مذاكره ميكنيم و او با كمال صبر و بردباري، با كمال عقل و فطانت به حرفها گوش ميكند كه گويا مجاب شده است، و بعد حرفها را يكي پس ديگري رد و باطل ميكند.» (1).
در خاتمه، قضيهاي از ابيبصير كه خود معجزه است نقل ميكنيم: ابيبصير ميگويد: يك نفر گناهكار كه ما از گناه او به تنگ آمده بوديم، همسايهي ما بود و هر چه به او نصيحت ميكرديم، اثر نميكرد. در سفري كه ميخواستم به مدينه بروم، پيش من آمد و گفت «ابابصير انا رجل مبتلي و انت المعافي.»؛ يعني: من مردي مبتلا به گناهم و ترك آن برايم مشكل است. تو به خودت نگاه نكن كه از شيطان رهانيده شدهاي، حال مرا به امام صادق بگو، شايد آن حضرت برايم فكري كند. من قضيه را خدمت امام صادق (ع) گفتم. حضرت فرمودند: سلام مرا به او برسان و بگو اگر گناه را ترك كني، من بهشت را برايت ضامن ميشوم. ابيبصير ميگويد: چون برگشتم آن مرد به ديدنم آمد. من سلام امام صادق و پيغام را به او گفتم و او به شدت منقلب شد. چند روزي نگذشته بود كه به ديدنش رفتم و او را در حال مرگ ديدم. چشم باز كرد و گفت: امام صادق به ضمانت خود وفا كرد. سال بعد در مدينه به منزل امام رفتم. هنوز وارد اتاق نشده بودم كه فرمود: ابابصير، ما به ضمانت خود عمل كرديم.» (2).
اين قطرهاي از درياي فضايل امام صادق است، و ما اگر به طور اجمال دربارهي امام صادق چيزي بگوييم، آن را ميگوييم كه خود امام صادق (ع) فرموده است. جهني ميگويد: «ما در مدينه دربارهي فضايل اهلبيت صحبت ميكرديم و شبههي ربوبيت براي ما جلو آمد. امام صادق (ع) را ملاقات نموديم. حضرت فرمودند: اين فكر خرافي چه وقت به نظر شما رسيد؟ همانا براي ما پروردگاري است كه هميشه حافظ ما است و ما او را عبادت ميكنيم. شما ميتوانيد هر چه ميخواهيد دربارهي ما بگوييد، مشروط بر اينكه ما را مخلوق خداوند متعال بدانيد.»
اين جمله از بسياري از ائمه طاهرين عليهمالسلام نقل شده است، (4)بايد بدانيم كه ائمهي طاهرين ممكن الوجود، بندهي مخلوق، و فقر صرف هستند و استقلالي از خود ندارند. استقلال، وجوب، وجود، ربوبيت، خلق، و غنا مختص ذات ربوبي است؛ ولي آنان واسطهي فيض اين عالم، مظهر صفات خداوند، عالم بما سوي الله و داراي همهي صفات كمال ميباشند.
و به گفتهي اميرالمؤمنين (ع): نزلونا عن الربوبية و قولوا فينا ما شئتم.
ما را خدا نگوييد و هر چه ميخواهيد دربارهي ما بگوييد.
«بحارالانوار - كتاب الاماهة» .
از گرايشهاي طبيعي انسان علاقه به مال اندوزي است.انسان ميخواهد بهره وري نعمتهاي الهي را به خويش اختصاص دهد. گرايش طبيعي انسان در اين ميدان آنگونه پيش تاز است كه اين بيماري را در اعماق جان انسان رسوخ ميدهد. طبع حريص انسان همه چيز را براي خويش خواسته و از بهره وري ديگران منع ميكند، ان الانسان خلق هلوعا (1)، اذا امسه منوعا (2)؛ «انسان آزمند آفريده شد،... انسان هنگامي كه خيري به او رسد ديگران را منع ميكند».
قرآن اين بيماري را درمان ميكند. با تعالي بخشيدن به روح، انسان را وادار مي سازد كه از بخل ورزي و شح نفس دوري گزيند. بخل را مهار ميكند تا به رستگاري برسد، و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون. (3)«كساني كه بخل نفس خود را مهار نمايند، آنها رستگار ميباشند».
قرآن در همين راستا داستان فردي را كه درخت ميوهاش (خرما) در حياط فرد فقيري سر كشيده بود مطرح ميسازد. وي بچههاي خردسال همسايه را از بهره گيري خرماهايي كه به داخل حياط وي ميريخت سخت منع مينمود. شخصي به نام «ابو دحداح» از وي خواست درختش را به قيمت گزاف (چهل درخت) مبادله كند. با اين قيمت گزاف آن درخت را از وي خريد به فرد فقير بخشيد. قرآن فرد بخيل را نكوهش مينمايد، امّا من بخل و استغني، (4)و از فردي چون «ابو دحداح» ستايش ميكند كه با تقواترين است، فما من اعطي و اتقي. (5)از وي به عنوان با تقواترين ياد مي كند، و سيجنبها الاتقي. (6).
اين بخل و شح نفس است كه روا نميدارد از ميوه درخت كه نعمت الهي است فرزندان فقير همسايه بهره ببينند. سرشت طبيعي تا اين مقدار انسان را سقوط ميدهد. اينك به تماشاي صفت كرم و سخاوت صادق آل محمد عليهالسلام مينشينيم تا بر ما آشكار گردد كه عترت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم كه قرآن عينيت يافته در جامعه ميباشند، چگونه خويشتن را تزكيه نموده اند؛ تا چه درجهاي در پاكي و بلند مرتبهاي بار يافته اند. مشاهده كنيم عترت آل رسول چگونه بخل را مهار نمودهاند و چگونه مظهر صفت حسناي الهي، كرم و بخشش قرار دارند.
امام صادق عليهالسلام در مدينه باغ خرمايي احداث كرده بودند كه خود با ياران به آن رسيدگي مينمودند تا به ثمر برسد. اين روش عترت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بود كه همواره به توليد و عمران و آبادگري توجه شاياني داشتند. هنگامي كه باغ به ثمر مينشست و وقت بهره برداري فرا ميرسيد، حضرت دستور مي دادند از آخر باغ قسمتي از ديوار باغ را سوراخ كنند تا ديگران و رهگذران بتوانند از ميوه باغ بهره ببرند، فاذا نضج الثمر امر الوكلاء أن يثلموا في حيطانها الثلم ليدخل الناس و يأكلوا من الثمر. (7).
اين رفتار امام صادق عليهالسلام كمال پاكي و دوري از بخل و اوج شكوفايي صفت سخاوت است. نه تنها بهره وري ديگران را مانع نميشود، بلكه راه را براي استفاده ديگران هموار ميسازد. چند نكته مهم و آموزنده از اين رفتار ميتوان بهره وري نمود:
1- امام بخل و گرايش طبيعي نفس خويش را آنگونه به زنجير كشيده است كه هيچ گونه چالشگري از اين خواهش نفساني و هيچ گونه خطري متوجه تقوا و پاكي حضرت نمي شود. بلكه به راحتي از اموال حلال خويش انفاق مينمايد.
2- در بهره وري ديگران هيچ گونه محدوديتي به وجود نميآورد كه فرد نيازمند يا رهگذر چه مقدار از اين باغ استفاده كند، بلكه شرايط بهره وري را براي همگان فراهم ميسازد.
3- در بهره وري نيازمندان آنان را وادار به سؤال نميكند تا عرق شرمندگي سؤال در چهره آنان ننشيند. بلكه دري فرعي كه محل رفت و آمد صاحب باغ نيست و دور از چشم صاحب باغ است را فراهم ميآورد تا نيازمند براي سير كردن شكمش كرامتش آسيب نبيند و شرمنده صاحب نعمت نشود.
4- مقدار بهره وري را تعيين نميكند؛ بلكه در اختيار انصاف نيازمند ميگذارد كه خودش به مقدار نيازش بهره مند شود.
5- افراد خاص را مورد عنايت قرار نميدهد، بلكه با ايجاد راه فرعي راه را براي همگان هموار ميسازد. نه تنها فقرا بلكه ديگران نيز در صورت علاقه مندي مي توانند از ميوههاي باغ حضرت بهره ببرند. اين است الگوي كرم و سخاوت و اين است الگوي رفتار زندگي انساني. كجا و در كدامين مكتب اين گونه ارزش را مي توان سراغ گرفت؟! .
از سفارشات گران بها و نوراني امام صادق عليهالسلام به مؤمن طاق اين است كه فرمود: اي فرزند نعمان، از كشمكش و نزاع بپرهيز كه آن اعمال خير تو را تباه ميكند و از جدال ناپسند پرهيز كن كه تو را هلاك خواهد نمود و از درگيري و خصومت زياد پرهيز كن كه تو را از خدا دور خواهد نمود. همانا مسلمانان پيشين قبل از همه چيز تمرين سكوت ميكردند، حال آن كه شما تمرين سخن گفتن ميكنيد. آنها قبل از اين كه قصد اطاعت و بندگي خدا را داشته باشند؛ ده سال تمرين سكوت ميكردند. پس اگر توانايي و صبر بر آن را در خود مييافتند خود را براي عبادت آماده ميديدند و گرنه ميگفتند: ما هنوز اهليت پيدا نكرده ايم و كسي ميتواند نجات پيدا كند كه بتواند در مقابل زشتيها سكوت نمايد و بر آزار دولت باطل صبر نمايد، چنين افرادي مؤمنان و برگزيدگان و دوستان حقيقي خداوند هستند.
سپس فرمود: به خدا سوگند! يكي از شما چون وارد قيامت شود اگر به اندازهي گنجايش زمين طلا در راه خدا داده باشد؛ اما حسد مؤمني را در دل داشته باشد آن طلاها در آتش گداخته خواهد شد [و او در آنها معذب خواهد بود].
اي فرزند نعمان، كسي كه از او سؤالي شود و بگويد: نميدانم، در حق علم و دانش ظلم نكرده و انصاف داشته است. اي فرزند نعمان! مؤمن [ممكن است] در مجلس خود حسد بورزد، اما هنگامي كه از آن مجلس خارج گرديد كينه از دل او خارج ميشود.
اي فرزند نعمان، اگر ميخواهي محبت و علاقهي تو نسبت به برادر ديني خود خالص بماند، با او مزاح [زياد] و بحث و جدل، و مباهات مكن و كينه و دشمني او را در دل مگير و دوست خود را به اسرار خويش آگاه مكن مگر به اندازه اي كه اگر دشمن تو به آن آگاه شود، زياني به تو نرسد؛ زيرا ممكن است دوست انسان روزي دشمنش شود.
اي فرزند نعمان، بلاغت در سخن به تندي زبان و بيهوده گويي و شوخيهاي فراوان نيست، بلكه بلاغت در سخن به معناي فهم كلام و قصد تفهيم و اثبات حقيقت ميباشد. (1).
1) بحارالأنوار ج 78 / 292.
امام صادق عليهالسلام به حمران بن اعين فرمود: در امور دنيوي به ضعيف تر از خود نگاه كن؛ نه به كسي كه توان مالي بيشتري دارد، تا به نعمتهاي الهي قانع باشي و استحقاق افزايش نعمت خدا را پيدا كني. و بدان كه عمل كم و دائم اگر همراه با يقين باشد، نزد خداوند بهتر از عمل زيادي است كه همراه با يقين نباشد. و بدان كه هيچ تقوا و ورعي بهتر از پرهيز از محرمات و دوري از آزار و غيبت مؤمنين نيست و هيچ زندگي شيرين تر از حسن خلق نيست و هيچ مالي سودمندتر از قناعت نيست و هيچ ناداني خطرناك تر از عجب و خودپسندي نيست. (1).
1) روضه كافي ج 8 / 204.
امام صادق عليهالسلام به مفضل بن عمر فرمود: من خودم و تو را به تقوا و طاعت خدا سفارش ميكنم. همانا اطاعت از خداوند و پرهيز از گناه و تواضع در برابر خداوند و آرامش خاطر و كوشش در راه خدا و كسب رضايت او و رعايت امر و نهي الهي و خيرخواهي نسبت به پيامبران خدا، از نشانههاي تقوا ميباشد.
به راستي كسي كه تقواي الهي را پيشه كند، خود را با كمك الهي از آتش دوزخ نجات داده و خير دنيا و آخرت را به دست آورده است و كسي كه مردم را به تقواي الهي دعوت كند، به رستگاري دعوت نموده است. و خداوند او را به رحمت خود از متقين قرار ميدهد. (1).
1) بصائر الدرجات ص 526.
امام صادق عليهالسلام به جميل بن دراج فرمود: بهترين شما شيعيان، كساني هستند كه اهل سخاوت و بخشش باشند و بدترين شما افراد بخيل ميباشند. و از اعمال شايسته اين است كه به برادران ديني خود احسان كني و در حوايج آنان تلاش نمايي چرا كه اين اعمال بيني شيطان را به خاك ميمالد و انسان را از آتش دوزخ نجات ميدهد و وارد بهشت ميكند.
اي جميل بن دراج، اين حديث را براي دوستان شايستهي خود بيان كن. جميل به امام صادق عليهالسلام ميگويد: فداي شما شوم دوستان شايستهي من چه كساني هستند؟ امام عليهالسلام فرمود: كساني كه در سختيها و آسانيها به برادران خود احسان و اكرام مينمايند. سپس فرمود اي جميل، مگر نميداني كه اين عمل براي برادران شايسته آسان خواهد بود؛ [تو بنگر چگونه] خداوند افرادي را ستايش نموده كه از دنيا مال اندكي داشتهاند و دربارهي آنان فرموده است: (و يؤثرون علي أنفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شح نفسه فأولئك هم المفلحون) (1).
1) خصال صدوق باب الثلاثة.
امام صادق عليهالسلام هنگامي كه معلي بن خنيس تصميم سفر نمود، به او فرمود: اي معلي، عزت خدا را حفظ كن تا خدا تو را عزيز گرداند. معلي گفت: عزت خدا را به چه چيز حفظ نمايم؟ امام فرمود: از خدا بترس تا خدا همه چيز را از تو بترساند. اي معلي، به برادران ديني خود نيكي و احسان كن؛ زيرا خداوند احسان و بخشش را عامل محبت و بخل را عامل دشمني قرار داده است. سپس فرمود: به خدا سوگند! اگر شما از من چيزي بخواهيد و من آن را به شما عطا نمايم بيشتر دوست ميدارم تا اين كه چيزي از من درخواست نكنيد و چون به شما احساني نكنم مرا مبغوض بداريد. و هر چه را كه خداوند به دست من براي شما قرار ميدهد، در حقيقت بايد خدا را ستايش نماييد و از شكر او غافل مشويد. (1).
1) مجالس شيخ طوسي مجلس / 11.
سفيان ثوري ميگويد: من امام صادق عليهالسلام را ملاقات نموده و به آن حضرت گفتم: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله، مرا نصيحت و موعظه كنيد. امام عليهالسلام فرمود: اي سفيان انسان دروغگو مروت و جوانمردي ندارد و انسان ملول و خسته برادري ندارد، و انسان حسود راحتي ندارد و كسي كه بداخلاق باشد سروري ندارد. گفتم: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله، بيش از اين مرا موعظه كنيد. فرمود: اي سفيان، به خدا توكل و اعتماد كن تا مؤمن محسوب شوي و به مقدرات خداوند راضي باش تا بي نياز باشي، و به هم نشينان و همسايگان خود احسان و نيكويي كن تا مسلمان شمرده شوي و با فاسق و گناهكار همنشين مشو كه او فسق و فجور خود را به تو ميآموزد و در امور خود با كساني مشورت كن كه از خداي خود ميترسند.
گفتم: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله، بيش از اين مرا نصيحت فرماييد. امام عليهالسلام فرمود: اي سفيان، كسي كه بخواهد بدون عشيره و قبيله عزيز باشد و بدون مال غني و بي نياز باشد و بدون سلطنت و حكومت هيبت و عظمت داشته باشد؛ بايد لباس ذلت گناه را از تن بيرون كند و لباس عزت طاعت را به تن بپوشاند. (1).
روزي سفيان ثوري به امام صادق عليهالسلام گفت: از شما جدا نميشوم تا براي من سخني بگوييد و مرا نصيحت نماييد. امام صادق عليهالسلام به او فرمود: حديث زياد براي تو سودي ندارد. سپس فرمود: اي سفيان، اگر خداوند به تو نعمتي عطا نمود و تو دوست داشتي كه آن نعمت براي تو ادامه يابد، پس شكر آن نعمت و حمد خدا را زياد به جاي بياور؛ زيرا خداوند در قرآن فرموده است: (لئن شكرتم لأزيدنكم) (2)و هنگامي كه روزي تو تنگ شد، زياد استغفار كن؛ زيرا خداوند در قرآن فرموده است: (... استغفروا ربكم انه كان غفارا - يرسل السماء عليكم مدرارا - و يمددكم بأموال و بنين و يجعل لكم جنات و يجعل لكم أنهارا) (3)يعني: از پروردگار خويش استغفار نماييد همانا او بسيار بخشنده است و اگر از او طلب مغفرت كنيد براي شما رحمت فراوان از آسمان ميفرستد و اموال و فرزندان شما را زياد ميكند و باغستانها و نهرهايي به شما عطا ميفرمايد.
سپس فرمود: اي سفيان، هنگامي كه از جانب سلطان و يا غير سلطان اندوهي پيدا ميكني فراوان بگو: (لا حول و لا قوة الا بالله) زيرا آن كليد گشايش امور و گنجي از گنجهاي بهشتي ميباشد. پس سفيان دستهاي خود را به يكديگر گره نمود و گفت سه نصيحت بزرگ براي من گفته شد. (4).
عنوان بصري همواره نزد مالك بن انس رفت و آمد ميكرد [و مسايل خود را از پيشواي مالكيه، سؤال مينمود]. پس روزي تصميم گرفت كه از وجود امام صادق عليه السلام بهره مند شود و چون خدمت آن حضرت رسيد، امام عليهالسلام به او فرمود: من مراجعان مخصوصي دارم و علاوه بر آن در هر ساعتي از شبانه روز مشغول ذكر و دعا هستم، و تو مرا از دعاها و ذكرهايم بازميداري، پس همان گونه كه تا به حال مسايل خود را از مالك بن انس ميپرسيدي و نزد او رفت و آمد ميكردي، حال نيز از او بپرس.
عنوان بصري ميگويد: من با شنيدن اين سخنان بسيار ناراحت و غمگين شدم و به مسجد رفتم و كنار قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله نشستم و سلام كردم و روز بعد داخل روضهي پيامبر صلي الله عليه و آله شدم و دو ركعت نماز خواندم و گفتم: خدايا، من از تو ميخواهم كه قلب جعفر بن محمد عليهالسلام را به من معطوف نمايي و از دانش او مرا بهره مند كني تا به صراط مستقيم دين تو هدايت شوم. و چون صبرم تمام شد و سينه ام تنگ گرديد به در خانهي امام صادق عليه السلام رفتم و در خانه او را كوبيدم خادم آن حضرت گفت: چه ميخواهي گفتم: آمده ام به آقا سلام كنم. خادم گفت: آقا در محراب خود مشغول نماز است. پس من كنار آن در نشستم و چيزي نگذشت كه خادم آمد و گفت: اكنون با عنايت خداوند داخل شو، پس من وارد شدم و بر آن حضرت سلام كردم و ايشان جواب داد و فرمود:
بنشين، خدا تو را ببخشد و چون نشستم امام عليهالسلام مدتي سر به زير انداخت و سپس فرمود: كنيهي تو چيست؟ گفتم: ابو عبدالله است فرمود: خدا اين كنيه را براي تو ثبت نمايد و به تو توفيق مرحمت كند، اكنون سؤال تو چيست؟ پس من پيش خود گفتم: اگر اين ملاقات فايده اي جز اين دعا برايم نداشته باشد، همين دعا براي من بسيار ارزشمند خواهد بود. سپس امام عليه السلام سر مبارك خود را بالا نمود و فرمود: سؤال تو چيست؟ گفتم: من دعا كردم و از خداي خود خواستم كه قلب شما را به من معطوف نمايد و مرا از علم شما بهره مند گرداند اميدوارم خداوند دعاي مرا مستجاب نموده باشد پس امام عليه السلام فرمود:
[اي عنوان] علم [واقعي] با تعلم و آموزش به دست نميآيد؛ زيرا علم نور است و خداوند آن را در قلب كسي قرار ميدهد كه بخواهد او را هدايت كند. پس اگر تو طالب علم هستي بايد اول حقيقت عبوديت را در خود ايجاد كني و سپس علم را از راه عمل به دست آوري و از خدا بخواهي كه آن علم را نيز به تو تفهيم نمايد گفتم: يا شريف فرمود: بگو: يا اباعبدالله. گفتم: يا اباعبدالله حقيقت عبوديت چيست؟ فرمود حقيقت عبوديت و بندگي سه چيز است:
اول آن كه بنده در مقابل خداوند هيچ قدرت و اختياري براي خود نداند؛ همان گونه كه غلامان و بندگان خود را مالك چيزي نميدانند و مال و ثروت را متعلق به خدا ميدانند و همان گونه كه او دستور داده مصرف ميكنند و اساسا بنده از پيش خود تدبيري ندارد و همهي حركات خود را طبق دستور مولاي خود انجام ميدهد و هنگامي كه بنده براي خود اختياري قايل نباشد و خود را مالك چيزي نداند، دادن اموال در راه خدا براي او آسان خواهد بود و هنگامي كه بنده تدبير امور خويش را به خدا واگذار نمايد، مصايب دنيا نيز براي او آسان خواهد شد و هنگامي كه بنده مشغول به انجام اوامر و پرهيز از نواهي خداوند باشد فرصتي براي نزاع و مباهات پيدا نخواهد كرد.
و هنگامي كه خداوند اين سه خصلت را به بندهي خود عطا نمود دنيا [و زينت هاي آن] و ابليس [و وسوسههاي او] و [آزار] مخلوقات ديگر براي او ناچيز خواهد بود. و هرگز نسبت به دنيا و آنچه در آن است تفاخر و تكاثري نخواهد داشت و در راه بندگي خدا به دنبال شهرت و بزرگي نيست و اوقات خود را با امور باطل از بين نميبرد و اين اولين درجهي تقوا ميباشد چنان كه خداوند ميفرمايد: (تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين) (1).
عنوان بصري ميگويد: سپس من به امام عليهالسلام گفتم: يا ابا عبدالله، مرا نصيحت كنيد. امام عليهالسلام فرمود: من تو را به نه چيز سفارش ميكنم. و آن نه چيز مربوط به كساني است كه ميخواهند در طريق الهي سلوك نمايند و از خدا ميخواهم كه به تو توفيق انجام آن كارها را بدهد. تا اين كه فرمود: از آن نه چيز، سه چيز دربارهي رياضت نفس و سه چيز دربارهي حلم و بردباري و سه چيز ديگر دربارهي علم و دانش ميباشد؛ پس تو از آنها مراقبت كن و از بي اعتنايي به آنها بترس.
عنوان بصري ميگويد: پس من قلب خود را آمادهي شنيدن آنها كردم. امام عليه السلام فرمود: آن سه چيزي كه مربوط به رياضت نفس است: 1- بپرهيز از اين كه اگر اشتها به خوردن چيزي نداري آن را نخوري زيرا آن سبب حماقت و ابلهي تو خواهد شد 2- تا گرسنه نشده اي غذا مخور و چون خواستي غذايي را بخوري مراقب حلال بودن آن باش و نام خدا را نيز قبل از آن بر زبان خود جاري كن و سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله را به ياد آور كه فرمود: «هيچ انساني ظرفي را پر نكرده كه بدتر از ظرف شكم باشد» 3- و اگر ناچار به خوردن غذا هستي پس معدهي خود را سه قسمت كن، قسمتي را براي غذا و قسمتي را براي آب و قسمتي را براي نفس قرار ده.
و اما آن سه چيزي كه مربوط به حلم است: 1- هر كس به تو گفت: اگر يكي بگويي ده تا ميشنوي، تو به او بگو، اگر تو ده تا بگوي از من يكي هم نخواهي شنيد؛ 2- هر كه به تو دشنام داد به او بگو: اگر آنچه را كه تو گفتي راست باشد من از خدا ميخواهم كه مرا ببخشد و اگر دروغ باشد من از خدا ميخواهم كه تو را ببخشد 3- و هر كه به تو وعدهي ظلم و آزار داد تو به او وعدهي خيرخواهي و احسان بده.
اما آن سه چيزي كه مربوط به علم است: 1- آنچه را نميداني از علما سؤال كن و بپرهيز از اين كه سؤال تو از روي تجربه و امتحان كردن آنها باشد 2- بترس كه در امور ديني به فكر و انديشهي خود عمل كني؛ بلكه در هر چه كه امكان احتياط دارد احتياط كن 3- از فتوا دادن فرار كن، همان گونه كه از حيوان درنده فرار ميكني و گردن خود را براي مردم پل قرار مده، سپس فرمود: اي عنوان بصري برخيز كه من نصايح لازم را به تو گفتم، پس اوقات مرا مشغول مكن و مزاحم ذكر و دعاي من مشو، همانا من در صرف اوقات خود بخيل هستم. و السلام علي من اتبع الهدي» (2).
نصيحتها و سفارشهاي ارزشمند و گران بهاي امام صادق عليهالسلام، در ابعاد گوناگون، با عبارات زيبا و دلنشين بيان شده است. امام صادق عليهالسلام نه تنها شيعيان و دوستان خود را بلكه مخالفان و دشمنان را نيز نصيحت و ارشاد مينمود. و ما به برخي از سفارشهاي آن حضرت ميپردازيم.
امام صادق عليهالسلام گاهي ما را به تقوا و ورع و كوشش در راه خدا و طولاني كردن سجود و ركوع سفارش نموده و ميفرمايد: «كونوا دعاة للناس بغير ألسنتكم [يروا منكم الورع و الاجتهاد و الخير فان ذلك داعية»] و يا ميفرمايد: «كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا» (1).
و گاهي ما را به درجات بالاتري از ايمان و كمال هدايت ميكند تا ما اهل دعا و توكل باشيم و ميفرمايند: «من أعطي ثلاثا لم يمنع ثلاثا من أعطي الدعاء أعطي الاجابة، و من أعطي الشكر أعطي الزيادة، و من أعطي التوكل أعطي الكفاية» سپس ميفرمايد: آيا كتاب خدا را خوانده اي كه ميفرمايد: «و من يتوكل علي الله فهو حسبه» و يا ميفرمايد: «أدعوني أستجب لكم»؟ (2).
و در جاي ديگر ما را به منازل بالاتري سوق ميدهد و ميفرمايد: «اذا أراد أحدكم أن لا يسأل الله شيئا الا أعطاه فلييأس من الناس كلهم و لا يكون له رجاء الا عندالله، فاذا علم الله عزوجل ذلك من قلبه لم يسأل الله شيئا الا أعطاه.» (3).
و گاهي ما را به اخلاق نيك و صفات پسنديده ترغيب مينمايد و مسألهي تواضع و مراتب آن را بيان ميفرمايد و ميگويد: «من التواضع أن ترضي من المجلس دون المجلس و أن تسلم علي من تلقي، و أن تترك المراء و ان كنت محقا، و لا تحب أن تحمد علي التقوي». (4)و گاهي به برخي از خصلتهاي نيكو اشاره ميفرمايد كه سبب زيبايي و تعالي انسان ميشود و به اصحاب خود ميفرمايد: «سخني را از من بشنويد كه زيباتر از استر منقوش باشد و آن اين است كه از سخنان بي فايده پرهيز نماييد و سخنان مفيد را نيز در جاي خود بگوييد، چه بسا گوينده اي كه به دليل گفتن سخن بي جا به شخصيت خود آسيب رسانده است و هرگز با افراد سفيه و حليم نزاع نكنيد. زيرا هر كه با شخص حليم نزاع كند زمين ميخورد و هر كه با سفيه و ناداني نزاع كند موهون ميشود.»
و يا ميفرمايد: «اگر نامي از برادر خود برديد، او را به بهترين توصيف كه خود دوست ميداريم ياد كنيد.»
و يا ميفرمايد: «اعمال خير را مانند كسي انجام دهيد كه يقين دارد عمل خير و احسان او به احسان پاداش داده ميشود» [چنان كه خداوند در قرآن ميفرمايد: (هل جزاء الاحسان الا الاحسان)].
ايشان چنان از حسن خلق سخن ميگويد كه ما را به داشتن اخلاق نيكو مشتاق ميكند و ميفرمايد: «هنگامي كه با مردم معاشرت مينماييد، سعي كنيد كه دست احسان شما فوق آنان قرار گيرد؛ زيرا ممكن است انسان در بعضي از عبادتهاي خود قصور نموده باشد و خداوند سبب حسن خلق، او را به درجهي روزه داران شب زنده دار برساند.» (5).
امام صادق عليهالسلام دربارهي حسن خلق و سعادت بندگان خدا به سبب آن به دوستان خود بسيار سفارش نموده و ميفرمايد: «ان الله ارتضي لكم الاسلام دينا فأحسنوا صحبته بالسخاء و حسن الخلق» يعني: خداوند اسلام را به عنوان دين خود، براي شما پسنديده، پس شما به وسيلهي سخاوت و حسن خلق همنشين خوبي براي اسلام باشيد. (6).
امام صادق عليهالسلام به وسيله مفضل بن عمر جعفي ما را به شش خصلت توصيه نموده كه ارزش آنها قابل توصيف نيست. ايشان ميفرمايد: «أوصيك بست خصال تبلغهن شيعتي قال: و ما هي يا سيدي؟ قال عليهالسلام: أداء الامانة الي من ائتمنك. و أن ترضي لأخيك ما ترضي لنفسك، و اعلم أن للأمور أواخر فاحذر العواقب، و أن للأمور بغتات فكن علي حذر، و اياك و مرتقي جبل سهل اذا كان المنحدر و عرا، و لا تعدن أخاك وعدا ليس في يدك وفاؤه» (7)يعني: اي مفضل، من تو را وصيت مينمايم كه شش خصلت را از جانب من به شيعيانم بگويي. مفضل گفت: اي مولاي من، آن شش خصلت كدام است؟ فرمود: 1- هر كه امانتي به تو سپرد تو آن را به او بازگردان؛ 2- آنچه را كه براي خود راضي ميشوي براي برادر ديني خود نيز راضي بشو؛ 3- بدان كه هر امري عاقبتي دارد و از عاقبت امور حذر كن؛ 4- بدان كه هر امري خطر زوال و نابوي دارد و تو از خطرهاي ناگهاني بترس؛ 5- بترس كه از كوهي به آساني بالا بروي و راه بازگشت از آن خطرناك باشد؛ 6- هرگز چيزي را كه در اختيار نداري و عملي كه در اختيار تو نيست، به برادر ديني خود وعده مده. (8).
به خدا سوگند اين سفارشها بسيار نيكو و ارزشمند است و چه بسيار از اين گونه نصايح براي ما بيان شده تا با عمل كردن به آنها راه سعادت و كمال انساني را بپيمائيم و از ملايكه پيشي بگيريم، اما گوش شنوا كجاست؟!
امام صادق عليهالسلام ما را از خصلتهايي كه سبب پستي و هلاكت ميشود نهي نموده و ميفرمايد: «مزاح و شوخي [زياد] مكن كه نور تو از بين ميرود و دروغ مگو كه ارزش و شأن تو ضايع ميشود و از اظهار خستگي و ناتواني پرهيز كن، زيرا اظهارخستگي و ناتواني تو را از صبر در راه حق باز ميدارد و حقي را نميتواني ادا كني.»
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: حضرت عيسي عليهالسلام فرمود: كسي كه اندوه او زياد باشد بدن او بيمار خواهد بود، و كسي كه خلق او بد باشد خود را عذاب خواهد داد، و كسي كه گفتار او زياد باشد خطاي او نيز زياد خواهد بود، و كسي كه زياد دروغ بگويد ارزش و اعتبار او از بين ميرود و كسي كه با مردم نزاع و مشاجره كند مروت او ضايع ميشود. (9).
و از سفارشهاي امام صادق عليهالسلام به اصحاب و شيعيان خود اين است كه فرمود: «تزاوروا فان في زيارتكم احياء لقلوبكم و ذكرا لأحاديثنا، و أحاديثنا تعطف بعضكم علي بعض فان أخذتم بها رشدتم و نجوتم، و ان تركتموها ضللتم و هلكتم، فخذوا بها و أنا بنجاتكم زعيم» (10)يعني: «به زيارت و ملاقات يكديگر برويد تا به واسطه ي آن دلها و قلبهاي شما زنده شود و احاديث ما را به ياد آوريد؛ زيرا احاديث ما شما را به يكديگر نزديك ميكند. پس اگر به سخنان و احاديث ما عمل كرديد رشد و كمال پيدا ميكنيد و نجات مييابيد و اگر از آنها فاصله گرفتيد گمراه و هلاك ميشويد.
حقا امامان معصوم عليهم السلام با نصايح و سفارشهاي خود، تمام راههاي خير و صلاح را براي ما بيان نمودهاند و ما را از انحراف و گمراهي دور نگاه داشتهاند؛ بنابراين تنها راه نجات و كمال انسان تمسك جستن و عمل كردن به سخنان آنان است، چنان كه گمراهي و هلاكت نيز با دوري از نصايح آنان حاصل ميگردد.
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: شما شيعيان عقايد و اعمال خود را براي خدا قرار دهيد نه براي مردم؛ زيرا هر چه براي خدا انجام گيرد مربوط به خدا خواهد بود و هر چه براي مردم انجام گيرد ارتباطي به خداوند نخواهد داشت. و در عقايد خود با يكديگر نزاع نكنيد، زيرا نزاع و درگيري دلها را مريض ميكند و خداوند به پيامبر خود صلي الله عليه و آله ميفرمايد: (انك لا تهدي من أحببت و لكن الله يهدي من يشاء) (11)يعني: تو نميتواني هر كه را دوست ميداري هدايت كني، و خدا هر كه را بخواهد [و شايسته باشد] هدايت خواهد نمود. و يا ميفرمايد: (... أفأنت تكره الناس حتي يكونوا مؤمنين) (12)يعني: آيا تو ميتواني كسي را مجبور به ايمان كني؛ سپس فرمود: «اين مردم [يعني اهل تسنن] را رها كنيد [كه هدايت نخواهند شد]، زيرا آنها دين خود را از مردم گرفتهاند، و شما دين خود را از رسول خدا صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسلام گرفته ايد و هرگز مرجع ديني شما و آنان يكسان نخواهد بود و من از پدرم شنيدم كه ميفرمود: اگر خداوند ولايت ما را براي بنده اي نوشته باشد، او سريع تر از پرنده اي كه به طرف لانهي خود پرواز ميكند به طرف ما پرواز خواهد نمود.»
از روايات و احاديث ائمهي اطهار عليهم السلام، در مييابيم كه آنان مناظرات و مباحث فراواني را بر اساس اصول صحيح عقلاني و منطقي با اهل سنت و ديگران داشتهاند، و با وجود چنين مباحث دقيقي، عده اي از كافران و مشركان همچنان بر كفر خود باقي مانده و هيچ تغييري در اعتقاد خود ندادهاند با آن كه حقيقت براي آنان كاملا روشن گشته و هيچ گونه عذري نداشتهاند، و چه بسا افراد كافر و ملحدي كه به آساني با كوتاه ترين استدلال اسلام را پذيرفتهاند.
امام صادق عليهالسلام براي تقويت روحيهي شيعيان و آينده نگري آنان ميفرمايد: «بر مصايب و مشكلات دنيا صابر باشيد؛ زيرا دنيا ساعتي بيش نيست. از اين رو شما نسبت به آنچه گذشته است در اين ساعت، نه احساس دردي ميكنيد و نه احساس شادي و سروري، و نسبت به آنچه كه نيامده است اطلاعي نداريد و نميدانيد چه خواهد شد؛ بنابراين شما بايد ساعت كنوني خود را دريابيد و در اين ساعت در مقابل اطاعت و معصيت خدا صابر باشيد. (13).
با توجه به اين حديث، شادي و اندوه گذشته، فراموش شدني است و آينده نيز معلوم نيست كه چه خواهد شد؛ بنابراين انسان تنها بايد به زمان حال بينديشد و در برابر مشكلات و مصايب و طاعت خداوند صابر باشد و تمام تلاش و كوشش خود را به چيزي كه بايد در اين ساعت انجام دهد معطوف كند. شاعر نيز در اين مورد ميگويد: ما مضي فات و المؤمل غيب
و لك الساعة التي أنت فيها شاعر ديگري نيز ميفرمايد: ما فات مضي و ما سيأتيك فأين
قم فاغتنم الفرصة بين العدمين امام صادق عليهالسلام در تشبيه زيباي خود ميفرمايد: «عقل خود را به منزلهي خويشاوندي خيرخواه و فرزندي مهربان بدان و عمل خود را به منزلهي پدري بدان كه بايد از او پيروي كني و نفس خود را به منزلهي دشمني بدان كه بايد با او مبارزه نمايي و مال خود را به منزلهي عاريه اي بدان كه بايد آن را به صاحبش بازگرداني.» (14).
امام عليهالسلام دربارهي شخصيت اجتماعي مؤمن فرمود: «اگر ميتواني، كاري كن كه بين مردم معروف و شناخته نباشي؛ زيرا تعريف و ستايش مردم براي تو سودي نخواهد داشت و باكي نيست كه تو بين مردم مذموم و نكوهيده باشي و نزد خداوند عزيز و محبوب باشي». (15).
و دربارهي تشويق و ترغيب به دعا فرمود: «دعا قضاي حتمي خدا را برميگرداند، پس فراوان دعا كنيد كه آن كليد رحمت الهي و رسيدن به هر حاجتي است و كسي به وعدههاي الهي نميرسد، مگر با دعا. و هيچ دري نيست كه فراوان كوبيده شود جز آن كه اميد باز شدن آن به روي كوبنده وجود دارد.» (16).
و در زيباترين و سودمندترين سخن خود فرمود: «كسي كه با اظهار علاقه و محبت رو به شما ميآورد، عيوب او را مطرح نكنيد و با بيان گناه و خطاهايش او را شرمسار نگردانيد؛ زيرا اين عمل از اخلاق پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و اولياي او نميباشد.» (17).
و از سخنان بسيار سودمند آن حضرت اين است كه فرمود: «در آنچه كه چاره اي جز دانستن آن را نداريد، به دقت بنگريد [تا گرفتار آفت و شرمساري نشويد] و آنچه را كه عذري در ندانستن آن نداريد، در دانستن آن كوشا باشيد [تا گرفتار زحمت و تدارك اعمال نگرديد] همانا دين خدا اركاني دارد كه عبادت هاي ظاهري جبران جهالت و ناداني شما را نسبت به آنها نميكند و آگاهي پيدا كردن از آنها و حفظ ديانت به وسيلهي آنها، ضرري به زندگي و اقتصاد مؤمن نميزند و احدي جز با لطف و مدد الهي نميتواند به سوي فهم احكام و معارف و اسرار ديني راه پيدا كند. (18).
1) كافي باب الورع.
2) طلاق / 3 - ابراهيم / 7 - مؤمن / 60.
3) كافي باب الاستغناء عن الناس.
4) كافي باب التواضع.
5) كافي باب حسن الخلق.
6) كافي باب كظم الغيظ.
7) بحارالأنوار ج 78 / 250.
8) بحار ج 78 / 250.
9) بحار ج 78 / 199.
10) كافي ج 2 / 186، باب تذاكر الاخوان.
11) قصص / 56.
12) يونس / 99.
13) بحارالأنوار ج 78 / 311.
14) كافي ج 2 / 454.
15) بحارالأنور ج 78 / 224.
16) كافي باب ان الدعاء يرد البلاء و القضاء ج 2 / 470.
17) كافي ج 8 ص 150.
18) ارشاد مفيد ص 283.
ترديدي نيست كه فراهم شدن شرايط براي انجام عمل شايسته فرصتي است كه نبايد آن را از دست داد چرا كه از دست دادن آنها موجب ندامت و پشيماني ميشود و ميتوان گفت كه همهي موقعيتهاي زندگي فرصتهايي براي انسان است كه اگر از دست برود، باز نخواهد گشت؛ زيرا انجام هر عملي نياز به شرايط بسياري دارد كه بيشتر آنها از قدرت و اختيار انسان خارج ميباشد، ازاين رو امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «از فرصتها غافل نباشيد و هر كاري را در فرصت و زمان خود انجام دهيد و از موانع و حوادث آينده هراس داشته باشيد.»
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «اگر شرايط انجام كار خيري براي شما آماده شد، آن را به تأخير نيندازيد [زيرا ممكن است شرايط انجام آن ديگر حاصل نشود] و چون خداوند انجام آن عمل را از بندهي خود ميبيند ميفرمايد: «به عزت و جلالم سوگند! پس از اين عمل بندهي خود را عذاب نخواهم نمود.»
سخنان امام صادق عليهالسلام در اين زمينه [در كتب حديث] فراوان است. ايشان همانگونه كه در مورد فراهم شدن شرايط انجام عمل خير سفارش كردهاند در زمينهي فراهم شدن شرايط گناه نيز اعلان خطر نموده و ما را از انجام گناه و معصيت نهي نموده و ميفرمايد: «اگر شرايط گناه براي تو آماده شد از آن پرهيز كن؛ زيرا ممكن است هنگامي كه خداوند بندهي خود را بر آن گناه ميبيند به او بگويد: «به عزت و جلالم سوگند! پس از اين تو را نخواهم بخشيد.» (1)آري سفارشهاي امام صادق عليهالسلام در اين زمينه فراوان است كه در اين كتاب مجال بيان همهي آنها نيست.
1) وسائل الشيعه ج 1 / 18.
از امام صادق عليهالسلام سخنان زيبا و حكيمانه اي نقل شده كه نفسهاي پاك و فطرتهاي سالم را [از لحاظ نورانيت] به صفوف ملايكه متصل مينمايد و اگر مردم در آنها تدبر نمايند به سوي فضيلت و سعادت سوق داده ميشوند. ما كوشيديم تا بخشي از آنها را كه صحت و انتسابشان به آن حضرت صحيح و روشن بود، جمع آوري كنيم:
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد:
1- «العقل ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»؛ عقل مايهي عبادت خدا و دستيابي به بهشت است.
2- «ان الثواب علي قدرالعقل»؛ پاداش عمل هر كسي به اندازهي عقل اوست.
3- «أكمل الناس عقلا أحسنهم خلقا»؛ هنگامي مردم به كمال عقل ميرسند كه اخلاقشان نيكوتر باشد.
4- «دعامة الانسان العقل»؛ اساس ارزش و شخصيت انسان عقل اوست.
5- «العقل دليل المؤمن» (1) ؛ عقل راهنما و دليل مؤمن است.
6- «كمال العقل في ثلاث: التواضع لله، و حسن اليقين، و الصمت الا من خير» (2) ؛ كمال عقل به سه چيز است: تواضع و فروتني براي خدا، حسن يقين، خاموشي جز از سخن نيك.
7- «الجهل في ثلاث: الكبر، و شدة المراء، و الجهل بالله» (3) ؛ نشانهي جهالت و ناداني سه چيز است: تكبر، جدال و كشمكش شديد، نشناختن خداوند.
8- «أفضل طبايع العقل العبادة، و أوثق الحديث له العلم، و أجزل حظوظه الحكمة»؛ (4) بهترين آثار عقل عبادت است، و بهترين سخن عاقل علم و دانش است، و بيشترين بهرهي او حكمت است.
9- «كثرةالنظر في العلم يفتح العقل» (5) دقت و مطالعهي فراوان در علوم، عقل را رشد ميدهد.
10- «العلم جنة، و الصدق عز و الجهل ذل، و الفهم مجد، و الجود نجح، و حسن الخلق مجلبة للمودة، و العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس، و الحزم مساءة الظن» (6) ؛ علم سپر نجات از بلاست، و صدق و راستي سبب عزت، و جهل و ناداني سبب ذلت و خواري و فهم سبب آقايي و سروري، و بخشش سبب نجات، و حسن خلق سبب محبت و دوستي است، و كسي كه آگاه به حوادث و احوال زمان خويش باشد، گرفتار اشتباه نميشود، و دقت نظر و كاوش فراوان سبب سوء ظن مردم خواهد شد.
11- «ان شئت أن تكرم فلن، و ان شئت أن تهان فاخشن» (7) اگر ميخواهي محترم باشي، نرم باش و اگر ميخواهي مورد اهانت قرار گيري، خشونت و تندي كن.
12- «من كرم أصله لان قلبه و من خشن عنصره غلظ كبده» (8) ؛ كسي كه كريم الاصل باشد، قلب او نرم خواهد بود و كسي كه عنصر او خشن باشد سخت دل خواهد بود.
13- «من فرط تورط، و من خاف العاقبة تثبت عن الدخول فيما لا يعلم» (9) ؛ كسي كه افراط گر باشد، خود را به هلاكت مياندازد و كسي كه عاقبت انديش باشد از ورود در مواضع خطر خودداري ميكند.
14- «من هجم علي أمر بغير علم جدع أنف نفسه»؛ (10) كسي كه بدون علم و آگاهي بر انجام امري شتاب كند، خود را خوار نموده است.
15- «العلماء أمناء، و الأتقيا حصون، و الأوصياء سادة»؛ (11) علماي ديني امينان مردم هستند، و متقيان سبب امنيت مردم، و اوصيا سرور مردم هستند.
16- «ان هذا العلم عليه قفل و مفتاحه المسألة»؛ (12) بر روي اين عمل و دانش ديني قفلي زده شده و كليد آن سؤال ميباشد.
17- «العامل علي غير بصيرة كالسائر علي غير الطريق، لا يزيده سرعة السير الا بعدا» (13) ؛ كسي كه بدون علم و معرفت عبادت كند مانند كسي خواهد بود كه از بي راهه حركت كند، چنين كسي هر چه به سرعت خود بيفزايد از مقصد خود دورتر خواهد شد.
18- «لا يقبل الله عملا الا بمعرفة، و لا معرفة الا بعمل، فمن عرف دلته المعرفة علي العمل، و من لم يعمل فلا معرفة له، ألا ان الايمان بعضه من بعض» (14) خداوند هيچ عملي را بدون معرفت نميپذيرد و معرفت حاصل نميشود مگر با عمل، پس كسي كه معرفت داشته باشد، معرفت او را راهنمايي به عمل ميكند و كسي كه عمل نكند معرفتي نخواهد داشت، آگاه باشيد كه ايمان از ايمان سرچشمه پيدا ميكند.
19- «لا يتم المعروف الا بثلاثة: بتعجيله، و تصغيره و ستره»؛ (15) عمل نيك و پسنديده، به كمال و ارزش نميرسد مگر با سه چيز: تعجيل در انجام آن، كوچك شمردن آن، پنهان نمودن آن.
20- «ما كل من رأي شيئا قدر عليه، و لا كل من قدر علي شي ء وفق له، و لا كل من وفق له أصاب موضعا، فاذا اجتمعت النية و المقدرة و التوفيق و الاصابة فهناك السعادة» (16) ؛ چنين نيست كه هر چه را ببيند توان به دست آوردن آن را داشته باشد، و هر كه بر هر چه قدرت و توان داشته باشد موفق به انجام آن بشود، و هر كه موفق به انجام چيزي بشود از راه حق به آن دست يافته باشد. آري اگر نيت صحيح و نيرو و توفيق عمل و دسترسي به حق جمع شود، آنجا سعادت حاصل خواهد شد.
21- «أربعة أشياء القليل منها كثير: النار، و العداوة، و الفقر، و المرض» (17) ؛ چهار چيز است كه كم آن هم زياد است: آتش، دشمني، فقر، بيماري.
22- «صحبة عشرين يوما قرابة»؛ همنشيني به اندازهي بيست روز خويشي و قرابت ميآورد.
23- «من لم يستح عند الغيب، و يرعو عند الشيب، و يخش الله بظهر الغيب فلا خير فيه» (18) ؛ كسي كه در پنهاني حيا نكند، و در پيري به صلاح و خير رو نياورد، و در خلوت از خدا نترسد خيري در او نيست.
24- «من أكرمك فأكرمه، و من استخف بك فأكرم نفسك عنه»؛ هر كس تو را گرامي داشت، تو نيز به او احترام اكرام كن و هر كس به تو توهين نمود، تو آبروي خويش را نگهدار و به او پاسخ مده و خود را از شر او حفظ كن.
25- «منع الجود سوء ظن بالمعبود»؛ خودداري از بخشش و احسان، بدگماني به خداست.
26- «ان عيال المرء أسراؤه، فمن أنعم عليه فليوسع علي أسرائه، فان لم يفعل يوشك أن تزول تلك النعمة عنه» (19) ؛ عيال و خانواده اسيران انسانند، پس هر كس نعمت خدا بر او افزون شد بايد به خانوادهي خود وسعت دهد و اگر چنين نكند اميد ميرود كه نعمت از او گرفته شود.
27- «ثلاثة لا يزيد الله بها الرجل المسلم الا عزا: الصفح عمن ظلمه، و الاعطاء لمن حرمه، و الصلة لمن قطعه» (20) ؛ سه چيز است كه خداوند به سبب آنها براي مسلمان جز عزت ايجاد نميكند: چشم پوشي و گذشت از كسي كه به او ظلم كرده، احسان به كسي كه او را محروم نموده، و آشتي و ارتباط با كسي كه از او بريده و قطع رحم نموده است.
28-«المؤمن اذا غضب لم يخرجه غضبه عن حق، و اذا رضي لم يدخله رضاه في باطل»؛ مؤمن هنگامي كه به خشم آيد از حق خارج نميشود، و هنگامي كه راضي باشد [و نعمتهاي خدا براي او فراهم گرديده باشد] در باطل و معصيت داخل نميشود.
29- «للصداقة خمسة شروط فمن كانت فيه فانسبوه اليها، و من لم تكن فيه فلا تنسبوه الي شي ء منها، و هي أن يكون زين صديقه زينه، و سريرته له كعلانيته، و أن لا يغيره عليه مال، و أن يراه أهلا لجميع مودته، و لا يسلمه عند النكبات»؛ (21) صداقت و صميميت پنج شرط دارد پس هر كس داراي آن شرايط بود او را صديق و دوست صميمي خود بخوانيد و هر كس چيزي از اين شرايط را دارا نبود او را صديق خود ندانيد: 1- آبروي دوست خود را آبروي خود بداند 2- باطن و ظاهر او براي دوست خود يكسان باشد. 3- مال دنيا سبب خشم بر او نشود. 4- او را شايسته همهي محبت خود بداند. 5 - در هنگام گرفتاري او را تنها نگذارد.
30- «أربغ لا ينبغي لشريف أن يأنف منها و ان كان أميرا: قيامه من مجلسه لأبيه، و خدمته لضيفه، و قيامه لدابته و لو أن له مأة عبد، و خدمته لمن يتعلم منه» (22) ؛ چهار چيز است كه هيچ شخصيتي نبايد از آنها امتناع داشته باشد: 1- برخاستن در مقابل پدر 2- خدمت به مهمان 3- قيام براي برآوردن نيازهاي حيوان چهارپايي كه در اختيار اوست، گر چه يكصد غلام خدمتكار داشته باشد. 4- خدمت و احترام به معلم و استاد.
31- «العلماء أمناء الرسل ما لم يأتوا أبواب السلاطين»؛ (23) دانشمندان ديني امينان پيامبران هستند، مادامي كه اطراف سلاطين و پادشاهان [ستمگر] نروند.
32- «و كان يتردد عليه رجل من أهل السواد فانقطع عنه، فسأل عنه، فقال بعض القوم: انه نبطي، يريد أن يضع منه، فقال عليهالسلام: أصل الرجل عقله، و حسبه دينه، و كرمه تقواه، و الناس في آدم مستوون» (24) ؛ مردي از روستاييان همواره خدمت آن حضرت رفت و آمد داشت و چون مدتي نيامد، امام عليهالسلام از حال او سؤال نمود؛ پس يكي از اصحاب گفت: او مرد نبطي مي باشد و مقصودش تحقير او بود. امام عليه السلام فرمود: اساس ارزش مردم عقل اوست، و حسب او دين اوست، و كرم و بزرگواري او تقواي اوست، و مردم از جهت انتساب به آدم [عليه السلام] يكسان ميباشند.
33- «المكارم عشر، فان استطعت أن تكون فيك فلتكن فانها تكون في الرجل و لا تكون في ولده، و تكون في الولد و لا تكون في أبيه، و تكون في العبد و لا تكون في الحر. قيل: و ما هي؟ قال عليهالسلام: صدق اليأس، و صدق اللسان، و أداء الأمانة، و صلة الرحم، و اقراء الضيف، و اطعام السائل، و المكافاة علي الصنائع، و التذمم للجار، و التذمم للصاحب، و رأسهن الحياء» (25) ؛ مكارم و خوبي ها ده چيز است، اگر ميتواني همهي آنها را در خود جمع كن؛ زيرا كه ممكن است اين ارزشها در وجود كسي باشد و در فرزند او نباشد، و يا در فرزند باشد و در پدر نباشد، و يا در غلام باشد و در شخص آزاد نباشد. پرسيده شد: آنها چيست؟ فرمود: صداقت و راستگويي در نااميدي از مردم، راستگويي، اداي امانت، صلهي رحم، مهمان نوازي، احسان و اطعام به سائل، جبران احسان هاي ديگران، تحمل مذمت همسايه، تحمل مذمت رفيق، و بهتر از همهي آنها شرم و حيا ميباشد.
34- «من صحة يقين المرء المسلم أن لا يرضي الناس بسخط الله، و لا يلومهم علي ما لم يؤته الله، فان الرزق لا يسوقه حرص حريص، و لا يرده كراهة كاره، و لو أن أحدكم فر من رزقه كما يفر من الموت لأدركه رزقه كما يدركه الموت» (26) ؛ نشانهي صحت و درستي يقين مسلمان اين است كه به خاطر مردم خداي خود را به خشم نياورد، و مردم را نسبت به چيزي كه خدا به آنان نداده ملامت نكند، زيرا رزق به واسطهي حرص حريص به دست نميآيد و به سبب كراهت مردم رد نميشود، و اگر يكي از شما از رزق خود فرار كند. همان گونه كه از مرگ فرار ميكند، رزق او به او خواهد رسيد، همان گونه كه مرگ او به او خواهد رسيد.
35- «ان الله بعدله و قسطه جعل الروح و الراحة في اليقين و الرضا، و جعل الهم و الحزن في الشك و السخط» (27) خداوند به سبب عدل و قسط خود، راحتي و نشاط را در يقين و رضاي از تقديرات خود قرار داده و اندوه و ناخوشي را در شك و نارضايتي از تقديرات خود قرار داده است.
36- «رأس طاعة الله الصبر و الرضا عن الله فيما أحب الله للعبد أو كره، و لا يرضي عبد عن الله فيما أحب أو كره، الا كان له خيرا فيما أحب أو كره»؛ (28) اساس طاعت خداوند صبر و راضي بودن از تقديرات خداوند است، نسبت به آنچه بنده دوست بدارد و يا كراهت داشته باشد و هيچ بنده اي از خداي خود راضي نميشود جز آن كه آنچه خداوند براي او تقدير نموده خير او خواهد بود.
37- «ان أعلم الناس بالله أرضاهم لقضاء الله»؛ (29) خداشناس ترين مردم كسي است كه به تقديرات و قضاي الهي راضي تر از ديگران باشد.
38- «لا تغتب فتغتب، و لا تحفر لأخيك حفرة فتقع فيها، فانك كما تدين تدان» (30) ؛ غيبت كسي را مكن تا كسي غيبت تو را نكند، و براي برادر خود چاه مكن كه خود در آن خواهي افتاد و بدان كه هر دستي ميدهي باز خواهي گرفت.
39- «اياكم و المزاح فانه يذهب بماء الوجه و مهابة الرجال» (31) ؛ از مزاح [زياد] پرهيز كنيد، همانا مزاح آبرو و عزت و بزرگي انسانها را از بين ميبرد.
40- «لا تمار فيذهب بهاؤك، و لا تمزح فيجترأ عليك»؛ (32) از جدال و كشمكش پرهيز كن كه بها و ارزش تو ضايع ميشود و مزاح [زياد] مكن كه ديگران بر تو مسلط ميگردند.
41- «اياكم و المشارة فانها تورث المعرة و تظهر العورة»؛ (33) از دشمني و نزاع بپرهيزيد كه آن زشت و ناپسند و سبب زوال آبرو و حيثيت انسان است.
42- «من لم يستح من طلب الحلال خفت مؤونته، و نعم أهله» (34) ؛ كسي كه از به دست آوردن روزي حلال حيا نكند، خداوند زندگي را بر او آسان و سبك ميگرداند و اهل و عيال او متنعم خواهند بود.
43- «عجبت لمن يبخل بالدنيا و هي مقبلة عليه، أو يبخل عليها و هي مدبرة عنه، فلا الانفاق مع الاقبال يضره، و لا الامساك مع الادبار ينفعه»؛ (35) تعجب ميكنم از كسي كه با داشتن و نداشتن مال دنيا از بخشش و انفاق بخل ميورزد، در حالي كه نه انفاق و بخشش به او آسيبي ميرساند و نه امساك و بخل براي او سودي دارد.
44- «المسجون من سجنته دنياه عن آخرته» (36) زنداني [واقعي] كسي است كه دنيا او را از دست يافتن به امر آخرت محبوس نموده باشد.
45- «لا تشعروا قلوبكم الاشتغال بما قد فات، فتشغلوا أذهانكم عن الاستعداد لما لم يأت»؛ (37) قلوب خود را با ياد مصايب گذشته مشغول نكنيد تا استعداد براي مصايب آينده را داشته باشيد.
46- «استنزلوا الرزق بالصدقة، و حصنوا أموالكم بالزكاة، و ما عال من اقتصد، و التدبير نصف المعيشة، و التودد نصف العقل، و قلة العيال أحد اليسارين، و من أحزن والديه فقد عقهما، و الصنيعة لا تكون صنيعة الا عند ذي حسب و دين، و الله تعالي منزل الصبر علي قدر المصيبة، و منزل الرزق علي قدر المؤونة، و من قدر معيشته رزقه الله تعالي، و من بذر معيشته حرمه الله تعالي» (38) با دادن صدقه از خداوند رزق [فراوان] به دست آوريد، و اموال خود را با پرداخت زكات نگهداري كنيد، و با اقتصاد و ميانه روي در مصرف، از فقر جلوگيري كنيد؛ [زيرا] تدبير در معاش نصف زندگي را تأمين ميكند. [و بدانيد كه] دوستي با برادران ديني نصف عقل است، و عيال و فرزندان كم نصف آسايش انسان را تأمين ميكند، و هر كس پدر و مادر خويش را اندوهناك كند به آنان آزار نموده [و عاق آنان خواهد بود] و احسان و عمل نيك، هنگامي نيك خواهد بود كه نسبت به صاحب حسب و دين انجام گيرد، و خداوند به اندازهي مصيبت صبر ميدهد، و به اندازهي نياز رزق ميفرستد، و كسي كه در معاش و زندگي اندازه گيري داشته باشد، خداوند رزق او را [به آساني] ميرساند، و كسي كه نعمتهاي خدا را ضايع كند، خداوند او را محروم خواهد نمود.
مؤلف گويد: برخي از سخنان فوق نيز در «نهج البلاغه» به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده شده و شايد امام صادق عليهالسلام به سخن آن حضرت استشهاد نموده باشد.
47- «أغني الغني من لم يكن للحرص أسيرا»؛ (39) بزرگ ترين ثروت اين است كه انسان اسير حرص نباشد.
48- «لا شي ء أحسن من الصمت، و لا عدو أضر من الجهل، و لا داء أدوي من الكذب» (40) ؛ هيچ چيزي بهتر از سكوت نيست، و هيچ دشمني خطرناك تر از جهل و ناداني نيست و هيچ دردي بدتر از دروغگويي نيست.
49- «ثلاث لا يضر معهن شي ء: الدعا عند الكرب، و الاستغفار عند الذنب، و الشكر عند النعمة»؛ (41) سه چيز است كه با بودن آنها آسيبي به انسان نميرسد: دعا هنگام بلا و مصيبت، استغفار هنگام گناه و معصيت، شكر هنگام نعمت [زيرا با دعا بلا برطرف ميشود و استغفار گناه بخشوده ميگردد و با شكر، نعمت از دست نميرود].
50- «المؤمن مألوف و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤلف»؛ (42) مؤمن اهل الفت و دوستي ميباشد و خيري نيست در كسي كه با مردم الفت پيدا نميكند و مردم نيز [در اثر سوء اخلاق او] با او الفت پيدا نميكنند.
51- «قيل: ما حد حسن الخق؟ فقال عليهالسلام: تلين جناحك، و تطيب كلامك، و تلقي أخاك ببشر» (43) ؛ به امام صادق عليه السلام گفته شد: حسن خلق چيست؟ امام عليهالسلام فرمود: ملايمت و نرمي در برخورد، كلام و سخن شيرين، ملاقات نمودن برادر خود با شادي و روي باز.
52- «من صدق لسانه زكا عمله، و من حسنت نيته زيد في رزقه، و من حسن بره بأهل بيته مد له في عمره»؛ (44) كسي كه زبانش راستگو باشد، عملش پاكيزه [و مقبول] ميباشد، و كسي كه نيتش نيكو باشد، رزقش زياد خواهد بود و كسي كه معاشرت و احسان او با خانواده اش خوب باشد عمرش طولاني خواهد بود.
53- «الحياء من الايمان» (45) ؛ حيا نشانهي ايمان است.
54- «من رق وجهه رق علمه» (46) ؛ كسي كه از سؤال و تحصيل علم حيا كند، دانش او ضعيف و ناچيز خواهد بود.
55- «لا ايمان لمن لا حياء له» (47) ؛ ايمان [درستي] ندارد كسي كه حيا ندارد.
56- «ثلاث من مكارم الدنيا و الآخرة: تعفو عمن ظلمك، و تصل من قطعك، و تحلم اذا جهل عليك» (48) سه چيز از خصلتهاي نيك دنيا و آخرت ميباشد: گذشت از ظالم، صله نمودن با قاطع، بردباري با جاهل.
57- «أيما أهل بيت أعطوا حظهم من الرفق فقد وسع الله عليهم في الرزق، و الرفق في تقدير المعيشة خير من السعة في المال، و الرفق لا يعجز عنه شي ء، و التبذير لا يبقي معه شي ء، ان الله عزوجل رفيق يحب الرفق» (49) ؛ هر خانواده اي كه اهل رفق و مدارا باشند، خداوند رزق آنان را وسعت ميدهد؛ البته رفق و مداراي در تقدير معاش بهتر از وسعت در مال است و صاحب رفق در معاش به هر چيز دست پيدا ميكند؛ اما كسي كه اهل تبذير و اسراف باشد چيزي براي او باقي نميماند و خداوند اهل رفق است و رفق را دوست ميدارد.
58- «من كان رفيقا في أمره نال ما يريد من الناس» (50) ؛ كسي كه در كارهاي خود اهل رفق و مدارا باشد [و با مردم سخت گيري نكند] هر چه بخواهد از مردم بهره مند ميشود.
59- «من قنع بما رزقه الله فهو أغني الناس»؛ كسي كه به دادههاي خداوند قانع باشد، بي نيازترين مردم است.
60- «و شكا اليه رجل أنه يطلب فيصيب و لا يقنع، و تنازعه نفسه الي ما هو أكثر منه، و قال: علمني شيئا أنتفع به، فقال أبوعبدالله عليهالسلام: ان كان ما يكفيك يغنيك فأدني ما فيها يغنيك، و ان كان ما يكفيك لا يغنيك فكل ما فيها لا يغنيك» (51) ؛ شخصي به امام صادق عليهالسلام [از حرص خود شكايت نمود و] گفت: دنيا به طرف من ميآيد؛ اما من قانع نميشوم و همواره به دنبال چيز بيشتري هستم، پس مرا نصيحت فرماييد امام عليهالسلام فرمود: اگر با داشتن مقدار كفاف و نياز، احساس بي نيازي كني به كمترين نياز خود قانع خواهي بود و اگر با داشتن مقدار نياز قانع نشوي، همهي دنيا تو را بي نياز نخواهد نمود.
61- «العدل أحلي من الماء يصيبه الظمآن» (52) ؛ عدالت گواراتر و شيرين تر از آبي است كه تشنه مينوشد.
62- «ما أوسع العدل و ان قل» (53) ؛ عدالت در همه چيز شايسته است حتي در چيزهاي حقير و ناچيز.
63- «من أنصف الناس من نفسه رضي به حكما لغيره»؛ (54) كسي كه با مردم با انصاف معامله كند، راضي ميشود كه در حق او نيز با انصاف حكم شود.
64- «شرف المؤمن قيام الليل، و عزه استغناؤه عن الناس» (55) ؛ شرافت مؤمن به قيام در شب [و نماز شب خواندن] است و عزت او در بي نيازي از مردم ميباشد.
65- «طلب الحوائج الي الناس استلاب للعز و مذهبة للحياء، و اليأس مما في أيدي الناس عز للمؤمن في دينه، و الطمع هو الفقر الحاضر»؛ (56) درخواست از مردم، عزت و حياي انسان را سلب ميكند و بي نيازي از مردم، عزت دين مؤمن است و طمع به مردم، فقر حاضر است.
66- «صلة الأرحام تحسن الخلق، و تطيب النفس، و تزيد في الرزق، و تنسي في الأجل»؛ (57) صلهي رحم اخلاق انسان را نيكو، نفس را پاك، روزي را زياد و عمر را طولاني ميكند.
67- «كفي بالحلم ناصرا»؛ حلم و بردباري بهترين ياور انسان است.
68- «اذا لم تكن حليما فتحلم» (58) ؛ اگر حليم و بردبار نيستي خود را بردبار و حليم نشان ده [تا حليم و بردبار شوي].
69- «من كف يده عن الناس فانما يكف يدا واحدة و يكفون أيدي كثيرة»؛ (59) كسي كه از ظلم به مردم خودداري نمايد همهي مردم از ظلم به او خودداري خواهند نمود.
70- «كفي بالمرء اعتمادا علي أخيه أن ينزل به حاجته»؛ (60) كسي كه حاجت خويش را نزد برادر خود ببرد به او اعتماد نموده است.
71- «صدقة يحبها الله: اصلاح بين الناس اذا تفاسدوا و تقارب بينهم اذا تباعدوا»؛ (61) صدقه اي كه خدا دوست ميدارد عبارت است از: اصلاح بين مردم هنگامي كه بين آنان فاسد شده باشد و يا آشتي دادن آنان هنگامي كه از يكديگر دور شده باشند.
72- «من عامل الناس فلم يظلمهم، و حدثهم فلم يكذبهم، و وعدهم فلم يخلفهم، كان ممن حرمت غيبته، و كملت مروته، و ظهر عدله، و وجبت أخوته» (62) كسي كه با مردم معاشرت كند و به آنان ظلم روا ندارد و با آنان سخن گويد و دروغ نگويد و با آنان وعده كند و خلف وعده نكند او از كساني خواهد بود كه غيبت نمودن از او حرام و مروت او كامل و عدالت او ظاهر و برادري با او واجب ميباشد.
73- «من طلب الرياسة هلك»؛ (63) كسي كه به دنبال رياست باشد هلاك ميشود.
74- «من زرع العداوة حصد ما بذر»؛ (64) كسي كه بذر كينه و دشمني با برادر خود را در دل بكارد، نتيجه آن را خواهد ديد.
75- «الغضب مفتاح كل شر» (65) غضب و خشم كليد هر شري است.
76- «الغضب ممحقة لقلب الحكيم» (66) ؛ غضب، قلب انسان حكيم را هلاك ميكند.
77- «من لم يملك غضبه لم يملك عقله «؛ (67) كسي كه مالك خشم خود نباشد، مالك عقل خويش نخواهد بود.
78- «ان الحسد يأكل الايمان كما تأكل النار الحطب» (68) ؛ حسد ايمان را ميخورد هم چنان كه آتش هيزم را ميخورد.
79- «آفة الدين الحسد، و العجب و الفخر»؛ (69) آفت دين مؤمن: حسد و عجب و فخر و مباهات است.
80- «ما من أحد يتيه الا من ذلة يجدها في نفسه»؛ (70) احدي تكبر نميكند مگر به سبب ذلتي كه در وجود خود ميبيند. [احساس حقارت سبب انحراف اخلاقي ميشود.]
81- «ما أقبح بالمؤمن تكون له رغبة تذله»؛ (71) چقدر براي مؤمن زشت است كه براي هوس و علاقه به دنيا [و قانع نبودن به دادههاي خداوند خود را ذليل نمايد.]
82- «ان السفه خلق لئيم، يستطيل علي من دونه، و يخضع لمن فوقه» (72) ؛ سفاهت و بي خردي خوي پستي است و سفيه كسي است كه نسبت به پايين تر از خود تكبر و بزرگي ميكند و در مقابل بالاتر از خود خضوع مينمايد.
83- «ان مما أعان الله علي الكذابين النسيان» (73) ؛ يكي از كيفرهايي كه خداوند در دنيا براي دروغگويان قرار داده، فراموشي است.
84- «اياك و سقطة الاسترسال فانها لا تقال» (74) ؛ [اعتماد بي حد مكن و] به مردم آزادي مده كه مهار كردن آن غير ممكن خواهد شد.
85- «ان خير العباد من يجتمع فيه خمس خصال: اذا أحسن استبشر، و اذا أساء استغفر، و اذا اعطي شكر، و اذا ابتلي صبر، و اذا ظلم غفر» (75) ؛ بهترين مردم كساني هستند كه پنج خصلت در آنان جمع شده باشد: هنگامي كه عمل نيكي انجام دهند شاد شوند، هنگامي كه عمل زشتي انجام دهند استغفار نمايند، هنگامي كه احساني به آنان بشود شاكر باشند، هنگامي كه بلايي به آنان برسد صابر باشند و هنگامي كه از برادران خود آزاري ببينند از آن بگذرند.
86- «و قال له أبوحنيفة: يا أبا عبدالله ما أصبرك علي الصلاة، فقال عليه السلام: ويحك يا نعمان أما علمت أن الصلاة قربان كل تقي، و أن الحج جهاد كل ضعيف، و لكل شي ء زكاة و زكاة البدن الصيام، و أفضل الأعمال انتظار الفرج من الله، و الداعي بلا عمل كالرامي بلا وتر، فاحفظ هذه الكلمات يا نعمان» (76) روزي ابوحنيفه به امام صادق عليهالسلام گفت: چقدر نسبت به نماز صابر و شكيبا هستيد؟ امام عليهالسلام فرمود: واي بر تو اي نعمان! مگر نميداني نماز وسيلهي تقرب هر مؤمن با تقوايي است، و حج، جهاد هر ضعيفي است و هر چيزي را زكاتي است و زكات بدنها روزه است و برترين اعمال انتظار فرج است و گوينده بدون عمل مانند تيرانداز بدون تير است؟ پس اي نعمان اين سخنان را نگهداري كن.
87- «ثلاثة اقسم بالله انها لحق، ما نقص مال من صدقة و لا زكاة، و لا ظلم أحد بظلامة بقدر أن يكافي بها فكظهما الا أبدله مكانها عزا، و لا فتح عبد علي نفسه باب مسألة الا فتح الله عليه باب فقر» (77) ؛ سه چيز است كه من بر حقانيت آنها سوگند ياد ميكنم: هيچ مالي به واسطه پرداخت صدقه و زكات كم نميشود، هيچ مظلومي با توان تلافي و مقابله كردن، خشم خود را فرو نميبرد؛ جز آن كه خداوند به جاي آن به او عزت ميدهد و هيچ بنده اي باب سؤال از ديگران را نميگشايد؛ جز آن كه خداوند باب فقر را به روي او باز ميكند.
88- «مروة المرء في نفسه نسب لعقبه و قبيلته»؛ (78) مروت و جوانمردي انسان سبب عزت فرزندان و قبيلهي او نيز خواهد شد.
89- «سبعة يفسدون أعمالهم: الرجل الحليم ذو العلم الكثير لا يعرف بذلك و لا يذكر به، و الحكيم الذي يدير ماله كل كاذب منكر لما يؤتي اليه، و الرجل الذي يأمن ذا المكر و الخيانة، و السيد الفظ الذي لا رحمة له، و الأم التي لا تكتم عن الولد السر و تفشي عليه، و السريع الي لائمة اخوانه، و الذي لا يزال يجادل أخاه مخاصما له» (79) ؛ هفت دسته از مردم اعمال خود را تباه ميكنند: دانشمند حليم و گران قدري كه شناخته و معرفي نگردد؛ شخص حكيمي كه مال خود را به دست هر دروغگو و انكار كننده اي بدهد، كسي كه به اهل مكر و خيانت اطمينان نمايد. بزرگي كه تندخو و اهل ترحم نباشد، مادري كه اسرار فرزند خويش را فاش نمايد، كسي كه برادران خويش را سريع ملامت نمايد و كسي كه پياپي با برادر ديني خود نزاع و دشمني كند.
90- «لا يطمع ذوالكبر في الثناء الحسن، و لا الخب في كثرة الصديق، و لا السيي الأدب في الشرف، و لا البخيل في صلة الرحم، و لا المستهزي بالناس في صدق المودة، و لا القليل الفقه في القضاء، و لا المغتاب في السلامة، و لا الحسود في راحة القلب، و لا المعاقب علي الذنب الصغير في السؤدد، و لا القليل التجربة المعجب برأيه في رياسة» (80) ؛ چند چيز از چند گروه انتظار نيست: 1- از صاحب رياست و قدرت، انتظار احترام و تجليل نيست. 2- از افراد مكار و حيله گر، انتظار دوست فراوان نيست. 3- از بي ادبها، انتظار شرف و بزرگواري نيست. 4- از بخيل انتظار صلهي رحم نيست. 5- از كساني كه مردم را استهزار ميكنند، انتظار صداقت و دوستي نيست. 6- از كسي كه از فقه و مسايل شرعي اطلاع چنداني ندارد، انتظار قضاوت نيست. 7- از اهل غيبت انتظار سلامت [دين] نيست. 8- از حسود انتظار آرامش و راحتي قلب نيست. 9- از كسي كه مردم را به خاطر خطاي كوچك مجازات ميكند، انتظار سروري نيست. 10- و از كسي كه تجربه اي كسب نكرده و مغرور به فكر خويش است، انتظار رياست نيست.
91- «من كان الحزم حارسه، و الصدق جليسه، عظمت بهجته، و تمت مروته» (81) كسي كه بردباري و صبر نگهبان اوست، و راستي همنشين اوست، شادابي او زياد و جوانمردي او كامل خواهد بود.
92- «جاهل سخي أفضل من ناسك بخيل»؛ نادان با سخاوت بهتر از عابد بخيل است.
93- «من سأل فوق حقه استحق الحرمان» (82) ؛ كسي كه بيش از حق خود مطالبه كند، سزاوار محروم شدن ميباشد.
94- «أولي الناس بالعفو أقدرهم علي العقوبة، و أنقص الناس عقلا من ظلم من دونه، و لم يصفح عمن اعتذر اليه» (83) ؛ عفو و گذشت از كسي كه قدرت بر مجازات دارد سزاوار است، پست ترين مردم از جهت عقل و دانايي كساني هستند كه به زيردستان خود ظلم ميكنند و عذر كسي را نميپذيرند.
95- «لا تكونن أول مشير، و اياك و الرأي الفطير» (84) ؛ [در قضاوت] نخستين نظر دهنده مباش و از رأي نسنجيده پرهيز كن.
96- «الاستقصاء فرقة» (85) ؛ خرده گيري زياد سبب جدايي ميشود.
97- «الانتقاد عداوة» (86) انتقاد و ذكر معايب، سبب دشمني ميشود.
98- «قلة الصبر فضيحة» (87) كم صبري رسوايي به بار ميآورد.
99- «افشاء السر سقوط» (88) ؛ فاش نمودن اسرار، اعتبار انسان را از بين ميبرد.
100- «السخاء فطنة» (89) ؛ سخاوت و گذشت دليل دانايي و زيركي است.
101- «اللؤم تغافل» (90) ؛ پستي و خباثت سبب فراموش شدن خواهد شد.
102- «ثلاثة من فرط فيهن كان محروما: استماحة جواد، و مصاحبة عالم، و استمالة سلطان» (91) ؛ زياده روي در سه چيز سبب محروميت ميشود: 1- اصرار به كريم براي كرامت و بخشندگي 2- همنشيني زياد با عالم 3- اصرار در جلب توجه سلطان.
103- «ثلاثة تورث المحبة: الدين و التواضع و البذل» (92) ؛ سه چيز سبب دوستي و محبت ميشود 1- ديانت 2- تواضع 3- احسان و بخشش.
104- «من بري من ثلاثة نال ثلاثة: من بري من الشر نال العز، و من بري من الكبر نال الكرامة، و من بري من البخل نال الشرف» (93) ؛ بيزاري از سه چيز سبب به دست آوردن سه چيز ارزشمند خواهد شد 1- بيزاري از شر، عزت ميآورد 2- بيزاري از تكبر، كرامت و بزرگواري ميآورد. 3- بيزاري و جدايي از بخل، سبب شرافت ميشود.
105- «ثلاثة مكسبة للبغضاء: النفاق، و العجب، الظلم» (94) ؛ سه چيز سبب دشمني ميشود: نفاق، عجب، ظلم.
106- «من لم يكن فيه خصلة من ثلاث لم يعد نبيلا، من لم يكن له عقل يزينه، أو جدة تعينه، أو عشيرة تعضده» (95) ؛ كسي كه داراي يكي از سه چيز نباشد صاحب شخصيت شناخته نميشود: 1- عقلي كه او را زينت بدهد. 2- كوشش و اجتهادي كه او را كمك دهد 3- فاميل و قبيله اي كه او را حمايت كنند.
107- «ثلاثة تزري بالمرء: الحسد، و النميمة، و الطيش» (96) ؛ سه چيز انسان را ضايع ميكند: 1- حسد 2- سخن چيني 3- تلون و كم خردي.
108- «ثلاثة لا تعرف الا من ثلاثة مواطن: لا يعرف الحليم الا عند الغضب، و لا الشجاع الا عند الحرب، و لا أخ الا عند الحاجة» (97) ؛ سه گروه از مردم شناخته نميشوند مگر در سه جا 1- حلم حليم شناخته نميشود مگر هنگام خشم و غضب 2- شجاعت شجاع شناخته نميشود مگر هنگام جنگ و كارزار 3- برادر [حقيقي] شناخته نميشود مگر هنگام نياز و حاجت.
109- «ثلاثة من كن فيه فهو منافق و ان صام و صلي: من اذا حدث كذب، و اذا وعد أخلف، و اذا ائتمن خان» (98) ؛ سه چيز در هر كه باشد او منافق است گر چه اهل نماز و روزه باشد 1- كسي كه هنگام سخن دروغ بگويد 2- كسي كه چون وعده و قراري گذارد تخلف نمايد 3- كسي كه چون امين شمرده شود خيانت كند.
110- «احذر من الناس ثلاثة: الخائن، و الظلوم، و النمام، لأن من خان لك خانك، و من ظلم لك سيظلمك، و من نم اليك سينم عليك» (99) ؛ از سه گروه از مردم پرهيز كن 1- خائن 2- شرور و ظالم 3- سخن چين، زيرا هر كه به خاطر تو خيانت كند، به تو نيز خيانت خواهد نمود و هر كه به خاطر تو ظلم كند، به تو نيز ظلم خواهد نمود و هر كه نزد تو از كسي سخن چيني كند از تو نيز سخن چيني خواهد نمود.
111- «لا يكون الأمين أمينا حتي يؤتمن علي ثلاثة فيؤديها: علي الأموال و الأولاد و الفروج و ان حفظ اثنين و ضيع واحدة فليس بأمين» (100) ؛ هيچ كسي را نميتوان امين دانست جز آن كه در سه چيز امين باشد: در اموال، اولاد و نواميس مردم اگر دو مورد را رعايت كند و يكي را ضايع نمايد، امين نخواهد بود.
112- «لا تشاور أحمق، و لا تستعن بكذاب، و لا تثق بمودة ملول، فان الكذاب يقرب لك البعيد و يبعد لك القريب، و الأحمق يجهد نفسه و لا يبلغ ما يريد، و الملول أوثق ما كنت به خذلك، و أوصل ما كنت له قطعك» (101) ؛ با احمق مشورت مكن، از دروغگو كمك نخواه، و به دوستي انسان ملول تكيه مكن؛ زيرا دروغگو دور را براي تو نزديك ميكند و نزديك را براي تو دور مينمايد، احمق نيز ميكوشد كه به تو خدمت كند ولي كاري از پيش نميبرد، و انسان ملول و خسته و بي نشاط در حساس ترين موقعيتها كه به او اميدوار ميشوي تو را تنها ميگذارد و در حالي كه فراوان به او احسان كرده اي با تو قطع رابطه مينمايد.
113- «أربعة لا تشبع من أربعة: أرض من مطر، و عين من نظر، و انثي من ذكر، و عالم من علم» (102) ؛ چهار چيز از چهار چيز سير نميشوند 1- زمين از باران 2- چشم از نگاه 3- زن از مرد 4- عالم از علم.
114- «أربعة تهرم قبل أوان الهرم: أكل القديد، و القعود علي النداوة، و الصعود في الدرج، و مجامعة العجوز»؛ چهار چيز انسان را زود پير ميكند: 1- خوردن گوشت خشكيده 2 - نشستن بر جاي مرطوب 3- بالا رفتن از پله 4- همبستر شدن با پيرزن.
115- «النساء ثلاث: واحدة لك، و واحدة لك و عليك، و واحدة عليك لا لك، فأما التي لك فالمرأة العذراء، و أما التي لك و عليك فالثيب، و أما التي عليك فهي المتبع التي لها ولد من غيرك» (103) ؛ زن ها سه دستهاند: 1- زني كه براي تو سودمند است 2- زني كه داراي سود و زيان است 3- زني كه تنها زيانبخش است و سودي براي تو ندارد. اما آن كه سودمند است زن باكره ميباشد. و آن كه سود و زيان دارد زن شوهر ديده است و آن كه تنها زيان بار است و سودي براي تو ندارد، زني است كه از شوهر قبلي اش فرزندي همراه خود آورده باشد.
116- «ثلاثة من كن فيه كان سيدا، كظم الغيظ، و الصفح عن المسي ء، و الصلة بالنفس و المال» (104) ؛ سه چيز سبب آقايي و بزرگواري انسان ميشود 1- فرو بردن خشم 2- گذشت از خطاي ديگران 3- احسان به مردم با جان و مال.
117- «ثلاثة فيهن البلاغة: التقرب من معني البغية، التبعد من حشو الكلام، و الدلالة بالقليل علي الكثير» (105) ؛ سه چيز نشانهي بلاغت كلام است: 1- عدم انحراف سخن از هدف و مقصود 2- پرهيز از سخنان زايد و بي فايده 3- بيان معاني زياد با عبارت كوتاه.
118- «الجهد [الجهل] في ثلاثة: في تبدل الاخوان، و المنابذة بغير بيان، و التجسس عما لا يعني» (106) ؛ ناداني و زبوني در سه چيز است: 1- از دست دادن دوستان 2- جدايي و دشمني با دوستان بدون بيان 3- تجسس در چيزهاي بدون فايده.
119- «ثلاثة يحجزن عن طلب المعالي: قصر الهمة، و قلة الحياء، و ضعف الرأي» (107) ؛ سه چيز انسان را از ترقي و تعالي باز ميدارد: 1- بي ارادگي و كم همتي 2- كم حيايي 3- ضعف انديشه و تفكر.
120- «الحزم في ثلاثة: الاستخدام للسلطان، و الطاعة للوالد، و الخضوع للمولي» (108) ؛ در سه چيز بايد صابر و بردبار بود: 1- مقابل سلطان 2- مقابل پدر 3- مقابل مولا.
121- «الأنس في ثلاثة: في الزوجة الموافقة، و الولد البار، و الصديق المصافي» (109) ؛ با سه گروه ميتوان انس گرفت: 1- همسر موافق 2- فرزند صالح و شايسته 3- رفيق با صفا.
122- «من رزق ثلاثا الغني الأكبر: القناعة بما اعطي، و اليأس مما في أيدي الناس، و ترك الفضول» ؛ (110) ؛ كسي كه به سه چيز دست يابد بايد به بالاترين ثروت دست يافته است: 1- قانع بودن به دادههاي خدا 2- چشم طمع به مال مردم نداشتن 3- پرهيز از تجملات و تشريفات اضافي.
123- «ثلاثة لا يعذر المرء فيها: مشاورة ناصح، و مداراة حاسد، و التحبب الي الناس» (111) ؛ انسان مؤمن از سه چيز ناگزير است: 1- مشورت نمودن با انسان خيرخواه و شايسته 2- مدارا نمودن با حسود 3- دوستي با مردم [و احسان به آنان].
124- «من لم يرغب في ثلاث ابتلي بثلاث: من لم يرغب السلامة ابتلي بالخذلان، و من لم يرغب في المعروف ابتلي بالندامة، و من لم يرغب في الاستكثار من الاخوان ابتلي بالخسران» (112) ؛ كسي كه به سه چيز راغب نباشد گرفتار سه چيز ديگر خواهد شد: 1- كسي كه در سلامت خود نكوشد، گرفتار خزلان و خواري خواهد شد. 2- كسي كه به اعمال نيك راغب نباشد، گرفتار پشيماني خواهد گرديد. 3- كسي كه برادران و دوستان زيادي براي خود فراهم نكند، گرفتار زيان و خسران خواهد گرديد.
125- «ثلاث يجب علي كل انسان تجنبها: مقارنة الأشرار، و محادثة النساء، و مجالسة أهل البدع» (113) ؛ سه چيز است كه هر انساني بايد از آنها پرهيز نمايد: 1- همنشيني با اشرار [و گناهكاران]؛ 2- سخن گفتن با زنها؛ 3- همنشيني با اهل بدعت.
126- «ثلاثة تدل علي كرم المرء: حسن الخلق، و كظم الغيظ، و غض الطرف» (114) ؛ سه چيز نشانهي كرم و سخاوت انسان است: 1- حسن خلق 2- فرو بردن خشم 3- چشم پوشي از خطاي ديگران.
127- «من وثق بثلاثة كان مغرورا: من صدق بما لا يكون، و ركن الي من لا يثق به، و طمع فيها لا يملك» (115) ؛ كسي كه به سه چيز اطمينان كند فريب خورده است: 1- كسي كه آنچه به وجود نيامده است را تصديق كند. 2- كسي كه به افراد نامطئن اعتماد نمايد 3- كسي كه نسبت به چيزي كه مالك آن نيست طمع كند.
128- «ثلاثة من استعملها أفسد دينه و دنياه: من ساء ظنه، و أمكن من سمعه، و أعطي قياده حليلته» (116) ؛ سه چيز است كه اگر كسي به آنها عمل كند دين و دنياي خود را فاسد نموده است: 1- بدگماني به خدا و خلق خدا 2- گوش فرا دادن به هر حرفي [و پذيرفتن آن] 3- اختيار خود را به دست همسر دادن.
129- «أفضل الملوك من أعطي ثلاث خصال: الرأفة و الجود و العدل» (117) ؛ بهترين پادشاهان و حكام كساني هستند كه سه خصلت داشته باشند: 1- رأفت و مهرباني 2- جود و بخشش 3- عدالت و حق شناسي.
130- «و ليس يحب للملوك أن يفرطوا في ثلاثة: في حفظ الثغور، و تفقد المظالم، و اختيار الصالحين لأعمالهم» (118) ؛ سلاطين نبايد در سه چيز كوتاهي كنند 1- حفظ ثغور و مرزهاي كشور 2- دقت در مظالم و رسيدگي به وضع ستمديدهها 3- انتخاب افراد شايسته براي انجام امور. 131- «العاقل لا يستخف بأحد، و أحق من لا يستخف به ثلاثة، العلماء، و السلطان، و الاخوان، لأنه من استخف بالعلماء أفسد دينه، و من استخف بالسلطان أفسد دنياه، و من استخف بالاخوان أفسد مروته» (119) ؛ عاقل نبايد به احدي بي اعتنايي كند و سزاوارتر از همهي مردم به احترام سه دسته هستند 1- علما و دانشمندان 2- سلاطين [به خاطر نجات از شر آنان] 3- برادران ديني؛ زيرا كسي كه به علما و دانشمندان توهين كند، دين خود را فاسد نموده و كسي كه به پادشاهان توهين كند، دنياي خود را فاسد نموده و كسي كه به برادران ديني خود توهين نمايد، مروت و جوانمردي خويش را فاسد نموده است.
132- «ثلاثة أشياء يحتاج اليها الناس طرا: الأمن و العدل و الخصب» (120) ؛ سه چيز است كه همهي مردم به آنها نيازمند هستند: 1- امنيت 2- عدالت 3- فراواني نعمت و رحمت و نزولات آسماني.
133- «ثلاثة تكدر العيش: السلطان الجائر، و الجار السوء، و المرأة البذية» (121) ؛ سه چيز زندگي را تلخ ميكند: 1- سلطان ستمگر 2- همسايه بد 3- زن فاسد.
134- «لا تطيب السكني الا بثلاثة: الهواء الطيب، و الماء الغزير، و الأرض الخوارة»؛ سه چيز زندگي را نيكو ميكند: 1- هواي پاك 2- آب فراوان 3- فضاي باز و قابل كشت.
135- «ثلاث خصال من رزقها كان كاملا: العقل، و الجمال و الفصاحة»؛ سه خصلت است كه هر كه دارا باشد به كمال رسيده است: 1- عقل 2- جمال 3- فصاحت.
136- «ثلاثة تورث الحرمان: الالحاح في المسألة، و الغيبة، و الهزء» (122) ؛ سه چيز سبب محروميت ميشود: 1- اصرار در سؤال؛ 2- غيبت؛ 3- استهزاء.
137- «من طلب ثلاثة بغير حق حرم من ثلاثة بحق: من طلب الدنيا بغير حق حرم الآخرة بحق و من طلب الرياسة بغير حق حرم الطاعة له بحق، و من طلب المال بغير حق حرم بقاءه له بحق» (123) ؛ كسي كه سه چيز را به ناحق طلب كند، حق است كه از سه چيز محروم گردد: 1- كسي كه دنيا را به ناحق طلب كند، حق است كه از آخرت محروم گردد 2- كسي كه به ناحق رياستي را به دست آورد، حق است كه كسي از او اطاعت نكند. 3- كسي كه مالي را از غير راه حلال به دست آورد، حق است كه آن مال براي او باقي نماند.
138- «ثلاثة لا ينبغي للمرء الحازم أن يقدم عليها: شرب السم للتجربة و ان نجا منه، و افشاء السر للقرابة الحاسد و ان نجا منه، و ركوب البحر و ان كان الغني فيه» (124) ؛ انسان [دانا و] صبور سزاوار است از سه چيز پرهيز نمايد: 1- آشاميدن سم براي تجربه، گرچه آسيبي نبيند 2- افشاي سر به خويشاوند حسود، گر چه آسيبي به او نرسد 3- داخل دريا شدن، گر چه ثروتي از آن به دست آورد و خطري براي او پيش نيايد.
139- «لا يستغني أهل كل بلد عن ثلاثة يفزع اليهم في أمر دنياهم و آخرتهم فان عدموا ذلك كانوا هجما، فقيه عالم ورع، و أمير خير مطاع، و طبيب بصير ثقة» (125) ؛ اهل هيچ شهري براي دنيا و آخرت خود از سه چيز بي نياز نيستند از: عالم فقيه با تقوا، امير و رئيس نيكوكار و مطاع، و طبيب حاذق و مورد اعتماد؛ اگر مردم اين سه [راهنما و مدير] را براي اصلاح امور دنيا و آخرت خود نداشته باشند هرج و مرج بين آنان حاكم خواهد شد.
140- «ان يسلم الناس من ثلاثة أشياء كانت سلامة شاملة: لسان السوء، و يد السوء، و فعل السوء» (126) ؛ اگر مردم از سه چيز سالم باشند، سلامت كامل خواهند داشت: 1- زبان بد 2- دست بد 3- عمل بد.
141- «اذا لم يكن في المملوك خصلة من ثلاث فليس لمولاه في امساكه راحة: دين يرشده، أو أدب يسوسه، أو خوف يردعه» (127) ؛ اگر مملوك [و خادم] يكي از سه خصلت را دارا نباشد، نگهداري او براي مولايش آسان نخواهد بود: 1- ديني كه او را ارشاد نمايد 2- ادبي كه سبب تدبير امور او شود 3- ترسي كه او را از عمل خلاف باز دارد.
142- «ان المرء يحتاج في منزله و عياله الي ثلاث خلال يتكلفها و ان لم يكن في طبعه ذلك: معاشرة جميلة، و سعة بتقدير، و غيرة بتحصن» (128) ؛ انسان بايد براي معاشرت با خانواده و فرزندان خود داراي سه خصلت باشد و اگر اين خصلتها در طبع او نيست، بايد با زحمت خود را مقيد به آنها نمايد: 1- معاشرت و برخورد نيكو و زيبا 2- توسعه در زندگي با رعايت تقدير و اقتصاد 3- غيرت لازم براي تأمين مصونيت خانواده.
143- «ثلاثة من ابتلي بواحدة منهن كان طائح العقل، نعمة مولية، و زوجة فاسدة، و فجيعة بحبيب» (129) ؛ سه چيز است كه هر كه به يكي از آنها مبتلا شود، عقل او فاسد و دگرگون خواهد شد: 1- نعمت به او پشت كند 2- همسر او فاسد شود 3- براي دوست او مصيبت ناگواري رخ دهد.
144- «جعلت [جبلت] الشجاعة علي ثلاث طبائع، لكل واحدة منهن فضيلة ليس للاخري: السخاء بالنفس، و الأنفة من الذل و طلب الذكر، فان تكاملت في الشجاع كان البطل الذي لا يقام في سبيله، و الموسوم بالاقدام في عصره، و ان تفاضلت بعضها علي بعض كانت شجاعته في ذلك الذي تفاضلت في أكثر»؛ شجاعت [به صورت كامل] در سه چيز حاصل ميشود و در هر كدام فضيلتي خواهد بود كه در ديگري نيست 1- سخاوت نفس 2- زير بار ذلت نرفتن 3- دوري از شهرت طلبي. پس اگر همهي آنها جمع شود، شجاعت كامل خواهد بود و صاحب آن، چنان نيرومند ميشود كه هيچ قدرتي او را از پاي در نميآورد. و اگر در برخي قوي تر از بقيه باشد، شجاعت را نسبت به آن خواهند داد.
145- «يجب للوالدين علي الولد ثلاثة أشياء: شكرهما علي كل حال، و طاعتهما فيما يأمرانه به وينهانه عنه في غير معصية الله، و نصيحتهما في السر و العلانية» (130) ؛ حق پدر و مادر بر فرزند سه چيز است: 1- تشكر از آنان در همهي حالات 2- اطاعت از آنان در همه چيز جز معصيت خداوند 3- خيرخواهي از آنان در آشكارا و پنهان.
146- «و يجب للولد علي والده ثلاث خصال: اختيار والدته، و تحسين اسمه، و المبالغة في تأديبه» (131) ؛ حق فرزند بر پدر سه چيز است: 1- مادر خوبي براي او انتخاب نموده باشد 2- نام او را نيك قرار دهد 3- در تربيت و تأديب او بكوشد.
147- «السرور في ثلاث خلال: في الوفاء، و رعاية الحقوق، و النهوض في النوائب» (132) ، شادي و سرافرازي در سه چيز است: 1- وفاداري 2- رعايت حقوق 3- استقامت در مشكلات.
148- «ثلاثة يستدل بها علي اصابة الرأي: حسن اللقاء، و حسن الاستماع، و حسن الجواب» (133) ؛ سه چيز نشانهي اخلاق نيك و تفكر صحيح است: 1- برخورد نيك 2- به دقت گوش فرا دادن به سخن ديگران 3- پاسخ زيبا و نيكو دادن به آنان
149- «الرجال ثلاثة: عاقل، و أحمق، و فاجر، فالعاقل ان كلم أجاب، و ان نطق أصاب، و ان سمع وعي، و الأحمق ان تكلم عجل، و ان حدث ذهل، و ان حمل علي القبيح فعل، و الفاجر ان ائتمنته خانك، و ان حدثته شانك» (134) ؛ مردم سه گروه هستند: 1- عاقل 2- احمق 3- فاجر؛ نشانهي عاقل اين است كه اگر از او سؤال شود، پاسخ ميگويد و اگر سخن بگويد، حق ميگويد و اگر به سخني گوش فرا دهد حفظ ميكند. نشانهي احمق اين است كه اگر سخن بگويد، عجولانه سخن ميگويد. و اگر سخني را بشنود فراموش ميكند اگر به كار زشتي دعوت شود انجام ميدهد. نشانهي فاجر اين است كه اگر او را امين شماري، به تو خيانت ميكند و اگر با او سخن بگويي، حرمت تو را ضايع ميكند.
150- «ثلاثة ليس معهن غربة: حسن الأدب، و كف الأذي، و مجانبة الريب» (135) ؛ با داشتن سه چيز انسان غريب نخواهد بود: 1- ادب نيكو 2- خودداري از آزار به مردم 3- پرهيز از موارد شك و اتهام.
151- «الأيام ثلاثة: فيوم مضي لا يدرك، و يوم الناس فيه فينبغي أن يغتنموه، و غدا انما في أيديهم أمله» (136) ؛ دوران زندگي سه روز است 1- روزي كه گذشت و باز نخواهد گشت 2- روزي كه مردم در آن به سر ميبرند و بايد آن را غنيمت بدانند 3- روزي كه نيامده و مردم به آن اميدوارند.
152- «من لم يكن فيه ثلاث خصال لم ينفعه الايمان: حلم يرد جهل الجاهل، و ورع يحجزه عن طلب المحارم، و خلق يداري به الناس» (137) ؛ كسي كه داراي سه خصلت نباشد ايمان براي او سودي ندارد: 1- حلمي كه از جهالت جاهلان جلوگيري كند 2- تقوا و ورعي كه او را از انجام حرام حفظ كند 3- خلق نيكي كه به وسيلهي آن بتوان
چيزي را كه ميل نداري نخور زيرا اين كار موجب حماقت و بلاهت ميگردد هيچ وقت گرسنه نشده غذا نخور، و اگر شروع به غذا خوردن كردي با عجله و شتاب نخور و مراقب باش غذاي حلال بخوري و نام خدا را ببري و اگر كسي به تو بد گفت به او بگو اگر راست گفتهاي از خدا ميخواهم كه آن حالت را از من دور كند و اگر دروغ گفتي خدا تو را بيامرزد و اگر كسي تو را تهديد به عملي كرد او را نصيحت كن و هر چه را نميداني از دانشمندان بپرس ولي متوجه باش كه به قصد امتحان يا خودپسندي چيزي نپرسي، و از عمل به رأي خود بپرهيز و احتياط را در هر كاري رعايت نما و تا ميتواني از فتوي دادن فرار كن آنگونه كه از شير درنده فرار بايد كرد
ثلاثة تكدر العيش: السلطان الجائر، و الجار السوء و المرأة البذية. (1).
سه كس زندگي را تيره كنند: زمامدار ستمگر، و همسايهي بد، و زن بيشرم و بد زبان.
1) تحف العقول ، ص 320.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام به مردي كه از ايشان سفارش خواست. فرمودند: بار و بنهات را آماده ساز و توشهات را پيشاپيش بفرست و خود وصي خودت باش. به ديگري نگو كه آنچه را به كار تو ميآيد (بعدا) برايت بفرستد. (1).
1) ميزان الحكمه: ج 14، ح 21805 بحار: 78 / 270 / 111 همان، همان، 31815.
در روايات معتبره مذكور است كه ابوالعباس سفاح كه اول خلفاي شقاوت اساس بنيعباس بود آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد، و بعد از مشاهدهي معجزات بسيار و علوم بيشمار و مكارم اخلاق و اطوار آن امام عاليمقدار نتوانست اذيتي به آن جناب رساند و مرخص ساخت آن حضرت را، و به مدينه مراجعت نمود.
چون منصور دوانقي برادر او خلافت را غصب كرد و بر كثرت شيعيان و اتباع آن حضرت مطلع شد، بار ديگر حضرت را به عراق طلبيد و پنج مرتبه يا زياده ارادهي قتل آن مظلوم نمود، و در هر مرتبه معجزهي عظيمي مشاهده نمود، و از آن عزيمت برگشت.
چنانچه ابنبابويه و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كردهاند كه روزي ابوجعفر دوانقي حضرت امام جعفرصادق (عليهالسلام) را طلبيد كه آن حضرت را به قتل آورد فرمود كه شمشيري حاضر كردند و نطعي انداختند، و ربيع حاجب خود را گفت كه: چون او حاضر شود و مشغول سخن شوم و دست بر دست زنم، او را به قتل آور. ربيع گفت: چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت: مرحبا خوش آمدي اي ابوعبدالله، ما شما را براي آن طلبيديم كه قرض شما را ادا كنيم و حوايج شما را برآوريم، و عذرخواهي بسيار كرد، و آن حضرت را روانه كرد و مرا طلبيد و گفت: بايد كه بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كني.
چون ربيع بيرون آمد و به خدمت حضرت رسيد، گفت: يابن رسول الله آن شمشير و نطع را كه ديدي براي تو حاضر كرده بود، چه دعا خواندي كه از شر او محفوظ ماندي؟ فرمود كه: اين دعا را خواندم، و دعا را تعليم او نمود.
به روايت ديگر: ربيع برگشت و به منصور گفت: چه چيز خشم عظيم تو را به خشنودي مبدل گردانيد؟ منصور گفت: اي ربيع چون او داخل خانه من شد، اژدهاي عظيمي ديدم كه نزديك من آمد و دندان بر من ميخاييد و به زبان فصيح گفت كه: اگر اندك آسيبي به امام زمان برساني، گوشتهاي تو را از استخوانهاي تو جدا ميكنم، و من از بيم آن چنين كردم.
سيد ابن طاووس روايت كرده است كه چون منصور نامشكور در سالي كه به حج آمد به ربذه رسيد، روزي بر حضرت صادق (عليهالسلام) در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گفت كه: برو جامههاي جعفر بن محمد را در گردن او بينداز و او را بكش و نزد من بياور، ابراهيم گفت كه: چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر يافتم، و شرم مرا مانع شد كه چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم، به آستين او چسبيدم و گفتم: بيا كه خليفه تو را ميطلبد، حضرت فرمود كه: انا لله و انا اليه راجعون، مرا بگذار تا دو ركعت نماز بكنم، پس دو ركعت نماز كرد و بعد از نماز دعايي خواند و گريه بسيار كرد، و بعد از آن متوجه من شد و فرمود كه: به هر روش كه تو را امر كرده است مرا ببرد، گفتم: به خدا سوگند كه اگر كشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد، و دست آن حضرت را گرفتم و بردم، و جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد. چون نزديك پردهي مجلس آن لعين رسيد، دعايي ديگر خواند و داخل شد. چون نظر آن لعين بر آن سيد امين افتاد، شروع به عتاب كرد و گفت: به خدا سوگند كه تو را به قتل ميرسانم، حضرت فرمود: دست از من بردار كه از زمان مصاحبت من با تو چنداني نمانده است و روز مفارقت واقع خواهد شد، آن ملعون چون اين سخن شنيد حضرت را مرخص گردانيد و عيسي بن علي را از عقب آن حضرت فرستاد و گفت: برو و از آن حضرت بپرس كه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون از حضرت پرسيد فرمود كه: به موت من، برگشت و به منصور نقل كرد، و آن لعين از اين خبر شاد شد.
ايضا روايت كرده است كه روزي منصور ملعون در قصر حمرهاي خود نشست، و هر روز كه در آن قصر شوم مينشست آن روز را روز ذبح ميگفتند، زيرا كه نمينشست در آن عمارت مگر براي قتل و سياست، و در آن ايام حضرت صادق (عليهالسلام) را از مدينه طلبيده بود، و آن حضرت داخل شده بود، چون شب شد و بعضي از شب گذشت، ربيع حاجب را طلبيد و گفت: قرب و منزلت خود را نزد من ميداني، به اين قدر تو را محرم خود گردانيدهام كه تو را بر رازي چند مطلع ميگردانم كه آنها را از اهل حرم خود پنهان ميدارم، ربيع گفت: اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من، و من نيز در دولت خواهي تو مانند خود كسي گمان ندارم، گفت: چنين است، ميخواهم بروي و جعفر بن محمد را بر هر حالتي كه بيابي بياوري و نگذاري كه هييت و حال خود را تغيير دهد. ربيع گفت: بيرون آمدم و گفتم: انا لله و انا اليه راجعون، هلاك شدم، زيرا كه اگر او را در اين وقت نزد اين لعين بياورم با اين شدت غضبي كه دارد البته او را هلاك ميكند و آخرت از دستم ميرود، و اگر مداهنه كنم و نبرم مرا ميكشد و نسل مرا برمياندازد و مالهاي مرا ميگيرد، پس مردد شدم ميان دنيا و آخرت، و نفسم به دنيا مايل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم.
محمد پسر ربيع گفت كه: چون پدرم به خانه آمد مرا طلبيد، و من از همه پسرهاي او جرأت دارتر و سنگيندلتر بودم، پس گفت: برو نزد جعفر بن محمد و از ديوار خانه او بالا رو و بيخبر به سراي او داخل شو، و بر هر حالتي كه او را بيابي بياور، پس آخر آن شب به منزل او رسيدم و نردباني گذاشتم و به خانه او بيخبر درآمدم، ديدم كه پيراهني پوشيده و دستمالي بر كمر بسته و مشغول نماز است، چون از نماز فارغ شد گفتم: بيا كه خليفه تو را ميطلبد، گفت: بگذار دعا بخوانم و جامه بپوشم، گفتم: نميگذارم، فرمود: بگذار بروم و غسلي كنم و مهياي مرگ گردم، گفتم: مرخص نيستم و نميگذارم. پس آن مرد پير ضعيف را كه زياده از هفتاد سال از عمرش گذشته بود با يك پيراهن سر و پاي برهنه از خانه بيرون آوردم، و چون پارهاي راه آمد ضعف بر او غالب شد، من رحم كردم بر او و او را بر استر خود سوار كردم، چون به در قصر خليفه رسيدم شنيدم كه به پدرم ميگفت: واي بر تو اي ربيع دير كرد و نيامد.
پس ربيع بيرون آمد چون نظرش بر امام (عليهالسلام) افتاد و او را بر اين حال مشاهده كرد گريست، زيرا كه ربيع اخلاص بسيار به خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان ميدانست، حضرت فرمود كه: اي ربيع ميدانم كه تو به جانب ما ميل داري، اين قدر مهلت ده كه دو ركعت نماز بكنم و با پروردگار خود مناجات كنم، ربيع گفت: آنچه خواهي بكن و به نزد آن لعين برگشت، و او مبالغه ميكرد از روزي طپش و غضب كه جعفر را زود حاضر كن، پس حضرت دو ركعت نماز كرد و زمان طويلي با داناي راز عرض نياز كرد.
چون فارغ شد، ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان كرد، پس در ميان ايوان نيز دعايي خواند. چون امام عصر را به اندرون قصر برد و نظر آن لعين بر آن حضرت افتاد، از روي خشم و كين گفت: اي جعفر تو ترك نميكني حسد و بغي خود را بر فرزندان عباس، و هر چند سعي ميكني در خرابي ملك ايشان فايده نميبخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اينها را كه ميگويي هيچيك را نكردهام، و تو ميداني كه من در زمان بنياميه كه دشمنترين خلق بودند براي ما و شما و با آن آزارها كه از ايشان به ما و اهل بيت ما رسيد اين اراده نكردم و از من بدي به ايشان نرسيد، با شما چرا اين آزارها كنم، با خويشي نسبي و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما. پس منصور ساعتي سر در زير افكند، و در آن وقت بر روي تكيه نمدي نشسته بود و بر بالشي تكه داده بود و در زير مسند شوم خود پيوسته شمشيري ميگذاشت، پس گفت: دروغ ميگويي، دست در زير مسند كرد و نامههاي بسيار بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت: اين نامههاي توست كه به اهل خراسان نوشتهاي كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اينها بر من افتراست، و من اين را ننوشتهام و چنين ارادهاي نكردهام، و من در جواني اين عزمها نكردهام، اكنون كه ضعف پيري بر من مستولي شده است چگونه اين اراده كنم، اگر خواهي مرا در ميان لشكر خود قرار ده تا مرا مرگ برسد و مرگ من نزديك شده است. هر چند آن امام مظلوم اين سخنان معذرتآميز ميگفت، طپش آن ملعون زياده ميشد، و شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيد. ربيع گفت: چون ديدم كه آن ملعون دست به شمشير دراز كرد بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت را شهيد خواهد كرد، پس شمشير را در غلاف كرد و گفت: شرم نداري كه در اين سن ميخواهي فتنه برپا كني كه خونها ريخته شود؟ حضرت فرمود كه: نه به خدا سوگند كه اين نامهها را من ننوشتهام، و خط و مهر من در اينها نيست، و بر من افترا كردهاند. پس باز آن ملعون شمشير را به قدر يك ذراع كشيد، در آن مرتبه عزم كردم كه اگر مرا امر كند به قتل آن حضرت شمشير را بگيرم و بر خودش زنم هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد، و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم.
پس آن ملعون باز آتش كينش مشتعل گرديد، شمشير را تمام از غلاف كشيد، و آن امام غريب مظلوم نزد آن بدبخت ميشوم ايستاده بود و مترصد شهادت بود، و عذر ميفرمود، و آن سنگين دل قبول نمينمود، پس ساعتي سر به زير افكند و سر برداشت و گفت: راست ميگويي و به من خطاب كرد كه: اي ربيع حقه غاليه مخصوص مرا بياور. چون آوردم، امام (عليهالسلام) را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارك حضرت را خوشبو گردانيد و گفت: بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار كن، و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او برو تا به منزل او، و آن حضرت را مخير گردان ميان آنكه با ما باشد با نهايت حرمت و كرامت و ميان برگشتن به مدينه جد بزرگوار خود.
ربيع گفت كه: من شاد بيرون آمدم و متعجب بودم از آنچه منصور اول در باب او اراده داشت، و آنچه آخر به عمل آورد، چون به صحن قصر رسيدم گفتم: يابن رسول الله من متعجبم از آنچه او اول براي تو در خاطر داشت، و آنچه آخر در حق تو به عمل آورد، و ميدانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندي، و آن دعاي ديگر كه در ايوان تلاوت نمودي، حضرت فرمود كه: بلي، دعاي اول دعاي كرب و شدايد بود و دعاي دوم دعايي بود كه حضرت در روز احزاب خواند. پس فرمود كه: اگر نه خوف داشتم كه منصور آزرده شود، اين زر را به تو ميدادم، وليكن مزرعهاي كه در مدينه دارم و پيش از اين ده هزار درهم به قيمت آن به من دادي و من به تو نفروختم آن را به تو بخشيدم، من گفتم: يابن رسول الله من آن دعاها را از شما ميخواهم كه به من تعليم نماييد و توقع ديگر ندارم، حضرت فرمود كه: ما اهل بيت رسالت عطايي كه نسبت به كسي كرديم پس نميگيريم، و آن دعاها را نيز به تو تعليم ميكنم.
چون در خدمت آن جناب به خانه رفتم، دعاها را خواند و من نوشتم و تمسكي براي مزرعه نوشت و به من داد، گفتم: يابن رسول الله در وقتي كه شما را به نزد آن لعين آوردند، شما مشغول نماز و دعا شديد و آن ملعون طپش ميكرد و تأكيد در احضار شما مينمود، من هيچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نميكردم، حضرت فرمود: كسي كه جلالت و عظمت خداوند ذوالجلال در دل او جلوهگر شده است، ابهت و شوكت مخلوق در نظر او نمينمايد، كسي كه از خدا ميترسد از بندگان پروا ندارد.
ربيع گفت: چون به نزد خليفه برگشتم و خلوت شد، گفتم: ايها الامير ديشب از شما حالتهاي غريب مشاهده كردم، و در اول حال با آن شدت و غضب جعفر بن محمد را طلبيدي، و به مرتبهاي تو را در غضب ديدم كه هرگز چنين غضبي از تو مشاهده نكرده بودم تا آنكه شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيدي، و باز به قدر يك ذراع كشيدي، و بعد از آن شمشير را برهنه كردي، و بعد از آن برگشتي و او را تعظيم و اكرام نمودي، و از حقه غاليه كه فرزندان خود را به آن خوشبو نميكني او را خوشبو كردي، و اكرامهاي ديگر نمودي، و مرا مأمور به مشايعت او ساختي، اينها چه بود؟ منصور گفت: اي ربيع من رازي را از تو پنهان نميكنم وليكن بايد اين سر را پنهان داري كه به فرزندان فاطمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد، بس است ما را آنچه از مفاخرت ايشان در ميان مردم مشهور و در السنه خلق مذكور است، پس گفت: هر كه در خانه هست بيرون كن. چون خانه را خلوت كردم و نزد او برگشتم گفت: به غير از من و تو و خدا كسي در اين خانه نيست، و اگر يك كلمه از آنچه به تو ميگويم بشنوم از كسي، تو را و فرزندان تو را به قتل ميرسانم و اموال تو را ميگيرم. پس گفت: اي ربيع در وقتي كه او را طلبيدم، مصر بودم بر قتل او و بر آنكه از او عذري قبول نكنم، و بودن او بر من هر چند خروج به شمشير نكند گرانتر است از عبدالله بن الحسن كه خروج ميكند، زيرا كه او و پدران او را مردم امام ميدانند و ايشان را واجب الاطاعه ميشمارند، و از همه خلق عالمتر و زاهدتر و خوشاخلاقترند، و در زمان بنياميه من بر احوال ايشان مطلع بودم، چون در مرتبه اول قصد قتل او كردم و شمشير را يك شبر از غلاف كشيدم، حضرت رسالت (صلي الله عليه و آله و سلم) براي من متمثل شد و ميان من و او حايل گرديد، دستها گشوده بود و آستينهاي خود را بر زده بود و رو ترش كرده بود و از روي خشم به سوي من نظر ميكرد، من به آن سبب شمشير را در غلاف برگردانيدم. چون در مرتبه دوم اراده كردم و شمشير را بيشتر از غلاف كشيدم، باز ديدم كه حضرت به نزد من متمثل شد نزديكتر از اول، و خشمش زياده بود، و چنان بر من حمله كرد كه اگر من قصد قتل جعفر ميكردم او قصد قتل من ميكرد، به اين سبب شمشير را باز به غلاف بردم. و در مرتبه سوم، جرأت كردم و گفتم: اينها را فعل جن مينمايد باشد و پروا نميبايد كرد، و شمشير را تمام از غلاف كشيدم، در اين مرتبه ديدم كه حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) بر من متمثل شد، و دامن بر زده و آستينها را بالا بسته و برافروخته گرديده، و چنان نزديك من آمد كه نزديك شد كه دست او به من برسد، به اين جهت، از آن اراده برگشتم و او را اكرام كردم، و ايشان فرزندان فاطمهاند، و جاهل نميباشد به حق ايشان مگر كسي كه بهرهاي از شريعت نداشته باشد، زنهار مبادا كسي اين سخنان را از تو بشنود.
محمد بن ربيع گفت: پدرم اين سخن را به من نقل نكرد مگر بعد از مردن منصور، و من نقل نكردم مگر بعد از مردن مهدي و موسي و هارون، و كشته شدن محمد امين.
ايضا روايت كرده است به سند معتبر از صفوان جمال كه مردي از اهل مدينه بعد از كشته شدن محمد و ابراهيم پسرهاي عبدالله بن الحسن، به نزد منصور دوانقي رفت و گفت: جعفر بن محمد مولاي خود معلي بن خنيس را فرستاده است كه از شيعيان اموال و اسلحه بگيرد و ارادهي خروج دارد، محمد پسر عبدالله نيز به اعانت او اين كارها كرد، آن ملعون بسيار در خشم شد و فرماني به داود عم خود كه والي مدينه بود نوشت كه به سرعت تمام امام (عليهالسلام) را به نزد او فرستد، و او نامه منصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت: بايد كه فردا روانه شوي.
صفوان گفت كه: حضرت مرا طلبيد و فرمود كه: شتر براي ما حاضر كن كه فردا روانه شويم به جانب عراق، برخاست و متوجه مسجد حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) شد و چند ركعت نماز كرد و دست به دعا بلند كرد و دعايي خواند، روز ديگر شتران براي آن حضرت حاضر كردم و متوجه عراق شد.
و چون به شهر منصور رسيد، به در خانه او رفت رخصت طلبيد داخل شد، آن ملعون اول آن حضرت را اكرام نمود، و بعد از آن شروع به عتاب كرد و گفت: شنيدهام كه معلي براي تو اموال و اسلحه جمع ميكند، حضرت فرمود: معاذ الله اين بر من افتراست، منصور گفت: سوگند ياد كن، حضرت به خدا سوگند ياد كرد، منصور گفت: به طلاق و عتاق قسم بخور، حضرت فرمود: سوگند به خدا خوردم قبول نميكني و مرا امر ميكني كه سوگندهاي بدعت ياد كنم؟! منصور گفت: نزد من اظهار دانايي ميكني؟! حضرت فرمود: چون نكنم و حال آنكه ماييم معدن علم و حكمت. منصور گفت: الحال جمع ميكنم ميان تو و آنكه اينها را براي تو گفته است تا در برابر تو بگويد. فرستاد و آن بدبخت را طلبيد و در حضور حضرت از او پرسيد، گفت: بلي چنين است و آنچه در حق او گفتهام صحيح است، حضرت به او گفت: سوگند ياد ميكني؟ گفت: بلي و شروع كرد به قسم و گفت: و الله الذي لا اله الا هو الطالب الغالب الحي القيوم، حضرت فرمود: در سوگند تعجيل مكن و به هر نحو كه ميگويم سوگند ياد كن، منصور گفت: اين سوگند كه او ياد كرد چه علت داشت؟ حضرت فرمود: حق تعالي صاحب حيا و كريم است، كسي كه او را مدح كند به صفات كماليه و به رحمت و كرم، او را معاجله به عقوبت نميكند. پس حضرت فرمود: بگو بيزار شوم از حول و قوت خدا و داخل شوم در حول و قوت خود اگر چنين نباشد، چون آن بدبخت اين سوگند ياد كرد، در حال افتاد و مرد و به عذاب الهي واصل شد، منصور از مشاهدهي اين حال بر خود لرزيد و خايف گرديد و گفت: ديگر سخن كسي را در حق تو قبول نخواهم كرد.
ايضا روايت كرده است از محمد بن عبدالله اسكندري كه گفت: من از جمله نديمان ابوجعفر دوانقي و محرم اسرار او بودم، روزي به نزد او رفتم، او را بسيار مغموم يافتم و آهي كشيد و اندوهناك بود، گفتم: ايها الامير سبب تفكر و اندوه شما چيست؟ گفت: صد نفر از اولاد فاطمه را هلاك كردم، و سيد و بزرگ ايشان مانده است و در باب او چاره نميتوانم كرد، گفتم: كيست؟ گفت: جعفر بن محمد الصادق، گفتم: ايها الامير او مردي است كه بسياري عبادت او را كاهانيده، و اشتغال او به قرب و محبت خدا او را از طلب ملك و مال و خلافت غافل گردانيده، گفت: ميدانم كه تو اعتقاد به امامت او داري، و بزرگي او را ميدانم وليكن ملك عقيم است، و من سوگند ياد كردهام كه پيش از آنكه شام اين روز درآيد، خود را از اندوه او فارغ گردانم.
راوي گفت: چون اين سخن را از او شنيدم، زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم، پس جلادي را طلبيد و گفت: چون ابو عبدالله صادق را طلب نمايم و مشغول سخن گردانم و كلاه خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم، او را گردن بزن، و اين علامت است ميان من و تو، در همان ساعت كس فرستاد و حضرت را طلبيد. چون حضرت داخل قصر آن لعين شد، ديدم كه قصر به حركت درآمد مانند كشتي كه در ميان درياي مواج مضطرب باشد، ديدم كه منصور برجست و سر و پاي برهنه به استقبال او دويد، و بندهاي بدنش ميلرزيد و دندانهايش برهم ميخورد، و ساعتي سرخ و ساعتي زرد ميشد، و آن حضرت را اعزاز و اكرام بسيار كرد، و بر روي تخت خود نشانيد و به دو زانو در خدمت او نشست مانند بندهاي كه در خدمت آقاي خود مينشيند، و گفت: يابن رسول الله به چه سبب در اين وقت تشريف آوردي؟ حضرت فرمود كه: براي اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداري تو آمدهام، گفت: شما را نطلبيدم، و رسول اشتباهي كرده، و اكنون كه تشريف آوردهاي هر حاجت كه داري بطلب. حضرت فرمود: حاجت من آن است كه مرا بيضرورت طلب ننمايي، گفت: چنين باشد، حضرت برخاست و بيرون آيد، و من خدا را بسيار حمد كردم كه آسيبي از آن ملعون به آن امام مبين نرسيد، و بعد از آنكه حضرت بيرون رفت، منصور لحاف طلبيد و خوابيد و بيدار نشد تا نصف شب، چون بيدار شد ديد كه بر بالين او نشستهام، گفت: بيرون مرو تا من نمازهاي خود را قضا كنم و قصهاي براي تو نقل كنم.
چون از نماز فارغ شد گفت: چون حضرت صادق را براي كشتن طلبيدم و داخل قصر من شد، ديدم كه اژدهاي عظيمي پيدا شد و دهان خود را گشود، و كام بالاي خود را بر بالاي قصر من گذاشت و كام پايين خود را در زير قصر گذاشت، و دم خود را بر دور قصر خانه من گردانيد و به زبان عربي فصيح به من گفت كه: اگر بدي اراده كني نسبت به آن جناب، تو را و خانه تو را فرو ميبرم. به اين سبب عقل من پريشان شد و بدن من به لرزه درآمد به حدي كه دندانهاي من برهم ميخورد.
راوي گفت: من گفتم كه: اينها از او عجب نيست، زيرا كه نزد او اسمها و دعاها است كه اگر آنها را بر شب بخواند روز ميشود، و اگر بر روز بخواند شب ميشود، و اگر بر موج درياها بخواند ساكن ميشود، پس بعد از چند روز از او رخصت طلبيدم كه به زيارت آن جناب روم، مرا دستوري داد و ابا نكرد، چون به خدمت حضرت رفتم از حضرت التماس كردم كه آن دعا كه در وقت دخول مجلس منصور خواند تعليم من نمايد، او اجابت التماس من نمود.
ايضا روايت كرده است كه ربيع حاجب گفت: روزي منصور مرا طلبيد و گفت: ميبيني چهها از جعفر بن محمد مردم براي من نقل ميكنند، به خدا سوگند كه نسلش را بر مياندازم، پس يكي از امراي خود را طلبيد و گفت: با هزار نفر به مدينه رو و بيخبر به خانه امام جعفر (عليهالسلام) داخل شو و سر او و پسرش موسي را براي من بياور چون آن امير داخل مدينه شد، حضرت فرمود دو ناقه آوردند و بر در خانه حضرت بازداشتند، و اولاد خود را جمع كرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد.
امام موسي (عليهالسلام) فرمود: من ايستاده بودم كه آن امير با لشكر خود به در خانه ما آمد و امر كرد لشكر خود را كه سرهاي آن دو ناقه را بريدند و برگشت، چون نزد منصور رفت گفت: آنچه فرموده بودي به عمل آوردم، و كيسه را نزد منصور گذاشت. چون منصور سر كيسه را باز كرد، سرهاي ناقه را ديد، پرسيد كه: اينها چيست؟ گفت: ايها الامير چون من داخل خانه امام جعفر شدم، سرم گرديد و خانه در نظرم تاريك شد و دو شخص را ديدم كه در نظر چنان نمود كه جعفر و پسر اوست، حكم كردم كه سر آنها را جدا كردند و آوردم، منصور گفت: زنهار آنچه ديدي به كسي نقل مكن، و احدي را بر اين معجزه مطلع مگردان، و تا او زنده بود كسي را بر اين قصه مطلع نگردانيدم.
بعضي از ستمها كه در زمان آن حضرت بر اقارب و شيعيان آن حضرت واقع شد
ابنبابويه روايت كرده است كه چون منصور در بغداد عمارتي بنا ميكرد، اولاد حضرت علي (عليهالسلام) را تفحص ميكرد، و هر كه را مييافت در ميان ستونهاي آجر ميگذاشت تا به اين زجر شهيد ميشدند، روزي كودك خوش روي خوش مويي از فرزندان حضرت امام حسن (عليهالسلام) را آوردند و به بنا دادند كه آن امامزادهي مظلوم را در ميان ستون گذارد، مردي را بر او موكل گردانيدند كه در حضور او اين را واقع سازد. چون نظر بنا بر جمال بيمثال آن خورشيد اوج رفعت و جلال افتاد، بر او ترحم نمود، و تاب نياورد كه آن نونهال چمن آمال و اماني را از برگ و بار زندگاني عاري گرداند، پس آن جوان را در ميان ستون گذاشت و فرجهاي براي نفس كشيدن او قرار داد و گفت: اي نور ديدهي غمگين مباش كه به زودي نزد تو ميآيم و تو را از اين مهلكه نجات ميدهم.
چون شب درآمد، و مردم در جاهاي خود آرام گرفتند، آن بنا به نزد آن ستون آمد و آن جوان عربي را بيرون آورد و گفت: اي جوان من بر تو رحم كردم، تو نيز بر من رحم كن و در خون خود و ساير عملهاي كه با من كار ميكردند شريك مشو، و خود را از نظر خلق پنهان ساز و هيأت خود را تغيير ده كه كسي تو را نشناسد، و من در اين شب تار نزد تو آمدم و تو را نجات دادم و خود را در خوف و بيم افكندم براي آنكه جد تو در روز قيامت با من خصمي نكند، پس به آن آلتي كه گچكاران را ميباشد گيسوهاي آن سيد عربي را بريد و گفت: از اين ديار بيرون رو و به سوي مادر خود برمگرد كه مبادا من رسوا شوم.
امامزادهي مظلوم گفت: چون مصلحت نميداني كه من به نزد مادر خود بروم و بر من منت نهادي و مرا از مردن نجات دادي، بر مادر من نيز منت گذار و او را خبر ده كه حيات من باقي است، شايد جزع و زاري و ناله و بيقراري او بر من تسكين يابد، و اين گيسوهاي مرا به نشانه براي او ببر كه سخن تو را باور كند. پس در آن شب آن امامزاده گريخت و كسي ندانست كه كجا رفت، بنا گفت كه: بعد از آن من رفتم و خانه مادر او را جستم، چون نزديك آن غم خانه شدم، صداي گريه و نوحه آن سيده را شنيدم، پس خبر حيات پسرش را به او رسانيدم، و او را شاد گردانيدم و برگشتم.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
با پدرانتان خوش رفتار باشيد تا فرزندانتان با شما خوشرفتاري كنند. (1).
1) بحار: 74 / 65 / 31، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22674.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
پدر و مادر را بر فرزند سه حق است: در همه حال شكرگزار آنان باشد، در هر چه به او امر و نهي ميكنند، به جز در معصيت خداوند، اطاعتشان كند و در نهان و آشكار خيرخواه آنان باشد. (1).
1) تحف العقول: 322، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22727.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
فرزند سه حق بر گردن پدرش دارد: مادر خوبي برايش انتخاب كند، نام نيكويي بر او نهد و در تربيت او بكوشد. (1).
1) بحار: 78 / 236 / 67، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22739.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
سه چيز است كه بر زمامدار واجب است دربارهي خواص و عوام رعايت كند: پاداش نيكوكار را به نيكي دادن تا بر رغبت مردم به كارهاي نيك افزوده شود، پوشاندن گناهان بد كار تا توبه كند و از گمراهي و انحراف خود برگردد و ايجاد الفت ميان همه آنان از طريق احسان و رعايت انصاف و داد. (1).
1) تحف العقول: 319، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22794.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
براي حكمرانان پسنديده نيست كه در سه كار كوتاهي ورزند: حفظ مرزها، رسيدگي به مظالم و حقوق پايمال شدهي مردم و انتخاب افراد شايسته براي كارهاي خود. (1).
1) تحف العقول: 319، همان، همان، 22795.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
به خدا سوگند كه شما در تاريكيهاي زمين ميدرخشيد. به خدا قسم كه اهل آسمان در تاريكيهاي زمين شما را ميبينند، همانگونه كه شما ستارگان درخشان را در آسمان ميبينيد. اهل آسمان به يكديگر ميگويند: فلاني! تعجب است، چگونه فلاني به اين مقام رسيده است؟ و اين فرمودهي پدر من است: به خدا قسم از اين كه كسي هلاك شود تعجب نميكنم كه چرا هلاك شد، بلكه اگر كسي نجات يابد تعجب ميكنم كه چگونه نجات يافته است (1).
1) كافي: 8 / 275 / 415، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20093.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نگاه اول از آن توست، نگاه دوم به زيان توست، نه به سود تو و نگاه سوم مايهي هلاكت است. (1).
1) من لا يحضره الفقيه، 3 / 474 / 4658 همان، همان، 20292.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نعمتها ماندگار نميشوند مگر بعد از سه كار: شناخت جايگاه شايستهي خداوند در نعمتها، گزاردن شكر آنها و رنج و زحمت كشيدن در آنها.(1).
1) تحف العقول: 318 همان، همان، 2383.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
سعايت كننده قاتل سه نفر است: قاتل خودش و قاتل كسي كه از او سعايت ميكند و قاتل كسي كه پيش او سعايت ميكند. (1).
1) خصال شيخ صدوق: 108 / 73، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20683.
يكي از منكرين خدا، از مؤمن طاق پرسيد: خداوند در يك آيه ميفرمايد: (فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثني و ثلاث و رباع فان خفتم ألا تعدلوا فواحدة) يعني: «از زنهايي كه ميپسنديد [و با شما سنخيت دارند] دو عدد يا سه عدد و يا چهار عدد آنان را به نكاح خود درآوريد و اگر ميترسيد كه نتوانيد بين آنان عدالت برقرار كنيد يك زن براي شما كافي است».
و در آيهي ديگر ميفرمايد: (و لن تستطيعوا أن تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل)؛ يعني «شما هرگز نميتوانيد [در محبت] بين زنها عدالت برقرار كنيد گر چه حريص بر آن باشيد پس همه تمايل خود را به يك سو نكنيد»، در حالي كه بين اين دو آيه تنافي وجود دارد، زيرا آيهي نخست اشاره به اين مطلب دارد كه بين زنان عدالت را برقرار كنيد؛ در حالي كه در آيهي ديگر ميفرمايد: هرگز نميتوانيد بين زنان عدالت برقرار كنيد. مؤمن طاق ميگويد: من نتوانستم پاسخ او را بدهم، پس وارد مدينه شدم و از امام صادق عليهالسلام راجع به اين دو آيه سؤال نمودم. امام عليهالسلام فرمود: آيهي اول مربوط به نفقه است و آيهي دوم مربوط به محبت است. و مقصود از آيهي (و لن تستطيعوا أن تعدلوا..) اين است كه شما هر چه بكوشيد نميتوانيد همهي آنان را يكسان دوست بداريد، [ولكن نبايد از بعضي از آنان اعراض داشته باشيد]. و چون مؤمن طاق اين پاسخ را براي آن زنديق بيان كرد؛ او گفت: اين چيزي است كه تو از حجاز آورده اي.
اين زنديق با تكيه بر آيهي دوم كه ميفرمايد: «هرگز شما نميتوانيد بين آنان عدالت را رعايت كنيد.» ادعا ميكند كه نوعي تناقض و تنافي بين اين آيه و آيهي اول وجود دارد. كه البته بايد توجه داشت كه اين تناقض در صورتي قابل قبول است كه هر دو آيه، تنها به يك چيز اشاره داشته باشد؛ اما طبق سخن امام صادق عليهالسلام آيهي اول به نفقه و آيهي دوم به محبت اشاره دارد. بنابراين تناقضي بين اين دو آيه وجود ندارد.
هنگامي كه وليد بن عبدالملك كشته شد؛ ميان گروهها اختلاف شديدي به وجود آمد، در اين شرايط افرادي از فرقهي معتزله كه در ميان آنان عمرو بن عبيد واصل بن عطا حفض بن سالم و ديگران از رؤساي معتزله حضور داشتند؛ خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدند و هر كدام از آنان سخناني گفتند: و امام عليهالسلام به آنان فرمود: شما زياد حرف زديد و سخنان شما به درازا كشيد. [و هر كدام چيزي را گفتيد] پس كار خود را به يك نفر واگذار كنيد تا او خلاصهي سخنان شما را بيان كند. پس آنان عمرو بن عبيد را نمايندهي خود كردند، و او با امام عليهالسلام به مناظره پرداخت كه بخشي از سخنان او چنين است:
«اهل شام خليفهي خود را كشتند و خداوند آنان را گرفتار اختلاف و تعارض نمود، پس ما بين امت جستجو كرديم و مردي را كه صاحب دين و عقل و مروت است و از گنجينهي خلافت بهرهها دارد، يافتيم، و او محمد بن عبدالله بن الحسن ميباشد. اكنون ميخواهيم همگي با او بيعت كنيم و به اين ترتيب حكومت تشكيل بدهيم و مردم را نيز براي بيعت با او دعوت خواهيم نمود؛ پس هر كه با او بيعت كند از ما خواهد بود و هر كه بيعت نكند آزاري به او نميرسانيم. ولي اگر كسي به جنگ و دشمني با ما برخيزد با او به جنگ برخواهيم خواست و دشمن او خواهيم بود تا زماني كه او به حق بازگردد و در كنار اهل آن قرار گيرد و اكنون ميخواهيم اين مسأله را براي شما نيز مطرح كنيم چرا كه شما صاحب كمال و فضيلت هستيد و شيعيان فراواني داريد و ما نيازمند موافقت شما هستيم». هنگامي كه سخن عمرو بن عبيد به اتمام رسيد، امام صادق عليه السلام فرمود: «آيا سخن همه شما همين است؟ گفتند: آري.
پس امام حمد و ثناي الهي را انجام داد و بر محمد صلي الله عليه و آله و آل او درود فرستاد و سپس فرمود: ما هنگامي خشمگين ميشويم كه معصيت خدا انجام گيرد و هنگامي خشنود ميشويم، كه فرمان خدا اطاعت شود. سپس رو به عمرو بن عبيد نمود و فرمود: اي عمرو، اگر امت بدون جنگ و خون ريزي زمام رهبري را به تو واگذار نمايند و بگويند: هر كسي را كه ميخواهي براي خلافت انتخاب كن، تو چه كسي را انتخاب ميكني؟ عمرو گفت: من خلافت را به صورت شورايي بين مسلمانان قرار ميدهم. امام عليهالسلام فرمود: آيا براي همهي مسلمانان يكسان حق انتخاب قرار ميدهي؟ گفت: آري، فرمود: آيا فقها و خوبان را نيز در آن شركت ميدهي؟ گفت: آري، فرمود: آيا فرقي بين قريش و ديگران نميگذاري؟ گفت: من حتي فرقي بين عرب و عجم هم نميگذارم.
امام عليهالسلام فرمود: آيا تو از ابوبكر و عمر بيزاري ميجويي يا آنان را دوست ميداري؟ گفت: آنان را دوست ميدارم. امام عليهالسلام فرمود: اگر تو از آنان بيزار باشي، ميتوان برخلاف آنان عمل كني؛ ولي اگر آنان را پذيرفته اي و دوست ميداري نبايد در امر خلافت با آنان مخالفت كني. زيرا عمر با ابوبكر بيعت نمود بدون اين كه با كسي مشورت كند و ابوبكر نيز خلافت را به عمر واگذار كرد، در حالي كه با احدي مشورت نكرد. سپس عمر خلافت را به صورت شورايي بين شش نفر قرار داد. كه در آن شورا به هيچ كدام از انصار، اختياري نداد و از مهاجرين نيز فقط به همين شش نفراختيار داد؛ سپس درباره ي اين شش نفر، به مردم سفارشاتي كرد كه تو و يارانت به آن راضي نخواهيد شد.
عمرو گفت: عمر دربارهي آن شش نفر به مردم چه سفارشاتي كرد؟ امام عليه السلام فرمود: عمر به صهيب دستور داد تا سه روز، بر مردم نماز بخواند و در آن سه روز نيز آن شش نفر با يكديگر مشورت كنند و هيچ كس با آنان نباشد، جز عبدالله عمر كه البته ميتوانند با او مشورت بكنند؛ اما او حق رأي نداشته باشد. سپس به گروهي از مهاجرين و انصار كه همراه او بودند گفت: «اگر سه روز گذشت و آن شش نفر نتوانستند تكليف امت را مشخص كنند و از ميان خود خليفه اي را انتخاب نمايند؛ گردن همهي آنان را بزنيد و اگر قبل از پايان سه روز، چهار نفر از آنان به توافق رسيدند و كسي را انتخاب كردند؛ ولي دو نفر ديگر مخالف بودند، گردن آن دو نفر را بزنيد». آيا شما به چنين شورايي بين مسلمانان راضي ميشويد؟ گفتند: خير. پس امام عليهالسلام به عمرو بن عبيد فرمود: از اين كار صرف نظر كن . سپس فرمود: اي عمرو، شما با آن كسي كه ميگوييد [يعني محمد بن عبدالله بن الحسن]، بيعت كنيد، و همهي امت نيز با شما همراه شوند تا جايي كه حتي دو نفر هم با شما مخالفت نكنند، آيا با مشركين جنگ خواهيد كرد؟ گفتند: آري. فرمود: به آنان چه ميگوييد؟ عمرو گفت: آنان را به اسلام دعوت ميكنيم و اگر نپذيرفتند از آنان جزيه و ماليات ميگيريم. امام عليه السلام فرمود: اگر مجوس و آتش پرست و يا بهائمه بودند و اهل كتاب نبودند، چه ميكنيد؟ عمرو گفت: همه يكسان خواهند بود.
امام عليهالسلام فرمود: آيا قرآن را قرائت ميكنيد؟ عمرو گفت: آري. امام عليهالسلام فرمود: بخوان آيهي (قاتلوا الذين لا يؤمنون بالله و لا باليوم الآخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين أوتوا الكتاب حتي يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون) (1)و چون عمرو آيه را قرائت نمود، گفت: «خداوند در اين آيه اهل كتاب و آنان كه ايمان نياوردهاند را يكسان قرار داده است» امام عليهالسلام فرمود: اين معنا را از كجا دريافته اي؟ عمرو گفت: از مردم شنيده ام. امام عليه السلام فرمود: اين موضوع را رها كن. حال بگو بدانم اگر جزيه ندادند و با آنان به جنگ برخواستيد و پيروز شديد، با غنيمتها چه ميكنيد؟ عمرو گفت: پس از پرداخت خمس، چهار قسمت باقي مانده را بين سپاهيان تقسيم مينماييم. امام عليهالسلام فرمود: بين همهي سپاهيان تقسيم ميكني؟ گفت: آري.
امام عليهالسلام فرمود: در آن صورت با عمل و سيرهي رسول خدا صلي الله عليه و آله مخالفت نموده اي و اگر باور نداري، از فقها و بزرگان مدينه بپرس، چرا كه آنان در اين زمينه اتفاق نظر دارند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله با اعراب مصالحه كرد كه آنها در خانههاي خود بمانند و مهاجرت نكنند به شرط آن كه اگر دشمني به آن حضرت هجوم آورد در جنگ با دشمن، از نيروهاي آنان استفاده شود، بدون آن كه سهمي از غنيمت داشته باشند و تو ميگويي غنيمت را بين همه تقسيم ميكنم در حالي كه عمل تو مغاير با سيرهي رسول خداست. از اين موضوع هم بگذريم، اكنون نظرت را دربارهي زكات بگو. پس عمرو آيهي: (انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها) را تا آخر آيه قرائت نمود. امام عليه السلام فرمود: درست است. حال بگو بدانم چگونه زكات را تقسيم ميكني؟ عمرو گفت: زكات را هشت قسمت ميكنم و هر قسمت را به يكي از طبقات مستحق آن ميدهم. امام عليهالسلام فرمود: اگر طبقه اي از آنها ده هزار نفر بودند و طبقهي ديگر يك نفر يا دو نفر و يا سه نفر بودند، براي آن يك نفر به اندازه همان ده هزار نفر قرار ميدهي؟ عمرو گفت: آري. امام عليهالسلام فرمود: آيا سهم زكات شهريها و صحرانشينان را يكسان ميپردازي؟ عمرو گفت: آري.
امام عليهالسلام فرمود: در اين صورت، تمام آنچه كه گفتي با سيرهي رسول خدا صلي الله عليه و آله مغايرت دارد، چرا كه رسول خدا صلي الله عليه و آله زكات صحرانشينان را در بين خودشان تقسيم كرد و زكات اهل مدينه را نيز در بين فقراي آن تقسيم كرد، ولي نه به طور مساوي بلكه با خواست و نظر پيامبر تعيين ميشد كه به هر يك از آنان چه مقدار داده شود. و اگر آنچه را گفتم باور نميكني، بهتر است باز هم از فقها و بزرگان مدينه بپرسي؛ زيرا آنان در اين زمينه نيز اتفاق نظر دارند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله زكات را اين چنين تقسيم ميكرد.
سپس رو به عمرو و همراهان او كرد و فرمود: از خدا بترسيد، همانا پدرم كه بهترين اهل روي زمين و از همهي آنان به كتاب خدا و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله داناتر بود، براي من از آن حضرت نقل كرد كه ايشان فرمودند: كسي كه با شمشير مردم را به سوي خود دعوت كند و بين مسلمانان عالم تر و داناتر از او وجود داشته باشد او گمراه و متكلف خواهد بود.» (2).
ممكن است در ابتدا چنين به نظر آيد كه سؤالات امام صادق عليهالسلام از عمرو بن عبيد، هيچ ارتباطي با بيعت آن حضرت با محمد بن عبدالله بن الحسن ندارد، ولي بعد از اندكي تأمل ميتوان دريافت كه ارتباط بسيار روشن و واضحي بين آن دو وجود دارد. در حقيقت امام عليهالسلام ميخواستند اين مسأله را روشن كنند كه آنها به احكام دين و شريعت جاهل هستند و كسي كه براي رهبري مسلمانان انتخاب كردهاند نيز مثل خودشان به احكام و قواعد دين جاهل است. و آيا شايسته است كه او، يعني محمد بن عبدالله بن الحسن، امور مسلمانان را دست بگيرد و امام و پيشواي آنان شود، در حالي كه در ميان امت آگاه تر و داناتر از او وجود دارد؟
يكي ديگر از غلامان امام صادق عليهالسلام سعيد رومي است. شيخ طوسي در كتاب رجال خود او را از اصحاب آن حضرت [نيز] شمرده است. در ميان ياران امام صادق عليهالسلام، شخصيتهايي مانند ابن مسكان، ابان و حماد كه از اصحاب اجماع هستند و همهي صحابه روايات آنان را تصحيح نمودهاند و به فقاهت آنان اقرار دارند، از او روايت نقل نمودهاند و در احوالات آنان ثبت شده است. و اين خود دليل واضح و روشني است بر اطمينان و امانت داري او درنقل روايات و اعتماد اين شخصيتهاي معتبر نسبت به او. همچنين وي در حديث شناسي و فهم احكام الهي و معرفت و كسب فيض از امام عليهالسلام بسيار مشهوراست.
سالمه از كنيزان امام صادق عليهالسلام است، شيخ طوسي رحمه الله در كتاب «رجال» خود او را از اصحاب آن حضرت نيز شمرده است. وي همان كسي است كه ميگويد: من در هنگام رحلت امام صادق عليهالسلام بر بالين او بودم و او در حال اغماء بود و چون به هوش آمد فرمود: «به حسن افطس هفتاد دينار و به فلاني و فلاني چنان مقدار و چنان مقدار بدهيد.» پس من به امام عليهالسلام گفتم: آيا به مردي [يعني افطس] كه به شما حمله نمود و ميخواست با شمشير خود شما را بكشد پولي ميدهيد؟ پس امام عليهالسلام به من فرمود: «آيا تو ميخواهي من مصداق آيهي: (و الذين يصلون ما أمر الله به أن يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب) )رعد / 21.( نباشم؟»
اين ماجرا به طور كامل در بحث بخششهاي امام صادق عليهالسلام و در احوالات آن حضرت در هنگام رحلتشان از دنيا بيان شد.
از اين روايت مشخص ميشود كه سالمه مورد عنايت آن حضرت بوده است و امام عليه السلام، هر چند با سخن او مخالف بود، ولي به سخن او گوش داد و نه تنها با او تندي نكرد، بلكه با موعظه و تعليم، پاسخ او را بيان نمود.
نگارنده گويد: اين پايان احوالات امام صادق عليهالسلام و ياران و دوستداران ايشان بود كه خداوند توفيق انجام آن را نصيب ما كرد.
به اميد آن كه خالص وجه كريم خود قرار دهد و از لغزشها و نارساييهاي قلم بندهي خود درگذرد و اگر چيزي برخلاف رضاي او در آن قرار گرفته باشد، با كرم و بزرگواري خود اين بنده را عفو نمايد.
چنان كه از مولاي خود امام صادق عليهالسلام نيز اميد عنايت و لطف و پذيرفتن اين هديهي ناچيز را داريم، زيرا ارزش هدايا همواره به اندازهي شأن اهدا كننده خواهد بود.
[مترجم گويد: اين حقير نيز از مولاي خود اميد قبولي و عنايت دارم، و لله الحمد أولا و آخرا]
و له الحمد كما بدأ يعود
و الصلاة و السلام علي خيرته من العباد
محمد المصطفي وعترته الأطياب الأمجاد
جابر يكي از ياران امام صادق (عليهالسلام) مي گويد: روزي از يكي از كوچه هاي مدينه با امام صادق (عليهالسلام) مي گذشتيم كه فردي را ديديم، مي خواهد بزغاله اي را ذبح كند.
آن بزغاله تا امام صادق (عليهالسلام) را ديد، صيحه اي زد؛ امام به آن مرد فرمود: «قيمت اين بزغاله، چند درهم مي باشد»؟
مرد پاسخ داد: چهارده درهم.
حضرت از كيسهي خود، چهارده درهم در آورد و به آن مرد داد؛ سپس بزغاله را رها كرد و به نوعي از مردن نجات داد.
بعد از اين قضيه باز با هم به راه افتاديم، ناگهان شاهيني را ديديم كه پرنده اي را در هوا دنبال كرده است، آن پرنده با ديدن امام، آوازي به صورت ناله سر داد.
بلافاصله امام با دست مبارك خود به شاهين اشاره اي كرد و شاهين از صيد آن پرنده منصرف شد و به طرف شيري پرواز كرد.
جابر مي گويد: از امام پرسيدم، آيا امكان دارد دربارهي اين دو امر عجيب، برايم توضيحاتي بدهيد؟
امام فرمود: «آري، همانا آن بزغاله كه آن شخص مي خواست، ذبح كند به من گفت: مرا از مرگ نجات بده و آن پرنده نيز همين را گفت؛ من هم هر دو را نجات دادم» و سپس فرمود: «اگر شيعيان استقامت داشتند هر آينه به آنها صدا و منطق پرندگان را مي شناسانديم».
مردي آمد حضور امام صادق عليهالسلام پرسيدم آن چهار مرغي كه ابراهيم گرفت و كشت و با هم كوبيد و سر چهار كوه گذاشت صدا كرد زنده شدند از يك جنس بودند يا از اجناس مختلف - آن حضرت فرمود شما ميخواهيد مانند آن را به شما بنمايم - گفتم آري آن حضرت فرمود اي طاوس في الحال يك طاوس ظاهر شد بعد فرمود اي باز يك باز آمد فرمود اي كبوتر فيالفور كبوتري مقابلش نشست مرغي ديگر را كه نام او را ننوشتهاند صدا كرد حاضر شد تا همه را كشتند و ريزريز كردند و با يكديگر درآميختند و سرهاي ايشان را نگاه داشت بعد سر طاوس را دست گرفت فرمود اي طاوس ديدم طاوس كه گوشت و استخوان و پرهاي او داخل اجزاي ديگران بود از هم جدا شد و طاوس زنده گرديد حاضر به حركت درآمد - و آن سه مرغ ديگر هر يك به همين طريق جدا جدا زنده شدند و ما اين معجزه را از پسر پيغمبر ديديم. (1).
1) خرايج و بحارالانوار باب معجزات ص 107 ج 11.
عبدالله بن سنان ميگويد: امام صادق عليهالسلام به من فرمود: «براي ما حوضي (حوض كوثر) است از ما بين بصري تا صنعاي يمن، ميخواهي آن را ببيني؟»
گفتم: «بلي، فداي تو شوم.»
پس دستم را گرفت و مرا بيرون مدينه آورد و پا بر زمين زد. ناگهان ديدم (در بعد ملكوتي) دريائي ظاهر شد كه ساحلش پيدا نيست مگر آنجا كه ما بر آن ايستاده بوديم كه مانند جزيرهاي است در ميان اين دريا.
در اين جزيره، نهري ديدم كه در يك طرفش،آبي جاري بود از برف سفيدتر، و در ميانش، شرابي جاري بود از ياقوت رنگين تر، و هيچ يك يا ديگري مخلوط نميشد و آن سرخي در ميان آن سفيدي، بسيار زيبا و خوش نما بود و من هرگز چنين چيزي نديده بود.
عرض كردم: «فداي تو شوم، اين نهر از كجا بيرون ميآيد؟»
حضرت فرمود: «اين چشمههائي است كه خدا در قرآن در مورد بهشت وصف نموده است.»
و درختاني را ديدم كه حوريان بسيار زيبائي بر آن درختان نشستهاند كه من هرگز مانند آنها را نديده بودم. و در آنجا ظرفهايي را ديدم كه شباهت به ظرفهاي دنيا نداشت.
پس حضرت نزديك ايشان رفت و اشاره فرمود كه: «آب بده.»
ديدم كه خم شد و درخت نيز خم شد تا ظرف را پر كرد و به حضرت داد، و باز درخت، راست گرديد. پس حضرت آن را به من عطا فرمود و من از آن خوردم كه هرگز به آن لذت و لطافت چيزي نخورده بودم، بويش مانند بوي مشك بود و چون در كاسه نظر كرديم ديدم سه رنگ شربت در آن ميباشد.
عرض كردم: «فداي تو شوم هرگز چنين حالي مشاهده نكرده بودم و نميدانستم كه اين عجايب در عالم ميباشد.»
حضرت فرمود: «اين كمتر چيزي است كه خدا از براي شيعيان ما مهيا كرده است و چون مؤمن از دنيا ميرود، روحش را به اينجا ميآورند و در باغها سير ميكند و از آن شرابها ميخورند.
دشمن ما كه ميميرد روحش را به وادي برهوت ميبرند كه صحرائي است در حوالي يمن و هميشه در عذاب ميباشند و ز قوم (1)و حميم (2)ميخورند، پس از شر آنجا به خدا پناه ببريد. (3).
داوود رقي ميگويد: من در ارمنستان بودم و قرض زيادي بر عهده داشتم. در اين حال، در يكي از راههاي آنجا ميرفتم كه صدايي شنيدم. به چپ و راست خود نگاه كردم ولي كسي را نديدم. سرم را بلند نمودم، ناگهان امام صادق عليهالسلام را ديدم كه سوار بر باد بود و باد گاهي او را پايين ميآورد و گاهي بالا ميبرد.
امام صادق عليهالسلام فرمود:«اي داوود! بدهي تو پرداخت نخواهد شد، مگر اينكه قرآن را حفظ كني.»
پرسيدم: «چه چيز شما را به اينجا آورده است؟»
حضرت فرمود: «در نواحي خزر و چينكاري داشتم، از خداوند خواستم كه مرا بر باد سوار كند و خدا هم مرا بر آن سوار نمود و ديدم كه تو غمگين هستي، خواستم ترا دلداري بدهم.»
پس من قرآن را نوشتم تا اينكه حفظ كردم و خداوند قرضم را ادا نمود. (1).
1) اثبات الهداة.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: نفس خود را از آن چه برايش مضر است بازدار قبل از آن كه بميري و در آزادي جانت كوشش كن همان طور كه در طلب روزيت كوشش ميكني زيرا كه جانت در گرو اعمال تو است و جز با كوشش تو آزاد نخواهد شد.
نقل است كه منصور دوانيقي كسي را فرستاد تا هفتاد نفر از ساحران بابل را دعوت كند و گفت: جعفر بن محمد عليهالسلام ساحر است. اگر شما سحر كنيد كه در مجلس من او خجل و شرمسار گردد، من به شما مالي عظيم دهم. گروهي حاضر شدند.
پس منصور كسي را دنبال حضرت امام محمدصادق عليهالسلام فرستاد. آن حضرت چون به مجلس آمد و ساحران و صورتها را ديد فرمود: واي بر شما، مرا نميشناسيد. من حجت آن خدايم كه سحر پدران شما را در عهد موسي باطل كرد. آن گاه حضرت در آن صورتها نگريست و فرمود: هر يك صاحب خود را فرو بريد. به فرمان خداي عزوجل همان لحظه آن صورتها از جاي خود جستند و هر كدام صاحب خود را فرو برد. منصور بيهوش شد و از تخت به زمين افتاد. چون به هوش آمد گفت: يا اباعبدالله توبه كردم. اين خطاي مرا عفو فرمائيد. حضرت فرمود: عفو كردم و
منصور گفت: به صورتها امر كنيد تا آن مردان را برگردانند. فرمود: هيهات، هيهات، اگر عصاي موسي آن سحر را رد كرد اين سباع (1)نيز رد كنند، اين امر محال است و بعد از اين هرگز ايشان را نخواهي ديد.
1) درندگان.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه چيز آدمي را از رسيدن به ارزشهاي عالي باز ميدارد: پست همتي و ناتواني در چاره جستن و ارادهي سست.
و از موسي بن عبدالله نقل ميكند كه:
هنگامي كه مهدي (عباسي) در مكه خطبه ميخواند، به پا خاسته و گفتم: اي اميرالمؤمنين! پدر اين مرد - اشاره به موسي بن جعفر عليهالسلام - اين مقام تو را به من خبر داد و امر كرد كه من به تو سلام برسانم و فرمود: او خليفهي عادل و سخاوتمندي است. مهدي دستور داد: پنج هزار دينار به موسي بن جعفر عليهالسلام بدهند و آن حضرت دو هزار دينار به من داد و همهي اصحابش را از آن بهرهمند نمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: در كارهاي دين با كسي مشورت كن به حكم دين داراي پنج صفت باشد: عقل و بردباري و تجربه و خيرخواهي و تقوي داشته باشد.
و از ابوعمير دياري از كسي كه براي او نقل كرده روايت ميكند كه گفت:
مردي كه برادري جارودي مذهب داشت خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيد. (جاروديها پيرو ابوالجارود زياد بن منذر هستند و معتقد به امامت حضرت علي عليهالسلام به نص پيامبر صلي الله عليه و آله و كفر آن سه نفرند، گرچه در تفسير عقيدهي آنها خلاف است) حضرت فرمود:
برادرت چگونه است؟ گفت: قربانت! وقتي كه ميخواستم بيايم حالش خوب بود، حضرت فرمود: چگونه است؟ گفت: همهي حالاتش خوب است جز اين كه به امامت شما معتقد نيست. فرمود: چرا؟ گفت: به جهت پرهيزكاري (احتياط ميكند) حضرت فرمود: هنگامي كه برگشتي به او بگو: پرهيزكاري تو در آن شب در نهر بلخ كجا بود؟!
و در اين حديث است هنگامي كه پيغام را به برادرش داد و قضيه را پرسيد، برادرش گفت: من رفيقي داشتم كه كنيز زيبايي داشت؛ من كنار نهر بلخ با او همبستر شدم و به خدا احدي از خلق خدا از آن خبر نداشت، جز من و همان كنيز.
سپس نقل ميكند كه: آن مرد خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيد و به راه حق وارد شد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آنكه در انجام حاجت برادر مسلمانش گام بر ميدارد مانند كسي است كه در سعي صفا و مروه است.
و از سليمان بن خالد نقل ميكند:
عبدالله بلخي با حضرت صادق عليهالسلام همسفر بود. در جايي بين راه آن حضرت فرمود: ببين اينجا چاهي ميبيني؛ بلخي از چپ و راست نگاه كرد و برگشت و گفت: چيزي نيافتم. حضرت فرمود: چرا، باز هم نگاه كن. بلخي دوباره رفت و اطراف را نگاه كرد و برگشت ولي چيزي نديد. پس آن حضرت با صداي بلند فرمود:
اي چاه پر آب مطيع پروردگار! از آن چه خدا در تو نهاده ما را سيراب كن؛ پس آبي از همهي آبها گواراتر و پاكيزهتر و زلالتر و شيرينتر از چاهي جوشيد. بلخي گفت: قربانت شوم، اين سنتي است در شما مانند سنت حضرت موسي عليهالسلام كه چشمهها براي او منفجر ميشد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اگر مردم از سه چيز سلامت باشند، از همه چيز سلامت هستند: زبان بد، دست خيانت كننده و كار بد.
و نيز از داوود بن كثير در حديثي طولاني نقل ميكند كه:
حضرت صادق عليهالسلام انگشتر خود را در آورد و زمين گذاشت، آن گاه سخني گفت، زمين از هم شكافته شده باز شد و درياي خروشاني براي ما ظاهر شد كه در وسط آن كشتي سبزي از زبرجد سبز بود و در وسط كشتي قبهاي از در سفيد و اطراف آن خانهي سبزي بود. سپس حضرت سخني فرمود، آب دريا با كشتي بالا آمد. آن گاه به ما فرمود: داخل آن شويد؛ پس ما وارد آن قبهاي كه در كشتي بود شديم حضرت به كشتي فرمود: به قدرت پروردگار گردش كن. كشتي گردش كرده تا به جزيرهي بزرگي رسيديم كه در آن قبههايي بود. سپس حضرت با دست مبارك اشاره فرموده و سخني گفت و ما مشاهده كرديم كه روي زمين و در منزل حضرت صادق عليهالسلام هستيم. حضرت انگشترش را برداشت و دست به زمين كشيد و ما اثري از شكاف در زمين نديديم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مؤمن كسي است كه آن چه كسب ميكند پاكيزه است. و طبيعتش نيكوست و پنهانش صحيح است، اضافه مالش را انفاق ميكند و از اضافه سخنش خودداري مينمايد.
و از مفضل در حديثي نقل شده كه:
هنگامي كه منصور به آن حضرت اجازه داد كه به مدينه برگردد؛ مفضل بن عمر هم همراه او رفت. حضرت شير زين و مهار كردهاي را سوار شد و مفضل را ترك خود نشاند و يك شبه به مدينه رسيد.
محمد بن مسلم - كه يكي از راويان حديث و از اصحاب امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام است - حكايت كند:
روزي محضر مبارك ابوجعفر امام محمد باقر عليه السلام نشسته بودم، كه فرزندش حضرت صادق عليه السلام، در حالي كه كودكي خردسال بود و كلاهي منگوله دار بر سر نهاده بود و چوبي در دست گرفته و بازي مي كرد، وارد شد.
امام باقر عليه السلام او را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فدايت؛ و سپس به من خطاب نمود و اظهار داشت:
اي محمد بن مسلم! اين كودك بعد از من امام و پيشواي تو خواهد بود، و تو بايد علوم خود را از او بهره مند شوي، سوگند به خداي يكتا! كه او همان صادقي است، كه رسول خدا صلي الله عليه و آله او را توصيف نموده و بشارتش را داده است.
و به درستي كه پيروان و شيعيان او در دنيا و آخرت مورد حمايت خداوند متعال خواهند بود و دشمنانش ملعون و مغضوب مي باشند.
در همين لحظه، حضرت صادق خنديد و رنگ چهره اش سرخ گرديد، آن گاه امام باقر عليه السلام متوجّه من شد و فرمود: آنچه مي خواهي از او سؤال كن، كه جواب كافي دريافت خواهي كرد.
گفتم: ياابن رسول اللّه! خنده از كجا سرچشمه مي گيرد؟
آن كودك لب به سخن گشود و فرمود: اي محمد بن مسلم! سر چشمه انديشه و عقل انسان از قلب است، غم و اندوه از كبد، تنفّس از ريه؛ و خنده از طحّال بر مي خيزد.
و من چون چنين پاسخ صريح و صحيحي را از آن كودك خردسال عزيز - يعني حضرت صادق آل محمد عليهم السلام - شنيدم، از جاي خود برخاستم و پيشاني او را بوسيدم. (1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 15، ح 12 به نقل از كفاية الاثر: ص 321.
فرزندانش را ميديد و رنج ميكشيد؛ همسرش را؛ بايد از اين تنگدستي، خلاص ميشد. هزار دينار فراهم كرد و به دربانش «مصادف» داد. او نيز به «مصر» شتافت و با بازرگاني چند همراه شد. هنگام ورود به آن كشور به قافلهي ديگري از تاجران برخوردند، كه عزم خروج داشتند. مصادف، ازاين ديدار، بسيار خشنود گرديد؛ زيرا كالاهاي او و دوستانش در مصر، بسيار كمياب و بازار خوبي يافته بود! آنان نيز پيمان بستند كالاهايشان را به سودي كمتر از صد درصد نفروشند. (1)و چنين شد.
مصادف با هزار دينار سود خالص به مدينه شتافت و در محضر امامش بار يافت. شادمانه. دو كيسه را به حضرتش سپرد، كه در هر يك هزار دينار بود. امام عليهالسلام با شگفتي پرسيد:
مصادف با خوشحالي گفت:
يكي: اصل سرمايه، و ديگري: سود خالص.
اين همه سود، چه گونه فراهم آمده است؟
مصادف، تمام ماجرا را گفت و امام عليهالسلام سخت برآشفت:
سپس يكي از كيسهها را برداشت و فرمود:
و باز فرمود:
«شمشير زدن از گردآوردن مال حلال، بسي آسانتر است.» (2).
شيخ طوسي او را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده (1)، و ابنشهر آشوب او را از خواص اصحاب امام صادق (ع) ميداند (2)او معروف به كثرت حفظ حديث بوده، و با آن كه شيعي مذهب است، علماي جمهور او را تجليل و تعظيم نمودهاند. (3)بخاري، مسلم، ترمذي، ابوداود، نسائي، و ابنماجه در صحاح ششگانه خود از او حديث نقل كردهاند. (4).
ابنمعين و نسائي و عجلي او را توثيق نموده، و عجلي دربارهي وي چنين گويد: اعمش، ثقه و محدث است، و در عصر خود محدث كوفه بوده، و چهار هزار حديث از او نقل شده، ليكن كتابي از وي در دست نيست؛ و شيعي مذهب است. (5).
عبدالكريم شهرستاني او را از رجال شيعه شمرده (6)، و ابنقتيبه نيز، در المعارف، او را شيعي ميداند. (7).
جوزجاني در ترجمه زبيديامي (كه از شيعيان است) گويد: «عدهاي در كوفه بودند كه مذهبشان پسنديده نبود و آنان رؤساي محدثين كوفهاند، مانند: زبيد، منصور و اعمش». البته منظور جوزجاني از مذهب ناپسند، تشيع است كما اينكه ذهبي نيز چنين گفته. (8).
علماي عامه نيز او را تلامذه امام صادق (ع) ميدانند، و برتري او را بر ديگران، در قرائت قرآن و علم به فرائض و حفظ حديث، پذيرفتهاند. (9).
وقتي هشام بن عبدالملك خواست، از جهت تشيع، اعمش را امتحان كند؛ نامهاي براي وي فرستاد و در آن نامه از وي تقاضا كرد كه فضائل عثمان و كارهاي ناپسند علي (ع) را بنويسد. اعمش نامه را گرفت و به گوسفندي كه در كنارش بود خورانيد و به نامهرسان گفت كه جواب نامه همين بود. قاصد اصرار كرد تا جواب دريافت كند. اعمش به ناچار نوشت: امام بعد، اگر براي عثمان مناقب و مفاخر اهل عالم جمع باشد تو را نفعي نبخشد، و اگر براي علي (ع) بديهاي اهل زمين جمع باشد به تو زياني نرساند، بر تو باد به تزكيه نفس خويش. (10)ابن ابيليلي، قاضي كوفه، اعمش را سرور و بزرگ كوفه معرفي ميكرد (11)و او را «علامه اسلام» ميناميدند. (12).
اعمش را در حفظ و قرائت حديث ستودهاند، و او را يكي از اعلام و مقارن زهري (13)
علماي جمهور او را ذكر كرده و گفتهاند كه او حافظ علم فقهاي سبعه ميباشد، و ده نفر از صحابه را درك كرده است.
زهري در ابتدا عامل بنياميه بود، حضرت سجاد (ع) در نامهاي كه در تحف العقول آمده است، به او نوشت:... تو را دعوت كردند تا قطبي براي آسياي ستم آنان باشي، و پلي كه بر تو عبور كنند و به سياهكاري خود برسند....
زهري چند ندبه از حضرت سجاد (ع) روايت كرده است، و از آن امام به زين العابدين تعبير مينمود. او در سال 124 هجري وفات يافت (سفينة البحار، ج 1، ص 573).
.كه در حجاز ميزيسته شمردهاند. (14).
ابنخلكان، اعمش را ثقه، عالم و فاضل خوانده است. (15).
مرحوم شهيد ثاني، قدس سره، در تعليق بر خلاصه (كه گفته: يحيي بن وثاب مستقيم است چون اعمش او را ذكر كرده) ميفرمايد: «جاي بسي تعجب است از مصنف، كه يحيي بن وثاب را موثق دانسته، چون اعمش از او نقل كرده، اما خود اعمش را ذكر نميكند در حالي كه سزاوار است كه ياد شود به واسطه فضل و درستي كه دارد؛ حتي علماي عامه هم او را ثناء گفته اند، با اينكه او را شيعي مذهب ميدانند؛ و شگفتآورتر اينك ديگر از بزرگان نيز از او ياد نكردهاند، و از ترجمهاش غفلت نموده اند». (16).
سيد الحكاء ميرداماد (17)
مير داماد، استاد ملاصدارست، و از نورالدين موسوي، و عبدالعالي كركي (دايي خود) و شيخ حسين (پدر شيخ بهائي) روايت ميكند.
مرحوم سيد عليخان شيرازي در «سلافة العصر من محاسن اعيان العصر» از ميرداماد مدح بليغي نموده و ميگويد: هيچ مبالغه نيست اگر بگويم كه مثل او نخواهد آمد.
ميرزا اسكندر منشي، در كتاب عالم آراي عباسي، در شرح حال سيد داماد گويد: الحق او جامع كمالات صوري و معنوي است، و در اكثر علوم، مانند: رياضي، فقه، تفسير و حديث، رتبه اجتهاد دارد.
مرحوم ميرداماد مصنفاتي دارد كه از آن جمله: قبسات، صراط المستقيم، و حبل المتين، در حكمت؛ و شارع النجاة، در فقه؛ و حواشي و تعليقات بر كافي و بر فقيه، و بر صحيفه كامله؛ و شرح الاستبصار، و عيون المسائل و نبراس الضياء، و خلسة الملكوت، و تقويم الايمان، و الافق المبين، و الرواشح السماويه، و السبع الشداد، و ضوابط الرضاع، و سدرة المنتهي در تفسير قرآن، و تقديسات در رفع شبه ابن كمونه، و ديوان شعر، و رسالة الاعضالات في فنون العلم و الصناعات.
مرحوم ميرداماد به فارسي و عربي شعر نيكو ميسروده، و اين رباعي از اوست: در كعبه قل تعالوا ازمام كه زاد
از بازوي باب خطه خيبر كه گشاد برناقهي لا يؤدي الا كه نشست
بر دوش شرف پاي كرأسي كه نهاد از جناب ميرداماد عجايبي نقل شده كه مهمتر از همه آن كه: چهل سال پايش را براي خوابيدن دراز نكرد؛ و مدت بيست سال فعل مباح از او صادر نگرديد؛ و هر شب پانزده جزء قرآن تلاوت ميكرد.
محقق ميرداماد، در اواخر عمرش به همراهي شاه صفي از اصفهان به سوي عتبات عاليات، كه در زمان در تصرف سلاطين صفويه بود، حركت كرد. در راه مريض شد و در منزل ذيالكفل به رحمت ايزدي پيوست. نعش او را به نجف اشرف بردند، و در آستان علوي به سال 1041 هجري دفن گرديد.
ملا عبدالله كرماني در سوگ او گفته: فغان از جور اين چرخ جفا كيش
كز او گردد دل هر شاد ناشاد ز اولاد نبي داناي عصري
كه مثلش مادر ايام كم زاد خرد از ماتمش گريان شد و گفت
عروس علم و دين را مرده داماد (فوائد الرضويه، ج 2، ص 425 - 418).
رحمه الله، گويد: «سليمان بن مهران اعمش كوفي مشهور را شيخ، در كتاب رجالش، از اصحاب امام صادق (ع) شمرده، و ميگويد كه ابومحمد سليمان بن مهران اسدي معروف به فضل و وثاقت و جلالت و استقامت و تشيع است. و علماي عامه بر او ثناء گفتهاند، و در عين اين كه او را شيعي ميدانند، توثيق و تجليل نمودهاند. و شگفتآور اينكه ارباب رجال از ذكر ترجمه و شرح حالش غفلت نمودهاند، در حالي كه سزاوار بود با آن علو قدر و شخصيتي كه داشته از او ياد شود. از اعمش هزار و سيصد حديث نقل شده است.» (18).شيخ بهائي (ره) در «توضيح المقاصد» (كه در وقايع سنين و شهور است) گويد: در پانزدهم ربيع الاول (سال 148)، سليمان بن مهران اسدي، اعمش، مكني به ابومحمد كه از زهاد و فقهاي عصر خود بوده، وفات كرد (19)؛ و آن چه از تواريخ به دست آمده، وي شيعه امامي است، و تجب اين است كه اصحاب، او را در كتب رجال ياد نكردهاند.
سپس داستاني از اعمش با ابوحنيفه نقل ميكند كه چنين است: روزي ابوحنيفه به او گفت: اي ابومحمد! شنيدم از تو كه ميگفتي خداوند نعمتي را كه از بنده سلب كند در عوض نعمت ديگري به وي عطا فرمايد؛ خداوند نعمت بينايي را كه از تو سلب كرده چه در عوضش به تو داده؟ اعمش گفت: اين نعمت كه مانند تو را نبينم. (20).
نويسنده گويد: در تشيع اعمش خلافي نيست، و از رواياتي كه از او نقل شده به خوبي تشيعش ظاهر ميگردد، مانند اين حديث كه خاصه و عامه ذكر كردهاند كه اعمش بر منصور وارد شد، و منصور از او پرسيد: چند فضيلت درباره حضرت علي بن ابيطالب (ع) روايت ميكني؟ گفت: ده هزار حديث. (21).
در كتاب بحارالانوار، از حسن بن سعيد نخعي، از شريك بن عبدالله قاضي نقل شده كه گفت: من در آخرين روز زندگي اعمش، نزدش رفتم كه ناگاه ابنشبرمه و ابن ابيليلي و ابوحنيفه به عيادتش آمدند و احوال او را پرسيدند. اعمش در جواب گفت كه ضعف شديدي در خود احساس ميكند. آن گاه ياد گناهان خود كرد و گريست. ابوحنيفه گفت: اي ابومحمد! از خدا بترس و فكري به حال خود كن چه تو در آخر روز از ايام دنيا و اول روز از ايام آخرت ميباشد؛ همانا تو احاديثي در فضيلت علي (ع) نقل كردهاي كه اگر از آنها برميگشتي براي تو بهتر بود. اعمش گفت: مثل چه، يا نعمان؟ ابوحنيفه گفت: مانند «انا قسيم النار». اعمش گفت: از براي مثل من اين را ميگويي؟ «اقعدوني سندوني» - مرا بنشانيد و به جايي مرا تكيه دهيد -
سپس گفت: به خدايي كه بازگشت من به سوي اوست سوگند، حديث كرد موسي بن طريف - و من اسدي كه از او بهتر باشد نديدم - و گفت: شنيدم از عباية بن ربعي (بزرگ عشيره حي) كه گفت: شنيدم از حضرت اميرالمؤمنين (ع) كه فرمود: «انا قسيم النار اقول هذا وليي دعيه و خذا عدوي خذيه» - من قسمت كننده جهنم ميباشم به آتش فرمان ميدهم اين دوست من است او را رها كن، و اين دشمن من است او را بگير.
سپس اعمش ادامه داد و گفت: حديث كرد مرا ابوالمتوكل ناجي، در زمان امارت حجاج (كه در زمان حكومتش بسيار سب و شتم علي عليهالسلام را مينمود)، از ابوسعيد خدري (22)
ابنعبدالبر گويد: ابوسعيد، از حفاظ و علماي بزرگ و عقلاي صحابه است، و اخبارش شاهد بر مدعي است. برقي، ابوسعيد را از اصفياء شمرده و گويد: او از كساني بود كه به اميرالمؤمنين (ع) رجوع كردند، و مستقيم بودهاند.
حضرت امام رضا (ع) در ضمن نامهاي به مأمون، مرقوم فرمودند: كساني كه بر منهاج رسول الله (ص) بودند و تزلزل و تغييري پيدا نكردند و منحرف نشدند: سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مقداد بن الاسود، عمار بن ياسر، سهل بن حنيف، حذيفه بن يمان، ابوالهيثم بن تيهان، خالد بن سعيد، عبادة بن صامت، ابوايوب انصاري، خزيمة بن ثابت (ذوالشهادتين)، و ابوسعيد خدري، و امثال آنان رضي الله عنهم ميباشند.
ابنقتيبه، در كتاب الامامة و السياسه، در ذيل داستان حره ميگويد: ابوسعيد خدري، در آن آشوب، در خانه نشست؛ چند تن از لشكريان شام بر او وارد شدند و گفتند: پيرمرد! تو كيستي؟ گفت: من، ابوسعيد خدري، صاحب پيغمبرم. گفتند: پيوسته نام تو را ميشنيديم، خوب كردي كه ما به جنگ برنخاستي، و در خانهات نشستي، اينك هر چه داري بياور. گفت: به خدا سوگند، مالي برايم نمانده كه براي شما بياورم. شاميها در غضب شده، ريشش را كندند و او را زدند، و آن چه در خانه داشت حتي يك جفت كبوتر و مختصري سير را به غارت بردند.
حضرت علي بن الحسين (ع) فرمود: ابوسعيد مردي مستقيم بود، حالت نزع بر او شدت كرد و سه روز به حال احتضار بود، امر كرد كه اهل بيتش او را به مصلايش برند، طولي نكشيد كه وفات كرد. وفاتش در سال 74 هجري در مدينه طيبه واقع شد (الكني والالقاب، ج 1، ص 80 و تحفة الاحباب، ص 121).
كه رسول خدا (ص) فرمود: چون روز قيامت شود خداوند عزوجل من و علي را امر كند كه بر صراط بنشينيم و فرمايد كه در بهشت داخل كنيد هر كه را كه به من ايمان آورده و شما را دوست داشته و داخل در آتش كنيد هر كه را كه به من كافر گشته و شما را دشمن داشته. پس ابوسعيد گفت كه رسول خدا (ص) فرمود: ايمان به خدا نياورده كسي كه به من ايمان نياورد، و ايمان به من نياورده كسي كه علي را دوست نداشته باشد. آن گاه اين آيه را قرائت نمود «القيا في جهنم كل كفار عنيد» (23)- هر كافر و ناسپاس معاند حق را به دوزخ اندازيد -.ابوحنيفه چون اين حديث را شنيد، ازار خود را بر سر كشيد، و گفت: برخيزيد و برويم.
شريك بن عبدالله گويد: اعمش آن روز را شام نكرد، و از دنيا رفت. (24).
علامه مامقاني گويد: از جمله رواياتي كه دليل بر تشيع اعمش است روايتي است كه او از امام صادق (ع) نقل كرده كه حضرت فرمود: هر كس بر كفش مسح كند، مخالف خدا و رسول و كتاب خداست و وضويش ناتمام و نمازش با آن وضو مجزي نيست. (25).
مرحوم پدرم، در سفينة البحار، دو داستان از اعمش نقل ميكند كه ما در اينجا ترجمه آن را ذكر ميكنيم:
داستان اول - اعمش گويد: در مدينه طيبه، كنيز سياه چهره نابينايي بود كه به مردم آب ميداد و ميگفت: بياشاميد به محبت اميرالمؤمنين (ع).سپس او را در مكه ديدم كه بينا شده و به مردم آب ميداد، و ميگفت: بياشاميد به محبت كسي كه چشم مرا به من رد كرد. از جريانش پرسيدم، گفت: «مردي را ديدم كه به من گفت: تو دوستدار علي بن ابيطالب (ع) ميباشي؟ گفتم: آري. گفت: بارالها! اگر اين زن راست ميگويد، چشمش را به او برگردان. به خدا قسم، خدا چشمم را به من برگردانيد. از آن شخص پرسيدم كه تو كيستي؟ گفت: من خضرم و از دوستان علي (ع) ميباشم». (26).
داستان دوم - در كتاب تفسير فرات بن ابراهيم كوفي، از اعمش روايت شده كه گفت: براي انجام مراسم حج به سوي مكه حركت ميكردم، همين كه مقداري راه پيمودم، زن كوري را در راه ديدم كه ميگفت: بارالها، به حق محمد و آل محمد، چشم مرا به من برگردان، از سخنش تعجب كردم، گفتم: چه حقي محمد و آلش بر خدا دارند، بلكه خدا بر آنان حق دارد. گفت: ساكت باش،اي نابخرد دون! خداوند راضي نشد مگر به قسم ياد كردن به حق ايشان، و اگر آنان حقي نداشتند به حق آنان قسم ياد نميكرد. پرسيدم: در كجا قسم ياد كرده؟ گفت: در اين آيه شريفه «لعمرك انهم لفي سكرتهم يعمهون» (27)- به جان تو سوگند، كه ايشان در مستي خود حيران ميزيستند و سرگردان بودند - و «عمر» در لغت عرب به معناي حيات و زندگي است.
اعمش گويد: در بازگشت از حج آن نابينا را ديدم كه بينا شده و در جاي خود نشسته و ميگويد: اي مردم! علي (ع) را دوست بداريد كه علاقه به او نجات دهنده از جهنم است. پيش رفتم و سلامش كردم و از حالش جويا شدم، گفت: رسول خدا (ص) و علي (ع) آمدند، و پيامبر اكرم (ص) دست بر چشمم كشيد بينا شدم؛ و امر فرمود: بنشين در جاي خودت، تا مردم از حج باز گردند، و به آنان اعلام كن كه محبت علي امير المؤمنين (ع) نجات دهنده از آتش جهنم است. (28).
گفتهاند كه با آن كه اعمش مردي تنگدست و حاجتمند بود همواره به سلاطين و اغنياء به چشم خواري نگريست، آن گونه كه آنان در چشم احدي به اين مقدار خوار نبودند. (29).
از براي اعمش حكايات و نوادر بسياري نقل شده است. ابن طولون شامي (30)
ابنطولون با اينكه فردي خونريز بود و هجده هزار نفر در جبهه جنگ و در زندان او جان باختند، مردي عالم دوست نيز بود و به علم و دانش علاقه زيادي نشان ميداد، و همه روزه عده زيادي از طبقات مختلف، كنار سفرهاش حاضر ميشدند، و در هر ماه هزار مثقال طلا صدقه ميداد. او در سال 270 هجري در گذشت (الكني والالقاب، ج 1، ص 338).
كتابي در نوادر وي موسوم به «الزهرا لا نعش في نوادر الا عمش» تأليف نموده است. (31).ولادت اعمش در شب عاشوراي سال 61 و وفاتش در نيمه ربيع الاول 148 واقع شده است. (32).
گفتهاند كه پدر اعمش ايراني و از اهل دماوند بود، و زماني كه همسرش به اعمش حامله بوده، وارد كوفه شده و در آن جا اقامت گزيده است. (33).
سليمان بن مهران گويد: شرفياب حضرو امام صادق (ع) شدم، وقتي كه چند تن از شيعيان در خدمتش بودند، و شنيدم كه حضرت ميفرمود: اي گروه شيعه! زينت ما باشيد، و باعث ننگ ما نباشيد، با مردم نيكو سخن بگوييد، زبان خود را حفظ كرده، و از گفتار زشت و پرگويي بپرهيزيد. (34).
نويسنده گويد: ارباب مقاتل داستاني از ملاقات اعمش با يكي از كشندگان امام حسين (ع) نقل كردهاند كه ما آن را نقل مينماييم:
علامه مجلسي (ره)، از خرايج قطب راوندي (به سند خود)، از سليمان بن مهران اعمش نقل كرده كه گفت: بر دور كعبه طواف ميكردم كه ناگاه مردي را ديدم كه دعا ميكرد و ميگفت:بارالها! مرا بيامرز، و ميدانم كه مرا نميآمرزي. از حرف او بدنم لرزيد، نزديكش رفتم و گفتم: تو در حرم خدا و رسولي، در اين ايام محترم، در ماه محترم، چرا از آمرش حق مأيوسي؟ در جواب گفت: اي مرد! گناه من بزرگ است. گفتم: از كوه تهامه هم بزرگتر؟
گفت: آري. گفتم: هموزن كوهاي بلند؟ گفت: آري، و اگر مايل باشي از گناهم آگاهت سازم. گفتم: بگو چه كردهاي؟ گفت: از حرم خارج شويم. چون بيرون رفتيم، گفت: در هنگام قتل امام حسين (ع)، من در لشكر عمر بن سعد بودم، و يكي از آن چهل نفري بودم كه سر مطهر آن حضرت را از كوفه به شام حمل ميكردند. شبي در كنار دير نصراني رسيديم و سر را به نيزه زديم و نيزه را به زمين كوبيديم، و اطراف نيز عدهاي را به پاسداري گماشتيم. همين كه براي صرف غذا نشستيم، دستي از ديوار بيرون آمد، و اين شعر را به ديوار دير نوشت: اترجو امة قتلت حسينا
شفاعة جده يوم الحساب (35). هنگامي ما را ترسي شديد فراگرفت. بعضي برخاستند تا آن دست را بگيرند كه ناپديد شد. همين كه رفقاي من دوباره به خوردن غذا مشغول شدند، آن دست براي بار ديگر نمايان شد، و اين شعر را نوشت: فلا و الله ليس لهم شفيع
و هم يوم القيامة في العذاب (36). رفقايم برخاستند تا آن دست را بگيرند كه ناپديد گشت. چون ديگر بار مشغول غذا خوردن شدند، همان دست بيرون آمد و اين شعر را نوشت: و قد قتلوا الحسين بحكم جور
و خالف حكمهم حكم الكتاب (37). در آن شب غذا بر ما گوارا نشد. ناگاه راهبي كه در آن دير بود، نوري درخشنده از بالاي سر ديد، به سوي لشكر آمد و به نگهبانان گفت: از كجا ميآييد؟ گفتند: از عراق ميآييم، و با حسين جنگيدهايم. راهب گفت: حسين فرزند فاطمه دختر پيامبر شما و فرزند پسر عموي يپغمبرتان؟ گفتند: آري. گفت: نابود باشيد، به خدا، اگر عيسي بن مريم پسري داشت ما او را بر ديدگانمان مينشانديم؛ من به شما حاجتي دارم. گفتند: حاجتت چيست؟ گفت: به رئيستان بگوييد من ده هزار درهم دارم كه از پدر به من رسيده، از من بگيرد، و اين سر را به من بدهد كه تا هنگامي كه خواستيد از اين جا حركت كنيد، نزد من باشد. آنان به عمر بن سعد خبر دادند، عمر گفت: پول را از او بگيريد و سر را تا موقع حركت به او دهيد. به راهب گفتند: پول را حاضر كن و سر را بگير. راهب دو كيسه آورد كه هر كدام داراي پنج هزار درهم بود. عمر سعد دستور دارد تا پولها را شمارش كردند و به صندوق سپردند. راهب سر را گرفت و به دير برد، و با مشك و كافور سر را شستشو نمود و در حرير پيچيد، و در كنارش گذاشت و پيوسته ميگريست. صبح لشكر او را خواندند، و سر را از او خواستند. راهب گفت: اي سر نازنين! من ديگر براي تو بيقرارم؛ فرداي قيامت در محضر جدت، رسول خدا محمد مصطفي (ص)، شهادت بده كه من شهادتين گفتم و به دست تو مسلمان شدم؛ من غلام تو هستم. سپس گفت: من بايد با رئيس لشكر مطلبي را در ميان بگذارم، و سر را به او بسپارم. عمر سعد را خواندند. چون با راهب مواجه شد، راهب گفت: شما را، به حق خدا و پيغمبر، سوگند ميدهم كه ديگر اين سر را به نيزه نزنيد و از صندوق بيرون نياوريد. عمر گفت: چنين خواهيم كرد. راهب سر را به لشكر برگردانيد و از دير بيرون رفت و در كوهها مشغول عبادت شد.
عمر سعد نيز از آن جا حركت كرد، همين كه به دمشق نزديك شد، فرمان داد تا لشكر پياده شوند، و از صندوقدار خواست تا آن دو كيسه پول را حاضر سازند. چون پولها را حاضر ساختند، ديد تمام سكهها مبدل به خزف (سفال) شده، بر يك طرفش نوشته شده «و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون» (38)و برطرف ديگرش نوشته شده «و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون» (39)عمر گفت: انا لله و انا اليه راجعون، تباهي دنيا و آخرت يافتم. آن گاه به غلمانش دستور داد تا آن سكهها را به نهر بريزند و در روز بعد وارد دمشق شد و سر را نزد يزيد لعين گذاشت، قاتل امام حسين (ع) وارد شد و اين شعر را خواند: املأ ركابي فضة و ذهبا
اني قتلت الملك المحجبا قتلت خير الناس اما و ابا (40)
در خرائج، بيت دوم چنين است: قتلت خيرالناس اما و ابا
ضربته بالسيف حتي انقلبا.
. يزيد گفت: اگر ميدانستي كه او بهترين مردم است، چرا او را كشتي؟ و فورا فرمان قتل او را صادر كرد. آن گاه سر را در طشتي نهاد، و در حالي كه به دندانهاي امام نظر ميكرد، اين اشعار را گفت: ليث اشياخي ببدر شهدواجزع الخزرج من وقع الاسل فاهلوا و استهلوا فرحا
ثم قالوا يا يزيد لا تشل و جزيناهم ببدر مثلها
و با حد يوم احد فاعتدل لست من خندف ام لم انتقم
من بني احمد ما كان فعل (41)
آن گاه رأس اليهود وارد مجلس شد، و پرسيد: اين سر كيست؟ يزيد گفت: سر خارجي است. پرسيد: خارجي كيست؟ گفت: حسين. پرسيد: حسين فرزند كيست؟ گفت: فرزند علي. پرسيد: مادرش كيست؟ گفت: فاطمه. پرسيد: فاطمه كيست؟ گفت: دختر پيامبر اسلام. پرسيد: پيامبر خودتان؟ گفت: آري. گفت: خدا به شما جزاي خير ندهد، ديروز پيامبر شما (محمد (ص)) بين شما بود و امروز فرزند دخترش را كشتيد. واي بر تو! بين من و داود پيغمبر، سي و چند واسطه است، اما همين كه يهوديان مرا ميبينند در برابرم فروتني و كوچكي ميكنند. سپس دست برد و سر را برداشت و بوسيد؛ و شهادتين بر زبان جاري كرد. يزيد فرمان قتلش را صادر كرد، و وي را شكتند.
آن گاه يزيد دستور داد تا سر را در اتاقي كه برابر مجلس عيش و شرب او بود، نصب كردند و ما نگهبانان، در آن اتاق، به محافظت و نگهباني آن سر گماشته شديم. مرا از مشاهده آن سر مطهر دهشت عظيمي روي داده بود، و خوابم نميبرد. همين كه شب به نصف رسيد و رفقايم به خواب رفتند، ناگاه صداهاي بسيار از جانب آسمان به گوشم رسيد. آن گاه منادي فرياد كرد: اي آدم! فرود آي. آدم ابوالبشر، با عدهاي از ملائكه كه همراهش بودند، به زير آمد. سپس منادي فرياد كرد: اي ابراهيم! به زير آي. ابراهيم با عدهاي از ملائكه فرود آمدند. پس نداي ديگر شنيدم كهاي موسي بر زير آي. موسي با جمعي از ملائكه فرود آمدند. پس نداي ديگر شنيدم كه اي موسي به زير آي. موسي با جمعي از ملائكه فرود آمدند. پس نداي ديگر شنيدم كه اي عيسي به زير آي. عيسي با عدهاي از ملائكه به زير آمدند. آن گاه همهمه شديدي را احساس كردم و ندايي شنيدم كه اي محمد (ص)! به زير آي. ناگاه ديدم كه حضرت رسالت، با افواج بسياري از ملائكه، نازل شد، و عدهاي از فرشتگان اتاق را محاصره كردند. حضرت رسول (ص) داخل اتاق شد و سر مطهر را برداشت (و در روايت ديگر است كه سر از روي نيزه به دامن پبامبر افتاد). پس پيامبر سر را نزد آدم آورد، و فرمود: اي پدر! ميبيني امتم با فرزند چه كردند. در اين وقت من برخود لرزيدم. آن گاه جبرئيل برخاست و گفت: يا رسول الله! اجازه فرما تا زمين را بلرزانم و تمامي را هلاك سازم و آنان را با يك فرياد نابود كنم. پيغمبر اكرم (ص) اجازه نفرمود. جبرئيل عرض كرد: اجازه بفرما اين چهل نفر را هلاك سازم. فرمود: اختيار با تو است. جبرئيل به نزد هر يك كه ميرفت بر ايشان ميدميد آتش در ايشان ميافتاد و ميسوختند؛ چون نوبت به من رسيد، گفت: آيا مي بيني و ميشنوي و ايستادهاي؟ پيامبر (ص) فرمود: او را واگذار كه خدايش نيامرزد. مرا رها كرد و سر را برداشتند و بردند و از آن شب سر مطهر مفقود شد و كسي از آن خبردار نشد. عمر سعد نيز به سوي شهر روي رفت، هنوز به محل مأموريتش نرسيده، در راه هلاك شد.
سليمان بن اعمش گويد: به آن مرد گفتم: از من دور شو، و به آتشت مرا مسوزان. او رفت، و ديگر نميدانم چه بر سرش آمد. (43).
نويسنده گويد: روايتي از اعمش نقل شد مشتمل بر مطالبي است كه مسلم تمام تواريخ معتبره نيست، كه به دو مورد آن اشاره ميگردد:
اول آن كه گويد: «سر مطهر را رسول خدا (ص) همراه خود برد و ديگر كسي آن سر را نديد.» .
1) رجال الطوسي، ص 206.
2) مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، تاريخ و احوالات امام صادق (ع)، ص 350 بحارالانوار، ج 47، ص 350.
3) ميزان الاعتدال، ج 1، ص 423.
4) الامام الصادق و المذاهب الاربعه، اسد حيدر، ج 6، ص 347.
5) تهذيب التهذيب، ج 4، ص 222.
6) الملل و النحل، ج 1، ص 325.
7) المعارف، ص 268.
8) الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 6، ص 348 - 347.
9) الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 6، ص 348 - 347.
10) تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 230 - 229 - حياة الحيوان، ج 2، ص 37.
11) الامام الصادق، و المذاهب الاربعه، ج 6، ص 349 - 348.
12) تهذيب التهذيب، ج 4، ص 222.
13) محمد بن مسلم زهري (به ضم زاء و سكون هاء)، فقيه مدني، و تابعي است. ابن ابيالحديد گويد: او منحرف از اميرالمؤمنين (ع) بود و از علي (ع) بدگويي ميكرد. سيد ابنطاووس، او را از دشمن خاندان عصمت و طهارت شمرده. اما مرحوم محدث نوري، او را، چون حديثي نص بر امامت اهل بيت نقل كرده، از نيكان ميشمرد.
14) تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 229. ميزان الاعتدال، ج 1، ص 423.
15) تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 229.
16) اعيان الشيعه، ج 35، ص 374 و تنقيح المقال، ج 2، ص 65، رديف 5255، (به نقل از شهيد ثاني) - وقايع الشهور و الايام، مجتهد بيرجندي، 15 ربيع الاول، ص 75.
17) محمد باقر بن محمد حسني استرآبادي «السيد الداماد». وجه تسميه او به داماد بدين جهت است كه پدرش، سيد محمد، داماد محقق ثاني، شيخ علي كركي بوده، و به آن افتخار ميكرده، لذا ملقب به داماد گشته و اين لقب در اولادش، به ارث رسيده است.
18) الرواشح السماويه، راشحه 22، ص 78.
19) ذهبي نيز، در تذكرة الحفاظ، ج 1، ط 4، ص 154، گويد: اعمش در سن 87 سالگي در ربيع الاول سال 148 هجري وفات يافت.
20) رساله توضيح المقاصد، 15 ربيع الاول.
21) مناقب علي بن ابيطالب (ع)، ابنمغازلي شافعي، ص 143 - امالي صدوق، مجلس 67، ح 2.
22) سعد بن مالك بن سنان خزرجي، معروف به ابوسعيد خدري (به ضم خاء). پدرش، مالك، جزء شهداي غزوه احد است، و او خود در غزوه احد و خندق و غزوات ديگر حاضر بوده است. سعد يكي از صحابه كبار ميباشد و گفته شده كه در بين جوانان صحابه افقه از او نبوده است.
23) سوره ق. آيه 24.
24) بحارالانوار، ج 47، ص 412 و ص 357 - مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 1، جزء 3، فضائل و مناقب اختصاصي اميرالمؤمنين (ع)، ص 347 - مناقب علي بن ابيطالب (ع) ابنمغازلي شافعي، ص 427.
25) تنقيح المقال، ج 2، ص 66 - رديف 5255.
26) سفينة البحار، ج 1، ص 391.
27) سوره حجر، آيه 72.
28) سفينة البحار، ج 1، ص 204.
29) الكني و الالقاب، ج 2، ص 41.
30) امير ابوالعباس، احمد بن طولون، حاكم مصر و شام و سرحدات بود. معتز بالله، او را والي مصر قرار داد و سپس حكومت او را بر دمشق و انطاكيه و سرحدات گسترش داد.
31) كشف الظنون، ج 2، ص 8.
32) المعارف، ابنقتيبه، ص 214 - ميزان الاعتدال، ذهبي، ج 1، ص 423 - تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 230 - در تهذيب التهذيب، ج 4، ص 222 وفات اعمش به سال 145 هجري ذكر شده است.
33) تاريخ ابنخلكان، ج 1، ص 229.
34) امالي صدوق، مجلس 62، ح 17، ص 326.
35) آيا امتي كه قاتل حسين (ع)اند، به شفاعت جدش، در روز قيامت، اميد بستهاند؟.
36) به خدا سوگند كه پيامبر (ص) شفيع آنان نخواهد بود، و در روز قيامت به عذاب الهي معذبند.
37) (چگونه پيامبر اكرم ايشان را شفات كند) در حالي كه فرنزد عزيز او حسين (ع) را به حكم جور و ستم شهيد كردند، و حكم ايشان با حكم كتاب خدا مخالفت داشت.
38) سوره ابراهيم، آيه 42 - هرگز مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است.
39) سوره شعراء، آيه 227 - به زودي آنان كه ظلم و ستم (در حق آل رسول (ص)) كردند خواهند دانست كه به چه كيفر گاهي بازگشت ميكنند.
40) ركاب مرا پر از طلا و نقره كن كه پادشاه بزرگي را كشتهام، كسي را به قتل رساندهام كه از جهت پدر و مادر از همه كس بهتر است.
41) بيت اول از ابنزبعري، شاعر كفار قريش است كه آنان را با شعر خويش عليه پيامبر (ص) تحريض ميكرد. و اين بيت اشاره به شكست مسلمين در روز احد دارد و يزيد به آن تمثل جست و بقيه ابيات را خود سرود. (الكني والالقاب ج 1 ص 288):
42) زيد بن ارقم خزرجي، از اصحاب رسول خدا (ص) و از سابقين كه رجوع به اميرالمؤمنين (ع) نمودند، ميباشد. وي در اكثر غزوات پيامبر (ص) حضور داشته است. او در كوفه ساكن بوده و مكالمه او با ابنزياد، هنگامي كه سر مطهر امام حسين (ع) را آورده بودند، و آن ملعون چوب بر لب و دندان مقدس آن جناب ميزد، مشهور است (ارشاد مفيد، اهل بيت در كوفه، ص 225 - مقتل الحسين، خوارزمي، ج 2، ص 54)؛ ليكن در تواريخ معتبره نيست كه او به شام رفته و در مجلس يزيد شركت كرده باشد.
43) الخرائج و الجرائح، ج 2، باب 14، ص 582 - 577 - بحارالانوار، ج 45، ص 184.
شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب امام صادق (ع) برشمرده و گويد: سالم بن مكرم، ابوخديجه، شتربان، از اصحاب حضرت صادق (ع) بوده است. (1).
و در فهرست گويد: سالم بن مكرم مكني به «ابوخديجه» ضعيف است، و كتابي دارد. (2).
نجاشي فرموده: گفته شده كه سالم بن مكرم بن عبدالله، شتربان، كنيهاش ابوخديجه بود و امام صادق (ع) كنيه او را ابوسلمه قرار داد. او ثقه است، و از امام صادق (ع) و امام هفتم (ع) روايت ميكند، و كتابي دارد كه عدهاي از بزرگان از او روايت كرده اند. (3).
كشي، از محمد بن مسعود روايت كرده كه گفت: از ابوالحسن، علي بن حسن (بن علي بن فضال) سؤال كردم از اسم ابوخديجه. پاسخ داد: سالم بن مكرم است. گفتم: ثقه است؟ گفت: مردي صالح، و از اهل كوفه، و شتربان بوده؛ و وقتي امام صادق عليهالسلام را از مكه به مدينه سوار كرده و برد. (4).
سالم در اول امر از اصحاب ابيالخطاب بوده كه در مسجد كوفه، به عنوان عبادت، در پاي ستونهاي مسجد مينشتند، و مردم را گواه ميكردند، و آنان را به اباحات و پيغمبري ابوالخطاب ميخواندند. عيسي بن موسي (عامل منصور دوانيقي در كوفه) دستهاي را فرستاد تا آنها را كشتند. تمامي آنان كشته شدند، جز سالم كه مجروح در ميان كشتگان افتاده بود. همين كه شب شد او از بين ايشان بيرون رفت، و از مرگ بجست، و بعد توبه كرد. (5).
در كافي، از ابوخديجه نقل شده كه امام صادق (ع) فرمود: دروغ بر خدا و رسولش (ص) از گناهان كبيره است. (6).
و نيز در كافي، از او نقل شده كه امام صادق (ع) فرمود: هر كه حديث ما را براي سود دنيا خواهد، در آخرت بهرهاي ندارد؛ و هر كه آن را براي خير آخرت جويد، خداوند خير دنيا و آخرت به او عطا فرمايد. (7).
از اصحاب حضرت زين العابدين (1)و حضرت باقر (2)و حضرت صادق (3)عليهمالسلام بوده است.
و او همان است كه در خدمت حضرت صادق (ع) نام برده شد، فرمود: «سدير عصيدة بكل لون» (4)، كنايه از اينكه سدير با افراد بسيار معاشرت و مخالطت دارد.
از زيد شحام منقول است كه گفت: من بر گرد خانه كعبه طواف ميكردم، در حالي كه دستم در دست امام صادق (ع) بود، ديدم اشك آن بزرگوار بر رويش جاري است، فرمود: اي شحام! نديدي كه پروردگار من، به من، چه احساني فرمود. پس گريست و دعا كرد. سپس فرمود: اي شحام! من از خدا، آزادي سدير و عبدالسلام بن عبدالرحمن را، از زندان، طلب كردم و خداوند آنان را به من بخشيد و ايشان را خلاص كرد. (5).
شيخ مفيد (ره)، مسندا، از سدير صيرفي نقل كرده كه گفت: نزد امام صادق (ع) بودم و عدهاي از اهالي كوفه نيز حضور داشتند؛ حضرت روي به آنان كرد و فرمود: «حجوا قبل ان لا تحجوا» - حج به جا آوريد قبل از آن كه نتوانيد به حج رويد - «حجوا قبل ان يمنع البرجانيه». (6).
سپس حضرت فرمود: حج كنيد قبل از آن كه خراب شود مسجدي عراق (7)، مابين درخت خرما و نهرها. حج كنيد قبل از آن كه بريده شود درخت سدري، در زوارء (8)، كه واقع است بر ريشههاي نخلهاي كه حضرت مريم عليهاالسلام از آن رطب تازه چيده است. هنگامي كه اينها واقع شد، از انجام حج ممنوع ميشويد؛ و ميوهها كم ميشود، و خشكسالي در شهرها پديد آيد، و به گراني نرخها و ستم حكام مبتلا ميشويد، و در ميان شما ظلم و ستم يا بلاء و وبا و گرسنگي آشكار شود، و فتنهها را از جميع آفاق به شما رو آور شود. پس واي بر شما، اي اهل عراق، هنگامي كه بيايد به سوي شما رايات و پرچمها از خراسان؛ و واي بر اهل شهر ري، از ترك؛ و واي بر اهل عراق، از شهر ري؛ و واي بر ايشان از «ثط».
سدير گويد: من پرسيدم: مولاي من «ثط» كيست؟ فرمود: قومي هستند كه گوشهايشان مانند گوش موش است، از كوچكي؛ لباسشان آهن است؛ سخنشان مانند سخن شياطين است؛ حدقه چشمشان كوچك است؛ صورتشان مو ندارد. پناه ببريد، به خدا، از شر ايشان؛ آنان كساني ميباشند كه دين بر دستشان گشوده ميشود، و سبب امر ما ميباشند (9)يعني ايشان مقدمه ظهور خواهند بود. (10).
در كتاب كافي، از سدير صيرفي روايت شده كه گفت: وقتي خدمت حضرت صادق (ع) رفتم، عرض كردم: به خدا سوگند كه خانه نشستن براي شما روا نيست (هنگام خرج شماست). حضرت فرمود: چرا؟ عرض كردم: به خدا سوگند كه خانه نشستن براي شما روا نيست (هنگام خروج شماست). حضرت فرمود: چرا؟ عرض كردم: به واسطه بسياري دوستان و شيعيان و ياوراني كه داري؛ به خدا كه اگر اميرالمؤمنين (ع) به اندازه شما شيعه و ياور و دوست ميداشت، تيم و عدي، در خلافت، نسبت به او طمع نميكردند. فرمود: اي سدير! فكر ميكني جمعيت ايشان چه مقدار باشند؟ عرض كردم: صد هزار. حضرت از روي تعجب فرمود: صد هزار؟! عرض كردم: آري، بلكه دويست هزار. فرمود: دويست هزار؟! عرض كردم: آري، و بلكه نصف دنيا. حضرت ساكت شد و ديگر هيچ نفرمود. پس از لحظهاي فرمود: ميآيي همراه من تا ينبع برويم؟ عرض كردم: آري. پس دستور فرمود تا استر و الاغي را حاضر ساختند، من پيشي گرفتم تا بر الاغ سوار شوم، حضرت فرمود: اي سدير! چه شود كه الاغ را براي من بگذاري؟ عرض كردم: استر زينت آن بيشتر و راهروتر است. فرمود: الاغ براي من رهوارتر است. پس حضرت بر الاغ سوار شد و من بر استر، و رفتيم تا وقت نماز رسيد، حضرت فرمود: اي سدير! پياده شويم تا نماز بگزاريم. سپس فرمود: اين زمين شورهزار است و نماز در آن جايز نيست. پس از آن جا گذشتيم تا به زميني رسيديم كه خاك آن سرخ رنگ بود، و در آن جا كودكي مشغول به چرانيدن بزغالههايي بود. حضرت در حالي كه به آنها مينگريست فرمود: اي سدير! به خدا سوگند، اگر شيعيانم به عدد اين بزغالهها ميبودند، البته، خانهنشستن و سكوت برايم جايز نبود. آن گاه پياده شديم و نماز خوانديم. چون از نماز فارغ شديم، من به سوي بزغالهها متوجه شدم و آنها را شمردم، هفده بزغاله بود. (11).
از سدير صيرفي روايت شده كه گفت: حضرت باقر (ع) راجع به كارهايي كه در مدينه داشت، به من سفارشاتي فرمود. در فج الروحاء (12)
در بحار الانوار، «فخ الروحاء»، ذكر شده است.
بر راحلهام سوار بودم كه مردي كه خودش را به جامهاش پيچيده بود به طرف من آمد. من نيز متوجه او شدم و گمان كردم كه تشنه است، ظرف آبي در اختيارش گذاشتم، گفت: تشنه نيستم، و كاغذي به من داد كه مهرشتر و تازه بود. همين كه به نامه دقت كردم ديدم مهر حضرت باقر (ع) است. گفتم: چه وقت از نزد صاحب نامه آمدهاي؟ گفت: در همين ساعت. در نامه مطالبي بود كه من ميبايست انجام دهم. ناگاه متوجه شدم كه نامهرسان ناپديد شد. چون به محضر حضرت باقر (ع) مشرف شدم، عرض كردم كه نامه شما را شخصي به من داد كه مهرشتر بود و خود او ناپديد گرديد. حضرت فرمود: كارهايي كه براي ما پيش ميآيد و فوري است، به وسيله جن انجام ميدهيم. (13).ابنشهر آشوب، در مناقب، از سدير صيرفي روايت كرده كه گفت: در عرفات، خدمت امام صادق (ع) بودم، حجاج بسيار، و نالههاي آنان بلند بود؛ درست دقت كرده و با خود گفتم: آيا اين جماعت همه گمراهند؟ امام صادق (ع) مرا بخواند و فرمود: نيك نظر كن. چون نيك نظر كردم، همگي را به صورت خوك و بوزينه ديدم. ابنحماد روايت را به شعر در آورده: لم لم يسمعوا مقال سدير
و هو في قوله سديد رشيد كنت مع جعفر لدي عرفات
و لجمع الحجيج عج شديد فتوسمت ثم قلت تري
ضل عن الله جمع هذا الجنود فانثني سيدي علي و ناداني
تأمل تري الذي قدتريد فتاملتهم اذاهم خنازير
بلاشك كلهم و قرود (14)
مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، فصل خرق عادات امام صادق (ع)، ص 314.
.1) 1. رجال الطوسي، ص 91.
2) 2. رجال الطوسي، ص 125.
3) 3. رجال الطوسي، ص 217.
4) 4. سدير، شكلپذيري همه رنگ است (رجال كشي، ص 183).
5) 5. رجال كشي، ص 184 - 183.
6) 6. مرحوم علامه مجلسي در بيان اين كلمه فرموده: «حج به جا آوريد پيش از آن كه بيابان مخوف گردد و سير در آن ممكن نشود». و گويا «البرجانيه» را كه آخرش ياء با دو نقطه است غلط دانسته و صحيحش را با باء يك نقطه ميداند، و آن را دو كلمه گرفته: «البر» بيابان و «جانبه». ليكن مرحوم پدرم در كتاب منتهي الامال، در ذيل اين حديث، فرمودهاند: از بعضي از اهل تحقيق نقل شده كه برجانيه معرب بريطانيه است كه بريطانيا باشد. يعني حج به جا بياوريد پيش از آن كه حكومت بريطانيا مردم را منع كند.
7) 7. محتمل است كه منظور مسجد «براثا» در بغداد باشد.
8) 8. شهركي در سمت شرقي بغداد (معجم البلدان، ج 4، ص 413) - كناره و زمين دور.
9) 9. شايد مراد، گروهي از مردم آسياي شرقي باشد، و محتمل است كه اين قسمت روايت اشاره به حمله هلاكوخان به بغداد و انقراض دولت عباسيان داشته باشد.
10) 10. امالي شيخ مفيد، مجلس هفتم، ح 10.
11) 11. اصول كافي، ج 2، باب قلت عدد مؤمنين، ص 190 - بحارالانوار، ج 47، ص 372.
12) 12. محلي بين مكه و مدينه ميباشد (كه بين 30 تا 40 ميلي مدينه قرار گرفته است). رسول خدا (ص) از آن جابه بدر رفت، و در عام الفتح نيز از آن جا به مكه معظمه تشريف برد (معجم البلدان، ج 6، ص 339 - مراصد الاطلاع، ص 1017).
13) 13. بصائر الدرجات، جزء 2، باب 18، ص 96 - بحارالانوار، ج 46، ص 283.
14) 14. چرا گوش به گفتار سدير نميسپارند، گفتاري كه محكم و راهنماست؛ ميگويد: نزد امام جعفر صادق (ع) در عرفات بودم، و حاجيان آوازي بلند در لبيك گويي داشتند. چون نظري به چهره آنان افكندم با خود گفتم: اين خيل عظيم جميعت همه گمراهند؟! سرورم، روي به من كرد، و صدايم نمود، و فرمود: دقت كن! خواهي ديد آن چه را كه به دنبال آني. پس چون نيك نگريستم، همگي آنان را خوك و بوزينه ديدم.
امام رضا (ع) فرمود: سعيده، مولاة و آزاد شده امام جعفر صادق (ع)، از اهل فضل بود، و كلمات امام را آموخته بود، و وصيت پيامبر نزد او بود، و امام صادق (ع) به او فرمود: درخواست ميكنم از خدايي كه در دنيا مرا به تو شناسانده، در آخرت تو را همسر من گرداند.
سعيده در همسايگي امام صادق (ع) زندگي ميكرد، و پيوسته در مسجد النبي بر پيامبر (ص) سلام و درود ميفرستاد. او يا به مكه ميرفت يا در حال بازگشت از مكه بود؛ و آخرين كلامش اين بود كه خشنود از ثواب و ايمن از عذاب شديم. (1).
1) رجال كشي، ص 312 - جامع الروات، ج 1، ص 365 - بحارالانوار، ج 47، ص 351.
سيف العبدي، ابنمصعب، نيز گفته شده. (اختيار معرفة الرجال، ص 401 - خلاصه، علامه حلي، ص 40)
شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده و ميگويد: سفيان بن مصعب عبدي، شاعر كوفي است. (1).
ابوعمرو كشي گويد: از اشعار ابنمعصب معلوم ميشود كه او از طياره (2)است. (3).
و روايت شده كه حضرت صادق (ع) فرمود: اي گروه شيعه! به اولادتان، اشعار عبدي را، تعليم كنيد كه او بر دين خدا بوده است. (4).
مرحوم مامقاني (ره)، ميگويد: گفته ابوعمرو، اجتهادي است در قبال گفته امام صادق (ع) كه امر به تعليم اشعار عبدي ميفرمايد. اگر در او غلو بود امام چنين دستوري نميداد، و نميفرمود كه او بر دين خداست.
ثانيا: قدماء به كسي كه در فضائل ائمه، بعضي از رواياتي را، كه امروز جزء ضروريات مذهب است، نقل ميكرد، نسبت غلو ميدادند؛ و نسبت عبدي به غلو از همين قسم است. (5).
شيخ كليني (ره)، از عبدي روايت كرده كه گفت: وارد شدم بر امام صادق (ع)، فرمود: به امفروه بگوييد بيايد و بشنود آن چه را كه با جدش به جا آوردهاند. امفروه آمد و پشت پرده نشست. پس حضرت خطاب به من فرمود: شعر بخوان براي ما. من خواندم: «فروة جوي بدمعك المسكوب». (6)امفروه صيحه كشيد و زنان صيحه زدند به طوري كه اهل مدينه بر در خانه امام جمع شدند كه چه خبر شده... (7).
امفروه مادر امام صادق (ع) است و جدش محمد بن ابيبكر كه معاوية بن خديج، به امر معاويه، او را با لب تشنه كشت و بدنش را سوزانيد، و محمد در آن هنگام 28 ساله بود. (8).
ابنقولويه، در كامل الزيارات از ابيعماره نوحهخوان، روايت كرده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: اي ابا عماره! اشعار عبدي را كه در مرثيه امام حسين (ع) گفته، براي ما بخوان. من ميخواندم، حضرت ميگريست، تا آن كه صداي گريه از خانه حضرت بلند شد... (9).
از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام بوده، و در آغاز زندگانياش در رديف ياوران زيد بود و با او خروج كرد و انگشتانش در همان واقعه قطع شد (1)، ليكن پس از آن به مذهب حق بازگشت. و چون از دنيا رفت امام صادق (ع) بر مرگ او متأثر گرديد. (2).
روزي حضرت باقر (ع) سواره به يكي از باغات مدينه ميرفت، و سليمان در ملازمت آن جناب بود، در راه، از حضرت سؤال كرد كه آيا امام ميداند آن چه در روز واقع ميگردد؟ حضرت فرمود: اي سليمان! سوگند به آن كه محمد صلي الله عليه و آله را به نبوت مبعوث فرمود و او را به رسالت برگزيد، امام ميداند آن چه را كه در روز و در ماه و در سال اتفاق ميافتد. مگر نميداني كه روح بر امام نازل ميشود در شب قدر؛ و ميداند آن چه در سال واقع ميگردد، تا سال بعد، و آن چه در شب و روز رخ ميدهد؛ و الان ميبيني چيزي را كه قلب تو به آن مطمئن شود. پس آن حضرت خبر داد از واقعه دو نفر دزد و فرمود كه الساعه با آنان برخورد خواهيم كرد... (3).
در كافي، نقل شده كه سليمان بن امام صادق (ع) عرض كرد، من خانوادهاي دارم كه از من شنوايي دارند، آيا آنان را به امر امامت دعوت كنم؟ فرمود: آري، خداي عزوجل در كتابش ميفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا وقودها الناس و الحجارة» (4)- اي كساني كه ايمان آوردهايد، خود و خاندان خود را از آتشي كه آتشگيره آن مردم و سنگ است بر كنار داريد - (5).
روزي سليمان بن امام صادق (ع) عرض كرد: گروه زيديه مردمي معروف و با تجربه هستند، و در نزد آنان هيچ كس از خاندان پيامبر (ص) محبوبتر از شما نيست، اگر صلاح بدانيد آنان را به خود نزديك كنيد. حضرت فرمود: اي سليمان! اگر اين كم خردان بخواهند ما را از علم خود باز داشته (انكار علم ما كرده) و ما را به سوي ناداني خود كشند، هيچ خوشامدي بر آنان مباد، ولي اگر بخواهند گفتار ما را گوش كنند و چشم به راه فرج ما باشند، بفرمايند. (6).
شيخ مفيد، سليمان را از بزرگان اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده و او را از ثقات و فقهاي صالحين ميداند. (7).
نجاشي گويد: سليمان مردي فقيه و وجيه بوده، و از حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام روايت كرده، و در زمان حيات امام صادق (ع) از دنيا رفت؛ حضرت بر مرگ او اندوهناك شد، و براي فرزندانش دعاي خير فرمود، و درباره آنان به اصحابش سفارش كرد. (8).
و از بعضي روايات ظاهر ميشود كه اين سليمان صاحب سر بوده؛ چنانچه در كافي از عمار روايت شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: آيا به كسي خبر دادهاي آن چه را كه به تو خبر دادهام؟ عرض كردم: نه، فقط به سليمان بن خالد گفتهام. فرمود: احسنت! (9)، آيا نشنيدهاي گفته شاعر را فلا يعدون سري و سرك ثالثا
الا كل سر جاوز الاثنين شاع راز من و تو به سومين كس نرسد
هر راز كه از دو بگذرد فاش شود (10). سليمان كتابي دارد كه عبدالله مسكان (11)، كه يك تن از اصحاب اجماع است (12)، از او روايت ميكند. (13).
1) رجال الطوسي، ص 207.
2) رجال نجاشي، ص 130.
3) رجال كشي، ص 304 - بحارالانوار، ج 46، ص 272.
4) سوره تحريم، آيه 6.
5) اصول كافي، ج 2، باب دعوت خانواده به ايمان، ص 168.
6) روضه كافي، ج 158، ص 141.
7) ارشاد، مفيد، نص بر امامت موسي بن جعفر (ع)، ص 264.
8) رجال نجاشي، ص 130.
9) علامه مامقاني گويد: ظاهرا كلمه «احسنت» به قرينه استشهاد به شعر، توبيخي است. تنقيح المقال، ج 2، ص 57.
10) اصول كافي، ج 2، باب كتمان، ص 177.
11) مسكان بر وزن سبحان.
12) مرحوم ميرداماد، عبدالله بن مسكان را در طبقهبندي اصحاب اجماع در دومين دسته فقهاي اصحاب قرار ميدهد (رواشح السماويه، راشحه سوم، ص 45).
13) رجال نجاشي، ص 130.
يكي ديگر از شاگردان امام صادق عليهالسلام سفيان بن سعيد بن مسروق ثوري كوفي است. او چندين مرتبه در بغداد سكونت داشت و مسايل گوناگوني را از امام صادق عليهالسلام روايت نموده و همان گونه كه در بخش وصاياي امام صادق عليه السلام گذشت، آن حضرت وصيتهاي ارزشمندي را به او نموده است.
چنان كه گذشت سفيان ثوري در مسألهي زهد نيز با امام صادق عليهالسلام مناظره اي كرده است، او در پايان عمر خود به بصره هجرت نمود و در سال 161 (ه ق) در بصره از دنيا رفت ولادت او نيز در سال 90 يا 91 و يا 92 واقع شده است.
عده اي گفتهاند: او در ماجراي خونين شهادت زيد بن علي بن الحسين عليه السلام در بين لشكر هشام بن عبدالملك بوده است.
شاگردي او در محضر امام صادق عليهالسلام در كتابهاي «تهذيب»، «نور الأبصار» «تذكرة»، «مطالب السؤال»، «الصواعق المحرقه»، «ينابيع المودة»، «حلية الأولياء» و «فصول المهمة» و كتب ديگر نقل شده است و رجاليون شيعه، او را از راويان امام صادق عليهالسلام دانسته اند.
سفيان بن عيينة بن ابي عمران كوفي مكي از شاگردان امام صادق عليهالسلام است. او در سال 107 (ه ق) در كوفه متولد شد و در سال 198 (ه ق) در مكه از دنيا رفت. روزگار جواني وي، همزمان با دوراني بود كه ابوحنيفه در كوفه بود.
شاگردي او در محضر امام صادق عليهالسلام در كتابهاي «تهذيب»، «نورالأبصار»،، «مطالب السؤال»، «الصواعق المحرقة»، «ينابيع المودة»، «حلية الأولياء»، «فصول المهمة» و كتب ديگر اهل سنت نقل شده است، چنان كه علماي اهل رجال شيعه نيز آن را نقل نمودهاند.
زهير بن قين (1)كسي است كه بنا به گفته مرحوم نمازي (2)
(اثر آفرينان: زندگينامه نام آوران فرهنگي ايران از آغاز تا سال 1300 شمسي، ج 6، ص 64.).
در مستدرك سفينه البحار «تشرف بالسلام من الناحية المقدسة» يعني در زيارت ناحيه كه منسوب به حضرت ولي عصر است آمده: «السلام علي زهير بن القين». آري فخر عالم، منجي بشريت بر زهير بن قين درود ميفرستد. مگر زهير كه بود؟ در تاريخ آمده است كه او عثماني بود و با اهلبيت عليهمالسلام جنگ و دشمني داشت. عثمانيه جرياني بود كه پس از كشته شدن عثمان به سركردگي معاويه تشكيل شد و اساس آن بر اين عقيده بود كه سبب كشته شدن عثمان، علي بن ابيطالب بوده است. عثمانيها ادعا داشتند اطرافيان علي بودند كه عثمان را كشتند. آنان نه تنها علي بن ابيطالب را امام نميدانستند كه با آن حضرت و پيروانش جنگ و دشمني هم داشتند. زهير در كوفه يعني مركز اصحاب اميرمؤمنان و فرزندان بزرگوار آن حضرت زندگي ميكرد، اما با اين حال با آنان دشمني داشت. ولي همين زهير بن قيس عثماني به مقام و مرتبهاي ميرسد كه امام غايب شيعيان بر او سلام ميفرستد.1) زهير بن قين از جمله اصحاب امام حسين عليهالسلام است، امام بعد از شنيدن خبر شهادت مسلم در صحراي كربلا سفيري به اردوي زهير فرستاد و از او طلب ياري كرد. زهير ابتدا امتناع كرد ولي با تشويق زنش هر دو به ياري امام شتافتند و سرانجام شهد شهادت نوشيدند.
2) علي نمازي شاهرودي (1363 - 1293 ش)، عالم ديني، فقيه، محدث و متكلم. در شاهرود به دنيا آمد پس از فراگيري مقدمات نزد پدرش، به مشهد مهاجرت نمود و مدارج عالي سطح را نزد استادان مشهد فرا گرفت. در معارف و اخلاق از محضر ميرزا مهدي غروي اصفهاني بهرهمند گشت. وي علاوه بر امامت جماعت يكي از مساجد مشهد به كار تأليف و تصنيف نيز اشتغال داشت. از آثار وي ميتوان مستدرك سفينة البحار، ابواب رحمت، تاريخ فلسفه و تصوف، اركان دين، مقام قرآن و عترت در اسلام، فهرست منتهي الجمان، اثبات ولايت و آثار ديگري را نام برد.
و عليكم بالصمت الا فيما ينفعكم الله به من أمر آخرتكم و يأجركم عليه (1)؛ سكوت اختيار كنيد مگر در كارهايي كه مربوط به آخرت باشد و خدا به سبب آنها به شما پاداش دهد.
امام عليهالسلام در اين بخش از سخنان خويش به شيعيان دستور ميدهد كه دهان خود را ببنديد و سخن مگوييد، مگر در اموري كه براي آخرت شما نفعي در برداشته باشد؛ يعني حتي فوايد دنيوي را در چهار چوب آخرت بنگريد و از دايرهي آخرت وارد امور دنيوي شويد. عمل به اين دستور بسيار مشكل است و زحمت فراوان ميخواهد اما غير ممكن نيست. چه بسيار سخنها كه از دهان انسان بيرون ميآيد و پس از آن گوينده در مييابد كه هيچ نفع دنيوي يا اخروي برايش در برنداشته است.
امام عليهالسلام سفارش ميفرمايند كه جز در جايي كه پاي امر اخروي و اجر در ميان است، سكوت پيشه كنيد. بايد دانست كه امور اخروي به دو گونهاند: يا مانند نماز خواندن، مستقيما اخروي هستند و يا با واسطه و به نحو غير مستقيم به آخرت مربوط ميشوند و قبل از آن كه به آخرت مربوط باشند از امورات دنيايياند. به عنوان مثال در روايت آمده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: «المؤمن يأكل بشهوة أهله و المنافق يأكل أهله بشهوته (2)؛ مؤمن براساس ميل خانوادهاش غذا ميخورد، ولي كافر خانوادهاش طبق ميل او غذا ميخورند». يكي از علامات مؤمن اين است كه ميكوشد طبق ميل خانوادهاش غذا بخورد. نبايد در امور مربوط به غذا به خانواده امر و نهي كرد؛ چرا كه اين كار از خصلتهاي منافقان است.
كلمه «اهل» در زبان عربي به كساني اطلاق ميشود كه تحت تكفل شخص قرار دارند و در خانه او به سر ميبردند، خواه زن و بچه باشند يا بستگان دورتر نظير پدر، مادر، خواهر، برادر و حتي پسر عمو و پسر دايي. نقل شده است كه هارون عباسي روزي از حضرت كاظم عليهالسلام پرسيد: عائله شما چند نفر است؟ امام فرمودند: پانصد نفر، حال آن كه عده زن و بچهي آن امام همام بسيار كمتر از اين رقم بود. اما، حضرت نوكرها و كلفتها و بستگان تحت تكفل خود را نيز به حساب آورد. كلمه شهوت در اين روايت برخلاف معناي فارسي آن، به معناي غريزهي جنسي نيست، بلكه غريزهي جنسي فقط يكي از مصداقهاي شهوت است، در زبان عربي به همه خواستههاي نفس شهوت اطلاق ميشود. در روايت آمده است: «من أكل التمر علي شهوة رسول الله اياه لم يضره (3)؛ اگر كسي چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خرما را دوست داشت خرما بخورد، خدا زيان خرما را از او بر ميدارد». شهوت در اين جا به معناي اشتها و دوست داشتن آمده است. به هر حال مؤمن بايد طبق ميل خانواده غذا بخورد و اين نوع غذا خوردن، ثواب هم دارد و چه نيكو است كه شخص در عين حالي كه غذا ميل مينمايد در نامهي اعمالش ثواب ثبت گردد.
پس در چنين جاهايي، امور دنيايي با واسطه و غير مستقيم به امر اخروي منتهي ميگردند و مؤمن در عين حال كه، غذا يا خرما ميخورد، ثواب هم ميبرد.
انسان به طور طبيعي دوست دارد سخن بگويد و درباره اموري كه دوست دارد با ديگران گفت و گو كند. سخن گفتن كارآمدترين ابزار براي معرفي شخصيت انسانها و تمايلات آنان است، اما بايد از اين قوه در جهت درست استفاده نمود و در جايي كه لازم است آن را به كار بست.
سكوت با قطع نظر از ملازمات زماني و مكاني كار پسنديدهاي است، اما در برخي موارد صحبت كردن لازم است؛ مثلا اگر در يك جمع علمي كسي مطلبي ميداند كه ديگران نميدانند، اين جا ديگر جاي سكوت نيست و بايد سخن گفت تا ديگران استفاده نمايند. هم چنين در باب امر به معروف و نهي از منكر، صحبت كردن از لوازم كار است و گاهي بدون سخن گفتن امر به معروف و نهي از منكر تحقق نمييابد. در چنين جاهايي نه تنها سخن گفتن اشكالي ندارد، بلكه سكوت حرام و سخن گفتن واجب است. همانطور گاهي سكوت كردن واجب ميشود. براي مثال اگر ظالمي از انسان نشاني مظلومي را بخواهد، واجب است سكوت اختيار شود تا جان مظلوم محفوظ بماند.
محمد بن ابيعمير از ياران امام موسي بن جعفر عليهالسلام و از محدثان بزرگ اماميه بود كه در زمان هارون الرشيد به سختي شكنجه و زنداني شد. او به دستور هارون الرشيد هفده سال از عمر خود را در زندان سپري كرد و تمام اموالش مصادره گرديد. بلاهايي كه بر سر ابن ابيعمير آمد در طول تاريخ بنيالعباس سابقه ندارد. تمام اين شكنجهها براي آن بود كه هارون از او اسم ياران حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام را ميخواست ولي او از افشاي نام آنان خودداري ميكرد. كافي بود ابن ابيعمير اسم كسي را بگويد تا آن شخص كشته شود. خود ابن ابيعمير ميگويد: روزي زير شكنجه به قدري به تنگ آمده بودم كه نزديك بود نام شيعيان را بر زبان آورم، يك دفعه محمد بن يونس بن عبدالرحمن (1)را ديدم كه به من ميگفت: «يا محمد بن أبيعمير، أذكر موقفك بين يدي الله؛ اي محمد بن ابيعمير، روزي را به يادآر كه بايد در برابر خدا بايستي». از اين سخن نيرو گرفتم و اقرار نكردم. آري ابن ابيعمير شكنجه را تحمل كرد و دم بر نياورد؛ چرا كه سكوت در آنجا واجب بود.
مختصر اين كه نفس سكوت پسنديده است، اما اگر پاي مسئله مهمتري به ميان آمد حكم عوض ميشود و گاهي سكوت حرام، و گاهي واجب ميشود، اما در غير اين موارد و در جاهايي كه نه سكوت واجب است و نه صحبت كردن، سكوت پسنديده است. نبايد كلام را بدون استفادهي اخروي هدر داد. گاهي هدف از سخن گفتن خودنمايي و ارضاي شهوت سخن گفتن است. شهوت سخن به مراتب از شهوت جنسي قويتر است.
گاهي دانشمندي براي فخرفروشي به سخن گفتن در مسئلهاي ميپردازد و داد سخن ميدهد، اما دريغا از يك جو ثواب كه پس از خستگي فراوان نصيبش گردد. تأمل در سخن گفتن، وقتگير نيست. گاهي بايد يك ثانيه تأمل كنيم و از خودمان بپرسيم: آيا اين سخن كه ميخواهم بر زبان آورم، به درد آخرتم ميخورد يا نه؟ بزرگان ما اين نكته را رعايت ميفرمودند و در بسياري از مواقع علي رغم ميل باطني سكوت اختيار ميكردند.
نقل شده است كه پدر شيخ عباس قمي (2)به مسجد امام حسن عسكري عليهالسلام رفته بود. در آن مسجد واعظي منبر ميرفت و داستانهاي كتاب منازل الآخرة، نوشتهي شيخ عباس قمي را از روي كتاب براي مردم ميخواند و افراد زيادي پاي منبر او حاضر ميشدند. روزي پدر شيخ عباس به شيخ ميگويد: ببين فلان واعظ كه در مسجد امام حسن عسكري عليهالسلام منبر ميرود، چه زيبا موعظه ميكند، تو نيز از او ياد بگير و سعي كن مثل او منبر بروي. شيخ عباس قمي چيزي نميگويد و پدرش چندين بار اين سخن را تكرار ميكند. مرحوم شيخ حتي يك بار هم نگفت آن كه تو در پاي منبرش حاضر ميشوي، به سبب خواندن كتاب من منبرش چنين رونقي گرفته است.
1) اختيار معرفة الرجال، ص 592 - 591.
2) شيخ عباس قمي فرزند محمدرضا معروف به محدث قمي (م: 1359 ق) از شاگردان و ملا زمان ميرزا حسين نوري بود و داراي آثار بسيار پر ارزشي همچون: بيت الأحزان في مصائب سيدة النسوان، سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار، الكني و الألقاب، منازل الآخرة، منتهي الآمال في مصائب النبي و الآل و مفاتيح الجنان ميباشد (ريحانة الادب، ج 4، ص 487 و 488).
علي بن حمزه بطائني عالم دين و اهل فتوا و وكيل امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام بود. در ايام زنداني شدن امام كاظم عليهالسلام، سي جاريه (1)، چند هزار درهم و دينار و هم چنين مقداري گوسفند و شتر در نزد او جمع شد. پس از شهادت امام كاظم عليهالسلام دلش نيامد اين اموال را تسليم حضرت رضا عليهالسلام كند. در نتيجه امامت امام رضا عليهالسلام را رد كرد و براي خود مذهبي به نام واقفيه درست كرد و با اين كار او هزاران نفر منحرف شدند. امام رضا عليهالسلام از واقفيه با عبارت «كلاب ممطورة» (2)ياد كرده، يعني سگي كه زير باران خيس شده است. باران همه چيز را پاك ميكند، اما سگ را نجستر ميكند. كسي كه از كنار يك سگ خيس عبور كند با عجله ميگذرد تا مبادا سگ خود را تكان دهد و او را نجس كند. نجاست مادامي كه خشك است اگر به بدن يا لباس برسد نجس نميكند، اما تا رطوبت به آن برسد نجاستش سرايت ميكند. ابن ابيالعزاقر شخصي بود كه مدت بسياري تسليم حق تعالي بود، اما در يك جا دچار لغزش شد و حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) او را لعنت كرد. درباره يكي از همين بدعتگذاران آمده است: «احذروا الصوفي المتصنع (3)؛ بر حذر باشيد از صوفيان بدعتگذار».
اسلام در عين سختي بسيار آسان است. مشكل آن جاست كه بعضي مواقع بايد از منافع دست شست و تسليم گرديد. قرآن نميگويد كه فقط تسليم باش، بلكه ميگويد علاوه بر آن كه تسليم شدي، شكايت هم نكن و راضي باش. نبايد بگويي اسلام دستم را بسته و الا فلان كس را چنين و چنان ميكردم. امام صادق عليهالسلام سه مرتبه قسم ياد ميكنند كه اگر كسي عمل داشته باشد، اما در نفس خود دچار حرج گردد مشرك است. البته شرك مراتب گوناگوني دارد.
شخصي از امام صادق عليهالسلام پرسيد: يك موش مرده در يك حلب روغن افتاده است، حكم اين دروغ چيست؟ حضرت فرمودند: تمام روغن نجس است و بايد آن را دور بريزي. عرض كرد: «ان الفارة أهون علي من أن أترك طعامي من أجلها؛ بودن موش در روغن بهتر از آن است كه روغن را دور بريزم». امام به دليل اهميت مسئله و اين كه پاي حكم شرعي در بين بود، فرمود: «انك لم تستخف بالفارة و انما استخففت بدينك (1)؛ تو نسبت به موش سهلانگار نيستي، بلكه در دين خود سهلانگار و مسامحه كاري». نجس بودن حكم خدا است و كم و زياد ندارد، بايد اوامر الهي را انجام داد و محرمات را ترك كرد؛ چرا كه اينها مسائلي است كه يا در قرآن آمده و يا از طريق جبرئيل به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم گفته شده و يا از طريق ائمه عليهمالسلام نقل شده است. بنابر اعتقاد ما اين چهارده نور پاك گفتههايشان مطابق همديگر است و سخني كه از يكي از آنها نقل شده باشد در واقع حكم خدا است. البته التزام به اين سخنان يك مطلب است و عمل به آنها مطلبي ديگر. در اين جا نيز مسئله التزام مطرح است. بلكه «ما من حادثة الا و لله فيها حكم (2)؛ هيچ موضوعي نيست كه از ناحيه دين درباره آن حكمي نيامده باشد». هر كس بايد براساس شأني كه دارد احكام ضروري خود را فرا گيرد.
در اطراف هر كس روزانه صدها واجبات و محرمات و مسائل مبتلا به هست كه بايد بياموزد. مسائل شرعي را بايد پرسيد و ياد گرفت.
پيشوايان ما خواستهاند آداب زندگي را اعم از فردي واجتماعي، به مردم بياموزند و براي آنكه اين موضوع در نظر مردم كاملا محسوس شود تا آنجا كه ممكن بوده است و بدون هيچ مضايقه اي، خودشان در اين امر پيشقدم شدهاند. از اين نظر ميبينيم در مورد سلام كردن - كه خود يكي از شعارهاي اسلامي و برادري است - پيغمبر اكرم (ص) به ديگران كه ميرسيدند، پيش از آنكه آنان عرض ادب و احترام كنند، ايشان سلام ميكردند (1)پس ما نيز چنين كنيم تا به روش پيشوايان عمل نموده و تواضع خود را ثابت كرده باشيم.
البادي بالسلام اولي بالله و برسوله. (2).
كسي كه اول سلام كند، به خدا و پيغمبر نزديكتر است.
اگر انسان درست فكر كند، ميبيند يكي از اين سه حالت را داراست: يا گرفتار است، يا مرتكب خطا شده است، يا در نعمت پروردگار به سر ميبرد.
البته بايد كاري كند كه در حالت اول گرفتاري او رفع شود و در حالت دوم گناهش را جبران كند و در حالت سوم نعمتش زوال نپذيرد. آيا براي حصول اين منظور، راهي هست؟ آري، اگر دعا كند، گرفتاري او بر طرف ميشود. اگر توبه كند، گناه او بخشوده ميشود. و اگر شكر كند، نعمت او پايدار ميماند.
ثلاث لا يضر معهن شيء، الدعآء عندالكرب و الاستغفار عند الذنب، و الشكر عند النعمة. (1).
سه چيز است كه با بودن آنها چيزي زيان نميرساند: دعا در وقت گرفتاري و سختي، طلب آمرزش به هنگام ارتكاب گناه و سپاسگزاري در موقع داشتن نعمت.
1) اصول كافي. ج 2، ص 95.
شخص سخندان و سخنور كسي است كه رعايت حال شنونده را كرده و با مقدمهاي مناسب، آنچه را ميخواهد بيان ميكند و بدين وسيله جلب قلوب آنان ميشود. اين دستوري است كه پيشوايان ما به منظور پيشرفت در تبليغ دادهاند و خودشان نيز همين روش را داشته و بدان عمل كردهاند.
رحم الله عبدا اجتر مودة الناس الي نفسه فحدثهم بما يعرفون و ترك ما ينكرون. (1).
خدا رحمت كند بندهاي را كه محبت مردم را نسبت به خود جلب كند. يعني: براي آنان به اندازهي فهم و معرفتي كه دارند سخن گويد، و آنچه را كه از فهم و ادراك آنان دور است نگويد.
1) خصال. ج 1، ص 25.
ذكر خدا فقط اين نيست كه تسبيح به دست گرفته، مثلا «سبحانالله» بگوييم. بلكه ذكر، معني ديگري هم دارد.
سيد الآعمال ثلاثة: انصاف الناس من نفسك حتي لا ترضي بشيء الارضيت لهم مثله و مواساتك الاخ في المال و ذكر الله علي كل حال، ليس سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله أكبر و فقط، ولكن اذا ورد عليك شيء امرالله عزوجل به، اخذت به، أواذاورد عليك شيء نهي الله عزوجل عنه تركته. (1).
سرآمد كارها سه كار است: انصاف دادن با مردم، به طوري كه آنچه را براي خود مي پسندي مانند آن را براي مردم بپسندي، مواسات و كمك مالي به برادر ديني و به ياد خدا بودن در هر حال. به ياد خدا بودن فقط به گفتن «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر» نيست؛ بلكه يادآوري خدا آن است كه هرگاه كاري براي تو پيش آمد كه خداوند به آن امر كرده است، آن را انجام دهي يا اگر كاري براي تو پيش آمد كه خداوند از آن نهي فرموده است آن را ترك كني.
1) اصول كافي. ج 2، ص 144.
فرقهي سليمانيه نيز يكي از فرقههاي زيديه است كه منسوب به سليمان بن جرير است. اين فرقه به امامت و خلافت عمر و ابوبكر معتقدند، لكن عثمان و طلحه و زبير و عايشه را كافر ميدانند و اعتقاد دارند كه امامت به وسيلهي شوري، گر چه به وسيلهي دو نفر از خيار امت باشد، مشروعيت پيدا ميكند. اين فرقه امامت و رهبري مفضول را با بودن افضل جايز دانسته و گمان كردهاند كه امت چون با ابوبكر و عمر بيعت كردند و علي عليهالسلام را رها نمودند تنها رعايت اصلح را در بيعت نكردهاند، چرا كه علي عليهالسلام نسبت به ابوبكر و عمر سزاوارتر به امامت بوده، ولي اين خطا سبب كفر و فسق آنان نميشود.
از آنچه گفته شد آشكار ميشود كه آنچه به زيديه نسبت داده ميشود كه گفته اند امامت در غير اولاد فاطمه عليهاالسلام مشروعيت ندارد مربوط بعد از قيام زيد است كه علاوه بر اين گفتهاند بايد امام قائم به سيف نيز باشد.
يك طايفه از فرقه زيديه سليمانيه هستند كه نسبت آنها به سليمان بن جرير ميرسد او هم امامت را از شيخين ميدانست ولي عثمان و طلحه و زبير و عايشه را طعن ميزد و منتسب به كفر ميدانست و امامت را به عقد شوري ولو دو نفر باشند و تقدم مفضول بر فاضل را هم جايز ميدانست و بيعت مردم را با شيخين قبل از بيعت علي عليهالسلام موجب كفر و فسق نميدانست ولي ميگفت امامت نبايد در اولاد غير فاطمه باشد. (1).
1) الفرق بين الفرق ص 23 الملل والنحل - حاشيه الفصل ابنحزم ص 164 ج 1.
ابنمسكان از مالك جهني روايت ميكند، كه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - از معني فرمايش خداي متعال كه ميفرمايد: (أولا يذكر الانسان أنا خلقناه من قبل و لم يك شيئا) (1)«آيا انسان به خاطر نميآورد كه ما پيش از اين او را آفريديم در حالي كه چيزي نبود؟!» سؤال كردم.
حضرت فرمودند: يعني نه در تقدير ازلي بود، و نه ايجاد شده بود.
و سؤال كردم دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (هل أتي علي الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا) (2)«آيا زماني طولاني بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكري نبود»؟!
حضرت فرمود: در تقدير خدا بود، اما مذكور نبود. (و غير از خدا نميدانست).
مرحوم مجلسي در بيان اين حديث ميفرمايند: ظاهرا اين حديث دليل بر حدوث نوع بشر است. (3).
زنديق گفت: اي حكيم؛ به من خبر بده چرا از آسمان كسي به سوي زمين فرود نميآيد، و بشري از زمين به آسمان صعود نميكند، و راهي به آسمان وجود ندارد؟
مگر نه اينكه اگر بندگان در هر دوران ببينند افرادي به آسمان ميروند يا از آسمان فرود ميآيند اين مطلب دليل خوبي براي اثبات پروردگار خواهد بود، و بهتر ميتواند شك را از بين ببرد و يقين را تقويت كند، و بندگان بهتر خواهند دانست كه مدبر و گردانندهاي هست، كه كسي به سوي او بالا ميرود و از نزد او فرود ميآيد؟
حضرت فرمودند: آنچه در زمين از مظاهر تدبير ميبيني از ناحيهي آسمان فرود ميآيد و از آنجا آشكار ميگردد.
مگر نميبيني آفتاب از آن طلوع ميكند، و آن روشني روز است، و قوام دنيا به آن است، و اگر آفتاب طلوع نكند اهل زمين متحير ميشوند و هلاك ميگردند؟
و ماه از آسمان طلوع ميكند و آن نور شب است، و به وسيلهي آن شمارهي سالها، و محاسبات و ماهها و روزها دانسته ميشود، و اگر طلوع نكند اهل زمين حيران ميشوند، و تدبير امور فاسد و خراب ميشود؟
و ستارگان كه به آنها در تاريكيهاي دريا و خشكي استفاده ميشود در آسمان است.
و از آسمان باراني كه زندگي هر چيز از گياهان و نباتات و چهارپايان بستگي به آن دارد فرود ميآيد. و چنانچه باران حبس شود خلايق ديگر نميتوانند زندگي كنند.
و هوا اگر براي چند روزي حبس شود اشياء همگي فاسد ميشوند و تغيير پيدا ميكنند.
و همچنين است ابر و رعد و برق و صواعق، تمامي اينها دليل بر اين هستند كه مدبري وجود دارد كه همه چيز را تدبير ميكند، و تنظيم امور از ناحيهي او است و به تحقيق خداوند با موسي - عليهالسلام - گفتگو كرد و با او نجوي نمود، و او است كه عيسي - عليهالسلام - را بالا برد و ملائكه از ناحيه او فرود ميآيند، ولي مشكل تو اين است كه ايمان نميآوري به چيزي كه آن را به چشمت نديدي، ولي آنچه را كه با چشمت ميبيني كافي است تا تو بفهمي، و تعقل كني (و اعتقاد پيدا كني). (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 174.
در پاسخ سؤال زنديق از امام صادق - عليهالسلام - كه پرسيد: آيا سجده براي غير خدا جايز است؟
امام - عليهالسلام - فرمودند: خير.
زنديق گفت: پس چطور خدا به ملائكه دستور داد براي آدم سجده كنند؟
حضرت فرمودند: كسي كه به امر خدا سجده كند، (در واقع) براي خدا سجده كرده است، بنابراين سجود به امر خدا سجود براي خداست.
سپس حضرت فرمودند: اما ابليس بندهاي است كه خدا او را آفريد تا او را عبادت كند، و موحد باشد و هنگامي كه او را آفريد ميدانست كه چيست، و كارش به كجا ميكشد، و او با فرشتهگان خدا را عبادت ميكرد تا اينكه خدا او را به وسيلهي سجود براي آدم آزمايش كرد، ولي از روي حسد و شقاوت و بدبختي كه بر او غالب شد امتناع ورزيد.
و لذا خدا او را لعنت كرد، (و از درگاه رحمت خود دور ساخت) و او را از ميان فرشتهگان بيرون كرد، و به زمين فرود آورد.
و لذا دشمن حضرت آدم و فرزندانش گشت، و بر فرزندان آدم هيچ سلطهاي ندارد مگر از طريق وسوسه، و دعوت به راهي كه غير راه خدا است، ولي با اينكه معصيت كرد، به ربوبيت خدا اقرار داشت. (1).
1) بحارالأنوار: ج 11 ص 12.
يونس از كسي روايت ميكند كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي اين آيه: (و لقد آتيناك سبعا من المثاني و القرآن العظيم) (1)«همانا هفت آيه با ثنا و دعا (در سورهي حمد) و اين قرآن با عظمت را بر تو فرستاديم» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: آن سورهي حمد است، و آن هفت آيه است كه «بسم الله الرحمن الرحيم» جزو آنها است.
و بدين علت به سبع مثاني ناميده شد كه در نماز دو بار تكرار ميشود. (2).
حارث بن مغيره گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: به تحقيق كه زمين بدون عالم و دانشمندي رها نميشود؟
گفتم: آنچه عالم شما ميداند چيست؟ و از كجا است؟
فرمود: وراثتي از پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - و از علي بن ابيطالب - عليهالسلام - است، علمي است كه به وسيلهي آن از مردم بينياز ميشود، ولي مردم از او بينياز نيستند.
گفتم: آيا حكمتي است كه در دل او الهام ميشود، يا در گوش او القا ميگردد؟
حضرت فرمودند: هم اين است و هم آن. (1).
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: خدا مرا فدايت كند؛ آيا ممكن است امام وعالمي از شما شبي يا روزي يا ساعتي درگذرد، و عالم بعدي به دنبالش بيايد و در همان روز يا ساعت علوم او را بداند؟
فرمود: اي ابومحمد؛ امام قبلي كتابهائي را به امام بعدي به ارث منتقل ميكند، و امام بعدي شب و روز بر دانشش اضافه ميشود، و خدا او را به خودش واگذار نميكند. (1).
1) بصائر الدرجات: 137، بحارالأنوار: ج 26 ص 95 ح 29.
فضل بن ربيع گويد: منصور (دوانيقي) قبل از رسيدن به حكومت مانند كسي كه كاملا مريد امام صادق - عليهالسلام - باشد، بود. (منصور) ميگويد: در دوران حكومت مروان الحمار از امام صادق - عليهالسلام - راجع به علت سجدهي شكري كه علي - عليهالسلام - انجام داد سؤال كردم.
حضرت در پاسخ از پدرشان امام باقر - عليهالسلام - و آن حضرت از پدرش علي بن الحسين - عليهالسلام - و او از پدرش حسين - عليهالسلام - و آن حضرت از پدرش علي بن ابيطالب - عليهالسلام - روايت كرد كه: رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - او را به مأموريت فرستاد، و ايشان آن مأموريت را به خوبي انجام داد و در راه آن متحمل سختي زيادي شد، و هنگامي كه از آن مأموريت بازگشت، به مسجد آمد، در حالي كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - عازم مسجد جهت نماز بود و با ايشان نماز خواند.
هنگامي كه از نماز بازگشت نزد رسول اكرم - عليهالسلام - آمد، پيامبر گرامي، او را در آغوش گرفت، سپس از جريان سفر و مأموريت و آنچه انجام داده بود از او سؤال نمود.
و چون حضرت امير - عليهالسلام - ماجراي سفر را براي رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - بازگو ميكرد، چهرهي ايشان از خوشحالي باز ميشد و آثار سرور بر آن آشكار ميشد.
هنگامي كه از گزارش سفر فراغت حاصل كرد پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - به او فرمود: اي ابوالحسن ميخواهي به تو بشارتي بدهم؟
حضرت امير فرمود: پدر و مادرم فدايت شوند؛ چه بسا بشارت به من دادهاي!
حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: جبرئيل هنگام ظهر به من نازل شد و به من گفت: اي محمد؛ اين پسرعم تو است كه اينك بر تو وارد خواهد شد، و خداوند عزوجل مسلمانان را به وسيلهي او امتحان و آزمون خوبي كرده است، و او در اين سفر و مأموريت چنين و چنان كرد، و تمام آنچه را كه تو برايم گفتي بازگو كرد، سپس جبرئيل به من گفت:
اي محمد؛ از اولاد آدم كساني نجات يافتند كه شيث بن آدم را كه وصي پدرش آدم بود دوست داشتند، و پيروي كردند، و خود شيث هم به وسيلهي پدرش آدم نجات يافت، و آدم به وسيلهي خدا نجات يافت.
اي محمد؛ هر كس سام بن نوح را كه وصي پدرش نوح بود دوست داشت و از او پيروي ميكرد به وسيلهي سام نجات يافت، و سام به وسيلهي نوح نجات يافت، و نوح به وسيلهي خدا نجات يافت. (1).
اي محمد؛ هر كس اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمان، كه وصي پدرش ابراهيم بود، را دوست داشت و از او پيروي كرد به وسيلهي اسماعيل نجات يافت، و اسماعيل به وسيلهي ابراهيم نجات يافت، و ابراهيم به وسيلهي خدا نجات يافت.
اي محمد؛ هر كس يوشع بن نون كه وصي موسي بود دوست داشت و از او پيروي كرد به وسيلهي يوشع نجات يافت، و يوشع به وسيلهي موسي نجات يافت و موسي به وسيلهي خدا نجات يافت.
اي محمد؛ هر كس شمعون الصفا كه وصي عيسي بود دوست داشت و از او پيروي كرد به وسيلهي يوشع نجات يافت و يوشع به وسيلهي عيسي نجات يافت و عيسي به وسيلهي خدا نجات يافت.
اي محمد؛ هر كس كه علي - عليهالسلام - وزير تو در حياتت و وصي تو پس از وفاتت را دوست بدارد و پيروي كند به وسيلهي علي - عليهالسلام - نجات يابد و علي - عليهالسلام - به وسيلهي تو نجات يافت و تو به وسيلهي خداي عزوجل نجات يافتي.
اي محمد، خدا تو را سيد انبياء و علي - عليهالسلام - را سيد اوصيا و بهترين آنان قرار داد، و امامان را از ذريهي شما قرار داد تا زماني كه خدا شما را وارث زمين و آنچه بر اوست قرار دهد.
اينجا بود كه علي - عليهالسلام - سجدهي شكر انجام داد، و زمين را به شكرانهي خداي متعال بوسيد.
سپس امام صادق - عليهالسلام - اضافه فرمودند: خداي عزوجل محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين - عليهمالسلام - را به طور اشباح (و موجودات نوراني) آفريد، كه آنان خدا را در مقابل عرش او تسبيح و تمجيد ميگفتند چهارده هزار سال پيش از آنكه آدم را بيافريند، سپس آنها را نوري قرار داد و از اصلاب و پشتهاي مردان خوب به ارحام مادران خوب و پاك در دوراني پس از دوراني منتقل نمود.
و هنگامي كه خداي عزوجل خواست فضل و برتري آنها را بيان كند، و ما را با منزلت آنان آشنا سازد، و حق آنان را بر ما واجب كند آن نور را دو قسمت نمود:
قسمي را در عبدالله بن عبدالمطلب قرار داد، و از آن محمد سيد انبياء و خاتم مرسلين شد، و نبوت را در او قرار داد.
و قسم دوم را در عبد مناف، يعني ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف قرار داد، و از او علي اميرالمؤمنين - عليهالسلام - و سيد اوصياء به وجود آمد.
و رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - او را متولي امور خود، و وصي و جانشين و خليفه، و شوهر دخترش و ادا كنندهي ديناش، و برطرف كنندهي غم و همّش، و برآورندهي وعدهاش و ياري دهندهي دينش قرار داد. (2).
ابو ولاد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ نقل ميكنند كه ارواح مؤمنين (پس از مرگ) در چينهدانهاي مرغان سبزي پيرامون عرش الهي قرار داده ميشوند، (آيا اين درست است)؟
حضرت فرمود: خير، مؤمن نزد خدا گراميتر از اين است كه روحش در چينهدان مرغي قرار داده شود، بلكه در بدني مانند بدن خودش قرار داده ميشود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 268 ح 119.
ابنسنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي حوض كوثر سؤال كردم.
حضرت فرمود: حوضي است كه وسعت آن از بصري (در راه شام) تا صنعا (در يمن) است، آيا دوست داري آن را ببيني؟
گفتم: بله.
(ابن سنان) گويد: حضرت دست مرا گرفت، و به بيرون مدينه برد، سپس با پاي مباركش به زمين زد، من نگاه كردم نهري را ديدم كه از يك طرف آن آبي جاري است از يخ سفيدتر، و در طرف ديگر آن شيري سفيدتر از يخ، و در وسط آن شرابي كه از ياقوت زيباتر است، و من تا به آن روز چيزي زيباتر از آن شرابي كه بين شير و آب بود هرگز نديده بودم.
عرض كردم: فدايت شوم؛ اين از كجا سرچشمه ميگيرد؟ و منبع آن از كجا است؟
حضرت فرمود: اينها چشمههائي است كه خداوند آنها را در كتابش ذكر نموده است، اينها چشمهاي از آب، و چشمهاي از شير، و چشمهاي از شراب است كه جايگاهش در بهشت است و در اين نهر جاريند.
و من در كنارههاي آن نهر درختهائي ديدم كه دختران بهشتي در كنارشان بود، كه به زيبائي آن هرگز نديده بودم، و در دست هر كدام جامي بود كه زيباتر از آن هرگز نديده بودم، و آنها از جامهاي دنيا نيستند.
پس حضرت به يكي از آنان نزديك شد و به او اشاره كرد كه آبش بدهد، من به او نگاه كردم ديدم خم شد تا از نهر آب بردارد درخت نيز با او خم شد، از آب برداشت سپس به حضرت تقديم نمود، حضرت جام را از دست او گرفت و آشاميد، سپس ظرف را به او برگردانيد، و به او اشاره كرد او خم شد تا از نهر آب بردارد درخت نيز با او خم شد، از آب برداشت، و ظرف را به او داد، حضرت ظرف را به من داد من آشاميدم، هرگز شرابي گواراتر و لذيذتر از آن نخورده بودم، و بوي و رائحهي آن مانند رائحه و بوي مشك بود، و من در جام نظري افكندم در او سه رنگ ديدم.
به حضرت عرض كردم: فدايت شوم؛ من هرگز مانند اين روز نديدم و گمان نميكردم كه قضيه اين چنين است.
حضرت فرمود: اين كمترين چيزي است كه خداوند براي شيعيان ما آماده كرده است.
همانا مؤمن هرگاه بميرد روحش به كنار اين نهر منتقل ميشود، و در مرغزارها و باغهايش ميخورد و از شرابش مينوشد.
و همانا دشمن ما هرگاه بميرد روحش به دره ي برهوت برده ميشود و براي هميشه در آن عذاب ميشود، و از زقومش (كه غذاي بسيار تلخ و بدطعمي است) ميخورد، و از آب بسيار داغ و جوشانش ميآشامد. پس از (عذاب) آن دره به خدا پناه ببريد. (1).
1) الاختصاص: ص 321، بصائر الدرجات: 119، بحارالأنوار: ج 25 ص 381 ح 35.
ابوسلام عبدي گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - شرفياب شدم، و به حضرتش عرض كردم: نظر شما دربارهي كسي كه نماز عصر را عمدا به تأخير بيندازد چيست؟
حضرت فرمود: روز قيامت ميآيد در حالي كه اموال و اهلش را از دست داده است.
عرض كردم: فدايت شوم؛ اگر از اهل بهشت باشد چي؟
فرمود: حتي اگر از اهل بهشت باشد.
عرض كردم: پس مقام و منزلت او در بهشت چيست در حالي كه خانواده و ثروت را از دست داده است، (و غريب و تنها و بيچيز است)؟
حضرت فرمود: ميهمان اهل بهشت است، و در آن خانه و منزل (مخصوص به خود) ندارد. (1).
1) ثواب الأعمال: ص 208، بحارالأنوار: ج 80 ص 29 ح 9.
هشام بن الحكم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خبر ده مرا بر چه چيز سجده جايز است؟ و به چه چيز جايز نيست؟
حضرت فرمود: سجود جايز نيست مگر بر زمين يا آنچه از زمين روئيده است مگر آنچه خوردني يا پوشيدني باشد.
عرض كردم: فدايت شوم؛ علت اين مطلب چيست؟
حضرت فرمود: براي اينكه سجود خضوع و فروتني در برابر خدا است، پس سزاوار نيست كه بر خوردني و پوشيدني باشد، زيرا فرزندان دنيا بندگان و بردگان آنچه ميخورند و ميپوشند ميباشند، و شخص سجده كنندهاي كه سجود خود را براي خداي عزوجل ميكند سزاوار نيست پيشاني خود را - در سجود - بر معبود فرزندان دنيا - كه فريب آن را خوردهاند - قرار دهد.
و سجود بر زمين بهتر است، براي اينكه در ابراز و اظهار فروتني و خضوع در برابر خداي عزوجل گوياتر است. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 30، بحارالأنوار: ج 82 ص 147 ح 2.
زراره گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: سنت در زمينهي روزه مستحبي هميشگي چيست؟
حضرت فرمود: سه روز در هر ماه: پنجشنبهي دههي اول، و چهار شنبهي دههي وسط، و پنجشنبهي دههي آخر.
عرض كردم: اين همهي چيزي كه سنت بر آن - در اين زمينه - جاري است؟
حضرت فرمود: بله. (1).
2- علي بن ابوحمزه از پدرش روايت ميكند كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: كه سنت و سيره رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در مورد روزهي مستحب چه بوده است؟
حضرت فرمود: سه روز در هر ماه: پنجشنبهي دههي اول، و چهارشنبهي دههي وسط، و پنجشنبهي دههي آخر، روزه در آن معادل با روزهي دهر (دائمي) است.
خداوند ميفرمايد: (من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها) (2)«هر كس كار نيكي بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد».
پس هر كس توان آن را - به علت ضعف - ندارد يك درهم صدقه بدهد، اين براي او از يك روز روزه بهتر است. (3).
1- كليب گويد: ابوبصير از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود در حالي كه من ميشنيدم: مردي صد هزار دارد ولي ميگويد: امسال به حج ميروم، سال ديگر به حج ميروم (يعني امسال را سال ديگر ميكند) و همين طور حج را به تأخير انداخت تا اينكه مرگ او فرا ميرسد، در حالي كه حجة الاسلام را بجا نياورده (حكم او چيست و وضع او چگونه است)؟
حضرت فرمود: اي ابوبصير؛ مگر نشنيدي فرمايش خداي متعال را: (و من كان في هذه أعمي فهو في الآخرة أعمي و أضل سبيلا) (1)«اما كسي كه در اين جهان (از ديدن چهرهي حق) نابينا بوده است، در آخرت نيز نابينا و گمراهتر است»!
او نسبت به يكي از فرايض الهي كور است، (يعني اين عمل مهم را ناديده گرفته است، و لذا به سرنوشت كوردلان مبتلا ميشود).(2).
2- از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد كه مجازات مردي كه حج را به خاطر تجارتي كه مشغول است يا قرضي كه دارد به تأخير مياندازد چيست؟
حضرت فرمود: هيچ عذري ندارد، سزاوار نيست براي چنين شخصي كه حج را به تأخير بيندازد، و چنانچه در اين حالت بميرد در حالي مرده است كه شريعتي از شرايع اسلام را ترك كرده است. (3).
حسين بن عمر گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردي به من وصيت كرده است كه ثروت او را في سبيل الله (در راه خدا) مصرف كنم.
حضرت فرمود: آن را در حج مصرف كن، زيرا من راهي را در ميان راههاي خدا بهتر و افضل از حج نميشناسم. (1).
1) معاني الاخبار: ص 167، بحارالأنوار: ج 93 ص 66 ح 33.
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: سرور خورشتها در دنيا و آخرت چيست؟
حضرت فرمود: گوشت است، مگر نشنيدي فرمايش خداي تبارك و تعالي را كه ميفرمايد: (و لحم طير مما يشتهون) (1)«و گوشت پرنده از هر نوع كه مايل باشند (برايشان فراهم است)»؟ (2).
مسمع بن عبدالملك گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من به سوء هاضمه گرفتار ميشوم.
حضرت فرمود: آيا (هنگام غذا خوردن) نام خدا را ميبري (يا مثلا «بسم الله الرحمان الرحيم» ميگوئي)؟
عرض كردم: بله، نام خدا را ميبرم.
حضرت فرمود: شايد انواع متعددي از غذا ميخوري؟
عرض كردم: بله.
حضرت فرمود: براي هر نوعي از غذا نام خدا را ميبري؟
عرض كردم: خير.
حضرت فرمود: به همين جهت است كه به سوء هاضمه مبتلا ميشوي. (1).
1) المحاسن: ص 438، بحارالأنوار: ج 63 ص 378 ح 39.
معاوية بن عمار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: آيا سرمه كشيدن با سرمهاي كه با شراب عجين شده است جايز است؟
حضرت فرمود: خداوند عزوجل در حرام شفا را قرار نداده است. (1).
1) الكافي: ج 6 ص 414، بحارالأنوار: ج 59 ص 90 ح 20.
علي بن ابوحمزه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خدا: (و علي الثلاثة الذين خلفوا) (1)«مسلما خداوند رحمت خود را شامل حال پيامبر و مهاجران و انصار... نمود... و همچنين آن سه نفري (كه از شركت در جنگ تبوك) تخلف جستند» پرسيدم.
حضرت فرمود: آنها كعب و مرارة بن الربيع، و هلال بن امية بودند. (2).
1- ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به فرمايش خدا: (اتقوا الله حق تقاته) (1)«آن گونه كه حق تقوا و پرهيزكاري است، از خدا بپرهيزيد» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: اين آيه منسوخ است.
عرض كردم: چه آيهاي او را نسخ كرده است؟
حضرت فرمود: فرمايش خدا: (اتقوا الله ما استطعتم) (2)«تا ميتوانيد تقواي الهي پيشه كنيد». (3).
2- ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خدا: (اتقوا الله حق تقاته) «آن گونه كه حق تقوا و پرهيزكاري است، از خدا بپرهيزيد» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: يعني اطاعت بشود و معصيت نشود، و در يادها باشد، و فراموش نشود، و سپاسگزاري شود، و نعمتهاي او كفران نشود. (4).
زنديق به حضرت صادق - عليهالسلام - گفت: سعادت چيست؟ و شقاوت چيست؟
حضرت فرمود: سعادت عبارت است از سبب خيري كه سعادتمند به آن تمسك جست، و او را به نجات كشانيد.
و شقاوت عبارت است از سبب خذلان كه شقي به آن تمسك جست و او را به هلاكت كشانيد، البته هر دو در علم خداي متعال است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 184.
حماد بن عثمان گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا سفر در روزي از روزها - مانند چهارشنبه و غيره - مكروه است؟
حضرت فرمود: سفر خود را با صدقه آغاز كن و آية الكرسي را بخوان، هرگاه خواستي سفر كني. (1).
1) المحاسن: ص 348، بحارالأنوار: ج 73 ص 231 ح 6.
ابوعبدالرحمان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: گاهي ميشود كه محزون ميشوم و گاهي ميشود كه مسرور ميشوم در حالي كه براي آن هيچ علت و سببي ناشي از اهل و عيال و ثروتم نميبينم، اين از چيست؟
حضرت فرمود: با هر انساني - بدون استثناء - فرشته و شيطاني هست، پس فرح و سرور او هنگامي است كه فرشته به او نزديك ميشود، و حزن و اندوه او هنگامي است كه شيطان به او نزديك ميشود، و اين است معني فرمايش خداي متعال: (الشيطان يعدكم الفقر و يأمركم بالفحشاء و الله يعدكم مغفرة منه و فضلا والله واسع عليم) «شيطان، شما را وعدهي فقر و تهيدستي ميدهد؛ و به فحشاء (و زشتيها) امر ميكند؛ ولي خداوند وعدهي آمرزش و فزوني به شما ميدهد، و خداوند، قدرتش وسيع؛ (و به هر چيز) داناست. (و به همين دليل، به وعدههاي خود وفا ميكند)». (1).
1) علل الشرايع: ج 1 ص 87، بحارالأنوار: ج 58 ص 145 ح 21.
به گفتهي «ابنخلكان» سفيان (متوفي 161 هـ) در حديث و علوم ديگر امام و پيشوا بوده و تمامي مردم - اهل سنت - به ديانت و ورع و زهد و وثاقت وي متفق هستند (1)او كه از اهل كوفه و مردي صوفي و عامي بود، دربارهي امام صادق عليهالسلام ميگويد:
«دخلت علي جعفر بن محمد رضي الله عنه فقال لي: يا سفيان، اذا كثرت همومك فأكثر من لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم. و اذا تداركت عليك النعم فأكثر من الحمد الله. و اذا ابطأ عنك الرزق فأكثر من الاستغفار» (2).
«به خدمت جعفر بن محمد عليهالسلام شرفياب شدم به من فرمود: اي سفيان، هنگامي كه حزن و اندوه دامنگير تو شد، (لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم) را زياد بگو و اگر نعمت زياد برايت فراهم شد، ذكر (الحمد لله) را زياد كن و اگر روزيت به تأخير افتاد زياد استغفار كن».
«سيد امير علي» ضمن اشاره به گسترش علم در زمان امام صادق عليهالسلام مينويسد:
«و لا يفوتنا أن نشير إلي أن الذي تزعم تلك الحركة: هو حفيد علي بن ابيطالب المسمي بالإمام الصادق و هو رجل رحب افق التفكير بعيد اغوار، ملم كل الالمام بعلوم عصره، و يعتبر في الواقع انه اول من اسس المدارس الفلسفية المشهورة في الإسلام و لم يكن يحضر حلقته العلمية اولئك الذين اصبحوا مؤسسي المذاهب الفقهية فحسب، بل كان يحضرها طلاب الفلسفة و المتفلسفون من الانحاء القاصية».
«شايان ذكر است كه رهبري اين حركت فكري را كه در حوزهي علمي شكل گرفته بود، يكي از نوادههاي علي بن ابيطالب عليهالسلام به نام امام جعفر صادق عليهالسلام داشت. او پژوهشگري فعال و متفكري بزرگ بوده و با علوم عصر خود به خوبي تبحر و آشنائي داشت. او نخستين كسي بود كه مدارس فلسفي مشهور در اسلام را تأسيس كرد.
در مجلس درس او، تنها كسي كه بعدها مذاهب فقهي را تأسيس كردند، شركت نميكردند، بلكه فلاسفه و طلاب حكمت و دانش از مناطق دور دست در آن حاضر ميشدند».
«حسن بصري» مؤسس مكتب فلسفي «بصره» و «واصل بن عطا» مؤسس مذهب معتزله از شاگردان او بودند كه از زلال چشمهي دانش او سيراب ميشدند (1).
1) مختصر تاريخ العرب، تعريب: عفيف البعلبكي، ط 2، بيروت، دارالعلم للملايين، ص 193.
سيد مؤمن بن سيد حسن مؤمن شبلنجي شافعي (متولد 1250 هـ) «شبلنجي» به قريهي شبلنج از دهات مصر منسوب و از اكابر علماي عامه در اوائل قرن چهاردهم هجري ميباشد و كتاب «نور الأبصار في مناقب آل بيت النبي المختار» كه مكرر در قاهره چاپ شده از آن اوست.
وي دربارهي امام صادق عليهالسلام ميگويد:
«مناقب آن حضرت به قدري زياد است كه نميشود آنها را به شمار آورد و در انواع مناقب او مردم باهوش و نويسندگان زبردست دچار حيرت شدهاند و «كان جعفر الصادق مستجاب الدعوة إذا سأل الله شيئا لا يتم قوله الا و هو بين يديه» (1).
«او مستجاب الدعوه بود چنان كه هر وقت از خدا چيزي ميخواست، دعايش تمام نشده آنچه خواسته بود، در برابرش حاضر بود».
1) نورالأبصار، بنا به نقل اسد حيدر، الإمام الصادق، ج 1، ص 60.
آن قدر كه مسلمين در شيمي پيشرفت كردند در هيچ چيز به آن سرعت و تعمق پيش نرفتند و ما به دلايلي كه در جلدهاي سابق زندگاني امام صادق عليهالسلام نوشتيم معتقديم مباني كامل اين علم از گياهشناسي و تأثير داروها از مكتب جعفري است و چنانچه گفتيم جابر بن حيان شاگرد و مبرز امام صادق تمام علوم و فنون كيميا كه امروز به شيمي و فيزيك و مكانيك تعبير ميشود از استادش گرفت و هزار ورق در پانصد علم در اين فنون نگاشت و علماي غرب كه از كتب او استفاده كردهاند چنين نوشتهاند.
جورج سارتن استاد تاريخ علم در دانشگاه هاروارد مينويسد اگر به پايه اين علم توجه كنيم موفقيت و موقعيت مسلمين را در شيمي بيشتر ميتوانيم درك كنيم - او ميگويد - هيچ كاري اساسيتر از بنيانگذاري يك كار نيكو نيست مخصوصا كاري كه تمام ساختمان بر روي او استوار است و بايد اذعان و اعتراف كنيم كه در علم شيمي اين پايه را مسلمين مستحكم و استوار نمودند و اساس و شالوده آهنين بر آن ريختند و آنها بودند كه از جنبه حياتي شيمي يعني به دست آوردن كيميا و تبديل معادن به يكديگر صرف نظر و آن را رد نمودند.
در اين قسمت مثل اين كه يك اشتباهي شده است و آن اين است كه چون تبديل اجسام به اجسام ديگر و تبديل اجسام به نيرو از اصول مسلمه علمي اسلامي است و و رد نظريه تبديل به خيال غلط بوده زيرا تجزيه و تحليل ميخواهد و اين علم علم تجربي و شهودي است بدون عمل استفاده نميشود و چون برخي از مسلمين كممايه خيال ميكردند با تبديل گياهي به گياهي ميتوان فلز را طلا كرد و چون بسياري در اين راه فدائي شدند و به جائي نرسيدند از آن صرفنظر كردند اما در اصل تعليم اين علم ترديدي نداشتند زيرا از صادق مصدق و امام معصوم تعليم شده بود و به علاوه پايهها و مايههاي علمي فدائيان اين راه سست و كم بوده يا اغراض و هدفشان دنيا بوده كه موفق نميشدند در حالي كه امروز دنيا ثابت كرد درس امام صادق در قرن دوم امروز پس از دوازده قرن در سوئيس و ژنو صورت عمل گرفت و شيميستهاي آن كشور با همان عوامل طلا ساختند و اين طلسم را شكستند و به علاوه كه ما اطلاع و تجربه داريم و ميدانيم علم شيمي علم تجربي است - خداوند گياهاني آفريده كه با شرايطي جسمي ديگر را به طلا تبديل ميكنند و اين تجربه را از چند نفر شنيدهام گوسفنداني هستند كه دندانهاي آنها در اثر برخورد با آن گياهان طلا شده است و مردي دهاتي از اصفهان در دوران گذشته تاريخش معلوم نيست با شمشيري ك علف ميبريده شمشيرش زرد و طلا ميشود و اثرش اين است كه بر هر آهني بزند مانند بريدن پنير نرم ميبرد و براي امتحان دستمالي ابريشمي روي آب حوض مياندازد و با اين شمشير بر دستمال ميزند بدون هيچ به هم آميختگي و جمعشدني دستمال ابريشم را از وسط نصف ميكند و با اين شمشير شمشيرها را به آساني ميبرد و آن گياه را نشان ميكند.
پس از آنكه گزارش كار خود را به پادشاه وقت ميدهد و امتحان ميكنند آن جبار ستمكار دستور ميدهد چشمهاي او را درآوردند كه ديگر آن علف را نشناسد و نيز چوبدارها مكرر گفتهاند برخي از گوسفندان علفي ميخورند كه دندانهاي آنها طلا ميشود پس معلوم است كه اثري در گياه بود كه امام فرمود آن گياه را بكوبند و روغنگيري كنند و بر فلزي بزنند طلا ميشود و امروز اين علم و تجربه علمي به آساني حل شده است.
چون موضوع تبديل معادن به يكديگر جالب توجه بود الكندي و ابنسينا اول منكر آن شدند و ابنخلدون در مقدمه كتاب خود طرفداران اين علم را به ناسزا و مسخره گرفته سخت مورد انتقاد قرار ميدهد علتش اين است كه از علوم طبيعي اطلاعي نداشته ابوعلي هم بعدا امكان اين عمل را جايز دانسته و گفته منكر نشويد.
ابنخلدون ميگويد با استادم ابوالبركات بلقيقي صحبت كردم و يكي از كتب كيميا را به او دادم او مدتي آن را مورد تفحص قرار داد و سپس آن را به من رد كرد و گفت من ضمانت ميكنم كه خواننده اين كتاب جز با نااميدي به خانه خود بازنگردد. (1).
نگارنده هم ميگويد با آنكه شيميست نيستم و رياضيدان نيستم و لذا اگر يك مسئله شيمي با لگاريتم و مثلثات به من بدهند همان ضمانت را ميكنم زيرا لزومي ندارد هر كس همه علوم را به كمال بداند و ندانستن علمي دليل عدم صحت آن نيست و هيچ علمي را نميتوان انكار كرد بلكه بايد با شرايط زمان و مكان و استعداد و ذوق و شم علمي فراگرفت صرفا يك مرد دانشمند نميتواند از همه علوم بهرهمند گردد.
نخستين كسي كه در اسلام به تحقيق علم شيمي برخاست خالد بن يزيد مرواني است كه مطالبي در كتب يونانيان و روميان ديد و از امام باقرالعلوم پرسيد و آن حضرت اساس اين علم را به او آموخت و بعد او جابر بن حيان شاگرد امام صادق عليهالسلام اين علم را به صورت كتابي تدوين كرد و اختراعات و ابداعاتي از تعليمات امام صادق نمود كه شمهي در جلد دوم نوشتيم.
هاروني وزن مخصوص عدهاي از مايعات را به دست آورد كه با اوزان مخصوص اين عصر تفاوتي ندارد و اگر اندك فرقي داشته باشد مربوط به مقدار مواد محلول در آب است كه بر حسب مكانهاي مختلف در آب به اندازههاي مختلف وجود دارد و اين صحت و درستي كار پيشينيان مسلمين را ميرساند.
و ابوريحان كه شاگرد به واسطه جابر بن حيان است از دو راه وزن مخصوص اجسام را به دست آورد و اعدادي كه نتيجه محاسبات او است با گذشت زمان و ترقي روز افزون علم چندان تغييري نكرده است.
هلم يارد مينويسد در آثار رازي در خصوص شيمي هيچ نقطه ابهامي وجود ندارد و او فقط متكي به حقايق تجزيه و شهودي و حسي فرموده است و ما بايد از آن مرد شيميست براي طبقهبندي و ترتيبي كه او براي اولين بار در خصوص مواد شيميائي به كاربرد تشكر كنيم. (2).
دكتر عمر فروخ ميگويد بدون شك مؤسس شيمي جديد در شرق و غرب محمد بن زكرياي رازي است كه او شاگرد به واسطه جابر بود و او هم از امام صادق فراگرفته است.
دكتر مصطفوي در مجله دنياي علم مينويسد رازي تحقيقا بوراكس «مواد در اسيد بوريك» را ميشناخت ولي با اين سابقه لاووازيه و موفن شيميدانهاي اروپا در قرن شانزدهم معدودي از استخراج آن بياطلاع بودند و از ايران خريداري ميكردند. (3).
اين عقيده كه ميتوان فلزات ناقص را به فلزات كامل تبديل كرد در افكار اروپائيان قوت گرفت و حتي در قرن 18 دانشمندان اروپا سرگرم اين فكر كه از اسلام ميراث گرفته بودند ميشدند. (4).
و مسلمانان در همان اوقات اوليه بوراكس را از دو طريق طبيعي و مصنوعي به وسيله آزمايشگاه تهيه ميكردند.
جورج سارتن قرن دوم را كه ما قرن مكتب جعفري ميناميم او قرن جابر بن حيان ناميده است زيرا اين مرد شيميدان از مشهورترين دانشمند شرق و غرب در قرن دوم اسلامي بود و رسائلي كه بيش از 170 رساله ميباشد از او در اروپا چاپ شده كه شهرت فراواني به او داده است.
رسائل جابر را خاورشناس معروف پاول كراورس serworK - lewaP كه از اهالي چكاسلواكي بود در 1944 - 1904 ميزيسته و در عصر سال 1354 قمري مطابق سال 1935 م در 555 صفحه تحت عنوان «مختارات من رسائل جابر بن حيان» از روي نسخههاي منحصر به فرد قاهره و پاريس و بريتانيا به طبع رسانده و اين مجموعه شامل 20 رساله از جابر و مقدمهاي از تصحيح است.
در سابق گفتيم كه جابر تركيب شوره - زاج سبز - اسيد نيتريك را به دست آورد و زكرياي رازي از تقطير زاج سبز اسيد سولفوريك را به دست آورد و از تقطير مواد نشاسته با مواد قندي تخمير شده يا از تقطير شراب الكل را با همين نام الكل تهيه نمود.
بدون شك مسلمين در تقطير - تبخير - تبلور - انحلال و تجزيه و عمليات ديگر روي شيميائي بر ساير ملل دنيا تفوق يافتند و ابتكار در دست داشتند تيتروكلريك - و نيترات نقره - كلريد - زيبق و اكسيد جيوه و سولفور آهن همه از مسلمين است.
اين جنبش فكري و عملي بود كه به گفته جورج سارتن پايههاي شيمي جديد را با استحكام كامل پيريزي نمود. (5).
خاورشناسان نوشتهاند پيشرفت علمي مسلمانان به قدري سريع و عميق بود كه در قرن دوم هارونالرشيد براي شارلمان ساعت زنگداري فرستاد كه خودبخود كار ميكرد و طبق نوشته پيير روسو اهالي مغرب آن را هشتمين عجايب دنيا بپنداشتند. (6).
رقاصه ساعت را كه داراي اهميت فني و مكانيك نوين است مسلمين اختراع كردند و گاليله آن را توصيف نموده است. (7).
طبق بررسي عمر فروخ استفاده از پاندول براي آزمايشهاي علمي نخستين بار به وسيله ابنيونس مصري در قرن چهارم انجام شد عدهاي از قوانين پاندول را دانشمندان ديگري به همين نام در سال 640 يعني درست چهارصد سال قبل از گاليله كشف كردند. (8).
غرض از اين نكتهها اين است كه در تمام علومي كه يادآور شديم نبوغ علمي مسلمانان به خوبي مشهود است و ريشه همه آنها را كه جستجو كني در مكتب جعفري خواهي يافت زيرا همه از جابر سرچشمه گرفته و جابر افتخار به شاگردي امام صادق (ع) نموده است.
1) مقدمه ابنخلدون ترجمه پروين گنابادي ص 1112 تا 1120.
2) سالنامه نور دانش ص 284 ترجمه از اسلاميك ريوير.
3) مجله دنياي علم سال اول شماره 2 و 3 و اسرار كيميا.
4) تاريخ علوم پيير روسو ص 224.
5) سرگذشت علم اثر جورج سارتن ترجمه احمد بيرشك ص 229.
6) تاريخ علوم ترجمه حسن صفاري ص 118.
7) هنرهاي مسلمين.
8) عبقرية العرب في العلم و الفلسفه ص 76.
قاسم بن محمد از علي روايت ميكند كه گفت: خدمت امام صادق - عليهالسلام - بودم كه ابوبصير به ايشان عرض كرد: آن شبي كه در آن اميد ميرود آنچه اميد ميرود (يعني شب قدر و تعيين مقدرات) كدام است؟
حضرت فرمود: شب بيست و يكم، يا بيست و سوم.
عرض كرد: اگر هر دو را نميتوانم احيا كنم چه كنم؟
حضرت فرمود: احياء، دو شب در مقايسه با مطلب و خواست بزرگي كه داري چه آسان است!
عرض كرد: گاهي شده است ما ماه را ديدهايم ولي از سرزمين ديگر خبري به خلاف آنچه ديديم ميرسد. (در اين صورت وضع شب قدر چه ميشود)؟
حضرت فرمود: احياي چهار شب در مقايسه با مطلب و خواستهي بزرگ تو چه آسان است!
عرض كردم: فدايت شوم، گفته ميشود: شب بيست و سوم همان شب جهني است؟
حضرت فرمود: چنين گفته ميشود.
عرض كردم: سليمان بن خالد روايت كرده است كه در شب نوزده نام حاجيان نوشته ميشود (آيا اين درست است)؟
حضرت فرمود: اي ابامحمد؛ در شب قدر نام حاجيان، و اجلها، و مصيبتها، و روزيها و آنچه تا سال آينده بايد واقع بشود مقرر و مقدر ميشود، پس آن را طلب كن در شب بيست و يكم و بيست و سوم، و در هر كدام از اين دو شب صد ركعت نماز بخوان و آن دو شب را [تا بامداد - يعني تا فجر - تا ميتواني احيا كن و در آن دو شب غسل كن.
عرض كردم: اگر نميتوانم اين كار را (نماز را) ايستاده انجام بدهم چه كنم؟
حضرت فرمود: نشسته نماز بخوان.
عرض كردم: اگر نتوانستم چه كنم؟
فرمود: روي بستر - خوابيده - بخوان.]
عرض كردم: اگر نميتوانم چه كنم؟
حضرت فرمود: هيچ چيز بر تو نيست، آغاز شب چشمت را با مقداري از خواب سرمه كن، زيرا درهاي آسمان در ماه رمضان باز ميشود و شياطين به زنجير كشيده ميشوند، و اعمال مؤمنين قبول ميشوند.
چه نيكو ماهي است ماه رمضان!! اين ماه در زمان رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - مرزوق ناميده ميشد. (1).
1) امالي الطوسي: ج 2 ص 301، بحارالأنوار: ج 94 ص 2 ح 4.
مفضل بن عمر گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم ملاك حسب و شخصيت چيست؟
حضرت فرمود: مال و ثروت.
عرض كردم: چه چيز مايه ارزش و شرافت است؟
حضرت فرمود: تقوا و پرهيزگاري.
عرض كردم: چه چيز مايهي سيادت و بزرگي و زعامت است؟
حضرت فرمود: سخاوت. مگر نديدي چگونه حاتم طائي به وسيلهي سخاوت و بذل و بخشش آقا و سرور قوم خويش شد، در حالي كه شايستهتر از آنها از نظر موقعيت خانوادگي نبود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 75 ص 258 ح 142.
«محمد بن حسين بن محمد بن موسي»(متوفي 412 هـ) ، محدث بزرگ و يكي از حفاظ اهل سنت و صوفي مشرب مؤلف كتاب «تفسير حقائق و طبقات مشايخ» دربارهي امام صادق عليهالسلام مينويسد:
«ان الإمام جعفر الصادق فاق جميع أقرانه و هو ذو علم غزير في الدين و زهد بالغ في الدنيا، و ورع تام عن الشهوات و أدب كامل في الحكمة» (1).
«امام جعفر صادق عليهالسلام بر تمام اقران خود برتري داشته و داراي دانش وسيعي در پيرامون مسائل ديني و زهد فراوان نسبت به مسائل دنيوي و ورع كامل در مقابل شهوات و ادب كامل در حكمت بود».
1) طبقات المشايخ الصوفية.
مؤلف كتاب «المستطرف في كل فن مستطرف» (متوفي 850 هـ) ميگويد:
«حكي عن جعفر الصادق رضي الله عنه ان غلاما له وقف يصب الماء علي يديه فوقع الإبريق من يد الغلام في الطست، فطار الرشاش في وجهه فنظر جعفر إليه نظر مغضب، فقال: يا مولاي (و الكاظمين الغيظ) قال: قد كظمت غيظي. قال (و العافين عن الناس) قال: قد عفوت عنك. قال: (و الله يحب المحسنين) قال: إذهب فأنت حر لوجه الله تعالي» (1).
«از جعفر صادق عليهالسلام حكايت شده كه آن حضرت غلامي داشت روزي اين غلام ايستاده و بر دستهاي آن حضرت آب ميريخت ناگهان آفتابه از دست غلام به تشت افتاد و آب تشت به صورت امام پاشيده شد، امام با حالت غضب به روي غلام نگاه كرد. غلام گفت: اي مولاي من، خداوند در قرآن فرموده است: (مؤمنان كساني هستند كه غيظ خود را فرو مينشانند) امام فرمود: غيظ خود را برو نشاندم. غلام گفت: (و از مردم عفو ميكنند) امام فرمود: تو را عفو كردم. باز غلام است: (خداوند احسان كنندگان را دوست دارد) فرمود: برو تو در راه خدا آزادي»..
1) المستطرف، ج 1، ص 193.
مؤلف كتاب «جامع كرامات الأولياء» (1350 - 1265) مينويسد:
«جعفر الصادق عليهالسلام أحد أئمة ساداتنا آل البيت الكبار كان رضي الله عنه إذا احتاج إلي شيء قال: يا رباه، انا محتاج إلي كذا. فما يستتم دعاؤه الا و ذلك الشيء بجنبه موضوعا. قاله الشعراني» (1).
«جعفر صادق يكي از ائمهي اهلبيت كبار ميباشد و هرگاه محتاج چيزي ميشد ميگفت: پروردگارا به فلان چيز احتياج دارم و دعايش تمام نشده آنچه خواسته بود، در كنارش نهاده شده بود. اين مطلب را شعراني در «لواقع الأنوار» نوشته است».
1) جامع كرامات الأولياء ج 2، ص 4.
مناوي قاهري شافعي (1031 - 952 هـ) ملقب به «عبدالرؤوف» مؤلف كتاب «كنوز الحقائق في حديث خير الخلائق» مينويسد:
«من كراماته انه سعي به عند المنصور، فلما حج أحضر الساعي و أحضره و قال للساعي: اتحلف؟ قال له: نعم. فقال جعفر للمنصور: حلفه بما أراه فقال: حلفه، فقال: قل برأت من حول الله و قوته و التجأت إلي حولي و قوتي، لقد فعل جعفر كذا و كدا. فامتنع الرجل، ثم حلف، فما تم حتي مات مكانه.
و منها: ان بعض البغاة قتل مولاه، فلم يزل ليلته يصلي، ثم دعا عليه عند السحر فسمعت الضجة بموته.
و منها: انه لما بلغه قول الحكم بن العباس الكلبي في عمه زيد: صلبنا لكم زيدا علي جذع نخلة
و لم نر مهديا علي الجذع يصلب قال: اللهم سلط عليه كلبا من كلابك، فافترسه الأسد» (1).
«از كرامات حضرت صادق عليهالسلام يكي اين است كه مردي پيش منصور از آن حضرت سعايت كرده بود منصور كه ضمن يك سفر حج به مدينه آمده بود، سخنچين و حضرت صادق را احضار كرد و به سخنچين گفت: آيا حاضري قسم بخوري؟ گفت: آري. حضرت صادق عليهالسلام به منصور فرمود: او را آن چنان كه من ميگويم، قسم بده. منصور گفت: خودت قسم بده. حضرت صادق عليهالسلام به آن شخص سخنچين فرمود: بگو از حول و قوهي الهي خارج و به حول و قوهي خود متكي شدم بر اينكه جعفر بن محمد اين چنين گفته است. آن شخص اول امتناع كرد، سپس قسم خورد قسمش هنوز به پايان نرسيده بود كه هلاك شد.
از جمله كرامات آن حضرت اين است بعضي از ستمكاران غلام او را كشت حضرت طول شب را نماز خواند، سپس به هنگام سحر آن قاتل غلام را نفرين كرد، دعايش تمام نشده بود كه آن شخص مرد.
ديگر اينكه چون سخن «حكم بن عباس كلبي» (شاعر بنياميه) دربارهي عمويش زيد، به گوش او رسيد كه گفته بود:
از خانوادهي شما زيد را از شاخهي درخت خرما دار زديم ما هرگز هيچ مهدي كه بر شاخهي درخت آويزان شود، نديده بوديم. حضرت صادق عليهالسلام فرمود: پروردگارا سگي از سگهايت را بر وي مسلط گردان. طولي نكشيد كه شيري او را از هم دريد».
1) جامع كرامات الأولياء، ج 2، ص 5.
شجاعت فقط زور بازو و شمشير زدن نيست. شجاعت، نيرويي دروني و قلبي است كه مظاهر آن در اعضا و جوارح، گاه بر زبان و گاهي بر دست و بازو ظاهر ميشود. اهل بيت پيامبر و از جمله امام صادق عليهالسلام تمام مظاهر شجاعت را داشتند كه در موقعيتهاي مختلف ظاهر ميشد. در تاريخ آمده است روزي حضرت در حضور منصور دوانيقي بود. پس مگسي بر صورت منصور نشست. منصور مگس را ميراند، ولي او باز ميگشت تا منصور آزرده خاطر شد. پس به امام صادق عليهالسلام رو كرد و گفت: يا اباعبدالله! به چه علت و حكمتي خدا مگس را خلق كرده است؟ حضرت فرمود: «ليذل به الجبابرة؛ تا به وسيله آن متكبران و ستمگران را خوار كند». منصور چون سخن را شنيد، ساكت شد و چيزي نگفت. (1).
ذهبي مينويسد:
وقتي نزد حضرت صادق عليهالسلام از بخل منصور سخن گفته شد، حضرت فرمود: حمد خدايي را كه او را از دنيايش هم محروم ساخت و دينش را هم بر او باقي نگذارد. (2).
امام صادق عليهالسلام دربارهي نعمتهاي خداوند و حفظ آنها [به وسيله شكر و ترك اسراف و تبذير و رعايت اعتدال در مصرف] ميفرمايد: «نعمتهاي خداوند را نيكو مصرف كنيد و بترسيد از اين كه آنها [به سبب ناسپاسي و تضييع] از دست شما گرفته شود و به ديگران داده شود؛ زيرا نعمتي كه گرفته شود غيرممكن است كه به صاحبش بازگردد.» اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز ميفرمود: نعمتي كه گرفته شود امكان بازگشت آن بعيد خواهد بود.» (1).
امام صادق عليهالسلام به اصحاب خود آموزش داد كه چگونه بايد از نعمتهاي خدا نگهداري كنند و به سدير صيرفي فرمود: «هر چه مال انسان زياد شود حجت الهي بر او بزرگتر خواهد شد، پس تا ميتوانيد حجت الهي را از دوش خود برداريد.»
سدير گفت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله چگونه ميتوانيم حجت خدا را از دوش خود برداريم؟ امام عليهالسلام فرمود: «به اين وسيله كه حوايج برادران ديني خود را برآورده كنيد. سپس فرمود: نعمتهاي خداوند را نيكو مصرف كنيد و شكر صاحب آن را به جاي آوريد و كسي كه از شما تشكر ميكند نسبت به او بيشتر احسان كنيد. و اگر چنين كنيد خداوند نعمت خود را بر شما ميافزايد و مردم نيز از شما تشكر و قدرداني ميكنند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (لئن شكرتم لأزيدنكم) (2).
و از راههاي شكر نعمتهاي خدا اين است كه بندهي خدا نعمتها و عنايات الهي را [به مقتضاي آيهي: (فأما بنعمة ربك فحدث)] بازگو نمايد. از اين رو امام صادق عليهالسلام اين خصلت پسنديده را به ما ياد داده و ميفرمايد: «خداوند زيبايي و تجمل را دوست ميدارد و سستي و اظهار ناراحتي و مصيبت را مكروه ميشمارد و دوست ميدارد كه چون نعمتي را به بندهي خود عطا نمود اثر آن نعمت را بر او ببيند.» پرسيده شد: چگونه بايد بنده اثر نعمت را ظاهر نمايد؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: «لباس خود را تميز و زيبا كند و بوي خوش استعمال نمايد و خانهي خود را نظافت كند و اطاق خود را سفيد كند، تا جايي كه فرمود: روشن نمودن چراغ قبل از غروب آفتاب فقر را برطرف و رزق را فراوان ميكند.» (3).
آنچه گفته شد تنها برخي از راههاي شكر و سپاس از نعمتهاي خدا بود و آيهي شريفهي (و أما بنعمة ربك فحدث) نيز به همين معنا تفسير شده است.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
خداوند شش گروه را به سبب شش خصلت نابود ميكند: فرمانروايان را به سبب ستمگري، عربها را به سبب تعصب، ملاكان را به سبب كفر، بازرگانان را به سبب خيانت، روستائيان را به سبب ناداني و فقيهان را به سبب حسادت. (1).
1) بحار: 78 / 111 / 207 ح 212422.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام در پاسخ به سوال از تكليف كسي كه در تعداد ركعات نمازش زياد شك ميكند، به طوري كه اصلا نميداند چند ركعت خوانده و چند ركعت باقي مانده است، فرمودند: بايد نمازش را اعاده كند. (زراره و ابوبصير ميگويند:) عرض كرديم: زياد شك ميكند، به طوري كه هر چه هم اعاده كند باز شك ميكند. حضرت فرمودند: به شك خود اعتنايي نكند (و به نمازش ادامه دهد).
سپس حضرت فرمودند: با شكستن نماز، شيطان پليد را به خودتان عادت ندهيد كه با اين كار او را به طمع مياندازيد (كه هر لحظه به سروقت شما بيايد و وسوسهتان كند) زيرا شيطان خبيث است و بدان چه عادتش دهند، عادت ميكند، پس هر يك از شما (كه كثيرالشك باشد) به شك خود اعتنا نكند و نمازش را زياد نشكند؛ چون اگر چند مرتبه به شك خود اعتنا نكرد، ديگر دچار شك نخواهد شد.
زراره ميگويد: حضرت سپس فرمودند: شيطان پليد ميخواهد مطاع باشد، لذا اگر نافرماني شود ديگر به طرف كسي از شما نميآيد. (1).
1) كافي: 3 / 358 / 2. 121688.
جماعتي از اصحاب امام صادق عليهالسلام ميگويند: ما در خدمت امام صادق عليهالسلام بوديم كه آن حضرت فرمود: «در نزد ما خزينههاي زمين و كليدهاي آن وجود دارد. اگر بخواهم اشاره كنم با يكي از دو پاي خود كه:اي زمين! آنچه از طلا در تو وجود دارد بيرون بكن؛ هر آينه بيرون ميكند.»
سپس آن حضرت با يكي از دو پاي خود به زمين اشاره كرد به اين نحو كه كشيد پاي مباركش را در روي زمين، پس ناگهان زمين شكافته شد.
سپس آن حضرت دست خود را داخل زمين كرد و شمش طلائي به اندازهي يك وجب بود بيرون آورد. بعد فرمود: «به شكاف زمين خوب نگاه كنيد.»
ما نگاه كرديم و ديدم شمشهاي بسياري بر روي يكديگر قرار دارند و ميدرخشند.
يكي از افراد به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: «فدايت شوم! خدا به شما اين همه عطا كرده است و شيعيان شما محتاج هستند؟!»
حضرت فرمود: بدرستي كه حق تعالي، دنيا و آخرت را براي ما و شيعيان ما جمع خواهد كرد و ايشان را در جنات نعيم، و دشمن ما را در آتش جحيم داخل خواهد نمود.» (1).
1) كافي.
هشام بن سالم ميگويد: امام صادق عليهالسلام فرمود: «براي خدا شهري هست در پشت دريا كه وسعت آن بقدر سير چهل روز آفتاب است و در آن شهر جمعي هستند كه هر گز معصيت نكردهاند و شيطان را نميشناسند و نميدانند كه شيطان كيست و در هر چند گاه ما ايشان را ميبينيم و آنچه احتياج دارند را از ما سؤال ميكنند و كيفيت دعا را ما به آنها تعليم مينمائيم.
آنها ميپرسند كه قائم آل محمد عليهمالسلام كي ظهور ميكند، و در عبادت و بندگي بسيار سعي ميكنند. شهر ايشان دروازههاي بسياري دارد و از هر دروازه تا دروازهي ديگر، صد فرسخ مسافت ميباشد. آنها بسيار تقديس و تنزيه و عبادت ميكنند كه اگر ايشان را ببينيد عبادت خود را سهل ميدانيد.
در ميان ايشان كسي هست كه يك ماه سر از سجود بر نميدارد. خوراك ايشان تسبيح الهي است و پوشش ايشان برگ درختان است و صورت ايشان از نور روشن است.
چون يكي از ايشان ما را ميبيند براي بركت بر گرد او ميآيند و از خاك قدمش بر ميگيرند و چون نماز ميشود صداهاي ايشان بلند ميشود مانند باد تند.
در ميان ايشان جمعي هستند كه براي انتظار قدوم قائم آل محمد عليهمالسلام هرگز حربه را از خود جدا نكردهاند و از خدا هميشه ميطلبند كه به خدمت او مشرف شوند. عمر هر يك از ايشان هزار سال است كه اگر ايشان را ببيني آثار خشوع و شكستگي و فروتني از ايشان ظاهر است و پيوسته طلب ميكند امري را كه موجب قرب خدا باشد و پيوسته منتظر آن وقتي هستند كه ملاقات ما و ايشان است. هرگز از عبادت سست نميشوند و به تنگ نميآيند و قرآن را به نحوي كه ما به آنها ياد دادهايم تلاوت نمينمايند و در ميان قرآن چيزي هست كه از براي مردم اگر بخواهيم كافر ميشوند، و اگر چيزي از قرائت بر ايشان مشكل شود از ما ميپرسند و چون بيان ميكنيم، سينههاي ايشان گشاده و منور ميشود و از خدا ميطلبند كه ما را از براي ايشان باقي دارد و ميدانند كه خدا بوجود ما بر ايشان نعمتها را عطاء كرده است و قدر ما را ميشناسند.
ايشان با قائم آل محمد عليهمالسلام خروج خواهند كرد و جنگيان ايشان بر ديگران سبقت خواهند گرفت و هميشه از خدا همين را ميطلبند.
در ميان ايشان پيران و جوانان هستند و چون جواني از ايشان پيري را ميبيند نزد او بمانند بندگان مينشيند و تا اجازه نفرمايد بر نميخيزد.
ايشان بهتر از جميع خلق، از امام اطاعت ميكنند و هر امري كه امام به ايشان فرمان دهد عمل ميكنند و تا امر ديگري نفرمايد آن را ترك نميكنند.
اگر ايشان را به خلايق ما بين مشرق و مغرب بگمارند در يك ساعت همه را فاني ميگردانند. حربه بر ايشان كار نميكند، شمشيرهايي از آهن دارند به غير از اين آهن كه اگر بر كوه بزنند درهم ميشكند و امام (مهدي) عليهالسلام با اين لشكر با هند و روم و ترك و ديلم و بربر و هر كه در ما بين جابلقا و جابلسا است، جنگ خواهند كرد و جابلقا و جابلسا دو شهر است يكي در مشرق و يكي در مغرب. بر هر يك از اهل اديان كه وارد شوند، اول ايشان را به خدا و رسول و دين اسلام بخوانند و هر كه مسلمان نشود او را به قتل مي رسانند تا آنكه در ميان مشرق و مغرب كسي نماند كه مسلمان نشود (1).
1) عين الحيات.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه سه بار نسبت به تو خشمگين شود و دربارهات به بدي سخن نگويد، شايستهي رفاقت است، او را براي دوستي انتخاب كن.
صفوان ابنيحيي نقل ميكند كه: از عبدي كوفي شنيدم كه گفت: روزي همسر من گفت: اي عبدي امسال آرزو دارم به حج بروم و شوق زيارت امام جعفر صادق عليهالسلام را دارم. دنيا اعتباري ندارد بيا مقدمات سفر را فراهم كن و با هم به اين سفر معنوي برويم. گفتم: اي زن به خدا قسم توان سفر به حجاز را ندارم و گرنه من هم مثل تو اين آرزو را دارم.
زن گفت: پارچهها و وسائل مرا بفروش و اسباب و وسائل سفر را تهيه كن من هم همين كار را كردم و به اتفاق عازم مدينه شديم. قبل از رسيدن به مدينه همسرم به شدت مريض شد و هنگامي كه به مدينه رسيديم، مرگ بر وي سايه افكند و به حالت احتضار در آمد به طوري كه از زنده ماندن او كاملا مأيوس شدم سپس به مجلس شريف امام صادق عليهالسلام رفتم حضرت دو جامهي مصري پوشيده بودند كه بر روي آنها خطوطي بود. من سلام كردم حضرت بعد از جواب سلام فرمود: اي عبدي همسرت چطور است؟ گفتم: يابن رسولالله همين الان كه خدمت رسيدم او در حال سكرات موت بود و از زنده ماندنش نااميد شدم كه خدمت شما رسيدم. حضرت فرمود: اي عبدي تو به خاطر همسرت محزون و غمگين مباش. گفتم: يابن رسولالله. حضرت فرمود: خوشحال باش من از خداوند خواستم و دعا كردم همسرت خوب شد و هيچ ضرري به او نميرسد وقتي به محل اقامت مراجعه كردم ديدم همسرم نشسته و كاملا سالم است نزديك او نشستم و احوالش را پرسيدم گفت: خداوند متعال مرا شفا داد و من گفتم: اي زن وقتي كه من از نزد تو رفتم كاملا مأيوس شدم. پس هنگامي كه خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدم از من احوال تو را پرسيد. گفتم: يابن رسولالله او در حال احتضار است. فرمود: همسرت را خداوند حيات عنايت فرمود به محل اقامت خود مراجعه كن او را سالم خواهي ديد.
زن گفت: ميخواهي به تو خبر بدهم از مسئلهاي كه عجيبتر از آن نشنيده باشي؟! گفتم: بلي گفت: اي عبدي در آن وقتي كه تو از نزد من رفتي در حال جان دادن بودم ناگهان ديدم جواني آمد كه لباس مخطط مصري پوشيده بود از من پرسيد حال تو چگونه است؟ گفتم: هم اكنون ملك الموت براي قبض روح من آمده است.
آن جوان گفت: اي ملك الموت. او جواب داد: لبيك اي امام. آن جوان فرمود: آيا تو مأمور نيستي كه مطيع و فرمانبردار ما باشي؟ ملك الموت گفت: همين طور است يابن رسولالله.
جوان فرمود: اكنون به تو امر ميكنم كه بيست سال ديگر به اين زن مهلت بده. ملك الموت گفت: شنيدم و فرمانبردارم و قبول كردم. سپس هر دو از نزد من رفتند و بقيه نشانيهاي امام صادق عليهالسلام را نيز همسرم را ذكر كرد به همان صورت كه من ديده بودم من نيز گفتم وقتي كه به خدمت امام عليهالسلام رسيدم، احوال پرسيد من گفتم: همسرم در حال احتضار گذاشتم و خدمت شما رسيدم. حضرت تأمل نمود بعد از لحظهاي فرمود: برو كه خداوند متعال او را شفا داد. وقتي آمدم تو را در كمال صحت و سلامتي ديدم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه چيز از سعادت است: زن مطيع و فرزند نيكو و رزقي كه مايه رفاه و آسايش عائله باشد.
روايت شده كه ابوهاشم اسماعيل بن محمد حميري در ابتداي حال به اعتقاد كيسانيه بود كه محمد حنفيه را امام ميدانستند و ميگفتند كه او نمرده است از اين جهت حضرت امام صادق عليهالسلام درباره او (اسماعيل) فرمودند كه او بر هيچ نيست يعني اعتقاد صحيح و مذهب درست ندارد. اين سخن به اسماعيل مذكور رسيد. به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد، يابن رسولالله شنيدهام كه در حق من چنين فرمودهايد. من عمر خود را در هواداري شما گذرانيدم و به جهت ولاي شما از مردمان كناره گزيدم.
حضرت پاسخ فرمودند: تو ميگويي محمد حنفيه در شعب رضويست يعني اعتقاد تو آن است كه او زنده است و در آن جاست و شيري در راست و پلنگي در چپ اوست. بامداد و شبانگاه روزي او را ميآورند.
واي بر تو، به درستي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليهالسلام و حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام كه از او بهتر بودند شربت مرگ چشيدند.
اسماعيل گفت:، بر وفات محمد حنفيه دليلي هست؟ فرمود: آري به درستي كه پدرم مرا خبر داد كه بر او نماز خواند و وي را دفن نمود و من در اين باب آيتي به تو نشان دهم. آن گاه دست اسماعيل را گرفت و بر سر قبري برد و دست مبارك بر قبر زد. پس دعائي خواند و قبر شكافته شد، مردي ظاهر شد موي سر و محاسنش سفيد و خاك از سر و روي خود ميافشاند و گفت: يا اباهاشم مرا ميشناسي؟ اسماعيل گفت: نه. گفت: منم محمد بن علي الحنفيه، به درستي كه امام بعد از حسين بن علي عليهالسلام، علي بن الحسين عليهالسلام است و بعد از او محمد بن علي عليهالسلام و بعد از او اين مرد يعني امام جعفرالصادق عليهالسلام. سپس به گريبان خاك كشيد و قبر هم چنان پوشيده گرديد.
حضرت امام صادق عليهالسلام از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه فرمود: بزرگترين پاداش براي عباداتي است كه پنهاني و در خفا انجام شود.
هم چنين ابوبصير روايت ميكند كه روزي به مدينه طيبه داخل شدم و مرا جنابت رسيده بود و رفقاي من به خدمت آن حضرت ميرفتند. براي من سخت بود كه دوستانم قبل از من آن حضرت را ببينند. پس تصميم گرفتم با همان حال خدمت حضرت بروم. چون به خدمت شريف آن حضرت رسيدم، حضرت فرمود: اي ابوبصير! مگر نميداني كه به خانه انبياء و اولياء خدا جنب وارد نميشوند. من شرمنده شدم و گفتم: ترسيدم كه دوستان من قبل از من به خدمت شما مشرف شوند و بعد از آن توبه كردم كه ديگر اين كار را تكرار نكنم
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از ناموس مردم چشم بپوشيد تا ناموستان محفوظ باشد.
و از هيثم نهدي نقل ميكند كه مرفوعا (بدون ذكر راوي از امام) روايت ميكند كه:
مردي مبتلا به خارش اسافل اعضا بود. به حضرت صادق عليهالسلام شكايت كرد؛ آن حضرت دست بر پشتش كشيد، كرم قرمزي از او دفع شد و بيماريش بهبود يافت.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: باطن آدمي كه اصلاح شد، رفتارش محكم و دلچسب خواهد بود.
و از ابن ابيليلا نقل ميكند كه:
به حضرت صادق عليهالسلام گفت: شيرينترين مخلوقات خدا چيست؟ فرمود: فرزند جوان، گفت: تلخترين مخلوقات وي چيست؟ فرمود: مرگ آن جوان؛ گفت: شهادت ميدهم كه: شما حجتهاي خدا بر بندگان هستيد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: براي خدا يكديگر را نصيحت كنيد هرگز عملي را بهتر از اين نميبينيد.
و نيز از سدير صيرفي نقل ميكند كه گفت:
زني خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيد و گفت: قربانت شوم من و كسانم اهل ولايت و دوستي شما هستيم؛ حضرت فرمود: راست ميگويي، اكنون چه ميخواهي؟ زن گفت:
قربانت يابن رسولالله! در بازويم پيسي به وجود آمده، دعا كنيد تا خداوند آن را دفع كند. آن حضرت عرض كرد: خدايا! تو كور و پيس را شفا ميدهي و استخوانهاي پوسيده را زنده ميكني؛ اين زن را از عفو و تندرستي خود بهرهمند بفرما؛ به نحوي كه اجابت دعاي مرا بنمايي. زن گفت: به خدا! برخاستم در صورتي كه اثري از آن پيسي در من نبود، نه كم و نه زياد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اعتماد كلي به برادرت نداشته باش، به درستي كه به زمين خوردن از خودباختگي جبرانپذير نيست.
و از عبدالله نجاشي نقل ميكند كه گفت:
پوستيني داشتم كه ترشحي از بول به آن رسيد و مايهي شك من شد. شب سردي آن را در آب فرو بردم. هنگامي كه خدمت حضرت صادق عليهالسلام مشرف شدم، حضرت بيمقدمه فرمود:
پوستين كه به آب برسد فاسد ميشود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مسلمان هرگز داراي شش خصلت ناپسند كه عبارت از: سختگيري، بيخيري، حسد داشتن، لجاجت و دروغگويي و ستمگري نميشود.
و از مالك جهني نقل شده كه:
روزي خدمت حضرت صادق عليهالسلام نشسته بودم و فضيلت ائمهي اهلبيت عليهمالسلام را با خود ميگفتم، كه حضرت به من نگاه كرد و فرمود: اي مالك به خدا! حقا شما شيعه ما هستيد و گمان نكن كه دربارهي فضل ما تندروي كردهاي.
پيوسته بهانه ميگرفت؛ ميخواست كسي او را نبيند؛ حرفش را نشنود و... شايد اصلا نباشد! همه دوستش داشتند و سخنانش بر دلها مينشست. چيزي براي خودش نميطلبيد و از كسي جز پروردگارش نميهراسيد؛ از همينرو، همواره در آرامش بود.
خليفه (1)، اما پيوسته نگران به سر ميبرد و هماره او را ميآزرد. به «عراق» فراميخواندش و مردمان «حجاز» و «مدينه» را از ديدارش بازميداشت.
تمام مظلوميت در چشمهاي امام عليهالسلام جمع شده بود، و بغض عجيبي گلويش را ميفشرد. خوب ميدانست نخست تبعيدش ميكنند؛ مسمومش ميسازند و شهيدش؛
«قبرم را به روي تپههاي سيمگون گرانبار بركنيد
همنواي غزل گريههاي شقايقزاران
بر ملكوت بلند صاحب خورشيد
كنار جويبار ابدي صلح و آرامش
در هجمهي كاسبرگهاي پوسيدهي سرگردان خاكم كنيد
شايد كه باد در گرده افشانياش
با خاكسترم
زخم هزاراني نياكانم را فرياد كند.» (2).
در يكي از سفرهاي تبعيدي، سرداري از سران سپاه خليفه، كه خويش را بزرگ ميپنداشت، بسياري ناكسان را دعوت به وليمهيي كرد. امام عليهالسلام در آن مجلس حضور داشت. وقتي ميهماني، آب طلبيد، جامي شراب دادندش. ناگهان حضرتش برخاست و مجلس را ترك كرد. در صدد بازگرداندنش برآمدند، اما سودشان نبخشيد. امام نيز فقط گفتار رسول خداوند را باز فرمود:
«هر آن كس كه بر سفرهي شراب نشيند، تنها شايستهي نفرين خدايش باشد.» .
از زمان شهادت مولا اميرالمؤمنين تا بعد از شهادت امام سجاد موقعيت سياسي آن عصر اجازه نميداد كسي رشته علوم اسلامي را به دست گرفته و تعليم دين كند و حوزه علميه از فقه اسلام تشكيل دهد. (1).
اين فرصت در اواخر زندگي امام محمد باقر عليهالسلام پيدا شد تا بتواند تشكيل مجالس درس داده و به آموختن علوم اسلامي بپردازد و زمينه مساعدي به وجود آورد تا فرزند خلف ايشان امام جعفر صادق عليهالسلام دانشگاه بزرگ مدينه را تأسيس و عظمت علمي اسلام را آشكار نمايد.
در اين ايام كه امويان و عباسيان در گيرودار جنگ قدرت بودند، امام ششم از فرصت استفاده نموده و در مدت بسيار كمي فرهنگ اسلامي را ميان مسلمانان دنيا منتشر ساخت. (2).
عباسيان از اين نهضت و توسعه فرهنگ اسلامي و تعاليم جعفري زماني آگاه شدند كه نفوذ علمي امام جعفر صادق در تمام ممالك اسلامي راه يافته بود.
عباسيان از اين ميترسيدند كه اين جنبش علمي استقلال آنان را متزلزل نمايد و براي جلوگيري از قدرت علمي حضرت و ايجاد اختلاف در دانشگاه مدينه دو نفر از شاگردان ايشان به نامهاي نعمان بن ثابت (مشهور به ابيحنيفه) و مالك بن انس را بر ضد استاد برانگيختند تا از روحانيت خاندان نبوت بكاهند. (3).
از اينجا مذاهب اربعه اهل سنت آغاز شد و پيروان عترت و طهارت را شيعه خواندند. (4).
مذهب جعفري و شهرت شيعه از تعليمات امام جعفر صادق پديدار گرديد. (5).
شيعه به خداوند متعال - به ملائكه - به رسول خدا و كتاب آسماني و به روز قيامت ايمان دارد.
شيعه به حقيقت كلمه شهادتين تصديق و اعتراف دارد.
شيعه علاوه بر توحيد، نبوت و معاد دو اصل ديگر (عدل و امامت) را نيز از اصول دين دانسته و به آن معترف است.
شيعه به كسي اطلاق ميشود كه بدون افراط و تفريط قدم به قدم تابع و مطيع اوامر اهل بيت اطهار باشد. (6).
شيعيان كساني هستند كه از مولا علي پيروي كرده، چه از روي نص جلي (7)و يا از روي نص خفي (8)قائل به امامت مولاي متقيان پس از رسول خدا هستند و معتقدند كه امامت از خاندان عصمت و طهارت بيرون نخواهد رفت. (9).
همچنين معتقدند كه امامت قضيهاي مصلحتي و امري سياسي نيست كه به اختيار و تعيين امت باشد.
ابن خلدون مينويسد: شيعه در لغت به معني پيروان و هواخواهان است و در اصطلاح فقيهان و متكلمان اسلام، شيعه به پيروان مولاي متقيان و يازده فرزند ايشان اطلاق ميشود. (10).
شيعه در ابتدا به كساني گفته ميشد كه بعد از رحلت رسول اكرم ولايت را حق مسلم حضرت علي عليهالسلام دانسته و با وجود اين كه اكثر مسلمين با ابوبكر بيعت كردند، باز در مودت و ولايت حضرت اميرالمؤمنين ثابت ماندند.
كلمه شيعه در ارادت و مودت به مولا علي و فرزندان وي و تمايل به خاندان بنيهاشم و تنفر از طايفه بنياميه خلاصه ميشود.
شيعيان معتقدند كه امامان داراي علم لدني هستند و آن علمي است كه مفهوم دين و علوم غيبي و همه دانستنيهاي جهان را در بر ميگيرد. (11).
1) چهارده معصوم، عمادزاده / 935.
2) چهارده معصوم، عمادزاده / 935.
3) چهارده معصوم، عمادزاده / 935.
4) چهارده معصوم، عمادزاده / 935.
5) ايضا / 936.
6) ايضا / 937.
7) كساني كه قاتل به نص و تعيين آشكار ميباشند و گويند كه رسول اكرم در روز غدير خم مولا علي را به امامت برگزيده و صريحا وي را به جانشيني خود انتخاب فرموده است. تاريخ شيعه و فرقههاي اسلام، مشكور / 45.
8) كساني كه قائل به نص و تعيين پنهان ميباشند و معتقدند كه رسول اكرم راز امامت مولا علي را به طور پنهان به بعضي از اصحاب فرموده است. تاريخ شيعه و فرقههاي اسلام، مشكور / 45.
9) تاريخ شيعه و فرقههاي اسلام، مشكور / 39.
10) تاريخ شيعه و فرقههاي اسلام، مشكور / 39.
11) ايضا / 48.
از اصحاب حضرت صادق و كاظم عليهماالسلام و ثقه است. (1)او پسر خواهر ابوبصير، يحيي بن قاسم (2)است.
مرحوم شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب امام ششم (3)و هفتم (4)شمرده و در فهرست فرموده: شعيب كتابي دارد كه بزرگاني همچون: ابن ابيعمير و حماد بن عيسي آن را از او نقل كردهاند. (5).
نجاشي و علامه، كنيه او را ابويعقوب گفتهاند (6)؛ و مرحوم شيخ طوسي، دردو جا، نام پدر شعيب را يعقوب فرموده، ليكن كنيهاي براي او ذكر نكرده است. (7).
ابنداود گفته: اسم پدر و كنيه او يكي است. (8).
شيخ كشي، راجع به صله رحم، روايتي از شعيب، بدين عبارت، نقل فرموده: يافتم به خط جبرئيل بن احمد كه، از محمد بن عبدالله بن مهران، از محمد بن علي، از حسن بن علي بن ابيحمزه، از پدرش ابيحمزه، از شعيب عقرقوفي روايت كرده كه گفت: روزي خدمت حضرت موسي بن جعفر (ع) بودم كه ابتداءا و بدون سابقه فرمود: اي شعيب! فردا مردي از ساكنين غرب، تو را ملاقات ميكند و از حال من ميپرسد، تو در جواب او بگو: به خدا سوگند، موسي بن جعفر (ع) امامي است كه حضرت صادق (ع) او را سفارش نموده و تصريح به امامت او كرده؛ آن گاه هر چه از حلال و حرام سؤال كرد، از طرف من جواب ده. گفتم: فدايت شوم، آن مرد مغربي چه نشاني دارد؟ فرمود: مردي بلند قامت و درشت هيكل است، به نام يعقوب؛ وقتي او را ملاقات كردي ترس نداشته باش، هر چه پرسيد جواب ده، و اگر ميل داشت پيش من بيايد، او را نزد من بياور.
شعيب سوگند ياد كرد و گفت: روز ديگر، من در طواف بودم كه مردي جسيم و قوي هيكل روي به من كرد و گفت: ميخواهم از تو راجع به احوال آقا و مولايت سؤالي كنم. گفتم: آقايم كيست؟ گفت: موسي بن جعفر (ع) گفتم: نام تو چيست؟ گفت: يعقوب. از مكانش سؤال كردم، گفت: از اهالي مغرب ميباشم. پرسيدم: از كجا مرا شناختي؟ گفت: در خواب ديدم كسي به من دستور داد: شعيب را ملاقات كن و هر چه ميخواهي از او بپرس. وقتي كه بيدار شدم از نام تو جستجو كردم، تو را به من راهنمايي كردند. گفتم: بنشين در اين جا تا از طواف فارغ شوم. پس از طواف پيش او رفتم و صحبت را آغاز كردم، او را مردي دانا و عاقل يافتم. از من خواهش كرد خدمت موسي بن جعفر (ع) برسانمش. با هم حضور حضرت رسيديم. همين كه امام چشمش به او افتاد فرمود: اي يعقوب! ديروز كه وارد شدي بين تو برادرت نزاعي درگرفت و كار به جايي رسيد كه يكديگر را دشنام داديد؛ اين چنين كرداري روش ما نيست، دين ما و پدران ما مخالف اين كارهاست، و هرگز كسي را به چنين كاري فرمان نميدهيم. از خدا بترس و پرهيز كن. به همين زودي مرگ ما بين تو و برادرت جدايي ميافكند، و برادرت در هيمن سفر خواهد مرد، قبل از آن كه به وطن برسد، تو هم از كرده خود پشيمان ميشوي. اين پيشامد به واسطه آن است كه قطع رحم كرديد، خداوند هم عمر شما را قطع كرد. يعقوب پرسيد: فدايت گردم، اجل من كي خواهد رسيد؟ فرمود: اجل تو هم رسيده بود؛ ليكن چون در فلان منزل نسبت به عمه خود مهرباني كردي و صله رحم نمودي، بيست سال بر عمرت افزوده گشت.
شعيب گويد: سال بعد از اين جريان، يعقوب را در راه مكه و احوالش را پرسيدم، گفت: برادرم در همان سفر، به وطن نرسيده، از دنيا رفت و در بين راه او را دفن كرديم. (9).
در كافي، از شعيب نقل شده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) به اصحابش ميفرمود: از خدا پروا گيريد، و برادراني خوشرفتار باشيد؛ در راه خدا با هم دوستي كنيد و پيوستگيداشته باشيد، و مهر ورزيد، و يكديگر را ديدار كنيد؛ و امر ما را مذاكره كنيد، و آن را زنده داريد. (10).
نويسنده گويد: شعيب پسري به نام ابراهيم داشته، و گفتهاند كه واقفي مذهب بوده است. (11).
علامه حلي فرموده: من به روايت ابراهيم بن شعيب اعتماد نميكنم. (12).
1) رجال نجاشي، ص 139 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 42.
2) شرح حال مختصري از يحيي بن قاسم، در پاورقي عنوان ابوبصير، آمد.
3) الطوسي، ص 217.
4) رجال الطوسي، ص 352.
5) فهرست طوسي، ص 166.
6) رجال نجاشي، ص 139 - خلاصه، علامه حلي، ص 42.
7) رجال الطوسي، ص 217 و ص 352.
8) رجال ابنداود - جزء اول - باب الشين.
9) رجال كشي، ص 375 - 374.
10) اصول كافي، ج 2، باب مهرورزي و عطوفت با يكديگر، ص 140.
11) اختيار معرفة الرجال، ص 470.
12) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 95.
شيخ طوسي (ره)، او را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده (1)و در فهرست فرموده: شهاب، «اصلي» دارد كه ابن ابيعمير از او روايت كرده است. (2).
شهاب بن عبدربه، از موالي بني اسد، از حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام روايت نموده، و مردي سرمايهدار و متمكن بوده است. (3).
كشي گفته: شهاب و برادرانش: عبدالرحمن (4)و وهب و عبدالخالق، همگي از ثقاتند و از حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام روايت كردهاند. (5).
اخباري در مدح و ذم او وارد شده كه ما به چند روايت در ذم و مدح او اشاره ميكنيم و كساني كه طالب تفصيلند به رجال مامقاني و ساير كتب رجال مراجعه فرمايند.
كشي، از حمدويه، از بعض مشايخ، روايت كرده كه وهب و شهاب و عبدالرحمن و اسماعيل بن عبدالخالق (پسر برادر شهاب) همگي فاضل، و از اخيارند. (6).
از شهاب بن عبدربه نقل شده كه گفت: وقتي امام صادق (ع) به من فرمود: چگونه خواهي بود آن گاه كه محمد بن سليمان (عامل منصور در بصره) خبر وفات مرا به تو بدهد؟
پس از مدتي، روزي در بصره، نزد محمد بن سليمان بودم كه نامهاي را به من داد، و گفت: «اعظم الله اجرك في جعفر بن محمد (ع)» (7)چون محمد، خبر شهادات آن حضرت را به من داد، ياد كلام آن بزرگوار افتادم، و گريه گلويم را گرفت. (8).
و اما از رواياتي كه در ذم او وارد شده است، ما به يك روايت روايت اشاره ميكنيم:
مسمع كردين از امام صادق (ع) نقل كرده كه امام فرمود: شهاب بدتر است از ميته، خون، و گوشت خوك. (9).
نويسنده گويد: اين روايت و روايات ديگري كه در قدح او وارد شده، نشان ميدهد كه امام صادق (ع) براي حفظ جان و مال او، چنين فرموده. چون او مردي توانگر بود و مورد طمع حكومت وقت، و بهانه جوييهايي براي مصادره اموالش ميكردند، و بهتر از همه نسبت او به تشيع بود؛ و آن روز شيعهگري گناه غير قابل بخشش بود. لهذا امام از او اظهار تنفر ميفرمود تا او سالم بماند و نظيرش در مورد زراره و ديگران به وقوع پيوست.
در داستان محمد بن عبدالله بن حسن (كه در مدينه خروج كرده بود) نقل شده كه چون شهاب تسليم آنان نشد، و با آنان همكاري نكرد، قريب هفتاد تازيانه بر بدنش زدند. (10).
در كتاب بصائر الدرجات، از شهاب بن عبدربه روايت شده كه گفت: خدمت حضرت صادق (ع) شرفياب شدم، و ميخواستم از آن حضرت بپرسم كه آيا جايز است شخص جنب، از حب (11)آب برداشته، غسل كند؟ چون خدمت حضرت رسيديم، مطلب خود را فراموش كردم، امام به طرف من توجهي كرده، فرمود: اي شهاب! اشكالي ندارد كه جنب از آب حب بردارد. (12).
وليد بن صبيح گويد: شهاب بن عبدربه از من خواست تا سلامش را به امام صادق (ع) رسانده، و بگويم كه هراسي در خواب به او دست ميدهد. من پيغامش را به حضرت رساندم، امام صادق (ع) فرمود: به او بگو: مالش را پاكيزه كرده، زكاتش را بپردازد. من فرمايش حضرت را به شهاب ابلاغ كردم، او در جواب گفت: به حضرت عرض كن كه همه مطلعند كه من زكات مالم را پرداختهام. من بار ديگر پيغام شهاب را به حضرت رساندم، حضرت فرمود: به او بگو: آري، از مالت خارج كردهاي، اما آن را به دست مستحق نرسانده، و در جايگاه واقعياش قرار ندادهاي. (13).
روايت شده كه وقتي، شهاب بن عبدربه از حضرت صادق (ع) پرسيد: فدايت شوم، چگونه صبح كردي؟ فرمود: صبح كردم همان گونه كه ابوطفيل، عامر بن واثله، گفته: و ان لاهل الحق لا شك دولة
علي الناس اياها ارجي و ارقب (14). ثم قال: انا و الله ممن يرجي و يرقب - سپس فرمود: من هم به خدا، از اميدواران و چشم انتظارانم - (15).
1) رجال الطوسي، ص 218.
2) فهرست طوسي، ص 167.
3) اختيار معرفة الرجال، ص 413 - قاموس الرجال، ج 5، ص 89.
4) در نسخهاي، عبدالرحيم ذكر شده (اختيار معرفة الرجال، ص 413).
5) رجال كشي، ص 352.
6) رجال كشي، ص 353.
7) خداوند اجر تو را، در مصيبت امام صادق (ع)، بزرگ گرداند.
8) رجال كشي، ص 353.
9) رجال كشي، ص 352.
10) اختيار معرفة الرجال، ص 415.
11) ظرف سفالين بزرگي كه مايحتاج خانهها پر از آب ميشد.
12) بصائر الدرجات، جزء 5، باب 10، ح 3، ص 236.
13) فروع كافي، ج 3، كتاب الزكاة، ص 546 - وسائل الشيعه، ج 6، ص 149 - بحارالانوار، ج 47، ص 364.
14) بيشك براي اهل حق حكومتي بر مردم خواهد بود، كه من اميدوار و چشم انتظار آنم.
15) اختيار معرفة الرجال، ص 94.
شعبة بن حجاج ازدي از ائمه و اعلام اهل سنت است وي فتواي خروج و حمايت از ابراهيم بن عبدالله بن الحسن را صادر نمود. عده اي گفتهاند كه او از جمله كساني بود كه با عدهي ديگري از اصحاب حديث، به حمايت از ابراهيم رفت. شاگردي او در محضر امام صادق عليهالسلام را عده اي از علماي اهل سنت مانند صاحب كتاب «تهذيب»، «الصواعق»، «حليه»، «ينابيع»، «الفصول»، «تذكرة» و... نقل كردهاند و در كتب شيعه نيز وي را به عنوان يكي از رجال حديث امام صادق عليهالسلام ثبت كردهاند.
«عن أبيعبدالله، قال: كان بين قوله قد اجيبت دعوتكما و بين أن اخذ فرعون أربعون سنة (1)؛ از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: بين اين گفته خدا كه فرمود: دعاي شما مستجاب شد، و مرگ فرعون چهل سال طول كشيد».
خداي متعال به موسي و هارون عليهماالسلام ميفرمايد: «دعاي شما مستجاب شد»، اما اين استجابت چهل سال طول كشيد.
«ان رجلا اتي النبي صلي الله عليه و آله و سلم فقال ادع الله أن يستجيب دعائي فقال اذا أردت ذلك فأطب كسبك (2)؛ مردي خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رسيد و از ايشان خواست تا از خدا بخواهد دعاي او مستجاب گردد. رسول خدا فرمودند: اگر ميخواهي خدا دعاي تو را مستجاب نمايد، كسب خود را پاكيزه كن و در جامعه غل و غش نكن.» اين يكي از شروط استجابت دعا است. بنابراين كسي كه ميخواهد دعايش مستجاب گردد نبايد ديگران را در معامله فريب دهد.
«روي أن موسي رأي رجلا يتضرع تضرعا عظيما و يدعوا رافعا يديه و يبتهل (3)؛ روايت شده است كه حضرت موسي عليهالسلام شخصي را ديد كه سخت در حال تضرع است و در حالي كه دستهايش را بلند كرده، با زاري به درگاه خدا دعا ميكند».
ابتهال انواعي دارد. يكي از آنها اين است كه انسان دستهايش را به سوي خداي متعال بلند نمايد و آنها را از يكديگر باز كرده، دعا نمايد. حضرت موسي شخصي را ديد كه با اين حال به درگاه خداي متعال دعا ميكرد به حضرت موسي وحي شد كه: «لو فعل كذا و كذا لما استجبت دعائه، لأن في بطنه حراما، و علي ظهره حراما و في بيته حراما (4)؛ اين مرد هر قدر دعا كند دعاي او را مستجاب نخواهم كرد چرا كه لباسش حرام، خوراكش حرام و در خانهاش نيز حرام است». كنايه از اين كه وسايل خانهاش دزدي است يا زنش كار حرام انجام ميداده است. به هر حال مراد حرامي است كه انسان در برابر آن مسئول است، و الا اگر در حرام نقشي نداشته باشد عقوبت ندارد.
غرض اين كه استجابت دعا نيز مانند بسياري از كارهاي روزمره ما شروط و قيودي دارد. كسي كه ميخواهد ازدواج كند، چه بسا با همسرش شرط و شروط ميگذارد، آن كه ميخواهد خانهاي معامله كند با شرط و شروط معامله ميكند. هر كاري شرط و شروطي دارد و استجابت دعا نيز از اين قاعده بيرون نيست. نقل شده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: «ان الله يحب السائل اللحوح (5)؛ خداي متعال بندهاي را كه در خواهش خود پافشاري ميكند، دوست ميدارد.»
بندگان خداوند پافشاري و اصرار را دوست ندارند و اگر كسي چيزي از آنها بخواهد و پاسخشان منفي باشد، ولي اصرار فراوان طرف مقابل را ببينند به ستوه ميآيند. اما خداي متعال چنين نيست و اصرار و الحاح بندگان خود را دوست دارد. پس اگر چيزي از خدا خواستيد و يك بار، دو بار، سه بار، ده بار، يا صد بار گفتيد و برآورده نشد، خسته نشويد و دوباره از خدا بخواهيد؛ چرا كه تكرار يكي از شروط استجابت دعا است. در همين زمينه روايتي از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «و الله لا يلح عبد مؤمن علي الله في حاجة الا قضاها له (6)؛ هيچ بنده مؤمني نيست كه با اصرار از خداي متعال حاجتي بخواهد و خدا آن حاجت را برآورده نكند».
نفس متشكل از شهوتهاي گوناگون و خواستههاي دروني فرد است. مؤمن بايد اين خواستهها را تعديل كند و افسار خود را به دست نفس ندهد.
حملات و خواهشهاي نفس صورتهاي گوناگون دارد. گاهي خواست او فلان امتياز و فلان نعمت است و گاهي در برابر مصيبتهاي دنيوي مؤمن را بيتاب كرده، او را به اعمال خلاف شرع وادار ميكند. بايد دانست، دنيايي كه انسانها در آن زندگي ميكنند آكنده از بلاهاي نامتناهي و مستمر است و داستان آزمايش كما كان در اين دار فاني تكرار شده است و هم چنان ادامه دارد. اما مؤمن بايد با گوش دادن به كلام وحي و احاديث، تندي و تيزي خواهشها را در درون خويش آهسته آهسته كم كند. خداوند حكيم دو نيروي متضاد يعني بيتابي و بردباري را توأما در نهاد انسان به وديعه گذاشته و البته اختيار هر دو را نيز در دست انسان نهاده است و انسان است كه بايد با تمرين و تلاش بسيار، سعي خود را معطوف كسب مقام صبر در برابر ناملايمات سازد و اگر از اين مقام برخوردار است خداي را به پاس داشتن چنين نعمتي شكر گزارد.
همان طور كه اشاره شد بلاهاي دنيا نامتناهي است و هيچ گاه انسان خود را از تيرهاي پي در پي بلا آسوده نخواهد ديد، و امام اين حالت را با عبارت «تتابع البلاء في الدنيا» بيان فرموده و شيعيان را به صبر در برابر اين بلايا دعوت كرده است.
در اين گير و دار برخي اختيار خود را به مركب سركش نفس سپردهاند و بعضي عنان در دست عقل دارند و هر دو به سوي آخرت ميروند، ولي منزل مقصود يكي دوزخ دائم و ديگري بهشتي سرشار از نعمت و رحمت است. آنان كه مطيع نفس گشتهاند، دست و پا ميزنند تا هر چند با نافرماني از خدا و فريب ديگران خود را از بلايا رهايي بخشند، ولي آنان كه به سر منزل مقصود چشم اميد بستهاند صبر پيشه كرده، مصيبتهاي پي در پي را تحمل ميكنند.
مؤمن بايد بداند هيچ بلايي به طور كلي رفع نميشود، بلكه مجددا و به شكلي ديگر گريبانگير او خواهد شد و اگر بخواهد بر طاعت الهي اصرار ورزد، به تعبير امام دچار سختي و شدت ميشود؛ چرا كه اداي واجبات و ترك محرمات همواره با سختي و مشكلات فراوان عجين است. اين جا است كه ديگر بايد خدا را ولي و مالك خود دانست و خالق را بر تمام مخلوقات مقدم داشت.
آنان كه جز در راه خدا راه ديگري نرفتهاند و براي رضاي خدا در انجام اوامرش كوشيدهاند، رستگارند. اينان پيرو دستورات پيغمبر بزرگ اسلام و جانشينان گرانقدرش ميباشند. پس هر كس خود را شيعه دانست شيعه نيست، مگر اينكه متصف به صفاتي باشد كه امام صادق (ع) به عبدالله بن جندب فرمود:
بلغ معاشر شيعتنا و قل لهم: لا تذهبن بكم المذاهب، فوالله لا تنال ولايتنا الا بالورع و الاجتهاد فيالدنيا و مواساة الاخوان فيالله. و ليس من شيعتنا من يظلمالناس. (1).
به پيروان ما پيغام ده و به آنان بگو: مرامهاي مختلف شما را از جادهي مستقيم منحرف نسازد. به خدا سوگند دوستي ما، جز به پارسايي، كوشش در اجراي فرمان خدا در دنيا و كمك به برادران ديني براي رضاي خدا، فراهم نميشود و كسي كه بر مردم ظلم كند، از شيعيان ما نيست.
1) تحف. ص 303.
هركس و هر چيز حقي دارد. اگر انسان حق آنها را ادا كرد در روز رستاخيز، از آن نظر مسئوليتي نخواهد داشت، و بر طبق مداركي كه در دست داريم، به نفع شخصي كه آن حق را رعايت كرده است شهادت ميدهند. مثلا: «هر زميني كه بر آن نماز خوانده شده گواهي ميدهد كه فلاني بر من نماز خوانده.» (1)و از اين قبيل. و اگر حق آنها ادا نشد، در روز قيامت از كساني كه رعايت حق را نكردهاند شكايت ميكنند.
ثلاثة يشكون اليالله عزوجل: مسجد خراب لا يصلي فيه اهله، و عالم بين جهال، و مصحف معلق قد وقع عليه غبار لا يقرأ فيه. (2).
سه چيز به خداوند متعال شكايت ميكنند: مسجد خرابي كه همسايههاي آن درآن نماز نخوانند، دانشمندي كه ميان نادانان باشد و از او استفاده نكنند و قرآني كه گرد و غبار بر آن نشسته باشد و از آن نخوانند.
خداوند رئوف و مهربان هيچ عملي را بدون اجر و مزد نميگذارد. كسي كه دعا ميكند و چيزي از خدا ميطلبد، پروردگار مهربان به او پاداشي عنايت ميفرمايد. و كسي كه پشتيبان دعا كننده است و با او در آن مورد هماهنگي دارد و اجابت دعاي او را از خداوند متعال مسئلت ميكند و ميگويد «آمين» (يعني پروردگارا اجابت كن ) ، به واسطهي اين همكاري در پاداش او شريك خواهد بود.
الداعي المؤمن في الاجر شريكان. (1).
دعا كننده و آمين گو، هر دو، در پاداش شريكاند.
1) اصول كافي. ج 2، ص 487.
ترديدي نيست كه پيدايش شيعه از زمان صاحب شريعت يعني رسول خدا صلي الله عليه و آله است. از همان آغاز، برخي از اصحاب آن حضرت مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفه و حزيمه و جابر و ابوسعيد خدري و ابوايوب انصاري و خالد بن سعيد بن عاص و قيس بن سعد و غير آن شيعه ناميده شدند. (1).
شيعه از نظر لغت به معناي پيروان و ياران است و اصل آن از مشايعت به معناي پيروي و اطاعت و فرمان برداري است، لكن [در اصطلاح] به دوستان و پيروان علي و اهل بيت او عليهمالسلام اختصاص پيدا كرده است. (2).
نخستين كسي كه كلمهي شيعه را بر زبان جاري نمود و مقصود او دوستان و پيروان علي عليهالسلام و فرزندان او بود شخص رسول الله صلي الله عليه و اله بود. و روايات زيادي در اين معنا از آن حضرت رسيده است. (3).
1) كتاب استيعاب، در مورد ابي ذر؛ درجات رفيعه، سلمان؛ روضات الجنات، نقل از كتاب الزينه؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 4 / 225؛ خطط شام ج 5 / 256 -251.
2) قاموس؛ لسان العرب؛ نهايه ابن اثير؛ مقدمه ابن خلدون، ص 138 و بسياري از كتب ديگر.
3) مراجعه شود به: كتاب «صواعق» بعد از آيه 8 و 10 از آيات مربوط به فضايل اهل بيت عليهم السلام و كتاب «نهايه» ابن اثير، ذيل كلمهي «قمح» و كتاب «در المنثور» سيوطي در تفسير آيهي (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات أولئك هم خير البرية) و جاهاي ديگر از كتب فريقين.
قبل از عصر امام صادق يعني قرن دوم شيعه علوي - شيعه عباسي - شيعه زيدي - شيعه كيساني و غيره بودهاند كه از مندرجات مطالب بعد مكشوف خواهد شد.
در زمان امام جعفر صادق عليهالسلام از شيعه سه طايفه شهرت داشتهاند:
1- اماميه كه قائل به امامت دوازده نفر از اوصياي پيغمبر خدا (ص) ميباشند به شرحي كه در اكثر كتب ادله امامت نقل شده و جامعترين آنها كتاب منتقم حقيقي است كه ما درباره حضرت حجة ابنالحسن العسكري (عج) نوشتيم و ادله آن را ذكر نمودهايم امروزه هم اطلاق شيعه به نحو اعم بر اين فرقه است كه بيش از يكصد و پنجاه ميليون از آنها در كشورهاي اسلامي هستند.
2- فرقه زيديه ميباشند كه به امامت زيد بن علي بن الحسين قائل بوده و ميگفتند
هر كس قائم به شمشير از بني فاطمه باشد او خليفه و امام شيعه است.
3- اسماعيليه: هستند كه به امامت اسماعيل پسر بزرگ امام جعفر صادق عليهالسلام معتقدند و موسي بن جعفر را امام نميدانند و اسماعيليه در هند و پاكستان و غيره بسپارند.
اين سه فرقه از شيعه باقي و متشكل و مجتمع و داراي جمعيتي انبوه هستند.
زنديق گفت: شرك و شك چيست؟
امام - عليهالسلام - فرمودند: شرك اين است كه (شخص) چيز ديگري را با حضرت احديت - كه مثل ندارد - ضميمه كند، و شك آن است كه قلبش به چيزي معتقد نباشد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 184 ح 2.
علقمه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اي فرزند رسول خدا؛ خبر ده مرا، چه كسي شهادتش قبول است؟ و چه كسي شهادتش قبول نيست؟
حضرت فرمود: اي علقمه؛ هر كس كه بر فطرت اسلام است (و مرتد و كافر نشده است) شهادتش پذيرفته ميشود.
عرض كردم: آيا شهادت كسي كه مرتكب گناهان شده قبول ميشود؟
حضرت فرمود: اي علقمه؛ اگر شهادت كساني كه مرتكب گناهان ميشوند پذيرفته نشود ديگر قبول نميشود مگر شهادت پيامبران و اوصياء آنان - صلوات الله عليهم اجمعين - زيرا تنها آنان از ميان انسانها معصوم هستند.
پس هرگاه با چشمت نديدي كه كسي را گناه ميكند يا دو شاهد به آن شهادت ندادند او از اهل عدالت و ستر به شمار ميرود و شهادت او مقبول و پذيرفته است، گر چه في نفس الامر گنهكار باشد، و هر كس او را غيبت كند به آنچه در او هست، از ولايت خداي عزوجل خارج، و در ولايت شيطان داخل شده است.
و همانا پدرم از پدرش و او از پدرانش - عليهمالسلام - روايت كرده است كه پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «هر كس مؤمني را به آنچه در او هست غيبت كند خداوند بين او و آن مؤمن روز قيامت در بهشت هرگز جمع نخواهد نمود، و غيبت كن در جهنم جاودانه خواهد بود، و چه سرنوشت بدي است».
علقمه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردم مطالب بد بزرگي به ما نسبت ميدهند و سينهي ما به خاطر آن به تنگ آمده است.
حضرت فرمود: اي علقمه؛ دستيابي به رضايت مردم ممكن نيست، و زبان آنها قابل كنترل نيست، چگونه شما انتظار داريد در امان باشيد از آنچه كه پيامبران و فرستادگان و حجتهاي خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - از آن در امان نماندند؟
مگر نه اينكه حضرت يوسف - عليهالسلام - را به عمل نامشروع زنا نسبت دادند؟
مگر نه اينكه حضرت ايوب - عليهالسلام - را به اين نسبت دادند كه به سبب گناهانش گرفتار آن بلاها شد؟
مگر نه اينكه حضرت داود - عليهالسلام - را به اين نسبت دادند كه دنبال پرنده رفت تا چشمش به همسر اوريا افتاد، و عاشق او شد، و دستور داد شوهرش را به جنگ بفرستند و جلودار آتش قرار دهند تا اينكه كشته شد، و با همسرش ازدواج كرد؟!
مگر نه اينكه به حضرت موسي - عليهالسلام - نسبت دادند كه قدرت مردي ندارد، و او را اذيت و آزار دادند، تا اينكه خدا او را تبرئه نمود، در حالي كه نزد خدا داراي مقامي بلند بود؟! (1).
مگر نه اينكه تمامي پيامبران را نسبت دادند به اينكه ساحر و طالبان دنيا بودند؟!
مگر نه اينكه مريم دختر عمران - سلام الله عليها - را نسبت دادند به اينكه از مرد نجاري - كه نامش يوسف بود - به عيسي باردار شد؟
مگر نه اينكه پيامبر ما محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - را نسبت دادند به اينكه شاعر، ديوانه (يا جنزده) است؟
مگر نه اينكه روز جنگ بدر به او نسبت دادند كه قطيفهي سرخي از غنائم را براي خود به ناحق برداشته است؟ تا اينكه خداي عزوجل او را از جاي آن قطيفه آگاه ساخت و پيامبر خود را از تهمت خيانت مبرا ساخت، و در اين زمينه در كتابش آيهاي نازل فرمود آنجا كه فرمود: (و ما كان لنبي أن يغل و من يغلل يأت بما غل يوم القيامة) (2)«گمان كرديد ممكن است پيامبر به شما خيانت كند؟! در حالي كه ممكن نيست هيچ پيامبري خيانت كند! و هر كس خيانت كند، روز رستاخيز، آنچه را در آن خيانت كرده، با خود (به صحنهي محشر) ميآورد».
مگر نه اينكه به او نسبت دادند كه او در زمينهي پسرعمش علي - عليهالسلام - از روي هواي نفس سخن گفت؟ تا اينكه خدا سخن آنها را تكذيب نمود و فرمود: (و ما ينطق عن الهوي - ان هو الا وحي يوحي)؟ (3)«و هرگز از روي هواي نفس سخن نميگويد - آنچه ميگويد چيزي جز وحي كه بر او نازل شده نيست»!
مگر نه اينكه او را در گفتهاش كه: «من فرستادهي خدا به سوي شما هستم» به دروغ گفتن نسبت دادند؟ تا اينكه خداوند عزوجل بر او آيهاي نازل فرمود كه در آن ميفرمايد: (و لقد كذبت رسل من قبلك فصبروا علي ما كذبوا و أوذو ان حتي أتيهم نصرنا) - (4)«پيش از تو نيز پيامبراني تكذيب شدند؛ و در برابر تكذيبها، صبر و استقامت كردند؛ و (در اين راه) آزار ديدند، تا هنگامي كه ياري ما به آنها رسيد».
و روزي كه فرمود: مرا ديشب به معراج به آسمانها بردند.
گفتند: به خدا قسم ديشب از خوابگاهش جدا نشد!!
و آنچه كه به اوصياء و جانشينان پيامبر نسبت دادند بيشتر بود.
مگر نه اينكه به علي سيد اوصياء - عليهمالسلام - نسبت دادند كه دنيا و ملك را طلب ميكرد، و فتنه را بر آرامش ترجيح ميداد، و اينكه خون مسلمين را بدون مجوز ميريخت، و اينكه اگر در او خيري بود خالد بن وليد مأموريت پيدا نميكرد كه گردن او را بزند؟!
مگر نه اينكه به آن حضرت نسبت دادند كه با وجود فاطمه - سلام الله عليها - در خانهاش ميخواست؛ با دختر ابي جهل ازدواج كند، و پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - از اين كار خشمگين شد، و بر منبر به مسلمين از او شكايت نمود و فرمود: علي ميخواهد با وجود دختر پيامبر خدا در خانهاش، با دختر دشمن خدا ازدواج كند، آگاه باشيد فاطمه پارهاي از من است هر كس او را آزار بدهد، مرا آزار داده است، و هر كس او را خوشحال كند مرا خوشحال كرده است. و هر كس او را به خشم آورد مرا به خشم در آورده است.
سپس امام صادق - عليهالسلام - فرمود: اي علقمه؛ چقدر سخنان مردم دربارهي علي - عليهالسلام - عجيب و غريب است؟!!
چه قدر فاصله است بين آن كس كه ميگويد: علي پروردگار و معبود است، و آن كسي كه ميگويد: او بندهي معصيت كار است، و معبود را معصيت كرده است.
و البته گفتهي كسي كه گناه را به او نسبت ميدهد آسانتر است از گفتهي كسي كه به او نسبت پروردگاري ميدهد.
اي علقمه؛ مگر نه اينكه دربارهي خدا گفتند: او يكي از سه تا است؟
مگر نه اينكه او را به مخلوقش تشبيه كردند؟
مگر نه اينكه گفتند: او همان زمانه است؟
مگر نه اينكه گفتند: او همان فلك است؟
مگر نه اينكه گفتند: او جسم است؟
مگر نه اينكه گفتند: او داراي صورت است؟ منزه است خدا و متعالي است از تمام آنچه ميگويند.
اي علقمه؛ زبانهائي كه ذات خداي متعال را به آنچه ذات مقدسش لايق آن نيست توصيف ميكنند چگونه ممكن است نسبت ندهند به شما آنچه را كراهت داريد؟
(ان الأرض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين) (5).
پس از خدا كمك بگيريد، و صبر كنيد خداوند زمين را به هر كس از بندگانش كه بخواهد واگذار ميكند و سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است.
بنياسرائيل به موسي گفتند: (أوذينا من قبل أن تأتينا و من بعد ما جئتنا) (6)«پيش از آن كه به سوي ما بيايي آزار ديديم (هم اكنون) پس از آمدنت نيز آزار ميبينيم (كي اين آزارها سر خواهد آمد)»؟
خداي عزوجل فرمود: (قل لهم يا موسي: عسي ربكم أن يهلك عدوكم و يستخلفكم في الأرض فينظر كيف تعملون) (7)«اميد است پروردگارتان دشمن شما را هلاك كند، و شما را در زمين جانشين (آنها) سازد، و بنگرد چگونه عمل ميكنيد»؟ (8).
سدير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ شما چه كسي (و چه چيزي) هستيد؟
حضرت فرمود: ما خزينهداران علم الهي هستيم، ما مفسران وحي خدا هستيم، ما حجت بالغه خدا بر آنچه زير آسمان و روي زمين است؛ هستيم. (1).
1) بصائر الدرجات: 30، بحارالأنوار: ج 26 ص 105 ح 4.
مسعدة بن صدقه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي اينكه شيعيان كيانند سؤال شد.
حضرت فرمود: شيعهي ما كسي است كه جلو بياندازد آنچه را نيكو ميداند، (از اعمال صالح و خوب)، و اجتناب كند از آنچه آن را قبيح ميداند، و كار زيبا و خوب را آشكار كند، و در كار مهم و مفيد، با انگيزهي رسيدن به رحمت حق جل و علا پيشتازي كند، اين چنين شخصي از ما است، و پايانش با ما است، و در كنار ما است هر كجا كه باشيم. (1).
1) صفات الشيعه: 171، بحارالأنوار: ج 65 ص 169 ح 29.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: آيا شخص دار زده شده عذاب قبر ميبيند؟
حضرت فرمود: پروردگار زمين كه خود پروردگار هوا نيز هست، به هوا وحي و فرمان ميدهد تا او را چنان فشاري دهد كه از فشار قبر شديدتر است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 266 ح 112.
ابونجران گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: خويشاوندي دارم كه شما را دوست ميدارد، ولي شراب آبجو ميخورد.
حنان گويد: و ابونجران خود همان شخصي بود كه شراب ميخورد، ولي با كنايه اين مطلب را گفت.
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: آيا مست ميشود؟
ابونجران گفت: فدايت شوم؛ آري به خدا، او مست هم ميشود.
حضرت فرمود: آيا نماز را نيز ترك ميكند؟
گفت: گاهي به كنيزش ميگويد: ديروز نماز خواندم، و گاهي (در پاسخ اينكه آيا نماز خواندي) ميگويد: بله، سه بار نماز خواندم، و گاهي به كنيزش ميگويد: نماز صبح را ديروز خواندم ولي كنيز به او ميگويد: نه به خدا؛ نماز نخواندي و ما تو را بيدار كرديم، و تلاش زياد كرديم كه بيدار بشوي.
حضرت صادق - عليهالسلام - دست مباركش را مدت زيادي روي پيشانيش گذاشت، سپس برداشت، و فرمود: به او بگو: شراب را ترك كند، گر چه يك قدم او لغزيده است ولي قدم ثابتي در مودت و محبت ما اهل بيت دارد (و همين ارتباط او را نجات خواهد داد).
1) رجال الكشي: ص 272، بحارالأنوار: ج 76 ص 173 ح 19.
داوود بن فرقد گويد: شنيدم مردي از امام صادق - عليهالسلام - راجع به شب قدر سؤال كرد و گفت: خبر ده مرا از شب قدر آيا يك بار بوده است يا هر سال ميباشد؟
حضرت به او فرمود: اگر شب قدر برداشته شود (و تكرار نشود) قرآن نيز برداشته ميشود.
پس اگر شب قدر در هر سال نباشد ديگر پيام قرآن جاري نميشود. (2).
صباح نيز از غلامان امام صادق عليهالسلام است و جزء اصحاب آن حضرت نيز محسوب ميشود و اين دلالت بر توفيق و قابليت و فهم و روايات و معرفت او نسبت به امام عليهالسلام دارد. بنابراين وي علاوه بر اين كه سعادت خدمت به امام و انجام امور آن حضرت را داشت، جزء ياران او نيز محسوب ميشد و چه افتخار و سعادتي بالاتر از اين كه او هم خدمت گذار امام صادق عليهالسلام و هم يار و ياور آن حضرت بوده باشد؟!
بايد ميشتافتيم؛ بايد خانهي دوست را مييافتيم. هيچ چيز و هيچ كس، جلودارمان نبود و فقط عشق بود، كه ما را به خويش ميخواند و پله - پله تا خدايمان ميراند. گرماي هوا به اوج رسيده بود، كه انگار «او» ترسيد! به من نگاهي انداخت؛
با شگفتي پرسيدم:
ديگر هيچ نگفت. راه افتاد. فهميدم نبايد حرفي بزنم. عجيب بود. روي زميني خشك خشك ايستاد. گمان كردم ميخواهد بگويد: حق با تو بود! اما حتي نگاهم نكرد. پايش را آرام بالا آورد و آرامتر بر زمين نهاد. چشمهايم را بستم... ميدانستم تمام كارهايش حكمتي دارد، و چيزي كه دست كم، من نميدانستم! ناگهان صداي پاي آب... از زير پايش به گوش رسيد. با خود گفتم:
«... ما، چه ميگوييم؟
ما كه عطشناك آمدنت بوديم
تا خستگي سفر زخم را
در سايهي مبارك دستانت بتكانيم
چه گونه دفترمان را به نام آب نياراييم؟» (1).
بيدرنگ، وضو گرفتيم و نماز خوانديم. بايد راه ميافتاديم. خانهي دوست در يك قدميمان بود. اما دوباره ايستاد! پيرامونش را مينگريست؛ جز درخت خرمايي پوسيده چيزي نبود. لبهايش به حركت درآمد:
نگاهي به درخت خرما كردم؛ ولي ديگر نپرسيدم: چه گونه؟ ميدانستم نبايد حرفي بزنم. دستهايش روي درخت، آرام گرفت... انگار خرما ميچيد. چشمهايم را، هم نبستم. اندكي خورديم... ديگر بايد ميرفتيم. هنوز هم به دستهايش نگاه ميكردم؛ دستهاي بارانياش. سبز بود؛ سبز سبز. (2).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: نرمي و مدارا بر چيزي گذاشته نميشود، مگر آن كه او را زينت ميدهد و از چيزي گرفته نميشود مگر آن كه او را زشت ميگرداند.
و از اسماعيل بن عبدالعزيز نقل ميكند كه گفت:
حضرت صادق عليهالسلام به من فرمود: آبي براي من در مستراح بگذار؛ اطاعت كردم و حضرت وارد مستراح شد. من با خود گفتم: من دربارهي او چنين و چنان معتقدم و او مستراح ميرود و قضاي حاجت ميكند!! طولي نكشيد كه حضرت بيرون آمد و فرمود: اي اسماعيل عمارت را بيش از طاقتش بالا مبر كه خراب ميشود (و در عقيده از حد تجاوز نكن كه متزلزل ميگردد) ما را بنده و مخلوق قرار دهيد؛ و هر چه ميخواهيد دربارهي ما بگوئيد (يعني از مقامات بندگان خدا، هر چه در حق ما بگوئيد به خطا نرفتهايد ولي صفات خدايي براي ما قائل نشويد) اسماعيل گفت: من قبلا دربارهي او اعتقاداتي داشتم و (به خدايي او قائل بودم).
ثقه، جليلالقدر (1)و از راويان حضرت صادق (2)و حضرت كاظم (3)عليهماالسلام است.
او كتابي دارد كه جماعتي از اصحاب از او نقل كردهاند. (4).
او عقايدش رابه شرح زير محضر امام صادق (ع) عرضه داشت، و امام به او فرمود: «رحمك الله».
علامه مجلسي (ره)، از قرب الاسناد، از سندي بن محمد، از صفوان جمال، روايت كرده كه گفت: عقايد خود را به امام صادق (ع) چنين عرضه داشتم:
شهادت ميدهم كه نيست خدايي جز خداي يگانه و شريكي ندارد، و شهادت ميدهم كه محمد (ص) رسول خدا و حجت بر خلق است، و پس از او، علي اميرالمؤمنين (ع) حجت بر خلق است. حضرت فرمود: خدا تو را رحمت كند. سپس عرض كردم: پس از او، حسن بن علي (ع) حجت بر خلق است. حضرت فرمود: رحمك الله. عرض كردم: پس از او، حسين بن علي (ع) حجت بر خلق است. فرمود: خدا تو را رحمت كند. سپس عرض كردم: پس از او، علي بن الحسين (ع) حجت بر خلق است؛ و پس از او، محمد بن علي (ع) حجت خداست بر خلق؛ و بعد از او، شما حجت بر خلق ميباشيد. حضرت فرمود: خدا تو را رحمت كند. (5).
شيخ كشي (ره)، از صفوان جمال روايت كرده كه گفت: بر حضرت كاظم (ع) وارد شدم، حضرت فرمود: اي صفوان! همه چيز از تو نيكو و پسنديده است، مگر يك چيز. گفتم: فدايت گردم، كدام است آن چيزي كه نزد شما ناپسند افتاده؟ فرمود: كرايه دادن شتران به اين مرد (هارون). عرض كردم: من به جهت سفر معصيت و لهو و لعب كرايه ندادم، بلكه براي راه مكه كرايه دادم؛ و خودم هم در كار نيستم، كار به دست غلامان من است. حضرت فرمود: آيا كرايه از ايشان طلب نداري؟ گفتم: آري. فرمود: آيا دوست داري بقاي ايشان را، تا كرايه تو، به تو، برسد؟ گفتم: آري. فرمود: كسي كه دوست داشته باشد بقاي ايشان را، از ايشان خواهد بود و كسي كه از ايشان باشد با ايشان وارد آتش خواهد شد.
صفوان تمامي شتران خود را فروخت. هارون همين كه مطلب را فهميد، گفت: شنيدهام شترانت را فروختهاي؟ صفوان گفت: آري. هارون سؤال كرد: به چه جهت؟ صفوان پاسخ داد: چون پير شدهام و غلامانم درست رسيدگي نميكنند. هارون گفت: هيهات، هيهات! من ميدانم موسي بن جعفر (ع) تو را وادار به فروش كرده، و اگر نبود دوستي و رفاقت گذشته، تو را ميكشتم. (6).
نويسنده گويد: از اين روايت دو مطلب استفاده ميگردد:
اول - آن كه جناب صفوان، شخصيت بزرگي بوده و خضوع و انقيادي در برابر اوامر و نواهي امام زمانش داشته؛ همين كه احساس كرد امام زمانش، حضرت موسي بن جعفر (ع)، از عملش ناراضي است، فورا شترهايش را فروخت كه ديگر موجبات ملال خاطر و كدورت امام نگردد، و امامش را از خود خشنود سازد، «طوبي له و حسن مآب».
دوم - موضوع اعانت و همكاري را ستمگران است:
در روايت آمده است كه شخصي خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رسيد و به آن حضرت عرض كرد: من فقير هستم و چيزي ندارم. حضرت فرمودند: صدقه بده. عرض كرد: يا رسول الله، ندارم. حضرت فرمودند: قرض كن، و صدقه بده. او نيز صدقه داد و گره از كارش گشوده شد. با اين كار هم مشكل دنيايش بر طرف شد و هم ثوابي براي آخرت ذخيره كرد. البته، كار خير را نبايد با منت گذاشتن از بين برد. اگر كسي پول هنگفتي براي خودش در بانك پس انداز كند آيا درست است كه بر ديگران منت گذارد؟ اين كار خندهآور و مضحكي است. آن كه براي ديگران كار خيري انجام ميدهد و به دنبال آن بر آنها منت ميگذارد، كار مضحكي انجام داده است. هم چنان كه بارها اشاره شد ايجاد ملكه در وجود انسان نياز به تكرار فراوان دارد، بايد بر نفس فشار آورد تا رام شود نفس بسيار سركش است و حتي بعد از آن كه رام شد گاهي يادش ميرود و سركشي ميكند، ولي بايد به آن فشار آورد تا اگر يك بار افسارش رها شد كار خراب نشود.
شما هر چه ميخواهيد و هر طور ميخواهيد فكر كنيد. يكي از مطالب مستندي كه نمي توان از آن چشم پوشي كرد، صدقه است.
صدقه يعني بخشش در راه خدا. براي اين بخشش، خواص بسياري ذكر شده است از جمله اينكه «مال را زياد ميكند.» (1)امام صادق (ع) به فرزندش محمد فرمود: «چهل ديناري كه از مخارج باقي مانده، صدقه بده.» او آنها را صدقه داد و ده روز نكشيد كه از جايي چهار هزار دينار براي امام صادق رسيد. (2)ديگر آنكه، صدقه، بلا و حوادث ناگوار را برطرف ميكند بنابراين شما صبح كه از خانه بيرون ميرويد به فقير كمك كنيد تا روز خود را با عملي، خداپسندانه شروع و افتتاح نماييد و به بركت آن كار نيك، گرفتاري براي شما پيش نيايد.
باكروا بالصدقة، فان البلاء لا يتخطاها (3).
بامداد صدقه بدهيد و آن را سپر بلا كنيد، زيرا تير بلا از آن نميگذرد.
گفته شده كه يكي از فرقههاي زيديه نيز صالحيه است. اين فرقه منسوب به حسن بن صالح است. در حالي كه پيش از اين دانستي كه حسن بن صالح از رجال بتريه است. بنابراين وجهي ندارد كه آنها فرقهي ديگري باشند، آري اختلاف مختصري بين حسن بن صالح و كثير النوي كه از نخستين رجال بتريهاند وجود دارد، لكن بن اندازه اي نيست كه فرقه حسن بن صالح را از فرقهي بتريه جدا سازد. به همين علت، نوبختي در كتاب «فرق الشيعه» زيديه را اين چنين معرفي ننموده و در كتاب خود ميافزايد: آنچه ما دربارهي زيديه ذكر نموديم به كتابهاي ملل و نحل نزديك تر است. خواننده در صورت تمايل ميتواند به كتابهاي ملل و نحل مراجعه نمايد.
صالحيه نسبت به حسن بن صالح كه از رجال بتريه است ميرسد و بين او و كثيري اختلافات بسيار بود ولي در مسلك با هم قريب العقيده بوده بلكه يكي بودند كه با دو رهبر پيش ميرفتند.
ابوحمزه گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيدم و پرسيدم: صاحب الأمر (يعني مهدي موعود - عليهالسلام -) شمائيد؟
فرمود: نه.
گفتم: پسر شما است؟
فرمود: نه.
گفتم: پسر پسر شما است؟
فرمود: نه.
گفتم: پسر پسر پسر شما است؟
فرمود: نه.
گفتم: پس او كيست؟
فرمود: همان كسي است كه زمين را پر از عدالت ميكند، چنانكه از ستم و جور پر شده باشد، او در زمان نبودن امامان بيايد، چنانكه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در زمان نبودن رسولان مبعوث شد. (1).
1) اصول كافي: ج 2 ص 141 ح 21.
مفضل بن عمر گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي صراط سؤال نمودم.
حضرت فرمود: صراط همان راه به سوي معرفت و شناخت خداي عزوجل است، و آن دو صراط و راه است: يكي صراط در دنيا، و يك صراط در آخرت.
و اما صراطي كه در دنيا است، امام مفترض الطاعة است، هر كس آن را در دنيا بشناسد و به او اقتدا كند بر صراطي كه پلي است روي جهنم در آخرت به سلامتي عبور خواهد كرد.
و هر كس او را در دنيا نشناسد پاي او روي صراط خواهد لغزيد، و به جهنم خواهد افتاد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 8 ص 66 ح 3.
علي بن اسباط از عموي خود يعقوب بن سالم روايت كرده است كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم آيا جايز است شخصي كه (براي نماز شب) برميخيزد صداي خود را به قرائت قرآن بلند كند؟
حضرت فرمود: سزاوار است براي مرد هنگامي كه نماز شب ميخواند صداي خود را بلند كند تا خانوادهاش بشنود تا اينكه كسي برخيزد و حركت كنندهاي حركت كند. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 53، بحارالأنوار: ج 82 ص 79 ح 18.
سماعه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: اگر مريضي اشتها كرد سيب بخورد، در حالي كه نهي شده است از خوردنش آيا صلاح است بخورد؟
حضرت فرمود: مبتلايان به تب را سيب بخورانيد، زيرا هيچ چيز نافعتر از سيب نيست (1).
1) طب الائمه: ص 63، بحارالأنوار: ج 59 ص 101 ح 26.
زنديق گفت: اي حكيم؛ چه ميگوئي دربارهي كسي كه ميگويد: تدبير اين جهان توسط ستارگان هفتگانه صورت ميگيرد؟
امام - عليهالسلام - فرمود: اينان نياز دارند دليل بياورند كه آن جهان بزرگتر و اين جهان كوچكتر به تدبير و ستارگاني است كه در فلك ميچرخند و با گردش او ميگردند، و با اينكه خستهاند اما وقفهاي ندارند. و مدام در حركت و سير بيتوقفند.
سپس حضرت فرمود: هر ستارهاي از آنها مأمور است و تحت تدبير (و در روايت ديگر: براي هر كدام از اين ستارگان مأموري است و مدبري)، پس تمامي اين ستارگان به منزلهي بردگاني هستند كه تحت امر و نهي ديگري هستند. و چنانچه اين ستارگان قديم و ازلي بود اين چنين از حالي به حالي ديگر تغيير پيدا نميكردند.
زنديق گفت: پس به آنهايي كه قايل به طبايع هستند (چه ميگوئيد؟) (يعني اين موجودات و حالات آنها تحت تأثير طبائع چهارگانه يعني حرارت و برودت و رطوبت و يبوست صورت ميگيرد، و اعتقاد به وجود صانع ماوراي آنها نيستند).
حضرت فرمودند: دربارهي كسي كه مالك امر بقاي خود نيست و نميتواند حوادث را از خود دور سازد، و شب و روز آن را تغيير ميدهد نميتواند پيري را از خود دور سازد، و اجل را از خود دفع نمايد، چه ميگوئي؟ و با آن چه ميكني؟ (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 181.
اسماعيل كه پسر بزرگ امام صادق بود، از دنيا رفت. امام صادق (ع) با كمال خوشرويي از مردمي كه براي تعزيت آمده بودند، پذيرايي فرمود، به قدري كه مورد تعجب شد. از حضرت در اين مورد سؤال نمودند، آن بزرگوار فرمودند: «بايد تسليم امر خداوند بود.» (1)در مصيبت ديگري فرمودند: «ما اهلبيت قبل از مصيبت، فعاليت خود را انجام ميدهيم؛ ولي چون مصيبت آمد، راضي و تسليم تقدير الهي هستيم.» (2).
انما يأمر بالمعروف و ينهي عن المنكر من كانت فيه ثلاث خصال:
1- عالم بما يأمر، عالم بما ينهي،
2- عادل فيما يأمر، عادل فيما ينهي،
3- رفيق بما يأمر، رفيق بما ينهي. (1).
كسي امر به معروف و نهي از منكر ميكند كه در او سه ويژگي باشد:
1- به آنچه امر كند دانا باشد و بدانچه نيز نهي كند دانا باشد،
2- در آنچه امر كند عادل باشد و در آنچه نيز نهي كند عادل باشد،
3- به آنچه امر كند با نرمش امر كند و بدانچه نيز نهي كند با نرمش نهي كند.
1) تحف العقول، ص 358.
ان صلة الرحم و البر ليهونان الحساب و يعصمان من الذنوب فصلوا اخوانكم و بروا اخوانكم و لو بحسن السلام و رد الجواب. (1).
به راستي كه صلهي رحم و نيكوكاري، حساب را آسان كند و از گناهان جلوگيري نمايد، پس با برادران خود صلهي رحم و نيكي كنيد، گر چه به نيكو سلام دادن و جواب سلام باشد.
1) تحف العقول، ص 376.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
مؤمن در دين نيرومند است و نرمي را با دورانديشي توأم كرده است و ايماني همراه با يقين دارد. (1).
1) بحار: 67 / 271 / 3، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22923.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام به مردي كه عرض كرد: آيا خلايق همه در شمار مردمند؟ فرمودند: از شمار آنان بيفكن كسي را كه مسواك نميزند، كسي كه در جاي تنگ چهار زانو مينشيند، كسي كه به چيزهايي بيربط و بيهوده ميپردازد، كسي كه در موضوعاتي كه نميداند بحث و مجادله ميكند، كسي كه بيجهت خود را در بستر بيماري مياندازد، كسي كه بدون مصيبتي سر و وضعش ژوليده و پريشان باشد، كسي كه با ياران خود دربارهي حقيقتي كه همه آنها بر آن هم دستانند مخالفت ميكند، كسي كه به مفاخر پدران خود ببالد اما از كارهاي نيك و شايسته آنان بيبهره باشد، چنين كسي به خلنگ ميماند كه پوستههاي آن لايه لايه برداشته شود تا به مغزش برسد و نيز چنان است كه خداي عزوجل فرموده است: (اينان نيستند مگر مانند چهارپايان و بلكه آنان گمراهترند. (1).
1) خصال: 409 / 9، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20888.
ابنشهرآشوب از ابوبصير روايت كرده كه گفت:
من همسايهاي داشتم كه از اعوان سلطان جور بود و مالي به دست آورده و كنيزان مغنيه گرفته بود و پيوسته انجمني از جماعت اهل لهو و لعب و عيش و طرب ميآراست و شراب ميخورد و مغنيات براي او ميخواندند و من به جهت مجاورت با او، پيوسته در اذيت و صدمه بودم از شنيدن منكرات. لاجرم چند دفعه به سوي او شكايت كردم، گوش نداد. بالاخره در اين باب اسرار و مبالغهي بيحد كردم، جواب گفت مرا كه: اي مرد، من مردي هستم مبتلا و اسير شيطان و هواي نفس، و تو مردي هستي معافي. پس اگر حال مرا عرضه داري خدمت صاحبت (يعني حضرت صادق عليهالسلام)، اميد ميرود كه خدا مرا از بنده نفس و هوي نجات دهد.
كلام آن مرد در من اثر كرد، پس صبر كردم تا گاهي كه از كوفه به مدينه رفتم. چون خدمت امام شرفياب شدم، حال همسايه را براي آن جناب نقل كردم. فرمود: گاهي كه به كوفه برگشتي آن مرد به ديدن تو ميآيد، پس به او بگو كه جعفر بن محمد ميگويد منكرات الهي را ترك كن تا من ضامن تو شوم و براي تو از خدا بهشت را ضمانت كنم.
پس چون به كوفه مراجعت كردم و مردمان به ديدن من آمدند، آن مرد نيز به ديدن من آمد. چون خواست برود، من او را نگاه داشتم تا آنكه منزلم از واردين خالي شد. پس گفتم او را: اي مرد، همانا من حال تو را به جانب امام صادق عليهالسلام عرضه كردم، فرمود كه او را سلام برسان و بگو ترك كند آن حال خود را، و من ضامن ميشوم بهشت را براي او.
آن مرد از شنيدن اين كلمات گريست و گفت: تو را به خدا سوگند جعفر بن محمد عليهالسلام چنين گفت؟
من قسم ياد كردم كه چنين فرمود، گفت: همين بس است مرا.
اين بگفت و برفت. پس چند روز كه گذشت نزد من فرستاد و مرا نزد خود طلبيد. چون در خانهي او رفتم، ديدم برهنه در پشت در است و ميگويد: اي ابوبصير، آنچه در منزل خود از اموال داشتم، بيرون كردم و الان برهنه و عريانم چنانكه مشاهده ميكني.
چون حال آن مرد را ديدم، نزد برادران ديني خود رفتم و از براي او لباس جمع كردم و او را با آن پوشانيدم. چند روزي نگذشت كه باز به سوي من فرستاد كه: من مريض شدهام، به نزد من بيا.
پس من پيوسته نزد او ميرفتم و ميآمدم و معالجه ميكردم او را تا گاهي كه مرگش در رسيد. من بر بالين او نشسته بودم و او مشغول جان كندن بود كه ناگاه بيهوشي او را عارض شد. چون به هوش آمد، گفت: اي ابوبصير، حضرت جعفر بن محمد عليهالسلام به عهد خود وفا كرد براي من به آنچه فرموده بود.
اين بگفت و دنيا را وداع نمود.
پس از مردن او چون به سفر حج رفتم، همين كه به مدينه رسيدم، خواستم خدمت امام خود برسم. در خانه استيذان نمودم و داخل شدم. چون داخل خانه شدم، يك پايم در دالان بود و يك پايم در صحن خانه كه حضرت صادق عليهالسلام از داخل اطاق مرا صدا زد: اي ابوبصير، ما وفا كرديم براي رفيقت آنچه را كه ضامن شده بوديم. (1).
1) منتهي الآمال، ج 2، صص 247 و 248.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
تو (مفضل) را به ترس از خدا سفارش ميكنم؛ زيرا خداوند ضمانت كرده است كه هر كس از او پروا كند وي را از وضعي كه خوش ندارد به وضعي كه خوش دارد درميآورد و از جايي كه گمان نميبرد روزيش ميدهد.؟ (1).
1) كافي 8 / 49 / 9 ميزان الحكمه: ج 14، ح 21792.
يكي ديگر از غلامان آن حضرت طاهر است كه دربارهي او چيز زيادي گفته نشده است، جز اين كه او را از اصحاب امام صادق عليهالسلام شمردهاند. همان گونه كه دربارهي صباح نيز گفته شد، اين افتخار بيانگر توفيق و سعادت وي در شنيدن و نقل سخنان و احاديث امام عليهالسلام است كه خود بر معرفت و شناخت او نسبت به امام و مولاي خود دلالت دارد. گويا وي همان كسي است كه نقل كرده: امام صادق عليهالسلام به فرزند خود عبدالله، به سبب عمل خلافي كه انجام داده بود عتاب و تندي نمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كم خرجي و آسان زايي از بركت زن، و سنگيني مخارج و هزينه و دشوارزايي از شومي اوست.
و از قبيصة روايت كرده كه گفت:
با حضرت صادق عليهالسلام بودم، ناگهان از نظرم غايب شده، سپس بازگشت در حالي كه طبقي از خرما در دستهاي مباركش بود.
ماههاي رجب، شعبان و رمضان بر ماههاي ديگر برتري دارند و در روايات تعابيري هست كه شوق و رغبت بيشتري براي طاعت و عبادت در اين ماهها به وجود ميآورد در اين ماهها ميتوان خود را به گونهاي از لحاظ معنوي تقويت كرد كه اثر آن تا نه ماه ديگر سال بر جاي بماند. ميتوان در اين سه ماه براي بقيه سال به قدر امكان نيرو ذخيره نمود و كاهلي در اين ماهها ضربه بزرگي به انسان خواهد زد.
در كافي و بحار روايتي نقل شده كه در آن آمده است: «أغلق بابك فان الشيطان لا يفتح بابا (1)؛ در نفس خود را ببند؛ زيرا شيطان در بستهاي را نميگشايد». شيطان يك دزد است - البته، دزد ايمان - و دزد از در بسته وارد نميشود، اما اگر كسي از بستن در خانه غفلت كرد و در را باز گذاشت دزد وارد ميشود و در صورت ورود دزد به خانهاي كه در آن باز است صاحبخانه نبايد كسي به جز خودش را ملامت كند. البته دزد هم بيتقصير نيست، اما صاحبخانه است كه اسباب ورود دزد را فراهم ساخته است. اين سه ماه فرصت مناسبي براي تحقق اين سفارش ارزشمند و ديگر تعاليم ناب اهلبيت عليهمالسلام است. در اين سه ماه فرصت براي عبادت و خودسازي بيشتر از ايام ديگر سال مهيا است. طاعت و عبادت در همه ايام سال ممدوح است و به وقت خاصي اختصاص ندارد، اما در اين ماهها بازار عبادت داغتر است. كاسب در طول سال به كسب و خريد و فروش اشتغال دارد، اما در بعضي از ايام و ماهها كه بازار خريد و فروش داغتر است، سود بيشتري ميبرد. در زمستان و فصل سرما بازار لباسهاي زمستاني، و در تابستان بازار جنسهاي تابستاني رونق دارد و همين طور اجناس ديگر هر كدام فصلي دارند. سه ماه رجب و شعبان و رمضان نيز فصل عبادت است. در بحار و كتابهاي ديگر فضيلت ماه رجب و رمضان و اين كه كدام يك از اين ماهها بر ديگري فضيلت بيشتري دارد بررسي شده است. در روايتي كه به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نسبت داده شده ماه رجب با فضيلتترين ماه معرفي شده و از طرف ديگر چندين (2)روايت مبني بر افضل بودن ماه رمضان نسبت به ديگر ماههاي سال وارد شده است. اصل اين بحث كه كدام يك از اين ماهها افضل است مهم نيست. مهم غنيمت شمردن فرصت در اين ماهها است. انسان بايد در اين ماهها و در اين فرصت طلايي، خود را بيش از پيش آماده اطاعت نمايد و اين كار آساني نيست.
اخلاق و عادات نيكي كه در انسان هست، يا ذاتا آنها را دارد يا اينكه ذاتا نداشته و در خود به وجود آورده است. حال بايد ديد برتري با كداميك از آنهاست؟
الخلق خلقان: احدهما نية و الآخر سجية قيل فايهما افضل؟ قال: النية، لأن صاحب السجية مجبول علي امر لا يستطيع غيره. و صاحب النية يتصبر علي الطاعة تصبرا فهذا افضل. (1).
خوي نيكو بر دو قسم است، اكتسابي و طبيعي. پرسيدند: «كدام بهتر است؟» امام صادق (ع) فرمود: «اكتسابي. چه دارندهي خوي طبيعي، طبيعت وي آن است و نميتواند غير آن را داشته باشد. ولي دارندهي خوي اكتسابي، خود را به داشتن آن خوي وادار كرده و بر طاعت خدا تحمل ميكند. پس اين برتر است.» .
1) تحف. ص 373.
ابن ابوعمير از برخي از اصحاب ما روايت كرد كه از يكي از دو امام همام (امام باقر يا امام صادق - عليهماالسلام -) دربارهي كيفيت و تاريخچهي آغاز طواف دور خانهي كعبه سؤال شد.
حضرت فرمود: همانا خداوند متعال هنگامي كه خواست آدم را بيافريند به ملائكه فرمود: (اني جاعل في الأرض خليفة) (1)«همانا من در روي زمين، جانشيني (نمايندهاي) قرار خواهم داد».
دو فرشته از ميان فرشتگان عرضه داشتند: (أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء) (2)«(پروردگارا؛) آيا كسي را در آن قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند»؟!
اينجا بود كه حجابهائي ميان آن دو (ملك) و خداي متعال قرار گرفت، در حالي كه نور خداي تبارك و تعالي براي فرشتگان آشكار بود.
هنگامي كه آن حجابها ميان آن دو (ملك) و ميان نور خداي متعال حايل شد دانستند كه خداوند از كلامشان به غضب درآمده است، لذا به فرشتگان گفتند: چه كنيم و چگونه توبه كنيم (تا خداوند توبهي ما را قبول كند، و از گناه ما درگذرد).
گفتند: ما براي شما توبهاي نميبينيم مگر اينكه به عرش (الهي) پناه ببريد.
حضرت فرمود: آنها به عرش (خدا) پناه بردند، تا اينكه خداوند - عزوجل - توبهي آنها را قبول فرمود. و حجابهاي ميان آنها و نور خدا كنار رفت.
و (بعد از آن) خداوند اراده فرمود (كه در زمين نيز) به چنين عبادتي (يعني طواف و پناه به عرشش) او را عبادت كنند، لذا خانهي كعبه را در زمين قرار داد، و بر بندگان واجب نمود تا دور خانهي كعبه طواف كنند.
و بيت معمور (خانهي آباد) را در آسمان ايجاد نمود، كه هر روز هفتاد هزار فرشته به آن حج ميكنند، و ديگر نوبت آنها نميشود تا روز قيامت. (3).
و نيز حضرت فرمودند:
بر شما باد همتايان خود از مردم و طبقات متوسط جامعه؛ زيرا كه معادن جواهر را در ميان اينان مييابيد. (1).
1) مستدرك الوسايل: 12 / 310 / 14167، همان، همان، 20858.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
مردم سه طبقهاند: طبقهاي از مايند و ما از آنان هستيم، طبقهاي به واسطهي ما خود را آراسته ميكنند (با چسباندن خود به ما براي خويش كسب وجهه و آبرو ميكنند) و طبقهاي هم به نام ما يكديگر را ميخورند. (1).
و نيز فرمودند:
مردم سه دستهاند: ناداني كه از آموختن سر باز ميزند، دانايي كه علم و دانشش او را نزار كرده است و خردمندي كه براي دنيا و آخرتش كار ميكند. (2).
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام، فرمودند:
مردان سه دستهاند: يكي از مال و ثروت برخوردار است، يكي از جاه و مقام و ديگري از زبان (و سخنوري) و اين برترين آنهاست. (3).
روزي منصور در قصر حمراي خود نشست، و هر روز كه در آن قصر شوم مينشست آن روز را روز ذبح ميگفتند، زيرا كه نمينشست در آن عمارت مگر براي قتل و سياست، و در آن ايام حضرت صادق عليهالسلام را از مدينه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود. چون شب شد و بعضي از شب گذشت، ربيع حاجب را طلبيد و گفت: قرب و منزلت خود را نزد من ميداني و آن قدر تو را محرم خود گردانيدهام كه بسيار است تو را بر رازي چند مطلع ميگردانم كه آنها را از اهل حرم خود پنهان ميدارم.
ربيع گفت: اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من، و من نيز در دولتخواهي تو مانند خود كسي را گمان ندارم.
گفت: چنين است. ميخواهم در اين ساعت بروي و جعفر بن محمد را در هر حالتي كه بيابي، بياوري و نگذاري كه هيئت و حالت خود را تغيير دهد.
ربيع گفت كه بيرون آمدم و گفتم: انا لله و انا اليه راجعون، هلاك شدم، زيرا كه اگر آن حضرت را در اين وقت به نزد منصور بياورم، با اين شدت و غضبي كه دارد، البته آن حضرت را هلاك ميكند و آخرت از دستم ميرود، و اگر مداهنه كنم و نياورم، مرا ميكشد و نسل مرا برمياندازد و مالهاي مرا ميگيرد. پس مردد شدم ميان دنيا و آخرت، و نفسم به دنيا مايل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم.
محمد پسر ربيع گفت كه چون پدرم به خانه آمد، مرا طلبيد، و من از همهي پسرهاي او جريتر و سنگين دلتر بودم. پس گفت: برو نزد جعفر بن محمد و از ديوار خانهي او بالا رو و بيخبر به سراي او داخل شو و بر هر حالتي كه او را بيابي، بياور.
پس آخر شب به منزل آن حضرت رسيدم و نردباني گذاشتم و به خانهي او بيخبر درآمدم، ديدم كه پيراهني پوشيده و دستمالي بر كمر بسته و مشغول نماز است. چون از نماز فارغ شد، گفتم: بيا كه خليفه تو را ميطلبد.
گفت: بگذار دعا بخوانم و جامه بپوشم.
گفتم: نميگذارم.
فرمود: بگذار بروم غسلي بكنم و مهياي مرگ گردم.
گفتم: مرخص نيستم و نميگذارم.
پس آن مرد پير ضعيف را كه زياده از هفتاد سال از عمرش گذشته بود، با يك پيراهن و سر و پاي برهنه از خانه بيرون آوردم. چون پارهاي راه آمد، ضعف بر او غالب شد و من رحم كردم بر او و او بر استر خود سوار كردم. چون به در قصر خليفه رسيدم، شنيدم كه با پدرم ميگفت: واي بر تو اي ربيع! دير كرد و نيامد.
پس ربيع بيرون آمد، چون نظرش بر امام عليهالسلام افتاد و او را با اين حالت مشاهده كرد، گريست زيرا كه ربيع اخلاص بسيار به خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان ميدانست. حضرت فرمود: اي ربيع، ميدانم كه تو به جانب ما ميل داري، اين قدر مهلت بده كه دو ركعت نماز به جا بياورم و با پروردگار خود مناجات كنم.
ربيع گفت: آنچه خواهي بكن.
آنگاه به نزد منصور برگشت، و او مبالغه ميكرد از روي غضب كه جعفر را زود حاضر كن. پس حضرت دو ركعت نماز كرد و زمان طويلي با داناي راز عرض نياز كرد و چون فارغ شد، ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان كرد، پس در ميان ايوان نيز دعايي خواند. چون امام عصر را به اندرون قصر برد و نظر منصور بر آن حضرت افتاد، از روي خشم گفت: اي جعفر، تو ترك نميكني حسد خود را بر فرزندان عباس، و هر چند سعي ميكني در خرابي ملك ايشان، فايده نميبخشد.
حضرت فرمود: به خدا سوگند اينها كه ميگويي هيچ يك را نكردهام.
سپس مطالبي بين منصور و امام صادق عليهالسلام رد و بدل شد و هر چند آن حضرت اين سخنان و ادعاي منصور را كه آن حضرت به اهل خراسان نامه نوشته است تا بيعت خود با خليفه را بشكنند رد ميكرد و جواب ميداد، غضب منصور زياده ميشد و شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيد.
ربيع گفت كه چون ديدم منصور دست به شمشير دراز كرد، بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت را شهيد خواهد كرد. پس شمشير را در غلاف كرد و گفت: شرم نداري كه در اين سن ميخواهي فتنه به پا كني كه خونها ريخته شود؟
حضرت فرمود: به خدا قسم كه اين نامهها را من ننوشتهام و خط و مهر من در اينها نيست و برمن افترا كردهاند.
پس منصور باز شمشير را به قدر يك زراع از غلاف كشيد. در اين مرتبه عزم كردم كه اگر مرا امر كند به قتل آن حضرت، من شمشير را بگيرم و بر خودش بزنم هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد، و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم. پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گرديد و شمشير را تمام از غلاف كشيد، و آن حضرت نزد او ايستاده بود و مترصد شهادت بود و عذر ميفرمود و منصور قبول نمينمود. پس منصور ساعتي سر به زير افكند و سر برداشت و گفت: «راست ميگويي» و با من خطاب كرد كه: اي ربيع، حقهي غاليهي مخصوص مرا بياور.
چون آوردم، حضرت را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارك آن حضرت را خوشبو گردانيد و گفت: بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار كن و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او برو تا به منزل او، و آن حضرت را مخير گردان ميان آنكه با ما باشد با نهايت حرمت و كرامت و يا برگشتن به مدينهي جد بزرگوار خود.
ربيع گفت كه من شاد بيرون آمدم و متعجب بودم از آنچه منصور اول در باب آن حضرت اراده داشت و آنچه آخر به عمل آورد. چون به صحن قصر رسيدم، گفتم: يابن رسول الله، من متعجبم از آنچه او اول براي شما در خاطر داشت و آنچه آخر در حق شما به عمل آورد، و من ميدانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندي و آن دعاي ديگر كه در ايوان تلاوت فرمودي...
ربيع گفت كه چون به نزد خليفه برگشتم و خلوت شد، گفتم: ايها الامير، ديشب از شما حالتهاي غريب مشاهده كردم. در اول حال با آن شدت و غضب جعفر بن محمد را ميطلبيدي، و به مرتبهاي تو را در غضب ديدم كه هرگز چنين غضبي در تو مشاهده نكرده بودم تا آنكه شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيدي و باز به قدر يك زراع كشيدي و بعد از آن شمشير را برهنه كردي و بعد از آن برگشتي و او را تعظيم و اكرام نمودي و از حقهي غاليهي مخصوص خود كه فرزندان خود را به آن خوشبو نميكني، او را خوشبو كردي و اكرامهاي ديگر نمودي و مرا به مشايعت او مأمور ساختي. سبب اينها چه بود؟
منصور گفت: اي ربيع، من رازي را از تو پنهان نميكنم وليكن بايد كه اين سر را پنهان داري كه به فرزندان فاطمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد، بس است ما را آنچه از مفاخر ايشان در ميان مردم مشهور است.
پس گفت: هر كه در خانه هست، بيرون كن.
چون خانه را خلوت كردم و به نزد او برگشتم. گفت: به غير از من و تو و خدا كسي در اين خانه نيست. اگر يك كلمه از آنچه با تو ميگويم از كسي بشنوم، تو را و فرزندان تو را به قتل ميرسانم و اموال تو را ميگيرم.
پس گفت: اي ربيع، در وقتي كه او را طلبيدم، مصر بودم بر قتل او و بر آنكه از او عذري قبول نكنم. چون در مرتبهي اول قصد قتل او كردم و شمشير را يك شبر از غلاف بيرون كشيدم، حضرت رسالت صلي الله عليه و آله براي من متمثل شد و ميان من و او حايل گرديد در حالي كه دستها را گشوده بود و آستينهاي خود را بالا زده بود و رو ترش كرده بود و از روي خشم به سوي من نظر ميكرد؛ من به آن سبب شمشير را در غلاف برگردانيدم. چون در مرتبهي دوم اراده كردم و شمشير را بيشتر از اول از غلاف كشيدم، ديدم كه باز حضرت رسول صلي الله عليه و آله نزد من متمثل شد نزديكتر از اول، و خشمش زياده بود و چنان بر من حمله كرد كه اگر من قصد قتل جعفر ميكردم او قصد قتل من ميكرد؛ به اين سبب شمشير را باز به غلاف بردم. در مرتبهي سوم جرأت كردم و گفتم اينها از افعال جن ميبايد باشد و پروا نميبايد كرد، و شمشير را تمام از غلاف كشيدم. در اين مرتبه ديدم كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله نزد من متمثل شد دامن بر زده و آستينها را بالا بسته و برافراخته گرديده، و چنان نزديك من آمد كه نزديك شد دست او به من برسد؛ به اين جهت از آن اراده برگشتم و او را اكرام كردم. و ايشان فرزندان فاطمهاند و جاهل نميباشد به حق ايشان مگر كسي كه بهرهاي از شريعت نداشته باشد. زنهار مبادا كسي اين سخنان را از تو بشنود. (1).
1) منتهي الآمال، صص 285 - 281.
روايت شده است: امام صادق (عليهالسلام) با عدهاي از اصحاب خود در جايي جمع شده بودند كه امام صادق (عليهالسلام) به آنها فرمود: «خزانههاي زمين و كليدهاي آنها در دستان ماست و اگر بخواهم با يكي از دو پاي خود اشاره مي كنم كه اي زمين! آنچه طلا در تو هست، بيرون بريز در همان لحظه بيرون مي ريزد».
سپس امام با يكي از دو پاي مباركش به زمين اشاره اي كرد، زمين مقداري شكافته شد بعد از آن دست برد و شمش طلايي از زمين بيرون آورد كه اندازهي آن يك وجب بود.
حضرت فرمود: «در شكاف زمين خوب نگاه كنيد» اصحاب به شكاف زمين نگاه كردند، ديدند تعداد بسيار زيادي، شمش طلا روي هم انباشته شده است و درخشش فوق العادهاي از آنها ساطع مي شود.
يكي از اصحاب به امام عرض كرد: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله) خدا اين همه به شما عطا كرده است در حالي كه شيعيان شما محتاج اند؟! حضرت فرمود: «بدرستي كه حق تعالي، جمع خواهد كرد، براي ما و شيعهي ما، دنيا و آخرت را و داخل خواهد كرد، ايشان را در جنات نعيم و داخل خواهد كرد، دشمن ما را در جهنم».
داود رقي ميگويد: من به خاطر قرضي كه بر عهده داشتم بسيار ناراحت و غمگين بودم. امام صادق عليهالسلام به من فرمود: «چه شده است؟! ميبينم رنگت تغيير كرده است.»
گفتم: «قرضي بزرگ بر عهده دارم كه رسوا كننده است و من تصميم گرفته ام كه براي اداء قرضم به كشتي سوار شوم به سند، نزد برادرم بروم.»
حضرت فرمود: «هرگاه خواستي بروي، برو.»
گفتم: «از خطرها و هولهاي دريا ميترسم.»
حضرت فرمود: «آن خدائي كه ترا در خشكي حفظ ميكند در دريا نيز ترا حفظ ميكند.اي داود! اگر ما نبوديم، نهرها جاري نميشد و ميوهها نميرسيد و درختها سبز نميگشت.»
پس من سوار كشتي شدم و سير كرديم و صد و بيست روز در حال حركت بوديم تا اينكه به ساحل رسيديم در همانجائي كه خدا ميخواست.
پس از كشتي بيرون آمدم و اين وقت پيش از زوال جمعه بود و آسمان را ابر گرفته بود. پس ناگهان از آسمان تا روي زمين، نوري درخشنده ظاهر شد، سپس صدائي آهسته به گوشم رسيد كه: «اي داود! اين وقت، زمان قضاي دين تو است، سر بلند كن كه سالم ماندي.»
سر خود را بلند كردم، باز ندائي به من رسيد كه: «به پشت آن پشتهي سرخ برو.»چون به آنجا رفتم، ديدم صفحه هائي از طلاي سرخ در آنجا است كه يك طرفش صاف، و در جانب ديگرش اين آيهي شريفه نوشته شده است:
«هذا عطاءنا فامنن او امسك بغير حساب.» (1)يعني: اين بخشش ما است به تو، پس عطا كن از آن بر هر كسي كه خواهي با منع كن آن را از هر كسي كه ميخواهي كه حسابي بر تو نيست. پس از آن طلاها برداشتم و قيمت آنها بقدري زياد بود كه به شمار نميآمد. با خود گفتم: «با آن كاري نميكنم تا به مدينه بروم.»
پس به مدينه بازگشتم و بر امام صادق عليهالسلام وارد شدم.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «اي داود! عطاء ما به تو، آن نوري بود كه برايت درخشيد نه آن طلايي كه آن را يافتي ولكن آن برايت گوارا باد، آن عطائي است براي تو از طرف پروردگار كريم، پس خدا را حمد كن.»
من آن زماني را كه از كشتي بيرون آمدم را به معتب - خادم امام صادق عليهالسلام - گفتم و پرسيدم: «آن حضرت در آن وقت كه من از كشتي بيرون آمدم چه ميكرد؟»
او گفت: «آن وقتي كه تو ميگويي، امام صادق عليهالسلام، با اصحابش (كه از جملهي اصحاب ايشان، خيثمه و حمران و عبدالاعلي بودند) به صحبت مشغول بود و مثل آنچه كه ذكر كردي را بيان ميفرمود.»
پس چون وقت نماز شد، حضرت صادق عليهالسلام برخاست و با اصحاب، نماز بجاي آورد. من از آن جماعت نيز سؤال كردم و ايشان نيز همين حكايت را برايم نقل كردند. (2).
ابوبصير ميگويد: روزي در خدمت امام جعفر صادق عليهالسلام بودم. آن حضرت پاي مباركش را بر زمين زد، ناگهان ديدم (در بعد ملكوتي) دريائي ظاهر شد و كشتيهايي از نقره در كنار آن دريا قرار دارند.
امام صادق عليهالسلام به يكي از آن كشتيها سوار شدند و مرا نيز سوار كردند رفتيم تا به محلي رسيديم كه در آنجا خيمههايي از نقره زده بودند.
حضرت داخل هر يك از آن خيمهها شدند و بيرون آمدند. سپس فرمود: «آن خيمه اي كه اول داخل شدم خيمهي رسول خدا صلي الله عليه و اله بود. خيمهي دوم از حضرت امير المؤمنين عليهالسلام و سومي خيمهي حضرت فاطمه عليهاالسلام و چهارمي مال حضرت خديجه عليهاالسلام و پنجمي از امام حسن عليه السلام و ششمي از حضرت امام حسين عليه السلام و هفتم از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام و هشتم از پدرم و نهمي به من تعلق دارد و هر يك از ما كه از دنيا برود خيمهاي دارد كه در آنجا ساكن ميشود. (1).
1) عين الحيات.
داود رقي ميگويد: نزد امام صادق عليهالسلام نشسته بودم كه مرد پيري پيش آن حضرت آمد و گفت: «اي فرزند رسول خدا! به من خبر ده كه علم شما به كجا رسيده است؟»
حضرت فرمود: «سؤال شما به چه رسيده است؟»
او گفت: «به من خبر بده از اين دريا و بگو كه در آن چيست؟»
حضرت فرمود: «دوست داري بشنوي يا ببيني؟»
گفت: «دوست داريم ببينم.»
پس امام صادق عليهالسلام با قضيبي (1)كه در دست داشت برخاست و رفتيم تا به كنار دريا رسيديم. آن حضرت،قضيب را به دريا زد و. گفت: «اي درياي موج زننده و اطاعت كننده از پروردگار خود! براي ما ظاهر كن آن چه را كه در تو ميباشد.»
پس دريا شكافته شد و درياي ديگر پيدا شد كه سفيدتر از برف و نرمتر از مسكه و شيرينتر از عسل بود. من گفتم: «جانم فداي تو باد اين آب براي كيست؟»
حضرت فرمود: «براي قائم عليهالسلام و اصحاب وي ميباشد، بدرستي كه قائم عليهالسلام اين آب كه بر روي زمين است را غايب گرداند تا از آن هيچ نيابد، آن گاه به خدا تضرع كنند، پس براي ايشان اين آب را ظاهر گرداند تا از آن بياشامند.»
در اين هنگام به آسمان نگاه كردم، اسباني با زين و لجام و بال مشاهده كردم. عرض كردم: «فداي تو شوم اين اسبان براي كيست؟»
حضرت فرمود: «بيا قائم آل محمد صلي الله عليه و اله و اصحابش.»
عرض كردم: «آيا ميشود كه من نيز بر اين اسبان بنشينم؟»
حضرت فرمود: «اگر از ياران او باشي مينشيني.»
گفتم: «آيا ميتوانم از آن آب بياشامم.»
حضرت فرمود: «اگر شيعهي او باشي ميآشامي.»
سپس بار ديگر، قضيب را به دريا زد و دريا به حال اول خود بازگشت. (2).
روزي منصور ملعون در قصر سرخ خود نشست، و هر روز كه در آن قصر شوم مينشست به آن روز، روز ذبح ميگفتند، زيرا در آنجا نمينشست مگر براي قتل و سياست. در آن ايام، حضرت صادق عليهالسلام را از مدينه طلبيده بود و آن حضرت آنجا بود.
چون شب شد و مقداري از شب گذشت، منصور، ربع را طلب كرد و به او گفت: «قرب و منزلت خود را نزد من ميداني، اين قدر ترا محرم خود گردانيدهام كه ترا بر رازي مطلع ميگردانم كه آنها را از اهل حرم خود پنهان ميدارم.»
ربيع گفت: اينها از وفور رحمت و مهرباني خليفه است، نسبت به من، و من نيز در ارادت به تو و دولت خواهي تو مانند خود كسي را نميشناسم.»
منصور گفت: «آري چنين است. حال از تو ميخواهم بروي و جعفر بن محمد را در هر حالتي كه ديدي بياوري و نگذاري كه هيئت و حال خود را تغيير بدهد.»
ربيع گفت: «بيرون آمدم و گفتم: انا لله و انا اليه راجعون، هلاك شدم، زيرا كه اگر او را در اين وقت نزد اين لعين ببرم با اين شدت غضبي كه دارد او را به قتل ميرساند و آخرت از دست من ميرود و اگر از دستورش سرپيچي كنم، مرا به قتل ميرساند و نسل مرا بر مياندازد و مالهاي مرا ميگيرد. پس ميان دنيا و آخرت مردد شدم، نفسم به دنيا مايل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم.
محمد پسر ربيع ميگويد: چون پدرم به خانه آمد مرا صدا زد. من از همهي پسرهاي او سنگ دلتر بودم، پس گفت: «نزد جعفر بن محمد رفته و از ديوار خانهي او بالا رو و بي خبر به جايگاه او داخل بشو، و بر هر حالتي كه او را ديدي بياور.» پس من آخر آن شب به منزل او رسيدم و نردباني گذاشتم و بي خبر به خانهي او وارد شدم. ديدم كه آن حضرت پيراهني پوشيده و دستمالي بر كمر بسته و مشغول نماز خواندن است. چون نمازش تمام شد، گفتم: «بيا كه خليفه ترا ميطلبد.»
فرمود: بگذار دعا بخوانم و لباس بپوشم.» گفتم: «نميگذارم.»
فرمود: «بگذار بروم و غسلي كنم و مهياي مرگ گردم.» گفتم: «اجازه ندارم و نميگذارم.»
پس آن حضرت كه بيش از هفتاد سال از عمرش گذشته بود را با يك پيراهن و سر و پاي برهنه از خانه بيرون آوردم. چون مقداري راه آمد ضعف بر او غالب شد، من بر او رحم كردم و وي را بر استر خود سوار كردم چون به درب قصر خليفه رسيدم، شنيدم كه منصور به پدرم ميگفت، «واي بر تو اي ربيع! دير كرد و نيامد.»
پس ربيع بيرون آمد، چون نظرش بر امام صادق عليهالسلام افتاد و او را بر اين حال مشاهده كرد به گريه افتاد، زيرا كه ربيع به خدمت آن حضرت ارادت داشت و آن بزرگوار را امام زمان ميدانست، حضرت فرمود: «اي ربيع! ميدانم كه تو به جانب ما ميل داري، اين قدر مهلت ده كه دو ركعت نماز بجاي بياورم و با پروردگار خود مناجات كنم.»
ربيع گفت: «آنچه ميخواهي بكن.» و به نزد آن ملعون برگشت. خليفه از شدت غضب بسيار اصرار ميكرد كه جعفر را زود حاضر كن، پس حضرت دو ركعت نماز خواند و زمان بسياري با خداوند مناجات كرد.
چون فارغ شد، ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان كرد، پس آن حضرت در ميان ايوان نيز دعائي خواند. چون امام عصر عليهالسلام را به اندرون قصر برد و نظر آن ملعون بر آن حضرت افتاد، از روي خشم و كينه گفت: «اي جعفر! تو ترك نميكني حسد و دشمني خود را بر فرزندان عباس، و هر چند در خرابي ملك ايشان سعي ميكني فايده نميبخشد.»
حضرت فرمود: «به خدا سوگند كه اينها كه ميگوئي هيچ يك را نكردهام، و تو ميداني كه من در زمان بني اميه كه دشمنترين خلق براي ما و شما بودند و با آن آزارها كه از ايشان به ما و اهلبيت ما رسيد، اين اراده نكردم و از طرف من به ايشان بدي نرسيد، حال با توجه به خويشي نسبتي و مهرباني و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما چرا اين كارها را انجام بدهم؟!»
پس منصور ساعتي سرش را پايين انداخت، و در آن وقت بر روي نمدي نشسته و بر بالشي تكيه داده بود و در زير خود پيوسته شمشيري ميگذاشت، پس گفت: «دروغ ميگوئي.»
بعد دست در زير تخت كرد و نامههاي زيادي را بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت: «اين نامههاي تو است كه به اهل خراسان نوشتهاي كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند.»
حضرت فرمود: «به خدا سوگند كه اينها افترا است، و من اينها را ننوشتهام و چنين ارادهاي نكردهام! من در جواني به اين كارها، عزم نكردم، اكنون كه ضعف پيري به من مستولي شده است چگونه اين اراده را بكنم؟! اگر ميخواهي مرا در ميان لشكر خود قرار بده تا مرگ من برسد، و بدرستي كه مرگ من نزديك شده است.»
هر چند آن امام مظلوم اين سخنان معذرت آميز را ميگفت، غضب آن ملعون بيشتر ميشد، و شمشير را مقداري از غلاف بيرون كشيد.
ربيع ميگويد: چون ديدم كه آن ملعون دست به شمشير دراز كرد بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت را شهيد خواهد كرد.
پس شمشير را در غلاف كرد و گفت: «شرم نداري كه دراين سن ميخواهي فتنه برپا كني كه خونها ريخته شود؟!»
حضرت فرمود: «نه! به خدا سوگند كه اين نامهها را من ننوشتهام، و خط و مهر من در اينها نيست، و بر من افتراء بستهاند.»
پس باز آن ملعون، شمشير را به قدر يك ذراع از غلاف كشيد.
در اين مرتبه تصميم گرفتم كه اگر منصور به من دستور قتل آن حضرت را بدهد شمشير را بگيرم و بر خودش بزنم، هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد، و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم.
پس آن ملعون باز آتش كينهاش مشتعل گرديد و تمام شمشير را از غلاف بيرون كشيد، و آن امام غريب مظلوم نزد آن بدبخت شوم ايستاده بود و عذر ميخواست و آن سنگ دل قبول نميكرد.
سپس منصور، مقداري سر به زير افكند و سر برداشت و گفت: «راست ميگوئي.»
و به من خطاب كرد كه: «اي ربيع! عطر خوشبوي مخصوص مرا بياور.»
چون آن را آوردم، وي، امام صادق عليهالسلام را به نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشاند و از آن عطر خوشبو، محاسن مبارك حضرت را خوشبو گرداند. سپس به من گفت: «بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار كن، و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او تا به منزل او برو و آن حضرت را مخير گردان ميان آنكه با ما باشد با نهايت حرمت و كرامت يا به مدينهي جد بزرگوار خود برگردد. من شادمان بيرون آمدم و متعجب بودم از آنچه منصور در اول تصميم داشت و آنچه در آخر عمل كرد. چون به صحن قصر رسيدم گفتم: «اي فرزند رسول خدا! من متعجبم از آنچه او در اول در مورد تو تصميم داشت و آنچه در آخر در حق تو به عمل آورد، و ميدانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندي، و آن دعاي ديگري كه در ايوان تلاوت نمودي.»
حضرت فرمود: «بلي: دعاي اول دعاي كرب و شدايد، و دعاي دوم و دعائي بود كه حضرت رسول صلي الله عليه و اله و سلم در روز احزاب خواند.»
سپس فرمود: «اگر خوف اين نبود كه منصور آزرده شود، اين زر را به تو ميدادم، وليكن مزرعهاي كه در مدينه دارم و تو ميخواستي بيش از اين ده هزار درهم از من بخري و من به تو نفروختم، حال آن مزرعه را به تو بخشيدم.»
من گفتم: «اي فرزند رسول خدا! من از شما ميخواهم كه آن دعاها را به من تعليم فرماييد و توقع ديگري ندارم.»
حضرت فرمود: «ما اهلبيت رسالت، عطائي را كه به كسي داديم پس نميگيريم، و آن دعاها را نيز به تو تعليم مينمايم.»
چون در خدمت آن حضرت به خانه رفتم، دعاها را خواند و من نوشتم و مدركي براي مزرعه نوشت و به من داد.
من عرض كردم: «اي فرزند رسول خدا! در وقتي كه شما را به نزد آن لعين آوردند، شما مشغول نماز و دعا شديد و آن ملعون، طپش ميكرد و تأكيد در احضار شما مينمود، ولي هيچ اثر خوف و اضطرابي در شما نبود؟!»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «كسي كه جلالت و عظمت خداوند ذوالجلال در دل او جلوهگر شده است، ابهت و شوكت مخلوق در نظر او چيزي نميباشد، كسي كه از خدا ميترسد، از بندگان ترسي ندارد.»
چون به نزد خليفه برگشتم و خلوت شد، گفتم: «اي امير!ديشب از شما حالتهاي غريبي مشاهده كردم، در اول با آن شدت و غضب، جعفر بن محمد را طلب كردي و بعد به قدري غضبناك بودي كه تا به حال هرگز چنين غضبي را از تو مشاهده نكرده بودم تا آنكه شمشير را مقداري از غلاف كشيدي، و باز به قدر يك ذراع كشيدي، و بعد از آن شمشير را برهنه كردي، و بعد از آن برگشتي و او را تعظيم و اكرام نمودي، و از عطر مخصوصت كه فرزندان خود را به آن خوشبو نميكني او را خوشبو كردي و اكرامهاي ديگري نيز نمودي، و مرا مأمور به مشايعت او ساختي! اينها چه بود؟!»
منصور گفت: «اي ربيع! من رازي را از تو پنهان نميكنم وليكن بايد كه اين سر را پنهان داري كه به فرزندان فاطمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب افزايش مفاخرت ايشان ميشود، بس است براي ما آنچه از مفاخرت ايشان در ميان مردم مشهور شده و در زبان مردم افتاده است.
سپس گفت: «هر كس كه در خانه هست را بيرون كن.»
چون خانه را خلوت كردم و نزد او برگشتم، گفت: «به غير از من و تو و خدا، كسي در اين خانه نيست و اگر يك كلمه از آنچه به تو ميگويم از كسي بشنوم، ترا و فرزندان ترا به قتل ميرسانم و اموال ترا ميگيرم. اي ربيع! در وقتي كه او را طلبيدم، مصمم بودم كه او را به قتل برسانم و بر آنكه از او هيچ عذري را قبول نكنم. بودن او بر من هر چند با شمشير خروج نكند گرانتر است از عبدالله بن الحسن كه خروج ميكند، زيرا كه مردم او و پدران او را امام و واجب الاطاعه ميدانند، و آنها از همهي خلق، عالمتر و زاهدتر و خوش اخلاقتر هستند. در زمان بني اميه من بر احوال ايشان مطلع بودم.
چون در مرتبهي اول قصد قتل او را كردم و شمشير را يك مقدار از غلاف كشيدم، حضرت رسالت صلي الله عليه و اله و سلم براي من متمثل شد و ميان من و او حايل گرديد، دستهايش را گشوده و آستينهاي خود را بر زده بود و رو ترش كرده بود و از روي خشم بسوي من نظر ميكرد و من به آن سبب شمشير را در غلاف برگردانيدم.
چون در مرتبهي دوم اراده كردم و شمشير را بيشتر از غلاف كشيدم، باز ديدم كه حضرت نزديكتر از دفعهي اول، نزد من متمثل شد و خشمش زيادتر شده بود، و چنان بر من حمله كرد كه اگر من قصد قتل جعفر ميكردم او قصد قتل مرا ميكرد، به اين سبب شمشير را باز به غلاف بردم.
در مرتبهي سوم، جرأت كردم و با خود گفتم: «اينها از كارهاي اجنه است و نبايد ترسيد، و تمام شمشير را از غلاف بيرون كشيدم. در اين مرتبه باز ديدم كه حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و اله بر من متمثل شد، و دامن بر زده و آستينها را بالا برده و بسيار بر افروخته شده بود و چنان نزديك من آمد كه نزديك بود كه دست او به من برسد، به اين جهت، از تصميم خود منصرف شدم و او را اكرام و احترام نمودم.
ايشان فرزندان فاطمه عليهاالسلام هستند، و جاهل نميباشد به حق ايشان مگر كسي كه بهرهاي از شريعت نداشته باشد، زنهار مبادا كسي اين سخنان را از تو بشنود.»
محمد بن ربيع ميگويد: «پدرم اين سخن را به من نقل نكرد مگر بعد زا مردن منصور، و من نقل نكردم مگر بعد از مردن مهدي و موسي و هارون، و كشته شدن محمد امين.» (1).
1) مهج الدعوات.
محمد بن معروف هلالي كه از معمرين بوده و صد و بيست و هشت سال عمر كرد ميگويد:در ايام حكومت سفاح در حيره به خدمت حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام رفتم. ديدم كه مردم دور آن حضرت را گرفتهاند به نحوي كه به خدمتش رسيدن ممكن نيست، سه روز متوالي رفتم و هر چقدر تلاش كردم از كثرت جمعيت نتوانستم خود را به آن حضرت برسانم. چون روز چهارم شد، مردم كم شده بودند، حضرت مرا ديد و نزديك طلبيد، سپس حركت كرد كه به زيارت قبر اميرالمؤمنين عليهالسلام برود.
من نيز همراه امام صادق عليهالسلام رفتم. چون مقداري راه رفتيم، آن حضرت خود را از جاده به كناري كشيد و ريگها را با دست خود پس كرد، پس ناگهان بطور اعجازانگيز، آبي ظاهر شد و ايشان با آن آب براي نماز وضو گرفت، سپس برخاست و دو ركعت نماز بجاي آورد و دعا كرد. (1).
1) منتهي الآمال.
بندگي و عبادت در برابر خداي مهربان كه منبع هر خير و نعمت است، بزرگترين ارزش است كه نصيب يك انسان ميشود. بندگي خداي سبحان سبب بالندگي و پويندگي و پايندگي هر انسان است.
نگون بخت، آن انساني است كه در برابر خداي خويش تمرد و گردن فرازي نمايد. همانند سر سلسله گمراهان و خود كامگان شيطان، أبي و استكبر. (1)«شيطان در برابر دستور خدا تمرد و خود بزرگ بيني نمود».
عبوديت و بندگي زيربناي هر فضيلت و بالندگي است. هنگامي كه سخن از ارزاني شدن آموزههاي وحي است، پايه آن عبوديت عنوان ميشود، الحمد لله الذي أنزل علي عبده الكتاب. (2)«سپاس خدايي را كه بر «بنده» خود كتاب نازل نمود».
هنگامي كه سخن از عروج و صعود انسان به معراج است، سخن از عبوديت است، سبحان الذي أسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي. (3).
هنگامي كه سخن از انگيزه پيامبران الهي است، سخن از عبوديت و بندگي است، و لقد بعثنا في كل امة رسولا ان اعبدوا الله، (4)«از ميان هر ملتي پيامبري برگزيديم كه همگان خداوند را پرستش نمايند». هنگامي كه سخن از هدف آفرينش انسان است عبوديت و بندگي خدا مطرح است، ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون. (5)همان هدفي كه نظام هستي با آن هماهنگ است، ان كل من في السموات و الارض الا آتي الرحمن عبدا. (6)اين نقش عبادت در بالندگي انسان از ديدگاه قرآن است.
اينك به نقش عبادت از ديدگاه شاخص عترت امام صادق عليهالسلام ميپردازيم، كه حضرت نسبت به عبادت در انديشه و رفتار چه نگرشي دارد، تا از زلال كوثر وي جرعهاي به كام تشنه كامان نصيب شود و شبنمي از شميم طراوتش سبب شادابي روحمان گردد.
احسان و كرم، سجيه و عادت اهل بيت پيامبر اسلام است. امام صادق عليهالسلام نيز در اين بيت رشد يافته و از همان كودكي، درس عفو و گذشت را از پدران بزرگوارش فراگرفته بود. ما در اينجا نمونههايي از عفو گذشت امام را كه در كتابهاي اهل سنت آمده است، ذكر ميكنيم.
علامه يوسف بن محمد اندلسي در كتاب الف باء مينويسد:
روايت شده است حضرت كنيزي داشت كه در ظرفي، آب بر دستان حضرت ميريخت. پس در اين هنگام، ظرف به پيشاني امام خورد و به شدت درد گرفت. وقتي كنيز متوجه شد، گفت: اي مولاي من «و الكاظمين الغيظ؛ مؤمنان كساني هستند كه در ناراحتي كظم غيظ ميكنند» و حضرت فرمود: كظم غيظ كردم. پس گفت: «و العافين عن الناس؛ مؤمنان، اهل گذشت هستند». حضرت فرمود: تو را بخشيدم. كنيز گفت: خدا نيكوكاران را دوست دارد. حضرت فرمود: تو در راه خدا آزادي و هزار درهم نيز به تو بخشيدم. (1).
عبدالحليم جندي مينويسد:
آن حضرت اعضاي خانوادهاش را از رفتن روي بلندي باز ميداشت. روزي امام به خانه آمد. يكي از كنيزكانش كه كودك او را نگه داري ميكرد و با كودك بالاي نردبان رفته بود، تا چشمش به حضرت افتاد، از خطايي كه كرده بود، هول شد و بدنش لرزيد و كودك از دستش به زمين افتاد و از دنيا رفت. حضرت با چهرهاي برافروخته بيرون رفت و هنگامي كه سبب آن را از وي پرسيدند، فرمود: رنگ چهرهام به سبب مردن كودك نيست، بلكه بدين جهت است كه كنيزك از آمدن من به وحشت افتاد. پس از آن به كنيز فرمود: تو در راه خدا آزادي و از تو گذشتم. (2).
اعمل اليوم في الدنيا بما ترجوا به الفوز في الاخرة. (1).
امروز در دنيا كاري كن كه به وسيلهي آن اميد كاميابي در آخرت را داشته باشي.
1) تحف العقول ، ص 306.
عبدالله، بعد از اسماعيل بزرگ ترين فرزند امام صادق عليهالسلام است و به همين علت بعضي از مردم در مسألهي امامت گرفتار اشتباه شدند و او را امام دانستند، تنها به دليل اين كه امامت بايد به فرزند بزرگ تر انتقال داده شود، غافل از اين كه نبايد هيچ گونه آفت و بيماري در او باشد. در حالي كه عبدالله «افطح الرجلين» بود [يعني پاهاي او دراز بود] و به همين علت به او افطح ميگفتند و پيروان او را نيز فطحيه ميناميدند. از سويي او متهم به فساد عقيده و مخالفت با پدر خود بود و با حشويه رابطه داشت و به مذهب مرجئه و خوارج متمايل بود؛ به همين علت منزلت او نزد امام صادق عليه السلام مانند برادران ديگرش نبود. (1).
امام صادق عليهالسلام عبدالله را بسيار موعظه و ملامت مينمود؛ ولي نصايح امام عليهالسلام در او هيچ تأثيري نداشت. امام صادق عليهالسلام روزي به او فرمود: «آيا مانعي دارد كه تو همانند برادرت موسي باشي؟ به خدا سوگند! من در صورت موسي احساس نور ميكنم. عبدالله گفت: براي چه؟ مگر پدر من و او يكي نيست و مادر من و او يكي نيست؟! امام صادق عليهالسلام فرمود: آري، اما او از من به وجود آمده [و از من خو گرفته] و تو تنها فرزند من هستي.» (2)گمان ميشود كه مقصود امام صادق عليهالسلام از تعبير: «برادرت» فقط اسماعيل باشد، زيرا عبدالله جواب داد: مگر پدر من و او يكي نيست؟ و مادر من و او يكي نيست؟ در حالي كه عبدالله با اسماعيل از يك پدر و مادر بود، نه با موسي.
همين حديث براي اثبات فضيلت و منزلت اسماعيل نزد خداوند و نزد امام صادق عليهالسلام و همچنين براي اثبات جهالت عبدالله و پستي او نزد خدا و نزد امام صادق عليهالسلام كافي خواهد بود؛ زيرا عبدالله بعد از پدر به دليل اين كه بزرگتر از برادران ديگر خود بود، ادعاي امامت نمود و امام صادق عليهالسلام پيش از آن به فرزند خود موسي بن جعفر خبر داد كه عبدالله پس از من ادعاي امامت خواهد نمود و خود را در جايگاه من قرار خواهد داد و به او سفارش نمود كه با عبدالله نزاع نكند و با او سخن نگويد و فرمود: «عبدالله پيش از ديگران به من ملحق خواهد شد.» و آنچه آن حضرت خبر داده بود به وقوع پيوست. (3).
و چون عبدالله بعد از پدر خود ادعاي امامت نمود، عدهاي از اصحاب امام صادق عليه السلام از او پيروي كردند، اما هنگامي كه ناتواني او را در امر امامت ديدند و مقام بلند و قوت و حقانيت موسي بن جعفر عليهالسلام را مشاهده كردند، بيشتر آنان از عبدالله جدا شدند و به امامت آن حضرت بازگشتند. (4).
از جمله كساني كه نزد عبدالله رفتند تا او را بيازمايند و صحت ادعاي او را بيابند؛ هشام بن سالم و مؤمن طاق بودند. اين دو نفر [كه از شاگردان امام صادق عليهالسلام و از دانشمندان شيعه بودند] نزد عبدالله آمدند و چون مردم را ديدند كه گرد او جمع شدهاند. به عبدالله گفتند : نصاب زكات و مقدار آن چيست؟ عبدالله گفت: از دويست درهم، پنج درهم. گفتند: از صد درهم چقدر؟ عبدالله گفت: دو درهم و نيم. به او گفتند: به خدا سوگند! مرجئه چنين چيزي را نميگويند. عبدالله دست خود را بالا نمود و گفت: به خدا سوگند! من نميدانم مرجئه چه ميگويند. پس آنان دانستند كه عبدالله چيزي نميداند در حالي كه نميدانستند به چه كسي روي آورند [و از چه راهي امام خود را بيابند] از اين رو، از نزد او خارج شدند. و در بعضي از كوچههاي مدينه نشستند در حالي كه گريان و حيران بودند و با خود ميگفتند: نميدانيم به طرف چه كسي برويم آيا به طرف مرجئه برويم و يا به طرف قدريه [و جبريه] و يا به طرف زيديه و يا به طرف معتزله و يا به طرف خوارج؟!
در اين هنگام هشام، پيرمرد ناشناسي را ديد كه به او اشاره ميكرد. پس هشام ترسيد كه او از جاسوسهاي منصور باشد - منصور در مدينه جاسوسهايي قرار داده بود تا ببينند شيعيان امام صادق عليهالسلام چه كسي را امام خود ميدانند تا گردن او را بزنند - از اين رو هشام به مؤمن طاق گفت: تو از من دور شو، زيرا من بر جان خود و تو ميترسم و اين مرد مرا صدا ميزند و با تو كاري ندارد، تو خود را گرفتار مكن.
پس مؤمن طاق از هشام جدا شد و از دور او را مينگريست تا آن كه آن پيرمرد هشام را به در خانهي موسي بن جعفر عليهالسلام رساند و به دنبال كار خود رفت. و خادمي كه بر در خانه بود به هشام گفت: وارد شود، خدا تو را رحمت كند. هشام چون خدمت امام كاظم عليهالسلام رسيد، امام عليهالسلام شروع به سخن نمود و فرمود: نزد من بياييد، نزد من بياييد، نزد من بياييد، نيازي به گروه، قدريه، زيديه، معتزلة و خوارج نيست [و چون] هشام [مقصود خود را به دست آورد] از منزل امام كاظم عليهالسلام خارج گرديد. مؤمن طاق به او گفت: چه يافتي؟ هشام گفت: امام و هادي خود را يافتم و ماجراي ملاقات خود را با امام كاظم عليهالسلام براي او بيان نمود.
مفضل و ابوبصير نيز نزد عبدالله رفتند و چون سلام كردند و سخنان عبدالله را شنيدند از او سؤالاتي نمودند و او را مجاب و محكوم كردند. سپس هشام با گروههاي شيعه ملاقات نمود و مسأله امامت را براي آنان روشن كرد و همهي مردم سخنان هشام را پذيرفتند و امامت موسي بن جعفر عليهالسلام را باور نمودند، جز عدهي كمي مانند عمار ساباطي و ياران او. از اين رو عبدالله تنها ماند و اكثر مردم از گرد او پراكنده شدند و چون فهميد كه هشام مردم را از گرد او پراكنده نموده، عده اي را در مدينه در كمين هشام قرار داد تا او را كتك بزنند. هر چند دوران زندگي عبدالله بعد از ادعاي امامت، بيش از هفتاد روز نبود اما بر ادعاي خود اصرار داشت تا اين كه مرگش فرا رسيد، و چون از دنيا رفت همهي كساني كه گرد او بودند به امامت موسي بن جعفر عليهماالسلام بازگشتند جز گروه اندكي از آنان به نام فطحيه كه به امامت او باقي ماندند (5)و پس از گذشت مدت كوتاهي، گروه فطحيه نيز از بين رفتند و آخرين آنان بنو فضال بودند كه آنان نيز منقرض شدند.
علي بن جعفر عليهالسلام در بزرگواري و فضيلت به مقام والايي رسيد كه كسي به آن دست پيدا نكرده است. وي در امانتداري و نقل حديث نيز به قدري مورد اعتماد بود كه احدي در صداقت او اختلاف نظر ندارد و اگر كسي به كتب حديث بنگرد و اخبار فراواني كه او از برادر خود، امام كاظم عليهالسلام، نقل نموده است را ملاحظه كند به علم و دانش و معرفت او پي خواهد برد.
شيخ مفيد رحمة الله در كتاب «ارشاد» ميگويد: «علي بن جعفر از راويان حديث و مردي متين و بسيار باتقوا و با فضيلت ميباشد. او همواره ملازم برادر خود امام كاظم عليهالسلام بوده و شديدا به او اعتماد و وابستگي داشته و در كسب علوم به او تمسك ميجسته و احاديث فراواني را از ايشان نقل نموده است.» سپس ميگويد:
«علي بن جعفر عليهالسلام سؤالات فراواني از برادر خود نموده و امام كاظم عليه السلام به او پاسخ داده است. چنان كه روايات مربوط به امامت حضرت كاظم عليه السلام نيز از علي بن جعفر و اسحاق بن جعفر عليهمالسلام نقل شده است و فضيلت و تقوا و ورع اين دو برادر براي كسي پوشيده نيست.»
علي بن جعفر عليهالسلام به قدري با تقوا بود كه با وجود بزرگي و منزلت رفيع و كهولت سني كه داشت، از اعتراف به امامت امامان ديگر، بعد از امام كاظم عليه السلام نيز خودداري ننمود؛ بلكه از امامان خود پيروي نمود و از ناحيه ي آنان بصيرت و بينش زيادي به دست آورد.
«يكي از واقفيها (1)از علي بن جعفر دربارهي برادرش موسي بن جعفر سؤال نمود، علي بن جعفر گفت: موسي بن جعفر عليهالسلام از دنيا رفت. مرد سائل گفت: از كجا ميداني كه او از دنيا رفته است؟ علي بن جعفر گفت: از اين كه اموال او تقسيم گرديد و همسران او ازدواج نمودند و امام بعد از او نيز به امامت رسيد. مرد سائل گفت: امام بعد از او كيست؟ علي بن جعفر گفت: فرزند او علي بن موسي الرضا عليهالسلام. مرد سائل گفت: او چه شد؟ علي بن جعفر گفت: او نيز از دنيا رفت. مرد سائل گفت: از كجا ميداني كه او نيز از دنيا رفته است؟ علي بن جعفر گفت: اموال او تقسيم شد و همسران او ازدواج نمودند و امام بعد از او به امامت رسيد. مرد سائل گفت: امام بعد از او كيست؟ علي بن جعفر گفت: فرزند او ابوجعفر جواد عليهالسلام. مرد سائل به علي بن جعفر گفت: آيا تو با اين سن و مقام و منزلتي كه داري و فرزند جعفر بن محمد عليه السلام هستي، چنين چيزي را دربارهي نوجواني مانند ابوجعفر جواد ميگويي؟ علي بن جعفر گفت: من تو را جز شيطاني نميدانم. سپس محاسن سفيد خود را به دست گرفت و به طرف آسمان بالا برد و گفت: اگر خدا او را لايق اين مقام دانسته باشد و مرا با اين محاسن سفيد لايق آن ندانسته باشد، من چه ميتوانم بكنم؟» (2).
به خدا سوگند! اين همان معناي تقوا و ورع و اعتماد راسخ و سلامت از انحراف است كه به سبب تكبر و غرور به شؤون ظاهري، مانند فضيلت و سن و... از بين نميرود. علي بن جعفر فريفتهي چنين اموري نشد؛ و چه بسا افرادي كه به پايين تر از آن نيز مغرور ميشوند.
علي بن جعفر همواره پيرو امام جواد عليهالسلام بود و خود را مأموم و آن حضرت را امام خود ميدانست. وي منزلت و مقام امام جواد عليهالسلام را ميشناخت و هرگز پيري و رابطهي خويشاوندي - و اين كه او عموي پدر حضرت جواد عليه السلام بود - مانع از اعتراف او به مقام امامت آن حضرت نميشد؛ بلكه بسا آرزو ميكرد كه جان خود را براي مولا و آقايش نثار كند.
روزي حضرت جواد عليهالسلام تصميم گرفت كه حجامت كند و چون طبيب آماده شد كه از او رگي را قطع كند تا خون جاري شود، علي بن جعفر برخاست و گفت: «اي مولاي من، اجازه بدهيد اول طبيب مرا فصد كند تا تيزي تيغ قبل از شما بر من وارد شود.» و چون امام جواد عليهالسلام برخاست، علي بن جعفر زودتر بلند شد و كفش آن حضرت را آماده نمود تا بپوشند. (3).
روزي حضرت جواد عليهالسلام وارد مسجد النبي صلي الله عليه و آله شد و علي بن جعفر عليهالسلام چون آن حضرت را ديد، بدون عبا و كفش از جاي خود برخاست و دست آن حضرت را بوسيد و تعظيم نمود؛ پس حضرت جواد عليهالسلام به او فرمود: «عمو بنشين خدا تو را رحمت نمايد.» علي بن جعفر گفت: «مولاي من، چگونه من ميتوانم بنشينم در حالي كه شما ايستاده ايد» و چون حضرت جواد عليه السلام به جاي خود بازگشت، اصحاب علي بن جعفر او را سرزنش نمودند و گفتند: شما عموي پدر اين نوجوان هستيد، براي چه اين گونه به او احترام ميگذاري؟ علي بن جعفر گفت: ساكت شويد و سپس دست به محاسن خود گرفت و گفت: «آيا اگر خداوند صاحب اين محاسن سفيد را لايق امامت امت ندانسته باشد و اين جوان را لايق آن دانسته باشد، من ميتوانم آن را انكار نمايم؟» سپس گفت: «من از گفتهي شما به خدا پناه ميبرم و خود را غلام اين جوان ميدانم.» (4)در حقيقت اين همان نفس قدسي و پاكي است كه حق را پذيرفته و از آن پيروي نموده است و به دنبال تعصبات جاهلي و غرور نفساني نرفته است؛ زيرا اگر انسان به معناي صحيح حب نفس داشته باشد، بايد از خالق خود اطاعت كند و پيرو اولياي او باشد.
آنچه بيان شد تنها بخشي از احوالات علي بن جعفر عليهالسلام بود كه نشان دهنده ي نفس پاك و قدسي و بيانگر تعبد و ايمان و يقين او به خدا و ولي امر او بود.
علي بن جعفر (رضوان الله عليه) را عريضي نيز مينامند. و عريض محلي در اطراف مدينه بود كه وي در آنجا ساكن شده بود، برادر او اسماعيل نيز در همان محل از دنيا رفت. و شايد به همين علت بعضي از فرزندان علي بن جعفر عليه السلام را نيز عريضي مينامند.
1) واقفيها از جمله كساني بودند كه پس از موسي بن جعفر، امامت علي بن موسي الرضا عليهالسلام را همان گونه كه در اول اين كتاب بيان شد نپذيرفتند و به علت اهدافي كه داشتند، مرگ حضرت كاظم عليه السلام را انكار نمودند.
2) رجال كشي ص 429 / 803.
3) رجال كشي 429، 804.
4) كافي ج 1 / 322، باب النص علي ابن جعفر الثاني.
در احوالات عباس بن جعفر عليهالسلام، در كتب رجالي و تاريخي چيز زيادي بيان نشده است جز مقدار مختصري چنان كه شيخ مفيد (رضوان الله تعالي عليه) در كتاب «ارشاد» ميفرمايد: «عباس بن جعفر عليهالسلام مردي فاضل و بزرگوار ميباشد.» (1).
1) ارشاد مفيد، ص 287.
گروهي اين عبدالله را پسر بزرگ يعني بزرگترين پسران امام صادق ميشمارند زيرا كنيت او امام ابوعبدالله است و ظاهرا بايد اين روايت به حقيقت نزديكتر باشد.
عبدالله را افطح ميناميدند و افطح لقب كسي است كه سر بزرگ و پاي پهن داشته باشد.
فرقهي افطحيه مردم اندكي بودند كه به امامت عبدالله پس از امام صادق ايمان آوردند ولي اين مردم اندك هم چون در عبدالله شخصيت ممتاز امامت را نتوانستند بشناسند از او روي برگردانيدند و به صراط مستقيم گرويدند.
اين عبدالله عنصر خوبي نبود. پدر بزرگوارش از وي چندان خشنود نبود.
شيخ سعيد مفيد رضوان الله عليه در ارشاد مينويسد كه امام صادق چه بسيار شخصيت برجستهي پسرش موسي را به رخ عبدالله ميكشيد و ميفرمود:
برادرت موسي را نگاه كن و از او درس بزرگي بياموز.
عبدالله افطح پس از پدر ديري نپائيد و ديده از جهان فرو بست.
اين عباس هم به فضل و كرم معروف بود.
علي بن جعفر از علما و رجال حديث است.
بسيار باتقوي و پرهيزكار بود. ملازمت خدمت برادرش موسي بن جعفر را اختيار كرده بود.
علي بن جعفر از برادرش موسي بن جعفر احاديث بسيار روايت كرد.
اين علي پس از امام موسي كاظم و امام علي بن موسي الرضا و امام محمد جواد صلوات الله عليهم همچنان زنده مانده بود و امامت امام علي نقي عليهالسلام را نيز ادراك كرد.
و پسر هفتم امام صادق امام هفتم ما موسي كاظم عليه الصلوة و السلام است كه در كتاب معصوم نهم به شرح زندگاني مقدس و مطهر وي خواهيم پرداخت.
از پسران ديگر علي بن جعفر است كه از رواة موثق و از پدر و برادرش روايت ميكند و به امامت برادرش نيز اعتراف داشت (1).
1) كشي ص 269.
عباس بن زيد يكي ديگر از غلامان امام صادق عليهالسلام است، او اهل مدينه و از اصحاب امام عليهالسلام شمرده شده است. احاديثي نيز از او نقل شده، ولي بيش از اين چيزي دربارهي او گفته نشده است. به هر حال خدمت به برگزيده و حجت خداوند و قرار گرفتن در سايه لطف و عنايت آن امام بزرگوار، سعادت بزرگي است كه نصيب هر كسي نميشود؛ همچنين شنيدن سخنان سلالهي پيامبر و انجام بي چون و چراي دستورات ايشان، اگر از روي بصيرت و معرفت و توجه باشد خود از بهترين باقيات و صالحات است كه بايد براي چنين توفيق و رسيدن به چنين نعمت بزرگي خدا را شاكر بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس از دوست خود، جز ايثار و فداكاري نخواهد، هميشه ناراضي و خشمگين ميشود.
روايت شده است كه شخصي از بدطينتان نزد منصور دوانيقي سخنچيني نمود و بهتاني چند در حق امام جعفرصادق عليهالسلام گفت و منصور را چنان عصباني ساخت كه وزيرش را تهديد و امر نمود كه امام جعفرصادق عليهالسلام را حاضر كن و چون از دور چشمش بر آن حضرت افتاد گفت: خدا بكشد مرا اگر تو را نكشم. چون آن حضرت نزديك رسيد منصور گفت: ملك را بر من ميشوراني و لشكر را از من بر ميگرداني و چنين و چنان ميكني.
حضرت فرمود: به خدا قسم كه اينها كه تو ميگويي نكردهام و در خاطر من نگذشته است. البته آن جماعت كه اين سخنان را به تو رساندهاند دروغگو و فتنهانگيزند.
بر يوسف پيامبر ظلم كردند عفو كرد. ايوب نبي مبتلا شد، صبر نمود. به سليمان عطا رسيد، شكر كرد. ايشان پيامبر خدا بودند و نسب تو به آنان ميرسد. ميخواهي كه پيروي ايشان كني؟ اگر آن چه ميگويي من انجام دادهام؛ تو مانند آباء و اجداد خود عمل كن.
منصور چون اين سخنان را از آن حضرت شنيد گفت: يابن عم بالا برو و آن حضرت را در كنار خود نشانيد و گفت: فلان بن فلان به من خبر داد كه تو اين كارها را كردهاي. حضرت فرمود: اگر او را حاضر كني راستي و دروغ او براي تو مشخص ميشود. منصور آن شخص را طلبيد و گفت: تو چنين و چنان از جعفر بن محمد عليهالسلام به من خبر ندادهاي؟ گفت: بله گفتهام و شروع به قسم خوردن كرد.
حضرت فرمود: اي منصور اجازه بده، چون قسم ميخورد من او را قسم دهم. گفت: بده. حضرت فرمود: كه بگو (برئت من حول الله و قوته و التجات الي حولي و قوتي لقد قال و فعل جعفر كذا و كذا) آن بدبخت ساعتي فكر كرد و چون ديد كه چارهاي ندارد، همين كلام را بر زبان آورد. لحظهاي نگذشت كه در همان مجلس متغير شده و پا به زمين ميزد تا به جهنم واصل گرديد. منصور چون اين ماجرا را ديد دستور داد تا پاي آن ملعون را گرفته و از مجلس بيرون كشيدند. همان لحظه ظرفي را كه بوي خوش در آن بود طلبيد و از آن طيب به سر و روي مبارك آن حضرت ماليد و عذرخواهي كرد و آن حضرت را بدرقه نمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام از رسول اكرم صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود: از ازدواج با احمق بپرهيزيد زيرا همنشيني با احمق مايه اندوه و بلا و فرزندش نيز مهمل و بدبخت است.
صبيح بن اشعث بزاز كوفي روايت ميكند كه روزي پيش مفضل بودم. نامهاي از امام جعفر صادق عليهالسلام براي او آمد.
چون نامه را خواند، برخاست و به اتفاق هم به خدمت آن حضرت رفتيم، و بعد از اجازه به مجلس شريف ايشان داخل شديم. ديديم كه آن حضرت بر كرسي نشسته و زني پيش او ايستاده است.
پس حضرت فرمود: اي مفضل اين زن را به بيرون شهر ببر و ساعتي صبر كن تا ببيني كار او چه ميشود و زود به نزد من مراجعت كن. مفضل گويد: كه من به فرموده آن حضرت عمل نموده و آن زن را به بيرون شهر بردم. چون به ميان بيابان رسيدم، ندايي شنيدم كه حذر كن اي مفضل. پس من به كنار آمدم، ديدم كه ابري سياه پيدا شد و سنگ بر آن زن ميباريد تا آن كه هلاك شد. من از مشاهده اين ماجرا ترسيدم و با عجله فراوان به خدمت امام جعفر عليهالسلام مراجعت نمودم. پس آن حضرت از من زودتر فرمود: اي مفضل، آن زن، زن فضال بن عامر بود. من او را به فارس فرستاده بودم تا در آن جا به اصحاب ما درس فقه آموزش دهد.
شوهرش هنگام رفتن به او گفت: مولاي من جعفر عليهالسلام شاهد تو است، به من خيانت نكن. زن گفت: آري اگر به تو خيانت كنم در نفس خود، حقتعالي از آسمان بر من عذابي ببارد. پس در شبي از شبها به شوهرش خيانت كرد و حقتعالي عذابي كه خودش گفته بود بر او نازل ساخت.
اي مفضل چون زن پرده عصمت خود بدرد، حجاب خداي را دريده است و عقوبت و عذاب به عارفان زودتر ميرسد از جمعي كه عارف و مطلع نباشند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس تيغ سركشي و ستم بركشد، به همان تيغ كشته ميشود.
و از ابوالصالح كناني نقل ميكند كه گفت:
به حضرت صادق عليهالسلام گفتم: ما همسايهاي همداني به نام جعد بن عبدالله داريم كه با ما مجالست ميكند و هنگامي كه ما حضرت علي عليهالسلام را ياد ميكنيم، سخنهاي ناروا دربارهي او ميگويد، آقاي من! آيا اجازه ميدهي كه او را بكشم؟ حضرت فرمود: اي ابوالصباح اين كار را ميكني؟ گفتم: به خدا قسم آري؛ اگر اجازه دهي دامي براي او ميگسترم؛ هنگامي كه به دام افتاد، با شمشير به او حمله ميكنم و او را ميزنم تا جان دهد. حضرت فرمود: اي ابوالصباح! اين فتك است (يعني قتل از روي خدعه و غافلگيري است) و پيامبر صلي الله عليه و آله از اين گونه كشتنها جلوگيري كرده؛ اي ابوالصباح! اسلام زنجير فتك است (يعني مانع از آن است) بلكه او را واگذار، به زودي ديگري از تو كفايت ميكند. ابوالصباح گفت: به كوفه برگشتم و بيش از هجده روز نگذشت كه براي نماز صبح به مسجد رفتم و پس از نماز تعقيب ميخواندم كه مردي با پا مرا تكان داد و گفت: اي ابوالصباح بشارت! گفتم: خدا تو را به خير بشارت بدهد، چه خبر است؟ گفت: ديشب جعد بن عبدالله در خانهاي كه در جبانه (نام چند محل در كوفه است) داشت خوابيده بود؛ وقتي خواستند براي نماز بيدارش كنند، او را مرده يافتند و مثل مشگ پر باد روي زمين افتاده، خواستند جنازهاش را از زمين بردارند، گوشت بدنش از استخوانش جدا ميشد، او را در پوستي جمع كردند و زير بدنش ماري پيدا شد. به هر حال او را دفن كردند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: رفتار برادر ايماني خودت را به بهترين وجه معني و تفسير كن.
و از عنبسة بن مصعب نقل ميكند كه گفت:
در مني حضرت صادق عليهالسلام را ديدم كه مقداري پياده ميرود و مقداري سواره، با خود گفتم: هنگامي كه نزد ايشان روم علت اين كار را خواهم پرسيد. وقتي كه حضرت را ملاقات كردم، قبل از اين كه من سؤال كنم؛ فرمود: حضرت سجاد عليهالسلام براي رمي جمرات از منزل خود پياده ميرفت؛ و منزل امروز من از منزل او دورتر است. پس من تا منزل او سواره ميروم و از آن جا تا مكان رمي پياده ميروم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: صاحب بخشش در دنيا پسنديده و در آخرت سعادتمند است.
و از ربيع در حديثي نقل ميكند كه:
منصور، حضرت صادق عليهالسلام را طلب كرد و قسم خورد كه او را بكشد، هنگامي كه حضرت وارد شد، لبانش را حركت داد و دعايي خواند. منصور به حضرت احترام زيادي گذاشت و حاجتهايش را برآورد و گفت: تو نزد مردم ادعاي علم غيب ميكني؟ فرمود: چه كسي اين خبر را به تو داده؟ منصور به پيرمردي كه جلويش نشسته بود اشاره كرد. حضرت او را به اين نحو قسم داد كه بگو:
از حول و قوهي خدا بيزار باشم اگر دروغ بگويم؛ و قسم او به آخر نرسيد كه زبانش مانند سگ از دهان بيرون آمد و همان لحظه مرد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دعا را ترك نكنيد، خدا در ميان بندگانش خوانندهي خود را دوست دارد.
و از عروة بن موسي نقل ميكند كه:
روزي ما صحبت ميكرديم، آن حضرت فرمود: اين ساعت چشم هشام در قبر از حدقه بيرون آمد. گفتيم: هشام كي مرده؟ فرمود: امروز سه روز است كه او مرده.
وقتي كه از زمان مرگ هشام پرسيديم و حساب كرديم، مطابق فرمايش حضرت در آمد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: بپرهيزيد از اين كه بر ضرر مسلمان مظلومي ستمگر را ياري كنيد تا نفرين كند.
و از مالك جهني نقل شده كه:
هنگامي كه شيعيان مختلف و فرقه فرقه شده بودند، ما در مدينه بوديم و كناري رفته خلوت كرديم و فضائل ائمه و سخنان شيعيان را ذكر ميكرديم تا اين كه عقيدهي خدايي آنها به قلب ما خطور كرد. ناگاه ديديم حضرت صادق عليهالسلام بر الاغي سوار است و بالاي سر ما ايستاده و ما نفهميديم از كجا آمد و فرمود: اي مالك؛ اي خالد، كي دربارهي خداوندي سخن آغاز كرديد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كه از سه چيز بيزار شد، به سه چيز ميرسد: كسي كه از بدي بيزار شد به عزت ميرسد و كسي كه از خودخواهي بيزار شد به سربلندي و كسي كه از بخل بيزار شد به توفيق و سخاوت ميرسد.
و نيز علي بن عيسي از كتاب صفةالصفوة ابوالفرج بن جوزي نقل ميكند كه:
چون حكم بن عياش كلبي اين شعرها را گفت: ما زيد را بر تنهي درخت خرما آويختيم؛ و هيچ مهدي را نديدم كه به درخت آويزانش كنند، و از سفاهت علي را با عثمان قياس كرديد، در صورتي كه عثمان از علي بهتر و پاكتر است. حضرت صادق عليهالسلام خبر دار شد، دستهاي مباركش را كه ميلرزيد به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! اگر اين بندهي تو دروغگو است، سگ خود را بر او مسلط فرما. بنياميه او را به كوفه فرستادند و شيري او را دريد. هنگامي كه خبر به آن حضرت رسيد، به سجده افتاد و فرمود: شكر خدايي را كه به آن چه به ما وعده داد، وفا كرد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: چيزي براي قلب مؤمن زيان بارتر از پرخوري نيست، پرخوري موجب دو چيز است: سنگدلي و هيجان شهوت.
و از داوود رقي نقل شده كه گفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيده گفتم: حال اين گروه (غاصبان خلافت) را بيان فرما. فرمود: شنيدن بهتر است يا ديدن؟ گفتم: ديدن. حضرت صادق عليهالسلام به حضرت كاظم عليهالسلام فرمود: آن عصا را بياور. حضرت عصا را آورد. پس حضرت صادق عليهالسلام دست به زمين زد؛ شكافته شد و درياي سياهي پديد آمد، عصا را به دريا زد، شكافته شد و سنگ سياهي ظاهر شد، عصا را به سنگ زد، دري باز شد كه همهي آنها را كه عدهي بيشماري بودند، ديدم كه صورتشان سياه است. تا آن جا كه گويد: به من فرمود: اين جبت است و آن طاغوت، و آن رجس فرمان (شايد اينها كنايه از آن سه نفر است) و آل لعين بن لعين و يك يك آنها را نام برد. سپس به سنگ فرمود: تا روز قيامت روي آنها باش.
روزي ابن ابي العوجاء از هشام بن حكم - كه هر دو از شاگردان امام جعفر صادق عليه السلام هستند، پرسيد: آيا خداوند متعال حكيم و به همه امور و مسائل دانا است؟
پاسخ داد: آري، او حكيم ترين و داناترين حكيمان و عالمان است.
پرسيد: آيه قرآن فانكحوا ماطاب لكم من النّساء مثني و ثلاث و رباع فإن خفتم... (1)كه مي فرمايد: آنچه از زنان مورد علاقه شما قرار گيرد مي توانيد تا چهار زن ازدواج نمائيد و اگر نتوانستيد بين آن ها عدالت نمائيد، به يك نفر اكتفا كنيد، آيا ضروري و حتمي است؟
هشام گفت: بلي، سپس پرسيد: پس اين آيه قرآن ولن تستطيعوا ان تعدلوا بين النّساء...(2)كه مي فرمايد: هرگز نخواهيد توانست بين زنان به عدالت رفتار نمائيد، آيا با آيه قبل منافات ندارد؟
اگر خداوند، حكيم است؛ پس چرا دو سخن مخالف و ضد يكديگر در يك موضوع ايراد مي نمايد؟
هشام از دادن پاسخ صحيح ساكت ماند؛ و سريع به سمت منزل امام صادق عليه السلام حركت نمود و چون به مدينه رسيد و بر آن حضرت وارد گرديد، امام عليه السلام فرمود: چه عجب، الان كه موقع حج نيست، چطور اين جا آمده اي؟!
هشام گفت: به جهت يك مشكل علمي كه ابن ابي العوجاء از من سوال نمود و نتوانستم جواب آن را بگويم، به حضور شما آمدم؛ و سپس داستان را به طور مشروح براي حضرت تعريف كرد.
حضرت فرمود: در رابطه با آيه اوّل، مقصود مصارف و مخارج زن مي باشد يعني اگر امكانات مالي برايتان فراهم بود و مايل بوديد، مي توانيد تا چهار زن را ازدواج نمائيد؛ وگرنه بيش از يكي حق نداريد.
و اما نسبت به دومين آيه قرآن، مقصود علاقه و محبت است، كه امكان ندارد مردي نسبت به تمام همسران خود يك نوع ابراز علاقه و محبت داشته باشد.
بنابراين در اين جهت، رعايت عدالت امكان ندارد، برخلاف آيه اول كه امكان عدالت هست و مي توان براي هر كدام يك نوع لباس، منزل، خوراك و... تهيه و در اختيار آن ها قرار داد.
بعد از آن هشام از حضرت صادق عليه السلام خداحافظي كرد و چون نزد ابن ابي العوجاء آمد و جواب حضرت را بازگو نمود، ابن ابي العوجاء گفت: به خدا قسم! اين جواب از خودت نمي باشد.(3).
روزي يكي از مردم مدينه، خدمت امام جعفر صادق (عليهالسلام) رسيد و حضرت را با حالتي نگران مشاهده كرد.
به حضرت عرض كرد: اي مولاي من! فدايت شوم، علت ناراحتي شما چيست؟
حضرت فرمود: «من نهي كرده بودم كه در خانه، كسي بالاي پشت بام رود؛ ولي وقتي امروز وارد خانه شدم، ديدم يكي از كنيزان كه تربيت يكي از فرزندان من را عهدهدار بود، روي نردبان ايستاده است در حالي كه فرزندم را در بغل دارد؛ كنيز وقتي مرا ديد، دستپاچه شد و طفل از دست او افتاد و از دنيا رفت.
نگراني من از مردن آن طفل نيست؛ بلكه سبب آن، ترسي است كه آن كنيزك از من پيدا كرد.
بعد از اتفاق افتادن اين ماجرا، حضرت آن كنيز را آزاد كرد. (1).
1) منتهي الآمال، ج 2.
شيعه احكام دين را به آساني از امام ششم نقل ميكردند و اصول عقايد شيعه به دين جهت ممتاز است كه بر مذهب جعفري و تعليمات فقه امام جعفر صادق عليهالسلام عمل ميكنند و اين راه مستقيمي است كه از خاندان پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم رسيده و به سعادت و رستگاري منتهي ميگردد.
عقايد شيعه در غالب كتب مندرج است شيخ صدوق - شيخ مفيد - سيد رضي و مرتضي علامه حلي و شيخ بهائي رضوان الله عليهم اجمعين كه از پيشوايان بزرگ اين فرقه ميباشند كاملا عقايد خود را تشريح كرده و در دسترس عموم مسلمانان گذاشتهاند و هر كجا به احتجاج برخورد كرده فتح و ظفر با اين فرقه بوده است چنانچه مأمون الرشيد بر اين عقيده بوده و احتجاجات مفصلي با كليهي علماء معاصر خود كرد و ثابت نمود دين صحيح و راه مستقيم تعليمات خانداني است كه قرآن در آن خاندان وارد شده است.
ما عقايد شيعه و علل تفوق آنها را در مدارج علوم و فنون اسلامي در كتاب سر تفوق شيعه نگاشتهايم در اينجا منظور از سخن ما فداكاري و پافشاري حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام در مقابل ابراز عقايد متنوع و بطلان افكار پريشان بود كه در عصر آن حضرت هزارها حديث جعل كردند تا چهره زيباي حقيقت را بپوشانند و با برك و سازهاي احاديث جعلي شائبههائي ببندند تا حقيقت را از مجاز تشخيص نتوان داد و آن قدر در اين راه بر آن حضرت سخت گرفتند و تهديد كردند كه از تعليمات خود دست بردارد تا پس از چندين مرتبه كه شمشيري به سوي آن حضرت كشيدند او را به زهر مسموم و شهيد ساختند صلي الله عليه و عليهالسلام ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار.
شيعه ايمان به خداوند متعال و ملائكه و رسل و كتب آسماني و روز قيامت و قضا و قدر و بدا دارد - شيعه تصديق و اعتراف دارد كه پيغمبر خاتم حضرت محمد رسول خدا در تمام آنچه كه از آسمان فرود آمده ميباشد.
قلب شيعه اذعان دارد كه عبادات و معاملات و اوامر و نواهي و خضوع و انقياد ظاهرا و باطنا متبع و به همين جهت در زبان شهادت به حقيقت وقوع آن ميدهد.
شيعه اماميه معتقد است كه تعاليم اسلام سه نحو ميباشد: عقايد - عبادات - قوانين مقرره كه حفظ سلسله نظام بشر بر آن مبتني است.
قوانين عبارت است از معاملات - حقوق متبادله - اصول اداره شئون مسلمين كه محيط دين اسلام در تمام نقاط كره زمين در هر جمع و جامعهاي از لحاظ شئون دنيوي و سياست مدن و احكام و حقوق اجتماعي و آموزش و پرورش بر حسب زمان و مقياس سطح انديشه و فكر و رقاء ملي ميتواند از آن قوانين به حد كمال استفاده نمايد و با تطورات ملل جهان تطور و سير كمالي قانون را دريابد. فقه اسلام عبارت است از عبادات - احكام - عقود - ايقاعات كه در فقه شيعه از طهارت تاديات مضبوط است.
شيعه اماميه معتقد است كه دين اسلام جز علم و عمل نيست دين اسلام جز وظايف عقل و جسد نيست شيعه به تمام اصول عقيده و ايمان دين اسلام معتقد و به فروع آن از دستور خاندان نبوت عاملست.
در كتاب معاني الاخبار از حضرت صادق عليهالسلام روايت ميكنند كه يكي از اصحاب آن حضرت عرض كرد: «ان من مواليكم من يعملون بالمعاصي و يقولون نرجو».
بعضي از دوستان شما اعمال ناشايستي ميكند و ميگويند اميدواريم به آمرزش يعني آمرزش را مرهون دوستي اهل بيت ميدانند و مرتكب زشت كاري ميشوند.
آن حضرت فرمود: «كذبوا والله ليسوا من موالينا فان من رجي شيئا عمل له و من خاف من شييء هرب منه.» حضرت صادق عليهالسلام فرمود به خدا قسم كه دروغ ميگويند از دوستان ما نيستند.
زيرا هر كه چيزي را بخواهد بايد براي به دست آوردن آن مجاهده نمايد و از هر چيز بترسد از او بگريزد و پرهيز كند.
يعني پيروان ما كه شيعيان باشند بايد براي به دست آوردن رضاي خدا و بخشش پروردگار آنچه كه موجب آمرزش ميشود و آنچه كه سبب ترضيه خاطرها ميباشد مبارزه كند محبت ما تنها براي آمرزش كافي نيست بايد اصول عقايد و فروع احكام هم چنان با تقوي و پرهيزكاري عمل شود كه «انما يتقبل الله من المتقين» آنگاه دوستي و محبت ما راهنماي سعادت است براي ايشان.
در روايات ديگر هم از اين گونه مباحث بسيار است كه ميفرمايد جاي خلافكار در جهنم است اگر سيد قريشي باشد و پرهيزكار در بهشت است اگر سياه حبشي باشد.
و نيز شيعه را به كسي اطلاق ميكند كه قدم به قدم بدون افراط و تفريط تابع و مطيع اوامر اهل بيت اطهار (ع) بوده باشد.
پس با اين مقدمه فقط صرف اميد - صرف مسلماني - صرف تظاهر و رياكاري از نظر نتيجه اميدبخش نيست.
در امامت ابيعبدالله جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام گويند:
ابان بن تغلب از حضرت صادق عليهالسلام روايت ميكند كه فرمود در تفسير آيه «هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» (1).
فرمود نحن الذين يعلمون و عدونا الذين لا يعلمون و شيعتنا اولوالالباب .
1) مناقب ابنشهرآشوب ج 6 ص 298.
اول فتنهاي كه در اسلام رخ داد بعد از سقيفه... بود كه عمر براي روي كار آوردن عثمان تشكيل داد. اگرچه بايد اين فته را از متفرعات سقيفه بنيساعده دانست ولي مخالفين اين شورا زياد هستند اكثر علماء و مورخين به نظر كينه و بغضاء و غدر و حيله به اين شوري تلقي ميكنند و لذا پس از شوري بسياري از مردم به اختلاف پرداختند كه چگونه افضل اصحاب در سياست عقب رفت و مفضول تقدم يافت.
هميشه علاقهمندان به مقام و منصب متحد و متفق بودند و براي سوار شدن بر گردن ملت دست به دست هم ميدادند ولي اهل حق از خدا ميترسيدند و مقامي كه حق آنها نبود مطالبه نميكردند.
پس از شوراي منتخب عمر و روي كار آمدن عثمان مردم مسلمان دو دسته شدند يك دسته شيعه علي بن ابيطالب و دسته ديگر شيعيان عثمان كه اكثريت آنها را بنياميه تشكيل ميدادند و آن اختلافات به شرحي كه ديديم به كشته شدن عثمان منجر گرديد اين اختلاف سابقه داشت و از خونخواهيهاي جاهليت سرچشمه ميگرفت و شرح آنرا در كتاب سيدالشهداء درباره بنياميه در تاريخ نگاشتيم و علي بن ابيطالب را به همين حساب كشتند و حتي سيدالشهداء هم به اين حساب كشته شد (1).
و دليل اين حقيقت شعريست كه يزيد بن معاويه در كشتن سيدالشهداء گفت لست من خندف ان لم انتقم
من بني احمد ما كان فعل لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحي نزل قد قتلنا القوم من ساداتهم
و عدلنا مثل بدر فاعتدل معاويه جنگهاي جمل و صفين و نهروان را روي همين بغض و كينه تعصب جاهليت به ميان آورد تا اولاد علي را كشت و خود به قهر و غلبه بر ملت اسلام سلطه يافت و اهل شام را عليه علويين تربيت كرد عراقيين هم عليه شاميين قيام كردند و اين جنگهاي عراق و شام دامنه وسيعي داشت تا اوايل قرن دوم ادامه يافت و يكي از بنيضبه كه در جنگ جمل با علي (ع) جنگيد و بغض و دشمني خود را ظاهر گردانيد و گفت. نحن «بني ضبة» اعداء علي
ذاك الذي يعرف قدما بالوصي و فارس الخيل علي عهد النبي
ما انا عن فضل علي بالعمي لكنني انعي ابنعفان التقي
ان اولي طالب الثار الولي مفادش اين است كه ما دشمن علي هستيم با آنكه ميدانيم او فارس حجاز بوده و در عهد پيغمبر فضيلتي داشته ولي به انتقام خون عثمان قصاص ميكنيم و يكي از روات جاهليت ميگويد طلحه به مسيلمه گفت يا مسيلمه اشهد انك كذاب و ان محمدا صادق و لكن كذاب ربيعه احب الينا من صادق مضر
گفت ميدانم تو دروغگوي ربيعه هستي و محمد راستگوي قبيله مضر است ولي دروغگوي ربيعه نزد من بهتر از راستگوي قبيله مضر است.
اين خبر عصبيت جاهليت و خصومت ديرين آنها را نشان ميدهد.
شيخي از ازد گفت مردي را در طواف خانه خدا ديدم پدرش را دعا ميكند ولي از مادرش نامي نميبرد گفتم چرا مادرت را فراموش كردي گفت او از قبيله تميمه است - اين اندازه تعصب جاهليت مؤثر بود.
همين خصومت نژادي و تيرهگي بين علويين و امويين ادامه يافت تا رسيد بين امويين و عباسيين به شرحي كه ديديم كه بنياميه هزاران هزار از علويين و هاشميين و عبدالمطلبيين را كشتند و بنيعباس هم كه به حكومت رسيدند هزارها از آل سفيان و آل مروان را به قتل رسانيدند و در اوايل قرن دوم بني زبدي و بني حسن و علويين و عباسيين نيز از يك طرف و امويين و مروانيين و زياديين از طرف ديگر باز به جنگها پرداختند و دنبال همان خونخواهي را گرفتند.
در اين عهد شيعه كه به همه هواخواهان اين قبايل اطلاق ميشد منحصر به شيعه علويين گرديد و آنها همه از ميدان بيرون رفتند و بنيعباس از فرط خصومت با دو جبهه جنگ كردند يكي امويين و ديگر علويين عموزادگان خودشان و ديديدم كه امامين صادقين را كشتند و قبر امام حسين را به آب بستند در حالي كه منصور به احاديث فضل و برتري علي بن ابيطالب استناد ميكرد.
امام جعفر صادق عليهالسلام در اين عوامل سكوت داشت و اعمام خود را از نزاع و جنگ و خروج و قيام منع ميفرمود - و خود در حالي كه آنها به اختلاف سياسي مشغول بودند به نشر علم و معارف پرداخت و غرض اصلي دين كه ابلاغ احكام حلال و حرام بود شروع و تجديد فرمود.
بنابراين يكي از عوامل ظهور مكتب جعفري سياست متضاد عرب بود و ديگر بروز و ظهور عقايد و افكاري كه روي همان مباني پيدا شده بود بنيعباس به عموزادگان خود هم ترحم نكردند و همان بغض و عداوت آنها بيشتر سبب توجه مردم به نشر حقايق ديني گرديد.
منصور امام صادق را مسموم كرد و هارون موسي بن جعفر را در زندان مسموم ساخت و همين مسموميت و مظلوميت بيشتر نسل بعد را متوجه تعليم و تربيت آنها نموده و علما به نشر معارف آنها همت گماشتند.
يكي ديگر از عوامل تكون و بسط مكتب جعفري ورود فلسفه يونان در اسلام بود كه عقايد مردم را مغشوش و منحرف و متشتت ساخت و نحل و آرائي پديدار گرديد و زندقه و الحاد پيش آمد ناگزير امام صادق بايد به اين اختلاف عقايد خاتمه دهد و خط سير فكري مسلمين را به راه صواب هدايت فرمايد اين هم يك عامل بسياري قوي براي سازمان مكتب جعفري گرديد
جنگهاي حزبي و مبارزات عقيده و آراء به شدت شيوع يافت و چماق تكفير از هر طرف بلند ميشد دليل و برهان كمتر بود - مكتب جعفري با منطقي مستدل به اين جنگها خاتمه داد - به شرحي كه ديديم همه علماء او را افقه و اعلم خلق زمان شناختند.
با اين ترتيب ديديم كه تأثير سياست در تكوين مذهب اهل بيت موجب تمايل مردم به آنها شد و علم و حلم و اخلاق فاضله اهل بيت مؤيد اين جاذبه گرديد و قلوب صافيه شافيه به مهبط عواطف آنها جا ميگرفت و هر كس در اين خاندان دل ميبست چون واسطه دل بستن علم و تقوي و فضيلت و كمال بوده ديگر بر كندن آن جز با جان ميسر نبود.
قدرت فلسفه يونان هم با همه عرفان منطقي در مقابل منطق مستدل زبان وحي نيروئي نداشت - بلكه يك اضطراب و تشويش بر پا ميكرد تا در نتيجه ورود فلسفه يونان زندقه پيش آمده الحاد رواج يافت و حضرت امام جعفر صادق (ع) براي ريشه كن نمودن اين عقيده فاسد شروع به افاضات علمي و احتجاجات برهاني فرمود و به طريق علم و منطق مستدل تار و پود فلسفه يونان را از هم جدا ساخت و حكمت توحيد را به جاي آن تعليم فرمود
همين حقيقت مستدل بود كه سبب هجوم روات اخبار شد و مرداني روشن فكر با نبوغ مطلع - سخن سنج پيدا شدند مرداني موثق - معتمد - موجه شروع كردند اين منطق را اشاعه دادن و در موقعيت علمي و روايتي خود از منطق امام ششم بيان حديث كردن چه او ميفرمود حدثني ابي عن جدي تا برسد به پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم و جبرئيل و لوح و قلم كه منطق مطلق همه ائمه دين بوده و با اين منطق احكام اصول دين و فروع را نقل و تعليم فرموده و لذا به مذهب ائمه اماميه شهرت يافت.
اين شهرت و اهميت و پاكي منطق مستدل محكم در ميان شاگردان امام جعفر صادق (ع) رواج يافت و مورد توجه قرار گرفت - به طوري كه مالك بن انس كه در زمره مذاهب خوارج بود به شاگردي امام ششم افتخار كرد و ميگفت حدثني الثقة و ابنحجر در صواعق مينويسد:
و نقل الناس عن جعفر بن محمد من العلوم ماسارت به الركبان و انتشر صيته في جميع البلدان
و نوح بن دراج براي ابيليلي نوشت در قضاوت و حكومت علمي مردي را چون جعفر بن محمد نديدم.
و حافظ ابنعقده در كتاب رجال خود نام چهار هزار نفر روات موثق امام ششم را ضبط كرده است و ابان بن ثعلب ميگويد سي هزار حديث نقل نموده و ابوالحسن بن علي الوشاء ميگويد.
ادركت في هذا المسجد - «يريد مسجد الكوفه» تسعمائة شيخ كلهم يقول حدثني جعفر بن محمد
قاضي القضات خوارزمي در كتاب جامع به اسانيد خود مينويسد: ابوحنيفه گفت جعفر بن محمد افقه از تمام علماي عصر است به علاوه علم، حلم و تقوي و فضيلت هم دارد كه سايرين مانند يحيي بن سعيد انصاري و سفيان ثوري و ابنجريح و ايوب سجستاني و ابان بن تغلب و عمرو بن عبيد و بسياري ديگر اين پارسائي و تقوي را نداشتند.
در ضعف دولت اموي و نهضت علمي و جنبش فكري مردم آن عصر كه افكار عمومي منقلب گرديد همه روات و فقها و فضلا اطراف امام صادق را گرفتند و به سادهگي عقايد خود را ميگفتند و امام ششم هم بدون هيچ شائبه و يا تندي اخلاق يا تكفير و راندن آنها را به حقايق امر آشنا ميساخت و بطلان عقايد فاسد را بيان ميفرمود و منطق علمي و برهان مستدل قابل قبول را ميآموخت و لذا همه بدون اختلاف او را بزرگترين عالم عصر ميشناختند.
و يقين ميكردند كه او خود بحار ذخاريست و پدرانش تا به جدش برسد همه اقيانوس متلاطم علم و فضيلت بوده و در عقيده و ايمان به آنچه ميگفتند راسخ و استوار و هيچ گونه اختلافي در تمام سلسله تعليمات آنها وجود نداشت - و همين جهات موجب تمركز چهار هزار مرد دانشمند مطلع گرديد كه همه در پيشگاهش سر تعظيم خم كردند و زانوي ادب بر زمين زدند و افتخار به شاگرديش نمودند.
1) اصل اين مقاله به قلم علامه شيخ احمدرضا در جبل عامل لبنان بوده كه با تصرف ترجمه شد.
شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب حضرت باقر (ع) شمرده، و گويد: عباد بن صهيب، بصري، عامي است. (1).
و در جاي ديگر او را از اصحاب حضرت صادق (ع) ميداند. (2).
و در فهرست ميفرمايد: عباد بن صهيب ثقه است و كتابي دارد كه جمعي از بزرگان، مانند ابن ابيعمير، آن را ذكر كردهاند. (3).
نجاشي گويد: عباد بن صهيب، ابوبكر التميمي، بصري، ثقه است. او از امام صادق (ع) روايت كرده، و كتابي نيز دارد. (4)عباد بن صهيب، ثقه است، و به گفته حماد بن عيسي، دويست حديث از امام صادق (ع) آموخته است. (5).
گر چه كشي روايتي از او، درباره اعتراض به پوشش و لباس حضرت صادق عليهالسلام، نقل كرده (6)و مرحوم پدرم نيز در تحفة الاحباب به آن اشاره ميكند، ليكن بايد گفت كه اين روايت مربوط به عباد بن كثير ميباشد نه عباد بن صهيب، چنانكه مرحوم پدرم خود، در سفينه، اين روايت را به عباد بن كثير ارتباط ميدهد:
از عبدالله بن سنان چنين نقل شده كه گفت: از امام صادق (ع) كه فرمود: در بين طواف بودم كه ناگاه مردي لباسم را كشيد، ديدم عباد بن كثير است، ديدم عباد بن كثير است، گفت: اي جعفر! شما، مثل اين جامه را ميپوشي، با اين مقام و منزلت و بستگي كه به اميرالمؤمنين علي (ع) داري؟! گفتم: اين جامه فرقبي (7)است كه به يك دينار خريدهام، و جدم اميرالمؤمنين در زماني بود كه غير آن لباسي براي او مقتضي نبود؛ و من اگر لباس را امروز بپوشم، مردم ميگويند: جعفر، متظاهر و رياكار است، مثل عباد بن كثير. (8).
در كافي، از عباد بن صهيب نقل شده كه گفت: امام صادق (ع) فرمود: خداوند فرمايد: هر گاه كسي كه مرا شناخته نافرمانيام كند، كسي را كه مرا نشناخته بر او مسلط كنم. (9).
فروشنده سابري (1)، متهم به مرام كيسانيه (2)، ثقه و جليل القدر (3)، استاد صفوان بن يحيي و از اصحاب حضرت صادق (4)و حضرت موسي بن جفعر (5)عليهماالسلام بوده و از طرف امام صادق (ع) وكالت داشته (6)؛ و از مذهب كيسانيه به حق رجوع كرده؛ و حضرت ثامن الحجج (ع) را ملاقات كرده است. (7).
شيخ طوسي، در رجالش، او را ذكر كرده و گفته: كتابي دارد (8)كه بزرگاني چون صفوان و ابن ابيعمير از او نقل كردهاند. (9).
نجاشي گفته: عبدالرحمن بن حجاج، اهل كوفه و فروشنده سابري، و ساكن بغداد، و مرمي به كياسنيت، و از حضرت صادق و حضرت كاظم عليهماالسلام روايت نموده، و بعد از امام هفتم زنده بود و رجوع به مذهب حق كرد، و امام هشتم را نيز ملاقات نموده، و ثقه جليلالقدري است. (10).
او در زمان حضرت رضا (ع) با ولايت از دنيا رفت. و روايت شده كه حضرت ابوالحسن (ع) (11)شهادت بهشت براي او داده (12)، و حضرت صادق (ع) به او ميفرمود كه تكلم كن با اهل مدينه، همانا من دوست ميدارم كه در رجال شيعه مانند تو را ببينند. (13).
از آن جايي كه امام صادق (ع)، اين عبارت را فقط در مورد معدودي از اصحاب خود، همچون ابان بن تغلب، به كار برده، مبرز بودن او در بين اصحاب و نيز قدرت كلامياش معلوم ميشود. (14).
و هم از آن جناب روايت شده كه هر كه در مدينه از دنيا برود، خداوند او را مبعوث فرمايد در آمنين روز قيامت، و از جمله ايشان است: يحيي بن حبيب، ابوعبيده حذاء، و عبدالرحمن بن حجاج. (15).
و اما آن خبري از ابوالحسن (ع) كه ذكر فرمود عبدالرحمن بن حجاج را، و فرمود: «لثقيل علي الفؤاد» (16)كه ظاهرش ذم است، و ليكن توجيه شده به اينكه شايد سنگيني او بر دل مخالفين بوده. و ممكن است سنگيني اين دو كلمه باشد: «عبدالرحمن» و «حجاج» چه آن كه عبدالرحمن، نام عبدالرحمن ابنملجم مرادي، قاتل اميرالمؤمنين (ع)، و حجاج، نام حجاج بن يوسف ثقفي كه قاتل ذريه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله بوده. و شايد معني حديث اين باشد كه او موقعيتي در نفوس و دلها داشته. و الله العالم.
نويسنده گويد: نامهاي دشمنان اميرالمؤمنين (ع)، نزد اهل بيت آن بزرگوار، و بلكه نزد شيعيانشان، و دوستانشان، ثقيل و مكروه است.
سبط ابنجوزي، در تذكره، در ذكر اولاد عبدالله بن جعفر بن ابيطالب گفته: هيچ كس از بنيهاشم فرزد خود را معاويه نام ننهاد، مگر عبدالله بن جعفر بن ابيطالب، و چون اين نام را بر فرزند خود گذاشت، بني هاشم با او قطع رابطه كردند و تا زنده بود با وي سخن نگفتند. (17).
نويسنده گويد: چون عبدالله به معاشرت با بنياميه مبتلا بود، به جهت مماشات يا به ملاحظه ديگر اين نام را بر فرزند خود نهاد؛ و شايد جاي اعتراض بر عبدالله نباشد، چون بزرگتر از عبدالله، نام بدتر از معاويه را، بنا بر پارهاي از ملاحظات، بر فرزند خود گذاشت.
و اما عكس آن: مسروق روايت كرده كه وقتي در نزد حميراء (عايشه) نشسته بودم و با من صحبت ميكرد كه ناگاه غلامي را خواند كه سياهرو بود و به او عبدالرحمن ميگفت: چون غلام حاضر شد، حميراء رو به من كرد و گفت: ميداني براي چه اين غلام را عبدالرحمن نام نهادم؟ گفتم: نه. گفت: از جهت محبت و علاقهام به عبدالرحمن بن ملجم. (18).
در كتاب كافي، از عبدالرحمن بن حجاح نقل شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: از دو صفت بپرهيز كه هر كس هلاك شد از آن جهت بود: بپرهيز از اينكه طبق رأي و نظر خويش به مردم فتوي دهي؛ يا به آن چه نميداني عقيده ديني پيدا كني. (19).
و نيز در كافي، از عبدالرحمن بن حجاج نقل شده كه گفت: حضرت موسي بن جعفر (ع) به من فرمود: بپرهيز از نردباني كه بالا رفتنش آسان و پايين آمدنش دشوار است.
عبدالرحمن بن حجاج در ادامه آن گفت: و حضرت صادق (ع) ميفرمود: نفس را به ميل و خواهش خود رها مكن، زيرا كه نابودياش در خواهش آن است؛ رها كردن نفس به آن چه خواهد، براي آن درد، و جلوگيري از آن چه خواهد، درمان آن است. (20).
1) پارچههاي نازكي كه در سابور فارس بافته ميشد.
2) كيسانيه، گروهي منسوب به كيسان، يعني مختار، بودند كه بعدها به زيديه آميختند.
3) فهرست طوسي، ص 180 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 56.
4) رجال الطوسي، ص 230.
5) رجال الطوسي، ص 353.
6) كتاب الغيبة، طوسي، ص 210 - خلاصه، علامه حلي، ص 56، بحارالانوار، ج 47، ص 343.
7) كتاب الغيبة، طوسي، ص 210 - خلاصه، علامه حلي، ص 56 -، بحارالانوار، ج 47، ص 343.
8) رجال الطوسي، ص 353.
9) فهرست طوسي، ص 180.
10) رجال نجاشي، ص 165.
11) در فهرست طوسي است كه امام صادق (ع) براي او شهادت بهشت داد.
12) رجال كشي، ص 374.
13) رجال كشي، ص 374.
14) الامام الصادق، محمد حسين مظفر، ج 2، ص 165.
15) فروع كافي، ج 4، كتاب الحج، ص 558.
16) بر دل سنگين است - رجال كشي، ص 374.
17) تذكرة الخواص، ابنالجوزي، ص 200.
18) سفينة البحار، ج 2، ص 297 - تحفه الاحباب ص 167.
19) اصول كافي، ج 1، نهي از ندانسته گويي، ص 33.
20) اصول كافي، ج 2، پيروي از هواي نفس، ص 252.
شيخ طوسي (ره) او را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده و نام وي را «واقد» يا «وقدان» گفته است. (1).
شيخ نجاشي (ره) گويد: عبدالله بن ابييعفور نامش واقد يا وقدان بوده و كنيهاش ابومحمد است. او ثقه و جليلالقدر بوده، و بين اصحاب و در نزد حضرت صادق (ع) موقعيتي خاص داشته، و در ايام حيات امام از دنيا رفته است. (2).
او كتابي دارد كه اصحاب آن را از او روايت ميكنند. (3).
در وجيزه و بلغه او را توثيق كردهاند (4)، و در رجال كشي رواياتي دربارهاش نقل شده كه ما بعضي از آنها را ذكر ميكنيم:
شيخ كشي، از حمدويه، از ابوحمزه معقل عجلي، از عبدالله بن ابييعفور روايت كرده كه گفت: وقتي به حضرت صادق (ع) عرض كردم: به خدا سوگند، اگر شما اناري را دو نصف كني و بگويي اين نصف حرام است و اين نصف حلال؛ شهادت ميدهم كه آن چه را گفتي حلال است حلال، و آن چه را كه گفتي حرام، حرام است. حضرت دو مرتبه فرمود: خدا تو را رحمت كند. (5).
و در روايت ديگر، حضرت صادق (ع) فرمود: من نيافتم احدي را كه قبول كند سفارش مرا، و اطاعت نمايد امر مرا، مگر عبداله بن ابييعفور. (6).
از زيد شحام روايت شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: من نيافتم كسي را كه اطاعت كند فرمان مرا، و گفته مرا بپذيرد، و قدم به دنبال ياران پدرم بردارد، مگر دو نفر كه خدا هر دو را رحمت كناد: يكي عبدالله بن ابييعفور و ديگري حمران بن اعين؛ آن دو نفر مؤمن خالص و از شيعيان ما ميباشند؛ نامهاي آنان در كتاب اصحاب يمين است كه خداوند آن كتاب را به محمد صلي الله عليه و آله مرحمت فرموده. (7).
در كافي، از ابيكهمس روايت شده كه گفت: به امام صادق (ع) عرض كردم: عبدالله بن ابييعفور به شما سلام ميرساند، فرمود: بر تو و بر او سلام باد؛ چون نزد عبدالله رفتي سلامش رسان و به بگو، جعفر بن محمد بن تو ميگويد: در آن چه علي نزد رسول خدا (ص) به مقام رسيد، بنگر، و ملازمش باش؛ همانا علي نزد رسول خدا (ص) به سبب راستگويي و اداي امانت به آن مقام رسيد. (8).
عبدالله بن ابييعفور گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: مبادا مردم تو را نسبت به خودت بفريبند، كه همانا امر (نتيجه اعمال) به تو خواهد رسيد نه به آنان؛ و نبايد روزت به چنين و چنان سپري شود، كه همانا كسي با تو هست كه اعمال تو را حفظ و ضبط ميكند؛ و خوبي اندك را كم مشمار كه فردا روز آن را به صورتي خواهي ديد كه تو را شادمان كند، و بدي اندك را كم مشمار كه فردا روز آن را به صورتي خواهي ديد كه تو را ناراحت سازد؛ و كار نيك كن كه من نديدم چيزي را كه پيجوتر و سريعتر باشد از كار نيكي كه به دنبال گناه گذشتهاي انجام گيرد، پروردگار جلاسمه ميفرمايد: «ان الحسنات يذهبن السيئات ذلك ذكري للذاكرين» (9)- همانا نيكيها، بديها را از بين ميبرند، و اين يادآوري است از براي اهل ذكر - (10).
در كافي، از ابن ابييعفور، از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود: مردم را با غير زبان (بلكه با كردار) خويش به خير و نيكوكاري دعوت كنيد؛ مردم بايد كوشش در عبادت و راستگويي و پرهيزكاري شما را ببينند. (11).
روايت شده كه ابن ابييعفور موقعي براي اداي شهادت، به محضر ابويوسف قاضي، رفت. ابويوسف گفت: آرزو نميكنم برايت چيزي بگويم، چون همسايه مني و جز راستي و عبادت طولاني شب، از تو چيزي معهود نيست، الا يك خصلت. عبدالله گفت، آن چيست؟ گفت: تمايل تو به شيعهگري! ابن ابييعفور به طوري گريه كرد كه اشكش جاري گشت، و گفت: مرا به مردمي نسبت دادي كه ميترسم از آنان نباشم. ابويوسف شهادتش را پذيرفت. (12).
ابن ابيعمير گويد: ابن ابييعفور و معلي بن خنيس در نيل بودند - در زمان امام صادق (ع) - كه راجع به ذبائح يهوديان اختلاف كردند. معلي از ذبيحه يهوديان بخورد و ابن ابييعفور احتياط كرد و از خوردن خودداري نمود. هنگامي كه به محضر امام صادق (ع) شرفياب شدند و جريان را عوض كردند، حضرت عمل ابن ابييعفور را تأييد كرد و معلي را خطا كار دانست. (13)
سيد مرتضي (ره)، در مسائل الطرابلسيات، داستان را به گونه ديگر نقل كرده است (سفينة البحار، ج 2، ص 255).
.و بالجمله، در ايام حيات امام صادق (ع)، در سال طاعون، ابن ابييعفور وفات كرد. بعد از فوت، او حضرت صادق (ع) براي مفضل بن عمر، مرقومهاي نوشته، تمام آن مدح و ثناء و ترضيه است از ابن ابييعفور، به كلماتي كه دلالت دارد بر جلالت شأن او به مرتبهاي كه عقل حيرت ميكند (14)، و چگونه اين طور نباشد در حالي كه او از حواريين امام باقر (ع) و امام صادق (ع) به شمار رفته (15)، رحمه الله و رضوانه عليه و احشرنا معهم بحق محمد و آله الطاهرين، آمين يا رب العالمين.
1) رجال الطوسي، ص 223.
2) رجال نجاشي، ص 147 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 53.
3) رجال نجاشي، ص 147 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 53.
4) تنقيح المقال، ج 2، ص 166، رديف 6730.
5) رجال كشي، ص 215.
6) رجال كشي، ص 213 - و نيز در ص 215، روايت ديگري از امام صادق (ع) نقل شده كه به ابواسامه، زيد شحام، فرمود: و الله، نيافتم احدي را كه اطاعتم كند و گفته مرا بپذيرد، مگر يك نفر، رحمة الله عليه، و او عبدالله بن ابييعفور بود؛ هرگاه من او را فرماني ميدادم يا سفارشي ميكردم، فرمان مرا اطاعت ميكرد و گفته مرا ميپذيرفت.
7) اختيار معرفة الرجال، ص 180.
8) اصول كافي، ج 2، باب راستگويي، ص 85.
9) سوره هود، آيه 114.
10) امالي شيخ مفيد، مجلس 23، ح 3.
11) اصول كافي، ج 2، باب راستگويي، ص 86.
12) سفينة البحار، ج 2، ص 124.
13) رجال كشي، ص 214.
14) رجال كشي، ص 215 - 214.
15) اختيار معرفة الرجال، ص 10.
كوفي، ثقه و جليلالقدر (1)و از بزرگان اصحاب حضرت امام صادق (ع) است (2)؛ و او خازن منصور و مهدي و هادي و رشيد عباسي بوده. (3).
حضرت صادق (ع) درباره او فرمود: «اما انه يزيد علي السن خيرا» (4)، شايد منظور اين باشد كه آن چه از عمرش ميگذرد بر ايمان و تقوايش افزوده ميگردد.
علامه مامقاني او را تجليل و توثيق مينمايد. (5).
او داراي كتابي است كه عدهاي از بزرگان از او نقل كردهاند. (6).
شيخ مفيد (ره)، از عبدالله بن سنان نقل كرده كه امام صادق (ع)، در تفسير گناهان، فرمود: «الذنوب التي النعم البغي، و الذنوب التي تورث الندم القتل، و الذنوب التي تنزلالنقم الظلم، و الذنوب التي تهتك الستر شرب الخمر، و الذنوب التي تحبس الرزق الزنا، و الذنوب التي تعجل الفناء قطيعة الرحم، و الذنوب التي تظلم الهواء و تحبس الدعاء عقوق الوالدين» - گناهاني كه نعمتها را دگرگون سازند، تجاوز به حقوق ديگران است، و گناهاني كه پشيماني به بار آورند، قتل و آدمكشي است، و آن گناهاني كه عقوبتها نازل كنند، ظلم و ستم است، و آن گناهاني كه پرده را بدرند، شرابخواري است، و آن گناهاني كه روزي را نگهدارند (و آن را كم كنند) زنا است، و آن گناهاني كه به سرعت نابود كنند، قطع رحم است، و آن گناهاني كه فضا را تيره و تار سازند و مانع استجابت دعا شوند، آزردن پدر و مادر است. (7).
مرحوم شيخ طوسي او را از اصحاب حضرت باقر (1)و حضرت صادق (2)عليهماالسلام شمرده است.
و شيخ نجاشي گفته كه او از اصحاب امام باقر و صادق و موسي بن جعفر عليهمالسلام است، و سپس او را توثيق و تجليل فرموده است. (3).
و او همان است كه امام صادق (ع) به وي فرمود: ملكي است كه به تو شعر را القاء ميكند، و من آن ملك را ميشناسم. (4).
در كافي، از عبدالله بن غالب روايت شده كه امام صادق (ع) فرمود: سزاوار است مؤمن داراي هشت خصلت باشد: 1 - در گرفتاريهاي سخت با وقار باشد 2 - به هنگام بلا شكيبا باشد 3 - در نعمت و آسايش سپاسگزار باشد 4 - به آن چه خدا روزياش كرده قانع باشد 5 - به دشمنان ستم نكند 6 - به خاطر دوستان مرتكب گناه نشود 7 - تنش از او در زحمت باشد 8 - مردم از او در آسايش باشند. همانا دانش، دوست؛ حلم، وزير؛ صبر، سرلشكر؛ رفق، برادر؛ و لين، پدر مؤمن است. (5).
در ابتدا رأي زيديه (1)داشت. (2).
او در سفري به مكه، به مجلس عبدالله بن حسن رفت تا از او، درباره كار خود، سؤال نمايد، و چون پاسخي نشنيد، به خدمت حضرت صادق (ع) شرفياب شد. حضرت پس از دادن پاسخ، براي هدايتش، اخباري از واقعهاي كه براي او اتفاق افتاده بود بيان فرمود. لاجرم نور امامت بر قلبش تابيدن گرفت، و چون از خدمت آن حضرت بيرون آمد، به رفيق خود، عمار سجستاني، گفت: شهادت ميدهم كه اين مرد عالم آل محمد (ص) است، و آن چه من تا به حال بر آن بودم باطل بود، و صاحب امر امامت همين جناب است. (3).
كليني (ره)، در اصول كافي، از محمد بن جمهور، نقل كرده كه شخصي به امام صادق (ع) عرض كرد: در دفتر عبدالله نجاشي، حاكم اهواز و فارس، بر عهده من خراجي است و او از كساني است كه به فرمانبرداري از شما معتقد است؛ اگر صلاح بدانيد برايش نامهاي بنويسيد. حضرت مرقوم فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم سر اخاك يسرك الله» - برادرت را شاد كن تا خدا تو را شاد كند -
همين كه نام امام صادق (ع) به عبدالله نجاشي رسيد، آن را بوسيد و بر چشم گذاشت و گفت: حاجتت چيست؟ آن مرد گفت: در ديوان شما خراجي بر من است. نجاشي گفت: چه مقدار است؟ مرد گفت: ده هزار درهم. نجاشي دفتردارش را خواست و دستور داد از حساب شخصي خودش پرداخت شود؛ و بدين ترتيب بدهي آن مرد را از دفتر ديون خارج كرد، و براي سال بعد هم همان مقدار خراج را به نام خودش ثبت كرد، و آن گاه رو به مرد كرد و گفت: آيا تو را شاد كردم؟ مرد گفت: آري. سپس دستور داد تا به او مركبي و كنيزي و غلامي و يك دست لباس دادند و در هر بار از او ميپرسيد كه آيا تو را شاد كردم؟ و او در جواب ميگفت: آري، قربانت. و هر چه او ميگفت آري، نجاشي ميافزود تا از عطا فراغت يافت، آن گاه گفت: فرش اين اتاق را هم كه، در لحظه دريافت نامه مولايم، زير پايم بود بردار و ببر، و بعد از اين هم، هر گاه نيازي داشتي پيش من آي.
چون آن مرد به خدمت امام صادق (ع) رسيد و جريان را، چنان كه واقع شده بود، گزارش داد، حضرت مسرور شد. مرد گفت: يا ابنرسول الله، گوييا نجاشي با اين رفتارش، در مورد من، شما را نيز شادمان كرد؟ فرمود: آري به خدا، به يقين او، خدا و پيغمبرش را نيز شادمان كرد. (4).
1) زيديه، معتقدين به امامت زيد بن علي بن الحسين ميباشند، و بر سر وراثت، و وصيت، و نص در امر خلافت، با شيعه امامت اختلاف ورزيدند. گفتند: آن كس كه از نسل فاطمه عليهاالسلام به شمشير قيام كند، و عالم و شجاع و سخي باشد، امام است، از فرزندان حسن بن علي (ع) و يا از اولاد حسين بن علي (ع) باشد. با اين حال در ميان زيديه نيز دستههايي چند پديد آمد كه هر دسته اعتقادي منحصر به خويش يافت.
2) رجال نجاشي، ص 147 - خلاصه، علامه حلي، ص 54.
3) رجال كشي، ص 291. (تلخيص يافته).
4) اصول كافي، ج 2، باب شاد كردن مؤمن، ص 152 - اختصاص، مفيد، ص 260 - وسائل الشيعه، ج 12، باب جواز ولايت از طرف ستمگر به سود مؤمنين، ص 142.
از اصحاب امام باقر (1)و صادق (2)عليهماالسلام بوده، و همان است كه حضرت صادق (ع)، بعد از وفات او، با گروهي از اصحاب، بر مزار او رفت، و بر او ترحم و دعا كرد. (3).
روايت شده كه عبدالملك كه گفت: برخاستم از نزد حضرت باقر (ع) در حالي كه به هنگام برخاستن از فرط ناتواني بر دست خود تكيه كرده بودم؛ پس گريستم. حضرت فرمود: چه ميشود تو را؟ عرض كردم: اميد داشتم كه درك كنم اين امر را، در حالي كه نيرومند باشم.
امام فرمود: آيا راضي نميشويد كه دشمنان شما بكشند يكديگر را، و شما در خانههاي خود ايمن باشيد؛ همانا هرگاه وقت رسيدن امر ماشود، عطا ميشود به هر نفري از شما نيروي چهل مرد، و دلهاي شما مانند پارههاي آهن ميگردد، و چنان باشد كه اگر بر كوهها حمله كنيد از جاي خود كنده شوند؛ و شما قوام زمين و خزانهداران آن باشيد. (4).
و روايت شده كه روزي حضرت صادق (ع) به عبدالملك فرمود: چگونه فرزند خود را ضريس نام نهادي؟ عرض كرد: چگونه پدر شما اسم شما را جعفر گذاشت؟ حضرت فرمود: زيرا كه جعفر نام نهري است در بهشت، ليكن ضريس اسم شيطان است. (5).
ابنحجر، در تقريب، از عبدالملك ياد كرده و ميگويد: او شيعه راستگويي است و در صحيحين (بخاري و مسلم) از او حديث نقل شده است. (6).
از اصحاب امام صادق (ع) (1)، ثقه، جليلالقدر، و اصلش از كوفه است؛ ليكن چون او و پدر و برادرانش جهت تجارت به حلب ميرفتند، حلبي ناميده شدند. (2).
ثقهاي جليلالقدر (1)از اصحاب حضرت صادق (ع) (2)، و از مصاحبين محمد بن مسلم ثقفي است، و نزد او فقه را آموخته (3)و كتابي دارد كه چهار گروه از بزرگان از او روايت ميكنند. (4).
در كافي، از علاء بن رزين، از محمد بن مسلم، از ابوحمزه ثمالي روايت شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: يا دانشمند باش و يا دانشجو و يا دوستدار دانشمندان و چهارمي (دشمن اهل علم) مباش كه به سبب دشمني آنان هلاك شوي. (5).
و نيز در كافي، از علاء بن رزين، از محمد بن مسلم، از حضرت صادق (ع)، از اميرالمؤمنين (ع) روايت شده كه فرمود: علامت مشتاق به ثواب آخرت، بيرغبتي نسبت به شكوفه بيثبات دنياي نقد است. همانا بيرغبتي زاهد نسبت به دنيا، از آن چه خداي عزوجلبرايش از دنيا قسمت كرده، كاهش ندهد، اگر چه زهد كند؛ و حرص شخص حريص بر شكوفه دنياي نقد، برايش افزوني نياورد، اگر چه حرص زند؛ پس مغبون كسي است كه از بهره آخرت خود محروم ماند. (6).
از احمد بن محمد بن عيسي قمي (7)روايت شده كه گفت: به جهت طلب حديث و اخذ روايت، به كوفه سفر كردم، و در آن جا حسن بن علي وشاء را ملاقات نمودم و از او خواستم كه كتاب علاء بن رزين و ابان بن عثمان را براي من بياورد. همين كه آورد، گفتم: دوست دارم كه به من روايت اين دو كتاب را اجازه دهي. گفت: خدا تو را رحمت كند، چقدر عجله داري، برو از روي آنها بنويس، بعد سماع كن. گفتم: از حوادث روزگار ايمن نيستم. گفت: اگر ميدانستم از براي حديث، مثل تو طالبي است، هر آينه بسيار اخذ حديث ميكردم؛ چه آن كه من درك كردم كه در اين مسجد، نهصد تن از مشايخ را كه هر يك ميگفت: «حدثني جعفر بن محمد صلوات الله عليهما». (8).
1) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 61.
2) رجال الطوسي، ص 245.
3) رجال نجاشي، ص 211.
4) فهرست طوسي، ص 207.
5) اصول كافي، ج 1، اصناف مردم، ص 26.
6) اصول كافي، ج 2، ذم دنيا و زهد در آن، ص 105.
7) ابوجعفر، احمد بن محمد بن عيسي قمي، از اصحاب امام رضا (ع) و شيخ قميين بوده است. در فهرست ابنالنديم ص 312، آمده است كه او داراي كتبي مانند: الطب الكبير، الطب الصغير، و المكاسب ميباشد.
8) رجال نجاشي، ص 29 - 28 - سفينة البحار، ج 2، ص 656.
علباء به كسر عين.
دراع، سازنده زره و يا فروشنده آن است، و در اين جا نام پدر علباء مي باشد.
مرحوم شيخ طوسي، علباء، را از اصحاب امام باقر (ع) شمرده است. (1).
شيخ كشي، از شعيب عقرقوفي، از ابيبصير روايت كرده كه گفت: روزي خدمت امام جعفر صادق (ع) شرفياب شدم، حضرت از من سؤال فرمود كه آيا به هنگام مرگ علباء حاضر شده بودم؟ عرض كردم: آري، و او مي گفت كه شما برايش بهشت را ضمانت كرده بوديد، و از من خواست كه اين مطلب را يادآور شوم. حضرت فرمود: راست گفته است... (2)
شيخ كشي شبيه اين روايت، با اين تفاوت كه ابوبصير به محضر امام باقر (ع) شرفياب ميشود، را نيز نقل كرده است (اختيار معرفة الرجال، ص 200).
به روايت علامه حلي، هر دو امام، براي علباء و ابوبصير ضمانت بهشت را نموده اند (رجال علامه حلي، ص 130).
.شيخ كشي روايت كرده، از ابيبصير، كه علباء اسدي والي بحرين بود، و هفتاد هزار دينار طلا و دواب غلام در آن جا به دست آورد. او تمامي آنها را به حضرت حضرت صادق (ع) آورد، و عرض كرد: من از جانب بنياميه والي بحرين بودهام و اين اموال را به دست آوردهام، حال به خدمت شما تقديم ميدارم، به جهت آن كه ميدانم خداوند عزوجل از اينها سهمي براي بنياميه قرار نداده و تمامي آنها مال شماست. حضرت فرمود: بياور آنها را. علباء مالها را محضر حضرت گذاشت. آن جناب فرمود: قبول كرديم، و به تو بخشيديم، و تو را حلال كرديم، و ضامن شديم براي تو بهشت را بر خدا. (3)
شبيه اين روايت را شيخ طوسي (ره) در باب «زيارات خمس» كتاب تهذيب (ج 4، ص 137) و در باب «ما اباحوه لشيعتهم من الخمس في حال الغيبه» كتاب استبصار (ج 2، باب 32، ص 58) آورده است، با اين تفاوت اساسي كه اولا: آن را به حكم بن علباء (پسر علباء) نسبت ميدهد، ثانيا اموال خدمت امام باقر (ع) آورده ميشود.
.ثقه، جليلالقدر (1)و از بزرگان علماي شيعه است. (2).
شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده (3)، و در فهرست فرموده: علي بن رئاب كوفي، و ثقهاي جليلالقدر است، و اصلي كبير دارد كه جماعتي ما را به آن خبر دادند. (4).
نجاشي گفته: علي بن رئاب كوفي است، و از امام صادق (ع) روايت كرده و از امام هفتم (ع) نيز روايت ميكند. او چند كتاب دارد: كتاب وصيت، كتاب امامت و كتاب ديات، كه جمعي از بزرگان اين كتابها را از او نقل كردهاند. (5).
علامه حلي، در قسم اول از خلاصه، گويد: علي بن رئاب كوفي است، اصلي دارد، و ثقهاي جليلالقدر است. (6).
برادرش «يمان» از رؤساي علماي خوارج بود، و در هر سالي سه روز اين دو برادر با هم مجتمع ميشدند و مناظره ميكردند و بعد از هم جدا ميشدند، و ديگر به كلام، حتي به سلام، با هم مخاطبه نميكردند. (7).
حسن بن محبوب، در هر حديثي كه از علي بن رئاب مينوشت، پدرش او را تشويق ميكرد. (8).
در كتاب كافي، از حسن بن محبوب، از علي بن رئاب نقل شده كه حضرت صادق (ع) فرمود: ما شخصي را مؤمن ندانيم تا آن كه از تمامي امر ما پيروي كند و خواهان آن باشد.
همانا ورع از جمله پيروي امر ما و خواستن آن است. پس خود را به آن زينت دهيد، خدا شما را بيامرزد، و به وسيله ورع دشمنان ما در تنگنا بگذاريد و بر آنان غلبه كنيد، خدا به شما رفعت دهد. (9).
ثقه (1)، و از اصحاب حضرت صادق عليهالسلام است (2)او كتابي دارد كه عدهاي آن را ذكر كردهاند. (3).
و او همان است كه دينش را بر امام صادق (ع) عرضه كرد، و عقايد خود را تذكر داد و حضرت او را تصديق نمود:
شيخ كشي، رحمهالله، از عمرو بن حريث روايت كرده كه گفت: هنگامي كه امام صادق (ع) در منزل برادرش عبدالله بن محمد بود، به خدمتش رسيدم و عرض كردم: فدايت شوم، چه چيز شما را به اين منزل كشاند؟ فرمود: براي تفريح و گردش آمدهام. عرض كردم: فدايت گردم، اجازه ميدهي دينم را به شما عرضه بدارم. فرمود: آري.
عرض كردم: شهادت ميدهم به اينكه شايسته پرستشي، جز خداي يگانه بيشريك، نيست و اين كه محمد صلي الله عليه و آله بنده و فرستاده اوست؛ و روز قيامت آمدني است، و شكي در آن نيست، و اين كه خدا در گورشدگان را برانگيزاند؛ و شهادت ميدهم كه بايد نماز را به پاداشت، و زكات را پرداخت، و ماه رمضان را روزه داشت، و (با شرط استطاعت) حج به جا آورد. و شهادت ميدهم به ولايت حضرت علي بن ابيطالب (ع) بعد از رسول خدا (ص)، و بعد به ولايت حضرت امام حسن (ع) و حضرت امام حسين (ع)، و بعد به ولايت حضرت علي بن الحسين (ع)، و بعد به ولايت حضرت محمد بن علي (ع)، و بعد به ولايت شما، پس از پدر بزرگوارت. شما امامان و پيشوايان من هستيد، من بر اين عقيده زنده هستم و بر اين عقيده بميرم و متدين به اين دين ميباشم.
امام صادق (ع) فرمود: اي عمرو! به خدا سوگند، اين دين من و دين پدران من است، و اين همان عقيدهاي است كه در پنهان و آشكار بدان معتقديم. (اما بايد كه به همين اكتفاء ننمايي، و طريق تقوي و ورع را التزام نمايي) پس از خدا پروا گير و زبانت را، جز از سخن خير، نگه دار. مبادا بگويي من خود وسيله رستگاريام شدهام، بلكه اين خداوند است كه تو را هدايت فرموده؛ پس شكر نعمتهايي را كه خداي عزوجل به تو داده بگزار. و از كساني مباش كه چون حاضر باشند، روبرو سرزنش شوند، و چون غايب شوند، غيبتشان را نمايند. و مردم را بر دوش خود سوار مكن (آنان را بر خود مسلط مساز و خود را رهينشان قرار مده)؛ زيرا اگر مردم را بر دوش خود سوار كني، استخوان شانهات به شكستن نزديك شود. (4).
از اجلاء اهل قم، و از اصحاب و دوستان امام صادق (ع) (1)، و از محبوبين آن حضرت بوده و حضرت او را بسيار دوست ميداشت، و هر وقت بر آن حضرت، در مدينه، وارد ميشد از او تفقد ميفرمود، و احوال اهل بيت و خويشاوندان و بستگانش را جويا ميشد. (2).
وقتي عمران بر حضرت صادق (ع) وارد شد، آن جناب از او احوالپرسي فرمود و با او نيكويي و بشاشت نمود؛ چون برخاست برود، حماد ناب از آن حضرت پرسيد: كيست اين شخص كه اين نحو او مهرباني كرديد؟ فرمود: اين از اهل بيت نجباء است يعني اهل قم، كه اراده نميكند ايشان را جباري از جباره، مگر اين كه خدا در هم ميشكند او را. (3).
روايت شده كه عمران بن عبدالله، در مني، خيمههاي بزرگ زنانه و مردانه با خود داشت، و آنها را براي امام صادق (ع) نصب ميكرد. همين كه حضرت، با اهل بيت خود، وارد شد، پرسيد: اين خيمه چيست؟ گفتند: عمران بن عبدالله قمي، اين خيمهها را براي شما درست كرده، حضرت در آن جا منزل كرد، و عمران را طلبيد. عمران به حضور رسيد و عرض كرد: اين خيمهها همانهايي است كه امر كرده بوديد برايتان بسازم. حضرت فرمود: اين خيمهها چند از كار در آمده؟ عمران عرض كرد: فدايت شوم، كرباسهاي آن را خودم بافتهام و ساختهام، و براي شما درست كردهام، و به رسم هديه تقديم داشتهام، و دوست دارم كه قبول فرماييد؛ و من آن پولي را كه براي اين كار فرستاده بوديد، رد كردم. آن گاه حضرت دست عمران را گرفت و فرمود: از خدا ميخواهم كه صلوات فرستد بر محمد و آل محمد، و آن كه تو و خاندانت را در سايه رحمت خود درآورد، روزي كه سايهاي نباشد، جز سايه رحمت او (روز قيامت). (4).
وي در بين علماي رجال عنواني ندارد، و لهذا به شرح حال او نپرداختهاند، فقط در كتب روايات از وي در چند مورد نام برده شده. علامه مجلسي (ره)، در بحارالانوار، حديث عنوان بصري را كه مشتمل بر پندهاي مهمي است، نقل كرده كه ما متن آن را به شرح زير ذكر ميكنيم:
عنوان بصري گويد: سالها بود كه من از محضر مالك بن انس دانش فراميگرفتم، ولي در آن روز كه حضرت جعفر بن محمد الصادق (ع) از سفر كوتاه خود به مدينه بازگشت، و من حضورش را ادارك كردم، تصميم گرفتم كه در آينده شاگرد ابوعبدالله صادق (ع) باشم و به اين مقام افتخار كنم، ولي امام به من فرمود: از من دست بدار، در خانه من آمد و رفت بسيار است، به علاوه من در شبها و روزها اوراد و اذكاري دارم كه سزاوار است هر كدام به وقت خود انجام شود؛ شما همان طور كه در محضر مالك بن انس به كسب معرفت ميپرداختي، از كار خويش دست باز مدار، و مرا به حال خويش بگذار.
از اين امتناع دلم شكست، با اندوه فراوان خانهاش را ترك كردم، و به خانه خويش برگشتم، و به خود گفتم: اگر جعفر بن محمد (ع) در پيشاني من فروغ سعادت ميديد مرا از پيشگاه خود طرد نميكرد. شب هنگام به مسجد رسول خدا (ص) رفتم و نماز گزاشتم و به قبر مطهر رسل الله (ص) سلام دادم و بازگشتم؛ و فرداي آن روز بار ديگر به روضه رسول (ص) شرفياب شدم و دو ركعت نماز گزاشتم و دست به آسمان بلند كردم و گفتم: «اسألك يا الله يا الله ان تعطف علي قلب جعفر و ترزقني من علمه ما اهتدي به الي صراطك المستقيم»، بار الها از تو ميخواهم قلب جعفر بن محمد (ع) را به من مهربان سازي و از علم او برخوردارم فرمايي تا در روشنايي علم او صراط مستقيم را بشناسم. و از آن جا به خانهام آمدم. ديگر رغبتي نداشتم كه به محفل مالك بن انس پا بگذارم؛ زيرا عشق امام صادق (ع) چنان بن قلب من ريشه كرده بود كه جز او و محضر او، همه چيز را از ياد برده بودم و شب و روز در خانه خود به كنج عزلت خزيده بودم، و جز براي نماز از خانه پا بيرون نميگذاشتم.
بالاخره طاقتم طاق شد، ديدم نميتوانم در اين كنج عزلت قرار بگيرم برخاستم جامه و رداء پوشيدم و رو به سوي خانه امام صادق (ع) نمودم. در خانه او از خدمتكارش اجازه خواستم كه امام را ببينم. خدمتكار پرسيد: چه كار داريد؟ گفتم: «السلام علي الشريف»، ميخواهم بر شريف (1)سلام كنم. خدمتكار معذرت خواست، و گفت: اما بر سجاده عبادت ايستاده است و مشغول نماز خواندن است. اندكي به انتظار نشستم، ديدم، همان خدمتكار بار ديگر آمد و گفت: «ادخل علي بركة الله»، اجازه داد. خوشحال شدم. امام تازه از نماز فراغت يافته بود.
سلام كردم. بر جواب سلام من اضافه كرد: بنشين كه مغفرت الهي نصيب تو باد. رو به رويش نشستم. چند لحظهاي مكث كرد و آن گاه فرمود: كنيه شما چيست؟ گفتم: ابوعبدالله. فرمود: اين كنيه را خدا براي تو ثابت كند، و توفيق رفيقت سازد، چه حاجتي داشتي؟ در دل گفتم: اگر از اين ديدار جز همين دعا بهره ديگري نبرم، براي من همين دعا كه در حق من فرمود بس است. دوباره پرسيد: چه ميخواهي؟ گفتم: از درگاه خدا مسئلت كردم كه قلب تو را به من مهربان فرمايد، و از علم تو بهرهمندم سازد، و اميدوارم دعاي من مستجاب شود و تو با من بر سر لطف و مرحمت درآيي.
امام فرمود: گوش كن اباعبدالله! علم متاعي نسيت كه در نتيجه تعلم و تحصيل به دست آيد، «انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي ان يهديه»، بلكه علم نوري است كه پروردگار متعال در قلهاي تهذيب شده بر ميافروزد، و در پرتو همان نور را به راه راست هدايتش ميكند. شما كه علم را ميجوييد، خوب است نخست در نفس خود حقيقت عبوديت را بجوييد، و بعد علم را به خاطر عمل فراگيريد، و رموز دانش را از خدا بخواهيد تا به شما بازش گذارد. گفتم: «يا شريف». امام صادق (ع) در اين جا حرف مرا بريد و فرمود: به من شريف نگوييد، به من بگوييد: يا اباعبدالله.
«قال عنوان: فقلت: يا اباعبدالله ما حقيقة العبودية؟»
«فقال الامام (ع): ثلاثة اشياء: ان لا يري العبد لنفسه فيما خوله الله ملكا، لان العبيد لا يكون لهم ملك يرون المال مال الله يضعونه حيث امرهم الله به، و لا يدبر العبد لنفسه تدبيرا، و جملة اشتغاله فيما امره تعالي به و نهاه عنه».
گفتم: يا اباعبدالله، حقيقت عبوديت چيست؟
در جوابم فرمود: حقيقت عبوديت محصول سه خصلت است:
اول: آن كه بنده براي خود در اين جهان مال و ملكي نشناسد، زيرا بنا به قاعده بندگي و بردگي آن كس كه بنده و برده است در برابر مولاي خود مالك هيچ، حتي نفس خويش، نيست؛ هر چه دارد همه را مال خدا بشمارد، و در همان راه كه با رضاي خدا قرين است به مصرفش رساند.
دوم: بندهاي كه ميخواهد به حقيقت عبوديت برسد نبايد به خاطر خويش تدبير و چارهجويي كند.
سوم: همواره به دين خود بينديشد و فكر كند كه پروردگار او را به چه امر كرده و از چه نهي فرموده است.
هنگامي كه بنده، خويشتن را صاحب مال و مالك ملك نشمارد، به مال و ملك دنيا حريص نخواهد بود و از انفاق دينار و درهم نخواهد ترسيد، و مال دنيا را به همان ترتيب كه خداي او فرمان داده خرج خواهد كرد.
هنگامي كه بنده، خويشتن را شايسته تدبير و چارهجويي نداند، مصيبتهاي دنيا در چشمش، با همه عظمت خود، كوچك خواهد نمود، و حوادث زندگي را با بردباري و تسليم خواهد پذيرفت.
هنگامي كه بنده به اوامر و نواهي الهي بينديشد، و در فكر دين خود باشد، هرگز به خودنمايي و جاهفروشي در اجتماع نخواهد پرداخت، و در راه مفاخره و مباهات، براي خويشتن درد سر فراهم نخواهد ساخت.
و هنگامي كه خداوند متعال بنده خويشتن را بدينسان خصلت اكرام فرمايد، دنيا، و مردم دنيا، و اهريمنان دنيا، در چشم و دل او كوچك و ناچيز جلوه كند. يك چنين انسان، هرگز در جمع مال حرص نزند و در سيه مال افتخار نكند و به ديگران كبريا و نخوت نفروشد، و بدان چه در ملك مردم است چشم طمع نگشايد، و عمر خويش را به بطالت صرف نكند. اين نخستين پايه تقوي است. قال الله تبارك و تعالي: «تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين» (2)ما سعادت را در آخرت به كساني واخواهيم گذاشت كه در دنيا برتري نجويند و فساد نيانگيزند، و سعادت و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.
عنوان بصري گويد: يا اباعبدالله، نصحيتم فرماي. فرمود: «اوصيك بتسعة اشياء فانها وصيتي لمريدي الطريق الي الله تعالي و الله اسأل ان يوفقك لاستعماله: ثلاثة منها في رياضة النفس و ثلاثة منها في الحلم و ثلاثة منها في العلم فاحفظهما و اياك و التهاون بها»، تو را به نه حكمت وصيت كنم؛ من سالكان طريق را به همين نه كلمه وصيت گويم، و از درگاه پروردگار متعال مسئلت جويم كه تو را در انجام اين وصاياي نه گانه ياري فرمايد. از اين نه سخن، سه سخن به رياضت نفس، و سه سخن به حلم، و سه سخن به علم بستگي دارد. اين نه سخن را به ياد دار و، زنهار، در انجام آن كسالت و اهمال روا مدار.
عنوان گويد: حواسم را جمع كردم و قلبم را از انديشههاي گوناگون تهي ساختم و با فكري آسوده و خاطري تهذيب شده به سخنان امام صادق (ع) گوش هوش فراداشتم.
امام چنين فرمود: اكنون آن سه حكمت كه به رياضت نفس تعلق دارد:
اول: آن جا كه در نفس خويشتن اشتها نمييابي، زنهار از خوردن بپرهيز؛ زيرا ناخواسته خوردن، خورنده را احمق و ابله بپروراند، و به هوش باش كه جز به هنگام گرسنگي لب به طعام نيالايي.
دوم: از سفره لقمه حلال برداري، و در نخستين لقمه نام پرودگار بر زبان آوري.
سوم: فراموش مكن كه رسول اكرم (ص) فرمود: «ما ملاء آدمي وعاء اشترا من بطنه فان كان و لا بد فثلث لطعامه و ثلث لشرابه و ثلث لنفسه»، هرگز آدميزاده ظرفي را كه ناهنجارتر از شكم وي باشد، آكنده نسازد، و در آن هنگام كه گرسنگي طاقت از كفش بربايد، انبار شكم را به سه قسمت تقسيم كند: يك قسمت را طعام، و يك قسمت را به نوشيدني، و قسمت سوم را به نفس خويش وابگذار.
و اما آن سه سخن كه بايد در حلم گفته شود:
اول: در پاسخ آن كس كه گريبان تو گيرد و گويد: اگر يك دشنام دهي، ده دشنام خواهي شنيد، چنين گوي: اگر ده دشنام دهي، يك دشنام هم نخواهي شنيد.
دوم: به آن كس كه تو را به ناهنجار ياد كند، چنين جواب گوي: اين خصلتها كه به من نسبت دادهاي اگر در من موجود است، به درگاه خدا استغفار ميكنم و از قدرت و رحمت او مسئلت ميدارم كه مرا از اين خصال نكوهيد برهاند، و اگر در من چنين خصلتي موجود نيست، و تو به ناحق تهمتم ميزني، باز از درگاه الهي ميخواهم كه اين گناه را بر تو ببخشايد.
سوم:با دشمنان خويش مدارا كن، و اگر تو را به آزار و ايذاء تهديد كردهاند، تو آنان را به محبت و دعا نويد ده.
و آن سه كه مربوط به علم است:
اول: از دانشمندان علم فراگير و آن چه را كه نميداني از پرسيدنش ننگ مدار؛ ولي، زنهار، از سر هزل و لهو پرسش مكن و قيمت وقت را بشناس.
دوم: هرگز خودسرانه در مسائل سخن مگوي، و علم را حقير مگير، و جانب احتياط را هرگز فرومگذار.
سوم: گردن خويش را، زنهار، براي مردم پل مساز و از اعطاي فتوي، آن چنان كه از شير ميگريزي، بگريز.
عنوان بصري گويد: در اين هنگام امام به حق ناطق حضرت جعفر بن محمد الصادق (ع) فرمود: اكنون از حضور من برخيز و برنامه اذكار و اوراد مرا درهم مشكن، آن چه گفتني بود با تو باز گفتم، و السلام علي من اتبع الهدي. (3).
وي از شاگردان امام صادق بود و از امام كاظم نيز حديث نقل كرده است. وي در علم كلام تبحر زيادي داشت و با مخالفان نيز بسيار مناظره ميكرد.
امام صادق عليهالسلام به وي ميفرمايد: اي عبدالرحمن، با اهل مدينه در مسائل اعتقادي به بحث و مناظره بپرداز كه من دوست دارم در ميان شيعيان شخصي همچون تو ديده شود. (1).
1) اختيار معرفة الرجال، ص 442؛ رجال نجاشي؛ مجالس المؤمنين؛ منتهي الامال.
عبدالله بن مسكان از جمله شش نفر دانشمند نجيب و شريف و مقدسي است كه بزرگان شيعه - رضوان الله عليهم - همگي به صحت و سقم رواياتي كه از حضرت صادق عليهالسلام نقل كرده است، شهادت دادهاند و وي را به حق «فقيه» نامبردار نمودند.
گفته ميشود وي به جهت معرفت و شناخت كامل و عميقي كه از مقام عظماي ولايت وامامت و همچنين شخص شخيص صادق آل محمد عليهالسلام داشت، هنگام شرفيابي به محضر حضرتش متحمل رنج و زحمت روحي فراواني گرديد؛ زيرا بيم آن داشت كه قادر نباشد حق اكرام و احترام امام عليهالسلام را به صورتي شايسته ادا سازد.
عبدالله بن ابي يعفور از ياران ويژهي امام صادق عليهالسلام بود، در مراتب معرفت و شناخت مقام امامت چنان پيشرفته بود كه در برابر امام جز اطاعت و پيروي، از او چيزي ديده نميشد. يك بار به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: «اگر شما اناري را دو نيم كني و بگويي اين نيمه حرام و آن نيم ديگر حلال است، گواهي ميدهم آنچه را حلال دانستهاي حلال و آنچه را حرام شمردهاي حرام است».
امام دو بار فرمود: «خدا تو را رحمت كند». (1).
عبدالله به بيماري مخصوصي مبتلا شد كه گاهي شدت مييافت و براي تسكين آن شراب را تجويز كرده بودند. به خدمت امام آمد و درد و درمان را به عرض رسانيد و توضيح داد كه اگر شراب بنوشد فورا تسكين مييابد.
امام فرمود: «شراب حرام است، هرگز شراب مياشام. اين شيطان است كه ميخواهد - [به عنوان درمان بيماري] - تو را به شرابخواري وا دارد، اگر نافرماني او كني از تو مأيوس ميشود و دست از تو ميدارد».
ابن ابي يعفور به كوفه بازگشت. بيماريش سختتر از پيش عود كرد، بستگانش شراب آوردند، گفت: «به خدا سوگند يك قطره نخواهم نوشيد». چند روزي در بستر ماند و درد را تحمل كرد، و خداي متعال براي هميشه او را شفا بخشيد. (2).
ابن ابي يعفور در زمان امام صادق عليهالسلام از دنيا رفت. امام در نامهاي به مفضل بن عمر نوشت: «اي مفضل! تو را سفارش ميكنم به آنچه عبدالله بن ابي يعفور را، كه درودهاي خدا بر او باد، سفارش كردم، و او كه درودهاي خدا بر او باد، از دنيا رفت در حالي كه به پيمان خويش با خدا و پيامبر و امام زمانش وفا كرد. وي از دنيا رفت، درودهاي خدا بر روان او، در حالي كه آمرزيده و مشمول رحمت الهي بود. در زمان ما كسي مطيعتر از او در برابر خدا و پيامبر و امامش نبود، پيوسته چنين بود تا خدا به رحمت خود او را قبض روح كرد و به بهشت منتقل ساخت...». (3).
اين عبدالله هم از آن شش تن فقيه نجيب و شريف و مقدس است كه اصحاب، رضوان الله عليهم به صحت رواياتش شهادت دادند و وي را به حق «فقيه» خواندند.
گفته ميشود كه عبدالله بن مسكان به دشواري به امام صادق وارد ميشد زيرا ميترسيد كه حق اكرام و احترام را نتواند نسبت به امام خود ادا كند.
اصحاب ما اجتماع كردهاند كه هر چه عبدالله بن بكير روايت كرده همه صحيح و مسلم است.
ابوخطاب يكي از شاگردان امام صادق عليهالسلام بود. وقتي كه عملش زياد شد، ادعا كرد كه جعفر بن محمد صلي الله عليه و آله و سلم، خدا است و من نيز پيامبر اويم و با او به معراج رفتم. عدهاي نيز از وي پيروي كردند. در بحارالانوار نقل شده است كه به حضرت صادق عليهالسلام گفتند: ابوخطاب در اعمال حج به شما لبيك ميگويد. حضرت با شنيدن اين سخن به گريه افتادند و فرمودند: «خدايا، من برائت ميجويم از آنچه او درباهي من ادعا ميكند. خدايا، من بندهي توام و پدرم نيز بندهي تو است و تمام اعضا و جوارحم سرشار از بندگي تو است». زيد بن نرسي ميگويد: امام اين جمله را ميفرمود و اشك ميريخت و...، (تا اينكه) فرمود: «هرگز تلبيهي انبياء و مرسلين اين گونه نبوده است و تلبيهي من نيز اين گونه نيست، تلبيهي من اين است: لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك، (سپس فرمود) اي زيد، من اينها را به تو گفتم (از آنچه ابوالخطاب ميگويد برائت جستم) لأستقر في قبري (1)؛ تا در قبرم آرامش داشته باشم» اين در حالي است كه گناه ابوخطاب ربطي به ايشان ندارد و امام صادق عليهالسلام بهتر از همه قرآن را ميشناسد و بهتر از هر كس اين آيه را خوانده است: «و لا تزر وازرة وزر أخري (2)؛ هيچ كس بار گناه ديگري را بر دوش نميگيرد».
انسان بايد از معاشرت با ديگران بهرهمند شود و خير و سعادتي از مصاحبت با آنان نصيب خود كند. پس هر كسي كه اميد خير و نيكي از او ميرود، صلاح است انسان با او رفاقت كند تا از آن رفاقت نتيجهي مثبت بگيرد و با هر كسي كه چنين انتظار و توقعي از او نميتوان داشت نشست و برخاست صلاح نيست.
اياك و مخالطة السفلة فان مخالطة السفلة لا تؤدي الي خير. (1).
از آميزش با اشخاص پست دوري كن، زيرا آميزش با آنان به خير و خوشي نميانجامد.
1) تحف. ص 366.
عيادت، يعني ملاقات و احوالپرسي از بيمار. منظور از عيادت آن است كه به مريض اظهار مهرباني و علاقه كنند و او را كه ممكن است در آن حال دل شكسته و روحيه اش ضعيف شده باشد، مورد دلجويي قرار دهند. پس بهتر است كاري را انجام داد كه بيشتر، تفقد از مريض محسوب شود و منظور فوق را بهتر تأمين كند. بنابراين اگر از لحاظ بهداشت، منعي نداشته باشد هنگام عيادت به بيمار نزديك شويد و براي آنكه احساس عطوفت بيشتري از طرف شما كرده باشد با دست خود او را نوازش كنيد.
تمام العيادة ان تدع يدك علي المريض اذا دخلت عليه. (1).
عيادت كامل آن است كه هر وقت بر مريض وارد شدي، دست بر او بگذاري.
1) وافي. ج 13. ص 32.
شخص با ايمان غيرت ديني دارد؛ يعني مايل است به احكام شرع عمل شود و مردم در راه خير و صلاح قدم بردارند و از ضلالت و گمراهي به دور باشند. چنين شخصي طاقت ندارد كه عمل غير مشروعي را ببيند و ساكت بماند و اگر شرايط نهي از منكر موجود نباشد و صلاح نبيند كه به زبان، از آن كار ناشايست جلوگيري كند و بدي آن را ابراز دارد او قلبا خشمگين و ناراحت است و در هيچ جاي دلش رضايتي براي آن كار وجود نخواهد داشت. دين و ايمان مؤمن گرامي است و بياحترامي به دين و ايمان، خود، بياحترامي و توهين به اوست. لذا بايد از حيثيت خود، يعني دين و عقايد خويش دفاع كند و كمترين دفاع آن است كه از كار زشت منزجر شود و آن را تقبيح نمايد.
حسب المؤمن عزا، اذا راي منكرا، ان يعلم الله عزوجل من قلبه انكاره. (1).
در عزت مؤمن اين اندازه كافي است، كه هر گاه عمل ناپسندي ديد، خداوند بداند كه او در دل خود، آن كار را زشت ميشمارد.
1) وافي. ج 9، ص 31.
عفت، صفت پسنديده و بارزي است كه به انسان شرافت و بزرگي ميدهد و او را ارجمند و با شخصيت ميكند. پس بكوشيد تا از دارندگان اين صفت باشيد. چنانچه اين صفت را در خود به وجود آورديد مشمول دعاي امام ميشويد.
رحم الله عبدا عف و تعفف و كف عن المسئلة فانه يتعجل الدنية في الدنيا و لا يغني الناس عنه شيئا. (1).
خداوند رحمت كند بندهاي را كه با عفت باشد، يعني: از كارهاي حرام و ناپسند پرهيز نمايد و تقاضاي كمك مالي از مردم نكند. زيرا تقاضاي كمك مالي از مردم، در دنيا به سرعت پستي به بار ميآورد و مردم نيز شخص متقاضي را بينياز نميكنند.
1) وافي. ج 6، ص 60.
ايام امامت حضرت ابيعبدالله جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام روزگار عجيبي بوده است 23 سال دوران نبوت بود و در اين مدت قرآن نازل شد و پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به همان سيره دوران خلفا گذشت و اميرالمؤمنين عليهالسلام در مدت خلافت مواجه با جنگها و انقلابات سياسي شد و پس از شهادت آن حضرت فرقي به وجود آمدند كه از سقيفه و نهروان و حكميت و صفين سرچشمه گرفته بودند چون حكومت به بني اميه رسيد فرصتي به حضرت امام حسن مجتبي (ع) نداد كه شبهات مرم را مرتفع فرمايد.
حضرت امام حسين عليهالسلام هم ملاحظه كرد كه منطق اثري ندارد و بايد با خون انقلابي برپا كرد شايد تحول فكري پيش آيد و اين هم شد به كلي عربستان منقلب گرديد و حضرت سجاد عليهالسلام به علل بقاء مستي و مخموري بني اميه و ظلم و ستم آنها نتوانست جهرا و علنا القاآت خلاف مردم را الغاء نمايد و لذا در خلال دعاها سير تاريخ را بيان فرموده دوره حضرت باقر (ع) يك فرصتي به دست آمد كه در اين فرصت اشتغال بني اميه را در حال ضعف و فعاليت بني عباس براي زمامداري شروع فرمود اصول احكام دين و عقايد حقه را بيان فرموده و علوم و فنون را تشريح كرد و درس تفسير و حديث و كلام به مردم داد يك قدري سطح فكري و افق انديشه مردم مسلمان روشن شد و گروه گروه به طرف مدينه به سوي دانشگاه اسلام ميشتافتند تا از درياي مواج علم ابوجعفر عليهالسلام سيراب شوند.
در همين ايام كه حقايق اسلام بر مردم روشن ميشد افكار و عقايد مذاهب و نحل مختلفه نيز پيش ميآمد كه آنها چه ميگويند و در جرح و تعديل آن متوقف ميماندند آراء و اهواء و كلام و بحث و بدع و ضلالت و شبهه و شكوك و انديشههاي خام و افكار ناپخته بسيار شد زيرا آزادي عقيده مستلزم اين است كه در بدايت امر عقايد مختلف بروز كند تا يك يك با نيروي نور دانش برطرف گردد و حقيقت آشكار و تثبيت گردد.
در زمان حضرت صادق (ع) اين افكار و عقايد و شبهات ظهور داشت و چنانچه حديث نبوي هم تأييد فرموده است اسلام به 73 فرقه منشعب شدند و از اين فرق در عصر صادق (ع) ظهور داشتند كه بارزترين آنها چهار فرقه بودند.
1- مرجئه 2- معتزله 3- خوارج 4- شيعه.
1- مرجئه: كه از فرق تسنن بودند و چون اشاعره پديد آمدند آنها به نام مرجئه شهرت يافتند و آنها معتقدند كه علي عليهالسلام از درجه اولي تأخر به درجه رابعه يافته و چهارمين خليفه است. (1).
از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم روايت ميكند كه فرمود لعنت المرجئه علي لسان سبعين نبيا قيل من المرجئه يا رسول الله قال ص الذين يقولون الايمان كلام. (2).
2- معتزله اين طبقه در عصر صادق (ع) پديد آمدند عمرو بن عبيد و واصل بن عطاء در حوزه حسن بصري عزلت گرفتند و ملقب به معتزله شدند و برخي هم از زمان اعتزال سعد بن ابيوقاص ميدانند آنها ميگويند ان الله عزوجل شيء لا كالاشياء (3)و فرق مختلفي دارند و بيانات بسياري كه براي وقوف بر آن بايد به كتب مربوطه مراجعه كرد.
3- خوارج: كه از حكميت صفين پديد آمدند و آنها هم فرقي شدند برخي غلو كردند بعضي به طرف معاويه رفتند و گروهي از هر دو برگشتند - و بالاخره از همين فرقه اميرالمؤمنين علي عليهالسلام را شهيد نمودند. (4).
4- شيعه: - تشيع از زمان خود پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم بود كه برخي صحابه را شيعه ميگفتند مانند سلمان - ابيذر و مقداد و حذيفه و خزيمه و جابر و ابيسعيد خدري و ابيايوب و خالد بن سعيد بن عاص و قيس بن سعد و غيره. (5).
اين فرقه اكثريت عقيده دارند و به فرقههائي منشعب شدند مانند اماميه - زيديه - اسماعيليه - كيسانيه منشعب از زنديه - تبريه - سليمانيه - جاروديه - و غيره.
اماميه مؤيدترين و موثقترين فرق اسلامي هستند كه به نص صريح پيغمبر (ص) معتقد به امامت 12 نفر اوصياء او ميباشند و امروز جمعيت آنها از صد ميليون ميگذرد معارف و فرهنگ و كتاب مآثر آنها نسبت به جمعيت خودشان بين ساير فرق از همه عميقتر و بيشتر است تفوق و تقدم و ابتكار تأليف و تصنيف در علوم و فنون ومقام و مناصب اسلامي دست آنها بوده و هزارها كتاب شاهد اين حقيقت است.
و اين فرقه را به نام جعفريه مينامند زيرا روش و عقايد آنها را امام جعفر صادق (ع) بين اين همه مذاهب بيان و تثبيت فرمود و تمام عقايد متشتت را باطل فرمود.
اماميه معتقدند كه امام و خليفه بلافصل پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) است و پس از او حسن بن علي - حسين بن علي - علي بن الحسين - محمد بن علي - جعفر بن محمد- موسي بن جعفر - علي بن موسي - محمد بن علي الجواد - علي بن محمد الهادي - حسن بن علي العسكري - حجة بن الحسن قائم آل محمد كه سال 255 تولد شده و هم اكنون امام حي و محور وجود است يكي پس از ديگري به نص صريح جلي خلافت و وصايت داشتهاند.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام با عقايد اين فرق و غلاة و شبه الحاد - محابه و مناظره كرد و به نيروي علم امامت و مبارزه كلامي تمام آنها را با طبقه ديگري كه از علماي يهود و نصاري و مجوس زنادقه و طبيعيين بودند مغلوب كرد و بزرگترين وظيفه را انجام فرمود.
به طوري كه اغلب علماي اين فرق و اكثر پيشوايان ديني اين مذاهب و نحل و اديان ديگر اعتراف و تصديق كردند كه جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام بزرگترين مهر سپهر علم و دانش و درخشندهترين آفتاب عالمتاب آسمان وجود است.
قدرت علمي و نبوغ فطري و عظمت دانش و بينش امام صادق (ع) تمام طبقات علماء عالم را در پيشگاه تعليمات خود متواضع و خاشع كرد.
حضرت امام صادق عليهالسلام با جاه طلبي برخي از بني حسن و نفوذ بني عباس و خصومت ديرين بني اميه و آل مروان و آل ابوسفيان شكست خورد قيام به نشر علم و دانش كرد و در مقابل نهضت سياسي يك جنبش علمي به وجود آورد و حركت فكري ايجاد كرد و زندگي نويني به ملل اسلامي بخشيد - و اين عقايد مختلفه و آراء و نحل را با برهان مستدل ولايت خود برطرف كرده عقيده ثابت و پا برجاي فرقه اماميه را كه محكمترين و استوارترين عقايد اسلامي است با براهين علمي و منطقي اثبات فرمود و اين جهاد بزرگ در مدت نيم قرن از خطيرترين مجاهدات اجتماعي به شمار ميرفت به طوري كه اكثر علماي اسلام در فريقين اعتراف به عظمت علمي و حقيقت دعوي او كردهاند.
1) ملل و نحل شهرستاني حاشيه الفضل ابنحزم ص 145 ج 1 - فرق الشيعه نوبختي ص 17- الفضل ابنحزم.
2) الفرق بين الفرق ص 190.
3) الفرق بين الفرق ص 94 - حيات الصادق (ع) ص 85 ج 1.
4) شرح نهجالبلاغه ص 455 ص 463 ج 1.
5) استيعاب در كلمه ابيذر و كتاب درجات الرفيعه سيد عليخان در ترجمه سلمان و روضات الجنات و شرح نهجالبلاغه ص 255 ج 4 و خطط محمدعلي كروغلي ص 251 ج 5 و فصول المهمه سيد شرف الدين.
در اوايل قرن دوم هجري كه دولت عباسي استقرار يافت در مقام اصلاح شئون اجتماع برآمد و يكي از طرق آن اختلاف مذاهب ديني بود كه با سوابقي كه ديديم هر دسته راهي را پيش گرفته به قياس و راي و اجتهاد پيروي دانشمند فقيهي را ميكردند بدون آنكه توجه داشته باشند فقه اسلام را بايد از خاندان فقاهت كه قرآن در آن نازل شده بگيرند.
براي اختلاف مذاهب مردم دانشمند هم كه به اصل يا فرع عقيده نداشته و هميشه حاشيهنشين هيئت حاكمه بودند نظريه ميدادند.
در آن عصر عبدالله بن مقفع و كاتب معروف عصر عباسي براي خليفه نامهاي مبني بر عواقب وخيم اختلاف مذاهب نوشت و توضيح داد كه از اجتهاد و اختلاف احكام و تناقض فتاوي و تباين آراء تفرقه و نفاق بيشتر ميشود بهتر است كه خليفه يك قانوني را انتخاب كند و آن را به تمام بلاد اسلامي به صورت بخشنامه بفرستد و به قضاة و مفتيان دستور دهد كه آن قانون را تعميم دهند و اجرا نمايند و هر كجا كه كتاب و سنت است آنرا به مردم ياد دهند و اگر نصي نيست اجتهاد كنند و بر مصلحت و از روي عدالت راي بدهند.
منصور از اصل موضوع خوشحال شد كه اين اقتراح و نظريه خوبي است ولي از ترس فقهاي مخالف جرئت نميكرد كه يك مذهب خاصي را انتخاب نمايد زيرا قرآن و سنت حكومت داشت و قريب العهد بودند و از خاندان اهل بيت هم كه به سيادت و اعلميت شناخته شده بودند وجود داشتند با وجود آنها انتخاب راهي و مذهبي خاص مصلحت نبود؟ منصور نتوانست و نخواست كه آراء را جمع كند و از مجموع آنها رأيي را انتخاب و پيروي كند (1).
منصور ميدانست كه شيعه چه مقامي دارد اگر ميگفت حق با علي است كه بايد كنار برود تا اولاد علي حكومت كنند اگر نميگفت كه آل مروان و غيره زمينه را به دست آنها نميدادند و لذا بنيعباس به نام آنكه حق با علي است ولي ما پسر عموهاي او هستيم و آنها اعراض دارند از قبول خلافت وارد ميدان شدند و بيش از بنياميه و آل زياد و آل مروان ستم كردند من جمله از تعدي و اجحاف و خصومت آنها در فقه جعفري بود با آنكه مكرر اعتراف و تصديق به مقام اعلميت امام جعفر صادق كرد معذلك دستور داد ابوحنيفه كه از شاگردان امام صادق و مادرش از خدمه خاندان آن حضرت بود در مقابل فتاواي امام صادق فتوي دهد تا مردم را از اطراف آن حضرت پراكنده كند مبادا در سياست موجب انقلاب و احقاق حق نمايند - دستور داد هر كس به درس ابوحنيفه رود يك درهم بلكه يك دينار بگيرد و آراء او مورد قبول دولت عباسي است و هر كس به درس جعفر بن محمد برود بايد يك درهم تا يك دينار بلكه بيشتر و دو برابر بدهد و مردم ميرفتند درس ابوحنيفه آن درهم و دينار را ميگرفتند و براي جواز شركت در درس امام صادق معادل آن روي آن گذاشته به عمال دولت عباسي ميپرداختند و از محضر امام ششم بهرهمند ميشدند.
مردم عصر خوب ميدانستند امام ششم پرورده مهد نزول قرآن و دامان عصمت و طهارت و مكتب علوم علويست كه به آسمان و زمين دست داشت و ابوحنيفه تاجري بود كه پوست خز و حرير خراسان را به كوفه ميبرد و ميفروخت و اين مرد تاجر در مقابل درياي فقاهت و علم امام صادق نميتوانست عرضه اندامي كند ولي دولت منصور او را تجليل نمود و ترويج داد.
ابوحنيفه در سال 80 متولد شد و در سال 150 درگذشت و مذهب او مذهب رأي و قياس بود كه امام ششم مستدلا آن را رد كرد و سست و سخيف دانست.
ابوحنيفه دليلش فقط استحسان بود نه ادله اربعه كتاب و سنت و عقل و اجماع و شاگردانش كه من جمله ابويوسف قاضي قضاة بغداد به دستور منصور مذهب او را عليه مذهب شيعه اماميه جعفري ترويج نمود و رونق داد و محمد بن حسن شيباني در تعميم آن بسيار كوشيد و اين مذهب با قدرت دولتها اشاعه يافت و از افتخارات ابوحنيفه اين بود كه به شاگردي امام صادق عليهالسلام موفق گرديد.
مذهب حنفي در مركز خلافت شهرت گرفتن يافت و در مدينه مالك بن انس متولد 95 هجري و متوفي 179 به نام حديث پيشواي فقاهت شناخته و تجليل شد و به مذهب اهل حديث ترويج گرديد و مذهب او در حجاز شهرت يافت و از آنجا به مغرب و اندلس رفت و او هم افتخار به شاگردي امام صادق مينمود و نقل حديث از جعفر بن محمد عليهالسلام ميكرد.
سپس شافعي در سال وفات ابوحنيفه سال 150 در غزوه متولد شد و در سال 204 در مصر درگذشت او را هم رغما لانف فقه جعفري تجليل كردند و او افتخار ميكرد كه از مالك در حجاز حديث و فقه آموخته است.
مذهب شافعي بين حنفي و مالكي در آراء و اجتهاد بود او ادله اربعه را قبول كرد ولي به قياس عمل ميكرد.
پس از آنها احمد بن حنبل متولد 164 متوفي 241 در بغداد فقيه رسمي دولت شناخته شد زيرا به شاگردي شافعي مفتخر بود و او به پنج اصل عقيده داشت - كتاب - سنت - اجماع - عقل - قياس و اين مذهب رونقي نگرفت و به علاوه كه پيروان او از منحرفين اسلام به شمار رفتند مانند ابنتيميه - ابنقيم جوزي - محمد بن عبدالوهاب كه مؤسس وهابيه نجد بوده و نتيجه قيام آنها سلطنت سعوديهاي حجاز ميباشد و مذهب رسمي امروز حجازيهاست.
در سال 130 منصور دوانقي ديد مردم اطراف ممالك اسلامي گرد وجود علمي امام ششم جعفر بن محمد جمع شدهاند بيمناك شد كه مبادا بر او بشورند مالك و ابوحنيفه را احضار نمود و آنها را مكلف نمود به فتوي دادن و راي دادن و به مردم تكليف كرد كه بايد به درس ابوحنيفه بروند و از اطراف جعفر بن محمد دور شوند مقرري و حقوقي براي آنها مقرر نمود و دستور داد بازرسها هر كس نزد امام صادق برود منع كنند و يك دينار بگيرند و هر كس درس ابوحنيفه برود يك درهم دريافت نمايد.
بدين وسيله علماي درباري منصور روزافزون با فتوي به رأي و قياس ترقي نمودند و مردم اجبارا پيروان آنها شدند تا آنجا كه با ظهور مذاهب اربعه بين خودشان اختلاف شد .
1) در قرن دهم و يازدهم هجري يكي از سلاطين هند به اين نكته برخورد دستور داد شيخ نظام كه بزرگ علماي آن عصر در آن قاره بوده تمام علما را دعوت كرد و تشكيل جلسهاي داد و آراء مختلف را تمركز داده كتابي بزرگ در شش جلد مرتب از آراء مختلفه از فقهاي اسلامي تدوين و جمعآوري كردند و به نام الهداية خلاصه اقوال مذهب حنفي را در عبادات و معاملات رسميت داد و بعد در قرن 12 دولت عثماني اين عمل را تكرار نمود و قانون جزاء و اصول محاكمات و حقوق جزاء را در 1851 ماده تدوين نمودند.
شخصي از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كرد: عقل چيست؟
حضرت فرمود: آن (يعني عقل) نيروئي است كه به وسيلهي آن خدا عبادت شود، و بهشت كسب گرديده شود. (1).
شخصي از حضرت صادق - عليهالسلام - پرسيد: عقل چيست؟
حضرت فرمود: چيزي است كه به وسيلهي آن خداوند رحمان عبادت ميشود، و بهشت به دست ميآيد.
آن شخص ميگويد: پرسيدم: پس آنچه معاويه داشت چه بود؟
فرمود: آن نيرنگ است. آن شيطنت است، و آن شبيه عقل است ولي عقل نيست. (2).
مردي ميگويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مؤمن به چه علامتي شناخته ميشود؟
فرمود: به تسليم خدا بودن، راضي بودن به آنچه برايش پيش ميآيد از شادي و غضب. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 62 ح 12.
صالح بن سهل گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم؛ خداوند عزوجل عنصر و طينت مؤمن را از چه چيزي آفريده است؟
حضرت فرمود: از طينت و عنصر انبياء، و لذا هرگز نجس و آلوده نميشود. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 3؛ بحارالأنوار: ج 64 ص 93 ح 12.
مفضل گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اهل نجات به چه علامت شناخته ميشوند؟
فرمود: آنكه كردارش موافق گفتارش باشد گواهي به نجاتش حتمي است، (و يا گواهي به نجاتش را منتشر كن) و كسي كه كردارش موافق گفتارش نباشد دينش متزلزل، و ايمان ثابت ندارد. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 36 ح 5.
ابوبصير گويد: من به اتفاق يكي از دوستانمان خدمت امام صادق - عليهالسلام - شرفياب شديم، و به ايشان عرض كردم: اي فرزند پيامبر خدا؛ من گاهي بدون سبب غمگين و گاهي خوشحال ميشوم، اين از چيست؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: آن اندوه و خوشحالي از ناحيهي ما به شما ميرسد، زيرا هرگاه بر ما حزن يا سروري وارد شود، بر شما نيز وارد ميشود چون ما و شما از نور خداي عزوجل هستيم، و طينت ما و طينت شما يكي قرار داده شد.
و اگر طينت شما به همان حالي كه در آغاز گرفته شد، مانده بود، ما و شما كاملا يكسان بوديم، ولي طينت شما با طينت دشمنان شما مخلوط شد، و اگر چنين نميشد شما هرگز گناه نميكرديد.
راوي گويد: گفتم: فدايت شوم؛ آيا طينت بعدا به وضعي كه در ابتدا بود برميگردد؟
حضرت فرمود: بلي قسم به خدا اي عبدالله؛ خبر ده مرا از شعاعي كه از قرص آفتاب منبعث ميشود، آيا هنگامي كه قرص آفتاب طلوع ميكند شعاع متصل است به قرص يا از او جدا است؟
عرض كردم: فدايت شوم؛ از او جدا است.
حضرت فرمود: مگر نه اينكه هنگامي كه آفتاب غروب كرد، و قرص آن غائب شد، آن شعاع و به او متصل ميشود آنسان كه بود.
عرض كردم: بله.
حضرت فرمود: چنين است به خدا قسم؛ شيعيان ما از نور خدا آفريده شدند، و به آن برميگردند.
به خدا قسم؛ شما روز قيامت به ما ملحق ميشويد، و ما به عنوان شفعاء نزد خدا برده ميشويم و شفاعت ما قبول ميشود.
به خدا قسم؛ شما نيز به عنوان شفعاء نزد خدا برده ميشويد و شفاعت شما قبول ميشود، و هيچ مردي از شما آن روز نباشد مگر اينكه آتشي در طرف چپ او، و بهشتي در طرف راست او قرار داده ميشود، پس او دوستانش را به بهشت، و دشمنانش را به آتش وارد ميسازد. (1).
1) علل الشرائع: ج 1 ص 78، بحارالأنوار: ج 58 ص 145 ح 22.
ابن ابويعفور گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: همانا من با مردم رفت و آمد دارم و معاشر هستم، خيلي تعجب ميكنم از كساني كه ولايت شما را نپذيرفتهاند، بلكه ولايت فلان و فلان را پذيرفتهاند، ولي با اين حال داراي امانت و راستگوئي و وفاداري هستند، در حالي كه افرادي ولايت شما را پذيرفتهاند نه امانت دارند، نه وفاداري، نه راستگوئي.
راوي گويد: امام صادق - عليهالسلام - راست نشست، و مانند شخص غضبناكي به سوي من روي آورد، سپس فرمود: كسي كه ولايت امام جائر و ستمگري را پذيرفته است كه از ناحيهي خدا نيست دين ندارد، و از كسي كه ولايت امام عادل از ناحيه خدا را پذيرفته است، گلهاي نيست.
گفتم: آنها دين ندارند، و نه از اينها گلهاي نيست؟!
حضرت فرمود: بله، نه آنان دين دارند، و از اينها گلهاي.
سپس حضرت فرمود: مگر نشنيدهاي فرموده خدا را كه ميگويد: (ألله ولي الذين آمنو يخرجهم من الظلمات إلي النور) «خداوند، ولي و سرپرست كساني است كه ايمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها به سوي نور بيرون ميبرد» يعني از تاريكيهاي گناهان به نور توبه، و يا آمرزش، به خاطر ولايت و پيروي از هر امام عادلي كه از ناحيهي خدا است.
و آنجا كه ميگويد: (والذين كفروا أولياءهم الطاغوت يخرجونهم من النور إلي الظلمات) «(اما) كساني كه كافر شدند، اولياء آنها طاغوتها هستند؛ كه آنها را از نور به سوي ظلمتها بيرون ميبرند»، پس چه نوري كافر دارد كه از او خارج ميشود؟
معني اين كلام اين است كه آنها بر نور اسلام بودند ولي هنگامي كه از هر امام (رهبر) جائري كه از ناحيهي خدا نيست پيروي ميكنند از نور اسلام خارج و به ظلمات و تاريكيهاي كفر وارد شدند، و لذا خداوند آتش را براي آنها با كفار واجب كرد و فرمود: (أولئك أصحاب النار هم فيها خالدون) (1)«آنها اهل آتش هستند و هميشه در آن خواهند ماند» (يعني آنان اهل جهنم و آتش هستند و هميشه در آن باقي خواهند بود).(2).
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: حضرت علي - عليهالسلام - چند مرتبه بر جنازهي فاطمه - سلام الله عليها - تكبير گفت؟
حضرت فرمود: اميرالمؤمنين - عليهالسلام - يك تكبير ميگفت جبرئيل هم تكبير ديگري ميگفت، و فرشتههاي مقرب آن را بازگو ميكردند تا آنكه اميرالمؤمنين - عليهالسلام - پنج بار تكبير گفت.
به حضرت صادق - عليهالسلام - گفته شد: كجا بر ايشان نماز گزارد؟
حضرت فرمود: در خانه فاطمه - سلام الله عليها -، سپس از آنجا خارجش نمود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 78 ص 390 ح 55.
جميل گويد: زني با كنيز خود بر امام صادق - عليهالسلام - وارد شد، و عرض كرد: نظر شما دربارهي ارتباط نامشروع زنان با زنان (مساحقه) چيست؟
حضرت فرمود: اينها در آتش ميباشند، هرگاه روز قيامت فرا رسد آن زنان را ميآورند در حالي كه پيراهني از آتش، و كفشي از آتش و روپوشي از آتش به آنها پوشانده شده است.
و ستونهائي از آتش در درون و شرمگاه آنها قرار داده شده است و به آتش انداخته ميشوند.
آن زن گفت: اين در كتاب خدا نيست؟
حضرت فرمود: بله هست.
آن زن گفت: كجا؟
حضرت فرمود: آنجا كه ميفرمايد: (و عادا و ثمود و أصحاب الرس) (1)«و عاد، و ثمود و اصحاب رس» (2).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي علت احترام و تكريم مساجد سؤال نمودم.
حضرت فرمود: بدين جهت دستور داده شد به تعظيم و تكريم مساجد چون مساجد خانههاي خدا در زمين است. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 8، بحارالأنوار: ج 81 ص 6 ح 78.
هشام بن الحكم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع از علت روزه سؤال نمودم.
حضرت فرمود: روزه براي اين است كه ثروتمند و فقير يكسان شوند، براي اينكه اگر روزه نبود ثروتمند هرگز درد گرسنگي را حس نميكرد، تا فقير را رحم كند، زيرا ثروتمند هر چه دوست بدارد ميتواند به آن دست پيدا كند، و لذا هرگز درد محروميت و گرسنگي را درك نميكند.
خداي عزوجل خواست تا بين مخلوقات (و بندگانش) مساوات برقرار كند، و به ثروتمند درد گرسنگي و نداري را بچشاند تا بر ضعيف رقت كند، و گرسنه را رحم كند. (1).
1) علل الشرايع: ج 2 ص 66، بحارالأنوار: ج 93 ص 371 ح 53.
معاوية بن عمار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به عقاب شخصي كه مال و ثروت دارد ولي اصلا حج نكرده است سؤال كردم.
حضرت فرمود: او از كساني است كه خداوند دربارهي آنها فرموده: (و نحشره يوم القيامة أعمي) (1)«و روز قيامت، او را نابينا محشور ميكنيم».
عرض كردم: سبحان الله، نابينا؟!
حضرت فرمود: خداوند او را نسبت به راه بهشت نابينا كرده (و او راه بهشت را پيدا نميكند).(2).
ابوبصير گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم علت قرباني كردن در حج چيست؟
حضرت فرمود: در اولين قطرهاي كه از خون قرباني بر زمين ميافتد صاحبش آمرزيده ميشود، و براي اينكه خداي عزوجل بداند چه كسي در غيب از او پرهيز ميكند، خداي عزوجل فرمود: (لن ينال الله لحومها و لا دماؤها و لكن يناله التقوي منكم) «نه گوشتها و نه خونهاي آنها، هرگز به خدا نميرسد، آنچه به او ميرسد تقوا و پرهيزگاري شماست».
سپس فرمود: ببين چگونه خداوند قرباني هابيل را قبول كرد، و قرباني قابيل را قبول نكرد. (1).
1) علل الشرايع: ص 438، بحارالأنوار: ج 96 ص 296 ح 17.
زنديق به امام صادق - عليهالسلام - گفت: علت غسل بعد از جنابت چيست در حالي كه آنچه از او صادر شده است كار حلالي بوده، و حلال كه موجب پليدي نميشود؟
حضرت فرمود: جنابت به منزلهي حيض است، زيرا نطفه (مني) خوني است كه پا نگرفته است، و جماع محقق نميشود مگر با حركت شديد، وشهوت غالبي. و هرگاه انسان از جماع فارغ شد بدنش نفس ميكشد، و مرد بوي بدي در خود استشمام ميكند و لذا غسل واجب ميشود.
از اين گذشته غسل جنابت يك امانتي است كه خداوند از بندهاش خواسته است كه آن را همواره رعايت كند (و انجام بدهد)، زيرا خواسته است بندگان خود را به وسيلهي آن آزمايش كند. (1).
و باز شدن منافذ پوست بدن راه را براي ورود ميكروبها آماده ميسازد.
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 181.
ابوبصير گويد: امام صادق - عليهالسلام - به مردي از اصحاب خود فرمود: ميخواهي تو را خبر دهم از علت مسلمان شدن سلمان و ابوذر رحمة الله عليهما؟
آن مرد اشتباه كرد و گفت: اما چگونگي و سبب مسلمان شدن سلمان را ميدانم، ولي مرا از سبب و چگونگي مسلمان شدن ابوذر آگاه فرما؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: روزي ابوذر - رحمة الله عليه - در محلي به نام «بطن مرّ» گوسفندان خود را ميچرانيد، كه ناگاه گرگي از طرف راست گوسفندانش پيدا شد، ابوذر با عصاي خود او را دور ساخت، گرگ از طرف چپ به گوسفندان حمله كرد، ابوذر او را با عصايش دور ساخت و گفت: به خدا قسم؛ گرگي خبيثتر و شرورتر از تو نديدم.
گرگ به سخن درآمد و گفت: سوگند به خدا؛ شرورتر و بدتر از من اهل مكه هستند كه خداوند پيامبري براي آنها فرستاد ولي آنها او را تكذيب نمودند، و او را دشنام دادند!!
سخن گرگ تأثير خاصي در جان ابوذر گذاشت و لذا به خواهرش - يا همسرش - گفت: توبرهي مرا بياور، عصا و توشهي مرا بده سپس به سرعت خارج شده، و دوان دوان به سوي مكه رهسپار شد، تا وارد مكه گرديد، و در آنجا گروهي را ديد كه دور هم نشستهاند، او نيز به جمع آنها پيوست، در اين هنگام متوجه شد كه آنها رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - را دشنام ميدهند همان طور كه گرگ خبر داده بود.
ابوذر با خود گفت: به خدا اين همان است كه گرگ مرا از آن خبر داد.
آنان در همان حال بودند تا وقتي كه روز به پايان رسيد، و ابوطالب پديدار گشت، بعضي از آنها به ديگران گفتند: از دشنام محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - دست برداريد، زيرا عموي او آمد، و هنگامي كه ابوطالب نزديك آنها شد او را احترام گذاشتند، و از او تجليل به عمل آوردند.
ابوطالب مدتي با آنها نشست و با آنها سخن گفت تا وقتي كه متفرق شدند.
هنگامي كه ابوطالب برخاست ابوذر به دنبال او حركت كرد تا اينكه ابوطالب رو به ابوذر نمود و گفت: حاجت تو چيست؟
عرض كرد: پيامبري را كه در ميان شما فرستاده شده است (ميخواهم).
فرمود: با او چه كار داري؟
ابوذر گفت: ميخواهم به او ايمان بياورم، و او را تصديق كنم، و در هر چه مرا امر ميفرمايد اطاعت كنم.
ابوطالب فرمود: آيا شهادت ميدهي كه خدائي نيست جز الله، و محمد پيامبر و فرستادهي او است؟
گفت: بله، گواهي ميدهم كه خدائي جز الله نيست، و محمد فرستادهي خدا است.
حضرت ابوطالب فرمود: فردا در همين وقت و ساعت نزدم بيا.
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: فردا ابوذر آمد، ديد آن گروه جمع شدهاند، و پيامبر گرامي - صلي الله عليه و آله و سلم - را دشنام ميدهند همان طوري كه گرگ خبر داده بود، با آنها نشست، تا وقتي كه ابوطالب آمد، و به همديگر گفتند: از دشنام دادن به محمد دست برداريد، آنها ساكت شدند.
ابوطالب آمد و نشست، و با آنها سخن گفت، تا وقتي كه برخاست و رفت.
و هنگامي كه برخاست ابوذر به دنبال او رفت، ابوطالب رو به او كرد، و فرمود: چه ميخواهي؟
گفت: ميخواهم پيامبري را كه در ميان شما مبعوث شده است ببينم.
ابوطالب فرمود: با او چه كار داري؟
گفت: ميخواهم به او ايمان بياورم، و او را تصديق كنم، و هر چه مرا به آن امر ميفرمايد اطاعت كنم.
حضرت گفت: آيا شهادت ميدهي كه خدايي جز الله نيست، و محمد پيامبر او است؟
ابوذر گفت: بله شهادت ميدهم كه خدايي جز الله نيست، و محمد فرستادهي او است.
(ابوذر گويد:) ابوطالب مرا به خانهاي كه در آن جعفر بن ابوطالب بود، برد.
هنگامي كه وارد شديم بر او سلام كردم، جواب سلام مرا داد سپس گفت: حاجت تو چيست؟
عرض كردم: ميخواهم پيامبري را كه در ميان شما مبعوث شده است ببينم.
جعفر گفت: براي چه ميخواهي؟
ابوذر گفت: ميخواهم به او ايمان بياورم، و او را تصديق كنم، و هر چه مرا به آن امر بفرمايد اطاعت كنم.
جعفر فرمود: آيا گواهي ميدهي كه خدائي نيست جز الله، و اينكه محمد فرستادهي خدا است.
گفتم: گواهي ميدهم كه خدائي نيست جز الله، و محمد فرستادهي خدا است.
او مرا به خانهاي كه حمزه (فرزند عبدالمطلب) در آن بود، برد و هنگامي كه وارد شدم سلام كردم جواب سلام مرا داد.
سپس گفت: حاجت تو چيست؟
گفتم: ميخواهم پيامبري را كه در ميان شما فرستاده شده است ببينم.
فرمود: با او چه كار داري؟
عرض كردم: ميخواهم به او ايمان بياورم، و او را تصديق كنم، و به چيزي مرا دستور ندهد مگر اينكه از او اطاعت كنم.
حمزه گفت: آيا گواهي ميدهي كه خدائي نيست جز الله، و محمد فرستادهي خدا است.
عرض كردم: گواهي ميدهم كه خدائي نيست جز الله، و محمد فرستادهي خدا است.
او مرا به خانهي ديگري كه در آن علي بن أبوطالب - عليهالسلام - بود، برد و هنگامي كه وارد شدم سلام كردم، حضرت جواب سلام مرا داد، سپس فرمود: حاجت تو چيست؟
عرض كردم: ميخواهم پيامبري را كه در ميان شما فرستاده شده است را ببينم.
فرمود: با او چه كار داري؟
عرض كردم: ميخواهم به او ايمان بياورم، و او را تصديق كنم، و هر چه مرا به آن امر ميفرمايد اطاعت كنم.
فرمود: آيا گواهي ميدهي كه خدائي نيست جز الله، و محمد فرستادهي خدا است.
گفتم: گواهي ميدهم كه خدائي نيست جز الله، و محمد فرستادهي خدا است.
مرا به خانهي ديگري كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در آن بود، برد او نوري در نور بود، و هنگامي كه بر او وارد شدم بر او سلام كردم حضرت جواب سلام مرا داد، و فرمود: حاجت تو چيست؟
عرض كردم: ميخواهم پيامبري را كه در ميان شما فرستاده شده است ببينم.
حضرت فرمود: با او چه كار داري؟
عرض كردم: ميخواهم به او ايمان بياورم، و او را تصديق كنم، و هر امري را كه به من ميدهد اطاعت كنم.
حضرت فرمود: آيا گواهي ميدهي كه خدائي نيست جز الله، و هيچ شريكي ندارد، و محمد فرستادهي خدا است؟
عرض كردم: گواهي ميدهم كه خدائي نيست جز الله و هيچ شريكي ندارد، و محمد فرستادهي خدا است.
حضرت رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: اي ابوذر؛ من رسول و فرستادهي خدا هستم. برو به شهر و ديار خودت در آنجا خواهي ديد كه پسرعمويت مرده است، پس اموال او را بگير، و آنجا باش تا وقتي كه نبوت و پيامبري آشكار و ظاهر گردد.
ابوذر گفت: من به سرعت به ديار خود شتافتم، ديدم پسرعموي من مرده است، و ثروت كلاني از خود به جاي گذاشته است، درست در همان زماني كه رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - خبر داده بود. من ثروت او را در اختيار گرفتم، و در ديار خودم ماندم تا زماني كه امر پيامبر آشكار شد، در آن هنگام من به او ملحق شدم. (1).
1) امالي الصدوق: 287؛ بحارالأنوار: ج 22 ص 421 ح 32.
ابنسنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي علامت گذاري چهارپايان به وسيلهي داغ كردن سؤال نمودم.
حضرت فرمود: اشكالي ندارد مگر در صورت. (1).
اسحاق بن عمار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي علامتگذاري حيوانات و چهارپايان با داغ كردن سؤال نمودم.
حضرت فرمود: اين كار در غير چهرهي آنان جايز است. (2).
يونس بن يعقوب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا جايز است گوسفندان را با داغ كردن صورتشان علامتگذاري كنم؟
حضرت فرمود: گوشهايشان را با داغ كردن علامتگذاري كن. (3).
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم آيا عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟
حضرت فرمود: بله.
عرض كردم: آيا مراد عورتين او است.
حضرت فرمود: نه اين نيست كه تو تصور ميكني، بلكه مقصود افشاي اسرار او است (1).
توضيح: اينكه در خصوص اين روايت مراد از عورت؛ افشاي سرّ مؤمن است.
1) الكافي: ج 2 ص 358، بحارالأنوار: ج 72 ص 169 ح 41.
عبدالرحمان بن ابو نجران گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم شخصي كار خير و عمل صالحي را انجام ميدهد اما ترس دارد و نگران است. سپس عمل صالح و نيك ديگري را انجام ميدهد و بر او حالتي چون خودپسندي براي عملي كه انجام داده است عارض ميشود (كدام يك از اين دو حال بهتر است)؟
حضرت فرمود: حال اوليش بهتر از حال دوميش است. (1).
1) المحاسن: ص 122، بحارالأنوار: ج 68 ص 229 ج 4.
عيسي بن عبدالله به امام صادق - عليهالسلام - عرض كرد: فدايت شوم؛ عبادت چيست؟
حضرت فرمود: حسن نيت در اطاعت، از آن راههائي كه خداوند به وسيلهي آن اطاعت ميشود.
اما تو اي عيسي؛ مؤمن نخواهي بود مگر اينكه ناسخ و منسوخ را بشناسي.
عرض كردم: فدايت شوم؛ شناخت ناسخ و منسوخ چيست؟
حضرت فرمود: مگر نه اينكه با امام هستي، و با حسن نيت در اطاعت از او خود را در كنار او نگاهداشتي، و هنگامي كه آن امام رفت و امام ديگري آمد باز هم با حسن نيت در اطاعت از او خود را در كنار او نگاه ميداري (و اين چنين ايمانت را به امامان به حق حفظ ميكني؟)
عرض كردم: بله.
حضرت فرمود: اين است معرفت و شناخت ناسخ و منسوخ. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 83، بحارالأنوار: ج 67 ص 254 ح 11.
عبيدالله حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم: چرا تلبيه - در مناسك حج - قرار داده شد؟
حضرت فرمود: خداي عزوجل به ابراهيم - عليهالسلام - وحي نمود كه: (و أذن في الناس بالحج يأتوك رجالا) (1)«و مردم را دعوت عمومي به حج كن تا پياده... به سوي تو بيايند» و ايشان نيز ندا در داد، و از هر مكان دوري به او پاسخ مثبت دادند.
«لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، ان الحمد و النعمة لك و الملك، لا شريك لك لبيك» يعني: خدايا آمدم، و به نداي تو پاسخ ميدهم. (2).
مفضل بن عمر گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به عرش و كرسي سؤال نمودم كه چيست؟
حضرت فرمود: عرش در يك معني تمام جهان هستي است و كرسي ظرف او است.
و در معني ديگر؛ (عرش) همان علمي است كه خدا پيامبران و فرستادگان و حجج خود را از آن آگاه نمود، و كرسي همان علمي است كه هيچ يك از پيامبران و فرستادگان و حجتهاي خود را از آن مطلع نساخته است. (1).
1) معاني الأخبار: ص 29، بحارالأنوار: ج 55 ص 28 ح 28.
سليمان بن خالد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - پرسيدم كه گرما و سرما از چه پديد ميآيند؟
حضرت در پاسخ فرمود: اي ابو ايوب؛ راستي كه مريخ اختر گرمي است. و زحل اختر سردي؛ و هرگاه مريخ آغاز ارتفاع كند زحل شروع به انحطاط ميكند و اين وضع در بهار ميباشد، و پيوسته چنين است كه هرگاه مريخ يك درجه بالا رود زحل يك درجه فرو شود در سه ماه بهار تا مريخ به بينهايت ارتفاع رسد، و زحل به بينهايت هبوط و مريخ بالا آيد، و از اين راه گرما سخت گردد.
و چون آخر تابستان و اول پائيز شود زحل آغاز ارتفاع كند و مريخ شروع به هبوط مينمايد و پيوسته چنين است كه هر آنچه زحل يك درجه برآيد مريخ يك درجه هبوط كند تا مريخ به بينهايت هبوط رسد و زحل به بينهايت ارتفاع و زحل آشكارا گردد و جلوه كند، و اين در آغاز زمستان است و آخر پائيز، و از اين رو سرما سخت شود.
و هر آنچه اين ارتفاع گيرد آن هبوط ميكند و هر آنچه آن هبوط كند اين ارتفاع ميگيرد.
و هرگاه در تابستان روز سردي باشد از عمليه ماه است، و هرگاه در زمستان روز گرمي باشد از عمليهي آفتاب است.
اين است تقدير خداوند عزيز و دانا و منم بندهي پروردگار جهانيان.
شرح: علامه مجلسي - رحمه الله - در شرح اين حديث ميفرمايد: اينكه حضرت فرمود: «راستي كه مريخ اختر گرمي است» ممكن است از تأثير هر دو اختر در سرما و گرما بر اثر خاصيت آنها باشد، نه بر اثر سرايت گرمي و سردي از آنها به زمين، و مانند آثار مقارنهي كواكب باشد، و براي هر كدام از آن دو تدويري باشد و ارتفاع مريخ در تدوير آن باشد و مؤثر ناقص باشد در حرارت (چون كه نزديكي آفتاب هم مؤثر ديگري است).
و يا نشانهي زيادت حرارت باشد و ارتفاع آن نزد ارتفاع زحل باشد بحسب تدوير زحل، و انحطاط زحل هم جزء مؤثر سرما باشد. (زيرا جزء ديگر آن دور شدن خورشيد است از سمت الرأس).
يا نشانه فزوني سرما باشد و از اين جهت است كه هوا در تابستان گرم است و در زمستان سرد، و دليلي بر امتناع آن نيست.
مرحوم ميرزا خليل كمرهاي دربارهي اين حديث شريف و شرح علامهي مجلسي - رحمه الله - گويد: آنچه مرحوم مجلسي - رحمه الله - در اين باره گفته است بر پايهي فلسفه قديم يوناني است در تصوير افلاك و سير كواكب، و اين پايههاي فلسفهي فلكي يوناني امروزه ويران شده است، و با تحقيقات و اكتشافات دانشمندان امروزه بطلان آن ثابت شده است.
ولي تطبيق روايت با ارتفاع و انحطاط مريخ و زحل بعيد نيست به اين معني كه زمين در حركت انتقالي خود كه موجب توليد فصول اربعه است و مريخ و زحل در حركت انتقالي خود به دور خورشيد وضعي دارند كه گرما بر ارتفاع مريخ و نسبت به زمين و انحطاط زحل نسبت بدان تطبيق ميشود و سرما به عكس آن.
و مقصود از ارتفاع مريخ اين است كه از نظر حركت انتقالي خود فوق الارض است، و بر محيط زمين نمايان و جلوهگر است.
و مقصود از انحطاط زحل اين است كه در حركت انتقالي خود تحت الارض است و بر سطح مسكون زمين نمايان نيست، و چون گرما و سرما در دو روي زمين و دو خط استوا متبادل مي شوند و موقع تابستان كه يك سمت زمين كه شدت گرمي آن است موافق زمستان و سرماي سمت ديگر است ممكن است ارتفاع مريخ و انحطاط زحل هم بدين نظر نسبت به دو سوي زمين تفاوت كند، و در اين سو كه ارتفاع مريخ و انحطاط زحل است از آن سوي ديگر بالعكس باشد. (1).
1) روضة الكافي: ص 306، بحارالأنوار: ج 55 ص 246 ح 27.
يونس بن عبدالرحمان در جامعهي صغير خود با سلسله سند خود نقل ميكند:
كه به امام صادق - عليهالسلام - گفته شد: علم نجوم چيست؟
حضرت فرمود: آن علمي است از علوم انبياء.
راوي گويد: گفتم: آيا علي بن ابي طالب - عليهالسلام - آن را ميدانست؟
حضرت فرمود: او از همهي مردم به آن علم داناتر بود. (1).
1) بحارالأنوار: ج 55 ص 235 ح 15.
هشام بن سالم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: چرا عاطفه و محبتي كه ما نسبت به فرزندانمان داريم آنها نسبت به ما ندارند؟
حضرت فرمود: براي اينكه آنها از شما هستند و شما از آنها نيستيد. (1).
1) علل الشرايع: ج 1 ص 97، بحارالأنوار: ج 79 ص 72 ح 2.
«ابن مقفع»،(145 - 109 هـ) از مشاهير ادبا و فصحاست با اين كه از شهر «مرو» از بلاد فارس بود، ولي به هر دو زبان فارسي و عربي در نهايت فصاحت و بلاغت سخن ميراند، رسائل و منشآت وي ما بين منشيان عرب مشهور و حكم و امثال و كلمات حكيمانهاي از وي مأثور است او كتابهاي زيادي از پارسي به عربي ترجمه كرده و به همين دليل از مترجمين معروف عرب به شمار ميرود. او دربارهي امام صادق عليهالسلام ميگويد:
«لا واحد من هؤلاء - مشيرا الي الذين يطوفون حول البيت - يستحق اسم انسان الي هذا الشيخ الجالس - و اشار الي الامام الصادق عليهالسلام - اما غيره فرعاح و بهائم» (1).
«كسي از اين مردم - اشاره به مردمي كه در حال طواف بودند - كرد شايستهي لقب انسانيت نيست جز آن پيرمردي كه نشسته است، - اشاره به امام صادق عليهالسلام - كرد».
1) جعفر بن محمد الامام الصادق عليهالسلام ص 110.
«ابن ابيالعوجاء» (مقتول 155 هـ) از زنادقه و ملاحدهي عرب عهد امام صادق عليهالسلام و از شاگردان «حسن بصري» بود. دربارهي امام صادق عليهالسلام ميگويد:
«ما هذا ببشر و ان كان في الدنيا روحاني يتجسد اذا شاء و يتروح اذا شاء فهو هذا و أشار الي الصادق عليهالسلام» (1)اين - امام صادق - بشر نيست.
«اگر در دنيا كسي وجود داشته باشد كه بتواند هر وقت خواست در قالب جسد و هر وقت خواست در قالب روح جلوه كند او اين مرد - يعني امام صادق عليهالسلام - است».
1) اسد حيدر، الامام الصادق، ج 1، ص 54.
ميگويد: «كنت اذا نظرت الي جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبيين» (1).
«يعني: هرگاه به محمد بن جعفر عليهالسلام مينگريستم يقين پيدا ميكردم كه او از نسل پيغمبران است».
1) تهذيب التهذيب، ج 2، ص 104 - منهاج السنة، ج 1، ص 124 - ابونعيم، حلية الأولياء، ج 1، ص 193.
مفسر، واعظ، محدث حافظ علامه عصر، و امام وقت خود(متوفي 597 هـ) ، دربارهي امام چنين گفته:
«جعفر بن محمد بن علي بن الحسين كان مشغولا بالعبادة عن حب الرياسة» (1).
«جعفر بن محمد به دليل اشتغال به عبادت، حب رياست را در بوتهي فراموشي سپرده بود».
1) صفوة الصفوة، ج 2، ص 94.
كنيهاش «ابوعثمان» لقبش «جاحظ» از مشاهير ادبا و فصحاء و بلغا بود(متوفي 255 هـ). دربارهي امام صادق عليهالسلام مينويسد:
«جعفر بن محمد، الذي ملاء الدنيا علمه و فقهه و يقال: طن أباحنيفة من تلامذته و كذلك سفيان الثوري، و حسبك بهما في هذا الباب» (1).
«جعفر بن محمد، آن كسي است كه علم و فقهش دنيا را پر كرده است و گفته ميشود كه «ابوحنيفه» و همچنين «سفيان ثوري» از شاگردان او بودند و تلمذ اين دو تن در اثبات عظمت علمي او كافي است».
1) رسائل الجاحظ، سندوبي، ص 106.
بسطامي حنفي (متوفي 858 هـ) مؤلف كتاب «مناهج التوسل في مباهج الترسل» ميگويد:
«جعفر بن محمد، ازدحم علي بابه العلماء، و اقتبس من مشكاة انواره الأصفياء و كان يتكلم بغوامض الأسرار و علوم الحقيقة و هو ابن سبع سنين» (1).
«جعفر بن محمد كسي است كه علماء و دانشمندان بر در خانهاش هجوم ميآوردند و نخبگان و برگزيدگان از مشكاة انوارش اقتباس مينمودند، او در حالي كه هفت سال بيشتر از عمرش نگذشته بود، دربارهي غوامض اسرار و علوم حقيقي، صحبت ميكرد».
1) مناهج التوسل، ص 106.
وي (755 - 698 هـ) در كتاب «مرآة الجنان و عبرة اليقظان» مينويسد:
«الامام السيد الجليل، سلالة النبوة و معدن الفتوة، ابوعبدالله جعفر الصافق عليهالسلام و إنما لقب بالصادق لصدقه في مقالته و له كلام نفيس في علوم التوحيد و غيرها. و قد ألف تلميذه «جابر بن حيان» الصوفي كتابا يشتمل علي ألف ورقة يتضمن رسائله و هي خمسمأة رسالة.. دفن بالبقيع في قبر قبه أبوه محمد الباقر، و جده زينالعابدين و عم جده الحسن بن علي (رضوان الله عليهم أجمعين) و أكرم بذلك القبر و ما جمع من الأشراف الكرام أولي المناقب» (1).
«امام و سيد بزرگوار، سلالهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و معدن جوانمردي ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق به علت راستي و درستي گفتارش ملقب به «صادق» شده است و سخنان گهرباري در علوم توحيد و غير آن از وي بجا مانده است و شاگرد او «جابر بن حيان» صوفي كتاب تأليف كرده است كه مشتمل بر هزار ورق است و متضمن پانصد نامه از امام صادق عليهالسلام ميباشد و در بقيع در جوار قبر پدرش و جدش زينالعابدين و عموي جدش حسن بن علي دفن شده است چه قبر با بركت و شرف و چه محل پاك و مقدس كه مدفن اشراف بزرگوار و صاحبان مناقب زيادي ميباشند».
1) مرآة الجنان، ج 1، ص 304.
«محمد بن ابراهيم» ملقب به «فريدالدين» معروف به «شيخ عطار» (627 - 513 هـ) از اكابر و مشاهير مشايخ صوفيه است و صاحب تأليفات زياد از جمله «تذكرة الأولياء» است. وي در آغاز كتابش با وصف حال حضرت صادق عليهالسلام به آن حسن مطلع بخشيده است و در وصف آن حضرت چنين ميگويد:
«آن سلطان ملت مصطفوي؛ آن برهان حجت نبوي؛ آن عامل صديق؛ آن عالم تحقيق؛ آن ميوهي دل اولياء؛ آن جگر گوشهي انبيا؛ آن ناقد علي؛ آن وارث نبي؛ آن عارف عاشق؛ جعفر الصادق؛ كه گفته بوديم كه اگر ذكر انبياء و صحابه و اهلبيت كنيم، كتابي جداگانه بايد ساخت اين كتاب شرح اولياست كه بعد از ايشان بوده است و چون از اهلبيت بود و سخن طريقت، او بيشتر گفته است و روايت از وي بيشتر آمده است، كلمهي چند از آن بياوريم كه ايشان همه يكياند چون ذكر او كردهاند ذكر همه بود. نبيني قومي كه مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؟ يعني يكي دوازده است و دوازده يكي، اگر تنها صفت او گويم به زبان و عبارت من راست نيايد كه در جمله علوم و اشارات و عبارات بيتكلف به كمال بود و قدوهي جملهي مشايخ بود و اعتماد همه بر وي بود و مقتداي مطلق بود هم الهيان را شيخ بود و هم محمديان را امام و اهل ذوق را پيشرو، و هم أهل عشق را پيشوا و هم عباد را مقدم و هم زهاد را مكرم و هم صاحب تصنيف حقائق هم در لطائف تفسير و اسرار تنزيل بينظير بود و از باقر بسيار سخن نقل كرده است.
عجب دارم از آن قوم كه ايشان خيال بندند كه اهل سنت و جماعت را با اهلبيت چيزي در راه است كه اهل سنت و جماعت اهلبيت را، بايد گفت به حقيقت و من آن نميدانم كه كسي در خيال باطل مانده است آن ميدانم كه هر كه به محمد ايمان دارد و به فرزندان او ندارد، به محمد ايمان ندارد تا به حدي كه «شافعي» در دوستي اهلبيت تا به حدي بوده كه به رفضش نسبت كردند و محبوس كردند و او در آن معني شعري گفته است و يك بيت آن اين است: لو كان رفضا حب آل محمد (صلي الله عليه و آله)
فليشهد الثقلان إني رافض (1). «اگر دوستي آل محمد صلي الله عليه و آله رفض به شمار آيد، ثقلين - انس و جن - شاهد باشند كه من رافضي هستم».
1) عطار، تذكرة الأولياء، ج 1، ص 22 - 21.
مورخ و جامعهشناس و فيلسوف اندلسي(متوفي 808 هـ) ، مؤلف «مقدمهي ابنخلدون» ميگويد:
«و أعلم أن كتاب الجفر كان أصله ان هارون بن سعيد العجلي و هو رأس الزيدية كان له كتاب يرويه عن جعفر الصادق عليهالسلام و فيه علم ما سيقع لأهل البيت عليهمالسلام و علي العموم و لبعض الأشحاص منهم علي الخصوص وقع ذلك لجعفر و نظائره من رجالاتهم علي طريق الكرامة و الكشف الذي يقع لمثلهم من الأولياء و كان مكتوبا عنه جعفر في جلد ثور صغير فرواه عنه هارون العجلي و كتبه و سماه الجفر باسم الجلد..» (1).
«ابن خلدون دربارهي كتاب جفري كه به امام صادق عليهالسلام نسبت دادهاند، ميگويد: هارون بن سعيد عجلي كه رئيس زيديه بود، كتابي داشت كه آن را از امام جعفر صادق عليهالسلام روايت كرده است. در آن كتاب آنچه بر عموم اهلبيت و برخي از ايشان روي خواهد داد، نوشته شده بود. اين علوم بر امام جعفر صادق عليهالسلام و ساير امامان از راه كشف و كرامت كه خاص ايشان است، حاصل شده است. اين كتاب بر پوست گاوي نوشته شده بود و نزد امام جعفر صادق عليهالسلام وجود داشت. هارون عجلي آن را از آن بزرگوار روايت كرده و از آن نسخهاي نوشته است».
1) مقدمهي ابنخلدون، ص 334.
صاحب كتاب «شذرات الذهب في أخبار من ذهب» (متوفي 1089 هـ) مينويسد:
«الإمام سلالة النبوة، ابوعبدالله جعفر الصادق بن محمد الباقر بن زينالعابدين بن علي بن الحسين الهاشمي العلوي. و قد ألف تلميذه جابر بن حيان الصوفي كتابا في ألف ورقة يتضمن رسائله. و هي خمسمأة هو عند الإمامية من الإثني عشر بزعمهم.
قيل: إنه سأل أباحنيفة عن محرم كسر رباعية ظبي. فقال: لا أعرف جوابها.
فقال: أما تعلم أن الظبي لا يكون له رباعية» (1).
«امام، سلالهي نبوت، ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق... هاشمي علوي كه شاگردش جابربن حيان كتابي تأليف كرده است در هزار ورق مشتمل بر پانصد رساله از امام صادق عليهالسلام ميباشد. او به گمان اماميه يكي از ائمهي دوازدهگانه است.
گفته شده آن حضرت از ابوحنيفه از حكم محرمي سؤال كرد كه چهار دندان رباعي گوزني را (كه ميان ثنايا و انياب باشد) شكسته باشد.
ابوحنيفه گفت: جواب آن را نميدانم. حضرت صادق عليهالسلام فرمود: تو نميداني كه گوزن دندان رباعي ندارد؟».
1) شذرات الذهب، ج 1، ص 220.
در وصف امام صادق عليهالسلام مينويسد:
«لم يجمع الناس علي حب أحد في ذلك العصر كما اجمعوا علي حب الإمام جعفر بن محمد الذي اشتهر فيهم بإسم جعفر الصادق. ذلك انه كان صافي النفس؛ واسع الأفق؛ متوقد الذهن؛ كبير القلب؛ حاد البصيرة؛ ضاحك السن؛، عذب الحديث؛ حلو المعشر؛ سباقا إلي الخير؛ برا؛ طاهرا؛ و كان صادق الوعد و كان تقيا هو من العترة الطاهرة عترة رسول الله صلي الله عليه و آله علي وجهه شعاع من نور النبوة و هو مع انشغاله بكل ذلك - دعوه إلي الوحدانية فالإسلام بالحكمة و الموعظة الحسنة.
كان يتحري أحول الناس و يحمل علي كتفه جرابا فيه طعام و مال فيوزعه علي أصحاب الحاجة دون أن يدع أحدا يعرف علي من يتصدق..» (1).
«مردم عصر آن حضرت در محبت و دوستي مانند امام صادق عليهالسلام توافق نداشتند و او در ميان مردم به اسم «جعفر صادق» شهرت داشت زيرا ذاتش صاف، افق فكرش وسيع، ذهنش روشن، قلبش بزرگ، بينائيش حاد، - يعني بسيار نازكبين - چهرهاش خندان، و خوش صحبت و خوش برخورد، و به كارهاي خير و نيكوكاري سبقت ميجست پاكيزه و صادق الوعد و پرهيزگار و از عترت پاك رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و در چهرهاش شعاعي از نور نبوت مشاهده ميشد با وجود گرفتاري زياد، مردم را به توحيد و اسلام با حكمت و موعظه حسنه فرا ميخواند. او هرگز از حال مردم غافل نبود و همواره روي شانهي خود كيسهاي پر از طعام و مال كرده و آن را حمل و در ميان مستمندان توزيع مينمود بدون اين كه آنها را شناسائي كند.
مردم را از انتقامجوئي بر حذر ميداشت و فضيلت عفو و گذشت را به آنها گوشزد ميكرد و قول جدش رسول خدا را يادآور ميشد كه فرمود: «ما زاد عبد بالعفو الا عزا» در اثر عفو، عزت انسان زياد ميشود.
او در آسمان معرفت اوج ميگرفت و در مشكلات علمي غور مينمود شخصيت والاي او اشعار ميداشت كه او قويتر از خليفه است زيرا كدام خليفه و ملك در روي زمين در دوران حكومتش به مردم نفع و فائده رسانده است. پيوسته ميفرمود: «من طلب الرئاسة هلك» هر كس در طلب رياست باشد، هلاك ميشود. پيوسته رياست او را طلب ميكرد ولي او از رياست گريزان بود». 8.
1) جريدة الأهرام المصرية، ص 10، 18 / 8 / 1978.
صاحب كتاب «جعفر بن محمد الإمام الصادق» عضو المجلس الأعلي للشؤون الإسلامية في القاهرة: دربارهي آن سلالهي رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين آورده است:
«جعفر بن محمد غير أن كان اماما مفخرة من مفاخر المسلمين لم تذهب، أو لم تطمس و إنما بقي منها في كل غد قادم - حتي القيامة - صوت صارخ من حروفها، يعلم الزهاد زهدا و يكسب العلماء علما، يهدي المضطرب و يشجع المقتحم يهدد الظلم و يبني العدالة و هو ينادي المسلمين جميعا أن هلموا و اجتمعوا» (1).
«جعفر بن محمد افزون بر آنچه مقام امامت داشت، افتخاري از افتخارات مسلمانان بود او هرگز از ميان نرفته، تباه نشده است، بلكه فرياد او هر روز تا قيامت در گوش مسلمانان به صدا در ميآيد. زاهدان را زهد و عالمان را علم تعليم ميداد. مضطرب و آشفته را هدايت و شتاب كننده را تشجيع و ترغيب ميفرمود ظلم را ويران و عدالت را بنياد ميكرد او تمام مسلمانان را به وحدت و همبستگي دعوت ميكرد»
«و قد عاش جعفر في حياة أبيه الباقر عليهالسلام نحوا من ثلاثين سنة فتطبع بصفات أبيه زهدا و فضلا و محبة للعلمم و ايثارا له علي الزهد و العبادة و تعلم منه و من جده زينالعابدين أن يطعم الطعام حتي لا يبقي لعياله كسرة و ان يكسوا الثياب حتي لا تبقي لهم كسوة» (2).
«حدود سي سال با پدرش امام باقر عليهالسلام زندگي كرد و خود را با صفات نيكوي او آراست. از پدرش و جدش زينالعابدين آموخت كه فقرا را اطعام كند تا آنجا كه لقمه ناني براي اهل و عيال خود باقي نماند و بر آنان لباس بپوشاند تا آن حد كه به عائلهي خود لباسي باقي نماند».
«فلقب بالصادق و الفاضل و الظاهر و العالم و أشهرها الصادق. تلقيبه بالصادق علي أفواه الناس جميعا، لم يستثن أحد من أصحابه، أو خصومه لم يلقبه به كان هناك إجماع تام لا خرق فيه، علي تلقيب جعفر بن محمد بالصادق و صار له في الزمان كله علما يعرف به.
إنما سمي بالصادق لأنه كان أكثر الناس صدقا و كان في صدقه خالص الصراحة لا يبالي أحدا، من أهله أو من غير أهله متي نطق بالحق و مع أنه لم يقل الا ما اعتقد انه الحق و لم يعمل الا ما رآه حقا فانه لم يقبل من أحد قولا، أو عملا الا و الصدق بين فيه» (3).
«ملقب به صادق، فاضل، ظاهر، عالم و... گرديد كه مشهورترين آنها «صادق» بود و در ميان عموم مردم اعم از دوست و دشمن به «صادق» ملقب شده بود و اين لقب براي او مورد اجماع و اتفاق قرار گرفته بود چنان كه در ميان تمام مسلمانان اجماعي بود و كسي با اين اجماع مخالف نبود.
اطلاق لقب صادق به آن حضرت به گونهاي بود كه به نظر ميآيد صادق نام او است نه لقبش زيرا مردم براي وي نامي جز صادق نميشناختند.
به اين جهت «صادق» ناميده شده كه در صدق گفتار كسي به پاي او نميرسيد و در صدق چنان خالص و صريح كه در اظهار حق از هيچ كسي پروا نداشت جز حق بر زبان جاري نميساخت و جز به آن به چيزي عمل نميكرد و قول و عمل كسي را قبول نمينمود مگر اين كه راست باشد صدق و راستي معيار و ميزان او بود».
«كان جعفر بن محمد اماما في كل العلوم (4)و في رحلة لجابر بن حيان الي الكوفة كان اتصاله بجعفر فلزمه تلميذا و صديقا و تلقي عند هذه الصناعة - الكيمياء -» (5).
«جعفر بن محمد در تمام رشتههاي علوم امام و پيشوا بود. جابربن حيان در سفري به كوفه با جعفر بن محمد ملاقات نمود و به عنوان شاگرد و دوست ملازم آن حضرت شد و اين فن - كيميا - را از او آموخت».
علي بن سلطان محمد الهروي القاري الحنفي (نورالدين) (متوفي 1014) ميگويد:
«جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب الهاشمي المدني المعروف بالصادق. أمه «ام فروه» بنت «القاسم بن محمد بن ابيبكر»... متفق علي امامته و جلالته» (1).
«جعفر بن محمد صادق فرزند علي بن حسين بن علي بن ابيطالب هاشمي مدني معروف به «صادق» كه مادرش «امفروه» دختر «قاسم بن محمد بن ابيبكر» بود. امامت و جلالتش مورد اتفاق همگان است».
1) شرح الشفا، علي قاري، ج 2، ص 35.
وي در سال 1137 كه جامع «ازهر» به طور رسمي به عنوان پايگاه مهم و مركز علمي مذهبي درآمد، با وجود اكابر علما شبراوي به رياست آن مركز برگزيده شد، كتاب «الاتحاف بحب الأشراف» از تأليفات اوست(متوفي 1172 هـ) ، او دربارهي امام صادق عليهالسلام مينويسد:
«السادس من الائمة جعفر الصادق ذو المناقب الكثيرة و الفضائل الشهيرة روي عنه الحديث كثيرون مثل مالك بن انس و أبوحنيفه و يحيي بن سعيد و ابنجريح و الثوري. ولد رضي الله عنه بالمدينة المنورة سنة ثمانين من الهجرة و غرر فضائله عن جبهات الأيام كاملة و توفي رضي الله عنه سنة 148 ه» (1).
«جعفر صادق عليهالسلام ششمين امام از ائمه داراي مناقب زياد و فضائل مشهور ميباشد از او بسياري از محدثين بزرگ از جمله: مالك بن انس، ابوحنيفه، يحيي بن سعيد و ابنجريح و ثوري. حديث نقل كردهاند. در سال 80 هجري در مدينه متولد شد و فضائل درخشانش بر پيشاني روزگار نقش بسته است. آن حضرت در سال 148 فوت كرد».
1) الاتحاف بحب الأشراف، ص 54.
راجع به علم امام صادق از زبان ايشان چند جمله نقل ميكنيم:
1 - علاء بن سبابه ميگويد، امام صادق فرمودند: «من آگاهم از آنچه در آسمانها و زمين است و آنچه در بهشت و جهنم است، و من آگاهم به گذشته و به آينده تا روز قيامت. سپس ادامه دادند: اين علم را از قرآن ميدانم، به قرآن تسلط دارم، چون تسلط بر كف دستم. خداوند متعال در قرآن فرموده است كه: قرآن بيان كنندهي همه چيز است.» (1).
2 - بكير بن اعين ميگويد: «امام صادق فرمودند: من آگاهم به آنچه در آسمانها و زمين است و آنچه در دنيا و آخرت است.
چون ديدند كه اين كلام پيش بعضي سنگين آمد، فرمودند: بكير! من اين علم را از قرآن ميدانم؛ زيرا در قرآن است و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيء.» (2).
3 - صفوان بن عيسي ميگويد: «امام صادق فرمود: من علم اولين و آخرين را ميدانم، ميدانم آنچه در صلب پدرها و رحم مادرها است.» (3).
به امام صادق خبر رسيد كه پسرعموي شما در ميان مردم به شما ناسزاي بسيار گفت: حضرت بلند شد دو ركعت نماز خواند و بعد از نماز با رقت شديد گفت: «خدايا! من از حق خودم گذشتم، تو اكرم الاكرميني؛ از او درگذر و به كردارش گرفتار نكن.» گويا حضرت به اين مطلب توجه داشتند كه قطع رحم مؤاخذهي شديد و با سرعت دارد؛ از اين جهت در نماز و دعا براي او سرعت نمودند.
ابان بن تغلب ميگويد: امام صادق را ديدم كه در ركوع و سجده هستند و شصت تسبيح از ايشان در ركوع و سجود شنيدم. (1).
در خرائج راوندي است كه راوي ميگويد: «امام صادق را در مسجد رسول الله ديدم به نماز است و سيصد مرتبه سبحان ربي العظيم و بحمده از ايشان شنيدم.»
مالك بن انس ميگويد: «بهتر از جعفر بن محمد؛ در علم و تقوا نديدم و هر وقت كه او را ميديدم، يا در ذكر بود و يا روزه بود و يا مشغول نماز بود. او از اكابر زهاد و از بندگان شايستهاي بود كه از خدا ميترسيد و در خانهي خدا خاشع و گريان بود. سالي در مكه با او بودم، چون موقع تلبيه شد، نميتوانست تلبيه بگويد و ميگفت و ميگريست كه: اگر بگويم لبيك و او بگويد لا لبيك چه كنم؟ (2).
عثمان بن عيسي از سماعه روايت كرده كه گفته است: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا درست است انسان در حالي كه تكيه زده غذا بخورد؟
حضرت فرمود: نه تكيه زده درست است، و نه خوابيده. (1).
1) المحاسن: 458، بحارالأنوار: ج 63 ص 386 ح 9.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كوتاهي در سه چيز سبب ناكامي است: طمع بخشش از صاحب جود، همنشيني با دانشمند و جلب خشنودي بالا دست آن كه بر تو تسلطي دارد.
و از صفوان بن يحيي نقل ميكند كه:
جعفر بن محمد بن اشعث به من گفت: ميداني چرا ما شيعه شديم و علت اين كه اين مذهب را شناختيم چه بود؟ با اين كه صحبتي از آن نزد ما نبود و آن چه ديگران در اين باره ميدانستند ما نميدانستيم؟ گفتم: علتش چه بود؟ گفت: منصور دوانيقي به پدر من محمد بن اشعث گفت: اي محمد مرد عاقلي را پيدا كن كه مأموريتي براي من انجام دهد. پدرم گفت: او را يافتم؛ اين فلان كس پسر مهاجر دايي من است. گفت: او را بياور. او را نزد منصور بردم. به او گفت: اي مهاجر! اين پول را بگير و به مدينه برو و به نزد عبدالله بن حسن بن حسن و عدهاي از كسان او از جمله حضرت صادق عليهالسلام برو و به آنها بگو: من مرد غريبي از اهل خراسانم و آن جا شما شيعياني داريد كه اين مال را براي شما فرستادهاند، و به اين شرط و اين شرط مقداري به هر يك بده؛ و هنگامي كه پول را گرفتند، بگو: من واسطهام و دوست دارم قبض رسيد آن را بنويسيد كه خط شما را داشته باشم.
آن مرد پول را گرفت و به مدينه رفت، سپس نزد منصور بازگشت. محمد بن اشعث نيز آن جا بود. منصور گفت: چه خبر؟ گفت: همه را ملاقات كرده، پول را دادم و اين قبض رسيد آنها است؛ به جز جعفر بن محمد عليهالسلام كه در مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله خدمت ايشان رسيدم، نماز ميخواند، پشت سر حضرت نشستم تا نماز ايشان تمام شود و بعد آن چه به ديگران گفتم به ايشان نيز بگويم.
پس حضرت نمازش را زياد طولاني نكرد و سلام داد و فرمود: اي مرد! از خدا بترس و اهلبيت پيامبر را فريب نده كه تازه از چنگال بنيمروان بيرون آمده و همه محتاج هستند. گفتم: خدا تو را شايسته دارد، مگر چه شده؟ حضرت سر مبارك خود را نزديك آورد و همهي جرياني را كه بين من و تو بود، خبر داد؛ كه گويا مانند شخص سومي در مجلس حضور داشته است.
منصور گفت: اي پسر مهاجر! هر خاندان نبوتي محدثي دارند (محدث كسي است كه فرشتهاي براي او حديث و اخبار غيبي و علومي را به او بياموزد) و امروز جعفر بن محمد عليهالسلام محدث ما است و اين غيبگويي و معجزه موجب تشيع ما شد.
در ميان اخسرين نيز مراتب فرق ميكند و چه بسا برخي وضع بدتري نسبت به ديگران داشته باشند. ما اهل علم نيز بسته به ميزان غفلتمان دچار خسرانيم و بايد به چشم عبرت به پيرامون خود بنگريم. انسانهاي عادي اگر مردهاي ببينند تا چند روز وضعشان متحول ميشود، اما مردهشور عادت كرده و برايش عادي است. البته، به مردهشورها اهانت نشود، چرا كه كار واجبي انجام ميدهند و به تكليف عمل ميكنند. انسانها نيز عادت كردهاند موعظه بگويند و موعظه بشنوند، اما اين گفتنها و شنيدنها هيچ تأثيري ندارد. مانند مردهشوري كه ديدن مرده تأثيري به حالش ندارد. اساس تزكيه همين دعاها و زيارتها است، نبايد انسان فقط بخواند و رد شود، بلكه بايد در آنها تأمل كند. در يكي از زيارتهاي سيدالشهدا عليهالسلام آمده است؛ «و اجعل سريرتي خيرا من علانيتي (1)؛ خدايا، نهان مرا بهتر از آشكارم قرار ده (كه اگر كسي در ظاهر يك خوبي از من سراغ دارد باطن من بهتر از آن باشد)». به راستي كه چه گوهرهايي در اين زيارتها آمده است، و چه خوب است انسان در طول عمر حتي يك بار هم كه شده تمام اين دعاها را بخواند؛ چرا كه هر گلي بويي دارد.
1) تهذيب الاحكام، ج 6، ص 69.
معاويه پسر وهب گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني (غير المغضوب عليهم و لا الضالين) (1)سؤال كردم.
حضرت فرمود: «غضب شدهگان» يهود و «گمراهان» نصاري هستند. (2).
ابو اسامه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: به ما چنين رسيده است كه رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - حتي سه روز هم از نان گندم سير نخوردند.
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: ايشان اصلا نان گندم نخورد.
گفتم: پس چه چيز ميخورد؟
حضرت فرمود: طعام رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - نان جو بود اگر آن را مييافت، و حلواي او خرما بود، و سوخت او سعف (برگ درخت خرما) بود. (1).
1) امالي الطوسي: ج 2 ص 276، بحارالأنوار: ج 67 ص 318 ح 31.
داوود بن سرحان گويد: از حضرت صادق - عليهالسلام - پرسيدم: غيبت چيست؟
فرمود: غيبت آن است كه دربارهي برادر ديني خود چيزي را كه نكرده است، بگوئي، و منتشر كني چيزي را كه خداوند بر او پوشانيده، و حدي بر او به خاطرش اقامه نشده است. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 60 ح 3.
حضرت صادق عليهالسلام فرمود: «غيبت آن است كه دربارهي برادر دينيات چيزي را بگويي كه خدا آن را پوشانيده باشد؛ اما چيزي را كه در وجود وي آشكار و ظاهر است مثل تندخويي، شتابزدگي و... «گفتن آن» غيبت نيست. بهتان نيز آن است كه دربارهي برادر دينيات سخني بگويي كه در او نيست.» (1).
1) اصول كافي، ج 4، باب الغيبه والبهت.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) از زماني كه خداوند عزوجل او را برانگيخت، در حال تكيه دادن غذا نخورد و خوش نداشت كه مانند پادشاهان باشد. اما ما نميتوانيم اين كار را بكنيم. (1).
1) كافي: 6 / 272 / 8، ميزان الحكمه: ج 13، ح 19912.
از امام صادق - عليهالسلام - از فائدهي اسبند و كندر سؤال شد.
حضرت فرمود: اما اسفند: پس ريشهاي در زمين ندوانيد، و شاخهاي از آن در آسمان بالا نرفت مگر اينكه خداوند فرشتهاي به آن موكل نموده است تا هنگامي كه ريز بشود، و يا به وضعي كه به آن رسيده است برسد.
شيطان به اندازهي هفتاد خانه از خانهاي كه در آن اسفند دود ميشود، دور ميگردد.
و آن شفا از هفتاد بيماري - كه كمترين آن پيسي است - ميباشد، پس مبادا از آن غفلت كنيد.
و اما كندر: پس آن برگزيده پيامبران - عليهمالسلام - كه پيش از من بودهاند ميباشد، و مريم - سلام الله عليها - از آن كمك ميگرفت، و هيچ دودي به آسمان بالا نميرود سريعتر از آن، و استفاده از آن موجب طرد شيطانها، و دفع عيوب بدني است، پس مبادا از آن غافل شويد. (1).
1) المكارم: 212، بحارالأنوار: ج 59 ص 234.
فرات بن احنف گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به خوردن تره سؤال شد.
حضرت فرمود: آن را بخور، زيرا در آن چهار فائده است: دهان را خوشبو ميكند، و باد شكن است، و بواسير را از بين ميبرد، و براي كسي كه آن را مدام بخورد امان از جذام (خوره) است. (1).
1) الخصال: 249، بحارالأنوار: ج 63 ص 200 ح 1.
ابن ابوحمزه از پدرش روايت ميكند كه گفت: امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني و تفسير فرمايش خدا كه ميفرمايد: (ان الله و ملائكته يصلون علي النبي يا أيها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما) (1)«خدا و فرشتگان بر پيامبر درود ميفرستند؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملا تسليم (فرمان او) باشيد» سؤال كردم.
حضرت فرمود: صلوات و درود از ناحيهي خدا، رحمت است، و از ناحيهي ملائكه؛ تزكيه، (و اعتراف به پاكي است)، و از ناحيهي مردم؛ دعا است.
و اما فرمايش خداي عزوجل كه: «و كاملا تسليم (فرمان او) باشيد» مقصودش اين است كه در برابر آنچه كه از ناحيهي پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - وارد شده است تسليم و خاضع باشند.
عرض كردم: چگونه بر پيامبر و آل او صلوات و درود بفرستيم؟
فرمود: بگوئيد:
«صلوات الله و صلوات ملائكته و أنبيائه و رسله و جميع خلقه علي محمد و آل محمد، و السلام عليه و عليهم و رحمة الله و بركاته».
يعني: درود خدا و درود فرشتگان و پيامبران و فرستادگان او و تمام مخلوقات او بر محمد و اهل بيت محمد - عليهمالسلام - و سلام بر او و آنان و رحمت و بركات خدا باد.
عرض كردم: ثواب كسي كه بدين شكل بر محمد و آل محمد - عليهمالسلام - صلوات و درود بفرستد؛ چيست؟
حضرت فرمود: قسم به خدا، خارج شدن از (تمام) گناهان مانند روزي كه از مادر متولد شده است. (2).
حسن بن زياد عطار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: روايت رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - كه فرمود: «فاطمه سرور زنان بهشت است» آيا سرور زنان دوران خودش ميباشد؟
حضرت فرمود: آن مريم بود، ولي فاطمه زهرا - سلام الله عليها - سرور زنان بهشت از اولين و آخرين است.
عرض كردم: سخن رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - را كه: «حسن و حسين - عليهماالسلام - سرور جوانان اهل بهشت است» چطور؟
حضرت فرمود: آن دو سرور جوانان بهشت از اولين و آخرين ميباشند. (1).
1) امالي صدوق - مترجم -: ص 125 ح 7.
ازرق بن سليمان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به فائدهي آلوي سياه سؤال نمودم.
حضرت فرمود: براي صفرا خوب است، و مفاصل را نرم ميكند، ولي در خوردن آن زياده روي نكن، زيرا (باد دارد) و در مفاصلت باد ايجاد ميكند. (1).
1) طب الأئمة: ص 136، بحارالأنوار: ج 63 ص 189 ح 1.
امام صادق - عليهالسلام - به زنديق (و ملحدي) كه از ايشان سؤالاتي نمود فرمود: اگر باد چند روزي حبس شود، و به حركت در نيايد اشياء همگي فاسد ميشود و تغيير پيدا ميكند.
(آن ملحد) از حقيقت و جوهر (ريح) سؤال كرد.
حضرت فرمود: باد هوا است كه هنگامي كه حركت ميكند، «ريح» ناميده ميشود، پس هرگاه ساكن شود به او «هوا» گفته ميشود، و قوام دنيا به او است. (1).
و اگر بادها سه روز از حركت بايستند همه چيز روي زمين فاسد و گنديده ميشود، براي اينكه هوا و باد به منزلهي باد بزن است كه دفع ميكند فساد را از هر چيز، و او را پاكيزه ميكند، پس هوا به منزلهي روح است كه هرگاه از بدن خارج شود، بدن ميگندد و تغيير ميكند، تبارك الله أحسن الخالقين. (2).
حضرت هفت پسر و سه دختر داشتند كه شرح احوال برخي از فرزندان وي را به طور اختصار بيان خواهيم كرد:
اسامي بعضي از فرزندان امام جعفرصادق عليهالسلام
1- اسماعيل معروف به اعرج كه بزرگترين فرزند وي است. اسماعيل در زمان حيات حضرت از دنيا رفت. حضرت صادق عليهالسلام در حزن فرزند جزع شديدي نمود و اندوهي عظيم داشت. اسماعيل در كنار بقيع مدفون گرديد. تا سال يكهزار و سيصد و پنجاه و پنج هجري آثار بقعه او به شكل چهار ديوار سيماني موجود بود ولي چون در وسط شارع قرار گرفته بود به امر ملك ويران و با زمين يكسان گرديد. گويند چند روزي از اين حادثه نگذشته بود كه ملك را با تير كشتند. جالب اينجا است كه پس از وفات حضرت صادق عليهالسلام عدهاي از كجانديشان به امامت اسماعيل پيوستند كه آنان را اسماعيليه ميگويند. در حال حاضر تعدادشان بسيار اندك و اضافاتي بر عقيده اسماعيليه افزودهاند كه در اصول و فروع با مذاهب مشهور اسلامي داراي اختلافات خرافاتي بيشمار ميباشد. سلسله سلاطين قاطميه مغرب زمين كه در 274 سال سلطنت كردهاند از اولاد اسماعيل بن جعفر صادق بودهاند. روي همين اصل سلسله را نيز اسماعيليه گويند و محمد فرزند همين اسماعيل در نزد هارونالرشيد دربارهي عموي خود امام موسي بن جعفر سعايت كرد و هارون را به قتل حضرت تحريك كرد. خود محمد بن اسماعيل در نتيجه اين سعايت به مرضي سخت گفتار شد و با وضع بدي از دنيا رفت.
2- عبدالله بن افطح. وي هميشه با خواستههاي پدر مخالفت ميكرد. بعد از پدر مدعي خلافت و امامت شد و جمعي نيز امامت وي را پذيرفتند كه آنان را فطحيه مينامند. بعدها چون مردم ضعف علمي و عملي وي را مشاهده كردند از او برگشته و به امامت موسي بن جعفر روي آوردند.
3- اسحق بن جعفرصادق عليهالسلام شخص جليلالقدر و اهل فضل و تقوي بود و احاديث بسياري نقل كرده است و به امامت برادرش موسي عليهالسلام قائل بود و در عريض - قريهاي است در نزديكي مدينه - به دنيا آمد. اين طور پيدا است كه از هر كسي ديگر شباهت به حضرت رسول بيشتر بوده است. اين مرد ارزشمند همسر گرامي حضرت عليا مخدره نفيسه دختر اميرحسن ابن زيد بن حسن بن علي بن ابيطالب عليهالسلام بوده و در مصر مدفون است. كرامات بيحد و حصر از اين والاگهر مشاهده شده است (1)و جناب اسحق جد سادات بنيالزهرا است.
4- محمد ديباج بن جعفرصادق عليهالسلام. اين شخص والا از سخيترين و شجاعترين مردمان عصر خود بود و در تمام سال يك روز در ميان روزهدار بود. در سال يكصد و نود و نه به مأمون عباسي به خاطر ظلمها و حقكشيهاي وي خروج كرد و مأمون نيز يكي از سرداران سپاه خود به نام عيسي جلودي را با لشكري مجهز به جنگ وي فرستاد. در اين جنگ سپاهيانش را فراري دادند و خود ايشان را نيز دستگير كردند. وقتي كه به مرز خراسان رسيدند در محلي به نام «فرقان چاپي» كه امروزه معروف به لطفآباد است دار فاني را وداع گفت. عدهاي از محققين نوشتهاند كه در تاريخ قرايني پيدا است كه رحلت وي با امر طبيعي نبوده است. در لطفآباد گنبد و بارگاه و صحن سراي زيباي دلافروز دارد كه مورد توجه خاص و عام بوده و از اطراف و اكناف هميشه مسلمانان بسياري به زيارت آن مرقد شريف با هدايا و نذورات روي ميآورند و تا به حال عظمت و كرامات بيشماري از آن تربت مقدس نقل و مشاهده شده است و نگارنده در زماني كه مجاور آستان بوسي حضرت علي بن موسي عليهالسلام افتخار داشتم اين مرقد شريف را زيارت كردم. حضرت محمد بن جعفر عليهالسلام به قدري زيبا و صبيح المنظر بوده است كه ملقب به «ديباج» معرب ديبا (ابريشم) گرديد. نسب شجره سلسله جليلة السادات آل ديباج به حضرت ميرسد. تا امروز از آن خاندان شريف رجال علم و دانشمندان رشيد بسيار در تاريخ ذكر شده است.
5- عباس بن جعفرصادق عليهالسلام است كه سيد جليلالقدر و دانشمند و فاضلي بوده است.
6- علي بن جعفر عليهالسلام شخص كثير الفضل و پرهيزگار و صاحب عقيده صادق بود. اين بزرگوار تحت تربيت برادرش حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام به مقامات عالي علمي و عملي نايل شد. وي تا زمان حضرت امام عليالنقي عليهالسلام ميزيست. وي كتابي معروف به نام مسايل جعفريات دارد كه در نزد علماي اماميه داراي اعتبار و ارزش خاصي است. مدفن اين بزرگوار را در چند محل گفتهاند. برخي نوشتهاند كه در عريض نزديكي مدينه مدفون است. همچنين در جنوب شرقي بيرون شهر قم گنبد و بارگاه و صحن و سراي زيبايي وجود دارد كه محل توجه عموم زايرين ميباشد كه در ميان عامه موسوم به مدفن علي بن جعفر است. همين مرقد مزين به كاشيهاي باستاني پرقيمتي بود كه در زمان سلطنت پهلوي شبانه مورد دستبرد سارقين قرار گرفت. پس از كشتن خادم آن كاشيها را به غارت بردند. در زمان دولت طاغوتي هيچ مقبره و ابنيه باستاني از اين دستبردها سالم نماند و تمام گنجينههاي تاريخي ايران را با دست خود در تحت اختيار اجانب گذاشتند و از آن مرقد شريف كرامات زيادي ظاهر شده است. از جمله كراماتي كه خود شاهد آن بودهام، قضيه شگفتآوري است كه در اينجا به طور اختصار به ذكر آن ميپردازم. در زمستان سال 1375 قمري بود كه عدهاي از فضلاي محترم حوزه علميه قم به قصد زيارت آل قبر شريف وارد حرم شدند. يكي از آقايان محترم به قصد مزاح و شوخي از شبكه مرقد با كاغذ لوله شدهاي كه در دست داشت ميخواست از آن پولهايي كه زوار به قصد هديه و نذر روي مرقد ريخته بودند بردارد. ولي بعد از چند لحظه ناگهان فريادي زد كه همه را به خود جلب كرد. زنبوري بزرگ همچنان دست وي را گزيده بود كه جاي گزيدگي همانند كوزه كوچكي باد كرده بود و اين امر عجيب باعث حيرت همه حاضرين شد؛ زيرا در آن موقع از سال هيچ زنبوري از لانه خود خارج نميشود. به علاوه در علم جانورشناسي گفتهاند كه در فصل سرد زمستان اين گونه حيوانات طبيعتا قدرت گزيدن ندارند، و سمهايي كه دارند بياثر است. آري هر كس كه قصد اهانت به اولياء الله را داشته باشد اينچنين به سزاي اعمال خود ميرسد هر چند كه به قصد مزاح باشد.
1) اهل مصر اهتمام تمامي در حق وي دارند و مزارش مورد تجليل خاص و عام است. زندگينامه اين اختر فروزان در قسمت تاريخ فرزندان امام حسن مجتبي بيان شده است.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نافرماني والدين از گناهان كبيره است؛ زيرا خداوند متعال فرزند نافرمان را عصيانگر بدبخت قرار داده است. (1).
1) علل الشرايع: 479 / 2، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22712.
ميگويند: دو برادر به قصد رفتن به مزار از كوفه بيرون رفتند. در بين راه يكي از آن دو نفر دچار تشنگي سختي شد به حدي كه تاب نياورد و از مركبش افتاد. برادر ديگر از حال او سرگشته و متحير شده بود. پس نمازي بجاي آورد و بعد خداوند متعال و محمد صلي الله عليه و اله و سلم و اميرالمؤمنين عليهالسلام و ائمه عليهمالسلام را يك به يك صدا زد تا اينكه رسيد به امام زمانش امام جعفر صادق عليهالسلام.
پس پيوسته آن حضرت را ميخوانده و از آن جناب، پناه ميخواست كه ناگاه ديد مردي بالاي سرش ايستاده است و ميگويد: «اي مرد! قصهي تو چيست؟»
پس شرح حالش را براي او نقل كرد. آن مرد قطعهي چوبي به او داد و گفت: «اين چوپ را مابين لبهاي برادرت بگذار.»
چون آن چوب را مابين لبهاي او گذاشت برادرش به هوش آمده و چشمهاي خود را گشود. سپس برخاست و نشست و تشنگياش رفت.
پس به زيارت رفتند و چون به كوفه برگشتند، آن برادري كه دعا ميكرده است به مدينه مشرف شد پس خدمت امام جعفر صادق عليهالسلام رسيد.
حضرت فرمود: «حال برادرت چگونه است و آن چوب كجاست؟»
عرض كرد: «اي آقاي من! چون برادرم را به آن حال ديدم، غصه و غم مرا فراگرفت پس چون حق تعالي روحش را به او برگرداند از شدت خوشحالي ديگر به آن چوب توجهاي نكردم و از آن غفلت كرده و فراموشش نمودم.»
امام صادق عليهالسلام فرمود: «همان ساعت كه در غم و اندوه برادر خود بودي، برادر من خضر عليهالسلام نزد من آمد، پس بواسطهي او براي تو قطعهاي از چوب درخت طوبي را فرستادم.»
پس امام صادق عليهالسلام به خادم خود رو كرد و فرمود، «آن سبد را بياور.»
چون سبد را آورد، حضرت آن را گشود و از آن قطعه چوبي را بيرون آورد كه دقيقا همان چوبي بود كه در بيابان آن مرد به آنها داده بود. پس آن را شناخت. آنگاه حضرت صادق عليهالسلام آن چوب را در جاي خودش قرار داد. (1).
1) مناقب ابن شهر آشوب.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: آيا ملائكه ميخورند و ميآشامند، و ازدواج ميكنند؟
حضرت فرمود: نه، ملائكه به نسيم عرش زندگي ميكنند.
به ايشان گفته شد: علت خوابشان چيست؟
حضرت فرمود: براي اينكه بين آنها و خداي عزوجل فرق باشد، چون آنكه او را نه خواب و نه چرت فرا ميگيرد خدا است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 56 ص 193 ح 54.
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: آيا فرشتهها افضل و برتر هستند يا بنيآدم؟
حضرت فرمود: اميرالمؤمنين علي - عليهالسلام - فرمود: خداوند عزوجل در فرشتهها عقل بدون شهوت قرار داد، و در بهائم و چهارپايان شهوت قرار داد بدون عقل، و در انسان هر دو را قرار داد.
پس اگر عقل انسان بر شهوتش غلبه كند او بهتر از فرشتهها است، و اگر شهوتش بر عقلش غلبه كند، از بهائم و چهارپايان بدتر و پستتر است. (1).
1) علل الشرايع: ج 1 ص 5، بحارالأنوار: ج 57 ص 299 ح 5.
حماد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد آيا فرشتهها بيشتر هستند يا بنيآدم؟
حضرت فرمود: قسم به آنكه جان من در دست قدرت او است؛ ملائكه و فرشتههاي آسمانها از عدد ذرات خاكهاي زمين بيشترند و در آسمانها جاي پائي نيست مگر اينكه در آنجا فرشتهاي هست كه خدا تسبيح ميگويد و تقديس مينمايد، و در زمين هيچ درخت و سنگ و كلوخي نيست مگر اينكه فرشتهاي به او موكل است و هر روز عمل او را به خدا گزارش ميدهد، گر چه خدا عالمتر است به آنها.
و هيچ كدام از آنها نيست مگر اينكه هر روز تقرب ميجويد نزد خدا به ولايت ما اهل بيت و براي دوستداران ما طلب آمرزش مينمايد، و دشمنان ما را لعنت ميكند، و از خدا مسألت مينمايد كه بر آنها عذابي فراوان نازل كند. (1).
1) بصائر الدرجات: 21، تفسير القمي: 583، بحارالأنوار: ج 26 ص 339 ح 5.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
در آسمان دو فرشته بر بندگان گماشته شدهاند پس هر كس براي خدا فروتني كند، او را بالا برند و هر كه تكبر ورزد، او را پست گردانند. (1).
1) كافي: 2 / 122 / 2، همان، ج 14: ح 21884.
موانع و مشكلات كارها بسيار است. پس هرگاه انسان متوجه شد كه آزادي و قدرت كارهاي شايسته را دارد و بايد آن فرصتهاي با ارزش را غنيمت شمرد و قدر آنها را بداند كه اگر آن فرصتها را به رايگان از دست داد پشيمان ميشود و پشيماني سودي نخواهد بخشيد.
خذ لنفسك من نفسك: خذ منها في الصحة قبل السقم و في القوة قبل الضعف و في الحياة قبل الممات.
بهرهي خود را از وجود خويشتن برگير: در تندرستي پيش از بيماري، در توانايي پيش از ناتواني و در زندگي پيش از مرگ.
براي بسط اطلاعات خوانندگان ما فرق اسلامي را در اين جا بنحو فهرست مينگاريم و بارزترين آن فرق را كه اختلاف زياد داشتهاند نقل ميكنيم.
1- اثنيعشريه: فرقه اماميه را گويند كه به دوازده امام قائلند اول آنها علي بن ابيطالب و آخر آنها مهدي صاحب العصر است.
2- احمديه: آنها كه به امامت احمد بن موسي بن جعفر قائلند
3- اسحاقيه: از شعب كيسانيه منسوب به اسحاق بن عمرو ميباشد و سه دسته بوده و از غلات هستند.
4- اسماعيليه: معتقد به امامت اسماعيل پسر امام جعفر صادق هستند
5- كسائيه: از فرق عليائيه معتقد به حلول و غلو هستند و پيروان اصحاب كسائي ميباشند.
6- امريه: از شعب غلات هستند كه علي را شريك محمد و رسالت ميدانند.
7- افراطيه: آنها هستند كه ائمه را به عالم الوهيت به مرز واجب رساندهاند.
8- تفريطيه: آنها هستند كه خدا را تشبيه به انسان كردهاند.
9- رؤيتييه: آنها هستند كه به ديدار خدا معتقدند.
10- باطنيه: شعبهاي از شيعه اسماعيليه هستند.
11- باقريه: از فرق شيعه كه امامت را به امام باقر ختم نمود و به رجعت او قائلند.
12- بتريه: آنها كه پيرو حسن بن صالح شاعر ابتر هستند كه در عين حال عقيده به خلافت علي و بيعت شيخين را هم جايز دانستهاند.
13- بدعيه: از شيعه غلات معتقد به تشبيه هستند.
14- بزيغيه: از شعب خطابيه غلاتند كه به خدائي امام صادق معتقدند و حضرت صادق از آنها تبري جست.
15- بسلميه: يا خلاليه از فرق راونديه و شيعيان بني عباسند كه امامت را با ابوالعباس سفاح ميدانند.
16- بشيريه: از شعب مفوضه هستند به زنده بودن امام هفتم معتقدند سر دسته آنها بشير اسدي است.
17- بقليه: از تيره قرامطه هستند.
18- بلاليه: از فرق غلات بودند.
19- بومسلميه: از پيروان راونديه هستند كه ابومسلم خراساني را امام ميدانستند.
20- بنانيه: اصحاب بنان بن سمعان تميمي نهدي هستند.
21- تعليميه: از تيرههاي اسماعيليه بودهاند كه عقليات را صحت نميدانستند.
22- تميميه: يا زراريه از فرق غلات بودهاند كه سمع و بصر و علم و قدرت را حادث ميدانند.
23- تومنيه: پيروان ابيمعاذ هستند كباير را كفر نميدانند.
24- ثعالبه: پيروان ثعلبة بن عامر بودند كه در تكليف اختلاف داشتند.
25- ثوبانيه: از فرق مرجئه هستند ايمان را فقط معرفت خدا بدون عمل ميدانستند.
26- جاحظيه: اصحاب عمر بن بحر جاحظ از تيره معتزله بودند.
27- جاروديه: پيروان ابوالجارود ميباشند كه در خلافت علي اختلاف داشتند.
28- جبريه: آنها كه معتقد بودند هر عمل جبر است نه اختيار.
29- جبائيه: پيروان ابيمحمد بن علي الوهاب جبائي است از معتزله هستند.
30- جريريه: اصحاب سلمان بن جرير از فرقه زيديه هستند.
31- جعفريه: پيروان امام جعفر صادق را گويند و به غيبت و رجعت آن حضرت قائل بودند.
32- جناجيه: از فرق غلات و پيروان عبدالله بن معاويه بن امام جعفر صادق بودند.
33- جهميه: اصحاب جهم بن صفوان بودند كه نفي صفات ازلي نموده موافق معتزله بوده كه پنج تيره هستند.
34- جوالقيه: اين فرقه از تيره اصحاب هشام بن سالم جواليقي ميباشد و او از هشام بن حكم كه از متكلمان شيعه است پيروي كرد.
35- حارثيه: از فرق كيسانيه و از اصحاب عبدالله مداهني بودند.
36- حازميه: پيروان حازم بن علي بوده دستهاي از مفوضه هستند.
37- حربيه: از فرق كيسانيه طرفدار امامت عبدالله بن عمرو بن حرب كندي بودهاند.
38- حسينيه: از فرق شيعه تابع حسين بن منصور هستند و دو تيره هستند از فرق زيديه و شش امامي بودهاند.
39- حلوليه: آنها هستند كه به حلول روح خدا در آدم و انبياء و ائمه معتقد بودند.
40- حمزيه: يا ميمونيه از قدريه بودند.
41- خرميه: از بابك خرم دين سرچشمه گرفتهاند.
42- خشبيه: يا سرخابيه پيروان سرخاب طبري از فرق زيديه بودند.
43- خطابيه: پيروان ابوالخطاب محمد بن ابيزينب اجدع كوفي بودهاند.
44- خلفيه: از فرق زيديه پيروان خلف بن عبدالصمد بودهاند آنها معتقدند در غيبت امام نماز جماعت جايز نيست.
45- خوارج: يك حزب سياسي بوده كه پس از حكمين در صفين پديدار شد.
46- ازارقه: پيروان نافع بن ازرق ميباشند كه علي بن ابيطالب و تمام مسلمانان را كافر ميدانند.
47- نجديه: پيروان نجدة بن عامر حنفي هستند كه خطاكاران مجتهد را معذور ميدانند.
48- بيهقيه: پيروان ابيبيهق بن جابر بوده منكر مسلمين هستند مگر به اقرار پيغمبري او.
49- اباضيه: اباضيه پيروان عبدالله بن اباضي بوده تيرهاي از خوارج بودند.
50- صفريه: پيروان زياد بن اصفر بودند كه جنگ با مخالفين را روا نميدانستند
51- خياطيه: پيروان ابوالحسن بن عمر بن خياط استاد ابنكعبي بوده از معتزله بغداد بودند.
52- ذكريه: از فرقه زيديه منشعب شدند.
53- ذماميه: از تيره غلات شيعه هستند كه جبرئيل را مذمت ميكردند.
54- ذميه: از غلات شيعه و معتقد به خدائي علي هستند.
55- رافضه: پيروان زيد بن علي در كوفه بودند.
56- راونديه: نام شيعيان آل عباس است.
57- رجعيه: از غلات شيعه بوده كه به رجعت علي عليهالسلام عقيده داشتند.
58- رزاميه: پيروان رزام بودند كه امام را پس از علي عليهالسلام در محمد حنفيه ميدانستند.
59- رشيديه: پيروان رشيد طوسي بودند كه معتقد بودند هر كس از هر جوي آب بخورد غرامت بر او واجب است.
60- زياديه: اصحاب زياد بن اصغر بودند كه جنگ با متقاعدين از جنگ را واجب ميدانستند.
61- صفريه: مرتكب محرمات را كافر ميدانستند.
62- زيديه: نام عموم فرقي است كه پس از علي بن الحسين سجاد معتقد به امامت به شرط خروج شمشير بودند.
63- سابه: آنها هستند كه زمان خلافت علي ابوبكر و عمر و عثمان راسب ميكردند.
64- سبائيه: از فرق غلات پيروان عبدالله بن سبا بودند.
65- سبعيه: نام اسماعيليه و هفت امامي هستند.
66- سرجونيه: از گروه زيديه و جاروديه هستند.
67- سرخابيه: تيره بخشبيه هستند.
68- سلمانيه: معتقد به خدائي سلمان فارسي بودند.
69- سليمانيه: پيروان سليمان جرير از فرقه زيديه بودند.
70- سميطيه: يا شميطيه پيروان يحي بن ابيسبط بودند كه محمد پسر امام صادق را امام ميدانستند.
71- سمباديه: از غلات و تيره حلوليه و تناسخيه از پيروان سنباد در ري بودند.
72- شريعيه: مؤسس آنها ابومحمد حسن شريعي است او از اصحاب امام علي النقي بوده و مدعي نيابت شد.
73- شريكيه: از غلات شيعه بودند كه علي را شريك پيغمبر دانسته.
74- شعيبيه: پيروان شعيب بن محمد هم عقيده عجارد بوده بعد به قدري از آنها منشعب شدند.
75- شلمغانيه: از غلات و از اصحاب شملعاني يا غراقريه بودهاند.
76- شيبانيه: پيروان شيبان سلمه خارجي است كه با ابومسلم خروج كرد.
77- شيخيه: آنها هستند كه به ركن رابع معتقدند و اختلافشان در استنباط احكام از طريق اخبار است.
78- شيطانيه: اصحاب شيطان الطاق بوده كه در قبال مؤمن الطاق قيام كردند.
79- شيعه: كه نام عمومي پيروان علي عليهالسلام بوده كه تقسيم به چند فرقه گشتهاند.
80- صائديه: از فرقه غلات پيرو صائد نهدي بودند.
81- صباحيه: از فرق اسماعيليه و پيروان حسن صباح بودند.
82- صالحيه: تيره اسماعيليه پيروان حسن بن صالح بوده آنها را به تريه هم گفتهاند و چند دسته شدند.
83- صفائيه: آنها هستند كه صفات جلال و جمال را از هم جدا نموده.
84- صفريه: پيروان زياد بن اصفر و از خوارج بوده.
85- صلتيه: پيروان عثمان بن ابيالصلت است كه از عجارده منشعب شدهاند.
86- ضراريه: پيروان ضرار بن عمر بودند كه در صفات خدا اختلاف داشتند و ابوحنيفه القاء شبهه كرد - كه خدا به حس ششم ديده ميشود.
87- طياريه: از غلات منسوب به جعفر طيار هستند.
88- عابديه: از تيره كراميه ميباشند.
89- عباسيه: پيروان عباس پيغمبر را گويند.
90- عبيديه: پيروان عبيد المكتب را گويند كه گناه كبيره را فقط شرك ميدانند.
91- عجارده: پيروان عبدالكريم عجرد است كه چند تيره شدند.
92- علياويه: پيروان علياء بن زراع دو سي اسدي از غلات شيعه بودند.
93- عمريه: از شعب خطابيه و معاصر امام صادق بودند.
94- عينيه: از فرق غلات بودند كه علي را بر پيغمبر برتري ميدادند.
95- غاليه: اين نام همه فرقي است كه در حق پيغمبر غلو كردند.
96- غرابيه: از فروع خطابيه و گفته علي به پيغمبر از غراب به غراب شبيهتر است.
97- غسانيه: پيروان غسان كوفي است كه خوردن گوشت خوك را حرام نميدانستند.
98- غماميه: اين فرقه از غلات گويند خدا هنگام نماز به صورت ابر به زمين ميآيد.
99- فاطميه: پيروان خلفاي فاطمي و از فرقه اسماعيليه هستند.
100- فطحيه: پيروان عبدالله افطح فرزندامام صادق بوده او را امام ميدانستند.
101- قاسميه: از شعبه زيديه پيرو قاسم بن ابراهيم طباطبائي
102- قرامطه: از غلات فرق اسماعيليه و قائل به امامت محمد بن اسماعيل بودند.
103- قطعيه: آنها هستند كه به مرگ امام هفتم قطع امامت نمودند و گاهي قطعيه در مقابل واقفيه به اماميه گفته ميشد كه شيعه بيست فرقه شد.
104- كامليه: اصحاب ابيكامل بوده كه پس از صفين بر علي عليهالسلام خوردهگيري نمودند.
105- كراميه: پيروان ابيعبدالله محمد بن كرام از فرق صفائيه بودند.
106- كربيه: از شعب كيسانيه اصحاب ابوكرب ضرير ميباشند.
107- كسفيه: از فرق غلات يا مختاريه اصحاب ابوجعفر منصور عجلي بودند.
108- كيسانيه: معتقدين به امامت محمد حنفيه بودند و كيسان محل قيام اين دسته است.
109- كياليه: پيروان احمد بن كيال ميباشند كه پس از امام صادق مدعي رسالت و زعامت بود.
110- كوديه: غلات اصفهان به اين نام خوانده ميشدند.
111- لاعنيه: از دسته غلاتند كه بر ابوموسي اشعري و معاويه و طلحه و زبير و عثمان و عايشه و غيره لعن ميكردند.
112- مباركيه: از تيره اسماعيليه پيرو محمد بودند بيست نفر اولاد او را امام ميدانستند.
113- مبيضه: يا سفيد جامگان يا مقنعيه از تيره شيعه ابنمقنع بودند.
114- متربصه: از مدعيان مدعويت بودند.
115- متصوفه - صوفيه: دستهاي از شيعه كه به هفت فرقه تقسيم شدند و چهارده سلسله داشتهاند.
116- مجسميه: آنها بودند كه به تجسم خدا معتقد شدند.
117- محدثه: فرقهاي از مرجئه هستند كه در امام صادق توقف نمودند.
118- محكمه: از خوارج هستند كه حروبيه هم گفتند و بر حكميت اعتراض داشتند.
119- محمديه: طرفداران امامت محمد بن علي هادي هستند و طايفه غلات بودند كه پيغمبر را به مقام خدائي رساندند و چند فرقه شدند.
120- محمره: نام سفيد جامگان غلات حلولي هستند.
121- مختاريه: پيروان مختار بن ابيعبيده ثقفي است.
122- مخطئه: نام تيرهاي از غلات بودند كه جبرئيل را خاطي ميدانستند.
123- مخمسه: آنها بودند كه سلمان - مقداد - ابوذر - عمار - عمر بن صيرمي را مصلحين اداره عالم ميدانستند.
124- مرجئه: از ارجاء به معني تأخير گرفتهاند زيرا درباره گناه مسلمانان حكمي نميكنند و استناد به آيهي قرآن و آخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم والله عليم حكيم نمودهاند.
125- مزداريه: اصحاب عيسي بن صبيح بودند - كه راهب معتزله ميگفتند و سه تيره گشتند.
126- مزدكيه: لقب غلات مردم ري است.
127- مستثنيه: از فرقه مشبه غلاة شيعه بودند.
128- مسوده: سياه پوشان طرفدار بني عباس بودند.
129- مشبهه: نام آن فرقهايست كه در توحيد به تشبه قائلند.
130- معتزله: پيروان و اصل بن عطاء غزال است كه مخالف حسن بصري بوده.
131- معبديه: از فرق خوارج منشعب شدند.
132- معطله: اين فرقه ضد مشبهه و از ملاحده هستند.
133- معمريه: پيروان معمر بن عباد سلمي بودند كه ميگفتند خداوند غير از جسم چيزي نيافريده اين فرقه از غلات و از فروع خطابيه هستند.
134- مغيريه: پيروان مغيرة بن سعيد عجلي بودند كه مغيره را پس از امام محمد باقر عليهالسلام امام ميدانند.
135- مفضليه: پيروان مفضل بن عمروجعفي كوفي هستند و چند تيره هستند.
136- ملاحده: نام فرقهاي از اسماعيليه ميباشد.
137- مكرميه: پيروان مكرم بن عبدالله عجلي از فروع ثعالبه هستند.
138- ممطوره: به معني سگهاي باران خورده است و اين نام واقفه است.
139- منصوريه: پيروان ابومنصور عجلي است كه امامان پس از باقرالعلوم را پيغمبر ميدانست.
140- منهاليه: اصحاب منهال بن ميمون از تيره مشبهه شيعه ميباشد.
141- مؤلفه: از پيروان امام رضا بوده كه بعد به واقفه پيوستند.
142- موسويه: يا موسائيه معتقدين به امامت موسي بن جعفر بوده ولي او را قائم آل محمد ميدانستند.
143- ميميه: از غلات شيعه بودند كه علي و محمد هر دو را پيغمبر ميشناختند.
144- ميمونيه: از فرق اسماعيليه و اصحاب عبدالله بن ميمون بودند و چند دسته از عجارده و قدريه و غيره شدند.
145- ناصريه: پيروان حميد الدين ناصر بن خسرو علوي اسماعيلي داعي بزرگ فاطميان در خراسان ماوراء النهر و طبرستان بودند.
146- ناووسيه: اصحاب عجلان بن ناوس بوده كه گويند امام صادق زنده و نمرده است.
147- نجاريه: اصحاب حسين بن محمد نجار ميباشند كه معتزله شهر ري را تشكيل ميداد.
148- نجدانيه: پيروان نجدة بن عامر حنفي در يمامه را گويند.
149- نحليه: پيروان حسن بن علي نحلي بودند.
150- نظاميه: اصحاب ابراهيم بن سيار نظام بوده كه با معتزله مختلط شدند.
151- نصيريه: يا اسحاقيه از غلات شيعه بودند.
152- نعمانيه: پيروان ابوجعفر محمد بن نعمان بودند كه موافقين او را مؤمن الطاق و مخالفين شيطان الطاق ميگفتد.
153- نعيميه: از فرق زيديه و اصحاب نعيم بن يمان ميباشند.
154- واصليه: پيروان ابوحذيفه واصل بن عطاء غزال بودند.
155- واقفيه: اين نام هر دستهايست كه بر خلاف اصول توقف نمايند.
156- وهابيه: پيروان محمد بن عبدالوهاب نجدي بودند كه اكنون بر حجاز سلطه دارند.
167- هاشميه: اصحاب ابوهاشم عبدالله بن محمد حنفيه بودند.
168- هذيليه: پيروان ابوالهذيل علاف شيخ معتزله بودند.
169- هريريه: پيروان امامت عباس بن عبدالمطلب هستند.
170- هشاميه: پيروان هشام بن سالم جواليقي و پيروان هشام بن عمرو نوفلي و غيره بودند.
171- يزيديه: نام يكي از فرق شيعه است.
172- يعقوبيه: نام فرقهاي از زيديه است كه پيروان يعقوب بن علي كوفي بودند.
173- يمانيه: از فرق زيديه از اصحاب محمد بن يماني كوفي است.
174- يونسيه: از فرق مرجئه و پيروان يوسف نميري هستند. (1).
1) براي بسط اطلاعات راجع به فرق اسلامي به كتاب الملل والنحل شهرستاني - خاندان نوبختي - الفرق بين الفرق و غيره مراجعه شود.
دليل بر ضلالت و گمراهي اشاعره همين بس كه آنها در مسائل فرعي كه شرعي محض است رأي و قياس عقلي را معتبر ميدانند و در اصول دين كه عقلي صرف است رأي عقول را اعتبار نميكنند تا اكثر آنها به كفر تجسم و عامه آنها به ضلالت تشبيه در توحيد گرفتار شدهاند و علت اين لغزشها براي اين است كه باب تأويل را سد كرده و آيه الرحمن علي العرش استوي و امثال آن را با حديث رؤيت و نظاير آن بر ظاهر حمل كرده در يكي تجسم و از ديگري تشبه تولد نموده و اين جماعت قدرتي بر بيان ادله و قياسات جدليه نداشته بلكه به مجرد تمسك به ظواهر آيات و احاديث مسرور شده و اكتفا نموده و دليل بر استنباط خود دانستند.
فرق اشاعره با معتزله در اين است كه قواعد اعتزال بر مباني اصول عقليه است و به راه حق نزديكتر اما چون دلايل ايشان جدلي و قياسشان غير برهاني است و اشاعره هر چه در صدر اسلام معمول نبوده بدعت دانسته و استدلال عقلي را در كار ديني اساسا غلط ميدانند و از طرفي چون مشرب آنها موجب پيشرفت سياست خلفاي اموي و عباسي بوده آنها شهرتي به سزا گرفتند و براي مخالفت با معتزله مطالعه كتب حكمت و تصورات عقلي آنها را باطل و حرام دانستند و از اين جا حرمت حكمت و فلسفه آغاز شد و خصومت عامه مردم با اهل علم و حكمت شروع و شيوع يافت و اساس عداوت و دشمني با علم حكمت از اشاعره ناشي گرديد وگرنه اساس علم و حكمت در حقيقت همان اساس علم و شريعت است كه اسرار قرآن و حديث رمز آن است و كساني كه ميان دين و علم و يا حكمت و شريعت تفاوت و امتيازي گذاشته يا تخالف و تضادي قائل شدهاند بدون شك از دين و حكمت يا در يكي از آنها بياطلاع بوده و گرنه وحدت كامل بين شريعت و حقيقت است و منظور اصلي ما از نگارش اين كتاب بيان همين حقيقت است.
رد هر دو دسته :
چون بيان اين بحث كلامي در خور يك كتابي مستقلي است و ما در كتاب سير حكمت در اسلام مفصل طرح موضوع نمودهايم اينجا فقط در خور فهم عمومي مسائل را بسيار ساده نقل ميكنيم از آوردن دلايل فني طرفين و اصطلاحات علمي آنها خودداري ميكنيم تا موضوع روشن گردد.
طبق حديث مسلم متواتر منقول از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم كه در احاديث قدسي فرموده است خداوند عالم مانند گنجي پنهان بوده و خواست اين همه قدرت و علم را بنمايد لذا خلقي آفريد كه از جن و حيوان و ملك جامعتر و برتر باشد تا مظاهر قدرت خود را در مصاديق كامل انسانيت بنمايد و لذا وقتي خطاب به ملائكه شد كه به ديدن آدم سجده كنيد گفتند پروردگارا نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ما كه تسبيح و تقديس تو ميگوئيم احتياجي به اين معجون نيست كه بيافريني خطاب شد اني اعلم مالا تعلمون آنچه من ميدانم شما نميدانيد و منظور تربيت انسان كامل است نه مقدس عابد.
متن حديث: كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلفت الخلق لكي اعرف من گنجي پنهان بودم دوست داشتم به اراده خود كسي را بيافرينم كه نيروي معرفت مرا داشته باشد و آن انسان عاقل و كامل است نه مقدس زاهد و عابد.
خداوند عالم براي خلقت انسان كامل تمام وسائلي كه در اختيار جن و حيوان بوده در اختيار انسان گذاشت و او را مظهر جامع جميع صفات جمال و كمال خود قرار داد چنانچه مولوي در حديث آفرينش به دين ترجمه مبادرت كرد. در حديث آمد كه خلاق مجيد
خلق عالم بر سه گونه آفريد يك گروه را داد عقل و علم وجود
او فرشته است و نداند جز سجود يك گروه ديگر از دانش تهي
او بهائم و ز علف در فربهي او نداند جز كه اصطبل و علف
كز سعادت غافل است و از شرف آن سوم آن آدمي بالبشر
كز ملائك نيمي و نيمي زخر نيم خر خود مايل سفلي بود
نيم ديگر مايل علوي بود آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
اين بشر به ادو مخالف در عذاب عقل اگر غالب شود پس مهتر است
از بهائم آن بشر پس بهتر است شهوت ار غالب شود بس كمتر است
از بهائم آن بشر بس كابتر است به منطوقه و اذا انعمنا علي الانسان اعرض و نآي بجانبه مانعم خود را بر بشر تمام كرديم ولي گاهي او اعراض ميكند و به نعمت بدون شكر منعم مشغول ميگردد و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا و هر كس از نعم بيانتهاي ما اعراض كند و از ذكر و ياد منعم غافل گردد به معيشت ضنك مبتلا ميشود و معيشت ضنك اين است كه از نعم الهي آن نتيجه كمال مطلوب حاصل نميشود.
نعم حق هم تنها در ماديات و اغذيه و حبوبات و فواكه و غيره نيست بلكه نعم معنوي دارد كه به مراتب مهمتر است كه بارزترين آن نعمت ولايت مطلقه الهيه ميباشد و مظهرش عقل انسان است كه بايد در آئينه عقل و خرد منعكس گردد و عقل است كه به رهبري ولايت انسان را به كمال حقيقت هدايت و ارشاد مينمايد و اين همان گنج مخفي است كه ظاهر و آشكار ميگردد اختلاف در امر ولايت سبب تشتت آراء و افكار شد و در نتيجه از اين نعمت موهبت عظمي دور شدند و به عقايد و اوهام پرداختند چنانچه ديديم جبري و معتزلي و مفوضي و صائبي و غيره هر يك دسته عقايدي اظهار نمودند.
جبريها گفتند خدا به تمام موجودات محيط است و هر فعلي را خداوند ايجاد ميكند ولي ندانستند كه خداوند خود منزه از آنست به امور مادي و كاري مبادرت كند آن قوهاي كه در انسان به وديعت سپرده است كار را انجام ميدهد و در عين حال كه خداوند قادر به انجام كار است و تصرف در امور دارد شخصا مبادرت به كاري نميكند زيرا احتياجي به كار ندارد آن انسانست كه براي تكامل خود بايد كاري انجام دهد تا به مقصد و مقصود برسد اينكه گفتند علم سبب كار بنده است به كلي اشتباه است زيرا اعلم بشيء دليل و علت فعل شيء نميشود علم به مهندسي يك بناي عظيم علت به وجود آمدن آن نيست بلكه شرط اساس علمي آن است ايجاد غير از ايجاب است و علت غير از شرط كمال است دليل آنها ايجاب است نه ايجاد و علم حق علم به مانع و حوادث است نه علت وقوع حادثه.
پس انسان اجبار تام ندارد و اختيار تامه هم ندارد در شئون زندگي در تكوينيات مجبور و در شئون تشريعي مختار و آزاد است.
تعيين تكليف و موظف نمودن بندگان به شرايع آسماني و تعيين و استقرار معاد و ميزان و حساب و كيفر و ثواب همه دليل آزادي است اما در خلقت و آمدن و رفتن از اين جهان و كيفيت و كميت آن اختياري براي انسان نيست مجبور في اختياره و مختار في جبره پس اراده انسان در اطاعت اوامر شريعت براي نيل به كمال مطلوب روي آزادي است ولي نميتواند هر وقت خواست بميرد تا هر وقت خواست توالد و تناسل كند و پسر يا دختر به وجود آورد آنها از قدرت انسان خارج است پس در عين حال كه مريد و مختار است در حيطه تصرف الهي در حدود احكام آزاد است و قبايح اعمال صادره از انسان دليل جهل اوست و ارشاد به دين براي كمال علم و هدايت اوست اما آيات صحيح است همه به جاي خود متقن و محكم نهايت چنانچه در سابق گفتيم اين مردم معني محكم و متشابه و عام و خاص را نفهميده از آيات استنباط غلطي كردهاند زيرا تفسير را از غير خانداني كه قرآن در آن خانه نازل شده اتخاذ نمودهاند و آنها جاهل به تفسير قرآن و استنباط از معاني آيات نبودهاند معاني كلمات قضا و قدر و خير و شر و جبر و اختيار را نتوانستهاند با حقيقت آن تطبيق نمايند لذا دچار اين مشكل شدهاند و در صفحات بعد خواهيم ديد كه اين كلمات و حروف و جملات در مكتب جعفري چگونه تجزيه و تحليل شده است.
با اين اجمال انسان به منطوقه آيه كريمه ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم در راه آزادي دارد و رو به سعادت هدايت شده مگر آنكه خود منحرف گردد و راه كمال را به نقص تحريف نمايد - اين آزادي و ارائه طريق براي حصول سعادت انسان كامل است و انحراف باعث ذلت و زبوني آدمي چنانچه باز ميفرمايد اما هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا.
ما هستيم كه هدايت ميكنيم اما دستهاي به شكرانه هدايت به كمال مطلوب ميرسند و دستهاي به جرم كفران نعمت به آتشي كه خود بر ميافروزند ميسوزند.
باري اين دو دسته جنبههاي افراط و تفريط در معاني آيات قرآن را پيش گرفته و به لغزش افتادهاند و لذا امام صادق (ع) فرمود.
الا انه لاجبر و لا تفويض بل امر بين الامرين
و حضرت امام رضا (ع) در بيان جدش فرمود
لا جبر اي في الافعال العباد و لا تفويض اي في فعل الخالق جل ذكره الاله الخلق والامر كه امر بين الامريين است كه فعل از بنده و امر و نهي از خداي متعال كه بنده فاعل فعل به اطاعت امر است.
لاجبر و لا تفويض بل امر بين الامرين
اين عقايد و اين اختلاف افكار همچنان ادامه داشت تا عصر حضرت امام محمد باقر شروع به حل و فصل مطالب علمي گرديد و امام پنجم در مسئلهي بدا به شرحي كه در كتاب قبل نوشتيم مطلب را روشن فرمود و امام ششم در طول مدت مدرسه جعفري در حجاز و عراق احاديث بسيار براي اصحاب بيشمار خود با بياناتي رسا دلائل متقن به عبارات مختلف تعليم فرمود و اختلاف و شك و ترديد را به كلي ريشهكن فرمود در كتب اربعه متقدمين و كتب اربعه متأخرين احاديث بسيار در باب نفي جبر و تفويض جمعآوري شده و مرحوم عرب باقي كه از علماي متأخرين بوده رسالهاي مشحون بر چهل حديث در اين باره جمعآوري كرده كه چون ما بحث در اين اصل علمي را به طريقيت تعليمي امام صادق شروع كردهايم و نميخواهيم مفصل بشود يكي چند از احاديث امام ابوعبدالله جعفر بن محمدالصادق را در رد شبهات هر دو دسته و سايرين نقل ميكنيم.
1- در تفسير آيه كريمه لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون
آيه 23 سوره انبياء
ميفرمايد خداوند مقام غير مسئول است كسي نيست كه از او سؤال كند چرا چنين كردي ولي بندگان مسئول و مؤاخذ و معاقب و مأمور باشند و از آنها در كارشان سؤال ميشود و همين قدر كه معلوم شد كار خدا با كار بنده شباهتي ندارد بنابراين نميتوان گفت مجبور محض يا مختار صرف است اگر انسان مجبور يا مختار بود نبايد از او سؤال شود - كار اجباري بازخواست ندارد.
2- در آيه 258 سوره بقره كه ميفرمايد الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور والذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات الخ مؤمنين را ولايت و كفالت خود و منافقين و كفار را به دوستي و پيروي شيطان منسوب فرموده و در حقيقت مدح مؤمن و ذم كافر است در حالي كه اگر بر ايمان و كفر اجبار داشتند مدح و ذم مورد نداشت.
3- در آيه 149 سوره انعام ميفرمايد سيقول الذين اشركوا لو شاء الله ما اشركنا و لا آباؤنا و لا حرمنا في شيء كذلك كذب الذين من قبلهم حتي ذاقو بأسنا
يعني زود است آنها كه بگويند خداوند شريك قرار داده و اگر ميخواست ما شريك قرار نميداديم بر خداوند و پدران ما نيز شريك قرار نميدادند و ما حرام نميكرديم هيچ چيزي را كه خداوند حرام نكرده كه منظور كفار اين بود كه شرك ما و شريك قرار دادن پدران ما به خواست خداوند است و مجبوريم نه به اختيار آنگاه قرآن ميفرمايد تكذيب كردند اين نسبت دروغ را به خداوند خداوند كسي را مجبور نكرده و اگر مجبور بودند وعده عذاب آتش به آنها نميداد تكذيب قرآن بهترين شاهد بطلان اين عقيده است.
همچنين آيات ديگر مانند قال رب ارجعون لعلي اعمل صالحا فيما تركت آيه 102 سوره مؤمنون آيه الم تكن آياتي تتلي عليكم فكنتم بها تكذبون تا آخر آيه 108 سوره مومنون و آيهي ربنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون تا آخر آيه 110 و بسياري از آيات ديگر كه در تفسير حضرت امام حسن عسكري عليهالسلام وارد شده همه دليل بطلان جبر و فتويض است.
سؤال كننده گفت: چه فرقي است بين اينكه دست خود را به طرف آسمان برداريد و بين اينكه پائين بگيريد (اگر خدا در جاي خاصي نيست)؟
امام صادق - عليهالسلام - فرمودند: اين مطلب از نظر علم و احاطه و قدرت خدا يكسان است، ولي خداوند عزوجل بندگان و اوليائش را امر فرمود دستهاي خود را به طرف آسمان، و به سوي عرش بردارند چون آن را معدن روزي قرار داد.
و لذا ما آنچه را قرآن و روايات پيغمبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - ثابت نموده ثابت ميكنيم، زيرا پيامبر فرمودند: «دستهاي خود را به طرف خداوند بالا ببريد» و اين مطلبي است كه مورد اتفاق تمامي فرقههاي امت است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 199.
1- ابنسنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - درباره معني فرمايش خدا: (الم - ألله لا اله الا هو الحي القيوم - إلي قوله - و أنزل الفرقان) (1)«الم، معبودي جز خداوند يگانهي زنده و پايدار و نگهدارنده، نيست...، و (نيز) كتابي كه حق را از باطل مشخص مي سازد، نازل كرد»؛ سؤال نمودم.
حضرت فرمود: فرقان؛ هر امر محكمي است. و كتاب تمامي قرآن است كه انبياء پيش از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - آن را تصديق نمودند. (2).
2- ابن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرق بين قرآن و فرقان پرسيدم.
حضرت فرمود: قرآن تمامي اين كتاب شريف است و اخبار آنچه كه پيش آمد خواهد كرد.
و فرقان آن امري است كه به آن عمل ميشود، و هر محكمي فرقان است. (3).
شگفتآور اين است كه اكثر اين فرق حديث نبوي را نقل نموده و اعتراف كرده و خود را ناجي و ديگران را هالك ميدانند ولي علم و منطق و استدلال اين حقيقت را نشان ميدهد كه ناجي آن دستهاي هستند كه مستقيم بدون شائبه از دست خاندان آل محمد (ع) كه مهبط وحي و نزول قرآن بوده و تمام آنها بر يك نهج دستور داده و عمل كرده و به يك روش پرورش نمودهاند دين را اتخاذ نموده و عمل نمايند و بدون ترديد آن فرقه اماميه اثنيعشريه ميباشند كه از نسل فاطمه زهرا منصوب و منصوص بوده و عين كلمات پيغمبر را تعليم دادهاند و اهميت مكتب جعفري و عظمت امام جعفر صادق (ع) براي اين است كه با اين همه عقايد و افكار پريشان و ضال و مضل مبارزه نموده و همه را طرد و برطرف كرد با 175 مذهب متشتت و عقايد مختلف امام صادق عليهالسلام به مبارزه علمي و استدلال و برهان برخواست و همه را منكوب و مغلوب فرمود تا شيعه اماميه و مذهب جعفري را به رشد علمي و عقلي معرفي كرد.
فرقههاي شيعه فراوانند برخي از كتابهاي مربوط به ملل و نحل آنها را به بيش از آنچه ما ميشناسيم شماره نموده و براي هر فرقههاي بنيان گذاري معرفي كردهاند، مانند هشاميه كه آنها را به هشام بن حكم نسبت داده و زراريه كه آنها را به زرارة بن اعين منسوب نموده و شيطانيه آنها را به مؤمن طاق، يعني محمد بن نعمان احول، منسوب كرده و يونسيه منسوب به يونس بن عبدالرحمان، و غير اينها.
و لكن حق اين است كه ما شيعيان منسوب به اهل بيت عليهمالسلام هستيم و اهل بيت خود داناتر به بيت نبوت هستند و ما از اين فرقههايي كه ذكر شد هيچ نام و نشاني در تاريخ و سخنان معصومين عليهمالسلام نديده ايم؛ و بدعتهايي كه به رهبران آنان نسبت داده ميشود نيز چنين است. اگر كسي به كتابهاي حديث و رجال شيعه بنگرد مييابد كه افرادي مثل هشام و زرارة و مؤمن طاق و يونس بن عبدالرحمان از خواص ائمهي اهل بيت عليهمالسلام و مورد اعتماد آنها بوده اند و آنان شيعيان خود را به آنان ارجاع ميدادهاند و اگر اينها آرا و عقايدي ميداشتند كه مورد قبول نميبود، ائمه عليهمالسلام آنها را از خود دور مينمودند و بر آنان خشم ميكردند.
و اگر كسي سخنان معصومين عليهمالسلام را دربارهي اهل بدعت ببيند به خوي براي او روشن ميشود كه اين نسبتها صحيح نيست و اين گونه افراد از چنين تهمتهايي به دورند. آري، ائمه عليهمالسلام از افرادي مانند عبدالله بن سبا و مغيرة بن سعيد بيزار بوده و به آنان لعنت نمودهاند، به علت اين كه مغيره مدعي اباطيل گرديد و به امام باقر عليهالسلام تهمت زد. همان گونه كه امام صادق عليهالسلام نيز از ابي الخطاب و پيروان او و از ابي الجارود بيزاري جست و دربارهي بني فضال نيز فرمود: «روايتهاي آنان را بگيريد، لكن نظرات و عقايدشان را كنار بريزيد» همان طور كه از حضرت بقية الله عليه السلام نيز نقل شده كه آن حضرت از عده اي كه بدعت در دين خدا وارد نموده بودند و خود را باب آن حضرت ميدانستند بيزاري جستند و موارد ديگري نيز از بيزاري جستند و موارد ديگري نيز از بيزاري ائمه اهل بيت عليهمالسلام موجود است كه به همين اندازه اكتفا ميشود. (1)اگر افرادي مانند زراره و هشام و مؤمن طاق و... كه از خوبان اصحاب ائمه عليهمالسلام بودهاند، داراي چنين نسبتهايي بودند بايد ائمه عليهمالسلام از آنها نيز بيزاري ميجستند و به آنها لعنت ميكردند.
آري، شيعه فرقههايي قبل از امام صادق عليهالسلام و بعد از آن حضرت داشته كه امروز اثري از آنها نيست، جز سه فرقه: اماميه، زيديه، اسماعيليه.
1- اماميه: آنها كساني هستند كه معتقد به امامت دوازده امام هستند و امام دوازدهم عليهالسلام را زنده ميدانند و منتظر ظهور آن حضرت ميباشند.
2- زيديه: و آنها كساني هستند كه پس از حضرت زين العابدين عليهالسلام، زيد فرزند او را امام ميدانند و به طور كلي ميگويند: از فرزندان فاطمه عليها السلام هر كس قيام كند و شمشير به دست بگيرد و داراي خصلتهاي نيك باشد امام خواهد بود.
3- اسماعيليه: و آنها كساني هستند كه بعد از امام صادق عليهالسلام امامت را حق فرزند او اسماعيل ميدانند، نه موسي بن جعفر و فرزندان او عليهم السلام.
اينها فرقههايي هستند كه از فرق شيعه باقي مانده و در زمان ما شناخته شده هستند، و اما فرقههاي از شيعه كه در گذشته وجود داشتهاند را نوبختي در كتاب «فرق الشيعه» ذكر نموده است هر چند امروز از فرقههاي شيعه جز سه فرقهي ياد شده فرقه اي وجود ندارد.
ما ازميان فرقههاي گذشته، فرقههايي را كه در زمان امام صادق عليهالسلام وجود داشته نام ميبريم؛ گر چه امروز اثري از آنان باقي نمانده باشد.
1) آنچه گفته شد در كتاب «غيبت» شيخ طوسي موجود است.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: كه فروتني و تواضع چيست؟
حضرت فرمود: اين است كه در مجلس به كمتر از موقعيت خود راضي شوي، و به هر كس برخوردي سلام كني، و مجادله را گرچه بر حق هم باشي ترك كني. (1).
1) بحارالأنوار: ج 75 ص 277 ح 113.
محمد بن قيس گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به فروش سلاح به دو گروه باطلي كه در حال ستيز و جنگ با هم هستند سؤال كردم.
حضرت فرمود: وسائل دفاعي را به آنها بفروش مانند سپر، زره، كلاه، چكمه و شبيه آن. (1).
1) بحارالأنوار: ج 75 ص 259 ح 147.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
هيچ كس با چيزي چون فروهشتن چشم (از نامحرم و گناه) خود را حفظ نكرد؛ زيرا چشم، خود را از نگاه به حرامهاي خدا باز نميدارد مگر اين كه قبلا عظمت و جلال خداوند را در دل خويش مشاهده كند.
از اميرالمؤمنين علي عليهالسلام سوال شد: براي فروهشتن چشم (از گناه) از چه وسيلهاي ميتوان كمك گرفت؟ حضرت فرمودند: با در نظر گرفتن قدرت خداوندي كه بر نهانيهاي تو آگاه است. (1).
1) بحار: 104 / 41 / 52. 2030.
فضايل امام صادق بيش از آن است كه بتوان ذكر كرد. جملهاي از مالك بن انس امام مشهور اهل سنت است كه: «بهتر از جعفر بن محمد، هيچ چشمي نديده، هيچ گوشي نشنيده و در هيچ قلبي خطور نكرده است.» (1)از ابوحنيفه نيز اين جمله مشهور است كه گفت: «ما رأيت افقه من جعفر بن محمد»؛ (2)يعني: «از جعفر بن محمد، فقيهتر نديدم.» و اگر از زبان خود آن حضرت بشنويم، ضريس ميگويد: امام صادق در اين آيهي شريفهي: كل شيء هالك الا وجهه؛ (3)يعني: «هر چيز فاني است، جز وجه خداي متعال.» فرمود: نحن الوجه الذي يوتي الله منه؛ يعني: «هر چيز فاني است، جز وجه خداي متعال.» فرمود: نحن الوجه الذي يوتي الله منه؛ يعني ماييم آيينهاي كه خداوند از آن آيينه شناخته ميشود. بنابراين امام صادق (ع) فرموده است كه او آيينهي ذات حق تعالي است.
حضرت امام صادق عليهالسلام از جد گراميش علي عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود: خداوند جميل است و جمال و زيبايي را دوست دارد و همچنين دوست دارد كه اثر نعمتهاي خود را در مردم مشاهده نمايد.
محمد بن مسلم روايت ميكند كه روزي نزد امام جعفر صادق عليهالسلام بودم ناگاه معلي بن خنيس به گريه افتاد. آن حضرت سبب گريه را سؤال نمود. گفت: اي مولاي من! جماعتي در بيرون بودند، چنين اظهار نمودند كه حضرت تو و آباء گرام و اولاد عظام تو با ايشان در فضل مساويند و شما مطلقا فضل بيشتري نسبت به آنان نداريد.
آن حضرت ساعتي ساكت شد، بعد از آن سر بر آورد و طبق خرما طلبيد. از آن خرماها يكي را برداشت و نصف گردانيد و آن خرما را تناول نمود و دانهاش را در زير خاك پنهان كرد. همان ساعت حقتعالي به بركت آن حضرت از آن دانه درختي رويانيد و آن درخت قدي بلند كشيد و بسر (1)بسيار بار آورد.
آن حضرت يكي از خرماها را به دست مبارك چيده و به دو نصف كرد و از ميان آن ورقي پيچيده بيرون آورد و آن بسر را در دهان مبارك خود گذاشت، ورق را به دست معلي ابن خنيس داد و فرمود: بخوان. معلي آن ورق را گشود، بر آن ورق نوشته بود، بسم الله الرحمن الرحيم لا اله الا الله محمد الرسول الله علي المرتضي و الحسن و الحسين عليهماالسلام و اسم يك يك از ائمه معصومين تا حضرت صاحب عليهمالسلام بر آن نوشته بود.
1) خرماي نارس.
خنجي اصفهاني (م 927) در شرح صلوات بر حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام مينويسد:
«اللهم صل و سلم علي الإمام السادس، المقرب السابق؛ المؤدب الموافق و المغيث للملهوفين عند الطوارق، الملتجي بحرز الله عند نزول كل طارق».
«بار خدايا درود و صلوات فرست بر امام ششم. نزديك گردانيده شده به حضرت حق تعالي و پيشي گيرنده در اعمال نيك (و اين اشاره بر اين كه آن حضرت از مقربان حق تعالي و از سابقان است) او تربيت شده به آداب الهي است و آن حضرت فريادرس و ياري كنندهي ضعيفان و ناتوانان به هنگام نزول حوادث و بليات است (و اين اشاره است به رحم و عطوفت آن حضرت بر عاجزان چنانچه روايت كردهاند كه هر كس را حادثه يا فقري در مدينه پيش آمدي، پناه به جوار لطف و احسان آن حضرت نمودي و از خوان كردم آن حضرت بهرهي وافي يافتي، چنانچه شيوهي كريمهي اهلبيت عليهمالسلام) بوده. پناه جوينده به حرز و حفظ اللهي به هنگام فرود آمدن هر بلا. (و اين اشاره است به اين كه ابوجعفر دوانيقي قصد آن حضرت كرد و او پناه به حرز الهي برد و بر آن دشمن غدار غالب و فائق آمد) و حرز مشهور آن حضرت كه به «حرز امام جعفر صادق عليهالسلام» معروف است، اول آن اين است: «ماشاءالله توجها الي الله، ما شاءالله تقربا الي الله ما شاءالله تلطفا الي الله ما شاءالله لا حول و لا قوة الا بالله...».
«ابنروزبهان» بعد از نقل اين فقره از آن حرز، مينويسد:
«و بحمدالله تعالي اين فقير ضعيف آن را ياد دارم و از اوراد فقير است كه سالهاست بدان مواظبت مينمايم و تمام عمر در پناه آن حرز بحمدالله و حوله و قوته از شر اعداء مصون و محروسم».
«الذي بين الحق و الباطل فارق؛ حجةالله القائمة علي كل زنديق و منافق؛ المعتصم بحول الله و قوته في قتل كل خارجي مارق؛ المطلع علي اسرار الغيوب بتعليم الله الخالق؛ العطوف علي كل محبوب مصادق أبيعبدالله جعفر بن محمد الصادق السيد الزكي الصالح؛ صاحب السمع السميع من الله البديع المقبور مع أبويه و عمه بالبقيع».
«آن حضرت جدا كنندهي حق از باطل است. او حجت خدا و برهان حق تعالي است كه بر هر ملحد و منافق قائم شده است. آن حضرت چنگ زننده به حول و قوهي الهي در كشتن هر خارجي كه از دين بيرون رفته.
(و اين اشاره است بدانچه روايت كردهاند كه نوبتي يكي از خوارج نزد «مهدي عباسي» غيبت آن حضرت كرد و با مهدي گفت كه جعفر بن محمد داعيهي خروج دارد، نامهها به اهل كوفه نوشته و با او بيعت كردهاند، مهدي گفت: تو در مقابل او اين سخن ميگوئي؟ گفت: بلي؛ و سوگند بر آن ميخورم. «مهدي عباسي» امام را حاضر گردانيد و آن خارجي را در مقابل آورد و خارجي در حضور امام آن تهمت را تكرار كرد. امام به او فرمود: سوگند ميخوري كه اين سخن راست است؟ خارجي گفت: بلي؛! امام فرمود: بدان نوع كه من سوگند ميدهم تو را، سوگند ياد كن. فرمود: بگو از حول و قوهي حضرت حق سبحانه و تعالي بيرون آمدم و به حول و قوت خود رفتم اگر اين سخن كه ميگويم دروغ است، آن خارجي به همين عبارت سوگند ياد كرد في الحال بيفتاد و به دروخ رفت. «مهدي» دستور داد از پاي مردار آن خارجي بكشيدند و بيرون بردند و از امام عذرخواهي كرد و او را روانه گردانيد و چنين اثري غريب و كرامتي عجيب از آن حضرت ظاهر شد).
آن حضرت بر اسرار غيبي به تعليم خداوند آگاه است.
(و اين اشاره است به اطلاع آن حضرت بر اسرار غيبي كه ائمهي هدي عليهمالسلام هم به الهام و تعليم الهي اين علم را داشتهاند چنانچه روايت كردهاند كه يكي از محبان امام جعفر صادق عليهالسلام گفت: من در بغداد بودم و «منصور» خليفهي عباسي قصد كرده بود كه به حج برود. من به مكه آمدم به امام صادق عليهالسلام عرض كردم كه منصور امسال قصد حج دارد آن حضرت فرمود: منصور كعبه را نميبيند، چون موسم حج شد، منصور به عزم حج از بغداد بيرون آمد. من به امام جريان را عرض كردم فرمود: منصور كعبه را نميبيند. چون به مدينه رسيد، رفتم و ديگر بار تكرار كردم، همان سخن فرمود. چون از مدينه متوجه مكه شد، و نزديك مكه رسيد، مرا شكي پيدا شد چون به محل چاه ميمون رسيد كه از آنجا تا مكه يك دو فرسخ است، شب در آنجا وفات كرد، صبح با عدهاي به استقبال منصور رفتم و من دربارهي امام به ترديد افتاده بودم. عدهاي آمدند و خبر دادند كه منصور ديشب فوت كرد. من بازگشتم و آن خبر را به اطلاع امام رساندم و درخواست كردم كه براي من استغفار كند چون آن حضرت بر دسوتان خود رؤف و مهربان بود جهت من استغفار نمود).
آن حضرت به غايت مهربان بود بر هر دوستي كه مصادقت آن حضرت اختيار كرده بود.
(و اين اشاره است بدانچه روايت كردهاند كه آن حضرت شمل شيعهي اهلبيت عليهمالسلام را جمع فرمود و جهت ايشان مجلس درس دائر نمود و قبل از آن حضرت هرگز جماعت مواليان اهلبيت چنان نبودهاند كه در زمان آن حضرت ايشان را جميعت بوده).
كنيت آن حضرت «ابوعبدالله» است. و او از طرف خداوند صاحب گوش شنونده است.
و سرانجام در مدينهي منوره به درود حيات گفت و در قبرستان بقيع در كنار قبر عم بزرگوارش امام حسن عليهالسلام و جد و پدرش مدفون گرديد و تمامي در يك قبه مدفونند.
اللهم صل علي سيدنا محمد و آل سيدنا محمد سيما الإمام السادس جعفر الصادق عليهالسلام (1).
1) وسيلة الخادم الي المخدوم، در شرح صلوات جهارده معصوم از 195 تا 204.
فضيل نيز از غلامان امام صادق عليهالسلام و از اصحاب آن حضرت نيز شمرده شده است. نام او در اسناد صدوق در «باب نوادر وصايا» آمده است؛ ولي بيش از اين چيزي دربارهي او گفته نشده است.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
سه چيز است كه هر كس يكي از آنها را به درگاه خداوند برد خدا بهشت را بر او واجب ميگرداند: انفاق در حال تنگدستي، خوشروئي با همه مردم و انصاف نشان دادن از خود. (1).
1) كافي: 2 / 103 / 2، همان، همان، 20662.
ابوخنيس كوفي ميگويد: من وارد مجلس امام صادق عليهالسلام شدم. پس ديدم عدهاي از نصاري نزد آن حضرت نشستهاند و ميگويند: مقام موسي و عيسي و محمد (عليهمالسلام) يكسان است؛ زيرا همهي آنها صاحب شريعت و كتاب بوده اند. امام صادق عليهالسلام فرمود: حضرت محمد صلي الله عليه و آله از موسي و عيسي اعلم و افضل است و خداوند به او دانشي عطا نموده، كه به ديگران چنين دانشي را عطا نكرده ست. آنها گفتند: آيا آيه اي در اين زمينه در قرآن وجود دارد؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: آري دربارهي موسي عليه السلام آيهي شريفهي: (و كتبنا له في الألواح من كل شي ء) (1)يعني «ما براي موسي در الواح تورات از هر چيزي مقداري نوشتيم.» و دربارهي عيسي عليهالسلام آيهي شريفهي: (و ليبين لكم بعض الذي تختلفون فيه) (2)يعني «عيسي براي شما بخشي از آنچه در آن اختلاف داريد را بيان خواهد نمود» و لكن دربارهي سيد مصطفي صلي الله عليه و آله ميفرمايد: (جئنا بك شهيدا علي هؤلاء و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي ء) (3)يعني «روز قيامت ما تو را شاهد بر اين پيامبران قرار خواهيم داد و بر تو كتابي فرستاديم كه بيان كنندهي همهي چيزهاست.» و ميفرمايد: (ليعلم أن قد أبلغوا رسالات ربهم و أحاط بما لديهم و أحصي كل شي ء عددا) (4)يعني «تا خداوند بداند كه پيامبران رسالتهاي پروردگار خويش را ابلاغ نموده و او به همه چيز آنان احاطه دارد و همه چيز را [در اين كتاب] جمع آوري نموده.»
سپس فرمود: به خدا سوگند! پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله اعلم از موسي و عيسي عليهم السلام ميباشد و اگر موسي و عيسي عليهماالسلام از من چنين سؤالي ميپرسيدند و يا من از ايشان سؤال ميپرسيدم؛ حقا پاسخي جز اين وجود نداشت. (5).
نگارنده گويد: با توجه به اين كه اميرالمؤمنين عليهالسلام، باب مدينهي علم رسول الله صلي الله عليه و آله ميباشد؛ و اولاد آن حضرت نيز، وارثين علم اويند. ائمهي اطهار از لحاظ علم و تقوي از همهي مردم و حتي از پيامبران نيز برتر خواهند بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: وقتي كه امر دنيايت خوب شد به شكر اين نعمت به دينت بپرداز و در اين امر دين اهتمام به خرج بده.
و محمد بن مسلم گفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام بودم، معلي بن خنيس گريان وارد شد. حضرت فرمود: چرا گريه ميكني؟ گفت: جمعي بر در خانه هستند و گمان ميكنند كه شما فضيلتي بر آنها نداريد و شما و آنها برابريد، حضرت ساكت شد. سپس طبق خرمايي خواست و دانهاي از آن برداشت، دو نيمه كرد، خرما را خورد و هستهاش را كاشت. خدا آن هستهي خرما را روياند و همان دم خرمايي نيم رس داد؛ دانهاي از آن را چيد و دو نصف كرد و خورد و ورقهاي از آن بيرون آورد و به معلي داد و فرمود: بخوان. معلي ديد در آن نوشته: معبودي جز خدا نيست. محمد پيامبر خدا است. علي مرتضي؛ حسن؛ حسين؛ و علي بن الحسين؛ و يك يك ائمه را شمرد تا به حضرت عسكري و فرزندش رسيد.
حسين بن ابوغندر از پدرش روايت ميكند كه گفت: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به روزهي روز عرفه سؤال كردم.
حضرت فرمود: عيدي است از اعياد مسلمين، و روز دعا و مسألت است. (1).
1) امالي الطوسي: ج 2 ص 279، بحارالأنوار: ج 94 ص 124 ح 6.
محمد بن قيس حكايت كند:
روزي در محضر مبارك امام جعفر صادق عليه السلام نام گروهي از مسلمانان به ميان آمد و من گفتم: سوگند به خدا، من شب ها شام نمي خورم، مگر آن كه دو يا سه نفر از اين افراد با من باشند؛ و من آن ها را دعوت مي كنم و مي آيند در منزل ما غذا مي خورند.
امام صادق عليه السلام به من خطاب كرد و فرمود: فضيلت آن ها بر تو بيشتر از فضيلتي است، كه تو بر آن ها داري.
اظهار داشتم: فدايت شوم، چنين چيزي چطور ممكن است؟!
در حالي كه من و خانواده ام خدمتگذار و ميزبان آن ها هستيم؛ و من از مال خودم به آن ها غذا مي دهم؛ و پذيرائي و انفاق مي نمايم!!
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون هنگامي كه آن ها بر تو وارد مي شوند، از جانب خداوند همراه با رزق و روزي فراوان ميهمان تو مي گردند و زماني كه خواستند بيرون بروند، براي تو رحمت و آمرزش به جا خواهند گذاشت.(1).
1) محجّة البيضاء: ج 3، ص 33.
فطرت بشر، پاك و بي آلايش است. منتها نگهداري فطرت اوليه كار آساني نيست. البته انسان ميتواند هنگامي كه وارد زندگي شد و به راههاي مختلف رسيد، اين طهارت و پاكي را حفظ كند و راهي را انتخاب كند كه راه سلامت است و در صورتي كه به سوء اختيار، راه خطا در پيش گيرد، تقصير از خود اوست و با اصل خلقت او ارتباط ندارد.
بني الانسان علي خصال، فمهما بني عليه فانه لا يبني علي الخيانة و الكذب. (1).
نهاد بشر بر چند خصلت آفريده شده و بر هر چه آفريده شده باشد، بر خيانت و دروغ آفريده نشده است .
1) بحار. ج 75، ص 203.
زراره گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني - فطرت در فرمايش خدا: (فطرت الله التي فطر الناس عليها) (1)«فطرتي كه خدا انسانها را بر آن آفريده » پرسيدم.
حضرت فرمودند: همه را بر توحيد و اعتقاد به يكتائي آفريد.
2- علاء بن فضيل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني قول خداي عزوجل: «فطرتي كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده» سؤال كردم.
فرمود: يعني آنان را بر توحيد آفريد. (3).
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خداي عزوجل:
(فطرت الله التي فطر الناس عليها) «اين فطرتي است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده»؛ سؤال كردم كه آن فطرت چيست؟
حضرت فرمودند: آن اسلام است كه خداوند آنان را بر آن آفريد، آنگاه كه از آنان بر توحيدش پيمان گرفت. (4).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس فردايش از امروزش بدتر باشد فريب خورده به حساب ميآيد، يعني فريب هواهاي نفساني و دنيا را خورده است.
و از معاوية بن عمار؛ و علا بن سيابه؛ و ظريف بن ناصح نقل ميكند كه: چون منصور كسي را فرستاد كه حضرت صادق عليهالسلام را حاضر كند، آن حضرت دست بلند كرد و گفت: خدايا! تو آن دو پسر را (كه خداوند در سورهي كهف نقل ميكند) براي شايستگي پدر و مادرشان حفظ كردي؛ تا آن جا كه گفت: هنگامي كه ربيع جلوي خانهي منصور با آن حضرت مواجه شد، گفت: اي ابوعبدالله (كنيه حضرت صادق عليهالسلام است) چقدر دل منصور از شما پر است؟! شنيدم كه ميگفت: به خدا! كليهي نخلهاي آنها را قطع ميكنم؛ و كليهي اموالشان را غارت ميكنم و همهي فرزندانشان را اسير ميكنم؛ پس آن حضرت آهسته چيزي گفت و لبهاي مبارك خود را حركت داد. هنگامي كه وارد شد، سلام كرد و نشست؛ منصور جواب داد و گفت: به خدا! تصميم گرفتم كه كليهي نخلهاي شما را ببرم و همهي اموالتان را بگيرم؛ تا آن جا كه گفت: اينك هر حاجتي داري بيان كن؛ فرمود: فقط اجازهي رفتن ميخواهم. گفت: اختيار با شماست، پس حضرت به منزل بازگشت.
فقه جعفري كه احكام و قوانين اسلام است و بيان صريح ائمه اطهار اهل بيت رسالت ميباشد به وسيله حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام تدريس و تعليم و تشريح گرديد و فقهاي معروف حوزه درس آن حضرت عبارت است از مالك و ابوحنيفه، سفيانين، ايوب و غيره كه ابن ابيالحديد در باب فقه مذاهب اربعه شرح آن را داده است. (1).
شكي نيست كه فقه (قانون اجتماع) نظام عالم بشريت و ناموس اجتماع است و اين علم را حضرت صادق مشروحا تعليم فرموده و در سطح فرهنگ و معارف بشري قانوني براي حفظ نظام اجتماع از فقه جعفري استوارتر و جامعتر نيست.
امام جعفر صادق عليهالسلام ميفرمايد مقام شيعيان ما را از فقه آنها دريابيد كه افق انديشه و فكرشان تا كجا توسعه يافته.
اعرفوا منزل شيعتنا بقدر ما يحسنون من رواياتهم عنافا نالا نعد الفقيه منهم فقيها حتي يرون محدثا (2).
و درباره روايت و فضيلت آن ميفرمايد:
الرواية للحديث المتفقه في الدين افضل من الف عابد لا فقه له و لا رواية .
جميل بن دراج (1)در صحيح خود از حضرت امام صادق عليهالسلام و او از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرده است كه در شب معراج عدهاي از ملائك را ديدم كه مشغول ساختن خانههاي مجللي از خشتهاي طلا و نقرهاند. گاهي كار ميكنند و گاهي دست نگه ميدارند. از آنها پرسيدم: چرا دست از كار ميكشيد؟ گفتند: منتظر مصالح ميمانيم. پرسيدم: مصالحي كه با آنها اين قصرها را ميسازيد چيست؟ گفتند: ذكر «سبحان الله، الحمدلله، لا اله الا الله و الله اكبر». و اين خانهها براي كساني ساخته ميشود كه اين ذكرها را ميگويند. وقتي مصالح نميرسد، ما دست نگه ميداريم و منتظر ميمانيم تا دوباره مصالح به ما برسد.
حضرت امام صادق عليهالسلام به شيعيان امر ميكنند كه در ذكر گفتن اكثار كنند و بسيار ذكر بگويند.
حكايت :
پيروان برخي از اديان تحريف شده گفتهاند: خدا پسر دارد! زن دارد! بر الاغ سوار ميشود! و.... سبحان الله يعني اين كه خدا منزه است از اين نسبتهاي ناشايست كه بدو ميبندند.
نقل شده است كه ابن جوزي روي منبر گفته است: اسئلوني عن الله ما خلا الذكر و اللحية، يعني غير از آلت تناسلي و ريش از ديگر اعضاي خداوند هر چه ميخواهيد از من بپرسيد، از چشم خدا، از پاي خدا، از دندان خدا، از بيني خدا و...، فقط اين دو را بلد نيستم. واقعا اين ياوهگوييها و ادعاها، علاوه بر اسائه ادب حاكي از بيعقلي نيز هست و خداوند از اين نسبتها منزه است. قدوس، يعني خدا از همهي پليديها دور است. ذكر خدا بر قيمت انسانها ميافزايد.
ذكر خدا و اكثار نيز دو نوع است، يك نوع آن در تزكيه نفس مدخليت دارد و روح عدالت را در انسان زنده ميكند كه در اين صورت واجب عيني است؛ زيرا افراد بايد سعي كنند دل خود را هميشه آماده پذيرش حق كنند. اما گاهي انسان به عنوان يك كار مستحبي ميخواهد ذكر بگويد كه اين كار بسيار پسنديده و لازم است.
ناگفته نماند ذكر گفتن، اگر با كار مهمتري تداخل و تزاحم نداشته باشد خوب است؛ چرا كه بعضي از كارها مانند كسب علم، از ذكر گفتن فضيلت بيشتري دارند. اباصلت از امام رضا عليهالسلام نقل كرده است كه بهترين اعمال ياد گرفتن علوم ما و آموختن آن به ديگران است. بنابراين اگر امر بين طلب علم و ذكر گفتن دائر شد، مسلما طلب علم مقدم است. گاهي اوقات طلب رزق و روزي نيز از ذكر و عبادت اهميت بيشتري دارد. در روايات آمده است كه امام صادق عليهالسلام احوال كسي را پرسيدند و فرمودند: فلاني كجاست؟ گفتند: وضع كاسبياش خوب شده و احتياج ندارد خودش در مغازه بايستد، شاگردي در مغازه گذاشته و خودش صبح تا شب در مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نماز ميخواند. امام صادق عليهالسلام فرمودند: به او بگوييد سر كسب و كارش برگردد و كاسبي كند. اگر خودش احتياج ندارد با اموال خود صلهرحم كند و به فقيران كمك كند و اين كار بهتر است. اين در حالي است كه در روايات آمده است: «با فضيلتترين مكانها براي نماز خواندن مسجد الحرام و مسجد النبي است». غرض اين كه انسان نبايد براي رسيدن به مستحبات، واجبات و كارهاي مهمتر را از دست بدهد.
1) ابوعلي جميل بن دراج بن عبدالله نخعي از محدثين ثقه اماميه و از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام بوده و از آن بزرگواران بدون واسطه روايت ميكرده است. كتابي نيز دارد كه ظاهرا يكي از اصول اربعمأة است. وي در عهد امام رضا عليهالسلام وفات يافت (ريحانة الادب، ج 7، ص 516).
از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق و حضرت كاظم عليهمالسلام است. او ثقه و مورد اعتماد ائمه (ع) بوده (1)، و شيخ مفيد (ره) او را از بزرگان اصحاب امام صادق عليهالسلام و خواص او شمرده، و از ثقات فقهاي صالحين ميداند. (2).
او همان است كه روايت معروف، از امام صادق (ع)، كه نص بر امامت حضرت موسي بن جعفر (ع) است را نقل كرده:
علامه مجلسي (ره)، در بحارالانوار، از كتاب غيبت نعماني، از فيض بن مختار، روايت كرده كه گفت: از حضرت امام جعفر صادق (ع)، راجع به مسئلهاي، سؤال كردم. حضرت سؤال مرا جواب فرمود. اسماعيل، فرزند حضرت، از جواب امام، اظهار شگفتي نموده، عرض كرد: «يا ابتاه لم يحفظ»،اي پدر، هيچ گاه چنين سخني از شما نشنيدهام! حضرت فرمود: اي پسرك من! به همين جهت است كه پيوسته به تو سفارش ميكنم كه از من مفارقت نكني و غافل از خدمت و محضر من نشوي؛ و چون تو عالم به مسائل نيستي همواره به تو گفتهام كه با من باشي تا از علوم من بهرهمند شوي.
اسماعيل برخاست و رفت. من خدمت حضرت عرض كردم: فدايت شوم، چه شده كه اسماعيل ملازم خدمت شما نميشود، تا چون شما درگذري، امور (امامت) را مفوض به او فرمايي، چنان كه امور بعد از پدرت به شما مفوض شد. حضرت فرمود: اي فيض! اسماعيل نسبت به من، مانند من نسبت به پدرم نيست. عرض كردم: فدايت شوم، بيشك و شبهه، چون شما درگذري، مردم بر او وارد شوند؛ و اگر واقع شود آن چه ما از آن ميترسيم، و سؤال ميكنم از خدا عافيت را در آن، پس ما به جانب كه بايد برويم؟
حضرت سكوت فرمود. من برخاستم و زانوي آن بزرگوار را بوسيدم، و عرض كردم: رحم كن بر پيري من، «فانما هي النار»، اگر بعد از شما ندانيم كه بايد به چه كسي توسل جوييم، جاي ما در آتش خواهد بود (يا آنكه ندانستن ما، خليفه بعد از شما را، آتشي است سوزان) به درستي كه من، به خدا سوگند، اگر ميدانستم پيش از شما خواهم مرد هيچ باكي نداشتم، و ليكن ميترسم از اينكه بعد از شما در دنيا زنده بمانم.
حضرت به من فرمود: به جاي خود بنشين. بعد از آن برخاست و پردهاي را كه در كنار اتاق آويخته بود بالا زد و پشت پرده رفت، و پس از چند لحظه مرا صدا زد و فرمود: داخل شو. چون من به آن محل وارد شدم، ديدم آن جا مسجد آن حضرت است. حضرت در آن جا نماز خواند، آن گاه منحرف از قبله نشست؛ من نيز در مقابل آن حضرت قرار گرفتم كه ناگاه حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام وارد شد، و در آن وقت به سن پنج سالگي بود، و در دست خود تازيانهاي داشت. امام صادق (ع) او را بر روي زانوي خود نشانيد و فرمود: پدر و مادرم فدايت باد، اين تازيانه چيست در دستت؟ گفت: به برادرم علي گذشتم اين را به دست داشت، و بهيمهاي را ميزد، كه از دست او گرفتم.
آن گاه حضرت فرمود: اي فيض! همان صحف ابراهيم و موسي به رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيد، آن حضرت آن را به علي (ع) سپرد و او را بر آن امين دانست، و بعد از آن، امين ساخت علي (ع) بر آن، حسن (ع) را، و بعد از آن حسن (ع)، ايمن قرار داد بر آن، حسين (ع) را، و سپس امين قرار داد حسين (ع)، بر آنها، علي بن الحسين (ع) را، و بعد از آن، امين گردانيد علي بن الحسين (ع) محمد بن علي (ع) را، و امين گردانيد مرا بر آنها پدرم و آنها اكنون در نزد من است، و من امين دانستم بر آنها پسرم را، با كمي سنش، و اينك نزد اوست.
فيض گويد: مراد آن حضرت را دانستم، ليكن گفت: فدايت شوم، بياني زياده بر اين ميخواهم. فرمود: اي فيض! پدرم هر گاه ميخواست كه دعايش مستجاب شود، مرا در طرف راست خود مينشانيد و دعا ميكرد و من آمين ميگفتم، پس دعاي او مستجاب ميگشت، و من نيز با اين پسر چنين هستم؛ و ديروز هم تو را در موقف به خير ياد كرديم. من از شوق گريستم و گفتم: سيد من! زيادتر كن بيان را. فرمود: هر گاه پدرم به سفر ميرفت من نيز با او بودم: موقعي كه بر روي راحله خود ميخواست بخوابد، من راحله خود را نزديك راحله او ميبردم و بازوي خود را بالش او قرار ميدادم، يك ميل و دو ميل راه، تا از خواب برميخاست، و اين پسر نيز با من چنين مينمايد. عرض كردم: فدايت شوم، بيشتر بفرماييد، فرمود: من مييابم از اين پسر آن چه را كه يعقوب از يوسف يافت. گفتم: اي سيد من! زياده بر اين بفرما. فرمود: اين همان است كه از آن سؤال نمودي، اقرار كن به حق او. من برخاستم و سرمباركش را بوسيدم و براي او دعا كردم.
سپس فيض اجازه خواست كه به بعضي، مطلب را اظهار كند، حضرت فرمود: با اهل و اولاد و رفقايت بگو. فيض در آن سفر با عايله رفته بود، چون به آنان اطلاع داد، همگي شكر و حمد خداي را به جا آوردند.
يكي از رفقاي فيض، يونس بن ظبيان بود. چون به يونس خبر داد، او گفت: بايد خودم از آن حضرت بلاواسطه بشنوم. و او مردي عجول بود. پس به سوي خانه حضرت روانه شد، فيض هم به دنبالش رفت. همين كه به در خانه آن جناب رسيد، صداي حضرت بلند شد كه امر چنان است كه فيض به تو گفته، سكوت نما و قبول كن. يونس عرض كرد: شنيدم و اطاعت كردم.
فيض گويد: بعد از آن، چون داخل شدم بر امام صادق (ع) به من فرمود: فيض! با يونس مدارا كن (يا مرافقت كن). عرض كردم: چنان ميكنم. (3).
1- يحيي بن ابوالعلاء رازي گويد: مردي بر حضرت صادق - عليهالسلام - وارد شد و عرض كرد: فدايت شوم؛ خبر ده مرا از معني فرمايش خداي عزوجل: (ن - و القلم و ما يسطرون) (1)«ن، سوگند به قلم و آنچه مينويسند».
و خبر ده مرا از معني فرمايش خداي عزوجل به ابليس: (فانك من المنظرين - إلي يوم الوقت المعلوم) (2)«همانا تو از مهلت يافتگاني (اما نه تا روز رستاخيز، بلكه) تا روز و وقت معيني».
و خبر ده مرا از اين خانه (كعبه) چگونه بر مردم واجب شد زيارت آن.
حضرت صادق - عليهالسلام - به او نگاهي كرد و فرمود: چنين سؤالي پيش از تو كسي از من ننمود.
خداوند عزوجل هنگامي كه به فرشتگان فرمود: (اني جاعل في الأرض خليفة) (3)«همانا من در روي زمين جانشيني - نمايندهاي - قرار خواهم داد.» فرشتگان از اين خبر ضجه و ناله كردند، و عرض كردند: پروردگارا! اگر حتما خليفهاي در زمين قرار خواهي داد پس از ميان ما قرار بده تا مطابق فرمان تو در ميان مخلوقاتت عمل كند.
خدا در پاسخ آنان فرمود: (اني أعلم ما لا تعلمون) (4)«همانا من حقايقي را ميدانم كه شما نميدانيد».
فرشتگان خيال كردند كه اين سخن كه خدا فرمود از روي غضب بود، لذا به عرش پناه بردند و دور او طواف كردند، و لذا خداوند عزوجل امر فرمود براي آنها خانهاي از مرمر كه سقف آن از ياقوت سرخ بود، و ستونهاي آن از زبرجد ساختند كه در آن هر روز هفتاد هزار فرشته وارد ميشود كه ديگر - پس از آن - تا روز معلوم داخل نميشوند.
سپس حضرت فرمود: و روز معلوم؛ روزي است كه در صور يك نفخه دميده ميشود، و ابليس ميان دميدن اولي و دميدن دومي ميميرد.
و اما «نون» پس نهري است در بهشت كه از يخ سفيدتر، و از عسل شيرينتر است خدا به آن فرمود: مداد (جوهر) باش، مداد شده.
سپس درختي را گرفت و آن را با دست خود نشانيد.
سپس حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: مرادم از دست؛ قدرت است، نه آنچه مشبهه ميگويند و معتقدند، سپس فرمود: قلم باش.
سپس به آن فرمود: بنويس.
عرض كرد: پروردگارا؛ چه بنويسم؟
حضرت فرمود: آنچه تا روز قيامت واقع ميشود.
و آن چنين كرد، سپس روي آن مهر زد.
سپس فرمود: تا روز معلوم (قيامت) سخن مگو. (5).
2- سفيان ثوري گويد: از امام صادق - عليهالسلام - از معني (ن) «ن» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: آن نهري است در بهشت كه خداوند عزوجل به آن فرمود: جامد شو، پس او جامد گرديد و مداد شد.
سپس خداي عزوجل به قلم فرمود: بنويس، قلم در لوح محفوظ نوشت آنچه واقع شد و آنچه تا روز قيامت واقع ميشود.
پس مداد؛ مدادي است از نور، و قلم؛ قلمي است از نور، و لوح؛ لوحي است از نور.
سفيان گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اي فرزند پيامبر؛ براي ما امر لوح و قلم و مداد را به بياني كامل؛ بيان كن، و مرا از علمي كه به تو تعليم نمود تعليم نما.
حضرت فرمود: اي پسر سعيد؛ اگر نه اينكه تو اهل پاسخ و جواب بودي هرگز به تو پاسخ نميدادم.
نون فرشتهاي است كه به قلم منتقل ميكند، و قلم به لوح منتقل مينمايد، و آن فرشتهاي است، و لوح به جبرئيل، و جبرئيل به انبياء و فرستادگان الهي منتقل ميكنند.
راوي گويد: سپس حضرت فرمود: اي سفيان، برخيز؛ زيرا من مطمئن نيستم كه آسيبي به تو نرسد. (6).
3- عبدالرحيم قصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - از معني (ن - و القلم) «ن، سوگند به قلم» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: خداوند قلم را از درختي در بهشت آفريد كه نامش «خلد» است، سپس به نهري از بهشت فرمود: مداد باش، آن نهر منجمد شد، و از يخ سفيدتر، و از عسل شيرينتر بود.
سپس به قلم فرمود: بنويس، عرض كرد: پروردگارا؛ چه بنويسم؟
فرمود: بنويس آنچه واقع شد و آنچه تا روز قيامت واقع ميشود.
پس قلم نوشت در برگهاي كه از نقره سفيدتر، و از ياقوت شفافتر است، سپس آن را پيچيد و در ركن عرش قرار داد.
سپس بر دهان قلم مهر زد، و پس از آن سخني نگفت، و هرگز سخن نخواهد گفت.
و آن كتاب؛ كتاب مستوري كه از آن همه چيز نسخ ميشود.
مگر شما عرب زبان نيستيد؟ چگونه معني كلام را نميشناسيد، در حالي كه به همديگر ميگوييد آن كتاب را نسخ (و استنساخ) كن؟!
مگر نه اينكه استنساخ ميشود كتابي از كتاب مادر ديگري، و اين است معني فرمايش خدا: (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون) (7)«ما آنچه را انجام ميداديد مينوشتيم!» (8).
مفضل بن عمر گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛
ابليس چقدر قدرت دارد؟
حضرت فرمود: همين قدر كه در سينه انسانها وسوسه كند.
عرض كردم: ملك الموت چه قدر قدرت دارد؟
فرمود: همين قدر كه جان انسانها را بگيرد.
عرض كردم: آيا آن دو بر هر كس كه شرق و غرب است مسلط هستند؟
فرمود: بله.
عرض كردم: شما چقدر تسلط داريد؟
حضرت فرمود: ميدانم آنچه در شرق و در غرب هست، و آنچه در آسمانها و زمين، و آنچه در دريا و خشكي، و عدد آنچه در آنها است، و چنين چيزي نه براي ابليس است و نه براي ملك الموت. (1).
1) بحارالأنوار: ج 60 ص 275 ح 63.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خشم، كليد تمام بديها و شرور است.
روايت شده است كه منصور دوانيقي شبي به پسر خود گفت: برو جعفر را بياور تا او را بكشم. وزير منصور گفت: كسي كه در گوشهاي نشسته باشد عزلت گرفته و به عبادت حق مشغول شده و دست از ملك تو كوتاه كرده باشد، كشتن او چه حاصلي دارد و هر چه گفت، سودي نداشت.
ناچار كسي را به دنبال حضرت فرستاد. منصور به غلامان گفت: وقتي كه او آمد و من با او مشغول صحبت شدم و عمامه از سر برداشتم شما همان موقع او را بكشيد. پس چون حضرت داخل مجلس شد، منصور از تخت پايين پريد و پيش پاي او دويد و آن حضرت را در صدر مجلس نشانيد. و خود به رسم ادب زانو زد و گفت: اي مولاي من! چرا زحمت كشيديد.
حضرت فرمود: تو مرا طلبيدي. منصور گفت: امروز هر چه شما بفرمائيد من اطاعت ميكنم. حضرت فرمود: ميخواهم كه ديگر مرا نخواني. منصور گفت: سميع و مطيعم. غلامان و وزير منصور بسيار تعجب كردند. چون امام جعفرصادق عليهالسلام از آن مجلس بيرون رفت. منصور از شدت خوف و ترس و اضطرابي كه بر وجود او چيره شده بود، لحاف روي سر كشيد و بيهوش افتاد و تا نصف شب به هوش نيامد. چون به هوش آمد وزير از اضطراب او سؤال نمود.
منصور گفت: اي وزير! چون امام جعفرصادق عليهالسلام به اين جا وارد شد، من اين قصر خود را ديدم كه موج ميزند چون كشتي در ميان دريا و اژدهايي عظيم ديدم كه يك لب به زير كشتي نهاده و يك لب بر بالاي آن و ميگفت: اي منصور اگر به ايشان تعرض كني يا بيازاري تو را با اين قصر فرو ميبرم. چون او را ديدم و شنيدم عقل از من زايل شد و مدهوش شدم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: بر تو است به دست آوردن دوستان با وفا كه چنين دوستاني روز شادي پشتيبان و روز گرفتاري سپر بلاي تو هستند.
شيخ طوسي در كتاب تهذيب از حسن بن موساي حناط نقل ميكند كه گفت: من و جميل دراج و عائذ احمسي به حج رفتيم. عائذ ميگفت: من مسألهاي دارم كه ميخواهم از حضرت صادق عليهالسلام بپرسم. من گفتم: باشد تا او را ببيني. هنگامي كه خدمت حضرت رسيده سلام كرديم و نشستيم. حضرت به ما فرمود: هر كه واجبات را به جا آورد و بر خدا وارد شود، از چيز ديگري از او سؤال نميكنند. عائذ به ما چشمك زد و هنگامي كه برخاستيم، گفتيم: چه سؤالي داشتي؟ گفت: همان كه شنيديد؛ گفتيم: به چه مناسبت اين مسأله را ميخواستي بپرسي؟ گفت: من مردي هستم كه قدرت نماز شب ندارم، ترسيدم مرا مواخذه كنند و هلاك شوم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اسلام عريان است و لباسش حيا و شرم است و زيورش وقار و مردانگي، آن كار خوب است و ستونش ورع و اساس اسلام دوستي ما اهلبيت است.
احمد بن علي بن ابيطالب طبرسي در كتاب احتجاج از هشام بن حكم نقل ميكند كه: ابن ابوالعوجا و ابوشاكر ديصاني و عبدالملك بصري و ابنمقفع نزد خانهي خدا جمع شده و حاجيان را مسخره ميكردند و به قرآن طعنه ميزدند، ابن ابيالعوجا گفت: بيائيد هر كدام از ما ربع قرآن را نقض كنيم (يعني مثل آن را بياوريم) و وعدهي ما سال آينده همين جا؛ كه همهي قرآن را نقض و اينجا گرد آئيم.
سال آينده همه همان جا جمع شدند ولي نتوانسته بودند چيزي از قرآن را نقض كنند و به عجز و ناتواني خويش اقرار كردند. هشام گفت: در اين ميان حضرت صادق عليهالسلام به آنها رسيد و اين آيه را خواند:
«بگو اگر جن و انس متفق شوند كه مثل اين قرآن بياورند، نتوانند آورد، هر چند به پشتيباني يكديگر برخيزند. سوره اسري؛ آيه: 88»
آنها به يكديگر نگاه كرده گفتند: اگر اسلام حقيقتي داشته باشد وصيت محمد صلي الله عليه و آله به غير جعفر بن محمد نرسيده است. به خدا! ما هيچ وقت او را نديديم جز اين كه از او ترسيديم و از هيبت او بدنمان لرزيد؛ سپس با اقرار به ناتواني خويش متفرق شدند.
ابوسعيد يحيي بن سعيد قطان بصري نيز از شاگردان امام صادق عليهالسلام است. او بين اهل سنت نه تنها جزء ائمه حديث، بلكه به عنوان محدث زمان خويش شمرده ميشد. صاحبان صحاح سته افراد ديگر به احاديث او تمسك نمودهاند. از ابن قتيبه نقل شده كه او قطان را از رجال شيعه دانسته، اما شيعه او را از رجال حديث خود نميداند. نويسندگان كتابهاي «تهذيب»، «ينابيع» و ديگران شاگردي او در محضر امام صادق عليهالسلام را از اهل سنت نقل نموده اند و در بين علماي شيعه نيز شيخ طوسي و ابن داود و نجاشي او را از شاگردان آن حضرت دانستهاند. او در سال 198 (ه ق) وفات يافت.
بسياري از اعمال جزء مظاهر ايمان است، مانند نماز، روزه، حج، زكات و.... ولي مركز تمام اينها قلب است. در صلوات شعبانيه ميخوانيم «واعمر قلبي بطاعتك (1)؛ قلب مرا به طاعت خود آباد كن». اگر هر دو پاي انسان قطع شود انسان زنده ميماند، اما اگر قلب كوچكترين مسئلهاي پيدا كند زندگي تمام ميشود. حج، خمس، روزه، عبادت است، ولي اصل تمام معارف و طاعات قلب است. ريشه همه عبادتها قلب است و اعمال ديگر ظاهر امرند. اين قلب است كه صبحها انسان را وادار ميكند تا بيدار شود و نماز بخواند. كسي كه قلبش طاعت نداشته باشد مانند ميوهاي گنديده است كه نميشود از آن استفاده كرد.
همان طور كه گفته شد حضرت ميفرمايند بالاترين درجه احسان به نفس، طاعت خداوند است، و اگر طاعت در عقل انسان رسوخ نمايد، انجام دادن آن آسان ميشود. اگر دل چيزي بخواهد انسان به اندازهي قدرتش به دنبال آن ميرود. آن كه سوداي سفر در سر دارد، از شوق سفري كه در پيش دارد شب تا به صبح كارهايش را انجام ميدهد و اصلا خستگي را احساس نميكند. صبح هم سر زنده و با نشاط بيدار ميشود. اما اگر شوق و ذوقي نداشته باشد، هر چند تمام شب را خوابيده باشد صبح دير از خواب بيدار ميشود و حوصله هيچ كاري را ندارد.
1) بحارالانوار، ج 84، ص 68.
هر چيزي قيمتي دارد كه معمولا انسان براي به چنگ آوردن آن، بهايش را بايد بپردازد و اگر انتظار دريافت آن شيء را بدون پرداخت بهاي آن داشته باشد انتظاري بي مورد و خلاف عرف و عادت است. بهشت نيز محلي است كه براي آسايش و اقامت دائمي اشخاص مؤمن در نظر گرفته شده است. انسان بايد نخست ايماني در خود به وجود بياورد و بر طبق آن عمل كند، آن وقت با اميد به فضل پروردگار توقع بهشت هم داشته باشد. خلاصه اول سعي كنيد بهاي بهشت را به دست آوريد تا بتوانيد بهشت را به وسيلهي آن بخريد. ميدانيد بهاي آن چيست؟ توحيد كامل است كه باقي معتقدات صحيح را به دنبال دارد.
ثمن الجنة لا اله الله و الله اكبر. (1).
قيمت بهشت: لا اله الا الله (خدايي نيست جز خداي بر حق) و اللهاكبر (خدا بزرگتر از آن است كه وصف شود) ميباشد.
1) اصول كافي. ج 2، ص 517.
1- روايت شده است: مردي از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي قضا و قدر سؤال كرد؟
حضرت فرمودند: آنچه كه ميتواني انسان را به خاطر آن ملامت و مورد سرزنش قرار دهي آن عمل از ناحيهي خود انسان است (و كار خدا نيست)، و آنچه كه به خاطر آن نميتواني انسان را ملامت و سرزنش كني آن از ناحيهي خدا (و فعل او) است.
خداوند متعال به بنده ميگويد: چرا معصيت كردي؟ چرا فسق كردي؟ چرا شراب خوردي؟ چرا زنا كردي؟ پس اينها كار انسان است.
ولي به او نميگويد: چرا بيمار شدي؟ چرا كوتاه شدي؟ چرا سفيد شدي؟ چرا سياه شدي؟ زيرا اين امور فعل خداست. (1).
2- جميل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي قضا و قدر سؤال نمودم.
حضرت فرمود: آنها دو مخلوق از مخلوقات خدا هستند، و خداوند در مخلوق خود هر طوري كه بخواهد كم و زياد ميكند.
جميل گويد: خواستم دربارهي مشيت سؤال كنم، حضرت به من نگاه كردند، و فرمودند: در اين زمينه به تو پاسخ نميدهم. (2).
3- ابن اذينه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم؛ دربارهي قضا و قدر چه ميگوئي؟
حضرت فرمود: خداوند هنگامي كه روز قيامت بندگان را جمع ميكند، از عهدي كه بين او و آنها هست سؤال خواهد نمود، ولي از چيزي كه بر آنها مقدر نموده سؤال نخواهد كرد. (3).
صباح بن سيابه گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - بودم كه محمد بن عبده به حضرت عرض كرد: آيا زاني در حال زنا كردن مؤمن است؟
فرمود: نه، زماني كه روي شكم آن زن است، ايمان از او سلب ميشود، و چون برميخيزد، ايمان به او برميگردد.
من عرض كردم: اگر قصد دارد دوباره هم زنا كند.
فرمود: چه بسا قصد ميكند دوباره زنا كند. ولي نميكند (پس با قصد زنا ايمانش سلب نميشود). (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 383 ح 13.
زنديق گفت: به من خبر ده آيا قوم مجوس در دوران خودشان به درستي نزديكتر بودند يا عربها (در دوران جاهليت)؟
حضرت فرمودند: عرب در دوران جاهليت به دين پاك (ابراهيمي) از مجوس نزديكتر بودند، زيرا قوم مجوس به تمام پيامبران و كتابهايشان كفر ورزيدند، و براهين و دلايل آنان را رد كردند، و به هيچ سنتي از سنتها و آثار آنها أخذ نكردند.
و كيخسرو پادشاه مجوس - در دوران اول - سيصد پيامبر را كشت.
و قوم مجوس از جنابت غسل نميكردند و عربها غسل ميكردند، وغسل نمودن يكي از شرايع دين حنيفي (دين ابراهيمي) است.
و قوم مجوس ختنه نميكردند در حالي كه آن يكي از سنن پيامبران است، و نخستين كسي كه آن را انجام داد ابراهيم خليل است.
و قوم مجوس مردگان خود را نه غسل ميدادند و نه كفن ميكردند، در حالي كه عرب اين كار را ميكردند.
و قوم مجوس مردههاي خود را در صحراها رها ميكردند ولي عربها اموات را در قبرها پنهان ميكردند، و براي آنها لحد ميساختند و اين سنت پيامبران بود، و نخستين كسي كه گور برايش كنده و لحد براي او ساخته شد حضرت آدم ابوالبشر بود.
و قوم مجوس با مادران و دختران و خواهران خود نزديكي ميكردند، و عربها آن را تحريم مي كردند.
و قوم مجوس خانهي كعبه را انكار ميكردند و آن را خانهي شيطان ميناميدند در حالي كه عربها حج ميكردند و دور آن طواف مينمودند آن را بزرگ ميشمردند و ميگفتند: خانهي پروردگارمان، و به تورات و انجيل اعتراف ميكردند و از اهل كتاب سؤال ميكردند، و بسيار تعاليم خود را از آنها ميگرفتند.
بنابراين؛ عربها در تمامي اين زمينهها به دين حنيفي (دين ابراهيمي) از مجوس نزديكتر بودند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 179.
عبدالرحيم مي گويد : توسط عبدالملك بن أعين نامهاي به محضر امام صادق - عليهالسلام - نوشتم كه: فدايت شوم؛ مردم دربارهي قرآن نظريههاي مختلف ميدهند اختلاف نمودند، گروهي مدعي شدند كه قرآن كلام خدا است مخلوق نيست، و گروهي ديگر ميگويند: كلام خدا مخلوق است.
حضرت در جواب نوشتند: قرآن كلام خدا است، و حادث است و مخلوق نيست، و با خداي متعال ازلي نيست، خداوند برتر و بالاتر از اين است.
خداوند عزوجل بود در حالي كه چيزي - نه شناخته شده و نه چيز ناشناخته - با خدا نبود.
و خداي عزوجل بود در حالي كه نه متكلم و نه مريد (و خواستار چيزي)، و نه متحرك، و نه فاعل و كنندهي كاري بود، بلند مرتبه و عزيز است پروردگار ما، تمامي اين صفات محدث است و به هنگام حدوث فعل از او حادث شدند بلند مرتبه و عزيز است پروردگار ما.
و قرآن كريم كلام خدا است مخلوق نيست، در آن خبرهائي از گذشتگان است، و خبرهائي از آنچه در آينده بعد از شما خواهد پيش آيد، از ناحيهي خدا بر محمد رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - نازل شد. (1).
1) التوحيد: 159، بحارالأنوار ج 54 ص 84 ح 66.
معاوية بن عمار گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: شخصي فكر ميكند دعا يا قرآن نخوانده است تا وقتي كه آن را با صداي بلند نخوانده است (نظر شما دربارهي چنين فكري چيست)؟
حضرت فرمود: هيچ اشكالي ندارد. حضرت علي بن الحسين - عليهماالسلام - داراي بهترين صدا در خواندن قرآن ميان مردم بود، و چنان به هنگام تلاوت قرآن صداي خود را بلند مينمود كه تمامي اهل خانه آن را ميشنيدند.
و حضرت باقر - عليهالسلام - داراي بهترين صدا در خواندن قرآن ميان مردم بود، و هرگاه براي نماز شب بلند ميشد و قرآن قرائت ميفرمود، صداي خود را چنان ميكرد كه سقاهاي عابر و ديگر عابران هرگاه بر در خانه ايشان عبور ميكردند همانجا ميايستادند و به صداي قرآنش گوش فرا ميدادند. - (1).
1) السرائر: ص 476، بحارالأنوار: ج 89 ص 194 ح 9.
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - شنيدم كه ميفرمود: تمامي سنتهاي الهي در زمينهي غيبت كه در مورد انبياء - عليهمالسلام - واقع شده، در قائم از ما اهل بيت، مو به مو جاري است.
ابوبصير گويد: گفتم: اي فرزند رسول خدا؛ قائم از شما اهل بيت - عليهمالسلام - كيست؟
فرمود: اي ابوبصير؛ او پنجمين فرزند از اولاد (نوادههاي) فرزندم موسي - عليهالسلام - است.
او فرزند سيدهي كنيزان است كه غايب ميشود آنچنان غيبتي كه موجب شك پيروان باطل ميشود، سپس خداي عزوجل او را ظاهر ميسازد، و مشارق و مغارب زمين را براي او فتح ميكند، و روح الله عيسي بن مريم - عليهالسلام - بر او نازل ميشود و پشت سر او نماز ميخواند.
و زمين به نور پروردگارش روشن ميشود، و روي زمين بقعهاي نميماند كه در آن غير خدا عبادت ميشد مگر اينكه خداوند عزوجل در او عبادت ميشود، و دين حاكم بر جهان بشر فقط دين خدا ميشود گر چه مشركين كراهت داشته باشند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 51 ص 146 ح 14.
مفضل به امام صادق - عليهالسلام - عرض كرد: پيش از اينكه خدا آسمانها و زمينها را آفريد شما چه بوديد؟
حضرت فرمود: ما موجودات نوراني بوديم پيرامون عرش، كه تسبيح خدا ميگفتيم، و او را تقديس مينموديم تا وقتي كه خداوند سبحان فرشتهها را آفريد، خدا به آنها فرمود: تسبيح بگوئيد.
آنها گفتند: ما نميدانيم (چگونه تسبيح بگوئيم)؟
خدا به ما فرمود: تسبيح بگوئيد.
ما تسبيح گفتيم: ملائكه نيز مطابق تسبيح ما تسبيح گفتند.
ما از نور خدا آفريده شديم، و شيعيان ما از چيزي پائينتر از آن نور آفريده شدند، و هرگاه روز قيامت فرا رسد، طبقهي پائين به طبقه بالا ملحق ميشود (و در كنار هم قرار ميگيرند).
سپس بين دو انگشت سبابه و وسطي خود جمع نمود، و فرمود: مانند اين دو.
سپس فرمود: اي مفضل؛ هيچ ميداني چرا به شيعيان شيعه گفتند؟
اي مفضل؛ شيعيان ما از ما هستند، و ما از شيعيان هستيم، آيا ميبيني اين آفتاب از كدام سو طلوع ميكند؟
عرض كردم: از طرف مشرق.
فرمود: به كجا بازميگردد؟
عرض كردم: به سوي مغرب.
حضرت فرمود: اين چنين هستند شيعيان ما، از ما هستند، و به سوي ما باز ميگردند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 25 ص 21 ح 34.
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد كه آيا قبل از بعثت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - فريضهي حج انجام ميشد؟
حضرت فرمود: بله، و شاهدش قول شعيب به موسي در قرآن كريم است (حضرت موسي) هنگامي كه ميخواست (با دختر شعيب) ازدواج كند گفت: (علي أن تأجرني ثماني حجج) (1)«به اين شرط كه هشت حج (سال) براي من كار كني» و نگفت: هشت سال.
و شاهد ديگر اينكه آدم و نوح حج نمودند و سليمان بن داوود با انس و جن و پرنده و باد خانهي خدا را حج نمود.
و حضرت موسي سوار بر شتر سرخ حج نمود در حالي كه ميگفت: لبيك لبيك.
و شاهد ديگرش فرمايش خداست: (ان أول بيت وضع للناس للذي ببكة مباركا و هدي للعالمين) (2)«نخستين خانهاي كه براي مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شده همان است كه در سرزمين مكه است؛ كه پربركت، و مايهي هدايت جهانيان است».
و (در جائي ديگر از قرآن) ميفرمايد: (و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل) (3)«و (نيز به ياد آوريد) هنگامي را كه ابراهيم و اسماعيل پايههاي خانهي (كعبه) را بالا ميبردند».
(و در موضع ديگر): «أن طهرا بيتي للطائفين و العاكفين و الركع السجود) (4)«اينكه خانهي مرا براي طواف كنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و سجدهكنندگان، پاك و پاكيزه كنيد!».
و همانا خداوند سنگ سياه (حجرالاسود) را براي آدم نازل نمود، در حالي كه كعبه وجود داشت. (5).
امام كاظم - عليهالسلام - ميفرمايد از امام صادق - عليهالسلام - راجع به قتل مورچه سؤال كردم؟
حضرت فرمود: آن را مكش مگر اينكه تو را اذيت كند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 271.
محمد بن مسلم ميگويد: نزد امام صادق عليهالسلام بودم كه معلي بن خنيس با حال گريان، وارد شد، حضرت پرسيد: «چرا گريه ميكني؟!»
او گفت: «دم درب، جماعتي هستند كه خيال ميكنند شما بر آنها هيچ فضل و برتري نداريد و شما و آنان با هم مساوي هستيد.»
حضرت مدتي سكوت كرد و سپس يك طبق خرما خواست و از ميان آنها يك خرما برداشت و هستهاش را در آورد و آن خرما را خورد.
سپس آن هسته را نيز در زمين كاشت، ناگهان آن هسته در همان لحظه روييد و ميوه آورد.
بعد يكي از آن ميوهها را دو نيمه كرد و خورد و از ميان آن، ورقهاي در آورد و به معلي داد و فرمود: «بخوان.»
پس معلي شروع به خواندن آن ورقه نمود. در آن نوشته شده بود: «بسم الله الرحمن الرحيم، لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي المرتضي، الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد و الحسن بن علي و الحجة بن الحسن.» (1).
1) اثبات الهداة.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اشد عذاب در قيامت براي مردي است كه نطفهي خود را در رحم حرامي قرار دهد.
عبدالرحمن بن الحجاج روايت ميكند كه روزي من در ملازمت امام جعفرالصادق عليهالسلام از مكه به مدينه ميرفتم. آن حضرت بر شتري سوار بود و من بر الاغي نشسته بودم و شخص سومي با ما نبود. گفتم: آقاي من! علامت امام چيست؟ فرمود: آن كه اين كوه را طلب نمايد و اين كوه به خدمت آيد. عبدالرحمن ميگويد به خدا قسم كه من ديدم آن كوه به جانب ما روان شد. پس آن حضرت رو به من كرد و بعد به آن كوه فرمود كه من تو را نطلبيدهام به حال خود باش. آن كوه به جاي خود قرار گرفت.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: به پدران خود محبت كنيد و احترام بنمائيد تا فرزندان شما به شما احترام گذارند.
و از ابوهاشم جعفري نقل ميكند كه گفت: از حضرت رضا عليهالسلام راجع به كيفيت نماز دار كشيده سؤال كردم، فرمود: مگر نميداني كه (حضرت صادق عليهالسلام بر عمويش زيد بن علي) نماز خواند. گفتم: چرا ولي به طور واضح نميدانم؛ فرمود: براي تو بيان ميكنم: اگر صورت شخصي كه به دار آويخته شده رو به قبله است، به سمت راست او بايست و اگر پشتش به قبله است به سمت چپش بايست و بر او نماز بخوان. «وجه اعجاز اين است كه حضرت صادق عليهالسلام در مدينه بود و زيد در كوفه به قتل رسيد و به دار آويخته شد و نماز آن حضرت بر او مانند نماز علي عليهالسلام است كه در مدينه بود و بر جنازهي سلمان در مدائن نماز خواند».
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از بزرگي به خود بستن و تكبر پرهيز كنيد، زيرا بزرگي رداء خداست و هر كه با خدا در رداء او بجنگد خدا او را بشكند و در قيامت خوار سازد.
و از ابراهيم بن عبدالحميد نقل شده كه گفت:
بردي از مكه خريدم و قسم خوردم از ملك خود بيرونش نكنم تا كفنم باشد. آن را پوشيده و به عرفات رفتم و در موقف (جايي كه حاجيان عصر عرفه ميمانند) ماندم؛ از آن جا به مشعر رفته و موقع نماز آن را برداشتم و تا كردم. سپس به سراغ وضو رفتم وقتي كه برگشتم، آن را نديدم. سخت غمگين شدم. هنگام صبح برخاستم، وضو گرفتم و با مردم به طرف مني حركت كردم. در مسجد خيف بودم كه پيك حضرت صادق عليهالسلام آمده و گفت: حضرت ميفرمايد: همين ساعت نزد ما بيا. شتابان به حضور حضرت رفته و وارد خيمهي ايشان شدم. سلام كردم و نشستم. حضرت سر بلند كرده و به من رو كرد و فرمود: اي ابراهيم! ميخواهي بردي به تو بدهم كه كفنت باشد؟ گفتم: به خدا قسم برد من گم شد. غلامش را صدا زد؛ بردي آورد؛ به خدا! عين برد خودم بود و به همان صورت كه پيچيده بودم باقي بود. فرمود: بگير و خدا را شكر كن.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: از حسد بپرهيزيد، زيرا ريشهي كفر حسد ورزيدن است.
و از هشام بن احمر نقل ميكند كه:
حضرت صادق عليهالسلام كاغذي نوشت كه چيزهايي براي او بخرم. هميشه كاغذ را پاره ميكردم ولي اين بار اجناس را كه خريدم، كاغذ را براي تبرك نگهداشته و در كيفم گذاشتم. هنگامي كه خدمت حضرت رسيدم فرمود: هشام! لوازم را خريدي؟ گفتم: آري، فرمود: كاغذ را پاره كردي؟ گفتم: به جهت تبرك آن را در كيف گذاشته و در آن را قفل كردم و اين كليد آن است. حضرت كنار جانمازش را بلند كرد و كاغذ را به من داد و فرمود: آن را پاره كن؛ كاغذ را پاره كردم و برگشتم. هر چه كيف را جستجو كردم چيزي نيافتم.
(شايد دستور پاره كردن كاغذ به جهت تقيه بوده كه دست دشمنان نيفتد).
ابو جعفر طبري به نقل از داود رقّي حكايت كند:
روزي وارد شهر مدينه شدم و منزل امام جعفر صادق عليه السلام رفتم به حضرتش سلام كرده و با حالت گريه نشستم، حضرت فرمود: چرا گريان هستي؟
عرض كردم: اي پسر رسول خدا! عدّه اي به ما زخم زبان مي زنند و مي گويند: شما شيعه ها هيچ برتري بر ما نداريد و با ديگران يكسان مي باشيد.
حضرت فرمود: آن ها از رحمت خدا محروم هستند و دروغ گو مي باشند.
سپس امام عليه السلام از جاي خود برخاست و پاي مبارك خود را بر زمين سائيد و اظهار نمود: به قدرت و اذن خداوند تبارك و تعالي ايجاد شو، پس ناگهان يك كشتي قرمز رنگ نمايان گرديد؛ و در وسط آن درّي سفيد رنگ و بر بالاي كشتي پرچمي سبز وجود داشت كه روي آن نوشته بود:
«لا إله إلاّ اللّه، محمد رسول اللّه، علي وليّ اللّه، يقتل القائم الاعداء، و يبعث المؤمنون، ينصره اللّه» يعني؛ نيست خدائي جز خداي يكتا، محمد رسول خدا، علي ولي خداست، قائم آل محمد عليهم السلام دشمنان را هلاك و نابود مي گرداند و خداوند او را به وسيله ملائكه ياري مي نمايد.
در همين بين متوجه شدم كه چهار صندلي درون كشتي وجود دارد، كه از انواع جواهرات ساخته شده بود، پس امام صادق عليه السلام روي يكي از صندلي ها نشست و دو فرزندش حضرت موسي كاظم و اسماعيل را كنار خود نشانيد؛ و به من فرمود: تو هم بنشين. چون همگي روي صندلي ها نشستيم؛ به كشتي خطاب كرد و فرمود: به امر خداوند متعال حركت كن.
پس كشتي در ميان آب دريائي كه از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر بود، حركت كرد تا رسيديم به سلسله كوه هائي كه از دُرّ و ياقوت بود؛ و سپس به جزيره اي برخورديم كه وسط آن چندين قبّه و گنبد سفيد وجود داشت و ملائكه الهي در آن جا تجمّع كرده بودند.
هنگامي كه نزديك آن ها رسيديم با صداي بلند گفتند: ياابن رسول الله! خوش آمدي.
بعد از آن، حضرت فرمود: اين گنبدها و قبّه ها مربوط به آل محمد، از ذريّه حضرت رسول صلوات الّله عليهم است، كه هر زمان يكي از آن ها رحلت نمايد، وارد يكي از اين ساختمان ها خواهد شد تا مدت زماني را كه خداوند متعال تعيين و در قرآن بيان نموده است:
ثمّ رددنالكم الكرّة عليهم و امددناكم بأموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا(1)يعني؛ شما اهل بيت رسالت را مرتبه اي ديگر به عالم دنيا باز مي گردانيم....
و بعد از آن، دست مبارك خود را درون آب دريا كرد و مقداري درّ و ياقوت بيرون آورد و به من فرمود: اي داود! چنانچه طالب دنيا هستي اين جواهرات را بگير.
عرضه داشتم: ياابن رسول الله! من به دنيا رغبت و علاقه اي ندارم، پس آن ها را به دريا ريخت و سپس مقداري از شن هاي كف دريا را بيرون آورد كه از مُشك و عَنبر خوشبوتر بود؛ و چون همگي، آن را استشمام كرديم به دريا ريخت؛ و بعد از آن فرمود: برخيزيد تا به اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب، ابو محمد حسن بن علي، ابو عبدالله حسين بن عليّ، ابو محمد علي بن الحسين و ابو جعفر محمد ابن علي سلام كنيم.
پس به امر حضرت برخاستيم و حركت كرديم تا به گنبدي در ميان گنبدها رسيديم و حضرت پرده اي را كه آويزان بود بلند نمود پس اميرالمؤمنين امام علي عليه السلام را مشاهده كرديم كه در آنجا نشسته بود، بر حضرتش سلام كرديم.
سپس وارد قبّه اي ديگر شديم و امام حسن مجتبي عليه السلام را ديديم و سلام كرديم، تا پنج گنبد و قبّه رفتيم و در هر يك امامي حضور داشت تا آخر، كه امام محمد باقر عليه السلام بود و بر يكايك ايشان سلام كرديم.
بعد از آن، حضرت صادق آل محمد صلوات اللّه عليهم فرمود: به سمت راست جزيره نگاه كنيد، همين كه نظر كرديم چند قبّه ديگر را ديديم كه بدون پرده بود، پس عرضه داشتم: ياابن رسول الله! چطور اين قبّه ها بدون پرده است؟!
در پاسخ اظهار نمود: اين ها براي من و ديگر امامان بعد از من خواهد بود؛ و سپس فرمود: به ميان جزيره توجّه نمائيد؛ و چون دقّت كرديم گنبدي رفيع و بلندتر از ديگر قبّه ها را ديديم كه وسط آن تختي قرار داشت.
بعد از آن امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: اين قبّه مخصوص قائم آل محمد عليهم السلام است؛ و سپس فرمود: آماده باشيد تا بازگرديم، و كشتي را مخاطب قرار داد و فرمود: به قدرت و امر خداوند متعال حركت كن، پس ناگهان بعد از لحظاتي در همان محل قرار گرفتيم.(2).
ابوجعفر محمد هلالي - پير مردي 128 ساله - حكايت كند:
در آن سالي كه حضرت ابوعبداللّه، امام صادق عليه السلام به شهر حيره منتقل شده بود، جهت زيارت و ملاقات آن حضرت عازم آن ديار گشتم.
هنگامي كه وارد حيره شدم، كثرت و انبوه جمعيت كه براي ديدار حضرت آمده بودند، مانع شد كه من خود را به حضرت برسانم و تا سه روز به درون منزل راه نيافتم.
و چون روز چهارم شد مقداري خلوت شد، جلو رفتم، آن گاه حضرت مرا ديد و به نزديك خود دعوت نمود.
پس از گذشت ساعتي به همراه حضرتش جهت زيارت قبر حضرت اميرالمؤمنين، امام علي عليه السلام عازم آن ديار شديم، پس مقداري از مسافت را كه پيموديم، امام صادق عليه السلام از جاده كناره گرفت و در گوشه اي نشست و خاك زمين را نرم كرد؛ و سپس در آن خاك نرم ادرار نمود، بعد از آن با آبي كه همراه داشت، وضو ساخت و دو ركعت نماز به جا آورد و دست به دعا بلند نمود.
و چون دعايش پايان يافت، حركت كرديم و در مسير راه، حضرت نكاتي چند مطرح نمود:
دريا، همسايه شناس و همسايه پذير نيست؛ پادشاه، آشنا و دوست نمي شناسد؛ سلامتي و تندرستي قابل تخمين و قيمت نيست، چه نعمت هاي مهم و ارزشمندي كه در اختيار انسان ها است؛ ولي قدر آن ها را نمي دانند.
همچنين امام عليه السلام در ادامه فرمايشات خود افزود: هميشه پنج چيز را سرلوحه برنامه زندگي خود قرار دهيد تا سعادتمند و رستگار باشيد:
براي هر كاري استخاره كنيد، به وسيله شادماني و شادابي جذب بركت و رحمت نمائيد، خود را به وسيله بردباري و صبر و استقامت آرايش دهيد، در هر حال از دروغ پرهيز و دوري نمائيد؛ و در معاملات اجناس را به طور كامل دريافت و پرداخت كنيد. (1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 94، ح 106، به نقل از نوادر علي بن أسباط.
مُعلّي بن خُنيس - كه يكي از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام و از راويان حديث است - حكايت كند:
در شبي تاريك و باراني امام صادق عليه السلام از منزل خارج شد و به سوي محلّه بني ساعده روانه گشت، من نيز به دنبال آن حضرت حركت كردم.
در بين راه، چيزي از دست آن حضرت روي زمين افتاد، فرمود: خداوندا! آن را به ما باز گردان.
من جلو رفتم و سلام كردم، حضرت پس از جواب سلام، اظهار داشت: مُعلّي هستي؟
عرض كردم: بلي، فدايت شوم.
فرمود: در همين دور و بر دقّت كن و دستي روي زمين بكش، اگر چيزي پيدا كردي، آن را بردار و به من بده.
مُعلّي گويد: مقداري تفحّص كردم و روي زمين را جستجو نمودم تا آن كه زنبيلي را يافتم كه داخل آن نان بود، آن را برداشتم و تحويل امام صادق عليه السلام دادم و عرض كردم: اي مولاي من! اجازه بفرمائيد من آن را حمل كنم و همراه شما بياورم؟
حضرت فرمود: خير، من خودم براي اين امر سزاوارترم؛ وليكن اگر مايل باشي مي تواني با من همراهي كني.
مُعلّي گفت: من نيز همراه امام صادق عليه السلام حركت كردم تا آن كه به محلّه بني ساعده رسيديم، افرادي را در آن جا ديدم كه خوابيده بودند.
حضرت به هر يك از آن افراد كه مي رسيد، يك قرص نان از درون زنبيل برداشته و كنار او مي گذاشت؛ و به همين منوال تا آخرين نفر به هر كدام يك قرص نان داد؛ و سپس با هم برگشتيم.
در بين راه، به حضرت عرض كردم: ياابن رسول اللّه! آن ها كه متوجّه نشدند و شما را نشناختند؟!
فرمود: خير، اگر مي خواستم متوجّه شوند، بايد نمك هم برايشان مي آوردم؛ و سپس افزود: خداوند امور همه چيزها را از جهت محاسبه، در اختيار ملائكه قرار داده است مگر صدقه را، كه مستقيما خودش آن را تحويل مي گيرد و مورد محاسبه و پاداش قرار مي دهد.
پس از آن فرمود: پدرم امام محمد باقر عليه السلام هرگاه صدقه اي به فقير مي داد، آن را در دست فقير مي گذاشت و دست خود را مي بوسيد؛ چون صدقه قبل از آن كه به دست سائل و فقير برسد، مورد توجه خداوند قرار خواهد گرفت. (1).
1) بحارالانوار: ج 93، ص 6 125 و ص 8 127 و ج 47، ص 20، ح 1
بسياري از محدّثين و مورّخين آورده اند، كه ربيع بن يونس از طرف منصور عبّاسي استاندار شهر مدينه بود؛ پسر ربيع كه فضل نام دارد حكايت كند:
منصور خليفه عبّاسي - در سال 147 - پس از مراسم حجّ وارد مدينه منوّره شد و به پدرم، ربيع گفت: هر چه زودتر جعفر بن محمد عليه السلام را با حالتي توهين آميز احضار كن، مي خواهم او را به قتل برسانم.
پدرم ربيع گويد: خود را به حال فراموشي زدم؛ ولي منصور دومرتبه پيام شديدي بر احضار آن حضرت برايم فرستاد و من نيز اهمال كردم و خود را به فراموشي زدم تا شايد پشيمان گردد.
وليكن منصور در مرتبه سوّم رسما نامه اي را برايم فرستاد، با تهديد بر اين كه اگر چنان كاري را انجام ندهم، مورد تهديد و خطر قرار خواهم گرفت.
به همين جهت ناچار شدم و حضرت را نزد خود آوردم؛ و اظهار داشتم: منصور چنين تصميم شومي را در حق شما دارد، از خداوند طلب كن كه از شر او در امان باشي.
امام صادق عليه السلام با شنيدن چنين مطلبي، لب به سخن گشود و اظهار نمود: للّه للّه «لاحُوْلَ وَلاقُوّةَ إلاّ بِاللّه».
و هنگامي كه حضرت بر منصور وارد شد، منصور با حالت تندي و درشتي با وي سخن گفت؛ و سپس حضرت را مورد خطاب و سرزنش قرار داد و اظهار داشت: دشمنان و مخالفين ما در عراق تو را به عنوان امام و رهبر خود برگزيده اند، خدا مرا هلاك كند اگر تو را نكشم و از بين نبرم.
حضرت صادق عليه السلام اظهار داشت: آنچه برايت گفته اند دروغ است، مگر نمي داني كه حضرت سليمان مورد لطف قرار گرفت شكر و سپاس انجام داد و حضرت ايوب مبتلي گرديد و صبر و شكيبائي نشان داد، حضرت يوسف مورد ظلم قرار گرفت و عفو و بخشش كرد.
چون منصور چنين كلماتي را شنيد، غضب خود را فرو نشاند؛ و آن گاه امام عليه السلام را نزد خود دعوت كرد و ضمن عذرخواهي و پوزش، گفت: ساحت شما از آنچه گفته اند پاك است؛ ولي فلاني گزارشاتي را براي ما مطرح كرده است، كه خواستم شك و شبهه برطرف شود.
حضرت فرمود: او را احضار نما تا ثابت شود.
هنگامي كه آن شخص وارد مجلس شد، منصور دوانيقي به او گفت: مگر تو اين مطالب و گزارشات را بر عليه جعفر بن محمد حكايت نكرده اي؟
آن شخص اعتراف كرد و گفت: بلي، من گفته ام.
امام عليه السلام فرمود: او را بر آنچه مي گويد، قسم دهيد.
همين كه طبق روش خاصي قسم خورد، ناگهان به دَرَك، واصل شد و پس از آن منصور، حضرت صادق عليه السلام را مورد احترام و تكريم قرار داد؛ و روانه منزلش نمود.
و از آنجا كه دشمنان و منافقان كينه توز نمي توانند لحظه اي آرام بنشينند، در نهايت منصور دوانيقي، حضرت صادق آل محمد صلوات اللّه و سلامه عليه را به وسيله انگور زهرآلود مسموم كرده و به شهادت رسانيد.
و يكي دو روز پس از مسموم شدن حضرت، هنگامي كه بعضي از اصحاب به ملاقات آمدند، ديدند كه آن امام مظلوم در بستر قرار گرفته؛ و رنگ چهره مباركش زرد و بيش از حد، لاغر و ضعيف گرديده است، به همين جهت بسيار گريستند.
و همچنين مرحوم كليني رحمة اللّه عليه از امام موسي كاظم عليه السلام روايت كرده است:
چون پدرم به شهادت نائل آمد او را پس از غسل، با دو لباس و پارچه اي كه در ايّام حجّ با آن ها احرام مي بست، كفن كردم.
و نيز عمامه اي را كه از جدّش، امام سجّاد عليه السلام به ارث برده بود بر سرش بستم؛ و سپس جسد مطهّرش را در پارچه ي بُرد يماني پوشاندم.
و بعد از آن، بدن مقدّس و مطهّر حضرت صادق آل محمد صلوات اللّه عليهم را پس از وداع با قبر جدّ بزرگوارش، رسول خدا صلي الله عليه و آله، در قبرستان بقيع - كنار مرقد شريف پدر و جد و عمويش - دفن كردند. (1).
«صَلَواتُ اللّهِ وَسَلامُهُ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ اسْتُشْهِدَ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّا، جَعَلَنَا اللّهُ مِنْ مُحِبيهِمْ وَ مَواليهِمْ، وَ رَزَقَنَا اللّهُ فِي الدُّنْيا زيارَتَهُمْ وَ فِي الْآخِرَةِ شَفاعَتَهُمْ، آمين.» .
1) اعيان الشّيعة: ج 1، ص 666، إعلام الوري طبرسي: ص 270، دلائل الامامة: ص 328، ح 285، ارشاد شيخ مفيد: ص 272، بحارالانوار: ج 47، ص 174 با تفاوت مختصر.
روزي مردي از ياران امام جعفر صادق (عليهالسلام) ايشان را در حالي مي بيند كه بيلي بر دست گرفته، در بستان خويش، مشغول كار كردن است و از شدت خستگي و گرما، عرق از سر و روي مبارك امام صادق عليهالسلام ميريخت.
آن مرد ميگويد به امام عرض كردم: فداي تو شوم، بيل را به من بده تا من كارهاي بستان را انجام دهم.
امام فرمودند: «همانا من دوست دارم كه مرد اذيت شود به حرارت آفتاب در طلب معيشت». (1).
1) منتهي الآمال، ج 2.
از يكي از ياران امام صادق (عليهالسلام) روايت شده است: شبي امام جعفر صادق (عليهالسلام) از خانه بيرون رفت در حالي كه كيسهاي بر دوش مبارك خود داشت.
حس كنجكاوي مرا بر آن داشت تا دنبال حضرت بروم و ببينم، حضرت به كجا ميرود و با چه كسي كار دارد.
در حال تعقيب امام بودم كه ناگهان چيزي از دست ايشان به زمين افتاد و امام خم شد تا آن را پيدا كند.
من در همين لحظه، نزديك تر رفتم و سلام كردم.
حضرت بعد از جواب سلام فرمود: «بيا كمك كن تا چيزي را كه گم كردهام، پيدا كنم» من هم به زمين دست ماليدم و تكهاي نان يافتم و آن را به حضرت دادم؛ سپس به حضرت عرض كردم: اي مولاي من! فدايت شوم، اجازه بده تا اين كيسه را من بردارم.
فرمود: «نه، اين وظيفهي من است كه اين كار را انجام دهم؛ ولي به تو اجازه ميدهم كه با من بيايي».
با حضرت به راه افتاديم تا به محلي به نام ظله بني ساعده رسيديم.
ظلهي بني ساعده، محلي بود كه در روز، مردم آن جا جمع مي شدند و از سايبان آن جا استفاده مي كردند و در شب فقرا و افراد غريب در آن جا ميخوابيدند.
در آن جا ديدم، حضرت، زير لباس فردي كه آن جا خوابيده، تكه ناني گذاشت و اين كار را براي تمام افراد آن جا، انجام داد.
ائمهي ما گذشته از آنكه به مردم تأكيد ميكردند كه مشغول كسب شوند و از بيكاري و تن آسايي اجتناب كنند، عملا نيز اين موضوع را به مردم تذكر ميدادند. به اين معني كه خودشان زحمت ميكشيدند و كار ميكردند، خلاصه به مردم نشان ميدادند، كه بايد از راه فعاليت و كوشش، رزق خود و عائلهشان را به دست آورند.
اني لاعمل في بعض ضياعي حتي اعرق، و ان لي من يكفيني ليعلم الله عزوجل اني اطلب الرزق الحلال. (1).
با آنكه اشخاصي هستند كه كار مرا انجام دهند، مع ذلك من شخصا در بعضي از املاك (مزروعي) خودم كار ميكنم تا عرق نمايم. براي اينكه خداوند بداند كه من رزق حلال ميطلبم.
1) وافي. ج 10، ص 8.
كشاورزان كسب حلالي دارند و مواد اوليهاي را كه خداوند به آنها لطف فرموده است تهيه كرده و در دسترس عموم قرار ميدهند. البته در قبال اين شغل اصيل و پر مشقت، نزد خداوند مقام ارجمندي دارند.
الزارعون كنوز الانام، يزرعون طيبا اخرجه الله، و هم يوم القيامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة، يدعون المباركين. (1).
كشاورزان گنجور مردم ميباشند. چيز حلال و پاكي را كه خداوند از زمين بيرون ميآورد، كشت ميكنند. در روز قيامت مقام آنان از ديگران بهتر و منزلت آنان از همه مردم به خداوند نزديكتر است و آنان را مباركين (اشخاص با خير و بركت) ميخوانند.
1) وافي. ج 10، ص 23.
اين فرقه در زمان امام صادق عليهالسلام وجود داشته و اعتقاد آنان اين بوده كه محمد بن الحنفيه فرزند اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از آن حضرت امام ميباشد و در لقب او به حنفيه اختلاف است. و اين فرقه داراي چند گروه است:
1- گروهي كه ميگويند: محمد حنفيه همان مهدي موعود و وصي اميرالمؤمنين عليه السلام است و هيچ كدام از اهل بيت او حق مخالفت با او را نداشته و مصالحهي امام حسن عليهالسلام با معاويه و خروج امام حسين عليهالسلام به اذن او بوده است؛ همان گونه كه خروج مختار نيز براي انتقام از خون شهداي كربلا به اذن او بوده است.
2- فرقه اي كه قايل به امامت محمد حنفيهاند و او را بعد از امام حسن و امام حسين عليهمالسلام امام مهدي ميدانند و ميگويند: اميرالمؤمنين عليه السلام او را اين گونه ناميده است و او زنده است و نخواهد مرد، لكن غايب است و كسي محل او را نميداند و زود است كه ظاهر گردد و مالك روي زمين شود و بعد از غيبت او امامي نخواهد بود تا او قيام كند و اين گروه را اصحاب اين كرب و كربيه مينامند.
3- گروهي كه ميگويند: محمد حنفيه در كوههاي رضوي بين مكه و مدينه اقامت دارد و او امام منتظر ميباشد.
4- گروهي كه ميگويند: محمد حنفيه از دنيا رفته و امام بعد از او فرزند او عبدالله، مكناي به ابوهاشم است و او فرزند بزرگ او بوده و محمد حنفيه او را وصي خود قرار داده است. اين رو، اين فرقه را هاشميه ميگويند و اعتقاد آنها اين است كه ميگويند: «عبدالله فرزند محمد حنفيه مهدي اين امت است و او زنده خواهد بود بلكه دربارهي او غلو نموده و ميگويند: او مردهها را زنده ميكند.» و لكن هنگامي كه عبدالله از دنيا رفت پيروان او به چند فرقه تقسيم شدند.
البته در بين كيسانيه مرداني از اهل ذكر و عبادت و جلالت وجود داشته كه عزت فراواني داشتهاند. از آن جمله است شاعر معروف سيد اسماعيل حميري كه از اشعار او نيز معلوم است كه داراي چنين اعتقادي بوده است. هر چند وي به بركت سخنان امام صادق عليهالسلام از اين عقيده دست برداشت كه اين معنا نيز در اشعار او مشهود است.
يكي ديگر از كيسانيه حيان سراج است كه او نيز روزي خدمت امام صادق عليه السلام آمد و آن حضرت به او فرمود: «اي حيان! دوستان تو دربارهي محمد بن الحنفيه چه ميگويند؟» او گفت: آنان ميگويند: او زنده است و مانند مردم روزي ميخورد. امام صادق عليهالسلام به او فرمود: «پدرم امام باقر عليه السلام ميفرمود: «من در بيماري او، او را عيادت نمودم و از كساني بودم كه چون او مرد چشمان او را بستم و او را داخل قبر نمودم و همسران او تزويج نمودند و اموال او بين وارثين تقسيم گرديد.» او گفت:
يا اباعبدالله! مثل محمد حنفيه در اين امت مثل عيسي بن مريم عليهالسلام كه امر او براي مردم مشتبه و نامعلوم گرديد. امام صادق عليهالسلام فرمود: «امر او براي دوستان او نامعلوم گرديد و يا براي دشمنان او؟» او گفت: براي دشمنان نامعلوم گرديد. امام صادق عليهالسلام فرمود: «آيا تو گمان ميكني كه ابوجعفر امام باقر عليهالسلام دشمن عموي خود محمد بن الحنفيه بوده است؟» او گفت: خير. امام صادق عليهالسلام فرمود: «اي حيان! شما از آيات قرآن رو گردان شده ايد و خداوند در قرآن ميفرمايد: (سنجزي الذين يصدفون عن آياتنا سوء العذاب بما كانوا يصدفون) (1)يعني: زود است ما كساني كه از آيات ما اعراض ميكنند را به كيفر و عذاب بدي مجازات نماييم.» (2).
بريد عجلي از اصحاب معروف و معتمد امام صادق عليهالسلام ميگويد: بر آن حضرت وارد شدم. پس امام عليهالسلام به من فرمود: «اگر چند لحظه زودتر آمده بودي حيان سراج را ميديدي.» سپس، به محلي در اتاق اشاره نمود و فرمود: «در اين محل نشسته بود و نام محمد بن حنفيه و زنده بودن او را مطرح مينمود و از او استمداد و در خواست ميكرد. پس من به او گفتم: اي حيان! آيا به گمان تو و هم كيشان تو چنان كه روايت ميكنيد چنين نيست كه هر چه در بني اسرائيل رخ داده در اين امت نيز بدون كم و كاست رخ خواهد داد؟ او گفت: آري. گفتم: آيا ما و شما تاكنون شنيده ايم كه عالمي مقابل چشم مردم بميرد و زنهاي او ازدواج كنند و اموال او تقسيم شود و [باز] او زنده باشد و نميرد؟ پس حيان برخواست و جوابي به من نداد و رفت. (3).
البته كيسانيه از فرقههايي است كه منقرض گرديده و امروزه پيروي ندارد.
كيسانيه آنها بودند كه به امامت محمد بن حنفيه قائل بودند و آنها هم چند فرقه ميشدند فرقهاي گفتند محمد حنفيه مهدي است و وصي اميرالمؤمنين است و مصالحه امام حسن مجتبي و خروج سيدالشهداء هم به اذن او بوده است.
يك طايفه هم معتقد بودند محمد حنفيه پس از امام حسين عليهالسلام خليفه بود و او زنده است كه نمرده و نميميرد و غايب است و امامي هم پس از او نخواهد آمد تا رجعت او و آنها را كربيه گويند زيرا ابنكرب اول كسي است كه به اين عقيده افتاد.
دستهاي هم گفتند محمد حنفيه امامي منتظر است كه بين مكه و مدينه سير ميكند
يك دسته هم گفتند او مرده عبدالله مكني به ابوهاشم بزرگترين اولادش وصي او بود و لذا اين طايفه را هاشميه خواندند.
كيسانيه در همان نيمه دوم قرن اول شروع كردند و سيد حميري شاعر شهير از آن طايفه بود كه برگشت و از پيروان امام صادق و از اماميه اثنيعشريه گرديد و حضرت صادق همه آنها را به عقيده صاف و مستقيم هدايت فرمود. (1).
نگارنده گويد از اين طايفه كمتر كسي شهرت دارد و كيسان محلي بوده كه مختار خروج كرده و مذهبي نبوده است و مصداق حقيقي هم نداشته.
1) الفرق نوبختي - الامام الصادق علامه مظفر ص 50 ج 2.
حلبي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: كمترين چيزي كه به وسيلهي آن انسان كافر ميشود، چيست؟
حضرت فرمودند: اين است كه انسان بدعتي بگذارد و او را ملاك محبت و ولايت خود قرار دهد، و از كسي كه با آن مخالفت كند تبري بجويد و دوري كند. (1).
بريد عجلي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: كمترين چيزي كه انسان به وسيلهي آن كافر ميشود، چيست؟
حضرت ريگي از زمين برداشتند و گفتند: اينكه بگويد: اين ريگ هسته است، و از كسي كه مخالفت كند با او تبري بجويد و از او دوري كند، و اين (دوري از مخالفش) را دين خود قرار دهد كه به وسيلهي آن به خدا تقرب جويد، اين شخص يك ناصبي است به خدا شرك ورزيده و بدون اينكه بداند كافر شده است. (2).
محمد بن سماعه گويد: يكي از اصحاب ما از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كرد: به من خبر ده كدام اعمال بهتر است؟
حضرت فرمودند: توحيد پروردگار.
سؤال كرد: كدام يك از گناهها بزرگتر است؟
حضرت فرمود: تشبيه خدا به مخلوق. (1).
1) بحارالأنوار: ج 3 ص 8 ح 18.
محمد بن مسلم گويد: خدمت حضرت صادق - عليهالسلام - بودم و من در طرف چپ آن حضرت و زراره در سمت راستش نشسته بوديم، پس ابوبصير وارد شد و عرض كرد: يا اباعبدالله؛ چه ميفرمائي در مورد كسي كه دربارهي خدا شك كند؟
فرمود: كافر است اي ابامحمد (كنيه ابوبصير).
عرض كرد: اگر در پيغمبر شك كند (چطور؟)
فرمود: كافر است.
پس آن حضرت رو به زراره كرد و فرمود: همانا كافر ميشود در صورتي كه انكار كند. (يعني كفر خود را با زبان ابراز كند). (1).
2- منصور فرزند حازم گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: كسي كه دربارهي رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - شك دارد حكمش چيست؟
فرمود: كافر است.
پرسيدم: كسي كه شك در كفر شك كننده دارد او هم كافر است؟
حضرت چيزي نفرمود، و از پاسخ خودداري كرد تا سه بار تكرار كردم. ديدم آثار خشم در چهرهي حضرتش ظاهر شد (من هم ساكت شدم).
1) اصول كافي: ج 4 ص 117 ح 3.
ابوالعباس گويد: از حضرت صادق - عليهالسلام - پرسيدم كمترين چيزي كه انسان به سبب آن مشرك ميشود چيست؟
فرمود: هر كس رأيي را بدعت گزارد و به واسطهي آن محبوب گردد يا مبغوض شود؟ (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 114 ح 2.
مسعدة بن صدقه گويد: شنيدم حضرت صادق - عليهالسلام - در جواب اين سؤال كه كدام يك جلوتر است كفر يا شرك؟
فرمود: كفر جلوتر است، زيرا ابليس نخستين كسي بود كه كافر شد، و كفر او شرك نبود، زيرا او به پرستش غير خدا دعوت نكرد، بلكه پس از آن (مردم را به پرستش غير خدا) خواند و مشرك شد. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 97 ح 8.
عبدالغفار جازي گويد: كسي از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كرد: آيا كفري هست كه به درجهي شرك نرسد؟
حضرت فرمودند: كفر خود شرك است.
سپس برخاستند و وارد مسجد شدند، و به سوي من متوجه شده و فرمود: بله، شخصي حديثي را بر دوستش عرضه ميدارد، و او چون آن حديث را نميشناسد رد ميكند، اين نعمتي است كه آن را كفران كرده است، ولي به درجهي شرك نرسيده است. (1).
1) معاني الأخبار: ص 137، بحارالأنوار: ج 69 ص 96 ح 10.
مفضل بن عمر گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: مراد از كلمات در فرمايش خدا كه ميفرمايد: (و اذا ابتلي ابراهيم ربه بكلمات) (1)«و به خاطر آوريد هنگامي كه خداوند، ابراهيم - عليهالسلام - را با كلماتي آزمود» چيست؟
حضرت فرمود: همان كلماتي است كه حضرت آدم - عليهالسلام - آن را از پروردگارش دريافت نمود، و خداوند توبهي او را قبول نمود، و آن عبارت است از اينكه گفت:
«پروردگارا؛ از تومسألت مينمايم به حق محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين كه توبه مرا قبول كني».
و خداوند توبه او را قبول نمود، زيرا خدا توبه پذير و مهربان است.
سپس گفتم: اي فرزند رسول خدا؛ مقصود خداوند از (فأتمهن) چيست؟
فرمود: يعني عدد دوازده امام را تا حضرت قائم (عج) كامل نمود كه نه نفر از آنان از فرزندان امام حسين - عليهالسلام - ميباشند. (2).
نوح بن شعيب و محمد بن حسن گويند: ابن ابيالعوجاء از هشام بن الحكم سؤال نمود مگر نه اينكه خداوند حكيم است؟
فرمود: بله او حكيمترين حكيمان است.
گفت: پس خبر ده مرا از معني قول خداوند متعال: (فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثني و ثلاث و رباع فان خفتم أن لا تعدلوا فواحدة) (1)«پس با زنان پاك ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر ميترسيد عدالت را (دربارهي همسران متعدد) رعايت نكنيد تنها يك همسر بگيريد»، مگر نه اين است كه واجب است؟
هشام گفت: بله.
گفت: پس خبر ده مرا از معني فرمايش خداي متعال: (و لن تستطعوا أن تعدلوا بين النساء ولو حرصتم فلا تميلوا كل الميل) (2)«وشما هرگز نميتوانيد در ميان زنان عدالت برقرار كنيد، هر چند كوشش نماييد! ولي تمايل خود را به كلي متوجه يك طرف نسازيد». كدام حكيم چنين سخن ميگويد؟
هشام پاسخي نداشت، و لذا به مدينه سفر نمود و خدمت امام صادق - عليهالسلام - رسيد.
حضرت فرمود: اي هشام؛ چه شده است كه در غير زمان حج يا عمره به اينجا آمدهاي؟
هشام گفت: فدايت شوم؛ براي امر مهمي آمدهام. ابن ابيالعوجاء از من سؤالي نمود كه پاسخ آن را ندارم.
حضرت فرمود: آن چيست؟
هشام: داستان را براي حضرت بازگو كرد.
حضرت فرمود: اما گفتهي خداي متعال: «پس با زنان پاك ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر ميترسيد عدالت را (دربارهي همسران متعدد) رعايت نكنيد تنها يك همسر بگيريد» يعني در نفقه (نميتوانيد عدالت را رعايت كنيد).
و اما فرمايش خدا: «و شما هرگز نميتوانيد در ميان زنان عدالت برقرار كنيد، هر چند كوشش نماييد! ولي تمايل خود را به كلي متوجه يك طرف نسازيد كه ديگري به صورت زني كه شوهرش را از دست داده درآوريد! يعني در محبت.
راوي گويد: چون هشام با اين پاسخ به سوي ابن ابيالعوجاء برگشت، و او را از آن مطلع ساخت، ابن ابيالعوجاء گفت: به خدا قسم؛ اين پاسخ مال تو نيست. (3).
2- روايت شده است هنگامي كه مردي از زنديقان از ابوجعفر احول سئوال نمود و گفت: خبر ده مرا از فرمايش خدا: (فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثني و ثلاث و رباع فان خفتم أن لا تعدلوا فواحدة) (4)«پس با زنان پاك ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر ميترسيد عدالت را (دربارهي همسران متعدد) رعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد».و آنچه در آخر سوره فرموده است يعني: (و لن تستطعوا أن تعدلوا بين النساء ولو حرصتم فلا تميلوا كل الميل) (5)«و شما هرگز نميتوانيد در ميان زنان، عدالت برقرار كنيد، هر چند كوشش نماييد! ولي تمايل خود را به كلي متوجه يك طرف نسازيد» بين اين دو كلام فرق و تباين هست.
ابوجعفر احول گويد: من پاسخي بر اين سؤال نداشتم، به مدينه سفر كردم و بر امام صادق - عليهالسلام - وارد شدم و از نسبت اين دو آيه به همديگر پرسيدم.
امام - عليهالسلام - فرمودند: اما فرمايش او: (فان خفتم أن لا تعدلوا فواحدة) «و اگر ميترسيد عدالت را (دربارهي همسران متعدد) رعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد».يعني در نفقه.
و فرمايش او: «و شما هرگز نميتوانيد در ميان زنان، عدالت برقرار كنيد، هر چند كوشش كنيد!» مقصود محبت و مودت است، زيرا كسي نميتواند در محبت بين دو همسر عدالت را رعايت كند.
ابوجعفر احول به آن مرد بازگشت، و پاسخ را به اطلاع او رسانيد.
آن مرد گفت: اين را از حجاز آوردهاي. (6).
ابان بن تغلب گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم؛ آيا در اصحاب پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - كسي بود كه بر ابوبكر اعتراض كند، و نشستن او را در مجلس و مكان رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - تقبيح نمايد؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: بله. دوازده نفر (از مهاجرين و انصار) بر ابوبكر اعتراض نمودند، آنان از مهاجرين عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص - و او مردي از بنياميه بود - و سلمان فارسي، و ابوذر غفاري، و مقداد بن اسود، و عمار بن ياسر، و بريده اسلمي.
و اما از انصار عبارت بودند از: ابوالهيثم بن التيهان، و سهل، و عثمان - دو فرزند حنيف - و خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين، و ابي بن كعب و ابوايوب انصاري.
سپس حضرت فرمود: هنگامي كه ابوبكر به منبر رفت اين چند نفر با هم مشورت نمودند، بعضي گفتند: به خدا؛ او را از منبر رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - پائين ميكشيم، و ديگران گفتند: به خدا، اگر چنين نموديد به هلاكت خود كمك كردهايد، در حالي كه خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: (و لا تلقوا بأيديكم إلي التهلكة) (1)«و خود را با دست خود به هلاكت نيفكنيد» پس بيائيد زود برويم نزد اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب - عليهالسلام - تا با او مشورت كنيم، و نظر او را جويا شويم و بدانيم چه بايد بكنيم.
همگي به طرف آقا اميرالمؤمنين - عليهالسلام - شتافتند و به او گفتند: يا اميرالمؤمنين؛ حقي را كه شما از ديگران به آن سزاوارتريد رها كردهايد؟ زيرا ما مكرر شنيديم كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - ميفرمود: «علي با حق است و حق با علي، حق با علي به هر طرف كه برود ميرود و ميل ميكند» و ما قصد داشتيم برويم و او را از منبر رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - پائين بكشيم، ولي آمديم ابتداءً با شما مشورت كنيم و نظر شما را جويا شويم و ببينيم ما را به چه چيز دستور ميدهيد. (2).
حضرت امير - عليهالسلام - فرمودند: «به خدا قسم؛ اگر چنين كاري را ميكرديد كار شما با آنها به جنگ ميكشيد، ولي شما مانند نمك در غذا، و سورمه در چشم، باشيد (هستيد).
به خدا قسم اگر چنين ميكرديد به جائي ميكشيد كه نزد من ميآمديد در حالي كه شمشيرها را از نيام كشيده و آماده جنگ و كارزار شدهايد، و در اين صورت ميآمدند و بالاجبار مرا وادار به مبايعت (با آن شخص) ميكردند، و ميگفتند بيعت كن وگرنه تو را ميكشيم، و من ناچار ميشدم كه از خود دفاع كنم (و كشت و كشتار واقع ميشد) در حالي كه پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - قبل از وفاتشان به من - سراً - فرمودند: اي ابوالحسن، امت پس از من به تو غدر و خيانت خواهند كرد و عهد مرا (كه مربوط به خلافت و جانشيني تو است) نقض خواهند نمود و تو نسبت به من به منزلهي هارون از موسي هستي، و امت پس از من كاري را كه سامري و پيروان او با هارون و پيروانش كردند با تو خواهند كرد.
من گفتم: يا رسول الله، پس شما چه سفارشي به من داريد اگر چنين شد؟
حضرت رسول فرمودند: اگر ياراني را يافتي پس اقدام كن و با آنان جهاد كن، و اگر ياراني را نيافتي دست نگهدار، و خون خود را حفظ كن تا با مظلوميت به من ملحق شوي.
و هنگامي كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - وفات يافت به غسل و كفن و دفن آن حضرت مشغول شدم، سپس قسم خوردم كه تا قرآن را جمع نكنم عبا بر دوش نگذارم مگر براي نماز، و چنين كردم.
سپس دست فاطمه - سلام الله عليها - و دو فرزندم حسن و حسين - عليهماالسلام - را گرفتم و بر اهل بدر و اهل سابقه (و سابقين در اسلام) مرور كرديم و آنها را به حقم يادآوري كردم، و به نصرت و ياريم دعوت نمودم، ولي هيچ يك از آنان به من پاسخ مثبت ندادند مگر چهار نفر: سلمان، عمار، ابوذر و مقداد - رضي الله عنهم -، و در اين امر با بقيه خويشاوندانم گفتگو كردم ولي همگي امتناع كردند، و ترجيح دادند كه سكوت اختيار شود، چون ميدانستند در سينهي آن گروه چه كينههائي انباشته شده است، و ميدانستند چه بغضي نسبت به خدا و پيغمبر و اهل بيت پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - در دل دارند.
پس همگي برويد نزد آن مرد (يعني ابابكر) و او را از آنچه از فرمايشات پيامبرتان محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - شنيدهايد آشنا كنيد، تا حجت را بدين طريق بر او تمام كنيد، و ديگر براي او عذري نماند، و آنان با مخالفت با اين فرمايشات از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - دورتر باشند هنگامي كه بر او (روز قيامت) وارد ميشوند.
آن گروه به طرف مسجد حركت كردند، تا اينكه منبر رسول خدا را در ميان گرفتند، و آن روز؛ روز جمعه بود و هنگامي كه ابوبكر به منبر رفت مهاجرين به انصار گفتند: شما آغاز كنيد و سخن بگوئيد، و انصار به مهاجرين گفتند: بلكه شما آغاز كنيد و سخن بگوئيد، - تا اينكه گويد -: پس اولين كسي كه سخن گفت خالد بن سعيد بن العاص بود، سپس باقي مهاجرين سپس انصار.
و روايت شده است كه: آنان هنگام وفات رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - حاضر نبودند، و زماني به مدينه آمدند كه ابوبكر در مقام خلافت نشسته بود، و آنها آن زمان از سرشناسان مسجد رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - بودند.
1- خالد بن سعيد بن العاص برخاست و گفت: اي ابوبكر؛ از خدا بترس، تو حتما ميداني كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - در حالي كه دور او را گرفته بوديم روز واقعهي قريظه هنگامي كه خداوند فتحي نصيب آن حضرت كرده بود، و علي - عليهالسلام - آن روز عدهاي از قهرمانان و سرشناسان معروف آنها را كشته بود حضرت رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «اي گروه مهاجرين و انصار، به شما وصيتي ميكنم آن را حفظ كنيد، و فراموش ننمائيد، و امانتي به وديعت نزد شما ميگذارم از آن نگاهداري كنيد؛
بدانيد علي بن ابي طالب - عليهالسلام - امير شما و خليفهي من بعد از من است، بدين مطلب پروردگار مرا سفارشم نمود. بدانيد كه اگر سفارش و وصيت دربارهي او را حفظ نكنيد، و او را ياري و كمك نكنيد، در احكامتان اختلاف خواهيد كرد، و امر دينتان بر شما مضطرب خواهد شد، و اشرار از شما بر شما مسلط خواهد شد.
بدانيد اهلبيت من وارثان امر من هستند و دانا به امر امت من بعد از من هستند.
خداوندا؛ كسي را كه از آنان اطاعت كند و سفارش و وصيت مرا دربارهي آنها حفظ كند در زمره و گروه من محشور بنما، و نصيبي از مرافقت من براي او قرار بده كه به وسيلهي آن نور آخرت را درك كند. (و آن روز گرفتار ظلمت و تاريكي نشود).
خداوندا؛ هر كس با اهل بيت من پس از من بدرفتاري كند از بهشتي كه وسعت و پهني آن به اندازهي عرض آسمان و زمين است محروم كن.
عمر بن خطاب به او گفت: ساكت باش خالد، ساكت باش، تو نه از اهل مشورت هستي، و نه از كساني هستي كه از آن نظر بشود پيروي كرد.
خالد گفت: تو ساكت باش اي پسر خطاب، زيرا تو از زبان ديگري سخن ميگوئي، به خدا قسم؛ قريش ميداند كه تو از پستترين قريش هستي از نظر حسب، و منصب، و ارزش، و گمنامترين شخص ميباشي، و عاجزترين فرد در دفاع از خدا و پيامبرش هستي، تو در جنگها زبون و ترسو، و در زمينهي بذل و بخشش بخيل، و داراي عنصري خبيث هستي، نه در ميان قريش افتخاري داري، و نه در جنگها نامي.
و تو در اين قصه به مثابهي شيطان هستي، كه به انسان گفت: (اذ قال للانسان أكفر فلما كفر قال اني بريء منك اني أخاف الله رب العالمين - فكان عاقبتهما أنهما في النار خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين ) (3)«كافر شو (تا مشكلات تو را حل كنم) اما هنگامي كه كافر شد گفت: من از تو بيزارم، من از خداوندي كه پروردگار عالميان است بيم دارم، سرانجام كارشان اين شد كه هر دو در آتش دوزخ خواهند بود، جاودانه در آن ميمانند؛ و اين است كيفر ستمكاران». پس عمر خالد بن سعيد را نشاند.
2- سپس سلمان فارسي برخاست و گفت: كرديد و نكرديد، و ندانيد چه كرديد؟ و قبلا از بيعت امتناع كرده بود تا اينكه گردن او را به دست فشار دادند و مضروب ساختند.
آنجا بود كه گفت: اي ابوبكر؛ در امر خود به چه كس اعتماد ميكني هر گاه بر تو چيزي وارد شد كه او را نميشناسي؟ و به سوي چه كسي پناه ميبري هنگامي كه از تو سؤال ميشود مطلبي را كه نميداني؟ و عذر تو چيست در پيشي گرفتن بر كسي كه از تو داناتر است، و به رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - نزديكتر است، و به تأويل كتاب خداي عزوجل و سنت پيامبرش داناتر است.
و كسي كه پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - سفارش او را به شما قبل از وفاتش نموده است. ولي شما قول او را دور انداختيد و توصيهي او را به فراموشي سپرديد، و به وعدهي خود عمل نكرديد، و عهدش را نقض كرديد، و عقدي را بر شما قرار داده بود - كه زير لواي اسامة بن زيد باشيد - بهم زديد.
پس بترسيد از عملي كه انجام داديد، و مردم بايد بدانند كه با مخالفت امر رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - گناهي بزرگ مرتكب شديد، و نزديك است كه شرايط براي تو فراهم شود در حالي كه بار گناهت سنگينتر شده، و به سوي قبرت برده شدهاي در حالي كه با خود ميبردي آنچه دو دستت آن را كسب كرده است.
پس اگر زود به حق برگردي و تدارك كني و توبه كني به خدا از گناه بزرگي كه مرتكب شدهاي به نجاتت نزديكتر خواهي بود، آن روزي كه در حفرهات تنها خواهي بود، و كساني كه تو را ياري كردند، تو را ميگذارند و ميروند، زيرا تو شنيدي آنچه ما شنيديم، و ديدي آنچه را ما ديديم ولي آنها تو را از آن چيزي كه به آن چنگ زدهاي باز نداشتند يعني اين امر (و مقامي) كه هيچ عذري در اشغال آن نداري، و براي دين و مسلمين هيچ نفعي در قيام تو به آن نيست.
پس خدا را! خدا را! در نظر بگير و خود را نجات بده، آنكه بيم داد عذري باقي نگذاشت، و مباش مانند كسي كه (از حق) رو گرداند و تكبر ورزد.
3- سپس ابوذر برخاست و گفت: اي جماعت قريش؛ كار قبيحي مرتكب شديد، و قرابت را رها كرديد.
به خدا قسم؛ (به وسيلهي كار شما) گروهي از عرب مرتد خواهند شد، و در دين شك خواهند كرد. و اگر شما امر را به اهل بيت پيامبرتان بسپاريد هيچ اختلاف و جنگي واقع نخواهد شد.
به خدا قسم؛ اين امر به دست كسي افتاد كه با غلبه و قهر او را به دست آورد (نه با شايستگي)، و از اين به بعد چشم كساني كه هيچ اهليت ندارند به آن دوخته خواهد شد، و خونهاي بسياري در طلبش ريخته خواهد شد.
(و همان واقع شد كه ابوذر گفت..).
سپس ابوذر گفت: شما ميدانيد و خوبان شما ميدانند كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «امر (خلافت و زعامت) پس از من از آن علي - عليهالسلام - است، سپس از آن فرزندم حسن و حسين - عليهماالسلام -، و پاكان و مطهران از ذريهام».
ولي شما گفتهي پيامبرتان را دور انداختيد و آنچه را نزد شما به وديعت گذاشت به فراموشي سپرديد، آري شما از دنياي فاني پيروي كرديد، و آخرت باقي را كه هرگز جوانيش به پيري نميانجامد، و نعمتش زائل نميشود، و ساكنانش محزون نميگردند، و اهلش نميميرند، در مقابل بهاي حقير و ناچيز و فاني و زائلي فروختيد.
درست مانند امتهاي گذشته كه بعد از پيامبرانشان كفر ورزيدند و به عقب برگشتند، و تغيير دادند، و تبديل كردند، و اختلاف كردند، و شما درست مانند آنان عمل كرديد، و در اين جهت با آنان يكسان شديد، طابق النعل بالنعل، و چه زود نتيجهي شوم و تلخ اين كارتان را خواهيد چشيد و به سبب آنچه با دستان خود كسب كرديد مجازات (سخت) خواهيد شد، و هرگز خدا به بندگان ظلم نميكند.
4- سپس مقداد برخاست و گفت: اي ابابكر؛ از ظلم و ستم خود برگرد (و دست بردار) و به سوي پروردگارت توبه كن، و ملازم خانهي خود شو، و بر گناهت گريه كن، و امر را به صاحب اصليش كه از تو سزاوارتر است بسپار، زيرا تو ميداني كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - چه پيمان و عهدي بر گردن تو گذاشت، و چه بيعتي از تو گرفت، و چگونه تو را ملزم كرد كه زير پرچم اسامة بن زيد حركت كني و او مولاي تو است.
و به شما فهمانيد كه اين امر (يعني خلافت) از آن تو و كسي كه تو را در آن كمك كرد نيست به وسيلهي ضميمه نمودن نشانهي نفاق و كانون شقاق عمرو بن عاص كه خداوند در توصيفش بر پيامبرش - صلي الله عليه و آله و سلم - اين آيه نازل فرمود: (ان شانئك هو الأبتر) (4)«(و بدان) دشمن تو قطعا بريده نسل و بيعقب است!» - زيرا اختلافي ميان اهل علم و دانش نيست كه اين كلام الهي دربارهي عمرو نازل شد - و او بر شما و تمامي منافقين آن زمان كه پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - براي غزوه ذات السلاسل فرستاد، امير بود، و عمرو شما را نگهبان لشكرش نمود، پس؛ از نگهباني تا خلافت؟ (نگهباني كجا و خلافت كجا).
از خدا بترس، و مبادرت كن به استعفاي از اين كار پيش از آنكه فرصت فوت شود، زيرا اين براي تو در زندگيت و براي پس از مرگت سالمتر است، و به دنيايت اعتماد نكن، و قريش و غير قريش تو را فريب ندهند.
پس به زودي دنيايت مضمحل ميشود و از بين ميرود، و سپس نزد پروردگارت حاضر ميشوي، و تو را به سبب عملت مجازات خواهد كرد، و تو دانستي (و ميداني) و يقين داري كه علي بن ابيطالب - عليهالسلام - صاحب (واقعي) اين امر بعد از پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - است، پس اين امر (خلافت) را به او بسپار؛ زيرا خدا آن را (به خاطر كمالاتي) براي او قرار داد.
اگر چنين كردي، براي ستر (ساير عيوبت) بهتر و كاملتر است، و براي سبك كردن بارت بهتر است، و به خدا من تو را نصيحت كردم اگر نصيحت مرا قبول كني، و بازگشت تمامي امور به خدا است.
5- سپس بريدهي اسلمي برخاست و گفت: انا لله و انا اليه راجعون، حق چه كشيد از دست باطل اي ابابكر؛ آيا فراموش كردي يا به فراموشي سپردي، يا اينكه نفست تو را فريب داد، و باطلها را برايت زينت داد؟ يا اينكه به ياد نميآوري آنچه رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - ما را به آن دستور داد آن هنگام كه علي بن ابي طالب - عليهالسلام - را اميرالمؤمنين ناميد، در حالي كه رسول خدا هنوز در ميان ما بود و فراموش كردي فرمودهي او را كه بارها تكرار نمود: «اين اميرالمؤمنين، و كشندهي قاسطين، و منحرفين است».
پس از خدا بترس، و خود را زود نجات بده پيش از آن كه نتواني آن را نجات دهي، و از آنچه آن را هلاك ميكند خلاص كن، اين امر را به آن كسي كه از تو سزاوارتر است به آن برگردان، و در اين امر غاصبانه ادامه نده، و برگرد، تا هنوز ميتواني برگردي.
من خالصانه به تو نصيحت كردم، و تو را به راه نجات دلالت كردم، پس پشتيبان مجرمان و جنايتكاران مباش.
6- سپس عمار بن ياسر برخاست و گفت: اي جماعت قريش؛ و اي مسلمانان؛ اگر ميدانيد (چه خوب) و اگر نميدانيد پس بدانيد كه اهل بيت پيامبرتان از همه به او سزاوارترند، و به ارث او احقند، و از همه در تدبير امور دين تواناترند، و نسبت به شؤون مؤمنين امانت دارترند، و نگهباني آنها از ملت و دين او بيشتر است، و داراي اخلاص بيشتري نسبت به امت او هستند.
پس رفيقتان را وادار كنيد كه حق را به صاحبانش برگرداند، پيش از اينكه وحدتتان متلاشي شود، و شوكتتان ضعيف شود، و دشمنانتان بر شما چيره شود، و تفرقتان آشكار شود، و فتنه به وسيلهي شما بزرگ شود، و اختلاف پيدا كنيد، و دشمنتان در شما طمع كند.
پس شما ميدانيد كه بنيهاشم از شما به اين امر (خلافت) سزاوارترند، و علي - عليهالسلام - از ميان آنان مولاي شما است به وسيلهي عهد خدا و پيامبر (و سفارش و دستور آنان)، و شما ديديد كه ميان علي - عليهالسلام - و ديگر فرق آشكار است، زيرا شما ديديد كه رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - تمامي درهاي خانههاي شما را كه به داخل مسجد باز ميشد بست ولي در خانه علي - عليهالسلام - را نبست.
و دختر گرامي خود را به او داد در حالي كه دست رد به سينهي تمامي كساني كه از شما از او خواستگاري كردند، زد.
و دربارهي او پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «من شهر علمم، و علي - عليهالسلام - دروازهي آن شهر است پس هر كس خواهان حكمت است (و ميخواهد وارد شهر علم شود) از راه دروازهي اين شهر وارد شود».
و شما همگي دست نياز - در امور و مشكلات دينتان - به سوي او دراز ميداريد، در حالي كه او از همگي شما بينياز است. و همچنين سوابق و فضائل ديگري دارد كه حتي آنكه خود را از همهي شما بهتر ميداند از آنها عاري و بيبهره است.
پس چرا از او روي گرداندهايد؟ و چرا بر حق او حملهور شدهايد، و زندگي دنيوي را بر آخرت ترجيح دادهايد؟ بدهيد به او آنچه را كه خدا به او داد.
7- سپس ابي بن كعب برخاست و گفت: اي ابوبكر، حقي را كه خداوند آن را براي غير تو قرار داده انكار مكن و ناديده مگير، و نخستين كسي مباش كه امر رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - را در مورد وصي و صفي (و برگزيدهاش) مخالفت كرد، و راه عصيان پيش گرفت، و از دستورش سر باز زد، حق را به صاحبانش برگردان تا در امان باشي، و در ضلالت خود ادامه مده كه پشيمان ميشوي.
و به سرعت توبه كن تا بار گناهت سبك شود و اين امر را كه خدا آن را براي تو قرار نداده است به خود اختصاص مده، كه نتيجهي شوم عمل خود را ملاقات خواهي كرد، و به زودي اين را كه در آن هستي مفارقت خواهي نمود، و نزد پروردگارت خواهي رفت، و از جنايتي كه مرتكب شدهاي سؤال خواهد كرد پروردگارت نسبت به بندگانش ظالم نيست.
8- سپس خزيمه برخاست و گفت: اي مردم مگر نميدانيد كه پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - شهادت مرا به تنهائي قبول كرد، و در كنار من شاهد ديگري نخواست؟
گفتند: بله.
گفت: پس شهادت ميدهم كه من شنيدم از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - كه ميگفت: «اهل بيت من حق را از باطل جدا ميكنند، و آنها اماماني هستند كه بايد به آنان اقتدا شود و من آنچه كه دانستم گفتم، و نيست بر فرستادهاي مگر رساندن آشكاري».
9- سپس ابوالهيثم بن التيهان برخاست و گفت: و من شهادت ميدهم كه پيامبر ما - صلي الله عليه و آله و سلم - علي - عليهالسلام - را در روز غدير منصوب نمود، و انصار گفتند: او را منصوب ننمود مگر براي خلافت، و بعضيها گفتند: او را منصوب ننمود مگر براي اينكه مردم بدانند كه او مولاي هر كسي است كه پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - مولاي او است، و مطالب بسياري.
پس ما مرداني به نزد رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - فرستاديم كه از مراد آن حضرت بپرسند.
حضرت فرمود: «بگوئيد به آنها كه: علي - عليهالسلام - ولي مؤمنان پس از من است و او ناصحترين شخص براي امتم ميباشد».
و من شهادت ميدهم به آنچه خود شاهد و حاضر در آن بودم، پس هر كس خواست ايمان بياورد و هر كس خواست كافر شود، قيامت روز قضاوت و جداسازي است.
10- سپس سهل بن حنيف برخاست و پس از حمد و ثناي الهي و صلوات بر پيامبر اكرم محمد و آل او - عليهمالسلام - گفت: اي جماعت قريش، شاهد باشيد كه من شهادت ميدهم كه رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - را در همين مكان - يعني روضه - ديدم در حالي كه دست علي بن ابي طالب - عليهالسلام - را گرفته بود، و ميگفت:
«اي مردم، اين علي - عليهالسلام - امام شما پس از من است، و وصي من در حيات، و پس از وفات من است، و پرداخت كننده دين من است، و برآورندهي وعدهي من است، و نخستين كسي است كه با من كنار حوض كوثر مصافحه ميكند، پس خوشا به حال كسي كه از او پيروي كند، و او را ياري نمايد، و واي بر كسي كه از او تخلف كند، و او را ياري ننمايد».
11- و در كنارش برادرش عثمان بن حنيف ايستاد و گفت: از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - شنيديم كه ميگفت: (لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا أماناتكم و أنتم تعلمون) (5)«اهل بيت من ستارهگان زمينند، پس برآنان پيشي نگيريد، بلكه آنان را مقدم بداريد (و پشت سر آنها حركت كنيد) آنها رهبران شما بعد از من هستند».
در اين هنگام مردي برخاست و گفت: اي رسول خدا، چه كساني اهل بيت شما هستند؟
پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «علي و پاكان از فرزندانش»، و اين مطلب را توضيح داد.
پس اي ابوبكر، نخستين كافر به آن حضرت مباش، و به خدا و پيامبر خيانت نكنيد»! و (نيز) در امانات خود خيانت روا مداريد، در حالي كه ميدانيد (اين كار، گناه بزرگي است).
12- سپس ابوايوب انصاري برخاست و گفت: بندگان خدا؛ از خدا بپرهيزيد دربارهي اهلبيت پيامبرتان و به آنها برگردانيد حقي را كه خداوند آن را براي آنان قرار داده، من هر آنچه برادرانم شنيدند شنيدم در جاهاي متعدد كه پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - به علي - عليهالسلام - اشاره ميكرد و ميفرمود:
«علي امام نيكان، و كشندهي كافران است، خذلان شده است كسي كه او را خذلان كند، و پيروز است كسي كه او را ياري كند».
پس توبه كنيد از اين ظلم و ستمتان كه خدا توبه پذير و مهربان است، و پشت به او ننمائيد، و از او اعراض نكنيد.
امام صادق - عليهالسلام - ميفرمايد: اينجا بود كه ابوبكر روي منبر به طوري مجاب شد كه ديگر ندانست در پاسخ آنها چه بگويد، سپس گفت: من رهبر شما شدم در حالي كه از شما بهتر نيستم مرا از اين كار معاف بداريد، معاف بداريد.
عمر بن الخطاب گفت: پائين بيا اي احمق! اگر نميتواني از قريش با دلايل قوي دفاع كني پس چرا خود را در اين مقام قرار دادي؟ به خدا؛ قصد داشتم تو را از اين منصب خلع كنم، و واگذار كنم آن را به «سالم» غلام و بردهي ابوحذيفه.
ابوبكر پائين آمد، و عمر دست او را گرفت و هر دو به شتاب به منزلش رفتند و سه روز در خانه ماندند، و به مسجد رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - نميآمدند.
هنگامي كه روز چهارم شد «خالد بن الوليد» آمد به همراه هزار نفر (رجاله) و به آنها گفت: چرا نشستهايد، به خدا بنيهاشم چشم طمع به اين مقام دوختهاند. و «سالم» غلام و برده ابوحذيفه با هزار نفر آمد و «معاذ بن جبل» با هزار نفر آمد و همين طور از اين سو و آن سو يكي يكي جمع شدند تا اينكه چهار هزار نفر مرد جمع شدند و شمشيرها را از نيام كشيدند و سپس به راه افتادند در حالي كه در پيشاپيش آنان عمر بن الخطاب حركت ميكرد تا به مسجد رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - رسيدند.
عمر گفت: اي اصحاب علي؛ اگر كسي از شما سخناني كه ديروز گفت بار ديگر تكرار كند گردن او را ميزنيم. «خالد بن سعيد بن العاص» برخاست و گفت: اي فرزند صهاك حبشيه، با شمشيرتان ما را تهديد ميكنيد؟ به خدا قسم شمشيرهاي ما از شمشيرهاي شما تيزتر است، و ما از شما بيشتر هستيم گر چه عددمان اندك است، چون حجت و دليل با ما است.
به خدا قسم اگر نبود طاعت امامم هر آينه شمشير خود را از نيام برميكشيدم، و با تو ميجنگيدم تا جايي كه ديگر عذري نماند.
اميرالمؤمنين - عليهالسلام - فرمودند: «اي خالد، بنشين خداوند مقام تو را ميداند، و تلاش تو را سپاسگزار است». خالد نشست.
سپس «سلمان فارسي» برخاست و گفت: الله اكبر الله اكبر من از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - با اين دو گوشم شنيدم - و گرنه كر باد - كه فرمود: «در حالي كه برادرم و پسرعمم در مسجد با گروهي از اصحابش نشسته است گروهي از سگان جهنم بر او يورش ميبرند، و ارادهي قتل او و قتل يارانش ميكنند» و من شك نميكنم كه آنها شما باشيد.
عمر ابن الخطاب كه اين سخن را از سلمان شنيد به او حمله كرد، كه علي - عليهالسلام - به سرعت برخاست و يقهي او را گرفت به زمين زد و فرمود: «اي صهاك حبشيه؛ اگر نبود كتاب و وصيتي كه قبلا از ناحيه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - به من رسيده، به تو نشان ميدادم كه كدام يك از ما ياران كمتري و ياوران ضعيفتري دارد».
سپس حضرت رو به اصحابش نمود و فرمود: (اذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون) (6)«برويد خداي رحمتتان كند، به خدا وارد مسجد نميشوم مگر آنسان كه دو برادرم موسي و هارون وارد شدند، هنگامي كه اصحابش به او گفتند: تو و پروردگارت برويد و (با آنان) بجنگيد، ما همين جا نشستهايم.
به خدا قسم؛ وارد نميشوم به مسجد مگر براي زيارت رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - يا براي قضيهاي كه در آن نظر بدهم چون جايز نيست اهمال آن بدليل نهي پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - از اينكه مردم در حيرت رها شوند». (7).
مفضل گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي فرمايش خداي عزوجل: (و اذا ابتلي ابراهيم ربه بكلمات) (1)«(به خاطر آوريد) هنگامي كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود» سؤال نمودم كه اين كلمات چيست؟
حضرت فرمود: اين كلمات همان كلماتي است كه آدم از ناحيهي خدا دريافت نمود (و با توسل به آنها) خداوند توبهي آدم را قبول نمود، و آن كلمات عبارت است از اين كه آدم گفت:
«يا رب اسألك بحق محمد و علي و فاطمه و الحسن و الحسين الا تبت عني».
يعني: بارالها؛ مسألت مينمايم از تو به حق محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين - عليهمالسلام - كه توبهي مرا قبول كني».
خداوند توبهي او را قبول نمود، زيرا خداوند بسيار توبه پذير و رحيم و مهربان است.
عرض كردم: اي فرزند رسول خدا؛ پس معني فرمايش خدا: (أتمهن) (2)يعني: تمامشان نمود، چيست؟
حضرت فرمود: يعني: آنها كه تا نام حضرت قائم - عليهالسلام - تمام ميكنند، كه دوازده تا امام هستند كه نه نفر آنها از اولاد حسين - عليهالسلام - ميباشند. (3).
فرات بن احنف گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: فدايت شوم؛ آيا براي مسلمين عيدي هست كه برتر از عيد فطر، و قربان، و جمعه و عرفه باشد؟
حضرت فرمود: بله عيدي است كه از همه عيدها برتر و بزرگتر، و نزد خدا شريفتر، و آن روزي است كه خداوند دين را در آن كامل كرد، و بر پيامبرش محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - اين آيه را فرو فرستاد: (أليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا).
«امروز دين شما را تكميل نمودم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براي شما پسنديدم».
گفتم: آن چه روزي است؟
حضرت فرمود: هرگاه يكي از انبياء بنياسرائيل ميخواست كسي را براي جانشيني پس از خودش تعيين كند و چنين مينمود، آن روز را عيد قرار ميدادند، و آن روز روزي است كه پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - علي - عليهالسلام - را در آن براي مردم به عنوان راهنما (و جانشين پس از خودش) منصوب نمود و بر او نازل فرمود آنچه كه نازل فرمود، و دين در او كامل شد، و نعمت بر مؤمنين تمام گرديد.
گفتم: كدام روز از سال است؟
حضرت فرمود: چون ايام پس و پيش ميشود، لذا ممكن است يك سال شنبه يا يك شنبه يا دوشنبه، و هكذا يكي از ساير ايام هفته باشد.
گفتم: چه كاري سزاوار است در آن روز ما انجام دهيم؟
فرمود: آن روز عبادت و نماز و شكر و ستايش خدا و سرور و خوشحالي به خاطر آنچه كه خداوند بر شما به وسيلهي آن منت گذاشت از ولايت ما است. و من دوست دارم براي شما كه اين روز را روزه بگيريد. (1).
1) تفسير فرات: 12، بحارالأنوار: ج 37 ص 169 ح 46.
علي بن أبوحمزة از ابوبصير نقل ميكند كه گفت: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: آيا كسي هست كه از فشار قبر در امان باشد؟
حضرت فرمود: پناه ميبريم به خدا، چه كم هستند كساني كه از فشار قبر در امان باشند!
هنگامي كه عثمان؛ رقيه - دختر پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - را كشت،
رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - كنار قبر او ايستاد، و سر مبارك خود را به طرف آسمان نمود، و اشك از ديدگانش سرازير شد، و به مردم فرمود: همانا به ياد رقيه و آنچه او ملاقات كرد افتادم، و دلم سوخت، و از خدا خواستم، كه او را از فشار قبر مصون بدارد.
حضرت فرمود: بارالها؛ رقيه را به من ببخش و او را از فشار قبر مصون بدار.
خداوند نيز دعاي او را به اجابت رساند و رقيه را به حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - بخشيد.
و نيز حضرت صادق - عليهالسلام - فرمود: رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - در تشييع جنازهي سعد بن معاذ شركت نمود، در حالي كه هفتاد هزار فرشته او را تشييع ميكردند.
در اينجا بود كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - سر مبارك خود را به سوي آسمان بلند نمود و فرمود: (آيا سزاوار است شخصي) مانند سعد فشار داده شود؟
راوي گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: فدايت شوم؛ به ما روايت شده كه آن فشار به اين جهت بود كه سعد از (اصابت) بول اجتناب نميكرد.
حضرت فرمود: پناه به خدا؛ فشار به خاطر بداخلاقي او با خانوادهاش بود.
حضرت فرمود: مادر سعد گفت: خوشا به حالت اي سعد!
حضرت رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - به او فرمود: اي مادر سعد؛ بر خدا لازم و حتمي مكن (يعني گشايش بر سعد بستگي به لطف خدا دارد). (1).
1) فروع الكافي:1: 64، بحارالأنوار: ج 22 ص 163 ح 23.
ابوبصير گويد: شنيدم حضرت صادق - عليهالسلام - ميفرمود: همانا دروغ روزه را باطل ميكند.
پرسيدم: كدام يك از ما است كه چنين كاري از او سر نزند (و دروغ نگويد)؟
فرمود: آن دروغ كه تو خيال كردي (منظور) نيست، بلكه آن دروغ بستن به خدا و پيغمبر و ائمه - عليهمالسلام - است. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 33 ح 4 و ص 37 ح 9.
حمران گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به شب قدر سؤال نمودم.
حضرت فرمود: شب بيست و سوم، يا شب بيست و چهارم است.
عرض كردم: از اين دو يكي را معين كنيد.
حضرت فرمود: چه ميشود در هر دو شب اعمال شب قدر را انجام دهي كه يكي از آنها شب قدر است. (1).
حسان بن مهران گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به شب قدر سؤال كردم.
حضرت فرمود: آن را در شب بيست و يكم، و شب بيست و سوم طلب كن. (2).
محمد بن زياد ازدي از ابان - و غير ابان - روايت ميكند كه گفت: امام صادق - عليهالسلام - فرمود:
هر كس روزهي خود را به قول صالح و عمل صالح ختم كند خداوند روزهي او را از او قبول خواهد كرد.
به حضرت گفته شد: اي فرزند رسول خدا؛ قول صالح (و كلام نيك) چيست؟
حضرت فرمود: گفتن: لا اله الا الله، و عمل صالح (و كار نيك) اخراج ساختن و دادن فطريه است. (1).
1) امالي الصدوق: ص 34، بحارالأنوار: ج 93 ص 313 ح 8.
ادريس بن يوسف گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: كدام يك از اهل عرفات جرمش بزرگتر است؟
حضرت فرمود: كسي كه از عرفات خارج شود در حالي كه گمان ميكند كه خدا او را نيامرزيده است. (1).
1) كتاب الغايات: ص 84، بحارالأنوار: ج 96 ص 263 ح 44.
محمد بن علي الحلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به غذاي خوب سؤال كردم.
حضرت فرمود: بر تو باد استفاده از سركه و روغن زيتون، كه گوارا (و سهل الهضم و بر معده سبك است).
و علي - عليهالسلام - بسيار از آن استفاده مينمود، و من نيز بسيار از آن استفاده ميكنم، زيرا گوارا (و هضم آن آسان است). (1).
1) المحاسن: 483، بحارالأنوار: ج 63 ص 180 ح 10.
احمد بن سليمان روايت ميكند كه ابوبصير گفت: مردي به امام صادق - عليهالسلام - در حالي كه من نزد او حاضر بودم - از سبزيجات سؤال كرد.
حضرت فرمود: «هندبا» مال ما است. (1).
ابوبصير گويد: شخصي از امام صادق - عليهالسلام - راجع به سبزيجات مفيد سؤال كرد در حالي كه من آنجا بودم.
حضرت فرمود: «بادروج» مال ما است. (2).
يزيد صائغ گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم مردي است كه مسلمان و شيعي مذهب هرگاه خبر دهد دروغ گويد، و هرگاه وعده دهد خلف وعده كند، و هرگاه مورد اعتماد قرار گيرد خيانت كند، او چه منزلتي دارد؟
حضرت فرمود: در نزديكترين مراتب و منازل به كفر قرار دارد، ولي كافر نيست (يعني نزديك است كه گناهانش او را به كفر برساند) (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 397 ح 5.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: آيا كشتن هدهد جايز است؟
حضرت فرمود: آن را اذيت نكن و آزار مده و آن را نكش، زيرا خوب پرندهاي است اين پرنده. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 271.
ابنزياد گويد: شنيدم از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي كشتن مورچهها و مارها و كرمها اگر آزار بدهند سؤال نمودم.
حضرت فرمود: كشتن و سوزاندن آنها اگر آزار بدهند اشكالي ندارد، ولي مارهاي ساكن در خانهها را نكشيد. (1).
1) قرب الاسناد: ص 55، بحارالأنوار: ج 73 ص 339 ح 5.
1- علي بن حسان از يكي از اصحابش روايت ميكند كه امام صادق - عليه السلام - فرمود: هر دعائي كه پيش از آن تمجيد و ستايش خدا نباشد ابتر و ناقص است، اول تمجيد است سپس مدح و ثنا.
عرض كردم: كمترين مقدار تمجيد چيست؟
حضرت فرمود: اين است كه بگوئي: بارالها، توئي اول كه پيش از تو هيچ چيز نيست، و توئي آخر كه بعد از تو هيچ چيز نيست، و توئي ظاهر و غالب كه هيچ چيز بالاي تو نيست، و توئي باطن و عارف به همه چيز كه هيچ حجابي بين تو و آن نيست و توئي عزيز و حكيم.
2- و به همين سند آمده است كه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: كمترين مقداري كه در تمجيد كفايت ميكند؛ چيست؟
حضرت فرمود: اينكه بگوئي: حمد خداي را كه به خاطر بلند مرتبهگي همه چيز را مقهور خود ساخت، و حمد و سپاس خداي را كه بر همه چيز مالك شد و بر همه چيز توانا است، و حمد خداي را كه علم او به همه چيز نفوذ نمود، و لذا به همه چيز آگاه است.
و حمد خداي را كه مردگان را زنده ميكند و زندهها را ميميراند و بر همه چيز قادر و توانا است. (1).
توضيح: تمجيد يعني بيان مجد و عظمت و بلند مرتبهگي حق تعالي.
1) بحارالأنوار: ج 90 ص 221 ح 4.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: كدامين صدقه بهتر و افضل است؟
حضرت فرمود: اينكه صدقه بدهي در حالي كه تو هنوز سالم و كم پول هستي، و به بقا اميد داري، و از فقر ميترسي، و مهلت داده نشوي تا وقتي كه جان به گلو برسد.
راوي گويد: من همانجا ثروتم را به محتاجان بخشيدم، و گفتم: فلان مقدار براي فلاني، و فلان مقدار براي فلاني، و آنچه را كه فقط براي شخصي منظور كرده بودم بهم زدم. (1).
ابوبصير گويد: به يكي از دو امام (باقر يا صادق - عليهماالسلام -) عرض كردم: كدامين صدقه بهتر و افضل است؟
حضرت فرمود: دادن تنها چيزي كه داري، مگر نشنيدهاي فرمودهي خداي عزوجل را كه ميفرمايد: (و يؤثرون علي أنفسهم ولو كان بهم خصاصة) (2)«و آنها را بر خود مقدم ميدارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند».
آيا اينجا چيز زيادي ميبينيد؟ (3).
از امام صادق - عليهالسلام - راجع به صدقه سؤال شد كه به چه كسي سزاوار است صدقه داده شود؟ آيا به كساني كه درب خانهها را ميزنند و درخواست صدقه ميكنند؟ يا اينكه به آنها ندهد بلكه به خويشاوندش بدهد؟
حضرت فرمود: خير، بفرستد براي كسي كه بين او و آن رابطهي خويشاوندي است، اين ثوابش عظيمتر است. (1).
1) بحارالأنوار: ج 93 ص 159.
مفضل بن عمر گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - بودم كه موضوع اعمال مطرح گرديد، من گفتم: عمل من چه اندازه كم و ضعيف است؟!
حضرت فرمود: خاموش باش، از خدا آمرزش بخواه، آنگاه فرمود: عمل كم باتقوا بهتر از عمل بسيار بيتقوا است.
گفتم: چگونه عمل بسيار بيتقوا ميباشد؟
فرمود: آري؛ مانند مردي كه از غذاي خود به مردم ميخوراند، و با همسايگانش مهرباني ميكند، و درب خانهاش باز است ولي چون دري از حرام به نظرش ميرسد بدان روي ميآورد، اين است عمل بدون تقوا، و ديگري هست كه اينها را ندارد ولي چون در -حرامي به نظرش رسد، بدان وارد نميشود. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 121 ح 7.
منصور بن حازم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم چه اعمالي بهتر است؟
فرمود: (خواندن) نماز در وقتش، و نيكي با پدر و مادر، و جهاد در راه خداي عزوجل. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 231 ح 4.
عمر بن اذينه گويد: از حضرت صادق - عليهالسلام - شنيدم كه ميفرمود:
همانا در شب ساعتي است كه هر بندهي مسلماني آن را درك كند و در آن ساعت نماز گزارد، و خداي را در آن ساعت بخواند دعايش مستجاب ميگردد، و اين ساعت در هر شب هست.
پرسيدم: خدايت خير دهد، آن چه ساعتي از شب است؟
فرمود: هنگامي كه نيمي از شب بگذرد و آن يك ششم از اول نيمهشب است. (1).
1) اصول كافي: ج 4 ص 228 ح 10.
علي بن اسباط از شخصي روايت ميكند كه امام صادق - عليهالسلام - فرمود: «فقر مرگ سرخ است».
گفتم: آيا مراد فقر مادي، و نداشتن دينار و درهم است؟
حضرت فرمود: خير، مقصود فقر ديني و اعتقادي است. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 266، بحارالأنوار: ج 69 ص 5 ح 3.
حكيم گويد: از امام صادق - عليهالسلام - در مورد كمترين مرتبهي الحاد سؤال كردم؟
حضرت فرمود: كمترين آن تكبر ورزيدن است. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 309، بحارالأنوار: ج 70 ص 190 ح 1.
عبدالأعلي گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: هر كس در حالي كه از كبر و تكبر پاك و خالي باشد وارد مكه شود گناهش آمرزيده ميشود.
عرض كردم: كبر چيست (يعني به چه چيز محقق ميشود)؟
فرمود: غمص مردم، و تحقير حق.
عرض كردم: اين چگونه است؟
فرمود: حق را نداند، و پيروانش را مورد طعن و تحقير قرار دهد. (1).
توضيح: مراد از حق، مكتب اهل بيت - عليهمالسلام - است.
1) معاني الاخبار: ص 242، بحارالأنوار: ج 70 ص 236 ح 42.
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: كدام مسجد بر اساس تقوي بنا و تأسيس شد؟
حضرت فرمود: مسجد قبا. (1).
1) فروع الكافي: ج 1 ص 81، بحارالأنوار: ج 119 ص 120 ح 6.
زنديق گفت: آيا روز قبل از شب آفريده شد؟
حضرت صادق فرمود: بله روز را قبل از شب، و آفتاب را پيش از ماه، و زمين را پيش از آسمان، و زمين را پيش از نهنگ، و نهنگ را در آب، و آب را در صخرهاي مجوف و توخالي، و صخره را روي شانهي فرشتهاي، و فرشته را روي خاك، و خاك را روي باد عقيم (و نازا)، و باد را روي هوا قرار داد، و هوا را قدرت نگه داشته است، و زير باد عقيم و نازا هيچ چيزي جز هوا و ظلمات، و ماوراي آن هيچ گستردگي يا تنگي و هيچ چيزي قابل تصور باشد؛ نيست.
سپس خدا كرسي را آفريد و آسمانها و زمين را در آن جاي داد، و كرسي بزرگتر از هر چيزي است كه آفريد، سپس عرش را آفريد و آن را بزرگتر از عرش قرار داد. (1).
همهي اين موارد از جمله سؤالاتي است كه زنديقي از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمود.
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 188.
گفتم: جانم، مادرم، پدرم و تمامي اهل زمين فداي رسول خدا صلي الله عليه و آله باد و خطاب به ابوهارون گفتم اين پسر را دشنام مده، اين پسر را مزن و با او بدرفتاري مكن و بدان كه نيست خانهاي كه در آن اسم محمد باشد مگر آن كه آن خانه در هر روزي پاكيزه و تقديس شود (1).
«براي اين كه پيغمبران پول، طلا، و نقره به ارث نگذارند و تنها بعضي از احاديثشان را به جاي گذارند و بر كسي كه از آن احاديث بيشتر استفاده كند، بهرهي بسياري برده است.» (2).
«زماني كه خداوند بر محمد و اوصياي او عهد و پيمان گرفت، اينها عزم خود را جزم كردند و اقرار بر اين مطلب نمودند.» (3).
«اسم آن حضرت عبدالغفار، عبدالملك و عبدالاعلي ميباشد؛ ولي چون ايشان حدود 500 سال نوحه و گريه كرد، به او نوح ميگويند (علت گريه او به خاطر اين بود كه بر قوم خود نفرين كرد و همه هلاك شدند» (4).
«زيرا وقتي در محراب براي عبادت ميايستادند، براي اهل آسمان نور افشاني ميكردند. چنان كه ستارگان براي اهل زمين نورافشاني ميكنند.» (5).
«آتشپرستي از زمان قابيل، فرزند حضرت آدم شروع شد و از اين قرار است كه چون آتشي آمد و قرباني هابيل را به نشاني قبولي سوزاند ولي قرباني قابيل را نسوزاند، ابليس پيش قابيل ظاهر شد و گفت: «اين هابيل آتش را ميپرستد كه قرباني او قبول شد.» قابيل در جواب گفت: «من آتشي كه هابيل آن را ميپرستد نميپرستم، لكن آتش ديگري را ميپرستم و براي آن قرباني ميكنم تا قرباني مرا قبول كند، لذا بيت النار (خانه آتش) را ساخت و براي آن قرباني كرد.» (6).
وقتي به زيارت قبر حضرت ابوالفضل رفتند، زيارت نامه آن حضرت را بخوانند، روي قبر آن بزرگوار بيفتند و آن را ببوسند و بگويند: «بابي و امي يا ناصر دين الله...» (7).
«خداوند ميتوانست آن را در جاي ديگري كه خوش آب و هوا باشد قرار دهد ولي براي آزمايش مردم، كعبه را در چنين جايي قرار داد تا مدعيان دروغين ايمان از مؤمنان خالص شناخته شوند.» (8).
«به اين جهت اين شهر را قم ناميدند كه اهل آن با قائم آل محمد (عج)، اجتماع ميكنند و با او قيام مينمايند و بر اين امر استقامت ميكنند و او را ياري ميرسانند.» (9).
«زيرا در آن جا هر گردنكشي، ذليل و خوار ميگردد.» (10).
زيرا حضرت جبرئيل در روز عرفه به حضرت ابراهيم گفت: «اي ابراهيم به گناهت اعتراف نما و به مناسك خود معرفت پيدا كن، چون حضرت جبرئيل فرمود: اي ابراهيم اعتراف بكن (و به مناسك معرفت پيدا كن) از اين جهت به عرفات معروف گرديد.» (11).
«زيرا (در اين مكان) ابليس نزد ابراهيم ظاهر شد. جبرئيل به او امر كرد كه او را دور نمايد و حضرت ابراهيم هم به صورت هروله او را دنبال كرد. ابليس فرار نمود و اين اعمال در موقع حج به صورت سنت درآمد.» (12).
«زيرا بهشتيان نيت داشتند كه اگر براي هميشه در دنيا بمانند، خدا را اطاعت كنند و جهنميان نيت داشتند كه اگر براي هميشه در دنيا بمانند خدا را معصيت نمايند.» (13).
«اگر انسان به عمر كوتاهش پي ببرد، هيچ لذتي از آن نميبرد و با علم به مرگ (انتظار آن)، زندگي براي او گوارا و شيرين نميشود. اگر انسان به طول عمر خود پي ببرد، در درياي لذات و معاصي غرق ميگردد. انسان به اين اميد كه در پايان عمر توبه خواهد كرد، همواره در راه رسيدن به لذات ميكوشد و به اين ترتيب بهتر است كه زمان مرگ و مدت عمر وي پوشيده ماند» (14).
«چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را ميبيند لذا از خوشحالي اشك ميريزد، همان طور كه انسان هنگام خوشحالي از چشمش اشك ميريزد و ميخندد» (15).
«چون ملائكه به واسطهي حضور چنين افرادي متأذي و ناراحت ميشوند (زيرا در آن وقت ملائكه حضور دارند).» (16).
گفتم: «جبرئيل صحيفهاي را براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آورد كه پيش از اين و بعد از آن نياورده بود و در آن خاتمهايي از طلا بود» و گفت: «اي محمد اين وصيت براي نجيب از اهل تو ميباشد حضرت پرسيد براي چه كسي؟ جبرئيل گفت: براي علي عليهالسلام.» بنابراين هنگامي كه از دنيا رفتي او بايد خاتم را باز كند و به آن عمل نمايد. حضرت علي عليهالسلام بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به آن عمل نمودند. سپس به امام حسن عليهالسلام رسيد و بعد از ايشان به امام حسين عليهالسلام. همين كه حضرت، خاتم را باز كردند نوشته بود «اخرج بقوم الي الشهادة» امام حسين عليهالسلام به آن عمل نمودند. سپس به امام چهارم رسيد در آن نوشته بود «اطراق و اصحت و الزم منزلك و اعبد ربك حتي يأتيك اليقين» (سكوت كن و ملازم خانه باشد و پروردگارت را عبادت كن تا مرگت فرا رسد). سپس آن وصيت به امام پنجم رسيد در آن نوشته شده بود كه «حدث الناس و انشر علم آبائك (با مردم سخن گو و دانش پدرانت را منتشر كن) حضرت باقر عليهالسلام به آن عمل نمودند. سپس به من رسيد چون خاتم را باز كردم و در آن نوشته بود «حدث الناس و افتهم و صدق آبائك» (با مردم سخن گو و فتوا بده و پدرانت را تصديق نما. سرانجام آن وصيت به امامهاي بعدي رسيد و هر كدام به آن عمل نمودند.» (17).
«به جهت ترس از اين كه قوم كافر شوند دست از آنها برداشت.» (18).
«زيرا خداوند ميخواست به قائم ما (حضرت مهدي موعود)، عمر طولاني بدهد و ميدانست كه بندگانش بر طول عمر او اشكال خواهند كرد. به همين جهت عمر بندهاش حضرت خضر را طولاني گردانيد كه عمر طولاني حضرت قائم(عج) به آن تشبيه شود.» (19).
«گفتم مريضي و بيماري او به خاطر گناه نبود، بلكه چون شيطان گفت خدايا اين عبادتهايي كه ايوب ميكند به خاطر آن است كه نعمت فراوان به وي دادهاي اگر نعمتها را از وي بگيري، ديگر تو را عبادت و شكر نميكند. به همين جهت خداوند براي اين كه به شيطان بفهماند كه ايوب از روي اخلاص عبادت ميكند، چنين امري را براي ايوب مقدر فرمود.» (20).
«نيرومندي موسي را از راه آب دادن به گوسفندان و اميني او را از اين راه فهميد كه از جانب پدر آمده بود تا موسي را به خانه دعوت كند. هنگامي كه دختر جلو افتاد موسي سبقت گرفت به دختر فرمود: تو از پشت سر من بيا، راه را به من نشان بده، چون ما مردمي هستيم كه پشت سر زنان را نگاه نميكنيم.»
«براي اين كه احدي حق طاعت بر او نداشته باشد.» (21).
«فرمود وظيفهاي كه بين خود و مردم داري اين است كه براي مردم آن را بخواهي كه براي خود ميخواهي و بالعكس.» (22).
«از هواها و تمايلات خود بر حذر باشيد همانطور كه از دشمنان خويش حذر ميكنيد. دشمني هيچ چيز براي مردم به پايهي پيروي از هواي نفس و گفتارهاي انسان نميرسد.» (23).
گفتم: «به پدران خود نيكي كنيد تا فرزندان شما هم به اين سنت مقدس عمل كنند و به شما نيكي نمايند.» (24).
«گريه و بيتابي كردن در تمام ناملايمات و مصايب ناپسند است مگر در مصيبت حسين بن علي عليهالسلام كه آدمي در اين گريه و جزع، پاداش نيز خواهد داشت.» (25)(26).
گفتم: «زيرا عمل گاهي ريايي است، در حالي كه نيت خالص براي پروردگار عالميان است. بنابراين خدا بر نيت پاداشي ميدهد كه بر عمل نميدهد.» (27).
«غنا، روح نفاق را پرورش ميدهد و فقر و بدبختي را ميآفريند.
خانهاي كه در آن غنا باشد، ايمن از مرگ و مصيبت دردناك نيست، اگر دعا در آن شد به اجابت نميرسد و فرشتگان وارد آن نميشوند. نيز گفتم مجلس غنا، خوانندگي و لهو و باطل، مجلسي است كه خدا به اهل آن نمينگرد، چون غنا سبب تشويق فساد اخلاقي و غافل شدن از ياد خدا بوده آثار زيانباري بر اعصاب دارد و يكي از ابزار كار استعمارگران است.» (28).
«اگر رباخواري حلال بود، مردم تجارت و خريد و فروشها را ترك ميكردند و فقط به سراغ ربا ميرفتند.
خداوند ربا را حرام كرده است تا مردم از رباخواري دوري كرده و به سوي تجارت و خريد و فروش بروند و قرضالحسنه هميشه در ميان مردم شيوع داشته باشد. (29).
رباخواري گرچه به ظاهر منبع درآمد و عامل كاميابي است، ليكن زمينه محروميتها و عذابها نيز ميباشد.» (30).
«براي اين كه مردم كارهاي نيك (از جمله صدقه دادن و قرضالحسنه) را ترك ننمايد (31)گناه يك درهم ربا گرفتن از 70 مرتبه زنا كردن با محرم خود نزد خداوند بيشتر است.» (32).
«زيرا نگاهها حسرت طولاني به دنبال دارد.» (33).
«معناي سلام در پايان هر نماز، امان است يعني هر كس امر خدا و سنت پيامبرش را با خشوع قلبي در مقابل خدا به جا آورد از بلاي دنيا در امان و از عذاب آخرت بر كنار است.» (34).
«اول نمازها 2 ركعتي بوده است، نماز صبح به حال خود باقي ماند و چون حضرت زهرا عليهاالسلام در وقت نماز مغرب به دنيا آمد، به شكرانهي آن يك ركعت به نماز دو ركعتي مغرب اضافه شد و نماز مغرب 3 ركعتي شد. پيامبر طبق مصلحتي، به هر يك از نمازهاي ظهر، مغرب و عشاء 2 ركعت اضافه كردند.» (35).
«سجده، سبب نزديك شدن بنده به خداوند است.» (چون سجده ظاهرا آخرين مرتبهي تواضع و تكريم است كه انسان نسبت به ديگري انجام ميدهد تا در پيش او مقرب گردد) (36).
«زاني و امثال او عمل را به خاطر شهوت انجام ميدهند. چون شهوت بر او غلبه ميكند ولي تارك الصلاة به خاطر استخفاف نماز، نماز را ترك ميكند. زاني به خاطر لذت اين كار را انجام ميدهد ولي تارك الصلاة قصد لذت ندارد بلكه قصدش استخفاف است و هرگاه استخفاف آمد كفر ميآيد.» (37).
چون خداوند ميفرمايد: نماز صبح را فرشتهي روز و فرشتهي شب، هر دو مشاهده ميكنند. پس هرگاه بنده نماز صبح را با طلوع فجر بخواند دو مرتبه براي او (پاداش) نوشته ميشود. هم فرشته صبح مينويسد و هم فرشتهي شب. (38).
«شرابخوران در موقع مردن تشنه ميميرند. فرداي قيامت تشنه محشور ميگردند و با حال تشنگي داخل جهنم خواهند شد.» (39).
«كسي كه دختر خود را به شرابخوار بدهد مثل آن است كه او را به عمل زنا راهنمايي كرده باشد.» (40).
«چون چنين كاري سوء ظن به خداوند است و قرآن ميفرمايد: ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله، (اگر فقير باشند خداوند آنها را از فضل خودش بينياز ميسازد.)» (41).
«دنيا ياور خوبي براي تحصيل آخرت است (42)ثروتي كه تو را از ظلم بازدارد بهتر از فقري است كه تو را به گناه وادار كند.» (43).
«زكات براي آزمايش اغنيا و كمك به فقرا واجب شد. (44)اگر مردم زكات مال را ادا ميكردند، هيچ مسلماني فقير و محتاجي وجود نداشت. پس فقر، گرسنگي و برهنگي فقرا به خاطر اغنياست.» (45).
«اگر كسي زكات فطره را ندهد، احتمال دارد كه مرگ به سراغش بيايد.» (46).
گفتم: «كار كن (اگر با دست نميتواني) با سرت حمل كن (به اين ترتيب كار را ادامه بده) و از مردم بينيازي بجوي.» (47).
گفتم: «ليس هذا من الدينا، هذا من الاخرة، اين روش از دنيا نيست بلكه از آخرت است.» (48).
گفتم: «امير مؤمنان علي كه صلوات خدا بر او باد در زمين بيل ميزد و مواهب زمين را (با كشاورزي خود) خارج ميساخت. آن حضرت هزار برده از مال شخصي و دست رنج خويش (كه به دست آورده بود) خريد و آزاد كرد.» (49).
1) علل الشرايع ، ص 240.
2) اصول كافي، ج 1، ص 39.
3) علل الشرايع، ص 122.
4) علل الشرايع، ص 28.
5) علل الشرايع، ص 181.
6) علل الشرايع، ص 3.
7) ستارگان درخشان، ج 15، صص 177 - 178.
8) بحار، ج 99، ص 29.
9) بحار، ج 60، ص 216.
10) من لا يحضر، ج 2، ص 196.
11) علل الشرايع، ص 436.
12) علل الشرايع، صص 432 - 433.
13) علل الشرايع ص 523.
14) توحيد مفضل ص 79 - 77.
15) مجالس المواعظ ص 152.
16) علل الشرايع، ص 298.
17) علل الشرايع ص 172.
18) علل الشرايع، ص 150.
19) رهتوشه راهيان نور، سال 1380.
20) علل الشرايع ص 75.
21) علل الشرايع ص 131.
22) محجة البيضاء، ج 3، ص 371.
23) كافي ج 2 ص 335.
24) بحار ج 17، ص 184.
25) كامل الزيارات، ص 100، بحار، ج 44، ص 291.
26) علاله، ج 17، ص 533.
27) علل الشرايع، ص 524.
28) تفسير نمونه ج 17 ص 27.
29) ستارگان، درخشان، ج 10 ص 211.
30) تفسير نور، ج 2 ص 500.
31) وسايل الشيعه - گناهان كبيره ج 1 ص 185.
32) كافي - گناهان كبيره، ج 1 ص 185.
33) بحارالانوار، ج 71 ص 393.
34) نكتههاي نوراني حسن ديلمي، ص 138.
35) من لا يحضرة الفقيه، ج 1، ص 289.
36) مصباح الشريعه، ص 191.
37) علل الشرايع، ج 2، ص 339.
38) نكتههاي نوراني حسين ديلمي، ص 125.
39) من لا يحضر الفقيه، صدوق.
40) ستارگان درخشان، ج 10، ص 229.
41) مكارم الاخلاق، ج 1، ص 430.
42) وسائل الشيعه، ج 12، ص 17.
43) همان.
44) جامع السعادات، ج 2، ص 128.
45) همان.
46) علل الشرايع، ص 390.
47) وسايل الشيعه، ج 12، ص 17.
48) بحارالانوار، ج 73، ص 106.
49) فروع كافي، ج 5، ص 74.
از اكابر و رؤساي علماي شافعي (متوفي 625 هـ) كه در فقه و اصول و حديث و علم خلاف و ترسل و انشاء به ديگران تفوق داشته در كتاب «مطالب السؤول في مناقب آل الرسول» دربارهي امام صادق عليهالسلام مينويسد:
«جعفر بن محمد هو من علماء أهلالبيت و ساداتهم ذو علوم جمة و عبادة موفورة، و اوراد متواصلة، و زهادة بينة و تلاوة كثيرة يتتبع معاني القرآن و يستخرج من بحره جواهره و يستنتج عجائبه و يقسم اوقاته علي أنواع الطاعات بحيث يحاسب عليها نفسه، رؤيته تذكر بالآخرة، و استماع كلامه يزهد في الدنيا و الاقتداء بهديه يورث الجنة، نور قسماته شاهد انه من سلالة النبوة، و طهارة أفعاله تصدع انه من ذرية الرسالة، نقل عنه الحديث و استفاد منه العلم جماعة من أعيان الأمة و أعلامهم، مثل «يحيي بن سعيد الأنصاري، و ابنجريح و مالك بن انس، و الثوري، و ابنعيينة، و ايوب السجستاني و غيرهم» (1).
«جعفر بن محمد از علماي اهلبيت و بزرگان آنها و داراي علوم بسياري بود، عبادتش فراوان و اوراد و اذكار او دائم و زهد فوقالعادهاي داشت و قرآن زياد تلاوت فرموده و در معاني آن تتبع مينمود و از درياي عميق كتاب الهي گوهرهاي گرانبهائي استخراج ميفرمود و عجائب آن را روشن ميساخت و اوقات خود را به انواع عبادت تقسيم كرده بود كه به وسيلهي آن از نفس خود حساب ميكشيد قيافهي او انسان را به ياد آخرت ميانداخت و استماع كلامش انسان را در دنيا رو گردان مينمود. و پيروي از او موجب رفتن به بهشت ميگرديد و چهرهي نوراني او نشان ميداد كه او ذريهي رسول خدا صلي الله عليه و آله است، مناقب و فضائل او قابل شمارش نبود و از او روايات فراواني نقل شده و جمع كثيري از بزرگان امت مثل «يحيي بن سعيد انصاري، ابنجريح، مالك بن انس، سفيان ثوري، ابنعيينه و ايوب سجستاني» و غير اينها از علوم او بهرهها بر گرفتهاند».
1) مطالب السؤول، ج 1، ص 55.
در بخش گذشته، حقوق برادران ديني بيان شد و كمك نمودن به آنان نيز يكي از آن حقوق بود، و در روايات منقول از امام صادق عليهالسلام كمك كردن به برادران ديني عنوان ويژه اي نيز دارد.
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «بنگر خداوند چه نعمتهايي به تو داده و [به شكرانهي آنها] برادران ديني خود را از آنها بهره مند گردان.» (1).
و يا ميفرمايد: «به وسيلهي كمك و ياري كردن برادران ديني خود، به خداوند تقرب پيدا كنيد.» (2).
از آن جايي كه كمك و ياري به برادران ديني براي مردم، كار سخت و دشواري است امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «سخت ترين چيزي كه خداوند بر بندگان خود واجب نموده سه چيز است 1- انصاف با برادران مؤمن به گونه اي كه براي برادر مؤمن خود نپسندد، مگر آنچه را براي خود ميپسندد. 2- كمك و ياري به برادران ديني در مال 3- ياد خدا نمودن در همهي حالات [سپس فرمود:] مقصود از ياد خدا گفتن «سبحان الله و الحمدلله...»
نيست؛ بلكه مقصود اين است كه هنگام برخورد با حرام، خدا را به ياد بياورد و از حرام دوري نمايد.» (3).
در حقيقت رعايت اين سه خصلت، براي مردم از سخت ترين اعمال است؛ زيرا با شديدترين غرايز و شهوات نفساني آنان مانند حب نفس و حب مال و حب شهرت روبه رو ميباشد و چون انصاف و كمك به مردم، كار بزرگ و سختي است، امام صادق عليه السلام بر آنها نام واجب و فريضه نهاده، گر چه از نظر فقهي از واجبات نيستند.
1- آن اندازه دانستن كافي است كه انسان را از خدا بترساند و آن اندازه جهل كافي است كه انسان را مغرور و خود خواه سازد
2- مرد مؤمن مدارات ميكند ولي مردم را گول نميزند
3- كسي كه از دوست خود انتظار داشته باشد او را بر خود ترجيح دهد هميشه از او ناراضي خواهد بود
4- كسي كه عيب خود را نبيند هميشه ناقص و معيوب خواهد ماند و كسي كه هميشه ناقص و معيوب است مردنش بهتر از زندگي است
5- در كارهاي مردم تفتيش و بازجوئي نكن زيرا بي دوست و رفيق خواهي شد
6- كسي كه بدون قصد مرتكب گناهي شود شايستهي عفو است
7- كسي كه خود را به مردم بچسباند قيمت و اعتبارش كم ميشود
8- ترس از خدا ميراث و نتيجهي علم است و علم پرتوي از معرفت و قلب ايمان است و كسي كه از خدا نترسد عالم نيست ولو در متشابهات موي خود را سفيد كرده باشد
9- هر كس كه از او هر چه بپرسند جواب دهد ديوانه است
10- هركس كه دو روز او يك جور باشد مغبون است و هر كس روزي كه در آن هست بهتر از روز پيش او باشد مورد غبطهي مردم ميگردد
11- پنج نفرند كه خواب ندارند 1- كسي كه در فكر ريختن خون ديگريست 2- كسي كه مال زيادي داشته و شخص اميني با او نباشد 3- كسي كه به مردم زور گفته و بهتان بزند تا مالي به دست آورد 4- كسي كه دوستي داشته و انتظار فراق او را دارد 5- كسي كه قرض زيادي داشته و پولي ندارد بدهد
12- سلامتي نعمتي است كه انسان از شكرگذاري آن عاجز است
13- بهترين صدقات آن است كه دل سوختهاي را سرد ميكند و آن را به دست ميآورد
14- نتيجهي علوم اين چهار چيز است 1- اول آن كه خداي خود را بشناسي 2- بداني خدا با تو چه كرده 3- آن كه از تو چه ميخواهد 4- و چه چيز انسان را از دين دور ميسازد
15- كمك آن چيزي است كه بدون سؤال بدهي و اگر چيزي بعد از سؤال بدهي در مقابل آبروي سؤال كننده است و ياري نيست
16- پنج چيز چنان است كه من ميگويم بخيل راحتي ندارد - حسود لذت نميبرد - ملول و افسرده وفا ندارد - دروغگو مروت و مردانگي ندارد و مرد سفيه هيچ وقت به رياست و آقائي نميرسد
17- منت گذاردن خدمت را از بين ميبرد
18- هر كس در دل خود واعظي ندارد و در نفس خود مانعي نبيند و دوست راهنمائي هم نداشته باشد - دشمنش بر او مسلط ميگردد
19- چهار چيز است كه اگر زياد شد و رواج پيدا كرد چهار نتيجهي قطعي از آن بروز ميكند - رواج زنا سبب بروز زلزلههاي بسيار ميگردد - امساك در زكوة سبب هلاك احشام و اغنام ميشود - اگر حاكم در قضاوت خود ظلم كند آسمان از باران امساك مينمايد و اگر نقض عهد باب بشود مشركين بر مسلمانان غالب ميگردند (زيرا اعتماد بين مردم از بين رفته و قلبا از هم متفرق ميباشند و دشمن بر مردم متفرق به زودي چيره خواهد شد)
20- علامت تواضع اين است كه انسان به هر كس برخورد به او سلام كند
21- صبر و نيكي و حلم و حسن خلق از اخلاق پيغمبران است
22- مدارات با مردم ثلث عقل است
23- چهار چيز است كه هدر ميشود خوردن بعد از سيري و چراغ در ماهتاب و زراعت در زمين شوره و خدمت به نااهل
24- كسي بعد از مشورت گمراه و هلاك نميشود (با تذكر فرمايش ديگر امام عليهالسلام كه بايد با ديندار مشورت كرد)
25- مردم در اين دنياي فاني طالب چهار چيزند - بي نيازي - راحتي كمي گرفتاري - عزت - اما بينيازي در قناعت نهفته است و كسي كه آن را در زيادي مال بخواهد به دستش نميرسد - و اما كمي گرفتاري در آن است كه كارهاي شخصي و مشغلهي او زياد نباشد و كسي كه براي خود مشغلهي زياد تهيه ميكند ناراحتي فكر و خيال او زياد است و اما عزت در خدمت به خدا است (بنا به فرمايش ائمه خدمت به خدا همان خدمت صادقانهي به خلق است)
26- نشانهي دين دوستي برادر دوستي است
27- با سه طايفه اگر دشمني كني ذليل خواهي شد با پدر - با سلطان با طلبكار -
28- شرف مؤمن به اين است كه نماز شب بخواند و عزت او در اينست كه دست به آزار كس دراز نكند
29- با مواسات با برادران ايماني خود به خدا نزديك شويد.
30- من ضامن مرد مقتصد هستم كه هيچ وقت فقير نشود.
31- هر كس كاري را بيموقع شروع كند نتيجهاش بيموقع به او ميرسد
32- مردم به سه وسيله سرشناس ميشوند بعضي به مال بعضي به مقام و بعضي به زبان خود و وسيلهي سوم از آن دو بهتر است (كنايه از علم است)
33- هر كس در مقابل محبتهاي تو دشمني كرد صبر كن زيرا كسي كه خدا را در مورد تو عصيان كند تو نميتواني او را مكافات دهي
34- هر كسي راضي به قضاء خدا شد قضاء او ميرسد و اجر ميبرد ولي اگر راضي نباشد قضاء ميرسد و عمل او بياجر خواهد ماند
35- براي يكديگر هديه بفرستيد تا محبت شما نسبت به هم زيادتر شود و هديه كينه را از دل ميبرد
36- خدا را به بهترين وجه عبادت كنيد و آن در سكوت - و رفتن به خانهي خداست
37- از دو چيز تو را نهي ميكنم زيرا كساني با داشتن آن دو خصلت هلاك شدهاند 1- پرستيدن خدا از راه باطل 2- فتوي دادن بدون علم
38- حقيقت ايمان اين است كه حق را بر هر چيز ترجيح دهي اگر چه بر ضرر تو باشد و باطل را از خود دور كني اگر چه بر نفع تو باشد و هيچ وقت اضافه بر آنچه ميكني نگوئي
39- حريص از دو خصلت محروم است و دو چيز دامنگير او خواهد شد قناعت را از دست ميدهد و لازمهي آن ناراحتي است و همچنين رضاي به موجود را از دست ميدهد و ناچار يقين او خواهد رفت
40- در تأمل و تعقل سلامتي است و در عجله و دستپاچگي پشيماني است
41- شايستهترين افراد كه بايد آرزوي بينيازي مردم را بنمايند مردمان بخيل هستند زيرا اگر مردم بينياز شوند از اموال خود منصرف گشته و به آنها ميرسد و شايستهترين فرد كه بايد آرزوي اصلاح حال مردم را بنمايند آنهائي بايد باشند كه خود عيوبي دارند زيرا اگر مردم بيعيب شوند آنها هم از دنبال كردن عيوب مردم دست برميدارند و شايستهترين طبقه كه بايد آرزوي حلم و بردباري براي مردم بنمايند مردمان طبقهي سوم و ضعيف هستند تا از حلم مردم استفاده نمايند ولي مردمان بخيل تمناي فقر مردم داشته و مردمان معيوب ميل دارند كه مردم هم معيوب باشند و مردم طبقه سوم و سفيهان آرزو ميكنند كه مردم همه مثل آنها باشند و فرمود - فقر موجب ايجاد بخل و فساد موجب ميشود كه مردم دنبال عيوب هم بروند و در هرج و مرج فكري (سفاهت) گناهان زياد خواهد شد
42- كاملترين مردم از حيث عقل كساني هستند كه خلق آنها خوب است
43- ثواب هر كس به قدر عقل اوست
44- پايه و تكيهگاه انساني عقل است
45- مطالعهي زياد عقل انسان را زياد ميكند
46- اگر بخواهي محترم باشي با مردم به نرمي رفتار كن و اگر بخواهي كسي به تو اعتناء نكند با مردم با خشونت معامله كن
47- هر كس در هر كاري افراط كند بالاخره دچار انحراف ميگردد و كسي كه از عاقبت بيمناك است از دخول در امري كه نميداند چيست پرهيز مينمايد
48- كسي كه با شتاب و عجله در امري وارد شود بيني خود را به خاك ماليده است
49- هركسي به كاري كه نميداند شروع كند مثل كسي است كه بيراهه ميرود و به سرعت رفتن در بيراهه راه و مقصد را دورتر خواهد كرد
50- كمال عقل در سه چيز است - تواضع براي خدا و حسن يقين و سكوت مگر در موارد ضروري
51- سه چيز دليل بر جهل است تكبر و خودسازي و خداناشناسي
52- پنج خصلت شرط دوستي است و الا نميتوان كسي را كه اين خصال در او نيست دوست دانست آنكه خوبي و آسايش دوست خود را خوبي و آسايش خود بداند و سروعلن خود را بر او معلوم دارد و مال و ثروت او را نسبت به دوست خود تغيير ندهد و او را شايسته تمام محبتهاي خود بداند و در گرفتاريها دوست خود را رها نكند
53- چهار چيز است كه هر شريف و آقائي نبايد از آن دوري كند بايد در مقابل پدر در موقع ورود او برخيزد و بايد شخصا از مهمانان خود پذيرائي كند و بايد شخصا مراقب اسبسواري خود باشد ولو يكصد غلام داشته باشد و بايد نسبت به معلم خود خدمتگذاري كند.
54- نيكي هر كار نيك آنست كه با سه چيز توأم باشد- زود انجام دهد و آن را كوچك بشمارد و آن را پنهان نمايد
55- انسان هر چه را ديد به آن نميرسد و به هر چه دسترس او بود موفق به تحصيل آن نميگردد و هر كس كه موفق به تحصيل آن شد نتيجه از آن نميگيرد پس قصد و قدرت و توفيق و وصول به هدف اگر با هم جمع شد سعادت حاصل شده است
56- چهار چيز است كه كم آن هم زياد است آتش، دشمن، فقر، مرض
57- همنشيني بيست روز يك نوع خويشاوندي است
58- هر كس در غياب ديگري حياء نكند، و در پيري در كارهاي خود رعايت سن و وضع خود را ننمايد و از خدائي كه نديده است نترسد - خيري در او نيست.
59- هر كس از تو احترام كرد تو هم از او احترام كن و هر كس تو را سبك شمرد خود را از او دور بگير و خود احترامت را نگاهدار
60- مانع شدن از بخشش بدگماني به خداست
61- عائله و خانوادهي شخص اسيران او هستند و كسي كه خدا به او نعمت داده بايد بر اسيران خود وسعت دهد و اگر چنين نكرد ممكن است نعمت از او گرفته شود
62- سه چيز است كه اگر در شخص مسلماني بود خداوند عزت او را زياد ميكند، از ستمكار خود بگذرد و به كسي كه از او امساك كرده عطاء كند و به كسي كه از او بريده نزديك گردد
63- مؤمن كسي است كه اگر خشمگين شد از راه حق دور نشود و اگر از وضع خود راضي بود رضايت او او را به باطل نكشاند
64- مكارم اخلاق ده چيز است مردم را راستگو بداند و خود زبان راستگوئي داشته باشد - امانت مردم را رد كند، صله رحم نمايد، و مهماننواز باشد وسائل اطعام كند و در مقابل محبت محبت كند و از همسايه خود حمايت نمايد و نسبت به دوست خود غيرت بكشد، و در رأس تمام اين حالات حياء است
65- از نشانههاي صحت يقين در يك فرد مسلمان آنست كه براي راضي نگاه داشتن مردم از خود خدا را به خشم نياورد و در چيزهائي كه خدا نخواسته مردم را به آنها هدايت نكند و بداند كه روزي اشخاص با حرص شخص فراهم نميگردد و بي ميلي مردم مانع روزي آنها نخواهد شد، و اگر هر يك از شما از روزي خود مثل گرگ فرار كنيد او به شما خواهد رسيد
66- بينيازترين فرد آن كس است كه اسير حرص خود نشود
67- از خودنمائي دوري كنيد زيرا اين حال سبب از بين رفتن نعمت شده و عيوب انسان را ظاهر ميسازد
68- در مقام اغفال مردم نباش زيرا ارزش تو را از بين ميبرد و شوخي نكن زيرا شوخي مردم را بر تو جري مينمايد
69- دلهاي خود را به گذشته مشغول نسازيد زيرا از فكر كردن به آينده و مهيا كردن خود براي آن باز ميمانيد
70- زنداني كسي است كه دنياي او او را در خود نگاه داشته و از فكر آخرت حبس كرده است
71- غيبت نكن تاغيبتت نكنند - و برادر خود را تحقير مكن تا تحقير نشوي زيرا هر طور با مردم رفتار كني مردم هم با تو همان رفتار را مينمايند
72- داناترين فرد به خدا كسي است كه به قضاي الهي راضيتر باشد
73- از كسي تعجب ميكنم كه دنيا به او رو آورده و بخل ميكند و از كسي كه دنيا از او برگشته و بذل مينمايد زيرا نه انفاق در حال اقبال دنيا و نه بخل در حال ادبار دنيا هيچ كدام به نفع او نيست
74- كسي كه (بول) ادرار خود را نگاه ميدارد رأي ندارد اين مثل است (لا رأي لحاقن) يعني آراء او در آن حال مضطرب است و اشخاص افسرده و ملول دوست يا دوستاني نخواهند داشت و حسود هيچ وقت بينياز نميشود و كسي كه عاقبتانديش نيست نميتواند به طور قطع اظهار عقيده كند و مآل انديشي به منزلهي لقاح دلها است
75- سخاوت و حسن خلق دو وسيلهي زينت مردان است همان طور كه گردنبند زينت زنان است.
76- چه بسا كساني كه خداوند به آنها نعمت داده و مغرور شدهاند و چه بسا گول خوردهها كه خداوند پرده بر آنها كشيده و چه بسا مردمي كه به مدح و ثناي ديگران مفتون شدهاند
77- عافيت و سلامتي نعمت پنهاني است كه تا هست انسان آن را بياد ندارد و هر وقت از دست رفت انسان به ياد آن ميافتد.
78- سه چيز موجب سعادت است، زوجه همراه و موافق، فرزند مهربان، و روزي به قدر كفايت كه مرد صبح دنبال آن برود و شب آن را براي عائله و فرزندانش بياورد
79- خواب موجب راحتي بدن و نطق موجب راحتي روح و سكوت موجب راحتي عقل است
80- فال بد يا بدبيني در سه مورد است در زن در خانه در مال سواري در زن از آن جهت است كه صداقش زياد و شوهر از او ناراضي باشد (چنين زني وجودش موجب ناراحتي و بدبيني است) و در مال سواري از آن جهت است كه بد ركاب و چموش باشد و در خانه از آن جهت است كه تنگ و كم فضا بوده و همسايگان بد و عيوب فراوان هم داشته باشد
81- هنگامي ميشود كسي را دوست خود دانست كه در سه چيز او را امتحان كرده باشد - اگر او را به خشم آورد از جادهي مستقيم حق خارج نگردد و اگر حسابي با او پيدا كرد امانت به خرج دهد و در سفر مزاحم او نشود چنين شخصي را بايد دوست خود دانست
83- اگر سوار به پياده بگويد راه بده اين عمل خود يك نوع عذاب و تعدي است
84- چه بسا خداوند به بندهي خود بدون آنكه او كاري براي رضاي خدا كرده باشد نعمتي ميدهد و چه بسا آرزوهائي كه انساني دارد ولي به آن نميرسد ولي به ديگران رسيده است و چه بسا كساني كه براي نابودي خود تلاش ميكنند ولي به آرزوي خود يا به سهم خود دير ميرسند يا خوشبختي از آنها دور است
85- به امام صادق عليهالسلام عرض كردند چه خصلتهائي خوب است كه در شخص باشد فرمود وقار بدون مهايت و گذشت بدون انتظار مكافات و اشتغال به امور غير دنيائي
86- چه بسا يك ساعت صبر خوشي طولاني در دنبال داشته و بسا يك لذت دنبالهاش اندوه بي حد باشد
87- كسي كه خشم او ظاهر شود كينهاش هم علني ميگردد و كسي كه هواي نفس در او قوي است حزم و احتياط او كم است
88- كسي كه قبل از اعتماد به اشخاص آنها را امتحان ننمايد و كسي كه قبل از اعتماد به مردم با آنان دوست شود دوستي چنين شخص پشيماني بار ميآورد
89- هيچ جهل و ناداني بدتر و مضرتر از عجب و خودپسندي نيست
90- با هم مصافحه نمائيد زيرا مصافحه دل چركي را ميبرد
91- از خدا بپرهيز ولو در موارد معدود و بين خود و خدا حجاب و پرده رقيقي را نگاهدار
92- مطالعهي بسيار در حكمت لقاح عقل است (يعني عقل انساني را بارور ميسازد).
93- صفت عدل را از امام عليهالسلام پرسيدند فرمود مرد عادل كسي است كه چشم خود را از محرمات و زبان خود را از گناهان و دست خود را از ستمگري بازدارد
94- طرز نگاه كردن انسان قسمتي از شخصيت او است
95- كسي كه مستبد به رأي خود است بر پرتگاه لغزش ايستاده است
96- كسي كه از فضل خدا چيزي نخواهد فقير ميگردد
97- نفوذ دعاء از نيزه بيشتر است
98- وسيلهي رسيدن برادران به يكديگر در شهرها ديدار از هم و در حال مسافرت نامهنگاري است
99- انسان بالفطره دوستدار كسي است كه به او نفعي برساند و دشمن كسي است كه به او ضرر زده است
100- قرض موجب اندوه در شب و ذلت در روز است
101- به پدران خود از طريق نيكي به فرزندان خود نيكي نمائيد و چشم از زنان مردم بپوشيد تا مردم به زنان شما نگاه نكنند
102- مصاحبت و دوستي با كسي كه آنچه براي خود ميخواهد براي تو نخواهد خير و فائده ندارد
103- كسي كه براي احدي برتري نشناسد مرد خودخواهي است
104- هر كس ولو اسباب براي او از هر جهت فراهم باشد به خوشي زندگي نميرسد مگر در خلال ناراحتيها و ناكاميها و كسي كه به منظور به دست آوردن فرصت صبر كند و دنبال كاري نرود فرصت را هم از دست داده است زيرا رويهي روزگار اين است كه فرصت را از دست ابناء خود ميگيرد
105- برادرت را در هنگام داشتن نعمت امتحان كن يا در گرفتاري
106- سه دستهاند كه آنچه به آنها ميرسد خير است - مردمان خاموش و كساني كه دنبال بديها نميروند و كساني كه در ياد خدا هستند
107- مردمان بدخلق اگر بدانند خود را آزار ميدهند اخلاق خود را اصلاح مينمايند
108- در مقابل هر مشكل و هر امر گيج كننده كه موجب ناراحتي است و در برابر هر پيشآمدي كه راه چاره بر انسان بسته شده باشد مدارات و ملايمت به منزلهي كليد تمام مشكلات است
109- اگر كسي جز با اشخاص كم عيب رفاقت نكند دوستان او كم خواهند بود و كسي كه از دوست خود ناراضي باشد مگر در صورتي كه براي او از خود بگذرد هميشه از رفقاي خود در خشم خواهد بود - و آنكه هر كس را بر هر گناهي سرزنش كند بايد هميشه مشغول ملامت مردم گردد
110- سينهي تو براي اسرار خود جادارتر است
111- راز تو جزء خون تو است آن را در رگهاي ديگران جاري نساز
112- از نشانهي اخلاق جاهل اين است كه قبل از شنيدن جواب دهد و پيش از فهميدن مطلب با گوينده معارضه كند و حكم چيزي را كه نميداند بدهد
113- زكوة نعمتهاي الهي كار نيك كردن - و شفاعت (در كارهاي خطاكاران) زكوة جاه و مقام است و دردها زكوة بدن و عفو و بخشش زكوة پيروزي است و كسي كه زكوة خود را داده باشد از بي چيز شدن و از دست دادن نعمت مأمون و محفوظ است
114- گذشت نيكو آنست كه شخص بر گناه ديگران ملامت ننمايد و صبر جميل آن است كه انسان از چيزي شكايت نكند
115- دوستان خود را از بين مردمان راستگو انتخاب كن زيرا آن دسته از مردم در موقع سختي به منزلهي قوائي هستند كه سپر بلاي تو خواهند شد
116- پربهاترين چيزها فهم است و بهترين درجهي فهم حلم و بردباري است و زينت حلم مهرباني و زينت مهرباني نرمي و ملايمت بوده و زينت نرمي و ملايمت سبك گرفتن كارهاست
117- كار برادر خود را بر محمل درست و صحيح حمل كن و هر حرفي را از او شنيدي به بدي تعبير نكن و تا بتواني براي آن محمل صحيحي در نظر بگير
118- اگر كسي خود را در معرض تهمت قرار دهد به كساني كه به او بدگمان ميشوند نبايد بدگمان گردد
119- هر كسي كه سر خود را كتمان كند اختيار خود را به دست خود دارد و هر صحبتي كه از دو نفر تجاوز كرد فاش ميگردد
120- پرفائدهترين عمل شخص آنست كه زودتر از مردم به عيب خود آگاه شود و مشكلترين كار آنست كه انسان فقر خود را مخفي كند و سختترين درجهي تحمل آنست كه انسان به اشخاصي نصيحت كند كه به او گوش ندهند
121- كسي كه در بلاها صبر و در نعمتها شكر نكند مرد عاجزي است
122- نرسيدن به مقصود بهتر از آنست كه از كسي حاجت بخواهي كه شايسته و اهل نباشد و سختتر از مصيبت سوء خلقي است كه انسان بعد از مصيبت دچار آن ميگردد
123- از امام عليهالسلام پرسيدند مروت چيست فرمود آنكه خدا تو را در جائي نبيند كه نهي كرده و جائي كه ميخواهد باشي تو را ببيند
124- از كسي كه به تو محبت كرد تشكر كن و به هر كس از تو تشكر كرد محبت كن زيرا شكر بر نعمت نعمت تو را ميافزايد و اگر كفران نمائي نعمت از دستت خواهد رفت
125- برادران و دوستان بر سه دستهاند بعضي در مقابل تو از خود ميگذرند و بعضي در مقابل تو از مال خود ميگذرند و اين دو دسته راستگو هستند و دستهي سوم كساني هستند كه از تو استفاده ميكنند و تو را براي استفاده خود ميخواهند نبايد به اين طبقه اعتماد داشت
126- هر كسي كه سه خصلت در او نباشد ايمان به درد او نميخورد: حلم در مقابل جاهل و ورع از ورود در محرمات و حسن خلقي كه بشود با مردم مدارات كند
127- روزگار انسان سه قسمت شده روزي كه گذشته و ديگر بر نميگردد و روزي كه در آن هستي كه بايد آن را غنيمت شمرد و روزي كه نيامده است
128- مردم بر سه دستهاند عاقل و احمق و فاجر، عاقل كسي است كه اگر از او چيزي پرسيدند جواب دهد و اگر صحبتي كرد درست بگويد و اگر ديگري صحبت كرد گوش بدهد و احمق كسي است كه در صحبت كردن تند و عجول باشد و پرت و پلا بگويد و اگر او را به كار قبيحي واداشتند انجام دهد و فاجر كسي است كه اگر به او امانت دهند خيانت كند و اگر به او محبت كنند بدگو باشد
129- سه چيز است كه انسان با داشتن آن صفات غريب نيست ولو در شهر غربت باشد، حسن ادب و بيآزاري و دوري از كارهاي مشكوك
130- سه صفت است كه دليل اصابت رأي و عقل ميباشد خوش برخوردي با مردم و گوش دادن به صحبت گوينده و جواب خوب دادن به اشخاص
131- انساني در سه خصلت مسرور خواهد بود، در رفاهيت، و در رعايت حقوق مردم، و در وقتي كه از مشكلي فارغ ميگردد
132- فرزند بر پدر خود سه حق دارد، آنكه مادر او را از زنان شايسته انتخاب كند و نام او را مناسب تعيين كند و در تاديب او كوشا باشد
133- حق پدر و مادر بر فرزند آنست كه فرزند از آنها سپاسگذار بوده و از آنها اطاعت كند (در غير معصيت خدا) و نسبت به آنها در خفا و علانيه صميمي و مهربان و دلسوز باشد
134- شجاعت بر سه اصل پايهگذاري شده كه هر يك از اين اصول متضمن فضيلتي است كه در صفت ديگر نيست از خود گذشتگي بيزاري از خواري - طلب خوش نامي اين سه صفت در هر كسي بود شجاع و پهلواني است كه هيچ كس نميتواند در راه او مانعي بتراشد و در عصر خود معروف به قدرت ميگردد و اگر يكي از اين سه خصلت بر ديگري فزوني گرفت در آن خصلت شجاع است
135- انسان در خانه بين زن و بچهاش نيازمند به سه حالت و صفت است كه اگر اين اوصاف طبيعي او نيست بايد خود را به آنها واوارد با زن و بچهاش به خوشي و مهرباني معاشرت كند، در زندگي آنها به قدر امكان وسعت دهد، و دربارهي آنها غيرت داشته باشد تا بتواند آنها را نگاهداري نمايد
126- سه چيز است كه اگر انسان به آن دچار شد عقلش را از دست ميدهد نعمتش از دست رفته باشد، زن فاسدي در خانه داشته باشد، دوستي كه به او دلبستگي داشته از بين برود
137- مردم هر شهر از سه چيز بينياز نخواهند بود تا امر دنيا و آخرت آنها تأمين گردد و اگر اين سه چيز را نداشته باشند مانند طفيلي و حشرات زندگي خواهند كرد دانشمند با تقوي، حاكم مختار و مطاع، طبيب موثق و بينا
138- مردم اگر از سه چيز دوري كنند از هر جهت سالم ميمانند: زبان بد، دست متعدي، كارهاي ناشايست
139- مرد عاقل و محتاط از سه چيز دوري ميكند: خوردن سم براي تجربه ولو از آن نجات يابد، افشاء سر خود براي خويشاوند حسود ولو از شر او خلاص شود، دردر يا سفر كردن ولو او را به ثروت برساند
140- اگر مردم دنبال سه چيز بدون استحقاق بروند از سه چيز محروم ميگردند كسي كه دنيا را بدون استحقاق بخواهد از آخرت به استحقاق محروم ميگردد، كسي كه بدون استحقاق طالب رياست گردد از او اطاعت نمينمايند، كسي كه بدون استحقاق طالب مال گردد مال در دست او نميماند.
141- سه چيز انسان را محروم ميكند اصرار و سماجت در خواستن تمامي، مسخرگي
142- سه خصلت را اگر كسي داشت مرد كاملي خواهد بود: عقل، زيبائي - فصاحت
143- مسكن انساني نيكو نميشود مگر با سه شرط: هواي خوب آب فراوان، زمين مسطح قابل كشت
144- سه چيز زندگاني را تيره ميسازد: سلطان ستمكار، همسايهي بد، زن بد دهن
145- مردم به سه چيز احتياج دارند امنيت كامل عدالت، رفاه
146- مرد عاقل هيچكس را سبك نميشمارد خاصه سه دسته علماء و سلطان و برادران ديني و ملي خود زيرا كسي كه به علما وقعي نگذارد ديانت او فاسد ميشود و كسي كه به سلطان تحقير كند دنياي او و كسي كه به برادران و همكيشان خود بي اعتنائي كند احترام او از بين ميرود
147- پادشاهان بايد در سه چيز افراط نمايند در حفظ حدود و ثغور كشور در رسيدگي و تحقيق در مظالم مردم در انتخاب مردم صالح براي ادارهي مملكت
148- بهترين پادشاهان پادشاهي است كه مهربان و عادل و با سخاوت باشد
149- كساني كه اين سه كار را ميكنند دين و دنياي آنان فاسده ميشود بدگماني، زودباوري، اختيار خود به دست زنان دادن
150- كسي كه به سه چيز اعتماد كند گول خورده است - باور كند به چيزي كه شدني نيست - و اعتماد كند به كسي كه به او اعتماد حقيقي ندارد - طمع كند در چيزي كه مال او نيست
151- سه چيز دلالت بر كرم شخصي ميكند - نيكوئي خلق - فرو نشاندن خشم - و بستن چشم از چيزهائي كه نبايد به آنها نظر كند
152- هر انساني بايد از سه چيز دوري كند - دوستي با اشرار - درد دل با زنان - و همنشيني با اهل بدعت
153- هر كس به سه چيز بي ميل شده از آنها دوري كند به سه چيز گرفتار خواهد شد - هر كه از سلامت نفس دوري كند به خواري و آنكه از كارهاي نيك دوري كند به پشيماني و كسي كه به داشتن دوستان بي رغبت باشد به خسارت و زيان مبتلا ميگردد
154- انسان از سه چيز بينياز نيست - مشورت با مردم ناصح - مدارات با حسودان - اظهار محبت به مردم
155- دارندهي سه خصلت بينياز كامل است - قناعت به آنچه دارد بريدن طمع از مردم - به ترك اضافات
156- انس و خوشي انسان در سه چيز است - زوجهي موافق - فرزند خيرخواه و مهربان، دوست با صفا
157- حزم و تعقل در سه كار لازم است، در خدمتگزاري سلطان، اطاعت پدر، خضوع نسبت به خدا
158- چيز مانع ترقي شخص ميگردد، كوتاهي همت، كمي حياء، سستي راي،
159- انسان از سه چيز خسته ميشود، عوض كردن دوستان، مخالفت با مردم بدون دليل، تجسس در كاري كه مربوط به او نيست
160- در سه چيز بلاغت نهفته است، مقصود را نزديك كند و از مطالب غير لازم پرهيز نمايد - و كلمات مخصوص و پر معني اداء نمايد.
161- در هر كس اين سه چيز باشد آقا و بزرگوار خواهد شد، فرو نشاندن خشم گذشت از كسي كه بد كرده است و كمك كردن با مال و جان به مردم
162- زنان بر سه دستهاند، يكي براي تو است و ديگري عليه تو، و سومي هم له و هم عليه تو است - زن مخصوص به تو دختر باكره است و زن عليه تو زني است كه بيوه بوده و از شوهر سابق خود فرزند داشته باشد و زني كه هم له و هم عليه تو است زن بيوهاي است كه از ديگري فرزند نداشته باشد
163- چهار دستهاند كه پيري آنها زودتر ميرسد، خوردن قديد، نشستن در جاي مرطوب، و از پله بالا رفتن، و همخوابي با پيرزنان
164- چهار چيز از چهار چيز سير نميشود: زمين از باران، چشم از ديدن، زن از مرد، دانشمند از دانش
165- هر كس در سه چيز افراط كند از آنها محروم ميگردد از مرد سخي و كريم اصرار در جلب كرم او كند، دانشمندي را از مصاحبت خود خسته كند، و نسبت به سلطان استمالت زياد مصرانه نمايد.
166- سه چيز جلب محبت ميكند - ديانت، تواضع، بخشش
167- سه چيز است كه اگر از انسان دور شود به سه چيز ميرسد: هر كس از شر دوري كند به عزت ميرسد، و هر كس از تكبر دوري نمايد به كرامت و آقائي ميرسد و هر كس از بخل دوري كند به شرف ميرسد
168- هر كس يكي از اين سه خصلت در او نباشد مرد شريفي نيست: كسي كه عقلي نداشته باشد كه او را زينت دهد يا مالي نداشته باشد كه آبروي او را حفظ كند، يا عشيره و قبيله و خانوادهاي نداشته باشد كه تكيهگاه او باشند
169- سه چيز انسان را مبغوض ميسازد: نفاق، عجب، ظلم
170- سه چيز در مواقع معين آشكار ميگردد: مرد بردبار هنگام خشم، شجاعت در جنگ، صفاي در برادري در موقع نيازمندي
171- سه چيز اگر در كسي جمع شد منافق است اگر چه نماز بخواند و روزه بگيرد، كسي كه در حرف دروغ بگويد - و در وعده تخلف كند و چون امين كسي شد خيانت نمايد.
172- از سه دسته مردم پرهيز بايد نمود - از خائن و نمام و ستمكار چون هر كس به نفع تو خيانت كند به ضرر تو هم خيانت خواهد كرد و اگر به نفع تو نمامي كند به ضرر تو هم خواهد كرد و اگر به نفع تو ستم نمايد به ضرر تو هم خواهد كرد
173- امانت شخص سه مورد آشكار ميگردد - تأمين در مال و اولاد و ناموس
174- با احمق مشورت نكن و از دروغگو كمك نگير و به دوستي مردم افسرده اعتماد منما زيرا دروغگو مطالب دور را نزديك و نزديك را دور ميكند و احمق خود را خسته ميكند و به مقصود نميرسد و مردم افسرده تو را در موقع حاجت به حال خود ميگذارند
175- سخاوت دليل هوشمندي است
176- افشاء سر - سقوط و پستي است، و كم صبري موجب فضيحت است
177- بدگوئي، دشمني است، و تفتيش در كار مردم موجب تفرقه
178- اولين كسي مباش كه طرف شور واقع شوي از رأي ناپخته پرهيز داشته باش
179- شايستهترين كس به عفو آنست كه قدرت عقوبت دارد و بي عقلترين فرد كسي است كه به زير دست خود ستم نمايد و از كسي كه از او عذر خواسته نگذرد
180- كسي كه بيش از استحقاق خود بخواهد محروم ميگردد
181- جاهل سخاوتمند بهتر از ناسك عايد بخيل ميباشد
182- كسي كه حزم و احتياط نگهبان او و راستي قرين او باشد، خوشي و سرور او زياد شده و مردانگي او كامل ميگردد
183- مرد متكبر نبايد از مردم طمع نيكي و از دوستان خود انتظار مهرباني داشته باشد و مرد بيادب نبايد متوقع احترام از مردم باشد و مرد بخيل هم نبايد از خويشان خود صلهي رحم بخواهد و كسي كه مردم را مسخره ميكند نبايد از مردم متوقع دوستي گردد و شخص كم فهم نبايد خود را براي قضاوت معرفي كند و هم چنين شخصي كه از مردم غيبت ميكند نبايد منتظر سلامتي و راحتي باشد و حسود هم نميتواند قلب آرام و راحت داشته باشد و هم چنين كساني كه بر گناهان كوچك عقوبت ميكنند نميتوانند منتظر بزرگي باشند و كسي كه كم تجربه و خودخواه است نميتواند متوقع رياست گردد
184- هفت طايفهاند كه احوالشان را خود فاسد ميسازند دانشمند بردباري كه خود را به اين صفات نشناساند - حكيم فهميدهاي كه مردمان دروغگو را در كارهاي خود وارد كند كساني كه از مكر و حيلهي سايرين بي اطلاع و به مردم خيانتكار اعتماد ميكنند و بزرگي كه رحم و عاطفه ندارد و مادري كه سر خود را از فرزندش پنهان ميكند ولي سر او را فاش ميسازد و كساني كه از دوستان خود به زودي ميرنجند و گله ميكنند و كساني كه دائما با برادران خود مجادله و طرفيت ميكنند
185- مروت انسان يك نوع نسب شريف براي بازماندگان و قبيلهي او خواهد بود
186- هيچ مالي از دادن صدقه و زكوة كم نميشود - و هر مظلومي كه قدرت مكافات دادن به ظالم خود را ندارد خداوند او را عزيز ميكند - و من قسم ميخورم كه اينها حق است،
187- نماز قرباني هر پرهيزگار و حج جهاد هر ضعيف است - و هر چيزي زكوة دارد، زكوة بدن روزه است و بهترين اعمال انتظار فرج از طرف خداست و كسي كه بدون عمل دعا كند مثل كسي است كه بدون گمان بخواهد تيراندازي كند.
188- بهترين مردم كساني هستند كه در آنها پنج خصلت باشد، اگر كار نيك كنند خوشحال ميگردند و اگر بد كردند استغفار مينمايند و اگر چيزي به آنها داده شد شكر ميكنند و اگر مبتلا شدند صبر دارند و اگر ستمي به آنها شد ميگذرند
189- هر كس كه دشمني بكارد آن را درو خواهد كرد
190- خشم محنت هر حكيم و كليد هر شر است
191- كسي كه نتواند به خشم خود مسلط شود عقل خود را هم نميتواند نگه دارد
192- حسد ايمان را ميخورد هم چنان كه آتش چوب را
193- آفت دين حسد و خودخواهي و فخرفروشي است
194- هيچكس گمراه نميگردد مگر از لغزش نفس خود
195- چه قبيح است مؤمن علاقمند به چيزي باشد كه او را ذليل مينمايد
196- سفاهت خوي بدي است كه آدمي را نسبت به زيردست سركش ساخته و نسبت به زيردست فروتن ميكند
197- خدا دروغگويان را فراموش كار ساخته تا مفتضح شوند
198- هركس طالب رياست شود هلاك خواهد شد
199- غيبت از شخصي كه در معاشرت خود با مردم به آنها ستم نكند و در صحبت كردن به آنها دروغ نگويد و اگر وعدهاي كرد، تخلف نكند حرام است زيرا چنين فردي كامل و عادل بوده و برادري با او لازم است
200- كار نيكوئي كه خدا دوست دارد اصلاح ذاتالبين و نزديك كردن دلها به هم است
201- دليل اعتماد دوست به دوست خود آنست كه حاجت خود را از او بخواهد
202- كسي كه دست را براي ستم به مردم بلند نكند دست ستم نكرده و دستهاي بسياري به كمك او بلند ميشود
203- اگر فطرتا حليم و بردبار نيستي خود را به آن وادار
204- بهترين ياور انسان حلم و بردباري است
205- صلهي رحم خوي انسان را نيكو و نفس را پاك و مال را زياد ميكند و اجل را دور ميسازد.
206- نيازمندي از مردم عزت و حياء انسان را ميبرد و بريدن طمع از مردم سبب عزت ميگردد و طمع فقر ميآورد.
207- شرف انسان به شب زندهداري و عبادت و عزت او در بينيازي از مردم است
208- كسي كه دربارهي خود انصاف دهد مردم به حكميت او تن خواهند داد
209- عدالت هر چه كم باشد نفوذش زياد است
110- عدالت شريفتر و گواراتر از آبي است كه به تشنه ميرسد و لازمتر است
211- اگر آنچه داري تو را كفايت ميكند پس بينيازت هم ميسازد و حتي كمتر از آن هم تو را بينياز خواهد كرد و اگر برايت كافي نباشد زيادترش هم كفايت نخواهد كرد
212- كسي كه به آنچه خدا به او داده قانع باشد بينياز از همه است
213- هر كس داراي رفق و نرمي است آنچه از مردم توقع دارد به او ميرسد
214- هر خانواده كه به هم مهربان باشند خداوند روزي آنها را زياد ميكند مداراي در معيشت بهتر از وسعت در مال است و رفق با هر وضعي سازگار است و تبذير چيزي باقي نميگذارد و خداوند رفيق است و رفق را دوست ميدارد
215- هيچ حالي بهتر از خاموشي و هيچ دشمني بدتر از ناداني و هيچ دردي بدتر از دروغگوئي نيست
216- سه چيز اگر در كسي بود هيچ چيز به او زيان نميرساند، دعاء در هنگام سختي و استغفار در گناه و شكر در نعمت
217- مؤمن خون گرم است و كسي كه خون گرم نيست خيري در او نيست
218- كسي كه زبانش راستگو شد كارش پاكيزه ميگردد و كسي كه نيتش خوب شد روزيش زياد ميشود و كسي كه به خانوادهاش نيكوئي كند عمرش دراز ميگردد
219- حياء از ايمان است
220- كسي كه شرم داشت دانش او محكم خواهد بود
221- سه چيز از مكارم دنيا و آخرت است گذشت از كسي كه به تو ستم كند نزديكي با كسي كه با تو قطع علاقه نموده باشد و بردباري در برابر كسي كه تو را نشناسد
222- اگر زمانه زمانهي جور و ستم گشت و مردم خيانتكار شدند اعتماد به هر كس دليل عجز است
223- جابجا كردن كوه آسانتر است از جابجا كردن دل
224- امام صادق عليهالسلام به مفضل بن عمر گفت تو را به شش خصلت سفارش ميكنم كه به شيعيان من برساني اداء امانت و آنكه هر چه براي خود ميخواهي براي برادرت بخواهي و بدان كه هر كاري عاقبتي دارد كه آن را هميشه بايد در نظر داشت و در كارها پيش آمدهائي ميكند كه هميشه بايد مراقب كار خود باشي و از راهي كه رفتنش آسان و برگشتن از آن مشكل است نرو وعدهاي نكن كه انجام آن به دست تو نيست
225- اگر خويشاوندان در سه چيز بين خود همفكر نباشند به زودي در معرض از هم پاشيدگي و شماتت دشمنان قرار ميگيرند - به يكديگر حسد نبرند تا دسته دسته نشده و در نتيجه متفرق نگردند و همواره همديگر را ببينند تا الفت آنها زياد شود و به هم كمك نمايند تا عزت آنها افزوده گردد
226- سه چيز در هر كس بود به زيانش تمام ميشود - مكر و حيله - ظلم - نقض عهد
227- اي شيعهي آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم هر كس در هنگام خشم نتواند خودداري كند از ما نيست و كساني كه با مصاحبين خود به خوشي رفاقت نكنند و با دوستان خود همصحبت خوبي نباشند و با هر كس با آنها در حال صفا است صفا نباشند و با هر كس با آنها مخالف است مخالف نباشند از ما نيستند اي شيعيان تا ميتوانيد خدا را در نظر داشته باشيد
لا يتم المعروف الا بثلاث خصال: تعجيله و تقليل كثيره و ترك الامتنان به. (1).
احسان و نيكي كامل نباشد، مگر با سه خصلت: شتاب در آن، كم شمردن بسيار آن، و منت ننهادن بر آن.
1) تحف العقول، ص 323.
يحيي بن علاء و اسحاق بن عمار هر دو گفتند:
حضرت صادق عليهالسلام هيچ گاه با ما خداحافظي نميكرد مگر اين كه به دو كار سفارشمان ميفرمودند: بر شما باد به راستگويي و بازگرداندن امانت به نيك و بد؛ زيرا كه اين دو خصلت كليد روزي هستند. (1).
1) امالي شيخ طوسي: 676 / 1429، همان، همان، 21785.
حضرت امام حعفر صادق عليهالسلام براي رساندن معاني از حروف و الفاظ و كلمات شروع فرمود چه اين كلمات نماينده معاني است و حروف و الفاظ واسطه انتقال احساسات و ادراكات است. آموزنده مدرسه جعفري از حروف و كلمات شروع كرد تا معاني و احساسات را به مردم تعليم دهد و اين آغاز ادب و آداب و ادبيات است.
از طرف ديگر در مرحله و كلاس بالاتر از اعداد شروع كرد تا حاصل جمع و تفريق و ضرب و تقسيم و جذر و كعب و جبر و مثلثات را بياموزد و آن را مقدمه رياضيات قرار داد و علوم رياضي و فلكي را به مسلمين آموخت.
از جانب ديگر در مرحله و كلاس رشته ديگر اعداد و حروف را با هم به مقايسه و مقابله قرار داده تبديل عدد به حروف و تبديل حروف به اعداد و تعيين جداول و اعمال اصلي حساب و جبر را آموخت تا از علوم غريبه و رمل و جفر و طلسمات و اوفاق و اقسام حروف «كه در جلد دوم گفتيم» تعليم فرموده و علوم مختلفه غريبه رياضي را تعليم فرمود.
و با اين مقدمات ابتدائي در كشف علوم طبيعي و طب از راه گياهشناسي و جانورشناسي پرداخت و در فلزات و اجسام و عناصر راهنمائي فرموده و امكان تبديل جسم به نيرو را و فلز به فلز ديگري را آموخت و همه علوم را بدين روش تعليم فرموده است.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نعمت دنيا، امنيت و تندرستي است و كمال نعمت آخرت وارد شدن به بهشت است و بندهاي كه به بهشت نرود هرگز نعمت بر او تمام نشده است. (1).
1) معاني الاخبار: 408 / 87 همان، همان، 20440.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام در سفارش خود به عبدالله بن جندب فرمودند:
اي پسر جندب، شب كم بخواب و روز كم سخن بگو؛ زيرا در بدن آدمي عضوي كم سپاستر از چشم و زبان نيست. مادر سليمان به سليمان گفت: فرزندم، از خواب بپرهيز؛ زيرا خواب (زياد) تو را در آن روزي كه مردم به اعمال خود نيازمندند، تهيدست ميگرداند. (1).
1) تحف العقول: 302، همان، همان، 20916.
چشم پوشي از لغزش ديگران و گذشت از حق خويش، از اخلاق پسنديده بوده و از ارزشهاي والاي انساني است. اين خصلت نيك تنها زيبنده انسانهاي وارسته ميباشد. در مقابل انسانهاي وارسته، دو گروه قرار دارند كه در حقوق اجتماعي خويش گذشت ندارند. برخي از اينان به استيفاي حق خويش قانع اند. تنها خواستار احقاق حقوق خويش ميباشند كه راه اعتدال را در پيش ميگيرند. بر رفتار اينان نيز نكوهش متوجه نميشود؛ زيرا استيفاي حق بر خلاف ارزشهاي انسان نيست.
گروه دوم افرادي ميباشند كه اكتفا به استيفاي حق خويش نميكنند. بلكه در صدد تجاوز و دست اندازي به حقوق ديگران ميباشند كه خواستگاه ناهنجاريها، رفتار اين گروه ميباشد.
رفتار گروه اول كه از حق خويش گذشت ميكنند افزون بر هنجار بخشيدن به ناهنجاريها، خلق و خوي پسنديده را پديدار ميسازد و تزكيه و پاكي جامعه را مورد ستايش قرار ميدهد، و العافين عن الناس. (1).
عترت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم كه راهبران جامعه ميباشند، با رشد و تعالي اين اخلاق پسنديده نقش محوري در ساختار فرهنگي و رفتار اجتماعي به عهده دارند. عترت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم اين ارزش قرآني را در جامعه عينيت و تحقق بخشيده است.
عترت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم در رفتار، تبلور عفو و گذشت ميباشند و آيينه تمام نماي ارزشهاي انساني ميباشند. عترت در رفتار خويش اين ارزش را آنگونه پايدار ساخته است كه بر همگان الگو ميباشد. عترت به لحاظ نقش محوري در رهبري جامعه هماره مورد تعرض چالشگران بوده است و حقوق آنان بيش از ديگران درخطر تجاوز بوده است.
ليكن آنچه در اين راستا به عنوان يك ارزش اجتماعي و الهي از عترت پديدار است، گذشت و عفو از حقوق مسلم خويش است. اين حقيقت نه به عنوان يك رخداد موردي، بلكه رفتار مستمري است كه در سيره عترت شفاف ميدرخشد.
صادق آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم از معرفي عترت و خويشتن در اين راستا اين گونه سخن ميگويد: مروت و جوان مردي ما (عترت) گذشت و عفو از كساني است كه بر حقوق ما، ستم روا ميدارند، انا اهل البيت مروتنا العفو عمن ظلمنا.(2)اين نوع عفو و گذشت سيره و الگو بر همگان است.
اين تجلي و تبلور صفات عترت و استقرار ارزشهاي انساني در سيره عترت است. اين سخن امام صادق عليهالسلام درمورد كسي است كه در سفر حج هميانش كه هزار دينار در آن بوده گم ميشود. وي كه امام همام را نميشناخته، به حضرت گمانه زني نموده در هنگامي كه امام در مسجد نبوي صلي الله عليه و آله و سلم در حال نماز بود، به وي مراجعه نمود و از حضرت دينارهاي خود را مطالبه مينمايد. حضرت از وي ميپرسد چند دينار در هميان بوده است. ميگويد هزار دينار؛ حضرت هزار دينار را به وي ميپردازد. وي هنگامي كه بر ميگردد دينارهاي خود را پيدا ميكند. سپس مجددا به مسجد باز ميگردد، تا هزار دينار امام را به وي بر گرداند. امام به وي ميگويد ما چيزي را كه داديم، پس نميگيريم، شيء خرج من يدي فلا يعود اليّ. (3)وي ميپرسد اين شخص كيست. ميگويند جعفر الصادق عليهالسلام. آنگاه ميگويد از همانند اين شخص، جز اين انتظار نيست.
عبدي كوفي ميگويد: زنم به من گفت: «از ملازمت امام صادق عليهالسلام محروم شدهام، اگر به حج ميرفتم و به خدمت آن حضرت ميرسيدم، سعادت عظيمي بود.»
به او گفتم: «به خدا قسم كه در دست من هيچ مالي نميباشد.»
گفت: «من مقداري زيور آلات و رخت زيادي دارم، آنها را ببر و بفروش.»
پس من آنها را فروختم و اسباب سفر را مهيا كردم و حركت كرديم. چون به مدينه رسيديم او بيمار شد و روزي كه داخل مدينه شديم به مردن نزديك شده بود. من خانهاي گرفتم و زنم را به آن حال گذاشته و به خدمت امام صادق عليهالسلام رفتم. چون سلام كردم از حال او پرسيد.
گفتم: «او در حال احتضار بود كه من به خدمت شما آمدم و شايد كه الان مرده باشد.»
امام صادق عليهالسلام تأملي نموده و فرمود «آيا بخاطر اين موضوع ناراحت هستي؟» گفتم: «بلي اي فرزند رسول خدا.»
حضرت فرمود: «ناراحت نباش! حق تعالي او را شفا داد.»
پس به خانه برگشتم و ديدم كه صحيح و سالم نشسته است. به او گفتم: «بر تو چه گذشت؟»
او گفت: «وقتي كه تو رفتي من وقت مرگم شده بود، كه ناگهان شخصي آمد و از من پرسيد: «حالت چگونه است؟»
گفتم: «اينك ملك الموت به قبض روح من آمده است.»
گفت: «يا ملك الموت!»
ملك الموت در جواب او گفت: «لبيك اي امام من!»
او فرمود: «مگر حق تعالي به تو امر نكرده است كه فرمانبردار ما باشي؟»
ملك الموت گفت: «بلي! چنين است.»
فرمود: «پس من به تو امر مينمايم كه بيست سال ديگر به او مهلت بدهي.»
ملك الموت گفت: «شنيدم و اطاعت كنندهام.»
بعد هر دو از نزد من بيرون رفتند و آن شخص دو جامه و عمامهاي با مشخصات چنين و چنان پوشيده بود.»
و نشانههاي امام صادق عليهالسلام را در آن موقعي كه من در خدمت آن حضرت بودم را بيان كرد. پس ماجراي خود را با امام صادق عليهالسلام و صحبتهاي آن حضرت را به او گفتم و معلوم شد كه آن لحظهاي كه حضرت تأمل كرد و بعدش فرمود كه خداي تعالي او را شفا داد، مشغول صحبت با ملك الموت بوده است. (1).
1) خرايج.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دوستي انسان را با دوستش سه چيز با صفا ميكند: با چهرهي باز برخورد داشتن، در مجلس براي او جا باز كند، هر گاه خواست نزد او بنشيند به هر نامي كه دوست ميدارد او را بخواند.
و از يونس بن ظبيان، و مفضل بن عمر و ابوسلمه؛ و حسين بن ثوير روايت ميكند كه گفتند:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام بوديم، فرمود: گنجهاي زمين و كليدهاي آنها نزد ماست و اگر بخواهم با پا به زمين اشاره كنم كه: آن چه طلا در خود داري بيرون كن؛ خواهد كرد و آن گاه حركت كرد و با پا خطي به زمين كشيد؛ زمين شكافته شد، سپس دست دراز كرد و شمش طلايي به قدر يك وجب بيرون آورد و فرمود: خوب نگاه كنيد. نگاه كرده و شمشهاي زيادي ديديم كه روي هم چيده شده و ميدرخشد. يكي از ما گفت: قربانت شوم شما اين گنجها را داريد و شيعيانتان محتاجند؟ فرمود: به زودي خداوند دنيا و آخرت را براي ما و شيعيانمان جمع خواهد كرد و آنان را در بهشتهاي پر نعمت وارد ميكند و دشمنان ما را وارد دوزخ ميكند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند به چهار نفر در قيامت نظر لطف مياندازد: كاسبي كه جنس پس آورده را قبول كند، آن كه غمي را از دلي بزدايد، كسي كه بندهاي را آزاد كند و آن كه انسان بيزني را زن دهد.
و از ابراهيم بن وهب روايت كرده كه گفت:
گوسفند آبستن بسيار لاغري را نزد حضرت صادق عليهالسلام آوردند؛ حضرت دست به پستان گوسفند كشيد، شير آورده و لاغريش بر طرف شد.
طبق روايتي كه در كتاب هاي معتبر وارد شده است:
در يكي از سال ها امام صادق عليه السلام به همراه بعضي از اصحاب و دوستان خود، براي انجام مناسك حجّ خانه خدا، به سوي مكه معظمه حركت كردند.
در مسير راه، جهت استراحت در محلي فرود آمدند، آن گاه حضرت به بعضي از افراد حاضر فرمود: چرا شما ما را سبك و بي ارزش مي كنيد؟
يكي از افراد - كه از اهالي خراسان بود و در آن مجلس حضور داشت - از جا برخاست و گفت: ياابن رسول اللّه! به خداوند پناه مي بريم از اين كه خواسته باشيم به شما بي اعتنائي و توهيني كرده و يا دستورات شما را عمل نكرده باشيم.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چرا، تو خودت يكي از آن اشخاص هستي.
آن شخص گفت: پناه به خدا، من هيچ جسارت و توهيني نكرده ام.
حضرت فرمود: واي بر حالت، در بين راه كه مي آمدي در نزديكي جُحفه، تو با آن شخصي كه مي گفت: مرا سوار كنيد و با خود ببريد، چه كردي؟
و سپس حضرت افزود: سوگند به خدا، تو براي خود كسر شأن دانستي؛ و حتي سر خود را بالا نكردي؛ و او را سبك شمردي و با حالت بي اعتنائي از كنار او رد شدي.
و سپس حضرت در ادامه فرمايش خود افزود: هركس به يك فرد مؤمن بي اعتنائي و بي حرمتي كند، در حقيقت نسبت به ما بي اعتنائي كرده است؛ و حرمت و حق خدا را ضايع كرده است. (1).
1) كافي: ج 8، ص 88، ح 73، وسائل الشيعة: ج 12، ص 272، ح 1.
خوش گماني همان خوش بيني و بدگماني همان بدبيني است كه هم نسبت به اشخاص و هم نسبت به اشياء اطلاق ميشود. مثلا وقتي كه ميگوييم به فلاني خوش بينم، مقصود اين است كه اميد خير به او هست و يا ميگوييم دربارهي او بدبين هستم، مقصود آن است كه انتظار خوبي از او نميرود. اما دربارهي خدا، شكي نيست كه ما نسبت به پروردگار، خوش گمان و خوش بين هستيم. اعتماد به فضل و كرم او داريم، ولي بايد رفتار ما طوري باشد كه اين چنين اميدي را بر باد ندهد و اين انتظار را از بين نبرد.
بنابراين آدم بايد هميشه و در هر حال، به خدا گمان نيك ببرد؛ به اين معني كه خدا را كريم، آمرزنده و مهربان بداند و در پرتو اين معني راهي براي بازگشت و توبه به سوي خدا باز ببيند. اما نه تا آن حد كه جرئت مخالفت و معصيت در او پديد آيد و مادامالعمر به اين موضوع دلش را خوش كند و خود را در هر كاري آزاد بنگرد.
حسن الظن بالله الا ترجو الا الله، و لا تخاف الا ذنبك. (1).
خوش گماني به خدا آن است كه جز به خدا اميدوار نباشي، و جز از گناهت نترسي.
1) اصول كافي. ج 2، ص 72.
هر گناهي اثر مخصوصي دارد و نوعي ناراحتي ايجاد ميكند. اينك پارهاي از گناهان و آثار آنها:
الذنوب التي تغير النعم: البغي. و الذنوب التي تورث الندم: القتل. و الذنوب التي تنزل النقم: الظلم. والتي تهتك الستر: شرب الخمر. و التي تحبس الرزق: الزنا. و التي تعجل الفناء قطيعة الرحم و التي ترد الدعاء و تظلم الهوآء: عقوق الوالدين. (1).
گناهي كه نعمت را تغيير ميدهد: تكبر و سركشي است. گناهي كه موجب پشيماني ميشود: قتل (ناحق) است. گناهي كه عذاب فرود ميآورد: ستم است. گناهي كه پرده را پاره ميكند: شرب خمر است. گناهي كه روزي را باز ميدارد: زناست. گناهي كه مرگ را نزديك ميكند: بريدن از خويشان است و گناهي كه از اجابت دعا جلوگيري و فضاي زندگي را تاريك مينمايد، ناراضي بودن پدر و مادر است.
1) اصول كافي. ج 2، ص 447.
از امام - عليهالسلام - سؤال شد: گراميترين بندگان نزد خدا كيست؟
امام - عليهالسلام - فرمودند: كسي كه بيشتر از همه به ياد خدا باشد و در عبادت بيشتر از همه عمل كند.
گفتم: چه كسي مبغوضترين بندگان نزد خداست؟
حضرت فرمود: كسي كه خدا را متهم كند.
گفتم: مگر كسي خدا را متهم ميكند؟
حضرت فرمود: آري؛ كسي كه استخاره بگيرد (و با خدا مشورت كند) و خدا چيزي را كه او كراهت دارد براي او انتخاب كند، ناراحت و خشمگين شود چنين شخصي خدا را متهم نموده است.
گفتم: ديگر چه كسي؟
فرمودند: كسي كه از خدا شكايت كند.
گفتم: مگر كسي از خدا شكايت ميكند؟
فرمودند: بلي. كسي كه هرگاه مبتلا به مشكل يا مصيبتي شود بيش از اندازه از آن مصيبت شكايت كند.
گفتم: ديگر چه كسي؟
فرمودند: كسي كه هرگاه به او عطا شود تشكر نكند، و هرگاه مبتلا بشود صبر نكند و شكيبا نباشد.
گفتم: چه كسي گراميترين مخلوق نزد خدا است؟
حضرت فرمودند: كسي كه هرگاه به او عطا شود شكرگزار باشد، و هرگاه گرفتار شود صبر كند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 75 ص 247 ح 72.
زراره گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم هنگامي كه مردي قرآن ميخواند آيا بر كسي كه صداي او را ميشنود واجب است سكوت كند و گوش فرا دهد؟
حضرت فرمود: بله، اگر قرآن نزد تو خوانده شد بر تو واجب است گوش فرا دهي و سكوت كني. (1).
1) السرائر: ص 469، بحارالأنوار: ج 89 ص 222 ح 7.
اسحاق بن عمار گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: من دعا ميكنم و ميل دارم گريه كنم ولي گريهام نميآيد، و بسا به ياد برخي از مردگان خانوادهي خودم ميافتم، پس رقت ميكنم و گريه ميكنم آيا اين كار جايز است؟
فرمود: آري، آنها را به ياد آور چون رقت كردي گريه كن و پروردگار تبارك و تعالي را بخوان و به درگاهش دعا كن. (1).
1) اصول الكافي: ج 4 ص 235 ح 7.
امام كاظم - عليهالسلام - ميفرمايد: از حضرت صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم: آيا جايز است انسان نمازگزار هرگاه در حال قرائت (حمد يا سوره) به آيهاي برسد، كه در آن تهديد باشد، گريه كند و آيه را تكرار نمايد؟
حضرت فرمود: هر قدر خواست تكرار كند، و هرگاه گريهاش آمد اشكالي ندارد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 276.
احمد بن عمير حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خداي عزوجل: (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم) (1)«اگر از گناهان بزرگي كه نهي شدهايد اجتناب كنيد ما از گناهان ديگر شما درميگذريم» سؤال نمودم.
حضرت فرمود: هر كس اجتناب كند از آنچه كه خداوند وعدهي آتش بر آن داده است، در حالي كه مؤمن باشد گناهان ديگرش آمرزيده ميشود:
كبائر هفتگانه كه موجب آتش جهنم هستند عبارتند از:
1- قتل نفس محترمه.
2- و عاق شدن پدر و مادر.
3- و خوردن ربا.
4- و صحرانشيني پس از هجرت.
5- و متهم كردن زن شوهر دار به زنا.
6- و خوردن مال يتيم.
7- و فرار از حمله در جنگ و جهاد. (2).
2- عبيد بن زراره گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به كبائر پرسيدم؟
فرمود: آنها در كتاب علي - عليهالسلام - هفت است:
1- كفر به خدا.
2- آدمكشي.
3- عاق پدر و مادر.
4- خوردن ربا بعد از دانستن.
5- خوردن مال يتيم به ناحق.
6- فرار از جهاد.
7- تعرب بعد از هجرت. (يعني برگشتن به صحرانشيني پس از هجرت به شهر).
پرسيدم: اينها بزرگترين گناهانند؟
فرمود: آري.
عرض كردم: گناه خوردن يك درهم از مال يتيم به ناحق بزرگتر است يا ترك نماز؟
فرمود: ترك نماز.
عرض كردم: شما كه ترك نماز را از كبائر نشمردي؟
فرمود: نخستين چيزي كه به تو گفتم چه بود؟
عرض كردم: كفر.
فرمود: همانا تارك نماز كافر است، يعني بدون علت و عذر. (3).
عبيد بن زراره گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به گناهان كبيره سؤال نمودم:
حضرت فرمود: از جملهي آن خوردن مال يتيم است به ظلم و ستم، (و بدون حق)، و الحمد لله در اين مورد ميان اصحاب ما اختلافي نيست. (4).
عمرو بن عبيد محضر امام صادق - عليهالسلام - شرفياب شد و اين آيه را تلاوت نمود: (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه) (1)«اگر از كبائر اجتناب كنيد...» سپس گفت: دوست دارم كبائر (گناهان كبيره) را از كتاب خدا (قرآن) بدانم.
حضرت فرمود: آري، اي عمرو؛ سپس كبائر را به طور مفصل بيان نموده و فرمود: كبائر عبارتند از:
1- شرك ورزيدن به خداوند متعال: (ان الله لا يغفر أن يشرك به) (2)«همانا خداوند نميآمرزد اينكه به او شرك ورزيده شود».
2- يأس و نوميدي: (و لا تيأسوا من روح الله) (3)«از رحمت و لطف خدا مأيوس نشويد».
3- عاق پدر و مادر شدن، زيرا شخص عاق ستمگر و بدبخت است. (و برا بوالدتي و لم يجعلني جبارا شقيا) (4)«حضرت عيسي گفت: و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار بده، و مرا ستمگر و جبار و بدبخت قرار نده».
4- و قتل نفس: (و من يقتل مؤمنا معتمدا) (5)«هر كس مؤمني را عمدا بكشد پس جزاي او جهنم است كه در آن جاودانه خواهد بود».
5- و تهمت زنا زدن به زنان شوهردار.
6- و خوردن مال يتيم: (ان الذين يأكلون أموال اليتامي ظلما) (6)«آنانكه اموال ايتام را بناحق و ستمگرانه ميخورند».
7- و فرار از حمله در جنگ: (و من يولهم يومئذ دبره) (7)«و هر كس به دشمن پشت كند...».
8- و خوردن ربا: (الذين يأكلون الربوا) (8)«آنانكه ربا ميخورند...».
9- و سحر: (و لقد علموا لمن اشتريه) (9)«و به تحقيق دانستند كه با سحر چه چيزي در آخرت براي خود ميخرند».
10- و زنا: (و لا يزنون و من يفعل ذلك يلق أثاما) (10)«و آنان (يعني مؤمنان) زنا نميكنند و هر كس زنا كند مرتكب گناه و معصيت شده است و گرفتار عقاب بد خواهد شد».
11- و قسم دروغ: (ان الذين يشترون بعهد الله و أيمانهم ثمنا) (11)«همانا آنانكه با عهد و قسم دروغشان در صدد جلب منفعت براي خود هستند...».
12- و خيانت: (و من يغلل يأت بما غل) (12)«و هر كس خيانت كند با خيانت به صحنهي قيامت خواهد آمد».
13- و ندادن زكات: «يوم يحمي عليها في نار جهنم) (13)«آن روز؛ روزي است كه اموال زكات داده نشده را داغ كنند و بر بدن آنها در جهنم گذارند».
14- و شهادت باطل، و كتمان شهادت: (و من يكتمها فانه آثم قلبه) (14)«و هر كس شهادت را كتمان كند قلب و دل او معصيت كار و زشت است».
15- و شرب خمر، زيرا پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «شارب الخمر مانند بت پرست است».
16- و ترك نماز، زيرا پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: «هر كس نماز را عمدا ترك كند از خدا و پيامبر بريده است».
17- و پيمان شكني.
18- و قطع رحم: (ألذين ينقضون عهد الله) (15)«آنانكه قطع ميكنند عهد خدا را».
19- و سخن باطل: (و اجتنبوا قول الزور) (16)«و از كلام باطل اجتناب كنيد».
20- و جسارت بر خدا: (أفأمنوا مكر الله) (17)«آيا از مكر خدا در امانند»؟
21- و كفران نعمت: (و لئن كفرتم ان عذابي لشديد) (18)«اگر نعمت مرا كفران كنيد بدانيد عذاب من سخت و شديد است».
22- و كمفروشي: (ويل للمطففين) (19)«واي بر كمفروشان».
23- و لواط و همجنسگرائي: (الذين يجتنبون كبائر الاثم) (20)«آنانكه از گناهان بزرگ اجتناب كنند».
24- و بدعت، چون پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمودند: «هر كس در چهرهي بدعت گذاري تبسم كند بر منهدم كردن دين خود ياري كرده است».
(راوي گويد:) عمرو بن عبيد (كه از بنيانگذاران مكتب معتزله بود) هنگامي كه اين بيان مفصل و مستدل را شنيد از منزل حضرت خارج شد در حالي كه بلند بلند گريه ميكرد، و ميگفت: هلاك شد هر كس ارث (حق) شما را ضايع كرد، و ملك شما را سلب نمود، و در فضل و دانش با شما منازعه و كشمكش نمود. (21).
1) سورهي نساء آيهي 31.
2) سورهي نساء آيهي 48.
3) سورهي يوسف آيهي 87.
4) سورهي مريم آيهي 32.
5) سورهي نساء آيهي 93.
6) سورهي نساء آيهي 10.
7) سورهي أنفال آيهي 16.
8) سورهي بقره آيهي 275.
9) سورهي بقره آيهي 102.
10) سورهي فرقان آيهي 68.
11) سورهي آل عمران آيهي 77.
12) سورهي آل عمران آيهي 161.
13) سورهي توبه آيهي 35.
14) سورهي بقره آيهي 283.
15) سورهي بقره آيهي 27.
16) سورهي حج آيهي 30.
17) سورهي اعراف آيهي 99.
18) سورهي ابراهيم آيهي 7.
19) سورهي مطففين آيهي 1.
20) سورهي نجم آيهي 32.
21) المناقب: ج 3 ص 375، بحارالأنوار: ج 47 ص 216 ح 4.
شخصي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به فرو بردن گوشت باقي مانده لابلاي دندانها را سؤال نمودم.
حضرت فرمود: آنكه لابلاي دندانهاي مقدم دهان است، مانعي ندارد فرو ببري، ولي آنكه لابلاي دندانهاي آسيايي است بيانداز. (و فرومبر). (1).
1) المحاسن: 559، بحارالأنوار: ج 63 ص 440 ح 17.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد گراميترين بندگان نزد خدا چه كسي است؟
حضرت فرمود: كسي است كه اگر به او عطا شود سپاسگزاري كند، و اگر مبتلا به بلا شود شكيبائي پيشه گيرد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 68 ص 53 ح 82.
ابو اسامه زيد شحام گويد: امام صادق - عليهالسلام - فرمود: بپرهيزيد از گناهان كوچك شمرده شده؟
عرض كردم: گناهان كوچك شمرده شده كدامند؟
حضرت فرمود: اينكه شخص گناه كند و بگويد: خوشا به حال من اگر غير از اين (گناه ديگري) نداشته باشم. (1).
1) الكافي: ج 2 ص 287، بحارالأنوار: ج 70 ص 345 ح 29.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مسواك زدن و رعايت بهداشت دندان از اخلاق انبياء الهي است.
و از محمد بن ابيكثير كوفي نقل ميكند كه گفت:
من در اول و آخر هر نماز ابوبكر و عمر را لعنت ميكردم، شبي در خواب ديدم پرندهاي با ظرفي از گوهر كه در آن چيزي شبيه خلوق است (خلوق نوعي از عطر است) در بقعهي پيامبر صلي الله عليه و آله فرود آمد و آن دو نفر را از قبر در آورد و از آن خلوق به گونههاي آنها ماليد و باز آنها را به قبر برگرداند و بالا رفت. از اطرافيانم پرسيدم: اين پرنده كيست؟ و اين خلوق چيست؟ گفتند: اين فرشتهاي است و هر شب جمعه ميآيد و از اين خلوق به آنها ميمالد و ميرود. اين خواب مرا مضطرب كرد و ديدم ديگر به لعن كردن آنها خوشدل نيستم. حضور حضرت صادق عليهالسلام رسيدم. هنگامي كه مرا ديد خنديد و فرمود: پرنده را ديدي؟ گفتم: آري، فرمود: اين آيه را بخوان:
«راز گويي از شيطان است (تا مؤمنان را محزون كند) سوره مجادله، آيه 10»
(خواندن اين آيه هنگام ديدن خوابهاي پريشان مستحب است) به خدا! آن فرشته مأمور اكرام آنها نيست، بلكه فرشتهاي است كه به مشرق و مغرب زمين موكل است و وقتي كه كسي مظلوم كشته شود، مقداري از خون وي را ميگيرد و در گردن آنها ميآويزد. چون كه آنها سبب هر ظلمي شدند كه بعد از خودشان واقع شد.
عمر بن زاهر گويد: مردي از امام صادق - عليهالسلام - پرسيد كه به امام (قائم) به عنوان اميرمؤمنان سلام ميكنند؟
فرمود: نه، آن نام را خدا مخصوص اميرالمؤمنين (علي بن ابيطالب - عليهالسلام -) نموده، پيش از او كسي بدان نام؛ ناميده نشده و بعد از او هم جز كافر آن را بر خود نبندد.
پرسيدم: پس چگونه بر او سلام ميكنند؟
فرمود: ميگويند: «السلام عليك يا بقية الله» سپس اين آيه را قرائت نمود: (بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين) (1)«اگر مؤمن هستيد بقية الله براي شما بهتر است».(2).
محمد بن مسلم گويد: به حضرت صادق - عليهالسلام - عرض كردم: تفسير گفتار خداي تعالي كه ميفرمايد: (ألذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم) (1)«آنانكه دوري ميجويند از گناهان بزرگ و ناشايستهها جز لمم» چيست؟ (و لمم يعني چه)؟
حضرت فرمود: لمم گناهي است كه شخص بدان دست زند، سپس تا خدا خواهد (تا مدتي) خودداري ميكند، و باز دوباره بدان دست ميزند. (2).
محمد فرزند امام صادق عليهالسلام مردي شجاع و با سخاوت [و اهل عبادت] بود. او هميشه يك روز روزه ميگرفت و روز ديگر افطار مينمود. همسر او خديجه، دختر عبدالله بن الحسين بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهمالسلام، ميگويد: «محمد هيچ روزي از خانه بيرون نميرفت جز آن كه لباس خود را به فقيري داده بود و هر روز براي مهمانان خود يك گوسفند ذبح مينمود (1)و از بس زيبا و جميل بود او را ديباجه ميناميدند.»
وي همانند زيديه بر اين اعتقاد بود كه امام بايد قيام مسلحانه كند. از اين رو در سال 199 در مكه عليه مأمون قيام نمود و زيديه و جاروديه از او پيروي نمودند. (2).
هنگامي كه مردم با او به عنوان خليفه بيعت نمودند و گرد او جمع شدند و او را اميرالمؤمنين خواندند، حضرت رضا عليهالسلام نزد او رفت و به او فرمود: «اي عمو، با اين عمل پدر و برادر خود را تكذيب مكن، زيرا چنين چيزي براي تو انجام نخواهد گرفت.» پس چيزي نگذشت كه والي مأمون در مكه، به نام عيسي جلودي، عليه او قيام نمود و چون محمد مغلوب گشت، درخواست امان كرد و همانند عباسيان به عنوان تسليم لباس سياه پوشيد و بالاي منبر رفت و خود را خلع نمود و گفت: «خلافت حق مأمون است و من در آن حقي ندارم.» (3).
و چون خواست به لشكر جلودي بپيوندد، حضرت رضا عليهالسلام غلام خود، مسافر، را نزد او فرستاد و فرمود: «به او بگوييد فردا خارج مشو كه مغلوب خواهي شد و ياران تو كشته ميشوند و اگر گفت: از كجا دانستي بگو: در خواب ديدم.» چون غلام حضرت رضا عليهالسلام نزد او آمد و او را از حركت و قيام نهي نمود، او از علت آن سؤال نمود و غلام گفت كه من در خواب چنين ديدم. محمد گفت: «اين غلام بدون اين كه عورت خود را بشويد، خوابيده و چنين ديده است.» اما همان گونه كه امام عليهالسلام به غلام گفته بود، محمد چون قيام كرد، مغلوب گرديد و ياران او كشته شدند. (4).
و چون خود را از خلافت خلع نمود، جلودي او را نزد مأمون فرستاد و چون مأمون او را ديد به او اكرام نمود و در كنار خود نشاند و به او احسان نمود و جايزه نيكي به او داد. پس در خراسان ماند و با عموزادههاي خود نزد مأمون رفت و آمد ميكرد و مأمون بيش از مردم ديگر در حق او احترام مينمود.
تا اين كه روزي مأمون به خاطر همراه شدن محمد با عده اي از طالبيين - كه عليه مأمون در سال 200 (ه ق) خروج نموده بودند و به آنان امان داده بود - اظهار كراهت نمود و نامه اي نيز به دست آنان رسيد كه با محمد بن جعفر نياييد؛ بلكه با عبدالله بن الحسين بياييد. پس آنها اين دستور را نپذيرفتند و در خانههاي خود نشستند و نزد مأمون نرفتند؛ تا اين كه نامهي ديگري آمد كه با هر كه ميخواهيد بياييد، پس آنها با محمد بن جعفر ميآمدند و با او بازميگشتند. (5)تا اين كه روزي چون محمد با همراهان خود بر مأمون وارد شد، حضرت رضا عليهالسلام از او دوري نمود و فرمود: «من با خود عهد كرده ام كه هرگز با محمد زير يك سقف قرارنگيرم» عمر بن يزيد كه در آن مجلس حاضر بود ميگويد:
«من پيش خود گفتم كه امام عليهالسلام همواره امر به احسان و صله رحم ميكند و اكنون به عموي خود بي اعتنايي مينمايد! پس حضرت رضا عليهالسلام به من توجه نمود و فرمود:اين كار نيز احسان و صله ميباشد، زيرا او هر زماني نزد من ميآيد از من تعريف ميكند و مردم او را تصديق مينمايند [و اين براي من و او در حكومت مأمون خطرناك خواهد بود]؛ اما اگر نزد منم نيايد و من نزد او نروم، سخنان او دربارهي من پذيرفته نخواهد بود [و رعايت تقيه خواهد شد].» (6).
از معجزات حضرت رضا عليهالسلام دربارهي محمد بن جعفر اين است كه چون او بيمار گرديد و به آن حضرت خبر دادند كه محمد بيمار گرديده، به گونه اي كه چانهي او را بستهاند. حضرت رضا عليهالسلام با عده اي از اصحاب خود به عيادت او آمد و ديد محاسن او را بستهاند و برادر او اسحاق و فرزندان او و عده اي از علويين گرد او نشسته و گريه ميكنند. حضرت رضا عليهالسلام بالاي سر او نشست و به او نگاه نمود و تبسم كرد، كساني كه در آن مجلس بودند از آن حضرت گلايه كردند و گفتند: تبسم آن حضرت شماتت به عموي خود ميباشد. و چون امام عليهالسلام براي نماز خارج گرديد و به مسجد رفت. بعضي از اصحاب گفتند: فداي شما شويم چون شما تبسم نموديد ما از اينها چيزهاي ناشايسته اي دربارهي شما شنيديم. حضرت رضا عليهالسلام فرمود: من از گريه اسحاق بر او تعجب نمودم، زيرا او قبل از محمد خواهد مرد و محمد براي او گريه خواهد كرد و همان گونه كه آن حضرت فرموده بود، محمد بهبودي پيدا كرد و اسحاق از دنيا رفت. (7).
هنگامي كه محمد در خراسان ساكن گرديد، نفس قدرت طلب او اجازه نميداد كه در مقابل او شخصي مانند مأمون داراي تاج و تخت باشد. او گرچه در واقع زنداني آن شهر و تحت سلطهي مأمون بود؛ اما نفس او مايل به خضوع و تحمل حاكميت مأمون نبود. از اين رو روزي به او گفتند: غلامان وزير مأمون «ذي الرياستين» غلامان تو را براي دريافت هيزمي كه خريده بودند، كتك زدهاند. پس محمد لباس مخصوص خود را پوشيد و عصاي خود را برگرفت و رجز خواند و گفت: «مرگ براي من بهتر از زندگي با ذلت است. سپس با عده اي از مردم آمد و غلامان وزير مأمون را كتك زدند و هيزمها را از آنان پس گرفتند. چون اين خبر به مأمون رسيد. مأمون به ذوالرياستين گفت: «بايد نزد محمد بن جعفر بروي و از او عذرخواهي كني و غلامان خود را در اختيار او قرار دهي.»
پس ذوالرياستين به طرف محمد حركت نمود و چون به محمد گفته شد كه اين وزير مأمون است كه به طرف تو ميآيد. محمد گفت: «او بايد در مقابل من روي زمين بنشيند.» پس دستور داد فرشها را جمع كردند و تنها براي او بالش و جايگاهي براي نشستن باقي گذاردند. چون ذوالرياستين وارد شد، محمد براي او مجلس خود را آماده نمود؛ اما او روي زمين نشست و از محمد عذرخواهي نمود و غلامان خود را در اختيار او قرار داد.
و چون محمد بن جعفر در خراسان از دنيا رفت، مأمون براي تشييع جنازهي او حركت كرد؛ اما هنگامي رسيد كه جنازه را حركت داده بودند. پس مأمون پياده شد و خود را به جنازه رساند و همواره زير جنازه حركت نمود تا آن را بر روي زمين گذاردند. پس مأمون جلو رفت و بر او نماز خواند و همراه جنازه رفت تا به قبر رسيد و خود داخل قبر رفت و ايستاد تا جنازه را دفن كردند. پس عبدالله الحسين به او دعا كرد و گفت: «يا اميرالمؤمنين، شما خود را به زحمت انداختيد، خوب بود سوار ميشديد.» مأمون گفت: «اين عمل رعايت خويشي و صلهي رحمي بود كه از دويست سال قبل تاكنون قطع شده بود.»
هنگامي كه محمد بن جعفر از دنيا رفت، دين زيادي داشت. پس فرزند او اسماعيل بن محمد موقعيت را غنيمت دانست كه از مأمون بخواهد دين او را بپردازد. پس به برادر خود كه در كنار مأمون ايستاده بود گفت: «خوب است ما دربارهي دين پدر خود با مأمون صحبت كنيم، زيرا فرصتي بهتر از اين نيست.» پس مأمون خود شروع به سخن نمود و گفت: «دين او چه قدر است؟» اسماعيل گفت: «بيست و پنج هزار دينار. مأمون گفت: «خداوند دين او را پرداخت نمود، بگوييد بدانم وصي او كيست؟» گفتند: «وصي او يحيي ميباشد كه در مدينه است.» مأمون گفت: «او در مدينه نيست بلكه در مصر ميباشد و ما ميدانيم او در مصر است، اما نخواستيم به او خبر دهيم كه از مدينه خارج گرديده است و چون او ميدانست ما از خروج او كراهت داريم، ما اين خبر را به او نداديم تا آزرده نشود.» (8).
محمد به ديباج معروف است. از بس زيبا بود كه وي را به ديباج تشبيه كرده بودند.
مردي شجاع و پارسا بود.
در ارشاد مينويسد كه اين محمد در طول عمر خود «سواي ماه رمضان» يك روز روزه ميگرفت و روز ديگر روزهدار نبود.
همسرش خديجه دختر عبدالله محض ميگويد:
هر روز كه شوهرم جامهي فاخري به تن ميپوشيد و از خانه بيرون ميرفت، هنگامي كه به خانه برميگشت ديگر آن جامه را بر تن نداشت زيرا آن جامه فاخر را به مستمندان ميبخشيد.
اين محمد روزي يك گوسفند سر ميبريد و از مهمانانش پذيرائي ميكرد.
وي در خلافت مأمون بر ضد حكومت وقت قيام كرد.
عيسي جلوي فرمانده نيروي خليفه در حجاز وي را دستگير كرد و به مرو فرستاد.
مأمون خلاف انتظار با محمد كه اسيرش بود بينهايت مهرباني كرد و از اكرام و تعظيم دربارهي وي فرو نگذاشت و او را پهلوي خود نگاه داشت.
محمد بن جعفر معروف به ديباج در خراسان زندگي را بدرود گفت.
هشام بن حكم ميگويد: در مصر زنديقي به نام عبدالملك با كنيهي ابوعبدالله بود كه نام امام صادق عليهالسلام به گوش او رسيده بود؛ او چون به مدينه آمد تا با آن حضرت مناظره كند، به او گفتند: امام صادق عليهالسلام به مكه رفته است، پس او به مكه آمد و در حالي كه ما در طواف خانهي خدا خدمت آن حضرت بوديم؛ او نيز رسيد، پس شانهي خود را به شانهي امام صادق عليهالسلام زد. امام صادق عليهالسلام به او فرمود: اسم تو چيست؟ او گفت: عبدالملك. فرمود: كنيهي تو چيست؟ گفت: ابوعبدالله امام صادق عليهالسلام فرمود: آن پادشاهي كه تو بندهي اويي كيست؟ آيا او از پادشاهان زمين است يا از پادشاهان آسمان؟ و اين كه گفتي: پدر عبدالله هستي؛ آيا فرزند تو عبد خداي آسمان است و يا عبد خداي زمين؟ هر چه بگويي محكوم خواهي بود. پس او نتوانست پاسخي بدهد و امام صادق عليه السلام به او فرمود: هنگامي كه از طواف فارغ گرديدم نزد من بيا [تا پاسخ كامل تو را بدهم]. چون امام عليه السلام از طواف فارغ گرديد، آن زنديق آمد و همانند ما مقابل آن حضرت نشست. پس امام صادق عليهالسلام به او فرمود: آيا تو ميداني كه زمين بالا و پاييني دارد. گفت: آري. فرمود: آيا تو زيرزمين رفته اي؟ گفت: خير. فرمود: تو از كجا ميداني كه زيرزمين چه چيز موجود است او گفت: من گمان ميكنم كه زيرزمين چيزي نيست. امام صادق عليهالسلام فرمود: اين كه ميگويي گمان ميكنم؛ دليل ناتواني تو است، براي چه دنبال نميكني تا به يقين برسي؟
سپس به او فرمود: آيا به آسمان رفته اي؟ گفت: خير. امام عليهالسلام فرمود: آيا ميداني در آسمان چه چيز وجود دارد؟ گفت: خير. امام صادق عليه السلام به او فرمود: چقدر سخن تو شگفت انگيز است؛ تو كه نه مشرق را ديده اي و نه مغرب را، نه به آسمان رفته اي و نه به داخل زمين، چگونه ميگويي گمان ميكنم چيزي آنجا نباشد؟ آيا انسان عاقل، چيزي را كه نميداند انكار مينمايد؟ مرد زنديق گفت: تاكنون كسي اين گونه با من سخن نگفته بود.
امام صادق عليهالسلام به او فرمود: پس تو شك داري و نميداني كه آيا چيزي در آسمانها و زيرزمين هست و يا نيست؟ مرد زنديق گفت: شايد چنين باشد. امام عليه السلام فرمود: اي مرد، كسي كه نادان است و حجتي در دست ندارد؛ نميتواند با عالم و صاحب دانش سخني بگويد و دليلي بياورد. سپس فرمود: «اي برادر مصري، بدان كه ما هرگز دربارهي ذات پروردگار خود شكي نداريم. آيا تو به چشم خود خورشيد و ماه و روز و شب را ميبيني كه به سير خود ادامه ميدهند، در حالي كه چاره اي جز اين ندارند، و اگر ميتوانستند سير خود را تغيير ميدادند و يا متوقف ميشدند، و يا اگر مجبور و مقهور قدرت خدا نبودند بايد شب، روز ميشد و روز، شب ميگرديد. به خدا سوگند! اي برادر مصري، آنها مجبور به ادامه سير خود هستند و كسي كه آنان را مجبور نموده صاحب قدرت و عظمت والايي است.» پس مرد زنديق گفت: آري، حقيقتا همين گونه است.
امام صادق عليهالسلام به او فرمود: اي برادر مصري، چيزي كه شما نام آن را طبيعت ميگذاريد و فكر ميكنيد كه او عالم را به وجود آورده، اگر حيات مردم و موجودات به دست اوست؛ چگونه نميتواند مردهها را زنده كند و اگر زنده ميكند، چگونه نميتواند بميراند؟ بنابراين همهي عالم و موجودات مقهور قدرت الهي هستند. تو ميبيني كه آسمان در بالا استوار است و زمين در پايين قرار دارد، پس بگو بدانم چگونه آسمان به زمين سقوط نميكند و زمين واژگون نميگردد و زمين و اهلش با آسمانها برخورد نميكنند؟ پس مرد زنديق [موحد گرديد و] گفت: پروردگار جهانيان آنها را نگاه داشته است.
هشام بن حكم ميگويد: مرد زنديق با ادله و گفتار امام صادق عليهالسلام مسلمان شد و به خداي خود ايمان آورد. و حمران بن اعين به آن حضرت گفت: فداي شما شوم، اگر زنادقه به دست شما ايمان ميآورند كفار نيز به دست پدرتان [و جدتان] ايمان آوردند. پس آن زنديق [و منكر خدا] ايمان آورد و به آن حضرت گفت: مرا از شاگردان خود قرار دهيد. امام عليهالسلام به هشام فرمود: «او را ببر و با تعاليم اسلامي آشنا ساز.» هشام نيز او را تعليم داد؛ و او معلم شاميان و مصريان گرديد و اسلام او نيكو شد و امام صادق عليه السلام از او راضي گرديد.
هشام ميگويد: زنديق ديگري نزد امام صادق عليهالسلام آمد و سؤالاتي از آن حضرت نمود كه ما بخشهايي از آن را بيان ميكنيم:
1- زنديقي به امام صادق عليهالسلام گفت: چگونه مردم خدايي را عبادت ميكنند كه نديدهاند؟ امام عليهالسلام به او فرمود: «قلبها با نور ايمان، او را ميبينند و عقلهاي بيدار به روشني او را اثبات ميكنند و چشمها با ديدن نظام عالم وجود و اسرار خلقت و حكمتهاي آن، او را مشاهده ميكنند، سپس پيامبران با معجزات و كتابهاي متقن آسماني [عظمت و جلال و قدرت و حكمت و علم] او را معرفي مينمايند و علما [و اولياي الهي] بدون نياز به ديدن او، با چشم دل عظمت او را مشاهده مينمايند.»
مرد زنديق گفت: آيا او نميتواند خود را بر مردم ظاهر كند تا او را ببينند و بشناسند و از روي يقين او را بپرستند؟ امام عليهالسلام فرمود: درخواست چيزي كه محال است پاسخ ندارد.
با توجه به سخنان امام عليهالسلام ترديدي نيست كه ديدن با چشم، مربوط به جسم است و چون خداوند جسم نيست ديدن او با چشم محال خواهد بود، و اين امر به خاطر نقص در خالق نيست بلكه به علت نقص در مخلوق است.
مرد زنديق گفت: پس شما با چه دلايلي وجود پيامبران و انبيا را اثبات ميكنيد؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامي كه براي ما ثابت شد خالق و آفريننده اي حكيم وجود دارد كه به هيچ كدام از مخلوقاتش شباهت ندارد و منزه است از اين كه نسبت جسم بودن به او داده شود و ديدن و لمس كرد و مباشرت و تكلم با او امكان ندارد؛ مشخص ميشود كه چنين خداي حكيمي، فرستادگان و نمايندگاني دارد كه از جانب او مأمورند انسان را به مصالح و منافع خود آگاه سازند و آنچه مايهي سعادت و كمال و يا شقاوت و هلاكت اوست را بيان كنند. در حقيقت از طرف خداي حكيم عده اي بايد بين مردم بشارت دهنده به خوبيها و انذار دهنده از بديها باشند و سخن خدا را به آنان ابلاغ كنند، چنين مبلغاني پيامبران و برگزيدگان خدا و حكما و تربيت كنندگان مردم هستند كه در خلقت همانند بقيهي افراد ميباشند؛ جز آن كه از طرف خداوند تأييد گرديدهاند و داراي علم و حكمت و دلايل متقن و معجزاتي همانند زنده كردن مردگان و شفا دادن كور و ابرص [و...] ميباشند.
مرد زنديق گفت: پيامبران از چه آفريده شدهاند؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: از «لا شي ء» يعني از عدم به وجود آمدهاند.
مرد زنديق گفت: چگونه چيزي ميتواند از «لا شي ء» به وجود آيد؟ امام عليه السلام فرمود: آفرينش اشياء از اين دو حالت خارج نيست يا از «شيء» آفريده شدهاند و يا از «لا شي ء»؛ حال اگر آنها از شي ء آفريده شده باشند، لازم است كه هميشه همراه آن شي ء باشند بنابراين آن «شي ء» قديم خواهد بود و قديم با حادث سازگار نيست، و از آن جايي كه قديم تغيير نميكند، آن شي نيز بايد داراي جوهر و لون واحد باشد، پس اين الوان مختلف و جواهر كثير از كجا آمدهاند و اگر شيء قديم كه چيزهاي ديگر از آن به وجود آمده است، زنده باشد مرگ از كجا به وجود آمده؛ و اگر مرده باشد حيات از كجا به وجود آمده است. پس نميتوان گفت كه همواره اشياء از يك موجود زنده ي قديم و يك موجود مردهي قديم آفريده شدند، چرا كه از حي و زنده، مرده به وجود نميآيد و آن حي نيز بايد هميشه حي و زنده باشد؛ از سويي شي ء مرده نيز نميتواند هميشه قديم باشد؛ چرا كه مرده قدرت و بقا ندارد. [از اين رو، خداوند همه چيز را از لا شي ء آفريده است].
نگارنده گويد: امام عليهالسلام با دلايل عقلاني چنين مسألهي ظريف و دقيق را با زيباترين بيان روشن نمود. و مقدماتي براي آن بيان كرد كه عقل راه فراري از آنها نداشته باشد.
حقا اگر چيزي كه اشياي ديگر [از ديدگاه ماديان] از آن به وجود آمده قديم باشد، [و او خداي آفريننده نباشد] بايد كه هميشه همراه وجود خداوند چيزي قديمي باشد كه مخلوق او نباشد و اگر كسي بگويد كه آن نيز مخلوق خداست، باز اين سؤال تكرار ميشود كه او نيز از چه آفريده شده است؟ علاوه بر اين، قديم نيز نميتواند حادث باشد و از مرده نيز چيز زنده به وجود نميآيد و از زنده نيز چيز مرده به وجود نميآيد.
از سويي حيات و ممات نميتوانند يك چيز مركب باشند و اگر آنها را يك چيز مركب فرض كنيم، همان سخن سابق پيش ميآيد، چرا كه اشياء زنده نميتوانند هم داراي مرگ و هم حيات باشند و مرگ نيز نميتواند داراي حيات و بقا باشد تا خداوند اشياء زنده را از آن خلق نمايد، از اين رو چاره اي جز اين نيست كه بگوييم: خداوند اشياء را از «لا شي ء» آفريده است.
سپس مرد زنديق گفت: پس به چه دليل عده اي ميگويند كه اشياء عالم ازلي است يعني همواره بوده است؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: اين اعتقاد كساني است كه مدبر عالم و پيامبران و مرسلين را انكام ميكنند و سخنان آنان را باطل و كتابهاي آسماني را افسانه ميدانند و با عقايد پوچ و گمانهاي باطل خود ديني تراشيده و آن را پسنديدهاند در حالي كه حركت فلك و افلاك هفتگانه آن [يعني خورشيد و انواع حركت آن] و حركت زمين و آنچه بر آن قرار دارد و دگرگوني زمانها و اختلاف حوادث عالم كه داراي زيادي و نقصان و مرگ و پيري و فرسودگي است، دليل حدوث عالم است و انسانها به ناچار بايد اقرار كنند، كه عالم، خالق و صانع و مدبري دارد. تا اين كه فرمود:
آيا نميبيني كه شيريني تبديل به ترشي ميشود و آب گوارا تبديل به تلخي مي گردد و هر چيز جديد و تازه اي كهنه و فرسوده ميشود و همه چيز رو به تغيير و فنا ميرود؟ (1).
استدلال امام صادق عليهالسلام به دگرگوني زمانها و حركت فلك از دقيق ترين استدلالهاي علمي براي اثبات حدوث عالم است كه حتي بسياري از فلاسفهي بزرگ هم به آن پي نبردهاند. كما اين كه فلك - يعني منظومهي خورشيد - را واحد قرار دادن و سپس آن را به هفت فلك تفسير نمودن، جز با علوم جديد قابل تطبيق نيست؛ زيرا مقصود از فلك، منظومهي خورشيد است و از طرفي اشارهي امام عليهالسلام به حركت زمين از جمله اكتشافات علوم جديد است كه فلاسفه و علماي هيئت قديم به آن معتقد نبودند.
1) احتجاج طبرسي ص 345 - 336.
امام صادق عليهالسلام مناظرات فراواني با ابن ابي العوجاي ملحد داشته كه برخي از آنها در زمينهي توحيد بوده است. ابن ابي العوجا كه نام اصلي او عبدالكريم ميباشد از ملحدين و منكرين اديان آسماني و از جمله كساني بود كه به اعتراف خودش، احاديث دروغين را به احاديث رسول خدا صلي الله عليه و آله آميخته بود، كه وضعيت روحي او از مناظرات آينده اش با امام صادق عليه السلام روشن ميگردد، او با وجود مناظرات بسياري كه با امام عليهالسلام داشت، سرانجام همانند ابن مقفع ملحد در حالت كفر و الحاد كشته شد.
يكي از مناظرات ابن ابي العوجا با امام صادق عليهالسلام اين است كه روزي او و دوستش ابن مقفع در مسجد الحرام نشسته بودند، پس ابن مقفع در حالي كه با دست خود به طواف كنندگان اشاره ميكرد به ابن ابي العوجا گفت: اين مردم را كه ميبيني، هيچ كدام از آنان را نميتوان انسان ناميد مگر آن پيرمرد - يعني امام صادق عليهالسلام - و اما بقيهي آنان، افراد بي اراده و بي منطق همچون حيواناتي هستند [كه دور اين خانه ميگردند].
ابن ابي العوجا به او گفت بايد به من ثابت كني كه اين پيرمرد همانند آنان نيست، و نميتوان به وي چنين نسبتي داد. ابن مقفع به او گفت: من چيزهايي از او ديده ام كه از بقيه نديده ام. ابن ابي العوجا گفت: بايد برويم و با او صحبت كنيم تا سخن تو دربارهي او ثابت شود پس ابن مقفع به او گفت: با او سخن مگو، چرا كه ميترسم وي افكار تو را دگرگون كند. ابن ابي العوجاء گفت: شايد تو ميترسي به خاطر اين رفتارت [يعني احترام به امام صادق عليهالسلام] محكوم شوي! ابن مقفع به او گفت: حال كه چنين ميگويي، برخيز تا نزد او برويم، لكن مواظب سخنان خود باش و هر سخني را مطرح مكن، زيرا او تو را محكوم خواهد كرد و دست و پاي تو را خواهد بست پس ابن ابي العوجا برخاست و نزد آن حضرت رفت و چون بازگشت به ابن مقفع گفت: واي بر تو! اين آقا را نميتوان بشر عادي دانست. او مردي روحاني و معنوي است كه اگر بخواهد در قالب انسان ظاهر ميشود و اگر بخواهد، ميتواند پرواز كند و به عالم ديگري برود. ابن مقفع گفت: مگر او چگونه بود؟ ابن ابي العوجا گفت: من نزد او نشستم و چون تنها شديم، رو به من كرد و فرمود: اگر اعتقاد كساني كه به دور كعبه ميگردند صحيح باشد، كه به نظر من صحيح خواهد بود، آنها به سعادت رسيدهاند و شما گرفتار عذاب خواهيد شد و اگر اعتقاد شما كه براي عالم مبديي قايل نيستيد صحيح باشد كه البته هرگز صحيح نخواهد بود، شما و آنان مساوي خواهيد بود و به آنان زياني نخواهد رسيد. پس من گفتم: خدا شما را رحمت كند مگر ما چه ميگوييم و آنان چه ميگويند؟ همانا سخن ما و آنان يكي است.
فرمود: چگونه امكان دارد سخن تو و آنان يكي باشد؛ در حالي كه آنان به معاد و جهان آخرت و پاداش و جزاي اخروي اعتقاد دارند و ميگويند آسمان خدايي دارد كه آن را خلق كرده است، و شما ميگوييد خدايي وجود ندارد و آسمان خراب است و احدي در آن نيست. پس من فرصت را غنيمت شمردم و گفتم: اگر براي آسمان خالق و آفريدگاري است پس چرا او خود را بر مخلوقاتش ظاهر نميكند و آنان را به عبادت خود دعوت نميكند، تا احدي دربارهي او شك نداشته باشد؟ و چرا او خود را از مخلوقاتش پنهان كرده و پيامبران و رسولاني را از سوي خود به نزد آنان فرستاده است؟ در حالي كه اگر خود مستقيما با مردم تماس پيدا ميكرد، مردم زودتر به او ايمان ميآوردند.
پس او به من فرمود: «واي بر تو! چگونه خدا خود را از تو پنهان كرده، در حالي كه قدرتش را به تو نشان داده است؛ [مگر جز اين است كه] او تو را آفريد در حالي كه تو وجود نداشتي؛ و تو را به رشد و كمال رسانيد بعد از آن كه ناتوان و كوچك بودي؛ و به تو نيرو داد بعد از آن كه ضعيف بودي؛ و تو را ضعيف نمود بعد از آن كه قوي بودي و تو را مريض نمود بعد از آن كه سالم بودي؛ و شفا بخشيد بعد از آن كه مريض بودي؛ و خشنود نمود بعد از آن كه خشمناك بودي؛ و خشمناك نمود بعد از آن كه خشنود بودي؛ و محزون نمود بعد از آن كه شاد بودي؛ و شاد نمود بعد از آن كه محزون بودي؛ و تو را محبوب نمود بعد از آن كه مبغوض بودي؛ و مبغوض نمود بعد از آن كه محبوب بودي؛ و به تو نيروي عزم و اراده داد بعد از آن كه كندي و ناتواني داشتي؛ و ناتوان نمود بعد از آن كه توانا و صاحب اراده بودي؛ و علاقه و محبت داد بعد از آن كه كراهت داشتي؛ و كراهت داد بعد از آن كه رغبت و علاقه داشتي؛ و جرأت و رغبت داد بعد از آن كه مي ترسيدي؛ و ترساند بعد از آن كه علاقه و رغبت داشتي؛ و اميدوار نمود بعد از آن كه نااميد بودي؛ و نااميد نمود بعد از آن كه اميدوار بودي و به فكر و خاطر تو آورد چيزهايي را كه تو فكر نميكردي. سپس فرمود: «چقدر از حقيقت دور است آنچه كه تو به خيال خود به آن معتقد شده اي» سپس همهي قدرتهاي پروردگار خود را در وجود من برشمرد و من نتوانستم آن را انكار كنم، به گونه اي كه گمان كردم او بر من غالب گشته است. (1).
ابن ابي العوجا روزي بر امام صادق عليهالسلام وارد شد و گفت: آيا شما چنين گمان ميكنيد كه خداي متعال همه چيز را آفريده است؟ امام عليهالسلام فرمود: آري. ابن ابي العوجا گفت: من نيز ميتوانم چيزي را خلق كنم. امام عليه السلام فرمود: چگونه خلق ميكني؟ او گفت: من نطفه خود را در رحم ميريزم و صبر ميكنم تا آن به انسان كاملي تبديل شود و در اين صورت من او را خلق كرده ام.
امام صادق عليهالسلام به او فرمود: آيا كسي كه چيزي را خلق ميكند، نبايد بداند كه چه تعداد خلق نموده و مخلوق او چگونه است؟ گفت: آري. امام عليه السلام فرمود: آيا تو هنگامي كه نطفه خود را در رحم ميريزي ميداني او مرد ميشود يا زن؟ و آيا ميداني او چقدر عمر خواهد كرد؟ پس ابن ابي العوجا سكوت نمود و چيزي نگفت.
امام عليهالسلام اين مناظره را با جعدة بن درهم نيز داشتند. او نيز مردي گمراه و بدعت گذار بود و به همين علت والي كوفه روز عيد قربان او را گشت. ابن شهر آشوب نقل نموده كه جعدة بن درهم، مقداري آب و خاك در شيشه اي ريخت و پس از مدتي آنها تبديل به كرم و حيوانات ريز شد به اصحاب خود گفت: من اينها را خلق نمودم، چرا كه من اسباب به وجود آمدن اين كرمها را فراهم نمودم . چون اين سخن به گوش امام صادق عليهالسلام رسيد فرمود: اگر او خالق است پس بايد بگويد تعداد كرمها و جنسيت آنها و وزن هر كدام از آنها چقدر و چگونه است و اگر راست ميگويد، دستور دهد كه آن كرمها به چيز ديگري تبديل شوند. پس جعدة محكوم گرديد و فرار كرد.
ابن ابي العوجا روز دوم نيز نزد امام صادق عليهالسلام رفت و در حالي كه ساكت بود كنار آن حضرت نشست. پس امام عليهالسلام به او فرمود: مثل اين كه آمده اي سخنان قبل خود را دوباره بازگويي كني؟ او گفت: اي فرزند رسول خدا، چنين اراده نموده ام. امام عليهالسلام فرمود: عجيب است كه تو منكر خدا هستي در حالي كه شهادت ميدهي من فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله هستم. ابن ابي العوجاء گفت: عادت مرا به چنين سخني واداشته است. امام عليه السلام به او فرمود: براي چه سخن نميگويي؟
او گفت: عظمت و بزرگي شما نميگذارد من سخن بگويم، چرا كه من با علما و متكلمين بوده ام و با آنان نيز سخن گفته ام، ولي چنين هيبتي را كه در شما احساس ميكنم در هيچ كدام از آنان نديده ام. امام عليهالسلام رو به او كرد و فرمود: اين چنين است كه ميگويي، ولي من سؤالي از تو دارم. بگو بدانم آيا تو مخلوق هستي يا خالق؟ ابن ابي العوجا گفت: من خالق هستم. امام عليه السلام فرمود: اگر مخلوق بودي چه ويژگيهايي داشتي ؟ او متحير ماند و پاسخي نداد، سپس با دقت به چوبي كه مقابلش بود نگاه كرد و گفت: طويل، عريض، عميق، قصير، متحرك و ساكن، سپس گفت: همهي اين صفات نشانههاي مخلوق بودن است. پس امام عليهالسلام به او فرمود:
اگر نشانهي مخلوق بودن همينهاست كه ميگويي پس خود را مخلوق فرض كن و ببين آيا نشانههاي مخلوق بودن را در خود مييابي يا نه؟ ابن ابي العوجا گفت: شما از من سؤالي پرسيديد كه تاكنون كسي چنين سؤالي از من نپرسيده و نخواهد پرسيد. امام عليهالسلام به او فرمود: اگر كسي تاكنون چنين سؤالي را از تو نپرسيده است، چه اطميناني داري كه بعد از اين هم چنين سؤالي از تو پرسيده نشود؟ از طرفي تو سخنان قبلي خود را مبني بر اين كه همهي چيزها از اول يكسان بودهاند را انكار كرده اي، پس چگونه چيزي را مقدم و چيزي را مؤخر ميداني؟ آيا ميخواهي بيشتر براي تو توضيح بدهيم؟ پس فرمود: بگو بدانم اگر تو كيسه اي داشته باشي كه حاوي درهم و دينار است و كسي از تو بپرسد كه آيا در اين كيسه ديناري هست يا نه؟ و تو در جواب بگويي در اين كيسه ديناري نيست. سپس آن شخص از تو بخواهد كه دينار را برايش توصيف كني، و تو توصيفات دينار را نميداني؛ آيا صحيح است كه چون صفات دينار را نميداني، اصل وجود دينار را انكار كني؟ ابن ابي العوجاء گفت: خير.
امام عليهالسلام فرمود: عالم از آن كيسه بزرگتر و وسيع تر است و شايد در آن مخلوقاتي باشد كه تو صفات آنان را نميشناسي و نميداني چگونه است، آيا ميتواني اصل آنها را انكار كني؟ پس ابن ابي العوجا پاسخي نداد. و بعضي از همراهان او مسلمان شدند؛ ولي او و عدهي ديگري از همراهانش به كفر خود باقي ماندند.
ابن ابي العوجاء روز سوم نيز نزد امام صادق عليهالسلام رفت و گفت: من ميخواهم سؤال قبلي خود را دوباره از شما بپرسم. امام صادق عليهالسلام فرمود: هر سؤالي كه ميخواهي بپرس. ابن ابي العوجا گفت: دليل حدوث عالم چيست؟
امام عليهالسلام فرمود: من هيچ چيز كوچك و بزرگي را نديدم؛ مگر آن كه اگر چيزي از جنس خودش به آن اضافه شود، آن چيز بزرگ تر خواهد شد و اين دليل زوال و انتقال از حالت اول به حالت ديگر است. حال اگر چيزي قديم باشد، تغيير و تبديلي در آن صورت نميگيرد و اگر چيزي تغيير و تبديل پيدا كند، امكان فرسودگي و نابودي در آن وجود دارد، و همين تبديل و نابودي دليل حدوث آن است. اين بديهي است كه هرگز صفت ازلي بودن با صفت عدم در يك چيز جمع نميشود. (يعني چيزي كه از ازل وجود داشته عدم و نابودي در آن راه ندارد).
ابن ابي العوجاء گفت: اگر من بپذيرم كه اين دو حالت مختلف در دو زمان، دليل حدوث آن موجود است؛ اين سؤال براي من مطرح ميشود كه اگر اشيا بر حالت صغر خود باقي بمانند، شما حدوث آنها را چگونه اثبات ميكنيد؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: ما در مورد وضعيت اين عالم با تو سخن ميگوييم، حال اگر اين عالم را برداريم و عالم ديگري جاي آن بگذاريم، مسلما استدلال «لا شي ء» دلالت روشن تري بر حدوث عالم خواهد بود زيرا فرض تبديل عالم به عالم ديگر، عين معناي حدوث است. و طبق سؤالي كه پرسيدي، تو معتقدي كه عالم قديم است يعني تبديل و تغييري پيدا نميكند و به حال خود باقي ميماند، حال ما پاسخ اين سؤالات را همان گونه كه مطرح كرده اي، برايت بيان ميكنيم. اگر اشيا بر صغر و كوچكي خود نيز باقي بمانند، باز هم اگر چيزي به چيز ديگري اضافه شود در ذهن انسان ثابت است كه آن چيز بزرگ تر خواهد شد. همين كه چيزي قابل تغيير و تبديل باشد، از صفت قديمي بودن خارج ميشود، چنان كه در مثال نيز ثابت شد و خداوند همه چيز را از «لا شي ء» خلق نموده است پس ابن ابي العوجا از سخن باز ماند و سرافكنده گرديد.
طبق سخنان و براهين امام صادق عليهالسلام، اگر چيزي از اجزاي اين عالم به چيز ديگري افزوده شود، مسلما آن چيز دوم بزرگ تر خواهد شد و حالت اول خود را از دست خواهد داد و اين نشانهي حدوث (و مخلوق بودن) است. حتي اگر اين تركيب فرضي باشد، و طبق ادعاي ابن ابي العوجاء اشياء بر صغر خود باقي بمانند باز هم اگر چيزي به چيز ديگري اضافه شود و هر كدام از آنها حالت اول خود را از دست ميدهند و افزايش و يا كاستي پيدا ميكنند، و اين از بديهيات چهارگانه است كه اساس علوم رياضي ميباشد، و امام عليهالسلام دليل حدوث عالم را مبتني بر واضح ترين بديهيات نمود كه هيچ كس در آن ترديدي نميكند. حال آن كه قديم، داراي چنين تحولاتي نيست و هرگز تغيير و تبديلي در آن به وجود نميآيد.
علاوهي بر اين امام عليهالسلام فرضيهي ابن ابي العوجا - مبني بر اين كه: فرض كنيم چيزي به اشيا افزوده نشود تا دليل حدوث آنها نباشد - را اين گونه پاسخ داد و فرمود: بر اساس اين فرض يعني در فرض عدم تغيّر، دليل حدوث در حقيقت جواز تغيّر است چرا كه اگر فرض شود اشياء عالم به يكديگر افزوده شوند؛ حالت جديدي پيدا ميكنند و آن دليل حدوث آنها خواهد بود. و اگر به فرض اين عالم را برداريم و عالم ديگري به جاي آن قرار دهيم، در آن صورت استدلال حدوث عالم روشن تر خواهد بود (چرا كه فرض تغيير و تبديل عالم به عالم ديگري دليل حدوث آن است).
اين استدلال امام صادق عليهالسلام به قدري دقيق و ظريف بود كه ابن ابي العوجا با شنيدن آن سكوت نمود و از پاسخ آن عاجز ماند. ابن ابي العوجا پس از اين مناظره در سال بعد امام صادق عليهالسلام را در مكه ملاقات كرد. و بعضي از شيعيان به آن حضرت گفتند: ابن ابي العوجا مسلمان شده است. امام عليه السلام فرمود: او كورتر از اين است كه مسلمان شود. ابن ابي العوجا چون امام عليهالسلام را ديد گفت: سيدي و مولايي، امام عليهالسلام فرمود: براي چه به اينجا آمده اي؟ او گفت: طبق عادت و سنت معمول و همچنين براي ديدن وضع اين مردم ديوانه به هنگام مراسم حج به اينجا آمده ام.
امام صادق عليهالسلام به او فرمود: تو هنوز بر گمراهي و انكار خود باقي مانده اي. و چون او خواست با آن حضرت مباحثه و مجادله كند؛ امام عليه السلام عباي خود را بر سر كشيد و فرمود: جدال در حج حرام است. و پس از مراسم حج به او فرمود: اگر اعتقاد تو صحيح باشد كه هرگز چنين نخواهد بود ما و تو نجات يافته ايم و اگر اعتقاد ما صحيح باشد كه مسلما چنين خواهد بود ما نجات يافته ايم و تو هلاك شده اي. (2).
روزي ابن ابي العوجا دربارهي آيه (كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها) (3)با امام صادق عليهالسلام مناظره اي كرد و گفت: در اين آيه بيان شده كه اهل دوزخ چون پوستهاي بدنشان سوخته ميشود خداوند پوستهاي جديدي براي آنها قرار ميدهد تا همواره عذاب دوزخ را بچشند سپس گفت: پوستهايي كه با آنها گناه كردهاند حقيقتا مستحق عذاب هستند، ولي پوستهاي جديد براي چه عذاب ميشود؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: اين پوستهاي جديد را هم ميتوان همان پوستهاي قديمي دانست و هم ميتوان آنها را پوستي جديد فرض كرد. ابن ابي العوجا گفت: اين سخن را به من بفهمانيد. امام عليهالسلام فرمود: آيا اگر كسي خشتي را بشكند و آب بر آن بريزد تا گل شود و سپس خشت تازه اي از آن تهيه نمايد، صحيح است كه بگويد اين همان است [از نظر ماده] و آن نيست [از نظر هيئت.] ابن ابي العوجاء گفت: آري، خدا به شما خير دهد. (4).
استدلال فوق چيزي است كه فلاسفهي بزرگ از تأملها و بحثهاي طولاني دربارهي عذاب گنهكاران در آتش دوزخ، به آن رسيدهاند، و شبهه آكل و مأكول را پاسخ دادهاند. آن شبهه اين است كه اولا ذرات بدن گنهكار، دائما تغيير ميكند و ثانيا جسم انسان خوراك حيوانات ميشود و يا تبديل به گياه و مواد غذايي ميگردد و ديگران از آن استفاده ميكنند، و آن اجزايي كه با آن معصيت شده، تغيير پيدا ميكند.
امام صادق عليهالسلام با بيان زيبا و دقيق و سادهي خود، پاسخ اين شبهه را بيان فرمود؛ حال آن كه در آن زمان كسي به اين گونه مسايل آگاه نبوده است؛ جز امام عليهالسلام كه علم ايشان از جانب خداوند بوده و همين راز اين مسأله است.
ابوشاكر ديصاني از منكرين خدا، با امام صادق عليهالسلام مناظراتي داشته است؛ و همچنين وي سؤالاتي از هشام بن حكم نموده و هشام پاسخ آنها را از آن حضرت گرفته و براي او نقل كرده است.
ابوشاكر روزي به هشام بن حكم گفت، در قرآن آيه اي بيان شده كه مطابق با اعتقاد ماست و آن آيه اين است: (و هو الذي في السماء اله و في الأرض اله) (1).
هشام ميگويد: من نتوانستم پاسخ او را بدهم، تا اين كه به حج رفتم و سؤال او را خدمت امام صادق عليهالسلام مطرح نمودم. امام عليهالسلام فرمود: «اين سخن زنديق خبيثي است» سپس فرمود: «هنگامي كه بازگشتي از او بپرس، نام تو در كوفه چيست؟ او خواهد گفت: عبدالله. پس دوباره بپرس: نام تو در بصره چيست؟ او باز خواهد گفت: عبدالله. پس به او بگو: پروردگار ما نيز اين چنين است نام او در آسمان اله است. و در هر مكان ديگري نيز اله است.» و چون من به عراق بازگشتم و اين پاسخ را به ابوشاكر دادم او گفت: «تو اين پاسخ را از حجاز آورده اي.» (2).
روزي ابوشاكر از هشام بن حكم پرسيد: آيا تو به خدا اعتقاد داري؟ هشام پاسخ داد: آري. ابوشاكر پرسيد: خداي خود را قادر ميداني؟ هشام پاسخ داد: آري، ابوشاكر پرسيد: آيا او ميتواند همهي دنيا را درون يك تخم مرغ جاي دهد، به گونه اي كه نه تخم مرغ بزرگ تر و نه دنيا كوچك تر شود؟ هشام گفت: بايد به من مهلت بدهي. ابوشاكر گفت: يك سال به تو مهلت ميدهم. پس هشام بر مركب سوار شد و خود را به امام صادق عليهالسلام رساند و گفت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله عبدالله ديصاني سؤالي از من پرسيده و جز خدا و شما پاسخ آن را نميداند. امام صادق عليهالسلام فرمود: اي هشام، كدام يك از حواس پنج گانهي تو از همه كوچك تر است؟ هشام گفت: چشمهايم.
امام عليهالسلام فرمود: مقدار بينايي آن چقدر است؟ هشام گفت: به اندازه ي يك عدس يا كمتر. امام عليهالسلام فرمود: با چشمهايت به اطراف خويش بنگر و به من بگو چه ميبيني؟ هشام گفت: آسمان، زمين، خانهها، قصرها، بيابانها، كوهها و نهرها را ميبينم. امام صادق عليهالسلام فرمود: آن خدايي كه ميتواند آنچه را تو ديدي در درون يك عدس و كمتر از آن قراردهد؛ ميتواند همهي دنيا را درون تخم مرغ جاي دهد؛ به گونه اي كه نه تخم مرغ بزرگ تر و نه دنيا كوچك تر ميشود. پس هشام خود را در آغوش امام صادق عليه السلام انداخت و صورت و دست و پاي آن حضرت را بوسيد و گفت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله، پاسخ شما كافي است. و سپس به خانهي خود بازگشت.
[نگارنده گويد:] چنين پاسخي به منظور اقناع و توجيه ظاهري مدعي بيان شده و حضرت صادق عليهالسلام دليل برهاني آن را بيان نكرده است. دلايل برهاني چنين سؤالاتي اين است كه اين عمل محال و انجام شدني نيست؛ همان گونه كه اموري چون وجود شريك براي خداوند و اجتماع نقيضين و ضدين محال است. اين به علت ضعف در قدرت خداوند نيست؛ بلكه ضعف در مقدور است. چرا كه قدرت بر چيزي تعلق ميگيرد كه امكان وجود خارجي داشته باشد. و اين كاملا واضح است. و شايد امام عليهالسلام ميدانسته كه اگر اين گونه به ديصاني پاسخ دهد يا قانع نميشود و يا نميفهمد.
و روايت شده كه همين سؤال را از اميرالمؤمنين نيز پرسيدند و آن حضرت فرمود: «به خداوند نميتوان نسبت عجز و ناتواني داد و آنچه تو سؤال كردي امكان وجود ندارد.» و در حقيقت پاسخ صحيح همين است.
سپس ديصاني نزد هشام آمد و هشام به او گفت: اگر براي گرفتن پاسخ آمده اي، پاسخ تو اين است. ديصاني گفت: من براي گرفتن پاسخ نيامده ام، بلكه براي سلام كردن به نزد تو آمده ام. پس ديصاني از نزد هشام خارج شد و به در خانه امام صادق عليهالسلام رفت و اجازهي ورود خواست و چون وارد شد گفت: «اي جعفر بن محمد، مرا به پروردگار خود راهنمايي كن». امام صادق عليهالسلام فرمود: نام تو چيست؟ او جواب نداد و از خانه امام خارج شد. اصحاب امام به او گفتند: براي چه نام خود را نبردي. ديصاني گفت: اگر ميگفتم: نام من عبدالله است، او ميپرسيد: آن خدايي كه تو بندهي او هستي كيست؟ به او گفتند: بازگرد و بخواه كه تو را از معبود خويش آگاه سازد؛ بدون آن كه از نام تو سؤال كند.
پس ديصاني به خانه امام عليهالسلام بازگشت و گفت: مرا به پروردگارم راهنمايي كنيد و از نام من سؤال نفرماييد. امام صادق عليهالسلام فرمود: بنشين و چون نشست، در آن مجلس كودكي بود كه تخم مرغي در دست داشت و با آن بازي ميكرد. پس امام صادق عليهالسلام به ديصاني فرمود: اي ديصاني، چنان كه ميبيني اين تخم مرغ، بسته است و پوستهي غليظي بر روي آن قرار گرفته و زير اين پوستهي غليظ و محكم، پوستهي رقيق و نازكي قرار دارد و درون پوستهي رقيق، دو مايع روان نقره اي و طلايي وجود دارد؛ كه هيچ كدام داخل ديگري نميشوند و همان گونه كه ميداني نه كسي از آن خارج شده كه خبر از سلامت آن بدهد و نه كسي در آن داخل شده كه خبر از فساد آن بدهد. و معلوم نيست آيا براي پيدايش جوجه نر آفريده شده و يا براي پيدايش جوجه ماده. از اين تخم مرغ انواع طاووسها [و جوجههاي گوناگون ديگر] بيرون ميآيد؛ آيا فكر نميكني كه براي اين آفرينش مدبري [حكيم] لازم است؟ ابوشاكر ديصاني چيزي نگفت و سر به زير انداخت و پس از اندكي تأمل، رو به آن حضرت كرد و گفت:
«أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شريك له و أن محمدا عبده و رسوله، و أنك امام و حجة من الله علي خلقه، و أنا تائب مما كنت فيه»؛ يعني شهادت ميدهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و او شريكي ندارد و حضرت محمد صلي الله عليه و آله بنده و رسول اوست و تو امام و حجت خدا بر مردم هستي و من از اعمال گذشته خود توبه ميكنم.
روزي امام صادق عليهالسلام در مجلس منصور حضور داشت و طبيبي از هند كتاب خود را براي منصور ميخواند و امام عليهالسلام به سخنان او گوش ميداد و چون آن طبيب از سخنان خود فارغ گرديد رو به امام صادق عليهالسلام كرد و گفت: آيا شما مايليد كه من اندكي از اين قوانين طبي را در اختيار شما بگذارم؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: خير، آنچه از طب نزد من ميباشد بهتر است از آنچه كه تو ميداني. طبيب هندي گفت: شما از طب چه ميدانيد؟ امام عليه السلام فرمود: من طبع گرم را به سردي و طبع سرد را به گرمي و طبع رطب را به يابس و يابس را به رطب معالجه مينمايم. و همهي امور را به خدا واميگذارم [يعني شفا را از خدا ميخواهم] و به آنچه كه رسول خدا صلي الله عليه و آله دستور داده، عمل ميكنم. سپس فرمود: بدان كه پر كردن معده، سبب هر دردي است و پرهيز [از پرخوري] داروي هر دردي است و بدن را بايد به آنچه عادت نموده، تأمين نمود.
مرد طبيب گفت: مگر طب جز اين است؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: آيا فكر ميكني كه من اين سخنان را از كتابهاي طب برگرفته ام؟ طبيب گفت: آري. امام عليهالسلام فرمود: به خدا سوگند! آنچه كه بيان كردم جز از جانب خداوند نبود. سپس فرمود: آيا تو داناتر به طب هستي يا من؟ طبيب هندي گفت: البته من. امام صادق عليهالسلام فرمود: پس من ميخواهم از تو سؤالي بپرسم. طبيب هندي گفت: بپرس.
امام عليهالسلام فرمود: بگو بدانم آيا تو اجزاء مغز و جايگاه هر كدام از آنها را ميداني؟ طبيب گفت: نمي دانم. امام عليهالسلام فرمود: آيا ميداني براي چه موها روي سر قرار گرفته؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه پيشاني خالي از مو ميباشد؟ گفت: نميدانم.
فرمود: آياميداني خط هاي روي پيشاني براي چيست؟ [و نشانهي چيست؟] گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه ابروها بالاي چشم قرار گرفته است؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه چشمها به شكل بادام ميباشد؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه بيني بين دو چشم قرار دارد؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه سوراخهاي بيني در پايين قرار گرفته؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه شارب و لب بالاي دهان قرار دارد؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه دندانهاي جلو برنده؛ و دندانهاي آخر پهن؛ و دندانهاي نيش بلند است؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه به مردها محاسن و ريش داده شده؟ گفت نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه كف دستها مو ندارد؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه مو و ناخن داراي روح و حيات نيست؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه قلب مانند دانهي صنوبر گرد و دراز است؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه ريه دو قسمت است و هر قسمت در جايگاه خود حركت ميكند؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه كبد محدب [و داراي برآمدگي] ميباشد؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه كليه مانند دانهي لوبيا ميباشد؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه زانوها به عقب بسته ميشود؟ گفت: نميدانم. فرمود: آيا ميداني براي چه كف پاها صاف و يكنواخت نيست و ميان آنها گودي دارد؟ گفت: نميدانم. امام صادق عليهالسلام فرمود: من اين اسرار را ميدانم. طبيب هندي گفت: پس همهي اين اسرار را براي من بازگو كن.
امام صادق عليهالسلام فرمود: سر داراي قسمتهاي مختلفي است كه روابط فراوان و پيچيده اي بين اجزاي آن وجود دارد. اين در حالي است كه اگر در چيز مجوّف فضاي خالي وجود داشت دچار درد و بيماري فراواني ميشد، ولي چون داراي بخشهاي گوناگوني است، كمتر دچار بيماري ميشود. و خداوند روي سر را با مو پوشاند، تا به وسيله آن چربي به مغز برسد و بخار سر از اطراف آن خارج شود؛ موها، جلوي سرما و گرما را بگيرد.
و خداوند پيشاني را بدون مو قرار داد تا نور به چشمها برسد؛ و در پيشاني خطوطي قرار داد تا عرقي كه از سر پايين ميآيد، داخل چشم نشود و انسان بتواند با دست عرق پيشاني اش را بگيرد؛ در حقيقت اين خطوط و گوديهاي پيشاني همانند نهرها روي زمين است كه آب را به خود جذب ميكند.
و خداوند ابروها را بالاي چشم قرار داد؛ تا نور بيش از اندازه به چشم وارد نشود. همان گونه كه اگر كسي در برابر نور شديدي قرار گيرد، دست خود را جلوي آن ميگيرد تا نور بيش از اندازه به چشمهايش نرسد.
و خداوند بيني را بين دو چشم قرار داد تا نور به طور يكسان به چشمها وارد شود. و خداوند چشم را مانند بادام قرار داد تا دارو به وسيله ميل در آن وارد شود و درد آن برطرف گردد؛ و اگر چشم به شكل مربع و يا مدور [و گرد] ميبود، دارو به وسيله ميل در آن وارد نميشد و درد آن برطرف نميگرديد.
و خداوند سوراخهاي بيني را به طرف پايين قرار داد تا مواد زايد از آنها خارج شود و بوي خوش به مشام برسد؛ ولي اگر سوراخهاي بيني به طرف بالا ميبود، هرگز مواد زايد [و چركها] از آنها خارج نميشد و بوي خوش به مشام نميرسيد.
و خداوند لب و شارب را بالاي دهان قرار داد تا مواد زايدي از بيني خارج ميشود بلافاصله وارد دهان نشود. و شخص بتواند آن را برطرف سازد؛ بدون اين كه مواد زايد با آب و غذا آميخته شود.
و براي مردها ريش و محاسن قرار داد تا به وسيله آن، مرد از زن شناخته شود و نياز به كشف عورت نباشد. و خداوند دندانهاي جلو را برنده قرار داد، تا انسان بتواند بعضي از چيزها را به دهان بگيرد؛ و دندانهاي آخر را پهن قرار داد تا بتواند غذا را به وسيله آنها بجود و آسياب كند؛ و دندانهاي كناري [و نيشي] را بلند قرار داد تا تكيه گاه دندانهاي پيش و عقب باشد؛ همانند ستوني كه در ساختمان قرار ميدهند.
و خداوند بر كف دستها مو قرار نداد، تا انسان بتواند به وسيله آنها چيزها را لمس كند و در غير اين صورت انسان نميتوانست چيزي را لمس كند.
و خداوند در مو و ناخن حيات قرار نداد، چرا كه آنها رشد ميكنند و لازم است كه كوتاه شوند؛ و اگر مو و ناخن حيات داشت، كوتاه كردن آن با درد و الم بسياري همراه بود؛ و اگر كوتاه نميشد بسيار زشت ناهماهنگ با بقيهي اعضاي بدن ميبود.
و خداوند قلب را مانند دانهي صنوبر وارونه اي [كه گرد و بلند است] آفريد و سر آن را باريك قرار داد تا داخل ريه شود و به اين صورت قلب خنك گردد و به سبب حرارت خود به بيني آزار نرساند.
و خداوند ريه را در دو بخش مجزا آفريد تا قلب بين آن دو بخش قرار گيرد و به سبب تنفس، قلب خنك گردد.
و خداوند كبد [جگر] را به شكل محدب [و داراي برآمدگي] آفريد و آن را روي معده قرار داد تا با سنگيني بر معده به آن فشار وارد كند و در نتيجه بخار آن خارج گردد.
و خداوند كليهها [قلوهها] را مانند دانهي لوبيايي آفريد تا مني بر همه ي نقاط آن ريخته شود و به همه جاي آن برسد. با توجه به اين نكته كه مني از ستون فقرات به كليهها منتقل ميشود و كليهها مانند كرمي كه منقبض و منبسط ميشود مني را در چند نوبت همانند بندقه كمان به مثانه ميپاشانند در نتيجه اگر كليه به صورت مربع يا مدور باشد؛ مني به همهي نقاط آن نميرسد و با خارج شدن آن، لذتي حاصل نميشود.
و خداوند زانوها را به گونه اي آفريد كه بتوانند به طرف پشت خم شوند با توجه به اين كه انسان به جلو حركت ميكند اين امر سبب اعتدال حركت پاها ميشود؛ و در غير اين صورت انسان به رو ميافتاد.
و خداوند كف پا را گود قرار داده تا به وسيلهي آن راه رفتن آسان شود و از افتادن جلوگيري شود؛ و اگر سر تا سر كف پا همانند سنگ آسياب صاف و يك دست بود و كاملا روي زمين قرار ميگرفت، راه رفتن سخت دشوار ميشد و انسان همواره به زمين ميافتاد و برخاستن و دوباره راه رفتن براي او دشوار ميبود.
طبيب هندي گفت: شما اين علوم را از كجا آموخته اي؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: از پدرم، و پدرم از پدرانش و ايشان از رسول خدا صلي الله عليه و آله و رسول خدا صلي الله عليه و آله از جبرئيل و جبرئيل از پروردگار عالم (جل جلاله) كه اين ابدان و ارواح را آفريده است. طبيب هندي گفت: راست ميگوييد و من شهادت ميدهم به يگانگي خداوند و اين كه حضرت محمد، بنده و رسول اوست و شما نيز اعلم اهل زمان خود هستيد. (1).
1) بحارالانوار ج 10 / 207.
سفيان ثوري [صوفي] نزد امام صادق عليهالسلام رفت، و ديد كه آن حضرت لباس سفيدي پوشيده، پس به آن حضرت گفت: اين لباس در شأن شما نيست. امام عليه السلام به او فرمود: اگر ميخواهي بر طريقهي دين و سنت الهي بماني و از بدعت گزاران مباشي، به سخن من گوش كن كه براي دنيا و آخرت تو نيكو خواهد بود. سپس فرمود: بدان كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در زمان فقر و كمبود امكانات زندگي ميكرد. اما اكنون كه نعمتهاي خداوند فراوان شده، سزاوارتر است كه صالحان و مؤمنان از اين نعمتها استفاده كنند، نه منافقان و كافران. پس تو براي چه استفاده كردن از نعمتهاي الهي را منع ميكني؟ به خدا سوگند! من از هنگامي كه حقيقت را يافتم و در آن تأمل نمودم، اين شيوه زندگي را به حق يافتم؛ و هيچ روز و شبي بر من نگذشته مگر اين كه حق واجبي كه در مال من بوده است را ادا كرده ام.
همچنين عدهي ديگري از زاهد نمايان كه مردم را به كهنه پوشي دعوت ميكردند، نزد آن حضرت آمدند و گفتند: بزرگ ما [سفيان ثوري] مقهور سخنان شما شد و نتوانست دليل قانع كننده اي براي شما بياورد. امام عليهالسلام فرمود: اگر شما دليل روشني داريد بياوريد، پس آنها گفتند: دليل ما از كتاب خدا ميباشد، امام فرمود: از قرآن هر چه ميخواهيد بياوريد، چرا كه حقانيت آن بر همگان مسلم است. پس آنها گفتند: خداوند از حالات بعضي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله خبر ميدهد و ميفرمايد: (و يؤثرون علي أنفسهم و لو كان بهم خصاصة (1)) يعني: «ديگران را بر خود مقدم ميدارند گر چه خود در سختي و فقر به سر ميبرند.»
و پس از آن ميفرمايد: (و من يوق شح نفسه فأولئك هم المفلحون) (2)يعني: «كساني كه بخل را از خود دور مينمايند حقيقتا رستگار هستند.»
و در آيهي ديگر ميفرمايد: (و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و أسيرا) (3)يعني «آنان غذاي خود را كه به شدت به آن نياز دارند به فقير و يتيم و اسير ميدهند» و ما به همين چند آيه بسنده ميكنيم، بعضي ديگر از آنان گفتند: ما ديده ايم كه شما از غذاهاي طيب و نيكو پرهيز ميكنيد و در عين حال به مردم ميگوييد تا حقوق واجب اموال خود را بپردازند تا شما از آنها استفاده كنيد.
امام صادق عليهالسلام به آنان فرمود: از اين سخنان بيهوده بگذريد و به من بگوييد بدانم، آيا شما دانش كاملي نسبت به آيات ناسخ، منسوخ، محكم و متشابه قرآن داريد؟ چرا كه افراد بسياري به دليل بي اطلاعي از اين آيات، به گمراهي كشيده شدهاند؟ آنان گفتند: ما اين آيات را نميدانيم. امام عليه السلام فرمود: علاوه بر اين كه نسبت به اين آيات آگاهي كاملي نداريد، نسبت به سخنان رسول صلي الله عليه و آله نيز درك درستي نداشته ايد، به همين دليل چنين ادعايي را ميكنيد.
سپس فرمود: و اما آيهي شريفهي: (و من يوق شح نفسه....) الي قوله: (و من يوق شح نفسه....) كه خداوند در آن خبر از عمل نيك عده اي داده در حالي كه اين عمل بر آنان واجب نبوده، خداوند خلاف اين عمل را به آنان توصيه كرده است [چنان كه فرموده است: (و الذين اذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا)](4)نهي خداوند از ايثار كردن در چنين شرايطي، نهي رحمت است، و حقيقت اين است كه خداوند پاداش انفاق آنها را خواهد داد يعني خداوند نميخواسته آنان به خود و خانوادهي خود كه بعضي از آنها صغير و ضعيف و خردسال، و پيرمرد و يا پيرزن بودند و طاقت و صبر كمي داشتند سختي و فشاري وارد كنند. يعني در وضعيتي كه من يك قرص نان بيشتر ندارم شايسته نيست كه آن را به فقير بدهم و عيال من از گرسنگي هلاك شوند. از اين رو رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اگر كسي مالك پنج دانه خرما و يا پنج قرص نان و يا پنج دينار و يا درهم باشد و بخواهد آن را مصرف كند قبل از هر چيز پدر و مادر او سزاوار آن هستند و سپس خود او و فرزندانش و بعد خويشان فقير او و بعد از آن همسايگان فقير او و در نهايت در راه خدا به مصارف خير برساند كه پاداش بيشتري خواهد داشت.
رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهي كسي كه هنگام مرگش مال او تنها پنج يا شش غلام بود و او آنها را آزاد كرد، در حالي كه فرزندان خردسالي داشت فرمود: اگر زودتر به من خبر داده بوديد اجازه نميدادم كه او را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد. چرا كه اموال خود را انفاق نموده و فرزندان خويش را محتاج ديگران كرده است. و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: براي انفاق به ترتيب از نان خورهاي خود شروع كن.
سپس امام صادق عليهالسلام فرمود: اين همان چيزي است كه برخلاف گفتهي شما، خداوند عزيز و حكيم نازل كرده است؛ چنان كه ميفرمايد: (و الذين اذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما) (5)؛ يعني «بندگان خداي رحمان كساني هستند كه... در انفاق و مصرف زياده روي نميكنند و بر خود سخت نميگيرند بلكه معتدل هستند.» يعني [اول واجب النفقه خويش را تأمين ميكنند و سپس به ديگران ميدهند].
سپس فرمود: آيا نميبينيد خداوند در قرآن برخلاف آنچه شما ميگوييد، امر كرده و سخنان شما را اسراف ميداند و در چندين آيه از آيات قرآن ميفرمايد:(انه لا يحب المسرفين) (6)و مردم را از اسراف در انفاق و از سخت گيري بر خود و خانوادهي خود نهي كرده است؛ و همچنين ميفرمايد: هر مسلماني بايد در انفاق ميانه رو باشد و نبايد همهي دارايي خود را انفاق كند. و سپس از خدا طلب روزي كند . كه در اين صورت دعاي او مستجاب نخواهد شد . چنان كه در حديثي از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: دعاي چند دسته از امت من مستجاب نخواهد شد:
1- كسي كه به پدر و مادر خود نفرين كند؛ 2- كسي كه مال خود را به ديگري بدهد و امضا و شاهدي بر آن نگيرد و چون مال او را ندهند بر آنان نفرين كند؛ 3- كسي كه به همسر خود نفرين كند در حالي كه خداوند اختيار طلاق را به دست او داده است؛ 4- كسي كه در خانه خود بنشيند و بگويد خدايا! روزي مرا برسان و دنبال كار و تلاش نرود، پس خداوند به او گويد: بندهي من مگر من دستور تلاش و طلب روزي را به تو ندادم و بدني سالم به تو عطا ننموده ام و براي تو عذري در طلب روزي باقي نگذاردم و آيا به تو نگفتم كه بار زندگي خود را به دوش اهل خود قرار مده، پس اكنون اگر بخواهم دعاي تو را مستجاب ميكنم و اگر بخواهم بر تو سخت ميگيرم و براي تو عذري نخواهد بود؛ 5- كسي كه خداوند مال فراواني به او داده و او رعايت اقتصاد را نكرده و همه را تباه نموده و رو به خدا آورده گويد: خدايا! به من روزي بده، پس خداوند به او ميفرمايد: آيا من به تو روزي فراوان ندادم و به تو نگفتم كه رعايت اقتصاد و ميانه روي را از دست مده و از اسراف و زياده روي در مصرف و از بين بردن مال پرهيز كن و تو رعايت اقتصاد و اعتدال را نكردي؟؛ 6- كسي كه براي جدايي از خويشان و قطع رحم دعا كند.
سپس امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند به پيامبر خود، تعليم داد كه چگونه انفاق كند و علت آن اين بود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مقداري طلا داشت و نميپسنديد كه شب را صبح كند در حالي كه آن طلاها نزد او باشد، پس همه را انفاق نمود و چون صبح شد سائلي آمد و از او درخواست كمك كرد و چون آن حضرت چيزي براي بخشش نداشت، سائل او را ملامت كرد. و از آن جايي كه پيامبر صلي الله عليه و آله مردي رقيق القلب و رحيم بود از اين مسئله سخت اندوهگين شد و خداوند پيامبر را به اين شكل تأديب نمود و آيه شريفهي: (و لا تجعل يدك مغلولة الي عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا) (7)را بر پيامبر صلي الله عليه و آله نازل فرمود كه در آن به پيامبر گفته ميشود كه: «مردم ممكن است از تو سؤالي بكنند و عذر تو را نپذيرند» و اگر هر چه داري يكجا در راه خدا بدهي دست خالي ميماني [و مورد حسرت و ملامت واقع خواهي شد.]
اين سخنان رسول خدا صلي الله عليه و آله است كه قرآن آنها را تصديق مينمايد و قرآن را نيز اهل آن از مؤمنين [يعني ائمه معصومين عليهمالسلام] و پس از آنان كساني كه شما آنان را ميشناسيد مانند سلمان و ابوذر رضي الله عنه آن را تصديق نموده و به آن عمل كردهاند. اما سلمان: هنگامي كه سهم خود را از بيت المال ميگرفت خرج يكسال خود را از آن جدا ميكرد تا سال آينده برسد و باز سهم خود را از بيت المال بگيرد. از او پرسيدند: اي سلمان، تو با زهدي كه داري در حالي كه نميداني امروز و فردا زنده هستي يا نه چگونه نفقه يك سال خود را ذخيره ميكني. سلمان در جواب گفت: چرا شما احتمال مردن من را در نظر ميگيريد؟ حال آن كه امكان زنده بودنم نيز هست. سپس گفت: اي نادانها، مگر نميدانيد اگر انسان مالي كه معاش او را تأمين ميكند، ذخيره نكند نفس او هميشه در اضطراب است، و من چون معاش خود را تأمين ميكنم اطمينان خاطر مييابم.
و اما ابوذر رحمه الله كه شتران و گوسفنداني داشت و بعضي از آنها را ذبح ميكرد و از گوشت آنها استفاده مينمود و گاهي نيز از شيرشان استفاده ميكرد، و اگر ميهماني بر او وارد ميشد و يا ميديد كه همسايگان او فقير هستند به اندازه نياز، شتر و يا گوسفندي را ذبح مينمود و بين آنان تقسيم ميكرد و خود نيز به اندازه يكي از آنان برميداشت و خود را بر آنان ترجيح نميداد و اين در حالي است كه آنان زاهدترين افراد زمان خود بودند، و سخنان رسول خدا صلي الله عليه و آله را شنيده و به آن عمل ميكردند ولي آنها هرگز تمام دارايي خود را انفاق نميكردند، در حالي كه شما، مردم را به چنين كاري امر ميكنيد.
سپس فرمود: بدانيد كه پدرم از پدرانش از رسول خدا صلي الله عليه و آله برايم نقل كرد كه آن حضرت روزي فرمود: من از هيچ چيزي به اندازهي احوال مؤمن در دنيا تعجب نكردم چرا كه اگر بدن او را با مقراض جدا كنند خير او خواهد بود و اگر مالك مشرق و مغرب شود نيز خير او خواهد بود و هر چه براي او مقدر شود خير او خواهد بود.
سپس امام صادق عليهالسلام به آنان فرمود: اي كاش ميدانستم كه آنچه امروز براي شما گفتم كافي خواهد بود يا بايد بيشتر بگويم؟ آيا نميدانيد كه خداوند در هنگام جنگ قبل از هر چيز، بر مؤمنان واجب ساخت كه هر كدام از آنان در مقابل ده نفر از مشركين قرار گيرند و فرار نكنند، و اگر كسي در آن روز پشت به دشمن كند و از جبهه فرار كند، جايگاه خود را در آتش دوزخ فراهم نموده است، و سپس خداوند به آنان ترحم نمود و واجب كرد كه هر كدام از مؤمنان فقط در مقابل دو تن از مشركين قرار گيرد و فرار نكند، و اين رحمت خداوند نسبت به مؤمنان بود كه اگر سربازان مشركين بيش از دو برابر مؤمنان باشند فرار كردن براي آنان جايز است.
هنگامي كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت نمودند، در ابتداي ورود به مدينه نه خانه اي داشتند و نه غذايي، پس ايثار اهل مدينه نسبت به آنان در آن شرايط لازم به نظر ميرسيد. ولي هنگامي كه نيازهاي لازم مهاجرين تأمين شد ايثار به عنوان يك تكليف از دوش انصار برداشته شد.
و سخن امام صادق عليهالسلام در مورد مقاومت يك نفر از مسلمانان در مقابل ده نفر از مشركان مربوط به جنگهاي صدر اسلام بود كه تعداد مسلمانان كمتر از مشركان بود. ولي با گذشت زمان كه تعداد مسلمانان بيشتر و بيشتر شد اين تكليف ساقط شد.
سپس امام صادق عليهالسلام فرمود: آيا اگر قضات حكم كنند كه مرد بايد نفقه ي همسر خود را بپردازد؛ و همسر او كه زاهد است بگويد: من چيزي براي پرداخت نفقه ندارم. آيا حكم قضات ظالمانه است، حال اگر بگوييد حكم آنان ظالمانه است، خلاف حق گفته ايد و در حق مسلمانان ظلم كرده ايد و اگر بگوييد قضات به حق حكم كردهاند، باز هم با اعتقاد شما سازگار نيست و محكوم شده ايد. همچنين در مورد حكم قضات نسبت به كسي كه زمان مرگش فرا رسيده و بيش از ثلث اموالش را وصيت كرده است. در صورتي كه قضات مقدار بيش از ثلث اموال را امضا نميكنند، اين هم برخلاف اعتقاد شما باشد.
امام صادق عليهالسلام سپس به آنان فرمود: آيا اگر همهي مردم طبق گفتهي شما [اين گونه] زاهد باشند و نيازي به ديگران نداشته باشند، پس مردم كفارهي قسمها و نذرها و همچنين زكات طلا و نقره و خرما و كشمش و شتر و گاو و گوسفند و امثال اينها را به چه كساني بپردازند؟ در حالي كه شما ميگوييد: سزاوار نيست كسي براي خود چيزي ذخيره كند و بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد حتي اگر فقير و تهي دست شود.
سپس فرمود: شما چه اعتقاد زشتي داريد و مردم را نيز به آن واداشته ايد. و اين اعتقاد نادرست شما به خاطر جهل و ناداني شما نسبت به كتاب خدا و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله است و همچنين بي اطلاعي از احاديثي كه كتاب خدا شاهد صدق آنهاست. در حقيقت شما به قرآن، و ناسخ و منسوخ، و محكم و متشابه و امرو نهي آن نادان هستيد.
تا اين كه فرمود: شما دربارهي حضرت سليمان بن داود عليهماالسلام چه ميگوييد، او از خداي خود سلطنتي را درخواست كرد كه احدي بعد از او سزاوار آن نباشد و خداوند چنين سلطنتي را به او عطا فرمود؛ در حالي كه در تمام دوران سلطنتش سخن حق ميگفت و به آن عمل ميكرد. و نه تنها خداوند بلكه همهي مؤمنان از او راضي بودند. همچنين قبل از حضرت سليمان، حضرت داوود نيز ملك و سلطنت وسيعي داشت. يوسف عليهالسلام نيز به پادشاه مصر گفت: «اجعلني علي خزائن الأرض اني حفيظ عليم» (8)او كشور مصر تا يمن و اطراف آن را در اختيار گرفت و مردمان گرسنه كه از قحطي رنج ميبردند، نزد او ميآمدند و او سخن حق ميگفت و به آن عمل ميكرد و همه از او راضي بودند و احدي او را بر چنين عملي سرزنش نكرد.
سپس به آنان فرمود: شما به دستوراتي كه خداوند براي مؤمنان تعيين نموده، عمل كنيد و به امرو نهي خداوند بسنده نماييد و چيزي كه بر شما مشتبه است و به آن علم نداريد را كنار بگذاريد. و هر دانشي را به اهلش واگذار كنيد تا نزد خداوند مأجور و معذور باشيد و براي قرب به درگاه الهي و دوري از جهالت بكوشيد تا ناسخ و منسوخ، و محكم و متشابه و حلال و حرام خدا را بشناسيد، و جهالت را به اهلش واگذار كنيد چرا كه اهل آن زياد و اهل علم و دانش كم هستند و خداوند در قرآن ميفرمايد: (و فوق كل ذي علم عليم) (9)سپس به آنان فرمود:
انسان در جهالت و گمراهي قرار نميگيرد، مگر به علت تكيه نمودن به آراء و افكار بشري و دوري از مراجعه به كتاب خدا و سخنان عترت رسول الله صلي الله عليه و آله كه عالم به كتاب خدا و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله ميباشند. بنابراين ما وظيفه اي جز اطاعت از خدا و رسول و عترت رسول الله صلي الله عليه و آله نداريم.
ترديدي نيست كه اگر انسانها به خود تكيه كنند و به اهل علم و دانش حقيقي مراجعه ننمايند در بياباني از جهل و ناداني سرگردان خواهند شد، در حالي كه پيش خود گمان ميكنند كه به معارف دين آگاه هستند و هدايت يافتهاند. حال اگر علما و دانشمندان نيز فريفتهي علم و دانش اندك خود باشند و به صاحبان حقيقي علوم كه همان پيامبران و ائمه عليهمالسلام هستند. مراجعه نكنند؛ ديگر از مردم عادي چه انتظاري ميتوان داشت؟!
شگفت آور است حال كسي كه در جهل و ناداني به سر ميبرد؛ و ادعاي علم و دانش ميكند. براي نمونه مناظرهي امام صادق عليهالسلام با فرد ناداني كه ادعاي علم و دانش ميكرد را بيان ميكنيم.
امام صادق عليهالسلام ميفرمايند: «يكي از كساني كه خود را عالم ميدانست و به خويش مغرور گشته بود مردي بود كه عامهي مردم او را تعظيم و تكريم مينمودند؛ و من تصميم گرفتم به گونه اي كه مرا نشناسد با او ملاقات كنم. پس روزي مردم گرد او جمع شدند و او مشغول گفتگوي با آنان و عوام فريبي بود، هنگامي كه از مردم جدا شد و به راه خود رفت، من هم به دنبال او رفتم. ناگهان ديدم به دكان خبازي رسيد، و خباز را غافل نمود و دو قرص نان از دكان او دزديد؛ بسيار تعجب كردم و پيش خود گفتم: شايد معامله اي در كار بوده؛ ولي باز با خود گفتم اگر معامله بوده براي چه مخفيانه و به صورت سرقت انجام گرفته است؛ دوباره به دنبال او رفتم تا به دكان انار فروشي رسيد، پس با او نيز به سخن پراكني پرداخت و دو عدد انار نيز از دكان او سرقت نمود، دوباره تعجب نمودم و با خود گفتم: شايد معامله اي در كار بوده؛ ولي با خود گفتم: اگر چنين بوده، براي چه به صورت سرقت و دزدي انجام گرفته است؛ همچنان به دنبال او بودم تا اين كه ديدم به مريضي رسيد و آن دو قرص نان و دو انار را نزد او گذاشت. پس من از كار او سؤال نمودم و او به من نگاهي كرد و گفت: شايد تو جعفر بن محمد هستي؟ گفتم: آري. پس به من گفت: چگونه با داشتن چنان خاندان و نسب شريفي، اين گونه نادان و جاهل هستي؟ گفتم: از چه چيزي من جاهل ميباشم؟ گفت: از سخن خدا كه ميفرمايد: (من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزي الا مثلها) (1)و من چون دو قرص نان و دو عدد انار دزديدم، چهار گناه انجام دادم و چون هر كدام را صدقه دادم براي من چهل پاداش و حسنه پيدا شد كه اگر آن چهار گناه را از چهل حسنه كسر كنيم، سي و شش حسنه ديگر براي من باقي ميماند. پس من به او گفتم: مادر در عزايت گريه كند! تو به كتاب خدا جاهل هستي؛ مگر سخن خدا را نشنيده اي كه ميفرمايد: (انما يتقبل الله من المتقين) (2)سپس به او گفتم تو با دزديدن دو قرص نان و دو عدد انار چهار گناه انجام دادي و چون آنها را به غير صاحبانش دادي، چهار گناه ديگر نيز به آن افزودي و هرگز چهل حسنه انجام ندادي تا چهار گناه را از آن كم كني. پس او از روي تعجب نگاهي به من نمود و من از او جدا شدم.
امام صادق عليهالسلام سپس فرمود: «دانشمندان اهل تسنن با چنين تأويل زشت و ناپسندي نه تنها خود را، بلكه ديگران را نيز گمراه نمودهاند.» (3).
در ميان اهل تسنن افرادي همچون اين نادان بسيار هستند؛ البته از كساني كه خود را از چشمههاي زلال علم و دانش - يعني ائمه اطهار عليهمالسلام - محروم كردهاند و به سراب دانايي اكتفا نموده، چنين جهالتهايي بعيد نيست.
آنچه در اين مختصر گنجانده شد، برخي از مناظرات امام صادق عليهالسلام با كساني بود كه از جادهي دين و معرفت و راه حق منحرف شده بودند، و در حقيقت اين كتاب قطرهي ناچيزي در برابر درياي پرعظمت حيات علمي امام صادق عليه السلام ميباشد.
در زندگينامههاي پيشوايان بزرگوار (ع) سخن از احتجاجات (مناظرههاي) آنها با دهريها (ماديها) و مردم فرقههاي ديگر به ميان آمد. براي نمونه يكي از مناظرههاي قاطع و كوبنده و در عين حال مختصر حضرت صادق (ع) را نقل ميكنيم تا به درجهي قدرت كلام و منطق امام (ع) تا حدي پي بريد كه (مشت نمونهي خروار است).
روزي ابوحنيفه (1)براي ملاقات با امام صادق (ع) در خانهي امام آمد، و اجازهي ملاقات خواست امام اجازه نداد. ابوحنيفه گويد: دم در مقداري توقف كردم تا اينكه عدهاي از مردم كوفه آمدند، و اجازهي ملاقات خواستند، به آنها اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه شدم وقتي به حضورش رسيدم گفتم: «شايسته است كه شما نمايندهاي به كوفه بفرستيد و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد نهي كنيد. بيش از ده هزار نفر در اين شهر به ياران پيامبر ناسزا ميگويند».
امام: مردم از من نميپذيرند.
ابوحنيفه: چگونه ممكن است سخن شما را نپذيرند در صورتي كه شما فرزند پيامبر خدا هستيد؟
امام: تو خودت يكي از همانها هستي كه گوش به حرف من نميدهي. مگر بدون اجازهي من داخل خانه نشدي؟ و بدون اينكه بگويم ننشستي؟ و بياجازه شروع به سخن گفتن ننمودي؟ شنيدهام كه تو بر اساس قياس فتوا ميدهي (2).
ابوحنيفه: آري.
امام: واي بر تو اولين كسي كه بر اين اساس نظر داد شيطان بود. وقتي كه خداوند به او دستور داد كه به آدم سجده كند، گفت: من سجده نميكنم، زيرا كه مرا از آتش آفريدي و او را از خاك و (آتش گراميتر از خاك است).
(سپس امام براي باطل بودن قياس مواردي از قوانين اسلام را كه بر خلاف اين اصل است ذكر نمود) و فرمود:
به نظر تو كشتن كسي به ناحق مهمتر است يا زنا؟
ابوحنيفه گفت: كشتن كسي به ناحق.
امام: بنابراين اگر عمل كردن به قياس صحيح باشد، پس چرا براي اثبات قتل دو شاهد كافي است ولي براي ثابت نمودن زنا چهار شاهد لازم است؟ آيا اين قانون اسلام با قياس سازگار است؟
ابوحنيفه: نه.
امام: بول كثيفتر است يا مني؟ (3).
ابوحنيفه: بول.
امام: پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو گرفتن امر كرده، ولي در مورد دوم دستور غسل كردن صادر فرموده؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است؟
ابوحنيفه: نه.
امام: نماز مهمتر است يا روزه؟
ابوحنيفه: نماز.
امام: پس چرا بر زن حائض قضاي روزه واجب است ولي قضاي نماز واجب نيست؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است؟
ابوحنيفه: نه.
امام فرمود: شنيدهام كه اين آيه را (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم) (4)يعني (در روز قيامت به طور حتم از نعمتها سؤال ميشويد) چنين تفسير ميكني كه: خداوند مردم را از غذاهاي لذيذ و آبهاي خنك كه در فصل تابستان ميخورند مؤاخذه و بازخواست ميكند.
ابوحنيفه گفت: درست است من اين آيه را اين طور تفسير كردهام.
امام فرمود: اگر مردي تو را به خانهاش دعوت كند و با غذاي لذيذ و آب خنكي از تو پذيرايي كند و بعد براي اين پذيرايي به تو منت بگذارد، دربارهي چنين كسي چگونه قضاوت ميكني؟
ابوحنيفه گفت: ميگويم آدم بخيلي است.
امام فرمود: آيا خداوند بخيل است تا اينكه در روز قيامت در مورد غذاهايي كه به ما داده ما را بازخواست كند؟
ابوحنيفه گفت: پس مقصود از نعمتهايي كه قرآن ميگويد انسان مؤاخذه ميشود چيست؟
امام فرمود: مقصود نعمت دوستي ما خاندان رسالت و اهل بيت است (5).
روزي ابوحنيفه براي ملاقات با امام صادق عليهالسلام به خانهي امام آمد و اجازهي ملاقات خواست. امام اجازه نداد.
ابوحنيفه ميگويد: دم در، مقداري توقف كردم تا اينكه عدهاي از مردم كوفه آمدند، و اجازهي ملاقات خواستند. امام به آنها اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه شدم، وقتي به حضورش رسيدم گفتم:
شايسته است كه شما نمايندهاي به كوفه بفرستيد و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد صلي الله عليه و آله و سلم نهي كنيد، بيش از ده هزار نفر در اين شهر به ياران پيامبر ناسزا ميگويند. امام فرمود:
مردم از من نميپذيرند.
چگونه ممكن است سخن شما را نپذيرند، در صورتي كه شما فرزند پيامبر خدا هستيد؟
تو خود يكي از همانهايي هستي كه گوش به حرف من نميدهي. مگر بدون اجازهي من داخل خانه نشدي، و بدون اينكه بگويم نشستي، و بياجازه شروع به سخن گفتن ننمودي؟
آنگاه فرمود:
شنيدهام كه تو بر اساس قياس (1)فتوا ميدهي؟
آري.
واي بر تو! اولين كسي كه بر اين اساس نظر داد شيطان بود؛ وقتي كه خداوند به او دستور داد به آدم سجده كند، گفت: «من سجده نميكنم، زيرا كه مرا از آتش آفريدي و او را از خاك و آتش گراميتر از خاك است».
(سپس امام براي اثبات بطلان «قياس»، مواردي از قوانين اسلام را كه بر خلاف اين اصل است، ذكر كرد و فرمود:)
به نظر تو كشتن كسي به ناحق مهمتر است، يا زنا؟
كشتن كسي به ناحق.
بنابراين اگر عمل كردن به قياس صحيح باشد پس چرا براي اثبات قتل، دو شاهد كافي است، ولي براي ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟ آيا اين قانون اسلام با قياس توافق دارد؟
نه.
بول كثيفتر است يا مني؟
بول.
پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو امر كرده، ولي در مورد دوم دستور داده غسل كنند؟ آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟
نه.
نماز مهمتر است يا روزه؟
نماز.
پس چرا بر زن حائض قضاي روزه واجب است، ولي قضاي نماز واجب نيست؟ آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟
نه.
آيا زن ضعيفتر است يا مرد؟
زن.
پس چرا ارث مرد دو برابر ارث زن است؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است؟
نه.
چرا خداوند دستور داده است كه اگر كسي ده درهم سرقت كرد، دستش قطع شود، در صورتي كه اگر كسي دست كسي را قطع كند، ديهي آن پانصد درهم است؟ آيا اين با قياس سازگار است؟
نه.
شنيدهام كه اين آيه را: (در روز قيامت به طور حتم از نعمتها سؤال ميشويد) (2)چنين تفسير ميكني كه: خداوند مردم را در مورد غذاهاي لذيذ و آبهاي خنك كه در فصل تابستان ميخورند، مؤاخذه ميكند.
درست است، من اين آيه را اين طور معنا كردهام.
اگر شخصي تو را به خانهاش دعوت كند و با غذاهاي لذيذ و آب خنكي از تو پذيرايي كند، و بعد به خاطر اين پذيرايي بر تو منت گذارد، دربارهي چنين كسي چگونه قضاوت ميكني؟
-ميگويم آدم بخيلي است.
پس مقصود از نعمتهايي كه قرآن ميگويد انسان دربارهي آن مؤاخذه ميشود، چيست؟
1) قياس عبارت است از اين كه حكمي را خداوند براي موردي بيان نموده باشد و بدون اينكه وجود علت آن حكم در مورد ديگري شناخته گردد، در مورد دوم هم جاري گردد.
2) (لتسئلن يومئذ عن النعيم) (سورهي تكاثر: 8).
3) بحارالانوار، ج 10، ص 22؛ مناظره دربارهي مسائل ايدئولوژيكي، محمدي ري شهري، قم، انتشارات دارالفكر، ص 132 - 130؛ سيرهي پيشوايان، ص 365 - 363.
ابو منصور ميگويد: يكي از دوستانم برايم نقل كرد كه با ابن ابي العوجاء و عبدالله بن مقفع - [كه هر دو از دهري مذهبان آن زمان بودند] - در مكه، در مسجد الحرام نشسته بوديم؛ ابن مقفع گفت: «اين مردم را ميبينيد؟ - و به سوي جايي كه حاجيان طواف ميكردند اشاره كرد - هيچ يك از آنان شايستهي نام انسان نيستند، مگر آن مرد بزرگ كه نشسته است (يعني امام صادق عليه السلام، اما ديگران همگي سفله و حيوانند!»
ابن ابي العوجاء گفت: «چرا از اين همه فقط آن مرد را انسان ميداني؟!»
زيرا در او چيزهايي - [از دانش و فضل و بزرگي] - ديدهام كه در غير او نيافتم.
بايد ادعاي تو را دربارهي او از خود او جويا شوم، و خودم دريابم.
از اين كار صرف نظر كن، چرا كه من بيمناكم اگر با او سخن بگويي آنچه در دست داري تباه سازد (يعني تو را ازعقيدهات كه به خدا و دين قائل نيستي بازگرداند).
نظر تو اين نيست، بلكه ميخواهي من او را نبينم تا نادرستي آنچه دربارهي اوگفتي آشكار نشود، وگفتار تو دروغ در نيايد.
اكنون كه دربارهي من چنين ميانديشي، نزد او برو و هر چه ميتواني دقت كن تا لغزشي نداشته باشي و زمام اختيار را از دست نده كه دست بسته تسليم خواهي شد و آنچه را ميخواهي بگويي حساب كن كدام به سود و كدام به زيان توست و آنها را نشانه و علامت گذاري كن (تا در موقع گفتگو حيران نشوي و اشتباه نكني).
ابن ابي العوجاء براي ديدار امام رفت، و من و ابن مقفع بر جاي خويش مانديم.
چون بازگشت گفت: «اي پسر مقفع! واي بر تو، تو گفتي او انساني است، اما من ديدم او از جنس بشر نيست! اگر در جهان يك تن باشد كه هر گاه بخواهد روح محض است و هر گاه بخواهد در بدن جسماني ديده ميشود، تنها اوست!!»
ابن مقفع پرسيد: «مگر چه شده است؟»
گفت: به خدمت او رفتم و نشستم وقتي كه ديگران رفتند و من و او تنها مانديم، آغاز سخن كرد و فرمود: «اگر مطلب - [دين و ايمان] - چنان باشد كه اينها ميگويند - اشاره به مسلماناني كه طواف ميكردند - و مسلما هم چنان است كه آنان ميگويند؛ [يعني خدا و دين و آخرت بر حق است] در اين صورت آنان به راه سلامت رفتهاند و شما از سعادت دور ماندهايد و در هلاكت خواهيد بود. و اگر مطلب چنان باشد كه شما ميگوئيد، [يعني خدايي و آخرتي در كار نباشد] و قطعا چنان نيست كه شما ميگوئيد، در اين صورت شما با مسلمانان مساوي هستيد. [يعني مسلمانان كه به دين معتقدند به مهلكهاي نيفتادهاند چرا كه اگر به فرض محال خدا و آخرتي هم نباشد و چنان كه شما دهري مذهبان ميپنداريد با مرگ همه چيز پايان پذيرد و حساب و كتابي در كار نباشد باز مسلمانان زياني نديدهاند و عاقبتشان مثل شما خواهد بود.]
گفتم: «خدا تو را رحمت كند، مگر ما چه ميگوييم و آنان چه ميگويند، اعتقاد ما با آنان تفاوتي ندارد و يكي است!»
فرمود: «چگونه سخن تو و آنان يكي است؟ در حالي كه آنان به معاد و پاداش اخروي و كيفر الهي و به خداي آسمان معتقدند و آسمان را به وجود خدا آباد ميدانند، در حالي كه شما آسمان را ويرانهاي ميپنداريد كه كسي در آن نيست!»
من اين فرصت را كه امام سخن از خدا به ميان آورد براي بيان اعتقاد خود غنيمت شمردم و گفتم: «اگر چنان است كه آنان ميگويند، پس چرا خدا خود را بر آفريدگان خويش آشكار نميسازد و روياروي، ايشان را به پرستش خود دعوت نميكند تا دو نفر از خلايق با هم اختلاف نداشته باشند، چرا خود را از ايشان پنهان ميدارد و پيامبران را ميفرستد؟ اگر خودش ميآمد براي ايمان آوردن مردم مؤثرتر بود!»
فرمود: «واي بر تو، چگونه كسي كه قدرتش را در وجود خودت به تو نشان داده بر تو پوشيده مانده است؟ آفريدنت در حالي كه قبلا نبودي، بزرگ شدنت بعد از كوچك بودنت، توان و نيرويت بعد از ناتوانيت، و باز ناتوانيت بعد از توانائيت، بيماريت بعد از سلامتيت، و سلامتيت بعد از بيماريت، خشنوديت بعد از خشمت، و خشمت بعد از خشنوديت، اندوهت بعد از سرورت و سرورت بعد از اندوهت، دوستيت بعد از دشمنيت و دشمنيت بعد از دوستيت، پايداريت بعد از تأني و سستيت، و تأني و سستيت بعد از عزم و پايداريت، خواستنت بعد از بيزاريت و بيزاريت بعد از خواستنت، تمايل و رغبتت بعد از بي ميليت و بي ميليت بعد از تمايل و رغبتت، اميدت بعد از يأست و يأست بعد از اميدت، آگاه شدن و به ذهن آوردن چيزي را كه در ذهنت نبود، و رها كردن و فراموش نمودن چيزي را كه در ذهن داشتي...».
و همچنين آثار قدرت و خلقت خدا را كه در وجود من است و نميتوانم انكار كنم متصلا بر من ميشمرد؛ چنانكه گمان كردم هم اكنون خدا ميان من و او آشكار ميگردد. (1).
1) اصول كافي، ج 1، ص 74، حديث 2 از كتاب توحيد.
عبدالله ديصاني كه به خدا اعتقاد نداشت به خانهي امام صادق عليه السلام رفت. اجازه خواست و داخل شد و نشست و عرض كرد: «اي جعفر بن محمد! مرا به معبودم دلالت كن».
امام فرمود: «نامت چيست؟»
ديصاني هيچ نگفت و برخاست و بيرون آمد! دوستانش چون از جريان آگاه شدند
گفتند: «چرا نام خود را نگفتي؟»
گفت: «اگر ميگفتم نامم عبدالله است بي ترديد ميگفت: اين كيست كه تو عبد و بندهي اويي؟»
گفتند: «بازگرد و از او بخواه تو را به خدا دلالت كند و از نامت سئوال نكند».
ديصاني بازگشت و به امام عرض كرد: «مرا به معبودم دلالت كن و از نامم نيز نپرس!»
امام فرمود: «بنشين!»
فرزند كوچك امام تخم مرغي در دست داشت و با آن بازي ميكرد، امام تخم مرغ را از او گرفت، و فرمود: «اي ديصاني! اين حصاري سربسته است كه پوستي محكم دارد، و در زير پوست محكم باز پوستهاي نازك است، و درون پوستهي نازك، طلايي محلول و نقرهاي مذاب است كه هيچ يك با ديگري مخلوط نميشود و بر همين حالت باقي است؛ نه چيزي كه سلامت بخش است از درونش بيرون ميآيد كه خبر از سلامتش بدهد و نه چيزي كه فاسد كنندهي آن باشد به درونش راه دارد كه ما را از فساد درونش آگاه سازد. هيچ معلوم نيست براي آفرينش جنس نر يا ماده است، و در اين حالت شكافته ميشود و رنگهاي طاووسي از آن بيرون ميآيد. آيا براي آن [با اين همه شگفتي] هيچ مدبر و خالقي قائل نيستي؟»
ديصاني به فكر فرو رفت ومدتي ساكت ماند، و سرانجام سر برداشت و گفت: «گواهي ميدهم كه خدايي جز الله نيست كه يكتاست و شريكي ندارد، و گواهي ميدهم كه محمد بنده و فرستادهي اوست، و گواهي ميدهم كه شما امام و حجت بر خلايق هستيد، و من از گذشتهي خويش پشيمان و تائبم». (1).
3- هشام ميگويد: زنديقي از امام صادق عليه السلام ضمن سئوالات خود پرسيد: «خدا چيست؟»
امام فرمود: «او شيئي است بر خلاف همهي اشياء، و منظورم از اين كلام اثبات معناي اين سخن است و اين كه او شيئي است به حقيقت «شيئي و چيزي بودن» [حقيقتا چيزي است كه وجود دارد] جز آنكه نه جسمي دارد و نه شكلي و نه دريافته ميشود و نه لمس ميگردد و نه با حواس پنجگانه درك ميشود و نه خيال و اوهام او را درك ميكند و نه هلاكت ونابودي در او راه دارد كه نقصاني در او به وجود آورد و نه گذشت زمان در او تغييري ايجاد ميكند».
-آيا ميگويي او شنوا و بيناست؟
-او شنوا و بيناست؛ شنوا بدون عضوي براي شنيدن و بينا بدون وسيلهاي جهت ديدن؛ بلكه او به نفس خويش مي شنود و به نفس خويش مي بيند، سخن من چنين نيست كه وقتي مي گويم «به نفس خود ميبيند و به نفس خويش ميشنود» چنان باشد كه او چيزي است و نفس او چيز ديگري، بلكه اين عبارت را براي تفهيم و تفاهم به كار ميبرم؛ بنابراين ميگويم كه او با «كل وجود خود» شنواست، و باز نه به اين معنا كه وقتي ميگويم «كل او» يعني وجود او بعض و جزء داشته باشد، ولكن ميخواهم مطلب را به تو بفهمانم، و منظورم جز اين نيست كه او شنوا و بينا و دانا و آگاه است بدون هيچ اختلافي در ذات و بدون هيچ اختلافي در معنا.
پس او چيست؟
او رب و معبود است، او الله است؛ و باز مراد من از رب و الله حروف «ا، ل، ه» و «ر، ب» نيست، بلكه منظور من آن معنا و وجودي است كه خالق همهي اشياء است و سازندهي آنهاست و منظورم از به كار بردن اين حروف همان معناست كه به الله و الرحمن و رحيم و عزيز و اسمهاي ديگر ناميده ميشود، و او خداي معبود است كه عزيز و جليل باد.
ولي ما هيچ چيزي كه به فكر آيد نمييابيم مگر آنكه مخلوق است!
اگر چنين باشد تكليف توحيد از ما برداشته ميشود زيرا در مورد چيزي كه اصلا به فكر نيايد تكليفي نداريم و لكن ما ميگوييم هر چه از طريق حواس به فكر ما راه يابد و محدود به حواس گردد و شكلي در حواس ما داشته باشد كه بتوان همانندي براي آن تصور نمود، آن مخلوق است؛ بنابراين در اثبات خالق اشياء بايد خدا را از دو جهت ناسزاوار او، بيرون بدانيم؛ يكي نفي كه نفي او موجب ابطال و انكار اوست، و ديگري تشبيه چرا كه شباهت داشتن از صفات مخلوقات است كه آشكار است، از اجزايي تركيب و تأليف يافتهاند، پس از اثبات صانع و خداي متعال ناگزيريم، به خاطر آنكه مخلوقات نيازمند اويند، و همه مصنوعند و صانع آنان غير از خودشان است و مثل آنان نيست، چرا كه مثل ايشان شبيه به ايشان خواهد بود در تركيب و تأليفي كه در آنان آشكار است و نيز شبيه به ايشان خواهد بود در اين كه قبلا نبودند و بعدا به وجود آمدند، و از خردي به بزرگي و از سياهي به سپيدي و از نيرومندي به ناتواني منتقل ميشوند، و در احوال ديگري كه در مخلوقات موجود است و حاجتي نيست ما آن را بيشتر بيان كنيم.
وقتي خدا را اثبات كني در واقع براي او حد قائل شدهاي!
نه هرگز براي او حدي قائل نشدهام، بلكه فقط بودن او را اثبات ميكنم و بين نفي و اثبات هيچ مرتبهاي نيست.
آيا او هستي دارد؟
-آري، هيچ چيز جز به هستي كه دارد اثبات نميشود.
نه؛ زيرا كيفيت و چگونگي از جهت صفت است. و به واسطهي احاطه بر چيزي ميتوان كيفيت و چگونگي او را بيان كرد؛ ولي در اثبات خداي متعال بايد از دو جهت تعطيل؛ (نفي كردن و هيچ انگاشتن او) و تشبيه؛ (او را چون ديگر اشياء پنداشتن) بيرون رفت؛ زيرا هر كس او را نفي كند انكار او كرده و پروردگاري او را كنار گذاشته و بر بطلان او قائل شده است، و هر كس او را تشبيه به غير او نمايد، او را به صفت مخلوقات و مصنوعات كه سزاوار پروردگاري و خدايي نيستند اثبات كرده است؛ پس بايد گفت براي او كيفيتي است كه جز او سزاوار آن نيست، و غير او در آن شركت ندارد و هيچ كس بر آن احاطه اي ندارد و هيچ كس جز او نميداند كه چگونه است.
-آيا او به وجود خود با اشياء مباشرت دارد و كاري را انجام ميدهد؟
امام صادق عليهالسلام بحث بين شاگرد و استاد و يا بين شاگردان را برقرار مينمود تا در علوم مختلف متبحر شوند. شاگردان و اصحاب امام صادق از اين جهت با حضرت بحث ميكردند كه علوم را بهتر درك كنند.
به عنوان نمونه، جابر بن حيان دربارهي مسائل مختلف با امام به بحث و گفت و گو ميپردازد و در ضمن آن سؤالات خود را از حضرت ميپرسد. برخي از اين سؤالات عبارتند از: سؤال دربارهي وحدت وجود، فلسفهي احكام، همگاني شدن احكام، فلسفهي نسخ، فلسفهي تغيير قبله، فلسفهي انتخاب كعبه براي قبله، فلسفهي انتحار، مرگ، زندگي، آفرينش، فلسفهي كم شدن حافظه در پيري، فلسفهي بيماري و آغاز آفرينش و پايان جهان. (1).
امام صادق عليهالسلام اصحاب و راويان خود را از جدايي بين قول و عمل و عقيده و سلوك بر حذر ميداشت و آنها را نصيحت ميكرد كه مردم را با رفتارتان آموزش دهيد نه با مواعظ و ارشادات. (2)هدف امام از فعاليتهاي فكري و علمي، درمان جهل امت از لحاظ عقيده به مكتب و نظام، ايستادگي در برابر امواج كفرآميز و شبهههاي گمراه كنندهي آن، و نيز حل مشكلاتي بود كه از انحراف ناشي شده بود.
آزادي بحث در مسائل مذهبي، از زماني شروع شد كه امام صادق فرهنگ شيعي را به وجود آورد. در آن فرهنگ، مباحث مذهبي وارد مباحث علمي شد و در مراحل بعدي با آن يكي گرديد و در قرون بعد به جايي رسيد كه دانشمندان مذهب شيعه، آن مذهب را با قوانين علمي به ثبوت ميرساندند.
در نتيجهي فكر بيگانگان، از راه ترجمه كتابهاي يوناني، فارسي، هندي و پديد آمدن گروههاي خطرناك از قبيل «غلات»، «زنادقه»، «جاعلان حديث»، «اهل رأي و قياس»، و «متصوفه»، زمينههاي مساعدي براي رشد انحراف فكري فراهم شد كه امام صادق در برابر آنها ايستادگي كرده و در سطح علمي، با آنها به گفت و گو و بحث و مناظره پرداخت و خطوط فكري آنها را براي امت اسلامي افشا نمود. (3).
فعاليتهاي امام در ايستادگي قاطعانه در برابر شبهههاي غرض آلود در زمينه عقايد و نظريات ديني كه از لحاظ اغراض سياسي به منظور از بين بردن روح حقيقي اسلام منتشر ميشد، متمركز بود.
محضر درس امام جعفر صادق يك جلسه بحث آزاد بود كه در آن هر شاگرد ميتوانست به استاد ايراد بگيرد و اگر بتواند، نظريهاش را رد كند. امام صادق نظريهاش را به شاگردان تحميل نميكرد و آنها را در پذيرش نظريه استاد آزاد ميگذاشت. آنچه سبب ميشد كه شاگردان امام نظريه او را بپذيرند، تأثير درس استاد بود.
امام صادق عليهالسلام علاوه بر اين كه به همه سؤالات پاسخ ميدادند، در بحثهاي طولاني نيز با صبر و متانت، به مباحث گوش ميداد و با اتخاذ شيوههاي مختلف، طرف مقابل را مجاب ميكردند. به طور مثال مناظرهاي طولاني بين امام صادق و يك زنديق صورت گرفت كه يونس بن ظبيان آن را روايت كرده است. اين مناظره مشتمل بر 85 سؤال است كه آن زنديق مطرح نموده و حضرت نيز با ادب، احترام، و صبر به تمامي آنها پاسخ گفته است. البته ضمن آن مباحث، امام صادق نيز سؤالهايي از زنديق ميپرسد. (4).
1) مناظره در رابطه با مسائل ايدئولوژي، محمدي ري شهري، محمد، صص 104-72، انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1359 ش.
2) الامام الصادق دراسات و أبحاث، المستشارية الثقافية للجمهورية الاسلامية الايرانية بدمشق ص 329، 1412 ه.
3) زندگاني تحليلي پيشوايان ما ائمه دوازده گانه (ع)، اديب، عادل، مترجم: دكتر اسدالله مبشري، ص 190 و 191.
4) براي اطلاع بيشتر دربارهي اين مناظره، رك: الاحتجاج، ج 3، صص 323-264؛ بحارالانوار، ج 10، صص 194-165.
غلات گروههاي كوچكي بودند كه در عصر ائمه عليهمالسلام ظاهر شدند و مردم را به عقايد و انديشههاي خود دعوت ميكردند. از آنجا كه ائمه آنها را لعنت ميكردند و ايشان را به همه مردم معرفي مينمودند، هيچ شبههاي بر مردم مسلمان شيعي و سني در شناخت آنان باقي نميماند و غالبا پس از چند صباحي نابود ميشدند.
شأن حضرت صادق و پدر بزرگوارش امام باقر عليهماالسلام به اندازهاي عظيم بود كه جمعي از شيعيان و پيروان ناآگاه، در حق ايشان غلو كردند و مقام ايشان را تا مرتبهي الوهيت بالا بردند. از جملهي اين اشخاص، ابوالخطاب محمد بن ابي زينب مقلاص بن الخطاب الاجدع اسدي است كه بارها به خاطر عقايد افراطي و غلو آميز در حق آن حضرت، از سوي ايشان مورد لعن و نفرين قرار گرفته است. (1).
در يكي از اين روايات، حضرت صادق عليهالسلام صريحا عقيدهي ابوالخطاب را دربارهي اين كه حضرت علم غيب دارد، نفي نموده و فرموده است:
فوالله الذي لا اله الا هو ما أعلم الغيب فلا آجرني الله في أمواتي و لا بارك لي في أحيائي ان كنت قلت له... (2).
سوگند به خدايي كه آفرينندهاي جز او نيست كه من غيب نميدانم و خداوند از مردگان من پاداش نيك به من ندهد و از خويشانم مرا خير و بركت نبخشايد اگر من چنين چيزي به او گفته باشم...
در روايت ديگر، ابوبصير به حضرت صادق عرض ميكند كه آنها (يعني خطابيه) ميگويند شما تعداد قطرههاي باران، عدد ستارگان، برگهاي درختان، خاكها، و وزن درياها را ميدانيد. حضرت سر به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: «سبحان الله، سبحان الله، نه به خدا كه اين همه را جز خدا كسي نميداند»
شهرستاني (م: 548 ه) دانشمند مشهور علم كلام كه در عقايد، مقلد اشعري و در فقه، مقلد شافعي بوده است، پس از معرفي فرقههاي غلات و بيان مبارزه ائمه عليهمالسلام با آنان ميگويد:
و تبرأ من هولاء كلهم جعفر بن محمد الصادق و طردهم و لعنهم (3).
جعفر بن محمد صادق از تمامي فرقههاي نامبرده بيزاري جست، و آنان را از خود راند و لعنت نمود. (4).
امام صادق عليهالسلام به غلات اجازه نميداد در مورد او و اهل بيت چيزي را بگويند كه در آنها وجود ندارد. در مقابل آنها با جديت ميايستاد، آنها را
لعن و تكفير مينمود و از آنها تبري ميجست. (5).
1) دربارهي او رك: رجال كشي، صص 308-290.
2) بحارالأنوار، ج 25، ص 321 (باب 10 نفي الغلو في النبي والأئمة).
3) الملل والنحل، شهرستاني، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم، ج 1، صص 181-173، ترجمه و تعليقات: سيد محمدرضا جلالي نائيني، تهران، 1358 ش.
4) نقش ائمه در احياء دين، عسكري، علامه سيد مرتضي، ج 9، ص 87، چاپ چهارم، انتشارات مجمع علمي اسلامي، 1374 ش.
5) الامام الصادق دراسات و ابحاث، ص 329.
امام صادق در برخورد با صوفيان، اولا به راهنمايي آنها ميپردازد و با استناد به آيات قرآن، محروم كردن مردم از نعمتهاي الهي را جايز نميداند. (1).
روزي سفيان ثوري در مسجدالحرام امام را در حالي كه لباس گران قيمتي پوشيده بود، ديد. سفيان با خود گفت الآن نزد او ميروم و به خاطر پوشيدن لباس گران قيمت، او را سرزنش ميكنم. وي به امام نزديك شد و عرض كرد: يابن رسول الله، به خدا قسم پيغمبر و علي چنين لباس فاخري نپوشيدند، بلكه هيچ كدام از پدرانت چنين لباس گرانبهايي بر تن نكردند. امام فرمود: پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در زمان تنگدستي و فقر مردم ميزيست و به تناسب تنگدستي مردم، لباس ميپوشيد. دنيا پس از آن زمان نعمتش زياد شد و سزاوارترين افراد به استفاده از اين نعمتها نيكوكاران هستند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
قل من حرم زينة الله التي أخرج لعباده والطيبات من الرزق (2).
بگو چه كسي زينت الهي را كه براي بندگانش پديد آورده و رزق پاكيزه ي او را حرام كرده است؟
حضرت در ادامه فرمودند: پس ما نسبت به آنچه خداوند عطا فرموده است، سزاوارتريم. البته اين لباسي را كه ميبيني، براي ظاهر پوشيدهام كه مردم ببينند و هماهنگ با جامعه لباس پوشيده باشم. سپس دست سفيان را گرفت و آن لباس را كنار زد و جامهي خشني را كه بر تن كرده بود، به او نشان داد و به او فرمود: اين لباس را براي تهذيب خود پوشيدهام. سپس جامهي خشن سفيان را كنار زد و لباس نرم و لطيفي را كه زير آن بر تن كرده بود به او نشان داد و فرمود: تو اين جامهي خشن را براي تظاهر به زهد پوشيدهاي و اين لباس لطيف را براي تن آسايي، بر تن كردهاي. (3).
از جمله مخاطبان امام صادق عليهالسلام، معتزله بودند كه گاهي به قصد مناظره و احتجاج، و گاهي به قصد سؤال كردن از مسائلي چون تفسير قرآن و... نزد حضرت ميآمدند. در تمام اين برخوردها، امام سؤالات مخاطب خود را به نحوي شايسته پاسخ ميدهد. به طوري كه در پايان جلسه مخاطب امام كه معمولا از رؤسا و دانشمندان معتزله محسوب ميشدند، در برابر عظمت علمي، تواضع و اخلاق كريمانه امام، سر تعظيم فرود ميآورند.
روزي عمرو بن عبيد كه از دانشمندان و سران معتزله محسوب ميشد، نزد امام عليهالسلام آمد و گفت ميخواهم گناهان كبيره را از كتاب خدا بشناسم. امام نيز 22 گناه كبيره را با استناد به آيات قرآن براي وي بر شمردند. هنگامي كه عمرو بن عبيد از خانه خارج ميشد، در حالي كه ميگريست ميگفت:
هلك من سلب تراثكم و نازعكم في الفضل والعلم (1).
هر كس ميراث شما را غصب كرد و در فضل و علم با شما به منازعه پرداخت، هلاك شد.
به نظر ميرسد برخورد متواضعانه امام با آن دسته از علماي اهل سنت بوده كه مناصب حكومتي را نميپذيرفتند و به طور رسمي با حكومت همكاري نداشتند؛ زيرا برخورد امام با علماي متصدي مناصب حكومتي، فرق ميكرده است.
ابن ابي ليلي از فقهاي مدينه بود. سعد بن ابي الخصيب ميگويد: با ابن ابي ليلي در مسجد الرسول به امام صادق برخورديم. امام از من احوالپرسي كرد و پرسيد: اين مرد كيست؟ گفتم: ابن ابي ليلي، قاضي مسلمانان. امام برخورد تندي با او كرد. به طوري كه رنگ رخسار ابن ابي ليلي زرد شد. امام فرمودند: با شخص ديگري هم صحبت شو و الله يك كلمه هم با تو سخن نخواهم گفت. (2).
اين برخورد امام با عالمي بود كه مقام قضاوت را از طرف حكومت پذيرفته بود. مقام قضاوت از طرف حكومت، به معني تأييد طرفيني حاكم و قاضي بود. قاضي، حكومت را تأييد ميكرد، علم خود را در اختيار حكومت قرار ميداد و فتاواي مورد نياز حكومت را صادر ميكرد. حكومت هم قاضي را حمايت و تأييد مينمود و حكم او را به رسميت ميشناخت.
اين گونه برخورد نشان ميدهد كه امام عليهالسلام در مخاطب شناسي، بسيار دقيق و در برخورد با افراد مختلف، بسيار حساس بوده است.
ابوحنيفه نعمان بن ثابت متوفاي سال 150 هجري، از جمله كساني است كه درباره مسايل مختلف، پرسشهاي فراواني از امام صادق پرسيده است. وي همواره ميگفت:
ما رأيت أعلم من جعفر بن محمد
كسي را عالمتر از جعفر بن محمد نديدم. (1).
مرحوم مجلسي به نقل از كنز الفوائد روايت ميكند: روزي امام صادق با ابوحنيفه غذا ميخورد. در پايان غذا، يك بحث علمي بين آن دو رد و بدل شد. روز ديگر ابوحنيفه در مراسم حج، نزد امام صادق آمد و امام با او معانقه نمود و از احوال او و خانوادهاش پرسيد. فردي سؤال كرد: يابن رسول الله، آيا اين مرد را ميشناسي؟ امام فرمود: من از او و خانوادهاش احوالپرسي ميكنم و تو ميپرسي آيا او را ميشناسم؟ اين ابوحنيفه فقيهترين مردم شهر خودش است. (2).
البته بارها امام به كارهاي اشتباه ابوحنيفه نيز اعتراض داشته و بارها به او ميفرمودند كه قياس مكن. روزي فتوايي از ابوحنيفه صادر شد كه وقتي امام صادق آن را شنيد، فرمود:
في مثل هذا القضاء و شبهه تحبس السماء ماءها و تمنع الأرض بركتها (3).
چنين فتواها و قضاوتهايي است كه آسمان و زمين بركت خود را حبس ميكنند.
كنايه از اين كه خداوند از نزول بركات آسماني و زيادي بركات زميني بر اثر غضبش جلوگيري ميكند.
ابو عبدالله مالك بن انس متوفاي سال 179 هجري، يكي ديگر از مخاطبان امام صادق بود. او امام يكي از چهار مذهب رسمي اهل سنت و از اصحاب رأي و قياس و استحسان بود. (1)وي ميگويد:
كنت أدخل علي الصادق جعفر بن محمد عليهالسلام فيقدم لي مخدة و يعرف لي قدرا و يقول يا مالك اني أحبك فكنت أسر بذلك و أحمد الله عليه قال و كان عليهالسلام رجلا لا يخلو من احدي ثلاث خصال اما صائما و اما قائما و اما ذاكرا و كان من عظماء العباد و أكابر الزهاد الذين يخشون الله عزوجل و كان كثير الحديث، طيب المجالسة و كثير الفوائد (2).
وقتي بر جعفر بن محمد صادق وارد ميشدم مرا اكرام ميكرد و بالش خود را به من ميداد و ميگفت: اي مالك، من تو را دوست دارم و به خاطر آن خوشحالم و خداي را حمد ميكنم بر اين دوستي. مالك بن انس ميگويد: هر بار كه جعفر بن محمد را ديدم، يا در حال نماز بود و يا روزهدار بود، يا قرآن تلاوت ميكرد. وي از بزرگترين عبادت كنندگان و زاهدان بود، آن كساني كه در برابر خداوند عزوجل خشوع دارند. وي بسيار حديث ميگفت و مجالست با او نيكو بود و فوايد بسياري داشت.
امام صادق چنان اثري بر مالك نهاده بود كه مالك دربارهي امام گفته است:
با فضيلتتر و برتر از جعفر بن محمد از بعد علمي، عبادت، و تقوا، هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و بر قلب هيچ بشري خطور نكرده است. (3).
از مخاطبان امام صادق عليهالسلام، خلفا و حكام بودند. حكام و خلفا، معمولا زماني مورد خطاب امام قرار ميگرفتند كه آنها امام را احضار ميكردند وگرنه هيچ كدام از مورخان نقل نكردهاند كه امام صادق به نزد يكي از حكام و يا خلفا رفته باشد مگر براي شفاعت از فرد مظلومي و يا حفظ مال و يا جان بي گناهي. البته اين جزء سيرهي امام بود كه از دربار و حكام دوري ميگزيد و هرگز حركتي كه موجب تأييد آنها شود، از امام مشاهده نشد.
خطابهاي امام با اين دسته از مخاطبان، عموما تند و بي باكانه است، مگر در جايي كه براي خود و يا نظام شيعه احساس خطر جدي ميكردند. احضارهاي منصور معمولا جهت بهانه گيري و گاهي قتل ايشان بود. لذا سخنان و حركتهاي امام همراه با احتياط و تقيه بود. اولين بار هشام بن عبدالملك، امام صادق را به همراه پدر بزرگوارش امام باقر عليهالسلام به شام فرا خواند و اين احضار به خاطر سخناني بود كه امام صادق در سفر حج ايراد كرده بود.
ابوالعباس سفاح، اولين خليفهي عباسي كه از ناحيهي امام براي حكومت نوپاي خود احساس خطر ميكرد، آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد. اما با ديدن معجزاتي از حضرت، از آزار رساندن به ايشان منصرف شد. (1).
منصور نيز كه از كثرت شيعيان و ميزان نفوذ امام در ميان مردم آگاه بود بيش از پنج مرتبه امام را از مدينه به عراق احضار كرد و هر بار كه اراده قتل او را كرد، با معجزهاي رو به رو ميشد كه توان قتل امام را از دست ميداد. (2).
منصور در سفرهاي حج خود نيز معمولا با امام ديدارهايي داشته است. روزي منصور به امام گفت: مردم گمان ميكنند تو حجت خدا، داراي علم الهي، و ملاك عدل الهي و چراغ روشنگري هستي كه طالبان نور و هدايت به دنبال آن ميباشند و چيزهايي را ميگويند كه در تو نيست.
امام عليهالسلام ميفرمايد: من شاخهاي از شاخههاي درخت زيتون و قنديلي از قنديلهاي خاندان نبوت هستم، در خانه كرامت تربيت شدهام، و چراغي از چراغهاي مشكاة هستم كه نورالنور در آن است و....
منصور خطاب به حاضران در مجلس گفت: اين مرد مرا به درياي مواجي فرستاد كه ساحل آن معلوم نيست و عمق آن نيز مشخص نميباشد. علما در آن حيران و شناگران در آن غرق ميشوند و فضا براي شنا كننده در آن تنگ است، اين استخواني است كه در گلوگير كرده، نه ميشود آن را بيرون آورد و نه فرو برد، و اگر رابطهي فاميلي من با او نبود، به نحو بدي با او برخورد ميكردم.
امام صادق عليهالسلام در پاسخ به وي او را نصيحت ميكند به اين كه از واسطههاي دروغگو، نمام، و فاسق كه خبرهاي كذب براي منصور ميآورند بپرهيزد. همچنين حرمت خويشاوندي خود را با علويين مراعات كند. از اين طريق به نرمي با منصور سخن ميگويد تا او را از غضب و شدت عمل نسبت به شيعيان و سادات علوي باز دارد. (3).
امام صادق عليهالسلام در مناظرات و برخورد با اهل كتاب سعي ميكردند از مطالب مورد قبول طرفين كه هم در قرآن و هم در كتب آسماني آنها وجود داشت، به عنوان ادلهي مدعاي آنها استفاده كنند و ضمن سفارش اصحاب خود به مهرباني با اهل كتاب كه با مسلمانان معاند نبودند، آنها را به تشرف به دين اسلام تشويق ميكردند.
زكريا بن ابراهيم ميگويد: من نصراني بودم و اسلام آوردم. خدمت امام صادق رسيدم و به امام عرض كردم، پدر، مادر، و خاندانم مسيحي هستند. مادرم نابينا است و من با آنها زندگي ميكنم و در ظروف آنها غذا ميخورم. امام فرمود: آيا گوشت خوك هم ميخورند؟ عرض كردم: خير. امام فرمودند: اشكالي ندارد. با مادرت نيكي كن و هرگاه از دنيا رفت، كار تكفين و تدفين او را خودت به عهده بگير و به ديگري واگذار مكن.
وي ميگويد: پس از اين ماجرا به كوفه رفتم و با مادرم به مهرباني رفتار ميكردم و با دست خود به او غذا ميدادم و لباس و سر او را تميز ميكردم و به او خدمت مينمودم. مادرم گفت: پسرم تا وقتي به دين نصراني بودي، اين گونه نبودي و آنچه از تو ميبينم از زماني است كه مسافرت نمودهاي. بگو ببينم آيا مسلمان شدهاي؟ گفتم: مردي از فرزندان پيامبر اسلام مرا به اين كارها امر نمود.
گفت: آيا اين مرد پيامبر است؟ گفتم: نه، او پسر پيامبر است. گفت: پسرم، اين شخص پيامبر است؛ زيرا اينها سفارشات پيامبران است. گفتم: نه مادرم، بعد از پيامبر اسلام، پيامبر ديگري وجود ندارد و ليكن او پسر پيامبر اسلام است.
گفت: پسرم دين تو بهترين دينها است. آن را به من هم بياموز. من نيز اسلام را بر او عرضه نمودم و او مسلمان شد و پس از خواندن نماز ظهر، عصر، مغرب، و عشا، در نيمه شب حالش منقلب شد و از من خواست شهادتين را مجددا بخوانم و او تكرار كند. پس از اين كار، او از دنيا رفت و من خود بر او نماز خواندم. (1).
1) بحارالانوار، ج 47، ص 374.
منحرف نمودن مسلمانان از مسير حقيقي دين، سبب بروز عقايد و آراي متكلمان شد و مخصوصا نيروي زر و زور معاويه كه موجب جنگ جمل، صفين و نهروان گرديد و واقعه حكمين را به وجود آورد، عقايد مختلفي را در ميان مسلمانان ايجاد كرد كه موجب بروز حوادث دامنه داري شد. از اين رو يك قدرت علمي لازم بود كه اين افكار و اوهام پريشان را با استدلال و براهين مستند به قرآن و سنت و عقل از ميان بردارد و راه راست و روشن را به مردم نشان دهد.
نام زنديق نخست در زبان عرب به پيروان ماني اطلاق ميشد كه جهان را از دو اصل ازلي نور و ظلمت ميپنداشتند و به همين سبب آنها را به عنوان دوگانه پرست ميشناختند. سپس اين نام به ماديون اطلاق شد، كه منكر خدا، پيامبران، و كتابهاي آسماني هستند، به ابديت جهان معتقدند و منكر دنياي ديگر و عوالم مابعد الطبيعه ميباشند. سپس اين نام بر كسي اطلاق شد كه منكر يكي از اصول دين اسلام باشد و يا رأي و نظري داشته باشد كه آن رأي در نتيجه انكار يكي از اصول عقايد باشد. و بعد اين نام به هر كس كه مخالف مذهب اهل سنت بود، اطلاق گرديد و در آخر به هر شاعر ياوه گويي كه بي ملاحظه دم از معشوق ميزد و يا هر نويسندهاي از اين قبيل و نيز طرفداران آنها گفته ميشد. (1).
گروهي از افرادي كه مخاطب امام بودند و در جلسات مناظره شركت ميكردند، دهري بودند كه درباره مسائل مختلف از جمله حدوث و قدم عالم، بحث ميكردند.
به نقل از مجمع البحرين، دهري يعني ملحد و آنها گروهي هستند كه معتقدند خدا و بهشت و جهنمي در كار نيست و بر اين باورند كه ما را جز روزگار از بين نميبرد. آنها اين اعتقاد خود را بر اساس استحسان خودشان شكل داده بودند نه تحقيق و تعمق. (2).
بنابراين گروههاي غيرمذهبي نيز كه ملحدان و مشركان آن زمان و بعضي نيز ماديگرا بودند، با امام صادق عليهالسلام به مناظره مينشستند و از مخاطبان آن حضرت محسوب ميشدند. اين گروه با خود امام و گاهي با شاگردان امام در مسائلي چون اثبات صانع، وحدانيت خالق، اصالت ماده، ملاك بودن حس در ادارك موجودات عالم و رد عالم ماوراء الطبيعه به بحث و گفت وگو ميپرداختند.
امام با همهي گروهها به بحث و مناظره مينشست. هر چند افرادي، آنها را از خود طرد كرده باشند؛ از جمله ابن ابي العوجاء كه زنديقي منكر بود و علما از هم نشيني و بحث به او به جهت خبث لسان و فساد درونياش، كراهت داشتند. وي با وجود اين كه انجام مناسك عبادي مسلمانان از جمله مناسك حج را مسخره مينمايد، حضرت از او ميخواهد كه هر سؤالي كه دارد، بپرسد. امام نيز در پاسخ به او، عقايد خود را صريحا اعلام ميدارد و ميگويد كه او گمراه است. (3).
امام و شاگردان او در اين مناظرات همواره حافظ اركان شريعت و اعتقادات اسلامي بودند. رفتار امام با اين طبقه از جامعه، برخوردي حكيمانه و همراه با حلم و صبر بود.
امام به ادعاها و ادله آنها با متانت و صبوري گوش ميداد و معمولا از ادله خود خصم، با ظرافت خاصي استفاده ميكرد و آنچه را كه مبناي اعتقادات خود آنها بود و مورد قبولشان واقع ميشد، براي رد مدعاي آنها و اثبات اعتقادات اسلامي استفاده ميكرد.
مهمترين ابزار امام در برخورد با اين گروهها، همان اخلاق معنوي، كريمانه و روحيه بردباري وي بود كه سرانجام مخاطب را به تسليم وادار ميكرد و آنها زبان به ستايش امام ميگشودند.
ابو شاكر ديصاني از بزرگترين متكلمان زنادقه و ملحدان به شمار ميرود. وي كه سابقه بحثهاي متعددي را با امام عليهالسلام دارد، هنگامي كه ميخواهد نظر و دليل امام را در حدوث عالم بداند به امام ميگويد:
انك أحد النجوم الزواهر و كان آباؤك بدورا بواهر و أمهاتك عقيلات عباهر و عنصرك من أكرم العناصر و اذا ذكر العلماء فبك تثني الخناصر فخبرني أيها البحر الخضم الزاخر ما الدليل علي حدوث العالم (4).
تو يكي از ستارگان درخشان هستي و پدرانت ماههاي درخشندهي آسمان معرفت و مادرانت دانايان و اهل جمال و كمال هستند و نهاد تو از بهترين نهادها و سرشتهاست و هرگاه ذكري از علما ميشود، انگشتان به سوي تو اشاره ميكنند. اي درياي پر آب و گرانمايه، دليل حدوث عالم چيست؟
امام عليهالسلام در مناظره با ابوشاكر ديصاني براي اثبات حدوث عالم از يك تخم مرغ استفاده ميكند و چگونگي تغيير آن و تبديل شدن تخم مرغ به جوجه را نشانهي حدوث عالم ميداند.
ابوشاكر از امام تشكر ميكند و ميگويد:
تو چون ميدانستي كه عادت ما بر اين است كه تا چشمانمان نبيند و امري را با يكي از حواس خود حس نكنيم، آن را نميپذيريم، شما هم از همين راه ما را قانع كرديد. (5).
در زمان امام جعفر صادق چند نفر به زندقه شهرت داشتند كه معروفترين آنها ابن ابي العوجاء، ابن طالوت، ابن اعمي، و ابن مقفع بودند كه در ايام حج به مسجدالحرام ميآمدند و با مردم تماس داشتند و نيز با امام صادق دربارهي مسائل مختلف مناظره و احتجاج ميكردند. (6)لذا در اين قسمت به معرفي بعضي از اين شخصيتها و نيز افكار آنها ميپردازيم:
ابن مقفع : چنان كه گفته شد، زندقه يك معني عام و وسيع داشت كه عبارت از الحاد، بي ديني و استهزا نسبت به شعاير ديني، يا اهميت ندادن به اين شعاير و بي اعتنايي به آنها بود. معني خاص و محدودي هم داشت كه پيروي از دين ماني بود. از همان آغاز استعمال و رواج اين كلمه در ميان مسلمانان، هر دو معني آن شايع و رايج بود و از اين رو دربارهي كساني كه به زندقه مشهور شدهاند، پردهاي از ابهام و شبهه ايجاد شده است كه آيا كسي كه به زندقه متهم بوده است، ملحد و بي دين و بي اعتنا به شعاير مذهبي بوده است، يا متدين به دين مانوي؟
دربارهي ابن مقفع هم چنين ابهام وجود دارد. بعضي او را زنديق خواندهاند و بعضي مانند ابوريحان بيروني او را پيرو دين مانوي دانستهاند. (7)سيد مرتضي در امالي خود ميگويد: در زمان جاهليت و صدر اسلام قومي دهري و گروهي مشرك بودند: اولي صانع را منكر و به دهر معتقد و دومي نيز معبودي غير از خالق يگانه را ميپرستيدند. پس از آنكه عزت و شوكت اسلام عالمگير شد، گروهي ديگر ظهور كردند كه در باطن زنديق و بي دين بودند، ولي در ظاهر به خاطر حفظ جان و مالشان، اظهار اسلام كرده و در حوزهي مسلمانان وارد شدند.
صدمه اينها به اسلام و مسلمانان بيشتر از دهريون و مشركاني بود كه با اسلام ظاهري و به نام دين صوري از در تدليس وارد شده و ضعفاي مسلمانان را از جادهي حق منحرف ميساختند. سيد مرتضي، عبدالله بن المقفع را جزء اين گروه به شمار ميآورد. (8).
ابومحمد عبدالله بن مقفع ملحد و زنديق، معتقد بود روح ابومسلم خراساني در وي حلول كرده است. وي مذهبي به نام «مبيضه» را اختراع كرد، آن را نشر داد و جمعي از جهال هم به او گرويدند.
شيخ حسن مظفر مينويسد: ابن مقفع دين مجوس داشت و به ظاهر مسلمان شد ليكن گفتار و كردارش نشان ميداد كه به اسلام نگرويده است. او مردي فارسي زبان بوده و در ادبيات و فن نويسندگي مهارت داشت. كتاب كليله و دمنه را نيز به عربي ترجمه كرده است. او نيز به فرمان منصور عباسي در سال 143 ق. به دست والي بصره، به سبب داشتن كفر و الحاد، مانند ابن ابي العوجاء به قتل رسيد. (9).
علامه عسكري در كتاب يكصد و پنجاه صحابي ساختگي، ضمن معرفي كامل ابن مقفع مينويسد: ابن مقفع با وجود اين كه از زرتشت به اسلام روي آورد، در قبول يكي از اديان شك و ترديد داشت. (10).
ابن ابي ليلي : محمد بن عبدالرحمن بن ابي ليلي انصاري كوفي (148 - 74 ق / 765 - 693 م) فقيه، محدث، مفتي و قاضي كوفه، پدرش عبدالرحمن از بزرگان تابعين بوده است. شيخ طوسي او را از شاگردان امام جعفر صادق عليهالسلام ميداند و طبرسي حديثي آورده كه گرايش شديد وي را به امام صادق نشان ميدهد. اما روشن است كه او شيعي مذهب نبوده؛ زيرا گفتهاند كه او به رأي خود فتوا ميداده است. (11).
ابن ابي ليلي، سمت قضاوت بني اميه و سپس قضاوت بني عباس را بر عهده داشت. وي قبل از ابوحنيفه، قائل به قياس و اجتهاد به رأي بود و در حالي كه قاضي منصور بود، در سال 148 ه در گذشت.
ابن ابي العوجاء : عبدالكريم، زنديق معروف و آشنا به علم كلام در سدهي دوم هجري، پس از شكست در مباحثهاي، گروهي از مريدانش به اسلام گرويدند و گروهي به پيروي او ادامه دادند. (12).
در بحارالانوار آمده است كه وي از شاگردان حسن بصري بود كه از توحيد منحرف شد. با اين تمرد به مكه رفت و علما از مجالست با او به خاطر خبث لسان و فساد ضميرش اكراه داشتند. (13).
وي از دوستي و تحسين افرادي چون ابن مقفع هم برخوردار بود و همانند ديگر زنديقان زمان منصور و مهدي، ظاهري آراسته و پاكيزه داشت. از مجموع احتجاجات منسوب به او ميتوان دريافت كه مردي جسور و بي باك بود و از محيط نسبتا آزاد زمان خويش بهره گرفته، به تبليغ عقايد الحادي خود ميپرداخت. از آن گذشته در عقايد خود سخت استوار بود و با اين كه در مباحثاتي مغلوب ميشد، از انديشههاي خويش دست بر نميداشت و تا دم مرگ بر نظراتش باقي بود.
ابن ابي العوجاء نيز مانند بسياري ديگر از زنادقه، در تخريب مباني اعتقادي مسلمانان كوشا بود. به جعل اخبار و احاديث و پراكندن آنها در ميان مردم اهتمام داشت. وي هنگام مرگ خود اعلام كرد كه 4000 حديث جعل كرده تا حرام را حلال و حلال را حرام نمايد. مؤلفان كتب تاريخ و كلام او را در شمار زنادقه آوردهاند و قتل او نيز به همين اتهام بوده است.
از احتجاجاتي كه بارها با امام جعفر صادق عليهالسلام داشته است، گرايشهاي دهري وي آشكار ميشود. از احتجاجات مزبور چنين به نظر ميرسد كه او به وجود آفريدگار اعتقاد نداشته، يا دربارهي خداوند به بحث و جدل ميپرداخته و در جايي ديگر خدا را غايب شمرده است.
در گفت و گويي ميان وي و امام صادق عليهالسلام، امام او را متهم ميكند كه نه به خدا اعتقاد دارد و نه به پيامبر. و عبدالكريم نيز اين گفته را رد نميكند. وي در مواردي سعي ميكند وجود صانع را نفي نمايد. در جايي ميپرسد اگر خدايي هست، چرا خود را آشكار نميكند و توسط واسطهها (پيامبران) مردمان را به پرستش خويش دعوت مينمايد يا در جاي ديگر سؤال ميكند كه چگونه خداوند در دو يا چند جا ميتواند باشد.
ابن ابي العوجاء به قدم جهان معتقد بود و اين تفكرش از سؤالي كه امام از وي ميپرسد مشخص ميشود. او ميپرسد: «ما الدليل علي حدث الاجسام؛ دليل حدوث اجسام چيست؟»
در گفت و گويي ديگر معلوم ميشود كه معتقد به ازليت اشيا بوده است و يا خود را غير مخلوق ميداند. در گفت و گويي در حضور مفضل، سخن را به نفي صنع و صانع ميكشاند و ميگويد كه همه چيز به اقتضاي طبيعت خود موجود شده است؛ نه مدبري در كار است و نه صانعي، عالم پيوسته چنين بوده و خواهد بود. او ميپنداشت كه پس از مرگ بازگشتي نيست. در يك مناظره امام صادق عليهالسلام انكار روز واپسين و بهشت و دوزخ را به او نسبت ميدهد و او نيز اين قول را رد نميكند.
ابن ابي العوجاء از طعنه به قرآن خودداري نميكرد و رسالت پيامبر اكرم و به طور كلي نبوت را منكر بود. طبرسي ميگويد ابن ابي العوجاء، ابوشاكر ديصاني، عبدالملك بصري و ابن مقفع به پيشنهاد ابن ابي العوجاء بر آن شدند كه هر كدام يك ربع از قرآن را نقض كنند؛ زيرا با اين كار نبوت حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم و سپس اسلام باطل ميشد، ولي البته نتوانستند. (14)وي احكام دين را بي اعتبار ميدانست و حتي به تمسخر آنها ميپرداخت. چنان كه گاهي حجاج را استهزا ميكرد و مناسك حج را خوار و وضع چنين آدابي را ناروا ميشمرد. (15).
دهخدا دربارهي ابن ابي العوجاء مينويسد كه او به عبدالكريم خال معن بن زائد معروف است. او باطنا از پيروان كيش ماني بود و در سال 155 والي كوفه او را بي اجازت خليفه به قتل رسانيد و بعضي مورخان گويند وي به همين جهت معزول گرديد. هنگامي كه او را براي كشتن ميبردند، گفت چهار هزار حديث مخالف با اوامر و نواهي شريعت اسلامي جعل كرده و آن را به امام جعفر صادق عليهالسلام نسبت دادهاند و صاحب الفهرست در ضمن رؤساي مانوي كه تظاهر به اسلام كرده و در معني مانوي بودند، نام او را نعمان بن ابي العوجاء ميآورد. (16).
ابن ابي العوجاء نيز كه مشهورترين متكلم ملحد زمان امام صادق محسوب ميشود، امام عليهالسلام را در بحث علمي به دانههاي سرخ آتش تشبيه ميكند كه مخاطب را در آن مخمصه راه فراري نيست كه گرفتار حملات علمي امام ميشود و به ناچار بايد خود را تسليم كند. وي زماني كه در مسجدالحرام در ميان جمعي از ياران خود به بحث با امام ميپردازد و وقتي در برابر براهين و دلايل امام حرفي براي گفتن ندارد، به اطرافيان خود ميگويد:
سألتكم أن تلتمسوا لي خمرة فألقيتموني علي جمرة (17).
من از شما خواستم يك بحث و كار آسوده برايم فراهم كنيد و شما مرا بر روي آتش گداخته انداختيد.
1) خمسون و مائة صحابي مختلق، العسكري، علامه سيد مرتضي، ج 1، ص 32، التوحيد للنشر، 1414 ه، 1993 م.
2) مجمع البحرين، ج 3، ص 42.
3) مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 260 و 261.
4) بحارالأنوار، ج 3، ص 39؛ كشف الغمة في معرفة الائمة، ج 2، ص 39.
5) الارشاد، ص 548.
6) زندگاني معلم كبير حضرت صادق، عمادزاده، عمادالدين، ج 1، ص 397، چاپ دوم، انتشارات گنجينه نشر محمد (ص)، ص 1362 ه ش.
7) دائرة المعارف بزرگ اسلامي، موسوي بجنوردي، كاظم، ج 4، ص 670، چاپ اول، مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامي، تهران 1369 ش.
8) ريحانة الادب، مدرس تبريزي، علامه محمدعلي، ج 8، ص 226-222، چاپ سوم، كتابفروشي خيام، چاپ سوم، 1369 ش.
9) زندگاني امام جعفر صادق، ص 272.
10) خمسون و مائة صحابي مختلق، الجزء الاول، ص 45.
11) دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 2، ص 696.
12) همان، ص 688.
13) خمسون و مائة صحابي مختلق، صص 58-47.
14) الاحتجاج، ج 2، ص 377.
15) دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 2، ص 689.
16) لغتنامه دهخدا، ج 2، ص 289.
17) الفقيه من لا يحضره الفقيه، الصدوق، ابوجعفر بن علي بن الحسين، ج 2، ص 250؛ الارشاد، ص 547.
امام: تو ميداني كه زمين زير و زبري دارد؟
گفت: آري.
امام: زير زمين رفتهاي؟
گفت: نه.
امام: پس چه ميداني زير زمين چيست؟
گفت: نميدانم، ولي به گمانم كه زير زمين چيزي نيست.
امام: ظن و گمان، اظهار درماندگي است، نسبت به چيزي كه نتواني يقين كني.
امام: به آسمان بالا رفتهاي؟
زنديق: نه.
امام: ميداني در آن چيست؟
زنديق: نميدانم.
امام: از تو عجب است كه نه به مشرق رسيدهاي و نه به مغرب، نه به زير زمين فرو شدهاي و نه به آسمان بالا رفتهاي و نه به آنجا گذر كردهاي تا بفهمي چه آفريدهاي دارند در حالي كه منكر هر چه در آنهاست، هستي. آيا خردمند چيزي را كه نداند، منكر آن ميشود؟
زنديق: هيچ كس جز تو با من اين سخن را نگفته است.
امام: پس تو در اين شك داري، شايد كه آن همان باشد و شايد هم نباشد.
زنديق: شايد همين طور است.
امام: اي مرد، كسي كه نميداند، بر كسي كه ميداند، دليلي ندارد؛ اي برادر مصري، نادان كه دليلي ندارد. از طرف من اين نكته را خوب بفهم كه ما هرگز درباره خدا ترديدي نداريم، مگر نميبيني خورشيد و ماه و شب و روز غروب ميكنند و بي اشتباه و كم و بيش بر ميگردند؟ ناچار و مسخرند، جز مدار خود مكاني ندارند، اگر ميتوانستند ميرفتند و بر نميگشتند. اگر ناچار نبودند، چرا شب، روز نميشد و روز، شب نميشد.
اي برادر اهل مصر، به خدا قسم آن دو مسخر و ناچارند كه به وضع خود ادامه دهند و آنكه آنها را مسخر و ناچار كرده است، از آنها محكمتر و حكيمتر و بزرگتر است.
زنديق: درست ميفرمايد:
امام: اي برادر مصري، به راستي آنچه را شما به آن گرويدهايد و گمان ميكنيد كه دهر است، اگر دهر است، آن گاه كه مردم را از بين ميبرد، چرا آنها را بر نميگرداند؟ اگر آنها را بر ميگرداند، چرا نميبرد؟ (يعني چون دهر شعور و حكمت ندارد، اگر مؤثر باشد بايد افعال صادره از او مختل باشد و به جاي ايجاد، از بين ببرد و به جاي از بين بردن، ايجاد كند؛ زيرا ترجيح بين آنها را نميفهمد).
اي برادر مصري، همه ناچارند. راستي چرا خداوند آسمان افراشته است و زمين را هموار و زير پا نهاده است و چرا آسمان بر زمين نميافتد و زمين بالاي طبقات آسمان فرو نميرود و به هم نميچسبند و كساني كه در آنها هستند، به هم نميچسبند؟
زنديق: خداوند پرورنده و سيد و سرورشان، آنها را نگه داشته است.
در پايان اين مناظره آن زنديق به دست امام صادق عليهالسلام مؤمن شد. آن تازه مسلمان به امام عرض كرد: مرا به شاگردي خود بپذير. امام به هشام بن حكم فرمود: او را با خود ببر و به او تعليم ده. هشام او را تعليم داد. (1).
علامه مجلسي در توضيح اين مناظره چنين مينويسد:
در اين حديث امام صادق به طرز استادانهاي با اين زنديق برخورد ميكند و به آساني او را درمان ميكند. اين زنديق دچار خودبيني و جهل مركب بود و به اين دليل دريچه عقل خداشناسي او بسته شده بود، پايه خودبيني او تا آنجا بود كه شهرت علمي امام صادق از مدينه او را ناراحت كرده بود و به راه افتاده كه با طي مسافتهاي دور و دراز، در برخورد و بحث علمي با امام صادق، پيروز گردد. وي وقتي در طواف به امام صادق ميرسد، به آن حضرت شانهاي ميزند! حضرت از عمل وي به دردش پي برد، هر چند امام خود حقايق نهفته را ميداند. به اين خاطر براي شكستن سد خودبيني و دريدن پردهي سياه و ستبر خودخواهي كه دريچه تعقل او را بسته است، امام يك نيشتر عميق به دل او ميزند و بي درنگ از او ميپرسد نام و كنيهات چيست.
عبدالملك نام دارد، «بنده پادشاه»؛ امام او را به اين نكته متوجه ميكند كه شعور بي زبان خداشناسي، پدرت را به اين اعتراف رهبري كرده كه تو بنده هستي و خودت را هم مسخر كرده كه تاكنون آن را پذيرفته و درصدد عوض كردن نامت برنيامدهاي، پس تو از ته دل معترفي كه بندهي ملكي هستي؛ اين پادشاه زميني است يا آسماني؟
البته يك مغز مغرور به دانش، هرگز حاضر نيست بگويد من بنده فلان پادشاهم. اينجاست كه دلش چنان ميلرزد كه پرده سياه آن دريده ميشود. وي براي اين كه عذر و بهانه بياورد ميگويد: اين نام را پدرم گذارده و بخاطر احترام به او آن را عوض نكردهام.
به علاوه امام او را يادآور كنيهاش ميكند كه دلالت دارد بر اين كه پسرش به نام عبدالله است. امام از نامي كه او خود بر پسرش نهاده او را متوجه شعور بي زبان خودش ميكند و پرده مانع تعقل او را ميشكافد؛ اين خود در حقيقت يك عمل جراحي روحي بسيار ماهرانه بود كه امام انجام داد.
در جلسه گفت و گوي بعدي، امام در آغاز سخن پرده غفلت و جهل او را كنار زد و فكر او را به زير زمين و فراز آسمان برد، و به مشرق و مغرب كشانيد تا از سستي و خمودي ساليان دراز درآيد، و دل او به زيور شك و ترديد كه مبدأ كاوش و جستجو است، متوجه گردد.
بزرگترين آفت روح انساني، غفلت عميق و عدم توجه است كه گاهي با جهل مركب و اعتقاد به باطل، توأم ميشود و در اين صورت بيماري روحي خطرناكي در شخص به وجود ميآيد. امام به خاطر اين كه روح اين زنديق را به طور كامل معالجه نمايد وارد تعليمات اساسي شد و در درجه اول مقام استادي و دانش خود را به او تلقين كرد و فرمود: «ما درست ميدانيم و درباره خدا هرگز شك و ترديد نداريم».
يكي از شرايط تأثير تعليمات، اين است كه استاد به گفته خود معتقد باشد و با قاطعيت و تصميم، مطلب خود را به شاگردان بياموزد تا به دل آنها بنشيند. استادي كه خود نسبت به گفتارش ترديد دارد و يا بدان عقيده ندارد، نميتواند در روح و دل شاگرد تأثير كند و او را معتقد سازد، و شايد عيب بزرگ تعليمات عصر ما همين است كه غالبا مبلغاني ميخواهند به مردم عقيده و ايمان بياموزند كه خود از نظر وجدان دروني فاقد آن هستند.
امام اين شاگرد آماده را، سر كلاس برد و كتاب خلقت را براي او ورق زد و فرمود: به چشم خود ببين و اين سطور را مطالعه كن:
گردش مرتب خورشيد و ماه.
پيدايش منظم و متعاقب شب و روز.
در اينجا هم نظم كامل وجود دارد، هم نيروي قدرت و تسخير و به خاطر اين كه نظم كامل درك ميشود، نميتوان گفت به طور تصادفي انجام ميپذيرد. زيرا طبيعت ماده، سكون و آرامش است پس ذات و ماهيت خود آفتاب، ماه، شب و روز هم نميتواند علت اين انتظام و گردش و رفت و آمد منظم باشد بلكه علتي دارد كه اينها به ناچار اين مسير را طي ميكنند و آن همان خداوند است. با همين درس ساده و مختصر، آن زنديق حق را باور كرد و تصديق نمود. (2).
احمد بن محسن ميثمي گويد: پيش منصور. طبيب بودم و او به من گزارش داد كه يكي از رفقاي من گفت: من و ابن ابي العوجاء و عبدالله بن مقفع در مسجدالحرام بوديم. ابن مقفع گفت: اين خلق را ميبيني، هيچ يك شايستهي نام انسان نيستند، بلكه در شمار فرومايگان و چهارپايانند مگر آن شيخ كه در يك سو نشسته است.
ابن ابي العوجاء در حالي كه به اشارت دست عبدالله بن مقفع، امام صادق جعفر بن محمد عليهالسلام را كه در گوشهاي نشسته بود مينگريست، گفت: از چه روي در ميان جمع، تنها اين شيخ را شايسته نام انسان ميداني؟
عبدالله بن مقفع پاسخ داد: زيرا آنچه از وي در دانش و فضيلت
ديدهام، در نزد ديگران نيست.
عبدالكريم بن ابي العوجاء گفت: به ناچار، او را در آنچه گفتي بايد بيازمايم.
ابن مقفع گفت: زنهار، اين كار را مكن؛ زيرا بيم آن دارم كه اگر با وي گفتگو آغاز كني، انديشه خويش تباه گرداني.
«ابن ابي العوجاء» گفت: از تباهي انديشه من بيم نداري، بلكه ميترسي در سخن بر وي چيره گردم و سستي رأي تو، از آن توصيف كه درباره او كردي بر من آشكار شود.
عبدالله بن مقفع به او گفت: حال كه چنين گمان ميكني، برخيز و به نزد او برو، ليكن تا ميتواني از لغزش خودداري كن و زبان خود را نگه دار و مهار از دست مده كه تو را در بند كند.
ابن ابي العوجاء به سوي امام صادق عليهالسلام رفت و اندكي بعد نزد دوست خود ابن مقفع باز آمد و به او گفت: واي بر تو، اي پسر مقفع! او نه مردي از ابناي بشر است، بلكه اگر در اين جهان موجودي روحاني باشد كه هر گاه بخواهد، تجسم يابد و هر گاه مايل باشد چون روح مستور گردد، جز او نيست!
به او گفت: چطور؟
گفت: من پيش او نشستم و چون حاضران همه رفتند، بي پرسش من سخن آغاز كرد و فرمود:
اگر حقيقت همان است كه اينان گويند و بي ترديد حقيقت همان است كه آنها ميگويند (يعني طواف كنندگان) آنها نجات يافته و شما هلاك ميشويد و اگر حق اين است كه شما ميگوييد و مسلما چنين نيست، در اين صورت شما و آنها يكسانيد.
من گفتم: خدايت رحمت كناد، ما چه ميگوييم و آنها چه ميگويند؟ گفته ما و آنها يكي است.
فرمود: چگونه گفته تو و گفته آنها يكي است با اينكه آنها معتقدند معادي دارند و ثواب و عقابي، و عقيده دارند كه در آسمانها معبودي است و آسمانها آباد، و به وجود ساكنان خود معمورند. شما معتقديد كه آسمانها ويرانند و كسي در آنها نيست.
گويد: من اين فرصت را غنيمت دانستم و به او عرض كردم: اگر راست گويند كه آسمان خدايي دارد، چه مانعي دارد كه خود را بر خلق عيان كند و آنها را به پرستش خود بخواند تا دو شخص از آنها هم اختلافي نكنند؟ چرا خود در پرده شده است و رسولان را براي دعوت خلقش گسيل داشته؟ اگر به شخص خود قيام به دعوت ميكرد، براي ايمان مردم به او مؤثرتر بود.
فرمود: واي بر تو چطور موجودي نسبت به تو در پرده است با اينكه قدرت خود را در وجود شخص خودت به تو نشان داده است؟ پيدا شدي در حالي كه چيزي نبودي، بزرگت كرده با اينكه كوچك و خرد بودي، توانايت نموده پس از اينكه ناتوان بودي، بيمارت كرده پس از تندرستي و تندرستت كرده پس از بيماري، خشنودت كند پس از خشم و به خشمت آرد پس از خشنودي، و ناراحتيت دهد پس از شادي و شاديت دهد پس از اندوه، مهرت دهد بعد از دشمني و دشمني پس از مهر، به تصميمت آرد پس از سستي و به سستي اندازدت پس از تصميم، به تو رغبت بخشد پس از هراس و هراس پس از رغبت، اميدت دهد پس از نوميدي و نوميدي پس از اميدواري، آنچه در وهم و خيالت نيست به خاطرت آرد و آنچه در خاطر داري محو كند.
وي گويد: قدرت نماييهاي خدا را كه در وجود خود من بود پي در پي برشمرد و من نتوانستم جوابي بدهم تا آنجا كه معتقد شدم در اين گفتگويي كه ميان ما جاري است محققا او پيروز است و حق با اوست.
گويد: ابن ابي العوجاء روز ديگر به حضور امام صادق عليهالسلام رفت و خاموش نشست و سخني نگفت. امام به او فرمود: گويا آمدهاي كه قسمتي از گفتگويي كه داشتيم را اعاده كني؟ عرض كرد: يابن رسول الله مقصودم همين است.
امام فرمود: چه بسيار شگفت آور است كه تو خدا را منكري و مرا پسر رسول خدا ميخواني؟
وي گفت: اين طبق عادت بود نه عقيده.
امام فرمود: چه چيز مانع سخن گفتن توست؟
عرض كرد: از جلال و هيبت شما زبانم ياراي سخن گفتن ندارد. من همه دانشمندان را ديدهام، با همه متكلمان بحث كردهام، هرگز هيبتي چنين در دلم نيفتاده است!
امام فرمود: آري چنين است من در پرستش را به روي تو ميگشايم؛ توجه كن. سپس به او فرمود: آيا تو را ساختهاند يا موجودي غير مصنوع هستي؟
گفت: من ساخته شده نيستم.
امام فرمود: براي من شرح بده اگر ساخته و مصنوع آفرينندهاي بودي، چه وصفي داشتي؟
عبدالكريم مدتي ساكت شد و پاسخي نداشت و با چوبي كه پيشش بود بازي كرده و ميگفت: دراز و پهن و عميق و كوتاه و متحرك و ساكن است، همه اينها صفت آفريدههاست!
امام فرمود: در صورتي كه تو صفت مصنوعات را جز اينها نداني، بايد خود را ساخته شده و مصنوع بداني؛ زيرا در خودت اين امور را درك ميكني.
عبدالكريم گفت: از من سؤالي كردي كه هيچ كس پيش از تو از من نپرسيده است و بعد از تو هم مانند آن را از من نميپرسند.
امام فرمود: فرض كن ميداني كسي پيش از اين از تو نپرسيده است. از كجا ميداني كه بعد از اين هم نخواهند پرسيد؟ به علاوه، اي عبدالكريم تو گفتار خود را نقض كردي؛ زيرا تو معتقدي كه همه چيز از نخست با هم برابرند، چطور در اشيا تقديم و تأخير قائل شدي؟
سپس امام فرمود: اي عبدالكريم، توضيح بيشتري به تو بدهم. بگو اگر يك كيسه جواهر داري و كسي به تو گويد در اين كيسه سكه طلا هم هست و تو جواب بدهي كه نيست و بگويد آن دينار غير موجود را برايم توصيف كن و تو وصف آن را نداني، آيا درست است كه تو ندانسته بگويي در ميان كيسه اشرفي نيست؟ گفت: نه.
امام فرمود: سراسر جهان، بزرگتر و درازتر و پهنتر از يك كيسه است. شايد در اين جهان مصنوعي باشد كه ساخته خداست، چون تو نميتواني مصنوع را از غير مصنوع تشخيص بدهي.
ابن ابي العوجا در دادن پاسخ عاجز ماند و بعضي از يارانش به اسلام گرويدند و بعضي با او ماندند.
روز سوم خدمت امام آمد و عرض كرد: ميخواهم سؤالي از شما بپرسم.
امام فرمود: از هر چه ميخواهي بپرس.
گفت: دليل حدوث اجسام چيست؟
فرمود: من هيچ جسم كوچك و بزرگي را در اين جهان درك نميكنم جز اينكه در صورتي كه مانند آن، به آن بپيوندند، بزرگتر ميشود و حقيقت شخصيت خود را تغيير ميدهد. اين موضوع زوال و انتقال حالت اولي است و اگر جسم قديم بود، زوال و تحولي نميپذيرفت؛ زيرا چيزي كه زوال پذيرد و دگرگون شود، شايسته است كه پيدا شود و نابود گردد. وجودش پس از نبود عين حدوث است، بودنش در ازل عين نيستي اوست (زيرا فرض تحول شده و صورت جديد در ازل نبوده است) و هرگز صفت ازليت و عدم حدوث و قدم، در يك چيز جمع نگردد.
ابن ابي العوجا گفت: فرض كن از نظر جريان دو حالت كوچكي و بزرگي و فرض دو زمان چنانكه فرمودي و استدلال كردي حدوث اجسام را دانستي ولي اگر همه چيز به همان حال كوچكي ميماند، از چه راهي شما دليل بر حدوث آن داشتي؟ امام فرمود:
ما روي همين عالم موجود كه خردها درشت ميشوند، بحث و گفت و گو داريم و اگر آن را از ميان برداريم و عالم ديگري كه تو ميگويي به جاي آن بگذاريم، دليل روشنتري است براي حدوث؛ زيرا بر حدوث عالم دليلي بهتر و روشنتر از اين نيست كه ما آن را از ريشه برداريم و عالم ديگري به جاي آن بگذاريم، ولي باز بر اساس فرض خودت به تو جواب ميدهم. (1)(2)
اگر همه چيز اين عالم جسماني به حال كوچكي بماند، اين فرض صحيح است كه اگر بر هر خردي مثل و مانند آن افزوده شود، بزرگتر خواهد شد. همين صحت امكان تغيير وضع، آن را از قدم بيرون ميآورد. چنانكه تغيير و تحول آن را در حدوث داخل ميكند. دنبال اين سخن چيزي نداري اي عبدالكريم حرفت تمام شد. سپس عبدالكريم درماند و رسوا شد. (3).
در سال بعد ابن ابي العوجاء در حرم مكه به امام عليهالسلام برخورد و يكي از شيعيان آن حضرت به وي عرض كرد: راستي آيا ابن ابي العوجاء راه مسلماني در پيش گرفته است؟
امام عليهالسلام فرمود: او كور دلتر از اين است كه مسلمان شود و چون چشمش به امام افتاد گفت: اي آقا و مولاي من.
امام به او فرمود: براي چه به اينجا آمدي؟
وي پاسخ داد: از روي عادت و همراهي روش و سنت كشور و براي تماشاي جنون و ديوانگي اين مردم كه سرهايشان را ميتراشند و سنگ ميپرانند.
امام فرمود: اي عبدالكريم، تو هنوز به سركشي و گمراهي خود هستي؟
وي خواست شروع به سخن گفتن كند كه امام فرمود:
در حال حج جدال روا نيست و فرمود: اگر حقيقت آن است كه تو ميگويي ما و تو هر دو نجات مييابيم و اگر آنچه كه ما به آن معتقديم درست باشد، پس ما نجات يافته و تو هلاك ميشوي.
عبدالكريم به همراهان خود رو كرد و گفت: قلبم سوزشي و دردي گرفت، مرا برگردانيد. (4).
مناظره سوم
عبدالله ديصاني از هشام بن حكم پرسيد: آيا تو را پروردگاري است؟
هشام گفت: آري.
ديصاني: تواناست؟
هشام: آري، قادر است و قاهر.
ديصاني: ميتواند دنيا را در يك تخم مرغ جاي دهد به گونهاي كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه دنيا كوچك گردد؟
هشام: به من مهلت جواب بده.
ديصاني: من تا يك سال به تو مهلت دادم.
هشام به خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد و عرض كرد: يابن رسول الله، عبدالله ديصاني مسئلهاي را برايم طرح كرده كه در آن به جز به شما و خدا؛ پناهي نيست.
امام فرمود: از تو چه پرسيده؟ هشام سؤال ديصاني را بازگو كرد.
امام: اي هشام حواس تو چند تا است؟
هشام: پنج تا.
امام: كدام يك از آنها از همه كوچكتر است؟
هشام: ديدهي من كه همه چيز را ميبيند.
امام: اندازه مركز ديد چشم تو چه قدر است؟
هشام: به اندازه يك عدس يا كمتر از آن.
امام: به پيش روي و بالاي سرت بنگر و به من بگو چه ميبيني.
هشام: آسمان و زمين و خانهها و كاخها و بيابانها و كوهها و نهرها را ميبينم.
امام: آنكه قادر است آنچه را كه تو ميبيني در يك عدس يا كمتر از آن در آورد، قادر است همه دنيا را در يك تخم مرغ جاي دهد به طوري كه نه دنيا كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ گردد.
هشام به زمين افتاد و دست و سر و پاي امام را بوسيد و عرض كرد: مرا بس است يابن رسول الله. سپس به منزل خود بازگشت و فرداي آن روز ديصاني به نزد او رفت و گفت: اي هشام آمدم سلامي بدهم، نيامدهام كه پاسخ پرسش خود را بگيرم.
هشام گفت: اگر به درخواست پاسخ خود هم آمدهاي اين جواب توست (و بيانات امام را به او گفت).
ديصاني از منزل هشام بيرون آمد و به خانه امام صادق عليهالسلام رفت و چون در محضر امام نشست عرض كرد: اي جعفر بن محمد، مرا به معبودم راهنمايي كن.
امام فرمود: نامت چيست؟ تا اين جمله را شنيد برخاست و بيرون رفت.
يارانش به او گفتند: چرا نام خود را نگفتي؟
گفت: اگر به او ميگفتم نامم عبدالله است، ميگفت: اين كيست كه تو بنده او هستي؟
گفتند: به حضور او برگرد و بگو از پرسيدن نامت صرف نظر كند و تو را به معبودت راهنمايي كند.
وي خدمت حضرت برگشت و گفت: اي جعفر بن محمد، از نامم مپرس و مرا به معبودم راهنمايي كن. امام به او فرمود: بنشين، در اين ميان پسر بچهاي تخم مرغي در دست داشت با آن بازي ميكرد، امام به آن پسرك گفت: اين تخم مرغ را به من بده، پسرك نيز آن را به امام داد.
امام فرمود: اي ديصاني، اين تخم مرغ قلعهاي است در بسته، پوست ضخيمي دارد و زير آن، پوست بسيار نازكي است و زير آن پوست نازك، مايع طلايي است كه روان است و ماده نقرهاي رنگ ذوب شده. نه طلاي روان به نقره آب شده ميآميزد و نه نقره آب شده به طلاي روان، نه مصلحي از درون آن برآيد و از نيكي آن گزارش دهد و نه مفسدي درونش رود و از تباهي آن خبر دهد، نميتوان دانست براي توليد نر آفريده شده است يا ماده. با اين حال شكافته ميشود و مانند طاووسهاي زيبا و رنگارنگ از آن بيرون ميآيد، آيا اين را درك ميكني؟
راوي گويد: ديصاني مدتي سر به زير افكند و سپس سر برداشت و گفت: أشهد أن لا اله الا الله، گواهي ميدهم كه جز خدا شايسته پرستشي نيست، يكتاست و شريك ندارد، گواهي ميدهم كه محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و رسول اوست و تو به راستي امام و حجت بر خلقش هستي و من از راهي كه ميرفتم بازگشتم. (5).
مناظره چهارم
هشام بن حكم در ضمن حديث زنديقي كه خدمت امام صادق رسيده است نقل كرده است كه: امام صادق عليهالسلام در ضمن بياناتش فرمود: اينكه تو ميگويي دو مبدأ وجود دارد، از اين بيرون نيست كه يا هر دو قديمند و توانا، و يا هر دو قديمند و ضعيف، يا يكي تواناست و ديگري ناتوان. اگر هر دو توانايند، چرا هر كدام به دفع ديگري نپردازند و خود را در تدبير جهان بي همتا نسازند؟ اگر بگويي يكي تواناست و ديگري ناتوان، ثابت شود كه همان توانا خداست و آن ناتوان درمانده خدا نيست.
اگر تو بگويي كه آنها دو تا هستند، يا از هر جهت يگانهاند يا از هر جهت جدايند و بر هم امتياز دارند. وقتي ملاحظه ميكني ميبيني خلقت رشته منظمي دارد و گردون گردش يكنواختي و تدبير يكسان است و شب و روز و خورشيد و ماه را هم مي بيني. درستي كار و تدبير همان هم آهنگي جريان هستي دلالت دارند كه مدبر يكي است. (6).
باز هم اگر تو مدعي دو مبدأ آفرينش گردي، بر تو لازم شود كه ميان آنها رخنهاي را معتقد شوي تا دو تا باشند. اين رخنه خود مبدأ قديم سومي گردد، و بايد به سه مبدأ قديم معتقد شوي و اگر به سه مبدأ معتقد شدي، لازم است دو رخنه ميان اين سه باشد و سه قديم، پنج تا ميشود و به همين تقرير شماره بالا ميگيرد و تا از كثرت به لانهايت رسد.
هشام گويد: آن زنديق به پرسش خود ادامه داد و گفت: چه دليلي بر وجود خداي يگانه است؟ امام عليهالسلام فرمود: وجود افعال دليل است كه سازندهاي آنها را ساخته. تو چون به ساختمان محكمي كه مصنوع است نگاه كني مي داني كه بنايي داشته اگرچه خود بنا را نديدهاي.
زنديق: حقيقت آن خداي يگانه چيست؟
امام: چيزي است بر خلاف هر چيز ديگر كه ديدهاي و درك كردهاي.
گفته مرا به اين برگردان كه يك معنايي اثبات ميكند و ميفهماند كه او چيزي است واجد حقيقت هستي جز اينكه جسم نيست، صورت نيست، محسوس نيست، قابل ستايش نيست، در حواس خمسه نيايد، اوهام دركش نكنند، گذشت روزگارها از او نكاهد و گذشت زمانها او را دگرگون نسازد. (7).
مرحوم مجلسي در كتاب مرآت العقول در شرح اين خبر ميگويد: حكما در اثبات نبوت برهاني دارند كه مبتني بر مقدماتي به اين شرح است:
الف. ما را آفريدگاري است توانا.
ب. آفريدگار جسماني و مادي نيست و برتر از اين است كه با چشم سر، يا يكي ديگر از حواس ظاهري ادراك و احساس شود.
ج. آفريدگار حكيم است؛ يعني به خير و منفعت نظام جهان، دانا و به طرق صلاح مردم در زندگي و ادامه حيات آگاه است.
د. مردم در معاش و معاد خود به مدير و مدبري كه كارهاي آنان را اداره نموده و طريق زندگي دنيا و نجات از عذاب آخرت را به ايشان بياموزد، نيازمند ميباشند.
به حكم ضرورت مقنن بايد از نوع بشر باشد و ملك براي اين معني صلاحيت ندارد؛ چرا كه قواي اكثر مردم قادر بر ديدن ملك نيست، مگر آنكه به صورت بشر متشكل شوند و فقط عدهي مخصوصي كه انبيا هستند، به نيروي قدسي و روحاني ميتوانند ملك را ببينند، و بر فرض اينكه ملك به صورت بشر ظاهر شود و همه او را مشاهده كنند، امر بر مردم مشتبه ميشود.
از مقدمات بالا نتيجه گرفته ميشود كه:
وجود پيغمبر و سفير لازم است.
سفير بايد انسان باشد.
سفير بايد داراي مزيت و خصوصيتي باشد كه ديگران فاقد آن باشند و آن مزيت همان معجزات و خارق عادات است.
لازم است كه سفير، قوانيني را براي مردم به اذن و وحي خداوند تشريح كنند.
مناظره پنجم
از عيسي بن يونس روايت شده كه ابن ابي العوجاء به خدمت امام صادق عليهالسلام آمد و گفت: يا اباعبدالله آيا به من اجازه سؤال كردن ميدهي؟ حضرت فرمود: هر سؤالي كه ميخواهي بيان نما.
ابن ابي العوجاء گفت: چقدر شما در اين آستانه را ميكوبيد و به اين سنگ پناه ميبريد و اين خانهاي كه از خاك و سنگ ساخته شده را عبادت ميكنيد و در ميان صفا و مروه به مانند شتر گريزان هروله ميكنيد! هر كس در اين باره عاقلانه تفكر و تدبر نمايد، متوجه ميشود كه بنيان گذار اين افعال، حكيم مدبر و صاحب نظر نميباشد. اي اباعبدالله تو كه بزرگ اين گروه هستي و پدرت مؤسس آن، علت اين كار را بيان نما؟
حضرت فرمودند: هر كس را كه خداوند عزوجل گمراه گرداند و دلش را تاريك و از رحمت دور نمايد، امر حق با نظرش موافق نيست و اصلا آمادگي اطاعت از امر خداوند را ندارد و شيطان ولي او ميشود و او را هلاك ميگرداند.
حضرت باري تعالي از تمامي بندگان خواسته كه اين خانه را عبادت كنند و آنها را در انجام اين كار مختار نموده است. خداوند اين خانه را محل انبيا و قبله نمازگزاران و... قرار داده است؛ زيرا اين خانه، عظمت و جلال خداوند متعال است و خداوند اين خانه را قبل از گسترانيدن زمين، ايجاد نمود.
ابن ابي العوجاء گفت: از الله ياد كردي، در حالي كه او غايب است.
امام صادق عليهالسلام در پاسخ فرمود: اي واي بر تو! چگونه خداوند تبارك و تعالي غايب باشد در حالي كه همواره با مخلوقات خود حاضر است و شاهد آنهاست و از رگ گردن هم به آنها نزديكتر و به اسرار آشكار و نهان آنها، آگاه است.
ابن ابي العوجاء گفت: پس خداوند در همهي مكانهاست. اي اباعبدالله هرگاه خداوند در آسمان باشد، چگونه ميتواند در زمين باشد و اگر در زمين باشد، چگونه ميتواند در آسمان هم باشد؟
حضرت فرمود: آنچه تو توصيف كردي، صفت مخلوق است نه صفت خالق؛ زيرا وقتي مخلوق از يك مكان به مكان ديگري منتقل ميشود، مكان اول از او خالي ميگردد و از امور و حوادث مكان اول بي خبر ميشود. اما هيچ مكاني از خداي عظيم الشأن خالي نيست و به هيچ مكاني نزديكتر از مكان ديگر نميباشد. (8). 6.
1) اصول كافي، مترجم: آية الله محمد باقر كمرهاي، ج 1، صص 217-211، چاپ دوم، انتشارات اسوه، چاپ دوم، 1372.
2) اصول كافي، ج 1، صص 538-535.
3) همان، ص 543.
4) همان، صص 228-216.
5) همان، صص 235-231؛ الاحتجاج، ج 2، ص 335.
6) اين يك استدلال اني است كه از معلول به علت پي ميبرند. به اين صورت كه يكنواختي و جريان منظم هستي و گردش منظم شب و روز و خورشيد و ماه، دليل يگانگي خالق و مدبر است.
7) همان، صص 239-235.
8) الاحتجاج، ج 2، ص 336.
عبدالكريم بن عتبهي هاشمي ميگويد: وقتي كه وليد (يكي از خلفاي مرواني) كشته شد، در ميان مردم شام اختلاف به وجود آمد. خدمت امام صادق عليهالسلام بودم كه عدهاي از رؤسا و سردمداران معتزله كه در بين آنان عمرو بن عبيد، واصل بن عطاء و حفص بن ابيسالم بودند، خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدند تا دربارهي بيعت با محمد بن عبدالله بن حسن مثني بحث و گفتگو كنند. سخنان زيادي گفتند، تا آنجا كه امام عليهالسلام فرمود: سخن به درازا كشيد. يك نفر را از ميان خود انتخاب كنيد تا به طور مختصر به عنوان نماينده صحبت كند.
عمرو بن عبيد را معرفي كردند. او هم گفت: اهل شام خليفهي خود را كشتند و خدا آنها را به جان هم انداخت و پراكنده و متفرقشان ساخت. در اين ميان، ما كسي را پيدا كرديم كه متدين، عاقل و با مروت است و براي امر خلافت لياقت و شايستگي دارد و نام او، محمد بن عبدالله بن حسن، است. ما تصميم گرفتهايم اطراف او جمع شويم و با وي بيعت كنيم، سپس با او قيام كنيم و مردم را به بيعت با او دعوت كنيم. هر كس با او بيعت كرد و از او فرمان برد، ما با او هستيم و اگر از ما دوري جست و كاري با ما نداشت، او را كنار خواهيم زد و با وي كاري نخواهيم داشت، اما هر كس در برابر ما بايستد و از فرمان ما سرباز زند، ما نيز در برابر او خواهيم ايستاد و او را به حق و اهل حق برخواهيم گرداند. با اين همه دوست داشتيم، اين مطلب را با شما در ميان گذاريم، چون از فكر و ارشادهاي افرادي مانند شما بينياز نيستيم، چرا كه شما داراي فضيلت و دانش هستيد و شيعيان و پيروان زيادي داريد.
پس از آن كه سخنان عمرو به پايان رسيد، امام صادق عليهالسلام فرمود: همهي شما با عمرو در اين باره هم عقيدهايد؟
گفتند: آري.
امام پس از حمد و ستايش پروردگار و درود بر پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: ما خانداني هستيم كه هر گاه معصيت خدا ميشود، به خشم ميآييم و زماني كه مردم خدا را اطاعت ميكنند، خشنود ميشويم. اي عمرو! اگر امت اسلام حق حاكميت را به تو بدهند و تو بدون جنگ و خونريزي و زحمت آن را به دست بياوري، آن گاه به تو بگويند حكومت را به هر كس خواستي، واگذار كن، آن را به چه كسي واگذار ميكني؟
عمرو: آن را به مشورت مسلمين واگذار ميكني؟
امام: مشورت با همهي مسلمين؟
عمرو: آري.
امام: مشورت را با فقها و نيكان مسلمين؟
عمرو: آري.
امام: (مشورت) با قريش و غير قريش؟
عمرو: مشورت با عرب و عجم.
امام: اي عمرو! آيا ابوبكر و عمر را دوست داري يا از آن دو بيزاري ميجويي؟ عمرو: آنها را دوست دارم.
امام: اگر تو از كساني بودي كه از آنها بيزاري ميجويند، ميتوانستي برخلاف نظر آنها كاري انجام دهي، ولي تو مدعي هستي كه آنها را دوست داري و برخلاف روش آنها عمل ميكني. چون عمر طبق قراردادي كه با ابوبكر داشت با او بيعت كرد و در اين كار با هيچ كس مشورت نكرد، ابوبكر هم بدون اين كه با كسي مشورت كند، خلافت را به عمر برگردانيد. سپس عمر خلافت را به شوراي شش نفره واگذاشت و از انصار جز همان شش نفر را در شورا شركت نداد و با اين همه راجع به آن شش نفر هم سفارش كرد كه شايد از نظر تو و يارانت كار پسنديدهاي نباشد.
عمرو: عمر چه كرد؟
امام: عمر به صهيب دستور داد سه روز با مردم نماز جماعت برگزار كند و در اين سه روز آن شش نفر به بحث و مشورت بپردازند و در آن جلسه هيچ كس جز پسر عمر شركت نكند، آن هم فقط به عنوان مشاور نه به عنوان كسي كه حق دارد در امر خلافت دخالت كند. عمر به مهاجر و انصار كه در حضور او بودند، سفارش كرد كه اگر سه روز گذشت و شورا خاتمه پيدا نكرد و دربارهي يك نفر به توافق نرسيدند، گردن هر شش نفر زده شود، و قبل از اين كه سه روز تمام شود، اگر چهار نفر دربارهي يكي موافقت كردند، ولي دو نفر مخالفت ورزيدند، گردن آن دو نفر زده شود. آيا شما دربارهي خلافتي كه با شوراي مسلمين به چنين شيوهاي صورت پذيرد، راضي هستيد؟ گفتند: نه.
امام فرمود: اي عمرو! اين كار را رها كن! به نظر تو اگر مردم را براي بيعت با محمد دعوت كرديد و تا آنجا در اين امر موفق شديد كه همهي مردم با شما هم صدا شدند، به گونهاي كه دو نفر هم مخالفت نكردند و آن گاه با مشركان رو به رو شديد كه نه اسلام ميآورند و نه جزيه ميدهند، آيا شما و كسي كه او را براي خلافت انتخاب كردهايد، ميدانيد كه روش رسول خدا عليهالسلام دربارهي مشركان براي پرداخت جزيه چيست و چگونه عمل ميكرد؟
گفتند: آري.
امام: چه ميكنيد؟
عمرو: آنان را به اسلام دعوت ميكنيم و اگر نپذيرفتند، از آنها جزيه ميگيريم.
امام: اگر مجوس و آتش پرست و يا از پرستش كنندگان چهارپايان باشند و اهل كتاب نباشند، چگونه با آنها برخورد ميكنيد؟
عمرو: همه از نظر ما يكسان هستند.
امام: قرآن ميخوانيد؟
عمرو: آري.
امام : اين آيه را بخوان كه ميفرمايد:
(قاتلو الذين لا يؤمنون بالله و لا باليوم الآخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين او الكتاب حتي يعطوا الجزية عن يدوهم صاغرون) (1).
با كساني از اهل كتاب كه نه ايمان به خدا و نه به روز جزا دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كردهاند حرام ميشمرند و نه آيين حق را ميپذيرند، پيكار كنيد تا زماني كه جزيه را با دست خود با خضوع و تسليم بپردازند.
خداوند استثناء نموده و فقط جزيه را در مورد اهل كتاب شرط كرده است و شما ميگوييد اهل كتاب و ديگران مساوي هستند؟
عمرو: آري، يكسانند.
امام: اين علم را از چه كسي فرا گرفتهاي؟
عمرو: مردم چنين ميگويند.
امام : از اين بگذر! اگر آنها از قبول اسلام و پرداخت جزيه خودداري ورزيدند و با يكديگر جنگ كرديد و بر آنها پيروز شديد، با غنائم جنگي چه ميكنيد؟
عمرو: يك پنجم آن را كنار ميگذاريم و چهار پنجم بقيه را بين كساني كه به همراه ما جنگيدند، تقسيم ميكنيم.
امام: ميان تمام جنگجويان تقسيم ميكني؟
عمرو: آري.
امام: با اين كار، تو با سيره و روش رسول خدا صلي الله عليه و آله مخالفت كردهاي و اگر از فقهاي اهل مدينه و بزرگان آنها اين مطلب را سؤال كني، در اين باره اختلافي ندارند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله با عربهاي بياباننشين اين گونه مصالحه كرد كه آنها در سرزمينهاي خود بمانند و هجرت نكنند، با اين شرط كه اگر دشمن عليه مسلمين قيام كرد، پيامبر آنها را وادار كند كه بروند و با دشمن نبرد كنند و از غنائم جنگي هم بهرهاي نداشته باشند، اما تو ميگويي بايد غنيمت بين همه تقسيم شود و با اين سخن برخلاف روش پيامبر در جنگ با مشركان عمل ميكني؟ از اين هم كه صرف نظر كنيم، نظر تو دربارهي صدقه و زكات چيست؟
عمرو اين آيه را تلاوت كرد:
(انما الصدقات للفقراء و المساكين و العالمين عليها...)
زكات مخصوص فقرا و مساكين و كاركناني است كه براي (جمعآوري) آن كار ميكنند. (2).
امام: آري، پس آن را چگونه بين آنان تقسيم ميكني؟
عمرو: آن را به هشت جزء تقسيم ميكنم و به صنف از آن هشت گروه يك قسمت ميدهم.
امام: اگر تعداد يك گروه ده هزار نفر ولي صنف ديگر فقط يك نفر يا حداكثر سه نفر باشد، باز هم همان مقدار كه به ده هزار دادي به آن سه نفر هم همين مقدار ميدهي؟
عمرو: آري.
امام: دربارهي سهم شهرنشين و صحرانشين چه ميكني؟ سهم آنها را هم به طور مساوي پرداخت ميكني؟
عمرو: آري.
امام: بنابراين، تو با تمام كارهاي پيامبر مخالفت ميورزي؛ زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله صدقه و زكات صحرانشينها را به فقرا و مستحقان صحرانشين ميپرداخت و زكات شهرنشينان را ميان اهل شهر تقسيم ميكرد و به طور مساوي بينشان تقسيم ميكرد، بلكه آن را به كساني كه حاضر بودند، ميداد. اگر دربارهي آنچه گفتم ترديد داري، از فقهاي مدينه و بزرگان و اساتيدشان سؤال كن، چرا كه همهي آنان معتقدند رسول خدا صلي الله عليه و آله اين گونه رفتار ميكرد.
سپس امام صادق عليهالسلام به عمرو فرمود: اي عمرو و اي كساني كه از همفكران او هستيد! از خدا بترسيد، زيرا پدرم - كه بهترين مرد روي زمين و داناترين آنان به كتاب خدا و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله بود - فرمود: كسي كه شمشير به رخ مردم بكشد و آنها را به سوي خود دعوت كند، با اين كه در بين مسلمين كسي باشد كه از او داناتر است، گمراه شده و بيجهت خود را به زحمت انداخته است (چون صلاحيت احراز آن مقام را ندارد). (3).
مرحوم مظفر پس از نقل اين مناظره مينويسد: ممكن است خوانندهي اين بحث در اولين نگاه چنين تصور كند كه سؤالهاي امام با مسألهي بيعت براي محمد ارتباطي ندارد، ولي پس از اندكي دقت و تأمل. قصد امام را به خوبي در مييابد و مناسبت آشكاري را كه بين سؤالهاي امام و جوابهاي عمرو وجود دارد، ميفهمد. چون مقصود امام از طرح اين مسائل آن بود كه به آنان بفهماند كه از شريعت اسلام و احكام اطلاعي ندارند و از اين طريق رهبري و امامت كسي را كه مدعي است، براي اين كار لياقت و شايستگي دارد، مورد خدشه قرار دهد و به آنها ثابت كند كسي كه آنها به عنوان پيشوا برگزيدهاند، از دستورها و مقررات دين بياطلاع است و چگونه ممكن است كساني كه از اسلام و قوانين آن به طور كامل بيبهرهاند، متصدي امور مسلمين شوند، با اين كه در بين آنها عالمتر و با فضيلتتر از همه وجود دارد؟ .
معلي بن خنيس از غلامان امام صادق عليهالسلام است كه آن حضرت در تدبير امور زندگي به وي بسيار اعتماد داشت. او نيز از جمله راويان موثقي بود كه برخي از اوقات حافظ اسرار آن بزرگوار نيز محسوب ميشد. و همان گونه كه قبلا نيز بيان شد او از مشاهير راويان و مورد اعتماد امام صادق عليهالسلام بوده است.
از غلامان معروف آن حضرت معتب است كه علماي رجال او را از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام نيز شمردهاند از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود: «غلامان من ده نفر هستند و بهترين آنان معتب است». و فرمود: «در بين آنان يك نفر خائن است و او صغير ميباشد.» در روايت ديگر نيز فرمود: «غلامان من ده نفر هستند و بهترين آنها معتب است و معتب به يقين، مرا سزاوارتر از همهي مردم [به امامت] ميداند».
و بزرگان حديث مانند يونس به يعقوب، معلي بن خنيس، اسحاق بن عمار و... از معتب رواياتي نقل نمودهاند كه نشان دهندهي معرفت و فضيلت وي و اطمينان و امانت داري وي در نقل حديث است. چنان كه مرحوم علامه حلي در كتاب «خلاصه» بدون هيچ گونه شك و ترديدي وي را از راويان موثق و مورد اعتماد شمرده است.
يكي ديگر از غلامان آن حضرت مسلم است كه امام كاظم عليهالسلام در مورد وي فرمود: «مسلم زنگي بوده است» امام صادق عليهالسلام نيز به او فرمود: «من اميدوارم تو به اين اسم موفق گردي [يعني همانند اسمت مسلمان حقيقي شوي] همچنين از آن حضرت نقل شده كه فرمود: «همانا قرآن را در شبي به مسلم آموختند و چون صبح شد به همهي آن عالم بود.» اين روايت از حضرت رضا عليه السلام نيز نقل شده است. همچنين بعضي از روايات بر معرفت خاص او به امام صادق عليهالسلام و اين كه او حافظ اسرار آن حضرت نيز بوده است دلالت دارد.
مصادف نيز از غلامان امام صادق عليهالسلام است كه علماي رجال او را از راويان و اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام نيز شمردهاند. برخي از راويان مورد اعتماد و موثق مانند حسن بن محبوب و علي بن رئاب و... از او روايت نمودهاند و اين شاهد بر امانتداري و معرفت او نسبت به احاديث و مقام امامت امام عليهالسلام ميباشد.
در مورد وي قبلا نيز سخناني بيان شد، و برخورد امام عليهالسلام در معاملهي پرسودي كه او انجام داده بود، بسيار مشهور است، و آن داستان چنين است كه امام صادق عليهالسلام هزار دينار به او داد و او را براي تجارت به مصر فرستاد و او در آن تجارت هزار دينار سود برد، ولي امام عليهالسلام از چنين سودي تعجب نمود و آن را زياد دانست. پس مصادف گفت: ما متاعي را خريديم كه در شهر ديگر وجود نداشت [و يا كمياب بود] پس با تجار ديگر عهد و سوگند ياد نموديم كه آنها را به دو برابر قيمت بفروشيم. پس امام عليهالسلام از اين كار مصادف ناراحت شد و سود معامله را حرام دانست و اصل مال خود را برداشت و سود را رها نمود و فرمود: «اي مصادف، مقابل شمشير قرار گرفتن آسان تر از به دست آوردن روزي حلال است».
همچنين داستان همراهي مصادف و ملازم با امام صادق عليهالسلام به حيره - چنان كه گذشت - بسيار مشهور است. و در آن سفر آنها از حلم و بردباري امام عليه السلام درس بزرگي گرفتند.
او از غلامان امام صادق عليهالسلام است كه علماي رجال او را از اصحاب آن حضرت نيز شمردهاند. از او تنها يك روايت نقل شده و بيش از اين چيزي درباره ي او گفته نشده است.
موسي از غلامان امام صادق عليهالسلام و جزء اصحاب آن حضرت نيز شمرده شده است. دربارهي وي چيز ديگري گفته نشده و همان گونه كه بيان شد، همين اندازه نيز توفيق بزرگي است كه خداوند به او مرحمت نموده است.
منصور عباسي شبي وزير خود را احضار كرد گفت جعفرصادق عليهالسلام را بياور تا او را بكشم وزير گفت او در گوشهاي نشسته و عزلت گرفته به عبادت مشغول است و دست از دنيا و مال دنيا كشيده و تو را رنجي از او نرسيده كه چنين قصدي داري از كشتن چنين كس به تو چه نفعي ميرسد.
وزير را مرخص كرد رو به غلامان خود كرد برويد جعفرصادق عليهالسلام را بياوريد و تا من كلاه از سر بردارم يكباره بر او حمله كنيد او را بكشيد.
رفتند امام ششم را آوردند تا چشم منصور بر او افتاد برخاست استقبال كرد و تعظيم و تكريم نمود و او را برد به جاي خود نشاند و مقابلش چون يك شاگردي كه برابر استاد بنشيند نشست گفت يا ابوعبدالله حاجتي داري؟!
امام جعفرصادق عليهالسلام فرمود حاجت من اين است مزاحم من نشوي بگذار به عبادت خود مشغول شوم.
منصور دستور داد آن حضرت را با عزت تمام به منزلش برگردانيدند و يك لرزهاي بر اندام منصور افتاد كه بدنش تكان ميخورد و سر در گريبان گرفت بيهوش شد تا سه نماز از وي ترك شد - چون به هوش آمد وزيرش گفت اين چه حالي بود در تو ديدم - منصور گفت چون امام صادق عليهالسلام آمد يكباره اژدهائي ديدم بر اطاق وارد شد و لبي به زير و لبي بر بالاي صفه نهاده به من گفت اگر او را بيازاري تو را با اين صفه فروبرم من از بيم او ندانستم چه كنم و چه گويم از او عذر خواستم و بيهوش شدم. (1).
1) نقل از امام صادق عليهالسلام مرحوم نواب شيرازي ص 7.
يكي از اصحاب مالي براي آن حضرت آورد كه در نظرش خيلي زياد نمود چون وارد شد امام صادق عليهالسلام يكي از غلامان خود را صدا كرد فرمود آن طشت كه كنار منزل است بياور و كلماتي تلفظ فرمود آن غلام طشت را آورد تا رسيد مقابل امام دينارهاي طلا از آن ميريخت آن قدر دينار مقابل امام ريخت كه بين او و آن مرد حائل شد.
آنگاه رو به يكي ديگر كرده فرمود گمان ميكنيد ما محتاج هستيم و به آنچه دست توانگران است مينگريم اگر ما از شما مبلغي را قبول ميكنيم به دستور الهي براي تزكيه مال شما است. (1).
1) خرايج راوندي.
در دنباله اخبار طي الارض و خوارق عادات امام ششم مينويسند: معلي بن خنيس آمد حضور امام جعفرصادق عليهالسلام حضرت ديد او خيلي محزون و مغموم و گرفته است فرمود تو را چه ميشود كه چنين دلتنگي عرض كردم از بيخبري يا خبرهاي آشوبانگيز عراق ناراحت شدهام و دلم براي زن و فرزندم تنگ شده است.
امام صادق عليهالسلام فرمود روي خود را برگردان به پشت سر چون برگشتم خود را در خانه خود در كوفه نزد زن و فرزندم ديدم با آنها احوالپرسي كردم از ديدن آنها مشعوف شدم كوچك و بزرگ از ديدن من خوشحال شدند و من نظم و ترتيب زندگي داخلي خود را مشاهده كردم راحت شدم آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمود روي خود را برگردان چون رو برگرداندم هيچ چيز از آنچه ميديدم نديدم.
اين تصرف ولايت مطلقه الهيه است كه در زمان و مكان ناظر و منظر ميفرمايد و حقايقي را نشان ميدهد كه مانند مرائي و مناظر كهنه و جادوگران نيست كه اكثر خلاف واقع باشد بلكه رؤيت و شهود حقايق است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس در جستجوي نقص و كسري در وجود خود نباشد، هميشه ناقص ميماند و كسي كه دائما ناقص است و رو به كمال نميرود، مرگ براي او بهتر است.
هم چنين ابنطاووس از ربيع روايت كرده كه وي گفت: با ابوجعفر منصور عازم حج شدم. در نيمهي راه گفت: اي ربيع! وقتي به مدينه رسيديم، جعفر بن محمد بن علي بن حسين عليهالسلام را به ياد من آور، كه به خدا سوگند! او را كسي جز من نكشد. متوجه باش كه فراموش نكني! ربيع ميگويد: از قضا من در مدينه فراموش كردم كه او را به ياد جعفرصادق عليهالسلام بيندازم، تا به مكه رسيديم. منصور گفت: مگر نگفته بودم، در مدينه جعفر را به ياد من بياور؟ ربيع پاسخ داد: اي سرور من و اي امير! فراموش كردم. منصور با خشم گفت: در راه بازگشت حتما او را به ياد من بياور كه ناگريز بايد او را بكشم و اگر اين بار هم فراموش كني، گردن خودت را خواهم زد. ربيع گويد: گفتم: چشم اي امير! و آن گاه به غلامان و خدمتكاران خودم سفارش كردم كه منزل به منزل امام صادق عليهالسلام را به ياد من آورند تا به مدينه وارد شديم.
نزد منصور رفتم و گفتم: اي امير! جعفر بن محمد عليهالسلام. منصور خندهاي كرد و گفت: آري، هم اكنون برو و كشانكشان او را نزد من بياور. ربيع ميگويد: گفتم: اطاعت ميكنم اي سرور من و براي خاطر شما اين كار را انجام خواهم داد. سپس بلند شدم و حالي عجيب داشتم كه چگونه اين جنايت بزرگ را مرتكب شوم و سرانجام به راه افتادم و به منزل امام جعفرصادق عليهالسلام رسيدم. حضرت در ميان اطاق نشسته بود. به حضرت عرض كردم: قربانت گردم، امير شما را احضار كرده است. حضرت فرمود: بسيار خوب، همين الان. آن گاه بلند شد و با من به راه افتاد. عرض كردم: اي فرزند رسول! او به من دستور داده كه شما را كشانكشان نزد او ببرم. حضرت فرمود: هر چه گفته عمل كن. آن گاه آستين امام را گرفته و حضرت را كشانكشان ميبردم تا به حضور منصور وارد شديم. او روي تختي نشسته و گرزي آهنين به دست داشت كه ميخواست حضرت را با آن به قتل برساند. من به جعفر بن محمد عليهالسلام نگاه ميكردم و ميديدم كه لبهاي حضرت تكان ميخورد. شكي نداشتم كه منصور امام را خواهد كشت و كلماتي را هم كه امام زير لب زمزمه ميكرد، نميفهميدم. پس، ايستاده و به هر دو نگاه ميكردم تا اين كه امام جعفرصادق عليهالسلام كاملا نزديك منصور رسيد. منصور گفت: جلوتر تشريف بياوريد اي عموزاده! و روي او هم چون هلال شده بود. آن گاه حضرت را در كنار خود روي تخت نشانيد و دستور داد مشك و غاليه آوردند و با دست خود، سر و صورت حضرت را معطر ساخت و سپس گفت: استري آوردند و امام را سوار كرد و يك كيسه زر و خلعتي گرانبها به حضرت داد و ايشان را به منزل روانه ساخت. ربيع ميگويد: پس از آن كه امام از مجلس منصور بيرون آمد، من پيشاپيش او را مشايعت ميكردم تا حضرت به منزل رسيد. به ايشان عرض كردم: پدر و مادرم فداي تو اي فرزند رسول! من ترديدي نداشتم كه منصور قصد كشتن شما را دارد و شما در هنگام ورود به مجلس، لبهايتان تكان ميخورد و زير لب دعايي ميخوانديد؛ آن دعا چه بود؟ حضرت فرمود: اين دعا بود: «حسبي الرب من المربوبين و حسبي الخالق من المخلوقين... (مهج الدعوات، ص 185) «و دعا را كامل براي من قرائت فرمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند تمام برگزيدگان خود را مأموريت داد كه مردم را به راستگويي و اداء امانت كه نداي فطرت است دعوت نمايند.
داوود بن كثير رقي و ابوالحفاظ و مفضل بن عمر و ابوعبدالله بلخي نقل ميكنند كه: زماني در محضر امام صادق عليهالسلام به سفر حج ميرفتيم هنگامي كه از مدينه دور شديم ابوعبدالله بلخي رو به حضرت كرد و گفت: اي امام معصوم از شما كرامات و معجزاتي نقل ميكنند من نيز اعتقاد دارم اما با چشمهايم نديدهام.
حضرت فرمود: ان شاءالله خواهي ديد. اما به ياد داري آن شبي را كه در كنار رودخانه بودي و فلاني كنيز خود را به تو داد كه براي او بفروشي وقتي از رودخانه گذشتي در زير درختي با كنيزك جمع شدي؟ بلخي از شنيدن اين سخن به سجده افتاد و گفت: به خدا قسم كه از آن زمان تا به حال چهل سال گذشته است و من از آن كار توبه كرده و به سوي خداي خود بازگشت نمودم.
امام جعفر صادق عليهالسلام فرمود: توبه تو قبول باشد. بعد از آن رفتيم تا به مكاني رسيديم كه در آنجا چاهي بود. حضرت به بلخي فرمود: از اين چاه به ما آب بده. بلخي نگاه كرد و گفت: يابن رسولالله اين چاه بسيار عميق است و آب در آن ديده نميشود. سپس حضرت بر سر چاه آمد و ملاحظه نمود همانطور است كه بلخي گفت و بعد حضرت به چاه آب فرمود: ايها الجب المطيع السامع لربنا اسقنا مما جعل الله فيك باذن الله تعالي. تا اين كلمات بر زبان مبارك حضرت جاري شد ديديم آب در چاه شروع به جوشش و بالا آمدن نمود و آن قدر بالا آمد كه از سر چاه لبريز و بر روي زمين جاري شد و ما همه از آن آب نوشيديم.
و وقتي حضرت از سر چاه دور شد مجددا آب فرو نشست و همچنان شد كه بود. مفضل بن عمر خدمت حضرت عرض كرد يابن رسولالله فداي تو شوم اين معجزه شما مانند معجزه حضرت موسي بود در روزي كه از شر فرعون فرار كرد و نزد حضرت شعيب رفت. حضرت فرمود: درست است خدا تو را رحمت كند بعد از آن به راه خود ادامه داديم تا به درخت خرماي خشكي رسيديم كه خرما نداشت و زمان خرما هم نبود. حضرت به آن درخت نزديك شد و فرمود: ايتها النخله اطعمنا مما جعل الله فيك تا اين عبارت را فرمود آن درخت خشك سبز و بارور شد و خرماي فراواني به بار آورد به طوري كه خرماها از آن ميريخت و همگي ما از آن خرماها خورديم سپس مفضل گفت: يابن رسولالله اين معجزه شما مانند معجزه حضرت عيسي بود. حضرت فرمود: درست است خدا تو را رحمت كند.
سپس به راه خود ادامه داديم در بين راه ناگهان آهويي نزد حضرت آمد و سر خود را به خاك ميماليد و فرياد ميزد.
حضرت به آهو فرمود: تو برگرد من همان كاري را ميكنم كه تو آرزو داري. آهو برگشت. يكي از حاضرين گفت: اين آهو چه ميخواست؟ حضرت فرمود: او به ما پناه آورده است و گفت: صيادي جفت مرا شكار كرده و بچههاي من هنوز به چرا نيامدهاند. حضرت ادامه دادند كه: آهو از من توقع داشت كه جفت او را از دست صياد رها كنم. و صياد مدينه جفت اين آهو را گرفته است. مفضل گفت: يابن رسولالله اين معجزه شما هم مثل معجزه سليمان پيامبر بود. حضرت فرمود: درست گفتي خدا تو را رحمت كند.
سپس رو به قبله كرد و گفت: الحمدلله كما هو اهله و اين آيه را خواند: ام يحسدون الناس علي ما اتيهم الله من فضله فقد هم ملكا عظيما. پس از آن فرمود: به خدا قسم آن مرداني كه به آنها حسد بردهاند ما هستيم و سپس عازم كعبه شديم و معجزات بسياري نيز در اوقات حج از حضرت ظهور كرد. بعد به مدينه برگشتيم وقتي به مدينه رسيديم بلافاصله حضرت به دنبال صياد فرستاد و جفت آهو را از صياد خريداري نمود و آزاد كرد و به حضار فرمود: شما اسرار ما را كتمان كنيد و آنچه از ما ميبينيد به نامحرمان و غير شيعه اظهار نكنيد. آن كسي كه حالات ما را براي مخالفان اظهار كند از آنها به او ضرر و زيان خواهد رسيد.
ابيبصير به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: مردي كم بضاعت با افراد متمكن و ثروتمند رفيق سفر ميشود. آنان با ثروت بسياري كه دارند آزادانه مصارف مسافرت را ميپردازند ولي او قادر نيست مانند آنها خرج كند. امام فرمود: دوست ندارم كه خود را ذليل و پست نمايد، البته با كساني رفيق راه شود كه در ثروت همانند وي هستند.
داوود بن كثير رقي نقل ميكند كه: روزي در مجلس امام صادق عليهالسلام بودم كه ناگهان امام موسي عليهالسلام به مجلس پدر بزرگوارش آمد. امام صادق عليهالسلام از فرزند گراميش سؤال كرد: در كنف الطاف الهي محفوظم و از نعمتهاي نامتناهي حضرت حق محظوظم. اي پدر بزرگوار امروز به انار و انگور بسيار ميل دارم. داوود بن كثير نقل ميكند من گفتم سبحان الله الان زمستان است. انار و انگور از كجا ميشود تهيه كرد؟!
امام صادق عليهالسلام فرمود: اي داوود خداوند متعال بر هر چيزي قادر است. داخل آن باغ شو و براي فرزندم انار و انگور بياور. من به جهت اطاعت امر حضرت به باغ رفتم ديدم كه بر درختي خوشههاي انگور و بر درخت ديگري انارهاي بزرگ و لطيفي ظاهر شده است. گفتم: اين از بركت و معجزات اولاد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است. سپس از آن انگورها و انارها چيدم و خدمت حضرت بردم. امام موسي كاظم عليهالسلام از آن ميوهها تناول نمود و فرمود: اين مائده به خدا قسم فضل خداي متعال است. همچنان كه به مريم عمران عنايت فرمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه ميخواهد با نداشتن خويش و قوم، عزيز و محترم باشد، با نداشتن ثروت، غني و بينياز باشد، با نداشتن مقام شامخ اجتماعي داراي ابهت و عظمت باشد، بايد خويشتن را از ذلت گناه و ناپاكي به محيط با عزت اطاعت الهي منتقل كند.
يكي از شيعيان نقل ميكند كه مقداري از درهم و دينار را كه به عنوان هديه داشتم خدمت امام صادق عليهالسلام ميبردم و به نظرم زياد ميآمد. وقتي نزد حضرت رسيدم امام به خادم خود دستور داد طشتي را كه در گوشه خانه بود نزديك آورد و حضرت ذكري بر زبان مبارك جاري ساختند ديدم آن قدر دينارهاي سرخ طلا در طشت ظاهر شد كه بين من و حضرت حائل شد. سپس امام رو به من نموده و فرمود كه: آيا تصور ميكنيد كه ما محتاجيم به آنچه در نزد شماست ما از مال و اموال شما نميگيريم مگر به خاطر تطهير و برائت ذم شما.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: حسن خلق مايه افزايش روزي است.
يونس بن يعقوب نقل ميكند كه: روزي در محضر امام صادق عليهالسلام بودم كه مردي شامي نزد حضرت آمد و گفت: من اهل شام هستم و علم فقه و فرائض و علم كلام را خوب ميدانم و آمدهام كه با اصحاب شما مناظره نمايم. امام فرمود: كلام تو از طرف رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است؟
مرد شامي گفت: بعضي از رسول و بعضي از خودم است.
امام فرمود: پس تو شريك رسول هستي؟
مرد شامي گفت: نه.
امام فرمود: پس از طرف خدا به تو وحي شده است.
گفت: نه
حضرت فرمود: بنابراين اطاعت تو واجب است همان گونه كه اطاعت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم واجب بود؟
گفت: نه
يونس بن يعقوب نقل ميكند كه: در اين هنگام امام روي مبارك به طرف من نمود و فرمود: اين مرد قبل از آن كه حرف بزند حجت بر خودش تمام ميكند. برو كسي از اهل كلام را پيدا كن و بياور تا با او سخن بگويد.
من گفتم: يابن رسولالله شما از كلام نهي ميكنيد و شنيدهايم كه فرمودهايد ويل لاصحاب الكلام
فرمود: بلي، آنها كساني هستند كه گفتارها را رها ميكنند و هر چه خودشان ميخواهند ميگويند. سپس من رفتم و حمران ابن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و قيس بن ناصر كه همه از متكلمان و اصحاب حضرت بودند را آوردم و آنها با مرد شامي وارد صحبت و بحث شدند در اين هنگام حضرت از شكاف خيمه نگاه كردند و شخصي را ديدند كه از دور ميآيد و فرمودند: هشام و رب الكعبه.
اهل مجلس تصور كردند كه هشام عقيل است كه به حضرت بسيار محبت داشت. وقتي نزديك آمد ديديم هشام بن الحكم است بعد از آن كه سلام و احترام كرد او را در مجلس جاي دادند. حضرت فرمود: اين هشام به دل و زبان ياور ماست. به مرد شامي فرمودند: با اين جوان حرف بزن و مرد شامي رو به هشام نموده و گفت: ميخواهم در امامت جعفر بن محمد با تو حرف بزنم.
وقتي هشام اين سخن را شنيد در حالي كه بر خود ميلرزيد، گفت: آيا خداوند سبحان بر اين مردم مهربانتر است يا مردم به خود مهربانترند؟ مرد شامي گفت: خداوند متعال مهربانتر است. هشام گفت: مهرباني خداوند با مردم در دين و مذهب چگونه است؟
مرد شامي گفت: اين كه مردم را به آن تكليف نموده و حجت و دليل براي آنچه تكليف نموده اقامه كرده است.
هشام گفت: آن دليل و حجت كدام است.
مرد شامي گفت: آن رسول خدا بود كه خداوند متعال براي مردم فرستاد.
هشام گفت: بعد از آن كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از ميان رفت آن حجت و دليل چه كسي ميتواند باشد؟
مرد شامي گفت: بعد از آن كتاب خدا و سنت رسول است.
هشام گفت: آيا كتاب و سنت در مسائلي كه در آن اختلاف واقع شود براي ما نفع ميبخشد و رفع اختلاف مينمايد و موجب وحدت و اتفاق نظر ميشود؟
مرد شامي گفت: بلي
هشام گفت: پس چرا ميان ما و تو اختلاف است و تو از شام آمدهاي كه با ما بحث كني و تصور تو اين است كه نظر تو در دين كفايت ميكند و حال آن كه اقرار كردي به اين كه رأي هر كسي تفاوت دارد وقتي سخن هشام به اينجا رسيد شامي به فكر فرو رفت و مدتي ساكت بود. سپس امام جعفرصادق عليهالسلام به او فرمود: چرا حرف نميزني؟
مرد شامي گفت: اگر بگويم بين ما و شما اختلاف نيست مكابره كردهام و اگر بگويم كتاب و سنت رفع اختلاف ميكند؛ چگونه ميتوانم آن را بگويم در حالي كه چنين اختلافي در ميان است و ليكن مرا با او معاوضه است و مانند آن چه او گفت ميتوانم بگويم.
حضرت فرمود: بگو او در نميماند و جوابش آماده است.
سپس مرد شامي دليل هشام را رد كرد و گفت: خداوند به مردم مهربانتر است يا مردم نسبت به خود مهربانترند؟
هشام گفت: خداوند متعال
مرد شامي گفت: آيا خداوند متعال براي مردم دليلي كه مورد اتفاق آنها باشد و بين آنها رفع اختلاف كند و حق را از باطل جدا كند قرار داده است يا خير؟
هشام گفت: بلي
مرد شامي گفت: آن كدام است؟
هشام گفت: در ابتدا شريعت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود و بعد غير آن
مرد شامي گفت: غير آن كدام است؟
هشام گفت: در غير اين زمان يا در همين زمان؟
مرد شامي گفت: در همين زمان
هشام اشاره به امام جعفرصادق عليهالسلام نمود و گفت: اين امام كه نشسته است و به ما از آسمان و زمين خبر ميدهد و از هر چه كه سؤال كني و هر چه ميخواهي به علمي كه از پدر و جدش تا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به ارث برده است.
مرد شامي گفت: اين معنا چگونه ثابت خواهد شد؟
هشام گفت: بدين طريق كه هر چه سؤال به ذهن تو ميآيد از او بپرسي.
مرد شامي گفت: ديگر عذري باقي نميماند و بر من لازم است كه سؤال كنم.
امام صادق عليهالسلام فرمود: من زحمت سؤال كردن را از دوش تو بر ميدارم و به تو خبر ميدهم از راه و سفر و سير تو و فرمود: تو فلان روز از خانهات بيرون آمدي و در مسير در هر منزل فلان ديدي و فلان گفتي و فلان چيز خوردي و فلان وقت حركت كردي و هر كدام را كه حضرت ميفرمود، مرد شامي ميگفت: راست گفتي، درست است، به خدا قسم كه همين طور بود وقتي اين سخنان را از حضرت شنيد گفت: هم اكنون مسلمان شدم.
امام جعفرصادق عليهالسلام فرمود: بگو هم اكنون ايمان به خدا آوردم زيرا اسلام قبل از ايمان است و مدار نكاح و ميراث و حفظ مال و خون به اسلام است و مدار ثواب و گناه به ايمان است.
مرد شامي گفت: درست فرمودي: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و انك وصي الانبياء.
يعني گواهي ميدهم نيست خدايي و معبودي جز معبود حقيقي و گواهي ميدهم كه محمد صلي الله عليه و آله و سلم رسول خداست و گواهي ميدهم كه تو امام و وصي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و جانشين او هستي.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كه خداوند به داوود پيامبر وحي فرستاد اي داوود به وجود من شادي كن و از ياد من لذت ببر و با مناجات من متنعم باش.
مفضل روايت ميكند كه روزي نزد مولاي خود امام جعفرصادق عليهالسلام رفتم و براي مطلبي نشستم. آن حضرت برخاست و به صحن خانه آمد. چون نگاه كردم ديدم كه آن حضرت در آفتاب ايستاده بود ولي سايه نداشت. من بعد از مشاهده اين حال در نفس خود تفكر ميكردم كه در آن حال حضرت صدا زد و فرمود: اي مفضل ما نوريم و نور سايه ندارد هر كه تسليم امر ما كند، در بهشت با ما باشد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آن كس كه از گناه توبه واقعي كرده مانند كسي است كه از اصل گناه نكرده است.
مخزومة الكندي روايت ميكند كه روزي منصور در مكاني كه ربذه نام داشت، رفت و حضرت امام جعفر عليهالسلام هم در آن مكان بود. منصور گفت: مرا معذور داريد اگر جعفر صادق عليهالسلام را به قتل برسانم زيرا از او ميترسم. پس كسي را دنبال آن حضرت فرستاد. چون آن حضرت به مجلس منصور آمد فرمود:
اي امير! از قتل من بگذر كه زمان زيادي از مصاحبت من با تو نمانده است. منصور گفت: به تو رخصت ميدهم. پس آن حضرت بيرون رفت. منصور به عيسي بن علي گفت: كه خود را به جعفر بن محمدالصادق عليهالسلام برسان و از او بپرس كه سبب قطع مصاحبت مرگ من باشد يا مرگ تو؟ عيسي به دنبال آن حضرت رفت و سؤال كرد. حضرت فرمود: مرگ من نزديك شده است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: شنواندن سخن، بدون ملال و دلتنگي به كسي كه گوشش سنگين است صدقه گوارايي است.
ابوبصير روايت ميكند كه روزي امام جعفرصادق عليهالسلام از من احوال ابوحمزه را پرسيد. من خدمت آن حضرت عرض كردم او را سلامت ديدم. حضرت فرمود: چون به نزد وي برسي سلام ما را به او برسان و بگو كه در فلان روز از فلان ماه او وفات خواهد نمود. من گفتم: آيا ابوحمزه شيعه شماست؟ فرمود: بلي. گفتم: فدايت شوم شيعه شما با شماست؟ گفت: آري، اگر از حق سبحانه و تعالي بترسند و از گناه دوري كنند، در درجات بهشت با ما باشند. ابوبصير گويد چون برگشتم چيزي نگذشت كه ابوحمزه در آن روز و آن ساعت كه حضرت فرموده بودند وفات نمود.
دو نفر به مخاصمه، شرفياب محضر حضرت امام صادق عليهالسلام شدند و هر يك براي غلبه بر ديگري تلاش ميكرد. امام عليهالسلام فرمود: آن كس كه با ظلم و ستم بر خصم خود غلبه ميكند بايد بداند كه پيروزي خوب و شرافتمندانهاي به دست نياورده است.
هم چنين ابوبصير روايت ميكند كه سالي در خدمت امام جعفرصادق عليهالسلام به حج ميرفتم، در هنگام طواف خدمت آن حضرت عرض كردم يابن رسولالله حق سبحانه و تعالي اين خلق را ميآمرزد؟
حضرت فرمود: اي ابوبصير اين جماعتي را كه ميبيني، بيشتر ايشان سگان و خوكانند. گفتم: ايشان را چنان چه هستند به من نشان ده. پس آن حضرت سخن چند بر زبان مبارك جاري ساخت و دست بر چشم من كشيد. من آن جماعت را چنان كه آن حضرت فرمود ديدم.
پس خدمت آن حضرت عرض كردم، كه چشم مرا به حالت اول برگردان. چنان كرد، پس ايشان را مثل اول ديدم. سپس آن حضرت فرمود: يا ابامحمد انتم في الجتة تجرون و بين اطباق النار تطلبون فلا توجدون. يعني شما در بهشت شادمان و خوشحال باشيد و شما را در طبقات جهنم طلب كنند و نيابند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه براي طلب دانش از خانه خارج ميشود تا وقتي كه به خانه خود بر ميگردد مانند كسي است كه در راه خدا با دشمن ميجنگد.
محمد بن يعقوب كليني در كتاب كافي از كلبي نسابه در حديثي روايت ميكند كه: مذهب حق را نميشناخت و وارد مدينه شد؛ پرسيد: اعلم اين خانواده (اهلبيت) كيست؟ گفتند: خدمت جعفر بن محمد برو كه دانشمندترين آنهاست.
گفت: تا در منزل او رفتم و در زدم. غلامي بيرون آمده و گفت: اي مرد كلبي وارد شو، و به خدا! اين قضيه مرا در وحشت انداخت (كه مرا از كجا شناخت) مضطرب وارد شدم. پيرمردي را ديدم كه بدون بالش و گليم در جاي نماز خود نشسته؛ سلام كردم. فرمود: كيستي؟ با خود گفتم: سبحان الله؛ غلامش ميگويد اي مرد كلبي داخل شو؛ و خودش ميپرسد تو كيستي؟ گفتم: من كلبي نسب شناس هستم. حضرت دست بر پيشاني زد و فرمود: مشركان دروغ گفتند، تا آن جا كه فرمود: خدا ميفرمايد:
«و قوم عاد و ثمود، و اصحاب رس و ملتهاي زياد ديگري در اين ميان را (هلاك كرده و عبرت مردم قرار داديم) سوره فرقان؛ آيه 38 »
نسب اينها را ميشناسي؟ گفتم: نه؛ فدايت شوم. فرمود: نسب خودت را ميداني؟ گفتم: آري من فلان پسر فلان پسر فلانم و عدهاي از پدرانم را شمردم. فرمود: صبر كن، چنين نيست، كه گمان كردي. واي بر تو فلان بن فلان را ميشناسي؟ گفتم: آري پسر فلان است؛ فرمود: نه پسر او نيست، پسر فلان چوپان كردي است كه در فلان كوه چوپاني ميكرد و از كوه پايين آمد و نزد فلان زن عيال فلان مرد رفت و غذايي به او داد و با وي هم بستر شد و فلان كس از او متولد شد، و فلان كس پسر فلان از فلان زن و فلان مرد پيدا شد.
سپس فرمود: اين نامها را ميشناسي؟ گفتم: نه به خدا! فدايت شوم؛ اگر صلاح بداني مرا از اين قسمت معاف داري، فرمود: تو گفتي من نسب شناسم و من هم گفتم: پس اينها را معرفي كن. گفتم: ديگر اين سخن را نميگويم. فرمود: ما هم ديگر بر نميگرديم، اينك آن چه به منظور آن آمدي بپرس.
سپس ذكر ميكند كه: مسائل زيادي پرسيد و بهترين پاسخها را گرفت، تا آن جا كه گفت: سپس آن حضرت برخاست و من هم برخاسته و بيرون رفتم و ميگفتم: اگر چيزي هست اين است. و از آن پس هميشه كلبي دوستي اهلبيت عليهالسلام را دين خود قرار داده بود تا از دنيا رفت.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: سه چيز نشانهي ناداني است: هر روز دوستي گرفتن و دوست قبلي را واگذاشتن و ترك دوستي بدون جهت و تجسس از آن چه كه بيفايده است.
و از رفيد غلام ابنهبيره نقل ميكند كه گفت:
ابنهبيره از دست من عصباني شد و قسم خورد كه مرا بكشد؛ من فرار كرده و به حضرت صادق عليهالسلام پناه بردم و قصه را به عرض ايشان رساندم. فرمود: برگرد و سلام مرا به او برسان و بگو: من رفيد غلام تو را پناه دادهام، او را آزار نده؛ و به او بدي نكن. گفتم: فدايت شوم، اين مرد شامي پليدي است؛ فرمود: برو و آن چه به تو گفتم به او بگو.
رفتم و هنگامي كه به بياباني رسيدم، يك اعرابي به من رسيد و گفت: كجا ميروي؟ من صورت مقتول در تو ميبينم. بعد گفت: دستت را بيرون بياور، بيرون آوردم، گفت: دست مقتول است، باز گفت: پايت را نشان بده؛ نشان دادم گفت: پاي مقتول است، سپس گفت: بدنت را نشان بده، بدنم را به او نشان دادم، گفت: بدن مقتول است. آن گاه گفت: زبانت را بيرون بياور. زبانم را نشان دادم، گفت: برو كه ترسي براي تو نيست؛ زيرا پيامي بر زبان داري كه اگر آن را به كوههاي استوار ببري براي تو نرم ميشود. (در عرب عدهاي بودند كه خصوصيات زيادي را در قيافهي اشخاص ميديدهاند و ظاهرا اين اعرابي از آنها بوده؛ و از نشانههايي به مطلب پي برد.)
و در اين حديث است كه:
ابنهبيره خواست غلام را بكشد و دستش را بست و سفرهي چرمي و شمشير آماده كرد و هنگامي كه غلام پيغام را رساند، آزادش كرد؛ و مهر خود را به او داد و گفت: كارهاي من به دست تو هر گونه كه ميخواهي اداره كن.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كس به سه چيز توجه كند به مقصود دنيا و عقبي برسد: به خدا پناه برد و به او خوشبين باشد و راضي به قضاي خدا باشد.
از ابوبصير در حديثي نقل ميكند كه:
به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم: فلان مرد شراب ميخورد و كارهاي حرام انجام ميدهد. فرمود: هنگامي كه به كوفه برگشتي، به ديدن تو ميآيد. به او بگو: جعفر بن محمد ميفرمايد: اين كارهايي كه ميكني ترك كن، من ضامن ميشوم كه خدا بهشت را به تو عنايت كند. هنگامي كه به كوفه برگشتم، او هم به همراه اشخاص ديگر به ديدن من آمد. او را نگهداشتم تا منزل خلوت شد و پيغام حضرت را به او رساندم. سپس ذكر ميكند كه پذيرفت و دست از آن كارها كشيد؛ تا آن جا كه ميگويد:
آن گاه چند روزي بيشتر نگذشت كه پيغام داد من بيمارم؛ پيش من بيا. من به منزل او رفت و آمد كرده و او را مداوا ميكردم تا هنگام مرگ او رسيد. موقع جان دادن كنار بستر او بودم؛ حملهي غشي به او دست داد و هنگامي كه به هوش آمد گفت: ابوبصير! مولاي تو به وعدهي خود وفا كرد؛ اين را گفت و از دنيا رفت، و چون سال آينده به حج رفتم، خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيدم و هنگامي كه اجازه خواسته و وارد شدم، هنوز يك پايم در صحن خانه و پاي ديگرم در دالان بود و پيش از آن كه سخني بگويم از داخل اطاق فرمود:
اي ابوبصير! ما به وعدهي رفيقت وفا كرديم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: ميل و علاقه به دنيا سبب غم و اندوه ميشود و بيميلي به دنيا موجب آسايش تن و آرامش خاطر است.
در صحيفهي سجاديه از متوكل بن هارون در حديثي طولاني نقل ميكند كه:
يحيي بن زيد بن علي بن الحسين عليهالسلام به من گفت: عمويم، محمد باقر عليهالسلام به پدرم دستور ميداد كه خروج نكند و ميفرمود: اگر خروج كني و از مدينه بيرون روي، چنين و چنان ميشود و عاقبت خروج را به او معرفي كرد. آيا تو پسر عمويم: امام جعفرصادق عليهالسلام را ديدهاي؟ گفتم: آري، گفت: چيزي دربارهي من از او شنيدهاي، گفتم: آري، گفت: چه فرموده؟ بگو، گفتم: قربانت! من نميخواهم آن چه از او شنيدهام در حضور شما بگويم؛ گفت: مرا از مرگ ميترساني؟! آن چه شنيدهاي بگو؛ گفتم: شنيدم كه فرمود: تو هم مانند پدرت كشته ميشوي و به دار آويخته خواهي شد؛ پس رنگش متغير شد و گفت:
«خدا هر چه را بخواهد محو ميكند و ثبت ميكند و امالكتاب نزد او است، سورهي رعد آيهي 29».
تا آنجا كه گفت: آن گاه جعبهاي را خواست و صحيفهاي سربسته و مهر كرده از آن بيرون آورد و به مهر نگاه كرد و آن را بوسيد و گريست. سپس مهر را برداشت و قفل را باز كرد و صحيفه را گشود و بر چشم گذاشت و به صورت كشيد و گفت: اي متوكل به خدا! اگر نبود آن چه از پسر عمم راجع به كشته شدن و به دار آويختن من نقل كردي، اين را به تو نميدادم و نسبت به آن بخل ميورزيدم؛ ولي ميدانم كه گفتار او حق است و از پدرانش گرفته و به زودي صحتش ظاهر ميشود؛ و من ترسيدم كه چنين علمي به دست بنياميه بيفتد و آن را كتمان كرده و در خزانهها براي خودشان ذخيره كنند. پس تو آن را بگير و به جاي من حفظ كن و منتظر باش، چون قضاي خداوندي دربارهي من و اين مردم جاري شد. اين امانتي است نزد تو به عموزادههايم: محمد و ابراهيم پسران عبدالله بن حسن بن حسن بن علي عليهالسلام برسان كه پس از من آنها در اين امر قيام ميكنند.
متوكل گفت: صحيفه را گرفتم و هنگامي كه يحيي كشته شد به مدينه رفتم و حضرت صادق عليهالسلام را ملاقات كردم. تا آن جا كه گفت: سپس از آن حضرت اجازه خواستم كه صحيفه را به پسران عبدالله بن حسن بدهم. فرمود: خدا به شما امر ميكند كه امانتها را به صاحبانش برسانيد، آري به ايشان بده.
هنگامي كه به قصد ملاقات آنها برخاستم، فرمود: بنشين و كسي را به دنبال محمد و ابراهيم فرستاد؛ آمدند. فرمود: اين ميراث پسر عموي شما يحيي است كه از پدرتان مانده؛ و آن را به برادران خود نداده و به شما اختصاص داده و ما دربارهي آن با شما شرطي ميكنيم. گفتند: خدا تو را رحمت كند، بفرما؛ كه هر چه بگويي ميپذيريم. فرمود: اين صحيفه را از مدينه بيرون نبريد. گفتند: چرا؟ فرمود: آن ترسي كه پسر عموي شما دربارهي آن داشت من هم آن ترس را دربارهي شما دارم (يعني ميترسم به دست ديگران بيفتد) گفتند: او وقتي ميترسيد كه فهميد كشته ميشود؛ فرمود: شما هم در امان نيستيد به خدا! من ميدانم كه شما هم مثل او خروج ميكنيد و مثل او كشته ميشويد.
پس برخاستند و ميگفتند: لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: براي ابليس لشكري سختتر از زنها و خشم نيست.
ابنبابويه صدوق در كتاب معاني الاخبار از رحمة بن صدقه نقل ميكند كه:
يكي از منشيان بنياميه كه مردي بيدين و منافق بود، خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيد و گفت: اين كلام خدا در قرآن «المص، سورهي اعراف؛ آيه 1 «چه معني دارد؟ و چه حلال و حرامي در آن است؟ و چه فايدهاي براي مردم دارد؟ حضرت خشمگين شد و فرمود: بس است واي بر تو، الف (در حروف ابجد) يكي است؛ و لام؛ سي و ميم: چهل و صاد: نود، حاصل جمع چقدر است؟ گفت: صد و شصت و يك. حضرت فرمود: چون سال صد و شصت و يكم بگذرد دولت اربابهاي تو (بنياميه) به باد رود.
و نگاه كرديم چون عاشوراي 161 رسيد سياهپوشان وارد كوفه شدند و سلطنت امويها تمام شد. (بر حسب تاريخ انقراض بنياميه به دست عباسيان و هوا خواهانشان كه شعارشان لباس سياه بود، سال 132 اتفاق افتاد).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه با رفيق بد رفاقت كند، سالم نميماند.
و از محمد بن حرب حكومت مدينه نقل ميكند كه گفت:
به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم: يابن رسولالله! مسألهاي در دل دارم، ميخواهم از شما بپرسم، فرمود: اگر ميخواهي قبل از پرسش از سؤال تو خبر دهم و اگر هم ميخواهي بپرس. گفتم: چگونه قبل از پرسش از قلب من خبر ميدهي؟ فرمود: از باريكبيني و فراست؛ مگر كلام خدا را نشنيدهاي:
«در اين (هلاكت قوم لوط) براي باريكبينان (و اهل فراست) نشانههايي است؛ سورهي حجر آيه 75».
و هم چنين كلام پيامبر صلي الله عليه و آله را كه ميفرمايد: از فراست مؤمن برحذر باشيد كه به نور خدا ميبيند؟ گفتم: يابن رسول الله! از سؤال من خبر بده، فرمود: ميخواستي بپرسي چرا هنگام ريختن بتها از بام كعبه، علي عليهالسلام با آن قوت و شدتي كه داشت نتوانست پيامبر صلي الله عليه و آله را حمل كند؟ عرض كرد: به خدا! همين را ميخواستم بپرسم، اينك جوابش را بفرمائيد.
سپس پاسخهاي عجيبي از آن حضرت نقل ميكند تا آن جا كه ميگويد: پس برخاستم و سر مبارك حضرت را بوسيدم و گفتم: خدا بهتر ميداند پيامبري خود را كجا قرار دهد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: ابليس جهت فريب شما دامهايش را قرار داده است.
و نيز صدوق در كتاب ثواب الاعمال از موسي بن قاسم حضرمي نقل ميكند كه گفت: در اول سلطنت منصور حضرت صادق عليهالسلام به نجف تشريف آورد و فرمود: اي موسي! برو سر راه بزرگ بايست و نگاه كن، مردي از طرف قادسيه در آيد، هنگامي كه نزديك شد به او بگو: يكي از فرزندان پيامبر صلي الله عليه و آله اين جاست و تو را ميخواهد، همراه تو ميآيد.
من رفتم و سر راه ايستادم و هوا هم بسيار گرم بود؛ مدتي ايستادم و نزديك بود نافرماني كرده و برگردم؛ ناگاه ديدم از دور چيزي به شكل شتر سواري ميآيد. هم چنان نگاه كردم تا نزديك شد. گفتم: اي مرد! يكي از اولاد پيامبر صلي الله عليه و آله اينجا است و تو را طلب ميكند و اوصاف تو را براي من فرموده است.
گفت: برو تا با هم به خدمت ايشان برويم. او را آوردم تا شتر خود را نزديك خيمهي آن حضرت خواباند، حضرت او را صدا زد و اعرابي وارد شد. «تا آخر حديث»
و در اين حديث است كه آن مرد از يمن براي زيارت حسين عليهالسلام آمده بود و امام عليهالسلام ثواب زيارت او را بيان ميفرمود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خدا نسبت به بندگان مدارا كننده است و دوست ميدارد بندهاي را كه اهل مدارا و نرمي باشد و ميبخشد به مدارا كننده آن چه را كه هرگز به يك سختگير نميبخشد.
و از خالد بن نجيح نقل ميكند كه گفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام بوديم؛ من با خود گفتم: اينها ميدانند در برابر چه كسي هستند؟ پس مرا به خود نزديك كرد تا مقابلش نشستم. سپس سه مرتبه فرمود: اي مرد مرا خدايي است كه ميپرستم.
(از حديث بعد معلوم ميشود كه خالد حضرت صادق عليهالسلام را خدا ميدانسته است).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر كه از طرف خود به مردم حق بدهد، مسلم است كه حكم مردم را دربارهي ديگري ميپسندد.
و نيز از خالد بن نجيح نقل ميكند كه گفت:
بر حضرت صادق عليهالسلام وارد شدم و سرم را پوشانده، كناري نشستم و با خود گفتم: چقدر شما غافليد! نزد چه كسي تكلم ميكنيد؟! نزد پروردگار جهانيان، پس مرا صدا زده و فرمود:
واي بر تو اي خالد، به خدا! من بندهاي مخلوقم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: اگر حاجت از دست برود بهتر است از اين كه در خانهي فرومايهاي بروي و به او بگويي حاجتم را روا كن.
و از حارث بن حصيرهي ازدي نقل ميكند كه:
مردي به خراسان آمد و مردم را به ولايت و دوستي حضرت صادق عليهالسلام دعوت كرد، عدهاي پذيرفتند و جمعي منكر شدند، و گروهي به مقتضاي ورع و پرهيزگاري، نه قبول كردند و نه رد، و از هر عدهاي يك نفر خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفت و آن كه در مجلس سخن ميگفت از دستهي سوم بود؛ و يكي از آنها كنيزي داشت و همين مرد سخنگو با او خلوت كرد و همبستر شد؛هنگامي كه به مجلس حضرت رفتند و مشغول سخن گفتن شد؛ گفت: خدا تو را شايسته دارد! مردي از اهل كوفه نزد ما آمده و مردم را به اطاعت و دوستي تو ميخواند، دستهاي پذيرفتهاند و جماعتي رد كردهاند و طائفهاي پرهيزكاري كرده و سكوت كردهاند. فرمود: تو از كدام دستهاي؟ گفت: از پرهيزكارانم، فرمود: پس پرهيزكاري تو فلان روز با آن كنيزك كجا بود؟ آن مرد به شك افتاد و متزلزل شد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: در كار خود با آنان كه از خدا ميترسند مشورت كن.
و از شهاب بن عبدربه نقل ميكند كه گفت:
به حضور حضرت صادق عليهالسلام مشرف شدم و ميخواستم از حكم دست زدن جنب در حب آب سؤال كنم؛ هنگامي كه خدمت حضرت رفتم، مسأله را فراموش كردم. آن حضرت به من نگاه كرد و فرمود:
اي شهاب! مانعي ندارد كه جنب با دست؛ آب از حب بردارد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه اعتماد به پنج چيز كند مغرور است: اول اگر باور شدني را قبول كند، به غير مورد اعتماد، اعتماد كند، به حرف غريب و كودك اعتماد كند و به آن چه مالش نيست دل ببندد و طمع بورزد.
و از شهاب بن عبدربه نقل ميكند كه گفت:
حضرت صادق عليهالسلام به من فرمود: هنگامي كه محمد بن سليمان خبر مرگ مرا به تو ميدهد چگونهاي؟ و به خدا! من نه محمد بن سليمان را ميشناختم و نه ميدانستم كه او كيست؟
سپس مالم زياد شد و به كوفه و بصره تجارت ميكردم. روزي در بصره نزد محمد بن سليمان حكومت آن جا بودم. نامهاي پيش من انداخت و گفت: اي شهاب! خدا اجر تو و ما را در مصيبت امامت جعفر بن محمد زياد كند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خوب نيست براي كساني كه در رأس كشور هستند كوتاهي كردن در نگهداري از مرزها و دلجوئي ستم رسيده و اختيار نمودن شايستگان در كارهاي مملكت.
و از اسحاق بن عمار نقل ميكند كه گفت:
به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم: من اموالي دارم و با مردم معامله ميكنم و ميترسم اگر اتفاقي رخ دهد و از دنيا بروم، اموالم پراكنده شود. حضرت فرمود: در هر ماه ربيعي مالت را جمع كن. علي بن اسماعيل گفت: اسحاق در ماه ربيع از دنيا رفت.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: مردم همه از هر دين و مرام احتياج به امنيت و عدالت و فراواني نعمت دارند.
و از يونس بن ظنيان نقل شده كه گفت:
با عدهاي خدمت حضرت صادق عليهالسلام بودم؛ گفتم: مرغهايي كه خدا به حضرت ابراهيم فرمود:
«چهار مرغ بگير و نزد خويش پاره پاره كن، سورهي بقره، آيه 260»
از چهار نوع مختلف بود يا از يك نوع؟ حضرت فرمود: ميخواهيد نظير آن را ببينيد؟ گفتيم: آري؛ حضرت صدا زد: اي طاووس؛ اي كلاغ؛ اي باز؛ اي كبوتر؛ يك يك پرندگان حاضر شدند. سپس حضرت دستور داد آنها را كشتند و قطعه قطعه كرده و پرهاي آنها را كندند و با يكديگر مخلوط كردند. سپس سر طاووس را گرفت و فرمود:
اي طاووس؛ ديديم كه گوشت و استخوان و پرهاي او جدا شد و به يكديگر پيوست و به سر متصل شد و زنده از مقابل حضرت پرواز كرد؛ آن گاه كلاغ و باز و كبوتر را يك يك صدا زد و همه در برابر او زنده شدند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه خدا را بشناسد از خدا ميترسد و حيا ميكند.
بزنطي نقل ميكند كه: مردي از اهل حربابل گفت:
در ده مردي بود كه مرا آزار ميداد و ميگفت: اي رافضي؛ و حرفهاي زشت ميزد و مرا سرزنش ميكرد. به زبان نبطي (نبط گروهي از عجم بودند كه ميان كوفه و بصره منزل كرده بودند و زبان خاص و طبيعت مخصوصي داشتند) به او ميمون ده ميگفتند. سالي به حج رفتم و حضرت صادق عليهالسلام را ملاقات كردم. از حال آن مرد پرسيد و بيمقدمه به زبان نبطي فرمود: ميمون ده مرد. گفتم: چه موقع؟ فرمود: هم اكنون. پس از خدمت حضرت مرخص شده و روز و ساعت را يادداشت كردم. هنگامي كه به كوفه برگشتم، برادرم را ديدم و پرسيدم: چه كسي در ده ما مرده؟ از جمله كساني كه نام برد همان ميمون ده بود. گفتم: كي مرد؟ گفت: فلان روز، فلان ساعت، دقيقا همان تاريخ و ساعتي كه حضرت فرموده بود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: خرد و زيبايي چهره و شيوايي در كلام را هر كس داراست، كامل است.
و حديثي طولاني از عمر بن يزيد نقل ميكند كه حاصلش اين است كه:
هشام بن حكم عقيدهي جهميه را داشت، (جهميه اتباع جهم بن صفوان از فرق جبريه هستند) و در آنها هم خبيث و پليد بود. خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيد؛ حضرت مسألهاي از او پرسيد؛ متحير ماند و مهلت گرفت و چند روزي به فكر جواب بود و نتوانست جوابي تهيه كند. باز به حضرت رجوع كرد و حضرت جوابش را فرمود و مسألهي ديگري از او پرسيد كه دليل بر بطلان مذهبش بود. هشام غمگين و حيران بيرون رفت و چند روزي را در حيرت و سرگرداني به سر برد و دوباره اجازهي ورود خواست. حضرت پيغام داد در حيره (نزديك نجف) بايستد من ميآيم. هشام خشنود و مسرور زودتر رفت و آن جا ماند تا حضرت سوار استري به آن جا وارد شد. هشام گفت: چون به من نزديك شد منظرهي او به طوري مرا ترساند كه نتوانستم حرف بزنم و زبانم بسته شد. حضرت مدتي توقف كرد و ماندن ايشان رعب و حيرت مرا زياد ميكرد. هنگامي كه مرا به اين حالت ديد. از آن جا رفت. من دانستم اين حالتي كه به من دست داد چيزي جز امري از جانب خدا نبود و از آن پس هشام از عقيده خود برگشت و به حضرت صادق عليهالسلام گرويده و دين حق را اختيار كرد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: بهترين زنان شما زني است كه چون با شوهر خلوت كند و جامه از تن برگيرد پرده حيا را نسبت به شوهر خود به دور افكند و چون جامه بر تن پوشد، لباس حيا را نيز همراه آن بپوشد.
از مفضل بن عمر نقل ميكند كه گفت:
حضرت صادق عليهالسلام سواره ميرفت و من هم در خدمت ايشان بودم. در راه به عبدالله بن حسن رسيديم كه او نيز سوار بود؛ تازيانهاش را بلند كرد كه به حضرت بزند. حضرت اشارهاي كرد و همين طور كه تازيانه در دستش بود، دستش خشك شد. گفت: اي اباعبدالله! (كنيهي حضرت صادق عليهالسلام) تو را به خويشاوندي قسم مرا ببخش. باز حضرت اشاره كرد و دست او به حال اول برگشت.
هر كس به فرقهي صوفي تمايل پيدا كند، از ما نيست
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دزدان سه طايفهاند: آنان كه از پرداخت زكات بخل ميورزند، كساني كه خوردن و به غارت بردن مهر زن را حلال ميدانند و مردمي كه قرض ميگيرند و خيال اداي آن را ندارند.
مولانا احمد اردبيلي در كتاب حديقة الشيعه از احمد بن محمد بن ابينصر نقل ميكند كه:
يكي از اصحاب ما به حضرت صادق عليهالسلام گفت: در اين زمان گروهي پيدا شدهاند كه به آنها صوفي ميگويند؛ شما دربارهي آنها چه ميفرمائيد؟ حضرت فرمود: اينها از دشمنان ما هستند، هر كس به آنها مايل شود از آنها است و با آنها محشور ميشود و به زودي عدهاي پيدا ميشوند كه مدعي دوستي ما هستند ولي به اينها مايل ميشوند و به ايشان شبيه ميشوند و لقبهاي آنان را بر خود ميگذارند و كلمات آنها را تأويل ميكنند. بدان! هر كس به آنها ميل كند از ما نيست و ما از او بيزاريم و هر كه آنها را رد و انكار كند مانند كسي است كه مقابل پيامبر صلي الله عليه و آله با كفار جهاد كرده است.
يكي از اصحاب حضرت ابا عبداللّه، امام جعفر صادق عليه السلام حكايت كند:
روزي به همراه بعضي از دوستان به مجلس شريف و مبارك آن حضرت شرفياب شدم؛ و من از محضر مقدّسش پيرامون اين آيه شريفه قرآن:
خُذْ أرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إلَيْكَ(1)سؤال كردم بر اين كه آيا آن پرندگان از يك جنس و يك نوع؛ و يا آن كه از انواع پرندگان متفاوت بودند؟
امام صادق عليه السلام فرمود: آيا دوست داريد تا همانند آن را به شما ارائه و نشان دهم؟
همگي در پاسخ گفتيم: بلي.
حضرت در همان حالتي كه نشسته بود صدا زد: طاووس!
ناگهان طاووسي پرواز كنان جلوي حضرت آمد، بعد از آن صدا زد: كلاغ! و كلاغي هم نزد حضرت آمد؛ و سپس يك كبوتر و يك باز شكاري را صدا نمود و آن دو نيز نزد حضرت حاضر شدند.
بعد از آن امام عليه السلام دستور داد تا سر آن چهار پرنده را بريدند؛ و پر و بال آن ها را كَنْدند و بدن هاي آن ها را قطعه قطعه كردند و سپس تمام گوشت و پوست آن ها را درهم آميختند.
پس از آن امام عليه السلام سر طاووس را به دست خود گرفت و آن را صدا زد.
ناگهان ديدم مقداري از استخوان ها، گوشت ها و پرها حركتي كردند و از مابقي جدا گشته و به هم پيوستند.
بعد از آن، حضرت سر طاووس را رها نمود و آن سر به بدن متّصل شد؛ و طاووس حركت كرد و صحيح و سالم جلوي امام صادق عليه السلام ايستاد.
سپس حضرت كلاغ و باز شكاري و كبوتر را يكي پس از ديگري صدا زد و جريان را به همان شكل انجام داد؛ و آن ها هم زنده شدند و در مقابل حضرت سر پا ايستادند. (2).
يكي از اصحاب نزديك امام جعفر صادق عليه السلام به نام زيد شحّام حكايت كند:
روزي به همراه عدّه اي در محضر پربركت آن حضرت بوديم، يكي از شعراء به نام جعفر بن عفّان وارد شد و حضرت او را نزد خود فرا خواند و كنار خود نشانيد و فرمود: اي جعفر! شنيده ام كه درباره جدّم، حسين عليه السلام شعر گفته اي؟
جعفر شاعر پاسخ داد: بلي، فدايت گردم.
حضرت فرمود: چند بيتي از آن اشعار را برايم بخوان.
همين كه جعفر مشغول خواندن اشعار در رثاي امام حسين عليه السلام شد، امام صادق عليه السلام به قدري گريست كه تمام محاسن شريفش خيس گرديد؛ و تمام اهل منزل نيز گريه اي بسيار كردند.
سپس حضرت فرمود: به خدا قسم، ملائكه مقرّب الهي در اين مجلس حضور دارند و همانند ما مرثيّه جدّم حسين عليه السلام را مي شنوند؛ و بر مصيبت آن بزگوار مي گريند.
آن گاه خطاب به جعفر بن عفّان نمود و اظهار داشت: خداوند تو را به جهت آن كه بر مصائب حسين سلام اللّه عليه، مرثيّه سرائي مي كني اهل بهشت قرار داد و گناهان تو را نيز مورد مغفرت و آمرزش خود قرار داد.
بعد از آن، امام عليه السلام فرمود: آيا مايل هستي بيش از اين درباره فضيلت مرثيّه خواني و گريه براي جدّم، حسين عليه السلام، برايت بگويم؟
جعفر بن عفّان شاعر گفت: بلي، اي سرورم.
حضرت فرمود: هركس درباره حسين عليه السلام شعري بگويد و بگريد و ديگران را نيز بگرياند، خداوند او را مي آمرزد و اهل بهشت قرارش مي دهد.(1).
1) اختيار معرفة الرّجال: ص 289، ح 508.
روزي ابو حنيفه - يكي از پيشوايان و رهبران اهل سنّت - به همراه عدّه اي از دوستانش به مجلس امام جعفر صادق عليه السلام وارد شد و اظهار داشت:
يابن رسول اللّه! فرزندت، موسي كاظم عليه السلام را ديدم كه مشغول نماز بود و مردم از جلوي او رفت و آمد مي كردند؛ و او آن ها را نهي نمي كرد، با اين كه رفت و آمدها مانع معنويّت مي باشد؟!
امام صادق عليه السلام فرزند خود موسي كاظم عليه السلام را احضار نمود و فرمود: ابو حنيفه چنين مي گويد كه در حال نماز بودي و مردم از جلوي تو رفت و آمد مي كرده اند و مانع آن ها نمي شدي؟
پاسخ داد: بلي، صحيح است، چون آن كسي كه در مقابلش ايستاده بودم و نماز مي خواندم، او را از هر كسي نزديك تر به خود مي دانستم، بنابر اين افراد را مانع و مزاحم عبادت و ستايش خود در مقابل پروردگار متعال نمي دانستم.
سپس امام جعفر صادق عليه السلام فرزند خود را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فداي تو باد، كه نگه دارنده علوم و اسرار الهي و امامت هستي.
بعد از آن خطاب به ابو حنيفه كرد و فرمود: حكم قتل، شديدتر و مهمتر است، يا حكم زنا؟
ابو حنيفه گفت: قتل شديدتر است.
امام عليه السلام فرمود: اگر چنين است، پس چرا خداوند شهادت بر اثبات قتل را دو نفر لازم دانسته؛ ولي شهادت بر اثبات زنا را چهار نفر قرار داده است؟!
سپس حضرت به دنباله اين پرسش فرمود: بنابر اين بايد توجّه داشت كه نمي توان احكام دين را با قياس استنباط كرد.
و سپس افزود: اي ابوحنيفه! ترك نماز مهمتر است، يا ترك روزه؟
ابو حنيفه گفت: ترك نماز مهمتر است.
حضرت فرمود: اگر چنين است، پس چرا زنان نمازهاي دوران حيض و نفاس را نبايد قضا كنند؛ ولي روزه ها را بايد قضا نمايند، پس احكام دين قابل قياس نيست.
بعد از آن، فرمود: آيا نسبت به حقوق و معاملات، زن ضعيف تر است، يا مرد؟
ابوحنيفه در پاسخ گفت: زنان ضعيف و ناتوان هستند.
حضرت فرمود: اگر چنين است، پس چرا خداوند متعال سهم مردان را دو برابر سهم زنان قرار داده است، با اين كه قياس برخلاف آن مي باشد؟!
سپس حضرت افزود: اگر به احكام دين آشنا هستي، آيا غائط و مدفوع انسان كثيف تر است، يا مني؟
ابو حنيفه گفت: غائط كثيف تر از مني مي باشد.
حضرت فرمود: اگر چنين است، پس چرا غائط با قدري آب يا سنگ و كلوخ پاك مي گردد؛ ولي مني بدون آب و غسل، تطهير نمي شود، آيا اين حكم با قياس سازش دارد؟!
پس از آن ابوحنيفه تقاضا كرد: ياابن رسول اللّه! فدايت گردم، حديثي براي ما بيان فرما، كه مورد استفاده قرار دهيم؟
امام صادق عليه السلام فرمود: پدرم از پدرانش، و ايشان از حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام روايت كرده اند، كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: خداوند متعال ميثاق و طينت اهل بيت رسول اللّه صلوات اللّه عليهم را از اعلي عليين آفريده است.
و طينت و سرشت شيعيان و دوستان ما را از خمير مايه و طينت ما خلق نمود و چنانچه تمام خلايق جمع شوند، كه تغييري در آن به وجود آورند هرگز نخواهند توانست.
بعد از آن كه امام صادق عليه السلام چنين سخني را بيان فرمود ابو حنيفه گريان شد؛ و با دوستانش كه همراه وي بودند برخاستند و از مجلس خارج گشتند.(1).
1) اختصاص شيخ مفيد: ص 189.
مسافري فوق العاده در سفر
مرحوم شيخ طوسي رضوان اللّه تعالي عليه به نقل از هشام بن سالم حكايت فرمايد:
روزي به همراه جماعتي از اصحاب حضرت ابو عبداللّه، امام جعفر صادق عليه السلام، در مجلس و محضر مباركش نشسته بوديم، كه شخصي از اهالي شهر شام اجازه گرفت و سپس وارد مجلس شد و سلام كرد.
امام عليه السلام جواب سلام او را داد و فرمود: بنشين.
پس از آن كه نشست، حضرت او را مخاطب قرار داد و فرمود:
اي مرد شامي! خواسته ات چيست؟
و براي چه به اين جا آمده اي؟
آن شخص اظهار داشت: شنيده ام كه شما نسبت به تمام علوم و به همه مسائل آشنا و عالم هستي، لذا آمده ام تا مناظره كنم.
حضرت فرمود: در چه موردي؟
عرضه داشت: پيرامون قرآن؛ و حروف مقطعه و اعراب آن.
حضرت فرمود: مطالب خود را در اين رابطه با حمران بن اعين در ميان بگذار.
مرد شامي گفت: مي خواهم با شخص خودت مباحثه و مناظره نمايم، نه با ديگران.
امام عليه السلام فرمود: مسائل خود را با حمران مطرح كن، چنانچه بر او غلبه كردي، بر من نيز غالب خواهي شد.
پس از آن، شامي با حمران مشغول مذاكره و مناظره گرديد، به طوري كه خود خسته و عاجز گشت.
حضرت فرمود: اي مرد شامي! او را چگونه يافتي؟
پاسخ داد: او را شخصي متخصص و آشنا يافتم، هر آنچه سوال كردم، جواب كاملي شنيدم.
سپس عرضه داشت: چنانچه ممكن باشد مي خواهم با خودت پيرامون علوم عربي مناظره نمايم؟
امام صادق عليه السلام اشاره به ابان بن تغلب نمود و اظهار داشت: آنچه مي خواهي با اين شخص مناظره كن.
مرد شامي كنار ابان بن تغلب رفت و در مناظره با او مغلوب شد، اين بار به حضرت گفت: مي خواهم در علم فقه مناظره كنم.
حضرت در اين مرحله يكي ديگر از شاگردان خويش را به نام زراره، معرفي نمود و به مرد شامي فرمود: با او مناظره كن، كه تو را در مسائل، قانع مي نمايد.
و چون با زراره مباحثه و مناظره كرد، نيز مغلوب گشت و شكست خورد؛ حضرت را مخاطب قرار داد و گفت: اين بار مي خواهم با خودت درباره علم كلام مناظره نمايم.
امام عليه السلام اين بار نيز به يكي ديگر از شاگردان خود به نام مؤمن طاق خطاب نمود و فرمود: اي مؤمن طاق! با اين مرد شامي در آنچه كه مي خواهد مناظره نما.
پس او طبق دستور حضرت با مرد شامي در علم كلام مناظره نمود و بر او غالب گرديد.
و بر همين منوال با هشام بن سالم در توحيد و خداشناسي؛ و بعد از آن با هشام بن حكم پيرامون امامت و خلافت مناظره انجام گرفت و مرد شامي شكست خورد.
و امام جعفر صادق عليه السلام شادمان بود و تبسم مي نمود.
سپس شامي اظهار داشت: مثل اين كه، خواستي به من بفهماني، كه در بين شيعيان شما اين چنين افرادي وجود دارند كه در علوم مختلف آشنا و مسلط مي باشند؟!
حضرت فرمود: اين چنين فكر كن.
و پس از صحبت هائي حضرت فرمود: خداوند متعال حق و باطل را در كنار يكديگر قرار داد؛ و پيامبران و اوصياء را فرستاد تا بين آن دو را جدا سازند؛ و انبياء را قبل از اوصياء منصوب نمود تا فضيلت و عظمت هر يك بر ديگري روشن شود.
مرد شامي در اين لحظه گفت: خوشا به حال كسي كه با شما همنشين باشد.
امام عليه السلام در پايان فرمود: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل با رسول خدا - صلوات اللّه عليهم - همنشين بودند؛ و اخبار و جريانات را از طرف خداوند متعال براي آن حضرت مي آوردند.
سپس مرد شامي اظهار داشت: ياابن رسول اللّه! آيا ممكن است، كه من هم جزء شيعيان شما قرار گيرم؟ و مرا نيز از علوم و بركات خود بهره مند فرمائي؟
حضرت هم او را پذيرفت و به هشام فرمود: مسائل مورد نياز او را تعليمش بده، كه برايت شاگردي شايسته باشد. (1).
1) اختيار معرفة الرجال: ص 275، ح 494.
مأمون رقي - كه يكي از دوستان امام جعفر صادق عليه السلام است - حكايت نمايد:
در منزل آن حضرت بودم، كه شخصي به نام سهل بن حسن خراساني وارد شد و سلام كرد و پس از آن كه نشست، با حالت اعتراض به حضرت اظهار داشت:
ياابن رسول اللّه! شما بيش از حد عطوفت و مهرباني داريد، شما اهل بيت امامت و ولايت هستيد، چه چيز مانع شده است كه قيام نمي كنيد و حق خود را از غاصبين و ظالمين باز پس نمي گيريد، با اين كه بيش از يك صد هزار شمشير زن آماده جهاد و فداكاري در ركاب شما هستند؟!
امام صادق عليه السلام فرمود: آرام باش، خدا حق تو را نگه دارد و سپس به يكي از پيش خدمتان خود فرمود: تنور را آتش كن.
همين كه آتش تنور روشن شد و شعله هاي آتش زبانه كشيد، امام عليه السلام به آن شخص خراساني خطاب نمود: برخيز و برو داخل تنور آتش بنشين.
سهل خراساني گفت: اي سرور و مولايم! مرا در آتش، عذاب مگردان، و مرا مورد عفو و بخشش خويش قرار بده، خداوند شما را مورد رحمت واسعه خويش قرار دهد.
در همين لحظات شخص ديگري به نام هارون مكي - در حالي كه كفش هاي خود را به دست گرفته بود - وارد شد و سلام كرد.
حضرت امام صادق سلام اللّه عليه، پس از جواب سلام، به او فرمود: اي هارون! كفش هايت را زمين بگذار و حركت كن برو درون تنور آتش و بنشين.
هارون مكي كفش هاي خود را بر زمين نهاد و بدون چون و چرا و بهانه اي، داخل تنور رفت و در ميان شعله هاي آتش نشست.
آن گاه امام عليه السلام با سهل خراساني مشغول مذاكره و صحبت شد و پيرامون وضعيت فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و ديگر جوانب شهر و مردم خراسان مطالبي را مطرح نمود مثل آن كه مدت ها در خراسان بوده و تازه از آن جا آمده است.
پس از گذشت ساعتي، حضرت فرمود: اي سهل! بلند شو، برو ببين در تنور چه خبر است.
همين كه سهل كنار تنور آمد، ديد هارون مكي چهار زانو روي آتش ها نشسته است، پس از آن امام عليه السلام به هارون اشاره نمود و فرمود: بلند شو بيا؛ و هارون هم از تنور بيرون آمد.
بعد از آن، حضرت خطاب به سهل خراساني كرد و اظهار داشت: در خراسان شما چند نفر مخلص مانند اين شخص - هارون كه مطيع ما مي باشد - پيدا مي شود؟
سهل پاسخ داد: هيچ، نه به خدا سوگند! حتي يك نفر هم اين چنين وجود ندارد.
امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: اي سهل! ما خود مي دانيم كه در چه زماني خروج و قيام نمائيم؛ و آن زمان موقعي خواهد بود، كه حداقل پنج نفر هم دست، مطيع و مخلص ما يافت شوند، در ضمن بدان كه ما خود آگاه به تمام آن مسائل بوده و هستيم. (1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 123، ح 176، به نقل از مناقب ابن شهرآشوب.
در زمان امامت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام شخصي به نام نجاشي استاندار و حاكم اهواز و فارس بود و از مردم ماليات زيادي مي گرفت.
يكي از اهالي اهواز كه ماليات سنگيني پرداخت كرده بود، حضور امام صادق عليه السلام آمد و اظهار داشت: ياابن رسول اللّه! نجاشي از مردم ماليات بسياري مي گيرد، گرچه من ماليات خود را پرداخته ام ولي برايم خيلي مشكل و سخت است.
و با توجه به اين كه او شخصي مسلمان و متدين و از ارادتمندان و پيروان شما است، اگر ممكن است نامه اي برايش بنويس تا رعايت حال مرا بنمايد؟
لذا امام جعفر صادق عليه السلام نامه اي براي نجاشي بدين مضمون نوشت:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، سرّ أخاك يسرّك اللّه...»، برادرت را خوشحال كن تا خداوند متعال تو را خوشحال نمايد.
مرد اهوازي نامه حضرت را گرفت و سپس تحويل نجاشي داد، چون نجاشي نامه را خواند آن را بوسيد و بر چشم نهاد و آن گاه گفت: اي مرد! خواسته ات چيست؟
اهوازي گفت: مأموران شما ماليات زيادي برايم تعيين كرده است و پرداخت آن براي من مشكل است، گرچه آن را پرداخته ام.
نجاشي پرسيد: مگر ماليات دريافتي از تو چه مقدار بوده است؟ جواب داد: مقدار ده هزار درهم.
نجاشي دستور داد كه آنچه از او گرفته اند، باز پس دهند و پس از آن به آن مرد گفت: آيا اكنون راضي و خوشحال شدي؟
اظهار داشت: بلي، جانم به فدايت.
آن گاه نجاشي دستور داد تا يك حيوان سواري و يك كنيز پيش خدمت، همچنين يك دست لباس كامل نيز به او داده شود.
سپس مرد اهوازي به شهر مدينه منوره آمد و جريان نجاشي را براي امام صادق عليه السلام تعريف كرد و حضرت بسيار شادمان و مسرور گرديد.
اهوازي گفت: ياابن رسول اللّه! گويا شما هم شاد و خوشحال گشته اي؟
حضرت صادق آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين فرمود: بلي، قسم به خداوند بي همتا! پيامبر خدا نيز از اين كار خوشحال مي باشد.(1).
1) بحارالانوار: ج 47، ص 370، ح 89، اختصاص شيخ مفيد: ص 260.
امام جعفر صادق عليه السلام فرمود:
منصور دوانيقي در يكي از روزها بعضي از علماء و دانشمندان شهر مدينه منوره را در مجلسي به حضور خود دعوت كرد، كه من نيز يكي از آنان بودم.
همين كه به دربار خليفه عباسي وارد شديم، دربان او - كه ربيع نام داشت - جلو آمد و گفت: خليفه دستور داده است كه دو نفر، دو نفر وارد شويد.
به همين جهت من با عبداللّه بن حسن وارد شديم؛ و چون كنار منصور قرار گرفتيم و نشستيم، منصور به من گفت: شنيده ام علم غيب مي داني؟
گفتم: كسي غير از خداوند متعال غيب نداند.
اظهار داشت: شنيده ام مردم ماليات و حقوق و صدقات خود را تحويل شما مي دهند؟
گفتم: ماليات ها همه براي شما مي باشد.
بعد از آن، پرسيد: آيا مي دانيد كه شما را براي چه؛ و به چه منظور دعوت كرده ام؟
اظهار داشتم: خير.
گفت: شما را دعوت كرده ام تا آن كه خانه ها و باغات شما را تخريب و خودتان را در جزيره اي يا منطقه اي تبعيد و منتقل كنم، كه تحت نظر و ممنوع الملاقات باشيد تا آن كه در جامعه، صلح و آرامش برقرار باشد.
گفتم: همانا حضرت ايوب به بلاهاي سختي مبتلا شد و صبر نمود؛ و حضرت يوسف مورد ظلم و ستم قرار گرفت و عفو نمود، و حضرت سليمان به مُلْكي عظيم رسيد و شكر خدا كرد؛ و تو از نسل همان ها مي باشي.
منصور خوشحال شد و گفت: مرا به آن موعظه هائي كه گاهي مطرح مي فرمودي، موعظه نما؟
گفتم: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: رابطه رَحِم و خويشاوندي، همچون ريسماني است كه از زمين به آسمان ها متصل مي باشد؛ كه هر كه قطع رابطه كند، قطع آن ريسمان نموده و هر كه صله رحم نمايد با آن وصل نموده است.
منصور گفت: حديثي ديگر برايم بگو؟
اظهار داشتم: جدّم رسول خدا صلي الله عليه و آله به نقل از فرمايش خداوند متعال فرموده است: من رحمان هستم و خويشاوندي را بر قرار كردم و هر كه قطع صله رحم نمايد با من قطع رابطه كرده است.
منصور اظهار داشت: من چنين حديثي را نخواستم، حديث ديگري را بيان كن؟
پس از آن، گفتم: يكي از پادشاهان بني اسرائيل، سي سال از عمرش بيشتر باقي نمانده بود، ولي چون قطع صله رحم كرد، خداوند عمرش را از سي سال به سه سال كاهش داد.
منصور در پايان گفت: منظورم اين بود و همين را خواستم؛ و سپس هدايايي به من داد و با خوشحالي با ما خداحافظي كرد؛ و از مجلس بيرون آمديم. (1).
1) مستدرك الوسائل: ج 15، ص 242، ح 29، به نقل از عوالي اللئالي: ج 1، ص 362، ح 45.
مرحوم شيخ صدوق رضوان اللّه تعالي عليه و ديگر بزرگان آورده اند:
يكي از راويان حديث و از اصحاب و دوستان امام جعفر صادق عليه السلام به نام ابوبصير ليث مرادي حكايت كند:
پس از آن كه امام جعفر صادق عليه السلام به شهادت رسيد، روزي جهت اظهار هم دردي و عرض تسليت به اهل منزل حضرت، رهسپار منزل آن امام مظلوم عليه السلام گرديدم.
همين كه وارد منزل حضرت شدم، همسرش حميده را گريان ديدم؛ و من نيز در غم و مصيبت از دست دادن آن امام همام عليه السلام بسيار گريستم.
و چون لحظاتي به اين منوال گذشت، افراد آرامش خود را باز يافتند. آن گاه همسر آن حضرت به من خطاب كرد و اظهار داشت:
اي ابوبصير! چنانچه در آخرين لحظات عمر امام جعفر صادق عليه السلام در جمع ما و ديگر اعضاء خانواده مي بودي، از كلامي بسيار مهم استفاده مي بردي.
ابوبصير گويد: از آن بانوي كريمه توضيح خواستم؟
پاسخ داد: در آن هنگام، كه ضعف شديدي بر امام عليه السلام وارد شده بود فرمود: تمام اعضاء خانواده و آشنايان و نزديكان را بگوئيد كه در كنار من حاضر و جمع شوند.
وقتي تمامي افراد حضور يافتند، حضرت به يكايك آنان نگاهي عميق انداخت و سپس خطاب به جمع حاضر فرمود:
كساني كه نسبت به نماز بي اعتنا باشند، شفاعت ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام شامل حالشان نمي گردد. (1).
قابل دقت است كه حضرت نفرمود: شفاعت ما شامل افراد بي نماز نمي شود؛ بلكه فرمود: شفاعت ما شامل حال افراد بي اعتناء به نماز، نمي شود.
1) ثواب الاعمال: ص 205، بحارالانوار: ج 47، ص 2، ح 5.
منظور از نوشتن اين چند صفحه اين است كه مذهب شيعه و جعفري همان مذهب اهلبيت و عترت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم است. از روي تعصب مانند ساير مذاهب با قدرت جبر خلفاي وقت ظهور پيدا نكرده است بلكه مرام شيعه همان مرام سلمان و اباذر و مقداد و عمار ياسر و كميل بن زياد و مالك بن نويره و سعد بن عباده و عبدالله بن عباس و قيس بن سعد بن عباده و مالك اشتر و محمد بن ابيبكر و هزاران اشخاص علمي و برجسته اصحاب كبار پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و صدها تن از تابعين اصحاب صحيح الاراده بوده است كه در آن زمان ابوحنيفه و مالك و شافعي و احمد حنبل وجود نداشتهاند زيرا كه اين چهار رييس نوظهور در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم هنوز به دنيا نيامده بودند و دين مبين اسلام با وجود پيغمبر ظهور كرده و بعد از رحلت آن حضرت ابوحنيفه در سال 80 هجري در كابل متولد و در سال 150 فوت كرد. مالك بن انس در سال 93 هجري، شافعي در سال 150 هجري و احمد بن حنبل در سال 165 به دنيا آمد و شافعي و احمد بن حنبل به ترتيب در سال 198 و 241 درگذشتند. ولي شيعه در زمان پيغمبر از آن حضرت پيروي ميكردند و بعد از رحلت ايشان نيز از عترت و فضيلت و كرامت و علم و دانش حضرت و طبق سنت و رسم رسول خدا تبعيت ميكردند و آن همه شدت عمل و صبر و شكيبايي را در مقابل زجر و شكنجههاي مخالفين تحمل ميكردند و اين مطالب درباره شيعه در همه اعصار و قرون در دفتر روزگار به ثبت رسيده و به هيچ وجه قابل انكار و ترديد نبوده بلكه تابعين حق و حقيقت (شيعه) معني مرام و آيين جعفري را محضر اهلبيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم يافتهاند و تمام آزارها و جور و جفا و تنبيههاي بدني آنها را در راه دين سست نميكند بلكه استوارتر نمود و مردم آنها را مايه سعادت بشر ميدانند. جمعيت شيعه طبق روايات متواتره از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم اهلبيت پيغمبر را عدل (همرديف) قرآن و كشتي نجات ميدانند.
اما اشتباه برادران اهل تسنن در تعيين اهلبيت پيغمبر پرواضح است و به نظر ميرسد چنان مغرورند كه از شدت تكبر نميتوانند آن را قبول نمايند و معلوم نيست آيا در اين اشتباه متعمد هستند يا تعمد ندارند؛ زيرا كه احاديث بسياري از جمله حديث متواتر از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از دانشمندان اهل تسنن در خصوص فضيلت اهلبيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده به حدي كه هيچ منصفي قدرت انكار آن را ندارد مانند حديث منزله و حديث ثقلين و حديث غديرخم و حديث طير مشوي و قضيه مباهله و قضيه خانم بخش و قضيه ليلة المبيت و ساير قضاياي ديگر قطع نظر از تأويل آيات قرآني كه شمارهي آن آيات در اين مختصر نميگنجد.
مذهب جعفري (شيعه)، مذهب اهلبيت
طبق عقيده مذهب جعفري مقام خلافت و جانشيني حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از آن علي بن ابيطالب و يازده فرزند مطهرش ميباشد و اين منصب الهي با نص تعيين حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به فرمان خداي عزوجل ثابت شده است. شيعهها همين مذهب الهي را كه مذهب اهلبيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم است از آن زمان نگهداري كردهاند.
اصحاب خاص پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نيز براي احقاق حق خود از لحظات اول در مقابل زمامداران خودسر حاكمان عادل فداكاريهاي مالي و جاني كردهاند و در زمان خليفه اول و دوم و سوم زشتكاريهاي آنان را فاش ميكردند و شيعهها بودند كه از سلاطين بنياميه شكنجهها ديدند و به ظلمها و ستمها و جفاهايي كه اين خائنين دين بر مسلمانان كردند صبر نمودند. با اين رويدادها دولت بنياميه در نتيجه اعمال شديد و قبيح خود رو به ضعف گراييد. جعفر بن محمد صلي الله عليه و آله و سلم در اين برهه از زمان موقعيت را براي قيام علمي مساعد ديدند مردمي كه براي به دست آوردن حقيقت تشنه بودند و به دنبال پناهگاه واقعي ميگشتند از اطراف و اكناف عالم دور چشمه زلال علم پيغمبر را كه در آن زمان مخصوص حضرت بود فراگرفتند.
مورخين سني و شيعي نوشتهاند كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مسلمانان را در حجةالوداع در محلي كه آن را غدير خم ميگفتند جمع كرد و بر بالاي بلندي يا بالاي چند چوب كه براي او گذاردند يا بر بالاي چند جهاز شتر ايستاد و به خلافت علي بن ابيطالب عليهالسلام بعد از خود در برابر چشم و گوش دهها هزار مردم تصريح كرد و من جمله از فرمايشات رسول صلي الله عليه و آله و سلم كه گفت اين بود (من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره و اخذل من خذله الي آخر) يعني اي مردم بر هركس كه من مولاي او بودم علي مولاي اوست خداوند هر كس با او دوست است تو با او باش و هر كس با او دشمني كرد تو دشمن او باش خداوندا ياران علي را ياري كن و كساني كه او را تنها ميگذارند - خوارساز
در آن وقت عمر بن الخطاب برخاست و بعلي بن ابيطالب عليهالسلام گفت بخ بخ لك يا علي اصبحت مولاي و مولاكل مؤمن و مؤمنه - به به اي علي تو مولاي من و مولاي هر مرد مؤمن و هر زن مؤمنه شدي و در خطابهي رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مطالب ديگري هست كه شيعه به آن استدلال مينمايند و تاريخ آن را به طور تفصيل نقل كرده است شيعهي اماميه به اين نص صريح كه به شهادت هزاران نفس از مسلمانان اثبات شده تكيه كردهاند و از آن تجاوز نميكنند و ايمان دارند كه علي بن ابيطالب امام مفترض الطاعه است و معتقدند كه امامان و پيشوايان آنها هر يك به موجب نص و تصريح امام قبل امام هستند چنانكه علي عليهالسلام نسبت به فرزندش حسن و بعد از او به حسين فرزندان رسول صلي الله عليه و آله و سلم تصريح كرد و حسين بن علي عليهالسلام نسبت به فرزندش علي بن الحسين عليهالسلام و او به فرزندش تا امام دوازدهم قائم آل محمد مهدي عليهالسلام - تصريح فرموده است.
محمد بن علي بن نعمان، ابوجعفر، كوفي صيرفي معروف به احول و ملقب به مؤمن طاق
يكي از ثقات (1)و برجستگان اصحاب امام صادق (ع) (2)است (3)كه لقب مؤمن طاق دارد (4)؛ چون در طاق المحامل كوفه دكاني داشته؛ نه آن چنان كه صاحب قاموس و تاج اللغة گفتهاند كه طاق قلعهاي در طبرستان بوده و محمد بن نعمان در آن جا سكونت داشته (5)، كه اين اشتباه است.
در زمان محمد بن نعمان پول قلبي پيدا شده بود كه اكثر مردم تشخيص نميدادند، مؤمن طاق قلب و سالم را از يكديگر تشيخيص ميداد و از هم جدا ميكرد، لهذا دشمنان وي و بدخواهان مذهب جعفري، او را شيطان طاق ميخواندند. (6).
مؤمن طاق نيز، مانند هشام بن حكم، در علم كلام قدرتي تمام داشت، و از متكلمان عصر خويش محسوب ميگشت (7)، و امام صادق (ع) در اين زمينه او را ستوده بود. (8).
او مصنفات بسياري، مانند: كتاب الاحتجاج در امامت اميرالمؤمنين (ع) و كتاب رد بر معتزله در امامت مفضول، و كتابي در امر طلحه و زبير و عايشه (9)، و كتابي در رد خوارج و مناظراتش با آنان، و كتابي در مجالس وي با ابوحنيفه و فرقه مرجئه دارد. (10).
او كتابي نيز به نام «افعل لا تفعل» دارد كه مرحوم ثقهالاسلام آقاي حاج شيخ آقا بزرگ تهراني، قدس سره، در الذريعه، فرموده: «كتاب افعل لا تفعل لا بي جعفر محمد بن علي بن النعمان بن ابيطريفة البجلي الاحول الصيرفي الاحول الصيرفي الملقب بمؤمن الطاق يروي عن الامام ابيعبدالله الصادق عليهالسلام و هو احد الاربعة الذين هم احب الناس اليه احياءا و امواتا. قال النجاشي: رايت هذا الكتاب عند احمد بن ابيعبدالله الحسين عبيدالله بن الغضائري و هو كتاب كبير حسن»، صاحب كتاب افعل لا تعفل، ابوجعفر محمد بن علي بن نعمان احول صيرفي است كه ملقب به مؤمن طاق است، و از امام صادق (ع) روايت ميكند، و او جزء چهار نفري است كه، مرده و زنده ايشان، محبوبترين مردم نزد امام جعفر صادق (ع) بوده. نجاشي گفته: من آن كتاب را نزد ابنغضائري ديدهام، و آن كتاب بزرگ و خوبي است. (11).
مؤمن طاق مناظرات و مباحثاتي با مخالفين داشته كه ما بعضي از آنها را ذكر ميكنيم: .
1) رجال الطوسي، ص 359.
2) رجال الطوسي، ص 302.
3) مؤمن طاق از اصحاب امام كاظم (ع) نيز شمرده شده است (رجال الطوسي، ص 359 - خلاصه، علامه حلي، ص 67).
4) رجال نجاشي، ص 228.
5) تاج العروس، مجلد 6، ص 428 و قاموس اللغه، باب القاف، فصل الطاء.
6) اختصاص، شيخ مفيد، ص 204 - رجال كشي، ص 163 - رجال نجاشي، ص 228 - خلاصه، علامه حلي، ص 67 - بحارالانوار، ج 47، ص 394.
7) فهرست ابنالنديم، ص 250.
8) اختصاص، ص 204 - بحارالانوار، ج 47، ص 394.
9) فهرست ابنالنديم، ص 250.
10) رجال نجاشي، ص 228.
11) الذريعه، ج 2، ص 261.
در خلاصه، علامه حلي، ص 84، مسمع بن مالك، آمده است.
كردين، به كسر كاف و دال.
سيد بكر بن وائل، و رئيس آنان در شهر بصره، و صاحب جاه و منزلت در ميان ايشان (1)، و از اصحاب امام باقر (ع) (2)، و امام صادق (ع) (3)بوده، و ثقه است (4)، او از حضرت باقر (ع) اندكي روايت كرده، و ليكن از حضرت صادق (ع) بسيار روايت نموده، و اختصاص تمام به آن حضرت داشته تا آن كه آن جناب روزي به او فرمود: «اني لا عدك لامر عظيم يا اباسيار»، اباسيار، من تو را از براي امري بزرگ مهيا و آماده داشتهام. (5).
روايت شده كه وقتي امام صادق (ع) به او فرمود: اي مسمع! تو از اهل عراقي، آيا به زيارت قبر امام سحين (ع) ميروي؟ عرض كرد: نه، چون من مردي معروف و در بين اهل بصره مشهورم، و نزد ما جماعتي هستند كه تابع خليفهاند، و از قبايل عرب و ناصبيان و غير ايشان، دشمنان بسيار داريم، و من ايمن نيستم كه احوال مرا به والي خبر ندهند، به طور قطع گزارش ميدهند، و از ايشان به من ضررها خواهد رسيد. حضرت فرمود: آيا مصائب آن حضرت با به خاطر ميآوري؟ عرض كرد: آري. فرمود: آيا بر آن حضرت جزع ميكني؟ عرض كرد: آري، به خدا سوگند كه بيتابي ميكنم و ميگريم بر آن بزرگوار تا آن كه اهل خانه من، اثر اندوه در من مييابند، و حتي از غذا خوردن امتناع ميكنم تا از حال من، آثار مصيبت ظاهر ميشود. حضرت فرمود: خدا رحم كند بر گريه تو، به درستي كه تو شمرده ميشوي از كساني كه جزع ميكنند از براي ما، و شاد ميشوند براي شادي ما، و اندوهناك ميشوند براي اندوه ما، و خائف ميگردند براي خوف ما، و ايمن ميگردند براي ايمني ما، و زود باشد كه ببيني، در وقت مرگ خود، كه پدران من حاضر شوند نزد تو، و سفارش كنند به ملكالموت درباره تو، و بشارت دهند تو را كه ديدهات روشن گردد، وشاد شوي؛ و ملكالموت بر تو مهربانتر باشد از مادري مهربان نسبت به فرزند خويش.
پس حضرت گريست و مسمع نيز گريست، تا آخر حديث كه چشم را روشن و دل را نوراني ميسازد. (6).
شيخ طوسي (ره)، در رجالش، او را از مواليان و ملازمان امام صادق و امام كاظم (ع) شمرده است. (1).
كشي، از عياشي، از علي بن عطيه، از مصادف نقل كرده كه گفت: حضرت ابوالحسن موسي الكاظم (ع) يك قطعه زمين زراعتي در مدينه (يا نزديك آن) خريد، و سپس به من فرمود: من اين زمين را براي دختر بچه (دختر مصادف) خريدهام. (2).
داستان سفر مصادف به مصر، براي تجارت، از طرف حضرت صادق (ع)، مشهور است (3)و ما آن را در ذيل اخلاق امام صادق (ع) نقل كردهايم.
در روضه كافي، روايتي از حلم امام صادق (ع) نقل شده كه ما ترجمه آن را ذكر ميكنيم. محمد بن مرازم، از پدرش نقل كرده كه گفت: در خدمت امام صادق (ع)، از حيره خارج شديم (آن زماني كه منصور دوانيقي ايشان را خواسته بود و اجازه بازگشتن داده بود)، مقداري آمديم تا به ساحلين (4)رسيديم. اول شب بود. مردي از كاركنان منصور كه سمت تحصيلداري داشت و در سالحين زندگي ميكرد، جلو حضرت را گرفت و گفت: نميگذارم از اين جا بگذري؛ و شديدا بر ممانعتش پافشاري نمود.
من و مصادف در خدمت حضرت بوديم، مصادف عرض كرد: اين سگ، شما را خيلي آزار ميكند و ممكن است بازگرداند، باز معلوم نيست منصور چه كند؛ اگر اجازه فرمايي او را ميكشيم و بدنش را در رود مياندازيم. حضرت فرمود: مصادف! خويشتنداري كن. مصادف پيدرپي از آن مرد تقاضاي آزاد كردن مينمود و او مانع بود، تا بيشتر از شب گذشت، آن گاه دست از جلوگيري برداشت و رفت. حضرت فرمود: اين كار بهتر بود (كه مقداري صبر كنيم و بردباري نماييم) يا آن چه شما ميگفتيد كه او را بشكيم؟ عرض كرديم: اين عمل بهتر بود. حضرت فرمود: «ان الرجل يخرج من الذل الصغير فيدخله ذلك في الذل الكبير»، گاهي مرد در گرفتاري كوچكي است اما به واسطه عدم تحمل خود را در ذلت بزرگ تر مياندازد. (5).
مصادف فرزندي به نام محمد داشته كه از پدر خود روايت كرده است. ابنغضائري در يكي از كتابهايش، محمد را توثيق و تعديل كرده (6)، اما مصادف را چيزي نميشمارد. (7).
از شيوخ اصحاب حضرت صادق (ع) (1)، و از ثقات ايشان، و از كساني است كه نص بر امامت حضرت موسي بن جعفر را از پدرش صلوات الله عليهما روايت كرده است. (2).
و در روايت «تهذيب» است كه معاذ كرباس فروش بود، وقتي ترك كسب كرد، حضرت صادق (ع) احوال او را پرسدند(3)، گفتند: تجارت را ترك .
شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده (1)، و در فهرست گفته: او كتابي دارد كه بزرگان از او نقل كردهاند. (2).
نجاشي گويد: معاوية بن وهب، ابوالحسن، عربي خالص، ثقه و بر طريق مستقيم بوده. او از امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام روايت كرده، و كتابي به نام «فضائل الحج» دارد كه ابن ابيعمير از او روايت ميكند. (3).
در كافي، نقل شده كه معاوية بن وهب به امام صادق (ع) عرض كرد: چگونه شايسته است براي ما كه با شيعيان، و مردماني كه با آميزش دارند و شيعه نيستند، رفتار كنيم؟ حضرت فرمود: نگاه كنيد به پيشوايان خود، از آنان كه پيروي ميكنيد، هر طور آنان رفتار كنند، شما نيز همان گونه رفتار كنيد؛ به خدا سوگند، آنان بيمارنشان را عيادت ميكنند، و بر سر جنازههايشان حاضر گردند، و براي آنان گواهي و شهادت دهند و امانتهاي آنان را به آنان رد كنند. (4).
معاوية بن وهب گويد: شنيدم امام صادق (ع) ميفرمود: «اطلبوا العلم و تزينوا معه بالحلم و الوقار و تواضعوا لمن تعلمونه العلم و تواضعوالمن طلبتم منه العلم، و لا تكونوا علمآء جبارين فيذهب باطلكم بحقكم»، دانش بياموزيد و دانش خود را با خويشتنداري و وقار زينت بخشيد، نسبت به شاگردان خود متواضع و نسبت به استادان خود فروتن باشيد، و از علماي جبار نباشيد كه رفتا باطلتان، حق شما را نيز از بين ببرد. (5).
شيخي جليلالقدر و عابدي بلند پايه و يكي از اصحاب اجماع است كه حديث منقول از او در شمار صحاح آورده ميشود (1)او بين عامه و خاصه معروف بوده است. (2).
معروف بن خربوذاز اعاظم صحابه ائمه بزرگوار، حضرات علي بن الحسين (3)و محمد بن علي (4)و جعفر بن محمد الصادق (5)عليهمالسلام بوده، و امتياز مخصوص وي به كثرت عبادت اوست.
همان گونه كه در شرح حال جميل بن دراج گذشت، وقتي كه فضل بن شاذان از سجده طولاني ابن ابيعمير در شگفت شد، ابن ابيعمير داستان شگفتي خود را از سجدهاي جميل بن دراج ذكر كرد و گفت كه جميل بن دراج به او گفته بود كه سجده طولانياش در مقايسه با سجدههاي طولاني معروف بن خربوذ، بس ناچيز بوده است. (6).
معروف بن خربوذ، به كثرت عبادت و طول سجده كه غايت خضوع و منتهاي عبادت است، و اقرب حالات بنده به نزد پرودگار، و اشد اعمال بر ابليس است، معروف و محل توجه بوده است. او اين نشانه از شيعه راستين علي (ع) بودن را، كه - به فرموده امام صادق (ع) - معروف بودن به عبادت است (7)، به خوبي دارا بود.
مرحوم كليني، در كافي، باب علامات و صفات مؤمن، از معروف بن خربوذ، از امام باقر (ع) روايت ميكند كه فرمود: اميرالمؤمنين عليهالسلام نماز صبح را، در عراق، به جماعت گزارد؛ چون رو برگردانيد، مردم را موعظه فرمود و از خوف خدا گريست و آنان را نيز گرياند، سپس فرمود: هان به خدا، در زمان دوست و رفيقم پيغمبر (ص)، مردمي را ميشناختم كه در بامداد و شام ژوليده و گرد آلود و گرسنه بودند، پيشاني آنان (در اثر سجده) مانند زانوي بز بود، شب را براي پروردگار خود با سجود و قيام ميگذرانيدند، گاهي روي پا ايستاده و گاهي پيشاني به زمين ميگذاشتند،با پروردگار خود مناجات نموده، و آزادي خويش را از آتش دوزخ طلب ميكردند. به خدا كه آنان را، با اين حال، ديدم كه ترسان و نگران بودند. (8).
ابناثير، در اسد الغابه، در ذيل حالات بشير بن تيم صحابي، نقل كرده كه معروف بن خربوذ از بشير بن تيم روايت ميكند كه در شب ولادت نبي اكرم (ص)، موبد كسري (9)در خواب ديد كه شتران و گروه اسبان از دجله گذشتند و درياچه ساوه خشك شد، و آتشكده فارس خاموش گرديد... (10).
نويسنده گويد: بنابراين روايت، معروف بايد از تابعين به شمار آيد.
علي بن ابراهيم تيمي از محمد اصبهاني نقل كرده كه گفت: در مكه معظمه، با معروف بن خربوذ نشسته بوديم، و عدهاي نيز حضور داشتند؛ ناگاه جمعي از اهالي مدينه كه بر چهارپايان سوار بودند بر ما گذشتند. معروف گفت از ايشان بپرسيد كه در مدينه چه خبر تازهاي است. ما پرسيديم، گفتند؛ عبدالله بن حسن (11)وفات كرده است. ما به معروف خبر داديم. طولي نكشيد، عده ديگري آمدند، معروف گفت: از ايشان هم از خبر تازه مدينه بپرسيد. آنان گفتند: عبدالله بن حسن غش كرده بود و به هوش آمد. معروف گفت: نميدانم ايشان چه ميگويند، الا آن كه ابنالمكرمة (حضرت صادق عليهالسلام) به من خبر داد كه قبر عبدالله و اهل بيتش در كنار فرات است. و چنان شد كه او شنيده و خبر داده بود؛ منصور ايشان را به كوفه برد و در حبس افكند، و تمامي بر كنار فرات شهيد گشتند. (12).
از محمد بن مروان روايت شده كه گفت: من با معروف نزد حضرت صادق (ع) نشسته بوديم، پس او براي من شعر ميخواند و من براي او شعر ميخواندم، او از من سؤال ميكرد و من از او سؤال مينمودم، و امام صادق (ع) ميشنيد، پس فرمود كه رسول خدا (ص) فرموده: دل آدمي از چرك پر شود، از براي او بهتر است كه از شعر پر شود. «فقال معروف: و انما يعني بذلك الذي يقول الشعر. فقال (ع): ويحك او ويلك، قد قال ذلك رسول الله (ص)» - معروف گفت: شايد مراد رسول خدا (ص)، گوينده شعر باشد، نه خواننده شعر، حضرت فرمود: واي بر تو! رسول خدا (ص) اين طور فرموده است - (13).
نويسنده گويد: جمله «قد قال» يعني فرمايش رسول خدا (ص)، آن طور كه تو خيال كردي و گفتي، نيست؛ بلكه فرمايش ايشان شامل گوينده، و حفظ كننده و خواننده شعر است. خدا و رسولش آگاهترند. (14)
شعر همچون وسيلهاي است كه هرگاه در جهت ناصواب به كار گرفته شود و بر اساس تخيل شكل گيرد و با تزيينات خيالي وتصويرهاي واهي عرضه شود، جلوگير راه حق ميشود و به جاي رشد، غي را به بار ميآورد، و طبيعي است كه پردازندگان به اين نوع شعر، يا پرداختن به شعر از اين ديدگاه، سرانجامي جز گمراهي نخواهد داشت. سرودن اين دسته اشعار و سرخوش بودن به اين نوع شعر، انحراف از حق به غير حق است، و اين است معني قول خداي تعالي: «الشعراء يتبعهم الغاون»؛ و در همين زمينه است كه پيغمبر (ص) فرموده است كه اگر جوف يكي از شما پر از چرك شود، بهتر از آن است كه پر از شعر گردد. از چنين اشعاري در اخبار و روايات نهي شده است.
بر عكس هرگاه كه شعر در طريق صواب قرار گيرد و بر پايه شناخت صحيح و ايمان سروده شود، و تعهدآور و آگاهياز و انتقام گيرنده از ظالمين و ياري بخش مظلومين باشد، عمل صالح محسوب ميگردد، و از اين رو است كه خداوند تعالي اين دسته از شعرا را استثناء فرموده، ميفرمايد: «الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا» (سوره شعراء، آيه 227) مگر آن شاعران كه اهل ايمان و عمل صالح بوده و ياد خدا بسيار كرده، و براي انتقام از ستمي كه در حق آنها و ساير مؤمنان شده، از حق ياري جستند (و به شمشير زبان با دشمنان دين جهاد كردند).
مسعودي، در مروج الذهب (ج 3، ص 246 - 242)، منشاء اختلافات داخلي را كه يكي از موجبات سقوط رژيم بنياميه بوده، به شعر كميت نسبت ميدهد.
.مرحوم پدرم فرموده: سيد بن طاووس (ره)، در طريق اين روايت قدح فرموده. (15).
از جابر جعفي روايت شده كه گفت: وارد شدم بر امام باقر (ع) و زيد، برادر آن حضرت، نيز حاضر بود؛ ناگاه معروف بن خربوذ به مجلس وارد شد، حضرت فرمود: اي معروف! از اشعار شيرين و لطيفت، براي ما انشاد كن. معروف اين شعر را خواند: لعمرك ما ان ابومالك
بواه و لا بضعيف قواه و لا بالالدي قوله
يعادي الحكيم اذا مانهاه و لكنه سيد بارع
كريم الطبائع حلو ثناه اذا سدته سدت مطواعة
و مهما و كلت اليه كفاه (16). حضرت دست بر شانه زيد گذاشت، و فرمود: اينها صفات تو است. (17).
1) الرواشح السماويه، راشحه سوم، ص 45.
2) سفينة البحار، ج 2، ص 178.
3) رجال الطوسي، ص 101.
4) رجال الطوسي، ص 135.
5) رجال الطوسي، ص 320.
6) رجال كشي، ص 184.
7) اصول كافي، ج 2، باب علامات مؤمن، ص 183.
8) اصول كافي، ج 2، ص 185.
9) داناترين عالم زرتشتي.
10) اسدالغابة في معرفة الصحابة، ج 1، ص 192.
11) عبدالله بن حسن بن حسن بن علي بن ابيطالب (ع)، معروف به عبدالله محض، و شخ بني هاشم.
12) رجال كشي، ص 185.
13) رجال كشي، 185 - 184.
14) در زمينه شعر، و انواع آن ميتوان اين گونه توضيح داد كه:
15) تحفة الاحباب، ص 369.
16) به جان تو سوگند، كه ابومالك سهل انگار و سست ضعيف نيست - او آن چنان نيست كه اگر حكيمي او را نهي كند، با او به ستيز برخيزد - بلكه او سروري است برتر از همه كه سرشتي بخشنده دارد و نيك منش است - اگر بر او فخر كني تنها بر فرمانبردارنش فخر نمودهاي، ولي اگر كار را بدو واگذار كني او تمامي امور تو را كفايت خواهد نمود.
17) امالي صدوق، مجلس 10، ح 12، ص 43.
از كبار اصحاب، و يكي از كارگزاران و مواليان حضرت صادق (ع) بوده (1)؛ و از روايات استفاده ميشود كه او از اولياء الله و اهل بهشت است؛ و حضرت صادق (ع) او را دوست ميداشت، و او وكيل و قيم بر نفقات عائله حضرت بود. (2).
او كتابي دارد كه از آن روايت شده است. (3).
بعضي گفتهاند كه او در اول امر، معتزلي، و سپس از پيروان محمد بن عبدالله بن حسن بن علي بن ابيطالب (ع) - نفس زكيه - بود (4)، و در آخر كار، از اصحاب حضرت صادق (ع) گرديد، و حق آن است كه او از بزرگان اصحاب حضرت صادق (ع) و از ممدوحين است.
شيخ طوسي، رحمهالله، در كتاب غيبت، فرمود: معلي بن خنيس از ممدوحين است، و از كارگزاران حضرت صادق (ع)، و بدين سبب، داود بن علي (والي مدينه) او را كشت. وي نزد حضرت پسنديده بود، و بر طريقه امام صادق (ع) در گذشت. (5).
و نيز گفته شده كه داود بن علي، او را از اين جهت گرفت و به زندان افكند كه نام اصحاب و شيعيان امام صادق (ع) را فاش كند، و آنان را معرفي نمايد ولي معلي نپذيرفت. داود او را تهديد به قتل نمود، و معلي بر كتمان پافشاري كرد و گفت: به خدا سوگند، اگر آنان در زير پايم باشند، پايم را برندارم، و تو را از نامشان آگاه نكنم؛ و چون مرا بكشي سعادتمندم ساختهاي. آن گاه داود دستور قتل معلي را صادر كرد. (6)در بعضي از روايات وارد شده كه سبب قتلش اشاعه و ابراز بعضي از اسرار بوده.در بصائرالدرجات، از حفص ابيض تمار روايت شده كه گفت: اي حفص! من معلي را به چيزي امر كردم، و او مخالفت كرد، و به آهن مبتلا شد. روزي او را افسرده و دلتنگ ديدم، گفتم، تو را چه ميشود، شايد به ياد زن و بچه و مالت افتادهاي؟ گفت: آري. گفتم: پيش بيا، پيش آمد، دستم را به صورتش كشيدم و به او گفتم چه ميبيني؟ گفت: خود را در خانهام، در كنار همسر و اولادم، ميبينم. سپس دوباره دستم را به صورتش كشيدم و گفتم: خود را در كجا ميبيني؟ گفت: در مدينه، در خانه شما. به او توصيه كردم كه اين راز را پوشيده بدارد، مخالفت كرد، و به آن مصيبت مبتلا شد... (7).
و از بعضي از روايات استفاده ميگردد كه امام صادق (ع)، در موقع كشتن او، در مدينه نبوده، و بعد از قتل او به مدينه برگشتهاند.
علامه مجلسي (ره) فرموده: امام صادق (ع) در خارج شهر مدينه به سر ميبرد كه داود بن علي، عموي منصور كه حكومت مدينه را داشت، معلي بن خنيس را، كه يكي از كارگزاران و موالي حضرت بود، به آن تعمت كه به منظور قيام امام خريداري اسلحه ميكند، كشت.
همين كه امام صادق (ع) به مدينه بازگشت، از فاجعه قتل معلي سخت اندوهگين شد، و با خشم به نزد داود بن علي رفت، و بر وي عتاب آورد و گفت: به كدام گناه معلي را كشتهاي؟ داود، از خشم امام، در وحشت افتاد و رئيس شرطه (شهرباني) خود را كه نامش سيرافي بود عامل قتل معلي معرفي كرد.
امام صادق (ع)، از قدرت دستگاه خلافت و سطوت فرمانرواي مدينه كه عموي منصور بود، بيم نكرد و در قصاص قاتل پافشاري نمود، تا به جايي كه كه داود بن علي ناگزير در امتثال فرمان وي، رئيس شرطه خويش را به كيفر رسايند؛ هر چند كه قاتل معلي به وقت مكافات خود بر داود اعتراض ميكرد و به فرياد ميگفت: خود بر من فرمان قتل مردم را ميدهند، و خود نيز مرا به آن گناه ميكشند. (8).
شيخ كشي، از ابن ابينجران، از حماد ناب، از مسمعي روايت كرده كه گفت: داود بن علي،حاكم مدينه، موقعي كه خواست معلي را به قتل برساند، معلي گفت: مرا به سوي مردم بيرون بريد، چون من دين و قرض بسياري دارم، و مال فراوان، و ميخواهم كه مردم را بر قروض خود شاهد بگيرم. او را به بازار بردند. همين كه مردم گرد او جمع شدند، گفت: اي مردم! من معلي بن خنيس ميباشم، هر كس مرا شناخته است، چه بهتر، و هر كه مرا نشناخته، بشناسد؛ شاهد باشيد، آن چه از من به جا مانده، از كم و زياد، از اعيان و اموال و ديون و خانه و غلام و كنيز، تماما متعلق است به امام صادق (ع). رئيس شرطه چون اين بشنيد بر او غضب كرد و او را به قتل رسانيد.
همين كه اين خبر به حضرت صادق (ع) رسيد، غضبناك از خانه بيرون آمد، در حالي كه ردايش به زمين كشيده ميشد، و اسماعيل، فرزندش، همراه بود. حضرت نزد داود بن علي رفت و فرمود: كشتي كارگزار و مولاي مرا، و گرفتي مال مرا. عرض كرد: من او را نكشتم، رئيس شرطه او را كشت. حضرت فرمود: با اجازه تو بود، يا بدون اجازه تو؟ داود گفت: بدون اجازه من بوده. حضرت به اسماعيل فرمود: خود داني، هر چه خواهي بكن. اسماعيل برفت و به شمشيري كه همراه داشت رئيس شرطه را بكشت.
مسمعي گويد: امام صادق (ع) فرمود: هر آينه نفرين كنم، به درگاه خدا، بر كسي كه مولاي مرا كشته و مال مرا ربوده است، داود بن علي گفت: آيا مرا به نفرين خود تهديد ميكني؟
مسمعي گويد: معتب (خادم امام) برايم نقل كرد كه آن شب حضرت صادق (ع) پيوسته در ركوع و سجود بود، و چون سحر شد، شنيدم كه در سجده اين دعا را يم خواند: «اللهم اني اسالك بقوتك القويه و بمحالك الشديد و بعزتك التي خلقك لها ذليل ان تصلي علي محمد و آل محمد و ان تاخذه الساعة الساعة».
معتب گفت: به خدا سوگند، آن حضرت سر از سجده بر نداشته بود كه فرياد شيون از خانه داود بن علي برخاست و خبر رسيد كه داود بن علي مرد؛ حضرت صادق (ع) سر از سجده برداشت و فرمود: من خدا را خواندم، و خداوند فرشتهاي را فرستاد كه با حربهاي آهنين چنان بر سر او زد كه مثانهاش از آن ضربت شكافت و مرد. (9).
در كتاب بصائرالدرجات، از ابنسنان روايت شده كه گفت: موقعي كه داود بن علي فرستاد معلي بن خنيس را به قتل رسانيدند، ما در مدينه بوديم؛ و حضرت صادق (ع) بعد از ان واقعه، يك ماه گذشت كه به نزد داود بن علي تشريف نبرد، و داود هر كس را به خدمت آن حضرت ميفرستاد، ايشان از رفتن به جانب او امتناع ميفرمود. داود ناگزير پنج تن از نگهبانان خود را فرستاد، و دستور داد كه حضرت صادق (ع) را حاضر سازند، و اگر از آمدن امتناع ورزد، سر از تنش برگيرند، نتيجة يا خودش و يا سرش را حاضر نمايند.
چون نگهبانان بر حضرت وارد شدند، ايشان مشغول نماز بود، و ما با حضرت نماز ظهر را به جا ميآورديم، همين كه از نماز فارغ شديم، آن جماعت گفتند: اجابت كن داود بن علي را. حضرت فرمود: اگر اجابت نكنم، چه خواهد شد؟ آنان گفتند: به ما دستور داده: اگر نيامد سرش را همراه بياوريد. حضرت فرمود: گمان نميكنم كه شما پسر پيغمبر را بكشيد. آنان گفتند: ما نميفهميم كه تو چه ميگويي، ما دستور داود بن علي را اطاعت ميكنيم. حضرت فرمود: برگرديد كه خير دنيا و آخرت شما در همين است. مأمورين گفتند: به خدا سوگند، از اين جا نميرويم تا آن كه خودت يا سرت را همراه ببريم. حضرت چون ديد كه آنان دستبردار نيستند و تصميم قتلش را دارند، دو دستش را بلند كرد و بر شانههاي خود گذاشت، و سپس دستها را گشود و با انگشت سبابه خود اشاره فرمود، و شنيديم كه ميگفت: «الساعة الساعة»، كه ناگاه ناله بلندي شنيده شد. حضرت به ايشان فرمود: صاحب شما الساعه مرد، و اين صداي ناله او بود؛ شما يك تن را بفرستيد تا خبر بياورد، اگر نمرده بود، و اين ناله او نبود، من با شما خواهم آمد. آنان يكي را فرستادند، طولي نكشيد كه برگشت و خبر آورد كه داود مرده، و ناله، ناله او بوده.
همين كه آنان رفتند، ما عرض كرديم: خدا ما را به قربان تو گرداند، حال آن ملعون چگونه بود؟ فرمود: او يك تن از مواليان مرا كه معلي بن خنيس بود به قتل رسانيده، و يك ماه بود كه به منزل او نميرفتم. او كسي را به دنبال من فرستاد كه بايد در همين ساعت پياپي. من نرفتم، اين عده را فرستاد كه گردن مرا بزنند. من هم خدا را به اسم اعظمش خوادم و خداوند ملكي را فرستاد كه با حريهاي او را كشت. (10).
شيخ كليني، و شيخ طوسي، رحمهماالله، به سند صحيح، از وليد بن صبيح، روايت كردهاند كه گفت: مردي خدمت حضرت صادق (ع) شرفياب شد، و گفت: معلي به من مديون بود، و حق مرا از بين برد. حضرت فرمود: آن كسي كه او را كشت، حق تو را برده؛ سپس به من دستور داد: برخيز و حق اين مرد را بده، همانا ميخواهم خنك كنم بدن معلي را، و بدن او خنك هست؛ يعني حرارت جهنم به آن نرسيده. (11)و نيز كليني (ره)، از وليد بن صبيح روايت كرده كه گفت: روزي خدمت حضرت صادق (ع) مشرف شدم، حضرت پارچههايي نزد من افكند و فرمود: اينها را تاه كن. چون برخاستم و در مقابل حضرت ايستادم، حضرت فرمود: خدا رحمت كند معلي بن خنيس را. من گمان كردم حضرت ايستادن مرا، مقابل خود، به ايستادن معلي در خدمتش تشبيه كرد. سپس فرمود: اف باد بر دنيا كه خانه بلا است، مسلط فرموده پروردگار عالم، در دنيا، دشمنش را بر دوستش. (12).
از عقبة بن خالد روايت شده كه گفت: من و معلي و عثمان بن عمران شرفياب محضر امام صادق (ع) شديم، همين كه حضرت ما را ديد، فرمود: مرحبا به شما! اين چهرهها دوست دارند ما را، و ما دوست داريم ايشان را، «جعلكم الله معنا في الدنيا و الاخرة»، خداوند شما را در دنيا و آخرت با ما قرار دهد. (13).
شيخ كشي (ره) روايت كرده كه چون روز عيد ميشد، معلي بن خنيس به صحرا بيرون ميرفت، ژوليده مو و گردآلوده در پوشش ستمديدگان؛ همين كه خطيب به منبر ميرفت، معلي دست خود را به آسمان بلند ميكرد و ميگفت:
«اللهم هذا مقام خلفائك و اصفيائك و مواضع امنائك الذين خصصتهم ابتزوها و انت المقدر للاشياء لا يغالب قضاؤك و لا يجاوز المحتوم من تدبيرك كيف شئت و اني شئتعلمك في ارادتك كعلمك في خلقك صفوتك و خلفائك مغلوبين مقهورين مبتزين يرون حكمك مبدلا و كتابك منبوذا و فرائضك محرفة عن جهات شرايعك و سنن نبيك صلواتك عليه و آله متروكة، اللهم العن اعدائهم من الاولين و الاخرين و الغاوين و الرائحين و الماضين و الغابرين اللهم العن جبابرة زماننا و اشياعهم و احزابهم و اعوانهم انك علي كل شيء قدير». (14)
بارالها! دشمنان آنان را، از اولين و آخرين، گذشتگان و آيندگان، رفتگان و ماندگان، لعنت فرما. بارالها! تمام جباران زمان ما، و پيروانشان، و گروهشان، و مدد كارانشان را لعنت فرما؛ به درستي كه تو بر هر كاري قادري -رجال كشي ص 327 - 326 - بحارالانوار، ج 47، ص 363.
.معلي بن خنيس از امام صادق (ع) از حقوقي كه مسلماني بر مسلمان ديگر دارد سؤال ميكند، و حضرت او را بدين نحو پاسخ ميدهد:
مسلمين را بر يكديگر هفت حق واجب است كه هر گاه يكي از آنها را ضايع كنند از ولايت و طاعت خدا بيرون روند. معلي عرض كرد: قربانت، آن هفت حق چيست؟
امام صادق (ع) فرمود: اي معلي! من بر تو نگرانم و ميترسم آنها را ضايعگذاري و مراعات نكني و بداني و عمل ننمايي. معلي عرض كرد: «لا قوة الا بالله»، نيرويي نيست مگر از خدا. آن گاه امام صادق (ع) فرمود:
آسانترين آن حقوق اين است كه آن چه برخويشتن ميپسندي بر وي هم بپسندي، و آن چه بر خود زشت ميداري بر او زشت شماري.
حق دوم آن كه از خشم و ناخشنودي وي بپرهيزي و در طلب رضا و فرمانبرداري او بكوشي.
سومين حق آن است كه او را با جان و مال و زبان و دست و پاي خويش ياري دهي.
حق چهارم آن كه او را به منزله چشم و آيينه باشي و راهنمايي كني.
پنجمين حق آن كه با گرسنگي و تشنگي و برهنگي او، سير و سيراب و پوشيده نباشي.
حق ششم آن است كه اگر خدمتگزاري داري و برادر مسلمانت ندارد، خادم خويش را به شستشوي جامهها و ترتيب طعام و تظيم بستر وي وابداري.
هفتمين حق آن كه سوگند وي را راست گيري و دعوتش را بپذيري و به هنگام بيماري به عيادتش روي و در وقت مرگ بر جنازهاش حاضر گردي؛ و چون دانستي كه او را حاجتي است، پيش از آن كه سؤال كند، حاجتش را بر آوري.
چون چنين كردي دوستي خود را به دوستي او، و دوستي او را به دوستي خود پيوستهاي. (15).
1) رجال الطوسي، ص 310.
2) كتاب الغيبة، طوسي، ص 210.
3) فهرست طوسي، ص 334.
4) و به همين اتهام، داود بن علي او را كشت (خلاصة الاقوال، علامه مجلسي، ص 127).
5) غيبت، طوسي، ص 210 - خلاصه، علامه، ص 127 و بحار، ج 47، ص 342 به نقل از غيبت طوسي.
6) رجال كشي، ص 326.
7) بصائر الدرجات، جزء 8، باب 13، ص 403 - اختصاص، شيخ مفيد، ص 321 - رجال كشي، ص 324.
8) رجال كشي، ص 325 - بحارالانوار، ج 47، ص 353.
9) رجال كشي، ص 324 - 323 - بحارالانوار، ج 47، ص 352.
10) بصائرالدرجات، جزء 5، باب 2، ص 218 - 217.
11) فروع كافي، ج 5، باب الدين، ص 94 - تهذيب الاحكام، طوسي، ج 6، كتاب الديون ص 186 - وسائل الشيعه، ج 13، ص 91 - بحارالانوار، ج 47، ص 337 - خاتمه مستدرك الوسائل، فائده پنجم، ص 681.
12) روضه كافي، ح 469 ص 252.
13) خاتمه مستدرك الوسائل، فائده پنجم، ص 681.
14) بارالها! اين مقام خلفاء و برگزيدگان تو، و جايگاه امنايي كه آنان را مخصوص گردانيدهاي، ميباشد كه به زور و ستم ربوده و غصب شده، و تو تقدير گر همه چيزي كه بر حكم تو چيرگي نخواهد بود، و تدبير حتي تو به هر صورت كه باشد تجاوز ناپذير است؛ دانش تو درخواست و اراده ات همچون علمت در مخلوقت ميباشد؛ اين چنين، برگزيدگانت شكست خورده، از پا افتاده، و غارت شده؛ ديده شود كه احكام تو مبدل گشته، و كتابت به كناري نهاده شده، و واجبات تو از چهارچوب اصلي دينت تحريف يافته و سنت پيامبرت متروكه باشد.
15) اصول كافي، ج 2، باب حق برادر مؤمن، ص 135 - اختصاص، شيخ مفيد، ص 29 - 28.
شيخ طوسي، در رجالش، او را از اصحاب امام صادق (ع) (1)و نيز از اصحاب حضرت موسي بن جعفر (ع) ميشمارد. (2).
بزرگان رجال درباره مفضل بن عمر اختلاف دارند: پارهاي از محققان او را ثقه و مورد اعتماد دانسته (3)و در شمار اجلهي راويان امام صادق (ع) آوردهاند، و گروهي او را ضعيف و فاسد المذهب و مضطرب الروايه خواندهاند. (4).
گروه اول - مانند: شيخ مفيدكه، در ارشاد، فرموده:
مفضل از بزرگان اصحاب امام صادق (ع) و خواص، و ثقات از فقهاي صالحين است. (5).
و نيز شيخ طوسي، در كتاب غيبت، مفضل را از قوام ائمه و پسنديده نزد آن بزرگواران ميداند، و ميگويد كه او بر منهاج و رويه آنان بوده است. (6).
ظاهر فرمايش محقق وحيد نيز چنين است كه او مورد اعتماد بوده است. (7).
گروه دوم - مانند ابنالغضائري كه گويد:
مفضل ضعيف، و خطابي (پيرو ابوخطاب) بوده است. (8).
نجاشي و علامه نيز او را فاسد المذهب، و مضطرب الروايه، ميدانند كه به احاديثش اعتمادي نيست. (9).
ابنداود نيز او را ضعيف ميداند، و در رجالش به اين مطلب تصريح كرده است. (10).
هر دو گروه براي اثبات عقيده خود به رواياتي استشهاد كردهاند كه ما به ايراد چند روايات، از دسته روايات مدح و ذم، در اينجا، اكتفا ميكنيم.
اول - روايات مستفيضهاي كه در مدح مفضل وارد شده، و ما چند روايت را ذكر ميكنيم: شيخ صدوق، رحمه الله، در عيون، در فصل «نصوص بر حضرت ثامن الحجج (ع)»، به سند خود، از محمد بن سنان، از حضرت موسي بن جعفر (ع) روايت كرده كه حضرت به او فرمود: اي محمد! مفضل مايه انس و استراحت من است. (11).
شيخ كليني، رحمه الله، در كافي، روايت كرده كه مابين ابوحنيفه سابق الحاج، و دامادش بر سر ميراثي مشاجره و نزاع بود، مفضل از آن جا ميگذشت، همين كه مشاجره ايشان را ديد، آنان را به منزل برد و بين ايشان به چهارصد درهم اصلاح داد، آن پول را هم خودش پرداخت و از آن دو نسبت به ديگري تعهد گرفت (كه ديگر ادعا نكنند)، و گفت: اين پول از مال من نيست، بلكه امام صادق (ع) مالي را نزد من گذاشته و دستور داده كه هرگاه مابين دو نفر از شيعيان نزاع شود، من ميان آنها صلح دهم و مال المصالحه را از پول آن حضرت بپردازم. (12).
و نيز در كافي، از مفضل نقل شده كه گفت: امام صادق (ع) فرمود: هر گاه ميان دو نفر از شيعيان ما نزاعي ديدي از مال من فديه بده (آن چه را كه يكي بر عليه ديگري ادعا ميكند از مال من بپرداز تا نزاع برطرف شود). (13).
روزي مفضل بن عمر به محضر امام صادق (ع) مشرف شد. امام به ديدار وي خرسند گرديد، و با تبسم به او فرمود: اي مفضل! به خدا سوگند كه تو را دوست ميدارم، و نيز دوستدار آنم كه تو را دوست ميدارد. (14).
از عبدالله بن فضل هاشمي روايت شده كه گفت: در خدمت امام صادق (ع) بودم كه مفضل بن عمر وارد شد. چون حضرت او را ديد، به صورت او خنديد و فرمود: به نزد من بيا، اي مفضل! قسم به پروردگار كه من دوست ميدارم تو را، و دوست ميدارم كسي كه تو را دوست ميدارد، و اگر ميشناختند جيمع اصحاب من آن چه تو ميشناختي، دو نفر مختلف نميشدند.
مفضل گفت: يا ابنرسول الله، گمان ميكنم كه مرا بالاتر از مقامم فرود آورديد. امام فرمود: بلكه تو را در مقام خودت، و به منزلتي كه خدا تو را فرود آورده، منزل دادم. آن گاه مفضل عرض كرد: جابر بن يزيد نزد شما چه مقامي دارد؟ فرمود: مقام سلمان نزد رسول خدا (ص). گفت: داود بن كثير رقي نزد شما چه منزلتي دارد؟ حضرت فرمود: به منزله مقداد است نزد رسول الله (ص).
راوي ميگويد: سپس حضرت رو كرد به من و فرمود: اي عبدالله بن فضل! به درستي كه خداوند تبارك و تعالي ما را از نور عظمت خود خلق كرد و در رحمت خود غوطهور ساخت و ارواح شما را از ما خلق كرد؛ پس ما آرزومند و مايليم به سوي شما، و شما آرزومند و مايليد به سوي ما. به خدا قسم كه اگر كوشش كنند اهل مشرق و مغرب كه زياد كنند در شيعيان ما يك نفر را و كم كنند يكي را، نتوانند؛ و همانا ايشان نامهايشان نزد ما ثبت است، و نامهاي پدرانشان و فاميلهايشان و نسبهايشان همه نوشته شده. اي عبدالله بن فضل! اگر بخواهي، نامت را در صحيفهمان، نشانت خواهم داد. پس دفتري را طلبيد و آن را گشود، ديدم آن صفحه سفيد است و اثر نوشته در آن نيست، گفتم: يا ابنرسول الله، در اين صحيفه اثر نوشته نميبينم، حضرت دست خود را بر آن كشيد، نوشتههايي در آن ديدم و در آخر آن، اسم خود را يافتم، و براي خدا سجده شكر به جا آوردم. (15).
شيخ كشي (ره)، از محمد بن سنان، روايت كرده كه عدهاي از اهالي كوفه به محضر امام صادق (ع) نامهاي نوشتند كه مفضل بن عمر با گروهي زشتكار رفاقت و دوستي دارد، شما به او مرقوم درايد كه رفاقتش را با آن جميعت ترك كند.
حضرت، توسط آن عدهاي كه نامه نوشته بودند، نامهاي براي مفضل فرستاد و دستور داد كه نامه را به دست خودشان به مفضل دهند. آن عده، كه زراره و محمد بن مسلم و عبدالله بن بكير و ابوبصير و حجر بن زائده جزء آنان بودند، نامه را به مفضل رساندند.
مفضل در حضور جميع نامه را گشود، و ديد امام صادق (ع) مرقوم فرموده:
بسم الله الرحمن الرحيم، فلان چيز و فلان چيز را خريداري كن. و كم و زيادي، از آن چه دربارهاش نامه نوشته بودند، مرقوم نشده بود. همين كه نامه را قراوت كرد، آن را به دست زراره داد. زراره نامه را به محمد بن مسلم داد و او به ديگري، خلاصه نامه دست به دست گرديد. مفضل گفت: چه ميگوييد؟ گفتند: اين پول زيادي لازم دارد، بايد فكري كرد تا تدريجا جمع آوري گردد، اما فعلا ميسر نيست؛ پس از جمع آوري به شما مراجعت مينماييم.
همين كه خواستند بروند، مفضل آنان را براي صرف غذا نگه داشت و به دنبال رفقاي آن چناني خودش فرستاد؛ چون حاضر شدند، نامه حضرت را براي آنان خواند. هنوز آورندگان نامه از صرف غذا فارغ نشده بودند كه دوستان مفضل بازگشتند، و مبلغ دو هزار دينار طلا و ده هزار درهم جمع آوري شده را به مفضل تحويل دادند.
مفضل به زراره و رفقايش گفت: شما ميگوييد من اين گروه را رها سازم و با آنان قطع رابطه كنم، در حالي كه در موارد لزوم از آنان كارهاي بزرگ ساخته است، و شما گمان كردهايد كه خداوند محتاج به نماز و روزه شماست؟ (16).
مرحوم شيخ طوسي در كتاب غيبت، از هشام بن احمر، روايت كرده كه اموالي را براي حضرت موسي بن جعفر (ع) به مدينه بردم، حضرت فرمود تا آنها را به كوفه برگردانم و به مفضل تحويل دهم. من هم تمامي آنها در كوفه به مفضل تحويل دادم. (17).
شيخ كليني (ره)، در كافي، در باب صبر، از يونس بن يعقوب، روايت كرده كه گفت: امام صادق (ع) به من امر فرمود كه نزد مفضل روم و او را در مرگ اسماعيل تسليت دهم و سلام حضرت را به او برسانم و بگويم: «ما به مصيبت اسماعيل (فرزندم) مبتلا شديم و صبر كرديم تو نيز مانند ما صبر كن. ما چيزي خواستيم، و خداي عزوجل چيز ديگري خواست، پس ما تسليم امر خداي عزوجل گشتيم». (18).
و نيز در كافي، از مفضل بن عرم نقل شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: بنويس، و علمت را در ميان دوستانت منتشر ساز، و چون مرگت فرارسيد آن را به پسرانت ميراث ده؛ زيرا براي مردم، زمان فتنه و آشوبي خواهد رسيد كه در آن هنگام، جز با كتاب، انس نگيرند. (19).
شيخ كشي (ره)، از عيسي بن سليمان روايت كرده كه گفت: بر حضرت موسي بن جعفر (ع) وارد شدم و عرض كردم: فدايت شوم، دوست شما، مفضل، بيمار بود، برايش دعا بفرماييد. فرمود: خدا رحمت كند مفضل را كه آسوده شد. من نزد دوستانم رفتم و گفتم: مفضل وفات كرده. هنگامي كه به كوفه وارد شديم، گفتند كه او از دنيا رفته است. (20).
و نيز شيخ كشي، از موسي بن بكر، روايت كرده كه چون خبر وفات مفضل به حضرت موسي بن جعفر (ع) رسيد، فرمود: خدا رحمت كند او را، او والدي بود بعد از والد، همانا او راحت گرديد. (21).
نويسنده گويد: منظور از والد، پدر روحاني و مربي و معلم است، از شفقتي كه او بر شيعه و دوستان اهل بيت (ع) داشت. و البته اين مقام بسيار عالي و ارجمندي است كه هر كس لايق آن نيست.
از مجموع اين روايات، و روايات ديگر، كاملا معلوم ميگردد كه مفضل مورد لطف و وثوق ائمه اطهار سلام الله عليهم اجمعين بوده و نسبتهايي كه به وي داده شده از قبيل غلو و يا خطابي (از پيروان ابوالخطاب) بودن، پايه و اصلي ندارد و تمامي آنها كذب محض است. چگونه ممكن است مفضل غالي يا خطابي باشد، و امام او را امين بر اموالش قرار دهد، يا بر او رحمت فرستد، يا آن كه او را مايه انس و استراحت خود خواند.
دوم - در مورد قدح مفضل، به دو خبر اكتفا ميكنيم.
روايت شده كه امام صادق (ع) به اسماعيل بن جابر فرمود: برو نزد مفضل و به او بگو: اي كافر!اي مشرك! از پسرم اسماعيل چه ميخواهي، آيا اراده داري او را به قتل رساني؟ (22).
در روايت ديگر است كه در سفر زيارت امام حسين (ع)، چون چهار فرسنگ از كوفه دور شدند، وقت نماز صبح رسيد، رفقاي مفضل پياده شدند و نماز خواندند، پس به مفضل گفتند: چرا براي نماز پياده نميشوي؟ گفت: من نمازم را، قبل از آن كه از منزلم بيرون آيم، خواندم. (23).
و امثال اين روايات كه با اخبار مدح قابل معارضه نيست.
مرحوم محدث نوري و مرحوم مامقاني، در حالات مفضل، كلام را بسط داده و روايات قدح را جواب دادهاند، و هر كه خواستار تفصيل آن است ميتواند به خاتمه مستدرك و رجال مامقاني مراجعه نمايد. (24).
در ادامه اين مبحث، لازم است كه مختصر و خلاصهاي از «توحيد مفضل» ذكر شود.كسي كه به توحيد مفضل، كه حضرت صادق (ع) براي او فرموده، رجوع كند خواهد دانست كه مفضل نزد آن حضرت چه مقام و منزلتي داشته، و قابل تحمل علوم ايشان بوده است.
توحيد مفضفل رساله بسيار شريفي است كه سيد بن طاووس رحمه الله، فرموده كه هر كس به سفر ميرود آن را با خود همراه داشته باشد (25)، و در «كشف المحجة» به پسرش وصيت ميفرمايد كه در رساله توحيد مفضل دقت كند. (26).
علامه مجلسي رحمه الله، آن را به فارسي ترجمه كرده تا فارسي زبانان از آن استفاده كنند.
1) رجال الطوسي، ص 314.
2) رجال الطوسي، ص 360.
3) معجم الثقات، ص 122.
4) رجال نجاشي، ص 296 - خلاصه، علامه حلي، ص 126.
5) ارشاد، مفيد، فصل نص بر امامت موسي بن جعفر (ع)، ص 264.
6) كتاب الغيبة، طوسي، ص 210.
7) رجال مامقاني، ج 3، ص 238، رديف 12084.
8) رجال مامقاني، ج 3، ص 238، رديف 12084.
9) رجال نجاشي، ص 295 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 126.
10) رجال ابنداود، الجزء الثاني، باب الميم.
11) عيون اخبار الرضا (ع)، باب 4، ح آخر.
12) اصول كافي، ج 2، باب اصلاح بين مردم، ص 167.
13) اصول كافي، ج 2، باب اصلاح بين مردم، ص 167.
14) بحارالانوار، ج 47، ص 395.
15) اختصاص، شيخ مفيد، ص 216 - بحارالانوار، ج 47، ص 395.
16) رجال كشي، ص 277 - 276.
17) كتاب الغيبة، طوسي، ص 224 - بحارالانوار، ج 47، ص 342.
18) اصول كافي، ج 2، ص 75 - وسائل الشيعه، ج 2، ص 904.
19) اصول كافي، ج 1، باب فضيلت كتابت، ص 42.
20) رجال كشي، ص 278.
21) رجال كشي، ص 273 - 272 - جمله «او والدي بود بعد از والد»، درباره او، از امام صادق (ع) نيز نقل شده است (بحارالانوار، ج 47، ص 69).
22) رجال كشي، ص 274 و ص 272.
23) رجال كشي، ص 276 - 275.
24) استاد اسد حيدر، در كتاب الامام الصادق (ع)، ج 3، ص 122، گويد: فرق است ما بين مفضل بن عمر جعفي، و مفضل بن عمر صيرفي، كه اولي ثقه و مورد اعتماد، و دومي فاسد المذهب و از خطابيه و مخالفين اصول اسلام ميباشد. و شايد مخالفان بعمد، بين اين دو خلط كردهاند تا مقام مفضل بن عمر جعفي را كه از خواص امام صادق (ع) بوده، نزد شيعه تنزل بخشند.
25) سفينة البحار، ج 2، ص 372.
26) كشف المحجة، فصل 16.
شيخ طوسي او را از اصحاب حضرت باقر (1)و حضرت صادق (2)عليهماالسلام ميداند. او از خواص اصحاب امام صادق (ع) (3)، و برگزيده و خوب بود (4)، و رواياتي در مدحش نقل شده است. (5).
مفضل بن قيس گويد: به امام صادق (ع) عرض كردم: اگر اصحاب ما در چيزي اختلاف ورزند، من گويم: همان را خواهم گفت كه جعفر بن محمد (ع) گويد... (6).
كشي از مفضل روايت كرده كه گفت: وقتي به خدمت امام صادق (ع) رسيدم و از وضع خودم به آن حضرت شكايت كردم و از آن بزرگوار استدعاي دعا نمودم (7)حضرت كنيز خود را طلبيد و فرمود: بياور آن كيسهاي را كه ابوجعفر منصور دوانيقي براي ما فرستاده. كنيز كيسه را آورد. حضرت فرمود: در اين كيسه چهارصد اشرفي است بردار و به كار خود گشايشي بده. گفتم: نه، به خدا، فدايت شوم، من پول نخواستم بلكه تقاضاي دعا از شما داشتم. فرمود: براي تو دعا خواهم كرد، و ليكن بدان اگر به مردم از پريشاني و گرفتاري خود خبر دهي در نظر آنان خوار و بيمقدار خواهي شد. (8).
اين روايت دلالت بر لطف تام حضرت بر او دارد، از اين جهت كه ميخواستند او با پوشيده داشتن حال و وضعش از مردم، عزيز و محترم باقي بماند. (9).
1) رجال الطوسي، ص 136.
2) رجال الطوسي، ص 314.
3) مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، باب 1، فصل 7، ص 350.
4) جامع الروات، ج 2، ص 260.
5) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 82 و تحت نام رجال علامه حلي، ص 167.
6) رجال كشي، ص 162.
7) در روايت ديگر كشي جمله «... استدعاي دعا نمودم» وجود ندارد - رجال كشي، ص 161.
8) رجال كشي، ص 162 - فروع كافي، ج 4، كتاب الزكاة، ص 21 - وسائل الشيعه، ج 6، ص 311 - بحارالانوار، ج 47، ص 34.
9) تنقيح المقال 7 ج 3، ص 242، رديف 12086.
ثقه، صدوق، و از اجله و فقهاي اصحاب صادقين (ع) (1)
در رجال مامقاني، در ج 3، ص 249، رديف 12166، و همچنين در ج 1، فائده 22، ص 209، به نقل از شيخ مفيد، منصور بن حازم از فقهاي اصحاب صادقين (ع) شمرده شده است.
بوده، و از امام صادق (ع) و امام كاظم (ع) نقل حديث كرده است. (2).او را تصانيفي بوده است كه از آن ميان كتاب اصول الشرايع لطيف و كتاب الحج است.(3).
شيخ طوسي گويد: او كتابي دارد كه ابن ابي عمير ناقل آن است. (4).
منصور بن حازم گويد: به امام صادق (ع) عرض كردم: خداوند اجل و اكرم از اين است كه به وسيله مخلوقش شناخته شود، بلكه مخلوق به وسيله خدا شناخته ميشوند. فرمود: درست گفتي.
عرض كردم، هر كه خدا را شناخت و دانست كه خدايي دارد، سزاوار است كه بداند خداوند خشنودي و خشمي دارد (5)، و خشنودي و خشم او جز به وسيله وحي و پيامبر معلوم نشود؛ و آنكه وحي بر او نازل نشود بايد كه در جستجوي پيامبران باشد و چون آنان را يافت بداند كه ايشان حجت خدايند و اطاعتشان لازمست. من به مردم (اهل سنت) گفتم: مگر نميدانيد كه رسول خدا (ص) حجت خداوند بر خلقش بود؟ گفتند: آري. گفتم: مگر نميدانيد كه رسول خدا (ص) حجت خداوند بر خلقش بود؟ گفتند: آري. گفتم: چون پيامبر درگذشت حجت خدا كيست؟ گفتند: قرآن. من در قرآن نظر كردم و ديدم مرجئه، قدري، و حتي زنديقي كه به آن ايمان ندارد براي غلبه در بحث به آن استشهاد ميكند، پس دانستم كه قرآن بدون قيم (و سرپرستي كه معني واقعي آن را بيان كند) حجت نخواهد بود، و آن قيم هر چه نسبت به قرآن بگويد حق است. پس به آنان گفتم: قيم قرآن كيست؟ گفتند: ابنمسعود قرآن ميدانست، عمر هم ميدانست، حذيفه هم ميدانست. گفتم: همه قرآن را؟ گفتند: نه. پس نيافتم احدي را كه گويد كسي جز علي (ع) تمام قرآن را ميدانست و آن گاه كه هر كدام ميگفتند نميدانم، علي (ع) ميگفت: ميدانم (6)، پس شهادت ميدهم كه علي (ع) قيم قرآن بود و اطاعتش واجب و بعد از پيامبر حجت خدا بر مردم بود، آن چه او درباره قرآن گفت حق است. حضرت فرمود: خدا تو را رحمت كند.
عرض كردم: علي (ع) از دنيا نرفت تا آنكه براي پس از خود حجتي بر جاي گذاشت، همان گونه كه رسول خدا (ص) بر جاي گذاشت، و حجت بعد از علي (ع)، حسن بن علي (ع) است (7)و شهادت ميدهم كه امام حسن (ع) از دنيا نرفت مگر آن كه براي پس از خود حجتي گذاشت همان طور كه پدر و جدش گذاردند و حجت بعد از حسن (ع)، حسين (ع) بود و اطاعتش واجب. حضرت فرمود: خدايت رحمت كند. من سر حضرت را بوسيدم و عرض كرم: شهادت ميدهم كه امام حسين (ع) از دنيا نرفت تا اينكه حجت بعد از خود را بر جاي گذاشت و حجت بعد از او علي بن الحسين (ع) است و اطاعتش واجب. حضرت فرمود: خدايت رحمت كند. من سر حضرت را بوسيدم و گفتم: شهادت ميدهم كه علي بن الحسين (ع) از دنيا نرفت مگر آنكه براي پس از خود حجتي بر جاي گذاشت كه او محمد بن علي ابوجعفر (ع) است و اطاعتش واجب بود. فرمود: خدايت رحمت كند. عرض كردم سرت را پيش آور تا ببوسم، حضرت خنديد و عرض كردم: اصلحك الله، ميدانم كه پدرت از دنيا نرفت تا اين كه حجت پس از خود را بر جاي گذاشت چنان كه پدرش اين كار را كرده بود، و خدا راگواه ميگيرم كه تويي آن حجت، و اطاعت تو واجب است. حضرت فرمود: بس است، خدايت رحمت كند. عرض كردم: سرت را پيش آور تا ببوسم، پس سرش را بوسيدم، حضرت خنديد، و سپس فرمود: هر چه ميخواهي از من سؤال كن كه بعد از اين تو را باور كرده، هرگز انكار نخواهم كرد. (8).
1) در رجال الطوسي، ص 138، منصور بن حازم از اصحاب امام باقر (ع)، و در ص 313، جزء اصحاب امام صادق (ع) شمرده شده است.
2) رجال نجاشي، ص 294 - خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 82،و تحت نام رجال علامه حلي، ص 167 - رجال كبير، ص 345.
3) رجال نجاشي، ص 294.
4) فهرست طوسي، ص 339.
5) در امالي صدوق، مجلس 47، ح 6، آمده است كه امام صادق (ع) در جواب سؤالي از رضا و سخط خداوندي، فرمود: آري، خداوند داراي رضا و سخط است، اما نه مانند مخلوق، خشم خدا عقاب اوست ورضايش ثواب او.
6) در رجال كشي، پس از «ميدانم»، اضافه شده: «و بر او پوشيده نبود و گفته گفته او بود».
7) در رجال كشي پس از «حسن بن علي است»، آمده است كه: «و شهادت ميدهم كه حسن (ع) حجت خدا بود و اطاعتش واجب؛ حضرت فرمود: خدا تو را رحمت كند؛ سر آن حضرت را بوسيدم و گفتم: و شهادت ميدهم...».
8) اصول كافي، ج 1، باب وجوب اطاعت ائمه، ص 145 - رجال كشي، ص 359 - 358 - علل الشرايع، باب 152، ح 1، ص 192.
شيخ طوسي (ره)، او را جزء اصحاب حضرت باقر (ع) بر شمرده است (1)و او همان است كه خدمت حضرت صادق (ع) ميرسيد، و از حضرت سؤال ميكرد و جواب ميشنيد، آن گاه نزد ابوالخطاب ميرفت، و ابوالخطاب بر خلاف قول امام صادق (ع) او را خبر ميداد، و موسي گفته حضرت را ميگذاشت و گفته ابوالخطاب را قبول ميكرد. (2).
هنگامي در محضر امام صادق (ع) بود كه مردي راجع به آيهاي از قرآن سؤال كرد و حضرت جوابش فرمود، پس مرد ديگري وارد شد و همان آيه را پرسيد، حضرت او را بر خلاف معني اول خبر داد.
موسي گويد: از اختلاف گويي آن حضرت خيالات و شكوكي در دلم وارد شد كه خدا داند، چنانكه گويا دلم را با كارد قطعه قطعه ميكردند، با خود گفتم كه من ابوقتاده را كه يك «واو» و شبه آن اشتباه نميكرد، در شام، رها كردم و به سوي اين امر چنين اشتباه بزرگي ميكند آمدم. پس در آن حال كه من دچار چنين افكري بودم، شخص ديگري وارد شد و از همان آيه پرسيد، حضرت برخلاف آن دو جواب پيشين جواب فرمود. آن وقت دلم آرام گرفت. زيرا دانستم كه اين اختلاف از روي تعمد و تقيه است. (3).
سپس آن حضرت به من توجه نمود و فرمود: اي پسر اشيم! خداي عزوجل امر را به سليمان بن داود واگذار نمود و فرمود: «هذا عطاؤنا فامنن اوامسك بغير حساب» (4)- اين است عطاي ما، خواهي ببخش يا نگهدار كه عطاي ما بيحساب است - (5)و به پيامبر (ص) واگذار كرد و فرمود: «ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (6)- آنچه پيامبر به شما داد بگيريد و از آن چه شما را نهي كرد باز ايستيد - و آنچه را به رسول خدا (ص) واگذار نموده، به ما واگذار كرده است. (7).
اي پسر اشيم! «من يردالله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا» (8)- هر كه را كه خدا هدايتش را بخواهد او را، براي اسلام، شرح صدر دهد و دلش را به نور اسلام روشن گرداند، و هر كه را كه گمراهياش را خواهد سينه و دل او را براي پذيرش ايمان تنگ و حرج نمايد - هيچ ميداني حرج چيست؟ عرض كردم:
نه حضرت دست خود را محكم بست و به من فهماند حرج هر چيز ميان پري است كه نه چيزي از آن بيرون شود و نه چيزي بتواند در آن داخل گردد. (9).
1) رجال الطوسي، ص 136.
2) رجال كشي ص 294 - قسم دوم خلاصة الاقوال، ص 126، كه علامه حلي او را جزء ضعفاء قرار داده است - رجال كبير، ص 347.
3) در اصول كافي، ج 1، باب اختلاف حديث، از منصور بن حازم نقل شده كه از امام صادق (ع) پرسيد: چگونه است كه من از مشا مطلبي ميپرسم و شما جواب مرا ميگوييد سپس ديگري نزد شما ميآيد و به او جواب ديگري ميفرماييد! حضرت فرمود: ما مردم را به زياد و كم (و به اندازه درك و فهمشان) پاسخ ميگوييم....
4) سوره ص، آيه 39.
5) و چون امام از طرز گفتار مردم مقدار فهم و استعداد و ايمان آنان را را دانسته و درجه آمادگي و پذيرش آنان را تشخيص ميدهد، از اين جهت در پاسخ، هر كس را به قدر ظرفيتش ميبخشد - رجوع شود به اصول كافي، ج 1، ص 346) چاپ اسلاميه).
6) سوره حشر، آيه 7.
7) تا اينجا؛ در اصول كافي، ج 1، باب تفويض امر دين به پيامبر و ائمه عليهمالسلام، ص 208 - بصائرالدرجات، جزء 8، باب 5، ح 8، ص 385 - بحارالانوار، ج 47، ص 50.
8) سوره انعام، آيه 125.
9) اختصاص، شيخ مفيد، ص 331 - 330 - بصائرالدرجات، جزء 8، باب 5، ح 11، ص 386 - در تفسير الميزان، در بحث روايتي آيه 125 سوره انعام، علامه طباطبائي پس از نقل اين حديث گويد: مسئله تفويض و واگذاري امر به سليمان و به رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) گر چه روايات بسياري در تفسيرش وارد شده، ليكن از خود اين حديث و اين كه آيه 125 سوره انعام را با داستان سليمان تطبيق كرده ميتوان فهميد كه معناي آن اين است كه علمي كه خداوند از معناي قرآن به ايشان داده منحصر در يك يا دو معنا نيست، بلكه براي هر آيه قرآن معناي زيادي در نزد ايشان است، و ايشان از آن معاني مقداري را انتشار ميدهند كه خدايشان اذن داده باشد و بعيد نيست كه مقصود امام از خواندن آيه راجعه به سليمان اشاره به همين معنا باشد، گو اينكه روايت ظهور دارد در اينكه مقصود از تلاوت آيه بيان حال دلها و تعريض بر موسي بن اشيم و اضطراب خاطر اوست.
ميسر بن عبدالعزيز النخعي المدائني. (رجال الطوسي ص 135).
ثقه، مورد اعتماد (1)، از اصحاب امام باقر (ع) (2)و امام صادق (ع) (3)و از خواص آنان بوده است. (4).
عقيقي گويد: آل محمد (ص) او را ستودهاند، و از كساني است كه در زمان رجعت مجاهده خواهد كرد. (5).
چندين مرتبه اجل ميسر رسيد بود ليكن چون صله رحم به جاي ميآورد مرگش به تأخير افتاد (6)تا در زمان امام صادق (ع)، ظاهرا به سال 136 هجري (7)، وفات يافت. (8).
روايت شده كه از زماني كودكي كه به بازار ميرفت و روزي دو درهم مزد ميگرفت، يك درهم آن را به عمه و يك درهم را به خاله خود ميداد (9)، به همين جهت امام باقر (ع) به او فرمود: «قد حضر اجلك غير مرة و لا مرتين كل ذلك يؤخره الله بصلتك قرابتك»، تاكنون چندين بار اجلت رسيده بود ولي به واسطه صله رحم خداوند آن را تأخير انداخت. (10).
ابنمسكان از ميسر روايت كرده كه گفت: امام باقر (ع) به من فرمود: آيا شما خلوت مينماييد و گفتگو ميكنيد و آنچه بخواهيد ميگوييد؟ عرض كردم: آري به خدا كه ما خلوت مينماييم و گفتگو كرده و هر چه بخواهيم ميگوييم. فرمود: به خدا سوگند، دوست دارم كه در بعض از آن مجالس با شما باشم؛ همانا به خدا كه بوي شما و ارواح شما را دوست دارم و شما بر دين خدا و دين ملائكه او هستيد، پس با پرهيز از حرام و كوشش در طاعات، مرا كمك كنيد. (11).
در كافي، از ميسر بن عبدالعزيز روايت شده كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: اي ميسر! دعا كن و مگو كه كار گذشته است و آنچه مقدر شده همان شود؛ همانا نزد خداوند منزلت و مقامي است كه بدان نتوان رسيد جز به درخواست و مسئلت، و اگر بندهاي دهان خود ببندد و درخواست نكند چيزي به او داده نشود، پس درخواست كن تا به تو داده شود؛ اي ميسر! هيچ دري نيست كه كوبيده شود جز اين كه اميد آن رود كه بر روي كوبنده باز شود. (12).
1) رجال علامه حلي، ص 171.
2) رجال الطوسي، ص 135.
3) رجال الطوسي، ص 317.
4) مناقب ابنشهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، باب 1، فصل 9، ص 350.
5) خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 83. علامه مجلسي، در بحارالانوار، ج 53، باب الرجعة، ص 40، از امام صادق (ع) نقل كرده كه فرمود: گويا حمران و ميسر را ميبينم كه با شمشيرهاي خود مردم (بيدين) را بين صفا و مروه به خاك مياندازند.
6) رجال كبير، ص 351.
7) رجال مامقاني، ج 3، ص 264، رديف 12347.
8) رجال الطوسي، ص 317.
9) رجال كشي، ص 211 - در كتاب الخرائج والجرائح راوندي، ج 2، باب 15، ح 11، ص 714، آمده است كه امام صادق (ع) به ميسر فرمود: همانا عمرت فزوني گرفته، چه عملي انجام دادهاي؟ ميسر در پاسخ عرض كرد: در نوجواني براي ديگران كار ميكردم و پنج درهم دستمزد ميگرفتم و آن را در اختيار خاله خود قرار ميدادم.- در كتاب بصائر الدرجات، جزء 6، باب 1، ح 14، ص 256، و نيز در بحارالانوار، ج 47، ص 78، روايت فوق با تفاوت ذكر «دايي» به جاي «خاله» آمده است.
10) رجال كشي، ص 211 - در وسائل الشيعه، ج 6، ص 270، به نقل از سيد بن طاووس (ره)، اين روايت با اندكي تفاوت از امام صادق (ع) نقل شده است.
11) اصول كافي، ج 2، باب مذاكره برادران، ص 149 - وافي، ج 3، باب 96، ح 2792، ص 650.
12) اصول كافي، ج 2، كتاب الدعاء، ص 338.
محمد بن نعمان، (1)از اصحاب امام جعفر صادق و يكي از متكلمان حاذق شيعه بود. وي در فصاحت و بلاغت، علم فقه، كلام، حديث و مناظره دربارهي امامت تبحر زيادي داشت و نيز بسيار حاضر جواب بود.
گويند وي در محلهاي به نام «طاق المحال» مغازهي صرافي داشت و سكههاي تغلبي را به راحتي تشخيص ميداد و به اين خاطر «مؤمن الطاق» ناميده شد اما دشمنانش او را شيطان الطاق ميناميدند. روزي ابو حنيفه با گروهي در مجلسي نشسته بودند كه مؤمن الطاق وارد شد. ابو حنيفه گفت:
شيطان به سوي شما ميآيد. وي نيز بي درنگ اين آيه را تلاوت كرد كه:
الم تر انا أرسلنا الشياطين علي الكافرين تؤزهم ازا (2).
آيا نديدي كه شياطين را بر سر كافران فرستاديم تا آنها را سخت آزار دهند؟ (3).
كتابهاي الامامة، المعرفة، الرد علي المعتزلة في امامة المفضول و كتاب في امر طلحة والزبير و عايشه، از اوست. وي با ابوحنيفه و رؤساي معتزله و خوارج مناظرات بسيار داشته است. (4).
روايت شده كه ابوحنيفه به او گفت: آيا شما شيعيان به رجعت اعتقاد داريد؟ مؤمن الطاق گفت: آري.
ابوحنيفه گفت: پس هزار دينار به من قرض بده تا در رجعت كه به دنيا برگشتم آن را به تو پس ميدهم. وي در پاسخ گفت: براي من ضامني بياور كه وقتي به دنيا بر ميگردي به صورت انسان بر گردي. (5).
او در مناظراتش از استدلالهاي روشن و متقن استفاده ميكرد و به قدرت در بحث و جدل و نيز مهارت در استنباط مشهور است. مؤمن الطاق و ديگر اصحاب ائمه، تلاش فراواني در جهت مقابله با دشمنان انجام دادند. دشمناني كه هدفشان نابودي اسلام و مسلمانان بود و به اين منظور عقايد باطل خود را رواج ميدادند. (6).
«مفضل بن عمر جعفي» از اصحاب و ياران تراز اول امام صادق عليهالسلام بود. وي يكي از معدود خواص آن حضرت عليهالسلام و از فقيهان و دانشمندان بزرگ و مورد وثوق است. (1)وي به علاوه متصدي و عهدهدار برخي امور امام صادق عليهالسلام نيز بود.
«گروهي از شيعيان به مدينه آمدند و از امام صادق عليهالسلام تقاضا كردند تا فردي را به آنان معرفي كند كه هنگام نياز در امور ديني و احكام شرعي به وي مراجعه كنند. امام عليهالسلام فرمود: هر كس سؤالي داشت، نزد من بيايد، از خودم بپرسد و برود. آنان عذر آوردند كه اين كار برايشان مقدور نيست و از اين رو اصرار كردند كه آن حضرت عليهالسلام حتما شخصي را تعيين فرمايد. امام عليهالسلام فرمود: مفضل بن عمر جعفي را برايتان تعيين كردم. آنچه بگويد پذيرا باشيد؛ زيرا او جز حق چيزي نميگويد.» (2).
حضرت امام صادق عليهالسلام براي مفضل بن عمر جعفي، درس توحيد و يگانهپرستي ميفرمود، كه مجموع آن دروس به صورت كتاب «توحيد مفضل» مشهور است. اين درسها خود شاهدي است بر عنايت مخصوص امام عليهالسلام به مفضل و علو مرتبت و مقام وي، نزد خاندان پيامبر صلي الله عليه و اله دربارهي محبت مخصوص حضرت امام صادق عليهالسلام به مفضل بن عمر جعفي نقل شده است كه امام عليهالسلام به او فرمود: «اي مفضل! به خدا سوگند، تو را دوست دارم و كسي را كه تو را دوست بدارد نيز، دوست ميدارم.»
يكي ديگر از شاگردان امام صادق عليهالسلام، مالك بن انس مدني است. او نيز يكي از امامان اهل سنت و رييس يكي از مذاهب آنان بود و ابن نديم در كتاب «فهرست» ميگويد: «مالك بن انس فرزند ابي عامر از طايفهي حمير و از قبيلهي بني تيم بن مره قرشي است.» سپس ميگويد: از مالك بن انس نزد والي مدينه، جعفر بن سليمان عباسي، بدگويي شد و به او گفتند كه مالك بن انس به بيعت با شما اعتقادي ندارد، پس جعفر بن سليمان او را احضار نمود و بدن او را برهنه كرد و به او تازيانه زد و دست او را كشيد تا از كتف جدا شد».
وي در سال 179 (ه ق) در سن 84 سالگي از دنيا رفت چنان كه ابن خلكان نيز مثل آن را گفته است.
شاگردي مالك بن انس در محضر امام صادق عليهالسلام معلوم و مشهور است؛ چنان كه اين موضوع را نووي در كتاب «تهذيب»، شبلنجي در كتاب «نور الأبصار» سبط بن جوزي در كتاب «تذكره» شافعي در كتاب «مطالب السؤال»، ابن حجر در كتاب «صواعق» شيخ سليمان قندوزي در كتاب «ينابيع»، ابونعيم در كتاب «حليه» و ابن صباغ در كتاب «فصول» و علماي ديگر اهل سنت نيز در كتابهاي خود ذكر نمودهاند.
يكي ديگر از شاگردان امام صادق عليهالسلام، محمد بن اسحاق بن يسار است كه صاحب كتاب «المغازي و السير» ميباشد. او اهل مدينه و ساكن مكه بود و ابن خلكان از وي بسيار تعريف نموده است. بين او و مالك بن انس كينه و نفرتي وجود داشت كه هر كدام از آنان، ديگري را تضعيف مينمود. وي زماني كه منصور در حيره ميزيست، نزد او رفت و كتاب «مغازي» را براي او نوشت. و سپس به بغداد رفت وي در سال 151 (ه. ق) طبق گفتهي مشهور علماي اهل سنت، از دنيا رفت. بعضي از علماي اهل سنت مانند صاحب «تهذيب» و «ينابيع» و... شاگردي او در محضر امام صادق عليهالسلام را نقل كردهاند و از علماي شيعه نيز شيخ طوسي در كتاب «رجال» و علامهي حلي در كتاب «خلاصه» و كشي در «رجال» خود و ديگران نيز چنين مطلبي را نقل نمودهاند.
مفضل از بزرگان ياران امام صادق و از خواص او و يكي از فقهاي بزرگ موثق است. (1)او از نزديكان امام محسوب ميشد و متصدي برخي از امور آن حضرت بود. (2).
گروهي از شيعيان به مدينه آمدند و از امام صادق عليهالسلام تقاضا كردند شخصي را به ايشان معرفي نمايند كه به هنگام نياز در امور ديني و احكام شرعي به او مراجعه كنند، امام فرمود: «هر كس سؤالي داشت نزد من بيايد و از خودم بپرسد و برود».
آنان اصرار كردند كه حتما شخصي را نيز تعيين فرمايد، فرمود: «مفضل را برايتان تعيين كردم، آنچه بگويد بپذيريد، زيرا او جز حق نميگويد...» (3).
امام صادق عليهالسلام در چند جلسه درسهاي ويژهاي در توحيد براي مفضل فرمودند كه مجموع آن به صورت كتاب توحيد مفضل، مشهور است و قبلا آن را معرفي و فرازهايي از آن را ذكر كرديم. اين درسها شاهدي است بر عنايت مخصوص امام نسبت به مفضل و علو مرتبت و مقام او نزد امام.
مفضل نزد امام صادق عليهالسلام چنان محبوب بود كه يك بار امام به او فرمود، «به خدا سوگند تو را دوست دارم و كسي را كه تو را دوست دارد نيز دوست ميدارم...». (4).
امام كاظم عليهالسلام در مورد مفضل ميفرمود: «مفضل همدم و موجب راحتي من است». (5)و هنگامي كه مفضل از دنيا رفت فرمود: «خدا او را رحمت كند، او پدري بود بعد از پدر، هم اكنون او راحت و آسوده شد». (6).
«وقار» متعلق به ظاهر آدمي است و «سكينه» مربوط به باطن و درون اوست. به كسي كه در هنگام غذا خوردن، گفت و گو، راه رفتن، گوش دادن، نگاه كردن و... آرامش و طمأنينه داشته باشد و ميگويند شخص باوقاري است. پس مورد استفادهي وقار اعضا و جوارح است.
اما آرامش و قرار دل را سكينه ميگويند، و در واقع سكينه، وقار و آرامش دل است. لفظ سكينه از مادهي سكون است و سكون بيشتر براي دل است تا براي ظاهر و بدن. به عبارت ديگر سكون با ظاهر تناسب ندارد؛ چرا كه بنا نيست ظاهر انسان آرام باشد. ظاهر انسان به طور مرتب در جنب و جوش است. اما دل حكم وزنهي سنگيني را دارد كه نبايد تكان بخورد و پيش آمدهاي سخت و ناگوار آن را بلرزاند. سكينه مكمل وقار است و اين دو را بايد با همديگر داشت. انسان براي حفظ آبروي خويش سعي ميكند وقار داشته باشد. وقتي وقار ظاهري پيدا كرد بايد سعي كند در دلش هم آرامش و وقار حاكم گردد كه اين همان «سكينه» است. اگر انسان نتواند دلش را تحت تصرف خود در آورد، وقار ظاهرياش را نيز از دست خواهد داد. از طرف ديگر اگر وقار ظاهري نباشد، سكينهي دل نيز وجود نخواهد داشت. پس اين دو در يكديگر تأثير و تأثر دارند و نبايد از هيچ كدام آنها غافل ماند. روايتي از حضرت امير عليهالسلام نقل شده است كه ميفرمايند:
«ما أضمر أحدكم شيئا الا و أظهره الله علي صفحات وجهه و فلتات لسانه (1)؛ هيچ كس چيزي را در دل نهان نميكند مگر آن كه در سخنان بيتأملش يا در چهرهاش ظاهر ميگردد.»
اگر انسان نتواند مهار دل خود را به دست گيرد سرانجام تأثيرات آن ظاهر ميشود و همه از آن باخبر ميشوند. حتي آنهايي كه قوي النفس و با اراده هستند نيز در نهايت درونشان آشكار ميگردد، اما ديرتر از ديگران.
«عليكم» اسم فعل و به معناي «الزموا» است. اما در اين جا از شيعيان ميخواهند كه در ظاهر و باطن خود آرامش داشته باشند و البته به كار بستن اين دستورها تمرين و جديت ميخواهد و در هر كاري تمرين لازم است.
پس كسي كه ميخواهد درون و بيرون خود را به صفت آرامش و وقار بيارايد بايد بسيار تمرين كند و تلاش و استقامت فراواني به خرج دهد.
1) بحارالأنوار، ج 65، ص 316.
محاسبهي نفس از بهترين تمرينها براي كسب وقار و سكينه است. در اهميت اين كار همين بس كه در روايت آمده است: «ليس منا من لم يحاسب نفسه في كل يوم (1)؛ آن كه هر روز نفس خود را محاسبه نكند از پيروان ما اهلبيت نيست». و با تمرين و استمرار است كه انسان پخته ميشود و ظاهر و باطن خود را آرامش بخشيده، سكون را در وجود خويش حكمفرما ميكند.
اهل علم مثالي براي لزوم تكرار و استقامت در مطالعه و تحقيق دارند؛ ميگويند: «اما تري الحبل بتكراره، في الصخرة الصماء قد أثرا؛ آيا نميبيني طنابي كه از ليف خرماست بر اثر تكرار و آمد و رفت بسيار، در سنگ خارا اثر كرده است؟» دلوي كه با آن از چاه آب ميكشند به يك طناب وصل است، لبه چاه از جنس سنگ، و طناب بسيار نرم است، اما همين طناب نرم آن قدر بر روي اين سنگ كشيده ميشود و بالا و پايين ميرود كه در محل تماس خود با سنگ ساييدگي ايجاد ميكند. ميگويند علم از آن طناب لطيفتر نيست و ذهن دانش پژوه نيز از آن سنگ سختتر نيست. پس با تكرار و ممارست همه ميتوانند عالم شوند. دانش پژوهان بايد درسها را بارها مطالعه كنند و بر اثر تكرار، در وجود خويش ملكه سازند.
براي نهادينه كردن صفات خوب اخلاقي نيز بايد با نفس همين كار را كرد. آن قدر بايد آن را تمرين داد تا صفتي در آن به صورت ملكه درآيد. حضرت امام صادق عليهالسلام نيز با بيان عبارت «عليكم» درصدد بيان همين نكتهاند. بايد تصميم گرفت و عمل كرد. به صرف تصميم كاري از پيش نميرود. در همين روايت آمده است كه شيعيان اين نامه را در مصلاي خانههاي خود قرار ميدادند و هر بار كه از نماز فارغ ميشدند، آن را مطالعه ميكردند. بر اثر عمل به اين سفارشها است كه بزرگاني همچون ابن ابيعمير، و محمد بن مسلم (2)و ديگران پرورش مييابند.
نبايد از سختي كار ترسيد، و بايد به خود تلقين كرد كه آدم شدن و ايجاد صفات پسنديده در وجود خود ناممكن نيست.
در هيچ كاري نبايد احساس نااميدي به انسان راه يابد؛ زيرا در اين صورت موفقيتي به دست نميآيد. سختي كار نبايد انسان را به هراس اندازد، اگر ممكن نبود ديگران هم نميتوانستند، اما تاريخ گواهي ميدهد كه كساني توانستهاند بر قلههاي افتخار قدم نهند و صاحب اخلاق و رفتار اسلامي در حد اعلاي آن شوند. اين خود، بالاترين دليل بر امكان تهذيب نفس و كسب فضايل اخلاقي است.
1) كافي، ج 2، ص 453.
2) محمد بن مسلم بن عبدالله بن شهاب الزهري (124 - 58 ق) از اعيان فقها و محدثين و تابعين بوده است. مالك بن انس، سفيان ثوري، سفيان بن عيينه و جمع ديگري از محدثين از وي روايت كردهاند، وي احاديث بسياري از حضرت سجاد عليهالسلام روايت كرده است. بعضي از علماي رجال او را از اصحاب امام صادق عليهالسلام نيز شمردهاند. علماي اهل سنت بيش از اندازه او را ستودهاند و جلال الدين سيوطي او را اولين كسي ميداند كه حديث را تدوين نموده است. (ريحانة الادب، ج 2، ص 398 و 399.).
نصر بن ساعد از غلامان امام صادق عليهالسلام است و تنها يك روايت از آن حضرت نقل نموده است. او نيز مانند فضيل و مغيره و موسي از كساني است كه توفيق مصاحبت و كرامت امام صادق عليهالسلام را پيدا نموده است.
«كاش ميشد تا دعا را، سبز كرد
زير باران، دستها را سبز كرد» (1).
داشتيم ميرفتيم. به فكرمان هم نميرسيد كه چيزي از «او» بخواهيم، اگر آن درخت خرماي خشكيده نبود! بازهم چيزي نگفتيم. خودش نگاهي به نخل و بيبرگ و بارياش انداخت؛ -اي درخت فرمانبردار پروردگار! از آنچه خدايت بخشيده، به ما ارزانيدار. و... ناگهان بهار، باران، باز باران، نه! انگار خرماهاي تازه بودند؛ به رنگهايي عجيب كه بر زمين ميريخت.
همراهمان فقط گفت: -مثل داستان مريم! (2).
دو نفر از اهالي مدينه به قصد زيارت اهل قبور به بيرون شهر رفتند. در بين راه به سبب خستگي و گرماي شديد، يكي از آن دو نفر، دچار تشنگي شديدي شد به حدي كه تاب و توان از او گرفته شد و از مركبش به زمين افتاد.
مرد ديگر كه برادرش بود، ناراحت و حيران گشت و تصميم گرفت، براي نجات برادرش، نماز بخواند و دعا كند.
آن مرد به نماز، دعا و ائمه معصومين خصوصا امام زمانش، يعني امام جعفر صادق (عليهالسلام) متوسل گرديد و از آنها درخواست كمك كرد.
پس از مدتي، ناگهان فردي را مشاهده كرد كه به طرف آنها ميآيد. آن غريبه به آنها رسيد؛ تكه چوبي را در دهان خشكيدهي آن مرد تشنه گذاشت با اين كار حضرت، او به هوش آمد و تشنگياش رفع شد؛ سپس آن دو برادر به زيارت اهل قبور رفتند و آن گاه به مدينه باز گشتند.
بعد از رسيدن به مدينه، يكي از آنها خدمت امام جعفر صادق (عليهالسلام) مشرف شدند، امام صادق (عليه السلام) به او فرمود:
«حال برادرت چگونه است و آن چوب كجاست»؟
عرض كرد: اي آقاي من! وقتي برادرم را به آن حال ديدم، بسيار ناراحت شدم و از خداوند خواستم، او را نجات دهد و وقتي عنايت حق تعالي، نصيب ما شد و برادرم نجات پيدا كرد از آن چوب غافل شديم.
حضرت فرمود: «همان ساعت كه تو در غم برادر خود بودي، برادر من، حضرت خضر (عليهالسلام) نزد من آمد و من قطعهي چوبي از درخت طوبي را توسط خضر براي تو فرستادم».
سپس امام رو به خادم خود كرد و فرمود: «آن سبد را بياور». چون خادم سبد را آورد، حضرت در آن را برداشت و از آن قطعهي چوبي را بيرون آورد؛ آن همان تكه چوبي بود كه برادرم به وسيلهاش از مرگ حتمي، نجات يافته بود. (1).
1) منتهي الآمال.
ابو بصير ميگويد: در راهي با امام صادق عليهالسلام ميرفتم. من به خدمت ايشان عرض كرد: «ما چه فضيلتي بر مخالفان خود داريم، در حالي كه من افرادي از آنان را ميبينم كه همتشان بالاست و زندگي خود را بهتر نموده و حالشان را نيكو كرده و به بهشت طمع ميورزند.»
امام صادق عليهالسلام ساكت شد تا اينكه به ابطح مكه رسيديم و مردمي را ديديم كه بسوي خدا ميناليدند. حضرت فرمود: «اي ابو محمد! آنچه را كه من ميشنوم تو نيز ميشنوي؟»
گفتم: «من صداي نالهي مردم را ميشنوم.»
حضرت فرمود: «سر و صدا چه زياد است ولي حاجي چقدر كم ميباشد! سوگند به كسي كه محمد صلي الله عليه و اله را به پيامبري برگزيده، خداوند فقط از تو و ياران تو قبول ميكند.»
آنگاه دست مباركش را به صورتم كشيد، نگاه كردم و ناگهان ديدم اكثر مردم به صورت خوك و الاغ و ميمون هستند. (1).
در نقل ديگري ابوبصير ميگويد: با امام صادق عليهالسلام حج بجاي ميآوردم. وقتي كه در طواف بودم، عرض كردم: «اي فرزند رسول خدا! آيا خداوند اين مردم را ميبخشد؟»
حضرت فرمود: «بيشتر كساني كه ميبيني ميمون و خوك هستند.»
گفتم: «آنان را به من نشان بده.»
پس امام صادق عليهالسلام دعايي كرد و دستش را بر چشم من كشيد و ناگهان همانطور كه آن حضرت فرموده بود آنها را به شكل ميمون و خوك ديدم.
سپس گفتم: «اي مولاي من! چشمم را به حالت اول باز گردان.»
پس حضرت دعا كرد و من آنها را مانند اول ديدم.
سپس فرمود: «به شما در بهشت، نعمت داده ميشود. و در ميان طبقههاي آتش جستجو ميشويد، ولي پيدا نميگرديد. به خدا سوگند! دو نفر از شما در آتش جمع نميشوند! نه، به خدا سوگند يك نفر هم جمع نميشود. (2).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كسي كه كار خود را با لطف و مدارا انجام دهد به آن چه از مردم متوقع است نائل خواهد شد.
مردي از حدود خراسان كه از محبان خاندان اهلالبيت عليهمالسلام بود از ثروت و نعمت فراواني برخوردار بود و هر سال هزار دينار نذر امام صادق عليهالسلام كرده بود و همسرش كه دخترعمويش بود نيز ثروت زيادي داشت و چون شوهرش دوستدار اهلالبيت عليهمالسلام بود روزي به او گفت: اي پسر عمو امسال خيلي آرزوي طواف خانه كعبه را دارم چه ميشود كه مقدمات سفر مرا فراهم كني تا همچنانكه در اينجا انيس تو هستم در سفر در كجاوه نيز جليس تو باشم. شوهر تقاضاي او را پذيرفت و مقدمات سفر او را نيز فراهم كرد. آن زن صالحه براي خانواده و فرزندان امام صادق عليهالسلام هداياي نفيسي از جواهرات و پارچه و غيره همراه برداشت و شوهرش نيز هزار دينار طلاي احمر براي نذري كه داشت داخل كيسهاي كرد و به همسرش سپرد و زن كيسه را با مقداري پارچه در صندوقي گذاشت و عازم شدند بالاخره بعد از طي مسافتهاي طولاني به مدينه رسيدند و شوهر خواست كه به خدمت امام صادق عليهالسلام برسد. كيسه زر را از همسرش طلب كرد و زن هر چه جستجو كرد كيسه زر پيدا نشد به شوهرش گفت: تمامي وسائل موجود است به غير از كيسه زر كه شما نذر حضرت كرده بودي. و هر دو مأيوس شدند و شوهر مقداري از زيورآلات همسرش را به امانت و گرويي نزد افراد قافله گذاشت و هزار دينار از آنان گرفت تا نذرش را ادا كند. و سپس آن را نزد حضرت آورد و با كمال احترام و تواضع از حضرت اجازه خواست كه همسرش به حضور خانواده امام مشرف شود.
حضرت اجازه دادند و بعد فرمودند: اين كيسه را بردار كه ما آن كيسه را گرفتيم. آن مرد گفت: يابن رسولالله كيفيت گرفتن آن چگونه است؟ كه غير از من و همسرم كسي از آن اطلاع ندارد. حضرت فرمود: ما براي آن وجه مراجعه كنندهاي داشتيم و اجنة خدمتكار ما هستند وقتي در كاري عجله باشد از آنها استفاده ميكنيم آنها هم به سرعت كار را انجام ميدهند و يكي از آنها كيسه زر را از ميان وسائل همسرت برداشت و آورد و آن را براي امري مصرف كرديم. وقتي خراساني اين سخن را شنيد موجب افزايش بصيرت و ايمان او نسبت به اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم گرديد و كيسه را برداشت و دينارهايي را كه قرض گرفته بود به رفقاي خود پس داد و جواهر آلات همسرش را از گرويي بيرون آورد و به منزل خود برد. وقتي برگشت ديد همسرش در حال احتضار است از كنيز خدمتگذارش سؤال كرد چه شده است؟ گفت: هنوز ساعتي نگذشته است كه او درد دل شد و احوال او بسيار متغير شد.
وقتي خراساني آثار موت را بر چهره همسرش ديد چشمهايش را پوشانيد و بيرون رفت تا مقدمات كفن و دفن را آماده كند و بعد از خريد سدر و كافور و بقيه چيزهاي لازم خدمت امام صادق عليهالسلام آمد و مسئله فوت همسرش را به اطلاع حضرت رسانيد و از امام خواهش كرد كه براي خواندن نماز ميت بر سر جنازه همسرش تشريف بياورند.
حضرت فرمود: من براي سلامت و صحت همسر تو دو ركعت نماز خواندم و او را دعا كردم نگران نباش او هم اكنون در خانه نشسته است و خدمتگذاران به او خدمت ميكنند وقتي به خانه بروي آن چه گفتم براي تو روشن ميشود وقتي خراساني به خانه آمد ديد همسرش كاملا سالم است و بعد از چند روز از حضرت اجازه گرفته و عازم مكه شدند و بالاخره به مكه رسيدند. روزي با همسرش در حال طواف كعبه بود اتفاقا امام صادق عليهالسلام نيز در حال طواف بود ناگهان نظر همسر خراساني به امام افتاد از نهايت شوق مدهوش شد و از شوهرش پرسيد اين مرد كيست؟
شوهرش گفت: او امام صادق عليهالسلام است. زن گفت: به خدا قسم همين مرد بود كه من او را ديدم كه دست به پاي عرش زد و شفاعت مرا نمود تا روح مرا به من برگرداندند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: شايسته است مسلمان عاقل ساعتي از روز خود را براي كارهايي كه بين او و خداوند انجام ميگيرد اختصاص دهد و ساعتي برادران ايماني و دوستان خود را ملاقات كند و در امور معنوي و اخروي با آنان گفتگو نمايد و ساعتي نفس خود را با لذائذ و مشتهياتش كه گناه نباشد آزاد بگذارد و اين ساعت لذت، آدمي را در انجام وظائف دو ساعت ديگر كمك ميكند.
عبدالله بن سنان روايت ميكند كه روزي از حالات و خوشي بهشت از امام جعفرصادق عليهالسلام سؤال كردم. حضرت فرمود ميخواهي كه آن را ببيني، گفتم: آري. دست مرا گرفت و به بيرون مدينه برد و پاي بر زمين زد. من جويي عظيم ديدم كه كنارهاي آن پيدا نبود و از يك طرف آبي سردتر از برف ديدم. از جانب ديگر شيري در نهايت سفيدي و در ميان آن شرابي از ياقوت سرختر. گفتم يابن رسولالله اين جويها از كجا ميآيد. فرمود: اين آن است كه حقتعالي در قرآن وعده كرده است. هم چنين در كنار جوي درختاني ديدم و بالاي آن درختان كنيزكان ديدم كه از آنها بهتر و زيباتر كسي نديده است.
حضرت امام صادق عليهالسلام به يكي از كنيزكان اشاره فرمود آب خواست. كنيز از درخت پايين آمد و درخت نيز خم گرديد، پس آن كنيز آب برداشت و به آن حضرت داد. آن حضرت آب را آشاميد و به من داد من نيز آشاميدم و هرگز از آن خوشتر و خوشبوتر هيچ آبي نياشاميده بود. گفتم يابن رسولالله فكر نميكردم كه كار چنين است.
حضرت فرمود: آن چه ديدي كمترين چيز است كه حقتعالي از براي شيعيان ما ساخته است. مؤمن چون وفات كند روح او را به اينجا آورند و از اين شراب ميدهند و دشمن ما چون وفات كند روح وي را به وادي برهوت ميبرند و حميم و زقوم به او ميدهند پس از وادي برهوت به حقتعالي پناه گيريد. حقتعالي بهشت را براي دوستان ما آفريده و دوزخ را براي دشمنان ما خلق كرده است.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دورترين فاصله از خداوند براي آدمي هنگامي است كه همانند حيوان جز پر كردن شكم و ارضاء شهوت، همت و هدفي نداشته باشد.
اسماعيل بن جابر روايت ميكند كه من در مكه در خانه حضرت ابوعبدالله بودم. آن حضرت طعام ميل ميكرد. غلام خود را به زمزم فرستاد تا براي او آب بياورد. غلام رفت و بسيار دير آمد. چون مراجعت كرد آب همراه نداشت.
حضرت جريان را از او پرسيد. غلام گفت: چون نزديك چاه زمزم رفتم صاحب زمزم به من گفت: تو غلام كيستي؟ گفتم: غلام جعفر بن محمد عليهالسلام. او در جواب گفت: فداي اهل عراق، حضرت بعد از شنيدن اين سخنان دست به دعا برداشت و دعا كرد و فرمود: برو نگاه كن ببين چه ميبيني.
غلام رفت و بعد از لحظهاي برگشت و گفت: او را مرده ديدم. مردم او را بيرون ميآوردند و ميگفتند بر پاي ايستاده و هم چنان ايستاده مرد.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: كبر عبارت از اين است كه آدمي، مردم را با ديده پستي و حقارت نگاه كند و حق را خوار و ناچيز بشمرد و آن را بر وفق واقع نبيند.
ابوبصير روايت ميكند كه چون داوود بن علي، معلي بن حنينس را كشت و به دار آويخت، امام جعفر عليهالسلام از اين كار زشت بسيار ناراحت شد. به پيش داوود بن علي رفت و فرمود: اي داوود! به چه علت بيگناهي را كشتي و قيم مال و عيال مرا به قتل رساندي.
داوود گفت: من او را نكشتم. حضرت فرمود: پس او را چه كسي كشت؟ گفت: نميدانم. حضرت فرمود: دروغ نيز ميگويي. به خدا راضي نشدي تا اين كه او را به دشمني و ظلم كشتي و به دار آويختي و خواستي كه نام تو به اين سبب بلند شود. به خدا قسم كه جاه و منزل او پيش حق تعالي عظيمتر از توست. تو را به سبب آن پيش حقتعالي موقفي (1)خواهد بود،: نگاه كن كه چگونه از آن خلاصي خواهي يافت.
به خدا كه از خدا بخواهم تا انتقام او را از تو بكشد. داوود گفت: مرا از دعاي خود ميترساني. هر دعايي كه ميخواهي بكن.
پس حضرت از آن مجلس بيرون آمد و چون شب شد، غسل كرد و جامه دعا پوشيد و ساعتي با حضرت ايزد متعال مناجات نمود، بعد از تضرع و زاري گفت: پروردگارا! تيري از تيرهاي خود بر داوود بزن تا دل او بشكافد. چون از دعا فراغت يافت به غلام خود فرمود: اي غلام! گوش كن، آيا هيچ صدايي ميشنوي؟ در اين سخن بودند كه ناگاه فرياد كنندگان فرياد برآوردند و بر داوود بن علي زاري ميكردند.
پس حضرت ابيعبدالله عليهالسلام به سجده افتاد و گريه ميكرد تا صبح شد و در سجده ميگفت: شكر العزيز، شكر الكريم، شكر الدائم، شكر القائم، الذي يجيب المضطر و يكشف السوء.
بعد از صبح مردم پيش امام جعفرصادق عليهالسلام ميآمدند و آن حضرت را به مردن داوود تهنيت ميدادند و بعد از آن حضرت فرمود: به خدا قسم كه داوود بر دين ابيلهب مرد و من هلاك او را به خاطر معلي از خدا خواستم.
حق تعالي دعاي مرا اجابت كرد و او را به تعجيل به هاويه فرستاد. در كتاب شريف كافي روايت شده كه آن حضرت در اكثر آن شب در ركوع و سجود بود. هنگامي كه سحرگاه شد به سجده رفت و در سجده اين دعا ميخواند:
اللهم اني اسئلك بقوتك القوي و بجلالك الشديد الذي كل خلقك له ذليل ان تصلي علي محمد و آل محمد ان تأخذه الساعة و هنوز در سجده بود كه صداي گريه از خانه داوود بن علي بر آمد، پس حضرت سر از سجده برداشت و فرمود: كه حقتعالي به سبب دعاي من ملكي را برانگيخت و آن ملك عصاي آهنين بر مغز داوود زد و او را هلاك گردانيد.
1) ايستگاه.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: انسان عارف، چهرهي باز و خندان دارد و دلي حزين و ترسان.
و از يكي از اصحاب ما نقل ميكند كه گفت:
خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم و گفتم: من اينجا ميمانم تا شما حركت كنيد، حضرت فرمود: نه؛ تو برو تا ابوالفضل سدير بيايد؛ و اگر كارهاي ما مرتب شد براي تو مينويسيم.
پس من حركت كردم و بعد از دو شبانهروز كه راه رفته بودم، مردي بلند قامت و گندمگون نامهاي كه هنوز تر بود و مهر آن خشك نشده بود، براي من آورد: نوشته بود: ابوالفضل آمد و ما هم انشاءالله حركت ميكنيم، تو بايست تا ما به تو برسيم. هنگامي كه حضرت تشريف آورد، گفتم: قربانت! نامه و مهر تر بود؟! فرمود:
ما پيرواني از جن داريم، چنان كه تابعيني از انس داريم و هر گاه كاري سريع داشته باشيم، آنها را ميفرستيم.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: هر چه محبت همسر در قلب شوهرش زيادتر شود، ايمانش زيادتر ميشود.
عبدالملك بن حكيم در كتابي كه هارون بن موساي تلعكبري از او روايت ميكند، از بشير نبال نقل ميكند كه گفت:
بالاي كوه صفا بودم و حضرت صادق عليهالسلام هم آن جا ايستاده بود. با هم از كوه سرازير شديم، منصور دوانقي بر الاغ خود سوار بود و با لشكريانش كه سوار اسب و شتر بودند، آمدند و راه را بر آن حضرت تنگ كردند، به طوري كه ترسيدم آن حضرت را پايمال كنند و من براي حفظ وجود مبارك حضرت مقابلش ايستادم و در دل گفتم: خدايا! اين بنده و بهترين خلق تو در زمين است، و اينها كه از سگ بدترند هميشه او را به رنج و زحمت مياندازند. پس حضرت نگاهي به من كرد و فرمود: بشير! گفتم: بلي. فرمود: سرت را بالا بگير، ببين چه ميبيني؟ به خدا! ديدم نگهباني از جانب خداوند، بزرگتر از آن كه بتوانم وصف كنم؛ بالاي سر آن حضرت است. فرمود: اي بشير آن چه ميبيني خدا به ما داده ولي ما مأمور به صبريم، لذا صبر ميكنيم.
شيخ طوسي (ره)، او را از اصحاب امام صادق (ع) (1)و امام كاظم (ع) (2)شمرده است. او از سه امام: حضرت جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي الرضا عليهمالسلام روايت كرده، و در پيشگاه اين بزرگوران منزلت و تقرت بسيار داشته است. (3).
شيخ طوسي، رحمهالله، در كتاب غيبت، فرموده كه نصر در طول بيست سال وكيل امام جعفر صادق (ع) بود و شناخته نشد. (4).
نويسنده گويد: وكالت نصر از طرف حضرت صادق (ع) دليل عدالت و وثاقت اوست، و گرنه حضرت امام جعفر صادق (ع) او را بر اموال مسلمانان امين قرار نميداد.
نصر مردي فاضل و نيكوكار بود (5)، و شيخ مفيد در ارشاد فرموده كه او از خواص و ثقات حضرت موسي بن جعفر (ع)، و از اهل علم و ورع و فقه بود، و از شيعيان آن حضرت است. (6).
از نصر بن قابوس روايت شده كه گفت: به حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام عرض كردم: من از پدر شما پرسيدم كه امام بعد از او كيست؟ آن جناب شما را تعيين فرمود، پس چون آن حضرت رحلت نمود مردم به راست و چپ گراييدند ولي من و اصحابم بر يقين خود بر امامت شما باقي بوديم، اكنون بفرماييد كدام يك از پسران شما جانشين شماست؟
حضرت موسي بن جعفر (ع) فرمود: پسرم، علي (ع). (7).
شيخ كشي پس از نقل روايت فوق گويد: اين حديث دليل بر كمال عقل و اهتمام نصر در امر دينش ميباشد. (8).
شيخ كشي، از حمدويه از حسن بن موسي از سليمان صيدي، از نصر بن قابوس روايت كرده كه گفت: من در منزل حضرت موسي بن جعفر (ع) بودم كه آن حضرت دست مرا گرفت و به پشت در يكي از اطاقهاي منزل برد، و بر سر پا نگه داشت، و در را باز كرد. چون در باز شد، پسرش حضرت رضا (ع) را ديدم كه كتابي در دست داشت و آن را مطالعه ميكرد.
حضرت كاظم (ع) به من فرمود: اي نصر! آيا اين شخص را ميشناسي؟ گفتم: آري، اين فرزندت علي (ع) است. حضرت فرمود: ميداني اين كتاب چيست كه در آن نظر ميكند؟ گفتم: نه. فرمود: اين كتاب جفر است كه فقط نبي يا وصي نبي اطلاع بر حقايق و معاني آن پيدا ميكند.
حسن بن موسي گويد: به جان خودم سوگند كه نصر، موقعي كه از وفات حضرت موسي بن جعفر (ع) آگاه شد، ديگر شك و ترديدي در امر امامت حضرت رضا (ع) (همانند ديگران كه متوقف شدند) پيدا نكرد. (9).
در كافي، از نصر بن قابوس روايت شده كه گفت: حضرت صادق (ع) فرمود: اطعام دادن به يك مؤمن نزد من محبوبتر است از آزاد كردن ده بنده و گزاردن ده حج.
نصر گويد: با تعجب عرض كردم: ده بنده و ده حج؟! فرمود: يا نصر! اگر شما طعامش ندهيد ميميرد يا زبونش ميسازيد، زيرا او، از فرط گرسنگي، نزد ناصبي ميرود و از او سؤال ميكند، و مردن برايش ز سؤال كردن از ناصبي بهتر است. اي نصر! هر كه مؤمني را حيات بخشد چنان است كه همه مردم را حيات بخشيده است؛ و اگر به او اطعام نكنيد او را كشتهايد، و اگر اطعامش كنيد او را حيات بخشيدهايد. (10).
نويسنده گويد: نصر بن قاموس لخمي از آل ابوالجهم قابوسي است كه از اولاد قابوس بن نعمان بن منذر بود، و ايشان در كوفه بيتي كبير و جليل بودند، و از ايشان است: ابوحسين سعيد بن ابيجهم و پسران او: حسين بن سعيد و منذر بن سعيد؛ و محمد بن منذر، و منذر بن محمد بن منذر، و سعيد مردي ثقه و موجه در شهر كوفه بوده است.
1) رجال الطوسي، ص 324.
2) رجال الطوسي، ص 362.
3) رجال نجاشي، ص 301 - رجال علامه حلي، ص 175 - رجال ابنداود، جزء اول، باب نون.
4) كتاب الغيبة، طوسي، ص 210.
5) كتاب الغيبة، طوسي، ص 210.
6) ارشاد، مفيد، فصل نص بر امامت علي بن موسي الرضا (ع)، ص 278.
7) اصول كافي، ج 1، باب اشاره و نص بر ابوالحسن الرضا (ع)، ص 250 - عيون اخبار الرضا (ع)، باب 4، ح 22 - ارشاد مفيد، فصل نص بر امامت علي بن موسي الرضا (ع)، ص 279 - كتاب الغيبة، طوسي، ص 27 - رجال كبير، ص 353.
8) اختيار معرفة الرجال، ص 451.
9) رجال كشي، ص 382.
10) اصول كافي، ج 2، باب اطعام مؤمن، ص 163.
و اياكم أن تذلقوا ألسنتكم بقول الزور و البهتان و الاثم و العدوان (1).
مبادا زبانتان را به گفتار دروغ و تهمت و گناه و دشمني آلوده سازيد.
«اياكم» در اين روايت نهي نيست بلكه تحذير است؛ به اين معنا كه حضرت امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: اي مؤمنان، مواظب باشيد كه زبان شما نلغزد و مرتكب گناه نشود چرا كه انسان در معرض اشتباه و فراموشي است و بايد هميشه هوشيار و مواظب باشد.
«ذلاقت» به معناي فصاحت و زبان آوري و «زلاقت» به معناي لغزش است.
عبارت بعد از «اياكم» اگر «تزلقوا» باشد، معناي عبارت اين است كه از اين كه زبانتان به لغزش دچار گردد، و قول زور و بهتان بر آن جاري گردد حذر كنيد، اما اگر «تذلقوا» باشد، يعني خوش زبانيهايتان را در قول زور و بهتان قرار ندهيد.
كنترل زبان نسبت به تقوا مانند آب است نسبت به زندگي. همان طور كه بدون آب زندگي ناممكن است بدون بازداشتن زبان از گناه به دست آوردن ملكه تقوا ممكن نيست. اگر زبان كنترل گردد جلو بسياري از گناهان گرفته ميشود. انسانها همان طور كه با دست و پا و چشم و گوش خود گناه ميكنند با زبان نيز مرتكب گناه ميشوند، اما اگر تمام گناهان اعضاي بدن را با هم جمع كنند به اندازهي گناهان زبان نميشود.
امام زينالعابدين عليهمالسلام ميفرمايد: ان لسان ابن آدم يشرف علي جميع جوارحه كل صباح فيقول كيف أصبحتم فيقولون بخير ان تركتنا... (2)؛ هر روز صبح زبان از اعضاي بدن ميپرسد: حال شما چطور است؟ آنها جواب ميدهند كه اگر تو بگذاري حال ما خوب است...» زبان منشأ گناهان بزرگي چون دروغ، غيبت و تهمت است. زبان ممكن است باعث دگرگوني حق و باطل شود، و حق را باطل جلوه دهد و لباس حق بر تن باطل پوشاند. اين زبان است كه باعث ميگردد يزيد بن معاويه خليفه مسلمانان شناخته شده، و امام حسين عليهالسلام خارجي و سركش معرفي گردد.
گاهي در روايات به مطالبي درباره چگونگي استفاده از نعمتهاي خداي بزرگ بر ميخوريم؛ به عنوان مثال در روايت آمده است: «من أكل التمر علي شهوة رسول الله اياه لم يضره (1)؛ هر كس چون پيامبر خرما دوست داشت خرما بخورد، ضرر خرما گريبانگير او نخواهد شد».
آري، در روايات آمده است كه رسول گرامي اسلام خرما را دوست ميداشتند. پيامبري كه در طول عمر خويش حتي يك بار هم شكم خود را از غذا سير نكردند، خرما را دوست داشتند. درباره حضرت امير عليهالسلام نيز آمده است كه خرما را دوست داشتند و از آن ميل ميفرمودند تا قواي تحليل رفته بدنشان باز آيد. به هر حال برآوردن نيازهاي طبيعي انسان در حد لازم و ضروري نه تنها حرص نيست، بلكه در روايات از آن به قناعت تعبير شده است؛ يعني انسان در اين حالت به مقدار مورد نياز قانع است.
يكي از علماي اخلاق ميگويد: «هر چيزي كه به دست انسان ميرسد معنايش اين نيست كه مال خود او است و حتما بايد آن را مورد استفاده قرار دهد». انسان نبايد پول و غذا و ديگر نعمتهايي كه به دست او ميرسد همه و همه را به تنهايي مصرف كند. اگر كسي بخواهد هر آنچه دارد به تنهايي بخورد دچار سوء هاضمه و عواقب ناگواري ميشود و ميميرد. نبايد فكر كند هر چه پول در اختيار دارد مال اوست.
پول و خوراك و نعمتهاي ديگر كه اكنون در اختيار آدمي است امتحاني بيش نيست. بايد معلوم شود از اين عزت و نعمتي كه خداوند به انسان عطا فرموده چگونه استفاده ميكند و آيا همه را براي خود ميخواهد يا به فكر همنوعان نيز هست. نعمتها و امكاناتي كه در اختيار انسان قرار گرفته اگر از ضرورت و مقدار نياز او بيشتر باشد و آن را فقط صرف خود نمايد دچار حرص گرديده است. اين حرص اگر ادامه يابد و مهار نشود كم كم به «شره» تبديل ميشود. حضرت در اين بخش از نامه مباركشان مؤمنان را از شره باز داشته و فرمودهاند: «اياكم أن تشره أنفسكم الي شيء». فعل تشره، در اين جا با «الي» متعدي شده است. در روايات گاهي اين فعل با «علي»، و در بيشتر جاها با «الي» متعدي شده است. در كلام بليغ «الي» بر انتهاي غايت دلالت ميكند و مثال معروف آن اين جمله است: «سرت من الكوفة الي البصرة». در اين صورت معناي روايت اين است كه نهايت و غايت حرص و زيادهطلبي شره است. اما اگر با علي متعدي شود، شايد به اين جهت باشد كه در حالت شره نوعي سلطه و سطوت خفته است. كسي كه به جاي پانصد گرم غذاي مورد نياز بدنش، ششصد يا هفتصد گرم غذا بخورد در واقع مبتلا به نوعي سلطهطلبي و چيرگي خواهي است.
در جايي كه به «الي» اختصاص دارد، استفاده از «علي» معنا نخواهد داشت، همچنان كه در جمله «سرت من الكوفة الي البصرة» نميتوان به جاي «الي»، «علي» نهاد؛ چون شخصي كه از شهري به شهر ديگر ميرود، بر آن شهر تسلط ندارد. اما اگر همين شخص كه از كوفه به بصره ميرود حاكم بصره باشد، استفاده از «علي» بلامانع است و «سرت» با «علي» متعدي ميشود.
در اين كلام نوراني آمده است: «أن تشره أنفسكم» و فعل «شره» به نفس نسبت داده شده است. در واقع اين نفس اماره است كه انسان را به شره مياندازد. نوع انسانها معمولا از شره در امان نيستند و از اين نظر بين عالم و غير عالم فرقي نيست. حتي آن كه داراي درجات بالاي علمي است از اين مسئله در امان نيست، و بايد اين مشكل را حل نمايد. شره در انسانها به گونههاي متفاوت نمود مييابد: يكي در غريزه جنسي شره دارد، ديگري در غذا خوردن، و آن يكي در خواب و استراحت. اين صفت در افراد گوناگون متفاوت است.
در كتابهاي روايي و اخلاقي همچون حلية المتقين و بحارالانوار، حد و مرز هر يك از اين غرايز به تفصيل بيان شده است. به طور كلي ميتوان گفت در هر غريزه اگر پا از حد نياز طبيعي بدن فراتر نهاده شود، انسان دچار حرص ميگردد و اگر اين حرص مهار نشود و شدت يابد به شره منتهي ميشود. شره نيز دنيا و آخرت انسان را تلف ميكند، و به كوتاه شدن عمر و نزديك شدن اجل ميانجامد. در روايات آمده است: «كل داء من التخمة ما خلا الحمي (2)؛ همه بيماريها به جز تب از پر خوري و سوء هاضمه است.»
كساني كه پر خوري ميكنند و هنوز غذاي قبلي هضم نشده، غذاي ديگري را به معده خود تحميل ميكنند، در نتيجهي سوء هاضمه و مرضهاي ناشي از آن به مرگ زودرس دچار ميگردند. همچنين افراط در غريزه جنسي منتهي به جنون ميگردد. جواني در همسايگي ما زندگي ميكرد كه انسان خوب و صالحي بود ولي متأسفانه بر اثر اين كار، كم كم دچار حواس پرتي شد و كارش به جنون كشيد. از قضا پدر و مادر خوبي هم داشت. بندگان خدا جوانشان را براي عوض كردن آب و هوا و بهبود به تفريحات گوناگوني ميبردند. اما طاقت نياورد و مرد. همان گونه كه گفته شد حد و مرز تمام غريزهها در روايات معين شده است. و نبايد در برآورده كردن غرايز و شهوات گوناگون زيادهروي كرد.
«اياكم أن تشره أنفسكم الي شيء مما حرم الله عليكم».
كلمه «شيء» در اين جمله نكره در سياق نفي است و افاده عموم ميكند، هر چند ادات صريح نفي قبل از آن قرار نگرفته است؛ ولي معناي جمله، معناي منفي است. «اياكم» يعني «احذروا»؛ از ارتكاب اعمالي كه خداوند حرام كرده دوري نماييد. مبادا حرص و طمع و در نهايت شره شما را به ارتكاب اعمال حرام وادار كند.
«فانه من انتهك ما حرم الله عليه هاهنا في الدنيا حال الله بينه و بين الجنة و نعميها و لذتها و كرامتها القائمة الدائمة لأهل الجنة أبد الآبدين».
«انتهاك»، يعني پاره كردن پرده. خداوند پيرامون انسانها حدود و پردههايي قرار داده است. اين حد و حدود ديوار نيست كه عبور از آن غير ممكن باشد، بلكه مانند پرده هستند در اين بخش امام عليهالسلام ميفرمايند از ارتكاب محرمات الهي دوري كنيد، نگاه حرام، گوش دادن به حرام، لمس حرام، فكر حرام، همه و همه حريمهايي هستند كه نبايد انسان به هيچ يك از اينها نزديك شود.
مرحوم شيخ انصاري در مكاسب تمام اينها را ذكر كردهاند. در اينجا محرمات الهي به پرده تشبيه شدهاند كه مؤمن نبايد اين پردهها را بدرد و مرتكب حرام گردد. استفاده از كلمه انتهاك در اين روايت، نوعي استخدام است، و استخدام از اقسام مجاز به شمار ميرود. آن كه مرتكب محرمات ميشود و پردهدري ميكند خداوند بين او و بهشت ديوار نفوذناپذيري قرار خواهد داد.
كسي كه با استفاده از قدرت و اختيار خدادادي حدود الهي را بشكند و حرمت نگاه ندارد، در روز قيامت خداوند بين او و بهشت ديوار نفوذناپذيري ايجاد ميكند: «فضرب بينهم بسور (3)؛ در اين هنگام ميان آنها ديواري زده ميشود».
انسان ميتواند خود را از بالاي يك برج بيست طبقه پايين بياندازد و براي اين كار قدرت تكويني دارد، اما شرع به او گفته است كه چنين كاري را مرتكب نشود. اين جا شارع با گفتن اين مطلب مانع ايجاد كرده و پردهاي قرار داده است.
در اين روايت سه وصف براي بهشت ذكر شده است كه شره باعث از دست دادن آنها ميشود: نعيم، لذت، كرامت. نعمتهاي بهشتي لذت ميآورد و لذت همراه و مصحوب كرامت است. ولي دنيا چنين نيست و هيچ كس تا به حال در دنيا اين سه امتياز را يك جا نداشته است. حتي حضرت سليمان عليهالسلام كه خداوند او را استثنا قرار داده و همتايي براي او قرار نداده است، قدرت و نعمتهايي كه در اختيار او بود، اين اوصاف را نداشت؛ چرا كه نعمتهاي اين جهان با نعيم جاودان آن جهان قابل مقايسه نيست. نعمتهاي اين دنيا مانند صحت، غذاهاي لذيذ و گوارا و تفريح، گاهي اوقات وجود دارند، اما با لذت همراه نيستند؛ به عنوان مثال شخصي را تصور كنيد كه در حال ميل كردن بهترين و خوشمزهترين غذاها است، اما فكرش مشغول دادگاهي است كه پيش رو دارد. چنين كسي در حال استفاده از بهترين نعمتهاي دنيايي است، اما از اين نعمتها كمترين لذتي نميبرد.
يكي از تجار بزرگ ميگفت اهل علم از دنيايشان لذت بيشتري نسبت به ما ميبرند، چون صبح نان و پنير و چاي شيرين سادهاي ميخورند و لذت هم ميبرند، اما ميز صبحانه ما آن قدر شلوغ و داراي غذاهاي متنوع است كه نميدانيم از كدام يك از آنها ميل كنيم. اگر بخواهيم سر همان ميز شش كيلو غذا در معده جا بدهيم ميتوانيم، اما هيچ وقت از خوردن صبحانه لذت نميبريم؛ چرا كه اول صبح دل مشغوليهاي ما نيز شروع ميشود. چون راديو همزمان با وقت صبحانه قيمت اجناس را اعلام ميكند و ما هم در حال خوردن صبحانه گوش ميدهيم. تا ميگويد قيمت فلان چيز سقوط كرد ما با خود ميگوييم اي واي! چقدر ضرر كرديم. اي كاش، ديروز اين قلم جنس را فروخته بوديم! و مرتب در حال فكر و خيال هستيم. آري، نعمتهاي دنيا اين چنين است و گاهي انسان از داشتن آنها لذتي نميبرد، اما نعمتهاي بهشت چنين نيست و با كاملترين لذتها همراه است. آيا حيف نيست آن نعمتهاي ابدي را با لذت چهار روزه دنيا عوض كنيم؟ چهار روز دنيا در مقابل ميلياردها سال بهشت! در بهشت علاوه بر نعمت و لذت، كرامت نيز هست. گاهي ممكن است در دنيا انسان از سلامت و بهترين نعمتها برخوردار باشد، اما در جامعه ارزش و احترام نداشته باشد، حال يا در واقع انسان بيارزشي باشد و يا محيطي كه در آن قرار داد براي او احترام قائل نباشد.
كرامت امتيازي است كه هيچ چيز جايش را پر نميكند. از اين گذشته نعمت، لذت، و كرامت دنيايي، روزي تمام ميشود و جاويد نيست، ولي بهشت نعمتهايش با لذت و كرامت همراه است و تمام شدني نيست.
حضرت ميفرمايند شره پيدا نكنيد تا از اين نعمتهاي ابدي محروم نگرديد. شخصي براي من نقل ميكرد كه روزي سر سفره فلان شخصيت سياسي در عراق افراد زيادي از جمله سيد صالح حلي كه از منبريهاي معروف بود، مهمان بودند. روي اين سفره غذاهاي گوناگون و لذيذي قرار داشت اما براي ميزبان، آبگوشت فلان حيوان حرام گوشت را آوردند؛ آبگوشتي بدون هيچ ادويه و چاشني و نمك. آقا سيد صالح پرسيد: چرا چنين غذايي ميخوري؟ گفت: اين غذاهاي گوناگون كه سر سفره است هيچ كدام با طبع من سازگار نيست و به خاطر بيماريهايي كه دارم فقط بايد از اين غذا استفاده كنم. دنيا همين است گاهي نعمتهايش لذتي در بر ندارند. شخصي در جواني با فقر و فلاكت زندگي ميكرد، اما در ايام پيري آب لاي پوستش رفته بود و ثروتي به دست آورده بود. با خودش ميگفت: من آن وقتي كه دندان داشتم، نان برشته نداشتم و نان جو و خمير ميخوردم، اكنون كه نان برشته دارم نميتوانم بخورم.
آن كه پا را از حد خود فراتر گذارد بنا به فرموده امام صادق عليهالسلام خداي متعال بين او و نعمتها و لذتها و كرامت بهشت كه دائم و مهيا است حايل ايجاد ميكند. «الدائمة» يعني مستمر. «القائمة»، يعني آماده و حاضر. يعني نعمتهاي بهشتي هر لحظه در دسترسند و پشت سر هم ادامه دارند. در دنيا اگر كسي به عنوان مثال جايي منظره زيبايي ديده باشد و دوباره بخواهد آن منظره را ببيند، گاهي لازم است يك هفته رنج سفر را تحمل كند تا به مقصود خويش برسد، اما نعمتهاي بهشت جاويدان و هميشه در دسترس و مهيا است.
لازم است افراد گاهي روايات مربوط به بهشت و نعمتهاي آن را بخوانند، تا شوق بهشت به عنوان يك جزء سبب، مانع از دست و پا زدن آنها در باتلاق و زبالهدان دنيا شود. نعمتهاي بهشت جاويد و در دسترس اهل بهشت است و اهل جهنم نيز تا ابد در جهنم ماندگارند. در روايت آمده است كه: روز قيامت مرگ را به شكل حيواني براي اهل قيامت مجسم ميكنند و به آنها ميگويند اين مرگ است. اين حيوان را به جايي ميبرند كه تمام اهل بهشت و اهل دوزخ او را ببينند و آن گاه بين بهشت و جهنم آن را سر ميبرند. و به بهشتيان و دوزخيان اعلام ميشود، ديگر مرگ نيست (4).
طبق مضمون روايتي: اگر مرگ وجود داشت اهل بهشت از شدت اندوه و اهل جهنم از شادماني ميمردند (5)چرا كه نعمتهاي بهشت براي بهشتيان ابدي است و اهل جهنم نيز تا ابد در عذاب خواهند بود و از آن عذاب دردناك خلاصي ندارند. كليد اين خوشبختي و بدبختي در حال حاضر در دست ما است. اين كليد از دست مردگان گرفته شده و پروندههايشان بسته شده است، اما آنها كه در قيد حياتند پروندههايشان هنوز باز است.
در ميان قبائل عرب چه قبل و چه بعد از اسلام، رسم بر اين بوده كه اگر كسي به خانهاي رفت و از آنها امان خواست و تقاضا كرد كه به او پناه دهند و به او امان و پناه ميدهند و جا و غذا و ديگر وسايل آرامش او را مهيا ميكنند، چه شخص پناهنده دوست باشد چه دشمن. حتي اگر قاتلي به خانواده مقتول پناه ميبرد به او پناه ميدادند و چه بسا او را احترام ميكردند. اين مسئله در سابق بيشتر رعايت ميشده است. بنده خودم در عراق بارها اين مسئله را مشاهده كرده و شنيدهام. براي عرب عيب بسيار بزرگي است كه كسي از او پناه بخواهد، اما به او پناه ندهد. هيچ عربي حاضر نيست چنين كاري كند و اگر كسي چنين كاري انجام دهد، و به پناهندهاي پاسخ منفي دهد، ننگ تلقي ميشود.
در بحارالانوار آمده است كه «ان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم خرج في الموسم يعرض نفسه علي القبائل» (1)رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در ايام برگزاري مناسك حج خود را بر قبايل عرب كه براي زيارت خانه خدا آمده بودند عرضه ميكرد؛ به اين معنا كه هر قبيله و عشيرهاي كه بدان جا ميآمد، پيامبر نزد آنها ميرفت و ميفرمود: آيا اجازه ميدهيد بنشينم و برايتان صحبت كنم؟ «فلم يقبله أحد منهم» (2)كلمه احد، نكرهي در سياق نفي است و افاده عموم ميكند. يعني احدي به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اجازه چنين كاري را نميداد؛ زيرا مشركان مكه بر قبايل عرب فشار آورده بودند كه با پيامبر گفت و گو نكنند. در تمام تاريخ جزيرة العرب فقط يك نفر است كه با او چنين برخورد شده است، و غير از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مورد ديگري در تاريخ ثبت نشده و نبوده است. رسم و مرامي كه حتي در مورد قاتلان هم ترك نميشد، در خصوص ايشان ترك شد و هنگامي كه سيد صالحان، پيامبر اسلام، با آن سيماي جذاب و نوراني و ملاحت و زيبايي كلام، در ايام حج از قبايل عرب دعوت ميكردند كه به سخنان آن حضرت گوش دهند، دست رد بر سينهاش ميزدند. در بحار آمده كه «فجعل يعرض نفسه علي قبائل العرب فاذا أتاهم قالوا كذاب امض عنا» (3)نعوذ بالله، به پيامبر ميگفتند: «دروغگويي از كنار ما رد شو». اين كار خرق عادت و شكستن سنت بود كه نزد عرب بسيار ناپسند شمرده ميشد و عربها حتي با يك قاتل چنين رفتاري نميكردند، اما در مورد پيامبر اكرم از اين بيحرمتي و اهانت ابا نكردند.
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با آن كه بسيار با حيا بودند با وجود همه اين اهانتها دست از تبليغ بر نداشتند. از ميان اين همه قبايل و با اين همه خون دل خوردن فقط عدهاي انگشت شمار ايمان آوردند. اما چنين كساني بسيار نادر بودند و «النادر كالمعدوم؛ چيزي كه كمياب است، گويا نيست و وجودش مثل نبود است». اما از آن جا كه اين كار از طرف خدا به رسولش امر شده بود، پيامبر همچنان به وظيفه خود عمل ميكردند. هر سال فقط افراد نادري به اسلام ميگرويدند و بعضي از سالها هيچ كس اسلام نميآورد. در يكي از اين سالها عدهاي از مشركان قبيلهي خزرج از مدينه براي به جا آوردن زيارت (4)خانهي خدا به مكه آمده بودند. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم نزد آنها رفت و فرمود: آيا اجازه ميدهيد براي شما صحبت كنم؟ گفتند: بلي، بيا صحبت كن. پيامبر نيز براي آنها از دين اسلام و خداوند يگانه گفت و آنها با گوش دادن به سخنان پيامبر ايمان آوردند.
1) بحارالانوار، ج 19، ص 23، باب 5 (باب دخوله الشعب و ما جري بعده الي الهجرة و عرض نفسه علي القبائل و...).
2) همان، ص 6.
3) همان، ص 18.
4) مراسم حج قبل از اسلام و از زمان حضرت ابراهيم عليهالسلام در ميان عربها مرسوم بوده است. مشركان قبل از اسلام نيز حج به جا ميآوردند و خانه خدا را طواف ميكردند، اما در حين طواف مرتكب اعمال زشتي ميشدند. (شيرازي).
در روايات آمده است: روز قيامت بسياري از اعمالي كه انسان در دنيا انجام داده، در نامه اعمال خويش مشاهده نميكند؛ مثلا ميبيند خمسي كه پرداخته يا نماز و روزهاي كه به جا آورده در نامه اعمالش ثبت نشده، و اين مطلب را زماني در مييابد كه بيشترين احتياج را به اين اعمال دارد. تصور كنيد شخصي تصميم بگيرد در مسافرت فقط پول با خود ببرد؛ چرا كه غذا و ديگر لوازم سفر را ميشود با پول تهيه كرد، اما وقتي به مقصد ميرسد متوجه ميشود پولهايش را نياورده يا گم كرده است؛ از سوي ديگر نه كسي را ميشناسد و نه جايي را بلد است. چنين مسافري چه حالي پيدا ميكند؟ چه خوب است انسان كمي به عقب برگردد و اعمال و واجبات خود را از نو ياد بگيرد. اگر مقلد است رساله عمليه را ببيند و اگر مجتهد است ادله را بازبيني نمايد. مرحوم شيخ عبدالرحيم قمي ميفرمودند: نكند علم عالم، علم سينه به سينه [ يعني بدون پژوهش و بازبيني ادله] باشد.
اگر دقت و تأمل به خرج دهيم چه بسا معلوم شود كه اشتباهات زيادي در آموختههايمان وجود دارد. بارها در قرآن كريم آمده است: «أفلا يتدبرون (1)؛ آيا انديشه نميكنند؟» براي مثال بسياري از ما گمان ميكنيم كه در برابر خطاهاي خانواده و بستگانمان وظيفهاي جز امر به معروف، آن هم به صورت زباني، نداريم؛ حال آن كه خداي متعال ميفرمايد: «قوا أنفسكم و أهليكم نارا وقودها الناس و الحجارة (2)؛ خودتان و كسانتان را از آتشي كه سوخت آن مردم و سنگها است حفظ كنيد». در جاهاي گوناگون قرآن آمده است كه بايد امر به معروف كرد، اما آيا صرف امر به معروف و نهي از منكر كافي است. قرآن درباره كساني كه تحت تكفل انسان هستند، نگفته امر به معروف و نهي از منكر كنيد، بلكه فرموده: «قوا»؛ كاري كنيد كه اينها خوب شوند. قسمتي از اين هدف با امر به معروف و نهي از منكر به دست ميآيد، اما قسمت ديگر با عمل كردن تأمين ميشود. بايد خود انسان عمل كند و با عمل الگوي كوچكترها باشد. اگر خود انسان دروغ نگويد اهل خانه نيز راستگويي را از او ياد ميگيرند. شكي نيست كه خداوند در حد قدرت انسان از او توقع دارد تا خود را از آتش جهنم دور سازد، اما از آن طرف قدرت كوشش كردن را نيز به انسان عطا كرده است.
مؤمن بايد پشت كار را از كاسبها ياد بگيرد. اگر صبح، اول وقت از يك كاسب بپرسند: آيا ميداني كه امروز ضرر ميكني يا سود ميبري؟ ميگويد: نه نميدانم. ممكن است ضرر كنم. اگر بپرسند: حال كه احتمال ضرر هست چرا به دنبال كسب ميروي؟ ميگويد: چارهاي جز اين نيست، يك روز ضرر ميكنم و روز ديگر سود ميكنم. بارها كساني به خود من مراجعه كرده و گفتهاند: كاسب هستيم و مثلا هشت سالي سود نبرده بوديم، اما امسال سود خوبي كردهايم و ميخواهيم خمس بدهيم. ممكن است شخصي با يك بار گفتن و ده بار گفتن اثري در فرزند خود نبيند، اما بايد به اميد اين كه روزي اين گفتنها به عمل تبديل شود هم چنان ادامه دهد. در كتابهاي حوزه تعبير معروفي هست مبني بر اين كه «ما من عام الا و قد خص؛ هيچ عامي نيست مگر آن كه استثنايي داشته باشد». در كتاب معالم (3)آمده است كه خود اين عام نيز تخصيص خورده است؛ چرا كه عامهايي وجود دارد كه تخصيص نخوردهاند؛ مثل: «ان الله علي كل شيء قدير (4)؛ و خدا بر همه چيز توانا است». اين عامي است كه تخصيص نخورده و قدرت الهي مافوق همه چيز است. خداوند بر همه موجودات قدرت دارد و چيزي نيست كه از دايره قدرت او بيرون باشد. در اين فقره از رساله حضرت ميفرمايند: هيچ كس راهي به جز عبادت و طاعت ندارد، و بعد در ادامه براي تأكيد بيشتر، موجودات و الا مرتبهاي همچون نبي و ولي را نيز مشمول اين حكم عام دانستهاند. اين فرمايش امام نيز از آن دسته عموماتي است كه تخصيص نخورده است.
قرآن يك كلمه گفته است كه كاري كنيد كه جهنم نرويد، اما به جا آوردن اين كار، مستلزم انجام دادن هزاران كار ديگر است.
اطراف انسان پر از تلههاي شيطاني است؛ قلابهاي آهني و زنجيرهاي محكمي كه شيطان بر گردن آدمي مياندازد و او را به طرف جهنم هدايت ميكند. در اطراف هر يك از انسانها شياطين بسياري وجود دارد. در روايت آمده است كه در قلب انسان 25 شيطان، و در كنار آنها نيز 25 فرشته وجود دارد. اين شياطين بسيار سريعتر از انسان عمل ميكنند. خداي حكيم به انسان نيروي بيشتري عطا فرموده تا توان مقابله با آنها را داشته باشد. آنها خواب و خوراك ندارند و بابت اين كارها وقتي صرف نميكنند، اما انسانها گرفتاريهاي متعددي دارند. شياطين در كار خود تخصص دارند ولي انسان در مبارزه با شيطان و شناخت نيرنگها محتاج آموزش و يادآوري است. انسانها چه بسا در طي روز با صدها نفر سر و كار داشته باشند، اما شياطين فقط با يك نفر كار دارند. خلاصي از دست شيطان با اين اوصاف كار بسيار مشكل و طاقتفرسايي است.
در قرآن كريم بارها و بارها آمده است: «أكثرهم لا يعقلون (1)؛ بيشتر آنان نميانديشند»، «أكثرهم لا يعلمون (2)؛ بيشتر آنان نميدانند». شيطان وسواس الخناس است، گاهي مطلبي را در دل انسان مياندازد تا براي او شك و شبهه ايجاد كند.
من با چشم خودم كسي را ديدم كه لب حوض نشسته بود و بيش از هفتاد بار دستش را داخل آب ميبرد و بيرون ميآورد. بنده خدا ميخواست دست خود را بشويد، ولي دچار وسواس بود. اين شخص فكر ميكرد چنين كاري دقت در اعمال است، اما در واقع شيطان او را هدايت ميكند و اين همان زنجير جهنمي است كه بر گردن انسانها مياندازد.
قرآن كريم درباره چنين افرادي كه ميپندارند عبادت ميكنند اما در واقع شيطان بر آنها سوار شده است، ميفرمايد: «و هم يحسبون أنهم يحسنون صنعا (3)؛ و خود ميپندارند كه كار خوب انجام ميدهند». همچنين آنان را «الأخسرين أعملا (4)؛ زيانكارترين مردم» خوانده است. افعل التفضيل يا با «من» يا با «عن» و يا با الف و لام ميآيد و اگر با الف و لام بيايد عموميت و شمول بيشتري دارد. در اين آيه «اخسرين» با الف و لام آمده است. «اخسرين» در بين همين انسانها و امثال من و شما هستند. كسي بودند كه بيست و سه سال پاي منبر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نشستند و بيست و سه سال پشت سر آن حضرت نماز خواندند، اما سرانجام از خاسرين شدند. شمر در جنگ صفين و جنگ جمل زير پرچم اميرمؤمنان عليهالسلام ميجنگيد، اما عاقبتش چه شد؟ .
صبروا النفس علي البلاء في الدنيا فان تتابع البلاء فيها و الشدة في طاعة الله و ولايته و ولاية من امر بولايته خير عاقبة عندالله في الاخرة من ملك الدنيا و ان طال تتابع نعيمها و زهرتها و غضارة عيشها (1)؛ خود را در دنيا بر بلا شكيبا سازيد؛ زيرا پي در پي رسيدن بلا و سختي در راه اطاعت خدا و ولايت او و ولايت كساني كه خدا به ولايت آنان فرمان داده، سرانجام آن در آخرت نزد خدا بهتر از دارايي و پادشاهي دنيا است، هر چند نعمت و خرمي و جلوه و كام آن به درازا كشد.
نفس به خودي خود، چيزي به نام صبر نميشناسد و آتشي شعلهور و زبانه كش است كه هيچ چيز جز عقل جلودار خواستههايش نيست. عقل قدرت مهار كردن اين اسب سر كش را دارد و طوق صبر بر گردن آن مياندازد. آري، نفس تاكنون ميليونها انسان را جهنمي كرده و به راستي كه «ان النفس لأمارة بالسوء (2)؛ قطعا نفس بسيار به بدي امر ميكند». اماره، صيغه مبالغه و لام آن، لام قسم است. ان نيز مفيد تأكيد است. نفس از همهي اعضاي بدن قويتر است و تنها عقل است كه قدرت مقابله با آن را دارد. البته به شرط آن كه انسانها از نيروي عقل استفاده كرده؛ مهار امور را به دست او دهند. در غير اين صورت سرنوشتي به جز تباهي و هلاك در انتظار انسان نخواهد بود. امام صادق عليهالسلام در اين فقره از رساله ميفرمايند: «صبروا النفس» يعني از نيروي عقل كه خداي مهربان به شما عطا كرده استفاده كنيد و نفس خود را به صبر واداريد.
دانايي علايمي دارد كه در رفتار و گفتار انسان نمايان است. آدم دانا هر چه ميكند، و هر چه ميگويد، از روي عقل و بينش است. متين ميگويد و گفتهي او از نزاكت خارج نيست و ايمان محكمي نيز دارد. پس ميتوان فهميد يا لااقل حدس زد كه صاحب اين گونه كردار و سخن، آدم دانايي است.
ناداني نيز نشانههايي دارد كه از روي آنها ميتوان به وجود آن پيبرد؛ آدم نادان بصيرت ندارد، كار و گفتارش نسنجيده است. و ايماني هم در كار او نيست.الجهل في ثلاث: الكبر، و شدة المرآء، و الجهل با لله. (1).
بي خردي در سه چيز است: تكبرورزي، ستيزهجويي و خدانشناسي.
1) بحار. ج 1، ص 131.
كسي كه به مكه مشرف شد و اعمال حج را طبق دستور انجام داد، آن اعمال او را دگرگون ميكند و وضع روحي او را تغيير ميدهد. تيرگيهاي باطني را از قلب او ميزدايد و روشنايي خاصي در دلش پديد ميآورد. نورانيتي به او ميدهد كه تا آن موقع دارا نبوده است، آن هم نوري با ارزش و گرانبها، نوري خدايي و قابل نگهداري. كسي كه موفق شد و آن نور را به دست آورد، بايد قدر آن را بداند و عزيز و محترمش بشمارد، تا در تاريكيهاي مراحل آيندهي خويش و جهان آخرت، آن مشعل فروزان معنوي را فرا راه خويش داشته باشد.
الحاج لا يزال عليه نور الحج ما لم يلم بذنب. (1).
حاجي تا زماني كه گناه نكرده، هميشه نور حج با او هست.
1) وافي. ج 8، ص 42.
كسي كه ايمان محكمي داشته باشد و واقعا به وظايف ديني خود ازجمله نماز عمل كند - يعني روزي پنج نوبت با خداوند ارتباط داشته و در برقراري اين ارتباط، دقيق و مواظب باشد - و از طرف ديگر با سخاوت طبع و برابري با دوستان، اثبات كند كه طمعي به مال دنيا ندارد. چنين كسي جز نيكي از او انتظار نميرود. اما كسي كه اين صفات را دارا نباشد، شايسته معاشرت نيست و بايد از او دوري جست.
خصلتان من كانتا فيه، و الا فاعزب ثم اعزب ثم اعزب، قيل و ما هما؟ قال: الصلوة في مواقيتها و المحافظة عليها و المواساة. (1).
دو صفت است كه اگر در كسي بود (به او نزديك شو) ، و گرنه دورشو، دورشو، دورشو. گفته شد: آن دو صفت كدام است؟ فرمود: به جا آوردن نماز در اوقات خود و مسامحه نكردن در آن. و كمك كردن و برابري نمودن با ديگران.
1) خصال. ج 1، ص 47.
مذهب جعفري در عراق - لبنان - ايران - پاكستان - هندوستان
مذهب مالكي در مغرب اقصي و الجزائر و تونس و طرابلس.
مذهب شافعي در مصر اكثريت دارد.
مذهب حنفي در شام - و در فلسطين: هر چهار مذهب معمول است.
در عراق: حنفي - شافعي - جعفري - كمي حنبلي و مالكي.
در تركيه: حنفي - در اكراد: شافعي - در افغان: حنبلي و حنفي - شافعي - در هند: حنفي و شافعي - در چين: شافعي - در امريكا: مذاهب اربعه و امامي بيشتر است.
در حجاز: شافعي - حنبلي و كمي حنفي و مالكي - در يمن و عدن و عمان و حضرموت:
شافعي - در قطر و بحرين و احسا و كويت: شافعي و مالكي و جعفري.
زنديق گفت: نظر شما دربارهي علم ستارهشناسي چيست؟
حضرت فرمودند: آن علم و دانشي است كه فوائدش كم و زيانهايش بسيار، زيرا نميتوان به وسيلهي آن مقدرات را دفع نمود، و يا از خطري در امان بود.
اگر منجم از بلا و واقعهاي خبر دهد نميتواند از مقدر الهي خود را نجات دهد، و چنانچه به خيري خبر دهد نميتواند در حصول و تحقق آن تعجيلي كند، و اگر مصيبتي بر او وارد شود نميتواند به وسيلهي اين علم آن را از خود دفع كند.
منجم با علم خدا به وسيلهي ادعاهايش مخالفت ميكند، چون ادعا ميكند كه ميتواند قضاي الهي را در مورد بندگانش تغيير دهد، و آن را دفع كند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 183.
علي بن سالم از پدرش نقل نمود كه از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم:
اي فرزند رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم -؛ نظر شما دربارهي قرآن چيست؟
حضرت فرمود: آن كلام خدا است، و قول خداست، و كتاب خدا است، و وحي خدا، و تنزيل او است، و آن كتاب عزيز و منيعي است كه باطل از هيچ سوي به آن راه ندارد، تنزيلي است از ناحيه خداوند حكيم و ستوده. (1).
1) أمالي الصدوق: ص 326، بحارالأنوار: ج 89 ص 117 ح 3.
مسعدة بن صدقه گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به معني ناسخ و منسوخ و محكم ومتشابه سؤال نمودم.
حضرت فرمود: ناسخ آن چيزي است كه ثابت و براي عمل است.
و منسوخ آن چيزي است كه به آن عمل ميشده. سپس چيزي آمد كه او را از بين برده و نسخ كرده است.
و متشابه چيزي است كه جاهل به آن مشتبه باشد. (1).
ابومحمد همداني از مردي نقل ميكند كه از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم از معني ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه.
حضرت فرمود: ناسخ يعني ثابت، و منسوخ آن است كه گذشت، و محكم آن است كه به آن عمل ميشود، و متشابه آن است كه بعضي شبيه ديگري باشد. (2).
قاسم بن معاويه گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اينان (يعني عامه) حديثي را روايت ميكنند در معراجشان، كه هنگامي كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - به معراج برده شد، روي عرش ديد نوشته شده است: لا اله الا الله، محمد رسول الله، ابوبكر الصديق.
حضرت فرمود: سبحان الله همه چيز را تغيير دادند حتي اين!!
عرض كردم: بله.
حضرت فرمود: هنگامي كه خداوند عزوجل عرش را آفريد روي ستونهاي آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل آب را آفريد در محل جريان آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل كرسي را آفريد روي پايههاي آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل لوح را آفريد در آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل اسرافيل را آفريد روي پيشاني او نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل جبرئيل را آفريد روي بال او نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل آسمانها را آفريد روي دامنههاي آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل زمينها را آفريد روي طبقات آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل كوهها را آفريد روي قلههاي آنها نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل آفتاب را آفريد روي آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
و هنگامي كه خداي عزوجل ماه را آفريد روي آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي أميرالمؤمنين.
پس هرگاه كسي از شما گفت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، حتما بگويد: علي اميرالمؤمنين ولي الله. (1).
1) الاحتجاج: 83، بحارالأنوار: ج 27 ص 1 ح 1.
ابوبصير گويد: نزد امام صادق - عليهالسلام - بودم هنگامي كه مفضل بن عمر بر او وارد شد و گفت: اي فرزند رسول خدا، يك مسئله دارم.
حضرت فرمود: بپرس اي مفضل؛
مفضل گفت: نهايت علم امام چقدر است؟
حضرت فرمود: سؤال سنگيني كردي، و از امري بس مهم پرسيدي. آسمان دنيا در مقايسه با آسمان دوم نيست مگر حلقهي زرهي كه روي زمين در صحرائي افتاده است، و همچنين هر آسماني در مقايسه با آسمان ديگر، و همچنين آسمان هفتم در مقايسه با ظلمت، و ظلمت نيست در مقايسه با نور، و همچنين همهي آنها در مقايسه با فضا و نه زمينها هر طبقه نسبت به يكديگر، و همه و همه در مقايسه با علم و دانش امام نيست مگر مانند مدي (ده سير) از خردل است كه آن را بسيار سائيده باشي، سپس با آب مخلوط كرده و به هم زده باشي تا جايي كه كف كند، سپس انگشتي در آن كف زده باشي، (يعني همه اين عوالم در مقايسه با علم امام به مقدار كفي است كه سر انگشت تو است).
و همچنين علم و دانش امام در مقايسه با علم و دانش خداي متعال نيست مگر مانند مدي از خردلي كه او را بسيار سائيده باشي سپس آن را با آب مخلوط ساخته و زده باشي تا جايي كه كف شود، و با سر سوزن ذرهاي از آن گرفته باشي.
سپس حضرت فرمود: همين مقدار بيان براي تو كافيست تا به وسيله آن و با نظر در احوال و اخبار امامان پاسخ خود را دريابي. (1).
1) بحارالأنوار: ج 25 ص 385 ح 43.
1- عمر بن زيد گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي آيهي: (و الذين يصلون ما أمر الله به أن يوصل) (1)«آنها كه پيوندهايي را كه خداوند دستور به برقراري آن داده، برقرار ميدارند»، سؤال كردم.
حضرت فرمود: دربارهي خاندان آل محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - نازل فرمود، و ممكن است دربارهي خويشاوندانت نيز باشد.
سپس فرمود: از آن كساني نباشيد كه در تفسير آيه ميگويند: مراد همين يكي است.
مرحوم علامه مجلسي در ذيل اين حديث مينويسد:
«قد» گاهي براي تحقيق و تاكيد، گاهي براي تقليل است مجازا، و تعبير امام در اين حديث با لفظ «قد» كنايه از اين است كه اصل در آيهي مزبور همان اولي است.
و جملهي امام - عليهالسلام - كه ميفرمايد: مباش از آنها... تا آخر، معنايش اين است: هرگاه آيهاي در مورد خاصي نازل شد شما حكم آن را مخصوص به همان مورد نكنيد، بلكه به نظائر و اشباه آن معني تعميم دهيد.
يا معنايش اين است كه: هرگاه معنائي براي آيهاي ذكر نموديم سپس معناي ديگر ذكر نموديم تو آن را انكار نكن، زيرا آيات هم ظاهر و هم باطن دارد، و ما در هر مقامي معنائي را متذكر ميشويم كه مناسبت داشته باشد، و همهي آنها حق است، و با هم منافات ندارد.
و بدين طريق ممكن است بين اخباري كه در ظاهر از جهت معني با هم اختلاف در معني دارند و آن اخباري كه در تفسير آيات و تأويل آنها آمده است؛ جمع كنيم. (2).
2- عمر بن مريم گويد: به امام صادق - عليهالسلام - دربارهي معني فرمايش خدا:
(و الذين يصلون ما أمر الله به أن يوصل) (3)«و آنها كه پيوندهايي را كه خدا دستور به برقراري آن داده، برقرار ميدارند»، سؤال نمودم.
حضرت فرمود: از مصاديق آن صله رحم است، و عاليترين تأويل آن اين است رابطهات را با ما حفظ كني. (4).
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد: آيا نماز بر خرمن جايز است؟ حضرت از آن نهي فرمود.
از حضرت سؤال شد: اگر پهن شوند و مانند سطح بشود چطور؟
حضرت فرمود: نبايد بر چيزي از طعام نماز خواند همانا آن روزي خدا براي بندگانش و نعمت او بر آنها است، پس آن را احترام كنيد و حرمت آن را داشته باشيد و پا روي آن نگذاريد، و آن را تحقير نكنيد.
همانا مردمي بودند، پيش از شما كه خداوند در زندگي آنها توسعه داده بود و محصولات آنها را زياد قرار داده بود، و آنها از نان شكلي مانند سنگ، قرار دادند، و به وسيلهي آن محل غائط خود را پاك و تميز ميكردند.
خداوند آنان را به بلا گرفت و گرفتار قحطي و گرسنگي و بيمحصولي كرد، آنان از روي ناچاري همان نانهاي آلوده را پيدا ميكردند و ميخوردند.
و اين آيه دربارهي آنها نازل شد: (و ضرب الله مثلا قرية كانت آمنة مطمئنة يأتها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بأنعم الله فأذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون) (1)«خداوند (براي آنان كه كفران نعمت ميكنند) مثلي زده است: منطقهي آبادي كه أمن و أمان و آرام و مطمئن بود، و همواره روزيش از هر جا و مكاني ميرسيد، اما به نعمتهاي خدا ناسپاسي كردند و خداوند به خاطر اعمالي كه انجام ميدادند لباس گرسنگي و ترس را بر اندامشان پوشانيد». (2).
1- ابيالصحاري گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به شارب الخمر سؤال كردم.
حضرت فرمود: تا وقتي كه از شراب چيزي در رگهاي او است هيچ نمازي از او قبول نميشود. (1).
2- علي بن زيد گويد: خدمت امام صادق - عليهالسلام - بودم كه مردي از حضرتش سؤال كرد: آيا نماز شارب الخمر قبول ميشود؟
حضرت فرمود: نماز شارب الخمر چهل روز قبول نميشود مگر اينكه توبه كند.
آن مرد گفت: اگر همان روز يا همان ساعت بميرد چطور؟
حضرت فرمود: توبه و نمازش قبول ميشود اگر در حال شعور توبه كرد، اما اگر در حال مستي و بيشعوري توبه كرد هرگز توبه او قبول نميشود. (2).
3- عمار گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي حال شخصي كه به وسيلهي شراب خوردن مست بشود پرسيده شد.
حضرت فرمود: خدا نماز او را چهل روز قبول نخواهد كرد و در اين چهل روز توبه او قبول نميشود، و چنانچه در اثناي اين مدت بميرد در آتش وارد ميشود. (3).
عبيد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: اگر شخصي كه نماز ميخواند و نماز را قشنگ و زيبا بخواند به هدف اينكه كسي كه او را ميبيند به او تمايل كند، (آيا اين عمل ريا محسوب ميشود)؟
حضرت فرمود: اين از ريا محسوب نيست. (1).
1) بحارالأنوار: ج 69 ص 301 ح 39.
عمر بن يزيد گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردي است كه ميگويد: من در خانه مينشينم، و نماز ميگزارم، و روزه ميگيرم، و پروردگارم را عبادت ميكنم، و اما روزي من پس خودش نزدم ميآيد (و نياز به تلاش و كسب نيست) آيا اين منطق درست است؟
حضرت فرمود: اين يكي از سه نفري است كه دعايش مستجاب نميشود.
عرض كردم: دو نفر ديگر كدامند؟
حضرت فرمود: مردي است كه همسر بدي دارد، و مرتبا دعا ميكند كه خدا او را از دست آن زن خلاص كند، و راحت نمايد.
به چنين شخصي گفته ميشود: امر اين زن دست خودت ميباشد طلاقش بده.
و مردي كه حقي به گردن انسان ديگري دارد، و بر او شاهد نگرفته، و مرتب دعا ميكند كه خدايا؛ حق (پول) مرا به من برگردان.
به چنين شخصي گفته ميشود: ما به تو دستور داديم كه شاهد و وثيقه بگيري و تو چنين نكردي. (1).
1) السرائر: ص 483، بحارالأنوار: ج 90 ص 357 ح 15.
زنديق گويد: خبر ده مرا از چراغ هنگامي كه خاموش ميشود نور آن كجا ميرود؟
حضرت [صادق - عليهالسلام -] فرمود: ميرود و برنميگردد.
زنديق گفت: پس نميتواني انكار كني كه انسان نيز چنين است، پس هرگاه مرد روح او از بدنش مفارقت ميكند، و ميرود و ديگر برنميگردد، همان طوري كه نور چراغ هرگاه خاموش شد اصلا برنميگردد.
حضرت فرمود: در مقايسه اشتباه كردي، زيرا آتش از اجسام مخفي و ناپيداست، و اجسام با اعيان خود قائم ميباشند مانند آهن و سنگ، پس هرگاه يكي از آنها به همديگر برخورد كند آتشي از آنها منبعث و ظاهر ميشود كه نور چراغ را از آن ميگيرند و روشنايي ميدهند.
پس آتش در اجسام ثابت و باقي است، و روشنايي رفتني است.
و اما روح پس جسم رفيقي است كه در پوشش و قالبي غليظ قرار دارد، و مشابه چراغي كه گفتي نيست.
خداوند در رحم (زنان) از آب صافي جنيني ميآفريند و در آن انواع گوناگوني از عروق و اعصاب و دندانها و مو و استخوان و غيره تعبيه ميكند، و او آن را پس از مرگ زنده ميكند، و پس از فنا اعاده مينمايد. (1).
1) بحارالأنوار: ج 10 ص 184.
از ديدگاه امام صادق عليهالسلام نماز با شكوه ترين عبادت بعد از توحيد و شناخت خداي سبحان ميباشد. انديشه امام صادق عليهالسلام درمورد نماز اين گونه شفاف است كه نماز را برترين وسيله تقرب به خداي سبحان عنوان مينمايد، ما تقرب العبد الي الله بعد المعرفة افضل من الصلوة، (1)«بعد از شناخت خدا هيچ وسيله براي تقرب به خدا برتر از نماز نيست.» نماز را برترين و زيباترين عمل انسان در قيامت معرفي مينمايد، ان افضل الاعمال يوم القيمة الصلوة، «برترين اعمال انسان در قيامت نماز است».
نماز با شكوه ترين كرنش انسان در برابر معبود است و محبوب ترين رفتار انسان در پيشگاه خداست، احب الاعمال الي الله عز و جل الصلوة. (2)امام صادق عليهالسلام: اقرب ما يكون العبد الي الله عزوجل و هو ساجد (3)، «نزديكترين حالت انسان در قرب الهي سجده است».
نماز آخرين وصيت پيامبران است، و هي أخر الوصايا انبياء. (4)و همچنين آخرين وصيت امام صادق عليهالسلام است. ابو بصير از زبان حميده همسر امام صادق عليهالسلام ميگويد: هنگام رحلت فرمود تمام خويشان مرا خبر كنيد و آنگاه كه همه آمدند خطاب به آنان فرمود: ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة. (5).
«شفاعت ما (اهل بيت) نصيب آنان كه نماز را سبك شمارند نميشود».
نماز اولين واجب از فروعات ديني است كه در دين اسلام مقرر شده است. از آغازين روزهاي تشريع آن هم به صورت جماعت برگزار شده است. اولين نماز جماعت با شركت دو نفر (رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليهالسلام) و يا سه نفر (به امامت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و با شركت امير المؤمنين عليهالسلام و خديجه كبري (سلام الله عليها) تشكيل شده است. (1).
ثواب نماز جماعت به آن مقدار است كه بنا بر روايتي اگر تعداد نماز گزاران از ده نفر بگذرد، جن و انس و فرشتگان توان نگاشتن ثواب يك ركعت آن را نخواهند داشت. (2).
نماز جماعت از آن مقدار اهتمام برخوردار است كه نماز جماعت با تأخير، از فراداي اول وقت افضل ميباشد. از امام صادق عليهالسلام پرسيده شد، نماز اول وقت يا با تأخير با جماعت كداميك افضل است؛ فرمود: امام جماعت نماز را با تأخير انجام ميدهد. امام كاظم عليهالسلام نيز فرمود: يصلونها جماعة افضل، (3)«با جماعت بخوانند (با تأخير) افضل است».
امام صادق عليهالسلام از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم روايت ميكند: شخصي نابينا به رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم عرض كرد من در برخي اوقات صداي اذان را ميشنوم، ليكن كسي نيست كه مرا كمك كند تا به مسجد بيآيم. حضرت فرمودند: از منزل خويش تا مسجد ريسماني را وصل كن تا به كمك آن به مسجد بيايي، شدّ مِن منزلك الي المسجد حبلا و احضر الجماعة. (4).
حتي امام صادق عليهالسلام درمورد شركت در نماز جماعت اهل سنت فرمود: كسي كه با آنان نماز بخواند، همانند اين است كه در صف اول نماز جماعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم شركت نموده باشد، كان كمن صلي خلف رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم في الصف الاول. (5)اينك بر پيروان امام صادق عليهالسلام است كه رهنمودهاي حضرت را در برپايي نماز جماعت آويزه گوش خويش قرار دهند.
من يثق الله يكفه ما أهمه من أمر دنياه و آخرته و يحفظ له ما غاب عنه، و قد عجز من لم يعد لكل بلاء صبرا و لكل نعمة شكرا و لكل عسر يسرا. (1).
هر كه به خدا اعتماد ورزد، خدا مهم دنيا و آخرتش را كفايت كند و هر چه از او غايب است برايش حفظ كند. درمانده و ناتوان است هر كه براي هر بلا صبري، و براي هر نعمت شكري، و براي هر دشواري آسانيي ندارد.
1) تحف العقول ، ص 304.
أكثروا من الدعاء، فان الله يحب من عباده الذين يدعونه، و قد وعد عباده المؤمنين الاستجابة، والله مصير دعاء المؤمنين يوم القيمة لهم عملا يزيدهم به في الجنة. (1).
زياد دعا كنيد، زيرا خداوند بندگان دعا كنندهي خود را دوست دارد و به بندگان مؤمنش وعدهي اجابت داده است، و خداوند در روز قيامت دعاي مؤمنان را از كردارشان محسوب دارد و در بهشت بر پاداش آنها بيفزايد.
1) تحف العقول ، ص 314.
ثلاث من كن فيه فهو منافق و ان صام و صلي: من اذا حدث كذب، و اذا وعد أخلف. و اذا ائتمن خان. (1).
سه چيز است در هر كه باشد منافق است، اگر چه روزه بدارد و نماز بخواند: آنكه چون سخن گويد دروغ گويد، و چون وعده كند خلاف ورزد، و چون امينش دانند خيانت نمايد.
1) تحف العقول ، ص 316.
ثلاث من كن فيه كان سيدا: كظم الغيظ و العفو عن المسيء و الصلة بالنفس و المال. (1).
سه چيز است كه در هر كه باشد آقا و سرور است: خشم فروخوردن، گذشت از بدكردار، و صلهي رحم با جان و مال.
1) تحف العقول ، ص 317.
ثلاثة فيهن البلاغة: ألتقرب من معني البغية، و التبعد من حشو الكلام، و الدلالة بالقليل علي الكثير. (1).
سه چيز است كه در آن بلاغت و شيوايي است: معني مقصود را رساندن، و از سخن بيهوده دوري جستن، و با لفظ كم، معني بسيار را رساندن.
1) تحف العقول ، ص 317.
النجاة في ثلاث: تمسك عليك لسانك، و يسعك بيتك و تندم علي خطيئتك. (1).
نجات در سه چيز است. زبانت را نگهداري، و در خانهات بماني! و بر خطايت پشيمان شوي.
1) تحف العقول ، ص 317.
ثلاثة تدل علي كرم المرء: حسن الخلق، و كظم الغيظ و غض الطرف. (1).
سه چيز است كه دليل بزرگواري شخص است: خوشخويي، فروبردن خشم، و فروهشتن چشم.
1) تحف العقول، ص 319.
الرغبة في الدنيا تورث الغم و الحزن و الزهد في الدنيا راحة القلب و البدن. (1).
رغبت و تمايل به دنيا مايهي غم و اندوه، و زهد و بيميلي به دنيا سبب راحتي قلب و بدن است.
1) تحف العقول، ص 358.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
از خدا پيروي كنيد و دين خود را با پارسايي نگهداريد.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند: هر كس در هنگام فوت خود وصيت نكند، اين كار نقصي در نقل و مروت اوست. عرض كردند: اي رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) وصيت چگونه است.
حضرت فرمودند: چون كسي زمان مرگش فرا رسد و مردم (خويشان و كسان او) پيرامونش جمع شدند، بگويد:
اي خداي آفرينندهي آسمانها و زمين، داناي نهان و آشكار و بخشنده مهربان، من در اين سراي دنيا در پيشگاه تو اعتراف ميكنم كه گواهي ميدهم معبودي جز تو نيست، يگانه و بينيازي، محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) بنده و فرستادهي توست و قيامت آمدني است و شكي در آن نيست و تو خفتگان گورها را برميانگيزي و حساب راست است و بهشت راست است و نعمتهاي بهشتي از خوردني و نوشيدني و زناشويي كه خداوند به آنها وعده داده است راست است و دوزخ راست است و ايمان راست است و دين چنان است كه تو وصف كردهاي و اسلام همان گونه است كه تو تشريع فرمودهاي و سخن همان است كه تو گفتهاي و قرآن چنان است كه تو نازل كردهاي و تو همان معبود حقيقي و آشكار هستي.
من در اين سراي دنيا در نزد تو اعتراف ميكنم كه تو را به عنوان پروردگار پذيرفتهام و اسلام را به عنوان دين و محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) را به پيامبري و علي عليهالسلام را به امامت، قرآن را به عنوان كتاب آسماني خود و اين كه اهل بيت پيامبر تو (عليه و عليهمالسلام) امامان من هستند. بار خدايا! در هنگام شدايدم تو تكيهگاه من هستي و به هنگام غم و اندوهم تو اميد مني و به گاه گرفتاريهايي كه به من هجوم ميآورد، تو نيروي ذخيره مني و ولي نعمت من تو هستي و معبود من و معبود پدرانم تو هستي.
بر محمد و آل او عليهم السلام درود فرست و هرگز چشم بر هم زدني مرا به خودم وامگذار و در تنهايي وحشتناك قبر تو مونس من باش و در آن روز كه با تو ديدار ميكنم از خودت به من عهد و زنهاري ده. و اين پيمان ميت است در روزي كه وصيت ميكند و وصيت حقي است بر ذمه هر مسلماني.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند: مؤيد اين وصيت، اين سخن خداي تبارك و تعالي در سورهي مريم است كه ميفرمايد: (اختيار شفاعت ندارند مگر كسي كه از جانب (خداي) رحمان پيماني گرفته است) و اين همان پيمان است.
حضرت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) به علي عليهالسلام فرمودند: اين وصيت را بياموز و آن را به خاندان و شيعيان نيز تعليم ده. حضرت فرمودند: اين را جبرئيل به من تعليم داد. (1).
1) فلاح السائل: 66، وسائل الشيعه: 13 / 313 باب 3.
شبي به دستور منصور (خليفهي عباسي) حضرت صادق عليهالسلام را در نيمههاي شب، با سر برهنه و بدون روپوش مناسب به حضور او آوردند. منصور با كمال جسارت و خشونت به آن حضرت عليهالسلام گفت: اي جعفر! با اين سن و سال، آيا شرم نميكني كه خواهان رياست هستي و ميخواهي بين مسلمانان فتنه و آشوب به پاكني؟! سپس شمشير خود را از غلاف بيرون كشيد و قصد جان امام عليهالسلام را نمود. ناگاه جناب پيامبر اسلام رسول خدا عليهالسلام در نظرش متمثل شد كه خشمگين به او نگاه ميكند؛ ترسيد و شمشيرش را در غلاف نهاد. براي دومين بار نيز همين كار را تكرار كرد و باز رسول خدا صلي الله عليه و اله را با همان هيأت در برابر خود ديد. اين ماجرا تا سه بار اتفاق افتاد. سرانجام از ترس و به ناچاري از كشتن امام صادق عليهالسلام منصرف گرديد. (1).
1) منهاج الدموع.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
از (نشانهي) توكل اين است كه از كسي جز خدا نترسي. (1).
1) بحار: 71 / 158 / 75، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22528.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
چه مانعي دارد كه يكي از شما به پدر و مادرش، زنده باشند يا مرده، نيكي كند. از طرف آنها نماز بخواند، از جانب آنها صدقه بدهد و از طرف آنها حج بگزارد و روزه بگيرد تا ثوابش هم به آنها برسد و هم به همان اندازه براي خودش ثواب منظور شود و خداوند عزوجل به واسطهي نيكوكاري و صلهي او، خير و بركت فراوان برايش بيفزايد. (1).
1) كافي: 2 / 159 / 7، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22689.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
هر كه به پدر و مادر خود كه به او ستم كردهاند كينهتوزانه نگاه كند، خداوند هيچ نمازي را از او نميپذيرد. (1).
1) بحار: 74 / 61 / 26، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22721.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نيكي مرد به فرزندش، نيكي اوست به پدر و مادرش. (1).
1) بحار: 78 / 236 / 67، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22739.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
از نشانههاي يقين اين است كه با به خشم درآوردن خداوند، مردم را خشنود نسازيد و از اين كه خداوند از فضل خود به شما عطا نكرده است، آنان را نكوهش و ملامت نكنيد؛ زيرا نه حرص زدن آزمندي، روزي را به سوي او سوق ميدهد و نه بيميلي شخصي بيميلي آن را از او باز ميدارد. (1).
1) بحار: 70 / 172 / 22، همان، همان، 22967.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) نگاههاي خود را ميان اصحابش تقسيم ميكرد و به اين و آن يكسان مينگريست. (1).
1) كافي: 8 / 268 / 393، همان، همان، 19933.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
اي پسر جندب! عيسي بن مريم عليهالسلام به ياران خود گفت: از نگاه كردن بپرهيزيد؛ زيرا كه آن بذر شهوت در دل ميكارد و اين خود براي به فتنه و گناه انداختن صاحب آن نگاه كافي است. خوشا به حال كسي كه ديدهاش را در دل خويش قرار داد و آن را در چشم خود قرار نداد. (1).
1) تحف العقول: 305، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20249.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام در پاسخ به سوال از آيهي (بعلم خائنة الاعين) فرمودند: ديدهاي كه گاه انسان به چيزي طوري مينگرد كه انگار به آن نگاه نميكند! اين است معناي نگاههاي دزدانه. (1).
1) معاني الاخبار: 147، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20276.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نگاه كردن يكي از تيرهاي زهرآلود ابليس است. هر كه به خاطر خداي عزوجل و نه به خاطر غير او، چشم خود را فروبندد در پي آن ايماني به او ارزاني ميدارد كه مزهاش را بچشد. (1).
1) من لا يحضره الفقيه: 4 / 18 / 4969، همان، همان، 20284.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
حق همسايگي نعمتها را نيكو به جا آوريد و مواظب باشيد كه از شما به ديگري منتقل نشود. بدانيد كه اگر نعمت از جوار كسي رخت بربندد كمتر پيش ميآيد كه دوباره به سوي او باز گردد.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام دربارهي معناي آيه (و اما نعمت پروردگارت را بازگو كن) فرمودند:
معناي آن اين است كه نعمت خدا را ياد كن و آن را آشكار ساز و براي مردم بازگو نما. و در حديث آمده است: (كسي كه از مردم تشكر نكند از خدا تشكر نكرده است و كسي كه از كم تشكر نكند از زياد هم تشكر نميكند و بازگو كردن نعمت خدا خود تشكر است و بازگو نكردن آن ناسپاسي است)
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
معناي اين آيه اين است كه آنچه را خداوند به تو عطا فرموده و برتريي كه به تو بخشيده و آنچه را به تو روزي كرده و احساني كه به تو نموده و حديثي را كه ارزانيت داشته است (براي مردم) بازگو كن. (1).
1) مجمع البيان: 10 / 768، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20435.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
چهار چيز از نشانههاي نفاق است: سختدلي، خشكيدگي چشم، مداومت بر گناه و آزمندي به دنيا. (1).
1) الاختصاص: 228، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20573.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نيت برتر از عمل است. بدانيد كه نيت همان عمل است. (1)سپس آيهي (قل كل يعمل علي شاكلته) (بگو هر كس بر حسب ساختار (رواني و بدني) خود عمل ميكند.) (اسرا / 84) را قرائت نمودند، (و حضرت فرمودند) يعني بر پايهي نيت خود. (2).
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: دعوت كننده به خوبي كه خود اهل عمل نيست مانند تيراندازي است كه كمان ندارد.
محمد بن علي بن الحسين صدوق در كتاب عيون از ابوعبدون در حديثي از حضرت رضا از پدرش عليهماالسلام نقل ميكند كه فرمود:
شنيدم، پدرم حضرت صادق عليهالسلام ميفرمود، خداوند عمويم: زيد را رحمت كند، او مردم را به امام پسنديده از آل محمد دعوت ميكرد و اگر پيروز ميشد به آن چه ميگفت، عمل ميكرد (و خود به فكر دعوي امامت نبود) و دربارهي خروج با من مشورت كرد. گفتم: عمو! اگر ميخواهي تو آن كشتهي دار كشيدهي در كناسه باشي راه خود را پيش بگير؛ و چون زيد رفت، پدرم فرمود:
واي بر آن كسي كه فرياد مظلومي او را بشنود و ياريش نكند.
ابنخنيس گويد: به امام صادق - عليهالسلام - گفتم: اگر حديثي از امام سابق رسد، و حديثي برخلافش از امام بعدي برسد به كدام يك عمل كنيم؟
فرمود: به يكي از آن دو عمل نما تا از امام زنده بياني برسد، و چون از امام زنده بياني رسيد به آن عمل كنيد.
سپس فرمود: به خدا ما شما را به راهي درآوريم كه در وسعت باشد.
و در روايت ديگر است كه: به حديثي كه جديدتر است عمل كنيد. (1).
1) اصول كافي: ج 1 ص 53 ح 9.
مفضل بن عمر گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: ولايت حضرت فاطمه - سلام الله عليها - چگونه بود؟
حضرت فرمود: بله، هنگامي كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - با خديجه - سلام الله عليها - ازدواج نمود، زنان مكه از خديجه فاصله گرفتند، و از آن پس نه بر او وارد ميشدند، و نه به او سلام ميكردند، و نه ميگذاشتند زني بر او وارد شود، لذا ايشان را وحشتي فرا گرفت، و ناراحتي و نگراني او به خاطر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - بود.
و هنگامي كه به فاطمه - سلام الله عليها - حامله شد از درون شكم مادر با او سخن ميگفت، و او را دلداري ميداد، و خديجه - سلام الله عليها - اين مطلب را از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - پنهان ميكرد.
ولي يك روز هنگامي كه رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - بر خديجه - سلام الله عليها - وارد شد شنيد خديجه - سلام الله عليها - با فاطمه - سلام الله عليها - سخن ميگويد، به خديجه فرمود: خديجه؛ با چه كسي سخن ميگويي؟
خديجه گفت: بچهاي كه در شكمم ميباشد با من سخن ميگويد، و مرا دلداري ميدهد.
حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: اي خديجه؛ اين جبرئيل است كه مرا خبر ميدهد، و مرا بشارت ميدهد كه او دختر است، و او داراي نسلي طاهر و پاك و با ميمنت است، و خداي تبارك و تعالي نسل مرا از او قرار خواهد داد، و از نسل او اماماني قرار خواهد داد، و آنها را جانشينان خود در زمين پس از انقطاع وحي خود قرار خواهد داد.
خديجه بر همين حالت بود تا اينكه ولادت فاطمه - سلام الله عليها - فرا رسيد، خديجه - سلام الله عليها - به سوي زنان قريش و بنيهاشم قاصدي فرستاد كه بيائيد تا قيام كنيد به آنچه زنان به آن - به هنگام زايمان - قيام ميكنند.
آنان پاسخ فرستادند: كه شما ما را نافرماني كرديد، و كلام ما را قبول ننمودي، و با محمد - صلي الله عليه و آله و سلم - يتيم ابوطالب ازدواج كردي در حالي كه او فقير و بيپول بود، پس ما نميآئيم، و ما از براي تو هيچ كاري نخواهيم كرد.
حضرت خديجه از اين بابت غمگين شد، و لذا در اين حال بود كه چهار زن بر او وارد شدند كه گندمگون و قد بلند بودند، مثل اينكه زنان و بانوان بنيهاشم بودند.
خديجه از ديدن آنان ترسيد و وحشت كرد، ولي يكي از آنان گفت: اي خديجه؛ محزون مباش پروردگارت ما را به سوي تو فرستاد و ما خواهران تو هستيم، من ساره و اين آسيه دختر مزاحم - كه همراه تو در بهشت است -، و اين مريم دختر عمران، و اين كلثوم خواهر موسي بن عمران است، خداوند ما را به نزد تو فرستاد، تا آنچه زنان به هنگام زايمان براي زنان انجام ميدهند، انجام دهيم.
سپس يكي از آنان در طرف راست خديجه، و ديگري در طرف چپ، و سومي مقابل او، و چهارمي در پشت سر او نشستند، و فاطمه زهرا - سلام الله عليها - پاك و پاكيزه متولد شد.
و هنگامي كه زهرا - سلام الله عليها - روي زمين قرار گرفت نوري از او درخشيد كه وارد خانههاي مكه شد، و هيچ نقطهاي از شرق و غرب زمين نبود مگر اينكه آن نور در آنجا درخشيد.
و بيست نفر از زنان بهشتي (حور العين) وارد شدند كه به دست هر كدام از آنها طشتي و آفتابهاي بهشتي بود، و در آن آفتابه آبي از كوثر قرار داشت، و آن بانوئي كه مقابل خديجه نشسته بود آفتابه را گرفت و فاطمه - سلام الله عليها - را با آب كوثر شستشو نمود، و دو عدد پارچه سفيد كه از شير سفيدتر، و بوي عطرش از مشك و عنبر خوشبوتر بود بيرون آورد، در يكي از آنها فاطمه - سلام الله عليها - را پيچيد و ديگري را مقنعه او قرار داد، سپس با او سخن گفت، حضرت به سخن درآمد و شهادتين را اجرا كرد و فرمود:
«أشهد أن لا اله الا الله و أن أبي رسول الله سيد الأنبياء و أن بعلي سيد الأوصياء و ولدي سادة الأسباط».
يعني: شهادت ميدهم كه خدائي نيست جز الله، و پدرم رسول الله سرور پيامبران، و شوهرم علي سرور اوصياء، و فرزندانم سروران اسباط و نوادههايم هستند.
سپس بر همه سلام داد، و هر كدام از آن زنان را با نام خود خواند، و آنان با او خنديدند و حور العين به همديگر بشارت دادند، و اهل آسمان به همديگر ولادت فاطمه زهرا - سلام الله عليها - را بشارت دادند، و در آسمان نوري پديدار گشت كه فرشتهها پيش از آن نظير آن را نديده بودند.
و آن زنان گفتند: اي خديجه؛ بگير زهرا را پاك و پاكيزه و با ميمنت و با بركت، خدا به او و فرزندانش بركت بدهد.
خديجه با خوشحالي و شادي او را گرفت، و پستان خود را در دهان او نهاد، شير فراوان سرازير شد. و فاطمه - سلام الله عليها - در هر روز به اندازه يك ماه، و در هر ماه به اندازه يك سال كودكان ديگر رشد ميكرد. (1).
1) امالي صدوق: ص 593 ح 1.
عمار ساباطي گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: مردم روايت ميكنند كه رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - واصله و موصوله را لعن نموده است (آيا اين درست است)؟
حضرت فرمود: بله درست است.
عرض كردم: آيا زني كه شانه ميزند زنان را (به جهت زيبائي)، و موي اضافي به گيسوان آنها وصل ميكند (كار بدي انجام ميدهد)؟
حضرت فرمود: نه، اين كار اشكالي ندارد.
عرض كردم: پس واصله (وصل كننده) و موصوله (وصل شونده) چيست؟
حضرت فرمود: مراد زن زناكار، و زني است كه براي رسيدن دو حرام به هم پا درمياني (و قوادي) ميكند. (1).
1) بحارالأنوار: ج 73 ص 105 ح 1.
ابوالعباس ميگويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي وادار ساختن حيوانات به جنگ با هم سؤال نمودم.
حضرت فرمود: همهي انواع اين كار مكروه (و ناپسند) است مگر سگها. (1).
مسمع كردين گويد: از امام صادق - عليهالسلام - دربارهي وادار ساختن حيوانات به جنگ با همديگر شنيدم كه حضرت فرمود:
تمام انواع اين كار را كراهت دارم (و نميپسندم) مگر بين سگها.
توضيح: شايد تجويز اين كار در مورد سگها به اين علت است كه اين شيوه ميتواند اين حيوان را در دفع متجاوز ورزيدهتر كند. (2).
1- حفص بن غياث گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال كردم: شخص با ورع كيست؟
فرمود: كسي است كه از محرمات الهي اجتناب كند. (1).
2- فضيل بن عياض گويد: به امام صادق - عليهالسلام - عرض كردم: شخص با ورع كيست؟ حضرت فرمود: (فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين) (2)«كسي كه از محرمات الهي دوري كند». (3).
و اگر از شبهات اجتناب نكند در حرام ميافتد، بدون اينكه متوجه شود و اگر منكر را ببيند و آن را انكار نكند در حالي كه توانائي بر تغيير آن دارد پس او در حقيقت دوست داشته كه خدا معصيت شود، و هر كس دوست داشته باشد كه خدا معصيت شود با دشمني با خدا اعلام جنگ كرده است.
و هر كس دوست داشته باشد كه ظالمان و ستمگران بمانند (و سلطهي آنان ادامه پيدا كند) در حقيقت دوست داشته است كه خدا معصيت شود؛ در حالي كه خداوند متعال خود را بر هلاك كردن ستمگران ستايش و مدح كرده است. «و (به اين ترتيب) دنبالهي (زندگي) جمعيتي كه ستم كرده بودند، قطع شد، و ستايش مخصوص خداوند پروردگار جهانيان است».
حارث بن مغيره - يا پدرش - به امام صادق - عليهالسلام - عرض كرد: وصيت لقمان به پسرش چه بود؟
فرمود: در آن وصيت مطالب شگفتي بود، و شگفتتر از همه اين بود كه به پسرش گفت: از خداي عزوجل چنان بترس كه اگر اعمال خوب جن و انس را بياوري تو را عذاب كند، و به خدا چنان اميدوار باش كه اگر گناه جن و انس را بياوري به تو رحم كند. (1).
1) اصول كافي: ج 3 ص 109 ح 1.
خداي سبحان دستورات ديني را راهي براي نورانيت و پاكي انسان قرار داده است. هدف هر دستوري از خدا كه به عنوان عبادت بر انسان متوجه شده است؛ پاكي و نورانيت انسان است.
خداي سبحان هنگامي كه سخن از وضو و غسل و حتي تيمم دارد، هدف آنها را پاكي انسان عنوان مينمايد. وضو و غسل گرچه شستشوي بدن كه پاكي ظاهري است را در بردارند، ليكن هدف اصلي پاكي روح است كه وضو و غسل روح انسان را پاك ميگردانند. به همين خاطر در مورد تيمم هم كه در ظاهر شستشو بدن نيست، بلكه به عكس خاك مال نمودن بدن است، سخن از پاكي دارد. در پايان دستور وضو و غسل و تيمم ميفرمايد: يريد ليطهركم، (1)خدا ميخواهد شما را با وضو و غسل تيمم پاك گرداند.
امام صادق عليهالسلام در مورد نقش وضو در پاكي انسان ميفرمايد: من توضأ فذكر اسم الله طهر جميع جسده و من لم يبسم لم يطهر من جسده الا ما اصابه الماء. (2)«هر كس در هنگام وضو نام خدا را ببرد تمام بدنش پاك خواهد شد و هر كس نام خدا را نبرد تنها اعضاي وضو كه به آنها آب وضو رسيده است، پاك خواهند شد».
امام صادق عليهالسلام فرمود هنگام وضو اين گونه دعا كن: اللهم اجعلني من المطهرين، (3)«خدايا مرا از پاكان قرار ده.» در هنگام شستن صورت بگو: اللهم بيض وجهي يوم تسود فيه الوجوه، (4)«خدايا صورت مرا در روزي كه صورتها سياه ميشوند سفيد و نوراني گردان.» امام صادق عليهالسلام وضو را نور معرفي ميكند و وضو بعد از وضو را نور بر نور معرفي مينمايد، الوضو علي الوضو نور علي نور.(5).
امام صادق عليهالسلام در مورد غسل ميفرمايد: هنگام غسل بگوييد اللهم طهر قلبي... و اجعلني من المتطهرين. (6)«خدا قلب مرا پاك گردان، مرا از پاكان قرار ده».
امام صادق عليهالسلام درمورد تيمم ميفرمايد: خداي آب، خداي خاك نيز ميباشد، ان رب الماء هو رب الارض. (7)خداي سبحان آب و زمين را براي تطهير قرار داده است، ان الله عزوجل جعلهما طهورا. (8)خداي سبحان زمين را مسجد و طهور (سبب پاكي) قرار داده است، جعل الله الارض مسجدا طهورا. (9).
در همه اين عبارتها سخن از پاكي است. همه يك هدف را پي مي گيرند و آن هدف انگيزه اصلي از زندگي انسان است كه تلاش كند خويش را از همه آلايندگيها پاك گرداند. انسان از اين مسؤوليت هيچگاه نبايد غافل شود. امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: هر كس با وضو در بستر بيآرمد، بستر او مسجد او خواهد بود، من تطهر ثم آوي الي فراشه بات و فراشه كمسجده. (10)حتي اگر در بستر استراحت بدون طهارت و وضو قرار گرفته است، امام صادق عليهالسلام فرمود بر همان لباس و رختخواب خويش تيمم كند و با طهارت و پاكي بخوابد تا ياد خدا باشد، كه روح در هنگام خواب پيش خداست، الله يتوفي الا نفس حين موتها و التي لم تمت في منامها. (11)«خدا جانها را در هنگام مرگ ميگيرد، و آنان كه نمردهاند در هنگام خواب».
وصيت و نصيحت به فرزندان، سيره و سجيه ائمه معصومين عليهمالسلام بوده است. اين روش، درسي است از مكتب ائمه معصومين عليهمالسلام براي شيعيانشان در بهتر تربيت كردن فرزندان. اين سيره نشان ميدهد كه نصيحت و وصيت فرزندان از وظايف پدري است و پدران بايد بدان توجه كنند.
يكي از اصحاب حضرت ميگويد: به محضر امام صادق عليهالسلام مشرف شدم. فرزندش موسي بن جعفر (امام هفتم) را در مقابل حضرت ديدم، در حالي كه امام صادق اين سخنان را به او وصيت ميكرد و ميفرمود:
فرزندم! وصيت مرا حفظ كن كه اگر آن را به خاطر داشته باشي، به سعادت و بزرگي خواهي زيست و به درست كاري و خوبي خواهي مرد. اي فرزندم! هر كه به قسمت خدا قانع شود، غني خواهد شد. هر كس چشمش به آنچه در دست ديگران است باشد، فقير خواهد شد. هر كس به قسمت خدا راضي نباشد، خدا را در قضا و قدرش متهم ساخته است... هر كس عيبهاي ديگران را آشكار سازد، رسوا خواهد شد و هر كه شمشير ستم پيشه كند، به همان كشته خواهد شد و هر كس چاهي براي دوستش بكند، خود در آن گرفتار شود.... (1).
1) براي ديدن تفصيل وصيت حضرت نك: حلية الاولياء، ج 3، ص 195؛ تهذيب الكمال، ج 3، ص 427؛ جمال الدين ابيالفرج جوزي، المنتظم، بيروت، دارالفكر، 1420 ه. ق، ح 5، ص 2274؛ حوادث سنة، ص 148.
روزي عده اي از شيعيان خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدند و شنيدند كه آن حضرت سفارشاتي به فرزند خود، امام كاظم عليهالسلام، ميكند و در حين سفارشات خود ميفرمايد: «اي فرزند عزيزم، به سفارشات من توجه كن و آنها را حفظ كن تا در زندگي دنيوي و اخروي خود سعادتمند شوي. سپس فرمود:
اي فرزند عزيزم، هر كه به دادههاي خود قانع باشد، بي نياز خواهد بود، و هر كه چشم طمع به مال مردم داشته باشد، فقير از دنيا خواهد رفت و هر كه به تقدير خدا راضي نباشد، خدا را متهم نموده است، و هر كه لغزش و اشتباه خود را ناچيز بداند، لغزش ديگران را بزرگ خواهد دانست، و هر كه آبروي ديگري را ببرد آبرويش خواهد رفت، و هر كه به روي مردم شمشير بكشد به وسيله آن شمشير كشته خواهد شد، و هر كه براي نابودي برادر خود چاهي بكند در آن چاه هلاك خواهد شد، و هر كه با افراد سفيه و نادان همنشين شود تحقير خواهد شد، و هر كه با علما و دانشمندان همنشين شود عزيز خواهد شد، و هر كه در مجالس گناه وارد شود متهم خواهد گرديد.
اي فرزند عزيزم، به حق اعتراف كن خواه به سود تو باشد و خواه به ضرر تو، و از سخن چيني بپرهيز كه در دلهاي مردم براي تو دشمني ايجاد ميكند.
اي فرزند عزيزم، بخشش و كرم را از سرچشمه و معدن آن طلب كن؛ زيرا جود و كرم سرچشمههايي دارد و هر سرچشمه اي اصلي دارد و هر اصلي فرعي دارد و هر فرعي ميوه اي دارد و هيچ ميوه اي جز از درخت خود چيده نميشود و هيچ اصلي بدون معدن نيست.
اي فرزند عزيزم، اگر خواستي به زيارت برادران خود بروي به زيارت خوبان آنان برو و به زيارت اشرار و اهل گناه مرو زيرا آنها مانند صخره اي هستند كه آبي از آن نميجوشد و يا مانند درختي هستند كه سبز نميشود و يا زميني كه گياهي از آن نميرويد.» (1).
برخي از اين سخنان از اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در «نهج البلاغه» نقل شده؛ اما استبعادي ندارد كه امام صادق عليهالسلام يا از آنها اقتباس نموده باشد و يا به آنها استشهاد نموده باشد.
1) نور الأبصار ص 163، حلية الأولياء ج 3 / 135.
مرحوم كليني در ابتداي كتاب روضه كافي ميگويد: «اين وصيت نامه را امام صادق عليهالسلام براي شيعيان خود نوشت و به آنان دستور داد كه در آن دقت كنند و همواره به يكديگر تعليم دهند و به آن عمل نمايند و آن را نگهداري كنند. اصحاب و شيعيان آن حضرت نيز آن را در نمازخانهها قرار داده بودند و چون از نماز فارغ ميشدند در آن نظر ميكردند.» با توجه به اين وصيت نامه امام عليهالسلام بسيار طولاني است، ما تنها بخشي از آن را كه بسيار زيبا و حكمت آميز است، بيان ميكنيم. البته واجب است به چنين وصيت نامههايي كه در برگيرندهي نكات اخلاقي و ارزشهاي والاي دين اسلام است بيشتر توجه كنيم.
بسم الله الرحمن الرحيم
«... اما بعد، از خداي خود عافيت [دنيا و آخرت] طلب كنيد و بر شما باد به فراغت از دنيا و وقار و آرامش و حيا و دوري از آنچه صالحين از آن دوري ميجستهاند، از خدا بترسيد و زبانهاي خود را جز از سخن خير ببنديد، از دروغ و بهتان و گناه و دشمني پرهيز نماييد؛ چرا كه اگر شما زبانهاي خود را از آنچه خداوند نميپسندد و شما را از آن باز داشته است، نگه داريد و هر سخني را نگوييد، پاداش شما نزد خداوند نيكو خواهد بود.
مبادا با تندي و خشونت سخن بگوييد؛ زيرا اين گونه سخن گفتن در جاهايي كه خدا كراهت دارد واز آن نهي نموده، سبب پستي بنده و خشم خدا ميشود و در آن صورت بنده همان گونه كه خداوند فرموده: (صم بكم عمي فهم لا يعقلون) (1)در روز قيامت كر و گنگ و كور خواهد بود و اجازه سخن گفتن به او داده نميشود تا بتواند عذري براي خود بيان كند، و بر شما باد به خاموشي، مگر در جايي كه براي آخرت شما سودي داشته باشد و پاداشي بر آن بيان شده باشد.
فراوان خداي خود را بخوانيد؛ زيرا خداوند از بين بندگان خويش كساني كه اهل دعا هستند را دوست ميدارد، و به بندگان خود وعدهي اجابت داده و دعاي مؤمنان را در روز قيامت جزء اعمالي قرار ميدهد كه به سبب آن درجات بهشتي آنان بالا ميرود؛ پس تا ميتوانيد در ساعتهاي شبانه روز خداي خود را ياد كنيد؛ زيرا او به شما امر نموده كه فراوان او را ياد نماييد و خداوند به ياد هر مؤمني است كه او را ياد كند. [همان گونه كه ميفرمايد: (فاذكروني أذكركم و اشكروا لي و لا تكفرون )] (2).
و بدانيد كه احدي از بندگان مؤمن، خدا را ياد نميكند جز آن كه خداوند نيز او را به خوبي ياد خواهد نمود. پس هر چه توان داريد در راه اطاعت خداوند صرف نماييد؛ چرا كه هيچ خيري از جانب خداوند به كسي نميرسد مگر به وسيلهي اطاعت از او و دوري از آنچه او در ظاهر قرآن و باطن آن نهي نموده است.
خداوند در قرآن ميفرمايد: (و ذروا ظاهركم الاثم و باطنه) (3)شما بدانيد كه هر چه را خداوند امر به اجتناب آن نموده حرام خواهد بود، پس شما از هوسها و آراي خود پيروي نكنيد كه گمراه خواهيد شد. همانا گمراه ترين مردم نزد خداوند كسي است كه از هوي و هوس و نظر خود بدون توجه به راهنمايان الهي [يعني امامان معصوم عليهمالسلام] پيروي كند. و تا ميتواند كارهاي سودمند انجام دهيد؛ زيرا هر كار زشت و يا سودمندي را كه انجام دهيد براي خود ذخيره نموده ايد.
و بدانيد كه ايمان هيچ بنده اي از بندگان خدا پذيرفته نيست مگر آن كه آن بنده از تقديرات تلخ و شيرين خداي خويش راضي باشد و خداوند پاداش بندهي صابر و راضي به تقديرات خود را جز با فضل و كرم خود نخواهد داد و اين براي او بهتر از هر چيزي است. و بر شما باد به محافظت از نمازها به ويژه نماز وسطي و به خضوع و تضرع به پيشگاه خداوند، همان گونه كه امر الهي به مؤمنان پيشين چنين بوده است.
و از تكبر و بزرگي پرهيز كنيد؛ چرا كه بزرگي مخصوص خداي عزوجل است و هر كه در مقابل او تكبر و بزرگي كند، خداوند كمر او را ميشكند و او را در روز قيامت ذليل و خوار خواهد نمود. و از ظلم و آزار به يكديگر پرهيز كنيد كه آن از خصلتهاي صالحين نيست؛ زيرا هر كه به ديگران ظلم كند به خود ظلم نموده و خداوند ياور مظلوم خواهد بود و هر كه خدا ياور او باشد غالب و پيروز خواهد شد.
و از حسد پرهيز كنيد؛ چرا كه ريشهي كفر، حسد ميباشد [چنان كه شيطان با حسد ورزيدن كافر شد].
و بترسيد از اين كه عليه مسلمان مظلومي حركت كنيد؛ زيرا اگر او به شما نفرين كند، نفرينش پذيرفته خواهد شد. همانا جد ما رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود: «نفرين مسلمان مظلوم مستجاب است.»
و از كمك به يكديگر دريغ نكنيد، چرا كه جد ما رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «پاداش كمك نمودن به مسلمان، بهتر و بيش تر از پاداش يك ماه اعتكاف و روزه گرفتن در مسجدالحرام است.»
و بدانيد كه اسلام به معناي تسليم است و تسليم نيز مساوي با اسلام است. پس هر كه تسليم باشد مسلمان خواهد بود و هر كه روح تسليم و اطاعت در او نباشد بهره اي ازاسلام نخواهد داشت و كسي كه دوست داشته باشد در حق خود احسان كند بايد از خداي خويش اطاعت نمايد و هر كه از خداي خود اطاعت نمايد در حقيقت به خود احسان نموده است.
از معصيت و نافرماني خدا بترسيد و گناه نكنيد؛ زيرا هر كه به ساحت مقدس خداوند هتك حرمت كند، در نهايت به خود هتك حرمت نموده است و بدانيد كه بين نيكي و بدي منزلتي نيست. اهل احسان و نيكي به بهشت ميروند و اهل زشتي و بدي به آتش خواهند رفت، پس خدا را اطاعت كنيد و از معصيت و نافرماني او بپرهيزيد.
اي پسر نعمان از خودسازي بپرهيز زيرا رياكاري عمل انسان را از بين ميبرد و از جدل و جر و بحث دوري كن زيرا اين كار تو را هلاك خواهد كرد و از طرفيت با مردم احتراز نما زيرا اين حال تو را از خدا دور ميسازد
منفورترين افراد در نظر من كساني هستند كه رياستطلب بوده و دو بهم زن و نمام ميباشند و نسبت به برادران خود حسد ميبرند - اين طبقه از مردم از ما نيستند و من هم از آنها نيستم به خدا قسم اگر هر يك از شما به وسعت زمين طلا به مردم بدهد ولي نسب به مؤمني حسد ورزد آن طلاها در آتش گداخته شده و او را با آنها داغ ميكنند
اي پسر نعمان از هر كس چيزي بپرسند و او نداند و در جواب بگويد نميدانم نيمي از علم را دارد (علم را دو نيمه كرده است) و مرد مؤمن ممكن است در مجلسي حقد پيدا كند ولي چون از آن مجلس رفت حقد دل او هم ميرود
اي پسر نعمان راز خود را به دوستت نگو زيرا ممكن است آن دوست روزي دشمن شود مطلبي را بايد به دوست خود گفت كه اگر روزي دشمن شود نتواند از آن مطلب عليه تو استفاده نمايد.
اي پسر نعمان بلاغت به حدت و طلاقت زبان نيست و پرحرفي هم دليل بلاغت نخواهد بود بلكه بلاغت آن است كه مقصود را با دليل و برهان قاطع در عبارتي كوتاه و رسا بيان نمائي
وصيت امام به حمران بن اعين
اي حمران هميشه به زيردستان خود نگاه كن و به بالادستان خود منگر زيرا اين كار تو را بيشتر به زندگاني خود علاقهمند ميسازد و از وضع خود راضي شده و شايستهتر به توجه خدا خواهي شد و بدان كه عمل كم و دائم كه بر مبناي يقين باشد بهتر از عمل زياد بدون يقين است
و بدان كه هيچ تقوي و پرهيزكاري نافعتر از دوري از محرمات الهي و خودداري از آزار مردم مؤمن و غيبت آنها نيست و براي زندگاني خوش و گوارا بهتر از حسن خلق نيست و قناعت به كم و كافي از هر مالي بهتر است و جهلي بالاتر از خودخواهي نيست
1) بحار: 80 / 122 / 2، ميزان الحكمه: ج 14، ح 21884.
1) وسائل الشيعه: 1 / 263 باب 8، عواملي اللالي: 1 / 23 / 3 همان، همان، 21924.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
زكريا عليهالسلام فرزند خود يحيي را پيوسته غمگين و گريان و در خود فرورفته ميديد. عرض كرد: پروردگارا، من از تو فرزندي خواستم كه از او بهرهمند شوم و تو فرزندي روزيم كردي كه از او بهرهاي نميبرم؟ فرمود: تو ولي خواستي و ولي جز چنين نباشد. بيگناهان آماج بلاها هستند. (1).
1) تنبيه الخواطر: 1 / 86، ميزان الحكمه: ج 14، ح 22850.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: پليدترين گناه قتل نفس، خودداري از پرداخت مهر، و نپرداختن اجرت مزدور است.
و از داوود رقي نقل شده كه گفت:
قرضي داشتم كه مرا غمگين كرده بود؛ شنيدم هاتفي بالاي سرم ميگويد: قرضت ادا نشود تا قرآن را حفظ كني؛ سر برداشتم و حضرت صادق عليهالسلام را در آسمان ديدم. قرآن را حفظ كردم و قرضم ادا شد.
حضرت امام صادق عليهالسلام به بعضي از اصحاب خود فرمود: دوست خود را از اسرار زندگيت آگاه مكن مگر آن سري كه اگر به فرض دشمنت بداند به تو زيان نميرساند، زيرا دوست كنوني ممكن است روزي دشمن تو گردد.
يكي از پادشاهان هند از فضائل و صفات پسنديده امام صادق عليهالسلام مطالب زيادي شنيده بود و محبت حضرت در دل ايشان جاي گرفته بود و روز به روز هم بر محبت او افزوده ميشد. روزي كنيزي را كه در نهايت زيبايي و كمال بود همراه با سوغاتيهاي فراوان ديگر توسط گروهي از نيروهاي مورد اعتماد خود براي امام صادق عليهالسلام فرستاد. وقتي فرستاده پادشاه هند و همراهان به در خانه امام صادق عليهالسلام رسيد به او اجازه ورود ندادند و مدتي در خانه حضرت بود و به او اجازه نميدادند وارد شود تا اينكه بريد بن سليمان التماس نمود و بالاخره فرستاده پادشاه را اجازه دادند تا وارد شود. فرستاده پادشاه سلام كرد و گفت: من از راه دور و از طرف پادشاه هند آمدهام و نامهاي سربسته با مهر پادشاه همراه دارم و مدتي است كه سرگردانم و مرا اجازه ورود ندادند آيا اولاد پيامبر چنين عمل ميكنند؟
حضرت سرش را پايين انداخت و جواب او را نداد و بعد از اندكي فرمود: به زودي علت آن را خواهي دانست و بعد وقتي سر نامه را باز كردند. پادشاه نوشته بود كه: بسم الله الرحمن الرحيم. به سوي جعفر بن محمدالصادق طاهر و پاك از هر رجس و بدي از طرف پادشاه هند كه خداوند متعال ميخواهد من را به وسيله شما هدايت كند. كنيزي را كه بهتر از او نديدهام به همراه مقداري سوغات از جواهر و قماش و عطريات و ديگر اجناس به خدمت شما ارسال نمودم و چون هيچ كس را لايق اين كنيز نميدانستم لذا هزار نفر از ميان بزرگان، كاتبان و امانتداران خود كه صلاحيت امانتداري داشتند را انتخاب نمودم و از بين هزار نفر صد نفر و صد نفر ده نفر و از آن ده نفر يك نفر را بيشتر از همه به امانتداري و ديانت او اعتماد داشتم انتخاب نمودم و هديه خود را به او سپردم و به خدمت شما فرستادم وقتي نامه خوانده شد، حضرت روي مبارك به آن هندي نموده و فرمود: اكنون برگرد و آنچه آوردهاي برگردان كه ما چيزي را كه در آن خيانت كنند قبول نميكنيم. هندي شروع به قسم خوردن نمود و انكار كرد.
حضرت فرمود: اگر آن لباسي كه پوشيدهاي شهادت بدهد قبول ميكني و در آن صورت مسلمان ميشوي؟ گفت: مرا معاف كنيد. حضرت فرمود: پس هر چه كردهاي به كسي كه تو را فرستاده مينويسم. گفت: اگر من كاري كردهام بنويسيد. حضرت رو به قبله كرد و گفت: خداوندا پوستيني را كه اين مرد پوشيده به سخن بياور، بعد به آن مرد هندي فرمود: پوستين خود را در آور او پوستين را از تن بيرون كرد و مقابل خود گذاشت. پوستين به زبان درآمد و گفت: اي پسر رسول خدا پادشاه هند اين مرد را امين خود قرار داد و مكرر به او سفارش امانتداري نمود و در بين راه به منزلي رسيديم و به علت ريزش باران همه تر شده بوديم. اين مرد خادمي به نام بشير را كه همراه كنيز بود به دنبال كاري فرستاد و راه پر از گل بود و كنيز لباس خود را بالا گرفت كه لباسش گل آلود نشود و در اين هنگام نگاه خائن اين مرد به ساق پاي كنيز افتاد و او را نزد خود طلبيد و با او فسق نمود.
وقتي سخن پوستين به اينجا رسيد مرد هندي به خاك افتاد و به گناه خود اعتراف نمود و بعد پوستين را پوشيد، پوستين آن قدر بر بدن و حلق او فشار آورد كه صورتش سياه شد و نزديك بود بميرد در اين هنگام حضرت به پوستين فرمود: او را رها كن كه صاحبش پادشاه هند به كشتن او سزاوارتر است و بعد به مردي هندي فرمود: هدايا را برگردان. اما به اصرار حاضرين غير از كنيز بقيه هدايا را نگه داشتند و كنيز را به او داد كه برگردد. مرد هندي گفت: مجازات پادشاه هند سختتر است و مرا به كشتن ميدهيد. اگر كنيز را برگردانم. حضرت فرمود: مسلمان شو كنيز هم مال تو باشد. مرد هندي قبول نكرد كه مسلمان شود و به اتفاق كنيز به هند برگشت. پادشاه كه مرد زيركي بود متوجه شد كه بايد خيانتي در كار باشد. كنيز را جداگانه احضار كرد و تهديد نمود. كنيز تمامي قصه را نقل نمود و پادشاه دستور داد كه هر دو را به قتل رساندند و بعد نامهاي به خدمت حضرت صادق عليهالسلام فرستاد و در آن پس از دعا و ثناي فراوان نوشت وقتي ديدم شما كنيز را پس فرستادهاي، با خود گفتم: آنها بايد خيانت كرده باشند و بر فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله اين خيانت مخفي نميماند. لذا كنيز را تهديد نمودم و او اقرار نمود و قصه پوستين را براي من نقل كرد و دستور دادم هر دو را گردن زدند و شهادت ميدهم كه خدا يكي است و غير از او خدايي نيست و محمد كه جد توست رسول خداست و تو وصي و جانشين رسول اويي و اميدوارم به دنبال نامه توفيق يابم خدمت شما برسم و بعد از مدتي به خدمت حضرت آمد و از جمله شيعيان و دوستان حضرت شد و ملازمت حضرت را بر پادشاهي ترجيح داد تا به بهشت رسيد.
مسعدة بن زياد - كه يكي از اصحاب امام صادق عليه السلام و راويان حديث است - حكايت كند:
روزي از روزها در محضر مبارك امام جعفر صادق عليه السلام نشسته بودم، كه شخصي بر آن حضرت وارد شد و عرضه داشت:
ياابن رسول اللّه! پدر و مادرم فدايت باد، من همسايه اي دارم كه صداي موسيقي و رقص و ساز و آواز از منزلشان بلند است.
و من هرگاه براي قضاي حاجت به مستراح مي روم، صداي آن ها را كه مي شنوم، نشستن خود را براي شنيدن آن، طولاني مي كنم؛ آيا اين امر اشكال دارد؟
حضرت در پاسخ فرمود: اين كار را نكن.
آن مرد گفت: به خدا سوگند، من نزد آن ها نمي روم و فقط صداي آن ها را مي شنوم؟
حضرت فرمود: خدا تو را خير دهد، مگر كلام خداوند متعال را نشنيده اي كه مي فرمايد:
إنّ السّمع و البصر و الفؤاد كلّ أولئك كان عنه مسئولاً (1).
يعني؛ همانا گوش و چشم و قلب - شما انسان ها - مورد سوال قرار خواهند گرفت.
مرد اظهار داشت: بلي، سوگند به خدا، اين آيه شريفه را از هيچكس نشنيده ام؛ و انشاءاللّه از اين به بعد ديگر چنين كار خلافي را مرتكب نمي شوم و تكرار نخواهم كرد، و از خداوند متعال براي كار خلاف خود طلب مغفرت و آمرزش مي نمايم.
امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: تو چه كار زشتي انجام داده اي؛ و روزگار بدي داشته اي، و آيا اگر به همين وضع از دنيا مي رفتي چه مي كردي؟!
و سپس حضرت افزود: بايد از گناه خويش جداً توبه و استغفار نمائي تا خداوند متعال تو را ببخشد و بيامرزد. (2).
روزي عُبّاد بصري - در حالي كه لباس شهرت بر تن پوشيده بود - به محضر مبارك ابو عبداللّه امام صادق عليه السلام وارد شد.(3).
امام عليه السلام او را مخاطب قرار داد و فرمود: اي عُبّاد! اين چه لباسي است، كه پوشيده اي؟
عُبّاد در جواب حضرت گفت: آيا اين را هم بر من عيب مي گيري؟
حضرت فرمود: بلي، چون رسول اللّه صلي الله عليه و آله فرموده است: كسي كه لباس شهرت بر تن نمايد و بپوشد، خداوند روز قيامت بر او لباس ذلّت و خواري مي پوشاند.
عُبّاد گفت: چه كسي اين حديث را به شما گفته است؟!
امام عليه السلام فرمود: آيا مي خواهي مرا متّهم سازي؟
و آن گاه افزود: اين حديث را پدرانم از رسول خدا صلوات اللّه عليهم برايم بازگو كرده اند.(4).
همچنين آورده اند:
وقتي تاريكي شب همه جا را فرا مي گرفت، امام جعفر صادق عليه السلام كيسه اي را برمي داشت و در آن نان و گوشت مي ريخت و بر دوش مبارك خود حمل مي نمود؛ و نيز با مقداري پول بر مي داشت و به سوي محل سكونت نيازمندان و بي نوايان اهالي مدينه مي برد؛ و آن ها را در بين آن ها تقسيم مي كرد، بدون آن كه آنان امام عليه السلام را بشناسند.
و هنگامي كه آن حضرت به شهادت رسيد و به لقاء اللّه پيوست، فقراء ديدند آن شخص گمنام ديگر نمي آيد، پس از مدّتي فهميدند كه او امام جعفر صادق عليه السلام بوده است.(5).
گاهي رابطه بين دو نفر به عللي تيره ميشود. البته براي رفع آن تيرگي و كدورت، راههاي بسياري وجود دارد كه شخص با توجه به امكانات ميتواند يك يا چند راه را انتخاب كرده، عمل كند. يكي از اين طرق، هديه دادن است. هنگامي كه دو نفر به يكديگر هديه دادند، يا يكي از آنها پيشقدم شده و چيزي به عنوان هديه به ديگري داد، آن شخص طبعا عاطفهاش تحريك شده احساس محبت ميكند، و قلبش مهربان و نرم ميشود و همين امر سبب ميشود كه آن تيرگي از ميان برود و جاي خود را به صميميت بدهد.
تهادوا تحابوا، فان الهدية تذهب بالضغائن.(1).
به يكديگر هديه بدهيد تا همديگر را دوست داشته باشيد كه قطعا هديه دادن، كينهها را از بين ميبرد.
1) خصال. ج 1، ص 27.
مرحوم شيخ طوسي در كتاب خود، به نقل از امام هادي عليه السلام آورده است:
امام موسي كاظم عليه السلام حكايت نمود: روزي پدرم امام جعفر صادق عليه السلام در بستر بيماري خوابيده بود، و من كنار بالين آن حضرت نشسته بودم، كه يكي از شعراء به نام اشجع سلمي به ديدار پدرم آمد.
اشجع پس از آن كه وارد اتاق شد، كنار بستر پدرم نشست و در فكر و اندوه فرو رفت؛ پدرم امام صادق عليه السلام خطاب به او كرد و فرمود: اي أشجع! به چه مي انديشي؛ و براي چه اين قدر غمگيني، خواسته ات را بگو؟
أشجع در مدح و ثناي حضرت، همچنين براي شفا و بهبودي آن بزرگوار دو بيت شعر سرود، پس از آن پدرم به يكي از غلامان خود فرمود: چه مقدار پول باقي مانده است؟
غلام گفت: چهارصد درهم.
حضرت فرمود: آن ها را به أشجع تحويل بده، همين كه شاعر هديه حضرت را گرفت، تشكّر كرد و رفت.
پدرم فرمود: او را باز گردانيد، وقتي أشجع بازگشت، گفت: اي سرور و مولايم! آنچه مي خواستم به من دادي و مرا بي نياز نمودي، پس چرا مرا برگرداندي؟
حضرت فرمود: پدرم از پدران بزرگوارش، از پيغمبر خدا صلوات اللّه و سلامه عليهم نقل فرمود: بهترين هديّه، آن است كه ماندگار باشد؛ و آنچه را دادم، ناچيز بود؛ اين انگشتر را نيز بگير و موقع نياز آن را بفروش.
اشجع گفت: ياابن رسول اللّه! مرا تأمين و بي نياز نمودي؛ ولي من مسافرت هاي زياد و طولاني مي روم؛ و در بعضي مواقع وحشت مرا فرا مي گيرد، چنانچه ممكن باشد، دعائي را به من بياموز تا از بركت آن در امان باشم؟
حضرت در همان حالتي كه قرار داشت، فرمود: هرگاه وحشت كردي، دست راست خود را روي سر بگذار و با صداي بلند بخوان: أفغير دين اللّه يبغون و له أسلم من في السّموات طوعا و كرها و إليه يرجعون (1).
سپس راوي از قول اشجع افزود، كه گفت: چون از حضرت خداحافظي كردم و به سفري كه در پيش داشتم، رفتم، در مسير راه به بياباني ترسناك قرار گرفتم و صداي وحشتناكي را شنيدم كه گفت: او را دست گير كنيد.
و من فورا آن دعاي حضرت را خواندم، آن گاه صدائي را شنيدم كه گفت: چگونه او را بگيريم؛ و حال آن كه ناپديد گشته است؛ و در نتيجه سالم و صحيح از آن بيابان گذر كردم. (2).
حلبي گويد: از امام صادق - عليهالسلام - سؤال نمودم دربارهي استعاذه از شيطان كه هر سورهاي را بايد با آن آغاز نمود؟
حضرت فرمودند: بله، پناه ببر به خدا از شيطان رجيم، و فرمود: رجيم از خبيثترين شيطانها است.
گفتم: چرا او رجيم ناميده شده است؟
فرمود: براي اينكه رانده شده است.
گفتم: آيا هرگاه چيزي رانده شود تغيير ماهيت ميدهد.
فرمود: خير، ولي در ذهن و علم رانده شده ميباشد. (1).
1) تفسير العياشي: ج 2 ص 27، بحارالأنوار: ج 89 ص 215 ح 16.
انسان به طور كلي طالب درستي و مخالف نادرستي است بنابراين هركس در هر وضعي كه باشد و هر مرام و مسلكي كه داشته باشد و به هر ترتيبي كه زندگي كند، خود را در آن وضع و مرام و كيفيت زندگاني، محق ميداند و به نظر خودش راه صحيح را ميپيمايد و خطا و اشتباه نميكند. چه در غير اين صورت، راه خويش را عوض كرده روش ديگري را انتخاب ميكند.
ثلاث خلال يقول كل انسان انه علي صواب منها: دينه الذي يعتقده، و هواه الذي، يستعلي عليه، و تدبيره في اموره. (1).
سه چيز است كه هر انساني ميگويد من درست و صحيح آن را دارا هستم؛ ديني كه بدان اعتقاد دارد، ميل و خواستهاي كه بر او مسلط است (و او را به كار وادار ميكند ) ، تدبير و سياست او در امور زندگي خود.
1) تحف. ص 321.
مقريزي در كتاب خود گمان كرده است تشيع بدعتي از بدعتهاي يهود است كه به دست عبدالله بن سباء به ظهور پيوسته پس از او مورخين در اين باره تحقيق و تتبع كردند معلوم شد كه مقريزي به خطا رفته تشيع از زمان خود پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم ظاهر گرديده است و بعد هم هر چه خواستند با بميان آوردن اشياع و شيعيان بنياميه و بنيعباس و غيره اين نام را كتمان كنند و بپوشانند نشد و اينك شمهاي از مظاهر آن را به نظر خوانندگان ميرسانيم.
ترديدي نيست كه پيشرفت اسلام چه از جهت فتوحات و جنگها و مجاهدات و مدافعات چه از نظر اشاعه علم و احكام شريعت و عمل به فروع و تعليمات قرآن سهم بزرگي نصيب حضرت علي بن ابيطالب ارواحنا فداه ميباشد كه از خصايص ممتازه اوست و فداكاري او در اين طريق از مميزات مخصوص بلكه منحصر به او بوده و لذا نسخه فرد گفتهاند - هر قدر خواستهاند كتمان كنند و بپوشانند ميسر نشده است سبقت او در اسلام كه اول مرد مسلمان و اول مؤمن بقرآن است - توفيق مجاهدت و فداكاري او در مكه از كوه صفا - در تبعيد - در دعوت و بيتوته در بستر پيغمبر خدا با علم به آنكه چهل نماينده از چهل عشيره قصد كشتن پيغمبر را دارند - تقدم و تفوق او در علم و قدرت فصاحت و بلاغت - نيروي بازوي او در جنگ فتوحات متوالي او در مدت دعوت اسلام - جود و سخاوت بزرگمنشي او عبادت و زهد و تقواي او همه از مميزات و مخصوص و منحصريست كه در هيچ كس به اين اندازه ظهور و بروز نداشته و قوت و قدرت نگرفته.
با اين حال پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم اگر غير از علي را به خلافت و وصايت معرفي كرده بود شايد مورد اعتراض قرار ميگرفت.
نصب و نص بر خلافت، وزارت و وصايت و ولايت اميرالمؤمنين آسماني بوده و هيچ كس را نميرسد كه درباره او شك و ترديد نمايد.
حضرت علي بن ابيطالب در هر واقعه از وقايع موجب پيشرفت اسلام و سهمي به سزا داشت و در تمام مراتب و مراحل هم به حد كمال و علو مقام ارتقاء و اعتلا رسيد.
در جنگ بدر شصت و چند نفر از كفار را علي به تنهائي كشت و بيست و چند نفر را علي با قوم با هم كشتند.
در واقعه حنين همه فرار كردند مگر هفت نفر كه شش نفر محافظ پيغمر بودند و علي به تنهائي با دشمن ميجنگيد.
شگفتيهاي كار او يكي و دو تا نيست و قابل شماره و حساب نميباشد و همين حوادث موجب ميشد از يك طرف علي محبوب عامه ميگرديد از طرف ديگر محسود و مبغوص خواص ميشد.
در زمان خود پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم مكرر فرمود يا علي انت و شيعتكم الفائزون كه او را با شيعيانش و دوستان ثابت قدمش پيغمبر وعده رستگاري داده است و ما در كتاب سر تفوق الشيعه اين حقيقت را به اثبات رسانيدهايم.
چون پيغمبر خدا (ص) علي را در غدير خم به صراحت لهجه و خصوصيات ديگر شخصا سردست بلند كرد با تمام مميزات معرفي و منصوب فرمود سبب بغض و عداوت و كينه و حسد دشمن شده و سقيفه بني ساعده را در حالي كه هنوز جسد پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم روي زمين بود برپا كردند و القاء شبهه نمودند كه پيغمبر خليفه معين نكرده است و خود به خود طبق نقشه مقام خلافت را به اسامي مختلفه خلافت الله خلافت رسول الله خلافة الخلق احراز كردند و بعد به صورت ولايتعهدي بدست يكديگر چون گوي سپرده دست به دست دادند.
ولي براي بزرگ نمودن خود و تحقير علي بن ابيطالب ناچار شدند جعل حديث كنند تا بر گردن مردم سوار شوند و ديديم كه چه احاديثي جعل شد و چه عواملي پيدا شد تا 25 سال گذشت ناچار علي را آوردند و بر مسند خلافت نشاندند اما رقيب ديگري به ميان آمد و جنگهاي جمل و صفين - نهروان را برپا كرد و عقايد ملل و نحل مختلفي پديدار گرديد و راه اغوا و ضلالت رهبري شد تا بالاخره علي را كشتند و به كام دل رسيدند.
اما آنها كه گوهر وجود شخصيت علمي علي را شناخته بودند از عقايد خود برنگشتند و انحرافي نيافتند و سخت دنبال كار خود به پيروي علي عليهالسلام ميرفتند.
پس تشيع از زمان خود پيغمبر در ميان بود و قرآن هم حاكي اين كلمه و معاني عاليه او درباره پيغمبران و اولياي او در گذشته بوده و خاتمالنبيين هم علي را به بزرگواري و پيروان او به شيعه ياد و دعا فرمود و شيعه در همان عصر و اعصار پس از او همچنان بر كار خود ادامه ميداد تا به كمال خود رسيد.
يكي از مميزات شيعه اين است كه از باب مدينه علم درس كمال و فضيلت آموختهاند و در مشعلداري دانش و بينش پرچم معارف و فرهنگ هميشه به دست آنها بوده است.
شيعه همواره نگهبان علم و دانش بوده و پيوسته حمايت از احكام و اصول و فروع شريعت ميكرده است و در نشر معارف از فضايل و مناقب رهبر بزرگوار خود كه اين همه علم و دانش به آنها آموخته ياد كرده و سپاس و تشكر و تقدير نموده است.
شيعيان علي عليهالسلام از طبقه فاضله بشر و از دانشمندان و منبر زين صفوف آدميان هستند و اكثر آنها عمر خود را در ميان كتابخانهها و مدارس و مساجد طي كرده و حقايق علمي را كه از شاه ولايت فراگرفتهاند به ديگران آموختهاند.
نكات و دقايق علمي - اسرار و حقايق تاريخي - حكمت و فلسفه عقلي و دقت در علوم طبيعي و رياضي همه از خواص اين طايفه فاضله است اينها بودند كه هميشه مورد خشم و غضب در درجه اول به سعايت بدانديشان و بعد مورد لطف و محبت سلاطين امرا و بزرگان قرار ميگرفتند - و طبقه فاضله مسلمين و مؤمنين را اين صف تشكيل دادند.
شيعه اماميه بود كه زندگاني خود را وقف اعتلا و ارتقاء احكام دين نمود و در نشر و اشاعه علوم و فنون اسلامي فداكاري و مجاهدت بيحد و حصري كرد - آنها همانطور كه در زمان خود پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به تهذيب نفس مشغول بودند در ادوار بعد هم به نشر علوم و تنزيه خويش و ديگران ميپرداختند و چه فداكاري و از خودگذشتيگها كه نشان دادند - چه جانبازي و قرباني كه نمودند تا دين را حفظ كردند و به پيروي از ائمه معصومين مصالح نوع را بر منافع شخصي ترجيح دادند تا به كمال مطلوب رسيدند.
سيوطي در الدر المنثور در تفسير آيه شريفه اولئك هم خير البريه مينويسد ابنعساكر از جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم علي را صدا كرد فرمود
والذي نفسي بيده ان هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيمه و نزلت ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه
يعني به حق خدائي كه جان محمد به دست قدرت اوست اين علي و شيعيانش در روز قيامت رستگاران هستند و اين آيه درباره آنها نازل شده كه ميفرمايد كساني كه ايمان آوردهاند و عمل نيكو دارند آنها بهترين نيكوكاران ميباشند - يعني علي و شيعيان او بهترين طبقه فاضله نيكوكار امت اسلام هستند.
ابنعدي از ابنعباس روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمود در شأن نزول آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات
پيغمبر به علي فرمود انت و شيعتك يوم القيامة راضون مرضيون
مردويه از علي عليهالسلام نقل ميكند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به من فرمود قال لي رسول الله الم تسمع قول الله ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه اولئك انت و شيعتك و موعدي و موعدكم الحوض اذا جائت الامم للحساب تدعون غمرا محجلين انتهي
فرمود آن كساني كه ايمان آورده و عمل صالح كردهاند آنها بهترين نيكوكاران هستند و آنها تو و شيعيان تو ميباشيد كه وعدهگاه ما سر حوض كوثر است وقتي كه همه امم براي حساب دعوت ميشوند تو آنها را به حساب ميخواني.
ابنحجر در الصواعق از دار قطني نقل ميكند كه امسلمه گفت شنيدم پيغمبر به علي عليهالسلام فرمود يا علي انت و اصحابك في الجنة انت و شيعتك في الجنة تو و يارانت و تو و دوستانت و پيروانت در بهشت هستيد.
ابناثير در نهايت در ماده قمح مينويسد ان رسول الله قال لعلي انت ستقدم علي انت و شيعتك راضين مرضيين... عليك عدوك غضابا مقمحين ثم جمع يديه الي عنقه ليريهم كيف الأقماح
يعني يا علي تو و شيعيانت راضي و مرضي هستيد و دشمنان بر شما دست تجاوز بهم ميدهند - سر به هوا ميباشند - آنگاه دست را در پشت گردن به هم بست فرمود اين طور است معني اقماح - يعني براي غصب حق تو دست به دست هم ميدهند.
زمخشري در ربيعالابرار از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرده كه فرمود.
اذا كان يوم القيامة اخذت بحجزة الله تعالي و اخذت انت بحجزتي و اخذ ولدك بحجزتك و اخذ شيعة ولدك بحجزهم فتري اين يؤمر بنا
فرمود يا علي روز قيامت كه ميشود من ساق عرش الهي را مينگرم و تو ذيل دامن مرا خواهي گرفت و فرزندان تو لباس تو را به دست ميگيرند و شيعيان تو دامن آنها را ميگيرند آن وقت معلوم ميشود كي به ما ايمان آورده و كي از ما روگردان شده است.
ما اين احاديث را براي عظمت مقام شيعه آورديم تا صواب كار و راه راست و صحيح آنها روشن گردد و اهل تتبع و تحقيق ميدانند با داشتن اين اخبار و احاديث كه بزرگان اهل سنت درباره علي و شيعيان او روايت كردهاند تعصب و رنگ مذهبي نيست بلكه حقيقت و راه مستقيم و صاف و روشن و كوتاه متصل به مطلوب است اين روش از قوت ايمان و يقين به صحت روايات نبوي و بزرگواري و كرامت علي عليهالسلام ميباشد كه جمعي را بر تحكيم مباني تشيع و مزايا و مختصات آن واداشت و حق دارند بدان مفاخره كنند چه اگر در حقيقت و صفا و وفا به دنبال آن بروند به كمال مطلوب ميرسند.
پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و اصحابش علي را شناختند و ايرانيان گوهر وجود او را دريافتند و او را از اركان علم و فضيلت و دين دانستند - و به فرمان پيغمبر اطاعت او را واجب شمردند.
علي بن ابيطالب مردي بود كه دين به وجود او شناخته شد مفهوم شجاعت - عبادت انفاق - ايثار - فداكاري از وجود او پديدار شد - او باب مدينه علم، منادي سلوني قبل ان تفقدوني مباهي به لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا بوده
و شيعيان علي آنها كه به اماميه شهرت يافتند آن گوهر تابناك را شناختند و به پيشوائي او مفتخر هستند كي آنها را رهبري ميكند كه به حتم و يقين در آغوش سعادت ميرساند.
ابومحمد حسن نوبختي در كتاب «الفرق و المقالات» مينويسد
الشيعه هم فرقة علي بن ابيطالب المسمون بشيعة علي زين النبي و بالعدة معروفون بانقطاعهم اليه والقول بامامته منهم المقداد بن الاسود و سلمان الفارسي و ابوذر الغفاري و عمار بن ياسر و من دافق مودته مودة علي و هم اول من سمي باسم التشيع من هذه الامة
شيعه فرقهاي هستند كه پيروان علي در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم بدان شهرت يافتند و آنها معروف به پيروي علي و امامت او ميباشند و مشهورترين آنها زمان خود پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم مقداد بن اسود و سلمان فارسي - ابوذر غفاري - عمار بن ياسر و غيره ميباشند و آنها اول كسي هستند كه به تشيع شهرت داشتهاند.
حاجي خليفه در كشف الظنون از كتاب الزينة تأليف ابنحاتم سهل بن محمد سجستاني چنين نقل كرده:
ان لفظ الشيعه في عهد رسول الله كان لقب اربعة من الصحابه سلمان الفارسي - ابيذرالغفاري - مقداد بن الاسود الكندي - عمار بن ياسر.
ابن ابيالحديد ميگويد: ان القول بتفضيل علي قول قديم قال به كثير من الصحابه و التابعين فمن الصحابه و المقداد و ابوذر و سلمان و جابر بن عبدالله و ابي بن كعب و حذيفة و بريده و ابوايوب و سهل و عثمان ابنحنيف و ابوالهيثم بن التيهان و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين و ابوالطفيل و العباس بن عبدالمطلب و بنوه و بنوهاشم كافة و بنو عبدالمطلب كافة و كان الزبير من القائلين به في بدء الامر ثم رجع و كان من بنياميه قوم يقولون بذلك ثم قال و اما من قال بتفضيله علي الناس كافة من التابعين فخلق كثير كاوس القرني و زيد بن صوحان و صعصة اخيه و جندب الخير و غيرهم ممن لا يحصي
يعني در تفضيل علي بن ابيطالب قدماء قائل بودند و از اصحاب و تابعين بسيار هستند كه اين اسامي را ميشمارد و ميگويد قابل اشاره و احصاء نيستند و همه آنها به تشيع شهرت داشتند - و معتقد به تفضيل علي بن ابيطالب عليهالسلام بوده اند.
ابومحمد يا ابوالحكم (1)، كندي يا شيباني (2)، بغدادي يا كوفي (3)، و از اعاظم ائمه كلام و از كياي اعلام (4)، از بهترين شاگردان مكتب امام صادق (ع) (5)، و از خواص اصحاب امام هفتم حضرت موسي بن جعفر (ع) بوده است. (6).
هشام دانشمندي جامع در علوم عقلي و نقلي، خوش قريحه، بديههگو، حاضر جواب، خوش بيان، و عقايد شناسي بزرگ بوده است. (7)
بر حذاقت هشام در علم كلام و حاضر جوابي و بديههگويي او همگان مهر تأييد نهادهاند: ابننديم در ص 249 الفهرست، نمونه از حاضر جوابي او را اين گونه نقل كرده است: روزي از هشام پرسيدند كه آيا معاويه در جنگ بدر حاضر بود؟ هشام پاسخ داد: آري، اما از آن طرف (در لشگر مخالفين اسلام).
.تاريخ ولادتش به طور تحقيق معلوم نيست، اما ميتوان حدس زد كه در اوائل قرن دوم هجري بوده است. (8)
و اگر مناظره هشام با عمرو بن عبيد متوفي در سال 144 هجري را در سال وفات عمرو بن عبيد فرض كرده و سن او را در زمان مناظره بيست سال حدس بزنيم، او متولد 124 هجري است».
.زادگاه هشام طبق گفته اكثر دانشمندان و علماي رجال، شهر كوفه و محل نشو و نماي وي شهر واسط است (9)وليكن از فضل بن شاذان نقل شده كه اصل هشام كوفي، اما محل تولد و نشو و نماي او در شهر واسط بوده است. (10).
احمد امين گويد: نشو نماي هشام در كوفه بوده. (11).
اقامتگاه هشام در كوفه بود (12)، و خانهاي هم در واسط داشت، و مركز تجارتش در محله كرخ بغداد بود (13)
ابننديم، در فهرست ص 250، و ابنحجر در لسان الميزان، ج 6، ص 194، گفتهاند كه محل سكونت او در كرخ بغداد بوده است.
او در پايان عمر، در سال 199 هجري (14)، به بغداد منقل شد و در قصر وضاح منزل گزيد.(15).شيخ صدوق (ره)، گويد: هشام از بغداد به كوفه تغيير مكان داد (16)به هر حال او براي تجارت از شهري به شهر ديگر منتقل ميشد. (17).
تجارت هشام، به گفته شيخ صدوق، فروش كرباس بوده (18)، و ابنشهر آشوب اين نظر را تأييد ميكند. (19).
استاد عبدالله نعمه، با استفاده از گفته مسعودي در مروج الذهب، و به لحاظ مشاركت تجاري هشام با عبدالله بن يزيد اباضي خراز، شغل او را خرازي ذكر كرده است. (20).
اما با استفاده از نقل خود هشام ميتوان پيبرد كه او فروشنده سابري (21)بوده؛ چنانكه گويد: روزي، در سايه، مشغول فروش سابري بودم كه امام هفتم حضرت موسي بن جعفر (ع) سواره از آن جا عبور كرد و خطاب به من فرمود: اي هشام! فروش كالا در سايه، خدعه و نيرنگ به حساب ميآيد، و كسب آلوده به نيرنگ حلال نيست. (22).
ابننديم، شيخ طوسي، شيخ مفيد، كشي، و نجاشي از هشام بن عنوان مولي (23)نام ميبرند. ابننديم و شيخ طوسي و شيخ مفيد او را مولي بنيشيبان ميدانند (24)، و كشي او را مولي كنده معرفي ميكند (25)، و نجاشي ميگويد كه او مولي كنده بوده اما در بنيشيبان منزل داشته است (26)از گفته آنان چنين استنباط ميشود كه هشام از نژاد عرب نبوده، چون كلمه مولي بر غير عرب اطلاق ميشود. (27).
ليكن مرحوم سيد صدر تصريح فرموده كه اصل هشام از قبيله خزاعه ميباشد (28)و اين به معناي آن است كه او از نژاد عرب بوده. آقاي عبدالله نعمه، در تأييد احتمال عربي بودن نژاد هشام، گويد: يكي از مؤيدات اين مطلب، نام خود، پدر، عمو، و برادر اوست كه به ترتيب: هشام، حكم، عمر بن يزيد، و محمد بوده است. (29).
1) كنيه معروف او ابومحمد است.
2) چون او (به گفته كشي) از موالي قبيله كنده يا (به گفته ابننديم) از موالي بني شيبان بوده است.
3) بغدادي، به تعبير ابننديم و كوفي، به تعبير ديگران.
4) مجالس المؤمنين، ج 1، ص 358.
5) فهرست ابننديم، تكملة الفهرست، ص 7 - رجال الطوسي، ص 329 - فصول المختاره، ص 28.
6) فهرست طوسي، ص 355.
7) رجوع شود به فهرست ابننديم، تكمله، ص 7 و خلاصة الاقوال، علامه حلي، ص 86 و مجالس المؤمنين، ج 1، ص 358 و المراجعات، مراجعه 110، ص 344 و ضحي الاسلام، ج 3، ص 268.
8) استاد عبدالله نعمه، در كتاب هشام بنالحكم، ص 37، محدوده سال تولد هشام را اين گونه ترسيم ميكند: «اگر به گفته ابننديم در فهرست، هشام از اصحاب جهم بن صفوان - مقتول در سال 128 هجري - باشد، و حداقل سن قابليت شاگردي را پانزده سال بگيريم، هشام متولد 113 هجري است.
9) رجال نجاشي، ص 305 - خلاصة الاقوال، ص 86.
10) رجال كشي، ص 220 - رجال كبير، ص 360.
11) ضحي الاسلام، ج 3، ص 286.
12) فصول المختاره، ص 28.
13) رجال كشي، ص 220.
14) چون وفات هشام را در سال 197 هجري نيز ذكر كردهاند (الامام الصادق، استاد اسد حيدر، ج 3، ص 81)، ممكن است كه انتقال او به بغداد در سال 197 صورت گرفته باشد.
15) رجال نجاشي، ص 305 - تأسيس الشيعه، ص 360.
16) جامع الروات، ج 2، ص 314 - تنقيح المقال، ج 3، ص 294، رديف 12853.
17) الامام الصادق، استاد اسد حيدر، ج 3، ص 81.
18) جامع الروات، ج 2، ص 314 - تنقيح المقال، ج 3، ص 294.
19) هشام بن الحكم، آقاي صفائي، ص 12.
20) هشام بن الحكم، استاد قرن دوم در كلام و مناظره، ص 44.
21) نوعي پارچه و جامه ابريشمي گرانمايه منسوب به سابور فارس.
22) فروع كافي، ج 5، كتاب المعيشة، باب الغش، ص 160 - من لا يحضره الفقيه، ج 3، باب البيع في الظلال، ص 172 - تهذيب الاحكام، ج 7، كتاب التجارات، ص 13.
23) غلام آزاد شده.
24) فهرست ابننديم، ص 249. فهرست طوسي، ص 355. فصول المختاره، ص 28.
25) رجال كشي، ص 220.
26) رجال نجاشي، ص 304.
27) هشام بنالحكم، مرحوم صفائي، ص 13.
28) تأسيس الشيعه، ص 360.
29) هشام بن الحكم، استاد قرن دوم در كلام و مناظره، ص 35 و 36.
هشام بن حكم (1)، مكني به ابومحمد، از اصحاب امام صادق عليهالسلام بود. وي در شمار متكلمان شيعه و از كساني است كه در فن كلام تبحر ويژهاي داشت. به طوري كه كسي نميتوانست با او برابري كند. بحثهاي او در فنون كلامي و مباحث ايدئولوژيكي، هر كس را به نيرومندي او در احتجاج و استدلال و قدرتش در سركوبي مخالفان واقف ميسازد. امام صادق، هشام را در عين حالي كه بسيار جوان و كم سن و سال بود، بر بسياري از اصحاب كهنسال و پيش كسوت خويش مقدم ميداشت و دربارهاش ميفرمود: هشام با دل، زبان و دستش ما را نصرت و ياري ميكند. (2).
وي براي تجارت از شهري به شهر ديگر ميرفت و مردم را نيز راهنمايي ميكرد و از مكتب اهل بيت دفاع ميكرد. وي با ملحدان مناظره ميكرد و با قدرت استدلال و خضوع در برابر حق آنها را به توحيد هدايت ميكرد.
زركلي ميگويد: هشام بن حكم فقيه، متكلم، مناظره كننده و از بزرگان شيعه بود. (3).
كتابهاي الامامة، الدلالات علي حدوث الاشياء، الرد علي الزنادقة، الرد علي هشام الجواليقي، الرد علي اصحاب الطبايع و... از اوست. (4).
در كوفه به دليل انتشار علم كلام و نيز شكل گيري مذاهب مختلف، حلقههاي علمي فراواني تشكيل ميشد و مناظراتي بين پيروان مذاهب مختلف انجام ميگرفت و هر گروه براي پيروزي بر گروه ديگر از علم كلام بهره ميگرفتند هشام بن حكم از برجسته ترين شخصيتهاي آن عصر بود.
هارون الرشيد درباره هشام بن حكم گفته است:
لسان هشام أوقع في نفوس الناس من ألف سيف
زبان هشام كارسازتر از هزار شمشير در جانهاي مردم است. (5).
1) الفهرست، ص 249؛ الملل والنحل، ج 1، ص 308؛ المراجعات (رهبري امام علي عليهالسلام در قرآن و سنت)، سيد شرف الدين موسوي، مترجم: محمد جعفر امامي، صص 534-530، چاپ سوم، شركت چاپ و نشر بين الملل، 1382.
2) زندگاني امام جعفر صادق، مظفر، محمدحسين، مترجم: سيد ابراهيم علوي، ص 145، چاپ اول، انتشارات رسالت، قم، 1367، ه ش.
3) الاعلام، زركلي، خيرالدين، ج 3، ص 1123، بيروت، دارالعلم للملايين، 1986 م.
4) لغتنامه دهخدا، ج 15، ص 23478.
5) الامام الصادق والمذاهب الاربعة، ج 2، ص 78 و 79.
وليد كننده يا فروشنده جولق كه پارچه پشمين و خشن جوال و خرجين است - جوالباف، جوال فروش.
شيخ طوسي، رحمه الله، او را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده (1)و نيز او را در عداد اصحاب حضرت موسي بن جعفر (ع) ياد كرده است. (2).
و در فهرست فرموده: هشام بن سالم، اصلي (كتابي) دارد كه بزرگان از آن نقل كردهاند، و سند آن به ابن ابيعمير منتهي ميگردد. (3).
نجاشي گويد: هشام بن سالم از امام صادق و موسي الكاظم سلام الله عليهما روايت كرده است؛ او ثقه ثقه ميباشد، و كتبي همچون كتاب الحج و كتاب تفسير و كتاب معراج دارد كه محدثيني مانند ابن ابيعمير از وي نقل كردهاند. (4).
هشام بن سالم از معدود كساني است كه در مورد آنان دو مرتبه كمله ثقه به كار برده شده است. (5).
ابنادريس گويد: هشام بن سالم از امام صادق (ع) روايت كرده است كه فرمود: بر ماست كه اصول را به شما بياموزيم و بر شماست كه فروع آن را بر گوييد. (6)
عبدالحليم الجندي، در كتاب «الامام جعفر الصادق» ص 239 و 240، پس از نقل اين روايت به توضيح آن پرداخته است.
.يونس بن يعقوب نقل كرده كه امام صادق (ع) به هشام بن سالم دستور فرمود تا با مرد شامي كه براي مناظره با حضرت به مدينه آمده بود در بحث توحيد مناظره كند، و اين نشانه تبحر و تخصص و علميت او در باب توحيد است. (7).
هشام بن سالم گويد: من و ابوجعفر مؤمن طاق بعد از وفات امام جعفر صادق (ع) در مدينه بوديم. مردم بر گرد عبدالله بن جعفر، پسر امام، جمع شده بودند و گمان ميكردند او بعد از پدر، امام است. من و ابوجعفر بر او وارد شديم، ديدم مردم به خاطر روايت مشهور كه امر امامت در پسر بزرگ است در صورتي كه عيبي در او نباشد (8)
عبدالله بن جعفر، پس از اسماعيل (كه در زمان امام صادق (ع) وفات يافت) بزرگترين فرزند حضرت بود ولي دو عيب داشت: 1 - عيبي در خلقت كه پاهايش بياندازه پهن و بزرگ بود (و گفته شده كه داراي سري بزرگ بود) 2 - از دانش بيبهره بود و نزد پدرش آبرويي نداشت.
او را امام ميپندارند. ما بعد از ورود از او مسألهاي پرسيديم همچنان كه از پدرش ميپرسيديم. از او سؤال كرديم كه زكات در چه مقدار واجب ميگردد؟ گفت: در دويست درهم پنج درهم. سؤال كرديم در صد درهم چه كنيم؟ گفت: دو درهم و نيم زكات بايد داد (9)گفتم: والله، مرجئه چنين چيزي نميگويند كه تو گفتي. عبدالله دستها را به آسمان بلند كرد و گفت: والله، من نميدانم مرجئه چه ميگويند.از نزد او بيرون آمديم و با حالي پريشان به راه افتاديم و در يكي از كوچههاي مدينه گريان و حيران نشستيم در حالي كه نميدانستيم كجا بايد رفت؟ و چه بايد كرد؟ و چه كس را قصد نمود؟ با خود ميگفتيم آيا بايد به سوي مرجئه، يا قدريه، يا زيديه، يا معتزله، يا خوارج رفت؟! ناگاه ديدم پيرمردي كه من او را نميشناختم، با دست خود، به سوي من اشاره كرد كه بيا. من ترسيدم كه او جاسوس منصور باشد، چون منصور در مدينه جاسوسان زيادي گماشته بود كه هرگاه شيعه بر شخص معني اتفاق كنند او را گردن بزنند، و من ترسيدم كه او از آنان باشد. به ابوجعفر گفتم: تو دور شو كه من بر خودم و بر تو خائفم، ليكن اين مرد مرا خواسته نه تو را، پس دور شو كه بيجهت خود را به كشتن ندهي. ابوجعفر قدري دور شد. من همراه آن پيرمرد به راه افتادم و گمان داشتم كه از دست وي خلاص نخواهم شد؛ پيوسته به دنبالش ميرفتم و تن به مرگ داده بودم. او مرا به در خانه حضرت موسي بن جعفر (ع) برد، و سپس تنهايم گذاشت و رفت.
ناگاه ديدم خادمي بر در سراي است. خادم به من گفت داخل شو، خدا تو را رحمت كند. وارد شدم، ديدم حضرت موسي بن جعفر (ع) نشسته. ابتداءا به من فرمود: نه به سوي مرجئه، نه سوي قدريه، نه به سوي زيديه، نه به سوي معتزله و نه به سوي خوارج؛ به سوي من، به سوي من، به سوي من. گفتم: فدايت شوم، پدرم از دنيا رفت؟ فرمود: آري. گفتم: به موت درگذشت. فرمود: آري. گفتم: فدايت شوم، كي از براي ما است، بعد از او؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدايت خواهد كرد. گفتم: فدايت گردم، عبدالله گمان ميكند كه او بعد از پدرت امام است. حضرت فرمود: «يريد عبدالله ان لا يعبدالله»، عبدالله ميخواهد كه خدا پرستش نشود. دوباره پرسيدم كه كي بعد از پدر شماست؟ حضرت همان جواب اول را فرمود. گفتم: شما امامي؟ فرمود: اين را نميگويم. با خود گفتم: خوب سؤال نكردم. گفتم: فدايت شوم بر تو امامي هست؟ فرمود: نه.
آن گاه چندان هيبت و عظمت از آن حضرت مرا فراگرفت كه جز خدا نميداند، حتي زيادتر از آنچه از پدرش مرا فرا ميگرفت، در وقتي كه خدمتش ميرسيدم. گفتم: فدايت شوم، سؤال كنم از شما، از آنچه از پدرت سؤال ميكردم؟ فرمود: سؤال كن و جواب بشنو و فاش مكن كه اگر فاش كني بيم كشته شدن است. پس پيوسته از آن حضرت سؤال كردم و دريافتم كه او درياست. گفتم: فدايت شوم، شيعه تو و شيعه پدرت در گمراهي و حيرتند، آيا مطلب را به سوي ايشان القاء كنم و آنان را به امامت شما بخوانم؟ فرمود: هر كدام را كه آثار رشد و صلاح از او مشاهده ميكني اطلاع ده، و از ايشان پيمان بگير كه مطلب را كتمان كنند كه اگر آن را آشكار نمايند بيم قتل است، و با دست مباركش اشاره به گلوي مقدسش نمود.
چون هشام از محضر حضرت (ع) بيرون آمد، به مؤمن طاق، مفضل بن عمر، ابوبصير، و ساير شيعيان اطلاع داد. شيعيان خدمت آن حضرت ميرسيدند و به امامت آن حضرت يقين پيدا ميكردند. و كم كم جمعيت از اطراف عبدالله پراكند و مردم ديگر نزد او نميرفتند، مگر عده قليلي. عبدالله از سبب آن تحقيق كرد، گفتند: هشام بن سالم مردم را از دور تو متفرق ساخته.
هشام گويد: عبدالله گروهي را گماشته بود كه هرگاه مرا پيدا كنند بزنند. (10)
در بصائر الدرجات جزء 5، باب 12، ح 4، ص 252 - 251، و در خرائج راوندي، ج 1، باب 8، ح 23، ص 333 - 331، اين روايت با حذف قسمت آخر و اندكي تفاوت آمده است.
.مرحوم قاضي نورالله شوشتري، در مجالس المؤمنين، پس از نقل روايت فوق گويد: از اين روايت نهايت شدت تقيه در زمان حضرت امام موسي (ع) ظاهر ميشود. تا آنجا كه اصحاب و راويان آن حضرت به واسطه شدت تقيه از ايشان به عالم، فقيه، عبدصالح، و گاهي به رجل تعبير يم كردند. (11).
در كافي، از هشام بن سالم روايت شده كه امام صادق (ع) درباره قول خداي عزوجل: «اولئك يؤتون اجرهم مرتين بما صبروا و يدرءون بالحنسة السيئة» (12)- ايشان براي صبري كه كردند دوبار پاداش خود را دريابند و با حسنه سيئه را دفع كنند - فرمود: براي صبري كه بر تقيه كردند و حسنه (خوبي) تقيه و سيئه (بدي) فاش كردن است. (13).
در ذم هشام بن سالم نيز روايتي گوياي اين كه هشام گمان آن دارد كه خدا به صورت انسان است، نقل شده، كه با توجه به غير موثق بودن راوي و ضعيف بودن روايت، غير قابل اعتماد و اعتناست. (14).
و در صورت صحت چنين رواياتي، اصل طعن ساخته و پرداخته مخالفين بوده (15)سپس به ضعفاي شيعه سرايت ميكرده، و آنان در اينباره از ائمه (ع) سؤال ميكردند و امامان (ع) در پاسخ به نفي تجسيم و تشبيه ميكوشيدند. (16).
1) رجال الطوسي، ص 329.
2) رجال الطوسي، ص 363.
3) فهرست طوسي، ص 356.
4) رجال نجاشي، ص 305.
5) رجال ابنداود، پايان قسم اول.
6) سرائر، مستطرفات جامع بزنطي، ص 477.
7) بحارالانوار، ج 47، ص 408.
8) در اصول كافي، ج 1 ص 225، باب اموري كه امامت امام را ثابت ميكند، از هشام بن سالم نقل شده كه امام صادق (ع) فرمود: «امر امامت به فرزند بزرگ ميرسد در صورتي كه عيبي در (خلق و خلق) او نباشد».
9) اولين نصاب نقره: 200 درهم بابر با 105 مثقال نقره است (كه يك چهلم آن بابت زكات پرداخت ميشود) و كمتر از آن زكات ندارد. (عروة الوثقي، ص 395).
10) اصول كافي، ج 1، ص 286 - 285 - رجال كشي، ص 241 - 239 - ارشاد مفيد، باب فضائل ابيالحسن موسي (ع)، ص 266 - رجال كبير، ص 367 - 366 - بحارالانور، ج 47، ص 262 و ص 343.
11) مجالس المؤمنين، ج 1، مجلس پنجم، ص 373 - 371.
12) سوره قصص، آيه 54.
13) اصول كافي، ج 2، باب تقيه، ص 172.
14) تنقيح المقال، ج 3، ص 302 - معجم رجال الحديث، ج 19، ص 301.
15) در انساب سمعاني، برگ 590 (چاپ ليدن)، پس از تقسيم هشاميه به دو دسته و منسوب كردن اولي به هشام بن حكم و دومي به هشام بن سالم؛ سپس هشام بن سالم متهم شده است كه ميپنداشته كه خدا جسم است و به صورت انسان، اما نه از گوشت و پوست، بلكه نوري ساطع است.
16) قاموس الرجال، ج 9، ص 361.
عالم بزرگوار و مشهور به فضل و علم، عارف به ايام و انساب، از علماي مذهب ما است (1)كه در كوفه نشو و نما كرده، و در سال 204 هجري درگذشته است. (2)
در فهرست ابنالنديم، ص 140 و در تذكرة الحفاظ، ج 1، ط 7. ص 343، رديف 326، سال وفات هشام، 206 هجري ذكر شده است.
.در «انساب» سمعاني (3)
وي براي فراگرفتن علم و حديث، سفرها به شرق و غرب جهان كرد و به شهرهاي خراسان، شهري ري، اصفهان، همدان، موصل، جزيره، شام، و كشور حجاز مسافرت نمود و با بسياري از علما ملاقات كرده و از آنان روايت نموده است. گفته شده كه عده شيوخش به چهار هزار نفر رسيده است. پدر و جدش نيز از علماي بزرگ بودهاند.
عبدالكريم سمعاني در روز اول ربيع الاول سال 562 هجري از دنيا رفت.
سمعاني منسوب به سمعان است كه بطني از تميم ميباشد.
است كه هشام، نسبش عالي و در شيعهگري غالي بوده است. (4).از هشام روايت شده كه گفت: به بيماري سختي دچار شدم كه تمام دانستنيهاي خود را فراموش كردم. خدمت امام صادق (ع) رسيدم، حضرت علم را در كاسهاي به من نوشانيد پس دانش من، به من بازگشت. (5).
امام صادق (ع) به او عنايت داشت و او را نزديك خود مينشاند و با گشادهرويي و انبساط با او برخورد ميكرد. (6).
در تاريخ بغداد، از هشام، نقل شده كه گفت: عمويم مرا سرزنش نمود كه چرا قرآن را حفظ نميكنم. من وراد منزل شدم و سوگند ياد كردم كه از خانه خارج نشوم تا قرآن را حفظ كنم. پس در مدت سه روز حافظ قرآن گشتم. (7).
مرحوم پدرم گويد: قرآن را در سه روز حفظ كردن، از كسي كه علم را از دست امام صادق (ع) نوشيده، بعيد نيست. (8).
ابنخلكان در تاريخ خود، ضمن معرفي هشام به عنوان دانشمندترين مردم در علم انساب و داراي بهترين كتب در اين فن، او را از حافظان مشهور خوانده است. (9).
ابنقتيبه در المعارف، ابننديم در الفهرست، ابنخلكان در وفيات الاعيان، ذهبي در ميزان الاعتدال، ابنحجر در لسان الميزان (خود و به نقل از ابوالفرج اصفهاني)، و كاتب چلبي در كشف الظنون، هشام را پيشگام همگان در علم انساب دانسته و او را علامه نسابه خواندهاند. (10).
هشام تأليفات بسياري دارد كه از آن جمله: كتاب المذيل الكبير در علم نسب، كتاب الجمهره (11)، كتاب جنگهاي اوس و خزرج، كتاب مشاتمات بين الاشراف، كتاب قداح و ميسر، كتاب اسواق العرب (12)، كتاب اخبار ربيعه و بسوس و جنگهاي تغلب و بكر، كتاب انساب الامم، كتاب المعمرين، كتاب الاوائل (13)، كتاب اخبار قريش، كتاب اخبار جرهم، كتاب اخبار لقمان بن عاد، كتاب اخبار بنيتغلب و ايامهم و انسابهم، كتاب اخبار بنيعجل و انسابهم، كتاب بنيحنيفه، كتاب كلب، كتاب اخبار تنوخ و انسابها، كتاب مثالب بنياميه، كتاب الطاعون في العرب، كتاب الاصنام، كتاب فتوح العراق، كتاب فتوح الشام، كتاب الردة، كتاب فتوح خراسان، كتاب فتوح فارس، كتاب مقتل عثمان، كتاب الجمل، كتاب صفين، كتاب النهروان، كتاب الغارات، كتاب مقتل اميرالمؤمنين (ع)، كتاب مقتل حجر بنعدي، كتاب مقتل رشيد و ميثم و جويرية بنمسهر، كتاب عين الوردة، كتاب الحكمين، كتاب مقتل الحسين (ع)، كتاب قيام الحسن (ع)، كتاب اخبار محمد بن الحنفيه، كتاب التباشير بالاولاد، كتاب المؤودات، كتاب من نسب الي امه من قبائل العرب، كتاب الطائف، كتاب رموز العرب، كتاب غرائب قريش و بنيهاشم و سائر العرب، كتاب اجراء الخيل، كتاب الرواد، كتاب الحيران، و كتاب الخطب است. (14).
ابننديم در الفهرست كتابهاي هاشم را به اقسام گوناگون تقسيم ميكند، و متجاوز از 140 كتاب براي وي ميشمارد. (15).
ابنخلكان پس از برشمردن تعدادي از كتب هشام گويد: تصانيف هشام افزون بر 150 تصنيف است (16)و بهترين و سودندترين آنها كتاب معروف به الجمهره در شناخت انساب است كه در اين زمينه چنين كتاب نگاشته نشده است. (17).
احمد امين گويد: نسخ خطي كتاب الجمهره در چند كتابخانه هنوز باقي است، و كتاب الاصنام او در مصر چاپ شده است. (18).
1) رجال نجاشي، ص 305 - رجال علامه حلي، ص 179.
2) ميزان الاعتدال، ج 4، ص 305 و لسان الميزان، ج 6، ص 196)چاپ بيروت) به نقل از تاريخ بلاذري - و فيات الاعيان، ج 6، ص 83، رديف 782 - كشف الظنون، ج 1، علم الانساب، ص 157.
3) ابوسعد، عبدالكريم بن محمد بن ابيالمظفر منصور تميمي مروزي شافعي، حافظ، فقيه و مورخ، صاحب كتاب انساب، فضائل صحابه، تذييل تاريخ بغداد و غير ذلك است.
4) انساب سمعاني، باب الكاف و اللام، برگ 486)چاپ ليدن).
5) رجال نجاشي، ص 305 - رجال علامه حلي، ص 179 - رجال ابنداود، جزء اول باب الهاء - رجال كبير، ص 367.
6) رجال نجاشي، ص 305 - رجال علامه حلي، ص 179 - رجال ابنداود، جزء اول باب الهاء - رجال كبير، ص 367.
7) تاريخ بغداد، ج 14، ص 45، رديف 7386 - تذكرة الحفاظ، ج 1، ط 7، ص 343، رديف 326 - وفات الاعيان، ج 6، ص 82، رديف 782 - اعيان الشيعه، ج 51، ص 58.
8) الكني و الالقاب، ج 3، ص 102 - تحفة الاحباب، ص 410.
9) تاريخ ابنخلكان، ج 2، ص 332 و وفات الاعيان، ج 6، ص 82، رديف 782.
10) المعارف، ص 233 (چاپ مصر) - الفهرست، ص 140 - وفيات الاعيان، ج 6، ص 82 - ميزان الاعتدال، ج 4، ص 304، رديف 9237 (چاپ بيروت) - لسان الميزان، ج 6، ص 196 (چاپ بيروت) - كشف الظنون، ج 1، علم الانساب، ص 157.
11) در معجم المؤلفين، ج 13، ص 14، جمهرة الانساب ذكر شده است.
12) كتب هشام در اخبار شهرها و مناطق (به نقل ابننديم)، گذشته از كتاب اسواق العرب، كتاب الاقاليم، كتاب البلدان الكبير، كتاب البلدان الصغير، كتاب تسمية الارضين، كتاب الانهار، كتاب الحيره، كتاب منازل اليمن، و كتاب العجائب الاربعه ميباشد كه دليل تقدم شيعه بر ديگران در زمينه جغرافيا در صدر اسلام است (الشيعه و فنون الاسلام، ص 65 (چاپ صيدا)).
13) اول كسي كه در «اوائل» كتاب تصنيف كرده است، هشام بن محمد ميباشد (الشيعه و فنون الاسلام، ص 76).
14) رجال نجاشي، ص 306 - 305.
15) فهرست ابنالنديم، ص 143 - 140.
16) بلاذري، در تاريخ خود، آورده است كه مصنفات هشام زياده از 150 تصنيف ميباشد.
17) وفيات الاعيان، ج 6، ص 84.
18) ضحي الاسلام، ج 2، ص 348. (چاپ بيروت).
ابوبصير گويد: از امام صادق - عليهالسلام - راجع به آسمانهاي هفتگانه سؤال كردم.
حضرت فرمود: هفت آسمان كه هيچ آسماني از آنها نيست مگر اينكه در آن مخلوقاتي هست و ميان هر آسماني و آسماني ديگر مخلوقاتي است تا آسمان هفتم.
گفتم: زمين چي؟
حضرت فرمود: هفت طبقه ميباشد كه در پنج طبقه از آنها مخلوقي است از مخلوقات خدا، و دو طبقه آن هوا هستند كه در آن چيزي نيست. (1).
1) بحارالأنوار: ج 55 ص 97 ح 18.
سفيان ثوري گفت: خدمت حضرت صادق عليهالسلام رسيدم عرض كردم: به من سفارشي (پندي) فرماييد تا بعد از شما آن را به كار بندم. حضرت فرمودند: به گوش ميگيري، اي سفيان؟
عرض كردم: آري، اي پسر دخت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) حضرت فرمودند: اي سفيان، دروغگو را مردانگي نيست و حسود را آسايش و شاهان را برادري و مغرور و متكبر را دوستي و بداخلاق را سروري نيست.
حضرت سپس دم فروبستند. من گفتم: اي پسر دخت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)، بيشتر بفرماييد، حضرت فرمودند: اي سفيان، به خدا اعتماد كن، تا عارف باشي و به آن چه قسمت تو كرده است خرسند باش، تا توانگر باشي، چنان رفاقت كن كه با تو رفاقت ميكنند، تا بر ايمانت بيفزايي و با بدكار همنشيني مكن، كه تو را بدكاري ميآموزد و در كارهايت با كساني مشورت كن كه از خداوند عزوجل ميترسند.
پس حضرت دوباره دم فروبستند. گفتم: اي پسر دخت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) بيشتر بفرمائيد. حضرت فرمودند: اي سفيان، هر كه عزت خواهد بي آن كه پادشاهي داشته باشد و قدرت خواهد بي آن كه برادران (و دوستان) داشته باشد و هيبت و شكوه خواهد بي آن كه مال و ثروت داشته باشد، بايد از خواري معاصي خداوند به عزت طاعت او درآيد.
باز حضرت دم فروبستند. عرض كردم: اي پسر دخت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) باز هم بفرماييد. حضرت فرمودند: اي سفيان پدرم سه نكتهي ادب به من آموخت و از سه چيز نهي فرمود: اما آن سه نكتهي ادب كه به من آموخت اين بود كه به من فرمود: فرزندم، هر كه با يار بد بنشيند، به سلامت نماند و هر كه گفتارش را در بند نكشد، پشيمان گردد و هر كه به جاهاي بدنام آمد و شد كند، مورد بدگماني و اتهام قرار گيرد. عرض كردم: اي پسر دخت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) آن سه چيز كه شما را از آنها نهي نمودند چيست؟
حضرت فرمودند: مرا از همنشيني با كسي كه بر نعمت (ديگران) حسادت ميورزد و از گرفتاري و معصيت (ديگران) شاد ميشود و يا كسي كه سخنچين است نهي فرمود. (1).
1) تحف العقول: 21791 367.
يكي از اصحاب معصومين عليهمالسلام روزي خدمت ايشان رسيد و عرض كرد: يابن رسول الله، سالهاي سال است كه در خدمت شما هستم و تاكنون چيزي از شما نخواستهام. حضرت فرمود عيبي ندارد، از ما حاجتي بخواه. عرض كرد: ميروم تا فكر كنم چه چيزي از شما بخواهم. پس از مدتي خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يابن رسول الله، من از شما ميخواهم بهشت را برايم ضمانت كنيد. حضرت مقداري تأمل كردند و بعد فرمودند: من بهشت را برايت ضمانت ميكنم. سپس فرمودند: اگر حاجت ديگري داري بگو. عرض كرد: يابن رسول الله، من در مورد خواستهام بسيار فكر كردم. ديدم اگر از شما پول بخواهم، سرانجام آن را در اين دنيا بر جاي ميگذارم و ميميرم. اگر طول عمر بخواهم، سرانجام همه مرگ است. بنابراين، تصميم گرفتم كه آخرت را از شما بخواهم.
از حقوقي كه دين مقدس اسلام آن را واجب دانسته است، حق همسايه است. انسان بايد همسايهي خود را مانند خانوادهاش مورد لطف قرار دهد و با او انس و الفت داشته باشد و در مواقع لزوم به او كمك كند. اگر شخص حق همسايه را رعايت كرد، از انعكاس و مزاياي اين عمل نيك بهره مند ميشود. علي (ع) در آخرين وصيت خود فرمود: «پيغمبر خدا آن قدر دربارهي همسايه به من سفارش كرد كه گمان كردم آن حضرت، براي همسايه سهمي از ارث قرار خواهد داد. (1)ملاحظه كنيد، اگر اين مسئله عملي شود و همهي همسايگان نسبت به هم معاشرت نيكو داشته باشند، همه در خوشي به سر ميبرند و همين خوشي باعث آبادي خانهها و طولاني شدن عمرها ميشود.
حسن الجوار يعمر الديار و يزيد في الأعمار. (2).
خوب همسايگي كردن، خانهها را آباد و عمرها را زياد ميكند.
همسر حضرت منحصر به علويه مخدره فاطمه دختر حسيناصغر عموي آن بزرگوار است و نيز كنيز امولد به نام حميده ميباشد.
روزي عدّه اي از دوستان و اصحاب خاصّ امام جعفر صادق عليه السلام همانند يونس بن ظبيان، مفضّل بن عمر، ابو سلمه سرّاج، حسين بن ابي فاخته و...، در محضر شريف و مبارك آن حضرت، شرف حضور داشتند.
امام عليه السلام در آن جمع فرمود: تمام گنج هاي زمين و نيز كليد تمام جواهرات درون آن، نزد ما اهل بيت - عصمت و طهارت عليهم السلام - مي باشد؛ و چنانچه هم اكنون اراده كنم و به يكي از دو پايم بگويم كه آنچه از طلا و نقره زير آن پنهان شده درآورد و آشكار سازد، فورا انجام خواهد داد.
سپس در ادامه فرمايش خود، اظهار داشت: توجّه كنيد؛ و آن گاه با پاي مبارك خود روي زمين خطّي كشيد و زمين شكافته شد و گنجي پُر از طلا و نقره نمايان گرديد.
بعد از آن با دست مبارك خود اشاره به گنج كرد و فرمود: ما كراماتي اين چنين انجام مي دهيم؛ و سپس يكي از آن شمش هاي طلا را كه به اندازه يك وجب بود برداشت و به تمامي افراد حاضر نشان داد و فرمود:
خوب نگاه كنيد و دقّت نمائيد و چشمان خود را باز داريد كه اشتباه نكنيد و فردا در شكّ و شبهه قرار نگيريد.
و همگي آن افراد پس از دقّت كامل گفتند: ياابن رسول اللّه! اين ها طلاي خالص است؛ و چقدر جالب برق مي زند و مي درخشد.
پس از آن، حضرت خطاب به افراد كرد و فرمود: اينك درون زمين را نگاه كنيد.
و چون درون زمين را نگاه كردند، شمش هاي فراواني را از طلا و نقره ديدند؛ و با حالت ناباوري عرضه داشتند: ياابن رسول اللّه! قربان شما گرديم، آيا واقعا شما چنين قدرت و چنين خزائن گرانبهائي را داريد؛ و حال آن كه شيعيان و دوستان شما در فقر و بيچارگي به سر مي برند؟
حضرت در پاسخ فرمود: به همين زودي خداوند متعال خزائن دنيا و آخرت را براي ما و شيعيان ما جمع و فراهم مي نمايد؛ و ما در ميان نعمت هاي وافر بهشتي قرار خواهيم گرفت؛ و آن گاه دشمنان ما به عذاب دردناك الهي مبتلا مي گردند.(1).
1) الخرايج والجرايح مرحوم راوندي: ج 2، ص 737، ح 52.
از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد آيا به هنگام فرود جبرئيل بر پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - حضرت بيهوش ميشدند؟
حضرت صادق - عليهالسلام - فرمودند: نه، بلكه جبرئيل هرگاه نزد پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - ميآمد بر او وارد نميشد مگر پس از اجازه گرفتن از او، هنگامي كه بر حضرتش وارد ميشد مانند غلام و برده در برابرش مينشست.
و اما حالتي كه گفتي هنگامي بود كه خدا با او بدون واسطه و ترجمان سخن ميگفت.
اين حديث را ابن ادريس از پدرش از جعفر بن محمد بن حسين بن زيد از حسين بن علوان از عمرو بن ثابت از امام صادق - عليهالسلام - روايت كرد. (1).
1) كمال الدين: 51، بحارالأنوار: ج 18 ص 260 ح 12.
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند:
نفس را با هوسهايت رها مكن كه هواي نفس موجب هلاكت آن ميگردد و واگذاشتن نفس با هوسش مايهي درد و رنج آن است و باز داشتن نفس از هوا و هوسش باعث درمان آن ميباشد. (1).
1) كافي: 2 / 336 / 4، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20549.
انسان در اداره كردن امور خود بايد مدبر باشد. در راههايي كه او را به هدف ميرسانند گام بردارد و از راههايي كه او را از مقصود دور ميكند، اجتناب كند. از جمله موانعي كه در راه پيشرفت آدمي وجود دارد، دشمن است كه هميشه مي كوشد تا سد راه ترقي شخص شود و در كارهايي كه به نفع اوست كارشكني كند. انسان با هشياري كامل بايد فعاليت دشمنان خود را خنثي و بياثر كند تا به مقصودش نائل آيد.
يكي ديگر از موانع پيشرفت و سعادت آدمي، هواي نفس و خواستههاي بيمصلحت اوست كه بايد آنها را زير نظر داشته باشد، از ميدان دادن به آنها خودداري كند، با نيروي عقل با آنها مبارزه نمايد، به فرمان عقل عمل كند و خلاصه آنچه مصلحت اوست انجام دهد، نه آنچه ميل اوست.
احذروا اهوائكم كما تحذرون اعدآئكم (1).
از هوي و هوسهاي خود بپرهيزيد، همچنان كه از دشمنان خود پرهيز ميكنيد.
1) اصول كافي. ج 2، ص 335.